ghaemiyeh.com
سرشناسه:امینزاده، محمدرضا، - ۱۳۳۵
عنوان و نام پدیدآور:فرهنگ تعلیم و تربیت اسلامی/ محمدرضا امینزاده
مشخصات نشر:تهران: موسسه در راه حق، ۱۳۷۶.
مشخصات ظاهری:[۳۵۹] ص
شابک:۸۰۰۰ریال
یادداشت:فهرستنویسی براساس اطلاعات فیپا.
یادداشت:کتابنامه بهصورت زیرنویس
موضوع:اسلام و آموزش و پرورش
موضوع:فرهنگ اسلامی
شناسه افزوده:موسسه در راه حق
رده بندی کنگره:BP۲۳۰/۱۸/الف۷۵ف۴ ۱۳۷۶
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۸۳۷
شماره کتابشناسی ملی:م۷۷-۱۱۰۹
فرهنگ تعلیم و تربیت اسلامی
محمدرضا امینزاده
بسم الله الرحمن الرحیم
تعریف تعلیم و تربیت
تزکیه چیست؟
جایگاه تزکیه در تعلیم و تربیت
برتری تزکیه بر تعلیم
«تعلیم» در لغت به معنای«یاد دادن» و«آموزش» است؛ و در نظر ابتدائی، عبارت است از القای موضوعی توسط استاد به ذهن شاگرد تا آن را یاد گرفته و تکرار کند.
امّا حقیقت تعلیم ژرفتر از این است. اگر دقت کنیم درمییابیم که تعلیم، ایجاد دگرگونی در متعلّم و متحوّل ساختن او از حالت جهل است به حالتی که موجب رشد عقلی و استقلال فکری شود.
انسانی را در نظر بگیرید که نسبت به مسائل توحید بیگانه و جاهل است؛ وقتی مسائل توحید را به او بیاموزید و توحید برایش ثابت شود، از حالت جهل به حالت علم منتقل میشود. دیگر چنین نیست که آنچه را آموخته، صرفا تقلید و تکرار نماید؛ بلکه با شناخت توحید از طریق تعلیم، رشدی عقلانی در او به وجود میآید، متعلّمی که یاد میگیرد و تقلید میکند، به رشد عقلی نمیرسد، و میتوان مطالبی خلاف آنچه آموخته به او القاء کرد؛ ولی کسی که از طریق تعلیم به رشد عقلی رسیده است به سادگی نمیتوان او را وادار نمود دست از آنچه آموخته بردارد؛ مگر با تعلیمی عمیقتر که رشد عقلی عالیتری به او بدهد.
دگرگونی حالت در انسان، آثاری نیز به دنبال دارد؛ متعلّم همانگونه که از حالت جهل بیرون میآید، آثار ناشی از جهل نیز در او از بین میرود. در حال جهل رابطهاش با شیء مجهول رابطهای ناآگاهانه است و ممکن است آن را بیارزش بداند و بیتفاوت از آن بگذرد؛ و یا به چیزی از روی جهل ارزش دهد؛ امّا پس از آگاهی، دید او نسبت به آن چیز عوض میشود. به عنوان مثال؛ انسان مادّی و جاهل به توحید که ارزشی جاهلانه به مادّه داده بود، پس از تعلیم و دگرگونی حال جهل به علم و رسیدن به رشد عقلی، به حقیقت توحید آگاه شده و به پوچی مادّهپرستی پیمیبرد.
اینک برای شناخت بهتر«تعلیم» به تعریف علم میپردازیم. برای این منظور، به روایاتی که از پیشوایان معصوم علیهم السّلام رسیده است مراجعه میکنیم.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:
«ألعلم ممیت الجهل»(1)؛ دانش، میرانندۀ نادانی است.
«ألعلم قاتل الجهل»(2)؛ دانش کشندۀ نادانی است.
«ألعلم جمال لا یخفی»(3)؛ دانش زیباییای است که پنهان نمیماند.
«ألعلم محیی النّفس و منیر العقل و ممیت الجهل»(4)؛ دانش، زندهکنندۀ جان آدمی، نوربخش خرد و کشندۀ جهل و نادانی است.
در این روایات، دو عنوان«کشنده» و«میراننده» در مورد علم به کار رفته و این بدان جهت است که وقتی علم به مطلبی حاصل شد، جهل به آن از بین رفته و آثارش نیز محو میشود.
نیز در این روایات، از علم، به«زندهکنندۀ نفس و جان آدمی» و«نور بخش خرد و عقل» تعبیر شده؛ یعنی، نفس جاهل، حیات انسانی ندارد و عقل او در ظلمت و تیرگی گرفتار است و با آمدن علم، حیات معنوی یافته و چراغ عقل روغن میگیرد و روشن میشود.
متقابلا در روایات اسلامی از جهل و نادانی به«مرگ» و«دشمن» و«میراننده» تعبیر شده؛ چنانکه امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:
«ألجهل موت»(5)؛ جهل، مرگ است.
«ألجهل أنکی عدوّ»(6)؛ نادانی، نابودکنندهتر از هردشمنی است برای انسان.
«ألجهل ممیت الأحیاء»(7)؛ جهل، میرانندۀ زندگان است.
1) (1) . شرح غرر الحکم، (محقق خوانساری)، ج 1، ص 69، شمارۀ 269.
2) (2) . شرح غرر، ج 1، ص 258، شمارۀ 1030
3) (3) . شرح غرر، ج 1، ص 381، شمارۀ 1463.
4) (4) . شرح غرر، ج 2، ص 36، شمارۀ 1736.
5) (5) . شرح غرر، ج 1، ص 22، شمارۀ 47.
6) (6) . شرح غرر، ج 1، ص 129، شمارۀ 480.
7) (7) . غرر الحکم، حرف الالف، ج 1، ص 54.
همانطور که مرگ، حیات جسمانی را سلب میکند، جهل نیز حیات معنوی را نابود میسازد. آری! روح انسان در حالت جهل مرده است و حیات معنوی ندارد، و بر همین اساس است که امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:
«ألجاهل میّت و إن کان حیّا»(1)؛ نادان، مرده است، اگرچه به ظاهر زنده باشد.
«ألعالم حیّ و إن کان میّتا»(2)؛ دانا، زنده است، هرچند به ظاهر مرده باشد.
بنابراین، حقیقت تعلیم و آموزش، پیدا شدن رشد عقلی و حالتی است که جهل را در انسان محو ساخته و کشندۀ جهل و حیات دهندۀ نفس و نوربخش عقل و خرد باشد.
«تربیت»، به معنی«پروردن، پروراندن، آداب و اخلاق را به کسی آموختن» و نیز به معنی«پرورش بدن به وسیلۀ انواع ورزش» است(3).
تربیت به معنای عام، پروراندن هرچیزی است به گونهای که شایستۀ آن است.
و این معنا جمادات، گیاهان، حیوانات و انسانها را شامل شده و نیز در مورد پرورش جسم و روح به کار میرود.
برای تعیین کیفیت تربیت و پرورش، باید دو چیز را در نظر گرفت:
1 - چیزی که مورد تربیت قرار میگیرد.
2 - هدف از تربیت آن.
هرمکتبی براساس هدفی که دارد، طرح تربیتی مخصوصی را دنبال میکند؛ مثلا، مارکسیسم به عنوان یک مکتب اشتراکی، و یا کاپیتالیسم به عنوان یک مکتب سرمایهداری برنامههای پرورشی خود را براساس اغراض و هدفهایی که دارند در مورد انسانها پیاده میکنند تا افرادی تربیت کنند که در خدمت آن هدفها باشند.
مکاتبی که طرح تربیتی برای انسانها دارند به دو دسته تقسیم میشوند:
1 - مکاتبی که به استعدادهای انسان توجهی نداشته و منکر ابعاد واقعی و فطری انسان هستند؛ مانند: مارکسیسم؛ و یا اگر توجهی داشته باشند بسیار ناچیز است؛ مانند:
مکتب فروید و...
2 - مکاتبی که با توجه به ابعاد معنوی و مادّی انسان و با شناخت استعدادها و غرایز او مسائل تربیتی را طرح میکند؛ مانند: اسلام.
بنابراین، تعریف تربیت در اصطلاح هرمکتبی، از دیدگاهی است که آن مکتب نسبت به انسان دارد و یا قائم به هدف و غرضی است که موردنظر آن مکتب میباشد.
با توجّه به هدفهای اسلامی، تربیت از دیدگاه اسلام، عبارت است از: به فعلیت رساندن قوا و استعدادهای انسان و ایجاد تعادل و هماهنگی در آنها در جهت رسیدن به کمال مطلوب او، یعنی قرب خدا.
به عبارت دیگر، تربیت، متخلّق شدن به اخلاق الهی و مؤدّب شدن به آداب اللّه است.
از نظر اسلام، ابتدا باید انسان و ابعاد وجودی و نیروها و استعدادهای او را شناخت و آنگاه به تربیت او پرداخت. و چون شناخت حقیقت ژرف و نامتناهی وجود انسان به طور کامل، مشکل است. و پردههای ستبر غرایز و مادیات، عقل و تمیز آدمی را احاطه کرده و خود قادر به برنامهریزی و تهیۀ قانون کاملی - که در جمیع ابعاد، تأمینکنندۀ صلاح و سعادتش باشد - نیست؛ خدای متعال - که آفرینندۀ انسان و ربّ و پرورندۀ حقیقی اوست - برنامههای تربیتی او را تعیین فرموده و توسّط پیامبرانش به انسانها ابلاغ نموده است.
باید توجه داشت - با تعریفی که کردیم - تربیت، شامل تعلیم نیز میشود، و تعلیم جزئی از تربیت به شمار میآید، زیرا تعلیم، به فعلیت رساندن نیروی فکری و عقلانی بشر است تا راه را برای شکوفایی قوا و استعدادهای دیگر باز کند؛ هرچند تعلیم اجمالی نسبت به هدف انسان و نیروها و استعدادهایی که داراست مقدّم بر تربیت
است. برای توضیح بیشتر میگوییم:
انسان، ترکیبی از جسم مادّی و غرایز آن، و روح الهی و قوای آنست و این دو در یکدیگر تأثیر میگذارند. و تربیت و پرورش هردو و سالم نگهداشتن آنها از فساد، موجب هماهنگی و وحدت در مجموعۀ وجود انسان میشود.
اعمال و حالات جسم در کمال و انحطاط روح مؤثر بوده و پاکی روح در فعالیتهای بدن اثر میگذارد. بنابراین، پرورش و نگهداری جسم باید در کنار پرورش و مراقبت روح انجام گیرد. تربیت جسم و جان و همساز قرار دادن این دو، ذخایر باطنی را ظاهر ساخته و معرّف شخصیّت انسان در زندگی فردی و اجتماعی میشود.
در این تعریف، به هردو بعد مادّی و معنوی توجه شده است، زیرا هماهنگی استعدادها و قوای مادّی و معنوی انسان در صورتی حاصل میشود که هردو بعد مورد مراقبت و پرورش قرار گیرند و به سوی هدف مطلوب و شایستۀ مقام انسانی - که تأدیب و متخلق شدن به اخلاق الهی است - سوق داده شوند.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:
«من تأدّب باداب اللّه - عزّ و جلّ - أدّاه إلی الفلاح الدّائم»(1)؛ کسی که به آداب الهی تربیت شود، آن تربیت، او را به رستگاری جاودان میرساند.
هنگامی که این آیه نازل شد: «وَ لا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلی ما مَتَّعْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْهُمْ»؛ به آنچه اصنافی از کفار را به آن بهرهمند ساختیم چشم مدوز؛ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمان داد، نداکنندهای میان مردم ندا کند: «من لم یتأدّب باداب اللّه تقطّت نفسه علی الدّنیا حسرات»(2)؛ کسی که به آداب الهی تربیت نشود و پرورش نیابد، با غصّه و حسرت جان میدهد و از این عالم میرود.
«تزکیه» در لغت، به معنی«رشد دادن» و«پاک گردانیدن» است. و در اصطلاح،
برای تهذیب نفس و تهذیب اخلاق استعمال میشود.
در«مجمع البحرین» آمده است:
«ألتّزکیة التطهیر من الأخلاق الذّمیمة»؛ تزکیه، پاک ساختن نفس از اخلاق زشت است؛ «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها» (1)أی ظفر من طهّر نفسه بالعمل الصّالح.(2)
«مسلّما رستگار شد آنکه جان را تزکیه کرد»؛ یعنی، پیروزی یافت کسی که نفسش را به وسیلۀ عمل صالح پاک گردانید.
منظور از نفس، همان روح و جان آدمی است که با تعلّق به بدن، در زندان جسم مادّی زندانی میشود تا با به کار گرفتن تن، به سوی پروردگار خویش سیر کند و به سر منزل مطلوب(قرب الهی) برسد. برای نیل به این مقصود، باید از تزکیه استفاده کرد تا بر عوامل فجور که ناشی از مادّیات و شهوات مادّی است غلبه نمود.
بنابراین، تزکیه، پاک ساختن نفس از هوا و هوسها، رذیلتهای اخلاقی، رشد دادن و به فعلیت رساندن آن در ابعاد انسانی و عقلانی است. به عبارت دیگر، تزکیه، نفس را به مرحلۀ فلاح رساندن است.
به آیاتی از قرآن کریم - که گویای همین مطلب است - بنگرید:
«وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّاها، فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها، قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها، وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسّاها» (3)؛؛ قسم به نفس و آنکه آن را نیکو بیافرید، و گناه و پرهیزکاریش را به او الهام فرمود. مسلما کسی که آن را تزکیه کرد و پاک ساخت، رستگار است، و کسی که آن را فاسد و تباه کرد، زیانکار.
«إِنَّما تُنْذِرُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ مَنْ تَزَکّی فَإِنَّما یَتَزَکّی لِنَفْسِهِ وَ إِلَی اللّهِ الْمَصِیرُ» (4)؛ «تو ای پیامبر!» تنها کسانی را که در خلوت و نهان از خدای خود میترسند و نماز بپا میدارند، بیم میدهی. و هرکس خود را از کفر و گناه پاک سازد، به نفع خود پاک ساخته و بازگشت همه به سوی خداست.
خدای متعال با اعطای عقل، و نیز با تعلیمات و کتب آسمانی و راهنمایی انسانها به خیر و فلاح، زمینۀ تربیت و تزکیۀ آنان را فراهم ساخته، و نیز با تأییدات گوناگون خود دست بندگان خداپرست و نیکوکار را میگیرد و توفیق تزکیه به آنان عنایت میفرماید.
همچنین پیامبران و اوصیای آنان با ابلاغ دستورات الهی و هدایت امّتها به سوی خدا و دین و سعادت، و نیز با روش عملی خود و الگو قرار گرفتن برای امّت، مردم را تزکیه میکنند.
انسانهای خداجو با کوشش و مراقبت و تصحیح اعمال خود و پیروی از تعلیمات آسمانی و روش انبیاء و اوصیا به تزکیۀ خویش میپردازند.
خلاصه آنکه: تزکیه، پاک ساختن نفس در سیر به سوی اللّه است؛ و با تزکیه و تهذیب نفس، اعمال جوارحی نیز پاک میشود، زیرا اعضا و جوارح از نفس پیروی نموده و تابع خواست و ارادۀ نفسند.
گفتیم: کیفیت تربیت و پرورش از راه غرض و هدف مکتب، مربّی و معلّم و نحوۀ دید آنها نسبت به انسان، تعیین میشود.
تعریفی که از«تربیت از دیدگاه اسلام» بیان کردیم، شامل تزکیه نیز میشود و اصولا تربیت بدون تزکیه در اسلام معنا و مفهومی ندارد.
این قسمت از تعریف تربیت که گفتیم: «.... و ایجاد تعادل و هماهنگی در قوا و استعدادهای انسان در جهت رسیدن به کمال مطلوب او یعنی قرب به خدا»؛ با تزکیه پیوند حقیقی دارد. اگر تربیت فقط به فعلیت رساندن قوای انسان باشد، و تعادل و هماهنگی آنها در جهت نیل به قرب الهی منظور نگردد، سودمند نخواهد بود و سعادت واقعی را دربر نخواهد داشت.
انسان مختار، آنگاه که استعدادهایش را در استخدام عوامل فجور درآورد، و تعلیم و تعلّم را برای ریاست و مقام و تسلّط بر دیگران، یا ریا و فریفتن و تفاخر و
خودستایی خواست، از نظر اسلام، تربیت نشده است. تعلیمی که در کنارش عمل صالح و صفای قلب و یاد خدا نباشد، و وسیلهای برای کبر و غرور گردد، برای انسان زیانآور است. چنین تعلیم دیدهای بدون تزکیه نهتنها برای خود مضرّ است که به جامعه نیز ضرر میرساند. از عیسای مسیح علیه السّلام نقل شده است که فرمود:
«ألعالم السّوء کصخرة وقعت فی فم الوادی؛ فلا هی تشرب الماء و لا هی تترک الماء یتخلّص إلی الزّرع»(1)؛ عالم بد و بیخیر، همانند صخرهای در دهانۀ رود است، نه آبی میآشامد و نه آب را رها میکند تا به کشتزاری برود.
تربیت توأم با تزکیه، عقل را در انسان زنده میسازد، همان عقلی که امام صادق علیه السّلام دربارۀ آن میفرماید:
«العقل ما عبد به الرّحمان و اکتسب به الجنان»(2)؛ عقل، آنست که خدای رحمان به وسیلۀ آن پرستش شود و بهشت کسب گردد.
علم به وسیلۀ تزکیه، بر مرکب عقل سوار میشود و انسان را به هدفهای عالی و کمالات الهی میرساند؛ همچنانکه امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود: «ألعقل مرکب العلم»(3)؛ عقل مرکب علم است.
انسانیّت انسان به دست و پا و اعضا و جوارح او نیست؛ انسان با برافروختن چراغ عقل، انسان است؛ که فرمودهاند: «الإنسان بعقله»(4)؛ انسانیت انسان، به خرد و عقل اوست.
انسان عاقل و خردمند، نفس سرکش را به بند میکشد و خود را از اسارت هوسها میرهاند؛ «ألعاقل من أمات شهوته»(5)؛ خردمند، کسی است که هواهای شهوانی را در خود کشته باشد.
«ألعاقل من صدّقت أقواله أفعاله»(1)؛ عاقل کسی است که کردارش تصدیقکنندۀ گفتارش باشد.
«ألعاقل من عقل لسانه»(2)؛ کسی که زبانش را عقال کند و در بند کشد، عاقل است، و...
تزکیه نهتنها علم را مقرون به عمل میسازد، که عمل را نیز خالص میگرداند تا جز برای خدا انجام نگیرد، زیرا عمل بدون اخلاص سودی ندارد.
«ألعمل کلّه هباء إلاّ ما اخلص فیه»(3)؛ همۀ اعمال، پوچ و بیهوده است؛ جز آنچه خالص برای خدا انجام شود.
علم بدون عمل از جهل زشتتر است؛ امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید:
«ربّ عالم قد قتله جهله و علمه معه لا ینفعه»(4)؛ بسا دانشمندی که جهلش او را هلاک میسازد و علم و دانشی که با اوست سودی به او نمیبخشد.
و نیز فرمود: «ألعلم کلّه حجّة إلاّ ما عمل به»(5)؛ همۀ علم(نزد خدای متعال) حجتی علیه دارندۀ آنست، جز آنچه بدان عمل شود.
علم بدون تزکیه - که حقیقت تربیت است - نهتنها سعادتی نمیآفریند؛ موجب سختترین کیفرها و عذابها نیز میشود؛ پیامبر عزیز اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«إنّ أشدّ النّاس عذابا یوم القیامة عالم لم ینفعه اللّه بعلمه»(6)؛ عالمی که خداوند او را به عملش منتفع نسازد، در قیامت عذابش از همۀ مردم شدیدتر است.
این کیفر سخت بدان جهت است که او علم به خدا و احکام او را - که شریفترین سرمایه است - فدای ریاست و جاه و مقام دنیوی مینماید7.
تاریخ انسان از آغاز تاکنون، شاهد جنایات علما و دانشمندانی است که به خاطر
دنیا خود را فروختهاند؛ دانشمند فیزیک و شیمی و علوم و صنایع دیگر، که استعداد خود را در رشتههای گوناگون به فعلیت رسانده امّا از تزکیۀ نفس برخوردار نشده، بازوی قوی ستمگر میشود و دانشش را علیه بشریّت و در راه نابودی انسانیت به کار میگیرد.
بسیارند دانشمندانی که در غرب و شرق جهان پا به اجتماع میگذارند و همکار صمیمی متجاوزین و ظالمین میشوند، زیرا در محیط تحصیلی آنان علم هست؛ امّا تهذیب اخلاق و تزکیۀ نفس نیست. آنان طبیعت را علیه بشریّت به کار میگیرند و انسانیت و شرف و عفت را قربانی مطامع شوم خود و اربابانشان مینمایند. در صورتی که دانشمند باید چراغ هدایت باشد، با عملش و با گفتار و رفتارش جامعه را نورانی سازد؛ افکار خفته را بیدار نماید؛ به جامعه و اجتماع افسرده جان تازه بخشد و با دانشش آسایش و آرامش برای مردم به ارمغان آورد؛ و این وقتی امکانپذیر است که پیوند حقیقی تربیت با تزکیه حفظ شود.
بنابراین، موضع تزکیه در تعلیم و تربیت، موضع روح در بدن است؛ پاکی روح و تزکیۀ نفس همۀ نیروها را به خدمت انسانیت درمیآورد، با هماهنگی قوا و تعدیل آنها، اعضا و جوارح را از انحراف باز میدارد و انسان را در مسیر هدایت قرار میدهد و به سوی هدف مقدس«قرب الهی» پیش میبرد.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «بتزکیة النّفس یحصل الصّفاء»(1)؛ با پاک ساختن نفس، روشنی و صفای باطن به دست میآید.
هرکاری که انسان انجام میدهد، مسبوق به علم و آگاهی از آن کار است و قبل از انجام، تصوّر ذهنی و آگاهی - ولو اجمالی - از آن لازم است، بنابراین، انسان قبل از تزکیه باید تعلیم یابد و آگاه شود که تزکیه چیست؟ چگونه باید پاک شود؟ چرا باید نفس و اخلاق را تهذیب کرد؟
1) (1) . میزان الحکمة، ج 4، ص 231، به نقل از تنبیه الخواطر، ص 360.
از این جهت، معلّم و مربّی باید قبل از تزکیه، متعلّم را آگاه سازد. البته متعلّم با آگاه شدن از مسائل تزکیه و غرض و هدف آن، بلافاصله تزکیه نمیشود و لازم است پس از آگاهی، آن را برنامۀ زندگی خود قرار دهد تا تهذیب نفس حاصل نماید.
انسان مهذّب و پاک و رها از دام رذایل، دارای فضل و کمالی است که انسان ناپاک و اسیر دست هواوهوس عاری از آن است. بدین جهت، میتوان گفت: تزکیه از چنین برتری و فضیلتی برخوردار است که، علم بدون آن موجب بدبختی است و به صاحبش نفع معنوی نمیبخشد. عالم بدون تزکیۀ نفس از آخرت غافل میشود و حطام ناپایدار دنیا را میطلبد.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«یابن مسعود من تعلم العلم یرید به الدنیا و اثر علیه حبّ الدنیا و زینتها استوجب سخط اللّه علیه و کان فی الدّرک الأسفل من النّار...»(1)؛ ای پسر مسعود کسی که علم را برای(اهداف صرفا) دنیوی بیاموزد و حبّ و دوستی و زینت دنیا را بر آن ترجیح دهد، مستحق خشم خدا میگردد. و در پائینترین درجه از جهنم خواهد بود.
1) (1) . بحار، ج 77، ص 99، طبع تهران.
مقصود از ضرورت
اهمیت تعلیم و تربیت در قرآن و روایات
«ضرورت» در لغت، به معنای«الزام»، «ناچاری» و«اضطرار» است؛ و مقصود ما در اینجا ضرورتی است که موجود زنده بدون آن به کمال نمیرسد، و در راه تکامل خویش ناچار از پذیرش آن است.
آیا تعلیم و تربیت برای انسان چنین ضرورتی دارد و بدون آن به کمال شایستهاش نمیرسد؟
موجودات جهان هستی را مینگریم که چگونه ضرورتها آنها را احاطه کرده است؛ در جمادات، جسمیّت و ابعاد و خواصّ فیزیکی و شیمیایی آنها؛ در نباتات، ریشه دواندن و رشد و نمو و ثمره دادن؛ در حیوانات، حرکت از مرحلۀ نطفه تا وصول به مراحل کمال حیوانی و برخورداری از احساس و اراده و غرایز گوناگون.... همۀ اینها ضرورتهای وجودی آنهاست.
امّا این که این ضرورتها برای چیست؟ پاسخ آنست که جهان هستی - طبق حکمت بالغۀ الهی - جهان بروز شایستگیها و کمالهاست؛ هرموجودی براساس استعداد وجودی خویش، حقیقت خود را در صحنۀ هستی نمودار میسازد و تا حدّ توانایی، نیروها و قوای ذاتی خود را به فعلیّت میرساند. به عبارت دیگر، تمام هستی خود را نشان میدهد. امّا وصول هرموجود به کمال هستی خود بدون اسباب میّسر نیست، و قوا و استعدادها، غرایز و امکانات طبیعی و تکوینی دیگر، وسایل و اسباب نیل موجودات به کمال حقیقی آنهاست.
مثلا: در گیاهان تا رشد و نمو و نیروی جاذبه و دافعه وجود نداشته باشد، به کمال نباتی و مرحلۀ ثمربخشی نمیرسند. و حیوان نیز تا احساس و حرکت و ارادهای - ولو
ضعیف - و غریزۀ صیانت نفس از خطر و گریز از دشمن و میل و کشش به سوی غذای مناسب خود و.... نداشته باشد، به تمام حیوانیت خود نخواهد رسید. اینها ضرورتهای ذاتی و درونی موجودات است. ضرورتهای دیگری نیز خارج از وجود پدیدهها هست که موجودات برای رسیدن به کمال وجودی خود ناگریز از پذیرش آنها میباشند. باید توجّه داشت که ضرورتهای درونی و ذاتی همواره ملازم وجود هرپدیده است؛ غرایز، اجساس، اراده و.... از حیوان، انفکاکپذیر نیست؛ و رشد و جذب و دفع از گیاهان جدا نمیشود؛ امّا عوامل بیرونی برای موجودات، ضرورت ذاتی ندارد ولی برای ابقای حیات و استکمال خویش پذیرای آنها هستند.
همچنین این هردو نوع ضرورت، تکوینی و جبری است، و جماد و گیاه و حیوان هیچگونه دخالتی در به وجود آوردن آنها ندارند و در تکامل خویش محکوم و مقهورند؛ و برای فعلیت یافتن قوا و استعدادهایشان نیازمند تحصیل و تعلیم و تربیت نیستند، و حصول کمال مناسب هریک از موجودات طبیعی، بصورت جبری و تکوینی است.
انسان نیز که موجودی از موجودات است، خارج از احاطۀ ضرورتها نیست؛ و در رشد طبیعی و غریزی محکوم ضروریّات درونی و بیرونی، و نیز برای زنده ماندن و تکامل طبیعی و رشد حیوانی خود - همچون دیگر موجودات طبیعی - ناچار از آنهاست. انسان تا زنده است اراده، احساس، غریزه، قوای جاذبه و دافعه و.... دارد.
البته رشد عوامل درونی و به فعلیت رسیدن آنها بدون عوامل بیرونی ممکن نیست.
بنابراین، بروز و تکامل جنبۀ طبیعی انسان در پرتو دوگونه ضرورت تکوینی است. و علاوه بر رشد و تکامل تکوینی و طبیعی انسان، تکاملی برتر و عالیتر نیز دارد؛ که از ضرورتی دیگر ناشی میشود و آن روح الهی اوست که خدای متعال در او دمیده و حاوی نیروهایی مانند عقل، ارادۀ انسانی، اختیار و فکر است، و این روح برای نیل به مرتبۀ عالی کمال و تخلّق به اخلاق الهی، نیاز ضروری به قوای ذکر شده دارد، و تا زمانی که در صحنۀ هستی میدرخشد کمال او جدای از این قوا نیست.
این قوا گرچه درونیاند ولی ظهور و فعلیت آنها بدون عوامل بیرونی امکانپذیر
نیست؛ قوای باطنی انسان تکوینی است، امّا تخلّق به اخلاق الهی و دستیابی به کمالات معنوی، اختیاری است. بنابراین، انسان در رسیدن به تمام حقیقت و هستی خویش به دو نوع ضرورت درونی(تکوینی) و بیرونی(تشریعی) نیاز دارد. و به اقتضای همین ضرورت تشریعی است که خداوند برای ارائه راه تعلیم و تربیت و تزکیه، پیامبران را به سوی بشر گسیل داشته است، پس برای تکامل ارادی و اختیاری و وصول به کمال انسانی، تعلیم و تربیت ضرورت دارد. و این ضرورت شامل همۀ ابعاد میشود(در بعد فردی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، اعتقادی، اخلاقی، نظامی و اقتصادی و....) زیرا انسان آنگاه کامل میشود که در همۀ ابعاد خویش به رشد لازم رسیده باشد.
اسلام برای تعلیم و تربیت اهمیت خاصّی قایل است؛ چنانکه هرجا سخن از ارسال رسولان به میان میآورد، تعلیم و تربیت و تزکیه را برنامۀ اصلی آنان قرار میدهد. خداوند متعال برای انسان مقرّر فرموده است که به اختیار خود و با پیروی از دستورات پیامبران و برنامههای آسمانی، و با کوشش و تلاش پیگیر، کسب تعلیم و تربیت کند و به مقام شایستۀ انسانی برسد، زیرا سرکشی غرائز حیوانی و ظلمات جهل و خواهشهای نفسانی را جز با تربیت صحیح و الهی نمیتوان مهار و برطرف کرد؛ امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:
«ای اسیران خواهش نفس! کوتاه بیایید و قدم فراتر ننهید، براستی خواستاران دنیا را جز صدای دندان مصیبتها و بلاها نمیترساند. ای مردم! به اصلاح و تأدیب نفوس خویش بپردازید، و بدین وسیله آنها را از آزمندی خوها و عادتهایشان بازگردانید»(1).
و دربارۀ رهبران و پیشوایان میفرماید که پیش از رهبری، باید به تعلیم و تربیت خویش همّت گمارند:
«هرکس خود را پیشوای مردم نمود، بر اوست که پیش از آموزش دیگران، نخست
1) (1) . نهج البلاغه، فیض الإسلام، حکمت 351، ص 1254.
به آموزش نفس خویش بپردازد. و باید پیش از تأدیب و پرورش با گفتار و زبان، با عمل و روش خود دیگران را تأدیب و تربیت نماید. و معلم و تربیتکنندۀ نفس خود، از معلم و تربیتکنندۀ مردم به بزرگداشت و احترام سزاوارتر است»(1).
از آنجا که تعلیم مقدّمۀ تربیت است، و هرتربیتی از راه تعلیم حاصل میشود، و علم از دیدگاه آیات و روایات اهمیّت شایانی دارد، قرآن کریم میفرماید:
«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ»؛ (2)بگو(ای پیامبر) آیا آنان که میدانند، با آنان که نمیدانند یکسانند؟
و نیز میفرماید: «قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصِیرُ أَ فَلا تَتَفَکَّرُونَ»؛ (3)؛ بگو: آیا کور و بینا برابر است؟ آیا نمیاندیشید؟
و نیز: «هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ (4)؛ اوست خدایی که در میان درس نخواندگان رسولی برانگیخت که آیات الهی را برایشان تلاوت کند و پاکشان سازد و کتاب و حکمت به ایشان آموزد؛ بیتردید پیش از این در ضلالت و گمراهی آشکاری بودند.
اینک ببینیم مراد از علم در این آیات چیست؟ و سبب آنکه قرآن به علم اهمیت میدهد چه میباشد؟ و آیا ارزش علم ذاتی است یا توسّلی و مقدّماتی؟
مرحوم علامه طباطبایی در تفسیر آیۀ«هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ ... إِنَّما یَتَذَکَّرُ أُولُوا الْأَلْبابِ» میگوید: «مراد به حسب انطباق آیه بر مورد آن، علم به خدا و عدم آن است، زیرا انسان به وسیلۀ علم به خدا کامل میشود و از آن به معنای واقعی کلمه سود میبرد و از فقدان و نبود آن علم زیان میبیند، و سایر علوم، غیر از علم الهی، مانند مال و ثروت است که در زندگی دنیا از آن بهرهمند میگردد ولی به فنای دنیا
فانی میشود(1)» و در کافی از امام محمد باقر علیه السّلام نقل شده که دربارۀ این آیه فرمود:
«ما دانایانیم و دشمنان ما نادانند و شیعیان ما اولوا الألباب و صاحبان خردند».(2)
صاحب عقل و خرد میان این دو گروه تفاوت قایل میشود و اهل فضل و دانش را بر دیگران ترجیح میدهد.
به نظر میرسد این روایت تأکیدکنندۀ مطلبی است که علاّمه طباطبایی در تفسیر آیه گفتهاند؛ امام که میفرمایند: دشمنان ما نادانند، منظورشان این نیست که آنان هیچ نمیدانند و از هیچ علمی آگاه نیستند، زیرا بسیاری از دشمنان اهل بیت علیهم السّلام چه در زمان ائمه علیهم السّلام و چه در زمان حاضر از علوم مختلفی آگاهی داشته و دارند. بنابر این، مقصود همان معرفت به خدا و علم توحید و خداشناسی است که اهل بیت علیهم السّلام آن را دارا هستند و دشمنانشان جاهل به آن میباشند، و صاحبان عقل(شیعیان) این مطلب را به خوبی درک میکنند.
و در سورۀ انعام(آیۀ 50) میفرماید: «هَلْ یَسْتَوِی الْأَعْمی وَ الْبَصِیرُ».
آنگاه که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به مشرکین فرمود: نمیگویم گنجینههای خداوند نزد من است، و ادعا نمیکنم که دارای علم غیب هستم و نمیگویم من فرشتهام؛ بلکه من همانند شما بشرم و متابعت میکنم از آنچه که به من وحی میشود. بعد میفرماید: آیا کور و بینا برابرند؟ آیا تفکّر نمیکنید؟
آیا کسی که بینای به معرفت الهی است با کسی که در کوری و ظلمت جهل به سر میبرد یکسان است؟ آن علمی که بصیرت و بینایی میآورد، علم و معرفت به خداست و آنچه نادانی و کوری را به دنبال دارد، جهل به توحید و خداشناسی است.
تفکّر در این مسائل، شخص را هدایت میکند و به او میفهماند که کور باید از بینا متابعت نماید و جاهل از عالم، تا از چاه ظلمت و گمراهی نجات یابد.
در سورۀ فاطر(آیۀ 28) میفرماید: «إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ»؛ تنها بندگان عالم و دانا از خداوند میترسند.
مسلّما منظور از«علما» کسانی است که به خدای متعال و خالقیّت و ربوبیّت او علم و معرفت دارند، وگرنه بسیاری از دانشمندان علوم ظاهری و مادّی نهتنها از خدا ترس و باکی ندارند که اصولا ممکن است منکر باشند.
آیۀ«یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ؛» (1)بدین معناست که به مردم رشد معنوی و انسانی بدهد و آنان را به اخلاق الهی متخلّق سازد، چنانکه خود متخلّق به آنست و بدیشان قرآن بیاموزد و آنان را با حقایق قرآن آشنا کند.
در مورد حکمت گفتهاند: «حکمت معارف حقیقی است که قرآن دربردارندۀ آنست(2)»؛ و قرآن شامل حکمت نظری و عملی است، خدای متعال به موسی کلیم اللّه علیه السّلام میفرماید: «إِنَّنِی أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنِی»؛ (3)منم خدای یکتا که خدایی جز من نیست؛ پس مرا پرستش کن.
قسمت اوّل آیه حاوی حکمت نظری است، و قسمت دوّم«فَاعْبُدْنِی» حکمت عملی.
در رأس همۀ حقایق، معرفت الهی است که با آن نفس زکیّه پیدا میکند. بنابراین، مراد از علم و حکمت در این آیات، علم خداشناسی و حقایق و معارفی است که در جهت خداشناسی قرار دارد، و این علم، خشیّت الهی را در دلها زنده میکند. شاید بر این اساس است که امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: «رأس الحکمة مخافة اللّه(4)»؛ رأس حکمت، ترس از خداست.
و نیز در آیۀ«شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ»؛ (5)گواه است خدای متعال بر این که جز او خدایی نیست و فرشتگان و صاحبان علم نیز گواهند، خدایی که نگهبان و برپادارندۀ عدل است و جز
1) (1) . «تعلیم کتاب، بیان الفاظ آیات آن و تفسیر مشکلات آنست.... و این که گاهی از قرآن به کتاب تعبیر شده و گاهی به آیات، دالّ بر این مطلب است که قرآن با هریک از این عناوین نعمتی است که خدای متعال اعطاکنندۀ آن است».المیزان، ج 19، ص 306، طبع تهران(آخوندی).
2) (2) . المیزان، ج 19، ص 306
3) (3) . سورۀ طه، آیه 14
4) (4) . بحار، ج 78، ص 453، روایت 23، طبع تهران. بحار، ج 73، ص 386، روایت 6، طبع تهران.
5) (5) . سورۀ آل عمران، آیۀ 18.
او که چیره و درستکار است خدایی نیست.
قطعا منظور علمایی هستند که معرفت الهی و علم به معارف و حقایق خداشناسی دارند.
اینک که روشن شد مراد از علم در آیات مزبور خداشناسی و معارف الهی است، ببینیم چرا قرآن به این علم اهمیت میدهد:
میدانیم که از دیدگاه معارف اسلام و قرآن، جهان به خاطر انسان آفریده شده است(1)، و نیز طبق آیۀ«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاّ لِیَعْبُدُونِ»؛ (2)جن و انسان را جز برای آنکه مرا پرستش کنند نیافریدم، هدف از آفرینش انسان عبادت و پرستش خدای متعال است. بنابراین، خلقت سایر موجودات برای غیر خودشان است و جهان حقیقت خود را در وجود انسان میبیند، و انسان کمال وجودی و اوج حقیقی خویش را در ستایش و پرستش اللّه مییابد.
انسان، حقیقتی مستقل و برتر از دیگر موجودات دارد و برای رسیدن به قلّههای معرفت و کمال آفریده شده است؛ و حقیقت و کمال معنویت و ارزش او به جهت وابستگی به ذات حقتعالی است، و باید به عبودیت او قیام کند و بدون خدا هیچ و پوچ است.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید: «ای مؤمن! این علم و ادب بهای نفس تو است؛ در تحصیل آن بکوش؛ چه هرقدر بر دانش و ادبت افزوده شود قیمت و ارج تو افزایش مییابد(3)».
انسان برای دستیابی به کمال حقیقی خویش باید مبدأ فیض را - که حقیقتها از جانب او افاضه میشود - بشناسد، تا آن را بهای نفس خود قرار دهد. پس، اوّل باید به معرفت برسد و آنگاه به آن چنگ بزند؛ بدون شناخت و معرفت و دانش کور است، و
1) (1) . در سورۀ لقمان، آیۀ 20، میفرماید: «سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ - آنچه در آسمان و زمین است در خدمت شما قرار داد» و در حدیث میخوانیم: «خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی - همه چیز را برای تو آفریدم و تو را برای خودم».
2) (2) . سورۀ ذاریات، آیۀ 56.
3) (3) . بزرگسالان، ج 2، ص 102؛ به نقل از مشکوة الانوار، ص 135.
کور چیزی را نمیبیند تا برای نجات خویش بدان دست یازد و چنگ زند.
اگر انسان برای عبادت خدا آفریده شده به جهت آنست که میتواند کسب علم و معرفت کند و به رشد برسد؛ امیر مؤمنان میفرماید: «ألعلم رشد لمن عمل به(1)»؛ علم، رشد و کمال کسی است که به آن عمل نماید.
مرحوم شهید - رحمة اللّه - میگوید: «بدان که خدای سبحان، علم را سبب اصلی آفرینش عالم غیب و شهادت قرار داد(2)».
و آیۀ 12 از سورۀ طلاق، شاهد روشن این حقیقت است: «اَللّهُ الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ یَتَنَزَّلُ الْأَمْرُ بَیْنَهُنَّ لِتَعْلَمُوا أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ وَ أَنَّ اللّهَ قَدْ أَحاطَ بِکُلِّ شَیْءٍ عِلْماً»؛ خداست که هفت آسمان و همانند آن از زمین بیافرید، امر الهی میان آنها نازل میشود تا بدانید که خداوند بر هرچیزی تواناست و خداوند بر هرچیزی احاطۀ علمی دارد.
از نظر معارف اسلامی، کمال دین در طلب علم و عمل به آنست؛ امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید: «ای مردم! بدانید که کمال دین در طلب علم و عمل به آنست؛ آگاه باشید که طلب علم بر شما از طلب مال لازمتر است(3)».
معرفت الهی و علم دین چنان ارزشمند است که رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«آنچه در آسمانها و زمین است برای عالم طلب مغفرت میکند(4)».
از آنچه بیان شد نکات زیر به دست میآید:
تعلیم و تربیت برای رسیدن به کمال الهی ضرورت دارد.
موجودات برای رسیدن به کمال شایستۀ خویش به دو ضرورت(بیرونی و درونی) نیازمندند.
انسان در بعد تکوینی به این دو ضرورت نیازمند است.
انسان در ضرورت درونی از خصوصیتی برخوردار است که موجودات دیگر از آن
بیبهرهاند، و آن روح انسانی، عقل، اراده، اختیار و.... میباشد.
انسان در ضرورت بیرونی نیز دارای امتیازی خاص است و آن پیروی از قانون تشریعی و تعلیم و تربیت است.
جهان برای انسان و انسان برای معرفت و علم به خدا آفریده شده است.
ارزش انسان و ظهور تمام حقیقت او وابسته به معرفت الهی و علم توحید است.
اینک باید دید آیا ارزش علم، ذاتی است یا عرضی و مقدّی؟
با توجه به نکات 6 و 7، پاسخ این سؤال به دست میآید؛ ارزش انسان و ظهور انسانیت او وابسته به معرفت الهی و علم توحید است ولی ارزش علم توحید، ذاتی است.
اگر علوم را به علومی که دارای ارزش منفیاند، مانند علم سحر، و.... و علومی که دارای ارزش مثبتند، مانند علم توحید و خداشناسی، فقه، تفسیر، طبّ، فیزیک، شیمی و.... تقسیم کنیم؛ علم توحید و خداشناسی در رأس هرم علومی قرار دارد که ارزش مثبت دارند، و ارزش هرفرد نیز به قدر برخورداری او از این علم و معرفت است. و همانگونه که انسان بااین علم ارزش پیدا میکند و به کمال شایستۀ خود میرسد، علوم تجربی و سایر علوم نیز به وسیلۀ این علم ارزش مییابند.
انسان از همۀ موجودات برتر است و علم به موجودات جهان به ارزش حقیقی او نمیافزاید، و باید به علمی برتر از این دست یابد، و آن علم به خدای متعال است که خود غایت و هدف همه چیز است. و علوم دیگر آنگاه که در خدمت خداشناسی قرار گیرند، ارزش معنوی و انسانی مییابند و برای کمال انسان به کار میآیند.
پیشوایان معصوم فرمودهاند:
«اگر روزی بر من بگذرد و در آن دانشی نیفزوده باشم که مرا به خدا نزدیک سازد، طلوع آفتاب آن روز برایم مبارک نیست(1)».
و نیز فرمودهاند:
1) (1) . نهج الفصاحه، ص 23، شمارۀ 126.
«برترین اعمال، خداشناسی است( 1)».
و نیز: «عالم اگر با علم خویش خدا را اراده کند همه چیز از او بترسد و اگر مال اندوزی را بخواهد، او از همه چیز بیم و هراس یابد( 2)».
آری! به وسیلۀ علم خداشناسی، تزکیه حاصل میشود، و تربیت صحیح به دست میآید و انسان به کمال و قرب الهی میرسد و امور جاری دنیوی او نیز رنگ صلاح خواهد گرفت.
آیا انسان قابلیت تعلیم و تربیت را دارد؟
فطرت توحیدی و الهی در انسان
انسان موجود مختار
تکامل انسان در پرتو اختیار
موضوع هرعلم، آن عنوان جامعی است که مسائل آن علم بر محور آن دور میزند. و تمایز هرعلم از علم دیگر نیز[بنابر مشهور] به موضوع آن است.
مثلا، در علم حساب، از احوال و اعراض عدد بحث میشود، و در علم هندسه از مقادیر؛ پس موضوع علم حساب(عنوان جامعی که مسائل علم حساب بر محور آن دور میزند) عدد است، و موضوع علم هندسه، مقادیر.
اصولا علوم در این که علم هستند باهم مشترکند و تمایز آنها به موضوع آنهاست؛ همانند اراده که مطلق است و تمایز آن از ارادۀ دیگر به متعلّق و مراد آن وابسته است؛ حسن، اراده میکند کتاب بخواند و احمد اراده میکند غذا بخورد. هردو در این که اراده کردهاند، مشترکند، ولی مراد و متعلّق ارادۀ آنان متفاوت است. حسن ارادۀ خواندن و احمد ارادۀ خوردن کرده است. علم نیز همینطور است، اصل علم مطلق و مشترک است و تمیز و جدایی هرعلمی از دیگر به موضوع و عنوان جامع آن علم است.
انسان از جنبههای مختلف، موضوع علوم مختلف قرار میگیرد؛ جسم او و عوارض سلامت و بیماری آن، موضوع علم پزشکی؛ روان و رفتارها و عکس العملهای روانی، موضوع علم روانشناسی است. از بعد اجتماعی، موضوع بحث جامعهشناسی، و از جهت اقتصادی و حقوقی، موضوع علم اقتصاد و علم حقوق است و....
موضوع تعلیم و تربیت - به معنای اصطلاحی آن - نیز انسان است؛ در تعلیم و تربیت، انسان از همۀ ابعادش مورد بحث قرار میگیرد.
چنانکه گذشت، تعلیم و تربیت عبارت است از رشد عقلی و به فعلیت رساندن
استعدادها و قوا، و ایجاد وحدت و هماهنگی میان آنها برای به هدف رسیدن انسان.
بنابراین، آنچه موردنظر است، اندیشه و عقل و قوا و استعدادهای دیگری است که از شؤون نفس انسان میباشند. نفس انسان است که پشت دستگاههای مختلف قرار گرفته و از یک دستگاه میبیند، از دیگری میشنود، با دستگاهی دیگر سخن میگوید، میبوید، میچشد، و یا با ابزاری اعمالی را انجام میدهد؛ با پا راه میرود، با دست کارهایی میکند و....
با تعلیم و تربیت، نفس، نورانی میشود، و با نورانیّت آن همۀ ادراکات و افعال انسان نورانی میگردد؛ وقتی نفس، آگاه و به مصالح و مفاسد آشنا شود، و پرورش الهی پیدا کند تمام دستگاهها و اعضای بدن در جهتی مثبت و هماهنگ و در مسیر مطلوب و شایسته به کار میافتد، و فطرت پاک الهی در انسان متجلّی میشود و انسان موحّد میگردد.
پرورش یک بعد بدون توجّه به ابعاد دیگر موجب عدم تعادل و هماهنگی در نیروهای انسان است؛ امام زین العابدین علیه السّلام در رسالۀ حقوق، به همین حقیقت اشاره میفرمایند که تمام ابعاد انسان باید مورد اصلاح و تعلیم و تربیت قرار گیرد و به اطاعت خدا درآید:
«حقّ نفس بر تو این است که او را کاملا در اطاعت خداوند متعال درآوری، و حقوق زبان، گوش، چشم، دست، پا، شکم و فرج را بپردازی و در این کار از خداوند منّان یاری بجویی(1)». سپس امام علیه السّلام به ذکر حقوق هریک از این اعضا پرداختهاند.
در آیات و روایات بیشماری آمده که اصلاح نفس، اصلاح تمام حقیقت انسان است. و این بیانگر آن است که نفس، موضوع تعلیم و تربیت است و باید آگاه شود و درستکار گردد.
قرآن میفرماید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها»؛ (2)مسلما کسی که نفس را پاک و تزکیه کرد رستگار شد.
و پیشوایان معصوم علیهم السّلام فرمودهاند: «کسی که نفسش را در خوشیها و عیشهایش آزاد گذارد، بدبخت شده و از حقیقت دور میماند(1)».
و: «کسی که نفسش را به کوشش و تلاش در راه اصلاح آن وادارد سعادتمند میشود(2)».
و: «کسی که نفسش را به حال خود رها سازد و در اصلاح آن مسامحه ورزد، زیان میکند(3)».
ممکن است کسی شایستگی و قابلیت انسان برای تعلیم و تربیت را منکر شود و بگوید: وجود انسان را شهوات گوناگون، طمع، حرص، درندهخویی و شیطنت و.... احاطه کرده، و انسان در ظلمات مادّیّت، جهل و خودپرستی و.... اسیر است و این همه مانع رسیدن او به نور و هدایت میشود؛ پس، چگونه میتواند تربیت یابد و هدایت پذیرد؟
پاسخ آن است که هرچند در انسان غرایز حیوانی وجود دارد، و رذایل از غرایز حیوانی او سرچشمه میگیرد؛ امّا فطرت توحیدی و شعله عشق الهی و چراغ فروزان عقل و آگاهی نیز در وجود انسان شعلهور است؛ و اگر برخی چون فرعونها و نمرودها و معاویهها و یزیدها و پیروان آنان به فطرت الهی خود پشت کرده و خود را در ظلمت گمراهیها و خواستههای حیوانی به هلاکت ابدی دچار ساختهاند، دلیل عدم قابلیّت انسان برای پذیرش تربیت و هدایت نمیشود. چرا که در مقابل، پیامبران بزرگوار و پیروان ایشان - که در مکتب وحی تربیت یافتهاند - نیز وجود دارند که به قلّههای رفیع انسانیّت و هدایت رسیده و نمونههای انسان کامل و الهی را در برابر بشریّت به نمایش گذاشتهاند. وجود چنان انسانهای الهی و ارجمند، برترین دلیل قابلیت انسان
برای تربیت است.
حقیقت والایی که در وجود انسان نهفته است، برتر از تصوّرات مادّی و قیاسات روزمرّۀ زمینی است. گوهر وجود انسان، لطیفهای الهی و آسمانی است که با ارزشهای زمینی قیمتگذاری نمیشود؛ امیر مؤمنان علی علیه السّلام فرمود:
آگاه باشید که برای نفوس شما(انسانها) قیمتی جز بهشت نیست. پس، آن را به بهای دیگری جز بهشت نفروشید(1)».
این نفس دارای فطرتی است که به سوی اعلی علّیین بال میکشد و نهاد خلقت آن بر خداشناسی و خداجویی است؛ «فِطْرَتَ اللّهِ الَّتِی فَطَرَ النّاسَ عَلَیْها» (2). همین فطرت الهی است که او را به سوی ملکوت اعلی فرامیخواند، و شعلۀ همین شوق و جذبه است که گوهر انسان را از سایر موجودات متمایز میسازد و به او شرف انسانی و خلعت تکریم میبخشد. شناخت این فطرت آسان نیست؛ باید صفحۀ وجود خویش را از پلیدیها و ناپاکیها پاک کرد، دل را بیدار ساخت، چراغ عقل را برافروخت، دیوار زندان مادیت را فروریخت و جان را از بندهای حیوانی آزاد نمود تا فطرت نورانی الهی متجلّی گردد و ظهور یابد. آنگاه است که انسان درمییابد؛ کیست و حقیقت او چیست.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«کسی که دل را از غفلت، و نفس را از شهوت، و عقل را از جهالت نگاهدارد، در زمرۀ آگاهان و هشیاران درآمده است(3)»
آنان که گوهر نفس انسانی را موجودی مادّی پنداشتهاند، سخت در اشتباهند و قدر و منزلت انسان را بسیار ناچیز و خوار ساختهاند، زیرا لازمۀ مادّی اندیشی آن است که انسان را موجودی بیاثر و بیکاره و تماشاگر در صحنه بدانیم و جبر مادیت را بر همۀ
امور و شوؤن او حاکم شماریم، و هرتلاش و کوشش را از جانب او عبث و بیهوده پنداریم، زیرا هرچه صرفا مادّی است، محکوم جبر و قهر طبیعت و مادیت است، امّا در بینش قهرمانان توحید و راهیافتگان به ملکوت، حقیقت انسان ارجمندتر و دامنۀ وجودی آن گستردهتر از همۀ کاینات است.
امیر مؤمنان علی علیه السّلام در بیان حیطۀ وجودی انسان میفرماید:
«ای انسان! آیا میپنداری جثهای خرد و کوچک هستی؟ در حالی که عالم اکبر و جهان در تو نهفته است(1)».
و امام صادق علیه السّلام میفرماید: «هیأت انسانی برترین حجّت الهی بر آفریدگان است2».
از کنار این موجود به سادگی نباید گذشت؛ اگر به ندای قرآنکه میفرماید: «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ؛ آیا در نفوس خویش نمیاندیشند؟» گوش فرادهیم، به حقیقت مجرّد خویش خواهیم رسید که«تن آدمی شریف است به جان آدمیّت». حقیقت انسان این جسد مادّی نیست؛ «اگر انسان فقط همین جسد باشد، باید هرکس که جسمش صحیحتر و جثهاش بزرگتر و تنومندتر است، انسانیّت او بیشتر و خردمندتر و زیرکتر و داناتر باشد از کسی که جثّۀ او کوچکتر و لاغرتر یا برخی از اجزایش ناقص و بریده است. در حالی که در اکثر مردم امر به خلاف این است.... به قول شیخ اجلّ سعدی: «نه هرچه به قامت مهتر به قیمت بهتر».
چون نفس از عالم جسم نیست، به تقطیع(قطعهقطعه کردن) اجزای بدن، قطعه قطعه نمیگردد، و اصلا دست هیچ آلت جسمانی بدو نمیرسد؛ نه شمشیر و تیر به او اصابت میکند و نه آب و آتش به او کارگر میشود؛ نه طعمۀ پرنده میشود و نه لقمۀ درنده. انسان خواب میبیند که سرش از بدن جدا شد و با این وجود، با چشم خود مینگرد که سر به یک طرف افتاده و بدن به یک طرف، در این حال که چشم ظاهر بسته و در خواب است با کدام چشم میبیند؟(2)».
دربارۀ تجرّد روح و حقیقت نفس، دلایل زیادی ذکر شده است(1)، که در اینجا مجال تفضیل نیست. برای آگاهی بیشتر به کتابهایی که در این موضوع نوشته شده مراجعه شود.
حقیقت انسان، روح انسانی اوست که به بدن مادّی تعلّق داشته و بدن، وسیله و آلتی برای تکامل آن است. فلاسفۀ اسلامی«نفس ناطقه و روح آدمی را جوهری مجرّد از علایق مادّه میدانند که این جوهر نفیس، با لذّات از مادّه و لوازم آن از قبیل زمان، مکان، وضع و جهت و.... مجرّد است، و به حسب فعل، مستغنی از مادّه نیست و تعلّق آن به بدن، تدبیری است. و از ناحیۀ بدن با آنکه بالذّات تجرّد دارد به کمالات لایق خود میرسد، و تعلّق آن به بدن، به جهت تکمیل و تکامل است(2)».
با لحظهای اندیشیدن در اعمال و افعال خویش میتوانیم به وجود نیروی اختیار در خود پیبرده و متوجه شویم که انسان، مانند جماد، محکوم عوامل خارجی نیست، و همچون گیاه، مقهور طبیعت درونی و بیرونی نمیباشد، و چون حیوان صرفا اسیر دست غرایز باقی نمیماند. در طبیعت، گرایشهای مختلف و انتخاب، وجود ندارد؛ هر موجود صرفا طبیعی، مانند جماد، نبات و حیوان فقط مسیر ویژۀ خود را پیموده و از اختیار و انتخاب برکنار است.
ولی انسان، پیشتر و بیشتر از آنکه یک موجود طبیعی و مادّی باشد، یک موجود الهی و ماورایی است. امتیاز و ارزش او در اینست که مختار است، و به جهت برخورداری از این ویژگی است که مورد خطاب اوامر و نواهی خدای متعال قرار گرفته(3)
و نسبت به اعمال خود مسؤول است. انسان با دارا بودن همین صفت، امانتدار خدا(4)و
1) (1) . پارهای از این دلایل را در جزوهای مستقل، زیر عنوان«انسان در اسلام» بیان داشتهایم.
2) (2) . شرح بر زاد المسافر، ملاّ صدرا، صص 2 و 3.
3) (3) . سورۀ کهف، آیۀ 29: «وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ».
4) (4) . «إِنّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَیْنَ أَنْ یَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ»؛ سورۀ احزاب، آیۀ 72.
لایق خلیفة اللّهی شده، و پیروزی انسان بر نیروهای طبیعی و غرایز حیوانی نیز از رهگذر این صفت امکانپذیر است.
میلها و گرایشهای مختلف انسان - که در اعمال او موجب تزاحم با یکدیگر میشوند - دلیل و گواه بر این مدّعا است؛ آنجا که انسان بر سر دو راهی حق و باطل قرار میگیرد، و یا میان راستگویی و دروغگویی، و هر خیروشرّ دیگری واقع میشود، دو گوینده در درون او فریاد میکشد: یکی او را به سوی حق و درستی فراخوانده و دیگری به سوی باطل میکشاند؛ تا این موجود کدام را ترجیح دهد و انتخاب نماید. در این حال ممکن است عوامل بیرونی هم به کمک یک طرف - یا هردو طرف - بیایند و آن را تقویت نمایند. در هرصورت، انسان مختار است و توانایی دارد هرطرف را که بخواهد، انتخاب کند: «إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً» (1)همانا راه را به انسان نشان دادیم؛ خواه شکرگزار باشد - و حق را برگزیند - یا کفران ورزد - و به سوی باطل رود.
ای انسان! خود را بشناس و به حقیقت خویش توجّه کن و ارزش خود را دریاب.
خداوند بر تو منّت نهاد و صفت اختیار را به تو افاضه فرمود. و از تو پیمان گرفت که به او رو کنی و بهسوی او روی و به پرستش او همّت گماری و از پیروی شیطان و باطل روی برتابی؛ «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یا بَنِی آدَمَ ألا تَعْبُدُوا الشَّیْطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ وَ أَنِ اعْبُدُونِی هذا صِراطٌ مُسْتَقِیمٌ»؛ (2)ای فرزندان آدم! آیا با شما پیمان نبستم که شیطان را نپرستید(و از او اطاعت و پیروی نکنید) که او برای شما دشمن آشکاری است، و آنکه، مرا بپرستید که این راه راست و صراط مستقیم است؟
گفتیم: انسان از فطرت پاک توحیدی و از حقیقتی مجرّد و از صفتی بزرگ یعنی اختیار برخوردار است. در مقابل، غرایز و قوایی نیز دارد که اگر در حدّ اعتدال قرار نگیرند
و کنترل نشوند، انسانیت را ساقط میکنند.
اینک باید دید: آیا انسان، تکاملی تکوینی و طبیعی دارد یا اکتسابی؟ یعنی، آیا کمال را خود کسب میکند و به دست میآورد، یا کمال بهخودیخود برای او حاصل میشود؟
«کمال»، در اصطلاح، رسیدن به غایتی است که هرموجودی در پی آن است.
همۀ موجودات به سوی غایتی و هدفی حرکت میکنند که برای آنها تعیین شده است؛ گیاهان و حیوانات به سوی هدفی که از قبل برایشان تعیین شده میروند و کمالشان رسیدن به آن غایت و غرض است؛ امّا انسان، غایت و هدف را خود برمیگزیند و وصول به آن را کمال خود میداند.
هنگامی که گفته میشود: چیزی کامل شده، معنایش این است که به هدف رسیده و غرضش تحقق یافته است(1).
«اکتساب»، به معنی فراهم آوردن و بدست آوردن است؛ تکامل اکتسابی یعنی، آنچه با کوشش خود انسان پدید آید، باید به دنبال آن رفت؛ چرا که به دست آوردنی است و خودبخود پیدا نمیشود.
وجود انسان ابعاد مختلفی دارد؛ در بعد مادّی، بدن زمینی و حیات طبیعی او با غرایز گوناگون قرار گرفته؛ و در بعد معنوی، روح الهی و قوای آن و از جمله اراده و اختیار قرار دارد؛ به همین جهت انسان دارای دوگونه تکامل است:
تکامل مادی و جسمانی در بعد طبیعی.
تکامل معنوی و نفسانی در بعد روحی و الهی.
قرآن کریم در مورد تکامل طبیعی انسان - که تکوینی است - میفرماید: «اَللّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ ضَعْفٍ ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ ضَعْفٍ قُوَّةً ثُمَّ جَعَلَ مِنْ بَعْدِ قُوَّةٍ ضَعْفاً وَ شَیْبَةً یَخْلُقُ ما یَشاءُ وَ هُوَ الْعَلِیمُ الْقَدِیرُ»؛ (2)خداست که شما را از عنصر ناتوانی (نطفۀ ضعیف) بیافرید. آنگاه پس از ناتوانی نیرو بخشید(و شما را به جوانی و توانائی
رساند)، آنگاه پس از توانایی(جوانی) در ضعف و سستی پیری قرار داد. هرچه بخواهد میآفریند. و او بسیار دانا و توانا است.
در این آیه، تکوینی و طبیعی بودن تکامل مادّی و جسمانی انسان بیان شده که از نقطۀ ضعیف آغاز میشود، و به مرحلۀ جوانی که نهایت تکامل طبیعی و تکوینی آن است میرسد، و پس از آن رو به ضعف رفته و با پیری و مرگ پایان مییابد؛ آیات 12 سورۀ مؤمنون و 7 و 8 و 9 سورۀ سجده نیز بیانگر این نوع تکامل است.
تکامل طبیعی دارای حدّ نهایی بوده و بزودی رو به افول مینهد. و انسانها در این تکامل یکسان و هماهنگند، زیرا این تکامل به دست آمدنی است نه به دست آوردنی؛ یعنی، جبرا و طبق قوانین و نوامیس طبیعی - که خدای متعال قرار داده - انجام میشود، و برپایۀ حیات مادّی تا مدّتی رو به رشد است، آنگاه که به نهایت رشد خود (پایان حیات مادّی و متلاشی شدن) رسید، پایدار نمیماند و رو به افول میگذارد.
انسان از تکامل دیگری نیز برخوردار است که زمان و مکان، آب و هوا، تلاش و کوشش، رنج و زحمت و.... آن را فرسوده نمیسازد؛ بلکه چه بسا سبب پیشرفت و بلوغ آن هم میشود؛ و آن تخلّق به صفات اللّه و وصول به خلیفة اللّهی است. پایۀ این کمال، حیات معنوی انسان است، که برخلاف حیات و تکامل مادّی، اکتسابی است.
البته زمینۀ این حیات در انسان وجود دارد ولی باید در رشد و به فعلیّت رساندن آن بکوشید، رشد و فعلیّت آن در گرو اعمال شایستۀ انسان و اکتسابی است.
اولا: نفس انسان نیرویی به نام«اراده» دارد، پیش از هرکار و پیش از آنکه اراده به مراد تعلّق بگیرد، انسان به انجام دادن یا ندادن آن مختار است پس از آنکه علم و شوق کاری در انسان پیدا شد و خواهان آن گردید، اراده به آن تعلّق میگیرد. در این هنگام اگر قدرت انجام دادن آن را داشته باشد در پی کسب آن برمیآید و آن را به دست میآورد.
ثانیا: نفس توانا، عاقل و مختار انسان مورد خطاب خدای متعال قرار گرفته، مکلّف به انجام اوامر و ترک نواهی است؛ در صورتی که اوامر را انجام ندهد و از تکالیف سر باز زند، مورد عقوبت و عذاب او واقع، و اگر در پی انجام اوامر باشد سزاوار ثواب و
پاداش است. همینطور در ترک معاصی و نواهی مستحقّ ثواب و در انجام آنها سزاوار کیفر و عذاب میگردد.
اگر کمال معنوی اکتسابی نبوده و بهطور طبیعی و جبری پدید میآمد، هرنوع تکلیف و امر و نهیی لغو، و پاداشها بیهوده و کیفرها ستم بود؛ و بدیهی است که از خدای حکیم و متعال، لغو و ستمی صادر نمیشود.
ثالثا: اگر رسیدن به کمال معنوی مانند تکامل طبیعی، بهطور جبری و خودبخود انجام میگرفت، صفت اختیار و قدرت برخواستن و نخواستن و انجام دادن و انجام ندادن، لغو و بیهوده میبود، و خدایی که این صفت را به انسانها افاضه فرموده، از لغو و عبث منزّه است، زیرا او حکیم است.
رابعا: انسان، روزی که متولّد میشود چیزی نمیداند؛ امّا استعداد شناخت و یادگیری در او هست و با گذشت زمان در نتیجۀ معرفت و شناخت به ظهور میرسد.
یکی از ویژگیهای انسان همین نیروی ارزیابی و شناخت است که میتواند خوب و بد، زشت و زیبا، و حق و باطل را تشخیص دهد و از حقایق آگاه شود. معرفت و شناخت، اکتسابی و به دست آوردنی و مقدمه کمالات اکتسابی دیگر است. انسان با شناخت خدا، هستی، دنیا و آخرت، تعلیمات الهی و ارزشهای اخلاقی در پی کسب ارزشها و نیل به سعادت میرود.
اگر وصول به کمال معنوی و انسانی بدون اکتساب و بهطور طبیعی انجام میشد، کسب معرفت و شناخت حقیقت و عدم حقیقت پوچ و بیهوده بود، و دانستن و ندانستن خوبیها و بدیها نقشی در تکامل انسان نداشت؛ نه انسان را به کمال نزدیک میکرد و نه موجب عقبماندگی او میشد. و همانطور که جسم مادّی یا گیاه، بدون معرفت زیبایی کمال و زشتی عدم کمال، جبرا مسیر رشد طبیعی خود را تا نهایت و وصول به غرض و غایت میپیمایند، روح انسانی نیز در سیر به سوی کمال معنوی خود نیازمند به معرفت و شناخت خوبی و بدی نبود. در صورتی که قطعا کمال معنوی بدون معرفت و شناخت حقیقت و مسائل آن حاصل نمیشود.
خامسا: شناخت، خود، یک کمال اخلاقی و از مفاهیم ارزشی برای انسان محسوب
میشود. و از اصول قطعی ارزشهای اخلاقی آن است که اکتسابی باشد، و در کمالات طبیعی و جبری مسأله ارزش اخلاقی مطرح نیست. بر این اساس، کمالات معنوی که از ارزش اخلاقی برخوردارند باید اکتسابی باشند.
قرآن کریم در زمینۀ اکتسابی بودن کمال انسانی آیات بسیاری دارد که از آن جمله است:
«لَیْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاّ ما سَعی»؛ (1)برای انسان، چیزی جز آنچه با کوشش و تلاش به دست میآورد نیست.
«لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَیْها مَا اکْتَسَبَتْ»؛ (2)هرنفسی، آنچه خود به دست میآورد، به سود یا زیان اوست.
«کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهِینَةٌ»؛ (3)هرنفسی، در گرو عملی است که انجام داده است.
تعریف هدف
هدف از تعلیم و تربیت
هدف نهایی تعلیم و تربیت
مقام قرب الهی
آثار قرب الهی
شناخت هدف هرکاری، در پیادهکردن برنامههای آن کار، مؤثر و حائز اهمیت است. هرمکتبی هدفها را براساس دیدگاههای خود تعیین، و طبق آن برنامههای تعلیمی و تربیتی را پیشنهاد میکند.
اسلام نیز براساس هستی ادراکی خود، هدف تعلیم و تربیت را تعیین، و برنامههای آموزشی خود را به پیروان ارائه کرده است.
«هدف» در لغت به معنای«نشانه» و«غرض» است؛ تیرانداز نقطهای را نشانه قرار میدهد و نیروی خویش را برای رساندن تیر به آن نقطه به کار میبرد و تیر را به آن پرتاب میکند؛ غرض و منظورش اصابت تیر به آن نقطه است.
بنابراین، میتوان گفت: هدف، چیزی است که شخص، قبل از عمل، آن را در نظر میگیرد و نیروی خویش را برای وصول به آن به کار میبرد، و غرضش دستیابی و رسیدن به آن است.
به عبارت دیگر؛ هدف، آن مطلوبی است که شوق دستیابی به آن محرّک آدمی است تا راهی را که به آن میرسد برگزیند و وسایل لازم برای وصول به آن را انتخاب نموده و به کار برد.
هدف به این معنا، در کارهای موجودات ذی شعوری مثل انسان وجود دارد، و موجودات بیشعور مادّی و طبیعی، هدفی که خود انتخاب نمایند و با آگاهی به دنبال آن بروند، ندارند.
در تعلیم و تربیت اسلامی، دو نوع هدف وجود دارد:
هدفهای مقدّماتی
هدف نهایی و برتر
هدفهای مقدّماتی هدفهایی است که در ابعاد فردی و اجتماعی، زمینهساز دستیابی انسان به هدف نهایی و برتر است؛ و هدف نهایی و برتر، همان وصول به مقام قرب الهی و لقاء اللّه است.
اهداف مقدماتی را نیز میتوان به:
الف) اهداف مقدّماتی عالی،
ب) اهداف مقدّماتی متوسّط،
ج) اهداف مقدّماتی دانی
تقسیم کرد؛ و ملاک شناخت این مراتب و امتیاز آنها از یکدیگر، وجود انسان است، زیرا انسان ترکیبی از جسم و روح میباشد. پس، آنچه فقط به بعد روحی و معنوی انسان ارتباط داشته و در جهت پرورش و اصلاح روح و حفظ حیات معنوی باشد، از اهداف عالی تعلیم و تربیت محسوب میشود. و آنچه صرفا در ارتباط با جنبۀ مادّی و در جهت مصالح جسم و تقویت حیات مادّی انسان باشد، از اهداف دانی تعلیم و تربیت به شمار میرود، و هرچه به هردو بعد جسم و روح مربوط شود، از اهداف متوسّط تعلیم و تربیت میباشد.
جهت توضیح بیشتر نمونههایی از اهداف فوق، ذکر میشود:
مثلا، شناخت دین، شناخت انسان و ارزشهای اخلاقی، عبادت، ایمان به پیامبران، اعتقاد به امامت و ولایت، ایمان به غیب و آخرت، انتظار فرج و ظهور حضرت مهدی ارواحنا فداه، و..... از اهداف مقدماتی عالی است.
عدالت اجتماعی، ایجاد رابطۀ صحیح با طبیعت و افراد و جامعه، تعدیل غرایز، کوشش در رفع نیازهای اقتصادی، فرهنگی، بهداشتی، نظامی جامعه، تشکیل خانواده، پرورش صحیح کودکان، صلۀرحم، همکاری و اهتمام در امور برادران دینی و..... از
اهداف مقدّماتی متوسّط است.
تحصیل و تعلیم علوم مختلف(فیزیک، شیمی، و...)، کوشش در بهداشت بدن، رعایت نظافت، کوشش در بهبود زندگی و توسعۀ امکانات و نعمتهای مادّی، کسب و کار و تجارت، رشد تولیدات صنعتی و کشاورزی و.... از مصادیق اهداف مقدّماتی دانی است.
باید توجه داشت که دانی بودن این اهداف، بدین معناست که نسبت به هدفهای عالی و متوسّط، پایینتر محسوب میشوند؛ وگرنه هریک در جای خویش دارای ارزش است.
نیز باید توجّه داشت که اهداف مقدّماتی از مطلوبیت ذاتی برخوردار نیستند، زیرا همۀ آنها با تنوّع مراتبشان، مقدمه و وسیله برای وصول به هدف نهایی و برتر میباشند.
هدف نهایی و برتر تعلیم و تربیت از نظر اسلام، وصول به مقام قرب الهی و رضوان خداست. میدانیم که وجود انسان مطلقا نیازمند به خدای متعال است، و آنچه انسان دارد رشحهای از فیض بیکران الهی است:
«اَللّهُ الَّذِی خَلَقَکُمْ ثُمَّ رَزَقَکُمْ ثُمَّ یُمِیتُکُمْ ثُمَّ یُحْیِیکُمْ»؛ (1)خداست که شما را بیافرید؛ آنگاه روزی بخشید؛ سپس شما را میمیراند، و دوباره زنده میسازد.
بنابراین، مبدأ خلقت و هستی انسان، خداست، و بازگشت انسان نیز به سوی خدا خواهد بود؛ «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ»؛ (2)ما از آن خداییم و بازگشت ما به سوی اوست.
آری! سرانجام، انسان به پیشگاه خدا میشتابد، و به لقای الهی که حضور در صحنۀ حساب و جزای قیامت است مشرّف میشود؛ قرآن بر این حقیقت تصریح دارد.
آنجا که میفرماید:
«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ»؛ (1)ای انسان! تو با رنج و تلاش به سوی پروردگارت سیر میکنی و سرانجام او را ملاقات خواهی کرد(و با حساب و جزای الهی روبرو خواهی شد).
و نیز میفرماید:
«.... وَ اتَّقُوا اللّهَ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ مُلاقُوهُ....»؛ (2)تقوای الهی پیشه کنید و بدانید که قطعا او را ملاقات خواهید کرد.
این ملاقات به دوگونه است:
«لِلَّذِینَ اتَّقَوْا عِنْدَ رَبِّهِمْ جَنّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها وَ أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ رِضْوانٌ مِنَ اللّهِ...»؛ (3)برای پرهیزکاران نزد پروردگارشان بهشتهایی است که جویبارها از بن درختان آنجاری است. جاودان در آن بهشتها خواهند بود، و همسران پاکیزه و خشنودی و رضوانی از جانب خدا برای آنان است.
«إِنَّ الْمُتَّقِینَ فِی جَنّاتٍ وَ نَهَرٍ؛ فِی مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِیکٍ مُقْتَدِرٍ»؛ (4)پرهیزکاران در بهشتها و جویبارها ساکنند؛ در جایگاه راستی در پیشگاه پادشاه بسیار مقتدر.
«وَ مَنْ یُؤْمِنْ بِاللّهِ وَ یَعْمَلْ صالِحاً یُدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِینَ فِیها أَبَداً قَدْ أَحْسَنَ اللّهُ لَهُ رِزْقاً»؛ (5)کسی که به خدا ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، خداوند او را به بهشتهایی که جویها در بن آنجاری است وارد میسازد تا جاودان در آن بمانند. همانا خداوند روزی نیکویی به او عطا فرموده است.
«فَأَمّا إِنْ کانَ مِنَ الْمُقَرَّبِینَ فَرَوْحٌ وَ رَیْحانٌ وَ جنات نَعِیمٍ»؛ (1)پس اگر او از مقرّبان درگاه الهی باشد، پس آسایش است و رحمت و بهشت نعمت و کامرانی.
«وَ لَوْ تَری إِذْ وُقِفُوا عَلی رَبِّهِمْ قالَ أَ لَیْسَ هذا بِالْحَقِّ قالُوا بَلی وَ رَبِّنا، قالَ فَذُوقُوا الْعَذابَ بِما کُنْتُمْ تَکْفُرُونَ، قَدْ خَسِرَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِلِقاءِ اللّهِ...»؛ (2)اگر ببینی هنگامی را که(کافران) در پیشگاه پروردگارشان قرار میگیرند، میفرماید: آیا این (بازگشت در قیامت و ملاقات با خدا) درست و بر حق نیست؟ میگویند: آری! سوگند به پروردگار ما. میفرماید: پس عذاب را بچشید، به جهت کفری که میورزیدید. قطعا آنان که لقای الهی را تکذیب کردند زیانکارند....
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِلی جَهَنَّمَ یُحْشَرُونَ»؛ (3)کافران به سوی جهنّم محشور میشوند.
«وَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِیمٍ وَ عَذابٌ أَلِیمٌ بِما کانُوا یَکْفُرُونَ»؛ (4)برای کافران، آشامیدنی از آب سوزان، و عذاب و شکنجهای دردناک است؛ به جهت کفری که ورزیدند.
«إِنّا أَعْتَدْنا لِلْکافِرِینَ سَلاسِلَ وَ أَغْلالاً وَ سَعِیراً»؛ (5)ما برای کافران غل و زنجیرها و آتشی سوزان آماده کردهایم.
برنامههای تربیتی و تعلیمی اسلام به گونهای است که اگر به آن عمل شود، مسلمان با جانی پاک و وارسته از پلیدیها، خدا و حسابرسی و جزای او را ملاقات خواهد کرد و به خشنودی و رضوان خدا و مقام الهی نایل خواهد آمد.
بدون تردید، «قرب به خدا» نزدیکی زمانی و مکانی نیست؛ بدیهی است که خدای متعال در همه جا حضور دارد و هیچ چیز نسبت به او از نظر مکانی و زمانی نزدیکتر و دورتر نیست. مقام قرب الهی، یعنی قرب معنوی و تخلّق به اخلاق الهی و رسیدن به مراتب رضا و خشنودی خدای متعال.
در مسیر این هدف، هرعملی که انسان برای خشنودی خدا انجام میدهد، به همان نسبت، قرب معنوی او به خدا بیشتر میشود و هرخلاف و عصیانی که از بنده سرزند به همان اندازه از رحمت و رضوان الهی دور میگردد.
انسان در طرف کمال و قرب میتواند آنقدر پیشرفت کند که به مقام رضا و تسلیم محض در برابر خدای متعال برسد و در جمیع احوال و افکار و اقوال و اعمال متخلّق به اخلاق اللّه باشد و با چنین سلم و ایمانی به لقاء اللّه مشرّف شود. در طرف انحطاط نیز ممکن است تا نهایت درجات کفر و شقاوت و سقوط در اسفل درکات دوزخ نزول کند.
در پرتو تعلیم و تربیت اسلامی، شناخت و معرفت خدا حاصل میشود، و پیآمد شناخت صحیح، محبّت و شوق نسبت به خدا و تقرّب به او و کمالات الهی، و حذر و خوف از شقاوت و دوری از خداست؛ به دنبال آن شوق و این خوف، عمل و اطاعت و پیروی میآید، که میتوان به وسیلۀ آن به مراتب عالیۀ قرب و کمال رسید.
از امام صادق علیه السّلام نقل شده است که فرمود:
«هنگامی که دوستی خدا، باطن بندهای را روشن کرد، او را از هرکار و فکری جز یاد خدا خالی میسازد.(1)»
و نیز فرمود:
«ایمان کسی به خدا خالص نمیشود، مگر زمانی که خدای متعال را بیش از خود، و پدر و مادر، و فرزند و خانواده و مالش، و بیش از همۀ مردم دوست بدارد(2)».
بنابر آنچه بیان شد، معلّم و مربّی باید در تعلیم و تربیت، هدف اعلای اسلام را - که قرب به خدای متعال است - مدّنظر داشته باشد و به متعلّم تفهیم - نماید که در آموزش و پرورش اسلامی، مقصد اصلی و هدف نهایی«قرب إلی اللّه» است، و سایر امور و اهداف مقدّماتی باید وسیلهای برای چنین قربی قرار گیرند.
انسانی که به درجات قرب و محبّت الهی رسیده ترس و اندوهی ندارد:
«أَلا إِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُونَ»؛ (1)آگاه باشید، که بر دوستان خدا ترسی نیست و ایشان اندوهگین نمیشوند.
ترس انسان همیشه از خطرات گوناگون و اندوه برای از دست دادن آنچه دارد یا نرسیدن به آنچه ندارد میباشد؛ ولی بندۀ مؤمنی که به درجات قرب و محبّت الهی رسیده، چون در واقع متکی به خداست و قدرت خدا را برتر از همه چیز میداند، از خطری هراس ندارد؛ و چون همۀ امور را به دست خدا، و هرنعمتی را از او میبیند، از دست دادن چیزهای دنیوی و مادّی و نداشتن آنها، او را محزون نمیسازد، فقط خوف و هراس وی از عدم صلاحیّت خود و سطوت الهی، و اندوه از نقص نفسانی خویش و دور ماندن از مدارج عالیتر قرب خواهد بود.
انسانی که به مقام قرب رسیده، شیطان بر او تسلّطی ندارد؛
«إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ»؛ (2)شیطان بر کسانی که به خدا ایمان آورده و بر پروردگارشان توکّل میکنند، تسلّطی ندارد.
خدای متعال، مولا و سرور چنین افرادی است؛
«ذلِکَ بِأَنَّ اللّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا...» (3)
آنان را از ظلمتها میرهاند و به سوی نور میبرد؛
«اَللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُماتِ إِلَی النُّورِ». (1)
و خداوند مدافع آنان است؛
«إِنَّ اللّهَ یُدافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا». (2)
و امور آنان را کفایت میفرماید؛
«وَ مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمْرِهِ». (3)
و آنان را از مشکلات میرهاند و امور را بر آنان آسان میسازد؛
«وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مِنْ أَمْرِهِ یُسْراً». (4)
آنان هرگز در بنبست قرار نمیگیرند و خدای متعال در هرپیشامدی راه خروج و نجاتی برای آنان قرار میدهد؛
«وَ مَنْ یَتَّقِ اللّهَ یَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجاً». (5)
و همواره ایشان را از جایی که گمان نمیبرند روزی میبخشد؛
«... وَ یَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لا یَحْتَسِبُ». 6
و خداوند آنان را دوست میدارد؛
«فَإِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ». (6)
و در دنیا و آخرت آنان را یاری میفرماید؛
«إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ». (7)
و فرشتگان مقرّب الهی برای آنان استغفار میکنند؛
«اَلَّذِینَ یَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَ یُؤْمِنُونَ بِهِ وَ یَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا...». (8)
و آنان صدیقان و شهیدان در نزد پروردگار متعالند؛
«وَ الَّذِینَ آمَنُوا بِاللّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِکَ هُمُ الصِّدِّیقُونَ وَ الشُّهَداءُ عِنْدَ رَبِّهِمْ». (1)
و برای آنان سابقۀ خوبی نزد پروردگارشان است؛
«وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ». (2)
و آنان بهترین مردمند؛
«إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ». (3)
خوشا به حال آنان و سرانجام نیکو برای ایشان است؛
«اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ طُوبی لَهُمْ وَ حُسْنُ مَآبٍ». (4)
آنان در چمنهای بهشت خواهند بود، و هرچه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنان هست و این نعمت و فضلی بزرگ برای آنان است؛
«وَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ فِی رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما یَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِّهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبِیرُ». (5)
در روایات پیشوایان معصوم علیهم السّلام نیز آثار قرب الهی بیان شده که برای نمونه به چند روایت اشاره میکنیم:
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «هنگامی که خداوند، بندهای از امّت مرا دوست بدارد، در دل برگزیدگان و ارواح فرشتگان و ساکنان عرش خود، دوستی او را القا میفرماید تا او را دوست بدارند. چنین فردی محبّ و دوست حقیقی است. خوشا به حال او و باز خوشا به حال او، و برای او روز قیامت نزد خدا مرتبۀ شفاعت است(6)».
و در حدیث قدسی آمده که خدای تعالی میفرماید:
«هیچیک از بندگان من با چیزی پسندیدهتر از انجام واجبات به من تقرّب
نمیجوید. و او به وسیلۀ نوافل به من تقرّب میجوید تا آنکه او را دوست میدارم. و چون او را دوست بدارم، گوش او میشوم که با آن میشنود؛ چشم او میشوم که با آن میبیند؛ و زبان او، که با آن سخن میگوید؛ دست او که با آن اقدام میکند؛ اگر مرا بخواند او را اجابت میکنم و اگر از من درخواست کند به او عطا مینمایم(1)».
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«خدای متعال در تکلّم با موسی علیه السّلام به او فرمود: تقرّبجویان تقرّب نمیجویند به من با چیزی همانند پرهیز از محرّمات؛ و من بهشتهای جاودان را در اختیار آنان قرار میدهم و کسی را در آن با ایشان شریک نمیسازم(2)».
از خدای متعال مسألت میکنیم، به ما و همۀ مسلمین، توفیق ایمان و عمل و وصول به درجات قرب و رضوان خویش را عنایت فرماید.
آمین
تعریف ارزش از دیدگاه علمی، فلسفی، اقتصادی و...
ذهنی بودن ارزش
ارزش اخلاقی
جستجو در انسان
دیدگاههای مختلفی در مورد ارزش وجود دارد؛ بعضی آن را از نظر علمی، گروهی از دید فلسفی و برخی نیز از چشمانداز اقتصادی، اخلاقی و ذهنی تفسیر کردهاند.
علمگرایان که همۀ مسائل را از پشت عینک علم بررسی میکنند، ارزش را نیز از این دید تفسیر کردهاند؛ آنان معتقدند: ارزش از علم زاییده میشود؛ به عبارت دیگر، علم ارزش را میزاید. و مقصودشان از علم در اینجا، علم تجربی است که پرده از ظاهر مادّه و مادیات برمیدارد(1)و واقعیتهایی را کشف میکند. میگویند: علم با کشف حقیقی خود واقعیت هستی را نشان میدهد و انسان باید آنچنان عمل کند که علم به او میگوید، نه آنچه در فطرت و نهاد باطنی او است.
واقعیت«چگونه هست و چگونه نیست به عهدۀ علم است، و چه باید کرد و چه نباید کرد به عهدۀ اخلاق(2)». هانری میگوید:
«در علم فیزیک به سؤالاتی میتوان پاسخ داد که اوّل آنها لفظ«چگونه» باشد و به اغلب سؤالاتی که در آنها لفظ«چرا» باشد، علم فیزیک نمیتواند جواب بدهد؛ مثلا، جواب سؤال«چگونه دو جسم همدیگر را جذب میکنند؟» را قانون جاذبۀ نیوتن به خوبی داده؛ ولی جواب سؤال«چرا دو جسم همدیگر را جذب میکنند؟» داده نشده
است(1)».
بنابراین، علم از چگونگی سخن میگوید، و این چگونگی به دنبال خود، ارزش و اخلاق را میآفریند. مثلا، تبعیض نژادی در دنیا و استعمار نژاد سیاه امروز، برپایۀ علم استوار است. علم نشان میدهد که انسانها از لحاظ رنگ و از لحاظ خصایص بدنی با هم متفاوتاند و نژاد پستتر باید تحت سلطۀ نژاد برتر باشد، چنانکه گفتهاند: یک نگاه به چهار جلد کتابهای ضخیم کنت گوبینو دربارۀ«نابرابری نژادهای بشری» نشان میدهد که کوششی به کار میرفته است تا تفاوت میان نژادها به طریق علمی نشان داده شود. حتّی در اثبات علمی این مطلب گاهی چنان افراط میکردند که از توسّل به هیچ خرافه و مضحکهای نیز دریغ نمیداشتند. جناب ساموئل کارت رایت، در مقالهای، وقتی دستش از همه جا کوتاه شده برای اثبات حیوانیّت سیاهان به شکل موهای آنان متوسّل شده است که«ساقۀ هرموی آنان همچون پشم گوسفندان با پوششی فلس مانند پوشیده شده است و همچون پشم میتوان آنها را به هم بافت، موی حقیقی هرگز اینچنین نیست.... سیاهان از نظر حسّ بویایی بسیار نزدیک به حیوانات پستاند و میتوانند فقط با بوکردن، مار را تمیز دهند(2)».
ارزش از این دیدگاه، بستگی به حدّ وجودی موجودات دارد. موجودات دارای مراتب وجودی هستند، بعضی در مرتبۀ عالی از وجود و برخی دیگر در نازلترین مرتبۀ وجودی میباشند. چنانکه گفتهاند: عقل دارای عالیترین مرتبۀ وجود امکانی، و مادّه از نازلترین مرتبۀ وجودی برخوردار است. به همین جهت کمال وجودی عقل به مراتب از کمال وجودی مادّه بیشتر خواهد بود.
مادّه در سیر خود به هرمرتبه از وجود که میرسد، ارزش بالاتری را کسب میکند.
در مرتبۀ نباتی، ارزش درخور این مرتبه را دارا میشود، و آنگاه که به دو مرحلۀ
حیوانی و انسانی میرسد از کمال وجودی بیشتری برخوردار میگردد. بنابراین، قوام ارزش در فلسفه، بستگی به کمال وجودی موجود دارد. در ارزش فلسفی، توجّه به عمل و اخلاق و... معطوف نیست؛ بلکه آنگاه که موجودات را در مقایسه با یکدیگر قرار میدهیم، آنکه بهرۀ وجودیاش بیشتر باشد و از قوای عالیتری برخوردار باشد، دارای ارزش بیشتری است، یعنی، کمال وجودی بالاتری را داراست.
کمال وجودی هرموجود بسته به عوارض و خصوصیاتی است که از او ظاهر میشود. به عنوان مثال، آنچه از نباتات ظاهر میشود، نشوونمو، و آنچه حیوانات در بردارندۀ آن هستند احساس و حرکت و شعور است، و وجود انسان، از اراده، اختیار و عقل بهرهمند است. این نکته قابل ذکر است که ارزش حقیقی هرموجودی به آخرین درجه از فعلیّتش بستگی دارد؛ مانند، سیب دادن درخت سیب، که آخرین کمال درخت سیب است و کمالات قبلی، چون شاخ و برگ و شکوفه و... کمالات مقدمی درخت محسوب میشوند و در واقع به عنوان آلت و اسباب برای کمال عالی - که سیب دادن است - میباشند. و نیز گفتهاند: رسیدن انسان به عقل فعّال و عقل کل - که عالیترین مرتبۀ وجودی را تشکیل میدهد - کمال فعلیّت اوست، زیرا به بالاترین مرتبه از قرب الهی میرسد.
ارزش اقتصادی به نحو«ارزش استعمالی» و«ارزش مبادلهای» مطرح میشود.
آنچه انسان برای رفع نیازمندی میخواهد و مصرف میکند و به کار میبرد، ارزش استعمالی است، و آنچه در مقام مبادله مطرح میشود، ارزش مبادلهای. برخی از اقتصاددانان سعی نمودهاند انگیزههایی را که موجب ارزش مبادله میشود کشف کنند.
البتّه بحث ارزش در اقتصاد شایان توجّه است(1). و از آنجایی که در اینجا نیاز به آن نیست از بیان آن صرفنظر میکنیم.
«هابز» مدّعی ذهنی بودن کامل ارزشهاست؛ از اینرو معتقد است، داوری هیچ
1) (1) . آشنایی با علم اقتصاد، ص 71.
انسانی دربارۀ ارزشها نمیتواند نادرست باشد. او میگوید: «خوب، نامی است برای چیزهایی که ما را به سوی خود جذب کنند؛ به عبارت دیگر، صفت خوبی که ما به چیزی نسبت میدهیم در ذات آن چیز نیست، بلکه احساسی است که در خود ما وجود دارد. بنابراین، اختلاف نظر دربارۀ ارزشها، همان اختلاف نظر دربارۀ سلیقههاست.
خوب و بد، چیزهایی ذهنی و خصوصی هستند، یعنی چیزهایی را که خوب مینامیم، چیزهایی هستند که ما را جذب میکنند؛ خوب برای ما آدمیان فقط آن چیزی است که هدف اشتهار و رغبتمان قرار گیرد(1)».
مسلّم است که در اخلاق، صحبت از ارزش علمی یا ارزش ذهنی و نیز ارزش فلسفی و اقتصادی نیست. به عبارت دیگر، خوب و بد، باید و نیاید، انجام دادن و انجام ندادن، چگونه بودن و چگونه شدن در اخلاق، براساس علم، ذهن، فلسفه و اقتصاد نیست.
ارزش اخلاقی بر چند اصل تکیه دارد که باوجوداین اصول، میشود آن را تعیین و مشخّص کرد. و از آنجا که موضوع تعلیم و تربیت انسان است، و انسان از نفسی دارای اختیار، اراده، عقل و شعور برخوردار است، و ارزشهای جبری را که علم برای او تعیین نماید نمیپذیرد، ناچاریم حقیقت انسان را مورد توجّه قرار دهیم تا ارزش اخلاقی و اصول و ملاک آن برای ما معلوم گردد.
اوّلا: با نظر و دقّت در انسان متوجّه میشویم که این موجود دارای غرایز و میلها و کششهایی است که یکنواخت نیستند، هریک از آنها خواستههای مختلفی را در انسان به وجود میآورند و انگیزهای برای اراده و شوقهای گوناگون میگردند. و مسلّم است که خواستهها و انگیزههای انسان در یک مرتبه نیستند؛ بعضی در مرتبهای بالا، و
1) (1) . خداوندان اندیشه، ج 2، قسمت اوّل، صص 119-118.
برخی در مرتبهای نازل قرار دارند. با توجّه به ناهمگونی میلها و کششها و اختلاف مراتب، عقل - که خود نیرویی بزرگ و تشخیصدهنده در انسان است - حکم میکند به این که باید امیالی که در مرتبۀ پایین هستند در اختیار میل در مرتبۀ عالی قرار گیرند؛ و در نهایت، میل عالی انسان، آن میل و کششی است که از عالیترین مرتبۀ کمال برخوردار است و مطلوب کامل را میطلبد، و آن افعال و کارهایی که در جهت مطلوب کامل باشد و خواستۀ متعالی انسان را برآورد، ارزش است.
بنابراین، ارزش اخلاقی چیزی است که انسان را به کمال نهاییاش نزدیک میکند. و یکی از اصولی که میتوان گفت ارزش اخلاقی به آن متکی است، وجود مطلوب کامل و کمال نهایی است، که انسان با توجّه به آن به فعل خود ارزش میدهد.
اگر انگیزه یا میلی، شخص را به جانب آن سوق داد و کارهایی در این مورد از او صادر شد میگوییم: آن انگیزه و این کار، خوب و از ارزش مثبت برخوردار میباشد، و اگر در جهت مخالف باشد، میگوییم: بد، و دارای ارزش منفی میباشد؛ به این معنا که این کار ممکن است برای امیال حیوانی و شهوانی انسان دارای ارزش مثبت باشد ولی برای مقصود معنوی و کمال نهایی ارزش منفی داشته باشد. به همین جهت، ارزش مثبت و ارزش منفی در مقایسه با مطلوب نهایی انسان است، و ضرورت دارد.
ثانیا: وجود میلها و کششهای مخالف در انسان گویای حقیقتی در انسان است و آن این که نفس انسانی از صفتی به نام اختیار برخوردار است که در هنگام قرار گرفتن بر سر چند راهی، یکی را انتخاب میکند؛ چرا که او در یک لحظه نمیتواند به چند میل مخالف یکدیگر جواب مثبت دهد. هم میل دارد بخوابد و هم درس بخواند، در حال خوابیدن نمیشود مطالعه کرد و برعکس. باید یکی را انتخاب نماید، حال، کسی که مطلوب نهایی را دانشمند شدن قرار داده است، در اینجا از خواب میگذرد، درس میخواند؛ از تفریح و استراحت در رختخواب دست میکشد و مطالعه میکند. انتخاب این کار دارای ارزش اخلاقی مثبت و خوب بوده و خلاف آن، بد است. فلذا دوّمین اصلی که میتوان گفت ارزش اخلاقی به آن متکی است، مسأله اختیار و قدرت و انتخاب است. پس در جایی که اختیار نیست و انسان در آنجا از قدرت انتخاب،
برخوردار نباشد، بحث از ارزش اخلاقی وجود نخواهد داشت.
ثالثا: انسان مختار، هیچ کاری را بدون آگاهی انتخاب نمیکند زیرا هیچ کاری بدون آگاهی و صورت علمی آن انجام نمیگیرد. اگر فعلی را در جهت مطلوب یا خلاف آن برمیگزیند از روی آگاهی برمیگزیند. این آگاهی در هرمرتبهای که باشد ارزش آن متناسب با همان مرتبه خواهد بود. اگر عمل روی درک احساس انجام گیرد و درک عقلانی در آن وجود نداشته باشد - هرچند این کار در جهت کمال نهایی باشد - از ارزش کمتری برخوردار خواهد بود و کاری که ناشی از درک عقلانی باشد و انسان با توجه به ارزیابی عقل وارد عمل شده باشد، مسلّم است که ارزش آن در مرتبۀ عالیتری قرار خواهد داشت. آن آگاهی که انگیزهاش میل و احساس شهوانی و حیوانی باشد، به مراتب ارزشش کمتر است تا آگاهیی که انگیزهاش عقل، فطرت معنوی و انسانیّت باشد. باید توجّه داشت که درک احساسی، آنگاه دارای ارزش مثبت است که در جهت مطلوبیّت مثبت باشد. در غیر این صورت، ارزش آن نسبت به مطلوب نهایی که انسان برگزیده است منفی خواهد بود - هرچند نسبت به مطلوب حیوانی دارای ارزش مثبت باشد - بر این اساس، سوّمین اصل در ارزش اخلاقی، درک و آگاهی و انتخاب آگاهانه است.
رابعا: افعال طبیعی ارزش اخلاقی ندارند؛ نمیتوان به ثمر رسیدن درخت میوه و... را براساس ارزش اخلاقی سنجید. بنابراین، اگر بعد وجودی و حقیقی انسان را فقط طبیعت مادّی او تشکیل میداد، هیچگاه مسألهای به نام ارزش اخلاقی در مورد او مطرح نبود. بدین لحاظ پیمیبریم که حقیقت انسان را بعد طبیعی و مادّی او تشکیل نمیدهد؛ بلکه باید یک عنصر معنوی و روحانی را دارا بوده و افعال او ناشی از آن عنصر باشد تا بحث از ارزش اخلاقی در او معنا پیدا کند. بحث ما فعلا در این نیست که آن حقیقت غیر مادّی چیست؟ آنچه لازم است دانسته - شود پذیرفتن این اصل است که در جای خودش به اثبات رسیده است(1). بنابراین، چهارمین اصل در مورد ارزش اخلاقی اینست که انسان از حقیقتی غیر مادّی برخوردار باشد.
1) (1) . در بحث از موضوع تعلیم و تربیت، بهطور اختصار آن را بیان داشتهایم.
باتوجّه به مطالب مزبور، میتوانیم ارزش اخلاقی را تعریف کرده و اصولی را که ارزش اخلاقی به آن متّکی است - و نیز ملاک آن را - بیان کنیم.
ارزش اخلاقی عبارت است از آنچه که انسان با اختیار و در جهت هدفی آگاهانه انجام میدهد و این، دو گونه است: ارزش اخلاقی مثبت که در آن رسیدن به کمال نهایی و هدف حقیقی و اعلای انسان مقصود است. و ارزش اخلاقی منفی که در جهت هدف اعلا و کمال انسانی نیست. اصولی که ارزش اخلاقی متکی به آنهاست عبارتند از:
داشتن هدف
وجود اختیار
انتخاب آگاهانه
برخوردار بودن انسان از حقیقتی غیر مادّی
و اینک برای روشن شدن هدف اعلا که همان کمال مطلق است مطالبی را یادآور میشویم.
انسان از یک حقیقت غیر مادّی برخوردار است و آن غریزهای است به نام حبّ ذات. هیچ کس نمیتواند بگوید«من حبّ ذات ندارم و خودم را نمیخواهم». این که کسی تلاش میکند زنده بماند، خود را از سرما و گرما حفظ میکند و مضرّات را دفع مینماید، گویای اینست که خود را میخواهد و دوست دارد. علاوه بر این، انسان همیشه به دنبال نفع و سود خویش است، چیزی را برمیگزیند که به او نفعی برساند.
انسان از نظر معنوی دوستدار کمال است؛ علاوه بر این که خود را میخواهد، و کمال خویش را نیز طالب است، دوست ندارد یکنواخت و در یک سطح بماند، و از آن جا که دارای میلهای مختلفی است، براساس آگاهی که از خود و از جهان دارد، نفع و سود و کمال خویش را در یک چیز میبیند. و چون بینشها و طرز تفکّرها متفاوت است، هرانسانی به سوی مطلوب موردنظرش کشیده میشود. بعضی، کمالشان را در این میدانند که ثروت زیاد داشته باشند، انگیزۀ اینها حبّ ثروت است، خود را و همۀ عظمتشان را از عینک این حبّ میبینند و آن را مطلوب نهایی و اعلای خویش قرار
میدهند. این انسانها نظامی را بنام نظام سرمایهداری به وجود میآورند و هرکاری را که در جهت آن انجام گیرد دارای ارزش اخلاقی مثبت میدانند.
برخی دیگر از انسانها کمالشان را در تزئینات زندگی، شیکپوشی، تجمّلات، غذاهای لذیذ و رنگارنگ، شهوتپرستی و... میبینند. ارزش در نظر آنها کاری است که مطلوب نهایی آنها را تأمین نماید.
گروهی دیگر، رسیدن به مقام و ریاست را هدف اعلا و نهایی قرار داده و همۀ نیروهای خویش را به جانب آن بسیج میکنند و...
شکّی نیست که تمام این افراد، جویای کمال هستند؛ خود را دوست دارند و کمال خود را میخواهند، امّا در تعیین آن باهم اختلاف دارند.
در اینجا باید به بررسی بنشینیم که حقیقت انسان و فطرت کمالجوئی او چه مطلوبی را میجوید؟ به عبارت دیگر غایت ذاتی انسان چیست؟
همانگونه که در مبحث ضرورت تعلیم و تربیت بیان داشتیم تکامل انسان در رشد تکوینی و طبیعی او خلاصه نمیشود. انسان برخلاف گیاهان و حیوانات از حقیقتی خاص برخوردار است که لازمۀ کمال وجودی او است و روی این لحاظ کمال عالیتری از کمال گیاه و حیوان را طالب است. و اگر این مطلب را قبول کنیم که کمال هرموجودی بسته به مرتبۀ وجود او دارد باید بپذیریم که انسان از کمال عالیتر برخوردار است زیرا که وجود او کاملتر است، بنابراین نباید در سطح گیاهان و حیوانات بماند، نباید هدف نهائی او در رشد و نمو بدن و آرایش تن و یا ارضاء شهوت و یا برتریجویی و سلطهطلبی خلاصه شود. او از نعمتی عظیم(روح الهی) برخوردار است که صفات و نیروهای ارزندۀ(اراده، اختیار، عقل، آگاهی و...) را به خود اختصاص داده است. روح و صفات و نیروهای او بالاتر از طبیعت است.
اهداف مقدماتی را نباید به جای هدف اعلی برگزید، حقیقت روح و قوای آن هدفی را در ماوراء عالم مادّه جستجو میکند. زیرا که عالم ماده دانی و پست است و روح عالی و بلندمرتبه است، و از دید عقل هیچگاه دانی و پست مقصود موجود عالی قرار نمیگیرد. روح به سوی بینهایت مینگرد و موجودی را هدف ذاتی خویش قرار
میدهد که کمال مطلق باشد.
بنابراین اگر انسان از غریزۀ حبّ ذات برخوردار است و اگر حبّ ذات شوق و کشش به سوی کمال را در او برمیانگیزد روح الهی او نیز مطلوب نهائی را در آن سوی طبیعت در کمال مطلق مینگرد. انسان از سوی طبیعت نیامده است تا بدان بازگردد، او از سوی خدا آمده و باید خدا را هدف و مقصود خود قرار دهد.
«إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ.»
براساس آنچه بیان داشتیم ملاک ارزش اخلاقی مثبت، داشتن غایت ذاتی یعنی کمال مطلق است(1).
آنچه(از صفات و افعال و ادراکات و امیال، نباتی، حیوانی، انسانی و...) در جهت اینچنین مطلوبی باشد از ارزش مثبت برخوردار است و در غیر این صورت با مقایسه به غایت ذاتی دارای ارزش منفی خواهد بود، و باید و نبایدهای ناشی از این مطلوب ذاتی دارای ارزش اخلاقی مثبت هستند.
پس از آنکه روشن شد ملاک ارزش اخلاقی در چیست، این سؤال پیش میآید که آیا مسائل تعلیم و تربیت بار ارزشی دارد؟
گفته شد که ارزش متکی به اصولی است؛ اگر این اصول را در مسائل تعلیم و تربیت یافتیم، آن مسائل بار ارزشی دارند - خواه ارزش مثبت یا ارزش منفی - باید توجه داشت آنچه در مسألۀ تعلیم و تربیت مطرح است، ارزش اخلاقی است، نه ارزش فلسفی، اقتصادی، ذهنی و علمی. ما با دقّت و توجّه در مسائل تعلیم و تربیت، اصول ارزش اخلاقی را در آن مییابیم، زیرا تعلیم و تربیت - آنگونه که آن را تعریف کردیم - دربارۀ موجودی مطرح است که دارای اختیار باشد، میلها و کششهای گوناگون در وجودش باشد، و از درک و عقل و انتخاب آگاهانه برخوردار باشد. وگرنه تعلیم به معنی ایجاد رشد عقلی در فرد متعلم و یا تربیت به معنی رشد استعدادها، در جهت مطلوب شایسته در مورد طبیعت مادّی صورت نمیگیرد، زیرا از داشتن اختیار و میلهای گوناگون و انتخاب آگاهانه محروم است. بنابراین، مسائل تعلیم و تربیت از این نظر که
1) (1) . ما در مبحث هدف از تعلیم و تربیت چیست؟ در حد گنجایش آن از هدف اعلی سخن گفتیم.
دربردارندۀ اصول ارزشی اخلاقی است، بار ارزشی دارد، امّا این که بگوییم آن مسائل دارای بار ارزشی مثبت است، قضاوت قطعی در نفی و اثبات آن نمیتوانیم بکنیم، زیرا ملاک ارزش اخلاقی مثبت غایت ذاتی و کمال مطلق بوده و بسیاری از مسائل تربیتی و تعلیمی از چنین مطلوبی برخوردار نیست. تعلیم و تربیت در نظام غربی و شرقی مطلوب امکانی و مادی دارد؛ مطلوب آن، ریاست، تمرکز ثروت، مادّیت، شهوت و... میباشد، و مسائلی که در جهت غیر کمال مطلق باشد، دارای ارزش منفی است.
بدین لحاظ، باید دست به تقسیم بزنیم و بگوییم: آن مسائلی که در جهت مطلوب شایسته مقام انسانی، یعنی کمال مطلق باشند، دارای بار ارزشی مثبت و در غیر این صورت دارای بار ارزشی منفی خواهد بود.
ما در تعریف و تربیت از دیدگاه مکتب اسلام، بیان داشتیم که تربیت، عبارت است از متخلّق شدن به اخلاق الهی و مودّب شدن به آداب الهی. براساس این تعریف، چون قرب الهی و مطلوب حقیقی و کمال مطلق منظور شده است، مسائل تعلیمی و تربیتی در اسلام، صددرصد بار ارزشی مثبت دارند.
قواعد کلّی در طبیعت
انسان از شمول قواعد مزبور خارج نیست
اتحاد روح و بدن
عوامل وراثت
اجتناب از بعضی وصلتها
دوران بارداری
پیش از بررسی نقش وراثت به چند قاعده کلّی باید توجّه داشته باشیم.
طبیعت از قانون منظم تبعیت میکند و به وسیله آن هدایت میشود. این قانون، طبیعت را به هم متصل کرده و نظام واحدی به وجود آورده که اجزای آن در هم تأثیر و تأثّر دارند، و این تأثیرپذیری گویای نیازمندی آنها به هم و بیانگر نظام علّی و معلولی است.
هرشیئی به اندازۀ ظرفیّت و قابلیت و ارتباطش با طبیعت از خصوصیات مادّی آن بهره میگیرد؛ به عنوان مثال: یک درخت میوه ارتباطش با دیگر پدیدههای طبیعت و بهرهگیری او از انرژیهای آن بیش از علف هرزهای است که کنار جوی آب روییده است. درخت میوه به آب، هوا و اکسیژن بیشتری نیاز دارد و نیز برای دادن شکوفه و میوه، مواد و انرژی خاصّی را لازم دارد که علف هرزه استعداد و قابلیّت پذیرش آنها را ندارد.
نحوۀ وجودی هرپدیدهای او را از پدیدۀ دیگر جدا میکند؛ روی این لحاظ، هر موجودی از خصوصیات و قابلیّتها و استعدادهای خاصّی - که لازمۀ وجود اوست - برخوردار میباشد. حتّی موجوداتی که تحت یک«نوع»، قرار دارند، از نظر خصوصیات جسمی باهم یکسان نیستند؛ مثلا، همۀ درختهای«هلو» یک«نوع» هستند ولی هردرخت هلویی به اقتضای محیط، شرایط آب و هوا از وضعیتی خاص برخوردار است.
در طبیعت، هرجانداری طبق قانون وراثت، خصوصیات وجودی و صفات خویش را به موجود دیگری - که متولد شده از او است - منتقل میکند.
در طبیعت، هرعنصر قویتر، زودتر از عنصر ضعیفتر آثارش به فعلیت و ظهور میرسد.
پدیدههای طبیعت از اصلی به نام«اصل سنخیّت» پیروی میکنند و هر موجودی، موجود همسنخ خود را به وجود میآورد.
در طبیعت، شرایط و علل، مختلف و گوناگون هستند. جمع شرایط خاصّ تکوینی موجب پدیدهای خاص میگردد؛ اگر شرطی با شرایط، ناهمساز باشد، سبب نقص در موجود پدیده آمده میشود، و اگر بین شرایط هیچ ناهمسازی وجود نداشته باشد و همگی همساز باشند، موجود و پدیدهای کامل متولد میشود.
قواعد کلی که بیان شد بر هریک از پدیدههای جاندار که جزیی از جهان هستی میباشند تطبیق میگردد.
انسان، یعنی موجودی که از جهتی تابع قوانین طبیعی است، برای ظهورش در این جهان باید محکوم نظام علّی و معلولی باشد.
اجزای طبیعت به فرمان خدا دست به دست هم میدهند تا هرآنچه دارند به مقدار معین در ظرف وجودی انسان بریزند تا آنگاه که لطف خاص الهی شامل او گشته و روح در او دمیده شود. ظرف وجودی انسان محدود، و قابلیت خاصی را دارا میباشد، به همین لحاظ، در تکوین خویش مواد لازم را در حدّ نیازمندی از طبیعت میگیرد. و در بقای طبیعی و رشد آن، انرژی مورد احتیاج را تهیّه کرده و به مصرف میرساند. هرمادّهای از موادّ طبیعت، نوع خاصّی از انرژی را در بدن انسان میسازد.
اگر طبیعت، یک نوع انرژی را تولید میکرد و یک خاصیّت داشت، نهتنها انسان، بلکه هیچ موجود دیگری به وجود نمیآمد. انسان نهتنها مواد و انرژی لازم را از طبیعت گرفته و خصوصیات طبیعت مادّی را در خویش جمع کرده، بلکه قابلیّت وجودیاش او را به سوی عالمی ماورای این عالم کشانده و خداوند او را از خصوصیات و آثار آن عالم بیبهره نگذاشته و عنصر وجودیاش را مجهز به عقل، اختیار، شعور، اراده، فکر
و... گردانیده است. از آنجا که درصدد بحث از چگونگی خلقت انسان نیستیم، به همین مقدار اکتفا میکنیم؛ امّا لازم به ذکر است که انسانها با این که از نظر نوع، یکی هستند و همه از طبیعت به وجود آمدهاند؛ ولی نحوۀ وجودی هرکدام، آنها را از یکدیگر جدا میکند. هیچ انسانی از نظر جسمی و روحی شبیه به انسان دیگر نیست و اگر از تمام جهات باهم فرق نداشته باشند، از بعضی جهات باهم فرق دارند. محیط جغرافیایی، رنگ و قیافۀ خاصّی به انسانها داده است؛ آفریقایی از ژاپنی، ژاپنی از فرانسوی، ایرانی از افریقایی و.... متمایزند و قیافههای مختلف، آنها را از هم جدا میکند، وقتی در یک محیط خاص میبینیم که قیافهها یکجور نیستند، در محیطهای جدا از هم بهطور قطع از نظر جسمی و روحی یکجور نخواهند بود. این اختلاف گویای آن است که نقش طبیعت را در این اختلاف نمیتوان نادیده گرفت. محیط جغرافیایی، چون عامل وراثت، میتواند نقش مهمی در اختلاف روحی و جسمی داشته باشد.
ابن عباس روایت کرده است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ضمن حدیثی فرمود: «ألارض لها ستّون عرقا و النّاس خلقوا علی ستّین لونا(1)»؛ برای زمین، شصت عرق است و مردم بر شصت رنگ آفریده شدهاند.
شاید مقصود از شصت رنگ این باشد که براساس خصوصیّات گوناگون به وجود آمدهاند.
باید توجّه داشت که روح، یک نحو اتّحاد با بدن دارد و این اتحاد باعث شده که در یکدیگر تأثیر و تأثر داشته باشند؛ خصوصیات مادی در روح اثر گذاشته و حالات و عوارضی را در روح پدید میآورد، و حالات روحی نیز تأثیرات خاصّی در بدن میگذارد؛ ترس حالت روحی است، ولی در جسم تأثیر کرده و رنگ چهره را متغیّر ساخته، باعث ارتعاش در بدن شده و در تمام عروق و اعصاب اثر میگذارد. و یا خوشحالی، چهره را
1) (1) . بحار الانوار، ج 60، ص 81، روایت 7، طبع تهران.
برافروخته و بدن را از هیجانات دور نگاه میدارد. روح قوی در هنگام حوادث، مانع بروز عوارض قلبی و عصبی میشود، ولی روح ضعیف در حادثهای بسیار کوچک، موجب فشار خون و شدّت ضربان قلب میشود.
در کتاب«آرامش روانی و مذهب(1)» آمده است:
«بهطور ساده، هنگام نگرانی و هیجان و اوقات تلخی، یک حالت دفاعی در بدن به وجود میآید؛ عروق اطراف بدن سفت میشود، کلیهها مادّهای که فشار خون را بالا میبرد ترشح میکنند، رگهای خونی داخل بدن نیز منقبض میشوند، و در نتیجه فشار خون بالا میرود.»
برعکس، عوارض جسمانی در روح تأثیر میگذارد و ناراحتیهای جسمانی کسالات روانی میآورد.
غذاهای گوناگونی که بشر به مصرف میرساند، هرکدام تأثیرات خاصی در روح دارد. مثلا در روایت آمده است: «خون خوردن، آدمی را بدخلق میکند، قساوت قلب میآورد تا جایی که ممکن است فرزند خود را بکشد». یا«شراب خوردن، چنان آدمی را در گناه جسور میکند که از خونریزی و گناه باک ندارد(2)».
اینک با توجّه به مطالب مزبور - که بهطور مقدّمی بیان شد - به تأثیر عوامل وراثت در تعلیم و تربیت میپردازیم. دانستیم که پدیدههای جهان در حدّ وجودی خود در یکدیگر تأثیر و تأثر دارند و براساس قانون وراثت هرموجودی خواص و صفاتش را به آنچه از او متولّد میشود منتقل میکند، و بنا بر اصل سنخیّت، معلول شباهت نسبی به علّتش دارد، این سنّت حتمی خداوند است. تکوین و زندگی انسان از زمانی شروع میشود که نطفه در اثر غذاها در صلب پدر و در رحم مادر به وجود میآید. و بعد از آن بر اثر وصلت، یک سلول از مادر با یک سلّول از پدر، آغاز میگردد.
در کتاب«روانشناسی کودک(1)» آمده است:
«چگونگی وراثت به مناسبت پیچیدگی و بغرنجی، هنوز چنانکه باید برای بشر روشن نشده است. فقط مسلّم گردیده که سلول باردار شامل بیست و چهار زوج کروموزوم EMOSOMOROK (ذرّات ذرهبینی مستدیر شکل) است که نیمی از آنها متعلّق به پدر و نیمی متعلّق به مادر است، در داخل هریک از این ذرّات صدها ذرۀ نامرئی دیگر به نام جنز )SENEG( یا به تعبیر دیگر ژن(عامل وراثت) وجود دارد که موجب انتقال خصایص ارثی از پدر و مادر به فرزند میشود، اختلافات طبیعی که ممکن است حتّی در فرزندان یک پدر و مادر مشاهده گردد، ناشی از تغییراتی است که در سازمان این ذرّات عامل انتقال ارث روی میدهد. خصایص ارثی کودک پنجاه درصد متعلّق به پدر و پنجاه درصد متعلّق به مادر است(مادر همواره بیست و چهار X
و پدر با بیست و چهار X کروموزوم و یا بیست و سه X کروموزوم و یک Y
کروموزوم). جنس نطفه برحسب حاصل ضرب Y و X مشخص میگردد. بدین معنا، هرگاه پدر دارای بیست و چهار کروموزوم X باشد، دختر و هرگاه دارای بیست و سه کروموزوم X و یک Y کروموزوم باشد پسر خواهد بود».
شاید روایت ذیل، نظر به این جهت داشته باشد:
عن ابن عباس، قال: حضرت عصابة من الیهود نبیّ اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فسألوه عن مسائل فکان ما سألوه: کیف ماء الرّجل من ماء المرئة؟ و کیف الأنثی و الذّکر؟ فقال: إنّ ماء الرّجل أبیض غلیظ و إنّ ماء المرئة أصغر رقیق فأیّهما علا کان له الولد و الشّبه بإذن اللّه تعالی، إن علا ماء الرّجل کان ذکرا بإذن اللّه و إن علا ماء المرئة کان أنثی بإذن اللّه(2)».
از ابن عباس رسیده است که گفت: گروهی از یهود به حضور پیامبر گرامی
1) (1) . ص 33، در کتاب«مقدمه روانشناسی» قسمت اوّل، (دکتر مهدی جلالی) ص 99 آمده است که در موقع اتحاد دو سلول نطفهای(نر و ماده) هریک قاعدة باید 23 کروموزوم داشته باشند با جمع آنها 46 کروموزوم بشود اگر موجودی که میخواهد بعدا به وجود آید پسر باشد 2 کروموزوم از 46 کروموزوم باهم جفت نیستند یعنی برابری نمیکنند و به همین مناسبت یکی از اینها را Y و دیگری را X گویند.
2) (2) . بحار، ج 60، ص 382، روایت 101، طبع تهران.
اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسیدند و از او مسائلی را سؤال کردند، از جمله مسائلی که سؤال کردند این بود: نطفۀ مرد و زن دارای چه کیفیّتی است؟ دیگر این که چگونه نطفهای دختر و نطفهای پسر میشود؟ حضرت فرمود: نطفۀ مرد سفید و غلیظ است و نطفۀ زن زرد و رقیق. هرکدام برتری حاصل کرد فرزند از جنس او خواهد بود - به اذن خدای متعال - اگر نطفۀ مرد برتری داشت فرزند پسر خواهد بود(به اذن خدای متعال) و اگر نطفۀ زن برتری داشت، - به اذن خدا - فرزند دختر خواهد بود.
نطفه حامل ذراتی است که خصوصیات پدر و مادر و اجداد را به فرزند منتقل میکند. باز در کتاب«روانشناسی کودک(1)» آمده است:
«همۀ خصوصیات طبیعی و اخلاقی کودک مستقیما از پدر و مادرش به ارث برده نمیشود؛ بلکه بهطور کلّی نیمی از خصوصیات او متعلق به پدر و مادرش میباشد و 1/4 از پدربزرگ و مادربزرگ و 1/8 از جد و جده به او میرسد و باقیمانده نیز از اجداد دورتر به او انتقال مییابد. اعضای یک خانواده بیشتر از افرادی که از یک خانواده نیستند به یکدیگر شباهت دارند، لکن بین اعضای یک خانواده و حتّی دو برادر و خواهر گاهی از لحاظ خصوصیات طبیعی و اخلاقی اختلافات فاحشی روی میدهد». حدیثی از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نقل شده است که شاید بیانگر این مطلب باشد.
«إذا أراد أن یخلق النّسمة فجامع الرّجل المرئة طار ماؤه فی کلّ عرق و عصب منها فإذا یوم السّابع أحضر اللّه له کلّ عرق بینه و بین ادم علیه السّلام ثمّ قرأ:
«فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ». (2)
هنگامی که خداوند اراده کند، انسانی را بیافریند، مرد و زن همبستر میشوند، هنگامی که روز هفتم فرا رسد خداوند هرعرقی را که بین او و آدم هست، حاضر میگرداند. سپس این آیه را تلاوت فرمود: «در هرصورتی که بخواهد تو را ترکیب میگرداند».
عن أبی هاشم الجعفری، عن أبی جعفر الثانی علیه السّلام فی حدیث طویل ذکر فیه
إتیان الخضر أمیر المؤمنین علیه السّلام و سؤاله عن مسائل و أمره علیه السّلام الحسن بجوابه.
فقال الحسن علیه السّلام فی سیاق الأجوبة، و أمّا ما ذکرت من أمر الرّجل یشبه أعمامه و أخواله فإنّ الرّجل إذا أتی أهله بقلب ساکن و عروق هادئة و بدن غیر مضطرب إستکنت تلک النّطفة فی الرّحم فخرج الولد یشبه أباه و امّه و إن أتاها بقلب غیر ساکن و عروق غیر هادئة و بدن مضطرب إضطربت تلک النّطفة فی جوف تلک الرّحیم فوقعت علی عرق من العروق. فإن وقعت علی عرق من عروق الأعمام أشبه الولد أعمامه و إن وقعت علی عرق من عروق الأخوال أشبه أخواله...(1)
در حدیث طویلی که ابی هاشم جعفری از امام جواد علیه السّلام روایت کرده آمده است:
خضر علیه السّلام به حضور امیر المؤمنین علیه السّلام رسید و از مسائلی سؤال کرد. حضرت علیه السّلام، امام حسن علیه السّلام را امر به جواب از سؤالها نموده و ضمن جواب از سؤالها فرمود: امّا آنچه در بارۀ شباهت مرد به عمه و عموها و خاله و داییها پرسیدی، این شباهت بدان علّت است که مرد وقتی که با قلبی آرام و عروقی آسوده و بدنی بدور از اضطراب با همسرش همبستر شد، نطفه در رحم زن قرار میگیرد و در این هنگام فرزند شباهت به پدر و مادر خواهد داشت. امّا چنانچه با قلبی ناآرام و عروقی خسته و بدن مضطرب همبستر گردید نطفه در رحم مضطرب خواهد بود و بر عرقی از عروق ثابت خواهد گردید. اگر بر عرقی(ژن) از عروق(ژنها) عمهها و یا عموها ثابت شد، فرزند شبیه به آنها خواهد بود و اگر به عرقی از عروق خالهها و یا داییها ثابت ماند، شبیه به آنها خواهد شد.
کودک در رحم مادر مراحلی را طی میکند، و در این مراحل - طبق شرایط ارثی و خصوصیّات و اخلاقیات مادر و پدر و غذاهایی که از آن تغذیه میکند - حد وجودی او ساخته میشود و خداوند منّان براساس حدّ وجودی، او را تصویر و تسویه میگرداند، قابلیّت و استعداد آنچه را داشته باشد از جانب أللّه به او افاضه میشود. ژنها(عامل وراثت) خصوصیّات پدر و مادر و اجداد را از صفات خوب و بد به کودک منتقل میکنند.
هرکدام از ژنها که قویتر باشد خاصیّت خود را زودتر ظاهر میسازد؛ چنانکه در کتاب
1) (1) . بحار، ج 60، ص 359، روایت 48، طبع تهران.
«روانشناسی کودک» میگوید:
«برخی از ذرّات وراثت از ذرات دیگر نیرومندترند. خصوصیاتی که این ذرات انتقال میدهند نمایانتر و مشخصتر از خصوصیات سایر ذرات است».
علّت تفاوت انسانها باهم و یا اختلاف فرزندان یک خانواده، ظهور ژنهای قویتر است که آثارش در افراد بهطور متفاوت به ظهور میرسد. اختلاف قیافه و شکل و استعدادها، هوش و حافظه، ناشی از همین اصل است.
شاید از روایت أبی هاشم جعفری این مطلب استفاده شود که عروق قویتر آثارش زودتر به فعلیت میرسد. و همین، معیار شباهت فرزند به عموها و عمهها و یا خاله و داییها میباشد.
جمع شرایط در نطفه است که موجب و سبب پدیدهای خاص میگردد؛ اگر شرایط ناهمساز باشند و دچار علل و بیماری گردند موجود متولد شده از آنها، ناقص خواهد بود؛ این نقص گاهی ممکن است در هردو جنبۀ جسمی و روحی باشد و گاه نقص جسمی و یا نقص روحی باشد، ولی برعکس، اگر بیماری در بین نباشد و شرایط همساز باشند، کودک از هرجهت سالم خواهد بود.
چرا در روایت آمده است که فرزند زنا تمایل به گناه دارد و قوانین مذهبی را تحقیر میکند و در مجالست با مردم، بد اخلاق است؟
جواب این سؤال پرواضح است که فرد زناکار آنچه در او به ظهور رسیده است گرایش به زنا است که خود معلول عوامل ژنتیکی است. و طبیعی است که گرایش به زنا یک نوع شقاوت تلقی میشود. ژنهای حامل این خصوصیت قویترند و لذا اگر فرزند زنا تحت مراقبت شدید قرار نگیرد، این خصوصیات در این ژنها به فعلیت رسیده و شخص را شقی بار میآورد. علاوه بر این، زن سهم عظیم در ساخت وجودی و روحی کودک دارد. در مدت 9 ماه، جنین به وسیلۀ موادی که با خون مادر پس از تصفیه در جفت به او میرسد، تغذیه و رشد میکند؛ کودک مواد لازم رشد خود را از مادر میگیرد، دلهره و اضطراب مادر از عمل نامشروعی که انجام داده است و یا نگرانیهای او در جهات دیگر، روی کودک مؤثر واقع شده زمینۀ شقاوت را در او به
وجود میآورد. به همین جهت، در روایات، شدیدا از زنا منع شده است.
پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«ما من ذنب أعظم عند اللّه تبارک و تعالی بعد الشّرک من نطفة حرام وضعها إمرء فی رحم لا تحلّ له(1)»؛ بعد از شرک به خداوند، هیچ گناهی بزرگتر از این نیست که مردی نطفه حرام خود را در رحمی که بر او حلال نیست مستقر کند.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «لا تزوّجوا المرئة المستعلنة بالزّنا و لا تزوّجوا الرّجل المستعلن بالزنا إلاّ أن تعرفوا منهما التّوبة(2)»؛ مردان مسلمان با زنانی که آشکارا و بیپروا زنا میدهند ازدواج نکنند؛ و همچنین زنان عفیف و مسلمان، مردانی را که علنا زنا میکنند به همسری خود اختیار ننمایند؛ مگر آنکه معلوم شود توبه کرده و صمیمانه از اعمال ناشایست و منافی با عفت خویش دست کشیدهاند. برای اینکه نسل سالم بماند و فرزندان صالح پا به اجتماع بگذارند، اسلام به دقت در انتخاب همسر توصیه فرموده است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «إیّاکم و خضراء الدّمن؛ قیل یا رسول اللّه و ما خضراء الدّمن؟ قال: ألمرأة الحسناء فی منبت السّوء(3)»؛ از سبزی روییده در مزبله بپرهیزید. گفته شد: ای رسول خدا! مقصود از سبزی روییده در مزبله چیست؟ فرمود:
زن زیبارویی که در خانوادۀ بد رشد یافته باشد.
نیز فرمود: «تخیّروا لنطفکم فأنکحوا الأکفاء و أنکحوا إلیهم(4)»؛ برای نطفههای خود، محل مناسب انتخاب کنید و از اشخاص همشأن خود زن بگیرید و به آنها زن بدهید.
در حدیثی دیگر فرمود: «تخیّروا لنطفکم فإنّ النساء یلدن أشباه اخوانهنّ و أخواتهنّ5»؛ برای نطفههای خود جای مناسب انتخاب کنید زیرا زنان نظیر برادران و خواهران خود فرزند میآورند.
براساس اصل سنخیت، فرزند آنگونه رشد میکند که رحم مادر اقتضای آن را دارد. روی همین لحاظ، اولیای گرامی اسلام سفارش فرمودهاند که مادر باید فردی شایسته و مناسب باشد تا فرزند رشد جسمی و روحی مناسبی داشته باشد.
اسلام که برای ازدواج اهمیت خاصّی قایل است، دقّت در انتخاب همسر را تأکید و از بعضی وصلتها منع فرموده است.
در روایتی از رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و نیز ائمه اطهار علیهم السّلام آمده است که از ازدواج با بعضی افراد به جهات مختلفی باید جلوگیری شود و از نظر فقهی و حکمی ازدواج با آنان مکروه است، نه حرام و نه باطل و این روایات به کراهت معنی شده است.
بهطور قطع، آثاری که شراب روی ارگانیسم بدن میگذارد در نطفه اثر میکند و به وسیلۀ ژنها به کودک منتقل میشود.
مفضّل از علّت تحریم شراب از امام صادق علیه السّلام سؤال کرد، حضرت فرمود: «حرّم اللّه الخمر لفعلها و فسادها، لأنّ مدمن الخمر تورثه الارتعاش، و تذهب بنوره، و تهدم مروّتّه و تحمله علی أن یجتری علی إرتکاب المحارم، و سفک الدّماء و رکوب الزّنا و لا یؤمن إذا سکر أن یثب علی حرمه و هو لا یعقل ذلک و لا یزید شاربها إلاّ کلّ شرّ(2)»
خداوند متعال شراب را به جهت فسادی که داشت حرام کرد. برای این که دایم الخمر مبتلا به رعشه میشود؛ نورش(تقوی و معنویتش) را میبرد؛ مردانگی و
شجاعت او نابود میگردد؛ و به او آنچنان جسارت میدهد که از ارتکاب محرمات و خونریزی و زنا باک نداشته باشد و زمانی که مست شد و فهم خویش را از دست داد، ممکن است به محرمش تجاوز کند و خمر جز شرّ و بدی برای شارب پیش نمیآورد.
براساس اصل تأثیر روح در جسم و برعکس که از روایت فوق و امثال آن استفاده میشود، جنبۀ جسمانی، در پیدایش اخلاق و صفات روحی نیز تأثیر میگذارد.
نطفۀ شخص شرابخوار آلوده و مریض است و بنا بر قانون توارث فساد را منتقل به کودک میکند.
عن الحسین بن بشّار الواسطی قال: کتبت إلی أبی الحسن الرّضا(علیه السلام): أنّ لی قرابة قد خطب إلیّ و فی خلقه سوء قال(علیه السلام): «لا تزوّجه إن کان سیّئ الخلق(1)».
از حسین بن بشار واسطی رسیده است که گفت: در نامهای به امام رضا علیه السّلام نوشتم که خویشاوندی دارم که برای خواستگاری نزد من آمده است، ولی بداخلاق است.
حضرت فرمود: اگر بداخلاق است به او همسر نده.
افراد احمق: که در این مورد حدیثی از کتاب«دعائم الإسلام» نقل شده؛ که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ایّاکم و تزویج الحمقاء فإن صحبتها بلاء و ولدها ضیاع.(2)؛ بر شما باد که از ازدواج با زنان احمق بپرهیزید زیرا که معاشرت و همراهی با آنها گرفتاری است و فرزند(رشد یافته در رحم) شان ضایع و بیارزش است.
افراد دیوانه. عن أبی جعفر علیه السّلام قال: سأله بعض أصحابنا عن الرّجل المسلم تعجبه المرأة الحسناء، أیصلح له أن یتزوّجها و هی مجنونة؟ قال: لا...(3).
بعضی از اصحاب از امام باقر علیه السّلام سؤال کردند دربارۀ مسلمانی که زیبایی زنی او را به شگفت آورده است؛ آیا برای او شایسته است که با این زن زیبا ولی دیوانه، ازدواج کند؟ (حضرت پاسخ منفی دادند) فرمودند: نه.
«إِنّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَلِیهِ فَجَعَلْناهُ سَمِیعاً بَصِیراً»؛ (2)ما انسان را از نطفه مخلوط(زن و مرد) آفریدیم، او را آزمایش میکنیم، پس او را شنوا و بینا قرار دادیم.
در این آیه، نطفه را به«أَمْشاجٍ» وصف کرده است. امشاج اختلاط نطفه مرد و زن است، و خداوند مرد و زن را شریک وجودی کودک قرار داده است؛ امّا پس از قرار گرفتن نطفه در رحم، زن سهم عظیم در پرورش و رشد کودک پیدا میکند.
امام صادق علیه السّلام فرموده: «... غذاؤه ممّا تأکل أمّه و یشرب ممّا تشرب...(3)»؛ غذای کودک(در رحم) از چیزی است که مادر میخورد، و سیراب میشود از آنچه مادر میآشامد.
براساس قاعدۀ کلی، نظام طبیعت اقتضا میکند که پدیدههای طبیعت در یکدیگر تأثیر و تأثر داشته باشند؛ نطفهای که مخلوط از مرد و زن است از غذای مادر تغذیه میکند و طبیعت مادر کاملا در کودک تأثیر میگذارد. رحم پرورشگاه عظیمی است که اگر دقت و مراقبت در برنامۀ این پرورشگاه نشود، چه بسا ممکن است برای همیشه موجودی فلج و دیوانه و یا کودن و احمق بگرداند و یا برعکس، اگر مراقبت شدید به عمل آید و مادر در غذایی که میخورد و آبی که میآشامد و در رفتار و اعمال اخلاقی خود دقت نماید و در حدّ اعتدال و آرامش باشد، و از عوامل اضطراب و هیجان بپرهیزد کودکی زیبا، سالم، عاقل خواهد داشت.
همانطوری که امراض جسمانی و غذاهای مسموم ممکن است در کودک تأثیر
کرده و او را ناقص الخلقه گرداند، امراض روانی نیز در روان کودک تأثیر گذاشته و در او اختلال روانی به وجود میآورد. از آنجایی که کودک در رحم مادر همچون عضوی از اعضای مادر بهشمار میآید و حالات روانی مادر اثری خاص در عضوی خاص میگذارد، این اثر خاص را در کودک نیز میگذارد. روی این لحاظ، اسلام از بسیاری صفات زشت مذمت فرموده و از انسان خواسته است تا آنها را از خویش دور گرداند.
حسد، بخل، کینه، عجب و غرور، عصبانیت و... امراضی هستند که اگر در مادر وجود داشته باشند، جای هیچ شبههای نیست که در فرزندش اثر خواهند گذاشت؛ «حسن الأخلاق برهان کرم الاعراق(1)»؛ اخلاق و صفات پسندیده دلیل بر عرق و وراثت نیکو و پسندیده است.
یکی از نکاتی که در دورۀ حاملگی باید مورد توجه قرار گیرد، داشتن نشاط و روحیهای آرام است.
این همه دقت(در ازدواج و مراقبت در هنگام بارداری) برای چه؟ آنطور که در بحث هدف تعلیم و تربیت بیان شد، هدف اعلای تعلیم و تربیت رسیدن به قرب الهی است و این که انسان برای این جهان آفریده نشده و دنیا هدف او نیست؛ بلکه طبیعت چون رحمی است که بشر باید در دامان آن قرار گیرد و استفاده لازم را از پدیدههای آن برای پرورش اندام و روح بکند، و برای این که نسل بشر سالم بماند و اندام و روح او نقصی پیدا نکند، باید دقت و توجه شدید در بهرهبرداری از طبیعت انجام گیرد.
خدای قادر متعال بخشندۀ وجود است و طبق سنت حکیمانه خود در حد قابلیت و استعداد موجودات، به آنها هستی میرساند و در همان حدّ هدایت میکند و این سنت عادلانه او در مورد انسان نیز جریان دارد. او به انسان براساس شرایط و قابلیتها وجود میدهد و در هرگلدانی، گلی را درخور آن مینشاند؛ «اَلَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ». (2)
امّا استعداد و شأنیت را انسان در رحم کسب میکند، اصل خلقت و تکوین کودک
در رحم مادر از جانب خداوند متعال است. امّا پدر و مادر در به وجود آوردن شرایط (غذایی، روحی، صفات، خصوصیات و...) دخالت دارند. افاضۀ روح و عقل از سوی خداوند منّان به بدنی است که در رحم تسویه و تعدیل شده است. انسان حرکتش از مادۀ اخس و بسیار فرومایه شروع میشود و مراحلی را - با توجه به خصوصیات و شرایط ایجاد شده توسط پدر و مادر - طی میکند. از نطفه، علقه، مضغه میگذرد تا آن گاه که به نفس انسانی مجهز میگردد و براساس سعۀ وجودیاش، یا کودن و کمفهم و بیعقل میگردد، و یا صاحب عقل و فهم و درک میشود، و یا حالت متوسط پیدا میکند و... امّا این موجود که مراحل تکوین را گذرانده، در همینجا باقی نمیماند؛ او پس از آن باید به کمال بالاتری برسد و به معرفت ذات حق نایل آید. اسلام برای آمادهکردن این موجود به سوی شناخت حق، او را از هنگامی که دارای نازلترین مرتبۀ وجود(یعنی نطفه) است، تحت مراقبت شدید تربیتی قرار میدهد تا با هردرجهای که بر مرتبۀ وجودیاش افزوده میشود و با هرمرحلهای که از کمال تکوین میگذراند بیشتر در صراط مستقیم قرار بگیرد؛ تا آنگاه که پا به صحنه جهان خارج از رحم بگذارد، برای تعلیم و تربیت صحیح آماده و شخص مستعدّی برای گرفتن مطالب حق باشد. و نفس انسانی وی پیش از آنکه متوجه آلودگیها و جهات بدنی و دنیوی شود متوجه معنویت و حقیقت و عبودیت گردد و بتواند مراتب نازلۀ وجودی خویش(مرتبه نباتی و حیوانی) را به خدمت مرتبۀ عالی وجودش(مرتبه انسانی) درآورد.
در دعای کمیل آمده است:
«یا من بدء خلقی و ذکری و تربیتی و برّیّ و تغذیتی هبنی لابتداء کرمک و سالف برّک بی(1)»؛ ای آنکه آغاز کردی آفرینشم را، و از ابتدا به یاد من بودی و از همان اوّل تربیتم کردی و پرورشم دادی، و از نخست نیکی و احسانت را بر من رواداشتی، از روزی و ارزاق خود مرا بهرهمند ساختی[اکنون] مرا ببخش [همچنانکه] از اوّل مرا مورد لطف و نیکی و کرم خود قرار دادی و مشمول احسان دیرینۀ خود فرمودی.
1) (1) . شرح دعای کمیل، ص 234.
رشد چیست؟
دورانهای مهم رشد
دوران جنینی
دوران کودکی
دوران طفولیت
دوران نوجوانی
دوران جوانی
«رشد» در اصطلاح عرف(صرفنظر از معنای لغوی آن) تغییری است که در جهت ترقّی حاصل میشود. و این تغییر، مادی باشد یا معنوی، جسمی باشد یا عقلی عمومیت دارد.
ترقی و راه یافتن به کمال اخلاقی، عقلی، علمی و... رشد است؛ همانطور که تکامل جسم از کودکی به نوجوانی و از آن به جوانی رشد میباشد.
رشد جسمی به وسیلۀ هدایت تکوینی است - گرچه چگونگی اندامها و ورزیدگی آنها در بعضی امور محتاج مربّی و تمرینهای خاص میباشد - ولی رشد معنوی انسان به وسیله هدایت تشریعی انجام میگیرد. فرق اساسی بین این دوگونه رشد این است که رشد جسمی محدود و تکوینی است و مربی، افراد را تا سن معینی میتواند بپذیرد و در ورزیدگی اندام و کیفیت تربیت آنها بکوشد؛ امّا رشد معنوی در هرسنی ممکن است و افراد متعلّم در هرموقعیت و سنی میتوانند به رشد و پرورش ابعاد معنوی خود بپردازند؛ البته جریان رشد در سنینی سریعتر و در سنینی دیگر کندتر میباشد و در بعضی افراد، پذیرش بیشتر و در بعضی کمتر است.
قبل از ورود به بحث دورانهای مختلف رشد، توجه به چند نکته ضروری است:
1 - مسأله رشد باید با توجه به ابعاد گوناگون انسان در نظر گرفته شود.
2 - در هرمرحله از رشد باید انتظارات در حد توانایی جسمی، عاطفی و... فرد باشد.
3 - رشد روانی و عقلی، کمتر پابپای رشد جسمی به پیش میرود. در بعضی، رشد جسمی، و در برخی رشد عقلی ظهور بیشتری دارد.
4 - هریک از مراحل رشد نقش عمده و سازندهای را در مراحل بعدی ایفا میکند.
دورانهای رشد عبارتند از:
1 - دوران جنینی
2 - دوران کودکی(از شیرخوارگی تا 7 سالگی)
3 - دوران طفولیت(از 7 سالگی تا 14 سالگی)
4 - دورۀ نوجوانی(از 14 سالگی تا 21 سالگی)
5 - دورۀ جوانی(از 21 سالگی...)
لازم به تذکر است که تقسیمبندی دورانهای رشد براساس بعضی از روایات صورت گرفته است، و در حدّ گنجایش این مقال مورد بررسی قرار میگیرد.
در مبحث«تعلیم و تربیت و وراثت» تا اندازهای راجع به دورۀ جنینی و مسؤولیت پدر و مادر مطالبی را بیان داشتیم و به آنچه در آنجا گفته شد، اکتفا میکنیم و اینک به بحث از دوّمین و سوّمین دورۀ رشد میپردازیم.
هرانسانی نیازمندی و وابستگی جسمی خویش را به طبیعت و موادی که در آن وجود دارد، بخوبی احساس میکند. بنیان حیات مادی او مرهون آب و هوا و غذاهایی است که از طبیعت میگیرد.
نوزاد انسان تا مدتی نمیتواند بهطور مستقیم از موادی که بزرگسالان از آن تغذیه میکنند، مانند: میوه، نان و غیره استفاده کند و برای بقا باید از شیر مادر تغذیه نماید.
شیر مادر از مواد غذایی طبیعی که به مصرف رسانده، ترشح شده و علاوه بر حالات جسمی و طبیعی، حالات روحی مادر یا دایه نیز در آن تأثیر میگذارد. بیماری، ناراحتی، هیجان، نگرانی و... هرکدام تأثیر خاصی در شیر مادر دارد؛ چنانکه سلامت، شادابی، آرامش و اطمینان خاطر تأثیر خاص خود را روی شیر میگذارد. بنابراین، مادر یا دایهای که به کودک شیر میدهد، تنها غذای جسم او را تأمین نکرده، بلکه غذای روح را نیز به او داده است. بر این اساس، باید به نقش حساس خود در رشد و ترقی جسم و روح کودک پیببرند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لیس للصّبیّ لبن خیر مّن لبن امّه(1)»؛ برای کودک شیری بهتر از شیر مادر نیست.
علی علیه السّلام فرمود: انظروا من یرضع أولادکم فانّ الولد یشبّ علیه(2)»؛ توجه کنید چه کسی به فرزندان شما شیر میدهد، زیرا فرزند به واسطۀ شیر او رشد میکند. (و همان صفات را میگیرد.)
و نیز فرمود: «تخیّروا للرّضاع کما تتخیّرون للنّکاح فإنّ الرّضاع یغیّر الطّباع(3)»؛ همانگونه که برای ازدواج دقت دارید(و فردی شایسته اختیار میکنید) برای شیر دادن نیز فرد شایستهای را انتخاب نمایید. براستی که شیر، طبیعتها را دگرگون میکند.
امام محمد باقر علیه السّلام فرمود: «علیکم بالوضّاء من الظّئورة فإنّ اللّبن یعدّی(4)»؛ برای فرزند شیرخوار خود، دایهای پاکیزه و نظیف برگزینید، زیرا شیر سرایت میکند.
(اثر میگذارد.)
علی علیه السّلام فرمودند: «توقّوا علی أولادکم لبن البغیّ من النّساء و المجنونة فانّ اللّبن یعدّی(5)»؛ نسبت به فرزندانتان از شیر زن زناکار و دیوانه، بپرهیزید، زیرا شیر
سرایت میکند.
از رسول خدا(صلی الله علیه و آله): لا تسترضعوا الحمقاء فإنّ الولد یشبّ علیه(1)»؛ زنان کم هوش و احمق را به دایگی نگیرید، زیرا فرزند شما به همان خویوخلق بارمیآید و رشد مینماید.
از امام محمد باقر(علیه السلام): «لا تسترضعوا الحمقاء فإنّ اللّبن یعدّی و انّ الغلام ینزع الی اللّبن(2)»؛ زنان کمهوش را به دایگی نگیرید، زیرا شیر، صفات را سرایت میدهد و فرزند به شیر شباهت میرساند.
مدت شیرخوارگی که تقریبا دو سال طول میکشد، موقعیت بسیار حساسی برای کودک است. روایات مذکور گویای آن است که مادر نقش عظیمی در ساخت شخصیت، آینده و سعادت کودک دارد. مادرانی که به این امر توجه نداشته، در اخلاق و حالات خود دقت نمیکنند و در هرحالی به فرزند خویش شیر میدهند، و یا فرزند خویش را به دست هرفردی - بدون توجه به حالات و خصوصیات او - میسپارند، اشتباه بزرگی را در حق کودک خود مرتکب میشوند که جبرانپذیر نمیباشد.
مسأله تربیت کودک و مواظبت بر آن به دوران جنینی و دو سال شیرخوارگی ختم نمیشود؛ بلکه پس از آن وظیفه مشکلتر است، زیرا قوّۀ ناطقۀ او فعّال میگردد؛ حس شنوایی او برای پذیرش و شنیدن حرفها آماده میشود، چشمانش به رفتار و عمل دیگران خیره میگردد و قلبش قابلیت تمایل به آنچه در اطرافش میگذرد، پیدا میکند. بدین ترتیب شالودۀ شخصیت کودک پیریزی میگردد.
«در دوران کودکی است که ما روش خود را نسبت به خود تعیین میکنیم و این حائز اهمیت فوق العاده است(3)».
«اغلب روانشناسان ثابت کردهاند که پیدایش کلیه اختلالات عصبی از دوران کودکی سرچشمه میگیرد؛ به این معنی که تجربیات دوران کودکی است که آدمی را
برای شکست عصبی و روانی در زندگی بعدی آماده میسازد.(1)»
لقمان حکیم به فرزندش فرمود: «یا بنیّ ان تأدّبت صغیرا انتفعت به کبیرا(2)»؛ اگر در دوران کودکی ادب شوی، در بزرگی از آن سود خواهی برد.
کودک تا 2 سالگی فقط از درک احساس برخوردار است؛ قوّۀ تشخیص(امتیاز خوب از بد) در او به فعلیت نرسیده و رشد معنوی و ترقّی اخلاقی او وابسته به مربّی است. در این دوره که پدر و مادر مواظب رشد جسمانی او هستند و از نزدیک شدن او به اشیای خطرناک یا غذای ناسازگار جلوگیری میکنند و از سرما و گرما حفظش مینمایند، در دادن غذای روحی به او باید نهایت دقت را داشته باشند و از هرسخن و عمل نامناسب ولو خوب - که برای کودک قابل درک و توجیه نبوده و ممکن است اثر سوء در او بگذارد - خودداری کنند؛ موقعیت او را درک نمایند؛ در حدّ سن و درک او سخن بگویند و فطرت مذهبیاش را با برنامۀ صحیح شکوفا سازند.
از امام باقر و امام صادق - علیهما السّلام - روایت شده است که فرمودهاند: «اذا بلغ الغلام ثلاث سنین فقل له سبع مرّات: قل: لا اله الاّ اللّه ثمّ یترک حتّی...(3)»؛ وقتی کودک به سه سالگی رسید، هفت مرتبه به او تلقین کن تا کلمۀ لا اله الاّ اللّه را بگوید. بعد او را واگذار تا به....
رشد کودک در این دوره، نباید یک جانبه و یک بعدی باشد. رشد بدنی، عقلانی، عاطفی، وجدانی، اجتماعی، اخلاقی او نیز باید مورد توجه اولیای کودک قرار گیرد.
پدر و مادر باید بدانند که روح کودک و صفحه ذهن او صاف و بدون هیچ نقشی است و آن را با حرکات و اعمال و سخنان زشت، آلوده نسازند. او در جایی که از مادر یا پدر وفای به عهد نبیند، یا دروغی بشنود و بیاحترامی و بیاعتنایی نسبت به خود ببیند، و یا در حادثهای کوچک و ناچیز، بداخلاقی آنها را مشاهده کند و...، خود مبتلا به این صفات گردیده، به رشد معنوی و انسانی او لطمه وارد میشود.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «اذا وعد احدکم صبیّه فلینجز(1)»؛ وقتی یکی از شما به فرزند خود وعدهای داد باید به آن وفا کند و از عهد خود تخلف ننماید.
و از علی علیه السّلام نقل شده که فرمود: «لا یصلح الکذب جدّ و لا هزل و لا ان یعد احدکم صبیّه ثمّ لا یفی له(2)»؛ شایسته نیست آدمی به جدّ یا به شوخی دروغ بگوید و شایسته نیست کسی به بچهاش وعدهای بدهد و به آن وفا ننماید.
و نیز آن حضرت فرمود: «انّما قلب الحدث کالارض الخالیة ما القی فیها من شئ قبلته(3)»؛ قلب کودک نورس، مانند زمینی خالی است، آنچه در آن افکنده شود، آن را قبول میکند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من کانت له إبنة فأدّبها و احسن أدبها و علّمها فاحسن تعلیمها فاوسع علیها من نعم اللّه الّتی أسبغ علیه کانت منعة و سترا من النّار(4)»؛ کسی که از نعمت فرزند برخوردار است، او را به بهترین وجه ادب نماید و به نیکوترین طرز تعلیم دهد. پس بر او نعمتهای الهی را توسعه دهد؛ آن نعمتهایی که خداوند بر او کامل فرمود. آن فرزند، مانع و حجاب از دوزخ خواهد بود.
در این مرحله اگرچه پدر و مادر باید دقت و مراقبت لازم را در تربیت کودک به عمل آورند، ولی نباید مانع بازی و آزادی او شوند که این باعث ایجاد عقده در روان کودک است، زیرا فطرت کودکانه او را به بازی میکشاند.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «دع ابنک یلعب سبع سنین(5)»؛ بگذار فرزندت تا هفت سالگی بازی کند.
اگرچه سخن پیرامون تربیت و تعلیم کودک در این مرحله زیاد است، به عنوان آخرین مطالب بیان میداریم که آنچه بیش از هرچیزی در این مرحله مهم است، نشان دادن عشق و عاطفه و محبت پدر و مادری است؛ عشق و محبتی که روح کودک
نیازمند به آن است. آزردن روح او به جهت یک کار کوچک، عواقب وخیمی به دنبال خواهد داشت. محبّت و عاطفه، عامل لازمی است که میتواند جلوی هرگونه خطای کودک را بگیرد و او را انسانی با شخصیت بارآورد.
در اینجا به مرحلۀ سوم رشد که از هفت سالگی شروع شده و به چهارده سالگی ختم میشود، میپردازیم.
در سن هفت سالگی کودک با بسیاری از خویشاوندان و غیر آنها آشنا گشته و بسیاری از مسائل را میفهمد و تشخیص میدهد. او در این سن بهطور کنجکاوانه به مسائل مینگرد. قلب او برای پذیرش هرعقیدهای آماده است. در این مرحله نقش پدر و مادر باید عوض شده، در این مرحله بیش از پیش باید تربیت طفل مورد توجه و دقت قرار گیرد. و اگر به او توجه نشده، اعمال و رفتوآمدش تحت نظارت نباشد و علاوه بر این، مورد احترام بزرگان هم قرار نگیرد، حالت بدبینی در او ایجاد شده، به انحراف کشیده خواهد شد. انسان فطرتا حس انتقامجویی دارد و از سوی دیگر در برابر احترام دیگران خاضع شده، عاطفه و محبت نشان میدهد. اگر به رشد فطری و عاطفی طفل توجه شود و مورد احترام قرار گیرد و خطاهای او به صورت صحیح گوشزد و برطرف گردد، تواضع نشان خواهد داد. او از نظر رشد بدنی و فکری به حدی از کمال رسیده و قابلیت دارد خوب و بد را بفهمد و دربارۀ آن فکر کند، لذا گذاشتن برنامۀ تربیتی برای او مفید و مؤثر است. کودک در این سن میتواند درک کند که این برنامه برای چیست و چه فوایدی برای او دارد. لذا خود را آمادۀ بهرهوری از آن میکند.
این که امام صادق علیه السّلام میفرماید: «دع إبنک یلعب سبع سنین و یؤدّب سبعا...(1)»؛ به احتمال زیاد ناظر به برنامهریزی در مرحلۀ دوم بعد از تولد میباشد. همچنین فرمایش رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم که: «الولد سیّد سبع سنین و عبد سبع
1) (1) . فرزندت را بگذار تا هفت سال بازی کند و تا هفت سال به تأدیب او بپرداز. بحار، ج 104، ص 95، روایت 40.
سنین(1)»؛ گویای این مطلب است که در هفت سال دوّم کودک باید تحت برنامۀ تربیتی صحیحی باشد که پدر و مادر و مربیّان برای او میریزند.
در این مرحله، طفل در معرض خطرات فکری است و آنچه در قلبش نقش بندد، پاک نمودنش بسیار مشکل است. بر این اساس دستور داده شده او را متوجه عبادت کنند و چنانکه سرپیچی کرد، تأدیب نمایند تا بداند که در مقابل تخلّف، مؤاخذه میشود. «علّموا اولادکم الصّلاة إذا بلغوا سبعا و اضربوهم علیها اذا بلغوا عشرا و فرّقوا بینهم فی المضاجع(2)»؛ به فرزندان خود نماز را بیاموزید هنگامی که به هفت سالگی برسند و وقتی که به ده سالگی رسیدند(و تخلّف از آموختن نماز کردند) ادب نمائید و رختخواب آنها را از یکدیگر جدا کنید. باید تا جایی که میتوانیم با برنامۀ صحیح و آموزنده، ایمان به خدا و مقدسات مذهبی را در آنها به وجود آوریم(3). رشد ایمانی به وجود آورندۀ اخلاقیات انسانی در نفس کودک است. در این دوره میتوان از کودک موجودی بیهویت و یا حیوانی درنده ساخت و نیز میتوان یک انسان مؤمن، خدمتگزار و پرهیزکار تحویل جامعه داد. نفس انسان از بدو پیدایش تا آن هنگام که به عالم برزخ پرواز میکند در تلاش و تکاپو و حرکت است و هیچگاه در زندگی از حرکت باز نمیایستد؛ درهرحال و در هرموقعیتی که باشد، نفس با فعالیت خویش در سراسر زندگی، یا به سوی انحطاط و پستی میرود و عاقبت از حیوان بدتر میگردد، و یا به سوی ترقّی و کمال میرود و انسان مافوق میشود. «یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ إِلی رَبِّکَ کَدْحاً فَمُلاقِیهِ» (4). علاوهبراین، نفس است که در بدن فرمان میراند و حرکات اعضا و جوارح معلول حرکت نفس است. به همین لحاظ، نفس پاک، آفرینندۀ اعمال شایسته، و نفس ناپاک، خالق رفتار غیر انسانی است.
علی علیه السّلام فرمود: «النّفس الشّریفة لا تثقل علیها المؤنات(5)»؛ رنجها بر نفس پاک
و محترم سنگینی نمیکند.
و فرمود: «ینبغی لمن علم شرف نفسه أن ینزّهها من دناءة الدّنیا(1)»؛ سزاوار است کسی که به شرافت نفسش آگاه شود، آن را از پستیهای دنیا پاک گرداند.
و نیز فرمود: «النّفس الدّنیّة لا تنفکّ عن الدّناءت(2)»؛ نفس ناپاک و پست از پستیها جدا نمیگردد.
اسلام برای تربیت صحیح نفس به پدران و مادران سفارش کرده است تا نیروی ایمان به خدا و آخرت را با برنامۀ صحیح در فرزندان خویش تقویت نمایند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من ربّی صغیرا حتّی یقول: لا اله الاّ اللّه لم یحاسبه اللّه(3)»؛ هرکه طفلی را تربیت کند تا لا اله الاّ اللّه بگوید، خدا از او حساب نخواهد.
امام سجّاد علیه السّلام فرمود: «و امّا حقّ ولدک فتغلم أنّه منک و مضاف الیک فی عاجل الدّنیا بخیره و شرّه و أنّک مسؤول عمّا ولّیته من حسن الادب و الدّلالة علی ربّه و المعونة له علی طاعته فیک و فی نفسه، فمثاب علی ذلک و معاقب، فاعمل فی امره عمل المتزیّن بحسن اثره علیه فی عاجل الدّنیا المعذرّ الی ربّه فیما بینک و بینه بحسن القیام علیه و الاخذ له منه و لا قوّة الاّ باللّه(4)»؛ امّا حق فرزندت به تو اینست که بدانی او از تو است و تعلق به تو دارد و خوب باشد یا بد، در این دنیا وابسته به تو میباشد و تو در ولایتی که بر او داری مسؤولی که طفل را مؤدّب و با اخلاق پسندیده پرورش دهی و او را به سوی خداوند متعال راهنمایی کنی و او را بر طاعت خدا، دربارۀ خود و او کمک کنی، بر اطاعت فرزندت از خدا ثواب میبری و بر معصیت او خدا را، کیفر میشوی. پس، دربارۀ او کاری کن که در دنیا حسن اثر داشته باشد و خود نیز به آن آراسته و مزیّن گردی و در نزد خداوند تبارک و تعالی در آنچه بین تو و بین فرزندت هست معذور باشی به خاطر سرپرستی خوبی که از او کردی و تربیتش
نمودی.
رشد حقیقی انسان آنگاه ممکن میشود که ایمان به خدا در قلب او جای گیرد و فطرت الهی او به سوی اللّه پرکشد.
اگر سلمانها، ابوذرها، مقداد و شخصیتهای بزرگی چون شیخ مفید، شیخ طوسی، سید رضی، سید مرتضی، شیخ مرتضی انصاری، مجلسی - اعلی اللّه مقامهم - در جامعۀ بشری میدرخشند و نورافشانی میکنند، به خاطر نور خداست که از کودکی در قلب آنها تابیده است. و اگر امام خمینی(قده) حرکتی نو و عظیم در جهان اسلام به وجود میآورد و بنیانگذار جمهوری اسلامی میشود، به جهت پرورش یافتن براساس ایمان به خدا و تربیت صحیح است آری، کودکی که در جهت خدا حرکت کند و از هفت سالگی به خواندن نماز و قرآن مشغول شود، به شخصیت او احترام گذاشته شود و ایمان در او پرورش یابد، در سن چهارده سالگی که قدم به سن نوجوانی میگذارد از رشد سریعتری برخوردار خواهد گشت.
«دع ابنک یلعب سبع سنین و یؤدّب سبعا و الزمه نفسک سبع سنین فان أفلح و الاّ فانّه من لا خیر فیه(1)»؛ فرزندت را تا هفت سال بگذار بازی کند و در هفت سال دوّم باید زیر نظر باشد و براساس برنامههای تربیتی حرکت کند. در مرحلۀ (نوجوانی) او را ملازم با خودت کن(و شدیدا مراقب او باش) تا رستگار شود وگرنه خیری در او نیست.
مرحله نوجوانی، دوره تازهای در زندگی انسان است. میتوان گفت: اساسیترین تغییر که از نظر روانی در نوجوان پیدا میشود، حس شخصیت و استقلالطلبی اوست. او نمیخواهد مطیع کامل پدر و مادر باشد و هرچه آنان بگویند پذیرفته و عقیدهای مطابق عقیده آنها داشته باشد؛ در برابر بایدها و نبایدها ایستادگی کرده، مقاومت نشان میدهد و زیر بار نمیرود؛ از امر و نهی دیگران بدش میآید، زیرا آن را
1) (1) . بحار، ج 104، ص 95، روایت 40.
منافی با شخصیت و استقلال خویش میداند. با توجه به این جنبه روانی است که رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «... و وزیر سبع سنین...(1)»؛ اگر کودک در هفت سال اوّل زندگی آقای پدر و مادر است و در هفت سال دوّم بندۀ آنها، در هفت سال سوّم(از 14 سالگی تا 21 سالگی) باید مشاور مربیان خویش باشد.
نوجوان با هیجانها و اضطرابهای بسیاری روبرو است که از رشد غریزه جنسی و رسیدن به بلوغ و نیز بروز شخصیت نو و استقلالجویی ناشی میشود.
یکی از دانشمندان میگوید: «نخست باید نوجوانان را یاری کرد تا به آسانی از این سنین پرآشوب بگذرند. نباید گذاشت این سنین باعث التهاب بیهوده و بیثمر و تجارب پرخطر گردد.(2)»
در این دوره، رشد غریزه جنسی سریع بوده، عقل و روان را محکوم خویش قرار میدهد؛ بنابراین، اگر نوجوان تربیت و آگاهی لازم را نداشته باشد، منحرف شده و به هرکار ناهنجاری دست میزند. بههرحال، برنامه تربیتی صحیح در دورۀ دوّم بعد از تولّد( 7 تا 14 سالگی) باعث میشود که نوجوان تعادل روانی خویش را حفظ کند و شخصیت خویش را تثبیت نموده، بر اضطراب و نگرانی پیروز شود و غریزه و شهوت و نیروی جنسی را تحت راهنمایی عقل قرار دهد.
پدر و مادر و معلم و دیگران که در رابطه با نوجوان هستند، بدانند که او به مرحلهای از رشد رسیده که باید به او استقلال و شخصیت داده، تکریمش کرد.
برگزیدن او در کارها به عنوان یک مشاور، بهترین احترام برای اوست، زیرا او به مرحلهای رسیده که تشخیص میدهد چگونه باید باشد، به کدام عمل روی آورده و کدام را ترک نماید - البته این در صورتی است که مراحل قبلی تربیتی را به خوبی و موفقیت گذرانده باشد و الاّ احتیاج به مراقبت بیشتر خواهد بود.
نیکوترین ادب برای هرشخصی ترک معاصی است، چنانکه امیر مؤمنان علی علیه السّلام
فرمود: «أحسن الاداب ما کفّک عن المحارم(1)»؛ نیکوترین ادب آن است که تو را از محارم باز دارد.
و نیز فرمود: «ضبط النّفس عند الرّغب و الرّهب من افضل الأدب(2)»؛ تسلّط بر نفس هنگام آرزو و خواهش نفس و بیم و ترس، برترین ادب است.
روایت مزبور گویای آن است که انسان تربیت شده و مؤدّب از حالت اعتدال برخوردار است و در برابر خواهشهای نفسانی و حوادث خود را نباخته، بر خود مسلّط است. چنین ادبی در اثر مراقبت شدید مربیّان و اولیا پیدا میشود و دلیل گویا و واضح رشد عقل است.
امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «کیفیّة الفعل، تدلّ علی کمیّة العقل(3)؛ چگونگی عمل، دلالت بر مقدار عقل دارد.
«الادب و الدّین نتیجة العقل(4)»؛ داشتن ادب و دین، ثمرۀ عقل است. (دلیل بر رشد عقلی میباشد.)
مربیّانی که اینچنین در تربیت اولادشان میکوشند، مورد مغفرت خداوند متعال هستند؛ چنانکه رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «اکرموا اولادکم و أحسنوا ادبهم یغفر لکم(5)»؛ فرزندان خویش را گرامی بدارید و آنها را نیکو تربیت کنید تا خداوند شما را بیامرزد.
نکتهای که نباید مورد غفلت قرار گیرد اینست که: نوجوان که در دوران کودکی، رفتار و اندیشهاش را براساس الگوی تعیین شده از جانب مربیّان میساخت، حال براساس استقلال فکری و شخصیتطلبی به دنبال الگویی میرود که خود آن را تعیین مینماید. برخی تحت تأثیر جوّ آلوده قرار میگیرند و فردی ناپاک را برگزیده، خود را از روی افکار او میسازند. ما شاهد جوّ آلوده ستم شاهی بودیم که نوجوانان
چگونه به دنبال الگوهای ناپاک(ستاره سینما، افراد منحرف غربی و شرقی و یا داخلی) بودند، مربیان و اولیای کودکان باید از ابتدا طوری برنامه تربیتی را تنظیم کنند که کودک به الگوهای الهی جلب شود و با اراده خویش، شخصیتهای بزرگ مذهبی و تربیت شدگان مکتب اهل بیت علیهم السّلام را به عنوان اسوه بپذیرد.
کودکان و دانشآموزان را باید با آن خاندانی که سراسر زندگیشان درس شرف، عزت و بزرگواری بوده است، آشنا ساخت. قرآنکه برای تزکیه نفوس و تربیت انسانها نازل شده، بهترین اسوه و الگو را شخص نبی اکرم حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم معرفی میکند: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کانَ یَرْجُوا اللّهَ وَ الْیَوْمَ الْآخِرَ وَ ذَکَرَ اللّهَ کَثِیراً». (1)
علی علیه السّلام دربارۀ الگو بودن آن حضرت فرمود: «و لقد کان فی رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم کاف لک فی الاسوة(2)»؛ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در الگو و اسوه بودن برای تو کافی است (پس بر تو است که از آن حضرت پیروی کنی).
آری، نوجوان باید حقیقت انسانی خویش را شناخته و به حیات معنوی و عقلی گام نهد، استعدادهایش را به فعلیت رساند و به تکامل لازم برسد تا هنگام جوانی از عقلی برخوردار باشد که خواستههای نفسانی را پست شمارد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من کمل عقله إستهان بالشّهوات(3)»؛ کسی که به کمال عقلی رسید، خواستههای نفسانی را سبک میشمارد.
جوان بر اثر آگاهیهایی که در مرحلۀ نوجوانی پیدا کرده، در پی زندگی معقول و انسانی برمیآید؛ به معنا و مفهوم زندگی پیمیبرد. او به این حقیقت توجّه دارد که به خود واگذار نگردیده، و بیهوده آفریده نشده است و خداوند متعال در همه حال ناظر
رفتار و اعمال او است؛ «أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً.» (1)
او تا این مرحله دریافته که شادی و نشاط و شادکامی در چیست و هدف شایسته کدام است و باتوجه به رشد و آگاهی، همه وجودش را در یک مسیر سالم انسانی، هماهنگ میسازد و از خیالات واهی و پوچ که در این مرحله او را تهدید میکند، نجات یافته، از آرزوهای طولانی، هواهای نفسانی، شهوترانی، بیبندوباری و ناهنجاری که در این دوران در کمین او نشسته، رها میشود. او که تا این مرحله کرامت انسانی را شناخته است کارهایی را که به عظمت انسانی او لطمه وارد کند، مرتکب نمیشود. جوان رشد یافته[از جهات ایمانی و عقلی] فکر میکند و آنگاه دست به عمل میزند، در صورتی که جوانان تربیت نشده بیشتر تحت تأثیر احساسات واقع میشوند و عمل میکنند.
در مرحلۀ جوانی - که اوج بروز قدرتهای درونی است - گاهی نیروهای نفسانی در اثر عوامل خارجی یا افکار درونی، نمایان گشته، و میکوشند تا جوان را از مرتبۀ عقلانی به زیر انداخته، تحت تأثیر احساسات کور قرار دهند. و با ظهور عشقهای کاذب، جوان را از هدف اعلایش منحرف کنند، و چه بسا که همان احساسات ناهنجار و کور، خود را به عنوان حقیقت عقلی جازده و خود را زیبا جلوه دهند. در اینجا فقط دو نیروی عظیم و بزرگ(عقل و ایمان) است که اگر رشد یافته باشند، خود را به میدان ستیز رسانده و نفس انسانی را از مهلکه میرهانند. علی علیه السّلام در این مورد فرمود: «همّة العقل ترک الذّنوب و اصلاح العیوب(2)»؛ همّت عقل، ترک گناهان و اصلاح عیوب است.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألایمان عفیف عن المحارم، عفیف عن المطامع(3)»؛ ایمان، از گناهان و آزمندیها پاک و برکنار است.
محرکهای نامناسب که گاهی قدرتنمایی میکنند، برای رسیدن به هدف اعلا و
کمال انسانی بسیار خطرناکند. مهمترین مسؤولیت جوان، شناختن آن محرّکها و رهایی از آنها است. برای انسانی که میخواهد به حقیقت انسانی نایل شود، و پیشانی بر آستان کبریایی حق ساییده، به غرض از خلقت[جهان و انسان] تحقق بخشد، شناخت نفس، شناخت غرایز، عواطف و احساسات، شناخت حقیقت دنیا و آخرت، شناخت هدف، و تشخیص اهداف مقدماتی و هدف اعلا کمک عظیمی است.
جوانان برای شناخت اینگونه مسائل باید از هرفرصتی استفاده کنند. آنهایی که تمام شب و روز را به کارهای روزمرّه زندگی میگذرانند و یا مواقع بیکاری را بیهوده هدر داده، ساعتی را برای مطالعه قرار نمیدهند، بسیار در اشتباهند، زیرا با خوگرفتن به زندگی مادی و دور شدن از شناخت مسائل بر جهل خود میافزایند. طبیعی است که انسان جاهل، براساس افکار جاهلانهاش هرناحقّی را حق پنداشته و هرنامقدسی را مقدس میشمرد. و آنچنان کور میشود که افکار و اعمالش بر محور حماقت دور میزند.
علی علیه السّلام فرمود: «الجاهل میّت و ان کان حیّا(1)»؛ جاهل و نادان در حقیقت مرده است، اگرچه حیات ظاهری دارد.
جوان برای این که از رشد عقلی و ایمانی بازنماند، باید ساعتی از شب و روز را برای مطالعه قرار دهد؛ مطالعهای که محرّک عمل شود، ایمان او را تقویت نموده و به او رشد عقلی دهد.
علی علیه السّلام فرمود: «العقل غریزة تزید بالعلم و التّجارب(2)»؛ عقل غریزهای است که به وسیله علم و تجربه زیاد میگردد.
و نیز فرمود: «أعون الاشیاء علی تزکیة العقل، التّعلیم(3)»؛ یاری رسانندهترین چیز بر رشد عقل، تعلیم است.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «کثرة النّظر فی الحکمة تلقح العقل(4)»؛ مطالعات پیگیر
در شناخت حقایق، عقل را بارور میسازد.
و در مورد شناخت خداوند فرمود: «من عرف اللّه و عظّمه، منع فاه من الکلام، و بطنه من الطّعام و عنّی نفسه بالصّیام و القیام(1)»؛ کسی که خدا را شناخت و او را تجلیل نمود، دهانش را از سخن[بد و زیادی] و شکمش را از طعام[حرام و زیادی] باز میدارد و نفسش را به روزه گرفتن و شبزندهدار بودن وادار مینماید. (به زحمت میاندازد.)
انسان رشد یافته، همه کارهایش عبادت است. جوانی که در عبادت خدا رشد کند، در روز قیامت در سایه عرش خدا خواهد بود.
رسول گرامی اسلام فرمود: «سبعة فی ظلّ عرش اللّه عزّ و جلّ یوم لا ظلّ الاّ ظلّه، إمام عادل و شابّ نشأ فی عبادة اللّه عزّ و جلّ...(2)»؛ هفت گروه در روز قیامت در سایه عرش خدا خواهند بود، از جمله، امام و رهبر عادل، و جوانی که در عبادت خدای عز و جل نشو و رشد یافته باشد...
محیط چیست؟
کودک و محیط
محیط و تمایلات
کودک و خانواده
پدر و مادر و عواطف کودک
پدر و مادر و مراقبت از کودک
الف) مراقبت جسمی
ب) مراقبت روحی
در این بخش، محیط و نقش و تأثیر آن را در رشد و تربیت کودک مورد بررسی قرار میدهیم؛ البته منظور ما بیشتر جنبۀ معنوی مسأله است نه جنبۀ مادی آن.
ابتدا باید دانست محیط چیست؟ و انسان هنگام تولد با چه نقش و ابزار و تمایلاتی پا به محیط خارج از وهم مینهد؟ و محیط نیز چه تأثیراتی در قوا و استعدادهای او برجای میگذارد آنگاه به محیطهای گوناگون و مختلفی که انسان در آنها قرار میگیرد، اشاره میکنیم.
مجموع عواملی که از خارج، موجود زنده را احاطه کرده و در او تأثیر میگذارد محیط اوست؛ بنابراین نباید محیط را تنها فضای جغرافیایی پنداشت، بلکه:
محیط هرشخصی عبارت از کلیۀ اشیا، حوادث و اتفاقاتی است که در اطراف او واقع شده(خواه مادّی باشد یا معنوی).
اگر به این تعریف ساده توجّه کنیم، باید بگوییم که محیط، چیزی مشخص، متمایز و جدا از موجود نیست؛ بلکه کاملا بستگی با شخص و علایق و تجربههای او دارد. به عنوان مثال: محیط یک شخص کور، با محیط کسی که میبیند و رنگها را از یکدیگر تشخیص میدهد - هرچند هردو در یک اتاق زندگی کنند - فرق دارد. کودکی که هنوز تکلم نیاموخته، با این که با پدر و مادر خود در یک مکان زندگی میکند، محیطی سوای محیط آنها دارد، یا نسبت به مطالبی که والدین او از کتابها، رادیو و گفتههای
دیگران دریافت میدارند بیخبر است(1).
محیط بیرونی کودک، محیط قبل و بعد از تولد او میباشد. محیط بعد از تولد، به کلیۀ عوامل خارجی که در پی تولّد بر کودک اثر میگذارند و همواره متغیّر هستند، گفته میشود. (محیط خانه، مدرسه، اجتماع و...)
پس از شناخت اجمالی محیط، باید دید کودک با چه ابزار و استعدادی وارد محیط خارج از رحم میشود. رشد انسان از هنگامی که به صورت نطفه است شروع و پس از طی مراحل با قوایی متولّد میشود که به فعلیت نرسیدهاند؛ و غرایز و ادراکات در او به صورت استعداد باقیاند، و او در هنگام تولّد هیچ نمیداند.
«وَ اللّهُ أَخْرَجَکُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ لا تَعْلَمُونَ شَیْئاً وَ جَعَلَ لَکُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ»؛ (2)خداوند شما را از شکمهای مادرانتان خارج ساخت در حالی که هیچ نمیدانستید و برای شما[قوایی چون:] گوش، چشم و قلب قرار داد شاید شکرگزار شوید.
حتّی گفتهاند: نوزاد به بودن خود نیز آگاه نیست، اگرچه احتمال دارد در حدّ بسیار ضعیف خودآگاهی داشته باشد، ولی در لوح ذهنش هیچ نقش و نگاری نبوده، و آمادۀ برای پذیرش است، چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود: دل کودک چون زمینی خالی است که آنچه در آن بیافشانند قبول میکند(3)».
خداوند متعال علاوه بر این که ابزار شناخت و آنچه را که انسان برای رشد و تکامل به آن نیاز دارد در روح و جسم او نهاده، بهترین قوام را نیز به آن بخشیده است؛ «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ»؛ (4)هرآینه ما انسان را در نیکوترین قوام آفریدیم.
علاّمه طباطبایی میفرماید: «منظور از نیکوترین قوام، اشتمال آن در همۀ شؤون
و ابعاد وجود انسان است(1)».
انسان در ابتدای تولد، مجموعهای از ویژگیهای ارثی، غرایز، استعدادها و تمایلات بالقوّه است.
البته قوّه و نیرویی در انسان هست، که همراه با تولّد او ظهور مییابد، و آن نیروی شهوت است؛ نه شهوت به معنی اصطلاحی که غریزه جنسی باشد، بلکه به معنی لغوی و عامش که شامل تمایل به غذا هم میباشد؛ چنانکه گفتهاند: «نیروی شهوت، (اشتها و تمایل به غذا) یکی از نیرومندترین تمایلات انسان است، زیرا این نیرو از لحاظ وجود و بروز قبل از سایر نیروها رتبهای را احراز کرده و شدّت پیوستگی انسان با آن، از هر قوّه و نیروی دیگری افزونتر است(2)».
حکمت و لطف خداوند نسبت به بندگانش اقتضا میکند: چیزی که موجب بقای آنهاست(میل به غذا و نیروی تغذیه) همراه با تولّد هرفرد ظهور یابد؛ اگر تمایل به غذا، همچون غریزۀ جنسی، پس از چند سال در او ظاهر میشد، و یا مانند ادراک و اراده بعد از مدّت زمانی به فعلیّت میرسید، کودک در همان روزهای اوّل زندگی، حیاتش را از دست میداد.
در اینجا باید به پدر و مادر و... هشدار داد تا آگاه باشند با چه موجودی روبرو بوده و چه وظیفهای در برابر او به عهده دارند و از او چه موجودی میخواهند بسازند. او، هم میتواند گرگ شود، و هم استعداد دارد که به مقامات عالی انسانی برسد. پس، شما ای والدین و مربّی! باید با تلاش پیگیرتان برای فردای اسلام و اجتماع اسلامی، انسانی آگاه و صالح و خدمتگزاری صدیق پرورش دهید. باید تا آنجا که توان دارید تمایل دینی و فطرت توحیدی را در او به کمال رسانید؛ چنانکه رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «همانا خداوند متعال از هرفرد مسؤولی از آنچه تحت سرپرستی خویش دارد بازپرسی خواهد کرد که آیا از آن مراقبت نموده یا آن را ضایع کرده است؛ تا آنجا که از
مرد در مورد اهل خانه[و فرزندانش] سؤال میکند(1)».
کودک با روح پاک، ذهنی صاف و استعدادهایی به فعلیت نرسیده، پا به محیط خارج از رحم میگذارد، بر این اساس باید توجه داشت که او در دوران اولیه زندگیاش تابع محیطی است که در آن زندگی میکند و در این دوره خود را کاملا نیازمند به دیگران میبیند. تمام افکار و خطوط را از محیطی که در آن زندگی میکند میگیرد او فقط تأثیرپذیر است، و در معرض انفعال از هرچیزی که مشاهده میکند و هرسخنی که میشنود قرار دارد؛ کودکی که در محیط سالم با والدین صالح مصاحبت داشته باشد، به گفتار و افعال نیکو روی خواهد آورد.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «پیوسته مؤمن، از علم و ادب صالح برای خانوادهاش ارث میگذارد، تا این که آنان را داخل بهشت میکند؛ و هیچیک از ایشان از کوچک، بزرگ، خادم و همسایه از رفتن به بهشت محروم نمیمانند(2)».
ولی کودکی که در محیط آلوده و ظلمانی باشد، با تقلید و اثرپذیری از اعمال و رفتار پدر و مادر و مربّیان غیرصالح به زشتیها عادت نموده و کمتر به دنبال افعال شایسته خواهد رفت.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «و پیوسته بنده گناهکار از روشهای نادرست برای خانوادهاش ارث میگذارد تا این که آنان را داخل جهنم میکند، حتی کوچک، بزرگ، خادم و همسایهاش از رفتن به جهنم برکنار نمیمانند(3)».
هیچ کار و فکری بدون محرّک نیست؛ رفتار اختیاری انسان هرچه باشد از روی
میل و رغبت است. اگرچه تمایلات و رغبتهای کودک، به فعلیت نرسیده ولی محیط نقش مؤثری در ایجاد آنها دارد و میتواند برانگیزندۀ میلها و رغبتها در او باشد. [میلها و رغبتها محرکهایی درونی هستند که به وسیلۀ انگیزههای خارجی برانگیخته میشوند].
انسان هرچه رشد مییابد، میلها و رغبتهای او از کمال بیشتری برخوردار میشوند؛ کودک با دیدن اسباببازی به سوی آن جذب میشود، امّا در سنین بزرگسالی آن اسباببازی نمیتواند انگیزهای در او بیافریند. در هرسنّی میل و رغبتی متناسب با آن سن در انسان هست، چنانکه گفتهاند: «ناگزیر در تو میل و گرایشی وجود دارد، میل و گرایش به چیزهایی که متناسب و درخور تو میباشد(1)». بنابراین، محیط میتواند برانگیزانندۀ میلها و رغبتها در جهت منفی باشد، و کودک را به جانب پستیها سوق دهد و از او موجودی منحرف، بدبین، خشن و عقدهای بارآورد، و نیز میتواند سوق دهندۀ تمایلات او در جهت مثبت بوده، صفات انسانی را در کودک ایجاد نماید. برای این که انسان رغبت به خوبیها پیدا کند، (در هرمحیطی که باشد) باید همنشینهای پاک برگزیده و از مجالست با هواپرستان بپرهیزد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «مجالس الصّالحین داعیة إلی الصّلاح(2)»؛ همنشینی با صالحان و نیکوکاران، دعوتکننده به صلاح و نیکی است.
و نیز فرمود: «همنشینی با هواپرستان سبب فراموشکردن ایمان و موجب حضور شیطان است(3)».
پس از شناخت محیط، اینک به بحث از محیطهای گوناگون میپردازیم که کودک ناچار از حضور در آنهاست:
1 - محیط خانواده
2 - محیط مدرسه
3 - محیط اجتماع(جامعه)
خانواده کانونی متشکّل از پدر و مادر و فرزندان میباشد. زن و مردی که روزی جدا از هم زندگی میکردند، پس از وصلت و ازدواج، خود تشکیلدهندۀ یک خانواده میشوند. چیزی که انگیزۀ تشکیل خانواده میشود، عشق و علاقه به زندگی مستقل، و نیز ارضای غرایز و از آن جمله غریزه عاطفه و آرام زیستن در کنار همسر است، که قرآن نیز بدان اشاره میکند: «وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها»؛ (1)و از نشانههای خداوندی اینست که از خودتان همسرانی برایتان آفرید تا در کنارشان آرام گیرید.
پس از ازدواج، زن و مرد دوست دارند دارای فرزند باشند؛ و حتّی اگر از موقع معین بگذرد و صاحب فرزندی نشوند، ناراحت و نگران میشوند. فرزند مایۀ آرامش پدر و مادر و سبب تحکیم خانواده و محبّت بین پدر و مادر است؛ در خانهای که فرزند نیست، مرد و زن احساس کمبود میکنند و از زندگی لذت چندانی نمیبرند.
رسول گرامی اسلام - صلّی اللّه و آله - فرمود: «خانهای که از کودکان خالی باشد، خالی از برکت است(2)».
و نیز فرمود: «فرزند میوۀ دل است3».
اینک باید دید، اولیا در قبال فرزندان - که رسول گرامی اسلام آنها را مایۀ برکت خانه میداند و در واقع زندگی بدون آنها سرد و بیلذّت است - چه وظیفهای دارند.
در اینجا به چگونگی رفتار آنها با کودک پرداخته و وظایف آنها را در برابر انگیزهها و تمایلات مختلف او بیان میکنیم.
خداوند متعال در انسان عواطف و احساساتی قرار داده است که اگر به آنها توجه
نشود و در مسیر صحیح انسانی رشد نکنند، عواقب وخیمی به بار خواهند آورد.
تمایلات عاطفی کودک، در هفتههای اوّل زندگی او آشکار میشود آنچه کودک در روزهای پس از تولّد از خود آشکار میسازد، دو نوع رفتار عاطفی است. یکی درد و ناراحتی - که تظاهرات آن، گریه و سرعت و شدّت در حرکات بدنی است - و دیگری خوشی و یا رضایت خاطر - که علایم آن آرامی و استراحت بدن و درآوردن صداهای مخصوص است(1)».
پاسخ صحیح به این دو نوع عاطفه، نقش مهمّی در طرز رفتار و تربیت کودک خواهد داشت. این دو نوع عاطفه در روزهای اوّل بهطور ضعیف در او وجود دارند. او بیشتر به آنچه در درونش میگذرد متوجه است و واکنش نشان میدهد؛ مثلا: اگر کودکی درد داشته و یا خسته باشد گریه میکند، ولی دیدن شخص ناشناس و یا تمسخر و تهدید، او را متأثر ننموده و عکس العملی در او ایجاد نمیکنند. و یا در برابر نوازش و محبّتهای مادری، زیاد عکس العمل نشان نمیدهد؛ ولی در اثر رشد، عواطف و احساسات او قویتر شده بتدریج متوجه عالم خارج از خود میگردد. در این موقع بسیاری از حالات و رفتارها سبب خشم و ترس کودک خواهد شد و در برابر، نوازش به او شادی و نشاط بیشتری خواهد داد. «و نیز بسیاری دیگر از عوامل که در آغاز زندگی، توجه او را به هیچوجه جلب نمینمایند، پس از چندی، علّت بروز بسیاری از عواطف میشوند و خلاصه، هراندازه که کودک تجربۀ بیشتری دریافت دارد، امور و وقایع برای او معانی عاطفی پیدا خواهند کرد(2)».
والدین موظّفند کاری که خشم کودک را برمیانگیزد انجام ندهند، و یا تا حدّ امکان نگذارند آن کار تکرار شود، زیرا در کودک حالتی ایجاد میکند که اگر کار بدون قصد در محیط او انجام گیرد، خشم او را برخواهد انگیخت و در بزرگسالی نیز ناخودآگاه در برابر آن واکنش نشان خواهد داد، و این نقطه ضعف موجب بروز حالت نفرت و عقده در او خواهد شد.
محیط کودک باید محیط محبّت و نوازش باشد، او به شدّت نیازمند محبت و نوازش مادرانه است؛ هیچ چیزی چون ارضای عاطفه، محبتخواهی و جلب رضایت خاطر او، مهربانی، دیگرخواهی، و عشق به دیگران، صفات پسندیده را در او به ظهور نمیرساند.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «دوستی و تمایل قلوب در پیوند ارواح میباشد(1)».
حتّی کودکانی را که از صفات موروثی و ساختمان عاطفی بدی برخوردار باشند میتوان با روش محبّتآمیز از انحراف بازداشت و صفات و عواطف انسانی را در آنان به فعلیّت رسانید.
اولیا باید متوجّه این نکته باشند که انسان متشکّل از جسم و روح است، و همانگونه که جسم محتاج و نیازمند به غذاست، روح نیز محتاج به غذا میباشد. اگر غذای جسم، مادّی است، غذای روح معنوی است؛ آنچه به روح کودک آرامش و راحتی میبخشد، در آغوش گرفتن، بوسیدن و نوازش اوست.
دین انسانساز اسلام به این جنبۀ روانی و عاطفی بخوبی توجّه نموده و از اولیای کودک خواسته است که نوازش او را فراموش نکنند، زیرا محبّت، اساس و پایۀ اعتماد به نفس و شخصیّت و عاطفۀ انسانی میباشد.
رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «کودکان را دوست بدارید و نسبت به آنان رئوف و مهربان باشید(2)».
و نیز فرمود: «کسی که فرزندش را ببوسد، خداوند متعال در نامۀ اعمالش حسنه و خیر مینویسد. و کسی که فرزندش را خوشحال نماید، خداوند در روز قیامت خوشحالش خواهد کرد3».
و فرمود: «هرکسی بزرگتر را احترام نکند و به کودک رحم ننماید، از ما نیست(3)».
پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در میان مردم جاهلی که در آغوش گرفتن و بوسیدن فرزندانشان را
ننگ میدانستند، فرزندانش را در آغوش میگرفت و میبوسید(1)».
گاهی کودک با این که گرسنه نیست و دردی نیز ندارد بهانه میگیرد و گریه میکند، او در این حال گرسنۀ مهر و محبّت است. محبّت کافی، ریشۀ عقده را در کودک میخشکاند. والدین باید با مراقبت صحیح از عواطف و احساسات کودک، از رشد صفات منفی که به صورت ضعیف در او وجود مییابد، جلوگیری نمایند؛ کارهایی که حس حسادت و تنفر او را به دیگران برمیانگیزد مرتکب نشوند؛ بکوشند کودک را با روحی قوی و با اعتماد به نفس تربیت کنند.
«سرّ این که باید اعتماد به نفس را در کودک حفظ کنیم و از ترس بیجای او ممانعت کنیم، این است که باید مراقب باشیم تمایلات ذاتی او که برای کنجکاوی و بررسی است، به نحو رضایتبخش و با توفیق کامل به کار افتد و چنانچه مواجه با خطر شد و موفقیت حاصل نکرد، بهتر است او را مطمئن کنیم که عدم توانایی او موجب عدم توفیق نشده، بلکه دشواری موقعیت باعث نرسیدن به مقصود بوده است و در این صورت باید او را بر آن داریم که از راه بهتری با آن وضعیت روبرو گردد(2)».
هنگامی که انسان اعتماد به نفس داشته باشد، از عدم موفقیت در بعضی از کارها ترس ندارد و از تلاش در آن کار باز نمیایستد. مربیان و اولیای کودک که مسؤول تربیت و مراقبت از کودک هستند، برای به وجود آوردن حسّ اعتماد در او، خود باید از اعتماد به نفس و اطمینان خاطر برخوردار باشند. آن دسته از والدین که خود را زبون و پست و حقیر میبینند، هیچگاه نمیتوانند در فرزند خویش روح مطمئن به وجود آورند، لذا در روایات آمده است:
«یحفظ الأطفال بصلاح ابائهم(3)»؛ مصونیت اطفال از خطرات و انحرافها در پرتو صلاحیت و شایستگی پدران آنهاست.
امام علی علیه السّلام فرمود: «کسی که خود را اصلاح نکند نمیتواند دیگری را اصلاح
کند(1)».
کودک اگرچه از نظر بدنی ضعیف و ناتوان است و خود را محتاج به دیگران میبیند، امّا روح او نیرومندی و قدرت را میطلبد و میخواهد که بر خویشتن خویش تکیه کند. تربیت او باید طوری باشد که هرچه بزرگتر میشود، در خود احساس نیرومندی کند و به خود متکی شود و در جایی که نیازمند به کمک دیگران است، احساس پستی و حقارت نکند، بلکه کمک آنها را مقدمهای برای رشد خویش بداند.
آنچه انسان را در رشد شخصیت کمک میکند، اعتماد به نفس است، و آنچه او را به زبونی و ذلّت کشانده، در او ایجاد ترس میکند، حسّ حقارت است؛ چنانکه گفتهاند:
«کودکی که از حسّ حقارت رنج میبرد، از دیگر همسالان دوری میجوید، میترسد که مبادا مورد انتقاد قرار گیرد. همین عقبنشینی باعث میگردد که آن مقدار از توانایی که دارد عاطل بماند(2)».
امام هادی علیه السّلام فرمود: از شرّ کسی که خود را کوچک و حقیر شمارد، ایمن مباش(3)».
امام علی علیه السّلام دربارۀ انسانی که خود را کریم و گرامی میشمارد، فرمود: «آنکه دارای نفسی گرامی و کریم است، نفاق، ناسازگاری، اختلاف و عدم موافقتش کم است(4)».
«یکی از علل ایجاد حسّ حقارت، نبودن اطمینان خاطر است. وقتی کودک، خود را بییارویاور پنداشته و تصور کند که تمام درها به روی او بسته است و تبعیضات را ملاحظه نماید، اطمینان خاطر خود را از دست میدهد و حسّ حقارت در او پیدا میشود(5)».
عواملی دیگر چون: سرزنش زیاد، اسم و لقب بد و شغل نامناسب، موجب حسّ
حقارت میشود. امام رضا علیه السّلام برای جلوگیری از این عوامل فرمود: «مردی به محضر رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمد و عرض کرد: یا رسول اللّه! حقّ فرزندم بر من چیست؟ حضرت فرمود: نام نیکو برای او بگذاری و او را شایسته تربیت نموده و در موقعیت و شغل مناسب قرار دهی(1)».
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «در سرزنش زیادهروی نکن، زیرا کینه و بدخواهی را به ارث میگذارد و به نفرت فرا میخواند(2)».
پدران و مادران با شناخت عوامل حقارت باید برای رفع آن به طرز صحیح تلاش کنند، و به آیندۀ فرزند خود رحم نمایند، به آیندۀ کسی که دوست دارند انسان کامل باشد و خوب زندگی کند. آنها باید بدانند که ایجاد هرنوع ترس غیرواقعی، عقدۀ حقارت را در آنها تشدید خواهد کرد. ترس بیجا علاوه بر این که عقدۀ حقارت را زنده میکند، توازن و تعادل را در آدمی مختل میسازد. انسان با غلبه بر ترسهای بیمورد میتواند بر مشکلات فایق آید؛ چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود: «بر ترسها چیره شدن و از خطرات نترسیدن موجب کسب داراییها میگردد(3)».
یکی از مسائل عاطفی در انسان، خشم و غضب است. محیط خانواده باید از هرگونه نزاع و مشاجرهای که خشم کودک را برمیانگیزد دور باشد.
اگر حالت غضب و خشم غیرواقعی در کودک به وجود آید، جلو رشد فکری و عقلی او را گرفته و باعث تصمیمگیری بدون تفکّر خواهد شد.
در اینباره فرمودهاند: «غضب، عقول را به فساد میکشاند و از صواب دور میگرداند(4)».
و فرمودهاند: «نیرومندترین مردم کسی است که خشمگین نشود(5)».
برعکس، اگر این مسأله عاطفی در کودک در مسیر صحیح قرار گیرد و تسلّط کامل
بر خشم و غضب داشته باشد، فضایل را در او برخواهد انگیخت.
امام علی علیه السّلام فرمود: «سرمایۀ فضایل، تسلّط بر خشم و میراندن شهوت و هوسهای نفسانی است(1)».
در کتاب«روانشناسی کودک» آمده است: «خردسالان میکوشند آنچه را که مانع اعمال آزادانۀ آنها میشود از بین ببرند و اگر نتوانند مانع را برطرف کنند ناراحت میشوند و در واقع ناکامی و محرومیّت به آنها دست میدهد».
و در همان کتاب مینویسد:
«در دورۀ قبل از تکلّم، تظاهرات بدنی و گریه، مبین خشم کودک است، ولی پس از آنکه کودک سخن گفتن میآموزد، با کلمات، خشم خود را ظاهر میسازد، و اگر کلمات و گریه او را به هدف نرسانند، پرخاشگری را وسیله قرار میدهد. جلوگیری از این حالات به وسیلۀ ایجاد محیط خوشایند ممکن است. این است که باید محیط خانه و بخصوص محیط مدرسه طوری مطلوب باشد که ایجاد تنفر در کودک نکند».
اعمال مربیان کودک و برخورد آنها با کودک باید طوری باشد که به او بیاموزد در کجا بترسد و در کجا خشمناک شود. خشم و ترس در نهاد آدمی گذاشته شده است و نمیتواند بیفایده باشد؛ باید به او یاد دهند که از ارتکاب گناه و قانونشکنی بترسد و از قانونشکنی متنفر باشد. از بیاحترامی به اشخاص بترسد و در برابر ظالم خشم خویش را ظاهر سازد.
او باید یاد بگیرد در برابر شکستها و محرومیتها غضب و خشم فایدهای ندارد، باید در اندیشه چاره بود و برای غالب شدن بر مشکلات راه حلّ پیدا نمود.
قبل از این که به مسأله مراقبت از کودک در خانواده بپردازیم، لازم است چگونگی همیاری و دوستی و محبّت و آرامش بین دو عنصر اصلی خانواده، یعنی پدر و مادر را یادآور شویم.
1) (1) . شرح غرر، ج 2، ص 419.
مسلّم است که پدر و مادر، نقش اساسی را در نظام خانواده دارند. جدایی این دو موجب از هم پاشیدگی خانواده، و پیوند صمیمیت بین آن دو سبب تحکیم و بقای خانواده میگردد. از آنجا که محیط خانواده باید پرورشگاه خوب و مناسب برای کودکانی باشد که پا به آن محیط میگذارند، لازم است پدر و مادر هرچه بیشتر در تحکیم اجتماع کوچک خانواده بکوشند و محیط سالم و آرامی را با اخلاق نیک و رفتار شایستۀ خویش به وجود آورند. محبّت و صفای باطنی بین این دو، اساس و زیربنای اصلی تربیت فرزند است. و برعکس، کینه و جنگ و جدال و وجود ناآرامی سبب از هم گسیختن خانواده و به وجود آمدن کودکان عقدهای، لجوج و بزهکار میشود. خیلی کم اتفاق میافتد در خانوادهای که ناآرامی و ستیز بین پدر و مادر وجود داشته باشد، فرزندانی با اخلاق سالم بارآیند.
اسلام که اهمیّتی خاص برای خانواده قایل است، از زن و مرد خواسته است که حقوق یکدیگر را حفظ کرده، به یکدیگر محبّت کنند و از ارتکاب کار اختلافانگیز بپرهیزند.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «مرد برای حسن رابطه میان خود و همسرش، سه چیز را باید مراعات کند:
1 - موافقت با همسرش؛ تا با این موافقت، دوستی و محبّت و میل او را جلب نماید.
2 - خوشخویی با همسر و زیبا نشان دادن خود در نظر او تا قلب همسر را به خود مایل سازد.
3 - به زندگی او توسعه دهد.
و، زن نیز بین خود و شوهرش باید سه موضوع را رعایت کند:
1 - نفس خویش را از ناپاکی و پلیدی پاک نگهدارد، تا دل شوهر و اعتماد او را در هرخوشی و ناخوشی به خود مطمئن سازد.
2 - محافظت و پرستاری از شوهر خود، تا اگر لغزشی کرد به چشم او نیاید و از او بگذرد.
3 - اظهار عشق به وی با دلربایی و زیبا نشان دادن خود در نظر او(1).
مراقبت از کودک به دو صورت انجام میپذیرد: مراقبت جسمی و مراقبت روحی.
کودک بلافاصله پس از تولّد قادر به مراقبت از خویش نیست. فرزند انسان بسیار ضعیفتر از بچه حیوان میباشد. مراقبت در غذا و بهداشت کودک، او را از ابتلا به بیماریها مصون داشته، باعث رشد طبیعی او خواهد شد.
پیامبر بزرگوار اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «از جمله حقوق فرزند آن است که... جز غذای خوب و حلال به او نخورانید(2)».
فرزند، حق بزرگی بر گردن پدر و مادر دارد. همانگونه که ممکن است فرزند، عاق والدین شود، والدین هم عاق فرزند قرار میگیرند، و آن وقتی است که مراقبت لازم را از کودک نکنند و از وقوع حوادثی که ممکن است برای همیشه جسم او را علیل نماید، جلوگیری نکنند.
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «والدین - در اثر عدم رعایت حقوق فرزند - عاق فرزند میشوند، آنچنانکه فرزند - به جهت نادیده گرفتن حقوق والدین - عاق پدر و مادر قرار میگیرد(3)».
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «ضایعکردن حقوق، از جمله عقوق به شمار میآید(4)».
گاهی در اثر عدم مراقبت، کودک از جای بلندی مثل گهواره میافتد. این حادثه موجب کوفتگی سروصورت یا بدن او میشود و برای همیشه قیافهای ناهنجار به کودک میدهد. این کمترین آسیبی است که ممکن است کودک از جهت عدم مراقبت اولیای خود ببیند. عدم مراقبت غذایی نیز باعث میشود که اندام او بهطور هماهنگ رشد نکند، و یا موجب نقص در یکی از ابزار ادراکی او شده و برای همیشه از رشد
علمی و معنوی باز ماند. بعضی از مادران، روی علاقه و محبّت افراطی کارهایی انجام میدهند که خلاف امر مراقبت است. آنها باید یاد بگیرند که چگونه مراقبت کنند و از اعمالی که سبب هیجان در کودک میشود، خودداری نمایند.
مادر یا دایه از قبل باید به کتاب یا به کسانی که آشنایی به امر پرورش و مراقبت کودک دارند، رجوع کرده و مسائل لازم را بیاموزند.
از جمله مسائلی که در پرورش جسم کودک مؤثر است، ورزش سالم میباشد.
مقصود از این که در روایات آمده است: باید بگذارند کودک در هفت سال اول بازی کند، حرکت و جنبش جسمی است تا بدن او تنبل نشده و رشدش متوقف یا ناهنجار نشود. شنا و تیراندازی، از جمله ورزشهای سالم میباشد و خوب است در صورت امکان به کودک تعلیم داده شود. امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «به فرزندان خود، شنا و تیراندازی را تعلیم دهید(1)».
امام صادق علیه السّلام فرمود: «وقتی این آیه نازل شد:
یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا قُوا أَنْفُسَکُمْ وَ أَهْلِیکُمْ ناراً (2)؛ مردم گفتند: چگونه خود و خانوادهمان را از آتش جهنّم نگهداریم؟ آن حضرت چنین پاسخ داد: اعمال شایسته به جا آورید و خانوادۀ خویش را به آن تذکر دهید و آنها را بر اطاعت خدا ادب نمایید(3)».
ازاینروایت استفاده میشود که بهترین و عالیترین مراقبت روحی آن است که شخص، فرزندان و اهل بیت خویش را به اطاعت خداوند متعال تأدیب نماید. مراقبت از روح کودک از بدو تولّد باید انجام گیرد. اولین گام در این جهت، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ کودک است، که معصومین علیهم السّلام به آن ترغیب فرمودهاند.
پیامبر عظیم الشأن اسلام فرمود: «کسی که دارای فرزند شود و اذان را در گوش
راست و اقامه را در گوش چپ او بخواند، بدرستی که او از شیطان رجیم مصون میماند».
در مراحل بعدی مراقبت روحی سفارش شده: آنگاه که کودک زبان به سخن باز کرد، کلمۀ«لا إله إلاّ اللّه» را به او تلقین کنند، و به او نماز بیاموزند.
عبد اللّه بن فضاله چنین روایت کرده است: «از امام باقر یا امام جعفر صادق - علیهما السّلام - شنیدم که میفرمود: هنگامی که کودک به سنّ 3 سالگی رسید، کلمۀ توحید(لا إله إلا اللّه) هفت مرتبه به او تلقین شود که بگوید، و واگذاشته شود تا وقتی که به سن سه سال و هفت ماه و بیست روز تمام برسد، پس، به او گفته شود که هفت مرتبه«محمّد رسول اللّه» بگوید. پس از آن واگذاشته شود تا چهار سالش تمام شود، سپس به او گفته شود تا هفت مرتبه«صلّی اللّه علی محمد و آله» بگوید. در سن پنج سالگی از او سؤال شود: دست راست و چپ تو کدام است؟
چنانچه شناخت، صورتش را رو به قبله بگردانند تا سجده کند. در هفت سالگی، به او بیاموزند تا صورت و دستها را بشوید. در نه سالگی وضو به او تعلیم داده شود و امر به نماز گردد و در صورت تخلّف ادب شود. پس، هنگامی که وضو و نماز را آموخت، خداوند عزّ و جلّ، والدین او را میآمرزد - إن شاء اللّه(1)».
والدین گرامی نباید به این اندازه از مراقبت و پرورش اکتفا نمایند، بلکه باید قرآن را به فرزند خود بیاموزند و از حلال و حرام الهی آگاهش سازند؛ رسول گرامی اسلام و ائمه علیهم السّلام و رهبران راستین دینی را به او معرفی نموده و در حدّ فکر و استعدادش زندگی پر از معنویّت آنها را برایش تشریح کرده، توضیح دهند.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «بچّه تا هفت سال بازی میکند، در هفت سال بعد قرآن را میآموزد، و در هفت سال دیگر حلال و حرام الهی را فرا میگیرد(2)».
و نیز آن حضرت فرمود: «برای آموختن حدیث، معرفت ائمه علیهم السّلام و تشیّع شتاب کنید و از یکدیگر پیشی جویید، قبل از اینکه مخالفین بر شما سبقت جویند و
کودکانتان را بر مسلک خودشان درآورند(1)».
میگویند: جابر بن عبد اللّه انصاری، صحابی بزرگ رسول گرامی اسلام، کوچههای انصار را در مدینه دور میزد و میگفت:
«علی علیه السّلام بهترین افراد بشر است؛ کسی که منکر این شود، براستی کافر است. ای گروه انصار! فرزندان خود را بر دوستی علی علیه السّلام تربیت نمایید؛ پس کسی که از دوستی او خودداری کند، حال و کار مادرش را ببینید(که مبادا به شما در نسبت آن فرزند خیانت کرده باشد)2».
از مسائلی که میتواند تأثیر بسزایی در روح و روان کودک داشته باشد، مسأله نامگذاری است که پدر و مادر باید برای او نام نیکو بگذارند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «حق فرزند بر پدر اینست که نام نیکو بر او بگذارد...(2)».
مربیّان باید بدانند که چیزی بهتر از ادب نیکو برای کودک نیست.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «بهترین بخشش از سوی پدر به فرزند، ادب نیک است(3)».
با پرورش روح ایمان در کودک، ادب نیکو فعلیت پیدا میکند. مراقبت از روح و تربیت صحیح آن با برنامۀ مناسب با استعداد و سن کودک امکانپذیر است و برنامه ریزی صحیح پس از آن است که مربّی به عظمت روح پیببرد و عامل نشو و نمای آن را بداند و به این حقیقت پیببرد که کودک پیش از آنکه متعلّق به کسی یا به خودش باشد، متعلّق به خداست، زیرا مخلوق خداوند متعال میباشد و براساس خواست خدا برنامۀ تکاملی روح و رشد مذهبی او را پیریزی نماید.
در اینجا به نکاتی چند - که مربّی قبل از برنامهریزی باید به آن توجه داشته باشد - اشاره میشود:
1 - مربّی باید بداند: به تربیت وجودی اقدام کرده که قوّه و استعداد خلیفة اللّهی دارد و این قوّه در روحی است که منسوب به خداوند متعال میباشد.
2 - تنظیم برنامه باید مناسب با رشد سنّی و عقلی کودک بوده و نیز از نوعی تنوّع برخوردار باشد تا روح فرزند را خسته نکند؛ مثلا: اگر یک ساعت مطالعه کرده، ساعتی را به دیدار با ارحام خویش بگذارند و ساعتی را به بازی مناسب بپردازد.
3 - مربیان عزیز که برنامۀ تربیتی را تنظیم مینمایند، باید نهایت احتیاط را در رفتار، کردار و گفتار خویش داشته باشند، تا نهتنها با سخن، که با عمل، فرزندان خویش را به صلاح دعوت کنند، در غیر این صورت برنامهریزی آنها چندان ثمرهای نخواهد داشت.
4 - قبل از طرح هربرنامهای، مربی باید شناخت کامل به جهات صلاح و فساد آن داشته باشد، و فقط جهات صلاح آن را به فرد تحت تعلیم خود القا نماید و او را نیز آگاه گرداند تا با معرفت به فواید آن برنامه وارد عمل شود.
5 - آداب اسلامی، حتی مسائلی که به نظر بعضی بیاهمیت است، باید در برنامه گنجانیده شود، تا شخص تحت تعلیم را متعبّد بارآورد که به مقدّسات مذهبی(کلّی یا جزئی) احترام بگذارد.
6 - از آنجا که بدن، آلت و وسیلهای برای تکامل روح است و انسان به وسیلۀ اعمال بدنی، خود را میسازد و حقیقت خویش را نشان میدهد؛ بر مربیان محترم است که رسالۀ حقوق امام زین العابدین علیه السّلام را به آنان در وقت مناسب بیاموزند تا از حقوق اعضا آگاه گردند، و آنها را از مسیر ایمان منحرف نسازند و به قدر و ارزش آنها پیببرند.
7 - برنامه، باید طوری طرحریزی شود که در شخص تحت تعلیم حالت اطاعت از خدا و اسلام و قرآن، و احترام به خاندان رسول گرامی اسلام علیهم السّلام را به وجود آورد، تا فردی صالح برای خود و جامعۀ خویش باشد.
بیان شد که پرورش روح و مراقبت روحی، همراه با رشد مذهبی در کودک امکان پذیر است، زیرا مذهب برای تزکیۀ روح و تعلیم آن آمده است و برای این که در انسان
هیچگونه انحرافی پدید نیاید، در مورد هرنشست و برخاستی و برای هرحرکتی از جانب خدا حکمی آورده است؛ لذا بر مربیان و اولیای عزیز است که احکام مذهبی را بشناسند و به فرزندان خویش بیاموزند؛ محیط خانه را مدرسهای برای آشنایی فرزندان خود به احکام قرار دهند؛ اگر اهل خانواده به احکام آشنا نیستند از افراد آگاه به مسائل بخواهند به آنان بیاموزند تا بتوانند کودکان خویش را از جهل نجات دهند تا در اقدام به هرکاری حکم اسلامی آن را بدانند. در وصایای علی بن ابی طالب علیه السّلام است که به کمیل فرمود: «هیچ حرکتی نیست مگر این که در آن محتاج به شناخت هستی، که حلال و حرام آن را بدانی و آنگاه به انجام و عدم انجام آن اقدام نمایی».
تربیت صحیح و کامل مذهبی در محیط خانواده و هرمحیط دیگر وقتی انجام میگیرد که مراقبتی در کار باشد.
امام زین العابدین علیه السّلام فرمود:
«سه چیز است که چنانچه در مؤمنین باشد، در پناه خداوند متعال هستند:... هر کس به مردم همان برساند و روا دارد که از آنها توقع دارد؛ دست به کاری دراز نکند و گامی به پیش ننهد تا این که بداند آن را در اطاعت خدا پیش نهاده یا در معصیتش(1)».
1) (1) . تحف العقول، ص 290، روایت 32.
تعریف مدرسه
رسالت و مسؤولیت معلم در مدرسه
مسؤولیت معلم در برابر دانشآموز
وظیفۀ دانشآموز در برابر معلم، مکتب و جامعه
نقش خانواده در مدرسه
نقش مدرسه در خانواده
هماهنگی بین مدرسه و خانواده
مدرسه، آموزشگاهی است که کودکان در سنین معیّن برای تربیت و آموختن علم و دانش قدم به آن میگذارند. آنچه از معنای لغوی«مدرسه» استفاده میشود اینست که هرمکان آموزشی را میتواند شامل شود؛ مکان آموزشیی که سعادت انسان را موردنظر داشته باشد و یا مکانی که انسان را به شقاوت بکشاند.
محیط آموزشی خاصّ هرجامعه را باید در هدف آنجامعه از تعلیم و تربیت و نیز در دیدی که نسبت به انسان دارد جستجو کرد. بعضی از جوامع، توجهی ندارند به این که انسان چه میخواهد، بلکه او را به گونهای تربیت میکنند و میسازند که منظور و هدفشان تأمین شود؛ خواه آن انسان را از مرتبۀ وجودیاش تنزل دهند و مسخ کنند، یا او را به جانب کمال سوق دهند. به عبارت دیگر، به انسان نگاه ابزاری دارند؛ به این معنا که در تعلیم و تربیت، رشد حقیقت انسان موردنظر آنها نیست؛ به صلاح و سعادت او توجّه ندارند؛ بلکه او را وسیله و ابزاری برای رسیدن به هدفهای پست و مادّی میدانند.
امّا در نظام الهی، در تعلیم و تربیت، خود انسان مورد توجّه است؛ یعنی مقصودی جدا از به فعلیت رساندن استعدادهای درونی و اعتدال قوا و غرایز او ندارند، حتّی هدفی که برای تعلیم و تربیت در نظر گرفتهاند، چیزی است که فطرت انسان خواهان آن است. در این نظام، صلاح و سعادت انسان مورد توجّه بوده و تلاش در جهت به کمال رساندن حقیقت انسانی میباشد.
محیط آموزشی موردنظر ما محیطی است که به پرورش استعدادهای مادّی و معنوی پرداخته، او را به سعادت و خوشبختی برساند و از او موجودی مستقل بسازد که در تمام عمرش بازدهی او به نفع جامعه باشد؛ و با ساختن چنین افرادی، جامعهای از هرنظر(اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی، اعتقادی و...) مستقل به وجود آورد.
پیدایش چنین محیطی تنها در نظام توحیدی اسلام امکانپذیر است و بطور قطع میتوان گفت که اسلام در ایجاد چنین محیطی منحصر به فرد است، زیرا احکام آن با توجه به نیازهای روانی و جسمی انسان صادر شده است. و هیچ حکم و قانونی را بر او عرضه نکرده است جز آنکه روح و جسمش ظرفیت پذیرش آن را داشته است و همۀ اینها در راستای رساندن انسان به کمال عالی وجودیاش - که مقام قرب الهی است - میباشد.
بههرحال، نمیتوان هرآموزشگاهی را دارای تعلیم و تربیت مثبت دانست؛ تعلیم و تربیت مثبت محیط آموزشی بسته به اینست که به سعادت و کمال معنوی انسان توجّه داشته باشد و به انسان به عنوان«انسان» بنگرد؛ نه به عنوان ابزار و وسیله.
مدرسهای که هدف الهی دارد و در تعلیم و تعلّم، کمال معنوی و الهی انسان را میخواهد، محیطی مقدّس و پاک محسوب میشود؛ لذا افراد متعلّم و معلّم باید نهایت احترام را به آن محیط بگذارند و حتّی بدون وضو به آنجا وارد نشوند. در اینجا توصیۀ این مطلب بجاست که خانوادهها به فرزندان خویش از سن شش سالگی که پا به محیط مدرسه میگذارند، سفارش کنند که قبل از رفتن به مدرسه وضو بگیرند - که هم مقدمۀ ارزش دادن به علم و محیط علم است و هم مقدمۀ لازمی است برای تربیت معنوی و روحی آنها.
بر آموزگاران و مربیان و اساتید است که خود، نهایت احترام را به محیط مدرسه بگذارند و از گفتار و اعمالی که در شأن معلم و محیط آموزشی نیست جدا پرهیز نمایند.
معلّم، کسی است که رکن اصلی مدرسه را تشکیل میدهد و تمام امور مدرسه بر
بودن او میچرخد. اگر معلّم نبود، مدرسه به وجود نمیآمد و متعلّمی یافت نمیشد؛ هیچگاه ظلمت جهل به نور علم مبدّل نمیگشت؛ انسانها حقیقت را نمییافتند و از کمال انسانی خویش بازمیماندند. خداوند متعال آن هنگام که انسان را آفرید، زمین را مدرسۀ او قرار داد و خود معلّم او شد تا با تعلیم به درجهای برسد که خداوند او را به جانشینی خویش برگزیند و معلّم دیگران قرار بدهد؛ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها...» (1)
خداوند همۀ اسمها را به آدم آموخت و پس از آن آدم علیه السّلام معلّم ملائکه شد و آنچه را خداوند به او تعلیم داد، به فرشتگان آموخت؛ «قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ». 2
خداوند در سورۀ«الرحمن» میفرماید: «اَلرَّحْمنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ، خَلَقَ الْإِنْسانَ عَلَّمَهُ الْبَیانَ»؛ (2)خداوند رحمان، قرآن را تعلیم داد؛ انسان را آفرید و به او سخن گفتن آموخت.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اذن خداوند متعال، معلّم بشر شد تا آنچه خدا به او آموخته به مردم بیاموزد و آنان را از حضیض جهل به اوج علم و عزّت برساند، «یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ». (3)
به همین جهت، اشخاصی که دانش میآموزند و به دیگران تعلیم میدهند، نزدیکترین افراد به پیامبران الهی هستند؛ چنانکه رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«أقرب النّاس من درجة النّبوّة أهل العلم و الجهاد، امّا أهل العلم فدلّوا الناس علی ما جاءت به الرّسل(4)»؛ نزدیکترین مردم به درجۀ نبوت، اهل علم و جهاد هستند که مردم را بر آنچه رسولان الهی آوردهاند، دلالت و راهنمایی میکنند.
با توجّه به آنچه بیان شد، متوجه میشویم که معلّم، رسالتی عظیم بر دوش دارد، رسالتی که خداوند متعال به عهدۀ پیامبران خویش گذاشت و اکنون آن را آموزگاران و مربیان در تمام سطوح تحصیلی بر دوش دارند. کوتاهی و لغزش در این امر بزرگ، خیانت به نونهالان اجتماع و در نهایت به جامعه و مکتب خواهد بود.
قرآن مجید در مورد این رسالت میفرماید: «وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَتُبَیِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَکْتُمُونَهُ فَنَبَذُوهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ»؛ (1)وقتی خداوند از آنان که کتاب به آنها داده شده پیمان گرفت که حتما کتاب آسمانی را برای مردم بیان کنند و آن را کتمان نکنند، آنها عهد و پیمان خویش را پشت سر انداختند.
امیر المؤمنین علی علیه السّلام فرمود: «ما أخذ اللّه میثاقا من أهل الجهل بطلب تبیان العلم حتّی أخذ میثاقا من أهل العلم ببیان العلم للجهّال لأنّ العلم قبل الجهل(2)».
خداوند متعال از جاهلان برای آموختن علم پیمان نگرفت، تا آنکه از اهل دانش پیمان گرفت که علم را برای نادانان بیان کنند، زیرا علم پیش از جهل است.
معلّمی که علمش را کتمان نماید، از آنجا که رسالت الهی خویش را سبک شمرده و پیمان الهی را نقض کرده، مورد لعن قرار گرفته است.
عن أبی عبد اللّه عن ابائه علیهم السّلام قال: إنّ العالم الکاتم علمه یبعث أنتن أهل القیامة ریحا تلعنه کلّ دابّة حتّی دوابّ الأرض الصّغار(3)».
امام صادق علیه السّلام از پدرانش علیهم السّلام چنین نقل فرمود: همانا عالمی که کتمانکنندۀ علمش باشد، بدبو و متعفّنترین اهل قیامت است که برانگیخته میشود، هرجنبندهای حتّی جنبندگان کوچک زمین او را لعنت میکنند. برعکس، معلّمی که علمش را نشر دهد و به پیمان الهی عمل نماید، بهترین افراد جامعه خویش است.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألا أخبرکم عن الأجود الأجود؟ اللّه الأجود الأجود، و أنا أجود ولد ادم و أجودکم من بعدی رجل علّم علما فنشر علمه یبعث یوم القیامة امّة وحده(4)».
آیا به شما خبر ندهم چه کسی سخیتر است؟ خداوند سخیتر است. و من سخیترین فرزندان آدم علیه السّلام هستم و سخیترین کس بعد از من، مردی است که دانشی را بیاموزد و آن را نشر دهد؛ او در روز قیامت، امت واحده برانگیخته میشود.
معلّم حقیقی، معلّمی است که به خیر دعوت میکند و علوم مورد نیاز جامعه را به کودکان و نوجوانان و جوانان جامعه میآموزد و هدفی جز قرب الهی ندارد و قصد ندارد که آن را در راه هواهای نفسانی و مباهاتکردن بر دیگران به کار برد.
امام محمد باقر علیه السّلام در ستایش از چنین معلّمی - به نقل از جدّ بزرگوارش حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«إنّ معلّم الخیر یستغفر له دوابّ الأرض و حیتان البحر و کلّ ذی روح فی الهواء، و جمیع أهل السّماء و الأرض(1)».
جنبندگان زمین، ماهیان دریا و هرصاحب روحی در هوا، و تمام اهل آسمان و زمین برای معلّم خوب استغفار میکنند.
معلّم و آموزگار باید بداند: در قبال فرزندان معصوم و بیگناه مردم که به دست او سپرده میشوند، چه مسؤولیت عظیمی دارد، و چگونه باید مواظب رفتار و گفتار خود باشد؛ او باید دانشآموزان را چون فرزندان خویش بداند و با آنها مهربانی نموده و شخصیت آنها را حفظ نماید.
در اینجا نکاتی چند در رابطه با مسؤولیت معلم بیان میداریم:
1 - معلّم باید خوش اخلاق بوده و نهایت حلم و بردباری را در کلاس درس داشته باشد. به عبارت دیگر، از خویی نرم و متواضعانه برخوردار باشد تا این صفت عالی انسانی به دانشآموز منتقل شده و در آینده با حالت تواضع به مردم خدمت نماید.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «تواضعوا لمن تعلّمونه(2)»؛ متواضع باشید نسبت به کسی که به او دانش میآموزید.
2 - آنچه میداند، در بیان آن بخل نورزد و ذهن کودک را نسبت به مطلبی که عنوان کرده است مغشوش نگرداند و چنانچه در خلال درس به نکتهای رسید که آن
را نمیداند؛ بدون هیچ واهمهای اقرار کند که نمیداند، یا بگوید: این مطلب را بعدا با دقت بیشتری توضیح خواهیم داد.
علی علیه السّلام فرمود: «إذا سئلتم عمّا لا تعلمون فاهربوا؛ قالوا کیف الهرب؟ قال:
تقولون اللّه أعلم(1)»؛ هنگامی که از چیزی سؤال شدید که نمیدانید، از سؤال بگریزید، عرض کردند: راه گریز چیست؟ فرمود: بگویید: خدا داناتر است.
3 - وظیفۀ معلّم است که در پرورش استعدادهای کودک بکوشد؛ قوایش را در جهت مثبت هدایت کند؛ او را از ذهنی فعّال برخوردار گرداند؛ به اندازۀ فهم دانشآموز سخن بگوید تا ذهن متعلّم قدرت پذیرش آن را داشته باشد.
4 - وظیفۀ معلّم آن نیست که فقط مطالبی را به ذهن کودک القا کند و به همان اندازه اکتفا نماید. این تعلیم واقعی نیست، بلکه تعلیم عمیق و حقیقی آن است که به متعلّم رشد عقلی بدهد، به گونهای که آثار جهل را از او دور نماید. چنانکه در تعریف تعلیم بیان داشتیم.
معلّمی که وارد کلاس میشود و منتظر است که وقت بگذرد و درصدد بیان و روشنکردن حقیقت آنچه مطرح کرده نباشد، خیانتی عظیم در حق دانشآموز معصوم مرتکب شده است. معلّم، مسؤول است که نهایت توجّه را به سؤالهای دانش آموز داشته باشد و با خونسردی و متانت به آنها پاسخ بگوید؛ و از سخنانی که باعث لطمه زدن به شخصیت او باشد پرهیز نماید و متوجه باشد که بیاعتنا بودن به سؤالهای او و پاسخ ندادن به آنها ضربۀ بزرگی به رشد عقلی او وارد میآورد.
5 - در درس دادن خلوص داشته باشد؛ برای خدا درس بگوید و با درس دادنش تقرّب به خدا بجوید، و متعلّم را نیز به یاد پروردگار علم و دانش بیندازد و در کنار علم، اخلاق، بردباری و وقار را به متعلّم تعلیم دهد. از دانشآموز نوجوان و جوان بخواهد که علمی همراه با تزکیۀ نفس بیاموزند تا برای جامعه و خودشان سودمند بوده، چراغ راه باشند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «تعلّموا العلم و تعلّموا للعلم السّکینة
1) (1) . تعلیم و تعلّم از دیدگاه شهید ثانی، ص 86.
و الوقار(1)»؛ علم و دانش بیاموزید و برای(نگهداری حرمت و مقام) علم آرامش و وقار را بیاموزید.
6 - معلّم باید به دانشآموز بفهماند که علوم تجربی، فلسفی، اعتقادی، سیاسی، فرهنگی و... آنگاه از ارزش مثبت برخوردارند که در خدمت خداشناسی و قرب الهی باشند اگر هدف علوم، مطامع دنیوی باشد دارای ارزش منفی و اگر در جهت عبادت و ستایش و قرب الهی قرار گیرد از ارزش مثبت اخلاقی برخوردار خواهند بود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من تعلّم علما لغیر اللّه او أراد به غیر اللّه فلیتبوّأ مقعده من النّار(2)»؛ کسی که علم را برای غیر خدا اراده کند نشیمن جای او[در قیامت ] پر از آتش میگردد.
و نیز فرمود: «إذا أتی علیّ یوم لا ازداد فیه علما یقرّبنی إلی اللّه تعالی فلا بورک لی فی طلوع الشمس ذلک الیوم(3)»؛ اگر روزی بر من بیاید که در آن روز علمی زیاد نکنم - که مرا به خداوند نزدیک کند - طلوع آفتاب آن روز بر من مبارک مباد.
بنابراین، وظیفۀ مهم مربیان اینست که دانشآموز را متوجّه ایمان به خدا کرده و بذر خشیت الهی را در قلب او بپاشند و او را بین خوف و رجای الهی قرار دهند. چنانکه امام صادق علیه السّلام فرمود:
«ألخشیة میراث العلم و العلم شعاع المعرفة و قلب الایمان و من حرم الخشیة لا یکون عالما و إن شقّ الشعر فی متشابهات قال اللّه عزّ و جلّ: إنّما یخشی اللّه من عباده العلما(4)»؛ میراث علم، ترس از خداست و علم، قلب ایمان(5)و نوری است که بدان معرفت خدا حاصل میشود. و کسی که از خشیت الهی محروم شد عالم نیست - هرچند در متشابهات علم موشکاف و باریکبین باشد که خدای متعال
فرمود: از بندگان خدا فقط دانایان هستند که از خدا میترسند.
7 - از نکات مهم تربیت - که باید در مدرسه رعایت شود - اینست که مربیان و آموزگاران باید طرز معاشرت و مصاحبت را به کودکان و نوجوانان بیاموزند، بدینگونه که با چه کسی دوستی و معاشرت داشته باشند، و از چه اشخاصی دوری کنند؟ در چه مجالسی شرکت نمایند؟ و از رفتن به چه مکانهایی بدور باشند؟ زیرا ارتباط و برخورد با دیگران تأثیر زیادی در روح و روان میگذارد؛ و دانشآموز در اثر معاشرت است که جانی و بزهکار میشود، و یا صالح میگردد. امام صادق علیه السّلام فرمود:
«من لم یجتنب مصادقة الأحمق أوشک أن یتخلّق بأخلاقه(1)»؛ کسی که از رفاقت با احمق دوری نجست، در معرض آنست که به اخلاق او متخلق شود.
پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به ابن مسعود فرمود:
«یابن مسعود! فلیکن جلسائک الأبرار و إخوانک الأتقیاء و الزّهّاد لأنّ اللّه تعالی قال فی کتابه: «اَلْأَخِلاّءُ یَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إِلاَّ الْمُتَّقِینَ2» (2)؛ ای پسر مسعود! همنشینان تو باید نیکان، و برادران تو پرهیزکاران و زاهدان باشند، زیرا خداوند متعال در کتابش فرمود: در قیامت، دوستان در دنیا بعضشان با بعض دیگر دشمنند مگر مردم باتقوا.
از مجموع آنچه بیان شد چنین به دست میآید که دانشآموز، امانتی است در دست معلّم که باید به بهترین روش از او نگهداری شود.
در اینجا، روی سخن با دانشآموز عزیز است که باید موقعیت خود را درک کند؛ به گذشته، حال و آینده خویش بنگرد تا بتواند خود را برای خدمت به مکتب و جامعه آماده سازد. دانشآموز اگر به گذشتۀ خود فکر کند، پیمیبرد که روزی طفلی ضعیف
در دامن مادر بود و قدرت تکلّم و راه رفتن نداشت تا این که مادر با تلاش و رنج خویش او را بزرگ نمود و به او سخن گفتن و راه رفتن آموخت، و از بسیاری حوادث نجاتش داد و مواظبتش کرد، به همین جهت در برابر پدر و مادر مسؤول است و چنانچه به حال خویش بنگرد، متوجه میگردد که الان بازدهی برای اجتماعش ندارد، جز این که مصرف میکند. پدر و مادر، لباس و کفش و لوازم تحصیل او را تهیه میکنند و به مدرسه میفرستند؛ مدرسهای که اجتماع برای او ساخته و رفع احتیاجات و نیز پرداخت حقوق معلم و مستخدم و کارکنان آن بر عهدۀ دولت است تا او براحتی بتواند علم مورد نیاز جامعه را بیاموزد.
دانشآموز با توجّه به این موارد میفهمد که در برابر دولت و جامعه مسؤول است.
بنابراین، باید به آیندهای فکر کند که توانایی آن را داشته باشد تا به مسؤولیت خطیری که بر دوش دارد عمل نموده و فردی مفید و سالم برای جامعه و اسلام باشد.
در اینجا نکاتی چند راجع به وظایف دانشآموزان بیان میداریم:
1 - دانشآموز عزیز! مسؤولیتی که هماکنون بر عهدۀ تو نهاده شده و باید آن را به نحو شایسته به انجام رسانی - تا در آینده انسانی موفّق در امور فردی، اجتماعی و مکتبی خویش باشی - درس خواندن، دقّت در گوش دادن و فهم آن است و بدان که تنبلی و کسالت ضربه بزرگی است که تو را از درک لذت علم و دانش محروم میکند.
زندگی سالم و خوب و لذتبخش در پرتو علم و دانش میسّر است؛ علم، مردم را در برابر تو متواضع میگرداند، تا نیازمندیهای آنان را در رشتهای که تحصیل میکنی و متخصص آن رشته خواهی شد برطرفسازی. علم و دانش در عین حال که به تو وقار و عظمت میبخشد، به تو تأمین زندگی میدهد. پس، این فرصتی که برای تو در تعلّم پیشآمده، غنیمت بشمار که پشیمانی به تو فایدهای نخواهد بخشید و جز کدورت باقی نخواهد گذاشت.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «بادر الفرصة قبل أن تکون غصّة(1)»؛ پیش از آنکه اندوه و ناراحتی به شما روی آورد، در فرصت شتاب کنید(کنایه از این که وقت را مغتنم
1) (1) . شرح فارسی غرر، ج 3، ص 241.
بشمارید).
و نیز فرمود: «من ناهز الفرصة أمن الغصّة(1)»؛ از اندوه در امان است کسی که فرصت را مغتنم شمرد.
از دست دادن فرصت، سبب ضایع شدن عمر است؛ به جای درس خواندن، به تفریح و بازی پرداختن، به سرمایۀ زندگی زیان رساندن است. البته دانشآموز، به تفریح و بازی احتیاج دارد، امّا نه تفریح و بازی مداوم که اوقات درسی را اشغال کند.
محصّلین عزیز! در هرسطحی که هستید، برای بهرهوری بیشتر از علم، دربارۀ آن خوب دقت کنید و مسائل آن را عمیقا درک کرده و بفهمید.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من أکثر الفکر فیما تعلّم أتقن علمه و فهم ما لم یکن یفهم(2)»؛ کسی که بسیار فکر کند در آنچه فراگرفته، علمش را محکم نموده و پی میبرد به چیزی که نمیفهمیده است.
و برای این که به حدّ تخصّص برسید، پشتکار و اصرار بر تعلّم و تفکّر داشته باشید. کسی که مدّتی درس بخواند، ولی در مدّت زمانی دیگر از آن غافل شود و به درسش ادامه ندهد، بهطور کامل از علم بهرهای نخواهد گرفت و به حدّ تخصّص نخواهد رسید.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا فقه لمن لا یدیم الدّرس(3)»؛ کسی که دوام بر درس ندارد، فقه و فهم درستی ندارد.
2 - وظیفۀ بالاتر از درس خواندن اینست که بدانی برای چه درس میخوانی؟ از ابتدا باید درس را برای خوشبختی آیندۀ خود و جامعۀ خود بخوانی. هم اینک جامعۀ تو محتاج و نیازمند به تلاش درسی توست که بتوانی در آینده، در رشد صنایع و کشاورزی و مسائل دیگر اقتصادی و مسائل فرهنگی بکوشی؛ تا در پرتو فعالیتهای اجتماعی، زندگی شخصی تو نیز بخوبی اداره شود. تو با رنج علمیات میتوانی چند
کار مهم انجام دهی و آن این که هم آبروی جامعۀ خود را حفظ کنی و هم به زندگی خصوصی خود آبرو دهی و مهمتر این که اگر بخواهی به علم خودت ارزش انسانی بدهی و آن را به نفع خود و اجتماع استخدام کنی؛ باید در کنار علم، ادب بیاموزی و از آموختن علم، هدف انسانی داشته باشی؛ که حضرت علی علیه السّلام فرمود: «علیکم بالعلم و الأدب(1)»؛ بر شما باد که علم و ادب را[باهم] بیاموزید.
چنانچه علم را صرفا برای بهرۀ دنیوی بیاموزی، اگرچه به آن میرسی؛ امّا بهتر است که نصیب اخروی آن را نیز فراموش نکنی و این هنگامی ممکن است که به وسیلۀ دانشت، دست به مکر و حیله نزنی و به اجتماع خیانت ننمایی. رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من أخذ العلم من أهله و عمل به نجا و من أراد به الدّنیا فهو حظّه(2)»؛ کسی که دانش را از اهلش گرفت و بدان عمل نمود نجات یافت و کسی که از علمش دنیا را خواستار شد، همان دنیا بهرۀ اوست.
از آنجا که هدف اعلای تعلیم و تربیت، قرب و نزدیکی به خداوند متعال است به شما دانشآموزان عزیز در هرسطحی که هستید، توصیه میشود: در فراگیری و آموختن، خشنودی خدا را در نظر داشته باشید.
3 - از دیگر وظایف دانشآموز اینست که دوست خوب انتخاب کرده و همنشینانی سالم و با اخلاق داشته باشد. دوستانی که از هرجهت خوب بوده و مصاحب و رفیق درستکاری باشند، میتوانند نقش مهمی در مثبت بودن زندگی انسان داشته باشند، فرد کسل و تنبل رفیقش را به تنبلی دعوت میکند، در صورتی که افراد فعّال و درس خوان و مؤدّب، دوستانشان را به کار و تلاش وادار میکنند.
قرآن دربارۀ همنشینی افراد صالح میفرماید:
«وَ اصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُمْ بالغداوة وَ الْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ»؛ (3)
خویشتن را با نهایت شکیبایی به محبّت آنان که پروردگارشان را صبح و شام
میخوانند و رضای او را میطلبند، وادار کن.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: صحبة الولیّ اللّبیب حیاة الرّوح(1)»؛ رفیق شدن با دوست عاقل، حیات روح است.
همچنین قرآن از پشیمانی کسانی که در دنیا دوستانی بد برگزیدند، یاد میکند؛ آن جا که میفرماید:
«یا وَیْلَتی لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِیلاً؛ لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَنِی وَ کانَ الشَّیْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً»؛ (2)وای بر من! ای کاش فلانی را به دوستی نمیگرفتم[که رفاقت او] مرا گمراه کرد و از پیروی قرآن محروم ساخت، بعد از آنکه دستورات قرآن به من رسید. آری! دوستی شیطان برای انسان مایۀ خذلان و گمراهی است.
اگر دانشآموز بخواهد دوست خوبی برای دیگران باشد، باید نفس خویش را به صفات انسانی مزین گرداند.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من لم یحسن خلقه لم ینتفع به قرینه(3)»؛ کسی که اخلاقش را نیکو نگرداند، همنشین و دوستش از او سودی نبرد.
با توجّه به نکات مزبور روشن میشود که باید در انتخاب دوست نهایت دقت را اعمال نمود؛ با هرکس نباید مصاحب و رفیق شد، و قبل از امتحان افراد نباید آنها را دوست جدّی گرفت و به آنها مطمئن شد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا تثق بالصّدیق قبل الخبرة(4)»؛ قبل از امتحان، به دوستی کسی اطمینان نداشته باش.
4 - دانشآموز وظیفه دارد به مدرسه و معلم احترام گذاشته و در هنگام سخن گفتن معلم، گوش فراداده و در کلاس درس سکوت را رعایت نماید. تا از او سؤال نشده، لب به کلام باز نکند. و در هنگام صحبت با معلّم، متین و باوقار سخن بگوید.
امام زین العابدین علیه السّلام فرمود: «و أمّا حق سائسک بالعلم فالتّعظیم له و التوقیر لمجلسه و حسن الإستماع إلیه...»؛ امّا حق پدر علمی و استاد تو تعظیم او و احترام به مجلس اوست که خوب گوش کنی... و فهم و هوش خودت را برایش حاضر و آماده کنی. و قلبت را برای او پاک نمایی و با ترک لذّات و صرفنظر از خواستههای نفسانی چشمت را برای او آشکار و روشنسازی(کنایه از این که چشم به او بیاندازی و به سخنانش گوش فرادهی) و در آنچه به تو میآموزد، براستی رسول او باشی که آن را به نادان برسانی و این رسالت را بخوبی ادا کنی و در ادایش خیانت نورزی. نیز از جانب او به آن رسالت قیام کنی تا هنگامی که عهدهدار آن هستی، «و لا حول و لا قوّة إلاّ باللّه(1)».
5 - از مسائلی که دانشآموز در هرسطح باید بدان توجه داشته باشد، مسألۀ کتابت و نوشتن مطالب بیان شده از سوی معلم، و نیز نوشتن خلاصه و چکیدۀ کتبی است که مطالعه میکند، تا بتواند در مورد لزوم از آنها بهرهمند شود. چه بسا با گذشت زمان، مطالب یادداشت نشده فراموش شده و موجب نقص در دانش شخص تحصیل کرده میگردد.
از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم روایت است که فرمود:
«قیّدوا العلم؛ قیل: و ما تقییده؟ قال: کتابته(2)»؛ دانش را ببندید؛ گفته شد: بستن آن چگونه است؟ فرمود: نوشتن و یادداشت نمودن آن.
امام حسن مجتبی علیه السّلام فرزندان و برادران خود را جمع کرد و فرمود:
«إنّکم صغار قوم و یوشک أن تکونوا کبار قوم اخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع منکم أن یحفظه فلیکتبه و لیضعه فی بیته(3)»؛ همانا شما کودکان این جامعه هستید و امید است در آینده، بزرگان جامعه باشید. پس به تعلیم دانش بپردازید و چنانچه حافظۀ قوی ندارید، مطالب را بنویسید و آنها را در منزل نگاهداری نمایید
(تا در موقع لزوم به آنها مراجعه کنید) و کتابت دروس برای اینست که همیشه محفوظ بماند.
حضرت امام صادق علیه السّلام فرمود: «أکتبوا، فانّکم لا تحفظون إلاّ بالکتاب(1)»؛ بنویسید؛ زیرا شما توان نگهداری دانش را ندارید مگر با نوشتن.
6 - روش مطالعه نیز از مسائلی است که دانشآموز برای پیشرفت در دانش ناچار از آن است. کیفیت مطالعه، تنوّع در مطالعه، انتخاب بهترین ساعات برای مطالعه، آرامش روحی در مطالعه از مسائلی هستند که متعلّم باید بدان آگاه باشد. و این وظیفۀ معلّم است که روش مطالعه را به آنها بیاموزد.
7 - دانشآموز باید به مردمی که در کوچه و بازار مشغول کار و فعّالیّت هستند احترام بگذارد و سلام به آنها را فراموش نکند. او باید بداند که با تلاش دیگران است که قادر به درس خواندن میباشد. اگر کشاورز، گندم به عمل نیاورد؛ آسیابان آرد نکند و نانوا آن را نپزد؛ و اگر صنعتگر وسیلۀ حملونقل آن را تهیه ننماید... نه مدرسهای ساخته میشود و نه معلّمی میتواند در مدرسه حاضر شود، و نه دانشآموزی وجود خواهد داشت. بنابراین، مردم در جامعه خدمتگزارند و باید به آنها احترام گذاشت.
امروز که یک دانشآموز هستی باید با سلامکردن به آنان احترام کنی و فردا که از مردان فعّال اجتماع گشتی با خدمت به اجتماع، دین خود را به مردم ادا نمایی. تا دانش آموزی، مصرفکنندهای؛ امّا باید بکوشی که بازدهی داشته باشی.
بر عهدۀ مسؤولین مدرسه است که متعلّمین عزیز را به وظایف مزبور آشنا کنند و از آنان افرادی مؤمن و خدمتگزار و فداکار برای آینده اجتماع بسازند.
این مطلب مسلّم است که تربیت صحیح - و یا نادرست در خانواده - در کندی و رشد تربیت در مدرسه بسیار موثر است. کودکی که از بدو تولّد، برنامۀ تربیتی صحیح اسلامی دربارۀ او رعایت شده و در خانوادهای آرام و دور از جنگ و جدال و خشم و
1) (1) . بحار، ج 2، ص 153، روایت 46، طبع تهران.
غضب و... رشد کرده و از محبّت کافی پدر و مادر برخوردار گشته است؛ سخنان معلّم زودتر در او تأثیر خواهد گذاشت و به مسؤولیت خود در برابر مدرسه و اجتماع و مکتب زودتر پی خواهد برد. چنین فردی چون عادت کرده منظم باشد، و براساس برنامه عمل نماید، برنامۀ مدرسه چندان برایش مشکل نخواهد بود و رعایت انضباط - که یکی از مسائل مهم اخلاقی در مدرسه بهشمار میآید - برای او آسان است. به عبارت دیگر، از برنامۀ مدرسه پیروی کامل کرده و میداند که چرا به آن عمل میکند.
کودکی که از مربیان خانه آموخته است که«بیادبی سر منشأ هرشرّ و بدی است(1)» در مدرسه وظیفۀ خود میداند که از بیادبی بپرهیزد؛ امّا برعکس، کودکانی که در خانواده تربیت صحیح نیاموخته و در دامان پدران و مادران ناآگاه به مسائل تربیتی، پرورش یافتهاند، و در خانه جز اوقات تلخ و خشم و غضب چیزی ندیده و با قلبی پر از عقده وارد مدرسه میشوند تربیت آنها بسیار مشکل به نظر میرسد. این اشخاص چون بینظم و انضباط بارآمدهاند، مدرسه را زندانی بزرگ برای خود میدانند و به معلّم جز به عنوان یک زندانبان نگاه نمیکنند. برای آنان بسیار سخت است تن به برنامۀ مدرسه بدهند و از آن اطاعت کنند. به همین جهت، همیشه درصدد برهم زدن کلاس و اذیتکردن افراد همردیف خود هستند. و از آنجایی که در خانه جز جنگ و نزاع ندیدهاند، همان روش را در مدرسه و کوچه با دانشآموزان به کار میگیرند و میخواهند عقدههای حقارت و کمبود خود را به این نحو جبران نمایند. لذا این افراد نهتنها مانع رشد خود هستند، بلکه جلوی رشد افراد زیادی را میگیرند و ممکن است دانشآموزی که بسیار در درسش جدی بوده، بر اثر همنشینی با چنین فردی، به تنبلی و کسلی عادت کند. چنانکه اگر به مدارس ابتدایی و عالی سر بزنیم، با تجربۀ صحیح بر ما روشن خواهد شد که این افراد، کم نیستند.
وظیفۀ معلم در برابر اینگونه افراد بسیار سنگینتر است و باید در برخورد با آنها صبر و بردباری بیشتری را به کار گیرد تا بتواند آنها را از روش غلط تربیتی که در خانواده پیدا کردهاند آزاد ساخته، با اخلاق مثبت خود آنها را به تربیتی انسانی جذب
1) (1) . عدم الأدب سبب کلّ شرّ؛ شرح نهج البلاغه، ابی الحدید، ج 20، ص 258.
نماید. معلّمین باید بدانند که اعمال زور و خشم و غضب در مورد این افراد نهتنها مؤثّر نیست و نقش مثبتی ندارد بلکه بر عقدههای آنها خواهد افزود و آنانی که در خانه بیمهری دیدهاند، چنانچه در مدرسه هم نظیر آن را مشاهده کنند افراد جانی و بزهکاری بار خواهند آمد و در آیندهای نه چندان دور انتقام آن همه خشم و بیاحترامی به شخصیت خویش را از جامعه خواهند گرفت. اگر در مدرسه اینگونه افراد، درست تربیت نشوند، از قتل و غارت و خیانت لذت خواهند برد.
امام صادق علیه السّلام به ابن جندب فرمود: «یابن جندب! لا تقل فی المذنبین من أهل دعوتکم إلاّ خیرا و استکینوا إلی اللّه فی توفیقهم و سلوا التّوبة لهم(1)»؛ ای پسر جندب! به گناهکاران از اهل دعوت خود چیزی جز خیر مگو. از خداوند توفیق آنها و توبهکردنشان را درخواست کنید.
از مطالب مزبور به این نتیجه میرسیم که خانواده میتواند هم نقش مثبت و هم نقش منفی در مدرسه داشته باشد.
مدرسه - همچون خانواده - میتواند نقش مثبت و منفی در خانواده داشته باشد.
چنانکه در ابتدای این مبحث بیان داشتیم.
اگر آموزشگاه از ارزش مثبت برخوردار باشد[به این معنا که آموزگاران و مربیان لایق و پاک به تعلیم و تربیت افراد مشغول بوده و دارای برنامۀ بسیار سازندهای باشند و...] کودکانی که پا به این محیط میگذارند، از تربیتی عالی و انسانی برخوردار خواهند گشت. کودکی که در خانواده عادت به رعایت نظم و انضباط نکرده و در انجام تکالیفش کسل و تنبل بوده، آنچنان تربیت خواهد شد که هرگونه خوی زشت را کنار گذاشته و دانشآموزی مرتّب و بانظم خواهد گردید.
همانگونه که پدر و مادر موظفند فرزندشان را به رعایت نظم و ادب در محیط خانه بخوانند و نصیحت کنند، در مدرسه نیز باید دانشآموزان را به اطاعت از پدر و
1) (1) . تحف العقول، ص 312.
مادر دعوت کرد. از آنها باید خواست که احترام آنان را حفظ نموده و با وقار و آرامش با پدر و مادر سخن بگویند.
برای این که مدرسه بتواند نقش مثبت خویش را در خانواده ایفا کند، توجّه به نکات ذیل ضروری است:
1 - محیط مدرسه و برنامههای آن، نباید متباین با محیط خانواده باشد، تا کودکی که از خانه پا به مدرسه میگذارد آن محیط را بکلّی بیگانه نبیند.
2 - با دانشآموز طوری رفتار شود که وقتی از مدرسه به خانه بازمیگردد، با نشاط کامل به خانه قدم بگذارد. و الاّ با اذیت پدر و مادر و بهانهگیریهای پوچ، عقدههای مدرسه را خواهد گشود.
3 - تشویق دانشآموزان به همکاری با پدر و مادر در کارهای لازم خانه، خود نوعی روحیّۀ تعاون در آنها ایجاد خواهد کرد.
4 - معلّم وظیفه دارد از عظمت پدر و مادر سخن بگوید و آنها را - که انسانهای دلسوز نسبت به فرزندان خود هستند - معرفی نماید تا دانشآموزان با پیبردن به شخصیت پدر و مادر از احسان و احترام به آنها دریغ نکنند و از اطاعتشان، سر باز نزنند.
5 - یکی از راههایی که در تربیت متعلم بسیار مؤثر است، فروتنی و نرمخویی در برابر اوست. نفس انسانی در برابر تواضع و فروتنی اشخاص خاضع میگردد. معلم اگر انحرافاتی از کودک دید، با تنبیه بدنی و با خشم و غضب، و بهطور مستقیم شخص منحرف را مخاطب قرار دادن، کاری از پیش نخواهد برد. چه بسا او را نسبت به انحرافش جریتر و بر بزهکاریاش مصرّ گرداند. اگرچه ممکن است سر کلاس یا در حیاط مدرسه به خاطر ترس از تنبیه بدنی ساکت و آرام باشد، ولی این نوع سکوت بر عقدههای درونیاش افزوده و موجب میگردد که در خارج از مدرسه[مثلا در خانه] با ارتکاب اعمال ناشایست این عقدهها را از قلبش خالی کند. بنابراین، نرمخویی و تواضع و گفتن مطالب به کنایه و نصیحتکردن بهطور غیرمستقیم میتواند شیوه درستی برای جلوگیری از انحراف بوده باشد تا بدینوسیله دانشآموز درک کند که نباید
منحرف شود.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «ثلاثة تورّث المحبّة: ألدّین و التواضع و البذل(1)»؛ سه چیز محبت را به ارث میگذارد: دین، فروتنی و بخشش.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «أصلح المسیء بحسن فعالک و دلّ علی الخیر بجمیل مقالک(2)»؛ شخص خطاکار را با اعمال نیکت اصلاح گردان و با گفتار زیبایت او را به خیر راهنمایی کن.
6 - مراقبتهای تربیتی صحیح که از جانب والدین در خانه صورت گرفته و عواطف و احساسات و روح مذهبی را در کودک پرورش داده، در مدرسه نیز باید ادامه یابد و مربیان و آموزگاران عزیز آن را دنبال کنند و با برنامهریزی عالی در رشد صحیح آن بکوشند. و هرگونه برنامه و عاملی را که موجب سوء خلق، بدرفتاری، عدم اطمینان خاطر، ترس و خشم بیجا میشود، از بین ببرند. در غیر این صورت، مدرسه نقش منفی نسبت به محیط خانواده خواهد داشت.
محیط مدرسه و خانواده دو محیط جدا از هم بوده و از آنجا که خانوادهها متعدد و مختلف هستند و هرکدام نوعی از برنامۀ تربیتی را در مورد فرزندان خود اعمال میکنند و بعضی نیز اصلا توجه به تربیت آنها ندارند، برای این که روش تربیتی در مدرسه آسان صورت پذیرد و برنامۀ جامعی از طرف مربیان مدرسه تهیه شود، لازم است، هرچند وقت بین اولیای کودکان و معلمین آنها نشستی انجام شود تا بین مدرسه و خانواده هماهنگی جهت رشد تعلیم و تربیت دانشآموزان برقرار شود.
و دیگر این که اولیای کودکان بدانند در محیط مدرسۀ فرزندانشان چه میگذرد؟ معلّمین او چه اشخاصی هستند؟ با چه کسانی زمینۀ دوستی ریخته و ارتباط دارند؟ در مدرسه به او چه میآموزند؟ و بهطور کلّی از برنامۀ آموزشی و تربیتی او آگاه گردند.
معلمین نیز بدانند که والدین چه برخوردی با فرزندانشان دارند؟ و نحوۀ تربیت او در خانه چگونه است؟ به عبارت دیگر، با روح و استعداد دانشآموز بیشتر آشنا شده و از کیفیت برنامههای تربیتی در خانوادهها مطلع گشته و برنامۀ مدرسه را با توجه به آن تنظیم نمایند.
محیط و شخصیت
محیط و عادت
انسان آنگاه که در محیط کوچک خانه متولّد میگردد، تحت تربیت مستقیم والدین خود قرار میگیرد؛ و پس از رشد، وارد اجتماعات بزرگتر میشود: مدرسه، اجتماعات مذهبی، ورزشی و... که همۀ آنها را اجتماع بزرگتری(جامعه) زیر پوشش دارد که انسان برای رفع نیازمندیهای خویش ناچار از پذیرش آن است؛ جامعهای که دربردارندۀ اجتماع خانواده، مدرسه، اجتماع قومی و عشیرهای و غیر آن است.
انسان از آن جهت که نمیتواند نیازمندیها و احتیاجات خویش را بدون کمک دیگران برطرف سازد، میل به زندگی اجتماعی پیدا میکند. این میل، انسان را با همۀ اصناف و اقشار - در هرشغل و مقامی که هستند - مربوط میسازد؛ لذا باید نحوۀ رفتار اجتماعی را بیاموزد. این تربیت اجتماعی است که از بروز حالت انزواطلبی جلوگیری میکند و روش صحیح ارتباط با سایرین را به انسان میآموزد.
تعلیم و تربیت در محیط خانواده و مدرسه باید به گونهای باشد که میل اجتماع گرایی به صورت صحیح در کودک رشد کند و حالت خوشبینانه نسبت به اجتماع داشته باشد؛ اجتماع را چون خانوادهای که او یکی از اعضای آن است، بداند، تا با این احساس خود را برای خدمت به اجتماع و اصلاح آن آماده نماید. متأسّفانه گاهی روش غلط تربیتی در خانه باعث میشود که کودکان حالت انزوا داشته باشند؛ از اجتماعات متنفّر بوده و با اقوام و ارحام خود در ارتباط نباشند و آنگاه که بزرگتر شدند، خود را در برابر جمع، کوچک و حقیر بشمارند و از حضور در اجتماعات کنارهگیری نمایند.
چنانچه در یک مجلس که گروهی نشستهاند، والدین به فرزندشان احترام نگذارند، او را مسخره کنند و به او بخندند؛ با عصبانیت با او سخن گویند و یا عیب
فرزندشان را ظاهر سازند - بطوری که او خجالت بکشد - و به عبارت کلّی شخصیّت اجتماعی را از او بگیرند، کودک کمتر با دیگران تماس خواهد گرفت و بیشتر دوست خواهد داشت که در خانه بماند. او هنگامی که دیگران را نسبت بخود بیاعتنا ببیند از آنها دوری خواهد جست. این نکته را با کمی دقّت در میان کودکانی که این مسائل برای آنها پیشآمده است میتوان درک کرد.
اولیا همانگونه که موظف به رشد و هدایت امیال کودکان هستند، مسؤولند که میل اجتماعی کودک را با اعمال جاهلانۀ خویش کور نسازند و برای همیشه موجب سرافکندگی آنها در مدرسه و اجتماع نگردند. نیز معلّم و آموزگاری که خود را مسؤول نداند و با روش غلط تربیتی، دانشآموزی را در مقابل بسیاری از دوستان و همکلاسیهای او بدون دلیل و بیجهت تنبیه کرده و آبروی او را ببرد و تحقیرش نماید، انزواطلبی و بدبینی به اجتماع و مدرسه را در او به وجود آورده است. کسی که خود را در نزد دیگران کوچک و تحقیر شده میبیند، مایل به تماس گرفتن با آنها نیست.
در کتاب«روانشناسی کودک» دربارۀ پرورش اجتماعی کودک آمده است:
باید دانست که پرورش اجتماعی از زمانی که کودک به کودکستان یا دبستان وارد میشود شروع نمیشود؛ بلکه این نوع تربیت باید خیلی زودتر از این موعد، آغاز شده و پیش از آنکه کودک شروع به تکلّم نماید، به تربیت او در این زمینه اقدام شود. این امر نیز باید از راه آمادهکردن محیط مساعد، وادارکردن کودک به بازی با دیگران و آموختن همکاری با آنها صورت گیرد.
بهطور خلاصه باید گفت: بعضی از کودکان در دورۀ کودکستان بر اثر تربیت در محیط خانه، در مشارکت با گروه، بسیار سرسخت هستند و به طرق مختلف از تماس با دیگران خودداری میکنند - در صورتی که دستۀ دیگر در هرگروهی وارد میشوند و اگر گروه آنها را نپذیرد خود را بر گروه تحمیل میکنند - توانایی کودک، در شرکت در گروه و تماس با سایر افراد کلاّ نتیجۀ نوع تربیت و تجربهای است که کودک أخذ کرده
است.(1)»
مربیان و اولیا باید خود را در برابر کودک معصوم مسؤول بدانند و به آیندۀ او - که باید فردی اجتماعی باشد - توجه نمایند. براستی روش تربیت را باید از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم یاد گرفت. هیچگاه فرزندانش را در اجتماع تحقیر نکرده، بلکه آنها را بزرگوار شمرده و آقا و سیّد خطاب میفرمود.
از«لیث بن سعید» نقل شده است:
«روزی رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به نماز جماعت مشغول بود و حسین علیه السّلام کوچک بود؛ هرگاه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به سجده میرفت، امام حسین علیه السّلام بر پشت آن حضرت سوار میشد و پاهایش را حرکت میداد؛ هنگامی که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میخواستند سر از سجده بردارند، حسین علیه السّلام را میگرفت و کنار میگذاشت؛ هنگامی که دوباره به سجده میرفت باز امام حسین علیه السّلام بر آن جناب سوار میشد و پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم با همین کیفیت نمازشان را به پایان رساندند. یک نفر یهودی که جریان را مشاهده میکرد، عرض کرد: شما نسبت به کودکانتان طوری رفتار میکنید که ما از آن امتناع داریم. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «شما هم اگر به خدا و رسول ایمان داشتید نسبت به کودکان مدارا مینمودید». یهودی به واسطۀ رفتار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مسلمان شد(2)».
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألولد ریحانة و الحسن و الحسین ریحانتای من الدّنیا3»؛ فرزند، ریحانه است؛ و حسن و حسین دو ریحانۀ من در دنیا هستند.
آری، احترام گذاشتن به کودکان؛ آنها را ریحانه خواندن و بزرگ شمردن، باعث سربلندی آنها در آینده و بزرگواریشان در اجتماع میباشد.
شخص بزرگوار، به خود به دیده تحقیر نمینگرد و به کارهای پست تن نمیدهد.
«ألنّفس الکریمة لا تؤثر فیها النّکبات(3)»؛ نفس بزرگوار و کریم تحت تأثیر گرفتاریها
واقع نمیشود(و به پستی نمیگراید).
نکتۀ لازم به ذکر اینست که اولیای گرامی باید افراد متعلّم و متربّی را از برنامههای اجتماعی و آیین و سنن اجتماعی - چه خرافی و غیر آن آگاه سازند تا به عوامل اصلاحی اجتماعی آشنا شده و از آن پیروی نمایند و از روشها و سنّتهای غلط اجتماعی دوری جسته، در اندیشۀ از بین بردن آن باشند.
والدین و معلّمین در عین این که باید کودکان و دانشآموزان را در گرفتن دوست و ارتباط با همسالان آزاد بگذارند، باید مراقب آنان در نحوۀ رفتار و ارتباط با دیگران باشند؛ از بازی و چگونگی درس خواندن آنها مطّلع گردند، چون همنشینی با اشخاص در تربیت شخص بسیار مؤثر است. ارتباط با دیگران در مدرسه و کوچه و مجالس در نحوۀ سخن گفتن، رفتار و شخصیّت، و در طرز فکر شخص بسیار مؤثّر است. اگر محیط اجتماعی(مدرسه، سینما، بازار، خیابان، کوچه، پارک و...) آلوده و فاسد باشد، اثرات نامطلوبی در افراد - بخصوص کسانی که از اراده قوی برخوردار نیستند - خواهد گذاشت. و کودکان به ارادهای قوی دست نیافتهاند که بتوانند در برابر هرنوع فسادی مقاومت کنند؛ بلکه گاهی بطور کلّی توجه به فساد ندارند؛ بر این اساس باید آنها را از معاشرت با افراد پست و فاسد منع کرد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا تصحب الشّریر فإنّ طبعک یسرق من طبعه شرّا و أنت لا تعلم(1)»؛ از مصاحبت با مردم شریر و فاسد بپرهیز که طبیعت تو بطور ناآگاه، بدی و ناپاکی را از طبع منحرف او میدزدد و تو از آن بیخبری.
انسان از حقیقتی به نام نفس انسانی برخوردار میباشد و شخصیّت، بیانگر ساخته شدن آن حقیقت است؛ بعبارت دیگر، شخصیّت، همان هویّتی است که انسان دارد. صفات ارثی، حالات، عادات، استعدادها، افکار و عقاید، حرکات و افعال، ظاهرکنندۀ شخصیت هستند؛ بلکه مجموعۀ اینها هویّت انسان را تشکیل میدهند.
1) (1) . شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، ج 20، ص 272.
هرفردی بعضی از صفات را بطور طبیعی در نهاد خویش دارد و بعضی از صفات و خصایص را از محیط میگیرد. آن صفاتی که بطور ارثی در انسان گذاشته شده است، در اثر عوامل محیطی ظاهر میشوند. این که میگوییم: محیط، به ظهور رسانندۀ صفات است، به این معنا نیست که خود انسان هیچ نقشی ندارد، بلکه ظهور صفات با اختیار انسان و در اثر تقلید از محیط صورت میگیرد. او میتواند صفاتی را که با محیط سازگار نیست، به فعلیّت برساند.
خلاصه این که منظور از شخصیّت در اینجا آنچه در میان عرف معروف است، نمیباشد. شخصیّت در عرف بر صاحب مقام بزرگ و دارای اخلاق شایسته و رفتار نیکو اطلاق میشود. میگویند: فلانی فرد با شخصیّتی است؛ یعنی، از صفات نیکو و ایثار و گذشت برخوردار است و یا: فلانی بیشخصیّت است؛ و منظورشان، بیادبی و ناهنجاری شخص در حرکات و افعال است.
ولی منظور از شخصیّت در اینجا آن چیزی است که هویّت و حقیقت شخص را میسازد؛ چنانکه نوشتهاند:
«هرفرد آدمی مجموعهایست از صفات مختلف، مثل: وضع ظاهر جسمانی، حرکات، طرز بیان، افکار و عقاید، حالات هیجانی و انفعالی، عادات و مهارتها. این خصوصیّات باهم ترکیب میشوند و وحدتی را به وجود میآورند که در اصطلاح روان شناسی به آن«شخصیّت» میگویند(1)»؛ خواه مجموع این صفات خوب باشند یا بد، صاحب خود را به سعادت برسانند یا به شقاوت اندازند.
«شخصیّت شما یعنی مجموعۀ ذاتیّات، صفات و مشخّصات اخلاقی شما.(2)»
نفس انسان دارای مراتبی است. در مرتبهای به امور دنیوی اشتغال دارد؛ از خیالات خویش پیروی میکند و به آرزوهای طولانی و دراز سرگرم میگردد. و در مرتبهای دیگر، کمالات معنوی و انسانی را طالب است.
انسان در هرمرتبه، از خصوصیّات و صفاتی برخوردار میگردد که نوعی از هویّت
و شخصیّت را میسازد. شخصیّت انسان تابع این مراتب است؛ چنانکه گفتهاند:
«شخصیّت شما نمایندۀ روح و نهاد و باطن شماست؛ با هرچه در زندگی شما میگذرد، در تماس است و برحسب نقص یا کمال خود، شما را برای روبرو شدن با حوادث روزانه شایسته و قوی یا ضعیف و نامناسب میسازد.(1)»
شخصی که به جانب پستیها میرود، با همان میل و انگیزۀ خو میگیرد و هویّتی پست پیدا میکند؛ چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود:
«ألنّفس الدّنیّة لا تنفکّ عن الدّناءات(2)»؛ شخص پست، از پستیها جدا نمیگردد.
امّا دنیا در نظر انسانی که از شخصیّتی والا برخوردار است، کوچک جلوه میکند و خودش را در برابر آن ذلیل نمیکند. حضرت علی علیه السّلام فرمود:
«من کرمت نفسه صغرت الدّنیا فی عینه(3)»؛ کسی که نفسش بزرگ و کریم است، دنیا در چشمش کوچک است.
انسان با شخصیّت انسانی به سوی کارهای شایسته تمایل بیشتری دارد؛ حضرت علی علیه السّلام فرمود:
«الخیّر النّفس تکون الحرکة فی الخیر علیه سهلة متیسّرة و الحرکة فی الإضرار عشرة بطیئة(4)»؛ حرکت در جهت خیر و نیکی بر نفس نیکوکار آسان و لذّت بخش است و حرکت در طریق اضرار(ضرر زدن)، مشکل و سخت و کند میباشد.
اساس شخصیّت و هویّت انسان در کودکی ریخته میشود.
«لکنت دونویی» میگوید: «از بدو طفولیّت، مفهوم شرافت انسانی باید تعلیم شود.» و ادامه میدهد: «در تربیت اولیه(موقعی که مغز طفل هنوز از تأثیرات آزاد است)، باید سجایای اخلاقی را به طفل القا کرد. این عمل مقدّماتی، باید قبل از این که تصادم شخصیّت نو دمیدۀ طفل با جهان وی عادتهایی ایجاد کرده باشد، صورت
گیرد.(1)»
بهترین محیط برای کودک، محیطی است که آرامش خاطر را فراهم آورد. در محیطی که اضطراب و نگرانی حکومت میکند، ثبات شخصیّت از بین میرود و به عبارت دیگر، کودک از ثبات درونی برخوردار نیست؛ موجودی متزلزل است؛ هرروز چیزی میطلبد و رفتار خاصّی دارد. روی همین لحاظ زود تحت تأثیر رفتار و گفتار اشخاص قرار میگیرد و در هرمحیطی به رنگ آن محیط درمیآید.
تربیت اسلامی، شخص را از ثبات شخصیّت برخوردار میسازد؛ اصالت و هویّت واحد به او میدهد و مشخّص میکند که تنها شرط مهم در رسیدن به ثبات شخصیّت، هدف معین و والایی است که هماهنگکنندۀ صفات و استعدادها و افعال و... و به سعادت رسانندۀ انسان است. بدین لحاظ، محیط سالم، محیطی است که به افراد خویش هدف شایسته دهد و از آگاهی و شناخت سالم برخوردار گرداند تا با وحدت درونی به شخصیّت عالی و شایسته دست یافته و به خوشبختی و سعادت معنوی نایل گردد.
هدف تعلیم و تربیت در هرمحیطی باید رساندن شخص به کمال عالی وجودی باشد؛ داشتن هدفی شایسته میتواند فرد متربّی را از فرومایگی، حقارت نفس و پستی، به اوج عزّت و بزرگواری برساند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «إنّ اللّه یقول کلّ یوم: أنا ربّکم العزیز فمن أراد عزّ الدّارین فلیطع العزیز(2)»؛ خداوند متعال در هرروز میفرماید: من پروردگار عزیز و قادر شما هستم؛ پس کسی که ارادۀ عزّت دنیا و آخرت دارد، باید از خدای عزیز اطاعت کند.
انسانی که شخصیّت معنوی در او به وجود آمده و رشد یافته است، ضعفهای جسمانی، فقر و... نمیتوانند او را به پستی بکشانند.
زندگی شخصیّتهای بزرگ اسلامی که در مکتب رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم
و اهل بیت - علیهم السّلام - تربیت شدهاند، چون سلمان، مقداد، ابوذر، مالک اشتر و... شاهد راستین و گواه روشن این مطلب است.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «إنّ اللّه تبارک و تعالی فوّض إلی المؤمن کلّ شیء إلاّ إذلاله نفسه(1)»؛ خداوند تبارک و تعالی در هرچیزی به مؤمن اختیار تام داد؛ مگر در خوار و پستکردن نفسش.
انسان در ابتدای زندگی چیزی نمیداند؛ صفحۀ ذهنش از هرمطلبی خالی بوده و نفس او نیز به کاری عادت نکرده است، جز این که خداوند متعال به خاطر بقای حیات، او را از غریزۀ مکیدن پستان و نوشیدن شیر برخوردار ساخته است. او با گذشت زمان از محیط اثر میپذیرد و به کارهای محوّلشده عادت کرده، با آنها خو میگیرد.
«عادت» حالتی را در شخص ایجاد میکند که بدون تکلّف و مشقّت به انجام آن کار میپردازد؛ اگرچه در ابتدا از روی مشقّت و یا سختی صورت میگیرد امّا در اثر تکرار، انجامش آسان میشود.
در تعریف عادت گفتهاند: عادت، حالت و یا خصوصیّتی روانی است که در آدمی پدید میآید و اثر خود را بر جوارح و اندام انسان میبخشد و خواهان قیام به عمل است، یا از ناحیۀ وجود این حالت و خصوصیّت روانی، اعمال و رفتار، بدون تکلّف و بدون نیاز به فکر و تأمّل صادر میشود. این اعمال در آغاز امر توأم با تکلّف و احساس رنج و زحمت صورت میگیرد ولی سرانجام به صورت یک رفتار طبیعی و عاری از تکلّف درمیآید(2).
این مطلب که عادت، بدون نیاز به فکر و تأمّل صادر میشود، بدین معنا نیست که بدون آگاهی و اراده انجام میگیرد، زیرا عمل بدون اراده و آگاهی، ارزش اخلاقی ندارد.
در ابتدای امر، شخص ورزشکار اعمال ژیمناستیک را با وحشت و اضطراب انجام
میدهد؛ امّا در اثر تکرار آن، بدن، چنان ورزیده میشود که نهتنها وحشتی در انجام آن وجود ندارد، بلکه نفس از ارتکاب آن لذّت میبرد.
تکرار یک فعل، اثر روانی خاصّی در شخص گذاشته و در ظهور صفت خاصّی نقش فعّال دارد، بعنوان مثال: فرد ثروتمند و مالدوست که بسیار سخت است ریالی را از دست بدهد، اگر چندین دفعه انفاق کند و بر بخلش چیره شود، در دفعات بعدی، انفاق و بخشندگی، راحتتر انجام میگیرد تا جایی که تکرار این عمل، صفت سخاوت را در او به ظهور میرساند.
همچنین آدمی که شوق به مطالعه نداشته و این کار را با تکلّف انجام میدهد و نفسش از آن منزجر است، با تکرار و عادت، مطالعه بر او آسان میگردد. او در هنگام شروع، حالت انزجار داشت، بعد از عادت، از مطالعه لذّت میبرد و همین گونه است کارهایی که به ظهور صفات زشت منجر میشوند، مثلا انسانی که دروغگویی را بر خود نمیپسندد، پس از چند دفعه دروغ گفتن، به دروغگویی عادت میکند و نهتنها تکرار این عمل زشت را خلاف شأن خود نمیداند، بلکه لذت هم میبرد.
با دقّت در مسألۀ عادت، میتوان گفت که یکی از روشهای تربیتی بسیار مؤثر در رفتار و رشد افراد، عادت میباشد که از راه تکرار، ثبات و استقرار پیدا میکند. منسوب به لقمان حکیم است که فرمود:
«من عنی بالأدب إهتمّ به و من اهتمّ به تکلّف علمه و من تکلّف علمه إشتدّ طلبه و من اشتدّ له طلبه أدرک منفعته فاتّخذه عادتا(1)»؛ کسی که ارادۀ ادب شدن دارد به آن اهمیت میدهد و کسی که اهمیّت داد، در آگاهی به آن، مشقّت را تحمّل میکند و کسی که تکلّف به خرج داد، طلب و شوق آن بر او شدید میگردد و کسی که طلب ادب در او نیرومند شد، منفعت آن را درک میکند و آن را به صورت عادت میپذیرد.
اینک که عادت را یک روش مهم در تعلیم و تربیت تلقی میکنیم، به مسؤولیّت خطیر مربیان و اولیا در این امر اشاره میکنیم.
1) (1) . بحار، ج 13، ص 411، روایت 2.
آنها باید به این نکته توجه داشته باشند که کودکان، گفتارها و کردارها را در محیط خانواده، مدرسه، کوچه و هرجای دیگر میآموزند و از آنها تقلید میکنند. بر این اساس، محیط آموزشی خوب و سازنده، محیطی است که اولیا و مربیان آن، پاک و متدیّن باشند و از همان ابتدا گفتار و اعمال نیک و انسانی را به کودکان بیاموزند و از ارتباط آنها با همسالانی که تربیت درست نیافتهاند، جلوگیری نموده و در مقابل، مانع ارتباط آنها با دوستان سالم و صالح نشوند. و به آنها بفهمانند که علّت جلوگیری در آن جا و عدم ممانعت در اینجا برای چیست.
کودکانی که ذهن پاک و صاف و خالی از هردرک ناصوابی دارند، در اثر اعتیاد به کارهای شایسته، از گرایش به باطل و افعال ناروا منزجر خواهند شد و حالت نفرت نسبت به اینگونه اعمال در آنها پدید خواهد آمد؛ در مقابل از تمایل به معنویّات و اخلاق فاضله احساس لذّت خواهند کرد. همینطور است اعتیاد به اعمال ناروا که کودک را از گرایش به حق روگردان خواهد کرد.
یکی از دانشمندان میگوید:
«وقتی نفس انسان از طریق اعتیاد به امر باطل و ناروا احساس لذّت میکند، و از رهگذر عادت، گرایش و تمایل به باطل و زشتیها در او پدید میآید، چگونه از حق، آن گاه که مدّتی بر آن تمرین کند و پیوسته و بطور مکرّر ملازم آن باشد، لذّت نخواهد برد؟! بلکه باید گفت: گرایش نفس به امور پست و زشت و باطل، همانند علاقه به خاک خوردن است که برخی از اشخاص از طریق عادت، به خوردن خاک و گل معتاد میگردند که قهرا این عادت از حدود طبع آدمی بیگانه است؛ امّا مقابل و گرایش انسان به حبّ و دوستی باری تعالی و علاقه به معرفت و میل به پرستش او، همانند تمایل به خوردن و نوشیدن، طبیعی است؛ چون طبیعت و سرشت قلب و درون آدمی چنین تمایلی را اقتضا میکند.(1)»
با توجه به اهمیّت عادت است که معلّمان معصوم بشر عادت بر کارهای شایسته را سفارش فرمودهاند؛ چنانکه حضرت علی علیه السّلام فرمود:
1) (1) . روانشناسی از دیدگاه غزالی، صص 101-100.
عوّدوا أنفسکم الحلم(1)»؛ نفسهایتان را به حلم و بردباری عادت دهید.
نیز فرمود: «عوّد نفسک فعل المکارم(2)»؛ نفس خود را به کار شرافتمندانه عادت ده.
اینک که عادت، اینچنین در روش تربیتی مؤثر است، بکوشیم دست اندرکار اعمالی شویم که حالت سخا، پاکدامنی، بردباری، ایمان، صداقت، ایثار و... را در نفس ما به وجود آورد، و اگر معلّم و مربّی هستیم، به متعلّم و متربّی روشی بیاموزیم که شخصیّت انسانی در آنها شکوفا گردد.
«اطفال و خردسالان برای پذیرش عادت و نقشهای گوناگون، دارای استعداد و آمادگی کافی هستند، زیرا وقتی به رفتار خوب عادت کنند و با آن آشنا شوند، هماهنگ با آن رشد یافته و به سعادت و نیکبختی دنیا و آخرت نایل میگردند.(3)»
بهترین محیط برای کودک محیطی است که در آن به ستایش خدا عادت کند، زیرا اساس سعادت را عبادت خدا تشکیل میدهد.
امیر المؤمنین، علی علیه السّلام فرمود: «دوام العبادة برهان الظّفر بالسّعادة(4)»؛ استمرار و دوام بر عبادت، ملاک و دلیل بهدست آوردن سعادت است.
در پایان این قسمت به آنچه بیش از همۀ مسائل تربیتی، مهم به نظر میرسد و نقش اصلی را در تربیت کودک میتواند عهدهدار شود، اشاره میکنیم و آن، یافتن حقیقت انسانی است؛ آگاه شدن به این که انسان کیست و از چه حقیقتی برخوردار است؟
بسیارند پدرها و پدر بزرگهایی که خود را در حدّ شناسنامه میشناسند. (در همین حد که پدرشان کیست؛ از چه قبیله و قومی هستند؛ سنّشان چقدر است و...) کم نیستند آنهایی که حقیقت خود را در اشیای خارج از خود میبینند و تمامیّت خود را در مقام، ثروت، اولاد، قوم و عشیره مینگرند و... و بسیار اندکند اشخاصی که حقیقت خویش را
در روح الهی بدانند.
یک قاعدۀ کلّی وجود دارد و آن این که هرانسانی تلاش میکند تا خویش را به کمال برساند؛ امّا حقیقت انسان آنگاه به کمال میرسد که هدف معینی داشته باشد، تا با رفتن به سوی آن هدف بر درجات کمالش بیفزاید و با رسیدن به هدف موردنظر، کمال نهاییاش را درک کند. کسانی که حقیقت خویش را در ابعاد مادّی میجویند، به سوی اهداف مادّی در حرکت و تلاش هستند. و آنهایی که تمامیّت خود را در بعد معنوی و عقلی مینگرند، غایت معنوی را برمیگزینند؛ گرچه دنیا را هم به کلی ترک نمیکنند.
بهترین راه برای شناخت حقیقت خویش آن است که مربّی از ابتدای تعلیم و تربیت، افراد را به تفکّر در خودشان بخواند و به آنان بیاموزد که وجود حقیقی آنها را بعد انسانی و روح الهی تشکیل میدهد و بدن، وسیلهای برای استکمال آن است؛ به آنان تعلیم دهد که به روح الهی خویش، نگاه حقیقی داشته باشند و به آن اصالت دهند و به بدن به عنوان ابزار و وسیله بنگرند. آنگاه که متربّی عظمت خویش را در روح الهی و انسانی خویش دید و کمالش را در رشد عقل نگریست و آگاه شد که توجّه حقیقی به مادیّت و شهوات، او را مسخ میکند، تصمیم میگیرد که در پی کمال روح باشد؛ غرایز را به کنترل خویش درآورد؛ تمام فعالیّتهای خود را - چه امرار معاش باشد و چه تعلیم و آموختن و... براساس کمالخواهی روح تنظیم نماید و قرب الهی را بطلبد تا مبادا لطمهای به عظمت و شخصیّت او وارد شود.
به کودکان باید آموخت که: «أصل الإنسان لبّه(1)»؛ اصل و اساس انسان، عقل اوست؛ نه شهوت و مال و جاه و مقام و... چنین کودکانی وقتی که به سنّ رشد برسند، در اندیشۀ دنیاپرستی نخواهند بود و زندگی را تنها درخوردن و خوابیدن خلاصه نخواهند کرد. آنان با دنیا آنچنان روبرو خواهند شد که مولای متّقیان علی - علیه السّلام - روبرو شد؛ آنجا که فرمود:
«[ای دنیا] از من دور شو که به خدا سوگند زیر بار ذلّت تو نمیروم که مرا خوار و
1) (1) . بحار، ج 1، ص 82، روایت 2.
کوچکسازی؛ و رام تو نمیگردم که مرا افسار کنی. سوگند به خدا - به خواست خدا - چنان نفس را سختی و ریاضت بدهم که اگر گردۀ نانی بیابد شاد گردد و به نمکی به جای خورش قناعت ورزد. [مقصود امام اینست که در دنیا نفس خویش را به اندک قانع خواهم ساخت تا خواستههای نفس، مرا محکوم خویش نگرداند.] و کاسۀ چشمم را بسان چشمهای درآورم که پیوسته اشک بریزد بطوری که خشک شود.
چهارپایان پس از چریدن، دمی چند میآسایند و نفسی تازه میگیرند و گوسفندان همینکه از علف سیر شدند گوشهای رفته آرامش میپذیرند. و آیا علی هم خوراکش را خورده و خوابش ببرد؟ راستی که چشمش روشن! چه، پس از سالیان دراز تازه از دامی ولگرد پیروی نموده و به کردار گوسفندی بیخیال سرگرم خور و خواب بوده...(1)»
در صورتی که ننگ است همۀ همت و فکر انسان خوردن و آشامیدن باشد.
1) (1) . نهج البلاغه، نامۀ 45.
تعریف و موضوع اخلاق
نفس انسانی
ملاک ارزش اخلاقی
چند نکته
تأثیر تعلیم و تربیت در اخلاق
قبل از پاسخ به این سؤال، لازم است موضوعات ذیل بطور اختصار بررسی شود.
الف) موضوع اخلاق ب) نفس انسانی ج) ملاک ارزش اخلاقی
در اینجا، درصدد نیستیم که از«علم اخلاق» و یا«فلسفۀ اخلاق» بحث کنیم؛ بلکه منظور اصلی اینست که بدانیم تعلیم و تربیت تا چه اندازه روی اخلاق تأثیر میگذارد.
اخلاق، مانند تعلیم و تربیت، موضوعی است که به انسان اختصاص دارد. چنانچه یک درخت، میوۀ سالم بدهد و سایهای آرامبخش برای صاحبش داشته باشد، هیچگاه گفته نمیشود: «درخت خوشاخلاق است». یا برعکس، چنانچه میوه ندهد و شاخههایش پر از برگ نباشد تا سایهای کامل داشته باشد، گفته نمیشود: «درخت، بد اخلاق است»؛ همچنین است افعال موجودات دیگر، زیرا افعالشان تکوینی است.
آنها آنگونه هستند که شرایط و قانون حاکم بر آنها اقتضا میکند، و از چنگال جبر قوانین و شرایط طبیعی رهایی ندارند؛ ولی اگر انسان عملی شایسته و کاری نیک انجام داد، کارش دارای ارزش اخلاقی مثبت، و در غیر این صورت دارای ارزش اخلاقی منفی است.
از آنجا که افعال انسان از«نفس» صادر میشود، موضوع اخلاق را نفس انسانی قرار دادهاند. به این معنا که نفس انسانی، چه صفاتی کسب کند، تا افعال صادر از او نیک باشد. چنانکه گفتهاند: «موضوع علم اخلاق، نفس انسانی است، از آن جهت که
از او افعال نیک و ستوده یا قبیح و مذمّت شده، صادر میشود(1)».
حال که معلوم شد موضوع اخلاق، نفس انسان است، باید دانست معنای«نفس» چیست؟ به بیان علامه طباطبایی:
«ألمعرفة النّفسانیّة لا تنفکّ عادة من إصلاح أوصافها و أعمالها(2)»؛ شناخت نفس، عادتا از اصلاح اوصاف و اعمال آن جدا نیست.
این که قرآن، ما را به تفکّر در نفس(3)و تهذیب آن فرا میخواند، و آن را از آیات انفسی الهی(4)میداند؛ و اینکه امام علی علیه السّلام شناخت نفس را به عنوان نافعترین شناختها(5)معرفی میکنند، بیانگر اهمیّت نفس است. نیز از مجموع آیات قرآن دربارۀ نفس، به وضوح میتوان فهمید که نفس، تنها بدن مادّی نیست؛ بلکه حقیقتی است که اصلاح آن سبب اصلاح اعمال و رفتار بدنی و فساد آن سبب فساد اعمالی است که به واسطۀ اعضای بدن انجام میگیرد.
«وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی»؛ (6)
هرکس از مقام پروردگارش بترسید و نفس را از هوا و هوس بازداشت، همانا بهشت منزل و جایگاه اوست.
«وَ مَنْ یَتَعَدَّ حُدُودَ اللّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ»؛ (7)و کسی که از حدود الهی تجاوز نماید، به خویش ظلم و ستم کرده است.
«نفس» عبارت از آن حقیقتی است که هنگام مرگ نابود نمیشود؛ بلکه دریافت
شده و به جانب خدا بازمیگردد(1). بنابراین، نفس شامل حقیقتی غیر از بدن است که از اهمیّتی بالاتر از بدن برخوردار است، و بدان احاطه داشته و آن را تدبیر میکند. امام صادق علیه السّلام فرمود:
«إنّ الأرواح لا تمازج البدن و لا تواکله و إنّما هی کلل للبدن محیطة به(2)»؛ همانا ارواح با بدن مخلوط نمیگردند، و اتّکای به بدن ندارند، لکن مشرف و محیط بر بدن هستند.
ازاینروایت استفاده میشود که روح، دارای وجودی مستقل بوده، محیط بر بدن و تدبیرکنندۀ آن است. پس، باید در تهذیب آن کوشید، زیرا بر سرتاسر بدن و اعضای آن حکومت دارد. با پاک شدن آن، بدن - که به عنوان وسیله به شمار میآید - از معاصی پاک میگردد. در نتیجه، دست، به سوی خیانت و دزدی دراز نخواهد شد؛ چشم، نگاه خیانتآمیز به نامحرم نخواهد کرد؛ پا، قدم به مجالس معصیت نخواهد گذاشت، زبان، حرف لغو نخواهد گفت و...
گواه این مطلب، که نفس منشأ صدور افعال و اعمال و حالات است و با تزکیۀ آن، اعمال تزکیه میشوند - اینست که قرآن و ائمۀ معصومین علیهم السّلام بر تهذیب نفس و محاسبۀ آن تکیه کردهاند.
امام علی علیه السّلام فرمود: «ألإشتغال بتهذیب النّفس أصلح(3)»؛ به تهذیب نفس پرداختن نیکوتر است.
و نیز فرمود: «إنّ النّفس لجوهرة ثمینة من صانها رفعها و من ابتذلها وضعها...(4)»؛ همانا نفس انسانی گوهر گرانبهایی است که هرکس آن را از معاصی نگهداری کند، وی را به مقام بلند انسانی میرساند و کسی که آن را به ابتذال و پستی بکشاند، از ارزش آن کاسته است.
ملاک ارزش اخلاقی چند چیز است:
داشتن هدف 2. وجود اختیار 3. انتخاب آگاهانه
برخوردار بودن از حقیقتی غیر مادّی(1).
اکنون پس از علم و آگاهی به موضوع اخلاق، و شناخت اجمالی آن، و نیز ملاک ارزش اخلاقی، به تعریف«اخلاق» - که از سوی علمای اخلاق بیان شده است - میپردازیم:
«اخلاق»، عبارت است از این که نفس انسان دارای صفاتی میگردد که به صورت ملکه درمیآید، بطوری که افعال همگون با صفات نفس بآسانی و بدون فکر و محاسبه صادر میشود. و آن هیأت و ملکهای که برای نفس حاصل شده است، اگر اعمال شایستهای(از نظر عقل و شرع) از آن صادر شود، اخلاق نیکو، و چنانچه افعال زشت و قبیح از آن صادر گردد، اخلاق سوء نامیده میشود.(2)» بعنوان مثال:
سحرخیزی و راز و نیاز با خدا از اخلاق حسنه است؛ شخصی که بخواهد سحرخیز شود؛ در ابتدا بسیار مشکل است که رختخواب را رها کرده و از خواب خوش بگذرد و بلند شود؛ ولی چند مرتبه که آن را تکرار کرد، دارای صفت سحرخیزی میشود. یا چند مرتبه که ایثار کرد و از حق خود گذشت و دیگران را بر خویشتن مقدم داشت، صفت ایثار در او پدیدار میشود و بآسانی ایثار میکند.
و یا انسانی که از دروغ بدش میآید و به خود اجازۀ دروغگویی و فحشگویی نمیدهد، پس از چند بار دروغ گفتن و فحش دادن، برای او عادّی میشود و به صورت صفات رذیله در نفس وی ظاهر میشود.
خداوند متعال با حسن خلق - که برای نفس پیدا میشود - ایمان را تقویت فرمود و سوء خلق را وسیلۀ نیرومندی کفر قرار داد.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لمّا خلق اللّه تعالی الإیمان قال: أللّهمّ
قوّنی فقوّاه بحسن الخلق و السّخاء و لمّا خلق اللّه الکفر قال: أللّهمّ قوّنی فقوّاه بالبخل و سوء الخلق»؛ وقتی که خدای تعالی ایمان را آفرید، ایمان از خداوند خواست که او را تقویت نماید، خدا او را به حسن خلق و سخاوت قوی گردانید. و چون کفر را آفرید، کفر نیز تقویت خویش را طلب نمود، خداوند متعال آن را به بخل و سوء خلق (اخلاق زشت) قوی گردانید.
مقصود این است که انسان از دو عامل فجور و تقوا برخوردار است؛ عامل فجور، زشتخویی را تقویت میکند و عامل تقوا، تقویتکنندۀ خلق نیکو است.
قبل از بیان تأثیر تعلیم و تربیت بر اخلاق، لازم است نکاتی را یادآور شویم:
برای این که بتوانیم از این بحث، درست نتیجهگیری کنیم، ابتدا باید بدانیم که آیا طبیعت درونی انسان قابل تغییر است یا نه؟ و اگر طبیعت انسان قابل تغییر نباشد، بحث از این که تعلیم و تربیت چه تأثیری بر اخلاق و طبیعت درونی انسان دارد، بیفایده خواهد بود؛ بلکه جایی برای این بحث نخواهد ماند.
بعضی از آیات شریفۀ قرآن، و ظاهر بعضی از روایات و نیز گفتههای حکما، نشان میدهد که طبیعت درونی انسان تغییرپذیر است. به عبارت دیگر، نفس انسانی دو جنبه دارد: میتواند حرکتی به جانب کمال و سعادت داشته باشد، و یا به پستی گراید.
«إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛ (1)محقّقا خداوند متعال، حال هیچ قوم و جامعهای را(از حیث آنچه در آنها هست از نعمت و عافیت) دگرگون نمیسازد، مگر این که نفس خویش را دگرگون سازند.
قرآن از نفس«لوّامه» و«امّاره» و«مطمئنّه» سخن میگوید - که دلیل دگرگونی و تغییر نفس است - به این نحو در مرتبهای، امرکنندۀ به بدیها، و در مرتبهای ملامت
1) (1) . سورۀ رعد، آیۀ 11
کننده، و در مرحلۀ دیگر آرام و مطمئن است.
«وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسِی إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ...»؛ (1)من نفسم را تبرئه نمیکنم؛ براستی که نفس، امرکننده به بدیهاست.
«وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ»؛ (2)و قسم به نفسی که ملامتکننده است.
«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً»؛ (3)ای نفس به کمال رسیده و آرامش یافته! به پیشگاه پروردگارت باز آی که تو خشنودی و خدا از تو راضی است.
نیز در سورۀ«شمس» نفس را به بزرگی یاد کرده و به آن قسم میخورد، و از عامل فجور و عامل تقوا که دو عامل متضاد در نفس هستند سخن میگوید و آنگاه بیان میدارد: کسی که تقوا پیشه کند رستگار میشود، و آن کس که از طریق حق سر باز زند منحرف میگردد(4)؛ امّا در روایات، از دو جنبه بودن قلب سخن به میان آمده است که مقصود از قلب، همان روح و نفس میباشد.
«ما من قلب إلاّ و له أذنان علی إحداهما ملک مرشد و علی الأخری شیطان مفتن هذا یأمره و هذا یزجره: ألشّیطان یأمره بالمعاصی و الملک یزجره عنها و هو قول اللّه عزّ و جلّ: «عَنِ الْیَمِینِ وَ عَنِ الشِّمالِ قَعِیدٌ ما یَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلاّ لَدَیْهِ رَقِیبٌ عَتِیدٌ» (5)(6)
برای هرقلبی دو گوش است: بر یکی از آن دو فرشتهای است که ارشادکننده است (به حق)، و بر دیگری شیطانی است گمراهکننده. فرشته به انجام دستورات الهی امر و از معاصی نهی میکند و شیطان از انجام اوامر الهی، نهی و به معاصی فرا میخواند، و این قول خدای عزّ و جلّ است: (آن دو فرشته) از راست و چپ[او] نشستهاند، هیچ
کلامی نمیگوید مگر این که نزد او مراقبی حاضر است.
روایاتی که از قساوت، مریضی، کوری و حجاب قلب، و یا روایاتی که از حیات، شفا، رقّت و نرمی و یا جلا و نور قلب و... سخن میگویند، دلیل واضح و روشن بر این مطلب هستند که قلب دگرگون میشود. روح انسان، هم رو به صلاح میرود و هم رو به فساد.
امّا آنچه حکما گفتهاند اینست که: «نفس انسانی دارای دو مقصود، و در حرکت به دو سمت است: سمتی به بالا(عالم ملکوت و غیب الهی)، و سمتی به جانب پستی (عالم مادّه و ظواهر دنیا). و هرکدام از این دو، آثاری خاص در نفس انسانی دارند، و نفس از این آثار، تغییر میپذیرد و منقلب میشود تا این که یا در زمرۀ ملائکه، یا در گروه شیاطین قرار گرفته، و یا بین این دو مردّد میگردد»(1).
شدّت و ضعف رشد عقلی، و به فعلّیت رسیدن استعدادها، در جهت مطلوب خاص - که در اثر تعلیم و تربیت حاصل میشود - بستگی به شدّت و ضعف تعلیم و تربیت دارد. هراندازه برنامههای تعلیمی و تربیتی بهتر پیاده شود و شخص معلم و متعلّم، مربی و متربّی، اهتمام بیشتری به آن داشته باشند، عقل شکوفاتر شده و استعدادها فعلّیت بیشتری پیدا میکند؛ ولی برعکس، هراندازه در این مورد مسامحه شود، درجۀ رشد و فعلّیت پایین خواهد آمد.
در مکتب اخلاقی اسلام، ارزش اخلاقی - خواه مثبت یا منفی - بستگی به نیّت شخص دارد. اگر افراد در اعمال، گفتار و افکار خویش خوشنودی خدا و قرب الهی را در نظر داشته باشند، افعال از ارزش اخلاقی مثبت برخوردار خواهند بود؛ به این معنا که موجب سعادت اخروی خواهند شد. در غیر این صورت، ارزش اخلاقی منفی خواهند
1) (1) . مفاتیح الغیب، ص 152.
داشت و موجب ثواب و سعادت اخروی نخواهند شد؛ اگرچه از دید شخص یا اجتماع دارای ارزش مثبت بوده باشد، زیرا در جهت رضایت و خواست حق انجام نگرفتهاند.
قرآن مجید در این زمینه میفرماید:
«قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ یَهْدِی بِهِ اللّهُ مَنِ اتَّبَعَ رِضْوانَهُ سُبُلَ السَّلامِ»؛ (1)نور محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و کتاب(قرآن) که آشکارکنندۀ حقایق است، از جانب خدا برای شما آمد، و خداوند به وسیلۀ این کتاب، آنهایی را که در پی رضا و خشنودی اویند، به راههای سلامت و آسایش(حیات انسانی) هدایت میکند.
«ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اتَّبَعُوا ما أَسْخَطَ اللّهَ وَ کَرِهُوا رِضْوانَهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ»؛ (2)(عذاب الهی) بدین سبب است که اینها از آنچه موجب خشم خداست، پیروی میکردند و از رضا و خشنودی او کراهت داشتند، خداوند هم اعمالشان را محو و نابود گردانید.
علی علیه السّلام فرمود: «ألنّیّة أساس العمل(3)»؛ نیّت، اساس و پایۀ عمل است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من أصبح من أمّتی و همّته غیر اللّه فلیس من اللّه(4)»؛ هرکس از امتم صبح کند و همت او غیر از خدا باشد و کارش برای غیر خدا انجام گیرد، از خدا نیست. (در صف بندگان مؤمن او نخواهد بود.)
در روایات، دو صفت برای اخلاق ذکر شده است:
حسن اخلاق(محاسن اخلاق)
مکارم اخلاق
برای شناخت حقیقت این دو، به روایات اهل بیت - علیهم السّلام - تمسّک میجوییم:
در بعضی از روایات، حسن خلق در مقابل سوء خلق آمده است، ولی مکارم اخلاق
در مقابل سوء خلق نیامده است.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من سعادة الرّجل حسن الخلق و من شقاوته سوء الخلق(1)»؛ از سعادت مرد، نیکویی اخلاق و از شقاوت او، بدی اخلاق است.
از امام صادق علیه السّلام دربارۀ تعریف حسن خلق سؤال شد؛ امام علیه السّلام فرمود: تلیّن جانبک و تطیّب کلامک و تلقی أخاک ببشر حسن(2)»؛ با دیگران نرمخو باشی؛ سخنت را پاکیزه گردانی(از کلمات زشت) و در مواجهه با برادرانت گشادهرو باشی.
در روایت است که مردی به خدمت امام صادق علیه السّلام رسید و عرض کرد: ای پسر رسول خدا! مرا خبر ده مکارم اخلاق چیست؟ حضرت فرمود: «ألعفو عمّن ظلمک وصلة من قطعک و إعطاء من حرمک و قول الحقّ و لو علی نفسک(3)»؛ عفو و بخشش به کسی که به تو ظلم و ستم کرده است؛ پیوند با کسی که از تو بریده است؛ بذل و بخشش به کسی که تو را محروم نموده است؛ و به حق سخن گفتن اگرچه به ضرر تو باشد.
در بعضی از روایات، حسن خلق، جزئی از مکارم اخلاق به شمار آمده است:
«قال الصّادق علیه السّلام: «... إنّ اللّه خصّ الأنبیاء علیهم السّلام بمکارم الأخلاق، فمن کانت فیه فلیحمد اللّه علی ذلک و من لم تکن فیه فلیتضرّع إلی اللّه و لیسأله إیّاها قیل له و ما هی؟ قال علیه السّلام ألورع و القناعة و الصّبر و الشکر و الحلم و الحیاء و الشجاعة و الغیرة و صدق الحدیث و البرّ و أداء الأمانة و الیقین و حسن الخلق و المروّة(4)»؛ همانا خداوند متعال مکارم اخلاق را به پیامبران علیهم السّلام اختصاص داد. پس کسی که مکارم اخلاق در او هست، خدا را بر این نعمت بزرگ باید ستایش کند و کسی که مکارم اخلاق ندارد، به درگاه خداوند تضرّع نماید و از او مسألت نماید. به آن حضرت گفته شد:
مکارم اخلاق چیست؟ فرمود: مکارم اخلاق عبارت است از:
پاکدامنی، قناعت، صبر، شکر، حلم، حیا، سخاوت، شجاعت، غیرت،
راستگویی، نیکوکاری، ادای امانت، یقین، حسن اخلاق و جوانمردی.
در این روایت، حسن خلق از مصادیق مکارم اخلاق به شمار آمده است. روایات بسیاری در محاسن اخلاق و مکارم اخلاق در کتابهای روایت موجود است که در این جا مجال ذکر آنها نیست.
آنچه از روایات مزبور استفاده میشود اینست که محاسن اخلاق، بیشتر در مدارا کردن با دیگران، گذشت، خوشرویی و آنچه که موجب روابط سالم اجتماعی میگردد و به انسان محبوبیّت اجتماعی میبخشد، به کار برده میشود.
امّا مکارم اخلاق بسیار بالاتر از این است، بطوری که حسن خلق یکی از مصادیق آن به شمار میآید. مکارم اخلاق، نهایت بزرگواری و انسانیّت انسان و به فعلّیت رسیدن تمام صفات انسانی است. به عبارت دیگر، مکارم اخلاق، رسیدن به مدارج عالیۀ انسانی، و حسن خلق یکی از وسایل رسیدن به آن است.
امام علی علیه السّلام فرمود:
«علیکم بمکارم الأخلاق فإنّها رفعة(1)»؛ بر شما باد به کسب مکارم اخلاق که انسان را به درجات رفیع میرساند.
حسن خلق برای به وجود آوردن محیط آرام، دور بودن از اضطراب و نگرانی، ایمن بودن از بدی دیگران، و مصون ماندن مال و عرض و ناموس انسان میباشد.
لذا ممکن است انسان دارای حسن خلق باشد ولی دین نداشته باشد و کار را برای خدا انجام ندهد و فقط منافع مادی را در نظر داشته باشد. از محرّمات الهی دوری کند؛ نه برای رضا و خشنودی خدا، بلکه برای این که در میان مردم مشهور به تقوا باشد و اعتماد دیگران را نسبت به خود جلب نماید.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«لا عیش أهنأ من حسن الخلق(2)»؛ لذتی گواراتر از حسن خلق نیست.
امام علی علیه السّلام فرمود: «حسن الخلق رأس کلّ برّ(1)»؛ حسن خلق، سر منشأ هر نیکویی است.
امّا مکارم اخلاق همراه با خشنودی خدا و ورع و پرهیزکاری است. آنجا که انسان از حسن اخلاق، رضای خدا را بخواهد و به خاطر انسانیت و شرف، اخلاقش را نیکو گرداند، داخل در مکارم اخلاق شده است.
امام علی علیه السّلام فرمود: «ذلّلوا أخلاقکم بالمحاسن و قودها إلی المکارم(2)»؛ اخلاق خودتان را به وسیلۀ صفات نیکو رام کنید و به سوی مکارم بکشانید.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «جعل اللّه سبحانه مکارم الأخلاق صلة بینه و بین عباده فحسب أحدکم أن یتمسّک بخلق متّصل باللّه(3)»؛ خداوند سبحان مکارم اخلاق را قرار داد تا رابطی بین او و بین بندگانش باشد؛ کافی است برای هرفرد شما که به اخلاق متصّل به خدا تمسّک بجویید.
با توجّه به نکات مزبور، اینک تأثیر تعلیم و تربیت را در اخلاق بیان میداریم.
همانگونه که بیان شد، نفس انسان تغییر پذیر، و در ابتدای تولّد از هرگونه اخلاق مثبت و منفی خالی است. او بتدریج که بزرگ میشود، رشد میکند؛ در اثر تقلید و اثرپذیری از محیط خانواده، با مسائلی آشنا میگردد و براساس آن مسائل، به رفتار خویش تعیّن میبخشد. اگر مسائل تلقین شده به او، انسانی و خوب باشند، و نیز حرکاتی که به او آموخته شده، حرکات شایستهای باشند، رفتار تقلیدی او رفتار نیکو و شایستهای خواهد بود. مثل این که به کودک بیاموزند وقتی به کسی وارد میشود، سلام کند؛ مؤدّب بنشیند؛ دست به سوی چیزی دراز نکند؛ یا بهعکس، سخنان زشت به او بیاموزند و او را تحت تربیت صحیح قرار ندهند. مسلّم است که این دو روش
تربیت، دوگونه اخلاق را به وجود خواهد آورد. اوّلی اخلاق نیکو، و دیگری اخلاق بد. و چنانچه این دو رویه، رو به رشد بگذارد و تربیت و تعلیم در اوّلی شدت یابد، بتدریج استعدادهای او در جهت رشد انسانی و عقلی به فعلیّت خواهد رسید، و انسان عالی مقام خواهد گشت. برعکس دوّمی که تربیت سوء بتدریج او را به پستی میکشد و به یک حیوان وحشی و درنده تبدیل میکند.
امام علی علیه السّلام فرمود: «سبب تزکیة الأخلاق حسن الأدب(1)»؛ سبب پاک گردیدن اخلاق، نیکویی ادب است.
و آن حضرت فرمود: «لا شرف مع سوء الأدب(2)»؛ با بیادبی، شرف و بزرگواری نیست.
در تعلیم و تربیت - آنگاه که موجب پرورش معنوی نفس شده و ایمان به خدا و آخرت و پیامبران و ائمه علیهم السّلام را در آن به وجود آورد - شخص نهتنها از محاسن اخلاق برخوردار خواهد گشت، که دارای مکارم اخلاق نیز خواهد شد و انسانیت در او به فعلیّت خواهد رسید. اخلاق صالحه، از ایمان به خدا ناشی میشود، و کامل شدن ایمان، به حسن خلق میسّر است، و این دو لازم و ملزوم یکدیگرند؛ ممکن نیست فردی ایمان به خدا را در خود تقویت کرده و در عین حال سوء خلق داشته باشد.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «لا یستکمل العبد الإیمان حتّی یحسن خلقه و یشفی غیظه و أن یودّ للنّاس ما یودّ لنفسه(3)»؛ ایمان بنده کامل نمیشود مگر این که اخلاقش نیکو گردد و خشمش را فرونشاند. و نیز دوست بدارد برای مردم آنچه را که برای خود دوست میدارد.
پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در جواب مردی که سؤال کرد: «أحبّ أن یکمل إیمانی»؛ دوست دارم ایمانم کامل شود، فرمود: «حسّن خلقک یکمل ایمانک(4)»؛ اخلاقت را نیکو گردان، ایمانت کامل میشود.
بیشک ملاک ارزش حسن اخلاق در اسلام، «نیت» است - چنانکه در نکتۀ سوّم توضیح داده شد.
از اعضا و جوارح تحت فرمان نفسی که در اثر تعلیم و تربیت صحیح اسلامی از ایمان حقیقی برخوردار گشته و جز رضای خدا را نمیطلبد، جز اعمال شایسته و صالحه ظاهر نمیشود؛ غرایز تعدیل میگردند؛ حلم و بردباری زنده میشود؛ ولی تعلیم و تربیت منفی موجب میگردد که نفس، به بدیها امر کند. و چنین نفسی است که سر منشأ رذالتها و پستیها خواهد شد. انسانی که نفس امّاره در او زنده شده است از چشمهایش شرارت میبارد، از قلبش بخل و حسد و کینه، و از اعضا و جوارحش اعمال ناشایست ظاهر میگردد.
«إِنَّ النَّفْسَ لَأَمّارَةٌ بِالسُّوءِ»؛ (1)همانا نفس، امرکننده به بدیهاست.
امام زین العابدین علیه السّلام در مناجات الشّاکرین میفرماید: «إلهی! إلیک أشکو نفسا بالسّوء أمّارة و إلی الخطیئة مبادرة و بمعاصیک مولعة... تسرع بی إلی الحوبة و تسوّفنی بالتوبة(2)»؛ معبودم! به تو شکایت میکنم از نفسی که امرکننده به بدی و شتابنده به خطاکاریهاست، و به نافرمانی تو بسی حریص؛ تا این که فرمود: مرا به سوی گناه، با شتاب میخواند و توبهام را به تأخیر میاندازد.
نفس، در مرحلهای از تعلیم و تربیت مثبت به خود آمده، شخص را در ارتکاب کارهای زشت، ملامت و سرزنش میکند.
«وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ»؛ (3)قسم به نفسی که بسیار ملامتکننده است.
و نیز در مرحلهای عالی از تربیت صحیح، با داشتن مکارم اخلاق و با یاد خدا نفس، مطمئن و آرام میگردد.
«یا أَیَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ اِرْجِعِی إِلی رَبِّکِ راضِیَةً مَرْضِیَّةً»؛ (4)ای نفس به کمال رسیده و آرامش یافته! به پیشگاه پروردگارت باز آی که تو خشنودی و او از تو
راضی است.
اولیا و مربیان و معلمین(در خانه، مدرسه و اجتماع) اگر بخواهند در افراد متربّی و متعلّم در هرسطحی و سنّی و استعدادی که هستند - حسن اخلاق به وجود آورند، باید روی ایمان به خدا و آخرت تکیه نمایند - آنچنانکه قرآن مجید تکیه کرده است - تا قلب انسان را با ایمان به خدا دگرگون نمایند، و با اهتمام شدید به سوی اعمال صالحه سوق دهند.
امام علی علیه السّلام فرمود: «أصل إصلاح القلب إشتغاله بذکر اللّه(1)»؛ اساس اصلاح قلب، مشغول شدن قلب به ذکر خداست.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «جلاء القلوب ذکر اللّه و تلاوة القرءآن(2)»؛ روشنی قلبها، در یاد خدا و تلاوت قرآن است.
از وصایای امیر المؤمنین علیه السّلام به امام حسن علیه السّلام است که فرمود: «اوصیک بتقوی اللّه أی بنیّ و لزوم أمره و عمارة قلبک بذکره(3)»؛ فرزندم! تو را به تقوای الهی و مواظبت امر او، و آباد ساختن قلبت به یاد او، وصیت میکنم.
مربیان عزیز باید توجّه داشته باشند، زمانی در تربیت متربّی موفق خواهند شد که از اخلاق نیکو برخوردار باشند، و با حسن خلق افراد را تربیت نمایند. آنگونه رفتاری داشته باشند که امام حسین علیه السّلام با مرد شامی داشت.
شخصی از اهل شام، به قصد حج - یا مقصود دیگر - به مدینه آمد. چشمش به مردی که در کناری نشسته بود افتاد، توجهش جلب شد، پرسید: این مرد کیست؟ گفته شد: حسین بن علی بن ابیطالب است. سوابق تبلیغاتی عجیبی که در روحش رسوخ کرده بود، موجب شد که خشمش برافروخته شود و قربة إلی اللّه آنچه میتواند سبّ و دشنام، نثار امام حسین علیه السّلام بنماید. همینکه هرچه خواست گفت و عقدۀ دل خود را گشود، حضرت بدون آنکه خشمگین شده و اظهار ناراحتی کند، نگاهی پر از مهر
و عطوفت به او کرد، و پس از آن چند آیه از قرآن مبنی بر حسن خلق و عفو و اغماض قرائت کرد، به او فرمود: «ما برای هرنوع خدمت و کمک به تو آمادهایم.» آنگاه از او پرسید: آیا از اهل شامی؟ جواب داد: آری. فرمود: «من با این خلقوخوی سابقه دارم، و سرچشمۀ آن را میدانم». پس از آن فرمود: «تو در شهر ما غریبی، اگر احتیاجی داری حاضریم به تو کمک دهیم، حاضریم تو را بپوشانیم، حاضریم به تو پول بدهیم». مرد شامی که منتظر بود با عکس العمل شدیدی روبرو شود، و هرگز گمان نمیکرد با یک همچو گذشت و اغماضی مواجه شود، چنان منقلب شد که گفت: «آرزو داشتم در آن وقت زمین شکافته میشد و من فرو میرفتم، و اینچنین نشناخته و نسنجیده گستاخی نمیکردم. تا آن ساعت، در همۀ روی زمین کسی از حسین و پدرش پیش من مغبوضتر نبود، و از این ساعت، برعکس، کسی نزد من از او و پدرش محبوبتر نیست(1)».
با توجّه به آنچه گذشت، متوجه شدیم که تعلیم و تربیت مثبت، اخلاق حسنه به وجود میآورد و انسان را متّصف به مکارم اخلاق میگرداند. و با تغییر در نفس، از انسان بیایمان، انسانی مؤمن و پاک، و از موجودی ضعیف، موجودی شجاع میسازد و کودک نورس را به مدارج عالی کمال میرساند.
1) (1) . داستان راستان، ج 1، ص 30
بحثی کوتاه در شناخت نفس
هدف از معرفت نفس
طریق اصلاح نفس
عبادت، یا راه تقرب به خدا
آیات و روایاتی که ما را به شناخت نفس دلالت مینمایند، گویای این مسأله هستند که: تمام سعادت و رسیدن انسان به قلّۀ کمال، در گرو«شناخت نفس» است. به عنوان نمونه خداوند میفرماید:
«أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ»؛ (1)آیا در نفسهای خود، تفکّر نمیکنند و نمیاندیشند؟
«وَ فِی أَنْفُسِکُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ»؛ (2)و در نفوس شما آیاتی است؛ آیا با چشم بصیرت به خود نمینگرید؟
حضرت علی علیه السّلام میفرماید: «معرفة النّفس أنفع المعارف(3)»؛ سودمندترین شناختها، شناسایی نفس است.
و نیز: «نال الفوز الأکبر من ظفر بمعرفة النفس(4)»؛ آنکه به معرفت نفس، دست یابد؛ به پیروزی بزرگی رسیده است.
و همچنین روایات فراوان دیگر، همه گویای این حقیقتاند که: «سودمندترین شناختها، شناخت نفس است؛ و بزرگترین نادانی، جهل به وظایف نفس.»
اینک باید دید، مقصود از شناخت نفس چیست؟ و چگونه است که انسان، با شناخت آن، به«فوز اکبر» نایل میشود؟
آیا مراد از معرفت نفس، این است که بدانیم انسان موجودی مجرّد از مادّه و دارای
قوایی مجرّد میباشد؛ و یا بدانیم، او به خود علم حضوری دارد و با این علم، خواستههایش را درک میکند، و آیا این تمام حقیقت انسان را تشکیل میدهد؟ و یا این که میخواهیم پرده از روی این حقیقت برداریم که: نفس انسان، عالیترین موجود در میان پدیدههای طبیعی این جهان است؛ که در ابتدای تولّد بالقوه بوده و به مرور زمان رشد نموده، سپس به فعلیّت و ظهور میرسد؟ یا اساسا، منظورمان این است که بدانیم: «کیستیم؟»، «از کجا آمدهایم؟»، «علّت وجود ما در این جهان چیست؟»، چه چیزی میتواند احساس پوچی و بیهودگی در ما ایجاد کند؟»، «در مقابل پروردگار، چه موقعیتی داریم؟»، «چگونه میتوانیم به کمال عالی انسانی نایل شویم؟» و«خیر و شرّ ما متجلّی در چه چیزهایی است؟». نیز فراوانند آیات و روایاتی که«معرفت نفس» را به نحوی مینمایانند و ما میتوانیم از میان آنها، جواب تمامی سؤالات فوق را استخراج کنیم. با این وجود، شناخت نفس - از جهاتی که در فوق متذکّر شدیم - مقدّمهای است برای یک شناخت نهایی؛ و آن این که بفهمیم. نفس موجودی است در نهایت عجز و ناتوانی که نیازمند به یاری و امداد خداوند متعال میباشد.
با تکیه بر این سخنان، شناخت نفس، شناخت فقر وجودی آن است؛ زیرا جهل به فقر وجودی موجب سرکشی و عصیان او از اطاعت خداوند میشود.
«کَلاّ إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی، أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»؛ (1)اینچنین نیست؛ همانا انسان طغیان و سرکشی میکند، آنگاه که به غنا و بینیازی برسد.
حال فرق نمیکند که انسان، یک درجه جاهل به نیازمندی خویش باشد یا صد درجه. جهل به فقر وجودی هراندازه که باشد؛ طغیان است و طغیان بین شدّت و ضعف، در نوسان است. انسانی که معرفت نفس پیدا کرد و حدّ نهایی فقر وجودیاش را فهمید، به اندازۀ خردلی، طغیان در وجودش نیست.
«یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ ما غَرَّکَ بِرَبِّکَ الْکَرِیمِ؛ اَلَّذِی خَلَقَکَ فَسَوّاکَ فَعَدَلَکَ؛ فِی أَیِّ صُورَةٍ ما شاءَ رَکَّبَکَ»؛ (2)ای انسان! چه چیز تو را به پروردگار کریم و بزرگوارت مغرور
و فریفته ساخت؟ خدایی که تو را آفرید، و به صورتی کامل بیاراست و به هرصورتی که خواست ترکیب فرمود.
این آیه، انسان را متوجّه خلقتش کرده و تنبّه و آگاهی میدهد که: خدا تو را آفرید و تو در آفرینش خویش محتاج و نیازمند به او بودهای؛ و این فقر وجودی تو را به خدا میرساند. پس چرا مغرور میشوی؟ انسانی که خود را بشناسد و به موقعیّت خویش در برابر خداوند تبارک و تعالی عارف باشد، به خود مغرور نمیگردد.
در اینجا میتوان نکتۀ دیگری را در معرفت نفس بیان داشت و آن، این که مقصود از شناخت نفس، این است که انسان به حق بودن خویش پیبرده، متوجّه گردد که باطل آفریده نشده است. برای روشن شدن این مطلب، محتاج به بیان یک مقدّمه هستیم و آن این که: موجودات ناقص هستند و برای رشد خود، باید به سوی کمال یا هدف مطلوب حرکت کنند تا - در حدّ امکان - از نقص بیرون آمده، به کمال شایسته نایل شوند. بر این اساس، اگر موجودی، خود محور باشد و در لاک خود فرو رود. و یا توجهش، از مرتبه وجودیاش پایینتر باشد و ناقصتر باشد، حرکتی به سوی کمال نخواهد داشت بود و این، سبب باطل بودن آن موجود میگردد.
خداوند، جهان را براساس حق آفریده است و حق بودن جهان در این است که حرکتش به سوی کمال است نه به سوی نقص. اگر حرکت جهان به جانب نقص میبود. یا اگر جهان به خاطر خودش آفریده میشد، باطل بودن و پوچی جهان، حتمی بود. ولی هرموجودی براساس نیاز درونی خود، به جانب مطلوب حرکت میکند.
انسان از این قاعده، مستثنی نیست؛ موجودی است ناقص و حق بودنش در این است که کامل شود و کمالش در این است که خودمحور نباشد، در لاک خویش فرو نرود و نیز توجّه و تعلّق به موجودی برتر داشته باشد. در غیر این صورت وجودش پوچ و باطل خواهد بود. زیرا در خود فرو رفتن و به سوی موجودی ناقص حرکتکردن جز پوچگرایی ثمر و سودی ندارد.
انسان آنگاه که خود را بشناسد و به گوهر گرانبهای وجودش پیببرد حقیقت خویش را درک کند، متوجّه خواهد شد که حق بودنش در این است که به سوی خداوند
تبارک و تعالی حرکت نماید، زیرا او فقط برای این که خدا را بشناسد و رضای او را جلب نماید، آفریده شده است. انسان برای این جهان آفریده نشده است. ارزش این جهان با همه وسعتش کمتر از انسان است، زیرا جهان ناقص است و حرکت انسان به سوی جهانی ناقص، حرکتی پوچ و بیهوده میباشد. او با این حرکت، کمالی را کسب نمیکند جز این که بر نقصش افزوده میگردد. جهان برای خروج از پوچی و بیهودگی، برای موجودی کاملتر(انسان) آفریده شده است و آفرینش انسان برای این که باطل نباشد، برای موجودی اکمل آفریده شده:
«خلقت الأفلاک لأجلک و خلقتک لأجلی»؛ جهان را به خاطر تو آفریدم و تو را به خاطر خودم خلق کردم.
«وَ سَخَّرَ لَکُمْ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً»؛ (1)و آنچه در آسمانها و زمین است، همه را مسخّر شما گردانید.
و شاید آیۀ 8 از سورۀ روم ناظر به این مطلب باشد که حق بودن انسان، در حرکت به سوی«أللّه» تبارک و تعالی است؛ «أَ وَ لَمْ یَتَفَکَّرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ ما خَلَقَ اللّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاّ بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی وَ إِنَّ کَثِیراً مِنَ النّاسِ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ لَکافِرُونَ»؛ آیا در نفوس خویش تفکّر نمیکنند؟ خداوند، آسمانها و زمین و آنچه ما بین این دو است را جز به حق و تا مدّت معیّن نیافریده است؛ و همانا بسیاری از مردم به ملاقات پروردگارشان(به آخرت) کافر و بیعقیدهاند.
بین تفکّر در خود و حق بودن آفرینش جهان چه رابطهای میتواند وجود داشته باشد؟ چرا در خود تفکّر نمیکنید؟ «آفرینش آسمانها و زمین حقّ است، شاید ناظر بر این مطلب باشد که اگر در خود به تفکّر بنشینید و حقیقت جاویدی را که خدای متعال در شما گذاشته است، به خوبی بشناسید، به این حقیقت پی خواهید برد که به خاطر شما این جهان با عظمت آفریده شده و حق بودن جهان در گرو موجود عاقلی است که در گوشهای از جهان زندگی میکند تا با تلاش خویش به لقاء اللّه و کمال مطلوب برسد.
1) (1) . سورۀ جاثیه، آیۀ 13
ای انسان! اگر با تفکّر در خویش، معرفت به نفس حاصل نمایی، به این مطلب واقف خواهی گشت که تو نیز برای این جهان آفریده نشدهای و کمال تو در تعلّق تو به این جهان نیست؛ بلکه برای رسیدن به لقای خداوند و عالم آخرت آفریده شدهای و همانگونه که وجود تکوینی تو وابسته به«اللّه» تبارک و تعالی است، باید وجود تشریعی خود را نیز وابسته به او گردانی تا تو نیز معتقد به عالم دیگر گردی، و از مردمی نباشی که چون معرفت نفس ندارند و غافل از خویشتن خویش هستند به لقای پروردگار و جهان دیگر کافر میگردند.
اینک با توجّه به مطالب مزبور، معرفت نفس - چه پی بردن به فقر ذاتی باشد و چه پی بردن به چگونگی حق بودنش - به این معناست که انسان باید وابسته به«اللّه» تبارک و تعالی باشد و همانگونه که موجودات، بهطور تکوینی در طریق محبت او حرکت میکنند و او را تسبیح و تقدیس میکنند، انسان نیز با تمام وجود در طریق محبّت او حرکت نموده و به تقدیس و تسبیح او بپردازد.
راه یافتن به این معرفت، چگونه و از چه راهی میسّر است؟ در جستجوی طریق معرفت، باید به سراغ کسانی برویم که آن راه را پیموده و به مقصد رسیدهاند؛ با آنان همنشین شده و راهنماییهای لازم را از آنها بگیریم؛ شاید با عمل به آن، ما نیز - تا حدّ توان به آنجایی که آنها راه یافتهاند، راه یابیم.
آری! دست نیاز خویش را به سوی اهل بیت عصمت و طهارت، ائمۀ معصومین علیهم السّلام دراز میکنیم، تا با گفتارشان، عملشان و تقریرشان، راه اصلاح را به روی ما باز کنند.
تنها راه پیداکردن به علم حضوری و رسیدن به مقام قرب الهی و خود را در محضر خداوند متعال دیدن، اصلاح نفس است. انسانی که با اصلاح نفسش در محضر حق قرار گیرد، در واقع از دنائت و پستی، به شرف و بزرگواری هجرت کرده است.
حضرت علی علیه السّلام میفرماید: «قلوب العباد الطّاهرة مواضع نظر اللّه سبحانه
و تعالی، فمن طهّر قلبه نظر إلیه(1)»؛ دلهای بندگان پاکسرشت، جایگاه دیدار خداوند بزرگ است؛ پس کسی که قلب و روحش را پاکیزه گرداند، خداوند نظر(لطف و رحمت) بر وی میاندازد.
و نیز آن حضرت میفرماید: «لیس علی وجه الأرض أکرم علی اللّه سبحانه من النّفس المطیعة لأمره(2)»؛ در روی زمین، در نزد خداوند سبحان، گرامیتر از نفسی که مطیع فرمان خدا باشد نیست.
مردی به نام«مجاشع» بر رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم وارد شد، عرض کرد: «یا رسول اللّه، طریق شناخت حق چیست؟»
حضرت فرمودند: «معرفة النّفس»؛ راه معرفت حق، شناخت نفس است. باز سؤال کرد: «یا رسول اللّه! چه راهی برای معرفت نفس وجود دارد؟» حضرت فرمود:
«ألإستعانة بالحقّ علی النّفس(3)»؛ یاری جستن از حق برای شناخت نفس.
براساس این حدیث، راه اصلاح نفس، یاری خواستن از خداوند متعال است.
استعانت از خدا بدین معناست که به آنچه امر فرموده است، عمل نماییم و پیرو مخلص او باشیم؛ به قوانین تشریعی او عمل کنیم تا لطف و رحمت او شامل حال ما شده، به درجات عالی انسانیّت نایل گردیم. چنانکه اولیای خدا رسیدند.
حضرت علی علیه السّلام طی خطبهای که بندگان خدا را به ترس از خدا و به راه خدا میخواند میفرماید:
«... فبادروا بأعمالکم تکونوا مع جیران اللّه فی داره، رافق بهم رسله و أزارهم ملائکته...(4)»؛ به کارهای نیکو مبادرت و شتاب ورزید تا با همسایگان خدا(نیکوکاران) در سرای او(بهشت) باشید که خدا پیامبرانش را با آنان آشنا گردانید و فرشتگانش را به زیارت آنها فراخواند.
تا آنکه فرمود:
«میگویم آنچه را که میشنوید؛ و برای نفس خود و نفوس شما(در توفیق اصلاح آنها) از خدای متعال یاری میخواهم که ما را کافی است و نیکو وکیلی است(برای واگذاشتن کارمان به او).»
و نیز آن حضرت میفرماید: «إنّ من بذل نفسه فی طاعة اللّه سبحانه و رسوله کانت نفسه ناجیة سالمة، رابحة غانمة(1)»؛ کس که نفس خویش را در فرمانبرداری از خدا و رسول به کار دارد، رستگار و سالم و تجارتش سودمند و با بهره است.
تو ای انسان! در هرسن و سالی که باشی، موظّف به فراگیری و عمل به چیزهایی هستی که تو را به راه صلاح و طاعت حضرت حق بکشاند و نیز موظّف به شناخت و ترک چیزهایی هستی که تو را از حق تعالی دور میگرداند.
پس بر تو است که برای اصلاح نفس خویش هم معروف را بشناسی و هم آشنایی با منکرات داشته باشی تا با عمل، به فلاح و رستگاری رسیده و با ترک منکر، نفست را از تباهی و فساد حفظ نمایی، و بدان که حضرت امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود:
«بزرگترین فساد باطنی انسان، در موردی است که به غفلت از پروردگار متعال، راضی باشد؛ و منشأ این فساد، از پیدایش طول آرزو و حرص و تکبّر است. چنانکه خداوند از جریان امر قارون خبر میدهد که در روی زمین فساد را طلب مکن، زیرا خداوند فسادکنندگان را دوست نمیدارد...»
تا این که آن حضرت دربارۀ علاج این فساد عظیم فرمود:
«و معالجۀ این فساد اصلی، فرار از مردم بدکردار و ترک علایق دنیوی و قطع رگهایی است که سرچشمۀ شهوات هستند؛ با ادامه دادن به ذکر پروردگار متعال و ملازم شدن به طاعت و عبادت او و متحمّل شدن آزار و اذیّت مردم و ملامت همراهان و صبرکردن در مقابل شماتت دشمن که از افراد خانواده و خویشاوندان باشد.
و هرگاه به این امور عمل کرده و مطابق این برنامه به معالجۀ نقاط ضعف خود
1) (1) . شرح غرر، ج 2، ص 565، شماره 3584.
پرداختی، در رحمت و لطف و توجّه مخصوص پروردگار متعال را به روی خود باز کرده مشمول آمرزش و مهربانی حق قرار خواهی گرفت(1)»
اکنون که تنها راه اصلاح نفس و سعادت و خوشبختی، پر کشیدن به سوی حق است، و معرفت حضوری و شهودی به حق در اثر عبادت و اطاعت خدا حاصل میشود و حضرات معصومین علیهم السّلام این راه را به ما معرّفی فرمودهاند، بهطور اختصار، بحثی راجع به عبادت به میان میآوریم.
سخن در مورد عبادت را با این آیۀ مبارکه آغاز میکنیم که مردم را به ستایش خالق و رب دعوت میکند.
«یا أَیُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»؛ (2)ای مردم! به ستایش و عبادت صاحب اختیار خودتان که خالق شما و پیشینیان است، روی آورید شاید که پرهیزگار شوید.
«عبادت» از«عبد» گرفته شده و«عبد» به معنی«مملوک» است و عبادت آنست که انسانی که در مقام تکوین، عبد و مملوک خدا است بکوشد تا در مقام تشریع نیز مهر مملوکیّت را بر نفس خویش بزند و او را به عنوان مالک مطلق بر خویش و شؤون خویش بپذیرد.
علاّمه طباطبایی در این مورد میفرماید: «ألعبادة هی نصب العبد نفسه فی مقام المملوکیّة لربه(3)»؛ عبادت، عبارت است از قرار دادن نفسش را در مقام مملوکیت برای پروردگارش.
و آنچنانکه از آیۀ فوق استفاده میشود، عبادت و ستایش به خاطر پرکردن نقص وجودی انسان است؛ نقص وجودی را کسی برطرف میکند که خود، دهندۀ وجود و
پرورندۀ آن باشد.
مضمون آیه اینست که: بنیان وجودی شما وابسته به«أللّه» تبارک و تعالی میباشد و در پدید آمدن و پرورش یافتن، محتاج به وجود مطلق است. حال که اینچنین است، به عبادت و خضوع در برابر او قیام کنید تا در مسیر حرکت به سوی او، از نقص وجودی شما کاسته شود تا پرهیزکار شوید.
دیگر این که: وجود شما را او عطا فرموده است؛ پس قوام وجودی شما به او بستگی دارد. روی این اساس، او مالک شماست. و حق مالک بر مملوک این است که مملوک، فرمانبردار او باشد و در اطاعت او قرار گیرد و نهایت تعظیم و کرنش را - که استعداد او اقتضا میکند - در برابرش داشته باشد. لذا وقتی عنوان بصری از امام صادق علیه السّلام دربارۀ حقیقت عبودیّت سؤال کرد، حضرت فرمود:
«حقیقت عبودیّت در سه چیز است:
«لأنّ العبید لا تکون لهم ملک یرون المال مال اللّه یضعونه حیث أمرهم اللّه به»؛ زیرا بندگان، ملکیّتی برای آنها نیست؛ مال را مال خدا میبینند و آن را در موضعی که خداوند امر فرموده به مصرف میرسانند.
«و لا یدبّر العبد لنفسه تدبیرا»؛ بنده(با رأی و اندیشه خود) به تدبیر و ادارۀ نفس خویش نمیپردازد؛ (بلکه در اداره و تدبیر خود از مولا و مالک پیروی میکند).
«و جملة إشتغاله فیما أمره تعالی به و نهاه عنه»؛ و تمام اشتغالش به چیزی است که خداوند متعال بدان امر فرموده و یا از آن نهی فرموده است.
«... فهذا أوّل درجة التّقی(1)»؛ سرسپردن به این سه امر، اولین درجه تقوا و پرهیزکاری است.
پس، آن هنگام که خداوند بندهاش را به این سه مورد اکرام فرماید، دنیا و اهل آن و شیطان از نظر او میافتند. در نتیجه، بندۀ مخلص خدا، دنیا را برای ثروتاندوزی و
1) (1) . بحار، جلد 1، صص 278-277
فخرفروشی طلب نمیکند و به خاطر عزّتی که دارد به آنچه نزد مردم است، دل نمیبندد(به مطامع دنیوی آنها روی نمیآورد) و روزگارش را به پوچی و بطالت نمیگذراند. خیر آخرت برای اشخاصی است که در زمین بلندپروازی و فساد نمیکنند و عاقبت، برای پرهیزکاران است.
آری! انسانی که تن به عبودیّت و بندگی حضرت حق داده است کرامت و بزرگواری را در خود احساس میکند و محکوم خواهشهای نفسانی نمیگردد و با معصیت خدا، نفسش را به پستی نمیکشاند.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیة(1)»؛ کسی که نفسش را بزرگوار شمارد، آن را با معصیت خوار نمیگرداند.
و نیز فرمود: «من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهوته(2)»؛ هرکس نفس خویش را عزیز و گرامی دارد، خواهشهای نفسانی پیش او پست و خوار است.
ای انسان! بدان که اگر در پرتو ستایش«اللّه» به اصلاح نفس خویش اقدام نکنی از عقلی که خداوند در تو به ودیعه گذاشته بهرهای نبردهای.
«من لم یهذّب نفسه لم ینتفع بالعقل(3)»؛ هرکه تهذیب نفس نکرده باشد، از عقل بهرهای نبرده است.
اگر انسانها آثاری را که مترتب بر ستایش خداوند و عبادت اوست، میدانستند، هیچگاه به راه انحراف نمیرفتند. جهل آنها به خود و خدایشان و راه حق باعث شده است که روزگارشان را با مسائل محسوس و افکار خیالی بگذرانند و هیچ بهره معنوی از این دنیا برنگیرند و بدون توشه معنوی به عالم دیگر سفر نمایند.
اگر انسانها میدانستند که راه مستقیم، عبادت خداست و همۀ حق و حقیقت در خداوند متعال منحصر میشود و همه چیز حتّی زندگی بدون او پوچ و باطل است، تن به ذلّت دنیا و آمال آن نمیدادند و کمال را در تقرّب به غیر او جستجو نمیکردند.
اگر انسانها میفهمیدند که«او» دارای جمیع کمالات بوده، و سرمنشأ هرکمال و نوری است، برای کسب کمالات و نورانیّت نفس خویش به سوی او راه میسپردند.
فلسفۀ وجود ارتش و تعلیم و تربیت آنها
نقش تعلیم و تربیت در جهاد
فلسفۀ جهاد
(1) فلسفۀ وجود ارتش را آیهای از قرآن شریف، بدینگونه بیان میدارد:
«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ یَعْلَمُهُمْ» (2)
«تا آنجا که میتوانید نیرو و اسبان سواری آماده کنید تا دشمنان خدا و دشمنان خود - و جز آنها که شما نمیشناسید و خدا میشناسد - را بترسانید.»
در این آیه، خداوند متعال مسلمین را به تجهیز قوا تا آخرین حدّ استطاعت و توان دعوت فرموده است، تجهیز در برابر دشمن خدا و ملّت مسلمان، گویای به وجود آوردن ارتشی است که از تمام ادوات جنگی روز برخوردار بوده و برای دفاع، از هر جهت آماده و مهیّا باشد.
این دستور الهی برای به وجود آوردن یک ارتشی قوی به چه منظور صادر شده است؟ آیا اسلام میخواهد انسان مهاجم و جنگطلب تربیت کند یا غرض دیگری دارد؟ به یقین، اسلام دین رأفت، عطوفت، صلح و مهربانی بوده و برای تألیف قلوب آمده است؛ به همین جهت با تربیت انسان جنگطلب مخالف است. پس، باید در رابطه با منظور اصلی و حقیقی اسلام از به وجود آوردن ارتشی نیرومند و قوی جستجو و کنکاش کرد. برای فهمیدن هدف والای اسلام، بیان یک مقدّمه ضرور مینماید.
قاعدهای کلّی در میان علمای اسلام وجود دارد که میگویند: «مسائل اسلامی تابع
مصالح و مفاسد است. خداوند منّان که قوانین دینی را بر پیامبر عظیم الشأن(صلی الله علیه و آله)، نازل فرموده، در ارسال آنها، مصالح و مفاسد انسانها را در نظر گرفته است. به آنچه که در جهت رشد و کمال انسانها بوده امر فرموده و از آنچه موجب انحطاط و سقوط انسانیّت هست، نهی کرده است. به عبارت دیگر، قوانین دینی براساس نیاز وجودی انسان - از جهت فردی، اجتماعی، مادّی و معنوی - نازل شده است. خداوند، که خالق انسانهاست، به تمام نیازهای او آگاهی دارد و برای رفع نیازمندیهای او - در همۀ ابعاد وجودیاش - کتابی به نام«قرآن» بر قلب پاک پیامبرش فروفرستاده است. اینک باید ببینیم: تشکیل ارتش با تمام تجهیزات روز چه مصلحت و ضرورتی داشته و کدام نیاز انسان را برطرف میکند؟
از جمله غرایزی که خداوند متعال در انسان گذاشته است، غریزۀ دفاع از خویش است که ریشه آن به حبّ ذات برمیگردد. این غریزه، نهتنها در انسان، که در هر موجود دارای شعور وجود دارد؛ امّا در انسان وسیع و گسترده است. زیرا حیات حیوانات، منحصر در حیات مادّی و فعلی آنها، و وجود ابزار دفاعی محدود به بقای همان حیات است. یک گوسفند که با دیدن گرگ فرار میکند، برای این است که نمیخواهد حیات فعلی خود را از دست بدهد؛ و موش که با دیدن گربه در جستجوی پناهگاه تلاش میکند، از حیات مادّی خویش دفاع میکند و نیز حیوانات دیگر...
علاوه بر این، حیوانات، دشمنان خویش را بهطور غریزی میشناسند و چگونگی دفاع آنها هم غریزی است. کسی کیفیّت دفاع را به آنها تعلیم نداده است؛ امّا دفاع انسان از خویش، منحصر به بقای حیات مادّی و حیوانی او نیست. چراکه حیات مادّی برای او هدف نیست؛ او برای هدفی برتر، دفاع و مبارزه میکند. اگر در جایی، به نجات از حیات مادّیاش قیام میکند، بدان جهت است که آن را برای حیات برتر میخواهد.
حیوان، اگر شکمش سیر باشد و در گوشهای از جنگل یا چمنزار و... آرام بخورد و بخوابد و کسی قصد اذیّت او را نداشته باشد، هدفش تأمین شده است. ولی انسان، هر چند زندگی مادّیاش تأمین شده و به آرامش مادّی دست یافته باشد و کسی هم دخالت در زندگی حیوانی او نکند و هیچ چیز حیات حیوانی او را تهدید ننماید، برای
هدف و آرمان اعلا میستیزد و به خاطر حیات معنوی، حیات مادّیاش را به خطر میاندازد. دشمنان انسان، دشمنانی نیستند که زندگی مادّی او را تهدید کنند و بر آن ضربه وارد سازند؛ بلکه دشمنانی هستند که انسانیت و حیات معنوی و عقیده او را مورد هجوم قرار میدهند.
انسان موجودی است اجتماعی و رفع بسیاری از نیازمندیهای او در گرو زندگی اجتماعی است؛ بدین لحاظ لازم میبیند که از اجتماع نیز دفاع کند. او برای رسیدن به کمال حقیقی خویش(قرب الهی)، در همۀ ابعاد حیات با دشمن میجنگد. از حیات اقتصادی گرفته تا حیات اعتقادی، فرهنگی و سیاسی. او برای استقلال تمام این ابعاد، قیام میکند، زیرا رسیدن انسان به یک حیات معقول و الهی در گرو استقلال این ابعاد است و از آنجایی که مختار است و کیفیت دفاع او غریزی نیست، برای استقلال هر یک از ابعاد، نوعی از دفاع و جهاد را برگزیده است.
با توجّه به این مطلب، باید گفت: تنها نیاز غریزی انسان نیست که او را به دفاع از خویش و اجتماع و ناموس و هدف، دعوت میکند؛ بلکه نیاز عقلانی و دینی وی نیز مدّنظر است. و از اینجا معلوم میگردد که اسلام برای پاسخگویی به این نیاز، او را دعوت به مهیّا شدن و تجهیز قوا در برابر دشمن دین و انسانیّت کرده است. این دستور براساس این مصلحت بوده است که جامعۀ مسلمان و مؤمن به خدا و آخرت که دائم مورد هجوم دشمنان خدا و ملّت مسلمان است، بتواند با تشکیل ارتشی قوی، حیات اجتماعی خویش را در تمام ابعاد، تثبیت کند و در برابر هجوم دشمن مقاومت نماید. اسلام، انسان را جنگطلب نمیداند ولی این حق را به او میدهد که از انسانیّت دفاع کند و در برابر کسانی که مانع رشد مادّی و معنوی جامعه هستند و یا به مملکت او هجوم آوردهاند ایستادگی کند.
مرحوم علاّمه طباطبایی در این مورد میفرماید:
«انّ الدّفاع عن حقوق الإنسانیّة حقّ مشروع فطریّ مباح الإستیفاء للإنسان(1)»
1) (1) . المیزان، جلد 2، ص 71
«همانا دفاع از حقوق انسانیّت، یک حق فطری و مشروعی است که انسان میتواند آن را استیفا کند.» و راجع به آیۀ«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ...» میفرمایند:
«خداوند متعال برای اجتماع اسلامی، آنچه به وسیلۀ دین فطری اختیار کرده، حکومت انسانیّت است که در آن، حقوق هریک از افراد انسان(اعم از ضعیف، قوی، غنی، فقیر، آزاد، عبد، مرد و زن، فرد و جامعه و...) به نحو تساوی حفظ میگردد (برخلاف حکومت استبدادی و یا حکومت اکثریت بر اقلیّت). زیرا حکومت اسلامی حکومت انسانیّت است که حقوق هرفردی را مراعات میکند و حقوق، اختصاصی به فرد واحد یا اکثر افراد ندارد؛ بلکه همه زیر پوشش قرار میگیرند. بر این اساس، منافعی که دشمن آن را تهدید میکند منافع همه افراد است. بنابراین، بر هرفردی است که از آن منافع دفاع کند و نهایت قدرت و قوّت خود را در جهت نگهداری آن، به کار اندازد و تا جایی که استطاعت دارد آماده شود.(1)»
با توجّه به فلسفۀ وجودی ارتش در اسلام - که حافظ امنیت کیان اسلام و مملکت اسلامی، و مدافع حقوق مستضعفان و ملّت مسلمان است - باید ارتش اسلامی از تعلیم و تربیت صحیح برخوردار باشد؛ تعلیم و تربیتی که کرامت و عزّت نفس ایجاد کرده و آنها را در برابر هرگونه سخنی و گرفتاری مقاوم سازد.
در ارتش، باید دو نوع تعلیم و تربیت وجود داشته باشد:
تعلیم و تربیت برای به وجود آوردن روح ایمان و انسانیت(تعلیم و تربیت ایمانی)
تعلیم و تربیت در جهت به کار گرفتن ابزار آلات جنگی و تاکتیکهای مختلف جنگی(تعلیم و تربیت جنگی).
توضیح مطلب:
اوّلین مرحله تعلیم، این است که ارتش به حقیقت انسانی خود آشنا شده؛ خود را به
1) (1) . المیزان، جلد 9، ص 117
عنوان انسان بشناسد، و به عوامل تکامل و انحطاط پیبرده، به مسائل خیر و شر آگاه گردد؛ راه درست و صحیح کمال و معرفت را پیدا نموده، دشمنان درونی و بیرونی را بشناسد و با برنامههایی که انسانیّت را به ظهور میرساند، آشنا گردد، زیرا:
«ألجهل بالفضائل من أقبح الرّذائل»؛ نادانی نسبت به فضیلتها، از زشتترین پستیهاست.
در مرحلۀ دوّم، به آنچه علم حاصل کرده عمل نماید، زیرا عمل به خیر و برنامههای عالی انسانی، شخص را به درجات عالی سوق داده و مقرّب درگاه خدا میگرداند. و تا عمل نباشد، علم به خیر و شر بیفایده است. مرحلۀ عمل، تعهّدآفرین و مسؤولیتساز است، و لذّات معنوی را به شخص میچشاند و سودمندترین چیز برای شخص، عمل به آن چیزی است که خداوند بدان امر فرموده است. چنانکه مولی الموحّدین امیر المؤمنین علیه السّلام میفرماید:
میفرماید:
«ألعمل بطاعة اللّه أربح(1)»؛ عمل به فرامین الهی سودمندتر است. و در واقع، عمل به برنامههای الهی، تجارتی است که سود آن در آخرت نصیب انسان میگردد.
علی علیه السّلام میفرماید:
«ألأعمال فی الدّنیا تجارة الاخرة(2)»؛ کارهایی که در دنیا(برای خدا انجام گرفته) تجارت آخرت است.
و بالاتر از هرچیز، آنچه به عمل زینت میدهد«اخلاص» است که تهذیب نفس باید به آن منجر شود. زیرا اخلاص، شخص را در برابر خدا خاضع میگرداند؛ تا قدمی برخلاف او برندارد. و این درجه از ایمان و تهذیب نفس موجب میگردد که سرباز هیچگاه به فکر خیانت به دین و ملّت و مملکتش نباشد. و جدّا پذیرای جانبازی - در راه خدا و استقلال وطنش - باشد. سرباز در مرحلۀ اخلاص میفهمد که آنچه دارد از خداست و باید به او برگرداند، لذا در جهاد، هیچگونه تردیدی در نثار جان در راه خدا و
هدف اعلای انسانی(قرب به خدا) به خود راه نمیدهد. او در این مرحله خود را - در برابر دنیا - غنیترین شخص و - در برابر خدا - فقیر و نیازمندترین شخص میبیند. به همین جهت، از هیچ کس توقّع ندارد، جز این که اجر خود را از خدا میطلبد.
حواریّون از حضرت عیسی علیه السّلام پرسیدند: «یا روح اللّه! من المخلص للّه؟»؛ ای روح خدا مخلص خداوند کیست؟ حضرت فرمود: «ألّذی یعمل للّه لا یحبّ أن یّحمده أحد علی شیء من عمل اللّه(1)»؛ کسی که کاری را برای خدا انجام میدهد، دوست ندارد که احدی او را بر این عمل بستاید.
اخلاص، عالیترین درجه ایمان و عبادت مقرّبین، و هدف دین است؛ «الإخلاص غایة الدّین(2)»؛ «الإخلاص عبادة المقرّبین(3)»؛ «ألإخلاص أعلی الإیمان(4)»؛ اگر نیروهای مسلّح در محیط آموزش خود، آنچه را که به صلاح دنیا و آخرت آنهاست بیاموزند و بدان عمل نمایند و اخلاص داشته باشند، اسلام از نیرومندترین ارتش برخوردار خواهد شد، زیرا اگر بخواهد آیۀ«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» تحقّق عینی یابد، تنها با مجهّز شدن به آخرین نوع ابزار آلات جنگی و یا کثرت سربازان، مصداق نمییابد؛ بلکه آنگاه آیۀ مزبور عینیت پیدا میکند که ارتش اسلام علاوه بر داشتن آخرین نوع ابزار آلات جنگی و نیروی انسانی، تعلیم و تربیت ایمانی - که بیان شد - داشته باشد. چه بسیار سربازانی که به وسایل جنگی روز مجهز بودهاند و تعدادشان بیش از سربازان طرف مقابل بود؛ امّا نداشتن تربیت ایمانی، باعث شکست آنها شده است. نمونۀ بارز این مطلب، فتح ایران به دست مسلمانان است که پادشاهان ساسانی بر آن حکومت میکردند.
نمونۀ دیگر آن، جنگ بدر است که: «سپاه حق از سیصد و سیزده نفر تجاوز نمیکرد، در صورتی که ارتش باطل، سه برابر آنها بود. تجهیزات مسلمانان از نظر ساز و برگ جنگی کامل نبود؛ وسایل حملونقل آنها در حدود هفتاد شتر و چند رأس اسب
بود، در حالی که دشمن با تمام قوا و نیرو برای کوبیدن اسلام آماده شده بود. در نهایت ارتش حق، غالب و پیروز گردید و دشمن با دادن تلفات سنگین به سوی مکّه بازگشت.(1)»
براساس همین تربیت ایمانی ارتش است که قرآن میفرماید:
«فَإِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ مِائَةٌ صابِرَةٌ یَغْلِبُوا مِائَتَیْنِ وَ إِنْ یَکُنْ مِنْکُمْ أَلْفٌ یَغْلِبُوا أَلْفَیْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرِینَ» (2)؛ اگر از شما، صد نفر صبرکننده باشد بر دویست نفر غالب گردند؛ و اگر از شما هزار نفر بوده باشند؛ بر دو هزار نفر - به اذن خدا - غالب شوند. و خدا با صبرکنندگان است.
نتیجه این که: تعلیم و تربیت ایمانی به ارتش این خصوصیات را میآموزد که:
قبل از هرچیز، خودسازی پیدا کند و حیات مادّی در نظر او پست و ناچیز باشد (دنیا را برای حیات اخروی بخواهد).
دارای هدف الهی باشد و در راه تحقّق آن بکوشد.
توکّل به خدا داشته باشد و از او یاری بخواهد و جان خویش را به او عرضه کند.
به عبارت دیگر، با تمام وجودش به خدا وابسته باشد.
استقامت کند و از مرگ نهراسد.
الفت و مودّت را - که موجب وحدت است - فراموش نکند.
در مقابل کسانی که مانع پیشرفت جنگ و پیروزی هستند، به جهاد برخیزد؛ ولی تعدّی ننماید.
از فرماندهان با ایمان خود اطاعت نماید؛ که فرمودهاند:
«افة الجند مخالفة القادة(3)»؛ آفت سپاهیان، مخالفت با فرماندهان است.
از آنجا که ارتش موفّق، ارتشی است که آموزشهای نظامی صحیح آموخته
باشد، لازم است مراکز آموزشی، سه نوع آموزش جنگی را با دقّت به سربازان و سپاهیان اسلام بیاموزند:
آموزش اسلحه(شناخت آن و چگونگی بهکارگیری آن)
آموزش تاکتیکهای رزمی
آموزش کسب اطلاعات از دشمن.
برای این که سرباز به بهترین وجه بتواند از وسایل جنگی استفاده کند و آنها را به کار برد، باید به تمام جوانب اسلحهای که در دست اوست، آگاه باشد تا در موقع عمل نکردن یا کند عملکردن متوجّه نقص آن شود. در جنگهای صدر اسلام که اسلحه عبارت از شمشیر و نیزه و سپر بود، شخص باید چگونگی به کار بردن اسلحه و تاکتیکهای جنگی کسب میکرد. ولی امروز که ابزار جنگی پیچیده شده، شخص علاوه بر بهکارگیری صحیح ابزار و تاکتیکهای عملی آن باید اطلاع کافی از خود اسلحه داشته باشد، زیرا آگاهی از پیچ و مهره و اجزای مختلف اسلحه، راه بهکارگیری آن را آسانتر میکند و باعث میشود که آن را به نحو صحیح به کار برد تا هنگام رزم، کمتر مواجه با خرابی آن شود.
پیامبر عالیقدر، حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در مورد تعلیم ابزار جنگی میفرماید:
«إرموا و ارکبوا و أن ترموا أحبّ إلیّ من أن ترکبوا کلّ شیء یلهو به الرّجل باطل إلاّ رمی الرّجل بقوسه أو تأدیبه فرسه... من ترک الرّمی بعد ما علمه، فقد کفر الّذی علّمه.(1)»
تیراندازی و سواری کنید. تیراندازی شما پیش من محبوبتر از سواری است. هر چیزی که مرد بدان سرگرم شود بیهوده است جز آنکه مردی با کمان خود تیر اندازد، یا اسب خود را تربیت و آمادۀ رزم کند... و هرکس تیراندازی را بیاموزد و آن را ترک کند (و فراموش نماید) حقّ معلّم خود را ادا نکرده و ناسپاسی کرده است.»
1) (1) . نهج الفصاحة، ص 52، شماره 267
در حدیثی دیگر میفرماید: «من تعلّم الرّمی ثمّ ترکه فقد عصانی(1)»؛ کسی که تیراندازی را یاد بگیرد و بعد ترک نماید(فراموش کند)؛ مرا معصیت کرده است.
و نیز: «علّموا بنیکم الرّمی فإنّه نکایة العدوّ(2)»؛ فرزندان خویش را تیراندازی آموزید که موجب غلبه بر دشمن است.
این چند حدیث و روایات بسیار دیگر، گویای این مطلب است که در هرزمان باید برای آمادگی رزمی، وسایل جنگی زمان را شناخت و همیشه مشغول تمرین آنها بود که از یاد نرود، تا روز نبرد در میدان جنگ، مورد استفاده قرار گیرد. از روایاتی که این مطلب را تأیید میکند، روایاتی است که قمار در اسبدوانی و تیراندازی را تجویز میکند. تجویز قمار در این موارد برای آن بوده است که مسلمانان از تعلیم و تربیت جنگی دور نمانند و آن را فراموش نکنند.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
«لا سبق الاّ فی خفّ أو جافر أو نصل(3)»؛ مسابقه و گروبندی، جز در اسبدوانی، شترسواری و تیراندازی روا نیست.
در حدیثی از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آمده است: «ألحرب خدعة(4)»؛ جنگ، خدعه و نیرنگ است. علی علیه السّلام فرمود: از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم شنیدم که در روز خندق فرمود:
ألحرب خدعة... تکلّموا بما أردتم(5)»؛ جنگ، نیرنگ است؛ آنطور که اراده دارید تکلّم کنید.
معنای این حدیث جز این نیست که یک رزمنده باید به حیلهها و نیرنگهای
جنگی آگاه باشد و کلیۀ تاکتیکهای آن را آموخته باشد تا بتواند در مقام دفاع برآید و طرف مقابل را از بین برده و یا اسیر نماید.
یکی از مصادیق«وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» فراگرفتن تاکتیکهای جنگی است؛ فراگرفتن عملی که در روز جنگ و مبارزه بتوان از آن استفاده نمود.
در غزوۀ احزاب، یکی از تاکتیکهایی که به کار برده شد و عاملی برای پیروزی مسلمانان گشت، کندن خندقی بود که به پیشنهاد سلمان فارسی کنده شد. در تاریخ نوشتهاند: «سپاه عرب(قریش و مکّه)، انتظار داشتند که در دامنۀ کوه احد با ارتش اسلام روبرو گردند. وقتی به بیابان احد رسیدند، اثری از مسلمانان ندیدند و به پیشروی خود همچنان ادامه دادند تا کنار خندق رسیدند. مشاهدۀ خندق ژرف در خطوط آسیبپذیر مدینه باعث حیرت آنها گردید و همگی گفتند: «این تاکتیک نظامی را«محمّد» از یک فرد ایرانی آموخته وگرنه عرب با این رزم، آشنایی ندارند.
(در این جنگ، تعداد افراد احزاب مهاجم بیش از ده هزار نفر و عدّۀ مسلمانان از سه هزار نفر تجاوز نمیکرد.
این تاکتیک باعث شد که سپاه عرب مهاجم، یک ماه در پشت خندق مانده و جز عدّۀ معدودی نتوانند از خندق عبور کنند و کسانی که فکر تجاوز از خندق را در سر میپروراندند، با سنگهای مخصوص - که به جای گلولۀ امروز به کار میرفت - رانده میشدند.(1)
تاکتیک دیگری که در جنگ خندق، پیروزی مسلمانان را تضمین کرد، تاکتیکی بود که علی بن ابیطالب علیه السّلام در جنگ با عمرو بن عبدود به کار برد، به این شیوه که:
علی علیه السّلام فرمود: عمرو! گروه تو، به استعانت تو برخاستهاند. «تا عمرو به عقب نگاه کرد، علی علیه السّلام ضربهای بر دو ساق پای او فرود آورد و او را به زمین افکند. آنگاه که علی علیه السّلام به سوی پیامبر بازگشت، فقال رسول اللّه(صلی الله علیه و آله): «یا علیّ ماکرته»؟ قال:
«نعم یا رسول اللّه! ألحرب خدعة.» رسول خدا فرمودند: «ای علی! نیرنگ زدی»؟
1) (1) . فروغ ابدیّت، جلد 2، صفحۀ 545
«بلی، یا رسول اللّه؛ جنگ، نیرنگ و خدعه است.(1)»
علی علیه السّلام در مورد تاکتیکهای جنگی مخصوص آن زمان، فرمود:
«زرهدار را جلو و بیزره را در عقب قرار داده، دندانها را برهم فشار دهید. (در جنگ، ثبات قدم داشته سختیها را بر خود هموار نمایید.) زیرا استقامت در جنگ، شمشیرها را از سرها دور میکند، در اطراف نیزهها، پیچ و خم داشته باشید(موقعی که نیزه را بر دشمن فرود میآورید، خود را کوتاه و بلند کنید و یا در موقعی که دشمن، به طرف شما نیزه میافکند، خود را دور نمایید) زیرا نیزه زدن به این روش مؤثرتر است.
و چشمها را پایین اندازید(و به هرسو نگاه نکنید) زیرا سبب قوّت قلب و آرامی دلها (و نترسیدن از دشمن) است. و صداها را خاموش کنید(غوغا و هیاهو ننمایید) زیرا متانت و آرامش، خوف و ترس را از بین میبرد. و پرچم خود را از جای خود حرکت نداده، دورش را خالی نکنید(که موجب شکست لشکر خواهد شد. چون همه متوجّه پرچم میباشند) و آن را به دست هرکس ندهید، مگر به دلاوران و کسانی که شما را از پیشامد ناگوار مانع شده و از آنچه حفظ و نگهداری آن لازم است، دفاع نمایند.(2)»
با توجّه به این مطالب، سران کشور و فرماندهان، قبل از سربازان، باید به رموز و تاکتیکهای جنگی آگاه باشند و به سربازان بیاموزند تا آمادگی رزمی صحیح پیدا کنند.
یکی از عوامل موفقیت و پیروزی ارتش در جنگ، داشتن اطلاعات کافی از تعداد سربازان دشمن، حدود امکانات جنگی، طرح و نقشه و رموز تاکتیکی آنها میباشند.
مراکز آموزشی که تعلیم و تربیت ارتش را به عهده دارند، باید به این عامل مهم توجّه کامل داشته باشند. قسمت عمدۀ موفقیت ارتش، مرهون آگاهی آنان از تعداد نیرو و توان دشمن از جهات گوناگون است.
در آموزش اطلاعات، دو چیز بسیار مهم است:
شیوه و روش کسب اطلاعات از دشمن، به عبارت دیگر، روش جاسوسی در میان آنها.
حفظ اسرار نظامی و پنهان داشتن آن از دشمن.
پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله)، در جنگها به مسأله کسب اطلاعات بسیار توجّه داشتند. چنان که نوشتهاند:
«عن أنس؛ قال: بعث صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بسیسة عینا ینظر ما صنعت عیر أبی سفیان(1)»؛ از انس روایت شده که گفت: پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم جاسوسی را میفرستاد تا کسب اطّلاع کند که کاروان ابی سفیان چه میکنند.
در جنگ خندق، حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)، در تاریکی شب به حذیفه فرمود: «ای حذیفه! برو و داخل در گروه دشمن شو، ببین چه میکنند. و به کسی چیزی نگو تا وقتی که پیش ما برگردی.(2)»
امروز بر سران ارتش اسلام است که گروهی مؤمن را برای کسب اطّلاعات رزمی و میزان توانایی و کیفیت طرح و نقشه دشمن، تربیت نمایند، زیرا تنها با این روش خواهند توانست از حیلههای دشمن مصون مانده و مملکت اسلامی را از هجوم آنان حفظ نمایند و در هنگام نبرد آنها را شکست دهند. و نیز ارتش باید به این نکته توجّه داشته باشد که اسرار نظامی خویش را پنهان داشته و از ورود افراد نفوذی و جاسوس برای کسب اطّلاع از امکانات و رموز ارتش اسلام جلوگیری لازم را به عمل آورد.
تعلیم و تربیت، تأثیر فراوانی بر روی جهاد میگذارد که در اینجا به چند مورد اشاره میکنیم:
سرباز تربیت یافته در دامان مکتب قرآن، آنگاه که قدم در میدان مبارزه میگذارد،
به خاطر اغراض شخصی و هواهای نفسانی نمیجنگد و دشمن را برای دستیابی به مال و ثروت او نمیکشد؛ غرضش از جنگیدن، خودنمایی و کسب شهرت و مباهات نیست و بهطور کلّی به خاطر دنیایش جهاد نمیکند. او خود را از هرگونه تعلّق، آزاد ساخته و خود را بزرگوارتر از آن میبیند که برای رسیدن به هوسبازیهای دنیوی با دشمن خدا روبرو شود. تعلیم و تربیت این تأثیر را بر روحیه سرباز میگذارد که وجود الهیاش را بر وجود طبیعی مقدّم بدارد. او آموخته است که باید برای خدا مبارزه کند، زیرا تقدس جهاد آنگاه است که فی سبیل اللّه باشد؛ «وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ»؛ (1)در راه خدا، با آنان که به جنگ و دشمنی شما برمیخیزند، جهاد کنید.
ارزش هرکاری بستگی به هدفی دارد که برای آن کار تعیین شده است. از نظر اسلام، متاع دنیا در مقابل متاع آخرت، هیچ ارزشی ندارد و فانی است. لذا جهاد برای خواستههای دنیوی، تقدّسی ندارد؛ ولی طالب آخرت بودن - که همان دستیابی به مقام والای انسانی است و در پرتو خداجویی حاصل میشود - به جهاد، ارزش عالی میبخشد.
تأثیر دیگر تعلیم و تربیت در جهاد، این است که سربازان اسلامی در میدان جنگ از حدود انسانیت خارج نمیشوند و با غلبه بر دشمن به غارت و چپاول اموال آنان(آن چنانکه روش جبّاران و جهانخواران است) نمیپردازند و هتک حرمت نسبت به نوامیس نمیکنند، این آیه را درهرحال به خاطر دارند که میفرماید:
«وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ» (2)نسبت به پیرمردان، پیرزنان، کودکان، حیوانات و کسانی که در مقابلشان قرار نگرفتهاند، رحیم و مهربانند؛ سربازان اسلامی حتّی دشمن خودشان را گرامی میدارند و در صورت غلبه بر او و به اسارت گرفتن، با او مدارا میکنند؛ او را گرسنه و تشنه نمیگذارند و آزارش نمیدهند.
با مطالعۀ دقیق تاریخ جنگهای پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و امیر المؤمنین علیّ بن
ابیطالب علیه السّلام با این مورد آشنا میشویم که سربازان اسلامی نهایت خوشرفتاری را با اسیران دشمن داشته و از حدود انسانی و الهی خارج نشدهاند.
چند نمونه از رفتار انسانی مسلمانان با اسیران دشمن:
«ابو عزیز» پرچمدار قریش در جنگ بدر میگوید: «از روزی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در بارۀ اسیران سفارش کرد، ما بقدری در میان آنها محترم بودیم که تا ما را سیر نمیکردند، خود، دست به غذا نمیزدند(1).
سربازان اسلام، وقتی مکّه را فتح کردند، با این که میتوانستند تمام بتپرستان و مشرکین را از دم تیغ بگذرانند، به دستور پیامبر عظیم الشأن اسلام(صلی الله علیه و آله)، بدون خونریزی وارد مکّه شدند. «پیش از آنکه نیروهای اسلام وارد شاهراههای مکّه شوند، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم تمام فرماندهان را احضار کرد و فرمود: تمام کوشش من این است که فتح مکّه بدون خونریزی صورت گیرد. از این نظر از کشتن افراد غیر مزاحم باید خودداری نمود.(2)»
در جنگ صفّین، وقتی لشکر معاویه به نهرهای آب رسیدند، آن را محاصره کردند و سربازان علیّ بن ابیطالب علیه السّلام را از برداشتن آب منع کردند. علی علیه السّلام پیش معاویه فرستاد و فرمود: «ما برای آب به این سرزمین نیامدهایم و اگر قبلا به آب دست یافته بودیم تو را از آن منع نمیکردیم...»
کار سربازان معاویه به جایی رسید که این مطلب صریح را به علی علیه السّلام گفتند: «ما یک قطره آب هم به تو نمیدهیم تا از تشنگی بمیری.» امام علیه السّلام مالک اشتر نخعی را برای مبارزه و فتح آب اعزام داشت. او هم آنان را از مواضع آب، بیرون راند. عدّهای از یاران علی علیه السّلام گفتند: «یا امیر المؤمنین! همانطوری که شما را از آب منع نمودند شما هم آنها را از آب منع کن و قطرهای آب به آنها نده. و آنها را با شمشیر عطش، به قتل برسان و آنان را تسلیم خود ساز، دیگر احتیاجی به جنگ نخواهی داشت!»
علی علیه السّلام فرمود: «نه، به خدا سوگند، من آنها را به کار خودشان مکافات نمیکنم؛
راه نهر را برای آنها باز گذارید.(1)»
و نمونههای بسیار دیگر که در کتابهای تاریخی بیان شده است. امام جعفر صادق علیه السّلام فرمود: «هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ارادۀ برانگیختن لشکری را میکرد، آنها را نزد خویش فرا میخواند و میفرمود: «به نام خدا و برای خدا و در راه خدا حرکت کنید؛ و حرکت و سیرتان به نفع ملّت رسول خدا باشد(در هنگام برخورد با دشمن) افراط نکنید و تسلیم نشوید، چیزی را دستآویز و بهانه قرار ندهید؛ پیرمرد و کودک و زن را نکشید؛ درختی را قطع نکنید، مگر این که به اضطرار بیفتید(و ضرورت اقتضا کند) و هرگاه مردی از افراد پایینتر، یا افضل از میان مسلمانان به یکی از مشرکین پناه داد، او پناه داده میشود تا این که کلام خدا را بشنود. (بعد از شنیدن کلام خدا)، اگر پیرو شما شد، برادر دینی شما خواهد بود و اگر امتناع ورزید، پس او را به محل امنش (منزلش) برسانید و از خدا طلب یاری کنید.(2)»
امّا باید توجّه داشت که اسلام، معامله به مثل را در صورتی که پاسخ به تعدّی دشمن باشد و جلوی تجاوزش را بگیرد، جایز میشمرد: «فَمَنِ اعْتَدی عَلَیْکُمْ فَاعْتَدُوا عَلَیْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدی عَلَیْکُمْ»؛ (3)پس، بر کسی که ستم و تعدّی بر شما کرد؛ مثل ستم و تعدّی که بر شما رفته است، تعدّی نمایید.
علاّمه طباطبایی در تفسیر آیۀ فوق چنین میگوید:
«تعدّی و تجاوز، هنگامی مذموم است که در مقابل، تعدّی انجام نگرفته باشد، ولی آنگاه که در مقابل تعدّی دشمن باشد، جز خلاصی جستن از ذلّت و بیرون آمدن از زیر بار ظلم و ستم نیست. چنانکه تکبّر در مقابل متکبّر و آشکارا بدگوییکردن از ستمگر مذمّتی ندارد.(4)»
سرباز مسلمان آموخته است که فرار از جبهۀ نبرد، خیانتی بزرگ به اسلام و
مسلمین و فرار از دستور الهی میباشد؛ لذا هیچگاه حاضر به ترک جبهۀ نبرد نیست و تا آخرین نفس در مقابل دشمن میایستد.
عن محمّد بن سنان، أن أبا الحسن الرّضا علیه السّلام کتب إلیه فیما کتب من جواب مسائله: «حرّم اللّه الفرار من الزّحف لما فیه من الوهن فی الدّین؛ و الإستخفاف بالرّسل و الأئمة العادلة و ترک نصرتهم علی الأعداء.(1)»
امام رضا علیه السّلام در ضمن جواب از مسائل محمّد بن سنان، فرمود:
خداوند متعال، فرار از یورش دشمن را حرام کرده است، زیرا فرار، سستی در دین و ناچیز شمردن رسولان و پیشوایان عادل(و اهمیّت ندادن به فرمان آنها) است و نیز فرار، ترک یاریکردن آنها و سبب عدم موفقیّتشان در پیروزی بر دشمنان میباشد.»
اثر تربیت صحیح در ارتش این است که در میدان جنگ، هراس نداشته و با نفس و قلبی مطمئن - که نتیجۀ یاد خداست - میجنگد. آنگاه که در پرتو تعلیم و تربیت اسلامی، روح ایمان در نفس شخص دمیده شود و تزکیه گردد، صفت سکینه و آرامش در او پیدا میشود؛ بلکه ایمان، چیزی جدای از سکینه نیست. چنانکه در قرآن میفرماید:
«هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ»؛ (2)او خدایی است که سکینه و وقار را در قلبهای مؤمنین، جای دارد.
امام باقر علیه السّلام در تفسیر«سکینه» فرمود: «هو الإیمان(3)»؛ سکینه، همان ایمان است که در قلب داخل میگردد.
در اسلام، فلسفۀ جهاد از فلسفۀ وجود ارتش جدا نیست. ما در اینجا به ذکر آیات و
روایاتی چند که فلسفۀ جهاد و مبارزه در راه خدا در آنها بیان شده است اکتفا میکنیم.
قبل از هرچیز باید توجه داشت که بنای خلقت جهان بر حق است و انسان و جهان، بیهوده آفریده نشدهاند و چنانچه هرموجودی در این جهان، از نظام قانون عادلانه - که او را به مسیر صحیح کمال میکشاند - رها شود و منحرف گردد، بیهوده و پوچ میگردد، به همین جهت خداوند بر همۀ موجودات، منّت گذاشته و آنها را در مسیر کمال شایستۀ آنها قرار داده است و انسان برای این که مختار است و تکلیف پذیر، با فرستادن قانون دین و شرع، او را در طریق کمال شایستهاش قرار میدهد؛ و انبیای عظام را فرستاده است تا دین را در جامعه حاکم گردانند.
«تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ إِنَّهُ کانَ حَلِیماً غَفُوراً»؛ (1)آسمانهای هفتگانه، زمین و هرچه در آنهاست، همه به تنزیه و ستایش خدا مشغولند؛ و موجودی نیست جز آنکه تسبیح و ستایش حضرت حق میکند و لکن شما تسبیح آنها را نمیفهمید.
همانا خداوند بسیار بردبار و آمرزنده است.
این آیه بیانکنندۀ این حقیقت است که جهان هستی با تمام موجوداتش رها نشده است؛ بلکه در مقابل عظمت خدا، سر تعظیم فرود آوردهاند؛ و انسان باید محکوم این قانون باشد که در مقابل«اللّه» تسلیم باشد و این ممکن نیست مگر با حاکمیت دین در جامعه. و برای این که انسانها به حق بگرایند و راه بیهوده نپیمایند، خداوند، دین را به وسیلۀ رسولان و پیامبرانش فرستاده است. پیاده شدن قانون دین آنگاه ممکن میگردد که هرنوع مانعی از سر راه آن برداشته شود و بزرگترین مانع در راه حاکمیت قانون دین، وجود مشرکین، منافقین، کافرین، ظالمین و ستمگران است.
خداوند برای برداشتن این مانع، به آنهایی که به دین گرویدهاند و خواهان تسلیم جامعه و انسانها در برابر خداوند متعال هستند و استقلال و آزادی و شرف را در پرتو دین خدا میخواهند، دستور جهاد داده و فرموده است:
«قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَی
1) (1) . سورۀ اسراء، آیۀ 44
اَلظّالِمِینَ»؛ (1)(با کفار و مشرکین و...) مقاتله کنید تا شرک و فساد از روی زمین برداشته شود و دین خدا حاکم گردد(و همه در دین داخل شوند و از آن اطاعت کنند) و اگر دست از فتنه و فساد برداشتند(و از جنگ دست کشیدند) با آنان عداوت نداشته باشید و به عدالت رفتار نمایید که دشمنی جز بر ستمکاران روا نیست.
علاّمه طباطبایی میفرماید:
«فتنه در این آیه به معنی شرک است - که موجب عذاب الهی میشود -... و این شرک، شدیدتر از قتل است، زیرا آنچه در قتل هست، انقطاع زندگی و حیات دنیوی است. امّا در فتنه و شرک، انقطاع دو حیات است: حیات دنیا و سعادت و آخرت.(2)»
پس، باید با مشرکین - که مانع رشد اسلام هستند - جنگید، تا فتنه(شرک) از جوامع بشری برداشته شود و دین خدا حاکم گردد.
آیۀ دیگر بیان میدارد:
«قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»؛ (3)با آنان که به خدا و روز قیامت، ایمان نیاوردهاند و آنچه را که خدا و رسول او حرام فرموده، حرام نمیدانند و به دین حق نمیگروند - همان کسانی که اهل کتاب هستند - مقاتله کنید تا آنگاه که با ذلّت، به اسلام، جزیه دهند.
چنانکه گذشت، دین، حقّ فطری هرانسانی است و اقامۀ دین و حفاظت و دفاع از آن، از مهمترین حقوق مشروع هرانسانی است که خواهان اقامۀ قسط و عدل الهی است. بنابراین، جهاد، حقّ مشروع انسانهای خداجو میباشد، زیرا فلاح و رستگاری آنها در جهاد و مبارزه است.
با توجّه به مطالب مزبور، به حقیقت این حدیث شریف رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم پی میبریم که فرمود:
«ألخیر کلّه فی السّیف و تحت ظلّ السّیف و لا یقیم النّاس إلاّ السّیف؛ و السّیوف مقالید الجنة و النّار(1)»؛ تمام خیر، در شمشیر و زیر سایۀ شمشیر است؛ مردم، قوام و سامان نمیگیرند مگر با شمشیر. شمشیرها، کلیدهای بهشت و جهنّماند.
و بجاست که قطرۀ خون شهید، محبوبترین قطره در نزد خداوند منّان باشد که امام زین العابدین علیه السّلام به نقل از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«ما من قطرة أحبّ إلی اللّه عزّ و جلّ من قطره دم فی سبیل اللّه(2)»؛ در نزد خداوند، قطرهای محبوبتر از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود نیست.
و نیز بجاست که علیّ بن ابیطالب علیه السّلام بفرماید:
«و إنّ أفضل الموت، ألقتل. و الّذی نفسی بیده لألف ضربة بالسّیف أهون علیّ من میتة علی فراش3»؛ همانا بهترین مرگ، کشته شدن در راه خداست. و قسم به آن خدایی که جانم در دست اوست، هزار ضربۀ شمشیر، بر من آسانتر از مردن در بستر است.
امام رضا علیه السّلام فرمود:
«مقصود امیر المؤمنین علیه السّلام هزار ضربه شمشیر در راه خداست.(3)»
مفهوم اقتصاد و روش اقتصادی
نقش تعلیم و تربیت در اقتصاد
چند نکته
سرمایهگذاری برای تعلیم و تربیت
فقر اقتصادی و تأثیر آن بر تعلیم و تربیت
«اقتصاد» در لغت به معنای«میانهروی» است. در روایات نیز به همین معنا و در برابر اسراف به کار رفته است؛ چنانکه امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
«إنّ القصد أمر یحبّه اللّه عزّ و جلّ و إنّ السّرف یبغضه(1)»؛ میانهروی امری است که خداوند آن را دوست داشته و اسراف را دشمن میدارد.
اقتصاد به عنوان علم - که امروز متداول است - دانشی است که انسان را قادر میسازد تا با استفاده از منابع کمیاب تولید، بیشترین نیازها را تأمین نماید(2).
امّا روش اقتصادی«زندگی اقتصادی را ارزیابی نموده، با پنداری که از دادگری دارد، روشن میسازد که این زندگی چگونه باید باشد، و به چه روش دادمنشانهای باید سامان گیرد.»
«آنگاه که گویندهای بپرسد: دستآوردهای بازار آزاد چیست؟ و چگونه ارزش به تقاضا وابسته است؟ و وابستگی یکی به دیگری، چگونه میباشد؟ دانش اقتصاد به این پرسش پاسخ میگوید. و هرگاه بپرسد: شایسته است بازار چگونه باشد؟ آیا آزادی بازار میتواند عهدهدار پخش دادگرانه کالا گردد؟ و آیا میتواند نیازها را، به آنگونه که دادگری اجتماعی میانگارد، سیراب سازد؟ روش اقتصادی، پاسخگوی چنین پرسشهایی است(3).
به عبارت روشنتر، دانش از«آنچه هست» و از علّتهایش سخن میگوید، و روش از«آنچه باید باشد» و«آنچه نباید باشد(1)».
آیت ا... شهید سیّد محمّد باقر صدر در پاسخ این سؤال که منظور ما از«وجود اقتصاد در اسلام» چیست، بیان میدارند: «منظور ما از اقتصاد اسلامی روش اقتصادی است نه دانش اقتصاد.2»
اسلام براساس روش اقتصادی خاصّ خود، هرگونه ظلم و اجحاف و بیعدالتی اقتصادی را از بین میبرد. و در این راستا از کارخانه و چگونگی تأمین هزینههای زندگی، از بازار و انواع دادوستد، از زارع و مزارعه سخن میگوید. بهطور کلّی به عواملی که موجب اصلاح اقتصاد در جامعه میشود ترغیب، و از عواملی که اقتصاد را به فساد میکشاند جلوگیری کرده است.
در گذشته یادآور شدیم که اسلام اصالت را به روح انسان داده و تمام تلاش و کوشش پیامبران برای تزکیۀ روح از پلیدیهای دنیوی بوده است، تا سرانجام انسان به کمال شایستۀ خویش - که رسیدن به مطلوب نهایی، یعنی قرب خداوند باشد - برسد و با کسب هردرجه از قرب، کاملتر شود.
بنابراین، پیمیبریم که اسلام، تمام برنامههایش را در راه تزکیه نفس و به فعلیت رسیدن انسانیت تنظیم نموده و اهدافی را به عنوان مقدمات برای رسیدن به هدف اعلا در نظر گرفته است. یکی از اینگونه اهداف مقدّماتی، برقراری نظام سالم اقتصادی در ابعاد گوناگون جامعه است، تا هم پاسخگوی نیازهای مادّی فرد و جامعه باشد، و هم انسان با زیادهروی در این راه در دام دنیاپرستی نیفتد و از آرمان نهایی خویش باز نماند.
اگر به دقت به مسائل حقوقی و روش اقتصادی اسلام بنگریم و کتابهای فقهیای را که تحت عنوان تجارت، مضاربه، شرکت، مزارعه، رهن، اجاره، خمس و زکات،
1) (1و2) . پژوهشی زیرساز در اقتصاد اسلام«گامی در مسیر»، صص 22 و 16
احیای موات و... تنظیم شده مطالعه کنیم، و مسائلی را که به صورت توصیه، موعظه، با بیانات گوناگون از پیامبر عظیم الشأن اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و از امامان معصوم علیهم السّلام به ما رسیده است ملاحظه کنیم، به روش انسانی اقتصاد پی خواهیم برد، و با عدالت اقتصادی اسلام آشنا خواهیم گشت.
در اسلام، به وجود آوردن عدالت اقتصادی مقدمهای است بر این که مردم در پرتو آسایش مادی، خدا را ستایش کنند و شکرگزار نعمتهای او باشند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «أللّهمّ بارک لنا فی الخبز و لا تفرّق بیننا و بینه، فلو لا الخبز ما صلّینا و لا صمنا و لا أدّینا فرائض حربّنا(1)»؛ خداوندا! به نان ما برکت بخش، و بین ما و آن جدایی مینداز؛ که اگر نان نباشد، از عهدۀ روزه و دیگر واجبات پروردگارمان برنخواهیم آمد.
منظور اینست که تأمین معیشت و داشتن رفاه مادّی، ایجاد زمینه برای عبادت و ستایش خداوند است.
هرنظامی ناچار است برای رفع نیاز عموم، به بعد مادّی جامعه توجّه کامل داشته و (جهت رفع نیازهای مادّی و جلوگیری از اجحاف و هرگونه تعدّی به حقوق دیگران)، افراد را زیر پوشش برنامۀ صحیح اقتصادی قرار دهد.
با دقت در ابعاد یک جامعه درمییابیم که بعد اقتصادی دارای اهمیت ویژهای است که اگر برنامۀ کاملی برای آن ارائه نشود و به اجرا درنیاید و نظام اقتصادی آن از هم پاشیده باشد، بعنوان یک نقطه ضعف در جامعه، وسیلهای در دست دشمن، جهت محو نظام و استثمار ملّت خواهد شد و دشمن با به دست گرفتن بعد اقتصادی، بتدریج در بعد سیاسی، فرهنگی، اعتقادی و نظامی نفوذ کرده، آنها را قبضه میکند.
این مطلب احتیاج به دلیل و برهان ندارد فقط کافی است نگاهی به کشورهای جهان سوم و نیز نظری به گذشته کشور خودمان - ایران - بیفکنیم؛ آنگاه متوجّه
1) (1) . وسائل الشیعة، ج 12، ص 17، روایت 6
میگردیم که شرق و غرب چگونه اقتصاد این کشورها را قبضه کرده، معادن و منابع ثروت را در پنجۀ اجحاف و تجاوز خویش گرفته و نیروهای انسانی را به خدمت در آوردهاند. و با فرهنگ و سیاست و اعتقادات وارداتی خویش، به زندگی مردم شکل غربی و یا شرقی داده، آنها را به گونهای تربیت و تعلیم دادهاند که بتوانند مصرف کنندگان خوبی برای آنها باشند.
آنگاه که کشور و یا نظامی در بعد اقتصادی، روی پای خود بایستد و اقتصاد سالمی را در جامعه به اجرا درآورد، قدم مهمّی در جهت استقلال سیاسی، اعتقادی، فرهنگی و نظامی برداشته است.
اگرچه اقتصاد، علّت تامه برای استقلال در دیگر ابعاد جامعه نیست؛ ولی دارای نقش مهمّی است. البته جامعه بدون آن هم میتواند از استقلال فرهنگی یا اعتقادی برخوردار باشد؛ ولی این وقتی امکانپذیر است که بعد معنوی در جامعه گسترش یافته و بر دیگر ابعاد آن غلبه پیدا کرده باشد. امّا تا زمانی که دید مادّی حاکم است، امکان استقلال سیاسی و... ممکن نیست. باید توجّه داشت که مقصود ما از استقلال اقتصادی، شکل غربی و شرقی آن نیست، که زمینۀ هرگونه فحشا، بیبندوباری، غارت و چپاول حقوق مستضعفین باشد؛ بلکه استقلال اقتصادی زمانی ارزش دارد که زمینهساز معنویت باشد.
برنامههای تربیتی در مکاتب و جوامع امروز طوری طرحریزی شده است که انسان را به جانب مصرف بیشتر هدایت و هرروز کالاهای متنوعّی به او ارائه میدهد.
انسان غربی یا شرقی و یا انسانهای غرب و شرقزده، راهی جز این ندارند که سر تا پا ماشینی شوند، و اگر تولیدکننده نیستند، لااقل مصرفکنندۀ خوبی باشند.
ماشینی شدن و غرق شدن در کالاهای رنگارنگ غربی، تمامیّت وجود اشخاص را تشکیل میدهد؛ بهطوری که بدون آن قادر به شناخت خود نبوده و نمیتوانند در صحنۀ اجتماع ظاهر شوند.
امروز آمریکا و بهطور کلی اروپا از آن جهت که اقتصاد پیشرفتهای دارد، برای جوامع عقبماندۀ صنعتی هدف اصلی قرار گرفته است. اقتصاد در بیشتر جامعهها
همچون بت ظهور کرده و ملتها را فریفته و شیدای خود کرده است. و چون این بت، بیش از همهجا در آمریکا و اروپا ظهور کرده است، عموم مردم میکوشند خود را متخلّق به اخلاق آمریکایی و اروپایی بگردانند. بنابراین، انسان امروز، حقیقت خویش را به فراموشی سپرده و در مسیری غیر آن راه میپیماید. انسانها در چنین جوامعی به دنبال آن نیستند که چه میخواهند و فطرت درونی آنها چه چیز را میطلبد؛ بلکه خواست آنها را جهان بیرون از خودشان تعیین میکند. خواست حقیقی انسان، قربانی خواستههای مصنوعی و پوشالیای شده است که اقتصاد نو برای آنها به ارمغان آورده است. در عبارتی کوتاه باید مطلب را خلاصه کرده، بگویم: تعلیم و تربیت، امروز در خدمت اقتصاد تولیدی و مصرفی است، نه در خدمت انسان و انسانیّت.
اسلام با اشاعۀ فرهنگ و برنامههای تربیتی خویش در بعد اقتصادی روشی را ارائه میدهد تا اقتصادی بدون وابستگی به بیگانگان به وجود آورد. تربیت افراد در اسلام به گونهای است که از پشت عینک توحید به اقتصاد و فعالیت اقتصادی مینگرند و غرضشان از فعالیت اقتصادی، تأمین رفاه خودشان و جامعه میباشد. در نظر آنان تلاش اقتصادی یک وظیفۀ عبادی - اقتصادی است که در نهایت از آن، قرب الهی را باید طلبید.
روش اقتصادی اسلام، برای به وجود آوردن یک اقتصاد سالم جهت تأمین رفاه فردی و اجتماعی برپایۀ عدالت اقتصادی و انسانی و در نهایت، آمادهکردن زمینۀ معنوی برای پرستش اللّه میباشد.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:
«نعم العون علی تقوی اللّه الغنی(1)»؛ غنی بودن و بینیازی، یاور خوبی بر تقوای الهی است.
اینک با توجّه به اهمیّت مسألۀ اقتصاد، به نقش تعلیم و تربیت اسلامی در اقتصاد میپردازیم.
1) (1) . وسائل الشیعه، ج 12، ص 49، روایت 3
اگر بخواهیم بهطور دقیق از تأثیر تعلیم و تربیت بر روی اقتصاد یک جامعه آگاه گردیم، باید تمام ابواب فقهی اقتصاد اسلام(باب اجاره، تجارت، مزارعه، شرکت و مضاربه و...) را با تمام مسائلش بررسی کنیم، آنگاه به نکتههای لطیف اخلاقی آنها نظر افکنیم. این کار به فرصت زیاد و به گروهی محقق نیاز دارد که به بررسی بنشینند و لطیفههای تربیتی و تعلیمی مسأله را به دقت اخذ کنند و نموداری از اقتصاد سالم اسلامی را - که در پرتو تربیت اسلامی و مراعات برنامههای پرورشی به وجود میآید - ارائه دهند.
انسان تربیت شده در مکتب الهی تابع امر و نهی و یا به عبارت دیگر«باید» و «نباید» دین است. و ملاک باید و نباید در اسلام، مصلحت و مفسدهای است که در مورد امر و نهی وجود دارد. آنچه دارای مصلحت فرد و اجتماع بوده به انجام آن امر فرموده و از آنچه دارای مفسده بوده نهی کرده است.
عن أبی جعفر علیه السّلام قال: خطب رسول اللّه - صلی ا... علیه و آله - فی حجّة الوداع فقال: «یا أیّها النّاس ما من شیء یقرّبکم من الجنّة و یباعدکم من النّار إلاّ و قد أمرتکم به و ما من شیء یقرّبکم من النّار و یباعدکم من الجنّة إلاّ و قد نهیتکم عنه.(1)»
امام باقر علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم در حجة الوداع(آخرین حج پیامبر) فرمود:
ای مردم! به آنچه شما را به بهشت نزدیک و از جهنم دور میکند، امر کردم، و از انجام آنچه شما را به جهنم نزدیک و از بهشت دور میگرداند، نهی نمودم.
تعلیم و تربیت همه جانبۀ اسلام، رسالت بزرگی دارد و آن توجه دادن به روش اقتصادی است، که سلامت اقتصادی جامعه را تضمین میکند. و این براساس مصالح و مفاسدی است که میتواند نقش مثبت یا منفی داشته باشد. از آنچه به اقتصاد ناسالم منجر میشده - به گونهای که مضرّ به معنویات بوده است - نهی فرموده و بدانچه به اقتصاد سالم منتهی میگردیده(مفید برای رشد انسانیت بوده است) امر
1) (1) . وسائل الشیعة، ج 12، ص 27، (باب 12 از ابواب مقدمات) روایت 2
کرده است.
به عنوان مثال، دو نمونه از مسائلی که ارزش مثبت و منفی در اقتصاد سالم دارند، متذکّر میشویم.
تجارت و دادوستد از روی رضایت، مالکیت از طریق مشروع، فعالیت و تلاش اقتصادی برای حفظ آبرو، صلۀرحم، ادای دین، احترام گذاشتن به مالکیت عمومی، قناعت، انفاق و... از جمله مسائلی است که اسلام به جهت داشتن ارزش مثبت، به انجام آنها امر فرموده است.
و امّا اسراف، ربا، احتکار، رشوه، تولید کالاهای مبتذل از قبیل آلات قمار و... و... مسائلی هستند که به جهت داشتن نقش منفی در اقتصاد، اسلام از آنها نهی کرده است. روایات بسیاری در کتب روایی در این موارد وارد شده است که به جهت اختصار از آوردن آنها صرف نظر میکنیم.
انسان از آن هنگامی که در دامان پرمهر مادر و در خانوادۀ پاک رشد میکند و بزرگ میشود، این دو دسته از مسائل را میآموزد. انجام دستۀ اوّل و نفی دستۀ دوّم، نقش مؤثری در رشد اقتصاد سالم در زندگی فرد و جامعه دارد.
افراد در محیطهای تربیتی و آموزشی اسلامی(خانواده و مدرسه) میآموزند که باید راستگو باشند؛ امانتدار باشند؛ در زندگی، دیگر دوست و قانع بوده و منافع دیگران را چون منافع خود بدانند. و میآموزند که باید یار مستمندان باشند. سخن مولای متّقیّان علی علیه السّلام را به گوش دل سپردهاند که فرمود:
«أحسن النّاس عیشا من عاش النّاس من فضله(1)»؛ بهترین مردم از حیث زندگی کسی است که مردم در پرتو لطف و مهربانی او زندگی کنند.
خیانت، دزدی، اسراف، ربا، اعتیاد به مواد مخدر، کسلی، تنبلی، پرخوری، خواب بیش از اندازه، شرابخواری، قماربازی، آموختن علوم غیر مورد نیاز جامعه، ساختن ابزار و آلات لهو و لعب، کمفروشی، احتکار، بیتفاوتی در برابر جامعه، خودگرایی، عجب و تکبّر، حسد، بخل، حرص، طمع در حقّ دیگران، ظلم به نفس و دیگران و... از جمله
1) (1) . شرح غرر، ج 2، ص 410، شماره 3058
عواملی هستند که اقتصاد را به فساد میکشانند. و در واقع، انسان پرورش یافته در مکتب اسلام - که اقتصاد را زمینهساز شکوفایی استعدادها و ستایش خدا، و یاری خوب برای تقوا میداند - از هرعاملی که اقتصاد خانواده و اجتماع را به سوی انحراف بکشاند پرهیز میکند.
انسانهایی که اینچنین تربیت یافتهاند، اگرچه زارع، صنعتگر، کارمند، کارگر و یا مهندس و پزشک و... باشند، به تعهّد انسانی خویش پابند بوده، در رشد اقتصاد سالم اجتماع و استقلال اقتصادی خواهند کوشید. بنابراین، اسلام با ساختن چنین افرادی و با تعلیم و تربیت صحیح روش اقتصادیاش را در جامعه پیاده میکند و از فسادی که از ناحیۀ افراد سودجو، حریص و... اقتصاد را تهدید میکند، جلوگیری مینماید. مثلا جلوی مالکیتهای نامشروع، از قبیل حیف و میل بیت المال، ربا، قمار و فروش کالاهای نامشروع همچون شراب، آلات قمار، مواد مخدر، و ورود کالاهایی که جز جنبۀ فساد و ابتذال فایدهای ندارد میگیرد.
اسلام دست حاکم شرع را در مورد کسانی که بخواهند ارزشهای معنوی جامعه را به خاطر سودجوییهای اقتصادی و غیره زیر پا بگذارند، باز گذاشته تا آنها را به گونهای که صلاح میداند و تشخیص میدهد تنبیه کند.
تعلیم و تربیت اسلامی در رشد اقتصاد و استقلال اقتصادی و به وجود آوردن اقتصادی سالم در جامعه، نقشی مثبت و بسیار مؤثر دارد. در واقع یک کارگر یا کشاورز، و صنعتگر و هرمسلمانی که در جنبۀ اقتصادی جامعه تلاش میکند، کارش به عنوان عبادت تلقّی میشود، و از آن نهتنها تأمین زندگی خود و اجتماع را میطلبد؛ بلکه نظری بالاتر دارد و آن، خشنود ساختن خداوند متعال است.
آموزشگاههایی که وظیفۀ تعلیم و تربیت اقتصادی را به عهده دارند، باید به نکاتی چند توجّه داشته باشند:
1 - افراد موردنظر را باید به رشتهای جلب کنند که در رشد اقتصادی مؤثر بوده و
جامعه نیازمند به آن است؛ تا از این طریق نیروهای متخصص و تربیت شده، ابزار تولید و منابع تولیدی را به دست گیرند تا نیازی به متخصص خارجی نباشد.
2 - از جمله نقشهای مهم تعلیم و تربیت در اقتصاد، رفع نیازمندیهای مردم و استقلال اقتصادی میباشد، لذا آموزش حرفهای - فنی، از وظایف تعلیم و تربیت است.
3 - آموزشگاهها موظّفند دانشآموزان و دانشجویان را از طریق آزمایش و عمل به مسائل آشنا سازند، زیرا تنها تئوری کافی نیست.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «رأی الرّجل علی قدر تجربته(1)»؛ عقل مرد به اندازۀ تجربهای است که اندوخته است.
و فرمود: «ألتّجارب علم مستفاد(2)»؛
4 - از آموزشگاههای اقتصادی انتظار میرود که روحیۀ احساس و اندیشۀ مناسب دنیای جدید(یعنی دنیای رشد اقتصادی) پدید آورند و تغییر و تحولاتی در متربیّان و عامۀ مردم ایجاد کنند. همسطح بودن اقتصاد جامعه با جوامع پیشرفته در گرو ابتکار و استقلال شخصیّت و تحرّک بیشتر است. برنامۀ تعلیم و تربیت در محیطهای آموزشی باید به گونهای تنظیم شود که چنین صفاتی در متعلّم پرورش یابد(3).
5 - به متربیّان اقتصاد بیاموزند که بهداشت محیط و بدن را کاملا رعایت نمایند تا از بیماریهای که ممکن است عارض آنها و دیگران شود، حتّی الامکان جلوگیری به عمل آید تا در اثر ضعف بدنی و فکری، رکود در رشد اقتصادی بهوجود نیاید.
6 - به وجود آوردن تعهّد و مسؤولیت اجتماعی از مسائل مهمّی است که در اقتصاد نقش اساسی دارد. کارگر و مهندسی که خود را مسؤول بداند، در حفظ صنایع میکوشد و از آن(همچون مال خود) نگاهداری میکند. در غیر این صورت، با افراط و تفریط در کارها باعث فرسودگی و ابزار تولید و کند شدن تولید و توزیع خواهد شد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود:
«إتّقوا اللّه فی عباده و أنّکم مسؤولون حتّی عن البقاع و البهائم و أطیعوا اللّه و لا تعصوه(1)»؛ بترسید از خدا در مورد بندگان و شهرهایش؛ همانا شما(در برابر آنها) حتّی در برابر قطعههای زمین و چهارپایان مسؤولید. و خدا را اطاعت کنید و معصیت او را مرتکب نشوید.
7 - افراد را باید در رشتهای که استعدادشان اقتضا میکند کمک و یاری کنند، تا نتیجۀ مثبت آن حتمی بوده و به زودی به ثمر بنشیند.
آنهایی که تعلیم و تربیت را فقط از دید بازدهی مادّی میسنجند، در سرمایه گذاری، به این مقدار که افرادی محدود، با مهارتی کامل، برای تولید و رشد اقتصادی آماده کنند، اکتفا مینمایند تا غرض اصلی - که بازدهی بیشتر در مدرنیزهکردن محیط است - حاصل شود.
دید مادی، به انسان چون ابزار تولید مینگرد؛ ساختن ابزار تولید بهتر برای تولید بیشتر و ساختن نیروی انسانی عالیتر برای بازدهی بیشتر.
این دید به جنبههای انسانی و کمال انسانی کار نداشته و موجب میشود که به افراد کم استعداد و یا کند ذهن توجه نشود؛ و یا برای رشد اخلاقی و کمال انسانی آنها و... سرمایهای در نظر گرفته نشود؛ و یا در کارها فقط به تخصّص افراد ارج بگذارند؛ هرچند افرادی باشند که ارزشهای والای انسانی را زیر پا گذاشته و برای آنها احترامی قائل نباشند.
ریشۀ چنین دیدگاهی به سودجویی برمیگردد و اغلب جوامع صنعتی و سرمایه داری و یا نیمه سرمایهدار، امروز دارای چنین دیدگاهی هستند.
به عبارت کوتاه، سرمایهگذاری برای تعلیم و تربیت از دیدگاه مزبور، جز برای رسیدن به خواستههای شهوانی گروهی سردمدار بیش نیست. این گروه همان
1) (1) . شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 9، ص 288، خطبه 168
اشخاصی هستند که قرآن مجید دربارۀ ایشان میفرماید:
«ذلِکَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَی الْآخِرَةِ وَ أَنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ»؛ (1)غضب و هدایت الهی بر آنان به سبب اینست که زندگی دنیا را بر آخرت برگزیدند و همانا خدا گروه کافران را هدایت نمیکند.
امّا اسلام، تعلیم و تربیت را از دیدگاه الهی و انسانی و کمال معنوی نگریسته و آن را در تعلیم و تربیت اصل دانسته، و دیگر مسائل تربیتی را فرع و مقدّمه برای رسیدن به آن قرار میدهد. روی این لحاظ سرمایهگذاری برای تعلیم و تربیت، در رأس برنامههای حکومتی قرار میگیرد، و از ضرورتی خاص برخوردار میشود. حکومت باید همۀ افراد را تحت پوشش تعلیم و تربیت قرار دهد. و هیچ کس نباید به عنوان کند ذهن بودن و یا عوامل دیگر(چون ضعف استعداد) تحقیر شده و از تربیت صحیح محروم بماند. او نیز باید تحت پوشش تربیتی قرار گیرد، تا آنچه در توان دارد به ظهور برساند، و در حدّ کاردانی خویش به جامعه خدمت کند - هرچند ناچیز باشد. چه بسا افراد کم ذهن در بعضی از هنرها نبوغ خاصّی دارند و چنانچه تحت آموزش صحیح قرار گیرند میتوانند برای جامعه مفید باشند، زیرا از نظر این دیدگاه، ارزش انسانی مورد توجه است، نه ابزار تولید و سودجویی. سرمایههای بهدست آمده نباید انباشته شود، بلکه صرف انسانهایی شود که خواهان رشد هستند. اگرچه عدهای از آنها نتوانند بازدهی مادّی چندانی داشته باشند؛ ولی از تربیت صحیح اسلامی برخوردار خواهند شد؛ «لا یُکَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها». (2)
خداوند هرانسانی را در حدّ وسعش مکلّف قرار داده است. هرشخصی که توانش بیشتر باشد، تکلیفش در برابر خود و جامعهاش سنگینتر خواهد بود.
دولت اسلامی موظّف است در بودجۀ سالانۀ خود، سرمایهگذاری کافی را برای تربیت نیروهای انسانی(در جهت به کار انداختن امور اقتصادی، سیاسی، نظامی و فرهنگی کشور) در متن برنامۀ خود قرار دهد. نیروی انسانی، سرمایۀ بزرگی است که
در رشد سرمایۀ مادّی نقش بسیار مهمی دارد.
این مطلب لازم به تذکر است که مقصود ما از نیروی انسانی اینست که هرفردی نیرو و فکر و استعدادش را به کار انداخته و در بعدی که میتواند، خدمت نماید. به عبارت دیگر، به فعلیّت رسیدن استعداد هرفردی در جهت امری از امور کشور، نیروی انسانی را تشکیل میدهد. کسب معلومات و مهارت و برخوردار بودن از ذوقی سلیم، از لوازم به فعلیت رسیدن نیروی انسانی است. خواه فعلیت آن در جنبۀ اقتصادی باشد (مانند رشد صنایع، تولیدات، کشف منابع زیرزمینی و...) یا در بعد سیاسی، فرهنگی و غیره.
ظهور نیروهای انسانی در بعد اقتصادی موجب میشود که اقتصاد مملکت از رکود رهایی یافته و فقر و کمبود از بین برود؛ از منابع زیرزمینی به خوبی استفاده شود؛ توزیع کالا با قیمت مناسب به دست مصرفکنندگان برسد؛ مردم از رفاه مادّی برخوردار گردند؛ بیکاری در جامعه ریشهکن شود. مهمتر از همه این که، راه نفوذ مستکبرین - که همیشه درصدد هستند تا از ناداری، فقر و بیچیزی جامعه استفاده کرده و آنها را به بند کشند - گرفته شود.
ظهور نیروهای انسانی در جهت سیاسی موجب میگردد که افرادی لایق در رأس امور مملکت قرار گیرند؛ وزارتخانهها را افرادی دانا با مدیریت کامل اداره نمایند و کشور را از روابطی صحیح و مشروع با کشورهای همسایه و غیره برخوردار سازند و از روابطی که موجب ذلّت یک ملت میشود جلوگیری نمایند. دیگر این که برنامه ریزیهای دقیق برطبق شرع و دین برای به وجود آوردن نظم و اصلاح جامعه ارائه دهند. و نیروهای تربیت شده در بعد سیاسی(برای اداره امور کشور)، حکومت را یک امانت از جانب خدا و مردم بدانند که به عهده آنها گذاشته شده است و هرنوع کوتاهی را خیانتی بزرگ در حق خدا و مردم بشمارند.
به فعلیت رسیدن استعدادهای انسانی در جنبه نظامی، سبب میگردد: کشور دارای سربازانی ماهر و قوی باشد که با وجود آنها مرزهای کشور امن خواهند بود و مردم با آرامش کامل به تلاش و فعالیت خواهند پرداخت. اینها(سپاه و نظامیان) زینت و
باعث عزّت دین هستند. چنانکه علی علیه السّلام دربارۀ آنها فرمود:
«فالجنود بإذن اللّه حصون الرّعیّة و زین الولاة و عزّ الدّین و سبل الأمن و لیس تقوم الرّعیّة إلاّ بهم(1)»؛ سپاهیان به فرمان خدا، دژها و قلعههای رعیّت، و آراستگی حاکمان، ارجمندی دین و راههای امن و آسایش هستند. و رعیّت برپا نمیماند مگر با بودن ایشان.
همچنین ظهور نیروهای انسانی در بعد فرهنگی موجب میشود تا جامعه به رشد عقلی و فکری دست یافته و به آگاهی کامل معنوی نایل شود؛ از خرافاتی که در جوامع بیفرهنگ هست رها شده و در جنبههای مختلف فرهنگی(فلسفه، منطق، اصول، تفسیر، ادبیات، عرفان، تاریخ اسلامی و احکام و تکالیف و...) به سر حد رشد و کمال برسد؛ چون ظهور نیروی فرهنگی، راه اجتماع به سوی حقیقت را باز میکند و چراغ راه میشود.
و امّا به ثمر نشستن نیروهای انسانی در بعد اعتقادی، افراد اجتماع را در حدّ عالی از انسانیّت قرار میدهد؛ مردم از عقایدی سالم بهرهمند گشته و با شناخت توحید، نبوت، عدل و امامت و معاد... و ویژگیهای آنها به معنویّتی خاص دست مییابند.
ظهور این نیروها هماهنگ و تعیینکنندۀ وظایف و تکالیف ملّت و احیاکنندۀ اسلام و شعایر آن میباشد.
اقدام به ساخت مراکز آموزش در تمام این ابعاد، از سوی حکومت باید انجام گیرد و مردم در ایجاد این مراکز - از آموزش ابتدایی گرفته تا مراکز آموزش عالی اقتصادی، نظامی، سیاسی، فرهنگی، اعتقادی و... - شرکت فعالانه داشته باشند. این امر بودجۀ زیادی را به خود اختصاص خواهد داد؛ ولی نیروهای تعلیم یافته و فعّال، آن را جبران خواهند کرد. هرچند جمعیت رو به فزونی بگذارد و هرچه زمان بگذرد، این امر سرمایۀ بیشتری را به خود اختصاص خواهد داد، زیرا همۀ افراد در هرشرایط و موقعیتی که باشند، باید زیر پوشش این برنامه تعلیمی و تربیتی قرار گیرند.
البته تعیین بودجه سالانه برای این بعد مهم به دست صاحبنظرانی است که
1) (1) . نهج البلاغه، فیض الاسلام، ص 1003، نامه 53
در مجلس شورای اسلامی و یا در هیأت دولت هستند. آنها وظیفه دارند با بررسی صحیح و دقیق و تحقیق همهجانبه، نیاز بعد تربیتی نیروی انسانی را در حدّ مدارس و آموزشگاههای تجربی و غیره در نظر گرفته و بودجۀ لازم را تعیین کنند.
با توجّه به آنچه بیان شد، میتوان فهمید که هدف از سرمایهگذاری، توسعه و رشد نیروهای انسانی است. که این خود، شرط لازم برای به فعلیّت رساندن ابعاد مختلف جامعه و در نهایت، رسیدن به ارزشهای انسانی و معنوی میباشد. نامۀ علی بن ابی طالب علیه السّلام به مالک اشتر نمودار عالی و زندهای است برای تأیید آنچه بیان شد.
گفتیم: تربیت نیروهای انسانی در همۀ جوانب وقتی امکانپذیر است که سرمایه گذاری کافی برای ایجاد زمینه رشد انجام گرفته باشد. حال اگر روشی صحیح بر اقتصاد جامعه حاکم نباشد و مردم دچار فقر و ناداری شوند، فقر چه اثری روی آنها خواهد گذاشت و تأثیرش در تعلیم و تربیت چگونه خواهد بود؟
فقر اقتصادی، ناداری مالی فرد، خانواده و اجتماع است. چنین فقری نقطه ضعف بزرگی است که میتواند در ابعاد مختلف(اعتقادی و فرهنگی و سیاسی و نظامی و...) جامعه اثر منفی گذاشته و در نهایت خانواده و اجتماع را به کفر بکشاند.
رسول گرامی اسلام - صلی ا... علیه و آله - فرمود: «کاد الفقر أن یکون کفرا(1)» فقر (انسان را) به کفر میکشاند.
فردی که فقر او را احاطه کرده، چه بسا خود را در نزد دیگران حقیر میبیند. فردی که توانایی دارد با تلاش و فعالیت غبار فقر را از زندگیش پاک گرداند و خود و خانوادهاش را از ننگ فقر نجات دهد؛ ولی تن به کسلی و تنبلی داده است، راه ذلّت را به روی خود و فرزندانش گشوده و راه کمال و سعادت را سد کرده است.
امکانات آموزش و پرورش که در پرتو اقتصاد پیدا میشود، در اثر فقر و ناداری، از خانواده و اجتماع سلب میگردد و در نهایت به ذلت و بردگی خانواده و اجتماع
1) (1) . بحار، ج 72، ص 30، (آخر صفحه)
میانجامد.
امیر المؤمنین علیه السّلام به فرزندش امام حسن علیه السّلام فرمود:
«یا بنیّ من ابتلی بالفقر إبتلی بأربع خصال: بالضّعف فی یقینه؛ و النّقصان فی عقله؛ و الرّقّة فی دینه؛ و قلّة الحیاء فی وجهه؛ فنعوذ باللّه من الفقر(1)»؛ فرزندم! کسی که به فقر مبتلا شد، به چهار خصلت مبتلا میشود: ضعف در یقین؛ نقصان در عقل؛ سستی در دین؛ کمی حیا در چهرهاش. پس از فقر به خدا پناه ببریم.
اجتماع فقیر قدرت آن را ندارد که نیروهای انسانی فعّال در ابعاد مختلف اجتماعی تربیت کند. لذا برای رفع نیازمندیهای خویش مجبور میشود دست سؤال و ذلّت به سوی جوامع پیشرفته دراز نماید. هرجامعۀ پیشرفتهای چنین نیست که بدون داشتن توقّع، به سؤال اجتماع عقبمانده و فقیر پاسخ گوید؛ بلکه ضمن رفع نیازمندی از جوامع بیگانه، آنها را تحقیر میکند؛ شخصیت آنها را میگیرد؛ فکر و اندیشۀ خود را تحمیل میکند؛ و اجتماع فقیر هم به جهت احتیاجش مجبور به خضوع و خشوع میشود.
نمونۀ روشن این مطلب، رژیم محمد رضا شاه بود که آمریکا در زمان او حقّ توحّش میگرفت، و این نهایت تحقیر یک ملّت و گرفتن عزّت و شخصیت از اوست.
جامعۀ ثروتمند و پیشرفته به عنوان گرداندن چرخهای صنعتی و فرهنگی و نظامی یک کشور محتاج، اقدام میکند؛ ولی هیچگاه معلومات و دانش تجربی خود را به مردم آن کشور انتقال نمیدهد. بلکه هرچه بیشتر، عوامل فقر آنها را فراهم میآورد و جامعهای مصرفکننده، و بازاری برای فروش انواع کالاهای خود به وجود میآورد.
منابع ثروت و ذخایر مادّی را میطلبد و در عوض، کالاهای تزییناتی و لوکس و... را جهت آنان ارسال داشته و عیاشی و هوسرانی را برای آن ملّت به ارمغان میآورد.
حیات و مرگ یک ملّت در اثر فقر اقتصادی به دست جامعه غنی میافتد. به طوری که هرگونه حرکتی در جهت مخالف سیاست کشور حاکم، محاصرۀ اقتصادی را به همراه خواهد داشت.
خلاصه این که فقر اقتصادی، کانال نفوذ استعمار است که با به دست گرفتن
1) (1) . بحار، ج 72، صص 48-47
اقتصاد جامعه، سایر شؤون اجتماعی را به دست میگیرد و این آفتی عظیم برای سعادت و استقلال یک ملت به شمار میآید. اینچنین فقری بزرگترین مرگ است.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «ألفقر ألموت الأکبر(1)»؛ ناداری، مرگ بزرگی است.
براستی باید از چنین فقری به خدا پناه برد. حضرت علی علیه السّلام به فرزندش محمّد حنفیه فرمود: «یا بنیّ إنّی أخاف علیک الفقر فاستعذ باللّه منه(2)»؛ فرزندم! از فقر بر تو میترسم، از آن به خدا پناه ببر.
اثر فقر اقتصادی، محرومیت جامعه از امکانات آموزشی و پرورشی است؛ این محرومیت موجب میگردد تا نیروهای انسانی شکوفا نشده و به فعلیت نرسد. در نتیجه، راه رشد به سوی تعالی، به روی مردم بسته شده و تعلیم و تربیت به دست استعمارگران بیفتد. که در این صورت، آموزش دین از بین خواهد رفت و یا به صورت یک مسلک خرافی معرفی خواهد شد، و دین - که تمام حیات معنوی انسان به آن است - به بازی گرفته خواهد شد. حضرت علی علیه السّلام فرمود: «لا حیاة إلاّ بالدّین(3)»؛ حیات و زندگی واقعی فقط در پرتو دین است.
محرومیتهای اقتصادی، یکی از عواملی است که عقدههای درونی و نابسامانیهای روانی را به وجود میآورد و به صورت فحشا و جنایات در جامعه ظهور میکند.
در پایان، این نکته لازم به تذکّر است که: غنا و بینیازی مالی نیز - همچون فقر - گاهی عامل منفی برای تعلیم و تربیت و موجب ذلّت و فساد میگردد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «حبّ المال یوهن الدّین و یفسد الیقین(4)»؛ دوستی ثروت(در جهت دنیا) دین را سست و یقین را فاسد میگرداند.
«إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغی أَنْ رَآهُ اسْتَغْنی»؛ (5)همانا انسان از طغیان باز نمیایستد،
آنگاه که خود را غنی و بینیاز میبیند. اینطور نیست که فقر اقتصادی، عامل حتمی برای نابودی و فساد تعلیم و تربیت، و غنای اقتصادی، عامل حتمی برای رشد تعلیم و تربیت باشد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «ألصّبر علی الفقر مع العزّ أجمل من الغنی مع الذّلّ(1)»؛ صبر و شکیبایی بر فقری که عزّت به دنبال داشته باشد، بهتر و زیباتر از بینیازیای است که همراه با ذلّت باشد.
حاکمیت این دو(فقر اقتصادی و غنای اقتصادی) بر معنویت و عقل است که موجب منفی بودن آنها میشود. در صورتی که محکوم عقل و معنویت قرار گیرند، عاملی مثبت خواهند بود.
البته فقر اقتصادی - درهرحال - موجب کندی رشد و تعلیم و تربیت؛ ولی غنا و بینیازی، زمینۀ فراهم آوردن امکانات گردیده، به گسترش تعلیم و تربیت کمک میکند.
1) (1) . شرح غرر، ج 2، ص 113، شماره 2022
فرهنگ در لغت و اصطلاح
فرهنگ اسلامی
تعلیم و تربیت و میراثهای فرهنگی
نقش تعلیم و تربیت در توسعۀ فرهنگ
«فرهنگ» یا«فرهنج» به معنای«ادب» و«تربیت» میباشد. و به معنای «دانش» و«معرفت» نیز آمده است. لذا سازمانی که امور تعلیم و تربیت افراد مملکت را بر عهده دارد؛ «وزارت فرهنگ» نامیده میشود. فرهنگ، بر آداب و رسوم نیز اطلاق شده است(1).
در اصطلاح جامعهشناسان معاصر، فرهنگ، بر رسوم و معتقدات، علوم، هنرها و سازمانهای اجتماعی دلالت میکند(2).
با توجه به این که در اینجا، فرهنگ از دید و اصطلاح جامعهشناسان، موردنظر میباشد، میتوان فرهنگ را از مهمترین ابعاد جامعه به شمار آورد، زیرا وقتی از فرهنگ یک جامعه سخن گفته میشود، تمام رسوم و آداب فردی و اجتماعی و...
موردنظر و توجّه قرار میگیرد.
نظام فرهنگی، بیانگر آداب و رسوم، ارزشهای انسانی، اعتقادات، اخلاق، سیاست، طرز تفکّر، رشد عقلی و ارتباط یک جامعه با جامعههای دیگر است. در واقع، شناخت فرهنگ، مساوی با شناخت جامعه بوده و میتوان گفت: امتیاز جامعهها از یکدیگر در بعد فرهنگی آنها نهفته است. و لذا وحدت ملتها در پرتو وحدت فرهنگی امکانپذیر است.
فرهنگ اسلامی بر اصولی جاوید و فروعی محکم و منابعی غنی، بنیان نهاده شده است. بهطوری که هیچگاه فرسوده نمیشود و کهنگی به آنها راه ندارد. این اصول، اساس رشد انسانی و الهی به شمار آمده و در حقیقت، ظهور و به فعلیّت رسیدن انسانیّت در گرو آنهاست.
از آنجایی که اسلام برای نوسازی جامعه انسانی و دور نگهداشتن انسان از انحرافها و خرافات و هرگونه پلیدی آمده است، به رسوم و اعتقادات، اخلاق نیکو و طرز تفکّر صحیح دعوت فرموده و برای حفظ ارزشهای انسانی دستوراتی داده است.
اگر قرآن و سنّت نبیّ اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمۀ معصومین علیهم السّلام را به خوبی بشناسیم و به حقایق آن دو آگاه شویم، به این مطلب پی خواهیم برد که فرهنگ اسلامی، تمام مسائلش در جهت تربیت انسانهاست. بیان دستورات اخلاقی، و این که أللّه را در همۀ کارها محور اصلی قرار دادن؛ از نبوّت و امامت و معاد سخن گفتن؛ آداب حج و زیارت، عبادات، خوردن و آشامیدن را توضیح دادن و نیز قوانین دادوستد و دیگر مسائل را بیان نمودن؛ زکات دادن و به جهاد و مبارزه در راه خدا دعوتکردن و به اطاعت خدا و رسول خدا امرکردن و به بسیاری از مسائل - که در رابطه با ظهور انسانیّت است - سفارش نمودن؛ دلیل واضح، روشن و گویایی است بر این که فرهنگ اسلامی درصدد ساختن انسان و جامعهای الهی است؛ جامعهای که در آن، تقرّب به خدا، رکن اساسی زندگی، به شمار آمده و به نیکوترین وجه ایمان - که بیانگر بهترین قرب و نزدیکی است - آراسته شده باشد. چنانکه امام علی علیه السّلام فرمود: «أقرب النّاس إلی اللّه سبحانه أحسنهم إیمانا(1)»؛ نزدیکترین مردم به خدای سبحان، نیکوترین آنها از حیث ایمان است.
چنین جامعهای هدایت یافتهترین جامعه است و علی علیه السّلام در این مورد چنین میفرماید: «و اقتدوا بهدی نبیّکم فإنّه أفضل الهدی و استنّوا بسنّته فإنّها أهدی
1) (1) . غرر الحکم، ج 1، ص 196، فصل 6
السّنن(1)»؛ هدایت و راهنمایی پیامبر را پیشه کنید که راهنمایی او بالاترین راهنمایی است؛ و به سنّت و طریقۀ او رفتار نمایید که طریقۀ او هدایتکنندهترین سنّتها و روشهاست.
بهطور کلّی، فرهنگ اسلامی گویای این است که برای خود بودن، و برای خود زیستن، و در خدمت موجود ناقص قرار گرفتن، پوچی و بیهودگی است؛ امّا برای خدای بزرگ بودن و به خاطر او زیستن و با سیر به سوی او، کامل شدن، بیرون آمدن از پوچی و بیهودگی و داخل شدن در طریق حق میباشد.
فرهنگ اسلامی، جهان را حق میداند؛ بدان جهت که برای برترین موجود (انسان) آفریده شده است. و انسان را حق میداند، زیرا برای شناخت کمال مطلق و معبود خویش(أللّه) پا به عرصۀ وجود گذاشته است.
فرهنگ اسلامی برای دانش و علم که سبب عروج انسان به معنویت و انسانیّت است ارزش قائل است. علاوه بر این، برای انسان نیز ارزش و مقام والایی را معتقد میباشد و او را خلیفۀ خدا و برتر از ملائکه شمرده است، چون از قوام برتری برخوردار است.
2 فرهنگ اسلامی، ارزش انسان را در تقوا و پرهیزکاری میداند و هرانسانی که تقوای بیشتری دارد، در نظر او از ارزش بالاتری برخوردار است.
«إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاکُمْ»؛ (2)گرامیترین شما نزد خدا باتقواترین شماست.
در دیدگاه این فرهنگ، بهترین روش زیستن و تربیت، در تقوای الهی نهفته است.
در گذشته یادآور شدیم: انسان، موجودی است که در بدو تولّد هیچ نمیداند و با گذشت زمان به رشد میرسد؛ و تنها راه رشد او تعلیم و تربیت است که در ابتدا، به وسیلۀ پدر و مادر و سپس مدرسه انجام میگیرد. او چون حیوانات نیست که با رشد غرایز، به رشد حقیقی خویش راه یافته و از راه و رسم تجربههای دیگران و در پرتو رسوم، اعتقادات، اخلاق و بهطور کلّی فرهنگی است که براساس آن تربیت میشود. بدین
لحاظ، خداوند بهترین روش زیستن، ماندن و تکامل یافتن را با فرستادن دین توسط پیامبرانش، بیان فرموده است؛ و بشر باید از طریق تعلیم و تربیت با آن آشنا شده و بدان عمل نماید، و آنگاه که فرهنگ دینی و اسلامی توسط پیامبر و رهبر الهی به مردم آموخته شد و جامعه نیز آن را پذیرفت و زندگی در جامعه، براساس آن بنا نهاده شد، لازم است در تداوم و بقای آن نیز از تعلیم و تربیت باز نماند؛ باشد که سایۀ این فرهنگ غنی، به زندگی انسانی نایل آید.
«میراث» در لغت، به معنی چیزی است که بعد از مرگ به جا میماند؛ مال و ثروتی که از میّت برجای مانده؛ میراث نامیده میشود. البتّه میراث، اختصاص به مال و ثروت ندارد. کتابهای علمی، عقیده، آثار هنری، طرز تفکّر، اخلاق و رسوم و... که بعد از مرگ فرد در جامعه باقی میماند؛ همچنین کتابخانهها، آثار علمی، ادبی و هنری و مسائل اخلاقی که از نسلهای گذشته باقی مانده است، میراثهای فرهنگیای است که به نسل جدید انتقال مییابد. هرجامعهای خود را موظّف میداند تا آنچه که از میراث فرهنگی جامعههای گذشته باقی مانده و آنچه را خود کسب کرده و به دست آورده است، به جامعۀ جدید و نسل نو انتقال دهد تا با بهرهمندی از آنها به آثار جدیدی دست پیدا کنند.
انتقال میراث فرهنگی به نسل نو موجب حفظ استقلال فرهنگی گشته و باعث میشود پیوند فرزندان یک ملّت با اجدادشان گسسته نشود و با وحدت فرهنگی، وحدت خویش را حفظ کنند.
پشت پا زدن به میراثهای فرهنگی و به کار نگرفتن آنها در فرهنگ جدید، موجب بروز اختلاف عقاید و افکار و نیز ضربه بر پیکر استقلال و وحدت جامعه میشود.
علاوه بر این، باعث محروم ماندن نسل جدید از تجربههای گذشتگان میگردد.
آموزشگاهها، وسایل ارتباطجمعی(رادیو، روزنامه، مجلّه، تلویزیون و...) میتوانند نقش مثبت و مهمّی در ایفای این وظیفۀ مهم داشته باشند و با انتقال آنها به آیندگان،
سند استقلال فرهنگی و وحدت جامعه و رشد انسانها را محکم نموده از پوسیدگی آنها جلوگیری کنند.
کوتاهی آموزشگاهها و وسایل ارتباطجمعی در این امر مهم، آنچنان فاجعهای ببار میآورد که ما امروز در کشورهای اسلامی شاهد آن هستیم، که چگونه فرهنگ غربی (امریکایی و اروپایی) یا فرهنگ شرقی(مارکسیسم) جای فرهنگ اسلامی را گرفته و موجب اضمحلال استقلال و نابودی وحدت بین مسلمین شده و اختلاف افکار و عقاید را به وجود آوردهاند. گروهی به رسم اروپایی و امریکایی لباس میپوشند؛ سخن میگویند؛ راه میروند؛ در بازارها و خیابانها به گونهای هستند که اروپاییها هستند. و گروهی دیگر به روش شرقی عمل میکنند. این زبونی و ذلّت یک ملّت است که فرهنگ اسلامی را - که غنیترین فرهنگهاست - رها ساخته و فرهنگ غربی یا شرقی را ترویج کند و از آنها تقلید نماید.
به فراموشی سپردن فرهنگ اسلامی موجب شده زندگی فردی و اجتماعی دگرگون شود و از عالی به دانی سقوط نماید؛ و این، نوعی پوچی و بیهودگی است که فرهنگ اسلامی با آن مخالف است.
اینجاست که حضرت علی علیه السّلام میفرماید: «علّموا صبیانکم ما ینفعهم اللّه به لا یغلب علیهم المرجئه برأیها(1)»؛ آنچه را که خداوند به وسیلۀ آن، نفع میرساند؛ به کودکان خود بیاموزید تا گمراهان، افکار و عقاید خویش را بر آنها تحمیل ننمایند.
و امام صادق علیه السّلام فرمود:
«خداوند متعال به پیامبری از پیامبرانش وحی فرمود: «قل للمؤمنین: لا تلبسوا لباس أعدائی و لا تطعموا مطاعم أعدائی و لا تسلکوا مسالک أعدائی فتکونوا أعدائی کما هم أعدائی(2)»؛ به مؤمنان بگو: لباس دشمنان مرا نپوشید؛ از خوردنیهای دشمنانم نخورید؛ و راه و روش دشمنان مرا نپیمایید. که(اگر به سنّت آنان عمل کنید) از دشمنان من خواهید بود؛ چنانکه آنان دشمنان من هستند.
البته باید توجّه داشت، حفظ میراثهای فرهنگی و انتقال آنها به نسل جدید، به این معنا نیست که حتّی آثار منافی با شؤون اخلاقی و انسانی هم نگهداری شود. و صرف این که از اجداد و نسل قبل باقی مانده است؛ - روی تعصّبهای جاهلی - باید نسل نو، آن را بیاموزد و بدان عمل نماید. این قبیل میراثهای فرهنگی که مانع رشد و ظهور انسانیّت انسان است، باید نابود شده و از بین برود. و آنچه که در جهت رشد زندگی انسانی و عقلانی جامعه هست، باقی بماند.
فرهنگ اسلامی برای همین امر مهم، ظهور کرد تا خرافات قرون گذشتۀ جاهلی را از بین ببرد. آنچنانکه مردم جزیره العرب را از بتپرستی نجات داد و آنها را از تقلید کورکورانه اجدادشان - که دارای عقیده و رسومی خرافی بودند - بازداشت.
«وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَیْنا عَلَیْهِ آباءَنا أَ وَ لَوْ کانَ آباؤُهُمْ لا یَعْقِلُونَ شَیْئاً وَ لا یَهْتَدُونَ»؛ (1)هنگامی که به آنان(مشرکان) گفته شد: از آنچه خدا نازل ساخته(از کتاب و دین) پیروی کنید، در پاسخ گفتند: ما از کیش پدران خود پیروی میکنیم. آیا آنان باید تابع پدرانشان باشند، اگرچه، نادان و بیعقل بوده و به حق و راستی راه نیافته باشند.
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْخَمْرُ وَ الْمَیْسِرُ وَ الْأَنْصابُ وَ الْأَزْلامُ رِجْسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّیْطانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛ (2)ای اهل ایمان! شراب، قمار و بتپرستی و تیرهای تقسیم - که در عهد جاهلیت، مال مشترک را توسّط آنها مفروض و تعیین میکردند و در حقیقت یک نوع قمار به حساب میآمد - همۀ اینها پلید و از عمل شیطان است. از آن اجتناب و دوری ورزید؛ شاید رستگار شوید.
قرآن، در این آیه، از بعضی رسوم جاهلی نهی فرموده است. میراث فرهنگی را باید ارزیابی کرده و با محک ارزشهای انسانی و عقلی، تقوا و معنویّت سنجید و در صورتی که منافات با رشد و قوام انسان نداشت، حفظ نمود و تبلیغ کرد و فرزندان جامعه را با آن آشنا ساخت.
این امر به ما میآموزد که اگر در جامعههای دیگر، آثار هنری و رسوم انسانی، وجود داشته یا دارد، آنها را بشناسیم و به جامعۀ خویش منتقل کنیم. در اینباره علی علیه السّلام میفرماید:
«اطلبوا العلم و لو بالصّین(1)»؛ علم را طلب کنید؛ اگرچه در چین باشد. (مقصود این است که، هرچند در نقطهای دوردست باشد.)
این که اسلام، تشویق به علمآموزی میکند و وظیفۀ مهم علما و دانشمندان را، آموزش فرهنگ اسلامی به مردم میداند، دلیل واضحی است بر این که میراثهای فرهنگی به فراموشی سپرده نشود؛ بلکه باید از نسلی به نسل دیگر انتقال یابد، تا جامعه، رسوم و آداب انبیای عظام را بیاموزد و به حقیقت رهنمون شده، به رشد معنوی برسد، زیرا تعلیم و تربیت عالیترین و تنها وسیلۀ نشر فرهنگ اسلامی است.
امام حسن علیه السّلام به فرزندان خود و برادرانش سفارش فرمود: «إنّکم صغار قوم و یوشک أن تکونوا کبار قوم اخرین فتعلّموا العلم فمن لم یستطع أن یحفظ فلیکتبه و لیضعه فی بیته(2)»؛ شما کودکان جامعۀ امروز هستید و امید میرود که بزرگان جامعۀ فردا باشید؛ پس به تحصیل دانش بپردازید. و کسی که قدرت حفظ آن را ندارد، پس آن را بنویسد و در خانه نگهداری کند.
کودکان و نوجوانان، باید از راه تعلیم و تربیت، رسوم، عقاید و سنّتهای خوب را بیاموزند تا فردا - که بزرگان جامعه میگردند - بتوانند آنها را به جامعۀ خویش تعلیم دهند.
اسلام برای این که فرهنگ اسلامی در انحصار یک جامعه نماند و به جامعههای دیگر منتقل شود و نیز برای این که در میان یک قوم، مدفون نگردد، از کتمان علم، مذمّت فرموده است.
«من کتم علما نافعا ألجمه اللّه یوم القیامة بلجام من نار(3)»؛ کسی که علم
سودمندی را کتمان نماید - و آن را به جامعه نیاموزد - خداوند متعال روز قیامت لجامی از آتش بر دهان او میزند.
و برای این که فرهنگ اسلامی به گونهای صحیح، از نسلی به نسل دیگر انتقال یابد، از کذب و دروغ بستن بر پیامبر(صلی الله علیه و آله) و ائمه علیهم السّلام نهی فرموده و شخص کاذب را به عذاب الهی وعده داده است.
امام صادق علیه السّلام فرمود: «من کذب علینا أهل البیت حشره اللّه یوم القیامة أعمی یهودیّا(1)»؛ کسی که بر ما اهل بیت(پیامبر) دروغ ببندد، خداوند متعال روز قیامت او را کور و یهودی محشور میکند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «من کذب علیّ متعمّدا فلیتبوّأ مقعده من النّار(2)»؛ کسی که بهطور عمد، بر من دروغ بندد؛ نشیمنگاهش را از آتش قرار دهد.
در واقع، تعلیم و تربیت، نقش اساسی و مهمّی را در بقای میراثهای فرهنگ اسلامی دارد. چنانکه گفتهاند:
«تعلیم و تربیت، ذخایر معنوی، ادبی، حقوقی و هنری را حفظ میکند و به جوانان میآموزد که چگونه سیستمهای فکری مبتنی بر سنّت را در جهت پیشبرد و ارتقای جنبههای مادّی و غیر مادّی، از نو شکل دهند.(3)»
احترام به تعلیم و تربیت اسلامی، احترام به فرهنگی است که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمه علیهم السّلام مروّج آن بودهاند. و دوام تعلیم و تربیت در جامعه، ضامن بقای فرهنگ اسلامی، و سستی در آن و یا کنار گذاشتن آن، مساوی با نابودی فرهنگ اسلامی میباشد.
لازم به ذکر است که در آموزش فرهنگ اسلامی به کودکان و نوجوانان و جوانان باید این مطلب مهم، تأکید شود که: مسألۀ اساسی در فرهنگ اسلامی، تعالی انسان است؛ و انسان باید برای تعالی خویش، دو راه«سقوط» و«عروج» را بشناسد؛ با
عوامل تکامل و انحطاط، آشنا شود و تاریخ را که نمونۀ بارز این معنا و بیانگر سقوط و عروج یک جامعه و نیز رودررویی دو انسان یا دو گروه انسانهای متضاد است(گروهی در جهت حق، مانند انبیای عظام - صلوات اللّه علیهم أجمعین - و گروهی در جهت باطل مانند نمرود، فرعون و...) مورد مطالعۀ دقیق قرار دهد.
قرآن نیز که از تاریخ گذشتگان سخن میگوید، به خاطر این نکته است که انسان عبرت بگیرد و متذکر شود؛ به حقیقت خویش واقف گردد و گام به راه باطل - که همانا راه شیطان است - نگذارد.
تعلیم و تربیت، علاوه بر انتقال فرهنگ اسلامی به نسل جدید، نقش مهمتری دارد و آن، توسعۀ فرهنگ اسلامی میباشد. درست است که آنچه را از نسلهای گذشته بر جای مانده - که مطابق با ارزشهای انسانی است - باید حفظ نمود، امّا نباید در آن محصور شد؛ بلکه باید در توسعۀ آن تلاش کرد. توسعه دادن فرهنگ اسلامی به این معناست که بتوانیم از منابع غنی آن(قرآن و سنّت، عقل و اجماع) بیش از آنچه گذشتگان فهمیدهاند، بفهمیم؛ استفاده کنیم و به کار بندیم. (البته با ضوابط و شرایطی که متخصّصان فن و کارشناسان علوم اسلامی ارائه میدهند) به عبارت دیگر، فقط تقلید نکنیم؛ بلکه پرواز روحی و تراوش فکری داشته باشیم و خود، به تعمّق بپردازیم. در غیر این صورت، نمیتوانیم از فرهنگ اسلامی استفادۀ کامل ببریم، زیرا فرهنگ اسلامی پاسخگوی همۀ نیازهاست.
از مکانهایی که در این راستا، نقش سازندهای میتواند داشته باشد؛ مدارس و دانشگاهها و مراکز علوم دینی است و باید در آنها، به گونهای دانشآموزان، دانشجویان و طلاّب را تربیت کنند که علاوه بر آموختن رسوم و عقاید و افکار گذشتگان، در پی آفرینش فکری خلاّق و جدید بوده و نظریات پربارتری را جایگزین نظریّات قبلی نمایند. البته این کار باید با راهنمایی کارشناسان و متخصّصان علوم اسلامی و مطالعهای عمیق همراه باشد تا به اشتباه و انحراف کشیده نشوند.
اینکه قرآن، انسان را به تفقّه و تعقّل میخواند، دالّ بر این مطلب است که اسلام، خواهان توسعۀ فرهنگی است که از جانب خدا به رسولان او نازل شده است و به کمک آن، انسان میتواند رهرو راه حقیقت و پویندۀ طریق کمال و معرفت باشد و به پیشرفت در زمینههای فرهنگی نایل آید.
آنچه در مدارس اسلامی مورد توجّه است، تعقّل و تعمّق و اجتهاد است و همین مسأله موجب گشته که علمای اسلامی برمبنای اجتهاد و دقّت، به استخراج مسائل از منابع علمی پرداخته و نظر مستقلّ اسلام را در هریک از مسائل بیان دارند؛ بدون این که مقهور علوم دیگران شوند و بخواهند اندیشۀ علمی خویش را از فرهنگهای یونانی، غربی و شرقی بگیرند. و یا به رأی خود، آنچه که در اسلام نیست، به اسلام نسبت دهند. تاریخ فراگیری علوم در میان مسلمین، گویای این قضیّه است.
با سیر در آثار دانشمندان و علمای بزرگ اسلامی، میتوان به تعمّق آنها در علوم پیبرد که چگونه در مدرسههای اسلامی، روح اجتهاد و تعقّل را در پرتو تعلیم و تربیت صحیح پیدا کرده بودند.
روحیۀ تعمّقنگری مسلمانان به حدّی رسیده بود«که مسلمانان، علوم را اعمّ از الهی، شرعی، طبیعی و عقلی، تا آنجا که میسّر بود، در روزگار خود آن عالمان، به حدّ کمال رسانیدند.(1)» حتّی آنچه از دانش دیگران نیز در مدرسههای اسلامی میآموزند؛ با نظری تحلیلی بدان مینگرند. چنانکه نوشتهاند:
«مسلمانان، با نظری مشرفانه به ترجمۀ علوم دست زدند و برخی از مطالب پیشینیان را پسندیدند و برخی را نه. و آنچه را هم پسندیدند، در بوتۀ تحقیق گداختند و آن را تنقیح کردند و پیراستند و افزودند و کاستند.(2)»
با توجّه به آنچه بیان شد، معلوم میگردد که تعلیم و تربیت، نباید فقط وسیلۀ انتقال فرهنگی باشد؛ بلکه باید با دادن قدرت و نیرویی به دانشآموز، او را به تعقّل و تفقّه وادارد تا با کوشش خویش، بر آنچه یاد گرفته است - در حدّی که ضوابط و شرایط
اجازه میدهد - بیفزاید.
اگر تعلیم و تربیت بتواند نقش مهم خود را در این زمینه ایفا کند، تأثیر بسزایی در توسعۀ فرهنگ اسلامی خواهد گذاشت. البتّه تعقّل و تدبّر در آثار گذشتگان و تجزیه و تحلیل و نقد آنها به معنای بها ندادن و ارزش قایل نشدن به آنها نیست؛ بلکه مقصود این است که اگر نقاط ضعفی در عقاید قبلی و استنباط مسائل بوده، معلوم گردد و جای آن را نقاط قوّت پر کند. (برخلاف آنها که گمان میکنند رشد فرهنگ، روبنایی از رشد جامعه است)، رشد فرهنگ، رشد جامعه را فراهم میآورد و حالت جامعه را دگرگون کرده، از رکود به ترقّی سوق میدهد.
جامعهای که در آن، تلاش، تفکّر و تعقّل نیست، رشد و ترقّی در آن وجود ندارد.
بعکس، در جامعهای که از این اصول پیروی میکنند و به فرهنگ، توسعه میبخشند، رشد و تکامل و تغییر و تحوّل وجود دارد.
باید به این نکته توجّه داشت که اسلام، خواهان توسعۀ فرهنگ اسلامی است؛ امّا توسعهای که در پرتو استقلال و اراده مستقلّ مسلمین باشد؛ نه توسعهای که در کنارش وابستگی فرهنگی، سیاسی وجود داشته باشد، زیرا بنای فرهنگ اسلامی بر شناخت خدا و عروج انسان به سوی«أللّه» است.
در صورت وابستگی فرهنگی، نوعی انحراف در فرهنگ اسلامی به وجود خواهد آمد که اگر بخواهیم نامی بر روی این انحراف بگذاریم، چیزی جز«فرهنگ التقاطی» نخواهد بود و فرهنگ التقاطی نمیتواند انسان را به مطلوبش - که رسیدن به مرحلۀ قرب به خدا و الهی شدن است - برساند.
در صورتی که مسلمین، مقهور سیاست جامعهای واقع شوند، از بسیاری حقایق که با آن سیاست، متضاد است، باید چشم بپوشند و یا آنها را تحریف نمایند و این خود، نوعی به رکود کشاندن فرهنگ اسلامی است.
بنابراین، اگر فرهنگ اسلامی در پرتو استقلال، توسعه نیابد، افکار و استعدادها به سوی یک فرهنگ التقاطی جذب خواهد شد و موجب عوض شدن مسیر اسلام خواهد گشت.
تعلیم و تربیت صحیح باید دور از سیاستهای غیر اسلامی باشد.
در غیر این صورت، تربیت حقیقی - که به فعلیّت رساندن استعدادها در جهت مطلوب شایسته است - صورت نخواهد گرفت.
در پایان، به نقش فرهنگ اسلامی در به وجود آوردن جامعۀ انسانی و الهی اشاره میکنیم:
فرهنگ اسلامی، برای ساختن جامعۀ انسانی - بهطوری که براساس فکر صحیح، حرکت و عمل نماید - از اجتماع کوچک خانواده شروع میکند و به اجتماع بزرگ جهانی میرسد و اجتماعات را به محبّت، نیکوکاری، تقوا و ارتباط انسانی با همدیگر دعوت مینماید:
«یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِی السِّلْمِ کَافَّةً وَ لا تَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیْطانِ»؛ (1)ای اهل ایمان، همگی در اسلام داخل شوید(تسلیم حق گردید) و از گامهای شیطان متابعت و پیروی نکنید(تسلیم وسوسههای او نشوید).
افعال و حرکات انسان، براساس ادراکاتی است که دارد. هیچ فعلی را انسان، بدون درک و اندیشه انجام نمیدهد. لذا انسان، چنان عمل میکند که میاندیشد و آنچنان میاندیشد که فرهنگ جامعه اقتضا میکند و چنانچه فرهنگ جامعه دور از انحرافات باشد، در پرورش ادراکات و افکار، نقش مثبت خواهد داشت. و آنگاه که زیربنای عملی جامعه(ادراکات) دور از هرنقص و انحرافی باشد، رابطۀ انسان با خود، با دیگران و با طبیعت، رابطهای سالم خواهد بود. در این صورت است که جامعۀ انسانی - الهی در پرتو فرهنگ اسلامی تحقّق خواهد یافت و انسان را به اعمال صالح، خواهد کشانید.
تعلیم و تربیت صحیح، به جامعه میآموزد که چگونه استعدادها و نیروی فکری را در جهت ارتقای جنبههای معنوی و مادّی به کار اندازد و انسانها را به سوی ساختن یک جامعۀ ایدهآل سوق دهد. ساختن جامعۀ انسانی، نیاز به فرهنگی دارد که برپایۀ تعلیم و تزکیه باشد و فرهنگ اسلامی بر این دو پایه استوار است.
1) (1) . سورۀ بقره، آیۀ 208
فرهنگ اسلامی، تنها به تعلیم دانش اکتفا نمیکند؛ بلکه به همراه دانش، به تزکیه نیز پرداخته و آلودگیهای روحی را از بین میبرد و قوای انسانی را منوّر به نور الهی میگرداند و به سوی شکوفا شدن و رسیدن به فعلیّت رهنمون میشود.
بههرحال، در فرهنگ اسلامی، انسانها ادراکات خود را از عقیدهای پاک و ایمانی خالص میگیرند و جامعۀ واحد اسلامی را به وجود میآورند. همچنانکه امروز، انقلاب اسلامی ایران، بر این اساس، به رهبری حضرت امام - قدّس سرّه - به وجود آمد.
به امید آن روز که ملّتهای دیگر، به حقیقت این فرهنگ غنی الهی و انسانی پیبرده و در پرتو آن، به انسانیّت و وحدت کامل برسند.
إن شاء اللّه
تعریف سیاست
هدف در سیاست اسلامی
شروع رشد سیاسی
نقش تربیت در تشکیل حکومت
نقش حکومت در تربیت
وظایف حاکم و زمامدار
«سیاست» در لغت به معنای«حسن تدبیر و کاردانی» آمده است؛ انسان سایس یعنی کاردان، مصلحتاندیش. و نیز سیاست به معنای حکومتداری، به تدبیر امور مردم پرداختن هم آمده است(1).
سیاست در اصطلاح، «نوعی تدبیر است که هرشخصی را به آنچه استحقاق دارد قانع کرده و او را به حق خویش برساند، و دست تعدّی و تصرّف را از حقوق دیگران کوتاه کند و به جهت تعاون در امور مملکت و اجتماع، هرشخصی را به شغلی که در شأن اوست مشغول نماید(2)».
سیاست اگر از روی پارسایی و تقوا باشد و براساس امر و نهی الهی انجام گیرد، سیاست الهی است و اگر محرّک در سیاست غیر از این باشد نام آن محرّک، بر آن گذاشته خواهد شد. روی این لحاظ، سیاست را به اقسام و انواع مختلف تقسیم کردهاند. در سیاست الهی، غرض، رساندن مردم به سعادت و همچنین به فعلیت رساندن نیروهای انسانی در جهت حق است ولی در سیاستهای غیر الهی، منظور، رسیدن به آن چیزی است که شخص یا اشخاص سایس، آن را هدف میپندارند.
خداوند متعال موجودات را آفرید و آنها را در راه محبّت خویش برانگیخت(3)، و
حکمت او بر این تعلّق گرفت که هرموجودی را از داشتن قوانین لازم در جهت هدایت بهرهمند گرداند تا به کمال شایستۀ خویش برسند.
انسان به عنوان یک موجود از این لطف و حکمت خداوندی مستثنا نیست؛ حکمت او دربارۀ انسان اقتضا میکند که نظم داشته باشد و نیروهای او معطّل نماند، بلکه به ظهور برسد و در نهایت به کمال شایستهاش که قرب الهی است نایل گردد و دین توسّط رسولان الهی به همین منظور فرستاده شد تا انسان در سایۀ آن به نیکبختی و سعادت برسد.
«قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ أَنَّما إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَاسْتَقِیمُوا إِلَیْهِ وَ اسْتَغْفِرُوهُ...»؛ (1)بگو(ای رسول ما): جز این نیست که من هم بشری مثل شما هستم[ولی] به من وحی میشود که معبود شما معبودی واحد و یکتاست. پس، همه به راه مستقیم او[بسیج] شوید و از او آمرزش بطلبید.
دین برای پیادهکردن بسیاری از قوانین فردی و تمام قوانین اجتماعی ناچار از یک سیاست و حکومت است. لذا اسلام، سیاست الهی را به اجرا میگذارد، زیرا خدا را حاکم مطلق میداند و پیامبران و ائمه علیهم السّلام حاکمانی هستند که از جانب خدا به این امر منصوب شدهاند. و برای این که در زمان غیبت، دین خدا باقی بماند و احکام آن معطّل نماند، ولایت و حاکمیت فقیه جامع شرایط را برای جامعه تعیین فرموده و اطاعت او را واجب دانستهاند، زیرا او به نیابت از ولیّ زمان و حجّت خدا فرمان میدهد و سیاست جامعه را به دست دارد.
وحدت، نظم، اجرای حدود، جلوگیری از تعدی و تجاوز(منکرات) پیادهکردن آنچه عنوان معروف دارد، از اهداف دین است که باید به وسیلۀ حاکم مدبّر و باتقوا در اجتماع پیاده شود.
امام علی علیه السّلام فرمود:
«غایة الدّین الأمر بالمعروف و النّهی عن المنکر و إقامة الحدود(2)»؛ هدف دین،
امر به معروف و نهی از منکر و اقامۀ حدود است. غایت اعلای دین همان است که آیه فوق بیان فرموده، و آن بازگشت به راه مستقیم الهی میباشد.
بنابراین، سیاست دینی(که در یک حکومت تبلور مییابد) این خواهد بود که در جامعه، اخوت، وحدت، قسط و عدل و نظم را به وجود آورد و از ناموس و عرض مسلمانان و آنهایی که در پرتو حکومت هستند دفاع نماید، حدود خدا را جاری کند و در نهایت کشور را عبادتگاه خدا قرار دهد.
ادارۀ امور از جنبۀ فردی شروع، و به نظام خانواده و در نهایت به ادارۀ اجتماع میانجامد، کسی که بتواند خود را بخوبی اداره کند، خواهد توانست مدیر خوبی برای خانواده و اجتماع باشد. تحقّق تدبیر نفس در گرو اعمال شایستۀ اعضا و جوارح بدن به این است که حدود کار آنها تعیین شود به گونهای که از اعتدال خارج نشوند و از اعمال ضرر زننده به انسانیّت باز داشته شوند. و در بعد روحی نیز فکر و اندیشه در جهت اصلاح نفس پرورش داده شده و جان از بخل، حسد و کینه و... پاک گردد تا آنجا که عقل بر وجود انسان حاکم شود.
امام علی علیه السّلام به شریح بن هانی سفارش فرمود:
«بدان که اگر نفس خویش را از بسیاری از آنچه دوست میدارد، به جهت ترس از نامطلوب و ناپسند بودن آن، باز نداری و جلوگیری نکنی، خواهشهای نفسانی ضرر فراوانی به تو خواهند زد. پس نفست را - از این که بسوی شهوات برود - مانع و جلوگیر باش و به هنگام خشم و دشمنی، آشفتگیات را مغلوب ساخته و مانع[از ظهورش] باش(به هنگام خشم، بر نفست سخت بگیر تا بر آن حاکم گردی)(1).
و نیز فرمود: «سیاسة النّفس أفضل سیاسة(2)»؛ اصلاح و تدبیر نفس بهترین تدبیر است.
همچنین فرمود: «من ساس نفسه أدرک السّیاسة(1)»؛ کسی که نفسش را سیاست کند، سیاست را درک کرده است.
در جای دیگر فرمود: «سوسوا أنفسکم بالورع(2)»؛ نفوس خویش را به ورع سیاست کنید.
کسی که بخواهد مدیر خانواده، یا اجتماع شود و به اصلاح آنها بپردازد و نظم و آرامش و عدالت و اعتدال را در آنها به وجود آورد، قبل از آن باید صفات خوب اخلاقی را بر وجود خود حاکم سازد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «من حقّ الملک أن یسوس نفسه قبل جنده(3)»؛ از حقی که بر حاکم[جامعه] هست، اینست که قبل از حاکمیت بر مردم، خویش را تربیت و تدبیر کرده باشد.
و نیز فرمود: «من نصب نفسه للنّاس إماما فعلیه ان یبدأ بتعلیم نفسه قبل تعلیم غیره(4)»؛ هرکس خود را پیشوای مردم نمود، باید پیش از تعلیم دیگران به تعلیم نفسش بپردازد... (پیش از آنکه به زبان، آداب را آموزش دهد، به روش و عمل آموزش دهد)...
با توجّه به روایات فوق میتوان گفت: سیاست - و یا به عبارت دیگر، تدبیر - عین تربیت است؛ اصلاح نفس همان تدبیر نفس است که به تدبیر خانواده و تدبیر اجتماع منتهی میشود و همانگونه که اصلاح و سیاست نفس باید در همۀ شؤون انجام گیرد، سیاست و تدبیر اجتماع هم باید در همۀ شؤون اجتماع صورت پذیرد.
کسانی که خویش را اصلاح نکرده، تدبیر صحیح نداشته و تربیت درست نیافتهاند، نمیتوانند - و نباید - به تدبیر جامعه بپردازند. آن کس که نتوانسته آرامش و اطمینان را بر روح خود حاکم سازد و از تزکیه و تدبیر نفسش عاجز است نخواهد توانست آرامش و اطمینان را در جامعه حاکم سازد.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «کیف یعدل فی غیره من یظلم نفسه(1)»؛ کسی که به خویش ظلم میکند چگونه میتواند در مورد دیگران با عدالت رفتار نماید.
و فرمود: أعجز النّاس من عجز من إصلاح نفسه(2)»؛ عاجزترین مردم کسی است که از اصلاح نفسش عاجز باشد.
دانستیم که سیاست و تربیت، لازم و ملزوم یکدیگرند، نوع تربیت در یک جامعه تعیینکنندۀ نوع سیاست آنجامعه است. هرحکومتی ناچار از داشتن نوعی تربیت و سیاست است. بهطوری که اگر بخواهیم از کموکیف یک حکومت آگاه شویم باید به قوانین تربیتی آن حکومت توجه کنیم(3).
اسلام نیز که به وجود آورندۀ حکومت است از این قانون مستثنا نبوده و آنچه زمینهساز حکومت اسلامی میباشد تربیت صحیح است و حکومت، به نوبۀ خود حافظ و گسترش دهندۀ آن است(4). عمل پیامبران الهی علیهم السّلام زبان گویای این حقیقت است؛ پیامبر اسلام علیهم السّلام پس از تربیت افرادی معتقد در جامعۀ مکّه و ایجاد زمینۀ تشکیل حکومت اسلامی، موفق به تشکیل حکومت اسلامی در مدینه شد و در پرتو همین حکومت نیز قوانین تربیتی اسلام و هدایت توحیدی، سراسر جزیرة العرب آن روز را فرا گرفت. اگرچه گرفتاریها، جنگها و رحلت آن حضرت موجب گشت تا همۀ مردم به گونهای که خواست آن حضرت بود تربیت نشوند.
1) (1) . شرح غرر، ج 4، ص 564، شماره 6996
2) (2) . شرح غرر، ج 2، ص 436
3) (3) . اگرچه در بعضی جوامع، این مسأله نادیده گرفته شده و با اعمال زور و قدرت و یا کودتا، حکومت تشکیل میشود.
4) (4) . باید توجه داشت که مقصود از تربیت فقط مرتبۀ عالی آن - که تزکیۀ نفس باشد - نیست بلکه مقصود، همۀ مراتب آن است. این موضوع، همۀ افراد را شامل میشود؛ چه کسی که هستی ادراکی و ایدئولوژی مکتب را پذیرفته و با زبان اقرار کرده است[اگرچه در عمل آن را پیاده نکرده باشد] و چه کسی که تا حدّی به مسائل تربیتی مکتب پایبند بوده و تا عالیترین درجۀ آن - که تزکیۀ نفس و به فعلیت رسیدن استعدادها در جهت حق باشد - رسیده باشد.
بنابراین، تربیت اسلامی در جهت تهذیب نفس و رشد تقوا و ورع بوده و همین نوع تربیت پایۀ حکومت و سیاست اسلامی قرار گرفته است.
امیر المؤمنین علی علیه السّلام طی نامهای به مالک اشتر - هنگامی که او را فرماندار مصر قرار داد تا به اصلاح امور مردم و آبادکردن شهرها و دفع دشمنان بپردازد - بیش از هرچیز او را امر به تقوا و ترس از خدا میکنند(1).
از آنجا که تقوا برپایۀ کتاب(قرآن) و سنّت قرار دارد، به شخص، بینش و روشی میدهد که پایبند به کتاب و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و ائمّه علیهم السّلام بوده و به آن عمل نماید.
چنانکه امیر المؤمنین علیه السّلام طی خطبهای به مردم فرمود:
«به خدا سوگند، من رغبتی در خلافت نداشته و علاقمند و مایل به آن نبودهام؛ ولی شما مرا دعوت به آن نموده و وادار به خلافت کردید و چون خلافت به من رسید، به کتاب خدا و دستوری که برای ما تعیین نموده و ما را به حکمکردن به آن امر فرموده، نظر کرده و متابعت نمودم و به آنچه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم سنت قرار داده، نگاه نموده، پیروی کردم و در این مورد به اندیشه و فکر شما و غیر شما نیازمند نبودم»(2).
1 - نقش تربیت در ثبات حکومت: سیاست آنگاه پایدار میماند و قوّت میگیرد که هماهنگ با تعلیم و تربیت حرکت کند، زیرا تربیت، خط و روش سیاست را تعیین میکند. سیاست، با رشد تربیت، رشد مییابد و مستحکم میشود و با ضعف آن رو به اضمحلال و نابودی میرود.
یک جامعۀ فاسد که مردم آن قید و بند انسانی ندارند، خواستار حکومتی میگردند که وسایل عیاشی و شهوانی آنها را فراهم آورد. هرچه فساد در جامعه زیاد میشود آن حکومت مستحکم و استوارتر میگردد و حکومت نیز به نوبۀ خود به اشاعۀ فحشا میپردازد و حافظ بیبندوباری میشود. و اگر روزی مردم تصمیم بگیرند که صالح
باشند و معنویت را بر خود حاکم سازند و از فرمان حکومت سر باز زنند، پایههای حکومت رو به ضعف میگذارد تا جایی که با قیام ملّت متلاشی میشود و حکومت معنوی جای آن را میگیرد. همینگونه است مردمی که در جامعهای پایبند به معنویّت و حقیقت بوده و آن را به دست حکومتی بسپارند و افرادی را در رأس آن قرار دهند که با تقوا و پاک باشند. تا زمانی که مردم صالح و پاک باشند و ناظر بر حکومت و اعمال زمامداران، آن حکومت از طریق مستقیم منحرف نخواهد شد. و حکومت نیز در مقابل، به ترویج مسائل انسانی خواهد پرداخت و زمینۀ رشد استعدادها و به فعلیّت رسیدن قوای معنوی و انسانی را فراهم خواهد آورد. مردم با تکیه بر حکومت و حکومت با اتکای بر مردم به حیاتشان ادامه خواهند داد. در جامعۀ اسلامی هرچند مردم تعبّد بیشتری به اسلام داشته باشند و آگاهتر باشند و انسانیت و شرف را شعار خویش سازند و به آن عینیت بخشند، جامعه از حکومتی با معنویتتر و صالحتر برخوردار خواهد گردید. تا مردم مؤمن و پاک باشند و منافع اخروی را مقدّم بر منافع دنیوی سازند و ناظر و پشتیبان حکومت باشند، هیچ آسیبی به حکومت نخواهد رسید.
ولی برعکس، با ضعیف شدن تدیّن اسلامی در مردم و رشد فساد در میان آنها از فرمان حکومت عدل سر باز خواهند زد. و جامعه ایمانش را - که حافظ انسانیّت اوست - از دست خواهد داد و حکومت عدل رفته رفته رو به زوال خواهد گذاشت.
رسول گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «کما تکونوا یولیّ علیکم(1)»؛ بر شما حکومت کنند آن گونه که هستید.
اگر مردم صالح و آگاه باشند، در دنیا ظالمی در رأس کار قرار نخواهد گرفت و نیز اگر حکومت به عدل و انصاف رفتار نماید و پاک باشد در جامعه حقّی تضییع نخواهد شد.
«إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ»؛ (2)همانا خدا قومی را دگرگون نمیسازد تا این که خود آن قوم(بر اثر افکار و اعمالشان) تغییر کنند.
2 - رشد سیاست در پرتو تربیت: رشد و قوّت سیاست در پرتو تربیت زمانی ممکن است که این دو یک هدف و مقصد داشته باشند؛ اگر هدف تربیت در جهت مخالف سیاست باشد - و یا برعکس - تأثیر متقابل، منفی خواهد بود و یکدیگر را نفی خواهند کرد. تربیت فردی و اجتماعی سیاست را نخواهد پذیرفت و سیاست مقهور تربیت اجتماعی نخواهد شد. اینجاست که درگیری بین مردم و حکومت به وجود میآید. اگر حکومت، سیاست استبدادی داشته باشد و مردم، آزادیخواه باشند، با حکومت به ستیز برخواهند خواست. و نیز اگر مردم تربیتشان براساس برنامههای اسلامی باشد، حکومت باطل و استبدادی را نخواهند پذیرفت. تأثیر مثبت و متقابل تربیت در سیاست یک جامعۀ اسلامی، در پرتو وحدت هدف، امکانپذیر است. اگر تربیت، از هستی ادراکی توحیدی برخوردار باشد و هدف اعلا(قرب الهی) را بطلبد و سیاست نیز همین هستی ادراکی و هدف را دنبال کند، تربیت، در رشد و تقویت سیاست، تأثیر مثبت گذاشته و سیاست را هدایت خواهد کرد. و حکومت براساس داشتن چنین سیاستی به تدبیر صحیح جامعه خواهد پرداخت.
حضرت علی علیه السّلام فرمود: «حسن السّیاسة یستدیم الرّیاسة(1)»؛ حسن تدبیر، به ریاست و حکومت دوام میبخشد.
«من حسنت سیاستة دامت ریاسته(2)»؛ کسی که سیاستش نیکو باشد، حکومتش دوام مییابد.
امروز که سیاست جمهوری اسلامی پیادهکردن قوانین اسلامی و ایجاد عدل و قسط در جامعه و در نهایت، مقصود آن حاکمیت اللّه است، بر ملّت مسلمان است که آن را یاری کنند به گونهای که سبب تقویت آن شوند و بر عهدۀ اولیا و مربیان و آموزشگاهها - در هرسطح که باشند - است که در تربیت، هدفی را تعقیب کنند که هماهنگ با هدف سیاست بوده و افرادی را به جامعه تحویل دهند که در هرپست و مقام و در رأس هرکاری که قرار گیرند، تقویتکنندۀ سیاست اسلامی باشند. و بر
زمامداران حکومت اسلامی است که سیاستی جدا از سیاست اسلام را برنگزینند.
3 - تربیت واحد و سیاست: رشد سیاست وقتی امکانپذیر است که افراد جامعه از تربیت واحد برخوردار باشند. هرفردی چنان تربیت شود که خود را عضوی از پیکر اجتماع بداند؛ نه فردی جدا از دیگران. تربیتهای مختلف و گوناگون سبب به وجود آمدن گروهای مختلف شده، قوانین تربیتی حاکم بر آنها موجب میگردد، هرکدام سیاست خاصّی را برگزینند که در نتیجه ممکن است منجر به درگیری بین گروهها با سیاستهای مختلف شده و باعث تشتّت در جامعه گردند.
برای به وجود آمدن سیاست واحد، لازم است اکثریت مردم از تربیت واحد برخوردار باشند و در این صورت است که اقلیتها یا بتدریج جذب سیاست حاکم بر اکثریت شده و یا طوری برنامههای تربیتی و سیاسی خود را تنظیم میکنند که برخوردی با سیاست حاکم نداشته باشند.
برنامۀ تربیتی باید طوری باشد که افراد را به عنوان اعضای اجتماع زیر پوشش تربیتی گرفته و در آنها روح واحد ایجاد کند تا حکومت را - که به عنوان پیکر جامعه محسوب میشود - یاری نمایند، به گونهای که درد هرعضوی از اعضای جامعه را درد خود احساس کنند. آنچنانکه رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «تری المؤمنین فی تراحمهم و توادّهم و تعاطفهم کمثل الجسد إذا اشتکی عضو تداعی له سایر جسده بالسّهر و الحمّی(1)»؛ مؤمنین را در مهربانی و دوستی و دلسوزی به یکدیگر مانند یک پیکر میبینی که وقتی عضوی به درد آید دیگر اعضا، با او همدردی میکنند و آرام نمیگیرند.
در جامعۀ اسلامی ایران بعد از پیروزی انقلاب مشاهده کردیم که گروههای مختلف سیاسی چگونه خود را مطرح کردند که هرگروهی تحت تربیت خاص، سیاست خاصّی را پذیرفته بود. (فداییان خلق، پیکار، گروه به اصطلاح مجاهدین خلق [در واقع منافق] و...)؛ امّا چون اکثریت ملّت، مسلمان و پیرو ولایت فقیه بودند تحت رهبری حضرت امام خمینی(ره) در برابر این خطوط ایستادند و آنها را یکی پس از
1) (1) . نهج الفصاحة، ص 228، شماره 1139
دیگری ساقط کرده و سیاست اسلامی را در جامعه حاکم نمودند و اکنون نیز دوام این انقلاب و جمهوری اسلامی و حاکمیت ولیّ فقیه در گرو پیاده شدن قوانین تربیتی اسلام در تمام مراحل تحصیلی و در میان همۀ اقشار جامعه است، بهطوری که هرفردی خود را عضوی از پیکر عظیم جمهوری اسلامی و سیاست ولّی فقیه بداند. در این صورت است که جمهوری اسلامی سالم خواهد ماند و حاکمیت آن مستحکمتر خواهد گشت.
چگونگی تعلیم در هر حکومتی بستگی به زمامداران و حاکمان و مسؤولینی دارد که در رأس آن حکومت قرار گرفتهاند. ملّتها تابع حکومتهایی هستند که به آنها فرمان میرانند؛ مرئوسین در یک اداره از رئیس خویش خط میگیرند آنچنانکه - در یک خانواده - اهل خانه از بزرگ آن - که پدر و مادر است - رنگ و خط میگیرد.
بر این اساس، ابتدا باید مشخصات، خصوصیات و وظایف افرادی را که در رأس حکومت اسلامی قرار میگیرند - ولو بهطور خلاصه - بیان کنیم و آنگاه به نقش مثبت آنها در تربیت صحیح و پیشرفت آن بپردازیم.
میدانیم که اسلام، حکومت را از آن خداوند متعال میداند و حکومت دیگران (پیامبران، ائمه علیهم السّلام و ولیّ فقیه) شعبهای از حکومت اللّه است که در طیّ آن به اذن خداوند به اجرای قوانین الهی در جامعه میپردازند. برای این که بدانیم چه کسانی صلاحیّت دارند قوانین الهی را در جامعه پیاده کنند و یک جامعۀ الهی بسازند، از کتاب و سنت استمداد میکنیم.
عنوان حاکم، یک امر اعتباری بوده و در مورد صاحب منصبی به کار میرود که به تدبیر امور جامعه میپردازد. مرادف آن«ملک» است که(استیلای شخص بر جامعه و دخالت مستقیم او در امور به صورت امر و نهی) میباشد. در قرآن مجید این عنوان در
مورد طالوت استعمال شده است. آنجا که دربارۀ آن حضرت میفرماید: «خداوند، طالوت را بعنوان پادشاه بر مردم برانگیخت، زیرا خداوند به او توانایی در علم و جسم بخشیده بود»(1).
در سورۀ یوسف میفرماید: یوسف از آن جهت که«حفیظ» و«علیم» بود، خزانهداری مملکت به او سپرده شد(2).
قرآن پس از آنکه گروهی از پیامبران را(نوح، داود، اسحاق، یعقوب، ایّوب و...) بعنوان افرادی صالح و نیکوکار نام میبرد و فضیلت آنها را بر جهانیان بیان میدارد و لیاقت و شایستگیشان را برای احراز مقام حکومت و نبوت به اثبات میرساند، از اعطای کتاب و حکم و نبوت سخن به میان میآورد و میفرماید: «أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ»؛ (3)در تفسیر صافی بیان میدارد که مراد از حکم، حکم در میان مردم است(4).
از مجموعه آیات دربارۀ انبیاء علیهم السّلام به این نتیجه میرسیم که خداوند متعال مقام خلافت و زعامت مردم را به دست انسان صالح و هدایت یافته، علیم و به رشد و کمال رسیده، قرار میدهد.
بنابراین، حاکم باید دو شرط مهم را دارا باشد: 1. علم و حکمت و آشنا بودن به حقایق الهی در همۀ جوانب دنیوی و اخروی. 2. ایمان، تا از هرگونه انحرافی به دور باشد؛ ایمانی که به دنبالش عدل و احسان باشد.
با رجوع به زندگی انبیا و ائمه علیهم السّلام و تاریخ درخشان آنان، برای ما روشن میشود که آنها از این دو شرط مهم که رکن و اساس نبوت و خلافت را تشکیل میدهند برخوردار بودهاند و شخص حاکم در زمان غیبت امام زمان علیه السّلام نیز - که از او به ولیّ فقیه تعبیر میکنیم - باید این دو شرط اساسی را دارا باشد تا بتواند ادارۀ امور جامعۀ
1) (1) . سورۀ بقره، آیۀ 247: «قالَ لَهُمْ نَبِیُّهُمْ إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَکُمْ طالُوتَ مَلِکاً... إِنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ».
2) (2) . سورۀ یوسف، آیۀ 55؛ (إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ)
3) (3) . سورۀ انعام، آیات 83، 84 و 90
4) (4) . تفسیر صافی، ج 1، ص 530
اسلامی را به دست گیرد.
خصوصیات افرادی که شایستگی به دست گرفتن امور جامعه را - از نظر دینی و دنیایی - دارند، در بیان امام صادق علیه السّلام چنین آمده است:
«إنّ الإمامة لا تصلح إلاّ لرجل فیه ثلاث خصال: ورع یحجزه عن المحارم، و حلم یملک به غضبه و حسن الخلافة علی من ولّی علیه حتّی تکون له کالوالد الرّحیم(1)»؛ همانا امامت، شایسته کسی است که در او سه خصلت باشد:
1 - ورعی که مانع او از گناهان گردد؛ 2 - حلمی که به واسطۀ آن مالک غضبش شود. 3 - حسن خلافت بر کسی که تحت سرپرستی اوست. با رعیّت آنگونه مهربان باشد که پدر برای فرزندش مهربان هست.
در روایتی دیگر، شرط حاکمیت را صبر، بصیرت، علم به حقایق الهی، عالم بودن به سیاست، بیان فرموده است(2).
در این روایات، روی دو شرط مهم«علم» و«ایمان» تکیه شده است.
خداوند، مسؤولیت رهبری را به آنهایی میبخشد که لیاقت پیشوایی را داشته باشند تا به وظایف الهی خویش جامه عمل بپوشند. یک رهبر الهی جز این که به اهداف الهی در جامعه تحقّق بخشد، وظیفۀ دیگری ندارد. غرض الهی از فرستادن پیامبران و اعطای امامت اینست که زمین آباد شود؛ معبدگاه خداوند گردد؛ انسانها به کمال شایسته خویش برسند؛ صلح و صفا و صمیمیت در جامعه برقرار شود؛ مردم قیام به عدل و قسط کنند؛ تزکیه شوند و در نهایت با سرافرازی، و روحی پاک خدا را ملاقات نمایند تا در نزد او متنعّم باشند.
وظیفۀ رهبران الهی اینست که به تعلیم و تزکیه بپردازند که دو رکن اساسی انسانیّت را تشکیل میدهند. درستی شؤون اجتماع، در پرتو این دو امکانپذیر
است(1).
«إنّ الإمامة زمام الدّین و نظام المسلمین و صلاح الدّنیا و عزّ المؤمنین(2)»؛ وظیفۀ امام و رهبر مسلمین اینست که مهار دین و نظام مسلمین را به دست گیرد، دنیای مردم را به صلاح بکشاند، و به مؤمنین عزّت بخشد.
حکومتی که زمامداران و دانشمندان صالح در رأس آن قرار گیرند، دارای دو اثر مهم در جامعه است:
1 - آراستن مردم به زیورهای اخلاقی
2 - پیراستن بدیها از جامعه
مسؤولین حکومت اسلامی، چون پدر مهربانی هستند که نسبت به فرزندان خویش دلسوز بوده و در تعلیم و تربیت او کوشا میباشند. هم باید مردم را به حقایق دین آشنا سازند و همکاری کنند که نفوس، تزکیه شده و متخلّق به اخلاق الهی گردند؛ مردم را به اطاعت خدا بخوانند؛ اقامۀ نماز کنند؛ قیام به عدل نمایند؛ قلوب مردم را با تربیت صحیح به تقوای الهی مزیّن گردانند؛ و امر به معروف و نهی از منکر را رواج دهند.
مردم وقتی مسؤولین سیاسی مملکت را صالح یافتند، گرایش آنها به کارهای شایسته زیاد خواهد شد و به تقلید از مسؤولین، با آگاهی کامل به راه صواب قدم خواهند گذاشت، و از یاری رساندن به آنها در جهت گسترش اخلاق اسلامی و انسانی کوتاهی نخواهند کرد.
حضرت علی علیه السّلام آن هنگام که اصحاب خویش را به جنگ با مردم شام فرا خواند در ضمن خطبهای فرمود:
«أیّها النّاس! إنّ لی علیکم حقّا و لکم علیّ حقّ...(3)»؛ ای مردم! مرا بر شما حقّی
است و شما را نیز بر من حقّی است؛ امّا حقّی که شما بر من دارید، نصیحت به شما است. [ترغیب به اخلاق پسندیده و بازداشتن از گفتار و کردار ناشایسته]؛ و رساندن غنیمت و حقوق است به شما[از بیت المال مسلمین بدون این که حیف و میل شود] و یا تعلیم شما است[از کتاب و سنت و آنچه که نمیدانید] تا نادان نمانید؛ و تربیت شما است[به آداب شرعیه] تا بیاموزید[و برطبق آن عمل کنید]...
و امّا حقّی که من بر شما دارم، باقی ماندن و وفاکردن شما است به بیعتی که کردهاید، و اخلاص و دوستی در پنهان و آشکار و نیز اجابت من است، آن - هنگام که شما را فراخوانم و اطاعت و پیروی از آنچه شما را بدان فرمان دهم(1)».
دانستیم که مسؤولین و زمامداران حکومت اسلامی اشخاصی هستند که از صفات و ارزشهای انسانی برخوردار بوده و وظیفهشان اینست که از انسانیّت پاسداری کنند. و برای تحقق بخشیدن به انسانیّت، باید هرگونه فساد را از بین ببرند؛ مفسد را تنبیه کنند؛ عامل فساد را ریشهکن سازند؛ مراکز تفریحی، پارکها و خیابانها را از لوث عیّاشان پاک سازند.
وظیفۀ حکومت است که افرادی را در این مراکز بگمارد تا کسانی را که بخواهند از قانون شرع تجاوز کنند نصیحت کرده و در صورت عدم اعتنا، آنها را دستگیر و به مراکز رسیدگی به امور متخلّفان تحویل دهند.
تربیت صحیح و مؤثر، زمانی در جامعه صورت میگیرد که جلوی هرگونه فساد گرفته شود. همیشه معدودی متخلّف پیدا میشوند که نظم و مقرّرات شرعی را زیر پا بگذارند. برای جلوگیری از این امر، قوّۀ قضاییه باید تقویت شود؛ حدود اسلام جاری گردد؛ دزد به کیفر عمل ناشایست خود برسد؛ بر شرابخوار و زانی و زانیه حدّ جاری شود؛ افرادی که تهمت زدهاند، در صورت وجود شرایط بشدّت تنبیه شوند.
دولت اسلامی، وقتی به نقش مؤثر خویش در تربیت و تعلیم جامعه، جامۀ عمل
1) (1) . نهج البلاغه فیض الإسلام، خطبه 34، ص 114
خواهد پوشاند که جلوی فسادی را که از سوی زنان هرزه و بیدین و بیحجاب و بدحجاب دامنگیر جامعه میشود، بگیرد. باید مسألۀ حجاب را مهم تلقّی کرد و از ورود زنان بیحجاب به کوچه و خیابان و مراکز عمومی(ادارات، پارکها، وزارتخانهها و...) جلوگیری به عمل آورد، و با به وجود آوردن مراکز آموزشی در مدارس یا دستگاههای تبلیغاتی، چون: تلویزیون و رادیو، آنها را آگاه و متوجّه ساخت که بیحجابی جرمی عظیم است که لطمه بر پیکر تربیت اجتماعی زده و موجب فساد در جامعه میگردد.
پیراستن ادارات و وزارتخانهها از فساد نیز وظیفۀ حکومت است. دولت باید مراقب کلیه کارمندان و کارگرانی که در مراکز مختلف اداری، صنعتی و سیاسی هستند، باشد تا نتوانند موجبات نارضایتی مردم را به وجود آورده، باعث بدبینی آنها به حکومت اسلامی شوند؛ رشوه را - که غالبا در ادارات و مراکز دولتی رایج است - ریشهکن سازد؛ با اجرای برنامههای سازنده برای کارمندان و کارگران، به آنها بفهماند که در برابر خدا مسؤولند و در برابر مزدی که میگیرند، باید کار کنند و بازوی محکم اسلام باشند.
مراقبت شدید از مراکز آموزش و پرورش ابتدایی، متوسّطه و عالی کشور اسلامی نیز فوق العاده حائز اهمیت است، زیرا در این مراکز است که انسانها ساخته میشوند؛ تعیین روش و خط میکنند؛ برای کارهای مختلف مملکتی تربیت میشوند و در این محیطها است که فرهنگ اسلامی تقویت میگردد. اهمیت محیطهای آموزشی آنقدر زیاد است که با سالم نگهداشتن آنها بسیاری از مشکلات اجتماعی حل میگردد.
دولت اسلامی برای پیراستن فساد از محیط آموزشی، تعلیم همراه با تزکیه را ترویج میکند، زیرا اینها دو شرط کافی برای ظهور انسانیت هستند و با نابودی هردو، یا یکی از آنها، حیوانیت پا به صحنه میگذارد.
با توجّه به مطالب مزبور و نقش حکومت اسلامی در امر تعلیم و تربیت جامعه، به این نکته واقف میگردیم که حکومت اسلامی برخلاف حکومتهای دیگر - که غالبا براساس ناآگاهی و جهل و فساد مردم به ظهور میرسند و استمرار مییابند - براساس آگاهی و پاکی نفوس استواری پیدا کرده و دوام مییابد.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: «ألعلم حیاة الإسلام و الدّین(1)»؛ حیات اسلام و دین به دانش است.
و نیز فرمود: «ألعلم حیاة الإسلام و عماد الإیمان(2)»؛ علم موجب حیات اسلام و پایۀ ایمان است.
جایگاه کارگزاران در نظام حاکم
جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی
نقش کارگزاران در اصلاح جامعه
روش تربیت کارگزاران
چه کسی مسئول تربیت کارگزاران است؟
از مسائل ضروری در نظام حاکم بر جامعه تعلیم و تربیت کارگزاران آن نظام است این ضرورت هرچند ملموس و روشن است ولی به لحاظ نشان دادن اهمیّت آن ابتداء به بیان جایگاه کارگزاران در نظام حاکم بطور عام و جایگاه آنها در نظام اسلامی به طور خاص و نقش عظیم آنها در اصلاح جامعه میپردازیم و آنگاه به بیان نحوه تربیت و این که چه کسی مسئول تربیت کارگزاران است، خواهیم پرداخت.
آن قشر از جامعه که به حلّ و فصل امور مملکتی در ابعاد گوناگون - اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، نظامی، قضائی و... - اشتغال دارند از عالیترین مقام تا پائینترین مقام، کارگزاران جامعه میباشند. بسیاری از کارها و احتیاجهای مردم و اجتماع بدون یاری آنها انجام نمیگیرد. به عنوان مثال: یکی از نیازها در جامعه سوادآموزی و نشر فرهنگ و علوم مورد نیاز جامعه است. برای رفع این نیاز اجتماعی، برنامهریزی، کتاب، مدرسه، معلّم و... لازم است. آنهم در سطوح مختلف و برای سنینی متفاوت. واضح است که سازمان، وزارت و ادارهای با افراد خاص لازم است که امور لازم را به انجام رساند و راه را برای علمآموزی صدها هزار بلکه میلیونها کودک، نوجوان و جوان آماده سازد.
چرخهای امور اجتماعی در تمام ابعاد به وسیله کارگزاران به گردش درمیآید.
الاعمال مستقیم بالعمال(1): کارها به وسیله کارگزاران قوام میگیرد. هراندازه امور مملکت توسط کارگزاران منسجمتر و با برنامهریزی بهتر انجام گیرد فعالیت و همکاری و شرکت مردم با نظم بهتر و در عین حال همراه با رضایت و خرسندی خواهد بود. مثبت و منفی بودن حرکتهای مردم در مسائل سیاسی، اقتصادی، اخلاقی و فرهنگی و... وابسته به برخورد و نحوه عملکرد کارگزاران است. در این که کارگزاران بهطور عموم در مردم و اجتماع مؤثرند، جای هیچگونه شکی نیست. لکن اثرگذاری برخی نسبت به بعضی دیگر بیشتر است. و چگونگی اثرگذاری کارگزاران به نوع تعلیم و تربیت آنها وابسته است، تعلیم و تربیتی که از کودکی تا جوانی با آن همراه بودند.
کارگزاران دارای یک جایگاه عام در نظام موجود هستند، اینجایگاه اختصاص به نظامی دون نظام دیگر ندارد در تمام نظامها که از نظر فکری، فرهنگی، عقیدهای، سیاسی و... متفاوت هستند آنجایگاه عام برای کارگزاران محفوظ است و آن این که اینها ستون و ارکان اجتماع، مملکت و مردم هستند. امنیت، نظم، امور مردم به وسیله آنها سامان میگیرد. امّا نقش کارگزاران در جایگاه عام خلاصه نمیشود؛ بلکه از جایگاهی خاص نیز(در هرنظام) برخوردارند و آن این که با رفتار، گفتار و نوع برخورد و قیافه، فرهنگ نظام را تبلیغ میکنند و ارائهدهنده اندیشه و عمل نظام به جامعه هستند و به مردم مینمایانند که چگونه باشند؛ تا نظام موجود از آنها راضی باشد. هر چند کارگزاران در تمام نظامها در داشتن جایگاه عام باهم مشترکند لکن در جایگاه خاص باهم متفاوت هستند. همه آنها در جایگاه عام خویش در برابر نظام و ملّت مسئولند باید مشکلات و امور جامعه و مردم را حل و فصل کنند. نظم و امنیت اجتماعی را حفظ نمایند. و لکن نحوه عمل، برخورد، گفتار و انجام وظیفه یکسان نیست. زیرا این ویژگیها مخصوص جایگاه خاص کارگزاران در نظامها است. و آنچه تعیینکننده جایگاه خاص کارگزار هست اندیشه، عقیده و مکتبی است که زیربنای
1) (1) - شرح غرر، ج 1 ص 273، ش.
اخلاق عمل به قانون و عمل نظام حاکم را تشکیل میدهد. به عبارت دیگر نحوه دید یک نظام به هستی، جهان، انسان، دنیا، زندگی و... تعیینکننده جایگاه خاص کارگزاران آن نظام است. در نظام اسلامی کارگزاران از جایگاه ویژهای برخوردارند، که قید«اسلامی» مشخّص و مبیّن آن است.
قید اسلامی بیانگر چگونگی جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی است.
مفهوم«اسلام» مشخص میکند که آنان به اصول و فروع مکتب معتقدند، و بینشی توحیدی نسبت به خدا، رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صاحبان امر علیهم السّلام دارند(1)و چنانچه کارگزاری از این بینش برخوردار نباشد. لکن باید طبق ضوابط حکومتی، ملزم به رعایت اصول و قوانین اسلامی در محدوده مسئوولیت و وظیفه اجتماعی خویش باشد.
کارگزاران وقتی موفّق به نشان دادن فرهنگ اسلامی در گفتار، رفتار و نوع برخورد با مراجعین و... هستند که در شعاع تعلیم و تربیت صحیح از نفس و روحی مزیّن به صفات انسانی(عدل، انصاف، احسان، عزّت، شرف و بندگی خدا) برخوردار باشد.
جایگاه خاص جهت جایگاه عام کارگزاران اسلامی را روشن ساخته، و او را آماده میسازد تا از روی عدل و انصاف به جامعه و ملّت خدمت نماید و در مقام خدمت به مردم، کارش را وسیله نشر اخلاق اسلامی و کمال الهی نفس نیز قرار دهد. او با حفظ جایگاه خاص که طالب قرب خداست فرهنگ نظام اسلامی را در ادارهاش به واسطه اعمال انسانی و اخلاقی به رجوعکنندگان ارائه میدهد. در عبارتی کوتاه کارگزار واقعی نظام اسلامی کسی است که جایگاه عام او هماهنگ با جایگاه خاص اسلامی او باشد.
دو گروه در جامعه نقش محوری و کلیدی دارند به نحوی که فساد و اصلاح آنها سبب فساد و اصلاح مردم است.
رسول گرامی اسلام حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: اصلاح جامعه وابسته به اصلاح دو گروه است:
1) (1) - أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ.
1 - علماء و دانشمندان جامعه. 2 - زمامداران و کارگزاران نظام حاکم.
چنانچه هردو گروه صالح و با تقوا باشند. سوقدهنده جامعه به صلاح و بندگی خدا خواهند بود. و اگر زمامداران فاسد باشند، اشاعه فساد در جامعه حتمی است و دانشمندان صالح یا منزوی بوده و یا در گوشه زندانها محبوس خواهند بود. و در صورتی که زمامداران عالی رتبه از دانشمندان و صالح باشند ولی زمامداران نظیر استانداران، فرمانداران و کارگزاران آنها و... از غیر دانشمندان بوده و تربیت صحیح و لیاقت لازم را نداشته باشند. اصلاح جامعه و مردم بسیار کند انجام خواهند شد و یا احیانا به واسطه نارضایتی که این قسم از کارگزاران ایجاد میکنند مردم را به مقامهای عالی رتبه نظام بدبین ساخته و نهتنها سبب اشاعه گناه در جامعه میشوند که زمینه براندازی نظام را در ذهنها ایجاد میکنند.
نقش کلیدی کارگزاران در اصلاح جامعه موجب شده که کارگزاران طبق وظیفه اخلاقی به تربیت و تهذیب نفس خویش قبل از حاکمیت بر مردم اقدام کنند(1). و تقدّم اصلاح خویش دلیل این مطلب است که کسانی قابلیت دارند زمام امور را از عالیترین مقام تا نازلترین آن به عهده بگیرند، که تربیت صحیح دینی پیدا کرده باشند. اینگونه افرادند که حلال و حرام خدا را شناخته و در اجرای حقّ کوشا بوده و به عدل عمل میکنند مبرّا و منزّه از گرفتن رشوه، رفتار بد، و خشونت و زیرپا گذاشتن قانون هستند ضوابط اخلاقی، دینی و حکومتی را مقدّم بر روابط میدارند. و چنین روش و اخلاقی در میان کارگزاران به اصلاح امّت میانجامد.
رابطه مردم با نظام و حکومت از طریق کارگزاران است و غالبا محاسبه و نظر آنان درباره حکومت ناشی از چگونگی برخورد و رفتار کارگزاران با آنهاست. اگر کارشان روی ضوابط صحیح با رفتاری همراه با حسن خلق باشد و به موقع انجام گیرد. نهتنها آن شخص و یا اشخاص کارگزار را صاحب اخلاق نیکو خواهند دانست، که به تمجید و تکریم از اصل نظام و اعضای عالی رتبه حکومت خواهند پرداخت. و کارگزار صالح با
1) (1) - حق علی الملک ان یسوس نفسه قبل جنده. شرح غرر. اعقل الملوک من ساس نفسه للرعیة بما عنه حجتها و ساس الرعیة بما ثبت به حجته علیها. شرح غرر
رفتار خوب و منطقیاش مبلّغ واقعیت نظام اسلامی و شیوعدهنده عدل و تقوای اسلامی در میان مردم است. آنگاه که کارگزاران به عدل و صلاح و مطابق دستور خدا و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عمل نمایند. هیچ فردی در اجتماع به خود جرأت تخلّف نخواهد داد. و اگر فردی از روی نادانی منحرف شود با کسب آگاهی از سوی نظام از راه انحراف برخواهد گشت و در جادّه مستقیم عدل قرار خواهد گرفت و کسی که از روی عمد مرتکب خلاف شود، قبل از آنکه محکوم قانون قرار گیرد، محکوم جوّ اجتماع و سرزنش و لعن از سوی مردم مسلمان قرار خواهد گرفت، زمانی که مردم زمامداران را صالح و خدمتگذار ببینند در اندیشه و عمل از نظام حمایت خواهند کرد. و نظامی که از حمایت تودههای میلیونی برخوردار باشد هیچ کسی به خود اجازه نخواهد داد، از موازین اصولی آن تخلّف کند. و به مخالفت با نظام بپردازد.
تاریخ گواه روشن این مطلب است که مردم در اصلاح و فساد تابع زمامداران و کارگزاران جامعه خویش بودهاند.
رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم آن زمان که زمام امور مردم را به عهده گرفت، چنان دنیا را در نظرها کوچک و آخرت را بزرگ جلوه داد که کارگزاران آن حضرت و مردم نیز اندیشهای جز آخرت و کسب معنویت برای آن سرا در نفس خویش نمیپروراندند.
چنانچه جوّ حاکم بر مدینه مقرّ حکومت و دیگر بلاد تازه فتح شده چنین بود؛ هرچند گروههای فرصتطلب منافق نیز حرکتی برخلاف آن جوّ داشتند و تا آنجا که برایشان امکان داشت مردم را به دنیا میخواندند. اما بعد از رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم بتدریج فضای جامعه دگرگون شد و زمامداران به جمعآوری ثروت پرداختند. عبد الفتاح عبد المقصود در کتاب امام علی علیه السّلام مینویسد: «طبقۀ اشرافی که از میان مسلمانان نخستینی به وجود آمده بود همان کسانی که - در روزگار رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم - زندگی خود را آنچنان شروع کرده بودند که همگی نمونه و سرمشق بخشش، ایثار و فراموش کردن خود به شمار میرفتند، آنگاه همان زندگی را غرق در ثروت، تجمّل و در تلاش و آزمند برای جمعآوری مال به پایان میرسانیدند - یا در شرف به پایان رسانیدن
بودند -...»(1).
جورج جرداق مینویسد: «خزانه بغداد، پایتخت نوبنیاد عباسیان، از اموال کشور پر و لبریز شده بود، این اموال، مثل همۀ حقوق، تنها در اختیار خلفا و فرزندان ایشان و وزراء و اطرافیان و مردمی که مورد خشم خلفا واقع نشده بودند قرار داشت، امّا توده مردم، یا از سرمایهای به اندازه بخور و نمیر برخوردار بودند و یا بر اثر این که سر بر آستان خلیفه نمیساییدند، در شدّت فقر و تهیدستی به سر میبردند، رژیم خلافت دو طبقه اجتماعی به وجود آورده بود که فاصلۀ میان آنها از لحاظ عمق و درازا بسیار عظیم بود: یک طبقه در اوج توانگری و ثروت و طبقۀ دیگر در اوج تهیدستی و دست بگریبان با مرگ!...
در کنار کاخهایی که سر بر آسمان میساییدند، کوخها و زاغهها و کلبههای تاریک و محقّر، فراوان به چشم میخوردند»(2)
او در مورد عمّال و کارگزاران اموی مینویسد: «عمّال اموی، با غارت اموال مردم ثروتی بیکران اندوختند و کاملا سیر شدند. شبها در این اندیشه بودند که راههای تازهای برای مکیدن آخرین قطرات خون ملت، اختراع کنند...! آنها مردم را مجبور میکردند که از انواع و اقسام درآمدها و دسترنجهای خود به هرمناسبتی هدایائی به آنها تقدیم دارند. عمّال درجۀ دوم و سوم نیز برای غارتگری و ثروتاندوزی دست کمی از عمّال درجۀ اوّل نداشتند... بههرحال مصلحت امویان و ولاة و عمّال و وجیه الملّهها و ثروتمندان بزرگ ایجاب میکرد که گروهی از مردم را آلت دست کنند و به وسیله آنها بر جان و مال دیگران دست یابند و امتیازات طبقاتی خود را حفظ کنند...
امویان مردم را از روح اسلام که به برادری و مساوات دعوت میکرد، دور کردند و تعصّب جاهلیت را در دلهای ایشان برانگیختند؛ تا آنجا که سعادت و شرافت را در انتساب به قبایل خویش جستجو کنند»(3)
نهتنها حکومت امویان و عباسیان بلکه تمام حکومتهای غاصب و جابر دنیا این چنین هستند که برای سلطه بر مردم به فشار و زور متوسّل میشوند و برای رسیدن به اهداف شوم مادّی و شهوانی خویش، کارگزارانی را بکار میگیرند که دور از شرافت و حیثیت خانوادگی و فرهنگی به معنای واقع کلمه هستند. افراد پست و رذلی که جز دنیا و متاع غرور و ناچیز آن را نمیبینند. و وسیله خوبی برای ظلم و شیوع فساد در جامعه میتوانند باشند.
و تاریخ از مردانی سخن میگوید که در مقام زمامداری ملّت جز به عدل عمل نکردند و کارگزاران خویش را از میان افراد صالح انتخاب میکردند، بلکه افراد منتخب را میآزمودند، جاسوسانی را بر آنها میگمارند و اگر فردی در مقام عمل متخلّف و رذل درمیآمد، کنار میگذاشتند، تاریخ از مردی عظیم چون امیر المؤمنین علی بن ابیطالب علیه السّلام سخن میگوید: که پس از پیامبر گرامی صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نمونه بارز عدل و انسانیت است. آن حضرت در مقام خلافت و زمامداری مردم از اصل عدل خارج نشد.
نوشتهاند: «امام در همان لحظهای که از پلّههای منبر خلافت بالا رفت به اجرای نقشۀ ایدهآلش همت گماشت با قاطعیتی که در امور از خود نشان داد و آنها را طبق ایمان و رضای خویش اجرا کرد آن گروه(عمّال عثمان را که اکثر از بنی امیّه بودند) را غافلگیر ساخت. به هیچ قانونی جز شریعت خدا و سنت رسول گردن نمیگذارد. زیرا این دو همان هدفی است که عقلها را بالا میبرد روش روشن او و مشعلی که راه را به سوی کمال روشن میسازد همین دو است»(1).
همین روش سبب شد که عمّال فاسقی را که در زمان عثمان بر مسند نشسته بودند، عزل کند و آنچه از بیت المال به غارت برده بودند، مصادره کرده به بیت المال برگرداند. وقتی مغیره در مقام نصیحت میگوید: «من به شما نصیحت میکنم که کارگزاران عثمان را در جای خود ابقا کنی. معاویه را در کار خود بگمار ابن عامر را هم ابقا کن، دیگر کارگزاران را هم در جای خودشان باقی گذار. آنان با تو بیعت میکنند.
کشور را آرام میسازند و مردم را ساکت میگردانند.» امام نظر قاطع خود را درباره
1) (1) - امام علی علیه السّلام(نوشته عبد الفتاح عبد المقصود) ج 2 (ترجمه) ص 377
والیان به وی فرمود: «به خدا قسم اگر ساعتی از روز باشد در اجرای نظرم تلاش به خرج میدهم نه آنان که گفتی والی(و کارگزار) قرار میدهم و نه امثال آنان را به ولایت و کارگزاری میگمارم». مغیره که رأی قطعی امام را میبیند و ناامید میشود، عرض میکند: «پس اگر از این کار امتناع داری هرکه را میخواهی عزل کن و معاویه را باقیگذار زیرا معاویه گستاخ است و اهل شام از او حرف شنوی دارند، تو هم در تثبیتش بهانه داری زیرا عمر بن خطّاب او را والی و زمامدار آنجا کرده است.» امام در پاسخ فرمود: «به خدا قسم، معاویه را دو روز هم برنمیگمارم».(1)
در اینجا هرچند کوتاه و اندک به سخنان بلند آن حضرت علیه السّلام در مورد کارگزاران که بهترین درس برای تعلیم و تربیت کارگزاران است، اشاره میکنیم:
آن حضرت علیه السّلام به اشعث بن قیس که حکمران آذربایجان از جانب عثمان بود، نوشت:
«و انّ عملک لیس لک بطعمة و لکنّه فی عنقک امانة و أنت مسترعی لّمن فوقک. لیس لک أن تفتات فی رعیّة و لا تحاطر الاّ بوثیقة و فی یدیک مّال من مّال اللّه عزّ و جلّ، و أنت من خزّانه حتّی تسلمّه الّی و لعلّی أن لا أکون شرّ و لا تک لک، و السّلام».
عمل(و حکمرانی) تو رزق و خوراک تو نیست(تو را حکومت ندادهاند تا آنچه بیابی از آن خود پنداشته بخوری) ولی آن امانت و سپردهای در گردن تو است(که بایستی آن را مواظبت نموده در راه آن قدمی برخلاف دستور دین برنداری) و خواستهاند که تو نگهبان باشی برای کسی که از تو بالاتر است(تو زیردست امیری هستی که تو را حافظ و نگهبان قرار داده و ولایتی به تو سپرده که آن را از جانب او مواظبت نمائی) پس تو را نمیرسد که در کار رعیت به میل خود رفتار نمایی(پیش از آنکه به تو دستور دهند کاری انجام دهی) و نمیرسد که متوجّه کار بزرگی شوی مگر به اعتماد آمر و فرمانی که به تو رسیده باشد و در دستهای تو است مال و دارائی از مال خداوند بیهمتای بزرگ و تو یکی از خزانهداران آن هستی تا آن را به من سپاری، و امید است من بدترین والیها و فرماندهها برای تو نباشم(بلکه این دستور
1) (1) - امام علی علیه السّلام(نوشته عبد الفتاح عبد المقصود) ج 2، ص 380-379
سود دنیا و آخرت تو را در بردارد) و درود بر شایسته آن دور است(1).
انّ أفضل قرّة عین الولاة استقامة العدل فی البلاد. و ظهور مودّة الرّعیّة...:
و نیکوترین چیزی که حکمرانان را خشنود میدارد برپا داشتن عدل و دادگری در شهرها و آشکار ساختن دوستی رعیّت میباشد(2)
«پس در کارهای عمّال و کارگردانانت نظر و اندیشه کن و چون آنان را تجربه و آزمایش نمودی بکار وادار...»(3)
«و پارهای از وقت را برای نیازمندان از خود قرار ده که در آن وقت خویشتن را برای(رسیدگی به خواست) ایشان آماده ساخته در مجلس عمومی بنشینی(تا ناتوانان و بیچارگان به تو دسترسی داشته باشند) پس برای(خوشنودی) خدائی که تو را آفریده (به آنان) فروتنی کن، و لشکریان و دربانان از نگهبانان و پاسداران خود را از (جلوگیری) آنها بازدار، تا سخنران ایشان بیلکنت و گرفتگی زبان و بیترس و نگرانی سخن گوید»(4).
از سفارشان آن حضرت به عبد اللّه بن عبّاس هنگامی که او را بر بصره جانشین خود گردانید: «با مردم گشادهرو و هم مجلس و درستکار باش... و از خشم نمودن(با مردم) بپرهیز که آن سبک مغزی است از شیطان(به تو رسیده است) و بدان هرکاری که تو را به رحمت خدا نزدیک گرداند از آتش(کیفر و روز قیامت) دورت مینماید، و هر کاری که تو را از خدا دور سازد به آتش نزدیکت میگرداند»(5).
و به یکی از کارگزارانش نیز چنین نوشت:
«پس از ستایش خدا و درود بر پیغمبر اکرم، تو از کسانی هستی که من برای نگاه داشتن دین به آنان یاری میجویم، و سرکشی گناهکاران را فرو مینشانم، و زبانک (مرز) ترسناک راه دشمن را میبندم(مرز را به گوشتی که نزدیک گلوی شخص است
و آن را زبانک مینمامند تشبیه فرموده که چون گرفته شود نفس قطع گردد) پس در کاری که تو را اندوهناک سازد از خدا یاری بجو و(با رعیّت در کارها) سختی و درشتی را با مقداری نرمی و همواری بیامیز(تا اگر خواستی به آسانی دلش را به دست آوری بتوانی) و مدارا و مهربانی کن هنگامی که مدارا شایستهتر است و به سختی و درشتی بپرداز آنگاه که از تو جز سختگیری پیش نمیرود. و برای رعیّت بالت را فرود آور، و رویت را بگشا و پهلویت را نرم کن(مهربان و هموار و خوشخو باش) و در نگریستن بگوشۀ چشم و خیره نگاهکردن و اشاره نمودن و درود گفتن بین ایشان یکسان رفتار کن(یکی را بر دیگری امتیاز مده) تا بزرگان در ستمکردن تو طمع و آز ننمایند(و در صدد دشمنی با تو برنیایند) و زیردستان از دادگری تو نومید نشوند و درود بر شایستۀ آن»(1).
و نیز به یکی از کارگردانانش(که او را از نادرستیش نکوهش نموده و از او حساب خواسته) چنین نوشت:
«پس از حمد و درود بر پیامبر اکرم، به من از تو خبر کاری رسیده که اگر کرده باشی پروردگارت را به خشم آورده امام و پیشوایت را نافرمانی نموده و امانت خود را خوار گردانیدهای(در کارت خیانت کرده و دیگر لیاقت حکمرانی نداری) به من رسیده است که تو زمین را برهنه کردهای(محصول اشجار و زراعات را برای خود برده و چیزی به رعیت ندادهای) پس هرچه زیر دو پایت بوده گرفته و آنچه در دو دستت بوده خوردهای(اموال و دارائی بیت المال را تصرّف کرده برای خویش اندوختهای) اکنون برای من حساب(دخل و خرج) خود را بفرست و بدان که حساب خدا(در روز رستخیز) از حساب و وارسی مردم بزرگتر است(دقیقتر است، زیرا اینجا ممکن است صورت دروغ و برخلاف واقع تنظیم شود، ولی آنجا جز راستکاری انجام نمیگیرد) و درود بر شایسته آن»(2).
کارگزاران محترم در نظام اسلامی باید به گونهای رفتار کنند که تا زندهاند مردم
برایشان دعای خیر نمایند و از دیدنشان خوشحال شوند و آنگاه که به دیار حق و جاوید مکان گیرند برای آنان طلب آمرزش کنند و بر مفارقت شما اشک بریزند.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: خالطوا النّاس مخالطة ان متّم معها بکوا علیکم و ان عشتم حنّوا الیکم: با مردم چنان آمیزش و رفتار نمائید که اگر در آن حال مردید (مفارقت و جدائی) بر شما بگریند، و اگر زنده ماندید خواهان معاشرت با شما باشند.(1)
جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی معرّف هدف و مقصود از تربیت آنهاست.
کارگزاران علاوه بر انجام مسئولیت قانونی و خدمت به اجتماع باید پشتیبان فرهنگ اسلامی نظام باشند و این وقتی ممکن است که از اخلاق اسلامی برخوردار باشند.
بنابراین کیفیت تربیتی کارگزاران براساس جایگاه خاص آنها در حکومت اسلامی تعیین میشود. تربیت نه فقط برای تهیّه انجام مسئولیت اجتماعی و کسب معیشت مادّی بلکه تربیت برای رسیدن به مقام قرب الهی در شعاع انجام وظیفه و تحقق بخشیدن به جامعه ایدهال الهی انسانی است. روشی که برای تربیت کارگزاران در نظام اسلامی اتّخاذ میشود، باید به گونهای باشد که به استعدادها ظهور فعلی بخشیده و آنها را در مسیر اللّه هدایت کند. و این در صورتی است که تربیت، رنگ فضیلت داشته باشد. و به عبارت دیگر تربیت همراه با تعهّد انسانی و الهی باشد. برای این منظور سه نوع آموزش لازم است:
1 - آموزش عام اخلاقی تربیتی. 2 - آموزش خاص اخلاقی تربیتی.
3 - آموزش خاص اداری. به توضیح این سه نوع آموزش اشاره میکنیم.
منظور از این قسم آموزش اینست که شخص قبل از اینکه کارگزار نظام باشد، به عنوان انسان بلکه به عنوان یک مسلمان موظّف به پرورش استعدادها در ابعاد
1) (1) - نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت 9 ص 1092
مختلف وجودیاش هست و مکلّف به کسب صفات برجستۀ انسانی میباشد این نوع آموزش از بدو تولّد شروع میشود و تا هنگام مرگ ادامه مییابد. انسان از آن جهت که انسان است به این آموزش نیازمند است. او باید روش انسان بودن و زندگی انسانی داشتن را یاد بگیرد. و درک کند که چه صفاتی الهی و انسانیاند و کدام صفات رذیلهاند؛ و باید بداند که انسان بودنش در ظهور فعلی کدام بعد وجودی است، اصل با کدام بعد است، برخوردش با خود و مردم از چه کیفیتی باید برخوردار باشد، راه بندگی خدا چیست، موقعیت خود و دنیا و آخرت را بشناسد، آگاه شود که خروج از مسیر انسانی و صراط مستقیم الهی زیان است و ماندن در راه حق دارای رشد و کمال میباشد. و..
این مسائل و بسیاری مسائل دیگر را باید در خانه، مدرسه و در ارتباط با دیگران بیاموزد. برای رسیدن به این نوع آموزش، لازم است که نظام اسلامی برنامه عام اخلاقی، تربیتی را به خانوادهها و مدارس، دانشگاهها ارائه دهد. تا برای رسیدن به اخلاق اسلامی در تمام محیطها حرکتی واحد صورت گیرد. و آداب معاشرت، رفتارهای اجتماعی، نظم و انضباط دقیق در زندگی راه درست روابط و زندگیکردن و روش صحیح مصرف، بهرهگیری مناسب از وقت و عمر و... را براساس اصل تقوای الهی آموزش دهند. طرح چنین برنامهای از یک فرد و یا افرادی با تخصّصهای محدود ساخته نیست، وجود یک مجمع فرهنگی لازم است که از متخصصینی در رشتههای مختلف تربیتی، روانشناسی، جامعهشناسی، اقتصاددانان و اسلامشناسان تشکیل شده باشد. اگرچه تا زمانی که این برنامهها بهطور کامل از طرف نظام عملی نشده باشد خود افراد خردمند و با ایمان، با رنج و زحمت خودشان دنبال کرده و یاد میگیرند و عمل مینمایند ان شاء اللّه.
یک کارگزار برای انجام مسئولیت صحیح خویش ناچار است که دو قسم مسائل را بیاموزد. 1 - مسائل فقهی که مربوط به شغل او میشود. 2 - مسائل اخلاقی خاص کارگزاری.
شناخت قسم اوّل از مسائل سبب میشود که در چاله عمل حرام نیفتد و به اعمالی روی آورد که شرع مقدس به او اجازه داده است. و علاوه بر این آگاه به مهمات واجب، مستحب و مباح کارش باشد. تا کار واجب اداری را(که تعهد کتبی، شفاهی و صمنی به آن داده است) قربانی مستحب و مباح نکند.
و امّا: آگاهی از مسائل اخلاقی خاص کارگزاری سبب میشود تا از رابطه صحیح با خود، افراد اداری، مراجعین و به خصوص از رابطهای انسانی با شغلش برخوردار باشد.
و با حسن خلق و توجه خاص به خدا به کارش رنگ فضیلت دهد(1).
کارگزاری که آگاه به این دو قسم مسائل باشد و آنها را رعایت کند پشتوانهای بزرگ برای استحکام نظام اسلامی و نشر فرهنگ غنی اسلامی در مقام عمل است.
گروهی از کارگزاران هرچند ایرانی هستند و لکن مسلمان نیستند. اینان اگر ضوابط اخلاقی اسلامی را رعایت کنند، احیانا بخاطر هماهنگی لازم با نظام اسلامی است ولی نمیتوان آنها را پشتوانه نظام به حساب آورد زیرا غرض آنان زندگی در محیط امن است و به همین جهت تفاوتی نمیکند، در شعاع نظام اسلامی باشند یا نظامی غیر آن. ولی گروهی که اکثریت را در نظام اداری کشور تشکیل میدهند، مسلمان هستند. اینان با آموختن ضوابط اخلاقی نهتنها هماهنگی لازم را با نظام اسلامی حفظ میکنند، بلکه با عقیده به آن اخلاق، و عمل به آن علاوه بر ایجاد محیط امن برای خود و مردم پشتوانهای محکم جهت بقا و استمرار و رشد و کمال معنوی نظام اسلامی هستند. اینان در شعاع نظام اسلامی نهتنها کمال فعلی انسانی خود را ضمانت میکنند، بلکه با برخورد سالم و عمل شایسته خویش انسانیت جامعه را ضمانت کردهاند.
از جمله مسائل اخلاقی که مسئولیت خاص کارگزار را تشکیل میدهد اطلاع از
1) (1) - برای شناخت مسائل اخلاقی خاص کارگزاران به کتاب اخلاق کارگزاران منتشر شده از سوی مؤسسه در راه حق مراجعه شود.
امور اداری است. که این امور چند قسم است: 1 - مسائل عام درون اداری. 2 - مسائل خاص درون اداری. 3 - مسائل جهت هماهنگی با دیگر ادارات و سازمانها 4 - مسائل خاص مراجعین.
مسائل عام درون اداری آنگونه اموری هستند که یک کارگزار با هماهنگی و یاری دیگر کارکنان و ریاست انجام میدهد و به تنهایی قادر به انجام آنها نیست.
مسائل مربوط به مراجعین، آن مواد و قوانینی است که کارگزار نسبت به افراد رجوعکننده جهت حلّ مشکلات آنها، باید انجام دهد.
مسائل مربوط به هماهنگی با دیگر ادارات شامل آن قوانینی میشود که بین سازمانهای اداری، هماهنگی به وجود آورده و آنها را در جهت واحد هدایت میکند تا مزاحمتی پیش نیاید.
مسائل خاص درون اداری، مسئولیتی است که یک کارگزار بهطور مستقل و جدای از فراخوانی دیگران باید انجام دهد.
کارگزاران موظفند، اقسام مسائل فوق را به نحو تفصیل بیاموزند، تا در ضمن انجام وظیفه، دچار اشتباه نشوند و کارهای اداری با نظم و ترتیبی صحیح انجام گیرد.
چه بسا عدم اطلاع از یک مادّه قانونی سبب شود که اموری از فعالیتهای اجتماعی مردم زمین بماند و یا اختلال بین فعالیتهای دو سازمان اداری ایجاد شود و نظم اجتماعی را احیانا مختل نماید.
لازمه حاکمیت نظامی خاص، با فرهنگ و مکتبی خاص بر جامعه، نیازمندی و احتیاج به کارگزارانی است که در مسیر خاص حکومت باشند و با ایمان به نظام اوامر و قوانین را به نحو صحیح اطاعت کنند. و دیگر این که پشتوانه محکم نظام و حکومت باشند و برای این هدف و منظور، کارشناسان نظام باید درصدد تهیّه برنامه در سطوح مختلف جهت تربیت چنین کارگزارانی، باشند.
در حکومت اسلامی که نظام، تدبیر و سیاست ملّت را به عهده دارد. علاوه بر
هدف فوق نظر بالاتری نیز از تربیت افراد جامعه دارد و آن رشد انسانی و معنوی مردم است. خانوادهها، مدارس به تنهای قادر به تهیه برنامه همهجانبه جهت تربیت صحیح نیستند. راههایی را که خانوادهها در تربیت کودکانشان اتخاذ میکنند. غالبا، روشهای سنتی و راههای ارتکاذی است. برنامه منسجم و کامل و هماهنگ وجود ندارد و همچنین در مدارس هرمعلّمی احیانا طبق سلیقه و بافت فکریاش برنامهای را اجراء میکند برای ایجاد هماهنگی در نظام تربیتی جامعه لازم است، کارشناسان اسلامی در رشتههای مختلف(تربیتی، روانشناسی، جامعهشناسی، حقوق، اخلاق، اقتصاد، فقه، تعلیم و تربیت و...) بنشینند و با همفکری و همکاری یکدیگر برنامه صحیح تربیتی اخلاقی اسلامی را در ابعاد و سطوح مختلف سنی و آموزشی و غیره تدوین نموده به خانوادهها و مراکز آموزشی ارائه دهند. و با ایجاد انگیزه انسانی جامعه را ملزم به رعایت آن برنامه نمایند. در این صورت، پس از گذشت اندکی از اجراء آن برنامه ثمره انسانی و مادّی آن را خواهند دید. تا نظام اقدام به این مطلب نکند هرگز نباید انتظار تربیت صحیح اسلامی، هماهنگی در تربیت، و روی کار آمدن کارگزاران صالح را داشته باشد. و همیشه باید شاهد وجود افرادی در جامعه و ادارات باشد که به فساد اخلاقی و سیاسی و فرهنگی دامن میزنند.
مسئول مستقیم تربیت کارگزاران در نظام اسلامی، کارشناسان فرهنگی و مسئولین عالی رتبه نظام و در مرحله بعد خانوادهها و مراکز آموزشی هستند(1).
1) (1) - مسئولیت کارشناسان فرهنگی و مسئولین عالی رتبه نظام اینست که با ارائه برنامه دقیق به خانوادهها و مراکز آموزشی به تربیت صحیح کارگزاران تحقق بخشند.
بیان یک قانون
موقعیت تکوینی زن
مسئولیت تربیتی اخلاقی زن قبل از ازدواج
مسئولیت تربیتی اخلاقی زن هنگام ازدواج
وظیفه زن در ساختار کودک
تعلیم و تربیت از پراهمیّتترین مسائل اجتماعی بشر است. و هرقشر و گروه و صنفی در حلّ این مسأله خود را باید سهیم بداند. در دیدگاه اسلام، سهم زن در این معضله اجتماعی تا چه حدّ است؟ به عبارت دیگر زن چه اندازه نقش در تعلیم و تربیت فرد و اجتماع دارد؟ و یا جایگاه او در نظام تعلیمی و تربیتی بشر چیست؟
محصول هرپدیده و بهرهرسانی او در نظام طبیعت معلول ارزش وجودی و ظهور فعلی استعدادهای اوست در نظام طبیعت هرقدر استعدادها قویتر و ظهور فعلی آنها بیشتر باشد، آن موجود کمال یافتهتر و بهرهرسانی او به دیگران بیشتر خواهد بود.
با توجه به این موضوع ابتداء به موقعیت تکوینی زن پرداخته و پس از آشنایی با ارزش وجودی و استعدادهای موجود در او به بررسی جایگاه زن در نظام تعلیمی و تربیتی خواهیم نشست. و سهم و حدّ بهرهدهی او را مشخّص خواهیم ساخت.
طبق بیان قرآن خداوند متعال آدم را آفرید و از او حوّا را به عنوان همسرش خلق کرد. و از آن دو انسانهای بسیاری را در زمین پدید آورد، و پراکنده ساخت(1).
1) (1) . یا أَیُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثِیراً وَ نِساءً... نساء، آیه 1.
زن به عنوان انسان، مکلّف به انجام اوامر الهی و ترک نواهی از جانب خدا میباشد. مکلّف بودنش نشانه اینست که او موجودی مسئول، مختار، عاقل و دارای اراده است. به خود واگذاشته نشده و باید طبق مقررات و ضوابط الهی و عقلی بیندیشد و عمل نماید. سعادت و کمال فعلی او در شناخت مسئولیت و وظیفه شرعی، عقلی، اجتماعی و عمل به آنها است چنانکه انحطاط او در خروج از مسیر ضوابط عقلی، انسانی و شرعی میباشد.
زن در انجام وظیفه انسانی و الهی هیچ تفاوتی با مرد ندارد. وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً (1): هیچ زن و مرد مؤمنی را در کاری که خدا و رسول حکم کنند، اختیاری نیست(که در قبال آن اظهار رأی کنند) و هرکس خدا و رسول را نافرمانی کند، در گمراهی آشکار افتاده است.
زنان چون مردان باید بر امور عبادی قیام کنند تا مشمول مغفرت و پاداش عظیم الهی قرار گیرند إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَ الْمُسْلِماتِ وَ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ وَ الْقانِتِینَ وَ الْقانِتاتِ وَ الصّادِقِینَ وَ الصّادِقاتِ وَ الصّابِرِینَ وَ الصّابِراتِ وَ الْخاشِعِینَ وَ الْخاشِعاتِ وَ الْمُتَصَدِّقِینَ وَ الْمُتَصَدِّقاتِ وَ الصّائِمِینَ وَ الصّائِماتِ وَ الْحافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَ الْحافِظاتِ وَ الذّاکِرِینَ اللّهَ کَثِیراً وَ الذّاکِراتِ أَعَدَّ اللّهُ لَهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً (2): براستی که مردان و زنان مسلمان و مردان و زنان مؤمن، مردان و زنان اهل طاعت، مردان و زنان راستگوی، مردان و زنان صابر، مردان و زنان خاشع، مردان و زنان زکاة و صدقه بده و مسکین نواز، مردان و زنان روزهدار، مردان و زنان با حفاظ و خوددار از تمایلات و شهوت حرام و مردان و زنانی که یاد خدا بسیار میکنند، خدا برای همه آنها مغفرت و پاداش بزرگ مهیّا ساخته است.
زن دارای همان ارزش وجودی است که مرد دارد. و آن ارزشی فوق ارزش مادّی، نباتی و حیوانی است. ارزشی بسیار معنوی و بزرگ که در کلام خدای متعال(وَ نَفَخْتُ
فِیهِ مِنْ رُوحِی (1)، تبارک اَللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ) (2)جلوه کرده است. زن علاوه بر موقعیت تکوینی، در مرتبه انسانی دارای موقعیت تکوینی در مرتبه جسمانی و حیوانی است که تفاوتهایی با مرد دارد. و به لحاظ این تفاوت، طبیعت، عقل و دین وظیفهای جدا از وظیفه مرد بر عهده زن گذاشته شده، وظیفهای که هرگز مرد قادر به پذیرش و انجام آن نیست و هیچ قدرتی قادر به تبدیل آن نمیباشد و همانگونه که تساوی زن و مرد در موقعیت تکوینی در مرتبه جسمانی و حیوانی امری محال میباشد؛ تساوی آن دو در مسئولیتپذیری و تکلیف و داشتن وظیفه به لحاظ این موقعیت تکوینی امری محال است.
زن به مقتضای ساختمان جسمانی، قابلیت یافته تا موجودی از نوع انسان در او رشد یابد. و این تفاوت بارزی است بین مرد و زن، البته تفاوتهای جسمانی و احیانا روحی موقعیت تکوینی و ارزش وجودی زن را نسبت به مرد پائین نمیآورد. فقط در مسئولیتپذیری اجتماعی و فردی تأثیر میگذارد. زن به عنوان انسان و موجودی عاقل از موقعیت تکوینی عالی انسانی برخوردار است. و با توجه به ساختمان روحی و جسمانی خویش - که لازمه ذاتی اوست - دارای مسئولیتپذیری خاصی میباشد.
بهرهرسانی زن به لحاظ موقعیت انسانیاش - که ارزش وجودی او را تشکیل میدهد - به خودش و اجتماع باید انسانی باشد و برای این بهرهرسانی باید مسئولیتی مطابق با وضع روحی و جسمانیاش بپذیرد. و بهرهدهی تعلیمی و تربیتی زن وقتی ممکن است که برخورد نظام جامعه با زن هماهنگ با موقعیت تکوینی و ارزش وجودی او باشد. در غیر این صورت نهتنها شخصیت زن نادیده گرفته خواهد شد بلکه زن عاملی علیه اصلاح و تهذیب اخلاق جامعه خواهد گشت(3).
اسلام با توجّه به ارزش وجودی و موقعیت تکوینی زن او را در تربیت اخلاق جامعه مسئول و مکلّف قرار داده است. لازم به بیان است که مسئول تربیتی جامعه
فقط به عهدۀ یک مربّی تربیتی اخلاقی و یا یک واعظ و یا یک عالم دینی نیست، بلکه هرشخصی به اقتضای این که در اجتماع زندگی میکند مسئول تربیت اخلاقی محیط و مردم است. زندگی اجتماعی دربردارنده چنین مسئولیتی نیز هست و این مسئولیت شرط زمانی و مکانی خاصی ندارد. فرد در هرشرایط سنی، زمانی و مکانی ملزم به رعایت آن است. با توجه به بیان فوق به بررسی مسئولیت تربیتی اخلاقی زن تحت عناوین ذیل میپردازیم.
الف: مسئولیت تربیتی اخلاقی زن قبل از ازدواج
ب: مسئولیت تربیتی اخلاقی زن هنگام ازدواج
ج: مسئولیت تربیتی اخلاقی زن بعد از ازدواج
زن قبل از ازدواج به عنوان دختر و فرزند خانواده در کنار پدر و مادر و دیگر اعضاء زندگی میکند. مسئولیت تربیتی اخلاقی او در این دوره از زندگی چیست؟ زندگی او در خانه میتواند دو جنبه داشته باشد
1 - زندگی او برای خود.
2 - زندگی او برای دیگران.
باتوجّه به این دو جنبه در زندگی دو مسئولیت دارد:
1 - مسئولیت در برابر خود
2 - مسئولیت در برابر دیگران.
زندگی هرشخصی برای دیگران وقتی مفید و پرثمر است که زندگی برای خودش، همراه با تربیت اخلاقی صحیح باشد. و زن آنگاه قادر خواهد شد، مسئولیت خویش را در تربیت اخلاقی جامعه به انجام رساند، که به مسئولیت عقلی دینی و انسانی در برابر خود عمل کرده باشد.
انجام هروظیفه و مسئولیتی در شعاع علم و آگاهی و پیداکردن ارادهای محکم و
انسانی ممکن است. به همین جهت آگاهی و آموختن مسائل ضروری و داشتن شناخت لازم و صحیح از خود و دنیای اطراف خود اولین وظیفه اوست. او با آگاهی لازم به موقعیت وجودی و تکوینی خویش و با علم به مسائل ضروری زندگی در بعد معنوی و مادی و با شناخت دنیا و فرهنگ جامعه خود توأم با ارادهای قوّی قادر خواهد شد، به حراست از اصیلترین صفات فضیلت«حیا و عفت» بپردازد. و در پرتو آن صفات سعادت دنیا و آخرتش را تأمین کند. هیچ عاملی معنوی چون حفظ حیا و عفت در سعادت زن مؤثّر نیست. ظهور فعلی این دو صفت زیربنا و اساس حفظ عزّت، شخصیت انسانی، تقوای الهی دینداری و توجّه به اصول انسانی و اخلاق دینی است.
امیر المؤمنین علیه السّلام راجع به این دو صفت انسانی فرمودند:
الحیاء مفتاح کلّ خیر(1): حیاء کلید هرخوبی است.
العفّة رأس کلّ خیر(2): عفت منشأ هرخیری است.
با این که عفّت منشأ هرعمل شایسته است. ولی صفتی است که ثمره حیا میباشد.
ثمرة الحیاء العفّة(3): میوه حیا، عفت است.
و دربارۀ ثمره عفت فرمود: ثمرة العفّة الصیانة(4): ثمره عفت صیانت(و نگهداری نفس از رذایل) است.
زن با ظهور فعلی حیا و عفّت شرط لازم تربیت اخلاق دینی را در خود ایجاد کرده و به پیامهای عقل و اخلاق دینی گوش میدهد. و نفس خویش را از هوسهای شیطانی دور ساخته و از افعال زشت مصون میدارد.
علی علیه السّلام فرمود: الحیاء یصّدّ عن فعل القبیح(5): حیا«شخص را» از انجام کار زشت باز میدارد.
العفاف یصون النّفس و ینزّهها عن الدنایا(1): عفت نفس را(از گناه) حفظ کرده و آن را از پستیها پاک میگرداند.
آنچه در آن حیا نیست در بیان قول حقّ و عمل به حق است. من استحیی من قول الحقّ فهو احمق(2): کسی که از(بیان) قول حق حیا کند. او احمق است.
زن با دوری از هوسهای شیطانی در شعاع ایمان به خدا و داشتن حیا و عفت، فرصتها را در فراگیری هنرهایی که شایسته مقام والای انسانی اوست، خواهد گذراند. و با فعلیت آنها از آلودگیهای اخلاقی که دامنگیر بسیاری از زنان در هنگام بیکاری میشود، در امان خواهد ماند. و وقت را در نمایش و ظهور هنرهای زیبا به پایان خواهد برد(3). چنین زنی دارای خیر بسیار است و بیان امام صادق علیه السّلام که فرمود:
اکثر الخیر فی النساء(4)» حمل بر چنین زنانی میشود. خیر کثیر در زنی است که در شعاع حیا و عفت به صفات زیبای اخلاقی تجهیز شده باشد و هنرهای زیبا(مورد تأیید عقل و دین) در او ظهور یافته باشد. در غیر این صورت از زن جز شرّ صادر نخواهد شد. یک موجود بیحیا و بیعفّت و دور از فضائل انسانی هرچند هم دارای هنری خوب و پسندیده باشد، به مسئولیت تربیتی اخلاقی که در شأن انسان است، عمل نکرده است.
آنگاه که زن به وظیفۀ تربیت اخلاقی در برابر خود عمل کرد. عالیترین خدمت تربیتی اخلاقی را در قبال اجتماع خود انجام داده است. بزرگترین و بهترین ثمره این خدمت بعد از ازدواج ظاهر میشود که به بررسی آن خواهیم نشست. او با حفظ عفت
1) (1) . شرح غرر، ج 2، ص 106، ش 1989.
2) (2) . شرح غرر، ج 5، ص 339، ش 8650.
3) (3) . مقصود از هنرهای زیبا و شایسته مقام زن، هنر معلّمی، پرستاری، خیاطی، بافندگی، خانهداری، روش صحیح تربیت کودک، کسب تخصّص در پزشکی بخصوص فراگیری مداوای بیماریهای زنانه و... میباشد.
4) (4) . من لا یحضره الفقیه ج 3، ص 243، باب 104 - وسائل الشیعة ج 14، ص 11، حدیث 11.
و حیا هرگز عامل شیطان در گمراهی جوانان و فساد اخلاقی و محرک شهوانی نخواهد شد. چه بسیار از زنانی که با نداشتن حیا و عفّت لازم نهتنها حیثیت و شخصیت انسانی خود را قربانی هوسهای شهوانی کردند بلکه با ورود به خیابان و مراکز عمومی باعث تحریک شهوانی جوانان شده و روح ایمان و تقوا و عظمت انسانی را در آنان نیز نابود ساختند. و با ایجاد فساد اخلاقی بزرگترین خیانت را به جامعه و مردم کردند. چنین زنانی مورد لعن و نفرین هستند.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: ایّ امرأة تطیّبت و خرجت من بیتها فهی تلعن حتّی ترجع إلی بیتها متی ما رجعت(1): هر زنی که عطر زند و از خانهاش خارج شود. مورد نفرین و لعن است تا زمانی که به خانهاش برگردد.
استعمال عطر در هنگام خروج از خانه نمونۀ آرایشی است که عرضه شهوانی را در بردارد.
زن با حجاب، عفیف و دارای حیا با وقار و متانت خویش، پاسدار حرم عزّت، شرف و انسانیت خانواده و اجتماع خویش است. او با هنرهای زیبایی که فراگرفته و با عفّت و حیا توأم نموده؛ مسئولیت علمی، تربیتی و... خود را در برابر جامعه به انجام میرساند، و ناشر حیا و عفّت در محیط میشود.
عالیترین خدمت به جامعه از سوی زن اینست که قبل از ازدواج خودش را برای پرورش انسانهای بلندمرتبه - که بعد از ازدواج به آن خواهد پرداخت - آماده کند. و با پرورش انسانهای مؤمن عامل نشر ایمان و کلمه توحید و اخلاق انسانی باشد. و چنین خدمتی فقط در شعاع حیا، عفت و تزکیه نفس ممکن است.
مسأله ازدواج مرد و زن بالاتر از آن چیزی است که در میان موجودات دیگر مشاهده میشود اطفاء شهوت در بین موجوداتی مانند حیوانات فقط برای ارضاء شهوت و بقاء نوع است.
1) (1) . وسایل الشیعه، ج 14، ص 114، روایت 4.
و به همین جهت هیچ قید و شرطی در ارضاء شهوت و تولید مثل در حیوانات وجود ندارد. آنها صرفا محکوم قانون غریزی هستند. ولی در انسان چنین نیست.
ازدواج مرد و زن در اجتماع انسانها دارای دو جهت است: 1. اطفاء شهوت و تولید مثل 2. رعایت مسائل دینی و معنوی در ازدواج و تولید مثل. بقاء نوع نه فقط برای ماندن نسل انسان، بلکه ماندن نوع انسان برای ادامه دینداری و تحقّق وابستگی ارادی به خدای متعال است؛ و برای ظهور چنین کیفیتی فقط به ارضاء شهوت و فرزنددار شدن اندیشیدن کافی نیست، بلکه آنچه دخالت اساسی در ظهور فعلی آن کیفیت دارد؛ تهذیب نفس پدر و مادر در جمیع ابعاد نفس و داشتن حسن خلق و مکارم اخلاق است. البته پس از آنکه نطفه در جایگاه خود قرار گرفت، بیشترین مسئولیت بلکه تمام مسئولیت بر عهده زن قرار میگیرد، زیرا قبل از استقرار نطفه در جایگاه خاص رشد، مرد و زن هردو بهطور مساوی مسئولند. لکن بعد از استقرار، رابطه مستقیم با رشد را، زن به عهده میگیرد(1). وجود زن جایگاه رشد و پرورش محصولی است که روح الهی در او دمیده میشود، به همین جهت مزرعه وجود او هرقدر آمادهتر، پاکتر و قابلیت بیشتری داشته باشد. ظهور فعلی روح الهی و فطرتهای انسانی در او قویتر خواهد بود چنانکه اگر محیط پرورش(وجود زن) آلوده به رذایل باشد و حاکم بر رفتار و اندیشه زن و جنین موجود در رحم، نفس اماره باشد؛ ظهور روح الهی و فطرتهای انسانی در او ضعیف و گرایشهای منفی در او قوی خواهند بود. بنابراین زن هنگام ازدواج باید به این مسأله اصلی(که ملازم با ازدواج است) توجّه لازم و کافی را داشته باشد. اولا وجود خویش را آماده برای شکوفایی چنین محصولی ببیند و ثانیا در انتخاب شوهر اصل تقوا، ایمان و راستی را رعایت کند. چنین زنی از خوبی بسیار برای خود و جامعه و نظام الهی برخوردار خواهد بود. از امام صادق علیه السّلام نقل شده که میفرمود: أکثر الخیر فی النساء(2)بیشترین خیر و خوبی در زنان است. فهم این روایت آنگاه حاصل میشود که نقش تربیتی اخلاقی زن را در اجتماع بشری موردنظر و
دقت قرار دهیم، و به مسئولیت تربیتی او آشنا شویم. آنگاه که زن وجودش را برای پرورش یک انسان بلند مرتبه آماده کند و با مردی همشأن خود در راستی و دیانت ازدواج کند. وجودش منشأ آنچنان خیر و برکتی خواهد بود که با هیچ خیری قابل مقایسه نخواهد بود. زیرا پروراندن انسان الهی خیر نهایی آفرینش جهان است(1). و او وجودش را برای این خیر نهایی مهیّا ساخته است. البته به ثمره نشستن این خیر نهایی در وجود زن شرط دیگری هم دارد و آن ازدواج با مردی دیندار و دارای اخلاقی پسندیده و الهی. زن در هنگام ازدواج باید به این شرط عمل کند تا مسئولیت تربیتی اخلاقی خویش را هنگام ازدواج به انجام رساند. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود:... اذا جاءکم من ترضون خلقه و دینه فزوّجوه الاّ تفعلوه تکن فتنة فی الارض و فساد کبیر(2).
آن زمانی که فردی برای خواستگاری به نزد شما آمد و اخلاق و دینش مورد رضایت شماست پس او را به ازدواج(دخترتان) درآورید. ترک این کار سبب فتنه در زمین و فسادی بزرگ میشود. توضیح این که ازدواج زن و مرد از چند حالت خارج نیست:
1 - ازدواج زن صالحه با مرد صالح
2 - ازدواج زن فاسد با مرد فاسد
3 - ازدواج مرد صالح با زن فاسد
4 - ازدواج زن صالحه با مرد فاسد.
اگر جامعه متشکّل از خانوادههایی باشد که حالت اوّل را دارند. آنجامعه صالح و دور از فتنه و فساد خواهد بود و این حالت مطلوب اسلام است.
امّا جامعه تشکیل شده از خانوادههایی که در مسأله ازدواج حالت دوّم را دارند(مرد و زن هردو فاسدند.) چنین جامعهای بر بنیان فتنه و فساد است. و غالب فرزندان ظهور یافته در دامان چنان مرد و زنی محکوم به فساد اخلاقی و تربیتی هستند.
امّا در حالت سوّم(ازدواج مرد صالح با زن فاسد) ممکن است زن محکوم اخلاق انسانی مرد شود و ممکن است مرد محکوم اخلاق فاسد زن گردد. چنین خانوادهای
در صورت دوّم سبب فساد در جامعه خواهد شد.
و در حالت چهارم نیز اگر مرد تحت تأثیر اخلاق انسانی و دینی زن قرار گیرد، جامعه از فساد آنها در امان خواهد بود و اگر عکس شد و زن پاکی و دیانت خویش را محکوم مرد فاسد قرار دهد، کانون فساد در اجتماع خواهند شد.
جمله«إِلاّ تَفْعَلُوهُ تَکُنْ فِتْنَةٌ فِی الْأَرْضِ وَ فسادا کبیرا» شاید اشاره دارد به حالت دوّم و حالت سوّم و چهارم در صورتی که اثر مرد بر زن یا زن بر مرد منفی باشد.
مسئولیت تربیتی اخلاقی زن بعد از ازدواج:
زن بعد از ازدواج علاوه بر مسئولیتهای قبلی با وظایف جدیدی روبرو میشود. او پس از عمل به وظیفه انسانی خویش قبل از ازدواج و هنگام ازدواج برای عمل به مسئولیت و انجام وظایف بعد از ازدواج از آمادگی لازم برخوردار است. او پس از انتخاب مردی شایسته برای زندگی و به وجود آمدن خانواده جدید و نو به انجام مسئولیتهای جدید میپردازد که مسئولیتهای تربیتی اخلاقی زن را بعد از ازدواج تشکیل میدهد. اولین وظیفه که سبب استحکام خانواده شده و محیط را برای انجام وظایف بعدی و رسیدن به هدف اصلی ازدواج آماده میسازد، رعایت حقوق شرعی و اخلاقی مرد است. چنانکه اولین وظیفه مرد نیز رعایت حقوق شرعی و اخلاقی زن میباشد. و دومین وظیفه و مسئولیت زن در قبال موجودی است که روح الهی پس از طی مراحلی در او دمیده میشود. این دو وظیفه کلی از وظایف بسیار مهم بلکه اهمّ مسائل اجتماعی زن است که مسائل بسیاری را از نظر حقوقی و اخلاقی به همراه دارد. ضمن تبیین این دو وظیفه کلی به برخی از مسائل آنها اشارهای خواهیم داشت.
بهترین تعبیر در مورد اولین وظیفه تعبیری است که در متن روایات معصومین علیهم السّلام آمده، و آن«حسن تبعّل» است(1). معنای حسن تبعّل یا نیکو
1) (1) .... عن موسی بن بکر - عن أبی إبراهیم علیه السّلام قال: جهاد المرأة حسن التبعّل. وسائل الشیعه، ج 14، ص 116-115.
شوهرداری کردن چیست؟ و چه فوائدی از نظر انسانی و اجتماعی بر آن مترتب است؟
قرآن مجید جایگاه خاصی را برای زن در رابطه با مرد از نظر تکوین بیان کرده است. اینجایگاه تکوینی خاص برای زن بدان جهت است که مناسب با ساختمان وجودی اوست. و آنجایگاه عبارت از سکون و آرامش بودن زن برای مرد است. وَ مِنْ آیاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ (1): از نشانههای خدا اینست که از جنس خودتان زوجها و همسرانی را آفرید. برای این که(در کنارشان) آرامش یابید و بین شما(زن و مرد) دوستی و مهربانی را قرار داد. براستی که در این مطلب نشانههایی است برای گروهی که بیندیشند.
سکونت و آرامش، مودّت و دوستی، رحمت و مهربانی در آیه، قراردادی و اعتباری نیست زیرا امر قراردادی و اعتباری از چند ویژگی برخوردار است که خارج از سیاق آیه میباشد.
1 - این که امر قراردادی و اعتباری قابل نقض بوده و تغییرپذیر است.
2 - امر قراردادی صوری بوده و واقعیت و حقیقتی در خارج ندارد.
3 - این که امر اعتباری و قراردادی ممکن است تحمیلی باشد.
آیه از سکونت، مودّت و رحمتی سخن میگوید که قابل تغییر و نقض نیست، اگرچه ممکن است زن به عنوان این که موجودی صاحب اراده و اختیار هست به سکونت ظهور فعلی نبخشد. و نیز آیه از سکونتی واقعی و حقیقی سخن میگوید نه صوری و ظاهری. زن واقعا مایه سکونت است. و مودّت و رحمت بین مرد و زن، مودّت و رحمتی واقعی است نه این که صرف اعتبار دوستی و رحمت باشد و دیگر این که سکونت زن برای مرد امری تحمیلی بر زن نیست. بلکه یک احساس درونی است که همراه با ساختمان روحی زن است.
1) (1) . سوره روم، آیه 21.
امام سجاد علیه السّلام فرمودند: امّا حق الزوجة: فان تعلم انّ اللّه عز و جلّ جعلها لک سکنا و انسا فتعلم انّ ذلک نعمة من اللّه علیک فتکرمها و ترفق بها(1): حق زن بر شوهر اینست که بدانی خدای عزّ و جل زن را مایه آرامش و انس برای تو قرار داده و بدانی که این نعمتی از جانب خدا برای توست. پس زن خود را گرامی بدار و با او مدارا کن.
حسن تبعّل زن ریشه در اینجایگاه خاص تکوینی دارد. به همین جهت محور در حسن تبعّل سکونت زن برای مرد است که نتیجه این سکونت بقاء کانون خانواده بر مودّت و مهربانی میباشد. و نکته قابل توجّه این که تمام توصیههای اسلام بر خوش رفتاری و اطاعت زن از مرد برگشت به این حقیقت تکوینی میکند و در واقع به زن میآموزد که ظهور فعلی سکونت نهفته در رعایت این سفارشات حقوقی، اخلاقی و تربیتی است(2).
چنانکه فعالیت و تلاش مرد در بیرون از خانه غالبا جهت تهیّه لوازم رفاه و آسایش زن ریشه در ساختمان وجودی و روحی او دارد.
حسن تبعّل زن تنها نهفته در خدمات مادّی او در خانه نیست بلکه حسن تبعّل بعد دیگری دارد و آن خدمات معنوی و انسانی اوست که اهمیّتی فوق خدمات مادّی دارد.
او همانگونه که از بعد اخلاقی به عنوان خانم و بانوی خانه مسئوول آرایش خانه و خودش و فرزندانش هست. مسئوول زینت و زیبایی باطنی و حسن خلق در برخورد با شوهر و فرزندان نیز هست. حسن تبعّل دربردارنده توجّه به خواستههای اخلاقی حقوقی و شرعی شوهر و فرزندان است.
حرکتهای منفی زن در خانه(از قبیل خواستههای دور از طاقت و توانایی شوهر، توجّه نکردن به وضع ظاهری خانه و خود، بیاعتنایی به ورود یا خروج شوهر و وضع لباس و بهداشت فرزندان، توجّه نداشتن به مسائل محرم و نامحرم، حیا، عفت، تحقیر
شوهر در نزد فرزندان و خویشان، لجاجت، و...) خلاف حسن تبعّل بوده و آرامش خانه را توسط زن(که ریشه در بنیان تکوینی او دارد) به هم میزند. و شاید بتوان گفت که از علل مهمّ حرکتهای منفی زن در خانه اینست که او به خاطر زن بودن احساس حقارت میکند و میخواهد جایگاه خود را به مرد خانه بدهد و خود در جایگاه مرد بنشیند. و در واقع نقش مرد را در زندگی ایفا کند و به جهت این که در حیات تکوینی قادر به تغییر چنین وضعی نیست تصمیم میگیرد در جهات ارادی به ایفاء این نقش بپردازد. و برای ایفاء چنین نقشی اولین کارش تحقیر مرد و اظهار نقطه ضعفهای مرد برای شکست وقار و عظمت مرد است. چنین زنی است که مصداق این حدیث شریف واقع میشود از امام صادق علیه السّلام است که فرمودهاند: اغلب الاعداء للمؤمن زوجة السوء(1).
او پس از موفقیت در این امر به خواستههایی که آنها را حرکت منفی در خانه مینامیم، میرسد. در این صورت زن با خروج از مسیر ارادی صحیح، جایگاه تکوینی و روحی خویش را نادیده گرفته، و در مسیری که خارج از واقعیتهای تکوینی وجودش هست گام برمیدارد. واقعیتهای تکوینی که در صفحات گذشته بدان اشاره کردیم. و در نتیجه نقش تربیتی اخلاقی خود را از دست میدهد. چنین زنی با ورود به مراکز آموزشی، اداری، اقتصادی، سیاسی به لحاظ خروج از جایگاه اصلی خود، برای جامعه مضر خواهد بود. در این مراکز ممکن است تبدیل به توپ شهوانی جنسی و یا وسیلهای برای اعمال سیاستها و فرهنگهای غلط شود. دنیای مادیّت روز، برهان و دلیل واضح آن است. زنی که فرزندان و شوهرش(که نزدیکترین اشخاص در مصاحبت با او هستند) را به هیچ گرفته و ارزشهای اخلاقی و انسانی را در رابطه با آنها نادیده انگاشته است، چه اطمینانی به او هست که ارزش والای انسانی اجتماعی را در مسائل سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پاسداری کند و او که عفّت و حیا را در محیط خانه پاس نداشته است، در صورت ورود به مراکز اداری، تجاری، سیاسی، فرهنگی با چه پشتوانه انسانی و ایمانی به حفظ عفت و حیا همّت خواهد گماشت. آیا جوانان از شرّ حرکتهای شهوانی او مصون خواهند ماند؟ آیا مراکز فوق را آلوده به
1) (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 12 و مناسب همینجا میباشد حدیث 1 و 3 و 4، ص 18-19.
بیحیایی و بیعفتی نخواهد کرد؟! آیا عقل و هوش را از رئیس و مرئوس و واردین نخواهد گرفت؟! آیا چنین زنی مصداق این حدیث که از امام علی امیر المؤمنین علیه السّلام است که فرمودهاند: یظهر فی اخر الزّمان و اقتراب الساعة و هو شرّ الأزمنة نسوة کاشفات عاریات متبرّجات، من الدّین خارجات، فی الفتن داخلات، مائلات الی اللّذات، مستحلاّت المحرّمات فی جهنّم خالدات(1): در آخر زمان و نزدیک شدن قیامت که بدترین زمانها است، زنانی پا به صحنه اجتماع میگذارند که آشکارکننده (بدنها و زینتهای خود هستند) و برهنهاند و خود را برای نامحرمان میآرایند، از دین خارج شدگان و در فتنهها(ی زمانه) داخل شوندهاند، میلکننده به خواستههای نفسانیاند و در این امر شتابگیرند و به لذّات(شهوانی و حیوانی) و حلالکننده حرامها هستند. (اینان) برای همیشه در جهنمند(2).
بههرحال حسن تبعّل که اولین وظیفه زن بعد از ازدواج است، رعایت حقوق و اخلاق اسلامی و... در خانه است. زنی به محضر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید عرض کرد یا رسول اللّه حق شوهر بر زن چیست؟ در پاسخ فرمود: «این که از مرد(در غیر معصیت خدا) فرمان برد و او را نافرمانی نکند و جز به اجازه شوهر چیزی را از خانه او انفاق نکند و جز به اجازهاش روزه مستحبی نگیرد و شوهر را از تمتّع و بهرههای(شهوانی و ظرایف وجودی خود) باز ندارد، هرچند بر مرکبی سوار باشد. از خانه خود جز به اذن شوهر خارج نشود. چنانچه بدون اجازه شوهر از خانه بیرون رود فرشتگان آسمان و زمین و فرشتگان غضب و رحمت او را لعنت میکنند تا آنگاه که به خانه برگردد...(3)».
آنچه در حدیث فوق آمده است جزئی از مصادیق حسن تبعّل و حقوقی است که مرد بر زن دارد.
1) (1) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 19، حدیث 5 و من لا یحضره الفقیه ج 3، ص 247.
2) (2) . وسائل الشیعه، ج 14، ص 19، حدیث 5 و من لا یحضره الفقیه، ج 3، ص 247.
3) (3) . عن ابی جعفر علیه السّلام قال: جاءت امرأة الی النبیّ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فقالت: یا رسول اللّه«ص» ما حقّ الزوج علی المرأة؟ فقال لها ان تطیعه و لا تعصیه و لا تصدق من بیته الاّ باذنه و لا تصوم تطوّعا الاّ باذنه و لا تمنعه نفسها و ان کانت علی ظهر قتب و لا تخرج من بیتها الاّ باذنه و ان خرجت بغیر اذنه لعنتها ملائکة السّماء و ملائکة الارض و ملائکة الغضب و ملائکة الرحمة حتّی ترجع الی بیتها...». وسائل الشیعه، ج 14، ص 112، روایت 1، باب 79 «ابواب مقدماته...».
حسن تبعّل علاوهبر فوائد دنیوی و اجتماعی و... سبب کمال انسانی زن است و زمینه را جهت پاداش عظیم خداوند که به زن اعطاء میشود، آماده میکند.
زنی به محضر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم رسید و پس از احترام به مقام رسالت و اظهار ایمان به خدا و رسول خدا«ص» به زبان اعتراض چنین عرض کرد:... انّا معشر النساء محصورات، مقصورات قواعد بیوتکم و مقضی شهواتکم و حاملات اولادکم و انّکم معاشر الرجال فضّلتم علینا بالجمع و الجماعات و عیادة المرضی و شهود الجنائز و الحجّ بعد الحجّ و افضل من ذلک الجهاد فی سبیل اللّه و انّ احدکم اذا خرج حاجا او معتمرا او مجاهدا حفظنا لکم اموالکم و غزلنا اثوابکم و ربّینا لکم اولادکم فما نشارککم فی هذا الاجر و الخیر: براستی ما گروه زنان، محاصره شده(و محدود در رفتار، گفتار و...) و محبوس در خانه هستیم(و به ما اجازه خارج شدن داده نمیشود) پایه و شالوده خانههای شما هستیم(کنایه از این که امور خانه بر دوش و عهده ما است) و محلی برای برآوردن خواستههای نفسانی شما و بردارنده فرزندانتان میباشیم. و شما گروه مردان براستی که به سبب حضور در نماز جمعه و جماعات و عیادت مریض و حضور در تشییع جنازهها و بجا آوردن حج بعد از حج بر ما زنان برتری جستید. و برتر از اینها جهاد در راه خدا است(که شما مردان در آن پیشقدم هستید) و آنگاه که فردی از شما برای حج و عمره و جهاد(از خانه) بیرون میرود، ما نگهبان اموال شما هستیم. و جامه شما را تهیّه میکنیم. و به پرورش و رشد فرزندانتان مشغولیم. پس چگونه در این پاداش و خیر با شما شریک خواهیم بود؟!
حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به اصحاب متوجه شده فرمود: هل سمعتم مسألة امرأة قطّ أحسن من مسألتها فی أثر دینها هذه فقال: افهمی ایّتها المرأة و اعلمی من خلفک من النساء، انّ حسن تبعّل المرأة لزوجها و طلبها مرضاته و اتّباعها موافقته یعدل ذلک کلّه فانصرفت و هی تهلّل حتّی وصلت الی نساء قومها(1)».
آیا سؤال زنی را هرگز شنیدهاید که نیکوتر از سؤال این زن در امر دینش باشد؟ سپس
1) (1) . المیزان، ج 4، ص 37.
فرمود: ای بانو بفهم و به زنان دیگر که در انتظارت هستند اعلان کن، براستی نیکو شوهرداریکردن و رضایت او را خواستن و پیرو نظرات و موافق او بودن، معادل تمام اینهاست(که برای مردان شمردی) آن زن(با شنیدن این پاسخ از رسول خدا«ص») برگشت و زبانش گویا به تسبیح و تقدیس(حقّ) بود تا به زنان قومش رسید.
وجود زن از این امتیاز عالی برخوردار است که جایگاه پرورش موجودی است که پس از طیّ مراحل رشد، روح الهی در او دمیده میشود و براساس این امتیاز عالی، عقل و شرع وظیفه و مسئولیت سنگینی را به عهده زن گذاشته است. مسؤولیتی که اثر مثبت آن به نحو مستقیم به موجود در رحم میرسد و غیرمستقیم در شؤون اجتماعی ظاهر میشود. ابتداء به مسئولیت زن در این مورد اشاره میکنیم و آنگاه به اثر مثبت مستقیم و غیرمستقیم آن خواهیم پرداخت.
ازدواج مرد با زن فقط برای اطفاء شهوت حیوانی نیست. چنانکه منحصر به تولید مثل نمیشود. انسان در اعمال و بکارگیری هراستعداد و غریزهای علاوهبر ارضاء خواسته آن غریزه، فطرت و فعلیت استعدادها، باید توجّه لازم بلکه کافی را به دیگر خواستههای موجود در نفس انسان بخصوص مرتبه انسانی(که خواسته آن در رأس همه خواستهها است) داشته باشد. به همین جهت در مسأله ازدواج علاوه بر پاسخگویی به خواسته شهوانی و بقاء نوع باید به خواسته انسانی نفس در اعمال غریزه جنسی توجه شود. و آنچه انسان را در بکارگیری غریزه جنسی ممتاز از حیوانها قرار میدهد؛ دخالت مرتبه انسانی در کیفیت ارضاء شهوت و رشد و تکامل جنین در رحم است. و دخالت مرتبه انسانی عبارت از انجام دستورات عقلی و دینی در مسأله ازدواج و تولید مثل است. و هدف از این دخالت همانا ایجاد زمینه و سرعت بخشیدن به تحقق غرض از خلقت انسان است. و غرض از خلقت تسبیح و تقدیس خدای
متعال و نشانه اسماء و صفات او بودن و شدن است. از امام صادق علیه السّلام است که فرمودند: وقتی حضرت یوسف علیه السّلام برادرش را ملاقات کرد گفت ای برادر چگونه شد که بعد از من ازدواج نمودی و زن گرفتی پس بن یامین به برادرش یوسف علیه السّلام گفت:
انّ أبی أمرنی فقال: ان استطعت أن تکون لک ذریّة تثقل الارض بالتّسبیح فافعل(1): همانا پدر مرا امر به ازدواج کرد و فرمود: اگر استطاعت و توانایی داری که دارای فرزندانی باشی که زمین را به تسبیح(خدا) سنگین کنند. پس ازدواج کن.
و بر همین اساس رسول گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: ما یمنع المؤمن أن یتّخذ أهلا لعلّ اللّه یرزقه نسیمة تثقل الارض بلا إله الاّ اللّه(2): چه چیز مانع مؤمن است.
که همسری را برگزیند شاید خدا فرزندانی را روزی او گرداند که زمین را به لا اله الاّ اللّه (شعار توحید) سنگین کنند(تا توحید را در جامعه نشر دهند) اگر محصول ازدواج و تشکیل خانواده فرزند یا فرزندانی باشند که با اندیشه و عمل، مروّج توحید، پاکی، صداقت و عزّت انسانی باشند، غرض و هدف انسانی ازدواج تحقّق مییابد. در غیر این صورت ازدواج محصور در اطفاء غریزه شهوت و تولید مثل خواهد شد. و امتیازی با سایر حیوانها وجود نخواهد داشت.
زن علاوه بر حفظ مسؤولیتهای قبلی، مسؤولیت جدید را که حراست از کیفیت رشد و نموّ جنین در رحم است، با دقّت تمام به انجام میرساند و به عبارت دیگر رحم خود را محیط امن و سلامت روحی و جسمی موجود مستقر در آن قرار میدهد. برای ایجاد چنین جایگاهی رعایت مسائلی از جمله تغذیه حلال ضروری است.
آن چنانکه از روایات اسلامی استفاده میشود غذای حلال و رویش بدن از حلال یکی از پراهمیّتترین نقشها را در سعادت انسان دارد چنانکه غذای حرام و رویش بدن از آن یکی از بدترین اثرات منفی را در نفس میگذارد. و شرطی قوی جهت
شقاوت است. و به جهت همین نقش اساسی حلال است که افضل عبادات شمرده شده است.
«العبادة سبعون جزءا أفضلها جزءا الحلال(1)»:
عبادت هفتاد جزء است بهترین آن طلب حلال است.
طلب حلال عبادت است، عبادتی که در شعاع آن اوامر بسیاری انجام گرفته و نواهی بسیاری نیز ترک شده است. زیرا درآمد حلال مستلزم اینست که دستورات عقل و شرع کاملا رعایت شود. روی این اساس غذای حلال غالبا آمیخته با درستکاری، امانتداری، عدالت، و احیانا رضایت خدا است. و نیز غالبا آمیخته با ترک دروغ، خیانت و مکر و حیله و همراه نبودن سخط خداوند است. بنابراین در بطن این عبادت عبادات بسیاری است. لقمه حلال جوهره افعال شایسته و نیّتی انسانی میباشد و به همین جهت اثر معنوی خود را بر رویش بدن و استعدادها و غرایز میگذارند و اعضاء و جوارح روئیده از حلال مایل به حلال خواهد بود.
زن در هنگام حاملگی چنانچه این امر مهم را رعایت کند و مرد خانه با تهیّه غذای حلال زن را در این امر یاری کند نهتنها جسم کودک رشد سالم مادی خواهد داشت که رحم ظرف ظهور استعداد و زمینه سعادت در کودک خواهد شد. و در واقع زن با انجام این وظیفه، قلبی نورانی پیدا میکند و کودکی که در دامن چنین خانمی پرورش یابد از رشد نورانی در استعدادها و مراتب نفس برخوردار خواهد بود.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: من أکل الحلال اربعین یوما نوّر اللّه قلبه(2): کسی که چهل روز از حلال تغذیه کند خداوند قلبش را نورانی میکند.
علاوه بر مسأله تغذیه حلال رعایت بهداشت تن و روان، نیّت سالم، مجامعت در وقت و زمان مناسب، یاری جستن از خدا، به یاد خدا بودن و ادامه بر فضائل در اندیشه و عمل و دوری از محرّمات برای ظهور فعلی محصول انسانی در رحم از سوی زن باید رعایت شود. آنچه بیان شد اجمالی بود از نقش تعلیمی و تربیتی زن. امیّد آنکه زنان جامعه با حفظ عفّت و شرف خود مادران شایستهای برای فرزندان خود باشند(3).
مفهوم بلوغ
بهرهگیری از بلوغ
بلوغ فکری و علمی
بلوغ در شخصیت انسان
چگونگی وصول به بلوغ در شخصیت انسانی
بلوغ جنسی
بلوغ اقتصادی
بلوغ سیاسی
بلوغ با تمام ابعادش از مسائلی است که اگر تعلیم و تربیت لازم در مورد آن انجام نگیرد و بدست تقدیرات زمان و مکان سپرده شود، میتواند عاملی منفی علیه انسان و رشد و کمال انسانی قرار گیرد. بخصوص در زمان و مکان حاضر که پر از عامل تخدیر، انحراف و گمراهی است. و روزبروز توسط عاملین غرب و شرق تشدید پیدا کرده و بر شیوع فساد فکری و شهوی تأکید میشود. آگاهی به مسأله بلوغ قبل از رسیدن به آن و فراگرفتن راه صحیح پرورش و اصلاح آن و کیفیت دست یافتن به بلوغ فکری به همراه بلوغ جنسی ایجاد مصونیّت از انحرافهای شهوی و... و به وجود آوردن زمینه رشد انسانی است.
بلوغ به معنای رسیدن، آمده است و به معنای خاص در ظهور فعلی غریزه جنسی و زمان رسیدن به تکلیف شرعی بکار میرود؛ زمانی که فرد باید به وظایف شرعی(از عبادات و غیره) عمل نماید. البته به معنای عام شامل رسیدن به رشد فکری، علمی، اجتماعی، اقتصادی و... میشود و آنچه در این قسمت مورد توجّه است، عبارت از بلوغ به معنای عام در شعاع تعلیم و تربیت دینی میباشد.
بلوغ به لحاظ ظهور فعلیاش دو قسم است:
بلوغی که ظهور فعلی آن طبیعی است و به نحو غیر ارادی صورت میگیرد.
بلوغی که ظهور فعلی آن ارادی است. بلوغ جنسی و جسمانی از قسم اوّل و
بلوغ فکری، شخصیتی و... از قسم دوّم است.
باید توجه داشته باشیم که بلوغ رسیدن به آخرین حدّ رشد و یا رشد کافی نیست، بلکه وصول به رشد لازم است. رشد لازم همان آشکار شدن غریزه و بعدی است که قبلا پنهان بوده و اگر هم ظهور ضعیفی داشته، قابل ذکر و توجه نبوده است.
بلوغ - رسیدن به مرحلهای از رشد لازم - ارادی و یا غیر ارادی بهرۀ غریزه و استعداد و یا فطرت موجود در نفس است. غرایز و استعدادها در شرایطی مناسب به نحو ارادی و یا طبیعی به مرحلهای از ظهور فعلی و رشد لازم خود میرسند. و این بهره مخصوص خود آنهاست و ربطی به بهره نفس - به عنوان ذاتی که آن استعدادها و غرایز را دارد - ندارد. بهره نفس از بلوغ در گرو تعلیم و تربیت و اخلاقی است که انسان فراگرفته و یا فرا میگیرد. نفس به عنوان فطرت کمالخواهی خویش خواهان مرتفع ساختن نقایص و ناداریها و در نهایت یافتن کمالها و هستی برتر است. به همین جهت نگاهش به غرایز، استعدادها و مراتب وجودی، نگاهی الی و وسیلهای است و بکارگیری آنها برای کمال یافتن است و به عبارت دیگر تمام بلوغها شرط بلوغ الهی و انسانی در انسان است. آنگاه که شعاعی از نور معنویت، ایمان به خدا و تربیت اسلامی(1)بر بلوغ استعدادها و غرایز بتابد، بهره نفس از بلوغ مثبت و انسانی خواهد بود. و آنگاه که ظلمت مادّیت و پرورش غیر انسانی انواع بلوغ را فرا گیرد، بهره نفس از آن جز تنزّل و سقوط در مراتبی پست نخواهد بود.
بهره مثبت انسان از بلوغ غرایز و استعدادها در شعاع آگاهی و ایمان به این بینش است، که خداوند، هیچیک از غرایز، فطرتها، استعدادها و جوارح بدن را به خودش وانگذاشته است، و تمام آنها موظّفند در اطاعت و فرمان خدا باشند بعد از بلوغ اگر مطیع فرمان خدا بودند و به وسیله عقل و دین کنترل شده، و عمل کنند، نفس بهره
1) (1) . تربیت اسلامی رشد فعلی استعدادها و هماهنگی بین آنها در جهت مطلوب شایسته(خدای متعال) است. (به شماره 1 تعلیم و تربیت اسلامی رجوع شود.)
انسانی را خواهد برد. أَ یَحْسَبُ الْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً (1)آیا انسان گمان میکند که به خود واگذاشته شده است؟
أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناکُمْ عَبَثاً وَ أَنَّکُمْ إِلَیْنا لا تُرْجَعُونَ (2)آیا چنین پنداشتهاید که شما را عبث و بیهوده آفریدهایم و براستی شما به سوی ما(هرگز) بازگشت نخواهید کرد.
سفارش امیر المؤمنین علیه السّلام به پسرش محمّد ابن حنفیّه است، ای پسرم آنچه را نمیدانی نگو بلکه همۀ آنچه را میدانی نگو پس به راستی که خداوند تبارک و تعالی بر تمام جوارح تو واجب کرده و فرائضی قرار داده است که روز قیامت به وسیله آنها بر تو احتجاج میکند و از تو راجع به آنها سؤال میکند، و خداوند یاد کرده اعضا و جوارح را و پند و اندرز داده آنها را و بر حذر داشته آنها را از انحراف و تأدیب کرده آنها را و مهمل و بیحساب و کتاب، آنها را به خود وانگذاشته است. خدای عزّ و جل فرموده:
«وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً» (3)چیزی را که برای تو علمی به آن نیست، پیروی و دنبال روی مکن براستی که گوش، چشم و دل همه نسبت به آن مسئول هستند و مورد سؤال واقع میشوند...»(4).
در مواردی که بلوغ جبری است، بهرهگیری معنوی و مادّی و کیفیت اخلاقی به آن دادن، اختیاری و ارادی است. و انسان قبل از آنکه به بلوغ غیر ارادی مانند بلوغ جنسی برسد؛ قادر است با تربیت و تأدیب و تعلیم صحیح و پیداکردن یک شخصیت معنوی و انسانی، راه بهرهگیری درست از بلوغ و راه اصلاح و تعدیل آن را بیاموزد و پس از ظهور فعلی غریزه به آسانی از انحرافهایی که در پیش روی او هست، جلوگیری کند. و نیز بهرهگیری صحیح از بلوغ ارادی یا بلوغ سیاسی، فکری، علمی، اجتماعی، اقتصادی معلول تعلیم و تربیت و تأدیب به آداب الهی است که قبل از بلوغ شروع شده
و در هنگام بلوغ ادامه پیدا میکند. آموختن مسائلی که موجب باورکردن خود انسانی شود و یا ایجاد احساس مسئولیت در شخص کند و فهم او را در داشتن یک زندگی هدفدار تقویت کند، در هدفداری بلوغ و رنگ انسانی گرفتن و احساس مسئولیت در مرحله بلوغ بسیار مؤثّر خواهد بود.
برخی از بلوغها در مورد داشتن جهت، هیچ شرطی ندارند و به همین جهت آماده گرفتن هرقید و شرطی هستند. بلوغ جنسی، سیاسی، اقتصادی، فکری و علمی آماده پذیرش هرشرط و قیدی هست. آماده است که از مکاتب و ایسمهای رایج در جوامع غربی و شرقی پیروی کند و نیز آماده است که شرط و قید اسلامی و الهی داشته باشد.
به این معنا که به وسیله قوانین دین و عقل هدایت شود و به همین جهت نحوه بهرهگیری از انواع بلوغ وابسته به قید و شرطی است که در شعاع یک مکتب مادی، الحادی و یا دینی و الهی پیدا میکند. چنانکه اعضاء و جوارح بدن انسان قبول هرنوع عملی(شایسته و غیر شایسته) را دارد، و در چگونگی عمل، وابسته به دستورات و مسائلی است که میشنود، میبیند و به آنها اعتقاد پیدا میکند. در رأس موارد بلوغ، بلوغ فکری و علمی است. انسان پذیرش هرنوع فکر و علم را دارد و میتواند به رشد لازم در نوع خاصی از فکر و علم برسد. و به اصطلاح بلوغ خاص فکری و علمی در موردی حاصل کند. چنانچه بلوغ فکری و علمی در شعاع یک مکتب فلسفی و الهی باشد که منشأ معلومات و معقولات حقیقی و واقعی است، بلوغ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غریزی و... هدایت و جهتی حکیمانه و انسانی خواهد داشت. و در غیر این صورت، جهتی انحرافی را خواهد پیمود. چنانچه در جوامع پیشرفته مادّی امروز شاهد آن هستیم. وجود بحرانهای سیاسی، اقتصادی معلول چیست؟
چه کسانی باعث فرو رفتن ملّتها در کام بیعدالتیها، تبعیضها، ناامنیها و... هستند؟ با اینکه جهان به مراتبی از بلوغ علمی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و... رسیده است.
بهرهگیری از این مراتب بر چه مبنا و اساسی قرار گرفته که چنین نتیجهای منفی داده است؟ در عالم طبیعت، هرموجود مادّی پس از طی مراحلی از رشد آنگاه که به مرتبهای از بلوغ رسید، محصول لازم وجودیاش را عرضه میکند و با زبان حال
میگوید:
اثر رشد و نمو من این محصول و شادابی وجودم است و شکر خالق خویش را با ظهور فعلی قوّه درونیام بجا آوردهام. امّا تو ای انسان پس از آنکه به مرحلهای از رشد جسمانی، غریزی، فطری و اجتماعی میرسی آیا شکر خالق و ربّ خویش را بجا میآوری، و به ماهیّت انسانی خویش در شعاع این ترقیّات لازم ارادی و غیر ارادی فعلیت میبخشی یا این که تربیت و تعلیم تو در بهرهگیری منفی و ضد انسانی از مراتب بلوغ است؟ ای انسان تو به عنوان موجودی که مقیّد به قید انسانی شده، دور از شأن و مرتبه وجودی توست که نتیجه بلوغ علمی، فکری، سیاسی و اقتصادیات این باشد که به جمعآوری طلا و نقره بپردازی و به داشتن آنها افتخار کنی و چنین گمان بری که به هدف نهایی و اصلی وجودی خود رسیدهای. چقدر باید خود را حقیر و بیارزش بدانیم که جمعآوری طلا و نقره این موجودات بیجان و بیعقل را سبب بزرگی، اعتبار و ارزشی بدانیم که محور حق و خوبی قرار گیرد. داشتن آن سعادت و نداشتن آن بدبختی محسوب شود؟!
و آیا نتیجه بلوغ علمی و... اینست که آدمی به تقویت بعد حیوانی بپردازد و با آزادیهای غریزی و شهوی - آنهم در پناه شعارهای انسان دوستانه و صلحطلبانه و ترقی و رشد انسانها - به غارت جوامع و ملل ضعیف بپردازد، و با اشاعه فحشاء و منکرات عزّت، شرف، آزادی و استقلال ملّتها را قربانی مطامع سیاسی، اقتصادی خویش گرداند. راستی که دنیای امروز با فکر و عملش وجود انسان و جهان را عبث و لغو پنداشته، و چنین پنداشته که موجودیست به خود واگذاشته شده که خواستهاش مطلق است و هرطور که بخواهد میتواند عمل کند. ولی هرگز چنین نیست و این پنداریست باطل که بر جهل از هستی، جهان و انسان بنا نهاده شده است.
امیر المؤمنین علیه السّلام آن انسان کامل که مؤدّب به آداب الهی و متعلّم به تعلیم الهی است، فرمود: أیّها النّاس اتّقوا اللّه فما خلق امرء عبثا فیلهو و لا ترک سدی فیلغو و ما دنیاه الّتی تحسّنت له بخلف من الاخرة الّتی قبّحها سوء النظر عنده(1): ای مردم
1) (1) . نهج البلاغه، فیض الاسلام، حکمت 362 مراجعه شود.
تقوای الهی داشته باشید هیچ انسانی عبث آفریده نشده است تا(زندگی را) به لهو بگذراند و به خود واگذاشته نشده تا به(انجام کارهای) لغو بپردازد. و دنیای او که آن دنیا خود را برای او نیکو و زیبا گردانیده جانشین و عوض آخرتی که بد نگریستن به آن نزد او، آن را زشت نمایان ساخته، نیست. و فریفته شده که به بلندترین همّتش به دنیا دست یافته(هرگز) مانند آن کسی نیست که به کمترین، نصیب و بهرهاش از آخرت دست یافته است.
بعد از بیان مقدّمه فوق به توضیح مواردی از بلوغ میپردازیم.
بلوغ فکری و علمی عبارت از ظهور فعلی لازم استعداد فکری و علمی انسان است بنحوی که در بیان، عمل و اظهارنظرهای علمی براساس و مبنای صحیح اندیشیدن خود را آشکار میکند. و منظور در اینجا ظهور فعلی لازم استعداد علمی و فکری در یکی از رشتههای علوم انسانی، تجربی و دینی نیست، زیرا بلوغ فکری و علمی در رشتههای مزبور زمانی در راستای حقیقت انسانی قرار میگیرد که آدمی خود را مسئول حفظ انسانیت و شخصیت انسانی بداند. و چنین مسئولیّتی در شعاع التفات به حقّ و علم به مکلّف بودن و هدفداری خود در برابر خدا، جامعه، طبیعت، آخرت و خود است. انسان قبل از رسیدن به هربلوغی ضرورت دارد که بلوغ فکری و علمی در توجّه به حقیقت و هدفداری خود و جهان هستی پیدا کند. اندیشه او به مرحلهای از رشد نایل شود که التفات لازم بلکه کافی را به«ما خلق امرء عبثا فیلهو و لا ترک سدی فیلغو» داشته باشد. برای رسیدن به چنین رشدی برنامه تعلیمی و تربیتی منظّم و نظارتی واقعی بر فرد و جامعه لازم است، ضروری بودن چنین برنامهای براساس دو نکته است: 1. انسان در لحظه تولد هیچ نمیداند(1). جز این که علمی آگاهانه یا ناآگاهانه به نحو ضعیف یا شدید به خود دارد. ولی خداوند کانالهای ادراکی (سمع، بصر، فؤاد) را قرار داده تا از این راه نفس خویش را به بلوغ فکری و علمی
1) (1) . سوره نحل، آیه 78.
برساند. و این که قرآن پس از بیان ابزار ادراکی فوق به بیان شکر الهی پرداخته، شاید برای ابراز این نکته باشد که اولین کاربرد ابزار ادراکی توجّه پیداکردن به مسئولیت خطیری است که انسان در مقابل خدای یکتا دارد. و آن بجا آوردن شکر خداست. و به انجام رساندن شکر خدا در تمام ابعاد و مراتب وجودی خویش و در تمام مراحل بلوغ، معلول شکر الهی در بلوغ فکری و علمی است که زمینهساز التفات به حق و هدفداری انسان و جهان، علم به وجود خدا و اسماء زیبا و نیکوی او و علم به مسئولیت خود در برابر آن ذات نامتناهی است. و چنین بلوغی جز با کمک(فؤاد) حاصل نمیشود سمع و بصر به کمک فؤاد قادرند، چنین علمی را در نفس ما ایجاد کنند. فؤاد به معنای قلب آمده(1)لکن اطلاق فؤاد بر قلب در وقتی است که توقّد و دلسوزی باشد(2)و امام موسی بن جعفر علیه السّلام قلب را به عقل تفسیر کردهاند(3)بنابراین بلوغ فکری و علمی در معرفت حقّ با عقلی حاصل میشود که همراه با سوز انسانی باشد. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
انّ العلم یهدی و یرشد و ینجی...(4)علم، انسان را هدایت و ارشاد(به حق) میکند و (از انحراف و فرومایگی) نجات میدهد. هرعلمی به لحاظ روشنگری خود در بردارنده نوعی از هدایت، ارشاد و نجات است لکن علمی که هدایت و ارشاد الهی را به عهده دارد و سبب نجات انسان از گمراهی بوده و مسئولیتآور است، علمی است که فطرت حقجویی و حقخواهی انسان را بارور سازد. و امیر المؤمنین علیه السّلام به چنین علمی نظر دارند. زیرا در مقابل آن علم به توصیف جهل پرداخته، فرمودند: و انّ الجهل ینوی و یضلّ و یردی و براستی که جهل گمراه میکند و به ضلالت و هلاکت میاندازد.
نکتهای که بر ضرورت برنامه تعلیمی و تربیتی منظّم تأکید میکند. سنتی است که بر نفس انسان حاکم است و آن این که راسخ شدن یک صفت در نفس به نحوی که انسان در مقام ابراز آن صفت؛ تردید نداشته باشد و به آسانی در عمل جوارحی ظهور پیدا کند؛ مشروط به تمرین، مداومت و مراقبت است. به عبارت دیگر تقویت و راسخ
شدن صفتی خاص مثلا سخاوت، شجاعت، اخلاص، وابستگی محض ارادی به خدا و... در شعاع سه قانون و سنت الهی ظهور فعلی پیدا میکند.
تدریج.
تمرین و مداومت.
مراقبت.
راسخ شدن یک صفت اخلاقی در نفس دفعی نیست بلکه بتدریج انجام میگیرد، در گذشت زمان این امر امکانپذیر میشود و دیگر این که توجه و التفات در برخی از موارد و چشمپوشی از آن در بسیاری از موارد دیگر نفس را مزیّن به آن صفت نمیکند بلکه احتیاج به تمرین و مداومت دارد. و علاوه بر این، مراقبت بر آن لازم است. به این نحو که(با توجّه به نظارت خدا بر او) با میل قلبی از آن حراست و نگهبانی کند(1).
با توجه به دو نکته فوق، انسان برای رسیدن به بلوغ فکری و علمی در معرفت به حق (قبل از رسیدن به بلوغهای غریزی و ارادی به نحوی که معرفت به حق، راسخ و ثابت در نفس او شود و مسئولیتآور باشد) باید از همان ابتداء کانالهای ادراکی را متوجه شناخت حقیقت کند و از عقل و دین کمک بگیرد تا به علمی نایل شود که هدایت و ارشادکننده و نجاتدهنده باشد. و با توجه به تدریجی بودن چنین بلوغی باید مداومت بر کسب آن معرفت و مراقبت از آن را داشته باشد. این بلوغ چون در رأس تمام بلوغها بوده و هدایتکننده و جهتدهنده به آنهاست، ضرورت برنامه اجرای تعلیمی و تربیتی برای رسیدن به آن از اوان کودکی احساس میگردد. برنامهای که فرد، خانواده و جامعه را زیر پوشش بگیرد. برنامهای برای مراحل مختلف، برای ایّام کودکی قبل از رفتن به مدرسه، برای دورۀ دبستان، برنامهای برای دورۀ راهنمایی و پس از آن دبیرستان. بلوغ علمی در معرفت به حقّ، در طی این مراحل بتدریج و با مداومت باید انجام گیرد. و بعد از دوره دبیرستان علاوه بر ادامه آن، مراقبت و حراست از آن باید با شدّت انجام گیرد زیرا شدّت هجوم بحرانهای فکری، سیاسی، اقتصادی توأم با بلوغ جنسی در دوره بعد از دبیرستان است. در نظام آموزشی دنیای امروز احیانا
1) (1) . برای فهم بیشتر مفهوم مراقبت به کتاب المحجّة البیضاء، ج 8، ص 156 رجوع شود.
برای بلوغ سیاسی، اقتصادی و جنسی برنامههایی را تنظیم کردهاند. تا آنها را به سمت اهداف سیاسی و مادی خود هدایت کنند. لکن جای برنامهای جهت بلوغ فکری در مسأله معرفت حقّ و مسئولیتهای انسانی در نظام آموزشی خالی است. صرف نظر از نظام آموزشی جوامع غربی و شرقی، در نظام شاهنشاهی ایران نظام آموزشی در جهت محو حقیقت و انسانیت تلاش میکرد. البته از جوامع غربی یا شرقی مادّی و نظام شاهنشاهی که بر اصل احساسگرایی و نفی دین و خدا حرکت میکنند و یا نظامهایی که مقلّد آن جوامع هستند، انتظاری جز نفی حقیقت و وجود برنامههای ضد ارزشی نیست. امّا انتظار ما از جامعه و نظامی که مدّعی استقرار حکومت اللّه براساس اطاعت از رسول خدا«ص» و امامان معصوم علیهم السّلام با نظارت کامل ولیّ فقیه است، اینست که با برنامههای صحیح تربیتی و تعلیمی طبق موازین و اصول اسلامی برای تمام مراحل و دوران زندگی، بلوغ فکری و علمی در معرفت به حقّ را قبل از بلوغ سیاسی، اقتصادی و جنسی در افراد ایجاد کند.
رشد فکری و علمی در شناخت آنچه حقّ است، به نفس نورانیّت میبخشد و سبب تقویت عقل و آگاه شدن به شخصیت انسانی میشود. و آدمی با وجود چنین نفسی خواستههای موجود در غرایز و بعد جسمانی را در جهت اصلاح و خدمت به مرتبه انسانی قرار میدهد. و بههرحال بلوغ فکری در آگاهی به آنچه حقّ است نفس را در تمام مراتب و مراحل بلوغ به عمل به حق دعوت میکند. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: التفکّر یدعوا إلی البرّ و العمل به(1): تفکر - در آیات الهی و آنچه نازل فرموده - (انسان را) به نیکویی و عمل به آن دعوت میکند.
کلمه«برّ» در روایت نشانه این است که منظور از تفکّر، اندیشیدن در کشف حقیقت است. و تفکر به عنوان رسیدن به نوعی معرفت، دعوت به نیکی و عمل به آن را در بر ندارد زیرا کارش کشف مجهول و روشنگری است. و امّا تفکّر به عنوان درک عقلی و شناخت حقیقت مسأله دعوت به نیکی و عمل به آن را همراه دارد. زیرا کار عقل علاوه بر فهم واقعیت و حقیقت، ارشاد نیز هست. به همین جهت کلمه
1) (1) . المحجّة البیضاء، ج 8، ص 194.
«تفکّر» در روایت عبارت از تفکّر عقلانی است نه فکری که بر مرکب حس و خیال نشسته، بلوغ در تفکر حسی و خیالی جدای از سنجشهای عقلانی تأثیری بر رشد انسانی و فایق آمدن بر انحرافهای مادّی و حیوانی ندارد. هرچند اثراتی به ظاهر مثبت در مسائل دنیوی خواهد داشت، ولی هرگز اثری مثبت بر سلامت روح و معنویت انسان نخواهد گذاشت.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: اصل العقل الفکر و ثمرته السلامة(1): اساس عقل اندیشیدن است و میوه - تفکر عقلانی - سلامت(در روح، دین، انسانیت و...) است.
ثمره بلوغ در تفکر عقلانی سلامت ماندن از انحرافهای ناشی از بلوغ جنسی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی است. بلوغ فکری بدان جهت مانع از انحرافها و سبب رشد است که باعث بصیرت، عبرت و وعظ و پند میشود. چنانکه امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: فتفکّروا ایّها النّاس و تبصّروا و اعتبروا و اتّعظوا و تزوّدوا للآخرة تسعدوا(2): ای مردم بیندیشید و بصیرت دنیایی حاصل کنید و عبرت بگیرید و موعظه شوید و برای آخرت توشهای بیندوزید، تا این که به سعادت(ابدی) برسید.
جوانان و نوجوانان عزیز و گرامی قبل از آنکه بلوغ کور جنسی، سیاسی، اقتصادی و... شما را از پای درآورد؛ بکوشید تا با کسب بلوغ فکری مانع از قربانی شدن بعد انسانی در مسلخ انحرافهای شهوی شوید. و مهمترین عامل در جلوگیری از بزهکاری در امور فوق وجود بلوغ فکری است. علیک بالفکر فانّه رشد من الضّلال و مصلح الاعمال(3)
بر تو باد به اندیشیدن زیرا که آن رشدی است که، مانع از گمراهی و اصلاحکننده اعمال است. همانگونه که بیان شد منظور فکر و اندیشه عقلی است چنانکه فرمودند:
فکر العاقل هدایة(4): اندیشه عاقل هدایت است.
انسان در بدو تولّد از هیچ نوع شخصیت فعلی برخوردار نیست، هرچند در ضمیر او زمینۀ نوعی از شخصیت وجود دارد. زمینهای که معلول نحوه خلقت انسان است.
شخصیت پدیدهای است که در اثر دو عامل تکوینی و ارادی ظهور فعلی پیدا میکند.
منظور از عامل تکوینی شرایط درونی و روحی انسان است که همراه با او تولّد یافته و عامل ارادی همان تعلیم، تربیت و اثرپذیری است که از محیط زندگیاش میتواند داشته باشد. اگر استعدادها و خلقیات بالقوّه در شعاع تعلیم و تربیت صحیح و مناسب با شأن انسانی ظهور فعلی پیدا کنند، شخصیت انسانی تحقق مییابد و چنانچه در پرتو تعلیم و تربیت خارج از شؤون انسانی باشد، شخصیت غیر انسانی را پدید خواهد آورد.
بنابراین شخصیت، نفس آن استعدادها و خلقیات نیست، چنانکه نفس تعلیم و تربیت نیست بلکه محصول و نتیجه آنهاست. محصولی که تعیینکننده نحوه رفتار، گفتار و افکار آدمی است. بلوغ شخصیت زمانی است که این محصول رشد لازم را جهت آشکار ساختن خود و آیه و نشانه نفس شدن پیدا کرده باشد رشد لازم به این معنا که غالب گفتار، رفتار و افکار از آن ناشی شود.
انسان خواسته و یا ناخواسته با تأثیراتی که از محیط میگیرد و با توجه به عوامل فوق نوعی از شخصیت را پیدا خواهد کرد. و گریز از تهی بودن از شخصیت غیر ممکن است.
به همین جهت آنچه مهم است، پیداکردن بلوغ شخصیت انسانی است.
شخصیت انسانی عالیترین عامل و بلکه عامل اصلی در خوب عملکردن، اندیشیدن و چگونه گفتن است. اطمینان بنفس، آرامش روانی، تحمّل رنجها و گرفتاریها در حوادث، بزرگواری، عزّت نفس، خود را به گناه نیالودن، جلب صفات انسانی و نفی زشتیها و... معلول داشتن شخصیت انسانی است رسیدن به بلوغ شخصیت انسانی، ارادی و آگاهانه است. در محدود این مقال به کیفیت نایل شدن به آن اشاره میکنیم.
چه برنامهای را بکار گیریم تا شخصیت انسانی پیدا کرده و به رشد لازم آن نایل
شویم در پیداکردن شخصیت انسانی دو عامل مهم دخالت دارد: 1. عامل درونی که عبارت از وجود مرتبه انسانی با تمام قوا و نیروهای موجود در آن است 2. عامل بیرونی که شامل محیط تعلیم و تربیت خاص میشود. پیدایش شخصیت انسانی، نهفته در هماهنگی بین این دو عامل است، و رشد لازم شخصیت انسانی وابسته به دوام این هماهنگی، و مطابقت هرچه بیشتر عامل تعلیم و تربیت با ساختار مرتبه انسانی است. معرفت و شناخت هرچند اجمالی این دو عامل ما را به کیفیت وصول به بلوغ شخصیت انسانی کمک میکند. در مورد شناخت خود، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود:
نال الفوز الاکبر من ظفر بمعرفة الّنفس(1): کسی که به معرفت و شناخت نفس ظفر یافت به بزرگترین پیروزی نائل شده است.
و در مورد عامل بیرونی که سبب فراگرفتن ادب انسانی است. فرمود: انّکم الی إکتساب الأدب أحوج منکم إلی إکتساب الفضّة و الّذهب(2): براستی که شما به کسب ادب نیازمندتر هستید از کسب نقره و طلا.
کلّ شئ یحتاج الی العقل و العقل یحتاج الی الادب(3):
هرچیزی نیازمند به عقل است و عقل(در ظهور فعلی و شکوفائیاش) محتاج به ادب است.
عقل عامل درونی است و شخصیت انسانی وابسته به ظهور فعلی آن است و ظهور فعلی عقل محصول تعلیم و تربیتی است که نتیجه آن ادب الهی باشد. چنانکه امیر المؤمنین - سلام اللّه علیه - فرمود: من لم یصلح علی أدب اللّه لم یصلح علی أدب نفسه(4): کسی که با ادب الهی اصلاح نشود با ادب نفسش اصلاح نخواهد شد.
شناخت عاملی که شکوفایی آن اساس شخصیت انسانی را تشکیل میدهد برای کسی که خواهان وجود چنین شخصیتی در خویشتن هست، ضرورت دارد. و نیز شناخت راه رشد و شکوفایی آن ضرورت دارد.
از متن قرآن و روایات اسلامی چنین استفاده میشود که عامل اساسی در ظهور انسانیت، عقل است و منظور از عقل آن قوّه محرّک به عبادت خدا و جداسازی حق از باطل میباشد.
... لَوْ کُنّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما کُنّا فِی أَصْحابِ السَّعِیرِ (1):... اگر میشنیدیم و یا تعقل میکردیم در بین اهل جهنم و آتش سوزان نبودیم.
إِنّا مُنْزِلُونَ عَلی أَهْلِ هذِهِ الْقَرْیَةِ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما کانُوا یَفْسُقُونَ وَ لَقَدْ تَرَکْنا مِنْها آیَةً بَیِّنَةً لِقَوْمٍ یَعْقِلُونَ (2): ما بر مردم این شهر و آبادی به سبب گناهان و فسقشان عذابی از آسمان فرو خواهیم ریخت. و ما از آن آبادی یا از این حادثه نشانۀ روشنی و درس عبرتی برای کسانی که تعقّل میکنند باقی گذاردیم و...
آیات فوق ظهورشان در اینست که بندگی خدا و شکوفایی حقیقت انسانی که سبب نجات از جهنم است، در شعاع وجود عقل امکانپذیر است.
امام صادق علیه السّلام فرمود: (العقل) ما عبد به الرّحمن و اکتسب به الجنان(3): عقل آن چیزی است که خدا به سبب«ظهور فعلی» آن عبادت شود و بهشت بدان کسب گردد.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: کمال الإنسان العقل(4): کمال انسان عقل اوست. و نیز فرمود: لن ینجع الادب حتّی یقارنه العقل(5): ادب به نتیجه«انسانی» نمیرسد مگر این که مقرون با عقل باشد. و...
اگر تعلیم و تربیت در خانه، مدرسه و اجتماع رشد عقلانی را به همراه داشته باشد، فرد و افراد دارای شخصیت انسانی خواهند شد و شخص دارای شخصیت انسانی، انسانی است عاقل که به گرد خلاف و آنچه انسان را از مسیر حقّ منحرف میکند؛ نمیگردد. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: العاقل من هجر شهوته و باع دنیاه بآخرته(6):
عاقل کسی است که از خواسته نفسانیاش کناره میگیرد و دنیایش را به آخرتش نمیفروشد. و نیز فرمود: العاقل من تورّع عن الذنوب و تنزّه عن العیوب(1): عاقل کسی است که از گناهان پرهیز کرده و منزّه از عیبها باشد.
و نیز فرمود: العاقل من لا یضیع له نفسا فیما لا ینفعه و لا یقتنی ما لا یصحبه(2):
عاقل کسی است که در آنچه به او سود نرساند، نفسش را برای آن ضایع نسازد و آنچه در آخرت همراه با او نیست ذخیره نسازد. بالعقل تنال الخیرات(3): وسیله رسیدن به خیرات و خوبیها عقل است.
برنامهریزی جهت کیفیت تعلیم و تربیت و چگونگی مواد تعلیمی و تربیتی یکی از وظایف مهمّ نظام آموزشی کشور است. برای تحقّق این امر گروههای رشد یافته و محقّقی لازم است تا با بررسی محقّقانه و مخلصانه خود به تهیّه برنامههایی موفّق شوند که نوجوانان و جوانان را به بلوغ شخصیت انسانی برساند. و در نهایت نظام اسلامی نیز با تکیه بر مردانی پاک و مخلص به انجام وظیفه بپردازد.
خلاصه این که راه وصول به بلوغ شخصیت انسانی تعلیم و تربیتی است که به شکوفایی عقل منتهی شود.
آدمی برای رسیدن به بلوغ جنسی احتیاج به تعلیم و تربیت ندارد، زیرا غریزهای است در مرتبه حیوانی نفس، که در سنّی خاص آشکار میشود. شاید بتوان گفت که أهمّ حکمت وجود این غریزه در انسان و هرحیوانی، بقاء نوع است. با پیدایش و نمایان شدن غریزه جنسی در انسان، مسئولیتهایی در ابعاد مختلف او را احاطه میکند که اگر آگاهی قبلی از آنها و کیفیت به انجام رساندن آنها نباشد، هجوم اضطرابها، تردید و شک در عقاید و... حتمی خواهد بود.
رشد فکری و شخصیتی قبل از بلوغ جنسی، نگاه نوجوان و جوان را به بلوغ جنسی مثبت نموده و آنها را از اضطراب، ترس، هیجان و آلودگیهای شهوی و هوسهای جنسی که بر سر راه افراد - به مرحله بلوغ جنسی رسیده - کمین کرده، نجات خواهد داد.
اطّلاع قبلی از وجود بلوغ جنسی و آگاهی از حکمت و عوامل هدایت و بازدارنده آن از انحراف قدمی بزرگ و مثبت در کنترل و اصلاح آن است.
با فرا رسیدن بلوغ جنسی، دوران آرام کودکی بپایان میرسد و دوره پر آشوب نوجوانی و بعد جوانی فرا میرسد. دورهای که همراه با تغییرات شدید اندام بدن و رشد روزافزون غددهایی است که نوجوان و جوان را آماده برای داشتن نسل و فرزند میکند. کودکی که تا دیروز توجه به لباس، آرایش، زیبایی کفش و اندامش نداشت، پس از بلوغ جنسی خودآرایی، خودنمایی، استقلالطلبی او شروع میشود و اگر در دوره کودکی به اسباب بازی هرچند کم ارزش قانع میشد، ولی پس از بلوغ در پی با ارزشترین لباس یا اثاثی میرود که خودآرایی و خودنمایی او را ارضاء کند. اگر امکانات ارضاء این خواستهها را نداشته باشد و از تعلیم و تربیت صحیح و لازم برخوردار نباشد بهطوری که او را در برابر وسوسهای شیطانی و عوامل انحرافی مقاوم ساخته باشد و علاوه بر این تحت مراقبت مربّی و معلّمی دلسوز و مدبّر نیز نباشد، شکی نیست که (معمولا) در کام خواستههای شهوی فرو خواهد افتاد و عزّت و عظمت انسانی خود را برای همیشه در نزد وجدان و عقل و دین از دست خواهد داد. تا آنگاه که شاید از راه ابلیسی بازگردد و با هدایت صحیح و تربیتی سالم به جایگاه امن الهی بازگشت کند و مأوی گیرد. وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِیَ الْمَأْوی (1): هرکس از پیشگاه عزّ ربوبیت بترسید و نفس را از خواستههای شهوی و هویوهوس بازداشت، محقّقا بهشت منزلگاه اوست.
سیاست و اقتصاد جامعه چون فرهنگ نقشی پراهمیت در جلوگیری از انحرافات جنسی دارند. و این نقش در صورتی عملی است که سیاست دولت در برنامهریزی و
1) (1) . سوره النّازعات، آیه 40-41.
تدبیر مردم در شئون مختلف به گونهای باشد که عوامل رشد تقوا و پارسایی را افزایش دهد و از عوامل شهوتزا و تقویتکننده و محرک شهوات به خصوص غریزه جنسی جلوگیری نماید و راه پیدایش و یا رشد آن عوامل را سدّ کند. این نقش در صورتی عملی است که تقویت نیروی ایمان به خدا و روز رستاخیز و آگاهی دادن به شخصیت انسانی و آشنا ساختن افراد در دوره کودکی به معارف دینی چنانچه در رأس سیاست فرهنگی جامعه باشد. و در برنامههای اقتصادی اصل عدالت اجتماعی، تقوای اجتماعی، نفی اسراف، نفی سودجویی و نفی تولید کالاهای مبتذل و... گنجانیده شود و راه وصول به یک زندگی ساده اقتصادی در خانواده امکانپذیر باشد. این نقش پراهمیت در صورتی عملی است که دولت به همراه انسانهای خیّر برای جوانان جامعه ایجاد کار کنند و دست ناتوان آنان را در تشکیل خانواده بگیرند تا دستی توانا پیدا کنند و راه نفوذ شیطان و اعوان او از جنّ و انس جهت اشاعه فحشا تا حدود زیادی سدّ گردد. بیشترین انحرافات نوجوانان و جوانان در جنایت و شهوت علاوهبر اینکه خودشان مقصّرند تا حدّی هم معلول اینست که نظام حاکم و ثروتمندان و عالمان جامعه به وظیفه خطیری که در برابر اصلاح و تعلیم و تربیت اجتماع دارند عمل نمیکنند. بلوغ جنسی امری دفعی نیست بلکه تدریجی میباشد. رشد جنسی از همان دوران کودکی و طفولیت آغاز تا سرانجام به بلوغ لازم و یا کامل منتهی میشود، به همین جهت برنامه تعلیمی و تربیتی برای اصلاح و کنترل و هدایت آن در مسیر خاص انسانی از بدو تولّد باید صورت گیرد. طرز رفتار مادر و پدر در برخورد جنسی با یکدیگر در محیط خانه و نحوه رفتار مربیان تربیتی و تعلیمی در دوره ابتدایی و راهنمایی در جلوگیری از اشاعه مسائل انحراف جنسی و طرح مسائل خودشناسی و...
در برخورد مثبت جوان و نوجوان در دوره دبیرستان و دانشگاه و بههرحال در دوره بلوغ نقش بسیار مؤثر دارد. علاوه بر این ایجاد محیطهای سالم تفریحی و تربیتی و پر ساختن اوقات فراغت به نحوی مطلوب و نفی عوامل محرک غریزه از جلوی چشم دختر و پسر عواملی سازنده در کنترل و اصلاح غریزه جنسی است. اضافه بر اینها تقویت بعد عبادی و توجّه به خدا و آخرت نهتنها سبب اصلاح میگردد که به جهت در
پی داشتن کمال انسانی بهترین عامل بازدارنده شخص از گناه و انحراف جنسی است.
تعلیم خانوادهها به نحوه رفتار با کودکان، تهیّه برنامههای صحیح تربیتی و پیادهکردن آنها در مدارس، کنترل برخوردهای نامطلوب اجتماعی در مدارس، خیابانها، ادارات، سازمانها، ایجاد مراکز تفریحی و... وظیفه نظام حاکم، با کمک گرفتن از نیروهای مردمی و عالمان جامعه است. با وضع نابسامان تعلیمی و تربیتی در خانوادهها، مدارس و محیطهای اجتماعی و غلبه عوامل برانگیختن شهوت حیوانی بر مسایل انسانی و الهی و در انتظار بودن اصلاح و کنترل غریزه جنسی و دور ماندن نوجوانان و جوانان از انحرافهای شهوی، امری غیر معقول است. نوجوان و جوانی که در طیّ رشد تدریجی جنسی توجیه نشده و آموزش و تربیت صحیح راجع به آن نیاموخته است، شکی نیست که در هنگام بلوغ جنسی دچار هیجان، اضطراب، وحشت و بحران فکری خواهد شد و نسبت به بسیاری از اعتقادات خود شک خواهد کرد و با چنین وضعی اگر گروهی از نوجوانان یا جوانان دچار انحراف جنسی نشوند یا به خاطر ضعفی است که از ناحیه آن غریزه دارند و یا معجزهای الهی است که در مورد آنها رخ داده است و یا... و الاّ آن علل خاص معلول خاص خود را پدید میآورد.
اسلام که انتظار دارد جوانان پاک و مؤمن و عامل به خواستههای الهی باشند؛ علاوه بر اینکه برای ارضاء غریزه جنسی فقط یک راه را توصیه و سفارش میکند و آن ازدواج دائم و یا موقّت هست؛ زمامداران و افراد صاحب علم و مکنت را هم مسئوول قرار داده که امکانات لازم تعلیمی و تربیتی و ازدواج را برای آنان فراهم کنند.
مردی را به نزد امیر المؤمنین علیه السّلام آوردند که با آلت تناسلیاش بازی میکرده است، برای تنبیه بر دستش تازیانه میزند تا آنکه دستش قرمز میشود، پس از آن از بودجه بیت المال امکان ازدواج را برایش فراهم میسازد(1).
اگر امام صادق علیه السّلام بنقل از پدران گرامیاش علیهم السّلام فرمود: کودکانی که به سن ده
1) (1) . عن أبی عبد اللّه علیه السّلام ان امیر المؤمنین علیه السّلام اتی برجل عبث بذکره فضرب یده حتّی احمرّت ثمّ زوّجه من بیت المال - وسائل الشیعه، ج 14، ص 267.
سالگی میرسند باید رختخواب آنها جدا باشد(1)؛ البته برای نفی فقر اقتصادی هم راههایی را بیان کردهاند ولی اجراء این دستور با وجود فقر اقتصادی در بعضی خانوادهها هرگز امکان فعلی پیدا نخواهد کرد. خانواده با هشت یا ده فرزند و درآمد بسیار کم که کفاف سیرکردن شکم آنها را نمیدهد چگونه قادر خواهد بود که برای هرکدام رختخوابی جداگانه در زمستان و فصول دیگر تهیّه کند و آنگاه که این دستور و بسیاری از دستورات دیگر که اجراء آنها بر امکان اقتصادی مترتب است، عمل نشود، در انتظار اصلاح امور جنسی در همۀ موارد نباید باشیم. اگر ظهور فعلی غریزه جنسی غیرارادی است امّا اصلاح و کنترل آن اختیاری است. و امور اختیاری چون امور طبیعی و تکوینی معلول شرایط و عواملی است، و شرایط و عوامل کنترل و اصلاح جنسی تعلیم و تربیت صحیح برای همه و فراهم آوردن امکانات لازم اقتصادی هم برای بعضی افراد است.
اگر قرآن علاوه بر زکات و خمس حقی برای سائل و محروم در اموال اغنیاء قرار داده است. یکی از حکمتهایش ظاهرا همین است که امکانات لازم تربیتی و اقتصادی در دسترس محرومین قرار گیرد تا اجراء دستورات دینی امکان فعلی پیدا کند و عالمان صالح جامعه و نظام اسلامی برای اجراء منویّات انسانی خود با شیوع برنامههای خاص تربیتی دید جوانان و نوجوانان را به عالم نور باز کنند و از ظلمت شهوت و دنیا برهانند.
بلوغ اقتصادی زمانی است که شخص حقّ تصرف در اموال خویش پیدا میکند؛ و در خرید و فروش، وصیت و بخشش و... در محدوده قوانین شرعی آن آزاد و رها باشد. و به عبارت دیگر بلوغ اقتصادی عبارت از رشد لازم عقلی در امر معیشت و اداره اقتصاد زندگی است. در مقابل چنین بلوغی سفیه قرار دارد یعنی کسیکه شعور لازم را در امور معیشتی و اقتصادی پیدا نکرده و اگر اموالی را به او بسپارند جهت
1) (1) . وسائل الشیعه، ج 15، ص 182 و 183 باب 74، حدیث 2 و 5.
سرمایهگذاری و یا صرفکردن در امور زندگی به جهت ضعف فکری و شعوری قادر به تصرّف عاقلانه - آن چنانکه در عرف مردم دارای سلامت نفس، معمول است - نیست(1). و به همین جهت شارع مقدّس او را از تصرف در اموال منع کرده است. وَ لا تُؤْتُوا السُّفَهاءَ أَمْوالَکُمُ الَّتِی جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ قِیاماً وَ ارْزُقُوهُمْ فِیها وَ اکْسُوهُمْ وَ قُولُوا لَهُمْ قَوْلاً مَعْرُوفاً (2): اموالی که خداوند قوام زندگی برای شما قرار داده به دست سفیهان نسپارید، و اینان را از اموال روزی دهید و بپوشانیدشان، و با آنها خوب سخن بگوئید(3).
1) (1) . السفیه هو الّذی یصرف امواله علی غیر الوجه الملایم لافعال العقلاء«کتاب ایضاح الفوائد فی شرح القواعد، ج 2، ص 55».
2) (2) . سوره نساء، آیه 5.
3) (3) . در کتب فقهی شش گروه را نام برده که حقّ تصرّف در اموال را ندارد. 1 - کودک 2 - مملوک 3 - دیوانه 4 - سفیه 5 - مفلس و ورشکسته مالی 6 - مریض. عدم تصرّف مملوک به خاطر سفاهت نیست، ممکن است بلوغ اقتصادی داشته باشد، لکن شارع مقدّس صحت تصرفات او را مشروط به اذن مولایش کرده است. و نیز مفلس یعنی کسی که ورشکست مالی پیدا کرده و قادر به پرداخت دیون فعلی خود نیست و طلبکارها از او طلب دیون خود را میکنند و از حاکم شرع خواهان حجر و منع او از تصرّف در اموالش هستند. چنین شخصی هرچند بلوغ اقتصادی احیانا دارد لکن منع او به خاطر مصالح طلبکارست. امّا دیوانه فوق فرد سفیه است و شارع مقدّس بلکه عقلاء و عرف به او اذن تصرّف نمیدهند.و امّا مریضی که بیماریاش اتصال به مرگ داشته باشد و عرفا قطع امید از سلامتیاش شده است(به جهت آثار مرگ که بر او عارض شده است) محجور بودنش به جهت حکم شارع مقدّس است نه از جهت این که دارای سفاهت است البته میتواند در 1/3 اموالش تصرف کرده و راجع به مصارفی که لازم میداند، وصیت کند. امّا کودک محجور بودنش به لحاظ این است که رشد لازم پیدا نکرده و به حدّ رشد نرسیده است(ایضاح الفوائد، ج 2 کتاب حجر، و کتاب مهذب الاحکام، ج 21، کتاب الحجر).وَ ابْتَلُوا الْیَتامی حَتّی إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ...: (سوره نساء، آیه 6) یتیمان را آزمایش کنید تا هنگامی که بالغ شده و تمایل به نکاح پیدا کنند، آنگاه اگر آنها صاحب رشد (دانا بدرک مصالح زندگی خود) یافتید اموالشان را به ایشان باز دهید.اموال یتیم را در اختیارش گذاشتن مشروط به یافتن رشد در اوست. منظور از رشد، رسیدن به بلوغ عقلی در معیشت است. و آیه فوق هرچند موردش یتیم است لکن دفع مال را معلول رشد قرار داده است. و رسیدن به مرحله رشد در امور معیشتی علّت برای دفع مال میباشد. هرفردی که دارای رشد و بلوغ اقتصادی است؛ مالش را ولّی و سرپرست او(خواه حاکم شرع و یا پدر، و جدّ پدری باشند باید در اختیارش قرار دهد. در غیر این صورت دفع مال جایز نیست. به عبارت دیگر اموال سفیه را(هرکس که باشد) نمیتوان در اختیار او گذاشت.
داشتن بلوغ عقلی در معیشت دوگونه تصوّر میشود:
1 - این که میتواند مالش را حفظ کند، متوجّه سود و زیان مالش هست لکن نه در محدوده عقل و دین بلکه سود و زیان، دخل و خرج را در خارج از دستورات و قوانین شرعی و عقلی میسنجد بر سود مالش میافزاید امّا از طریق خرید و فروش کالاهایی که در اسلام تولید آنها و یا خرید و فروش آنها منع شده است مانند شراب، الات قمار و... و یا، مالش را در مواردی به مصرف میرساند که عقل و دین آنها را تحریم کرده است. مانند، ساختن قمارخانه، مشروبات الکلی، طعامهای حرام چون گوشت خوک و...
2 - این که در حفظ مال و توجّه به سود و زیان و مصرف درآمدش از دین و عقل پیروی میکند و حرکت اقتصادی او در محدودۀ قوانین دینی و عقلی است.
در عرف غالب جوامع صورت اوّل را خارج از سفاهت و داخل در مرحله رشد میدانند و در عرف شرع آنچه به عنوان اوّلی در حفظ ثروت و مال و مسأله سود و زیان مطرح است، صورت دوّم میباشد و امّا صورت اوّلی قطعا از نظر اخلاقی محکوم است و حسن خلق و مکارم اخلاق در دین حکم میکند که چنین شخصی حقّ تصرّف در اموالش را به این نحو ندارد. امّا از نظر فقهی شاید بگوییم که دفع مال به او اشکالی ندارد زیرا او همانگونه که متوجه سود و زیانش در خارج از محدوده عقل و شرع هست، این درک و فهم را دارد که پیرو قوانین دینی در حفظ اموال و سرمایهگذاری و مصرف اموالش باشد. لکن خروج او از شریعت مسأله و موضوع دیگری است به عبارت دیگر از نظر فقهی آنچه شرط در اختیار گذاشتن مال به افراد است رشد و عدم سفاهت میباشد و امّا رعایت قوانین شرعی و عدم رعایت قوانین شرعی بعد از در اختیار گذاشتن، دخالت در دفع مال و عدم آن ندارد. ولی اخلاق دینی و انسانی به ما حکم میکند که تا اطمینان به تقیّد شرعی او در حفظ و دخل و خرج و سود و زیان مالش پیدا نکردهایم مال را به او تسلیم نکنیم، و اگر تسلیم کردیم و خروج او را از عقل و دین مشاهده کردیم، مانع از تصرّف او شویم. بنابراین اگر از دید فقهی به مسأله رشد بنگریم آن شخص ولو بعد از دفع مالش احیانا دست به تصرّف نامشروع میزند(و چنین تصرّفی حرام است)، امّا علّت و شرط دفع که همان رشد است حاصل شده از
دیدگاه اخلاق دینی چنین شخصی به جهت خروج از دایره عقل و شرع فاسق و فاسد است.
تعلیم و تربیت در نظام الهی، تعلیم و تربیتی همهجانبه است. به این معنا که در کنار رشد فکری و علمی و شخصیتی باید بینش اقتصادی و سیاسی را تا حدّ بلوغ آنها به افراد جامعه بیاموزند. و در جنبه اقتصادی، نحوه تولید، کیفیت تجارت و کسب سود و درآمد، چگونه مصرفکردن، راههای حلال و حرام و ترغیب به تولید، کسب و مصرف حلال را به مردم آموزش دهند و پرورش لازم را به جهت وجود اقتصادی سالم و مستقل دور از نظرهای حیوانی به افراد جامعه بدهند. و در بعد سیاسی، مردم را به موازین عدالت، تعاون در اداره مملکت، عوامل استقلال و سربلندی یک ملّت و آفات سیاست صحیح و... آگاه کنند. رشد فکری و شخصیتی با داشتن بینشی صحیح در اقتصاد و سیاست حرکتی انسانی را در جهت آرمانهای معنوی فردی و اجتماعی میآفریند، و سبب میشود که افراد جامعه در برخوردهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی نوعدوستی و منافع عمومی، اخلاقی انسانی و الهی را در نظر داشته باشند.
آموزش برای ایجاد بلوغ سیاسی در ملّت بخصوص کارگزاران دولتی یک ضرورت است. البته منظور آن سیاستی است که اسلام میپذیرد و خواهان آن است. سیاستی که از حاکمیت عدالت در ابعاد فطری و غریزی و مراتب نفس و ایجاد هماهنگی بین قوای نفس شروع میشود تا آنگاه که به اجرای عدالت و نظم و انضباط اجتماعی منتهی میگردد و کلام بلند امیر المؤمنین علیه السّلام بیانگر همین مطلب است: من حقّ الملک أن یسوس نفسه قبل جنده(1): از حقی که بر حاکم(جامعه) هست، اینست که قبل از افراد تحت فرمانش، خودش را تربیت و تدبیر کرده باشد.
و نیز فرمود: اعقل الملوک من ساس نفسه للرّعیّة بما یسقط عنها حجّتها و ساس الرعیّة بما تثبت به حجّته علیها(2): عاقلترین حاکمان کسی است که خویشتن را برای
رعیت تربیت و تدبیر کند، به نحوی که برایشان حجّت باشد و براساس حجّت رعیت و مردم را سیاست و تدبیر کند.
در نظر امیر المؤمنین علی علیه السّلام کسی به درک سیاست جامعه نایل میشود که خودش را سیاست کرده باشد. من ساس نفسه أدرک السیاسة(1): کسی که خودش را سیاست کند به درک سیاست(جامعه) نائل میگردد.
سیاست نفس در کلام آن امام همام عبارت از ورع و پارسایی نفس است سوسوا أنفسکم بالورع(2): خودتان را به سبب پارسایی سیاست کنید.
و در دیدگاه انسانی و الهی آن حضرت سیاست دینی جز پارسایی و یقین چیز دیگری نیست، سیاسة الدّین بحسن الورع و الیقین(3): سیاست دینی به نیکویی پارسایی و یقین است.
پارسایی و یقین به مبانی دینی و الهی اساس در اجراء عدالت و به وجود آوردن نظم و انضباط و کنترل قوای شهوی و حاکمیت عقل است. انسان جدای از این اصل هرگز موفّق به پیادهکردن سیاست دینی در خود و جامعه نخواهد شد آن کسی که عادت کرده آگاهانه یا ناآگاهانه به خود ظلم و خیانت کند و سیاستی غلط را در زندگی به اجراء گذارد آگاهانه یا ناآگاهانه به جامعه و رعیّت ظلم و خیانت خواهد کرد.
امام علی علیه السّلام فرمود: کیف یعدل فی غیره من یظلم نفسه(4): کسی که به خویش ظلم میکند چگونه میتواند در مورد غیر با عدالت رفتار نماید.
امیر المؤمنین علیه السّلام در طیّ نامهای به معاویه نوشت: و متی کنتم یا معاویة ساسة الرّعیّة و ولاة امر الامّة بغیر قدم سابق و لا شرف باسق؟ نعوذ باللّه من سوابق الشّقاء(5): ای معاویّه تو و(بنی امیّه) در چه زمانی لیاقت حکمرانی رعیّت و زمامداری مسلمانان را داشتید. نه سابقۀ خوب و نیکویی دارید و نه افرادی بزرگوار و ارجمند
هستید. (پیش از این در امری فضیلت و برتری نداشتهای که باعث شود ادّعای خلافت و امارت نمایی) از برقرار گشتن پیشینههای بدبختی(که شخصی را پیرو شیطان و هوای نفس میسازد) بخدا پناه میبریم.
آن چنانکه از بیانات فوق استفاده میشود بلوغ سیاسی در اسلام 8 (رسیدن به رشد لازم در تشخیص صلاح و فساد خود و جامعه) جدا از بلوغ فکری و شخصیتی نیست. پارسایی و یقین که اساس سیاست دینی را تشکیل میدهد، محصول اندیشه صحیح از انسان، جهان و خداست. و نفس پارسایی و یقین در بردارنده شخصیت انسان میباشد. بنابراین وصول به بلوغ سیاسی، وصول به بلوغ فکری و شخصیتی نیز هست چنانکه رسیدن به بلوغ فکری و شخصیتی بلوغ سیاسی را به همراه دارد.
بلوغ سیاسی به این معنا که شخص از رشد لازم در تشخیص صلاح و فساد خود و جامعه و چگونگی تعاون به امور مملکت و اجراء عدالت برخوردار میگردد.
حقیقت وظیفه چیست؟
منظور از همگان چه کسانی هستند؟
تعلیم و تربیت برای خود
تعلیم و تربیت برای همه
تعلیم و تربیت دارای دو روی است یک روی آن متوجه خویشتن است و روی دیگر آن به غیر خویشتن نظر دارد. هرفردی به عنوان انسان دو وظیفه دارد یک این که بیاموزد و به استعدادهایش ظهور فعلی دهد و به لحاظ اضافه قید اسلامی بر آموزش و پرورش فعلی به ایجاد هماهنگی بین مراتب نفس و قوای فعلیت یافته بپردازد و در این تعلیم و تربیت هدف شایسته مقام انسانی را تعقیب کند و دوم این که بیاموزاند و در شکوفایی و پرورش استعدادهای خود تلاش جدی کند. برحسب نقل از نبیّ گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: الا کلّکم راع و کلّکم مسئول عن رعیّة(1)آگاه باشید، همه شما نگهبان هستید و همه شما در مقابل کسانی که بر آنها نگهبانید مسئولید.
شعار هرآدمی در زندگی باید این باشد«تعلیم و تربیت برای خود و تعلیم و تربیت برای همه» قبل از تبیین«تعلیم و تربیت برای خود و تعلیم و تربیت برای همه» برای روشن شدن مفهوم وظیفه همگانی به دو سؤال پاسخ میدهیم:
1 - حقیقت وظیفه چیست؟
2 - منظور از همگان چه کسانی هستند؟
وظیفه قیدی است که آدمی خود را ملزم به گشودن آن دانسته و تا زمانی که قید را نگشاید خود را رها نمیبیند. شخصی که کار تدریس را قبول میکند؛ انجام آن را بر
1) (1) - میزان الحکمه، ج 4، ص 327
خود لازم میداند و تا پایان کار همچنان الزام بر انجام باقی است. کار تدریس قیدی است که شخص قبولکننده آن ملزم به گشودن آن است، و تا پایان نیافتن تدریس از این قید رها نیست. این قید یا امری نفسانی است به این معنا که امری فطری است و در نهاد انسان وجود دارد. و یا قیدی است که دیگری به اکراه یا به رضا بر عهده شخص میگذارد و یا قیدی است که شخص به خاطر زندگی اجتماعی ملزم به گشودن آن است. و این قید یا الزام بر خود و برای خود میآورد و یا الزامی بر خود و برای غیر را دربر دارد.
قسم اول وظیفهای فردی و قسم دوم وظیفهای اجتماعی است.
بنابراین وظیفه حقیقتا قیدی است الزامآور. الزامی بر خود و برای غیر. البته الزام آور بودن زمانی به لحاظ دارا بودن مصلحت شدید واجب میشود و زمانی به لحاظ داشتن مرتبهای از مصلحت امری مستحب خواهد بود به این معنا که انجامش بر او از جانب عقل و شرع حتمی نیست. در ترکش مرخص و آزاد است. ولی انجامش به مراتب بهتر از ترکش هست. در انجامش ثواب هست ولی در ترکش عقابی نیست.
شکی نیست در این که تعلیم و تربیت برای انسان یک وظیفه است بهاین معنا که قیدی است که آدمی برای رسیدن به مصالح فردی و اجتماعی ملزم به گشودن آن است. ممکن است در برخی از موارد مصلحت بسیار شدید باشد. تعلیم و تربیت وجوب خواهد داشت و ممکن است مرتبهای اندک از مصلحت را داشته باشد که در این صورت تعلیم و تربیت استحباب خواهد داشت. نکته قابل ملاحظه در اینجا این است که آیا تعلیم و تربیت به عنوان قیدی که الزامآور است، امری نفسانی است یعنی قبل از این که عامل خارجی دخالت کند، آیا نفس به صورت غریزی و فطری خود را ملزم به تعلیم و تربیت(بر خود و برای خود و یا تعلیم و تربیت بر خود و برای غیر) میبیند؟ یا قیدی است که از جانب غیر بر عهده آدمی گذاشته میشود و قبل از آن هیچ جایگاهی در نفس ندارد و یا قیدی است که شخص به خاطر زندگی اجتماعی ملزم به گشودن آن است؟
با دقّت در وجود خود و مسأله تعلیم و تربیت جای هیچ شکی نیست که تعلیم و
تربیت امری نفسانی است، ذات وجود انسان به گونهای است که طالب آموزش و پرورش است. تنفّر او از جهل و از نقص وجودی و استعدادی دلیلی روشن بر گرایش فطری او به تعلیم و تربیت است. دوست دارد عالم شود، دوست دارد استعدادهای او شکوفا شود. و علاوه بر این خواهان آن است که در جمع کسانی باشد که از دانش و پرورش استعدادها و کمال وجودی برخوردارند. نهتنها تعلیم و تربیت بر خود و برای خود بلکه تعلیم و تربیت بر خود و برای همه، امری نفسانی و فطری است. و نیز تعلیم و تربیت قیدی است که از جانب غیر نیز بر عهده گذاشته شده و آن غیر، دین خداست.
رسولان الهی و اولیاء گرامی دین، بخصوص دین اسلام ما را به این امر مهم ارشاد و موعظه کردهاند. امام باقر علیه السّلام به نقل از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: یا معاشر قرّاء القرآن! اتّقوا اللّه - عزّ و جلّ - فیما حمّلکم من کتابه، فإنّی مسئول و إنّکم مسئولون. إنّی مسئول عن تبلیغ الرسالة، و امّا أنتم فتسألون عمّا حمّلتم من کتاب اللّه و سنّتی(1)ای گروهی که قرائتکنندگان قرآن هستید از خدای - عزّ و جلّ - بترسید درباره آنچه از کتابش(قرآن کریم) بر دوش شما گذاشته است پس براستی که من دارای مسئولیت هستم و شما نیز حتما(در فراگرفتن قرآن و ترویج صحیح آن) مسئولید به حقیقت که از من درباره تبلیغ دین و رسالت سؤال خواهد شد و امّا شما آنچه از کتاب خدا و سنت من بر عهده شما گذاشته شده و بر دوشتان آمده است سؤال میشوید.
تعلیم و تربیت نهتنها قیدی است نفسانی و یا تعهّدی از جانب دین که مسئولیتی اجتماعی است، و انسان به خاطر زندگی اجتماعی ملزم به گشودن این قید برای خود و غیر است. بنابراین تعلیم و تربیت وظیفهای است که از فطرت برمیخیزد و با ارشاد دینی تقویت و راهنمایی میشود و در رابطه با جامعه ثمره و میوه میدهد.
تعلیم و تربیت به آن جهت که یک واقعیت درونی و فطری است. وظیفهای
1) (1) - اصول کافی، ج 2، ص 606، روایت 9
انسانی بوده و قیدی است که از بدو تولد تا لحظه مرگ از نفس جدا نمیشود. او از همان ابتداء در حدود فهم و رشد خود میآموزد و در جهت شکوفایی استعدادهایش گام مینهد. و این آموختن شکوفایی به نوبه خود بر فهم و رشد اثر میگذارد و شخص که مراتبی از آموختن و پرورش یافتن را به پایان برده به یاد دادن و تربیت دیگران اقدام میکند. البته خود از فراگرفتن و حرکت در جهت ظهور فعلی بیشتر استعدادها باز نمیایستد. میآموزد و میآموزاند، شکوفا میشود و زمینه شکوفایی را در دیگران ایجاد میکند.
آنانی که از آموزش باز میایستند و یا از فراهم آوردن زمینه رشد سر باز میزنند چون آبی بیحرکت در گودال هستند که نفسشان را تعفّن گرفته و محیط را با بوی متعفّن جهل و بدرفتاری و بدگفتاری و بداندیشی خویش آلوده میسازند.
امیر المؤمنین علیه السّلام به کمیل بن زیاد فرمودهاند: انّ هذه القلوب أوعیة، فخیرها أوعاها إحفظ غنّی ما اقول لک: الناس ثلاثة: عالم ربّانیّ و متعلّم علی سبیل النّجاة و همج رعاع: براستی که قلبها ظرفهائی هستند، که بهترین آنها حافظترین آنها است. آنچه به تو میگویم حفظ کن و از من، در فکر خود نگهدار.
مردم سه گروهند: 1 - عالم ربّانی و دانشمند الهی. 2 - فردی که در راه نجات(و هدایت خویش) دانش میآموزد. 3 - مردمی پست و فرومایه.
قسم سوّم کسانی هستند که نه عالم، هستند که به دیگران یاد دهند و تربیت کنند و نه برای نجات خویش در پی یاد گرفتن علم و دین هستند. معرفتی دینی و مذهبی کسب نکردهاند و در پی کسب معرفت نیستند اگر هم مطلبی آموختهاند نه خود بکار میگیرند و نه به دیگران میآموزند. به جهت فرومایگی از اوصافی پست برخوردارند که حضرت علیه السّلام چنین بیان فرمودند: أتباع کل ناعق، یمیلون مع کلّ ریح، لم یستضیؤا بنور العلم فیهتدوا و لم یلجؤوا الی رکن وثیق فینجوا(1): افراد پست و فرومایه در پی هربانگ و صدائی میروند و به هربادی(فکر و اندیشهای هرچند غلط) میل میکنند، در شعاع نور دانش قرار نمیگیرند تا هدایت شده و راه بجائی ببرند
1) (1) - تحف العقول مترجم، ص 163-164 و غیر مترجم ص 118
و تکیه براساس و معیار محکمی ندارند تا نجات یابند.
شخصی که تسلیم این قید انسانی موجود در روان خود، نمیشود. عنوان همج رعاع خواهد گرفت و به اوصافی زشت و پست موصوف خواهد شد. و نیز امیر المؤمنین علیه السّلام فرمودند: من کتم علما فکانّه جاهل(1): کسی که علمی را کتمان کند گویا او، نادان و جاهل است.
حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمودند: من کتم علما نافعا، ألجمه اللّه یوم القیامة بلجام من نار(2): کسی که علم سودمندی را کتمان کند خداوند در روز قیامت لجامی از آتش بر دهانش میزند.
از دو بیان فوق بخوبی نتیجه گرفته میشود: آنانی که به وظیفه علمی و تربیتی خویش در یاد دادن و یاد گرفتن در جامعه قیام نمیکنند. هرچند دانشمند باشند در ردیف جاهلان و فرومایگان قرار میگیرند و چنین اشخاصی همان عنوان(همج رعاع) با اوصاف خاصش را دارا میباشند، و خداوند آنها را به عذابی که وعده داده، دچار خواهد ساخت.
با توجه به این که تعلیم و تربیت قیدی نفسانی و امری فطری است(و انسان جهت ارتقاء معنوی و کمال انسانی در تمام دوران زندگی محتاج و نیازمند بدان است پس شخص خارج شده از این واقعیت موجود در انسان دارای عنوان(همج رعاع) میباشد).
لذا روشن شد که منظور از همگان که ذکر آن گذشت فقط انسان عالم و رشد یافته، یا فقط انبیاء و معلّمین جامعه نیستند. بلکه تعلیم و تربیت وظیفه هرفردی است که از عنوان انسان برخوردار است. البته برخی متعلّمند برخی در عین این که آموزنده هستند آموزشدهنده نیز هستند و گروهی در عین اینکه اشتغال غیر معلمی دارند اما در صددند که از معرفت دور نمانند و اوقاتی را برای یادگیری مسائل عقیدتی، اخلاقی و احکام قرار میدهند و با کمک مالی و فراهم آوردن امکانات تعلیمی و تربیتی در
جامعه این وظیفه انسانی، اجتماعی و دینی را به انجام میرسانند.
تعلیم و تربیت برای خود دو بعد دارد: 1 - فردی. 2 - اجتماعی.
تعلیم و تربیت برای خود از بعد فردی وسیلهای برای کمال نفس و از بعد اجتماعی مقدّمهای برای خدمات اجتماعی است. به توضیح این دو بعد، (پس از اشاره به اهمیّت تعلیم و تربیت برای خود) میپردازیم.
حقیقت وجودی انسان جز با تعلیم و تربیت صحیح ارزش و کمال واقعی خود را پیدا نمیکند زیرا سبب خروج نفس از نقص به کمال میشود. آموختن دانش، جهل را در انسان میمیراند و پرورش صحیح و همهجانبه در عین فعلیت بخشیدن به استعدادها، نفس را به آداب انسانی تأدیب میکند. تولّوا من انفسکم تأدیبها و اعدلوا بها عن ضراوة عاداتها(1): ادبکردن نفسهای خویش را بر گردن گیرید و آنها را از حرصی که(بر صفات و افعال بد) در عاداتشان هست برگردانید.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: من تأدّب بآداب اللّه عز و جلّ ادّاه الی الفلاح الدّائم(2)
کسی که به آداب خداوندی مؤدب گردد خدای(متعال) او را به رستگاری دائم میرساند.
تربیت یافتن به آداب انسانی و خدائی نیاز عقلی انسان را پاسخ میگوید، چنانکه آن حضرت علیه السّلام فرمود: کلّ شئ یحتاج الی العقل و العقل یحتاج الی الادب(3): هر چیزی نیازمند به عقل است و عقل نیازمند ادب است شاید مقصود از ادب در اینجا علم باشد که موجب کمال و قوّت عقل است و یا منظور از ادب اینست که انسان به گونهای پرورش یابد که خدا دوست میدارد امیر المؤمنین علیه السّلام در مقام دعا به خدا
عرض میکند:... أنت کما أحبّ فاجعلنی کما تحبّ(1)تو همچنان هستی که من دوست میدارم پس مرا آنگونه قرار ده که تو دوست میداری.
اهمیت تعلیم و تربیت برای خود در اینست که انسان به گونهای شود که خدا دوست میدارد. در غیر اینصورت تعلیم و تربیت نتیجه منفی در رشد و معنویت انسان خواهد داشت. و چنین تعلیم و تربیتی نهتنها وسیله برای کمال انسانی نخواهد بود که از هیچ ارزشی انسانی برخوردار نیست.
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: أفضل الادب ما بدأت به نفسک(2): بهترین تربیت و تعلیم و تهذیب اینست که از خودت شروع کنی. انسان قبل از آنکه موجودی اجتماعی باشد، و قبل از آنکه در اجتماع موجودی فیزیکدان، سیاستمدار، شیمیدان، صنعتگر، کشاورز، ادیب و... باشد، موجودی است که وابستگی خالص وجودی به خداوند متعال دارد، و از حقیقتی انسانی برخوردار است. به همین جهت وظیفه اوّلیه او اینست که به تعلیم و تربیتی روی آورد که وظیفه انسانی و الهی او را در قبال خودش روشن کند، وظیفهاش را در قبال اراده، اندیشه، فطرتها، غرایز و ابعاد وجودیاش مشخّص نماید.
تعلیم و تربیت برای خود بر این مطلب استوار است که انسان ابتداء مکلّف به انسان شدن خویش است او که در مرحله خلق و آفرینش انسان متولّد شده در پناه تعلیم و تربیت برای خود باید خلق انسانی پیدا کند. او قبل از این که مسؤول فعالیتی در یکی از ابعاد اجتماعی باشد، مسؤول تلاش در انسان شدن خویش است. پیام انسان قبل از آنکه فقه، ادب، صنعت، شیمی و طبّ و... باشد، پیام انسانیت و عزّت انسانی است.
غرض از آفرینش انسان این نبوده که متخصصی در علوم تجربی یا علوم انسانی و یا دینی باشد. بلکه غرض حصول قربی است که جز در شعاع تعلیم و تربیت و ادب انسانی برای خود بهدست نمیآید. اولین تکلیف اینست که وابستگی خالص وجودی
خود را(به خدا) که در مرحله خلق حتمی است در مرحله ارادی و در بعد اندیشه و عمل حفظ کنیم. خود را بشناسیم و یاد بگیریم که چگونه باشیم. سیاست، فقه، شناخت دین و فراگیری علوم وسیله است اینها جنبه تبعی دارد، تعلیم و تربیت در این امور تبعی است ولی اصل با تعلیم و تربیتی است که به ما یاد میدهد چگونه باشیم تا به وابستگی خالص ارادی نایل گردیم. این که در روایات متعدد و بسیار وارد شده که نیکوترین قرین عقل ادب است(1)و یا ادب و دین نتیجه عقل هستند(2)و سبب تزکیه اخلاق حسن ادب است(3)و زینتی مانند آداب وجود ندارد و... منظور از ادب آن تعلیم و تربیت و تهذیب و برخورداری از روشی است که انسانیت انسان و پیوند خالص ارادی انسان با خدا را به همراه داشته باشد. و الاّ تبحر علمی و تربیتی صرف در مسائلی چون سیاست، صنعت، طبّ، فقه و... زینت و شرف نیست و هرگز بهطور استقلالی سبب تزکیه اخلاق نمیشود و نتیجه عقل و دین نخواهد بود. زیرا تمام موارد فوق با فجور، فسق، نفاق، و شقاوت جمع میشود چنانکه با انسانیت نیز میتواند همراه باشد. امّا آن تعلیم و تربیت و ادبی که ما را به خویشتن انسانی میرساند و به حقیقت الهی انسان ظهور فعلی میبخشد. جز با سعادت و رابطه با خدا همراه نمیشود و جمع نمیگردد.
بر این اساس شروع تعلیم و تربیت از خود(به بیان بلند حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام) در تعلیم و تربیت و ادب یافتن مسایلی نیست که جنبه تبعی داشته باشد، زیرا این موارد تبعی آدابی خارج از خود و برای خود هستند و آنگاه به صورت نفی و اثبات برای خود میشوند که با کیفیت روحی و نفسی ما همراه شوند. دانستن فیزیک و بکارگیری آنها امری است خارج از خود انسانی ولی چنانچه آموختن و فراگیری آن جنبه انسانی داشته باشد تربیتی برای خود انسانی(به نحو مثبت) خواهد بود ولی اگر خارج از کیفیت انسانی بکار گرفته شود(4)اثر منفی برای خود انسانی خواهد داشت.
بنابراین شروع ادب(تعلیم، تربیت و تهذیب) از خود یادگیری آداب و تعالیمی است که عمل به آنها بطور مستقیم اثری مثبت در خود انسانی میگذارد. مانند: خداشناسی، عبادت خدا، مزین شدن به صفات انسانی، دینداری بکارگیری آداب اسلامی و....
امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ذکّ قلبک بالأدب کما تذکّی النّار بالحطب و لا تکن کحاطب اللیل و غثاء السّیل:(1)(پاک) قلبت را به وسیله ادب(تعلیم، تربیت و تهذیب) با ذکاوة و تیزهوشی گردان آن چنانکه آتش به سبب هیزم شعلهور شده و حرارتش زیاد میشود و مانند جمعآورنده هیزم در شب نباش(کنایه از این که حرفهای ضد و نقیض نزن و مرتکب اعمال متناقض نشو) و نیز مانند خس و خاشاک روی سیل نباش(کنایه از این که پیرو هوای نفس و آراء بیاساس و تقلیدهای کورکورانه مباش که بیاراده در پی آنها در حرکت باشی).
ادب، یعنی تعلیم و تربیت و تهذیب تو باید به گونهای باشد که سبب رشد و نمو عقلت شود(اگر قلب را به معنای عقل بگیریم) و یا سبب پاکی قلبت از آلودگیهای شهوی و مادّی شود(که نفس این پاکی رشد و نموّ و زیادت در انسانیت است) و از ثمرات مهم بعد فردی تعلیم و تربیت برای خود اینست که اگر تمام مردم به سمت فجور حرکت کنند او همچنان در ایمان و پاکی خود ثابت قدم خواهد ماند و هیچکس قادر نیست به هدایت و عقیده و ایمانش ضرری وارد سازد و در عبارتی کوتاه اراده، اندیشه و روحش در اسارت جهل، فساد و گمراهی دیگران قرار نمیگیرد. در مقابل هجوم افکار الحادی خود را نمیبازد و در برابر شهوات دنیوی خودباختگی پیدا نمیکند. یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا عَلَیْکُمْ أَنْفُسَکُمْ لا یَضُرُّکُمْ مَنْ ضَلَّ إِذَا اهْتَدَیْتُمْ إِلَی اللّهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعاً فَیُنَبِّئُکُمْ بِما کُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (2): ای آنانی که(به خدا، پیامبر و قیامت) ایمان آوردید، بر شما باد که(با حفظ ایمانتان) نفسهای خود را(از آلودگیهای مادّی و شهوی و صحنههای فریبنده این جهانی) نگاهدارید. که اگر شما در صراط هدایت باشید گمراهی گمراهان به(اعتقاد موجود در نفس) شما آسیبی نخواهد رساند.
بازگشت همه شما به سوی خداست و همه شما را به آنچه انجام دادهاید در قیامت آگاه میسازد.
آیه فوق هرگونه بهانهجویی انسان را در گرایش به فساد و افتادن در مسیر نامطلوب و مقهور جوّهای ناسالم شدن را میگیرد. این که شخص فاسد نمیتواند در برابر اندیشههای غلط و آداب زشت و پوچ غرب و شرق مقاومت کند، بدان علّت است که بعد فردی تعلیم و تربیت صحیح و آداب شایسته برای خود را فراموش کرده، به جای آنکه ابتداء انسان شود، فیزیکدان، صنعتگر، عالم در علوم تجربی و... شده است. به همین جهت پایش در محیطهای شهوانی میلغزد و آنچه را کسب کرده وسیله برای پیشبرد هواهای نفسانی قرار میدهد. انسان قبل از آنکه به مراکز فساد کشانده شود و قبل از آنکه عنان وجودیاش در اختیار جامعهای فاسد و فرهنگ ابتذال قرار گیرد، باید به بعد فردی تعلیم و تربیت برای خود که سبب هدایت او میشود، روی آورد. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: طوبی لمن بادر الهدی قبل ان تغلق ابوابه(1): خوش به حال کسی که به راه هدایت و دوستی شتاب کند قبل از آنکه راههای هدایت(به رویش بسته شود) بعد فردی تعلیم و تربیت شایسته برای خود دو نتیجه کلّی را به همراه میآورد.
1 - زمینه کمال انسانی را فراهم میآورد و نفس را از آنچه ندارد به آنچه باید داشته باشد«هستی برتر» میرساند.
2 - تأثیر مثبت بر فعالیتهای اجتماعی شخص میگذارد و محرّکی قوی در حرکتهای خالصانه اجتماعی میباشد.
در کنار و همراه بعد فردی تعلیم و تربیت برای خود وظیفۀ دیگری نیز وجود دارد و آن وظیفهایست ناشی از اجتماعگرایی انسان؛ انسان اجتماعی وظیفۀ اجتماعی را چون وظیفه فردی باید به انجام رساند. آن وظیفه دیگر عبارت از تعلیم و تربیت برای
1) (1) - شرح غرر، ج 4، ص 243، ش 5960
خود و در جهت به انجام رساندن وظیفه اجتماعی است. اجتماع ابعاد مختلفی دارد که هربعد دارای جهات و تشکیلات گوناگون و بسیار است و هر شخصی مسؤول است به تناسب استعداد و توانایی خود در یکی از آن ابعاد به خدمت مشغول شود. آن ابعاد به نحو کلی عبارتند از: بعد فرهنگی، اقتصادی، نظامی و سیاسی و...
تعلیم و تربیت در یکی از جهات و شعب این ابعاد(برای خدمت اجتماعی) باید صورت گیرد. تا در یکی از بخشهای فرهنگی، اقتصادی، نظامی و سیاسی جامعه به انجام وظیفه مشغول شود. در صورتی که در هیچکدام از موارد فوق تعلیم و تربیتی نیاموخته باشد و یا به نحو مثبت نتواند فعالیت کند، موجودی حرز و کلّ بر اجتماع محسوب خواهد شد و خداوند چنین شخصی را به دوستی نمیگیرد و پیامبر اسلام دیده از او برمیگیرد(1). و از چشمش میافتد و چنین شخصی در بعد فردی تعلیم و تربیت برای خود به نتیجه مطلوب نخواهد رسید و با دین فروشی به اداره زندگی خود ادامه میدهد.
فردی که با رعایت کامل آداب اسلامی و با ظهور فعلی فطرت خداجویی صنعتگر، ریاضیدان، شیمیدان، پزشک، مفسّر، فقیه، معلم و... میشود و در رشته تحصیلی خود آنچه را به درستی آموخته و یا با تجربه به آن رسیده در اختیار مردم و جامعه قرار میدهد. بعد اجتماعی تعلیم و تربیت برای خود را به انجام رسانده و در شعاع خدمتی که به اجتماع میکند، زمینه رشد کمال انسانی را نیز فراهم میآورد. زیرا خدمت اجتماعی او رنگ انسانی و انگیزه الهی دارد. چنین فردی، انسانی است صنعتگر، پزشک، کشاورز، تاجر و... یعنی در عین صنعتگری، دارای انسانیت است؛ در عین داشتن تخصص پزشکی دارای انسانیت هست و... ولی آنانیکه به بعد فردی تعلیم و تربیت صحیح برای خود اهمیّتی نمیدهند و تعلیم و تربیت برای خود را در بعد اجتماعی خلاصه میکنند، انسان صنعتگر یا انسان پزشک یا انسان کشاورز و...
خواهند بود. یعنی صنعتی دارند همراه با حیوانیت و دور از مرتبه انسانی، خدمات اجتماعی چنین فرد و افرادی صرفا نتیجه مادّی برای خودشان دارد و چون انگیزه
1) (1) - بحار الانوار، ج 103، ص 9، روایت 38.
انسانی و الهی در این خدمات نیست، نقشی در کمال انسانی نخواهد داشت بلکه احیانا انحطاط انسانی را به همراه دارد چنانکه در دنیای مادّیت امروز مشاهده میکنیم.
در مسأله تعلیم و تربیت برای همه سخن با چند گروه است:
1 - آنانی که مستعد و آماده برای ارائه برنامههای تربیتی و تعلیمی در سطوح مختلف هستند.
2 - آنانی که توانایی آموزش مسائل تربیتی در رشتههای مختلف علمی و فرهنگی را دارند.
3 - گروهی که میتوانند با فراهم آوردن امکانات مادّی زمینه فعالیت تعلیمی و تربیتی را به وجود آورند.
4 - آنانی که نفسشان برای فراگیری علوم و شکوفایی استعدادها آماده است.
5 - قشری که موفّق به موارد فوق نیستند. نه توانایی ارائه برنامه را دارند نه قادر به آموزش مسائل تربیتی هستند و نه امکانات مادّی دارد و نه استعدادی که مطلبی را فراگیرد. و در رشتهای خاص یا شغلی خاص تبحّر پیدا کند و تجربه لازم را بیاموزد.
این قشر، افرادی سفیه و دیوانه هستند که تکلیف شرعی، عرفی و عقلی از آنها برداشته شده و یا افرادی هستند که هرچند دیوانه و سفیه نیستند لکن به جهت عقبماندگی ذهنی نتوانستهاند به یکی از گروههای چهارگانه فوق به پیوندند. و لکن این گروه میتوانند دستیاری هرچند در سطح پائین برای چهار گروه فوق باشند.
آن چهار گروه و قسم دوّم از گروه پنجم با توجّه به موقعیّت فکری، شغلی و استعدادهای خود وظیفه تعلیم و تربیت را به عهده دارند.
پس از سخنی مشترک با این گروه به توضیحی خاص دربارۀ مسؤولیت هرکدام خواهیم نشست.
انسان موجودی مسؤول و دارای وظیفه است(نه به عنوان عالم، تاجر، معلّم،
کشاورز و...) بلکه به عنوان انسان که از روح الهی برخوردار است و توانایی وصول به قرب الهی را دارد، مسؤول خود و دیگران است. بنابراین هرقشری و هرگروهی نه به عنوان خاص گروهیاش بلکه به عنوان این که انسان است باید انجام وظیفه کند. پس تمام انسانها از هرشکل و رنگ و نژاد و قبیله با هراستعدادی مسؤول رشد انسانی خود و دیگران هستند و چون رشد انسانی جز در پرتو تعلیم و تربیت حاصل نمیشود.
هرکدام در عین این که مسؤول تعلیم و تربیت برای خود است مسؤول تعلیم و تربیت برای غیر نیز هست.
جامعه بشری در تمام ابعادش(عبادی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی) فقط در شعاع تعلیم و تربیت صحیح افراد جامعه نظام پیدا میکند. نظام درست که رنگ الهی و انسانی داشته باشد. معلول روابط سالم مردم با یکدیگر در ابعاد فوق است، و روابط سالم در پرتو آموزش و پرورش مناسبی است که به افراد جامعه داده میشود.
مردم مسلمان آنگاه موفّق به برقراری نظام سالم اسلامی و توحیدی در اجتماع خود خواهند شد که آموزش و تربیت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، نظامی و عبادی با توجه به مبانی دقیق اعتقادی صورت گیرد. شرکت تمام گروههای مزبور در این امر مهم یک ضرورت است. از هم گسیختگی جامعه بشری و عقبماندگی بسیاری از ملل در رشد اخلاقی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ناهماهنگی چشمگیر بین این ابعاد معلول نبودن تعلیم و تربیتی صحیح و هماهنگ و مناسب با ساختار وجودی انسان و روابط انسانی است. و دیگر این که افراد و گروهها به وظیفه خود در این امر مهم انسانی عمل نمیکنند. سرمایهها انباشته میشود بدون اینکه در راه گسترش پرورش مردم در امور الهی و مادّی بکار گرفته شود. و یا آنگاه که اقدام به ساختن محیط فرهنگی میشود محیط به گونهای است که افراد تحت آموزش را در جهت خلاف خواستههای انسانی تحریک میکند. و آنانی که برنامه تربیتی را طرح میکنند، یا به مزدوری گرفته میشوند و یا بهطور مستقل هواهای نفسانی خود را دخالت میدهند و کسانی که به امر معلّمی و استادی میپردازند محکوم کبر، غرور و عجب شده و با القاء مطالبی فریبنده ذهنها را مکدّر کرده و تخم ناامیدی در رسیدن به حیات طیّب و الهی را در
نفوس طالبان علم میپاشند و با ایجاد شبهه، سبب ضعف دیانت در آنها میشوند. و در نتیجه افرادی از خود بیگانه و خودباخته در برابر مادّیت و دنیا، پرورش پیدا میکنند و روزی که اینان نظام سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را به عهده گیرند، اساس انسانیت، شرف و عزّت در عمل را نفی خواهند کرد چنانکه شاهد آن در جوامع بشری به نحو شدید و ضعیف آن هستیم. اگر ثروتمندان جامعه ما خواهان انسانیت و رشد فرهنگی و اخلاق توحیدی کشور اسلامی هستند، اگر اساتید، معلمین، علماء و دانشمندان سوز انسانی داشته و از جهل و نادانی مردم بسیاری رنج میبرند و اگر خانوادهها و مجریان قانون، حکومتی استوار بر ملّتی موحّد را طالب هستند؛ و اگر عوام و توده مردم در آرزوی عدالت اجتماعی براساس عدل الهی نشستهاند؛ باید به وظایف خود در امر تعلیم و تربیت قیام کنند: امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: کن مشغولا بما أنت عنه مسؤل(1): به آنچه مسؤولیت توست، (و مورد سؤال واقع میشوی)، مشغول باش.
هرفردی یا قشری از جامعه موظّف است، به وظیفه خود در قبال مسأله مهم تعلیم و تربیت برای همه آشنا شود و به انجام آن قیام کند.
پس از بیان سخن فوق به توضیحی کوتاه در مورد مسؤولیتهای تعلیمی و تربیتی گروهها میپردازیم.
بیشترین درصد موفقیت در امر تعلیم و تربیت برای همه در گرو برنامهریزی دقیق و مناسب با شؤون روحی و مادّی افراد جامعه است. و به همین جهت گروه طرّاح برنامه باید از آگاهترین افراد به ابعاد وجودی انسان در دورانهای مختلف رشد و مسائل اجتماعی باشند و افزودن بر این، آشنایی لازم بلکه کافی را نسبت به مسائل تربیتی انسانساز اسلام داشته باشند زیرا در نظام اسلامی اصل اوّلی در برنامهریزی توجه به دستورات فقهی، تربیتی، اخلاقی و فرهنگی اسلام است. اظهارنظرهای شخصی گروه در مسأله برنامهریزی وقتی ارزش دارد که با اصول انسانی و موازین دینی
1) (1) - شرح غرر، ج 4، ص 601، ش 7143
مطابقت کند. شخص به عنوان یک شخصیت اعتباری و یا حقیقی در برنامهریزی، قولش حجّت نیست، بلکه به عنوان این که آشنای به اصول و قوانین عالی مذهبی و انسانی است و مطابق برهان حقّ سخن میگوید، اندیشه و بیانش اعتبار دارد. به همین جهت گروهی که برنامهریزی تربیتی اخلاقی اجتماع را در سطوح ابتدایی، متوسطه، عالی و برنامههای عمومی به عهده گرفتهاند، باید مطیع برهان حقّ و اصول صحیح برنامهریزی باشند، نه محکوم فرد یا افراد. متأسفانه گاهی افرادی به لحاظ مقام اعتباری اعمال نفوذ میکنند و گروه را مقهور و محکوم بینش و درک و فهم خود قرار میدهند. گروه هم برای این که فلان مقام اعتباری بدش نیاید، سکوت کرده و تسلیم نظریه باطل و پوچ او میشود. و یا گاهی اهداف و اغراض خطّی حاکم شده و اصول برنامهریزی را نادیده میگیرد. گروه برنامهریز بعد از آگاهی لازم و یا کافی به مسائل باید از صفت تقوای نفس برخوردار باشند، تا باوجوداین عامل، اغراض و هواهای نفسانی و حیوانی را دخالت ندهند و باید نفسی شجاع داشته باشند تا مقهور نظریههای بیاساس برخی قرار نگیرند.
در تمام مراحل برنامهریزی چند اصل را باید در نظر داشته باشند و لحظهای از یاد نبرند زیرا نسیان و غفلت از آن چند اصل، جهت برنامهریزی و کیفیت آن را تغییر خواهد داد.
1 - توجه کامل به انسانیت انسان.
2 - نظر دقیق به هدف آفرینش و زندگی.
3 - توجه به اصل معاد و تأثیر امور تربیتی اخلاقی در حیات اخروی.
4 - از همه مهمتر نظر داشتن به اصل توحید و یکتاپرستی.
در مرتبۀ دوّم نظر و توجه به اصول چون:
1 - استقلال سیاسی. 2 - استقلال اقتصادی. 3 - استقلال فرهنگی. 4 - استقلال نظامی، باید داشته باشند. و برنامههایی سازنده جهت تعلیم و تربیت در امور فوق ارائه دهند.
به یاد داشتن اصول اوّلی در برنامهریزی، تعلیم و تربیت را در جهت تقوای الهی و
ظهور فعلی شخصیت انسانی سوق خواهد داد؛ و توجه به اصول در مرتبه دوّم، کاردانی را بر وجود داشتن مدرکی بیمحتوا ترجیح خواهد داد. زیرا آنچه یک ملّت را در امور سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و نظامی به استقلال میرساند، کاردانی آن ملّت است نه صرف داشتن مدرک لیسانس و دکترا و... یک لیسانس و دکتر اعتبارش در کاردانی اوست نه در مدرکش. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: ما افاد العلم من لم یفهم(1): افاده نمیدهد(بدیگران) علم کسی که آن را نفهمیده باشد.
و نیز فرمود: کلّ شیء یعزّ حین ینزر الاّ العلم فانّه یعزّ حین یغزر(2)هرچیزی عزیز میشود هنگامی که کم شود مگر علم به راستی پس عزیز میشود هنگامی که بسیار میگردد.
برنامهریزی در تعلیم و تربیت باید به گونهای باشد که خشیت الهی و خضوع در برابر حق تعالی را به ارث بگذارد در غیر این صورت آموزش و پرورش وبال و گرفتاری برای انسان و جامعه اسلامی خواهد بود.
امام صادق علیه السّلام فرمود:
الخشیة میراث العلم و العلم شعاع المعرفة و قلب الایمان و من حرم الخشیة لا یکون عالما، و ان شقّ الشّعر فی متشابهات العلم. قال اللّه عزّ و جلّ«إِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَماءُ» (3): میراث علم خشیت و ترس(از خدا) است. و علم شعاع و پرتوی از معرفت و قلب ایمان است. و کسی که از خشیت(خدا) محروم باشد عالم نیست هرچند در متشابهات و مشکلات علمی موشکاف باشد. خدای عزّ و جلّ فرمود: «از بندگان خدا فقط و فقط علماء(بالله) و دانایان به خدا هستند که از خدا خشیت دارند و میترسند».
خداوند به عیسی فرمود: أدّب قلبک بالخشیة(4): قلب خویش را به خشیت و ترس (از خدا) تأدیب کن.
اجراء برنامههای تعلیمی و تربیتی اخلاقی در سطوح مختلف و در میان مردم به نحو خاص و عام محتاج امکانات مادّی مناسب است. هرطرحی هرچند عالی و جالب باشد بدون امکانات مادّی پیاده و اجراء نمیشود. اگر مسؤولیت گروهی اینست که با آگاهی در سطح عالی، برنامه دقیق آموزشی و تربیتی را طرح کنند، مسؤولیت گروهی دیگر در جامعه اینست که زمینههای اجرائی را به وجود آورند، از جمله مسائلی که دخالت در ایجاد فضای مناسب برای امر تحصیل، تهیّه ابزار جهت تحصیل، آماده ساختن وسایل آسایش و رشد معلّمین و اساتید و کسانی که به هرنحو ممکن مؤثّر در رشد تحصیل و پرورش کودکان، نوجوانان و جوانان هستند و... آنانی که از ثروت و مکنتی برخوردار به جای اندوختن آنها در بانکها و صرف آنها در طریق هوا و هوس و یا اسراف آنها به طرق مختلف، زمینههای آموزشی و تربیتی را در جامعه به وجود آورند و به این وسیله به شکوفایی استعدادها در میان اقشار مختلف جامعه کمک نماید. چه بسیارند افرادی که در خانوادههای مرفّه با تکیه بر ثروت پدر به تنبلی و عیاشی و تنپروری مبتلا هستند و به این جهت موفّق به ظهور فعلی استعدادها و رشد انسانی در شعاع تعلیم و تربیت صحیح نمیشوند. اینان نهتنها در صرف امکانات مادّی مبتلا به اسراف و تبذیر شدهاند که به جهت داشتن نفسی عیّاش به گسترش فساد در جامعه دامن میزنند و نیز چه بسیار نیروهای مستعد و آمادهای که به جهت نداشتن امکانات مادی به رشد و فعلیت نمیرسند. و در میان عقدههای بیشمار روحی دفن شدهاند؛ اینان نیز به گونهای دیگر جامعه را به فساد میکشند. ولگردی، دزدی، ناامنیهای شبانه، مزاحمت برای نوامیس، قتل و... به دست این گروه بیشتر انجام میشود. ثروتمندان بیدرد هم باید مظلمه عیاشیهای خود و فرزندانشان، و هم آنانی که قادر به اقدام جهت تهیّه مقدّمات مادّی آموزش و پرورش و رشد اخلاقی انسانی جامعه هستند و در عین حال به این مسؤولیت تن نمیدهند، از چند صورت خارج نیستند:
1 - آنچه در نظرشان ارزش دارد تمرکز ثروت است، زیرا به واسطه آن شهرت و اعتبار پیدا میکنند.
2 - در نظرشان ثروت ارزش نیست، لکن افراد ممسک و بخیلی هستند که عادت به شرکت در کمکهای اجتماعی نکردهاند.
3 - اشخاصی که ثروت و امکانات مادّی خویش را در جامعه به جریان میاندازند امّا در مواردی که خلاف شئون انسانی و ارزشهای دینی و عقلی است. مثل بناء ساختمان جهت قماربازی یا ایجاد کارخانه مشروبسازی و یا تشکیل محافل خوشگذرانی و عیاشی برای جوانان و...
4 - افرادی که دوست دارند امکانات مادّی را در امور خیریّه به کار گیرند امّا چون راهنما ندارند و یا برنامه صحیح در دستشان نیست. به مواردی میپردازند که چندان ضرورتی ندارد. و کاربرد اجتماعی آن بسیار نادر و کم است.
5 - کسانی که با کاردانی و روی وظیفه انسانی ضرورت را درک کرده و با برنامه درست اقدام به شرکت در کمکهای اجتماعی میکنند. و با توجه به توانایی خود در خدمت به اجتماع هیچ کوتاهی نمیکنند. اینگونه افراد در جامعه بسیار کمند. اگر افراد آن چهار صورت به این صورت پنجم ملحق شوند، شکی نیست که نظام تعلیم و تربیت سامان خواهد گرفت. و زمینهای عالی از نظر امکانات مادی به وجود خواهد آمد.
اسلام عمل افرادی را که داخل در صورت اوّل، دوّم، سوّم و چهارم هستند، مورد مذمّت و سرزنش قرار داده. قرآن تصریح میکند که کنز مال عذاب آخرت را به همراه دارد(1)و بخل را مضر و زیان برای نفس دانسته(2)و بخیل در واقع علیه خود تلاش
1) (1) - وَ الَّذِینَ یَکْنِزُونَ الذَّهَبَ وَ الْفِضَّةَ وَ لا یُنْفِقُونَها فِی سَبِیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ أَلِیمٍ... سوره توبه، 34 و 35
2) (2) . و ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ، فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ، وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ...سوره محمد 7، آیه 38. وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ، بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ بما بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ... سوره آل عمران، آیه 180
میکند و صرف مال را در راه گناه سدّی در رسیدن به قرب الهی و کمال نفسانی(1)بیان فرموده است. و در واقع حبس ثروت و بکار نگرفتن آن در امور عامه خود را به هلاکت انداختن است(2).
ثروت در اصطلاح متشکل از جمعآوری اجسامی است که انسان به آنها ارزش اعتباری داده است، به نحوی که اگر آن ارزش اعتباری را حذف کنیم. به عنوان ثروت برای انسان شمرده نخواهد شد. طلا، نقره، زمین، آب، خانه، فرش، ماشین و...
جماداتی هستند که شخص پس از کسب آنها، خود را ثروتمند مینامد. رابطه بین او و این اجسام یک رابطه و ارزش اعتباری است. اگر آنها را در جهت امور معنوی بکار گیرد و امکانات ارتقاء علمی، تربیتی و کمال نفس را فراهم آورد، در اینجا، رابطهای فوق رابطه اوّل بین او و ثروت به وجود میآید و آن ارزش و رابطه معنوی انسانی و واقعی با ثروت است. رابطهای که دارای ارزش اخلاقی مثبت است، اینان با این رابطه بهشت را کسب میکنند(3)و چنانچه به صرف داشتن اکتفاء کند نه خود به مصرف برساند و نه به دیگران انفاق کند و یا در راه غیر مشروع به مصرف برساند، رابطهای منفی از نظر معنوی با ثروت برقرار کرده و چنین فردی به جهنم واصل میشود. و ثروت او وبال اوست.(4)امام علی علیه السّلام فرمود: شرّ المال ما لم ینفق فی سبیل اللّه منه و لم تؤدّ زکاته:(5)بدترین ثروت آن است که چیزی از آن در راه خدا انفاق نشود و زکاتش اداء نگردد.
پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: لم نبعث لجمع المال و لکن بعثنا لانفاقه(6): ما
1) (1) - و ها أَنْتُمْ هؤُلاءِ تُدْعَوْنَ لِتُنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ، فَمِنْکُمْ مَنْ یَبْخَلُ، وَ مَنْ یَبْخَلْ فَإِنَّما یَبْخَلُ عَنْ نَفْسِهِ...سوره محمد 7، آیه 38. وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ یَبْخَلُونَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَیْراً لَهُمْ، بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَیُطَوَّقُونَ بما بَخِلُوا بِهِ یَوْمَ الْقِیامَةِ... سوره آل عمران، آیه 180
2) (2) - وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ لا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ... سوره بقره، آیه 195
3) (3) - وَ الَّذِینَ صَبَرُوا ابْتِغاءَ وَجْهِ رَبِّهِمْ وَ أَقامُوا الصَّلاةَ وَ أَنْفَقُوا مِمّا رَزَقْناهُمْ سِرًّا وَ عَلانِیَةً وَ یَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّیِّئَةَ، أُولئِکَ لَهُمْ عُقْبَی الدّارِ، جَنّاتُ عَدْنٍ یَدْخُلُونَها... سوره رعد آیه 24-22
4) (4) - المال وبال علی صاحبه الا ما قدم منه: شرح غرر، ج 2، ص 90
5) (5) - شرح غرر، ج 4، ص 165، ش 5683
6) (6) - الحیاة، ج 5، ص 443، به نقل از مشکاة الانوار، ص 183
برای جمع ثروت نیامدهایم بلکه برای انفاق مال برانگیخته شدهایم.
گروهی که از ارکان اصلی تعلیم و تربیت در جامعه میباشند، گروهی هستند که توانایی آموزش مسائل تعلیمی و تربیتی را در سطوح مختلف دارند. مسؤولیت و وظیفه این گروه که رابطه مستقیم با متعلّمین دارد، بسیار سنگین و در عین حال از لطافت و ظرافت خاصی برخوردار است. گروه آموزشی که تحت عنوان معلّم، استاد، مدرس به انجام وظیفه اشتغال دارند یک جهت مشترک دارند و یک جهت ممتاز در افراد آن هست؛ جهت مشترک اینست که تمام آنها باید از تقوای الهی، آداب انسانی و تهذیب نفس برخوردار باشند و جهت امتیاز اینست که هرکدام معلّم و استاد یا مدرّس و مربّی در علم و دانش خاصی است، و وظیفه او در این مورد اینست که خوب بفهمد و خوب تفهیم کند. راجع به این گروه و وظیفه آنها در قسمت تعلیم و تربیت و مدرسه مطالبی را نگاشتهایم.
آنانی که نفسشان برای آموختن آماده است، وظیفه دارند با ظهور فعلی استعداد علمی خود در رشتهای از علوم، به نیاز خود و جامعه پاسخ دهند. وظایفی که این گروه در قبال معلّم و اجتماع دارند در قسمت تعلیم و تربیت و مدرسه مطالبی را بیان داشتهایم.
خلاصه این که هرقشری در جامعه در امر تعلیم و تربیت به گونهای مثبت باید شرکت داشته باشند. غفلت و کنارهگیری از این امر مهم انسان را در ردیف گروه همج الرعاع قرار خواهد داد، و از ویژهگیهای آنها برخوردار خواهد ساخت. به امید روزی که این شرکت همگانی تحقق یابد.
انشاء اللّه
تربیت 9
تزکیه چیست؟ 11
موضع تزکیه در تعلیم و تربیت 13
برتری تزکیه بر تعلیم 16
اهمیت و ضرورت تعلیم و تربیت در قرآن و روایات 23
فطرت توحیدی و الهی در انسان 36
انسان موجودی مختار 38
تکامل انسان در پرتو اختیار 39
هدف از تعلیم و تربیت 48
هدف نهایی و برتر تعلیم و تربیت 49
مقام قرب الهی 52
آثار قرب به خدا 53
تعریف ارزش 59
ارزش از دیدگاه علمی 59
ارزش از دیدگاه فلسفی 60
ارزش اقتصادی 61
ذهنی بودن ارزش 61
ارزش اخلاقی 62
جستجو در انسان 62
انسان از شمول قوانین مزبور خارج نیست 72
اتحاد روح و بدن 73
عوامل وراثت 74
اجتناب از بعضی وصلتها 80
دوران بارداری 82
رشد چیست؟ 87
دورانهای مهمّ رشد 87
دوران جنینی 88
دورۀ کودکی(از شیرخوارگی تا 7 سالگی) 88
دوران طفولیت 93
مرحلۀ نوجوانی( 14 سالگی تا 21 سالگی) 96
مرحله جوانی 99
کودک و محیط 108
محیط و تمایلات 108
کودک و خانواده 110
پدر و مادر و عواطف کودک 110
پدر و مادر و مراقبت از کودک 116
مراقبت جسمی 118
مراقبت روحی 119
رسالت و مسؤولیت معلّم در محیط مدرسه 128
مسؤولیت معلّم در برابر دانشآموز 131
وظیفۀ دانشآموز در برابر معلّم، مکتب و جامعه 134
نقش خانواده در مدرسه 140
نقش مدرسه در خانواده 142
هماهنگی بین مدرسه و خانواده 144
محیط و عادت 156
موضوع اخلاق 165
نفس انسانی 166
ملاک ارزش اخلاقی 168
چند نکته 169
نکتۀ اوّل 169
نکتۀ دوّم 171
نکتۀ سوّم 171
نکتۀ چهارم 172
تأثیر تعلیم و تربیت در اخلاق 175
هدف از معرفت نفس 183
طریق اصلاح نفس 187
عبادت، یا راه تقرّب به خدا 190
تعلیم و تربیت ارتش 198
تعلیم و تربیت جنگی 201
آموزش اسلحه 202
آموزش تاکتیکهای جنگی 203
آموزش کسب اطلاعات از دشمن 205
تأثیر تعلیم و تربیت در جهاد 206
فلسفۀ جهاد 210
هدف اسلام از به وجود آوردن روش اقتصادی 218
نقش تعلیم و تربیت در اقتصاد 219
تأثیر تعلیم و تربیت بر اقتصاد 222
چند نکته 224
بهترین سرمایهگذاری برای تعلیم و تربیت 226
فقر اقتصادی و تاثیر آن در تعلیم و تربیت 230
فرهنگ اسلامی 238
تعلیم و تربیت و میراثهای فرهنگی 240
نقش تعلیم و تربیت در توسعۀ فرهنگ 245
هدف در سیاست اسلامی(الهی) 253
شروع رشد سیاسی 255
نقش تربیت در تشکیل حکومت 257
نگاهی چند 258
نقش حکومت در تربیت 262
چه اشخاصی میتوانند حاکم شوند؟ 262
وظایف حاکم و زمامدار 264
آراستن مردم به زیورهای اخلاقی 265
پیراستن بدیها از جامعه 266
جایگاه خاص کارگزاران در نظام اسلامی 272
نقش کارگزاران در اصلاح جامعه 273
روش تربیت کارگزاران 281
آموزش عام اخلاقی تربیتی 281
آموزش خاص اخلاقی تربیتی 282
آموزش خاص مسائل اداری 283
چه کسی مسئول تربیت کارگزاران است؟ 284
بیان یک قانون 289
موقعیت تکوینی زن 289
مسئولیت تربیتی اخلاقی زن قبل از ازدواج 292
مسئولیت زن در برابر خود 292
مسئولیت در برابر دیگران 294
مسئولیت تربیتی اخلاقی زن هنگام ازدواج 295
اولین وظیفه 298
حسن تبعّل 299
دومین وظیفه زن 304
وظیفه زن در ساختار کودک 304
تغذیه حلال 305
بهرهگیری از بلوغ 310
بلوغ فکری و علمی 314
بلوغ در شخصیت انسانی 319
چگونگی وصول به بلوغ شخصیت انسانی 319
بلوغ جنسی 322
بلوغ اقتصادی 326
بلوغ سیاسی 329
منظور از همگان چه کسانی هستند؟ 337
تعلیم و تربیت برای خود 340
اهمیت تعلیم و تربیت برای خود 340
بعد فردی و تربیت برای خود 341
بعد اجتماعی تعلیم و تربیت برای خود 344
تعلیم و تربیت برای همه 346
سخنی مشترک در مورد وظیفه گروههای فوق 346
مسؤولیت برنامهریزی در امر تعلیم و تربیت برای همه 348
مسؤولیت گروه فراهم آورنده امکانات مادّی 351
گروهی که توانایی آموزش دادن را دارند 354
گروهی که باید بیاموزند 354