ghaemiyeh.com
عنوان و نام پدیدآور:قرآنشناسی [کتاب]/جمعی از پژوهشگران قرآنی [ مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی] ؛ زیر نظر محمدعلی رضاییاصفهانی.
مشخصات نشر:قم: انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۳۴۴ ص.
فروست:پرسشهای قرآنی جوانان؛ ۱.
شابک:۵۰۰۰۰ ریال:978-964-2534-77-7 ؛ دوره:978-964-2534-88-3
موضوع:قرآن -- پرسشها و پاسخها
موضوع:قرآن-- بررسی و شناخت
موضوع:تفاسیر
شناسه افزوده:رضایی اصفهانی، محمدعلی، ۱۳۴۱ -
شناسه افزوده:مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی (عج)
شناسه افزوده:پرسشهای قرآنی جوانان؛[ج.] ۱.
رده بندی کنگره:BP۶۵/۲/پ۴ ۱.ج ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۰۷۶
شماره کتابشناسی ملی:۲۶۶۲۴۱۳
بسم الله الرحمن الرحیم
به محضر مقدس امیرالمومنین علی علیه السلام و همه جوانان حقیقت جو!
از همه پرسشگران که زمینه ساز این اثر شدند.
درآمد 15
فصل اول: قرآنشناخت
تفسیر و تأویل قرآن به چه معناست؟ و تفاوت آنها چیست؟ 19
تفاوت تأویل با تفسیر چیست؟ 22
آیا تفسیر و تأویل قرآن جایز است یا خیر؟ 23
شرایط مفسر قرآن چیست؟ 28
منابع تفسیر قرآن چیست؟ 34
مقصود از روشهای تفسیری چیست؟ 47
تفسیر به رأی با تفسیر عقلی و تفسیر اجتهادی چه تفاوتی دارد؟ 49
تفاوت تفسیر به رأی با تدبر و تعقل در قرآن چیست؟ 63
هرمنوتیک به چه معناست و تفسیر قرآن و هرمنوتیک چه ارتباطی با یکدیگر دارند؟ 65
رابطه قرآن با فرهنگزمانه آن چیست؟ آیا قرآنکریم کاملاً تحت تاثیر فرهنگ زمانه قرارگرفته و فرهنگ عرب جاهلی در آن بازتاب پیدا کردهاست؟ یا با فرهنگزمانه عرب جاهلی کاملاً مخالفت کرده است؟ 80
روش برداشت از قرآن یا منطق تفسیر قرآن چیست؟ 86
استخاره چیست و آیا استخاره با قرآن صحیح است؟ 99
چرا خداوند قرآن را آخرین کتاب قرار داد مگر نمیشد از اول خلقت آدم، قرآن کتاب بشریت باشد؟ 103
آیا قرار دادن قرآن به عنوان آخرین کتاب الهی به حفظ قرآن از تحریف ارتباطی ندارد؟ مثلاً اگر در آن ابتدا قرآن به عنوان کتاب جاویدان قرار داده میشد مثل کتابهای دیگر تحریف میشد؟ 106
قرآن در شب قدر نازل شد یا طی بیست و سه سال؟ 107
آیا میشود سورههای قرآن به ترتیب نزول باشد؟ 108
آیه «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» چه زمانی نازل شد؟ 111
مقصود از آیات محکم و متشابه چیست؟ و چگونه باید آنها را بشناسیم؟ 113
مقصود از نسخ و تغییر قوانین الهی چیست؟ 120
علت تکرار برخی آیات قرآن چیست؟ 121
معنای جزء، حزب و رکوع در قرآن چیست؟ 124
ملاک مشخص شدن سورهها و آیات قرآن چگونه بوده است؟ 126
فصل دوم: بینشها
نور چیزی دیدنی و محسوس است پس چگونه خدا نور است؟ 131
چرا بیشتر صفاتی که در قرآن کریم، یا در احادیث و دعاها، از خداوند یاد میشود مذکر است؟ 135
جاودانگی خدا و انسان چه تفاوتی دارد؟ 136
اگر فقط خدا از داخل رحمها آگاه است پس سونوگرافی و نقش پدر و مادر در تعیین جنسیت فرزند چه میشود؟ 137
مخاطب سوره «عبس» پیامبر یا شخص دیگر است؟ 141
مقصود از آیه (وَ قَتْلَهُمُ الْأَنْبِیاءَ بِغَیْرِ حَقٍّ) چیست آیا کشتن پیامبران حق و ناحق دارد؟ 143
ارتباط آیه سوم مائده با غدیرخم چیست؟ 144
آیه (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ) و آیه اکمال (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ) در کجا و چه زمانی نازل شد؟ 147
چرا آیات قرآن شفاعت را منحصر به خدا میکنند آیا اصلاً شفاعتی داریم؟ 151
آیا با توجه به آیات سوره واقعه، تعداد اندکی از انسانهای آخرالزمان به بهشت میروند؟ 165
در قرآن بیشتر از حوریان مؤنث یاد شده آیا این بدین معنا است که زنها کمتر به بهشت میروند؟ 168
شیطان که از آتش آفریده شده چگونه با آتش عذاب میشود؟ 170
فصل سوم: انسان و آفرینش
اهداف آفرینش جهان و انسان چیست؟ 175
اگر هدف از آفرینش انسان عبادت است، خدا چه نیازی به عبادت ما دارد؟ 179
منظور از عهد در آیه (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ) چیست؟ 183
منظور از «ما از جنس خودتان زوجهایی برای شما آفریدیم» چیست؟ 185
چرا در سوره «الرحمن» تعلیم قرآن قبل از آفرینش انسان آمده است؟ 187
آیا انسان میتواند خلق کند؟ 189
آیا شبیهسازی انسان جایز است؟ 193
فصل چهارم: نفس و پرورش
آیا صفات ناپسند در ذات انسان است یا با گذشت زمان و نوع برخوردها شکل میگیرد؟. 197
مراتب نفس انسان کدام است؟ 199
ویژگیهای انسان مومن چیست؟ 201
غفلت چیست و عوامل آن کدام است؟ 204
چگونه میتوان همیشه به یاد خدا بود؟ 210
راهکارهای به یاد خدا بودن 211
آیا دوست داشتن دیگران با درجات عالی تقوا منافات دارد؟ 214
مقصود از آرزوهای دراز (طول امل) چیست؟ 218
رابطه مسائل معنوی با آرزوهای دراز (طول أمل) چگونه است؟ 221
راهحل آرزوهای دراز چیست؟ 222
آرزوهای دراز و امکانات مادی 225
رابطه گناه وامیدواری و یأس 227
آیا کسانی که گرفتار یأس شوند، گناهانشان بخشیده میشود یا نه؟ 230
راهکارهای نجات از ناامیدی و یأس چیست؟ 231
پیامدهای گناه چیست و توبه کدامیک را برطرف میکند؟ 232
اصلاحگری بعد توبه چیست؟ 234
آثار وضعی گناه چیست؟ آیا نجات از آنها ممکن است؟ 236
آیا انسان توبه کرده، مانند انسان گناه نکرده است؟ 237
در مورد ستمکاری پدر و مادر چگونه عمل کنیم؟ 238
در مواردی که پدر و مادر بین دختر و پسر فرق میگذارند چه کنیم؟ 244
آیا صله رحم با خویشاوندانی که دارای صفات ناپسند جایز است؟ 247
آیات حجاب کدام است؟ 249
آیا حفظ حجاب پاداش دارد؟ 253
مقصود از آیه «جاهلیت اول و آشکار کردن زینتها» در آیه 33 سوره احزاب چیست؟ 256
تعداد زوجات در قرآن 258
در برخی آیات قرآن میبینیم که این شرطی که برای عدالت گذاشتهاند اصلاً به طور کلی نفی شده یعنی گفته شده شما اصلاً نمیتوانید عدالت را در این زمینه رعایت کنید؟ 260
آیا زناکار جز با زناکار نمیتواند ازدواج کند؟ 263
آیا زناکار، جز با زناکار نمیتواند ازدواج کند؟ 263
فصل پنجم: پرسشهای گوناگون
آیا قرآن پلورالیسم (تکثرگرایی دینی) را میپذیرد؟ 269
آیا قرآنکریم سکولاریسم (جدایی دین از دنیا و سیاست) را میپذیرد؟ 272
آیا غیر از عالمی که ما در آن زندگی میکنیم عوالم دیگری در سیارات، مثل زمین ما، وجود دارد؟ 275
چرا در قرآن واژه «گوش» مفرد و «چشمها» و «دلها» جمع آمده است؟ 277
آیا برخی اعداد (مثل عدد هفت و چهل) مقدس هستند؟ 279
رابطه آیه 109 سوره توبه با حادثه 11 سپتامبر آمریکا چیست؟ 282
کفر بر لبه پرتگاه دوزخ است این مطلب چه رابطهای با آیه 109 سوره توبه دارد؟ 284
شیطان کیست؟ و چه میکند؟ 285
راهکارهای مقابله با شیطان چیست؟ 289
آیا «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» آیه قرآن است و منظور از آن چیست؟ 293
چرا در آیه مذکور فقط از شیطان (ابلیس) نام برده شده است؟ 295
آیا فقط به هنگام قرائت قرآن باید به خدا پناه ببریم؟ 296
چگونه از شر شیطان به خدا پناه ببریم؟ 297
سر تکرار داستانهای قرآن چیست؟ 299
«یأجوج و مأجوج» چه کسانی و در کجا بودند؟ 303
جریان تغییر قبله مسلمانان چگونه اتفاق افتاد و چرا؟ 305
با توجه به آیه 100 سوره توبه، جایگاه صحابه و تابعین کجاست؟ 311
آیا میتوان گفت تورات و انجیل تحریف شده است؟ 316
چرا در آیه اول سوره جن «نفر» مفرد آمده ولی «قالوا» جمع است؟ 320
چرا در مورد حضرت مریم در سوره انبیاء و تحریم، ضمیر مؤنث و مذکر آمده است؟ 322
منابع 325
پژوهشگران همکار این جلد
محسن ملاکاظمی؛
نعمت اللَّه صباغی؛
نصراللَّه سلیمانی؛
سید احمد بطحایی؛
عباس صنعتکار.
پرسش و پرسشگری زمینهساز رشد دانش و دانشمندان است و در میان پرسشهای مردم، پرسیدن جوانان و پاسخ شنیدن از قرآن، جایگاه ویژهای دارد. چون پرسشگر دلی آماده و ذهنی تشنه دارد و قرآن جامی از جانب حق است که تشنگان حقیقت را سیراب میکند. آری چند گاهی است که توفیق یاری شده که واسطه این فیض الهی باشیم.
در سال 1383 شمسی برای پاسخگویی به پرسشهای قرآنی توسط گروه قرآن رادیو معارف دعوت شدیم.
مقدمات کار فراهم شد و پرسشهای قرآنی از تمام نقاط کشور میرسید و ما پرسشها را بر قرآن و تفاسیر عرضه میکردیم و هفتهای یک جلسه به بررسی و پاسخ آنها میپرداختیم و دوستان عزیز رادیو معارف بویژه حجت الاسلام والمسلمین لطفی، با لطف و ادب، کار را پیگیری میکردند و جناب آقای میرزایی و طباطبایی با تلاش و دقت مطالب را آمادهسازی و پخش میکردند، در این کار جمعی از پژوهشگران مرکز تحقیقات قرآنکریم المهدی ما را یاری نمودند.
و نیز در سال 1385 ش در مؤسسه پژوهشهای قرآنی بخش پاسخ به پرسشهای قرآنی تأسیس شد و پرسشهای دانشجویان از سراسر کشور اخذ و توسط برخی قرآنپژوهان مؤسسه پاسخ داده شد و بعد از ارزیابی اساتید، بنده نیز بر آنها نظارت داشتم بخشی از این مجموعه حاصل تلاش این عزیزان است که نام آنها در صفحۀ همکاران آمده است.
زبان بنده قاصر است که از این دوستان و عزیزان فاضل و ارجمند تشکر کنم و مطمئن هستم قرآن کریم، دل و راه آنان را روشن و صاحب قرآن به
عمرشان برکت میدهد، و از امام عصر (عج) میخواهم که همانگونه که لطف کردند و راه را گشودند، ما و این عزیزان و این نوشتار و خوانندگان محترم را مورد لطف و دعای خیر خویش قرار دهند. انشاء اللَّه.
از خوانندگان عزیز تقاضا داریم که پس از مطالعه این نوشتار، ما را مورد لطف قرارداده و راهنمایی کنند و اگر جوانان عزیز پرسشهای قرآنی دارند، به آدرس ما بفرستند.(1)
با سپاس
محمدعلی رضایی اصفهانی
قم - 84/3/24
1) (1) آدرس: قم، خیابان سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77تلفن، پیامگیر، نمابر: 7734094-0251 ص. پ: 416-37185 - قم Email: quran@quransc.com, info@quransc.com, www.quransc.com
*مبانی و روشهای تفسیری
*درباره قرآن
*درون قرآن
*پرسش
*پاسخ
تفسیر
معنای لغوی: «تفسیر» در لغت به معنای پردهبرداری، کشف، و آشکار کردن معنای چیزی میباشد.
معنای اصطلاحی: مقصود از تفسیر قرآن، این است که ما معانی آیات قرآن و مقاصد خداوند تبارک و تعالی را، متوجه بشویم و برای دیگران بیان کنیم.
علامه طباطبایی رحمه الله در این باره مینویسند: تفسیر به معنای بیان معانی آیات قرآن و کشف مقاصد، و مدلولهای آن است.
بدین ترتیب در تفسیر قرآن چند عنصر اساسی وجود دارد:
اول) متوجه شدن معانی کلمات و آیات.
دوم) بدانیم، هدف خدا از بیان این آیه چه بوده است.
سوم) این که آن مطلب را برای دیگران اظهار و بیان کنیم(1).
اگر این سه مرحله انجام شود، تفسیر صورت گرفته است.
البته چنین تفسیری باید براساس قراین و منابع معتبر باشد یعنی اینکه از قراین عقلی و قراین نقلی مثل آیات دیگر قرآن، و احادیث پیامبر صلی الله علیه وآله و ائمه علیهم السلام استفاده شود تا تفسیری معتبر و جایز ارائه شود.
1) (1) بنابراین مراحل خواندن آیات قرآن، علم تجوید، ترجمه الفاظ و آیات و همچنین تدبر و تفکر در آیات کریمه قرآن و فهم معانی آن تفسیر نمیباشد. بلکه اگر محصول قرائت، تفکر، تدبر و... ما درباره قرآن به صورت نوشته یا بیان درآید تفسیر نامیده میشود. (ر. ک: درآمدی بر تفسیر علمی قرآن از نگارنده).
تأویل
معنای لغوی: واژه «تأویل» در لغت به معنای ارجاع دادن چیزی به چیز دیگر است، مانند اینکه یک موضوعی را به یک معنایی ارجاع بدهیم، یا یک واقعهای را به واقعه دیگر، ارجاع بدهیم، پس تأویل ممکن است در، اشیاء، به أشیاء باشد؛ و ممکن است در، معانی باشد، اما بحث ما در مورد، معانی است.
در قرآن کریم در آیات متعددی واژه تأویل آمده، از جمله در آیه 7 سوره آلعمران میفرماید: (ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ)1 ؛ «تأویل قرآن را جز خدا و کسانیکه راسخ در علم باشند (عمیق و ژرفنگر باشند) نمیدانند»
قدمای از مفسرین(1)واژه تأویل را به معنای تفسیر امروزی به کار میبردند ولی امروزه واژه تأویل به آن معنا به کار نمیرود بلکه معنای جدیدی پیدا کرده؛ اکنون معنای مخالف ظاهر لفظ را تأویل میگویند. به عبارت دیگر برگرداندن ظاهر لفظ به معنایی پسندیده و مناسب. مثال: قرآن میفرماید: (یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ)3 ؛ «که دست (قدرت) خدا برفراز دستان آنان است».
ظاهر این آیه شریفه، این است که «خدا دست دارد» ولی وقتی ما به آیات دیگر قرآن مثل آیه شریفه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)4 مراجعه میکنیم با کمک قرینه نقلی(2)اینگونه آیات، آیه را تاویل میکنیم، یعنی آن را از ظاهرش به یک معنای دیگری بر میگردانیم، و میگوییم مقصود، دست
نیست بلکه مقصود، قدرت خداست و (یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ) یعنی قدرت خدا برتر است و در ترجمه مینویسیم: «دستِ (قدرتِ) خدا بالای دست آنهاست.» نه اینکه خدا دست داشته باشد، چون هیچ چیزی مثل خدا نیست و دست ما هم مثل دست خدا نیست و اینجا چیز دیگری از دست مقصود است و یا با قرینه عقلی میدانیم که چون خدا جسم نیست نمیتواند دست داشته باشد زیرا اگر جسم باشد، لازمهاش محدودیت است و خدا محدود نیست(1).
بنابراین واژه «ید» نمیتواند به معنای همین دست ما باشد.
البته برای واژه تأویل، صاحبنظران علوم قرآن و تفسیر، معانی دیگری هم ذکر کردهاند از جمله علامه طباطبایی رحمه الله و برخی از اهلسنت آن را به معنای، «حقیقت عینی» معنا کردهاند(2)و یا برخی دیگر تأویل را به معنای «توجیه متشابهات» دانستهاند و آیه شریفه (ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ)3 را چنین معنا کردهاند: «توجیه متشابهات را غیر از خدا کسی نمیداند.»
و برخی دیگر گفتهاند: تأویل در این آیه، به معنای تفسیر میآید.
اگر در کلمات، صاحب نظران علوم قرآن و تفسیر جستجو بکنیم، برای تأویل حدود 12 معنا ذکر شده است؛ ولی مشهورترین آن همان دو معنای اول بود که گذشت یکی به معنای «تفسیر» در نظر قدما و یکی هم به معنای «خلاف ظاهر» در نظر مفسران معاصر و بقیه بحثها فنی و دقیقی است که مجال آن اینجا نیست، و در مباحث علمی علوم قرآن، و تفسیر مطرح میشود. ولی در مجموع به نظر میرسد واژه تأویل یک مشترک لفظی است؛ یعنی میتواند در جاهای مختلف معانی متعددی داشته باشد.
تفسیر معنای ظاهری الفاظ است ولی تأویل جایی است که معنای خلاف ظاهر را با کمک قرینه عقلی یا نقلی بیان کنیم. البته اگر تمام معانی تأویل را در نظر بگیریم که نزدیک 12 معنا و کاربرد دارد، گاهی اوقات برخی از معانی تفسیر، با تأویل یکی میشود و در پارهای معانی با هم متفاوت میشوند(1).
همانگونه که بیان شد مفسرین گذشته واژه تفسیر را با تأویل یکی میدانند، ولی در زمان ما، واژه تفسیر با تأویل کاملاً متفاوت معنا میشود؛ تفسیر یعنی معنای ظاهری، تأویل یعنی معنای خلاف ظاهر که با کمک قرینه به دست میآید.
1) (1) رابطهی «عموم و خصوص من وجه» دارند.
*پرسش
*پاسخ
تفسیر و تأویل، سه حکم دارد:
تفسیر و تأویل جایز است؛
تفسیر و تأویل واجب است؛
و یک قسم حرام نیز است.
در جایی که ما قرینهای قطعی از عقل یا نقل، برای تأویل آیه قرآن نداشته باشیم، تاویل جایز نیست بلکه حرام است.
همچنین در تفسیر اگر به قراین توجه نکنیم و بدون توجه به قراین قرآن را تفسیر کنیم «تفسیر به رأی» میشود که در احادیث این کار جایز نیست بلکه حرام است.
وقتی قراین یا منابعی برای تفسیر باشد و مفسر هم به آنها توجه کند؛ قراین یا منابعی برای تفسیر باشد و مفسرِ دارای شرایط هم، تفسیر و تأویل جایز است.
در مواردی تفسیر واجب میشود مثلاً در مورد تفسیر احکام شرعی یا فهم صحیح عقاید، تفسیر آیات قرآن لازم میشود؛ تا عقاید را به خوبی بفهمیم، یا آیات را تفسیر کنیم تا احکام الهی را از آیاتالاحکام متوجه بشویم؛ در این موارد تفسیر قرآن واجب میشود چون تفسیر مقدمه فهم و عمل به آیات و هم چنین داشتن عقیده صحیح است.
تأویل نیز گاهی واجب است چرا فهم صحیح آیات، متوقف بر تأویل میشود مانند تعبیر (یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ)1 که اگر تأویل نکنیم، ممکن است
مفسر، یا مخاطب مفسر به اشتباه بیفتد. زیرا اگر آیه (یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ) را با توجه به آیه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)1 معنا نشود و تأویل نکنیم که در این آیه مقصود از «ید» قدرت است و معنای واژه ید به ظاهرش اکتفا شود و به جای خودش باقی بماند ممکن است کسی فکر کند که خدا نعوذ باللَّه دست دارد و با این نوع تفسیر است که عقیده انحرافی «تجسیم و تشبیه» پیدا میشود.
نتیجهگیری
اگر در تفسیر و تاویل قراین و منابعی داشته باشیم و با توجه به آن تفسیر و تأویل کنیم هم «تأویل» و هم «تفسیر» هر دو جایز است و اگر تأویل یا تفسیر مقدمه فهم صحیح آیاتالاحکام یا عقاید شود واجب میشود و اگر قراین قطعی از عقل یا نقل یا منابعی معتبر برای تفسیر یا تأویل نداشته باشیم، در این حالت حرام میشود.
*پرسش
ظاهراً در مواردی که تفسیر حرام میشود آن را تفسیر به رأی نامیدهاند در مورد تفسیر به رأی توضیحی بفرمایید؟
*پاسخ
تفسیر به رأی یکی از مباحثی است که در روایات اهلبیت علیهم السلام مکرر از آن یاد شده همچنین در روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله از طریق اهلسنت و از طریق شیعه روایات متعددی وارد شده که تفسیر به رأی حرام است.
نمونههایی از این روایات جلب:
در مقدمه تفسیر برهان حکایت شده: هر کس قرآن را به رأی خویش تفسیر کند جایگاهی از آتش برای خود فراهم کرده است.
و از اهل سنت هم شبیه همین روایت نقل شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمودند: «مَن قال فی القرآن برایه» کسی که در مورد قرآن به رأی خودش سخن بگوید، جایگاهی از آتش دارد که این روایت در سنن ترمذی و منابع دیگر اهل سنت آمده و حتی از آن به عنوان «حدیث حسن» یاد کردهاند(1).
در منابع شیعه بهترین روایتی که در این زمینه هست حدیث قدسی از امام رضا علیه السلام میباشد که از پدرانشان از امیرالمؤمنین علیه السلام از پیغمبراکرم صلی الله علیه وآله از خداوند تبارک و تعالی نقل میکند که میفرماید:
«ما آمن بی مَن فَسَّر برأیه کلامی» (2)؛ «کسی که کلام من را، (و مهمتر کلام خدا را) به رأی خودش تفسیر کند، به من ایمان ندارد.»
البته روایات در این زمینه با عبارات متعدد فراوان است. برخی فرمودند:
هر کس، بدون علم، در مورد قرآن چیزی بگوید این تفسیر به رأی است.
برخی هم به آیات قرآن در این مورد تمسک کردهاند از جمله، به آیه 33 سوره اعراف که میفرماید: «پروردگار کارهای زشت را چه ظاهر چه باطن حرام کرده» و در آخر آیه آمده: «و یکی از چیزهایی که حرام شده این است که انسان چیزی را که نمیداند به خدا نسبت بدهد.»(1)و تفسیر به رأی عبارت است از چیزی که انسان نمیداند، و به خدا نسبت میدهد، به عبارت دیگر کسی بدون اینکه به تفاسیر و منابع روایی رجوع کند و ببیند چه روایاتی در مورد این آیه از پیامبر و اهلبیت علیهم السلام آمده است رأی و نظر خود را به جای تفسیر قرآن، به دیگران ارائه کند (تفسیر بدون توجه به قراین نقلی و عقلی) این تفسیر به رأی است.
برخی افراد، از روایاتی که برای تفسیر به رأی وعده آتش داده، استفاده کردهاند که تفسیر به رأی از گناهان کبیره است.
بعد از دلایلی که بر حرمت تفسیر به رأی از قرآن و روایات بیان شد به نظر میرسد دلیل دیگری برای حرمت تفسیر به رأی وجود دارد و آن هم بنا عقلا است. توضیح اینکه روش عقلا در عالم این است که برای هر کاری به متخصص آن رجوع میکنند مثلاً اگر کسی بیماری قلبی داشته باشد برای معالجه نزد متخصص قلب میرود و اگر کسی در مورد قلب تخصص نداشته باشد، و به معالجه بیمار قلبی اقدام کند، اگر هم به طور اتفاقی این شخص درمان شود، باز هم مستحق سرزنش است زیرا در کاری که تخصص نداشته دخالت کرده است. چنین دخالتهایی غالباً خسارتهای جبران ناپذیری به بار میآورد و گاهی به مرگ افراد میانجامد.
1) (1) (قُلْ إِنَّما حَرَّمَ رَبِّیَ الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ الْإِثْمَ وَ الْبَغْیَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَ أَنْ تُشْرِکُوا بِاللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ أَنْ تَقُولُوا عَلَی اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)، اعراف/ 33.
از اینرو عقلای عالم و خردمندان جهان آن را سرزنش میکنند و در
چنین مواردی مراجع ذیصلاح او را به دادگاه میبرند، محاکمه میکنند و با او برخورد قانونی میکنند و مجازاتهای مناسبی برای او در نظر میگیرند؛ چرا اینقدر سختگیری میکنند؟! چون کسی که تخصص در کاری ندارد حق دخالت در آن گستره کاری را ندارد؛ موقعیت تفسیر به رأی نیز چنین است آری کسی که متخصص تفسیر نیست و آگاهی از مباحث تفسیری ندارد یا به منابع و قراین معتبر عقلی و نقلی مراجعه نکرده حق دخالت در تفسیر قرآن و اظهار نظر ندارد برای همین فرمودند: «تفسیر به رأی حرام است».(1)
1) (1) برای اطلاع بیشتر در این زمینه به کتاب «منطق تفسیر قرآن» (درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن) از دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی مراجعه کنید.
*پرسش
*پاسخ
مفسر قرآن، همچون تخصصهای دیگر، دارای شرایطی است، یعنی هر کسی نمیتواند به تفسیر قرآن اقدام کند. همانگونه که هر کسی نمیتواند به طبابت و معالجه افراد اقدام نماید بلکه باید یک پزشک دارای شرایط باشد و حتی تخصص لازم را هم در آن رشته مورد نظر داشته باشد.
از اینرو امروزه از بدیهیات است که هرکسی اجازه ندارد، بدون تخصص در هر رشته علمی اظهار نظر کند و به تایید یا رد یا به بیان مطلبی از آن علم بپردازد و علم تفسیر نیز از این قاعده مستثنی نیست. مفسر قرآن باید دارای شرایطی باشد تا سخن او معتبر و قابل بررسی باشد. لذا قرآنپژوهان صاحبنظر(1)برای مفسر قرآن شرایطی ذکر کردهاند که برخی آنها را با توضیحی مختصر بر میشماریم:
آگاهی از قواعد دستوری، برای مفسر لازم است و بدون این شرط، تفسیر قرآن محقق نمیشود چون وسیله کار مفسر قرآن، همان ادبیات عرب است و این بدان جهت است که قرآن، به زبان عربی نازل شده است؛ هر چند امروزه قرآن به بسیاری از زبانهای دنیا ترجمه شده ولی ترجمه قرآن نمیتواند مبنای یک تفسیر صحیح و معتبر قرار گیرد زیرا ساختار کلام عرب و به ویژه نکات ظریفی که در این کلام الهی موجود است، همهاش در ترجمهها منعکس نمیشود.
1) (1) از جمله سیوطی در «الاتقان فی علوم القرآن» و مرحوم طبرسی در «مقدمه مجمع البیان» و دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی در «درآمدی بر تفسیر علمی قرآن» به این بحث پرداختهاند.
علوم قرآن، علومی است که درباره قرآن است، مثل شناخت آیات مکی، مدنی و تأویل آیات، متشابه، محکم، ناسخ و منسوخ و... هر چند موارد نسخ در قرآن محدود است ولی عدم آگاهی از آنها موجب میشود تا مفسر در تفسیر بعضی آیات دچار اشتباه شود.
از این مطلب در آثار قدما به «اسباب النزول» تعبیر شده است(1)و آن عبارت است از واقعهای که در طی آن، یک آیه یا مجموعهای از آیات قرآن نازل شده که ممکن است آن واقعه یا شرایط زمانی و مکانی خاص، در روشن شدن معنای آیه کمک کند.
یعنی شخص بتواند احکام شرعی را از آیات قرآن و روایات اهل بیت استخراج کند به عنوان مثال اگر قرآن در مورد ارث سخن میگوید، باید قدرت فقهی در مورد استنباط آن حکم را داشته باشد.
اصول الفقه مقدمه فقه است و به تعبیر دیگر اصول استنباط است که البته این علم اصول الفقه هم در فقه و هم در تفسیر کارآیی دارد هم در موارد دیگر و در حقیقت اصول الفقه مِتُد و منطق فهم متن است، از این روی شخصی که میخواهد قرآن را تفسیر کند ضروری است که منطق فهم متن را بداند که بخش عظیم آن در بحث اصول الفقه بیان شده است.
یعنی آگاهی از احادیث وشناخت احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وائمه اطهار علیهم السلام تا بتواند در مواقع لزوم از این احادیث در تفاسیر آیات استفاده کند.
1) (1) زمخشری (م 528 ق) به نقل از مقدمه مجمع البیان.
گاهی اوقات یک آیه قرآن به قرائتهای مختلفی خوانده میشود.
به عنوان مثال (یطهرن و یطهرن)(1)به هر دو قرائت خوانده شده که لازم است مفسر از این قرائتها اطلاع داشته باشد تا در جایی که در تفسیر یا در احکام نقشی دارد، بتواند از آن استفاده کند. البته امروزه مفسرین به قرائات قرآن کمتر توجه میکنند، زیرا قرائات خبر واحد هستند از این رو صاحب نظران آنها را معتبر نمیدانند و آن قرائتی را معتبر میدانند که اصطلاحاً به آن قرائت متواتر مسلمین میگویند که قرائت «حفص از عاصم» از آن یاد میشود این قرائت غالبش مطابق، با قرائت متواتر مسلمین است، و تقریباً عموم مسلمین بر این قرائت «حفص از عاصم» تکیه میکنند و لذا امروزه به قرائتهای دیگر کمتر توجه میشود؛ و حق هم با مفسرین معاصر است چرا که کمتر باید این مباحث مطرح شود. ولی در عین حال مفسر قرآن باید آگاهیهایی در این زمینه داشته باشد.
مفسر قرآن در عصر ما نمیتواند بدون اینکه مکاتب فلسفی یا مکاتب اخلاقی را بشناسد یا اطلاعات مختصری از، علوم تجربی و جامعهشناسی و روانشناسی داشته باشد به تفسیر قرآن بپردازد.
از اینرو این شرط را بعضی از بزرگان معاصر،(2)قرار دادهاند. و شرط لازمی، برای یک تفسیر کامل و معتبر است هر چند تخصص در فلسفه یا علوم تجربی و... لازم نیست ولی برای فهم آیات مربوط به آفرینش کائنات، دستورات اخلاقی و اجتماعی، خوب است و بدون آن ممکن است رموز آیات و اعجاز قرآن در مسائل علمی کشف نشود و مفسر از آنها غافل بماند.
و همچنین بسیاری از آیات مانند آیات اول سوره حج یا اوایل سوره مؤمنون را اگر مفسر از علوم پزشکی آگاهی نداشته باشد نمیتواند تفسیر خوبی از این آیات ارائه بکند و گاهی ممکن است اگر آگاهی نداشته باشد به کج راهه برود.
مفسر قرآن غیر از اینکه باید شأن نزول را بداند لازم است تاریخ صدر اسلام را تا حدی بداند، و از جغرافیای جزیرةالعرب تا حدی اطلاع داشته باشد، تا بتواند مکانهای نزول قرآن، زمانهای نزول قرآن، آیات مکی و مدنی و امثال آن را در تفسیر تشخیص بدهد و از این علوم در تفسیر قرآن استفاده کند.
برخی گفتهاند: مفسر قرآن باید «طهارت روحی» داشته باشد، زیرا قرآن را غیر از مطهرین لمس و درک نمیکنند. (لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ)1
آنها میگویند: «علمالموهبه»(1)جزء شرایط مفسر است. ولی به نظر میرسد که این جزء شرایط «تحقق» تفسیر و مفسر شدن نیست، بلکه جزء شرایط «کمال» مفسر و «کمال» تفسیر است. آری هر چه انسان طهارت روحی بالاتری داشته باشد و تزکیه نفس بیشتری کرده باشد وقتی که به محضر قرآن میرسد میتواند از قرآن بهرههای بیشتری ببرد همانطوری که قرآن میفرماید: (هُدیً لِلنّاسِ)3 ؛ (هُدیً لِلْمُتَّقِینَ)4 ؛ (هدی للمحسنین)(2)
1) (2) سیوطی در الاتقان مینویسد: علمالموهبه، علمی است که «مَن عمل بما علم علَّمَ ما لم یعلم» (الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، ص 213 به بعد.) چیزی را که انسان میداند اگر به آن عمل کند خدا یک علومی را در اختیارش میگذارد که نمیدانست به عبارت دیگر به علوم لدنی و الهی و فیوضاتی خواهد رسید.
2) (5) لقمان/ 31.
قرآن گاهی میفرماید: هدایت برای مردم است. گاهی میفرماید: هدایت برای باتقوایان است این یک مرتبه بالاتر از هدایت قبلی است و هدایت بالاتر، هدایت برای نیکوکاران است. اگر کسی بخواهد به مراتب عالی هدایت قرآنی، و به فهم مراتب عالی قرآن دست پیدا بکند لازم است یک شرایطی را با تزکیه نفس برای کمالات روحی، در خودش ایجاد کند، اما به نظر میرسد این شرط تحقق تفسیر نیست بلکه این شرط کمال تفسیر و مفسر است.
همچنین «علم الموهبه» نیز شرط کمال تفسیر است، و موجب کمال مفسر میشود ولی از آنجایی که معیارِ مشخصی ندارد، یعنی ممکن است هر کس ادعا بکند که خداوند به من «علم الموهبه» داده و تفسیر خود را از الهامات غیبی بداند؛ بنابراین چون معیار مشخصی ندارد، نمیتواند برای مفسر و تفسیر شرط قرار بگیرد، ولی اگر کسی داشته باشد باعث کمال تفسیرش، خواهد بود.
مفسر باید تابع دلالت لفظی آیات قرآن باشد، نه آن که دلالت آیه را تابع رأی و فهم خویش سازد، یعنی عقیدهای را قبلاً انتخاب نماید و بعد با استمداد از آیهای آن را توجیه کند و به اصطلاح، قرآن را بر رأی خود تطبیق کند و به عبارت دیگر، رأی خود را بر قرآن تحمیل نماید.
به عنوان مثال در موضوع «جبر و اختیار» اگر از قبل موضع «اشاعره» را انتخاب کنیم وقتی وارد قرآن میشویم آیاتی که از ظاهرش جبر بر میآید را برای تایید نظر خود انتخاب میکنیم و اگر موضع «معتزلی» را انتخاب کنیم که انسان اختیار تام و کامل دارد. نیز آیاتی را در این راستا برمیگزینیم.
1) (1) البته بعضی پیشفرضهای ضروری نه تنها اشکال ندارد، بلکه برای تفسیر هر کتاب آسمانی لازم است مثل فرض این که قرآن وحی است و قابل فهم و تفسیر است و گوینده آن عاقل بوده است و....
ولی اگر بیطرفانه به محضر قرآن وارد شویم و مجموع آیات را بنگریم
به این نتیجه میرسیم که قرآن نه مؤید جبر است و نه اختیار تام را تأیید میکند بلکه «امر بین الامرین» را قبول میکند.
بنابراین نباید مفسر قبل از ورود به تفسیر پیش داوری و پیش فرضهایی داشته باشد تا موجب تحمیل نظر بر قرآن و تفسیر به رأی شود که از آن نهی شده است(1).
1) (1) برای اطلاع بیشتر از این مباحث ر. ک: درآمدی بر تفسیر علمیقرآن، محمدعلی رضایی اصفهانی.
*پرسش
*پاسخ
چهار منبع اصلی میتوان برای تفسیر قرآن بر شمارد:
اول) قرآن کریم؛ آیات محکم میتواند منبع تفسیر برای آیات متشابه باشد. به عبارت دیگر، ما در تفسیر آیات میتوانیم از خود آیات قرآن استفاده کنیم.
به عنوان مثال در سوره قدر میفرماید: (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ)1 ما قرآن را در شب قدر نازل کردیم و در سوره بقره میفرماید: (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ)2 ماه رمضان ماهی است که در آن قرآن نازل شده است. وقتی این دو آیه را کنار هم بگذاریم، مطلب سومی به دست میآید و آن اینکه شب قدر در ماه مبارک رمضان میباشد. این را اصطلاحاً تفسیر «قرآن به قرآن» میگویند. بنابراین یکی از منابع تفسیر قرآن، خود قرآن کریم است، که میتواند به ما در فهم آیات کمک نماید.
دوم) سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهم السلام؛
سوم) عقل؛ عقل و قراین عقلی هم میتواند یکی از منابع تفسیر باشد.
چهارم) برخی از آموزههای قطعی علوم تجربی؛ گاهی علوم تجربی میتوانند به استخدام فهم قرآن در بیایند، نه اینکه بر قرآن تحمیل بشوند و نه به معنای استخراج علوم از قرآن باشد؛ بلکه برخی از مطالب علمی قطعی در فهم آیات قرآن میتوانند، به ما کمک کنند.
یادآوری:
منابع دیگری هم شمرده شده که، بعضاً معتبر نیست مثل «شهود».
آیا شهود عرفانی میتواند منبع تفسیر باشد؟! جواب ما منفی است زیرا شهود و مکاشفات عرفانی، اولاً شخصی است، و قابل انتقال به غیر نمیباشد و ثانیاً معیار و ضابطه ندارد، و همچنین گاهی اوقات همراه با خطاهایی است و از طرفی ممکن است مکاشفات رحمانی با مکاشفات شیطانی آمیخته شود.
*پرسش
از منابع تفسیر سه موردش ظاهراً همان منابعی بود که در فقه استفاده میشود. عقل، کتاب و سنت آیا اجماع مفسرین در تفسیر معتبر است؟
*پاسخ
در مورد اجماع در خود فقه هم اختلافنظر است که اجماع تا چه حدی کاربرد دارد؟ آیا اجماع اگر منقول باشد میتواند منبع باشد، یا نه؟ معمولاً اجماع منقول را چندان معتبر نمیدانند، ولی اجماع محصَّل(1)را معتبر میدانند که البته امکان اجماع محصَّل، مشکل است، زیرا در زمان ما این که کسی بتواند تمام اقوال علما را در یک موضوع جمعآوری کند هر چند محال نیست، ولی خیلی مشکل است.
از اینرو در اجماع اختلاف است که آیا اجماع یکی از منابع، در تفسیر میتواند باشد، یا نمیتواند باشد. به نظر میرسد اجماع مفسرین در یک آیه نمیتواند منبع تفسیر باشد به عنوان مثال در مورد یک آیه اگر همه مفسرین کلام واحدی را گفته باشند، ولی شما دلیل قطعی به دست بیاوری که این سخن درست نیست، میشود اجماع را کنار گذاشت. بنابراین در تفسیر قرآن، دلیلی بر اعتبار اجماع نداریم. به عبارت فنیتر اگر اجماع را یک دلیل لبّی بدانیم، قدر متیقّنی دارد که قدر متیقن اعتبارش، همان مسائلِ فقهی است.
لذا برخی از افراد که اجماع را به عنوان، منبع تفسیری پذیرفتهاند گفتهاند: فقط در مورد آیاتالاحکام میتوانیم از اجماع استفاده کنیم و آن هم اجماعی میشود که در فقه، از آن بهره میبرند، و همان شرایط و
1) (1) اجماع محصل: اجماعی است که خود شخص تمام اقوال علما را بررسی کند و به دست آورد.
ضوابط را دارد. طی بررسی که انجام گرفت معلوم شد معمولاً کسانی که از اجماع استفاده کردهاند در آیاتالاحکام میباشد مثلاً ذیل آیه «متعه»(1)یا ذیل آیه «کلاله»(2)برخی از مفسرین ادعای اجماع کردهاند که اینجا بحث آیات الاحکام است، ولی در بقیه آیات بعید است که بتوانیم از اجماع به عنوان یک منبع یاد کنیم.
*پرسش
آیا اقوال و نظرات صحابه و تابعین از منابع تفسیرقرآن بهشمار میآید؟
*پاسخ
در مورد اقوال صحابه و تابعین، باید تفصیل قائل شویم
گاهی یکی از صحابه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مانند «ابنمسعود»، «ابی بن کعب» یا «ابنعباس» صحابه بزرگ پیامبراکرم صلی الله علیه وآله مطلبی را از نظر لغوی بیان میکنند و واژهای را معنا میکنند که در این صورت به عنوان یک نفر از اهل عرف، کلام اینها معتبر است، مثل بقیه لغویین، بلکه بالاتر از آنها، زیرا اهل آن زمان و مخاطب آیات بودهاند؛ بنابراین کلامشان میتواند در لغت معتبر باشد.
اگر صحابی یا تابعی شأن نزول آیهای را بیان کند، با دو شرط معتبر است، یکی اینکه آن صحابی در آن حادثه - به عنوان مثال در جنگ بدر - حضور داشته و میگوید این آیه به این مناسبت نازل شد و دیگر اینکه موثق هم باشد، در این دو صورت اگر مطلبی را در مورد شأن نزول آیهای بیان کند، معتبر است.
اگر صحابی، یا تابعی، مطلبی را از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یا معصوم دیگری نقل کند، در اینجا اگر این شخص موثق و راستگو باشد، - لازم هم نیست که عادل باشد - کلامی که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نقل کند این معتبر است و میتواند در تفسیر مورد استفاده واقع شود. به عنوان مثال میگوید: پیغمبر در ذیل این آیه این حدیث را فرمود؛ ما از این حدیث در تفسیر آیه استفاده میکنیم.
حالت چهارم اجتهاد شخصی این افراد است. مثلاً ابن عباس یا یکی از تابعین در آیهای اجتهاد شخصی کند، در این موارد ما دلیلی بر حجیت قول
صحابه و تابعین نداریم بلکه اقوال صحابه و تابعین در اینجا مثل قول بقیه مفسرین است البته نکتهای را که باید در نظر داشت این است که صحابه و تابعین چون به عصر نزول نزدیک بودند، ممکن است یک قراینی را دیده باشند و در نظر داشتهاند و بیان کردهاند، از اینرو میطلبد که بر کلمات آنها در فهم آیات، توجه ویژهای داشته باشیم، ولی این بدین معنا نیست که کلامشان حجت باشد.
یادآوری:
البته یک تفاوتی را برخی از صاحب نظران علوم قرآنی قائل شدهاند و گفتهاند:
اگر صحابی، معصوم باشد کلامش حجت است مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام هم صحابی پیامبراکرم صلی الله علیه وآله است و هم معصوم است لذا در تفسیر قرآن کلامش هم معتبر و هم حجت است، ولو نظر شخصیاش را گفته باشد.
اما در جاییکه صحابی معصوم نباشد، ما دلیلی از آیات و روایات، یا عقل نداریم بر اینکه کلامش حجت است، به این معنا که نشود با آن مخالفت کرد؛ از اینرو اگر ما دلیلی علیه کلام کسی مثل ابنعباس پیدا کردیم کلام ابن عباس را مثل کلام بقیه مفسرین مورد نقد و بررسی قرار میدهیم و دلیلی نداریم که چون ابنعباس گفته بنابراین نباید کلام او را نقد و بررسی کرد.
*پرسش
منابع تفسیر قرآن عبارتند از آیات قرآن، سنت پیامبر، اهلبیت و عقل، آیا برای حجیت اینها در تفسیر قرآن دلیلی از خود قرآن و روایات وجود دارد؟
*پاسخ
1 - قرآن کریم؛
در مورد قرآن کریم، مهمترین دلیلی که داریم، آیه شریفه (مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ)1 است یعنی در قرآن کریم آیات محکم داریم و آیات متشابه نیز وجود دارد و تعبیر آیه این است که (هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ) یعنی آیات محکم مثل مادر هستند و مرجع واقع میشوند، یعنی محل رجوعاند و آیات متشابه را باید به آیات محکم برگردانیم که این همان «تفسیر قرآن به قرآن» است.
علامه طباطبایی رحمه الله در مقدمه تفسیر المیزان، دلایل دیگری هم آورده از جمله اینکه قرآن: (تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ)2 است و مثالهای دیگر. بنابراین قرآن که بیانکننده همه چیز است قطعاً بیانکننده خودش نیز میباشد از اینرو از خود آیات قرآن استفاده میشود که آیات قرآن میتواند تفسیر آیه دیگر باشد.
البته طبیعت هر کتابی این است که گوینده در جایی ممکن است عام سخن بگوید، در جایی خاص، در جایی مطلق و در جایی مقید، باید صدر و ذیل کلام را جمع کرد، اول سخن و آخر سخن و وسط سخن را در نظر
گرفت مطالب را کنار هم گذاشت تا مقصود نهایی گوینده را به دست
آوریم، این یک سیر طبیعی است که برای فهم کتابهای نویسندگان به کار میبریم در فهم قرآن هم از همین روش استفاده میکنیم. بنابراین علاوه بر اینکه این سیر طبیعی وجود دارد، خود آیات قرآن هم رهنمود دارد البته در برخی از احادیث هم این مطالب یادآوری شده است.
قرآن کریم خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرماید: (أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ) ؛ (1)«ما ذکر [= قرآن] را، به سوی تو نازل کردیم، تا برای مردم بیانش کنی».
تفسیر قرآن یعنی «بیان» و آشکار کردن، اینجا هم میفرماید ما قرآن را به سوی تو [= پیامبر صلی الله علیه وآله] فرستادیم تا برای مردم آن چیزی که نازل شده است را بیان و تفسیر کنی. بنابراین اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آیات قرآن را تبیین و تفسیر کند، ولی این تفسیر حجت نباشد، خلاف حکمت لازم میآید، یعنی خداوند دستور به چیزی داده باشد و آن را معتبر نداند، بنابراین براساس این آیه شریفه اگر حدیثی از پیامبر در بیان و تفسیر آیهای از قرآن به ما برسد برای ما حجت است.
در مورد اهلبیت علیهم السلام ذیل همین آیه علامه طباطبایی رحمه الله مینویسند: ما از این آیه حجیت بیان پیامبر را در تفسیر میفهمیم و از حدیث ثقلین، به دست میآید که اهلبیت علیهم السلام ملحق به پیامبرند که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به طور متعدد از طریق شیعه و اهل سنت نقل شده(2)که «من دو چیز گرانبها، یا
سنگین را در میان شما گذاشتم، کتاب خدا قرآن و عترتم را»، بعد فرمود: «ما إن تمسکتم بهما» اگر از هر دو استفاده کنید و به هر دو تمسک بجویید، شما نجات پیدا میکنید.
حضرت میفرماید: «ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا» اگر به هر دو، هم قرآن و هم اهلبیت علیهم السلام تمسک پیدا کنید گمراه نمیشوید لذا مفهوم حدیث این است که «ما إن تمسکتم باحدهما أولا تمسکتم بهما»: اگر به یکی تمسک پیدا کنید یا به هیچکدام تمسک پیدا نکنید گمراه خواهید شد. پس نه قرآن بدون اهلبیت انسان را به مقصد میرساند، نه اهلبیت بدون قرآن، باید هر دو، با هم باشد تا انسان را به سر منزل مقصود برساند. به دین ترتیب علامه طباطبایی از این روایت استفاده میکند که بیان و تفسیر اهل بیت علیهم السلام برای ما معتبر است.
البته دلایل دیگری هم وجود دارد مثل عصمت اهل بیت علیهم السلام و دلایل خاصی که دارد و همچنین روایات دیگری که در این زمینه وارد شده که مجال ذکر آنها نیست.
حجیت عقل ذاتی است یعنی در حقیقت عقل پایه معارفِ بشری است، و خود عقل دلیلی بر اعتبارش نمیخواهد. در مورد حجیت عقل مثال میزنند به تر بودن آب. آب تر است و چیزهای دیگر به وسیله آبتر میشود و این تری آب از کجاست از خود ذات آب است.
حجیت عقل هم ذاتی است علاوه بر این که در احادیث و آیات هم اشاراتی بر این حجیت داریم مثلاً در سوره مبارکه نحل میفرماید: «قرآن را نازل کردیم تا پیامبر برای مردم بیان بکند، و به خاطر اینکه تفکر بکنند.
(لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ)1 در آیات متعددی از قرآن به تدبر، تفکر، تعقل دعوت شده، وقتی آیاتی ما را به تدبر و تفکر میخواند، اگر ما تفکر و تدبر را، معتبر ندانیم خلاف حکمت، لازم میآید. علاوه بر اینکه در احادیث نیز آمده که ما دو حجة داریم، «حجة ظاهرة وحجة باطنة»؛ حجت ظاهری پیامبر و اهل بیت علیهم السلام هستند و حجت باطنی عقل ماست. بنابراین علاوه بر اینکه حجیت عقل ذاتی است در آیات و روایات هم به اعتبارش اشاره شده است.
*پرسش
نقش علوم تجربی در تفسیر قرآن چیست؟ آیا علوم تجربی منبع تفسیر قرآن هستند یا تفسیر قرآن منبعی برای شناخت علوم تجربی میباشد؟!
*پاسخ
موضوع قرآن و علوم تجربی نیاز به بحث مفصلی دارد تا ابعاد مختلف آن روشن شود که در این مجال نمیگنجد(1)از اینرو ناچاریم نگاهی گذرا به این بحث داشته باشیم؛ قرآنکریم در آیات متعددی، به مباحث طبیعت، کیهانشناسی، ساختار بدن انسان و غیره اشاره کرده بعضی از معاصرین مصر آیات مربوط به مسائل طبیعی در قرآن را 1322 مورد شمردهاند،(2)که البته در تحقیقات ما بیش از این به شمار آمده است. بنابراین در قرآن مباحثی است که مربوط به اشارات علمی قرآن است گاهی به حرکت خورشید اشاره کرده (وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها)3 ، گاهی نیروی جاذبه را مطرح میکند (رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها)4) گاهی زوجیت گیاهان مورد توجه واقع میشود،(3)گاهی به مراحل خلقت انسان اشاره کرده است(4)و مانند آن، که فهم این آیات نیاز دارد که مفسر، با علوم تجربی روز آشنایی داشته باشد، اگر انسان با علوم مربوط به هر آیه آشنایی نداشته باشد ممکن است برخی از این آیات را حتی اشتباه تفسیر کند.
یادآوری:
درست است که قرآن اشارات علمی دارد و اشارات علمی قرآن موجب رشد علومتجربی شده، ولی این بدان معنا نیست که همه علومتجربی در قرآن وجود دارد، قرآن کتاب فیزیک یا شیمی، یا کتاب پزشکی یا دایرةالمعارف علمی نیست، ولی اشاراتی دارد که گاهی اوقات در حد اشارات اعجازآمیز است؛ و از آن طرف اگر انسان این اشارات را در کنار آموزهها و دستاوردهای علوم تجربی به تتبع ننشیند و به عبارت دیگر علوم تجربی را در فهم قرآن استخدام نکند، ممکن است خوب مطلب را متوجه نشود و در فهم آیه به بیراهه برود.
قرآنکریم میفرماید: (وَ الشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها)1 خورشید جریان دارد تا محل استقرار خودش(1). برخی از قدمای مفسرین این آیه شریفه را این طور معنا میکردند که «مقصود همین حرکت کاذب است» چون در علم کیهانشناسی در آن زمان تفکر «هیئت بطلمیوس» حاکم بود و فکر میکردند که زمین مرکز جهان است، و خورشید به دور زمین میگردد، حس کاذب انسان هم همین را تأیید میکرد، که صبح خورشید از شرق طلوع میکند و پایان روز در غرب غروب میکند. برخی از مفسرین نیز همین حرکت کاذب خورشید را از آیه استفاده کردند، در حالیکه مفسرین امروز میگویند با توجه به اینکه ما میدانیم که خورشید مرکز منظومه شمسی است و زمین به دور خورشید میچرخد و این دیدن طلوع و غروب ما، حس کاذبی است پس معلوم میشود که قرآن به حرکت واقعی خورشید
1) (2) برخی نیز گفتهاند: تا زمان استقرار خودش.
اشاره میکند که یا این حرکت به طرف مرکز کهکشان راه شیری و به دور مرکز کهکشان میچرخد، یا به طرف ستارگان دور دستی میرود مثلاً تا زمانی که انرژی آن تمام شود و به سیاه چالهها ملحق شود، برخی گفتهاند، به ستارهای مثل (وُگا) ملحق میشود و....
بنابراین حرکت واقعی خورشید مطرح است حرکتی که خورشید به همراه منظومه شمسی دارد، یا حرکت خورشید به دور خودش یعنی حرکت وضعی یا حرکت انتقالی؛ بنابراین حرکت واقعی خورشید مدنظر است نه این حرکت کاذب خورشید. با این مثالها روشن شد که علومتجربی در فهم قرآن مؤثر است. و حداقل در این 1322 آیه ما باید به علومتجربی توجه داشته باشیم ولی باید مواظب باشیم که:
نظریهها و فرضیههای اثبات نشده علمی را بر قرآن تحمیل نکنیم؛
از طرفی دچار استخراج علوم از قرآن نشویم و به دام این مسائل نیفتیم؛
مطالب علمی که به حد بداهت حسی رسیده باشد و قطعی باشد مثل کرویت زمین و... را میتوان در تفسیر قرآن از آن به عنوان قرینه استفاده کرد که گاهی اعجاز علمی قرآن را نیز نشان میدهد چنانچه از مثالها معلوم شد(1).
1) (1) برای آگاهی بیشتر ر. ک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، محمدعلی رضاییاصفهانی.
*پرسش
*پاسخ
بحث روشهای تفسیری بحث پردامنهای است و بسیاری از قرآنپژوهان و صاحبنظران در این زمینه قلم زدهاند شاید بتوانیم ریشههای این بحث را در صدر اسلام و در روایات پیامبر جستجو کنیم که از تفسیر به رأی منع میکردند و گاهی در تفسیرشان از آیهای برای تفسیر آیه دیگر استفاده میکردند، سپس در دوران اهل بیت علیهم السلام این بحث دامنه بیشتری پیدا کرد و روشهای دیگری افزوده شد و در عصر ما هم کاوشهای زیادی در این زمینه شده و روشهای متنوعی ارائه شده است که میتوان گفت قرآن کریم حداقل به 6 روش تفسیر میشود:
اول) تفسیر قرآن به قرآن؛
دوم) تفسیر روایی؛ یعنی تفسیر قرآن با سنت پیامبر صلی الله علیه وآله و اهل بیت علیهم السلام.
سوم) تفسیر عقلی؛ یعنی تفسیر قرآن به کمک قراین عقلی.
چهارم) تفسیر علمی؛ یعنی تفسیر قرآن با کمک علوم تجربی قطعی.
پنجم) تفسیر اشاری یا تفسیر باطنی؛ که گاهی به آن تفسیر عرفانی نیز گفته میشود.
ششم) که در حقیقت جمع بین این روشها به شمار میآید، روش تفسیر اجتهادی جامع و کامل است. که یک آیه قرآن در صورت اقتضاء، با روشهای مختلفی تفسیر شود که همه این روشها را شامل بشود.
یادآوری
روش دیگری هم وجود دارد که چون روش باطل و غیرمعتبری است
جزء این روشها آورده نشد که در حقیقت روش هفتمی به شمار میآید و آن «تفسیر به رأی» است، که در احادیث پیامبر صلی الله علیه وآله از طریق شیعه و اهل سنت از آن نهی شده است و همچنین در روایات این روش تفسیری، باطل و مذموم معرفی شده و حتی وعده آتش بر آن داده شده و حرام شمرده شده است.(1)
1) (1) ر. ک: درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآنی، محمدعلی رضاییاصفهانی.
*پرسش
*پاسخ
در پاسخ به این پرسش ما تفسیر عقلی را با یک مثال معرفی میکنیم تا تفاوت آن با تفسیر به رأی روشن شود؛ استفاده از قراین عقلی، در تفسیر قرآن را تفسیر عقلی مینامند به عنوان مثال قرآنکریم میفرماید: (إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ)1 روز قیامت برخی از مردم به سوی پروردگار نظر میکنند.
از ظاهر آیه تصور میشود که خدا جسمی است که افراد به آن نگاه میکنند، در حالیکه ما قرینه عقلی برخلافش داریم، برهان داریم بر اینکه خداوند جسم نیست چون اگر جسم باشد محدودیت دارد و محدودیت مستلزم مخلوق بودن است و... بنابراین خداوند تبارک و تعالی، جسم نیست، پس معلوم میشود این نظر در آیه شریفه نظر با چشم سر نمیباشد بلکه شهود باطنی است، یا نگاه به ثواب و عقاب الهی است، و توجیهاتی که ذیل این آیه و مانند آن آمده است.
بنابراین ما به وسیله یک قرنیه قطعی عقلی، ظاهر آیه را تأویل میکنیم، یا ظاهر آیه را تفسیر میکنیم، و این روش تفسیر عقلی میباشد که غیر از تفسیر به رأی است، زیرا تفسیر به رأی آن است که بدون توجه به قراین عقلی و نقلی تفسیر شود، پس این دو کاملاً با هم متفاوت است.
تذکر
1) (2) طی ریشهیابی که انجام دادیم به این نتیجه رسیدیم که راغب اصفهانی در مقدمه تفسیرش برای اولین بار تفسیر به رأی را به دو نوع ممدوح و مذموم تقسیم کرده است و بعدها افرادی مثل دکتر ذهبی در التفسیر والمفسرون از او پیروی کردند.
بار تفسیر به رأی را به دو نوع ممدوح و مذموم تقسیم کردند و نوشتند که تفسیر به رأی مذموم یعنی تفسیر به رأیی که جایز نیست و در روایات نکوهش شده و تفسیر به رأی ممدوح مثل تفسیر عقلی یا تفسیر اجتهادی که جایز است.
و کمکم بسیاری از نویسندگان، این مطلب را گرفتند و نقل کردند در حالی که اصل مطلب مخدوش است، زیرا روایاتِ تفسیر به رأی، مطلق است یعنی همه نوع تفسیر به رأی را جایز نمیداند، و تفسیر به رأی ممدوح، و مذموم نداریم.
بنابراین تفسیر عقلی، اصلاً تفسیر به رأی نیست در حقیقت تفسیر به رأی آن است که بدون توجه به قراین عقلی و نقلی باشد، و تفسیر عقلی با توجه به قراین عقلی میباشد؛ از این رو تفسیر عقلی، تخصصاً از تفسیر به رأی خارج است و نمیشود آن را تفسیر به رأی ممدوح نامید. از مطالب گذشته پاسخ این که آیا تفسیر اجتهادی، با تفسیر به رأی تفاوت دارد نیز مشخص میشود.
تفسیر اجتهادی صحیح، این است که مفسر، اول به قراین عقلی و نقلی آیه مراجعه کند، روایاتش را بررسی کند، آیات دیگر را ببیند، اگر برهانهای عقلی برای آن هست ببیند، بعد در پایان جمعبندی کند و در نتیجه، برداشتی از آیه داشته باشد، این اجتهاد در تفسیر میباشد. در حالی که تفسیر به رأی این است که قبل از مراجعه به قراین عقلی و نقلی، اظهارنظر شود. پس این دو تا با هم تفاوت دارند، چنانچه اگر در تفسیر اجتهادی، مجتهدِ تفسیر، بدون مراجعه به قراین عقلی و نقلی اظهار نظر کند به دام تفسیر به رأی میافتد، پس اجتهاد میتواند دو نوع باشد اجتهاد صحیح، اجتهاد غیرصحیح؛ اجتهاد صحیح آن است که مفسر بعد از مراجعه به قراین عقلی و نقلی نظرش را اعلام کند و اجتهاد غیرمعتبر و غیرصحیح این است که قبل از مراجعه به قراین عقلی و نقلی اعلام نظر کند.
در حالیکه چنانچه گذشت، اولین بار این تقسیم را راغب اصفهانی کرد که ممدوح و مذموم را جدا کرده و این خلاف اطلاق روایات است علاوه بر اینکه لغت هم این مطلب را یاری نمیکند و از طرفی خود راغب اصفهانی در مفرداتش میگوید: رأی، اعتقادی است که از غلبه گمان پیدا میشود. به عبارت امروزی، «رأی» یعنی، «گمانهزنی» بنابراین اگر کسی بدون استناد و بدون توجه به قراین عقلی و نقلی گمانهزنی کرد این تفسیر به رأی است، پس اینکه گفته شده تفسیر به رأی، یعنی تفسیر عقلی، چون رأی به معنای عقل است، مطلب درستی به نظر نمیآید. حتی برخی از معاصرین ادعا کردهاند که هیچ موردی در کتاب، سنت و لغت «رأی» به معنای عقل نیامده و نمیشود بگوییم که تفسیر به رأی، یعنی تفسیر عقلی.
*پرسش
*پاسخ
آری، تفسیر اجتهادی با تفسیر عقلی متفاوت است چنانچه در پرسش گذشت. روشهای تفسیر را میتوان به 6 روش تقسیم کرد؛ تفسیر قرآن به قرآن، تفسیر روایی، تفسیرعلمی، تفسیرعقلی، تفسیر اشاری یا باطنی و تفسیر اجتهادی جامع. در یک تقسیمبندی جامع، تفاسیر را به دو دسته تقسیم میکنند، تفاسیر نقلی و اجتهادی. تفاسیر نقلی آنهایی است که براساس تفسیر مأثور، تفسیر قرآن به قرآن و یا تفسیر روایی باشد و بقیه تفاسیر اعم از تفسیرهای علمی و عقلی را تفاسیر اجتهادی میگویند.
یادآوری
به نظر میرسد که واژه اجتهاد به یک معنای عام، شامل تفسیر علمی و عقلی نیز میشود، منتها تفسیر عقلی یک اصطلاح خاص است، که استفاده از قراین عقلی و برهانهای عقلی در فهم آیات قرآن را تفسیر عقلی گویند. که این «تفسیر عقلی خاص» قسمتی از تفسیر اجتهادی به معنای عام است، بنابراین نمیتوان گفت تفسیر عقلی، همان تفسیر اجتهادی است.
از اینرو لازم است قلمرو «تفسیر اجتهادی به معنای اعم» و «تفسیر اجتهادی به معنای اخص» و «تفسیر عقلی به معنای خاص» از همدیگر جدا شود.
اجتهاد به معنای اعم در تفسیر قرآن به قرآن و در تفسیر روایی هم به کار میرود، به این معنا که ما آیهای را کنار آیهای میگذاریم و یا روایتی را ذیل آیهای مطرح میکنیم و استنباط و نتیجهگیری میکنیم لذا در تفسیر قرآن به قرآن و تفسیر روایی، استنباط و اجتهاد به معنای اعم راه دارد.
و حتی در «تفاسیر روایی محض» مثل «البرهان»، «درالمنثور» و «نورالثقلین» که فقط روایات را ذیل آیات آوردهاند و نتیجهگیری هم نکردهاند، همان هم مبتنی بر یک اجتهاد بوده است که این روایت مربوط به این آیه و تفسیر آن است.
نتیجهگیری
تفسیر اجتهادی به معنای اعم در تمام روشهای تفسیری کاربرد دارد.
روش تفسیر عقلی به معنای خاص، استفاده از قراین عقلی و برهانهای عقلی در فهم آیات قرآن میباشد، که این روش در کنار بقیه روشهای تفسیری مطرح است.
روش تفسیر اجتهادی به معنای اخص این است که مفسر همه قراین عقلی و نقلی آیه را در نظر بگیرد و نگاهی جامع داشته باشد به آیات، روایات علم، عقل به معنای برهانی و حتی باطن و در پایان با ملاحظه همه این موارد، به نتیجهگیری برسد. این روش، روش اجتهادی جامع میباشد که در مقابل دیگر روشهای تفسیری برشمردیم.
*پرسش
*پاسخ
روش تفسیر «قرآن به قرآن» در کلمات پیامبر صلی الله علیه وآله و روایاتی که از ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده، به چشم میخورد که گاهی یک آیهای را شاهد برای آیه دیگر، میآوردند، و از آن مطلب جدیدی را بدست میآوردند.
مثال: (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ)1 با آیه کریمه: (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ)2 و آیه شریفه (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ)3 وقتی کنار هم قرار گیرند به این نتیجه میرسیم که اولاً قرآن در شب قدر نازل شده و دوم اینکه شب قدر، در ماه مبارک رمضان است و سوم اینکه شب قدر شب با برکتی است و مثالهای دیگری هم در روایات است که از اهلبیت علیهم السلام نقل شده است که برای نمونه یکی از آنها را میآوریم: در روایتی حکایت شده که از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله سوال شد که آیه شریفه میفرماید:
(الَّذِینَ آمَنُوا وَ لَمْ یَلْبِسُوا إِیمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِکَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)4 کسانی هدایت یافتند که، ایمانشان را با ظلم آلوده نکرده باشند در حالی که کدام یک از ما (اصحاب) تا به حال ظلم نکردیم، بالاخره هر کسی در ارتباط با همسایهاش یا خویشاوندانش یا دوستانش ممکن است گرفتار ظلمی شده باشد با توجه به این آیه اینها هدایت پیدا نکردند؟ در پاسخ طبق این
نقل(1)پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله این آیه را به وسیله آیه 13 سوره لقمان تفسیر کرد، و فرمود: در آنجا میفرماید: «شرک ظلم بزرگی است» یعنی یکی از مصادیق ظلم شرک است؛ و اینجا میفرماید: «کسانی که ایمانشان را با ظلم آلوده نکردند». یعنی کسانی که ایمانشان را با شرک آلوده نکردند، اینها أهل هدایت هستند.
در این روایت پیامبر از آیهای برای تفسیر آیهای دیگر استفاده کرد همچنین در کلمات امیرالمؤمنین علیه السلام، این مطلب آمده و ائمه دیگر نیز این روش را داشتهاند و این روشی است که امروزه هم در بسیاری از تفاسیر، استفاده میشود مشهورترین آن تفسیر المیزان علامه طباطبایی رحمه الله است. البته ایشان در مقدمه تفسیر المیزان مینویسند: «روش تفسیر قرآن به قرآن، روش تفسیری اهل بیت است.» و ایشان این روش را برای خودش در طول تفسیر به عنوان روش اصلی، انتخاب کرده است.
1) (1) فَفَسَّرَهُ النّبی صلی الله علیه وآله بالشرک واستدل بقوله تعالی إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظِیمٌ. (صحیح بخاری، کتاب تفسیر قرآن و تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 444 و بصائر الدرجات، صفار، ص 195).
*پرسش
*پاسخ
تفسیر روایی - که امروزه در تفاسیر فراوان به کار میرود - این است که ما از روایات پیامبر اکرم و اهلبیت علیهم السلام در تبیین و تفسیر آیات قرآن استفاده کنیم. به این صورت که گاهی آیهای عام است مطلب خاصی در روایت میآید و گاهی آیهای مطلق است مطلب مقیدی از روایات میآید و آن را تفسیر میکند و همچنین جزییات آیات الاحکام در روایات بیان میشود.
به عنوان مثال ما در آیات داریم (أَقِمِ الصَّلاةَ) نماز بخوانید ولی در ظاهر آیات بیان نشده چند رکعت بخوانیم. بدیهی است که تفسیر این آیات را سنت پیامبر بیان میکند که نمازها هر کدام چند رکعت است، و حتی جزییات این مسائل در روایات بیان میشود. پس روایات، هم میتواند یک منبع تفسیری باشد و هم در حقیقت یک روش تفسیر است که ما از روایات برای تفسیر قرآن بهره ببریم.
*پرسش
*پاسخ
هرچند که مدت زیادی است که از این روش استفاده میشود، بسیاری از مفسرین معاصر نیز از این روش استفاده میکنند و حق هم همین است که ما در فهم حدود 1322 آیه - که برخی از معاصرین مصری، لیست کردهاند - آیاتی که اشاره به طبیعت، کیهانشناسی، انسانشناسی و مانند آنها دارد، ناچاریم که از مطالب قطعی علمی استفاده کنیم و نمونههای زیادی هم در این مسأله هست.
مثلاً در مورد آیه شریفه (رَفَعَ السَّماواتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَها)1 گفته شده است که این آیه اشاره به نیروی جاذبه دارد، در حالیکه نیروی جاذبه قرن 17 و 18 با ظهور نیوتن کشف شد. ولی قرآن حدود ده قرن قبل به این موضوع اشاره کرده و فرموده: «خداوند آسمانها را بدون ستون دیدنی آفرید.»
و در روایتی هم ذیل این آیه از امام رضا علیه السلام نقل شده که «آنجا، ستونهایی است منتها شما این ستونها را نمیبینید.»(1)
بنابراین آیه شریفه اشاره دارد که بین کرات آسمانی و بین آسمانها ستونهایی است که ما آن ستونها را نمیبینیم و حداقل آن اشاره به نیروی جاذبه دارد که همچون ستونهایی این کرات آسمانی را بر همدیگر نگه میدارد، زمین به دور خورشید میچرخد زیرا نیروی جاذبه همچون ستونی
1) (2) البته در این آیه نکات ادبی در مورد «بغیر عمد» و نیز نکات تفسیری وجود دارد که در جای خود مورد بحث قرار گرفته است. (ر. ک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ج 1، ص 148 به بعد)
زمین را به خورشید وصل کرده است. در صدر اسلام اگر میخواستند
تعبیری برای ما به کار ببرند که نیروی جاذبه را بفهمیم شاید از این تعبیر زیباتر ممکن نبود.
حتی این اعجاز علمی قرآن هم هست که قرنها قبل از تولد نیوتون اشاره به نیروی بین کرات آسمانی کرده؛ از این نمونهها ما در فهم آیات قرآن داریم که ناگزیر به مسائل علمی مراجعه کنیم.
*پرسش
*پاسخ
تفسیر اشاری را با عنوانهای «تفسیر عرفانی» و «تفسیر باطنی» نیز یاد میشود و گاهی هم به آن «تفسیر صوفی» نیز میگویند چون صوفیه از این روش زیاد استفاده کردهاند.
البته در کلمات اهلبیت علیهم السلام از روش تفسیر باطنی هم استفاده شده است و اهلبیت علیهم السلام ما را توجه دادهاند که قرآن علاوه بر اینکه ظاهری دارد، باطنی هم دارد و ما نباید فقط به ظاهر قرآن اکتفاء کنیم. البته برخی از نحلههای انحرافی گفتهاند: «ما باید فقط باطن قرآن را بگیریم.» که به باطنیه مشهور شدند و این تفکر باطلی است، بلکه ما باید با کمک روایات اهل بیت و قواعد و ضوابطی که در تفسیر وجود دارد، هم به ظاهر قرآن توجه کنیم و هم از باطن قرآن غافل نشویم و به عبارت دیگر به نکات باطنی، و اشارات عرفانی قرآن نیز توجه داشته باشیم.
*پرسش
*پاسخ
بله! در مباحث تفسیری علاوه بر روشهای تفسیری، مکاتب یا گرایشهای تفسیری نیز مطرح است و این دو با هم متفاوت هستند.
توضیح: «روش» یعنی استفاده از منبعی خاص، مانند قرآن یا روایت یا علم... در تفسیر آیات قرآن. اما «گرایش» - که گاهی با عنوانهای گوناگونی مثل مکتب یا مکاتب یا مذاهب تفسیری یا اتجّاهات عنوان میشود - عبارت است از آن رویکرد خاص مفسر قرآن در تفسیر خود؛ به عنوان مثال ممکن است مفسر قرآن چون ادیب بوده مثل «زمخشری» در «کشاف» به مسائل ادبی در تفسیر بیشتر پرداخته است که این را تفسیر ادبی مینامند.
گاهی مفسر قرآن، چون فقیه بوده و به مسائل فقهی علاقه داشته، مسائل فقهی را در تفسیر بیشتر عنوان کرده که این میشود تفسیر قرآن با گرایش فقهی مثل تفسیر قُرطبی و تفسیر زبدةالبیان محدث اردبیلی و فقه القرآن راوندی.
و یا چون نویسنده آن تفسیر، متکلم بوده و در مباحث کلامی و اعتقادی تخصص داشته، تفسیرش به مباحث اعتقادی و کلامی گرایش پیدا میکند مثل تفسیرکبیر فخررازی که بیشتر مباحث کلامی و اعتقادی در آن مطرح است این را میگویند تفسیر قرآن با گرایش کلامی.
گاهی تفسیر به خاطر فضای حاکم بر جامعه یا گرایش و تخصص خاص مفسر به یک بحث رنگ میپذیرد. از اینرو تفسیری میشود سیاسی، یا جهادی، یا اخلاقی یا تقریبی؛ یا فلسفی مثل تفسیر ملاصدرا، بنابراین تفاسیر گاهی به خاطر نویسندهاش و گرایش یا تخصصی که دارد، رنگ خاصی پیدا میکند یعنی آن نوع مطالب بیشتردرآن مطرح میشود که از این فرایند به «گرایش تفسیری» یاد میکنند.
*پرسش
*پاسخ
گرایشهای تفسیری محدود نیست و ممکن است گرایشهای جدیدی هم در مباحث تفسیری پیدا شود، مثل رویکردهای علمی که امروزه پیدا شده؛ ولی در روشها، دیرتر تحولی ایجاد میشود، اما در گرایشات تحولات سریعتر است و ممکن است به اقتضای زمانهای مختلف، مذاهب و مکاتب مختلف، و همچنین به خاطر علوم مختلف گرایشهای جدیدی پدید میآید.
*پرسش
*پاسخ
در مورد روشهای تفسیری کتابهای متعددی نوشته شده که طی تحقیقی، حدود 133 کتاب در این زمینه جمعآوری و در کتاب «درسنامه روشها و گرایشهای تفسیری»(1)این 133 کتاب را معرفی کردیم.
از جمله منابعی که میتواند در مبحث روشها و گرایشهای تفسیری مورد استفاده قرار بگیرد عبارتند از:
«مبانی و روشهای تفسیری» استاد عمید زنجانی؛
«التفسیر والمفسرون فی ثوبه القشیب» استاد آیت الله معرفت؛
«درسنامه روشها و گرایشهای تفسیری» از نگارنده؛
«روشها و گرایشها» حسین علویمهر؛
«آشنایی با مکاتب تفسیری» از استاد بابایی؛
و کتابهای دیگری که در این زمینه نوشته شده و به معرفی روشها، و گرایشهای تفسیری پرداختهاند.
1) (1) ر. ک: «درسنامه روشها و گرایشهای تفسیری»، دکتر رضایی اصفهانی.
*پرسش
چون در آیات فراوانی از قرآن به تدبر و تعقل توصیه شده (أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ)1 از طرفی نیز تدبر کردن در قرآن به نوعی با تفسیر ارتباط دارد، آیا این تفسیر به رأی نمیشود؟
*پاسخ
واژه «رأی» یعنی «اعتقادی که از غلبه گمان پیدا میشود»(1). برخی توهم کردهاند که واژه «رأی» به معنای عقل است ولی اینگونه نیست واژه «رأی» به معنای اعتقاد ظنی است، به عبارت فارسی امروزی، رأی یعنی «گمانهزنی» از اینرو تفسیر به رأی یا گمانهزنی یعنی تفسیر کردن بدون توجه به قراین عقلی و نقلی که جایز نیست و در روایات از آن نهی شده است. تدبر، تفکر و تعقل در آیات قرآن، نه تنها جایز و لازم است بلکه به آن سفارش هم شده است(2).
همان طور که در معنای تفسیر آمده، تفسیر یعنی «درک معانی آیات و مقاصد خداوند و بیان آن برای دیگران.» از اینرو تدبر و تفکر مرحله قبل از تفسیر است چراکه با تفکر، تدبر و تعقل ممکن است به مطالب جدید دست یابد و لذت ببرد و این مطلوب است؛ ولی اگر تعقل، تدبر و تفکر انجام شد و خواست به مرحله بیان برسد و به مرحله تفسیر وارد شود، باید از کانال صحیح تفسیر عبور کند یعنی قراین عقلی و نقلی در نظر گرفته، سپس برای دیگران بیان شود؛ تا گرفتار تفسیر به رأی نشود، مبادا نظر خودش و فهم
خودش را بدون توجه به قراین عقلی و قراین نقلی یعنی آیات و روایات، برای دیگران بیان کند.
نتیجه
تدبر در آیات قرآن مقدمه تفسیر است؛
تفسیر صحیح، بیان معانی آیات و مقاصد خدا با توجه به قراین عقلی و نقلی میباشد؛ تفسیر به رأی تفسیر قرآن بدون توجه به قراین عقلی و نقلی است که مردود میباشد.
*پرسش
*پاسخ
مبحث هرمنوتیک چند صباحی است، در مباحث قرآنی مطرح شد، و برخی از نویسندگان آن را در ردیف روشهای تفسیر قرآن تحت عنوان «روش تفسیر هرمنوتیک قرآن» مطرح کردهاند(1)و برخی دیگر از نویسندگان این مبحث را زیر مجموعه «گرایش ادبی تفسیر قرآن» قرار دادهاند(2).
صرف نظر از درستی یا نادرستی این کار، مبحث هرمنوتیک و رابطه آن با تفسیر قرآن و روشهای تفسیری نیاز به بررسی دارد. اما دیدگاهها در موضوع هرمنوتیک بسیار گسترده و متفاوت است، و پذیرش هر کدام لوازم خاصی دارد که گاه با لوازم پذیرش دیدگاه دیگر متناقض است، از این رو بررسی این مبحث نیازمند تألیف مستقل و برتری آن در سطح دانش پژوهان دکتری است. البته کوششهایی در این زمینه شده است که هنوز نیازمند تکمیل، نقد و بررسی بیشتر است که در پایان نوشتار بدانها اشاره میکنیم.
اوّل) پیشینه هرمنوتیک؛
مفهومشناسی هرمنوتیک
واژه هرمنوتیک « Hermeneuitice » از معنی یونانی « Hermeneuin » به معنای «تفسیر کردن» است.
این واژه از زمان افلاطون به کار رفته است و به معنای به فهم در آوردن
چیزی یا موقعیتی مبهم است. ارسطو از این لفظ برای نامگذاری بخشی از کتاب «ارغنون» (که درباره منطق قضایا است) استفاده کرد. معمولاً در ریشهیابی لغوی هرمنوتیک ربط روشنی میان واژه و «هرمس» خدای پیامرسان یونانیان، برقرار میکنند. تا قبل از قرن هفده میلادی شاخهای خاص از دانش را سراغ نداریم که به نام هرمنوتیک نامیده شده باشد و تنها از قرن هفدهم به بعد هرمنوتیک شاخهای از دانش بشری شد(1).
دوم) هرمنوتیک در بستر تاریخ
هرمنوتیک به طور رسمی از قرن هفدهم میلادی شروع شد.
دان هاور(2)نخستین کسی است که واژه هرمنوتیک را در عنوان کتابش گنجاند، نام کتاب او «هرمنوتیک قدسی یا روش تفسیر متون مقدس» بود.(3)
برخی صاحب نظران نهضت اصلاح دینی را نقطه آغاز هرمنوتیک میدانند، و شلایر ماخر (4)(1768-1834 م) را بنیانگذار هرمنوتیک جدید میدانند(5). و نخستین بار توسط ویلیام دیلتای (6)(1833-1911 م) هرمنوتیک به عنوان یک روش اندیشه تدوین شد که هدف آن بالا بردن ارزش علوم انسانی و همردیف کردن آن با علومتجربی بود. تا اینجا دانشمندان هرمنوتیک بر نیت مؤلّف در فهم متن تأکید میکردند.
اما به دنبال آنان دیدگاه دیگری در هرمنوتیک پیدا شد که مارتین هایدگر (1889-1976 م) و گادامر (1900 م) پایهگذار آن بودند و بر کاوش فلسفی در موضوع فهم تأکید میکردند و از نقش نیت مؤلّف در متن کاست.
تذکر: هرچند که بیان شد هرمنوتیک از قرن هفدهم میلادی به عنوان شاخه علمی مطرح گردید اما برخی مباحث هرمنوتیکی در لابهلای کتابهای دانشمندان قبل از قرن هفدهم نیز آمده است که تحت عنوان «هرمنوتیک بی نام» از آنها یاد میکنند، از جمله:
سنت اگوستین، فیلسوف و متکلّم مسیحی (430-454 م) که خلط معنای حقیقی با معنای مجازی و استعماری، را دلیل اصلی ابهام کتب مقدس میدانست(1).
در میان دانشمندان مسلمان نیز در مبحث تفسیر و اصول الفقه، مباحثی مشابه نظریات هرمنوتیکی مطرح شده است یعنی برخی مباحث اصول الفقه به قواعد فهم متن میپردازد و نیز مفسّران در مقالات تفسیر به مباحثی پیرامون فهم، تفسیر فهم و تفسیر قرآن میپردازد و نیز مباحث شیوههای تفسیر قرآن گونهای از مباحث هرمنوتیکی به شمار میآید. از جمله تفسیر اشاری (رمزی، کنایی و تمثیلی و...)(2).
سوم) دیدگاهها درباره هرمنوتیک
برای هرمنوتیک تعریفهای متعدّدی شده است.
فردریک آگوست ولف (در سخنرانیهای 1785 تا 1807 م) هرمنوتیک را این چنین تعریف کرد: «علم به قواعدی که به کمک آن معنای نشانهها درک میشود». هدف از این علم درک اندیشههای گفتاری و نوشتاری شخص مولّف یا گوینده، درست مطابق آنچه میاندیشیده است.
فردریش ارنست دانیل شلایرماخر (1834-1767 م) به هرمنوتیک به مثابه «هنر فهمیدن» مینگریست. او به مسأله بدفهمی توجه کرد و بر آن بود که تفسیر متن دائماً در معرض خطر ابتلاء به سوءفهم قرار دارد. از اینرو هرمنوتیک باید به منزله مجموع قواعدی روشمند و روشآموز برای رفع این خطر به استخدام در آید. او هدف تفسیر را کشف نیت مولّف میدانست(1)و بر دو محور تأکید میکرد.
یک) فهم دستوری انواع عبارات و صورتهای زبانی و فرهنگی که مولّف در آن زیسته و تفکّر او را مشروط و متعین ساخته است.
دو) فهم فنی یا روانشناختی ذهنیت خاص یا نبوغ خلّاق مؤلّف(2).
او بر تمایز «فهمیدن» و «تبیین» تکیه دارد، تبیین حوادث طبیعی بر استخدام قوانین کلی تکیه دارد ولی مورخ در پی فهم اعمال عاملان حوادث است تا از طریق کشف نیات، اهداف، آمال، منش و شخصیت آنان به فهم افعالشان برسد. فهمیدن یعنی «کشف من در تو» و این به دلیل ماهیت بشری عام امکانپذیر است. از پیروان او ماکس وبر آلمانی (1864-1920 م) و یواخیم واخ آلمانی است(3).
هایدگر، معتقد است که در جمع بشری، جهان را از راه پیش ساخت فهم - یعنی مفروضات، انتظارات و مفاهیم - میفهمند، اینها تشکیل دهنده فهم هستند. گادامر باورهای فوق (نظرات هایدگر) را تأیید میکرد و معتقد بود، هر متن یا چیزی که از دیدگاه خاص مورد تفسیر قرار گیرد خود به سنّتی خاص تعلّق دارد و افق خاصی را میسازد که در چارچوب آن هر چیزی قابل فهم میشود. این افق در اثر مواجهه با اشیا، دائماً تعدیل میابد ولی هیچ گونه تفسیر نهایی و عینی وجود ندارد(1).
این تعاریف نشان میدهد که گستره هرمنوتیک و تلقّیها از آن بسیار متنوّع است و قلمرو مباحث آن همراه با سیر تاریخی آن گستردهتر شده است و از حدّ معرّفی هرمنوتیک به مثابه راهنمایی برای تفسیر دینی و حقوقی تا حدّ آن به منزله تأمّلی فلسفی در باب ماهیت فهم و شرایط وجودی حصول آن، ارتقاء یافته است(2).
چهارم) رابطه هرمنوتیک با تفسیر قرآن
برخی دانشمندان مصر همچون محمد ابراهیم شریف در کتاب «اتجاهات التجدید فی تفسیر القرآن» و عفت محمد شرقاوی در کتاب «الفکر
الدینی فی مواجهة العصر» و نصرحامد ابوزید در کتاب «نقد الخطاب الدینی» به کاربرد هرمنوتیک در تفسیر قرآن روی آوردند، سپس در ایران نیز افرادی همچون محمد مجتهد شبستری در کتاب «هرمنوتیک کتاب و سنّت» بدان پرداختند. به عقیده برخی نویسندگان، متفکّران هرمنوتیک مسلمان اصول روشن تفسیر متون خود را از دانشمند زبانشناس سوییسی به نام «فردیناند سوسیر» (1857-1931) گرفتهاند(1). در اینجا لازم است مهمترین مشخصات و آموزههای تفسیر قرآن مشهور را در برابر تفسیر هرمنوتیکی بیان کنیم تا دعاوی طرفین روشن شود و داوری آسان گردد.
الف) ویژگیها و آموزههای تفسیر قرآن مشهور
مفسّر در جستجوی معنای متن است و معنای متن همان مقصود و مراد جدّی متکلّم و مولّف است و متون مقدّس پیامهای الهی برای بشر هستند که هدف مفسّر درک پیام نهایی متن است(2).
رسیدن به معنای متن (مقصود متکلّم ومولّف) از طریق پیمودن روش متعارف و عقلایی فهم متن میسّر است که بر اساس حجّیت ظواهر الفاظ استوار است. و دلالت الفاظ تابع وضع لغوی و اصول و قواعد عقلایی محاوره و تفهیم و تفاهم است که هر متکلّم و مخاطبی در هر زبان بر اساس آنها سخن میگویند و میفهمند.
مفسّر گاهی به فهم تعیینی از متن میرسد (مثل فهم نصوص) و گاهی به فهم ظنّی از متن میرسد (مثل فهم ظواهر) و گاهی در فهم متن خطا میکند.
معیارهایی برای تشخیص خطاهای مفسّران وجود دارد که از جمله آنها قوانین منطق، قواعد عقلایی محاوره (اصول الفقه) و قواعد تفسیر است که برخی از آنها توسط پیشوایان دینی بیان شده است (همچون قاعده تفسیر به رأی) و برخی توسط دانشمندان تدوین شده است. هرگاه فهم و تفسیر متن مطابق قواعد فوق بود حجّت و معتبر است. بنابراین نسبیگرایی در فهم متن بیمعناست چون فهمهای صحیح و فهمهای نادرست قابل تشخیص است.
فاصله زمانی عصر مفسّر با زمان پیدایش متن مانع جدّی برای دست یابی به مقصود و مراد جدّی متن قرآن نیست. چرا که اوّلاً برخی قراین از طریق احادیث و شأن نزولها و تاریخ به ما رسیده است و میتوانیم تا حدود زیادی معنای اصیل لغات را دریابیم.
ثانیاً ظهور الفاظ متن قرآن حجّت است و اگر با توجه به قراین ظهوری در زمان ما منعقد شود معتبر است.
مفسّر حق ندارد ذهنیتها و پیشداوریهای خود را بر متن تحمیل کند وگرنه گرفتار تفسیر به رأی میشود که ممنوع و حرام است و تفسیر او را غیرمعتبر میسازد و باید تا حد امکان خود را از این پیش داوریها تهی نماید (هرچند که به طور کامل ممکن نیست).
متن قرآن از خداست و پیامبر صلی الله علیه وآله نقشی در تعیین لفظ و محتوای وحی نداشته است بلکه بارها از طرف خدا تهدید شده که اگر کلمهای کم و زیاد کند مجازات میشود.(1)
ب) ویژگیها، آموزهها و پیامدهای تفسیر هرمنوتیکی از قرآن:
1) (1) (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ) (حاقّه/ 46).
است، بنابراین دخالت ذهنیت مفسّر در فهم، نه امری مذموم، بلکه شرط
وجودی حصول فهم است و واقعیتی اجتنابناپذیر است.
درک عینی متن، به معنای امکان دستابی به فهم مطابق با واقع، امکانپذیر نیست. زیرا عنصر سوبژکتیو (یعنی ذهنیت و پیشداوری مفسّر) شرط حصول فهم است و در هر دریافتی، لاجرم پیش دانستههای مفسّر دخالت میکند.
فهم متن عملی بیپایان و امکان قرائتهای مختلف از متن، بدون هیچ محدودیتی وجود دارد. زیرا فهم متن، امتزاج افق معنایی مفسّر با متن است و به واسطه تغییر مفسّر و افق معنایی او قابلیت نامحدودی از امکان ترکیب فراهم میآید.
هیچگونه فهم ثابت و غیرسیالی وجود ندارد و درک نهایی و غیرقابل تغییری از متن نداریم.
هدف از تفسیر متن، درک «مراد مولّف» نیست، ما با متن مواجه هستیم نه با پدیدآورنده آن. نویسنده یکی از خوانندگان متن است و بر دیگر مفسّران یا خوانندگان متن رجحانی ندارد.
متن، موجود مستقلّی است که با مفسّر به گفتگو میپردازد و فهم آن محصول این مکالمه است، برای مفسّر اهمیتی ندارد که مولّف و صاحب سخن، قصد القای چه معنا و پیامی را داشته است(1).
یادآوری: مطالبی که تحت عنوان قرآن و فرهنگ زمانه، مطرح میشود و برخی به قرآن نسبت میدهند که عناصر فرهنگ جاهلی عرب را اخذ کرده است، نتیجه و پیامد همین مطلب است.
تذکر: هرمنوتیک با موضوعات دیگر قرآن همچون تأویل و نیز در مبحث پلورالیسم (تکثّرگرایی) و مانند آن پیوند و تعامل دارد که از بیان همه این موارد صرف نظر میکنیم.
پنجم) بررسی پیامدهای هرمنوتیک در تفسر قرآن
بررسی لوازم، آثار، پیامدهای مثبت و منفی هرمنوتیک در تفسیر قرآن نیازمند تألیفی مستقل و بررسی همه جانبه موضوع است که در این مختصر نمیگنجد، از اینرو در اینجا به ذکر چند نکته بسنده میکنیم و تفصیل سخن را برای فرصت دیگری وا مینهیم.
قرآن کتابی است که همه کلمات و حروف آن از طرف خدای متعال نازل شده و مولّف، به معنای متعارف، ندارد، یعنی سخن بشری نیست. همان طور که خود قرآن بارها تکرار کرده است. پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله که نقل کننده این سخن برای ماست، حق ندارد کلمهای از وحی را کم یا زیاد کند و گرنه مجازات میشود(2).
پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آن قدر در مورد نقل کلام الهی دقت دارد و مواظبت میکند که «واژه قل» را حکایت میکند. یعنی اگر من به کسی بگویم «به پدرت بگو فلان کار را انجام بده» او به پدرش میگوید: «آقای رضایی گفت: فلان کار را انجام بده» و نمیگوید: «بگو: فلان....».
ولی پیامبراسلام صلی الله علیه وآله در هنگام نقل سخنخدا میفرماید: (قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ) (بگو خدا یکتاست) یعنی به من گفتهاند که «بگو».
در حالیکه مسیحیان و یهودیان در مورد متن تورات و انجیل چنین ادّعایی ندارند. انجیل توسط چهار نفر (لوقا، متی، یوحنّا، مرقس) نوشته شده از اینرو به چهار صورت متفاوت درآمده است. آنان پس از عیسی و در زمانهای تقریباً متفاوت زندگی میکردهاند؛ از اینرو برخی زبان و فرهنگ زمانه آنان در انجیل بازتاب یافته است.
تورات نیز پس از فوت موسی نوشته شده و برخی قسمتهای آن هشتصد سال پس از او توسط افراد مختلف تهیه شده است(1).
از اینرو میتواند برخی عناصر فرهنگی و حتی خرافی در آن راه یافته باشد. اما با توضیحی که بیان شد قرآن این گونه نخواهد بود، قرآن کتابی تحریف نایافته است، کلامی بشری نیست و نمیتواند بازیافت فرهنگ زمانه باشد.
1) (1) علم و دین، ایان باربور، ترجمه خرمشاهی، ص 130.
(همچون حجّ و...) را تأیید کرد (و در همان حال تصحیح هم نمود) به خاطر آن بود که ریشه این مطالب الهی بود، یعنی حجّ ابراهیمی را تأیید کرد که یادگار پیامبر بزرگ الهی بود. پس اگر جن، شیطان و مانند آنها واقعیت نداشت آنها را تأیید نمیکرد و همچون خرافه «غول» که در فرهنگ عرب موجود بود ولی قرآن از آن یادی نکرد. بنابراین میتوان گفت که قرآن تابع فرهنگ زمانه نشد بلکه عناصر مثبت و صحیح آن را تأیید و عناصر منفی آن را ردّ کرده است(1).
از اینرو همه پژوهشگران و مفسّران لازم است که تلاش کنند این تأثیر را به حدّاقل برسانند، ولی این تأثیر حداقل پژوهش و تفسیر را غیر معتبر نمیسازد. هر شخص پژوهشگر و دستگاه و فضای اطراف بر حرکت الکترون در آزمایشگاه اثر دارد ولی این مطلب موجب بیاعتباری آمار و ارقام و نتایج پژوهش در این مورد نمیشود و نیز دانشهای قبلی پژوهشگر ذهن او را تا حدودی جهتدار میکند و همینگونه در پژوهشهای علوم انسانی و تفسیر کتب مقدّس داوری میکنیم، یعنی درصدی از خطا در همه علوم وجود دارد و این موجب نمیشود که فهمهای ما غیر معتبر و غیر مطابق با واقع باشد و گرنه باید خط بطلان بر همه علوم بشری کشید. البته در مورد تأثیرات باورها و ذهنیتهای مفسّران در تفسیر در مبحث گرایشها
1) (1) ر. ک: مجله معرفت، ش 21، مقاله قرآن و فرهنگ زمانه، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی.
(مکاتب و مذاهب تفسیری) مطالب مبسوطی بیان شده و راه جلوگیری از آن نیز بیان شده است یعنی مفسّر باید تلاش کند بدون عینک خاصّی به سراغ متن برود، و عقاید و پیش فرضهای خود را بر متن تحمیل نکند و گرنه تفسیر او غیر معتبر و نوعی تفسیر به رأی خواهد بود که در اسلام گناهی بزرگ به شمار میآید.(1)
اول) قرآن دارای بطون، لایهها و سطوح مختلف فهم است، همانطور که در احادیث متعدّد به این مطلب اشاره شدهاست.(2)بنابراین اگر قرائتهای مختلف به این معنا باشد این موافق طبیعت قرآن است و مانعی ندارد که قرائتهای مختلف و فهمهای متنوعی از آن به وجود آید.
دوم) وجود تفسیرهای متنوع از قرآنکریم واقعیتی مبارک است و موجب رشد فهم ما از قرآن میشود. یعنی هر روز فهمهای عمیقتر و دقیقتر کلام الهی حاصل میآید و لایههای جدیدی از آن روشن میشود.
سوم) فهمها و تفسیرهای قرآن هر چقدر که زیاد شود بیضابطه و معیار نیست بلکه قواعد و ملاکهایی برای تشخیص تفسیرهای صحیح و باطل وجود دارد.
یعنی براساس قواعد منطق، اصول عقلایی محاوره (اصول الفقه) و قواعد تفسیری به ویژه قاعده تفسیر به رأی، میتوانیم سره را از ناسره تشخیص دهیم. بنابراین فهمها و تفسیرهای نامحدود به وجود نمیآید و قرائتپذیری
1) (1) عن رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: «ما آمن بی من فسّر برأیه کلامی»، امالی صدوق، ص 6؛ طبق نجف؛ التفسیر والفروق، آیت الله معرفت، ج 1، ص 60. عن رسول اللَّه صلی الله علیه وآله: «من قال فیالقرآن برأیه فلیتبوّء مقعده من النار» (طبری، ج 1، ص 27).
2) (2) عن الصادق علیه السلام: ان للقرآن ظاهراً و باطناً - عن الباقر علیه السلام: ان للقرآن بطناً وللبطن بطن. نک: کافی، ج 1، ص 374؛ بحارالانوار، ج 89، ص 90-91؛ تفسیر صافی، ج 1، ص 28-29؛ و مشابه آنها از اهل سنت در الاتقان، سیوطی، ح 4، ص 225 و 226.
متن بیانتها و بیمعیار و دلخواه نخواهد بود بلکه تفسیرهای معتبر و
محدودی در قلمرو و چارچوب قواعد تفسیر باقی میماند و هرکس حق ندارد و نمیتواند تفسیر دلخواهی از قرآن ارایه کند.
اول) فهم بشری تحت تأثیر پیشرفتهای بشری و علوم قرار میگیرد و رشد میکند، این مطلب به صورت موجبه جزییه صحیح است. اما این به معنای رشد علم و فهم بشری است و چیزی مبارک و نیکو است.
دوم) قبلاً بیان شد که ما سهگونه فهم و تفسیر داریم، تفسیرهای قطعی (مثل نصوص) تفسیرهای ظنّی (مثل ظواهر) و تفسیرهای خطا که مفسّر به دلایل مختلف خطا میکند.
برای مثال جمله «کل بزرگتر از جزء است» یا جمله «جمع متناقضین محال است» از اصول ثابت فکر بشری است که تغییر نمیکند و نیز نصوص قرآن کریم (مثل وحدانیت خدا) در گرایشها و مذاهب و مکاتب مختلف تفسیری تغییر نمیکند. پس ما فهمها و تفسیرهای مختلف و سیال از متون داریم و وجود یکی دیگری را نفی نمیکند. البته به این معنا نیست که فهم ما از متن خطاناپذیر و نهایی است چراکه علوم بشری و فهم ما از قرآن در حال تکامل است ولی در هر مرحله اگر تفسیر بر اساس معیارهای صحیح انجام شده باشد معتبر و حجّت است.
سوم) اگر بنا باشد که همه فهمها و تفسیرهای بشری متغیر و غیرثابت باشد، پس خود همین ادعای هرمنوتیکی که «هیچ گونه فهم ثابت و غیر سیالی وجود ندارد» نیز خودش در معرض تغییر است یعنی این جمله تناقضنما و پارادوکس است که اول خودش را معرض بطلان قرار میدهد.
بنابراین، اگر ما نسبیت فهم بشری را به طور کلی بپذیریم هیچ فهم ثابتی
نخواهد بود و همه علوم بشری زیر سؤال میرود از جمله خود این ادّعا.
الف) دانشمندان هرمنوتیک همچون جان مارتین کلادینوس و فردریک آگوستولف و شلایر ماخر تا ویلهلم دیلتای بر نقش نیت مؤلّف در فهم متن تأکید داشتند و هدف تفسیر را فهم نیت و مقصود مؤلّف میدانستند.
این دیدگاه با نظرگاه مفسّران قرآنکریم نزدیک است و همان طور که بیان شد هدف تفسیر قرآن نیز فهم معنای متن و مقصود خدای متعال یعنی مراد جدّی گوینده است.
البته این مطلب روشن است که قرآن مولّف (به معنای متعارف بشری) ندارد و پیامبر واسطهای بیش نیست، پس مقصود از نیت مولّف در مورد قرآن، مقصود خدا از آیات قرآن خواهد بود.
ب) دانشمندان هرمنوتیک فلسفی همچون هایدگر و گادامر، نقش نیت مولّف را در فهم متن نفی کردند و گفتند برای مفسّر اهمیتی ندارد که گوینده قصد القای چه معنایی دارد. البته این سخن ممکن است در برخی موارد در مورد متون تاریخی و ادبی مفید و قابل تطبیق باشد اما در مورد کلام الهی صحیح و قابل تطبیق نیست؛ چون هدف قرآن هدایت بشر به وسیله پیامها و سخنان خدا است، پس مفسّر باید تلاش کند تا پیام و هدف الهی را به درستی درک کند و به دیگران انتقال دهد. اگر بر فرض، خدا قصد القای مطلب «الف» را داشته باشد و تفسیر قرآن مطلب «ب» را بیان کند این تفسیر موفق نبوده است.
نتیجهگیری و جمعبندی
برخی دیدگاهها در هرمنوتیک متون، میتواند با تفسیر قرآن سازگار باشد (همچون تأکید بر فهم نیت گوینده که در تفسیر قرآن نیز مورد تأکید است). ولی برخی دیدگاهها که منتهی به نسبت در فهم و عدم تطابق فهم با واقع یا بیاعتنایی به نیت مؤلّف میشود با تفسیر قرآن ناسازگار است و نیز روشن شد که نتایج هرمنوتیکی تفسیر متون ادبی همچون تأثیرپذیری مطلق از فرهنگ زمانه در مورد قرآن صادق نیست. البته برای هرمنوتیک و رابطه آن با تفسیر قرآن نیازمند بحث و تحقیق بیشتری است.
منابع جهت مطالعه بیشتر
درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، 1380 ش.
نشریه کتاب نقد، ش 5 و 6، ویژهنامه تفسیر به رأی، نسبیت و هرمنوتیک، زمستان 76 و بهار 1379 ش.
مبانی و روشهای تفسیری، عباسعلی عمید زنجانی، چاپ چهارم، انتشارات ارشاد اسلامی، 1379 ش.
هرمنوتیک مدرن، بابک احمدی، مهران مهاجر، محمد نبوی، نشر مرکز، تهران، 1377 ش.
مجله معرفت، ش 26، پاییز 1377، مقاله قرآن و فرهنگ زمانه.
هرمنوتیک کتاب و سنّت، محمد مجتهد شبستری، تهران، طرح نو، 1381 ش.
*پرسش
*پاسخ
برای آنکه پاسخ این پرسش روشن شود، لازم است در ابتدا معنای واژه «فرهنگ زمانه» روشن شود. سپس روشن سازیم که قرآن در برابر فرهنگ زمانه خویش چند گونه واکنش نشان داده است.
بررسی واژه «فرهنگ»
از آنجا که محور اساسی بحث تاثیر فرهنگ زمانه بر قرآنکریم میباشد، ضروری است این واژه مورد بررسی قرار گیرد.
«فرهنگ» در لغت به این معانی به کار رفته است.
کشیدن؛ تعلیم و تربیت؛ علم، دانش و ادب؛ کتاب لغت؛ مجموعه آداب و رسوم؛ مجموعه علوم، معارف و هنرهای یک قوم(1).
دهخدا در لغتنامه مینویسد: «فرهنگ مرکب از «فر» که پیشاوند است و «هنگ» از ریشه تنگ ( thang ) اوستایی به معنای کشیدن و فرهیختن و فرهنگ مطابق است با ریشه ادوکات ( Educat, Education ) و ادوره ( Edure ) در لاتین که به معنای کشیدن و نیز به معنای تعلیم و تربیت است (حاشیه برهان، به تصحیح دکتر معین)؛ به معنای فرهنج است که علم و دانش و ادب باشد (برهان)... آموزش و پرورش، تعلیم و تربیت، امور مربوط به مدارس و آموزشگاهها، کتاب لغات فارسی را نیز گویند. (برهان)
1) (1) ر. ک. به: علی اکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا/ محمد معین، فرهنگ معین، ماده «فرهنگ».
درباره «فرهنگ» از نظراصطلاحی، تعریفهای متعددی ارائه شده که به برخی از آنها اشاره میشود.
«فرهنگ مجموعه برداشتها، موضعگیریهای فکری، هنر، ادبیات، فلسفه، آداب، سنن و رسوم و روابط حاکم اجتماعی است.» (شهید باهنر رحمه الله)(1)
«بیشک، بالاترین و والاترین عنصری که در موجودیت هر جامعه دخالت اساسی دارد، فرهنگ آن جامعه است. اساساً فرهنگ هر جامعه هویت و موجودیت آن جامعه را تشکیل میدهد.» (امام خمینی رحمه الله)(2)
«فرهنگ یعنی مجموعه تعلیم، تربیت، عقل، خرد، دانش، حکمت، هنر و معرفت یک انسان یا یک جامعه که در رفتار و نحوه زندگی و شکل حیات او تجلی نموده و درعمق جان او نفوذ کرده و همه اعمال و کردار او را متأثر از خود میسازد و در واقع، فرهنگ مجموعه بینشها، گرایشها و ارزشهای یک ملت است.»(3)
اکنون که معنای لغوی و اصطلاحی فرهنگ تا حدود زیادی روشن شد، لازم است بگوییم. اگر مراد از فرهنگ زمانه عرب عناصری مثل ادبیات باشد این عناصر فرهنگی به ناچار، در هر کتاب با سخنرانی - که برای ملت (کسانی که آن فرهنگ متعلّق به آنان است) ارائه شود - نفوذ میکند و به کارگیری آن برای تفهیم مطالب لازم است. قرآن نیز از این مسأله مستثنا نیست. از اینرو، خود قرآن هم از واژگان و ضربالمثلهای عرب استفاده کرده است.
اما اگر مراد از فرهنگ زمانه عرب موضعگیریهای فکری، هنری، آداب، سنن و رسوم اجتماعی است، این شامل خرافات و مطالب باطل و شرکآلود نیز میگردد. در این صورت، باید گفت که قرآن کریم متأثر از این فرهنگ نشده است؛ چراکه باطل در قرآن راه ندارد: (لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ) ؛ (1)حتی در موارد متعددی با این عناصر فرهنگی مقابله کرده است؛ مثل مذمت زنده به گور کردن دختران(2)و یا عقیده به بتپرستی و شرک.
قبول عناصر مثبت فرهنگ و طرد عناصر منفی
آنچه نزدیک به صواب به نظر میرسد این است که بگوییم قرآن کریم با عناصر فرهنگ زمان خویش سه گونه برخورد داشته است.
الف) قرآن عناصر مثبت فرهنگی عرب را، که ریشه در ادیان ابراهیمی داشته و براساسی صحیح بوده پذیرفته، آنها را پیرایش کرده و تکامل بخشیده است. مثال آن در احکام، مسأله حج ابراهیمی و لعان است و از همین قبیل، در عقاید، اعتقاد به جن، سحر و مانند آن میباشد. البته لازم به یادآوری است که عدم اعتقاد برخی از عالمان یا علوم امروزی به ماورای طبیعت (اعم از خدا، جن، فرشتگان و...) دلیل بطلان این عقاید نمیشود؛ زیرا این مطالب حقایق دینی است که در جای خود و به روش خاص آنها، مستدل شده است، هرچند که در اصل این ادعا سخن بسیار میتوان گفت؛ چرا که علوم «فراروانشناسی» در جهان امروز به همین مطلب میپردازد و نه
تنها آنها را نفی نکرده، بلکه مورد مطالعه و تحقیق قرار داده است(3).
همانگونه که صرف احتمال این که در آینده علم، بطلان این مسائل را اثبات میکند و آنها را از مصادیق تعارض علم و قرآن قرار خواهد داد، نمیتواند دلیل دستبرداشتن از عقاید و ظواهر قرآن باشد، به نظر میرسد که ناتوانی برخی در پاسخگویی به تعارضات ظاهری علم و دین باعث طرح این مباحث میشود، به طوریکه برای جلوگیری از اتفاقی که نیفتاده و چیزی که ثابت نشده، حاضرند زودتر تسلیم شوند و بگویند قرآن در این مسائل تابع فرهنگ زمانه و زبان مردم بوده است.
ب) قرآن عناصر منفی و خرافات اعراب جاهلی را نمیپذیرد، بلکه با آنها مقابله میکند و یا نامی از آنها نمیبرد. قرآن از عصر قبل از نزول قرآن به «الجاهلیةُ الاولی»(1)تعبیر میکند و میفرماید:
(أَ فَحُکْمَ الْجاهِلِیَّةِ یَبْغُونَ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللّهِ حُکْماً) ؛ (2)آیا حکم جاهلیت را میجویند؟ برایگروهی کهاهل یقیناند، حکم چهکسی از حکم خدا بهتر است؟
مثالها و نمونهها
مواردی که از اعتقادات و احکام جاهلی و فرهنگ عرب زمان نزول آیات قرآن بوده و قرآن کریم به مقابله با آنها برخاسته عبارتند از:
عبادت اعراب جاهلی(3): (وَ ما کانَ صَلاتُهُمْ عِنْدَ الْبَیْتِ إِلاّ مُکاءً وَ تَصْدِیَةً فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ)4 ؛ دعایشان نزد خانه کعبه جز صفیرکشیدن و دست برهم زدن نیست. پس به کیفر کفری که میورزیدید، عذاب بچشید.
ردّ قانون ظهار: در دروان جاهلیت، هرکس به زنش میگفت: (ظهرک علی کظهر امّی) (پشت تو بر من، هم چون پشت مادرم است)
همسرش بر او حرام میشد. قرآن کریم در اینباره فرمود: (ما جَعَلَ اللّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ وَ ما جَعَلَ أَزْواجَکُمُ اللاّئِی تُظاهِرُونَ مِنْهُنَّ أُمَّهاتِکُمْ وَ ما جَعَلَ أَدْعِیاءَکُمْ أَبْناءَکُمْ)1 ؛ «خداوند زنانتان را که نسبت به ایشان ظهار میکنید، مادران شما نساخت و پسر خواندههایتان را پسر شما قرار نداد»(1).
رد عقاید جاهلانه در مورد جن یا پسر و دختر قراردادن برای خدا: قرآن عقاید مشرکانه و جاهلانه عرب را درباره «اجنه» مردود شمرده و فرموده است: (وَ جَعَلُوا لِلّهِ شُرَکاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِینَ وَ بَناتٍ بِغَیْرِ عِلْمٍ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یَصِفُونَ)3 ؛ «برای خدا شریکانی از جن قرار دادند و حال آنکه جنیان را خدا آفریده است و برای او بدون هیچ دانشی، پسران و دختران ساختند. منزّه و برتر است از آنچه وصفش میکنند»(2).
تخطئه احکام و آداب جاهلی: قرآن کریم بحیره، سائبه، وصیله و حام را رد مینماید (مائده/ 103)، قراردادن نصیب برای خدا، از کشتها و چهارپایان را پندار باطل معرفی میکند (انعام/ 136)(3)، از به فحشا کشاندن کنیزان باز میدارد (نور/ 33)، رباخواری به ویژه به صورت اضعاف مضاعفه را طرد مینماید (آلعمران/ 130) و زنده به گورکردن دختران نوزاد را مردود میشمارد. (انعام/ 151، اسراء/ 31، تکویر/ 9-8)(4)
قرآن عقاید اعراب را در مورد اینکه فرشتگان دختران خدا هستند، مردود شمرده است(5).
ج) قرآن از زبان قوم و تشبیهات و لغات آنها برای تفهیم بهتر مقاصد بلند خود استفاده کرده است.
پیامبران الهی: برای آن که بتوانند مطالب بلند و مفاهیم عالی معنوی و عقلانی خویش را برای مردم عوام بیان کنند، به طوریکه آنان با توجه به بیسواد بودن و عدم اطلاع از مسائل علمی، متوجه مقصود آنها شوند، از تشبیهات، استعارهها، کنایههای رایج و نیز لغات و کلمات معمول در جامعه استفاده میکردند. به عبارت دیگر با مردم به اندازه عقل آنان سخن میگفتند. قرآن نیز این روش را ادامه میدهد و این همان چیزی است که تحت عنوان فرهنگ قوم و زمانه از آن یاد میشود.
به عنوان مثال، محاجّه حضرت ابراهیم علیه السلام با نمرود و نیز تعبیرات قرآن در مورد دیوانگان و تشبیه میوه زقّوم به سرهای شیاطین، قَسَمها و نکوهشهای لفظی و نیز استفاده از لغات دخیل (لغات غیرعربی که جزو زبان عربی آن عصر شده و معمولاً از آنها استفاده میگردیده) از این قبیل است.
تذکر:
آنکه استفاده هر شخص از کنایهها و تعبیرات و عناوین رایج زبان (که هر گوینده ناگزیر از به کارگیری آن است) به معنای پذیرش لوازم کلامی و علمی آن نیست. برای مثال، لفظ «دیوانه»، که در فارسی رایج است، به معنای پذیرش دیوزدگی افراد مبتلا به جنون نیست. به عبارت دیگر، قرآن یا هر گویندهای وجه شبه را قبول ندارد، بلکه از این عناوین به عنوان مشیر استفاده میکند و البته این مطلب بدان معنا نیست که قرآن مطالبی ضد علمی بیان کرده و براساس نظریههای علمی زمانه - مثل هیئت بطلمیوسی و طب جالینوسی - سخن گفته است.
1) (1) تکویر/ 9.
*پرسش
*پاسخ
فهم و برداشت هر متن مقدمات، مبانی، روش و شرایطی دارد که اگر رعایت شود، فهم صحیح و معتبر از متن حاصل میشود و اگر رعایت نشود، فهم را به بیراهه میبرد و برداشت و تفسیری غیر حقیقی از متن و مقصود نویسنده ارائه میکند.
برداشت از قرآنکریم یا به عبارت دیگر فهم و تفسیر متن مقدس مسلمانان نیز از این قاعده مستثنی نیست. بنابراین لازم است که در پیریزی نظاموارهای برای منطق فهم و تفسیر قرآن باشیم. البته فقدان فهم و تفسیر قرآن یا عدم رعایت آن موجب لغزشها و آسیبهایی میشود، که در برخی از تفسیرها شاهد آن بودهایم، بنابراین لازم است که سنجشهای فهم و تفسیر روشن شود و آسیبها و موانع فهم مشخص گردد تا مفّسر قرآن گرفتار آن دامها نگردد.
منطق تفسیر قرآن، موضوعی نو پدید است که در حوزه تفسیر مطرح شده است هر چند که در مورد زیر مجموعههای آن در برخی کتابها مطالبی بیان شده و ریشههای اصلی بحث را در برخی آیات و احادیث و برخی مقدمههای تفسیرها و مقالات میتوانیم پیدا کنیم. که در ادامه به مناسبت به آنها اشاره میکنیم.
منطق فهم و تفسیر قرآن یا شیوه صحیح برداشت از قرآن
برای آنکه برداشت صحیحی از قرآن داشته باشیم، ناچاریم که حداقل مراحل زیر را طی کنیم.
اول) آماده سازی زیر ساختهای تفسیر و کسب آمادگیها و مقدمات؛
تسلّط بر ادبیات عرب (صرف، نحو، لغت و...)، آگاهی از شأن نزول آیات، اطلاع از علوم قرآن، علم فقه، علم اصول فقه، آگاهی از احادیث و مراجعه به آنها، علم به قرائات قرآن، آگاهی از بینشهای فلسفی، علمی، اجتماعی و اخلاقی، آشنایی با تفاسیر از جمله: شرایط مفسر قرآن است.
البته روشن است که تفسیر قرآن همچون هر علم دیگر نیازمند تخصص است و کسیکه بدون شرایط لازم به سراغ تفسیر قرآن برود همچون کسی است که بدون تخصص به جراحّی قلب بپردازد که البته کاری ناپسند در نظر عقلاء است و در نتیجه قرآن چنین کاری موجب تفسیر به رأی میگردد که ممنوع است. برای اطلاع از کمیت و کیفیت این شرایط و دیدگاههای دیگر در این زمینه به کتابهای زیر مراجعه کنید: الاتقان فی علوم القرآن، سیوطی، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، روششناسی تفسیر، رجبی و دیگران، شروط و آداب تفسیر و مفسر، کامران ایزدی.
قرآنکریم در موارد متعدد افراد را به تفکر در آیات(1)یعنی اندیشهورزی در جزییات، مقدمات، علل و زمینهها فرا میخواند و در برخی از آیات افراد را به تعقّل در آیات(2)یعنی اندیشهورزی در امور کلّی فرا میخواند و گاهی افراد را به تدّبر یعنی پیامدهای امور فرا میخواند.(3)-(4)
البته هر سه مورد فوق برای فهم آیات و برداشت از آنها لازم است.
برای مثال اگر قرآن به سرگذشت عذابآلود قوم عاد اشاره میکند ما باید در مورد زمینهها و علل جزیی این حادثه تفکر کنیم و نیز در مورد سنت و قانون کلی الهی در مورد اقوام سرکش در طول تاریخ تعقّل نماییم و نیز در مورد پیامدهای این حادثه تاریخی و تأثیر آن در سرنوشت افراد و ملتها تدّبر کنیم و در مجموع عبرتهای این حادثه را به دست آوریم و بیان کنیم. این نوع برخورد با آیات منتهی به برداشتهای جالب میشود که اگر با رعایت ضوابط صورت گیرد قابل انطباق با هر زمان و مکان مشابه است.
دوم) انتخاب مبانی در تفسیر
در این مورد لازم است به این پرسشهای اساسی پاسخ داده شود.
آیا تفسیر قرآن جایز است؟ (جواز به معنی امکان یا جواز به معنای جواز شرعی).
آیا ظواهر قرآن حجّت است؟
آیا قرآن علاوه بر ظاهر، باطن یا باطنهایی دارد، یعنی آیا قرآن دارای ساحتهای معرفتی و چند لایه است یا یک ساحت دارد؟
آیا قرآن تحریف شده است یا از تحریف مصون مانده است؟
آیا استعمال لفظ در بیشتر از یک معنا جایز است؟
کدام منابع در تفسیر قرآن معتبر است؟ مثل قرآن، سنت پیامبر صلی الله علیه وآله و اهلبیت علیهم السلام، عقل، شهود، اجماع، اقوال صحابه، تابعین و....
آیا خبر واحد در ضوابط تفسیر قرآن (همچون فقه) حجّت است یا نه؟
آیا قرآن کلامی منسجم و حکیمانه است و در هر سوره اهداف مشخصی را دنبال میکنند؟
انتخاب یک نظر و مبنا در مورد هریک از موارد بالا، برای مفسّر لازم است، چراکه خط اساسی او را در تفسیر و برداشتهای قرآنی مشخص میسازد و این مبنا همچون پیش فرض در تمام مراحل یک مفسّر یاری میرساند. برای مثال اگر کسی ظاهر قرآن را حجّت نداند و فقط تفسیر را منحصر به معصوم بداند در نتیجه هر کجا که قراین روایی وجود ندارد، نمیتواند با استفاده از قراین عقلی تفسیر کند و از آیات برداشت نماید.
مثال دیگر اگر کسی شهود عرفانی، اجماع، اقوال صحابه و تابعین را در تفسیر معتبر و حجّت بداند، تفسیر او رنگ خاصی به خود میگیرد اما اگر اینها را معتبر نداند و در پی قراین عقلی و سنت پیامبر صلی الله علیه وآله و اهلبیت علیهم السلام اشد تفسیر و برداشت او جهت و رنگ دیگری میگیرد.
برای اطلاع از مبانی تفسیر و دیدگاهها در این زمینه به کتابهای زیر مراجعه شود: روششناسی تفسیر، رجبی و دیگران، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی، اصول التفسیر وقواعده، شیخ خالد عبدالرحمن العک و مبانی و روشهای تفسیر، دکتر محمد کاظم شاکر.
سوم) قواعد فهم و ضوابط تفسیر قرآن
قبل از برداشت و تفسیر قرآن لازم است قواعد تفسیری یا مؤثر در تفسیر قرآن را بشناسیم تا بتوانیم فهم معتبری از قرآن داشته باشیم؛ از جمله:
قاعده سیاق یعنی فضای حاکم بر آیه با توجه به آیات مرتبط قبل و بعد که در فهم آیه و تفسیر آن مؤثر است.
قواعد ادبی که معمولاً در علوم صرف و نحو و معانی و بیان، تبین میشود.
قواعد اصول الفقه مثل عام و خاص، مجمل و مبین، مطلق و مقید و... که معمولاً در علم اصول الفقه توضیح داده میشود.
قواعد فقهی و معلومات فقهی برای فهم آیات الاحکام.
قاعده ممنوعیت کاربرد اسرائیلیات در تفسیر، یعنی مفسر حق ندارد از مطالب یهود و مسیحیت برای تفسیر آیات کمک بگیرد. همانگونه که کعب الاحبارها در طول تاریخ این کار را کردهاند و در برخی تفاسیر مثل تفسیر طبری وارد شده است(1).
قاعده عدم جواز کاربرد غیر علم (عادی) در تفسیر چرا که تفسیر بیان کلام خداست و نسبت امور غیر علمی به خدا جایز نیست. از این رو برخی مفسران تفسیر قرآن با خبر واحد ظنی را معتبر ندانستهاند(2).
ضوابط فهم تفسیر معتبر قرآن
الف) تفسیر قرآن مخالف آیات دیگر قرآن نباشد.
ب) تفسیر قرآن مخالف سنت قطعی نباشد.
ج) تفسیر قرآن مخالف عقل نباشد.
د) تفسیر قرآن مخالف علم تجربی قطعی نباشد.
اگر مفسر قرآن این قواعد و ضوابط را نشناسد، نمیتواند برداشت صحیح و معتبری از قرآن داشته باشد.
برای مثال اگر مفسر قرآن، قاعده پنجم را نداند یا رعایت نکند. ممکن است در داستان آدم و حوا روایتی را بپذیرد که میگوید زن از دنده چپ آدم پیدا شد، در حالی که این روایت اسرائیلی است و اصل آن در تورات است(3).
1) (1) ر. ک: التفسیر والمفسرون فی ثوب القشیب، آیت الله معرفت، اسرائیلیات در تفسیر، دکتر حمید محمد قاسمی، پژوهشی در اسرائیلیات، دکتر دیاری و...
2) (2) تبیان، شیخ طوسی، ج 1، ص 4 و المیزان ج 12، ص 262 (ذیل آیه 44 / نحل).
3) (3) ر. ک: المیزان، ج 1، ص 147 (ذیل آیه 39 / بقره) و نیز ر. ک: کتاب مقدس، سفر پیدایش، باب اول، شماره 7 به بعد.
یا اگر مفسر قرآن قواعد ادبی، اصول یا فقهی را نداند در تفسیر آیات با مشکل جدّی روبرو میشود و حتّی در ترجمه قرآن نیز با مشکل روبرو میشود(1). (البته ترجمه قرآن نوعی خلاصه تفسیر است).
برای اطلاع بیشتر از قواعد و ضوابط تفسیر به کتابهای زیر مراجعه کنید: مبانی و روشهای تفسیر، دکتر محمد کاظم شاکر، روششناسی تفسیر، رجبی و دیگران، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی، قواعدالتفسیر، خالد بن عثمانالسبت، اصولالتفسیر وقواعده، شیخ خالد عبد الرحمن العک.
چهارم) شناخت روشهای تفسیری معتبر و بهرهگیری از آنها
مفسران قرآن بر اساس منبع خاصی که در تفسیر قرآن استفاده میکنند، روش خاصی را در تفسیر میپویند، این روشها متفاوت است پس برای فهم قرآن و تفسیر آن لازم است که روشهای صحیح و معتبر شناخته شود و نیز روشهای غیرصحیح و غیر معتبر مشخص گردد، تا برداشت و تفسیر ما به بیراهه نرود و گرفتار خطای روشی نشویم. چرا که انتخاب روش صحیح در تفسیر موضوعیت دارد همانطور که علامه طباطبایی رحمه الله ذیل آیه 7 سوره آلعمران میگوید: «من قال فی القرآن برأیه فاصاب فقد اخطاء»(2)؛ (هرکس در مورد قرآن بر اساس برداشت شخصی سخنی بگوید و به واقع برسد [و مطلب صحیح باشد] باز هم خطا کرده است.) استفاده کردهاند(3).
یعنی اگر کسی با روش غلط، اقدام به جراحی قلب بیمار کند و اتفاقاً نتیجه خوب باشد، باز هم مورد سرزنش عقلاء قرار میگیرد و از ادامه کار او جلوگیری میشود، چرا که نزد عقلاء وجود پزشک متخصص و ابزار و اتاق عمل و شیوه صحیح عمل برای هر جراحی لازم است؛ و روش تفسیر نیز همینگونه است.
روشهای معتبر فهم و تفسیر قرآن
روش تفسیر قرآن با قرآن (مثل تفسیرالمیزان علامه طباطبایی و تفسیر القرآنی للقرآن، عبدالکریم خطیب)
روش تفسیر قرآن با احادیث (مثل تفسیرالبرهان، محدث بحرانی و تفسیر الدّر المنثور، سیوطی).
روش تفسیر قرآن با عقل (برهانهای قطعی عقل) (مثل تفسیرالقرآن والعقل، نورالدین اراکی).
روش تفسیر قرآن با علومتجربی قطعی (مثل تفسیرالجواهر، طنطاوی).
روش تفسیر اشاری قرآن (باطنی صحیح) (مثل تفسیر حقایق التفسیر سُلّمی وتفسیر القرآن العظیم، تستری وکشفالاسرار، میبدی) و روش غیر معتبر در تفسیر قرآن همان روش تفسیر به رأی است که گاهی در شیوههای فرعی برخی روشهای فوق نیز سایه میافکند و در احادیث اسلامی بهشدّت محکوم شده است(1).
روش تفسیر به رأی به آن معناست که مفسر قرآن بدون توجه به قراین عقلی و نقلی (آیات دیگر قرآن و احادیث) به تفسیر قرآن بپردازد و یا نظر خود را بر قرآن تحمیل کند، یعنی تفسیر او برداشت شخصی باشد نه برداشت علمی(2).
توضیح کامل هم از این روشها در حوصله این نوشتار نیست ولی تأثیر آنها در فهم آیات قرآن قابل انکار نیست از اینرو کاربرد آنها در تفسیر و احتراز از تفسیر به رأی کاملاً ضروری است تا بتوانیم تفسیر معتبر و برداشت صحیحی از آیه داشته باشیم.
اگر آیه (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ) (قدر/ 1) بر اساس هر کدام از روشهای فوق تفسیر شود نکته و برداشت خاص تفسیری را به دنبال دارد.
الف) تفسیر قرآن به قرآن آیه، با مراجعه به آیه (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ) (بقره/ 185) روشن میشود که شب قدر در ماه رمضان است، همانطورکه برکت آن شب و جداسازی امور از آیه 3 و 4 سورۀ دخان استفاده میشود.
ب) تفسیر روایی آیه، با مراجعه به احادیث و تفسیر روایی آیه روشن میشود که این شب بیست و یکم یا بیست و سوم ماه رمضان است(1).
ج) تفسیر باطنی آیه، در برخی از احادیث آمده است که شب لیلة القدر فاطمه علیها السلام است(2)که شاید اشاره به آن باشد که همانطور که شب قدر ظرف نزول قرآن صامت است فاطمه ظرف نزول قرآنهای ناطق یعنی ائمه علیهم السلام است و یا اینکه همانطور که شب قدر نامعلوم است، قبر فاطمه علیها السلام نیز مجهول است.
د. تفسیر علمی آیه، در تفسیر نمونه، مورد توجه واقع شده که با طرح یک پرسش شروع میشود. با توجه به اختلافات طلوع و غروب خورشید در مناطق مختلف زمین، شب قدر در آمریکا چه موقع است؟ و در نهایت نتیجه
میگیرند که شب کرهزمین هنگامی است که سایه آن یک دور میچرخد پس مقصود از شب قدر 24 ساعت است(1). البته مانعی ندارد که یک آیه با روشهای مختلف تفسیر شود و همه تفاسیر لازم و صحیح باشد چون سطح معرفتی این روشها با همدیگر متفاوت است بلکه تفسیر کامل آیه با اعمال روشهای معتبر امکان دارد و در آن صورت که ما به تفسیر جامع آیه دست میابیم. برای مطالعه بیشتر در مورد روشهای تفسیری میتوانید به کتابهای زیر مراجعه کنید.
مبانی و روشهای تفسیر قرآن، عباسعلی عمید زنجانی، درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی، روشها و گرایشهای تفسیری، حسین علویمهر، اتجاهات التفسیر فی القرآن الرابع عشر، فهد بن عبدالرحمن بن سلیمان الرومی، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی (در مورد روش تفسیر علمی)، التفسیر العلمی للقرآن فی المیزان، دکتر احمدعمر ابوحجر، التفسیر والمفسرون، دکتر ذهبی، التفسیر والمفسرون فی ثوبهالقشیب، آیتالله معرفت، اصول التفسیر وقواعده، شیخ خالد عبدالرحمن العک، مذاهب التفسیر الاسلامی، گلدزیهر، روشهای تفسیر قرآن، دکتر سیدرضا مودب(2).
پنجم) شناخت گرایشهای تفسیری مفسران و استفاده از آنها در جای مناسب.
مفسران قرآن براساس باورهای مذهبی، کلامی و جهتگیریهای عصری و تخصصهای علمی و سلیقه و علاقه شخصی، رنگ خاصی به تفسیر خود میدهند که موارد زیر را شکل میدهد.
مذاهب تفسیری: مثل تفاسیر اسماعیلیه، تفاسیر شیعه، تفاسیر اهلسنت.
مکاتب تفسیری: مثل تفاسیر معتزله همچون متشابه القرآن، قاضی عبدالجبار و تفسیر ابومسلم و تفاسیر اشاعره همچون تفسیر نسفی و تفسیر کبیر فخررازی و تفاسیر شیعه همچون متشابه القرآن ابن شهر آشوب.
سبکهای تفسیری (الوان تفسیر)
الف) تفاسیر ادبی همچون کشاف زمخشری؛
ب) تفاسیر فقهی مثل تفسیر قرطبی و زبدة البیان (مقدس اردبیلی)؛
ج) تفاسیر فلسفی همچون تفسیر قرآنکریم، ملاصدرای شیرازی؛
د) تفاسیر اجتماعی همچون تفسیر فی ظلالالقرآن سید قطب و تفسیر نمونه آیت الله مکارم شیرازی؛
ه -) تفاسیر اخلاقی همچون تفسیر من وحی القرآن، علامه سید محمدحسین فضلاللَّه؛
و) تفاسیر تاریخی همچون تفسیر طبری (که علاوه بر روایی بودن به جنبه تاریخی نیز پرداخته است)؛
ز) تفاسیر علمی همچون تفسیر الجواهر الطنطاوی(1).
شناخت گرایشهای تفسیری برای استفاده از تفاسیر و مفسران پیشین بسیار ضروری است، برای مثال کسیکه میخواهد آیات فقهی قرآن را تفسیر کند لازم است تفاسیر فقهی مذاهب پنجگانه را بشناسد و به آنها
1) (1) برخی کتابها در روشهای تفسیری و گرایشهای تفسیری هر دو جای میگیرد چرا که از جهتی از منبع خاص استفاده کردهاند از این رو روش بشمار میآیند و از طرف دیگر براساس علاقه و ذوق مفسر مطالب خاصی در آن زیاد به کار رفته که گرایش بشمار میرود.
مراجعه کند تا بتواند مجتهدانه آیاتالاحکام را تفسیر کند و نیز برای بررسی آیاتالعقاید قرآن لازم است به تفاسیر مذاهب مختلف اسلامی و مکاتب کلامی مراجعه کند یا از دیدگاههای آنها اطلاع یابد وگرنه تصویری ناقص از مباحث خواهد داشت.
البته روشن است که در مورد هر آیه ممکن است چند روش یا گرایش خاص مورد استفاده قرار گیرد و همه روشها یا گرایشهای مناسب یک آیه نباشد. ولی استفاده مناسب از گرایشهای مختلف در تفسیر آیات، برداشت تفسیری را کامل و مفسر را جامعنگر میکند. برای اطلاع از ویژگیها و تاریخچه و منابع گرایشهای تفسیری مراجعه شود به منابعی که ذیل روشهای تفسیری از دکتر محمد علی رضایی اصفهانی.
ششم: شناخت آسیبهای تفسیر قرآن و پرهیز از آنها(1)
آسیبهای تفسیر قرآن به چند دسته اساسی تقسیم میشود:
الف) آسیبهای معرفتی: همچون انحراف عقیدتی مفسر و ارائه تفسیرهای غیرصحیح از قرآن.
ب) آسیبهای اخلاقی: همچون عدم طهارت روح و در نتیجه عدم پایبندی به ضوابط تفسیر قرآن و تحمیل نظرات خویش بر قرآن که منتهی به تفسیر به رأی میشود.
ج) آسیبهای علمی: همچون نداشتن شرایط علمی مفسر و در نتیجه ضعف علمی در ناحیه ادبیات، علوم قرآن و... که موجب بیاعتبار شدن تفسیر میشود.
1) (1) شاید مشکل باشد که «شناخت آسیبهای تفسیر» را یک مرحله از مراحل برداشت تفسیر قرآن بدانیم، اما با توجه به اینکه بر کل منطق تفسیر قرآن سایه میاندازد، آسیبهای تفسیر یک مانع اساسی فهم و تفسیر معتبر به شمار میآید، از این رو میتوانیم آن را با تسامح یک مرحله (مرحله رفع مانع فهم و تفسیر) بشمار آوریم.
د: آسیبهای روشی: همچون عدم آگاهی از روشهای تفسیر قرآن و عدم شناخت نسبت به تفسیر به رأی که نتیجه آن گرفتار شدن در دام تفسیر به رأی است. در مجموع میتوان گفت مهمترین آسیب تفسیر قرآن همان تفسیر به رأی است (که در مباحث قبل بیان شد) تفسیر به رأی میتواند بر همه روشها و گرایشهای تفسیری سایه گستر شود و تفسیر را از اعتبار ساقط کند(1).
تذکر: روشهای تفسیر متن را به دو شیوه سمانتیک و هرمنوتیک تقسیم میکنند(2)، روش سمانتیک (= سنتی Semantics ) تفسیر کتابهای مقدس از جمله قرآن، در پی کشف قصد مؤلف است، یعنی مفسر میخواهد مراد خدای متعال (= دلالت تصدیقی) را از آیات قرآن به دست آورد و روش دیگر (هرمنوتیک(3)( Hermenuitice است که در پی کشف نیّت مؤلف نیست بلکه بر مطلق فهم تأکید دارند و معتقدند که هر متن از دیدگاه خاص مفسر مورد تفسیر قرار میگیرد؛ این نوع دوم همان تفسیر به رأی است یعنی محور فهم متن رأی و دیدگاه مفسر است و هدف مفسر آن است که نظر خود را بجای مؤلف متن بیان کند. در حالی که در دیدگاه سمانتیک (و براساس تعریفی که ما از تفسیر بیان کردیم) مفسر در پی فهم هدف و قصد مؤلف است که با توجه به قراین عقلی و نقلی به دست میآورد.
1) (1) ر. ک: تفسیر به رأی، آیت الله مکارم شیرازی، درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و....
2) (2) ر. ک: روششناسی مطالعات دینی، احد فرامرز قراملکی، ص 204.
3) (3) البته براساس برخی از دیدگاههای هرمنوتیکی مثل شلایر ماخر (1834-1767 م) هدف تفسیر کشف نیّت مؤلف است. اما براساس دیدگاههای دیگر همچون هایدگر و بابنز اینگونه نیست. و نقش نیت مولف را کم کردند. ر. ک: درآمدی بر هرمنوتیک، احمد واعظی، ص 47 به بعد و کتاب نقد، ش 6-5، ص 59 به بعد و درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، ص 267 به بعد.
نتیجهگیری
برداشت از قرآن مستلزم طی مراحل ششگانه کلی است که منتهی به تفسیر معتبر میگردد که این مراحل منطق فهم و تفسیر قرآن است البته هر کدام از این مراحل نیازمند توضیح و تفصیل بیشتر و مقاله مستقل است که مجال دیگری را میطلبد. ما در این نوشتار نمای کلی مطالب را بیان کردیم، امید است توفیق توضیح و تفصیل بیشتر را بیابیم.
*پرسش
*پاسخ
در مورد استخاره روایات متعددی داریم از جمله در روایتی از امام صادق علیه السلام حکایت شده: اگر کسی بدون استخاره وارد کاری شود و مورد ابتلاء، امتحان و در معرض مشکلات قرار بگیرد پاداش به او داده نمیشود(1). یا در روایت دیگری حکایت شده: «از شقاوت و بدبختی است که کسی عملی انجام دهد و استخاره از خدا نکند.»
با این حال لازم است مفهوم استخاره بررسی شود؛ آیا منظور از استخاره در روایات همین استخارهای است که امروزه مشهور و مصطلح است که با «تسبیح» یا با «قرآن» انجام میدهیم. یا اینکه منظور از استخاره در روایات چیز دیگری است؟!
*پاسخ
استخارهای که در روایت آمده «طلب خیر»(2)کردن از خداست یعنی هر کاری را میخواهیم شروع کنیم اول از خدا بخواهیم، که خدایا! خیر مرا در این کار قرار بده! خدایا مرا در این کار راهنمایی کن! خدایا عاقبت این کار را ختم به خیر کن! این طلب خیر کردن و استخاره کردن است مثل اینکه ما در اول هر کاری «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ *» میگوییم و از خدا طلب خیر میکنیم این موجب برکت میشود و موجب راهنمایی خدا میشود.
و از امام صادق علیه السلام حکایت شده: «اگر کسی از خدا طلب خیر کند خداوند به او خیر میدهد (1)(اگر چه در آن کار مشکلاتی برای او واقع شود و (به ظاهر) نامطلوب باشد ولی عاقبت کار را خدا خیر قرار میدهد)»
روش و چگونگی استخاره
در روایات از امام صادق علیه السلام حکایت شده: دو رکعت نماز بخوانید بعد استخاره کنید، طلب خیر کنید(2)یا با دعا طلب خیر بکنید.(3)و در روایت دیگری از امام صادق علیه السلام آمده: اگر عبدی و بندهای از خدا طلب خیری (استخاره) کند اگر چه یک مرتبه، خداوند به او الهام میکند که چه کاری را انجام بدهد و او را به طرف کار خیر و چیزی که خیرش در اوست راهنمایی میکند(4)؛ این همان طلب خیر و استخاره کردن در هر کاری است.
ولی چیزی که امروزه انجام میشود مثل استخاره با تسبیح و مانند آن را بزرگان میفرمایند: «نوع من القرعه» نوعی قرعهکشی است یعنی اگر کسی بین دو کار، مشورت کرد و طلب خیر نمود، ولی نتوانست تشخیص بدهد که کدام بهتر است و متحیر ماند اینجا میگویند استخاره کند که «نوعٌ من القرعه» نوعی قرعهکشی است که این راه را انتخاب کنم یا آن راه را، و این که «قرعه راهحل هر مشکلی است» در قواعد فقهی هم مطرح است(5).
استخاره با قرآن
از امام صادق علیه السلام حکایت شده: اگر نتوانستی کاری را تشخیصدهی
قرآن را باز کن اولین چیزی که به چشمت آمد طبق آن عمل کن. مثلاً اگر آیه بهشت بود طبقش عمل کن اگر آیه عذاب بود طبقش عمل نکن(1)اما در روایاتی نیز آمده که به قرآن تفال نزنید(2).
تفأل یعنی اینکه انسان، عاقبت چیزی را ببیند که در فارسی از آن به فالگیری تعبیر میشود همانطور که فال حافظ میگیرند آیا ما حق داریم با قرآن هم نوعی فالگیری انجام دهیم و تفأل بزنیم.
در روایات آمده است که تفأل به قرآن نزنید.
ولی استخاره با قرآن این است که اگر واقعاً انسان بر سر دو راه متحیر ماند بعد از طلب خیر از خدا، مشورت با اهلش و... باز هم نتوانست راهی را انتخاب کند قرآن را باز کند راهش را خدا نشان میدهد.
تذکر: برخی علما نسبت به انجام همین هم اکراه دارند یا اینکه در مورد روایاتش تشکیک میکنند و به تعبیری قرآن را بزرگتر از آن میبینند که در معرض چنین کاری قرار گیرد. ولی برخی نیز عمل میکنند.
*پرسش
*پاسخ
لازم است بین چهار مفهوم زیر تفاوت قائل شویم.
تفسیر به رأی که حرام است؛
تدبر، تفکر، تعقل و برداشتهای شخصی قبل از بیان تفسیر که مطلوب است و توصیه شده است؛
استخاره که نه تفسیر است و نه برداشت از قرآن، بلکه نوعی راهجویی از قرآن است که انسان ببیند آیه عذاب آمد یا نه ولی این برداشت تفسیر نمیباشد و نباید هم به آن مرحله برسد.
تفأل که نوعی فالگیری یا عاقبتبینی از قرآن، یا جویا شدن احوال غایب از قرآن میباشد و مانند آنکه در روایات مورد نهی و منع قرار گرفته است. با آشکارشدن تفاوت این چهار موضوع پاسخ این پرسش و پرسشهای مانند آن معلوم میشود.
*پرسش
*پاسخ
در اینجا لازم است که نخست به یک پرسش مقدماتی پاسخ دهیم که رابطه قرآن با کتابهای آسمانی دیگر چگونه است؟ از طرفی از آیات قرآن استفاده میشود که لازم است ما به کتابهای آسمانی دیگر ایمان داشته باشیم این مطلب هم در آیه 4 سوره بقره اشاره شده و هم در آیه 285 سوره بقره آمده است(1). از طرفی دیگر در آیه سوم سوره آلعمران و آیات دیگری از قرآن اشاره شده که «قرآن مصدق» است، مصدق و مؤید کتب قبلی است از جمله تورات و انجیل اصلی (تحریف نشده) و کتابهای آسمانی دیگر را تأیید میکند پس دو مطلب تا اینجا روشن شد.
قرآن مؤید کتابهای انبیاء قبلی است.
ما باید به همه کتابهای آسمانی ایمان داشته باشیم.
در اینجا پرسش دیگری آشکار میشود که چرا اینگونه است؟
پاسخ
ادیان الهی و کتابهای آسمانی اصول مشترکی مانند توحید، نبوت و معاد را دنبال میکنند. از این رو در کتابهای آسمانی به این سه مطلب اشاره شده، البته بعد از پیامبران الهی تحریفات و انحرافاتی که در کتابهای آسمانی پیدا شده است موجب شده تا بر روی برخی از آیات الهی و
1) (1) (آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ کُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِکَتِهِ وَ کُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ) بقره/ 285.
وحیای که بر پیامبران نازل شده غباری گرفته شود و این غبار مانع از این شده که ما حقایق را بصورت کامل در تورات و انجیل کنونی ببینیم.
ولی بسیاری از مطالب حقی را که پیامبران قبلی مانند، موسی و عیسی علیهم السلام فرمودهاند را قرآن تأیید میکند، لذا ایمان به کتابهای آسمانی یعنی ایمان به اصول مشترک ادیان الهی؛ که ما همه اینها را تایید میکنیم.
از طرف دیگر خداوند تبارک و تعالی هر پیامبری را که فرستاده در حقیقت تکمیلکننده معارف پیامبر قبلی بوده و هر کتاب جدیدی مرتبهای بالاتر از معارف کتاب قبلی را بیان کرده به عبارت دیگر انسانها همچون دانشآموزانی هستند که گاهی در کلاس پنجم ابتدایی و گاهی در کلاس سوم راهنمایی و گاهی در کلاس سوم دبیرستان هستند و هرکدام از این مراتب نیاز به معلم خاص و کتاب خاص و برنامه خاصی دارد از این رو پیامبران الهی پشت سر هم آمدند تا کلاس معارف بشری را بالا ببرند و کتابهای آسمانی برنامه و متن این کلاسها قرار گرفت.
خود به خود وقتی کسی در «دبیرستان» قرار میگیرد مطالبی که در «راهنمایی» یا «ابتدایی» خوانده را نفی نمیکند بلکه مطالب او تکمیل آن مطالب قبلی است و لذا کتابهای دبیرستان مؤید کتابهای راهنمایی و ابتدایی است.
در برنامه الهی هم همینگونه عمل شده یعنی پیامبران الهی آمدند به ترتیب کلاسهای معرفت بشری را برای بشر گذاشتند و کتابهای آسمانی آورده شد تا به پیامبر اسلام رسیده که بالاترین کلاس، با والاترین کتاب و با آخرین دستاوردهای الهی، معارف الهی را برای بشر به ارمغان آورد که قرآن معجزه جاوید است.
به همین خاطر اگر کتاب دبیرستانی را ببری در کلاس اول ابتدایی، و بگویی این که باید این کتاب را 12 سال بعد بخوانی، الآن بخوان! این ممکن نیست زیرا دانشآموز اول ابتدایی هنوز استعدادهایش شکوفا نشده هنوز
آمادگی دریافت آن معارف بلندی را که در دبیرستان مطرح میشود را ندارد.
بشر هم همینگونه بوده از زمان حضرت آدم علیه السلام به بعد آرامآرام این کلاسهای معارف را گذرانده تا الان توانسته، برنامه کاملی همچون قرآن را دریافت کند.
پس چیزی که باعث شد قرآن در آخر قرار گیرد همین ظرفیت، استعداد و تکامل عقل و فکر بشری میباشد. زیرا برخی از احکام و معارف الهی را آن بشر اولیه شاید گنجایش لازم را نداشتند جز تعداد انگشت شمار چنانچه برخی از آیات برای مردم آخرالزمان نازل شده مثلاً سوره «توحید» و اوایل سوره «حدید»(1)را در روایات ذیل این آیات آمده که خداوند این آیات را برای ژرف اندیشان آخرالزمان نازل کرده معلوم میشود که برخی از معارف قرآن هم هنوز برای برخی افراد قابل هضم کامل نیست و هنوز هم باید زمان بگذرد تا به عمق برخی از آیات و معارف قرآن پی ببریم و راز اینکه قرآن تفاسیر جدیدی دارد و خواهد داشت همین است، که هر چه عقل بشر رشد میکند و علم بشر پیشرفت میکند میتواند مطالب جدیدتری از قرآن دریافت کند و البته فرق این کتاب با کتابهای قبلی در همین است که این کتاب عمق دارد و چند لایه است و دارای بطون است. هرچه از آن برداشت شود باز هم ما به عمقش پی نمیبریم و میتوانیم معارف جدیدتری از آن برداشت کنیم.
از این رو در برخی روایات آمده: «فهو فی کل زمان جدید وعند کل قوم غض الی یومالقیامة»؛ (2)«قرآن در هر زمانی جدید است و تا روز قیامت برای هر گروهی تازه است»
از اینرو هر چه زمان بگذرد نکات جدیدتری را میتوان از قرآن برداشت کرد و این چنین کتابی شایسته است که در آخر قرار بگیرد.
*پرسش
*پاسخ
موضوع تحریف قرآن از جنبههای گوناگون قابل بحث است، اینکه بشر مورد خطاب قرآن ظرفیت لازم را برای فهم و حفظ این کتاب پیدا کرد ممکن است یکی از جهات فرعی باشد؛ ولی اصل مسأله تحریف به حفظ الهی برگشت میکند (وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)1 که خداوند این کتاب را حفظ میکند و رمز اعجاز قرآن در همین است و دلایل عقلی و نقلی متعددی نیز برای عدم تحریف قرآن وجود دارد.(1)
البته این مطلب را میتوان به صورت یک احتمال مطرح کرد که در گذشته انبیای الهی کتابهایی که میآوردند مردم به حفظ، کتابت و نگهداری آن اهمیت لازم را نمیدادند لذا کمکم بخشی از آن به فراموشی سپرده میشد.
1) (2) نک: صیانة القرآن عن التحریف، آیت الله معرفت، سلامة القرآن من التحریف، دکتر نجارزادگان (فتح اللَّه محمدی)
*پرسش
*پاسخ
در مورد نزول قرآن در شب قدر که فرمود: (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ)1 دو نظر وجود دارد.
دیدگاه اول) نظر علامه طباطبایی رحمه الله و امثال ایشان میباشد که قرآن دو نزول دارد، یک نزول دفعی و یک نزول تدریجی، به عبارت دیگر یک انزال داریم یک تنزیل. یعنی یک بار قرآن در شب قدر به صورت جامع و یکباره، بر قلب پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وارد شد، و بعد به مناسبتهای گوناگون، و در وقایع مختلف آیاتی متناسب با آن حادثه نازل میشد.(1)
دیدگاه دوم) این است که (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ) بدین معنا نیست که قرآن در شب قدر یکباره نازل شده باشد بلکه شب قدر آغاز نزول قرآن است. برخی از مفسران و صاحب نظران معاصر بر این دیدگاه پا فشاری میکنند که نزول قرآن کریم در شب قدر شروع شد و آیات دیگر به مناسبت در طول 23 سال بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نازل شد. بنابراین شب قدر، شب آغاز نزول قرآن بوده است.(2)
نتیجهگیری
اگر دیدگاه دوم را بپذیریم که پاسخ روشن میشود و اگر دیدگاه اول را کسی پذیرفت باید توجیه شود که مقصود این بوده که قبل از نزول قرآن در مناسبتهای مختلف، به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یک اطلاع کلی داده شده و بعد براساس موارد خاص این آیات به ایشان یادآوری شد.
*پرسش
*پاسخ
اینکه قرآن به ترتیب نزول باشد مانعی ندارد چنان چه نقل شده قرآنی که امیرالمؤمنین علی علیه السلام جمعآوری کرد (مصحف علی) به ترتیب نزول بوده است و این قرآنی که اکنون در محضرش هستیم، قرآنی است که به ترتیب نزول جمعآوری نشده ولی همین قرآن مورد تأیید ائمه اطهار علیهم السلام قرار گرفته و اینطور نیست که این قرآن بر خلاف آن قرآن باشد یعنی در حقیقت هر دو قرآن است فقط ترتیب سورهها فرق میکند.
یادآوری
نکته قابل توجه این است که مسأله ترتیب نزول اکنون هم در تفسیر آیات رعایت میشود؛ یعنی مفسرین گرانقدر برای تفسیر آیهای، اول دقت میکنند که این آیه قبل و بعدش چه آیهای نازل شده و یا قبل از چه سورهای نازل شده، ناسخ و منسوخش را در نظر میگیرند و از همین روش ترتیب نزول استفاده میکنند و تا حد امکان و تا آنجایی که دسترسی باشد این موضوع رعایت میشود. از اینرو اگر آیات قرآن را جابجا کنیم مشکلی را حل نمیکند چنانچه برخی از تفاسیر این کار را کردهاند(1).
تذکر: نکته مهمی که نباید از آن غافل شویم و لازم به یادآوری است مسأله «مصلحت جهان اسلام» است. امروزه قرآنی که در جهان به چاپ
1) (1) مثل تفسیر «بیان المعانی علی حسب الترتیب النزول» از هویش 1355 ه -. ق 6 مجلد است و همچنین «تفسیر الحدیث» از محمد عزّه نابلسی 1400 ه -. ق که از سوره حمد و بعد علق شروع میکند تا آخرین سوره که نصر است و 6 مجلد است.
میرسد براساس قرائت (حفص از عاصم) و به این ترتیب خاص است یعنی از سوره حمد شروع میشود و تا سوره ناس به اتمام میرسد. و در تمام جهان اسلام به یک صورت عمل میشود - البته در برخی از کشورها قرائتهای دیگری را هم چاپ میکنند - ولی عموم مسلمین همین قرآنی که ما داریم را در اختیار دارند و این در حقیقت نقطه وحدت مبارکی بین امت اسلامی است و صلاح نیست ما این نقطه وحدت را به عامل تفرقه تبدیل کنیم و قرآنهای متعددی به صورتهای گوناگون که سورهها یا آیات را جابجا بکنیم به چاپ برسانیم و زمینههایی برای تحریف قرآن، یا حداقل تهمت تحریف قرآن، پیدا شود.
بنابراین صلاح مسلمین هم در تغییر این وضیعت نیست، زیرا مسلمانها اجماعی مربوط به قرآنهای موجود دارند، به خلاف مسیحیت که انجیلهای متعدد دارند، و در مورد تحریف تورات بحثهای جدی مطرح است. ولی در مورد قرآن و تحریفناپذیری قرآن همه مسلمانها و به ویژه علمای اسلام تأکید دارند و این قرآن هم اکنون در دست همه به صورت یکسان است که نعمت بزرگی است و این نعمت را ما نباید از دست بدهیم.
علاوه بر مطالب فوق این نکته را هم اضافه کنیم که در مورد جمع قرآن، دو دیدگاه عمده وجود دارد:
دیدگاه اول) حضرت آیت الله خویی رحمه الله در البیان و برخی از محققان دیگر با دلایل متعدد بر این باورند که این قرآنی که در دست داریم در زمان پیامبراکرم صلی الله علیه وآله همینگونه جمع شده بوده یعنی از سوره حمد تا سوره ناس و همین قرآن مورد تأیید ائمه قرار گرفته است و در احادیث حکایت شده که این قرآن موجب نجات است و صحیح است و به عبارت دیگر تحریف نشده است.
دیدگاه دوم) برخی از مفسران و صاحب نظران علوم قرآنی معاصر بر آن
هستند و اکثر اهلسنت هم همین دیدگاه دوم را دارند که قرآنکریم در زمان عثمان جمعآوری شده این ترتیبی هم که در سورهها قرار گرفته شده، ترتیبی بوده که در زمان عثمان مشخص شده ولی بعدها همین قرآن مورد تأیید ائمه علیهم السلام نیز قرار گرفته است(1). بنابراین طبق برخی روایات ترتیب آیات به دستور خود پیامبر بوده که حضرت مثلاً میفرمودند: این آیه را در کجا قرار دهید(2).
اما در مورد ترتیب سورهها چنانچه گذشت دو نظر وجود دارد یکی اینکه در زمان پیامبر این کار صورت گرفته، و دیگر این که بعد از زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و در زمان عثمان این کار انجام شده است در هر دو صورت مهم این است که این قرآن مورد تأیید ائمه علیهم السلام بوده است. و همان طور که بیان شد به هم زدن این ترتیب، نه به مصلحت جهان اسلام است و نه فایدهای دارد، چون در تفسیر آیات، مسأله ترتیب نزول آیات، مد نظر است و رعایت میشود.
*پرسش
*پاسخ
بخش اول) آیه (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ) صد و چهارده بار در قرآن کریم آمده است و صد و سیزده سوره قرآن بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ دارد و سوره براءة بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ندارد. ولی در آیه 30 سوره نمل در نامهای که حضرت سلیمان علیه السلام، به ملکه سبا نوشت آمده است: «إِنَّهُ مِنْ سُلَیْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» 1 بنابر این 114 بار بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ در قرآن آمده است.
مشهور این است که بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ همه سورهها، جزء سوره است. مشهور مفسران و دانشمندان از جمله مرحوم علامه طباطبایی، میفرمایند: اولین سورهای که نازل شد، سوره علق بود که با (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ) (همراه آیات اول این سوره)، اول بعثت بر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نازل شد بنابر این نظر، اولین «بِسْمِ ا...» که نازل شد در سوره «علق» واقع شده است.
ولی در مقابل، برخی از مفسران اهلسنت مثل زمخشری در تفسیرکشاف معتقدند اولین سورهای که نازل شد، سوره «حمد» بود. بنابراین نظر، اولین بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ که در قرآن نازل شده همان بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ سوره حمد میباشد(1).
1) (2) برای اطلاع بیشتر از مباحث فوق به کتابهای علوم قرآن مثل: التمهید فی علوم القرآن، علامه معرفت و پژوهشی در تاریخ قرآن، دکتر سید محمدباقر حجتی مراجعه کنید.
نتیجهگیری
جمع بین این دو نظر به این صورت است که، اولین آیات که بر پیامبر نازل شد، آیات اول سوره علق بود که سوره کامل نبود، ولی با بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ، و همراه چند آیه اول سوره علق، نازل شد.
سپس پنجمین سورهای که بر پیامبر نازل شد سوره حمد بود که گفته شده اولین سوره کامل قرآن بود که بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شد و در نمازها هم خوانده میشود. بنابراین باید از اولین سورههایی باشد که بر پیامبر صلی الله علیه وآله نازل شده است. از اینرو نتیجه بحث این میشود که بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ جزیی از قرآن است که اولین بار با سوره «علق» نازل شد و با اولین سوره کاملی که نازل شد سوره حمد بود.
پاسخ بخش دوم) از آیه 30 سوره «نمل» که ذکر شد به دست میآید که بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مخصوص پیامبر اسلام، و قرآن کریم نیست، بلکه از زمان حضرت سلیمان علیه السلام بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ مرسوم بوده و اول نامهها نیز مینوشتند، و این عظمت آیه شریفه بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ را نشان میدهد حتی در برخیاز روایات آمده است:
«کل امر ذی بال لم یذکر فیه اسم اللَّه فهو ابتر» (1)هر کار مهمی که بدون نام خدا شروع شود آن کار ابتر(2)است. یعنی آن کار نتیجه نمیدهد و به عبارت دیگر آن عمل برکت لازم را که باید داشته باشد، ندارد.
در حقیقت «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ *» علاوه بر اینکه آیه قرآن است، یک شعار اسلامی نیز میباشد و این منافاتی ندارد با اینکه این شعار و این مُهر الهی که بر کارهای ما زده میشود آیه قرآن باشد.
*پرسش
*پاسخ
موضوع محکم و متشابه در آیه هفتم سوره آلعمران مطرح شده
(هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ)1 مضمون آیه شریفه این است که خداوند کتاب را بر تو نازل کرد، که برخی از مطالب و آیات آن محکم است و آنها مرجع هستند و دسته دوم آیات متشابه
آیات محکم یعنی چه؟
آیات محکم، به آیاتی گفته میشود که نص باشند یا در حد ظهور باشند و احتمال مخالفت در آن نباشد، یا احتمال ضعیف باشد. به عبارت دیگر آیهای مثل آیه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)2 هیچ چیز مانند خدا نیست یا آیه «قُلْ هُوَ اللّهُ أَحَدٌ» بگو خدا یکی است؛ این آیات و مانند آن محکم است زیرا هیچ احتمال دومی در آنها وجود ندارد و اگر آیه نص باشد یعنی صد درصد لفظ با معنا مطابقات داشته باشد و احتمال معنای دوم در مورد آیه نرود یا اینکه ظاهر باشد یعنی بیش از 50 درصد احتمال داشته باشد به طوری که انسان به معنا اطمینان پیدا کند، این را میگویند آیه ظهور دارد. چنین آیاتی را آیات محکم مینامند.
آیات متشابه یعنی چه؟
آیاتی که به عنوان مثال دو احتمال مساوی در آن وجود داشته باشد این آیات متشابه است یعنی اینها مشابه یکدیگرند و انسان را به اشتباه میاندازند. حدود 200 آیه در قرآن شمردهاند، که از آیات متشابه است(1).
روش تفسیر آیات متشابه
در مورد تفسیر آیات متشابه وظیفه مفسر این است که آیات متشابه را به محکمات برگرداند برای مثال اگر شما به آیه شریفه (یَدُ اللّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ)2 دست خدا بالای دستهای آنهاست ظاهر واژه «ید» یعنی دست، ممکن است کسی توهم کند که مقصود این است که خدا مثل ما دست دارد، چون این احتمال در آیه وجود دارد و احتمال دومی هم وجود دارد، که بگوییم «مقصود از دست اینجا قدرت است» چون عقلاً دلیل داریم که «خداوند جسم نیست» بنابراین مقصود اینجا «دست جسمانی نیست» بلکه مقصود قدرت خداست که فرای همه قدرتهاست، یا معنای دیگری را در آن احتمال بدهیم.
در این موارد که آیه متشابه میشود و چند احتمال در آن وجود دارد، باید آیه را به آیات محکم ارجاع بدهیم. به عنوان مثال این آیه شریفه را ارجاع میدهیم به آیه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)3 در سوره شوری میفرماید «یَدُ اللّهِ» و اینجا میفرماید: (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ) هیچ چیزی مانند خدا نیست
1) (1) برای اطلاع بیشتر از این مباحث به کتابهای علوم قرآن، مثل التمهید فی علوم القرآن علامه معرفت و نیز کتاب علوم قرآنی ایشان (فارسی) مراجعه کنید.
یعنی خدا مثل ما دست ندارد یعنی جسم نیست، پس معلوم میشود که ظاهر این آیه «یداللَّه» مراد نیست و باید آیه را به معنای «قدرت» تأویل کنیم. بنابراین آیات متشابه را باید به محکمات برگردانیم.
در همین آیه هفتم سوره آلعمران هم، ما را راهنمایی میکند و میفرماید: (هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ)1 یعنی این آیات محکم، مادر «کتاب» است. «ام» یعنی «محل رجوع» به امام جماعت هم که میگوییم «امام» چون دیگران به او رجوع میکنند و اقتدا میکنند و محل رجوع دیگران است. آیات محکم محل رجوع و اساس است و بقیه به او بر میگردند. به «مادر» هم که «ام» میگویند به این علت است که فرزند به سوی او باز میگردد. بنابراین محکمات در آیات قرآن حکم مادر را دارند و باید آیات دیگر به آنها برگردند تا معنای آنها روشن شود.
همچنین در سوره قیامت میفرماید: (إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ)2 برخی انسانها روز قیامت به پروردگارشان نگاه میکنند. اگر ظاهر این آیه شریفه را بگیریم نتیجه این میشود که یا «خداوند جسم است که دیگران میتوانند به آن نگاه کنند» یا نه مقصود از «ناظره»، در اینجا «شهود دل» است یعنی با چشم دل او را درمیابند؛ چون دو احتمال در آیه وجود دارد، بنابراین آیه از آیات متشابه میشود و برای تفسیرش باید آنرا به آیات محکم ارجاع بدهیم. آیه محکمی مثل: (لا تُدْرِکُهُ الْأَبْصارُ وَ هُوَ یُدْرِکُ الْأَبْصارَ)3 خداوند را چشمها درکش نمیکنند ولی او چشمها را درک میکند. از این آیه فهمیده میشود که خداوند دیدنی نیست، چون جسم نیست که کسی او را ببیند اگر
جسم باشد محدود است و مخلوق است، بنابراین (إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ) که دو احتمال در آن بود یکی «شهود با چشم» و یکی «شهود با دل» معنایش شهود با چشم نمیباشد که انسان با چشم سر خدا را ببیند زیرا دیدن با چشم سر لازمهاش این میشود که خداوند جسم باشد از این رو با توجه به آیه محکم 103 سوره انعام، معنای آیه متشابه (إِلی رَبِّها ناظِرَةٌ) روشن شد.
*پرسش
*پاسخ
این پرسش در حقیقت به بحث ناسخ و منسوخ مربوط میشود که از مباحث علوم قرآن است.
گاهی اوقات حکمی به صورت موقت از طرف خداوند صادر میشود و بعد از مدتی که زمان آن حکم تمام میشود حکم دیگری جایگزین آن میشود. به عنوان مثال در زمان جنگ در هر کشوری قوانین و احکامی خاص وضع میشود که این احکام و قوانین موقت است و بعد از اینکه شرایط جنگی برطرف شد آن حکم برداشته میشود و یک حکم دائمی جایگزین آن میشود به این فرایند اصطلاحاً «نسخ» میگویند. به آن حکم اولی که برداشته شد «حکم منسوخ» میگویند و به دومی که جایگزینش شد «حکم ناسخ» میگویند.
اما آیه مذکور که میفرماید: «ما هیچ آیه و نشانهای را نسخ نمیکنیم یا به فراموشی نمیسپاریم مگر اینکه بهتر از آن یا همانند آن را میآوریم.»(1)این آیه شریفه را مفسرین سه گونه تفسیر کردهاند.
اول) این آیه مربوط به مسلمانها و همانطور که گذشت، جایگزینی احکام دائمی به جای احکام موقت میباشد، یعنی نسخ آیهای که حکم موقتی را دربرداشته، به وسیله آیهای دیگر که حکم دایمی را به همراه دارد.
1) (1) (ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها) (بقره/ 106)
مثلاً: به پیامبر صلی الله علیه وآله دستور داده شده بود به سوی بیتالمقدس نماز بخوانند بعد از مدتی که شرایط عوض شد زمان این حکم موقت نیز پایان یافت لذا این حکم برداشته شد و حکم دائمی که نماز به سوی مسجد الحرام است بیان شد که در آیه 144 سوره بقره تغییر قبله از بیتالمقدس به مسجد الحرام آمده است.
دوم) این آیه به یهودیان و مسأله تورات مربوط میباشد زیرا یهودیان گاهی برخی آیات تورات را تغییر میدادند یا به فراموشی میسپردند در اینجا میفرماید: «اگر چنین چیزی اتفاق افتاد ما بهتر از آن را میآوریم.» در حقیقت این آیه به تورات و نسخ و فراموشی آیات آن اشاره دارد.
سوم) آیه مربوط به تغییر و جایگزینی معجزات و نشانههای الهی در بین مردم باشد که اصطلاحاً به آن «نسخ تکوینی» میگویند.
به عنوان مثال یک رهبر الهی در جامعه ظهور میکند و بعد شهید میشود یا رحلت میکند، خدا شخص دیگری را مثل او یا بهتر از او جایگزین او میکند و اینطور نیست که اگر پیامبری یا امامی یا ولی خدایی از دنیا برود و به اصطلاح نسخ شود، خداوند جایگزین بهتر یا مثل او را نداشته باشد. این سه تفسیر در مورد این آیه شریفه مطرح شده است(1). البته مانعی ندارد که این آیه به هر سه معنا اشاره داشته باشد چون ما «استعمال لفظ در اکثر از معنا» را در قرآن قبول داریم.
اگر نسخ در آیه مذکور به معنای اول باشد یا به هر سه معنا باشد به هر حال معنای اول را هم در بر میگیرد از این رو پرسش «قانون خدا مگر بد و خوب دارد یا ضعیف و قوی دارد؟ و یا اینکه مگر تمامی قوانین خداوند از
1) (1) ر. ک: نمونه، المیزان و تفاسیر دیگر ذیل آیه 106 بقره.
نظر خوبی یکسان نیستند.» را چنین پاسخ میدهیم که همانطوری که گذشت نسخ یعنی تغییر یک قانون، قانونی که در اصل، موقت و برای شرایط خاصی قرار داده شده بود. قوانین هم معمولاً تابع مصلحتها هستند، یعنی هر مصلحتی که پدید میآید یک قانونی را مناسب با آن قرار میدهند.
به عنوان مثال گاهی در شرایط جنگی یک قانونی میآید که در شرایط عادی، دیگر آن قانون کارآیی ممکن را ندارد یعنی مصلحتها و ضرورتها تغییر کرده لذا قانونی میآید که از جهاتی ممکن است بهتر از آن باشد.
از اینرو این تعبیر آیه (بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها) یعنی چه؟ یعنی قانون دومی که میآید آیا قانونی است که مثل اوست یا بهتر؟ اگر قانونی بهتر است، چرا از اول نیامد پاسخش این است که همانطوری که آن حکم در شرایط جنگی بهترین حکم و بهترین قانون است، این حکم هم در شرایط صلح بهترین قانون است. اگر قانونِ زمان صلح را ببریم در زمان جنگ، قانونِ خوبی نخواهد بود و موجب ضرر است و اگر قانون جنگی را در زمان صلح اجرا کنیم، مردم اذیت میشوند چون سختگیرانه است. پس هر قانونی در شرایط خودش خوب است. ممکن است این دو قانون کاملاً مثل هم باشد، ولی آن قانون در آن شرایط بهترین است و قانون دوم در شرایط عادی بهترین است.(1)-(2)
1) (1) ممکن است اینجا «او» را به صورت «واو» معنا کنیم بدین صورت که اگر مثلاً در شرایط جدید آیه یا قانون یا شخصیتی بیاید نسبت به شرایط مکانی و زمانی جدید، آثار و فوائدی همانند مورد قبلی دارد، هر چند که در شرایط جدید باز حکم دوم بهتر است. یعنی در شرایط جدید و شرایط قبلی ممکن است هر دو قانون نظم ایجاد میکرد اما در شرایط جدید با توجه به شرایط صلح این قانون بهتر از آن قانون جواب دهد. یعنی ممکن است یک حکمی، هم مثل قانون قبلی باشد، هم در شرایط جدید فوائدش بهتر از آن قانون باشد.
2) (2) برای اطلاع بیشتر از مبحث نسخ به کتب علوم قرآن و نیز تفاسیر قرآن ذیل آیه 106 بقره مراجعه فرمایید.
*پاسخ
در مورد نسخ در قرآن و اینکه آیا آیات ناسخ و منسوخ داریم بین محققان و مفسران نظرهای متفاوت وجود دارد؛ برخی از مفسران به ویژه اهل سنت آیات زیادی از قرآن را ناسخ آیات دیگر معرفی میکنند که سیوطی در «الاتقان» و دیگران آنها را جمعآوری کردهاند. ولی برخی از محققان و مفسران معاصر معتقدند به این گستردگی - که برخی مطرح کردهاند - در قرآن آیات ناسخ و منسوخ وجود ندارد و حتی برخی از محققان مثل حضرت آیت الله خویی رحمه الله این را به یک آیه منحصر میداند، آن هم آیات 12 و 13 سوره مجادله است.(1)
یادآوری
در آیه قبله، ناسخ در قرآن و منسوخ در سنت میباشد، چون در سنت پیغمبر بوده که به سوی بیتالمقدس نماز میخوانده، بعد ناسخش در قرآن وارد شده است که در پرسش قبل گذشت. بنابراین اصل مسأله نسخ، در احکام اسلامی وجود داشته، ولی در مورد تعدادش در آیات قرآن اختلاف نظر وجود دارد.
1) (1) ر. ک: البیان، آیت الله خویی، مبحث نسخ.
*پرسش
*پاسخ
در مورد مطالب، واژهها و کلماتی که در قرآن تکرار شده مانند سوره الرحمن که آیه (فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ)1 چندین بار تکرار شده یا داستان حضرت موسی و حضرت آدم علیه السلام و همچنین داستان میهمانی حضرت ابراهیم و نیز آیه (یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ)2 که در چند جای قرآن آمده است در این زمینه مفسران دو دیدگاه دارند.
دیدگاه اول) برخی از مفسران و متفکران اسلامی معتقدند که در قرآن «تکرار» وجود ندارد بلکه بعضی از این واژهها، لفظاً تکرار شده اما در حقیقت در معنا تکرار وجود ندارد. بدین صورت که ما هر مورد را مثلاً (فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ) یا آیه (وَ یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ) با قبل و بعدش که در نظر بگیریم، معنای جدیدی را به ما منتقل میکند در یک آیه میفرماید: «کدام نعمت را شما تکذیب میکنید؟» مثلاً اشاره میکند به آسمانها، زمین و جای دیگر اشاره میکند به انسان و همین طور موارد دیگر. در حقیقت سوال جدید و مطلب تازهای است.
یا داستان آدم و موسی علیهما السلام و انبیای دیگر که تکرار شده، در هر بار از زاویه خاصی، به این داستان نگاه شده و مطالب تازه و نوینی را به خواننده
معرفی میکند. بنابراین هر چند به نظر میرسد گاهی الفاظ تکرار شده، ولی معانی تکراری نیست!
دیدگاه دوم) برخی معتقدند تکرار در قرآن هست، ولو لفظاً ولی ما باید ببینیم «چرا در قرآن مطالبی مکرر آمده است؟» قبل از پاسخ به این پرسش بنگریم که «قرآن چگونه کتابی است؟» قرآن کتاب تربیت است، کتاب تربیت و هدایت مستلزم آن است که گاهی اوقات، مسائل تربیتی برای کسی که مورد تربیت قرار میگیرد تکرار شود، هر مربی و هر معلمی، هر پرورشگری مطالبی را مکرر برای شخص مورد تربیت میگوید، تا اینها برایش ملکه شود و در ذهن و جان او جای گیرد و به صورت ثابت در آید. و این اشکال ندارد و در نظام تعلیم و تربیت امروزی تکرار را کسی منع نمیکند البته نباید تکرار ملالآور و خستهکننده باشد بلکه لازم است در حد ضرورت و مصلحت باشد.
قرآن هم کتاب تربیتی است و از همین روش استفاده کرده است. بنابراین باید گفت. اولاً تکرارهای قرآن فایدههای تربیتی دارد و هر تکراری ناپسند نمیباشد. دوم اینکه به مناسبتهای مختلف و در حد ضرورت تکرار شده است و سوم اینکه در هر قسمتی از این تکرارها همانطور که اشاره شد از زاویه خاصی نگاه شده مثلاً همین دو موردی که در پرسش آمده داستان میهمانی حضرت ابراهیم در سوره هود آیه 69 آمده و در سوره عنکبوت آیه 31 هم این مطلب را میبینید اما در سوره هود، میهماننوازی حضرت ابراهیم و آداب میهمان داری مورد تاکید واقع شده است و در سوره عنکبوت اصلاً بحث میهماننوازی حضرت ابراهیم مطرح نشده است بلکه بُعد دیگری از مطلب مورد توجه واقع شده است که این فرشتگان آمدند خانه حضرت ابراهیم علیه السلام و چی گذشت! و چه کاری انجام دادند!
یعنی در هر کدام از این آیات میبینیم به مناسبت آن استفادهای که میخواستند از این داستان بکنند یک پنجرهای از این داستان باز شده است. چهارم اینکه تکرار این داستان و امثال آن نشان میدهد این ماجرا خیلی مهم است یعنی خود تکرار، نشان میدهد که این مطلب مهم است و باید به آن توجه ویژه شود و از زاویههای مختلفی به این موضوع نگاه شود. لذا در مورد (یَقُولُونَ مَتی هذَا الْوَعْدُ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ) موضوع آیات در مورد رستاخیز و انکار مخالفین است که چه موقعی این وعده رستاخیز واقع میشود؟ و میبینیم در آیههای مختلف که در هر موردی یک واقعهای بوده و این سوال از طرف مخالفین تکرار شده و پاسخ مناسب همان واقعه هم داده شده است.
لذا امکان دارد افراد متعددی، در وقایع گوناگونی یک سوالی را از پیامبر کرده باشند، و پاسخهای مناسب خودشان را در همان واقعه، گرفته باشند. از این رو اگر به موارد سوال در آیات مراجعه شود متوجه میشویم که مسأله تکرار در این موارد حداقل کمتر به ذهن میرسد.
*پرسش
*پاسخ
برای قرآن تقسیمات مختلفی ذکر شده است از جمله این تقسیمات جزء، حزب، خُمس، عُشر و رکوع است که هریک را به طور مختصر توضیح میدهیم.
قرآن کریم دارای سی جزء است که تقریباً هر جزء، با جزء دیگر از نظر طول برابر است. این تقسیم بندی را برای آنکه قرائت روزانه قرآن آسان باشد انجام دادهاند. در قرآن رسمی جهان اسلام که به خط عثمان طه است هر جزء، در حدود 20 صفحه پانزده سطری آورده شده است که مجموعاً 604 صفحه میباشد.
هر جزء از اجزای سیگانه قرآن، 2 یا 4 حزب و کل قرآن 60 یا 120 حزب است.
هر پنج آیه را خمس [خ] و هر ده آیه را عشر [ع] تقسیم کردهاند و این عمل را تخمیس و تعشیر میگویند. به این تقسیم بندیها در حاشیه قرآن اشاره شده است.(1)
از جمله این تقسیمبندیها رکوعهای قرآن است. رکوعها، بر خلاف سایر تقسیمبندیهای قرآنی، طول و اندازه مساوی و معین ندارند، بلکه هر
1) (1) تقسیمبندیهای مختلفی که ذکر شد هر کدام میتواند برای هدفی خاص مثل راحت شدن قرائت و قرائت روزانه یا برای آسان شدن آدرس دهی در قرآن یا برای وصول و پیدا کردن سریع یک سوره یا آیه باشد.
رکوع فرازی چند از آیات قرآنمجید است که معمولاً دارای محور موضوعی واحد میباشد. برای مثال آیات 30 تا 37 سوره مبارکه بقره یک رکوع از قرآن مجید میباشد که داستان خلقت حضرت آدم علیه السلام را بیان میکند.
شیعیان در نمازها بعد از قرائت حمد یک سوره کامل میخوانند اما برخی مذاهب اسلامی در رکعات نماز پس از قرائت حمد، یک رکوع از قرآن میخوانند و نامگذاری رکوع نیز به همین موضوع بر میگردد. در قرآن برای نشاندادن پایان هر رکوع از حرف (ع) استفاده شده است. عدد رکوعات قرآن طبق نظر مشهور 540 فقره است.(1)
1) (1) مجله رکوع، تألیف واحد پژوهشی مجمع قرآن مشکوة، 1379.
*پرسش
*پاسخ
سوره
حکایت شده که تعیین سورههای قرآن، به وسیله «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ *» بوده است یعنی هرگاه که «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ *» جدیدی نازل میشد، معلوم میشد که سوره جدیدی شروع شده و سوره قبلی پایان یافته است مگر در مورد سوره «برائت» که از این قاعده مستثنی است. چون «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ *» ندارد.
آیه
آیات قرآن، به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هر کدام در جای خود قرار میگرفت.(1)در برخی از نقلها آمده که هرجا پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله در حال قرائت توقف میکردند و نفس تازه میکردند، آنجا را به عنوان رأس یک آیه قرار میدادند.
از روایات متعددی به دست میآید که جای آیات قرآن را خود پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله مشخص میکردند و اندازه آیات را، هم به امیرالمؤمنین علیه السلام و هم به پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله استناد دادهاند و حتی در روایات آمده وقتی آیهای نازل میشد پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله دستور میدادند که این آیه را در فلان سوره در فلان جا قرار دهید.
1) (1) ر. ک: التمهید فی علوم القرآن، آیت الله معرفت، ج 1، ص 275.
مثلاً آیه (وَ اتَّقُوا یَوْماً تُرْجَعُونَ فِیهِ إِلَی اللّهِ)1 وقتی نازل شد - برخی گفتهاند این آخرین آیهای بود که نازل شد - در سوره بقره قرار گرفت،(1)پس این بدان معنا نیست که سوره بقره آخرین سورهای است که به پیامبر نازل شده بلکه جای این آیه در آنجا قرار گرفته است.
پس آیات و سورهها را میتوان گفت که «توقیفی» است؛ یعنی تعیین سورهها، مقدار سورهها و آیات، به دستور پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و وحی بوده و به استناد معصومین علیهم السلام میباشد.(2)مثلاً مشهور است که مجموع آیات قرآن که تعداد آن 6236 آیه میباشد به امیرالمؤمنین علی علیه السلام و قرائت این حضرت نسبت میدهند که آن هم طبق قرائت پیامبراکرم صلی الله علیه وآله بوده است. هرچند که در این مورد تحقیقات بیشتری مورد نیاز است که امیدواریم برخی از محققان قرآنی این بحث را به عنوان موضوع پایاننامه و کتابی انتخاب کنند و تحقیق کاملتری در این زمینه انجام دهند.
*خداشناسی
*راهنماشناسی
*امامشناسی
*معادشناسی
*پرسش
(1) *پاسخ
در بعضی از آیات قرآن کریم سخن از «نور» گفته شده از جمله:
در آیه 35 سوره نور میفرماید: (اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ)2 خداوند نور آسمانها و زمین است.
در برخی از آیات دیگر قرآن نیز اشاره شده که ایمان نور است و انسان را از ظلمات به سوی نور خارج میکند(2).
در سوره مائده قرآن کریم را نور نامیده است(3).
در سوره انبیاء هدایت الهی را نور معرفی میکند(4).
برخی آیات آیین اسلام را به عنوان نور مطرح میکند(5).
شخص پیامبراکرم صلی الله علیه وآله نیز به نام چراغ، و نور روشنی بخش معرفی میشود (سِراجاً مُنِیراً)7 .
«نور زیباست».
«سرچشمه زیباییهاست».
«بالاترین سرعتها از نور است».
«نور وسیله مشاهده موجودات است».
«نور پرورشدهنده گیاهان و گلها است».
«نور موجب پیدایش رنگها میشود».
«نور باعث نابودی میکروبها میشود».
«انرژیهای زمین از نور تأمین میشود».
«افراد گمشده به وسیله نور راه خودشان را پیدا میکنند و هدایت میشوند».
با توجه به مطالب فوق روشن شد که نور ویژگی حیاتبخشی و هدایتگری دارد پس اگر قرآن میفرماید: «خدا نور است.» در حقیقت این یک نوع تشبیه است یعنی خدا همچون نور هدایتگر و حیات بخش است و هر موجودی به هر اندازهای که با او ارتباط برقرار کند از نورانیت او برخوردار میشود. که گاهی یک موجودی مثل پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله نور میشود یا قرآنکریم که کلمات خداوند تبارک و تعالی است نور است و یا امام و
علم نور میباشند؛ در حقیقت اینها همه به خاطر ارتباطشان با خدا و به تعبیری آیینه بودن برای خدا و واقعنماییشان نور هستند چرا که انسان را به سوی نور و سرچشمه نور واقعی که خداست رهنمون میشوند. آری در حقیقت این نور الهی است که به همهجان تازه میبخشد حرکت و پرورش میدهد و افراد را هدایت میکند.
یادآوری
دو نوع «نور» وجود دارد.
نور مادی و نور معنوی. نور مادی، حسی و ظاهری.
همین نوری که به وسیله الکتریسته ایجاد میشود و ما آن را میبینیم. آیا به خدا که نور میگویند یعنی همین نور؟! که با آیه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ)1 روبهرو میشویم که هیچ چیز مثل خدا نیست پس خدا نمیتواند جسم باشد ولو به صورت یک جسم لطیفی مثل نور باشد. پس در حقیقت این یک نوع تشبیه، برای نور معنوی است که قسم دوم نور میباشد، لذا میگوییم خدا نور است اما نوری معنوی، همانطور که پیامبر و امام و قرآن نور هستند اما نور معنوی؛ بنابراین در اینجا هدف این بوده که نقش هدایتی خداوند تعالی را به وسیله «مثال نور» به ما معرفی کنند نه اینکه میخواهند بگویند که خداوند تبارک و تعالی نور ظاهری و حسی و مادی است.
نتیجه
آیه (لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ) میخواهد «مثلیث» و اینکه خدا مثل چیزی باشد مثلاً جسم باشد را نفی کند، نه تشبیه کردن خدا به چیزی را، بلکه ما
گاهی برای فهم معارف عالی نیاز به تشبیه معقولات به محسوسات داریم تا مطلب را خوب درک کنیم.
به عنوان مثال ما برای اینکه خدا را به کودکان معرفی کنیم تا او را بیشتر بشناسد برایش مثال میزنیم و این اشکال ندارد؛ اما این بدین معنا نیست که خدا مثل دارد. مثل داشتن خدا، یک مطلب است و اینکه خدا را تشبیه بکنیم به چیزی که درک آن ممکن و راحتتر شود مطلب دیگر میباشد، و این آیات درصدد بیان این دو مطلب میباشند.
*پرسش
*پاسخ
پاسخ این پرسش را ضمن چند نکته میآوریم.
خداوند تبارک و تعالی از جنس ماده و مادیات نیست، و مثل ما جسم نیست که مذکر و مونث داشته باشد، خداوند مجرد است و در آن مرحله مسأله مذکر و مونث مطرح نیست. بنابراین اگر الفاظ مذکر یا مونث، به کار برده میشود فقط جنبه ادبیاتی دارد نه جنبه واقع نمایی، یعنی مثل آن نیست که ما برای خانمها الفاظ مونث به کار میبریم و برای آقایان الفاظ مذکر - به ویژه در ادبیات عرب، که این قاعده خیلی رایج است - بلکه فقط اینجا جنبه ادبیاتی دارد.
بالاخره ما میخواهیم خدا را یاد کنیم و یا خداوند خودش را معرفی کند و برای این کار یا باید صیغه مذکر به کار رود یا مونث؛ لذا اگر صیغه مؤنث هم به کار میرفت همین سوال مطرح بود که چرا مونث بکار رفته است؛ در حقیقت این عرفِ ادبیات عرب است که اینطور شکل گرفته است. و دلیل خاص عقلی یا نقلی ندارد.
با توجه به مطالب بالا صحیح نیست که اگر صفات خدا مذکر به کار رفته، بگوییم. پس خدا از جنس مردان است و مردان احساس برتری کنند، یا بالعکس. زیرا این روش به کار بردن الفاظ به اصطلاح یک عادت و عُرف است یعنی یک قاعده ادبی است نه یک قاعده واقعنما که نشانگر واقعیتهای خارجی باشد. و به عبارت دیگر کاربرد این الفاظ به معنای ارزشی نیست بلکه کاربرد این الفاظ صرف کاربرد ادبی و عرفی است.
*پرسش
*پاسخ
قرآن کریم میفرماید: (کُلُّ مَنْ عَلَیْها فانٍ وَ یَبْقی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ)1 یعنی همه موجودات فانی هستند از بین میروند و هلاک میشوند مگر پروردگاری که صاحب جلال و اکرام است. بنابراین همه انسانها خواهند مُرد و هلاک میشوند و بقاء دائمی، به معنای بقاء ذاتی نخواهند داشت. از این رو باید بین «بقاء بالذات» و «بقاء بالغیر» تفاوت قائل شویم، یعنی خداوند تبارک و تعالی، اگر باقی میماند بقائش بقاء بالذات است، ذاتش همیشگی است، ازلی و ابدی است؛ اما اگر انسانها در بهشت جاودان و همیشگی میشوند، این بقاء انسانها، بقاء بالغیر است یعنی بقائشان، به وجود خداوند تبارک و تعالی است که علت اصلی است. به عبارت دیگر اگر انسان در بهشت جاودانه میماند، یا در جهنم جاودانه میشود این بقاءش به اراده خداوند تبارک و تعالی است و از خودش نمیباشد.
*پاسخ
خداوند متعال در پایان سوره لقمان میفرماید:
(إِنَّ اللّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ ما ذا تَکْسِبُ غَداً وَ ما تَدْرِی نَفْسٌ بِأَیِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ) ؛ (1)«در حقیقت، خدا، علم به ساعت (= قیامت) فقط نزد اوست و باران را فرو میفرستد، و آنچه را که در رحمها (ی مادران) است میداند و هیچ کس نمیداند فردا چه به دست میآورد و هیچکس نمیداند در چه سرزمینی میمیرد؟ [چرا] که خدا دانای آگاه است». مفسران گفتهاند علم به موارد پنجگانهای که در این آیه مطرح شده منحصر به خداوند تبارک و تعالی است.
حال پرسش این است که علم به رستاخیز، آینده افراد، مرگ انسانها و ساعت دقیقش مخصوص خداوند است ولی امروزه جنس جنین دختر و پسر بودن را میتوان با خبر شد و یا در مورد بارش باران در علم هواشناسی پیشبینیهای نسبتاً خوبی شود. بنابراین بین یافتههای علوم تجربی و این آیه شریفه در حقیقت توهم تعارض است که برای رفع توهم نظر شما را به مطالب زیر جلب میکنیم.
برای آیه شریفه مورد بحث مفسران دو تفسیر ذکر کردهاند.
1) (1) لقمان/ 34.
تفسیر اول
مقصود این باشد که این علوم مخصوص خداست، اما جزییات آن مراد است؛ به عبارت دیگر جزییات بارش باران مانند مکان و زمان دقیق آن، و همچنین در مورد فرزندی که در رحم است خصوصیات جسمی و خصوصیات روحیاش و استعدادهای نهفته در وجود کودک و مانند آن را کسی نمیتواند به طور دقیق پیشگویی کند.
آری، ممکن است ما با سونوگرافی به صورت کلی اطلاع پیدا کنیم دختر است یا پسر و حتی برخی از متخصصان بتوانند تشخیص دهند که حدوداً چند روز دیگر به دنیا میآید، ولی جزییات دقیق در مورد خصوصیات جسمی و روحی و امثال آن از دسترس بشر خارج است ولی خداوند تمام این جزییات را میداند.
تفسیر دوم
این که عبارت (وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ) و جمله قبل از آن (وَ یُنَزِّلُ الْغَیْثَ) دو جمله معترضه است. بنابراین تفسیر، علم به نزولباران و خصوصیات آن مخصوص پروردگار نیست و انحصار آن از آیه استفاده نمیشود. و معنای جمله (وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ) هم این است که خدا آنچه را که در رحم مادران است میداند ولی از آنجا که این دو جمله معترضه است سیاق انحصار علم امور مذکور به خدا، شامل این قسمت آیه نمیشود.(1)و دیگران هم میتوانند از داخل رحمها و نزول باران اطلاع یابند.
اگر تفسیر دوم را در آیه بپذیریم دیگر این آیه درصدد بیان این نکته نمیباشد، که فقط خداوند میداند که فرزند در رحم مذکر است یا مونث؛
1) (1) ر. ک: دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ج 2، ص 522.
بلکه آیه میفرماید «خداوند به این مسأله علم دارد و این علم دیگران را نفی نمیکند. بلکه انسانها نیز میتوانند با کاوش در زمینههای مختلف در روابط با پدیدهها و واکنشهای شیمایی کرموزومها و سلولهای جنین، تأثیر غذاها و داروها، به جنس جنین پی ببرند و مقدماتی را برای این کار فراهم کنند که بچه پسر یا دختر شود و حتی میتواند این مسأله قبل از انعقاد نطفه یا بعد از انعقاد نطفه اتفاق بیفتد و آیات تعارضی با یافتههای علومپزشکی نخواهد داشت.
دکتر «دَیاب» در کتاب «طب در قرآن» بنابر فرضی که تفسیر اول را در آیه بپذیریم چند تفاوت بین علم خدا و علم بشر بر میشمارد و میگوید.
علم خداوند معمولاً نیاز به واسطه ندارد اما بشر نیاز به دستگاه و واسطه دارد.
علم خداوند در معرض سهو و خطا نمیباشد ولی انسانها گاهی مرتکب سهو و خطا و اشتباه میشوند.(1)
خداوند تمام خصوصیات جنین را میداند ولی ما برخی از آن را میدانیم.
جمعبندی و نتیجهگیری
برای آیه شریفه مورد بحث دو تفسیر ارائه شده است.
مقصود از علم خداوند به جنین علم به جزییات جنین میباشد (ویژگیهای جسمی، روحی، استعدادها و...) و همچنین منظور از علم خداوند به نزول باران، علم به جزییات آن میباشد (زمان و مکان دقیق باران و مقدار دقیق آن و...)
عبارت «وَ یَعْلَمُ ما فِی الْأَرْحامِ» و «یُنَزِّلُ الْغَیْثَ» دو جمله معترضه میباشند بنابراین تفسیر علم به «آنچه در رحمها میباشد» و علم به «نزول باران» مخصوص خداوند نیست بلکه دیگران نیز میتوانند از آن مطلع شوند.
1) (1) گاهی خبر دادهاند فرزند داخل رحم، دختر یا پسر است ولی وقتی به دنیا آمده برعکس بوده و یا گاهی خبر میدهند که باران میبارد ولی نمیبارد یا برعکس.
نتیجه: هر کدام از این دو تفسیر را که بپذیریم در میابیم که آیه با یافتههای علمی تعارض ندارد و در حقیقت توهم تعارض شده بود که با اندکی دقت رفع توهم میشود.
در کتاب «پژوهشی در اعجاز علمی قرآن» این آیات و آیات رعد/ 8 و فاطر/ 11 مطرح شده است و نظرات پزشکان مختلف از جمله دکتر پاکنژاد، دکتر دَیاب و دیگران آمده است دیدگاههای تفسیری و صاحبنظران مثل تفسیر شریف «المیزان»، «نمونه» و «اطیب البیان» و... مورد نقد و بررسی قرار گرفته است که ذکر همه آنها در این مجال ممکن نیست، علاقهمندان میتوانند به کتاب مذکور رجوع فرمایند و مطلب را به طور مفصل پیگیری کنند.(1)
1) (1) ر. ک: دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ج 2، ص 520 به بعد.
*پرسش
*پاسخ
در ابتدای سوره «عبس» میخوانیم: (عَبَسَ وَ تَوَلّی أَنْ جاءَهُ الْأَعْمی وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکّی...) .(1)
«آن شخص چهره درهم کشید و روی برتافت به خاطر اینکه نابینایی به سراغ او آمد» بعد در ادامه آیات روی سخن را به پیامبر میکند و میفرماید: «چه چیز تو را آگاه کرد شاید او رُشد یابد و شاید او متذکر شود پس یادآوری به او سود بخشد، کسی که توانگری میکند به او روی میکنی در حالی که این ممکن است پاک نشود و اگر پاک نشود ایرادی بر تو نیست اما کسی که با کوشش به سراغ تو میآید، در حالی که میهراسد؛ پس تو از او غافل میشوی و به دیگری مشغول میشوی».
داستان این آیات را چنین حکایت کردهاند که شخصی از بنی امیه نزد پیامبر صلی الله علیه وآله آمده بود و در همان حال یکی از اصحاب به نام «عبداللَّه بن مکتوم» وارد شد، و چون شخص فقیر و نابینایی بود آن شخص اموی چهره درهم کشید و صورت خود را برگرداند در این هنگام این آیات نازل شد و فرمود:
(عَبَسَ وَ تَوَلّی) او چهره درهم کشید و روی برتافت (أَنْ جاءَهُ الْأَعْمی) به خاطر اینکه یک نابینایی به سراغ او آمد.
1) (1) (... أَوْ یَذَّکَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّکْری. أَمّا مَنِ اسْتَغْنی. فَأَنْتَ لَهُ تَصَدّی. وَ ما عَلَیْکَ أَلاّ یَزَّکّی. وَ أَمّا مَنْ جاءَکَ یَسْعی. وَ هُوَ یَخْشی. فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّی)، عبس/ 1-10..
این شأن نزول از امام صادق علیه السلام نقل شده و مرحوم سید مرتضی و بسیاری از مفسرین هم این را پذیرفتهاند. افرادی که خدمت پیامبر میآمدند دو گروه بودند برخی ثروتمند و صاحب مقام بودند، برخی هم مثل «عبداللَّه بن مکتوم» فقیر بودند. مشی و روش پیامبر، چنین بود که به فقرا و به افراد مومن خیلی احترام میگذاشت ولی گاهی افرادی دور انسان جمع میشوند و با انسان صحبت میکنند، با این که نسبت به دیگران لطف و مرحمت دارد ولی صحبت با این افراد ممکن است باعث کم توجهی به دیگران شود از این رو این آیات به پیامبر یادآور میشود که سزاوار نیست تو از افراد تلاشگر مومن، و خدا ترس مانند «عبداللَّه مکتوم» غافل شوی! مواظب باش که پرداختن به افراد دیگر شما را از اینها باز ندارد! این آیات تذکری نسبت به پیامبر بود؛ و صدر آیات در مورد آن شخص اموی بود.
برخی شأن نزول دیگری برای این آیات نقل کردهاند که عدهای از سران قریش نزد پیامبر آمدند و با پیامبر صحبت میکردند و در همین حال «عبداللَّه بن مکتوم» وارد شد و چون نابینا بود و متوجه مجلس نبود، مکرر سخنان پیامبر را قطع میکرد و تقاضای تعلیم قرآن میکرد - طبق این شأن نزول - پیامبر ناراحت شد و آثار ناراحتی در چهرهاش نمایان شد که این آیات فرود آمد و ارزش افراد مومن را یادآوری کرد. البته این شأن نزول با اخلاق کریمانه پیامبر که (إِنَّکَ لَعَلی خُلُقٍ عَظِیمٍ)1 سازگار نیست و منافات دارد؛ همچنین با خود تعابیر آیات نیز، هماهنگ نمیباشد زیرا در اوایل آیات میفرماید: «عَبَسَ وَ تَوَلّی» از شخصی دیگر صحبت میکند، بعد دنبال آیه خطاب به پیامبر میکند (وَ ما یُدْرِیکَ لَعَلَّهُ یَزَّکّی)2 یعنی شأن نزول دوم با سیاق آیات سازگاری چندانی ندارد، بنابراین ما شأن نزول اول را ترجیح میدهیم.
پرسش
*پاسخ
مضمون این آیه شریفه حداقل 5 بار در قرآن کریم به صورتهای مختلف آمده است(1). این آیه در رابطه با یهود است که قرآن آنها را سرزنش میکند زیرا پیامبران الهی را بیگناه و به ناحق میکشتند.
اما از این که میفرماید: «پیامبران را به ناحق نکشید.» برخی پنداشتهاند پس «به حق میشود آنها را کشت.» مثلاً اگر پیامبری گناه یا خطایی بکند، و در دادگاهی محکوم شود، او را میشود کشت؛ در پاسخ به این نکته باید توجه داشت که عبارت «به غیرحق» آیا قید و صفت توصیفی و توضیحی است، یا قید و صفت احترازی؟ به نظر میرسد که قید توصیفی است، یعنی این که پیامبران را نمیشود کشت، که این کشتن پیامبران، به ناحق است. اما «اگر پیامبران گنهکار شوند و اینها را بکشند»، آیه متعرض این مطلب نمیباشد.
به عبارت دیگر قید و صفتی که در این آیه آمده است به صورت احترازی نیست، وقتی که میفرماید آنها را به ناحق نکشید معنایش این نیست که به حق بکشید، چون این قید احترازی نمیباشد، بلکه این قید توضیحی است، یعنی آنها را نکشید، که این کشتن پیامبران در هر صورت به ناحق است.(2)
*پرسش
بخشی از آیه مذکور در رابطه با گوشتها و غذاهایی است که برای انسانها حرام و ممنوع شده مثل مردار، خون، گوشت خوک و امثال آن و در ادامه آیه آمده است: (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً)1 مضمون آیه شریفه این است که، امروز کافران از دین شما مأیوس شدند، پس از آنها نترسید و از من خشیت داشته باشید و بترسید، امروز دین شما را برای شما کامل کردم، و نعمت خودم را برای شما تمام کردم و اسلام را به عنوان دین برای شما، پسندیدم.
مفسرین قرآن و بسیاری از محدثین و در روایات متعددی، از پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله، ائمه اطهار علیهم السلام و صحابه پیامبر علیهم السلام نقل شده که پیغمبر اسلام در روز 18 ذیالحجه هنگامی که از حجة الوداع(1)برمیگشتند، بعد از خروج از مکه به منطقهای رسیدند که امروزه معروف به «جحفه» است که بخشی از آنجا را غدیرخم(2)مینامند. پیامبر اسلام در آنجا توقف کردند و به حاجیانی
که، پیشاپیش حرکت کرده بودند و از آن منطقه عبور کرده بودند، دستور بازگشت دادند، و مقداری صبر کردند تا حاجیانی که در راه هستند به آن مکان برسند، زیرا آنجا منطقهای بود که راه مردم از هم جدا میشد و هر گروهی از یک مسیر به طرف شهر و دیار خود میرفت و به اصطلاح چهار راهی بود که افراد از آنجا به بخشهای مختلف جزیرة العرب میرفتند.
وقتی همه حاضر شدند جهازهای شترها را بر روی هم گذاشتند و حضرت بالا رفتند، پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله، براساس دستوری که از طرف خدا، به او داده شده بود، خطبه مفصلی خواندند که این خطبه در منابع حدیثی، مثل بحارالانوار، و همچنین الغدیر و کتابهای دیگر نقل شده، پیامبر اسلام، در آن خطبه به صورت مفصل از مردم اقرار گرفتند و فرمودند: آیا من نسبت به شما، اولی به خودتان نیستم، مردم گفتند: بلی، و در نهایت دست امیرالمؤمنین علی علیه السلام را بالا بردند، و فرمودند: «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» هر کس که من مولای اویم، این علی مولای اوست، بعد از اینکه، خطبه پیامبر تمام شد، «حصان بن ثابت» که یکی از شعرای صدر اسلام و از یاران پیامبر بود شعری در این زمینه سرود و بسیاری از اصحاب پیامبر از جمله «عمر» به امیرالمؤمنین علیه السلام این مقام خلافت، و ولایت امت را، تبریک گفت که پیغمبر اسلام، او را به جانشینی خودش، و به سرپرستی و ولایت مردم، انتخاب کرد و به اصطلاح او را امام مردم و جانشین خودش قرار داد و بسیاری از افراد با حضرت در آن روز بیعت کردند بعد از این جریان، آیه شریفه (الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ دِینِکُمْ)1 نازل شد.
امروز که جانشین پیامبر مشخص شد! و امروز که مسأله نبوت و دین اسلام به وسیله خلافت و امامت، امیرالمؤمنین علیه السلام ادامه پیدا خواهد کرد، و منقطع نخواهد شد و دین، الی یوم القیامة مستمر خواهد بود. امروز کسانی که کافر شدند از دین شما مأیوس شدند، پس دیگر از آنها نترسید! آنها نمیتوانند به این دین ضربهای بزنند و نمیتوانند این دین را به صورت دین موقت مطرح کنند؛ پس، فقط از خدا بترسید، (انسان مومن نباید غیراز خدا از کسی بترسد)، (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ)1 امروز با مسأله امامت و ولایت دین شما را کامل کردم، و نعمت خودم را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان دین کامل برای شما پسندیدم. بنابراین، آیه شریفه مذکور، در رابطه با روز 18 ذی الحجه، روز غدیرخم، در جریان حجة الوداع است.
این جریان در کتابهای متعددی از شیعه و سنی، نقل شده حتی برخی نوشتهاند تا صد نفر از صحابه وقوع این جریان را نقل کردهاند.(1)
همچنین از اهل سنت افراد متعددی نقل کردهاند از جمله آقای «نسایی» که یکی از نویسندگان ششگانه اهل سنت است در کتاب خصائص علی بن ابیطالب علیه السلام، همین جریان را متعدد نقل کرده است.(2)
*پرسش
بخش اول - چرا ده روز فاصله؟
این پرسش به دو آیه از آیات قرآن کریم مربوط میشود، زیرا در حجةالوداع دو آیه در مورد ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام نازل شده یکی آیه سوم سوره مائده (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی)1 و دیگری آیه 67 سوره مائده که میفرماید: (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) .
ذیل همین آیه احادیث و شأن نزولهایی وارد شده که در روز عرفه آیه (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ) بر پیامبر نازل شده که مسأله ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام را برای مردم بیان میکند و میگوید دین اسلام به ولایت حضرت علی علیه السلام کامل شده است و در همان روایت آمده نزول این آیه روز عرفه بوده و روزی که حضرت اعلام کرد، روز غدیر بود؛ روز عرفه روز 9 ذی الحجه است و روز غدیر روز 18 ذی الحجه، بنابراین، فاصله 9 روز بوده است.
بخش دوم - علت فاصله چه بوده است؟
در همان روایات حکایتشده که پیامبراکرم صلی الله علیه وآله خوف داشتند از اینکه امیرالمؤمنین را معرفی کنند و آنها بگویند پسرعمویش علی را حمایت میکند؛ و با توجه به تعصبات قومی و قبیلگی بعضی اصحاب مطلب را برنتابند و مشکلاتی را بوجود بیاورند.
از اینرو پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در ابلاغ و اعلام این مسأله تأملی داشت و جالب اینکه در آیه 67 سوره مائده نیز به این مطالب اشاره شده است که (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) ؛ (1)«ای پیامبر آن چیزی را که از طرف پروردگار به تو نازل شد تو برای مردم بیان کن»؛ (وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) ؛ «اگر این مطلب را به مردم نرسانی رسالتت را انجام ندادی».
این یک نوع تهدید است برای پیامبر اکرم این مسئله آن قدر مهم است که مساوی رسالت توست، چون ادامه نبوت و در حقیقت ادامه بقاء اسلام به ولایت و امامت و جانشینی تو بستگی دارد.
بعد در ادامه آیه میفرماید: (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ) ؛ (2)«خداوند تو را از مردم حفظ میکند.» این اشاره دارد که یک خطری نسبت به پیامبر صلی الله علیه وآله بوده یا خوف خطر وجود داشته یا احتمال چنین خطری را پیامبر اکرم میداده، که خداوند وعده میدهد که ما شما را حفظ میکنیم این مطلب را اعلام کن و نگران نباش!
بعد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در روز 18 ذی الحجة طبق احادیث مردم را در غدیر خم جمع کردند و دستور دادند افرادی که جلو رفتهاند برگردند و
صبر نمودند قافلههای بعدی بیایند و بر فراز جهازهایی از شتران رفتند و آن خطبه طولانی را خواندند و اعلام کردند «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» هر که را من مولای اویم این علی مولای اوست... بنابراین به نظر میرسد علت فاصله طبق احادیث و طبق نکتهای که در خود آیه 67 سوره مائده هست به خاطر آن خوف خطر بود که احیاناً برخی این موضوع را برنتابند.
این که خداوند در آیه میفرماید: (وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ)1 مگر پیامبر از مردم یا از جانش میترسید که بیان این مطلب را ده روز به تاخیر انداخت؟ در روایات نیز آمده است که پیامبر نسبت به این مسأله و واکنشهایی که ممکن است برخی افراد در مورد ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام نشان دهند خوف داشت.(1)
در حقیقت اینجا ترس به خاطر «دین و اسلام» بود. پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله میترسید که زحمات 23 ساله او در اثر مخالفتهای با ولایت امیرالمؤمنین علی علیه السلام با خطر روبرو شود، و به خاطر خطری که به اسلام میرسید و خطری که متوجه نبوت و ولایت میشد خوف داشت؛ نه اینکه پیامبر اسلام ترس شخصی داشته باشد. در حقیقت اینجا «ترس بر مکتب» بود مثل اینکه شما میگویید: «من از فلان دشمن میترسم که به اسلام ضربه بزند.» این ترس مقدس و نیکویی است و این ترس باعث میشود که انسان تأملی کند و راهکاری بیندیشد تا این خطر را بر طرف کند.
1) (2) ر. ک: صافی، همان.
*پرسش
*پاسخ
در حقیقت طبق آیه 44 سوره نحل که میفرماید: (لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ)1 قرآن را پیامبر برای مردم بیان میکند یعنی این آیه جایگاه مفسر بودن را برای پیغمبر اثبات میکند.
علامه طباطبایی رحمه الله ذیل این آیه مینویسند: طبق این آیه سنت و اقوال پیامبر در تفسیر حجت است و او مفسر قرآن است؛ اما اهل بیت علیهم السلام قولشان در تفسیر حجت است به دلیل حدیث ثقلین که فرمود: «ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا ابداً».(1)
بنابراین اهل بیت علیهم السلام نیز مفسر قرآن هستند و از این باب قرآن ناطق میباشند؛ اگر جایی از قرآن برای ما مبهم بود یا نیاز به توضیح و تفسیر داشت اهلبیت علیهم السلام برای ما بیان میکنند و چنانچه در روایت آمده: اگر به اهلبیت تمسک نکنیم از قرآن هم محروم میشویم، و بالعکس اگر به قرآن تمسک نکنیم از اهل بیت محروم میشویم، زیرا این دو در حرکت به سوی کمال لازم و ملزوم یکدیگرند.
1) (2) فضائل الخمسه، ج 2، ص 52-60؛ صحیح الترمذی، ج 2، ص 308 و الغدیر و احقاق الحق و...
*پرسش
*پاسخ
موضوع شفاعت از جمله موضوعاتی بوده که در طول تاریخ اسلام بین متکلمان و مفسران قرآن موضوع سخن بوده و در مورد آن مطالب فراوانی بیان شده است. قبل از پرداختن به موضوع لازم است یک نکته روششناسی ذکر کنیم و بعد وارد بحث شویم.
در برخی موضوعات، آیات قرآن دیدگاههای متفاوتی بیان میکند مثلاً در مورد جبر و اختیار برخی از آیات دلالت بر جبر دارد، برخی از آیات دلالت بر اختیار انسان دارد؛ یا در مورد شفاعت برخی آیات موافق شفاعت است و برخی از آیات در ظاهر مخالف شفاعت است.
در این موارد از لحاظ روششناسی تفسیر قرآن چگونه باید عمل کنیم؟ به نظر میرسد در این موارد باید از روش تفسیر قرآن به قرآن استفاده کنیم؛ به عبارت دیگر تفسیر موضوعی قرآن در اینجا راه گشاست؛ به این صورت که آیات موافق، مخالف، مقید و مشروط را کنار هم بگذاریم و مجموعه آنها را ملاحظه کنیم بعد با توجه به روایات یک برداشت کلی و استنباط نهایی داشته باشیم. زیرا با یک آیه یا دو آیه نمیشود نظر قطعی قرآن را در این موارد بیان کرد.
در مورد شفاعت نیز آیات متعددی داریم که ظاهر برخی از آیات، چنانچه در پرسش آمده شفاعت را نفی میکند.
آیه 48 سوره بقره که میفرماید: (وَ اتَّقُوا یَوْماً لا تَجْزِی نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَیْئاً وَ لا یُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا یُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ یُنْصَرُونَ) ؛ (1)«خودتان را حفظ کنید از عذاب روزی که هیچ کس به جای دیگری عذاب و مجازات نمیشود و هیچ شفاعتی پذیرفته نمیشود و هیچ عوضی هم از کسی گرفته نمیشود».
مثل دنیا نیست که انسان بتواند پارتی بازی بکند یا مثلاً گناه کسی را به عهده بگیرد و جریمهاش را بپردازد، چنین چیزی در رستاخیز وجود ندارد. در حقیقت در این آیات همه راههایی که در دنیا انسانها برای فرار از مجازات استفاده میکنند نفی شده، جریمه به عهده گرفتن، وساطت و شفاعتگری، پارتیبازی کردن، غرامت پرداختن برای خطاکار و همچنین به یاری آمدن دوستان همه و همه نفی شده است. در آیاتی مثل آیه 254 بقره و 48 مدثر هم چنین روشی پیش گرفته شده است.
اما در مقابل دسته دیگری از آیات قرآن کریم شفاعت را میپذیرد ولی شرایطی را برای شفاعت کننده یا شفاعت شونده بیان میکند از جمله در سوره زمر آیه 44 میفرماید: (قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِیعاً) این آیه شفاعت را نفی نمیکند و میگوید شفاعت هست ولی شفاعت از آنِ خداست.
و در آیه 28 انبیاء میفرماید: (لا یَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضی) ؛ «شفاعت نمیکنند مگر برای کسی که مورد رضایت باشد.» یعنی شفاعت را میپذیرد ولی مشروط به رضایت خداوند تبارک و تعالی.
1) (1) بقره/ 48.
و در آیه 255 بقره میفرماید: (مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ)1 ؛ «چه کسی نزد خدا شفاعت میکند مگر با رخصت الهی.»(1)یعنی شفاعت هست ولی با رخصت الهی.
پس این آیه در حقیقت دو نوع شفاعت را مطرح میکند یکی شفاعتی که بدون اجازه خدا باشد که جایز نیست و انجام نخواهد پذیرفت و دیگر شفاعتی که با اجازه خدا و رخصت الهی باشد که این شفاعت انجام میگیرد.
در آیه 87 مریم باز شفاعت را میپذیرد ولی یک شرطی برایش قرار میدهد (لا یَمْلِکُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً) کسی که بخواهد شفاعت کند، باید نزد خداوند عهد و پیمان قبلی داشته باشد.
نتیجه
از آنچه گذشت به دست میآید که آیات شفاعت دو دسته است: یک دسته به ظاهر شفاعت را نفی میکند، یک دسته شفاعت را با شرایطی اثبات میکند. جمع بین این آیات چنین میشود که شفاعت دو قسم است قسمی که بدون اذن خدا باشد و شبیه به پارتی بازیهای دنیا باشد این قسم ممنوع است و در قیامت انجام نمیشود. قسم دوم شفاعتی که با اجازه خدا و با شرایطی که در آیات و روایات بیان شده و این قسم انجام میشود.
1) (2) «إذن» یعنی اجازه قبلی و رخصت.
*پرسش
*پاسخ
بله روایات متعددی در مورد شفاعت از پیامبر صلی الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهم السلام نقل شده که شفاعت را توضیح دادهاند و حتی فرمودهاند که شفاعت برای چه کسانی ممکن است و برای چه کسانی ممکن نیست و چه شرایطی دارد.
به عنوان مثال از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله حکایت شده: «لاینال شفاعتنا من استحف بالصلوة»(1)شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد، نمیرسد.
در این روایت اولاً شفاعت را اثبات میکند که شفاعت در قیامت وجود دارد بعد میفرماید: این شفاعت شرایطی دارد یکی از شرایطش این است که انسان نماز را سبک نشمرده باشد، و برعکس کسی که نماز را بزرگ بشمارد و اهمیت بدهد به شفاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میرسد. بنابراین در روایات نیز به صورت متعدد هم به شفاعت و هم به شرایط شفاعت اشاره شده است.(2)
*پرسش
*پاسخ
در مورد شفاعت باید دو مطلب از هم جدا شود نخست اینکه شفاعت از چه کسانی است؟ یعنی روز قیامت چه کسانی میتوانند شفاعت کنند؟ دوم اینکه برای چه کسانی میتوانند شفاعت کنند؟
در مورد شفیع یا کسی که میخواهد شفاعت کند در آیاتی که گذشت و برخی از روایات، اشاره شده که اولاً باید با اذن خدا باشد، یعنی شفاعت بدون رخصتالهی صورت نمیگیرد مثلاً اگر پیامبر صلی الله علیه وآله میخواهد شخصی را شفاعت کند باید خداوند اجازه بدهد شفاعت استقلالی نیست، بلکه با اجازه پروردگار است(1)و همچنین در روایات بیان شده است که چه کسانی میتوانند روز قیامت شفاعت کنند.(2)
نخست) پیامبران به ویژه پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیهم السلام، دوم) علما و دانشمندان، سوم) شهدا، چهارم) مؤمنین خالص، پنجم) ملائکة اللَّه.
همچنین بیان شده که «قرآن» هم میتواند روز قیامت شفیع قرار بگیرد و خویشاوندان نیز برای خویشاوندان ممکن است شفاعت بکنند و حتی در برخی روایات آمده که روز قیامت «روزه»، شفاعت میکند. و همچنین روز قیامت امانت شفاعت میکند به عبارت دیگر کسی که خوب امانتداری کرده باشد یا روزه خوبی گرفته باشد و شرایط روزه را رعایت کرده باشد و
حق روزه را ادا کرده باشد، روز قیامت مورد شفاعت آن قرار میگیرد و یا کسی که قرآن را تلاوت کرده و به آن عمل کرده و همچنین باعث نشر آن شده باشد، قرآن چنین اشخاصی را شفاعت میکند.
یادآوری
خداوند خودش اولین شفیع(1)است. ولی خداوند کارهایش را با واسطه انجام میدهد به خاطر اینکه هم احترامی باشد به کسانی که شفاعت میکنند مثل پیامبر صلی الله علیه وآله و قرآن کریم؛ و همچنین نوعی قدردانی از علما و شهدا میباشد. این نوع شفاعت جایگاه این افراد را به مردم نشان میدهد که در دنیا اگر کسی میخواهد پیامبر صلی الله علیه وآله شفیعش باشد یا علما و شهدا شفیعشان باشند باید راه این افراد را برود و به اینها نزدیک شود.
چه کسانی مورد شفاعت واقع میشوند؟
در آیات قرآن گاهی تعبیر شده است به (لِمَنِ ارْتَضی)2 یا (لِمَنْ یَشاءُ وَ یَرْضی)3 یعنی خداوند شفاعت را اجازه میدهد برای کسانی که مورد رضایت خداوند تبارک و تعالی باشد، یعنی زندگی و مشی آنها در مسیر الهی و در راه مستقیم قرار داشته ولی لغزشهایی پیدا کرده که این لغزشها با شفاعت مورد بخشش واقع میشود.
و نیز در احادیث بیان شده که اهل شرک و کفر مورد شفاعت واقع نمیشوند. در دنیا شخص میتواند از شرک و کفر توبه کند اما رستاخیز دیگر جای برگشت از شرک و کفر نمیباشد؛ از این رو شرک و کفر مورد شفاعت قرار نمیگیرد.
1) (1) (قُلْ لِلّهِ الشَّفاعَةُ جَمِیعاً)، زمر/ 44.
همچنین در روایات هم از پیامبر صلی الله علیه وآله هم از امام صادق علیه السلام حکایت شده که «لاینال شفاعتنا من استخف بالصلوة»؛ (1)«شفاعت ما به کسی که نماز را سبک بشمارد نمیرسد».
پس کسی که میخواهد مورد شفاعت واقع شود باید با آن شخص شفیع ارتباطی برقرار بکند و به نوعی شبیه آن بشود و در مسیر او قرار گیرد. مثلاً کسی که میخواهد مورد شفاعت امام حسین علیه السلام قرار گیرد باید حسینی باشد، نمیشود انسان یزیدی باشد و شفاعت امام حسین علیه السلام را طلب کند.
1) (1) کافی، ج 3، باب من حافظ علی صلاته أوضیّعها و بحارالانوار، ج 84، ص 241.
*پرسش
*پاسخ
این سوال دو بخش دارد.
اول اینکه آیا شفاعت پارتی بازی هست یا نه؟
دوم اینکه آیا کسانی که مورد شفاعت واقع شدند با کسانی که اصلاً گناه نکردند اینها در رستاخیز در یک درجه هستند؟!
جواب پرسش دوم روشن است، مسلماً کسی که گناه نکرده با کسی که گناه کرده و بخشیده شده یا مورد شفاعت قرار گرفته در یک درجه نخواهند بود.
در مورد پرسش اول که شفاعت پارتی بازی هست یا نه باید گفت شفاعت دو نوع داریم: یکی شفاعت صحیح و یکی غیرصحیح.
شفاعت غیرصحیح یعنی شفاعتی که شفاعتگر با استفاده از نفوذ خودش مجازات خلافکار را تغییر بدهد مثل اینکه برخی در دنیا مثلاً از نفوذ اقتصادی یا سیاسی خودشان استفاده میکنند و شخص را از مجازات و دادگاه نجات میدهند، بدون اینکه تغییری در شفاعت شونده حاصل شود. به عبارت دیگر این نوع شفاعت، موجب جرأت و جسارت بیشتر مجرم نیز میشود چرا که اطمینان مییابد که هر بار لغزش و خطایی داشته و به حقوق
دیگران تجاوز کرده کسی هست که از من حمایت کند. از این رو، علاوه بر اینکه نوعی پارتی بازی غیرعادلانه است، اثر منفی تربیتی هم در شخصی که مورد شفاعت واقع شده دارد. که چنین شفاعتی را شفاعت باطل و غیرصحیح میگوییم. و این نوع شفاعت در قرآن جایی ندارد.
نوع دوم شفاعتی است که شفاعت شونده، در اثر ارتباط با شفاعتگر، تغییری در خودش ایجاد میکند و در مسیر رضایت الهی و پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و قرآن قرار میگیرد و اگر در این مسیر، لغزشهایی از او سر زد، همان در مسیر قرار گرفتن و ارتباط با آن شفاعتگر مانند پیامبر یا شهدا، باعث میشود که وضع نامطلوب خودش را تغییر دهد و شایسته بخشش شود، آن وقت این تغییری که در او ایجاد میشود زمینه را ایجاد میکند که خداوند به شفاعتگر اجازه دهد که این شخص را شفاعت بکند. به عبارت دیگر شفاعت از واژه «شفع» به معنای «جفت شدن» میباشد یعنی شفاعتکننده جفت شفیع میشود و کمبودهای او را جبران میکند به تعبیر دیگر دست او را میگیرد بالا میآورد و در مسیر کمال او را رشد میدهد، نقصانهای او را جبران میکند نه اینکه آن شخص را به همان صورتی که ناقص است و مشکلات دارد مورد عفو و بخشش قرار بدهد.
و تفاوت شفاعت نوع اول و دوم همینجا روشن میشود که شفاعت نوع اول، موجب جسارت بیشتر مجرم میشود و اثرات سوء تربیتی دارد اما شفاعت نوع دوم، موجب میشود که مجرم و خطاکار، در مسیر کمال قرار بگیرد، رشد کند و ناامید نشود، بلکه نقطه امیدی در دل او زنده شود.
آری «شفاعت» باعث ایجاد امید در افراد است. فردی که گناه کرده اگر راهی مثل توبه و شفاعت برای او نباشد ناامید میشود و همان مسیر غلط خودش را تا آخر عمر ادامه میدهد. ولی خداوند تبارک و تعالی با روش
حکیمانه، راههایی را برای تربیت گنهکاران قرار داده که وقتی گناه میکنند نا امید و مأیوس نشوند، و حتی مأیوس شدن از رحمت الهی را از گناهان بزرگ شمرده است. و به شخص خطاکار فرصت میدهد مسیرش را به طرف قرآن، شهدا، علما و در مسیر پیامبران و اولیای الهی تغییر دهد و در نتیجه مورد شفاعت آنها قرار بگیرد و آن لغزشها جبران شود. پس در حقیقت شفاعت نوعی ایجاد امید در گنهکار است که اثرات مثبت تربیتی دارد! نه نوعی پارتی بازی که اثرات منفی تربیتی دارد!
*پرسش
*پاسخ
توبه یکی از راههای بخشش است، شفاعت هم یکی از راههای بخشش گناهان است. البته ممکن است کسی هر دو را جمع کند هم توبه کند و هم مورد شفاعت واقع شود.
و این نکته را توجه داشته باشیم که هیچکس نمیداند که آیا توبه او مورد قبول واقع شده یا نشده! بنابراین ما ناچاریم به سوی شفاعت برویم و علاوه بر توبه از اولیای الهی بخواهیم، که نزد پروردگار شفیع بشوند و ما را نجات بدهند.
بنابراین، این دو منافی یکدیگر نیست.
*پرسش
*پاسخ
اگر ما تصوّر درستی از شفاعت داشته باشیم اینگونه نمیشود، البته ممکن است کسی شفاعت را نوعی پارتی بازی تصوّر کند از این رو امید کاذب پیدا کند و بدون اینکه در خودش تغییری ایجاد نماید و در مسیر رضایت الهی قرار بگیرد خیال کند که شفاعت شامل او میشود که این تصوّر صحیح نمیباشد.
اما تصوّر صحیح از شفاعت ما را به فرایندی دیگر رهنمون میشود زیرا کسی که میخواهد مشمول موهبتِ شفاعت بشود همانطوری که آیات و روایات اشاره داشت، باید در مسیر رضایت الهی قرار گیرد و در مسیر رشد و کمال واقع شود، کسی که شفاعت شهید را میخواهد لازم است در مسیر شهید حرکت کند و این شفاعت است که موجب امید او میشود که اگر لغزش داشته، خدا میبخشد. ولی این بدین معنا نیست که انسان مسیرش به طرف کفر باشد بعد انتظار داشته باشد مثلاً شهیدی او را شفاعت کند.
بنابراین اگر تصور صحیحی از شفاعت داشته باشیم موجب امیدهای کاذب، تنبلی و سستی نخواهد شد بلکه از طرفی نور امید در او زنده میشود و به حرکت میافتد و به عنوان مثال به نماز اهمیت میدهد چون میداند اگر اهمیت ندهد از شفاعت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهم السلام محروم میشود لذا نه تنها شفاعت باعث تنبلی و سستی نمیشود بلکه انگیزه ایجاد میکند برای اینکه به عبادتها بیشتر بپردازد و در مسیر الهی بیشتر قرار بگیرد.
*پرسش
*پاسخ
بله زیرا آیه 18 سوره یونس(1)و آیه سوم سوره زمر که میفرماید:
(وَ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءَ ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِیُقَرِّبُونا إِلَی اللّهِ زُلْفی) ؛ «کسانی که غیر از خدا را ولی و سرپرست خودشان قرار میدهند، و (میگویند:) ما آنان را نمیپرستیم جز برای اینکه ما را به خدا نزدیک کنند».
در حقیقت این دو آیه و آیات مشابه برای نفی بتپرستی و شفاعت بتهاست در مورد کسانی است که غیرخدا را عبادت میکنند، بت میپرستند و فکر میکنند این بت آنها را شفاعت میکند که البته این تصور غلطی است و چنین چیزی تحقق پیدا نخواهد کرد.
همانطور که در توضیح آیه 255 سوره بقره(2)گذشت، کسی که خداوند از او راضی باشد، و اجازه شفاعت به او بدهد دیگر مشمول اینگونه آیات نیست. آری بتها و کسانی را که خداوند اجازه شفاعت به آنها نمیدهد ما نباید انتظار شفاعت از آنها داشته باشیم.
پس این آیات به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و ائمه اطهار علیهم السلام ارتباطی ندارد زیرا خداوند به آنها اجازه شفاعت میدهد. و چنانچه در روایات تصریح شده پیامبر اکرم و اهل بیت علیهم السلام جزء شفیعان روز قیامت هستند و در خود قرآن نیز نمونههایی از توسل به پیامبران الهی وجود دارد.
مثلاً: در سوره یوسف آیه 98 و 99 داستان طلب استغفار برادران یوسف را میبینیم که از پدرشان میخواهند که برای آنها، استغفار کند.
و در مورد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در سوره نساء آیه 64 میخوانیم:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً) اگر این گنهکاران وقتی به خودشان ستم کردند و گناه کردند نزد تو [= پیامبر] میآمدند و استغفار میکردند و تو هم برای آنها استغفار میکردی حتماً خدا را توبهپذیر و مهربان میافتند».
در حقیقت خداوند تبارک و تعالی در این آیه به ما خط میدهد که وقتی گناهی کردید و مشکلی پدید آمد خدمت پیامبر صلی الله علیه وآله بروید و از او بخواهید که برای شما استغفار و طلب بخشش کند که این نوعی توسل و شفاعتطلبی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله است و حضرت هم این شفاعت را انجام میدهد، و خدا هم وعده میدهد که من توبهپذیر و مهربان هستم.
د) معادشناسی
*پرسش
*پاسخ
در این باره لازم است مجموعه آیات قبل و بعد این آیات را ملاحظه کنیم تا به پاسخ برسیم.
از آیه 7 به بعد میفرماید: «شما در روز قیامت سه گروه خواهید بود، گروهی افراد با برکت هستند که مشهورند به اصحاب دست راست، و اصحاب با برکت که اعمال نیکشان بیشتر است و اهل بهشت هستند و گروه دیگر افراد شوم و افراد بدبختی هستند که اهل دوزخ میباشند و گروه سوم (وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ)1 هستند، پیشگامانِ امت و سابقین در ایمان و عمل که اینها همان مقربان درگاه الهی هستند و در بهشت پر نعمت جای دارند. بعد میفرماید که اینها گروه زیادی از پیشینیان و گروه اندکی از امتهای بعدی خواهند بود.
بنابراین آیات شریفه در مقام این است که ما را به سه گروه تقسیم کند یک گروه بهشتی و یک گروه جهنمی و گروه سوم که پیشگامان در ایمان
و عمل هستند که اندکی از آنها، از امتهای بعدی مثل امت اسلام میباشد و بسیاری از آنها از امتهای پیشین هستند.
این مروری بود بر آیات، حال در تفسیر این آیات باید ملاحظه شود که مقصود از این پیشگامان، که گروه اندکی از آنها، از امت پیغمبر اسلام هستند چه کسانی هستند؟
تفسیر اول
در برخی از روایات آمده که «سابقین» هابیل - مومن آلفرعون - حبیب نجار - و امیرالمؤمنین علی علیه السلام هستند که از پیشگامان امتها در ایمان آوردن به پیامبران الهی بودند. در این روایت میبینیم سه نفر از سابقین از امتهای قبلی هستند و یکی از آنها از امت اسلام که حضرت امیر علیه السلام است، اگر اینگونه روایات و این گونه تفسیر ملاک باشد افرادی که سابقه در نیکی و ایمان دارند یعنی آن اصحاب خاص مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام در امت اسلام اندک بودند، و در امتهای پیشین زیادتر بودند.
چرا پیشگامان ایمان در امتهای پیشین زیادتر بودند؟ چون تعداد پیامبران قبلی زیادتر بوده پیغمبر اسلام یک نفر است و یک صحابی خاص مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام دارد یا تعداد اندکی صحابه پیشگام مثل امیرالمؤمنین علی علیه السلام دارد، اما امتهای پیشین، تعدادشان فراوان است، پیامبرانشان زیاد است و اصحاب سابقین آنها، به صورت طبیعی نسبت به امت اسلام، زیادتر خواهد بود.
تفسیر دوم
در روایت دیگری حکایت شده که از پیغمبر صلی الله علیه وآله سوال شد: «مقصود از این سابقین چه کسانی هستند؟» حضرت پاسخ فرمودند «علی علیه السلام و پیروان او سابقون هستند»!
بنابراین مطلب که امیرالمؤمنین علی علیه السلام و پیروان او سابقین باشند معنا چنین میشود گروه زیادی پیشینیان شیعه و گروه اندکی از پیشینیان شیعه که از مقرّبین هستند.
این دو تفسیری بود که در مورد این آیات مطرح است ولی آن چه که در پرسش آمده بود آیا واقعاً عده کمی از مردم آخرالزمان به بهشت میروند این با هر دو تفسیر آیه ناسازگار است! زیرا معنای آیه این است که یک عدهای از سابقین در امتهای پیشین نسبت به امت اسلام زیادتر بودند، یا در صدر اسلام نسبت به آخرالزمان زیادتر بودند؛ اما این بدین معنا نیست که افراد کمی از امت آخر الزمان به بهشت میروند بلکه بدین معنا است که در آخر الزمان، افرادی که جزء سابقین باشند، یا در امت اسلام، افرادی که جزء سابقین باشند و به بهشت بروند کم خواهند بود، ولی میتوانند از اصحاب یمین باشند و به بهشت بروند زیرا دو گروه به بهشت میروند یکی (فَأَصْحابُ الْمَیْمَنَةِ) ، یکی (السّابِقُونَ السّابِقُونَ) .
*پرسش
*پاسخ
در قرآن کریم گاهی از حوریان بهشتی یاد شده مثل سوره الرحمن و گاهی هم از پسران جوان یاد شده مانند آیه 24 سوره طور که میفرماید در بهشت پسرانی اطراف آنها میگردند، که مثل دانههای مروارید هستند؛ و در سوره انسان آیه 19 مانند آن نیز آمده است.(1)
پس اینطور نیست که فقط در قرآن کریم از حوریان بهشتی یاد شده باشد بلکه از پسران جوانی هم که خادم هستند در قرآن یاد شده است و این مطلب بدین معنا نیست که خانمها کمتر از آقایان به بهشت میروند.
چند نکته
در عالم مجردات بحث مذکر و مونث به صورتی که در عالم مادیات مطرح است مطرح نمیباشد؛ آیا روح انسان مذکر و مونث دارد؟ آیا فرشته مذکر و مونث دارد؟ اگر در عالم مادیات فردی مذکر و فردی مونث است، این مسائل در آنجا مطرح نیست چون در حقیقت آنجا این عوارض جسمانی که ما داریم، مطرح نیست. آری وقتی سخن از بهشت به میان میآید و بهشت جسمانی مطرح میشود در مورد انسانها این مطالب مطرح میشود، ولی عالم مجردات، از عوارض مادیات، مبرّا هستند.
بهشت رفتن و به تکامل و سعادت رسیدن، به جنس مذکر و مونث، و مرد و زن بستگی ندارد و در آیات قرآن به این مطلب اشاره شده از جمله در آیه 97 سوره نحل میفرماید:
1) (1) «وَ یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدُونَ».
«هر کس، از مرد یا زن، [کار] شایستهای انجام دهد، در حالی که او مؤمن است، پس قطعاً، او را به زندگانی پاکیزهای زنده میداریم؛ و قطعاً، مزدشان را طبق بهترین چیزی که همواره انجام میدادند، به آنان پاداش خواهیم داد».(1)
بنابراین اگر انسان «مومن» باشد، و «عمل صالح» انجام بدهد چه مرد باشد چه زن پاداش خودش را دریافت میکند و پلههای تکامل را میگذراند و به درجات عالی میرسد و این به مرد بودن، یا زن بودن ارتباطی ندارد. چه خانمهایی مثل حضرت زهرا علیها السلام به عالیترین درجات انسانیت رسیدند مثل حضرت مریم، حضرت خدیجه، آسیه همسر فرعون و مانند آنها و چه بسیار از مردانی که بهترین شرایط برایشان فراهم بوده ولی از آن شرایط استفاده نکردند و مراتب کمال را طی نکردند و به بهشت نرفتند و بالعکس هم بوده است.
بنابراین تکامل انسان و سعادت و بهشت و دوزخ رفتن، به نژاد و جنس زن و مرد بستگی ندارد بلکه به «ایمان» و «عمل صالح» بستگی دارد.
1) (1) (مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَکَرٍ أَوْ أُنْثی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاةً طَیِّبَةً وَ لَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُمْ بِأَحْسَنِ ما کانُوا یَعْمَلُونَ)، نحل/ 97.
*پرسش
*پاسخ
از چند زاویه میتوان به این پرسش پاسخ گفت.
اول) عذاب الهی و عذابهای دوزخ و جهنم منحصر به آتش نیست، و عذابهای روحی و روانی نیز مطرح است. به عنوان مثال: خداوند در قیامت با جهنمیان سخن نمیگوید این خودش عذاب است.
گاهی خداوند کلمات تندی(1)به آنها میگوید که اینها نوعی عذابهای روحی و روانی است و نیز محرویت از بهشت عذابی بالاتر است. بنابراین عذاب جهنم منحصر در آتش نیست. و یکی از عذابهای الهی آتش است!
دوم) ممکن است بگوییم آتش جهنم و آتشهای دیگر مراتب تشکیکی دارند، به عبارت دیگر، ممکن است یک آتش ضعیف باشد و آتش دیگر قویتر باشد و آتش قویتر بر آتش ضعیفتر غلبه کند و آن را به نابودی بکشد.
حکایت شده است که شخصی به سخنان امام صادق علیه السلام اعتراض میکرد و میگفت: چگونه امام صادق علیه السلام میگوید: «شیطان با آتش عذاب میشود در حالی که هیچ موجودی با جنس خودش عذاب نمیشود؟» نقل شده «بهلول» - که در آن زمان میزیسته - یک جواب نقضی جالبی به او داد
1) (1) اخسئوا. (مومنون/ 108).
به این ترتیب که وقتی با این شخص روبرو شد کلوخی را برداشت و بر سر او کوبید، سر او به شدت درد گرفت، و او نزد قاضی یا خلیفه شکایت کرد. وقتی بهلول را خواستند بهلول گفت: این کار براساس مبنای خود این شخص انجام شده و این که میگوید درد دارم درست نیست، چرا که خود ایشان میگفت: چگونه هم جنس هم جنسش را میتواند آزار بدهد یا به وسیله همجنسش عذاب شود و من با کلوخی به سر او زدم که خاک سفت شده بود و خود این آقا هم از جنس خاک است.
در حقیقت با این عملش خواست به این شخص پاسخ نقضی بدهد که چنانچه کلوخ - که انسان هم از آن جنس است - میتواند به سر انسان صدمه وارد کند و اذیت کند همان طور هم میتواند آتشی موجب عذاب آتش دیگر بشود؛ یعنی جنس آتش میتواند مایه عذاب شیطان و جنیان شود.
*پرسش
*پاسخ
از آیات قرآن کریم بر میآید که جهان هدف دارد، حتی قرآن کریم در آیات 21 و 22 سوره بقره میفرماید:
«ای مردم پروردگارتان را بپرستید کسی که شما و کسانی را که قبل از شما بودند آفرید (که زمینهای شود) تا شاید شما با تقوی شوید»(1)
و در ادامه میفرماید: «پروردگار شما کسی است که زمین را برای شما گسترده قرار داد و آسمان را بنا کرد»(2)
می فرماید: «جعل لکم» یعنی خلقت جهان برای انسان است در حقیقت انسان گل سرسبد جهان هستی است و هدف از خلقت هستی و نعمتهای جهان و آنچه در آسمان و زمین است برای انسان بودن است، کل جهان را مسخر انسان قرار داده، ماه، زمین، خورشید و... همه در خدمت بشر میباشد.
حال این پرسش مطرح میشود که اگر کل جهان برای بشر است و هدف آفرینش آنها، این است که به انسان خدمت کنند، پس هدف انسان چیست؟ یا چرا خداوند انسان را آفرید؟ در آیات متعددی از قرآن پاسخش به صورتهای مختلف بیان شده، از این رو برای رسیدن به پاسخ نهایی لازم است آیات مختلف را مطرح کنیم و در پایان جمعبندی و نتیجهگیری نماییم.
(وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ)1 ؛ «و جن و انسان را جز برای پرستش [خود] نیافریدم».
پس هدف خلقت عبادت است البته به معنای وسیع آن یعنی تسلیم خدا بودن و بندگی او را انجامدادن که نماز و روزه و... مظاهری از آن میباشد، خدمت به خلق دانشاندوزی و هر گونه کمالجویی و کمال خواهی و در راه خدا تلاش کردن، میتواند به نوعی عبادت باشد. مفسران ذیل این آیه شریفه از امام صادق علیه السلام حکایت کردهاند که خدای بزرگ انسانها را نیافرید مگر برای معرفت.(1)در حقیقت معرفت مقدمهای برای عبادت است.
برخی از این آیه استفاده کردهاند که هدف خلقت «وحدت» است.
برخی دیگر از مفسران گفتهاند هدف خلقت، «رحمت» است.
البته منافاتی هم ندارد چون در حقیقت «وحدت» جامعه نوعی «رحمت» الهی است ولی آن چیزیکه با سیاق آیه سازگارتر است همان بحث «رحمت» است؛ یعنی خداوند میخواهد رحمتش را به مردم برساند و به تعبیر دیگر خداوند مردم را آفرید تا جلوهای از رحمت او باشند و رحمت او را تجلی دهند.
1) (2) در روایت آمده: لیعبدون ای لیعرفون! یعنی خداوند انسانها را آفرید تا او را بشناسند و هنگامی که او را شناختند او را بندگی و عبادت کنند و از بندگی غیر او بینیاز شوند.
2) (3) (إِلاّ مَنْ رَحِمَ رَبُّکَ وَ لِذلِکَ خَلَقَهُمْ)، هود/ 119.
3) (4) (الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیاةَ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً)، مُلک/ 2.
نکته جالب اینکه نمیفرماید: «أکثر عملا» نمیخواهیم ببینیم چه کسی بیشتر عبادت انجام میدهد، بلکه میخواهیم ببینیم چه کسی بهتر عمل میکند «أحسن عملا» نه «أکثر عملا». البته «عمل بهتر» با «کثرت عمل» منافاتی ندارد. بنابر این آیه یکی از اهداف آفرینش انسانها، «آزمایش» است که کیفیت عمل افراد معلوم شود.
(یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ) ؛ «ای انسان! در حقیقت، تو به سوی پروردگارت کاملاً تلاش میکنی (و رنج میکشی) و او را ملاقات میکنی».(1)
در این آیه میفرماید: ما عالَم را آفریدیم. تا شما به قدرت خدا پی ببرید در حقیقت علم، معرفت و دانش انسان، هدف خلقت است(3)و آن هم علم به قدرت و علم به صفات خدا میباشد.
1) (1) اینکه «ملاقات» چیست؟ بحث مفصلی دارد که در این مجال نمیگنجد، آیا مقصود ملاقات روز قیامت است، یا ملاقات شهودی و دیدن خدا با چشم دل است.
2) (2) (اللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ)، طلاق/ 12.
3) (3) همان چیزی را که امام علیه السلام در آن روایتی که گذشت اشاره فرمود. (لیعبدون لیعرفون)
(إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ)1 ما از خداییم و به سوی خدا (حرکت میکنیم و) و باز میگردیم و در آیه دیگر میفرماید: «آیا میپندارید که شما را بیهوده و بدون هدف آفریدیم و شما به سوی ما بازگشت داده نمیشوید و برگشت نمیکنید.»(1)در حقیقت این آیه هدف نهایی خلقت انسان را «بازگشت به سوی خدا» معرفی میکند و این هم میتواند یکی از اهداف آفرینش باشد.
جمعبندی و نتیجهگیری
قرآن کریم میفرماید: «هدف آفرینش انسان» علم، رحمت، ملاقات، آزمایش، پرستش و بازگشت به سوی خدا میباشد. حال باید دید کدام یک از موارد فوق اصلی است و کدام یک فرعی میباشد.
مفسران در اینجا احتمالات متعددی دادهاند ولی به نظر میرسد «ملاقات با خداوند» و «به سوی خدا رفتن» اصل باشد زیرا خود خداوند تبارک و تعالی به عنوان هدف عالی خلقت انسان و هدف نهایی کمال انسان، مطرح است.
انسان به سوی او حرکت میکند و به عنوان مقدمهای برای این حرکت به انسان «علم» داده میشود؛ و در این مسیر «آزمایش» میشود؛ وقتی در آزمایشها موفق شد و به «پرستش» پروردگار نایل آمد «رحمت الهی» بر او نازل میشود و به «کمال نهایی» که خداوند تبارک و تعالی و ملاقات اوست خواهد رسید. بنابراین میتوان گفت این اهداف در طول همدیگر هستند، به عبارت دیگر هرکدام مقدمهای است برای تحقق دیگری و میتواند همراه همدیگر نیز مطرح بشود و گاهی هر کدام در مراحلی، مقدمه یکدیگر واقع میشود تا انسان به هدف نهایی یعنی «ملاقات پروردگار» نایل شود.
1) (2) (أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ)، مومنون/ 115.
*پرسش
(1) *پاسخ
خداوند تبارک و تعالی، غنی بالذات است و نیاز به چیزی بیرون از ذات خودش ندارد تا او را هدف و مقصد خودش قرار دهد، یا به تعبیر دیگر کمالی بیرون از ذات خدا نیست تا خدا بخواهد آن کمال را بدست بیاورد.
بنابراین لازم است بین، هدف فاعل و هدف فعل فرق بگذاریم، به عنوان مثال باغبانی که گلی یا درخت میوهای را میکارد میخواهد از زیبایی و میوههای آن استفاده کند این هدف فاعل است؛ اما خود آن فعل، یعنی خود آن گل یا درختی که کاشته شده یک غایت، هدف و کمالی دارد که باید به آن کمال برسد؛ وقتی میگوییم هدف خدا، مقصودمان هدف فاعل نیست، زیرا خداوند اصلاً نیازی ندارد تا هدفی داشته باشد، پس مقصود هدف و غایت فعل است؛ به عبارت دیگر
من نکردم خلق تا سودی کنم بلکه تا بر بندگان جودی کنم
پس هدف خدا، به معنای هدف فعل است نه به معنای هدف فاعل یعنی آن سود و آن کمال، به خود انسان بر میگردد و در حقیقت، هدف، کمال انسان است که به وسیله عبادت، حاصل میشود.
البته متکلمان و فلاسفه نیز پاسخی دادهاند که در اینجا فقط به آن اشاره میکنیم و آن اینکه خداوند تبارک و تعالی، علت العلل است و فیاض محض است، لذا میخواهد جلوهای از این فیاضیت خودش را در جهان به
1) (1) (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ)، ذاریات/ 56.
نمایش بگذارد و آن مخلوقاتی است که خدا ایجاد میکند، و در حقیقت جهان، جلوه خالق خودش است. بنابراین در اینجا بحث مفصلی مطرح است به نام عشق به مخلوق خود، و عشق به موجودات، حال این «عشق» به چه معناست؟! این فیاضیت به چه معناست؟! از بحث قرآنی خارج میشود، و مجال خود را میطلبد.
*پرسش
*پاسخ
این پرسش در حقیقت براساس دو پیش فرض شکل گرفته به این ترتیب که «هدف آفرینش فقط پرستش بوده» و دیگر اینکه «این هدف هم خارج از ذات خدا، وجود داشته باشد». به عنوان مثال: فرض شده که خدا کسی است که نیاز به پرستش دیگران دارد حال که نیاز به پرستش دیگران دارد باید دید چه کسی بهتر پرستش میکند؟ فرشتگان یا انسانها؟!
در پاسخهای قبلی پیشفرضهای این پرسش را از اصل باطل کردیم و گفتیم هدف آفرینش انسان تنها پرستش نبوده و از طرفی اصلاً هدفی خارج از ذات خدا و نیاز به پرستش وجود ندارد. و بیان شد که خداوند غنی بالذات است و هیچ کمبودی ندارد که بخواهد با پرستش جبران کند و این انسان است که برای تکاملش نیاز به بندگی و پرستش خدا دارد.
اما در مورد علت اینکه چرا خداوند موجودات مختلفی آفرید، چرا برخی را به صورت فرشته و بعضی را به صورت انسان آفریده است؟ باید گفت ظرفیتهای این موجودات متفاوت است، مثلاً، ظرفیت انسانها این است که میتوانند به مقام انسان کامل برسند، میتوانند به جایی برسند که جلوه حضرت حق بشوند، و به صورت آگاهانه و با اختیار و آزادی که دارند، میتوانند مراحل تکامل و کمال را بپیمایند ومظهر اسماء خداوند بشوند. و عبادت آزادانه و شخص مختار، با عبادتی که فرشته انجام میدهد که اختیار سرپیچی ندارد این دو قابل مقایسه نیست.
چنانچه حکایت شده پیامبر فرمودند: «ضربه شمشیر امیرالمؤمنین علیه السلام در روز خندق از عبادت جن و انس برتر است.» علت چیست؟! به خاطر اینکه این عبادت، عبادت آزادانه و عبادت با اختیار و آگاهانه است؛ در حالی که فرشته اگر عبادت میکند در حقیقت، از این آزادی برخوردار نیست، زیرا قوه شهوت و غضب ندارد، راههای انحرافی به رویش بسته است یک راه بیشتر ندارد، و آن عبادت خدا و اطاعت از پروردگار است و عصمتش هم از اینجا ناشی میشود و تفاوت عصمت فرشته با عصمت پیامبران نیز، در همین جاست که پیامبر، با توجه به اینکه مثلاً قوه شهوت و غضب دارد و میتواند راه انحرافی برود، ولی با اختیار نمیرود.
بنابراین هر چند برخی از انسانها ممکن است خونریزی کنند و همچنین آلوده به گناه شوند و افرادی مثل صدام و هیتلر در انسانها پیدا شود، ولی آن گلهای سرسبدی که در این اجتماع انسانی پیدا میشوند، انسانهای کاملی مانند پیامبران و امیرالمؤمنین علی علیه السلام و امثال آنها یک لحظه عبادتشان، گاهی از عبادت تمام فرشتگان برتر است.
اولاً) خداوند نیازی به پرستش فرشتگان یا غیر فرشتگان ندارد تا گفته شود حالا کدام یک بهتر پرستش میکنند، انسان یا فرشته؟ تا و را بیافریند.
ثانیاً) سرکشی برخی از افراد، دلیل نمیشود که ما بتوانیم آن انسانهای کامل، و عبادتهای آنها را با دیگران حتی با فرشتگان مقایسه کنیم.
*پرسش
(1) *پاسخ
قرآن کریم میفرماید: (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ) ؛ «ای فرزندان آدم! آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید (و از شیطان اطاعت نکنید) که او برای شما دشمن آشکاری است.»
این عهدی که قرآن کریم از آن یاد کرده است که خداوند با بنیآدم عهد کرد که از شیطان اطاعت نکند، چه عهدی است؟ و در کجا چنین عهد و پیمانی با انسانها بسته شده است؟ مفسران قرآن در مورد این عهد سه تفسیر ارائه کردهاند.
مقصود همان «ایمان الهی» از طریق «عقل» است یعنی خداوند با عقلی که به انسان داد، یک نوع عهد غیررسمی با انسان بسته که انسان میتواند با عقلش درک کند توحید خوب است پیروی از شیطان بد است و این عقل، او را از پیروی شیطان منع میکند، پس در حقیقت همان گواهی عقل بر توحید و منع عقل از پیروی و عبادت شیطان، خود نوعی پیمان غیررسمی خدا، با بشر است.
این عهد، همان «ایمان فطری» بشر با خدا میباشد که انسان را خدا فطرتاً به گونهای آفریده که خدا جوست و توحیدگراست و از اطاعت و پرستش غیرخدا دوری میکند. در حقیقت این عهد و پیمان نانوشته بین انسان و خدا موجود است، که در سرشت انسان قرار گرفته که توحیدگرا باشد و از پرستش و اطاعت غیرخدا دوری کند.
1) (1) یس/ 60.
البته میتواند یک آیه قرآن چند معنا داشته باشد، بنابراین مانعی ندارد که عهدی که در آیه آمده هم «پیمان عقلی» هم «پیمان فطری»، و هم «پیمان از طریق پیامبران و کتابهای آسمانی»، مراد باشد.
*پرسش
*پاسخ
این مطلب در دو آیه قرآن آمده یکی آیه اول سوره «نساء» که میفرماید: (خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها) ؛ «شما را از یک تن آفرید و همسر او را (نیز) از جنس او آفرید.»
همچنین در سوره روم آیه 21 میفرماید: «از آیات و نشانههای الهی این است که از جنس خودتان، ازواج و همسرانی آفرید، تا در کنار آنها آرامش بگیرید، و به سکون برسید.»
این آیات ناظر به این است که آفرینش همسر انسان، از جنس «انسان» است یعنی از جنس «فرشته» یا «جن» نمیباشد اگر خداوند برای زن، مردی آفرید یا برای مرد، زنی آفرید اینها همجنس همدیگر میباشند.
در حقیقت یک بحث «کلی» است نه یک بحث «مصداقی»، به عبارت دیگر این آیه ناظر به این مطلب نیست که هر زنی از جنس شوهر خودش است، و تک تک افراد را شامل نمیشود، بلکه «کلی» انسان را میگوید، که جنس شما و همسرانتان یکی است و همه انسانید اما نمیخواهد بگوید که هر زنی از جنس شوهر خاص خودش است و همه صفات او را هم دارد.
و چنین نیست که اگر او راه خلاف رفت، این هم همان راه را برود. آری چنین دلالتی از آیه استفاده نمیشود. پس اگر شخصی راه خطایی
برگزید همسرش میتواند راه او را انتخاب نکند زیرا این یک عمل اختیاری است و حتی میتواند همسر خود را نهی از منکر کند و راه خودش را از او جدا نماید. بنابراین آیه به این معنا نیست که افراد از خمیر مایه همسرشان میباشند و چه بسیار زنانی که در طول تاریخ بر خلاف راه شوهرانشان رفتند.
مثل: آسیه زن فرعون که قرآن از او تمجید میکند، مؤمن شد و راه کفر و طغیان شوهرش را نپیمود و همچنین همسر برخی پیامبران که راه باطل را در پیش گرفتند و با شوهر خود مخالفت کردند و قرآن آنها را یادآوری کرده است. بنابراین انسان اختیار دارد، و میتواند از قبل با چنین شخصی ازدواج نکند؛
یا اینکه اگر ازدواج کرد او را نهی از منکر نماید؛
یا اگر به مراتبی رسید که هیچ راهی برای اصلاح نبود از او جدا شود.
از این رو می بینیم که اجباری در چنین مواردی وجود ندارد.
*پرسش
*پاسخ
در آیات اول سوره الرحمن میفرماید:
(الرَّحْمنُ1عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ) ؛ «خداوند گستردهمهر» به انسان آموزش قرآن داد و انسان را آفرید به او بیان آموخت.»
باید به طور طبیعی میفرمود: خدا انسان را خلق کرد بعد به او بیان را آموزش داد و بعد قرآن را به او آموخت. ولی در اینجا ترتیب طبیعی به هم خورده؛ که در این باره مفسران میگویند:
علت به هم خوردن ترتیب طبیعی این آیات این است که خداوند میخواسته عظمت آموزش قرآن را یادآوری کند که اینقدر مهم است که قبل از نعمت خلقت انسان به آن اشاره شده است.
آری، ارزش انسان به تعلیم قرآن است و به عبارت دیگر ارزش انسان به ارتباط او با وحی بستگی دارد و میدانیم که قرآن هم از جهت اصل آموزش و تعلیم و تربیت مهم است، و هم از جهت محتوا، و بدیهی است که آموزش قرآن، مقدمه معرفت به قرآن و عمل به محتوای آن است.
یادآوری: قابل توجه است که در این آیات «عطف ترتیبی» نیامده چنانچه برخی پنداشتهاند، و نفرموده، «علم القرآن فخلق الانسان» یا «وخلق الانسان» تا ترتیب را برساند و تقدم و تأخری را ثابت کند؛ بلکه چینش این جملات، به خاطر اهمیت قرآن، مقدم و موخر شده، و شاید خداوند ترتیبی خاص را اراده نکرده باشد.
*پرسش
*پاسخ
واژه «بیان» یک مفهوم گستردهای دارد که گاهی همین «سخن گفتن» از آن اراده میشود. ولی اینجا مقصود عام است یعنی به انسان «سخن گفتن» و انواع «استدلالات عقلی و منطقی» آموخت.
آری، یکی از موارد آن معنای عام، «سخن گفتن» است و البته میدانیم که سخن گفتن یکی از پیچیدهترین و مهمترین نعمتهای الهی است که بسیاری از علوم بشر از همین طریق نقل و انتقال و رشد مییابد و همچنین خود لغات و دستگاههای صوتی و نیز زبانهایی که در دنیا وجود دارد، اینها همه از نشانههای عظمتِ پروردگار است.
*پرسش
خداوند در قرآن میفرماید ما انسانها را از یک مرد و زن جنس مذکر و مونث خلق کردیم، با توجه به این آزمایشاتی که الان صورت میگیرد، که از یک جنس میتوانند فرزند را به دنیا بیاورند، این چطور با گفته قرآن قابل جمع است؟
*پاسخ
این پرسش را از «بعد قرآنی» و «بعد علمی» بررسی میکنیم.
الف) از نگاه قرآن
در بخش قرآنی مسأله، دو دیدگاه وجود دارد:
(یا أَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ) ؛ (1)«ای مردم! مثلی زده شده است، به آن گوش فرا دهید: کسانی را که غیرخدا میخوانید، هرگز نمیتوانند مگسی بیافرینند، هر چند برای این کار دست به دست هم دهند.»
برداشت آنها از آیه این است که پس بشری که نمیتواند یک مگس را خلق کند چگونه میتواند یک انسان را بیافریند؟ اما این استدلال قابل پاسخ است بدین ترتیب که با مراجعه به قبل و بعد این آیه متوجه میشویم که این آیه در مورد توانایی «بت» ها میباشد، زیرا در آیات قبل آمده:
1) (1) حج/ 73.
(وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطاناً وَ ما لَیْسَ لَهُمْ بِهِ عِلْمٌ) ؛ (1)«و جز خدا چیزی را میپرستند که هیچ دلیلی بر آن فرو نفرستاده است و چیزی را که هیچ علمی بدان ندارند».
در حقیقت در این دو آیه میفرماید: اینهایی که شما میپرستید، یعنی این بتها، ناتوان هستند و نمیتوانند چیزی را خلق کنند و کسی که نمیتواند چیزی را خلق کند، شایسته پرستش نیست و نباید معبود شما قرار بگیرد. لذا این آیه مربوط به ناتوانی بتهاست نه مربوط به انسانها.
پس از تعبیر «أَنِّی أَخْلُقُ» من خلق میکنم استفاده میشود که، مسأله «خلق» مخصوص خداوند متعال نیست بلکه انسانها هم ممکن است خلق کنند.
*پرسش
*پاسخ
«ایجاد» یعنی چیزی نباشد، و انسان آن را از عدم به وجود بیاورد.
ولی «خلق» یعنی انسان چیزی را بر کیفیت مخصوصی درست نماید و ساماندهی کند. به عبارت دیگر ایجاد همان «ابداء» یا «انشاء» است چیزی را از «عدم» به «وجود» آوردن است که این کار خدایی است و علت تامه میخواهد تا از نیستی به هستی بیابد.
اما چیزی را که وجود دارد و انسان همان را تقدیر و اندازه زنی کند و به شکل جدید درآورد مثل همین که حضرت عیسی میفرماید: «من این خاکها را به شکل یک پرنده در میآورم.» این در حقیقت، تقدیر و اندازهزنی است و حضرت عیسی از «عدم» به «وجود» نیاورده بلکه آن را سامان داد.
بنابراین «خلق» مخصوص خداوند نیست، بلکه بشر هم میتواند خلق کند و آنچه از بشر بر نمیآید «ایجاد» است.
ب) از نگاه علم
در پرسش آمده بود که آیا لازم است همیشه موجودی از یک «نر و ماده» بوجود بیاید، چنانچه در قرآن آمده که: «شما را از یک «مرد و زن» آفریدیم.» انسانها معمولاً این گونه آفریده میشوند ولی آیا این یک قانون کلی است که همیشه باید موجودات اینگونه آفریده شوند؟ خیر، زیرا هم در قرآن نمونه داریم و هم در طبیعت که لازم نیست همیشه تولد موجودات از یک «نر و ماده» باشد.
به عنوان مثال حضرت آدم علیه السلام بدون پدر یا مادر خلق شده یا در قرآن آمده که حضرت عیسی علیه السلام بدون پدر خلق شده است. پس لازم نیست که حتماً پدر و مادری باشند.
پس این قانون عام «زوجیت» چه میشود؟ این که این موارد چگونه برای آن قانون استثناء شوند این بحثی است که در این مجال نمیگنجد ولی به طور مختصر باید گفت: لازم نیست که همیشه پدر و مادری (نر و ماده) باشند و بعد فرزندی از آنها به وجود آید. به عبارت دیگر به اصطلاح این آیه در مقام اثبات شیء است و نفی ما عدا نمیکند.
*پرسش
*پاسخ
لازم است به این موضوع از سه جهت پرداخته شود.
اول - نظر اسلام در مورد اصل علم، تجربه و آزمایش در این موارد چگونه است؟ اسلام جلوی پیشرفت علم را نمیگیرد بلکه انسان را برای دانش و پیشرفت ترغیب و تشویق میکند و این آزمایشات علمی مفید است و برای انجام آن مانعی نیست؛ و لازم است علم پیشرفت خودش را داشته باشد آزمایشات هم باید صورت بگیرد.
دوم - اگر چنین اتفاقی افتاد چه میشود؟ اگر چنین اتفاقی افتاد، و به صورت گستردهای انجام گرفت، مثلاً صدها هزار انسان، به این شکل به وجود آورند معلوم است که با مشکلاتی اخلاقی مواجه میشویم به عنوان مثال افراد یکدیگر را به خوبی نمیشناسند چون شبیه همدیگر هستند؛ مسأله خویشاوندی دگرگون میشود؛ احساسات و عواطفی که باعث رشد و شکوفایی استعدادها میشود در اینجا تحت الشعاع قرار میگیرد؛ و از لحاظ حقوقی نیز، برای مسائلی مثل ارث و مانند آن مشکلات زیادی به وجود میآید.
سوم - مطالبی که گذشت بر فرضی بود که چنین اتفاقی بیفتد، ولی هنوز موردی برای ما ثابت نشده است که چنین اتفاقی در مورد انسانها افتاده باشد. البته آزمایشها در مورد حیوانات شده که بعضی از مراکز آزمایشگاهی و بعضی متخصصین به چنین پیشرفتهایی دست یافتهاند و
چنین موجوداتی را در عالم حیوانات شبیهسازی کردهاند، ولی در عالم انسانها چنین اتفاقی نیافتاده و هنوز به صورت علمی و قانونمند در مجامع علمی مطرح نشده است.
نتیجه
اگر انسان بتواند خلق جدید انجام دهد، این با آیات قرآن ناسازگار نیست.
*پرسش
*پاسخ
با توجه به آیات قرآن در مییابیم که خداوند متعال برای انسان فطرتی قائل است.(1)
این فطرت پاک به صورتی کاملاً معتدل بوده، در سوره شمس بعد از اینکه چند قسم یاد میکند میفرماید: (وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها) ؛ (2)قسم به نفس و آن حالت تسویه و تعدیل نفس.
یعنی نفس انسان در حالتی قرار دارد که نسبت به خوبی و بدی یکسان است میتواند نیکیها را بپذیرد میتواند بدیها را بپذیرید و به تعبیر بهتر هم کارهایی که در راستای تقوی قرار گرفته به آن الهام میشود و هم فجور و بدیها.
در برخی از روایات ذیل آیات سوره ناس حکایت شده گویا انسانها دو گوش دارند که در گوشی فرشته میدمد و در گوشی شیطان الهام میکند یکی انسان را به کارهای بد دعوت میکند و یکی به سوی کارهای خوب. این مطلب را ما نیز بالوجدان درک میکنیم که وقتی در مقابل کاری قرار میگیریم چه خوب باشد چه بد گویا از طرفی کسی به ما میگوید انجام بده و گویا کسی میگوید انجام نده.
بنابراین انسان فطرت دارد و فطرتش پاک است خداجو است خدا طلب، زیباییطلب و کمالطلب است ولی گاهی انسان از این فطرت پاک منحرف میشود، یعنی نفسش در اثر عوامل و موانعی یا الهامات و وسوسههای شیطانی، یا میلهای شهوانی و انحرافات درونی که خودش در اثر شهوات پیدا میکند و تأثیرپذیری از دوستان بد و یا توهمات و خیالات... موجب میشود که انسان از آن راه اصلی منحرف شود.
برخی از آیات قرآن که انسانها را «ظلوم» و «جهول» و مانند آن معرفی کرده. در حقیقت به انسانهای تربیتنایافته در پرتو وحی اشاره دارد؛ اگر انسانی این نفس معتدل خودش را در پرتو وحی الهی با الهامات الهی پرورش بدهد به قلههای کمال میرسد ولی اگر او را همچون علف هرزی رها کند و یا اینکه به دنبال عوامل انحرافی برود کم کم به صفات رذیله گرفتار میشود.
نتیجه
برخی از پیروان ادیان دیگر میگویند انسان گنهکار به دنیا میآید و ما باید او را شستشو بدهیم و غسلش بدهیم تا از این حالت گنهکاری نجات پیدا کند.
ولی اسلام میگوید انسان پاک به دنیا میآید و بالذات گناهکار نیست ممکن است خودش با ارادهخودش و انتخاب خودش نفس پاکش را آلوده نماید زیرا نفس او که همچون لوح و صفحه سفیدی است با هر گناهی که همچون نقطههای سیاهی هستند کمکم آن صفحه را آلوده میکند و در نهایت تمام صفحه سیاه میشود.
*پرسش
آیه شریفه میفرماید: (إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ) ؛ (1)«نفس انسان را به سوی رذایل اخلاقی و به سوی بدیها امر میکند» این چطور با پاسخ قبل جمع است؟
*پاسخ
نفس انسان دارای مراتبی مانند نفس راضیه، نفس مرضیه، نفس مطمئنه و نفس ملهمه میباشد و یکی از این مراتب و مراحل نفس، نفس اماره میباشد.
در حقیقت ما یک نفس بیشتر نداریم ولی این نفس میتواند مراتب و مراحل مختلفی را طی کند ممکن است این نفسی که خداوند آفریده و به حالت تعدیل و تسویه بوده یعنی حالتی داشته که نسبت به خیر و شر مساوی بوده، اگر آن را به سوی کارهای خوب ببریم، کم کم میرسیم به مراتب عالی نفس مانند نفس راضیه و مرضیه که از خدا راضی میشود و خدا نیز از او خشنود میشود.(2)
و این در حالی ممکن است که نفس را تحت تربیت وحی الهی و الهامات نیک قرار دهیم؛ از آن طرف هم ممکن است انسان به «اَسفل السافلین» برود یعنی نفس خودش را در معرض گناهان و آلودگیها قرار دهد، کم کم نفس انسان سقوط میکند و به جایی میرسد که «أمّارة بالسوء» میشود یعنی نفس انسان، امیر انسان میشود و انسان را به بدی دستور میدهد.
مثلاً کودکی را به شما میسپارند که با دلسوزی و تحت تعالیمالهی او را تربیت میکنید و یک انسان خیر اندیش، نیکوکار و نوعدوست پرورش مییابد که اگر او را رها کنید به سوی کارهای نیک بیشتر پیش میرود؛ اما اگر این کودک را به دست یک مربی ناپاک بسپارند، آن مربی ناپاک میتواند این کودک را انسان بزهکار پرورش دهد کسیکه زندگی خودش را صرف آزار و اذیت دیگران میکند، حال اگر این شخص آلوده به گناه را رهایش کنی، در همین مسیر پیش میرود.
در حقیقت نفس انسان مانند همان کودک در اختیار انسان است، در ابتدا هم پاک و هم به حالت تعادل است که میتوان آن را به سوی تقوی و راستی پرورش داد و یا به سمت «فجور و ناپاکی» پرورش داد تا برسد به مرتبه «أمّاره بالسوء» که انسان را به سوی کارهای بد دستور بدهد.
و در پایان باید اضافه کرد که نفس انسان دایم در حال خطر است اگر به مراتب بالا رسید و انسان در مورد آن کوتاهی کرد، امکان سقوط دارد؛ و اگر به مراتب پایین و «اماره بالسوء» هم رسید میتواند با ارادهمحکم و عزمی راسخ از باب توبه به آغوش حضرت حق بازگردد. که این «سقوط» و «صعود» هم دلیل بر وجود اختیار انسان میباشد.
*پرسش
*پاسخ
تعدادی از صفات انسان مؤمن در سوره مؤمنون بیان شده است که به همین مناسبت این سوره «مؤمنون» نامیده شده است، در ابتدای این سوره میفرماید: (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ) ؛ «به تحقیق مومنین رستگار شد.» بعد تا آیه 11 صفات مؤمنینِ راستین را چنین بر میشمارد:
اول) مومنان کسانی هستند که در حال نماز خشوع دارند و در مقابل پروردگارشان با فروتنی نماز میخوانند.(1)
دوم) از کارهای بیهوده پرهیز میکنند یعنی کارها و برنامهزندگیشان هدفمند است و بدون هدف نیست.(2)
سوم) مؤمنان کسانی هستند که زکات میپردازند.(3)
واژه «زکات» در قرآن دو معنا دارد: در سورههای مدنی که گاهی به معنای مالیات زکات واجب است که بر چند چیز تعلق میگیرد. ولی در سورههای مکی برخی مفسران احتمال دادهاند که به معنای انفاق باشد یعنی مؤمنان کسانی هستند که از اموالشان انفاق و بخشش میکنند و این یکی از صفات بارز مومنان میباشد.
چهارم) از صفات دیگر مومنان راستین این است که پاکدامن هستند و مراقبند تا به گناهان و اعمال زشت آلوده نشوند (4)-(5).
1) (1) (الَّذِینَ هُمْ فِی صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ)، مومنون/ 2.
2) (2) (وَ الَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ)، مومنون/ 3.
3) (3) (وَ الَّذِینَ هُمْ لِلزَّکاةِ فاعِلُونَ)، مومنون/ 4.
4) (4) (وَ الَّذِینَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ)، مومنون/ 5.
5) (5) (إِلاّ عَلی أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَیْرُ مَلُومِینَ)، مومنون/ 6.
در ادامه موردی را استثنا میکند که اینها غریزه شهوت خود را کنترل میکنند مگر در موارد حلال و اگر کسی از این حد فراتر رود تجاوزگر است.(1)
پنجم) امانتدارهای خوبی هستند.(2)
امانت مردم را همچون جان خودش حفظ میکند و آن را بر میگرداند، و اگر با کسی پیمانی بست به پیمانش وفادار است.
ششم) مؤمنین مراقب نمازشان هستند و اول وقت نمازشان را میخوانند، سستی و کاهلی در نمازشان نمیکنند.(3)و در پایان میفرماید: (أُولئِکَ هُمُ الْوارِثُونَ)4 این افراد وارثان بهشت هستند. البته صفات دیگر مؤمنان در سورههای دیگر هم ذکر شده که نظر شما را به برخی از آنها جلب میکنیم.
هفتم) در سورهانفال میفرماید: «مؤمنون کسانی هستند که وقتی یاد خدا را میشنوند دلهای آنها برافروخته میشود.»(4)در حقیقت تحت تاثیر قرار میگیرند، و نسبت به یاد خدا بیتفاوت نمیباشند.
هشتم) در سوره مائده میخوانیم: «اینها کسانی هستند که بر خدا توکل میکنند.»(5)
نهم) باز در سوره انفال آمده است: «آنها کسانی هستند که به دیگران پناه میدهند و رهبران الهی و مردان الهی را یاری میکنند.»(6)
دهم) و در سوره آلعمران میفرماید: «آنها سرپرستی کافران را نمیپذیرند»(7)یعنی ولایت و رهبری دشمنان خدا و کافران را نمیپذیرند.
1) (1) (فَمَنِ ابْتَغی وَراءَ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ العادُونَ)، مومنون/ 7.
2) (2) (وَ الَّذِینَ هُمْ لِأَماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ)، مومنون/ 8.
3) (3) (وَ الَّذِینَ هُمْ عَلی صَلَواتِهِمْ یُحافِظُونَ)، مومنون/ 9.
4) (5) (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ)، انفال/ 2.
5) (6) (وَ عَلَی اللّهِ فَلْیَتَوَکَّلِ الْمُؤْمِنُونَ)، مائده/ 11.
6) (7) (أُولئِکَ هُمُ الْمُؤْمِنُونَ حَقًّا)، انفال/ 74.
7) (8) (لا یَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْکافِرِینَ أَوْلِیاءَ)، آل عمران/ 28.
یازدهم) در سوره نساء میفرماید: «مومنان کسانی هستند که به قرآن، و کتابهای آسمانی قبل از آن ایمان میآورند.»(1)
دوازدهم) و در سوره بقره میخوانیم: «مومنان کسانی هستند که فساد مالی و اقتصادی ندارند (رباخوار) نیستند.»(2)
این بود برخی از صفاتی که در قرآن برای مؤمنان راستین آمده است.
و در تمجید آنها در سوره توبه میفرماید: «این مؤمنان اهل بهشتاند، و خدا جان و مال آنها را میخرد و با آنها معامله میکند.»(3)
و در سوره منافقون میفرماید: «عزت از آن خدا، و پیامبر و مؤمنان است.»(4)
*پرسش
*پاسخ
غفلت عبارت است از اینکه پردهای بر فکر و دل انسان بیافتد و از یک واقعیت و حقیقتی دور بماند. قرآنکریم، در اینباره میفرماید.
«برخی از انسانها دل دارند ولی فهم عمیق و ژرفنگری ندارند، چشم دارند ولی بصیرت ندارند، گوش دارند، ولی با آن نمیشنوند!»
و در ادامه آیه میفرماید:
(أُولئِکَ کَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُولئِکَ هُمُ الْغافِلُونَ) ؛ (1)«اینها مثل حیوانات هستند بلکه از حیوانات نیز پستترند، اینها همان کسانی هستند، که غافلند!»
اینجا غفلت میتواند اعم باشد از غفلت از خدا، غفلت از آیات خدا، یا غفلت از آخرت به تعبیر دیگر غفلت از هر آنچه که انسان را به سوی کمال میبرد.
مراتب انسان
گاهی انسان کامل است انسانی که با شعور و به یاد خدا باشد؛ گاهی انسان مانند حیوان میشود؛ و گاهی از حیوان هم پستتر میشود، چنانچه در آیه آمده است. برخی گفتهاند: یک مرحله دیگر هم وجود دارد و آن اینکه انسان حیوان شود، نه مانند حیوان!
به هر حال کسی که از یاد خدا غافل شود، از ابزارهای شناخت خودش که چشم، گوش و عقل باشد استفاده نکند، از مرحله انسانیت ساقط میشود.
غافلان از چه غفلت دارند؟!
1) (1) اعراف/ 179.
(وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّاسِ عَنْ آیاتِنا لَغافِلُونَ) ؛ (1)«بدرستی که بسیاری از مردم، از نشانههای ما غافل هستند.»
از نشانههای خدا غافل هستند یعنی به گل مینگرند ولی گل آفرین را نمیبینند، دریا را تماشا میکنند، ولی دریا آفرین را نمیبینند به کهکشانها و ستارگان نگاه میکنند، ولی آسمان آفرین را نمیبیند.
ولی برخی به مرحلهای میرسند که میگویند:
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هر جا بنگرم کوه و در و دشت نشان از روی زیبای تو بینم
«آنها فقط ظاهر دنیا را میبینند، ولی از آخرت غافل میشوند.»(2)
عوامل غفلت
برای درمان غفلت باید دید عواملِ غفلتِ از خداوند چیست؟
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، اموال و ثروت شما و فرزندان شما، شما را از یاد خدا غافل نکند، هر کس چنین کند، او زیانکار است.»(3)
1) (1) یونس/ 92.
2) (2) (یَعْلَمُونَ ظاهِراً مِنَ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ هُمْ عَنِ الْآخِرَةِ هُمْ غافِلُونَ)، روم/ 7 و همچنین انبیاء/ 1 و...
3) (3) (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُلْهِکُمْ أَمْوالُکُمْ وَ لا أَوْلادُکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ مَنْ یَفْعَلْ ذلِکَ فَأُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ)، منافقون/ 9.
در این آیه به دو عامل غفلتزا اشاره شده که یکی اموال است، دیگری فرزندان؛ یعنی ممکن است انسان، آنقدر سرگرم اموال و سرمایهاش بشود، که از یادش برود خدایی هم وجود دارد... یا ممکن است فرزندان مانع یاد خدا بشوند! البته این دو، نمونهای است، از مسائل دنیوی و مواردی که انسان را سرگرم میکند و از یاد خدا غافل میکند.
(اسْتَحْوَذَ عَلَیْهِمُ الشَّیْطانُ فَأَنْساهُمْ ذِکْرَ اللّهِ أُولئِکَ حِزْبُ الشَّیْطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیْطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ) ؛ (1)«شیطان بر آنان (= منافقین) مسلط شد، و یاد خدا را از خاطر آنها برد و آنها را به فراموشی انداخت» یکی از کارهایی که شیطان میتواند انجام دهد، این است که یاد خدا را از ذهن انسان ببرد، و انسان را دچار غفلت از یاد خدا کند! بعد میفرماید: «چنین افرادی «حزب شیطان هستند!»
و در همین راستا در سوره مائده میفرماید:
«شیطان میخواهد بین شما دشمنی بیندازد، و لذا شما را به سوی شراب و قماربازی میبرد (وَ یَصُدَّکُمْ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ) او میخواهد مانع یاد خدا بشود.»(2)
*پرسش
*پاسخ
اینکه انسان فرزندش را دوست داشته باشد در طول دوستی خدا، این اشکال ندارد، ولی اگر کسی دنیا را هدف خودش قرار دهد این اشکال دارد. اینکه من ثروتم را دوست داشته باشم و در راهش تلاش کنم، این مانع من نمیباشد و اشکالی ندارد، آنچه مهم است این است که ما نباید دنیا را هدف خودمان قرار دهیم، اگر دنیا و مظاهر مختلف آن هدف شد، آن وقت انسان را از یاد خدا، آیات خدا و آخرت غافل میکند.
*پرسش
*پاسخ
اگر در آیاتی که در پرسش قبل گذشت دقت نماییم، راه درمان معلوم میشود؛
انسان چشم و گوش دارد لذا باید پردهها را کنار بزند، حقایق را ببیند و تفکر کند اگر ما ژرف اندیش شویم بصیرت پیدا کنیم، حق را بنگریم و بپذیریم، میتوانیم از غفلت خارج شویم.
قرآنکریم میفرماید: «شیطان بر اینها مسلط میشود.» اگر انسان بتواند، کاری کند که شیطان از او دور شود یعنی پناه به خدا ببرد و بر خدا توکل کند، و همچنین ایمان بیاورد، با ایمان و توکل و پناهبردن بر خدا که در آیه 98 تا 100 سوره نحل بیان شده انسان میتواند از شیطان نجات پیدا کند، و غفلتش برطرف شود.
چنانچه در سوره حجر میفرماید:
(إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَکَ مِنَ الْغاوِینَ)1 ؛ بر بندگانم تسلط نخواهی یافت؛ مگر گمراهانی که از تو پیروی میکنند.» و در آیه دیگر به نقش ایمان اشاره میکند و میفرماید:
(إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا) ؛ «به درستی که شیطان بر کسانی که ایمان دارند تسلطی ندارد»
اگر حیلههای شیطانی به سراغ شما آمد و شیطان خواست شما را، به غفلت بیاندازد، و فریب بدهد (مواظب باشید) «فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ» 1 به خدا پناه ببرید چرا که خدا هم شنواست هم داناست، شما را تحت نظر دارد و شما را میپذیرد.
و در ادامه میفرماید: (إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ)2 در این آیه خداوند به ما آموزش میدهد که، کسانی که با تقوا هستند وقتی که گروهی از شیاطین به آنها نزدیک میشوند که با آنها تماس برقرار کنند و آنها را وسوسه کنند ناگهان به یاد خدا میافتند و یک مرتبه بیدار میشوند.
آری مثل بانکی که آژیر خطر برایش قرار دادهاند وقتی سارقی سراغ آن میآید این آژیر خطر به صدا درمیآید و چراغها روشن میشود و عرصه بر سارقین تنگ میشود و آنگاه زمینههای سرقت و گناه از بین میرود. همچنین هنگام تماس شیطان با انسان اگر انسان خدا را یاد کند با یاد خدا دل نورانی میشود و انسان میتواند شیطان را دفع کند تا این غفلت برطرف شود، و در نتیجه زمینه گناه از بین میرود. از این آیه استفاده میشود که مسأله «تقوا» زمینهسازی میکند تا غفلتها برطرف شود و گویا انسانهای با تقوا دستگاه محافظ دارند، آژیر خطر دارند که وقتی گرفتار غفلت شدند و شیطان به سراغشان آمد یک مرتبه بیدار میشوند (فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ) یک مرتبه بینا میشوند بصیرت پیدا میکنند، بصیرت نه فقط دیدن با چشم سر است، بلکه قلب و عقل آنها بینا میشود، و ابرهای وسوسه و گناه، کنار میرود، و حقایق را آنطور که هست، میبینند. و اینها همه از نتایج تقوا و یاد خداست.
*پرسش
*پاسخ
مقدمه
خدای متعال در قرآن کریم میفرماید: (فَاذْکُرُونِی أَذْکُرْکُمْ) ؛ (1)«مرا یاد کنید تا شما را یاد کنم».
و در سوره احزاب میفرماید: (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اذْکُرُوا اللّهَ ذِکْراً کَثِیراً) ؛ (2)«ای کسانی که ایمان آوردهاید به یاد خدا باشید، ذکر بگویید و فراوان خدا را یاد کنید». به یاد خدا بودن گاهی لفظی است، گاهی قلبی است و برخی اوقات عملی است.
توضیح
انسان گاهی با زبانش میگوید: «یالله» یا با زبانش پناه به خدا میبرد و میگوید: «أعوذ بالله» اینها ذکرهای زبانی است مانند «سبحان الله»، «الحمد لله»، «الله اکبر»...
مرحله بالاترش، ذکر قلبی است که انسان در درون و دل، نیز به یاد خدا باشید، لقلقه زبان نباشد، اگر قرآن میخواند، مطلب را، هم بفهمد و هم به دلش منتقل کند و در حقیقت از درون به یاد خدا باشد و دل را آیینه تجلی حضرت حق قرار دهد.
مرحله بالاتر، ذکر عملی است یعنی انسان یاد خدا را در زندگی عملی خودش پیاده بکند، بدین معنا که هر کار و برنامهای را که میخواهد در زندگیاش عمل کند با معیار خدا بسنجد، اگر خدا این برنامه را دوست دارد، عمل کند اگر دوست ندارد عمل نکند. بنابراین، ذکر گاهی در مرحله لفظ است گاهی قلبی است و گاهی اوقات عملی و چه بهتر که هر سه با هم باشد.
یکی از راههایی که انسان، میتواند به یاد خدا باشد توجه به آیات الهی است، در سوره بقره میفرماید: «خدا آیاتش را برای مردم بیان میکند، شاید مردم متذکر شوند.» (لَعَلَّهُمْ یَتَذَکَّرُونَ) .(1)
جالب این است که در قرآن کریم واژه «لعّل» برای «زمینهسازی» به کار میرود به عبارت دیگر «اقتضای چیزی را به وجود آوردن» یعنی خداوند میفرماید ما آیات خودمان را برای مردم بیان کردیم، تا زمینهای باشد برای بیدار شدن آنها، و برای اینکه «متذکر» شوند و به یاد خدا بیفتند.
زمینه بیداری انسان و به یاد خدا افتادن «تفکر» است تفکر در آیات الهی و مثالهایی که در قرآن آمده مثالهای زیبایی که در قرآن آمده مثالهای زیادی در قرآن زده شده و این مثالها در خور تفکر و تعمق و به یاد خدا افتادن است.
این که انسان نعمتهای خدا را یادآوری کند. از این رو در سوره احزاب میفرماید: «ای کسانی که ایمان آوردهاید، نعمتهای خدا بر خودتان را به یاد آورید، و فراموش نکنید»(2)
یکی از منابعی که انسان را به یاد خدا میاندازد و بیدار میکند و از غفلت دور میکند، خود قرآن کریم است.(1)از این روست که در روایات حکایت شده و بسیاری از بزرگان نیز توصیه کردهاند، که انسان صبحها حداقل چند آیه قرآن تلاوت نماید. و آن آیاتی هم که میفرماید: وقتی قرآن میخوانید یا در موارد دیگر «أعوذ بالله من الشیطان الرجیم» بگویید در همین راستاست که یاد خدا احیاء شود.
در سوره قصص، آیه 46 یادآور میشود که توجه به هشدارهای رهبران الهی و پیامبران، باعث بیداری و زنده شدن یاد خدا میشود و غفلت را میزداید.
قرآن کریم در آیات متعددی انسانها را به تفکر و تعقل دعوت میکند(2)و در آیه 7 سوره آلعمران و 26 سوره بقره مطرحشده که اگر انسان تعقل و تفکر کند، خود خردورزی انسان را به طرف خدا رهنمون میشود و به یاد خدا میاندازد و غفلتها را برطرف میسازد، یعنی بیشتر غفلتها به خاطر این است که انسان از فکر و عقل خودش استفاده کافی نمیکند.
انسان وقتی مشکلاتی برایش پیش میآید، این مشکلات را وسیله توجه به خدا قرار بدهد، در همین راستا در سوره اعراف در مورد قوم فرعون میفرماید: «ما فرعونیان را به خشکسالی و نقص در ثمرات گرفتارشان کردیم» یا به تعبیری میوهها و محصولات آنها را دچار آفت کردیم (لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ)3 تا شاید آنها متذکر شوند، بیدار شوند و به یاد خدا بیفتند.
در سوره طه میفرماید: (أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْرِی)1 نماز بخوانید تا به یاد من باشید، اگر انسان در شبانه روز حداقل 5 بار درون استخری رود جسم او پاک میشود، همانطور نیز اگر با آب حیات نماز، جانش را شستشو دهد زنگارهای غفلت از او زدوده میشود و به یاد حق میافتد و از گناهان دور میشود.
ذکر مداومی که در نماز هست، در کمتر عبادتی وجود دارد و در آیه معروف (إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ)2 روی ذکر بودن نماز تاکید خاص شده است.
*پرسش
*پاسخ
در همین راستا به پرسشهایی دیگر بر میخوریم مانند آیا دوست داشتن غیرخدا لازم است یا نه؟ آیا با دوست داشتن خدا منافاتی دارد؟ اگر انسان دل و قلب خودش را برای محبت خدا خالی کند آیا جایی برای محبت غیر خدا باقی میماند یا نه؟ آیا این محبتها با مراتب عالی تقوی منافات دارد یا خیر؟!
قرآنکریم از ما نخواسته که محبت دیگران را ترک کنیم بلکه خواسته که بیشترین محبت را نسبت به خداوند متعال داشته باشیم در سوره بقره میفرماید:
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً یُحِبُّونَهُمْ کَحُبِّ اللّهِ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَشَدُّ حُبًّا لِلّهِ) ؛ (1)«و برخی از مردم کسانی هستند که از غیر خدا، همانندهایی (معبودگونه) برمیگزینند که همانند دوستی خدا، آنها را دوست دارند. و [لی] کسانی که ایمان آوردهاند خدا را بیشتر دوست دارند».
مؤمنین «أشد حب الله» هستند نه اینکه نسبت به دیگران محبت ندارند. آری قرآن کریم نه تنها از ما نخواسته که محبت دیگران را ترک کنیم بلکه در برخی آیات بعضی را تایید و به پارهای از محبتها و دوستیها نیز توصیه میکند که نمونههایی از آنرا در اینجا میآوریم:
در برخی از آیات قرآن از محبت و دوستی مهاجرین سخن گفته شده است.(1)
احسان و نیکی به پدر و مادر لازمهاش دوستی است.(2)
محبت و دوستی نسبت به اهل بیت به عنوان اجر رسالت سفارش شده است که (لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی)3 و این «مَوَدَّت» مرتبهای از محبت است یا در روایت حکایت شده: «أحبَّ الله من أحب حسینا» کسی که به امام حسین علیه السلام محبت داشته باشد خداوند او را دوست دارد.
از این مجموعه به دست میآید که این محبتها با محبت خدا منافاتی ندارد بله اگر دیگران راهی غیرالهی انتخاب کنند و انسان بخواهد آنها را دوست داشته باشد با محبت الهی ناسازگار است وگرنه محبت اهلبیت و محبت پدر و مادر و محبت به افراد نیک، در طول محبت خداست نه در عرض محبت خداوند، بنابراین هرچه انسان پیامبر و اهلبیت او را بیشتر دوست داشته باشد خدا را بیشتر دوست خواهد داشت چون اینها مظاهر الهی هستند. و این محبت در طول محبت خداست خدا و پیامبر هم به این نوع محبتها توصیه کردهاند اما اگر محبتی در عرض محبت خدا و یا در مقابل محبت خدا باشد یعنی جهتی غیرالهی بگیرد این ناپسند است و در روز قیامت هم مایه پشیمانی است و قرآن کریم میفرماید:
(یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً)4 برخی روز رستاخیز میگویند: «کاش من فلانی را دوست خودم انتخاب نکرده بودم.»
و در سوره توبه در مورد این نوع محبت میفرماید:
«بگو به مردم که اگر پدران، مادران شما، فرزندان شما، برادران شما، همسران شما و طایفۀ شما، و اموالی که به دست آوردهاید، و تجارتی که از کسادش میترسید و خانههایی که به آن علاقه دارید، در نظرتان از خدا و پیامبر و جهاد در راه خدا دوست داشتنیتر باشند (این خوب نیست و آن وقت) باید منتظر باشید تا فرمان خداوند بر (تنبیه) شما فرا رسد؛ و خداوند گروه نادرستان را هدایت نمیکند»(1)
بنابراین محبتی که در مقابل محبت خدا قرار بگیرد، چه به فرزند باشد چه به ثروت باشد این محبت، محبت منفی است. اما اگر همین محبتها در طول محبت خدا باشد یعنی ما فرزند، ثروت و... را برای خدا دوست داشته باشیم این نه تنها بد نمیباشد بلکه چیزی است که خداوند به آن توصیه کرده است.
حال ممکن است این پرسش مطرح شود که از کجا معلوم میشود که این محبت برای خداست، و میتواند با محبت خدا در دل انسان جای بگیرد؟ و یا این محبت در مقابل خداست و باید از دل بیرون برود؟!
پاسخ وقتی روشن میشود که انسان بر سر دو راهیها در مقام انتخاب قرار بگیرد. مثلاً اگر انسان فرزندش را برای خدا دوست داشته باشد موقع جهاد در راه خدا - که در این آیه اشاره شده - حاضر است او را در راه خدا قربانی کند و دستور خدا، (جهاد) را بر محبت فرزندش مقدم میکند اما اگر این محبت در مقابل خدا، محبتی منفی باشد، حاضر نیست از فرزند و اموالش در راه خدا بگذرد. در مورد منافع قبیله یا حزب و گروه هم همین معیار مطرح است.
1) (1) (قُلْ إِنْ کانَ آباؤُکُمْ وَ أَبْناؤُکُمْ وَ إِخْوانُکُمْ وَ أَزْواجُکُمْ وَ عَشِیرَتُکُمْ وَ أَمْوالٌ اقْتَرَفْتُمُوها وَ تِجارَةٌ تَخْشَوْنَ کَسادَها وَ مَساکِنُ تَرْضَوْنَها أَحَبَّ إِلَیْکُمْ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ جِهادٍ فِی سَبِیلِهِ فَتَرَبَّصُوا حَتّی یَأْتِیَ اللّهُ بِأَمْرِهِ)، توبه/ 24.
در آیه آخر سوره مجادله اشاره صریحی به این مطلب دارد و میفرماید:
«هیچ قومی را که ایمان به خدا و روز رستاخیز داشته باشند نمییابی که با دشمنان خدا و دشمنان پیامبر دوستی داشته باشند هر چند پدران یا فرزندان یا برادران یا خویشاوندان باشند.»(1)
اگر کسی ایمان به خدا و رستاخیز دارد نمیتواند با کسانی که دشمن خدا و پیامبر هستند دوستی داشته باشد، این دو دوستی با هم منافات دارد و در حقیقت این دو دوستی با هم قابل جمع نمیباشد و در ادامه آیه به نکته بسیار ظریفی اشاره میکند و میفرماید: کسانی که ایمان به خدا و پیامبر دارند با دشمنانشان رابطه دوستی ندارند ولو اینکه این افراد دشمن، پدران یا فرزندان خودشان باشند یا برادرانشان، یا قبیله آنها باشند.
اگر انسان به اصطلاح «تولی» و «تبری» پیدا کرد یعنی با خدا، پیامبر و دوستان آنها دوست و با دشمنان آنها دشمن بود خداوند در موردش میفرماید:
«ایناناند که خدا ایمان را در دلهایشان نوشته و با روحی از (جانب) خود آنان را تأیید کرد و آنان را در بوستانهای (بهشتی) وارد میکند که نهرها از زیر [درختان] ش روان است، درحالی که در آنجا ماندگارند. خدا از آنان خشنود است و آنان (نیز) از او خشنودند؛ آنان حزب خدا هستند؛ آگاه باشید در واقع فقط حزب خدا رستگارند!»(2)
پس اگر کسی میخواهد حزب الله باشد باید با خدا و رسولش دوست باشد و با دشمنان خدا و دشمنان رسولش دوست نباشد بلکه با آنها مبارزه کند. این مجموعه آیات، نشانگر دو دسته محبت یکی در مقابل محبت خدا و دیگری در طول محبت خدا میباشد.
*پرسش
*پاسخ
واژه «أمل» به معنای «آرزو» میباشد. آرزو دوگونه داریم و از آیات و روایات هم هر دو گونه برداشت میشود؛ یکی آرزوهای پسندیده و دیگری آرزوهای ناپسند و مذموم.
الف) آرزوهای پسندیده
امید زندگی را در این آرزوها باید جستجو کرد چرا که اگر انسان به آینده خودش امیدوار نباشد در زندگی حرکتی نخواهد داشت و در حقیقت زندگی انسان بیهدف و بیمعنا میشود. زندگی بدون آرزو، بدون امید و فاقد حرکت میشود که انسان را دچار گرفتاریهای روحی و روانی مانند افسردگی میکند و گاهی اوقات ممکن است حتی انسان را به مرز خودکشی نزدیک کند.
از این رو قرآن کریم میفرماید: (لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ) ؛ (1)«از رحمت خدا مأیوس و ناامید نشوید که تنها گروه کافران، از رحمت خدا مأیوس میشوند.»
و در سوره کهف از آرزوهای خوب سخن میگوید و میفرماید:
«باقیات، صالحات و کارهای نیکی که باقی میماند اینها نزد پروردگار از نظر پاداش و از نظر آرزو و امید بخشی بهتر است.»(2)
ب) آرزوهای ناپسند
بخش دیگر، آن حالت آرزومندی و آرزو اندیشی است که در منابع دینی از آن به «طول أمل» تعبیر شده است. آرزواندیشی و خیال بافی آن است که انسان آنقدر غرق در آرزوهای طولانی بشود که واقعیتهای زندگی را فراموش کند. لذا قران کریم خطاب به پیامبر میفرماید:
«کافران را رها کن تا بخورند و بهرهبرداری کنند و مشغول آرزوهای خودشان باشند که به زودی نتیجه اعمالشان را بیابند.»(1)
در حقیقت علت اینکه اینگونه آرزوها سرزنش شده همین است که انسان را از واقعیتها دور میکند و از هدف زندگی باز میدارد، و یک حالت خیال بافی و خیال اندیشی در انسان ایجاد میکند و چنین افرادی وقتی متوجه خسارت میشوند که کار از کار گذشته است.
در برخی دیگر از آیات قرآن این گونه آرزوها و آرزومندیها و آرزو اندیشیها را حاصل کار شیطان میداند و میفرماید:
(... وَ قالَ لَأَتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِکَ نَصِیباً مَفْرُوضاً وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ وَ لَأُمَنِّیَنَّهُمْ)2 ؛ «من حتماً یک عده از بندگان تو را سهم خودم بر میدارم و آنها را گمراه میکنم و آنها را به آرزوهای دور و دراز میکشانم» و در آیه بعدی خداوند متعال میفرماید: «به آنها وعده میدهد و آنها را به آرزو میافکند، در حالی که آرزوها و امیدها و وعدههای شیطان وعدههای فریبکارانه است!»(2)
از امیرالمؤمنین علی علیه السلام حکایت شده:
«ای مردم! من بیشترین چیزی که بر شما میترسم دو چیز است؛ یکی پیرویکردن از هوای نفس، و دوم آرزوهای طولانی.» و در ادامه میفرماید: «پیروی از هوای نفس شما را از حق باز میدارد، اما طول أمل باعث میشود که شما آخرت را فراموش کنید.»(1)
نتیجه
اسلام برخی از آرزوها را پسندیده و حتی به آن تشویق میکند زیرا امید آفرین است از این رو در حدیثی از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میخوانیم:
«امید مایه رحمت امت من است، اگر آرزوها نبود هیچ مادری فرزند خود را شیر نمیداد و هیچ باغبانی نهالی نمیکاشت.»(2)
پیامبر اکرم با این تعبیر بلند و زیبا میفرماید: حرکتهای انسان با آرزوهای نیکو شکل میگیرد مثل آرزویی که مادر نسبت به آینده فرزندش دارد؛ همچنین آرزویی که باغبان نسبت به آینده کشتزار خودش دارد. و از طرفی آرزوهایی مورد نکوهش قرار گرفته است مثل آرزوهای دور و دراز، آرزوهایی که بیش از عمل و یا بدون عمل باشد، آرزوهای سرگرمکننده، آرزو نسبت به کارهای زشت و مانند آن زیرا اینگونه آرزوها انسان را از حق باز میدارد و از آخرت غافل میکند.
آری آرزوها مثل باران است، باران وقتی کم باشد رحمت است اما وقتی زیاد شود سیل ایجاد میکند و ممکن است خانه و کاشانه را آب ببرد. آرزو نیز به اندازه معقولش خوب است و برای زندگی هدفساز است، ولی آرزوهای طولانی و خیال اندیشانه انسان را از واقعیت دور میکند و چون سیل، بنای اهداف زندگی را ویران میکند.
*پرسش
*پاسخ
در برخی از توصیهها آمده که شما در امور مادی به زیر دستان خودتان نگاه کنید و در امور معنوی به بالا دستهای خود نگاه کنید.
در برخی از سفارشات امام خمینی رحمه الله و برخی از بزرگان نیز آمده است اگر انسان نسبت به امور معنوی آرزو داشته باشد خیلی خوب است، ولی در همانجا نیز باید انسان امکانات خودش را ملاحظه کند و حد و اندازه خودش را محاسبه کند و در همان حد آرزو داشته باشد و آنگاه برنامهریزی و حرکت کند.
مثلاً کسی که میخواهد به کمال برسد اگر برنامهریزی غیرواقعبینانه داشته باشد و استعدادها و توانایی جسمی و روحی و ظرفیتهای خودش را در نظر نداشته باشد، ولو در امور معنوی، با مشکل مواجه میشود. مثلاً «بیش از وسعش روزه بگیرد.» یا «بیش از توانش نماز بخواند.» یا «بیش از توانایی خود بخشش کند.» این افراط و تفریطها در حقیقت برخاسته از آرزوهای غیرمعقول است. چنین فردی از آن اول هدفی که در نظر گرفته و آرزویی که در ذهنش بوده، یک آرزوی غیر واقعبینانه بلکه همراه با خیال بافی بوده است.
*پرسش
*پاسخ
برای آزادی از این نوع آرزوها در منابع دینی راههایی عنوان شده که برخی از آنها را ذکر میکنیم.
اول. دوری از دنیازدگی
از آیه 46 سوره کهف به دست میآید که دوری از دنیازدگی یکی از راههای مبارزه با آرزوهای طولانی است زیرا اول آیه میفرماید: (الْمالُ وَ الْبَنُونَ زِینَةُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْباقِیاتُ الصّالِحاتُ خَیْرٌ) این دو را در مقابل هم قرار میدهد یعنی انسان نباید دنیا را هدف خودش قرار بدهد و دنیا زده بشود بلکه در مقابل بیشتر به آخرت، باقیات و صالحات توجه کند. از مواهب دنیایی استفاده نماید ولی دنیا زده نشود یا به عبارت دیگر «دنیا اصل و هدف او قرار نگیرد.»
دوم. توجه به آخرت
یک حساب بانکی در آخرت برای خودش باز کند و زندگی خود را طوری تنظیم کند که به این حساب آخرت مرتب اضافه شود. با انجام کارهای خیری که برای انسان باقی میماند (باقیات الصالحات) اعم از مسائل علمی، مادی یا بخشش و یا تربیت فرزند خوب و... توجه به آخرت و اصلاح عقیده و عمل در آن راستا انسان را واقعگرا میکند؛ و انس با آخرت و مسائل معنوی به او آرامش میدهد؛ و بالعکس اگر انسان دنیازده شود در روایات حکایت شده: «مثل تشنهای است که هرچه از آب شور میخورد باز هم تشنهتر میشود.»(1)
1) (1) عن الکاظم علیه السلام: مثل الدنیا مثل ماء البحر کلمّا شرب منه العطشان ازداد عطشاً حتی یقتله (بحارالانوار، ج 78، ص 311)
سوم. واقعبینی
برای نجات از این نوع آرزوها و خیالبافیها باید از اوهام و آرزوهای طولانی و غیرواقعی بپرهیزد و به واقعیتها و امکانات خودش توجه نماید که چه استعدادهایی دارد و در زندگی چه امکاناتی در اختیارش است و سپس براساس آنها برنامهریزی کند، نه اینکه براساس خیالات و آرزوها و توهمها برنامهریزی و آرزوپردازی کند که در این صورت است که شخص فریب نفس خودش و یا فریب شیطان را خورده و فرصتها از دست او رفته و متاعی نخریده.
مثلاً: جوانی میخواهد برای زندگی خودش برنامهریزی کند، یک حالت این است که به صورت واقع بینانه زندگی فعلی خودش را در نظر میگیرد امکانات و استعدادهای خود و امکانات پدر و مادرش که میتوانند به او کمک کنند و وضعیت فعلی جامعه را در نظر میگیرد و یک برنامهریزی واقعبینانه انجام میدهد و از عمرش بهترین استفاده را میکند و طی این برنامهریزی به اهداف کوتاه مدت و بلند مدت خودش میرسد و زندگی خوب و سعادتمندی را برای خودش رقم میزند.
اما همین جوان میتواند گرفتار آرزو اندیشی و خیال بافی شود که ای کاش من میلیاردها تومان پول داشتم، ای کاش فلان قدرت و مقام را داشتم، در حالیکه الان امکانات، استعداد و ظرفیت و زمینه این کارها برای او فراهم نیست.
آری، وقتی انسان اسیر اینگونه آرزوها شود با برنامهریزیهای غیرواقع بینانه، ناکامیهای مکرر نصیب او میشود و سرخورده و ناموفق نسبت به همردیفان خود باقی میماند و گاهی برای به دست آوردن و نائل شدن به
آرزوهایش، به صورت طبیعی نمیتواند برنامهریزی کند و از برنامههای غیرطبیعی کمک میگیرد و مسیر انحرافی خود را آغاز میکند و انسانی که در بیراهه افتاد هر لحظه و هر روز که میگذرد از مسیر اصلی و صراط مستقیم فاصله میگیرد، تا آنکه گرفتار مشکلاتی مانند سرقت و مسائل بدتر از آن میشود؛ زیرا ویژگی هر انحرافی این است که انحرافات بعدی را به دنبال میآورد، تا آنجا که آخرت را به کلی فراموش میکند و سعادت دنیا و آخرت خود را از دست میدهد.
*پرسش
*پاسخ
ما باید به دو نکته توجه کنیم.
اول اینکه طول املی که در روایات، دعاها و حتی در قرآنکریم نکوهش شده آیا این بدین معناست که انسان در زندگی خودش برنامهریزی نکند؟ مسلماً بدین معنا نیست بلکه انسان باید برای زندگی هر روز خودش برنامه داشته باشد و یک برنامه کوتاه مدت و بلند مدت (ماهیانه - سالیانه) داشته باشد. یکی از بزرگان و اساتید (از مراجع تقلید) میگفتند:
«اگر من 70 سال دیگر زنده باشم، میدانم این برنامهریزی که کردم چگونه پیش خواهد رفت.»
این نشان میدهد که ما باید در زندگی «برنامهریزی» داشته باشیم و از ما خواستهاند که در کارهایمان نظم داشته باشیم، برنامههای کوتاه مدت و بلندمدت بریزیم که حتی دقیقهای از عمرمان هم تلف نشود. پس اگر آرزواندیشی و خیال بافی را سرزنش کردند به این معنا نیست که انسان برای آینده خود برنامهریزی نداشته باشد. همان طور که برای کشور برنامهریزی بلند مدت و کوتاهمدت لازم است در زندگی فردی و خانوادگی هم برنامهریزی لازم است و همچنین آن برنامهریزی همراه با خیالبافی نباشد دور از واقعیت و امکانات نباشد، بلکه با توجه به امکانات و استعدادها برنامهریزی کنیم.
دوم اینکه آیا اگر آرزواندیشی و خیالبافی و طول امل در آیات و روایات سرزنش شده، بدین معناست که انسان به دنیا بیتوجه باشد و از
امکانات دنیوی استفاده نکند؟ قطعاً بدین معنا نیست بلکه از منابع اسلامی استفاده میشود که انسان باید برای معاش خودش تلاش و برنامهریزی داشته باشد که اگر این تلاش برای معاش نباشد آخرت خوبی هم در انتظار او نیست. چنانچه بیان کردیم تلاش برای به دست آوردن دنیا، خوب است، به شرطی که دنیا اصل و هدف، قرار نگیرد.
*پرسش
*پاسخ
گناه و لغزش برای افراد غیرمعصوم غالباً وجود دارد، و انسان وقتی گناه کرد راه توبه باز است، راه جبران و اصلاح باز است پس یأس و ناامیدی جایی ندارد! خداوند توّاب است(1)و انسان نباید ناامید باشد. در آیات قرآن، ناامیدی را سرزنش میکند و میفرماید:
«از روح الهی ناامید نشوید که جز افراد کافر از روح الهی ناامید نمیشوند.»(2)
به امید و رحمت الهی «روح»(3)گفته شده یعنی از رحمت الهی و امید به خداوند مأیوس نشوید زیرا یکی از صفات کافران این است که از رحمت الهی ناامید میشوند. این بسیارمهم است که «قنوط»، یعنی ناامیدی از رحمت پرودگار، جزء «گناهان کبیره» شمرده شده است.
شهید دستغیب رحمه الله در کتاب گناهان کبیره این بحث را مطرح کردهاند که یکی از گناهان کبیره «ناامیدی از رحمت پروردگار» است بلکه از بزرگترین گناهان کبیره است.
1) (1) تواب صیغۀ مبالغه است یعنی خیلی توبهپذیر است.
2) (2) (لا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِنَّهُ لا یَیْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرُونَ)، یوسف/ 87.
3) (3) «روح» در اصل به معنای «جان و نفس» است، به معنای رحمت و گشایش هم میآید؛ چرا که انسان وقتی به مشکلات گرفتار میشود و از مشکل نجات پیدا میکند، روح و جان تازهای در او دمیده میشود و گویا نفس او آزاد میشود.
نتیجه
انسان غیرمعصوم گاهی به طور طبیعی گرفتار لغزش میشود؛
طبق آیات قرآن انسان نباید ناامید شود؛
بعد از ارتکاب گناه راه توبه و جبران باز است و خدا بسیار توبه پذیر است؛
بنابراین انسان نباید وقتی گناهی انجام داد ناامید و مأیوس شود و به گناهان قبلیاش ادامه دهد بلکه با توبه به آغوش رحمت الهی بازگردد.
زیرا خداوند تواّبِ غفاّرِ رحمنِ رحیمِ است و گویا به بنده گناهکار خود چنین پیام میدهد؛
هر چه بودی هر چه کردی آن گذشت حال بیا
از نو عمل آغاز کن باب عشق دیگری را باز کن
در آیات متعددی از «یأس» یاد شده و در همه این موارد یأس و ناامیدی را سرزنش میکند و در برخی آیات ناامیدی و یاس را از ویژگیهای کفار میداند. و از طرفی در آیات فراوانی از قرآن به انسان امید میدهد و راه بازگشت را برای انسان گناهکار باز میداند و میفرماید: اگر از باب توبه وارد شدی آغوش پروردگار غفور رحیم باز است. یعنی خداوند هم میبخشد (غفور) هم بعد از بخشش مهربانی (رحیم) میکند.
و مکرر در آیات قرآن با تعابیر گوناگون به مومنان وعده بهشت میدهد وعده ملاقات پروردگار میدهد و قرآنکریم با این نوع برخورد روح امید را در زندگی انسان میدمد و بهداشت روانی افراد را تأمین میکند. زیرا هنگامی که انسان به آینده خودش و به رحمت پروردگار و به آخرت و بهشت امیدوار باشد، و از آن طرف ناامیدی را از خودش دور کند زندگی خویش را دارای هدف و معنای بلند مییابد و چنین کسی به وادیهای خطرناکی مثل پوچی... و احیاناً خودکشیها نمیرسد.
چرا انسان از پروردگار ناامید میشود؟! هنگامی انسان از لطف و گشایش الهی در کارها ناامید میشود که اعتماد به قدرت خدا و رحمت او نداشته باشد. و یا به وعدههای او اعتماد نداشته باشد، و خود این عدم اعتماد به قدرت و رحمت الهی در حقیقت نوعی کفرورزی است و لذا فرمود:
«انسانهایی که کافر هستند از رحمت الهی مأیوس میشوند.»(1)
چون اعتمادی به قدرت خداوند و وعدههای الهی، و امیدی به رحمت واسعه او ندارند!
1) (1) یوسف/ 87.
*پرسش
*پاسخ
در برخی آیات اشاره شده است که خداوند شرک را نمیبخشد ولی گناهان دیگر را میبخشد و مفسران این نکته را تذکر میدهند که مقصود از این آیه این نیست که «شرک» بخشوده نمیشود، زیرا بارها در تاریخ اسلام این اتفاق افتاده که مشرکان و کافران توبه کردند و ایمان آوردند و پیامبر اسلام پذیرفتند. حتی درصدر اسلام بسیاری از اصحاب پیامبر مشرکانی بودند که بعداً ایمان آوردند و به اسلام وارد شدند.
این آیه که میفرماید: «شرک آمرزیده نمیشود»(1)مقصود «شرک بدون توبه» است ولی بقیه گناهان را ممکن است خدا بدون توبه هم بیامرزد!
1) (1) نساء/ 48 و 116.
*پرسش
*پاسخ
با رعایت نکات زیر امید است که از «یأس» نجات پیدا کنیم.
اول) توجه به «عظمت و قدرت پروردگار» و «رحمت الهی» که خدا هم میتواند ما را ببخشد هم رحمت الهی او بیکران است و از طرفی «وعده بخشش» داده و خلف وعده در مورد او قابل تصور نیست بنابراین نباید از چنین شخص بزرگی ناامید باشیم.
دوم) توجه به اینکه راه توبه و بازگشت را خود خداوند باز کرده و از بازگشت گناهکاران استقبال میکند با این حال ناامیدی چرا؟!
سوم) توجه به اینکه یأس و ناامیدی از رحمت خداوند خود گناهی بزرگ است و انسان اگر به همین نکته توجه کند آن وقت خود را از دام یک گناه به دام گناه دیگری نمیاندازد.
و نکته آخر؛ اگر انسان بداند که فرصت برای او باقی است و میتواند از بقیه عمرش استفاده کند و گذشته را جبران و اصلاح کند، بنابراین معنا ندارد که انسان در اثر گناه و لغزشها به آینده خودش بدبین باشد، چرا که نتیجه بدبینی هم، ناامیدی و یأس میباشد. و «یأس» است که انسان را از دامن خطاها و گناهان کوچکتر به دامن گناهان و خطاهای بزرگتر میاندازد.
*پرسش
*پاسخ
آثار گناه دو نوع است.
گاهی آثار قراردادی و مجازاتهای الهی است (آثار قراردادی در دنیا اینگونه تعبیر میشود)
گاهی آثار گناه، آثار وضعی است.
اگر تاثیر گناه از مجازاتهای الهی و یا حقالله باشد توبه، این آثار را بر میدارد بلکه با توجه به آیات حتی برخی بدیها و گناهان انسان تبدیل به نیکی میشود، میفرماید:
(مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِکَ یُبَدِّلُ اللّهُ سَیِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً) ؛ (1)«مگر کسانی که توبه کنند و ایمان آورند و کار شایسته انجام دهند؛ پس آنان، خدا بدیهایشان را به نیکیها تبدیل میکند؛ و خدا بسیار آمرزنده [و] مهرورز است».
پس آثاری که از نوع مجازاتهای الهی است(2)و گاهی «حقالله» نامیده میشود به وسیله توبه برداشته میشود.
اما آثار نوع دوم - آثار وضعی - اینها با توجه به تنهایی برداشتنی نمیباشد؛ مثلاً کسی که سرقت انجام داده گناهش مجازات الهی و عذاب دارد که به وسیله توبه این عذاب برداشته میشود اما اثر وضعی گناه به وسیله توبه برداشته نمیشود بلکه باید خسارت مالی آن سرقت را جبران نماید و...
اگر کسی گناهی انجام دهد و موجبات بدنامی خودش را در اجتماع فراهم کرده باشد، این بدنامی اثر وضعی آن گناه است و با توبه، این بدنامی برداشته نمیشود، در اینجا لازم است برنامهریزی کند و این بدنامی را از بین ببرد و دوباره اطمینان اجتماع و مردم را به خودش جلب نماید این چیزی نیست که توبه آن را به راحتی بردارد.(1)
بنابراین توبه مجازاتهای قراردادی و الهی را بر میدارد و در حقیقت در این بخش از آثار گناه میکاهد و حتی گاهی اوقات آنها را به حسنات تبدیل میکند.
اما برخی از آثار و پیامدهای دیگر مثل «آثار وضعی» را بر نمیدارد.
1) (1) البته اگر کسی موفق شود توبه واقعی (توبه همراه با اصلاح) نماید و از طرفی هم تلاش کند تا اطمینان جامعه و اطرافیان را جلب کند خداوند رحمن هم در پرتو «نور توبه» موجبات خوشنامی دوباره او را فراهم میکند.
*پرسش
*پاسخ
اصلاح در آیات متعددی از قرآن با تعابیر گوناگون آمده است.
(فَمَنْ تابَ مِنْ بَعْدِ ظُلْمِهِ وَ أَصْلَحَ فَإِنَّ اللّهَ یَتُوبُ عَلَیْهِ) ؛ (1)«اگر کسی بعد از ظلمی و گناهی که انجام داده و توبه کند و اصلاح کند، خدا به سوی او باز میگردد و توبهاش را میپذیرد.»
همین مضمون در آیات دیگر قرآن آمده و مکرر بر این مسأله تأکید دارد که باید توبه همراه با اصلاح و عمل صالح باشد یعنی اگر کسی گناهی انجام داد مانند دروغ، که فقط نافرمانی خداست (به شرطی که برای دیگران ضرر نداشته باشد) در این مورد توبه او اثر را بر میدارد و اما گاهی گناه از نوع ترک واجب است، مثلاً نماز نخوانده، اگر توبه کند آن پیامد و عذاب را میتواند بردارد ولی قضای نماز را باید به جا آورد، در حقیقت اصلاح در اینجا به این معنا است که اعمالی را که ترک کرده (نماز، روزه و...) قضایش را به جا آورد.
چند مثال
اگر گناه از باب حقالناس باشد مثل سرقت یا فریب در معامله و... اصلاحش این است که مال مردم را برگرداند.
گاهی در گناهان اجتماعی، انسان ضربهای به آبروی کسی میزند مثلاً تهمت میزند، با توبه پیامد گناه خودش را از بین میبرد و عذاب الهی
1) (1) مائده/ 39 و طه/ 82 و مریم/ 60 و فرقان/ 70 و...
برداشته میشود، اما آبروی مسلمانی از بین رفته و اصلاحش به این است که عذرخواهی کند و به مردم اعلام کند که این واقعیت نداشته و تهمت بوده است و سعی کند آبروی ریخته شده را باز گرداند.
اگر گناهان اجتماعی قابل جبران نباشد مثلاً غیبتی که انجام داده یا ظلمی که کرده، به شخص مقابل دسترسی ندارد که از او حلالیت بطلبد، در این موارد اصلاح بعد از توبه به استغفار است یعنی برای آن شخصی که به او دسترسی ندارد یا الان او را نمیشناسد و مالی را از او برده از جانب او صدقه بدهد و یا برای او استغفار کند که در این موارد امید است این «اصلاح بعد از توبه» محسوب شود.
*پرسش
*پاسخ
این پرسش، هم به اثر وضعی مربوط میشود هم به اصلاح بعد از توبه، مثلاً گناهی کرده که برای او یک بیماری صعبالعلاج بوجود آورده، یا عبادتی مثل نماز انجام نداده و او را از کمال واقعی و آن قرب معنوی بازداشته، که یقیناً اثر وضعی خودش را خواهد داشت، در این موقع ممکن است صرف توبه کردن از گناه کفایت نکند.
این همان «آثار وضعی» است که ممکن است قابل برداشتن نباشد، مثلاً اگر کسی مرتکب عمل منافی عفت شد و به بیماریهای تناسلی یا مانند ایدز مبتلا شد، در حقیقت «خود کرده را تدبیر نیست». در این موارد باید از راههای پزشکی و یا موارد دیگر به دنبال اصلاح باشد و اصلاحش به این است که به پزشک مراجعه کند و بیماری خودش را بهبود بخشد؛ و به این صورت نیست که با یک توبه مشکل حل شود.
*پرسش
*پاسخ
در حقیقت توبه آلودگی روحی انسان را برمیدارد و انسان را پاک میکند و در روایات حکایت شده: «کسیکه توبه کند، مثل کسی است که از مادر متولد میشود و گناهی ندارد.»(1)یا برخی از اعمال مثل حضور در عرفات در ایام حج، این حالت را برای انسان ایجاد میکند.
ولی به هر حال وقتی انسان مدتی از عمرش را به گناه گذرانده است از غافله کمال انسانی، عقبمانده یعنی بین او و کسی که اصلاً گناهی نکرده تفاوت است در حقیقت یک عمری از او به گناه تلف شده، و آن عمر به زیانکاری گذشته و قابل جبران نمیباشد.
سرمایه زکف رفت و متاعی نخریدیم
ولی در عینحال چه بسا انسان وقتی توبهکرد، با تلاش و اصلاح خودش و عباداتی که انجام میدهد، بتواند از آن انسانی که گناه نکرده سبقت بگیرد، و این بستگی دارد به توبهکننده، که بعد از توبه تا چه حد تلاش کند.
1) (1) عن الباقر علیه السلام: التائب من الذئب کمن لاذنب له. (بحارالانوار، ج 6، ص 41)
*پرسش
*پاسخ
با توجه به اختلاف سنی که بین پدر و مادر و فرزندان وجود دارد و به طور طبیعی هر کدام، فرزند زمان خود هستند و گاهی اختلاف فرهنگ هم دارند، و از طرفی فرزندان به اقتضای سنشان، شور جوانی دارند و پدر و مادر سردی و گرمی زندگی را چشیدهاند و پخته شدهاند و طبیعی است که در مسائل با احتیاط برخورد کنند این عوامل باعث میشود، گاهی در روابط بین پدر و مادر و فرزند اختلاف سلیقههایی پیش بیاید و روابط دچار چالش شود و برخوردهای پدر و مادر هم غالباً از سر دلسوزی میباشد از اینرو کاربرد تعبیر «ظلم و ستم» نسبت به فرزندان، صحیح به نظر نمیرسد.(1)
از اینرو چون احتمال چنین چالشی میرود قرآن کریم به بیان راهکار آن میپردازد و میفرماید:
«و به انسان درباره پدر و مادرش سفارشکردیم - مادرش به او باردارشد، در حالیکه سستی بر سستی (میافزود.) و از شیر بازگرفتنش در دو سالگی بود - (و به اوگفتیم:) که برای من و پدر و مادرت سپاسگوی! که فرجام (همه شما)
1) (1) مگر در مواردی خاص که بسیار نادر میباشد.
فقط به سوی من است».(1)یعنی جایگاه پدر و مادر آنقدر مهم است که سپاسگزاری پدر و مادر در کنار سپاسگزاری از خدا مطرح شده است.
در حدیثی از امام رضا علیه السلام وارد شده است که «هر کس پدر و مادرش را شکرگزاری نکند و سپاس نگوید شکر خدای را به جای نیاورده است!»(2)
و از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله حکایت شده که فرمودند: «پدر و مادرت را اطاعت کن و به آنها نیکی نما چه زنده باشند و چه از دنیا رفته باشند.»(3)و در حدیث دیگری حکایت شده سه بار از پیامبر پرسیدند به چه کسی نیکی کنیم؟ پیامبر فرمودند: «به مادرت!» و بار چهارم فرمودند: «به پدرت!»(4)
و در آیه بعد میفرماید:
(وَ إِنْ جاهَداکَ عَلی أَنْ تُشْرِکَ بِی ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً) ؛ (5)«و اگر آن دو، تلاش کنند برای اینکه تو چیزی را که بدان هیچ دانشی نداری، همتای من قراردهی، پس، از آن دو اطاعت نکن».
یعنی همیشه اطاعت پدر و مادر لازم است مگر در موردی که پدر و مادر بخواهند انسان را به گناه یا شرک وادار کنند. بلافاصله تذکر میدهد: پدر و مادری که میخواهند تو را مشرک یا گنهکار کنند حق نداری با آنها برخورد نامناسب داشته باشی (وَ صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً) یعنی در دنیا با آنها به روش پسندیده همراهی و مصاحبت کن و با آنها برخورد نیک داشته باش.
بنابراین ما حق نداریم نسبت به پدر و مادر خودمان تندی کنیم و قرآن بالاترین مرحله را بیان کرده که اگر پدر و مادر شما را به شرک دعوت کردند شما حق برخورد تند نداری، با این مطلب تکلیف موارد دیگر را روشن کرده است.
و حتی در آیه میفرماید: (فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ) ؛ (1)«به پدر و مادر اف نگو.»
«اُف» کوچکترین کلمهای است که دلالت بر ناراحتی داشته باشد. بنابراین انسان در برابر پدر و مادر چارهای جز صبر، بردباری و برخورد مناسب و نیکو ندارد و لازم است که اگر برخورد نامناسبی از پدر و مادر دید از او خواهش کند که این کار را ترک کند و نباید با پدر و مادر برخورد نامناسب داشته باشد چون ممکن است به «عاق والدین» برسد که یکی از گناهان کبیره میباشد.
1) (1) عنکبوت/ 8. و اسراء/ 23-24.
*پرسش
*پاسخ
اولین مرتبه امر به معروف و نهی از منکر این است که انسان از چیز منکر، بد و گناه به صورت درونی و قلبی ناراحت شود.
مرتبه دوم این است که آثار این ناراحتی در صورتش ظاهر شود، که من از این گناه ناراحتم و از آن گناه استقبال نکند.
مرتبه سوم این است که به زبان ابراز کند و با نرم خویی تذکر دهد.
مرتبه چهارم این است که عملاً مانع انجام گناه شود.
مرتبه پنجم و ششم که میرسد برخوردهای بالاتر که در حقیقت نیاز به «اذن» حاکم شرع و دادگاه اسلامی دارد.
در مورد پدر و مادر ممکن است بتوانیم صحبتی با آنها کنیم و یا با هدیه کتاب یا خواندن آیه قرآن یا روایت اهل بیت یا موعظهای از اولیا خدا و... به طور غیرمستقیم آنها را متوجه اشتباه خود کنیم. اما حق نداریم طوری برخورد کنیم که آنها از دست ما ناراحت شوند، بیشتر باید سعی کنیم با تحمل و اخلاق خوش و احترام «قول میسور» و روش پسندیده آنها را متوجه کار ناپسند خودشان بکنیم اما اگر در مورد گناه اصرار کردند فقط اطاعت نکنیم.
تعبیر جالب قرآن در آیه 15 سوره لقمان این است «وَ إِنْ جاهَداکَ» ؛ «و اگر پدر و مادر تلاش کنند که تو را مشرک کنند» مفسران میگویند: مقصود این است آنها تلاش میکنند و این تلاش آنها هم از روی
دلسوزی است گویا میخواهند سعادت تو را تأمین کنند اما راه را اشتباه کردهاند؛ فکر میکنند که سعادت فرزند در گناه و شرک است که لازم است آرام آرام آنها را متوجه کرد که این گونه نیست. ولی فرزند حق توهین ندارد.
نکته
در آیات سوره لقمان و عنکبوت که در مورد رفتار نیک با پدر و مادر میباشد این مطلب آمده است.
(إِلَیَّ مَرْجِعُکُمْ فَأُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) ؛ (1)«بازگشت شما به سوی من است و شما را از آنچه انجام میدادید با خبر خواهم ساخت.»
از این تعبیر که فرزندان را متذکر میشود که «من به آنچه عمل میکنید شما را خبر میدهم» بر میآید که میتواند از طرفی هشدار نسبت به فرزندان باشد که روز قیامت و حساب در پیش است؛ پس مراقب رفتار خود با پدر و مادر باشید و از طرفی شاید اشاره به این نکته باشد که چون صبر در مقابل برخی اعمال بعضی پدر و مادرها، طاقت فرسا و سخت است، خداوند تلخی آن صبر را با حلاوت نظارهگری خود جبران میکند و به تعبیری میفرماید: «اگر صبر، تحمل و در مقابل رفتار بد، نیکی کردن، سخت است؛ بدانید که من این رفتار نیک شما را میبینم و در روز قیامت بر میشمارم و پاداش میدهم».
آری اگر انسان بداند که خدا میبیند سختیها به خاطر خدا شیرین میشود.
1) (1) عنکبوت/ 8 و لقمان/ 15.
*پرسش
*پاسخ
تبعیت از پدر و مادر، در مورد امور واجب که لازم است مثلاً پدر و مادر به انسان میگویند: «نماز بخوان!» آنها هم اگر نگویند ما باید نماز بخوانیم. یا اگر آنها بگویند فلان گناه را انجام نده در این موارد هیچ بحثی نمیباشد که اطاعت لازم است.
در موارد مستحب مثل نماز جماعت یا موارد مباح مثل تفریح سالم که گناهی در آن نیست، در این موارد اگر پدر و مادر نهی کردند، انسان باید از پدر و مادر اطاعت کند چون اطاعت از پدر و مادر واجب است و دستور آنان بر امور مستحب و مباح مقدم است و تنها راهی که باقی میماند این است که فرزند دلایل کارش را محترمانه برای آنها بگوید اگر قبول کردند که بحثی نیست و اگر قبول نکردند همان اطاعت از پدر و مادر برای انسان کمالآفرینتر است از برخی کارهایی که انسان ممکن است در نظرش مباح و یا مستحب بیاید.
لذا وقتی در امور مستحب مثل زیارت حرم ائمه علیهم السلام ما اجازه نداریم از آنها سرپیچی کنیم دیگر تکلیف بقیه موارد روشن است که اگر دخالت کردند، فرزند حق ندارد برخورد تند یا توهینآمیزی داشته باشد بلکه میتواند خیلی محترمانه و مؤدبانه از آنها خواهش کند که این امور را به من و اگذار کنید. اگر هم قبول نکردند باز باید تحمل کرد و حق تندی ندارد.
زیرا رعایت حریم پدر و مادر در اسلام خیلی مهم است، تا حدی که اگر فرزند بدون اذن پدر و مادر مسافرت رفت آن سفر، سفر معصیت میشود و نماز در آن سفر، طبق فتوای مراجع محترم کامل میباشد.
*پرسش
*پاسخ
در مورد بخششهایی که پدر و مادر نسبت به فرزندان دارند لازم است مساوات را رعایت کنند زیرا از لحاظ روانی روحیه آنها تضعیف میشود و ممکن است آثار سوء بدنبال داشته باشد، و حتی انسان اگر به صورت طبیعی یک فرزندش را بیشتر از فرزند دیگرش دوست داشته باشد، اگر اظهار کند ممکن است حسادت دیگران را برانگیزد و این به مصلحت هیچ کدام نیست.
اما به هر حال فرزند حق ندارد نسبت به پدر و مادر در مقابل این رفتار اعتراض کند و برخورد غیرمودبانه داشته باشد، چنان چه در پرسش قبل بیان شد حتی اگر آنها به شرک دعوت کنند نباید پیروی کند ولی فرمود: (صاحِبْهُما فِی الدُّنْیا مَعْرُوفاً) فرمود با آنها رفتار پسندیده و نیکویی داشته باشید. بنابراین انسان حق ندارد با آنها بد رفتاری کند.
یادآوری
با توجه به اختلاف سنی و بین فرزندان، نیازهای آنها هم متفاوت میشود، لذا پدر و مادرها با توجه به اقتضای سن فرزندان و سطح تحصیلی آنان به تناسب نیاز هر کدام امکاناتی در اختیار آنها قرار میدهند. لذا بهتر است به جای واژه «تبعیض» واژه «تفاوت» به کار رود و اگر تفاوت به این صورت باشد که ذکر شد، گاهی لازم هم میباشد.
*پرسش
*پاسخ
در بخش اول پاسخ به وصیت، سپس به ارث میپردازیم.
وصیت
آیا پدر و مادر حق دارند وصیت کنند که اضافه بر ارث به کسی داده شود؟ پدر و مادر میتوانند تا یک سوم از اموال خودشان را بلکه حق هر انسانی است تا یک سوم از اموال خودش را وصیت کند که در چه راهی مصرف شود. مثلاً در امور خیر مصرف شود، و یا اینکه به شخص خاصی داده شود، فرزندش باشد یا غیرفرزندش.
بنابراین، اینکه پدر و مادر یا هر شخص دیگری حق دارند که وصیت کنند این یک سوم از اموالشان را به کسی بدهند این مورد اختلاف نمیباشد. در سوره نساء(1)به این مطلب اشاره شده که قبل از تقسیم ارث اول باید وصیتهای شخص را انجام دهند، که همان یک سوم اموال است، و یا اینکه اگر بدهکاری دارد بدهکاریش را بپردازند.
ارث
ارث دختر و پسر، ارث پدر و مادر و همچنین ارث همسر از همسر، در قرآن کریم معین شده از جمله در آیه 11 از سوره نساء میفرماید:
1) (1) (مِنْ بَعْدِ وَصِیَّةٍ یُوصِی بِها أَوْ دَیْنٍ)، نساء/ 11 و 12.
(یُوصِیکُمُ اللّهُ فِی أَوْلادِکُمْ لِلذَّکَرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنْثَیَیْنِ) ؛ «خداوند به شما سفارش میکند در تقسیم ارث، به پسر دو برابر دختر بدهید.»
مثال
اگر یک برادر باشد و یک خواهر، دو برابر به پسر میرسد. حال آیا پدر و مادر میتوانند این سهم را تغییر دهند مثلاً بگویند دختر برابر پسر ببرد؟ خیر این کار از عهده پدر و مادر خارج است و چنین حقی را ندارند چون این از احکام الهی است همانطوری که در مورد همسر و پدر و مادر معین شده که چقدر ارث ببرند و با شرایط خاصی این تقسیم ارث آمده و کسی نمیتواند آنها را تغییر بدهد، چون اینها حدود و قوانین الهی است و ما حق تغییر آنها را نداریم.(1)
چنان چه بیان شد هر شخصی حق دارد که تا یک سوم اموال خودش را وصیت کند که مقداری از آن را به فلان فرزندم برای خرج تحصیلش بدهید، یا فرزندی که نیاز به مسکن دارد مبلغی را به او پرداخت نمایید. ولی همین را هم حق ندارد بیش از یک سوم وصیت بکند، و اگر بیش از آن شد مقدار بیشترش صحیح نیست، مگر این که بقیه وارثها اجازه بدهند. یا مثلاً فرزندان او اجازه بدهند که نصف اموالش را در راه خیر مصرف کنند.(2)
خلاصه
در وصیت نمیشود سهام ارث را تغییر داد.
شخصی که وصیت میکند میتواند تا یک سوم از اموال خودش را برای کارهای خیر، یا برای شخص خاص از فرزند یا غیرفرزند وصیت کند.
اگر بیشتر از یک سوم وصیت کرد، منوط به اجازه وارثان است و اگر اجازه ندادند، آن مقدار اضافه از وصیت باطل است.
*پرسش
*پاسخ
خداوند متعال دستور به صله رحم داده و واجب کرده اما از فحشا و منکر و... نهی کرده است(1)؛ و این در حالی است که گاهی در صله رحمها دچار غیبت یا گناهان دیگر میشویم وظیفه چیست؟
نکته اول
لازم است توجه داشته باشیم که صله رحم واجب است و قطع رحم حرام! یعنی انسان باید صله رحم به جا آورد و نباید قطع رحم کند و رابطه خودش را با پدر و مادر یا خویشاوندان قطع کند اگر انسان صله رحم را ترک کند و طوری باشد که عرفاً بگویند با خویشاوندانش قطع رابطه کرده، این شخص گرفتار گناه کبیره شده است.
نکته دوم
برخی افراد صفات بدی دارند، مثلاً اهل غیبت، فتنهگری و... هستند در مقابل این گونه افراد، وظیفه انسان نهی از منکر است و نهی از منکر مراتبی دارد و یکمرتبهاش این است که شخص، آثار ناراحتی را در چهرهاش نمایان کند، مرتبه دیگر این است که مثلاً با زبان خوش و نرمخویی به او تذکر دهد و معایب کارش را یادآوری کند. و همین طور مراتب بالاتر... بنابراین، انسان باید امر بهمعروف و نهی از منکر کند که از واجبات اسلامی
1) (1) بقره/ 37، رعد/ 21 و 25، نحل/ 90.
است، البته در جایی که امر به معروف و نهی از منکر تأثیر داشته باشد یا احتمال یک نوع تاثیر بدهیم، آنجا امر به معروف لازم است. اما اگر جایی باشد که یقیین داریم امر به معروف و نهی از منکر تأثیری نخواهد گذاشت آنجا دیگر این تکلیف از انسان ساقط میشود، بلکه ممکن است گاهی بدون اینکه تأثیر مثبتی داشته باشد موجب فتنه شود.
و برخی اوقات لازم است با اینگونه افراد برخورد منفی شود، مثلاً خویشاوندی که غیبت میکند انسان روابطش را با او کاهش دهد، این خودش نوعی نهی از منکر است. بنابراین میتوانیم بین وظایف شرعی خودمان و اینکه قطع رحم نکردن، جمع بکنیم تا هم وظایف شرعی و هم صلهرحم کنیم.
از طرفی انسان میتواند، با خویشاوندان خوبش رابطه بیشتری داشته باشد، و با خویشاوندانی که صفات بدی دارند، اگر میتواند آنها را اصلاح کند که اصلاح بکند، اما اگر نمیتواند اصلاح کند روابطش را کاهش بدهد، ولی قطع رابطه در این موارد باز موجب قطعرحم میشود، و مشکلات دیگری را برای انسان به وجود میآورد.
بنابراین چنین نیست که انسان تنها یک راه داشته باشد، و آن قطع رابطه با این گونه افراد باشد، بلکه میتواند با آنها رفت و آمد کند، ولی رفت و آمد و صله رحم اندک، و امید است خود به خود همین کاهش روابط، روی آنها تأثیر بگذارد و کمکم آنها متوجه رفتار زشت خودشان بشوند و دست از آن رفتارشان بردارند.
*پرسش
*پاسخ
«حجاب» یکی از دستورات الهی است که در قرآن کریم، به طور صریح در آیات متعددی مطرح شده است و از آنجا که سلامت جامعه و بهداشت روانی خانمها حتی بهداشت روانی مردان در گرو این مطلب است این موضوعی است که باید از زاویههای مختلف به آن پرداخت و همچنین حکمتها و قوانین و احکام آن بیان شود.
در این موضوع باید روشن شود خانمها وظیفهشان چیست؟ همانطور که آقایان هم حجاب دارند و وظیفه آنها چیست؟ تا چه حدی آقایان باید بدنشان پوشش داشته باشد و تا چه حدی خانمها بدنشان پوشش داشته باشد؟ و این مسأله، هم بسیار ساده و هم بسیار مهم است. وقتی حکمت رعایت حجاب بیان شود که در آیات قرآن هم اشاره شده موجب میشود که خود خواهران با اشتیاق بیشتری به رعایت حجاب بپردازند.
در مورد حجاب آیاتی در قرآن وجود دارد که در دو آیه آن به این موضوع توجه ویژه شده است یکی آیه 31 نور که میفرماید:
(وَ قُلْ لِلْمُؤْمِناتِ یَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصارِهِنَّ وَ یَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّ ما ظَهَرَ مِنْها وَ لْیَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبِهِنَّ وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلاّ لِبُعُولَتِهِنَّ) ؛ «و به زنان مؤمن بگو دیدگانشان را (از نگاه حرام) فروکاهند و
دامان (عفت) شان را حفظ کنند و زیورشان را آشکار ننمایند، جز آنچه از آنها که ظاهر است و باید روسریهایشان را بر گریبانهایشان (فرو) اندازند و زیورشان را آشکار ننمایند جز برای شوهرانشان،...»
در این آیه از یک طرف به خانمها تأکید میکند که مواظب باشند پاکدامن باشند و چشمشان را مواظبت کنند و از طرفی هم میفرماید: مواظب باشید مواضع زینت و جاهای تحریکآمیز بدنتان را برای نامحرم آشکار نکنید که البته خانمهای مؤمن و متقی این مسائل را رعایت میکنند و اکثریت خواهران جامعه ما همین طور هستند. و در ادامه آیه یادآور میشود که زینتهای زن برای چه کسانی میتواند ظاهر شود.
استاد شهید مطهری در کتاب «مسأله حجاب» بحث مفصلی در مورد این آیه دارند و نکات دقیق فقهی و تفسیری این آیه را مورد بحث قرار دادهاند.
آیه مهم دیگر در مورد حجاب آیه 59 سوره احزاب است که میفرماید:
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنی أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِیماً) ؛ «ای پیامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو: «از پوششهای بلند (چادرمانند) شان به خودشان نزدیک کنند، این [کار] برای اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند نزدیکتر است و خدا بسیار آمرزنده مهرورز است».
به عبارت دیگر میفرماید: خانم محترم به صورت نامناسب از خانه خارج نمیشود مثلاً با همان لباس داخل خانه خارج نمیشود بلکه یک لباس اضافی دارد مثل چادر، که وجه کامل حجاب است یا مثلاً مانتوی بسیار مناسب با روسری بلند، که وقتی از خانه خارج میشود کاملاً معلوم است که این خانم عفیف و پاکدامن است. و در حقیقت به این صورت شخصیت خودش را به نمایش میگذارد.
و ادامه آیه میفرماید: (ذلِکَ أَدْنی أَنْ یُعْرَفْنَ) این حجاب بهتر و نزدیکتر است به اینکه شناخته بشوند، یعنی انسانهای لاابالی و هرزه و دگر آزاری که در جامعه وجود دارند و احیاناً مزاحم خانمها میشوند، اگر خانمی را با حجاب کامل ببینند دیگر طمع نمیورزند و متوجه میشوند که این زن پاکدامنی است. بنابراین آیه میفرماید فایده و حکمت رعایت حجاب این است که افراد شناخته میشوند، و دیگر کسی آنها را اذیت نمیکند.
نتیجه
اگر خانمی حجابش را رعایت کرد، در جامعه به عنوان زنی پاکدامن شناخته میشود و از برخی مشکلات و خطرات محفوظ میشود از این رو حجاب «محدودیت» نیست بلکه «مصونیت» است و با رعایت حجاب «بهداشت روانی» جامعه تأمین میشود، و علاوه بر این که خود خانمها از آرامش روانی برخوردار میشوند برای مردان جامعه هم این آرامش را به ارمغان میآورند، و دست و چشم طمع ورزان آلوده را هم کوتاه میکنند و از طرفی باعث تحکیم خانوادهها میشود و از تزلزل نظام خانواده جلوگیری میکند.
بنابراین رعایت حجاب یکی از مسائل مهمی است که در قرآن مطرح شده و در احادیث نیز بر آن تأکید شده و روحانیت و غیرروحانیت وظیفه دارند از طریق رسانههای مختلف اعم از صدا و سیما، مطبوعات، مساجد و... به این موضوع بپردازند و همچنین باید مسئولین در مقام قانونگذاری و اجرا به این موضوع مهم توجه ویژه داشته باشند.
زیرا بخش قابل توجهی از افراد جامعه «حجاب» را رعایت میکنند و عدهای که رعایت نمیکنند «بیحجاب» نیستند بلکه «بدحجاب» اند، که:
برخی از آنها نمیدانند که «حجاب» از ضروریات اسلام است؛
بعضی نیز از احکام رعایت حجاب آگاه نیستند؛
برخی آنها از حکمتها و فایدههای آن آگاهی ندارند و رعایت آن را مهم نمیدانند و...
بنابراین افراد گناهکار و عصیانگر که قصد سرپیچی و مخالفت با احکام الهی را دارند، عده اندکی هستند و چنانچه بیان شد بقیه اینها، علل و انگیزههای خاص خود را دارند که به مرور زمان «این نوع پوشش» به یک «عادت اجتماعی» برای آنها تبدیل شده است.
لذا به نظر میرسد برای فراگیر شدن این حکم الهی در جامعه به یک پژوهش «جامعهشناختی و روانشناختی» نیاز داریم، تا علل و انگیزهها و چالشها و راهکارهای آن کشف شود و با یک برنامهریزی دقیق در زمانی مشخص و بدون عجله، این موضوع به شکل معقول و مشروع و بدور از «افراط و تفریط» در جامعه نهادینه شود و الگویی باشد برای جوامع دیگر.
*پرسش
*پاسخ
از جمله آیاتی که به موضوع حجاب پرداخته، آیه 59 سوره احزاب است با طرح این آیه ببینیم آیا پاداش رعایت حجاب از این آیه استفاده میشود یا نه؟! و اینکه روایات اهل البیت علیهم السلام در این باره چه میگوید؟
آیه مذکور میفرماید:
(یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ وَ بَناتِکَ وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیْهِنَّ مِنْ جَلاَبِیبِهِنَّ ذلِکَ أَدْنی أَنْ یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ) ؛ «ای پیامبر! به همسرانت و دخترانت و زنان مومنان بگو: «از پوششهای بلند (چادرمانند) شان به خودشان نزدیک کنند، این [کار] برای اینکه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگیرند نزدیکتر است».
این آیه که از مهمترین آیات حجاب است یک حکمت و فایده برای رعایت حجاب بر میشمارد و آن اینکه زنان با حجاب در جامعه به عفت و پاکدامنی شناخته میشوند از این رو مورد اذیت و آزار افراد لااُبالی قرار نمیگیرند، و برعکس اگر خانمی حجابش را رعایت نکند افراد مریض در موردش قضاوت منفی میکنند و ممکن است مورد طمع دیگران واقع شود و از راه بیتقوایی چشم به این خانم بدوزند و پیامدهای منفیای به دنبال داشته باشد که در نهایت خود این خانم مورد آزار و اذیت واقع میشود.
این حداقل فایده و پاداش شخصی است که با حجاب و عفت در جامعه حضور مییابد و هر چه این مراتب حجاب و عفت بیشتر باشد امنیت اجتماعی برای او بیشتر خواهد بود که قرآن به عنوان یکی از مؤلّفههای امنیت اجتماعی برای زنان معرفی کرده است.
اگر مقصود از پاداش، پاداش دنیوی باشد در این راستا باید گفت که حجاب از طرفی موجب مصونیت و امنیت شخص عفیف و با حجاب است و از طرف دیگر باعث تحکیم خانواده و جلوگیری از تزلزل نظام خانواده میشود که خود برکات بیشماری برای زن و شوهر، فرزندان، جامعه و... دارد و این پاداش کمی نیست.
اگر مقصود پاداش اخروی باشد در اینباره در روایتی از پیامبر صلی الله علیه وآله حکایت شده که دو گروه اهل آتشاند یکی از آنها کسانی هستند که حجاب خود را رعایت نمیکنند «کاسیات عاریات»(1)از این روایت معلوم میشود که رعایت حجاب شرط ورود به بهشت است.
حتی در همان روایت آمده: «بوی بهشت به مشام آنها نخواهد رسید».(2)
بنابراین اگر کسی بخواهد به ثواب و بهشت الهی برسد لازم است حجاب و عفت و پاکدامنی خود را رعایت کند.
و از طرفی شخص با حجاب، یکی از دستورات الهی را رعایت کرده و این جزیی از تقوای عام است که دستور داده شده؛ زیرا تقوا، حداقل مراتبش این است که انسان گناه انجام ندهد، و واجبات الهی را انجام دهد، پاداش چنین شخص با تقوایی بهشت خواهد بود بنابراین از کلیات مفاهیم قرآنی و روح قرآن برداشت میشود؛ افرادی که حجاب دارند و عفت عمومی را رعایت میکنند جزء افراد با تقوا هستند، در نتیجه آن پاداشهایی را که برای افراد با تقوا گفته شده (اگر شرایط دیگر هم رعایت شود) برای آنها خواهد بود. مثل بهشت، راحتی، بخشش گناهان، رستگاری و...(3)
1) (1) عن النبی صلی الله علیه وآله: صنفان من اهل النار لم ارهما، قوم معهم سیاط کاذناب البقر یضربون بها الناس، ونساء کاسیات عاریات ممیلات مائلات، رؤسهن کأنسمة البخت المائلة، لایدخلن الجنّة ولایجدن ریحها...، صحیفه الرضا علیه السلام، ج 3، ص 1680 و میزان الحکمة، ج 2، ص 259.
2) (2) همان.
3) (3) ر. ک: شعراء/ 90، طلاق/ 4 و 5، نور/ 52.
البته به نظر میرسد این پرسش ریشه در این دارد که بعضی پنداشتهاند: انجام واجبات چون وظیفه انسان است «اجر و پاداشی» ندارد و فقط مستحبات است که پاداش دارد در حالی که اینگونه نیست و اگر کسی محرمات را ترک کند و واجبات را انجام دهد و با تقوا باشد، خدا به او پاداش خواهد داد.
آری، هر اطاعتی از پروردگار، پاداش او را به دنبال دارد، مثلاً کسی که در راه خدا جهاد میکند واجبی را انجام میدهد و در قرآن پاداش عظیمی برای مجاهدان در راه خدا وعده داده شده است.(1)
یادآوری
پاداشهای الهی لطف خداست نه استحقاق بنده! یعنی وظیفه عبد و بنده در برابر مولا، اطاعت است ولی مولای ما اینقدر کریم و مهربان است که ما با وسایلی که او در اختیار ما قرار داده، با دست با فکر و با زبانی که او در اختیار ما قرار داده تلاش میکنیم، عبادت و اطاعت میکنیم، و او به ما اجر و پاداش میدهد و این نهایت لطف الهی را نسبت به بندگانش نشان میدهد.
1) (1) توبه/ 20 و نساء/ 95.
*پرسش
*پاسخ
در آیه 32 و 33 سوره احزاب به زنان پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله توصیههایی میکند و در ادامه میفرماید: (وَ قَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَ لا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِیَّةِ) ؛ «شما در خانههایتان بمانید و مثل جاهلیت نخستین زینتهایتان را آشکار نکنید.»
واژه «قرن» به معنای وقار، سنگینی و متانت است و در اینجا کنایه از قرار گرفتن داخل خانه است.(1)
واژه «تبرج» به معنای «آشکار کردن» است. و مقصود از «جاهلیت اول» همان جاهلیت قبل از اسلام است.
قبل از اسلام که دوران «جاهلیت» بوده، زنان زیورها و زینتهای خودشان را آشکار میکردند و حجاب مناسبی نداشتند. از این رو قرآن به زنان پیامبر توصیه میکند که همچون زنان جاهلیت رفتار نکنید و اهل آشکار کردن زیورها، تفاخر، خودنمایی و... نباشید. به عبارت دیگر به زنان توصیه میکند که زینتها را برای شوهرهای خودتان نگه دارید و خودتان را از نامحرمان بپوشانید. جالب این است که در این آیه میفرماید: (الْجاهِلِیَّةِ الْأُولی) مفسران از این تعبیر استفاده کردهاند که جاهلیت دیگری هم در راه است، «جاهلیت اول»، جاهلیت قبل از بعثت پیامبر اسلام بوده که با ظهور اسلام برچیده شد.
1) (1) در حقیقت قرآن، به زنان پیامبر توصیه میکند که در کوچه و بازار روان نشوید، چون ممکن است برخی افراد از حضور شما که از خانواده پیامبر هستید سوء استفاده بکنند و احیاناً در مسائل سیاسی و اجتماعی مشکل آفرین شود.
و شاید «جاهلیت دوم» زمانهایی مثل آخرالزمان باشد، که گاهی نشانههای آن را امروزه میبینیم. که همان عادات جاهلیت در برخی از کشورها و در برخی فرهنگها زنده شده است.
به عنوان مثال «زن» کالایی برای سرمایهداران شده است. اینکه به نام آزادی، زن به کالای تبلیغاتی تبدیل شده برای هیچ کس پوشیده نیست.
و همچنین فرهنگ برهنگی در دنیا ترویج میشود و اینها همان ویژگیهایی است که در فرهنگ جاهلیت عرب وجود داشت که دوباره به نوع دیگر و با آب و رنگ جدیدی امروزه در برخی از جوامع هویدا شده و روز به روز شأن و منزلت زن را پایین میآورند و در حقیقت قرآن هشدار میدهد مواظب باشید که خانمها گرفتار، همان جاهلیت نشوند، ولو با نام نوین!
*پرسش
*پاسخ
خدای متعال در آیه سوم سوره نساء میفرماید: (فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ...) ؛ «و اگر میترسید که دادگری را در (مورد ازدواج دختران) یتیم رعایت نکنید، پس آنچه از زنان، دلخواهتان است، دو دو و (یا) سه سه و (یا) چهار چهار، به زنی بگیرید؛ و اگر میترسید عدالت را رعایت نکنید، پس (به) یک (همسر)، یا آنچه (از کنیزان) مالک شدهاید، (اکتفا کنید.)...»
در حقیقت این آیه شریفه دلیلی است بر جواز تعدد زوجات در اسلام که البته شرایط و بحث خاص خودش را دارد.
این آیه تعدد زوجات را در اسلام قانونمند کرده. قرآن کریم در مورد عادات و آداب و رسوم و مسائلی که در بین مردم هست مسائل حلال را از حرام جدا کرده و مسائل حلالش را هم قانونمند کرده. مثلاً در مورد ازدواج با همسران متعدد در طول تاریخ بشر این مسئله سابقه داشته و حتی برخی افراد حرمسرا تشکیل میدادند مخصوصاً پادشاهان و ثروتمندان.
در حقیقت قرآن کریم با این مسئله روشمند برخورد کرد و آن را محدود و قانونمند کرد، یعنی طوری برنامه اسلام و این قانون بیان شد که از تشکیل حرمسراهای بزرگ و شهوترانیها جلوگیری شود، ولی از طرف دیگر با شرایط سختی، که قرار داده شد، برای کسانی که واقعاً نیاز دارند یا جامعهای که به تعدد زوجات نیاز دارد، این راه را مسدود نکرد لکن شرایطی برایش قرارداد و قانونمندش کرد و فرمود: اگر میتوانید عدالت را رعایت بکنید بیش از یک همسر هم اگر کسی انتخاب کند اشکالی ندارد
البته شرطش خیلی مشکل است. فرمود که (فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا) اگر میترسید که عدالت را رعایت نکنید نه اینکه «عدالت را رعایت نکنید» وقتی که شما احتمال میدهید و میترسید که عدالت رعایت نشود حق ندارید یک همسر بیشتر انتخاب کنید.
حال چه کسی میتواند بیشتر از یکی انتخاب کند؟ کسی که نیاز دارد؟ مثلاً در جوامع بشری، گاهی اوقات مردها در معرض حوادث قرار میگیرند. از دنیا میروند خانمهایی بیسرپرست میشوند و یا اینکه گفته شده که طول عمر جنسی زنان کمتر از مردان است مردان به صورت متوسط طول عمر جنسی آنها زیادتر است بنابراین نیاز به ازدواجهای بیشتری خواهند داشت؛ یا اینکه خانمها معمولاً عادات ماهیانه دارند که آمیزش جنسی جایز نیست و دوران حمل دارند که معمولاً 9 ماه طول میکشد و در این دوران ممکن است ممنوعیتهای جنسی باشد و اینها مستلزم این است که برخی از مردان نیاز جنسیشان برطرف نشود و نیازمند به ازدواج با همسران دیگر باشند. گاهی اوقات حوادثی اتفاق میافتد مثل جنگها و حوادث مانند آن، و مردانی از دنیا میروند و تعداد خانمها زیاد میشود که در این موارد تعدد زوجات یک راه حل است.
*پرسش
(1) *پاسخ
در حقیقت مقصود این پرسش این است که قرآن «تعلیق بر محال نموده است»؛ یعنی میخواسته بفرماید که اصلاً چنین کاری امکان ندارد که کسی عدالت را رعایت کند.
رعایت عدالت مشکل است ولی محال نمیباشد، یعنی ممکن است مردانی عدالت رفتاری ظاهری را بین خانمهایشان رعایت کنند و شرایط جامعه هم اجازه بدهد و تعدد زوجات هم ضروری باشد که در چنین شرایطی اسلام راه را نبسته است.
مقصود از رعایت عدالت در آیه سوم نساء رعایت حقوق همسران یعنی عدالت ظاهری در رفاه و وسایل زندگی است. رفتار شوهر به گونهای باشد که تساوی ظاهری بین این خانمها و شئونات آنان کاملاً رعایت شود. و روشن است که تساوی در برخی از مسائل اصلاً امکان ندارد. مثلاً تساوی در محبت قلبی از اراده انسان خارج است و شاید مقصود آیه 129 سوره نساء همین مطلب باشد. آری انسان نمیتواند دل خود را طوری تنظیم کند که محبت قلبیاش به دو نفر کاملاً یکسان باشد، ولی اگر این عدم تساوی محبت نسبت به دو همسر تأثیری در زندگی عملی بگذارد و در رفتار او
1) (1) (وَ لَنْ تَسْتَطِیعُوا أَنْ تَعْدِلُوا بَیْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِیلُوا کُلَّ الْمَیْلِ)، نساء/ 129.
ظاهر شود یعنی موجب شود که مثلاً برای یکی از این خانمها وسایلی بخرد یا رفاهی آماده کند که برای دیگری نمیکند این شوهر از عدالت خارج شده است. پس در حقیقت در اینجا مقصود از عدالت، تساوی محبت و مانند آن نیست که امکان عملی ندارد.
اما عدالتهای رفتاری بین همسران لازم است و همانطور که روشن است این کار مشکل میباشد و چه بسا برخی از مراحلش برای بعضی افراد محال عادی باشد. بنابراین شرایط تعدد زوجات سخت است.
اسلام مسأله تعدد زوجات که در تاریخ بشر سابقه داشته را قانونمند کرده و شرط این قانون را هم بسیار مشکل کرده که تحقق خارجی آن اندک شود؛ ولی در عین حال راه را نبسته است. چون گاهی اوقات در جوامع بشری شرایطی به وجود میآید که تعدد زوجات یک راه حل اجتماعی است که از فحشا و منکرات جلوگیری میکند و در حقیقت یکی از راه حلهای نجات جامعه از بعضی از مشکلات فرهنگی میباشد.
آری انسان به صورت طبیعی یک همسر انتخاب میکند و مرد و زن، کنار هم آرامش پیدا میکنند همانطور که قرآن میفرماید: (خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها)1 خدا همسران را از جنس شما آفرید برای اینکه آرامش پیدا کنید قرآن زندگی زناشویی را مایه بهداشت روان و آرامش و سکون انسان میداند یعنی جوانی که ازدواج میکند زندگیاش به یک آرامش و بهداشت روانی میرسد در مورد خانمها هم همین گونه است. و این در زندگی مشترک دو نفر تحقق پیدا میکند.
ولی در یک شرایط استثنایی ممکن است که مردها چند همسر انتخاب کنند مثل خود پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله با مطالعه زندگی پیامبر میبینیم که تعدد زوجات حضرت در یک بخش استثنایی از عمر ایشان بوده و الاّ وقتی که ایشان همسر انتخاب کرد در دوران جوانی که دوران شادابی و نشاط انسان است حضرت خدیجه را انتخاب نمود و سالها در کنار ایشان بود و صاحب تعدادی فرزند شد تا وقتی که به سوی مدینه هجرت کرد آن وقت شرایط مدینه شرایط خاصی بود گاهی اوقات مسائلی پیش میآمد که لازم بود پیامبر از برخی از افراد یا قبایل یا خانمها دلجوییهایی داشته باشد، برخی از خانمهای پیامبراکرم صلی الله علیه وآله مثل ام سلمه و حفصه زنهای بیسرپرست بودند و در محیط مدینه که تعداد زیادی افراد در اثرحوادث جنگ و امثال آن شهید شده یا از دنیا رفته بودند و زنهای بیسرپرست زیاد شده بودند، تشویق میکردند که ازدواجهای مجدد بشود. به خاطر اینکه این خانمها بچههایشان بیسرپرست نمانند که مشکلات متعدد آن برای جامعه بر هیچکس پوشیده نیست، از طرف دیگر گاهی اوقات روابط سیاسی پیامبراکرم صلی الله علیه وآله یا هدایایی که از طرف سران کشورها برای پیامبر، فرستاده میشد اقتضا میکرد که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله ازدواجهای مکرری داشته باشد. همانطور که ماریه قبطیه از طرف پادشاه مصر به همراه جواب نامه ایشان هدیه فرستاده شد. و پیامبر برای احترام به پادشاه مصر با ماریه ازدواج کرد.
البته این مقطعی که پیامبر صلی الله علیه وآله ازدواج مجدد کردهاند، حدود 10 سال آخرعمرش در مدینه است، که دوران کهولت سن پیامبر صلی الله علیه وآله است. یعنی دوران شهوت رانی نیست، دوران شادابی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله یک دورانی بود که یک خانم بیشتر نداشت آن هم حضرت خدیجه بود. بنابراین نتیجه میگیریم که تعدد زوجات یک راهکار است برای شرایط خاصی در جامعه و برای افرادی که نتوانند به خاطر شرایط ویژه، به یک همسر اکتفا کنند.
*پرسش
*پاسخ
پرسش شما از آیه سوم نور است که میفرماید: (الزّانِی لا یَنْکِحُ إِلاّ زانِیَةً أَوْ مُشْرِکَةً وَ الزّانِیَةُ لا یَنْکِحُها إِلاّ زانٍ أَوْ مُشْرِکٌ وَ حُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ) ، «مرد زناکار جز با زن زناکار یا زن مشرک ازدواج نمیکند؛ و زن زناکار، جز مرد زناکار یا مرد مشرک، با او ازدواج نمیکند؛ و این (ازدواج) بر مؤمنان حرام شده است». در مورد این آیه لازم است ابتدا نظر مفسران را بیان کنیم و بعد هم از روایات اهلبیت استفاده کنیم تا پاسخ روشن شود.
مفسران در این مورد دو تفسیر ارائه کردهاند.
تفسیر اول. برخی از مفسران معتقدند که این آیه در مقام بیان یک واقعیت عینی است یعنی میخواهد بفرماید که معمولاً افرادآلوده سراغ افراد آلوده میروند، افراد پاک با افراد آلوده ازدواج نمیکنند. در حقیقت مقصود این آیه همان چیزی است که در فارسی میگویند.
کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز
اگر فردی با ایمان و پاک باشد به سراغ افراد آلوده نمیرود، یعنی به صورت تکوینی و فطری انسانهای خوب و مومن به دنبال، همسران پاک و شایسته میروند.
ناریان مر ناریان را طالبند نوریان مر نوریان را جاذبند
تفسیر دوم. این آیه یک حکم شرعی را بیان میکند به این ترتیب که مؤمنان حق ندارند با افرادی که مشهور به بدکارگی هستند، قبل از توبه، با آنان ازدواج کنند، و این کار بر مؤمنان حرام است. اما اگر، فرد زناکار و بدکار، توبه کند، ازدواج با او برای مؤمنان اشکالی نخواهد داشت.
تفسیر دوم، هم موافق شأن نزول، و هم موافق برخی از احادیث اهلبیت است(1).
در برخی از احادیث از امام باقر و امام صادق علیه السلام، حکایت شده که این آیه در مورد مردان و زنانی است که در عصر پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله آلوده بودند، و خدا مسلمانان را از ازدواج با آنها منع کرد و اکنون هم مردم مشمول این قانون هستند، پس هر کس که مشهور به عمل منافی با عفت شود، و حد زنا بر او جاری شود، سزاوار نیست که مؤمنی با او، ازدواج کند، مگر اینکه توبه کند و توبهاش ثابت شود.(2)
در حدیث دیگری از امام باقر علیه السلام حکایت شده که، این آیه در مدینه نازل شده، ولی زن و مرد زناکار را مؤمن ننامید، و فرمود: (الزّانِی لا یَنْکِحُ إِلاّ زانِیَةً) یعنی عنوانی که برای این افراد آورد عنوان «زانی و زانیه» بود و مؤمنین را جدا کرد، و فرمود «حُرِّمَ ذلِکَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ» .
در همین حدیث از امام باقر علیه السلام حکایت شده که پیامبر فرمود: شخص زناکار، به هنگامی که مرتکب این عمل میشود در حقیقت مؤمن نیست، و نیز شخص سارق به هنگامی که مشغول دزدی میشود، مؤمن نیست، چرا که به هنگام انجام این عمل، ایمان از او بیرون میرود، همان طوری که پیراهن را از تن بیرون میآورد.(3)
در حقیقت این روایت اهمیت این موضوع را نشان میدهد.
نتیجه
به هر ترتیب ما چه تفسیر اول چه تفسیر دوم آیه را بپذیریم، بین افرادی که ازدواج کردهاند با افرادی که ازدواج نکردهاند تفاوتی وجود ندارد و مطلب برای هر دو گروه یکسان است.
*پرسش
*پاسخ
برخی از حکمتهای این دستور؛
معمولاً افراد آلوده به عمل نامشروع زنا، گرفتار بیماریهای آمیزشی میشوند و ازدواج با آنها مؤمنان پاکدامن را گرفتار برخی از بیماریها میکند یا احیاناً موجب انتقال آن بیماری و شیوع آن میشود.
همچنین ممنوعیت ازدواج با چنین افرادِ ناپاکی، باعث میشود که این افراد تحریم اجتماعی بشوند و همین موجب میشود تا تحت فشار روانی در اجتماع قرار بگیرند تا دست از این کارها بردارند و عفت عمومی، و عفت و پاکدامنی خودشان را حفظ کنند.
از طرفی بیان این حکم باعث میشود که افراد دیگر هم، عبرت بگیرند و بدانند اگر دامن خود را آلوده کردند با چنین تحریمی روبرو میشوند.
یادآوری
حکمتها، ظرایف معنوی و روانی این حکم الهی آنقدر فراوان است که با این حکمتهای مادی و جسمی قابل مقایسه نیست.
*قرآن و پلورالیسم
*قرآن و سکولاریسم
*علمی
*حادثه 11 سپتامبر
*شیطانی
*تاریخی
*ادبی
*پرسش
*پاسخ
Plur sm
، ریشه آن لاتینی است و به معنای نظریههایی است که به لزوم کثرت عناصر و عوامل در جامعه و مشروعیت منافع آنها باور دارند(1). برای روشن شدن پاسخ لازم است که تفسیر آیه را بررسی کنیم تا معنا و مقصود آیه و آیات مشابه روشن شود که قرآن پلورالیسم را نمیپذیرد.
(إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ) ، «در حقیقت، کسانی که (به پیامبر اسلام) ایمان آوردهاند و کسانی که به (آیین) یهود گرویدند و مسیحیان و صابئان (پیرو یحیای پیامبر)، کسانی (از آنان) که به خدا و روز بازپسین ایمان آوردند و [کار] شایسته انجام دادند، پس برای آنان پاداششان نزد پروردگارشان است؛ و نه هیچ ترسی بر آنان است و نه آنان اندوهگین میشوند».
شأن نزول
برخی از مفسران حکایت کردهاند که در صدر اسلام پرسشی برای برخی از مسلمانان مطرح شد که اگر تنها اسلام راه حق ونجات است پس تکلیف نیاکان ما چه میشود؟ آیا آنان به خاطر عدم حضور در زمان پیامبر
1) (1) فرهنگ خاص علوم سیاسی، حسن علیزاده، ص 231.
اسلام صلی الله علیه وآله و ایمان نیاوردن به او مجازات میشوند؟
این آیه بدین مناسبت نازل شد و اعلام کرد که هر کس در عصر خویش به پیامبر خویش و کتاب آسمانی او ایمان آورده و عمل شایسته انجام داده است اهل نجات است و نگرانی ندارد، پس یهودیان و مسیحیان مؤمن و شایستهکردار که قبل از ظهور پیامبر اسلام زندگی کرده و مردهاند اهل نجات هستند.
نکات و اشارات
مشابه این آیه در سوره بقره/ 112؛ مائده/ 69 و حج/ 17 آمده است، و این آیات پاسخی است به کسانی که راه نجات را در پناه نژاد و ملیت خاص میجویند. همانطور که یهودیان دین و نژاد خود را از دیگران بهتر دانسته و بهشت را مخصوص خود میدانستند، ولی قرآن به آنان پاسخ میدهد که راه نجات منحصر در ایمان و عمل شایسته است. و تنها نام مسلمان، یهودی(1)و مسیحی (= نصاری(2)بر خود نهادن موجب سعادت و نجات نمیشود.
مفسران قرآن چند تفسیر عمده برای آیه فوق ارائه کردهاند.
الف) مقصود آیه ایمان و اعمال شایسته پیروان ادیان الهی قبل از اسلام است که از دنیا رفتهاند و موجب نجات آنان خواهد شد همانطور که در شأن نزول بدان اشاره شد(3).
ب) مقصود آیه ایمان و اعمال شایسته یهودیان و مسیحیان وصائبان در زمان حاضر است اما منظور ایمان به اسلام و عمل صالح بر طبق دستورات
1) (1) واژه «هادو» از ریشه «هود» به معنای بازگشت به نرمی است. که در معنای توبه به کار رفته است، سپس به دین موسی علیه السلام گفته شده است و از این روست که پیروان او یهودیان نامیده شدند.
2) (2) واژه «نصاری» از ریشه «نصر» به معنای یاری کردن است و به کسانی همچون حواریون، که عیسی علیه السلام را یاری کردند نصاری گفته شد، سپس همه پیروان مسیح، نصاری و مسیحی نامیده شدند.
3) (3) نمونه، ج 1، ص 284.
قرآن است یعنی اگر آنان محتوای کتابهای خویش و بشارتهای پیامبرانشان در مورد پیامبر اسلام پیروی کنند مسلمان میشوند و ایمان و عمل صالح آنها پذیرفته خواهد شد(1).
البته مانعی ندارد که هر دو معنا مقصود آیه باشد.
ممکن است از آیه فوق استفاده شود که افرادی همچون ادیسون که پیرو ادیان دیگر هستند ولی آگاهی کافی از اسلام ندارند (جاهل قاصرند) و به بشریت خدمت کردهاند پاداش مناسب عمل خویش را دریافت میکنند، و یا حداقل از عذاب کفر آنان کاسته میشود.
آیا این آیه و آیات مشابه آن، بدان معناست که در عصر حاضر نیز همه پیروان ادیان الهی اهل نجات هستند و تکثرگرایی و پلورالیسم صحیح است؟
پاسخ منفی است چرا که آیات قرآن همدیگر را تفسیر میکنند و در آیات دیگر وعده عذاب به غیر مسلمانان داده شده است. پس ادیان دیگر منسوخ شده و پیروان آنها وظیفه دارند تا در مورد حقانیت اسلام تحقیق کنند تا مسلمان شوند.(2)
1) (1) یعنی «مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ...» قید یهود و مسیحیان وصائبان است نه الذین آمنو (= مسلمانان) چون کسانی که ایمان آوردهاند نیازی به این قید ندارند. (نمونه، ج 5، ص 27)
2) (2) البته برخی مفسران معاصر برآنند که طبق متن آیه 62 / بقره نیز پلورالیسم ردّ میشود، چون اهل کتاب با ارتکاب مواردی که اسلام منع کرده است و با عدم اعتقاد به معاد واقعی، ملاکهای این آیه را برای نجات ندارند. (تسنیم، ج 5، ص 94)
*پرسش
*پاسخ
در اینجا لازم است برای روشن شدن پاسخ مفهوم سکولاریسم و آیات مربوط به آن یادآوری شود.
مفهومشناسی سکولاریسم(1)
این واژه از نظر لغوی به معانی مختلفی همچون «جدا انگاری دین و دنیا، غیرمقدس و غیرروحانی و...» آمده است، و در اصطلاح به معنای «هر چیزی است که به این جهان تعلق دارد و به همان اندازه و به طور غیرمستقیم از خدا و اولوهیت دور است».(2)
این واژه در طول اعصار در معانی جدیدی بکار رفت؛ همچون «تفکیک و ترخیص کشیشان، تفکیک دین و سیاست، تفوق دولت برلکیسا، فرو کاستن دین به احساس و تجربه دینی و طرد دین و آموزههای فراطبیعی».(3)
1) (1) . Saecularism.
2) (2) فرهنگ اصطلاحات فلسفه و علوم اجتماعی، ماری بریجانیان، ویراسته بهاءالدین خرمشاهی، ص 87 و فرهنگ انگلیسی، فارسی باطنی و آریانپور.
3) (3) ر. ک: فرهنگ و دین، براین. ر. ویلسون، ویراسته میرچا الیاده، مقاله جداانگاری دین و دنیا، ص 124 و تاریخ فلسفه سیاسی، بهاءالدین پازارگاد، ج 1، ص 276 و قرآن و سکولاریسم، محمدحسن قدردان قراملکی.
پیوند دین با دنیا و سیاست در قرآن
قرآن دستور میدهد که سهم خود را از دنیا فراموش مکن. (قصص/ 77)
عدالت اجتماعی از اهداف پیامبران است. (حدید/ 25 و مائده/ 42)
آزادی اجتماعی از اهداف پیامبران است. (اعراف/ 157 و نحل/ 36 و...)
داوری بین مردم از وظایف رهبران الهی است. (بقره/ 123 و 213؛ نساء/ 59 و 105)
قرآن به برخی مبانی، اصول و مسائل اقتصادی میپردازد و اصل مالکیت زن و مرد را میپذیرد (نساء/ 32)، معامله را حلال و ربا را حرام اعلام میکند (بقره/ 275)، مسائل ارث، وصیت و... را بیان میکند (نساء/ 2، 7، 12 و مائده/ 106 و...)، وفای به عقدها را لازم میشمارد (مائده/ 1)، کمفروشی را سرزنش میکند (مطففین/ 1 و شعراء/ 181)، بر توزیع و تعدیل ثروت تاکید میورزد (حشر/ 7) و به تعاون و همکاری راهنمایی میکند. (مائده/ 2) و....
تذکر: تعیین و توجه به این قوانین دخالت در امور دنیای مردم و برخی آنها مستلزم تشکیل حکومت است.
حق قانونگذاری از آن خداست (انعام / 57 و 62 و یوسف / 40 و...)،
اطاعت از رهبران الهی لازم است (نساء / 59)،
ولایت و سرپرست مردم را مشخص میسازد (مائده / 3 و 55 و 67)،
سخن رهبر الهی را فصل الخطاب معرفی میکند (احزاب / 6)
اصول سیاست خارجی مسلمانان را تعیین میکند. (نساء / 141)
تذکر: توجه قرآن به این امور دخالت در دنیای مردم و زمینهسازی تشکیل حکومت الهی است.
حکم جهاد، دفاع، چگونگی برخورد با اسیران و مخالفان در قرآن مطرح شده است که دخالت مستقیم در امور دنیوی و سیاسی - نظامی است (بقره/ 190، 191، 216 و حج/ 78 و نساء/ 74، 95 و برائت/ 5 و انفال/ 65 و...)
تعیین قوانین حقوقی خانواده مثل احکام زناشویی و طلاق و... (سوره نساء و نور)
تعیین قوانین جزایی و کیفری در مورد قصاص، زنا، سرقت و... (نور/ 2 و 4؛ مائده / 38 و 33 و...)
قرآن برخی پیامبران الهی مثل سلیمان را دارای مُلک و حکومت معرفی میکند. (و البته زمینه حکومت برای برخی رسولان الهی فراهم نشد.) (نمل/ 14-34)
نتیجه
با توجه به آیات فوق و موارد مشابه در قرآن و سنت پیامبر صلی الله علیه وآله و امام علی علیه السلام و حکومت اسلامی آنها، روشن میشود که جدایی دین و دنیا و جدایی دین و سیاست و حکومت با اسلام ناسازگار است، پس سکولاریسم از منظر قرآن قابل قبول نیست.(1)
1) (1) برای اطلاع بیشتراز مدلها و شبهات سکولاریستها ر. ک: قرآن وسکولاریسم، محمد حسن قدردان قراملکی.
*پرسش
*پاسخ
در برخی از آیات قرآن اشاراتی به این موضوع شده مانند آخرین آیه سوره طلاق که میفرماید: «خداوند آسمانهای هفتگانه را آفرید (وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) و از زمین هم مثل آن آفرید.»(1)
در اینجا بحث مفصلی مطرح است که مقصود از (وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ) چیست؟ آیا مقصود آیه این است که همانطور که ما مثلاً آسمانهای متعددی داریم(2)زمینهای متعدد هم داریم؟
برخی از مفسران احتمال دادهاند مقصود از مثل در اینجا «تعداد» باشد. یعنی همانطوری که آسمانها تعداد زیادی است، زمینها هم تعداد زیادی است. که برخی از کشفیات کیهانشناسی که در مورد کهکشانها انجام شده تا حدودی به این مطلب نزدیک شده که در کهکشانهای دیگر هم احتمال حیات وجود دارد. برخی دیگر از مفسران این احتمال را نمیپذیرند و میگویند مثلیت ممکن است معانی دیگری داشته باشد مانند مثلیت در خلقت یا مثلیت در جنس آفرینش.
1) (1) . (اللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ)، طلاق/ 12.
2) (2) . اینکه سبع سموات را چطور معنا کنیم نیاز به بحث مستقل دارد. ر. ک: پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی، ج 1، ص 126 مبحث هفت آسمان و زمین.
در راستای احتمال اول روایتی از ائمه علیهم السلام نقل شده به این مضمون که:
«همانطور که شما در شهرهای زمین زندگی میکنید شهرهایی مشابه دیگری هم وجود دارد که آفریده شده است.»(1)
اگر این روایات را با احتمال اول در آیه بپذیریم و بتوانیم قول اول را تقویت کنیم، میتوانیم بگوییم غیر از عالمی که ما در آن زندگی میکنیم عالمهای دیگری هم وجود دارد.
ولی این نظریه به تحقیق بیشتری نیاز دارد و ما در برخی از تحقیقاتی که داشتیم نتوانستیم این مسأله را به صورت کامل بپذیریم.
1) (1) سفینة البحار، ج 2، ص 574، ماده نجم.
*پرسش
*پاسخ
در بسیاری از آیات(1)قرآن، از گوش و چشم و دل یاد شده که گوش با لفظ مفرد «سمع» آمده، و چشم با لفظِ جمعِ «ابصار»، و دل با لفظ جمع «أفئده و قلوب»؛ مفسران و صاحبنظران در ادبیات، در مورد این مطلب احتمالات متعددی دادهاند.
«سمع» چون «اسم جنس» است بر قلیل و کثیر دلالت میکند بنابراین لازم نبود که دیگر، جمع آورده شود.
«سمع» مصدر است و مصدر چون جمع بسته نمیشود بر جمع و مفرد هر دو دلالت میکند.
در اینجا مضافی در تقدیر است مثل «مواضع سمع» یعنی جایگاههای شنوایی.
«سمع» به ضمیر «هم» اضافه شده و چون در ردیف جمعها قرار گرفته است خودش بر جمع دلالت میکند و دیگر لازم نبوده است که جمع بیاید.
عدهای نیز احتمال دادهاند به خاطر کوتاهی کلام و ایجاز، و تفنن در عبارت، «سمع» آمده بنابراین اشکالی ندارد که واژه «سمع» به صورت مفرد و «أبصار» و «قلوب» به صورت جمع آمده است.
1) (1) (خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)، بقره/ 7 و همچنین در آیات دیگری مانند بقره / 20 و... نیز آمده است.
حکمتها و اسرار علمی
برخی از مفسرین برای این مطلب حکمتها و اسرار علمی نیز ذکر کردهاند، که در اینجا میآوریم:
اینکه واژه «سمع»، یعنی گوش در قرآن کریم به صورت مفرد آمده، اما چشم به صورت جمع «ابصار» آمده به خاطر این است که ادراکات و مشاهدات انسان با چشمش نسبت به مسموعات و چیزهایی که میشنود خیلی بیشتر است؛ چراکه اولاً امواج صوتی که قابل استماع است تعدادی نسبتاً محدود است در حالیکه امواج نورهایی که قابل رویت و دیدن است، از میلیونها میگذرد اما امواج صوتی به دهها هزار مورد میرسد از اینرو قرآنکریم برای اشاره به این مطلب، یعنی محدودیت قلمرو شنیدنیها واژه «سمع» را مفرد آورده و برای اشاره به گستردگی قلمرو دریافتهای قلبی انسان یا مشاهدات چشمی انسان، واژه «قلب» و «بصر» را به صورت جمع آورده است.
احتمال دیگر اینکه مُدرک سمع انسان واحد است یعنی معمولاً انسان در یک لحظه یک صدا را بیشتر نمیشنود اما در یک لحظه با چشمانش میتواند دو تا تصویر را ببیند، و یا حتی بیشتر، اما با گوشهایش با اینکه دو تا گوش دارد اما یک صدا را عملاً بیشتر نمیتواند بشنود؛ بنابراین سمع را مفرد آورده و چشم را جمع بسته و متعدد آورده که اشاره کند به اینکه مدرَک انسانها در مورد سمع و شنیدن یکی است، اما مدرک انسان در مورد دیدنیها، متعدد است.
البته این دو مطلب علمی اخیر در حد دو احتمال است و نمیشود به صورت یقینی به قرآن نسبت داد، ولی به هرحال دو احتمال علمی، زیبایی است که نسبت به این واژهها گفته شده است.
*پرسش
*پاسخ
نظر شما را برای پاسخ به نکات زیر جلب میکنیم که هرنکته دریچهایست برای نگاه به این موضوع؛
نکته اول - عدد در حقیقت نوعی رمز است برای ورود به یک برنامه، همانطور که شما برای ورود به برنامههای رایانهای، رمز دارید، و یا برای اجرا شدن برنامهها یا دستیابی به پایگاهها از حروف یا اعداد خاصی استفاده میشود و اگر استفاده نشود، ورود ممکن نیست.
در مورد عبادات مثلاً نماز صبح دو رکعت، نماز ظهر چهار رکعت و مانند آن در عبادات دیگر که این اعدادِ مشخص موجب به کمالرسیدن انسان در همان مرحله میشود و در آن مرحله میتواند وارد یک برنامه معنوی جدید شود و در حقیقت این رمز ورود به آن برنامه است و همانطور که رمز را در برنامههای مختلف، سازنده و مهندس آن با توجه به ویژگیهای آن قرار میدهد، در مورد انسان هم مهندس عالم هستی و خالق انسان با توجه به ویژگیها و نیازهای جسمی و معنوی او، این رمزها را قرار داده است که گاهی این گرهگشاییها با عدد 7 است، گاهی با 40 مانند مناجات حضرت موسی با خدا(1)و گاهی عدد اذکار 33 است مانند تسبیحات حضرت زهرا علیها السلام است و گاهی در رکعات و چگونگی عبادات تجلی پیدا
1) (1) (وَ واعَدْنا مُوسی ثَلاثِینَ لَیْلَةً وَ أَتْمَمْناها بِعَشْرٍ)، اعراف/ 142.
میکند که گاهی حکمتهایی برای این عبادات و اسرار آن بیان میشود و گاهی بیان نمیشود.
نکته دوم - عدد نوعی ظرف است و اصل آن مضروف عدد است، و مهم این است که داخل ظرف عدد 7 چه چیزی ریخته میشود و این 7 به چه چیزی تعلق میگیرد.
به عبارت دیگر خود عدد، «تقدس» یا «نحسی» ندارد و اینکه برخی گمان میکنند که مثلاً عدد 13 نحس است یا فلان عدد خوب است این صحیح نیست. عدد ظرف است و آن چیزی که داخل این ظرف ریخته میشود مهم است اگر آن ذکر خدا باشد، خوب است اگر کار ناروا باشد بد است. مثلاً هفتسین مبنا ندارد عدد 13 و نحوست روز سیزده مبنا ندارد.
نکته سوم - اگر به جای عدد هفت، هر عدد دیگری هم میآمد همین سؤال مطرح میشد که مثلاً چرا عدد 12 یا 15 آمده است؟ و گاهی این اعداد برای آزمایش افراد است که این مطلب ریشه قرآنی دارد که در آیات 30 و 31 سوره مدثر سخن از دوزخ است و خداوند میفرماید:
«بر آن نوزده فرشته مأمور و نگهبانند.»(1).
اینجا هم این سؤال به ذهن میآید که چرا نوزده نگهبان؟ چرا تعدادشان هیجده یا 20 نیست جالب این است که خداوند تبارک و تعالی در ادامه آیه پاسخ همین سوال را میدهد و میفرماید:
«مأموران آتش را جز ملائکه قرار ندادیم، و تعداد آنها را که نوزده قرار دادیم این نیست مگر برای آزمایش کسانی که کافر شدند و برای کسانی که صاحب کتاب هستند تا یقین پیدا کنند و کسانی که مؤمنند ایمانشان اضافه شود.»(2)
در حقیقت یک نوع تطبیق است که مثلاً در کتابهای آسمانی قبلی آمده، که چنین خبری توسط پیامبر آخرالزمان بیان میشود، آن وقت اهل کتاب یقیین پیدا کنند و مؤمنین ایمانشان اضافه شود و این امتحانی باشد برای کسانی که کفر ورزیدند.
بنابراین چنانچه در آیه آمده، گاهی اعداد مایه «فتنه» و آزمایش افراد بوده که معلوم شود چه کسانی در مورد این اعداد به مجادله میپردازند و انکار میکنند، یا اگر میپذیرند روح تسلیم آنها تا چه حد است.
د) حادثه 11 سپتامبر
*پرسش
*پاسخ
آیات 107 و 108 سوره توبه در مورد جریان مسجد ضرار است که عدهای از منافقین مدینه در مقابل مسجد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله مسجدی بنا کردند که پایگاه منافقین باشد و برخی هم احتمال دادهاند که با دشمنان بیرونی اسلام مثل مسیحیهای روم در ارتباط بودند، به هر حال این مسجد پایگاهی شد در مقابل پایگاه اصلی اسلام، که مسجد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بود.
در آیه 107 و 108 ویژگیهای این دو مسجد و افرادش را بیان میکند و در آیه 109 که مورد بحث ماست این دو مسجد را مقایسه میکند و میفرماید:
«و آیا کسی که ساختمانش را بر خود نگهداری و خشنودی خدا بنیان گذاشته بهتر است، یا کسی که ساختمانش را برکنار پرتگاه فرو ریختنی بنیان نهاده است و او را در آتش جهنّم فرو میافکند؟ و خدا گروه ستمکاران را راهنمایی نمیکند».(1)
در این آیه چند کلمه وجود دارد که موجب این پرسش شده است.
«بنیان» به معنای ساختمان؛ «شَفا» به معنای لبه چیزی؛ «جُرُف» کنار نهر آب یا چاه را میگویند که زیر آن را خالی کرده باشند؛ و «هار» به معنای شخص یا ساختمان سستی است که در حال سقوط است.
1) (1) (أَ فَمَنْ أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی تَقْوی مِنَ اللّهِ وَ رِضْوانٍ خَیْرٌ أَمْ)، توبه/ 109.
یعنی نفاق و منافقان، ظاهری زیبا دارند اما محتوی و بنیان آنها سست است و در حال سقوط است در حقیقت اینجا از تشبیه روشنی استفاده شده است.
کار بیثبات منافقین مثل کسی است که در لب پرتگاهی ایستاده و زیر پایش خالی شده و به زودی سقوط میکند. که اشاره به جریان مسجد ضرار است و افرادی که بنیان کارشان براساس تقوا است در حقیقت جای پای محکمی دارند و براساس «رضایت الهی» و تقوا کارشان را انجام میدهند. آن یکی در جهنم سقوط میکند و آن یکی نجات پیدا میکند و سعادتمند میشود. چنانچه معلوم است این آیه تشبیه و مقایسهای، بین مؤمنان و منافقان کرده است. بنابرآنچه گذشت، این آیه، از لحاظ تفسیری به جریانی مثل 11 سپتامبر ارتباطی ندارد، که برخی گفتهاند خیابانی که این اتفاق در آن افتاده از لحاظ اسم شبیه بوده به «جُرُفٍ هارٍ» (1)و برخی برای تأیید گفتهاند آیه «109» که دو عدد کشیده دارد «1» و «9» شبیه برجهای دوقلو میباشد.
به نظر میرسد اینها نوعی برداشتهای شخصی و تشبیهاتی میباشد که دلیلی برایش نداریم ما آیات قرآن را نمیتوانیم براساس نظر شخصی و برداشت شخصی خودمان تفسیر کنیم و گرنه «تفسیر به رأی» میشود و تفسیر به رای حرام است و در روایات متعددی از شیعه و اهل سنت وعده آتش بر آن داده شده است.
بنابراین نمیتوانیم بدون دلیل عقلی یا نقلی آیات قرآن را تفسیر کنیم. و حق نداریم به علت تشابه لفظی بدون اینکه معنای «لغت» ما را یاری کند و یا روایتی در اینجا باشد یا آیه دیگری آن را تفسیر کند، یا دلیل علمی یا عقلی قطعی آن را حمایت کند، چیزی را به قرآن نسبت دهیم.
1) (1) نام خیابان «جردن هاردن» میباشد.
*پرسش
(1) *پاسخ
چنانچه بیان شد سیاق این آیات در مورد منافقین است، البته به نحوی میتوانیم بگوییم جریان نفاق در درون خودش کفر را نیز دارد چنانچه از بعضی از آیات هم استفاده میشود. بنابراین، کفار هم جزء کسانی هستند که بنیانشان براساس ساختمانهای بسیار سستی است که گویا زندگیشان را بر اساس بنیانهای سستی نهادند که بر لب پرتگاه دوزخ هستند. بنابراین این افراد از نظر شاکله فکری و اعتقادی و اعمال و رفتار میتوانند یکی از مصادیق آیه باشند.
ولی این نوع مصداقیابی روش خاص خود را دارد و باید مواظب بود دچار تفسیر به رأی نشود و نمیتوان از آن باب که واژههایی به طور تصادفی با هم شباهت داشته باشند، یا اعدادی از نظر شکلی شبیه هم باشند، دستمایهای برای تفسیر قرآن قرار گیرد.
1) (1) (أَسَّسَ بُنْیانَهُ عَلی شَفا جُرُفٍ هارٍ).
ه -) شیطان
*پرسش
*پاسخ
وقتی گفته میشود «شیطان»، «ابلیس» به ذهن میآید در حالی که «ابلیس» کسی بود که وقتی فرشتگان به امر خدا بر آدم سجده کردند او تکبر ورزید و سجده نکرد و از این فرمان خدا سرپیچی کرد و خداوند او را از درگاه خودش راند و «شیطان رجیم» نامیده شد. «رجیم» یعنی (رانده شده).
بعد از آن هم آدم علیه السلام را فریب داد و موجب شد که از بهشت خارج و به زمین «هبوط» کند و در این جریان دشمنیاش را نیز با انسان نشان داد. و هنوز هم ما انسانها در معرض خطر او قرار داریم.
ولی در قرآنکریم «شیطان» گاهی اعم از «ابلیس» است لذا در سوره ناس میفرماید: (الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ) ؛ «کسانی که وسوسه میکنند برخی از جنیان هستند و برخی از انسانها هستند.» و در روایاتی ذیل این آیه وارد شده که «برای دل هر مؤمنی دو گوش هست (دو راه انتقال اطلاعات و الهام است) که یکی را فرشته الهام میکند، و دیگری را شیطان الهام و وسوسه میکند».
از اینرو این وسوسهگر ممکن است از جنس انسانها باشد و ممکن است از جنس شیطانها باشد.
در نتیجه ابلیس یکی از شیاطین است و شیطان، اعم از جن و انسان است.
شیطان در آینه قرآن
قرآن کریم در مورد شیطان که از نوع جن است تعبیرات بسیار تندی دارد و صریحاً اعلام میکند که: (إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا) ؛ (1)«شیطان دشمن شماست، شما هم او را دشمن خود بگیرید.»
و در جای جای قرآن خطرات شیطان را برای انسان گوشزد میکند زیرا اگر بخواهیم با چنین دشمنی مبارزه کنیم حتماً باید او را بشناسیم و از اسرار کار او با خبر شویم تا در مبارزه موفق شویم لذا برای به دست آوردن این شناخت قرآن کریم شیطان را در آیات متعددی برای انسان چنین معرفی میکند:
شیطان دشمن آشکار شماست.(2)
شیطان دوست و همنشین بدی است.(3)
شیطان آدم و حوا را فریب داد و موجب لغزش آنها شد و آنها را (از بهشت) بیرون کرد.(4)
شیطان (به هنگام انفاق) وعده فقر به شما میدهد و شما را از آن میترساند.(5)
شیطان به فحشا (و زشتیها) دستور میدهد.(6)
رباخواری را قرآن، نتیجه ارتباط با شیطان میداند.(7)
شیطان خواهان گمراهی انسان است و تلاش میکند تا انسان را به گمراهی و بیراهههای دور دستی بیفکند.(8)
هر کسی شیطان را ولی خود برگزیند، دچار زیانکاری آشکاری میشود.(1)
شیطان فریبکارانه به انسان وعده میدهد و آرزواندیشی انسان را تقویت میکند او را به سوی آرزوهای دور و دراز و غیرواقعی و سرگرم کننده سوق میدهد.(2)
قرآن شرابخواری و قمار بازی را از وسائل و دامهای شیطانی معرفی میکند(3)و میفرماید: «شیطان میخواهد به وسیله شراب و قمار، در میان شما عداوت و کینه ایجاد کند و شما را از یاد خدا و نماز باز دارد.»(4)
شیطان برخی چیزها را برای انسان زینت میدهد و کارهای بد و ناپسند را در نظر انسان نیکو جلوه میدهد.(5)
شیطان یکی از عوامل فراموشی یاد خداست و حتی عامل فراموشی خود انسان است.(6)
شیطان وسوسهگر پنهان است.(7)
شیطان میخواهد انسان را خوار کند.(8)
شیطان مانع راه خداست.(9)
شیطان انسان را به سوی آتش فرا میخواند.(10)
شیطان انسان را به سوی کفر میکشد.(11)
یکی از فضلا به نام دکتر «فتح الله نجارزاده» کتابی را تحت عنوان «جنگ بیپایان» نوشته که نبرد انسان با شیطان را که در آیات متعدد قرآن مطرح شده جمعآوری و تحلیل نمودهاست که کتاب بسیار مفید و ارزندهای است.
1) (1) . اسراء/ 27.
*پرسش
*پاسخ
اگر همان آیاتی که شیطان و ابزارهای کار او را معرفی میکند، مورد دقت و بررسی قرار دهیم و روی همان موضوعات مراقبت کنیم در حقیقت شیطان را خلع سلاح کردهایم.
در آیات مربوط به شیطان خداوند متعال راههایی را نیز اشاره میکند که برخی از آنها را بر میشماریم.
قرآن میفرماید: (إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُمْ عَدُوٌّ فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا) ؛ (1)این آیه شیطان را دشمن ما معرفی میکند و به ما یادآور میشود که شما هم به شیطان به چشم دشمن نگاه کنید!
چگونه با دشمن برخورد میکنیم؟ کاملاً مراقب هستیم و همه حرکات و نقشههای او را زیر نظر داریم و مواظب هستیم که ما را فریب ندهد؛ با شیطان هم باید همینگونه برخورد کنیم تا بتوانیم از دامهای خطرناک او نجات پیدا کنیم.
قرآن کریم با عبارات متعدد میفرماید:
(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ مَلِکِ النّاسِ إِلهِ النّاسِ مِنْ شَرِّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ اَلَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النّاسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النّاسِ)2
1) (1) فاطر/ 6.
(وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطِینِ)1
(فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ)2
(وَ إِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ)3
(إِنِّی أُعِیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ)4
به نظر میرسد این تنوع عبارات هر کدام، به بعدی از شخصیت و چگونگی شیطان نظاره دارد و از طرفی به حالت و چگونگی انسان نظردارد که در یک جمعبندی به انسان میفرماید این شیطان دشمن پیچیده و خطرناکی است که از راههای مختلف سعی در نفوذ دارد و باید انسان در رویارویی با او به خدا پناه ببرد.(1)
قرآن کریم میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّیْطانِ تَذَکَّرُوا) ؛ (2)«انسانهای با تقوا هنگامی که گرفتار وسوسههای شیطان شوند، به یاد (خدا و پاداش و کیفر او) میافتند و (در پرتو یاد او، راه حق را میبینند و) ناگهان بینا میگردند.»
خداوند در این آیه به ما آموزش میدهد که افراد با تقوا وقتی شیطان به آنها نزدیک میشود، گویا آژیر خطری به صدا در میآید. مثلاً اتومبیلی که دزدگیر دارد وقتی دزدی نزدیک او بشود و قصد سویی داشته باشد اولین حرکاتی را که داشته باشد آژیر خطر به صدا در میآید و چراغها روشن میشود آن وقت دزد ناکام میماند.
انسانهای با تقوا هم به هنگام وسوسه شیطان به یاد خدا میافتند و با یاد خدا دل آنها روشن میشود و در پرتو روشنی دل، خطر شیطان را درک میکنند و شیطان را ناکام میگذارند.
در حقیقت انسان باید این آمادگی را داشته باشد که هر گاه شیاطین به او نزدیک شدند به یاد خدا بیافتد و درون خودش را با یاد خدا روشن کند تا عرصه بر شیطان تنگ شود.
خداوند متعال در سوره بقره آیه 208 میفرماید:
(وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ) ؛ «از گامهای شیطان پیروی نکنید که او دشمن آشکار شماست!»
یعنی شیطان برنامههایش را مرحله به مرحله و گام به گام به پیش میبرد؛ باید از همان گام اول از او پیروی نکرد.
مثلاً ممکن است اول انسان را با شخصی ناباب دوست کند و در گام بعدی به یک مجلس نامناسب بکشد، بعد دوستان ناباب و کم کم انحرافات بزرگتر پیش میآید تا انسان را به سقوط بکشد. در حالی که روز اول اصلاً فکر نمیکرد روزی دچار چنین انحراف بزرگی بشود و به خود مطمئن بود ولی سیاست گام به گام شیطان یکی یکی خطهای قرمز را رد کرد تا به اینجا رسید که غیرقابل جبران یا جبران آن سخت میشود.
لذا جای تعجب نیست که قرآن هشدار میدهد مواظب باشید شیطان پرست نشوید.(1)چطور ممکن است؟! آری انسانی که گام به گام به
1) (1) (یا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّیْطانَ إِنَّ الشَّیْطانَ کانَ لِلرَّحْمنِ عَصِیًّا)، (مریم/ 44) و (أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ)، (یس/ 60).
دستورات شیطان عمل کرد به جایی میرسد که هر دستوری به او میدهد بدون چون و چرا انجام میدهد. یعنی انسان به طوری پیرو شیطان میشود که گویا او را «اله» و «معبود» خود انتخاب کرده و هرچه او میگوید گوش میدهد و جامه عمل میپوشاند آری این است نتیجه نهایی پیروی کردن از گامهای اول شیطان.
انسان باید میدان جولان را از شیطان بگیرد؛ اگر میبینیم شیطان به هنگام خلوت بیشتر ما را وسوسه میکند یا به هنگام بیکاری بیشتر به سراغ ما میآید، راه درمان را زود انتخاب کنیم و سعی کنیم کمتر در مکانهای خلوت تنها باشیم؛ و از طرفی اوقات بیکاری خود را به مطالعه یا مشغول کار شدن و یا... غنیسازی کنیم.
نتیجه
شیطان دشمن قطعی انسان است و قسم خورده که او را به گمراهی بکشد لذا در این مسیر باید با دو بال در آسمان معنویت پرواز کنیم و آنقدر بالا برویم تا دست او به ما نرسد.
بال اول پناه بردن به خداست و از او استمداد جستن و اینکه با یاد خدا دل را روشن کنیم و با توکل بر خدا عرصه را بر او تنگ کنیم.
بال دوم این است که بعد از تکیه بر خدا با اراده و آگاهی خود از گامهای حساب شده شیطان پیروی نکنیم.
و در پایان با ذکر خدا میدان جولان را از او بگیریم و چه ذکری بالاتر از «تلاوت قرآن» و خواندن «نماز» و عشق بازی با «اهلبیت» که زینت و مایه حیات اوقات فراغت است.
*پرسش
*پاسخ
عبارت «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم» عین آیه قرآن نیست بلکه از یکی از آیات قرآن گرفته شده است.
خداوند متعال در سوره نحل آیه 98 میفرماید: (فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ) ؛ «وقتی که قرآن را قرائت میکنی، از شیطان رانده شده به خدا پناه ببر» یعنی آیه با عبارت «فاستعذ» امر میکند که «پناه ببر»، و متکلم در مقام گفتن میگوید: «اعوذ» پناه میبرم. لذا تعبیر «أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ» از این آیه گرفته شده است و در معنا و مقصود تفاوت چندانی نمیکند.
در حقیقت این آیه شریفه اشاره میکند به رانده شدن شیطان. چه کرد شیطان که از درگاه الهی رانده شد؟ «شیطان» در مقابل آدم تکبر ورزید و سجده نکرد او نژادپرست بود میگفت: «من از آتش خلق شدم انسان از خاک خلق شده است» و به مقام انسان حسادت ورزید. و بعد از این همه سرپیچی باز توبه نکرد و به دشمنی خود ادامه داد و آدم را فریب داد تا از بهشت اخراج شد. حال خداوند میفرماید: وقتی میخواهید قرآن بخوانید از این شیطان رانده شده پرهیز کن و به خدا پناه ببر و این پیام را هم برای ما دارد که شیطانی که تکبر ورزید و از فرمان من سرپیچی کرد مواظب باشید که شما اینگونه نباشید.
*پرسش
*پاسخ
آیه خطاب به پیامبر میفرماید: «و اذا قرأت» یعنی «وقتی تو [= پیامبر] قرآن میخوانی به خدا پناه ببر.» در این آیه به پیامبر اکرم خطاب شده، ولی مقصود همه انسانها میباشند و این درس و آموزهای است برای همه انسانها، که وقتی میخواهید قرآن بخوانید به خدا پناه ببرید چرا به خدا پناه ببریم؟! به خاطر اینکه با این پناه بردن توجه به خدا را در نفس خود بیشتر کنیم که از برخی از هوسها، تکبرها، نژادپرستیها، انحرافاتی که شیطان در دامش افتاد ما دچارش نشویم به عبارت دیگر آن تکبر، حسد و هواهای نفسانی که شیطان داشت هرکسی که داشته باشد مانع فهم قرآن میشود. لذا با پناهبردن به خدا و توجه بیشتر میتوانیم شناخت بهتری از قرآن پیدا کنیم و تدبر و تفکر ما دیگر مانعی نخواهد داشت، فهم حقایق قرآن دیگر مانعی نخواهد داشت و از وسوسههای ویرانگر شیطان هم در امان میمانیم و در نتیجه پرده و حجابی میان ما و قرآن قرار نمیگیرد.
چراکه اگر این حالت توجه و پناهندگی به خدا نباشد و شیطان در مقام «قرائت قرآن» حضور بیابد حضور قلب نداریم و از قرآن بهره کافی نمیبریم و در مقام «فهم و درک قرآن» نیز با حضور شیطان، پرده و حجابی ایجاد میشود و ممکن است به انحرافی مثل «تفسیر به رأی» دچار شویم و در دامی که شیطان افتاد ما نیز گرفتار شویم.
*پرسش
*پاسخ
آیه در مقام بیان مصداق است و با توجه به واژه «رجیم» که اشاره به ابلیس است، مصداق کامل را بیان میکند ولی این در حقیقت بیان مصداق بارز است ما باید از تمام وسوسههای شیطانی به خدا پناه ببریم.
*پرسش
*پاسخ
خیر، این پناه بردن به خدا فقط مخصوص هنگام قرائت قرآن نیست بلکه این آیه یک مصداق را بیان کرده است و ما باید در تمام زندگی خود به خدا پناه ببریم و برای این موضوع شواهدی نیز در قرآن وجود دارد:
(وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطِینِ) ؛ «و بگو: پروردگارا! از وسوسههای شیطانها به تو پناه میبرم.»
در این آیات پناه بردن به خدا به طور مطلق آمده به اصطلاح حذف متعلق افاده عموم میکند و تمام کارها و امور زندگی را شامل میشود.
(إِنِّی أُعِیذُها بِکَ وَ ذُرِّیَّتَها مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ)1 ؛ «من این مریم را و فرزندان و نسل حضرت مریم را [که عیسی باشد] از شیطان رجیم به تو پناه میدهم».
در حقیقت وقتی فرزندی از او متولد میشود این فرزند را از شر شیطان رجیم به خدا میسپارد و نقل این مطلب برای ما از قرآن به این منظور است که ما هم آموزش ببینیم و فرزندانمان را به خدا بسپاریم و از شر شیطانها و توطئهها و دامهای شیطانی به خدا پناه ببریم. بنابراین این موضوع مخصوص
قرآن نمیباشد. و در تمام زندگی، انسان باید توجه به خدا داشته باشد و به او تکیه کند زیرا در آیه بعدش میفرماید: (إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ)1 ؛ «چرا که او [= شیطان]، بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل دارند تسلطی ندارد.»
آری، در آیه قبل فرمود: وقتی که قرآن میخوانید از شر شیطان رانده شده به خدا پناه ببرید و در آیه بعد علت این مطلب را بیان میکند که چرا به خدا پناه ببریم به خاطراینکه شیطان بر کسانی که ایمان میآورند و بر پروردگارشان توکل و تکیه میکنند، تسلط نخواهد داشت. پس کسی که به خدا پناه میبرد در حقیقت هم به خدا ایمان دارد و هم به خداوند تکیه و توکل میکند و در نتیجه شیطان دیگر بر چنین انسانی تسلطی نخواهد داشت.
زیرا سلطه شیطان بر کسانی است که یا ایمان ندارند و یا بر خداوند توکل نمیکنند و با خداوند ارتباط برقرار نمیکنند؛ و به عبارت دیگر به خداوند پناه نمیبرند.
پناه بردن سه مرحله دارد. 1. مرحله زبانی؛ 2. مرحله فکری؛ 3. مرحله عمل.
پناه بردن در مرحله زبان به همین است که میگوییم: (أعوذ بالله من الشیطان الرجیم) خواننده قرآن هم در ابتدای قرائت همین را میگوید که از آیه 98 سوره نحل الهام گرفته شده است.
اما لازم است از این مقام فراتر رویم و برسیم به مرحلۀ «فکر و عقیده»، که عقاید خودمان را به خدا پناه بدهیم و از عقاید خرافی و باطل دوری کنیم و بعد، نتیجه اصلاح عقائد، در عمل خلاصه میشود که در زندگی و عمل هم باید پناه به خدا ببریم از اینکه راههایی را که شیطان برای انحراف
انسانها قرار داده و این که در طرحها و دامهای شیطانی گرفتار نشویم. یعنی عمل و رفتار ما منطبق بر قول و سخن و عقیده ما باشد و در زندگی عملی هم تابع شیطان و پیرو شیطان نباشیم. چرا که اگر پناه بردن به خدا از شیطان در حد زبان باشد و در عمل و اعتقاد نباشد شیطان بر ما مسلط میشود چنانچه در ادامه همان آیات سوره نحل در آیه 100 میفرماید:
(إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَی الَّذِینَ یَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذِینَ هُمْ بِهِ مُشْرِکُونَ) ؛ «تسلط او تنها بر کسانی است که او را به دوستی و سرپرستی خودشان برگزیدهاند، و آنها که نسبت به او [= خدا] شرک میورزند (و فرمان) شیطان را به جای فرمان خدا، گردن مینهند!» یعنی اگر کسی در زمینه عقاید سستی کرد و از دایره توحید و ایمان خارج شد، و یا کسی به طرف دوستی شیطان رفت و پیرو شیطان شد، این شخص تحت تسلط شیطان قرار خواهد گرفت.
نتیجه
در آیه اول فرمود: از شر شیطان رانده شده به خدا پناه ببرید.(1)
در آیه دوم فرمود: اگر شما ایمان بیاورید و تکیه و توکل بر خداوند کنید شیطان نمیتواند بر شما مسلط شود به همین دلیل به خدا پناه ببرید(2).
و در آیه سوم فرمود: شیطان بر کسی مسلط میشود که از او پیروی بکند او را به دوستی و سرپرستی بگیرد و از دایره ایمان خارج شود.(3)
به آن امید که گفتن «أعوذ بِاللَّهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ» به هنگام قرائت قرآن مقدمهای باشد برای پناه بردن به خدا در همه کارهایمان هم در «قول» هم در «عقیده» و هم در «عمل».
*پرسش
*پاسخ
برای روشن شدن پاسخ اول باید بررسی کنیم که هدف قرآن کریم چیست؟ بعد ببینیم آیا این نوع چینش آیات متناسب با هدفش است یا خیر؟
هدف قرآن کریم صرف داستان سرایی و قصهگویی نبوده، بلکه هدف قرآن هدایت و تربیت انسانهاست، حال که هدف تربیت است، مربی وقتی بخواهد افراد را تربیت کند و یکی از ابزارهای آن نقل داستان باشد لازم نیست داستانی را از ابتدا تا آخر نقل کند، بلکه به مناسبتهای مختلف قسمتهایی از این داستان را که آموزنده است نقل میکند و از آن نتیجهگیری میکند.
قرآن کریم چنین کرده، چون هدفش تربیت بوده، گاهی اوقات از برخورد موسی علیه السلام با فرعون سخن میگوید؛ گاهی از برخورد موسی با شعیب پیامبر و ازدواجش با دختر شعیب در سوره قصص سخن میگوید، گاهی از بهانهجوییهای بنیاسرائیل در سوره بقره سخن میگوید، و از این موارد نتیجهگیری میکند.
به عبارت دیگر، قرآن کریم، در هر سورهای از یک زاویه به داستان موسی و فرعون نگاه کرده، و در همان رابطه هم، نتایجی گرفته که آن نتایج متفاوت است و به مناسبت در سرنوشت مسلمانها تاثیرگذار بوده است.
در بخش دوم پرسش آمده چرا مثل داستان حضرت یوسف یکجا نیامده است؟ در پاسخ باید گفت: آری اکثر داستان حضرت یوسف در سوره یوسف آمده ولی اینطور نیست که همه مطالب مربوط به حضرت یوسف علیه السلام در سوره یوسف آمده باشد، بلکه در سوره انعام آیه 84 و سوره غافر آیه 34 نیز در مورد حضرت یوسف علیه السلام سخن گفته شده است.
بنابراین اولاً اینطور نیستکه همه مطالب مربوط به حضرت یوسف علیه السلام در یک سوره آمده باشد و از طرفی همه حوادث زندگی حضرت موسی هم در قرآن نیامده بلکه بخشی از آن آمده است.
ثانیاً ممکن است که داستان حضرت یوسف یک پیوستگی خاصی داشته و قرآنکریم از آن پیوستگی نتایج ویژهای را دنبال کرده از این رو به صورت یکجا نقل کرده. یعنی همان انگیزه هدایت و تربیت قرآن، اینجا اقتضا کرده که مطلب را به طور پیوسته نقل کند.
*پرسش
*پاسخ
در سوره بقره از آیه 30 به بعد مباحث مربوط به حضرت آدم علیه السلام و سجده فرشتگان را مطرح میکند؛ از آیه 39 گفتار فرشتگان را مطرح میکند که چرا خلیفهای قرار میدهی که در زمین فساد کند؛ بعد داستان عرضه اسماء نقل شده؛ در ادامه سجده فرشتگان و سجده نکردن ابلیس مطرح میشود؛ و بالاخره داستان خروج و هبوط حضرت آدم علیه السلام از بهشت نقل میشود.
همین داستان در سوره اعراف از آیه 11 به بعد آمده ولی آنجا داستان سجده فرشتگان و سرکشی آدم خیلی مختصر، در آیه 11 مطرح شده، و از آیه 12 به بعد به این بحث میپردازد که چرا شیطان سجده نکرد؟ و در ادامه بحث برتریجویی شیطان، و در حقیقت اینکه شیطان نژادپرست بود که گفت: «مرا از آتش آفریدی و آدم را از خاک آفریدی من از او برترم»(1)و بعد اینکه ابلیس از درگاه الهی بخاطر این تکبر و نژادپرستی رانده شد و گفت که تا روز قیامت من در راه مستقیم الهی میمانم، و انسانها را فریب میدهم.
همانطور که ملاحظه میشود بیشتر بحث در اینجا در رابطه با شیطان و تکبر شیطان است، و از آن طرف معرفی شیطان و اینکه شیطان اقواگری و وسوسهگری میکند و انسانها را فریب میدهد و منحرف میسازد.
1) (1) «قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ»، اعراف/ 12.
در حقیقت عناصر اصلی داستان واحد است ولی از دو دیدگاه و دو دریچه متفاوت به داستان نظاره شده که هر کدام اهداف ویژه خود را دنبال میکند.
و نیز داستان حضرت موسی از آیه 40 سوره بقره شروع میشود و در این آیات به برخورد بنیاسرائیل با حضرت موسی میپردازد و بیشتر به بهانهجوییهای بنیاسرائیل، و گوسالهپرستی بنیاسرائیل میپردازد.
و همین داستان حضرت موسی علیه السلام در سوره طه آیه 9 به بعد نیز آمده ولی در این آیات برانگیخته شدن حضرت موسی علیه السلام به نبوت و ماجراهایی که در پی آن میآید و انتخاب شدن هارون به وزیری او و برخورد آنها با فرعون و معرفی معجزات حضرت موسی علیه السلام مطرح میشود.
لذا میبینیم که به داستان حضرت موسی پرداخته شده ولی از دو زاویه متفاوت. و جالب اینکه در سوره قصص داستان حضرت موسی از تولد تا رشد در کاخ فرعون و جوانی و مبارزات او و خروج از شهر و آشنایی او با حضرت شعیب و... همه این مجموعه به دنبال هم مطرح شده است که اهداف تربیتی خود را دنبال میکند.
*پرسش
*پاسخ
در قرآن کریم دو بار از «یأجوج و مأجوج» سخن به میان آمده یکی در آیه 94 سوره کهف و دیگری در آیه 96 سوره انبیا.
از کلام مفسران و مباحث تاریخی روشن میشود که «یأجوج و مأجوج» دو قبیله وحشی بودند که در قسمتهای شمال آسیا زندگی میکردند و مزاحم مردم اطراف خودشان میشدند.
برخی مفسران نوشتهاند: اینها گروهی بودند که حدود 500 سال قبل از میلاد در عصر کورش زندگی میکردند و به سرزمینهای ایران نیز هجوم آوردند که با اتحاد حکومت «ماد» و «فارس» شکست خوردند و حتی مردم «قفقاز» از «کورش» خواستند که در مقابل اینها سدّی بنا کند(1).
در قرآن آمده که «ذو القرنین» در آنجا سدّی آهنین بنا کرد تا مردم آن منطقه از شرّ «یأجوج و مأجوج» در امان باشند(2).
در آیه 94 سوره کهف میفرماید:
(قالُوا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِنَّ یَأْجُوجَ وَ مَأْجُوجَ مُفْسِدُونَ فِی الْأَرْضِ فَهَلْ نَجْعَلُ لَکَ خَرْجاً عَلی أَنْ تَجْعَلَ بَیْنَنا وَ بَیْنَهُمْ سَدًّا) ؛ «(آن گروه) گفتند: ای ذو
1) (1) در مورد این که آیا «ذی القرنین» همان کورش بوده یا نه، نظرهای متفاوتی مطرح است. (ر. ک: نمونه، ج 12، ص 542)
2) (2) برخی این سد را بر دیوار چین منطبق دانستهاند و بعضی گفتهاند: این سد همان سد «مأرب» در سرزمین یمن میباشد. البته معلوم است که این دو، مصالحش از آهن و مس نیست بلکه از مصالح ساختمانی معمولی ساخته شده است. (همان)
القرنین! در واقع یَأجُوج و مَأجُوج در این سرزمین فسادگرند، و آیا هزینهای در اختیار تو قرار دهیم، تا اینکه بین ما و بین آنان سدّی قرار دهی؟».
و در آیه 96 و 97 میفرماید:
«(ذوالقرنین گفت:) قطعات بزرگ آهن برایم بیاورید (و آنها را روی هم بچینید) تا وقتی که کاملاً میان دو کوه را بپوشانید، (او) گفت: (در اطراف آن آتش افروزید، و) در آن بدمید. (آنها دمیدند) تا قطعات آهن را سرخ و گداخته کرد، گفت: اکنون مس مذاب برایم بیاورید تا بر روی آن بریزم. (سرانجام چنان سد نیرومندی ساخت) که آنها [= طایفه یأجوج و مأجوج] قادر نبودند از آن بالا روند؛ و نمیتوانستند نقبی در آن ایجاد کنند.»
آن چیزی که از ظاهر قرآن استفاده میشود این است که اینها، از جنس غیرانسان شمرده نشدند بنابراین دلیلی نداریم که اینها را از جنیان بدانیم؛ بلکه آنچه از روایات و نظر مفسران به دست میآید آنها قومی وحشی بودند که دیگران را اذیت میکردند و در آن موقع سرکوب شدهاند.
در مورد قیام آنها در سوره انبیاء آیه 96 میفرماید: «تا آن زمان که «یأجوج و مأجوج» گشوده شوند و آنها از هر محل مرتفعی به سرعت عبور کنند.»
«آیا منظور از گشوده شدن این دو طایفه، شکستهشدن سد آنها و نفوذشان از این طریق به مناطق دیگر جهان است؟ یا منظور نفوذ آنها به طور کلی در کره زمین از هر سو و هر ناحیه میباشد؟ آیه فوق صریحاً در اینباره سخن نگفته، تنها از انتشار و پراکندگی آنها در کره زمین به عنوان یک نشانه پایان جهان و مقدمه رستاخیز و قیامت یاد کرده است.»(1)
1) (1) نمونه، ج 13، ص 503.
*پرسش
*پاسخ
در آیات(1)متعددی از قرآن موضوع تغییر قبله مطرح شده است. در مورد این که چرا مسلمانان به سوی بیتالمقدس نماز میخواندند باید گفت آری درست است که کعبه کانون اولیه عبادت بشر در روی زمین بوده و از قداست خاصی برخوردار است، ولی آن زمانی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به رسالت مبعوث شدند مشرکان در مکه زندگی میکردند و بتهایشان را در کعبه مستقر کرده بودند و لذا نماز خواندن به سوی کعبه، نوعی احترام به بتهای آنها به شمار میآمد، و چه بسا گمان میکردند که پیامبر اسلام در مقابل بتهای آنها کُرنش و سجده میکند. لذا از آن اول دستور آمد که مسلمانها به طرف بیتالمقدس نماز بخوانند که در حقیقت یکی از مساجد مهم و قبله بسیاری از ادیان الهی است. ولی هنگامی که مسلمانها به مدینه هجرت کردند و حکومت اسلامی تشکیل داده شد و صفوف آنها از مشرکان و یهودیان و مسیحیان جدا شد و به عنوان یک ملت ممتاز و مشخصی، مطرح شدند و دیگر احتمال این نبود که کسی فکر کند که اینها بتپرست هستند، دستور داده شد که به سوی کعبه نماز گذارند.
قرآن کریم در سوره بقره این مطلب را به عنوان یک آزمایش مطرح میکند و میفرماید:
1) (1) آیات 143 تا 150 سوره بقره.
«... و ما آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر پیروی میکنند، از آنها که به عقب باز میگردند مشخص شوند. و مسلماً این حکم جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده، دشوار بود. (این را نیز بدانید که نمازهای شما در برابر قبله سابق، صحیح بوده است؛) و خدا هرگز ایمان [= نماز] شما را ضایع نمیگرداند زیرا خداوند، نسبت به مردم، رحیم و مهربان است.»(1)
در حقیقت این یک آزمایش بود برای مسلمانها که صفوف مسلمانان واقعی را از مسلمانهای ظاهری جدا کند. چه کسانی پیرو راه خدا و پیامبر هستند و اگر گفتند: «به طرف بیتالمقدس نماز بخوانید، بخوانند»، و اگر گفتند: «خداوند میفرماید: به طرف کعبه نماز بخوانید، بخوانند.» در حقیقت با این آزمایش صف مسلمانان واقعی از بهانهجویان و کسانی که در ظاهر مسلمانند ولی در واقع تسلیم نیستند جدا میشود.
نکته
دستورات خدا و پیامبر در حقیقت همچون نسخه پزشک است که ممکن است یک روز این دارو برای انسانها تجویز شود و روز دیگر داروی دیگری و نسخه تغییر کند. انسانی که میخواهد سلامت خودش را باز یابد، سالم باشد و تکامل پیدا کند، باید به این پزشک اعتماد کند و از آنجا که پیامبر اسلام در حقیقت پزشک معنوی است از این رو لازم است به نسخههای او عمل شود.
در این موضوع هم باید گفت که کعبه در حقیقت قدیمیترین مرکز توحید است، و اصل این است که ما به سوی آنجا نماز بخوانیم، و اگر یک
1) (1) (وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلی عَقِبَیْهِ)، بقره/ 143.
مدتی به سوی بیتالمقدس نماز خوانده شد، در حقیقت یک دستور موقت بود و آن دستور نسخ شد(1)؛ یعنی دستور و حکمی موقت صادر شد و تا مدتی این حکم باقی بود، و هنگامی که مصلحت تغییر کرد حکم جدید آمد.
و در آیه 150 سوره بقره میفرماید:
«و از هر جا خارج شدی، روی خود را به جانب مسجد الحرام کن، و هر جا بودید روی خود را به سوی آن کنید؛ تا مردم، جز ظالمان (که دست از لجاجت بر نمیدارند) دلیلی بر ضد شما نداشته باشند؛ (زیرا از نشانههای پیامبر که در کتب آسمانی پیشین آمده، این است که او، به سوی دو قبله، نماز میخواند) از آنها نترسید و (تنها) از من بترسید! (این تغییر قبله، به خاطر آن بود که) نعمت خود را بر شما تمام کنم، شاید هدایت شوید.»(2)
در حقیقت مسلمانها بین دو راه قرار داشتند.
اگر به سوی بیتالمقدس نماز میخواندند یهودیها بر آنها شماتت میکردند و میگفتند: شما مستقل نیستید، و قبله شما، همان قبله ماست و نکته مهمتر اینکه در کتابهای آسمانی خودشان، در نشانههایی که از پیامبراکرم صلی الله علیه وآله خوانده بودند که پیامبر موعود به طرف دو قبله نماز میخواند ولی این نشانه در وجود پیامبر صلی الله علیه وآله تا آن زمان تحقق نیافته بود و لذا زبان به شماتت مسلمانها میگشودند که شاید آن پیغمبر موعودی که
1) (1) چند نوع نسخ داریم: گاهی نسخ آیه قرآن به وسیله آیه قرآن است، که این همان نسخ مشهور است و گاهی اوقات هم نسخ سنت به وسیله آیه قرآن است. و این نسخ از نوع دوم است. یعنی سنت پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله این بود که به سوی بیتالمقدس نماز بخوانند اما ناسخ این سنت، یعنی دستوری که آمد و حکم اول را برداشت در قرآن در آیات مذکور آمده است.
2) (2) (وَ مِنْ حَیْثُ خَرَجْتَ فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَیْکُمْ حُجَّةٌ إِلاَّ الَّذِینَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِی وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ وَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ).
در کتابهای مقدس قبلی آمده است این پیغمبر نیست. چون این نشانه [= به طرف دو قبله نماز خواندن] را ندارد.
از طرف دیگر مشرکان ایراد میگرفتند که اگر پیامبر اسلام ادعا میکند که برای احیاء ابراهیم علیه السلام آمده پس چرا خانه کعبه را واگذاشته و به سوی بیتالمقدس نماز میخواند؟ آیا کعبه و آیین ابراهیم را فراموش کرده است که به طرف بیتالمقدس نماز میخواند؟ در حقیقت هم مشرکان او را سرزنش میکردند و هم با بیان دیگری یهودیها شماتت میکردند. و این فرایند تغییر قبله، زبان هر دو گروه را بست.
در این آیه به سه مورد از اسرار تغییر قبله اشاره شده است.
توجه به مسجد الحرام جلوی بهانهجوییهای دشمنان اسلام را گرفت.
تغییر قبله موجب تکمیل نعمتهای الهی شد. «وَ لِأُتِمَّ نِعْمَتِی عَلَیْکُمْ» 1 زیرا این یک نوع تکامل تربیتی بود چون مسلمانها با انضباط اسلامی آشنا میشدند.
توجه مسلمانها به مسجد الحرام و کعبه، زمینهساز هدایت آنها شد و مسلمانها را از برکات معنوی راه ابراهیم برخوردار ساخت.
*پرسش
*پاسخ
خداوند متعال در آیه 144 سوره بقره میفرماید:
«نگاههای انتظارآمیز تو را به سوی آسمان (برای تعیین قبله نهایی) میبینیم. اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن خشنود باشی باز میگردانیم پس روی خود را به سوی مسجدالحرام کن و هر جا باشید روی خود را به سوی آن بگردانید و کسانی که کتاب آسمانی به آنان داده شده به خوبی میدانند این فرمان حقی است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده؛ (و در کتابهای خود خواندهاند که پیغمبراسلام، به سوی دو قبله نماز میخواند) و خداوند از اعمال آنها (در مخفی داشتن این آیات) غافل نیست.»
از آیه استفاده میشود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله علاقه خاصی به کعبه داشت و انتظار میکشید تا فرمان تغییر قبله به سوی آن صادر شود. زیرا او میدانست که «بیت المقدس» قبله موقتی مسلمانان است و آرزو داشت قبله اصلی و نهایی زودتر تعیین گردد. اما از آنجا که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله تسلیم فرمان خدا بود، حتی این تقاضا را بر زبان نیاورد، تنها نگاههای انتظار آمیزش به آسمان(1)نشان میداد که او شوق شدیدی در دل دارد(2).
بر اساس روایات تاریخی، تغییر قبله مسلمانها از بیت المقدس به سوی کعبه، در حال نماز ظهر انجام گرفت. روزی پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله برای نماز به
مسجد قبیله بنیسالم، تشریف برده بودند و پیامبراکرم صلی الله علیه وآله در حال نماز ظهر بودند و دو رکعت نماز را به جا آورده بودند که پیک وحی نازل شد و دستور داد که از سوی بیتالمقدس به طرف کعبه باز گردند، و این در حالی است که بیتالمقدس در شمال مدینه و کعبه در جنوب مدینه واقع شده است؛ لذا پیامبر باید 180 درجه از طرف شمال که بیتالمقدس بود بر میگشتند به طرف جنوب که مکه بود و همین کار را انجام دادند. مسجدی که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله در آن این نماز را به جا آوردند به مسجد ذوقبلتین(1)مشهور شد.
نکات
آن محرابی که پیغمبر اسلام در نماز برگشتند و به طرف مکه نماز خواندند، امروزه با دقیقترین وسایل جهتیابی اندازهگیری شده و با اینکه هیچ وسیله تعیین قبلهای نداشتند بسیار دقیق به طرف مکه است. و برخی اظهار داشتهاند که این یکی از کارهای بسیار شگفتآور و معجزهآسای پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میباشد.
موضوع قبله و تعیین جهت آن، در اسلام یکی از انگیزههایی شده که مسلمانها به مسایل مربوط به جغرافیا، نجوم و مسایل قبلهشناسی و جهتیابی روی آورند و به همین خاطر برخی از علوم در بین مسلمانها مثل علم هیئت و جغرافیا رشد کرد زیرا محاسبه جهت قبله در نقاط مختلف زمین، بدون آشنایی با این علوم امکان نداشت.
1) (1) امروزه یکی از مکانهایی که حجاج را برای دیدن به آن مکان میبرند همین مسجد ذوقبلتین است که دارای دو قبله است. البته در سالهای اخیر محرابی که به طرف بیتالمقدس بود را تخریب کردهاند و به جای آن در بزرگی گذاشتهاند. ولی هنوز این مکان معلوم است و به عنوان یک مکان تاریخی تغییر قبله، در تاریخ اسلام باقی مانده است.
*پرسش
*پاسخ
آیه 100 سوره توبه، افراد اطراف پیامبر صلی الله علیه وآله را به سه گروه تقسیم میکند:
الف) آنهایی که پیشگام در اسلام و هجرت بودند. (وَ السّابِقُونَ الْأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهاجِرِینَ) .
ب) گروهی که پیشگام در یاری پیامبر و یاران مهاجرش بودند. (وَ الْأَنْصارِ)
ج: افرادی که بعد از این دو گروه آمدند، و از برنامههای آنها پیروی کردند. (وَ الَّذِینَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسانٍ)
و در ادامه میفرماید خدا از این افراد راضی است (رَضِیَ اللّهُ عَنْهُمْ) زیرا هم ایمان داشتند و هم اعمال شایسته انجام دادند و (رَضُوا عَنْهُ) و اینها نیز از خداوند راضی هستند.
معرفی سابقین و مهاجرین
به صورت طبیعی در هر انقلابی مثل انقلاب پیامبر عدهای پیشگام هستند، یعنی در آن روزهایی که روزهای خطر محاصره، مشکلات و جنگ و درگیری است، و هنوز اسلام قدرتی پیدا نکرده، در آن مرحله سخت، اینها به یاری پیامبری شتافتند. افرادی مثل امیرالمومنین علی اباذر و سلمان، این افرادی که در موقعیتهای سخت به پیامبر کمک کردند اینها پیشگامانی هستند که در حقیقت عشق سوزانی به پیامبر داشتند، هنوز پیامبر حکومتی
نداشت و مقام ظاهری دنیوی و حکومتی نداشت که کسی به او چشم طمع داشته باشد، بلکه به خاطر ایمانشان و سوز عشقشان بود که دور پیامبر، پروانهوار جمع شدند، و برخی نیز خودشان را فدای پیامبر کردند و بعد هم به حمایت از پیامبر، خانه و کاشانه خود را رها کردند و همراه پیامبر به مدینه هجرت کردند. و افرادی نیز در مدینه از پیامبر استقبال کردند و خانه و کاشانه خود را در اختیار او و اصحاب او گذاشتند و آن هم در زمانی که حکومت پیامبر هنوز مستقر نشده بود و از طرفی جنگهای سختی مانند جنگ احد، بدر، خیبر، خندق و جنگهای دیگر بر پیامبر تحمیل میشد و اینها شجاعانه دفاع میکردند و نام پرافتخار «انصار» را برای خود ثبت کردند.
معرفی تابعین
تابعین کسانی هستند که بعد از پیامبر و این دو گروه آمدند و از آنها پیروی کردند.(1)تابعین در اینجا معنای عامی دارد(2)و همه کسانی که بعد از پیامبر حتی تا زمان ما آمدند و از پیامبر و اصحاب پیامبر، پیروی نیکویی کردند جزء تابعین به حساب میآیند. به تعبیر دیگر هر کسی که هجرت، جهاد و شهادت داشته باشد و از برنامههای الهی پیامبر حمایت کند، اگر چه در زمان ما باشد جزء تابعین میباشد.
1) (1) اتبعوهم باحسان دو گونه معنا شده است.الف) از اصحاب اولیه در نیکیها پیروی کردند. (باء به معنای فی)ب) از اصحاب اولیه به نیکی پیروی کردند (باء به معنای مع)ولی ظاهر آیه مطابق معنای اول است. (ر. ک: نمونه، ج 8، ص 100)
2) (2) در علم رجال و درایه «تابعین» به کسانی میگویند که بعد از پیامبر آمدند و اصحاب پیامبر را درک کردند و علوم اسلامی را گرفتند و وسعت بخشیدند. که تا حدود زمان امام باقر (علیه السلام) را تابعین میگویند و شامل طبقات بعدی نمیشود. ولی اصطلاح تابعین در آیه شریفه معنای عامی دارد.
در برخی از روایات و همچنین در اقوال مفسران و مورخان این بحث مطرح شده که بین سابقین، با سابقهترین آنها چه کسانی بودند که این آیه حتماً شامل حال آنها میشود، در پاسخ همه اتفاق دارند که نخستین مسلمان زن، خدیجه علیها السلام همسر فداکار پیامبر بود و دانشمندان و مفسران شیعه به اتفاق گروه عظیمی از دانشمندان اهل سنت بر این باورند که نخستین مرد مسلمان، امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود که به پیامبر اسلام ایمان آورد. بنابراین به طور یقین این دو بزرگوار جزء سابقین اولین هستند(1).
آیا همه اوصاف و فضایل در این آیه، شامل حال همه صحابه پیامبر میشود؟
صحابه و یاران دیگر پیامبر هم اگر دارای صفاتی باشند که این آیه بر آن تأکید دارد مشمول این آیه هستند به عبارت دیگر بسیاری از یاران پیامبر افراد نیک و فداکاری بودند و قابل احترام هستند، ولی این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که برخی از اصحاب پیامبر، راهشان را در همان زمان پیامبر از پیامبر جدا کردند، و برخی بعد از رحلت پیامبر راهشان را از ایشان جدا کردند.
در آیه مورد بحث که سه گروه سابقین از مهاجرین و انصار و تابعین را مطرح میکند بدون فاصله در آیه بعد خطاب به پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله میفرماید:
«از اطرافیان شما از اعراب و همچنین از اهل مدینه و بادیهنشینها افرادی هستند که منافقاند.»(2)یعنی از کسانی که به ظاهر مسلمان بودند، و در مدینه یا اطراف آن، در سلک اصحاب پیامبر بودند، آنها در واقع منافق بودند.
از این آیه و آیات دیگر به دست میآید که برخی از اصحاب پیامبر ولو تعداد اندکی، افرادی بودند که راهشان را از پیامبر جدا کردند و در باطن منافق بودند و از نظر تاریخی هم این مسأله ثابت شده و در منابع تاریخی آمده است که برخی از افراد راهشان را از پیامبر جدا کردند.
مثلاً عبدالله بن ابی سرح، شخصی بود که در زمان پیامبر مرتد شد، و از مدینه فرار کرد و به مکه رفت. در حالیکه او جزء اصحاب پیامبر بود و همچنین برخی از این افراد با امیرالمومنین علی علیه السلام مبارزه و جنگ کردند. بنابراین نمیتوانیم بگوییم همه اصحاب پیامبر در یک درجه هستند، و همه آنها حتی منافقین - خدا از آنها راضی بوده است. لذا آیات بعد از آیه 100 استثناهای این آیه محسوب میشود. و نیز در آیه 107 همین سوره، مسأله مسجد ضرار مطرح شده، منافقینی که در مدینه پایگاهی بر ضد پیامبر ایجاد کرده بودند در حالی که اینها به ظاهر در سلک اصحاب پیامبر بودند. بنابراین هر چند بین اصحاب پیامبر افراد بزرگی همچون امیرالمؤمنین علی علیه السلام ابوذرها، سلمانها، مقدادها وجود داشته، ولی افرادی هم بودند که، از این راه جدا شدند و نباید بگوییم که همه آنها مشمول این آیه هستند و در پایان باید گفت: یک موضوعی را که ما نمیتوانیم منکر آن شویم، این است که در قرآن، از سه جریان سخن گفته شده است.
الف) جریان مؤمنان
ب) جریان کافران
ج) جریان منافقان
از همان اوایل سوره بقره، این مسأله مطرح است و در سوره منافقون این بحث خیلی اوج میگیرد و همچنین در سوره توبه مطرح میشود که خط
نفاق در میان اصحاب پیامبر، وجود داشته و این یک واقعیتی است که قرآن آن را تأیید میکند و بر روی آن تأکید دارد. هرچند این به معنای آن نیست که ما اصحاب نیک پیامبر را که خداوند، رضایت خود را از آنها در قرآن اعلام کرده، نادیده بگیریم. زیرا در میان اصحاب پیامبر، افراد معصوم هم بودند، امیرالمومنین، حضرت زهرا، امام حسن و امام حسین علیهم السلام جزء اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله بودند و اصحاب نیک دیگری که جزء صحابه شمرده میشوند.
مهم این است که این جریان نفاق جریانی است که در قرآن، بارها از آن یاد شده است و وجود آن در کنار خط کفار، و مؤمنان، قطعی است.
ولی این سوال مطرح است که آیا جریان نفاق از مکه شروع شد یا از مدینه؟ که لازم است در مورد نفاق در قرآن جریانشناسی کنیم و حتی شاید یک پایان نامه یا کتاب میطلبد که، نوشته شود و این موضوع تحلیل شود.
برخی از مفسران به دلایل خاصی معتقدند که جریان نفاق از مکه شروع شد ولی آن چیزی که مسلم است این است که در مدینه وجود داشته که آیه 101 سوره توبه نیز به طور صریح از این مطلب پرده بر میدارد که در مدینه، افراد منافق وجود دارد و مدینه زمانی بود که پیامبر اسلام کمکم به حکومت و مقامات دنیوی رسیده بود، و طبیعی است که جریانها و افرادی به طمع مقامات دنیوی به پیامبر نزدیک شوند، همانطور که در هر انقلابی این حادثه اتفاق میافتد، در انقلاب اسلامی ما نیز این حادثه رخ داد و در جاهای دیگر هم معمولاً بعد از انقلابها این مسأله اتفاق میافتد.
*پرسش
*پاسخ
با توجه به شواهدی که در دست است تورات و انجیل در بسیاری از موارد در طول تاریخ دستخوش تحریفشده و حتی برخی از نویسندگان و صاحب نظران یهود و مسیحیت هم به این مسأله اعتراف کردهاند از جمله «ایان بار بور» در مقدمه کتاب «علم و دین» مینویسد.
برخی از قسمتهای تورات 800 سال بعد از وفات حضرت موسی علیه السلام نوشته شده(1)و داستان رحلت حضرت موسی در تورات نگاشته شده(2)و خود به خود این مطالبی که صدها سال بعد از رحلت حضرت موسی جمعآوری شده، برخی از مطالب عامیانه انحرافی در آن داخل شده، یا کم شده یا برخی مطالب به آن اضافه شده است.» حال پرسش این است که با این اوصاف چرا قرآن میفرماید: «اگر نمیدانید از اهل کتاب سوال کنید؟»
برای پاسخ لازم است اول این آیه را معرفی و بررسی کنیم تا معلوم شود چرا قرآن این جمله را فرموده است؟ خداوند متعال در سوره نحل میفرماید: (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) .(3)
در مورد اینکه «اهل ذکر» چه کسانی هستند؟ مفسران قرآن چند دیدگاه دارند؛ نظر مشهور این است که «ذکر» یعنی تورات و اهل ذکر یعنی دانشمندان یهود، که قرآن میفرماید: اگر نمیدانید از آنها بپرسید!
برای فهم این آیه لازم است که فضای آیه و آیات قبل و بعد این آیه را در نظر بگیریم، با دقت و بررسی در این آیات در مییابیم که روی سخن در این آیات با مشرکان است، زیرا مشرکان میگفتند:
«چرا خدا پیامبری فرستاده که میخورد، در بازار راه میرود و... چرا خدا یک فرشتهای نفرستاد، که برای ما پیامبری کند، و آیا میشود بر بشر هم وحی شود؟» اینگونه سوالات مطرح بوده که در این سوره و سورههای دیگر به آن اشاره شده است.
آیه مذکور در مقام پاسخگویی به مشرکان است و میفرماید: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّ رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ)1 ای پیامبر اسلام قبل از تو نیز مردانی فرستادیم که به سوی آنها وحی میشد موسی را فرستادیم انسان بود و به او وحی میشد عیسی را فرستادیم انسان بود و به او وحی میشد، و همچنین پیامبران دیگری که هم بشر بودند پس خطاب به مشرکان میفرماید: «ای مشرکان شما که اشکال میکنید که آیا ممکن است به انسانها وحی شود؟ بروید از کسانی بپرسید که قبل از شما پیامبرانی به سوی آنها فرستاده شد. (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ) ؛ «اگر نمیدانید بروید از یهود بپرسید!»
یهود و مسیحیت در جزیرةالعرب همسایه مشرکان بودند در بخشهایی از جزیرةالعرب مثل مدینه ساکن بودند، و از لحاظ فرهنگی و علمی از عرب
جاهلی سطح بالاتری داشتند و حتی مرجعیت علمی یهود و مسیحیت را قبول داشتند زیرا اینها از لحاظ فرهنگ و سطح علمی نسبت به مشرکان، بالاتر بودند چرا که آنها جاهل بودند و اهل کتاب نسبت به آنها عالم بودند لذا قرآن به مشرکین میفرماید: شما چرا این اشکال را میکنید که پیامبر چرا فرشته نمیباشد ما قبل از این پیامبر، نیز پیامبرانی فرستادیم که از جنس بشر بودند، اگر شما شک دارید بروید از اهل کتاب بپرسید از یهودیها و مسیحیها بپرسید که آیا پیامبران قبلی فرشته بودند یا انسان بودند و این موضوع با تحریف یا عدم تحریف تورات ارتباطی ندارد.
زیرا در این آیه خطاب به مسلمانها نمیباشد، که مسلمانها بروند از اهل ذکر یعنی مسیحیها و یهودیها سوال کنند؛ بلکه خطاب به مشرکان است که از اهل کتاب در مورد یکی از اصول کلی و مشترک ادیان سوال کنند که پیامبران قبلی هم، بشر بودند. تفسیر دیگری از آیه شده که برخی بزرگان بر این باورند این تفسیر، به نوعی تفسیر باطن آیه است که در برخی روایات اشاراتی به مصادیق آن شده است.
قرآنکریم در موارد فراوانی آیاتی دارد که ظاهرش مربوط به یک واقعه خاصی است اما با الغاء خصوصیت (یعنی خصوصیات زمان و مکان را کنار بگذاریم) یک قاعده کلی به دست میآید. برخی مفسران از این آیه یک قاعده کلی به دست آوردهاند به این ترتیب که آیه میفرماید:
(فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ) ؛ «سوال کنید از کسانی که اهل ذکرند!» در حقیقت آیه میفرماید: «انسانهای جاهل، به انسانهای عالم مراجعه کنند.» که یکی از مصادیق رجوع جاهل به عالم، مراجعه مشرکان به اهل کتاب میباشد. نمونه دیگر رجوع جاهل به عالم، همان رجوع افراد به متخصص
است اگر فردی از ناحیه قلب بیمار است به متخصص قلب مراجعه کند، و همچنین در مسائل شرعی نیز اگر توانایی استنباط احکام را ندارد به متخصص آن یعنی به مراجع تقلید مراجعه کند. و این یک قاعده کلی میباشد. از این روست که در برخی از روایات شیعه و اهل سنت این مطلب وارد شده که «اهل ذکر همان اهلبیت علیهم السلام هستند.»(1)و اگر در این آیه آمده (فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ) یعنی «از اهل بیت علیهم السلام بپرسید.» و این همان قاعده کلی است که ما به دست آوردیم که یکی از مصادیق بارزش اهلبیت علیهم السلام میباشند.
اهل بیت به عنوان دانایان امت هستند که اگر شخصی پرسشی دارد و در موضوعی جاهل است از آنها سوال کند. بنابراین آیه، یک قاعده کلی رجوع به متخصص را برای ما بیان میکند که مصادیق متعددی دارد در یک زمان، یکی از مصادیقش مراجعه مشرکان به اهل کتاب بوده یا مراجعه هر انسان غیرمتخصص به افراد متخصص بوده است و مصداق بارزش مراجعه مسلمانها به اهل بیت میباشد.
یادآوری
هرکدام از این تفسیرها را بپذیریم این آیه ارتباطی با تحریف یا عدم تحریف تورات و انجیل ندارد البته آیاتی از قرآن کریم، اشارتی به تحریف معنوی از تورات و انجیل دارد و علاوه بر آن در روایات پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله هم از اینکه ما مراجعه کنیم به اهل کتاب نهی شده است و چنانچه بیان شد صاحب نظران یهودی و مسیحی نیز ادعای عدم تحریف تورات و انجیل را ندارند.
1) (1) تفسیر صافی، ج 3، ص 37.
*پرسش
(1) *پاسخ
برخی از کلمات فارسی با عربی از لحظ شکل یکی است اما از لحاظ معنا با هم فرق دارد. مثلاً واژه «طوفان» که در داستان نوح و همچنین در داستان حضرت موسی و فرعون آمده است، (2)«طوفان» در عربی به معنای «سیلاب» میباشد و در فارسی به معنای «گردباد» است و همینمطلب، برخی از مترجمین ما را هم به لغزش انداخته و طوفانی که در قرآن است را به همان لفظ فارسی آوردهاند در حالی که طوفان در عربی به معنای «سیلاب» است و حال آنکه در فارسی به معنای «گردباد» است.
همین مشکل در آیه مذکور نیز خودنمایی میکند، زیرا «نفر» در فارسی با «نفر» در عربی از لحاظ شکلی و لفظی مشترک هستند ولی از نظر معنا متفاوتند، «نفر» در فارسی «واحد شمارش» است مثلاً میگوییم یک نفر انسان، دو نفر انسان.
اما «نفر» در عربی به معنای «عده» و «گروه» میباشد. و صاحب نظران واژهشناس گفتهاند «نفر» دلالت میکند بین 3 تا 10 برخی هم گفتهاند 3 تا 7 به هر حال جماعتی بیش از سه نفر را «نفر» میگویند.
از اینرو وقتی میفرماید: (نَفَرٌ مِنَ الْجِنِّ فَقالُوا) یعنی جماعتی از جنیان گفتند یا گروهی از جنیان گفتند. بنابراین فعلِ «فَقالُوا» هم، مطابق با «نفر» که به معنای جماعت است باید جمع بیاید. و جالب این است که واژهشناسان گفتهاند واژه «نفر»، جمعی است که در عربی مفرد ندارد یعنی اسم جمع است و مفرد ندارد.(1)
بنابراین یک اشتراک لفظ در فارسی و عربی موجب این پرسش شده بود و دیدیم که تناقضی در آیه وجود ندارد. از اینرو توصیه میشود که در ترجمه و تفسیر آیات، به معانی در ذهن، اعتماد و تکیه نکنیم بلکه برای ترجمه و تفسیر آیات، لازم است به کتابهای لغت معتبر رجوع شود.
1) (1) ر. ک: التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، حسن مصطفوی، ج 14، ص 196، ماده «نفر».
*پرسش
موضوع آیه در مورد حضرت مریم علیها السلام است که خداوند فرزندی به نام عیسی به او عنایت کرد بدون اینکه شوهری داشته باشد.
مفسران حدود هزارسال پیش مثل مرحوم علامه طبرسی رحمه الله در تفسیر مجمعالبیان به این نکته توجه کرده بودند(3)که این اختلاف تعبیر برای چیست؟ و احتمالاتی را هم مفسران برای این مسأله مطرح کردهاند، برخی گفتهاند در آیه 91 سوره انبیاء (فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا) که ضمیر مونث آمده ضمیر به «التی» بر میگردد. زیرا «التی» مونث است، لذا معنای آیه چنین میشود: حضرت مریمی که (أَحْصَنَتْ فَرْجَها) پاکدامن بود (فَنَفَخْنا فِیها مِنْ رُوحِنا) ما در آن از روح خودمان دمیدیم. در مورد آیه آخر سوره تحریم، که فرمود: (فَنَفَخْنا فِیهِ مِنْ رُوحِنا) مفسران در اینجا دو احتمال دادهاند.(4)
1) (1) «و (یاد کن) آن (مریم را) که دامان (عفّت) خود را حفظ کرد و از روح خویش در او دمیدیم؛ و او و پسرش را نشانهای (معجزهآسا) برای جهانیان قرار دادیم»، انبیاء/ 91.
2) (2) «و (نیز) مریم، دختر عمران، که دامان (عفت) خود را حفظ کرد و از روح خویش در او دمیدیم و کلمات پروردگار خویش و کتابهایش را تأیید کرد و از فرمانبرداران [فروتن] بود»، تحریم/ 12.
3) (3) نک: مجمع البیان، ذیل آیه 91 / انبیاء.
4) (4) نک: همان ذیل آیه 12 / تحریم.
این قید به واژه فرج بر گردد، چون واژه «فرج» از لحاظ لفظی مذکر است و حکم مذکر را دارد و میتواند ضمیر مذکر به آن برگردد. لذا معنای آیه چنین میشود: «ما در وجود حضرت مریم از روح خودمان دمیدیم.»
ضمیر به عیسی علیه السلام برگردد که در این حالت معنای آیه چنین میشود: «ما در وجود حضرت عیسی علیه السلام که در درون حضرت مریم علیها السلام تشکیل شده بود از روح خودمان در او دمیدیم.»
البته به نظر میرسد معنای اول ظهور بیشتر داشته باشد.
قرآنکریم، با ترجمه دکتر محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از فضلای حوزه و دانشگاه، موسسه فرهنگی دارالذکر، 1383 ش.
امام خمینی رحمه الله، صحیفه نور.
ایان باربور، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، نشر دانشگاهی، 1362 ش.
باهنر، محمدجواد، فرهنگ انقلاب اسلامی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1371 ش.
الحرالعاملی، محمد بن الحسن، وسایل الشیعه الی تحصیل مسائل الشریعة، بیروت، دار احیاء التراث العربی، 1391 ق.
خمینی رحمه الله، روح الله، تحریر الوسیله، قم، دارالکتب العلمیة، 1390 ش.
راغب اصفهانی، ابوالقاسم حسین بن محمد، المفردات فی غریب القرآن، تهران، المکتبة الرضویة، 1332 ش.
رضاییاصفهانی، محمدعلی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، تهران و رشت، انتشارات مبین، 1381 ش.
رضاییاصفهانی، محمدعلی، درآمدی بر تفسیر علمی قرآن، سازمان چاپ و انتشارات اسوه، 1375 ش.
رضاییاصفهانی، محمدعلی، درسنامه روشها و گرایشهای تفسیر قرآن (منطق تفسیر قرآن)، انتشارات مرکز جهانی علوم اسلامی، 1382 ش.
ریشهری، محمد محمدی، میزان الحکمه، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، چاپ سوم، 1367 ش.
سبحانی، جعفر تفسیر آیات مشکله، تنظیم سید هادی خسروشاهی، قم، موسسه امام صادق علیه السلام (انتشارات توحید)، 1371 ش.
سیوطی، جلالالدین، الاتقان فی علوم القرآن، بیروت، دارالکتب الاسلامیه، 1407 ق.
طباطبایی، سید محمدحسین، المیزان فی تفسیر القرآن، قم، موسسۀ مطبوعاتی اسماعیلیان، 1393 ق، 20 جلدی.
الطبرسی (امین الاسلام)، ابوعلی الفضل بن الحسن، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، تهران، المکتبة الاسلامیه، چاپ پنجم، 1395 ق.
علویمهر، حسین، روشها و گرایشهای تفسیری، انتشارات اسوه، چاپ اول، 1381 ش.
علی اکبری، حسن، تهاجم فرهنگی از دیدگاه آیات، روایات و فقه، تهران، سازمان تحقیقات خود کفایی بسیج، 1375 ش.
علیاکبر دهخدا، لغتنامه دهخدا.
عمید زنجانی، عباسعلی، مبانی روشهای تفسیری، تهران، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1366 ش.
فیض کاشانی، محمدحسن، تفسیر صافی، بیروت، موسسه الاعلمی للمطبوعات، 5 جلدی، الطبعة الثانیة، 1402 ه -.
کتاب مقدس، انجمن کتاب مقدس ایران، تهران، 1987 و 1932، شامل تورات و انجیل و ملحقات آنها.
کتاب نقد، شماره 5 و 6، (ویژه نامه تفسیر به رأی، تسبیت، هرمنوتیک)
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، قم، دفتر نشر فرهنگ اهلالبیت، چاپ اسلامیه، 1361 ش، 4 جلدی.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، المکتبة الاسلامیة، 1385 ش، 110 جلدی.
مجله معرفت، شماره 26، مقاله «قرآن و فرهنگ زمانه» از محمدعلی رضاییاصفهانی.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1371 ش.
معرفت، محمدهادی، التفسیر والمفسرون فی ثوبه القشیب، مشهد، الجامعة الرضویة للعلوم الاسلامیة، 1418 ق.
مکارم شیرازی، ناصر، تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1364 ش، 27 جلدی.
نرمافزار جامع تفاسیر شیعه حاوی تفاسیر شیعه، و مکتبة التفسیر و علوم القرآن، حاوی تفاسیر اهل سنت.
نهجالبلاغه، امام علی، جمعآوری سید رضی، با ترجمه آشتیانی و امامی زیر نظر ناصر مکارم شیرازی، انتشارات مطبوعاتی هدف، قم، بیتا.
واعظی، احمد، درآمدی بر هرمنوتیک، موسسه فرهنگ دانش و اندیشه معاصر، تهران، چاپ اول، 1380 ش.
لیست آثار انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن
الف. کتابهای منتشر شده:
17-1. پرسشهای قرآنی جوانان ج 1-17، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
فلسفه احکام (2) حکمتها و اسرار نماز، احمد اهتمام
آموزههای عاشورا، محمدعلی رضاییاصفهانی
تفسیر قرآنمهر، سوره یوسف علیه السلام، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
تفسیر قرآنمهر، سوره توبه، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
43-22. تفسیر قرآنمهر (ج 1-22)، محمدعلی رضاییاصفهانی و جمعی از پژوهشگران
46-45. پژوهشی در اعجاز علمی قرآن (جلد 1 و 2)، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
مستشرقان و تاریخگذاری قرآن، دکتر محمدجواد اسکندرلو
قرآن و هنر، دکتر علی نصیری
قرآن و بهداشت روان، دکتر احمد صادقیان
اعجازها و شگفتیهای علمی قرآن - محمدعلی رضاییاصفهانی و محسن ملاکاظمی
قرآن و ریاضیات، سید مرتضی علوی
پژوهشی در روایات تفسیری امام باقر و امام صادق (علیه السلام)، دکتر لاله افتخاری.
قرآن و کیهانشناسی، سید عیسی مسترحمی.
پژوهشی تطبیقی در بطون قرآن، سید حیدر طباطبایی.
شگفتیهای پزشکی در قرآن، حسن رضا رضایی.
انس با قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی.
مدیریت علوی (حکمتها و آموزههای مدیریتی عهدنامه مالک اشتر)، حسن علی اکبری.
66-58. مجله تخصصی قرآن و علم (1-9).
77-67. مجله تخصصی قرآنپژوهی خاورشناسان (1-11).
شگفتیهای پزشکی در نهج البلاغه، حسن رضا رضایی.
تعارضات عقاید وهابیت با قرآن، ابوالمصطفی.
سیمای سورههای قرآن، دکتر محمد علی رضایی اصفهانی.
فلسفه احکام (1) حکمتها و اسرار احکام بهداشتی اسلام - احمد اهتمام
ترجمه آموزشی قرآن، محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه.
تفسیر قرآن مجید، (خلاصه تفسیر مهر تک جلدی) دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی.
ب. کتابهای در دست انتشار:
پرسشهای قرآنی جوانان (21) «شبهات (2): قرآنشناسی، خداشناسی و معادشناسی» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
پرسشهای قرآنی جوانان (22) «شبهات (3): تربیت و تاریخ» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
پرسشهای قرآنی جوانان (23) «شبهات (4): کیهانشناسی و پزشکی»
پرسشهای قرآنی جوانان (24) «تعارضات وهابیت، یهود و مسیحیت» - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از پژوهشگران.
فلسفه احکام (3)، خداشناسی از راه کیهانشناسی - احمد اهتمام.
ترجمه تفسیری قرآن - دکتر محمد علی رضایی اصفهانی و جمعی از اساتید حوزه و دانشگاه.
قرآن و مدیریت، محسن ملاکاظمی.
تفسیر آیات حج، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
تفسیر آیات الحسین علیه السلام، دکتر محمدعلی رضایی اصفهانی
دانشنامه میانرشتهای قرآن و علوم، (ج 1-6) جمعی از پژوهشگران
زندگینامه مختصر دکتر محمد علی رضایی اصفهانی
تولد:
1341/2/1 ش (1962 میلادی - 1383 قمری)
تحصیلات:
الف: دکتری علوم قرآن و حدیث (دانشگاه)
ب: سطح چهارم تفسیر و علوم قرآن (حوزه علمیه قم)
ج: سطح چهارم فقه و اصول (حوزه علمیه قم)
تدریس:
26 سال در دانشگاههای اصفهان - علامه طباطبایی، رضوی، معارف و حوزههای اصفهان و قم و مشهد.
کتابها:
64 جلد از جمله تفسیر قرآن مهر (22 جلد) - منطق تفسیر قرآن (1-4) - ترجمه قرآن - منطق ترجمه قرآن - پژوهشی در اعجاز علمی قرآن (1-2) - پرسشو پاسخهای قرآنی (1-12) - تفسیر قرآن مجید (مهر جوان) - ترجمه آموزشی قرآن (ترجمه قرآن مجید)
مقالات:
بیش از 120 مقاله تخصصی (9 مقاله علمی پژوهشی و 3 مقاله برگزیده)
ترجمه آثار:
28 اثر به 8 زبان زنده دنیا. (انگلیسی، عربی، اردو، آذری، هندی، تایلندی، بنگالی، مالایو و روسی)
نرمافزارها:
10 مورد (از جمله نرمافزارهای آثار مکتوب - تفسیر گویای مهر - سخنرانیها و...)
مسئولیتها:
عضو هیئت علمی جامعه المصطفی العالمیه (دانشیار)
مدیر مدرسه عالی قرآن و حدیث جامعه المصطفی العالمیه - مدیر گروه مطالعات قرآنی دانشگاه مجازی المصطفی - مدیر مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی - سردبیر علمی سه مجله تخصصی قرآن و علم، قرآنپژوهی خاورشناسان، پژوهشنامه علوم و معارف قرآن
برگزیدگی:
احراز 21 رتبه علمی و جایزه از مراکز، همایشها و جشنوارهها و دانشگاهها و حوزهها.
تخصصها:
مباحث میانرشتهای قرآن و علم - قرآن و مستشرقان.
طراحی و تأسیس:
طراحی 20 رشته قرآنی و حدیثی در سطح کارشناسی، ارشد و دکتری که به تصویب وزارت علوم رسید. تأسیس انجمن قرآنپژوهی حوزه علمیه قم و موسسه پژوهشهای قرآنی المهدی و مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی و دو مجله تخصصی
آدرس: قم، خیابان سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، مرکز تحقیقات قرآن کریم المهدی.
تلفکس: 7734094-0251؛ Rezaee@quransc.com
و نیز جامعه المصطفی العالمیه، مجتمع آموزش عالی امام خمینی، مدرسه عالی قرآن و حدیث، 7710251-0251؛ Ma_rezaeiranani@miu.ac.ir
راههای تهیۀ کتابهای انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن
الف. خرید حضوری:
به مراکز پخش که در ذیل به آنها اشاره میشود:
1 - قم، انتشارات پژوهشهای تفسیر و علوم قرآن: قم، خیابان سمیه، خیابان شهید رجایی، کوچه 4، پلاک 77، تلفن: 7734094-0251
2 - قم، انتشارات المصطفی: قم، خیابان حجتیه، روبروی درب مدرسه حجتیه، جنب بنیاد نهجالبلاغه، تلفن: 7730517-0251
3 - قم، انتشارات زمزم هدایت: قم، میدان دورشهر (جانبازان)، خیابان شهید فاطمی، نبش کوچه 3، تلفن: 7730735-0251
4 - خراسان رضوی، انتشارات بهنشر: مشهد، میدان بیمارستان امام رضا (علیه السلام)، ابتدای خیابان رازی، انتشارات آستان قدس رضوی، شرکت بهنشر، تلفن: 37-8511136-0511
5 - تهران، پکتا: تهران، خیابان حافظ، نرسیده به چهار راه کالج، نبش کوچه بامشاد، پلاک 525، تلفن: 5-88940303-021
6 - آذربایجان شرقی، کتابفروشی شهید شفیعزاده: تبریز، خیابان امام خمینی رحمه الله نرسیده به میدانساعت، روبهروی خیابان تربیت، 55634670-0411.
7 - اصفهان، کتابفروشی اندیشه: اصفهان، خیابان شهرداری، اول خیابان ابوذر، روبهروی بازار حمام قدیم، کتابفروشی اندیشه اصفهان، 09139992590.
8 - تهران، فروشگاه آستان قدس رضوی - بهنشر: تهران، خیابان انقلاب، مقابل درب اصلی دانشگاه تهران، فروشگاه آستان قدس رضوی به نشر، 88960466-66465735-021.
9 - قم، کتابفروشی مجتمع آموزش عالی امام خمینی: قم، خیابان 19 دی (باجک) میدان جهاد، کتابفروشی مجتمع آموزش عالی امامخمینی (ره) - 7110599-0251
10 - آذربایجان شرقی، کتابفروشی اهلبیت (علیه السلام): تبریز، شهرستان مرند، خیابان پروین اعتصامی روبهروی بانک صادرات، پلاک 34، کتابفروشی اهل بیت - 2257447-0491.
11 - اصفهان - نجفآباد، انتشارات انصار الامامالمنتظر: اصفهان، نجفآباد، خیابان منتظری شمالی، جنب حوزه علمیه امامالمنتظر، نمایشگاه و فروشگاه، انتشارات انصار الامام المنتظر، 2512600-0331.
12 - اصفهان - شهرضا، فروشگاه کتاب شهر ایران: اصفهان، شهررضا، خیابان شهید بهشتی، مجتمع علیابنابیطالب، فروشگاه کتاب شهر ایران، 2239693-0321.
13 - یزد، کتابفروشی نیکو روش: یزد، خیابان امام خمینی (ره)، کتابفروشی نیکو روش، 6264699-0351.
14 - خراسان جنوبی، نمایشگاه دائمی کتاب: خراسان جنوبی، بیرجند، میدان شهداء، نبش حکیم نزاری 1، 2224495-0561.
15 - مازندران، محصولات فرهنگی حاج بصیر: شهرستان بابل، جنب مسجد جامع، سازمان تبلیغات اسلامی شهرستان بابل، مرکز فرهنگی شهید حاج بصیر، 2298155-0111.
17 - فارس، کتابفروشی موعود: شیراز، خیابان زند، جنب هلال احمر، ساختمان مرکزی علوم پزشکی شیراز، 2122058-0711.
18 - همدان، کتابفروشی منتظران نور: همدان، خیابان شهدا، کوچه آخوند، کتابفروشی منتظران نور، 2517405-0811.
19 - اردبیل، نمایشگاه دائمی ولایت: اردبیل، مابین عالیقاپو و باغیشه، روبروی دبیرستان بهار، 2253800-0451
20 - آذربایجان غربی، مؤسسه آموزشی پژوهشی امام صادق علیه السلام: آذربایجان غربی، ارومیه، جاده سلماس، پشت ماکارونی چیچست، کوچه نانوایی، 09143887669
21 - مرکزی، کتابفروشی سادات، استان مرکزی، اراک، خیابان پاسداران، بعد از چهارسو، روبروی کامپیوتر مرکزی، کتابفروشی سادات، 2227391-0861
22 - شیراز، کتابفروشی قائم، استان فارس، شیراز، میدان دانشجو، جنب خوابگاه قدس، کتابسرای قائم، 6294111-0711
23 - قزوین، کتابشهر ایران، قزوین، خیابان فلسطین، چهار راه عمران، فروشگاه کتاب شهر ایران، 3357534-0281
24 - لرستان، کتاب شهر ایران، لرستان، خرمآباد، خیابان آیت الله کمالوند، جنب سینما استقلال، 2232780-0661
25 - تهران، کتاب و محصولات فرهنگی صوت العظیم، تهران، شهر ری، میدان شهید مدرس، جنب حوزه علمیه حضرت عبدالعظیم، 51223381-021
26 - خراسان رضوی، انتشارات دیانت، خراسان رضوی، مشهد، چهار راه شهداء، کوچه آیتاللهبهجت 2، مجتمع گنجینهکتاب، طبقه منهای یک، پلاک 604، 2226897-0511
27 - اصفهان، انتشارات قانونمدار، کاشان، میدان امامخمینی، ابتدای خیابان ابوذر 2، جنب بیمه البرز مرکزی، پلاک 32، 4471014-0361
27 - افغانستان، کتابفروشی مدرسه رسالت، کابل، پل سرخ، قلعه وزیر، مدرسه رسالت، 0093777556557-0093799556557-09125518580
ب. خرید غیرحضوری:
از طریق فاکس: 7734094-0251
خرید اینترنتی: www.quransc.com
در صورتی که مایل به خرید کتابهای فوق هستید مبلغ آن را به شماره حساب جاری 1531101053 بانک تجارت شعبه صفائیه قم به نام آقای نصراللَّه سلیمانی واریز و فیش آن را برای ما ارسال کنید تا کتابها به آدرس شما پست شود.