ghaemiyeh.com
سرشناسه : صفا یی، غلامحسین، ۱۳۳۵ -
عنوان و نام پدیدآور : آرام نگیریم: خاطرات خود نگاشت جانباز غلامحسین صفایی/غلامحسین صفایی.
مشخصات نشر : تهران: موزه دفاع مقدس تهران، ۱۳۹۷ .
مشخصات ظاهری : 33 6 ص .؛ ۵/ ۵×۱۴ / ۲۱ س م.
شابک : 8- 25- 8094 - 600 - 8 97
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : صفایی، غلامحسین، ۱۳۳۵ - -- خاطرات
موضوع : جانبازان -- ایران -- خراسان -- خاطرات
موضوع : Disabled veterans -- Iran -- Khorasan -- Diaries
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- خاطرات
موضوع : Personal narratives -- 19 88-19 80 ,Iran-Iraq War
شناسه افزوده : موزه دفاع مقدس تهران
شناسه افزوده : ویراستار ادبی - گلستان جعفریان
رده بندی کنگره : ۱۳۹۷ ۳آ ۷ص/ DSR۱۶۲۴
رده بندی دیویی : ۰۸ ۴۳۰۹۲ / ۹۵۵
شماره کتابشناسی ملی : ۵۳۶۰ ۴۲۱
آرام نگیریم
ویراستار ادبی: گلستان جعفریان
ناشر: انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
مدیر هنری: داود صلاحی
ویراستار: نسرین خالدی
صفحه آرایی: محمدجواد بابایی
طرح جلد: رحمت نب یزاده
نوبت چاپ: اول، 1397
شمارگان: 2000 نسخه
قیمت: 25000 تومان
شابک: 8- 25 - 8094 - 600 - 978
نشانی : میدان ونک - بزرگراه شهید حقانی، خیابان سرو، جنب مترو حقانی، موزه انقلاب اسلامی و دفاع
مقدس- تلفن: 88657020 - 021
فصل اول: از کودکی
تا پیروزی انقلاب اسلامی ... 15
فصل دوم: از پیروزی انقلاب اسلامی
تا شروع جنگ تحمیلی ... 63
فصل سوم: دغدغه ی رفتن به جبهه ها
و حضور در عملیات ... 71
فصل چهارم: فصل جدیدی
در زندگی ... 103
فصل پنجم: وضعیت ناآشنای من
برای تیم پزشکی! ... 117
فصل ششم: زخم بستر، سخت و متفاوت ... 135
فصل هفتم: شروع زندگی تازه با شناخت شرایط جسمی
و مدیریت کردن زخم ها ... 149
فصل هشتم: آغاز دردهای ناشناخته
و سفر به بندرعباس ... 183
فصل نهم: آغاز سفرهای مذهبی، راه اندازی اجتماع عظیم
منتظران ... 217
فصل دهم: دیدار مولایم خامنه ای، آغاز حضور در
اردوهایی از جنس همدردی ... 275
فصل یازدهم: عکسها ... 327
تقدیم
به پیشگاه مقدس
ارباب شهیدان که
جوشش خونش
قرنهاست،
آرمان خواهی آزادگان
عالم را شعله ور نگاه
داشته است.
به نام او
که قلم را به قسم
به تقدس برآورد
انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مقطعی مهم، اثرگذار و سرنوشت ساز در تاریخ درخشان ایران زمین و سرمایه ای عظیم از میراث فکری، فرهنگی و تمدنی کشور عزیزمان است که باید به درستی معرفی شود و برای نسل های آینده محفوظ و ماندگار بماند آیندگان باید این بازة بی نظیر تاریخ را به خوبی بشناسند و به طور ویژه بدانند که در نیم قرن اخیر چه ماجراهای تلخ و شیرین و چه حادثه هایی بر کشور و ملت ایران گذشته است این آگاهی، تضمین کنندۀ انتقال فرهنگ و ارزش های پربار این سرزمین به نسلهای بعد و پلی برای انتقال تمدن بی ننسلی به شمار می آید در واقع این آگاهی ضامن حفظ و بقای اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی خواهد بود و ارزش هایی را که پاک ترین جوانان وطن، گرانبهاترین دارایی خود را به پای آن نثار کردند، پایدار و جاودانه خواهد نمود
مراکزی همچون موزه انقلاب اسلالمی و دفاع مقدس که ویژگی های کم نظیر و کارکردی فرا ملی، فرا جناحی و فرا دستگاهی دارند می توانند پیشتاز تحقق این رسالت تاریخی و ملی باشند این مهم مستلزم آن است که موزه از همه ظرفیت های بالقوه و بالفعل خود بهره گیرد و با ایجاد گفتمان نخبگانی و فرهنگ سازی عمومی، زمینۀ استفاده از تجارب و اندوخته های فکری، فرهنگی و ارزشی پیشکسوتان و ایثارگران عرصه حماسه، مقاومت، استقلال و سربلندی کشور را برای بهره گیری نسل نو فراهم آورد
یکی از ظرفیت های راهبردی موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس که می تواند این مأموریت خطیر را با ظرافت، هنرمندی و مانایی انجام دهد، حوزه نشر، کتاب و مطالعه است کتاب به عنوان میراث ماندگار فرهنگ بشری و قلم به مثابه بی همتاترین ابزار ثبت و ضبط دستاوردهای فکری و فرهنگی انسان، بهترین شیوه برای به تحریر و تصویر درآوردن گفتمان انقلاب اسلامی و عرضه آن به نسل های آینده است
از این رو، موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس با درک این مسئولیت گران سنگ و حساسیت های مترتب برآن، به تدوین و انتشار مفاهیم اصیل و ناب انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و فرهنگ مقاومت همت گماشته و میکوشد آثاری فاخر و در تراز مخاطبان فهیم و علاقه مند به این راه پر افتخار ارائه نماید امید که در پیشگاه خداوند متعال، اولیا و شهدای راه حق، به ویژه ایثارگران و شهیدان انقلاب اسلامی و دوران پر افتخار پس از آن رو سپید و سرافراز باشیم ان شاءالله
انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
من غلامحسین صفایی، قصد تعریفکردن از خود و کارم را ندارم. اما برآنم تا با بیان نکاتی چند، موجب تلاش و کوشش بیشتر در کسانی گردم که با عنایت باری تعالی از نعمت سلامتی برخوردارند.
سال 1360 در منطقهی عملیاتی تپههای اللهاکبر بر اثر اصابت چند گلوله به ناحیهی گردن، قطع نخاع و از گردن به پایین فلج شدم. روشن است که از آن تاریخ تاکنون تمام بدنم، به استثنای سر، فاقد هرگونه حرکتی است و حتی برای خاراندن صورتم نیاز به کمک دیگران دارم.
بعد از مجروحیتم و با توجه به اینکه من تا پایان عمر باید بدون اتکا به دست و پا و با کمک و مساعدت دیگران زندگی کنم؛ با خود تصمیم گرفتم اجازه ندهم ناتوانیهای بیاندازهی جسمام بر روح من چیره شود و شرایط زندگیام موجب سرخوردگی و عزلت من گردد و از من فردی سربار خانواده و جامعه بسازد. به همین دلیل به مطالعه روی آوردم. مطالعاتم را بر خودشناسی و خداشناسی متمرکز کردم، زیرا آنها را از اساسیترین امور زندگی هر مسلمانی میدانم. بعد از چهارسال مطالعه در این زمینه
به فکر افتادم، کتابی با موضوع مؤمن کیست بنویسم. کتابها و یادداشتهای زیادی در این زمینه جمعآوری کرده بودم.
اهل تحقیق خوب میدانند که برای مطالعه روی موضوعی خاص، باید به منابع فراوانی در آن زمینه مراجعه کرد. با توجه به ناتوانی جسمیام، خانوادهی عزیزم، بهخصوص مادر و همسر فداکارم، بودند که در تمام مدت مطالعه همراهیام کردند؛ آوردن کتابها، ورقزدن آنها، یادداشتبرداری از متن از جمله کارهایی بود که آنها انجام میدادند. نگاشتن کتاب تمام ذهنم را درگیر خود کرده بود و شب و روز به آن فکر میکردم. همواره دنبال راهی بودم که بهتنهایی بتوانم کار تألیف را به انجام رسانم. نوشتن با ماشین تایپ به نظرم رسید. مبلغی قرض کردم و یک ماشین تایپ خریدم. با هر مشقتی بود، با گرفتن نی بین لب و دندانهایم، کار نوشتن با دستگاه را آغاز کردم.
کار به کندی پیش میرفت. چون در روز بیشتر از چند خط نمیتوانستم تایپ کنم، معمولاً مطالب در بار اول برایم قابل قبول نبود و احتیاج به بازنویسی چندینباره داشت. هر بار باید کسی کنارم میبود تا منابع و یادداشتهایی که احتیاج داشتم را مقابل صورتم بگیرد و کاغذ دستگاه را عوض کند و ... . چارهای نداشتم کار بهسختی پیش میرفت. یک روز موقع جابهجایی، دستگاه روی زمین افتاد و شکست و از آن واقعه بدتر اینکه هر کجا دستگاه را بردیم، گفتند قطعاتش پیدا نمیشود و غیرقابل تعمیر است. بعد از این حادثه بهطور کلی مأیوس شدم و نوشتن و مطالعه را رها کردم.
این دوران بسیار سخت و طاقتفرسایی را تجربه کردم، این اتفاق تأثیر بسیار نامطلوبی بر زندگی و روح و روانم گذاشت. به دلیل ناکامی در کار، مأیوس شدم و مطالعه را بیثمر دانستم. تمام کتابهایی را که بهسختی جمعآوری کرده بودم، فروختم یا هدیه دادم. که الآن بعد از گذشت سالها، هنوز نتوانستم بعضی از آنها را پیدا کنم و از این تصمیم سخت پشیمان هستم.
بدنم بعد از معلولیت، بسیار ضعیف شد. زمستانها در هوای سرد حالم بدتر میشود و بر اثر شدت درد نمیتوانم بیشتر از سه چهار ساعت در شبانهروز بخوابم. گاهی به علت تب بالا نهتنها در خواب که در بیداری هم کابوس میبینم. در یکی از شبهای سرد زمستان سال 1368 که حال خوبی هم نداشتم، فیلم مستندی دربارهی زندگی عنکبوتیان از کانال دوم سیمای جمهوری اسلامی پخش شد، که عجیب مرا تحت تأثیر قرار داد و این آیه از قرآن پیاپی به ذهنم آمد که: «هُوَ الّذی خَلَقَ لکم ما فی الارضِ جمیعاً» او خدایی است که همهی آنچه را (از نعمتها) در زمین وجود دارد، برای شما آفرید. (بقره/ 29)
به خودم نهیب زدم، ای غافل! آیا تو جزو همان انسانهایی هستی که خدای تعالی همه چیز را برای آنان آفریده است؟! آیا این خودباختگی تو، با ارادهی انسانی که اشرف مخلوقات است هیچ سازگاری دارد؟ این نوع نگاه، مرا کمی به خودم آورد و بعد از 18 ماه باانگیزه فعالیتم را دوباره از سر گرفتم. کتابها را فروخته یا بخشیده و یادداشتها را دور ریخته بودم. با این شرایط باید کار را از صفر آغاز
میکردم. جمعآوری مجدد منابع دو سال طول کشید و با لطف خدا و کمک بنیاد جانبازان توانستم یک رایانه بخرم.
با عشق و علاقه، با رفتن به کلاس یادگیری کار با رایانه را شروع کردم و با تمرین در خانه کار را کلید زدم. نوشتن با رایانه را به همان شیوه ی کار با ماشین تایپ، آغاز کردم؛ اما هنگام کار با صفحه کلید، گاه نیاز به استفادهی همزمان چند کلید بود و من نمیتوانستم این کار را انجام دهم، چون تنها با گرفتن یک نی بین دندانهایم کار میکردم. بالاخره با همراهی آقای محمد صادقی فرزند شهید صادقی با ساختن صفحه کلیدی که میشد چند کلید مورد نیاز را همزمان با زدن یک دکمه استفاده کرد، این مشکل حل شد. بعد از آن با پشتکار و انرژی بیشتری کار میکردم. با وجود کندی کار و سختیهای موجود، من دیگر مأیوس نشدم و بالاخره در سال 1377 اولین کتاب من به نام مؤمن کیست به چاپ رسید.
بعد از چاپ این کتاب و استقبال از آن، انرژی و روحیهی تازهای در من دمیده شد و برای نگارش خاطرات خودم مصمم شدم، زیرا وضعیت جسمی ویژهی خود را سوژهی خاصی برای نوشتن میدیدم. ماحصل تلاشم کتابی است که پیشروی شماست. امیدوارم مورد توجه خداوند متعال و استفادهی مؤمنان قرار گیرد. انشاءالله.
والسلام
غلامحسین صفایی
مجروح جنگی قطع نخاع از گردن
بسم الله الرحمن الرحیم
الحمد لله رب العالمین، و الصلاه و السلام علی رسول الله و علی آله الطاهرین
اسم من غلامحسین است، پدر و مادرم به عشق امام حسین (ع) و ارادات به ایشان نام مرا غلام امام حسین نهادند، که گاه مرا این نام متحول میکند و اشکم را جاری مینماید، رحمت خداوند بر آنها که این نام را برایم انتخاب کردند.
روستا زادهام. در یکی از دهات بخش طرقبه به نام دهبار به دنیا آمدهام. دهبار در منطقهای ییلاقی در پناه کوه و در دل درختهای بلند سپیدار، سرسبز و زیبا رخنمایی میکند. از نظر موقعیت جغرافیایی در حومهی شهرستان مشهد، به فاصلهی 14 کیلومتر از شهر طرقبه در دامنهی رشته کوههای بینالود قرار گرفته است.
روستای من به طبیعت زیبا و بکر و آب و هوایی خنک و کوهستانی معروف بوده و هست؛ آب خوش طعم و اکسیژن فراوان! از بچگی بوی روستا را دوست داشتم. باد که میآمد اول از شاخههای بلند و کشیدهی درختهای سپیدار میگذشت، بعد کمی پایینتر لابهلای برگهای پهن و شاخههای ضخیم گردو
میپیچید و دست آخر برگهای کوچک و جوان آلبالو را نوازش میکرد و با بوی بابونه و کاکوتی مشام را نوازش میداد.
مردم دهبار شهرت داشتند به خونگرمی و بانشاطی، مهماننوازی و صمیمیت! آن سالها از آمار روستا اطلاع دقیقی ندارم اما حالا حدود۱۴۰ خانوار، ساکن روستا هستند. روستا ۱۸ شهید و تعداد زیادی جانباز قطع نخاع و مجروحیتهای دیگر تقدیم انقلاب کرده است. اگر در زمان کودکی من، دهبار را به طبیعت و درختهای سپیدارش میشناختند، حالا بسیاری دهبار را به شهدا و فرزندان جانبازش میشناسند.
برای رسیدن به دهبار باید بعد از گذر از شهر طرقبه به سمت جاغرق از اولین سه راهی؛ به سمت روستای طرقدر گذشت، پس از رسیدن به دو راهی دهبار - کلاته آهن مسیر سمت راست را انتخاب و بعد از طی مسیری زیبا و کوهستانی به روستای دهبار رسید. منبع درآمد اهالی روستا فروش محصولات کشاورزی است که اکثراً حاصل از باغداری است. درختهای گیلاس، آلبالو، زردآلو، آلو، سیب، گردو در هر فصل با میوههایشان سیمای روستا را چراغانی میکنند. مناظری که در ایام کودکی چشمنوازِ لحظات تلخ و شیرین زندگیام بودند. من تنها پسر و نازدانه! خانواده بعد از پنج دختر به دنیا آمدم. خاطرم خیلی برای پدر و مادرم عزیز بود، نه اینکه تفاوتی بین من و خواهرهایم بگذارند اما این تنها فرزند پسربودن، امتیازی برای من بود که رفیق و همراه پدرم بشوم. بابا شب و روز رهایم نمیکرد. دردانهاش حسابی در
دلش جا باز کرده بود. سر به راه و مهربان، همواره مثل سایه پیِ پدر بودم. هر جا که میرفت مرا هم همراه میبرد. بابا مرد خدا بود، مذهبی و دوستدار اهل بیت. بیشتر از همه جا مسجد را دوست داشت. همهی مراسم و برنامههای مسجد را، از نماز جماعت تا هیئت عزاداری، خودش برگزار میکرد. تمام وقتش به رتق و فتق امور مسجد
میگذشت. بابا یار مسجد بود، من هم که یار بابا بودم، مثل او یار مسجد شدم. این لطف پنهانی خدا بود که شامل حال من شده بود. تصاویری از کودکی و مسجد هنوز در خاطرم مانده است.
سپیدهی صبح پیش از آنکه کسی بیدار شود، همراه بابا به مسجد میرفتم. با صدای اللهاکبر اذانگو، اهالی روستا یکییکی پیدایشان میشد. سلامی میکردند و سری تکان میدادند و به طرف حوض مسجد میرفتند. وضو میگرفتند و به انتظار آمدن پیشنماز مسجد مینشستند. آقا که میآمد همه به نماز میایستادند. من چشمم به بابا بود. خواب و بیدار قامتش را دنبال میکردم. هوا آن وقت روز همیشه خنک بود. خنکی هوا با صدای مکبر مسجد قاطی میشد و به دلم مینشست.
ظهر است. معروفترین ظهر عالم، عاشورا! در حیاط مسجد تکیه دادهام به درخت چناری که سیاهپوش شده است. بوی قیمه و هیزم میآید. چشم انتظار هیئت روستا هستم که کوچه پس کوچههای ده را سینهزنان طی کنند و به مسجد برسند.
در پیچ کوچه بابا را میبینم که میان هیئت ایستاده است؛ بهش میگویند
«میاندار». نفس میکشم بوی خاک نمخورده به مشامم میرسد.
شب است. شب قدر، بزرگترین شب سال رسیده است. مردم روستا به روال مرسوم، بیدارند. تکتک یا گروهگروه به مسجد آمدهاند. بابا کنار سماور ایستاده و به پیرمردی با ریشهای سفید چیزی میگوید. شانههای پیرمرد را میمالد. پیرمرد لبخند میزند و دست بابا را میفشارد. بابا صدایم میزند. پیرمرد را نشانم میدهد: «هر وقت کربلایی گفت پشت سرش میروی داخل و قندان قند را تعارف میکنی.» ذوق دارم. انگار بزرگترین مأموریت عالم را به من سپردهاند. همان جا دم در میایستم، چشمم به کربلایی است و گوشم به صدای روضهخوان. روضهی ضربتخوردن امام علی (ع) را میخواند، صدای گریهی زنها سوار بر باد در کوچههای روستا میپیچد.
مادرم میگفت آن سالها بابا در ده برای خودش اسم و رسمی داشته است. در طبقهی پایین خانهمان در ده، بابا یک مغازه داشت و به جز مغازهداری کارهای دیگر هم انجام میداد. درختهای سپیدار یا ... را که مردم میخواستند، بیندازند، بابا میخرید و درختها را برای فروش به مشهد میبرد و از این کار سود خوبی هم عایدش میشد. آن طور که مادر تعریف میکرد بابا در ابتدای جوانیاش مرد متمکنی بوده و ما آن وقتها از نظر مالی در موقعیت نسبتاً خوبی بودیم.
مکه رفتن بابا را به خاطر ندارم. شنیدهام که بابا در کودکی من به سفر خانهی خدا میرود و با این سفر زندگی ما وارد فصل
جدیدی میشود؛ فصل فقر! فصلی که از کودکی تا نوجوانی من طول کشید و همهی زندگی ما را تحت تأثیر قرار داد. در حقیقت وقتی بابا در سفر مکه بود، یکی از اقوام بهمنظور بازسازی، خانهی ما را خراب میکند و برای همین بازسازی مقدار زیادی بابا بدهکار می شود. برای فرار از گرفتاری بدهکاری به مردم، بابا در نهایت خانه و مغازه را میفروشد و تقریباً هر چه را که دارد، از دست میدهد.
اجارهنشین شدیم. پدربزرگ مادریام خانهای وقفی در اختیار داشت که به آنجا رفتیم و فقر برای سالها، ما را در همان خانه ماندگار کرد. حالا برادری داشتم که همبازیام بود. در آن خانه من به مدرسه رفتم. تحصیل را با فقر شدید شروع کردم. آن روزها بیشترین فشار روی شانههای بابا بود. من که کودکی هفتساله بودم، میدانستم شرایطمان عوض شده، دستمان تنگ است و خیلی از کارها را نمیتوانیم انجام بدهیم. البته در محیط روستا این شرایط خیلی هم مشخص نبود و اذیتمان نمیکرد. بابا و مادر بودند، که رنج میبردند و هیچ نمیگفتند.
در مدرسه درسم خوب بود. نمرههای خوبی میگرفتم. شاگرد زرنگی بودم و بابتش تشویق میشدم. مدرسه را دوست داشتم. فقر شانههای بابا را خم کرده بود، خسته و درهم شکسته شده بود. بابا به یکباره همه چیزش را از دست داده بود و انگار زمانه هم قرار نبود فرصت مجددی به او بدهد.
چهارم دبستان بودم که خبر مرگ برادر بابا به او رسید و او
را که نتوانسته بود، زیر بار فقر کمر راست کند، در هم شکست. جسم بابا که خسته از حل و فصل مشکلات زندگی بود، تاب مرگ برادرش را نداشت، بابا پس از این مصیبت سکته مغزی کرد و از کار افتاد و در اثر سکته یک طرف بدن بابا فلج شد. من و برادرم، به یکباره از دنیای کودکی جدا و وارد عالم بزرگسالی شدیم. غم از کار افتادن عزیزترین فرد زندگیمان ما را بزرگ کرد. باید کار میکردیم. پدر تنها نانآور خانه، حالا گوشهی مریضخانه افتاده بود. خرج درمانش زیاد بود و ما هم که پولی نداشتیم، کسی را هم نداشتیم، تک و تنها مانده بودیم. بهناچار خرج درمان پدر را قرض کردیم و برای ادای قرض مدرسه را رها کردیم و دو برادر، مسئول تأمین معاش خانوادهی هشت نفریمان شدیم. بهتر است بگویم دست تقدیر ما را از مدرسه رهانده بود. همچون دو پرندهی کوچک به جبر از باغ علم راهی قفس قالیبافخانه شدیم.
مادر بسیار ناراحت بود و دلخور از زمانه. همسایهها مادر را دلداری میدادند، که این کار خوب است و بچهها برای خودشان هنری یاد میگیرند و همین هنر در بزرگی به کارشان میآید و بعد از دوسال سختی برای خودشان استاد کار میشوند. مادر دلش راضی نبود اما چارهای نداشت. پس کوتاه آمد و قرار شد ما به کارگاه قالیبافی برویم.
در ابتدا اصلاً باور نمیکردیم و در اضطراب عجیبی بسر میبردیم، تقریباً هر شب بهگونهای بحث آن مطرح میشد. از طرح این مسئله رنج میبردم، اما در سکوت معنیداری فقط
گوش شنونده بودم. بالاخره در یکی از شبهای تابستان زیر نور چراغ گردسوز که همه دور هم نشسته بودیم، پدر و مادرم به نتیجهی قطعی رسیدند که چارهای جز رفتن من و برادرم به کارگاه قالیبافی نیست، و لذا با این تصمیم سختترین ایام زندگی نوجوانی را آغاز کردیم.
صاحب کارگاه قالیبافی برای بستن قرارداد به منزل ما آمد، من و برادرم در گوشهای از اتاق زانوی غم بغلگرفته و متحیّرانه تسلیم امر پدر و مادر بودیم، به تعریفهای صاحب کارگاه از کار قالیبافی و شرایط کاری در این حرفه و تأثیرگذاری بر زندگی و آیندهمان گوش دادیم.
صحبتهای صاحب کارگاه همچون پُتکی بر سر ما فرود میآمد و هر چه به نتیجهی قطعی نزدیکتر میشدیم، ترس و غم وجودمان را سرشار میکرد، آرامآرام اشک در چشممان حلقه زد و از اعماق وجودمان او را نفرین میکردیم.
به هر حال با تعریف و تمجیدهای صاحب کارگاه در بیفایده خواندن درس در روستا و اینکه بچهها میتوانند سال دیگر درس بخوانند و حرفهایی از این قبیل، دل پدر و مادر نرم شد و برای نوشتن قرارداد دو ساله من و برادرم به منظور کار در کارگاه رضایت دادند.
صاحب کارگاه کاغذی که از قبل پیشبینی آن را کرده بود، بیرون آورد و شروع به نوشتن قرارداد کرد. بندبند پیش رفت و نهایتاً طبق قرارداد، به مدت دو سال (بدون تعطیلی) از قراری
سالی هزار و دویست تومان، من و برادرم همچون بردهای در اختیار صاحب کار قرار گرفتیم؛ تا بدون کوچکترین اعتراضی دوران نوجوانی خود را در سختترین شرایط ممکن، مانند یک مرد کامل(1)زیر دست فرد جبار همچون بردهای صبح تا پاسی از شب برای کار اجیر شدیم.
در این دو سال ما حق نداشتیم کارمان را ترک کنیم یا در جای دیگری مشغول به کار شویم. صاحب اختیارمان صاحب کارگاه بود. اسیر قالیبافخانه بودیم.
کار در کارگاه ساعتی نداشت، مثلاً نمیگفتند هشت صبح تا چهار بعد از ظهر ساعت کاری است. استاد و شاگرد موظف بودیم، تا هر وقت که کارمان طول بکشد و (بهاصطلاح قالیبافها) یک مقات بافته شود در کارگاه بمانیم. به همین دلیل استاد و شاگرد هر دو در عذاب بودند و استادکارها که زورشان به شاگردها میچربید، بیشتر وقتها سهم کاری خودشان را هم به گردن بچه شاگردهای بیزبان میانداختند. گاه پیش میآمد که تا نیمههای شب کار تمام نمیشد و ما از قالیبافخانه خلاصی نداشتیم. این «گاه» که میگویم شامل اکثر اوقات میشد، شب از نیمه گذشته بود که ما با تنهای خسته و رنجور از کار آزاد(2)میشدیم.
فضای کارگاه نیمه تاریک بود. معمولاً چند پله میخورد و در زیرزمین قرار داشت. بچهها، پیش از آفتاب خوابآلود و دمق
وارد کارگاه میشدند و معمولاً تا سه ساعت از شب گذشته از کارگاه بیرون نمیآمدند. تنها چیز زیبای درون کارگاه کلافهای رنگ و نقشهی قالیهای نیمهبافتهی بر دار بود. همه چیز در قالیبافخانه تاریک و ترسناک و غمزده بود. بچهها معمولاً از فشار کار روزانه رنجور بودند و با صورتهای رنگ پریده و تنهای صدمهدیده و با صدای سرفههای خشکِ گاه و بیگاهشان همچون شبحی در کارگاه مشغول به کار میشدند.
من و برادرم نیز به مدت طولانی مجبور به تحمل این شکنجهها بودیم، واقعاً روزهای فوق العاده سختی بود، زیرا غیر دشواری کار طاقتفرسای کارگاه، که انگار تمامی نداشت، تنگدستی و فقر ناشی از بیماری بابا سختیهای زیادی برایمان پیش میآورد.
مادرم ناگریز بود که برای درمانهای دورهای، بابا را هر چند وقت یکبار به مشهد ببرد، و این امر موجب بدون سرپرستشدن خانواده میشد. به این سبب، مشکلات زندگی من و خواهران و برادرانم در نبود مادر صدچندان میشد و شبها و روزهای فراوانی را فقط با خوردن نان و گاه بدون صرف غذایی گرم، با تنی خسته و رنجور از کارِ طاقتفرسای روزانه، شبها سر بر بالین میگذاشتیم.
آن روزها نانوایی در روستا نبود که اگر میبود ما پولی برای خرید نان نداشتیم. هر خانواده اول سال آرد مورد نیاز خود را خریداری کرده و با تنوری که داخل خانه داشتند، هر چند روز یکبار خمیر را آماده کرده و خانم نانوای محل را خبر میکردند
و با دادن دو عدد نان، بهعنوان دستمزد، نانوا چند تنور نان میپخت. نانها را در صندوقی که مخصوص نگهداری نان بود میگذاشتند و تا چند روز استفاده میکردند.
در همین روزهایی که مادرم نبود، نان موجود در صندوق تمام شد. روز اول خواهرم را برای گرفتن نان قرضی درب خانه همسایه فرستادیم و او با چند قرص نان آمد، روز بعد هم بههمین منوال، ولی در روز سوم همسایه با بهانههای مختلف از دادن نان امتناع کرده بود، اینکه تا پخت نکنیم نان نداریم و امروز هم وقت نمیکنیم نان بپزیم و حرفهایی از این قبیل. خواهرم غمگین و دلشکسته به خانه برگشت و گفت: «نان ندادن.» از او خواستم به درب خانهی همسایه دیگر برود و نان بگیرد. البته میدانستم که ادامهی این وضعیت غیرممکن است. بنابراین با کمک یکی از اقوام پس از تهیهی خمیر، خانم نانوا را خبر کردم تا برایمان نان بپزد.
مشکلات و دشواریهای خانه و فشارهای طاقتفرسای کارگاه، آنچنان زندگی را دشوار کرده بود که هنوز بعد از گذشت سالهای طولانی، سنگینیاش را بر وجودم احساس میکنم. البته سختی کار کارگاه نهفقط برای من، بلکه برای دیگران هم غیرقابل تحمل بود، و همه برای زمان رفتن به ناهار لحظهشماری میکردیم. روزها با شوق، در وقت کوتاه ناهار با عجله از کارگاه به سمت خانه میرفتیم و با سفرهی بدون غذا مواجه میشدیم. تنها کمی نان، غذای من و خواهران و برادرانم بود. شبها که
از کار برمیگشتم همهی فکرم غذای شب خانواده بود و اینکه آیا امشب میتوانم غذایی درست کنم یا باید با گرسنگی و یا مقداری نان خشک سر بر بالین بگذارم و هر شب با مشاهدهی چشمان اشکبار خواهران و برادرانم و یک دنیا غصه و غم به رختخواب بروم.
خداوند انگار با بازیهای روزگار و امتحانهای الهیِ پی در پی، صبر من و خانوادهام را میسنجید. مادر برای چند روز بابا را به یکی از بستگان سپرده و خودش نزد ما به دهبار برگشته بود. تنهایی و بی سر و سامانی ما را میدانست. آمده بود تا با تمهید چارهای برای روزهای نبودش، عذاب ما را بکاهد. نمیدانم اسمش اتفاق بود یا بدبیاری که مادر در حین درستکردن ماست، دچار سوختگی شدید شد.
مصیبت دوباره درِ خانهی ما را زد. مادر مقداری شیر را در دیگ بزرگی ریخته و روی اجاق گاز گذاشته بود، تا بجوشاند و برای ما ماست درست کند. بعد از جوشآمدن شیر، دیگ را برمیدارد که پایش به درگاهی میگیرد و با دیگ پر از شیر داغ به زمین میافتد. شیر روی مادرم میریزد و مادر با سوختگی شدید راهی بیمارستان میشود.
همه میگفتند من باهوشم و به قول هممحلی هایم تیز و فرز بودم. در کار خیلی سریع پیشرفت کردم. از پرز جمعکردن و وردست بودن کمکم مراحل دیگر قالیبافی را یاد گرفتم. باور داشتم، میتوانم ادارهی یک دستگاه را به عهده بگیرم. هر چند که
در کارگاه قالیبافی جایی برای عرض اندام یک پسر سیزدهساله وجود نداشت. من طبق قراردادی اجیرشدهی قالیبافخانه بودم و تا پایان موعد قرارداد کاری از دستم برنمیآمد. باید ساکت و گوش به فرمان میماندم. هشتماه بهکندی گذشت. هر روز چسبیده به قالی نیمهبافته، چشمها و دستهایم درگیر گرهها و ریسه بود.
گُلها یکییکی زیر دستانم میشکفتند و قالی مقابل نگاهم شکل میگرفت. صدای تالاپتالاپ کلوزار(1)و برپاکی(2)، به همراه لالایی نقشخوان گوشم را پرمیکرد. من در این هشتماه برای خودم استادی شده بودم. همه چیز را یاد گرفته بودم. در گرهزدن و بافتن بسیار تند و فرز شده بودم. کمکم از همهی استادکارها جلو افتادم. کسی در کارگاه مثل من نبود. به همین خاطر کمی از شکنجههای استاد خلاص شده بودم.
برادرم هنوز شاگرد بود و آزار و اذیت استاد، که در کارگاه ها اتفاق معمولی بود، برایش ادامه داشت؛ در طول روز بارها و بارها بر اثر ضربات برپاکی فریاد برادرم بلند میشد، و من با حسرت بدون اینکه اجازهی کوچکترین اعتراضی را داشته باشم، به نالههای جانفرسای برادرم گوش میسپردم و همراه او آرام اشک میریختم.
1) - کلوزار وسیلهای برای کوبیدن گرههای فرش پس از بافتن یک رج و نیز خواباندن پودهای ضخیم و نازک قالی مورد استفاده واقع میشودکه هم باعث بر جایگیری گرهها و هم باعث ظرافت و صافی و یکنواختی در پشت فرش میشود.
2) - برپاکی وسیلهای است که برای جلوکشی و خواباندن بهتر گرهها بر روی یکدیگر استفاده میشود. در واقع برپاکی هم کار شانه و هم کار دفتین را انجام میدهد. برپاکی وسیلهای با ابعاد حدود50×7 سانت، که معمولاً استادکارها با آن برای تنبیه بر بالای باسن شاگردها میکوبیدند که حقیقتاً ضربهی بسیار دردناکی داشت.
بعد از مدتی مادرم و بابا بهبود یافتند، ولی سکته قسمتی از بدن بابا را لمس کرد و توان انجام هیچ کاری را نداشت. با همهی ملاحظاتی که برای بیماری بابا و مادرم داشتم، ولی هرگاه موقعیت را برای شرح وضعیت نابسامان کارگاه، مناسب میدیدم، گوشهای از مشکلات را برای مادرم تشریح میکردم، مادرم واقعاً عاشق خانوادهاش بود و ناباورانه حرفهایم را گوش میکرد و آرام و بدون صدا اشک میریخت و خودش را نفرین میکرد و به درگاه حضرت حق استغاثه میکرد که، خدایا چرا باید بچههایم به این کوچکی اینگونه گرفتار شوند. من حرف میزدم و مادر اشک میریخت. آه میکشید و هر چند جمله را که میشنید، نگاهی به آسمان بالای سرمان میانداخت و میگفت: «خدایا چرا؟!» مثل هر مادر دیگری، خار را در دست ما نمیتوانست ببیند. حالا چطور در برابر این همه سختی سکوت میکرد. باید چارهای میاندیشید. اول خواست از راه محبت و از در صلح وارد شود. گفت: «استادت رو برای ناهار به خانه دعوت میکنم. مهربانی ما رو که ببینه دلش با شما نرم میشه و توی کارگاه هوایتان رو بیشتر داره.» با خودم گفتم، چه فکر خوبی؟! آفرین به مادر!
ما پول نداشتیم، مادر بهسختی کله پاچهای تهیه کرد و ما استاد را برای ناهار به خانهی محقرمان دعوت کردیم. ته دلمان خوشحال بودیم که یک امروز را با خیال راحت، غذای سیری میخوریم و استاد هم که دیگر نمکگیر ما شده، برادرم را آزار و اذیت نمیکند و هر دم و ساعت، با برپاکیاش بر او نخواهد نواخت.
وقت ناهار شد. با استاد برای رفتن به خانه همراه شدیم. استاد تا خوشی ما را دید، از همان ابتدا خواست از ما زهر چشم بگیرد، گفت: «اینطور عجله برای رفتن دارین، حواستون به برگشتن هم باشه. وای به حالتون اگه دیر کنین.» در راه تهدیدهای استاد ادامه داشت: «فکر نکنین خبریه و بخواین از روزای دیگه دیرتر سرکار برگردین، تا رسیدیم خونه فوراً غذا رو بیارین و زود بخورین، شما برگردین کارگاه، من بعد از شما میام، بدونین که اگر دیر کنین ...»
با استاد به خانه رسیدیم، مادر در سینی مسی و استکانهای بلور چای مقابل استاد گذاشت و سلام و احوالپرسی کرد. دخترها سفره را انداختند و غذا را آوردند. استاد با ولع مشغول خوردن کله پاچه شد، اما حتی موقع خوردن هم از
ما غافل نشد. بعد از چند لقمه که خورد، چشم غرهای به ما رفت که یعنی بجنید و دستدست نکنید. ناهار خوشمزهی مادر را زیر سنگینی نگاه استاد خورده نخورده بلند شدیم، تا به کارگاه برگردیم. با کمی تأخیر به کارگاه رسیدیم. در دلمان قند آب میشد که از این پس استاد به ما آسان خواهد گرفت. با ورود استاد به کارگاه و شنیدن فریادهای برادرم فهمیدم که زحمات مادر بینتیجه بوده است.
شب با تنی خسته و دلی شکسته، ناامیدتر از قبل به خانه برگشتیم. مادر جلوی درب خانه انتظارمان را میکشید. با دیدن چهرههای درهم رفتهی ما، متعجب پرسوجو کرد. آنچه بر سر برادرم آمده بود را تعریف کردم. نمیدانم آن شب چه بر مادرم گذشت، اما اتفاق عجیبی افتاد که فردا را برایمان با دیگر روزها متفاوت کرد.
مثل همیشه چسبیده به دار قالی تندتند میبافتم و پیش میرفتم، استاد هم انگار کتکزدن برادرم جزو برنامهی روزانهاش بود. کلوزار و برپاکی را هر دم محکمتر از قبل بر بدن لاغر برادرم میکوبید. هر کار میکردم باز هم صدای گریه و فریاد برادرم در جانم طنین میانداخت. نگاهم به کرکهای زرد و فیروزهای و ارغوانی قالی بود و گوشم به آواز نقشهخوان که شاگردها تکرارش میکردند. ناگهان با فریاد مادرم سکوت در کارگاه حکمفرما شد. مادر با چوبی در دست در میان کارگاه ایستاده بود. در نور کم کارگاه، چهرهی خشمگینش تیرهتر به نظر میرسید. مادر قبل از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، با فریاد و نفرین و گریه، چوب را بر سر و بدن استاد میکوبید. ما ناباورانه او را نگاه میکردیم. مادر در میان گریه میگفت: «از ناچاری بچههام رو به این کارگاه لعنتی فرستادم تا گرهی از زندگی ما باز کنه، غافل از اینکه زیر دست ظلم و بیداد شما از خدا بیخبرها فرستادم.» نالهی جانسوز مادر بلند بود و با همهی وجود نفرین میکرد.
از آنجا که مادرم از خانوادهی سادات و از طایفهی معروف و صاحبنام ده بود و افراد روستا احترامش را داشتند، استاد جرئت نکرد اعتراضی بکند، بعد از آن اتفاق و شجاعت و جسارتی که مادرم در دفاع از بچههایش به همه نشان داد، فهمیدم که خانوادهی مادرم از قبیلهی ذینفوذ ده هستند. این عمل مادر دل همهی شاگردها را شاد کرد و صاحب کارگاه که ماجرا را شنید، برادرم را به کارگاه دیگری انتقال داد و او را به دست استاد دیگری
سپرد. میدانستم این جابهجایی کمک چندانی به برادرم نمیکند، چون ساختار کارگاه و استاد و شاگرد همیشه اینطور بود.
آن روزها قالیبافخانه، کارگاهی تاریک و نمور بود. واقعاً آجرهایش را با اشک و ناله قالیبافها روی هم گذاشته بودند. پس از این ماجرا، درسی که مادر به استاد داد، در همهی کارگاهها نقل محفل همگان شده بود و همین امر موجب شد، استادهای دیگر محتاطتر رفتار کنند.
دو سال قرارداد با کارگاه بهکندی پیش میرفت، ساعتها و لحظههای طاقتفرسای این دوران، چون سالی بر من و خانوادهام میگذشت. انگار زمان متوقف شده بود. سختی این دوران و گرفتاریهای مالی و جسمی ناشی از آن لبخند را از چهرهی من، خواهران و برادرانم گرفته بود.
وقتی قرارداد ما با آن کارگاه قالیبافی به تمام رسید و آزاد شدیم، من وارد شانزدهسالگی شده و به حساب خودم و خانوادهام برای خودم مردی شده بودم. با خودم میگفتم، دیگر دوران سختی و شکنجه تمام شده و زمان راحتی برای خود و خانوادهام در زندگی رسیده است. اما زندگی برنامهی دیگری برای من داشت. پیشنهاد یکی از دوستانم را چشم
بسته و بدون مطالعه پذیرفتم و دوباره در چاه افتادم.
برای تبحر در کار از کارگاههای دیگر پیشنهاد کار داشتم. کارم خوب بود و بیشتر کارگاهها میخواستند بهعنوان استادکار با من قرارداد ببندند. هیجانزده از آزادی بهدست آمده و ذوقزده از
فکر استقلال مالی و دستمزد بالا، به پیشنهاد یکی از دوستان با بزرگترین کارگاه قالیبافی ده قرارداد بستم. صاحب کارگاه پیشنهاد روزی هشت تومان دستمزد داده بود و من با خودم میگفتم که سختیها پایان یافت و حالا میتوانم سر و سامانی به زندگی خانوادهام بدهم.
ماه اول به خوشی گذشت. از شادی روی زمین بند نبودم. روزی هشت تومان برایم پول زیادی بود. استادکار بودم و سعی میکردم کارم را بهخوبی انجام دهم. اما روزگار خوشیهایم چندان دوام نداشت. صاحب کارگاه بعد از یک ماه چهرهی واقعی خود را نشان داد. هر روز به شکلی زورگویی و بهرهکشی میکرد، البته این امر چیز مرسومی در کارگاههای قالیبافی بود. به هر حال شیرینی آزادی با زورگوییهای صاحب کارگاه جدید، کام مرا تلخ میکرد اما تلاش میکردم خانوادهام چیزی از ماجرا ندانند. مادرم از قیافهی در هم من پی به مشکل برد و با پرسشهای زیاد مرا مجبور به اعتراف کرد.
من روزمزد بودم و مادرم گفت: «این کارگاه رو رها کن و از اینجا برو.» تصمیم گرفتم که عطای هشت تومان دستمزد روزانه را به لقایش ببخشم و خودم را خلاص کنم. دنبال کار میگشتم که تازه فهمیدم بهدلیل نفوذ صاحب کارگاه، دیگر کارگاهها جرئت نمیکنند مرا به کار بگیرند.
دوباره گرفتار شده بودم. مثل یک زندانی که زمان حبسش تمدید شده باشد، محکوم به ماندن در سیاهچال تاریک و مخوف
بودم. هر روز با روحی دردمند، رفتارهای نامناسب صاحب کارگاه را همچون شکنجهی زندانبان تحمل میکردم، درد و رنجم با تماشای رنج دیگر همکارانم، که چون همسلولی برایم بودند، دو چندان میشد.
حدود دو سال در این زندان گرفتار بودم، از کار طاقتفرسای کارگاه چیزی نصیبم نشد. هر بار که برای حساب و کتاب و گرفتن دستمزد میرفتم، کارفرما با بهانههای مختلف از گوشه و کنار حقوق میزد و اصلاً دستمزد کارگاه نتوانست، گرهای از گرههای من و خانوادهام را باز کند.
به امید آزادی از این وضعیت روزها را میگذراندم. برای مشورت به سراغ دوستان و آشنایان میرفتم. امیدوار بودم کسی راهی پیش پایم بگذارد. انگار همهی راهها در روستا به رویم بسته شده بود. تنها راه باقیمانده برای کار ترک روستا بود. یکی از دوستانم که در اطراف قوچان کار میکرد پیشنهاد داد: «من زمینه آمدن به آنجا را برایت فراهم میکنم و به تو خبر میدم.» این آغاز دورهی جدیدی از زندگی من بود. من علیرغم دلتنگیهای مادرم، مثل تبعیدیها هر روز در یک ده مشغول به کار میشدم. از دوری پدر پیر و مریض و خانوادهام که جز من امیدی نداشتند دلتنگ و رنجور بودم و در دهات دور از همهی وابستگیهای زندگی ساکن میشدم. سردی غربت تا استخوانم نفوذ میکرد. خانواده هم حال و روزی بهتر از من نداشتند و با دلتنگی، چشم انتظار روزی بودند که با دستی پر بازگردم. هر بار که نزد خانواده میآمدم و مشکلات فراوان و
احساس تنهایی آنها را میدیدم، زندگی بر من تلخ و تلختر میشد و رنج غربت بیشتر آزارم میداد.
با خود اندیشیدم حال که مجبورم در غربت به سر برم، بهتر است دنبال کارگاه مستقلی باشم. در آرزوی این تصمیم بزرگ و سر و سامان این وضعیت مالی هر شب و روز فکر میکردم. میدانستم که اگر بتوانم لوازم دو دستگاه را فراهم کنم، با قیمت پایین دستمزد کارگر در آن دیار، زود میشود سر و سامان بگیرم؛ اما راهاندازی کارگاه مستقل پول زیادی میخواست که ما نداشتیم. باید همت میکردم. به دلم گفتم: «محکم باش.» و این بار در دهی نزدیک شیروان مشغول به کار شدم. قرار بود این دفعه برای خودمان کار کنیم. بنابراین شب و روز بدون توقف کار کردم. خانوادهام هم با قناعت کمک کردند، تا پولی پسانداز کنم. انگار همگی توان بیشتری یافته بودیم. باید در این راه موفق میشدیم.
پس از دو ماه تلاش، دوهزار تومان پسانداز داشتم. حالا باید تحقیق و بررسی میکردم. با اینکه از کودکی با کار قالیبافی آشنا بودم اما راهاندازی کارگاه مستقل، آن هم برای نوجوانی هجدهساله، بسیار دشوار بود. باید حواسم را بسیار جمع کرده و همهی جوانب را میسنجیدم. بالاخره با یکی از دوستانم شریک شدم و اطراف قوچان در روستایی به نام کچلانلو کارگاه خودم را راهاندازی کردم. بیست دختر و پسر نوجوان را استخدام کردم. شاگردها از الفبای قالیبافی هیچ نمیدانستند، و من که رنج طاقتفرسای شاگردی را چشیده بودم، میخواستم برخلاف کارفرمایانم با محبت به آنها
آموزش بدهم تا بتوانیم دوش به دوش هم کار کنیم.
حدود یکسالونیم روز و شب، بدون تعطیلی کار کردیم. تنها تعداد کمی شاگرد راه افتاده بودند و هنوز بیشترشان فوت و فن کار را نمیدانستند. یک تنه همهی تلاشم را میکردم تا کار نخوابد. امیدوار بودم و پشتم به کار گرم بود. وقت برداشت محصول و اتمام قالی رسیده بود اما اتفاقی همه نقشههای مرا خراب کرد.
همچون دفعات قبل که کارگاه را به استادهای دیگر سپرده بودم، چند روزی به قصد زیارت عازم مشهد شدم. همان شب بلافاصله بعد از زیارت به طرف زادگاهم برای دیدن خانواده حرکت کردم. دیر وقت به روستا رسیدم. و بعد از چند روز به محل کارم بازگشتم. در کمال حیرت کارگاه را تعطیل دیدم. با تعجب از این و آن پرسیدم که استادهای ما کجایند؟ کسی جواب درستی نمیداد و فقط میگفتند: «دیروز رفتن.»
وقتی به داخل کارگاه رفتم تا رنگهای مورد نیاز را از انبار بیاورم، در کمال ناباوری آنجا را خالی یافتم. تمام بدنم بیرمق شده بود، متحیرانه چشم به اینسو و آنسوی انباری خالی دوختم، انباری که قبل از رفتن من پر از وسایل و نخ و ... بود. از کارگاه بیرون آمدم و به سراغ صاحبخانه، که کارگاه در آنجا بود، رفتم. آنها نیز اظهار بیاطلاعی کردند.
کسی چیزی نمیدانست. همهی اهالی و حتی خود من، دزد وسایلم را میشناختم. اما او خان منطقه بود. نه من و نه هیچکدام از اهالی روستا با اینکه از بیکاری بچههایشان ناراحت بودند،
چیزی نمیتوانستند بگویند.
چند روزی تنها و سرگردان با این و آن مشورت کردم و همه از سر و سامان یافتن این ماجرا ناامید بودند.یکی از نزدیکان خان گفت: «ظاهراً این آقا طمع کرده که خود از دسترنج تو بهره ببره.» با همهی خشمی که سراپای وجودم را گرفته بود، کارگاه بدون وسایل را رها کردم و با دلی شکسته و کمری خمیده از بدهی فراوان، به روستای خودمان، نزد خانوادهام بازگشتم.
روز و شب ساکت بودم. نمیخواستم خانوادهام هم مانند من پریشان و غمزده بشوند. مادر صورت غمگین مرا میدید و با چشمانی پر از سؤال نگاهم میکرد: «چرا به سرکارت برنمیگردی؟ کارگاه رو رها کردی، نگران نیستی؟! » گاه
بغض گلویم را میفشرد و دلم میخواست با همهی وجود فریاد بزنم و نفرین کنم کسی که در روستای خودم موجب آوارگیام شده بود و دیگری که دزد وسایلم بود. اما در سکوت سختی روزها را میگذراندم.
مادر در هر فرصت میپرسید: «دلبندم به من نمیگی چی بر سرمان آمده که اینگونه آشفتهای؟» چه میتوانستم بگویم؟! او که به امید نجات از فقر، دشواری این ایام را تحمل کرده، حال چه بگویم! هر بار جوابی میدادم تا نگران نشود، اما دروغگوی ماهری نبودم و نمیتوانستم دل مادر را آرام کنم. او نیز بر من خیلی فشار نمیآورد.
باید کاری میکردم تا بتوانم ضرر و زیان پیشآمده را جبران کنم. دیگر برای کار به بیرون از روستا نمیاندیشدم. فکر آن
وجودم را به لرزه میانداخت، ضمن آنکه خودم را سرزنش میکردم و با خود میگفتم: «شاید دل مادر و پدر را با دوری رنجاندهام که این بلا سرم آمده.»
بهفکر دایرکردن کارگاهی در کنار خانواده افتادم. لذا آهستهآهسته خانواده را متوجه کردم، چون نمیشد بیشتر از این دلواپس نگهشان داشت. لذا دل به دریا زدم و با خودم گفتم: «مرگ یکبار شیون هم یکبار!! » یک شب که همهی خانواده دور هم جمع بودند، ماجرا را با شرمندگی بسیار تعریف کردم. با کمال محبت پدر، مادر و خواهرها و برادرها دلداریام دادند. مادر که بیشتر از همه نگران جسم و روح من بود. میگفت: «نگران نباش ما بار اولی نیست که طعم شکست را میچشیم، با امید به خدا دوباره روی پا بلند میشی. جوانی و بهترین سرمایه جوانی و هنر توست.» پدر هم با صبر مثالزدنیاش میگفت: «امیدت به خدا باشه، الخیر فی ما وقع، حتماً خیریتی در کار بوده.» با لبخند به من نگاه میکرد و میگفت: «این یک تجربه بود، در آینده همین تجربهها به کارت میاد.» واقعاً پشتم به مهربانیشان گرم بود. جسم بیمار پدر را در آغوش گرفتم و دستش را بوسیدم و گفتم: «ببخشید کمدقتی کردم، انشاءالله زیان وارده رو جبران میکنم.» مادر همیشه غم نهفتهی درون سینه و اشکهایش را از من پنهان میکرد.
بدهی و طعم تلخ شکست از یکسو و نگاههای نگران خانواده از سوی دیگر بر شانههایم سنگینی میکرد. و روزها و شبهای زیادی در بهت اتفاق پیشآمده سرگردان بودم، اما همه
و بهخصوص مادرم خوشحال بودند که دوباره کنار هم جمع شده بودیم. با همهی وجود احساس میکردم که مادر حواسش به من است و نمیخواهد این شکست پشت نانآور خانه را بشکند، چون پس از مریضی پدر، مادر به من تکیه کرده بود.
از مراقبتهای مادر و ذکر دایم لبش که میخواند و به سمتم فوت میکرد حال او را میفهمیدم او میگفت: «میترسم تو رو چشم کنن.» صبح و شب اسپند دور سرم میچرخاند، و دود میکرد. او در هر فرصتی میگفت: «بیا دامادت کنم، دیگه وقت این شده که زن بگیری اینطوری دلت گرم میشه و باامید و انرژی بیشتری به کار و کسبت میچسبی و سر و سامان میگیری. و خدا روزیات را زیاد میکنه.»
به پشتوانهی خانوادهی مهربانی که داشتم، گذر زمان تلخی شکست را کم کرد. با خود گفتم که باید این شکست را جبران کنم، و هنری که این سالها کسب کرده بودم و برایم همچون سرمایهای گرانبها بود باید بهره میبردم و از آن استفاده میکردم.
نوزدهسال داشتم، اما به لطف سختیهای روزگار مرد شده بودم. سختکوش بار آمده بودم و آمادهی مبارزه با اتفاقهای جدید و روبهرو شدن با امتحانهای روزگار! بعد از، از تعطیلی کارگاه در روستای کچلانلو سعی داشتم دوباره
در دهبار کارم را راهاندازی کنم. پشتم به همراهی خانواده گرم بود. آنچه در کچلانلو مانده بود را فروختم و با پولی که به دست آورده بودم مقداری وسایل قالیبافی برای راهاندازی کارگاهی جدید در دهبار خریدم.
مادر مصمم بود مرا داماد کند. کسی را هم نشان کرده بود، دخترعمویش را! او اولین کاندید و تنها کاندیدای مورد نظر مادر بود. دختر را حسابی پسندیده بود و مهرش را به دل داشت. هر وقت دور هم جمع میشدیم مادر حرفی دربارهی دخترعمو میزد و با کلی تعریف میگفت: «دیگه وقتش رسیده که برات آستین بالا بزنم.»
من چندان راغب نبودم. خاطرم هست هر بار که مادر حرف دخترعمویش را میزد، ناراضی بودم. نبود شغل و درآمد کافی نگرانم کرده بود. اما مادر به هر بهانه دربارهی ازدواج و سر و سامان گرفتن من حرف میزد و یقین داشت که این کار تنها با وصلت با دخترعمو انجام میشود. علاقهی شدیدی به مادرم داشتم، دلخوریاش را نمیتوانستم ببینم. سختی زیادی برای ما کشیده بود و هر چه میگفت با جان و دل میپذیرفتم و هر چه میخواست بدون تعلل برایش فراهم میکردم. درخواستش را برای دامادشدن، چندباری با بهانهی راهاندازی کارگاه جدید، رد کردم. اما بالاخره مقابلش تاب نیاوردم و تسلیم امرش شدم. واقعاً توان گفتن نه به او را نداشتم. دخترعموی مادرم، زهرا خانم، هجدهسال داشت. دختر سیدهی مذهبی و نجیبی بود. مادرم میگفت: «به تو علاقهمنده.» خودم هم از رفتار و نگاههایش کموبیش این را فهمیده بودم. یادم هست خیلی کوتاه با یکدیگر صحبت کردیم. من گفتم: «باید احترام پدر و مادرم رو داشته باشی، آنها خیلی برای من زحمت کشیدن. درب خانهی ما به
روی همه بازه و ما زیاد برایمان مهمان میاد.» زهرا خانم فقط گوش کرد بعد تبسم کرد و گفت: «من همهی اینها رو میدونم هر چه شما بگی قبول دارم.»
رفتوآمدها برای مراسم خواستگاری شروع شد. من برای راهاندازی کارگاه در روستای خودمان عزمم را جرم کرده بودم. تصمیم گرفته بودم از صفر شروع کنم، بنابراین در انباری خانه کارگاه قالیبافی دایر کردم. کارگاه البته فقط با یک سقف و چهارتا دیوار راه نمیافتاد، باید وسایلی را هر چند اندک تهیه میکردم. برای تهیهی وسایل به مشهد نزد کاسب خداشناسی رفتم که همیشه با هم معامله میکردیم. شکر خدا هنوز به من اعتماد داشت و نزدش آبرو و اعتبار داشتم. به لطف خدا و اعتبارم وسایل جدید را برای کارگاه تازه خریداری کردم. حالا میتوانستم در انباری کوچک خانه، یک دستگاه قالیبافی سر پا کنم و کارگاه را راه بیندازم.
اولین قدم را به سمت رهایی برداشته بودم. این سرآغاز رهایی از رنج فراون و مشقت بسیاری بود که سالها تنِ نحیف را در چنگال خودش فشرده بود. حکم اسیری را داشتم که دوران اسارتش به پایان رسیده است.
دستم خالی بود، قرضهایمان با خرید دستگاه قالیبافی و مواد اولیه زیاد شده بود. همگی چشم به راه اولین محصول و دسترنجمان بودیم. این بار گلهایی که بر دار قالی گرهگره بافته میشد، در دلهایمان میشکفت. قرار نبود ما زحمت بکشیم
و دیگری نفعش را ببرد. چشم همهی اعضای خانواده روشن به آینده و تنور دلشان گرم از دسترنج خودشان بود. امید به آینده، خانواده را که بهسختی روزگار میگذراندند آرام میکرد و مرا بر آن میداشت تا تلاشم را صدچندان کنم. خوشحالی از استقلال و خود اتکایی، تحمل سختیها را آسان و سرپوشی بر ناتوانی مالی این دوران بود.
مادرم شاد از حضور من در کنارش، سرگرم راهاندازی مقدمات ازدواجم بود. بالاخره تاریخ عقد مشخص شد. سرمایهی اندکم صرف راهاندازی کارگاه شده بود، کمی پول قرض کردم و برای خرید وسایل عقد با خانوادهی همسرم،
راهی مشهد شدیم. پس از زیارت، با توکل به خدا، با خرید وسایل اندکی به دهبار برگشتیم. همگی برای این وصلت شاد بودند و غبار غم از آسمان خانهمان زدوده شده بود.
در روزهای باقیمانده تا مراسم عقدمان، هر یک از افراد خانواده کاری را به عهده گرفته بود تا باری از روی دوشم بردارند و من با انرژی و توان بیشتری وارد مرحلهی جدید زندگی شوم. سخت مشغول کار بودم، دار قالی و گرههایی که در آن به گل مینشستند مرا به آینده امیدوارم میکرد، که بعد از سالها بتوانم زندگی آسانتری برای خانوادهام تدارک ببینم. به روز موعود نزدیک میشدیم، روز قبل از مراسم عقدکنان برای دعوت عاقد به مشهد رفتم. ظاهراً دیر جنبیده بودم. هر کدام از افراد مورد نظرم برای این امر مشکلی داشتند و نتوانستند همراه من به دهبار بیایند. نگران
شده بودم. با یأس به امید یافتن چارهای به روستای طرقدر رفتم. دوستم با خوشحالی از من استقبال کرد و بعد از شنیدن مشکلم پیشنهاد داد پیشِ روحانی محلشان بروم. خدمت روحانی محل رفتم اما ایشان هم نمیتوانست بیاید. نگران مادر و نوعروسم بودم. برای روحانی محل توضیح دادم که، همسرم و مادرم سادات هستند و من نمیتوانم این دو را ناراحت کنم. خواستم کمکم کند تا مراسم به هم نخورد و آبروریزی نشود. گفتم: «این دو نفر برای من خیلی محترمند، نخواه پیش اینها شرمنده بشم.» روحانی این حرفها را که شنید، نتوانست چیزی بگوید. تسلیم شد با من برای اجرای مراسم عقد به سوی دهبار همراه شد.
مراسم عقدمان ساده و مختصر بود و به یُمن گرمای حضور پدر و مادرم و یکدلی خانواده و اطرافیانمان بهخوبی برگزار شد. در تمام مدت مراسم، به فکر برنامهریزی برای آینده و خوشحالی و شادمانی خانوادهام بودم. مسئولیتم سنگینتر شده بود، اما این وصلت رونق بسیاری به زندگیام داد. میدانستم این برکت و صفا را از رضایت و شادمانی پدر و مادرم دارم. با هم بودن و تلاش گروهی ما موجب برکت مال و آرامش قلبی همگی ما شده بود.
پدر در کودکی مرا اهل مسجد کرده بود، در جوانی هم تنها محل قرار و آرامم بعد از خانه، مسجد بود. من که در جوار محبت پدر باارادت به اهل بیت بزرگ شده بودم، روحانیون و آدمهای باصفا و هیئتی را دوست داشتم. مسجد مکانی برای رشد و شکلگیری شخصیت جوانی من بود. با همهی مشغلهها پای ثابت حضور در
همه مراسم مذهبیِ مسجد بودم. شوق حضورم در این چهاردیواری، دل روحانی مسجد و جوانان باصفای روستا را با من همراه کرده بود. همگی مرا دوست داشتند و مورد اعتمادشان بودم.
به پیشنهاد من جلساتی در مسجد با حضور روحانی محل و جوانان ده برگزار میشد. آقای فرزین از طلبههای حوزهی علمیهی مشهد بود که برای تعلیم قرآن و احکام اسلامی به دهبار آمده بود. حضور شیخ فرزین جلسات مذهبی ما رارونق بیشتری بخشیده بود. اگر چه من از کودکی همراه پدرم بهطور مرتب به مجالس مذهبی میرفتم و از بسیاری مسائل شرعی آگاه بودم، ولی این ایام دوران شکوفایی و درک مذهبی من بود که با شتاب به پیش میرفت.
آشنایی با آقای فرزین مرا سخت دلبسته و وابستهی ایشان کرده بود. دوستی خالصانهی ما موجب برکات زیادی برای خودم و جوانان روستا شد. به پیشنهاد آقای فرزین برای جوانان ده، کلاس احکام راهاندازی کردیم و با هدایت او دربارهی مسائل مختلف مذهبی و سیاسی سخن گفتیم. این نشستها در زمان کوتاهی باعث رشد فکری و پیشرفت جوانان مسجدی ده شد.
در طی دو - سه سالی که آقای فرزین در روستا اقامت داشت، معلومات دینی من و همهی جوانان ده پیشرفت بسیار خوبی کرد، و نگاه ما را در زمینهی مسائل روز و امور دینی تغییر داد. در این روستای دور افتاده این سطح از آگاهی مایهی افتخار بود و همین آگاهی در حضور فعال جوانان و دیگر اهالی روستا در تظاهرات و
راهپیماییهای ایام انقلاب و دوران جنگ بسیار مؤثر بود.
همان سالها خواندن جامع المقدمات را خدمت آقای فرزین شروع کردم و اولین قدم در مطالعهی جدی مسائل دینی را برداشته بودم. هر چه میخواندم، برای دانستن علاوه بر یادگیری تشنهتر میشدم. دروس دینی را در محضر استاد آقای فرزین میآموختم و پیوسته در زمینههای مختلف مطالعه میکردم. هر کتابی را که به سفارش اهل علم شایستهی مطالعه بود، میخواندم. شوق آموختن در دلم جوانه زده بود. بدون توقف پیش میرفتم تا جایی که شبها در حال خواندن کتاب به خواب میرفتم. این تقویت بنیهی فکری و گرایش به مطالعه را مرهون راهنماییهای آقای فرزین و دیگر طلاب جوان روستا، همچون آقای تقیزاده - که الآن از امامان جمعه کشور است -، آقای عبدالله مهدوی، روحانی شهید سیدمهدی اصغریان، میباشم.
آگاهی یعنی بیدارشدن، برخاستن. آنچه جوانان روستا در جلسات درسِ و همفکری آموخته بودند؛ زمینهساز ایجاد شور انقلابی در آنها و ورودشان به فعالیتهای انقلابی بود. خاطرات آن روزها وصفنشدنی است، در زندگی هر فرد حادثههایی وجود دارند که تکرارشدنی نیست. آن روزها همان ایام در زندگی من بودند.
سازماندهی افراد برای رفتن به مشهد و شرکت در راهپیماییها برعهدهی من بود. وقتی خبر راهپیمایی در مشهد به روستا میرسید افراد بسیاری از پیر و جوان شبانه پای پیاده به طرف مشهد حرکت میکردند. آن سالها خستگی را نمیشناختیم برای
مبارزه مصمم بودیم و در دل شب راه میافتادیم. سرمای دشت و تاریکی شب هیچیک خوفانگیز نبود، در طول مسیر به همراهی هم دل گرم بودیم. دستهجمعی ذکر میگفتیم و تا صبح 15 کیلومتر پیاده راه میرفتیم. نمیخواستیم از سایر رفقا عقب بمانیم و سر وقت در راهپیمایی شرکت میکردیم.
در کنار آن شبهای به یاد ماندنی، روزها در روستا مشق مبارزه میکردیم. در روزهایی که خبری از راهپیمایی نبود، در روستا میماندیم و همگی در مسجد جمع میشدیم و یا در کوچههای روستا شعار میدادیم. عدهای به این کار ما خُرده میگرفتند که، چه امر بیهودهای؟! اما ما با این کار به نوعی مبارزه میکردیم و عقیده داشتیم تظاهرات روحیهی انقلابی و بیباک جوانها را در درگیری با پلیس حفظ میکند.
ارمغان آن روزها برای من آشنایی با مردان بزرگی بود که هر کدام به نوعی روشنگر راه من شدند. همنشینی و رفاقت با این مردان، نوری به قلب من تاباند که روشنی و گرمایش هنوز در قلبم پابرجاست. یکی از مردان بزرگ و رفقای فراموشنشدنی آن روزها حجتالاسلام محرابی بود. بیشتر فعالیتهای سیاسی و انقلابی در آن دوران در همراهی با این عزیز گذشت، حتی به روستاهای اطراف قوچان و آنجاهایی که من برای کار قالیبافی میرفتم، برای سخنرانی در جمع مردم حضور مییافتیم. از آن ایام، شبهای سرد زمستان قوچان را به یاد دارم که این همراهی دشواری فراوان سخنرانی در جمع مردم را تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی بر ما هموار میکرد.
جلسات سیاسی مخفیانه و با احتیاط فراوان با راهنمایی و تشویق حجتالاسلام محرابی و همکاری آقای فرزین برگزار میشد، در این جلسات روحانیون و مبارزان مطرح مشهد شرکت میجستند و دربارهی اوضاع نابسامان کشور برای مردم روستا روشنگری میکردند.
همه چیز بهآسانی پیش نمیرفت، در روستا مخالفانی داشتیم که مانع تشکیل جلسات ما حتی در زمان برگزاری جلسات به پشتبام مسجد(1)میرفتند و با ایجاد سر و صدا برای لحظاتی برنامهی ما را به هم میزدند. کارشکنیهای این افراد در اصل کار تأثیر نمیگذاشت. در نهایت مجبور شدیم شبهایی که جلسه داشتیم، من و تعدادی از بچهها کشیک میدادیم و مواظب بودیم که از خرابکاری افراد ضدانقلاب جلوگیری کنیم.
خبرچینها گزارش فعالیتهای ما را به پاسگاه طرقبه داده بودند. مأمورین رفتوآمد مردم روستا را زیر نظر داشتند. هر فرد با خروج از روستا نیم ساعتی از سوی مأمورین بازجویی میشد. ماشینها را میگشتند و مردم را تهدید میکردند. دنبال انقلابیها و افراد خاص بودند. این امر کار را برای ما دشوار کردده بود. پیغامهای تهدیدآمیز از طرف پاسگاه و کدخدا به انقلابیون میرسید. کدخدا هشدار داده بود که هر چه سریعتر فعالیتهای ضد شاهنشاه آریامهر را تعطیل کنیم.
1) سقف محل برگزاری جلسه شیروانی بود، و رفتن روی آن سر و صدا ایجاد میکرد.
در بحبوحهی انقلاب یکی از روحانیون روستا از زندان آزاد شده بود، بهمنظور برگزاری مراسم در روستا از علمای بزرگواری چون شهید هاشمینژاد (ره)، آقای مهامی و ... دعوت کرده بودی. با ماشین برادر روحانی آزادشده که از اقوام بود، راهی مشهد شدیم. من سردستهی انقلابیها در روستا و تقریباً از افراد مطرح انقلابی در مشهد بودم. در این سفر اعلامیهی حضرت امام (ره)، دفتر شعارهای ضدرژیم، عکسهای گوناگون از امام و شهدای انقلاب، فشنگ، ماژیک جهت شعارنویسی و ... که از نظر رژیم پهلوی جرم بود، همراه داشتم. در پمپ بنزین سعدآباد مشهد به همراه صاحب ماشین و یک نفر دیگر از اقوام، توسط ساواک دستگیر و به کلانتری برده شدیم. چند نفر ساواکی که منتظر افراد دستگیر شده بودند، به استقبال ما آمدند. یکی از این افراد قیافهاش همچون گرگی خونخوار در ذهنم باقی مانده است. وی در حالیکه شلاقی در یک دست و استکانی چای در دست دیگر داشت و به زمین و زمان بد و بیراه میگفت، جلو آمد. استکان چای را روی صورتم ریخت و در حالیکه به دین و دنیایمان بد میگفت به جان ما افتاد. مأمور آنقدر ما را زد که خسته شد. تهدید میکرد و فحش میداد. بعد رفت و روی صندلی نشست.
بعد از لحظاتی از جا بلند شد و در حالیکه پی در پی سؤال میپرسید به سراغم آمد.
با تندی پرسید: «اسمت چیه؟»
گفتم: «غلامحسین.»
پرسید: «فامیل؟»
گفتم: «صفایی.»
نگاه کرد به آن مأموری که لباسهای ما را گشته بود، او با اشارهی سر حرفهای مرا تأیید کرد.
گفت: «بارکالله، معلومه میخوای همکاری کنی، این کارتها رو از کجا آوردی؟»
گفتم: «روی کارتها آدرسش نوشته شده.»
مرا وحشیانه زیر مشت و لگد گرفت و گفت: «هر چه ازت سؤال میکنم جواب بده! عکسهای خمینی رو از کجا آوردی؟» سکوت کردم. دوباره کتک را شروع کرد و فریاد زد: «بدبخت، من کسایی رو به حرف آوردم که تو خاک پای اونا هم نمیشی!»
درست به یاد ندارم، بازجویی آن مأمور از ما چقدر طول کشید، و او چند ساعت به انقلابیها بد و بیراه گفت. بالاخره از اتاق بیرون رفت، تصور کردم برای مدتی خلاص شدهام. کمی بعد فرد دیگری وارد اتاق شد. پرسشهای متعدد، فحش، کتک و خلاصه همهی ماجرا از اول تکرار شد.
ساعت کار افراد ساواکی در کلانتری دورهای عوض میشد، و هر فرد با روش مخصوصی ما را آزار و اذیت میکرد. به هر شکل بهدلیل دستگیریهای زیاد افراد در آن روزها، کار ما از کلانتری به سازمان اطلاعات و امنیت کشیده نشد و روز بعد ما را همراه دیگر دستگیرشدگان به زندان قاسمآباد بردند.
در بدو ورود به زندان، افراد انقلابی را به قرنطینه میبردند.
این مکان سالن بزرگی بود که در گوشهای از آن یک توالت و یک روشویی وجود داشت، و چون تعداد انقلابیها زیاد بود بسیاری در آنجا جمع بودند، من وقتی وارد قرنطینه شدم متحیّرانه به این سو و آنسو نگاه میکردم بدون هیچ حرکتی، یکجا مانده بودم. یکی از بچههای سیاسی که حالت بهت مرا دید، فوراً به استقبالم آمد و بلند گفت: «برای سلامتی دوستان تازه وارد صلوات. » بانگ صلوات کمی از اضطراب و دلهرهی من کاست، همان برادر انقلابی دست مرا گرفت و در گوشهای نشستیم، با سئوال از من، که کجا دستگیر شده و چه همراه داشتهام ذهنم را از جو قرنطینه خارج کرد.
روز و شب عجیبی را در آنجا گذراندیم. افراد زیادی با عقاید مختلف در یک سالن بزرگ جمع شده بودند. هر کسی چیزی میگفت هر از گاهی، با بازشدن درب قرنطینه با سر و صدای مأمورین چند نفر از دستگیرشدگان به جمع افراد اضافه میشد. با این حال بعضی به دور از همهی این همهمهها، در گوشهای دراز کشیده و در خواب عمیق صدای خروپفشان بلند بود و برخی هم در گوشهای به نماز مشغول بودند. به هر حال این شب طولانی به صبح رسید.
چیزی از روز نگذشته بود که مأموری جلوی درب قرنطینه آمد و فریاد زد: «همه بیان بیرون!!»، در ازدحام خروجی یکی از بچههای سیاسی فریاد زد: «برای سلامتی امام خمینی صلوات». در حالیکه همه بلند صلوات میفرستادند، یکی از مأمورین با فریاد پرسید:«کی بود؟ این کدوم احمق بود؟» همینطور که در حال حرکت بودیم، صدای مأمور یک لحظه هم قطع نمیشد، و
پی در پی میگفت: «پیدات میکنم، دهانت رو میبندم.» و هر از گاه، لگدی به کسی حواله میکرد. وارد سالن اجتماعات شدیم، بعد از صحبتهای رئیس بخش و توصیه به آرامش و توضیحاتی دربارهی شرایط و ضوابط خاص زندان، افراد را در بخشهای مربوطه تقسیم کردند.
من و همراهانم باید به بند پنج، بند زندانیان سیاسی، میرفتیم. ولی یکی از مأمورین زندان بهواسطهی آشنایی با یکی از همراهان من، ما را به بند سه منتقل کرد. با ورود به بند با راهانداختن نماز جماعت و در روزهای بعد جلسات قرآن و بحثهایی دربارهی انقلاب و امام (ره) در بین افراد بند که همه غیرسیاسی بودند، فعالیتمان را آغاز کردیم.
بعد از چند روز، رفتار دو همراهی که با من به زندان آمده بودند، تغییر کرد. از صبح تا آخر شب آنها را نمیدیدم، وقتی سؤال میکردم: «کجا رفتین؟» هر روز بهانهای میآوردند. در غیبتهای مشکوک همراهانم، روزها را با دوستان جدید میگذراندم. روز دادگاه فرارسید، من و دو دوستم را با یک مینیبوس مخصوص زندان به دادگاه نظامی بردند.
دادگاه کاملاً نظامی بود، از قاضی گرفته تا مأمورین و حتی وکلای زندان، همگی لباس نظامی پوشیده بودند. بالاخره محاکمه آغاز شد. در پاسخ به پرسشهای بسیاری گاه در بین جوابها فریاد قاضی بلند میشد و چیزی خلاف جواب داده شده، میگفت. محاکمه به پایان آمد و همه منتظر اعلام رأی دادگاه بودیم. چیزی
نگذشت که ما را خواستند و در اعلام رأی، دوستانم تبرئه و من محکوم به زندان شدم.
هر سه با همان وسیلهای که از زندان به محل محاکمه آورده شده بودیم، به زندان بازگشتیم. مأمور انتقال، فردی خوشخلق و انقلابی بود و دست ما را دستبند نزد. در مدت همراهی ما تا زندان، به ما محبت میورزید. ما هم در مسیر بابت اینکه برایش مشکلی پیش نیاید خودمان دستبندهایمان را به دستمان زدیم که این کار ما موجب تعجب مأمور شد. از ما پرسید: «چرا به خودتان دستبند زدین؟» گفتیم: «برای اینکه ترسیدیم برای شما مشکلی درست بشه.» و او با خوشحالی گفت: «اگه مشکلی هم پیش بیاد هم فدای سرتون».
به محکومیت خود و آزادی همراهانم فکر میکردم. از آزادی آنها خوشحال بودم. اما برای شبها که دیگر ازین پس دوستانم را نداشتم، نگران بودم و در برگشت به زندان محزون و غمزده به خدای تعالی توکل کردم. همچون شبهای گذشته برای نماز به مسجد رفتم و با دوستان زندانی جلسات معمول شبانه را بر پا کردیم.
این وضعیت با همین شیوه و با مزاحمتهای کموبیش مأموران ادامه داشت، تا اینکه دوستانی از بند پنج خبر طرح شورش در زندان را، که بنا بود از سالن غذاخوری آغاز شود، به ما که در بند سه بودیم، رساندند. من هم به بند چهار رفتم و ضمن اعلام نوع عملیات به افراد مورد نظر، آنها را به همکاری دعوت کردم.
روز موعود فرارسید. جمعیت زندانیان همه در سالن غذاخوری
منتظر بودند. طبق قرار قبلی در سالن به بهانهی اعتراض به غذای ناسالم یکباره با قاشق به روی میز فلزی میزدیم، صدای عجیبی فضای سالن و بلکه زندان را فراگرفت. یکی از مسئولین زندان، که یک سرگرد بود، با تعدادی مأمور مسلح وارد سالن شد. بسیار آرام و از روی محبت همه را به سکوت دعوت کرد. پسر حجتالاسلام مصباح روی میز آمد و گفت: «به این غذا نگاه کن! آخه این چه غذاییه؟»
سرگرد گفت: «وضع نفت خوب نبوده، به همین جهت کمی مشکل پختوپز داشتیم، ولی من قول میدم که از حالا به بعد هیچ مشکلی نباشه». چون قصد ما از اعتراض چیز دیگری بود، یکی از افراد ظرف غذا را به آسمان پرتاب کرد و گفت: «بگو مرگ بر شاه.» فریاد مرگ بر شاه با کوبیدن پا بر زمین و صدای پرتابشدن دیگر بشقابهای غذا، غوغایی را در سالن به راه انداخت و شورش آغاز شد.
مأمورین در حالیکه زندانیان را تهدید میکردند، فوراً سالن را ترک کردند. چیزی نگذشت که با شکستن درب بندها همهی زندانیان وارد سالن اجتماعات شدند. هر کسی با هر وسیلهای که در دست داشت به در و دیوار زندان
حمله میکرد. در همان ابتدای شلوغی جمعی با حمله به شیشههای محل ملاقات از آن مسیر فرار کردند، که این مسیر هم توسط مأمورین مسدود گشت و در واقع تنها راه فرار بسته شد.
افراد آزادانه به هر سویی سرک میکشیدند. زندانیان دستهدسته
شعارهای انقلابی سر میدادند. در این بین با شکستن قفل انبار تشکهای ابری را آتش زدند. آتشگرفتن زندان موجب نگرانی مردم شهر شده بود. مردم به تصور آتشگرفتن زندانی ها، به سمت زندان هجوم آوردند.
این وضعیت تا صبح ادامه داشت. زندانیان صبح بعد از نماز با برداشتن ملحفه از انبار ملحفهها و سوراخکردن وسط آن، همگی کفنپوش شدند. چیزی نگذشت که با شکستن دیوار شمالی مقابل سالن اجتماعات که به حیاط زندان راه داشت، کفنپوشها با سر و صورتی دودگرفته وارد محوطهی زندان شدند. چهرهی دودزدهی جمعیت کفنپوش در حیاط زندان تماشایی بود.
مأموران آتشنشانی از یکسو و نگهبانان زندان و ساواکیها از سوی دیگر روی دیوارهای زندان راه میرفتند. با دیدن چهره های سیاه کفنپوشان، به علامت خنده دستها را روی دهان گذاشتند. چیزی نگذشت که با ورود زندانیها به محوطه، فریادهای مرگ بر شاه و دیگر شعارهای انقلابی فضای زندان را پر کرد. شهربانی در آخرین اقدام خود برای جلوگیری از فرار زندانیان و ایجاد آرامش، چند مأمور را با جرثقیل وارد برج نگهبانی کرد که زندانیها با بردن و آتش زدن تشکهای ابری در پای دیوار زندان نقشهی آنها را خنثی کردند.
زیر دیوار منتهی به سالن خروجی، یک پیکان وانت پارک بود. چند نفر با گذاشتن یک تشک ابری و چند تن ماهی و … روی ماشین و ترکاندن آنها، سر و صدایی مانند تیراندازی ایجاد
کردند. مسئول آتشنشانی وقت از چهرههای انقلابی و مورد توجه و اعتماد مردم بود. مأمورین زندان با استفاده از محبوبیت مسئول آتشنشانی، بهقصد آرامکردن مردم و زندانیان، او را روی دیوار مقابل و درست بالای ماشین در حال سوختن فرستادند. او با بلندگوی دستی افراد را به آرامش دعوت میکرد که با انفجار باک بنزین و بالارفتن شعلهی آتش به آسمان، مأمورین و مسئولین انتظامی و آتشنشانی مجبور به فرار از بالای دیوار شدند.
دو روز از شلوغی زندان میگذشت. در آن دو روز مردم با توسل به هر وسیلهای درصدد آزادکردن زندانیان بودند. حجتالاسلام شمس - از هممحلیها و از روحانیون انقلابی - به توصیهی مادرم برای یافتن من روی دیوار زندان آمده بود. با دیدن من با صدای بلند فریاد زد: «صفایی، صفایی.» من با خوشحالی زایدالوصفی جواب او را دادم. آقای شمس شلنگ آبی را پایین فرستاد تا من و جمع دیگری از انقلابیها را به کمک آن بالا بکشد. افراد غیرانقلابی که آزادی خود را منوط به حضور انقلابیها در داخل زندان میدانستند، مانع خروج ما از زندان شدند. در این شرایط من نمیتوانستم فرار کنم. آقای شمس گفت: «مادرت بیتابه و باور نمیکنه که سالم و سلامت هستی و از من خواسته تا نشانهای از سلامت و زندهبودن تو برایش ببرم.» من هم پیراهن سیاهی را که لبههای آن با نخ سفید دوخته شده بود، بهعنوان نشانی از سلامت خودم برای مادرم فرستادم.
از آزادی ناامید شده بودم و خود را در زندان گرفتار میدیدم
که مأمور آشنا را دیدم، او به من اشاره کرد که بین راهروی عبور ملاقاتیها بروم. من هم رفتم، انتهای سقف نردههای ملاقاتی کمی باز بود. به من اشاره کرد: «بیا زیر
نردهها.» زیر آن سوراخ ایستادم. گفت: «میتونی از اینجا بالا بیای؟» گفتم: «بله.» گفت: «پس فوراً تا کسی متوجه نشده بالا بپر.» من باعجله بالا پریدم و با کمک همان مأمور روی نردهها کشیده شدم و بدین صورت از زندان خلاصی یافتم.
لحظات شیرینی را بعد از رهایی از زندان میچشیدم. این لحظهها جزو بهترین روزهای زندگیام بود، زیرا مشکلات دوران دستگیری، محاکمه و زندان از یکسو، شوق دیدار خانواده، بهخصوص پدر و مادرم از سوی دیگر، و نیز ابراز محبت انسانهای پرشوری که برای حمایت از زندانیان و یا به انتظار عزیز در حبسشان بیرون زندان جمع شده بودند، ثانیههای وصفنشدنی را برای من رقم زده بودند. در آن هنگام تا فردی از زندان آزاد میشد، همه اطرافش جمع میشدند و با اضطراب و نگرانی از وضعیت زندان و بهخصوص تعداد کسانی که در آتشسوزی شهید شدند، میپرسیدند. من با تمام توان برای آرامنمودن مردم و کاهش نگرانی سؤالکنندگان، که غالباً از خانوادهی زندانیها بودند، تلاش میکردم. هنوز چند دقیقهای از فرارم از زندان نگذشته بود که خود را روی دستان مردم مشتاق دیدم که با شعار مرگ بر شاه و … به سمت خیابان اصلی جلو میرفتیم. در همین حال خانوادهها با فریاد بلند از احوال زندانیشان، که معمولاً هم
نمیشناختم، پرسش میکردند.
بعد از رسیدن به بلوار وکیلآباد، جمعیت به سمت زندان بازگشتند. تعدادی مسئولیت داشتند که افراد آزادشده را به منازل مراجع و مسئولین انقلاب، که در مشهد حضرت آیتالله خامنهای بود، راهنمایی کنند. من و زندانی دیگری را به یکی از همین مراکز ذکرشده، فرستادند و در آنجا بعد از گزارش کامل ما از وضعیت زندان و به همراه یکی از اقوام به منزل دایی مسلم راهی شدم.
واقعاً بین من و مادرم عشقی وصفنشدنی جریان داشت. وقتی به در خانهی دایی رسیدم، پسر دایی با دیدن من ناباورانه فریاد زد: «حاج آقا، عمه جان، پسرعمه غلامحسین!!» با فریاد او همهی اعضای خانوادهی دایی، به همراه مادرم جلوی در دویدند و با گریههای مادرم و شکر گفتن او به داخل منزل رفتیم. بیچاره مادرم روزهای بدی را گذرانده بود. خبر آتشسوزی زندان را در مسجد شنیده بود و حالش بد شده بود. بعد او را به خانهی دایی آورده بودند.
خبر آزادی من به روستا و روحانیت دهباری مقیم مشهد رسید. با هماهنگی آنها فردای آن روز به طریق ویژهای به سوی دهبار رفتیم. انقلابیون طرقبه استقبال بسیار خوبی از من به عمل آوردند و بعد عازم دهبار شدیم.
واقعاً برایم باورنکردنی بود، بیش از یک کیلومتر مانده به روستا، مردم به استقبالم آمده بودند. هیچکس را نمیشناختم که این لطف را از من دریغ کرده باشد. حتی پیرمردها و خانمها، باصفا
و صمیمیت بدون آلایش در کنار جاده ابراز احساسات میکردند.
در روستا هنوز امور برعهدهی انجمن ده بود. از آنجا که آدمهای بدی نبودند و با انقلاب مخالفت نمیکردند و مقابل ما نمیایستادند، با کمی تغییر و چرخش انقلابی، روش و منششان همان رویهی قدیم بود. هنوز بودند بعضی افراد زورگو در کنار اینها که خواستههایشان را عملی میکردند و من بهدلیل تحمل مشکلات فراوان در زندگی، حقیقتاً از زورگوییها عصبانی میشدم.
انجمن ده فرد بداخلاق و بددهانی را بهعنوان نگهبان آب داخل روستا انتخاب کرده بودند. یادم هست یک روز که از باغ پدر خانمم بازگشته بودم و برای نماز جماعت آماده میشدم، چند نفر از بچهها با ناراحتی ابراز داشتند که نگهبان آب، امروز فلان شخص را (که از ضعیفترین افراد روستا بود) کتک زده و شلنگ آب او را پاره کرده است.
هر کس این خبر را میشنید واقعاً ناراحت میشد. همان وقت دیدم این آقا دارد از دور میآید، با اشارهی من جلو آمد، به او گفتم: «میگن امروز ضعیفترین فرد روستا رو کتک زدی و شلنگ آبش رو ریز ریز کردی؟!»
با کمال پررویی و با اقتدار گفت: «بل-ه!»
با خونسردی گفتم: «چرا؟»
گفت:«کار خوبی کردم!»
گفتم: «آقای عزیز، شما رو برای ایجاد امنیت و کمک به همین
آدمای ضعیف انتخاب کردن، نه برای زورگویی.»
با ناراحتی و فریاد گفت: «آقا جان، اگه اینطور بود، مرا که همه اخلاقم رو میدونن، برای اینکار استخدام نمیکردن!»
به او گفتم: «شما معتقدی که برای زور گفتن و آزار و اذیت تو رو گرفتن؟!»
گفت: «حالا برای زور گفتن نه، ولی مگه اونا که منو انتخاب کردن، نمیدونستن که من فرد قال مقالی هستم، اگه نمیخواستن، فرد دیگهای رو برای اینکار میگرفتن.»
گفتم: «با این وصف شما رو گرفتن برای زور گفتن و فشار به مردم؟»
او که خیلی ناراحت و عصبانی شده بود، با قدرت و فریاد بلند داد میزد و میگفت: «بل-ه، بل-ه، منو گرفتن که زور بگم.»
من هم که دیگر طاقتم تمام شده بود، گفتم: «هر کس تو رو برای زور به مردم گرفته، غلط کرده و ...». با شنیدن این حرف بسیار برآشفت و با کلی تهدید در حالیکه همچنان غرغر میکرد، و به همه بد و بیراه میگفت به طرف خانهی کدخدا به راه افتاد.
من چون موقع نماز بود، آمادهی نماز شدم. افرادی که شاهد ماجرا بودند هر کدام چیزی میگفتند. بعضاً با خواندن آیهی یأس نگرانی را در دلم زیاد میکردند. آن روزها مردم از افراد انجمن و کدخدا خیلی میترسیدند. به هر حال من تنها بودم و باید ترس را کنار میگذاشتم و حرف حق میزدم. حتی اگر موجب برخورد کدخدا و انجمن با من میشد.
چیزی نگذشت که کدخدا همراه اعضای انجمن، بسیار خشمگین و ناراحت، در مقابل مسجد جمع شدند. من با همهی غوغای درونی، آرام و بیاعتنا به دیوار مسجد تکیه داده بودم و دیگرانی که حرف میزدند را برانداز میکردم. هر کس چیزی از من میپرسید و اعتراضی میکرد. کدخدا و همراهانش مرا دوره کرده و تحت فشار گذاشته بودند.
واقعاً احساس تنهایی میکردم، هیچکس جرئت دخالت و دفاع از من را نداشت. بهتنهایی جوابهای ناقصی به حرفهای آنها میدادم ولی آنقدر سر و صدای آنها زیاد بود که کسی حرف مرا نمیتوانست بشنود. در همین حال پشتم را از دیوار مسجد برداشتم و رو به کدخدا کردم و پرسیدم: «ببخشین اجازه میدین یه سؤال بپرسم؟»
با طعنه گفت: «بفرما قهرمان.»
سؤال کردم: «آیا شما این بنده خدا رو برای زور گفتن به مردم مأمور کردین؟»
آنها به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: «نه.»
پرسیدم: «آیا تا حالا من اهل دعوا و درگیری بودم و کسی دیده من با کسی بیادبانه رفتار کنم؟»
کدخدا گفت: «نه.»
گفتم: «چطور میشه من بیجهت به همهی شما توهین کرده باشم.»
فرد چاپلوسی فریاد زد: «مگه تو کی هستی که به کدخدا و
انجمن هر حرفی رو میخوای بزنی؟!»
به کدخدا رو کردم و گفتم: «این آقا، بلند بلند داد میزد و میگفت، انجمن منو برای زور گفتن گرفتن! مگه اونا منو نمیشناختن. آیا وقتی این بنده خدا با اعتقاد چنین حرفی رو میزنه، جوابش همین نیست؟!»
کدخدا یک نگاه به بنده خدا کرد و سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.
در همین وقت صدای قرآن از بلندگوی مسجد بلند شد و من به طرف درب مسجد رفتم. تقریباً همهی افراد در نماز شرکت کردند. همچنان هر کسی چیزی میگفت، تا اینکه نماز جماعت آغاز شد، با شروع نماز سکوت زیبایی حکمفرما شد.
بعد از نماز، جلسهی جوانان را داشتیم، میترسیدم جلسه را پسر همان بنده خدا به هم بزند. آنها از مسجد بیرون رفتند و جلوی درب مغازه روبهروی مسجد ایستادند.
ما با حضور روحانی جوانی که در روستا بود، جلسه را برگزار کردیم و تا پایان بدون هیچ حاشیهای جلسه برگزار شد. بعد از جلسه جلوی درب مسجد هر کسی چیزی میگفت و من هم بهآرامی جواب میگفتم. خلاصه تا پاسی از شب داد و فریاد او و بعضی افراد به ظاهر انقلابی، ادامه داشت. ولی از جایی که این اولین ایستادگی ما در برابر اینها بود و میدانستم که این قصه سر دراز دارد، نباید کوتاه میآمدم. با توکل به خدا مقتدرانه ایستادم و به آن بنده خدا گفتم: «مردم یه آدم زورگو رو نمیخوان و روی
این حرف هم تا پای جان ایستادم.» او کمی خط و نشان کشید و رفت، و از فردا هم او را در آن کار ندیدیم. ولی تا مدتها با همهی کارهای ما در آنجا مخالفت میکرد.
با یاری خداوند انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، در این ایام با لطف الهی بسیار مورد اعتماد همگان قرار گرفتم. به همراه بزرگان روستا در بسیاری از امور اساسی فعالیت داشتم و در اصل جزو افراد مطرح و تأثیرگذار بر امور روستا بودم.
با دستور حضرت امام (ره) دستور تشکیل بسیج مستضعفین داده شد. در روستای دهبار افراد زیادی عضو بسیج شدند و تمام شبها نگهبانی میدادند. با درخواست از پاسگاه طرقبه جهت آموزش بسیجیان هر روز با ماشین یکی از اقوام، به طرقبه میرفتم و یکی از مأموران پاسگاه را برای دو ساعت آموزش اسلحه به دهبار میآوردم و بعد او را برمیگرداندم. حدود یک ماه این عمل تکرار شد تا بهقول آنها آموزش بسیجیان تکمیل گردید.
تا سال 1359 همهی زندگی من به لطف خداوند در مسیر انقلاب گذشت؛ یعنی بیشتر فعالیت شبانهروز من صرف امور انقلابی شد. تا در همین سال خداوند یک فرزند به من عطا فرمود. این امر موجب تحرک و تفکر در زندگیام شد و بهدلیل عدم علاقه و توانایی در ادامهی کار قالیبافی و نبود کار مناسب در روستا، به مشهد نقل مکان کردم.
ابتدا برای کار به مغازهی یکی از اقوام رفتم و ضمن آن برای استخدام در سپاه پاسداران ثبتنام کردم. از آنجا که سطح تحصیلاتم ششم ابتدایی بود، سپاه نمیپذیرفت. اما بهدلیل فعالیتهای سیاسی دوران انقلاب و شناخت روحانیت سرشناس استان و سفارش به مسئولین پذیرش سپاه برای استخدامم، مقرر شد، امتحان عقیدتی بدهم. روز امتحان برگهای با بیش از 70 سؤال را جلوی روی من گذاشتند، بعد از پرکردن برگه به من گفتند، فلان تاریخ برای جواب بیا. در موعد مقرر رفتم و فردی با تعجب پرسید: «تحصیلات شما چقدره؟» گفتم: «ششم ابتدایی.» با شک و تردید گفت: «روی این کاغذ چند جمله بنویس.» من هم نوشتم. او گفت: «اصلاً اطلاعات و خطت به سوادت نمیاد!» گفتم: «درس طلبگی هم خوندم.» به این شکل در امتحانات و مصاحبههای بسیار دشوار سپاه شرکت کردم و با عنایت خدا در اواخر سال 1359 بهعنوان عضو رسمی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدم.
دورهی دهم آموزش سپاه به همراه نیروهایی که بهقول بچههای سپاه، بسیار حسابشده انتخاب شده بودند، آغاز شد. در مدت آموزش بهدلیل آمادگی خوب جسمی و روحی، که از کودکی جسم و جانم مأنوس با مساجد و روحانیت بود، گرایش شدید به مسائل معنوی پیدا کردم. غالب دعاها، تعقیبات نماز و ... را از حفظ بودم و همانگونه که در مسجد روستا میخواندم، اینجا هم با خواندن آنها سر نماز و تلاوت قرآن کریم در مراسم متعدد، بین برادران سپاه و آنهایی که
در حال آموزش بودند، به چهره ای
آشنا بدل شدم. این آشنایی موجب لطف و عنایت این عزیزان در بسیاری موارد نسبت به من شد(1).
در دوران آموزشی سپاه به کسی حقوق پرداخت نمیکردند، من هم هیچ منشأ درآمد دیگری نداشتم. همسرم با یک فرزند یکساله و فرزند دیگری که در راه داشت، شرایط سختی را میگذراند. مبلغ ناچیزی را اول هر هفته از دوستانم قرض میگرفتم و به همسرم میسپردم. او هم سعی میکرد با همین مبلغ روزگار را بگذراند. آن روزها او فقط با خوردن نان و گاه تخممرغ بدون کوچکترین اعتراضی بسر میبُرد. سه هفتهی آخر دورهی آموزش برای اردوی صحرایی به کوههای اطراف شاندیز رفتیم. شرایط برای همسرم سختتر شد. نداشتن پول کافی برای گذران زندگی و دوری من و ادارهی امور خانه بهتنهایی، زندگی را برای همسرم دشوار کرده بود. او در غربت بدون من، روزگار را میگذراند و بهدلیل نزدیکشدن به زمان موعد تولد فرزند دوم، هر روز دلواپسیاش بیشتر میشد.
بازگشت من از اردو همزمان با ریاستجمهوری بنیصدر بود. گروههای ضدانقلاب با دعوت از بنیصدر احتمال ناامنی را در مشهد بهوجود آوردند و سپاه اعلام آمادهباش کرد. وضع مالی و احتمال به دنیاآمدن فرزندم در غیاب من، بسیار موجب نگرانی و دلشورهام شده بود. در هر حال من وارد کار نظامی شده بودم و محیط نظامی جای اینگونه مسائل نبود. هیچ چارهای جز پناهبردن به خدا نداشتم.
1) - بیشتر افراد دورهی دهم، بعدها هم در جبهه و هم در قسمتهای دیگر سپاه جزو مسئولین شدند.
با دستور فرماندهی پادگان با جمع دیگری از برادران با لباس شخصی، مأمور رفتن به محل اجتماع ضدانقلاب شدیم. آنجا با چهرهی مردمی و بسیار اندیشمندانه وارد عمل شدیم و با آرامکردن افراد حزبالله و جلوگیری از شعارهای ضدانقلاب جلوی اغتشاش را گرفتیم.
بعد از بازگشت به پادگان، به افراد مرخصی تشویقی داده شد. واقعاً آن را عنایت خدا دانستم. فوراً از پادگان بیرون رفتم و با خجالت به سمت مغازهی پسرداییام، سیدمحمود، برای گرفتن مبلغی بهعنوان قرض حرکت کردم. او بسیار به من لطف داشت و چندین بار از اول دورهی آموزشی از او قرض گرفته بودم. با کمال خوشرویی مبلغ مورد نظر را به من داد. با خوشحالی یکدست لباس نوزاد و کمی خوراکی خریدم و به خانه رفتم.
درد زایمان همسرم شروع شده بود. با دیدن من انگار دنیا را به او دادند. با خوشحالی گفت: «بیا که انگار خدا تو رو رسونده.» گفتم: «واقعاً لطف خدا بود.» ماجرای مرخصی تشویقی را برایش گفتم. رنگ و روی همسرم خبر از تولد نوزاد میداد، به او گفتم: «نگران نباش من زود برمیگردم.» خانم همسایهی بالایی که صاحبخانهی ما هم بود را صدا زدم و گفتم: «مواظب همسرم باش تا من کسی رو خبر کنم.» باسرعت دنبال خالهام رفتم با او به طرف منزلم حرکت کردیم.
ظاهراً با رفتنم درد همسرم بیشتر شده و صاحبخانه خود به سراغ قابله رفته بود. تا من با خاله به منزل رسیدیم، صدای دلنشین گریهی فرزند دختری که بسیار برایم خوشقدم بود، در
گوشمان پیچید. صاحبخانه خوشحال و دواندوان به استقبال ما آمد و با لبخند خبر داد که همسر و دخترم هر دو سلامت هستند. من با خوشحالی بیرون رفتم و خیلی زود با یک جعبهی شیرینی به خانه بازگشتم.
اوایل سال 1360 آموزش نظامی سپاه را گذرانده بودم و پس از این دوره، و ارزیابی از من، مرا برای مربیگری به واحد آموزش بسیج و واحد آموزش نظامی فرستادند. یعنی هنوز خستگی دورهی سخت آموزشی سپاه از تنم بیرون نرفته بود که دورهی دیگری برای من و چند نفر دیگر که برای آموزش انتخاب شده بودند، آغاز گردید.
البته برایم کارهای سخت ورزشی و بدنسازی و آموزشهای مربوطه خیلی دشوار نبود. چون واقعاً بدنی ورزیده و آمادهی هر آموزشی را داشتم. آب و هوای روستا و زندگی سخت روستایی بدنم را ورزیده و آبدیده کرده بود. بقیهی برادران برایشان سخت بود تا حدی که گاه با ناراحتی از من میخواستند که در مسیر کندتر حرکت کنم. در این ایام مسئول بخش اداری پادگان درخواست انتقالم به قسمت اداری را داشت. لذا با قبول فرماندهی، از قسمت آموزش به بخش اداری منتقل و مشغول کار شدم.
بهواسطهی صدای خوشم اجرای مراسم و قرائت قرآن صبحگاه برعهدهی من گذاشته شد. پس از مدتی خدمت در بخش پرسنلی، مسئولیت بخش بسیج کارخانجات مشهد به من پیشنهاد شد. با
قبول این مسئولیت آرامآرام آمادهی انتقال به این قسمت شدم. خبر قریبالوقوع بودن عملیات طریقالقدس(1)در بین برادران سپاه پیچید. حال و هوای رفتن به جبهه و شرکت در عملیات دگرگونی خاصی در فضای سپاه ایجاد کرد. افراد در گوشه و کنار مجموعه با شور و شوق زایدالوصفی از اعزام نیروها و رفتن به جبهه و شرکت در عملیات سخن میگفتند. البته در بیرون از مجموعههای نظامی هم این حالت مشاهده میشد.
واقعاً آن رفتوآمدها و تلاش برای اعزام به جبهه دیدنی بود. حقیقتاً اینها عاشقان طریق الی الله و تربیتشدگان دامن مادران پاکدامن و پدران زحمتکش بودند که همهی عمر با لقمههای حلال فرزندانشان را عاشق حق تربیت کرده بودند و امروز با فرمان ولی امر خویش با همهی وجود برای شرکت در عملیات تلاش میکردند تا خود را به جایگاه عند ربهم یرزقون(2)برسانند. بنابراین نیروها از هر طریقی که منتهی به پذیرش آنها شود و هر کسی که بتواند کمکی به اعزامشان به جبهه کند، متوسل میشدند.
من مصمم بودم برای اعزام به جبهه اقدام کنم. برای دیدار خانواده و طرح این مسئله به زادگاهم روستای دهبار رفتم. با رفتن به ده متوجه شدم بسیاری از دوستان و آشنایانم، مانند من، مشتاق رفتن به جبهه هستند. دوستان مشتاق و همدل من با ورودم به روستا به سراغ من آمدند و قصدشان را با من مطرح کردند. در
بین آنها روحانی بزرگوار (شهید) سیدمهدی اصغریان هم حضور داشت. درخواست کردند که همراه بنده اعزام گردند، و من قول دادم تلاش کنم
که در صورت امکان زمینهی اعزام همگی را فراهم کنم. همان شب به مشهد برگشتم، چندی بعد دوستانم به منزلم آمدند و آنها را به قسمتهای مربوطه معرفی کردم و این جمع هم آمادهی اعزام به جبهه شدند.
روز تصمیمگیری برای اعزام نیروهای سپاه به جبهه من در مرخصی بودم، و چون متقاضی اعزام بسیار زیاد و تعداد افراد سپاه محدود بود، دیگران گوی سبقت را ربودند و من از قافله عقب ماندم. وقتی شنیدم جزو افراد اعزامی نیستم ناراحت شدم و فوراً به اتاق فرماندهی رفتم. با اعتراض گفتم: «چرا اسم من در لیست افراد اعزامی نیست؟!» اما ایشان با لبخندی که بر لب داشت، سعی میکرد تا مرا آرام کند. دلیل و برهان آوردن فرمانده به گوش من نمیرسید، فقط یک حرف میزدم و آن اعزام به جبهه بود، اصرار از من و انکار از او. کار به جایی رسید که قسم خوردم، اگر اجازهی اعزام ندهد استعفا دهم و از طریق بسیج عازم جبهه شوم. وقتی عزم مرا اینگونه جزم دید باتأمل اعلام رضایت کرد و گفت: «التماس دعا.»
شهریور سال 1360، همراه تعداد بسیاری از افراد سپاه و بسیج راهی جبهه شدیم. مسئولیت یک گردان از برادران بسیج را برای اعزام به من دادند. صبح آن روز، خیل عظیم رزمندگان و مردم باوفای مشهد که به بدرقهی مجاهدان راه خدا آمده بودند، در کنار مرقد
حضرت علیابنموسی الرضا (ع) صحنهی زیبا و به یاد ماندنی را ایجاد کرده بودند. با همان جلوهی خدایی و ماندگار زیارت ولی نعمتان، از راهآهن مشهد عازم جبهه شدیم. در بین راه ساعت پنج شب در پادگان امام حسن (ع) تهران توقف داشتیم. در این پادگان غالباً جلسات توجیهی برای فرماندهان گذاشته میشد و از حساسیت زمان در عملیات و اهمیت رازداری سخن به میان میآمد.
بعد از دستهبندی گروهها که از سراسر کشور آنجا جمع بودند، قرار بر حرکت نیروهای خراسان به سمت جنوب شد. از طریق راهآهن به پادگان 92 زرهی اهواز رفتیم. در آنجا به همراه جمعیت عظیمی از رزمندگان، بیش از 10 روز در این مکان منتظر اعزام به منطقهی عملیاتی بودند. اگرچه انتظار کمی خستهکننده بود، اما شوق شرکت در عملیات لحظات را قابلتحمل و گاه لذتبخش میکرد و افراد در کنار هم و در تمرینهای دستهجمعی با شعارهای دلنشین اوقات خوبی را میگذراندند.
شبها رزمندگان یکدیگر را موقع خواب برای بیداری نماز شب سفارش میکردند و قبل از اذان صبح بسیاری را در تکاپوی غسل و وضو برای عبادت میدیدی. یک روز صبح که شهید سیدمهدی اصغریان را برای نماز شب بیدار کردم با خجالت گفت: «من احتیاج به حمام دارم.» در داخل پادگان برای یافتن حمام جهت تطهیر با او همراه شدم. در این جستوجو تنها چند دوش آب سرد در گوشهای از پادگان یافتیم. در حالیکه تقریباً هوا سرد بود و سوز سرما دست و صورت را میآزرد، تصمیم بر غسل در زیر
همان آب سرد گرفت و فوراً خود را برای نماز شب آماده نمود.
مطلب مهمی که در آن روزها، یعنی مهر سال 1360، مایهی رنجش و حزن و اندوه فراوان مردان خدا شد، خبر حفاری مسجدالقصی توسط رژیم غاصب اسرائیل بود. معمولاً صبحها فرماندهان، نیروهای خود را در فضای نزدیک خوابگاه جمع میکردند و مطالب سیاسی روز و سؤالات مذهبی جمع را مورد بحث قرار میدادند. از بیشترین مطالب مورد بحث، جنایات رژیم صهیونیستی اسرائیل در طول اشغال کشور فلسطین بود.
از آنجا که تجمع زیاد نیرو، از نظر اطلاعاتی و استراتژی جنگ، امر قابل قبولی نبود، لذا هر قسمت را به جایی فرستادند. تیپی که ما در آن قرار داشتیم به دارخوین(1)رفت. این مکان که محل احداث نیروگاه اتمی رژیم پهلوی توسط آمریکا بود، اولین توقفگاه نیروهایی بود که فرماندهی جمعی از آنها را برعهدهی من گذاشتند. آنجا مرز بین ایران و عراق بود و با چشم غیر مسلح رفتوآمد نیروهای دشمن را میتوانستیم مشاهده کنیم. اما چون هیچ خاکریز و یا درگیری رو در رویی بین نیروها در آنجا اتفاق نمیافتاد، خط مقدم محسوب نمیشد.
1) - دارخوین در جادهی اهواز - آبادان و در ۴۵ کیلومتری آبادان است. این شهرک مسکونی متعلق به سازمان انرژی اتمی بود که در روزهای آغازین جنگ، خط مقدم حماسه تلقی میشد. پس از عقب راندن عراقیها و به برکت خون شهیدان، این شهرک به مکانی مقدس تبدیل شد. آن زمان با توجه به اوضاع سیاسی کشور و بهلحاظ موقعیت استراتژیک منطقه، دارخوین در شکستن محاصرهی آبادان از اهمیت بسزایی برخوردار بود.
بیش از ده روز در دارخوین به انتظار رفتن به منطقهی عملیاتی لحظهشماری میکردیم. در اینجا بهواسطهی نزدیکی به مرز نمیتوانستیم پر جوش و خروش عمل کنیم و به نیروها تحرکی بدهیم. همین امر موجب تحلیل روحیهی رزمندگان شد. لذا در اوقات مختلف با برگزاری جلسات تفسیر دعا و سخنرانی مذهبی، افراد را متوجه عمل ارزشمندشان میکردیم. در این راستا بسیاری افراد که طالب جلسات و مطالب مذهبی بودند، درخواست جلسات خصوصی میکردند و با سؤال و جوابهای طولانی، به گذر اوقات ارزش و بها میدادند.
ظاهراً حضور نیروهای زیاد در این مکان، دشمن را به شک انداخته و گاه و بیگاه با توپهای دوربُرد و هواپیما دارخوین را مورد حمله قرار میدادند، که این حملات به زخمیشدن و شهادت تعدادی از رزمندگان انجامید. یکی از شبها که همه در حال استراحت بودیم، با حمله به مقر، صدای بسیار مهیبی داخل سوله پیچید. علیرغم این صدای گوشخراش، بعضیها از خواب بیدار نشدند، از جمله آنها (شهید) سیدمهدی اصغریان بود. بعد از انفجار با زحمت زیاد از خواب بیدارش کردم و او را کشانکشان بیرون کشیدم. دیگران را هم با فریاد به بیرون فراخواندم. تا دقایقی بهدلیل پریدن از خواب با صدای انفجار، افراد گیج و مبهوت به اینسو و آنسو میدویدند. صدای نالهی زخمیها و فریاد هدایت فرماندهان برای بیرونکشیدن نیروها، سر و صدای زیادی ایجاد کرده بود. چیزی نگذشت که وضعیت
عادی شد و فرماندهان نیروهای خود را به محل مورد نظر خود فراخواندند.
دیگر این مکان ناامن شده و توقف آن همه نیرو در آنجا کاری غیرمنطقی بود. در پایان آخرین روز آذر، موقع اذان مغرب با ماشینهای نظامی این محل را بهسوی منطقهی عملیاتی تپههای اللهاکبر ترک کردیم.
برای اولینبار حضور در جبهه را تجربه میکردم. فضای آنجا غریب و صداهای ترسناک و ناآشنایی وجود آدمی را میلرزاند، و هر گاه صدای مهیبی شنیده میشد، افراد تازه واردی را از جا میکند. ته دلم خالی میشد. سکوت عجیب تازهواردها برای یک فرمانده، که مسئولیت جمعی را برعهده داشت، وضعیت مناسبی نبود. بهدلیل تاریکی شب کسی متوجه چهره و سکوت همراه با ترس من نبود.
پاسی از شب گذشته بود، به محل استقرار رسیدیم. با جابهجایی همهی نیروها در مکانهای موقت، تقریباً به نزدیکی اذان صبح رسیدیم. در هوای گرگ و میش منطقه، ناگاه صدایی با خوشحالی مرا خطاب کرد: «برادر صفایی، برادر صفایی شما هستی؟» جلوتر رفتم شهید آهنی از همدورههای زمان آموزشی بود. او فرماندهی گردان و مسئولیت
منطقه را برعهده داشت. بعد از چاق سلامتی و ابراز خوشحالی، با انگشت محلی از خط مقدم را نشان داد و گفت: «نیروهایت را بردار و در آنجا مستقر کن.»
به او گفتم: «من هیچ تجربهای ندارم.» با خنده گفت: «برو
شکسته نفسی نکن.» جواب دادم: «واقعاً من چیزی از خط مقدم و نوع ادارهی اون نمیدونم». گفت: «من کنارت هستم، نیروها رو جمع کن و به محل مورد نظر ببر.» از جایی که اطاعت امر فرمانده را بر خودم واجب میدانستیم، دستورش را اجرا کردم و در خط مقدم مستقر شدیم.
با کمی تغییر، نیروها را با سازماندهی قبلی، که در اردوگاههای انتظار مشخص شده بودند، چیدیم. بعد از صحبت و یادآوری اهمیت روزهای در پیش با فرماندهان دسته، هر کدام را در قسمتی از خط مستقر کردیم. با تجربهترین فرد را بهعنوان معاون برگزیدم. با مرور دفترچه آموزشم، که در آن مطالب مهم را یاداداشت میکردم، و کمکگرفتن از افراد باتجربه که مدت زیادی را در جبههها گذرانده بودند؛ سریع بر امور مسلط شدم و نگرانی و احساس ضعف روزهای آغازین حضورم تبدیل به قوت و توانایی شد.
شبهای حساس نزدیک عملیات را میگذراندیم. باید عملیاتهای ایذایی زیادی جهت انحراف اذهان دشمن انجام میگرفت. شهید آهنی بیشتر عملیاتها را با اعتماد، به من واگذار کرد. اگر چه این امر موجب خستگی فراوان نیروهای تحت امر من میشد، اما آموزش در این شبها و روزها برای فراگیری نکات مهم عملیاتی و آبدیدهشدن افراد بسیار مفید بود.
بیشتر شبها با بیش از 10 نفر عازم مکانهای از پیش تعیینشده میشدیم و با کمک برادران جهاد سازندگی خاکریز میزدیم. دشمن برای جلوگیری از انجام کار، با تمام توان، آن قسمت از
منطقه را زیر رگبار گلوله و خمپاره می گرفت. با روشنشدن هوا و توقف خاکریززدن نیروها نفس راحتی میکشیدند.
صبح روز 7 آذر 1360، باید خود را برای عملیات آماده میکردیم. واقعاً شور و شوق زایدالوصفی در بین رزمندگان مشاهده میشد. هیچگاه خاطرهی یکی از رزمندگان بسیجی را فراموش میکنم، که روز قبل از عملیات با آمبولانس به بیمارستان اهواز فرستاده شد و شب عملیات با رنگ و روی پریده و حال زار به خط برگشته بود. وقتی با تعجب از او پرسیدم: «چرا با این حال بد برگشتی؟» با چشمان پر اشک گفت: «خواستم با جسمم که قصد داشت مرا از یک فیض بزرگ محروم کند، مبارزه کنم.» اینگونه نگاه به دنیا و نگرش خداگونه در افراد در جبههها مشاهده میشد.
عصر 7 آذر، کنار سنگر فرماندهی ایستاده بودم که از پشت خاکریز دوم، یک ماشین آیفا پر از نیرو آمادهی عملیات، به اشتباه وارد محوطهی خط مقدم شد و به سمت خط پیش رفت. وحشتزده و با فریاد، راننده را به پای خاکریز راهنمایی کردم و فوراً نیروهای داخل ماشین را به سنگرها رساندم. هر آن احتمال میرفت از طرف دشمن به ماشین شلیک شود، به همین دلیل با سرعت، به بالای خاکریز رفتیم تا با تشخیص جهت تیراندازی دشمن، و شلیک تیر رسام به طرفشان از حملات آنها جلوگیری کنیم. در همین حال یک موشک تاو به سمت ما شلیک شد. از روی خاکریز خود را به پایین انداختم. موشک به بالای خاکریز اصابت کرد و در پایین خاکریز روی من افتاد، فوراً خود را کنار
کشیدم و از آنجا که خدا میخواست، موشک عمل نکرد. عدهای از بچهها که شاهد این واقعه بودند با سرعت کنارم دویدند و مرا در آغوش گرفتند و خدا را شکر گفتند. بعد با احتیاط موشک را به آن طرف خاکریز انداختیم.
غروب 7 آذر بود. بچهها خود را برای عملیات آماده میکردند. عدهای طریقهی صحیح غسل شهادت را میپرسیدند. لحظات خاصی بود. من گوشهای ایستاده بودم و به این همه شور و شوق و انرژی نیروها با خوشحالی مینگریستم. ناگهان متوجه شدم کسی صدایم میزند. روحانی سیدمهدی اصغریان بود که دقیقهای پیش برای غسل شهادت به گوشهی خاکریز رفته بود. اول با تعجب او را نگاه کردم، گویی سرش کچل بود. بهسرعت برای کمک به سمتش رفتم اما وقتی نزدیک شدم، دیدم سیدمهدی برای غسل از آب شور و صابون استفاده کرده و دچار این وضعیت شده بود. خندیدم و کمی سر به سرش گذاشتم. او با روحیهی بالا میخندید و درخواست کرد از این وضعیت نجاتش دهم. در شستوشو با آب شور، صابون کف نمیکند و موها به هم میچسبد و سر آدم مثل کچلهایی که شوره از سرش میریزد، میشود.
خورشید آرامآرام غروب میکرد. با کمترشدن گرمای خورشید، تب و تاب بچهها برای حضور در عملیات شدت میگرفت. افراد با کمک به یکدیگر خود را آمادهی رزم میکردند، بچهها آنچنان شور و شوق حضور در رزم داشتند که انگار قصد شرکت در بزمی را دارند.
افراد حاضر در عملیات مشخص شده بودند. پیرمردی 70
ساله، بهخاطر کهولت سن، جزو کسانی بود که میبایست در خط بماند. این امر او را بیاندازه ناراحت و محزون کرده بود. از صبح مدام میرفت و میآمد. دست به دامن من شده بود. او توان همراهی با نیروهای جوان را نداشت، ضمن اینکه باید کسی در محل سنگرها از وسایل نگهداری میکرد. با دلیل و منطق سعی بر قانعکردن او برای ماندن در خط داشتم، بالاخره او را راضی کردم. او همانند یک پدر مهربان دستی به سر و صورتم کشید و شانهای از جیبش بیرون آورد و گفت: «خواهش میکنم این شانه را بهعنوان یادگاری از من بپذیر و هر گاه ریشت را با آن شانه زدی، به یاد من باش.»
ناآرام و بیقرار از اینسو به آنسوی خط میرفتم و توصیههای لازم را میکردم. در هر گوشهای نیروها برای آمادگی در عملیات مشغول کاری بودند. عدهای مشغول بستن کُولهپشتیها، تعدادی در حال پرکردن خشابها، افرادی مشغول بستن پیشانیبندها و جمعی هم به کار نوشتن مشخصات روی سینه و پشت لباس یکدیگر بودند.
اذان مغرب همه را به سوی نماز و راز و نیاز با معبود فراخواند. حال و هوای معنوی و روحانی نمازهای جبهه در شبهای عملیات قابل وصف نیست. امامت نماز جماعت را برعهده گرفتم، روحانی شهید اصغریان تا من بودم اصلاً امام جماعت نمیایستاد. بعد از نماز طبق معمول همه شب تعقیبات نماز و دعای توسل خوانده شد. در گوشه و کنار سنگر افرادی با تضرع خاصی به پیشگاه خدا و اهل بیت عصمت و طهارت
علیهمالسلام مشغول راز و نیاز بودند.
با شروع عملیات، رزمندگان در گروه و دسته با سازماندهی مشخص، و با راهنمایی فرماندهان به سمت محل مورد نظر حرکت کردند. حدود ساعت 23 به محل قرار رسیدیم، جمعیت زیادی از رزمندگان از وسط محور مین، که با عرض یک متر برای عبور پاکسازی شده بود، در حال حرکت بودند. صف طولانیای از مجاهدان فی سبیل الله مقابلمان بود. در وسط مسیر، حدود 500 متر مانده به خط دشمن، بوی مشمئزکنندهای به مشام میرسید، پرسیدم: «این بوی چیه؟» گفتند: «بوی لباس و گوشت سوختهی یکی از رزمندگان فداکاره.»
ظاهراً یک نفر در بیرون از محور بازشده، با مین منور برخورد کرده و منفجر شده بود. از آنجا که روشنماندن این مین تبعات بسیار بدی به دنبال داشت و احتمال لورفتن عملیات و به گلوله بستن رزمندگان در حال حرکت میرفت، از وقوع حوادث بعدی رزمندهی ایثارگری پیشگیری کرده بود. فاجعهای که هر از گاهی از سوی عاشقان دلباخته در صف رزمندگان، مهار میشد و آنها خود را روی مین منور میانداختند و به عشق مولایشان پروانهوار میسوختند و تا آخرین لحظهی شهادت ذکر یا مهدی (عج)، یا زهرا (س) و یا حسین (ع) بر لب میآوردند.
از شتابزدگی دشمن در تیراندازیهای پی در پی و زدن منور چنین برمیآمد که به حضور رزمندگان اسلام مشکوک شدهاند. عراقیها بدون توقف به سمت ما تیراندازی میکردند، حتی
چندبار احساس کردم که گلوله از بین موهای سرم رد شد. آن شب اورکتم را روی کولهپشتیام بسته بودم، بعد از پایان عملیات متوجه شدم چند جای اورکتم با گلوله سوراخ شده است.
حدود صد متری خط مقدم دشمن، یکی از تیربارهای بعثی بدون وقفه به سمت نیروهای ایرانی تیراندازی میکرد. کسی نمیتوانست سرش را بلند کند، وحشتزده سرها را به زمین چسبانده و جلو را نگاه میکردیم. یکی از رزمندگان با دستور فرماندهاش سینهخیز به طرف خط دشمن حرکت کرد و چیزی نگذشت که تیربار خاموش شد. لحظهای بعد با تکبیر رزمندگان، خاکریز دشمن به تصرف رزمندگان اسلام درآمد و هر گروه طبق برنامههای قبلی بهسوی هدف مورد نظر حرکت کردند.
گردان ما در اطراف جادهی سوسنگرد - بستان با دشمن درگیر بود. من در یکسو و برادر آهنی در سوی دیگر نیروها را هدایت میکردیم. تاریکی هوا کار را بسیار دشوار کرده و تشخیص خودی از غیرخودی را برایمان مشکل ساخته بود.
ما با فریادهای بلند، نیروها را تشویق به حرکت میکردیم و آنها را به اطراف جاده میخواندیم. یک تانک دشمن از بین سنگرهای خط مقدم با سرعت به طرف جاده حرکت کرد و من همه را متوجه تانک کردم. در همین حال یک تیر به ران پای چپم اصابت کرد و زمینگیر شدم.
با خاموششدن فریادهای من، برادر آهنی نگران و باعجله خود را بالای سرم رساند و با افسوس مرا نگاه کرد و کنارم
نشست، پرسید: «صفایی جان چه شده؟»
گفتم: «ظاهراً زخمی شدم.»
پرسید: «کجات تیر خورده! »
گفتم: «ران پای چپم تیر خورده.»
فریاد زد: «امدادگر! امدادگر!»
با اصرار به او گفتم که نیازی به حضور امدادگر نیست و زخم پایم خیلی کاری نیست. در حالیکه دستش روی شانهام بود، ناراحت و نگران نگاهی به اطراف انداخت. دنبال چارهای بود که مرا در دل شب رها نکند. هر دو میدانستیم که ناگزیر از رفتنیم. برادر آهنی دستش را به شانهام فشار داد و از جا بلند شد. با ناراحتی و نگرانی آخرین نگاههایش را نثارم کرد و رو به جلو حرکت کرد. در تاریکی شب میدیدم که هر چند قدمی که میرفت بهسوی من برمیگشت و
نگاهی میانداخت. شاید میدانست که این آخرین دیدار من و اوست. به هر حال او با نیروها رو به جلو حرکت کرد و من با حسرت او را نگاه میکردم. فکر میکردم که دیگر از ادامهی فیض حضور در عملیات محروم شدهام.
وسوسهی عجیبی وجودم را فراگرفته بود، از زخمم خون میآمد. در آن تاریکی شب صدای غرش توپ و خمپاره و رگبار گلوله و فریاد رزمندگان اسلام و دشمن صحنهی بسیار عجیبی را در چشم یک زخمیِِِِِ ناتوان، ایجاد کرده بود.
ساعات سختی بود، با پای زخمیِ روی زمین دراز کشیده
بودم و به صداهای اطراف گوش میدادم. هر کسی از جلویم میگذشت، میپرسید: «چه شده برادر؟» و من به فراخور سؤال جواب میدادم و گاه کسی کنارم مینشست و میگفت: «کمک نمیخوای؟»
با کمک یکی از رزمندگان بهآرامی دست به زانو گرفتم و از جا بلند شدم. علیرغم خونریزی زخمم پایم را تکان دادم تا ببینم آیا به استخوانم آسیب رسیده یا نه. متوجه شدم که گلوله به جای اساسی نخورده و آنچنان دردی هم ندارد.
اما وسوسهای در درونم میگفت که، تو مجروح شدی و برگرد ... . هر چه بیشتر به زخمم فکر میکردم انگار دردش بیشتر میشد. چند بار نشستم و برخاستم، از غافله عقب افتادم و نیمی از وجودم مرا بهسوی میدان نبرد میکشاند و نیمی ارادهام را سست کرده و مرا به عقب هدایت میکرد.
بهانههای نفس امارهام، سوزش زخم و خونریزی پا بود که تا داخل چکمهها رفته بود. البته بعضی از رزمندگان هم از سر دلسوزی توصیه میکردندکه برگردم. به هر حال عنایت خدا یاریام کرد و توانستم بر نفسام غالب آیم. با خود میگفتم، اینجا جبههی جنگ و عملیات علیه دشمن دین و وطن است و جهاد در راه خداست، تو گرفتار یک زخم کوچک در پایت شدهای و حالا به بهانهی همین زخم کوچک میخواهی برگردی و به بستر استراحت بروی!
چیزی نگذشت که به خودم نهیب زدم: «برخیز! اینجا جاییست که باید ثابت قدم باشی و صبری که ویژه ی یک مجاهد
است را به اثبات رسانی.»
با عنایت خدا به خودم مسلط شدم و لنگانلنگان به راه افتادم. هنوز خیلی راه نرفته بودم که یکی از همرزمانم - برادر عصاران - با ناراحتی پرسید: «صفایی جان چه شده؟»
گفتم: «پایم تیر خورده، اما مهم نیس.»
گفت: «مواظب باش عفونت نکنه.»
گفتم: «نه، انشاءالله که عفونت نمیکنه.»
گفت: «با کمک من میتونی حرکت کنی؟»
گفتم: «سعی میکنم.»
دستم را گرفت و با کمک او به جلو حرکت کردیم. کمی که رفتیم گفتم: «شما برو من دنبالت میام.»
او رفت و من لنگانلنگان در پیاش میرفتم، تا به سنگرهای فرماندهی و پشتیبانی نیروهای عراقی رسیدیم. هنوز عراقیها در خواب بودند، با برادر عصاران برنامهریزی کردیم که جلوی عملیات احتمالی فرماندهان و نیروهای عراقی را بگیریم. معلوم بود که اگر عراقیها از خواب بیدار شوند، برای بچههایی که در دشت سوسنگرد پراکنده بودند، از پشت
خطرساز میشود. بنابراین لازم بود که این مانع را از سر راه برداریم. مصمم شدیم که با همراهی چند نفر به سمت سنگرهای محکم و زیرزمینی دشمن برویم و جلوی عملیات احتمالی عراقیها را بگیریم.
برادر عصاران از من پرسید: «چراغ قوه داری؟»
گفتم: «بله، بیا از داخل کولهپشتیام بردار.»
چراغ قوه را برداشت و گفت: «بریم؟»
گفتم: «بریم.»
برای پاکسازی سنگرهای عراقی حرکت کردیم، از برآمدگی زمین وجود سنگر را تشخیص دادیم. با احتیاط به آنسو رفتیم، گاه برادر عصاران با چراغ قوه جلوتر از من وارد سنگر میشد و با فریاد (تحل تحل ...) عراقیها را به بیرون از سنگر میراند و گاه هم من جلوتر میرفتم و با چراغ قوه داخل سنگر را روشن میکردم، و برادر عصاران با فریاد عراقیها را به بیرون هدایت میکرد.
بهآرامی به طلوع فجر نزدیک میشدیم، بسیاری در حال وضو بودند و جمعی در جایجای منطقه مشغول عاشقانهترین نماز و راز و نیاز با معبود بودند، در حالیکه عدهای میجنگیدند.
تقریباً به آخرین سنگرهای فرماندهی در نزدیکی شهر بستان رسیدیم. چند نفر از افسران عراقی پشت یکی از سنگرها مخفی شده بودند و بهشدت مقاومت می کردند. وقتی به همراه برادر عصاران به آنجا رسیدیم، با مشاهدهی پیکر چند شهید و تعدادی مجروح، واقعاً ناراحت شدیم. از اول عملیات بهجز همان ساعات اولیه و مخصوصاً بعد از زخمیشدنم تقریباً مقاومتی از دشمن ندیده بودم.
با اشاره به عصاران، از دوسو به سمت عراقیها حرکت کردیم. جمعی فریادشان بلند شد که جلو نروید، اینها تا حالا چند نفر را شهید و زخمیکردهاند. با ناراحتی گفتم: «منتظر بمونیم همه رو
بکشن؟! باید کاری کنیم!»
واقعاً هیچ راهی جز خاموشکردن مقاومت عراقیها وجود نداشت. سینهخیز جلو میرفتم که عراقیها به علامت تسلیم دستهایشان را بلند کردند. لنگانلنگان با عجله جلو رفتم، رزمندگان دیگر که از دست عراقیها شاکی بودند اطرافشان را گرفتند و آنها را کشتند.
اندکی گذشت، خبری از عصاران نشد. نگران شدم، هر چقدر صدا زدم و گشتم او را نیافتم. فکرم متمرکز پیداکردن او بود، ناراحت و مضطرب به اطراف نگاه کردم فردی که شبیه عصاران بود را از دور دیدم که به صورت روی زمین افتاده است. جلو رفتم و با دلهره او را برگرداندم، با ناباوری چهرهی زیبا و آرام شهید عصاران را دیدم. بیرمق و ناراحت، کمی کنار جسم معصومش نشستم، واقعاً رمق هیچ کاری را نداشتم. چفیه را بهآرامی روی صورتش انداختم و با تأسف از او دور شدم.
شهادت این شیرمرد، عجیب بر روحیهی من تأثیر گذاشت. بیخوابی شب گذشته و خستگی راه و درد زخم پایم حالا اثر کرده بود. با تنی رنجور و زخمی، جانی خسته و اندوهگین از شهادت دوستم، جلو رفتم، تا به قرارگاه تیپ امام رضا (ع) رسیدم. کنار درختی با زحمت نشستم، کمی که آرام گرفتم، درصدد برخاستن بودم که چند گلولهی توپ به
ماشینهایی که از دشمن در همان اطراف جا مانده بود، اصابت کرد. برای جلوگیری از انهدام ماشینها و جابهجا کردن آنها از جا بلند شدم و با هر
زحمتی که بود چند ماشین را جابهجا کردم و از کنارهی جاده بهسوی بستان راه افتادم.
تقریباً عملیات طریقالقدس با موفقیت به پایان رسید و با عنایت پروردگار به همهی اهداف از پیش تعیینشده رسیده بودیم. گروههایی از رزمندگان در گوشه و کنار دشت بستان دیده میشدند که در حال استحکام مواضع بودند. همچنان دنبال نیروهای خودم میگشتم، ولی بهدلیل گستردگی منطقهی عملیات کمتر کسی را یافتم.
نزدیک غروب آفتاب به جمعی از برادران برخوردم، در کنار جاده و پایین تل خاکی نشسته بودند. بعد از چاق سلامتی آنها، دست بر شانهی یکی از رزمندگان گذاشتم و با زحمت کنارشان نشستم. وقتی آنها متوجه پای زخمیام شدند، پرسیدند: «چه شده؟» گفتم: «چیز مهمی نیست، یک تیر به پایم خورده و از اون طرف بیرون رفته.» گفتند: «کی؟» گفتم: «دیشب.» همه با تعجب گفتند: «از دیشب هیچ کاری برای این زخم نکردی؟» گفتم: «نه.» با اصرار مرا متوجه وضعیت نامناسبام کردند که باید حتماً به بیمارستان بروم. آنها ماشین غنیمتی را به زحمت روشن کردند و مرا به همراه چند زخمی دیگر به بیمارستانی در شهر اهواز رساندند، و از آنجا به شیراز منتقل شدیم.
درر فرودگاه شیراز آمبولانسها منتظر پیادهشدن مجروحین از هواپیما بودند، تا آنها را سریعاً به مراکز درمانی شیراز برسانند و فوراً در بخش بستری کنند. برخورد محبتآمیز پرسنل بیمارستان
با ما احساس غربت را در ما از بین میبرد. واقعاً ناراحتی و درد را از تن آدمی میزدود. علیرغم اینکه پایم خیلی درد نداشت، هر وقت میخواستم جایی بروم، کسی زیر بغلم را میگرفت. کمکم توانم را بازیافتم و بعد از چند روز به مشهد اعزام شدم.
روزهای عجیبی بود، برخورد مهرآمیز مردم واقعاً مرا غرق شرمندگی میکرد و موجب شد تا حلاوت آن رفتارها تا آخر عمر در ذهنم بماند. بعد از چند روز با پیشنهاد یکی از اقوام راهی روستا شدیم. وقتی به همراه جمعی نزدیک روستا رسیدیم، با حیرت مشاهده کردیم که مردم بامحبت روستا در کنار جاده صف کشیده اند و با استقبالی چون زمان آزادی از زندان مواجه شدم. با وجود درد از ماشین پیاده شدم و لنگانلنگان به سمت مسجد روستا حرکت کردم. همگی وارد آن مکان مقدس شدیم. در جمع مردم سخنرانی مفصلی کردم و تا پاسی از شب در بین جمع از خاطرات جبهه سخن میگفتم.
بعد از چند روز تصمیم گرفتم دوباره به جبهه برگردم، تلاش کردم تا زمینهی رفتن به جبهه را فراهم کنم. خبر شهادت شهید سیدمهدی اصغریان را شنیدم. علاقهی بسیاری به این عزیز داشتم. زیرا او طلبه و سادات بود و بعد از سالها دوستی، اخیراً خیلی به هم نزدیک شده بودیم. شهادت او در باورم نمیگنجید او با من جبهه آمد و در لحظهلحظهی جبهه بهعنوان دوست و رفیق و بیسیمچی کنار من بود.
با برادر خانمش، که او نیز پاسدار بود، به سردخانه بیمارستان
امام رضا (ع) رفتیم. با دیدن جسم پاک شهید اصغریان فوراً شناختمش، زیرا شب عملیات مشخصات شهید اصغریان را خودم روی لباسش نوشته بودم. تا پایان مراسم تشییع و ختم این عزیز در مشهد ماندم.
بعد از بهبود نسبی جهت دریافت مجوز اعزام، دوباره به محل خدمتم رفتم. از فرماندهی پادگان درخواست بازگشت به جبهه کردم و با مخالفت شدید ایشان مواجه شدم. او قاطع گفت: «ما کادر رسمی در پادگان کم داریم، شما هم
زخمی هستی نمیتونم اجازه بدم.» دلایل زیادی برای بازگشت آوردم و او همچنان مخالفت کرد. من راضی به ماندن نمیشدم، خلاصه با خواهش و تمنای زیاد با بازگشت من به جبهه موافقت کرد. قبل از رفتن به منزل، در یک عکاسی، عکس بزرگی گرفتم. بعد به منزل رفتم. به همسرم گفتم: «من دوباره دارم به جبهه برمیگردم.» با تعجب و ناراحتی گفت: «تو هنوز خوب نشدی، چطور میخوای برگردی جبهه؟!» گفتم: «آخه مطمئنم اگه الآن نرم و مشغول کار بشم دیگه اصلاً اجازه رفتن به من نمیدن.»
خلاصه با کلی نصیحت و دلداری همسرم را کمی آرام کردم، بعد قبض عکس را به او دادم و گفتم: «عکس انداختم برید از عکاسی بگیرین.» البته کار بدی کردم که قبض را به او دادم، زیرا تا فهمید که عکس گرفتم، باورشان شد که من دیگر برنمیگردم. بنابراین سخت پریشان و ناراحت شد دوباره شروع به نصیحت و دلداری کردم، ولی او اصلاً راضی نمیشد.
صبح روز بعد در حالیکه با حالت قهر و سرسنگینی با من حرف میزد، ساک جبههام را بست. واقعاً از او خجالت میکشیدم، چون از اول زندگی با من همیشه در سختی بود. در ابتدای ازدواج، با شرکت در کارهای انقلابی و درگیریهای مخصوص آن دوران، مدام بین شهرها و روستاهای اطراف مشهد و قوچان در رفتوآمد بودم. بعد هم توسط ساواک دستگیر شدم و به زندان رفتم. بعد از پیروزی انقلاب هم که بحث بسیج را داشتم، باز شب و روزم را گره زده بود و باز دور از خانه و خانواده بسر میبردم.
به هر صورت همسرم را راضی کردم و به پادگان رفتم. آنجا برادران سپاهی گفتند: «چطور میخوای بری جبهه؟» گفتم: «نمیدونم.» گفتند: «اگر بری پایگاه نیروی هوایی و پرواز اهواز باشه، میتونی با پرواز بری.» به پایگاه نیروی هوایی رفتم و با لطف آنها و همان روز با هواپیما به اهواز رسیدیم. در آنجا به مرکز تجمع نیروهای خراسانی رفتم و مسئول اعزام نیروها بنا به درخواست خودم مرا به بستان فرستاد.
غروب روز 10/10/1360 به بستان رسیدم. داخل ساختمان ستاد، بیشتر برادران ستاد مشهدی بودند و تقریباً همه مرا میشناختند. از من خواستند که همانجا بمانم، ولی من راضی نشدم. گفتم: «اگه میخواستم کار ستادی بکنم، همون مشهد و تو پادگان میموندم.» سه روز در انتظار ماندم، تا ولیالله چراغچی، که آن زمان معاون تیپ بود، مرا دید. بعد از احوالپرسی گفت: «همینجا باش تا خبرت کنم.» روز چهارم یکی از دوستان سپاهی به من گفت:
«نیاز به یک تیربار داریم، بیا بریم یک قبضه تیربار از مقر برادران اصفهانی بگیریم.» با آن برادر رفتیم تا تیربار را بگیریم. نزدیک ظهر بود. همان موقع برادر چراغچی دنبالم آمده بود و سفارش کرده بود که به صفایی بگویید به چزابه برود.
بعد از ظهر روز 14/10/1360 به قصد رفتن به چزابه با برادران ستاد خداحافظی کردم. مسیر رفتن به چزابه را پرسیدم. از کنار جادهی بستان زیر آفتاب گرم خوزستان حرکت کردم. هر ماشینی که رد میشد دست بلند میکردم: «چزابه.» انگار هیچ کس قصد رفتن به چزابه را نداشت، تا اینکه ماشینی کنارم نگهداشت و گفت:«من آنجا نمیرم، ولی تا سر راه نبعه میرم، بقیه راه رو باید پیاده بری.» من سوار شدم، در مسیر راه بیوقفه اطراف جاده توپ و خمپاره میخورد، هیچ جایی از جاده سالم نبود، ضمن اینکه بعضی جاهای جاده بر اثر اصابت موشک هواپیما از بین رفته بود و تخریب شده بود و بهناچار از زیر جاده مسیر گذر زده بودند. سر راه نبعه راننده فریاد زد: «برادر سریع بپر پایین.» از
ماشین پیاده شدم، در حالیکه راننده بهسرعت راه افتاد، پرسیدم: «تا چزابه زیاد مانده؟» گفت: «نه، خیلی زیاد نیست از زیر جاده برو میرسی!».
نزدیک غروب در سرزمین ناآشنا، تنهای تنها زیر رگبار توپ و خمپاره، گاه ایستاده و گاهی سینهخیز به جلو میرفتم. هر چه به جلو نگاه میکردم چیزی نمیدیدم، نگران شده بودم که نکند راه را اشتباه رفته باشم و از خط دشمن سر درآورم. با نگرانی و اضطراب،
در جادهای پرمخاطره و زیر رگبار خمپاره به پیش میرفتم.
آفتاب میرفت تا غروب کند، فردی را در فاصله ی چند صد متری دیدم. بسیار با احتیاط و نگران که، آیا نیروی خودی است یا دشمن، آرامآرام انگار در جبههی دشمن جلو میروم، حرکت میکردم، تا چهرهی دلگرمکنندهی عزیز رزمندهای را مشاهده کردم. جلو رفتم و بعد از چاق سلامتی پرسیدم: «تا چزابه چقدر مانده؟» به فاصلهی حدود 500 متری، به اولین خاکریز اشاره کرد و گفت: «آنجا چزابه است.» در آستانهی اذان مغرب به چزابه رسیدم.
در کنار اولین سنگر، دو رزمنده ایستاده بودند. آنها با دیدن چهرهی خستهی من، با لبخندی دلنشین از من استقبال کردند و پرسیدند: «به اینجا اعزام شدی؟» گفتم: «بله.» سؤال کردم: «چیزی برای خوردن دارین.» گفتند: «بله، ما کنسرو داریم، باز کنیم؟» با جواب مثبت من یک کنسرو را باز کردند و بعد از تجدید قوا، به محل سنگر فرماندهی رفتم.
جمعی اطراف سنگر فرماندهی در حال آمادهشدن برای نماز مغرب بودند. فردی خوشسیما با چهرهای متبسم، در حالیکه ذکر صلوات بر لب داشت به سمت من آمد و پرسید: «شما برادر صفایی هستین؟» گفتم: «بله.» با خوشحالی مرا در آغوش کشید، بعد از احوالپرسی به داخل سنگر رفتیم و نماز جماعت را به امامت ایشان خواندیم. بعد از نماز به من گفت: «شما باید فرماندهی گروهان ابوذر را برعهده بگیری.» از فرماندهی قبلی گروهان سؤال کردم گفت: «موقعیت چزابه بسیار حساسه و فردی
همچون شما رو میطلبه.» من قبول نمیکردم، ایشان گفت: «شما شرعاً موظف به پذیرش هستی! چون امروز آقای چراغچی (معاون تیپ) اینجا آمده و شما رو به من معرفی کرد و گفت اونو امروز به چزابه میفرستم.»
من با عذرخواهی از فرماندهی قبل، که واقعاً پسر مخلصی بود، با شناسایی منطقه و توجیه کامل از موقعیت خودی و دشمن کار را آغاز کردم. روزهای اول را به شناسایی موقعیت استراتژی منطقه و راههای نفوذ به مواضع دشمن با رفتن به محلهای مورد نظر گذراندم.
چند روز اول ضمن شناسایی محل، نیروهای تحت امر را هم مورد توجه قرار دادم. از آنجا که چزابه یک محل بسیار حساس و استراتژیک بود، دشمن وجب به وجب آن را شب و روز زیر رگبار توپ و خمپاره قرار داده بود. به موجب این امر علاوه بر دادن تلفات زیاد، روحیهی بعضی از نیروها هم تضعیف شده بود. لذا با توجه به این نکته و طرح آن با برادر صبوری، نهایتاً به این نتیجه رسیدیم که با هماهنگی با خطوط همجوار، نیروها را تعویض کنیم.
هر چند روز یکبار، تعدادی از نیروها را به جبهههای اطراف، مانند نبعه و موقعیت غرب، برده و با نیروهای آنجا که کمتر زیر فشار بودند، تعویض میکردیم، حُسن این کار تازه نفسبودن نیروها بود، و بدی آن، این بود که نیروها خود را
نیروی ما نمیدانستند و بعضی با کوچکترین ناراحتی تقاضای بازگشت به محل قبلی خود داشتند. شبها و روزهای بسیار دشوار چزابه با
اتفاقات خاص خود میگذشت.
یکی از شبها با آقای صبوری رأس ساعت 12 شب، نیروها را روی خاکریز جمع کرده، و با فریاد اللهاکبر و لاالهالاالله با سلاحهای مختلف حدود 15 دقیقه تیراندازی کردیم. دشمن ترسیده بود و بسیاری از آنها فرار کرده بودند. دو نفر از عراقیها سهواً و یا جهت تسلیمشدن به سپاه اسلام، نزدیک خط مقدم ما تسلیم شده بودند. با سؤال و جواب از این دو عراقی به این نکته پیبرده شد که دشمن با استقرار نیروهای بسیار زیادی به فرماندهی خود صدام، قصد حمله به چزابه را دارند.
با اطلاع از حملهی دشمن، تغییراتی در نوع کارمان در خط ایجاد کردیم. از آن شب قرار شد گروههای استراق سمع(1)گذاشته و از مناطق آسیبپذیر ضمن محافظت از منطقه، تحرکات دشمن را نیز زیر نظر بگیریم. از آنجا که سمت راست ما نیروهای ارتش مستقر بودند، منطقه استراق سمع را، گوشهی چپ چزابه، کنار باتلاق، مناسب تشخیص دادیم. هر شب خودم به همراه سه نفر از نیروهای زُبده به منطقهی مورد نظر میرفتم و بعد از سفارشات لازم و استقرار آنها در منطقه خودم برمیگشتم.
عدهی زیادی داوطلب رفتن به منطقهی استراق سمع بودند. از بین داوطلبان کسانی را که بیشتر مورد شناخت بودند را برای استراق سمع انتخاب و هر شب سه نفر را به محل مورد نظر میبردیم. بعضی از برادران بسیجی این امر را تبعیض بین
1) - استراق سمع یعنی افرادی با رفتن به منطقه نزدیک دشمن و زیر نظر گرفتن حرکات آنها، موارد مشکوک را به اطلاع فرماندهی میرساندند.
رزمندگان دانسته و ناراحت میشدند.
روزها و شبهای چزابه با همهی اتفاقهای خوب و بدش میگذشت تا در تاریخ 16 بهمن 1360، دشمن از سمت راست چزابه و موضع ارتش حمله کرده و با نفوذ در مواضع ارتش، عراقیها ما را نعل اسبی محاصره کردند.(1)بعد از نماز مغرب وقتی نیروهای دیدهبانی مرا با تعجب صدا زدند که، پشت سر ما درگیری است. من با حیرت آتش شدیدی را مشاهده کردم که در موضع ارتش و طرف غرب چزابه و پشت سر نیروهای ما، بین نیروهای ارتش و دشمن بود. با قرارگاهی که نزدیک درگیری بود تماس گرفتم و متوجه شدم که نیروهای دشمن با حمله به مواضع ارتش و عقبنشینی آنها، ما را نعل اسبی محاصره کردهاند.
با این اتفاق، مشکلات زیادی برای ما ایجاد شده بود. اول اینکه، راه ارتباطی ما بسته شده بود، دوم اینکه، نیروی کافی برای محافظت از دور تا دور چزابه نداشتیم، سوم اینکه به علت بستهشدن راه دچار کمبود مهمات، غذا و آب میشدیم.
با فاصلهی زیاد نیروها را چیدیم و تا صبح مراقب بودیم. علیرغم تحرکات دشمن آنها تا صبح به محل استقرار ما حمله نکردند. برای یک فرمانده با آن نیروی اندک و مهمات ناچیز چیزی نمیماند جز اینکه تدبیر کند در نگهداری همین مقدار نیرو و محافظت با چنگ و دندان از محل، با دادن روحیه به نیروها و مراقبت بسیار شدید از تحرکات دشمن و ایستادگی تا پای جان.
1) - منطقهی چزابه، خونینترین و وحشتناکترین درگیری را در مدت ده روز در دوران جنگ تحمیلی عراق علیه ایران تجربه کرد.
روز 17 بهمن با توجه به چند شب بیدار خوابی شدید و اضطراب از احتمال حملهی دشمن، واقعاً دیگر هیچ توان و نیرویی برایم نمانده بود، قدرت ایستادن نداشتم. با هر زحمت و مشقتی بود، سعی میکردم با دقت همه جا را زیر نظر داشته باشم، به نیروها سرکشی کنم و حتیالمقدور بهشان روحیه دهم.
هر چه میگذشت تعداد نیروهای دشمن بیشتر میشد، همانگونه که آن اسیر عراقی گفت، صدام با ده هزار نیرو به چزابه حمله کرده بود. زیرا چزابه تنها راهی بود که دشمن میتوانست، در صورت پیروزی به منطقهی دشت آزادگان و شهرهای بستان و سوسنگرد و ... دست یابد، بنابراین باید با همهی توان جلوی تحرکات دشمن را میگرفتیم.
تعداد افراد ما بسیار کم بود و آب و غذا و سلاح ما ناچیز، راه ارتباطی هم بسته بود و نمیشد آب و غذا و مهمات تهیه کرد. باید روحیهی رزمندگان را به هر شکل ممکن حفظ میکردیم، با همهی ناتوانی و خستگی اینسو و آنسو میرفتم و به نیروها سرکشی میکردم، گاه با «دستزدن به شانهی مردانهی آنها» و گفتن «خسته نباشی دلاور» و همراهی آنها در تیراندازی به سمت دشمن سعی میکردم به آنها روحیه دهم.
توفیق زیادی در همراهی این دلاورمردان نداشتم. ساعت حدود 11 صبح داخل سنگر فرماندهی با بیسیمی که باطری آن تحلیل رفته و با زحمت میشد تماس گرفت، سعی بر تماس با پشتیبانی جهت تهیهی آتش روی دشمن بودم که فریاد، برادر
صفایی! برادر صفایی! یکی از رزمندگان سنگر دیدهبانی مرا به خود آورد. با عجله به طرف سنگر دیدهبانی دویدم و دیدهبانان با نگرانی مرا متوجه حملهی سیلآسای تانکها و زرهپوشهای دشمن کردند. دشمن با تمام قوا به سمت ما حملهور شده بود.
در اینگونه مواقع با توجه به کمبود و نبود امکانات تنها کاری که از فرمانده برمیآید، این است که با تدبیر به مقابلهی عاقلانه با تاکتیک دشمن بپردازد تا نقشهی آنها را نقش بر آب کند، و از همه مهمتر اینکه با دادن روحیه به نیروهای خودی قدرت مقابله را در آنها بالا ببرد.
از آنجا که رزمندگان اسلام معتقد به آیینی بودند که برای جهاد فی سبیل الله به میدان آمده و تلاش میکنند و با کشتهشدن در این میدان، شهادت در راه خدا را برمیگزینند، روحیه دادن به آنها بسیار راحت بود. من هم با همهی توان با خواندن آیات و روایات و آوردن مثال از مقابلهی دلاورمردان مجاهد که در سوسنگرد با دستی خالی در برابر 70 قبضه تانک دشمن ایستادگی نمودند و آنها را زمینگیر کردند؛ سعی در روحیهدادن به نیروهایم کردم. در همان حال با یک تیربار سیمینوف از طرف چپ چزابه، رگبار گلولهای به سمت من شلیک شد و با اصابت چند گلوله به ناحیهی گردنم، مجروح شدم، و از بالای خاکریز به پایین افتادم.
در حالیکه بیتحرک گوشهای افتاده بودم، از هر سو گلوله و خمپارهی دشمن اطرافم به زمین می خورد. در همین حال چند
نفر، چون پروانه گرد من میچرخیدند و فریاد میزدند: «برادر صفایی زخمی شد.» یکی از نیروها که از اهالی طرقبه مشهد بود، برای جلوگیری از اصابت ترکش توپ و خمپاره به من خودش را روی من انداخت و با گریه و نالهی جانسوز از خدای تعالی استدعای کمک میکرد. در همین حال پلکهایم آرامآرام سنگین شد.
لحظاتی بعد من بیهوش شده بودم و همه به گمان اینکه شهید شدهام، به علی مردانی (فرماندهی گردان) خبر میدهند که، صفایی به شهادت رسید. مردانی دستور داده بود که، فوراً او را به پشت خط انتقال دهید، تا دیدن جنازهاش موجب تضعیف روحیهی نیروها نشود. بنابراین، مرا با یک ماشین تویوتا لندکروز همراه اجساد مطهر دیگر شهدا به پشت جبهه به قرارگاه المهدی بردند و به چادر معراج شهدا انتقال دادند. آقای مقدم، که جانباز انقلاب اسلامی و بهیار در منطقه بود، برایم اینگونه ماجرا را تعریف کرد، میگفت: «جنازههایی که خونریزی داشتن را داخل پلاستیک بستهبندی میکردیم. چون از شما خون زیادی رفته بود، بهقصد پیچیدن در پلاستیک کنار جنازهات آمدم و حتی گلاب و عطر هم رویت ریختم. موقع بستهبندی و انتقال به سردخانه، متوجه تغییر چهرهی شما با دیگر شهدا شدم و فریاد زدم، این رزمنده زنده است و فوراً پزشک را خبر کردیم.» بدین ترتیب متأسفانه من از کاروان شهدا جدا شدم.
روز 22 بهمن 1360 هنوز در بیمارستان نمازی شیراز بستری بودم. فقط صداهای مبهمی در اطرافم میشنیدم. بیشتر اوقات را
بیهوش بودم و متوجه اطرافم نبودم. گاه که به هوش میآمدم، همهمهی اطرافیان و ملاقاتکنندگان آزارم میداد. در آن روز به مناسبت سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی مردم به دیدار مجروحان جنگ آمده بودند. هنوز
حال خود را نمیفهمیدم، بهقدری حالم نامساعد بود که صداهای نامفهوم باعث رنج فراوانم میشد. توان سخن گفتن نداشتم.
بهدلیل شدت جراحات و دردهای طاقتفرسا، آن روزها برایم به سختی و دشواری میگذشت. حالم وخیم بود. مدتی که بیهوش بودم، چندین جای بدنم زخم شده بود. زخمها بهدلیل عدم رسیدگی عفونت کرده و تب و لرز و درد شدید امانم را بریده بود. در بیداری درد میکشیدم و زمانی که از شدت ضعف به خواب میرفتم، با کابوس و خوابهای وحشتناک دست به گریبان بودم. هر چه میگذشت حال من وخیمتر میشد و خبری از بهبودی نبود. توان سخن گفتن نداشتم. به همین دلیل کسی نام و نشانم را نمیدانست. کلماتی که میگفتم بیشتر حالت هذیان داشت و نامفهوم بود. پرستارها سعی میکردند با من ارتباط بگیرند، در زمان بیهوشی مرا صدا میکردند و چند کلمهای حرف میزدند. انگار به دنبال این بودند که از بین جملات نامفهوم من نام و نشانم را بدانند.
روزی را به خاطر دارم که بالاخره تلاش یکی از پرستاران افتخاری(1)نتیجه داد، او بالای سرم ایستاده بود و دهانم را با پنبه
1) - در دوران دفاع مقدس بسیاری از خواهران و برادران مؤمن بهصورت افتخاری و داوطلبانه در بیمارستانها به یاری مجروحین میآمدند.
شستوشو میداد و مرتباً صدایم میزد و میپرسید: «برادر، برادر، صدای مرا میشنوی؟»
من با زحمت جواب دادم: «بله.»
گفت: «میتونی اسمت رو بگی؟»
گفتم: «غلامحسین صفایی.»
گفت: «از کدوم شهری؟»
گفتم: «مشهد.»
پرستار هیجانزده پرسید: «میتونی یه شماره تماس با خانواده رو به من بدی؟»
خوشبختانه شماره داییام را به خاطر داشتم، گفتم: «بله.»
و شمارهی منزل دایی محمدابراهیم مسلمدوست را، که دایی خوبی بود، دادم.
چند روز بعد برادرم رحمان به بیمارستان آمد. نمیدانم در تماشای من چه دیده بود که اشک از چشمانش پاک نمیشد و در سکوتی معنیدار نگاهم میکرد.
میدانستم بهزودی مادرم به دیدنم میآید و این مرا نگران میکرد. با خود فکر میکردم چکار کنم که آرامش خودش را حفظ کند. با علاقهای که به من داشت، میترسیدم با دیدن من بلایی سرش بیاید و نتواند این فشار را تحمل کند. با همهی دلهرهای که داشتم آن روز فرارسید. مادرم، پدر خانمم، دایی مجتبی و قنبر (همسر خواهرم) به ملاقاتم در شیراز آمدند. واقعاً نگاهها، چهرهها و رفتارهایشان بعد از دیدن من محزون شده بود.
مادرم بارها در مقابل همه محبت بیاندازهی خود را نسبت به من ابراز کرده بود. در زندگی برای همه معلوم بود که من و مادر، همپا و همراه روزهای سخت زندگی بودهایم. روزهای زیادی را به اتکای یکدیگر طی کرده بودیم. با هم از
پس مشکلات بسیاری برآمده و مادر قوت قلب من و من امید زندگانیاش بودم. او میگفت: «من در دنیا هیچکس را به اندازهی غلامحسین دوست ندارم.»
آخرین دیدار من و مادر به زمان اعزامم به جبهه بازمیگشت. مرا بغل کرده و در گوشم گفته بود: «غلامحسین تو داری میری به جبهه. برو خدا به همراهت، ولی بدون اگه خدای نکرده بلایی سرت بیاد من میمیرم.»
یادم هست آن موقع ناراحت شدم، در آغوشش گرفتم و گفتم: «این چه حرفیه مادرجان، توکلتان به خدا باشه. من یه لحظه رنج و ناراحتی شما رو نمیتونم ببینم.» و حالا روی تخت بیمارستان دردمند و تبدار به یاد آن روز خداحافظی بودم.
تا عمر دارم خود را وامدار صبر و مقاومت مادرم میدانم. در سکوت آرام و با متانت کامل به سویم آمد چند لحظه به چشمانم خیره شد. بعد سعی کرد در همان حالت مرا در آغوش بگیرد. منتظر بود که من هم بغل باز کنم. دستهایم را از زیر ملحفه بیرون بیاورم، میدانست که من این عمل کوچک را از او دریغ نمیکنم، اما دید که من تکانی نمیخورم. در آن سکوت چگونه این عمل را تحلیل کرد، نمیدانم. شاید هم با مهر مادری به
حساب ضعف شدید من گذاشت که از بیحالی دستم را بیرون نیاوردم و بر گردن پر مهر و محبت عزیزترین کسام حلقه نکردم.
چشمانش پر از اشک و ملتهب بود. حس میکردم دلش میخواهد سر تا پای مرا غرق بوسه کند، اما فقط نگاهم میکرد. شاید میترسید که بغضش بشکند و اشکش موجب رنجش من بشود. همانطور در سکوت با محبت مرا نگاه میکرد. به برادرم اشاره کردم که صندلی بگذارد تا مادر کنارم بنشیند. روی صندلی نشست و آرام دستان رنج کشیدهاش را زیر ملحفه آورد و دست بیرمقم را بیرون کشید و به آرامی لمس کرد. انگار میخواست مطمئن شود، که دستها و پاهایم سالم هستند، لحظاتی سرش را روی دستهای بیرمق من گذاشت و آرام و بیصدا گریه کرد. شنیدم زیر لب خدا را برای این پیکر نیمهجان من شکر میگوید. کمی در این حالت گذشت، دیگران اطراف تختم حلقه زده بودند و سکوت معنیداری فضای اتاق را فراگرفته بود، مادرم با بغض پرسید: «مادر جان چه شده؟ چه بلایی سرت آمده؟»
چه میتوانستم بگویم. خودم هم نمیدانستم در چه وضعی هستم. نیمهجان بر تخت افتاده و بهشدت مجروح بودم. در نهایت ضعف و ناتوانی گفتم: «چیزی نیست، ناراحت نباش، هر چه خدا خواسته همان شده»
او همچنان بهتزده و اندوهگین با سکوت و نگاه پر معنایی سر تا پای مرا برانداز میکرد و زیر لب پی در پی میگفت: «خدایا شکر.»
از نگاه و رفتار مادرم معلوم بود، که یک دنیا سؤال دارد، ولی در جوابی که دادم بسیاری از سؤالهایش رنگ باخت. خود او بود که مرا به مجالس اهل بیت برده و با یاد آنها شیرم داده بود. او عمری به من زنده نگهداشتن فطرت الهی و عشق به خداوند و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام را در عمل آموخته بود. دوباره کنار تختم نشست و سر روی دستم گذاشت و با صدای بلند گریست.
ساعت اول ملاقات تقریباً در سکوت گذشت. مواجهه با تن مجروح و دردمندم برای همه سخت و طاقتفرسا بود. این بُهت و حیرت تا مدتی موجب خاموشی اطرافیانم شده بود که پس از گذشت ساعتی آرامآرام اطرافیانم به حرف آمدند و
به پرسش از نوع مجروحیتم پرداختند و من گفتم: «هنوز نمیدونم دقیقاً چی شدم!» سپس از زخمهایی که بر اثر گلوله ایجاد شده پرسیدند، گفتم: «ظاهراً یه زخم بیشتر ندارم و اونهم در گردنمه.»
حقیقت هم همین بود. من اطلاعی از وضعیتم نداشتم. مادرم دستهای بیحرکت مرا از روی تخت بلند کرد و دید تشک زیر دستم پر از خون است، پرسید: «دستت هم زخمیه؟» گفتم: «نمیدونم، شاید دستم هم ترکش خورده.» دست دیگرم را هم که بلند کردند، دیدند خونی است. مادرم با تعجب گفت: «این دستت هم زخمیه.»با کنجکاوی پاها را هم بلند کردند و با ناراحتی گفتند: «پاها هم زخمیه.» دیگر مادرم تحملش تمام شد، کنار تختم نشست و با نالههای جانسوز میگفت: «قربونت بشم مادر، مادرت بمیره تو که همه جای بدنت زخمیه!»
هنوز نمیدانستیم این زخمها چیست، فردی که سوپروایزر بخش بود، بهقصد دلداری مادرم کنار تختم آمد. وقتی از زخمهای دست و پاهایم مطلع شد، با ناراحتی گفت: «پرستار این مجروح کی بوده؟» پی در پی این سؤال را تکرار میکرد، تا اینکه فردی آمد. بعد از لحظاتی با فریادهای اعتراضآمیز سوپروایزر معلوم شد این زخمها بر اثر عدم رسیدگی و بیتوجهی پرستار مراقب من بهوجود آمده بودند.
سوپروایزر با کنجکاوی به بررسی جاهای دیگر بدنم پرداخت و با بلندکردن من تازه متوجه شد که سه زخم دیگر هم در پشتم بهوجود آمده است. رنگ و روی پرستار مراقب حسابی پریده و واقعاً نگران و مضطرب بود. من سوپروایزر را صدا زدم و از او خواهش کردم چیزی به پرستار نگوید، اگرچه ایشان از عملکرد پرستار ابراز ناخشنودی میکرد، اما با شنیدن حرفهای من ایشان آرام شد و رفت.
چند نفر از روستا به دیدن من آمده بودند و جایی برای خواب نداشتند و تقریباً همه باعجله آمده بودند، پولی همراه نداشتند. تا اینجا هم بنده خدا مادرم کرایه و خرج راه آنها را داده بود، ولی دیگر پول زیادی هم برای مادرم نمانده بود که بتواند کرایه هتل یا مسافرخانه آنها را بدهد. یکی از خانوادههای عیادتکنندگان از مجروحین از اقوام من دعوت کرد و آنها را به منزل خود برد و روز بعد همه بهجز مادر و برادرم به مشهد برگشتند.
فردای آن روز به دستور پزشک مرا در یک اتاق خصوصی بستری
کردند و چند روزی تحت مراقبت بودم. با وجود این همه زخم، دردهای طاقتفرسای گردنم، تب و لرز عفونتهای ایجادشده، شب و روزهای سختی را میگذراندم. ابراز ناراحتی برادر و مادرم از وضعیت من، بیاندازه تحمل این روزها را برایم سختتر کرده بود، و مرا به این فکر انداخت که به مشهد اعزام شوم.
صبح که دکتر برای ویزیت آمد، درخواست ترخیص از بیمارستان و اعزام به مشهد را نمودم. دکتر مخالفت کرد، او اجازهی هیچ تحرکی را نمیداد، اما با اصرار خودم، مادر و برادرم، دکتر به این شرط قبول کرد که مسئولیت این انتقال را بپذیریم و دستور اعزام به مشهد را در روز 2 اسفند 1360 صادر نمود.
برادرم به دفتر سپاه در بیمارستان رفت و اعزام به مشهد را مطرح کرد. صبح بلیط آماده بود، برادران سپاه به همراه خواهران کمک بهیار افتخاری بیمارستان به یاری مادر و برادرم آمدند و مرا به فرودگاه شیراز بردند. آمبولانس آژیرکشان در خیابانهای شیراز به پیش میرفت، درد شدیدی داشتم و صدای ممتد آژیر آمبولانس اعصابم را به هم میریخت.
روز بسیار سختی برایم بود. من که چند خانواده را اداره میکردم، حالا روی برانکارد ناتوان و بیتحرک افتاده بودم، و نیاز به یاری دیگران داشتم. خیلی ناراحتکننده بود! هضم وضعیت جدید برایم بسیار دشوار بود و تنها چیزی که کمی آرامم میکرد این بود که، میدانستم قضا و قدر الهی برای من چنین رقم خورده و باید همه چیز را بپذیرم و با تسلیم در برابر قضا و قدر
پروردگار و اطاعت و بندگی خداوند عالمیان، همچون یک مجاهد فی سبیل الله واقعی باشم و آنچه پیش آمده را با قلبی آرام پذیرم و در عمل نشان دهم.
با استقبال بسیار خوب خدمه و خلبان هواپیما، در حالیکه سه صندلی را برای من همچون برانکارد بسته بودند، مرا روی آن گذاشتند و از هر سو محکم بستند. در طول پرواز نگاههای معنیدار مردم آزارم میداد و فکر بیماری و تحمل این اوضاع را برایم سختتر میکرد و برای رسیدن به مشهد لحظهشماری میکردم.
عدهی زیادی در سالن انتظار منتظر ورود ما بودند، برای همه لحظات بسیار سختی بود. قرار بود فرزندانم فرد محبوب خانواده، پدر و تکیهگاهشان را روی برانکارد، ناتوان و بیتحرک، ببینند. میدانستم این دیدار برای من و آنها بسیار سخت و دشوار است. آمبولانس تا کنار هواپیما آمد و مرا سوار کرد. بیرون فرودگاه مادر و برادرم از راننده خواستند که کمی صبر کند تا استقبالکنندگان برسند، راننده قبول کرد و کنار خیابان در هوای سرد اسفندماه مشهد توقف کرد.
همه با اشتیاق به سمت آمبولانس میدویدند، در هوای سرد نمیشد درب آمبولانس را باز نگه داشت، همه گریه میکردند. همچون پروانه دور آمبولانس میگشتند. من روی برانکارد دراز کشیده بودم اصلاً سرم را نمیتوانستم بلند کنم. چند نفری توی آمبولانس آمدند و مرا دیدند. راننده خواهش کرد که اجازهی حرکت دهند و مادر به همه گفت که، پایین بروید ودیدار را در بیمارستان ادامه دهید.
سپس آمبولانس به طرف بیمارستان امداد حرکت کرد.
خیابانهای شلوغ شهر، دردمندی تن و هیاهوی ماشینها و آژیر آمبولانس تکرار میشد. قلبم آکنده از عشق به زیارت امام رضا (ع) بود، ولی بدون اجازه نمیتوانستم به زیارت بروم. هر چند که حتی اگر اجازه میگرفتم توان حرکت بهسوی حریم با صفای مولای غریبمان را نداشتم. آمبولانس جلوی درب بیمارستان امداد توقف نمود و چند نفر مرا به داخل بیمارستان بردند و از بین مجروحین فراوانی که در داخل اتاقها و سالنها روی تخت و برانکارد گذاشته بودند گذر دادند و در یک اتاق خصوصی بستری کردند.
اصلاً حال خوبی نداشتم، درد امانم را بریده بود، رنگ پریده و سر و وضع نابسامانم، با وجود گذشت بیش از 18 روز از مجروحیتم - دل هر بینندهای را به درد میآورد. واقعاً ساعات و لحظات سختی بود. غوغایی در ذهنم برپا بود. همهی زندگیام چون فیلمی از جلوی چشمم میگذشت. صدای هیاهو و فریاد مجروحین مرا به یاد جبهه در فضای درگیری میانداخت. هر ضجهی مجروحی پتکی بر سر من بود. درخواست کردم در را ببندید، اما درِِ بسته هم نمیتوانست آن آشوب را از ذهنم بزداید.
بیمارستان امداد در آن روزها بسیار شلوغ و در حالت آمادهباش جنگی بود. بسیاری از مجروحین در داخل راهرو بستری بودند، از آنجا که وضعیتم بسیار نامساعد بود، مرا در یک اتاق خصوصی بستری کردند. در همان ساعات اولیهی ورودم، بعضی از افراد خانواده و اقوام خود را به من رساندند. یکی از آنها همسرم بود.
البته وضعیت مرا قبلاً پدر خانمم و دیگران، که در بیمارستان شیراز به دیدنم آمده بودند، برایش تشریح کرده بودند. برای همین تصور میکردم با آگاهی نسبی که از وضعیتم دارد خیلی شوکه نشود.
آنچه از دیدار همسرم به یاد دارم، سکوت زیبا و نگاه پر از محبتش بود. به همراه مادر آمده و کنار تختم ایستاده بود. در حالیکه نگاهش به اطراف تخت میچرخید، دستهایش را به نشانهی فشاری که تحمل میکرد، به هم میمالید و تماشایم میکرد. مدتی سر تا پای مرا برانداز کرد. ناباورانه به جسم مجروح و بیحرکتم خیره ماند. میدانستم از سرازیر شدن اشکش امتناع میکند. چیزی نمیپرسید. فقط با نگاههای سؤالبرانگیز و پرمعنایی گاه به من یا مادرم و گاه نیمنگاهی به درب ورودی میکرد. بعد از لحظاتی کنار تختم روی صندلی نشست. سرش را روی دستهای بدون تحرک و بیحس من گذاشت و آرامآرام گریست. من بیاختیار اشکم جاری شد. صبر و متانت او قلبم را فشرد. مادرم در حالیکه با تمام توان سعی بر پنهانکردن اشکهایش داشت، به آرامی جلو آمد و با محبت همسرم را نوازش کرد. دست پر مهرش را بر سر او گذاشت با او حرف زد و او را به توکل و توسل به باری تعالی توصیه نمود. با خندهای ساختگی پرسید: «شما نمیخواین احوالپرسی و روبوسی کنین.» و همسرم را وادار به لبخند کرد و صبورانه کنار تختم نشست و در سکوت معنیداری ساعتی را گذراند. نه من حال سخنگفتن داشتم و نه او در آن لحظات زمانی را برای پرسش مناسب میدانست.
از تاریخ پنجم اسفند 1360، زندگی متفاوتی را در مشهد آغاز کردم. در آن دوره در خراسان کسی مشابه وضعیت جسمی من نبود. حتی پزشکان و پرستاران نمیدانستند با بسیاری از دردهای من باید چه کنند و جواب درستی به من و اطرافیان نمیدادند. تجربهای مشابه شرایط جسمی من نداشتند و این وضعیت برایشان ناشناخته بود. سازگارشدن با آن شرایط جز با یاری خداوند و مرور زمان مقدور نبود.
این حس وابستگی من به یاری دیگری در انجام کوچکترین امور پیش پا افتاده، مدام با من بود و گاهی مرا دچار نگرانی، اضطراب و سردرگمی میکرد، حالات خاص و دلهرهآوری بود که واقعاً قابل تعریف و توصیف نیست.
در بیمارستان امداد، چند روزی بستری بودم. با شلوغی بیمارستان و عدم آگاهی همگان با نوع بیماریام دوران سخت زندگیام را تجربه میکردم. با درخواست برادران سپاه و بنیاد شهید و تشخیص دکتر به بیمارستان قائم منتقل شدم.
بیشترین چیز آزاردهنده، تغییر رفتار افراد بود، شرایط جسمی من برای دیگران، حتی پزشکان و پرستاران، بهتبرانگیز بود.
عدهای با ترحم و تأسف با من برخورد میکردند، بعضی در قالب نصیحت و پند و اندرزهای خود سعی داشتند به من قوت قلب بدهند؛ مرا تسکین دهند، برخی فقط از سر کنجکاوی دربارهی شرایط اکنونم و نوع اتفاق و چگونگی رخداد میپرسیدند، و من باید خود را آمادهی روبهرو شدن با این پرسشها میکردم. گروهی از پزشکان و پرستاران سؤال داشتند که: «آیا کسان دیگری هم اینگونه شدهاند؟ آیا درمانی برای این وضعیت هست؟» خویشاوندان مصرانه میخواستند که پیگیری کنیم برای درمان در تهران یا خارج از ایران و ببینیم راه بهبودی وجود دارد؟
برخورد افراد، آنها که حس ترحمشان ملموس بود، برخی که به صبر و بردباری تشویقم میکردند و بعضی که با سؤالهای بیجواب به سراغم میآمدند، همگی میتوانست مرا خسته و دلمردهتر کند.
بهمرور زمان همه چیز برایم روندی فرسایشی پیدا کرده و اعصابم با کوچکترین تنشی تحریک میشد. بعد از بازگشت از جبهه و آنچه از آن برایم به جا مانده بود، توانایی ارتباط برقرارکردن با افراد در درونم رو به سستی گذاشته بود. نبود آگاهی از شیوهی برخورد با مریضی چون من شرایط را وخیمتر کرده بود. من بهشدت احساس تنهایی میکردم. کادر درمانی و ملاقاتکنندههای زیادی که به دیدنم میآمدند، ناآگاهانه اعصابم را میفرسودند و موجبات افسردگی و گوشهگیریام را فراهم میآوردند. دنیا در برابرم تیره و تار بود و با کوچکترین تلنگری،
حتی صدای قیچی هنگام عوضکردن پانسمان مرا آزار میداد. سعی میکردم از عنایات الهی مدد بگیرم و با این قضیه کنار بیاییم و بر خداوند که یاور نیازمندان و ضعیفان است توکل کنم.
حقیقتاً روزهای بسیار سختی بود، و هشدار پزشکان و پرستاران دربارهی تب، لرز، درد، نگرانی از بهوجود آمدن زخمهای بستر که چندتایش را در اول مجروحیتام تجربه کرده بودم و هنوز آثارش در بدنم بود، فشار مضاعفی برایم ایجاد میکرد. عدم آگاهی از نوع برخورد من با دیگران، چگونگی رفتار دیگران با من و مشکلات ناشناختهای که در این نوع زندگی جدید پیش رو داشتم، همه برایم طاقتفرسا بود.
در نگاه دنیایی، برای من که در آغاز سالهای جوانی بودم، چیزی برای دلگرمی باقی نمانده بود. همه چیزم را از دست داده و در تمام ابعاد زندگی محتاج این و آن شده بودم. این موارد امکان داشت تا آنجا پیش رود که اگر تدبیر نمیشد، خودم و اطرافیانم را فرسوده میکرد. توکل بر خدا و توسل بر اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام و درونمایههای تربیتی پدر و مادرم، آگاهی از الطاف الهی در زمان گرفتاری و ابتلای به بلا، توصیه به تحمل و صبر در روایات، همگی موجب شد تا به درگاه الهی دست التجاء بردارم و بخواهم تا من و خانوادهام را مورد لطف حضرتش قرار دهد و تحمل این بار سنگین و کمرشکن را برایم سهل و آسان نماید.
روایتی را به یاد داشتم که از روزهای آغازین بازگشت از جبهه با خودم بسیار زمزمه میکردم: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ أَشَدُّ مِنْ زُبَرِ الْحَدِیدِ
إِنَّ الْحَدِیدَ إِذَا أُدْخِلَ النَّارَ تَغَیَّرَ وَ إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَوْ قُتِلَ ثُمَّ نُشِرَ ثُمَّ قُتِلَ لَمْ یَتَغَیَّرْ قَلْبُه» (یعنی همانا مؤمن از آهن محکمتر است، زیرا آهن را اگر داخل آتش بیندازند تغییر رنگ میدهد، ولی مؤمن را اگر بکشی دوباره زنده کنی و باز بکشی و زندهاش کنی هیچ تغییری در قلبش ایجاد نمیگردد) با توجه به مضمون این روایت و عنایت الهی به مجاهدین راهش، به خدای منان توسل و توکل کردم و از او برای خود و خانوادهام طلب آمرزش نمودم با این تذکرهای مداوم کمکم توانستم مداراکردن با شرایطم را با تزلزل در روحیهی شکنندهام جایگزین کنم.
سکوت توأم با تفکر، بهترین حالات را برای من به ارمغان میآورد، زیرا کسی که از همه بریده مصداق کلام نورانی مولای متقیان حضرت علی (ع) است. در دعای کمیل میآید: «الهی و ربی من لی غیرک.» در تنهایی و خلوت شبها و روزها، کسی جز بنده و خدای او نیست و هیچ کاری هم از او برنمیآید، حتی اگر تشنه و یا گرسنه باشد، چیزی در کام نمیتواند بگذارد، حال عجیبی بین او و خدای مهربان هست من امید به رحمت واسعهی پروردگار داشتم و این برایم بهترین و زیباترین لحظات بود.
یک روز دکتر کریمپور، فیزیوتراپ بیمارستان، برای بررسی مسائل جسمی من و انجام فیزیوتراپی وارد اتاقم شد. با لبخند و روی باز و دلداری دست و پاهایم را بالا و پایین کرد، بهقول خودش از من خوشش آمده بود. دستورات لازم را برای فیزیوتراپی نوشت و با خداحافظی گرمی اتاق را ترک کرد. او از هر فرصتی
برای دیدن من استفاده میکرد، بهخصوص اوقاتی که دوستان و فامیل برای دیدنم میآمدند، کنار تختم میایستاد و خطاب به اطرافیان میپرسید: «آیا شما این عزیزتون رو دوست دارین؟»
معلوم بود، همه با اشتیاق میگفتند: «بله.»
میگفت: «اگر واقعاً شما اونو دوست دارین، باید وقتی کنارش میآیین بیکار ننشینین.» بعد دست مرا بلند میکرد و از بندهای انگشتان دست و بعد پا و کتف و ... شروع میکرد و آنها را به اطرافیان نشان میداد، و میگفت: «تا دیروز این دستها و این بندهای انگشت خودش حرکت میکرده، و نیازی به کمک دیگران نداشته، اما حالا او خودش
نمیتونه اینها را حرکت بده، اگه شما همت به خرج ندین و هر روز چند بار اینها را براش حرکت ندین خشک میشه.» و این دکتر عزیز آنقدر همه روزه این حرفها را برای خانواده و اطرافیان من تکرار کرد تا ورزش و فیزیوتراپی من را در خانوادهام جا انداخت، همیشه برایش دعا میکنم.
با توصیههای فراوان دکتر فیزیوتراپ، برادرم رحمان، برادر خانمم، سیدمحمد، و پسر داییام، سیدمحمود حسینی، تشویق شدند و تصمیم گرفتند که هر روز به بیمارستان بیایند و مرا ماساژ بدهند. در بیمارستان یک روز در میان و گاه هر روز مرا به محل فیزیوتراپی میبردند و روی دست و پا و اعضا و جوارحم کار میکردند. ورزشها برایم بسیار سخت و دردآور بود، بعد از ورزشها خستگی فراوانی بر جانم مینشست و دردی ناگفتنی در درونم غوغا میکرد.
در مورد دردهایم که همواره با من بود، خیلی زود دانستم با عجز و لابه فقط خود و دیگران را ناامید و خسته میکنم. پس با دلداری مداوم به خودم صبر و سکوت را پیشه کردم. البته برای اینکه سکوتم در نظر دیگران به افسردگی و غم و خودباختگی تلقی شود، با لبان متبسم و چهرهای گشاده با افراد برخورد میکردم. این حالتم بسیار مورد توجه اطرافیان، بهخصوص پزشکان و پرستاران واقع شده بود.
یادم میآید در یکی از همان روزها که با تخت روانهی فیزیوتراپی بیمارستان بودم، یک پیچ از تخت باز شد و من بهشدت از روی تخت به زمین افتادم، طوریکه سرم به زمین خورد و صدای عجیبی داد. همهی افراد باعجله کنارم آمدند و گمان کردند از درد بیهوش شدهام. اما مرا در نهایت سکوت دیدند که یکی از پرستارها شروع به گریه کرد و دیگران از او پرسیدند: «چی شده؟» او با اشاره به من گفت: «سر آقای صفایی آسیب دید و حتی آخ هم نگفت!» صبر و سکوت من کادر پزشکی را تحت تأثیر قرار داده و عجیب مورد عنایت و توجه آنها قرار گرفته بودم.
این روزها را خوب به یاد دارم. برای من و اطرافیانم بهکندی میگذشت، درد و تب و لرز روز به روز زیادتر میشد و وجودم را رنجور و نحیف و آزردهتر میکرد. با وجود تلاش همگانی شرایط من بهسمت بهبودی پیش نمیرفت و هر روز یک مشکل تازه، موجب رنج جسمی و به طبع کدورت روحیام میگردید. از
همه بدتر بر اثر ناآشنایی اطرافیان و پرستاران با نوع مجروحیت و مشکلات جسمیام، زخمهای تنم عمیق و عمیقتر میشد و گاه بر اثر عفونت و تب و لرز شدید ساعتها بیهوش بودم و مدام درد را تحمل میکردم. نگرانی مادرم که معمولاً بالای سرم بود افزون میشد. انگار همه چیز دست به دست هم داده بود تا شرایطی برای من پیش بیاورد که این صبر و سکوت در من شکسته شود. شاید خداوند میخواست صبر و سکوت مرا در این سختیها بیازماید. البته یاد آن حضرت و توکل و توسل به لطف بیکرانش شامل حالم گشته و یاریم نمود و الحمدلله با همان آرامش و سکون خاص که در من ایجاد شده بود، بهپیش میرفتم.
برای وضعیت زخمهای بستر که خیلی عمیق بود و هر روز وخیمتر از قبل میشد و عفونتهای مدام زخمها متحمل درد و تب و لرزهای شدید میشدم. از روند بهبود وضعیت نخاعیام اطلاعات دقیقی نداشتیم و کسی توضیحی برایم نمیداد. از دایی، حاج سیدجواد، خواستم تا درخواست اعزامم به بیمارستانی در تهران را بدهد. کارهای اعزام توسط گروه سپاه و بنیاد شهید صورت گرفت و در تاریخ 2/1/1361 مرا به تهران بردند.
در فرودگاه مهرآباد تهران برادران سپاه و بنیاد مرا با یک آمبولانس به بیمارستان حضرت امیرالمؤمنین (ع) منتقل نموده و در اتاق معاینه بیماران مرا انتظار پزشک در کناری گذاشتند. این شرایط برای من و مادرم کمی استرسزا و دلهرهآور بود. بالاخره پرستار گفت: «آقای دکتر اومد.»
دکتر بالای سر من آمد و رو به مادرم کرد و گفت: «برای ایشان چه اتفاقی افتاده؟»
مادرم گفت: «نمیدونم.»
دکتر سؤال کرد: «از چه شهری به تهران منتقل شدین؟»
مادرم گفت: «از مشهد.»
دکتر پرسید: «چرا آوردینش اینجا؟!»
مادرم بنده خدا گفت: «برای اینکه خوب بشه.»
دکتر بدون معطلی و قاطعانه گفت: «بیخود آوردینش اینجا! ایشون خوب بشو نیست.»
مادرم با شنیدن این کلمه افتاد و غش کرد. پرستاران ناراحت شدند و به دکتر گفتند: «آخه این چه حرفیه که به یه مادر میزنی؟!» و دکتر تحت تأثیر برخورد بد خود و حرفهایی که از گوشه و کنار گفته میشد، دستور بستری مرا داد. مرا داخل بخش مجروحین بستری کردند.
در تهران تنها من بودم و مادرم، خانمهای پرستار افتخاری به مادرم کمک میکردند. مادرم بعد از شنیدن حرفهای مأیوسکنندهی دکتر توی خودش رفته بود و حرف نمیزد. وجود مادرم سرشار از دردهای نهفته و حرفهای نگفته بود. از رنگ پریده و رفتار، گفتار و دستهای لرزانش، آشفتگی درونش را بهراحتی میتوانستی حس کنی. وقتی نگاهش میکردم تمام افکارش را میخواندم، من که به قول خودش فرزند ارشدش بودم و همهی زندگیاش، بیحرکت و ناتوان روی تخت افتاده بودم. مسئولیت خواهران و برادرانم، هم
بر دوش مادرم سنگینی میکرد. برای او واقعاً سخت، طاقتفرسا و دشوار بود. به غیر از من دو خواهرم و برادرم و پدر مریضم در مشهد، تنها و بیپناه بودند. روزبهروز تحمل این فشار و ناراحتیها مادرم را رنجورتر میکرد.
با آنکه میدانستم چرا مادرم خاموش و سر در گریبان است، باز میپرسیدم: «مادر جان، چرا اینقدر ناراحت و پریشانی؟!» مادرم میگفت: «ناراحت نیستم!» به او میگفتم: «ناراحتی از سر و رویت میباره!»
مادرم سعی میکرد نگرانیاش را از من پنهان کند و هر چی میپرسیدم جوابی نمیداد. دلم میخواست حرف بزند تا کمی سبک شود. باید برای تغییر این وضعیت تدبیری میکردم، بهفکرم رسید راضیاش کنم که به مشهد برگردد و چند روزی ذهنش درگیر چیزهای دیگر شود. گفتم: «مادر جان، شما برگرد مشهد و یه سر و سامانی به خونه، پدر و بچهها بده و اوضاع که مرتب شد دوباره برگرد پیش من.»
اول قبول نمیکرد و میگفت: «توی بیدست و پا را چطور اینجا، بیکس و تنها رها کنم و برم؟»
به مادر گفتم: «آخه من که تنها فرزند تو نیستم، درسته من مشکل دارم، ولی تو باید به اونها هم توجه کنی. نگران من نباش. برایم اتفاقی نمیفته و پرستارا شدیداً مراقبم هستن.»
من و مادرم، سرپرستی دو خواهر کوچک، برادرم، مهدی، و از همه مهمتر پدر مریضم را در زمان سلامتم به عهده داشتیم. اکنون
من به یک فرد کاملاً نیازمند بودم، مادرم هم شبانهروز گرفتار مشکلات من شده بود. معلوم نبود که خانهی ما در مشهد چه حال و اوضاعی داشت، پس طبیعی بود که من و مادرم نگران و مضطرب شرایط خانه بودیم. او را ترغیب به رفتن چند روزه به مشهد و سرزدن به خانه و کاشانه خویش نمودم، تا هم از اوضاع خانواده آگاه شود و هم چند روزی از گرفتاریها و مشکلات من به دور باشد.
مادرم با همهی نگرانی که نسبت به تنهایی من داشت، با چشمانی اشکبار و دلی مملو از افسوس راهی شد. او با زمزمهی الهی شکر و اعلام رضایتش به رضای الهی برای سر و سامان بخشیدن مشکلات خواهران و برادرم و پدر مریضم به مشهد رفت. مرا به خدا سپرد و دلش را کنارم جا گذاشت و رفت. نگرانی او که از سینه پر آتشش برمیآمد، هنوز بعد سالهای طولانی و حتی بعد از مرگش از خاطرم نمیرود.
با رفتن مادرم، تنهای تنها در حالیکه هیچ کاری از دستم برنمیآمد داخل یک اتاق در سکوت مطلق بسر میبردم. لحظات بهکندی میگذشت، گویی عقربههای ساعت حرکت نمیکردند. چشمم به در دوخته شده بود و ذکر مولایم بر زبانم جاری بود.
هر ثانیه انگار یک ساعت بود. خودم را مردی غریب، با تنی دردمند و کولهباری مملو از مشکلات و خسته از بار سنگین جانبازی، که حتی قدرت نداشت اگر گرسنه است لقمهای نان به دهان بگذارد، میدیدم. در اتاقی که سکوت و تنهایی حاکم
بر آن بود، حس میکردم کوهی از غم و غصه و دلهره، وجودم را فرسوده میکند. ساعتها مستأصل چشم به روشنی پنجره میدوختم و آسمان آبی را مینگریستم. در این حالات و اوضاع بودم که یک روز خانم جوانی وارد اتاق شد، بعد از سلام و احوالپرسی گفت: «من خواهر شهید خوانساری هستم، که چند روز پیش به دیدنتان آمده بودم.»
این خواهر در قطار هنگام آمدن همسرم به تهران برای دیدار با من، با یکدیگر آشنا شده بودند. در این آشنایی از شرایط من مطلع شده و آدرس بیمارستان را از همسرم گرفته و حالا به دیدنم آمده بود. کمی چهرهاش آشنا بود. خداوند با عنایت خاص خود مرحمت فرموده و کسی را برای یاریام فرستاده بود. بعد از لحظاتی این خانم بسیار با محبت و مهربان که فهمید مادرم به مشهد رفته به من گفت: «من تا آمدن مادرتون اینجا میمونم تا کمکی باشم.» اینچنین بود که ایشان تا برگشت مادرم کنارم ماند، اما با اینکه او و خواهران همیار افتخاری برای کمک هر روز میآمدند، ولی روزها و شبهای بسیار سختی بر من گذشت. بسیاری از امور کوچک و جزیی که برای من بر طرف کردنشان مشکل بزرگی بود، از پراندن یک پشه بر روی صورتم، کنارزدن پتو از رویم، خاراندن سر و صورتم و بسیاری از کارهای دیگر بهدلیل اینکه ایشان محرم نبود غیر قابل حل بود.
من ترجیح میدادم تحمل کنم و فقط کارهایی را آنها برایم انجام دهند که نیاز به تماس با بدن نداشت، مانند غذا و آب و ... به هر
حال از تنهایی درآمده بودم و شاکر این عنایت پروردگار بودم که این افراد را به بالین این مجروح بیدست و پا فرستاده بود.
در آن دوران حس تنهایی، بزرگترین سختی برای بیماران و مجروحین جنگی بستری در بیمارستانها بود. افراد بسیاری، مستقیماً از جبهه برای ادامهی درمان به تهران اعزام شده بودند و از بیکسی و تنهایی رنج میبردند و هیچ چارهای جز صبر و تحمل نداشتند.
بعد از گذشت چند روز مادرم از مشهد برگشت و زمانی وارد اتاق من شد که خواهر خوانساری بیرون بود. واقعاً شنیدن صدای مادرم، برایم دلنشینترین صدا و ورودش به داخل اتاق، زیباترین لحظات زندگیام بود. انگار سالها از هم دور بودیم،آرام و بیصدا گریه میکرد. ابراز ناراحتی او از اینکه بهاجبار مرا تنها گذاشته، اشکهایم را جاری میکرد. این حالت لحظاتی ادامه داشت، بعد مادرم بالای سرم آمد، آرام و متفکرانه به من مینگریست. بغل تختم نشست و همچنان گریه میکرد. برای اینکه ذهنش را منحرف کنم از اوضاع مشهد و زیارت امام رضا (ع) و احوالات پدر پرسیدم و او جواب نصف و نیمهای داد. قبلاً به یکی از پرستارها سپرده بودم که وقتی مادرم از مشهد بازگشت، لطف کرده و به او بگویید که ضمن اینکه خواهر خوانساری همراه بیمار بوده، ما پرستارها هم او را تنها نگذاشتهایم و شرایط برایش بسیار خوب بوده است. زیرا مطمئناً مادرم از رفتن به مشهد و تنها گذاشتن من بسیار ناراحت است. با آمدن مادرم پرستار هم وارد اتاق شد،
کنار مادر نشست و سعی کرد هر طور که شده جملاتی برای دلداری مادرم بگوید. وقتی دید مادرم از عمق جان خدا را شاکر است و راضی به رضای خداوند، شدیداً تحت تأثیر قرار گرفت و سکوت کرد. متحیرانه به من و مادرم نگاه میکرد و چیزی نمیگفت. در این هنگام مادرم سرش را روی دستم گذاشت و از عمق جان آهی کشید و انگار میدانست پرستار چه میخواهد بگوید. مادرم گفت: «من ناراحت از اصل موضوع نیستم، پسرم در راه رضای خدای تعالی اینطور شده، و این ناراحتی نداره برام افتخاره، ناراحتی و گریهام برای اینه که چطور تونستم اونو چند روز تنها بذارم و برم، چرا من باید زنده باشم و پسر عزیزتر از جانم اینجا تنها باشه.»
روزها بهکندی میگذشت، و ما منتظر دستور پزشک مبنی بر ترخیص از بیمارستان بودیم. خلاصه انتظار سر آمد، با دو زخم کوچک در ناحیه پشت و یک زخم در سرم، دکتر اجازهی بازگشت به مشهد را بعد از چهل روز داد و زمینهی بازگشتمان به مشهد فراهم شد.
در بیمارستانها افرادی مخصوص سر و سامان دادن کار مجروحین و انتقال آنها به شهرستانها بودند، واقعاً کارها را خیلی خوب و دقیق انجام میدادند. آنها سعی میکردند نقل و انتقال مجروحین را برای بیمار و خانوادههای آنان بهسهولت انجام شود. ساعتی که دستور ترخیصم صادر شد، تمام کارها بهطور منظم انجام گردید. فردی که دنبال کارهای من بود آمد و گفت: «آماده
باشین که تا ساعاتی دیگه آمبولانس برای بردن شما به فرودگاه میاد.» طبق برنامه آمبولانس آمد، با همه خداحافظی کردیم و سوار آمبولانس شدیم.
از داخل آمبولانس جایی را نمیدیدم. تا مدتی طولانی در خیابانهای تهران با آژیر در حرکت بودیم، به فرودگاه مهرآباد تهران رسیدیم. من را روی برانکارد گذاشته بودند. خیلی به من سخت میگذشت. نگاههای دیگران برایم رنجآور بود، فردی که تا دیروز چند خانواده را اداره میکرده و در جنگ فرماندهی جمعی را برعهده داشت، حالا بدون هیچ تحرکی روی برانکارد افتاده بود. سعی میکردم به این چیزها فکر نکنم و به روی انتقالم تمرکز کنم تا کمتر از این فکرها اذیت شوم.
آمبولانس تا پای هواپیما رفت، با ماشین حمل بیمار مرا بالا برده و وارد هواپیما کردند. همچون دفعات گذشته چند صندلی هواپیما را برداشته و مرا با برانکارد در جای مخصوص گذاشتند و محکم بستند. احساس خوبی از این کار نداشتم و اصلاً از این وضعیت خوشم نمیآمد. دلم میخواست مثل بقیه روی صندلی بنشینم. صبورانه تحمل کردم و هیچ حرفی نزدم. از داخل هواپیما موقع حرکت، با اینکه گردنم درد میکرد، گاهی سرم را بلند کرده و از پنجره بهسختی بیرون را نگاه میکردم. در آسمان با تماشای ابرها و دیگر مناظر سعی میکردم لحظات کند و دردآور را فراموش کنم. شوق دیدار خانواده و زیارت مولایم مرا آرام میکرد. چیزی نگذشت که مهماندار پرواز رسیدن به مقصد و فرود هواپیما در
فرودگاه مشهد را اعلام کرد. بعد از دقایقی در هوای سرد مشهد وارد فرودگاه شدیم. افراد ساک به دست با همراهانشان و نگاههای مخصوصی که به من داشتند، از هواپیما خارج میشدند و من همچنان روی برانکارد چشم به راهرو دوخته و انتظار میکشیدم تا نوبت من شود. بالاخره درب جلو باز شده و چند نفر آمدند و تسمههای دور مرا بازکردند و با همان برانکارد مرا داخل ماشین حمل بیمار برده و به آمبولانس سپاه که از قبل جهت انتقال به بیمارستان قائم آماده بود، منتقل کردند.
از لحظه ی حضور آمبولانس در کنار هواپیما، کسی از اطرافیانم نتوانسته بود کنار ماشین بیاید، لذا همه درون محوطهی فرودگاه منتظر آمبولانس بودند. با ورود آمبولانس همهی اطرافیانم در اطراف آمبولانس جمع شدند تقریباً کسی نبود که اشک نریزد. بعد از احوالپرسی اقوام، به درخواست من مستقیم به حرم مطهر مولای رئوف حضرت علیابنموسی الرضا (ع) مشرف شدیم. دلم برای آقایم بسیار تنگ شده بود، زیارت مولایم همچون آبی بر جگر تفداده و تنهایم بود. از غم غربت در تهران و حس رنجی که داشتم به یاد غربت عظیم مولایم در سرزمین طوس افتادم و دلم آتش گرفت. «ای آقا و ای مولای من، تو در این سرزمین چه کشیده بودی؟» بعد از زیارت حرم مطهر و سیرابشدن از لحظههای ناب قُرب به مولا، اصرار کردم که دیگر مرا به بیمارستان نبرند، دلم میخواست بعد از مدتها به خانه برگردم.
تصمیم سختی بود. چون در آن دوران هیچ امکاناتی برای
مجروحین جنگی در منازل بهخصوص در شهرستانها وجود نداشت. در خانه مرا کنار دیواری در اتاق پذیرایی که بزرگتر از بقیه اتاقها بود، روی یک تشک پشمی گذاشتند. حقیقتاً خیلی سخت بود. بدون تخت و چرخ به دور از روشنایی خورشید و زیر نور لامپ، کاملاً محصور در یک اتاق بودم و ناتوان و بیتحرک در سکوت و آرامش روزها و شبها را میگذراندم.
زمان مجروحیتام، پسرم یک سال و نیم و دخترم شش ماهه بودند. بچهها با دیدن پدری با وضعیت کاملاً نامأنوس در کنار خود، غریبگی میکردند. برادرم، مهدی، خواهرانم، طاهره و راضیه، هنوز کوچک بودند. یادم هست بچهها خیلی کنار من نمیآمدند. البته بچهها بارها در بیمارستان آمده بودند، ولی اینکه کنار تشک فردی بدون تحرک بنشینند، خیلی برایشان غریب بود.
واقعاً نمیدانستم چگونه اتفاقی را که باعث ایجاد این وضعیت بود، توضیح دهیم. چطور باید این ناتوانی را تشریح میکردم؟ بچهها دلشان میخواست مثل گذشته با آنها بازی کنم، دنبالشان بدوم، روی پاهایم بگذارم و دستی بر سرشان بکشم؛ ولی دریغ و افسوس که حتی قادر به کوچکترین حرکت نبودم.
باید صبور میبودم و با محبت آنها را بهسوی خودم جذب میکردم.
زندگی در خانه برای من و خانوادهام موجب بروز مشکلات زیادی شد، ما هیچ آشناییای با نوع زندگی جانبازان نداشتیم. ابتدای مجروحیتام بهدلیل کمتوجهی پرستار دچار زخمهای زیادی شده بودم که در مدت بستری دوماهه در تهران زخمها خوب شده بود. اما در مدت بسیار کم بستری در منزل و خوابیدن روی تشک پشمی، بهدلیل زبربودن تشک و یکسره خوابیدن به پهلو، در ناحیهی باسن و ران احساس درد شدید کردم که بعد از وارسی و مشاهدهی کبودیهای شدید، نهایتاً زخمهای بسیار بزرگی در آن ناحیه پدید آمد. هر چه زخمهای گذشته بهبود یافته، اکنون بدتر از آنها ایجاد شده بود.
در ابتدا از مراکز بهداری سپاه، برای پانسمان به منزل آمدند و تا مدتها این وضعیت ادامه داشت. تا اینکه اعلام کردند که زخمها بسیار عمیق شده و نیاز به حضور در بیمارستان است. بنابراین باز مرا در بیمارستان امام رضا (ع) در یک اتاق 2×3 بستری کردند. البته اینبار بچهها را به مادرم سپردم و همسرم همراه من به بیمارستان آمد.
باز بیمارستان و مشکلات آنجا، دردسرها و محدودیتهای
مخصوص بیماران، واقعاً برای من و خانوادهام آزاردهنده بود. ناراحتیهای روحی، زخمهای فوقالعاده بزرگ و ترسناک، دوری از بچهها، همگی رنجآور بودند.
واقعاً روزهای دشواری بود. در اطراف باسنم زخمهایی با قطری بیش از ده سانتیمتر ایجاد شده بود. با همسرم روزهای پرمشقتی را میگذراندیم و به حرف پزشک و پرستار دل بسته بودیم.
روزهای طولانی بیمارستان، دوری از فرزندان و کانون گرم خانواده، موجب آزار من و همسرم شده بود، اما هیچ چارهای نداشتیم. این تقدیری بود که برای من و خانوادهام رقم خورده بود. رضایت به تقدیر الهی سرمنشأ تفکر در زندگی من و خانواده، بلکه ملت ایران در آن ایام شده بود. باید اینگونه میبود، زیرا با آن نگرش، مجاهده فی سبیل الله معنی مییافت و نصرت الهی را در پی داشت.
باید این دشواریها را در خانواده و اطرافیانم مدیریت میکردم و رنجهای خانواده و بهانهگیری فرزندانم را به حداقل میرساندم. بهدلیل ممنوعیت ورود اطفال به بیمارستان، محبت بیدریغ مادرم، جایگزین مهر من و همسرم به فرزندانم بود. همسرم روزها به منزل میرفت. کمکم رو بهبود میرفتم و دکتر اجازه داد، شبی را به منزل بروم و کنار بچهها، خواهران و برادرانم باشم، زیرا بهانهگیری بچهها موجب رنجش ما و خانواده شده بود. به هر حال در سختی آن روزها و شبها، اگر عنایت پروردگار تعالی و دلگرمی و امید به رضایت الهی نبود که دل ما را آرام کند، کافی
بود تا با هر بیتابی، اجرمان ضایع شود.
در همان روزهای اول بستری در بیمارستان آقای صفری، پرستار بخش که معروف به مهارت و جسارت در پانسمان زخمهای عمیق بود، وارد اتاق شد. روی زخم را باز کرد و گفت: «اوه اوه چی شده» و بعد با سؤالی پرمعنی پرسید: «آقای صفایی چی کار کردی؟!»
چند روزی آقای صفری و پرستاران و بهیاران دیگر به نوبت پانسمان میکردند. دکتر جراح پوست، زخم مرا دید و گفت: «باید نسج روی آن برداشته بشه.» با وجود مهارت آقای صفری، او گفت: «من جرئت برداشتن اون رو ندارم.» یکی از پرستاران، به نام خانم پژن، که بهواسطهی پرستاری بسیار از مجروحین و دیدن زخمهای عمیق پر دل و جرئت شده بود، گفت: «آقای صفایی نگران نباش من برمیدارم.» و صبح روز بعد با تیغ جراحی وارد اتاق شد و با دعا و ذکر، نسج روی زخم را برداشت، گفت: «خواهش میکنم اجازه نده جز خودم کس دیگری پانسمان را عوض کنه.» خانم پژن هر روز دوبار برای شستوشوی زخم میآمد، تا اینکه یک روز دکتر برای ویزیت آمد و با دیدن زخم مشکوک به عفونت شدید شد. دکتر دستور آزمایش داد و روز بعد در جواب آزمایش، معلوم شد که من مبتلا به عفونت بسیار خطرناک «پیوسیونیک» هستم.
به دلیل واگیرداشتن این عفونت همگی دستپاچه شدند. بنابراین به دستور دکتر خروج از اتاق و ورود به داخل بخش برای من ممنوع شد. این گرفتاری به دیگر مشکلات و دردهایم
افزود و دیگر بار تنهایی گریبانگیرم شد. در اصل داخل اتاق محترمانه زندانی شدم.
خانم پرستار پژن دلداریام میداد و میگفت: «نگران نباشین با یاری خداوند و با روشی که من یاد گرفتم این عفونت خوب میشه.» ایشان با عزمی جزم و حرفهای دلگرمکننده هر روز میآمد و مرا دلداری میداد، میگفت: «فقط اجازه بده من مجوز انجام این روشم رو از دکتر بگیرم، بعد انشاءالله کار رو شروع میکنم.»
بالاخره دکتر موافقت کرد که پرستار کارش را شروع کند. پرستار روزی سهبار سرم شستوشو را با فشار شدید روی زخم میپاشید و بعد چراغ اشعه را مقابل زخم گذاشته و حدود یک ساعت بر آن میتاباند. این کار تا یک ماه ادامه داشت. بعد از یک ماه جواب آزمایش، برطرفشدن عفونت را نشان داد و این موفقیت بسیار بزرگی برای خانم پژن بود. در کل بخش اعلام شد که آقای صفایی نهتنها زخمش عفونی نیست، بکله استریل هم شده است. همه اظهار خوشحالی کردند و به عزم راسخ خانم پرستار آفرین گفتند. من هم خدای تعالی را برای این عنایت بزرگ شکر کردم چون در بسیاری مواقع عفونت موجب مرگ مجروح شده بود که از آنجمله جانباز جبرئیلیمقدم بود که با ورود عفونت پیوسیونیک به خونش به شهادت رسیده بود.
با وجود برطرف شدن عفونت زخم به لطف خداوند، زخم همچنان بزرگ و رنجآور بود. زخمهایی که فقط در مدت کوتاهی ایجاد شده و حالا به یک معضل بزرگ بدل گشته بودند. بهدلیل
وجود زخم در دو طرف باسنم، در تمام ایام مجروحیت بهاجبار به پشت میخوابیدم.
در ویزیتهای مختلف دکتر سیدی، پزشک متخصص پوست، دستور عمل جراحی داد و بعد از چند روز مرا برای عمل آماده کردند. حدود پنج ساعت در اتاق عمل بودم و بعد از خروج از ریکاوری به اتاق مخصوص خودم منتقل شدم. وقتی به هوش آمدم، افراد زیادی به دیدنم آمدند، من نمیدانستم در اتاق عمل به روی بدنم چه کاری انجام دادهاند.
در اولین ساعات بعد از عمل، پرستار برای مواظبت اولیهی زخم به اتاق آمد. واقعاً دیدنی بود. بعد از پنج ساعت عمل، با صحنهی غافلگیرکنندهای روبهرو شدیم. همه گمان میکردیم دیگر از شر زخمها خلاصی مییابیم، اما دکتر بهاجبار برای ترمیم جای زخم، پوست پاهایم را از قسمت زانو جدا کرده بود تا گوشت و پوست را بالا بکشد و برای پایین پایم که بدون پوست مانده بود، از بازوهایم پوست گرفته بود. حالا با وجود زخمیبودن باسنم، پاها و دستهایم هم زخمی و پر درد شده بودند. دوران نقاهت بعد از عمل را میگذراندم که یکی از برادران سپاه از من پرسید: «روزنامه و مجله میخونی؟» من که قبل از مجروحشدن بسیار مطالعه میکردم، در این مدت هیچ مطالعهای نکرده بودم. این حرف او دلم را بسیار هوایی کرد و با تردید که آیا قادر به انجام این کار هستم یا خیر، جواب دادم: «اگه بشه که خیلی مشتاقم.»
ایشان گفت: «حالا میارم انشاءالله میتونی.»
روز بعد مجلهی «پیام اسلام» را که به مطالعهی آن علاقهمند بودم، برایم آورد. با کمک همسرم تا اندازهای که به زخمها آسیب نرساند، پشت تختم را بالا دادند و اولین مطالعه بعد از مجروحشدن را تجربه کردم. واقعاً ضمن اینکه لذتبخش بود، آغاز یک تلاش پیگیر برای من مشتاق به مطالعه بود. از آن به بعد بیشتر وقتم صرف مطالعه میشد.
در همین ایام، افرادی از دانشگاه، تربیت معلم، دبیرستان و ... برای ملاقات مجروحان به بیمارستان میآمدند. در هنگام عیادت به تناسب سؤال و درخواست افراد با آنها همکلام میشدم و همین امر بهقدری تأثیرگذار بود که بعد از چندی مجدد به دیدار من میآمدند. در این فرایند مدیران و معلمان گاهی با احتیاط سؤال میکردند که: «نمیشه شما بیایین مدرسه و در جمع دانشآموزان صحبت کنین؟» و من هم با تردید جوابی میدادم. با طرح این مطلب به برادران سپاه، آنها از این کار بسیار استقبال کردند و با هماهنگی مرکز بهداری سپاه و آمدن آمبولانس طبق درخواست به مدارس میرفتم.
این در حالی بود که پانسمان زخمها همچنان من، خانواده، اطرافیان و افرادی که مرا پانسمان میکردند را میآزرد. گاه با وجود این زخمهای عمیق، پزشکان موافق رفتن من به بیرون از بیمارستان نبودند و محیط بیمارستان را جای مناسبی برای این فعالیتها نمیدانستند. زیرا این رفتوآمد موجب وخیمترشدن زخمها میشد. در مقابل، برادران سپاه، بنیاد شهید و بسیاری
دیگر با نهایت مراعات و مواظبت از زخمها، این برنامه را مناسب میدانستند و تأکید بر ادامهی آن داشتند. حقیقتاً این جلسات برای بهترشدن شرایط روحی خودم هم تأثیر خیلی خوبی داشت.
برنامه طوری تنظیم شده بود که روزی دوبار پانسمان زخمها عوض میشد، تا در بهبود نسبی ایجادشده لطمهای وارد نگردد. با حفظ فعالیتهای روزانه و مداومت و پشتکار بر مواظبت از زخمها، نهایتاً به لطف الهی زخمهایم بهبود یافت و اطرافیان بهخصوص خانواده پیشنهاد رفتن از بیمارستان را به منزل دادند. بالاخره با وجود تنها یک زخم، بعد از 17 ماه، تصمیم گرفتیم که از بیمارستان به خانه برگردیم. خواستهام را به دکتر اعلام کردم و با موافقت ایشان از بیمارستان مرخص شدم و به خانه برگشتیم.
از آمدن به خانه بسیار خوشحال بودم. حالا در کنار خانواده روحیهام بهتر شده بود آنچه در خانه موجب رنج من و اطرافیانم بود، نبود امکانات مناسب با شرایط جسمی من بود. توان هیچ حرکتی را نداشتم و دوباره در گوشهی خانه
روی همان تشک پشمی، که موجب آن زخمهای وخیم شده بود، گذاشته شدم. چند روزی با همین وضعیت بهسختی گذشت، تا اینکه چند تن از برادران سپاه به دیدن من آمدند. با دیدن شرایط نابسامان تشک ابراز ناراحتی نموده و چند روز بعد از طرف بیمارستان سپاه یک عدد تخت با یک تشک برایم آوردند. چرخهای تخت خیلی کوچک بود و روی فرش راه نمیرفت، برادران سپاه چرخهای تخت را عوض کرده و در اختیار من گذاشتند.
واقعاً نمیتوان زیبایی این روزها را، در منزل و بین خانوادهام، ترسیم کرد. تخت را کنار پنجره گذاشتند تا بتوانم آسمان را ببینم و گاهی با تخت مرا توی حیاط میبردند. اما باز در خانه محصور بودم و همهی دنیایم چاردیواری خانه بود و اتاق، حیاط منزل محل تردد من شده بود.
واقعاً محدودیت بسیار سخت و رنجآور است. کسی در تمام ایام سال محصور در یک چاردیواری باشد و نهایتاً داخل حیاط و فراتر از آن جلوی درب منزل بیاید. روزها بهسختی میگذشت و این بیتحرکی و محبوس شدن، روح و روانم را میآزرد. من که در تلاش و تحرک زبانزد دیگران بودم، حالا زندانی خانه و تختم شده بودم. دیوارهای خانه انگار شکنجهام میدادند. ساعتها بهکندی میگذشت. کم و بیش خود را با مطالعه و خواندن قرآن مشغول کردم و به پاداش خالق منان و آیندهی ترسیمشده از جانب پروردگار دلخوش کردم که میفرماید: «همانا خدا جان و مال اهل ایمان را به بهای بهشت خریداری کرده، آنها در راه خدا جهاد میکنند، پس (دشمنان دین را) به قتل میرسانند و (یا خود) کشته میشوند، این وعده قطعی است(1)» بسیار میاندیشیدم. حال که کاری از دست کسی برنمیآید، باید شرایط را بپذیرم و با توکل به خدا صبر پیشه کنم.
یکبار که برای مشورت و پیگیری مشکلات جسمیام به بیمارستان امام رضا (ع) رفته بودم، یک چرخ برانکاردی بهطور امانت بهمن
1) - إِنَّ اللَّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّة یُقاتِلُونَ فی سَبیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا. (توبه/ 111)
دادند و این نقطهی آغاز خروج از انحصار در منزل بود.
حال که از انحصار بیرون آمده و راه مطالعه روی تخت برانکاردی را پیدا کرده بودم، بیشتر اوقاتم را به خواندن کتابهای مورد علاقهام میگذراندم و از آنجا که ماشین هم نداشتیم، برای خرید کتاب با همین چرخ حتی تا کتابخانههای خیابان امام خمینی میرفتم. منزل ما در بلوار خیام بود و تا کتابخانه مسیر بسیار زیادی بود که به کمک اطرافیان برای خرید کتاب مورد نظرم به آنجا میرفتم، و در این دوران فعالیت مفیدی را که بسیار مورد علاقهام بود انجام میدادم.
کتابها مرا از انحصار چاردیواری خانه رهایی بخشیده بود. انگار جسم بیتحرکم توانی دوباره یافته و قلب و روحم از چشمهی جوشان سخنانی دربارهی قرآن و اهل بیت سیراب میشد و ذهنم را از رنج و شکنجهی محصورشدن رها ساخته بودم. کتابها همان یاران دیرینه به کمکم آمده و در این روزهای سخت و طاقتفرسا همراهم شده بودند. چیزی نگذشت که نیازمند تهیهی یک کتابخانه در منزل شدم. یکی از دوستانم، شاگرد کلاسهای عقیدتیام، نجار بود. به خانهمان آمد و با درخواست من برایم یک کتابخانهی بسیار قشنگ با تخته و نئوپان درست کرد. حالا این همراهان روزها و شبهایم را در یک جا گرد هم جمع کردم.
اهل منزل، همسر و دو فرزندم، مادر، پدر، دو خواهر و برادر کوچکترم بودند که با هم زندگی میکردیم. اما باز هم احساس تنهایی میکردم. این احساس نهتنها برای شرایط
سخت جسمیام، بلکه بهدلیل این بود که در طول عمرم هیچگاه خاموش و بیحرکت نبودم. حالا هیچ کاری از عهدهام برنمیآمد و خواهران و برادرانم هم کوچک بودند و توانایی انجام کاری برای خانواده نداشتند. روزها بچهها به مدرسه میرفتند و من در خانه کنار مادر و همسرم میماندم. آنها درگیر ادارهی زندگی نُه نفرهی ما بودند، و من در گوشهای از اتاق یا روی چرخ، یا تخت، در خلوت خود بودم و چون کسی نبود که کتاب را ورق بزند، مطالعه هم نمیتوانستم بکنم.
یک روز غروب در هوای سرد زمستان، تختم را کنار بخاری گذاشته بودند و همسر و مادرم از خانه بیرون رفته بودند. من در اتاق تنها به در و دیوار مینگریستم. در آن زمان خیلی اسپاسم داشتم، یعنی هر چند دقیقه یک اسپاسم مرا میگرفت. پاهایم گاه تا نزدیک سینهام بالا میآمد و به این ترتیب جای من روی تخت تغییر میکرد. در تکرار زیاد این حرکتهای غیرارادی، گاه از روی تخت به زمین میافتادم و گاهی از یک طرف تخت آویزان میشدم.
خانواده برای جلوگیری از افتادنم به پایین دور پاهایم را روی تخت با بالش محصور میکردند. بازگشت اهل خانه بیش از دو ساعت بهطول انجامید و من در خانه به انتظار آمدن کسی لحظهشماری میکردم.
هر چند دقیقه با گرفتن یک اسپاسم، من بهطرف بخاری کج میشدم، خیلی کج شده بودم، طوری که جرئت نفسکشیدن نداشتم. در این میان بالش کنار پاهایم افتاد اما خیلی نزدیک
بخاری نبود. خودم به حدی کج شده بودم که فقط یک اسپاسم کوچک کافی بود تا پاهایم آویزان شود و احتمال افتادنم را کنار بخاری، بیشتر نماید. جرئت نمیکردم کسی را صدا بزنم، چون برای صدازدن باید نفس را در سینه جمع میکردم و این کار قطعاً موجب اسپاسم میشد و بهدنبال آن امکان افتادن از تخت میرفت. لحظات بسیار حساسی بود. فقط آرام آرام نفس میکشیدم و دعا میکردم و ذکر میگفتم. به امام زمان متوسل شدم و با همهی وجود یا صاحب الزمان میگفتم، در همین حال با یک اسپاسم یکی از پاهایم از تخت آویزان شد.
واقعاً لحظات سختی بود. آرام، بیتحرک و در سکوت مطلق چشم به در دوخته و ورود فردی را انتظار میکشیدم. افتادنم کنار بخاری بسیار خطرآفرین بود و موجب سوختگی شدید میشد. همهی وجودم ذکر و توسل شده بود و از آقا میخواستم که کسی را برساند، تا اینکه صدای همسرم را از حیاط خانه شنیدم. کسی جز خدا نمیداند که چقدر شنیدن این صدا برایم لذتبخش بود، ولی با وجود اینکه صدایش را شنیده بودم، باز هم جرئت صدازدن نداشتم.
همسرم در داخل حیاط مشغول انجام کاری شد، و بعد برای گذاشتن وسایل خریداریشده به آشپزخانه رفت. من همچنان در سکوت مطلق ذکر میگفتم و آرام صدا زدم: «بیبی، بیبی.» ولی صدا آنقدر آرام بود که همسرم نمیشنید. بعد از لحظاتی وارد اتاق شد و متحیرانه مرا که تقریباً در حال افتادن بودم، دید. با
فریاد جلو دوید و در حالیکه ابراز ناراحتی میکرد و گفت: «الهی بمیرم!» گریه میکرد و به خود بد و بیراه میگفت که چرا مرا تنها گذاشته است. مرا روی تخت خواباند و تخت را از بخاری دور کرد، به او گفتم: «بنده خداها کجا رفتین؟»
با گریه گفت: «رفتم گوشت بگیرم.»
گفتم: «مادرم کجاست؟»
گفت: «وقتی من رفتم بیرون، او منزل بوده، نمیدونم کجا رفته.»
آنقدر در چهرهی همسرم غصه و تأثر بود که جای هیچ حرفی برای گفتن باقی نمیگذاشت، من فقط سکوت کردم، چیزی نگذشت که مادرم آمد. همسرم با دیدن مادرم بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. مادرم نگران و مضطرب مرتب میپرسید: «چی شده؟» بعد از لحظاتی که همسرم آرام شد، ماجرا را تعریف کرد و مادرم شدیداً متأثر شد و گریست. شب که همه جمع بودند، مادرم با بغضی در گلو ماجرای امروز را شرح داد و تأکید کرد طوری برنامهریزی کنند که هیچوقت من تنها نمانم.
از آنجا که از کودکی اهل نماز جماعت بودم، شبها برای نماز به مسجد بعثت میرفتم. تأثیر خوبی حضورم در روحیهی من و خانوادهام گذاشته بود. در همین ایام یکی از جانبازان تهران میهمان فردی از افراد شرکت کننده در نماز جماعت مسجد بود، و در دیدار با این عزیز، پس از احوالپرسی و دیدن وضعیت من، بسیار ناراحت شد و از نداشتن امکانات اولیه مورد نیاز جانبازی متأثر گردید.
از من پرسید: «مگه بنیاد شهید منزل شما نیامده.»
گفتم: «چرا آمده.»
گفت: «درخواست چرخ نکردی؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «چرا؟»
گفتم: «اولاً، من توقعی از کسی یا جایی ندارم و ثانیاً، اطلاع نداشتم که باید از بنیاد درخواستی رو داشته باشم.»
ایشان گفت: «من چرخ اضافی دارم و بهزودی برات میفرستم.»
من باور نداشتم که چنین لطفی به من کند، اما آن عزیز آقایی کرد و بعد از چند روز یک چرخ بسیار خوب برای من فرستاد.
این چرخ در زندگی من خیلی تأثیرگذار بود. زیرا نسبت به آنچه از بیمارستان گرفته بودیم، علاوه بر اینکه یک ماشین بود، صندلی دستشویی نیز داشت و این یک سر فصل جدید در زندگی من بود. پس از جانبازی نمیتوانستم به توالت بروم، و لذا بسیار دفع مزاج برایم سخت و رنج آور بود. اما حالا در موقع نیاز صندلی توالت را میگذاشتند و خیلی راحت و بدون آلودگی و با طهارت کار انجام میشد.
در همین روزها تصمیم گرفتم که سُنْد داخل مثانه را که از زمان مجروحیت همراهم بود و تبعات زیادی داشت، بردارم.
یکی از برادران بنیاد شهید، به نام آقای منصوری، مسئول منازل شهرک 72 تن بود، یکروز به دیدن من آمد. من با وجود اینکه اسم وسیله ی مورد نیاز را نمیدانستم و فقط در بیمارستان تهران دیده بودم، از آقای منصوری، با دادن نشانی تقاضای تهیه ی آن وسیله را کردم. ایشان لطف کرد و روز بعد برایم چند بسته اش را آورد. هر چه اصرار کردم پولی نگرفت.
از جاییکه تجربهای در این زمینه نداشتیم میترسیدیم مشکلی پیش بیاید. به هر حال با دلهره و اضطراب سُند را برداشتیم و با گذاشتن کاندوم - که بعدها اسمش را دانستیم - منتظر نتیجه بودیم، یعنی باید صبر میکردیم تا مثانه پر شود و ادرار بدون مشکل بیاید. بعد از ساعتی انتظار، ادرار بهراحتی در کاندوم جمع شد و همه ابراز خوشحالی کردند.
یکی دیگر از برکات این چرخ امکان حضور در اجتماع بود.
آن زمان هر روز تشییع پیکر شهدا، راهپیمایی و ...، در شهر انجام میشد. در این اجتماعات با افراد مختلف آشنا میشدم و افراد با دیدن من نشانی و شماره تلفنم را میگرفتند و برای سخنرانی در مراسم دعوت میکردند. با این وصف، فصل جدیدی نیز در زندگی اجتماعی من آغاز شد.
تقریباً تمام روزها به دعوت مدارس متعدد در مکانهای مختلف شهر مشهد با آمبولانس سپاه میرفتیم، یعنی گاه روزی پنج سخنرانی میرفتم. این عمل به تشخیص معلمین بسیار مفید و برای دانشآموزان مدارس بسیار جذاب بود. به گفته ی معلمین بعد از سخنرانی در بین دانشآموزان کلی تغییر در رفتار و گفتار آنها مشاهده میشد.
فکر تألیف کتاب
پس از سخنرانیهای بسیار، مطالعهی فراوان، نکتهبرداری مطالب و حفظ آیات و روایات فکر تألیف یک کتاب به ذهنم رسید. برای این کار باید امکان نوشتن را برای خود فراهم میکردم. روزها و شبهای زیادی را با این فکر سر کردم و باور بر توانایی اجرای این خواستهام را نداشتم. این امر برای افراد سالم دشوار بود، تا چه رسد به فردی مثل من از گردن به پایین قطع نخاع شده که تمام اعضا و جوارحاش از کار افتاده بود، واقعاً تا کسی از داشتن این نعمات با ارزش الهی محروم نباشد نمیتواند بفهمد چه اندازه داشتن این دست و پا و ... ارزشمند است. حتی داشتن یک انگشت و اندکی حرکت یک دست، به
قدری در زندگی یک انسان تأثیرگذار است که در تصور یک فرد سالم نمیگنجد.
در بین جانبازان و معلولین هستند عزیزانی که قطع نخاع از گردناند، ولی یک یا چند انگشت و یا حتی یک یا هر دو دستشان کمی حرکت دارد. با اقرار خود آن عزیزان زندگی آنها با افراد شبیه من متفاوت و غیرقابل تصور است، چون آنها با همان حرکت ناچیز خودشان غذا میخورند، مینویسند، چرخشان را میرانند و ...، ولی امثال من از خوردن، آشامیدن، خواب، بیداری شان و ... همگی منوط به کمک دیگران است.
به هر حال اگر میخواستم ایده ی نوشتن به عمل تبدیل شود، باید از جایی شروع میکردم. سال 1367 با توکل به خدای تعالی و توسل به اهل بیت عصمت و طهارت، ابتدا با ضبط مطالب روی نوار کار را شروع کردم. حالا باید کسی را مییافتم تا بتواند برایم وقت بگذارد و مطالب را روی کاغذ پیاده کند. چون این خود مشکل بزرگی بود. در فرایند کار به این نتیجه رسیدم که تقریباً این روش غیر قابل انجام است. آنموقع فرزندانم کوچک بودند و کسی نبود که بتواند چنین کاری را بهطور مداوم برایم انجام دهد، ضمن اینکه حتی موقع ضبط مطالب هم حضور کسی برای گذاشتن و برداشتن نوار و جلو و عقب بردن آن الزامی بود. فردی ثابت کنارم نداشتم. زمانی بود که مطالب در ذهنم آماده بود و تمرکز حواس داشتم اما کسی نبود که شرایط ضبط را برایم مهیا کند.
از آنجا که قبل از مجروحیتم با ماشین تایپ کار کرده بودم و با آن آشنایی داشتم، با خود گفتم، ممکن است بشود با گرفتن یک نی به دندان با این دستگاه تایپ کنم. یک روز با هماهنگی برادران سپاه، به یکی از مراکز سپاه رفتم. با کمال خوشحالی دریافتم میتوانم با یک نی در دهان کلیدهای دستگاه را بزنم و تایپ کنم.
با خانواده مشورت کردم و برای خرید یک ماشین تایپ تصمیم گرفتیم. آنموقع تمام حقوق من با هشت سر عائله، 3600 تومان بود و قیمت دستگاه تایپ برقی 27000 تومان، یعنی 7 برابر حقوق ماهیانهام. به هر حال اگر میخواستم به خواستهام برسم باید به هر شکل ممکن آنرا تهیه میکردم، لذا مبلغ مورد نظر را قرض کردم و با سفر به تهران آن را خریدم.
شوق و ذوق عجیبی داشتم، و یک میز طراحی کردم که دستگاه را تا اندازهی مشخصی به من نزدیک کند تا بتوانم با گرفتن نی در دهان دقیقاً مرا به همهی کلیدها برساند. کار نوشتن آغاز شد. در ابتدا راضی بودم. چون به هر حال بردن چرخ من به زیر میز و گذاشتن و برداشتن کاغذ ماشین تایپ برای اطرافیانم ایجاد زحمت بود و خود حوصله میخواست و همین شرایط را برای من سخت میکرد.
روزها به همین منوال میگذشت و من بیشتر به این باور میرسیدم که در این روش هم خیلی موفق نیستم! هر روز با کلی مطالعه مینوشتم، ولی آنگونه که میخواستم نمیشد. بعد از چند بار نوشتن شاید یک مطلب قابل قبول میشد. کلیدهای دستگاه
کمی سفت بود و دندانهایم را به درد میآورد. به هر حال در همین اثنا روزی در انتقال ماشین تایپ به داخل حیاط، دستگاه از دست همسرم افتاد و شکست، و هر کجا برای تعمیر بردیم درست نشد. این روش هم برای من، تقریباً شکست خورده بود.
این اتفاق مرا خسته و مأیوس از نوشتن و حتی مطالعه نمود. کتاب هایی را که با دشواری مالی و با وضعیت جسمی از کتابخانههای شهر به زحمت تهیه کرده بودم هدیه دادم و یا فروختم. و از این وضعیت اصلاً راضی نبودم.
یک شب برنامهای از کانال دو تلویزیون پخش شد که فیلمی از زندگی عنکبوتیان بود. گوینده ی فیلم در آن از تعداد بی شمار انواع عنکبوت و تعداد فراوان هر کدام از آنها توضیح میداد و من شگفتزده نگاه میکردم. در این هنگام با عنایت الهی آیه ی کریمه در ذهنم زمزمه شد: «هُوَ الَّذی خَلَقَ لَکُمْ ما فِی الْأَرْضِ جَمیعا» (او خدایی است که همه موجودات زمین را برای شما خلق کرد.)(1)و بر خود نهیب میزدم که وای بر تو، صفایی تو جزو همانهایی هستی که خداوند همه ی این مخلوقات را برای تو آفریده است؟!
دیگر خوابم نمیبرد و همواره به خودم نهیب میزدم که، ای وای بر من و هزاران افسوس از این عدم ثبات قدم. از فردایش دوباره اندیشه ی نوشتن، همه ی فکر و ذهنم را فراگرفت. دوباره شروع به مطالعه و جمعآوری اطلاعات مورد نظر نمودم و تلاش کردم که بتوانم ماشین تایپ را ترمیم کنم.
1) -بقره/ 29
خیلی اتفاقی در خبرهای فرهنگی تلویزیون شنیدم که یک معلول ایرانی ساکن فرانسه با انگشت پایش با رایانه یک کتاب نوشته است. این اولین جرقه برای تهیهی رایانه بود. چون با خودم گفتم: اگر این فرد میتواند با انگشت پایش با این وسیله کار کند، من هم با دندانم میتوانم این کار را انجام دهم.
هیچ اطلاع و شناختی از رایانه نداشتم. برای همین دنبال کسی یا جایی بودم تا بتوانم رایانه را ببینم. یکی از دوستان جانبازم، به نام آقای صاحبکار، که در شرکتی مسئول بود، مرا به آنجا برد و رایانه را از نزدیک دیدم. شیفتهی این دستگاه عجیب شدم. قیمت بالای آن موجب دلسردیام شده بود. در نامهای به رئیس بنیاد جانبازان و شرح ماوقع، از ایشان تقاضای کمک کردم و ایشان قول مساعد داد. نهایتاً در سال 1370 و همزمان با رفتن به بندرعباس با کمک بنیاد، رایانه خریداری شد.
شرح این سفر را در فصلی دیگر خواهم گفت. از رئیس بنیاد بندرعباس کمک خواستم و ایشان فردی را برای آموزش اولیه و آماده کردن رایانه به منزلم فرستاد. با ریختن یک برنامهی فارسینویس و آموزش آن، نوشتن از طریق رایانه را آغاز کردم. در آن زمان مطالعه بسیار سخت بود، چون برای بهدست آوردن یک آیه و یا یک روایت، گاه تمام قرآن و یا اصول کافی و نهج البلاغه و ... را باید ورق میزدم. بدین ترتیب تلاش شبانهروزی خود را برای نوشتن کتاب مؤمن کیست شروع کردم.
برای نوشتن هر مطلب، بعد از مطالعه و آماده کردن مطالب کار
بسیار طول میکشید، در روز فقط 3 صفحه میتوانستم بنویسم. هیچ مطلبی بار اول و دوم برایم قابل قبول نبود و بارها مینوشتم تا بالاخره مورد پسندم واقع میشد. گاه صفحات و فصلهایی نوشته میشد و بعد تشخیص میدادم که غیرضروری است و همه را حذف میکردم. به این ترتیب حدود 7 سال نوشتن کتاب مؤمن کیست بهطول انجامید.
در زمان حضورمان در مشهد، اقوام، دوستان و آشنایان در مناسبتها برای دیدن من به منزل میآمدند. از آنجا که بزرگ خانواده بودم، خواهران و برادران با تعدادی بچههای قد و نیم قد که سر و صدای زیادی داشتند به منزلم میآمدند و در حیاط بزرگ خانه بازی میکردند و از سر و کول یکدیگر بالا میرفتند. آنها با سر و صداهای فراوان اعصابم را خرد میکردند، و از این گذشته با رفتن روی دیوار و پشتبام همسایهها، گلهمندی آنها را باید میشنیدیم.
در همین ایام و در رفتوآمد دوستان و همشهریهایم از دهبار که ساکن مشهد بودند، به فکر تشکیل جلسهای با این برادران افتادم. با صحبت با همهی آنها که حدوداً 15 نفر بودند این جلسه تشکیل شد. ابتدا در خانهی افراد هفتهای یک جلسه به مسایل روز و مشکلات روستای دهبار رسیدگی میشد که ثمرات بسیار خوبی داشت. بعد از مدتی تصمیم گرفته شد که مراسم دعای ندبه دهباریهای مقیم مشهد هم تشکیل گردد.
چند نفر مسئول ثبتنام از خانوادههای دهباری شدند. در سال
1362 هر هفته در منزل ثبتنامکنندگان دعای پرفیض ندبه برگزار میشد، چیزی نگذشت که دیگر خانهی افراد گنجایش برگزاری دعا را نداشت و تقریباً در بیشتر جلسات همه نگران جا بودم که مردمی که آمدهاند مجبور به رفتن شوند و این اصلاً خوب نبود و باعث تضعیف روحیهی شرکتکنندگان میشد. نهایتاً جلسهای با برادران سپاهی داشتم که تصمیم گرفته شد مسجدی را پیدا کنیم و جلسهی دعای ندبه را بهطور متمرکز در آنجا برگزار کنیم.
از جاییکه دهباریها بیشتر در خیابانهای عامل، مطهری شمالی، خواجه ربیع و کوی امیر سکونت داشتند، بهترین جا بین این مکانها بود. مسجدهای اطراف را بررسی کردیم و در نهایت مسجد رفیعی که آن زمان واقعاً کمرونق بود را انتخاب کردیم. با مسئولین مسجد تماس گرفته شد و با استقبال زیاد آنها، تشکیل دعای ندبه دهباریهای مقیم مشهد در سال 1363 متمرکز گردید و به این ترتیب مسجد رونق گرفت.
در جلسهی برادران سپاهی در همان سال، نزدیک محرم بحث برگزاری مراسم عزاداری اهل بیت در ایام سوگواری سرور و سالار شهیدان، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) مطرح و در این راستا به فکر تشکیل هیئتی برای سر و سامان دادن به امور مذهبی افتادیم. جلسات متعددی جهت نوشتن اساسنامه گذشت تا اینکه هیئت با نام چهارده معصوم علیهمالسلام، دهباریهای مقیم مشهد، با مسئولیت من تأسیس گردید.
با این وصف دعای ندبه هم جزو هیئت شد و در طول سال غیر
از دعای ندبه، در مناسبتهای دینی دیگر اعم از شهادت و ولادتهای اهل بیت علیهمالسلام، بهخصوص ایام محرم و صفر مراسم برگزار میکردیم. چون هیئت را متعلق به پاسدارها میدانستند، خیلی استقبال نمیشد. تصمیم گرفتیم که افراد غیرپاسدار هم در هیئت امنا شرکت داده شوند و چیزی نگذشت که تقریباً هیئت فراگیر شد و همهی دهباریها احساس مسئولیت کردند.
این فعالیت ما مستلزم گذاشتن وقت و انرژی زیاد بود. خانواده و برادران سپاهی نگران شرایط جسمی من بودند. درست است که بعضی اوقات خیلی خسته و بیحال میشدم اما به نتیجه رسیدن کارها واقعاً در روحیهام تأثیر خوبی داشت و بر سلامت جسمم مؤثر بود. بعد از دو سال بستریبودن داشتم به شرایط جدید بدنم عادت میکردم. سعی میکردم بدن جدیدم را که بیحرکت روی برانکارد چرخی افتاده بود، با کمکگرفتن از مغز و روحیهام زنده نگه دارم.
به فکر تشکیل جلسات بین خانوادههای معظم شهدا و جانبازان شهرک 72 تن افتادم و در شهرک جلسات دعای توسل برگزار کردم که این جلسات با استقبال بسیار خوب خانوادهها روبهرو شد. واقعاً این جلسهها برکات بسیار خوبی داشت. چون میشد روی بچهها کار فرهنگی کرد و تقریباً تمام فرزندان شهدا و جانبازان، کودک و نوجوان بودند.
سعی میکردم در طول هفته، هدایا و جوایزی مثل کتاب، لوازم التحریر و ... برای فرزندان جانبازان و شهدا تهیه کنم و
به بهانههای مختلف به افراد دارای نکات مثبت دهم تا میزان علاقهمندی و دلبستگی جوانان را به حضور در جلسات بیشتر کنم. ظهور رفتار مثبت بین کودکان و نوجوانان کاملاً مشهود بود. خانوادهها از این اتفاق بسیار راضی و خوشحال بودند و مرا همچون پدر بچهها میدانستند.
هر چه بیشتر تلاش میکردم خداوند هم راه برایم میگشود. در همین ایام از طرف سپاه اعلام شد که جانبازان میتوانند یک موتور سه چرخ دریافت کنند. چیزی نگذشت که موتور سه چرخ را تحویل گرفتم. با تحویل این چرخ، زندگی ما بسیار دگرگون شد. حال دیگر هر کجا که میخواستیم، میرفتیم. منزل ما دور از مغازه و ... بود و برای تهیهی مایحتاج زندگی لازم بود مسافت زیادی پیادهروی کنیم و یا با صرف هزینهای با تاکسی جهت خرید اجناس برویم. حالا با ورود این وسیله در بسیاری از امور زندگی تغییر حاصل شده بود. از جمله رفتن به جلسات، که واقعاً برای شرکت در جلسات مشکل داشتیم. بهدلیل جمعیت زیاد خانواده، همیشه یا باید افراد را در دو نوبت انتقال میدادیم و یا
عدهای را به جلسه نمیبردیم. به هر حال خوب شده بود، چون در اصل سه خانواده وسیلهدار شده بودیم. یعنی خانوادهی داداش رحمان، خواهران و برادر مجردم و خانوادهی خودم، همه در منزل من کنار یکدیگر زندگی میکردیم.
بعد از مدتی با مشاهدهی فعالیت زیاد من، ادارهی تعاون سپاه تشخیص داد که یک ماشین پیکان دنده اتومات در اختیار من
بگذارند. روزی جمعی از فرماندهان سپاه خراسان به منزلم آمدند و موضوع اعطای ماشین را مطرح کردند. ابتدا باور نمیکردم. ولی این مسئله اتفاق بسیار مهمی در زندگی ما بود.
ماشین دست برادرم بود، تنها کسی که گواهینامه داشت. هر کجا میخواستیم برویم با ایشان میرفتیم. ایشان خودش پاسدار بود و روزها مشغول کار بود و ماشین را با خود میبرد و ما محروم از استفاده از ماشین میشدیم و فقط عصرها و شبها میتوانستیم از آن استفاده کنیم. از برادرم خواستم که به همسرم رانندگی یاد دهد. ایشان کمتر فرصت این کار را داشت. از برادر خانمم، محمد آقا، خواستم و ایشان برای تمرین میآمد. اما کار بسیار کُند پیش میرفت. تا یک روز غروب گفتم: «مرا بگذارید داخل ماشین.» و بعد به همسرم که کمی رانندگی آموخته بود، گفتم: «بنشین پشت فرمان.» ایشان با نگرانی، اما پشتگرمی من نشست، گفتم: «آرام از حیاط خانه برو بیرون.» ابتدا در خیابانهای اطراف که بسیار خلوت بود، کمی رانندگی کرد و بعد گفتم: «برو داخل شهر.» آرام و با دلداری من در چند خیابان شلوغ شهر دور زدیم و بعد در ناباوری خانواده که ما به کجای شهر رفته و چه جاهای شلوغی رانندگی کرده بودیم، به خانه بازگشتیم. به این ترتیب رانندگی ماشین برعهدهی خانمم بود و تا دو سال بدون گواهینامه حتی در راههای دور و مسافرتهای طولانی رانندگی میکرد. بعد از دو سال در امتحانات راهنمایی و رانندگی شرکت کرد و گواهینامه گرفت.
خیلی زود با این فعالیتها در بین جانبازان شناخته شدم. حتی در محافل فرهنگی و آموزشی مردم مشهد هم مرا شناختند چون بسیار برای سخنرانی دعوت میشدم. در این مراسم دختران جوان سالم، مؤمن و عاشق حق برای ازدواج با جانبازان به من مراجعه میکردند و درخواست میکردند، بنده واسطهی ازدواج باشم که به این ترتیب واسطهی ازدواج بسیاری از جانبازان قطع نخاعی مشهد شدم.
با آشنایی بیشتر با خانوادههای جانبازان قطع نخاع، دریافتم عدهای از آنها روحیهی اجتماعی خود را از دست دادهاند، مثلاً در مسیری که با چرخ پیاده میرفتم ابراز علاقهی فردی که دوست داشت به من کمک کند، موجب آشنایی ایشان با من شد. بعد از چندی با همسرش به منزلم آمد. برادر همسر این آقا، یکی از عزیزان جانباز قطع نخاعی بود که امروز از جانبازان بسیار فعال هست. این خانم از من استمداد طلبید و گفت: «برادر من جانباز قطع نخاعه و بعد از جانبازی چون کسی نبوده از ایشان سرپرستی کنه در منزل منه.» ایشان از اینکه خداوند به او لطف کرده و توفیق خدمت به یک جانباز را داده ابراز خوشحالی میکرد. اما از بیتحرکی برادرش ناراحت بود. ایشان میگفت: «من تعجب میکنم شما اینقدر فعالید، برادر من آنقدر خودش را به تنبلی زده که حتی حاضر نیست برای دفع مزاج به توالت بره و در بالای تخت و به بدترین شکل ممکن این کار را انجام میده و میگه من تا آخر عمرم وضعم اینه دیگه افتادم روی تخت.»
طبق قراری که با خانوادهی این عزیز جانباز گذاشتم، روزی
به منزلشان رفتم و در ملاقات اول با جانباز دریافتم که او اصلاً نخواسته چیزی از الفبای این نوع زندگی یاد بگیرد. بسیار با سختی حرف را آغاز کرده و از فعالیتش پرسیدم: «چکار میکنی؟»
او در جواب گفت: «هیچی بیکارم!»
به او گفتم : «چرا؟ مگه میشه بیکار بود؟»
آن عزیز گفت: « از من چکار برمیاد؟!»
در اینجا خواهرش گفت: «چرا از آقای صفایی که بدنش از گردن به پایین کار نمیکنه این همه کار برمیاد و از شما برنیاد!» خلاصه کلی با او صحبت کردیم و بیشتر از همه روی رفتن به دستشویی کار کردم و گفتم: «خیلی بد و زشته کسی بیرون از دستشویی دفع مزاج کنه، تا وقتی این را درست نکنی هرگز از بستر بیماری بلند نمیشی.» گفت: «من چه بخوام چه نخوام تا آخر عمر در این بستر افتادم.» گفتم: «جسم تو افتاده، روحت که نیفتاده از این گذشته عزیزانی اطرافت هستن که حاضرن کمکت کنن تا از این بستر کنده بشی.» به نظر میرسید که آن عزیز کمی نرم شده است، چون دیگر سکوت را انتخاب کرد و بر حرفهایش پافشاری و مقاومت نکرد. اطمینان یافتم که او متقاعد شده است و همینگونه هم بود. بعد از چندی خواهرش با یک جعبه شیرینی به منزل ما آمد و بسیار تشکر کرد. او گفت که، برادرش با کمک آنها به دستشویی میرود و از آن جلسه برادرش از زمین تا آسمان تغییر کرده و اصلاً آن فرد چندی پیش نیست.
در این رفتوآمدها که گاه خود جانباز هم در مراسم دعای
توسل شهرک میآمد، خواهرش فهمید که من واسطهی ازدواج جانبازان هستم. از من خواهش کرد که برای ازدواج برادرش قدم بردارم. اسم این عزیز را در لیست جانبازان متقاضی ازدواج نوشتم.
یکی از جاهایی که برای تبلیغ دعوت شده بودم، مکتب اسلامشناسی بود. در آنجا یکی از خواهران طلبه تقاضای ازدواج با جانباز کرد. من همین عزیز را پیشنهاد و زمینهی دیدار آنها را فراهم کردم که در اولین دیدار هر دو عزیز یکدیگر را پذیرفتند و زمینهی ازدواج فراهم شد.
در این ایام خبر فراهمشدن زمینهی ازدواج آنها به پدر دختر خانم رسید. او بسیار ترش کرد و با عصبانیت پیغام داد که اگر این اتفاق بیفتد هم دخترم و هم جانباز را میکشم. همه ما مأیوس شده بودیم به غیر از خود دختر خانم. او با آرامش میگفت: «اصلاً نترسید! چون پدر من چنین آدمی نیست. او در عصبانیت چنین حرفی زده، وقتی از عصبانیت او کاسته بشه من خودم راضیش میکنم.» چیزی نگذشت که پدر راضی شد و ازدواج صورت گرفت. نکتهی مهم ماجرا این بود که همین پدر که میگفت اگر ازدواج صورت بگیرد آنها را میکشم، بعدها میگفت: «در عالم هیچکس را بهتر از این جانباز نمیخوام من او را از دخترم بهتر میخوام.»
من در این ازدواجها فقط واسطه بودم و دو خانواده را با هم آشنا میکردم. هیچ تحمیل یا حتی تشویقی از طرف من نبود و دو طرف در کمال آزادی تصمیم میگرفتند.
در یکی از تشییع جنازههای شهدا که به بهشت رضا ( ع ) رفته بودم، دو نفر از دخترها نزد من آمدند و از من پرسیدند: «شما ازدواج کردی؟» به آنها گفتم: «همین که کنارمه همسرمه.» از همسرم معذرت خواستند و گفتند: «ما میخوایم با جانباز ازدواج کنیم، امکانش هست؟»
گفتم: «بله»
آدرس منزل را به آنها دادم. بعد از چند روز یکی از آنها به منزلم آمد و دوباره خواسته خود را ابراز کرد. من مشکلات ازدواج با یک جانباز را برایش شرح دادم. ایشان گفت: «من همهی این چیزها را قبول کردم و مصممام که با جانباز ازدواج کنم.» شماره تلفن خود را نوشت و رفت.
برادر یکی از جانبازان روشندل که از سرداران سپاه و از فرماندهان جنگ بود، چند روز بعد به دیدن من آمد و برای پیداکردن همسری برای برادرش درخواست کرد. من هم این دختر را کاندید نامزدی این عزیز جانباز کردم. به منزل دختر خانم زنگ زدم و بر حسب اتفاق خود دختر گوشی را برداشت. به او گفتم: «فردی با این مشخصات تقاضای ازدواج داره.» ایشان از این امر استقبال کرد و گفت:
«من شرایط آمدن شما به منزل را فراهم میکنم و به شما خبر میدم.» بعد از چند روز زنگ زد و روز خواستگاری را اعلام کرد. من به خانوادهی جانباز خبر دادم و در روز معین با کمک برادرم مهدی که نوجوانی نیرومند شده بود و میتوانست کمک کند، به
همراه جانباز و برادرش به منزل دختر خانم رفتیم. زنگ درب را زدیم، آنها هم منتظر ما بودند. پدر و مادر به استقبال ما آمدند و دختر خانم به رسم حیا و خجالت از پدر جلو نیامد.
خانهی آنها خانهای گلی بود با ابعاد حدود 50 متر در دو طبقه. طبقهی پایین دارای یک آشپرخانه کوچک و اتاق، طبقهی بالا هم به همین شکل محل زندگی دو خانواده بود، در کنار دیوار یک پله باریک، با شیب بسیار تند بود که جلوی آن را با نرده محصور کرده بودند. این راه پله انگار یک دنیا حرف با من داشت. بعد از احوالپرسی و ابراز خوشحالی خانواده بهخصوص مادر دختر که چند جانباز به منزلشان آمدهاند، پدر با اشاره به طبقهی بالا گفت: «بفرمایین بالا.»
من یک نگاه به برادرم و برادر جانباز انداخته و یک نگاه به پلههای کم عرض منزل و گفتم: «اصلاً امکان نداره بشه با این چرخ از این پلهها بالا رفت.»
پدر گفت :«انشاءالله میبریم.»
من که تعجب کرده بودم، رو به پدر دختر با تأکید گفتم: «همین پایین خوبه.» اما او این کار را بیاحترامی میدانست و اصرار بر رفتن به طبقهی بالا و به قول او میهمانخانه داشت.
مادر دختر هم میگفت: «بالا خطر داره و همینجا فرش میندازم.» حتی رفت و چند پتو و گلیم هم آورد تا توی حیاط پهن کند، اما پدر دختر به همسرش اخم کرد و با اصرار گفت: «باید بریم بالا.» تلاشها بیفایده بود و یا باید او را ناراحت
میکردیم و برمیگشتیم، یا دل را به دریا میزدیم و با هر زحمتی بالا میرفتیم.
از جلو که بررسی کردیم سه تا اشکال بزرگ وجود داشت؛ اول، پلهها تنگ بود و چرخ داخل آن جا نمیگرفت، باید چرخ را از روی نردههای کنار پله بالا میکشیدند، یعنی نصف چرخ داخل پله و نصف آن بیرون نردهها بود که بسیار خطرناک میشد.
دوم، به نردهی کنار پلهها دایرههایی برای گلدان جوش داده شده بود که با رسیدن چرخ به آن گیر میکرد و کشیدن چرخ به بالا سختتر میشد.
سوم، بالای پلهها دیوار کوچکی جلوی دستشویی روی ایوان کشیده بودند که نصف ایوان را گرفته بود و مانعی برای ردشدن از آن بود. هر کدام از این موارد مشکل رفتن بالا را صد چندان میکرد.
به هر حال تصمیم گرفتیم به مهمانخانه برویم. پدر فوراً رفت و گلدانها را از داخل جای گلدانهای کنار پله برداشت و تلاش برای رفتن به بالا با وجود دلهرهی بیاندازهی من شروع شد. ابتدا با زحمت زیاد در حالیکه یک نفر داخل پلهها بالای چرخ را گرفته بود و یک نفر از بیرون پلهها زیر چرخ را و یک نفر از جلوی چرخ، هر سه نفر با نگرانی و مشکلات دلهرهآور مرا روی نردهها به بالا میکشاندند.
مادر دختر در پایین پلهها با اضطراب فراوان نظارهگر بود هربار که چرخ به یک طرف کج میشد فریادش بلند میشد و به همسرش التماس میکرد که بالا نبرند، و او بیاعتنا و
بااطمینان میگفت: «نگران نباش انشاءالله بالا میبریم.» چیزی نگذشت که به دایرههای کنار پلهها رسیدیم. دیگر بسیار برای من وحشتناک شده بود. کسی که داخل حیاط و از بیرون پلهها کمک میکرد، فاصلهاش با چرخ زیاد شده بود و قدش به چرخ نمیرسید. یک دفعه فریاد زد صبر کنید دستم نمیرسد. به مادر اشاره کرد که چیزی برای زیر پایش بیاورد تا دستش به چرخ برسد. همه با ناراحتی میگفتند: «نمیشود چرخ را نگه داشت، برگردید پایین.»ولی پدر دختر با اصرار کار خودش را میکرد.
با خودم فکر میکردم که، نکند این بنده خدا چون من یک معیوب را برای خواستگاری دخترش آوردهام قصد دارد مرا از اینجا بیندازد پایین. وقتی تلاشهای زیاد و احترامهای فراوان او را دیدم متقاعد شدم که قصدی ندارد. به هر حال مادر دوید و دو تا جعبهی چوبی آورد و با سرعت در حالیکه دقت میکرد صاف روی هم بگذارد زیر پاهای آن شخص گذاشت. جعبهها زیر پا تکان تکان میخورد. آن فرد روی آن ایستاده و با اضطراب از زیر تلاش میکرد که چرخ کجشده به طرف حیاط را راست کند و با همه وجود میگفت: «یا علی، یا علی بلند کنین.»
هر چه بالاتر میرفتم کار سختتر میشد. رنگ رخسار افراد زرد شده و با زحمت زیاد کمی دیگر بالا بردند تا رسید به دایرهی دوم محل گلدان، لاستیک چرخ طرف حیاط به دایره گیر کرد و بالا نمیرفت. مادر همچنان ناراحت بود و گاه دستهایش را جلوی چشمانش میگرفت و داد میزد که نمیخواهد ببرید بالا
و مرد میگفت: «نترس چیزی نمیشه و انشاءالله بالا میبریم.»
به هر زحمتی بود دومین دایره را رد کردند. در حالیکه واقعاً چند بار چرخ تا حد افتادن به طرف حیاط کج شد و صدای همه بلند شد و من هم از عمق جان فریاد زدم و گفتم: «افتادم افتادم.» واقعاً دیگر چیزی نمانده بود که گریه بکنم. وسط پلهها مانده بودیم و هرچه من داد میزدم که، بابا نمیخواهد ببرید بالا، این بنده خدا میگفت: «چیزی نمانده الآن میرسیم.»
کمکم دوباره پاهای نفر سوم به چرخ نمیرسید. مادر دختر داد میزد که، باز دستش به چرخ نمیرسد ول کن مرد بیاورید پایین، اما مرد با فریاد گفت: «حرف نزن برو نردبان همسایه را بگیر و بیاور.» و افراد با دلهرهی زیادی برای آوردن نردبان متوقف ماندند. او رفت با نردبان و دو نفر از همسایهها به داخل حیاط آمد. با کمک آنها فوراً نردبان گذاشته شد و همسایهها هم ما و هم پدر را ملامت میکردند که چرا با این وضعیت دارید بالا میروید، اما وقتی حال و روز مرا و رنگ و رویم را دیدند و اصرار فراوان مرد را، دریافتند که چگونه گرفتار تعارفهای بیمعنی صاحبخانه شدیم.
با آمدن این افراد و گذاشتن نردبان کمی اضطرابم کمتر شد و پیشرفت در حرکت به طرف بالا بهتر گردید. سه جای گلدانی را با زحمت و خطر بسیار رد کردند تا به دیوار مقابل ایوان رسیدیم. با وجود تعداد زیادتر افراد باز هم ردکردن آن مانع خیلی سخت بود، چون اولاً مقابل نصف پلهها دیوار بود، دوماً، تمام جلوی
ایوان نردهی آهنی کشیده بودند؛ یعنی ضمن کشیدن بالا با آن وضعیت سخت، باید از بالای نردهها هم رد میشدیم. در موقع کشیدن بالا کاملاً چرخ از پلهها جدا شد. واقعاً مرگ را جلوی چشمم میدیدم و با خودم میگفتم : «آیا سالم به بالا میرسم؟» دلم میخواست که بدترین ناسزاها را نثار آن بنده خدا کنم، ولی ادب و معرفت اجازه نمیداد. به خود زیاد بد و بیراه میگفتم که، چرا راضی به بالا آمدن از چنین جای خطرناکی شدم.
البته این وحشت و ترس مخصوص من نبود، بلکه در چهرهی همه افراد بهخصوص مادر و دختر هم از این ترس مشاهده میشد. به هر حال با هر سختی و مشکلاتی بود به بالا رسیدیم. حقیقتاً همه یک نفس راحت کشیدند و هر کسی به شکلی پدر دختر را ملامت میکرد. برای من هم رنگ و رویی نمانده بود و خوب نمیتوانستم حرف بزنم. همسایهها خداحافظی کردند و با تشکر فراوان از سوی ما به خانهشان رفتند.
پدر با افتخار میگفت: «دیدین آوردم بالا.» و من با خود میگفتم: «منو با کارش نصف عمر کرده و افتخار هم میکنه.» بالاخره مرا به داخل اتاق بردند. به برادرم گفتم: «یه ذره آب به صورت من بزن.» پدر دختر فوراً یک لیوان آب آورد و برادرم صورت مرا خیس کرد و کمی منتظر ماند تا آرام بگیرم. در همین وقت مادر دختر با کلی ابراز ناراحتی و چپ چپ نگاه کردن به همسرش وارد اتاق شد و فوراً رفت و شربت و میوه آورد. واقعاً حس و حال شربت و میوه خوردن را نداشتم. تمام فکر و اندیشهام
بازگشت از پلهها بود که چطور این راه را به پایین برگردیم، چون باید از همان مسیر دشواری که آمده بودیم برمیگشتیم.
چند دقیقهای به ملاحظهی حال من، سکوت حاکم بود، تا اینکه خود من سر صحبت را باز کردم و رو به بندهی خدا گفتم: «بزرگوار چه ضرورتی داشت با این سختی و خطر بیاییم بالا، همان پایین صحبت انجام میشد.» ایشان ضمن عذرخواهی گفت: «ما آنجا را بیاحترامی به میهمان میدانیم.»
من گفتم: «خوب اجازه هست بریم سر اصل مطلب.»
گفت: «بفرمایین.»
گفتم: «همانگونه که اطلاع دارین ما جهت امر خیر آمدیم.» و شروع کردم به تعریف از جانباز عزیز وخانوادهی محترمشان، ایشان با حیرت به جانباز نگاه کرد و لحظاتی سر را پایین انداخت، سکوت کرد وبعد از لحظاتی سر بلند
کرد و گفت: «من دخترم را به ایشان نمیدم.» چهرهی افراد داخل اتاق سرخ شده بود و اگر بهقول معروف کارد به افراد میزدی خون بیرون نمیآمد. من با همهی عصبانیتی که وجودم را فراگرفته بود، در کمال آرامش گفتم: «چرا؟»
ایشان گفت : «مگه دخترم رو از سر راه آوردهام که به یک نابینا بدم؟«
گفتم: «ایشان جانباز جنگه، سلامتیاش رو برای تو و امثال تو داده، اگر اینا نمیرفتن و جلوی دشمن را نمیگرفتن، شما از این امنیت برخوردار نبودین.» اما او که یک دندگیاش به ما
ثابت شده بود، همچنان سرش را پایین انداخته بود و حرفش را تکرار میکرد. مادر دختر در نهایت عصبانیت گفت: «اگه تو نمیخواستی دخترت رو به این عزیز بدی چرا این بندههای خدا رو با این سختی و خطر بالا کشیدی!»
همهی افراد با ناامیدی و در عین عصبانیت و ناراحتی به پدر نگاه میکردند. مادر از جا بلند شد و در جالیکه به شوهرش بد و بیراه میگفت، بیرون رفت. ما نیز در سکوت معنیداری به یکدیگر نگاه میکردیم و شاید منتظر حرف مثبتی از سوی او بودیم. دریغ از هیچ تغییری، همه اشاره به حرکت کردیم و با ابروهای درهم کشیده از جا بلند شدیم و از اتاق بیرون آمدیم. مادر همسایهها را جمع کرده بود. با آنها درد و دل و ابراز ناراحتی میکرد و با ملامت شوهرش از عمل ناراحتکنندهی او سخن میگفت. مادر با معذرتخواهی از آنها میخواست که مرا به پایین بیاورند.
من از ناراحتی به چهرهی پدر نگاه نمیکردم. اصلاً دلم نمیخواست برای کمک دست به چرخم بزند. با ابراز نگرانی مادر دختر، افراد برای آوردن من به پایین مشورت کرده و به این نتیجه رسیدند که اینبار مرا از پشت به پایین بیاورند. نردبان را در جای خود گذاشتند و با دقت و مراقبت بسیار مرا از روی نردبان جلوی ایوان بالا کشیده و با سختی روی نردهی کنار پله گذاشتند و با همان نگرانی و وحشت و بارها کج شدن و فریادهای جمعی که هر کسی داد میزد، به آن طرف بکشید و
... مرا با مشقت بسیار پایین آوردند. وقتی پایین پلهها رسیدیم، چهرهی مادر سرخ شده بود. با تشکر از کمک همسایهها و ابراز شرمندگی پدر و مادر و با ناراحتی ما، همگی منزل دختر خانم را ترک کردیم.
مدتی بعد از این ماجرا یکی دیگر از جانبازان عزیز به من مراجعه و تقاضای ازدواج کرد. ایشان خود فردی را کاندید داشت. دختر خانم اهل بجنورد بود. با هماهنگی یک روز من به همراه برادر خانمم، سیدمحمد، عزیز جانباز و همسرم عازم شهر بجنورد شدیم. بعد از ساعتی طی مسیر به محل زندگی دختر خانم رسیدیم و با استقبال بسیار خوب خانوادهی دختر روبهرو شدیم که نشان از فرهنگ بالا و ایمان قوی آنها داشت.
ما را به اتاق مخصوص میهمان راهنمایی کردند. بعد از کمی تعارفات معمول، خواستم اصل مطلب را بیان کنم، لذا گفتم: «برای امر خیر خدمت رسیدیم.» خانواده با کمال احترام گفتند: «مایهی افتخار ماست.» دربارهی مهریه پرسیدم، گفتند: «دختر ما خدمتگزار این عزیزه.» گفتم: «شرعاً نیازه هر دختری برای ازدواج مهریه بگیره.» خلاصه آن را هم معین کرده و قرارداد اولیه را نوشتیم و انگشتری به رسم معمول نشانه گذاشتیم و خداحافظی کردیم.
در بازگشت برای مقایسه بهمرور خاطرات این دو مراسم خواستگاری پرداختم و این خانواده را دعا کردم. در بین راه بازگشت به مشهد، چرخ من روی باربند درست محکم نشده بود و ناگهان از بالای ماشین به داخل جاده پرت شد. وحشت و
اضطراب وجود ما را فراگرفت. چون صدای خیلی بدی کرد من خیال کردم به ماشین دیگری برخورد کردهایم، اما به لطف خدای تعالی خوشبختانه فقط به بیرون جاده افتاد و با لطف خداوند به کسی یا ماشینی آسیب نرساند.
در روستای دهبار چشمهساری از عمه پدرم وقف شده و در اختیار پدرم بود. قبل از مجروحیتم، با زحمت و مخارج زیاد آن را آباد کردم. بعد از مهاجرت به مشهد، پدر خانمم مسئولیت آن را به عهده گرفت. در این چند سال زحمت زمین بر عهدهی او بود. چون مادر خانمم مشکل ریوی داشت و هر روز برای پیگیری درمان به مشهد میآمدند و روز به روز حالش بدتر میشد. با اصرار فراوان من و همسرم پدر خانم و مادر خانم به مشهد و منزل من آمدند.
واقعاً تصمیم بهجا و لطف بزرگی به خانوادهی ما بود. چون پدر خانمم عموی من بود و بسیار با خدا، مهربان و دلسوز. همچون استوانهای محکم، کنار من و خانوادهام پدری میکرد و از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. بیشترین زحمات خانه بر دوش او بود. حتی موقع خواب نگهبان درب اتاق من میشد و مواظب بود بچهها سر و صدا نکنند. مادر خانمم نیز بسیار آرام، قدرشناس و مهربان بود. با اینکه مریض بود ولی آه و ناله و ابراز ناراحتی نمیکرد. روزبهروز حال مادر خانمم بدتر میشد. دکتر فرید حسینی، متخصص ریه، و از آشنایان من در بیمارستان قائم مشهد بود. او را به نزد دکتر فرید بردم حالش تا مدتی
بهبود یافت. اما سرش سنگینی میکرد و گاه گیج بود. با نگاه به لبهای او به این فکر افتادم که ممکن است خون او زیاد باشد. نزد دکتر فرید حسینی رفتیم و اندیشهام را به او گفتم. او فکرم را قابل قبول ندانست و گفت: «اگه بخوام در این زمینه چیزی بگم باید آزمایش بگیرم.» از او خواهش کردم تا دستور دهد کمی از او خون بگیرند. او قبول کرد و 300 سیسی خون گرفتند و بعد از خونگیری مشکل سردردها و گیج بودن مادر خانمم بهبود یافت. دکتر با مشاهدهی این وضعیت دستور داد تا هر چند وقت یکبار خون بگیرند.
در روزهای سخت زندگی با وضعیت من و گرفتاریهای مریضی مادر همسرم، مادرم نیز ابراز دردمندی شدید در ناحیهی سینه و پشت میکرد. خیال میکردیم که ناراحتی معده و ترشکردن است. بعد از مدتی دردش بیشتر شد و لذا با پزشک معالج خانواده که برای دیدن من به منزل میآمد مشورت کرده و ایشان دستور آزمایش و عکس از ناحیهی سینه مادر را داد. من به اتفاق برادرم رحمان و همسرم به بیمارستان رفتیم و از سینهی مادر عکس و آزمایش گرفتند. چند روز بعد دکتر دستور تکهبرداری از ناحیهی سینه مادرم را داد و در این آزمایش سرطان پستان مادر تشخیص داده شد.
واقعاً چه روز عجیبی برای من و برادر و همسرم بود. وقتی خبر را شنیدم، قدرت تکلم نداشتم دلم میخواست با همهی وجود فریاد بزنم و سرم را به دیوار بکوبم. علاقهی زیاد من به مادرم بیاندازه بود. او سنگ صبور من و همراز شبهای
بیخوابیام بود. هرگاه در دل شب و در بیدار خوابیهای فراوانم نیازی نداشتم. اولین کسی را که صدا میزدم او بود که میگفت: «جان. » و فوراً کنار تخت و بالای سرم حاضر میشد.
تصمیم گرفتیم که این خبر را از خواهران و برادران مخفی کنیم. لذا با توصیهی دوستم دکتر کوهرخی، که از جانبازان عزیز جنگ تحمیلی است، فوراً مادر را برای عمل و برداشتن سینهی راست به بیمارستان بردیم. دکتر دستغیب، متخصص جراحی، مسئولیت این کار را پذیرفت و مادر را عمل جراحی کرد. بعد از عمل، به مدت دو سال حال عمومی مادرم خوب بود و تقریباً مشکلی نداشت. البته من بهطور مرتب هر چند وقت یکبار مادر را نزد دکتر غدد
میبردم و طبق دستور او عمل میکردیم. بعد از مدتی باز دستور عکس دادند و در این عکس نقطههای مشکوکی در محل دیده شد و بیماری بازگشت. واقعاً هیچکس غیر از خداوند از حال من خبر نداشت. هنوز از نوع بیماری مادرم کسی مطلع نبود. گاه با برادرم مادر را برای شیمیدرمانی به بیمارستان میبردیم. واقعاً روزهای سخت و طاقتفرسایی بود. ایام زیادی باید اینکار را انجام میدادیم و در هوای گرم و سرد من داخل ماشین خیلی سختم بود، اما میخواستم حتماً بروم و کنارش باشم. همسرم مادر را به داخل بیمارستان میبرد و من ساعتها تنها داخل ماشین به انتظار بازگشت آنها لحظهشماری میکردم. بعضی روزها که صف مریضها زیاد بود تا پاسی از شب تنها و چشم به راه میماندم.
این روزها خیلی با استرس و دردسر میگذشت. یک وقت مادرم و گاه مادر همسرم و گاه من دچار مشکل میشدیم و خانواده مخصوصاً همسرم این بار سنگین را بر دوش میکشید. به فکر افتادم که به نوبت از خواهران بخواهم در منزل ما به کمک همسرم آمده و در امور زندگی یاریمان کنند. این امر مستلزم آمدن جمع خانوادهی خواهر به منزل ما بود. بنابراین جمعیت خانواده یکباره زیاد و مخارج بسیار بالا میرفت. ضمن اینکه برای تقویت مادر، اول ماه که حقوق میگرفتم، بهترین گوشت را به میزان زیاد میخریدم. چون مادر حاضر نبود بهتنهایی گوشت بخورد. هر چند روز یکبار هم با گرفتن مرغ سوخاری و کباب از معروفترین کبابی مشهد به نام کبابی احمد مادر را تقویت میکردم.
در همین ایام هفتهای چندبار خودم تبولرز میکردم و کلی همه گرفتار من میشدند. بارها قصد کردم بروم آسایشگاه تا لااقل مشکلات خانواده کم شود. ولی همسرم راضی نمیشد و میگفت: «درسته که تو خود دارای مشکل هستی، ولی آرامش خانواده با حضور شما تأمین میشه.» به هر حال در معاینههای انجام شده معلوم شد که علت تبولرز من بازگشت ادرار از مثانه به کلیه و عفونت است.
حال مادر و مادر همسرم رو به وخامت میگذاشت. سرطان به ریه مادر رسیده، و نفسش را تنگ کرده، و مجبور به استفاده از کپسول اکسیژن شده بود. این معضل بسیار بزرگی بود. با کمک بنیاد جانبازان از آسایشگاه یک کپسول اکسیژن تهیه کردیم
تا همیشه مادر با این وسیله تنفس کند. در گذر زمان دیدیم یک کپسول کم است و یکی دیگر اضافه کردیم و تقریباً هر دو روز یکبار باید برای پرکردن کپسول مسافت زیادی را در جادهی مشهد - قوچان رفته و کلی معطل پرکردن آن میشدیم. و این عمل واقعاً کار سخت و اعصاب خردکنی بود. سختی کار آنجا خودنمایی میکرد که دیر رسیدن کپسول موجب تبولرز و مشکلاتی از این قبیل میشد. شاید این سختترین ساعات بود. چون او که حقیقتاً صبور و شاکر بود و بهواسطهی مراعات حال من آه و ناله نمیکرد، آنقدر سخت نفس میکشید که گاهی پیراهنش را در تنش پاره میکرد.
هر روز حال عمومی مادر بدتر میشد، گاه در بیمارستان و گاهی در منزل، زیر نظر دکتر دستغیب، دکتر رضایی و دکتر توکلی که برای رضای خداوند و از سر محبت به بنده تحت مراقبت بود. در همین ایام دکتر مهدوی متخصص کلیه، پزشک معالج من دستور بستری و عمل مثانه را داد. لذا از یک سو به بیمارستان امام رضا (ع) و مادرم به بیمارستان امام حسین (ع) عازم شدیم. وقتی من را عمل کردند و برای ادامهی درمان به آسایشگاه منتقل شدم، مادرم
جان به جانآفرین تسلیم کرد. حالا به قول همهی فامیل، ما یتیم شدیم و چهل روز اقوام برای مادرم مراسم خیرات تغذیه برگزار و هر ظهر میهمان یکی از آنها بودیم.
پنج ماه بعد از فوت مادرم، حال مادر خانمم وخیم شد و ایشان راهی بیمارستان گردید. همان مشکل خون. مشکل او را تا آنجا
پیش برد که به دیگران بد و بیراه میگفت و گاه حتی فرزندانش را نمیشناخت. تلاش و استدلالهای من که نمیتوانستم دلیل علمی بیاورم، برای خونگرفتن از او افاقه نمیکرد. حتی روزی که به دلیل بیقراری، سرم را از دستش کشید و کلی خون از او رفت، حالش بهتر شد. با وجود مشاهدهی این بهبود نسبی باز هم نظر پزشکان تغییری نکرد و تأثیری روی خواستهی ما نداشت. آنها میگفتند: «اگه بخوایم خون بگیریم باید تو آزمایش مسئلهی خون و ... دیده بشه.» حال مادر خانمم روز به روز بدتر میشد. تا دارفانی را وداع گفت و شرایط را بسیار برای همسر و پدر همسرم دشوار کرد.
با لطف و عنایت پروردگار در بین دوستان، اقوام، همشهریان و حتی آشنایان خارج از شهر مشهد مورد اعتماد واقع شده بودم و منزلم محل رفتوآمد همگان شده بود. بسیاری از اختلافات افراد با پا درمیانی بنده حل میشد. اختلافهای خانوادگی که به مرحله از هم پاشیدگی زندگی زناشویی بود را ابا دعوت از دو طرف و گشودن موضوع مورد اختلاف و صحبت راجع به تمام جوانب آن حل میکردیم.
در همسایگی خودمان یکی از فرزندان شهدا در زندگی مشترکش به اختلاف بسیار شدیدی دچار شد. بهطوری که همهی اقوامشان ناامید از ادامهی زندگی این دو عزیز بودند. وقتی ماجرا را برای من تعریف کردند، من با همان شیوهی مخصوص به خودم که نصیحت پدرانه با طرح مسائل دینی و زندگی خداگونه
با الگوگیری از زندگی خوبان بود، جداگانه با هر کدام صحبت کردم و بعد هر دو نفر را در یک جلسه کنار هم نشاندم و با هدایت حرفهای آنها به سوی الفت و مهربانی، اختلافشان را با عنایت الهی در حداقل زمان حل کردم.
رفتوآمد جانبازان به منزل ما زیاد بود. مرکز توانبخشی جانبازان هم در مشهد راه افتاده و آرامآرام به جایگاه و منزل دوم جانبازان و محل اجتماع کوچک و بزرگ آنها تبدیل میشد. من بعضی از روزها که وقت داشتم برای تبادل نظر به آنجا میرفتم.
در بین عزیزان جانباز، با عدهای که علاقهمند به مباحث دینی بودند، جلسهای ترتیب دادیم و در کلاس به حفظ آیات الهی و روایات و نهجالبلاغه که هفتهای چند بار تشکیل میشد، همت گماردیم. در هر جلسه بعد از استماع آیات و روایات حفظشده، چند دقیقهای دربارهی آنها صحبت میکردم. شبیه به این جلسه در شهرک، بین جانبازان ساکن شهرک و جانبازان خارج از شهر برگزار میشد و آنجا هم مسائل مفید فراوانی مورد بحث قرار میگرفت.
از مسائل دیگر آن روزها اینکه عدهای برای سخنرانی جمعی به منزل میآمدند و در منزل برایشان صحبت میکردم و در بین آنها جمعی دانشجویان بودند که بیشتر میآمدند. دانشجویان درخواست تشکیل یک کلاس دادند که من قبول کردم و کلاس دایر و حدود یکسال این کلاس ادامه داشت.
در این سالها مشکلات جسمی آرامآرام بروز کرد و دردها به سراغم آمد. نمیدانستم چطور باید با آنها مقابله کنم. یکی از سختترین آنها درد پهلو بود که در ایوان طلای حضرت ثامنالحجج علیبنموسی الرضا (ع) شروع شد. در یک روز سرد پاییزی در حالیکه تنها یک پیراهن تنم بود و توقفم در آنجا طول کشید. دردی در پهلوهایم پیچید. بعد از بازگشت به منزل و با گرمشدن بدنم بهمرور درد کاهش یافت. ولی از آن روز دیگر با هر سرمای ناچیزی دچار مشکل میشدم.
این نوع درد با بروز سرمای محیط در قسمتهای مختلف بدنم پدید میآمد. کمکم زیاد شد و تقریباً بیشتر ایام همراهم بود. همهی خانواده گرفتار من شده بودند و نمیدانستیم چطور جلوی درد و شدت آن را بگیریم، گاه درد آنقدر زیاد و طاقتفرسا میشد که خواب را از چشمان من میگرفت و در شبانهروز کمتر از سه ساعت میتوانستم بخوابم. وقتی بیخوابیام زیاد میشد در بیداری کابوس میدیدم. این وضعیت بیش از سه سال مرا آزار داد و موجب رنج و آزار خانوادهام شد.
درد آرامآرام از پهلو و دست و پا به کلیه و مثانه رسید، تا کمی
در معرض سرما قرار میگرفتم مثانه و کلیه خونریزی میکرد، و باز بیمارستان و بستری و ...
یک شب زمستانی سردرد شدیدی به سراغم آمد. آنقدر که حتی قدرت تکلمام را از دست دادم و باید کسی سنگینی بدنش را روی سرم میانداخت تا کمی درد قابل تحمل شود. در حال درد برادرم رحمان خودش را روی سرم میانداخت. خانواده به بهداری سپاه زنگ زدند و یک بهیار با رانندهی آمبولانس با عجله وارد منزل شدند. فوراً آمپولی را از داخل کیف بیرون کشیدند و داخل سرنگ زدند، من به زحمت چشمانم را باز کرده و دیدم نوالژین است، به او گفتم: «من به این آمپول حساسیت دارم.»
گفت: «نگران نباش، ما این آمپول را به نوزادان هم میزنیم طوری نمیشه!»
گفتم: «شاید بچهها به این آمپول حساسیت ندارن، ولی من حساسیت دارم.»
اصرار من تأثیری بر ارادهی او نداشت. آخرین لحظات گفتم: «اگه این آمپول را بزنی و داخل خونم بشه ...» او مصمم دست مرا گرفت بالا و داخل رگ دستم آمپول را زد. هنوز قسمت کمی از آمپول داخل بدنم شده بود که دچار تشنج شدم. خانواده و راننده با گریه و ناله بر سر بهیار فریاد میزدند و برادرم در حالیکه گریه میکرد. به بهیار: «میگفت برادرم را کشتی.» او با دیدن حالت من، در حالتی دستپاچه، حیرتزده به راننده گفت: «بگیر بزاریمش روی برانکارد.» فوراً مرا با آمبولانس و با سرعت زیاد به
بیمارستان قائم رساندند. در بخش اورژانس مرا به اتاق سیسییو برده و پزشکان جهت احیای من بسیار تلاش کردند. برادرم نگران به دکتر، که از آشنایان ما بود، التماس میکرد.
دکتر میگفت: «دیگه فایدهای نداره، چون کار برادرت تمامه.»
خدای تعالی دوباره به این بنده حقیر مهلت داد تا در آزمایش بندگی، مسیر پرتلاطم زندگی را طی کنم و الطاف بیاندازهی پروردگار را با همهی وجود تجربه کنم. کمکم داروها اثر کرد و از اتاق مراقبتهای ویژه به بخش منتقل شدم.
سردرد امانم را بریده بود، هر روز موقع ویزیت چند پزشک جهت بررسی علت سردردهایم به داخل اتاق میآمدند و دقایقی بحث میکردند. من خود میدانستم که مشکلاتم بر اثر سرماخوردگی و حساسیت شدید به سرما بهوجود آمده است.
در بین پزشکان دکتر بختیاری بسیار به من اظهار محبت میکرد و در روز چندبار به دیدنم میآمد. انواع عکس و آزمایشات را از من گرفت. روزی فشار مرا میگرفت که با تعجب از جا بلند شد و دستپاچه رو به پرستار گفت: «فشار یکباره از 8 به 18 رسید.» فوراً این خبر به تمام پزشکان رسید و همه را متحیّر کرد. به دکتر بختیاری گفتم: «فکر میکنم وقتی میخواد ادرارم بیرون بیاد اینطور فشارم بالا میره.» لذا دکتر چندبار در اتاقم نشست تا ادرار بیاید و فشارم را بگیرد، متوجه شد حرفم درست است. حدس زد چه مشکلی پیش آمده است. پس یک آزمایش که فقط در آزمایشگاهی در اصفهان انجام میشد را
از من گرفتند. وقتی جواب رسید متوجه شدند که داخل بدن و خونم عفونتی وجود دارد که موجب این دردها و مشکلات شده است. لذا به لطف پروردگار به مدت سه ماه با استفاده از آنتیبیوتیکهای قوی درمان شدم. اما با کوچکترین حساسیتام به سرما دوباره درد و مریضی بهسراغم میآمد و مرا از شدت درد بیطاقت میکرد. بیشتر از همه درد پاها و پهلوهایم را اذیت میکرد. چون دیگر میدانستم که درد بر اثر سرما است، برای کاهش درد دوتا ملحفه به نوبت روی بخاری گرم میکردیم و آنها را روی پهلوهایم میگذاشتیم. آنقدر این کار را تکرار میکردیم تا درد کمی آرام میگرفت و قابل تحمل میشد. این امر موقتی بود و با کوچکترین سرما دوباره شدت میگرفت.
در یکی از ایامی که از درد زیاد بیخوابیهایم شدت یافته بود، همانگونه که ملحفه روی پهلویم گذاشته بودند خوابم برد. بعد از بیداری دیدم درد بسیار تسکین یافته است. فکر کردم چرا اینقدر بهتر شدهام و در تبادل نظر با خانواده به این نتیجه رسیدیم که ملحفهی روی پهلو موجب کاهش درد شده است. این کشف بزرگی در کاستن از دردها و تحول بزرگی در زندگی ما شد. دریافته بودیم که آنجاها که درد بیشتری دارند، باید در موقع خواب که فعالیت بدن به حداقل میرسد و سوختوساز کمتری دارد، اگر پوشش کم باشد موجب درد در آن موضع حساس میشود. لذا مخصوص همان نقاط بدن بالاانداز درست کرده و در وقت خواب و گاه در موقع بیداری آنجا را میپوشاندیم. کشف
این رمز بزرگ که هر جای از بدن من برای خود حکومتی مستقل دارد، بسیاری از دردهای رنجآور مرا کمی قابل کنترل کرد و از میزان آن کاست. هیچگاه در طول مدت جانبازی بدون درد نبودم و با عنایت پروردگار همواره درد همراه من بوده است و واقعاً هم دردها را نعمت پروردگار دانسته و شکرگزار الطاف الهی بوده و خواهم بود.
چون:
هر بلایی کز تو آید، رحمتی است هر که را رنجی دهی، خود راحتی است
زان به تاریکی گذاری بنده را زان ببیند آن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با عشق تو پیوندم زنند
با این وصف، درد همراه همیشگی من شده بود و نقل و نبات همه روز و ساعت من بود و باید با آن کنار میآمدم و تلاش میکردم که خانواده از این دردکشیدنهای من آسیب نبینند. این امر مستلزم صبر، تحمل و سکوت در مواقع درد بود. نزدیک زمستان که هوا سرد میشد، از خانه بیرون نمیرفتم و بهقول دوستان خودم را محترمانه زندانی میکردم.
با همهی ملاحظات و دقتهایی که داشتیم، زمستانها همیشه مریض بودم و خانواده و بنیاد و بیمارستانهای مربوط، گرفتار من میشدند و هر کسی بهطوری دچار زحمت میشد. گاه شدت
بیماری و تب به حدی میرسید که پزشکان از زنده ماندن من مأیوس میشدند. لذا سال 1369 کمیسیون پزشکی بنیاد، تشکیل و تشخیص دادند که اگر بخواهم زنده بمانم باید زمستانها به مناطق گرمسیر بروم.
یک روز آقای دکتر شکیبانیا، مسئول بهداشت و درمان بنیاد جانبازان، به اتفاق آقای امامی، مسئول تجهیزات پزشکی بنیاد، به منزل ما آمدند و ماجرای کمیسیون را مطرح کردند و گفتند: «اگر شما میخواهی سلامتیات حفظ بشه باید زمستانها به مناطق گرم مهاجرت کنی!» بسیار متحیرانه به دکتر نگاه کردم و پرسیدم: «مگه میشه، من که خود نمیتونم چنین تصمیمی بگیرم، چون زندگی من توسط دیگران اداره میشه، از این گذشته درس و مشق بچهها چی؟»
ایشان گفت: «بنیاد موظفه برای شما خانه اجاره کنه و زمینهی مهاجرت زمستانهی شما رو فراهم کنه، بچهها هم بقیهی درسشون رو اونجا ادامه میدن.» کلی ما را دلداری داد و با اطمینان کامل ابراز داشت که شما نگران نباش و کارها را به ما بسپار، ما ترتیب کارها را میدهیم.
بعد از چند روز از بنیاد به من اطلاع دادند که منزلی در بندرعباس برای شما اجاره شده است، بنابراین آمادهی رفتن باشید. کارهای انتقال بچهها توسط بنیاد انجام شد و یک ماشین بزرگ آمد و وسایل مورد نیاز ما را در آن گذاشت و جلوتر از ما به بندرعباس رفت. من به همراه خانوادهام برای ناامنی شرق
کشور، تصمیم گرفتیم از مسیر تهران - یزد عازم بندرعباس شویم.
سال اولی بود که این راه طولانی را باید طی میکردیم. رانندگی حدود 3 هزار کیلومتر برای همسرم دشوار بود. علاوه بر آن انتقال وسایل و سروسامان دادن به آنها برای همسر و پدر همسرم بسیار مشکل بود. از اقوام خواستم یکی همراه ما بیاید. پسردایی همسرم اعلام آمادگی کرد که همراه ما باشد اما چند ساعت مانده به حرکت گفت: «من نمیتونم بیام.» همه از این کار ناراحت شدند میگفتند، چرا کمی زوتر نگفتی تا کس دیگری بتواند جایگزین شود. ایشان دوباره بعد از اینکه دید کارش اشتباه بوده، اعلام آمادگی کرد و این بهانهگیریها ضربهی روحی بدی برای من بود. موقع حرکت برادرم مهدی که سربازی را در بنیاد خدمت میکرد، از طرف بنیاد همراه ما فرستاده شد. او هم در بین راه، مشکلات دیگری برایمان پیش آورد که بسیار موجب تضعیف روحیهی من و خانودهام شد.
به هر حال به بندرعباس رسیدیم و با مراجعه به بنیاد جانبازان و استقبال خوب مدیر بنیاد، جناب حاجآقا فلاحتی، که بسیار انسان شریف و دلسوزی بود، منزل را تحویل گرفتیم و وسایل را به خانه بردیم. همگی در سروسامان دادن اولیهی کار بهخصوص مدرسهی بچهها ما را یاری کردند. اصلاً اتفاقات افتاده از یادم نمیرفت و مرا آزار میداد. در این ایام سختترین روزگار زندگیام را گذراندم زیرا احتیاج خانوادهام را به این و آن میدیدم.
معمولاً در زمستانها درد و بیخوابیام بسیار زیاد میشد. در
همان ایام آنقدر درد آزارم میداد که با همسرم حساب کردیم، در طول یک ماه بیشتر از سه ساعت در روز نخوابیده بودم. یک روز عصر پشتم خیلی درد میکرد، از همسرم خواستم مرا روی شکم بخواباند و بالای پشتم را زیاد بپوشاند تا شاید کمی بخوابم و هم درد پشتم بهتر شود. مرا روی شکم خواباندند و روی بدنم و حتی سرم را حسابی پوشاندند و برای اینکه سر و صدا نباشد از اتاق بیرون رفته و جلوی درب حیاط نشستند.
معمولاً بعد از اینکه روی مرا میپوشاندند مواظب بودند که من خوابم ببرد، وگرنه با آنهمه ملحفه و پتو، اگر خوابم نمیبرد، گرمم میشد و فوراً باید پوشش روی بدنم را کم میکردند. اما آنها متوجه این نکته نشدند و رفتند جلوی درب حیاط نشستند که هیچ سر و صدایی نباشد و من راحت بخوابم. غافل از اینکه من خوابم نبرد. کمی صبر کردم، با خود گفتم انشاءالله کسی داخل میآید. کمکم گرما بر من غلبه کرد. روی سرم هم پوشیده بود با صدازدن افراد فشار زیادی بر من وارد آمد و گرمتر شدم. زمان زیادی گذشت و همچنان خانوادهام را صدا میزدم و کسی به فریادم نمیرسید. دیگر نفسم تنگ شده بود و نمیتوانستم فریاد بزنم، احساس میکردم دارم نفسهای آخر عمرم را میکشم. با ذکر خداوند خود را آرام میکردم ولی آنقدر رویم فشار آمده بود که بیطاقت بودم. به یکباره با خود گفتم: «چرا به امام زمان (عج) توسل نمیکنی؟» و با همهی وجود از آقا کمک خواستم. چیزی نگذشت که پدر خانمم آمد و حال بسیار بد مرا دید، فوراً همسرم
را صدا زد. آنقدر حالم بد بود که همه گریه میکردند، یعنی از تمام بدنم دانههای ریز قرمز رنگی بیرون زده بود. تا پاسی از شب فقط بادم میزدند که دمای بدنم به حالت اول برگردد.
از کودکی سعی داشتم نمازها را به جماعت بخوانم. البته همسر و پدر همسرم هم در نماز جماعت شرکت میکردند. محل زندگی ما هیچ مسجدی نداشت و چون نماز جمعه در مسجد امام برگزار میشد، ما هم بیشتر نمازهایمان را آنجا میخواندیم. از منزل حدود 5 کیلومتر تا مسجد راه بود و هر ظهر و شب به آنجا میرفتیم. بعد از چندی چون مراسم مسجد کوفه بهتر از مسجد امام بود، برای نماز و دعاهای کمیل و ندبه به آنجا میرفتیم. با وجود اینکه این رفتوآمدها برای من و خانواده سخت بود و بگذار و بردار من برای همسر و پدر پیر همسرم سختتر، منتها این آمدوشدها روی روحیهی ما تأثیر مثبت داشت.
آن سال ماه مبارک رمضان در بندرعباس بودیم و شبهای قدر برای احیا به مسجد کوفه میرفتیم. تمام ناراحتی، غصه، تنهایی و نیاز خانوادهام در نظرم بود، حالم خیلی منقلب شد. اشک امانم را بریده بود و با خدای خود عجیب درد و دل داشتم. بیشتر آنچه به محضر مولا عرض میکردم این بود که: «خدایا من از اینکه عنایتت برای من اینگونه است با جان و دل پذیرای آن هستم، اما شما هم برای این حقیر و خانوادهام این همه رنج نیازمندی و منتکشیدن از این و آن را نپذیر.» برای این امر با دل شکسته بسیار از خداوند منان درخواست میکردم.
سال 1370 در بندرعباس با همهی زیباییها و سختیهایش سپری شد. طوری از آنجا برگشتیم که ایام عید مشهد بودیم. خواهران و برادران و بعضی از اقوام همچون فردی که از کربلا یا مکه بازمیگردد، جلوی درب منزل از ما استقبال کردند.
همان روزهای اول بهار از بنیاد جانبازان زنگ زدند که شما میتوانید یک همیار از محارم خانواده برای کمک بگیرید. خیلی خوشحال شدیم من خیلی زود دریافتم که این نتیجهی استدعای من در شب قدر از امام زمان (عج) بود که خدای مهربان لطف و عنایتش را شامل حال خانوادهی ما کرده و بنیاد را مأمور اعطای همیار به ما نموده است.
بعد از مدتی مشورت، نهایتاً حسن آقا فرزند برادر همسرم که پسر بسیار خوبی بود، کاندید این مورد شد. ابتدا با پدر و مادرش مطرح و آنها قبول کردند. به خودش گفتم و با مشورت خانوادهی همسرش نهایتاً پذیرفت و با بنیاد جانبازان قرارداد بست. از آن روز با لطف پروردگار آن همه نیازی که مایهی رنج من و خانوادهام بود، که حتی در خرابی یک شیر آب درمیماندیم، بهخصوص مشکلات بندرعباس تا اندازهای کاسته شد.
حسن آقا حدود یک سال همراه ما بود. ولی کسی به او پیشنهاد شراکت در مغازهی نقاشی و صافکاری ماشین را داد و او ما را ترک کرد.
دوباره باید دنبال کسی از محارم میگشتیم و کسی را جز برادر او، یعنی سیدمحمود، نیافتیم. از او دعوت کردیم و او نیز قبول کرد.
او حدود یک سال کنار ما بود. بعد از مدتی دریافتیم که او مناسب کارهای خانوادهی ما نیست. حدود پنج - شش ماه همیار نداشتم. تا اینکه حسن آقا بازگشت و تقاضا کرد که برگردد. من شرایطی گذاشتم و او آن شرطها را قبول کرد و دوباره کنار ما بازگشت.
یکی از اقوام که به غیر از نسبت فامیلی، بسیار رفیق و همدم سالهای جوانی من بود، در این ایام بر اثر تومور مغزی فوت کرد. بر اساس احساس وظیفه نسبت به وضعیت خانوادهی این عزیز که وضع مالی مناسبی نداشتند و ساکن روستای دهبار بودند، با نانوایی محل صحبت کردم و از او خواستم طوریکه کسی نفهمد روزی 5 عدد نان به خانوادهی ایشان بدهند. چندی گذشت نزد نانوایی برای حساب رفتم و دو خانوادهی ایتام دیگر را هم اضافه کردم، در مرحله بعد با درخواست نانوا چند خانوادهی دیگر هم اضافه شد. در همین ایام یکی از دوستان جانبازم مطلع از این خبر شد و درخواست کرد که او را هم در این امر خیر شریک کنم. با این اتفاق تعداد افراد تحت پوشش زیاد شد و با کمک این دوستم، چند نفر دیگر به یاریدهندگان اضافه گردید. قسمتی از ساکنین شهرک امام علی معروف به «نو ده» و بخشی از «طبرسی دوم» و گروهی از «خواجه ربیع» و «دروی» که همه از محلات مستضعفنشین هستند، تحت پوشش قرار گرفتند.
از طریق مساجد و پایگاههای بسیج و مدارس، افراد نیازمند شناسایی میشدند. تعداد افراد در هر منطقه به 10 خانوار که میرسید، با یک نانوایی قرارداد میبستیم. برای جلوگیری از
تحقیر خانوادهها با طراحی کوپن و بدون اینکه کسی از افراد مؤسسه را بشناسند به خانوادهی مورد نظر کوپن داده میشد و آنها بر طبق کوپن از نانوایی نان دریافت میکردند و این کار سالها ادامه داشت.
آرامآرام به فکر تأمین ارزاق هم افتادیم. ابتدا در ماه مبارک رمضان و در ایام دیگر سال در حد وسع افراد، ارزاق به خانوادههای تحت پوشش تعلق میگرفت. در این راستا شبهای قدر غذای آماده درب منزل فقرا و مستمندان میبردیم. برای انجام این کارها تیمهایی از افراد خوشقلب و متدین تشکیل شد.
سال 1373 از مسئول فرهنگی بنیاد جانبازان تقاضای سفر عمره کردم. و او قول داد تا مجوز سفر بگیرد، چیزی نگذشت که اعلام شد من به اتفاق همسر و پسرم میتوانیم به حج عمره برویم. با شور و شوق زایدالوصفی به همراه بسیاری از جانبازان خراسان، عازم سفر عمره شدیم.
در فرودگاه جده ورود جانبازان و رزمندگان ایرانی با وجود دشمنی آلسعود و وهابیت با ایرانیها حال و هوای عجیبی داشت. با اینکه هر دو گروه مسلمان و پیرو دین محمدی (ص) بودیم، اما اصلاً احساس خوبی نسبت به هم نداشتیم و آنها نیز برخورد دوستانهای نداشتند.
پس از انجام کارهای قانونی برای سوارشدن به اتوبوسها از فرودگاه جده بهسوی مدینه به محل مورد نظر رفتیم. جانبازان را بهزحمت سوار اتوبوسها میکردند، با ذکر و یاد خداوند و
صلوات بر محمد و آلمحمد اتوبوس حرکت کرد. حال و هوای خاصی حاکم بود. هر کس هر چه بلد بود میخواند و اگر دعایی خوانده نمیشد افراد ذکر صلوات دستهجمعی میگفتند. با این همه خسته بودند، کسی در طول مسیر نخوابید. به مکانی رسیدیم که گنبد و بارگاه پیامبر مکرم اسلام (ص) مشاهده شد. صدای هق هق گریه از داخل اتوبوس بلند شد و همگی عاشقانه همچون کسی که پدر یا مادرش را بعد از سالها یافته، بدون هیچ سخنی فقط ناله میزدیم.گاه یا رسول الله (ص) و یا فاطمه (س) سر میدادیم. در همین حال و هوا اتوبوس توقف کرد و با کمک پسرم که نوجوانی بیش نبود و دیگر همراهان، جانبازان را از اتوبوس پیاده و با وسیلهی نقلیهی شهری بهسمت هتل بردند.
بعد از رسیدن به هتل که نزدیک حرم حضرت رسول (ص) بود، خیلیها حتی برای پایینآوردن وسایلشان صبر نکرده و عازم حرم شدند. البته من چون برای نماز و تشرف به حرم طهارت میگیرم، باید اتاق را تحویل میگرفتم و در آنجا خود را تطهیر و بعد به حرم مشرف میشدم. آنچه برای افرادی چون من خیلی سخت است، نیازمندی به دیگران برای کارها بود. رفتن به حرم و ماندن در آنجا نیازمند یاری لحظه لحظهی شخصی، برای ما بود. این امر موجب کاستن از کیفیت عبادت و زیارت دیگران میشد؛ چون باید اولاً، به نیاز و ارتباط خصوصی او و راز و نیاز با معبود و حضرت رسول (ص) و تمرکز حواسش توجه میکردیم و هر لحظه که کاری داشتیم باید از او میخواستیم کمکمان کند که
این امر موجب برهمزدن ارتباط او میشد؛ ثانیاً، در خودماندن و خلوت او حتی به مقدار کم و بیشتر از خواست و نیازش تأثیر منفی بر ادامهی برنامهها در روزهای آینده داشت(1)ثالثاً، در طول مدت سفر باید به خواستههای مادی و رفتن به بازار و ... افراد سالم هم توجه میداشتیم.
طبق برنامههای هر روزه همهی زائرین، شرکت در نماز صبح و زیارت حضرت رسول (ص) و ائمهی بقیع بود. من چون معمولاً شبها کم میخوابم، صبحها بعد از زیارت فوراً باید میخوابیدم و الّا حال دعا و زیارت نداشتم و این خیلی
مایهی رنج بود. بعد از صبحانه خیلیها به بازار میرفتند و زمزمهی آن برای خانوادهی من خیلی تحریککننده بود و ابراز ناراحتی خانواده از خواب این موقع من بسیار رنجآور بود. حق با آنها بود چون خواب این موقع مانع بیرون رفتن خانوادهام میشد و تبعات واقعاً زیادی بر روح و روان من داشت، تا جاییکه گاه مشکلات بعدی آن را میپذیرفتم و از خواب صرف نظر میکردم.
با چند نفر از جانبازان هر روز بعد از نماز مغرب و عشا پشت دیوار بقیع زیارت عاشورا میخواندیم. اصلاً متوجه حساسیت وهابیت به این زیارت با عظمت نبودیم. بعد از چند شب اجتماع نیروهای سعودی را در آنجا بهطور ویژه مشاهده کردیم و یکی از همراهان گفت: «زیارت عاشورای هر شبهی شما موجب تجمع اینها شده.» البته ما زیارت را خوانده و از آن مکان مقدس رفته بودیم.
1) - البته حالا که چرخ برقی در اختیار جانبازان هست کمی این مشکل را حل کرده است.
روزها و شبها همچون باد گذشت و اقامت در مدینه بهپایان رسید. واقعاً رفتن از آنجا خیلی سخت بود. از غروب آخرین روز همه با افسوس میگفتند: «امشب آخرین شبه.» همه به هم التماس دعا میگفتند. افراد از شبهای دیگر معمولاً دیرتر میآمدند، بعد از بازگشت، در رستوران همدیگر را که میدیدند با چشمان اشکبار از پایانیافتن این ایام ابراز ناراحتی میکردند.
مدیر کاروان به همه توصیه میکرد که حتماً رأس ساعت مورد نظر کنار ماشینها باشند. صبح همه در وقت مقرر کنار ماشین آماده بودند. داخل اتوبوس، طبق برنامه مدیر کاروان وضعیت مسجد شجره در نزدیکی مدینه و چگونگی احرام حاجیها را توضیح داد و بسیار توصیه کرد که در مشورت با روحانی کاروان دربارهی صحت انجام محرمشدن اطمینان حاصل نمایید.
وضعیت من با دیگران متفاوت بود، دیگران در هتل غسل و طهارت گرفته بودند و در مسجد شجره فقط با راهنمایی روحانی کاروان محرم میشدند. اما من باید یک جای خلوت مییافتم که همسرم بتواند آنجا حضور یابد و طهارت انجام شود. به هر حال خداوند لطف فرمود و این زمینه با کمک جمعی از همسفران فراهم گردید و طهارت انجام شد و محرم شدم. در مسیر طولانی مدینه تا مکه بیشتر افراد بیدار ماندند و آرام ذکر گفتند. روحانی کاروان، ورود به منطقهی حرم را اعلام کرد و باز حال و هوای خاصی همه را فراگرفت و صدای ذکر و نالهی افراد فضای اتوبوس را بسیار معنوی و دلنشین کرد.
بعد از پیادهشدن از ماشین همگی عازم حرم شدیم، و من که طهارت گرفته بودم، با خانواده به حرم مشرف شدم. از درب صفا مرا پایین بردند، از پایین شیب چرخرو کعبه مشاهده میشد. بیاختیار همه اشک میریختیم و خدا را بر این لطف بیکران شکر میگفتیم و حاجات قلبی خود را طلب میکردیم. واقعاً لحظات نابی بود، جزو باارزشترین اوقات عمر آدمی که، لذت فوقالعادهی آن را با هیچ چیز نمیتوان عوض کرد.
فردای آن روز با جانبازان مشرف شدیم، بعد از طواف در قسمت استجار ایستادیم. اما فوراً مأمورین سعودی از ما خواستند که گروهی کنار هم نایستیم. معلوم بود که آثار زیارت عاشورای مدینه موجب جلوگیری از تجمع ما در کنار هم شده بود. در روز اول به گمان اینکه این برخورد اتفاقی است، خیلی جدی نگرفتیم. در روزهای بعد با تکرار این امر دیگر نگذاشتند ما چند جانباز کنار هم در هیچ جای حرم، تجمع کنیم.
این برای من خیلی دردناک بود. اینجا سرزمین وحی بود و زیارت عاشورا متعلق به فرزند رسول مکرم اسلام (ص) بود، دربارهاش پیامبر میفرمود: «حسین منی و انا من حسین.» این امر سینهام را میفشرد و رنج دلم را هزاران برابر افزون میکرد.
سال 1377 برایم سال خیلی خوبی بود. چون کتاب مؤمن کیست بالاخره به چاپ رسید. خانواده چون شاهد زحمات من برای نگارش این کتاب بودند، همگی شاد بودند. چون کتاب را یک جانباز قطع نخاع از گردن با دندان نوشته بود، بنیاد جانبازان
بعد از چاپ کتاب بسیار تبلیغ کرد. در بین مسئولین لشگری و کشوری کتاب را توزیع کردند، خیلی زود کتاب نایاب شد. چاپ دوم کتاب را هم به همان شیوه توزیع کردند و در هر چاپ فقط 100 نسخه به خود من دادند.
خوشحال از این اتفاق، قصد کردم کتابی باعنوان و مضمون المؤمن کیس (مؤمن زرنگ است) بنویسم، در همان ایام ولی امر مسلمین جهان، حضرت آیتالله العظمی خامنهای، از نویسندگان به دلیل عدم توجه به بحث عوام و خواص گله کردند. بنابراین پرداختن به این موضوع را تکلیف خود دانسته و نوشتن کتاب عوام و خواص را آغاز نمودم.
برای اینکه مطلب تکراری و از قبل گفته را ننویسم کتابهایی که با این مضمون چاپ شده بود، را مطالعه کردم. کار را با بهرهگیری از آیات و روایات دربارهی دستهبندیها، و تعریف خواص و عوام آغاز نمودم. حدود 4 سال نوشتن این کتاب بهطول انجامید.
واقعاً نوشتن کتاب برای افرادی چون من کار بسیار دشواری است. چون گرفتن نی در دهان و زدن تکتک کلیدهای رایانه باعث درد دندان و چانهام میشد. از صبح تا پاسی از شب مدام کار میکردم. ضمن اینکه مطالعه برای جمعآوری مطالب برای فردی که نیازمند کمک دیگران است، سختیهای مخصوص به خود را دارد. البته کار با رایانه نیاز به دیگران را برای نوشتن بسیار کم کرده بود. وقتی که مطلبی آماده داشتم، فقط باید در محیطی
آرام مطالب را با تمام توان مینوشتم. از موقعی که چرخ برقی برایم آوردند، خودم میتوانستم پای دستگاه بروم و نیاز به تنظیم فیزیکی بدنم به کمک دیگران نداشتم، خیلی راحتتر شده بودم. وقتی هنوز چرخ برقی نبود، باید حتماً کسی مرا پای دستگاه میبرد و دهانم را با صفحه کلید تنظیم میکرد، و موقع کار وقتی اسپاسم میگرفتم، تنظیم بدنم با محل به هم میخورد و دوباره باید کسی را صدا میزدم که برای ادامهی کار کمکم کند. که اگر کسی منزل نبود، باید صبر میکردم تا فردی به دادم برسد. اما اگر نیاز به مطالعه داشتم، باید کسی برایم نکتهبرداری میکرد و فیشها را روی میز جلوی صورتم طوری میچید که من بتوانم با مراجعه به آنها شروع به نوشتن کنم. به این ترتیب این مراحل 4 سال طول کشید انشاءلله که مورد قبول درگاه حق واقع گردد.
آن سال برای رفتن به بندرعباس قبل از حرکت همیارم، حسن آقا، را برای اجارهی منزل مناسب به بندر فرستادم. بعد از چند روز حسن آقا زنگ زد و گفت:
گفتم: «قولنامه نوشتی؟»
گفت: «نه، صاحبخانه گفته بعد از ظهر بیا قولنامه بنویسیم، ولی اگر منتظر بشم تا 3 روز دیگه هواپیما نیس. من هم کار دارم.»
گفتم: «خونه رو به نمایندهی بنیاد بندرعباس واگذار کن، تا اونها قرارداد رو بنویسن.»
حسن آقا به مشهد برگشت و ما با یک ماشین 10 تن وسایل
منزل را به آدرس منزل دوستم، آقای شادبخش، به بندرعباس فرستادیم. روز بعد از مسیر شمال که چهار روز طول میکشید به مقصد بندرعباس راه افتادیم.
بعد از چند روز به بندرعباس رسیدیم و به منزل دوستم رفتیم. درب منزل که باز شد، با حیرت دیدم تمام وسایل منزلمان در حیاط کنار دیوار چیده شده است. با تعجب پرسیدم: «چرا وسایل منزل اینجاست؟» دوستم گفت: «صاحبخانه وقتی فهمید طرف حسابش بنیاده قرارداد رو امضا نکرد! ما هم تا حالا هر چه گشتیم خانه مناسب پیدا نکردیم.»
فردای آن روز از صبح تا شب دنبال خانه میگشتیم و خانهای مناسب گیر نمیآوردیم. یازده روز جستوجوی ما ادامه داشت. یک شب هواشناسی اعلام کرد، فردا بارانی است. من حسابی به هم ریخته بودم، چون دربهدری و آوارگی با این وضعیت سخت جسمی و خجالت از دوستم برایم طاقتفرسا بود.
آن شب سخت بهکندی میگذشت، هنگام نماز شب بسیار منقلب شدم و به خدا و ولیالله الاعظم (عج) متوسل گردیدم، عرض کردم: «آقا تو خودت از وضعیت من و خانوادهام مطلع هستی، و میدانی که به چه زحمت و ناراحتی این روزها و شبهای غربت را میگذرانیم، حال اگر خانهی مناسب پیدا نکنم و باران ببارد، همهی وسایلم از بین میرود. خدایا اگر من گناهکار و آلودهام، همسر و فرزندانم که گناه ندارند، بهکرم و بزرگواریات بر خانوادهام ترحم بفرما.»
فردا صبح مثل هر روز دنبال منزل رفتیم. اولین بنگاه گفت: «بیا همان منزل قبل را برایت اجاره کنم.» خودم رفتم درب خانهی بنده خدا، درب زدیم، آن فرد مهربان که شهردار یکی از شهرهای اطراف بندرعباس بود، با محبت از من استقبال کرد و کلی معذرت خواست که از اجارهی خانه خوداری کرده است. لذا با قیمت کمتری دو سال خانه را اجاره کردم. فوراً یک ماشین گرفته و وسایل را انتقال دادیم. چیزی نگذشت که باران بسیار شدید شروع به باریدن کرد و همهی ما شاکر عنایت خدای تعالی شدیم.
در پایان زمستان و موقع بازگشت، به این نتیجه رسیدیم که چون تا زمستان سال آینده منزل خالی است، این مدت منزل را اجاره بدهیم. یکی از آشنایان، فردی را که خیلی مورد تأییدش بود، برای اجارهی منزل به ما معرفی کرد. با نوشتن قراردادی 10 ماهه منزل را با مبلغی کمتر اجاره دادیم. این فرد هم با دادن چند برگ چک که از یک معلم گرفته بود، قرار شد اجارهبها را پرداخت نماید. چند ماهی گذشت، تا روزی بنیاد جانبازان بندرعباس گفتند: «چکهای این بنده خداپرداخت نشده.» گفتم: «بروید در خانه ببینید چرا پرداخت نکرده.» فردا تماس گرفتند و گفتند: «خانه رو خالی کرده و رفته.» خیلی ناراحت شدم، چون طرف خیلی ظاهر خوبی داشت، باورکردنی نبود که آدم اهل کلکی باشد. به هر حال چارهای جز صبر نبود. چند روز بعد صاحبخانه زنگ زد و گفت: «560 هزار تومان قبض تلفن آمده، 55 هزار تومان قبض برق و 30 هزار تومان آببها.»
چارهای جز پرداخت این قبوض نداشتیم، با هر دشواری بود پرداخت کردیم و هر چه تلاش کردیم آن فرد را پیدا نکردیم. سراغ صاحب چک رفتیم، آن بنده خدا هم مثل ما گول خورده بود. بنابراین دور از انصاف دیدیم که بر صاحب چک فشار بیاوریم.
از آنجا که خانه را دوساله اجاره کرده بودیم، برای سال بعد هم خانه داشتیم. از سال 1379 برای مشکلاتی که بود، تصمیم گرفتیم که حتیالمقدور خانه اجاره نکنیم، و در مهمانپذیرها و هتلها اقامت گرفتم. یک مشکل بزرگ دیگر که داشتیم، این بود که مهمانهایی در این ایام برایمان میآمدند. اساساً خانوادهی ما بسیار به میهمان علاقهمند بوده و هستیم. خدای تعالی لطف کرده و از اول زندگی من بسیار مهماندار بودم. در بندرعباس با وجود اینکه ما خود میهمان بودیم، پذیرای میهمان هم میشدیم. چون جایی که به ما داده میشد برای مثلاً 5 نفر بود، علاوه بر اینکه شرمندهی مدیر مجموعه میشدیم، به میهمانها آنطور که شأن آنها بود نمیشد رسیدگی کرد و این امر بسیار مایهی ناراحتی من بود. با مدیر مجموعه هماهنگ کردیم و از اقوام نیز درخواست نمودیم که به نوبت بیایند، طوری که تعداد میهمانها بیش از پنج نفر نباشد. فامیل معمولاً با هماهنگی قبلی میآمدند و در بسیاری مواقع مشکلی پیش نمیآمد. گاهی بدون هماهنگی یکباره تا حتی بیست نفر میهمان یکجا میآمد، که در اینگونه مواقع دست و پا تنگ میشد حتی برای خواب اتاق را با ملحفه مرزبندی میکردیم و شبهای سختی را میگذراندیم. با این
وصف تصمیم گرفتیم که دیگر به میهمانپذیر نرویم و از سال بعد دوباره خانه اجاره کنیم.
بهدلیل اینکه در مسافرتها همهی خانواده نمیتوانستیم با هم مسافرت برویم، دنبال تهیهی یک ماشین بزرگتر بودم. در تحقیقاتی که داشتم ماشین کاروان کاندید شد، چون هم وسعت خوبی داشت و هم با مقدار پول ما سازگار بود. یک آشنا در کارخانهی سایپا داشتیم، با نامهای از بنیاد به مدیر کل سایپا عازم تهران شدیم. از آنجا که این ایام مصادف با شب چله بود و خانوادهی خواهرم، طاهره، بایستی برای نامزد محسن وسایل شب چلهای به شهر قم ببرند، همراه آنها عازم تهران و سپس قم شدیم.
بعد از زیارت حضرت معصومه (س) و اجرای مراسم شب چلهای برای همسر محسن، برای خرید خودرو کاروان به تهران و کارخانهی سایپا رفتم. برخورد مسئولین و کارکنان سایپا، بیروح، عاری از محبت و دلسردکننده بود که از خرید ماشین منصرف و تهران را به قصد دیدن دوستانم در قائمشهر ترک کردم.
واقعاً دوستان بسیار مهربان و بامحبتی در آنجا دارم. هر شب خانه یکی از آنها دعوت بودیم. غروب روز 27 آذر که منزل دختر دوست بسیار خوبم، جناب آقای آهنگری، دعوت بودیم در مسیر راه جلوی یک بنگاه که از دوستان جناب آقای اصغرزاده از دوستان شهر بابل بود؛ توقف کرده و ماشین کاروانی را که برای فروش گذاشته بودند را پسندیدیم و قرار گذاشتیم که روز بعد ماشین را به منزل دوستم، جانباز آهنگری، بیاورند تا ماشین را
آنجا کارشناسی و بررسی کنیم. روز بعد ماشین را به منزل ایشان آورده و آنجا کاملاً اندازهگیری کردیم و در این برآورد معلوم شد که ماشین کاروان برای وضعیت جانبازی من مناسب نیست. بنابراین، از خرید ماشین کاروان کاملاً منصرف شدیُم.
روز بعد منزل دوستم، جناب آقای اصغرزاده، که بنگاه معاملات ماشین داشت دعوت بودیم. از ایشان خواستم ماشینم را بفروشد و اگر ماشین خوبی گیرش آمد برایم بخرد و به مشهد بفرستد. او گفت: «چه ماشینی مورد نظر شماس؟» گفتم: «من پولی ندارم و با مقدار کمی که میتونم جور کنم بهصورت شرایطی یا سمند و یا پارس بخر.» ایشان گفت: «من خودم سمند دارم، امروز ماشین را بردار و برو امتحان کن، اگر مناسب وضعیتت بود بعد با هم صحبت میکنیم.» ماشین را برای امتحان بردم و تا شب دست ما بود. همان شب ساعت 10 در منزل آقای آهنگری معامله صورت گرفت. با اینکه بقیهی پول ماشین را نداشتم، از من خواستند ماشین را بردارم و هر وقت پولش را داشتم بدهم. به همین جهت ماشین پژو 405 با سمند عوض شد. البته هنوز این ماشین مناسب وضعیت جسمی و خانوادگی ما نبود. استدعای من از پروردگار بخشنده ماشینی بود که هم بزرگ باشد و هم بتواند چرخ برقی مرا با خود حمل کند. انشاءالله خداوند برایمان درست کند.
بعد از بازگشت به مشهد، برای دیدن تعزیه یکی از دهباریها در مسجد ولیعصر، به دهبار رفتم که آقای علی کدخدایی از من خواست در حل اختلاف بزرگی که در خانوادهی کدخداییها
ایجاد شده بود، به آنها کمک کنم. گفت: «پدرم در زمان حیاتش منزلی در مشهد و برادرم محمد در آنجا ساکن شد. مدت زیادی این منزل در تصرف برادرم بود، تا اینکه پدرم درخواست تخلیهی منزل را کرده و متأسفانه برادرم، محمد، منزل را تخلیه نمیکند. حوصلهی پدرم سر آمده و از بقیهی خواهران و برادران و شوهرخواهرها درخواست کرده که منزل را از محمد بگیرید.
در آن جلسه، همه اتفاق نظر داشتند که آقای محمدرضا خوشدل در ازای دریافت مبلغ پانصد هزار تومان خانه را از محمد پس بگیرد و برای اینکه کار آقای خوشدل حقیقی جلوه نمای، یک قرارداد صوری بین اینها تنظیم میشود. بعد به این نتیجه میرسند که یک وکالت محضری هم به آقای خوشدل بدهند، تا در اجرای کار دستش باز شود.
آقای خوشدل اقدام میکند و حکم تخلیه را میگیرد و محمد را از خانه بیرون میکند. بعد حاج حسین کدخدایی، درخواست ابطال وکالت آقای خوشدل را میکند، بهگفتهی وراث، محمدرضا امروز و فردا میکند تا این اتفاق به زمان حیات حاج حسین کدخدایی وصال نمیدهد. بعد از فوت ایشان، ورثه هر چه تلاش میکنند، آقای خوشدل نمیپذیرد و میگوید: «من منزل رو از پدرتون خریدم.» بین خانواده شدیداً اختلاف افتاده بود.
بعد از شنیدن حرفهای علی کدخدایی گفتم: «به من اجازه بده دربارهی این موضوع تحقیق کنم، بعد جوابش رو میدم.» بعد از کمی پرسوجو از افراد مطلع و خود آقای خوشدل، بهنتیجه
قطعیای نرسیدم، از اینرو جلسهای در حضور حاجآقا محرابی و حاج سیدمحمود حسینی در منزل ما برگزار و مدارک آقای خوشدل را دیده و مطالبش را شنیدیم.
ایشان مدارک بسیار محکمی مبنی بر خرید منزل در دست داشت، نکتهی مهمتر اینکه در وصیتنامهی حاج حسین کدخدایی، ردپایی از تأیید خرید دیده میشد. البته در وصیتنامه گفته بود که، اگر خوشدل خانه را خواست پولش را بدهد و خانه ازآن او باشد، و از آنجا که پولی به ورثه پرداخت نشده بود، آنها همین نکته را دلیل بر بطلان حرفهای خوشدل میپنداشتند و همین امر را گواه محکم بر سوریبودن معامله میدانستند.
به هر حال در آن نشست بعد از کلی بحثهای پر تنش بهدلیل طولانیشدن جلسه، ادامهی آن به فردا موکول شد، البته من از آقای خوشدل خواستم بماند و در تنهایی با یکدیگر صحبت کنیم. در نبود خانوادهی کدخدایی از او خواستم که با توجه به عدم پرداخت مبلغی و برای رفع اختلاف بین خانوادهی کدخدایی از خیر این منزل بگذرد و آن را به ورثه
تحویل بدهد. ایشان بعد از کلی خواهش و تمنای من و حاجآقا محرابی به بنده لطف کردند و گفتند: «به خاطر شما منزل رو تحویل میدم.»
در جلسهی بعدی آقای خوشدل به قولش وفا کرد و توافق شد که منزل را آقای خوشدل بفروشد و سهم هر کدام را به آنها و همسر مرحوم بپردازد. چند ماهی از این توافق گذشت دوباره ورثهی کدخدایی به من مراجعه نمودند و گفتند: «آقای خوشدل
پشیمان شده و حرفهای دیگری میزنه.» دوباره با همراهی حاجآقا محرابی و سیدمحمود حسینی جلساتی برگزار شد و حرفهای تکراری دفعات قبل را شنیدیم و ما تلاش میکردیم به هر صورت ممکن، اختلاف را حل کنیم، ولی در هر جلسه به شکلی سر و صدا بالا میگرفت و با دلخوری افراد از یکدیگر، جلسه به وقت دیگری موکول میشد.
در جلسهای که بهتنهایی با آقای خوشدل داشتم، از او گله کردم که، با آن همه منتی که سر ما گذاشتی، چرا توافق را به هم زدی و به این اختلاف دوباره دامن زدی؟ او با حالت شرمندگی سرش را پایین انداخت و گفت: «من دل پُری از اینها دارم و هر چه تلاش میکنم خودم رو نمیتونم راضی کنم ولی چشم، من واقعاً دیگه درباره خانه هیچ ادعایی ندارم.»
در جلسهی روز بعد توافق آقای خوشدل اعلام شد. خانواده با خوشحالی همهی ما را دعا کردند. صحبت از فروش شد، آقای علی کدخدایی فرزند مرحوم کدخدایی گفت: «اگر خواهران و برادران خانه را به من بدهند من میخرم.» کسی چیزی نگفت و در واقع در خفا مخالفت کردند و خود علی آقا به این نتیجه رسید گفت: «من دیگه خریدار نیستم، لذا از ورثه میخوام خانه رو به بنگاه املاکی بسپارن تا بفروشن.»
این کار عملی نمیشد، حاجآقا محرابی به من پیشنهاد کرد که برای حل این اختلاف و ختم این ماجرا این منزل را من بخرم، چون فقط از این طریق این مشکل چند ساله حل میشد.
گفتم: «اینکار برای من مقدور نیست، چون من اصلاً چنین پولی رو ندارم.» او با پافشاری گفت: «برو و هر طور شده جور کن، از آبروت استفاده کن و قرض کن و همه رو از این ناراحتی بزرگ نجات بده.»
تمام فکرم در آن ایام خرید این منزل بود، چون از قبل هم من قصد خرید جایی را به نیت وقف برای مصارف روزهای عاشورا و شهادت مولا علیابنموسی الرضا (ع) داشتم، حتی در وصیتنامهام این تکلیف را برعهدهی فرزندانم گذاشته بودم. خرید این منزل را زمینهی انجام این عمل خداپسندانه میدانستم، بنابراین برای اجرای تصمیمام و رفع این اختلاف، مصمم بر خرید این منزل بهمنظور وقف شدم.
در نشستی با حضور افراد قبلی در منزل ما، طرح خرید منزل توسط من از سوی حاجآقا محرابی مطرح گردید و با استقبال همه مواجه شد. آقای خوشدل گفت: «من با این شرط قبول میکنم که محمد از این خانه ارث نبرد!» با تعجب گفتم: «چرا؟ ایشان هم جزو ورثهی کدخدایی است.» او پای حرفش ایستاد و من متحیرانه به او و حرفهایی که بین آنها رد و بدل میشد نگاه میکردم. بعد از دقایقی از خوشدل پرسیدم: «این موضوع به شما چه ارتباطی داره.» و او با کمال بیتوجهی به همهی حرفهای جلسهی قبلش و اینکه شما به گردن ما حق داری و ...، در این جلسه فقط
میگفت: «محمد نباید سهمی ببره.» جالب اینکه محمد مظلومانه سکوت کرده و با حیرت به این و آن نگاه میکرد و چیزی نمیگفت.
حاجآقا محرابی گفت: «بیا با گرفتن مبلغ سهمیلیون تومان به این اختلاف پایان بده و این بحثهای اختلافآور رو نزن.» من با اینکه واقعاً از این عمل ناراحت بودم، سکوت اختیار کردم، ناباورانه محمد گفت: «برای حل این اختلاف حاضرم دو میلیون تومان از این مبلغ را من بپردازم.» آقای خوشدل پذیرفت و فوراً قرارداد فروش منزل با تعیین سهم هر فرد از ارث، انجام شد. قرار شد از این لحظه طرف معاملهی همه بنده باشم. من طبق قرار سر وقت تعیین شده، تمام مبالغ حق ارث آنها از این منزل پرداخت نموده و به این شکل اختلاف پایان یافت.
اول پاییز 1379 که هوا کمی سرد شد، به روال سالهای قبل، دربها و پنجرههای منزل را با پلاستیک پوشاندیم و من تا موقع رفتن به بندرعباس در منزل محبوس شدم. با محبوسشدن من کار تدوین کتابی که تازه شروع کرده بودم با سرعت بیشتری پیش میرفت. در آخرین روزهای پاییز، در یک روز تقریباً گرم پاییزی، حسابی خود را پوشاندم و نزد مدیر کل بنیاد جانبازان، جناب حاجآقا حسینی شریف، خدمت رسیدم و در جلسهای به این نتیجه رسیدیم که با توجه به ماجرای سال گذشتهی اجاره خانه، امسال خانه اجاره نکنیم و میهمان یکی از میهمانسراهای نیروهای مسلح بندرعباس شویم. ایشان با فرماندهی نیروی دریایی ارتش تماس گرفت و دستور استقرار زمستانهی ما در میهمانسرای ارتش را دادند.
نامهای که بهوسیلهی فاکس از فرماندهی نیروی دریایی به
مدیر کل بنیاد رسیده بود را به من دادند و ما با وسایل اندکی راهی بندرعباس شدیم. بعد از ورود به آنجا نامه را به مدیر کل بنیاد بندرعباس داده و ایشان در پی تماس با فرماندهی نیروی دریایی هرمزگان، برای اسکان ما تا عید نوروز دستور ایشان را گرفت و آنها بزرگواری کردند و یک سوئیت بسیار مناسب به من دادند. آن سالها حسن آقا، همیارم، با خانواده به بندر میآمد، حال نمیدانستیم برای او چه کنیم. دوباره خدمت مدیر بنیاد بندرعباس رسیدم و این مشکل را مطرح کردم. ایشان با فرماندهی نیروی دریایی تماس گرفت و با کلی تلاش و رفتوآمد به حسن آقا هم داخل همان مجموعه یک واحد کوچک دادند و از آنجا که من لباس مقدس سپاه را بر تن داشتم، خجالت میکشیدم که جزو نیروهای دریایی ارتش نیستم و برای ایشان ایجاد زحمت کردهام. واقعاً این همه را عنایت پروردگار میدانم و ذات اقدسش را سپاس میگویم.
در سال 1380 از طرف نمایندهی ولی فقیه در سپاه تماس گرفتند و اعلام کردند که کتاب عوام و خواص به چاپ رسیده است. واقعاً خبر خوشحالکنندهای بود، بالاخره ثمرهی چهار سال تلاش بیوقفه به بار نشسته بود. من شاکر بودم، بابت عنایات حضرت حق، حضرت ولیالله الاعظم (عج) و نمایندگی ولی فقیه در سپاه که مرا در چاپ این کتاب یاری کردند.
بعد از چاپ کتاب عوام و خواص، قصد نوشتن خاطراتم را داشتم. در یک سخنرانی بسیار جذاب یک خطیب توانا دربارهی
سورهی عصر، اندیشه و ذهنم را معطوف به صفات صالحین کرد و تا چند روز فکرم مشغول بود و در هر فرصتی سورهی عصر و این کلام دلنشین الهی را در اعماق جانم مرور میکردم.
تا بر نوشتن کتاب بعدیام، با موضوع صفات صالحین، تصمیم قطعی گرفتم. به این منظور برای کسب اطلاعات و نکتهبرداری به سراغ قرآن و روایات رفتم. مطالعات در اینباره را آغاز کردم. تصور من از صفات مؤمنین و صالحین فقط همان مواردی بود که در سورهی عصر آمده، اما در جستوجوی این مطلب در قرآن کریم مصادیق فراوانی از صفات مؤمنین و صالحین را یافتم که دنیایی از معارف رفتاری و گفتاری را دربرداشت. در همان ابتدای راه، وجودم سرشار از عشق به این تحقیق و کار شد و همین امر موجب تشویقم برای مطالعهی بیشتر گردید. هر چه بیشتر در این موضوع غور میکردم موارد با ارزشتر و زیباتری را می یافتم که عمق وجود هر مؤمنی را مجذوب و مشعوف به آن صفات میکرد.
به هر حال مطالعه و نکتهبرداری در این موضوع بیوقفه و خستگیناپذیر ادامه داشت. هر روز حدود ساعت هشتونیم صبح شروع به کار میکردم و تا نماز ظهر ادامه میدادم، عصر هم بعد از استراحت معمولاً تا ساعت 9 شب کار میکردم. با شرایط جسمی من علیرغم زمان زیادی که میگذاشتم کار بهکندی پیش میرفت. نوشتن این کتاب بیش از 10 سال به طول انجامید و در پاییز 1392 نوشتن کتاب تمام و مراحل چاپ آن آغاز گردید.
در این کتاب سعی کردهام راجع به مطالب بسیار اساسی،
گزیده و کوتاه بحث کنم. بیشتر آیات و روایات را آوردهام و گاهی که نیاز به توضیح و یا کمی تفصیل بوده بهاقتضای حساسیت مطلب، دربارهی آن بحث کردهام. در بسیاری از موارد فقط روایت و آدرس منابع را بیان کردهام(1)، اگر برای همهی آنچه نوشته شده میخواستم توضیح بدهم، واقعاً از عهده و وقت من و صفحات با این حجم خارج بود.
خدایا، تو شاهد بر اعمال این بندهی کوچک خودت هستی و سعی، نیت و تلاش مرا میبینی، و آگاهی که میخواستم یک مبحث بزرگ دینی را با شرایط ناچیزم به رشتهی تحریر درآوردم. نمیدانم آیا موجب پذیرش تو مولا و خالقم و حضرت حجت (ع) هست یا خیر؟ الهی به فضل و احسان و کرم و بزرگواریات التجاء میبرم و از بارگاه ربانیات استدعا دارم که این هدیهی ناچیز را از این بندهی حقیر بپذیری و مرا از صالحین درگاهت قرار دهی، آمین.
1) - با توجه به اینکه آدرس منابع از برنامهی جامع التفاسیر و جامع الاحادیث نور گرفته شده، صفحات بر اساس آن برنامه ذکر شده است.
رفتن به حج تمتع از آرزوهای بزرگ من و همسرم بود. همسرم چند سال پیش به حج رفته بود. یک شب دوستم، جناب دکتر کوهرخی، که سال گذشته حج رفته بود از من خواست برای رفتن به حج درخواست کنم. من باور به توانایی انجام این کار را نداشتم، ولی با اصرار دوستم همان شب به جناب دوستعلی زاده، مسئول فرهنگی بنیاد جانبازان، زنگ زدم. ایشان با نهایت محبت گفتند: « فردا پیگیری میکنم و نتیجه رو به شما اعلام میکنم.» فردا گفتند: «آقای صفایی شما که زنگ زدی من خواب بودم و از صدای زنگ شما از خواب بیدار شدم، در خواب خود را در شهر مکه دیدم و صدای دلنشین اذان مسجدالحرم را شنیدم و چشمم رر که باز کردم صدای اذان از بلندگوی مسجد محل خودمان بلند بود، تصور میکنم، که این یک الهامه به من که این کار رو حتماً برای شما پیگیری کنم.»
چند روز بعد، ایشان خبر پذیرش رفتن مرا با یک همراه اعلام نمود، و گفت: «کاروان جانبازان فقط آقایان هستند.» گفتم: «شما خود میدونی که من بدون همسرم جایی نمیتونم برم و به ایشان احتیاج دارم.» او گفت: «اصلاً نگران نباش، خدای تعالی خودش
زمینهی رفتن همسرت رو هم فراهم می کنه.» بیوقفه دنبال راه چاره میگشتم و به این و آن میگفتم. حاجآقا دوستعلی زاده، با مدیر کاروان جانبازان تماس گرفت و ماجرای رفتن و وضعیت جسمی مرا توضیح داد و راهنمایی خواست، ایشان گفته بود که، اگر خانم آقای صفایی را با کاروان دیگری راهی کنی، من آنجا برایش جا درست میکنم.
حالا باید یک فیش حج برای همسرم میگرفتم. صحبت آقای دوستعلی زاده، با ادارهی حج و زیارت و شرح وضعیت من برای آنان، موجب اعطای یک فیش حج به همسرم شد. فوراً در یک کاروان که زمان حرکتاش نزدیک حرکت کاروان جانبازان بود، زودتر از من به مکه اعزام شد و در آنجا به هم پیوستیم.
از آنجا که معاون بنیاد جانبازان کشور، جناب آقای کاشانی، همراه کاروان جانبازان بود بسیاری از گرهها بهراحتی گشوده میشد. با عنایت ایشان و مسئول کاروان به بنده و همسر و برادر خانمم در هتل محل استقرار جانبازان یک اتاق اختصاص داده شد. البته مشکلاتی چون وجود چرخ برقی که برای آنها کمی نامأنوس بود، وجود داشت. برای رفتن به حرم با این چرخ اشکال میگرفتند.
چند روز در مدینه بودم و اصلاً به من اجازهی ورود به داخل روضهی منوره حضرت رسول مکرم اسلام (ص) را نمیدادند. در محوطهی بزرگ از دور مقابل روضهی منوره با حسرت به ضریح حضرت رسول (ص) مینگریستم و با چشمان اشکبار زیارت
میکردم. یک روز خیلی دلم شکست و گریه کردم و به حضرت رسول (ص) گله کردم و از آن حضرت تشرف به روضهی منوره را خواستم. با ناراحتی به سمت غرب حرم بیرون رفته و جلوی درب غربی ایستاده و با حسرت به رفتوآمد افراد مینگریستم، در این میان یکی از مأمورین سعودی جلو آمد و پرسید: «چرا داخل نمیروی؟»
گفتم: «با این چرخ اجازهی دخول نمیدن.»
گفت: «کمی صبر کن.»
من همانجا به پیشگاه حضرت رسول (ص) عجز و لابه میکردم، که آن مأمور برگشت و به من اشاره کرد بیا داخل. ناباورانه پرسیدم: «من.» گفت: «بله.» دنبال او راه افتاده و وارد حرم شدم. مأمور با عنایت حضرت رسول (ص) سفارش مرا به همهی مأمورین داخل حرم کرد و تا آخرین لحظات هرجا که حتی برای دیگران رفتن و توقف در آنجا سخت بود، رفتم. بعد از آن هر وقت اراده میکردم داخل روضهی منوره حضرت رسول (ص) بشوم مأمورین کمکم میکردند و مرا در محل مورد نظر مستقر مینمودند. این لطف حضرت به من آموخت که برای رفتن به مکه و خانهی خدا از حضرت رسول (ص) کمک بخواهم تا زمینهی ورود آسان به آن مکان مقدس را مرحمت فرماید.
ایام توقف در مدینهی منوره و لحظات باارزش آن با آه و افسوس همگان گذشت. روز حرکت به سمت مکه و اعمال حج آغاز شد. مدیر کاروان جداگانه برای من یک ماشین جی.ام.سی
گرفت و به همراه خانواده دنبال کاروان به مسجد شجره رفتم. در آنجا باید دیگران کمک میکردند تا زمینهی طهارت فراهم شود، چون این عمل به کمک محارم (همسرم) انجام میشد، و از آنجا که این امر باید در محل آقایان باید صورت میگرفت، کار بسیار دشوار بود. باید چند نفر با ملحفه و حوله محل را پوشش میدادند که بشود در آن مکان عمومی این کار را انجام داد. به هر حال چند نفر را هماهنگ کردیم و با زحمت زیاد طهارت صورت گرفت و اعمال احرام را انجام دادم سپس با کاروان حرکت کردیم و بعد از ساعاتی به مکهی مکرمه رسیدیم.
جلوی درب هتل منتظر مدیر کاروان شدیم تا برای طهارت به ما اتاق بدهد و بعد از طهارت همراه دیگر عزیزان جانباز عازم حرم شوم. در دلم تلاطم عجیبی بود که اینجا در مکه چه برخوردی با من میشود. با اضطراب به جلوی درب ورودی حرم رسیدیم. تعداد زیادی معلول با چرخ پشت درب ورودی صفا در صف بودند. با لطف و عنایت حضرت رسول (ص) اینجا هم مثل دیگر افراد معمولی جلوی درب رفتم و بدون مزاحمت وارد حرم شدم. حال و هوای عجیبی داشتم. اما چند شب بعد نمیدانم چه خطایی کرده بودم که از رفتن من به داخل حرم ممانعت کردند. یکی از برادران لبنانی که به عربی مسلط بود، به کمکم آمد و پیش بسیاری از مسئولین حرم رفت و بهدنبال مجوز دخول بود. اما آنها مساعدت نمیکردند. بیش از دو ساعت از دربهای مختلف برای رفتن به داخل تلاش کردیم که بینتیجه ماند. من
متحیرانه به دور حرم به اینسو و آنسو میرفتم، دیگر مستأصل شده بودم و داشتم به هتل برمیگشتم که یکباره به ذهنم آمد که به خود حضرت حق توسل کنم. به برادر خانمم گفتم: «بیا مرا وضو بده.» ایشان یک لیوان آب آورد و در مقابل درب صفا مرا وضو داد و من بر اساس آیهی شریف قرآن کریم که میفرماید: «اِسْتَعینوا بِالصَّبْرِ و الصّلاه» (از نماز و صبر کمک بگیرید)(1)مشغول فریضهی ادای نماز شدم. متوسل به حضرت حق گردیدم. در حال نماز بودم که لطف پروردگار شامل حالم شد و فرماندهی درب صفا به برادر خانمم اشاره کرد و او را خواست که برود جلو و پرسیده بود: «ایشان کیست؟»
به او گفته بود: «سردار صفایی از ایران.» نمیدانم چه بینشان رد و بدل شد که باز لطف مولا شامل حالم گردید و مسیر برای رفتنم باز شد. برایم خیلی تعجبآور بود، چون فردا که به حرم مشرف شدم، پشت درب صفا چرخهای زیادی در صف ایستاده بودند و با تحیّر یکی از مأمورین جلو آمد و مرا از بین معلولین دیگر جدا کرد و به داخل حرم راهنمایی نمود. تا آخرین روز با لطف حضرت حق بدون اذیت و ماندن در صف و مستقیم از هر دری که میخواستیم وارد حرم میشدیم.
انجام طواف با چرخ با آن ازدحام شدید خیلی دشوار بود. آقای کاشانی و چند تن از افراد کاروان دستها را به هم گره کرده و در اطراف من چون زنجیری محکم حلقه میزدند و در تمام
1) - بقره/ 153
هفت دور طواف مرا همراهی میکردند. این امر در تمام طوافها جاری بود. دو روز مانده به رفتن به منا و عرفات بهشدت سرما خوردم و همه نگران حال من بودند. تا جاییکه خبر به بعثهی امام خامنهای رسید و یکی از آن عزیزان به دیدنم آمد و مرا دلداری داد و فرمود: «مطمئن باش که برای منا و عرفات با کمک خداوند خوب میشوی. همان که به تو توفیق آمدن داده، خودش هم توان رفتن میدهد.» همینگونه هم شد، با استراحت و گرم نگهداشتن خودم حالم بهبود یافت و برای حرکت به سمت منا و عرفات آماده شدم.
بعد از عرفات بسیار شلوغ میشود. جانبازان را قبل از حرکت به سمت منا و عرفات برای طواف بردند. آمادهی رفتن به منا و عرفات برای انجام اعمال بودیم. از آنجا که من با اتوبوس نمیتوانستم بروم، روز حرکت مدیر کاروان برای من یک آمبولانس از مرکز بهداشت و درمان مکه گرفت. همزمان با افراد از هتل بیرون آمدم و در جلوی درب هتل منتظر دیگران شدم. هنگام سوارشدن یکی از جانبازان درخواست کرد که او هم با آمبولانس همراهم بیاید. من هم ناچار قبول کردم و ایشان پشت سر من با چرخ سوار شد. هوا گرم بود و من حسابی از گرما کلافه شده بودم. کولر ماشین روشن بود و باد مستقیم روی بدن و شکمم میوزید. هیچ وسیلهای نداشتم روی شکمم بیندازم و چون برادر جانباز پشت سر من بود، نمیتوانستم برای اینکه باد بهمن نخورد، عقبتر بروم.
به هر حال این وضعیت را تحمل کردم و با انجام اعمال مشعر به عرفات وارد شدیم. در آنجا در گوشهای از چادرهای عمومی که برای من جدا کرده بودند تا صبح استراحت مختصری کردم و صبح برای انجام اعمال عرفه آماده شدیم. هوای آنجا برای من گرم بود، در کنار درختی چند نفر مرا باد میزدند. به پیشنهاد یکی از برادران داخل آمبولانس رفتیم و کولر آن را روشن کردیم. اما از آنجا که از قبل کولر را روشن نکردند که سرد باشد و بعد مرا داخل آمبولانس ببرند، با رفتن به داخل آمبولانس حالم بدتر شد. به مرکز درمانی سعودی در عرفات رفتیم و اجازه خواستیم کمی جلوی کولر برای خنکشدن بایستیم، ولی آنها نپذیرفتند که داخل توقف داشته باشیم. به کنار چادری که کمی سایه داشت رفتیم و در حال شنیدن دعای عرفه چند نفر مرا باد میزدند.
غروب با خنکشدن هوا کمی حالم بهتر شد. با کمک از محضر صاحبالزمان (ع) آمادهی رفتن به منا شدیم. در منا وضعیت شکم من به هم ریخت. در گوشهی چادر بزرگ کاروان جای کوچکی برای من جدا کرده و با پتو روی شکمم را پوشاندند. ولی وضع خرابتر از این حرفها بود که با پوشاندن و گرم نگهداشتن شکمم حالم خوب شود. در حالیکه شکمم مثل سنگ سفت شده بود و بهزحمت نفس میکشیدم، شب را به صبح رساندم و با طلوع آفتاب احساس کردم
که دچار اسهال شدهام. برادر خانمم را برای کمک گرفتن از اقوام به جاهای مختلف منا فرستادم و ایشان با زحمت آنها را یافته و به چادر ما آورد.
با همفکری با یکدیگر قرار بر بررسی توالتهای منا شد. دو نفر رفتند که آنجا را با نگاه کارشناسانه ببینند که آیا میشود به آنجا رفت. در برگشت گفتند: «جای مناسبی نیست، ولی چارهای هم نیست.» خودم بهآن مکان رفتم و از نزدیک توالتها را دیدم. با حلب جای بسیار کوچکی که به زحمت نفرات داخل آن جا میشدند ساخته بودند. با ملحفه جلوی درب توالت حصاری درست کرده و جلوی دید افراد را گرفتند. ابتدا مرا روی سکوی جلوی توالت گذاشتند و چرخ را جمع کرده و داخل بردند. سپس چند نفری مرا بلند کردند و به زحمت و در حالیکه میترسیدیم نجسکاری شود، فوراً مرا به داخل برده و روی چرخ گذاشتند و بیش از نیم ساعت آنها با ملحفه انحصار را حفظ کردند. از شکم من گاز بیرون میآمد.
به هر حال با این کار راحت شدم و همانجا مشکلام حل شد. بعد از بازگشت از توالت و هنگام غروب آفتاب روحانی کاروان، حجتالاسلام راشد یزدی، به من گفت: «شما با وضعیتی که داری، چون یک شب در اینجا توقف داشتی، میتونی امشب از اینجا بری به سمت مکه و به اعمال بعدی خود برسی.»
من به اتفاق همسرم به مکه برگشتیم. همسرم برای انجام اعمال رفت و با هم در جایی از حرم قرار گذاشتیم که موقع نماز صبح بیاید و مرا وضو بدهد. تا اذان در گوشهای از خانهی خدا صبر کردم و هر چه به انتظار همسرم برای وضو ایستادم خبری نشد. دیدم اگر بیشتر منتظر بمانم از نماز جماعت جا
میمانم. بین صفوف بالا و پایین به دنبال یک ایرانی میگشتم که مرا وضو بدهد. به اینسو و آنسو میرفتم و چون همهی لباسها متحدالشکل بود کمتر میتوانستم با اطمینان کسی را که حتماً ایرانی است، پیدا کنم. نهایتاً از چهرهی فردی احساس کردم ایرانی است. ایرانیبودنش را پرسیدم و او با لبخند گفت: «بله.» از او خواستم مرا وضو بدهد و او بسیار بامحبت اینکار را انجام داد. و بعد از نماز همسرم با کلی ناراحتی خودش را به من رساند و اظهار داشت که سعی صفا و مروه بهدلیل ازدحام جمعیت دیر تمام شد و ناراحت بود که شاید من هنوز نماز نخوانده باشم. گفتم: «ناراحت نباش دوست خدا بسیارن و یکی از همانها مرا وضو داد.» به هر حال این روزهای عزیز خیلی زود گذشت و حسرت لحظات زیبایش در دل ما که خوب نتوانستم از آن استفاده کنیم تا همیشه باقی ماند.
بعد از بازگشت از مکه به دلیل سردی هوای مشهد باید به بندرعباس میرفتم. نمایندهی ولی فقیه بهواسطهی رفتن من برای سخنرانی در مراکز سپاه بندرعباس و جزایر خلیج فارس مرا میشناخت و به من عنایت خاصی داشت. چون آمادگیام را برای خدمت در واحدهای سپاه اعلام کرده بودم، رابطهی بسیار حسنهای با آنها داشتم. با نمایندهی ولی فقیه تماس گرفتم و طرح موضوع اسکان چندماههی من در بندرعباس با استقبال ایشان مواجه گردید و گفت: «یک نامه از فرماندهی ارشد خراسان به فرماندهی ارشد سپاه در هرمزگان که مستقر در نیروی دریایی است ارسال
کن تا امکان اسکان زمستانه در منازل و یا میهمانسرای سپاه مهیا گردد.» بعد از ارسال نامه و پیگیری دوستم، آقای شادبخش، یک واحد آپارتمان دو خوابه از منازل سازمانی سپاه در اختیار بنده قرار گرفت، و این سال و سال بعد در همین واحد بسیار خوب و راحت گذشت.
سفرهای معنوی با وجود تمام سختیهایی که بهلحاظ جسمی داشتم، روح و روانم را صفا میبخشید. تابستان سال 1381 تصمیم گرفتیم در پایان زمستان که هوا مناسبتر است، به سفر عتبات عالیات مشرف شویم. این خبر در بین اقوام پیچید و خلاصه تا موقع حرکت، شناسنامهی 27 نفر به دست ما رسید.
واقعاً نمیدانم چرا همهی دوست داشتند با من، که خود نیازمند کمک دیگران بودم. به سفر بیایند. خواستند که مدیر کاروان 27 نفره که بیشتر این افراد خانم بودندف شوم. بسیار دشوار بهنظر میآمد. به هر حال قرار شد همهی پاسپورتها را تحویل ما بدهند. از آنجا که بهدلیل شرایط جسمی زمستانها به بندرعباس مهاجرت میکردم، قبل از رفتن اکثر پاسپورتها را به من سپرده شد. بعضیها هم که آماده نبود، قرار شد بعداً با خود بیاورند.
در مدت باقیمانده تا ایام سفر با بعضی افراد تماس داشتم و برای آمدن به مرز برنامهریزی کردم و نهایتاً اسفندماه فرارسید و با همه قرار گذاشتیم که در 5 اسفند در مرز مهران حاضر باشند. ما از بندرعباس به طرف مهران حرکت کردیم و دیگران از مشهد راهی شدند.
در مسیر راه چون من دوستی در دهلران داشتم، شب منزل
دوستمان ماندیم. بقیهی افراد هم همان شب به مهران رسیده و جایی را اجاره کردند تا خستگی راه از تن بیرون کنند. فردای آن روز به اتفاق دوستم، که مسئول عقیدتی سیاسی نیروی انتظامی منطقه بود، به مهران رفتیم و با کمک ایشان زمینهی رفتن بنده و همراهانم تا منطقهی صفر مرزی فراهم شد. همگی بهراحتی از مرز گذشتیم. چون روز عید غدیر بود تصمیم گرفتیم اول به نجف اشرف مشرف شویم. یک مینیبوس گرفتیم و عازم آن مکان مقدس شدیم. در مسیر راننده بسیار با نگرانی و ترس رانندگی میکرد. از آمریکاییها میترسید و از علی بابا یعنی دزد بین راه، هراس داشت. واقعاً ترس راننده تأثیر منفی عجیبی روی بعضی از همراهانم گذاشته بود، بهطوری که کموبیش آثار این ترس را در رفتار آنها میتوانستیم مشاهده کنیم.
برای کمکردن از آثار سوءرفتار راننده، جمعاً شروع به خواندن دعای عهد و بعد هم ندبه کردیم. با وجود ترس راننده، به برکت دعا آرامآرام فکرها به سویی دیگر رفت. تا اینکه از مناطق خلوت و بیابانی گذشتیم. در یکی از رستورانهای بین راهی راننده جهت نماز و ناهار نگهداشت و همه پیاده شدند. من هم برای نماز و رفع خستگی پیاده شدم. واقعاً حس عجیبی داشتم. زیرا من یک مجروح جنگی هستم که توسط مردمان همین کشور همهی اعضا و جوارحام را از دست داده بودم. ولی به عشق اهل بیت در بین همان انسانها در گذر بودم. اگر چه این مردم را فریبخوردهی استکبار جهانی میدانستم و آنها را گرفتار
بیخردیشان میدانستم، اما به هر حال این حس را نمیتوانستم از خودم دور کنم.
بعد از نماز و ناهار حرکت کردیم چیزی پیش نرفته بودیم که پلیس عراق جلوی ماشینها را گرفت. راننده گفت: «هر اتفاقی هست اینجا افتاده که جلوی ماشینها را میگیرن.» پیشتر که رفتیم دیدیم حدس راننده درست است، جلوتر راننده از پلیس پرسید: «چه شده؟» و او گفت: «چند دقیقهی قبل تروریستها به یک ماشین زوار حمله کردند.»
خلاصه با همهی نگرانیهای راننده و حرفهای دلگرمکنندهی من و چند نفر دیگر و عشق به ولایت، غروب روز عید غدیر خم به نجف اشرف و شهر مولای متقیان حضرت علی ()ع رسیدیم. رانندهی مینیبوس که نفهمیدیم شیعه بود یا سنی، یکجایی از شهر نجف اشرف نگه داشت و گفت: «من از اینجا جلوتر نمی تونم برم.» ما که آشنایی عراق نداشتیم پذیرفتیم. راننده وسایل 27 نفر را گذاشت کنار خیابان و رفت. ما از ترس وضع بد بهداشتی عراق، هر کدام کلی نان خشک و کنسرو و ... با خود آورده بودیم. چند نفر دنبال خانه رفتند. قرار شد کسی خانهی قطعی اجاره نکند تا جایی مورد تأیید همه قرار گیرد.
من به اتفاق چند نفر به طرف حرم مولا حرکت کردیم. یک کوه بزرگی از وسایل بود که چند تا خانم کنار آنها ماندند. با شوق زیارت بارگاه ملکوتی مولا همه چیز تحتالشعاع قرار میگرفت. واقعاً آن لحظه که به خیابان مقابل بارگاه ملکوتی مولا
رسیدم، حال هوای وصفناپذیری داشتم.
از آنجا که نزدیک غروب آفتاب بود، هم نگران نماز اول وقت بودم و هم ناراحت از انتظار خانمهایی که نگهبان وسایل بودند. با چشمان اشکبار و قلبی مالامال از خوشی، با عنایت آقا به ذهنم رسید نزد کسی، که یکی از دوستان بسیار خوبم، حاج حسن آهنگری، سفارش کرده بود، بروم و تقاضای کمک کنم. ایشان فرموده بود که اگر برای اسکان دچار مشکل شدیم نزد فلانی به نشانی فلان بروم. نشانی آنجا را پرسیدم و نزد آن فرد که مغازهاش نزدیک حرم بود، رفتم. برای اجارهی خانه از او کمک خواستم. او گفت: «چون شب عید غدیره خانه سخت گیر میاد، چون عراقیها برای امشب گسترده به زیارت میان.» به هر حال با ناامیدی شاگردش را با ما فرستاد و با کنکاش زیاد منزلی که اصلاً مناسب نبود در نزدیکی حرم اجاره کردیم. افراد را با عجله فرستادیم دنبال وسایل که آنها را با دو گاری آوردند و با عنایت خدای تعالی مستقر شدیم.
واقعاً آن شب حس و حال دیگری داشتیم. باور نمی کردم با این وضعیت جسمانی دشوار و با این اوضاع نابسامان عراق، در ایام غدیر کنار مرقد مولایم باشم. آن حال و هوا وصفناشدنی است. بعد از جابهجایی وسایل از منزل بهقصد زیارت حرکت کردیم. وارد خیابان اصلی و مقابل بارگاه مظلومترین مظلوم عالم، حضرت امیرالمؤمنین حضرت علیابنابیطالب (ع) شدیم. هر چه به حرم نزدیکتر میشدم شور و حس دیگری پیدا میکردم.
اشک امانم را بریده و از نظارهی آن زیباییها کاسته بود. واقعاً نمیدانستم چطور نظارهگر آن بارگاه دلربا باشم. اشکهایم بیمحابا میبارید از شوق دیدار، از گذشتهی غمبارم، غفلتهای گذشتهام و ِیا بیخردیهای نابخردان تاریخ.
به هر حال از درب طرف قبله وارد حرم مولا شدیم. اضطراب رسیدن به نماز جماعت همه را سریع به جلو میخواند. بعد از نماز کنار مرقد اول مظلوم عالم رسیدم و تا آنجا که ممکن بود در آن مکان مقدس ماندیم. بعد به محل استراحت برگشتیم، به چهرهی هر کس نگاه میکردم آثار خستگی دیده میشد. گفتیم: «هر کس از غذاهای آماده (کنسرو و ...) شام مختصری بخورد و بخوابد.
باید برای خواب درست تقسیم میشدیم. جا آنقدر کوچک بود که هر کسی به جای کمی که داشت قانع بود و گله نمیکرد. انگار هتل چند ستاره رفته بودند. چون اولاً، همینجا هم با کلی مشقت گیر آمده بود، ثانیاً، خوشحال بودند که نزدیک حرماند و میتوانند نمازهای پنجگانه را در کنار مرقد منور مولا بخوانند.
فردا حال و هوای دیگری داشت، چون کمی از خستگیها کاسته شده بود. شور و شوق افراد واقعاً وصفناشدنی بود. همه برای زود خوردن صبحانه و حرکت سریع به سمت حرم تلاش میکردند. با اینکه همه ی ما اهل مشهد بودیم و عمری دیدن گنبد و بارگاه امام رضا (ع) آرامبخش دلهای ما بود، اما واقعاً گنبد و بارگاه مولای متقیان جلوهی دیگری داشت.
عشق به مولا سراپای وجودمان را گرفته بود. پیامبر اکرم (ص)
فرمود: «ذکر علی عباده.» و در روایت دیگر فرمود: «سَمّی أمیرالْمُؤمُنین وَ آدَم بَیْنَ الماء وَ الطین.» (امیرالمؤمنین خوانده شد قبل از اینکه گل آدم را سرشته باشند.(1)) به جز خدای تعالی و رسولش کسی به پای او نمیرسید. یاد غربت حجت الله الاعظم (عج)، همه و همه بر سینهام سنگینی میکرد. آنقدر این مکان آرامبخش و دلربا بود که با کمی توقف، هر اندیشهای را از وجود هر عاشقی دور میکرد و آرامش و رضایت به قلبش میریخت.
در حرکت به سمت حرم، با وجود هیاهوی فروشندگان در اطراف مسیر منتهی به بارگاه ملکوتی آقا، آنچنان دل مجذوب عظمت و جلال آن گنبد دلربا میشد که انگار در کوچهای خلوت به آرامی قدم برمیداری.
با دلی مملو از عشق، آرام و باحوصله بهسوی حرم مولا حرکت کرده و با حالت خاصی وارد حرم شدیم و در غوغای ازدحام اطراف ضریح و بهخصوص زیر قبه، چشم و دلمان مجذوب جلال و جبروت ضریح مطهر شد. واقعاً هیچ چیز را نمیشد جایگزین آن لحظهها نمود. واقعاً این لحظات بینظیر و وصفنشدنی بود. فقط آن کسی که خود در آن فضا قرار گرفته، میفهمد من چه میگویم.
بهترین لحظات وقتی بود که از روضهی منوره پای به داخل ایوان طلای آقا - معروف به ایوان نجف - پا میگذاری و نسیم
1) - الجواهر السنیة، کلیات حدیث قدسی، ص 602.
آنجا دلنواز، آرام بخش و دلنشین است که روح و روان آدمی را جلا میدهد.
شبها و روزها به یاد ماندنی بود. هر بار به حرم مشرف میشدم یک نما و حس زیباتری نسبت به قبل احساس میکردم. چشمانداز دلنواز حرم، دل هر عاشق ولایتی را از خود بیخود میکرد. من که برای اولینبار، با وضعیت جسمی خاص، به آرزویی دیرین دست یافته بودم، شرینی و دلنوازی دیگری برایم داشت. باور نمیکردم من با جسم ناتوان و وضعیت جسمی، بتوانم به زیارت مولای متقیان (ع) آن هم در آن وضعیت آشفته نایل شوم. نسبت به دیگر همراهانم حال و هوای عجیب و غیرقابل بیانی داشتم. با شعف وصفناپذیری روزها را سپری میکردم.
سه روز در نجف ماندیم. بهقصد کربلا، با دلی مملو از غصه برای جدایی از این مکان مقدس، رو بهسوی بارگاه ملکوتی آنکه عمری به عشقش بر سر و سینه زدم، حرکت کردیم. اما گویی دلم در نجف جا مانده بود.
با حالی وصفنشدنی نجف را ترک کردیم. در بین راه مسجد سهله را زیارت کردم و اعمال آن را انجام دادم. سپس به زیارت مسجد کوفه رفته و نماز جمعه را به امامت حجتالاسلام صدر خواندم و بعد راهی کربلا شدیم.
غروب جمعه در حالیکه همهی چشمها خیره به شهر کربلا بود، نگاهها به دنبال گنبد و گلدستهی سالار شهیدان حضرت اباعبدلله الحسین (ع) میگشت. با صدای راننده و رو بهسوی
اشارهی دستش کردیم که گفت: «حرم امام حسین (ع).» طنین گریهی همه در ماشین بلند شد.
تا دقایقی از هیچکس سخنی نشنیدم. هر کس زیر لب چیزی میگفت و از گوشه و کنار صدای هقهق گریه بلند بود. مینیبوس توقف کرد و راننده گفت: «من از اینجا جلوتر نمیتونم برم.» حدود 500 متر تا حرم مطهر امام حسین (ع) فاصله داشتیم. بعد از پیادهشدن فردی پرسید: «اتاق میخواید.» گفتیم: «بله.» همراهش برای دیدن خانه رفتیم و خانه را پسندیدیم و وسایل را به آنجا منتقل کردیم.
همه برای رفتن به حرم لحظهشماری میکردند. افراد به احترام یکدیگر، بهخصوص من، که باید طهارت میکردند از هم پیشی نمیگرفتند. کار چیدن وسایل تمام شد، چون همهی افراد کاروان با خانواده آمده بودند کوچک و بزرگ ما را همراهی میکردند. ضمن مواظبت از کوچکترها، باید با برنامه به حرم میرفتیم که بچهدارها از زیارت بازنمانند و کوچکترها گم نشوند.
واقعاً چطور میشود حال و هوای رفتن به سمت بارگاه ملکوتی حضرت سید الشهدا (ع) و حضرت ابوالفضل (ع) را وصف نمود. در مسیر شاید کمتر کسی را بدون اشک میدیدی. حتی بچهها متأثر از برخورد بزرگترها حالی متغیر داشتند. من هم در بین افراد ناباورانه با کمک دیگران روی چرخ به پیش میرفتم و لحظهلحظه به حرم نزدیکتر میشدم. اشک امانم را بریده بود. نگاهم از حرم برداشته نمیشد. تا ورودی حرم مولا
پیش رفتم و چون ارادت یک عاشق با اذن دخول، وارد صحن بیرونی امام حسین (ع) شدم.
همهی توجهام معطوف به درب ورودی مضجع شریف آقا شده بود، و ایوان طلای مولا چشمنوازی میکرد، نفس در سینهام سنگینی میکرد و برای رسیدن به روضهی منوره لحظهشماری میکردم. خلاصه به مقابل ورودی روضهی منوره که ضریح مطهر دیده میشد، رسیدیم. عجیب منقلب شده بودم. دلم میخواست فریاد بزنم اما صدایم یاریام نمیکرد. با اذن دخول مجدد وارد روضهی منوره شدیم. ازدحام جمعیت اجازهی نزدیکشدن به ضریح مطهر را نمیداد. کناری توقف کرده و با سری پایین دل در گرو صاحب آن مکان الهی به استغاثه نشسته بودم و ناله سر میدادم.
بعد از زیارت آقا و مولایم و خواندن نماز مغرب و عشا آرامآرام آهنگ زیارت بارگاه ملکوتی قمربنیهاشم (ع) کردیم. از حرم امام حسین (ع) بیرون رفته و در بینالحرمین، زیباترین مکان عالم، به طرف حرم آقا در حرکت بودیم و هر کسی از صفای وجودی خود و از غیرقابل باور بودن زیارتش سخن میگفت. به هر حال جلوی درب حرم مطهر حضرت ابوالفضل (ع) رسیدیم. با حال و هوای وصفنشدنی با اذن دخول وارد حرم شدیم و در ازدحام جمعیت به روضهی منوره رسیدیم. با همان ارادتی که مخصوص شیعه در برابر حضرت قمربنیهاشم (ع) است، متضرعانه عرض ارادت کردیم. واقعاً در وادی عشق بابالحوائج
مبهوت و سرگردان به دور ضریح میچرخیدیم. نهایتاً در گوشهای آرام گرفتیم و زیارت حضرت را خواندیم و پس از لحظاتی توقف در حرم، به سمت منزل حرکت کردیم.
در برگشت به این نتیجه رسیدیم که منزلمان خیلی از حرم دور است. من به اتفاق چند نفر رفتیم که در نزدیک حرم خانهای اجاره کنیم. در اولین ساعت خانهی تقریباً مناسبی را یافتیم و مبلغی پیشپرداخت کردیم و قرار گذاشتیم که فردا به این منزل انتقال یابیم. بنابراین فاصله تا حرم به حداقل رسید.
در روزهای استقرار در کربلا برادر همسرم، حاج محمد آقا، که چندی پیش آنژیوگرافی کرده و کمی هم مشکل داشت و دارو مصرف میکرد، حالش به هم خورد و این موجب نگرانی همه شد. او را به بیمارستان کربلا بردیم و دکتر قلب آنجا معاینهاش نمود و گفت: «اینجا داروی مناسب نداریم، بهتره به ایران برگردین.» در حالیکه اصلاً قصد بازگشت به وطن به این زودی را نداشتیم، با وجود اینکه فردا پنجشنبه بود و واقعاً حیف بود شب جمعه آنجا نباشیم، از ترس بدترشدن حال حاج محمد آقا، همه توافق کردند که به کشور عزیزمان ایران برگردیم.
صبح پنجشنبه با نهایت تأسف یک مینیبوس کرایه کردیم و به قصد مرز مهران از کربلا خارج شدیم. واقعاً لحظات عجیبی بود. انگار دلمان در کربلا جا مانده بود و تن بیروح داخل مینیبوس در حرکت بود. همچنان به پیش میرفتیم و از مرکز عشقبازی عاشقترین مخلوقات به پروردگار دور میشدیم.
در همین حال و هوا بودیم که به ترافیک عظیمی برخوردیم. کمی که جلوتر رفتیم به تانکهای آمریکایی رسیدیم که جلوی ماشینها را گرفته بودند. یکی از خانمهای اقوام، داخل ماشین ظاهراً ترسیده بود و شدیداً حالش به هم خورد. فوراً از ماشین بیرون برده شد و در کنار جاده روی زمین دراز کشید. چیزی نگذشت با عنایت امام حسین (ع) راه باز شد و ما بهراه ادامه دادیم. حال این قوم ما خوب نشد. بنابراین، مجبور شدیم از راننده بخواهیم به یکی از بیمارستانهای شهرهای نزدیک برویم.
راننده ابتدا راضی نمیشد، چون میگفت: «اگه بریم هوا تاریک میشه و گرفتار علی بابا میشیم.» به او گفتیم: «اولاً، هر چقدر بخوای به تو میدیم، و ثانیاً، وقت زیاده و به شب نمیخوریم.» با اصرار ما راننده قبول کرد و به سمت نزدیکترین شهر تغییر مسیر دادیم. به بیمارستان شهر رسیدیم، با همکاری اقوام، مریضمان را به داخل اورژانس بردیم. دکتر بیمارستان که یک خانم عراقی بود با دیدن مریض گفت: «خاطرتان جمع باشه، مریضتان فقط ترسیده.» لذا با خوراندن کمی داروی آرامبخش و زدن یک سرم او را مرخص نمود. فوراً به سمت مرز مهران حرکت کردیم و حدود ساعت 4 بعد از ظهر به مرز مهران رسیدیم.
چند تا گاری گرفتیم و وسایل را روی آنها بار کردیم. یک مینیبوس ایرانی از مرز ایران کرایه کردیم. میخواستیم گاریهای وسایل را کنار مینیبوس بیاوریم اما چون گاری عراقی بود، اجاره نمیدادند به این سمت مرز بیاید. خلاصه با کلی صحبت با
مرزبان بهدلیل شرایط من اجازهی عبور گاری را دادند. یک سرباز همراه گاریها فرستادند و وسایل تا پای ماشین آورده شد و همگی سوار بر ماشین شدیم.
من هم قبل از رسیدن به مرز با دوستم تماس گرفتم تا مرا همراه یک سرباز با ماشین مرا به مرز بفرستد و بهاتفاق فرستادهی دوستم به شهر دهلران رفتیم و صبح روز بعد به مشهد بازگشتیم.
مشهد مقدس خواستگاه انجمن حجتیه است. در ایام ولایت حضرت حجت (عج) مراسم با محوریت انجمن انجام میشد. در این ایام واقعاً هیچکس جرئت برگزارکردن مراسمی را با عنوان امام زمان (عج) نداشت چون نگران بودند منسوب به انجمن حجتیه شوند. بنابراین باید برای تغییردادن شرایط فکری میکردیم. با مشورت دوستان و مطالعهی کتابهای مهدوی و حالات و رفتار امتهای پیشین و چگونگی برخورد با مشکلات بزرگی که گرفتار آنها میشدند، به این مهم دست یافتیم که فقط با اجتماع مردمی خالصانه دست به استغاثه به درگاه ربوبی برداریم و تقاضای ظهور حضرت حجت (عج) را در پیشگاه حضرت ثامن الحجج (عج) طلب نماییم.
البته سالها پیش با همت فردی به نام آقای عابدزاده جشنهای مهدوی در مشهد مقدس رونق بسیار خوبی پیدا کرده بود. بعد از فوت ایشان کاملاً این مراسم افت پیدا کرد و ادارهی امور در دست انجمن حجتیه افتاد. دست به دامن دفتر امام جمعه مشهد شدیم و تقاضای کمک کردیم. ایشان به ما اعتماد نداشت
که بتوانیم کاری در شأن انجام بدهیم. بنابراین بهشدت مخالفت کرد. حالا یا ما باید حرکت را متوقف کنیم، یا دل به دریا بزنیم و بدون کمک دیگران کار را شروع کنیم. در جلسهای که با دوستانم داشتم تصمیم به برگزاری مراسم گرفتیم.
در آغاز باید راهی برای دعوت عمومی پیدا میکردیم و چون حدود یکماه به نیمهی شعبان مانده بود و از طرف هیچ نهاد رسمی حمایت نمیشدیم، هیچکدام از رسانههای عمومی اطلاعیهی ما را قبول نمیکرد. پس باید راه دیگری برای تبلیغ تدبیر میکردیم. راههای نفر به نفر یا بهتر است بگوییم تبلیغ چهره به چهره را به کار گرفتیم. از کمکگرفتن از امامان مساجد و خانوادههای علاقهمند مهدوی شروع کردیم. با به کارگیری افراد دلسوز، به پخش گستردهی تراکتهایی با محتوای شرکت در اجتماع عظیم در خیابانها و مراسم شبهای چراغ برات(1)همت گماردیم.
در آنسال با مشکلاتی از جمله گرفتن مجوز حرکت، بستن جایگاه جشن و برپایی سِن روبهرو بودیم. مسئولیت این اجتماع بر عهدهی یک جانباز قطع نخاع بود و من خودم با این وضعیت جسمی برای گرفتن مجوز میرفتم. اکثر افراد با دیدن وضعیت من خجالت میکشیدند نه بگویند و بهزحمت موافقت میکردند. با نظر لطف پروردگار و حضرت حجت (عج) در آنسال بهطور چشمگیر عاشقان آن حضرت در اجتماع شرکت کردند و همین امر موجب کسب آبرویی برای این حرکت شد.
1) - «شبهای چراغ برات» مخصوص شهرهای خراسان رضوی است که در سه شب 13، 14 و 15 شعبان همگی برای فاتحهخوانی و خیرات بر سر مزار رفتگان حاضر میشوند.
سال بعد کمی راه باز شد و بعضی از مسئولین بهخصوص دفتر امام جمعه محترم مشهد با ما همکاری بیشتری میکردند. در روزهای نزدیک نیمهی شعبان خدمت امام جمعهی محترم، حضرت آیهالله علم الهدی، رسیدیم و برنامه را خدمت ایشان عرضه کردیم. واقعاً جلسهی بسیار تعیینکنندهای بود. این حرکت مورد نظر و تأیید ایشان قرار گرفت و از انجام آن براز خوشحالی کردند و آن را موجب نجات شهر مقدس مشهد از دست انجمن حجتیه خواندند. ایشان به من فرمودند: «آقای صفایی این یک کار بسیار فوقالعادهایه، تلاش کنین این کار آنچنان فراگیر بشه که همچون عاشورا خودجوش برگزار بشه. برای جا انداختن این حرکت در بین مردم و مسئولین مشهد و متقاعدکردن آنها هر جایی که لازم باشه میرم و از کار شما دفاع میکنم.»
از آنسال اجتماع عظیم زیر نظر امام جمعهی محترم برگزار میشد. البته باز هم مشکلات زیادی سر راه وجود داشت که هموارکردن آن بسیار سخت و زمان بر بود. در این ایام افرادی همچون جناب حاجآقا احراری که واقعاً همواره یار من در بسیاری از کارها بود و آقایان معاونی و عیدگاهی کمک حقیقی من بودند. همانگونه که در گذشته مجبور بودیم با روش فردی و دعوت بهوسیلهی تراکت و پوستر تبلیغ کنیم، همچنان بر این روال بودیم زیرا این مشکل حل نشد و برای این کار نیازمند حضور افراد زیادی بودیم. گاه تا چند روز مانده به اجتماع با وضعیت جسمی، تنها و مستأصل میماندم.
سال سوم برگزاری اجتماع آنقدر تنها مانده بودم که واقعاً اشکم درآمده بود. به دوست عزیزم، آقای احراری، زنگ زدم و با گلایه از کملطفی او و دیگر دوستان ابراز ناراحتی کردم. ایشان فوراً به منزل ما آمد و عذرخواهی کرد. در همان چند روز باقیمانده به نیمهی شعبان کار را شروع کردیم و با یاری خداوند و توجهات خود مولا مراسم بهخوبی برگزار شد.
کمکم این اجتماع بین مسئولین جا افتاد و الحمدلله مورد توجه همگان قرار گرفت. سالهای بعد اجتماعاتی همچون اجتماع فاطمی، اجتماع علوی و ... برگزار گردید. از برکات این اجتماعات درخواست اینجانب از مدیر کل صدا و سیمای وقت جهت ساخت و پخش برنامهی مهدوی در سیمای خراسان رضوی بود که به اجابت رسید. اولین برنامهی مهدوی از سیمای خراسان روی آنتن رفت و به دنبال آن در تهران و ... برنامههای متعدد از ایندست ساخته شد.
با آنکه اینگونه برنامهها و اجتماعات نزد مردم و مسئولین در مشهد مقدس تقریباً نهادینه شده است، اما هنوز نتوانستهایم آنچه مد نظر است را به اجرا برسانیم. نگاه ما آن چیزی استکه در امتهای پیشین در مشکلات بزرگ اتفاق میافتاد، مثلاً در قوم حضرت موسی بر اساس روایات که ذیل آیات 71 و 72 سورهی هود آمده است: «وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِکَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَ مِنْ وَراءِ إِسْحاقَ یَعْقُوبَ، قالَتْ یا وَیْلَتی أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوزٌ وَ هذا بَعْلِی شَیْخاً إِنَّ هذا لَشَیْءٌ عَجِیبٌ، قالُوا أَ تَعْجَبِینَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ رَحْمَتُ اللَّهِ وَ
بَرَکاتُهُ عَلَیْکُمْ أَهْلَ الْبَیْتِ إِنَّهُ حَمِیدٌ مَجِید» (همسرش که در آن حال ایستاده بود ناگهان حیض شد و ما بهوسیلهی فرستادگان خود او را به ولادت اسحاق و بعد از اسحاق به ولادت یعقوب از او بشارت دادیم. گفت: وای بر من! آیا من بچه میآورم که فعلاً عجوزهای هستم و آن روزها هم که جوان بودم نازا بودم و این شوهرم است که به سن پیری رسیده؟ بهراستی این مژده امری عجیب است. (فرشتگان) گفتند: آیا از امر خدا شگفتی میکنی با اینکه (اولاً کار، کار خداست و ثانیاً شما اهل بیتی هستید که) رحمت و برکات خدا شامل حالتان است، چرا که او حمید و مجید است.(1)
در تفسیر عیاشی از فضل بن ابی قره روایت آمده است که گفت: من از امام صادق (ع) شنیدم که میفرمود: خدای تعالی وحی کرد به ابراهیم که بهزودی فرزندی برایت متولد میشود، ابراهیم جریان را به ساره گفت، ساره اظهار تعجب کرد که آیا من فرزند میآورم با اینکه پیر و عجوزهام؟ خداوند مجدداً به آن حضرت وحی کرد که آری، ساره بهزودی فرزندی خواهد آورد، و اولادش بهخاطر همین که ساره کلام مرا رد کرد، چهارصد سال معذب خواهند شد.
امام (ع) فرمود: و چون عذاب بنیاسرائیل طول کشید، آنها صدا به ضجه و گریه بلند نموده، چهل شبانه روز گریستند، آنگاه خدای تعالی به موسی و هارون وحی فرستاد که آنان را از شر فرعون نجات خواهد داد، پس آنگاه صد و هفتاد سال شکنجه را از آنان برداشت. راوی میگوید امام (ع) سپس فرمود: شما نیز
1) - ترجمه و تفسیر المیزان، ج 19، ص 209.
چنین خواهید بود اگر دعا کنید و ضجه و گریه داشته باشید، خدای تعالی فرج ما را میرساند و اما اگر نکنید بلا به منتها درجهاش میرسد..(1)
واقعاً روایت تکاندهنده و عجیبی برای منتظران ظهور حضرت حجت (عج) است، چون به فرمایش امام صادق (ع) اگر مردم به اضطرار نرسند و بهصورت جمعی دست به استغاثه و عجز و لابه نزنند، فرج قائم آلمحمد (عج) اتفاق نمیافتد. و همین روایات ما را به برگزاری اجتماع عظیم منتظران مصمم میکند.
سال 1382 همچون سالهای گذشته نامهی فرماندهی ارشد استان خراسان به ارشد استان هرمزگان ارسال شد. ما هم از مشهد با تلفن پیگیری کردیم. در ارتباط با نمایندهی ولی فقیه، ایشان با عذرخواهی ابراز داشت که من دنبال گرفتن منزلی برای شما بودم ولی هیچ واحدی خالی نیست. من بسیار نگران شدم و ابراز ناراحتی کردم، ایشان ما را دلداری داد و گفت: «نگران نباش حالا شما بیایین من با میهمانسرای کوثر سپاه صحبت میکنم و جایی رو در اختیار شما میگذارم.» ما طبق قرار هر
1) - فی تفسیر العیاشی، أیضا عن الفضل بن أبی قرة قال: سمعت اباعبدالله ع یقول: أوحی الله إلی إبراهیم أنه سیلد لک - فقال لسارة فقالت: أَ أَلِدُ وَ أَنَا عَجُوز؟ فأوحی الله إلیه: اِنَّها سَتلد وَ یُعَذِّبُ اولادها اَرْبَعَ مَائة سِنَة بردها الکلام علی-قال: فَلَمّا طالَ عَلی بَنی اِسْرائیل العذاب«ضَجُّوا وَ بَکوا اِلی الله اَرْبَعینَ صباحا» فَاوحی الله اِلی مُوسی وَ هارون اَنْ یَخْلَصَهُم مِنْ فِرْعون«فحط عنهم سبعین و مائة سنة، قال: و قال أبوعبدالله هکَذا اَنْتُم. لُوْ فَعَلْتُم فَرَّجَ الله عَنّا فَاَمّا اِذا لَمْ تَکُونوا-فَاِنَّ الأمْر یَنْتَهی اِلی مُنْتَهاه (البرهان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 125؛ بحار الانوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، ج 52، ص 131؛ المیزان فی تفسیرالقرآن، ج 10، ص 331 و ترجمه و تفسیر المیزان، ج 19، ص 209)
ساله، عازم بندرعباس شدیم و مستقیماً به درب منزل نمایندهی ولی فقیه رفتیم. ایشان ما را فرستاد به میهمانسرای کوثر و مسئول آنجا، که خیلی انسان دلسوزی بود، با استقبال بسیار خوب یک سوئیت دو خوابه به ما تحویل داد. اینجا خیلی برای ما مناسب بود، چون مبله بود و دیگر لازم نبود وسایل همراه ببریم. البته گرفتاری بزرگی که داشتیم، مواقع آمدن میهمان بود. چارهای نبود باید به صورتی این مشکل را حل کنیم، بنابراین با شرمندگی نزد مسئول میهمانسرا رفته و ماجرای آمدن مهمانها را گفتیم و ایشان با محبت ابراز داشتند که مراعات حال دیگر میهمانان را بکنیم اشکالی ندارد. البته میهمانپذیری برای ما سخت بود، چون اینجا را به 5 نفر داده بودند، و ما خجالت میکشیدم، که گاه بیش از ده نفر میهمان میآمد. به هر حال تا سال 1385 در همین میهمانسرا با وجود مشکلات مخصوص بهخود بسر بردیم.
سال 1386 امید داشتم همچون سالهای گذشته ما را در میهمانسرای کوثر اسکان دهند. ولی وقتی به نمایندهی ولی فقیه مراجعه کردیم، فرمودند که آنجا را به گروه خصوصی اجاره دادهاند و امکان اسکان در آنجا ممکن نیست. با خانواده درب منزل نمایندهی ولی فقیه رفته بودیم و آنها خیلی ناراحت و نگران شدند که حالا چه میشود. البته خود حاجآقا سیدی هم ناراحت بود و به اینسو و آنسو زنگ میزد و تلاش میکرد که جایی را برای اسکان ما فراهم کند. بعد از ساعتی تلاش به ما گفت: «با اسکان شما در میهمانسرای مقاومت بسیج موافقت شده.» و با کلی عذرخواهی ما را به آنجا
فرستاد. من که شرایط او را احساس میکردم، با شرمندگی از زحمات او تشکر کردم. اما واقعاً از خودم بدم میآمد که اینهمه خانوادهام و دیگران را اذیت میکنم و به زحمت میاندازم. ولی باید طوری رفتار میکردم که این حالت حزن و اندوه به اطرافیان انتقال نیابد. این تقدیر الهی برای من ناقابل است که اینگونه رقم خورده و بهترین و زیباترین راه، راضیبودن به رضای پروردگار است. در حالیکه نزد خود خجل و شرمنده بودم، در سکوت و آرامش به سمت میهمانسرا حرکت کردیم و همان شب در آنجا مستقر شدیم.
در گوشهی بالای حمام دریچهای وجود داشت که در هوای زمستان بندرعباس نسیم نسبتاً سردی را به داخل حمام منتقل میکرد. چون آگاه به وضعیت حساس جسمیام بودیم و میدانستیم این پنجره برای من مشکلزاست، حتیالمقدور در همان روزهای اول آن را پوشانیدیم. با این حال وجود دریچه در حمام، موجب سرماخوردن پهلو و شکم من شد، و آن مریضی خاص شکمی که دارم(1)اتفاق افتاد و تا پایان فصل زمستان با من همراه بود و خوب نشد. یعنی بیش از دو ماه سختترین مشکل شکمی را همراه اسهال داشتم، و زحمات بسیار زیادی برای خانواده و اطرافیان بهوجود آمد و خیلی به همه سخت گذشت.(2)
1) - هر وقت شکمم سرما میخورد، داخل آن بهشدت گاز جمع میشود و مثل سنگ سفت میگردد و بعد از آن هم شدیداً بیرونروی میگیرم.
2) - جانبازان امثال من در حالت عادی برایشان دفع ادرار و مدفوع بسیار دشوار است، تا چه رسد که اسهال هم باشند که واقعا واویلاست. به اعتقاد بنده هیچ مشکلی سختتر از اسهالبودن برای ما وجود ندارد و فقط خدا میداند در این روزها چه بر جانباز و خانوادهاش میگذرد.
در آن سال همچون سالهای گذشته خواهران و برادران و اقوام به دیدن ما آمدند و آنها هم به نوبهی خود دچار زحمت زیادی شدند. حقیقتاً وقتی مشکلی پیش میآمد خیلی خجالت میکشیدم. چون مثلاً تعداد زیادی میهمان نشستهاند و اوضاع خراب میشد و فوراً باید مرا به سمت حمام میکشیدند. با وجودی که همهی آنها کمک میکردند، ولی من خیلی شرمنده میشدم.
در آن سال نسبت به سالهای گذشته میهمان بیشتری آمد، و من ناراحت از این وضعیت برای آنها بودم، یعنی گاه در همان سوئیت 5 نفره تا 15 نفر جای میدادیم، و مسئول آن میهمانسرا با کمال محبت چیزی نمیگفت. گاهی یک سوئیت دیگر در اختیارمان میگذاشت، ولی من ناراحت بودم، چون اولاً، خود من هم میهمان بودم، ثانیاً، از آداب میهمانداری تکریم شایستهی آنهاست که امکان پذیرایی مناسب ممکن نبود.
در پایان آن سال خانوادهی داداش مهدی برای کمک به بازگشت ما از بندرعباس آمدند. با همان مشکل شکم از راه شیراز به سمت مشهد حرکت کردیم، در بین راه بندرعباس - شیراز وضعیت شکمم بههم ریخت. جلوی یکی از امامزادههای بین راه توقف کردیم. همیارم حسن آقا و داداش مهدی رفتند جایی را برای دستشویی پیدا کنند، در بررسی توالت امامزاده دریافتند که آنجا مناسب این وضعیت نیست، چون یک مکان عمومی و پر رفتوآمد است. من موقع دفع بهدلیل تجمع زیاد گاز شکمم سفت میشد و وقت تخلیه بیش از شاید ده دقیقه بهشدت دفع گاز با صدای بلند بیرون داشتم و این
امر در توالت عمومی صحنهی بسیار بدی بود. بنابراین به این نتیجه رسیدیم که بهتر است به یکی از خانههای اطراف امامزاده برویم، لذا برادرم همراه حسن آقا در محله منزلی را یافتند و برای استفاده از دستشویی کنار حیاط از صاحبخانه اجازه گرفتند. چرخ به داخل نمیرفت، به این نتیجه رسیدیم که باید درب توالت را از چهار چوب جدا کنیم، از صاحبخانه اجازه گرفتیم و درب را برداشتیم و یک چادر جلوی درب زدند.
نبود درب جلوی توالت، واقعاً برای من خجالت بر جای گذاشت. چون شاید بیش از ده دقیقه با صدای بلند گاز از شکمم خارج میشد. بعد از اتمام کار با کلی معذرتخواهی، درب را سر جایش نصب کردیم و از صاحبخانه خداحافظی کرده و شب را در شیراز منزل دوستم، جانباز فاطمینیا، ماندیم. باز دوباره آنجا هم مشکل شکمم امانم نداد و همان مسایل تکرار شد.
صبح روز بعد عازم قم شدیم، و با مشورت با خانواده به این نتیجه رسیدیم که باید حتماً جایی برویم که توالت جانبازی داشته باشد. بنابراین تصمیم گرفتیم به جای رفتن به هتل در منزل دوست جانبازم، حاجآقا فرحی، اقامت کنیم. خانوادهی این عزیز آشنای با این نوع وضعیت بودند و من شرمنده نمیشدم. وقتی همسر دوستم فهمید چه اتفاقی برایم افتاده با معرفی یک داروی گیاهی، خودش آن را برایم درست کرد. وقتی دارو را خوردمف کمی از مشکلم کاسته شد و با خوردن دوبار دیگر دارو در مسیر راه، الحمدلله کاملاً بیرونرویام متوقف شد.
بندرعباس سال 1387
با نظر لطف نمایندهی ولی فقیه نیروی دریایی سپاه، سال 1387 هم در همان میهمانسرای سال قبل اسکان یافتیم. البته امسال مواظب بودیم که اتفاق سال گذشته پیش نیاید. اگر هم احساس گاز در شکم میکردم، چون میدانستیم مشکل از کجاست، فوراً با گرمکردن شکم و پهلو و خوردن قرص اسهال مشکل را حل میکردیم.
امسال هم یک سوئیت با دو اطاق در اختیارمان بود و باید مدیریت میکردیم که خواهرها و برادرها هر تعدادی که آمدند، موجب ناراحتی آنان و دیگر میهمانهای هتل نشود. بنابراین از همه خواهش کردیم که بسیار آرام و بی سر و صدا رفتوآمد کنند و داخل اطاقها را بهوسیلهی ملحفه و مبل از هم جدا کردیم و برای هر کس جایی هر چند ناچیز اختصاص دادیم. اگر چه تنگی جا خوابیدن را برای افراد مشکل کرده بود، اما این دورهمی احساس راحتی و خوشی عجیبی به همه داده بود. تصمیم گرفتم از سال آینده به دلیل امکانات بهتر به میهمانپذیر نروم و باز خانهای اجاره کنم.
البته گرفتاریهای اجارهی خانه و دشواری پیداکردن منزلی مناسب با وضعیت من، مسئلهی آسانی نبود که فقط یاری پروردگار نجاتبخش ما بود. با ارتباط با مدیر کل بنیاد شهید و امور ایثارگران قرار شد برای رهن خانه ده میلیون تومان ودیعه بدهند که بعد از سه ماه به بنیاد برگردانده شود. از سه چهار ماه
مانده به سفر به بندرعباس دوستان بندرعباسیام تلاش میکردند تا خانهای برایم اجاره کنند، ولی با وجود همکاری چند بنگاه همه تلاشها بینتیجه ماند. دوستم، حاجآقا انصاری، که رحمت خداوند جل جلاله بر او باد، گفت: «من منزلی دارم که گر چه مناسب وضعیت شما نیست، ولی شاید بشه اونو آماده کنیم، هر چند سخته ولی امسال رو اونجا بگذرونید.»
به هر حال آن سال اگر چه رفتوآمد داخل خانه بابت داشتن پله سخت بود، ولی در منزل دوستم سپری شد.
بندر عباس سال 1388
سال 1388 باز هم همان گرفتاری اجارهی خانه و پیدانشدن خانهی مناسب در بندرعباس گریبانگیرم شد. با خودم فکر کردم باید با خرید خانه مناسب، خود را از این وضعیت دشوار و دربهدری نجات بدهم. با دوست بسیار مهربانم، حاجآقا احراری، سردار احمدی فرماندهی سپاه و مدیر کل بنیاد شهید و امور ایثارگران مشکل را در میان گذاشتم. ولی آنها ابراز ناتوانی کردند، و فقط هر کدام نفری 5 میلیون تومان قول مساعد دریافت وام دادند.
به هر حال با تلاش بسیار مبلغ 15 میلیون تومان قرض و وام و کمی هم از دور و بر خودم جمع کردم تا به زحمت سرمایهام را به 18 میلیون تومان رساندم.
آن سال با کمی وسایل به خانهای که صاحبش در دبی زندگی میکرد، و دوستم برایمان گرفته بود رفتیم. در آن سال دولت مبلغ
40 میلیون تومان به جانبازان وام داد تا از ایرانخودرو ماشین دریافت کنند. من توانستم یک ماشین تویوتای هایلوکس بگیرم و با تعویض آن با ماشین فرسوده، باقیماندهی پول ماشین را که حدود 7 میلیون تومان بود به پول خرید خانه در بندرعباس اضافه کنم.
از دوستم خواستم تا کمک کند بتوانم یک واحد آپارتمان پیدا کنم. خودم هم به هر جایی سر زدم، ولی آپارتمانی که آسانسور مناسب چرخ من داشته باشد، گیر نمیآمد. واقعاً همه کلافه شده بودیم، در همین ایام یک نفر از دوستان حاجآقا انصاری در حال ساخت آپارتمان بود، بهاتفاق ایشان نزد آن بندهی خدا رفتیم. او با ابراز خوشحالی بسیار که یک جانباز خانهاش را میخرد، قول داد طبقهی اول را برای من بسازد. کمی خاطرم جمع شد و چند روز دیگر دنبال خانه نمیگشتیم، آن بنده خدا هم مرتب میگفت: «بیا قرارداد بنویسیم و مبلغی پیشپرداخت کن.»
حقیقتاً من حاضر بودم مبلغی پیشپرداخت بدهم، ولی آقای انصاری قبول نمیکرد، میگفت: «تا مطمئن نشدیم آسانسور این ساختمان مناسب وضعیت شماست نباید پولی بدیم.» آقای انصاری از دوستش خواست که مسئول ساخت آسانسور بیاید، و اندازهی چرخ و چالهی آسانسور را بگیرد و بگوید میشود با این چرخ وارد آسانسور شد یا خیر؛ روز موعود فرارسید، من و دوستم و همیارم حسن آقا رفتیم سر ساختمان و بعد از گرفتن اندازهی چرخ و چاله، گفت: «آسانسور با ابعاد این چرخ در این چاله جای نمیگیرد!»
باز دوباره پیگیری ما برای یافتن خانه مناسب شروع شد. سراغ ساختمانهای نوساز میرفتیم و اندازهی آسانسور را جویا میشدیم. علاوه بر املاکیها، دوستان، خانواده و حتی میهمانها هم برای پیداکردن جای مناسب وضعیت ما درگیر شدند. تقریباً از صبح تا شب به این سو و آن سو سر میزدیم و دنبال واحد مناسب میگشتیم.
در آخرین روزهای سال آقای انصاری با یکی از آشنایانش که در حال ساخت آپارتمان بود، صحبت کرد و او گفته بود ساختمان من در حال ساخت است، هر تصمیمی میتوانم بگیرم، بنابراین میتوانم آسانسوری اندازهی چرخ جانباز بسازم. لذا با این بنده خدا با شرط آسانسور با ابعاد 140 سانتیمتر قرارداد بستیم، هشت ماه بعد زمان تحویل واحد آپارتمان بود. مبلغ 30 میلیون نقد و ده میلیون تومان توافق شد. حاجآقا انصاری شرایط جسمی مرا توضیح داد و بسیار با اصرار از او خواست که حتماً رًس هشت ماه، یعنی آبان ماه سال آینده، منزل را تحویل دهد. ایشان محکم قول دادند
که در زمان مقرر قرارداد، منزل تحویل داده خواهد شد. با این وصف در آخرین روزهای زمستان همهی اطرافیان احساس راحتی عجیبی کردیم و با خیال راحت به مشهد بازگشتیم.
سال 1389 همه خوشحال بودیم که دیگر سرگردان خانه نیستیم و دیگر دوستان بندرعباسی را درگیر یافتن خانه نمیکنیم. واقعاً هیچکس به غیر از خداوند متعال نمیداند برای وضعیت اینچنینی، آن دربهدری چقدر دشوار و طاقتفرساست. هر سال
از مردادماه مرتب به این و آن زنگ میزدیم که برای رضای خدا بگردید و برای ما خانه پیدا کنید. امسال خیالم جمع بود و به دور از نگرانی منتظر رفتن به بندرعباس بودیم.
چند ماه مانده به موعد مقرر با آقای صادقی، صاحب واحد آپارتمانی، تماس گرفتم و ایشان گفت: «خاطرت جمع باشه تا وقت مقرر آماده میکنم.»
با اینکه وقتی به بنده خدا زنگ میزدم و وضعیت را میپرسیدم، ایشان جواب خاطر جمعی میداد، به دوستم، حاجآقا انصاری، زنگ زدم که یک خبر از خانه بگیر و ببین خانه در چه مرحلهای از ساخت است. بعد از چند روز دوستم گفت: «تا جایی که من دیدم، این خانه امسال آماده نمیشه.»
باز اضطراب و نگرانی من و خانواده فرارسید، و ما ناراحت از چگونگی تهیهی خانه در بندرعباس بودیم. با این وجود مرتب به آقای صادقی زنگ میزدم و ایشان حرفهای ضد و نقیض میزد و نگرانی ما بیشتر میشد. موعد رفتن بندرعباس رسید و قبل از رفتن با دوستم، حاجآقا انصاری، تماس گرفتم و برای تهیهی خانه از او کمک خواستم. ایشان هم همچون کوه کنار ما ایستاده و ما را تسکین میداد، و میگفت: «اصلاَ نگران تهیهی خانه نباش، و نهایتاً اینه که در همان منزل دو سال قبل ساکن میشی.»
همچون دو سال قبل تقریباً وسایل مورد نیاز و دمدستی و کار راهانداز را در خانه مهیا کرد و ما در منزل ایشان اسکان یافتیم. ما هر چند روز یکبار جلوی آن خانه آپارتمانی میرفتیم و
پیشرفت کار را بررسی میکردیم ولی تغییر آنچنانی در ساختمان نمیدیدیم. گاه به آقای صادقی زنگ میزدم و با کلی گلایه اعتراض و ناراحتیام را ابراز میکردم و ایشان هم یک جواب دلگرمکننده میداد، و سعی بر قانعکردن من مینمود، اما دلهرهی ما با این حرفها بر طرف نمیشد.
یک روز با همیارم حسن آقا سر ساختمان رفتیم و کنار چالهی آسانسور ایستادیم. در نگاه چشمی به اندازهی آن شک کردم، به حسن آقا گفتم: «برو و دقیق محاسبه کن.» بعد از متراژ چاله مشخص گردید که با این چاله، آسانسوری اندازهی چرخ من در نمیآید، فهمیدیم که بنده خدا غیرکارشناسی سخنی گفته است. با دوستم، حاجآقا انصاری، طرح مسئله کردم و بعد با آقای صادقی تماس گرفتیم و از ایشان توضیح خواستیم. ایشان ابراز داشت که من هر طور شده آسانسور اندازهی چرخ شما درست میکنم. ولی همهی افراد مطلع گفتند که اصلاً چنین چیزی امکانپذیر نیست، چون وقتی چاله از اندازهی مورد نظر کوچکتر است چطور میتواند آسانسور بزرگتری را تعبیه کند. و از آن روز به بعد دیگر ایشان تماسهای تلفنی ما را پاسخ نمیداد.
در گفتگویی که با حاجآقا انصاری داشتیم به این نتیجه رسیدیم که اگر جواب قانعکنندهای نداد از این ایشان شکایت کنیم. من جلوی بنگاهی که متعلق به آقای صادقی و شریکش بود، رفتم. به شریک آقای صادقی گفتم: «اگه ایشان فردا جواب قطعی به ما نده، با مأمور به دنبالش خواهم اومد.»
ساعت نُه همان شب، آقای صادقی زنگ زد و شروع کرد به توجیهکردن کار خود، که من از ایشان گله کردم: «چطور شما تونستی با وضعیت من، به من کلک بزنی و بیش از یک سال منو سرگردون خودت کنی!»
گفتم: «تو کارت ساختمان سازیه، چطور امکان داره ندونی نمیشه آسانسوری که با اندازهی چرخ من سازگار باشه درست کرد. حالا هم که جواب تلفن منو نمیدی!» با ناراحتی شدید و اصرار گفتم: «فقط دو روز فرصت داری پول ما رو بدی، و الّا شکایت میکنم.» ابتدا ایشان ابراز کرد که پول کافی ندارد، ولی وقتی اصرار مرا دید پذیرفت و گفت: «تلاش میکنم تا دو روز دیگه پول را جور کنم.» در وقت مقرر حاجآقا انصاری رفت و خانه را به قیمت روز - یعنی 48 میلیون تومان - به او فروخته بود.
در همان ایام 13 نفر از مشهد میهمان منزل ما بودند و همچون سالهای گذشته با تهیهی مقدار زیادی پارچه با عرض زیاد، داخل خانه را با آن محصور کردیم. روزها پردهها را باز میکردند و شبها میبستند و هر کسی در فضای مخصوص بهخود استراحت میکرد.
بعد از بههم خوردن معاملهی آپارتمان تصمیم گرفتیم که دوباره در بنگاهها این بار فقط بهدنبال خانهی ویلایی با قیمت تقریبی 80 میلیون تومان باشیم. البته با این شرط باید در مناطق مورد نظر ما که بیشتر نزدیک به مرکز شهر بود میگشتیم. هر روز صبح من و همیارم، برادرم، رحمان، و شوهرخواهرم، عباسی،
و برادر خانمم، حاج محمدآقا، هر یک از سویی، برای پیداکردن خانهای مناسب تلاش میکردیم. بعد از ساعتی که بهیکدیگر میرسیدیم، افراد ناامیدانه ابراز میداشتند که با مبلغ پولی که ما داریم خانهی ویلایی اصلاً پیدا نمیشود.
واقعاً دیگر جایی نمانده بود که نگشته باشیم، حتی بنگاههای املاک کوچه پس کوچهها را هم رفته بودیم. حتی به خرید خانهای که در همان نگاه اول هر کس میدید میگفت این خانه مناسب وضعیت شما نیست! راضی بودیم. چون امید داشتیم آن خانه را بعد از بازسازی مناسب شرایطم کنیم، اما جور نمیشد.
واقعاً همه خسته و مأیوس شده بودند، ولی من با توکل به خدای تعالی، چون همیشه منتظر الطاف حضرت حق بودم. گاهی دلم میشکست و متوسل به بارگاه ربوبی و اهلبیت میشدم، زیرا به فرمایش خدای تعالی ایمان داشتم که فرمود: «قُلْ لَنْ یُصیبَنا إِلاَّ ما کَتَبَ اللَّهُ لَنا» (بگو به ما جز آنچه که خدا برایمان مقرر کرده نمیرسد.(1)) من بهعنوان یک مسلمان معتقدم که هیچ امری از کوچک و بزرگ جز خواست خالقم که از قبل برای من نوشتهشده اتفاق نمیافتد. از ابتدای فکر خرید منزل، و رفتن به بندرعباس حقیقتاً زندگیام دچار چالش بزرگی شده بود و همهی خانواده و دوستانم را گرفتار خود کرده بودم. یکوقت که واقعاً اذیت شده بودم و دلم شکسته بود، دست التجاء به درگاه قاضیالحاجات بردم و عرضه داشتم: «ای خدای عزیز، تو که به
1) -توبه/ 51
وضعیت من آگاهی و با خواست تو مولای مهربان اینگونه دچار مشکلات جسمی شدهام که مجبورم زمستان شهر و دیارم را از کنار مضجع شریف حضرت ثامن الحجج (ع) با آن همه زحمت و گرفتاری که در پی دارد، ترک کنم و رهسپار دیار غربت شده و با اینهمه میهمانی که برایم میآید خانهای مناسب نداشته باشم و شرمندهی دوستانم بهخصوص آقای انصاری شوم. خدایا تو میپسندی که بندهات اینگونه شرمنده باشد.»
به اعتقاد من لطف الهی شامل حال بنده برای تهیهی خانه در بندرعباس شده بود، چون بهراحتی وامها جور میشد. اما یافتن مکان هنوز زمان میبُرد و باید صبوری میکردم تا خواست پروردگار بر چه مکانی مقدر است. مطمئن بودم که آنچه قسمت ماست هنوز وقتش نرسیده است.
یک شب موقعی که همه دور هم بودیم و معمولاً هم بحث داغ همه موضوع خرید منزل بود؛ از همه خواهش کردم که فردا صبح موقع نماز برای رضای خداوند دو رکعت نماز حاجت بخوانند و خداوند را بهحق «فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها» قسم دهند و از خدای تعالی بخواهند که بهزودی خانهی مناسبی برای ما گیر بیاید.
فردای همانروز همچون روزهای گذشته به بنگاههایی که شاید بیش از دهبار مراجعه کرده بودیم رفتیم. سؤالهای تکراری همه روزه را از آنها پرسیدیم، البته آنها دیگر میدانستند ما چه میخواهیم. در بین بنگاههای املاک به املاک «چشمبراه» رسیدیم،
ایشان گفت: «دو تا خانه با شرایط شما دارم، در نزدیکی میدون شریعتی میان کوچههای نزدیک میدون.» خانهای تقریباً مناسب وضعیت و خواستهی ما نشان داد و پذیرفتیم، اما آقای چشمبراه گفت: «بیا یه منزل دیگه رو هم نشون بدم.» وقتی آن خانه را دیدم از اولی صرف نظر کردم و گفتم: «همین منزل رو میخریم.»
قرار با صاحبخانه گذاشته شد و همان شب با حاجآقا انصاری به املاک چشمبراه رفتیم. آن بنده خدای صاحبخانه با دیدن من خیلی ابراز ارادت کرد و گفت: «من خانه رو 85 میلیون تومان خریدم، با وجود اینکه بیشتر از این از من میخرند، ولی بهشما با همان قیمت میدم.» من و همراهانم ایشان را کلی دعا کردیم.
من 50 میلیون بیشتر نداشتم و باید برای 35 میلیون دیگر آن فکری میکردم. چون نزدیک عید بود، با مشورت آقای انصاری تصمیم گرفتیم تا سال آینده که برمیگردیم، خانه را رهن و اجاره دهیم. به آقای چشمبراه گفتیم: «خانه رو برایمان سریع رهن بده.» ایشان گفت: «نگران نباشین فوراً خانه رو رهن میدم.»
از جاییکه خانه دست مستأجر بود تا تخلیهی آنها نمیشد خانه را تحویل بگیریم، و مستأجر هم تا پایان امتحانات بچهها خانه را تخلیه نمیکرد. ما ناچار بودیم تعمیرات و اصلاحات خانه را قبل از پایان سال با نظارت خودمان انجام دهیم. با این وصف فرصتی نداشتیم و باید کار را شروع میکردیم. با هماهنگی با مستأجر کارهای بیرونی منزل را آغاز کردیم، یعنی دیوارها را که خیلی کوتاه بود، بیشتر از دو متر بالا بردیم و ...
در همین روزها از املاک به من زنگ زدند و حرفهایی را گفتند که بوی پشیمانی صاحبخانه را میداد. همان شب به حاجآقا انصاری زنگ زدم و گفتم: «فکر میکنم بنده خدا پشیمان شده.» فردا ایشان رفته بود املاک و در آنجا یکی از دوستانش به نام خدایی را دیده و بعد از احوالپرسی از املاکی میپرسد: «این صاحبخانه کجاست؟» آقای خدایی میپرسد: «به ایشان چکار دارید؟» و ماجرای خرید منزل را برای ما و نوع وضعیت من را برای ایشان میگوید، ایشان شدیداً ناراحت میشود و به املاکی میگوید: «ببخشید من خانه نمیخوام.» حاجآقا انصاری میپرسد: «ماجرا چیه؟»
ایشان میگوید: «حقیقتاً من چون خانه نزدیک منزلمه پسندیدم و به صاحبخانه پیشنهاد قیمت بیشتری و خرید نقدی کردم، حتماً بنده خدا به همین خاطر خواسته معامله را بههم بزنه.»
فردا شب صاحبخانه را خواستیم و جلوی صاحب بنگاه چشمبراه به او گفتیم: «آقای اختیاری، بنده با این وضعیت همراه چند نفر، ده روزه زیر آفتاب بدون اینکه بتونیم داخل خانه بریم داریم آنجا کار میکنیم و کلی خرج کردیم، حالا با یه پیشنهاد قصد بههم زدن معامله را میکنی!» ایشان بعد از کلی معذرتخواهی دوباره منزل را به ما داد.
بعد از چند روز مستأجر خانه را تخلیه کرد و با کمک برادرم رحمان، پسرم و برادر خانمم، سیدمحمد، اصلاح حمام و توالت و ... آغاز شد. ضمن اینکه به کمک حاج آقا انصاری دربهای
خانه مناسب با وضعیت من سفارش داده شد و بعد از چند روز که دربها رسید کار داخل خانه هم آغاز گردید. وضع خانه خیلی نابسامان بود، بهصورتی که همسرم وقتی خانه را دید با وجود آنهمه گرفتاریهایی که در آن سالها دیده بود، گفت: «من پامو داخل این خانه نمیگذارم.» با این وصف باید تمام خانه را تا قابل قبول شدن تغییر میدادیم و این امر جدا از این بود که خانه غیرجانبازی بود. با دشواری مخصوصی که خانهسازی و ناز و کرشمهی معمار و بنا و ... دارد باید در ولایت غربت و تقریباً دست خالی کار را پیش میبردیم.
نکته رنجآور وضع کار کارگرها بود، مثلاً، برای گچکاری منزل حدود 120 متری، استادکار گچکار بعد از دیدن کار گفت: «متری 4 هزار تومان.» گفتم: «ما حدود 120 متر بنا داریم، انجام میدین؟» گفت: «میام ولی نه متری 4 تومان، اجاره کار با 1600 هزار تومان!!» حیرتزده به او نگاه کردم و گفتم: «بیانصاف آخه متری چند؟!» خلاصه کمتر از آن راضی نشد و رفت، قابل توجه اینکه همین فرد پنج روز دور فلکه ی شاهحسینی بیکار بود، اما کار ما را قبول نکرد.
فردا استادکار دیگری کار را دید، او هم با کمی کمتر، یعنی 1200 هزار تومان، قیمت داد؛ یعنی دو برابر قیمت اصل کارمزد آنها. با کمی چانه 900 هزار تومان دستمزد را بهاجبار پذیرفت. ایشان از صبح فردای آن روز شروع به کار کرد. از آنجا که قبلاً اطراف خانه بابت رطوبت با چوب پوشانیده شده بود، کارگرهای
گچکار همه چوبها را کندند، تا حدود ساعت 9 صبح کار کردند. بعد دیدم دارند لباس میپوشند، حیرتزده با خودم فکر کردم، شاید خواستند کار را اینجا شروع کنند و کار قبلی را انجام دهند. چون بعضی از بناها این کار را میکنند، یعنی یک کار را شروع میکنند تا کار را از دست ندهند و میروند کار قبل را تمام میکنند! از او سؤال کردم: «اوستا چرا دست از کار کشیدی؟» گفت: «من با این قیمت کار نمیکنم!» گفتم: «چرا؟»
گفت: «این قیمت صرف نمیکنه.» گفتم: «آقا شما شرعاً مسئولی، تمام اطراف خانه مرا خراب کردی! تازه من با شما قرارداد دارم و نمیتونی زیر قراردادت بزنی.» او گفت: «من با این قیمت کار نمیکنم، گفتم چند میگیری؟» گفت: «1500 هزار تومان میگیرم.» با عدم رضایت من، وسایلشان را برداشتند و رفتند!
با کلی ناراحتی به سمت منزل میرفتم، که یکی از دوستان مرا دید، گفت: «چرا ناراحتی؟» ماجرا را گفتم. گفت: «کمی صبر کن.» به یکی از دوستانش زنگ زد و قرار گذاشتند که بیاید و کار را ببیند. من اصلاً چشمم آب نمیخورد این بنده خدا هم قبول کند. ولی ایشان کار را که دید گفت: «من انجام میدم.» گفتم: «چطوری و به چه قیمت؟»
گفت: «من متری 400 تومان کار میکنم.» آمد، حساب کردیم و بهطور کلی 500 هزار تومان اجاره کرد. من هنوز باورم نمیشد. اما صبح روز بعد، بنده خدا کار را شروع کرد و با بهترین وجه کار را تحویل داد.
یک دیوار جلوی آشپزخانه باید خراب میشد. با برادر خانمم، سیدمحمد، رفتم دور فلکه و یک کارگر برای انجام این کار آوردیم. دیوار را دید و گفت: «150 هزار تومان میگیرم.» پرسیدم: «برادر مگه چقدر این دیوار کار داره؟» گفت: «2 ساعت.» با حیرت گفتم: «آخه اگه قبول داری که دو ساعته کار تمامه، چرا اینقدر زیاد.» گفت: «من همینقدر میگیرم، کمتر نه.» برادرم و برادر خانمم ناراحت شدند و همین وقت پتک را برداشتند و کمتر از 2 ساعت دیوار را خراب کردند.
برادرم رحمان گفت: «برای بقیهی کارها کسی را نگو، ما بقیهی کارها را انجام میدیم.» بنابراین کاشیکاری حمام و دستشویی و ... و لولهکشیها را برادرم انجام داد.
به هر حال با عنایت خاص پروردگار کار منزل بهپایان رسید. به همسرم گفتم: «بیا ببین میتونی بیایی در این منزل بنشینی؟» صبح برای ما صبحانه آورد و تغییرات را که دید با خوشحالی همه را بابت کمک و همراهی دعا کرد.
در این میان یکی از اقوام که مقیم بندرعباس بود، با دیدن خانه و با تصور اینکه فقط 15 میلیون رهن بدهد و هیچ کرایهای ندهد، به همیارم حسن آقا گفته بود من خانه را میخواهم. ما هم بدون اینکه حرفی از میزان رهن و اجاره بشود، اعتماد کرده و مبلغی از او گرفتیم. البته او در همان ایام بهعنوان قوم و خویش و همشهری در ترمیم خانه هم به ما کمک کرده بود. البته واقعاً تصور این بود که موقع قرارداد میرویم بنگاه املاک و دربارهی
مبلغ رهن و اجاره با هم توافق میکنیم. اما موقع واگذاری ایشان گفتند: «من تصورم این بوده که فقط رهن باید بدم.» چون از اقوام بود و در بهسازی منزل، ما را کمک کرده بود از ماهی 300 هزار تومان که باید میداد، گذشتیم، و خانه را تا سال آینده تحویل ایشان دادیم.
سال 1389 از نظر جسمی همچون سالهای گذشته تقریباً به من خیلی سخت گذشت. از همان روزهای اول تابستان هوا نسبت به سالهای پیش گرمتر بود، دشواریهای من شدت یافت. از یکسو گرمای هوا و اینکه من نمیتوانستم از کولر، پنکه و ... استفاده کنم، و از سویی گُرگرفتگی عجیبی و بهدنبال آن درد، امانم را بریده بود.
واقعاً نمیدانستم چکار کنم، زیرا فشار مضاعفی در اینگونه مواقع بر اطرافیان بهخصوص همسرم وارد میآمد. در این مواقع شبانه روز یک نفر باید موکل من باشد که با بادزدن من و آبزدن به صورتم کمی آرامم کند، و تقریباً روزها نگرانی نداشتم، اما شبها بسیار موجب اذیت خودم و هم همسرم میشدم. در این شرایط عجیب درد و گرما موجب بیدارخوابیام میشود، چون همان گُرگرفتگی روز در شب هم ادامه داشت. با این تفاوت که در روز معمولاً افراد کمک همسرم میکنند و لازم نیست کسی برای من از خواب بماند، ولی شب همسرم دست تنهاست و بیخوابی موجب مریضی ایشان میشود.
قابل تأمل است که سیستم بدن من موقع خواب با بیداری
صددرصد متفاوت است؛ یعنی در بیداری پوشش کمتری نیاز دارد، اما در موقع خواب با دهها ملحفه و پتو، آنهم با ظرافت خاصی که فقط در تخصص همسرم میباشد پوشانیده میشود. بهتر است اینگونه بگویم که بدن من در موقع خواب به دلیل اینکه هر کجای بدنم برای خود حکومتی دارد و
دمای متفاوتی را میطلبد باید بهطور مخصوصی پوشیده شود که کار را تخصصی میکند؛ یعنی روی سرم را یکطور، روی شانهها یکجور، روی سینه، پهلو و پاها هر کدام به اندازهی خاصی پوشیده میشود، که اگر مراعات نشود من دچار دردهای شدید و گاه تبولرز میشوم. با وجود گُرگرفتگی اگر قسمت بالای بدنم را با پوشش زیاد بپوشانند و خوابم نبرد گرمای بدنم مضاعف شده و بسیار مشکلزا میشود، چون بهقول بعضی دوستان بدنم ترموستات(1)ندارد. در واقع بدنم نمیتواند دمای خود را با محیط سازگار کند و با کوچکترین سرما یا گرما حالم بد میشود و مرا چند شبانه روز از خواب میاندازد. بنابراین مراقبت همیشگی برای پیشگیری از گرفتاری بیشتر نیاز هست.
واقعاً پذیرش این موضوع برای دیگران سخت است و موقعی که بالایم را میاندازند دیدنی است، تقریباً حدود 20 سانت بالاتر از صورتم میشود و گاهی بالغ بر 32 ملحفه و پتو رویم
1) - بدن افراد به لطف پروردگار وقتی در سرما یا گرما قرار میگیرد خود را با شرایط تطبیق میدهد و سازگار با محیط میشود. ولی این حالت در بدن من از بین رفته و دکتر معالج من بارها به من توصیه میکند که: «شما باید مواظب باشی که دمای بدنت بیشتر یا کمتر از یک حدی نشه، چون اگر کم یا زیاد بشه به اغما رفته و ممکنه اصلاً به هوش نیایی.»
میاندازند. البته در همهی ساعات شبانه روز اینطور نیست؛ شب تا اذان صبح یک اندازه روی بدنم انداخته میشود، از اذان صبح تا اول روز یک اندازه و بعد از ظهر یک اندازهی دیگر باید پوشانده شود، و همهی اینها در تخصص همسر والامقام و صبورم میباشد.
در حالت معمولی که حالم خوب است و اصلاً مشکل جسمی ندارم، هر شب پنجبار همسرم برای جابجایی پوشش من بیدار میشود. حال شبهایی که خوابم نمیبرد، یا مشکل جسمی دارم که دیگر جای خود دارد. آن بندهی خوب و صبور و باوفا مرتب در زحمت است، و ایشان هر دم و ساعت باید بیدار شود.
تابستان امسال فشار زیادی بر ما آمد و درد امانم را بریده بود؛ شبها و پوشش زیاد و بیدارخوابیها، و روزها گرمای تحملنشدنی و همزمانی این اوقات با نیمهی شعبان و اجتماع عظیم منتظران که مسئولیت آن در مشهد با من بود. برای اجرای این اجتماع باید جاهای مختلفی میرفتم و یا در منزل با مسئولین فرهنگی شهر جلسه میگذاشتم. از سویی مسافرت جانبازان هم برعهدهی من بود و باید برای آن برنامهریزی میکردم.
به هر حال کمی متفاوتتر از سالهای قبل این وضعیت، من و هم همسرم را اذیت کرد و باید دقت میکردیم که خدای ناکرده با کمصبری به ناشکری نیفتیم. بنابراین برای اینکه همسرم خیلی اذیت نشود و او را با بیدارخوابی فراوان مریض نکنم، آخر شب از خانه بیرون میرفتم و تا اذان صبح در خیابان جلوی درب منزلم
بسر میبردم. چون کسی نبود آب به صورتم بزند، برای اینکه زیاد گرمم نشود، از درب خانه تا جلوی درب هتل را با سرعت میرفتم و برمیگشتم. باید کاری میکردم که خوابم نبرد و با خوردن باد به صورتم گرمم هم نشود، زیرا اگر بدون پوشش خوابم میبرد، درد امانم را میبرید و حتی موجب تبولرز میشد. بنابراین تا صبح میرفتم بالای خیابان و برمیگشتم.
یکی از چیزهایی که جانبازان نخاعی را کموبیش اذیت میکند اسپاسم است. افرادی مثل من که تحرکی ندارند وقتی بدنشان خسته میشود و یا به جایی از بدن فشار مضاعف وارد میآید بدن اسپاسم(1)میگیرد، یعنی لرزش شدیدی در پاها و کمر ایجاد میشود، و در اینگونه مواقع معمولاً بدن جانباز را به یک سمت میکشد و کج میشود. بنابراین تا
کسی بهکمکش نیاید ساعتهای طولانی همانگونه کج میماند و موجب خستگی شدید سر و گردن شده و عجیب روح و روان فرد را خراب میکند. معمولاً هم این امر اجتنابناپذیر است و هر چند دقیقه یا ساعتی اسپاسم به سراغم میآید، و گاهی اتفاق میافتد که با اسپاسم آنقدر زیاد بهطرفی کشیده میشوم که کلیدهای اساسی که معمولاً کنار سر و جلوی صورتم روی چرخ است و کارهای چرخ بهوسیله آنها انجام میشود، از دسترس خارج میشود و تا آمدن کسی حتی ساعتها، بدون تحرک، چشم به راه میمانم که کسی از آنجا بگذرد و از او برای راستکردن بدنم کمک بگیرم.
1) - حرکات غیر ارادی بدن را اسپاسم میگویند.
توضیح اینکه چرخ من برقی است و کلیدهای چرخ اکثراً توسط خود من طراحی شدهاند. کلیدهای نزدیک سر و صورتم، که با اشارهی سرم کار میکند. لذا با اسپاسم بدنم، به یک سو کشیده شده و از کلیدها بهخصوص فرمان چرخ که جلوی دهان من است، دور میشوم و اجازهی انجام هر کاری از من گرفته میشود.
این اتفاق در دل تاریکی شب و منتظر یک ناجی نشستن و چشم به راه فردی بودن، گاهی ساعتها به طول میانجامید و تازه گاه خجالت میکشیدم کسی را صدا بزنم و از او بخواهم بدنم را متعادل کند.
تابستان 1389 از سالهای بسیار سختی برای من و خانوادهام بود که باید با یاری خداوند و توسل به اهل بیت علیهمالسلام سپری میکردم. البته این وضعیت یک درمان موقتی داشت. میشد با یک مسافرت با ماشین به منطقهی آذربایجان و شهر سرعین و آبتنی در آبهای معدنی، مشکلاتم کم شود، و مثلاً پوشش شبانه از تعداد 32 پتو به 3 - 4 پتو تقلیل پیدا میکرد.
البته دوستان و خانواده برای رفتن به مسافرت و کاستن از مشکل بسیار توصیه میکردند. ولی مسئولیت راهپیمایی انتظار حدود شش سال، برعهدهی من بود. بر اساس عمل به روایات اهل بیت علیهمالسلام ما هم در کنار مرقد مطهر حضرت علیابنموسی الرضا (ع) در تجمعی بزرگ با توبه و استغفار فرج حضرت حجت (عج) را از خدای تعالی و اهل بیت عصمت و طهارت طلب میکنیم. بنابراین برای حضور و برپایی این مراسم
نمیتوانستم به مسافرت بروم، و روز بهروز دردهایم افزونتر میشد و من مجبور به تحمل بودم.
بعد از برگزاری مراسم اجتماع عظیم منتظران، روز بعد از نیمهی شعبان، برای مسافرت حرکت کردیم. تا رسیدن به شهر تبریز، مدت 4 شب در شهرهای شمال و تهران ماندیم و شب پنجم به تبریز رسیدیم، دو شب تبریز ماندیم و شب هفتم به شهر سرعین رفتیم. یکشب آنجا ماندیم. روز بعد به قصد دیدار امام جمعه رودسر که از دوستان عزیزم است و نیز شرکت در نماز جمعه، عازم رودسر شدم.
خانواده در آستارا خیلی معطل کردند و ساعت 30/ 8 شب از آستارا راه افتادیم. با دوستم هماهنگ کرده بودم که شب رودسر باشم. در مسیر راه آنقدر ترافیک بود که بالاخره رسیدن به رودسر تا ساعت 2 شب به طول انجامید. اصلاً صلاح ندانستیم شب موجب بیدارخوابی آنها شویم، بنابراین کنار یکی از فلکههای خلوت شهر شب را به صبح رساندیم. اذان صبح با هماهنگی دوستم به مهمانپذیر فرمانداری رودسر رفتیم. آن روز هوا خیلی گرم بود، برای اینکه خیلی گرما اذیتم نکند، قبل از شرکت در نماز جمعه حمام رفتم و یک دوش آب ولرم و در آخر هم دوش آب سرد گرفتم.
در موقع رفتن به نماز جمعه و هنگام سوارشدن به ماشین، ابتدا کولر ماشین را روشن کردند تا داخل ماشین خنک شود. موقعی که من سوار شدم خجالت کشیدم بگویم کولر را خاموش
کنید. علیرغم اینکه همه میدانند باد کولر برای من سم است، ولی آنها هم از بس هوا گرم بود، نگفتند کولر خاموش شود و تا مصلی رفتیم.
از یکسو حمام و دوش آب سرد و از سوی دیگر کولر ماشین، حسابی بدن حساس مرا اذیت کرده بود. در محل مصلای نماز جمعهی رودسر هم کولر و پنکه روشن بود و حسابی بدنم را آزرده کرد. بعد از نماز جمعه به اتفاق دوستانم که برای دیدار من از بابل برای نماز جمعه به رودسر آمده بودند، به منزل امام جمعه رفتیم. در آنجا نیز تمام مدت کولر روشن بود. بعد از ناهار همه توافق کردند که همانجا کمی استراحت کنند، بنابراین همانطور که کولر روشن بود، با کلی پتو که رویم انداختند خوابیدم، بعد از بیدارشدن از خواب، بهطرف قائمشهر راه افتادیم، و در داخل ماشین در همان ساعت اول تبولرز سراغم آمد، و دم به دم افزایش یافت.
در حالیکه در تب میسوختم، و گرما امانم را بریده بود، ترافیک عجیبی هم مسیر حرکت را کند کرده بود. بالاخره ساعت 10 شب به بابل و منزل دوستم رسیدیم، از آنجا که در بابل دوستان زیادی دارم، و آنها فهمیده بودند که امشب به بابل میرسم، دوستانم به استقبال من در منزل دوستم آمده بودند. حالم بسیار بد بود مجبور بودم تا آخر شب کنار دوستان و باز زیر کولر بمانم که این امر موجب افزایش بیماریام میشد، ولی به هر حال تا آخر شب تحمل کردم و لب فروبستم.
موقع خواب برای اینکه مزاحمت کمتری ایجاد کنم از خانه بیرون رفتم و کنار فلکهی نزدیک منزل دوستم و خیابانهای آن اطراف مقدار زیادی ماندم و شب را با گرما و تبی که در آن میسوختم به صبح رساندم. حال از جاییکه معمولاً در اینگونه مواقع در همان ساعات اول باید داروی آنتیبیوتیک سازگار با بدنم را که همان داروی سفالکسیم است از همان شب تهیه و شروع کردم.
روز بعد در منزل یکی از دوستان در قائمشهر دعوت بودیم. از آنجا که تبم پایین نیامده بود و داروی مسکن و تببر هم نمیتوانستم مصرف کنم، وضعیت نابسامان جسمیام موجب نگرانی همه شد و هر کس به گونهای تلاش میکرد که تب مرا پایین بیاورد. سراغ داروهای گیاهی رفتیم و بعد از استفاده از داروهای گیاهی و نگرفتن نتیجه سراغ پاشویه رفتیم. گاهی حدود 2 ساعت آب سرد روی دست و پاهایم میریختند، بعد از ساعتی که تب پایین میآمد، لرز شروع میشد و همه ناراحت لرز بودند.
هوا بسیار گرم بود، تب و هوای گرم دست به دست هم داده و کار را دشوارتر کرده بود. جانباز آهنگری از دوستان بسیار نزدیک من پیشنهاد داد به ییلاق برویم چون آنجا هوای بسیار مناسبی دارد. بنابراین به آنجا رفتیم، در حالیکه هنوز تغییری در تب ایجاد نشده بود، ولی چون هوای ییلاق مناسب بود کمی از التهاب دما کاسته شد. بعد از 48 ساعت استفاده از دارو باید تب قطع و یا لااقل کاهش مییافت، ولی اصلاً تغییری ایجاد نشده بود، این امر نگرانکننده بود. با پزشک آسایشگاه جانبازان مشهد
تماس گرفتم و ایشان گفت: «باید فوراً به مشهد برگردین.» پس با همان تب و مریضی و با مشکلات مخصوص به آن حالت به مشهد برگشتیم.
روز بعد یک بهیار از آسایشگاه به منزل آمد و در اولین قدم آزمایش گرفت. در نهایت مشخص شد که بدنم نسبت به سفالکسیم مقاوم شده و تأثیری بر بدن من نمیگذارد. این خود مشکل بزرگی برای من بود، چون بدن من نسبت به بیشتر داروها حساسیت داشت. بنابراین داروی جدیدی را آوردند و بااحتیاط و زیر نظر پزشک شروع کردم. الحمدلله حساسیت نداشتم و دارو جواب داد.
چند روز بعد از آمدن از سفر کمی بهبود یافتم. ماه مبارک رمضان فرارسید. با عنایت پروردگار من میتوانستم روزه بگیرم، لذا آمادهی این عمل باارزش شدم. همهی اطرافیان با ملامت من که تو هنوز مریض هستی و ... مخالفت شدیدی با روزهگرفتن من کردند. به هر حال با تدبیر درست برای غذا و دارو ماه مبارک را بهپایان رساندم.
آرامآرام تابستان با همهی مشکلات و اتفاقاتش به پایین رسید و پاییز خودنمایی نمود. هوا رو به سردی میرفت. اوایل پاییز برای من اوقات خوبی است، چون هوا نه سرد و نه گرم است و مثل فصل بهار کمتر اذیت میشوم. البته با این شرط که هوا یکباره سرد نشود. چون اگر این اتفاق بیفتد بهقول دوستان محترمانه در منزل زندانی میشوم.
به هر حال باید بر مراقبتها افزوده میشد، تا دردها موجب
زحمت بیشتری برای خانواده نگردد. زیرا بدون اینکه بیدقتی کنیم و مشکلاتم را افزایش دهیم، دردسر برای خانواده داشتم، تا چه رسد به بیدقتیها و کمدقتیها، که باعث مریضی شوند. این یعنی یاد گرفته بودم که با احتیاطکردن در موقع بیرون رفتن از منزل و بهخصوص موقع سرما و گرما، با یک سری مراقبتها مانند پوشاندن بدن به میزان نیاز هر قسمت از بدن، کمی از مریضیها و مشکلات کاسته و دردها کمتر میشود، و این تجربیات مفید در موقعیتهای مختلف به قیمت گزاف به دست آمده و تأثیر خوبی بر زندگی ما گذاشته بود. وقتی این چیزها را نمیدانستیم، واقعاً ایام سخت و دشواری داشتیم، گاهی در زمستانها آنقدر حالم بد میشد که خانواده، آسایشگاه و بهداشت و درمان بنیاد جانبازان مستأصل میشدند.
از ابتدای جانبازی زیر نظر دکتر مهدوی از پزشکان زبدهی اورولوژی در مشهد، بودم. همان اوایل پاییز بهدلیل سوزش شدید ادرار برای مشاوره پیش ایشان رفتم و با گرفتن آزمایش فهمیدند که بازگشت ادرار به کلیه دارم. ایشان گفتند: «باید مثانه شما برای چندمین بار عمل بشه.» میخواستند اسفگتر مثانه را شکاف بیشتری بدهند، ولی این عمل را امروزه قبول ندارند، لذا تصمیم بر بوتاکسکردن مثانه گرفتند. یعنی با زدن ماده بوتاکس به مثانه آن را شل نموده و از اسپاسم مثانه و بازگشت ادرار به کلیه جلوگیری میکند.
روز مقرر برای انجام عمل به بیمارستان بنتالهدای مشهد
رفتم. ساعت 11 صبح وقت عمل گذاشته بودند. من طبق قرار به بیمارستان رفتم و بعد کارهای اولیه و آزمایشات لازم انجام شد. بالاخره ساعت 3 بعد از ظهر پرستاران مأمور اطاق عمل آمدند و لباسهایم را درآوردند، و با انداختن یک پتو مرا روی برانکارد گذاشته و به اتاق عمل بردند.
در اتاق عمل مرا روی تخت انتظار گذاشتند و حدود 70 - 80 دقیقه در هوای سرد آنجا منتظر ماندم. با توجه به حساسیت من نسبت به سرما میدانستم که این توقف موجب مریضی من میشود. بالاخره چارهای نبود، دکتر در اتاقی دیگر مشغول عمل بود، بعد از چندی انتظار وقت عمل من فرارسید. دکتر بیهوشی به سراغم آمد که دکتر مهدوی از راه رسید و گفت: «آقای دکتر، ایشون رو بیهوش نکنی، چون به همهی داروها حساسیت داره.» پرسید: «پس چطور میخواید عمل کنین؟» گفت: «الحمدلله تحملش خیلی زیاده و صبر میکنه.»
در اتاق عمل در حالیکه از سرما میلرزیدم و از درد خیس عرق بودم، عمل را شروع کردند. در ابتدای عمل دکتر وقتی با آن دستگاه مخصوص داخل مثانه را دید، گفت: «اشتباه تشخیص دادم و مشکل شما چیز دیگهای هست.» گفتم: «چیست؟» گفت: «شما پروستات داری و خیلی هم بزرگ شده و فوراً باید عمل بشی.»
بعد از طرح این موضوع دکتر رفت و حدود یک ربع ساعت من منتظر ماندم تا دکتر شروع به عمل کرد. اما با وجود اطلاع از مشکل اصلی، باز هم دکتر عمل بوتاکس را ادامه داده بود. در
حالیکه من خیال میکردم پروستات را عمل کرده است. بعد از انتقال به بخش با نهایت تعجب فهمیدم که دکتر بوتاکس کرده است. بعد از عمل روزهای زیادی را با مشکلات دورهی نقاهت بعد از عمل سپری کردم و انتظار بهبود داشتم که متأسفانه تأثیر چندانی دیده نشد. بنابراین منتظر بهبود آثار عمل قبلی و آمادهی عمل پروستات بودم.
بعد از مدتی در بیمارستان بنتالهدی باز وقت عمل گذاشته شد، با همان شرایط قبل، انتظار، سرما و مشکلات بعد از آن! اینبار هم بدون بیهوشی و با کلی درد و عرق ریختن عمل پروستات انجام شد. از این عمل باید بهسلامت میگذشتیم و منتظر نشانههای بهبود میماندیم. الحمدلله آمدن ادرار راحتتر شد و برگشت ادرار به کلیه بهبود یافت.
همچون سالهای گذشته شهریورماه عازم مسافرت شدم. از جاییکه وضعیت جسمی من در ایامی از سال بههم میخورد و رفتن به مسافرت در کاستن از مشکلات جسمیام بسیار مفید بود. به اتفاق خانواده یعنی همسر، فرزندان و نوههایم، با نیت زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی و حضرت معصومه (س) حرکت کردیم.
از آنجا که یکی از دوستان بسیار خوب و عزیزم در قائمشهر کمی مشکل داشتند، دو روز در آنجا ماندیم. بعد به نیت زیارت حضرت عبدالعظیم عازم تهران شدیم. در طول مسیر رفتن به تهران یکی از دخترهایی که از طریق وبلاگم با من آشنا شده بود و بابا خطابم میکرد، تقاضای ملاقات حضوری با مرا داشت و من گفتم: «تا ساعتی دیگر تهران هستم.»
طبق نیتی که از مشهد داشتم، مستقیم به زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی و امامزاده طاهر و امامزاده حمزه در شهر ری رفتم. وقتی به آنجا رسیدم، هستی با مادرش مرا شرمنده کرد و با زحمت زیاد از آن سوی شهر تهران خود را به حرم مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی رساند.
در همین ایام بود که از مشهد زنگ زدند که شما برای شرکت
در همایشی به تهران دعوت شدهاید، از کم و کیف همایش چیزی نگفتند. در بازگشت به سوی مشهد از دوستان قائمشهری مطلع شدم که اصل همایش جهت اعطای نشان ایثار به جانبازان با درصد بالای کشور است. اما قسمت هیجانانگیز آن دیدار با ولی امر مسلمین جهان بود. این امر عجیب موجب شوق و ذوق جانبازان و خانوادههای آنها شده بود.
سوم مهر ماه رسید، حقیقتاً شوق و ذوق رفتن به تهران و دیدار مولایم برابری با سفر حج میکرد. در همین ایام از تهران با من تماس گرفته شد و به من گفتند: «آمادهی صحبت در جلسه با رهبری باش.» خوب یکی از کارهای همیشگی من سخنرانی در جلسات است و اصل مطلب چیز مهمی نبود. اما اینکه در محضر مولایم صحبت کنم، کمی مضطربم میکرد.
به همه اعلام شد که باید ساعت 3 صبح آسایشگاه جانبازان باشیم. همه رأس همان ساعت در محل حرکت به سمت فرودگاه آماده بودند. چیزی به اذان صبح نمانده بود که اتوبوس مخصوص حمل جانبازان به طرف فرودگاه حرکت کرد. در آنجا رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران و جمعی دیگر از مسئولین بنیاد در فرودگاه برای بدرقهی جانبازان آمده بودند.
ظاهراً موقع گرفتن کارت پرواز نگفته بودند جانبازند که صندلیهای جلو را به ما اختصاص بدهند، بنابراین تا صندلیهای وسط باید ما را میبردند که کار خیلی سختی بود. با جابجاکردن افراد به هر صورتی که بود بدون اینکه کمکی کنارمان باشد تا تهران رفتیم.
همه لحظهشماری میکردند تا روز موعود فرا برسد. تا اینکه در جلسه توجیهی که گذاشته شد، اعلام شد که روز پنجشنبه به دیدار رهبری نائل خواهیم شد. اما دو روز مانده بود، و این برایمان خیلی زیاد بود. ضمناً از همه برای به تأخیر افتادن دیدار رئیسجمهور به علت دیرآمدن از سفر نیویورک عذرخواهی کردند. البته هیچ کس ناراحت نبود، زیرا اشتیاق دیدار مولا و آقایمان همهی جوانب سفر را تحت الشعاع قرار میداد.
به هر حال شبی که فردای آن زیارت امام و رهبرم بود فرارسید، خوشحالی در چهرهی همگان هویدا بود. یکی از افراد انجمن نخاعی جانبازان یک مطلبی را به من دادند که در خدمت آقا بخوانم. من حقیقتاً مطلب را خیلی نپسندیدم. چون آن را حرف دل خودم نیافتم. گفتم: «این مطلب خیلی به دل من ننشست.» آنها گفتند: «ما هم خیلی از مطلب راضی نیستیم.» به همین دلیل مطلبی را نوشتم و خواستم برایم تایپ کنند.
آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم. صبح بعد از نماز از خانواده خواستم آنها برای میل صبحانه بروند تا من حداقل یک ساعت بخوابم. الحمدلله کمی خوابیدم، بعد با همه کنار اتوبوسها منتظر حرکت شدیم. هیچ کس تأخیر نداشت. لحظات بسیار زیبایی بود. واقعاً گرمای خورشید انگار با روزهای دیگر متفاوت شده بود. با اینکه معمولاً جانبازان را گرمای خورشید آزار میدهد، اما امروز زیر نور آفتاب با کمال صبر تحمل میکردند. کسی حرف از دمای خورشید نمیگفت. آرامآرام سوار ماشینها شده و
با صلوات بر محمد و آل محمد به سمت حسینیه امام خمینی (ره) حرکت کردیم. واقعاً حال عجیبی داشتم و دل توی دلم نبود. جلوی اتوبوسها ماشین پلیس در حرکت بود و خیلی زود به محل زیارت مولا رسیدیم.
چشمها بارانی شده بود، اشک شوق گونههای افراد را خیس کرده و انگار میخواستند برای حضور در پیشگاه مراد خویش وضوی عشق بگیرند. ورود به حسینیه همانند طواف کعبهی عشق لذتبخش و آرامشآفرین بود. جمعی وارد شده و عدهای هم منتظر آمدن دیگر عزیزان جانباز بودیم. چشمانمان هم به پردهی مقابل دوخته شده بود که کی به مرادمان میرسیم.
چیزی نگذشت که همه جمع شدند، و مأمورین جانبازان را اطراف حسینیه چیدند و همراهان را به جای مخصوصی هدایت کردند. همچنان چشم همه به پردهی مقابل دوخته شده بود، که چهره منور آقا هویدا شد و صدای صلوات همگان بلند شد.
آقا با کمال صبر، بالای سر اولین جانباز رفت، من سومین نفر بودم. با خودم کلی فکر کرده بودم که وقتی به محضر آقا رسیدم با همهی وجود ارادتم را به محضر مولایم ابراز کنم. اما آقا با من بقدری صمیمی برخورد کرد و از محل تولدم، حالم و خانوادهام پرسید که من مبهوت برخورد محبتآمیزشان شده بودم و همه چیز از یادم رفت. فقط توانستم جواب سؤال آقا را بدهم.
خیلی از خودم ناراحت بوده و هنوز هم خوشحال نیستم و در ذهنم کلی بر خودم نهیب میزنم، که چرا بعد این همه وقت که آرزوی
دیدار آقا را داشتی و آن همه عرض ارادت نهفته در اعماق جانت را نگفتی؟! به هر حال با حسرت به دورشدن آقا از خودم مینگریستم.
محبت آقا به عزیزان جانباز روی چرخ با کمر خم و با نهایت لطف انجام شد که حدود 70 دقیقه بهطول انجامید، و من بادقت به چهرهی منور آقا مینگریستم. با خود میاندیشیدم که چقدر برای آقا باید سخت باشد، زیرا بیشتر اوقات با کمر خم به جانبازان ابراز محبت میکردند. واقعاً نگران خستگی و اذیت آقا بودم. از سویی دیگر از بذل عنایت خاصی که نسبت به جانبازان از صمیم قلب ابراز لطف و عنایت میکردند، خوشحال بودم و این خستگی، درد و آلام را از تنم بیرون میکرد.
بعد از مرحمت آقا به تمام 57 نفر جانباز نخاعی، ایشان روی صندلی مقابل نشستند. کاملاً از طریقهی نشستن آقا معلوم بود که خیلی خسته شدند و من خیلی از خودم شرمنده شدم، که بهخاطر ما اینقدر مولایم در زحمت افتاده است. به هر حال بعد از نشستن آقا، ابتدا کلامالله مجید توسط یکی از جانبازان، شکرالله وفایی، قرائت شد و بعد نوبت من شد که باید در محضر مولایم صحبت میکردم. از قبل متنی را آماده کرده بودم، ابتدا از روی متن شروع به خواندن کردم. اما اولاً میکروفون جلوی متن را گرفته بود، ثانیاً، اشک نمیگذاشت مطالب را روی کاغذ ببینم. خداوند یاریام کرد و مطالب را به این شرح بیان کردم:
ابتدا عرض کردم: «سلام علیکم»، و آقا جواب فرمودند: «علیکم السلام».
سپس اینگونه ادامه دادم:
«گرچه از دست و پا فتادستم عهد و پیمان خویش نشکستم
گرچه عضوی نمانده در بدنم عض-وی از عاشقانتان هستم
یک نفس نمان-ده در تنم آقا تا نفس هست با شما هس-تم
آقا جان نوجوانی بیش نبودم که با مردی از سلالهی پاک رسول خدا (ص) آشنا شدم، چه زود دل به راه و مرامش سپردم، چیزی نگذشت که خود را فدایی راهش دیدم و همه وجودم سرا پا اطاعت از فرمان او شده بود، و جانبازی برای اجرای اوامرش همهی زندگیام شده بود، و هیچ به عاقبتش نمیاندیشیدم که چه بر سرم میآید.
از ابتدای انقلاب اسلامی و توطئهی استکبار جهانی و از آغاز جنگ تحمیلی به فرمان آن عزیز خدا، لبیک گفته و با همهی توان و نیرو به جبهه رفتم. دیگر زن و فرزند و آغوش باز و گرم پدر و مادر، اینها چیزی نبود که مرا از این راه جدا کند. آنچه در مدرسهی عشق بسیج آموخته بودم، توشهی راهم بود، که در مسیر زندگی به کار گیرم، عاشق راه و روش امام شده بودم و چیزی نمیتوانست مرا از این راه جدا کند.
بهیکباره امام عزیزمان از ما گرفته شد، همه خیال میکردند که این راه بیراهرو ماند و این چراغ خاموش شد. اما لطف الهی
شامل حالمان شد و آقایمان مسیر را برایمان باز کرد.
آقای من، ما بهعنوان فدایی تو، اگر چه دستمان را دادیم و پایمان را دادیم و همهی وجودمان را از دست دادیم، اما از پا نمینشینیم، تا جان داریم نمینشینیم، جمعی دور ما پروانهوار میگردند. همسرمان و فرزندانمان، دیگران ما را یاری میکنند، بهخاطر آن چیزی که در وجودمان هست، اطاعت، سربازی برای ولایت. چیزی شاید نداشته باشیم که از دست بدهیم، چون همه آن چیزی را که داشتیم تقدیم کردیم.
اگر دستی نداریم که یاریت کنیم اما با زبان این کار را میکنیم. اگر قدمی نداریم حرکت کنیم ویلچر را به استخدام میگیریم، اگر نمیتوانیم مثل قدیم بیاییم داخل اجتماع و آن حرکتهایی را که در جبهه میکردیم انجام بدهیم، در بین مردم با همین تن مجروحمان هر آن چیزی را آنجا انجام میدادیم، شاید با قدرتتر انجام میدهیم.
این جمع مشکلدارترین جانبازان انقلاب اسلامی هستند، بزرگواری فرمودید با همهی آنها با نهایت صبر حرفهای دلشان را شنیدید. حرفها و اعتقاداتشان نسبت به ولایت را شنیدید. اما آنچه میخواستند بگویند را نمیتوانند بگویند، من هم نمیتوانم آنچه را که در اعماق وجودم هست را ابراز کنم.
آقا جان، من خیلی تلاش کردم سرباز خوبی برای ولایت باشم، هر کار کردم پرونده ی عملم را به من نشان ندادند که ببینم مهر یتقبل الله من المتقین و یا امضای حضرت حجت (عجل الله
تعالی فرجه الشریف) پای پروندهام هست یا نه؟ و این جانبازی و درد و رنج از ما پذیرفته شده است یا خیر، من از نیابت این جمع از شما میخواهم که ما را بهعنوان سرباز کوچک خودتان بپذیرید و شما پای پرونده ما را امضا بفرمایید.
استدعای دیگری که دارم، از جانب همسران جانبازان است. این عزیزان خیلی برای ما زحمت میکشند، واقعاً نمیشود از آنها تشکر کرد، واقعاً چگونه میشود از آنها قدردانی نمود. من بهعنوان جانباز قطع نخاع از گردن که تمام اعضا و جوارحم از کار افتاده و کمک در خوردن، آشامیدن، خواب، بیداری و همهی کارهای زندگیام را دیگران انجام میدهند و قالب اینها برعهدهی خانمم هست، چطور میتوانم از این عزیز تشکر کنم. این پیام این عزیزان بود که از من خواهش کردند که خدمت شما عرض کنم، برای این عزیزان دعا کنید و آنها را هم بهعنوان سرباز خودتان بپذیرید. التماس دعا.»
همانگونه که در مطالبم خدمت آقا عرض کردم، ناراحت و نگران اعمالم هستم و شرمندهی حضرت حق و مولا ولیالله الاعظم (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بوده و هستم. در فکرم بود که از نایب آنحضرت امضای سربازی ولایت بگیرم.
و بعد آقا فرمایشاتی به شرح فرمودند:
«بسم الله الرّحمن الرّحیم
خیلی فکر خوبی کردند دوستانی که این برنامه را طراحی و اجرا کردند. اولاً نفس تجلیل از جانبازان ضایعههای سنگین - مثل
شماها - یک کار بزرگ است؛ نهفقط به این دلیل که تعدادی از عزیزترینهای ما، که شما باشید، خشنود میشوند، خوشحال میشوند، دلشاد میشوند، بلکه علاوهی بر این، بهدلیل اینکه مثالها و نمونهها و نمادهای ایثار در جامعه - که امروز جامعهی ما به این نمادها خیلی هم احتیاج دارد - مشخص و بارز میشوند و تجسم پیدا میکنند. گاهی انسان به یک معنایی، به یک مفهومی، باور و ایمان دارد؛ خب، خوب است؛ اما گاهی این مفهومِ مورد ایمان و باور، در مقابل انسان تجسم پیدا میکند. قبل از پیروزی انقلاب، در دورهی طاغوت، ماها اسم جهاد را شنیده بودیم، احکام جهاد را بلد بودیم، ایستادگی در مقابل دشمن را، فداکاری را، ازخودگذشتگی را در کتابها خوانده بودیم، به مردم هم هی میگفتیم، اما آن را ندیده بودیم و لمس نکرده بودیم. این کجا - که انسان از دور دستی بر آتش داشته
باشد - و اینکه انسان از نزدیک، جهاد را، فداکاری را، ایثار را، از جان گذشتن را ببیند و مشاهده کند. فرق دارد، که دیدیم.
امروز جانبازها وقتی بهطور متمایز و شاخص در جامعه نشان داده بشوند، معرفی بشوند، تجلیل بشوند، احترام بشوند و مورد تکریم قرار بگیرند، این به معنای به میان آوردن و به عرصهآوردن تمثیل واقعی ایثار است؛ این خیلی اهمیت دارد. لذا ما به این تکریم و تجلیل احتیاج داشتیم، نظام به این احتیاج دارد. علاوه بر اینها، جهت سوم، یک نوع سپاسگزاری کوچکی هم از این مجموعهی فداکار و خانوادههایشان به حساب میآید. بنابراین کار خیلی خوبی کردید که
این مراسم تجلیل و ایثار را طراحی و اجرا کردید. انشاءالله این کار هر سال انجام بگیرد و آدمهای صاحبفکر و صاحبذوق بنشینند فکر کنند و این مراسم را تکامل ببخشند.
البته زبان ما قاصر است که بخواهیم از شماها که هستیتان را، وجودتان را، سلامتیتان را، آسایش یک عمر را در پای انقلاب و اسلام نثار کردید، تشکر کنیم. واقعاً زحمتِ بیهوده است که امثال من بخواهیم از شماها سپاسگزاری کنیم. شماها با خدا معامله کردید، و واقعاً باید خطاب به شماها گفت: «فاستبشروا ببیعکم الّذی بایعتم به»(1)بشارت باد به شما، با این معاملهای که با خدا کردید.
همین اندازه ابراز احترام و تکریم را لازم است من به این خانمها عرض بکنم؛ پرستاران و همسران و کسانی که به تعبیر این برادر عزیزمان، پروانهوار گرد جانباز قطع نخاعی، جانباز گردنی میچرخند، برای اینکه آسایش او را فراهم کنند، ادامهی زندگی راحت او را ممکن کنند. من واقعاً از همهی این همسران محترم، صمیمانه و از ته دل تشکر میکنم. این خانمها بدانند که اجر آنها در خدمت صادقانه و با روی خوش به این جانباز، یکی از بزرگترین ایثارهاست، یکی از برجستهترین جهادهاست؛ پیش خدای متعال اجرهای بزرگ دارد.
ما همه احتیاج داریم. لحظهای فراخواهد رسید که انسان احساس میکند دستش خالی است. روزی فراخواهد رسید که انسان احساس میکند در مقابل خدای متعال، در مقابل محاسبهی الهی، مؤاخذهی
1) - توبه/ 111
الهی، ملاقات الهی، کفهی اعمال او سبک است، خالی است. این خدماتی که شماها میکنید، آنجا به درد میخورد. لحظه لحظهی صبری که در طول این سی سال، بیست و پنج سال، از اول جانبازی تا حالا کردید و سالهای بعد هم خواهید کرد - که انشاءالله خدا به جانبازان شفا عنایت کند - و هرچه که این حالات وجود داشته باشد، باز صبر خواهید کرد. خدای متعال آن را محاسبه میکند. در محاسبات الهی، هیچ چیز فوت نمیشود.
انسان یک ساعت درد میکشد، یک ناراحتی احساس میکند، یک حسرتی میخورد که رنجی دارد، اما آن را برای خدا تحمل میکند، این نوشته شده است. اینها قابل توصیف هم نیست. غیر از ذات مقدس پروردگار و مأموران او - که کرامالکاتبین باشند - از افراد بشر، هیچ کس نمیتواند این احساسی را که در شما هست، درک بکند؛ اصلاً قابل بیان نیست؛ اما خدای متعال احساس میکند، میداند، میفهمد و ثبت میشود. ثبت که شد، انشاءالله پاداشش به شما داده خواهد شد. قدر این لحظهها را بدانید. فرمود:
هر بلایی کز تو آید، رحمتی است هر که را رنجی دهی، خود راحتی است
زان به تاریکی گذاری بنده را زان ببیندآن رخ تابنده را
تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند تا که با عشق تو پیوندم زنند
به این حالتی که به آن ابتلاء پیدا کردهاید، با این دید نگاه کنید. وقتی که انسان در تاریکی قرار میگیرد، روشنایی و نور را بیشتر میبیند و حس میکند. در این رنجهاست که میشود خدا را از نزدیک دید؛ این مهم است. به هر حال انشاءالله خدای متعال به شماها اجر بدهد.
یک نکتهی دیگری که در اینجا هست، این است که کشور ما، نظام جمهوری اسلامی و ملت ایران کار بزرگی را انجام داد. آن حادثهای که در ایران اتفاق افتاد و مسیر تاریخ را عوض کرد، واقعاً در قالب الفاظ نمیگنجد. حالا سی سال از انقلاب گذشته؛ وقتی سیصد سال بگذرد، کسانی که ناظرند و این حادثهی عظیم را میبینند، آنها حس میکنند که چه اتفاقی افتاده؛ چه پیچ عظیمی در تاریخ امت اسلامی، و فراتر از آن، در تاریخ بشریت، اتفاق افتاده. کار بزرگی شده؛ ماها بخشهای کوچکی از آن را حس کردیم و لمس کردیم و دیدیم و میبینیم.
خب، این کار بزرگی که ملت ایران در انقلاب به رهبری امام بزرگوار - آن مرد الهی و آسمانی - انجام داد، برای این ملت هزینه دارد. کار بزرگی بود، هزینهاش هم سنگین است؛ اینها جزو هزینههایش است. ملت بزرگ ما تعدادی را از دست داد - که شهید شدند - تعدادی مثل شماها شدند، تعدادی یک درجه از شماها پائینتر هستند؛ اینها جزو آن هزینههایی است که برای آن کار بزرگ، این ملت دارد میدهد.
البته من اگر بخواهم قضاوت خودم را عرض بکنم، باید
بگویم مسئلهی جانباز هفتاد درصد و جانباز قطع نخاعیِ گردنی - همین وضعی که شما دارید - مهمتر از مسئلهی شهیدشدن است؛ چون شهادت یک بار است و تمام میشود، بعد هم انسان میرود عروج میکند. این وضعی که شما دارید، با قضاوتی که من امروز دارم، اینجور به نظرم میرسد که وزنهی این ایثار از آن ایثاری که اسمش شهادت است، سنگینتر است؛ به خاطر رنجهایش، به خاطر مشکلاتش، هم برای خودتان، هم برای پدر و مادرهاتان، کسانتان، هم برای همسرانتان، هم برای فرزندانتان. این جزو آن رقمهای بسیار درشت این کار بزرگی است که انجام گرفته. انشاءالله به همین نسبت هم خدای متعال به شما اجر بدهد و اجر شما را سنگین کند.
البته این را هم به شما عرض بکنم؛ خود شماها خیلی نقش دارید در اینکه این اجر را بیشتر کنید، یا از کنارش یک قدری بزنید. همین آیهای که الان تلاوت کردند: «الّذین استجابوا لله و الرّسول من بعد ما اصابهم القرح للّذین احسنوا منهم و اتّقوا اجر عظیم»(1)به همین نکته اشاره میکند: آن کسانی که زخمی شدند، مجروح شدند، اجر عظیمی دارند، به شرط تقوا و احسان. هیچ وقت قاطعیت اختیار از انسان گرفته نمیشود؛ یعنی شما همیشه در حال اِعمال اختیار هستید؛ شما هستید که دارید انتخاب میکنید. تا آخر، این صبر شما، این ایستادگی شما، این احتساب شما، اجر شما را اضافه میکند. احتساب یعنی پای خدا نوشتن.
1) - آل عمران/ 172.
آدم با خدا حرف بزند، بگوید پروردگارا! این جسم من، این تن من، این آسایش من، این جوانی من، اینها را به تو دادم، صرف تو کردم، الآن هم راضیام. این، احتساب است. این بیشترین تأثیر را در عروج به مقامات عالیه و احراز اجر و پاداش الهی دارد.
خب، به نظرم دیگر کافی است؛ زیاد صحبت کردیم. من مجدداً از خانمها تشکر میکنم و عذرخواهی میکنم که نشد همین طور که با جانبازان عزیز از نزدیک تکتک احوالپرسی کردیم، با آنها تکتک احوالپرسی کنیم. حالا همین طور دورادور به خانمها عرض ارادت میکنیم. انشاءالله همهی شماها موفق و مؤید باشید.
ما حالا از شما تعریف کردیم، تعریف به جایی هم بود، درست هم بود، اما شما هم قدر اینها را بدانید؛ اینها نعمتهای الهی هستند. انشاءالله خداوند همهی شما را حفظ کند.
والسّلام علیکم و رحمهالله«
در پایان جلسه جانباز قطع نخاع مصطفی پرکره شعری خطاب به مقام معظم رهبری خواندند که با صلوات مورد تشویق حضار قرار گرفت:
حقا که تو از سلالهی فاطمهای
با خندهی خود به درد ما خاتمهای
زیباتر از این نام ندیدم به جهان سید علی حسینی خامنهای
پاییز امسال همچون سالهای گذشته به پایان رسید و زمستان عازم بندرعباس شدیم، البته امسال با لطف پروردگار و عنایت
حضرت حجت (عج) منزل از خود ماست، دوست بسیار مهربان و دلسوزمان گلنار خانم منزل را تمیز و آماده کرده و ناهار هم درست کرده بود، و الحمدلله بسیار متفاوت با سالهای گذشته و راحت از هر جهت چه برای خود ما و چه برای میهمانان راحتتر گذشت.
ایام عید مثل همه ساله شب آغاز سال نو مشهد رسیدم، خانواده و بعضی از خواهران و برادران به استقبال و دیدن ما آمده بودند. طبق معمول شام از قبل دختر و عروسم درست کرده بود. تا حدود ساعت 12 شب بیدار و برای زمینهی استقبال از میهمانان عید را آماده کرده و بعضی از افراد شب را منزل ما خوابیدند.
صبح با همان شور و شوقی که مخصوص روزهای عید است، آغاز و هر کس که از خواب بیدار میشد، با سلام و صبحبخیر و عید مبارک با یکدیگر خوش و بش میکردند، و همه منتظر عیدی گرفتن از من بودند. سفره صبحانه را انداخته و صبحانه را در حالیکه نشاط و سرزندگی در چهرهی همه هویدا بود صرف کردند. من طبق معمول سالهای پیش به خواهران، برادران، زن برادران، شوهر خواهران، خالهها و داییها مبلغ پنج هزار تومان و بقیه دو هزار تومان عیدی میدادم.
از جایی که اقوام، دوستان، آشنایان و مسئولین در ایام عید به دیدن من میآیند، سه تا پنج روز از منزل بیرون نمیرویم. چون بدن من نسبت به سرما بسیار حساس است، و در صورت سردی هوا تا مناسبشدن آن باید در خانه بمانم. در صورت خوب بودن
هوا، ما نیز به دیدار اقوام و خویشان میرویم. در آن سال چند روزی کمی آب و هوا مناسب بود و من توانستم به دیدن بزرگان فامیل مثل دایی، خاله، عمو و بعضی از خواهران و برادران بروم، و با سردشدن هوا رفتن ما متوقف و تا بعد از سیزده نتوانستیم جایی برویم.
از اول مجروح شدنم با جانبازان نخاعی و دیگر قشرهای ایثارگر ارتباط نزدیکی داشتم و سعی داشتم به هر صورت ممکن یارشان باشم، نه اینکه با خود جانباز بلکه با درد و رنج خانوادهی آنها هم از نزدیک آشنا و باخبر بودهام، زیرا همانگونه که در بالا ذکر شد و توضیح دادم، من واسطهی ازدواج خیلی از آنها در مشهد و حتی شهرها و استانهای دیگر بودم. همین موضوع موجب ارتباط بیشتر با زندگی جانبازان و اطلاع از سختیها و مشکلات آنها شده بود. چون خود مبتلا به آن دشواریها بودم، با همهی وجود احساس میکردم که همسر و فرزندانشان با چه سختیهایی دست و پنجه نرم میکنند.
برای کاستن از درد و رنج این عزیزان باید میاندیشیدم و کاری میکردم، با مشورت با دوستان جانباز بهترین راه برای این منظور را، ایجاد یک جمع همدرد و همدل تشخیص دادم. جمعی از عزیزان را دعوت و جمعیتی را با نام گروه فرهنگی اخوت تشکیل و به این وسیله با جمعکردن آنها و آشنانمودنشان با درد و رنج دیگر همرزمان و دیدن افرادی از جنس خود که گاه مشکلات دشوارتری از خود آنها دارند، تلاش بر کاستن از آلام آنان کردیم.
به نظر پزشکان معالج جانبازان، همین حضور آنها و خانواده محترمشان در کنار هم و مشاهدهی افرادی که همچون آنها صاحب درد هستند و دیدن محدودیتها و سختیهای مشابه آنها، خود تحمل خیلی از مشکلات را آسانتر میکند، به همین دلیل گروه فرهنگی اخوت بیشترین فعالیت خود را در همین زمینه آغاز کرد، و هر از چند گاهی جانبازان را دور هم جمع میکردیم و با اجرای برنامههای متنوع فرهنگی تفریحی لحظات خوبی را برای آنها فراهم میآوردیم.
با کمکگرفتن از امام جماعت آسایشگاه جناب حاجآقا دوان و مسئول محترم آنجا جناب آقای زندهدل فعالیتهای زیادی انجام میگرفت، که از جمله آنها جلسات دعای توسل و حفظ احادیث و آیات توسط جانباز و خانوادهی محترم آنها و دادن جوایز بسیار باارزش به افراد حافظ آیات و روایات بود که برکات روحی و روانی حفظ آنها بسیار مؤثر بر سلامت زندگی عزیزان جانباز شده بود. در تمام مناسبتهای سال در مرکز توانبخشی مراسم برگزار و خانوادهها را دور هم جمع میکردیم و از برکات آن نهایت بهره را میبردیم.
در این ایام و برگزاری این جلسات که تأثیرات زیادی بر روح و روان خانوادهها داشت، مورد توجه بسیار زیاد جانبازان و خانوادهی محترم آنها قرار گرفت، و بهقول حاج آقا زندهدل مسئول مرکز توانبخشی جانبازان خراسان که میگفت: «در طول مدت مسئولیت من هیچ چیز را اینقدر تأثیرگذار ندیدم و این
تجمعها بسیار مؤثرتر از همه توانبخشی ما با آن کادر مجربی که در اختیار داریم بوده.» لذا تصمیم گرفتیم فراتر از آسایشگاه به اردوهای درون استانی هم برویم، لذا به هر بهانهای خانوادههای جانبازان را به اردوهای اطراف مشهد میبردیم و تأثیرات خوبی را مشاهده میکردیم.
سفرهای بیرون استانی
وقتی من میدیدم برگزاری یک جشن کوچک یا یک اردوی اطراف مشهد این همه بر روحیهی جانباز و خانوادهاش تأثیر میگذارد، پر واضح است که با سفر بیرون استانی تأثیر فوقالعاده و شگرفی بر روحیهی این عزیزان خواهیم گذاشت و بسیاری از درد و آلام این پر و بال سوختگان راه خداوند جل جلاله را از ذهن آنها دور میریختیم. بنابراین به فکر انجام کاری شدم که در نظر همه کار فوقالعاده دشوار و خارج از عهدهی یک جانباز قطع نخاع گردنی تشخیص داده میشد.
البته من چون تأثیرات فراوان آن را میدیدم و همراهی جانبازان را کنار خود حس میکردم، به انجام کار با توکل به حضرت حق و توسل به ولی الله الاعظم (عج) امیدوار بودم و تصمیم قطعی بر انجام کار را گرفتم. تلاش کردم با یاری گرفتن از خود عزیزان ایثارگر در حد توانم یک کار شایسته را به انجام رسانم.
واقعاً شب و روز ذهن من برای یافتن راهی جهت انجام این کار دشوار مشغول بود. با خود میاندیشیدم که بردن جانبازان قطع نخاع با خانوادهی محترمشان به مسافرت خارج از استان،
آنهم با مسئولیت منی که کوچکترین توان حرکتی ندارم، با وجود عدم توان مالی و نبود امکانات بین راهی و شهری مناسب، انجام این کار برای این قشر آسیبدیده بسیار مشکل و دور از ذهن بهنظر میرسید.
تقریباًُ در تمام ایام شب و روز و لحظات آرام زندگی اندیشهام متمرکز سفر بیرون استانی جانبازان بود، با خود میگفتم که آیا میشود این کار بزرگ را انجام دهم. بارها و بارها مخارج سفر را حساب میکردم و از مقدار زیاد آن وحشت میکردم؛ زیرا مخارج هتل، غذا، میوه و ... سرسامآور بود. من که هیچ توانایی مالی نداشتم چگونه میتوانستم این کار بزرگ را انجام دهم. غافل از اینکه همهی کارها دست خدای مهربان و حاکم عالم است و اگر او بخواهد مثل آب خوردن همین ناتوان را به بهترین وجه هدایت و یاری مینماید.
وقتی خداوند بخواهد، خودش زمینه را فراهم میکند. در آغاز سال 1390 و ایام عید نوروز که مردم باصفای مشهد برای بازدید عید به منزل من میآمدند. با نظر لطف پروردگار جناب آقای طباطبایی مسئول ایثارگران شهرداری تهران به من زنگ زد که جناب دکتر قالیباف قرار است به دیدن شما بیاید. خیلی خوشحال شدم، چون ایشان همرزم دوران جبهه و تقریباً همشهری من بود و من به ایشان بسیار علاقهمند بودم. در همان روزهای انتظار آمدن ایشان به منزلم، خداوند به فکرم انداخت از ایشان درخواست مسافرت بیرون استانی برای جانبازان را بکنم. با اینکه اصلاً باور
به پذیرش ایشان نداشتم، ولی همان شب نامهی درخواست میهمانکردن جانبازان را در تهران برایشان نوشتم و فردا که جناب دکتر قالیباف به منزلم آمد، در دیدار با ایشان درخواستم را مطرح کردم که ما را در برگزاری اردوهای داخل و خارج استان جانبازان نخاعی یاری نماید. در عین ناباوری، ایشان با کمال محبت و لطف موافقت کردند و پای کاغذ درخواستی مرا با خطی دلنشین به معاونت ایثارگران تهران پاراف نمودند تا جانبازان چند روزی میهمان شهرداری تهران گردند. زمینهی یک فعالیت جدید پر جوش و خروش برای بنده فراهم گردید.
باید چند نفر را انتخاب و از آنها برای این کار بسیار سخت و مهم یاری میگرفتم. بسیار فکر کردم که خطا نکنم و افرادی را انتخاب کنم که هم توانایی مناسبی داشته باشند و هم در بین جانبازان مقبولیت داشته و از همه مهمتر بدون حاشیه باشند. بنابراین دو نفر از جانبازان به نام محمدحسن مقدم و علیاکبر احمدیان را که بسیار مورد قبول خودم
بودند را در نظر گرفتم. ابتدا جانباز مقدم را به منزل دعوت کردم و ماجرا را گفتم. ایشان گفت: «باید فکر کنم.» چند روز منتظر جواب ماندم تا جواب مثبت ایشان به من اعلام گردید و به اتفاق ایشان از جانباز احمدیان دعوت کردم و ایشان هم پذیرفت. بدینصورت هستهی اصلی بردن جانبازان با خانوادهی محترمشان به مسافرت تشکیل شد. در جلسات متعددی با دوستانم چگونگی انجام کار و برنامهریزی برای برگزاری بینقص کار مطرح شد و دربارهی آن بحث کردیم.
در ابتدا منافع و آسیبهای احتمالی سفر را بررسی کردیم. گاه آنقدر کار دشوار به نظر میرسید که دلسرد از انجام آن میشدیم. هر سهی ما جانباز نخاعی بودیم و خودمان میدانستیم این سفر نیاز به چه تدابیر و خدمات خاصی به جانبازان دارد. اما خداوند لطف میفرمود و دلهایمان آرام میگرفت. نهایتاً دل به دریا زده و تصمیم به دعوت از جانبازان و ثبتنام آنها گرفتیم. با پیامک و تلفن و دعوت چهره به چهره در آسایشگاه که محل رجوع بسیاری از جانبازان بود، تقریباً تمام جانبازان را از این امر مطلع کردیم. در این میان برای شرکت در مسافرت توسط جانباز عزیز مقدم ثبتنام انجام شد. و از آنجا که ظاهراً عزیزان جانباز اطمینان به انجام خوب کار نداشتند، با همهی تلاشی که شد، بیش از سی نفر استقبال نکردند.
تصمیم گرفته شد همهی مدعوین را در روز معینی دور هم جمع کرده و اصل کار را برای آنها توضیح دهیم. در آن جلسه برای افراد شرح دادیم که این کار توسط چند جانباز مثل خود شما و بلکه از نظر جسمی بدتر از شما مدیریت میشود، لذا اگر در انجام کار ما را یاری نکنید ما موفقیت زیادی نخواهیم داشت و در اصل از همهی برای حُسن انجام کار استمداد طلبیدیم.
در اردیبهشت ماه با جناب حاجآقا طباطبایی تماس گرفتم و قرار رفتن به تهران جهت هماهنگی برای برگزاری اردو را گذاشتم و ایشان در هتل انقلاب برایم جا رزرو نمود. در وقت مقرر به تهران رفتم و در همان روز اول حاجآقا طباطبایی به اتفاق فردی
با نام مختارتبار به هتل آمدند و طبق خواستههای من برنامهی سفر جانبازان نخاعی را بررسی نمودند و تمام نقطهنظرهای مرا برای حُسن انجام کار بررسی کردند. از جمله آنها دو روز توقف در تهران، دو روز رفتن به اصفهان و در بازگشت از آنجا یک شب توقف در قم بود که با دو عدد آمبولانس مجهز به سیسییو و آیسییو، سه اتوبوس مناسبسازی شده برای جانبازان و سه اتوبوس برای همسران و همراهان ایشان برای بردن به تفریحگاهها و مکانهای زیارتی تهران، اصفهان و قم در نظر گرفته شد که مورد قبول قرار گرفت و به تصویب رسید.
یکی از مسایل بازدید میدانی از هتلهای محل اسقرار جانبازان بود، لذا به اتفاق جناب مختارتبار بازدیدها را جهت زمینهسازی سفر آغاز کردیم و تمام هتلها را بازدید و هر کدام را که نقصی برای حضور جانبازان میدیدیم، از گزینهها حذف کردیم و بعد از مشخصشدن همهی موارد من به مشهد بازگشتم. و جلسهی سه نفری گروه را تشکیل دادم و تمام مصوبات را به اطلاع دوستان رساندم.
تشخیص بنده این بود که حالا که قرار است یک کار دربارهی جانبازان انجام شود خوب است که بنیاد از انجام کار مطلع گردد. بنابراین مسئولین بنیاد شهید و امور ایثارگران را دعوت کردم، آنها بزرگواری کردند و در منزل بنده طی جلسهای آنها را در جریان مسئله قرار دادم. همانطور که انتظار میرفت، در ابتدا آنها با این کار با توجه به وضعیت
جسمی من مخالف کردند. حق هم داشتند آنها میگفتند: «این کارِ بسیار دشواره و از عهدهی شما
برنمیاد. بنیاد وقتی میخواد یک گروه چند نفری از جانبازان را به سفر ببره، یک تیم مدتی روی اون کار میکنن، کارشناسان را به محل اردو فرستاده و بررسیهای کارشناسی انجام میدن و بعد سفر برگزار میشه، با این وجود گاه تبعات غیرقابل تصوری در پی داره که تا چندی ذهن همه مشغول آن میشه، آنوقت شما چگونه با این وضعیت و توان جسمی محدود میخوای جانبازان را به سفر ببری؟!» ولی من مصمم به انجام کار بودم و توانسته بودم تا آن زمان جشنها و اردوهای زیادی را بدون کمک بنیاد و با رضایتمندی جانبازان به انجام رسانم. من به برادران اطمینان دادم که به حُسن انجام کار و تأثیر مثبت آن اعتقاد دارم، تأکید داشتم که با کمک خداوند و با یاری خود جانبازان در این راه قدم برمیدارم، تا ببینم با یاری چند جانباز که برای انجام این عمل بسیار دشوار دست به دست هم دادهاند، میشود سفر خوبی را برگزار کنیم یا نه!
من میدانستم که سفر جانبازی با سفرهای معمولی تفاوتهای بسیاری دارد. چون خیلی از کارها برای یک فرد عادی در سفر بسیار پیش پا افتاده و آسان است، ولی برای یک جانباز و خانوادهاش خیلی مشکل و پر از زحمت میباشد. مثلا اگر جانبازی در مسیر راه نیاز به سرویس بهداشتی داشته باشد، هر جایی نمیتواند توقف کند و باید حتماً مکانی مناسب وضعیت جانبازی پیدا کند که سرویس بهداشتی داشته باشد. برای اقامت حتماً باید هتلی انتخاب شود که متناسب با وضعیت جانباز، همچون آسانسور،
اندازهی سرویس بهداشتی مناسب، مسیر رفتوآمد بدون پله، یا طبقهی همکف یا دارای رمپ مناسب، و خلاصه همهی چیزهایی که یک جانباز ویلچری نیاز دارد باید لحاظ شود.
با این وصف نیاز بود که قبل از سفر همهی این چیزها بررسی شود. پس قبل از اردو خودم به همراه خانواده حرکت کردیم تا محل اردو را بررسی کنیم. این خیلی کار دشواری بود. چون گاه دهها هتل بازدید میشد و هیچکدام شرایط مورد نظر را نداشت. از این گذشته با توجه به طولانیبودن مسیر راه تا محل اردو و اینکه قرار شده خود جانبازان مسیر رفت و برگشت را طی کنند، باید بین راه یک جاییکه شرایط جانبازی داشته باشد را برای استراحت هماهنگ میکردیم و این امر مستلزم آن بود که همه اینها دقیقاً بررسی گردد.
خداوند لطف فرموده و خانوادهای فهیم و دلسوز به من مرحمت فرموده است که در زمینهی شناخت مسایل جانبازی تقریباً کارشناس خوبی شدهاند. بنابراین مکانها را خودم از نزدیک میدیدم و آنها داخل اتاقها و حمام و سرویسها را بررسی و در صورت تأیید مراحل بعد پیگیری میشود.
در سفری که برای بررسی به تهران رفتم با نمایندهی ایثارگران شهرداری مراحل انجام کار را بررسی کردیم و به این نتیجه رسیدیم که سفر جانبازان در طی سه مرحله انجام گیرد. دو روز در تهران، دو روز در اصفهان و یک روز در بازگشت در قم توقف داشته باشند. بنده خودم به اتفاق نمایندهی ایثارگران تهران به نام
آقای مختارتبار که واقعاً انسان دلسوز و فهیمی بود، بازدیدی از هتلهای مورد نظر داشتیم. در تهران هتل اوین و در اصفهان هتل عباسی و در قم هتل المپیک قابل قبول به نظر رسید و تصمیم قطعی شد.
اولین سفر جانبازان و خانوادهی محترمشان
در مرحلهی اول همان سی نفری که ثبتنام نموده بودند آمادهی رفتن شدند. البته ما هم به این نتیجه رسیده بودیم که بیش از این تعداد توان اعزام نداریم. اما به نظر میرسید که جانبازان هنوز ما را باور نکردهاند. به هر حال مقدمات مرحلهی اول سفر به تهران آغاز شد، دو روز قبل خودم رفتم و زمینه را فراهم کردم و جناب مقدم و احمدیان هم قبل از همه در هتل اوین حاضر شدند و آغاز سفر سی نفر از عزیزان جانباز به همراه خانوادهای محترمشان، با وسیلهی نقلیه خودشان به تهران شروع شد. در آنجا از برخی مکانهای تفریحی، زیارتی و سیاحتی استفاده کردند که از جمله آنها زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی، باغ موزه دفاع مقدس، برج میلاد و ... بود.
دو روز در تهران ماندیم که بسیار به جانبازان خوش گذشت و همه خیلی تشکر میکردند - به لطف خداوند بدون مشکل - سپس با اشتیاق عازم اصفهان شدیم. در هتل زیبای عباسی که از بهترین هتلهای خاورمیانه و بسیار دیدنی است استقرار یافتیم. در آنجا ایثارگران سپاه اصفهان هم به یاری ما آمدند و سفر ما کاملتر شد. با کمک این عزیزان بازدید از مزار شهدای اصفهان،
میدان امام، باغ پرندگان و ... صورت گرفت که روزهایی بسیار به یاد ماندنی برای همهی ما بود. در برگشت از اصفهان، یک روز در شهر قم ماندیم و آنجا نیز ایثارگران سپاه قم به کمک ما آمدند و برنامهی زیارتی خوبی برایمان ترتیب دادند. بنابراین به اعتراف همهی جانبازان و خانوادهی محترمشان این سفر جزو بهترین سفرهایشان در طول عمرشان بود.
بعد از بازگشت جانبازان از سفر، آوازهی عالیبودن همه چیز بین سایر جانبازان نخاعی پیچید. بهطوری که در همان روز اول تعداد متقاضی برای سفر سال بعد بسیار زیاد شد و در ثبتنام صورت گرفته از 110 جانباز استان، 106 نفر در اردو نام نوشتند و شرکت کردند.
جزئیات برنامهی سفرمان به سه شهر تهران، اصفهان و قم به این شکل بود که من از ابتدا تصمیم گرفتم سعی بر این باشد که سفرها طوری انجام بگیرد که خواست و پسند جانباز در نظر گرفته شود. مثلاً خود من نمیپسندیدم برای جانباز و خانوادهاش، یک غذا انتخاب و سر سفره جلوی آنها بگذاریم و کاری نداشته باشیم که این غذا باب میل جانبازی که خیلی اوقات اشتهایی برای خوردن ندارد هست یا خیر! یا اینکه بدون برنامه طوری به مکانهای دیدنی برویم که با بیمهری به عزیزان نگاه شود، نهایت تلاشم این بود که عزت جانبازی حفظ شود، بنابراین با برنامهریزی که انجام میشد و برادران شهرداری و سپاه در این برنامهریزی بسیار چشمگیر تلاش میکردند، عزت جانبازان و
تکریم آنها در دیدار با مردم و مسئولین لحاظ میگردید و برای این امر از همهی توان لشگری و کشوری استفاده میشد.
البته این نگاه محترمانه با بزرگواری مردم و مسئولین به خودی خود صورت میگرفت. ما فقط از قبل اطلاع میدادیم که جمعی از عزیزان جانباز به شهر شما میآیند. بنابراین از نمایندگان ولی فقیه گرفته تا استاندار و فرماندهان نظامی و انتظامی همه در تکریم عزیزان میکوشیدند و بنده را شرمندهی الطاف خود میکردند. در مقابل عزیزان ایثارگر با وجود اینکه ما اطمینان داشتیم کارمان کم و کاستهای فراوانی دارد، وقتی میدیدند گردانندگان سفر از خود آنهایند، یعنی چند جانباز قطع نخاع و بهخصوص جانباز گردنی، همواره در مقابل ما با نهایت تواضع و صبوری برخورد میکردند.
از نکاتی که خیلی در این سفرها مورد استقبال عزیزان جانباز و خانوادههای محترمشان بود و از سیاستهای اردویی ما هم بهشمار میآمد؛ جنبههای معنوی این سفرها بود. در تهران زیارت حضرت عبدالعظیم حسنی، اصفهان زیارت قبور شهدا و دیدار علمای آنجا بهخصوص دیدار با آیتالله ناصری، در قم زیارت حضرت معصومه (س) و زیارت جمکران و دیدار با علمایی چون آیتالله سعیدی تولیت آستان مقدس حضرت معصومه (س) که بسیار مورد استقبال و رضایت جانبازان و خانوادهی محترمشان قرار گرفت.
شاید شما دقت کرده باشید هر زمانی که تشییع جنازهی شهدا برگزار میشود چقدر حال و هوای شهر تغییر میکند و معنویت همهجا را فرامیگیرد. کاروان جانبازان هم حال و هوایی شبیه
به کاروان تشییع جنازهی شهدا را در شهرها بهوجود میآورند. واقعاً حضور جانبازان بهخصوص به صورت جمعی در بین مردم اینچنین تأثیری دارد.
در اصفهان بهدلیل نزدیک بودن هتل تا میدان امام قرار بر این شد که مسیر را بهصورت پیاده طی کنیم. کاروانی از جنس آسمانی، سوار بر صندلی چرخدار، مسیر خیابان را پیاده طی میکردند. واقعاً دیدن منظرهی حرکت جانبازان در خیابان و ارتباط و نگاهها و اشارات و تماسهای مردم قابل توجه بود. یعنی یک ارتباط کاملاً معنوی، بعضی دست جانبازان را میبوسیدند و برخی نزدیک میآمدند و دست به لباس جانبازان میکشیدند و از آنها تبرک میجستند و ... که اینها منظرهی زیبا و تکاندهندهای بود.
یکی از برنامهها در شهر اصفهان رفتن به مزار شهدا بود، در جلسهای که مدیران گروه و ایثارگران سپاه اصفهان و شهرداری تهران حضور داشتند اینگونه برنامهریزی شد که برای جلوگیری از خستگی خانوادهها، کمتر در مزار شهدا بمانیم و سریع عزیزان را جهت بازدید منارجنبان ببریم. اما ورود به مزار شهدا همانا و انسگرفتن عزیزان جانباز و خانوادهی محترمشان با شهدا و عرفای آن مکان مقدس و دلبستن به همرزمان شهید و راز و نیاز با آنها موجب شد که ساعتها نتوانیم آنجا را ترک کنیم، پس آنقدر بهطول انجامید که برنامهی بعدی حذف شد.
خواستهی بسیاری از جانبازان دیدار با علما و بهخصوص آیتالله ناصری بود. توسط مسئول ایثارگران سپاه اصفهان از
نمایندهی ولی فقیه حضرت آیتالله طباطبایی درخواست کردیم در هتل نماز جماعت را به امامت ایشان بخوانیم و ایشان لطف فرمودند و تشریف آوردند و جانبازان و خانوادهی محترمشان را مورد تفقد قرار دادند. ولی برای رعایت وضعیت جسمی آیتالله ناصری جانبازان را با خانواده به محضر ایشان بردیم.
واقعاً دیدار با ایشان خیلی عجیب بود و لحظات بسیار زیبایی ایجاد کرده بود، اولاً، موقع دیدار با جانبازان تا آخر با همهی مشکلات جسمی ایستاده از آنها دیدار کردند و با اینکه صندلی برایش آوردند تمام مدت ننشستند. من در محضر ایشان خواستم ابراز ارادت به دین و ترس از قیامت را بیان کنم، نتوانستم و ایشان با تفقد از من و دست کشیدن روی صورتم مرا آرام کرد.
شهر مقدس قم محل رفتوآمد زوار است و صحنههای رفتوآمد و دیدن جانباز برای مردم طبیعی است. با این وجود تأثیر حضور جانبازان و ایجاد آن فضای معنوی و خاص در شهر کاملاً احساس میشد و همچون اصفهان سپاه قم
زمینهی دیدار با فرماندهی سپاه و نمایندهی ولی فقیه و تولیت آستانهی مقدس حضرت معصومه (س) را در حرم مطهر آن بیبی فراهم کرده بودند و در آن دیدار آیتالله سعیدی فرمودند:
«شما جانبازان هر کدامتان مانند یک مزار متحرکید و مردم با دیدن شما روحیهی معنوی خاصی میگیرند.»
واقعاً نگاه مردم و مسئولین به ایثارگران ستودنی است، مثلاً وقتی من در جلسهای از مسئول یکی از شهرها برای زحمات
زیادی که برای جانبازان کشیده بودند تشکر کردم، ایشان فرمود:
«من باید از شما تشکر کنم که با آمدنتان به اینجا حال و هوای شهر ما را عوض کردید و روحیهی معنوی خاصی در شهر ایجاد نمودید.»
طبق سنت هر ساله گروه فرهنگی اخوت جشن روز جانباز را برگزار کرد. آن سال نیز با هماهنگی آموزش و پرورش در یکی از اردوگاههای این سازمان مراسم برگزار شد. مسئولین شهر از جمله استاندار خراسان در مراسم حضور داشتند. در قسمتی از مراسم بنده در جمع جانبازان و خانوادههای محترمشان و همهی مسئولین یک گزارش کوتاه از سفر عزیزان جانباز در سال گذشته دادم و گفتم: «این سفر چقدر در روحیهی جانبازان عزیز و خانوادههایشان مؤثر بوده.» در همان جلسه استاندار در جمع جانبازان قول مساعد برای مسافرت سال بعد را داد.
وقتی مسئولی قولی میدهد توقع ایجاد میکند، بنابراین جانبازان که ذائقهی سفر خوب سال گذشته را در کام داشتند، هر وقت بنده را میدیدند، از نتیجهی قول استاندار برای سفر میپرسیدند. من هم پیگیر این امر بودم، تا در جلسهای در استانداری قرار بر پرداخت قسمتی از مخارج سفر از بودجهی سال جاری گرفته شد. بنا شد بقیهی مبلغ را در ابتدای سال بعد پرداخت کنند.
از جاییکه پرداخت مبلغ زیادی به یک گروه غیردولتی ممکن نبود. بنابراین مشکل بزرگی سر راه گروه قرار گرفت. به همین
دلیل در جلسهای در استانداری به بنده اعلام شد که باید مبلغ مورد نظر ابتدا به حساب بنیاد ریخته شود و سپس آنها به حساب گروه بریزند. بر این اساس همانجا به رئیس بنیاد شهید زنگ زده شد و مطلب به ایشان منتقل گردید و ایشان قبول کردند که فوراً بعد از واریزی به حساب بنیاد شهید به حساب گروه ریخته شود. سپس نامه استانداری بر واگذاری به صورت توافق شده به بنیاد زده شد و خود بنده نامه را تحویل حسابدار بنیاد دادم.
طبق توافق دو روز بعد مبلغ مورد نظر به حساب بنیاد ریخته شد. از آن روز پیگیری من با تلفن و جلسهی حضوری در بنیاد و منزل ما شروع شد. اما چون دستور استانداری از پرداخت وجه جهت آوردن زوار از استانهای دیگر به مشهد بود، رئیس بنیاد پرداخت آن را قانونی نمیدانست. میگفت، ذیحساب به شما کاری ندارد، مرا مؤاخذه میکند و نمیپذیرفت مبلغ به گروه داده شود.
از آنجاکه رئیس بنیاد دلش میخواست این مسئله حل شود، در جلسهای که دربارهی اهمیت مسافرت جانبازان نخاعی داشتم، ایشان دلش سوخت و قول دادند که به هر صورت ممکن حتی اگر شده خودش با سازمان محاسبات صحبت کند، این مبلغ را بدهند. زیرا خود ایشان معتقد به اهمیت و تأثیر فراوان مسافرت بود و میخواست به اصل کار لطمهای وارد نشود.
پیگیریهای من با رفتن به استانداری و بنیاد همچنان ادامه داشت. آنها میگفتند باید پرداخت گردد و اینها هم میگفتند متن نامه باید عوض شود تا برای ما مشکلی پیش نیاید. باز در
جلسهی دیگری رئیس بنیاد گفت، شاید بشود این مبلغ را در سفر خانوادههای ایثارگران به مشهد مقدس مصرف و به جای آن همین مقدار به گروه پرداخت نمایم. ولی در عمل به نتیجه نمیرسید و این کار انجام نمیشد.
همینطور وقت میگذشت و جز غصهخوردن کاری از من برنمیآمد. زمستان فرارسید و طبق سالهای گذشته به دلیل مشکلات جسمی عازم بندرعباس شدم. در آنجا هم پیگیر این مسئله بودم تا شاید راه چارهای پیدا کنم. روزها و شبهای سال 1391 با نگرانی بدون رسیدن به نتیجهای بهپایان رسید و سال 1392 از راه رسید. ما به مشهد بازگشتیم.
در ایام عید از جمله کسانی که به دیدن بنده آمدند، شهردار محترم مشهد جناب مهندس پِِژمان بود. در آن جلسه دربارهی اهمیت مسافرت جانبازان نخاعی و خانوادهی محترمشان مطالبی گفتم و از ایشان درخواست مسافرت کردم و ایشان پذیرفتند که سفر امسال توسط شهرداری مشهد انجام شود.
با پیگیری فراوان دستور شهردار محترم به امور مالی شهرداری رسید و آنها نیز به ما گفتند، باید پول به حساب بنیاد ریخته شود و از آن طریق به گروه داده شود. یعنی باز به همان مشکل استانداری برخوردیم. البته شهرداری میگفت: «ما طوری قرارداد میبندیم که بدون هیچ مشکلی پول به حساب گروه ریخته بشه.» ولی به هر دلیل کار پیش نمیرفت و وقت همینطور میگذشت و تابستان داشت به نیمه میرسید.
دیگر مستأصل شده بودم و نمیدانستم باید چکار کنم. یک روز به شهرداری رفتم و نگرانی از عدم انجام کار را در میان گذاشته و خواستم تدبیری شود که اولاً انجام کار کمهزینهتر شود، و ثانیاً این کار از غیر مسیر بنیاد انجام شود.
با پیشنهاد جناب آقای شادکام، معاونت محترم فرهنگی و اجتماعی شهرداری، قرار بر این شد که اگر بشود مسافرت را در اردویی که متعلق به شهرداری در شهر عباسآباد مازندران است، برگزار کنیم. شاید بشود هزینهی سفر را به حداقل برسانیم و مخارج توسط خود شهرداری تأمین شود و مشکل بنیاد هم حل گردد. اما چون در همین ایام معاون گروه جناب آقای مقدم در مسافرت شمال بود از او خواستم آن مکان را بررسی کند. ایشان از آنجا دیدن کرده و مکان را مناسب اردو ندانستند.
دیگر بار کار گره خورد و مرا به خود آورد تا متوسل به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) شوم و از آقایم کمک بخواهم. کمی بعد یک روز با چهرهای آزرده خاطر به شهرداری رفتم و درخواست چارهاندیشی کردم و با پیشنهاد مسئول حسابداری شهرداری و نظر لطف آقا صاحبالزمان (عج) دری برویمان باز شد و نهایتاً پذیرفتند سفر را ما انجام دهیم و بعد فاکتور را آورده و در قبال فاکتور مبلغ را بپردازند.
حالا با تمام توان باید به جاهای مختلف برای پیداکردن مکانی مناسب، با مخارج کمتر سر میزدم، تا هنوز تابستان به پایان نرسیده سفر انجام شود. بنابراین هر جایی که به فکرمان
میرسید رفتیم. حتی ارومیه را مد نظر قرار دادم و در دعوتی که برای یادوارهی شهدای ارومیه رفته بودم با شهردار آنجا سفر جانبازان را مطرح کرده و ایشان هم تا اندازهای قول مساعدت داد.
در همین روزها ناچار خودم جهت چارهجویی و پیداکردن جایی ارزانتر عازم شمال شدم و تقریباً تمام هتلهای شمال را با خانواده سر زدم و بررسی کردیم. بنابراین سه هتل مناسب با وضعیت جانباز تشخیص داده شد. ما با یکی از این هتلها شفاهاً قرارداد بستیم، اما چون هنوز از جانبازان ثبتنام نکرده بودیم، قرار گذاشتم بعد از ثبتنام و تعیین دقیق زمان حرکت، روزش را به هتل اعلام کنیم. در کش و قوسهای کار، متأسفانه آن هتل هم اتاقهایش را به اجاره داد و آنجا هم پرید و باز مستأصل ماندم. نمیدانستم چکار کنم، در این واماندگی باز متوسل به امام زمان (عج) شده و از آقا کمک خواستم.
روزها همچنان میگذشت و جایی را برای جمع 110 جانباز ویلچری با خانواده پیدا نمیکردم، و هر چند وقت که دلم میشکست متوسل به امام زمان (عج) میشدم، و یا وقتی به حرم مطهر حضرت علیبنموسی الرضا مشرف میشدم از آقا تقاضای کمک میکردم.
یک روز در جلسهای بین جانبازان صحبت از مسافرت سال گذشته شد. یکی از عزیزان گفت: «من سال گذشته بعد از سفر اصفهان به شهرکرد رفتم.» کلی از آنجا تعریف کرد، همانجا جرقهی سفر به شهرکرد در ذهن من زده شد. به استاندار شهرکرد
جناب آقای عنابستانی که از دوستان بنده و از همرزمان زمان جنگ بود، زنگ زدم و درخواست کردم که جانبازان را میهمان استان چهار محال و بختیاری نماید. ایشان بلافاصله استقبال کرد و جناب کیانی مسئول ایثارگران استانداری را مأمور پیگیری این امر قرار دادند.
در اولین روزها از گروه دعوت کردم، جلسهای تشکیل شود. در همان جلسه رفتن به شهرکرد تصویب شد. جمعی مأمور ثبتنام و پیگیری امور شدند و من خودم عازم شهرکرد گردیدم. با استقبال بسیار خوب آن انسانهای شریف در شهرکرد، جلساتی برای نوع کار در آنجا برگزار شد از تنها هتل شهر بازدید کردم که خوشبختانه مناسب وضعیت جانباز تشخیص داده شد.
پیشنهاد آن عزیزان جهت چند روز برنامههای تفریحی شهرکرد، رفتن به کوهرنگ، غار یخی، قایقرانی، قلعه چالشدر، شهر بروجن و ... بود که برای اینکه کار بینقص انجام شود، بازدید میدانی از محلهای مورد نظر را انجام دادم و حتی سوار قایق شدم تا ببینم امکان دارد جانباز نخاعی را با این قایقها روی آب برد. خوشبختانه آنجا را بسیار مناسب برای مسافرت جانبازان تشخیص دادم و با این باور که این سفر نیز در ذهن عزیزان جانباز و خانوادهی محترمشان به یاد ماندنی خواهد شد، زمینهی سفر به شهرکرد را بهعنوان دومین دور سفر جانبازان نخاعی انتخاب و جهت برنامهریزی به مشهد بازگشتم.
با اینکه در بازدیدها شهرکرد را برای سفر جانبازان بسیار خوب و عالی دیدم، ولی فاصلهی مشهد تا شهرکرد 1600 کیلومتر بود و این برای جانبازان بهخصوص بعضی که رانندهشان همسر آنهاست کمی نگرانکننده بود و ترس آن میرفت که با عدم استقبال خانوادهی جانبازان روبهرو گردد.
به هر حال در بازگشت از شهرکرد، گروه را دعوت و مسائل را بررسی کردیم. قرار شد با سامانهی پیامکی گروه جانبازان را دعوت کنیم که برای سفر ثبتنام نمایند. جناب آقای مقدم برای ثبتنام به آسایشگاه جانبازان رفتند و ناباورانه در همان روزهای اول تعداد ثبتنامشدگان به حد نصاب 30 نفر رسید و ما با شوق و علاقهی زیاد به شهرکرد رفتیم و مقدمات ابتدایی سفر را آماده کردیم و جانبازان در وقت مقرر وارد شهرکرد شدند.
البته نه تنها من باور داشتم که ممکن است جانبازان این مسافت طولانی را نیایند، بلکه استاندار محترم استان چهار محال و بختیاری هم همین نظر را داشت. چون در یکی از اجتماعات جانبازان فرمودند: وقتی جانباز صفایی به من گفت من میخواهم جانبازان نخاعی را بیاورم شهرکرد، من با خود گفتم: حالا اینها میگویند جانبازان را میآوریم، کدام جانباز میپذیرد با این وضعیت جسمی 1600 کیلومتر راه را تا اینجا طی کند، ولی دیروز مطلع شدم یکی از خانمهای جانبازان تمام این 1600 کیلومتر را رانندگی کرده است، به همین دلیل لازم است به این عزیزان برای این همت بلند جایزه داد.
مسئولین شهرکرد نهایت همکاری را با ما داشتند و بسیار دلسورانه اجرای برنامههای سفر را در دست گرفتند، در انجام تمام برنامهها آن عزیزان هماهنگیهای لازم را انجام دادند و نگذاشتند لحظهای به دوستان جانباز سخت بگذرد.
در آن چند روز بسیاری از مکانهای دیدنی شهرکرد را رفتیم، از جمله کوهرنگ و غار یخی، در مسیر راه در چند جا مردم و مسئولین به استقبال جانبازان آمدند، زن و مرد به ابراز احساسات میپرداختند، با رسیدن به کوهرنگ آن مکان بسیار زیبا، گروهی از عشایر چهار محال و بختیاری به استقبال آمده و چهار عدد گوسفند را ذبح نمودند و خودشان آنها را کباب کردند و به عزیزان جانباز دادند. واقعاً در این صحنهها علاقهی این مردم فهیم و قدرشناس را به جانبازان با همهی وجود احساس میکردیم.
در شهرکرد جانبازان را به قایقرانی بردیم و همه را سوار بر قایق کردیم. بعد از سوارشدن در قایق دوستان با ریختن آب روی یکدیگر همه را خیس کردند و در این امر هیچ تفاوتی قائل نمیشدند، یعنی از جانباز و فرزندانشان گرفته تا مسئولینی که با ما آمده بودند، همه خیس شدند. خیلی صحنهی جالب و خندهداری پیش آمده بود و لحظههایی بسیار به یاد ماندنی برای جانبازان و خانوادهی آنها به وجود آورده بود.
به هر حال با لطف خدای منان و بزرگواری استاندار محترم و مسئولین و مردم شهرکرد این سفر هم مثل سفر سال قبل بسیار خاطره انگیز و به یاد ماندنی انجام شد و پایان یافت.
اعلام رضایت جانبازان گویای موفقیت ما در این سفر بود که لحظات به یاد ماندنی و یادآوری دقایق زیبای روزهای خوش آن، آرامشبخش دل جانبازان بود.
آرامآرام زمستان از راه میرسید و مشکلات مخصوص آن گریبانگیر ما میشد، مثل هر سال تمام پنجرههای منزل را با وجود اینکه دو جداره است باز پلاستیک زدیم تا راههای نفوذ سرما به داخل منزل را بگیریم. درد و ناراحتیهای
فراوان آن ما را رها نمیکرد، و از مهمترین آنها بیرون نیامدن از خانه است که تبعات روحی و روانی بسیاری را بهدنبال میآورد.
در همین روزها نگارش کتاب صفات صالحین رو به پایان بود و تلاش برای چاپ آن آغاز گردید. ابتدا با چند ناشر تماس داشتم که در برآورد اولیه 29 میلیون تومان مخارج چاپ بود. این مبلغ از توان من خارج بود. با توصیهی دوستان با مسئول سازمان ارشاد تماس گرفته شده و جناب آقای سرابی با چند تن به منزل ما آمدند. بعد از دیدن کتاب پذیرفتند که در نشر آن مرا یاری کنند. بنابراین ماکت کتاب تحویل ارشاد شد و در موقع مقرر هر ساله یعنی ابتدای دی ماه سال 1393عازم بندرعباس شدیم.
سال گذشته که منزل را به اجاره دادیم باید اول دیماه تحویل میگرفتیم. سر موقع بنده خدا خانه را خالی کرد و اما بعضی از وسایل منزل را همراه وسایل خود برده بود و 100 هزار تومان هم که اشتباهی به حساب بنده خدا ریخته شده بود و دیگر بازگردانده نشد. اما در زمینهی منزل مشکل دیگری نبود.
قابل ذکر است که زندگی در بندرعباس برای من که نیازمند دیگران هستم، متفاوت با مشهد است. زیرا با وجود اینکه بیش از 23 سال است زمستانها به بندرعباس میروم، ولی در آن شهر غریب و در اصل بیکس هستم. چون فرزندان و فامیل کنار ما نیستند و برای رفتن جایی یا حتی دستشویی لازم است فردی به من کمک کند. در مشهد موقع نیاز کسی از فامیل و آشنا برای کمکمان میآید. ولی در بندر عباس کسی نیست. بنابراین فردی باید همراه ما میبود و امسال برادر خانمم، سیدمحمد، با دختر دایی که همسر ایشان میشود، همراه ما آمدند. متأسفانه همیارم که در قرارداد از او خواستم که در بندرعباس با کمی حقوق بیشتر کنار ما باشد، با یک سری اتفاقات گفت: «من روزها تا ساعت 30/2 بعد از ظهر بیشتر پیش شما نیستم.» و همینگونه هم عمل کرد.
برای ما بهخصوص خانوادهام و برادر خانمم خیلی سخت شد. چون برادر خانمم کمی ناراحتی قلبی داشت و خانمم هم توانایی بلندکردن مرا بهتنهایی نداشت. آنجا بالابر(1)هم نداشتم، لذا گذاشتن از چرخ روی تخت و برعکس خیلی برای آنها سخت بود، تا جاییکه همسرم شدیداً دچار کمردرد و گردن درد شد.
یکی از کارهایی که در بندرعباس انجام میدادم، گرامیداشت روز شهادت حضرت ثامن الحجج علیبنموسی الرضا (ع) در امامزاده محمدتقی است. مجلس عزا برگزار کرده و مردم را اطعام
1) - بالابر وسیلهای است که تقریباً شکل جرثقیل، اهرمی دارد که میآید چرخ تا تخت با جلیقهای که زیر بغلها و ران پا بسته شده و فرد را بلند کرده و جابهجا میکند.
میکردم، سال 1393 آخرین باری بود که در این ایام در بندرعباس با عنایات خود آن حضرت مراسم برگزار گردید(1).
از کارهای دیگری که در بندرعباس انجام گرفت، ایجاد رمپ در چند مسجد بود. سالها بود که از مساجدی که در آنجا نماز میخواندم درخواست ایجاد رمپ برای خودم و دیگرانی که به آنجا میرفتند، داشتم و انجام نمیدادند. سال گذشته برادرم رحمان همراه ما بود و توانایی اینطور کارها را دارد و لذا با کمک برادرم و گرفتن موافقت هیئت امنای مسجد، رمپ چند مسجد را زدیم.
در تمام ایام زمستان فکر سفر جانبازان از ذهنم بیرون نمیرفت، و همواره به امام زمان (عج) متوسل میشدم و از آقا استمداد میطلبیدم. از جایی که سال گذشته برای پیداکردن هتل به شمال رفته بودم و جای مناسبی نیافته بودم، در منزل یکی از جانبازان قائمشهر مهمان بودم و از نیافتن جای مناسبی در شمال با او سخن میگفتم، ایشان اردوی نیروی انتظامی و شرکت نفت را برای جانبازان بسیار مناسب معرفی کردند. فردای همان روز به اردوگاه شرکت نفت رفتم که آنها مرا مأیوس کردند، چون حتی اجازهی ورود به داخل و صحبت با مسئول آنجا را به من ندادند و لذا از توجه آنها به جانبازان مأیوس شدم. ولی چون وقت نداشتم از اردوگاه نیروی انتظامی دیدن نکردم. با خود گفتم در سفر بعدی به آنجا میروم. البته چون اینها نیروی نظامی بودند
1) - از جایی که ماههای قمری هر سال ده روز به عقب میرود، و ما اول دیماه بندرعباس میرویم لذا سال 1394 ایام شهادت امام رضا (ع) که در آذر ماه است ما در آنجا نیستیم.
و بهتر وضعیت جانبازان را حس میکردند، کمی امید داشتم که شاید ما را درک کنند و به ما جواب مثبت بدهند.
به لطف خداوند منان زمستان سال 1392 هوای آنجا بسیار برای بنده مناسب بود. یعنی نه هوا آنقدر گرم و نه آنچنان سرد شد که من اذیت شوم. از این جهت الحمدلله خیلی خوب و بدون مشکل سپری شد. نزدیک عید پسرم مصطفی و دخترم نسبت به سالهای پیش کمی دیر آمده بودند. مجبور شدیم بازگشت به سمت مشهد را با سه روز تأخیر انجام دهیم. لذا 23 اسفند من به اتفاق همیارم حسن آقا، پسرم مصطفی با خانوادهاش و همسرم بهقصد شهر مقدس قم که از قبل در هتل لاله جا گرفته بودیم، حرکت کردیم.
در بین راه نزدیک شهر کاشان یکی از دوستان که ظاهراً فهمیده بود ما از این مسیر راهی مشهد هستیم، به من زنگ زد و سؤال کرد: «شما کجا هستین؟»
جواب دادم: «بین راه به طرف قم.»
گفت: «میدونم بین راه هستین، دقیقاً کجای جاده؟»
گفتم: «نزدیک کاشان.»
پرسید: «چند کیلومتری کاشان؟»
گفتم: «50 کیلومتر مانده به کاشان.»
گفت: «من 15 کیلومتر جلوتر منتظر شما هستم.»
وقتی به محل قرار رسیدیم، گفت: «باید بریم منزل، چون من به خانواده گفتم غذا درست کنه.» و خلاصه اصرار ما مبنی بر اینکه ما در قم جا گرفتهایم بینتیجه ماند و با نظر خانواده عازم کاشان شدیم.
البته تصمیم داشتیم که سریع شام بخوریم و حرکت کنیم، اما تا رفتیم و شام آوردند خیلی دیر شد. میخواستیم برویم که همسر دوستم جلوی چرخ من ایستاد و گفت: «من نمیگذارم این وقت شب از اینجا برید.» لذا با تأکید همسر دوستم شب را آنجا ماندیم.
هنوز نخوابیده بودیم که یکی دیگر از دوستانم که پدر خانم همین دوستم بود به دیدن ما آمد و گفت: «حق ندارین تا منزل ما نیامدید از کاشان برید.» به هر حال شب را ماندیم و صبح در حال صرف صبحانه دستشوییام گرفت، بنابراین برای این امر رفتیم و حدود یک ساعت طول کشید، تا آمدیم بیرون همسر دوستم گفت: «من ناهار درست کردم و باید بمونید.»
بعد از ناهار و استراحت به منزل آن دوست دیگرمان رفتیم و با اصرار فراوان ایشان شب را آنجا ماندیم. صبح بعد از صرف صبحانه دوستم از خانه برای تهیهی وسایل ناهار بیرون رفته بود. من به خانواده گفتم: «هنوز که دوستم برنگشته مرا داخل ماشین بگذارین.» بالای پلهها همسر دوستم جلوی ما را گرفت و گفت: «خدا شاهده اگه حاج آقا بفهمه حالش بد میشه. چون نسبت به شما خیلی حساسه و با رفتن شما مرا دعوا میکنه.» من گفتم: «من تا ایشان نیاد نمیرم، ولی خواهش میکنم اجازه بدین من برم توی ماشین، قول میدم حاج آقا را راضی کنم.» با این شرط رفتیم پایین و مرا داخل ماشین گذاشتند. دوستم رسید و با اخمهای درهم و با ناراحتی شدید گفت: «کجا؟»
گفتم: «خواهش میکنم ناراحت نباش، فقط کمی به حرفهایم
گوش کن، من امروز با جانشین نیروی انتظامی قرار دارم و باید برم، چون ایشان قرار چند روز برن به مأموریت، لذا اگر نرم دیگه نمیتونم دوباره وقت بگیرم.» بالاخره با خواهش و تمنا او را راضی کردیم و بهطرف شهر مقدس قم حرکت کردیم. ازآنجاکه قبلاً در تهران جا رزرو کرده بودم، در قم بعد از زیارت حضرت معصومه (س) عازم تهران شدیم.
در مسیر بازگشت از بندرعباس با جانشین نیروی انتظامی سردار رادان تماس گرفتم و وقت ملاقات خواستم. ایشان فرمودند من این هفته تهران نیستم. به ایشان علت ملاقات را گفتم و ایشان فرمودند: این مورد در حیطهی اختیارات خود فرماندهی نیروی انتظامی سردار احمدیمقدم است. با این وصف در حالیکه خیلی امید به درست شدن کار نداشتم، ولی به عنایات الهی و توکل به حضرت حق دلبسته بودم، در تهران شب را در هتل استراحت کردیم و روز بعد با قصد گرفتن مجوز سفر به اردوگاه پردیس ناجا متعلق به نیروی انتظامی رفتیم. با دعا و توسل به امام زمان (عج) بهطرف ستاد مرکزی نیروی انتظامی حرکت کردیم و پرسانپرسان خود را بهآنجا رساندیم.
جلوی درب ستاد برای نوشتن نامهی درخواست از فرماندهی نیروی انتظامی، از نگهبانی جلوی درب چند برگ کاغذ خواستیم. نگهبانان مرا ظاهراً در تلویزیون و موقع دیدار مولایم، امام خامنهای، دیده بودند. آمدن بنده را به دفتر سردار خبر دادند و آنها گفته بودند، چرا جلوی درب ایستادن راهنمایی کنید بیایند داخل ستاد.
من به همراه خانواده وارد مقر نیروی انتظامی شدیم و فرماندهان نیرو استقبال بسیار خوبی از من کردند. نامهی درخواست ما را گرفتند و گفتند جواب آن را به شما اعلام میکنیم.
در همانجا نماز ظهر را خواندیم و از مسیر شمال به قصد تشرف به مشهد مقدس حرکت کردیم و بعد از چند روز توقف در شمال، شب عید نوروز وارد دیار عاشقان و قطعهای از بهشت مشهد شدیم.
واقعاً هیچ امیدی به موفقیت این درخواست نداشتم و فقط دست التجا به درگاه حضرت دوست و مولایم صاحب الزمان (عج) آرامم میکرد. در زمزمههایم با خود میگفتم، همه چیز دست خداست، اگر خدا بخواهد و روزی ما باشد درست میشود.
چند روزی از ایام عید بیشتر نگذشته بود که از دفتر فرماندهی نیروی انتظامی با من تماس گرفتند و گفتند که سردار دستور دادهاند که با شما همکاری بشود. آنقدر از موضوع خوشحال شده بودم که دلم میخواست فریاد بزنم. اشک در چشمانم حلقه زده بود و خداوند را شکر میکردم. خانواده میپرسیدند: «چی شده.» گفتم: «فرماندهی نیروی انتظامی به درخواست مسافرت جانبازان جواب مثبت داده.»
چون هنوز باورم نمیشد، هیچ سخنی به بقیهی دوستان گروه نگفتم. تا اینکه از دفتر فرماندهی لیست زمانهای اردو را برای من فکس کردند و گفتند روزهای درخواستی را انتخاب و به ما اعلام کنید. حالا از گروه دعوت کردم و با توجه به زمانهایی که به ما اعلام کرده بودند، روزهای 24-29 اردیبهشت و 25-30 خرداد
و 20 شهریور را انتخاب و اعلام کردیم.
بر این اساس قرار شد سه دوره جانبازان را به مجتمع رفاهی نیروی انتظامی واقع در فرحآباد ساری اعزام کنیم. ثبتنام صورت گرفت و آمادهی اعزام اولین گروه در 20 اردیبهشت 1393 به محل اردوگاه شدیم.
چند روز مانده به سفر قصد داشتم خودم بروم و از نزدیک اردو را ببینم. اما از جاییکه مسئول اجتماع عظیم منتظران در مشهد هستم و این ایام زمان مصادف با برنامهریزی برای اجتماع عظیم منتظران بود، از دوست عزیزم جانباز علیپور در قائمشهر درخواست کردم به مجتمع رفاهی پردیس ناجا رفته و بازدید و هماهنگیهای نهایی را برای سفر جانبازان انجام دهد و سلامت مکان را برای حضور جانبازان نخاعی بررسی کند. ایشان بعد از مراجعه و تأیید محل گفت: «مسئول اردوگاه از سفر جانبازان هیچ اطلاعی نداشته و میگه هیچ هماهنگی و دستوری به ما داده نشده.»
من نیز با دفتر فرماندهی نیروی انتظامی تماس گرفتم و آنها بعد از بررسی گفتند که متأسفانه به دلیل قصور برخی افراد هماهنگیها دیر انجام شده و تابستان مجتمع جای خالی ندارد و باید برای بعد از تابستان به شما جا بدهیم.
خدا میداند آنروز و شب چقدر بر من سخت گذشت. فوراً جلسه گذاشتیم و از دوستان خواستم خبر مکتوم بماند و آمادهی پذیرش تبعات این مشکل باشیم. موضوع را در تماس تلفنی با جانشین نیروی انتظامی به اطلاع ایشان رساندم و گفتم اگر اینکار
درست نشود آبروی ما بین جانبازان میرود، چون ما اعلام و ثبتنام کردهایم و هماهنگیهای لازم را در بین جانبازان انجام دادهایم و خانوادهها آمادهی سفر هستند، خیلی بد میشود. ایشان بسیار از این جریان متأسف شدند و قول پیگیری دادند. روز بعد با ما تماس گرفتند و گفتند که مشکل حل شده و شما میتوانید در همان زمانهای مورد توافق سفر را انجام دهید.
بنده برای هماهنگی نهایی چند روز زودتر به ساری رفتم. خودم یک بازدید میدانی از مجتمع داشتم و دیدم که فضای بسیار خوب و تمیز و مفرحی است و مناسب برای جانبازان است. اما در دلم تشویش و نگرانی خاصی داشتم، بالاخره مجتمع مخصوص نیروها و کارکنان بود و ما در آنجا غریب بودیم و ...
جلسهای را با فرماندهی نیروی انتظامی مازندران هماهنگ نمودم. قبل از ورود ما به مرکز نیروی انتظامی هماهنگ شده بود و با تمام احترام وارد مقر شدیم. به محض اطلاع فرماندهی نیروی انتظامی استان، جناب سردار جعفرینسب، از ورود من به محوطهی قرارگاه، خودشان با چند نفر از فرماندهان - چون داخل ستاد پله داشت - در محوطهی قرارگاه نزد من آمدند.
در برخورد اول آنقدر صفا و صمیمیت در آن عزیزان مشاهده کردم که جز قدردانی هیچ چیز در رفتارم نبود. در تمام طول جلسه فرماندهی محترم نیروی انتظامی و همراهانش در حال ایستاده و همانجا هماهنگیهای لازم را برای انجام خوب و کامل کارها به عمل آوردند. یعنی با امام جمعه، رئیس بنیاد شهید
استان و استاندار تماس گرفتند. آنها را از سفر 34 جانباز نخاعی بههمراه خانوادهی محترمشان به استان مازندران با خبر کردند. در حالیکه همه در فضای بیرونی مقر نیروی انتظامی سر پا ایستاده بودند. ایشان در نهایت محبت تمام هماهنگیهای لازم را بدون هیچگونه تشریفات اداری شخصاً انجام دادند و گفتند که خیال شما راحت باشد، بروید ما سعی میکنیم که در این چند روز به شما خوش بگذرد. حالا با همهی وجود احساس کردم که اصلاً کار در دست ما نیست و این خداوند متعال است که با عنایت خاصش ما را هدایت میفرماید و کار اینگونه مدیریت میشود. حقیقتاً در دل از خداوند و امام زمان (عج) تشکر میکردم که اینطور با عزت تمام، راه را برای جانبازان معزز بازنموده است.
برای بررسیهای نهایی دو شب زودتر با خانواده وارد اردوگاه پردیس ناجا شدم. واقعاً ذهنیت متفاوتی نسبت به اردوگاه داشتم. در تصورم چون آنجا را متعلق به نیروی انتظامی و مخصوص پرسنل ناجا میدانستم، فکر میکردم آنها با این نوع وضعیت بیگانه هستند و نگران بودم که جمعی از جانباز را در مکانی میبریم که ممکن است با ناراحتی از اینجا برگردانیم.
در حالیکه جادهی پلاژها را بادقت به دنبال مجتمع میگشتیم، از دور تابلوی آنجا را دیدم و رفتیم مقابل درب اردوگاه، طبق معمول علت ورود به مجتمع را جویا شدند از جاییکه قبلاً اطلاع داده بودیم با احترام ما را به جلوی دفتر مسئول مجتمع راهنمایی نمودند. مسئول اردوگاه که فردی مهربان و با چهرهی
خندان بود کنار ماشین ما آمد. در همان برخورد اولیه مهربانی و صمیمیتی در چهرهشان مشاهده میشد که در من یک احساس خوب و دلنشین ایجاد کرد. یعنی برخورد ایشان بهصورتی بود که انگار سالهاست مأنوس با جانباز و جانبازی بوده است.
در روزهای بعد برخورد خوب و محبتآمیز کارکنان و مدیران مجتمع با ما تصور آن نگاه خشک نظامی را تبدیل به یک همدلی کرد. لذا آن احساس غربت من کاملا بیمورد بود. سردار جعفرینسب فرماندهی محترم نیروی انتظامی مازندران خود تمام مکانهای تفریحی را هماهنگ کردند و دستور دادند که پلیس راهور استان برای بیرون بردن جانبازان به مکانهای تفریحی در طول مسیر و در مکانهای استقرار، گروه را همراهی کند و هر کاری برای راحتی و رفاه حال جانبازان لازم بود، انجام دادند.
خیلی از مسئولین اجرایی استان از جمله امام جمعه، استاندار و رئیس بنیاد شهید و فرماندار و حتی فرماندهی سپاه ساری که دو سه روز از انتصابش میگذشت به دیدار ما آمدند. مثلاً فرماندهی محترم سپاه میفرمود: من خوشحالم که اولین دیدار با مردم را پس از انتصابم با جانبازان قطع نخاعی برگزار کردهام.
جایگاه جانبازان بلند مرتبه است، ولی واقعاً وقتی اینهمه لطف بینهایت را از مردم و مسئولین میدیدم، از خودم و اینهمه نقص فراوانم شرمنده میشدم. به پیشگاه حضرت حق عرضه میداشتم که خدایا اینهمه لطف از این انسانهای باصفا برای این حقیر روسیاه و بدهکار ملت زیاد است. خدایا بهکرم و
بزرگواریات در دنیا و آخرت این حقیر را شرمندهی محبتهای بیدریغ این مردم بامحبت نفرما و اینها نشان قدرشناسی مردم و مسئولین این مرز و بوم است.
پرواضح است که جانبازان نخاعی از محدودیتهای جسمی زیادی برخوردارند، و این امر تأثیر زیادی بر روحیهی آنها و خانوادههایشان دارد و معلوم است که مشکلات روحی و روانی موجب بیماریهای جسمی میشود؛ بر این اساس چون خودم چنین وضعیتی را دارم و تأثیرات این مسائل را با همهی وجود احساس میکنم. بنابراین تمام تلاشم را بر این گذاشتم که به هر وسیلهی ممکن با جمعکردن جانبازان و خانوادهی محترمشان دور هم باشیم؛ چه در اردوی
داخل استان و چه خارج از استان تا با برگزاری این جلسات مفرح زمینهی زدودن و یا به حداقل رساندن مشکلات روحی، روانی و جسمی آنها را فراهم کنم.
با این وصف از مهمترین ثمرهی این سفرها این است که به هر مقدار ممکن از لحاظ روحیه و بیمهکردن سلامت جسمی قدمی برداریم. چون هنگامی که چند جانباز یا بهتر است بگویم چند همدرد (چه جانباز، چه خانوادهی محترمشان) کنار هم قرار میگیرند و دردمندی همنوعان خود را میبینند، تسکینی برایشان پیدا میشود. همین که از حصار خانه بیرون میآیند و آب و هوایی عوض میکنند، بهخصوص در جای سرسبز و کنار دریا قرار میگیرند و استقبال و تکریم مردم و مسئولین را مینگرند، موجب آرامش روحی، روانی آنها میشود و این خود اثر مثبتی
روی جسم و جان جانباز میگذارد. به قول یکی از مسئولین که میگفت، شما با این کارتان یک سال جانباز را درمان میکنید و کلی از مخارج دولت برای خرجهای درمان جسمی جانباز میکاهید، علاوه بر این چه اثر مثبتی روی روحیهی خانوادههای رنجکشیدهی جانباز دارید.
در یکی از همین سفرها، یکی از خانوادههای این عزیزان نزد من آمد و بعد از کلی تشکر و دعا گفت: «بعد از مجروحشدن همسرم که مدت بیست سال از آن میگذره، ما تا حالا که شما این کار رو کردی پامونو از دروازههای مشهد بیرون نگذاشته بودیم و این اولین باریه که به چنین سفری میاییم.»
از ثمرات دیگر این سفرها تأثیر بسیار مثبتی است که روی مردم و مسئولین دارد. چون همان طور که آیتالله سعیدی نمایندهی ولی فقیه در آستانه مقدس حضرت معصومه (س) فرمود: جانبازان همچون مزار متحرک میباشند، هر کجا در شهرها و بین مردم میروند، همچون مزار امامزادگان روی مردم تأثیر میگذارند.
پس جا دارد از همهی دلسوزان این مملکت اسلامی که این فکر را قبول دارند و این حقیر را در این راه یاری کردند و میکنند کمال قدردانی و تشکر را داشته باشم. اجر همهی آنها با مولایم قمربنیهاشم و تضمینی برای دستگیری آخرت آنها و قرارگرفتن در صف شفاعت این پروبال سوختگان درگاه احدیت باشند.