ghaemiyeh.com
سرشناسه : جوزی، مژگان، ۱۳۶۷-
عنوان و نام پدیدآور : نگرشهای متضاد به جنگ/ مژگان جوزی.
مشخصات نشر : تهران: موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس ،انتشارات، ۱۳۹۷.
مشخصات ظاهری : د، ۱۴۵ ص.؛ ۵/۱۴ × ۵/۲۱ سم.
شابک : ۱۹۰۰۰۰ ریال : 978-600-8094-35-7
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Mozhgan Jouzi. Paradoxical attitudes toward war.
یادداشت : کتابنامه: ص. [۱۴۳] - ۱۴۵.
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- داستان -- تاریخ و نقد
موضوع : Iran-Iraq War, 1980-1988 -- Fiction -- History and criticism
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- ادبیات و جنگ -- تاریخ و نقد
موضوع : Iran-Iraq War, 1980-1988 -- Literature and the war -- History and criticism
شناسه افزوده : موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس. انتشارات
رده بندی کنگره : PIR۳۸۶۹/ج۹ن۸ ۱۳۹۷
رده بندی دیویی : ۸فا۳/۶۲۰۹
شماره کتابشناسی ملی : ۵۵۴۳۷۳۳
نگرش های متضاد به جنگ
مژگان جوزی
نام کتاب: نگرشهای متضاد به جنگ
به کوشش: مژگان جوزی
ناشر: انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
ویراستار ادبی: وحید سمنانی
طرح جلد: شبیر براتی
نوبت چاپ: اول، 1397
شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 19.000 تومان
شابک: 7- 35 - 8094 - 600 - 978
نشانی: میدان ونک - بزرگراه شهید حقانی، خیابان سرو، موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
تلفن: 88657020 - 021
مقدمه
بخش اول: رمان و رمان جنگ 1
بخش دوم: بررسی رمان های مثبت نگر 15
فصل اول: بررسی رمان عروج اثر ناصر ایرانی 17
فصل دوم: بررسی رمان عقاب های تپة 60 53
بخش سوم: بررسی رمان های منفی نگر 83
فصل اول: بررسی رمان محاق 85
فصل دوم: بررسی رمان آداب زیارت 105
فصل سوم: جمع بندی و نتیجه گیری 137
منابع و مآخذ 143
تقدیم به :
آنآنکه
خالصانه جنگیدند
و عاشقانه
پر کشیدند
به نام او
که قلم را به قسم
به تقدس برآورد
انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مقطعی مهم، اثرگذار و سرنوشت ساز در تاریخ درخشان ایران زمین و سرمایه ای عظیم از میراث فکری، فرهنگی و تمدنی کشور عزیزمان است که باید به درستی معرفی شود و برای نسل های آینده محفوظ و ماندگار بماند آیندگان باید این بازة بی نظیر تاریخ را به خوبی بشناسند و به طور ویژه بدانند که در نیم قرن اخیر چه ماجراهای تلخ و شیرین و چه حادثه هایی بر کشور و ملت ایران گذشته است این آگاهی، تضمین کنندۀ انتقال فرهنگ و ارزش های پربار این سرزمین به نسلهای بعد و پلی برای انتقال تمدن بی ننسلی به شمار می آید در واقع این آگاهی ضامن حفظ و بقای اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی خواهد بود و ارزش هایی را که پاک ترین جوانان وطن، گرانبهاترین دارایی خود را به پای آن نثار کردند، پایدار و جاودانه خواهد نمود
مراکزی همچون موزه انقلاب اسلالمی و دفاع مقدس که ویژگی های کم نظیر و کارکردی فرا ملی، فرا جناحی و فرا دستگاهی دارند می توانند پیشتاز تحقق این رسالت تاریخی و ملی باشند این مهم مستلزم آن است که موزه از همه ظرفیت های بالقوه و بالفعل خود بهره گیرد و با ایجاد گفتمان نخبگانی و فرهنگ سازی عمومی، زمینۀ استفاده از تجارب و اندوخته های فکری، فرهنگی و ارزشی پیشکسوتان و ایثارگران عرصه حماسه، مقاومت، استقلال و سربلندی کشور را برای بهره گیری نسل نو فراهم آورد
یکی از ظرفیت های راهبردی موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس که می تواند این مأموریت خطیر را با ظرافت، هنرمندی و مانایی انجام دهد، حوزه نشر، کتاب و مطالعه است کتاب به عنوان میراث ماندگار فرهنگ بشری و قلم به مثابه بی همتاترین ابزار ثبت و ضبط دستاوردهای فکری و فرهنگی انسان، بهترین شیوه برای به تحریر و تصویر درآوردن گفتمان انقلاب اسلامی و عرضه آن به نسل های آینده است
از این رو، موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس با درک این مسئولیت گران سنگ و حساسیت های مترتب برآن، به تدوین و انتشار مفاهیم اصیل و ناب انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و فرهنگ مقاومت همت گماشته و میکوشد آثاری فاخر و در تراز مخاطبان فهیم و علاقه مند به این راه پر افتخار ارائه نماید امید که در پیشگاه خداوند متعال، اولیا و شهدای راه حق، به ویژه ایثارگران و شهیدان انقلاب اسلامی و دوران پر افتخار پس از آن رو سپید و سرافراز باشیم ان شاءالله
انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
داستان یکی از انواع ادبی محسوب میشود که از زمانهای گذشته مورد توجه آدمی بوده و در زندگی و تفکر بشر تأثیرات ژرفی داشته است. انسانها در هر دورهای از زندگی خود به این قالب هنری متوسل شدهاند تا افکار خویش را بهطور غیرمستقیم به دیگران انتقال دهند. داستانسرایی از اساسیترین و بنیادیترین کارهای بنیان نهاده بشر در همۀ فرهنگها و زمانهاست.
بسیاری از نویسندگان متعهد ما جنگ تحمیلی را در آفرینش ادبی مدنظر قرار دادهاند، گروهی با دیدی مثبت و گروهی با دیدی منفی به این واقعه نگریستهاند. درواقع هر نویسندهای نسبت به زندگی، احساس و اندیشههای خاص خود را دارد که این فکر و اندیشه را در عمل داستانی و شخصیتها میگنجاند و بهاینترتیب داستانی را خلق میکند. عناصر داستان، در حقیقت استخوانبندی و ستون هر اثری را تشکیل میدهد و موفقیت یک اثر داستانی به قوت و انسجام این عناصر بستگی دارد.
جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در روز سی و یکم شهریورماه 1359 رسماً آغاز شد و پس از هشت سال با پذیرش قطعنامه 598 از سوی ایران پایان یافت. این جنگ تمام زمینههای اجتماعی، اقتصادی، عقیدتی، سیاسی و فرهنگی کشور را تحت تأثیر قرارداد و بر دیدگاه افراد جامعه نیز پیامدهای متفاوتی داشت؛ از طرفی باعث ترویج فرهنگ ایثار، شهادت و سلحشوری شد و از طرف دیگر فقر، ویرانی، مهاجرت و تحریمهای اقتصادی را در پی داشت.
با شعلهور شدن آتش جنگ ایران و عراق فصل تازهای در موضوعات ادبیات داستانی ایران گشوده شد و نویسندگان ما با توجه به نوع نگرش خود به جنگ، آثاری در این زمینه خلق کردند که قابل بررسی است. در این پژوهش تلاش بر این است که دیدگاههای مثبتی از قبیل ایثار، شهادت و دفاع مقدس و جنگیدن با تمام هستی درراه پیروزی را در رمانهایی چون: عروج «ناصر ایرانی» و عقابهای تپة 60 «محمدرضا بایرامی» بررسی کنیم. در رمان عروج شخصیتهای آن برای رضای خدا میجنگند و مرگ را در این
جنگ شهادت میدانند و شهادت حسین، کاپیتان تیم محل، بر اهل فامیل و اطرافیان تأثیر میگذارد؛ خصوصاً بر دوست صمیمیاش مهدی که در نهایت باعث میشود او هم به جبهه برود. داستان عقابهای تپة 60 نیز حول شخصیت رزمندگان نوجوانانی شکل گرفته که بهخاطر حفظ اسلام به جبهه آمدهاند. نوجانانی که مدرسه را رها کرده و بیتوجّه به دنیا هستند و تنها به جنگ و پیروزی
در آن میاندیشند. در مقابل این نوع نگاه دیدگاههای منفی از جمله: آوارگی، محرومیت ویرانگری در رمانهایی چون: آداب زیارت «تقی مدرسی» و محاق «منصور کوشان» را بررسی خواهیم کرد. در آداب زیارت با شهدایی مواجه هستیم که نه بهخاطر هدفهای رایج جنگ؛ بلکه بنا به مسائل خاص خودشان به جبهه رفتهاند. مهرداد رازی برای دیدن سرزمین باستانی ماوراءالنهر و تحت تأثیر پروفسور بشارت به جبهه رهسپار میشود. در محاق با موردمی مواجهیم که خسته و درمانده هستند و با خانوادههایی همراه میشویم که از جنگ میگریزند و در این گریز در هوای رهایی از تنشهای ناشی از جنگ مشتاق ترک سرزمین خود ند.
با تحلیل عناصر رمان همچون روایت، شخصیت، فضا، لحن و زاویه دید در ذهن و زبان نویسندگان جنگ بررسی و تحلیل شود.
در کتاب حاضر میکوشیم این پرسش را بررسی کنیم که دیدگاه رمان نویسان مثبتنگر و منفینگر نسبت به جنگ تحمیلی عراق علیه ایران چه تفاوتی باهم دارند؟ و آیا دیدگاه رماننویسان مثبتنگر و منفینگر در عناصری چون روایت، شخصیت، فضا، لحن و زاویه دید جلوه دارد یا خیر؟
البته نوشتن از جنگ شرح شجاعتهای دلاوران عرصة پیکار کار تازهای نیست و همواره دستمایة نویسندگان بوده است و تحقیقهایی در این زمینه انجام شده است. برای نمونه در مقالة عناصر رمانها و داستانهای بلند جنگ و نگرش از سه زاویه
به نگارش محمد حنیف، بهنقد و تحلیل داستانهای جنگ و به بررسی مردم، شهدا و رزمندگان، حضور زنان و روشنفکران از سه دیدگاه مثبت و منفی و دیدگاه سوم (بینابین) پرداخته شده است.
در نمونهای دیگر، پایاننامهای بهعنوان نقد جامعهشناسی چهار رمان جنگ (شب ملخ، آداب زیارت، طوفان دیگری در راه است، سفر به گرای 270 درجه) به نگارش وجیهه فضلعلی، به تحلیل جامعهشناختی چهار رمان منتخب پرداخته است و در پی یافتن تفاوت بازتاب واقعیتهای اجتماعی در این رمان است و در پایان بررسی نشان میدهد که با وجود شباهتهای جامعهشناسانه، این آثار به دلیل پرداختن به موضوع واحد، جواد مجابی و تقی مدرسی بنابر جهانبینی و خاستگاه اجتماعی خود بر کارکردهای منفی جنگ تأکید دارند درحالیکه هدف دهقان و شجاعی ثبت جنگ و پیامدهای آن با تکیه بر کارکردهای مثبت آن است.
معین در فرهنگ لغت خود دربارة تعریف ادبیات اینچنین بیان میکند: واژه ادبیات در لغت جمع ادبیه، دانشهای متعلق به ادب، علوم ادبی، آثار ادبی، در اصل «فنون ادبیه»، یا «علوم ادبیه» بوده است و بعد ادبیة صفت بهجای موصوف را جمع بستهاند (معین، 1385: 179)
میتوان گفت انوری تعریفی جامعتر و کلیتر دقیقتری از ادبیات را بیان کرده است: 1 – مجموعة آثار مکتوب که نمایانگر بازتابهای عاطفی چون غم و شادی و مانند آنها بوده و به شیوة هنری در قالب داستان، نمایشنامه، شرححال، مقاله و جز آنها درآمده باشد. 2 – بخشی از علوم انسانی شامل: دانشهایی چون لغت، صرف و نحو، معانی و بیان، عروض و قافیه، شعرشناسی و انشا. 3 – مجموعه نوشتههایی در مورد موضوعی مشخص. (انوری، 1383: 49)
تعاریف و توصیفهای متفاوتی از رمان ارائه شده است که مانع از آن میشود، تعریف جامعی از رمان ارائه دهیم که همة انواع گوناگون آن را در برگیرد. در فرهنگ چنین آمده است: «رمان روایت منثور خلاقهای که معمولاً طولانی و پیچیده است و باتجربه انسانی همراه با تخیل سروکار دارد و از طریق توالی حوادث بیان شود و در آن گروهی از شخصیتها درصحنه مشخص شرکت دارند». (میر صادقی، 1376: 24)
از میان داستاننویسان و منتقدان کشورمان به نظر عبدالعلیدستغیب در کتاب پیدایش رمان فارسی اشاره میکنم: «رمان، داستان بلند (در انگلیسی (novel) بیان نقلی منثور ابداعی است با تفصیلات درخور توجه و بغرنجی معین که بهطور تخیلی باتجربه انسانی سروکار دارد وسیلة توالی پیوسته
رویدادهایی که دربردارندة گروهی اشخاص در فضایی معین است، تعهد شود. قسم ادبی که وسیلة چنان روایتهایی ایجاد گردد و شکل عمدة ادبی عصر ماست». (دستغیب، 1386: 9).
عناصری که در یک رمان به کار میرود، پیرنگ، شخصیت، مضمون، موضوع، زاویه دید، لحن، صحنه، فضا و رنگ میباشد و از آنجا که در این کتاب بر آن هستیم که پنج عنصر طرح، شخصیت، لحن، فضا و زاویة دید را در چهار رمان ادبیات جنگ بررسی کنیم تعاریفی از این پنج عنصر ارائه میدهیم.
ارسطو تعریف صریحی برای پیرنگ داده است و پیرنگ را «ترکیبکنندة حوادث» و «تقلید از عمل» دانسته است (میرصادقی 1376: 62) جمال میرصادقی نیز پیرنگ را اینچنین تعریف کرده است: «وابستگی موجود میان حوادث داستان را بهطور عقلانی تنظیم میکند». (همان، 1376: 64).
شخصیت یکی از مهمترین عناصر داستان به شمار میرود و شخصیتپردازی مصداقی عینی از توانمندی نویسنده در خلق اثر ادبی است. براهنی در قصهنویسی شخصیت را «محوری میداند که تمامیت قصه بر مدار آن میچرخد و کلیۀ عوامل دیگر عینیت، کمال، معنا و مفهوم و حتی علت وجودی خود را از عامل شخصیت کسب میکنند». (براهنی، 242:1368).
هر داستانی در ارتباط با شخصیتهای خود هویت مییابد، هنگامی که خواننده به دنیای داستان وارد میشود، اولین چیزی که او را متأثر میکند و به دنبال خود میکشاند، شخصیتها هستند. «هنری جیمز به کسی که میخواهد
رمان بنویسد، پیشنهاد میکند که روی شخصیت کار کند. برای او نطفۀ داستان، کار روی طرح و توطئه نبود، بلکه این آخرین چیزی بود که دربارهاش فکر میکرد» (حنیف، 92:1379). نویسنده ابتدا سعی میکند با تأمل و تفکر و مطالعه بر روی انسانهایی که در محیط اطرافش زندگی میکنند، ویژگیهای شخصیتی آنها را دریابد و در پرداخت شخصیتهای داستانش آنها را به کار گیرد. «مردم به همان صورتی که هستند و زندگی میکنند جالب نیستند و خواننده را متقاعد نمیکنند، نویسنده باید آنها را دستکاری کند و سپس وارد داستان کند» (یونسی، 264:1388). یکی از معیارهای سنجش رمان خوب شخصیتهای زیاد و پذیرفتنی آن است؛ شخصیتهایی که در جهان داستان حتی، اگر این جهان تخیلی و عجیب باشد، زنده و واقعی جلوه کند.
تاکنون تعریفهای متعددی از سوی صاحبنظران برای عنصر شخصیت ارائه شده است که هرکدام روشنگر جنبهای از این عنصر میباشد. برای نمونه چند تعریف از این عنصر اساسی ذکر میشود:
«در ادبیات، شخصیت، فرد مخلوق نویسنده است که مثل افراد حقیقی از خصوصیاتی برخوردار است و با این خصوصیات در داستان و نمایش ظاهر میشود» (داد، 301:1380). مارتین اگری در فرهنگ اصطلاحات ادبی شخصیت را چنین تعریف میکند: «شخصیتها همان اشخاص تخیلی و ابداعشده در اثر نمایش یا داستانی هستند که خصوصیات و رفتار انسانی به آنها داده میشود و ما آنها را از طریق گفتوگو، عمل و توصیف میشناسیم» (اگری، 60:1383). عبدالحسین فرزاد در کتاب نقد ادبی تعریف جالبی(جالب در متن علمی جایگاه مناسبی برای تعریف ندارد. شاید در اینجا متفاوتی مناسبتتر باشد) از شخصیت ارائه داده است «ذهن نویسنده کاربراتوری است که زغال اشخاص حقیقی را میسوزاند تا از مواد سوختنی آن، اشخاص اعتباری و حقوقی به مبنای
جهانی دیگر بیافریند» (فرزاد، 44:1382). «شخصیت نه همچون موجود یکتای تقلیدناپذیر و گذرا، نه همچون لحظۀ معجزهآسایی که مقدر از میان رفتن است، بلکه همچون پلی استوار انگاشته میشود که پرفراز زمان برپا شده است» (کوندرا، 118:1368).
دربارۀ عنصر شخصیت نظریات گوناگونی وجود دارد، گروهی از منتقدان عنصر شخصیت را بر عنصر طرح برتری دادهاند و گروهی دیگر بر این عقیدهاند که شخصیت و طرح در داستان دارای ارزشی یکسان هستند و همین نظریات گوناگون خود نشاندهندۀ اهمیت شخصیت میباشد. ویرجینیا وولف به نقل از میریام آلوت معتقداست: «سروکار همۀ رمانها با شخصیت است و درواقع برای طرح و ترسیم شخصیت است که قالب رمان را پیافکندهاند. تأثیر نهایی هر رمان بسته به فن شخصیتآفرینی نویسندۀ آن است که از هر لحاظ بسیار مهم است» (آلوت، 503:1380).
شخصیتپردازی در داستان معمولاً به دو شیوه صورت میگیرد:
در این شیوه نویسنده بهصورت مستقیم خصوصیات ظاهری ویژگیهای اخلاقی و رفتاری شخصیتها را به خواننده معرفی میکند، در این روش نویسنده «به زبان ساده، اطلاعاتی را دربارۀ شخصیتهایش به ما میگوید. او شخصیتهایش را یکیک نام میبرد، خصوصیت آنها را بیان میکند و حتی ممکن است بگوید کدامیک را قبول دارد و کدامیک از شخصیتها مورد نظرش نیستند؛ امتیاز این روش، سادگی و اختصار آن است» (کنی، 1380: 65-64). امروزه این شیوه موردپسند نیست؛ زیرا «شخصیت وقتی در داستان ظاهر میشود بلافاصله به راه افتاده و شروع به انجام عمل میکند و حادثه را به
وجود میآورد، در داستان نمیتوان شخصیتی را آفرید و او را معطل گذاشت» (عبدالهیان، 60:1381).
در این روش نیز خصوصیات رفتاری و اخلاقی و ظاهری شخصیتهای داستان آشکار میشود، اما نویسنده بهطور مستقیم و صریح به این امر نمیپردازد. در این روش «نویسنده با عمل داستانی شخصیت را معرفی میکند؛ یعنی ما از طریق افکار، گفتوگوها و یا اعمال خود شخصیت او را میشناسیم» (پرین، 50:1387).
مهمترین عوامل در شخصیتپردازی غیرمستقیم عبارتاند از:
اخوت ویژگیهای ظاهری اشخاص را به دو دسته تقسیم میکند، یک دسته ویژگیهای ظاهری و طبیعی مثل اندازة قد یا دماغ بزرگ و ... که فرد در چگونگی آن نقشی ندارد و دستۀ دوم ویژگیهای ظاهری و اجتماعی مثل وضع لباس پوشیدن، طرز حرف زدن، خندیدن و... (اخوت، 1371: 140-139).
گفتوگو: شیوهای است که نویسنده سعی میکند از لابهلای آن شخصیتهای داستانش را به خواننده بشناسد. در گفتوگوی میان شخصیتها بسیاری از خصوصیات روحی و روانی و رفتارهای ظاهری آنها آشکار میشود.
نام: بدون شک هر شخصیتی دارای نامی است که بدان شناخته میشود. در ادبیات داستانی نام شخصیت میتواند بیانگر ویژگیهای یک شخصیت باشد. در هرصورت «نویسنده با طرح و ساختار داستانیاش اسمی برای
شخصیتهای اثرش انتخاب میکند این اسم بهطورمعمول خنثی و اتفاقی نیست و دارای بار عاطفی و اجتماعی است و نشاندهندۀ خاستگاه فکری نویسنده است» (اخوت، 164:1371).
زاویۀ دید یا کانون روایت یکی دیگر از عناصر داستان است که نقش مهمی را در پیشبرد داستان ایفا میکند. هر نویسنده با توجه به حال و هوای خاص هر داستان یک نوع زاویۀ دید را انتخاب میکند. زاویۀ دید «چشماندازی است که حوادث از آن نقل میشود» (کادن، 484:1386). همچنین «موقعیتی که نویسنده نسبت به روایت داستان اتخاذ میکند و دریچهای است که پیش روی خواننده میگشاید تا او از آن دریچه حوادث داستان را ببیند و بخواند» (داد، 259:1380). انتخاب کردن زاویۀ دید از سوی نویسنده، متناسب با محتوا و طرح داستان نیاز بهدقت خاص و هوشمندانهای دارد.
زاویۀ دید انواعی دارد که شرح مختصری از هر یک را ذکر میکنیم:
در این نوع زاویۀ دید، راوی یکی از شخصیتهای داستان است که خودش در صحنه حضور دارد. این شخصیت یا قهرمان اصلی است که به زبان خود داستان زندگیاش را روایت میکند یا یکی از شخصیتهای فرعی است که در حاشیۀ
رویدادها حضور دارد و خودش را به همۀ منابع خبری میرساند، درحالیکه اگر شخصیت اصلی، راوی باشد چون در مرکز محور قرار دارد دارای تحرک کمتری است و دایرۀ اطلاعاتی او محدودتر از شخصیت فرعی میباشد (ایرانی، 203:1364). مزیت زاویۀ دید اولشخص این است که حقیقت مانندی داستان بیشتر جلوه میکند و برای مخاطب باورپذیرتر میشود و هم به روند داستان سرعت بیشتری میبخشد. این شیوه معایبی نیز دارد؛ در این شیوه شخصیت راوی داستان فقط میتواند از عقاید خود صحبت کند و از تشریح خصوصیات درونی دیگر شخصیتها عاجز است. این شخصیت، از درون خودش به خارج نگاه میکند و ممکن نیست که از خارج خودش را مورد داوری قرار دهد. همچنین شخصیتپردازی گویندۀ داستان را دچار اشکال میسازد؛ یعنی گویندۀ داستان نمیتواند از خصوصیات مثبت خود مستقیماً صحبت کند؛ بلکه باید با افکار و اعمالش خواننده را متقاعد سازد (میرصادقی، 1379: 90-389).
در این نوع روایت، ظاهراً راوی، مخاطب میباشد که گویی نویسنده، خواننده را واداشته تا با استفاده از لحن خطابی بهجای یکی از شخصیتهای داستان، داستان را روایت کند. دلیل اینکه راوی ظاهراً مخاطب است این است که نویسنده از خواننده میخواهد تا خودش را بهجای یکی از شخصیتهای داستان فرض کند (مستور، 45:1379).
این زاویۀ دید خود به دو بخش کاملاً مجزا تقسیم میشود:
«راوی نویسنده است و بر همهچیز آگاه، دانای بیمکان و زمان، راوی نهتنها میگوید بلکه افکار شخصیتها را هم نقد میکند» (اخوت، 104:1371). در
این شیوه، راوی خارج از فضای داستان رهبری تمام عناصر داستان، ازجمله شخصیتها، گفتوگو فضاسازی را بر عهده میگیرد و بر تمامی احساسات و نیازهای آنها آگاه است. اگرچه این شیوه خواننده را از درون و برون شخصیتها آگاه میکند، اما مشکلاتی نیز در پی دارد «از جمله اینکه نویسنده همۀ اطلاعات را به خواننده میدهد درصورتیکه گاهی لازم است خواننده مطالبی را نداند، زیرا گفتن تمام خبرها و دادن تمام اطلاعات به خواننده باعث لو رفتن داستان و درنتیجه بیرغبت شدن خواننده به پیگیری داستان میشود. همچنین واسطه بودن نویسنده میان داستان و خواننده سبب کم شدن حس باورپذیری و عدم صمیمیت میشود» (فتاحی، 1386: 92-91).
در این شیوه نیز خود نویسنده داستان را روایت میکند، اما میزان قدرت و نفوذ او بسیار کمتر شده است و نویسنده تنها یکی از شخصیتهای داستان را بهعنوان کانون اطلاعرسانی انتخاب میکند و از زاویۀ دید این شخصیت به سایر شخصیتها مینگرد و اعمال آنها را مورد داوری قرار میدهد (میرصادقی، 309:1386). اشکالی که به این نوع زاویۀ دید وارد شده این است که مخاطب فقط از دیدگاه یک شخصیت به داستان مینگرد و امکان نزدیکی به سایر شخصیتها برای او وجود ندارد.
این نوع زاویۀ دید همانطور که از نامش نیز مشخص است شباهت زیادی به نمایشنامه دارد، خوانندۀ داستان شاهد رفتار و گفتار و اعمال شخصیتهاست و از طریق همین رفتار و گفتار از درون و ذهن آنها آگاه میشود. داستانهایی که به این شیوه روایت میشوند بیشتر مبتنی بر گفتوگو هستند.
موضوع رمانهایی که با این نوع از زاویۀ دید روایت میشوند، زندگی ذهنی آدمهاست. با بررسی آثاری که تاکنون به این شیوه نوشته شدهاند میتوان گفت که نویسندگان از چهار تکنیک برای نمایش جریان سیال ذهن بهره جستهاند که عبارتاند از: تکگویی درونی مستقیم، تکگویی درونی غیرمستقیم، راوی دانای کل و حدیث نفس.
در این شیوه، داستان با نامههایی که میان دو یا چند شخص ردوبدل میشود تدوین مییابد. این شیوه در قرن هجدهم رواج داشته و امروزه بهندرت مورد استفاده قرار میگیرد. «زمانی نامهها یکطرفه است؛ یعنی یک نفر نامه مینویسد، اما طرف دوم پاسخ نمیدهد و ما از طریق نامۀ اول بهصورت تلویحی باید متوجه جواب طرف دوم بشویم یا اینکه صرفاً پاسخهای طرف دوم در داستان دیده میشود و خواننده از این پاسخها به موضوع نامۀ طرف اول پیمیبرد» (فتاحی، 1386: 43-142).
گاهی یادداشتهای روزانه یا ماهانه باعث خلق یک اثر ادبی میشود. اختلاف این شیوه با نامهنگاری این است که در نامهنگاری مخاطب وجود دارد و از زاویۀ دید اول و دومشخص استفاده میشود اما در این شیوه، فرد خاصی موردنظر نیست و نویسنده مخاطب خاصی ندارد و زاویۀ دید در این نوع روایت، اولشخص میباشد (میرصادقی، 408:1379).
هر شخصیتی به علت تمایلات خاص خودش، تجربیات شخصی، حوادث فردی و اجتماعی و تعلق داشتن به طبقهای خاص، بیانی مخصوص پیدا میکند و فضای کلامی خاص در ذهنش به وجود میآید که بابیان دیگران
فرق میکند. درواقع به کمک لحن میتوان به موقعیت فردی و اجتماعی و خلقوخو تمایلات اشخاص پی برد. «لحن تا حدی شناسنامۀ شخصیت است، منتهی از یکسو ارتباط پیدا میکند با سبک و زبان عمومی یک عصر و از سوی دیگر ارتباط پیدا میکند با خلقوخوی شخصیت و حرکت و سکنات او که در یک وضع روانی خاص از شخصیت سر میزند» (براهنی، 327:1368). خسروی در تعریف لحن میگوید: «بیشک لحن تعیینکنندهترین عامل در کارکرد نثر است. فیالواقع متون آثار شاخص ادبی بهوسیلۀ نثر و لحن منتج به سبک متعالی بدل شدهاند، چنانکه اگر امکان داشته باشد از متون آثار بزرگ لحن آن منفک و حذف گردد، حتماً از آن چیز قابلتوجهی باقی نخواهد ماند» (خسروی، 91:1388).
بههرحال لحن داستان باید متناسب با موضوع و شخصیتها و فضای داستان باشد همین امر را بوفون طبیعیدان و عالم فرانسوی به نقل از میرصادقی اینگونه بیان داشته است: «لحن سبک نیز چیزی جز تناسب آن با طبیعت موضوع نیست و هرگز نباید به تصنع و تکلف لحنی به نوشته داد. این امر طبعاً از مایۀ موضوع زاییده میشود و ازنظر عمومیت داشتن نیز به راهی که فکر در آن سیر میکند بسیار مربوط است» (میرصادقی، 524:1379).
لحن میتواند جدی، طنز، مأیوسانه، هزلگونه و محبتآمیز و ... باشد. یکی دیگر از ویژگیهای لحن در داستان این است که لحن هر شخصیت در طول داستان باید ثابت بماند.
فضا حالتی است که یک خواننده بهمحض ورود به داستان آن را درک میکند و یا نویسنده آن را به خواننده منتقل میکند. ممکن است یک داستان شادمانی و داستانی دیگر غم را به خواننده القا کند. فضا از لابهلای توصیفهای
نویسنده و گفتوگوهای شخصیتهای داستان کمکم به خواننده منتقل میشود. «توصیف فضا تا حدودی بارنگ فضا مثل دیوارهای دودزده یا بوی فضا مثل گلاب سروکار دارد» (تاجیک، 122:1387). به بیانی دیگر «فضا استعارۀ گستردهای است که بهکل احساس و حال و هوایی که حاصل همۀ عناصر داستانی چون پیرنگ، شخصیت، نماد، سبک، صحنه و گفتوگو است گفته میشود» (انوشه، 1403:1376).
فضای داستان، فضایی احساس شدنی است، فضایی که قابلدیدن و لمس کردن نیست درست برخلاف شخصیت و گفتوگوهای داستان که دیده و شنیده میشوند و شاید به همین علت است که در بیان احساس خود از فضای داستان دچار مشکل میشویم و به تأمل بیشتری نیازمند میشویم. «فضا و رنگ اصطلاحی است مبهم و همیشه در اذهان ابهام برانگیخته و استعارهای است برای احساس یا ادراکی که ما اغلب نمیتوانیم به سهولت به آن دست پیدا کنیم» (میرصادقی، 1379: 35-534). تمامی حواس پنجگانه و حتی تجربههای حسی میتوانند در القای فضا مؤثر باشند. «نوع پوشش شخصیتها، معماری شهر و خانهها و حتی نوع کلمهها در داستان فضا را به وجود میآورد» (خانیان، 309:1382).
نویسندگان هیچگاه بهصورت مستقیم فضای داستان را به خواننده القا نمیکنند؛ مثلاً بهطور مستقیم نمیگویند فلان شخصیت غمگین است، بلکه با کنار هم قراردادن بعضی از نشانهها خواننده را متوجه غمگین بودن آن شخصیت میکنند، پس آنها با انتخاب جملهها و غیرمستقیم هوای حاکم بر داستان را نشان میدهند که به آن فضاسازی میگویند (اسماعیللو، 161:1384).
در طول تاریخ، تغییرات عظیم اجتماعی همواره عامل حرکت، تحول و زایش در فرهنگ، زبان، سنتها و باورها بوده است. جنگ از جمله این تحولات است. در حوزة ادبیات، ظهور و حضور جنگ و تبعات آن در آثار ادبی، ادبیات جنگ را پدید میآورد. با شروع جنگ تحمیلی در سال 1359 مسئلة جنگ در ادبیات داستانی معاصر ایران منعکس شد و پرداختن به جنگ و تبعات اجتماعی، انسانی، سیاسی و اقتصادی آن راههای نوینی را پیش پای نویسندگان قرارداد و بسیاری از آنها نسبت به جنگ و پیامدهای آن بیتفاوت نماندند. نزدیک به صد رمان و نیز بیش از دو هزار داستان کوتاه حاصل تلاشهای بیستوچهار سال نویسندگی در عرصة ادبیات جنگ است.(مرجع؟ محدویت زمان 24 سال بدون ذکر مرجع و علت سوال برانگیز است)
چرایی نوشتن از جنگ، موجب نوشتن از آن شد و جریانها و رویکردهای متفاوتی را پدید آورد. در این میان گروهی در ستایش از دفاع، مقاومت و پایداری نوشتند، برخی به بازتاب مصائب جنگ و تأثیرش بر زندگی مردم و اجتماع پرداختند.
رویکردی که به ستایش از دفاع و مقاومت میپردازد، رویکرد «مثبتنگر» و رویکردی که به بازتاب مصائب جنگ میپردازد رویکرد «منفینگر» نامیده میشود.
در رویکرد مثبتنگر آثاری در ستایش از مقاومت، پایداری و دفاع از کشور نوشته شده است. «هدف این آثار تهییج روحیة رزمندگان و تقویت روحیة سلحشوری و استقلالخواهی و دفاع در مردم است. درواقع انجام دادن رسالت عقیدتی و دفاع از ارزشهای انقلابی و اسلامی هدف نویسندگان این جریان است. در اغلب این آثار دفاع تقدیس میشود و نویسندگان به توصیف
جلوههای مقاومت میپردازند و کمتر به علل و اسباب یا آثار و عواقب جنگ میپردازند. داستانهایی از این رویکرد که در زمان جنگ نوشتهشده، جویندة نوعی فضیلت و تقدس در دفاع است و آنچه پس از جنگ پدید آمده، نوستالژی بازگشت به وطن مألوف (جبهه) برای رزمندهای که شهید نشده و مرثیهسرای فضیلتهای فراموششده است» (سلیمانی،1380: 86).
درواقع این رویکرد در ادامة ادبیات متعهدی قرار میگیرد که از نیمة اول دهة پنجاه در ادبیات معاصر آغازشده بود. با این تفاوت که در ادبیات متعهد پیش از انقلاب، در حیطة رئالیسم سوسیالیستی تعهد به اجتماع و نیز اومانیسم غربی مطرح بود، اما در تعهد پس از انقلاب ارزشهای اسلامی نمود بیشتری پیدا کرد.
در رویکرد دیگر آثاری قرار دارد که به بازتاب مصائب جنگ و تأثیر آن بر زندگی مردم و اجتماع پرداخته است؛ و به دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی مثبت جنگ چندان توجهی ندارند. درواقع مسائل جانبی و اجتماعی جنگ و تصویر ویرانگری آن در این دسته آثار بارزتر است. نویسندگان این جریان با جنگ سر ناسازگاری دارند، در حقیقت این آثار، گونهای از رئالیسم اجتماعی است که به تأثیر جنگ بر مردمان شهرها و روستاهایی که به نحوی بنیاد خانواده و روابط اجتماعیشان دگرگونشده است میپردازد؛ بنابراین زندگی طبقات مختلف، پیامدهای فرهنگی و قومی ناشی از جنگ و مسألة آوارگان مدنظر این دسته از آثار است.
عروج، اثر ناصر ایرانی، در اردیبهشت 1362 نگاشته شده است. رمانی است که در آن کاپیتان تیم محل خانیآباد تهران با وجود اینکه دانشآموزی بیش نیست، حضور دشمن در کشور را برنمیتابد و داوطلبانه به جبهه رفته، به شهادت میرسد. با شهادت او، اولین بحران داستان شکل میگیرد چراکه شهادت او برای دوستان هم سن و سالش بهخصوص دوست صمیمیاش، مهدی ترابی، بسیار ناباورانه است اما پساز اینکه در روز ختم شهید حسین راستی، نامة او در مسجد محل وصیت او به اهل محل خوانده میشود و فرماندهاش به توصیف بزرگمنشی و دلاوری و شجاعت شهید حسین میپردازد؛ برای اهل محل الگویی میشود و دوستانش را از خواب غفلت بیدار میکند. درنهایت دو دوست صمیمیاش، مهدی ترابی و جعفر صالحی، نیز داوطلبانه و برای دفاع از کشور و گرفتن انتقام خون دوستشان، روانة جبهه میشوند. شخصیت اصلی داستان، مهدی ترابی، از زمان حرکت به سمت جبهه تا حضور در اولین عملیاتش با انسانهایی از جنس خود اما والاتر از خود، آشنا میشود. با اشخاصی آشنا میشود که با وجود جانباز بودن بازهم به جبهه
برگشتهاند و قصد دارند تا آخرین قطرة خونشان با دشمن بجنگند و همینطور با نوجوانان کمسنوسال و حتی کوچکتر از خود، آشنا میشود که مؤمن، جسور و نسبت به کشور متعهد هستند و به دنبال نائل شدن به شهادتاند. همة اینها موجب تحوّل روحی مهدی ترابی میشود و او را برای جنگ با دشمن باارادهتر میکند. مهدی و دوستانش بیتابانه منتظر فرارسیدن زمانی هستند که بتوانند در یک عملیات مهم شرکت نمایند و سرانجام چنین روزی فرامیرسد. روزی که شخصیت اصلی داستان با دومین بحران زندگیاش مواجه میشود. صحنههایی را از شهادت و مجروح شدن رزمندگان میبیند که روح لطیف او تحمل رویارویی با چنین صحنههایی را ندارد و دو دوست صمیمیاش، غلام اکبری و احمد یزدانی را که نوجوانی سیزدهساله بوده، با آوردن شناسنامة برادرش توانسته به جبهه بیاید از دست
میدهد و ازنظر روحی بهشدت دچار تشویش میشود اما در مقابل این بحران نیز شکست نمیخورد و توان خود را از دست نمیدهد؛ بلکه برای مبارزه با دشمن و گرفتن انتقام خون دوستانش مصممتر میشود.
طرح داستان، پیرنگی باز است زیرا همانگونه که گفته شد این داستان در بحبوحة نبرد ایران و عراق نوشتهشده و با پایان کتاب، جنگ هنوز ادامه دارد و عاقبت شخصیت اصلی داستان، یعنی مهدی ترابی، نامشخص است.
نخستین شخصیت اصلی و تأثیرگذار داستان است که با توجه به سن اندک و محصل بودنش، داوطلبانه به جبهه رفته، به شهادت میرسد و با شهادتش برای دوستانش الگویی میشود و اهل محلهاش را از خوابزدگی بیدار میکند
و دو دوست صمیمیاش، مهدی و جعفر، به تبعیت از او داوطلبانه برای دفاع از سرزمینشان به جبهه میروند.
دومین شخصیت اصلی داستان و دوست صمیمی شهید حسین راستی است که با شهادت دوستش، حسین راستی، غیرتش برنمیتابد که در تهران و بدون دلنگرانی از جنگ و با آرامش به زندگی روزمره و درس خواندنش ادامه دهد و روانة جبهه میشود و بهعنوان آرپیجی زن به فعالیت میپردازد.
رامش به زندگی روزمره اش و درس خواندنش ادامه دهد و روانه ی جبهه می شود و به عنوان آر پی جی زن به فعالیت می پردازد .
هممحلی و هم سن مهدی که او نیز پس از شنیدن تصمیم مهدی برای رفتن به جبهه تصمیم میگیرد به جبهه بیاید و پس از ورود بهعنوان بیسیمچی در واحد مخابرات مستقر میشود.
او نیز چون مهدی و جعفر نوجوانی دبیرستانی است که داوطلبانه به جبهه آمده است. در اولین مأموریتش با اصابت تیری که به قلبش میخورد به شهادت میرسد.
دوست صمیمی مهدی پس از حضور در جبهه است. نوجوان سیزدهسالة باغیرتی که با وجود اینکه سنش کم است و اجازة ورود به جبهه را ندارد، با بردن شناسنامة برادر بهجای شناسنامة خودش به
جبهه میآید.
او نیز همچون غلام اکبری در اولین مأموریتش با تیری که به سرش اصابت میکند به شهادت میرسد.
نوجوان شانزده هفدهسالهای که در یکی از عملیاتش بهشدت مجروح میشود و دوستانش به این باور رسیدهاند که شهید شده اما پس از یازده روز بستری بودن در یکی از بیمارستانهای تهران به هوش میآید و خبر زندهبودنش را به خانوادهاش میدهد.
زهرا خانم: مادر شهید حسین راستی.
مریم خانم: مادر مهدی ترابی.
یدالله راستی: پدر شهید حسین راستی.
مصطفی ترابی: پدر مهدی ترابی.
نرگس و گلنار: خواهران مهدی.
آقای موسوی: امام جماعت محل.
علی و حسن و محسن: برادران شهید حسین که محسن نیز در جبهه فعالیت دارد.
سید نصرت: در مغازة پدر مهدی کار میکند. شخصیّت محکمی است که در جبهه حضور داشته است و
مهدی را برای رفتن به جبهه تشویق میکند.
حسن صالحی: پدر جعفر صالحی
ازآنجاییکه رمان «عروج ناصر ایرانی» ازجمله رمانهای مثبتنگر بهحساب میآید؛ شخصیتهایی که در این رمان به ایفای نقش میپردازند، اغلب اشخاصی هستند که داوطلبانه و برای دفاع از خاک کشور و انتقام از خون جوانانی که به شهادت رسیدهاند به جبهه میروند و شهادت را افتخار میدانند و عاشقانه در این راه میجنگند تا به این توفیق دست یابند. اشخاصی نیز که در جبهه حضور ندارند و در تهران حضور دارند فرزندان خود را روانة جبهه کرده
و خداوند را برای اینکه فرزندشان به شهادت نائل شده است، سپاسگزارند و ازنظر مالی رزمندگان را موردحمایت قرار میدهند.
عمدهترین موضوعی که در این رمان توجه مخاطب را به خود جلب میکند، حضور رزمندگان کم سن و سال است که اغلب نوجواناند و حتی بعضی از آنها به علت سن کم مجبور شدهاند برای حضور در جبهه از شناسنامة پدر و یا یک بزرگتر دیگر استفاده کنند. آنها نوجوانانی هستند که با وجود سن اندکشان نتوانستهاند حضور دشمن را در خاک کشور تحمل کنند و داوطلبانه در جبهه حضور یافتهاند. در این نمونه به داوطلب شدن حسین برای حضور در جبهه و شرکت در عملیات، اشاره شده است:
روزی که بچههای محل برای مسابقة فوتبال منتظر کاپیتان تیم، حسین راستی، بودند امّا او را در لباس رزم دیدند: علی کوچیکه پرسید: «کجا؟» حسین جواب داد: «جبهه». مهدی آب دهنش را قورت داد و گفت: «تو که قرار بود شنبه بروی.» حسین لبخندزنان گفت: «آره. قرار بود شنبه بروم. امّا یک کاری پیش آمد حالا دارم میروم.» مهدی با لحن بازجویانة خشنی پرسید: «چهکاری؟» حسین جواب داد: «به دو نفر احتیاج فوری پیدا شد که لوازمی را برسانند بهجایی. من داوطلب شدم این کار را بکنم بعد بروم به لشکر خودم. » (ایرانی، 1363: 14 و 15).
سخن فرمانده در روز تشییع شهید حسین در توصیف مردانگی حسین: «در همین آخرین سفرش از تهران مأموریت بسیار حساس و بسیار خطرناکی پیشآمده بود که شهید راستی داوطلب شد انجامش دهد.» (همان: 56)
هنگامی که حسین در نامهاش از احساس خود نسبت به ظلم عراقیها سخن میگوید و اینکه نتوانسته است این ظلم را تحمل کند: «وقتی از ویرانههایی میگذرم که روزگاری شهرها و روستاهای آباد وطنم بودهاند، چنان از خشم سرشار میشوم که فقط جنگیدن، با تمام وجود جنگیدن، آرامم میکند. جنگیدن در کنار برادرانم که مصمماند به یاری حق دشمن ددمنش خونخوار را تا قلب لانهاش دنبال کنند و سقف کنامش را بر سرش بریزند تا مزة تجاوز به وطن اسلامی را به او حامیانش بچشاند و مردم مظلوم عراق را از نکبت وجود او نجات دهند.» (همان: 62).
دلداری آقا مصطفی به مهدی در غم از دست دادن دوستش که بیانگر داوطلب شدن خود شهید حسین برای رفتن به جبهه بوده است: «ولی چیزی که یککم دل آدم را آرام میکند و دل تو را هم باید آرام کند، این است که خود حسین این راه را انتخاب کرد.» (همان: 82).
در نمونههای زیر کم سن و سال بودن رزمندگان بیان شده است:
هنگامیکه خبر شهادت شهید حسین به خانوادهاش میرسد، دوستان شهید حسین و رزمندگانی که برای تسلای خانواده میآیند، نوجوان معرفیشدهاند: «هفت هشت پاسدار جوان، همگیشان به سن و سال حسین، یکبةک حاج یدالله را میبوسیدند و چیزی به او میگفتند.» (همان: 39).
احمد که نوجوانی سیزدهساله است و با توجه به سن اندکش نمیتواند در جبهه فعالیت داشته باشد برای دوستانش نحوة آمدنش را به جبهه توضیح میدهد «جعفر کمی خم شد بهطرف احمد و لبخند دوستانهای زد و پرسید: «راستش را بگو، احمد، چند سال داری تو؟» احمد نگاه کنکاشگرانة شادی به چشمهای او انداخت که ببیند چرا این سؤال را کرده است. بعد گفت: «شانزده سال» جعفر ناباورانه گفت: «شانزده سال؟ چه دروغ گندهای!» احمد لبخندزنان
گفت: «شوخی کردم. پانزده سال.» جعفر عقب ننشست و گفت: «بازهم دروغ میگویی» احمد گفت: «دروغ نمیگویم به خدا. چیزی نمانده به پانزده سال برسم.» مهدی پرسید: «چقدر مانده؟» کاوه گفت: «سه سال.»... «احمد گفت: رفتم بسیج اسم بنویسم به هم گفتند باید سنّت شانزده سال باشد تا بتوانیم اسمت را بنویسم. من دیدم اگر بخواهم تا شانزدهسالگی صبر کنم صدام یزید کافر هفتکفن پوسانده. ناچار با یک اجی مجی سنّم را رساندم به شانزده سال.» مهدی با کنجکاوی علاقهمندانهای پرسید: «چطوری؟» کاوه گفت: «شناسنامة داداشش را بهجای شناسنامة خودش جا زده.» (همان: 113 و 114).
در گفتوگویی که هنگام آشنایی غلام اکبری و مهدی ترابی صورت میگیرد غلام نیز خود را دانشآموزی معرفی میکند «اسم من غلام اکبری است. از کجا اعزامشدهای؟» «تهران. تو از کجا
اعزامشدهای؟» «ورامین. شاگرد مدرسهای تو؟» «آره.» «من هم شاگرد مدرسهم. سوم تجربی.» «من چهارم ریاضیم.» (همان: 126 و 127).
در توصیف عبدالله حقگو آمده است که «عبدالله حقگو جوانی بود شانزده هفدهساله.» (همان: 147).
همانگونه که قبلاً نیز اشاره کردیم، تمام رزمندگانی که در این رمان توصیفشدهاند، بهصورت داوطلبانه و بارضایت خاطر پا به میانهی میدان خون آتش گذاشتهاند. در بین آنها مجروحان و جانبازانی وجود دارد که با وجود نقص عضو یا جراحات عمیق، با افتخار و با دلی آسوده دوباره به میدان برگشتهاند. آنها دفاع از میهن را وظیفهای شرعی واجب میدانند:
بهعنوان نمونه فرماندة حسین که برای گفتن تسلیت به تهران آمده است با وجود مجروح بودن پایش، در جبهه حضور دارد. فرمانده اینگونه توصیفشده است: «پای راست فرمانده از بیخ انگشتها تا زیر زانو در گچ بود و به کمک عصا راه میرفت.» (همان: 54).
مهدی و جعفر در قطار با جوان یکپایی روبهرو میشوند که با وجود از دست دادن یکپایش دوباره به جبهه برگشته و دلیل آمدنش را برای مهدی و دوستانش بیان میکند:
جعفر پرسید: دوباره داری برمیگردی جبهه؟ جوان جواب داد: آره. جعفر گفت: «آخر...» حرفش را تمام نکرد. جوان گفت: «میخواهی بگویی از آدم یکپا جنگ برنمیآید؟». ...وقتی تصمیم گرفتم برگردم جبهه با تعجب خیلیها روبهرو شدم. خیلیها. با زبان بیزبانی میخواستند به هم حالی کنند آدم معلول که به جبهه نمیرود. آدم معلول در شهر جلوی دستوپا را میگیرد تا چه برسد به جبهه. ولی من خودم را معلول بهحساب نمیآوردم وظیفة شرعی خودم میدانستم که برگردم به جبهه تا به دشمن ثابت کنم رزمندة اسلام تسلیم دشمن که نمیشود هیچ – حتی اگر به اسارت بیفتد- تسلیم بیدستوپا بودن هم نمیشود. ... به برادران مسئول اعزام گفتم جبهه وسیع است و به خدمتهای مختلفی احتیاج دارد که بعضیهاشان از آدمهای معلول هم برمیآید. این را گفتم و با اصرار و التماس و آرام گفتم که راضی بشوند مرا اعزام کنند ولی خیال دارم ثابت
کنم که میتوانم در سنگینترین عملیات هم شرکت کنم. با شناختی که از مناطق جنگی دارم و تجربیاتی که در عملیات گذشته آموختهام و قربانش بروم، موتورسیکلت که زیر پایم مثل یک مادیان بادپای سربهزیر رام است» (همان:117 و 118).
جعفر نیز که با وجود شکسته شدن پایش میتوانست از مرخصی چهلروزهاش برای بهبودی پایش، استفاده کند و به تهران برگردد، بهشدت با این پیشنهاد مخالفت کرد و گفت: «اصلاً مایل نیست به تهران برگردد چون با همین پای گچ گرفتهاش میتواند در پادگان مفید باشد. همان روز برای آنکه کار را محکم کند، داوطلب شد تا موقتاً در آشپزخانة پادگان به خدمت مشغول شود» (همان: 143).
عبدالله حقگو، نوجوانی رزمنده که قبل از یک عملیات مهم، بیمار میشود به درگاه امام زمان استغاثه میکند که شفا یابد تا بتواند در این عملیات مهم و حساس شرکت کند.
«شب که بچهها خوابیدند از چادر بیرون رفتم و زیر گنبد درخشان آسمان دو رکعت نمازخواندم و آنوقت به درگاه حضرت حجت علیهالسلام استغاثه کردم و گریهکنان گفتم ای مولای من، ای صاحبالزمان، ای فرزند رسول خدا حاجتم این است که امشب سلامتیام را به من که سرباز کوچکی از سپاهت هستم بازگردانی تا از سعادت شرکت در عملیات مهمی که در پیش است و من این هم انتظارش را کشیدهام محروم نمانم.» (همان: 148 و 149).
عبدالله حقگو که در آن عملیات موفق میشود شرکت کند و مجروح میشود اما پس از بهبودی دوباره به جبهه برمیگردد. «نمیدانم مادرم چه دید در چشمهایم که با اضطراب پرسید: عبدالله دوباره برمیگردی جبهه؟ جواب دادم بله برمیگردم. (همان: 157).
این نوجوانان شجاعانه با دشمن میجنگند و برای انتقام گرفتن مصمم و بااراده هستند، بهگونهای که فرماندة شهید حسین شجاعت رزمندگان و شهید حسین را در یکی از عملیات برای اهل محل اینگونه توصیف میکند؛ «عراقیها در سطح زمین شلیک میکردند و اجازة کوچکترین حرکتی به ما نمیدادند. با بیسیم از فرماندهی تیپ کسب تکلیف کردیم. به ما گفتند هر طور شده باید پیش برویم وظیفهای را که بر عهده داشتیم، یعنی شکستن یکی خطوط پدافندی دشمن، انجام دهیم وگرنه برادرانی که قرار بود آن خط را دور بزنند و از پشت به دشمن حمله کنند در موقعیت بسیار خطرناکی قرار میگرفتند. شاید بیشترشان شهید میشدند. موقعیت بسیار خطرناک بود: در سمت چپمان موانع مستحکم
سیمخاردار بود و در سمت راستمان میدان مین. فقط از جلو، از داخل آن شیار نسبتاً کمعرض صاف، میتوانستیم پیش برویم که آنهم روبهرو بودیم با آتش شدید تیربار و پیام پی. ... .
حسین گفت: «فرمانده، من جلو میروم ببینم چی میتوانم بکنم. پرسیدم: تنها؟ گفت: «بله شما فقط تا میتوانید، به دهنة سنگر شلیک کنید. شهید حسین این را گفت و نیمی از فاصلهای را که میان ما و سنگر تیربار وجود داشت سینهخیز جلو رفت. بعد پا شد و کلاشینکف در دست راست، به حالت نیمخیز دوید بهطرف سنگر تیربار. قیقاجی. با سرعتی باورنکردنی. بیوحشت از هنگامة آتشی که دور و برش میبارید: آتش دشمن بهطرف او و آتش ما بهطرف دهنة لشکر.» (همان: 57 و 58)
سید نصرت که دو بار داوطلبانه در جبهه حضورداشته است: «خود او تا حالا دو بار داوطلبانه به جبهه رفته بود و یکبار موج انفجار بمب چندین متر به هوا پرتش کرده بود و بیهوشش کرده بود و به شنوایی گوش چپش شدیداً لطمه زده بود ولی ذرّهای او را نترسانده بود.» (همان: 90).
یکی از رزمندگان اینگونه قدرت همرزمانش را در برابر عراقیها برای مهدی و دوستانش تعریف میکند: «اگر نگویم نیروی ایمان، حقیقتاً نمیدانم چه نیرویی کمکمان کرد که زیر آن آتش بیامان در آن دشت نفسگیر که هر قدمش بهاندازة هزار قدم آدم را خسته میکرد، بگذریم و خودمان را به دشمن برسانیم و جهنمی بسازیم ازشان. بهطوریکه یک نفرشان باقی نماند. یک نفرشان» (همان: 116).
برادر محمد هماتاقی جعفر نیز از شجاعت رزمندگان ایرانی سخن میگوید: «ما، با وجود همة این شهادتهای مظلومانه، یکقدم عقب ننشستیم. با فریادهای اللهاکبر، یا حسین، یا زهرا پیش میرفتیم. .... درحالیکه گلولة توپ
یکی بعد از دیگری به اینطرف و آنطرفمان میخورد و هیچ بعید نبود که وسط کلّهمان هم بخورد، مرا نگه داشت و آنتن بیسیمم را درست کرد» (همان: 129).
«صدای برخورد گلولهها با خاک یکبند شنیده میشد و نالة بم و خفة زمین به گوش میرسید. با وجوداین، بعضیها با چنان آرامشی در رفتوآمد بودند که مهدی حقیقتاً حیرت کرد. با چشمهای گرد شده به قامت راست آنان و به راه رفتن آرامشان چشم دوخت و از خود پرسید اینان چه دلی دارند» (همان: 198).
تصمیم مهدی پس از شهادت دوستانش در اولین مأموریتش برای گرفتن انتقام از دشمن: «فکر انتقام نیروی اراده و خشم مهدی را به او برگرداند. کلهاش را با تکانهای تند و ریز لرزاند و باقیماندههای اندوه را از روح خود دور کرد و دستبهدست کمال داد و یا علی گفت و پا شد. آنوقت آرپیجی خود را مسلح کرد و به انتظار دشمن نشست که شیوة جنگی او بیشتر توسل به پاتک بود. (همان: 212).
دشمن کانالی را که بچهها در آن مستقر بودند با شدت بیشتری زیر آتش گرفت. بچهها، با وجود آتش شدیدی که بر سرشان میبارید، در طول کانال شروع کردند به پیشروی بیشتر که همراه بود با درگیریهای خشنتر و خونینیتر. ولی منحنی درگیری دفعتاً افت کرد و این افت آنقدر ادامه یافت که به نظر میرسید دشمن خسته شده است یا ترسیده و دست به عقبنشینی وسیع از
مواضع خود زده است و گلولههایی که اکنون شلیک میکند، شاید به خاطر آن است که نیروهایش مجال عقبنشینی پیدا کنند» (همان: 213).
ایمان به خداوند و توسل به امامان و قرائت دعاهای مذهبی در جبهه میان رزمندگان نمود واضحی دارد. هنگامیکه رزمندهای سعی میکند خاطرات یکی از دوستان شهیدش را بازگو کند ازجمله مسائلی که به آن اشاره میکند، همین
موضوع دینگرایی دوست شهیدش است. آنها دفاع از وطن را امری مقدس میدانند و این با مفهوم وطنپرستی که بین اغلب روشنفکران آن زمان متداول بود، فرق میکند. این دفاع صبغهای الهی دارد بنابراین رزمندگان نیز نیروی درونی خود را از خداوند و ائمه طلب میکنند.
در توصیف حسین راستی آمده است که «نماز شب او هیچوقت ترک نمیشد. باحالتی نماز میخواند، روحانیت و جذبهای به هنگام نماز پیدا میکرد که صفا میداد به جبهه» (همان: 56).
توصیف رزمندگان از زبان فرمانده «دریادلی نسلی را که تربیتشدة مکتب خمینیاند روشنتر از این نمیشد دید. امدادهای الهی را که همیشه شامل حال رزمندگان اسلام بوده بهتر از این نمیشد شاهد بود»(همان: 58).
توصیف شهدا از زبان حسین «وقتی این عکس را تماشا میکردم به یاد همة شهیدانی افتادم که افتخار جنگیدن در کنارشان را داشتهام. دیدم چه جوانانی شهید شدهاند. چه جوانانی. نه بر سجادة زهد و عبادت کسی به پایشان میرسیده، نه در جادة عرفان، نه در میدان جنگ (همان: 61).
جوان مجروحی که از معجزه در یکی از عملیاتش سخن میگوید: «همین وقت باران شروع کرد به باریدن. یکی از برادران فریاد زد: امداد غیبی رسید، برادران. زمین رملی سفت میشود در باران» (همان: 116)
استغاثة رزمندهای به نام محمد در یکی از عملیاتش: «برای آنکه ترس و نگرانی و هیجانزدگی را از وجودم دور کنم تند تند ذکر میگفتم و به امام زمان التماس میکردم که کمکم کند. میگفتم: «یا امام زمان کمکم کن با شایستگی بجنگم. کمکم کن که سرشکسته نشوم در پیشگاهت، یا امام زمان» (همان: 128).
«ما، با وجود همة این شهادتهای مظلومانه، یکقدم عقب ننشستیم. با فریادهای اللهاکبر، یا حسین، یا زهرا پیش میرفتیم» (همان: 129).
نماز شب در مبانی دینی ما جایگاه ویژهای دارد بهگونهای که بزرگان دین زیاد به آن اشاره میکنند. خواندن نماز شب آثار معنوی و دنیوی زیادی دارد. رزمندگان ما نیز به این مسئله واقف بودند و سعی در رعایت این موضوع داشتند و بعض از آنها خود را مکلف کرده بودند که هر شب این فریضه را بهجا بیاورند. توجه به نماز شب و دیگر فرایض دینی از ویژگیهای پرکاربرد در رمانهای مثبتنگر است.
«مهدی آناً دریافت که چرا غلام اکبری خواسته بود وسط چادر بخوابد: برای آنکه بتواند در سکوت شبانه که چشم دنیا به خواب میرود با معبود خود راز و نیاز کند. نه – برخلاف تصور مهدی – به خاطر آسایشطلبی» (همان: 165).
«همة بچهها غلام اکبری را دوست داشتند بس که سربهزیر و آرام و پر حجب و حیا بود. نماز شبش هیچ وقت ترک نمیشد (همان: 204).
در ادبیات دینی و عرفانی ما «مرگ و زندگی» جایگاه ویژهای دارد. مرگ حق است همانگونه که زندگی نیز حق است. هر انسانی روزی متولد میشود و روزی میمیرد، این مفهومی است که زیربنای بسیاری از مفاهیم عرفانی ما را ساخته است. در این تعاریف مرگ یک سفر است، یک شروع دوباره و نه پایان. به همین خاطر همیشه بزرگان دین به ما گوشزد کردهاند که طوری زندگی کنید
که برای کوچ نهایی یا مرگ آماده شوید. زمان و مکان دقیق این کوچ هرگز مشخص نیست و خارج از کنترل انسان است و خدا تعیینکنندة آن است. اشاره به این
موضوع که تا خدا نخواهد کسی نمیمیرد در کلام رزمندگان زیاد دیده میشود. آنها با تکیه بر این مفهوم و بدون ترس از مرگ روانة جبهه میشوند و در عین اعتقاد کامل به مرگ و سرانجام آدمی با توکل بر خدا به استقبال مرگ میروند.
باور سید نصرت به اینکه مرگ دست خداست چراکه: «خود او تا حالا دو بار داوطلبانه به جبهه رفته بود و یکبار موج انفجار بمب چندین متر به هوا پرتش کرده بود و بیهوشش کرده بود و به شنوایی گوش چپش شدیداً لطمه زده بود ولی ذرّهای او را نترسانده بود. همیشه میگفت تا نگهدارنده نخواهد صد بمب دشمن هم کارگر نیست وقتی او بخواهد نامرد باشم اگر بخواهم بهاندازة فروبردن یا بیرون دادن یکنفس بچسبم به این دنیا» (همان:90 و 91).
گفتوگوی عبدالله با مادرش که پس از یازده روز فهمیده بودند عبدالله زنده است و به شهادت نرسیده و هنگامیکه قصد داشت دوباره به جبهه برگردد، مادرش را نگران میبیند، اینچنین مادر را دلداری میدهد: «همین خالی بودن قبرم و زندهبودن من مگر ثابت نمیکند تا خدا نخواهد تا او تصمیم نگیرد، کسی نمیمیرد و کسی زنده نمیماند؟ (همان: 157).
رضایت خاطر مادران از حضور فرزندان در جبهه با وجود اینکه میدانند ممکن است که فرزندشان به شهادت برسد.
در ادبیات جنگ و مقاومت مادر شهید نقشی پررنگ دارد. مادر به علت غلبة احساسات و غریزة قوی فرزند دوستی، هرگز بهراحتی نمیتواند اجازه دهد که فرزندش باکمال میل به کام مرگ رود؛ اما مادران شهید با توجه به نگرشی که از مرگ و دفاع مقدس دارند بهخوبی توانستهاند از عهدة این امر عظیم برآیند. حتی مادرانی وجود دارند که چند فرزند خود را روانهی جبهه کردهاند: خانوادة شهید حسین راستی که هم خودش و هم برادرش، محسن، در جبهه حضور داشتهاند.
«آقای جمالی پرسید به حسن آقا و محسن آقا خبر دادهاید؟ محمد آقا
جواب داد: محسن آقایش از ما باخبر شده بود. آقای توکلی، از همسایگان ته کوچه، گفت: جبهه است ایشان؟» محمد آقا گفت: «بله نیم ساعت پیش خودش از اهواز تلفن زد. دارد میآید تهران» (همان:38).
در خانوادة عبدالله حقگو نیز هم عبدالله و هم برادرش عبدالرحیم در جبهه حضور دارند:
عبدالله حقگو اینگونه برادرش را توصیف میکند: «برادرم گوشی را برداشت – که از لطف خدا بود واقعاً. چون حتی او که عضو بسیج است و در شهرمان از اولین کسانی بود که به جبهه اعزام شد و از آنوقت تا بهحال جز در روزهای مرخصیش همیشه در جبهه بوده (همان: 153).
آقا مصطفی شرط رفتن به جبهه را رضایت مادر میگذارد ... گفت: «از مادرت اجازه بگیر. اگر میخواهی من راضی باشم از مادرت اجازه بگیر» (همان: 92).
مادر مهدی که پس از چند روز عدم اجازه به مهدی، بالاخره ایستادگی در مقابل دشمن را بر احساسات مادرانهاش ترجیح میدهد. ... در میان گریه گفت: حالا که مجبورم کردی اگر بهت اجازه بدهم قول میدهی مواظب خودت باشی، بیخودی خودت را به کشتن ندهی؟ (همان: 105).
همانگونه که گفتیم شهادت در مبانی دینی ما امری مقدس و مبارک است و طبق آیات قرآنی شهید هر گز نمیمیرد. با توجه به این مفهوم وقتیکه خبر شهادت رزمندهای را به خانوادهاش میدادند، آنها نهتنها ناراحت نمیشدند بلکه اظهار شادمانی میکردند و خداوند را به خاطر اینکه چنین توفیقی نصیبشان شده است، سپاسگزارند.
توصیف احساس حاج یدالله پس از شنیدن خبر شهادت فرزندش، «... پرسید «جنازهاش دست دشمن نیفتاده؟ جواب دادم: «نه الحمدلله تو پزشک
قانونی است. وقتی این را گفتم ...اللهاکبر... اللهاکبر... حاج یدالله دستهایش را رو به آسمان گرفت و از ته قلب که جگر مرا سوزاند، گفت: «الهی شکر، صد هزار مرتبه شکر که به بچة من لطف کردی و این سعادت را بهش دادی که با اولیائت
محشور بشود. صدهزار مرتبه شکر که به من توفیق دادی امانتی را که هم سپرده بودی با سربلندی بهت برگردانم» (همان: 33).
«...حاج یدالله، همانطور قرص و محکم، بیذرهای شکستگی در خطوط مردانة صورتش، از آمبولانس پیاده شد و خودش در عقب آمبولانس را باز کرد و سر تابوت چوبین را گرفت و آن را بیرون آورد و بهاتفاق دیگران لاالهالاالله گویان تا جلو در خانهشان برد و با احترام زمین گذاشت (همان: 47).
در این رمان مسئولین نسبت به شروع جنگ و ادامة جنگ بیگناه هستند. برای مثال هنگامی که مهدی و دوستانش با اولین مانور مواجه می شود و فرمانده ضعف برخی از بچهها را میبیند به بچه ها توصیه میکند که: «از نظر این برادر کوچکتان که از دور نگاه میکردم، همة شما از این آزمایش کوچک موفق بیرون آمدید ولی چون از درون آدم هیچکس جز خدا و خود آدم خبر ندارد اگر برادری حس کرده است که در سنگر دیگری غیر از سنگر نبرد با متجاوزان بعثی بهتر میتواند به انقلاب و جمهوری اسلامی ایران خدمت کند موضوع را هر وقت که مایل است با فرماندة گروهانش در میان بگذارد... . (همان: 136).
دیدگاه آقای موسوی نسبت به جنگ اینگونه بیان شده است: «ما برای تصرّف زمینهای دیگران و از این قبیل چیزهای بیارزش نمیجنگیم. میدانند جنگ به ما تحمیلشده و ما چارهای نداریم جز اینکه بجنگیم. اگر بخواهیم دینمان، انقلابمان، وطنمان، استقلالمان، شرفمان را حفظ کنیم چارهای نداریم جز اینکه بجنگیم» (همان: 102).
با توجه به اینکه «عروج» رمانی مثبتنگر میباشد و در فضایی جنگی ترسیم شده است و نویسنده و شخصیتهایی که به ایفای نقش میپردازند به دنبال ارزشهای مقدس و معنوی هستند، نویسنده آنگونه
که باید به توصیف ظاهر اشخاص نپرداخته است چراکه در چنین رمانهایی افراد معمولاً ظاهری ساده دارند و مسألة پوشش و ظاهر افراد چندان برای اشخاص اهمیتی ندارد؛ بلکه آنچه برای اشخاص حائز اهمیت است، اعمال و رفتارهای اطرافیان است.
معرفی فرماندة گردان - شهید حسین-
پاسداری ورزیده که ریش سیاهی داشت و صورت نجیب آفتابسوختهای (همان: 54).
«عبدالله حقگو جوانی بود شانزده هفدهساله. موی سرش را از بیخ با ماشین زده بود. پیشانی کوتاهی داشت و دو ابروی کمانی که زیر آن دو چشم پر از نجابت برق میزد. دماغش کوتاه بود و لبهایش قیطانی. ریش نه انبوه نه تُنُک خرماییرنگش زیبایی مردانة معصومی به او بخشیده بود...» (همان: 147).
او جوان سیهچردة لاغراندام ورزیدهای بود که چشمهای سیاه درخشانی داشت و ریش شبق رنگی (همان: 114).
اسامی شخصیتها نیز یکی دیگر از فاکتورهایی است که نشان میدهد این رمان در زمرة رمانهای مثبتنگر به شمار میآید. اغلب اسامی مذهبی و برگرفته از نام بزرگان دین است، مانند حسین، مهدی، جعفر، احمد، عبدالله، عبدالرحیم، یدالله، مصطفی، علی، حسن، محسن، زهرا و مریم و زینب را برگزیده است. گزینش این اسامی نشاندهندة تعلقخاطر نویسنده به دین و مذهب است و بهگونهای اثباتی است بر این موضوع که جهاد امری است واجب شرعی.
در این رمان به علت آنکه همة شخصیتها دارای تمایلات و افکار یکسانی هستند، لحن واحدی حاکم است. شخصیتها همگی مربوط به طبقهای هستند که به جنگ و جبهه احترام میگذارند و همیشه سعی میکنند در گفتوگوهای بین خودشان به تقدس موضوع اشاره کنند. لحن بهکاررفته در این داستان لحنی جدی و توأم با حزنی مقدس است. همة گفتگوها حاکی از آن است که مردم در آن روزگار به خاطر از دست دادن فرزندانشان غمگیناند؛ اما از طرف دیگر از آنجاییکه آنها فرزندان خود را در راه خدا نثار کردهاند خرسند و راضی هستند و هرگز ناسپاسی نمیکنند. لحن بهکاررفته در رمان مملو از نگرانی و تشویش است و این به دلیل آنکه فضای رمان فضای جنگ و آتش است لحنی است کاملاً مناسب و طبیعی و همچنین لحن شخصیتها در طول داستان ثابت و یکسان است؛ اما لحن کلی که در داستان به کار میرود بعضی جاها دچار تغییر میشود و به لحن متواضعانه، خشمگین و یا لحن گویای تکریم تبدیل میشود.
«سختیهای جبهه آنقدر زیاد است که فقط ایمانی که ایمان باشد میتواند آدم را نگه دارد. خیلیها تاب نمیآورند و میشکنند و برمیگردند. ولی کسانی که در این دانشگاه دوام میآورند و میمانند کرامت خدا را بارها و بارها در خونینترین صحنههای جنگ به چشم میبینند که چطور یکی را در یک متری انفجار گلوله، زیر آتش شدید دشمن، در میدان وسیع مین، زیر بمباران هوایی، زنده نگه میدارد و دیگری را افتخار شهادت میدهد. حضور امام زمان را در کنار خود حس میکنند و از آدمهای او بهرهمند میشوند» (همان: 56).
نصیحت آقا مصطفی به پسرش، مهدی، برای رفتن به جبهه ...«الحمدالله تو بچة ترسویی نیستی، مهدی. ولی فقط شجاعت کافی نیست که آدم را
در چنین جاهایی نگهدارد. ایمان قوی هم میخواهد. آمادگی روحی هم میخواهد» (همان: 91).
رزمندگان در کلامشان اعتقاد و باور خود را به معجزه و امداد غیبی بیان میکنند. «همین وقت باران شروع کرد به باریدن. یکی از برادران فریاد زد: امداد غیبی رسید، برادران. زمین رملی سفت میشود در باران.» (همان: 116).
[برادر محمد] «برای آنکه ترس و نگرانی و هیجانزدگی را از وجودم دور کنم تند و تند ذکر میگفتم و به امام زمان التماس میکردم که کمکم کند. میگفتم: یا امام زمان کمکم کن با شایستگی بجنگم. کمکم کن که سرشکسته نشوم در پیشگاهت. یا امام زمان» (همان: 128 و 129).
در شرایط دشوار عملیات خالصانه از خداوند مدد میطلبیدند. «از ته دل فریاد زدم یا الله. یا الله؛ و با نیرویی که نمیدانم از کجا پیداکرده بودم خودم را رساندم پشت خاکریز خط مقدم (همان: 130).
شهادت را افتخار میدانند. «مریم با نگاه و لحنی پر از همدردی به علی گفت: «نمیدانم با چه زبانی بهت تسلیت بگویم علی آقا» علی گفت: «بهم تبریک بگو مریم خانم» (همان: 37).
شهید حسین اینگونه اشتیاقش را برای شهادت بیان میکند: «من بهحکم چنین وظیفهای به جبهه آمدهام ولی اگر خداوند دعاهای شبانهام را مستجاب کند و مرا به فیض لقای خود نائل سازد سعادتی نصیبم کرده است که بالاتر از آن در تصور نمیگنجد.» (همان: 62)
«ولی من هنوز زنده ماندهام. از خودم میپرسم چرا؟ آیا لیاقت آن را نداشتهام که خداوند در بهشتی شهادت را به رویم بگشاید؟ چه نقصهایی در وجود من است، چه رخنههایی در ایمان من است» (همان: 61).
هنگامیکه به بچههای گروه مهدی مژده میدهند که لشکر سیّدالشهدا در هفتة آینده قرار است که در عملیات مهمی شرکت کنند:
«بچهها هیجانزده تکبیر گفتند و همدیگر را در آغوش گرفتند و بوسیدند. احمد از خوشحالی به هوا پرید و گفت: دخل صدام را درمیآوریم. مهدی مشت گره کرد و گفت: کمرش را میشکنیم» (همان: 193).
در این نمونه ها می توان حس انتقام گرفتن از نیروهای شمن را به خوبی در مکالماتشان دید: [آقامصطفی] گفت: «غصه نخور، مهدی. مردم ما ول نمیکنند دشمن را. نمیگذارند قِصر در برود. انتقام خون حسین و همة شهدای دیگر را میگیرند. انتقام همة خرابیهایی را که به بار آورده، همة ضررهایی را که زده» (همان: 83).
مهدی با قاطعیت و سختسری جواب داد: «تا لباس بسیج نپوشم بازی نمیکنم» (همان: 94).
جوان جانبازی که مهدی و سایر دوستانش در قطار با او آشنا شدند اینگونه حس انتقام گرفتن خون دوستانش را از عراقیها بیان میکند: «ما چسبیده بودیم به زمین و جز اینکه اشهدمان را بگوییم و الهیالعفو، الهیالعفو بگوییم و یکی کی شهید بشویم چاره دیگری نداشتیم. در نور منورهایی که دشمن شلیک میکرد میدیدم روی آن دشت بهترین گلهای اسلام و ایران پرپر افتادهاند. غرق در خون پاکشان، مثل جگر من – که غرق در خون بود از دیدن آن بدنهای مطهّر تکهتکه شده. در دلم میگفتم ای خدا، آخر چرا ما باید اینجا، پشت این خاکریز، به زمین بچسبیم و به دشمن اجازه بدهیم همه مان را از دم قتلعام کند» (همان: 115 و 116).
«اگر نگویم نیروی ایمان، حقیقتاً نمیدانم چه نیرویی کمکمان کرد که زیر
آن آتش بیامان در آن دشت نفسگیر که هر قدمش بهاندازة هزار قدم آدم را خسته میکرد، بگذریم و خودمان را به دشمن برسانیم و جهنمی بسازیم ازشان. بهطوریکه یک نفرشان باقی نماند. یک نفرشان» (همان: 116).
به برادران مسئول اعزام گفتم جبهه وسیع است و به خدمتهای مختلفی احتیاج دارد که بعضیهاشان از آدمهای معلول هم برمیآید. این را گفتم و با اصرار و التماس و آرام گفتم که راضی بشوند مرا
اعزام کنند ولی خیال دارم ثابت کنم که میتوانم در سنگینترین عملیات هم شرکت کنم. با شناختی که از مناطق جنگی دارم و تجربیاتی که در عملیات گذشته آموختهام و قربانش برو، موتورسیکلت که زیر پایم مثل یک مادیان بادپای سربهزیر رام است... وظیفة خودم میدانستم به دشمن ثابت کنم اینکه رزمندة اسلام میگوید تا آخرین قطرة خونم میجنگم حرف مفت نمیزند. حقیقتاً تا آخرین قطرة خونش میجنگد» (همان: 118).
«شب که شد از خاکریز گذشتیم و به دشمن حمله کردیم و چنان دماری از روزگارش درآوردیم که حیف کسی ازشان باقی نماند که بعداً داستان را از زبان خودشان تعریف کند. حیف!» (همان: 130).
جواب دادم: «بله. ولی پیش از عروسیم باید انشالله دخل صدام و صدامیان را بیاورم» (همان: 152).
[کمال] گفت: غصه نخور، برادر! انتقام خون همه شهیدانمان را میگیریم. خیلی زود. خیلی زود.» مهدی سر تکان داد و گفت: بیشتر خطاب به خودش تا کمال - «آره میگیریم. انتقام خون یکییکیشان را. انتقام خون یکییکیشان را، جوری که هیچوقت نه از یاد خودش برود نه از یاد بچههایش، نه از یاد بچههای بچههایش» (همان: 211 و 212).
_ وقتی خبری از حملة دشمن نیست مهدی از کمال محبی میپرسد که:
«فکر میکنی دشمن عقب نشسته؟» کمال جواب میدهد که «فکر میکنم شاید جا زده» (همان: 213).
در گفتوگوهایشان طرف مقابل را چه دوست باشد، چه فرمانده و چه زیردست، برادر خطاب کرده و با یکدیگر مزاح میکنند.
پاسدار گفت: «الحمدلله، ولی ما را هم حاجآقا، غریبه فرض نکنید. شهید راستی برادر ما بود» (همان: 39).
آقای موسوی مهربانانه لبخند زد و پرسید: «چطورید، برادران؟» و هنگامیکه از حضار مسجد میخواهد که به رزمندگان کمک کنند میگوید: «هر مبلغی را که وسعشان میرسد نقداً در کاسهای بریزند که برادرمان، آقا سید مرتضی، دور میگرداند» (همان: 99).
«احمد در آستانة در یکی از کوپهها ایستاد و به کسی که در داخل کوپه گفت: چند تا از برادرها آمدهاند شما را ببینند» (همان: 114).
عبدالله حقگو با مهربانی از جعفر پرسید: «پایت چی شده برادر؟» (همان: 148).
هنگامیکه احمد یزدانی در قطار با کاوه رحمتی شوخی میکند و نتیجة کار خودش را میبیند «نگاه تحسینآمیزی به کاوه انداخت و گفت: خوب تیکهای آمدی. فعلاً یک هیچ تا ببینم بعداً چی میشود» (همان: 112).
هنگامیکه مهدی از احمد دربارة بازی فوتبالش میپرسد که «بازیت چطور است؟ پاسخ میدهد «ای ی... بد نیست؛ و مهدی میپرسد «چقدر؟» «بهاندازة کوین کیگان – منتهی در روزهای اوجش.» «نه جدی میپرسم» «اگر بخواهم جدی جواب بدهم باید بگویم یککم بهتر از پروین» (همان: 124).
احمد لبخند زد و گفت: «چرا درس هم میخوانم. منتهی کم – که دلم را نزند» (همان: 127).
در روز خاکسپاری فرزندش میگوید: «چه کرد دشمن با قلب مهربانت، حسین! چه کردی تو با قلب خونین من، حسین! چه کردی تو، چه کردی تو، چه کردی تو با قلب خونین من، حسین! این بود قولی که به من دادی، حسین؟ با قلب پارهپاره آمدی مرا ببری به زیارت قبر امام هشتم، حسین؟» (همان: 48).
سخن فرمانده در شب مانور دربارة توانایی بچهها که خود را برادر کوچک رزمندگانی که کم سن و سالتر از او هستند، خطاب میکند: «از نظر این برادر کوچکتان که از دور نگاه میکردم، همة شما از این آزمایش کوچک موفق بیرون آمدید...» (همان: 136).
هنگامیکه قبل از رفتن به عملیات، رضا فرحزادی از دوستانش میخواهد که یادداشتی بنویسند که اگر شهید شدند در قیامت شفیع او باشند مهدی ابتدا قبول نمیکند و میگوید: «من بندة روسیاه خدایم، شفاعتم قبول نمیشود» (همان: 199).
زاویة دیدی که در این رمان بهکاررفته است، زاویة دید سوم شخص یا دانای کل، میباشد. راوی داستان با استفاده از این زاویه، رفتار و شخصیتهای داستان را به خواننده گزارش میدهد وضعیت و چگونگی مکان را به تصویر میکشد و بهراحتی خواننده را از حالات روحی و عاطفی اشخاص آگاه میکند. «راوی نویسنده است و بر همهچیز آگاه، دانای بیمکان و زمان، راوی نهتنها میگوید بلکه افکار شخصیتها را هم نقد میکند» (اخوت، 104:1371). در این شیوه، راوی خارج از فضای داستان رهبری تمام عناصر داستان، ازجمله شخصیتها، گفتوگو فضاسازی را بر عهده میگیرد و بر تمامی احساسات و نیازهای
آنها آگاه است. اگرچه این شیوه خواننده را از درون و برون شخصیتها آگاه میکند، اما مشکلاتی نیز در پی دارد «از جمله اینکه نویسنده همۀ اطلاعات را به خواننده میدهد درصورتیکه گاهی لازم است خواننده مطالبی را نداند، زیرا گفتن تمام خبرها و دادن تمام اطلاعات به خواننده باعث لو رفتن داستان و درنتیجه بیرغبت شدن خواننده به پیگیری داستان میشود. همچنین واسطه بودن نویسنده میان داستان و خواننده سبب کم شدن حس باورپذیری و عدم صمیمیت میشود»(فتاحی، 1386: 92-91).
در مثالهای زیر راوی بیواسطه از حالات درونی شخصیت و احساس آنها سخن میگوید و خودش سعی در به تصویر کشیدن درون و بازگو کردن فکر شخصیت دارد بهگونهای که گویا او خود در آن لحظه جایگزین شخصیت میشود و با او همزادپنداری میکند. در این مثالها راوی سعی میکند به خواننده بفهماند آنچه را که روایت میکند واقعیت است و از خواننده انتظار دارد
بدون هیچ شک و سؤالی گفتههایش را بپذیرد. البته نویسنده موفق میشود و خواننده موقع خواندن بهصورت ناخودآگاه این موضوع را میپذیرد و موجب بالا رفتن اعتبار متن میشود.
نگاهش آرام بود. آرامشی باورنکردنی. مهدی در آن لحظه هیچ تصوّری نداشت که نگاه حاج یدالله چگونه باید باشد ولی از اینکه نگاه او را آرام یافت حیرتزده شد (همان: 31).
علی خیلی سعی میکرد که حالت عادی به خود بگیرد. مثل حاج یدالله. ولی نمیتوانست. حاج یدالله حقیقتاً حالت عادی داشت. نگاهش همان نگاه همیشگیش بود. آرام و نافذ. سخن گفتنش استوار و بیلرزش بود و حرکاتش با طمأنینه (همان: 35).
مهدی از همان لحظهای که حاج یدالله گفته بود دوست دارد حسین
خانهاش را غرق نور ببیند به این فکر افتاده بود که بد نیست او هم جلوی خانهشان را چراغانی کند تا حسین خانة آنان را هم غرق نور ببیند (همان: 40).
مهدی گفت: «واسة شهادت حسین حاج یدالله میخواهد تو بیرون خانهاش را چراغانی کند. ماهم میخواهیم این کار را بکنیم. شاید بعضیهای دیگر هم بخواهند» (همان: 41).
حاج یدالله، همانطور قرص و محکم، بیذرهای شکستگی در خطوط مردانة صورتش، از آمبولانس پیاده شد و خودش در عقب آمبولانس را باز کرد و سر تابوت چوبین را گرفت و آن را بیرون آورد و بهاتفاق دیگران لاالهالاالله الا الله گویان تا جلو در خانهشان برد و با احترام زمین گذاشت (همان: 47)
برق تحسین، ناگهان، در چشمهای آقای موسوی درخشید. صورتش چنان شکفتگی شادابی پیدا کرد که انگار او نبود که آن همه خسته بود (همان:99).
در این شیوة داستانپردازی، افعال غالباً بهصورت سوم شخص مفرد بیان میشود:
[مهدی] گفت: حق نبود حسین کشته بشود» آقا مصطفی گفت: «حق نیست هیچ جوانی کشته بشود. این جوانهایی که کشته میشوند، همهشان، سرمایههای این مملکتند ...» (همان: 82).
«...گفت: «اللهاکبر. اللهاکبر. همین امروز بود که از خودم میپرسیدم کدام بچهها جای خالی شهید حسین را پر میکنند» (همان: 99).
آقای موسوی جواب داد: «تو شرعاً موظّف نیستی از والدینت اجازه بگیری. میتوانی بیاجازة خانموالده داوطلب بشوی و بروی جبهه. ولی اگر نظر مرا میخواهی، بهتر است ایشان را متقاعد و راضی کنی» (همان: 100).
کاوه گفت: «شناسنامة داداشش را جای شناسنامة خودش جا زده» (همان: 114).
جوان یکپا چند لحظهای به فکر فرورفت. احتمالاً در ذهنش برگشته بود به
آن روز پرحادثه و به برادر شهیدش فکر میکرد چون آهی کشید و گفت: «او از من سعادتمندتر بود» (همان: 117).
در مثالهای زیر داستان بهگونهای روایتشده است که گویا راوی شخصی است که در خارج از فضای داستان ایستاده و آنچه را مشاهده میکند بازگو میکند. او با گفتن مکالماتی که بین شخصیتها ردوبدل میشود و با اشاره به فضای احساسی و معنویای که بین این رزمندگان وجود دارد، گویا قصد دارد به خواننده بفهماند که خودش شخصاً شاهد این ماجراها بوده است:
زمزمة آهنگینی، به گوش مهدی رسید. از پهلوی چپ غلتید روی پهلوی راست و در روشنایی ضعیف چراغ بادی کوچکی که در گوشة چادر میسوخت غلام اکبری را دید که دستهایش را رو به آسمان گرفته است و دارد عاشقانه زمزمه میکند (همان: 165).
شور و شوق بچهها که بعضیشان شال دور پیشانی بسته بودند یا نواری که رویش نوشتهشده بود: عاشقان شهادت، اللهاکبر، یا حسین، یا صاحب زمان و مانند اینها؛ شدت آتش که لحظهای قطع نمیشد؛ تراکم نیرو تجهیزات که وسعت نیروی را نشان میداد که داشت به نقطة اوج نزدیک میشد؛ و باد سرد مرگ که در سراسر آن دشت میوزید – همه و همه دستبهدست هم داده بودند و فضای غریبی به وجود آورده بودند توصیفناپذیر (همان: 201 و 202).
فرماندة گردان و بقیة بچههای فرماندهی جلوی بریدگی ایستاده بودند و یکییکی بچهها را در آغوش میگرفتند و میبوسیدند و از زیر قرآن عبور میدادند و به خدا میسپردند. آخرین سفارش فرمانده این بود: «ذکر خدا یادتان نرود» (همان: 207).
بچهها زیر باران گلوله، در کنار طنابی که تیم تخریب در طول معبر بهجا گذاشته بودند تا حملهکنندگان راه بازشده را گم نکنند وارد میدان مین نشوند،
بیشتر به حالت نیمخیز و گاهی نیز تمامقد میدویدند و پیش میرفتند و فریاد میزدند اللهاکبر... یا زهرا... یا حسین ... ای مهدی، تو فرماندهای، ما را یاری کن ... مهدی نیز فریاد میزد و از این فریادها شور و شوق پیدا میکرد و نیرو میگرفت. بچهها به خاکریز دشمن رسیدند و از آن گذشتند و خود را به کانالی رساندند که دشمن کنده بود آنوقت، با استفاده از این حفاظ، شروع کردند از چپ و راست به دشمن یورش آوردن و سنگرها را یکییکی پاکسازی کردن. تانکهای دشمن عقب نشستند... سربازان عراقی که پا به فرار گذاشته بودند تعقیب میشدند و به هلاکت میرسیدند (همان: 208 و 209).
نبرد که خاتمه یافت خورشید طلوع کرد. مهدی چرخی زد و چشم گرداند در چهارسوی آن دشت زرین که پر بود از اجساد خاکآلود دشمنان و لاشة تانکها و نفربرهای آنان که بعضیهاشان هنوز میسوختند و دود میکردند. دو صف طویل اسیران نیز دیده میشد که عرقگیر بر تن و دستها بر سر به پشت جبهه برده میشدند (همان: 214).
نخستین فضایی که این رمان در آن شکلگرفته، فضایی از محلة خانیآباد و راهآهن تهران است که مردمی فعال در امر جبهه و کمکرسانی به رزمندگان دارد. با شهادت نوجوان محله به نام «حسین راستی» که داوطلبانه به جبهه رفته و به شهادت میرسد سایر نوجوانان محله نیز برای دفاع از کشور و انتقام خون
دوستشان به جبهه میروند و دومین فضای رمان در مناطق جنگی شکل میگیرد.
فضای رمان فضایی است معطر و مغموم. بوی شهادت در تمام کوچهپسکوچههای شهر و دل شخصیتها پیچیده. یاد عزیزان ازدسترفته ذهن را مغشوش میکند اما دل را مشعوف. معنویت در کلام مردم موج میزند و موجب قوّت قلب و آرامش آنهاست. مردم با چشمهایی اشکبار کوچهای را که شهید در آن سکونت داشته، آذین میبندند و عروج آن عزیز را به خانوادهاش تبریک میگویند: «یکی از پاسداران گفت: حاجآقا، خدمت رسیدیم که هم تبریک و تسلیت عرض کنیم هم ببینیم چه خدمتی از دستمان برمیآید» (همان: 39).
هنگامیکه پدر حسین از رزمندگان میخواهد، خانه را به خاطر شهادت حسین چراغانی کنند؛ مردم محله نیز دست در دست هم تمام کوچه را چراغانی میکنند: «اسماعیل آقا سر تکان داد و گفت: حقش است. بس که پسر با حمیّت خوبی بود. حقش است کوچه را چراغانی کنند» (همان: 41 و 42).
جعفر گفت: بد نیست رو یک پارچة بزرگ بنویسیم حسین جان، شهادتت مبارک و بزنیمش جلوی کوچه» (همان: 42).
فضای رمان فضایی لطیف است که در آن همه میتوانند به مقدار مساوی آرام و به مقدار مساوی غمگین و یا شاد باشند. همه محترمند و دوستدار شجاعت. وطن برای همه مفهومی یکسان دارد. مردم مسئولین و رهبر را در جبهه رفتن و شهادت فرزندشان مقصر نمیدانند؛ بلکه این شهید را هدیهای به آرمانهای رهبری میدانند؛ «مردان که تابوت را حمل میکردند فریاد زدند: این گُل پرپر ماست. زنان که از پی میآمدند جواب دادند: هدیه به رهبر ماست» (همان: 49).
زمان جنگ است و جنگ نیز همراه با کشت و کشتار ویرانی است، مردم آن عصر برای اینکه بتوانند آرامش روحی و روانی خود را حفظ کنند، به دین و مبانی مذهبی متوسل میشوند و سعی دارند که دردها روحی خود را با توکل به خداوند و کمک گرفتن از امامان، درمان کنند: هنگامیکه از محمّد آقا، دایی بزرگ حسین، خبر شهادت فرزندش را میشنود میپرسد: «جنازهاش دست دشمن نیفتاده؟ جواب دادم نه الحمدا... تو پزشک قانونی است. وقتی این خبر را میشنود دستهایش را رو به آسمان میگیرد و از ته قلب میگوید: «الهی شکر، صد هزار مرتبه شکر که به بچة من لطف کردی و این سعادت را بهش دادی که با اولیائت محشور بشود. صد هزار مرتبه شکر که به من توفیق دادی امانتی را که به هم سپرده بودی با سربلندی بهت برگردانم» (همان: 33).
و یا در جای دیگر که فرمانده در توضیح اینکه فقط افراد باایمان میتوانند از پس مصائب جنگ بربیایند اینگونه میگوید: «سختیهای جبهه آنقدر زیاد است که فقط ایمانی که ایمان باشد میتواند آدم را نگه دارد. خیلیها تاب نمیآورند و میشکنند و برمیگردند. ولی کسانی که در این دانشگاه دوام میآورند و میمانند کرامت خدا را بارها و بارها در خونینترین صحنههای جنگ به چشم میبینند که چطور یکی را در یک متری انفجار گلوله، زیر آتش شدید دشمن، در میدان وسیع مین، زیر بمباران هوایی، زنده نگه میدارد و دیگری را افتخار شهادت میدهد. حضور امام زمان را در کنار خود حس میکنند و از آمادهای او بهرهمند میشوند (همان: 56).
در قسمتهایی که به توصیف فضای جبهه پرداخته میشود، با دو توصیف متضاد مواجه میشویم یکی توصیفی است که در آن جنگ به بدترین صورت خود نشان داده میشود، صدای گلوله و خمپاره از همهجا شنیده میشود و در بعضی سنگرها جوی خون روان است و شیوهی دیگر توصیف که به وجود
صمیمیت و مزاح بین رزمندگان اشاره میکند مانند سرود خواندن هنگام رفتن به جبهه و خط مقدم.
مثالهای مربوط به شیوة اول توصیف:
«برادر محمد... دشتی که در آن میدویدیم پر بود از غرش گلولهها و سروصدای ماشینها و دادوفریاد بچهها. محشری به پا شده بود که اگر گلولة توپ هم بیخ گوشمان منفجر میشد صدایش را نمیشنیدیم. ولی در روشنی منورها میدیدیم که دشت سرخشده است. از خون جوانهای ما. از خون مؤمنترین و پاکترین و رشیدترین جوانهای ماکه مظلومانه بر زمین میریخت که فواره زنان بر زمین میریخت. باور کنید فوارهزنان. من دیدم، با چشمهای خودم دیدم که خمپاره خورد روی سر برادری که جلوی من میدوید و همة پیکر مطهر او را تبدیل کرد به پودری از خون و گوشت و استخوان و پاشاند در هوا و ریخت روی خاک. خاکی که اگر تا دیروز مقدس نبود امروز مقدس است چون غسل دادهشده با خون شهیدان (همان: 129).
«احمد گفت: میترسم زده باشند به بچهها. لحنش پر از نگرانی و همدردی بود. برای بچههایی که بیم داشت نکند هدف موشک قرارگرفته باشند. بچهها برای او همة رزمندگان بودند. چه آنهایی که او دیده بودشان و چه آنهایی که او ندیده بودشان. همه را به یک اندازه، با تمام قلب پرشور و مهربانش، دوست داشت. با احساساتی تعصبآمیز دوست داشت (همان: 180).
«حدس غلام درست بود؛ موشک درست خورده بود وسط محوطة گردان مالک، گودال عمیق ایجاد کرده بود و مسیر منهدمکنندة مرگباری را طی کرده بود. چندین چادر در این مسیر قرار داشت که اکنون اثری از هیچکدام آنها نبود. صدای نالة مجروحان و گریة سالم ماندگان و به کمک آمدگان که چراغ بادیها را بالاگرفته بودند تا پرتوشان با شعاع بیشتری تابیده شود یا نور چراغقوهها زمین
را جارو میکردند تا مجروحان را بیابند یا قطعههای جداشدة بدن شهیدان را، دل را به درد میآورد» (همان: 181).
«در نیمدایرة روشنی که از پرتو چراغ بادی به وجود آمده بود چشم مهدی و احمد غلام به دست قطعشدة برادری افتاد که به کپهای خاک تکیه زده بود و راست ایستاده بود. پنجانگشت دستکمی روبهجلو خم بود، انگار بخواهد چیزی را بگیرد» (همان: 182).
در شب خونینی که اولین تجربة بچهها بود که مجروحان و شهدا را میدیدند: «مهدی که چراغ بادی در دست آن زمین زیرورو شده را جستوجو میکرد و سیلابوار اشک میریخت، آگاه بود که دارد فریاد میزند. بی این فریاد دلش یقیناً میترکید. از انباشته شدن خشم و نفرت که در هر قدم بیشتر و مهارگسیختهتر میشد چون خاک را با خون و پیکر برادرانش آمیختهتر میدید. منظرهای که پدید آمده بود چنان درد انگیز بود که اگر شب پردة سیاه خود را روی آن نکشیده بود، اگر ماه خود را تماماً پشت ابرهای تیره پنهان نکرده بود، هیچ دلی طاقت تماشایش را نداشت» و در هنگامیکه دست قطعشدهای را مییابد که آستین لباسش بیانگر کهنه بودن لباس است و هنگامیکه میخواهد بهپاس احترام بوسه بر دست قطعشده بزند و متوجه خشن بودن دسی میشود که هنوز نشان میدهد دست نوجوانی است «ولی بهمحض آنکه لبهایش با کف دست تماس پیدا کرد رعشهای، مثل موج الکتریکی نیرومندی، در شکم او پیچید. این رعشه بهقدری قوی و مؤثر و ناگهانی بود که مهدی بیاختیار نعرة دردمندانهای کشید و در همین حال باعجله، چنانکه گویی دارد آتش سوزندهای را از خود دور میکند، دست را در دستهای غلام گذاشت (همان: 183).
«کنار او پیکر پیرمردی افتاده بود . ... بالاتنة او سالم مانده بود ولی هر دو پایش از میانة ران عمیقاً بریده شده بودند امّا هنوز وصل بودند به بدنش. ...
شهیدان را بیرون دیوار شرقی چادر روی زمین خوابانده بودند. مهدی دوید بهطرف یک نفر که چراغ بادیای در دست داشت و آن را بدون خواهش یا عذرخواهی از دست او درآورد و برگشت پرتو آن را روی پیکرهای لهیده انداخت؛ روی تنهای بیسر؛ روی سرهای جداشده از بدن؛ روی دستها و پاهای بریده شده؛ روی تودههای تشخیصناپذیر گوشت انسانی. چه منظرهای! چه منظرهای! چه منظرهای! که چه میکرد با چشمهایی که شاهد آن بودند...» (همان: 185).
«صدای برخورد گلولهها با خاک یکبند شنیده میشد و نالة بم و خفة زمین به گوش میرسید. با وجوداین، بعضیها با چنان آرامشی در رفتوآمد بودند که مهدی حقیقتاً حیرت کرد. با چشمهای
گرد شده به قامت راست آنان و به راه رفتن آرامشان چشم دوخت و از خود پرسید اینان چه دلی دارند. خود او میشود گفت وحشت نکرده بود. کمی ترس البته به درون او خزیده بود و قلبش را به تاپتاپ انداخته بود امّا نتوانسته بود او را با افسون خود فلج کند. ... جعفر و احمد برافروخته بودند. شاید مثل خود مهدی. چشمهاشان نشان میداد که وجود آنان دستخوش کمی هیجان و ترس است. کسانی دیگری هم که دوروبر مهدی بودند کموبیش همین حالت را داشتند» (همان: 198).
مثالهای مربوط به شیوة دوم توصیف:
«نوبهار آمد پدید، فجر صادق بردمید، فجر صادق بردمید ... میزند بیدارباش، هر زمان خون شهید، هر زمان خون شهید ... تا به کی خواب گران، گاه بیداری رسید... گاه بیداری رسید... (همان: 160).
احمد گفت: دروغ نمیگویم به خدا. چیزی نمانده به پانزده سال برسم. مهدی پرسید: چقدر مانده؟ کاوه گفت: سه سال» (همان: 113).
«مهدی چشمهایش دوخته شد بهبه بازی فوتبال و گفت: پس اینجا هم فوتبال
هست. خیلی عالی شد. احمد یزدانی ذوقزده گفت: آره خیلی» (همان: 124).
هنگامیکه احمد بازهم یک خال ساختگی برای کاوه رحمتی میگذارد و سعی دارد اذیتش کند که گفت سیاهی روی دماغت را پاککن بعد «آنوقت با خندة جمع همراهی کرد و ناغافل انگشت سیاه شدهاش را جلو برد که صورت احمد را سیاه کند ولی نتوانست. احمد با چالاکی جاخالی داد. کاوه با لحن تحسینآمیزی گفت: عجب ناقلایی هستی تو، احمد» (همان: 170).
صمیمیتی که بین ایشان است و همدیگر را برادر صدا میزنند عمیق و باور پذیر است. دیدن این صمیمیت و شنیدن عنوان برادر از زبان کسانی که هرکدامشان از یکی از نقاط کشور آمدهاند و هیچگونه شناختی نسبت به هم ندارند و با استناد بر اینکه همه هموطنند و طبق عقاید دینی که مسلمانان برادران دینی یکدیگرند، از نکات جالب و آموزندة رمانهای مثبتنگر است.
«احمد از او پرسید کجا اینطور شدی برادر؟«(همان: 114).
پرسش غلام از مهدی: «اسمت چیه برادر؟» (همان: 126).
برادر محمد که از یادآوری آن حملة خونین بههیجانآمده بود، پا شد. دیگران هم پا شدند. جعفر به مهدی و احمد گفت: نماز را با ما بخوانید و شام را پیش ما بخورید. برادر محمد گفت: خیلی خوشحال میشویم اگر پیش ما بمانید» (همان: 130).
هنگام صدمهدیدن جعفر و پیشنهاد فرمانده به مهدی که با جعفر همراه شود: «پس با لندرور ببرش. آنجاست. پشت آن تختهسنگ. لب جاده. برادر رضا پشت فرمان است» (همان: 141).
ترسیم فضایی که به قدرت خود ایمان دارند و دشمن را در برابر خود کوچک میدانند
[آقا مصطفی] گفت: «غصه نخور، مهدی. مردم ما ول نمیکنند دشمن را. نمیگذارند قِصر در برود. انتقام خون حسین و همة شهدای دیگر را میگیرند. انتقام همة خرابیهایی را که به بار آورده، همة ضررهایی را که زده» (همان: 83).
«اگر نگویم نیروی ایمان، حقیقتاً نمیدانم چه نیرویی کمکمان کرد که زیر آن آتش بیامان در آن دشت نفسگیر که هر قدمش بهاندازة هزار قدم آدم را خسته میکرد، بگذریم و خودمان را به دشمن برسانیم و جهنمی بسازیم ازشان. بهطوریکه یک نفرشان باقی نماند. یک نفرشان ... آن شب پیروزی بزرگی به دست آوردیم که بیاغراق کمر دشمن را شکست، چون ارتباط او را که در شمال مستقر بودند با نیروهایی که جنوب را اشغال داشتند قطع کرد» (همان:116).
«شب که شد از خاکریز گذشتیم و به دشمن حمله کردیم و چنان دماری از روزگارش درآوردیم که حیف کسی ازشان باقی نماند که بعداً داستان را از زبان خودشان تعریف کند. حیف.» (همان: 130)
«در همین لحظه، دستور حمله صادر شد. بچهها تکبیرگویان شلیککنان یورش بردند به جلو. سربازان دشمن که گویی تاکنون خواب بودند و حالا طنین اللهاکبرها و صفیر گلولهها آنها را از خواب پراند ه بود وحشتزده عقبگرد کردند و درحالیکه گاه برمیگشتند و تیری میانداختند پا گذاشتند به فرار. مهدی به چشم دید که خدمة تانکهای سالم از ماشین غولپیکر خود پایین میپرند و به
موج آشفتة فراریان میپیوندند با دستهای لرزانشان را بالا میبرند و کز میکنند. رنگپریده، با چشمهای وق زدة ملتمس... نبرد که خاتمه یافت خورشید طلوع کرد. مهدی چرخی زد و چشم گرداند در چهارسوی آن دشت زرین که پر بود از اجساد خاکآلود دشمنان و لاشة تانکها و نفربرهای آنان که بعضیهاشان هنوز میسوختند و دود میکردند. دو صف طویل اسیران نیز دیده میشد که عرقگیر بر تن و دستها بر سر به پشت جبهه برده میشدند (همان: 214).
این داستان که مربوط به بهار 1369 است؛ با حضور احمد امیدی، دانشآموز دوم نظری با همراهی دوست صمیمیاش سعید که به خاطر دفاع از کشور، حضور داوطلبانه را در جبهه برکنار خانواده بودن و تحصیل در مدرسه ترجیح دادهاند؛ آغاز میشود. احمد بهعنوان بیسیمچی و سعید بهعنوان تخریبچی در واحد اطلاعات – عملیات، مشغول به خدمت هستند. در روند این داستان ترسها و دلهرههای این دو شخصیت در ابتدای حضورشان در منطقة جنگی و تغییر و تحول روحی آنها و مسلط شدن بر ترسشان، نمایش داده میشود. این داستان بیشتر به شخصیتهای اصلی داستان، احمد و سعید و اتفاقاتی که برایشان پیش میآید، میپردازد؛ اما اتفاقاتی برای این دو شخصیت اصلی پیش میآید و همین امر موجود انتخاب عنوان این رمان میشود، این است که داستان از اینجا آغاز میشود که پرواز دو عقاب بر فراز آسمان منطقة جنگی، حس کنجکاوی احمد و سعید را برمیانگیزد و آن دو را برای یافتن لانة عقابها به تپة شصت که بلندترین تپة آن منطقه است، میکشاند و چون نیروهای عراقی آن دو را رؤیت میکنند آنها را هدف تیربار و خمپاره قرار
میدهند و این دو خوشبختانه جان سالم به در میبرند؛ اما یکی از عقابها صدمه میبیند و پس از مدتی میمیرد و عقاب دیگر ناپدید میشود. احمد برای رهایی از عذاب وجدان خود، جوجة عقابها را به سنگر میآورد و تحت پرورش قرار میدهد؛ اما داستان تنها سخن از این عقاب نیست؛ بلکه این داستان بیا ن شجاعت و شهامت رزمندگان هشت سال دفاع مقدس از سویی و عنایت خداوندی از سوی دیگر است. پس از مدتی که احمد، مشغول پرورش آذرخش، جوجه عقاب، میباشد؛ او از طرف فرمانده برای انجام یک عملیات بهعنوان آخرین تأمین انتخاب میشوند تا در این عملیات، بتوانند بر ترسشان غلبه کنند و برای عملیاتهای دیگر بهعنوان کادر اصلی روانة خط مقدم شوند. در این عملیات رزمندگان ایرانی به علت تشخیص اشتباه مسیر برگشت، در مکانی قرار میگیرند که احمد و سعید وظیفه دارند مراقب آن مسیر باشند چراکه محل حضور نیروهای عراقی است. احمد و سعید با دیدن نیروهای خودی در محل مشخصشده، تصمیم میگیرند که به خاطر انجام عملیات و نجات دوستان خود، نیروهای عراقی را هدف تیربار قرار دهند اما از آنجاکه رزمندگان به مدد الهی باور دارند؛ احمد نسبت به این تصمیم دچار شک و تردید میشود و از اینکه علیه اشخاصی که به گمانشان دشمن هستند اقدامی کنند منصرف میشود. نیروهای خودی برمیگردند و مشخص میشود که آن نیروهای عراقی، دوستان احمد و سعید بودهاند و خوشبختانه با مدد الهی این عملیات با موفقیت انجام میپذیرد. احمد به تعلیم آذرخش میپردازد و سعی دارد که بهگونهای او را تربیت کند که نسبت به سوت احمد واکنش نشان دهد و با شنیدن سوت احمد فرود آید و پس از تلاش بسیار، موفق میشود. سرانجام احمد سعید به آرزوی خود که حضور یافتن در خط مقدم بهعنوان کادر اصلی است، میرسند. در این عملیات متأسفانه، سعید مجروح میشود و ازآنجاکه سپیدهدم است و
بهراحتی نیروهای عراقی آنها را میبینند باید با نیروهای خودی ارتباط برقرار کنند تا آنها راه نجات این رزمندگان را فراهم نمایند اما در اینجا نیز به علت ترکش خوردن بیسیم قادر به برقراری ارتباط با منطقه نیستند و مجبورند که تا شبهنگام درجایی پنهان بمانند و جان سعید به علت جراحتهای متعددش، در خطر است. در این قسمت علت انتخاب این عنوان توسط نویسنده برای این رمان مشخص میشود چراکه آذرخش را میبینند و با شنیدن سوت احمد فرود میآید و پیغام خود را از طریق آذرخش به نیروهای خودی میفرستند و با این کار آذرخش، احمد و سعید و سایر دوستانش از آن مخمصه نجات مییابند.
پیرنگی که برای این داستان انتخابشده پیرنگی باز است چراکه با نجات یافتن سعید، اگرچه احمد باتجربهای که در این عملیات کسب کرده شجاعتر شده و ایمانش قویتر گردیده است، داستان به پایان میرسد و نویسنده به ادامة جنگ ایران و عراق و اینکه عاقبت حضور احمد در جبهه چه میشود، نپرداخته است و داستان اینگونه پایان مییابد: «میترسم که بهداری لشکر آن حرف را برای دلخوشی ما گفته باشد. نامطمئن و مردد، سوت میزنم. آذرخش برمیگردد و بزرگ و باشکوه، میآید به طرفم. دلم قرص میشود» (بایرامی، 1390:16).
احمد امیدی: قهرمان رمان و راوی داستان است. دانشآموز دوم دبیرستان که داوطلبانه به جبهه اعزام شده است و در واحد اطلاعات – عملیات بهعنوان بیسیمچی مشغول به خدمت است.
سعید: دوست صمیمی، هممحلی و همکلاسی احمد است که او نیز بهصورت داوطلب در جبهه حضور یافته، در واحد اطلاعات – عملیات بهعنوان
تخریبچی مین فعالیت دارد.
ناصر: همسنگری احمد وسعید است و هم سن آنها نیز میباشد و یک سال زودتر از احمد و سعید به جبهه اعزامشده است. او نیز در واحد اطلاعات – عملیات حضور دارد.
حبیب: همسنگری احمد است که به دلیل اینکه زودتر از آنها به جبهه اعزام شده باتجربهتر است و در عملیاتی که حضور مییابند بهعنوان فرمانده گروه تعیین میشود.
نوروز: از دوستان حبیب و ناصر است که او نیز چون حبیب نسبت به عملیات و اقدامات جنگی باتجربه است و در عملیات بهعنوان جانشین حبیب تعیین میگردد.
برادر امامی و حاجی: از فرماندهان.
صادق پور: مسئول نظارت بر شیفت شب نگهبانان.
صابر حسنی: مسئول غذا.
غلامعلی، آبخواری، معین، صالحی، نصرآبادی؛ ازجمله رزمندگان بسیجی و شخصیتهای فرعی «عقابهای تپة شصت» (در جای دیگری تپه 60 قید شده. طبق روی جلد اصلاح شود) هستند که درس و مدرسه را رها کردهاند و در سنگر جبهه حضور دارند.
در رمان «عقابهای تپة شصت» تعداد شخصیتهای اصلی و فرعی اندک است. امّا با همین اندک بودن اشخاص با توجه به اعمال و رفتار و گفتگوهایی که بین آنها صورت میپذیرد میتوان پی برد که شخصیتهای داستان همه در راستای دفاع از ارزشهای کشور تلاش میکنند و تا انتهای داستان از ثبات در سیرت و ارزشهای جامعه برخوردارند.
راوی با اشاره به ویژگیها رفتاری و گفتاری شخصیت ها سعی در معرفی آنها دارد.
اشخاصی که در این رمان به ایفای نقش میپردازند، اغلب نوجوانان 16 -17 سالهای هستند که اعزام شدن به جبهه را به درس و تحصیل و بودن در کنار خانواده ترجیح داده و به جبهه آمده و در همین مکان نیز به ادامه تحصیل پرداختهاند.
برای مثال، هنگامیکه سعید از ناصر دربارة درس و تحصیلش سؤال میکند، متوجه میشود که او با وجوداینکه به جبهه آمده است، به ادامه تحصیل نیز میپردازد.
«درسهایت را چهکار میکنی؟ مگه درس نمیخوانی؟ چرا! فرم یک دارم. درسهایم را اینجا میخوانم و هر وقت که رفتم شهر، آنجا امتحان میدهم» (بایرامی، 1390: 23).
در گفتوگوهایشان به نوجوان بودنشان نیز اشاره میشود.
سعید میپرسد: «کلاس چندمی؟»
ناصر میگوید: «دوم نظری»
میگویم: «چه خوب! من و سعید هم دومیم. توی یه کلاس هستم» (همان).
شخصیتهای اصلی داستان در ابتدای حضورشان در جبهه و با دیدن فضای وحشتناک منطقة جنگی دچار ترس و رعب میشوند؛ که البته این رفتارها برای نوجوانانی کم سن و سال که اوایل حضورشان در جبهه است کاملاً طبیعی است اما همین نوجوانان بهمرورزمان و با میل و رغبت و تلاش و کوشش خود،
سعی بر آن دارند که همچون اشخاص دیگر که بدون هیچگونه ترس وحشت در عملیات شرکت میکنند؛ بر ترس خود غلبه کرده و بر شجاعت خود بیافزایند. در این قسمت نیز به ذکر نمونههایی از ترسها و روند تغییر شخصیتها برای ر شد و شجاعت و میل قلبی شخصیت اصلی برای دست یافتن به شجاعت دیگر رزمندگان میپردازیم.
روزی که در اوایل حضور احمد وسعید در جبهه، نیروهای خودی مشغول مانور دادن هستند اما این دو خوابیدهاند و از این امر مطلع نیستند و با وحشت از خواب برمیخیزند؛ احمد این صحنه و ترسشان را اینگونه توصیف میکند:
«احمد! این صدای چه بود؟ برمیگردم و نگاهش میکنم. نگرانی تو چشم هاش دودو میزند. شانههایم را میاندازم بالا و میگویم: من هم تو همین فکرم. میخواهد چیزی بگوید که صدا، دوباره به گوش میرسد. صدایی که رفتهرفته، بلند میشود و بلندتر. آنچنآنکه انگار، گلولهای است رهاشده بهسویمان. با تعجب همدیگر را نگاه میکنیم. چشمهای سعید میخواهد از حدقه بیرون بزند» (همان: 9).
«قلبم بهسرعت شروع میکند به زدن. حتماً برای بمباران آمدهاند. نگاهی به سقف میاندازم. اگر زیر آوار بمانیم ...؟ اگر یکی از این تراورسهای سنگین سقف، بیفتد رویمان؟» (همان: 10) و یا هنگامیکه
برای اولین بار باران شدیدی را تجربه میکنند که همراه با گرد و خا ک شدید است و همهجا تاریک شده اما همسنگرهایش نسبت به این شرایط آشناتر هستند و خونسردتر برخورد میکنند راجع به احساس ترس و اضطراب سعید، میگوید که: «نگرانی و هیجان تو صورتش خوانده میشود. من هم دستکمی از او ندارم» (همان: 19).
هنگامیکه حبیب از رزمندگانی سخن میگوید که برای گردآوری اطلاعات از دشمن سه شبانهروز در کنار عراقیها و داخل تانکی زندگی میکردند
بدون آنکه ترسی به دل راه دهند؛ احمد اینگونه احساس خود و سعید را و تمایلش برای رسیدن به شجاعت دیگر رزمندگان بیان میکند: «من و سعید با ناباوری، هم دیگر را نگاه میکنیم. سه شبانهروز میان دشمن به سر بردن؟ آنهم درحالیکه هرلحظه ممکن است، اسیر و یا کشته بشوی! این، خیلی دل و جرأت میخواهد؛ یعنی ما هم باید تا به این حد برسیم؟ یعنی میتوانیم؟ آیا ازشان کم نمیآوریم؟ ... هاج و واج نگاهش میکنم بین خودم و حبیب، بین خودم و همة بچههای گشتی، کلی فاصله میبینم. فاصلهای که دلم میخواهد هر چه زودتر آن را از بین ببرم. شکافی که میدانم هرچه سریعتر آن را ر(آیا منظور رها بوده است؟) کنم، امّا نمیدانم که در این کار موفق خواهم شد یا نه (همان: 28).
سعید [از ناصر] میپرسد: «موقع جلو رفتن، نمیترسید؟ -چرا میترسیم - خب، اگر میترسید، پس چطوری جلو میروید؟ - ناصر با صدای بلند میخندد و میگوید: «خب دیگه، باید برویم. وظیفهمان است؛ یعنی، خودمان قبول کردهایم که برویم. تازه، هرکسی هم باشد، میترسد. دست خود آدم نیست. وقتی از خط خودمان میگذری، احساس عجیبی پیدا میکنی. انگار که سرازیر میشوی تو یک چاه تاریک. اگر بوتهای تکان بخورد، قلبت میخواهد از جا کنده بشود. پایت که رو یک قلوهسنگ میرود، رنگ از رویت میپرد. خیال میکنی که پا گذاشتهای رو مین؛ اما عقب که میآیی، همه از یادت میرود و احساس آرامش میکنی. احساس سبکی. انگار که تازه از مادر متولد شدهای.من گشتی را به خاطر همین چیزها است که دوست دارم. نمیدانید وقتی آدم از یک تنگنایی خلاص میشود، چقدر لذّت میبرد. البته، این را هم بگویم: کمکم، تجربه که بیشتر میشود. ترس هم میریزد، ولی نه همهاش» (همان: 29).
راوی داستان در عملیاتی که احمد و سعید بهعنوان آخرین تأمین [نگهبانی] حضور دارند و حبیب نیز بهعنوان فرمانده و راهنمای آنهاست؛ اینگونه شجاعت
حبیب را توصیف میکند: ««حبیب، با اطمینان جلو میرود. انگار همهجا را مثل کف دستش بلد است. برایم جای تعجب است که چطور، با خیال راحت راه میرود» (همان: 82).
امّا اندکاندک درروند داستان با دیدن شجاعت همرزمها و عادت کردن به شرایط آن منطقه آنها نیز بر ترسشان غلبه میکنند برای نمونه در یکی از ما مأموریتها که باید از میدان مین عبور کنند؛ احمد با خود اینگونه میاندیشد: «برخلاف آنچه انتظار داشتهام، میدان مین چند آنهم لولو خورخوره نبوده. یکتکه زمین است، مثل زمینهای دیگر. با این تفاوت که در جایجای آن خطر به انتظار نشسته و باید، بااحتیاط تمام ازش گذشت» (همان: 82).
شخصیتهای داستان با توجه به اینکه قبل از اعزام به جبهه، آموزشهای لازم را دیدهاند بلافاصله اجازة حضور در خط مقدم را ندارند بلکه باید مدت اندکی تجربه کسب کرده، سپس اجازة رفتن به خط مقدم را مییابند اما همین اشخاص همواره مشتاقاند که زودتر امکان حضورشان در جبهه فراهم گردد و به مقام والای شهادت نائل گردند و این نوع مرگ را برای خود افتخار میدانند.
احمد در گفتوگویش با ناصر، شوق خود و سعید را برای شرکت در عملیات اینگونه بیان میکند.
هنگامیکه احمد از ناصر میپرسد: «راستی چرا ما را مأموریت نمیبرند؟» و ناصر پاسخ میدهد که باید ابتدا تجربه کسب کنند سعید میگوید که:
«ولی ما بهاندازة کافی آموزشدیدهایم. الان هر چیزی که از مینها بپرسی، من میتوانم بهعنوان یک تخریبچی جوابت را بدهم. احمد هم یک بیسیمچی تمامعیار است» (همان: 27).
و یا هنگامیکه از حبیب میشنود که امشب بهعنوان آخرین تأمین در
عملیات حضور دارد و در عملیاتهای دیگر به خط مقدم فرستاده میشود: «با خوشحالی سعید را نگاه میکنم، چشمهایش برق میزند ... از شوق سر ا ز پا نمیشناسم؛ یعنی کمکم دارد رؤیاهایم رنگ حقیقت میگیرد؟ یعنی میشود که روزی، ما را هم بهعنوان کادر گروه جلو ببرند؟ چه شبهایی که به این مسأله فکر نکردهام ... رو میکنم به حبیب میگویم: همیشه خوشخبر باشی، امشب خیلی خوشحالمان کردی» (همان: 72).
شخصیت اصلی داستان مشتاق است که اگر قرار است در این سن با مرگ روبهرو شود شهادت باشد نه یک مرگ عادی و معمولی.
روزی که احمد و سعید برای دیدن عقابها به تپه شصت میروند و دشمن آنها را رؤیت میکند و مورد هدف خمپاره دشمن واقع میشوند و آنها نیز مجبور به فرار از تپه هستند؛ احمد دربارة مرگ اینگونه احساسش را بیان میکند: «به خودم لعنت میفرستم. اگر طوری مان بشود، هیچکس نیست که به فریادمان برسد. اصلاً کسی نمیداند که به این سمت آمدهایم. حتی اگر مجروح هم بشویم، حتماً از شدت خونریزی، میمیریم. عرق سردی بر بدنم مینشیند. مرگ! بدون اینکه با دشمن روبهرو شده باشی! بدون اینکه بجنگی. بدون اینکه کاری انجام بدهی. نه ... این خیلی مسخره است. حیف است که آدم اینطور مفت و مجانی کشته بشود» (همان: 47).
شخصیتهای داستان اگرچه سنشان اندک است اما از طرف فرمانده گردان مورداطمینان هستند و فرمانده، قدرت و توان آنها را باور دارد. آنها را برای کسب اطلاعات به سمت نیروهای دشمن میفرستد و حتی فرماندهای که برای گروهشان انتخاب میکند اشخاصی با سن و سال 18-19 سال هم چون حبیب و نوروز میباشد.
اعتماد فرمانده به حبیب و نوروز با توجه به سخنش به دیگر نیروها: «بههرحال مسؤولیت امشب شما را، حبیب به عهده خواهد داشت و اگه خداینکرده اتفاقی افتاد، بعد از او، نوروز این مسئولیت را خواهد داشت» (همان: 75).
شخصیتهای داستان افرادی متدین و نمازخوان هستند و در هنگام مشکلات به خدا و امامان متوسل میشوند.
راوی به استغاثة افراد را در سخنانشان بیان میکند:
«یا امام زمان! خودم را پرت میکنم رو زمین و منتظر میشوم تا بمبها دوروبرم پایین بیایند.» (همان: 10)
هنگامیکه دوست احمد، سعید، تیر میخورد «داد میزنم: یا صاحبالزمان!» (همان: 136).
«صبح وقتی برای نماز بیدار میشوم، میبینم که هوا مهآلود است. کمی سر جام مینشینم و بعد، پا میشوم و میآیم بیرون و تازه یادم میآید که سعید را صدا نکردهام. تصمیم میگیرم بعد از وضو گرفتن، این کار را بکنم» (همان: 31).
هنگامیکه در اولین عملیاتشان، سعید مجروح میشود، احمد بسیار بیتابی میکند اما با یاد و ذکر خدا آرام میشود: «تکیه میدهم به دیوار و چشمهایم را میبندم. خدایا شکر! هم به دادههایت؛ هم به ندادههایت؛ و هم به آنچه بعد از این خواهی داد. هر چه تو بخواهی، همان میشود. نباید زیاد بیتابی کنم. نباید اینطور خودم را گم کنم. «الحمدالله ربالعالمین. الرحمنالرحیم. مالک یومالدین. ...» چشمهایم را باز میکنم. بچهها به نماز ایستادهاند. از همینجایی که هستم، نگاهشان میکنم. نماز، اصلاً به فکرش نبودهام. افق را از نظر میگذرانم. هنوز خورشید درنیامده. هنوز فرصت هست. بهسرعت تیمم میکنم و میروم طرفشان (همان: 152).
این رزمندگان افرادی هستند که دلی پر از مهر و محبت دارند و حتی مایل نیستند که نیروهای دشمن نیز آسیب ببینند. برای نمونه:
«لابد دارند طرفهای خط را میکوبند. دلم فشرده میشود. خدا کند که کسی طوری نشده باشد. خدا کند که همة بمبهاشان، رو زمینهای خالی افتاده باشد» (همان: 10) و هنگامیکه یک روز دوست دارد تنهایی به گشتوگذار در دشت برود و همسنگریاش ناصر برای اینکه او هنوز با این مناطق آشنایی ندارد به او میگوید که: «اگر میخواهی من هم باهات بیایم؟ با اینکه دوست دارم تنها باشم، ولی میترسم اگر نه بگویم، ناراحت بشود. به همین خاطر میگویم: چهبهتر! باهم میرویم» (همان: 21).
هنگامیکه ناصر، همسنگریاش، با دیدن گلهای شقایق به یاد شهدا میافتد و ناراحت است احمد نیز متأثّر میشود و میگوید «قلبم فشرده میشود میخواهم چیزی بگویم، امّا میترسم ناراحتیاش را زیادتر کنم. با درماندگی سعید را نگاه میکنم. منظورم را میفهمد» (همان: 24).
برای نمونه هنگامیکه برای ورود به خاک عراق نوروز مجبور میشود که تیربارچی عراقی را به قتل برساند دچار بهت و حیرت و نگرانی است: «میروم و میایستم کنار نوروز، احساس میکنم که دارد میلرزد. میدانم که هوا اصلاً سرد نیست. همانطور که رو زمین نشسته ... گوش کن نوروز! باید به خودت مسلط باشی. من هم اصلاً دوست نداشتم که اینطور بشود؛ امّا خودت که دیدی، چارة دیگهای نبود.» (همان: 134)
هنگامیکه احمد از دیدن مینهای زیاد روی زمین تعجب میکند و میگوید: «هر جا را رسیدهاند، مین کاشتهاند. خوب است که خودشان رو مین نمیروند» (همان: 135). در اینجا نیز راضی به مجروح شدن نیروهای دشمن نیست.
افرادی متواضع هستند و نمیخواهند که کارهایشان توأم با ریا باشد و برای رسیدن به این هدف سعی میکنند با استفاده از شوخی و مزاح مخاطب را مجاب کنند که کار مهمی نکردهاند.
ناصر از رزمندگانی سخن میگوید که سه شبانهروز در بین نیروهای عراقی حضور داشتند و سعید میگوید که: «خیلی جالب است؛ یعنی تا این اندازه، باید جلو رفت؟ آره، حتی محض ریا، جهت اطلاع باید بگویم که بعضی وقتها، مجبوریم از خطشان هم کلی آنطرفتر برویم» (همان: 27) که در این نمونه گوینده آنقدر متواضع است که تعریف از خود را ریا میداند.
و یا هنگامیکه ناصر از تجارب خود با احمد و سعید سخن میگوید و احمد ناصر را شخصی باتجربه میداند؛ ناصر اینگونه پاسخ میدهد: «میگویم: تو خیلی باتجربه هستی ناصر. خیلی چیزها میدانی» و ازآنجا که پسری بهدور از غرور است در پاسخ میگوید: «حرفهای ضدانقلابی میزنی اخوی» (همان: 30).
با توجه به اینکه «عقابهای تپة شصت» رمانی مثبت نگر میباشد و در فضایی جنگی ترسیم شده است و نویسنده و شخصیتهایی که به ایفای نقش میپردازند به دنبال ارزشهای مقدس و معنوی هستند، نویسنده به توصیف ظاهر اشخاص نپرداخته است چراکه در چنین رمانهایی افراد معمولاً ظاهری ساده دارند و مسألة پوشش و ظاهر افراد چندان برای اشخاص مهم نمیباشد. بلکه آنچه برای اشخاص حائز اهمیت است، اعمال و رفتارهای اطرافیان میباشد.
و در پایان آنچه حائز اهمیت است و نباید نادیده گرفته شود؛ اسامی اشخاص داستان
است که نویسنده برای اشخاص داستانش ترجیح داده که اسمهای مذهبی به کار ببرد. همچون: «احمد، سعید، حبیب، ناصر، صابر» که با توجه به اشخاص اندکی که در داستان حضور دارند نمونة خوبی برای این نکتة حائز اهمیت میباشد.
با توجه به فضای منطقة جنگی و فضایی که توأم با استرس و دلهره است؛ تنوع لحن از ویژگیهای اثر میباشد. از جمله لحن صمیمانة رزمندگان با یکدیگر، جدی بودن در مواقع حساس و شوخطبع بودن حتی هنگام عملیات که بیانگر عدم ترس رزمندگان از آن فضا و محیط میباشد و ایمان و آرامشی که در کلامش آنجای دارد و هنگام سخن گفتن و آماده شدن برای نبرد در لحنشان نوعی باور و اعتماد به توانایی یکدیگر، دیده میشود؛ بنابراین لحن به کار گرفتهشده در رمان، لحنی متغیر است. در اینجا به ذکر نمونههایی از هر یک میپردازیم.
وجود حس باور به تواناییهای خود و اعتمادبهنفس بالا در لحن و نترسیدن از آن فضا و نیروهای دشمن.
ناصر میخندد و میگوید: «از حرصشان دارند منطقه را میکوبند. اگر بدانید که هواپیماها چهکار کردند! واقعاً که گل کاشتن. میخواهید برویم بالای تپه؟ هنوز جاهایی را که زدهاند، دارد میسوزد» (همان: 14).
فرمانده اینگونه به سعید که میخواهد بیسیمچی شود اعتماد بهنفس میبخشد. گفت: «یاد میگیری، مگه بیسیمچیهای فعلیمان، بلد بودند؟ آنها هم مثل تو بودند. بیسیمچی که به دنیا نیامده بودند. به آنها هم بیسیمچی قبلی یاد داده است. یک روز هم میشود که
تو، خودت استاد بشوی و بخواهی به دیگران یاد بدهی» (همان: 73).
«انگار قصد کوتاه آمدن ندارند. حبیب میگوید: «باید هر طوری هست، آتششان را کور کنیم. لامصبها، بدجوری دارند آتش میریزند. مهمات بیحسابوکتاب اهدایی است دیگه. دلشان که نسوخته. به خیال خودشان میخواهند هر جا که باشیم، دخلمان را بیاورند.» (همان: 140).
که در این نمونه با وجوداینکه در مخمصة سختی افتادهاند؛ ترس به دل راه ندادهاند و هلاک کردن خودشان را خیالی میدانند و سعی بر آن دارند که خود را به هر طریقی نجات دهند.
کمبود امکانات بر اعتمادبهنفس آنها تأثیری ندارد و سعی میکنند از امکانات موجود نهایت استفاده را ببرند؛ «حبیب دوربین را تنظیم میکند و از پنجره بیرون را نگاه میکند، یکی دو تا لکه توش دیده میشود، ولی از مال خودمان بهتر است» (همان: 80).
حس رغبت به حضور در خط مقدم در لحن شخصیتهای داستان بهخوبی قابل درک کردن است:
در این نمونه اشتیاق سعید برای شرکت در عملیات در لحنش نمایان است: «راستی چرا ما را مأموریت نمیبرند؟» [ناصر] میخندد و میگوید: «عجله نکنید این رسم دستهی ماست. هرکسی را که تازه آمده باشد تا مدتی جلو نمیفرستند» (همان: 26).
سعید میگوید: «ولی ما بهاندازة کافی آموزشدیدهایم. الان هر چیزی که از مینها بپرسی، من میتوانم بهعنوان یک تخریبچی جوابت را بدهم. احمد هم یک بیسیمچی تمامعیار است» (همان: 27).
هنگامیکه احمد اطلاع مییابند که قرار است به خط مقدم فرستاده شود؛
شادمانیاش در لحن و کلامش نمود دارد: میگویم: «همیشه خوشخبر باشی. امشب، خیلی خوشحالمان کردی» (همان: 72).
فرمانده لشکر که او را با نام حاجی خطاب میکنند با وجود اینکه با رزمندگان لشکرش صمیمی است، در مواقعی که از آنها خطایی سربزند بهصورت خیلی جدی با آنها برخورد میکند. برای نمونه هنگامیکه متوجه میشود احمد بدون اجازة فرماندهاش به تپة شصت رفته، لحن جدی به خود میگیرد:
حاجی رو میکند به حبیب و با صدای جدی و خشنی میگوید: «بپر آن کلاشت را بردار و بیاور اینجا» (همان: 62).
حاجی اسلحه را پر میکند و بدون اینکه رو ضامن بگذارد، میگوید: «خوب برادر امیدی! حتماً آن کنار وحشی را میتوانی ببینی؟» - بله میبینم. - بسیار خب! من اینجا مینشینم و تا شصت میشمارم. تا آن موقع، تو باید بهصورت کلاغپر، آن کنار را دور زده و برگشته باشی. - زیر لب میگویم: «چشم!»: - و اگه به موقع نرسی اینجا، یک گلوله تو پایت خالی میکنم. مفهوم شد آقای بیسیمچی؟ - بله! مفهوم شد (همان: 63).
لحن و کلامشان توأم باایمان و آرامش و امیدواری است و برای نشان دادن این امید ازجملة «انشاءالله» که در ادبیات دینی ما کاربرد زیادی دارد استفاده میکنند:
ناصر میگوید: «فکر کردیم که خستهاید؛ برای همین هم صدایتان نکردیم. انشاءالله دفعة بعد» (همان:15).
لبخندی میزند و میگوید: «یک روز که این حرف تا را ندارد؛ انشاءالله دیر نمیشود» (همان: 71).
حبیب میگوید: «قرار شد که امشب آخرین تأمین باشید. از دفعههای بعد هم که انشاءالله با کادر اصلی، جلو میروید» (همان: 72).
«[حاجی] پروازش چطور است؟» «تقریباً دیگه راه افتاده.» «خب الحمدالله، موفق باشی!» (همان: 102).
صدای سوت خمپارهای که نزدیک میشود، حرفش را میبرد. ناصر میگوید: «خدا به خیر بگذراند» (همان: 140).
با دیدن آنهمه مهمات در خط دشمن باهم خونسردانه سخن میگوید و در لحنش ترس و نگرانی دیده نمیشود و همراه با آرامش است: «سعید میپرسد: «خب، خبر مبری بود یا نه؟» ناصر میگوید: «تا دلتان بخواهد! کلی نیرو آوردهاند و مستقر کردهاند پشت خطشان. فکر کنم خیالاتی داشته باشند. من خودم بیستتا تانک شمردم» - حالا چهکار باید کرد؟ - گزارش مینویسیم و رد میکنیم بالا، امشب، حتماً آتش تهیه میریزند» (همان: 92).
با وجود مجروح شدن دوستشان، ناامید نیستند و به زنده ماندنش امید دارند: «ناصر میگوید: «تمام بدنش سوراخسوراخ شده. فقط شانس آورده که ترکش تا بهجاهای حساس نخورده، والا تا حالا، تمام کرده بود» (همان: 148).
نوروز در شرایط دشوار دوستانش را به آرامش دعوت میکند. «نوروز برمیگردد و نگاهم میکند. – کاری است که پیشآمده. نباید خودمان را ببازیم. نباید ناامید شویم» (همان: 151).
در لحنشان صمیمیت دیده میشود و همدیگر را برادر خطاب میکنند. با وجود اینکه در فضای جنگی و پرتنشی حضور دارند، اشخاص با شوخطبعی و بذلهگویی محیطی شاد برای خود و اطرافیانشان ایجاد میکنند.
در اولین مانور که سعید سرش آسیب میبیند، احمد اینگونه با این حادثه
مزاح میکند: «با خنده میگویم: «سعید میخواست رکورد خیز سه ثانیه را بشکند، امّا سر خودش را شکست» (همان: 12).
و یا هنگام رفتن به مأموریت اشخاص اینگونه با یکدیگر مزاح میکنند: [آبخواری که همسنگر نوروز است، میگوید] «امشب اگه سر نیاورید، تو سنگر راهت نمیدهم.» نوروز میخندد و میگوید: «مگه سر آوردن به این مفتیهاست؟ باید سر گذاشت تا سر آورد. آبخواری میگوید: «خب، چه اشکال دارد؟! سربهسر کنید» همة بچهها میزنند زیر خنده» (همان: 76).
شروع میکنند به وررفتن با جای ترکش. «عجب ترکشی! از آن طلاییهای درستوحسابی بوده. «ناصر پوزخندی میزند و میگوید: «آره از آن طلاییهایی که آدم را صاف میفرستد به آن دنیا» (همان: 147).
در نمونة بهکاررفته، با وجود ترکش خوردن بیسیم و عدم توانایی برقراری با نیروی خودی و نجات از مخمصه، در لحن و کلامشان استرسی دیده نمیشود بلکه شوخطبع نیز هستند.
حبیب میگوید: «برادرها! یکوقت ناراحت نشوید ها. خداینکرده قصد...» (همان: 13).
«برادر امیدی!... برادر امیدی!... اگه حالت خوش نیست، یک نفر دیگه بهجایت بگذارم؟» (همان:50).
«اخوی، ایست نده! ماییم» (همان: 52).
«آفرین اخوی! تو مقاومت خوبی داری، احسنت!» (همان: 66).
حبیب معرفیاش میکند: «ایشان برادر امامی هستند. از دوستان قدیم ما» (همان: 79).
«خسته نباشی اخوی! خوش میگذرد؟ قربان شما؛ موفق باشید» (همان: 81).
رزمندة داستان، احمد که شخصیت اصلی است، راوی داستان میباشد و بهصورت اولشخص اتفاقاتی که برای خود و دوستانش رخ میدهد، روایت میکند. در این رمان استفاده از ضمیر «من» زیاد به چشم میخورد که نشاندهندة این است که راوی خود یکی از شخصیتها و یا شخصیت محوری داستان است. نقل داستان از زبان اولشخص مفرد موجب شکلگیری داستانی میشود که بالاترین درجة باورپذیری را در خواننده به وجود میآورد. در اینجا به ذکر نمونههایی از این شیوة روایت میپردازیم.
«من و سعید، با ناباوری، هم دیگر را نگاه میکنیم. سه شبانهروز میان دشمن به سر بردن؟ آنهم درحالیکه هرلحظه ممکن است، اسیر و یا کشته بشوی! این، خیلی دل و جرأت میخواهد» (همان: 28).
پا میشویم و راه میافتیم. سعید میپرسد: «موقع جلو رفتن، نمیترسید؟» - چرا، میترسیم- خب، اگر میترسید، پس چطور ی جلو میروید؟ ناصر با صدای بلند میخندد و میگوید: «خب دیگه، باید برویم. وظیفهمان است؛ یعنی خودمان قبول کردهایم که برویم» (همان: 29).
«بهسرعت وضو میگیرم و راه میافتم طرف سنگر. در همین موقع، دو نور ملایم، از دور دیده میشود و کمی بعد، لندکروز خودمان، تو مه شکل میگیرد. نگهبان بالای تپه ایست میدهد وقتی میبیند آشنا هستند، میگذارد که بیایند تو» (همان: 32).
از پشت سرم صدایی به گوش میرسد. در جا میچرخم و بند اسلحه را از رو دوشم آزاد میکنم. قبل از اینکه فرصت کنم ایست بدهم، صدایی به گوش میرسد: - اخوی، ایست نده! ماییم (همان: 52).
«من قبول کردم. با رغبت تمام قبول کردم. به امید آنکه، روزی بیسیمچی کادر اصلی باشم» (همان: 73).
راوی از احساسات خودش میگوید، از ترسهایش میگوید و با اشاره به حس و حال خودش احساس دیگران را نیز به تصویر میکشد.
«ناصر شانهام را میگیرد. بقیة بچهها، با تعجب نگاهمان میکنند. – شما دو تا چهتان شد یکهو؟ زبانم بندآمده. نمیتوانم براشان توضیح بدهم که نزدیک بود، چه فاجعهای بار بیاوریم. بااینحال، از آن همهچیز به خیروخوشی گذشته، اشک شوق تو چشمهایم جمع شده. حالا میفهمم که آن نیروی عجیبوغریب، از کجا سرچشمه میگرفته. بغض گلویم را گرفته. دیگر نمیتوانم جلو خودم را بگیرم. بیاختیار به خاک میافتم. – خدایا شکرت! خدایا صد هزار مرتبه شکرت!» (همان: 93).
فریاد سعید، قاطی صدای انفجار میشود و چیزی مرا سر جام تکان میدهد. داد میزنم: «یا صاحبالزمان!» بعد صدای رگبار است و پوکههایی که از اسلحة حبیب بیرون میپرند و میخورند به سروصورتم. بعد سیاهی تا هستند که جیغکشان، پا میگذارند به فرار. بعد، گیجی است و سردرگمی؛ و دیگر هیچ، حال خودم را نمیفهمم. (همان: 136)
هنگامیکه سعید تیرخورده بود و باید هر چه زودتر او را نجات میدادند راوی میگوید که: سوت بازم سوت. چند سوت پیدرپی. یک موشک آرپی– جی، از بالای سرمان میگذرد و در پنجاه –شصت متری مسیل، به زمین مینشیند. ما نیز مینشینیم. خواسته و ناخواسته. چیزهای از بالاسرمان میگذرد. باید ساچمههای آر– پی– جی باشد. نمیشود ماند شروع میکنیم به دویدن... یک تیربار کالیبر بالا، از جایی نامعلوم، شروع میکند به چهچه. زمینگیر میشویم. زمینگیرمان میکند. تیربار، مثل باران گلوله میبارد و
دوروبرمان را سوراخسوراخ میکند. ... چیزی نمیگذرد که چند خمپاره شصت، نزدیکیهای تپة دیدگاه را بازی میگیرد. حتماً آنها را هم به هوای ما فرستادهاند. صدای سوت بیشتر شده. دیوانهوار آتش میریزند. به نظر میآید که میخواهند نگذارند حرکت کنیم. میخواهند گیجمان کنند. میخواهند فلجمان کنند؟ (همان: 137) در این مثال با اشاره به صداهای تیر و گلوله سعی در ترسیم رعب وحشتی دارد که بر دلش چیره شده است.
فضای رخداد حوادث جبهه و میدان جنگ است، به همین علت نیز فضای رمان فضایی جنگزده و مواج است. فضایی است سرشار از ترس و نگرانی. تاریکی و مرگ فکر شخصیتها را احاطه کرده است. هیچکس قدرت آیندهنگری ندارد چراکه مرگ حضوری فعال و محسوس دارد. با وجود تمام این مسائل اشخاص حاضر در این رمان سعی میکنند آرامش خاطر خود را حفظ کنند، در بعضی از جاها فضا آکنده
از شوخی و خنده میشود، بعضی وقتها گفتوگوها بوی امید به زندگی میدهد. بعضی وقتها گریه میکنند و گاهی اوقات خشمگیناند. همة این تغییرات شدید رفتاری رزمندگان تحت تأثیر جنگ است.
در اینجا به ترسیم فضا از زبان راوی که خود قهرمان رمان است، میپردازیم:
در این فضا بین رزمندگان صمیمت و همکاری وجود دارد. همدیگر را برادر صدا میزنند فرقی ندارد که فرمانده باشد یا رزمندهای معمولی، فرقی نمیکند که همدیگر را یکبار دیدهاند و یا اینکه دوست قدیمیاند، با وجوداینکه فضایی است پر از خمپاره و جنگ و تنش روحی اما راحت باهم شوخی و مزاح میکنند و با ایجاد این فضای صمیمی دردها و آلام روحی خود را کاهش میدهند.
برای نمونه در یکی از مانورها که سعید به زمین میافتد و سرش به سنگ میخورد و دوستانش از حال او جویا میشوند راوی میگوید که:
قبل از رفتن به عملیات رزمندگان با یکدیگر اینگونه مزاح میکنند:
همدیگر را برادر خطاب میکنند:
حاجی گفت: «برادر امیدی! من تصمیم گرفتهام که اگر مایل باشید، از شما بهعنوان بیسیمچی استفاده کنیم. فکر میکنید از عهدة این کار بربیایید؟» (همان: 73).
حبیب میگوید: «نه دیگه، مزاحم نمیشویم؛ فقط اگر آن امانتی امان را که قولش را دادهاید...» فرمانده گروهان، تو حرفش میپرد و میگوید: «آنهم به روی چشم! ولی من برایتان چای گذاشتهام. اگر نخورید ضرر میکنید.»... مینشینیم یکییکی، از در کوتاه سنگر تو میرویم. فرماندة گروهان، سر جاش نیمخیز میشود.
– خیلی خوش آمدهاید! حبیب معرفیاش میکند: «ایشان برادر امامی هستند. از دوستان قدیم ما» (همان: 79)
حبیب چایش را میخورد، میگوید: «خوب برادر امامی! این بی– زی– دو ای که قولش را دادهای، کجاست؟» (همان: 80).
از دژبانی که میپیچیم سمت خط، یکی از بچهها میگوید: «برای سلامتی و موفقیت خودتان، صلوات بفرستید» (همان: 76).
رزمندگان به آینده امیدوارند و با اعتمادبهنفس کامل و با توکل به برنامههایشان فکر و عمل میکنند.
ناصری خندد و میگوید: «از حرصشان دارند منطقه را میکوبند. اگر بدانید که هواپیماها چهکار کردند! واقعاً که گل کاشتند. میخواهید برویم بالای تپه؟ هنوز جاهایی را که زدهاند، دارد میسوزد» (همان: 14).
لحظهای که در اولین عملیات پس از گذراندن شب و روز سختی نجات مییابند احمد میگوید: روحیة عجیبی گرفتهایم. حالا احساس میکنم که از این به بعد، هر کاری از ما ساخته است. از هر سدی میتوانیم عبور کنیم. بر هر مشکلی میتوانیم پیروز بشویم (همان: 160).
رزمندگان برای اینکه هرچه زودتر به خط مقدم بروند عجله دارند و لحظهشماری میکنند.
تازه آمده باشد تا مدتی جلو نمیفرستند» - چرا؟ - برای اینکه به قول بچهها، حسابی آببندی بشوند و آموزشهای لازم را هم ببینند. سعید میگوید: «ولی ما بهاندازه کافی آموزشدیدهایم. الآن هر چیزی که از مینها بپرسی، من بهعنوان یک تخریبچی جوابت را بدهم. احمد هم که یک بیسیمچی تمامعیار شده است» (همان: 26 و 27).
در این فضا با وجود کمبود تجهیزات، رزمندگان شجاعانه مبارزه میکنند و در مقابل دشمن تا پای جان، مقاومت میکنند.
_ هنگامیکه حبیب از رزمندگانی سخن میگوید که برای گردآوری اطلاعات از دشمن سه شبانهروز در کنار عراقیها و داخل تانکی زندگی میکردند بدون آنکه ترسی به دل راه دهند احمد میگوید که: من و سعید با ناباوری، هم دیگر را نگاه میکنیم. سه شبانهروز میان دشمن به سر بردن؟ آنهم درحالیکه هرلحظه ممکن است، اسیر و یا کشته بشوی! این، خیلی دل و جرأت
میخواهد؛ یعنی ما هم باید تا به این حد برسیم؟ یعنی میتوانیم؟ آیا ازشان کم نمیآوریم؟ (همان: 28).
هنگامیکه در اولین عملیات احمد و سعید برای ورود به خاک عراق به تیربارچی عراقی برخورد میکنند حبیب و نوروز برای اینکه بتوانند وارد خاک عراق شوند شجاعانه به سمت تیربارچی میروند که او را بیسروصدا بکشند؛ راوی اینگونه توصیف میکند که: «[حبیب] اصل مطلب همینجاست. ما باید از رو تیربارچی رد بشویم، نه از کنارش. چشم میگردانم و زل میزنم به بچهها. میخواهم ببینم عکسالعمل آنها چیست. نوروز انگشتش را رو گردنش میکشد و میگوید: «یعنی؟» حبیب تأیید میکند: «چارهای دیگر نداریم! امشب، هرطور که شده، باید نفوذ کنیم. حتی یک ساعت تأخیر هم ممکن است به قیمت جبران نشدنیای تمام بشود. میدانید که از پشت این تپه تا خبرهای بدی میرسد. امروز هم باز دیدهبان
خمپاره میگفت که گردوخاک زیادی دیده میشود و صدای شنی تانک هم میآید. باید، لااقل خودمان را تا خطشان بکشانیم و سروگوش آب بدهیم» (همان: 130).
سعید میپرسد: «موقع جلو رفتن، نمیترسید؟ - چرا میترسیم. - خب، اگر میترسید، پس چطوری جلو میروید؟ - ناصر با صدای بلند میخندد و میگوید: «خب دیگه، باید برویم. وظیفهمان است؛ یعنی، خودمان قبول کردهایم که برویم. تازه، هرکسی هم باشد، میترسد. دست خود آدم نیست. وقتی از خط خودمان میگذری، احساس عجیبی پیدا میکنی. انگار که سرازیر میشوی تو یک چاه تاریک. اگر بوتهای تکان بخورد، قلبت میخواهد از جا کنده بشود. پایت که رو یک قلوهسنگ میرود، رنگ از رویت میپرد. خیال میکنی که پا گذاشتهای رو مین؛ اما عقب که میآیی، همه از یادت میرود و احساس آرامش میکنی. احساس سبکی. انگار که تازه از مادر متولد شدهای. من گشتی را به خاطر همین چیزها است که دوست دارم. نمیدانید وقتی آدم از یک تنگنایی خلاص میشود، چقدر لذّت میبرد. البته، این را هم بگویم: کمکم، تجربه که بیشتر میشود. ترس هم میریزد، ولی نه همهاش» (همان: 29).
رزمندگان اهل نماز و عبادت هستند. «صبح وقتی برای نماز بیدار میشوم، میبینم که هوا مهآلود است. کمی سر جام مینشینم و بعد، پا میشوم و میآیم بیرون و تازه یادم میآید که سعید را صدا نکردهام. تصمیم میگیرم بعد از وضو گرفتن، این کار را بکنم» (همان: 31).
تکیه میزنم به دیواره و چشمهایم را میبندم. خدایا شکر! هم به دادههایت؛ هم به ندادههایت؛ و هم به آنچه بعد از این خواهی داد. هر چه تو بخواهی، همان میشود. نباید زیاد بیتابی کنم. نباید اینطور خودم را گم کنم.
«الحمدالله ربالعالمین. الرحمنالرحیم. مالک یومالدین. ...» چشمهایم را باز میکنم.
بچهها به نماز ایستادهاند. از همینجایی که هستم، نگاهشان میکنم. نماز اصلاً به فکرش نبودهام. افق را ازنظر میگذرانم. هنوز خورشید درنیامده. هنوز فرصت هست. بهسرعت تیمم میکنم و میروم طرفشان (همان: 152).
رزمندگان به امدادهای الهی باور دارند و به نداهای قلبی خود توجه میکنند.
«میآیم ماشه را بچکانم، امّا نمیتوانم. چیزی جلویم را گرفته. چیزی که دیگر ترس نیست. چیز دیگری است. چیزی ناشناخته و عجیب. چرا یکهو اینطوری شدم؟ این نیرویی که با قدرت تمام، جلویم را گرفته و مانعام میشود، از کجا آمده؟ چیست این نیرو چرا در درونم داد میزند: «تیراندازی نکن؟!» احساس ناراحتی میکنم. احساس بیقراری میکنم. سعید، هم چنان منتظرم است. انگشتانم را از روی ماشه برمیدارم و نگاهش میکنم. میپرسد: «چی شده؟» مجبورم به حرف بیایم. میخزم کنار دستش. نمیدانم چرا دستم رو ماشه نمیرود. با تعجب نگاهم میکند: «یعنی چه؟ میترسی؟»- نه به خدا! از ترس نیست .... ساکت میشوم. سیاهی تا بیشتر شکل میگیرند. دارند مستقیم بهطرف ما میآیند. نمیدانم چرا به دلم افتاده است که خبری نمیشود. ...زمین روشنتر میشود. ماه از پشت ابر تا درآمده است. سیاهی تا برمیگردند. در میان ناباوری ما برمیگردند و پشت سر هم راه میافتند... [سعید] پس قبل از آن، شماها یکییکی از غرب محمد سه رد شدید، درست است؟ آره درست است، ولی از کجا میدانید که غرب محمد سه بوده؟ مگه ما را دیدی؟ بیاختیار میگویم: «یا امام زمان!» و سر جام مینشینم، سرم داغ شده. احساس میکنم که دستم دارد میلرزد. همة بچهها میایستند. نگاهی، به سعید میاندازم به نظرم میآید که رنگ به رو نداشته باشد. ناصر شانهام را میگیرد. بقیة بچهها، با تعجب نگاهمان میکنند. – شما دو تا چهتان
شد یکهو؟ زبانم بندآمده. نمیتوانم براشان توضیح بدهم که نزدیک بود، چه فاجعهای بار بیاوریم. بااینحال، از آن همهچیز به خیروخوشی گذشته، اشک شوق تو چشمهایم جمع شده. حالا میفهمم که آن نیروی عجیبوغریب، از کجا سرچشمه میگرفته. بغض گلویم را گرفته. دیگر نمیتوانم جلو خودم را بگیرم. بیاختیار به خاک میافتم. – خدایا شکرت! خدایا صد هزار مرتبه شکرت!» (همان: 90-93)
در هنگام مشکلات به خدا و امامان متوسل میشوند.
زیر لب نام خدا را بر زبان میآورم. پشت سر حبیب راه میافتیم (همان: 82).
فریاد سعید قاطی صدای انفجار میشود و چیزی مرا سر جام تکان میدهد. داد میزنم: «یا صاحبالزمان!» (همان: 136).
هنگامیکه حبیب با دستمال مرطوب لبهای خشکیدة سعید که مجروح شده را تر میکند: سعید نفس عمیقی میکشد و صداش، کمی بلندتر میشود. یا حسین!... یا حسین! (همان: 152).
سختی ها و مشقات حضور در مناطق جنگی چه ازنظر عملیات جنگی و چه ازنظر آبوهوای آن منطقه را با تمام وجود میپذیرند و به وضع موجود اعتراضی ندارند.
حاجی گفت: «برادر امیدی من تصمیم گرفتهام که اگر مایل باشید، از شما بهعنوان بیسیمچی استفاده کنیم. فکر میکنید از عهدة این کار بربیایید؟» برایم
خیلی غیرمنتظره بود. نمیدانستم در جوابش چه بگویم. آخرسر گفتم: «والله نمیدانم، من که از بیسیم چیزی سرم نمیشود.» گفت: «اینش اصلاً مسالهای نیست. بچهها یادت میدهند. فقط، چون کار سادهای نیست، میخواستم نظرت را دربارهاش بدانم. شوخی که نیست. چهارده – پانزده کیلو وزنه را باید رو شانههایت، اینطرف و آنطرف بکشی. آدم هم که همیشه نمیتواند راستراست راه برود. گاهی مجبور است بدود. یا اینکه عراق خمپاره میزند و باید هی دراز کشید و پا شد. فکر میکنی با این وزنه، بتوانی تا دل عراقیها بروی و برگردی؟ آنهم با این شرایط؟!» گفتم: «سنگین بودنش که مهم نیست ... فقط همان وارد نبودن...» (همان: 73).
نسیم خنکی از تو کانال، داخل میشود. نسیمی که از باد سوزانی درستشده. آب، گرمای خشک هوا را گرفته. سعید از بیرون داد: «چه طور است؟ به درد میخورد؟» میگویم: «حرف ندارد!» ناصر میگوید: «خب این هم از کولر؛ دیگه چه میخواهید؟»(همان: 124).
راوی برای بهتر به تصویر کشیدن آشفتگی و ترس شبها عملیات به توصیف فضای اطراف خود میپردازد و بابیان وحشت و فرار حیوانات اوضاع قمر در عقرب چنین شبهایی را با وضوح بیشتری نشان میدهد؛ «خمپارههای صدوبیست هم دستبهکار میشوند. چیزی به تپة دسته نمانده. کار توپخانههای پشت سرمان، رو روال افتاده. حالا، یک سری بالا را میکوبند، یک سری پایین را و یک سری روبهروی ما را. ... هوا که روشن میشود، من هم میبینمش. وحشتزده میدود. معلوم نیست که شغال است یا روباه. بیچاره حیوانها! امشب پاک کلافه میشوند. آنقدر اینطرف و آنطرف میدوند تا از پا بیفتند (همان: 96).
در عملیات اولشان: «خمپارهای زوزهکشان از راه میرسد و بیخ دل یک کنار وحشی منفجر میشود. کنار آتش میگیرد و پرندههایی که داخل آن پناه گرفته بودند، بالای سرمان سرگردان میشوند» (همان: 139).
رمان «محاق» اثر منصور کوشان، با بحران بمباران تهران و مهاجرت مردم تهران بهجای ایستادگی و دفاع از کشور در مقابل دشمن آغاز میشود.
داستان دربارة زوجهای جوانی است که نمیتوانند از نظر روحی و جسمی، بمباران و شرایط بد اقتصادی و امنیتی تهران را تحمل کنند و به جرگلان مهاجرت میکنند. اگرچه شیدا، همسر بهرام، همراه دو فرزندش به آلمان و مهردخت، همسر بهروز، با دخترشان به کانادا مهاجرت میکنند، همسرانشان به خاطر تعصبی که به وطن و تمدن ایرانی دارند ماندن در ایران را به فرار از کشور ترجیح میدهند. بااینحال همواره نگران امنیت و آرامش همسر و فرزندان خود در خارج از کشور هستند.
بهروز با سایر دوستانش به جرگلان میروند اما بهرام در تهران میماند و دوستانش همواره نگران این هستند که مبادا او نیز قربانی جنگ شود و زیر آوار ناشی از بمباران بماند. یا اینکه به دلیل دوری از خانواده و بیکاریاش، همچون دفعة قبل که نتوانسته بود ازنظر روحی جنگ را هضم کند، اقدام به خودکشی کند.
در این داستان منصور کوشان، بهخوبی توانسته مشکلات مردمی را که از جنگ گریزان هستند اما جنگ بخشی از زندگی آنها شده است به نمایش بگذارد. (چه چیزی را؟) آنچه در این داستان حائز اهمیت است توجه به تأثیرات جنگ بر خردسالان است که ازنظر روحی و جسمی بسیار آسیب میبینند بهگونهای که با خوردن قرص به خواب میروند چراکه همواره در استرس مواجهشدن با بمباران و خراب شدن منزلشان هستند. نویسنده تهران شلوغ را در آن روز تا شهری ساکت معرفی میکند چراکه مردم تهران در حال مهاجرت به خارج از کشور یا نزد اقوام خود در سایر شهرها هستند؛ و عدهای نیز که در تهران ماندهاند باید زیر آوار ماندن را تجربه کنند یا شاهد مرگ عزیزانشان باشند. مردم در شرایط بدی ازنظر اقتصادی، روحی و امنیتی قرار دارند. ازآنجاکه بهروز برای یافتن دوستش، بهرام، به تهران میآید تا
او را بهاجبار با خود به جرگلان ببرد و با خانة ویرانشدة او مواجه میشود اما دوستش را نه در بیمارستانی مییابد و نه در سردخانهای و داستان با تنش تا و مشکلات ناشی از جنگ مردم تهران پایان مییابد، پیرنگی بازدارد.
بهروز امانی: راوی و شخصیت اصلی داستان.
بهرام: دوست خانوادگی بهروز که خانهاش براثر بمباران ویرانشده است و همسر و فرزندانش را روانة آلمان کرده و خود در تهران اقامت گزیده است.
مشکات: دوست خانوادگی بهروز.
اصلان: دوست خانوادگی بهروز.
فریدنیا.: دوست و همدورة دانشگاهی بهروز.
مهردخت: همسر بهروز که نمیتواند فضای تهران را تحمل کند و راهی کانادا میشود.
شهیدا: همسر بهرام. او نیز همچون مهردخت نمیتواند ماندن را در تهران تحمل کند و با فرزندانش راهی آلمان میشود.
الهه: همسر مشکات.
سوسن: همسر اصلان.
باربد و نکیسا: فرزندان بهرام.
توکا: فرزند بهروز.
در این رمان شخصیتهایی که به ایفای نقش میپردازند اغلب افرادی تحصیلکرده و روشنفکرند که عاشق فرهنگ و تاریخ ایران هستند و از جنگ بیزارند. اغلب، زنان و فرزندان نمیتوانند شرایط موجود را تحمل کنند و از نظر روحی و جسمی آسیبدیدهاند و به خارج از کشور رفته یا به شهری دیگر پناه بردهاند و مردان نیز بهجای دفاع از کشور و رفتن به جبهه به گوشهای پناه برده، به دلیل جدایی از خانوادههایشان همواره ازنظر روحی آسیبپذیر و دلنگران خانوادههایشان هستند. در این قسمت با ذکر نمونههایی به تحلیل و بررسی شخصیتهای رمان میپردازیم. ترک وطن و شهر محل زندگی و پناه بردن به کشورهای خارجی و یا به شهرستانهای آرامتر مهمترین مشخصة این رمان است.
در مثالهای زیر راوی با اشاره به رفتارها و افکار شخصیتها سعی در ترسیم درون و فکر آنها دارد.
به علت اوضاع نابسامان و ناامنی مردم ترسیدهاند و برای فرار از کشور تلاش میکنند و سر این موضوع بین موافقان و مخالفان مهاجرت بحث است:
مهردخت، همسر بهروز، اینگونه بهراحتی همسرش را به خاطر فرار از فضای موجود ترک میکند:
گفت: «حالا که تو نمیآیی من میروم. ضرر که ندارد، برای هر دومان خوب ست. برای توکا هم تنوعی است.» (کوشان، 1369:10).
شخصیتها در مکالماتشان اغلب سخن از رفتن خود و اطرافیانشان به مکانی امنتر از تهران دارند. در نخستین نمونه شهیدا، همسر بهرام، با توجه به شناختی که از وطندوستی همسرش دارد اینگونه ناباورانه از مهاجرت بهرام از ایران سخن میگوید:
شهیدا میگوید: «راستش هنوز هم باور نمیکنم. از آدمی که همهاش تو فکر ایران است، انتظار نمیرفت. میشود باور کرد که با بمباران چند شهر، عقیدهاش عوض شود؟» (همان: 16).
شهیدا احساس خود را که همواره آرزویش مهاجرت از ایران بوده است، اینگونه بیان میکند:
شهیدا میگوید: «همیشه دلم میخواست از اینجا بروم.» (همان: 16).
خواهر شهیدا داشت میرفت آلمان (همان: 66).
دچارشدن افراد به آشفتگی روحی وروانی افراد حاضر در رمان دچار آشفتگی روحی و روانیاند.
اشخاص به خاطر فضای ناخوشایند حاکم بر جامعه از نظرروحی بسیار آسیب پذیرند. در نمونههای زیر میتوان به اوضاع روحی اشخاص پی برد.
توصیف حال روحی بهرام از زبان همسر و دوستانش: «بعد از بمباران بهکلی عوضشده بود، اگر بگویم در این چند وقت، یکشب خواب راحت نداشته، شاید باور نکنید. خوراکش شدهست قرص و شربت» (همان: 16).
بهرام یکبار دست به خودکشی زده و حال که دوستانش به جرگلان و
خانوادهاش نیز به آلمان رفتهاند، بهتنهایی در تهران مانده و دوستانش نگران اویند: «صدبار گفتم: بهرام بیا برویم. گفت: شما بروید من میایم. یکدنده ست. لجوج و کلهخر حرف هیچکس تو کتش نمیرود. لامصب انگار قصد خودکشی دارد. آن مرتبه را یادت هست؟» (همان: 36).
اما از شبی که شهیدا و بچههایش را راهی آلمان کرد، دیگر شور و حالش را از دست داد (همان: 98).
توصیف حال بهرام از زبان، دوست فرزندانش: «از گرگان که برگشتم، فقط یکبار دیدمشان... انگار حالشان خوب نبود. وقتی به بابام گفتم، گفت: این روزها حال هیچکس خوب نیست. حال بچههایشان را پرسیدی؟ نپرسیده بودم. دیدم حالشان خوب نیست، نپرسیدم. ریششان را هم نتراشیده بودند. نمیدانستم ریششان سفیده شده» (همان: 123).
بهروز، حال روحی همسرش را در هنگام وقوع بمبارانهای تهران، اینگونه توصیف میکند:
به دنبال تنشهای عصبی، چند روز بود که دچار سردردهای غریبی شده بود. انگار میگرن گرفته بود. همهاش قرص میخورد، اسکازینا یا والیوم. همه را هم با دزهای بالا» (همان: 42).
صدای گریة توکا و صدای هذیانوار زنم را شنیدم. معلوم نبود چی میگفت. گریه میکرد و از میان دندانهای کلید شدهاش من را صدا میزد و به زمین و زمان بد میگفت. چند بار هم مادرش را صدا زد. هر طور بود خودم را از اتاق بیرون انداختم. زنم من را که دید، جیغ کشید و بیشتر خودش و توکارا به زیر پلکان سراند (همان: 43).
بهروز حال روحی خود را در روزهای بمباران اینگونه بیان میکند: «دستها و پاهایم از حرکت بازماندهاند و احساس میکنم که سرعت سریع
جابهجایی اشیا من را هم میبرد. چشمهایم را میبندم و میکوشم همهچیز، حتی خودم را فراموش کنم» (همان: 104 و 105).
اغلب اشخاص مهمی که به ایفای نقش میپردازند تحصیلکرده و باسواد هستند و به گذشتة تاریخ و فرهنگ ایران اهمیت میدهند.
سوسن یک سال زودتر از بهرام و فریدنیا فارغالتحصیل رشتة تاریخ از دانشکدة علوم انسانی دانشگاه شیراز شد (همان: 91).
توصیف بهرام از زبان دوست بچههایش که همواره او را در حال کسب علم دیدهاند: «آقای زندی بیشتر وقتها داشت تو اتاقش چیز مینوشت» (هما ن: 124).
به زبان انگلیسی مسلط هستند و به ترجمة کتب میپردازند.
«من با اصلان روی ترجمهای از آنکه گفت آری آنکه گفت نه کار میکنیم» (همان: 151).
شهیدا که همواره حال بهرام را بد توصیف میکند اما در یک مورد او را اینگونه توصیف میکند که بیانگر عشق و علاقة همسرش به تاریخ ایران است: «شبی که نوشتهاش تأثیر نقوش حجاری باستان در فرهنگ معاصر را تمام کرد و به اتاق آمد، بدنش یک گلوله آتش بود» (همان: 17).
وقتی مجلسمان گرم شد، بهرام بحث را کشید به گذشتة ایران. دوران پیش ازحملة اعراب. از همان سال اول دانشکده شیفتة ایران و آثارتاریخی آن شده بود (همان: 19 و 20).
[بهرام] چیزی جز همین بناهای تاریخی برایمان نمانده. آنچه بدون جروبحث متعلق به ماست و ارزشهای فرهنگیمان را مجسم میکند، همین بناهای تاریخیست» (همان: 20).
«همیشه قلمبهدست بود و هر چیز را از دریچة تبلور و گسترش فرهنگ
ایرانزمین بررسی میکرد. انتظار داشت که تمام هنرمندان در این راستا بکوشند» (همان: 98).
فریدنیا رفته بود مأموریت. مثلاینکه قرار بود گزارشی از موزة فلکالافلاک تهیه کند» (همان: 104).
اغلب اشخاصی که در این رمان به ایفای نقش میپردازند به فکر فرار از کشور و تشکیل زندگی بیدغدغه در خارج از کشور هستند و تعداد معدودی از اشخاص مایل نیستند که کشور را رها کرده و به کشوری دیگر پناه ببرند مانند بهروز (راوی داستان) و بهرام.
بهروز خیلی موافق نیست همسر و فرزندش به آمریکا بروند چون باور دارد که وضع ایرانیهای مقیم آنجا چندان بهتر از ایران نیست: «من که هیچ دلخوشی از خارج نداشتم، باز بهانه آوردم و با اطلاعاتم از وضع ایرانیهای مقیم خارج که بیشتر پناهنده شده بودند، متقاعدش کردم که رفتن اشتباه است. گفتم: «اینجا، هر چه باشد وطن ماست» (همان: 10).
بهرام که تصمیم گرفته بود با خانوادهاش به آلمان برود درنهایت اینگونه تصمیم میگیرد: «هنوز نمیدانستیم که میرود یا میماند. شهیدا و بچهها هم میدانستند ... برمیگردم. بهرام پاسپورت به دست، با رنگ افروخته بهطرف ما میآید. حیرتزده نگاهش میکنم. فریدنیا میگوید: «باید حدس میزدیم» (همان:98 -100).
شهیدا همسرش، بهرام را اینگونه معرفی میکند: «میدانید آن روزها چقدر حالش بد شده بود. همه را از خودش رنجانده بود. شما را که میدید چیزی میخورد تا متوجه نشوید» (همان: 16).
در شبی که دوستان بهرام در جرگلان به سر میبرند و نگران حال دوست خود در تهران هستند، راوی فریدنیا را اینگونه توصیف میکند: «چشمهایش سرخشده و گونههایش گلانداخته» «باز تنهایی دمی به خمره زدی؟» همانطور که تارش را کوک میکند، میگوید: «برای تعادل فشارخونم لازم دیدیم» (همان: 37).
هنگامیکه اصلان در گنبدکاووس به دیدار دوستش، آشور، میرود؛ دوستش نگران تأمین نیاز اصلان و خانوادهاش به مشروب است:
«شربتان را چهکار میکنید؟» «بالاخره میرسد.» «یه کم دارم، برم بیاورم؟» «نه گفتم که بهروز مسافر است.» (همان: 79).
شخصیتپردازی مستقیم: در این شیوه با اشارة مستقیم به وضع ظاهری و پوشش افراد سعی دارد مستقیماً به معرفی شخصیت بپردازد:
ازنظر ظاهری مردان کتوشلواری هستند و اهل کراوات زدن و زنان به حجاب خیلی مقید نیستند و اهل آرایشاند.
بهرام کتوشلوار آبی پوشیده بود با پیراهن سفید یقه آهاری که انگار بهعمد دکمههایش را بسته بود تا بیننده را یاد کراوات بیندازد. همان کراوات پوستپیازی که سنجاقی ملخی شکل با دو نگین یاقوت بهجای چشم تا آن را تزیین میکرد و سالهای پیش از انقلاب، همیشه روی سینهاش بود (همان: 13).
شهیدا هم مثل همیشه، زیر گونههایش را سایه انداخته بود و تاق ابرویش را آبی کرده بود تا با روسری که دور گردنش افتاده بود و پیراهن وال پرچینش، هماهنگی داشته باشد (همان: 14).
میگویم: «پوست تو هم شاداب است فقط بایست کمتر از مواد آرایش استفاده کنی» (همان: 25).
الهه درحالیکه موهایش را شانه میزند، از اتاقشان بیرون میآید (همان: 26).
با توجه به اینکه این رمان نیز جزء رمانهای منفینگر است و شخصیت اصلی و راوی داستان به تاریخ و فرهنگ ایرانی اهمیت میدهد از اسامی غیرعربی و ایرانی بهره برده است. نامهایی چون بهروز، بهرام، مهرداد، مهردخت، الهه، سوسن، توکا، باربد، نکیسا و این در حالی است تنها اسم یکی از دوستانشان مذهبی است و محمد میباشد اما همواره او را با نام فریدنیا خطاب میکنند.
لحنی که در لابهلای صحبتهای اشخاص دیده میشود همچون سایر رمانهای منفی نگر توأم با نارضایتی از وضع موجود، ترس و دلنگرانی از آینده خود و فرزندان، رفتن از ایران و پناهنده شدن در کشوری دیگر دیده میشود. با توجه به اینکه شخصیتها راه نجات را درفرار از وطن میدانند اما باز هم نمیتوانند با اطمینان خاطر در مورد مهاجرت صحبت کنند و از اینکه نمیدانند در آنجا نیز چه سرنوشتی در انتظارشان است، مضطرباند و پریشانخاطر. لحن سراسر آگنده از نگرانی و تشویش است، آنهایی که ماندهاند نگران کسانیاند که رفتهاند و متقابلاً کسانی که رفتهاند نگران بازماندگاناند.
در مکالمات اشخاص تنش و استرس بهخوبی دیده میشود و هرلحظه نگران این هستند که مبادا در زیر آوار بمانند.
«چرا نمیخواهی بفهمی؟ چرا خودت را به کوچة علی چپ میزنی؟ صبح زود امروز باز چند جای دیگر تهران را زدهست ...میگویی چهکار کنم؟ خیال میکنی جنگ تنبهتن است که از من کمک میخواهی یا فکر میکنی» (همان: 7).
«سوسن از اتاقشان بیرون میآید. «خدا کند نزند. از ترس نمیتوانم بخوابم.» «بچهها خوابیدند؟» «به هرکدامشان نصف قرص دادم» (همان: 28) که در نمونة ذکرشده سخن از ترس کودکانی است که حتی نمیتوانند آسودهخاطر بخوابند.
«اصلان میگوید: «نمیخوابی؟» سوسن میگوید: «مردهشور خواب را ببرد» (همان: 29).
در گفتوگویی که بین بهروز و دوست فرزندان بهرام صورت میپذیرد ناامیدی آن نوجوان اینگونه نمایان است:
«پسر کنار من میایستد. سیزده چهارده سال بیشتر ندارد. «کلاس چندمی؟» «دوم نظری بودم، ولی کو مدرسه؟» (همان: 120 و 121).
مهردخت میگوید: «بعضیها حساستر از دیگرانند. کاری هم نمیشود کرد. بهرام هم همهاش به من میگوید: راحت باش، نترس. انگار دست خودم است. تمام تنم میلرزید. همین حالا هم که حرفش را میزنیم، میترسم. برای همین دلم نمیخواهد اینجا باشیم. میدانم دوباره شروع میشود. این جنگ تمامی ندارد» (همان: 151).
اکثر اشخاص بهخصوص زنان فرار از کشور را راه نجات خود و خانوادههایشان و دور شدن از تمام دغدغه تا میدانند و خود را برای رفتن به خارج از کشور آماده میکنند.
[مهردخت] گفت: «برویم خا رج. آلمان یا کانادا» (همان: 10).
شهیدا گفت: «همیشه دلم میخواست از اینجا بروم» (همان: 16).
[سوسن گفت] «اگر وضع همینطور ادامه پیدا کند، شاید همهمان رفتنی باشیم» (همان: 34).
فریدنیا میگوید: «بهترین کار این است که تهران را بگذاریم برای دولت و کارمندانش، جای کسانی مثل ما نیست» (همان: 45).
سوسن میگوید: «هی نشستیم و از مهردخت بد گفتیم که توکا را برداشته و رفته کانادا. حالا میبینید که کار درست را او کرده. اگر موشکباران یک مدت دیگر ادامه پیدا کند، شما هم مثل بهرام که شهیدا و بچهها را فرستاد، پیشقدم میشوید که من و الهه را با بچهها بفرستید» (همان: 48).
فریدنیا آستینهای خیس پیراهنش را نشان میدهد و میگوید: «گه بزنند به این زندگی» الهه مینشیند پهلوی سماور و فنجانی برمیدارد. «خسته شدم. دیگر نمیتوانم تحملکنم» (همان: 27 و 28).
[الهه]«دیگر طاقت ندارم. دلم میخواهد برگردیم. دلم میخواست این حال خوش را تو خانهمان داشتم. تا کی باید آواره باشیم؟ دلم برای یکذره آسایش پرپر میزند. کاش میشد یکطوری این جنگ تمام میشد» (همان: 41).
مشکات میآید و میگوید: «از صدایی ترسیده و از خواب پریده. چند قطره استامینوفن در آب ریختم و دادمش تا بخوابد. وضع دارد روزبهروز بدتر میشود. جنگ شهرها بهطور محسوسی روی همهچیز، بهخصوص بچهها اثر گذاشته» (همان: 48).
[اصلان] «حالا گیرم که دیده باشد و شجریان تو گنبد باشد، تو از کجا میدانی که بخواند؟ تو این اوضاع، کی حال و حوصلة خواندن را دارد. نمیدانی تهران چه دیدهایم و داریم میکشیم» (همان: 80).
پسری که دوست فرزندان بهرام است و اینگونه نارضایتی خود را از وضع موجود بیان میکند و میگوید: «خوش به حال بچههای بهرام که از ایران
رفتهاند». «باهم دوست بودیم. با نکیسا همکلاس بودم. باربدشان هم تو مدرسة ما بود. خوش به حالشان» (همان: 122).
فضایی که منصور کوشان در «محاق» به تصویر کشیده است فضایی است از تهران در زمان جنگ و مهاجرت مردم از تهران برای رهایی از تنشهای موجود و آسیبهای روحی و جسمی که فرزندان خردسالشان از این فضا میبینند و به خارج از کشور یا سایر شهرها مهاجرت کردهاند و اشخاصی که در تهران ماندهاند باید با ویرانی منازلشان و مرگ عزیزانشان مواجهه باشند. فضایی است که مردم از نظر اقتصادی در مضیقه هستند. در این قسمت به بررسی بیشتر فضای حاکم بر این رمان میپردازیم.
در جایجای شهر ساختمانهایی که در اثر بمباران ویران شدهاند به چشم میخورد.
با وجود اینکه این رمان در خارج از فضای جنگ و جبهه روایت میشود اما فضای داستان پر از تنش و استرس است.
زنم به حال اولش برنگشت. انگار که «شوکه» شده بود. میترسید و بهانه میگرفت. سر هر چیز بگومگو میکرد. تازه بمباران شهرها تمامشده بود، اما باز نمیتوانستیم در خانه بمانیم (همان: 9).
هر شب خانة یکی، اغلب خانة اصلان؛ اما بازهم زنم آرام نشد. روزبهروز عصبیتر و کمطاقتتر میشد. آنقدر ناراحت بود که دیگر نتوانستیم خانة کسی برویم. همه از ما خسته شده بودند (همان: 10).
[همسر بهرام حالت روحی همسرش را اینگونه توصیف میکند] بعد از بمباران بهکلی عوضشده بود، اگر بگویم در این چند وقت؛ یکشب خواب
راحت نداشته، شاید باور نکنید. خوراکش شده ست قرص و شربت» (همان: 16).
بهروز تشویش خاطر خود را اینگونه توصیف میکند: توکا و بعد زنم به نظرم میآیند. سردم میشود. ترس از آوارگی آنها در غربت، دلم را میلرزاند (همان: 34).
ناامن بودن فضای خارج از کشور برای ایرانیان و نگرانی خانواده تا از حضور نزدیکان و اقوامشان در خارج از کشور.
من که هیچ دلخوشی از خارج نداشتم، باز بهانه آوردم و با اطلاعاتم از وضع ایرانیهای مقیم خارج که بیشتر پناهنده شده بودند، متقاعدش کردم که رفتن اشتباه است. گفتم: «اینجا، هر چه باشد وطن ماست. ...توضیح دادم که مشکل ما در آنسوی مرزها بیشتر خواهد شد. حالا اگر پناه میبریم به این دوست و آن آشنا، آنجا باید آنقدر تو گوش هم نق بزنیم که هر دو دق کنیم یا دست از پا درازتر بازگردیم» (همان: 10).
اگرچه این روزها خوشحالم که اینجا نیستند و موشک و راکت و مصایب دیگر جنگ تهدیدشان نمیکند، اما میدانم این شادی زودگذر است و سالها باید نگران باشم. همانطور که بهرام نگران است» (همان: 11 و 12).
الهه میگوید: «...همین چند وقت پیش بچهها تو سوئد یک نمایش گذاشته بودند.» «اصلان میگوید: «آره، اما نه برای درآمد، برای جلوگیری از خودکشی احتمالی. اگر این کار تا را هم نکنند که دق میکنند» سوسن میگوید: «ساعدی هم دق کرد» الهه میگوید: «شنیدم از بس ودکا خورد، کور شد» فریدنیا میگوید: «آره، امّا آخرش دق کرد.» مشکات میگوید: «نبایست میرفت. اشتباه کرد» (همان: 49).
در این فضا افراد به فکر فروش داراییهای خود و فرار از کشور یا شهر تهران هستند.
فریدنیا آمد دنبال من و با اصلان و مشکات رفتیم خانهشان. جز چند ساک و تلفن هیچچیز در سرسرا نبود (همان: 13).
بهروز اینگونه گنبدکاووس را در این روزها توصیف میکند: «پیش از اینکه آمده بودم، ترک، ترکمن و بلوچ زیاد دیده میشد؛ اما حالا بیشتر از هر کس شهروند تهرانی دیده میشود با ماشینهای کوچک و بزرگی که با باربندهای پرشان، رفتوآمد را مشکل کردهاند» (همان: 83).
گفت وگوی بهروز با شخصی در ترمینال گنبدکاووس: گفت که در تهران زندگی میکند و سه ماه است که زن و بچههایش را آورده گنبدکاووس (همان: 84).
مادر و دختری مثل باران بهاری اشک میریزند و قربان صدقة جوانی میروند که بیستوپنج سال را خوش دارد. دختر از جوان قول میگیرد دنبال کارهایش را بگیرد تا او هم بتواند برود (همان: 99).
هنگامیکه بهروز تصمیم دارد بهاجبار نگذارد که بهرام در تهران بماند، اینگونه با خود سخن میگوید: «پیش از دیدن بهرام، خانة مشکات هم رفته باشم تا دیگر بهانهای برای ماندن در تهران نباشد. اینطور بهتر میتوانستم راهیاش کنم. هر فرصتی ممکن بود رأیش را تغییر بدهد. میخواهم غافلگیرش کنم بگویم: «خیلی خوب، همة این حرف تا را میتوانی تو راه بزنی، وقت نداریم راه بیفت برویم» (همان: 112)
با وجود مهاجرت به سایر کشور تا و دورشدن از بلاهای جنگ به دلیل درد غربت و حس آوارگی به آرامش مورد انتظار خود نرسیدهاند.
«دلم میخواهد برگردیم. دلم میخواست این حال خوش را تو خانهمان داشتیم. تا کی باید آواره باشیم؟» (همان: 41).
مشکات میگوید: «خدا میداند چند نفر بازهم بیخانه و زندگی شدند» (همان: 45).
رانندهای که مسیر گنبدکاووس – تهران کار میکند، فضای تهران را اینگونه بیان میکند: تو این هفته این اولین سرویس من است. تازه میبایست خالی برگردم یا که پیه موشک را به تن بمالم تا مسافر پیدا کنم. دیگر کسی تو شهر نیست. نگاه کن هرچه به تهران نزدیکتر میشویم کمتر آدمیزاد میبینی. همین چند هفته پیش که هنوز تهران موشکستان نشده بود میبایست میبودی و میدیدی که چه غلغلهای است. جاده شده بود عین خیابانهای یکطرفه شهر. فقط ماشین بود که از تهران خارج میشد، همه هم پر، با
باروبندیل. مسافر بود که دربستی بیست هزار تومان میداد؛ اما حالا چی؟ هیچکس توش نیست (همان: 92).
مدتی پرسه میزنم و با اینوآن که تازه از تهران آمدهاند و بیشتر خبردارند، صحبت میکنم. اغلب معتقدند که هیچکس در تهران نمانده و عجیب است که من دارم برمیگردم (همان: 83 و 84).
در این فضا، بچهها بیشترین آسیب جسمی و روحی را متحمل میشوند.
دخترش بعد از افتادن موشک در نزدیکی خانهشان، دیگر نمیتوانست بهراحتی ادرار کند (همان: 47).
پسر اصلان هم لکنت زبان پیداکرده و از ناراحتی کمتر حرف میزند. هر بار که میخواهد چیزی بگوید چند بار لب تا و دهانش را بدون بیان کلمهای تکان میخورد (همان: 47).
«سوسن از اتاقشان بیرون میآید. «خدا کند نزند. از ترس نمیتوانم بخوابم.» «بچهها خوابیدند؟» «به هرکدامشان نصف قرص دادم» (همان: 28).
هنگامیکه خواهر الهه و دوستانش در یک جشن دوستانه با بمباران مواجه میشوند و عدهای زخمی و دو تن کشته میشوند، مادرش حالا لاله را اینگونه توصیف میکند: «لاله جان و اینها طبقه سوم بودهاند. دو تا از دختر تا که رفته بودند تو بالکن، دور از جان لاله و الهه، جابهجا کشته میشوند. بقیه هم یا زخمی میشوند یا موج انفجار میگیردشان. لاله جان پایش میشکند، پای چپش. بعد ازین که گچ گرفتیم و دکتر تا گفتند خودش چیزیاش نیست، بردیمش همانجا قزوین. حالا هم آنجاست. حال روحیاش زیاد خوب نیست. مرتب سراغ دو تا دختری را میگیرد که رفته بودند تو بالکن. ما هم میگوییم خبر نداریم» (همان: 131).
حال روحی مردانی که همسر و فرزندانشان به کشوری دیگر پناه میبرند اینگونه توصیف شده است:
هنگامیکه خانوادة بهرام به آلمان راهی میشود و بهرام در ایران میماند، بستگانش نگران حال روحی او که سابقة خودکشی نیز دارد هستند. «مشکات میگوید: خدای من، حالا بدون همهچیز چطور زندگی میکند؟»
اصلان میگوید: اگر بتواند دوری زن و بچههایش را تحمل کند، بقیهاش مشکل نیست» (همان: 100).
بهروز که بسیار سعی دارد مانع رفتن همسر و فرزندش به خارج از کشور شود اما بالاخره همسر و فرزندش روانة کانادا میشوند؛ حال خود را اینگونه توصیف میکند: «لبخند پیروزمندانة زنم آزارم میدهد. با نگاه کردن به توکا که روی زانوهای مهردخت نشسته، احساس میکنم پشتم همانقدر خالی است که زمینه عکس. بلند میشوم و قاب عکس را که روی دیوار است، برمیگردانم. سالهای زیادی را ازدسترفته میبینم» (همان: 103).
مردم ازنظر اقتصادی اوضاع بدی تجربه میکنند. بهنوعی قحطی و کمبود مواد غذایی و بنزین است.
نارضایتی اصلان از اوضاع مواد خوراکی در کشور:
«چیه آشور؟ به چی خیره شدهای؟
به شما. خیلی ضعیف هستی. مگر تهران چیزی گیرتان نمیآید؟
نه همهچیز کوپنی شده است» (همان: 80).
«راننده خوشحال، چهار پیت بیست لیتری بنزین در صندوقعقب ماشین میگذارد
صدام حسین هم پالایشگاه تهران را زده و هم بیشتر تأسیسات برق نکا را. ممکن است تا تهران بنزین گیر نیاید» (همان: 85).
به خاطر کوپنی و گران شدن، اجناس اشخاص برخی نیازهای روزمره خود را نادیده میگیرند:
«من چکار کنم که تو حاضر نیستی مثل همه، کوپن آزاد قند و شکر بخری.
رفتم بخرم خیلی گران میداد. کوپن چهارنفره را میگفت چهارصد تومان. سرم سوت کشید. حساب کردی بدانی هر کیلو قند چقدر میشود؟» (همان: 150).
همسایة بهروز امانی که خانوادهاش را برای دور شدن از بمباران به چالوس برده است اینک به تهران آمده تا برای خانوادهاش با خود برنج ببرد. «من چند ساعت پیش آمدم. چالوس هستیم. آمدم برنج ببرم. باور نمیکنید که چالوس برنج گیر نمیآید. اگر هم بود به قیمت خون پدرشان میدادند» (همان: 154).
علاقه نداشتن به مشاغل خود با درآمدهای اندک
اشخاص مجبورند برای تأمین معیشتشان با درآمدهای بسیار کم و در مشاغلی که به آن علاقه ندارند، کار کنند.
مشکات و الهه که در یک شرکت سهامی طرح و توسعة صنایع مشغول به
کارشدهاند، در رابطه با کارشان آمده است که:
«این نخستین کاری بود که بعد از انقلاب هر دو با میل به آن تن داده بودند» (هما ن: 87).
برای مهرداد مشکات ماهیانه 150 هزار ریال و برای الهه آذری 80 هزار ریال. درواقع یکصدم آنچه درنهایت میبایست به دستشان برسد. وقتی هم اعتراض میکنند مدیرعامل میگوید: جنگ است. میتوانیم پروژه نفر دوم را دست بگیریم که هزینه کمتری برمیدارد (همان: 88).
در مورد کار اصلان میگوید که: «پیش از انقلاب اغلب برای ادارة تئاتر واحد نمایش تلویزیون، نمایش کار میکرد؛ اما بعد از انقلاب سال تا بیکار بود» (همان: 91).
کار و شغل بهرام را اینگونه توصیف میکند: «پیش از انقلاب معاون بخش امور پژوهشهای یکی از ادارههای وزارت فرهنگ و هنر بود و با چند روزنامه و مجله همکاری داشت. اغلب نقد مینوشت (همان: 98) اما در توصیف همین شخص در زمانی که بمباران صورت میگیرد و خانوادهاش راهی آلمان میشود میگوید که: «اما از شبی که بچههایش را راهی آلمان کرد، دیگر شور و حالش را از دست داد (همان).
زاویة دید این رمان بهصورت اولشخص «من روایتی» آمده است که در آن راوی داستان، بهروز امانی، یکی از شخصیتهای اصلی داستان است که در همة رویدادها حضور دارد و خودش را به همۀ منابع خبری میرساند و به بیان اوضاع حاکم بر جامعه بر اساس محیط زندگی خود و اشخاصی که با آنها سروکار دارد میپردازد.
در این زاویة دید افعال بهصورت اولشخص مفرد استفاده میشوند و راوی در نقل رویدادها مستقیماً به این اشاره دارد که خود به عینه ناظر حوادث است:
وضع بهرام با من فرق میکند. سال پیش، درست یک سال بعد از بمباران تهران، ناگهان تصمیم گرفت زن و بچههایش را راهی کند (همان: 13).
یاد یکی از شبهایی میافتم که تا نزدیک صبح بیدار بودم. راکت دو بار تهران را به لرزه درآورده بود و رادیو هر نیم ساعت یکبار آژیر وضعیت قرمز را پخش میکرد. ساعت حدود پنج صبح بود که راکت افتاد نزدیک خانة ما (همان: 42).
صورتم را که با گرد سیاه و شیارهای سرخ خون، بیشتر به ماسکهای خیمهشببازی میمانست تا به چهرة انسانی در حال زندگی، میشویم و به سرسرا بازمیگردم. صدای آمبولانسها و آژیرهای پیدرپی
در خیابانهای اطراف پیچیده. صدای رادیو را کم میکنم که گویندهاش دارد میگوید: «توجه! توجه! علامتی که هماکنون میشنوید اعلام وضعیت قرمز یا علامت خطر است و معنا و مفهوم آن این ست که حمله هوایی صورت خواهد گرفت. محل کار خود را ترک کرده، به پناهگاه بروید (همان: 44).
مدتی پرسه میزنم و با این و آنکه تازه از تهران آمدهاند و بیشتر خبردارند، صحبت میکنم. اغلب معتقدند که هیچکس در تهران نمانده و عجیب است که من دارم برمیگردم (همان: 83 و 84).
راوی در طول رمان از حس و حال درونی شخصیتها و افکار آنها چیزی نمیگوید بلکه بیشتر به توصیف درون خودش میپردازد:
«از ترس اینکه بازهم با صحنة غریبی روبهرو شوم از رفتن به خانة بهرام پشیمان میشوم» (همان: 100).
«به خانه که میرسم، بیاختیار دکمة زنگ تمام آپارتمانها را فشار میدهم.
امیدوارم یکی از خانواده تا نرفته باشد. خاک سیاهی شبکة فلزی روی بلندگوی افاف را پوشانده و هیچ صدایی نمیآید» (همان: 101 و 102).
«خیابان آنقدر خلوت است که برای اولین بار صدای شرشر آب نهرهای دو طرف را میشنوم. (همان: 107).
«ببین بهرام، حوصلهاش را ندارم. از آن سر ایران بلند شدهام آمدهام اینجا و دستکم خطر ده تا موشک را به جان خریدهام تا تو را ببرم. هر نوع بهانه و حتی دلیل قانعکننده برایم مسخره ست. باید بیایی» (همان: 113).
رمان آداب زیارت به قلم تقی مدرسی در رابطه با اشخاصی است که مستقیم در مناطق جنگی حضور ندارند و به نمایش تأثیر جنگ بر زندگی و افکار و احساسات این اشخاص میپردازد. داستانی است که نمایانگر رنجهای روحی و روانی و مشکلات اقتصادی و اجتماعی مردمی است که رزمنده نیستند ولی با جنگ روبهرو هستند، پس واکنش آنها را در برابر این بحرانها بیان میکند.
شخصیت اصلی داستان، پروفسور هادی بشارت است که تحصیلکردة دانشگاههای خارج از کشور است و مدرس تاریخ بوده، چیزی برایش مهمتر از تحقیق در رابطه با تاریخ باستان نیست، اکنون در این برهة زمانی که برای او خانوادهاش سرشار از بحرانهای روحی و اقتصادی است بازنشسته شده. تنها دلخوشیاش شاگردی است به نام مهرداد رازی که پس از پروفسور تا مفری، دوست بشارت در خارج از کشور، بهخوبی علاقة بشارت را به تاریخ درک میکند و خود نیز بسیار به تاریخ باستان و تمدن بینالنهرین علاقه دارد. مهرداد رازی روانة جبهه میشود تا به تحقیق در رابطه با بینالنهرین بپردازد امّا به
شهادت میرسد. با شهادت مهرداد رازی، مادرش دیگر تاب ماندن در ایران را ندارد و به خارج از کشور، نزد فرزند دیگرش میرود. همسر بشارت، فرنگو، نیز که دیگر درک کردن بشارت برایش دشوار شده، نمیتواند مشکلات اقتصادی و اجتماعی شرایط موجود را تحمل کند و تصمیم میگیرد که از بشارت جداشده، به آمریکا، نزد فرزندش، خسرو، برود. با این تصمیم فرنگو، بشارت بیشازپیش گوشهنشینتر شده، غرق در تاریخ باستان و آیین مانوی میشود و ازآنجاکه راغب نیست به خارج از کشور برود؛ برای تکمیل تحقیقات مهرداد رازی روانة جبهه میشود. طرح و پیرنگ داستان طرحی باز است چراکه در پایان داستان، فرنگو نسبت به رفتن به خارج مردد است و سخنی از حضور بشارت در جبهه و تأثیر جبهه بر افکار او نیست.
هادی بشارت
شخصیت اصلی داستان که علاقة وافری به تاریخ باستان دارد و از قوة تخیل فوقالعادهای بهرهمند است. پس از شهادت شاگردش، مهرداد رازی، بر آن است که برای ادامة تحقیقات شاگردش به بینالنهرین و جبهه برود.
مهرداد رازی
از دیگر شخصیتهای اصلی داستان است. شاگرد هادی بشارت بوده، برای مطالعه و تحقیق دربارة بینالنهرین راهی جبهه میشود و در آنجا به شهادت میرسد.
پروفسور هامفری
دوست صمیمی بشارت در آمریکا که او نیز به تاریخ ایران علاقهمند بوده و
برخلاف اطرافیان بشارت بهخوبی علاقة هادی بشارت را به تاریخ درک میکرده است.
فخر زنجانی: معلم تاریخ و جغرافیای دورة دبیرستانهادی بشارت. معلمی که با تمام وجود به تاریخ عشق میورزید.
هوشنگ قریب: دوست و همکلاسی هادی بشارت که شرکت تولید لوازم آرایشی – بهداشتی دارد.
فرنگو: همسر هادی بشارت که همواره در پی مهاجرت از کشور و رفتن به آمریکا، نزد پسرش است.
خسرو: پسر هادی بشارت که در آمریکا زندگی میکند.
خانم رازی: مادر مهرداد رازی که نمیتواند شهادت فرزندش را برتابد و به آمریکا نزد فرزند دیگرش، نورداد، میرود.
تیمسار قوانلو: همسایة هادی بشارت، تیمسار بازنشستهای که اکنون اوقاتش را اغلب به خوشگذرانی و قماربازی میگذراند.
آقای بیات: همسایة هادی بشارت.
نیلی: دختر آقای بیات.
هلی: دختر آقای بیات.
احمد: پسر آقای بیات که در کمیتة محل، انجاموظیفه میکند.
مجتبی: پسر دیگر آقای بیات که در آمریکا زندگی میکند و تنها نامی از او برده شده است و خودش در داستان حضور ندارد.
یارامت: شاگرد هادی بشارت که اکنون پاسدار محل بوده و نسبت به هادی بشارت رفتار خوشایندی ندارد.
اشخاصی که در رمان «آداب زیارت» به ایفای نقش میپردازند؛ اغلب
اشخاص تحصیلکرده و خارجرفتهای هستند که اکنون مشکلات جنگ چه ازنظر اقتصادی و چه ازنظر روحی زندگی آنها را دچار تغییر و تحول کرده است. تغییر و تحولی که باعث شده است اغلبِ اشخاص نتوانند شرایط موجود را تحمل کرده، به فکر فرار از کشور و رفتن نزد اقوام خود، در خارج از کشور هستند. اغلب از جنگ بیزارند و نسبت به جبهه رفتن و مسئولان نگاه بدبینانهای دارند و با اهداف کلی جامعه و اغلب مردم روحی بیگانه دارند و مردم عامی را سادهلوح میدانند که بهراحتی از طریق حاکمان فریب میخورند.
شخصیت مهم، مهرداد رازی که در جبهه به شهادت رسیده است نه به خاطر اهداف رایج جنگ، بنا به مسائل خصوصی و مطالعة تمدن بینالنهرین روانة جبهه شده است و شخصیت اصلی، هادی بشارت، نیز برای تکمیل مطالعات مهرداد رازی به جبهه میرود. حال در این بخش به معرفی شخصیتها از طریق اعمال، گفتوگو وضعیت ظاهری و اسامی آنها میپردازیم.
شخصیتپردازی غیرمستقیم
در این قسمت راوی با اشاره به گفتوگوها و اشاره به شیوة فکری شخصیت تا به معرفی آنها میپردازد و بهبیان دیگر، مخاطب را با باطن و افکار و اعمال شخصیتها آشنا میکند.
در مثالهای زیر با توجه به مکالمات تلفنی مهرداد و توصیفاتی که در مورد او آمده است متوجه میشویم که مهرداد و دیگر اشخاص مهم داستان مانند تقی مدرسی، به علت عشق به تاریخ و اهداف شخصی به جبهه میروند و مانند سایر رزمندگان که دفاع از وطن را وظیفة خود میدانند و جهاد را موهبتی الهی، به مسألة جنگ نگاه نمیکنند.
شهید مهرداد رازی علت رفتن خود را به جبهه برای هادی بشارت اینگونه بیان میکند: «پرفسور بشارت تا نزدیکهای دجله راه بازه. از دور میشده
خرابههای بابل رو دید. بعضیها میگن که چیزی توافق پیدا نیست. میگن هر چی میبینیم گردوخاک تانکها و شلیک عراقیهاست؛ اما دیوارهای شکسته رو میتونین ببینین. بعد از چندین قرن هنوز سر جای خودشون ایستادن. به من نگین که رفتن به نزدیکیهای دجله خودکشی و دیوونگی محضِ. من تو حملة بعدی نقشة خودمونو اجرا میکنم و خودمو به خرابههای بابل میرسونم (مدرسی، 1368: 27).
هادی بشارت نیز انگیزة مهرداد را برای رفتن به جبهه اینگونه بیان میکند: «باید به خانم رازی حالی کنی که زیر بار مجلس ختم گذاشتن و جنازه به بهشتزهرا بردن نره. خود اون طفلک اگه اینجا بود، از اینجور اداها خوشش کمی آمد. برای شهید شدن به جبهه نرفت. فقط میخواست که یه سرزمین باستانی رو از نزدیک ببینه» (همان: 42).
انگیزة بشارت برای رفتن به جبهه اینگونه بیانشده است: «میبایست که اسباب را ببندد و به جبهه برود. برود به دیدن دورنمای بابل، چاههاروت و ماروت، خرابههای سیپار و لاکاش» (همان: 169).
هادی بشارت که علاقهمندی نیلی به تاریخ باستان را میبیند، او را ترغیب میکند که به جبهه برود. «خانم، چرا به جبهه کمی رین؟(آیا منظور: کم میرین؟) شما که آ نقدر مشتاق دیدن سرزمینهای باستانی هستین، برین به جنوب دیگه. باستانیتر از بینالنهرین چه جایی رو سراغ دارین؟ برین اونجا و به زمین گوش بدین» (همان: 231).
سخنان هادی بشارت در مورد مهرداد رازی که بیانگر این موضوع است که علت اصلی رفتن مهرداد به جبهه دفاع از کشور و نائل شدن به شهادت نبوده است.
«دل من برای این مردم میسوزه به عکسش نگاه میکنن، به خیالشون که مثلاً دارن بهصورت یه شهید نگاه میکنن» (همان: 50).
«میگفت که افسانة هاروت و ماروت واقعیت تاریخی داره جوونهای این دوره به جبهه میرن که بالاخره خودشونو به بهشت و چشمة کوثر برسونن؛ اما هموغم اون طفلک فقط تحقیقات تاریخی بود» (همان: 99).
افراد حاضر در این داستان نمیتوانند بهراحتی با مرگ جوانانشان کنار بیایند و شهادت در نظر آنها مرگ و پایان زندگی است بهگونهای که حتی این عدم رضایت در مکالماتشان هم دیده میشود.
فرنگو از توی آشپزخانه داد زد، «از مسجد آمده بودن که بهش تبریک و تسلیت بگن، اما مهندس نگذاشت. خب، راست میگه دیگه. این زن بعد از اعدام شوهر بیچارهاش، سرهنگ رازی خدابیامرز، دیگه کی میتونه طاقت مردن پسر نازنینشو هم بیاره. بمیرم خدا جون» (همان: 21).
«هادی بشارت میخواست در برخوردش روشن و منطقی باشد ولی شهادت یک جوان بیستوپنج ساله که در بحبوحة جوانی به جبهة جنگ برود و ناغافل با یک گلوله نفله بشود شوخی نبود خبر یک چنین حادثة وحشتناکی را کف دست مادرش گذاشتن دل میخواست» (همان:25).
گلایة مادر مهرداد از هادی بشارت که پروفسور را مقصر میداند زیرا او پسرش را روانة جبهه کرده است و از این امر ناراحت است. «چرا زیر پاش نشستین که بره به جبهه و به هوای دیدن برج بابل و نمیدونم چه کوفت و زهرمار دیگهای خودشو جلوی تانک عراقیهای گوشت سوسمارخور بندازه؟ شما خیال میکنین که میتونین همینطوری از زیرش در برین؟ کور خوندین. اگه خدا تقاصشو از شما نگیره خودم میگیرم. خیال میکنین با سکینه رختشور طرفین؟» (همان: 101).
ناراحتی خانم رازی از مرگ فرزندش که خلاف رمانهای مثبتنگر که مادران پس از شهادت فرزندشان از اینکه اطرافیان برای تسلای غمشان به دیدن آنها بیایند ناراحت نمیشوند در این رمان مادر شهید، گوشهگیری و دور بودن ازمردم را برمیگزیند. «واقعاً که قدم رنجه فرمودین. منتی به سر بنده گذاشته ین. انشالله که جسارت نمیشه. ولی بی رودرواسی، فعلاً حال و حوصلهای برای بنده باقی نمونده. خواهش دارم، منت بذارین و ازاینجا تشریف ببرین (همان: 26).
«هری، معطل چی هستین؟ همه تون دورمو گرفته ین و دائم به من تبریک میگین. توقع هم دارین که خوشحال باشم، براتون بشکن بزنم و قر و قنبیله بیام» (همان: 102).
هنگامیکه تیمسار قوانلو از زری خانم میخواهد که برای تسلای حالش به نزد او بروند، زری خانم اینگونه پاسخ میدهد: «زری خانم، حالتون چطوره؟ کی میشه خدمتتون رسید و تسلیتی عرض کرد؟ فعلاً که حالشو ندارم. باشه برای بعد» (همان: 105).
«هادی بشارت دیگر نتوانست خودداری بکند. گفت باید به خانم رازی حالی کنی که زیر بار مجلس ختم گذاشتن و جنازه به بهشتزهرا بردن نره. خود او طفلک اگه اینجا بود از اینجور اداها خوشش کمی آمد. برای شهید شدن به جبهه نرفت فقط میخواست که یه سرزمین باستانی رو از نزدیک ببینه» (همان: 42).
شخصیتها داستان با وجود تمایل به تجدد و نوگرایی به مذهب نیز بهصورت نسبی پایبندند. آنها با وجود اینکه اهل مشروب خوردنند، نماز هم میخوانند و به اهل بیت هم ارادت دارند؛ مانند هادی بشارت.
[هادی بشارت] «امروز صبح سحر سر نماز بودم که از حیاط صدای جرق جرق درختو شنیدم» (همان: 200).
«هادی بشارت اول به علامت تشکر چشمهایش را خمار کرد و بعد گفت سلام بر لبهای تشنة حسین. آب را خورد و جام را روی میز گذاشت» (همان: 255).
مهندس قریب برای هادی بشارت و خودش ودکا ریخت. «بشارت فعلاً به این برس بذار یه خورده سرت گرم بشه باقیش کلکه. هادی بشارت ودکا را مزمزه کرد و سرش را از روی عبرت تکان داد» (همان: 29).
در توصیف آقای بیات آمده است که از مهمان خود با ویسکی پذیرایی میکند اما همین شخصیت نمازخوان نیز هست.
«آقای بیات گیلاس را بالا برد و گفت: «خب، بخوریم بهسلامتی پروفسور جان. بخوریم بهسلامتی نیلی جان، هلی جان و احمد جان» (همان: 120)
توصیف آقای بیات از طریق نیلی: «بابام سر نماز نشسته بودن. لاالهالااللههاشون رو تند گفتن و پرسیدن، «بابا جون چی شد؟ گفتم، قبول شدم» (همان ک 226)
نویسنده بهعمد شخصیتها را تحصیلکرده انتخاب کرده که نشان دهد این قشر مخالف جنگ بوده و هستند و افراد بیسواد طالب و خواهان جنگند.
برای نمونه پروفسور بشارت، خود تحصیلکردة خارج از کشور است. دوستش، هوشنگ قریب، مهندس است و شرکت تولید لوازمآرایشی – بهداشتی دارد. مهرداد رازی دانشجوی تاریخ است و بنا به علاقهاش به بینالنهرین رفتن جبهه را انتخاب میکند. خانم رازی، کارمند ارشاد است و فرنگو نیز اهل تئاتر بوده است... ازجمله شخصیتهای مهمی که پرفسور بشارت همواره در خیال با آنها سخن میگوید و در زندگی بشارت نقش مهمی داشتهاند: فخر زنجانی و پروفسور هامفری است که آنها نیز افرادی باسواد و تحصیلکردهاند.
توصیفاتی از هادی بشارت که بیانگر تحصیلکرده بودن اوست.
به زبان انگلیسی مسلط است به ترجمة کتب میپردازد.: «دستبهکار ترجمة فصل سوم کتاب «مرگ یک منجی بزرگ» شد» (همان: 58).
«میبایست خانة بابایی را بفروشد، باروبنه را ببندد و برود به دنبال کسب علم و هنر. برود به دنبال فهمیدن و چیز یادگرفتن. برود به ویتهرست کالج و سیر در دنیا، کاری که عرفا و قدما هم میکردند» (همان:87).
مخالفت و ناراحتی بشارت با جنگ و از دست رفتن جوانان.
«هادی بشارت دوباره به راه افتاد. سر بعضی کوچه تا(احتمالا ها باید باشد) برای شهدا حجله گذاشته بودند. از این سنت حجله گذاشتن برای شهدا هم چیزی سرش نمیشد. چه ارتباطی بین آن اتاقهای شش وجبی و کشت و کشتار توی صحنة جنگ وجود داشت؟ اللهاعلم» (همان:15).
«هادی بشارت دستهایش را تو هوا انداخت. «خاک بر سر همشون. مردهشور تبریک و تسلیتشونو ببره. اشکال ما ملت همینه. همیشه میخواهیم که یه جوری واقعیتو ماستمالی کنیم. پاشیم بریم من خودم بهش میگم مهندس قریب سر راه او را گرفت. «پرفسور به شما چه، مگه شما قیم این ملت هستی؟» (همان: 21).
«هادی بشارت هنوز صدای آن طفلی را در گوشهایش میشنید. حیف شد. جوان به آن نازنینی چه آسان ورپریدب» (همان: 22).
به علت جنگ نابسامانی و عدم امنیت در جامعه زیاد میشود که به دنبال آن اغلب مردم به فکر فرار از کشور هستند بهویژه زنان و فرزندان که گاهی این امر به جدایی زوجین از یکدیگرو فروپاشی خانواده میانجامد.
ازجمله شخصیتهایی که به خارج از کشور رفته است، مادر نیلی، همسر
آقای بیات، میباشد که حتی به بیماری همسر و سن حساس نیلی که دوران نوجوانیاش را دارد سپری میکند توجّهی نداشته است.
«همان اوایل انقلاب تا مادر نیلی فهمید که اوضاع مملکت تقولق است، زرنگی به خرج داد. هر چه داشت جمع کرد، فلنگ را بست و به آمریکا رفت. صبح روز حرکتش او را دیده بودند که با چمدانی به کوچه آمد و دستمالی روی چشمهای سرخشدهاش گذاشت. هقهقش بلند شد و به همسایه تا گفت هر چی خوبی و بدی دیدین حلالم کنین. دیگه باید برم پیش مجتبی و تو آمریکا زندگی کنم.» (همان: 35)
اعتراض بیات به ترک همسرش: «عیال رفته به واشنگتن و بنده رو تنها گذاشته. دو هفته صبر نکرد که اقلاً این عارضة مغزی برطرف بشه، بعد بره» (همان: 167)
خانم رازی پس از اعدام شوهرش توسط حکومت و شهادت فرزندش دیگر نمیتواند ماندن در ایران را تحمل کند. «چی چی مرگ جز زندگیه؟ اگه اینجوریه، من نه مرگشو میخوام نه زندگیشو. هر چی تو
دستوبالم مونده میفروشم، دلار شصت تومنی میخرم و خودمو میرسونم به لوسآنجلس. میرم پیش نورداد. خدا حفظش کنه. زندگی جمعوجور و آبرومندی برای خودش ترتیب داده. میرم اونجا که این آخر عمری نفس راحتی بکشم» (همان: 97).
هنگامی هم فرنگو تصمیم گرفته که دیگر در ایران نماند سؤال همسرش را اینگونه پاسخ میدهد: «تو میخواهی از من جدا بشی؟ میخوام کمی تنها باشم و فکر بکنم. مواظب خونه باش» (همان: 147).
«فرنگو مکثی کرد که او را به تشویش انداخت. احساس بیپناهی کرد. فرنگو گفت: میخواستم بگم که دیگه به انتظار من نباش. - چرا؟ مگه چی شده؟ - چیزی نشده. میخوام برم آمریکا پیش خسرو. سعید جون دستوپایی
کرده و پاسپورت برام گرفته. از راه زاهدان میرم به پاکستان. ازونجا ویزا میگیرم و میرم آمریکا» (همان: 158).
مادر نیلی، همسر آقای بیات، بدون توجه به همسر بیمار و دختر نوجوانش که در سنی حساس به سر میبرد در خارج از کشور و نزد دیگر فرزندش زندگی میکند. نیلی نیز که به دلیل جدایی مادر و یک برادرش از خانواده وزندگی آنها در آمریکا، سعی بر آن دارد که به نزد مادرش برود. «من اونقدر انگلیسی یاد گرفتم که تو آمریکا بتونم امورمو بگذرونم. من میخوام برم آمریکا پیش مامانم» (همان: 229).
وطنپرستی از دیدگاه افراد تحصیلکرده و روشنفکر با آنچه در میان سایر مردم و یا افراد مذهبی وجود دارد، متفاوت است. این افراد نیز وطن را جایگاهی مقدس میدانند اما نه از آن نوع تقدسی که میان مذهبیان رایج است. تقدس در معنای روشنفکرانه مفهومی ناسیونالیستی دارد و برگرفته از عِرق ملی است درصورتیکه تقدس از دیدگاه مذهبیان مفهومی دینی و الهی دارد.
نویسنده اینگونه احساس هادی بشارت را در خارج از کشور توصیف میکند: «توی آن شهر غریب، عجیب دلش میگرفت و یاد وطن بدجوری دیوانهاش میکرد» (همان: 9).
تأسف پروفسور بشارت برای اینکه گنجینههای تاریخی ایران بهخوبی در جهان شناختهشده نیست. «افسوس خورد که خارجی تا نمیتوانند فارسی بخوانند و نمیدانند که چه گنجینههایی توی این سرزمین باستانی نهفته است» (همان: 13).
هنگامیکه هادی بشارت از احوال همسر و پسر بیات که در آمریکا به سر میبرند جویا میشود، آقای بیات اینگونه پاسخ میدهد. «تو واشنگتن اصلاً
خبری نیست. فقط به یه مشت ایرونی بیمصرف بر میخورین که بیخودی این در و اون در میزنن. ولی افسوس که بی معرفتها به هیچکی کمک نمیکنن. پول به رخ آدم میکشن» و در جای دیگر میگوید که «پرفسور بشارت! چرا جوونهای ما بلند میشن میرن به یه مملکت غریب؟ مگه اونجا حلوا خیر میکنن؟ بهش بگین پا شه بیاد اینجا تو مملکت خودمون اینجا اقلاً مردم به درد همدیگه میرسن، نمیذارن در بمونه» (همان: 121).
درواقع راوی حس میهندوستی این شخص را با این جملات بیان میکند درحالیکه حس مبارزه با دشمن نیز در او دیده نمیشود.
در این رمان برخلاف رمانهای مثبتنگر که شهید را هدیهای به آرمانهای رهبر و انقلاب میدانند، از شهادت فرزندشان ناراحتند و مسئولین را نیز به خاطر اوضاع به وجود آمده شماتت میکنند.
هادی بشارت دستهایش را تو هوا انداخت. «خاک بر سر همشون. مردهشور تبریک و تسلیتشونو ببره. اشکال ما ملت همینه. همیشه میخواهیم که یه جوری واقعیتو ماستمالی کنیم. پاشیم بریم من خودم بهش میگم (همان:21).
هنگامیکه تیمسار قوانلو از بشارت میخواهد که دیگر نیلی را به شاگردی نپذیرد، پروفسور اینگونه بدبینی خود را نسبت به مسؤلین بیان میکند: «تیمسار، این مزخرفها چیه؟ من عمری به همه جور شاگردی درس دادم. نکنه شما رو کمیته فرستاده باشه؟ حتماً از طرف کمیته آمده ین. همة این کارها زیر سر کمیتهست. اگه حرفی دارن چرا با خودم طرف نمیشن؟» (همان: 162 و 163).
در این رمان مسئولان بسیجی اغلب، بهویژه با افراد روشنفکر، از لحن خوشایند استفاده نمیکنند و بددهن هستند.
«احمد بیات پرسید: «اینجا چهکار دارین، آقای بشارت؟» حالا شناخته بودش آیا این جمله نقل قول است؟ اگر نیست باید اصلاح شود). ولی «پرفسور» خطابش نکرد» (همان: 172).
«هادی بشارت نگاه عصبانی و سرکوفت زنی به یارامت انداخت. درجهدار شانههایش را بالا کشید و برآمدگی شکمش را صاف کرد. به عقب برگشت و از هادی بشارت پرسید، «می دونی که مجازات حرفهای تو اعدامه؟» هادی بشارت بلند شد و صورتش را توی صورت درجهدار جلو آورد. «پس چرا اعدامم نمیکنین؟» درجهدار آبنباتی را که بین انگشتهایش بود بالا انداخت و با دهان بل گرفت. «اعدامت بکنیم که چی؟ مگه فشنگ زیادی داریم که برای آدمی مثل تو حروم کنیم؟» (همان: 241).
طرز سخن گفتن یارامت با هادی بشارت هنگامیکه برای رفع مشکلش به کمیته رفته بود: «صدای یارامت را شنید که میپرسید، «آقا، اینجا چهکار میکنی؟ کی به تو اجازه داده که به اینجا بیایی؟ دلت میخواهد بری به زندون اوین؟»(صفحه کتاب؟؟)
هنگامیکه بشارت برای کمک گرفتن به کمیته محل میرود و از طرف آنها با بیتوجهی روبهرو میشود.
[احمد بیات] «نخیر من امروز فرنگو خانمو ندیده م. امر دیگهای دارین؟ سرم شلوغه و باید به کارهام برسم. [بشارت] نیم ساعته که پشت در دفتر معطلم. یکی نیامد بپرسه، «آقاجون، چی میخوای و گرفتاریت چیه؟ بنده شاکیم.» (صفحه کتاب؟)
شخصیتهای حاضر در این رمان با اعتقادات مردم عادی مخالفند و حتی این اعتقادات را به تمسخر میگیرند و به دیدة تحقیر به مذهبی آن جامعه نگاه میکنند.
«پاشو دیگه. ببین اهل محل چطور دور حجلة اون طفلک جمع شدن. دارن بهش دخیل میبندن. سینه میزنن، روضه میخونن که انگار امام و امامزادهای ظهور کرده. ما ملت هم فقط منتظر همین هستیم که مولایی از راه برسه و برامون معجزه کنه» (همان: 49).
نباید مرگ چنان جوانی را سرسری گرفت. نباید اجازه داد که با به راه انداختن دستة سینهزنی یا با گذاشتن ختم و فاتحه یا با عوض کردن اسم کوچه به شهید مهرداد رازی ماهیت آن طفلک را عوض کنند» (همان:39).
با توجه به اینکه نم دیوار حیاط هادی بشارت را خیس کرده نیلی معتقد است که نقش شهید مهرداد را بر روی دیوار میبیند و شخصیتهای رمان اینگونه با این قضیه برخورد میکنند:
«هلی زد زیر خنده و گفت، «پرفسور، قیمت خونتون ترقی می کنه. دور خونتون جمع میشن. به در حیاطتون دخیل میبندن» (همان: 75).
«خانم رازی از توی حیاطش جیغ میزد «چرا نمیری؟ چند دفعه بهت بگم؟ اگه دیگه از نقش دیوار و اینجور مزخرفها حرف بزنی، میدم دهنتو گل بگیرن» (همان: 90).
«مگه دیوار فیلم عکاسیه؟ این جفنگها چیه؟ اگه خبرش به گوش این همسایههای عامی و خرافی برسه، دیگه کارمون تمومه. میریزن توی این محله، دور خونمون جمع میشن و خواب و خوراکو به ما حروم میکنن» (همان: 90).
اخم تیمسار قوانلو تو هم رفت، «خب حق داره. نیلی از خودش حرفهای عجیبوغریب در میاره. به سرش زده که صورت مهرداد رازی روی این دیوار ظاهر شده. چه مزخرفاتی اگه خبرش به مسجد برسه، دیگه خر بیار و باقلا بار کن. از در و برزن به کوچه میریزن و با سینهزنی و تظاهرات سرمونو می برن.» (همان: 91)
«مردم به آسمون نگاه میکنن. هزار جور امام و امامزاده میبینن پرفسور شما که آدم تحصیلکردهای هستین نباید گول این خرافاتو بخورین» (همان: 96).
«پرفسور، تورو به خدا، تورو به هر چی که میپرستین، من رو ناراحت نکنین. اگه میخواهین راجع به نقش روی دیوار حرف بزنین، بنده حوصلشو ندارم. شما آدم فهمیدهای هستین. نباید به چرندیاتی که از دهن یک دختر خلوضع در میاد گوش بدین. محلش نذارین تا آدم بشه» (همان: 95).
در رمانهای منفی نگر اغلب مسئولان و بسیجیان از نظر سواد و تحصیل یا بیسواد هستند یا اگر سواد داشته باشند سطحینگر معرفی میشوند.
[بشارت] «با نوک چتر به شعار روی دیوار عمارت کمیته اشاره کرد و گفت: برادر، نصر رو با صاد مینویسن. پاسدار نیمسوزی از بشکة قیر برداشت و با سر زغالش صاد پیچداری روی سین نوشت» (همان: 170).
بیتوجهی احمد به کسب علم را که در کمیته محل فعالیت دارد، اینگونه توصیف میکند. «پرفسور، بیشتر از خونه بیاین بیرون. عوض اینقدر نوشتن، بیشتر به زندگی این مردم برسین. تاریخ نوشتن آسونه» هادی بشارت عصبانی شد. سرش را با فشار تهدیدکنندهای جلو برد. «احمد آقا، نوشتن تاریخ آسون نیست» (همان: 173).
ازنظر ظاهری مردان کتوشلواری هستند و اهل کراوات زدن و زنان به حجاب خیلی مقید نیستند و اهل آرایشاند.
«همیشه کراوات سبزی میزد که انگار توی رختخواب هم آن را از گردنش باز نمیکرد» (همان:6).
«مهرداد کت و پالتو را بهجای پوشیدن به روی شانه تا میانداخت. دایم
لباسهای سرمهای فرد اعلا و کفشهای مشکی و برقی از فروشگاه «برک» میخرید؛ اما این اواخر که میخواست به جبهه برود، دیگر فقط کاپشن نظامی میپوشید و یا جین سرمهای به پا میکرد (همان:22).
«مثل اینکه به خاطر لباس ماهوت مشکی، پیراهن زرشکی و کراوات زرد به مواخذهاش میکشید» (همان:118).
«خانم رازی تو تاریکی ایستاده بود. ابروهای رنگ کرده و ریمل دور چشمها» (همان 25).
«شاید میترسید توی تاریکی جلوی پایش را نبیند و با آن کفشهای پاشنهبلند ایتالیایی تعادلش را از دست بدهد» (همان:25).
«همان وقت فرنگو حرکتی کرد و غلتی زد، صورت بیرنگش را از قالی برداشت و چهارزانو روی زمین نشست. حلقهای از موهایش را به پشت گوش انداخت» (همان: 39).
«نیلی پیراهن تافتة سیاهی به تن داشت و موهای کوتاه و شامپو شدهاش با دقت به عقب شانه خورده بود» (همان:46).
این نکته ازآنجهت که دیدگاه نویسنده بر انتخاب اسامی اشخاصی که به ایفای نقش میپردازند نیز تأثیر دارد، حائز اهمیت است. با توجه به اینکه اغلب در داستانهای مثبت نگر دفاع مقدس اسامی مذهبی انتخاب میشود اما در این رمان با توجه به نگرش منفیای که نسبت به جنگ دارد، اینگونه نیست. بهجز نام چند تن (هادی بشارت، احمد، مجتبی) هیچکدام از شخصیتها (فرنگ، خسرو، هوشنگ، نیلی، هلی...) اسم مذهبی ندارند و با توجه به اینکه شخصیت اصلی بسیار علاقهمند به تاریخ باستان است از اسامی تاریخی (هوشنگ، خسرو) نیز استفاده شده است.
با وجود اینکه این رمان در فضایی خارج از مناطق جنگی شکلگرفته است و بهدور از استرسها و نگرانیهایی است که رزمندگان در مناطق جنگی تحمل میکنند، در لحن این اشخاص آرامش حاکم نیست؛ بلکه همواره نارضایتی خود از وضع موجود و ترسها و اضطرابهای خود را و تفکراتشان را در مورد نظام موجود و مذهب و مسئولین و شهادت افراد بهخوبی در سخنانشان بیا ن میکنند. لحن در این رمان اعتراضی است و شخصیتها از اوضاع به وجود آمده ناراضیاند. آنها جنگ را عامل ویرانی میدانند و از اینکه آرامش و ثبات سابق را ازدستدادهاند ناراحتاند. آنها از شهادت فرزندانشان عصبانیاند و فهم این نکته که چرا باید عدهای در سن جوانی و با وجود داشتن آرزوهای زیاد بیمحابا خود را در تیررس توپ و گلولههای دشمن قرار دهند، برایشان سخت و حتی غیرممکن است. ناامنی به وجود آمده آنها را ترسانده. مضطربند و به دنبال راه فرارند. ترس خشم اضطراب و احساس ناامنی بارزترین ویژگی حاکم در این رمان است. اشاره به تجددگرایی در عین آشفتگی وضعیت اقتصادی افراد نیز نشاندهندة بلاتکلیفی شخصیتها است و همچنین در ترسیم فضای متشنج رمان مؤثر است.
خانم رازی در سخنانش اینگونه ناامنی و ترس خود را بیان میکند: «متوجه هیچی نیست. اگه به خونمون ریختن و داروندارمونو بردن چی؟ یادتونه که چند ماه پیش نصف شبی به خونه آقای لاجوردی رفتن؟ نازبالش به دهنش گذاشتن و گفتن، هر چی دارین بدین آقا» (همان:60).
«وارد حیاط که شدین، در رو پشت سرتون قفل کردین؟ اعتبار نداره میان تو خونه دار و ندارمونو میبرن تا» (همان: 96).
نارضایتی فرنگو از زندگی در ایران: «اگه اونجا بمونه، ما باید پاشیم و خودمون بریم آمریکا. من که دیگه تحمل اینجا موندن رو ندارم» (همان: 66).
بشارت به هلی میگوید که بهتر بود آقای بیات، پدر هلی، به خاطر حال بیمارش به ایران برنمیگشت. «برگشتنشون صلاح نبود. بهتر بود که همونجا میموندن. اینجا که جای زندگی نیست» (همان:70).
«پاسپورت و مدارک تاشده را درآورد و مرتب روی مچش زد. خانم تیمسار چشمغره رفت که پاسپورتش را قایم کند تا پاسدار تا متوجه نشوند. تیمسار پاسپورت را به جیب بغلش گذاشت وقتی را که ساعت دیواری نشان میداد با ساعت خودش مقایسه کرد» (همان: 217).
در مکالماتشان اصطلاحات انگلیسی به کار میبرند.
«چه زحمتی؟ بفرمایین تو.enter,
please .... پرفسور، من این کراوات زرد شمارو خیلی میپسندم. beautiful» (همان:118).
«نه اگه من برم، کی به شما میرسه؟ yo'll
die.» (همان: 187).
«چقدر طول میدین. hurry up بیایین دیگه. بیایین صبحونتونو بخورین. چرا هنوز هیچی نخوردین؟» (همان: 190).
هنگامیکه فرنگو از حال مجتبی، برادر نیلی، در خارج از کشور جویا میشود؛ نیلی اینگونه پاسخ میدهد: «بعد از اینکه توی آمریکا کار سفارتو ازش گرفتن، اسم نوشته که لیسانس کشاورزی بگیره. حالا میخواد زن آمریکاییشو عقد اسلامی بکنه. نه مثل عقدهای اسلامی خودمان. آقایی در آمریکا هست که با شعر حافظ و شکسپیر عقد میکنه» (همان:59).
خانم رازی اینگونه آمریکاییها را توصیف میکند. «نه پرفسور بشارت.
بذارین برم پیش نورداد. برم به لسآنجلس که سروکارم بیافته به یه مشت آدمحسابی» (همان: 102).
هنگامیکه خانم رازی از فرنگو میخواهد که هادی بشارت را نزد پزشک معتبری ببرد، یک دکتر ژاپنی به او معرفی میکند: «چرا کمی برینش پیش این دکتر ژاپونی؟ تازه توی خیابان پاسداران مطب بازکرده. نمیدونین چه دستگاههایی با خودش آورده. زیاد هم پای آدم حساب کمی کنه» (همان:145).
«چرا نری؟ برای اینکه رفتنت خرج داره و دیگه توی بانک پولی برامون نمونده. از حقوق بازنشستگی بنده هم که دو هزار تومن کم کردن» (همان: 146).
«تیمسار، باید فکری هم برای فروش این خونه بکنیم. اخیراً تو سر قیمت تا(احتمالا ها) خورده. مشکل بشه مشتری براش پیدا کرد. فکر میکنین این خونه رو چنتا میخرن؟» (همان: 161).
کمبود امکانات و عدم کیفیت کالاهای تولید داخلی
اعتراض فرنگو به وسایل آرایش ساخت کشور: «چه اسباب توالتهای مزخرفی. هی نق میزد، «دیگه صورت نازنینم داره از بین میره. پودر که میزنم، پوست صورتم ورقه ورقه به پنبة پودر زنی میچسبه» (همان: 12).
عدم رضایت بشارت از پاکت نامههای بیکیفیت داخلی: «انگشت روی پاکت کشید. خیلی کلفت بود و به درد او نمیخورد. پرسید: آقا این پاکت کار کجاست؟
کار کجا میخواین باشه؟ کار همین مملکت خودمونه دیگه».
«آخه این چه مملکتیه که حتی کارخونههای کاغذ سازیش هم ازکارافتاده؟ اوضاع اقتصادی هم که روزبهروز بدتر میشه. اینجا جهنمدره ست» (همان: 14).
«هادی بشارت دستهایش را تو هوا انداخت. «خاک بر سر همشون. مردهشور تبریک و تسلیتشونو ببره. اشکال ما ملت همینه. همیشه میخواهیم که یه جوری واقعیتو ماستمالی کنیم. پاشیم بریم من خودم بهش میگم». (صفحه کتاب)
مهندس قریب سر راه او را گرفت. «پرفسور به شما چه، مگه شما قیم این ملت هستی؟» (همان: 21)
هادی بشارت اعتقادات و گرایش عوام را اینگونه تمسخر میکند، به همسرش میگوید: «پاشو دیگه. ببین اهل محل چطور دور حجلة اون طفلک جمع شده ن. دارن بهش دخیل میبندن. سینه میزنن، روضه میخونن که انگار امام و امامزادهای ظهور کرده. ما ملت هم فقط منتظر همین هستیم که مولایی از راه برسه و برامون معجزه کنه».(صفحه؟//)
خانم رازی که نیلی را به خاطر خرافاتی شدنش و دیدن تصویر مهرداد در میان نمهای دیوار حیاط آقای بشارت، سرزنش میکند. «خانم رازی از توی حیاطش جیغ میزد. «چرا نمیری؟ چند دفعه بهت بگم؟ اگه دیگه از نقش دیوار و اینجور مزخرفها حرف بزنی، میدم دهنتو گل بگیرن» (همان: 90).
مخالفت قوانلو با خرافات عوامانه: «اخم تیمسار قوانلو تو هم رفت، «خب حق داره. نیلی از خودش حرفهای عجیبوغریب در میآره. به سرش زده که صورت مهرداد رازی روی این دیوار ظاهرشده. چه مزخرفاتی! اگه خبرش به مسجد برسه، دیگه خر بیار و باقالا بار کن. از در و برزن میریزن و با سینهزنی و تظاهرات سرمونو می برن» (همان: 91 و 92).
اعتراض خانم رازی به پسرش به خاطر ولخرجیهایی که میکند چراکه بر آن است که فرزندش را راهی آمریکا کند. «بیعاطفه تو که خوب میدونی مادر
بیچارهات چطوری یه شاهی [رو] صنار میکند تا توی ذلیلمردة قدرنشناس بتونی تنه لشتو به آمریکا برسونی. (همان: 36)(ادبیات این کتاب در جاهای مختلف
دوگانگی زبانی دارد. مثلا در همین جا میگویند : می کند، در حالی که زبان محاوره است. این را هم اگر نویسنده محترم صلاح بدانند میتوانند جزو ضعفهای بیانی این کتاب بیان کنند)
«فرنگو لبة چا در را از روی شانه تا برداشت و از جا بلند شد. چانهاش را بالا آورد و گفت، بشارت پاشیم خونه رو بفروشیم و هر چی داریم پول نقد بکنیم و بریم آمریکا. گور پدر چندرغاز پول بازنشستگی» (همان: 51).
«ببین مادرت میخواد حرف بزنه. میخواد بیاد آمریکا. تو چی میگی؟ ...فرنگو دهنش را به گوشی چسباند و گفت: دیگه بسه بابا. ما داریم کارهامونو میکنیم که بیاییم اونجا. برامون یه دعوتنامة رسمی بفرست. احتیاج به دعوتنامه داریم» (همان: 53).
[فرنگو] «اگه اونجا بمونه، ما باید پاشیم و خودمون بریم آمریکا. من که دیگه تحمل اینجا موندن رو ندارم» (همان:66).
[خانم رازی] «انشالله قسمت بشه، دستهجمعی بریم به آمریکا. قوه و بنیه م برا سفرخیلی خوبه» (همان:144).
[نیلی]«من اونقدر انگلیسی یاد گرفتم که تو آمریکا بتونم امورمو بگذرونم. من میخوام برم آمریکا پیش مامانم» (همان: 229).
فضای داستان فضایی متشنج و بههمریخته است. در این فضا اغلب افراد تحصیلکرده و مرفهاند که ناگهان و ناخواسته به علت جنگ و انقلاب از زندگی آرام و بدون دغدغة خود جدا افتادهاند. ماهیت انقلاب همیشه تغییر ویرانی است، نظام سابق از هم میپاشد و نظامی جدید جایگزین آن میشود، آرامش جای خود را به بیثباتی میدهد، ارزشهای جدید برای درونی شدن به زمان و صبر نیاز دارند؛ اما وقتیکه شرایط سخت میشود انگار گذر زمان نیز کندتر از معمول است. حتی در اثر عوض شدن نظام اسم خیابانها نیز عوض میشود.
اوضاع اقتصادی دچار آشفتگی میشود، بسیاری از امکانات از دسترس مردم خارج میشود، مرگومیر و ناامنی تسلطی عجیب بر جامعه و فکر مردم دارد. دزدی زیاد شده وجوانان زیادی راهی جبهه میشوند و جنازهشان به شهر برمیگردد. ارزشها در نظر اقشار مختلف جامعه تعریفی واحد ندارد. بعضی مفاهیم از نگاه عدهای ارزش است و از نگاه عدة دیگری ضد ارزش. عدهای به دور تابوت شهید جمع میشوند و نوحهسرایی میکنند و عدهای دیگر این کار را خرافهپرستی میدانند.
در آنِ واحد عدهای برای دفاع از وطن و رسیدن به فیض شهادت راهی جبهه میشوند و عدهای دیگر مانند مهرداد رازی برای دیدن شکوه و عظمت گذشتة تاریخ بشری راهی جبهه میشود.
داستان خارج از فضای جبهه و تهران را روایت میکند اما بهخوبی تأثیر جنگ را بر افکار و زندگی مردم نشان میدهد.
فضایی پر از تنشهای روحی و جسمی، ضعف اقتصادی، تلاش افراد برای فرار از کشور و ازهمگسیختگی تا خانواده تا از هم.
«اوضاع اقتصادی هم که روزبهروز بدتر میشه» (همان: 14).
در مضیقة اقتصادی بودن خانواده بشارت. «از فکر مخارج تعمیر لولة حمام سرش گیج رفت. دیگر پولی در بانک نمانده بود و میترسید با چندرغاز حقوق بازنشستگی کارشان به قرض و قوله هم بکشد» (همان: 45).
خانم رازی برای رفتن به خارج از کشور قصد فروش لباسهای مهرداد را دارد علت کارش را اینگونه بیان میکند: «اگر احتیاج به پول نداشتم که این کارو نمیکردم. با دستخالی که نمیتونم پیش نورداد برم.
مرحوم سرهنگ آدم درستی بود. مثل بقیه ارتشی تا نبود که اهل دزدی و کلاشی باشه. وگرنه
امروز برای دو پاپاسی اینقدر در نمیموندم. خدا به اونهایی اقبال میده که اهل زد و بندن. هر عصر به ویلاهاشون برمیگشتن و مصدر براشون تو سینی نقره گیلاس ویسکی میآورد. حالا هم همون تا با دلار هفت تومنی تو آمریکا عیش خودشونو میکنن و عین خیالشون نیست» (100).
پرفسور بشارت علت پابند نبودن نیلی به خانوادهاش را جدایی پدر و مادرش از هم و فضای جدید حاکم بر جامعه میداند: «در تمام این مدت که نبودی دائم اینجا ول میگشت. توی هر اتاقی سر میکشید. لابد به خاطر اینکه خونهای نداره. منظورم خونه درستوحسابیه ها. تفریحهای سابقم که دیگه نیست. نمیدونه با خودش چهکار بکنه. آمد و از من خواهش کرد که بهش درس بدم» (همان: 109).
جوانان و نوجوانان افسرده و پژمرده هستند. «نیلی خانم، شما چرا اینقدر اوقات خودتنو تلخ میکنین؟ شما باید یه خرده بخندین. پیش خودم میگم که دریغ از شما، دریغ از جوونی و طراوت شما. چه آسون گلهای بوستان این مملکت به دست باد زمونه پرپر میشه. چه دورههای پرمشقتی رو که این ملت نگذرونده» (همان: 126).
افراد از نظر روحی آسیبهایی را متحمل شدهاند. در توصیف مهندس قریب که با خانوادهاش قصد رفتن به آمریکا را دارند، آمده است که: «اخلاقش عوضشده. نصف شبها پا میشه، میره پایین تو آشپزخونه و مشت مشت حبه قند به دهنش می ریزه. زیر دُشکش تیکة نون قایم میکنه. خانم مهندس قریب ازش میپرسه، چرا؟ جواب میده که دست خودش نیست» (همان: 186).
«سایة تیمسار قوانلو روی پشتدری پنجرههای منزلشان بالا و پایین
میرفت. لابد قوانلو اینها مهمان داشتند و بازی قمارشان هم برقرار بود» (همان: 31).
«دوی بعد از نصف شب بود و مهمانی تیمسار قوانلو همانطور ادامه داشت. از دور پچپچ مهمانها به گوشش میرسید. قماربازی میکردند، مشروب میخوردند و هرهر میخندیدند» (همان: 34).
«هادی بشارت برای خودش گیلاس ودکای دیگری ریخت و دومرتبه به آن روز زمستانی، به کلاس اول صبحهای سهشنبه فکر کرد.» (همان: 80).
صدای نوار توی گوشی تلفن بلند بود و شنیدن حرفهای فرنگو اصلاً امکان نداشت:
«دردم دیگر ز مستی
هرگز دوا نمی شه،
تا پیش من نیایی
این اخم ها وا نمیشه ...» (همان: 88).
«آقای بیات دست برد و گیلاس ویسکی را از روی میز بغلدستش برداشت. به هادی بشارت اشاره کرد که برای خودش گیلاسی بریزد و گفت: معذرت میخوام قدرتشو ندارم که خودم براتون بریزم» (همان: 119).
«گفت، مشروبی، چیزی، دارین که یه خرده بخوریم و حالمون جا بیاد؟ آقای حاشیه تند دستهایش را به هم مالید و گفت: البته استاد هر چی که بخواین داریم» (همان: 177).
«نیلی خانم لطفی کنین و برامون صفحه بذارین. بذارین یه خرده موسیقی بشنویم» (همان: 204).
داشتن دید منفی و عدم رضایت از مسئولین
در این نمونهها بدبینی افراد نسبت به مسئولین بهخوبی دیده میشود «شاید
نامه به دست پرفسور هامفری میرسید و جوابی میداد. حتماً نامههای هادی بشارت را سانسور میکردند و حتی دورشان میانداختند. آخر یک نامة پرپری که بیش از دو هفته طول نمیکشد تا به آمریکا برسد» (همان: 5).
«پیش از انقلاب همسایه ها فقط دورادور با هم سلام و علیکی داشتند و از گوشه و کنار میتوانستند بفهمند که کی از دار دنیا رفته کی در دادن قسط ماهانة خانهاش عقب افتاده و کی مریضدار است؛ اما حالا مثل این بود که همه بازنشسته شدهاند با وقت زیادی که داشتند دایم دور هم جمع میشدند سنی از همهشان گذشته بود مثل جوانهای بی بندوبار این دوره سر هیچ و پوچ آتشی نمیشدند، الکی خودشان را به آب وآتش نمیزدند، خوب میفهمیدند که سرنخ به دست چه آدمهایی است؛ چه کسانی دارند کارها را میگردانند، چه کسانی بازی به راه میاندازند و برای این ملت گربهرقصانی میکنند» (همان: 31).
[خانم رازی] «ما به کسی بدی نکردهایم. از دستمون بر میاومده به مستضعفین هم رسیدهایم. تازه میان و شوهر بیچارهمونو میگیرن. سر هیچی، میذارن جلوی دیوار و تیربارونش میکنن. بازهم چیزی نمیگیم. به روی مبارک خودمون نمیآریم. فقط میخواهیم یه گوشه کپه مرگمونو بذاریم. بیسروصدا خون دلمونو بخوریم. والله، گاهی فکر میکنم که شاید حق با اینها باشه؛ اما سرهنگ بیچاره آزارش به مورچه هم نمیرسید. چشمش به خوندماغ میافتاد غش میکرد. حالا می گن مردمو شکنجه داده. ناخن این ملتو میکشیده. خب، باشه. شاید اینها راست میگن. ما که علم غیب نداریم؛ اما شما به بنده بیسواد بگین که چرا سر بچة نازنین من این بازیهارو به راه انداختن؟ شما که اون طفلکو میشناختین. اهل شهید شدن بود؟ بابا جون، نمیخواست به جبهه بره. نقشه کشیده بود که قاچاقی خودشو از راه ترکیه برسونه به آمریکا، بره پیش برادرش نورداد» (همان: 96).
برای مثال راوی، علّت بیکار شدن فرنگو را اینچنین بیان میکند:
«اما فرنگو به خاطر اینکه دیگر به زنها اجازة بازی کردن روی صحنه را نمیدادند، هر شب خیلی زود قرص سردردش را میخورد، روی مبل مهمانخانه دراز میکشید و خوابش میبرد» (همان:12).
مردم محله با وجود اینکه خارج از مناطق جنگی به زندگی خود ادامه میدهند، احساس امنیت ندارند.
مادر مهرداد رازی اینگونه از ناامن بودن شهر تهران با پروفسور بشارت سخن میگوید: «متوجه هیچی نیست. اگه به خونمون ریختن و دارو ندارمونو بردن چی؟ یادتونه که چند ماه پیش نصف شبی به خونه آقای لاجوردی رفتن؟ نازبالش به دهنش گذاشتن و گفتن: «هر چی دارین بدین آقا» (همان: 60).
افرادی که قبلاً مشاغل غیرشرعی داشتهاند اینگونه اوضاع خود را در روزگار کنونی توصیف میکنند: «به کمیته احضارمون کردن. از صبح کلهسحر استنطاقمون کردن. تا همین الآن فرصت نشد که ناهار بخوریم. میبخشین» (همان: 62).
افراد هر لحظه در انتظار بمباران شدن شهر و پناه بردن به محل امن هستند. «میخواست پنجره را ببندد که تیمسار به ساعت مچیش نگاهی انداخت و گفت: پرفسور میگن امشب عراقیها بمبارون میکنن. ما میخواهیم دستهجمعی بریم به لشکرک شما هم تشریف بیارین» (همان: 92).
آنوقت، صدای شلیک ضد هواییها و آژیر «وضعیت قرمز» بلند شد. همهمة مردمی که به هر طرف میدویدند در فضا پیچید. همسایه تا از پله تا بالا و پایین رفتند و روشنایی چراغهای نفتی در تاریکی جذب شد. خانم
رازی به لب پشتبام آمد و آسمان را تماشا کرد. ظاهراً خود بمباندازهای عراقی را نمیتوانست ببیند. فقط از شلیک ضد هواییها و انفجار بمبها معلوم بود که طرفهای سلطنت آباد، سرپل تجریش و مقصود بک را میزدند. سروکلة نیلی از آن سر کوچه پیدا شد که داشت آقای بیات را به سمت خانه هل میداد. فریاد زد. «خانم رازی، اون بالا رفته ین چهکار؟ الان بمب رو سرتون میافته و نفله میشین» (همان: 104).
«مهندس قریب، مگه قرار نبود برین به لشکرک؟ راهها بسته ست. نتونستیم بریم. حالا بناست به خونة تیمسار قوانلو بریم، شامو اونجا بخوریم ورقبازی کنیم» (همان: 104).
«خانم مهندس غریب داد زد «اوی خدا جون به داد همة بچههای معصوم برس خدا جون به داد مریضهای مریضخونه «شهید» برس. خدا جون نصف شبی کیه که به داد آدمهای مفلوج و چلاق برسه؟» (همان:105).
در فضای موجود اهل محل بهویژه بانوان همدیگر را چون عضو خانوادة خود دانسته و خیلی به رعایت حجاب و مسائل شرعی اهمیت نمیدهند.
«نیلی با سر بیچادر و موهای پریشان، دو سه قدمی وسط کوچه تلوتلو خورد و روبروی پنجرة مطالعة هادی بشارت روی پاهایش ایستاد» (همان: 90).
«در باز شد و هلی، سینی قهوه به دست و سر برهنه، به اتاق آمد» (همان: 120).
«نیلی از جا پرید و صورتهادی بشارت را ماچ کرد. «خیلی ممنون. thank you. کی شروع کنیم؟» (همان: 125).
«هادی بشارت بروبر نگاهش کرد. چطوری به اینجا آمدین خانم؟
نیلی ساک را روی زمین گذاشت و روسری قهوهایش را از سر برداشت» (همان: 137).
[هادی بشارت] «تند دست خانم رازی را میان دستهایش فشرد و گفت، خانم کملطفی میفرمایین. سایتون سنگین شده، گاهی هم یاد فقیر فقرا بکنین» (همان: 222).
در این فضا افراد بهظاهر مذهبی بهراحتی به اشخاص تهمت میزنند.
«چطوره که وقت عیش و نوشتون همه چی دارین؟ شماها خیلی به راحتطلبی عادت کردین. آقا پیره، من دایم زاغ سیاه دخترهای بیات رو چوب میزنم. همیشه تو خونة شما ولو هستن» (همان: 165).
«کبری خانم جلو آمد. گوشة چادر را دور نوک انگشتش پیچید، با آب دهان تر کرد و روی لبهای نیلی مالید. «حرف زیادی میزنی. برادرت الان دوساعته که ماشین زیر پاش گذاشته و دور شهر داره عقب شماها میگرده؟
صورت نیلی را زیر نور چراغ گرفت که اثر پودر و ماتیک را به آن ببیند. نیلی گفت «دیدین که به صورتم چیزی نیست» (همان: 235).
هنگامیکه پرفسور بشارت به کمیته محل احضار شده اینگونه با او برخورد میشود: «یارامت گفت: من تورو میشناسم کتابهات رو به تحریک کی مینویسی؟ پول چاپشونو کی میده؟ خودش را جلوتر کشید و گفت، فکرها تو درست بکن. جواب ندادن به صرفت نیست» (همان: 240).
روحیه و اعصاب افراد به دلیل جنگ و فروپاشی خانواده تا و از دست دادن عزیزانشان بههمریخته است.
نیلی که ما در و برادرش در آمریکا زندگی میکنند اینگونه توصیفشده: «پرسه زدنهای نیلی توی خیابان کار مناسبی نبود. سر چهاردهسالگی احتیاج به آدم دلسوزی داشت که سرپرستیش را بکند. ولی توی خانوادة بیات هر کس
سرش به کاری بند بود و نمیتوانست به نیلی برسد (همان: 35).
«اخلاقش عوضشده. نصف شبها پا میشه، میره پایین تو آشپزخونه و مشتمشت حبه قند به دهنش میریزه. زیر دشکش تیکه نون قایم میکنه. خانم مهندس قریب ازش می پرسه چرا؟ جواب میده که دست خودش نیست» (همان: 186).
بدبینی نسبت به جامعه و افراد و عدم اعتماد به هم دیده میشود.
مرگهای تاریخی، برعکس مرگهای این دوره آنی نبود فقط توی این دوره و زمانه است که آدم سُر و مُر و گُنده توی خیابان قدم میزند، توی صف نان و گوشت و تخممرغ میایستد، یکهو تیری به پیشانیش اصابت میکند و از دار دنیا میرود. (همان: 44)
پاسپورتهاشونو گرفتن و امروز عصری با هواپیماهای مخصوص به زاهدان پرواز میکنن. از اونجا هم یواشکی خودشونو به پاکستان میرسونن. کمی خوان کسی بفهمه. ازشون پرسیدم سفر بخیر. کجا میخواین برین؟ گفتن: برای تعطیلات عید میریم مشهد (همان: 205).
از نحوة چادر سر کردنش معلوم بود که ناشی است بیقیدی زنهای چادری درراه رفتنش نبود. تند و عاصی قدم برمیداشت (همان: 47).
یک سال و خردهای پیش به خاطر بدحجابی بهصورت هلی اسید پاشیدند (همان: 68).
در فضای موجود افراد، اغلب به تعلیم زبان انگلیسی و تاریخ علاقهمند هستند تا دانش دیگر.
«حتماً این آشغالو(منظور چه چیزی بوده است؟ داخل قلاب نشان داده شود) از پول شهریة کلاس انگلیسی خودت خریدی.
قبض رسید شهریت کجاست؟» (همان: 36).
نیلی از بشارت میخواهد که به او تاریخ یا انگلیسی تعلیم دهد. «چه میدونم؟ درس تاریخ. درس انگلیسی هر چی که براتون ممکن باشه» (همان: 73).
«برای رفتن به آمریکا آدم باید خیلی خوب انگلیسی بدونه. انگلیسی من خوب نیست انگلیسی رو نمیشه از تو کتاب یاد گرفت (همان: 73).
«پرسید: از من چی می خواین؟
میخوام که به من انگلیسی یاد بدین. » (همان: 123).
زاویة دید
زاویة دیدی که تقی مدرسی برای رمانش برگزیده، زاویة سوم شخص یا دانای کل میباشد که رفتار شخصیتها و ذهنیت افراد وضعیتهای زمانی و مکانی را توانسته است بهخوبی شرح دهد.
در بعضی جاها راوی آنچه را که میبیند برای مخاطب تعریف میکند:
«هادی بشارت دوباره به راه افتاد. سر بعضی کوچه تا برای شهدا حجله گذاشته بودند. از این سنّت حجله گذاشتن برای شهدا هم چیزی سرش نمیشد. چه ارتباطی بین آن اتاقهای شش وجبی و کشت و کشتار توی صحنة جنگ وجود داشت؟ اللهاعلم» (همان:15).
«کتابچه حساب بانکشان را نشانش میداد که با چه سرعتی پساندازهایشان دارد ته میکشد. این کارها رو جوری میکرد که فرنگو از صرافت بیفتد؛ اما مگر به خرج فرنگو میرفت؟ فقط بهظاهر ساکت میشد، سکوت سنگین و بستهای که پنهانی دست به شماتت او میگذاشت» (همان: 18).
«هادی بشارت هنوز صدای آن طفلی را در گوشهایش میشنید. حیف شد. جوان به آن نازنینی چه آسان ورپرید» (همان: 22).
«هادی بشارت نمیتوانست مطلب به آن مهمی را به فرنگو بفهماند.
فریادش بلند شد «فرنگو یه خرده تحمل داشته باش. هنوز یه کلمه از دهن من درنیامده خیال میکنی که همهچیزو فهمیدی؟ تو این مملکت ما ملت عادت کردیم که خودمونو عقل کل بدونیم؛ اما تا چیزی میشه تا کارد به استخون میرسه هی میخواهیم کتمون کنیم و ندیده بگیریم باورمون بشه که خبری نشده و آب از آب تکون نخورده. نخیر این خبر تا نیست. خودفریبی هم حدی داره. بععع» (همان: 24).
«مهندس قریب از یخچال گالن ودکایی را درآورد که خودش ساخته بود و آن را روی پیشخان گذاشت. یادته که سر مردن فخر زنجانی هم همینطوری صحبت میکردی؟» (همان: 28).
«آقا مجتبی پسر بزرگش، زن آمریکایی گرفته بود و توی سفارت کار میکرد. فقط یکبار این اواخر برگشت و آنهم به خاطر اینکه بابش رو برای معالجه به آمریکا ببرد. پسر دومش احمد توی خط انقلاب افتاده بود و ماه تا ماه هیچ جا پیدایش نمیشد. هلی دختر بزرگش هم که دائم سرش را با خریدن لباسهای عجیبوغریب گرم میکرد. آن روزها، هلی هنوز بینا بود و هر شب دوستانش را میآورد که روی تراس خانهشان صفحه بگذارند و تا آخرهای شب برقصند» (همان: 35).
«خسته به نظر میرسید و از دهنش بوی مشروب میآمد» (همان: 107).
راوی به بیان احساس و افکار درونی افراد و نقل نیات شخصیتها میپردازد.
هادی بشارت میبایست برود و سری به خانم رازی بزند. خودش را به نظر آتورد که در اتاق پذیرایی خانة رازی نشسته، دستهایش را به هم گذاشته و یکنفس دارد حرف میزند. برایش توضیح میداد که نباید مرگ چنان جوانی را سرسری گرفت نباید اجازه داد که با به راه انداختن دستة سینهزنی، یا با گذاشتن ختم و فاتحه، یا با عوض کردن اسم کوچه به
«شهید مهرداد رازی» ماهیت آن طفلک را عوض کرد» (همان: 39 و 40).
بیان احساسات بشارت با دیدن مدرسة دورة دبیرستانش: «سال ها خیلی ساده، حتی بدون فکر و خیال، از جلوی همان سکو رد میشد و سلامهای فراش مدرسه و حتی شاگردها را تحویل میگرفت. ولی حالا هر چیز خیلی بیثبات به نظرش میرسید» (همان: 76).
میدانیم که جنگ همواره بهصورت عام جامعه و بهصورت خاص هنرمندان و نویسندگان را تحت تأثیر قرار میدهد و سبب میشود که نویسندگان و هرروح حساسی را به خلق آثاری مرتبط را دارد و نگاه به جنگ همواره به یکگونه نیست. برخی تنها تلخیها و مصائب جنگ را میبینند و برخی آن را مدرسة انسانسازی و مایة رشد یک ملت.
رمانهای دفاع مقدس به سه دستة مثبت نگر، منفی نگر و بینابین تقسیم میشود. در این پایاننامه بر آن بودیم که از رمانهای مثبت نگر دو رمان «عروج ناصر ایرانی» و «عقابهای تپة 60 محمدرضا بایرامی» را با دو رمان منفی نگر «آداب زیارت تقی مدرسی» و «محاق منصور کوشان» از جهت طرح، شخصیتها، لحن، فضا و زاویه دید با یکدیگر مقایسه نماییم.
نتایج بهدستآمده از مقایسة «عروجِ ناصر ایرانی، عقابهای تپه 60 محمدرضا بایرامی، آداب زیارت تقی مدرسی، محاق منصور کوشان» از قرار زیر است:
سایر شهرها روانة جبهه میشدند. جوانهای غیوری که با کمترین امکانات جسورانه و با اعتمادبهنفس بالایی در برابر دشمن ایستادگی میکنند. نویسندگان در این رمانها بر آن هستند که ارزشها و نتایج مثبت جنگ را علیرغم مصائبی که برای خانواده تا با از دست دادن فرزندانشان یا مجروح شدن رزمندگان به وجود آورده است؛ به خواننده منتقل میکنند.
نوع دیگر دیدگاه نویسندگان به جنگ در دو رمان (آداب زیارت و محاق) نگرش بدبینانهای است که نویسنده و راوی داستان بر آن هستند که زندگی پر از اضطراب و بحرانهای روحی مردمی را که در هر طبقه با آن دستبهگریباناند به نمایش بگذارند. در این داستانها ما با صحنههایی از مشکلات اقتصادی و امنیتی ناشی از جنگ، مهاجرت تحصیلکرده تا و ثروتمندان و... روبهرو هستیم و زندگی پرتنش مردم را
در آن سال ها درک میکنیم. درمییابیم که جنگ برای مردم چیزی جز آوارگی، ترس، بازماندن از پیشرفت در حرفه و تحصیل مورد علاقه و فرار مردم به خارج از کشور، چیز دیگری در پی ندارد.
حال انتقاد از جنگند و یا اینکه از کشور فرار میکنند. از جنگ و اوضاع کنونی جامعه بیزار، خسته و درماندهاند و نمیتوانند بر ترس و اضطرابهای ناشی از جنگ خود غلبه کنند.
اغلب شخصیتهای اصلی رمانهای منفینگر به تاریخ و فرهنگ باستانی ایران علاقة وافر و نگاه بدبینانهای نسبت به نظام و مسئولین دارند و مردمی را که روانة جبهه میشوند، افرادی فریبخورده و بیسواد میدانند و اگر شخصی بسیجی، تحصیلکرده باشد او را فردی سطحینگر و دارای عقایدی نادرست میدانند.
نامگذاری شخصیتها در هر دودسته از رمانها، کاملاً هدفمند است؛ یعنی در رمانهای مثبت نگر نامها اغلب مذهبی و برگرفته از شخصیتهای مذهبی صدر اسلام است مانند حبیب و جعفر درصورتیکه در رمانهای منفی نگر شخصیتها برگرفته از اسامی باستانی و ایرانیاند و یا اینکه نامها برگرفته از فرهنگ غربی است مانند مهرداد، هلی و یا نیلی.
در رمانهای مثبتنگر همة افرادی که در جبهه حضور دارند، داوطلبانه خود را به میدان جنگ رساندهاند و هدفشان جهاد درراه خداست و این موضوع را وظیفهای دینی و شرعی میدانند به همین علت از مرگ هراسی ندارند در صورتی که در رمانهای منفی نگر وضع طوری دیگر است؛ شخصیتها از جنگ متنفرند و نمیتوانند اوضاع بههمریختة جامعه را تحمل کنند بنابراین به دنبال راه فرارند و کسانی که به جبهه میروند مانند «مهرداد رازی» شخصیت اصلی رمان آداب زیارت، برای مطالعات باستانشناسی و به دست آوردن اطلاعات تاریخی است و هیچ اعتقادی به مقدس بودن جنگ و جهاد ندارند.
عکسالعمل والدین شهیدان نیز در این دودسته از رمانها متفاوت است؛ در رمانهای مثبتنگر مادران سعی میکنند با توسل به ائمه و صبوری فرزندان
خود را همراهی کنند وقتیکه خبر شهادت فرزندشان را میآورند خود دارند و شاکر؛ اما در رمانهای منفینگر والدین و اطرافیان نمیتوانند مرگ فرزندان را تحمل کنند و با عصبانیت با اطرافیان برخورد میکنند.
در رمانهای مثبتنگر در روابط خانوادگی، افراد خانواده بیشتر به یکدیگر وابسته بوده و در اکثر امور با یکدیگر مشورت کرده و حتّی برای اینکه فرزندان به جبهه بروند ابتدا رضایت مادر خود را کسب میکنند. امّا در رمانهای منفینگر افراد یک خانواده اغلب طرز فکرهای متفاوتی باهمدیگر دارند و زندگی پرتنشی را سپری میکنند و همسران اغلب به نظر و نیاز طرف مقابل توجّه نداشته و به ویژه بانوان برای فرار از کشور و به خاطر عدم رضایت همسرانشان از این امر، طلاق گرفته و روانة خارج از کشور میشوند.
در رمانهای مثبتنگر اغلب اشخاص به آینده و پیروزی کشور در جنگ امیدوارند. امّا در رمانهای منفینگر اشخاص اغلب از اوضاع اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی جامعه ناراضی بوده و همواره به زمان قبل از جنگ نظر دارند.
از دیگر عناصری که نویسندگان دفاع مقدس به آن پرداختهاند ترسیم فضای حاکم بر جامعه است که بازگوکنندة دیدگاه نویسنده نسبت به جنگ است.
در رمانهای مثبتنگر فضایی که نویسنده به وجود میآورد فضایی معنوی و مقدس است. فضایی که در آن شور و شوق، از جان گذشتن، امید و عزتنفس دیده میشود و روح همکاری در آنجا دیده میشود و دشمن را در برابر قدرت خود کوچک میبینند. گاهی اوقات فضاهای صمیمی و طنز نیز دیده میشود.
اما فضایی که مدرسی و کوشان در رمانهایشان ایجاد کردهاند، فضایی پر از فشارهای اقتصادی و ناامنی و بدبینی نسبت به اطرافیان و مسئولین میباشد. فضایی که نویسنده و راوی از جنگ ارائه میدهند فضایی است تیره، پر از غم
و اندوه، مرگ ویرانی و ناامیدی همراه با اضطراب. در این فضا خردسالان و نوجوانانی که شاهد ویرانی منازل یا کانون خانوادة خود با جدایی مادرانشان از پدرانشان به خاطر فرار از کشور هستند، بیشترین آسیب روحی – جسمی را از جنگ تجربه میکنند.
در رمانهای مثبتنگر محل زندگی افراد یا مناطق جنگی و سایر شهرستانهاست و یا اینکه ساکن مناطق جنوبی شهر تهران هستند که معنویت بیشتری در این مکانها جاریست امّا محل سکونت اشخاص در رمانهای منفی نگر تهران و اغلب شمال شهر تهران است که این افراد اغلب خارجرفته و متجدد گرا هستند و دید خوبی نسبت به جنگ ندارند.
از آنجاییکه هر دو دسته از رمانها روایت جنگ وضعیت نابسامان مردم در آن برهة زمانی است، لحنی متغیر و مواج است و انواع لحن در این رمانها دیده میشود مانند لحن ترسآلود، لحن جدی، لحن امیدوارانه، لحن مضطرب، لحن خشمگین، لحن طنز و شوخی؛ اما در رمانهای منفینگر غلبه بر لحن خشمگین و مضطرب و انتقادی است و از لحن شوخی و طنز اثری دیده نمیشود.(اگر هم طنزی به کار رفته است بیشتر حالت طعنه و کنایه به وضع نابسامان موجود است. اگر مولف محترم صلاح دید این مفهوم نیز قابل انعکاس است)
مرگ در رمانها مفهومی متفاوت دارد. در نوع مثبتنگر مرگ به معنای شهادت است و موهبتی است الهی که نصیب بندگان مخلص خداوند میشود و بهتبع آن شهادت فرزند افتخاری است که نصیب پدر و مادر میشوند و آنها نیز همیشه خدا را سپاسگزارند اما در نوع منفینگر مرگ یک جوان مصیبتی است بزرگ و پایان زندگی او محسوب میشود بنابراین والدین و اطرافیان نیز نمیتوانند مرگ عزیزانشان را تحمل کنند.
در رمانهای مثبتنگر جنگ نیز یکی از تقدیرهای خداوند است
بنابراین رهبر و مسؤولین حکومتی هیچ تقصیری ندارد و حتی شهدای خود را به آرمانهای انقلاب و رهبری هدیه میکنند در صورتیکه در رمانهای منفی نگر انگشت اتهام مردم بهسوی مسؤولین است.
در بین عناصر داستان بررسیشده در این پژوهش، عنصر زاویة دید برای آشنا کردن خواننده با دیدگاه حاکم بر رمان نسبت به سایر عناصر نقش کمرنگتری را دارد؛ و در بین دو نوع روایتی که بهکاررفته است، زاویة دید سوم شخص برای تعیین افکار و دیدگاههای اشخاصی که به ایفای نقش میپردازند نسبت به زاویة دید اولشخص مؤثرتر میباشد.
1-آلوت، میریام (1380) رمان به روایت رماننویسان، ترجمۀ علیمحمد حقشناس، چاپ دوم، تهران: نشر مرکز
2- اخوت، محمد (1371) دستور زبان داستان، چاپ اول، اصفهان: نشر فردا
3- اسماعیللو، صدیقه (1384) چگونه داستان بنویسیم، چاپ دوم، تهران: نشر نگاه
4- اگری، لاجوس (1383) فن نمایشنامهنویسی، ترجمۀ مهدی فروغ، تهران: انتشارات نگاه
5- انوشه، حسن (1376) فرهنگنامۀ ادبی: گزیدۀ اصطلاحات، مضامین و موضوعات ادب فارسی، جلد دوم، چاپ دوم، تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی
6- ایرانی، ناصر (1364) داستان، تعاریف، ابزارها و عناصر، چاپ اول، تهران: نشر نگاه
7- ایرانی، ناصر، عروج، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، چاپ دوم،1363.
8 - بایرامی، محمدرضا، عقابهای تپه 60، نشر سوره مهر، چاپ سوم، 1388.
9- براهنی، رضا (1368) قصهنویسی، چاپ چهارم، تهران: البرز
10- پرین، لارنس (1387) تأملی دیگر در باب داستان، ترجمۀ محسن سلیمانی، چاپ هفتم، تهران: سوره مهر
11- تاجیک، فریده (1387) داستاننویسی، تهران: انتشارات هنرکده
12- حنیف، محمد (1379) راز و رمزهای داستاننویسی، چاپ اول، تهران: سازمان پژوهش و برنامهنویسی آموزشی
13- خانیان، جمشید (1382) از زمینه تا درونمایه، بررسی عناصر هفتگانه در آثار ادبی در هفت اثر داستان کوتاه از نویسندگان ایرانی، تهران: انتشارات سوره مهر
14- خسروی، ابوتراب (1388) حاشیهای بر مبانی داستان، چاپ اول، تهران: نشر ثالث
15- داد، سیما (1380) فرهنگ اصطلاحات ادبی، چاپ چهارم، تهران: انتشارات مروارید دستغیب، عبدلعلی، بهسوی داستان نویسی بومی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، حوزه هنری، 1376.
16- سلیمانی، محسن (1380) فن داستاننویسی، چاپ پنجم، تهران: انتشارات امیرکبیر
17 - فتاحی، حسین (1386) داستان، گام به کام: آموزش داستاننویسی، چاپ اول، تهران: نشر صریر
18- کادن، جی. ای. (1386) فرهنگ ادبیات و نقد، ترجمۀ کاظم فیروزمند، چاپ دوم، تهران: نشر شادگان
19- کنی، دبلیو. پی. (1380) چگونه ادبیات داستانی را تحلیل کنیم، ترجمۀ مهرداد ترابینژاد، چاپ اول، تهران: نشر زیبا
20- کوندرا، میلان (1368) هنر رمان، ترجمۀ پرویز همایونپور، چاپ
اول، تهران: نشر گفتارکوشان، منصور، محاق، نشر شیوا، چاپ اول، 1369.
21 - مدرسی، تقی، آداب زیارت، نشر نیلوفر، چاپ اول،1368.
22- مستور، مصطفی (1379) مبانی داستان کوتاه، چاپ اول، تهران: نشر مرکز
23– میرصادقی، جمال (1376) عناصر داستان، چاپ چهارم، تهران: سخن
24- ---------------- (1379) داستان و ادبیات، چاپ اول، تهران: انتشارات آیۀ مهر
25- یونسی، ابراهیم، هنر داستاننویسی، تهران، انتشارات نگاه، 1388.