ghaemiyeh.com
سرشناسه:علویمهر، حسین، ۱۳۴۲ -
عنوان و نام پدیدآور:مسئله وحی و پاسخ به شبهات آن [کتاب]/ حسین علویمهر؛ [برای] پژوهشگاه بینالمللی المصطفی (ص).
مشخصات نشر:قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۴۳۴ ق.= ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۳۵۲ ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی (ص)؛ ۱۶۸.
شابک:۱۱۵۰۰۰ ریال : 978-964-195-672-3
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:وحی -- اسلام
شناسه افزوده:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۲۲۰/۳/ع۸م۵ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۴۳
شماره کتابشناسی ملی: ۳۰۸۰۲۸۱
این مجموعه را به محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) صاحب اصلی و گیرنده وحی تقدیم میکنم.
(إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِیسی وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً)
نساء، 163
تحوّلات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پدید آمدن دانشهای نوین، نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آنها، ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید. از این رو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانی شدن و گسترش سلطه فرهنگی غرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی، اقتضا دارد که تمام دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث, با اندیشههای بلند و ارزشهای متعالی آشنا شوند, و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی و تولید متون جدید و غنی، گسترش دامنه آموزش و تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.
بالندگی مراکز آموزشی, در گرو نظام آموزشی منسجم، قانونمند و پویاست. همچنین بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها موجب حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی است.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی، سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.
«جامعة المصطفی (صلی الله علیه و آله) العالمیة» به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد، تألیف متون درسی مناسب آموزشی را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی، حاصل این تلاش است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)» با تقدیر و تشکر از مؤلف محترم و تمام عزیزانی که در تولید این اثر، همکاری و همفکری کردهاند, آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی
ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)
حقیقت مداری اصیلترین و زیباترین راز هستی و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترین گرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر، سرشار از هنرنماییمؤمنان، مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها، درمصاف بین حق و باطل، سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان، چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را، به ذات خود، شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب کائنات را سراسر علم و عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن، جز اولو العلم و راسخان در مسیر طلب دانش، کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم، در پرتو انوار آسمانی وحی، هم به فرد کمال انسانی، عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر، اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند. بیتوجهی و یا کوته فکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت، استقلال، هویت، امنیت، سعادت و
سربلندی مادی و معنوی باشند اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی، علم اندوزی و حکمت مداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانی سازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است، با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی «ولایت فقیه»، طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان، بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حق طلبان سراسر جهان زنده ساخت. در این راستا، رهبر فرزانه انقلاب (مدظله) با عزمی مصمم و با تمامی توان، همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر (ره)، در صحنه حاضر شده و بر خطورت و فوریت حرکت فراگیر و بیوقفه همه توانمندیها و ارادهها جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشفزا در این خصوص، تأکید ورزیده و پیشرفت این مهم را راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی (صلی الله علیه و آله) العالمیة ، نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بین المللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان، عالمان، محققان، متخصصان، مدرسان، مبلغان، مترجمان، مربیان و مدیران پارسا، متعهد و زمان شناس را بر دوش داشته و با تبیین، تولید و تعمیق اندیشه
دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی، به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی (صلی الله علیه و آله) و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت (علیهم السلام) جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی (صلی الله علیه و آله) نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه پژوهشی المصطفی (صلی الله علیه و آله) است، بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر متناسب با نیازها و اقتضائات عرصه بین الملل، تبیین، تولید و تعمیق اندیشه دینی، گشودن افقهای نوین فکری و معرفتی در دنیای معاصر، پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمک درسی به ویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی (صلی الله علیه و آله) را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش روی نیز که به همت مؤلف محترم جناب حجتالاسلام والمسلمین حسین علویمهر و برای دوره کارشناسی و کارشناسی ارشد رشته علوم قرآن و حدیث تهیه و تدوین شدهاست، درچارچوب همین اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته، تدوین و برای استفاده خوانندگان محترم تقدیم شدهاست.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مترجم محترم، از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند، بویژه همکاران محترم مرکز بین المللی نشر و ترجمه المصطفی (صلی الله علیه و آله) و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند، قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی، آرزوی بهروزی، موفقیت و سعادت نماییم.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی (صلی الله علیه و آله)
مقدمه 19
فصل اول
کلیات و مفاهیم 23
کلیات 23
مفهومشناسی 29
وحی در لغت 29
وحی در اصطلاح 34
واژگان مرتبط با وحی (ساختار معناشناسی وحی در قرآن) 38
بررسی اقسام واژگان 41
الف) قول 41
ب) کلام 42
ج) قصّ و قصص 45
د) نبأ 47
ه) ندا 48
الف) نزول 50
ب) اتیان و ایتاء 51
ج) مجیء 52
د) القاء و تلقی 54
الف) قرائت 57
ب) تلاوت 57
ج) ترتیل 58
فصل دوم
امکان و اقسام وحی 63
امکان وحی 64
منکران وحی رسالی 64
مشرکان و مخالفان پیامبران الهی 64
عقلگرایان 65
تجربهگرایان 66
نقد و بررسی دیدگاهها 67
اثبات وجود روح 67
برهان فلسفی بر اثبات وجود روح 69
الف) برهان استمرار 69
ب) خودآگاهی انسان 70
الف) خوابهای راستین 71
ب) اسپریتیسم و ارتباط با ارواح 73
ج) خوابهای مغناطیسی (هیپنوتیسم) 74
نقدی بر دیدگاه عقلگرایان 77
منشأ انکار وحی 79
اقسام وحی 80
کاربردهای مختلف وحی در قرآن 81
وحی به زمین 81
وحی به آسمان (القای تکوینی) 82
وحی به زنبور عسل (الهام غریزی) 83
وحی به فرشتگان 84
وحی به شیاطین یا القای وسوسههای شیطانی 84
وحی به مادر موسی (الهام قلبی) 85
وحی به حواریون 86
وحی به ائمه (وحی تأییدی یا تسدیدی) 87
وحی به معنای اشاره 87
وحی رسالی 88
اقسام وحی رسالی 91
سخن گفتن مستقیم با خدا 91
سخن گفتن خدا با پیامبر از پس پرده 93
ارسال فرشته 94
وحی گفتاری و وحی افعالی 96
وحی گفتاری (زبانی) 96
وحی افعالی 97
فصل سوم
حقیقت و ویژگیهای وحی 101
اسرارآمیز بودن 101
رابطه دوسویه (گفتوگو و ارتباط ماورای مادی بین دو ذات متفاوت) 102
وحی، علم حضوری و صیانت از خطا 102
وحی و تعلیم و تعلّم 103
وحی و دریافت قلبی 104
خارج از اختیار بودن 105
ساختار خاص وحی رسالی 106
بررسی پیک وحی در ساختار وحی 107
وحی و جنسیت 108
محتوای مختلف وحی 109
متنوع بودن 112
وحی، برترین منبع معرفت 113
منابع معرفت 113
حواس و تجربه 113
عقل و خرد 113
تاریخ 114
فطرت (وجدان و شعور باطن) 114
کشف و شهود 115
وحی 115
فصل چهارم
رابطه وحی با رؤیا 119
جایگاه رؤیا در زندگی انسان 119
رؤیای صادقه، نخستین نشانه نبوت 122
رؤیا و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) 123
شباهتهای رؤیای صادقه با وحی 129
تفاوتهای رؤیای صادقه با وحی 129
فصل پنجم
وحی و تجربه دینی 133
مفهومشناسی 133
زمینهها 135
دیدگاهها 136
احساسگرایانه 136
ادراک و تجربه حسی 137
تجربه دینی امر فرا حسی 138
عرفانگرایی 139
قرآن و تجربه دینی 143
نبوت، انتخاب و موهبت الهی 143
دخالت نداشتن پیامبر در متن قرآن 145
تجربه عرفانی یا دینی (و تفاوت آن با وحی) 147
فصل ششم
وحی در ادیان (یهود و مسیحیت) 153
وحی در اندیشه یهود 154
واژهشناسی وحی 156
اقسام وحی و کلام الهی 156
روح خداوند 158
روحالقدس 158
فرشته وحی 159
شرایط و حدود وحی و نبوت 160
نبوت زن 161
حقیقت وحی از دیدگاه مسیحیت 163
کاتولیک (وحی و پیام) 163
پروتستان (وحی و فعل) 164
عهد جدید یا کتابهای رسمی مسیحیت و وحی 166
انجیلهای چهارگانه 168
وحیانی بودن عهد جدید 169
فصل هفتم
خطاناپذیری وحی 175
سلامت وحی 176
دلایل سلامت و خطاناپذیری وحی 177
الف) وحی و علم حضوری 177
ب) قاعده لطف 177
الف) آیات قرآن 179
ب) روایات 181
شبهات سلامت وحی 184
داستان ورقة بن نوفل 184
افسانه غرانیق (آیات شیطانی) 191
فصل هشتم
الهی بودن متن وحی و بررسی شبهات مصادر وحی 209
الهی بودن متن قرآن 211
یگانگی مصدر وحی 216
الف) معجزه بودن قرآن و تحدی 216
ب) امّی بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) 218
ج) تفاوت سخنان پیامبر و قرآن 221
الف) شواهد و مدعیات کلی 222
یکم) دخالت نداشتن پیامبر در متن قرآن 222
دوم) توبیخها و سرزنشها 227
سوم) پیامبر مفسر قرآن، نه مصدر قرآن 227
چهارم) اعتراف سخنسرایان عرب 228
پنجم) سیره شخصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و قرآن 229
ششم) تأخیر وحی 230
هفتم) واژه قل 231
ب) شواهد الهی بودن الفاظ قرآن 232
یکم) اعجاز در فصاحت و بلاغت 232
دوم) عربی بودن 232
سوم) قرائت 234
چهارم) تلاوت 235
پنجم) ترتیل 236
ششم) کلام الهی 237
هفتم) کتاب 238
بررسی مصادر ادعایی وحی 239
اجمالی از شبهات عصر رسالت 240
شبهات خاورشناسان 242
الف) منشأ قرآن؛ یهود، نصارا و دیگر ادیان 242
ب) محمد، مصدر قرآن 252
ج) نبوغ اجتماعی 261
د) وحی، رهاورد صرع و جنون پیامبر 263
فصل نهم
فترت وحی 273
فترت سه ساله در آغاز بعثت 273
روایات فترت 275
روایاتی که مدت نزول قرآن را در مکه هشت سال میداند 281
روایاتی که مدت نزول قرآن را در مکه سیزده سال میدانند 281
بررسی مدلول روایات 283
فترتهای دیگر وحی 285
پیش از سوره ضحی 285
پیش از سوره کهف 288
سوره مدثر 291
در میان سوره مریم 293
امکان انقطاع وحی 294
فصل دهم
وحدت یا تکرار وحی برای هر آیه و سوره و «رابطه آن با نزول قرآن بر هفت حرف» 303
انواع نزول 303
تکرار یا یکبارگی نزول وحیهای قرآنی (آیات و سورهها) 312
سوره فاتحه 312
آیه 113 سوره توبه 313
نزول قرآن بر یک یا هفت حرف 316
احادیث «سبعه احرف» و جایگاه آن 316
تناقض روایات اهلسنت با شیعه 323
تناقض محتوایی در احادیث سبعة احرف 324
نبود دیدگاه واحد در میان اهلسنت در مفاد روایات 325
رابطه قرائات و سبعه احرف 330
فهرست منابع 343
«وحی» از گزارههای مهمی است که علم کلام، علوم قرآنی و فلسفه دین, آنرا بررسیدهاند بسیاری از ادیان از جمله هندو، بودا، یهود، مسیحیت و اسلام اصل وحی را پذیرفتهاند؛ اگرچه در چگونگی و تعریف آن با هم اختلاف دارند.
وحی با نبوت پیوند ناگسستنی دارد و از پایههای دین شمرده میشود و راه ارتباط خداوند متعال با پیامبران است. قرآن کریم به مسئله وحی پرداخته و جزئیات، ویژگیها، اقسام و ساختار آنرا روشن نموده است. اهمیت وحی در آموزههای دینی تا اندازهای است که تضعیف آن به تضعیف اساس دین میانجامد؛ ازاینرو مخالفان دین بر مسئله وحی ایراداهایی گرفتهاند.
در دوران معاصر، مکاتب، گروهها و ایسمهای مختلف از جمله ماتریالیستها، لائیکها و سکولارها، بهویژه مستشرقان شبهاتی مطرح نموده و به انکار وحی رسیدهاند.
وظیفه هر عالم دینی است که شبهات را پاسخ دهد و از دین دفاع کند. امروزه بیشترین شبهات متوجه وحی قرآنی است. این شبهات جدید نیست و در
زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز مطرح شده است. قرآن کریم با طرح این اشکالات و انکارها، آنها را پاسخ داده است. جایگاه وحی بهویژه وحی قرآنی در آیات، دقیق، باعظمت و مقدس توصیف شده است.
قرآن کریم معجزه جاوید است و از جانب خداوند در فرایند خاصی بر پیامبر خاتم (صلی الله علیه و آله) نازل شده و دیگران را دعوت میکند که اگر در الهی بودن آن تردید دارید، مانند آن حتی به مقدار یک سوره کوچک بیاورید؛ البته تاکنون کسی مانند آن نیاورده است.
این مجموعه به این سؤال پاسخ میدهد که «وحی رسالی و وحی قرآنی و شبهات آن چگونه قابل بررسی است». این مجموعه با اهداف تبیین حقیقت وحی، خطاناپذیری آن، وحیانی بودن قرآن کریم و پاسخ به شبهات درباره وحی نگاشته شده است.
این اثر ده فصل دارد که فصل اول به کلیات و مفاهیم و ساختار معناشناسی وحی در قرآن و فصل دوم به امکان و اقسام وحی میپردازد. در فصل سوم حقیقت و ویژگیهای وحی، در فصل چهارم رابطه وحی و رؤیا و در فصل پنجم وحی و تجربه دینی و در فصل ششم وحی در ادیان یهود و مسیحیت، مطرح شده است. فصل هفتم به خطاناپذیری و سلامت وحی و فصل هشتم به الهی بودن متن وحی و بررسی مصادر ادعایی برای قرآن پرداخته شده است. در فصل نهم بحثهای مربوط به فترت وحی و در فصل دهم به تکرار یا واحد بودن وحی در مواردی از آیات یا سورهها پرداخته میشود.
در آخر بر خود لازم میدانم که از همه کسانی که در فرایند تدوین این کتاب همکاری داشتهاند از جمله جناب حجةالاسلام و المسلمین رضانژاد،
جناب حجةالاسلام و المسلمین دکتر رضایی (مدیر محترم مدرسه عالی قرآن و حدیث) و نیز از ارزیابان محترم جناب حجةالاسلام و المسلمین رستمنژاد و دکتر قیومی و از دیگر کسانی که پیگیر مراحل چاپ و نشر آن بودهاند سپاسگزاری کنم.
و آخر دعوانا الحمدلله رب العالمین
حسین علوی مهر
از پایههای هر پژوهش بررسی و روشن ساختن کلیات آن است که ضرورت، پیشینه موضوع و آثار بهویژه مفاهیم واژگان کلیدی آنرا دربردارد. روشن ساختن حدود و ثغور مفاهیم واژگان اصلی ما را در رسیدن به اصل تحقیق یاری میرساند و مؤلف با تبیین صحیح آن میتواند مقصود اصلی خود را بهتر بیان کند. چه بسا یک واژه در علوم گوناگون معانی اصطلاحی مختلفی داشته باشد. چه بسا یک واژه دارای اشتراک لفظی یا معنایی باشد.
بررسی واژگان مرتبط و دلالتهای آنها بهویژه در قرآن کریم، ما را به ساختار روشن در آن موضوع یاری میکند؛ ازاینرو در فصل مفهوم وحی و واژگان مرتبط با آنرا جستوجو نموده، تا حقیقت و حدود و ثغور آن آشکار گردد.
وحی رسالی، پایه و اساس دین و رسالت پیامبران الهی و مرز بین معرفت دینی و اندیشهها و فرهنگهای ساخته دست و فکر بشر است. گاه تلاشهای علمی یک پژوهشگر درباره یک موضوع بر اساس یافتههای تحقیقی پیشین و شرح و بسط آن و گاهی بر اثر توانایی در ارائه مطلبی بدیع و گاه برای از بین
بردن آراء انحرافی و شبهات مربوط به آن موضوع است که در این پژوهش تلاش شده است به این سه نکته توجه شود.
وحی رسالی-که همه پیامبران الهی از آن برخوردار بودهاند-در روزگار پیامبران نیز دربارهاش تشکیک میشد و به آن هجوم میبردند؛ چه رسد به روزگار ما. امروزه که وحی قرآنی هر روز بیش از پیش در میان بشر نفود میکند کسانی یافت میشوند که درباره آن شبهه میسازند و میپراکنند. گسترش و هجوم شبههها علیه قرآن کریم-بهویژه از جانب مستشرقان-برای اثبات بشری بودن آن است. تلاشها حاکی از آن است که متن را برگرفته از تورات و انجیل کنونی بدانند یا برخی آنرا ساخته و پرداخته خود پیامبر یا تجربه وی یا دانشمندان یهود و نصارای عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بخوانند تا اساس و ساختار دین اسلام را سست و بیپایه معرفی کنند.
بررسی مسئله وحی رسالی بهویژه برترین متن الهی (قرآن) و اثبات وحیانی بودن آن به نسلی که در خطر گرداب جاهلیت جدید و مدرنیزه قرار گرفته از ضروریترین بحثهای مکتبی و اعتقادی جهان امروز است.
پیشینه وحی و نبوت با تمدن بشری همزمان است؛ چراکه هیچ امتی بی پیامبر نبوده است: (... وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاّ خَلا فِیها نَذِیرٌ)؛ 1 «هیچ امتی در گذشته نبوده مگر اینکه (پیامبری) انذار کننده داشته است».
کاربرد این واژه در متون دینی و غیر دینی پیش از اسلام نشان میدهد که ملتها و ادیان مختلفی با این کلمه و معنای آن آشنا بودهاند. قرائن فراوانی درباره این مطلب هست که به برخی از آنها اشارت میرود:
الف) قرآن کریم وحی را به همه پیامبران الهی نسبت میدهد:
(إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِیسی وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً)؛ 1 ما به تو وحی فرستادیم همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و نیز به ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، اسباط (بنی اسرائیل)، عیسی، ایوب، یونس، هارون و سلیمان وحی کردیم و به داود زبور دادیم.
ب) کاربرد این واژه در سخن ادیبان پیش از اسلام بسیار بوده است که آشنایی کامل عرف آن زمان را با این واژه نشان میدهد.
ج) واژه اوحی (Aohy) در زبان عبری-آرامی به معنای شتاب کردن و وَحی (Wahaya) در زبان حبشی به معنای شناختن و دور زدن آمده است. (1)این دو معنا میفهماند که مفهوم وحی نزد آنها به زبان عربی بسیار نزدیک و قریب المعنی است.
د) وحی باوری به قدمت ادیان آسمانی است. «فرید وجدی» پس از بیان معنای اصطلاحی وحی مینویسد:
وهو بهذا المعنی عام فی أکثر الأدیان لاسیما الادیان الثلاثة الکبری، الیهودیة والمسیحیة والاسلام؛ (2)وحی به معنای اصطلاحی معنای عامی است که در بیشتر ادیان کاربرد دارد؛ بهویژه در ادیان بزرگ سهگانه: یهود، مسیحیت و اسلام.
زرتشتیان به سروش ایزدی و پیامآور الهی اعتقاد داشتهاند. در «گاثاما» قدیمیترن اثر مذهبی ایشان، خبر از آغاز پیامبری زرتشت، آیین راستی او و برخورد با ستم، تباهی، ویرانی و زور وجود دارد. (3)
در بسیاری از موارد در عهد عتیق (تورات) از نزول الهام و وحی الهی به «نزول روح خدا» تعبیر شده است. (1)در این حالت روح خدا بر جان نبی مینشیند و او از قوت روح خدا پر میشود و وحی الهی را ابلاغ میکند. (2)
واژه وحی بارها در عهد عتیق آمده است؛ از جمله، سفر اعداد 25 :11-29 و 2 :24 و دوم سموئیل23 :1 و نیز در اصحاح (کتاب زکریا)؛ البته در موارد بسیاری از سخن خدا با تعبیرهای «کلام ربّ» یا «قول پروردگار» نام برده که به اصل وحی اشاره دارد. (3)
ه) در مسیحیت نیز به وحی و تعریف آن اشاره شده است. «جان هیگ» دیدگاه سنتی مذهب کاتولیک رومی و نیز مذهب پروتستان محافظه کار را درباره وحی: مجموعهای از حقایق اصیل و معتبر الهی میداند که به بشر انتقال یافته است. (4)
دایرةالمعارف کاتولیک نیز «وحی را به انتقال برخی حقایق از سوی خداوند متعال تعریف نموده است». (5)
افزون بر آنکه کاربرد فراوان این واژه و مشتقاتش در قرآن کریم حاکی از این است که اقوام مختلف آن عصر و اذهان قوم تازی با مفهوم آن مأنوس بوده است؛ چراکه هیچ استنکار و اعتراض و حساسیتی از آنان نرسیده است.
در قرآن کریم به کیفیت، اقسام و گونههای مختلف وحی اشاره شده است.
1) (1) . دوم تواریخ ایام، 15 :1و 2 :24، تحمیار13.
2) (2) . حزقیال5 :11، یوئیل2 :28، زکریا7 :12، میکاه3 :8.
3) (3) . در کتاب زکریا اصحاح9 چنین آمده است: وحی کلمة الرب فی ارض حدراخ و دمشق مَحَلّه... در اصحاح 12 آمده است: وحی کلام الرب علی اسرائیل. همچنین در تورات سفر تکوین، اصحاح 7 میخوانیم: قال الرب لنوح... .
4) (4) . جان هیک، فلسفه دین، ص131و 132.
5) (5) . the catholic university of America New catholic Encyclopedia V12 440.
در روایات ائمه معصومین (علیهم السلام) نیز به این مسئله پرداخته شده که از بهترین آنها، این روایتی است از حضرت علی (علیه السلام):
و امّا تفسیر وحی النبوّة و الرسالة فهو قوله تعالی: (إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ ...) (1)الی آخر الآیة؛ وامّا وحی الالهام فهو قول عَزَّوجَلَّ: (وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمّا یَعْرِشُونَ ) 2 ومثله (وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ...)؛ 3 وامّا وحی الاشاره فقوله عَزَّوجَلَّ: (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحی إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا) 4 ان اشار الیهم کقوله تعالی: (... أَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ ثَلاثَةَ أَیّامٍ إِلاّ رَمْزاً...)؛ 5 وامّا وحی التقدیر فقوله تعالی: (... وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها...) 6 (... وَ قَدَّرَ فِیها أَقْواتَها...)؛ 7 وامّا وحی الامر فقوله سبحانه: (وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی...)؛ 8 وامّا وحی الکذب فقوله عَزَّوجَلَّ: (... شَیاطِینَ الْإِنْسِ وَ الْجِنِّ یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ...) 9 الی آخر الآیة؛ وامّا وحی الخبر فقوله سبحانه: (وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ...). 10 و (2)
این روایت اقسام وحی را در قرآن: وحی نبوت و رسالت، وحی الهام (الهام به زنبورعسل و وحی به مادر حضرت موسی (علیه السلام)، اشاره (اشاره به حضرت زکریا (علیه السلام) به قوم خود)، وحی تقدیر (وحی به آسمان)، وحی امر (وحی به حواریون حضرت عیسی (علیه السلام)، وحی کذب (در باره شیاطین) و وحی خبر (وحی به ائمه (علیهم السلام).
با آنکه موضوع وحی در متون روایی، کلامی و علوم قرآنی مطرح شده است، چون در هر زمان شکل تازهای به خود میگیرد و نیاز به بررسی آراء اندیشمندان جدیدتری است و نیز دقت و تعمیق بیشتری را میطلبد، محققان بسیاری بهطور مستقل در این عصر به تحقیق و تفحص پرداختهاند که برخی از آنها عبارتند از:
-سید رشید رضا، الوحی المحمدی؛
-محمد حسن ذهبی، الوحی و القرآن الکریم؛
-علامه طباطبایی، وحی یا شعور مرموز الهی؛
-آیةالله جوادی آملی، وحی و رهبری؛
-محمدتقی شریعتی، وحی و نبوت؛
-محمد اقبال لاهوری، احیای فکر دینی در اسلام؛
-محمد عبدالله دراز، حقیقة الوحی؛
-دکتر حسن ضیاء الدین عتر، وحی الله؛
-محمد بلتاجی، مدخل الی الدراسات القرآنیه؛
-دکتر محمدحسین صغیر، دراسات قرآنیه؛
-عبدالسلام مقبل المجیدی، تلقی النبی الفاظ القرآن الکریم؛
-آیةالله شهید مرتضی مطهری، وحی و نبوت (مقدمهای بر جهانبینی)؛
-ابراهیم امینی، وحی در ادیان آسمانی؛
-علیرضا قائمینیا، وحی و افعال گفتاری؛
-دکتر صبحی الصالح، پژوهشی درباره قرآن و وحی؛
-محمد باقر سعیدیروشن، تحلیل وحی از دیدگاه اسلام و مسیحیت؛
-دکتر ستار جبر حمود الاعرجی، الوحی و دلالاته فی القرآن الکریم و الفکر الاسلامی؛
-دکتر محمود ماضی، الوحی فی المنظور الاستشراقی؛
-مصطفی کریمی، وحیشناسی؛
واژه وحی و مشتقات آن نزد ارباب لغت و زبان دانان عرب معانی گوناگونی دارد که عبارتند از: «اشاره یا اشاره سریع، با صدا و نیز بهصورت رمز و بدون صدا، نوشتن، خط، رسالت و پیام، ذبح کردن، الهام، در دل افکندن، کلام و سخن گفتن پنهانی، القاء و افکندن مطلبی به دیگری، برانگیختن، سرعت، شتاب و مبادرت به انجام کاری، صدا و آتش».
این معانی بهصورت پراکنده در کتب مختلف لغت وجود دارد:
خلیل بن احمد فراهیدی مؤلف کتاب العین مینویسد:
وحی یوحی وحیا أی: کتب یکتب کتباً واوحی إلیه أی: بعثه واوحی إلیه الهمهه واوحی ربّک إلی النحل: الهمها واوحی لها معناه اوحی إلیها فی معنی الأمر. وزکریا اوحی إلی قومه أی: أشار والایحاء: الاشاره؛ (1)وحی یعنی نوشتن، وَحی یوحی به معنای کتب یکتب است و «اوحی» (باب افعال) به معنای
1) (1) . خلیلبن احمد فراهیدی، العین، ج3، ص320.
برانگیختن، الهام و اشاره است، در آیات قرآن وحی به زنبور عسل یعنی الهام. اگر «اوحی لها» به کار برده شد به معنای اوحی إلیها است که یعنی به او امر کرد و فرمان داد. و اینکه حضرت زکریا به قومش وحی کرد یعنی اشاره کرد و «ایحاء» (باب افعال) به معنای اشاره میآید.
جوهری (نویسنده الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیه) به بیشتر معانی گفته شده (الاشاره، الکتابة، الرسالة، الالهام و...) اشاره نموده است و میافزاید: «کل ما القیته إلی غیرک» هر چیزی که به دیگری القاء میکنی آنرا «وحی» گویند. و الوَحَی مثل الوغی: الصوت. وَحَی مانند وَغی به معنای صدا است. (1)
لسان العرب به همه معانی گفته شده اشاره نموده است:
الوحی: الاشاره والکتابة والرسالة والالهام والکلام الخفی وکلّ ما القیته إلی غیرک؛ یقال: وحیت إلیه الکلام واوحیت ووحی وحیاً واوحی أیضاً أی کتب. والوحی المکتوب والکتاب أیضاً؛ وحی به معانی اشاره، نوشتن، پیام دادن، الهام، سخن پنهانی، القاء به غیر، و نیز به معنای کتاب و مکتوب (نوشته شده) آمده است و «اوحی» (باب افعال) به معنای وحی (ثلاثی مجرد) میباشد.
ایشان پس از معنای اصطلاحی وحی (وحی رسالی) به برخی از کاربردهای قرآنی آن میپردازد و وحی را به آتش نیز معنا کرده و میافزاید: به پادشاه نیز وحی گفته میشود. او از زبان ثعلبه مینویسد:
به ابن انباری گفتم: وحی چیست؟ قال: المَلِک. فقلت: ولِمَ سمّی الملِک وحی؟ فقال: الوحی النار فکانّه مثل النار ینفع ویضرّ، والوحی: السید من الرجال؛ ایشان گفت: وحی پادشاه است. گفتم چرا به پادشاه وحی گویند؟ گفت: اصل وحی همان آتش است و از آنرو به پادشاه وحی گویند که مانند آتش هم سود میرساند هم ضرر میزند. به مرد بزرگ قبیله نیز وحی میگویند.
1) (1) . جوهری، الصحاح تاج اللغه و صحاح العربیه، ماده وحی، ج2، ص2520.
ایشان معانی دیگری مانند «صدا، صدای پرنده، شتاب و سرعت» نیز برای وحی بیان میکند. (1)
مؤلف القاموس المحیط مینویسد:
الوحی: الاشاره والکتابة والمکتوب والرسالة والالهام والکلام الخفی وکلّما القیته إلی غیرک؛ (2)وحی به معنای «اشاره، نوشتن، نوشته (مقاله، کتاب و...) نامه، الهام، سخن پنهانی و آنچه که به غیر خودت القا میکنی» میباشد.
زبیدی (نویسنده تاج العروس) ضمن بیان همه معانی یاد شده معنای «آتش» را نیز بر آنها افزوده است، (3)ابن اثیر در النهایه نیز اصرار فراوانی بر معنای «سرعت» نموده است. (4)
سایر لغتشناسان نیز مانند راغب در مفردات (5)و ازهری در تهذیب اللغه (6)به برخی یا بیشتر معانی بیان شده اشاراتی نمودهاند.
نکته قابل توجه اینکه برخی از لغتشناسان برای وحی یک معنای اصلی بیان نموده و سایر معانی را به این اصل باز میگردانند. (7)
1) (1) . ابن منظور، لسان العرب، ماده وحی، ج15، ص240و241.
2) (2) . فیروز آبادی، قاموس المحیط، ماده وحی، ج2، ص1758 (دو جلدی). فیومی در المصباح المنیر نیز وحی را به معنای اشاره، رساله، پیام و کتابت میداند، ر. ک: المصباح المنیر، ص654 ماده وحی.
3) (3) . زبیدی، تاج العروس، ج20، ص280.
4) (4) . ابن اثیر، النهایه، ج5، ص143.
5) (5) . راغب اصفهانی، مفردات، واژه وحی.
6) (6) . تهذیب اللغة، واژه وحی.
7) (7) . این بر اساس اختلافی است که در میان ارباب لغت وجود دارد. برخی از لغتشناسان همه بابهای یک لفظ و معانی مختلف آنها را به یک اصل برمیگردانند.
احمد بن فارس بن زکریا (نویسنده مقاییس اللغه) مینویسد:
(و، حاء و یاء) اصل یدل علی القاء علم فی اخفاء او غیره إلی غیرک؛ اصل وحی به معنای افکندن (القاء) علم و دانش به غیر خود میباشد؛ چه این القاء در پنهانی صورت گیرد یا آشکارا.
ایشان پس از بیان معانی دیگر وحی که لغتشناسان بیان کردهاند، میافزاید: «وکل ما فی باب الوحی فراجع إلی هذا الأصل الّذی ذکرناه»؛ (1)همه معانی وحی به همان اصلی برمیگردد که ما ذکر کردیم (القاء علم به غیر).
راغب اصفهانی مینویسد: «اصل الوحی: الاشاره السریعة»؛ (2)اصل وحی اشارۀ سریع میباشد.
زبیدی در تاج العروس به نقل از ابن انباری، اساس وحی را سرّی بودن آن میداند و با اشارهای به معنای اصطلاحی وحی مینویسد:
سُمّی وحیاً لأن الملَک أسرّه عن الخلق وخصّ به النبی المبعوث إلیه واصل الایحاء ان یسرّ بعضهم إلی بعض کما فی قوله تعالی: (یُوحِی بَعْضُهُمْ إِلی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُوراً) 3 و هذا اصل الحرف؛ (3)وحی بدین جهت گفته میشود که فرشته آنرا از مخلوقات پنهان میکند و اینگونه وحی ویژه پیامبری است که به سوی مردم برانگیخته شده است و اصل «ایحاء» القا کردن مطلب مخفی و سری به بعض دیگری است؛ چنانکه در گفتار خدای متعال آمده است: بعضی از آنها برای بعضی (برای فریبدادن) سخنان آراسته القا میکنند. و همین معنای اصلی حروف وحی میباشد.
ایشان در نقل دیگری از ابواسحاق مینویسد: «اصل وحی در لغت اعلام پنهانی است و به همین جهت الهام را وحی گویند». (1)
مؤلفِ التحقیق فی کلمات القرآن مینویسد:
انّ الأصل الواحد فی المادة هو القاء امر فی باطن غیره؛ اصل یگانه در ماده «وحی» افکندن و القاء امری در باطن و درون چیزی است؛ چه القاء تکوینی باشد یا قلبی؛ چه آن امر علم باشد یا ایمان یا نور یا وسوسه و چه القاکننده فرشته باشد یا انسان یا چیز دیگر؛ چه باواسطه باشد یا بیواسطه. (2)
نتیجه
نکاتی که از بررسی کلمات لغتشناسان استفاده میشود عبارتنداز:
وحی در معانی مختلفی به کار رفته است که از جمله میتوان به معانی اشاره، اشاره سریع صدا، نوشتن، خط، رسالت و پیام، ذبح کردن، الهام و در دل افکندن، کلام و سخن پنهانی، القا و افکندن مطلبی به دیگری، برانگیختن، سرعت، شتاب و مبادرت به کاری و آتش، اشارت کرد؛ اما همه اینها معنای اصلی و وضعی نیست.
معنای اصلی وحی همان سرعت و خفا است و کاربرد وحی در سایر معانی بهصورت مشترک معنوی است؛ نه مشترک لفظی.
لغتشناسانی مانند نویسنده مقائیس اللغة (احمد بن فارسی بن زکریا)، راغب اصفهانی، مرتضی زبیدی و مصطفوی، تصریح کردهاند که معنای اصلی وحی یک چیز است (سرعت یا خفا) و سایر معانی به آن باز میگردند.
الف) سرعت (چنانچه راغب در مفردات اشارت نمود)؛
ب) خفا و پنهانی (بسیاری از لغتشناسان از جمله نویسنده التحقیق فی کلمات القرآن آنرا قید اصلی میداند).
اصل وحی به معنای سرعت و خفا است؛ اما کاربرد آن در معناهای دیگر که بیان شد از نظر لغت-به صورت مشترک معنوی-اشکال ندارد.
همانطور که بیشتر لغتشناسان اشاره کردند، افزون بر کاربرد لغوی این واژه، وحی یک معنای اصطلاحی و شرعی نیز دارد و در واقع دو نوع کاربرد برای آن بیان کردهاند:
الف) مفهوم عام لغوی که به تفصیل گذشت؛
ب) مفهوم خاص اصطلاحی و شرعی آن، که قرآن کریم، روایات و متشرعه نیز آنرا به کار بردهاند و همین معنا شایعترین معنای به کار رفته در قرآن است که آنرا «وحی انبیا»، «وحی تشریعی» یا «وحی رسالی» نیز میگویند.
هرگاه وحی بهطور مطلق و بدون قرینه به کار رود بر وحی رسالی دلالت دارد.
وحی رسالی یکی از پر رازترین مسائل و معارف دینی است و تعریف کامل و همراه با حد و رسم و بیانگر ماهیت و حقیقت آن برای ما امکان ندارد؛ (1)چراکه
1) (1) . امروزه دانشمندان به این نتیجه رسیدهاند که کشف کردن و به دست آوردن همه حقیقت یک ماده محسوس ممکن نیست؛ چه برسد به درک حقایق امور غیبی. مرحوم آخوند خراسانی نیز به این حقیقت در کفایة الاصول اشاره نموده است (کفایة الاصول، ج اول، تعریف علم اصول).
از نوع ارتباط عادی و سیره و روش معمولی بشر نیست تا عقل عادی انسان بتواند جزئیات آنرا درک کرده و از آن تعریفی دقیق ارائه دهد. در هر صورت جهت آشنایی با آن و ویژگیهایش، دانشمندان اسلام (مفسران، متکلمان و لغتشناسان) تعریفهایی ارائه کردهاند که به برخی از آنها اشاره میرود:
شیخ مفید پس از بیان معنای لغوی وحی مینویسد: «در عرف اسلام و شریعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) وقتی که وحی به خداوند نسبت داده میشود به پیامبران اختصاص دارد». (1)
طبرسی (ره) در مجمع البیان پس از بیان معنای لغوی وحی مینویسد: «إنّه صار کالعلم فیما یلقیه الملک إلی النبی (صلی الله علیه و آله) من البشر عن الله تعالی»؛ (2)وحی عَلَم شده است در آنچه که فرشته از جانب خدا به پیامبری از جنس بشر القا کند.
این تعریف نقصانی دارد که شامل وحی مستقیم نمیشود بنابراین جامع نیست.
راغب اصفهانی نیز وحی اصطلاحی را چنین بیان میکند: «یقال للکلمة الالهیه التی تلقی إلی انبیائه»؛ (3)به سخن پروردگار که به پیامبرانش القا میشود وحی گفته میشود.
شیخ محمد عبده در رساله توحید مینویسد: «وقد عرّفوه شرعاً بانه اعلام الله تعالی لنبی من انبیائه بحکم شرعی ونحوه»؛ (4)وحی را در دین چنین تعریف کردهاند: اعلام حکم شرعی و مانند آن از جانب پروردگار به پیامبرش.
1) (1) . و إذا اضیف إلی الله تعالی کان فیما یختص به الرسل (صلی الله علیه و آله) خاصة دون من سواهم علی عرف الاسلام وشریعة النبی (صلی الله علیه و آله) (تصحیح الاعتقاد با شرح عقائد الصدوق، ص231).
2) (2) . امین الاسلام طبرسی، مجمع البیان، ج9، ص259 (ذیل آیه4 سوره نجم).
3) (3) . المفردات فی غریب القرآن، ماده وحی.
4) (4) . علوم القرآن عند المفسرین، ج1، ص223.
رشید رضا نیز پس از همین تعریف میگوید:
ولی ما چنین تعریف میکنیم: بانّه عرفان یجده الشخص من نفسه مع الیقین بانه من قبل الله بواسطه او بغیر واسطه؛ (1)وحی نوعی شناخت است که شخص در درون خود آنرا به یقین مییابد که از جانب خداوند است؛ چه باواسطه باشد یا بیواسطه.
فرید وجدی نیز وحی اصطلاحی را تعلیم الهی برای پیامبرانش میداند که امور دین را بهوسیله فرشتگان برای آنان میفرستد و این معنا در بیشتر ادیان عمومیت دارد. (2)
علامه طباطبایی نیز وحی را از لوازم نبوت میداند که نوعی تکلیم الهی است که نبوت بر آن توقف دارد؛ همانطور که خداوند میفرماید: «ای پیامبر! ما به تو وحی کردیم چنانکه به پیامبران پیش از تو نیز وحی کردهایم». (3)
همچنین وی وحی را شعور و درک ویژهای در باطن پیامبران میداند که درک آن تنها برای افراد خاصی ممکن است که مشمول عنایات الهی قرار گرفتهاند. (4)
برخی دیگر نیز اینچنین تعریف کردهاند: «کلام الله تعالی المنزل علی نبی من انبیائه»؛ کلام خداوند که بر پیامبری از پیامبرانش نازل شده است. (5)
با توجه به تعاریف گذشته میتوان تعریف مرحوم طبرسی را اصلاح کرد و وحی عبارت است از: «ما یلقی عن الله تعالی الی النبی من البشر بواسطة المَلک او بغیر واسطة»
1) (1) . رشید رضا، الوحی المحمدی، ص44.
2) (2) . فرید وجدی، دائرة المعارف القرآن العشرین، ج10، ص707.
3) (3) . نساء، آیه163.
4) (4) . محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن، ج2، ص142.
5) (5) . مناع القطان، مباحث فی علوم القرآن، ص33؛ استاد جعفر سبحانی نیز همین تعریف را در الهیات، ج3، ص128 بیان کردهاند و افزودهاند که وحی هرگاه بهطور مطلق و بدون قرینه آورده شود منظور آن چیزی است که از جانب خداوند بر پیامبران القا میشود.
نتیجه
از تعاریف گذشته چنین استفاده میشود که:
وحی عبارت است از القاء کلام و اعلام پنهانی و سریع در امور دین و شریعت خاصی از جانب خداوند به پیامبران خود.
اگر واژه «وحی» بهطور مطلق و بدون قرینه به کار برده شود منظور همین معنای اصطلاحی است.
بین معنای لغوی و اصطلاحی وحی هماهنگی و مناسبت وجود دارد؛ چراکه در هر دو اعلام و پنهانی و سرعت قید شده است.
نسبت میان معنای لغوی و اصطلاحی، عام و خاص مطلق است؛ چراکه وحی در لغت هر نوع اعلام و القا است؛ چه از جانب خداوند یا انسان یا شیطان باشد و چه مطلب وحی شده حق باشد یا باطل و چه کسی که وحی بر او میشود پیامبر باشد یا غیر آن؛ به خلاف معنای اصطلاحی که القاء خاصی (از خداوند به پیامبرش) میباشد.
وحی از دیدهها و انظار پنهان و فهم آن جز برای وحیشونده امکان ندارد و میان وحیکننده و وحیشونده رابطه خاصی وجود دارد.
وحی پایههایی متشکل از مبدأ و مصدر وحی، پیک وحی، گیرنده وحی و متن وحی دارد.
مبدأ وحی تنها باید خداوند باشد.
متن وحی باید از امور حقیقی، معقول و شرعی (امور دین) باشد؛ نه خیالی یا موهون و باطل.
گیرنده وحی تنها پیامبران الهی هستند و هر کسی لیاقت ورود به این
ساحت مقدس را نداشته؛ زیرا پیامبر افزون بر شایستگی، از فضل الهی بهرهمند بودهاند: (ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ). 1
الف) وحی به معنای الهام امور باطل، خیالات و اوهام؛
ب) وحی به غیر پیامبر (امام معصوم و دیگران)؛
ج) مبدأ وحی غیر خداوند باشد؛
د) اگر الهامی آشکارا باشد و همه آنرا درک کنند.
ارتباط و نظام معنایی ویژهای بر واژگان قرآن حاکم است و مفسر باید در پی کشف آن برآید تا اصطلاح یا آموزهای قرآنی همراه با ویژگیهای آن روشن شود. برای فعلیت بخشیدن به محتوا و مضمون یک اصطلاح باید واژههای همگون پیوند بخورند تا رابطههای ناپیدا، از درون متن آشکار گردد.
یافتن مفهوم کامل یک اصطلاح در هر متنی، به تحلیلهای ادبی، لغوی و مفهومشناسی نیاز دارد که از راه دلالتها به دست میآید؛ در واقع وظیفه خواننده متن گشودن دلالتهای مرتبط با هر نص و واژه است.
معنای اصطلاحات و کابردهای واژگان قرآن را باید از درون خود قرآن جست که با جستوجو در واژههای جانشین، همنشین و متقابل امکانپذیر خواهد بود؛ اما اینگونه واژهها که میتوان آنرا همسو نامید، خواننده را به رابطه دالها با مدلولها و چگونگی دلالت آنها بر مدلولها میرساند.
مفاهیم و اصطلاحات بسیاری را در اینباره میشود بررسید؛ همانند ایمان، کفر، شرک، تقوا و روح که در اینجا واژه و اصطلاح وحی را از منظر معناشناسی بررسی میکنیم.
در قرآن کریم افزون بر واژه وحی واژههای دیگری نیز وجود دارد که به نوعی مفهوم وحی را ایفا میکند و این نشان از اهتمام قرآن نسبت به این پدیده و معرفت الهی است که در صدد است رابطه مفهومی بین اجزاء و ساختارمند بودن آنرا معرفی کند.
نزدیکترین واژهها به مفهوم وحی واژههای «کلام، قول و نزول» است و پس از اینها واژههای «مجیء، قصص، تلقّی و القاء، نبأ، اتیان، قرائت، تلاوت، تعلیم، و الهام» به نوعی مفهوم وحی را میرسانند. این واژهها را میتوان در سه بخش بیان کرد:
-برخی از واژهها رابطه گفتاری و پیامرسانی بین وحیکننده و گیرنده وحی را بیان میکنند؛ مانند واژه کلام، قول، نبأ و قصص؛
-برخی دیگر از واژهها فرود آمدن وحی از جانب خداوند را بیان میکند؛ مانند واژه نزول، اتی و مجیء؛
-برخی از دیگر واژهها بیانگر نزول لفظی آیات قرآن بر پیامبرند؛ مانند واژههای قرائت، تلاوت و ترتیل.
پرسش این است که چرا خداوند متعال در برخی موارد از واژه «کلام» و در برخی دیگر از واژه «قول» و در بعضی موارد از واژه «وحی» یا دیگر واژهها استفاده میکند؛ با اینکه معنای مشترک در همه آنها وجود دارد؟
کاربرد واژههای مختلف در یک معنا از این جهت است که نسبت به هر لفظ
عنایت ویژهای است تا انطباق عنایت لفظی با مورد خاص، ظهور بهتری داشته باشد؛ برای مثال در جایی که تعبیر به کلام شده است و خداوند فرموده است: (وَ کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلِیماً) خواسته است هم رابطه گفتاری حضرت موسی (علیه السلام) با خداوند را بیان کند، هم به موسی (علیه السلام) احترام کند و بفهماند که او نسبت به انبیای پیش از خود فضیلتی نیز دارد. هرچند تکلیم با قول هم معنا است، از واژه قول استفاده نشده است و کاربرد واژه قول ناظر به گفتوگو و مذاکره بین دو ذات است و نیز برای جایی که قضا و قدر و حکم و تشریع و امثال آن مراد باشد، تعبیر به «قول» شده است. خداوند میفرماید: (قالَ فَالْحَقُّ وَ الْحَقَّ أَقُولُ ) 1 گفتن در اینجا به معنای قضا راندن است.
و همین مفهوم قول در جایی که عنایت الهی به گفتاری که از غیر انبیای الهی پوشیده باشد، از آن به «وحی» تعبیر میشود و بدین جهت خداوند متعال تفهیم به انبیا را-که پنهان از غیر است-وحی میخواند: (إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی...).
و هرگاه عنایت به قطعیبودن و شگفتآور بودن سخن باشد از آن با واژه «نبأ» تعبیر میشود؛ چنانچه اگر عنایت به فرود آمدن آیات الهی با ویژگیهای خاص آن باشد واژه مجئ یا نزول به کار برده میشود و نیز هرگاه مقصود گویایی مطلب یا خبری پیوسته به شکل داستان باشد از واژه «قصص» (1)استفاده شده است. و واژه تلقی ناظر به دریافت و واژه قرائت و تلاوت الهی توجه به الفاظ و کلماتی است که با نظم و محتوای خاصی ادا میشود.
1) (2) . با استفاده از المیزان، ج2، ص319 با تلخیص و تصرف و اضافات.
واژه «قول» یکی از واژههای گستردهای است که نقش وحی را ایفا میکند. این واژه به سخن گفتن خداوند یا فرشتگان با افراد گوناگونی اشاره دارد:
-گفتار خداوند با فرشتگان؛ مانند (وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ...). 1
-گفتار خداوند با پیامبران خود؛ مانند سخنگفتن با حضرت آدم (علیه السلام): (قالَ یا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ...)، 2 حضرت نوح (علیه السلام): (قالَ یا نُوحُ إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ أَهْلِکَ...)، 3 حضرت ابراهیم (علیه السلام): (... قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً...)، 4 حضرت زکریا (علیه السلام): (... قالَ آیَتُکَ أَلاّ تُکَلِّمَ النّاسَ...)، 5 حضرت موسی (علیه السلام): (... قالَ لَنْ تَرانِی وَ لکِنِ انْظُرْ...) 6 و (... قالَ یا مُوسی إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ...)، 7 حضرت عیسی (علیه السلام): (إِذْ قالَ اللّهُ یا عِیسی إِنِّی مُتَوَفِّیکَ...) 8 و حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) (قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ...) 9 و (قُلْ إِنِّی عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی...). 10
-گفتار خداوند با غیر پیامبران از افراد برگزیده؛ مانند سخن گفتن با
حضرت مریم (علیها السلام): (... قالَ کَذلِکِ اللّهُ یَخْلُقُ ما یَشاءُ...) 1 و ذیالقرنین: (... قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمّا أَنْ تُعَذِّبَ...). 2
-سخن گفتن فرشتگان با حضرت مریم (علیها السلام) (وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ...)، 3 حضرت ابراهیم (علیه السلام): (وَ لَقَدْ جاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِیمَ بِالْبُشْری قالُوا سَلاماً...) 4 و حضرت لوط (علیه السلام): (قالُوا یا لُوطُ إِنّا رُسُلُ رَبِّکَ...). 5
همه این آیات به خوبی و روشنی مفهوم وحی را میرسانند؛ اما عنایت خداوند نسبت به کاربرد این واژه (قول) طرح رابطه گفتاری بین دو ذات متفاوت است.
واژه دیگری که به واژه وحی بسیار نزدیک و مرتبط میباشد، لفظ «تکلیم و کلام الهی» است؛ مانند (وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ...) 6 یا (... مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ...) 7 و (... کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلِیماً) 8 که بیشترین مورد آن در قرآن کریم درباره تکلیم خداوند متعال با حضرت موسی (علیه السلام) آمده است.
این دو واژه سخن گفتن خداوند را بیان میکنند که وحی الهی است. چنانکه گذشت تفاوت در این است که در هر واژه عنایت خاصی وجود دارد که در واژه دیگر نیست؛ اما اینکه مفهوم سخن گفتن خداوند و حقیقت تکلیم او چیست، بحث مفصلی دارد که چکیده آن چنین است:
قول و کلام از نظر «عرف عام» عبارت است از: حروف و اصواتی که از متکلم صادر میشود و قائم به متکلم است که در انسان و حیوانات مشابه انسان چنین صوتی با ابزار زبان و حنجره و مانند آن در دهان ایجاد میشود؛ اما در انسان بهصورت ایجاد الفاظ و حروف است؛ بر خلاف سایر حیوانات؛ به هر روی کاربرد کلام بر هر دو صحیح است؛ چرا که هدف اصلی صدا و کلام، ابراز «ما فی الضمیر» و سِر درون است که در هر موجودی به اقتضای وجودی و شأن و ظرفیت آنها متفاوت است که در انسان بهصورت سخن گفتن است.
بنابراین چنانکه فلاسفه گفتهاند، «حقیقت کلام و قول، اظهار و ابراز درون و کشف ضمیر است؛ نه ایجاد صوت و لفظ؛ اما در انسان به دلیل ظرفیت وجود خاص و اجتماعی بودن او که نیاز به تفهیم و تفهم دارد بهصورت الفاظ و اصواتی است که در دهان پدید میآید و اگر انسانی هیچ گونه ارتباطی با هیچ فردی حتی با اعضای خانواده خود نداشته باشد، چنین فردی بی گمان به کلام و صوت نیاز پیدا نمیکند. دیگر موجودات نیز چنیناند.
بر این اساس هر رفتاری از متکلم که همان اثر سخن گفتن را دارا باشد (اظهار معانی درون و باطن) میشود آنرا «کلام» نامید.
پس به فعل هر فاعلی که کشف از ضمیر او میکند و علم یا قدرت یا کمال او را نشان میدهد، میشود نام کلام گذاشت؛ جز اینکه دلالت الفاظ بر سرائر و
ضمائر، اعتباری است و دلالت افعال و آثار بر توانایی و عظمت فاعل تکوینی است. (1)
از اینرو میشود به هر چیزی که قدرت الهی را نمایش دهد، کلمه الهی گفت؛ چنانکه در قرآن به عیسی (علیه السلام) «کلمة الله » (2)یا هر موجودی در عالم طبیعت به کلمات رب (3)تعبیر شده است؛ چراکه هر آنچه در صفحه عالم امکان قرار دارد چون خبر از کمال و جمال و علم و قدرت مبدأ و خالق آن میدهد به آن کلمات رب گفته میشود.
حکما و فلاسفه گفتهاند:
پایه و اساس حقیقت کلام چیزی است که دلالت بر معنای پنهانی و باطنی انسان میکند؛ اما ویژگیهای دیگر مانند اینکه با صوت و لفظ باشد و از طریق حنجره ایجاد شود و بر مقاطع فم متکی باشد، اینها ویژگیهایی است که تابع مصادیق و افراد آن است و در معنای حقیقی کلام، که آنرا قوام ببخشد و پایه و اساس آنرا تشکیل دهد دخالت ندارد. در نتیجه الفاظ و کلماتی که از انسان صادر میشود و بر ما فی الضمیر دلالت کند کلام است. همانطور که اشاره رسا به معنا و اراده مقصود، کلام است. اشاره با دست به نشستن و ایستادن امر و قول است. (4)
و نیز وجودات خارجی که با تمام وجود حکایت از علّت خود میکنند کلامند.
در نتیجه مجموع عالم امکان و همه عالم هستی که با ایجاد خود به نوعی کمال خداوند را میرسانند کلام خدای سبحان هستند. (5)
1) (1) . به همین جهت به آثار و کتابهای یک شخص، کلام او گفته میشود. ر. ک: جعفر سبحانی، جعفر، الالهیات، ص190.
2) (2) . نساء، آیه171.
3) (3) . کهف، آیه109 و لقمان، آیه27.
4) (4) . پادشاهی یا شخصی با دست اشاره میکند بنشین یا برو. این را حتی در عرف هم میگویند فلانی گفت بنشین؛ اگرچه لفظی از او صادر نشده است.
5) (5) . المیزان فی تفسیر القرآن، ج2، ص325.
خلاصه سخن اینکه کلام و قول را میتوان بر دو قسم دانست:
به همین جهت همه عالم هستی کلمات خداوند است؛ چنانکه خداوند میفرماید: (قُلْ لَوْ کانَ الْبَحْرُ مِداداً لِکَلِماتِ رَبِّی لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ کَلِماتُ رَبِّی...)؛ 2 بگو! اگر دریا برای نوشتن کلمات پروردگار من مرکب شود دریا به پایان میرسد و کلمات پروردگار من به پایان نمیرسد.
قصص و مشتقات آن از دیگر واژههایی است که اغلب درباره مطالب وحی شده به کار رفته و بیشتر در آیات مربوط به داستانهای قرآن دیده میشود.
«قصص» (به فتح ق و ص) مفرد و به معنای خبر، (1)سرگذشت و تعقیب و
1) (3) . لسان العرب، ج11، ص191.
نقل قصه است، (1)و به معنای پیجویی نیز میآید. قِصص (به کسر قاف) جمع قصه است؛ (2)به معنای اخبار گذشتگان که بعضی پشت سر بعضی درآید. برخی گویا و روشنبودن معنا و مفهوم را در معنای قصص دخالت دادهاند. (3)برخی نیز قصص را خبر، داستان یا حادثهای میدانند که با واقع مطابق باشد. (4)
خداوند متعال میفرماید: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ...)؛ 5 ما بهترین سرگذشتها را از طریق این قرآن-که بر تو وحی کردیم-بر تو بازمیگوییم.
مرحوم طبرسی مینویسد: «(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ...) ای: نبیِّن لک أَحسن البیان یا أحسن تبیین وایضاح؛ (5)نیکوترین بیان و روشنترین مطلب را برای تو بیان میکنیم.
خداوند متعال در ادامه آیه مباهله میفرماید: (إِنَّ هذا لَهُوَ الْقَصَصُ الْحَقُّ...) آنچه ما برای شما (از داستان عیسی (علیه السلام) نقل کردیم حق است و تو باید به اینگونه وحی اعتماد داشته باشی؛ زیرا این آیات از جانب خداوند سبحان آمده و وحی شده و جمله بعد: (... وَ ما مِنْ إِلهٍ إِلاَّ اللّهُ...) تأکید بر مطابق با واقع و حق بودن مطالب وحیانی است.
در بسیاری از آیات که با واژه قصص آمده, کلمه حق نیز به کار رفته است. این کلمه بنابر آنچه گذشت (نهفتهبودن تطابق با واقع در مفهوم قصص) و بنابر
تصریح برخی از مفسران، (1)تأکید و توضیح مفهوم قصه است.
همچنین خداوند میفرماید: (... إِنِ الْحُکْمُ إِلاّ لِلّهِ یَقُصُّ الْحَقَّ...) 2 حکم تنها از آن خداوند است و او است که حق را بیان میکند.
آیات دیگر عبارتند از: اعراف، آیه 7 و 101 و نمل، آیه 76.
واژه «نبأ» به خبری گفته میشود که فایده و سود بزرگی داشته باشد و موجب علم نیز باشد. برخی از لغتشناسان گویند:
نبأ در خبری به کار میرود که دارای سه ویژگی باشد:
-سود و فایده بزرگ؛
-علم و دانش؛
-غلبه بر ظن و گمان.
شایسته است خبری که میخواهند برای آن واژه «نبأ» را به کار برند بدون دروغ باشد؛ مانند خبر متواتر و خبری که از جانب خداوند متعال یا پیامبران الهی (علیهم السلام) آمده باشد. (2)
همچنین نبأ و انباء در قرآن تنها جایی به کار رفته است که اهمیت و شأن عظیم داشته باشد. (3)
خداوند متعال قرآن را «نبأ» نامیده است و میفرماید: ( قُلْ هُوَ نَبَأٌ عَظِیمٌ* أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ)؛ 5 بگو! این خبر بزرگی است که شما از آن روی برمیتابید.
درباره مرجع ضمیر «هو» اگرچه اختلاف وجود دارد، از دیدگاه بیشتر مفسران، قرآن کریم است؛ چراکه این کتاب آسمانی معجزه الهی به شمار میرود و بهترین و بزرگترین خبرهای پیشینیان در آن آمده است. (1)
آیه سوم سوره تحریم از آیاتی است که در آن واژه نبأ مفهوم وحی را میرساند. توضیح اینکه پیامبر اسلام به یکی از همسران خود (حفصه) (2)مطلبی را در پرده گفت و خواست آنرا فاش نسازد؛ اما او آنرا نزد عایشه فاش نمود. خداوند متعال نیز پیامبرش را آگاه کرد. آن حضرت به همسرش (حفصه) گفت که تو اسرار را فاش ساختهای. حفصه شگفت زده شد و گفت: «من انبأک هذا»؛ چه کسی به تو خبر داد؟ «قالَ: نَبَّأَنِیَ الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ»؛ 3 گفت: خدای دانا و آگاه مرا با خبر ساخت.
روشن است که خداوند پیامبر خود را از طریق وحی آگاه نموده است و علت کاربرد واژه نبأ نیز همان مفهوم خبر بودن آن و ویژگیهای خاص و نهفته در واژه نبأ است.
همچنین است آیه چهارم سوره قمر.
بلندشدن و ظهور صدا را «ندا» گویند و بر صدای تنها نیز اطلاق شده است. (3)
1) (1) . المیزان، ج17، و مجمع البیان، ج8، ص376.
2) (2) . درباره شأن نزول آیات آغازین سوره تحریم همچنین اینکه کدامیک از همسران پیامبر در این جریان بودهاند روایات مختلفی وجود دارد؛ به تفاسیر روایی و بحث روایی المیزان، ج19 مراجعه شود.
3) (4) . مفردات، ماده «ندا»، ص796. برخی نیز مانند فیومی در المصباح المنیر و احمد بن فارس در مقائیس اللغة ندا را از باب «تجمع» میدانند؛ چراکه در ندا خطاب وجود دارد و لازمه خطاب نیز تجمع میباشد. ر. ک: التحقیق فی کلمات القرآن، ج12، ص70.
آیاتی از قرآن کریم که این واژه در آنها به کار رفته به معنای وحی یا قول و کلام است؛ اگرچه در ذات خود نوعی تفاوت با وحی دارد.
خداوند حدود ده مورد از رابطه گفتاری خود با بندگان برگزیده را با این واژه بیان میکند که پیامبران و غیر پیامبران مانند حضرت مریم (علیها السلام) را مورد خطاب قرار داده است.
خداوند متعال میفرماید: (وَ نادَیْناهُ أَنْ یا إِبْراهِیمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا...)؛ 1 ابراهیم را ندا دادیم، رؤیای خود را حقیقت بخشیدی.
درباره خطاب قرار دادن حضرت موسی (علیه السلام) میفرماید: (وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ...)؛ 2 و ما موسی را از جانب راست کوه طور ندا دادیم.
و نیز این آیات: «طه، آیه 11؛ نمل، آیه 8؛ قصص، آیه 30؛ شعراء، آیه 10؛ اعراف، آیه 22 و قصص، آیه 46». گاهی نیز خداوند فرشتگان یا فرشتهای را مأمور سخن گفتن و ندا کردن با بندگان برگزیده خود نموده است.
خداوند متعال در داستان حضرت زکریا (علیه السلام) میفرماید: (فَنادَتْهُ الْمَلائِکَةُ وَ هُوَ قائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرابِ أَنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکَ بِیَحْیی...)؛ 3 پس در حالی که وی (زکریا) در محراب خود ایستاده و دعا میکرد فرشتگان او را ندا دردادند که خداوند تو را به ولادت یحیی مژده میدهد. در آیه دیگر درباره حضرت مریم (علیها السلام) خداوند میفرماید: (فَناداها مِنْ تَحْتِها أَلاّ تَحْزَنِی قَدْ جَعَلَ رَبُّکِ تَحْتَکِ سَرِیًّا)؛ 4 فرشتهای از زیر پای او وی را ندا داد که اندوهگین مباش؛ پروردگارت زیر پای تو چشمه آبی پدید آورده است.
رابطه وحیانی خداوند متعال یا فرشتگان با برگزیدگان خود در کاربرد واژه ندا در این آیات به روشنی هویدا است؛ زیرا در آن غیر از رابطه گفتاری نوعی اعلام و ابراز نیز وجود دارد.
برخی از واژههای رساننده مفهوم وحی نشان میدهند که منشأ وحی از درون پیامبر نیست؛ بلکه از بیرون به وی القا میشود که به بررسی این واژهها میپردازیم:
واژه نزول و مشتقات آن یکی از واژههای بسیار نزدیک به مفهوم وحی است. خداوند گاهی میفرماید: ما به تو فلان مطلب یا کتاب را وحی کردیم. و گاهی میفرماید: ما کتاب یا قرآن را بر تو فرستادیم.
اصل واژه نزول به معنای فرود آمدن (1)از جای بلند به جای پست است؛ (2)مانند پایین آمدن از اسب و نیز مانند فرود آمدن باران از آسمان، و هرگاه به خدا نسبت داده میشود به معنای عطا و بخشش نیز میآید. (3)درباره نزول قرآن کریم نیز این تعبیر به کار رفته است؛ اما به معنای نزول مادی نیست.
خداوند متعال میفرماید: (هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ...)؛ 4 او خدایی است که کتاب را بر تو نازل کرد. در جای دیگر نیز میفرماید: (... وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ...)؛ 5 و ما ذکر (قرآن) را بر تو فرستادیم تا آنرا برای مردم بیان کنی.
و این نزول از مرتبه «عنداللهی» به مرتبه الفاظ است تا برای همه مردم فهمپذیر باشد.
«اَتی» آمدن با سهولت و آسانی را گویند و بدین جهت برای سیلاب آبریزان (ریزش آب از آسمان) از واژه «اََتی» استفاده میشود. واژه «اتی» و مشتقات آن در قرآن گسترده است که بسیاری از آن مربوط به اتیان قیامت و ساعت وآیات الهی و بیش از چهل مورد آن مربوط به نزول وحی و کتابهای آسمانی بر پیامبران الهی است و بیشترین مورد آن مربوط به اعطاء کتاب به حضرت موسی (علیه السلام) است.
اما آیات فراوانی (بیش از ده مورد) وجود دارد که درباره نزول وحی قرآنی است؛ از جمله آیاتی که تا حدودی مفهوم وحی را میرساند، آیه شریفه (وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ ) 1 است.
در این آیه شریفه خداوند متعال خطاب به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) میفرماید: «ما دو چیز به تو دادهایم: سبع المثانی و قرآن عظیم». روشن است که منظور از قرآن عظیم همین کتاب آسمانی است؛ اما مفسران درباره سبعالمثانی اختلاف دارند: بیشتر مفسران معتقدند که منظور از آن سوره حمد است و روایات فراوانی نیز بر آن دلالت میکند. برخی نیز معتقدند که منظور از آن همه قرآن میباشد. (1)
در هر صورت آیه میگوید که خداوند به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قرآن را وحی نموده است تا چراغ راهنمای او و جهانیان باشد.
همچنین است آیه نود سوره مؤمنون: (بَلْ أَتَیْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَکاذِبُونَ)؛ ما بر
1) (2) . مجمع البیان، ج5، و 6، ص530 و المیزان، ج12، ص191.
ایشان سخن راست و حق فرستادیم و آنها دروغ میگویند.
خداوند در جای دیگر میفرماید: (... وَ قَدْ آتَیْناکَ مِنْ لَدُنّا ذِکْراً)؛ 1 و به تو از جانب خود، قرآن را عطا کردیم. در سوره حجر آیه 64 نیز میفرماید: (وَ أَتَیْناکَ بِالْحَقِّ وَ إِنّا لَصادِقُونَ)؛ ما واقعیت مسلّمی را برای تو آوردهایم و راست میگوییم.
آمدن واژه «اتی» با واژگانی چون ذکر، سبعالمثانی و حق، بهترین گواه در ارائه مفهوم وحی و آمدن قرآن از جانب خداوند متعال است.
مفهوم مجیء از نظر لغت مانند اتیان به معنای آمدن است؛ ولی اعم از اتیان است؛ چراکه اتیان به معنای آسان آمدن است و نیز نوعی آمدن که با هدف و قصد انجام میگیرد؛ هرچند رسیدن به آن هدف فراهم و ممکن نگردد. (1)
در قرآن کریم برای این مفهوم که قرآن از جانب خداوند آمده است از واژه «جاء» و مشتقات آن نیز استفاده شده است که آنها را میشود به چند دسته تقسیم کرد: (2)
الف) آیاتی که تنها به آورنده قرآن دلالت دارند؛
خداوند متعال میفرماید: (... وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدی)؛ از جانب پروردگارشان هدایت آمده است. (3)
هدایت را در این آیه به معنای رسول و قرآن کریم دانستهاند (4)و بنا بر اینکه هدایت، قرآن باشد مفهوم نزول وحی را میرساند.
در جای دیگر خداوند متعال میفرماید: (یا أَیُّهَا النّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ...)؛ 1 ای مردم! برای شما از جانب پروردگارتان اندرزی آمده است.
آیات دیگر که مشابه هستند عبارتند از: یونس، آیه 108، نساء، آیه 174، اعراف، آیه 52 و زخرف، آیه 78.
ب) برخی دیگر از آیات هم به فرستنده و گیرنده وحی اشاره نمودهاند:
خداوند متعال میفرماید: (... لَقَدْ جاءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِینَ)؛ 2 حق از جانب پروردگارت به سوی تو آمده است و تو هرگز از تردیدکنندگان مباش.
مرحوم طبرسی میفرماید: منظور از حق، قرآن و اسلام میباشد. (1)
بیضاوی در توضیح آیه مینویسد:
حق (آیات الهی) به روشنی به تو رسیده است و هیچ جای شک و تردید با این آیات قطعی و یقینی برای تو نیست و مبادا نسبت به جزم و یقینی که در تو وجود دارد به خود تزلزل راه دهی. (2)
همچنین است مائده، آیه 48 و هود، آیه 120.
روشن است که مفهوم آیات فوق چنانکه بیشتر مفسران بدان اشاره کردهاند بر این اساس است که مقصود از حق یا یکی از مصادیق آن قرآن بوده باشد.
ج) برخی دیگر از آیات دلالت دارد که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قرآن را از جانب خداوند برای مردم آورده و بر آنها تلاوت میکند.
خداوند متعال میفرماید: (... قَدْ جاءَکُمُ الرَّسُولُ بِالْحَقِّ مِنْ رَبِّکُمْ...)؛ 5 ای مردم!
پیامبر (که انتظارش را میکشیدیم) حق را از جانب پروردگارتان آورد.
و نیز مؤمن، آیه 70، صافات، آیه 37 و صف، آیه 6.
د) برخی دیگر از آیات تنها از آمدن به سوی مردم و تکذیب کافران و مخالفان انبیا سخن میگوید و به آورنده آن اشارهای ندارد.
خداوند متعال میفرماید: (وَ لَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ قالُوا هذا سِحْرٌ وَ إِنّا بِهِ کافِرُونَ)؛ 1 هنگامی که حق به سراغشان آمد، گفتند: این سحر است و ما نسبت به آن کافریم.
بسیاری از مفسران مفهوم حق را قرآن کریم میدانند.
مرحوم طبرسی مینویسد: «منظور از حق قرآن است». (1)
بیضاوی مینویسد: «کافران قرآن را سحر نامیدند و به آن کفر ورزیدند و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) را نیز تحقیر کردند». (2)
آیات دیگر: زمر، آیه 32 و عنکبوت، آیه 68.
در هر حال از آیات به خوبی استفاده میشود که قرآن و حق از جانب پروردگار بر پیامبر اسلام وحی و نازل شده است؛ اگرچه بسیاری ناسپاسند و آیات خداوندی را نمیپذیرند.
واژه «لقاء» به معنای روبهرو و مصادفشدن با چیزی است و القاء به معنای انداختن و افکندن هر چیزی (3)و تلقی به معنای استقبال از چیزی (4)و تلقیه (باب
تفعیل) به معنای روبهرو کردن، تفهیم و اعطا است. (1)
(وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ ) 2 تو قرآن را از جانب خدای حکیم و دانا تفهیم میشوی. که آن هم یک نوع روبهرو شدن است. (2)صاحب التحقیق فی کلمات القرآن، روبهرو شدن همراه با ارتباط را در معنای القا و تلقیه مؤثر میداند. (3)
در هر صورت «تلقیه قرآن» در این آیه شریفه همان بخشیدهشدن قرآن (4)و تفهیمشدن آن است که ارتباط و روبهرو شدن نیز در آن لحاظ شده است و خداوند تفهیمکننده وحی است و این قسم را القا و تلقیه رحمانی گویند؛ چراکه «القا» را بر چهار قسم دانستهاند:
-القای شیطانی: که خطور اعمال شر یا گناه در قلب انسان است.
-القای نفسانی: و آن خطور بهرهها و حظوظ نفسانی به قلب انسان است؛ بدون آنکه باعث گناه یا فساد شود.
-القای روحانی: میل و تمایل قلبی به اعمال خیر؛ مانند اطاعت و عبادات و احسان به دیگران. این قسم را الهام ملکی نیز گویند؛
-القای رحمانی: درخشش نور از افق قلب است که قلب بهوسیله نور ایمان و تقوا نورانی میشود.
این آیه شاید اشارت بدین نکته باشد که ای پیامبر گرامی! آیات قرآنی که به قلب تو القا میگردد، القاء رحمانی است؛ نه شیطانی و نفسانی؛ بلکه بالاتر و برتر
از القائات ملکی به شمار میرود و این القاء «مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ » از طرف خدای حکیم و دانا است. (1)
خداوند متعال در آیه دیگر میفرماید: (وَ ما کُنْتَ تَرْجُوا أَنْ یُلْقی إِلَیْکَ الْکِتابُ إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ...)؛ 2 و تو هرگز امید نداشتی که این کتاب آسمانی به تو القا گردد؛ ولی رحمت پروردگارت چنین خواست.
خداوند به فرشتگانی سوگند یاد میکند که ذکر و قرآن را به پیامبران و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) القا میکنند: (فَالْمُلْقِیاتِ ذِکْراً)؛ سوگند به فرشتگانی که آیات بیدارکننده الهی را القا میکنند!
منظور از ذکر، یا قرآن کریم است که بر پیامبر اسلام قرائت و القا شده است یا مطلق وحی است که بر پیامبران القا شده است. (2)
قوم ثمود که منکر و مخالف حضرت صالح و رسالت او و وحی بودند در اشکالی واهی به پیامبر خود چنین گفتند: (أَ أُلْقِیَ الذِّکْرُ عَلَیْهِ مِنْ بَیْنِنا...)؛ 4 آیا از میان ما تنها بر این مرد (حضرت صالح) وحی نازل شده است؟
اشکال اصلی قوم ثمود این بود که معتقد بودند، بشری مانند آنان ممکن نیست پیامبر باشد و بر او وحی شود و در این آیه ایراد میگیرند که اگر بناست وحی الهی بر انسانی نازل شود، چرا بر صالح نازل شود؛ با اینکه افرادی معروفتر و ثروتمندتر نیز وجود دارند.
به هر روی بنابر بسیاری از آیات یاد شده، قرآن و کتاب بر پیامبر القا و ارائه شده است.
برخی واژهها گویای این است که قرآن با همین الفاظ بر پیامبر خوانده و فرستاده شده است که عبارتند از:
«قرائت» یکی از واژههایی است که به معنای خواندن به کار رفته است. این واژه در اصل بهمعنای جمعکردن و نیز جمعکردن حروف و کلمات است. (1)اینها دلالت میکند که حروف و کلماتی که بر پیامبر خوانده شده از جانب خداوند آمده است: (إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ)؛ 2 جمع و خواندن قرآن بر عهده ما است؛ پس هرگاه آنرا خواندیم از خواندن آن پیروی کن.
خواندن آیات قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) جز به واسطه حروف و کلمات انجام نمیپذیرد و لفظ در آن دخالت مستقیم دارد؛ در نتیجه قرآن با همین الفاظ بر آن حضرت قرائت شده است.
تلاوت یعنی به دنبال رفتن، پیروی کردن و نیز خواندن کلمهای بعد از کلمه دیگر بدون فاصله. گاهی پیروی با جسم صورت میگیرد و گاهی با پیروی از
1) (1) . مفردات، ص668، «ماده قرء».
حکم و گاهی با خواندن و تدبر در معنا. تفاوت تلاوت با قرائت در این است که تلاوت به کتابهای آسمانی اختصاص دارد؛ اما قرائت اعم است. (1)
مرحوم طبرسی مینویسد:
تلاوت، همان قرائت است. «تلا» یعنی «قرأ» و هر دو به معنای پیروی کردن از یکدیگر است؛ زیرا بعضی حروف از بعضی دیگر پیروی میکنند. تفاوت در این است که اصل قرائت جمع حروف است و اصل تلاوت پیروی کردن حروف همراه با تعقل، فهم و معرفت. (2)
این واژه در پنج جای قرآنکریم مفهوم وحی را میرساند؛ از جمله اینکه میفرماید: (تِلْکَ آیاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ...)؛ 3 این است آیات خدا که به حق بر تو تلاوت میکنیم.
در جای دیگر میفرماید: (ذلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ الْآیاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِیمِ). 4
منظور از تلاوت در «نتلو» همان قرائت و تکلم و وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که خداوند متعال آیات را کلمه-کلمه و بدون فاصله بر پیامبر خوانده است؛ یا اینکه جبرئیل به فرمان خداوند این کار را انجام میدهد. (3)
آیات مشابه عبارتند از جاثیه، آیه 6، قصص، آیه 3 و آل عمران، آیه 108.
ترتیل بیانکردن سخن منظم، پایدار و همراه با فاصله را گویند و نیز هرگاه
سخنی پایدار با آسانی و راحتی بیان شود آنرا ترتیل گویند. (1)همچنین با دقت و درست ادا کردن کلمات نیز ترتیل است. (2)
واژه «رتلنا» که در قرآنکریم مفهوم قرائت و وحی را میرساند، یک بار آمده است. خداوند متعال درباره شیوه بیان و نزول آیات میفرماید: (... وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً)؛ 3 ما آنرا جدا-جدا و پشت سر هم و آرام برای تو بیان کردیم.
مرحوم طبرسی مینویسد: «ای: بیناه تبییناً ورسّلناه ترسیلاً بعضه فی اثر بعض؛ (3)آنرا بهطور روشن و گویا بیان میکنیم و پشت سر هم میفرستیم».
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ابنعباس فرمود: «وقتی قرآن را قرائت میکنی آنرا با ترتیل بخوان». او پرسید: ترتیل چیست؟ حضرت فرمود:
بینه تبیاناً ولاتنثره نثرَ الرَّمل ولاتهذّه هذّالشعر قفوا عند عجائبه وحرّکوا به القلوب ولا یکوننّ همّ احدکم آخر السوره؛ (4)حروف و کلمات آنرا به روشنی ادا کن؛ نه همچون ذرات شن آنرا پراکنده کن و نه آنرا همچون شعر پشت سر هم بخوان. چون به شگفتیهای قرآن میرسید توقف کنید و بیندیشید و دلها را با آن تکان دهید و هرگز نباید همت شما این باشد که به سرعت سوره را به پایان برسانید.
همانند این حدیث در اصول کافی (5)از امام علی (علیه السلام) نیز نقل شده است. در روایت دیگری امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «تتمکث فیه وتحسن به صوتک»؛ (6)ترتیل
آن است که آیات قرآن را با آرامش و درنگ و صدای زیبا بخوانی.
در هر صورت ترتیل به معنای بیان منظم، زیبا و پایدار است و مفهوم «رتلنا» نیز این است که ما قرآن را به صورتی منظم و جدا جدا-که پایدار است-برای تو بیان کردهایم. علت کاربرد واژههای قرائت، تلاوت و ترتیل، برخورداری وحی از کلمات، حروف، نظم و ترتیب و جدا جدا کردن یا بیان منظم کلمات و حروف میباشد. این نشان میدهد که قرآنکریم با همین الفاظ کلمه به کلمه و آیه به آیه بر پیامبر خوانده و ارسال شده است؛ نه اینکه معنا نازل شده باشد و خود پیامبر آن معانی را به الفاظ تبدیل کرده باشد.
چکیده فصل اول
وحی اساس دین و رسالت پیامبران الهی است و معرفت دینی را با اندیشهها و فرهنگهای ساخته بشری جدا و متمایز میکند.
وحی با حیات بشر همزمان است. ادیان پیش از اسلام با این موضوع آشنا بودهاند، و طبق تصریح قرآن (نساء، آیه 163) به همه پیامبران وحی شده است. به کارگیری این واژه در شعر شاعران پیش از اسلام و نیز کاربرد آن در عهد عتیق و جدید وجود این موضوع را قبل از اسلام نشان میدهد.
وحی در لغت معانی مختلفی دارد؛ از جمله «اشاره سریع، اشاره با رمز، کلام و سخن پنهانی، القا و افکندن مطلبی به دیگری، سرعت و شتاب، اقدام به کاری و نوشتن»؛ البته معنای اصلی آن القاء علم پنهانی به دیگری و اشاره سریع و پنهانی است.
وحی در اصطلاح نیز تعریفهای متعددی دارد؛ که در مجموع میشود آنرا چنین تعریف کرد: القاء پیام از جانب خداوند متعال به بشری (پیامبر) به واسطه فرشته یا بدون واسطه. این تعریف وحی رسالی است که به شریعت و دین مربوط میشود و از تعریف میتوان فهمید که وحی باید دارای مبدأ و فرستنده (خداوند)، گیرنده (پیامبر)، متن (مانند قرآن) و پیک (جبرئیل) باشد؛ البته بدون سه عنصر نخست تحقق نمییابد؛ ازاینرو ارکان وحی عبارتاند از: فرستنده، گیرنده و متن. نتیجه اینکه وحی به غیر پیامبران یا پیامهای غیر الهی یا الهام به افراد عادی وحی رسالی نیست.
وحی قرآنی ساختار معناشناسی خاصی دارد. واژگان فراوانی در قرآن هست که از نظر معنایی با وحی ارتباط دارند. برخی از این واژگان مانند قول، کلام، قصص و ندا رابطه گفتاری وحی کننده و گیرنده آنرا نشان میدهد. برخی دیگر
از واژهها نیز مانند نزول، اتیان و مجیء، نفسانی نبودن وحی را میرساند؛ بنابراین منشأ وحی, درون پیامبران نیست. برخی دیگر از این واژگان نیز مانند تلاوت، قرائت و عربی بودن، نزول لفظی قرآن را از جانب خداوند بیان میکند.
پرسش
معانی لغوی وحی چیست و روشن کنید که معنای اصلی آن کدام است؟
وحی اصطلاحی را تعریف کنید و ویژگیهای آنرا توضیح دهید.
با نگاه به تعریف وحی، چه عناصری در تعریف آن دخالت دارد و چه مواردی را خارج میکند؟
واژهای قول، کلام، قصص و نزول را معنا کنید و توضیح دهید چه ارتباط معنایی با وحی دارند؟
واژگان هممعنای وحی را تقسیمبندی کرده و روشن کنید چه ساختار معنایی برای آن قابل تبیین است؟
پژوهش
به تفسیر المیزان (ج2 و3) و دیدگاههای ایزوتسو در کتاب خدا و انسان در قرآن مراجعه کنید و براساس این دو دیدگاه، معناشناسی وحی را در واژههای همسو بررسی کنید.
وجود ادیان الهی و قطعی بودن برخی از آنها در تاریخ, رابطه انسان با خدا را به روشنی ثابت میکند. همه آنها معتقدند پدیده وحی در میانشان رخ داده و خداوند بر پیامبران آنها وحی فرستاده است و این قابل انکار نیست. ادیان موجود آسمانی مانند یهود، مسیحیت و اسلام نیز وقوع این پدیده را تأیید میکنند.
قرآنکریم نیز از این حقیقت خبر میدهد که ما نه تنها به تو ای پیامبر! وحی کردهایم؛ بلکه به پیامبران پیش از تو نیز مانند نوح، ابراهیم، اسحاق، یعقوب، اسباط و عیسی وحی کردهایم. ر. ک: (نساء، آیه 164)
همچنین قرآن بیان میدارد که پیش از تو نفرستادیم، مگر مردانی که به آنان وحی کردهایم. (انبیا، آیه 7) و امتها در طول تاریخ پیامبر هشدار دهندهای داشتهاند. (فاطر، آیه 24)
امام علی (علیه السلام) میفرماید: «وَلَمْ یخْلِ الله سُبْحَانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِیٍّ مُرْسَلٍ أَوْ کِتَابٍ مُنْزَلٍ»؛ (1)خداوند سبحان هیچگاه جامعه بشری را از پیامبر یا کتاب آسمانی که برای آنان نازل شود، خالی نگذاشته است.
1) (1) . نهجالبلاغه، خ38/1.
در طول تاریخ نیز افرادی راستگو در جایگاه پیامبری بودهاند که دین و ادعای خود را با دلایل روشن و معجزات به اثبات رساندهاند و همراهی و همگامی ادعای آنان با معجزات، نشان میدهد که آنان با عالم فرادنیایی ارتباط داشته و از طرف خداوند و از طریق وحی به پیامبری و دین مأمور بودهاند. (1)
برآنیم تا در این فصل موضوع «امکان وحی و دلایل منکران آن را» بررسی کنیم؛ همچنین در ادامه به کاربردهای وحی در قرآن و اقسام آن میپردازیم.
ارتباط با عالم غیب از مجاری عادی معرفت مانند حس و عقل و تجربه به دست نمیآید؛ ازاینرو گروهی اصل آنرا از نظر عقلی ناممکن دانستهاند و گفتهاند که چگونه ممکن است یک انسان مادی با عالم معنا و مجرد ارتباط برقرار کند؟ اینجا به برخی از این گروهها و شبهات آنها همراه با دلایل و پاسخ آن پرداخته میشود.
یکی از گروههایی که در طول تاریخ همواره وحی را انکار کردهاند، مشرکان و مخالفان پیامبران الهی بودهاند. آنها تصور میکردند ارتباط وحیانی با پروردگار با بشر بودن سازش ندارد و پیامبر باید از جنس فرشته باشد:
(فَقالَ الْمَلَأُ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُرِیدُ أَنْ یَتَفَضَّلَ عَلَیْکُمْ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِکَةً...)؛ گروهی از قوم حضرت نوح که کافر بودند،
1) (1) . ناصر مکارم شیرازی, پیام قرآن، ج1، ص320.
گفتند: این جز بشری مانند شما نیست؛ میخواهد بر شما برتری یابد و اگر خداوند میخواست (پیامبری را بفرستد) فرشتهای را میفرستاد. (1)
قوم صالح و شعیب نیز به پیامبرشان گفتند: (ما أَنْتَ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا...)؛ تو فقط بشری همچون مایی. (2)
در جایی دیگر از زبان مخالفان رسالت آمده است: (... لَوْ شاءَ رَبُّنا لَأَنْزَلَ مَلائِکَةً فَإِنّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ کافِرُونَ). آنها گفتند: اگر پروردگار ما میخواست فرشتگانی نازل میکرد؛ ازاینرو ما به آنچه شما برانگیخته شدهاید, کافریم. (3)
و نیز مخالفان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) گفتند: (... ما لِهذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعامَ وَ یَمْشِی فِی الْأَسْواقِ...)؛ چرا این پیامبر غذا میخورد و در بازارها راه میرود. (4)
مطابق این آیات تصور باطل مشرکان این است که رسول و پیامبر باید از جنسی دیگر غیر از انسان همچون فرشته باشد. (5)
گروهی که خود را عقلگرا پنداشته و مرتبه انسانها را یکسان دانستهاند باور دارند که پیروی هر انسانی از مانند خود گناه بزرگی است. این تفکر همه انسانها را از نظر استعداد مساوی میداند؛ پس اگر وحی ممکن باشد باید همه انسانها از این دارایی ویژه برخوردار شوند؛ نه اینکه از آنِ افرادی خاص باشد؛ پس ما که
نمیتوانیم چنین ارتباطی داشته باشیم خود دلیل بر عدم امکان وحی است.
این اندیشه در قرآنکریم از جانب برخی منکران معاد مطرح شده است: «کسانی که به لقای ما و معاد ایمان ندارند، گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشده است؟ یا چرا ما پروردگارمان را نمیبینیم؟». (1)
طبق این عقیده همانطور که فرشته بر پیامبری نازل میشود باید بر انسان عادی نیز نازل شود؛ در غیر این صورت ادعای وحی دروغ خواهد بود.
طرفداران علوم تجربی یا تجربهگرایان نیز وحی را نمیپذیرند. مکتب تجربهگرایی در آغاز ادعا میکند که هر آنچه در قالب تجربه نگنجد پذیرفتنی نیست. یکی از آن موارد، وحی است. فرید وجدی مینویسد:
نگاه دانشمندان غرب به وحی تا قرن شانزدهم (میلادی) مانند سایر ملتها و صاحبان ادیان بود و کتب و منابع آنها پر از پیامبران الهی بوده است؛ اما وقتی که دانش جدید (تجربهگرایی) با اندیشه شکگرایی و مادیگرایی پا به عرصه وجود گذاشت، دیدگاه دیگری را مطرح کردند که وحی نوعی خرافه قدیمی است. (2)
از آن پس بود که این اندیشه غلبه یافت تا جایی که خالق و روح را باهم انکار کردند و گفتند که وحی مطرح شده در کتب قدیمی، بافته و ساخته پیامبران است که خودشان طرح کردهاند تا مردم را به خود جذب کنند و بر آنها مسلط شوند و این حرفها سخنانی از نوع بیماریهای تعصبآمیز است که در واقع خیال میکنند اشباحی (مانند فرشته) میبینند که با آنان سخن میگویند؛ در حالی که در واقع هیچچیز وجود ندارد.
دیدگاه نخست و نیز دیدگاه تجربهگرایان مبتنی بر ناتوانایی بشر بر ارتباط وحیانی است؛ چراکه او مادی است و با ماده نمیتوان با عالم مجرد یا عالم ملکوت و وحی ارتباط برقرار کرد؛ یا اینکه وحی آزمایشپذیر نیست؛ پس وجود ندارد؛ اما این سخن از دیدگاه قرآن و برهانهای فلسفی و حتی شواهد تجربی مردود است؛ زیرا شواهد فراوانی ثابت میکند که انسان دو ساحت دارد: ظاهری مربوط به عالم ماده و باطنی مربوط به روح و عالم تجرد؛ بدین جهت حقیقت انسان ترکیبی از روح و جسم است. از یک طرف با عالم ملکوت و تجرد مرتبط و از سوی دیگر با زمین و ماده پیوند میخورد که شواهد آن بیان میشود.
پاسخ این است که انسان فقط موجود مادی نیست؛ بلکه دو ساحت دارد: جسمی و روحی. اثبات وجود روح و نفس، امری قطعی است که فلاسفه و حتی دانشمندان تجربی و نیز شواهد قرآنی آنرا بیان و ثابت کردهاند.
نخستین فلاسفه یونان (1)مسئله نفس را مطرح کردهاند. سقراط و افلاطون از
1) (1) . تاریخ فلسفه گزارش میدهد که 2500 سال قبل، فلاسفه یونان دیدگاههای خاصی درباره نفس داشتهاند. برخی تا چهار ساحت برای انسان معتقد بودهاند: «بدن، روح، ذهن و نفس»؛ ولی آنچه از قدیم در میان اندیشمندان مطرح بوده و مشهور و معروف است، دو ساحتی بودن وجود انسان است که از آن به دیدگاه «ثنویت» و دوانگاری نیز تعبیر میشود. از فلاسفه قدیم میشود افراد ذیل را نام برد: «تالس» یا طالس ملطی (546-624 ق. م) قائل به جسم لطیف و باطن بوده است که فنا در آن راه ندارد. (عبدالکریم شهرستانی، الملل و النحل، ج2، ص244 و 245 و شرفالدین خراسانی، نخستین فیلسوفان یونان، ص129) انکسیمانس (528-585 ق. م) روح را مانند هوا میداند که مسلط بر بدن و نگهدارنده بدن است. (شهرستانی، همان) پس از وی فیثاغورس (متولد 580 ق. م) که دیدگاههای خود را بر مبانی ریاضی بنا نهاده، نفس آدمی را قبل از اتصال به بدن از تألیفات عددی ابداع شمرده است و بر اساس تجرّد به عالم اصلی متصل میشود (شهرستانی، همان ص266-270). پس از وی انباذقلس (495-435 ق. م) که در زمان حضرت داود میزیسته برای نفس مراتبی قائل بوده است و ائتلاف و محبت را از روح انسان میداند. (همان، ص266-257) نیز دموکریتوس (460-370 ق.4م) نفس و روح را نوع آتش و گرما میداند. افلاطون (427-347 ق. م) از طرفداران سرسخت اصالت روح است و ارسطو (384-368ق. م) نفس را کمال اول برای جسم طبیعی و اصل و مبدأ حیات میداند. (ر. ک: کاپلستون، فردریک، ج1، ص370-375 و 230-240 و شهرستانی، الملل و النحل، ج2، ص240-270)
پیشگامان دو بعدی بودن وجود انسان بودهاند. افلاطون طرفدار سرسخت «اصالت روح» بوده و نفس را بر بدن مقدم میدانست. (1)ارسطو نیز نخستین فیلسوفی است که درباره نفس؛ جداگانه و به تفصیل سخن گفته است. وی نفس را کمال اول برای جسم و اصل و مبدأ حیات در موجودات زنده میداند. این نفس در نباتات و حیوانات وجود دارد. (2)
دیدگاه ارسطو را دانشمندان بعدی نیز پذیرفتند. ابن سینا پس از اثبات روح، برهانهای گوناگونی بر تجرد آن میآورد. (3)ملاصدرا نیز همین نظریه را پذیرفته؛ اگرچه برهان مستقلی را بر آن اقامه میکند. (4)حتی فلاسفه غرب از جمله «رنه دکارت» فرانسوی (پدر فلسفه جدید غرب) و «امانوئل کانت» (فیلسوف مشهور آلمانی) آنرا با استدلال و برهان مطرح کردهاند. (5)
1) (1) . افلاطون، دوره آثار افلاطون، ترجمه محمدحسن لطفی و رضا کاویانی، ج1، ص419-514.
2) (2) . همان.
3) (3) . شیخالرئیس، ابوعلی سینا، التعلیقات، ص34-35 و حسن حسنزاده آملی، النفس من کتاب الشفاء، ص13.
4) (4) . صدرالمتألهین شیرازی، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیه الاربعة، ج6، ص6-10.
5) (5) . رنه دکارت، تأملات در فلسفه اولی، ترجمه احمد احمدی، ص34و35 و امانوئل کانت، تهمیدات، ترجمه غلامعلی حداد عادل، ص82.
برای اثبات روح و تجرد آن راههای گوناگونی ارائه شده است؛ از جمله آنها دلایلی است که فلاسفه از جمله شیخالرئیس بوعلی سینا و ملاصدرا اقامه کردهاند. راه دیگر دلایلی است که با استفاده از رؤیاها و احضار ارواح و خوابهای مغناطیسی و همچنین از اعمال مرتاضان و کرامات اولیای خدا و مانند آن اقامه میشود و بعضی از مقدمات آنها برای کسانی که اطلاع مستقیم نداشته باشند باید از راه نقل ثابت شود و اینگونه منقولات فراتر از حد تواتر است. (1)
فلاسفه برای اثبات روح به دلایلی اشاره کردهاند که به برخی از آنها اشاره میشود:
این برهان بدن انسان را در معرض دگرگونی و زیادی و نقصان میداند. کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری، یا تغییرات جسمانی به علت چاقی یا لاغری و مانند آن در طول عمر انسان رخ میدهد؛ اما نفس انسان یا به تعبیر دیگر «شخصیت» و «من» انسانی ثابت و مستمر است. بدن ظاهری پس از چندین سال-به نظر بوعلی سینا بیست سال-دچار تغییری میشود که چیزی از قبل برجای نمیماند و به بدن دیگر تبدیل میشود؛ اما انسان در همه این مدت به بقای ذات خود معترف است و در همه عمر نیز چنین خواهد بود؛ پس ذات انسان با اجزای بدن ظاهری مغایر است. بوعلی سینا مینویسد:
1) (1) . محمدتقی مصباح یزدی، آموزش فلسفه، ج2، ص155.
فأنت اذن ثابت مستمرّ لاشک فی ذلک وبدنک واجزائه لیس ثابتاً مستمراً بل هو ابداً فی التحلل والانتقاص؛ تو خود بدون تردید ثابت و مستمر هستی؛ در حالی که بدن و اعضای ظاهری ثابت نیست و همیشه در حال تحلیل و نقصان است. (1)
برهان دیگر علم حضوری و خودآگاهی انسان است که انسان با علم حضوری وجود حقیقی و ذات خویش را درک میکند. هر انسانی حقایق و هستیهای خارجی را از راه حواس گوناگون میفهمد؛ ولی اگر در وجود خویش تأمل کند بدون توجه به اعضای خود مانند دست و پا درمییابد که در وجود او حقیقتی هست که آنرا بیواسطه و مستقیم مییابد. این حقیقت که منشأ ادراکات و احساسات مختلف است «نفس یا روح» نام دارد و اصل ذات و شخصیت انسان نیز همین است.
ابنسینا از آن با نام «هواء طلق» (انسان معلّق در هستی و فضا) تعبیر میکند. (2)این شبیه عبارت دکارت است: «من فکر میکنم پس هستم».
به تعبیر دیگر، هر انسانی میتواند خود را از بند جسم و پیوستگیهای جسمانی رها سازد یا از آن غافل شود؛ ولی هرگز نمیتواند خود را از نفس خویش و خویشتن خود رها کند یا لحظهای از آن غافل شود یا در اصل وجود آن تردید کند.
1) (1) . شیخ الرئیس بوعلی سینا، رسالة فی معرفة النفس الناطقه، ضمیمه کتاب احوال النفس ابوعلی سینا با تحقیق دکتر احمد فؤاد الاهوانی، ص183 و 184.
2) (2) . شیخالرئیس ابوعلی سینا، الشفاء (کتاب النفس)، مقاله پنجم، فصل هفتم، ص348 و الاشارات والتنبیهات، شرح خواجه نصیرالدین طوسی، تحقیق دکتر سیلمان دنیا، ج2، ص344-345.
ملاصدرا نیز به همین دلیل اشاره میکند که انسان در هیچ حالی حتی در حالت خواب یا بیهوشی از ذات خود غافل نیست؛ در حالی که گاهی انسان اعضای بدن خود مانند قلب و مغز را فراموش میکند؛ بنابراین نفس و ذات وجودی از اعضای جسمانی نیست. (1)
یکی از نشانههای امکان وحی و ارتباط با عالم غیب و اثبات روح وجود رؤیای صادقه یا خوابهای راستین است. خوابهای راستین دریچهای از واقعیتها و عالم غیب را بر انسان میگشاید و انسان از این راه نسبت به واقعیتها یا امور پنهانی و غیبی آگاهیهایی مییابد که در عالم بیداری و عادی نسبت به آنها آگاهی نداشت.
همه انسانها همواره تجربیات تلخ و شیرینی از خوابهای راستین دارند و کماند کسانی که در زندگی خود نخوابیده باشند و در خواب چیزهای شگفتی ندیده باشند؛ گاهی آنچه را در خواب دیده عین یا تعبیر آنرا دیر یا زود در بیداری میبیند. چنین مسئلهای ورای زمان و مکان عادی و فراتر از توان جسم نیست.
ابنسینا برای اثبات وجود روح، حالت خواب را تبیین میکند: «آنجا که حواس ظاهری انسان از کار میافتد؛ ولی قوای باطنی انسان در آن حالت دریافتهایی دارد که پس از آن به وقوع میپیوندند». (2)
1) (1) . صدرالمتألهین شیرازی، الشواهد الربوبیة، ص212 و المبدأ و المعاد، ص343.
2) (2) . شیخالرئیس، بوعلی سینا، الشفاء، کتاب النفس، مقاله پنجم، فصل 7، ص348 همچنین وی به حالت مستی نیز استشهاد میکند که حواس ظاهری و حواس باطن از فعالیت ادراکی برکنارند و نمیتوانند محسوسات و معقولات را به درستی درک کنند؛ ولی در چنین حالتی انسان به خویشتن علم دارد و از خود غافل نیست. ملای رومی نیز در بیان ظریفی فعالیت روح را در خواب بسیار پرکار میداند: دست و پا در خواب بینی و ائتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف آن تویی که با بیبدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن روح دارد بیبدن بس کار و بار مرغ باشد در قفس بس بیقرار باش تا مرغ از قفس آید برون تا ببینی هفت چرخ او را زبون (مثنوی معنوی، دفتر سوم، ص471) دانشمندان غربی نیز مسئله رؤیا را مربوط به روح دانستهاند و آنرا تجربهای انکارناپذیر میدانند. گابریل دولان فرانسوی باور دارد که انتقال خیال در عالم خواب یا بیداری و مشاهده وقایع آینده از جمله مطالب و حقایقی است که هیچ شک و تردیدی در آنها باقی نمانده است و همه این مسائل که به تازگی شناخته شده از خصائص و متعلقات روح است. کامیل فلاماریون (Flammarion) در کتاب مرگ و اسرار آن ضمن نقل خوابهای راستین بسیار, نتیجه میگیرد که نیرویی غیر از جسم وجود دارد که در خواب میفهمد، مسافرت میکند، اطلاعاتی به دست میآورد، آن قدرتی که برخلاف موازین مادی عمل میکند و بدون وسیله به اقصی نقاط عالم مسافرت نموده و از مجرای غیرطبیعی اطلاعاتی به دست میآورد نامش «روح» است و به همین دلیل نمودهای روانی، با آثار فیزیکی کاملاً متفاوت است. (ر. ک: کامیل فلاماریون، مرگ و اسرار آن، ص107-126) نمونهها: 1. جوانی در خارج از کشورش زندگی میکرد، موقع ظهر در خواب دید مادرش سکته کرد و درگذشت. تا بیدار شد تماس گرفت و فهمید که خوابش درست بوده و این حادثه اول ظهر اتفاق افتاده بود. 2. بچه یتیمی، پدر مردهاش را در عالم خواب دید که به او گفت: در فلان نقطه پولی برای شما ذخیره کردهام. پس از بیداری رفت و همان پولها را در آنجا به دست آورد. 3. کسی خواب دید دوستش با ماشین در فلان پرتگاه سقوط کرده و جمجمهاش متلاشی شد. پس از بیداری به محل حادثه رفت و همان حادثه را دید. (ر. ک: مرگ و اسرار آن، همان) 4. زنی در خواب دید که با همسرش به کشور عربستان مسافرت کرده است؛ اما هنگام ورود به عربستان همسرش را راه ندادند. فردای آن روز که با عدهای زائر جهت زیارت خانه خدا حرکت کردند، به فرودگاه که رسیدند برای ورود پاسپورتها را نشان دادند. همسر آن زن هرچه گشت, پاسپورتش را نیافت. همه زائران وارد عربستان شدند؛ اما همسر آن زن را راه ندادند.
واقعیاتی که به واسطه خوابهای راستین برای انسان به دست میآید از راه حس و عقل عادی به دست نمیآید؛ بلکه به واسطه روح و از طریق خاصی است که دریچهای از غیب به روی انسان گشوده میشود و ارتباط وحیانی نیز ارتباط جسمانی پیامبران نیست؛ بلکه یک ارتباط روحی است؛ به همین علت در روایات رؤیای صادقه را یک جزء از اجزاء هفتادگانه نبوت برشمردهاند. (1)
امروزه ارتباط با ارواح بهصورت یک علم درآمده است. افراد بسیاری از طریق روح توانستهاند با ارواح دیگران ارتباط برقرار کننند. فرید وجدی در گزارشهای مربوط به روح، حدود سیصد مجله و روزنامه را از آنِ جمعیت «روحیون» میداند که در سراسر جهان منتشر میشود. (2)
آیةالله مکارم شیرازی برای بیان استقلال روح و تضعیف این نظریه که روح از خواص فیزیکی و شیمیایی سلولهای مغزی است، نتایجی را که دانشمندان روانشناس و روانکاو درباره روح و ارتباط آن با ارواح دیگر به دست آوردهاند بدین گونه بیان میکند:
-سخن گفتن به غیر زبان مادری (شخصی را که در خواب مغناطیسی فرو میبرند و با ارواح تماس میگیرد میتواند گاهی با زبانی که هیچگونه آشنایی با آن نداشته، سخن بگوید)؛
-حل مسائل پیچیده ریاضی بهوسیله کسانی که هیچگونه آمادگی برای حل این مسائل نداشتهاند؛
-نوشتن مطالبی روی الواحی که داخل صندوقی قرار داده بودند و در آنرا بسته و مهر و موم کردهاند؛
-برداشتن اجسامی از زمین بهوسیله ارواح، بدون اینکه کسی به آنها دست بزند؛
-ظاهر شدن ارواح بهصورت اشباحی در جلسات (خاص).
اینها مسائلی است که دانشمندان بزرگی مشاهده و به صحت آن اعتراف کردهاند. این نتایج با استفاده از کتابهای عالم پس از مرگ تألیف لئون دنی و اصول روانکاوی تألیف فروید و علی اطلال المذهب المادی گزارش شده است. (1)
بیش از یک قرن است دانشمندان از طریق تجربه به بُعد روحی و معنوی انسان از راه «خواب مغناطیسی» پی بردهاند. مسئله وجودی نیروی مرموز در بدن انسان بدون توسل به وسائل مادی از قدیم توجه دانشمندان را به خود جلب کرده؛ ولی بعدها نام آنرا «نیروی مغناطیسی» نهادند.
در خواب مصنوعی انسان اعمال حیرتانگیزی انجام میدهد که حاکی از صحت وجود ذاتی نفس و روح انسان است؛ بدون اینکه حواس در آن دخالت داشته باشد.
کسی که در این حالت به خواب رفته، رفتارش با حالت بیداری و عادی فرق دارد. در حالت خواب چیزهایی به یاد میآورد که در حالت عادی نمیتواند به یاد آورد. حتی مطالب فراموش شده که در حالت عادی به یاد شخص نمیآید در خواب مصنوعی به یاد میآید؛ با این حال روشن میشود که مطالب فراموش
1) (1) . ناصر مکارم شیرازی، معاد و جهان پس از مرگ، ص267-269.
شده به کلی از بین نرفتهاند؛ بلکه در جایی ذخیره شدهاند که قوهای در حالت عادی مانع از به خاطر آوردن آنها است. این همان «محرکهای ناخودآگاه یا ضمیر ناخودآگاه» انسان است. (1)
همچنین میتوان درباره اثبات روح از نظر علوم تجربی به تلهپاتی (2)(Telepathy) یا اتصال احساساتی و عقلی بین دو نفر بدون آنکه از نظر ظاهری و جسمی با هم مرتبط باشند و نیز مسئله تجرید روح اشاره کرد. (3)
بنابراین با وجود این همه شواهد فلسفی و تجربی جایی برای انکار روح باقی نمیماند و انسان میتواند با این بعد از وجود خود با عالم مجردات ارتباط برقرار کند. در نتیجه پندار مشرکان که به پیامبران خود میگفتند: «شما جز بشری مانند ما نیستید» (4)یا «اگر پیامبری میخواست به سوی ما بیاید باید از جنس فرشتگان باشد» (5)باطل است؛ زیرا تنها جنبه مادی بشر را در نظر دارند. همچنین است پندار اولیه دانشمندان علوم تجربی که اساس و پایه دانش خود را بر تجربه نهادند و آزمایشپذیرها را می پذیرند و غیر آن، مانند روح و مجردات را قبول ندارند. این پندار نیز با پیشرفت دانش روانکاوی و مانند آن باطل و بیهوده شمرده شد.
بنابراین انسان طبق قانون سنخیت با بُعد مادی خود، با عالم ماده در ارتباط است و با روح خود که مجرد است میتواند با عالم مجردات ارتباط برقرار کند و این همان امکان عقلی وحی است.
قرآن کریم نیز انسان را موجودی دو ساحتی میداند و در آیات متعددی به وجود روح و آفرینش آن جدای از بدن اشاره کرده است.
در آیهای پس از گزارش تکامل آفرینش بشر از گِل، میفرماید: (... وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی...)؛ 1 در او از روح خود (که یک روح شایسته و بزرگ است) دمیدم.
در آیهای خداوند میفرماید:
ما انسان را از سلاله گلی آفریدیم؛ سپس او را بهصورت نطفه در جایگاهی مطمئن قرار دادیم؛ سپس نطفه را علقه و علقه را مضغه و مضغه را استخوان و اطراف استخوان را گوشت پوشانیدم.
این همان تکامل آفرینش مادی انسان است. در ادامه میفرماید: (... ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ...)؛ سپس آنرا آفرینش تازهای دادیم. (1)
منظور از (... أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ...) وجود روح انسان و وجود اصلی او است که در آیات دیگری نیز به آن تصریح شده است؛ از جمله اینکه میفرماید: «خداوند آفرینش انسان را از گل آغاز کرد؛ سپس نسل وی را از عصارهای از آب ناچیز و بی ارزش (نطفه) آفرید؛ سپس او را موزون ساخت و از روحش در وی دمید». (2)
امام صادق (علیه السلام) نیز میفرماید: «خداوند خلقتی را آفرید و روحی؛ سپس به فرشتهای امر کرد و در آن دمید». (3)
این همان انسانی شد که مرکب از جسم مادی و روح غیر مادی است. وجود
مادی انسان یک نوع خلق است و وجود غیر مادی، خلقتی دیگر. حقیقت انسان به روح او و وجود غیر مادی وی است که به انسان شایستگی میدهد تا با مبدأ اعلی مرتبط شود. فرشتگان بر او سجده کنند، و او برترین موجود و خلیفه خدا باشد. (1)
قرآن ضمن اینکه بشر را موجودی مادی دانسته، ارتباط وحیانی انسان با خدا را ممکن میداند و میفرماید: (قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُکُمْ یُوحی إِلَیَّ...)؛ 2 ای پیامبر! به آنها بگو من تنها, بشری مانند شمایم؛ اما به من وحی میشود.
ادعای یکسان بودن استعداد و توانایی انسانها بیدلیل است. تفاوت انسانها در استعداد، دانشاندوزی و حتی مراتب خاص, چیز پوشیدهای نیست. برخی در مقابل ناگواریها، گناهان و سختیهای زندگی مقاوم و بردبارند و گناه نمیکنند؛ خود را خوار و زبون نمیکنند؛ نه ظلم میکنند و نه زیر بار ظلم میروند؛ اما برخی به دنبال گناه رفته، با کوچکترین دشواری میلغزند و به خطا و گناه میافتند. برخی خود را خدمتگزار مردم دانسته و گره از مشکلات دیگران میگشایند؛ ولی برخی برای مردم مشکلات میتراشند. چنین چیزهایی باعث میشود انسانها در مراتب وجود نسبت به یکدیگر فرق داشته باشند.
1) (1) . مولوی تصور مشرکان و پاسخ به آنها را چنین بیان میکند: همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند گفتند اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته خوابیم و خور این ندانستند ایشان از عما هست فرقی در میان بیمنتها هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل (مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 265-268)
ازاینروست که افرادی شایسته برخی مقامات و مسئولیتها میشوند که نبوت یکی از این مسئولیتهاست.
هرکسی شایستگی رسالت و نبوت را ندارد. از جمله ویژگیهای پیامبر, عصمت است که تنها خداوند از آن خبر دارد؛ از اینرو در قرآن میفرماید: (... اللّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ...)؛ 1 خداوند میداند رسالتش را کجا قرار دهد.
یا وقتی حضرت ابراهیم (علیه السلام) از خدا میخواهد که فرزندانش دارای مقام پیشوایی امت شوند، خداوند پاسخ میدهد: (... لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)؛ 2 عهد و پیمان من برای انتخاب پیشوایی امت به ظالمان نمیرسد.
در نتیجه پیامبران الهی افرادی شایستهاند که از بالاترین نوع عقل، تشخیص، پرهیزکاری و فضائل دیگر برخوردارند.
مطابق روایات پیامبران باید بالاترین نوع بینش و عقل را دارا، و در این ویژگی از دیگران برتر باشند تا خداوند آنان را برگزیند.
در روایتی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فرمود:
ولا بعث اللّه نبیاً ولا رسولاً حتی یستکمل العقل ویکون عقله افضل من جمیع عقول امته؛ (1)خداوند نبی و رسولی را برنمیانگیزد؛ مگر اینکه عقل او کامل باشد و عقل و بینش او از عقل امتش برتر بوده باشد.
در روایتی دیگر امام حسن عسکری (علیه السلام) میفرماید: «ان اللّه وجد قلب محمد افضل القلوب واوعاها فاختاره لنبوته»؛ (2)خداوند قلب محمد (صلی الله علیه و آله) را برترین و پرگنجایشترین قلبها یافت و او را برای نبوت برگزید.
جان سخن اینکه «دیدگاه عقلگرایی محض و تساوی کامل انسانها در فضیلتها پذیرفتنی نیست».
دیدگاه تجربهگرایان نیز بهطور کلی مردود نیست؛ زیرا جهان هستی دو نوع موجود دارد: محسوس مانند بسیاری از امور طبیعی که مشاهده میشوند و غیر محسوس و غیر مادی مانند خدا، فرشتگان یا پدیدههای نامرئی مانند صفات درونی انسان (حب، بغض و...) و هیچکس به انکار همه این موارد پانمیفشارد؛ افزون بر آن دانش امروزی اموری را به اثبات رسانده که به روح انسان مربوط میشود؛ چیزهایی نامحسوس و تجربه ناپذیر؛ از جمله رؤیای صادقه و خواب مغناطیسی و مسائل روانی که به برخی از موارد آن اشاره شد.
با توجه به اثبات وجود روح برای انسان، فلاسفه اسلامی از جمله شیخالرئیس ابوعلی سینا (1)و ملاصدرا (2)بر این باورند که انسان باید خود را از لذتجویی، شهوترانی، وسوسههای شیطانی و تعلقات دنیوی دور سازد؛ سپس با ریاضت نفس، عبادت، ایمان به خدا و معرفت به آن با عالم ملکوت ارتباط بگیرد و حقایق هستی را ببیند. همین حالت در وحی نیز هست؛ اما نبوت و پیامبری به انتخاب الهی نیز نیاز دارد.
با نگاه به آنچه درباره امکان وحی گذشت، روشن میشود که مهمترین علتهای انکار وحی عبارتاند از: کفر و شرک نسبت به خدا و پیامبران و ندانستن حقیقت انسان که در تجربهگرایی و عقلگرایی افراطی مشاهده میشود.
غزالی گوید:
منشأ انکار وحی چیزی جز نادانی نیست و منکران برای انکار خود هیچ سندی جز این ندارند که به این مرحله از کمال نرسیدهاند و چنین شناختی را به دست نیاوردهاند؛ ازاینرو گمان میبرند که در واقع نیز چنین چیزی نیست.
نخستین ابزار ادراکی بشر «حس لامسه» است و بیگمان این حس از درک رنگها و آوازها ناتوان است و چه بسا کسی که حس بینایی و شنوایی نداشته باشد وجود رنگ در طبیعت و آواز را انکار کند و همچنین است کسی که یکی از حواس را ندارد. پس از مرحله حس مرحله بالاتر (نیروی تشخیص و تمییز) است. در این مرحله نیز شاید مراتب بالاتر را-که مرتبه عقل است-به علت عدم ادراک، انکار کند یا از پذیرفتنش سر بپیچد و آنرا بعید شمارد، و اگر کسی به مرحله عقل رسید و ادراک عقلی پیدا کرد، ممکن است مرحله بالاتر از عقل را-که نبوت یا وحی است-نپذیرد؛ این انکار چیزی جز نادانی نیست. (1)
رشید رضا مینویسد:
عارف و عالم، وحی را انکار نمیکند؛ زیرا کسی که خدا را با صفاتش و بشر را نیز با ویژگیها و احوالاتش بشناسد به یقین مییابد که ارسال رسولان و انزال کتب از آثار صفاتی است که مصادر نظام هستی و مظاهر کمال هستی و اکمال استعدادیش برای عروج متوقف بر آن است. در این صورت ارشاد بهوسیله وحی سبب ارتقای هر انسانی در دو رکن وجودی یعنی وجود جسمانی و روحانی میشود. (2)
واژه وحی و مشتقات آن در قرآن کریم حدود 78 بار به کار رفته است که بخشی
از آن مربوط به کاربردهای واژگانی وحی است، و وحیهای متنوعی مانند «وحی به زمین، وحی به آسمان و وحی به زنبور عسل» را شامل میشود. بخش دیگر مربوط به وحی رسالی است که بیشترین موارد استعمال وحی است و تنها چهل مورد آن درباره وحی به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است. این نوع وحی نیز تقسیماتی دارد که گاهی بهطور مستقیم، گاهی از پشت پرده و گاهی بهوسیله فرشته تحقق مییابد. در تقسیم دیگری که مرتبط با ادیانی مانند مسیحیت است وحی را به «گفتاری یا زبانی و افعالی» تقسیم کردهاند. همه این تقسیمات را در ادامه بررسی میکنیم:
وحی در معنای عام واژگانی خود در مصادیق مختلفی به کار رفته است؛ از جمله «وحی به زمین، وحی به آسمان، وحی به زنبور عسل، وحی به فرشتگان، وحی به مادر حضرت موسی (علیه السلام)، وحی به حواریون، وحی به ائمه (علیهم السلام) و وحی به معنای اشاره.
(یَوْمَئِذٍ تُحَدِّثُ أَخْبارَها* بِأَنَّ رَبَّکَ أَوْحی لَها)؛ 1 در آن روز زمین اخبار خود را بیان میکند؛ زیرا پروردگار تو به زمین وحی کرده است.
برای مفهوم وحی در این آیه دیدگاههای مختلفی نقل شده است:
-الهام: یعنی خداوند به زمین الهام کرد؛ (1)
-اذن: یعنی خداوند به زمین اجازه داد؛ (2)
-فرستادن فرشته وحی: به معنای «ارسل» باشد؛ یعنی خداوند به سوی زمین فرشته میفرستد؛ (1)
-امر: یعنی خداوند به زمین امر کرد. (2)
چون در مفهوم وحی، خفا و پنهانی, نهفته است به نظر میرسد مفهوم اذن و فرمان-که بهطور پنهانی به زمین میرسد-مناسبتر باشد.
مورد دیگر از گونههای وحی، کاربرد آن درباره آسمان است. خداوند متعال میفرماید: (... وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها...)؛ 3 خداوند در هر آسمانی امر خود را وحی کرد.
میان مفسران درباره مفهوم وحی در این آیه شریفه اختلاف وجود دارد. بیشتر آنان «وحی» را به معنای خلق و ایجاد و «امر»، (در امرها) را به معنای شأن و شایستگی گرفتهاند. (3)برخی نیز وحی را به معنای الهام پنهانی دانسته و امر را به فرمان معنا کردهاند. (4)برخی دیگر از واژه وحی مفهوم مرتب و منظم و تثبیت کردن را فهمیدهاند. (5)علامه طباطبایی آیه را مربوط به تکالیف اهل زمین میداند و میفرماید:
1) (1) . قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج20، ص148.
2) (2) . جامع البیان، همان.
3) (4) . مجمع البیان، ج8؛ جامع البیان، ج12، ص125؛ نیشابوری، غرائب القرآن، ج6، ص15؛ واحدی نیشابوری، تفسیر الوسیط، ج4، ص27؛ علی بن ابراهیم بغدادی، تفسیر الخازن لباب التأویل، ج4، ص84؛ فخر رازی، تفسیر کبیر، ج27، ص107؛ المیزان، ج17، ص368.
4) (5) . تفسیر غرائب القرآن، ج51 و مجمع البیان، ج8.
5) (6) . ابن کثیر، تفسیر القرآن العظیم، ج4، ص95.
منظور این است که خداوند در هر آسمانی امر خود را-که حوادث مربوط به زمین است-به اهلش که فرشتگان ساکن در آن هستند، وحی میکند تا هر گروه از فرشتگان به گروه دیگر بدهند تا به زمین برسد. (1)
وحی به معنای خلق و ایجاد به دلیل و قرینه نیاز دارد و این معنا در لغت و عرف، متعارف نیست. (2)
دیدگاه دوم نیز چنین نقد میشود که در صورتی امر به معنای فرمان صحیح است که «اوحی الی کلّ سماء» باشد نه «فِی کُلِّ سَماءٍ» 3 در حالی که موجود مکلف باید در آسمانها باشد تا به آنها فرمان داده شود و این نیز معلوم نیست. (3)
بر دیدگاه سوم نیز همین اشکال وارد است و ترتیب و تنظیم نیز با معنای وحی سازش ندارد و اساسیترین اشکال بر دیدگاه آخر اینکه از سیاق آیات و ضمیر امرها استفاده میشود که سخن درباره حوادث آسمان است؛ نه زمین؛ بنابراین وحی میتواند به معنای القاء مطابق با معنای لغوی آن باشد و امر نیز به معنای ایجاد امور تکوینی مطابق آیه 53 سوره اعراف باشد؛ ازاینروی خداوند در هر آسمانی ایجاد امور تکوینی و آنچه که مورد نیاز بوده را القا کرده است.
(وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبالِ بُیُوتاً...)؛ 5 و پروردگارت به زنبور
عسل الهام کرد که از کوهها خانههایی برگزین. وحی در این آیه شریفه به معنای الهام است (1)که خداوند در نفس (2)یا قلب (3)یا فطرت تکوینی (4)زنبور عسل به ودیعه نهاده است. در روایتی نیز از امام باقر (علیه السلام) پرسیده شد معنای (وَ أَوْحی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ...) چیست؟ حضرت فرمود: منظور الهام است. (5)
خداوند متعال میفرماید: (إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی الْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِینَ آمَنُوا...)؛ 6 ای رسول ما! به یاد آور آنگاه که پروردگارت به فرشتگان وحی کرد: من با شما هستم. وحی در این آیه به معنای القاء معنا در نفس بهطور پنهانی (6)و یا الهام (7)میباشد.
وحی به شیاطین از دیگر موارد وحی است: (... وَ إِنَّ الشَّیاطِینَ لَیُوحُونَ إِلی أَوْلِیائِهِمْ لِیُجادِلُوکُمْ وَ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ)؛ 9 و شیاطین به دوستان خود مطلبی پنهانی القا (و وسوسه) میکنند تا با شما به مجادله برخیزند و اگر شما هم از آنها
اطاعت کنید، مشرک خواهید بود. این آیه و آیه 112 سوره انعام درباره وحی شیاطین است که به معنای القای وسوسههای پنهانی است. (1)
(وَ أَوْحَیْنا إِلی أُمِّ مُوسی أَنْ أَرْضِعِیهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَیْهِ فَأَلْقِیهِ فِی الْیَمِّ وَ لا تَخافِی وَ لا تَحْزَنِی إِنّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِینَ)؛ 2 ما به مادر موسی الهام کردیم که او را شیر ده و هنگامی که بر او ترسیدی وی را در دریای نیل افکن و نترس و غمگین مباش که ما او را به تو بازمیگردانیم و او را از رسولان قرار میدهیم.
در سوره طه آیه 38 نیز به این نوع وحی اشارت رفته است.
بیشتر مفسران برآنند که وحی در این آیه الهام قلبی است که نوعی احساس ناخودآگاه در بیداری یا خواب به انسان دست میدهد. در اینجا نیز بهطور ناخودآگاه بر قلب مادر موسی خطور کرده است که چگونه فرزندش را از شر فرعونیان نجات دهد. (2)برخی نیز گفتهاند منظور همان خوابی بوده است که مادر موسی (علیه السلام) دید. (3)
دیدگاههای دیگری نیز درباره مفهوم وحی در آیه شریفه وجود دارد؛ از
1) (1) . شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، ص121 (مصنفات شیخ مفید، ج5)؛ طوسی، تبیان، ج4، ص242؛المیزان، ج7، ص321؛آلوسی، روح المعانی، ج8، 17؛ مجمع البیان، ج4، ص545.
2) (3) . المیزان، ج14، ص150 و ج16، ص110؛ مجمع البیان، ج7، ص17؛ شنقیطی، اضواء البیان فی ایضاح القرآن بالقرآن، ج4، ص406؛ تفسیر کبیر، ج22، ص50.
3) (4) . این دیدگاه در تفاسیر در جایگاه یکی از دیدگاههای مهم مطرح شده است. ر. ک: زمخشری، کشاف، ج3، ص62 و غرائب القرآن، ج7، ص494. مرحوم طبرسی این نظریه را از ابوعلی جبّایی میداند. ر. ک: مجمع البیان، ج7، ص17.
جمله، خبر دادن فرشته (1)به مادر حضرت موسی یا خبر دادن حضرت شعیب (2)یا خبرهای پیامبران گذشته به ایشان. (3)با این حال معنای اول دقیقتر به نظر میرسد.
(وَ إِذْ أَوْحَیْتُ إِلَی الْحَوارِیِّینَ أَنْ آمِنُوا بِی وَ بِرَسُولِی قالُوا آمَنّا وَ اشْهَدْ بِأَنَّنا مُسْلِمُونَ)؛ 4 یاد بیاور زمانی را که به حواریون وحی کردم که به من و فرستاده من ایمان بیاورید. آنان گفتند: ما همگی ایمان آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم.
وحی در این آیه شریفه به معنای الهام (4)یا القاء (5)مضمون وحی به قلب حواریون میباشد؛ بدین معنا که حواریون آیات الهی را ببینند و به خدا و رسولش (عیسی (علیه السلام) ایمان بیاورند؛ اگرچه برخی معتقدند به معنای امر (6)یا وحی تشریعی (7)و رسالی نیز آمده است. در روایتی امام باقر (علیه السلام) فرمود: به آنان (حواریون) الهام شده است. (8)
1) (1) . کشاف، همان.
2) (2) . تفسیر کبیر، همان.
3) (3) . غرائب القرآن، ج7، ص494.
4) (5) . مجمع البیان، ج3، ص263 و ابوالحسن ماوردی، النکت و العیون تفسیر الماوردی، ج2، ص81.
5) (6) . همان.
6) (7) . کشاف، ج1، ص692؛ یعنی خداوند بر زبان پیامبران یا در کتاب انجیل به حواریون امر کرد که ایمان بیاورید.
7) (8) . یک نظریه در المیزان، ج3، ص204.
8) (9) . تفسیر عیاشی، ج1، ص378، حدیث 222.
(وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ...)؛ 1 و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما (مردم را) هدایت میکنند و انجام دادن کارهای نیک و برپا داشتن نماز و پرداختن زکات را به آنان وحی کردیم.
بحثهای فراوانی در این آیه هست؛ اما مهم این است که مفهوم امامت (ائمه) بنا به نظر بسیاری از مفسران، همان مقام امامت و غیر از مقام نبوت و رسالت است. (1)وحی در این آیه نیز تسدیدی یا تأییدی است؛ بدین معنا که وحی، آنان را تأیید میکند؛ یعنی ائمه به روحالقدس و روح طهارت و قوت ربانی تأیید میشوند که ایشان را به فعل خیرات و اقامه نماز و دادن زکات دعوت و تأیید میکند. (2)
در بسیاری از تفاسیر وحی را در آیه به معنای وحی رسالی و تشریعی گرفتهاند؛ اما افزون بر آنکه به رسالت و نبوت در آیات قبل اشاره شده, جعل ائمه به معنای نبوت تکرار را در پی میآورد. از نظر ادبی نیز به این نظر اشکالاتی وارد است که به کتابهای تفسیر مراجعه شود.
وحی به معنای اشاره درباره حضرت زکریا وارد شده است: (فَخَرَجَ عَلی قَوْمِهِ
مِنَ الْمِحْرابِ فَأَوْحی إِلَیْهِمْ أَنْ سَبِّحُوا بُکْرَةً وَ عَشِیًّا)؛ 1 و از محراب عبادت به سوی مردم بیرون آمد و ایشان را با اشاره آگاه کرد که صبح و شام (روز و شب) خدا را تسبیح گویید.
مفسران، وحی را در این آیه به معنای اشاره گرفتهاند؛ (1)اگرچه به معنای کتابت و نوشتن نیز نقل شده است؛ یعنی حضرت زکریا روی زمین نوشت. (2)
«وحی رسالی» یکی از مهمترین اقسام وحی است که منظور از آن، وحی به پیامبران الهی است. بیشترین کاربرد وحی در قرآنکریم نیز مربوط به این قسم است. (3)بدین معنا که خداوند متعال به طریقی پنهانی، شریعت و دین و پیامهای خود را به بندگان برگزیده خود القا میکند و آنان را رابط بین خود و مردم میداند؛ به این شکل که پیام را از خداوند گرفته و به مردم برسانند و آنان را به حق و سعادت رهنمون شوند.
از ظاهر آیات استفاده میشود که بر همه پیامبران الهی وحی شده است و ویژه برخی از آنان یا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نبوده است؛ بلکه از زمان حضرت نوح (علیه السلام) و پس از او، هر پیامبری که از جانب خداوند برگزیده شده، از طریق وحی با او
1) (2) . احمد مصطفی مراغی، تفسیر المراغی، ج16، ص38؛ مجمعالبیان، ج6، ص780؛ تفسیر القرآن العظیم، ج3، ص119؛ انوارالتنزیل، ج3، ص45؛ تفسیر کبیر، ج21، ص190؛ روح المعانی، ج16، ص71.
2) (3) . همان.
3) (4) . از میان 78 مورد کاربرد وحی بیش از شصت مورد آن مربوط به وحی رسالی و بیش از چهل مورد آن درباره وحی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میباشد.
مرتبط بوده، به گونهای که میل و اراده آنان در این مسئله هیچ دخالتی نداشته است و چون مبدأ وحی یک چیز بوده وحی در همه انبیا باهم شباهت دارد.
خداوند متعال میفرماید:
(إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِیسی وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً)؛ 1 ما به تو وحی فرستادیم؛ همانگونه که به نوح و پیامبران بعد از او وحی فرستادیم و نیز به ابراهیم و اسماعیل و اسحاق و یعقوب و اسباط و عیسی و ایوب و یونس و هارون و سلیمان وحی نمودیم و به داود زبور دادیم.
در ادامه خداوند میفرماید: «و پیامبرانی که سرگذشت آنها را پیش از این برای تو باز گفتهایم و پیامبرانی که سرگذشت آنان را بیان نکردهایم». (1)
روشن است که خداوند متعال در این آیه پیامبر را مخاطب قرار داده و بر دیگر پیامبران نیز مقدم داشته (2)که وحی مختص تو نیست و همانطور که به پیامبران گذشته وحی شده به تو نیز وحی میشود و وحی امر تازهای نیست.
نوح، نخستین پیامبر دارای کتاب و شریعت بود؛ حتی ادامه نسل بشر را نیز به او نسبت میدهند؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید: (وَ جَعَلْنا ذُرِّیَّتَهُ هُمُ الْباقِینَ). 4 به همه پیامبران پس از نوح نیز وحی شده است: «والنبیین من بعده».
خداوند متعال پس از آن افراد خاصی از پیامبران را نام میبرد که به دلیل شئون
خاصی که داشتند دارای شهرت و ویژگیهای خاصی بودهاند و آنان عبارتند از: ابراهیم، اسحاق، یعقوب، اسباط، عیسی، ایوب، یونس، هارون، سلیمان و داوود.
منظور از «اسباط» جمع «سبط» پیامبران از اولاد یعقوب میباشند. برخی نیز آنرا به معنای طوایف بنیاسرائیل میدانند که منظور از اسباط، پیامبرانی هستند که از آن قبایل مبعوث شدهاند. (1)
مقدم داشتن حضرت عیسی بر ایوب، یونس، هارون و سلیمان-با اینکه آنان پیشتر از حضرت عیسی میزیستهاند-شاید بدین جهت باشد که درباره عیسی (علیه السلام) در میان یهود و دیگر ادیان سخن بسیار بوده است و یهود به حضرت عیسی (علیه السلام) و دین او طعن بسیاری میزدهاند.
در هر صورت «واو» در این آیه دلالت بر ترتیب نمیکند؛ بلکه اشاره میکند که به همه پیامبران وحی شده است و تنها برخی از آنان را نام میبرد.
طبق این آیه میتوان پیامبران الهی را سه گروه دانست:
اول: پیامبران صاحب کتاب و شریعت (پیامبران اولوالعزم)؛ مانند نوح، ابراهیم، عیسی و محمد (صلی الله علیه و آله).
دوم: پیامبرانی که کتاب داشتهاند؛ بدون اینکه دین و شریعت خاصی آورده باشند؛ بلکه کتاب آنان مشتمل بر اندرزها، دعاها و مناجات بوده است؛ مانند حضرت داود (علیه السلام) که کتاب زبور را داشت و هم اکنون در ضمن «عهد قدیم» با نام «مزامیر»-اگرچه از تحریف مصون نمانده است-وجود دارد.
سوم: پیامبرانی که نه کتاب داشتند و نه شریعت؛ مانند اسحاق، ایوب، یونس و هارون. به این گروه از پیامبران نیز وحی شده است.
1) (1) . المیزان، ج5، ص140.
حاصل آنکه بر همه پیامبران الهی وحی شده است که همان وحی رسالی و نبوی است. این فرستادگان مردم را به ثواب و پاداشهای الهی نوید میدادند و از عذاب او میترساندند. (1)خداوند آنان را برای اتمام حجت بر مردم فرستاد تا سود و زیان و راههای رسیدن به سعادت را به آنان برسانند.
برای وحی رسالی صورتها و اقسام مختلفی بیان کردهاند که سه قسم آن عبارت است از: مستقیم، بهوسیله فرشته (2)و از پشت پرده.
آیه 51 سوره شوری به این سهگونه وحی اشاره دارد:
(وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ)؛ شایسته هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن گوید؛ مگر از راه وحی یا از پشت حجاب، یا رسولی میفرستد و به فرمان او آنچه را بخواهد وحی میکند؛ چراکه او بلند مقام و حکیم است.
سخن گفتن پروردگار در این قسم از وحی، پنهانی انجام میگیرد. خداوند مستقیم و بدون واسطه با پیامبر خود سخن میگوید و قرآن از آن با «وحیاً» تعبیر آورده است.
وحی مستقیم همان قسمی است که حالت غشیان و سنگینی بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عارض میشد و پیشانی مبارکش عرق میکرد و سنگینترین حالت برای پیامبر در برابر اقسام دیگر وحی بوده است.
گواه بر این، روایتی است که زراره از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند:
به آن حضرت گفتم: حالت غشوهای که به هنگام وحی بر پیامبر عارض میشد، چگونه بود؟ حضرت فرمود: حالت غشوه وقتی عارض میشد که بین خدا و پیامبر واسطهای نبود و آن هنگامی بود که خدا بر آن حضرت تجلی مییافت. (1)
در روایت دیگری نیز از هشام بن سالم همین مسئله مطرح میشود و امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «حالت اغما در صورتی به وجود میآمد که وحی مستقیم و بیواسطه جبرئیل از جانب خداوند متعال نازل میشد». (2)
گاهی از این قسم وحی به «الهام» نیز تعبیر میشود.
مرحوم طبرسی از «زجاج» نقل میکند که قسم اول تکلیم الهی، «الهام» است که خداوند به رسولش الهام میکند، (3)مفسران دیگری از شیعه و اهل سنت نیز این نوع را به الهام معنا کردهاند (4)و منظور از الهام همان القاء به قلب و وحی مستقیم الهی است که توضیح آن گذشت. (5)
همچنین برخی «رؤیای صادقه» انبیا را از همین قسم دانستهاند؛ مانند دستور خداوند به حضرت ابراهیم در ذبح فرزندش اسماعیل، که خداوند در خواب به حضرت ابراهیم (علیه السلام) وحی کرد. (6)
دومین قسم وحی، سخن گفتن خدا از پشت پرده است که با عنوان «وراء حجاب» مطرح شده است. منظور از پشت پرده این است که سخنی شنیده میشود؛ ولی صاحب صدا دیده نمیشود. این سخن از جایی یا چیز خاصی برخاسته میشود؛ همانطور که خداوند از درخت با موسی (علیه السلام) سخن میگفت:
(فَلَمّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یا مُوسی إِنِّی أَنَا اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ)؛ 1 و چون نزدیک آن آتش آمد، از کرانه وادی ایمن در بارگاه با برکتی از درخت ندا داده شد که ای موسی! من خداوندم، پروردگار جهانیان.
در این آیه نخستین جرقه دعوت حضرت موسی به نبوت را نشان میدهد که خداوند از طریق درخت سخن گفته است و خود را معرفی میکند که من خداوندم. فرشتهای نیز در کار نبوده است.
و این همان است که خداوند با حضرت موسی در کوه طور سخن گفت: (... کَلَّمَ اللّهُ مُوسی تَکْلِیماً ) (1)این از ویژگیهای حضرت موسی (علیه السلام) بوده است: ( قالَ یا مُوسی إِنِّی اصْطَفَیْتُکَ عَلَی النّاسِ بِرِسالاتِی وَ بِکَلامِی...) ؛ 3 خداوند فرمود: ای موسی! من تو را با رسالتهای خویش و با سخن گفتنم با تو، بر مردم برتری دادم و برگزیدم.
علامه طباطبایی مینویسد:
«من وراء حجاب» منظور از این قسم، وحی باواسطه است که واسطه، حجاب میباشد؛ اما این واسطه خودش وحی نمیکند؛ مانند قسم سوم که فرشته وحی میکند؛ بلکه صدا از ماورای مکانی شنیده میشود و «وراء» به
1) (2) . نساء، آیه164.
معنای پشت سر نیست؛ بلکه یعنی خارج از چیزی که بر آن چیز احاطه دارد. همانطور که در قرآن آمده است: ( وَ اللّهُ مِنْ وَرائِهِمْ مُحِیطٌ ). (1)و (2)
اما این صوت چگونه بوده است، برخی ایجاد آنرا از طریق امواجی دانستهاند که خداوند در فضا ایجاد میکند؛ بیآنکه کسی او را مشاهده کند؛ چراکه او دیدنی نیست. (3)
علامه طباطبایی وحی در خواب را از این قسم میداند: «ومن هذا الباب ما اوحی الی الانبیاء فی مناماتهم»؛ از این قسم است آنچه که به انبیا در خوابهایشان وحی میشد. (4)
سومین قسم وحی، با واسطه فرشته و پیک است: ( أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً ). منظور از رسول، جبرئیل (فرشته وحی) است که بین خدا و رسول واسطه میشود: ( فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ ) فرشته وحی به فرمان خداوند آنچه را خداوند سبحان بخواهد وحی میکند.
جبرئیل در آیهای دیگر چنین معرفی شده است: ( قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ...) ؛ 5 بگو ای رسول! کسی که دشمن جبرئیل است (دشمن خداست) چراکه جبرئیل قرآن را به اذن پروردگار بر قلب تو نازل میکند.
نتیجه اینکه مبدأ وحی در اصل خداوند است؛ ولی به اذن خداوند، جبرئیل واسطه شده و وحی را بر پیامبر نازل میکند.
اینکه جبرئیل چگونه وحی را بر پیامبر ارائه میکند، صورتهای مختلفی بیان شده است:
-گاه فرشته بهصورت انسانی زیبا برای پیامبر تمثل مییافت.
روایت است که حارث بن هشام از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) پرسید: چگونه وحی بر شما نازل میشود؟ فرمود: «گاهی که وحی میآید هیئتی شبیه صدای زنگ احساس میکنم. وقتی از من جدا میشود آنچه گفته شده را در حافظه نگه میدارم و بر من بسیار حالت سختی است "واحیاناً یتمثل لی الملک رجلاً فیکلّمنی "و گاهی فرشته مانند مردی بر من تمثل مییابد و با من سخن میگوید و آنچه میگوید در قلبم حفظ میکنم». (1)
جبرئیل در بسیاری از موارد بر شمایل «دحیة بن خلیفه کلبی» تمثل مییافت.
-گاهی فرشته، وحی را در قلب پیامبر القا میکرد. حضرت میفرماید: «انّ روحالقدس نفث فی روعی»؛ روح القدس در قلبم (فلان معنا را) القا کرده است. (2)
-گاه نیز پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) جبرئیل را بهصورت اصلی خود مشاهده میکرد که در طول عمر پیامبر دو بار صورت گرفته است: یکی در آغاز وحی در غار حرا و دیگر هنگام معراج. (3)
-برخی نیز معتقدند که روح و باطن پیامبر با روح القدس ارتباط برقرار
میکند و وحی را دریافت میکند، بوعلی سینا میگوید: «فیکون الموحی الیه یتّصل بالملک بباطنه ویتلقی وحیه بباطنه»؛ (1)پیامبری که به او وحی میشود با روح و باطن خود با فرشته اتصال برقرار میکند و وحی را با باطن خود دریافت میکند.
تقسیم دیگری که در برخی از منابع با توجه به مفهوم وحی در ادیان بهویژه مسیحیت وجود دارد, وحی گفتاری (زبانی) و افعالی است که اندکی به آن اشاره میشود:
خداوند یا پیک وحی پیام خاصی را بهصورت گزارهها و جملات معنادار بر پیامبرش القا میکند. پیامبران از این راه به قوانین و شریعت آگاه میشوند و به مردم ابلاغ میکنند. این وحی را میشود وحی «پیامرسانی، وحی بیان و وحی زبانی» نیز نامید.
در اینگونه از وحی گاهی بر محتوا تأکید میشود؛ مانند احادیث قدسی و گاهی تأکید بر الفاظ و محتوا است؛ مانند قرآنکریم که الفاظ آن نیز وحیانی است و گاهی بهصورت مکتوب و نوشتار ارائه میشود؛ مانند ده فرمان حضرت موسی (علیه السلام) که در قالب الواح بر موسی وحی شده است. (2)
در اینگونه از وحی که معنای خاصی دارد، پیام و گزاره وجود ندارد و وحی از مقوله پیام و گفتار نیست؛ بلکه از مقوله فعل و حادثه است؛ از اینرو جانب عمل و کنش (Event) مهم شمرده میشود و منظور از آن تجلی ظهور خدا برای انسانها به منظور نجات آنها میباشد؛ همانطور که خدا در عیسی مسیح (علیه السلام) تجلی یافت. این قسم وحی در میان مسیحیت پروتستان طرفدار دارد (4)و مسلمانان آنرا نمیپذیرند.
چکیده فصل دوم
وحی، ارتباط انسان با خداوند و عالم ماوراء طبیعت است که از مجاری عادی به دست نمیآید و فهم آن نیز بسیار مشکل مینماید؛ به همین جهت عدهای گفتهاند که انسان مادی امکان برقراری پیوند با عالم مجرد را ندارد, یا ممکن نیست پیامبران از جنس بشر باشند و وحی مردود است؛ چون به اثبات تجربه و آزمایش در نمیآید.
از دیدگاه قرآن و برهانهای فلسفی، انسان علاوه بر جسم، روح مجرد نیز دارد. وحدت شخصیت انسان در طول زندگی و تغییر نیافتن ذات انسان (مَن) و نسبت دادن فعل به ذات نه به اعضا و جوارح، اصیل بودن روح مجرد انسان را نشان میدهد که با آن میتوان با عالم غیب ارتباط برقرار کرد. آیاتی از جمله «سجده، 7-9 و مؤمنون 12-14» به بیان وجود روح انسان میپردازد.
این شبهه نیز مردود است که انسانها با یکدیگر برابرند؛ چرا یکی پیامبر بشود و دیگری نشود؛ زیرا ظرفیت و توانایی انسانها نسبت به هم تفاوت بسیار دارد و بعضی از بعضی دیگر برترند.
اثبات ضمیر ناخودآگاه در انسان و مباحث روانشناسی در علوم تجربی و هیپنوتیزم یا خواب مغناطیسی و تلهپاتی که دانشمندان آنرا از طریق تجربه به اثبات رساندهاند-همه حاکی از وجود بُعدی معنوی برای انسان است که میتواند انسان را با عالم مجردات پیوند دهد؛ بنابراین انکار وحی یا در اثر جهل و نادانی است یا بیایمانی.
وحی در قرآن کاربردهای متفاوتی دارد که یک قسم آن وحی به پیامبران الهی (وحی رسالی) است. کاربردهای دیگر وحی عبارتند از: وحی به زمین، وحی به آسمان، وحی به زنبور عسل، وحی به فرشتگان، وحی شیاطین، وحی به مادر حضرت موسی (علیه السلام)، وحی به ائمه (علیهم السلام) (وحی تأییدی و تسدیدی)، وحی به معنای اشاره.
وحی رسالی گاهی بهطور مستقیم گاهی از پشت پرده و گاهی باواسطه جبرئیل است؛ همچنین وحی به زبانی یا گفتاری و افعالی تقسیم میشود.
پرسش
درباره امکان وقوعی وحی توضیح دهید.
منکران و مخالفان وحی کدامند؟
امکان وحی را از منظر آیات قرآن بهطور خلاصه بیان کنید.
از نظر فلاسفه، روح چگونه اثباتپذیر است و میتوان بهوسیله آن با ماوراء طبیعت ارتباط برقرار کرد؟
از نظر علم چگونه اصل وحی در ارتباط با عالم ماوراء طبیعت ممکن است؟
چهار قسم از کاربردهای مختلف وحی در قرآن را با مفهوم آنها بیان کنید.
اقسام وحی رسالی چیست و رؤیای صادقه از کدام قسم به شمار میآید؟
وحی گفتاری و وحی افعالی را توضیح دهید.
پژوهش
درباره ضرورت وجود وحی برای انسان تحقیق کنید و بررسی کنید که با وجود عقل چه نیازی به وحی هست. (بررسی دیدگاههای مختلف).
منابع
خواجه نصیرالدین طوسی، شرح تجرید.
رشید رضا، الوحی المحمدی.
یوسفیان، عقل و وحی.
وحی رابطهای میان انسانهای ویژه (پیامبران) با مبدأ آفرینش است تا از این راه قوانین سعادتمند و نیازمندیهای لازم بشری-اعم از فردی و اجتماعی که بشر عاجز از آن است-عرضه شود تا بشر بتواند بر اساس آن هدایت یابد. بر این اساس حقیقت و ماهیت آنرا تنها انبیا میدانند و دیگر افراد نمیتوانند آن جریان را بشناسند؛ جز با فهم ویژگیهایی که از متون دینی فهمیده میشود. برخی از ویژگیهای وحی عبارتند از:
نخستین شاخصه وحی ناشناختگی و اسرارآمیز بودن آن است؛ چون وحی جریانی از عالم فرامادی است، فهم آن برای بشر آسان نیست و نمیتواند تصویر روشنی از آن داشته باشد؛ زیرا عالم غیر مادی، ناشناخته و از ادراکات حسی و عقلی بشر برتر است و علم امروزی تنها میتواند با تجربه حسی و عقل به حد و حدود و ابعاد چیزی پی ببرد؛ در حالی که وحی ارتباطی معنوی و روحی خالص است که خداوند به برگزیدگان خود القا میکند. علامه
طباطبایی آنرا شعور مرموز و رازآمیز الهی میداند که درک آن برای سایر افراد امری پنهان است. (1)
وحی عبارت است از: آنچه خداوند متعال (امور دین و احکام شرعی) باواسطه فرشته یا بدون واسطه بر پیامبر و برگزیدهاش القا میکند.
روشن میشود که دستگاه وحی، گفتوگو و ارتباطی خاص (فرامادی) است که دو ذات در آن دخالت دارد:
یک . ذات امر کننده و پیام دهنده که متکامل و مستجمع جمیع صفات کمال است؛
دو . مخاطب یا مأمور و گیرنده پیام.
این دو ذات بهطور کامل باهم متغایر و متفاوتند. (2)یکی خالق و دیگری مخلوق، یکی واجبالوجود و دیگری ممکنالوجود است.
وحی نوعی علم شهودی، حضوری و نوعی کشف از عالم غیب است. این کشف به دلیل حضور حقایق هستی در محضر عالِم و کاشف، در ذات خود قابلیت صدق و کذب را ندارد و تصور کوچکترین خطا در آن به معنای نفی وحی یا ندانستن حقیقت آن است. (3)
از طرف دیگر خطا در مفاهیم صورت میپذیرد و مفاهیم در دو نوع ادراکات
حسی و عقلی وجود دارد. بنابراین ادراکات حسی و عقلی خطاپذیرند؛ چون از سنخ مفاهیماند؛ اما چون ادراکات حضوری از قبیل مفاهیم نیستند از خطا محفوظ و در امان میمانند. در دریافت وحی، چون پیامبر با مفاهیم سر و کار ندارد هیچگاه دچار خطا نمیشود. (1)
نتیجه اینکه در وحی از دو جهت خطا نیست:
-علم حضوری است؛
-از سنخ مفاهیم عقلی و حسی نیست.
وحی الهی به پیامبران از نوع علم حصولی نیست؛ بلکه از سنخ معارفی است که تنها ویژه آنان است و برای دیگران قابل تحصیل، تعلیم و انتقال به غیر نیست؛ بلکه انبیاء الهی در درون خود از جانب خداوند چیزی را مییابند که هیچ ربطی به استنباط شخصی آنان ندارد؛ بلکه همراه با یک علم وجدانی و بدیهی است که نشان میدهد خداوند متعال آنرا در قلب پیامبر القا کرده است. (2)
اقبال مینویسد: «[وحی یک تجربه باطنی است] از آنجا که صفت تجربه باطنی این است که بیواسطه و مستقیم آزموده شود، روشن است که نمیتوان آنرا به دیگری انتقال داد».
تفسیر و تعبیری که مرد باطنی یا پیامبر به محتوای خودآگاهی دینی خویش میدهد شاید بهصورت جملههایی به دیگران انتقال داده شود؛ ولی خود محتوا قابل انتقال نیست. انتقال ناپذیر بودن تجربه باطنی از این جهت است که وحی از
انوع احساسی است که به بیان درنمیآید و عقل استدلالگر را به آن دسترسی نیست. (1)اگر منظور از تجربه باطنی بودن وحی، همان تجربه دینی است, نقدپذیر خواهد بود. (2)
قرآن کریم مرکز دریافت وحی را قلب پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) میداند: (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ* عَلی قَلْبِکَ...)؛ 3 روحالامین این کتاب آسمانی را بر قلب تو فرو فرستاد.
منظور از قلب ممکن نیست که عضوی صنوبری باشد که در سمت چپ سینه قرار دارد و نیز نمیتوان با گوش و چشم مادی آنرا دریافت؛ زیرا اگر چنین باشد باید دیگر افراد نیز آنرا ببینند و بشنوند؛ حال آنکه وحی مستقل و مخصوص پیامبر است و کسی نمیتواند در این مسئله با پیامبر شریک باشد.
علامه طباطبایی (ره) مینویسد:
پیامبر با روح شریف خود بدون مشارکت حواس ظاهری که ابزارهای کاربردی برای ادراک امور جزئی هستند وحی را دریافت میکند. وقتی که به پیامبر وحی میشود، میبیند و میشنود؛ بدون اینکه چشم و گوش حسی خود را به کار ببرد؛ چنانکه در روایات آمده است که حالت بیهوشی به او دست میدهد... اگر وحی با سمع و بصر (گوش و چشم) مادی میبود تفاوتی بین پیامبر و سایر مردم نبود. آنچه را پیامبر میبیند و میشنود، سایر مردم نیز میبینند و میشنوند؛ حال آنکه، دلیل قطعی نقلی این مطلب را تکذیب میکند؛ چراکه در بیشتر اوقات که وحی نازل میشد پیامبر
اسلام (صلی الله علیه و آله) در میان مردم بود. وحی به او میشد؛ ولی کسانی که اطراف او بودند چیزی را درک نمیکردند، شخصی که با او سخن میگفت نمیدیدند و سخنی که به او القا میشد نمیشنیدند. (1)
یکی دیگر از ویژگیهای وحی «اختیارینبودن» آن برای پیامبران است. پیامبران الهی و فرشتگان نزول وحی هیچ اختیاری در مسئله وحی ندارند؛ نه در زمان فرود آمدن وحی و نه در محتوای آن؛ بلکه پیامبران مطیع محض خداوند بوده و هیچ نقش و دخالتی در متن وحی و زمان آن ندارند؛ جز آنکه آنان امین وحی و مأمور به ابلاغ آن به مردماند. پس از نزول وحی نیز برای آنان امکان هیچگونه تغییر و تجدید نظری وجود ندارد. شاهد آن تقاضای تغییر قرآن و وحی از جانب مشرکان بود، که در پاسخ آنها آیه نازل شد که من هیچگونه اختیاری در آن ندارم. (یونس، آیه 15) و در آیه 44-46 سوره حاقه، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در صورت هرگونه تغییر، تهدید به خواری و مرگ میکند.
گواه دیگر این است که چه بسا از پیامبر تقاضا میشد مسئلهای را پاسخ دهد؛ اما پاسخ آن مدتها طول میکشید؛ مانند آیات افک در سوره نور (11-20) و مانند پذیرش توبه افرادی که از دستورهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) سرپیچی کرده بودند؛ پس از پنجاه روز انتظار، آیه 118 سوره توبه برای پذیرش توبه آنان نازل شد. (2)
گاهی نیز بدون آنکه از مطلبی اطلاع داشته باشد وحی بر او نازل میگردید؛ از جمله آیات مربوط به سوره تحریم (1-5). نتیجه اینکه وحی در اختیار
پیامبران نبوده وگرنه میبایست در زمانی که پیامبر به شدت انتظار پاسخی را میداشت بر او نازل شود.
وحی رسالی دارای ساختار خاصی است؛ از جمله سه پایه اصلی دارد که اساس وحی را تشکیل میدهد و افزون بر آن یک واسطه نیز در جریان وحی دخالت دارد و آنها عبارتند از:
الف) مبدأ فاعلی: منظور از مبدأ فاعلی همان وحیکننده است که به همه هستی آگاهی دارد و جهل، نسیان و غفلت در او راه ندارد. آیات قرآن مبدأ وحی را خداوند متعال میدانند؛ چنانکه میفرماید: ( اتَّبِعْ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ...)؛ (1)آنچه از جانب پروردگارت به سوی تو وحی میشود پیروی کن.
آیات فراوانی با تعبیر «اوحینا» و «نوحی» آمده است که مبدأ فاعلی وحی را روشن میکنند.
ب) مبدأ قابلی: این مبدأ یعنی قلب مبارک و با عظمت پیامبر که «دریافت کننده وحی» است. گاه قرآن کریم خود پیامبر را خطاب قرار داده است و او را مبدأ قابلی (مقصد وحی) معرفی میکند؛ چنانکه در آیه گذشته (انعام، 106) (... ما أُوحِیَ إِلَیْکَ ...) با ضمیر خطاب «الیک» آمده است.
گاه نیز پیامبران دیگر مانند حضرت موسی (علیه السلام) و نوح (علیه السلام) را گیرنده وحی معرفی میکند: (فَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ...)؛ 2 ما به موسی وحی کردیم که عصایت را به سنگ بزن؛ ( أُوحِیَ إِلی نُوحٍ ...) (2)به نوح وحی شد.
ج) متن وحی: متن وحی، آیات کلام خداوند و قرآن عربی است که دریافتکننده آن با این متن میتواند همه حقایق و معارفی که در تأمین حیات معقول انسانی مؤثر باشد بهوسیله علم حضوری مشاهده کند. (1)
گاهی وحی از طریق پیک وحی انجام میپذیرد. پیک وحی همان فرشته امین و علیم است که در قرآن کریم از او به «جبرئیل» یاد شده است.
خداوند متعال در قرآن کریم به اجزاء و پایههای وحی اشاره کرده است. آنجا که میفرماید: (وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا...)؛ 2 و ما اینچنین قرآن عربی را به تو وحی کردیم. که در این آیه و آیات 31 سوره فاطر و 3 سوره یوسف به سه پایه اصلی وحی یعنی مبدأ فاعلی [«نا» در اوحینا] و مبدأ فاعلی [«ک» در إلیک] و متن وحی [کتاب و قرآن عربی] اشاره کرده است.
خداوند متعال در جای دیگر میفرماید: (قُلْ مَنْ کانَ عَدُوًّا لِجِبْرِیلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلی قَلْبِکَ بِإِذْنِ اللّهِ...)؛ 3 بگو ای پیامبر! کسی که دشمن جبرئیل باشد (در حقیقت دشمن خدا است) چراکه او به فرمان خدا قرآن (وحی) را بر قلب تو نازل کرده است.
در این آیه به سه اصل و پایه وحی و واسطه وحی اشاره شده است که عبارتند از: قلب پیامبر (مبدأ قابلی)، قرآن (2)(متن وحی) و الله (مبدأ فاعلی و وحی کننده آیات قرآن)، و به واسطه یعنی جبرئیل (فرشته وحی) نیز اشاره شده است.
مطابق آیات قرآن، پیامبران الهی همه از جنس مذکر بودهاند و هیچ پیامبری زن نبوده است. اگرچه گفتوگوهایی میان فرشتگان و برخی از زنان، مانند حضرت مریم و نیز وحی به مادر حضرت موسی وجود دارد, این از وحی رسالی نبوده است؛ بلکه به معنای دیگری است که در مباحث گذشته روشن شد.
این دیدگاه عموم مفسران از جمله شیخ طوسی در تبیان، زمخشری در کشاف، فخر رازی در تفسیر کبیر، قرطبی در تفسیر الجامع لاحکام القرآن میباشد. (1)
علامه طباطبایی (ره) مینویسد:
زنان، وحی نبوت و رسالی ندارند و چنین وحیی به آنان نمیشود؛ چراکه خداوند متعال میفرماید: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاّ رِجالاً نُوحِی إِلَیْهِمْ مِنْ أَهْلِ الْقُری...)؛ 2 و ما پیش از تو پیامبرانی را نفرستادیم؛ مگر مردانی بودند از اهل قری که به آنان وحی میکردیم. (2)آیات دیگری نیز بر این مطلب دلالت میکند؛ از جمله «نحل، آیه 43، انبیا، آیه 7 و یوسف، آیه 109».
ابنحزم به جهت آنکه وحی را تعلیم الهی و خطاب نفسانی میداند تصور کرده است که زن، پیامبر میشود و آنرا در قرآن منطبق بر حضرت مریم، مادر موسی و حتی ساره همسر حضرت ابراهیم (طبق آیه هفتم سوره هود) میداند. (3)ولی این دیدگاه-چنانکه گفته شد-افزون بر آنکه مطابق
اندیشههای یهود در تلمود و کتاب مقدس آنها است، (1)مخالف آیات قرآن و اتفاق مفسران میباشد.
در آیاتی که وحی رسالی را مطرح میکند آنچه که بر پیامبران وحی شده، محتواهای مختلفی است. گاهی وظیفه رسول را مشخص کرده و گاهی وظایف امت را. در برخی آیات اخبار غیبی به پیامبر وحی میشود و گاهی نیز از مردم زمان خود خبر میدهد. برخی از موارد آن عبارتند از:
الف) انذار و تبشیر: یکی از وظایف پیامبران الهی انذار مردم است که مردم را از عواقب بد مخالفت با پیامبران و قوانین الهی و نیز از عذاب سخت در آخرت بترسانند، و از طرف دیگر به پیروان خود و مؤمنان بشارت به بهشت دهند.
خداوند متعال میفرماید:
(أَ کانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَیْنا إِلی رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِینَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ...)؛ 2 آیا برای مردم شگفتآور است که به مردی از خودشان وحی کردیم که مردم را بیم ده و به کسانی که ایمان آوردهاند مژده و بشارت ده که برای آنان نزد پروردگارشان سابقه نیک است؟
در جای دیگر میفرماید:
( وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها وَ تُنْذِرَ یَوْمَ الْجَمْعِ لا رَیْبَ فِیهِ...)؛ 3 و بدینگونه قرآن عربی به تو وحی کردیم تا مردم مکه و کسانی را که پیرامون آن هستند هشدار دهی و نیز بیم دهی از روزی (روز قیامت) که مردم گرد هم آیند و در آن تردیدی نیست.
1) (1) . وحی در اندیشه یهود.
این آیه اگرچه با تعبیر انذار آمده است، طبق ذیل آن شامل بشارت به بهشت نیز میشود؛ زیرا در ادامه میفرماید: ( فَرِیقٌ فِی الْجَنَّةِ وَ فَرِیقٌ فِی السَّعِیرِ )؛ گروهی در بهشت و گروهی در آتش جهنم هستند.
قرآن یکی از وظایف پیامبر اسلام را این میداند که ( قُلْ إِنَّما أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ...)؛ 1 بگو من شما را فقط بهوسیله وحی هشدار میدهم.
آیات مشابه عبارتند از: انعام، آیه 19 و احقاف، آیه 9.
ب) تبلیغ و تلاوت آیات بر مردم: از وظایف دیگر پیامبران الهی تبلیغ و تلاوت آیات خداوند بر مردم میباشد؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید:
( کَذلِکَ أَرْسَلْناکَ فِی أُمَّةٍ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَیْهِمُ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ...)؛ 2 بدینگونه تو را در میان امتی فرستادیم که پیش از آن امتهایی روزگار به سر بردهاند تا آنچه را به تو وحی کردیم بر آنان تلاوت کنی.
بهترین تبلیغ رسالت تلاوت وحی بر مردم است. در برخی از آیات، آشکارا به پیامبر فرمان میدهد که وحی را بر مردم تلاوت کن: ( اتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ...)؛ 3 آنچه از کتاب به سوی تو وحی شده بر مردم تلاوت کن.
و نیز آیه 27 از سوره مبارکه کهف.
ج) به کار انداختن معجزات: یکی از مهمترین وظایف پیامبران الهی ارائه معجزه است. خداوند متعال نوع معجزه و به کار انداختن معجزات را در برخی آیات به پیامبران وحی کرده است. درباره حضرت نوح (علیه السلام) میفرماید: (فَأَوْحَیْنا إِلَیْهِ أَنِ اصْنَعِ الْفُلْکَ بِأَعْیُنِنا وَ وَحْیِنا...)؛ 4 به او [نوح] وحی کردیم که زیر نظر ما و به وحی ما کشتی را بسازد.
همچنین عبور موسی و قومش از رود نیل با کمک عصا, متن وحی است: (وَ لَقَدْ أَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنْ أَسْرِ بِعِبادِی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقاً فِی الْبَحْرِ یَبَساً...)؛ 1 به موسی وحی کردیم که بندگانم را شبانه ببر و و راهی خشک (از طریق اعجاز با زدن عصایت) در دریا برای آنان باز کن.
همچنین است جوشیدن دوازده چشمه با زدن عصا به سنگ که خداوند به موسی وحی میکند: (فَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْبَحْرَ...)؛ 2 به موسی وحی کردیم که عصایت را به سنگ بزن. و نیز اعراف، آیات 117و160.
د) خبرهای غیبی: در آیاتی از قرآن کریم خداوند متعال پس از نقل حقیقت یک جریان و داستانی از امتهای گذشته یا از پیامبران پیشین، آنرا خبرهای غیب میداند که بر پیامبر اسلام وحی کرده است.
قرآنکریم پس از نقل داستان شگفتانگیز حضرت مریم میفرماید: ( ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ )؛ (1)ای پیامبر! این از خبرهای غیبی است که به تو وحی میکنیم.
همین سخن را پس از نقل داستان حضرت یوسف (یوسف، آیه 102) و حضرت نوح (هود، آیه 47) مشاهده میکنیم.
قرآن بهطور کلی درباره نقل داستانهایی از پیامبران گذشته و غیر آن بهوسیله وحی بر پیامبر میفرماید: ( نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ...)؛ 4 ما بهترین سرگذشتها را از طریق قرآن که به تو وحی کردهایم، باز میگوییم.
1) (3) . آل عمران، آیه44.
گاهی نیز از حال مردم زمان یک پیامبر خبر میدهد: ( وَ أُوحِیَ إِلی نُوحٍ أَنَّهُ لَنْ یُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِکَ إِلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ...)؛ 1 به نوح وحی شد که جز آنان که تاکنون ایمان آوردهاند دیگر هیچکس از قوم تو ایمان نخواهد آورد.
و) خبر از سنتهای الهی: گاهی خداوند با وحی از سنتهای تغییرناپذیر اجتماعی خود خبر میدهد. در برخوردها و درگیریهای پیامبران الهی با ستمکاران زمان، خداوند به پیامبران خود چنین وعده میدهد: ( فَأَوْحی إِلَیْهِمْ رَبُّهُمْ لَنُهْلِکَنَّ الظّالِمِینَ)؛ 2 پروردگار به پیامبران الهی وحی فرستاد که ما ستمکاران را هلاک میکنیم.
و مانند این آیه است آنجا که خداوند وعده حتمی عذاب را بر مخالفان و تکذیبکنندگان پیامبران خودش قرار داده است: ( إِنّا قَدْ أُوحِیَ إِلَیْنا أَنَّ الْعَذابَ عَلی مَنْ کَذَّبَ وَ تَوَلّی)؛ 3 به ما وحی شده است که عذاب بر کسی است که آیات الهی را تکذیب و از آن سرپیچی کند.
از ویژگیهای دیگر وحی رسالی اینکه یک قسم و یک نوع نیست؛ بلکه دارای انواع و اقسامی است.
صورتها و اقسام مختلفی برای وحی رسالی بیان کردهاند؛ از جمله «وحی مستقیم (مباشری)، وحی تکلیمی (پشت پرده) و وحی بهوسیله فرشته» که گاهی در صورت حقیقی بر پیامبر ظاهر میشود و گاهی در صورت شخصی تمثل مییابد و گاهی در خواب بر پیامبر ظاهر میگردد. (1)
1) (4) . ستار جبر حمود الاعرجی، الوحی و دلالاته فی القرآن الکریم، ص133-150.
خداوند متعال برای شناخت جهان هستی، موجودات آشکار و پنهان آن، یافتن راه تکامل و سعادت، ابزار و منابعی را در اختیار بشر قرار داده است تا انسان بتواند از طریق آنها حقایق هستی و واقعیات موجود را دریابد و در زندگی خود دچار بیراهه و انحراف و سرگردانی نشود.
منابع معرفت بشری عبارتند از:
این منبع شامل حواس ظاهری انسان مانند چشم و گوش میشود. انسان با توجه به طبیعت و آنچه اطراف خود میبیند و میشنود و احساس میکند میتواند نخستین گام را برای به دست آوردن دانش و شناخت با آنها بردارد. این گام اگرچه ابتدایی است، میتواند پایه همه علوم و دانشها نیز قرار گیرد؛ حتی انسان با این منبع میتواند از طریق تفکر در طبیعت و آیات آفاقی، شگفتیهایی را درک کند که وی را به خداشناسی برساند.
آیات فراوانی به این منبع اشاره کردهاند؛ از جمله سوره نحل، آیه 87.
یکی از مهمترین منبع معرفتی که زندگی انسان را متمدن کرده و راههای ارزشمند و نیک در اختیار انسان قرار میدهد، عقل و خرد است. برخی آنرا بالاترین منبع معرفتی میدانند؛ اما عقل محدود به امور معقول و اقناع قوه عاقله است. (1)او تنها
1) (1) . مرتضی مطهری، اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج5، ص10.
میتواند خواص و لوازم اعراض اشیا را به ما بشناساند؛ اما ممیزات ذاتی و فصل مقوم هر یک از آنها-که حقیقت چیزی را به ما میفهماند-با عقل شناخته نمیشود. (1)دستیابی به حقایق معنوی و عرفانی نیز از توانایی عقل خارج است. (2)
آیات فراوانی به این منبع اشاره کردهاند؛ از جمله بقره، آیه 242، آل عمران، آیه 190؛ همچنین میتوان به آیاتی مراجعه کرد که واژههای «فؤاد، قلب و لب» در آن به کار رفته است.
با تاریخ میتوان نقاط تاریک و روشن زندگی انسانها را شناخت و منبعی برای عبرت و پندگیری است. برخی از آیات آن عبارتند از: حج، آیه 46؛ آل عمران، آیه 137؛ محمد، آیه 10؛ عنکبوت، آیه 20؛ یوسف، آیه 111.
فطرت یکی از منابع معرفتی است که در درون جان انسان وجود دارد و با آن میتواند مسائل فراوانی را درک کند. درک موضوعاتی مانند محال بودن اجتماع نقیضین، حسن و قبح اشیا، لذت بردن از زیباییها و احساس آرامش و انزجار از بدیها از این منبع معرفتی سرچشمه میگیرد. (3)قرآن کریم میفرماید:
1) (1) . ابنسینا، تعلیقات، ص34.
2) (2) . صدرالمتألین شیرازی، شرح اصول کافی «کتاب الحجة»، ج2، ص479 و تفسیر القرآن الکریم «تفسیر سوره واقعه»، ج7، ص10.
3) (3) . ادراکات انسان را میتوان به دو بخش عمده تقسیم کرد: الف) بخش مربوط به تفکر و اندیشه و ادراکات نظری؛ یعنی آنچه را انسان از راه استدلال و برهان به دست میآورد؛ ب) بخش مربوط به ادراکات بدیهی و ضروی و وجدانی؛ یعنی آنچه را بدون نیاز به دلیل و برهان در اختیار دارد و هرگاه سخن از فطرت به میان میآید، منظور نوع دوم است. (ر. ک: ناصر مکارم شیرازی، پیام قرآن، ج1، ص195).
( فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها)؛ سپس فجور و تقوا (شر و خیرش) را به او الهام کرد. برای این منبع معرفتی میتوان به آیات دیگر از جمله «روم، آیه 30 و انبیا، آیه 69» مراجعه کرد.
این منبع برای بسیاری ناشناخته است و شباهتهایی نیز ممکن است با وحی داشته باشد. هرگاه انسان بتواند درک تازهای-به غیر از آنچه در ظاهر مشاهده میشود-پیدا کند و پردهها کنار رود و به بعضی از حقایق جهان غیب راه یابد، این حالت را «مکاشفه» یا «شهود باطن» میگویند.
آیات فراوانی در قرآن مربوط به این منبع است؛ از جمله «سوره تکاثر، آیه 5 و 6؛ انفال، آیه 48 و یوسف، آیه 94».
«وحی» یکی از منابع معرفتی است که سرچشمه دین میگردد. این منبع از علم بیکران الهی سرچشمه میگیرد و قوانینی را به ارمغان میآورد که عقل بشری و دیگر منابع معرفتی از آوردن مانند آن برای هدایت و سعادت عاجزند. این نوع هدایت از طریق پیامبران الهی انجام میگیرد و قلمرو آن بسیار دقیقتر و گستردهتر از سایر منابع معرفتی است. خطا در آن وجود ندارد، بشر را با عالم ماوراء طبیعت، برزخ و قیامت آشنا میسازد، عمل بر طبق آن به یقین انسان را به سعادت میرساند و واقعیات موجود در عالم هستی را برای ما نمایان میکند.
آیات فراوانی درباره این منبع معرفتی وجود دارد؛ از جمله «نجم، آیه 3-4؛ اسراء، آیه 39؛ شوری، آیه 51 و 52؛ فصلت، آیه 6 و نساء، آیه 164».
چکیده فصل سوم
وحی ارتباط خاص خداوند با پیامبران الهی است و نوع ارتباط نیز مادی نیست تا چگونگی آن برای ما روشن باشد؛ برای همین وحی از امور سری و اسرارآمیز است. افزون بر آن دو ذات که یکی واجبالوجود و دیگری ممکنالوجود است با هم رابطه گفتاری دارند. وحی بر اساس علم حضوری از جانب خداوند بر پیامبران القا میشود؛ ازاینرو خطا در آن راه ندارد و محتوای آن همیشه همراه با یقین است؛ پس [مانند علم حصولی] قابل تعلیم و تعلّم نیست. وحی با حواس ظاهری درک نمیشود بلکه بر نفس و جان پیامبر که در قرآن با عنوان قلب آمده است-القا میشود و آن نیز هیچگاه فراموش نمیکند. پیامبران در زمان و محتوای وحی هیچ اختیاری ندارند و نمیتوانند زمان و مکان و محتوا را انتخاب کنند.
وحی پایههای اساسی دارد؛ از جمله: «مبدأ فاعلی (یعنی صادرکننده آن خداوند است)، مبدأ قابلی یا گیرنده (قلب پیامبر) و متن وحی» اگر هر کدام از این سه نباشند وحی تحقق نمییابد؛ افزون بر آن گاهی وحی بهوسیله فرشته بر پیامبران نازل میشود. مطابق آیات قرآن پیامبران الهی مَردند و زن نمیتواند پیامبر شود. وحی از نوع برترین منبع معرفتی به حساب میآید.
وحی رسالی یا تشریعی اقسامی دارد که گاهی بهطور مستقیم, گاهی بهصورت شنیدن صدایی پشت پردهگاه بهوسیله جبرئیل فرود میآید. همچنین در تقسیم دیگری وحی را به زبانی یا گفتاری و وحی افعالی تقسیم میکنند.
پرسش
آیا دستیابی به ماهیت وحی ممکن است؟ چرا؟
رابطه وحی را با علم حصولی و حضوری بیان کنید.
رابطه وحی با قلب را توضیح دهید.
پایههای وحی کدامند و آیا وحی رسالی بدون آنها تحقق مییابد؟
وحی از نظر منبع معرفتی چه جایگاهی دارد و بیان کنید چگونه وحی برترین منبع معرفتی است؟
پژوهش
کشف و شهود و الهام و چگونگی تحقق آنها و تفاوتها و تشابههای آن با وحی را بررسی کنید.
رابطه عقل و وحی و جایگاه آن دو را در نظام هندسه معرفتی تحقیق و بررسی نمایید.
منابع
1 . یوسفیان، عقل و وحی.
2 . جوادی آملی، عقل و وحی.
4 . شهاب الدین سهروردی، شرح حکمه الاشراق.
5 . مکارم شیرازی، پیام قرآن (جلد اول).
6 . ابن عربی، فصوص الحکم.
رؤیا پدیدهای معنوی است که میتواند انسان را با روزنههای وحی آشنا سازد که برخی از رؤیاها مانند رؤیای صادقه، دریچهای از عالم غیب را به سوی انسان میگشاید؛ همچنین رؤیای صادقه برای پیامبران مقدمه یا پل ارتباطی با وحی بوده است؛ افزون بر آن گاهی وحی بهصورت رؤیا بر پیامبران الهی نازل میشده است.
بدون تردید خواب یکی از نشانههای خدا و آیات الهی و یکی از اسرار پدیدههای هستی است که خداوند به انسان عطا کرده است؛ (1)زیرا گاهی در عالم خواب حوادثی مشاهده میشود که در عالم بیداری قابل دریافت نیست و در واقع دریچهای به سوی عالم غیب و نیز رویدادها و حوادث آینده است. (2)خواب
1) (1) . وَ مِنْ آیاتِهِ مَنامُکُمْ بِاللَّیْلِ وَ النَّهارِ (روم، آیه23، زمر، آیه42).
2) (2) . از جمله میتوان به خواب عبدالمطلب جد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و عباس عموی آن حضرت درباره آینده محمد (صلی الله علیه و آله) اشاره نمود، (ر. ک: مجلسی، بحار الانوار، ج61، ص171 و 44) مولوی نیز اشعاری را درباره خواب دیدن یک زندانی مطرح میکند: جان مجرا گشته از غوغای تن میپرد با پر دل بیپای تن همچو زندانی چه کاندر شبان خسبد و بیند به خواب او گلستان گوید ای یزدان مرا در تن مبر تا در این گلشن کنم من کرّ و فر گویدش یزدان دعا شد مستجاب و امرو و الله اعلم بالصواب این چنین خوابی ببین چون خوش بود مرگ نادیده به جنت در رود هیچ او حسرت خورد بر انتباه بر تن باسلسله در قعر چاه
انسان را از صورت به معنا عبور داده و حقایقی را برای او آشکار میسازد. همانطور که در قرآن به برخی از موارد آن از جمله خواب حضرت یوسف (علیه السلام) مبنی بر سجده کردن یازده ستاره و ماه و خورشید که پادشاهی یوسف را نوید میداد و خواب پادشاه مصر (1)و تحقق یافتن هفت سال پرآبی و هفت سال خشکسالی و خواب پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) درباره ورود به مسجدالحرام پس از سختیهای فراوان اشاره شده است. (2)
همچنین خواب میتواند هدایتگر انسان به راه صحیح باشد و اسراری را درک کند که از انسانهای دیگر پنهان است. خواب از نظر تأثیرگذاری گاهی جنبه ارشادی دارد و انسان را به مطلوب میرساند و چه بسا باعث میشود انسان راه خیر و نیکی را در زندگی پیش گیرد؛ مثل اینکه تقوای الهی پیشه کرده از گناهان دوری کند و راه حق را پیش بگیرد.
نکته اینکه هر خوابی هدایتگر نیست؛ بلکه خوابی میتواند پرده از اسرار غیب بردارد و هدایتگر انسان باشد که با واقعیات بسازد و نشانههای راستی در
آن باشد و در اصطلاح «رؤیایصادقه یا خواب راستین» باشد؛ زیرا همه خوابها اینگونه نیست؛ برخی شیطانی و برخی رحمانی و برخی دیگر ویژگی خاص خود را دارند.
پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در روایتی میفرماید: «الرؤیا ثلاثة: بشری من الله، تحزین من الشیطان والذی یحدث الانسان نفسه یراه فی منامه». (1)
طبق این روایت خواب سه گونه است: گاهی بشارت از جانب خداست، گاهی اندوهی از شیطان و خوابی که انسان روزمره با نفس خود میگوید و فعالیت روزمرگی خود را در نظر دارد و آنرا در خواب میبیند. از این سه قسم تنها رؤیای صادقه بشارت از جانب خداوند و هدایتگر انسان است. رؤیای صادقه میگویند.
برخی نیز چهار قسم برای خواب معرفی کردهاند:
-رؤیای الهی (صادقه)؛
-خوابهای شیطانی؛
-خواب بر اساس غلبه اخلاط؛
-خواب بر اساس افکار روزمره.
در میان این اقسام «رؤیای صادقه» با نبوت ارتباط دارد؛ ولی سه نوع دیگر را «اضغاث احلام» یا خوابهای پریشان میدانند. (2)
برای رسیدن به رؤیای صادقه-همانطور که در حالت بیداری برای اهل مکاشفه و اهل دل آدابی ذکر شده-آدابی آوردهاند که باید آنها را رعایت کرد. عمل پاک، صداقت، طهارت جسم و روح، محاسبه اعمال، قرائت قرآن و برخی ادعیه از جمله این آداب است.
خوابهای راستین نخستین جرقههای وحی پیش از بعثت بوده است؛ اگرچه ممکن است پس از بعثت نیز وحی از طریق خواب بر پیامبران الهی نازل شود.
طبق روایات، نخستین جرقههای آمادگی رسالت پیامبران، خوابهای راستین آنان است.
در روایت علقمة بن قیس از عایشه آمده است: «انّ اول ما یؤتی به الانبیاء فی المنام حتی تهدأ قلوبهم ثم ینزل الوحی بعد فی الیقظه»؛ (1)نخستین نشانههای نبوت که به انبیا داده میشود در خواب است تا قلبهای آنان آماده شود؛ سپس وحی در بیداری به آنان فرود میآید.
رؤیای صادقه جزئی از اجزاء نبوت نیز محسوب میشود: «الرؤیا الصادقه جزء من ستة واربعین جزءً من النبوّة»؛ (2)خواب راستین جزئی از چهل و شش جزء نبوت است.
و در برخی دیگر از روایات، جزئی از هفتاد یا نود و شش جزء نبوت بر شمرده شده است. (3)
طبق این روایات، رؤیای صادقه نسبت به نبوت مراتبی دارد. گاهی یک جزء از چهل و شش و گاهی یک جزء از هفتاد جزء و گاهی یک جزء از نود و شش جزء نبوت شمرده شده است. مضمون این روایات رابطه رؤیا را با نبوت مطرح میکند؛ اما نه به این معنا که هر کس که رؤیای صادقه ببیند پیامبر است یا اینکه مقدمه پیامبری او آماده شده است؛ بلکه این نکته را بازمیگوید که پیامبران از اسرار غیب خبر میدهند و در وحی و نبوت، هدایت، ارشاد و تعلیمات ربانی
وجود دارد؛ همینگونه است مراتب نازل آن در رؤیای صادقه. خوابهای راستین نیز مطابق ارزش انسانها و ارتباط آنان با عالم معنا متفاوت خواهد بود؛ بنابراین رؤیاها مراتب مختلفی در رسیدن به حقایق، ارشاد و هدایت افراد دارند و برخی نازلتر و برخی قویترند. (1)
یادآوری میشود که این خوابها برای هر کسی به دست نمیآیند؛ بلکه افراد با توجه به مراتب ایمانی و درجات معرفتی خود از خواب، هدایت لازم را دریافت میکنند؛ یعنی افرادی که شایستگی خاصی دارند خداوند روزنههایی برای هدایت آنان میگشاید؛ به همین جهت در روایتی امام صادق (علیه السلام) میفرماید:« رأی المؤمن ورؤیاه فی آخر الزمان علی سبعین جزء من اجزاء النبوّة»؛ (2)رأی و رؤیای مؤمن جزئی از هفتاد جزء نبوت است.
این روایت مؤمن بودن را در رأی و رؤیا اثرگذار و شرط مهمی میداند؛ یعنی استفاده از دیدگاه مؤمن و مشورت با افراد مؤمن مانند خواب او جنبه هدایتی و ارشادی دارد و این تنها به دلیل ویژگی خاص و شایستگی ایمانی او است که خواب و رأی او به حال افراد و جامعه سودمند است.
درباره نبوت پیامبر اسلام نیز مسئله رؤیای صادقه از اهمیت خاصی برخوردار است. وی نیز مانند دیگر پیامبران این ویژگی را داشت. نخستین جرقهها و نشانههای وحی برای رسول خدا خوابهای راستین او بوده است. آن حضرت از همین طریق پیش از نزول جبرئیل متوجه شد مسئله مهمی مانند نبوت در جریان
است و در اینباره شک نداشت. روایت معروفی از عایشه نقل شده که نخستین چیزی (نشانههای نبوت) که به انبیا داده میشود در خواب است تا قلبهای آنان آماده شود؛ سپس وحی در بیداری بر آنان فرود میآید. (1)
همچنین در روایت معروفی عایشه گوید:
نخستین چیزی که رسول خدا از وحی آغاز کرد رؤیای صالحه (صادقه) در خواب بوده است. اینچنین بود که خوابی نمیدید؛ مگر اینکه مانند سپیده صبح بر او روشن میگشت. پس از آن به خلوت گزینی علاقهمند شد و غار حرا را انتخاب کرد و به دنبال حقیقت و راه مستقیم بود و پس از آن فرشته در غار حرا نزد وی آمد و گفت (اقرأ). (2)
روشن است حرکت پیامبر به سوی غار حرا و خلوتگزینیهای وی در آن مکان مطابق خوابهایی است که پیش از این دیده بود و او را به سمت بعثتی بزرگ میکشاند و آماده میکرد.
پیامبر پیش از وحی رسالی در خواب میدید گویا کسی نزد او میآید و او را با عنوان «رسولالله» خطاب میکند:
ان النبی لما اتی له سبع وثلاثون سنة، کان یری فی منامه کانّ آتیاً یأتیه فیقول: یا رسولالله! ومَضَت علیه برهة من الزمن وهو علی ذلک یکتمه واذا هو فی بعض الایام یرعی غنماً لابیطالب فی شعب الجبال إذ رأی شخصاً یقول له: یا رسولالله! فقال له: من أنت؟ قال: أنا جبرئیل ارسلنی الله لیتخذک رسولاً؛ (3)
1) (1) . صحیح مسلم (شرح النووی)، ج2، ص197.
2) (2) . سیره ابن هشام، ج1، ص249؛ بخاری، صحیح بخاری (به حاشیه السندی)، ج1، ص6؛ «عن عایشه انّها قالت: اول ما بدئ، رسولالله (صلی الله علیه و آله) من الوحی الرؤیا الصالحه (الصادقه) فی النوم فکان لا یری رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح ثم حبّب الیه الخلاء وکان یخلو بغار حرا) و صحیح مسلم، ج1، ص97.
3) (3) . همان، ج18، ح 14، ص184 و 194.
هنگامی که حضرت به 37 سال رسید، در خواب میدید کسی نزد او میگرید و میگوید: ای رسولالله! مدتی گذشت و حضرت آنرا پنهان میکرد. زمانی که در کوهها گوسفندان ابوطالب را میچراند شخصی را دید که او را رسولالله خطاب میکند. حضرت به او فرمود: کیستی؟ او گفت: من جبرئیلم خداوند مرا فرستاده است تا تو را به رسالت برگزیند.
روایت دیگری را امام باقر (علیه السلام) در بیان ویژگی نبی فرموده است:
واما النبی فهو الذی یری فی منامه نحو رؤیا ابراهیم (علیه السلام) ونحو ما کان رأی رسولالله (صلی الله علیه و آله) من اسباب النبوة قبل الوحی حتی اتاه جبرائیل (علیه السلام) من عند الله بالرساله؛ (1)نبی کسی است که مانند ابراهیم در رؤیا ببیند و مانند رسول خدا که قبل از وحی در خواب دید جبرئیل نزد او آمد و از جانب خداوند بشارت نبوت را به او داد.
این روایت نشان میدهد که خوابهای پیامبر نقش مهمی در آمادهسازی وی برای بزرگترین مأموریت الهی (نبوت) داشته تا او را از هر گونه هراس و شک و تردید رهایی بخشد و این وحی و نزول قرآنی نیست؛ اگرچه پس از رسیدن به مقام نبوت نیز ممکن است از طریق خواب مطالبی بر آنان وحی شود؛ همانطور که بر حضرت ابراهیم (علیه السلام) وحی شده است.
باید توجه داشت که رؤیای صادقه اگرچه از حقایقی خبر میدهد، رؤیای پیامبران ویژگیهای خاص خود را دارد؛ زیرا حقایق وحیانی در قالب رؤیا بر آنان عرضه میشود؛ از اینرو در روایتی امام علی (علیه السلام) میفرماید: «رؤیا الانبیاء وحی»؛ (2)خوابهای پیامبران وحی الهی است؛ چراکه مشاعر و قلب آنان همیشه بیدار و آماده دریافت حقایق است؛ حتی اگر در خواب باشند؛ به خلاف انسانهای عادی.
در روایتی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) میفرماید: «انّا معاشر الانبیاء تنام عیوننا ولا تنام قلوبنا»؛ (1)ما پیامبران اینگونهایم که چشممان میخوابد؛ اما دلهایمان نمیخوابد. طبق برخی روایات نیز پیامبر فرمود: «تنام عینای وقلبی یقظان»؛ (2)چشمانم میخوابند؛ اما قلبم بیدار است.
قرآن کریم در حکایت ذبح اسماعیل (علیه السلام) اشاره میکند که حضرت ابراهیم (علیه السلام) از طریق رؤیا دانست باید فرزندش را قربانی کند. حضرت ابراهیم (علیه السلام) رؤیایی را که دیده بود برای فرزندش نقل کرد:
(فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قالَ یا بُنَیَّ إِنِّی أَری فِی الْمَنامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانْظُرْ ما ذا تَری قالَ یا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّابِرِینَ)؛ 3 چون در کار و کوشش (فرزندش) به پای او رسید (ابراهیم) گفت: ای فرزندم! در خواب دیدهام که تو را ذبح میکنم. نظر تو چیست؟ (اسماعیل) گفت: ای پدر! هر چه مأمور شدهای انجام ده. به خواست خدا مرا از صابران خواهی یافت.
پاسخ اسماعیل (علیه السلام) و اعلام آمادگی وی نشان میدهد که فهمیده است رؤیای پدرش وحی الهی بوده و اجرای آن واجب است؛ به همین دلیل خداوند کار ابراهیم را پس از آماده شدن برای انجام دادن این مأموریت بزرگ تصدیق میکند: (... یا إِبْراهِیمُ* قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا...). 4 این تصدیقِ پیروی و امتثال ابراهیم (علیه السلام) برای همان خوابی است که در واقع به ایشان وحی شده است.
موارد دیگر از خوابهای پیامبر که مطابق آیات قرآن است خبرها و محتوای قرآنی است که پیش از نزول آیات از طریق خواب به پیامبر خبر داده شده است؛
از جمله آیه (لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْیا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنِینَ...) 1 است. پیامبر قبل از صلح حدیبیه در خواب دید که با مسلمانان وارد مکه شدهاند و این رؤیای صادقه بوده است که خداوند در این آیه به صدق آن گواهی میدهد؛ اما دخول در مکه در سالهای بعد (سال هشتم هجری و فتح مکه) اتفاق افتاد؛ نه در همان سال (1)که (صلح حدیبیه) واقع شد.
آیه دیگر (... وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْیَا الَّتِی أَرَیْناکَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِی الْقُرْآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فَما یَزِیدُهُمْ إِلاّ طُغْیاناً کَبِیراً) 3 است.
درباره اینکه رؤیا در این آیه چه معنایی دارد اختلاف نظر هست. برخی رؤیا را به معنای خواب ندانسته و آنرا به دیدن با چشم واقعی معنا میکنند که منظور همان معراج پیامبر (از مکه به بیتالمقدس) است. دیدگاه دیگر اینکه منظور همان رؤیای داخل شدن به مکه است که در آیه قبل گذشت.
دیدگاه سوم این است که منظور خوابی است که پیامبر دید بوزینههایی بر منبر او بالا و پایین میروند و پیامبر از این مسئله غمگین شد و طبق روایتی از امام صادق (علیه السلام) منظور از «شجره ملعونه» در آیه, بنیامیهاند. (2)
در هر صورت آنچه از مضمون آیات و شأن نزولها و دیدگاههای مفسران استفاده میشود اینکه خود این آیات در خواب وحی نشده؛ بلکه تأیید خوابی است که پیامبر اسلام دیده است؛ چنانکه مرحوم طبرسی درباره آیه نخست مینویسد:
وقتی پیامبر در خواب دید که وارد مکه شده, این بشارت را به اصحابش
داد و چون مسلمانان نتوانستند همان سال وارد مکه شوند, منافقان سودجویی کرده و علیه پیامبر تبلیغ کردند. خداوند برای صدق گفتار پیامبر آیه 27 سوره فتح را نازل کرد. (1)
به همین دلیل است که برخی از مفسران درباره رؤیا گفتهاند که خوابِ تنها برای قطعی بودن وحی کافی نیست؛ از جمله سید مرتضی و شیخ طوسی (ره) شرط کردهاند که رؤیا وقتی بهصورت وحی قطعی است که در بیداری نیز بدان امر شده باشد و مسبوق به وحی در بیداری باشد. حتی خواب حضرت ابراهیم (علیه السلام) را نیز به نزول فرشته در بیداری مشروط کردهاند. (2)اما چون همیشه وحی همراه با دلایل روشن و قطعی است، خواب وحیانی پیامبران همراه با قطع و یقین است و آنرا بدون شبهه دریافت میکنند. (3)
انس بن مالک درباره سوره کوثر گوید:
روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در میان ما بود که به پیامبر حالتی شبیه خواب دست داد؛ سپس سرش را بالا کرد در حالی که لبخند بر لب داشت.
گفتم: ای رسول خدا! چه چیزی تو را خنداند؟ آن حضرت فرمود: در این هنگام سورهای بر من نازل شد و حضرت سوره کوثر را قرائت کرد. (4)
برخی نیز این را از مواردی دانستهاند که در خواب بر پیامبر نازل شده است؛ اما برخی دیگر آنرا نقد و بررسی کردهاند که این همان حالت وحی بوده است یا خوابی بر پیامبر عارض شد؛ سپس سوره کوثر را که پیش از این بر رسول خدا نازل شده بود, قرائت و تفسیر کرد. (5)
الف) هر دو با عالم غیب ارتباط دارند و هر دو حقایقی را برای انسان روشن میکنند.
ب) هر دو از طریق روح و جان برای انسان معرفت کسب میکنند؛ زیرا روح در خواب فعالیت دارد. جسم انسان در آن زمان نه تعقل دارد و نه لذت میبرد و نه غمگین است و نه ارادهای دارد؛ اما روح میفهمد، میاندیشد، لذت میبرد یا غمگین میشود.
همچنین است وحی که بر جان انسان فرود میآید و انسان با نفس و قلب خود پیام الهی را مییابد.
ج) هر دو جنبه هدایتی و ارشادی دارند.
الف) وحی امری یقینی است.
ب) تکلیفآور و بایدی است؛ اما رؤیای صادقه همیشه اینگونه نیست؛ از اینرو برخی گفتهاند آن خوابی که از آینده و از امور غیبی خبر بدهد (1)یا نشانهای از معجزه بودن در آن باشد (2)چه بسا جزئی از اجزاء نبوت باشد.
ج) در وحی شخص یقین مییابد که از جانب خداست؛ (3)به خلاف رؤیا.
چکیده فصل چهارم
خواب از نشانههای خدا و آیات الهی است و دریچهای از عالم غیب را به سوی انسان میگشاید و از نظر تأثیرگذاری گاهی جنبه ارشادی دارد. خواب اقسامی دارد: رؤیای صادقه که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) آنرا بشارت الهی نامیده است، خواب شیطان و خوابی که بر اثر فعالیت روزمره دیده میشود. از این سه قسم، رؤیای صادقه با نبوت مرتبط است.
طبق روایات، خوابهای راستین نخستین جرقههای آمادگی پیامبران برای رسالت است؛ به همین دلیل رؤیای صادقه را جزئی از اجزاء نبوت برشمردهاند.
نخستین چیزی که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از وحی آغاز کرد، رؤیای صادقه بوده است. در برخی روایات خواب پیامبران را وحی معرفی میکند؛ چراکه قلب آنان همیشه بیدار است؛ حتی در زمان خواب. نمونه بارز وحی بهوسیله رؤیا در قرآن کریم، خواب حضرت ابراهیم (علیه السلام) درباره ذبح اسماعیل (علیه السلام) است.
برخی از خبرها نیز از طریق رؤیا به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) اعلام شده است؛ مانند خواب دیدن برای ورود مسلمانان به مکه که در آیه 27 سوره فتح به آن اشاره شده است.
رؤیای صادقه در برخی امور با وحی شباهت دارد؛ مانند ارتباط با عالم غیب، هدایت و ارشادی بودن، کسب معرفت از طریق روح؛ اما با هم تفاوتهایی نیز دارند؛ از جمله اینکه وحی همیشه همراه با یقین است و باید اجرا شود؛ اما ممکن است رؤیای صادقه الزامآور نباشد. نیز رؤیای پیامبران وحی به حساب میآید؛ برخلاف رؤیای صادقهای که افراد معمولی میبینند و نیز داشتن مقام نبوت شرط دستیابی به وحی رسالی است؛ اما در رؤیای صادقه چنین نیست.
پرسش
نقش رؤیا در زندگی انسان را بیان کنید.
اقسام رؤیا کدام است و کدام قسم با نبوت مرتبط است؟
شباهتها و تفاوتهای وحی با رؤیای صادقه را تحلیل کنید.
رؤیای صادقه در روایات جزئی از اجزاء نبوت یا تعبیرهای مختلفی وارد شده است، علت تفاوت در تعبیرها را بیان کنید.
خوابهای وحیانی پیامبر را تحلیل نمایید.
پژوهش
ضمن بررسی انواع رؤیا، تحقیقی را درباره رؤیای پیامبران الهی و امامان معصوم (علیهم السلام) و چگونگی وحی در آن حالت را ارائه دهید.
منابع
محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج61.
ستار جبر اعرجی، الوحی و دلالته فی القرآن الکریم.
مسئله وحی و تفسیر آن با تجربه دینی، از مباحث مهم فلسفه دین است. فیلسوفان مسلمان و غیرمسلمان از دیرباز به ارتباط بشر با ماوراء طبیعت توجه کردهاند. در این بین تفسیر و تحلیل وحی و ارتباط آن با ابعاد معنوی انسان و در جایگاه تجربهای معنوی و دینی امروزه مورد توجه بیشتری قرار گرفته است.
بسیاری از افراد دینمدار تجربههای معنوی و با بصیرتی را در زندگی خود از سر گذراندهاند. امروزه این نوع تجربهها را تجربههای عرفانی و دینی مینامند. برخی از دانشمندان غرب، به علت وجود اشکالاتی در وحیانی بودن کتاب مقدس، مفهوم وحی را توسعه داده و آنرا همان ارتباطات معنوی بشر یا تجربه دینی دانستهاند که از میان آنان میتوان به دیدگاههای «شلایر ماخر، ویلیام آلستون، پراودفوت» و برخی از روشنفکران مسلمان نیز اشاره کرد.
واژه تجربه (Experience) در فارسی به معنای آزمودن، آزمایش و امتحان است. (1)
1) (1) . علی اکبر دهخدا، لغت نامه، ماده تجربه.
در غرب تا قرن هفدهم میلادی به همین معنا و معنای برهان از طریق آزمایش و تجربه واقعی به کار رفته است. از آن به بعد معنای مشاهده واقعی اعمال و حوادث که منبع معرفت تلقی میشد و نیز به واقعهای که شخص از سر میگذراند و نسبت به آن آگاه است به کار رفته است؛ (1)همچنین به معنای احساسات درونی با حالت متأثر شدن از مشاهده یا مشارکت مستقیم یا معرفت عملی آمده است. (2)
واژه «دین» نیز در اصطلاح دانشمندان اسلامی به مجموعهای از عقاید، اخلاق، قوانین و مقرراتی گفته میشود که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) آورده و به مردم رسانده و برای اداره امور جامعه انسانی است. (3)دین از نظر دانشمندان غربی تعاریف گوناگونی دارد؛ اما به معنای اعتقاد به خدایی که با حکمت و اراده خود بر جهان حکم میراند (4)یا خالق هستی است و به انسانها ماهیت غیرمادی افاضه میکند، گفته میشود. (5)
درباره چیستی و تعریف دقیق تجربه دینی میان دانشمندان غربی اختلاف جدی وجود دارد؛ چون تجربه از یک طرف مبتنی بر ممارست است و از طرف دیگر مشاهده تجربه برای افراد دیگر ممکن نیست. این سبب میشود بیان حقیقی و دقیق آن مشکل یا محال جلوه کند و به تعبیر «پراودفوت» جستوجویی بینتیجه است؛ (6)با وجود این میشود گفت که تجربه دینی غیر از تجربههای
1) (1) . عقل و اعتقاد دینی، ص36.
2) (2) . Encyclopedia of reoigion vol 15 p 323 و نیز ر. ک: فرهنگ وب ستر واژه expenence.
3) (3) . عبدالله جوادی آملی، شریعت در آیینه معرفت، ص111 و ر. ک: المیزان، ج2، ص132.
4) (4) . عقل و اعتقاد دینی، ص18.
5) (5) . oxford advanced learner's citionary of current English fifth edition Jonathan crowther p 988.
6) (6) . وین پروادفوت، تجربه دینی، ص414 و 244.
متعارف است؛ از آنجا که برخی نیز وحی را از سنخ تجربه دینی دانستهاند. (1)آنان معتقدند که خداوند یا فعل او یا موجود وابسته به او را درک کردهاند. از نظر آنها مواجهه با خداوند یا حقیقت غایی، جزء جدانشدنی تجربه دینی است.
رویکردهای گوناگونی به تجربه دینی، براساس زمینههای مختلفی بوده است که در قرون هیجده و نوزده پدید آمد که مهمترین آن، نقادی کتاب مقدس و تعارض عهدین با عقل و علم بوده است. (2)این زمینه از مسیحیت پروتستان آغاز شد؛ زیرا متکلمان مسیحی بهویژه شلایر ماخر اشکالاتی، به ایمان مسیحی کتاب مقدس و تردیدکنندگان در عیسای تاریخی صورت دادند. وی ایمان را از محتوای کتاب مقدس خارج کرده، آنرا به درونگرایی معنوی شخص مسیح منتقل کرد و معجزه حضرت مسیح (علیه السلام) را نه در خوارق عادات-که منطق علمی آنرا نمیپذیرفت-بلکه در لبریز شدن عیسی از خدا و حضور خدا میدید و اینکه عیسی میتوانست آن احساس حضور را به دیگران منتقل سازد و این همان وحی است که مسیحیت پروتستان آنرا مطرح نمود. (3)
احساسات، معنویات و عواطف را در وحی و تجربه دینی، اصل و تجربه دینی را مبنا و مبدأ آموزههای دینی و وحی دانستند. این چیزی است که «تاریخ نجات
1) (1) . همان، و عقل و اعتقاد دینی، ص41.
2) (2) . ابوالفضل ساجدی، زبان دین و قرآن، ص266.
3) (3) . فلسفه دین، ص136. چراکه اینها بر این باورند که وحی همان حضور خدا از راه تأثیرگذاری در تاریخ است که وارد قلمرو و تجربه بشر میگردد و وحی از مقوله فعل و حادثه (Event) است؛ نه از مقوله سخن و گفتار؛ در نتیجه اقوال وحیانی نداشته؛ بلکه حوادث و وقایع وحیانی داریم.
بشر» نام گرفت و در مسیحیت پروتستان رواج گستردهای یافت. از اینروست که متکلمان مسیحی گذرگاه وحی را تجربه بشر میدانند و معتقدند که میشود وحی را از منظر تجربه بشر معاصر نگریست. (1)این شد که انجیل موجود عین کلام الهی دانسته نمیشود. (2)و (3)و این زمینه دیگری است برای تفسیر وحی به تجربه دینی. شاید بتوان زمینههای ذیل را برای تفسیر وحی به تجربه دینی بیان کرد:
تعارض عهدین با مباحث عقلی؛
تعارض عهدین با مباحث علمی؛ (4)
متناقض بودن با برخی از قوانین بشری؛
اعتراف به غیر الهی بودن عهدین و وجود خطاهای فراوان.
دانشمندان غربی درباره تفسیر و چیستی تجربه دینی دیدگاههای مختلفی مطرح کردهاند که به مهمترین آنها اشاره میشود:
طبق این دیدگاه تجربه دینی احساس اتکای مطلق و یکپارچه به مبدأ یا قدرتی متمایز از جهان است. (5)شلایر ماخر (1767-1834م) و پس از وی رودلف اوتو (1869-1937م) بر این باورند که تجربه دینی از سنخ احساسات، احوال و
عواطف (نه تنها نوعی احساس، بلکه مجموعه پیچیدهای از احساسات) است که حقیقتی مرموز و حتی ناگفتنی و وصف ناشدنی است. (1)
در تحلیل این رویکرد, اشاره میشود که تکیه بر مبدأ فوق طبیعت از نکات مثبت آن به شمار میآید؛ اما برخورداری صاحب تجربه از احساسات و عواطف در تجارب دینی غیر وحیانی تا اندازهای پذیرفتنی است؛ اما سرایت داده آن به وحی پیامبران اشکال اساسی دارد؛ زیرا بعد خواهیم گفت که نقش پیامبران در وحی نقش قابل و دریافت وحی است و احساسات و عواطف پیامبر (صلی الله علیه و آله) در اصل وحی و دریافت آن هیچ تأثیری ندارد. (2)
«ویلیام آلستون» (متولد 1921م) تجربه دینی را نوعی ادراک حسی میداند. او درباره تجربه دینی بر دو عنصر تکیه میکند: تجربه و ادراک حسی در جایگاه منبعی برای شناخت خداوند و گزارههای صاحبان تجربه دینی (اعم از عارفان و اشخاص عادی) که به معرفت فطری و آگاهی مستقیم به خداوند میانجامد.
این دیدگاه بر این باور است که تجربه دینی به معنای خاص و دقیق, یعنی تجربهای که آدمی درباره حیات دینی خود، مانند احساس گناه یا رهایی، و سرور دارد؛ اما موارد توجه فلسفه به تجربه دینی بسیار محدودتر از این است. فلسفه به تجربههایی میپردازد که صاحبانشان آنها را نوعی آگاهی تجربی درباره خدا به شمار میآورند؛ (3)بنابراین در این دیدگاه افزون بر احساس، درک و شناخت نیز جا دارد. (4)
این دیدگاه، تجربه دینی را منبعی برای شناخت خداوند دانسته که از نکات مثبت آن میباشد؛ چراکه وحی نیز یکی از مهمترین منابع شناخت بشری است؛ اما چگونگی این شناخت را که در زمره ادراک حسی میدانند، نقدپذیر است؛ زیرا ادراک حس و احساسات درونی در تجربه دینی دخالت دارد؛ اما وحی از بیرون وجود پیامبران به آنان القا میشود؛ البته ممکن است پیامبر در رویارویی با مقامی مقدس-اعم از خداوند یا فرشته-نوعی ادراک درونی درباره عوالم و وجودهای فراطبیعی به دست آورد که نمونه بارز آن معراج پیامبر اسلام و حوادث آن است, و این میتواند از نوع وحی باشد؛ اما با آنچه تجربه دینی مینامند متفاوت است.
«ویلیام آلستون»، گزارههای صاحبان تجربه مانند عارفان را در این شناخت و تجربه دینی دخیل میداند؛ اما این نوع گزارهها به وحی-که باید از جانب خداوند پیامی القا شود-ارتباطی ندارد.
مدافعان این دیدگاه، تجربههای دینی را از سنخ تجربههای حسی نمیدانند؛ زیرا حسی دانستن تجربههای دینی با مشکلات فراوانی روبهرو است؛ از جمله اینکه چنین تجربههایی توصیف ناپذیرند؛ زیرا هرگونه حس و امر طبیعی در تجربه دینی مردود است. «پراودفوت» (1939م) از این نظریه طرفداری میکند. او باور دارد که «تجربه دینی، آن است که شخص دارای تجربه, آنرا دینی بپندارد و مبنای تجربه، همان آموزههای دینی است و تجربهکننده باید معتقد باشد که تجربه بر مبنای امور طبیعی، نارسا و ناکافی است»؛ (1)زیرا چیزی تجربه حسی است که
1) (1) . عقل و اعتقاد دینی، ص48-50.
در خارج باشد و علت تجربه ما بشود. حال اگر بخواهیم تجارب دینی را حسی بدانیم، باید معتقد باشیم که متعلقات یا علل همه آن تجربهها در واقع وجود دارند و چون نمیشود به چنین نتیجهای ملتزم شد، ناچاریم تعریفی جامع و فراگیر برای تجربه دینی ارائه دهیم (1)(تعریف فراطبیعی).
این دیدگاه هرچند هرگونه حس و امر طبیعی را در تجربه دینی مردود دانسته، مبنای آنرا آموزههای دین میداند؛ اما یک اشکال اساسی دارد و آن برداشت فاعل و تجربهگر است؛ یعنی اگر فاعل (گزارشدهنده تجربه)، تجربه خود را به علت فراطبیعی مستند بداند، آن تجربه دینی است و اگر به علت فوق طبیعی مستند نداند، دینی نیست؛ در نتیجه همه تجارب دینی، معلول باورها و ذهنیت افراد خواهد بود و معلوم نیست مصداقی برای آنها وجود داشته باشد, و این یک امر روانشناختی است که به ذهنیت افراد مستند میباشد؛ از اینرو تجربه دینی واقعنمایی خود را از دست میدهد؛ در حالی که وحی امری واقعی و حقیقی است. (2)
«استیس» (1967م) از طرفداران تجربه عرفانی است، و هر تجربه عرفانی را تجربه دینی نیز میداند. وی همه عرفانها را دینی میداند؛ نه به این معنا که هر عارفی باید پیرو یکی از ادیان رسمی جهان باشد؛ یعنی لازم نیست عارف به معتقدات دینی سر بسپارد؛ بلکه عارف کسی است که حال عرفانی را آزموده باشد. (3)
عرفانگراها تجربههای عارفان و پیامبران را از یک گوهر میدانند. این دیدگاه
را میشود در آثار نویسندگانی چون «ویلیام جیمز (1842-1910م) ریچارد بل و مونتگمری وات و دورمنگهام» یافت. (1)برخی دانشمندان مسلمان نیز از وحی باعنوان تجربه دینی سخن گفتهاند. اقبال لاهوری به شناخت دین با رویکرد تجربی مینگرد. وی با وصف «وحی» به «خودآگاهی باطنی»، هسته مشترک آنرا با دیگر تجربههای دینی و باطنی یکی میداند. باور وی چنین است: «پیغمبری را، میتوان همچون نوعی از خودآگاهی باطنی تعریف کرد» (2)و نیز تصریح میکند: «تجربه باطنی از لحاظ کیفیت، تفاوتی با تجربه پیغمبرانه ندارد». (3)
«محمد آرکون» ضمن اشاره به تجربی بودن وحی، آنرا به تعالیم بودا و کنفسیوس نیز تعمیم میدهد. (4)
برخی دیگر بر تجربی بودن وحی و نبوت تأکید دارند و معتقد به گسترش این تجربه به پس از پیامبرند:
پیامبری... نوعی تجربه و کشف خواهد بود. پیامبر هم انسان است. دین خلاصه و عصاره تجربههای فردی و جمعی او است. اکنون در عصر غیبت پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم باید تجربههای درونی و بیرونی او گسترش یابد. (5)
یادآوری:
مجموع این دیدگاهها به دو بخش کلی تقسیم پذیرند:
-ذاتگرایی: همه تجارب دینی اعم از عارفان و پیامبران یک ماهیت دارد و
1) (1) . عقل و اعتقاد دینی، ص53 و عمر ابراهیم رضوان، آراء المستشرقین حول القرآن الکریم، ص238.
2) (2) . احیای فکر دینی در اسلام، ص144.
3) (3) . همان، ص146.
4) (4) . محمد آرکون، الفکر الاسلامی، نقد و اجتهاد، ص84 و محمد مهدی خلجی، آرا و اندیشههای دکتر محمد آرکون، ص147.
5) (5) . عبدالکریم سروش، بسط تجربه نبوی، ص10، 21 و 25.
همه آنها از یک گوهرند؛ مانند دیدگاه احساسگرایانه و دیدگاه عرفان گرایی؛
-ساختگرایی: مانند دیدگاه سوم؛ یعنی نظریه فراحسی بودن تجربه دینی که ماهیت تجربهها را متفاوت میداند.
نقد و بررسی
با یک بررسی کلی میتوان چند اشکال اساسی در یکسانانگاری تجربه دینی و وحی به دست داد:
وحی از نظر مسلمانان و قرآن کریم به بیرون از نفس پیامبر (صلی الله علیه و آله) مربوط میشود؛ در حالی که تجربهگرایان دینی تأکید دارند که مؤلفه اساسی تجربه، احساس، ادراک حسی و شهود فرد تجربهگر است.
وحی افزونبر آنکه مسئلهای فرابشری و غیر عادی است، از نظر قرآنکریم ساختار خاصی دارد؛ خداوند در کلام خود، برای وحی «مبدأ، پیک, گیرنده و متن وحی» بیان کرده است و میفرماید: «ما اینچنین قرآنی عربی را به تو [ای پیامبر] وحی کردهایم.» (1)که در این آیه و آیات 31 سوره فاطر و 3 سوره یوسف، به مبدأ (خداوند) و گیرنده (پیامبر) با تعبیر «ک در إلیک» و متن وحی (کتاب و قرآن عربی) اشاره نموده است. در این آیات نه تنها به متن وحی، بلکه نوع زبان آن (عربیبودن) نیز تصریح میکند و در آیه دیگر میفرماید: «روح الأمین قرآن را بر قلب تو نازل کرده است.» (2)این در حالی است که با نظریه تجربی بودن وحی، مبدأ و پیک (واسطه وحی) حذف خواهد شد؛ با اینکه مفاهیمی غیر معنای حقیقی خود خواهند یافت؛ مانند اینکه منظور از فرشته (پیک وحی)، نوعی تخیل ذهنی پیامبر است. (3)
از دیگر لوازم باطل تجربی بودن وحی، لغو بودن مفاهیمی همچون نزول و عربی بودن متن و الفاظ وحی خواهد بود؛ در حالی که به تصریح قرآن کریم الفاظ آیات به عربی نازل شده است: (إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ). 1 اما در تجربه دینی، همه متن دین از درون یا احساسات و تجربه او برمیخیزد.
نکته دیگر اینکه تحدی و دعوت قرآن به مانند آوردن، تجربی بودن وحی را نفی میکند؛ چرا که لازمه تجربی بودن، یکسان نبودن آیات است (تجربه بیشتر: توانایی بیشتر)؛ در نتیجه فصاحت و بلاغت در آیات و سورهها باید بهتدریج به حد اعجاز رسیده باشد. وحی در آغاز نزول در مکه چون از تجربه کمتری برخوردار بوده، با سخنان ساده و عامیانه بدون برخورداری از اعجاز و اوج فصاحت و بلاغت باید ارائه میشد یا در حد سخنان خوب رایج میبود؛ به گونهای که هر کسی میتوانست مانند آنرا بیاورد؛ افزون برآن هرچه از زمان نزول آیات میگذشت، بهویژه در اواخر عمر پیامبر در مدینه، اعجاز آن بهویژه در فصاحت و بلاغت باید به اوج خود میرسید و اینجا تحدی معنا پیدا میکرد؛ اما تحدی قرآن تفاوتی میان آیات و سورههای مکی و مدنی و کوچک و بزرگ نمیگذارد؛ زیرا همه ساختار این کتاب انسجام و نظم خاصی دارد که همه را معجزه جاویدان و در حد بالای فصاحت و بلاغت میداند؛ به گونهای که کسی نمیتواند مانند سورههای قرآن-کوچک باشد یا بزرگ، مکی باشد یا مدنی، آغاز رسالت باشد یا وسط یا آخر آن 2-را بیاورد.
تعریفی که از وحی ارائه شد (آنچه از جانب خداوند بر پیامبری از جنس بشر
القا میشود و گاهی به واسطه فرشته است) با آنچه دانشمندان در چیستی تجربه دینی مطرح کردهاند، در چند جنبه جزئی مشابهت دارد که از جمله میتوان به ارتباط آن با ماوراء طبیعت و معرفتزایی اشاره کرد؛ اما این دو با هم تفاوت جوهری دارند.
قرآن کریم همسان انگاری وحی با تجربه دینی را برنمیتابد. آیات مختلفی که شاخصه و ویژگیهای وحی را مطرح کردهاند، به نوعی این دیدگاه را مردود میداند که به برخی از آنها اشاره میشود:
قرآنکریم نبوت و وحی را بهطور کامل در اختیار خداوند متعال میداند و آنرا نوعی برگزیدگی و موهبت الهی معرفی میکند. تعابیر «اوحینا»، «اصطفینا»، «اجتبینا» و مانند آن بهطور گویا دلالت دارند که وحی از جانب خداوند متعال است:
(إِنّا أَوْحَیْنا إِلَیْکَ کَما أَوْحَیْنا إِلی نُوحٍ وَ النَّبِیِّینَ مِنْ بَعْدِهِ وَ أَوْحَیْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِیسی وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً). 1
آیه اشاره دارد که نه تنها وحی الهی از جانب خداوند بر پیامبر فرستاده شده، بلکه وحی بر همه انبیای الهی نیز همین ویژگی را دارد که از ناحیه قدسی پروردگار بر آنها فرو فرستاده میشود؛ نه اینکه از درون آنها برخاسته باشد. (1)
-پیامبران الهی کسانی بودند که ما به آنان کتاب و حکم و نبوت دادهایم: (أُولئِکَ الَّذِینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ وَ الْحُکْمَ وَ النُّبُوَّةَ...) 3
1) (2) . نیز ر. ک: آیات 2 و 82 سوره یونس.
-ما آنان را بر جهانیان برتری دادیم و آنان را برگزیدیم و به راه راست هدایت کردیم: (وَ کلاًّ فَضَّلْنا عَلَی الْعالَمِینَ* ... اجْتَبَیْناهُمْ وَ هَدَیْناهُمْ إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ). 1
-پیامبران در واگذاری مقام نبوت به آنان، دخالتی ندارند: (اللّهُ یَصْطَفِی مِنَ الْمَلائِکَةِ رُسُلاً وَ مِنَ النّاسِ...)؛ 3 خداوند از میان فرشتگان رسولانی برمیگزیند و همچنین از مردم.
در تفسیر آمده است که منظور از انتخاب رسول از میان مردم پیامبرانی هستند که برای اصلاح جامعه و خلق از جانب خداوند برگزیده میشوند. (1)علامه طباطبایی بر این باور است که این آیه و آیه پس از آن (هُوَ اجْتَباکُمْ 5...) دلالت دارد که رسالت با انتخاب و گزینش الهی و تعیین فردی انجام خواهد شد که شایستگی آنرا داشته باشد. (2)
آیه دیگر (ذلِکَ فَضْلُ اللّهِ یُؤْتِیهِ مَنْ یَشاءُ...) 7 است که نبوت را فضل خداوند وصف میکند که به هرکسی بخواهد عطا میکند.
چنانکه گذشت براساس اعتقاد بیشتر مسلمانان، همه آیات و سورههای قرآن از جانب خداوند متعال و کلام الهی است. این آیات بهوسیله جبرئیل بر قلب مبارک پیامبراسلام (صلی الله علیه و آله) وحی شده است: (وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ). 1 از طرفی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) هیچ نقش و دخالتی در متن وحی و الفاظ آن نداشته و پس از نزول نیز امکان هیچگونه تغییر و تجدید نظری برای او نیست.
مشرکان از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) خواستند:
(... ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ)؛ 2 قرآنی جز این بیاور یا آنرا [به شکل دیگری] دگرگون کن. [در پاسخ آنها] بگو: مرا نرسد که آنرا از پیش خود دگرگون کنم. من پیروی نمیکنم مگر آنچه را که به من وحی شده است. من اگر پروردگارم را [به دگرگون ساختن قرآن] نافرمانی کنم از عذاب روزی بزرگ میترسم.
خداوند متعال در تعابیر دیگر قرآنی، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در صورت هرگونه تغییر قرآن، به خواری و مرگ تهدید میکند و میفرماید: «و اگر وی برخی سخنان را بر ما میبافت هر آینه او را به دست راست [کنایه از قوت و توانایی خداوند] میگرفتیم، سپس رگ قلبش را میبریدیم». (1)
تنها خداوند متعال است که میتواند در آیات قرآن تصرف کند: (وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ...)؛ 4 و اگر بخواهیم میتوانیم آنچه را به تو وحی
1) (3) . حاقه، آیه44-46.
کردهایم، ببریم. اما سنت الهی همچنان به تغییر نکردن قرآن است و این آیات به روشنی نشان میدهد که پیامبر هیچگونه دخالت و اجازه تصرفی در متن وحی ندارد. سنت الهی نیز بر حفظ این متن آسمانی است و خود متعهد حفظ آن شده است: (... لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ...). 1 این آیه بر اهمیت حفظ الفاظ و کلمات قرآن کریم تأکید دارد؛ زیرا تنها گزینه و راه رسیدن به معنا و تأویل آن و ادراک عمق مفاهیم، الفاظ و عبارات یک متن است. و اگر این جمله-که منفی است-با آیه دیگر که یک جمله اثباتی است: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ) 2 جمع نماییم قدرت خداوند متعال در حفظ قرآن کریم، روشن میشود.
این پاسخ قرآن کریم به کسانی است که لفظ یا معنا را از جانب خدا ندانسته، بلکه از جانب پیامبر میدانند. در قرآن کریم نکات دیگری نیز در نقد تجربه دینی وجود دارد که به اجمال به آنها اشاره میشود:
الف) سوره نحل، آیه 102: (قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ...)؛ بگو این آیات را روحالقدس به حق از جانب پروردگار بر تو نازل کرده است. در این آیه شریف، قلب و باطن پیامبر در دریافت وحی، جنبه انفعالی دارد؛ نه فعلی.
ب) سوره احزاب، آیه 2: (وَ اتَّبِعْ ما یُوحی إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ...)؛ از آنچه پروردگارت بر تو وحی میکند، پیروی کن.
براساس این آیه, پیامبر خود را در موضوع وحی همواره تابع میدانسته؛ نه وحی را تابع خود.
ج) سوره نساء، آیه 113: (... وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ
تَعْلَمُ...)؛ خداوند کتاب و حکمت را بر تو نازل کرده است و چیزهایی را که نمیدانستی به تو یاد داده است.
این آیه، بر این نکته پای میفشارد که خداوند معلم پیامبر بوده و به او حکمت و کتاب را نازل کرده است.
در نتیجه وحی و همه لوازم آن باید از جانب خداوند باشد؛ در حالی که تجربه دینی چنین نیست و عارف یا مدعی نبوت کافی است مطالب و آموزههای خود را به نوعی با معنویت و تجربه پیوند بزند.
آنچه متکلمان مسیحی با نام تجربه دینی مطرح کردهاند در واقع همان «تجربه یا شهود عرفانی» است که هیچ سنخیتی با وحی ندارد.
بیتردید یکی از راههای معارف بشری، راه درون و کشف و شهود عرفانی است. این نوع معرفت که نام آنرا تجربه عرفانی نیز مینامیم، از اهمیت والایی برخوردار است که هم در میان فلاسفه (اهل برهان و استدلال عقلی) طرفدار دارد هم در میان عارفان و هم آیات قرآن آنرا تأیید میکند. روایات نیز آنرا درست میدانند. روشن است که رسیدن به این نوع معرفت، با دستیابی از راه برهان و استدلالهای عقلی بهطور کامل جدا است.
ملاصدرا درباره کشف و شهود عرفانی اعتقاد دارد که باطن خود او بر اثر ریاضتهای سخت و مجاهدتهای طولانی، شعلهور گشته و انوار عالم ملکوت و اسرار جهان جبروت بر او روشن گردید و پذیرای الطاف و عنایتهایی از جانب خداوند شد. وی میگوید:
در نتیجه به اسرار و رموزی دست یافتم که تا آن هنگام از آنها آگاه نبودم و مسائلی برایم حل شد که از راه برهان برایم حل نشده بود، بلکه هر
چه تا به آن روز از راه دلیل و برهان دانسته بودم، با افاضاتی از راه شهود و عیان آشکارا دیدم و به واقعیت آنها رسیدم. (1)
علامه حسنزاده آملی درباره امتیاز معرفت عرفانی بر عقلانی میگوید:
فلسفه حرف میآورد و عرفان، سکوت؛ آن، عقل را پر و بال میدهد و این عقل را پر و بال میکند؛ آن نور است و این نار؛ آن درسی بود و این در سینه؛ از آن دلشاد شوی و از این دلدار؛ از آن خداجوی شوی و از این خداخوی؛ آن به خدا کشاند و این به خدا رساند؛ آن راه است و این مقصد؛ آن شجر است و این ثمر؛ آن فقر است و این فخر؛ آن کجا و این کجا؟ (2)
امام خمینی (ره) در رسیدن به مقام بالای عرفانی معتقد است که قلب عارف بعد از آنکه از عالم کثرت و ظلمت منحرف شد و خود را به جمیع اخلاق نیک آراست و غبار از روی خود جاروب کرد، حق تعالی به جلوههای مناسب در آن تخیل کند و آنرا به خود مشغول و از دیگران منصرف کند، انسان مؤمن در این هنگام به مقام مشاهده نائل شده است. (3)
سهروردی (587ق) نیز در حکمة الاشراق کاهش شاغلهای حسی را باعث آگاهی انسان به برخی امور پنهان و اسرار جهان غیب دانسته و گواه این مدعا را، رؤیاهای صادقانه میداند که نمیشود آنها را انکار نمود. (4)
بر همین اساس، برخی تصور کردهاند وحی, نوعی کشف و شهود عرفانی یا تجربه عرفانی است. (5)
تعلیم گاهی ربانی و از جانب خداوند است. این تعلیم که از بیرون به انسان داده میشود، همان وحی است (چیزی غیر از آموزش عادی از راه استدلال و عقل). گاهی نیز تعلیم از درون انسان است؛ یعنی از راه تفکر باطنی به انسان داده میشود که این همان علم باطنی است.
ابن عربی، تعلیمهای پیامبران الهی را از تعلیمهای باطنی جدا نموده و معتقد است که (1)این علم باطنی، اساس نظریه معرفت در عرفان و صوفیه را تشکیل میدهد و ویژه اولیا است که به آنها القا یا از درون به آنها افاضه میشود؛ اما این غیر از علوم انبیا است. او میگوید:
انّ الانبیاء لا تأخذ علومها الّا من الوحی الخاص الالهی فقلوبهم ساذجه عن النظر العقلی لعلمهم بقصور العقل من حیث نظره الفکری عن ادراک الامور علی ماهی علیه؛ (2)انبیا علوم خود را تنها از راه وحی خاص الهی درمییابند و قلوب آنان از نظریات عقلی خالی است؛ چرا که آنان علم دارند که عقل از جنبه اندیشه و ادراک امور بهطور حقیقی و رسیدن به واقع قصور دارد. (3)
به همین جهت ابن عربی تصریح میکند که پس از رحلت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وحی بهطور کامل قطع شد و اولیا و اهل معرفت، جز از الهام بهرهای ندارند. ایشان میگوید:
واعلم انّ لنا من الله الالهام لا الوحی؛ فانّ سبیل الوحی قد انقطع بموت رسول الله (صلی الله علیه و آله)؛ بدان برای ما از سوی خدا فقط الهام است؛ نه وحی؛ زیرا راه وحی با مرگ رسول خدا قطع شد. (4)
1) (1) . ابن عربی، فصوص الحکم، التعلیقات، ج2، ص305.
2) (2) . همان، ج1، ص133.
3) (3) . «غزالی بر این باور است که این بالاترین مرتبه را در میان علوم بشری داراست که کسی غیر از انبیا نمیتواند آن را داشته باشد؛ چراکه بیواسطه از خداوند متعال گرفته شده و ویژه انبیای الهی است که باب آن با خاتم پیامبران بسته شده است» (ابوحامد غزالی، رسائل الامام الغزالی، ج3، ص105).
4) (4) . ابن عربی، فتوحات مکیه، ج3، ص238.
«شبلی نعمانی» در تفاوت معرفت عرفانی و وحی معتقد است:
همانطور که واسطه ادراک از دیدگاه حس، فقط حواس ظاهر است، از دیدگاه متصوفه و عرفا نیز راه واسطه ادراک حقیقی، «حس نهان» است.
به اعتقاد ایشان، این ادراک ویژه انبیا نیست؛ بلکه برای اولیا و اصفیا نیز حاصل میشود؛ لیکن به لحاظ فرق, ادراک، اولیا را الهام و ادراک انبیا را وحی نام نهند. (1)
حاصل آنکه مقصود از تجربه یا شهود تهذیب نفس انسان از حجابهای مادی و تکامل آن با عالم معنویت و قدسی است که صاحب آن میتواند با عالم غیب و جلوههای الهی ارتباط برقرار کند. این مسئله اگرچه شاید همسان با چیزی باشد که امروزه نام تجربه دینی و معنویات برآن میگذاریم, با وحی تفاوت اساسی دارد.
1) (1) . سوانح مولوی رومی، ص93.
چکیده فصل پنجم
مسئله وحی و تفسیر آن به تجربه دینی از مباحث مهم فلسفه دین است. بشر از دیرباز به ارتباط معنوی توجه کرده است. امروزه تجربه دینی به معنای احساسات درونی و عواطف به کار میرود؛ اما شلایر ماخر آنرا احساس اتکاء مطلق و یکپارچه به مبدأ یا قدرتی ورای طبیعت میداند. ویلیام آلستون آنرا نوعی ادراک حسی برای شناخت و معرفت خدا بر اساس گزارههای صاحبان تجربه میداند و پراودفوت تجربه دینی را-به علت اینکه امری درونی است-قابل تعریف نمیداند. این نوع برداشت از وحی صحیح نیست؛ زیرا وحی ارتباط خاص خداوند با پیامبر از جنس بشر است که گاهی پیام را به واسطه جبرئیل بر پیامبرش میفرستد و از درون خود پیامبر سرچشمه نمیگیرد؛ حتی پیامبران در مسئله وحی اختیاری ندارند و انتخاب پیامبران تنها از جانب خداوند متعال و موهبتی است.
اگرچه این معنا ممکن است با شهود عرفانی یا تجربه عرفانی مناسبت داشته باشد، تجربه عرفانی با وحی تفاوتهای اساسی دارد؛ زیرا عرفان و شهود از درون شخص برخاسته است؛ اما وحی از بیرون وجود انسان یعنی از خداوند بر انسان نازل میشود و این دو با هم یکی نیستند. حتی عارفانی مانند ابن عربی تصریح دارند که آنچه ما به دست آوردهایم با آنچه پیامبران دارند تفاوت ماهوی دارد.
پرسشها
تجربه دینی را معنا کنید و زمینههای آنرا توضیح دهید.
سه دیدگاه مهم در تجربه دینی را بیان کنید.
دیدگاه ویلیام آلستون چه شباهتها و تفاوتهایی با وحی دارد؟
تجربه دینی را در یک تحلیل کلی بررسی کنید.
تجربه دینی از منظر قرآن چگونه قابل تحلیل است؟
آیا کشف و شهودِ (تجربه) عرفانی با وحی همسانند؟
پژوهش
قبض و بسط تجربه دینی و وحی را تحلیل و بررسی کنید.
بررسی کنید که آیا تجربه دینی همان مکاشفه عرفانی است و چگونه میتوان آنرا با وحی مقایسه نمود؟
منابع
محمد تقی فعالی، تجربه دینی و مکاشفه عرفانی.
علیرضا قائمی نیا، تجربه دینی وگوهر دین.
استیس، عرفان و فلسفه.
عبدالکریم سروش، بسط تجربه دینی.
پراودفوت، تجربه دینی.
فصلنامه دفتر همکاری حوزه و دانشگاه ویژه تجربه دینی، ش38، بهار83.
اعتقاد به وحی در همه ادیان آسمانی سابقهای دیرینه دارد. زرتشتیان به سروش ایزدی و پیامآور الهی اعتقاد داشتهاند. در «گاثاما» قدیمیترین اثر مذهبی ایشان خبر از آغاز پیامبری زرتشت، آیین راستی او و برخورد او با ستم، تباهی، ویرانی و زور وجود دارد. (1)در میان یهود و مسیحیت, اصل وحی امری پذیرفتنی بوده و در کتاب مقدس آنها سخن از وحی به میان رفته است.
تَنَخ یعنی تورات، انبیا و مکتوبات که کتاب مقدس موجود است، منبع اصلی دین یهود و همه کتاب مقدس، منبع اصلی نصارا به شمار میرود. کتاب مقدس دو بخش دارد: عهد عتیق یا قدیم و عهد جدید.
یهود و نصارا اصل وحی را پذیرفتهاند. فرید وجدی پس از تعریف اصطلاحی وحی مینویسد:
وهو بهذا المعنی عام فی اکثر الادیان؛ لاسیما الادیان الثلاثة الکبری: الیهود والمسیحیه والاسلام؛ (2)وحی به معنای اصطلاحی در بیشتر ادیان عمومیت دارد؛ بهویژه در ادیان بزرگ سهگانه، یعنی یهود، مسیحیت و اسلام.
ویژگیهای خاص وحی در ادیان یهود و مسیحیت با اندیشههای دین اسلام متفاوت است که از این پس به بررسی وحی در این دو دین میپردازیم.
تَنَخ که محتوای آن در «عهد عتیق» از کتاب مقدس است و «تلمود», مهمترین منبع دینی یهود به شمار میرود.
عهد عتیق بنا به نظر یهود 24 کتاب و بنا به نظر کلیسای کاتولیک 45 کتاب و بر اساس دیدگاه پروتستان 39 کتاب دارد. (1)
مهمترین بخشهای عهد عتیق را «تورات»، «کتابهای انبیا» و «مکتوبات یا نامههای مقدس» شکل میدهند که به اختصار به آن «تَنَخ» میگویند. (2)عنوان تورات نیز بر همه کتب عهد عتیق اطلاق میگردد. تورات مهمترین کتاب آن, واژهای عبری به معنای هدایت است و اسفار پنجگانه موسی (علیه السلام) (پیدایش، خروج، لاویان، اعداد و تثنیه) را در برمیگیرد. (3)
در چیستی تورات و سایر کتب و انتساب آن به خداوند دیدگاههای مختلفی در میان یهود و نصارا وجود دارد که میتوان به دو دیدگاه مهم اشاره نمود:
یک . دیدگاه غالب یهودیان قدیم و نیز مسیحیان این است که همه عهد عتیق (تورات و سایر کتابها) کلام و الهام الهی است و هر کسی میخواهد سخن
1) (1) . توماس میشل، کلام مسیحی، ص26-27 و ر. ک: رامیار، بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی، ص108-110.
2) (2) . تنخ: حرف «ت» اشاره به تورات (به زبان عبری تورا) و «ن» اشاره به انبیا (به زبان عبری نویئیم) و «خ» اشاره به مکتوبات (به زبان عبری کتوئیم که طبق قاعده زبان عبری «ک» تبدیل به «خ» شده است) (ر. ک: حسین توفیقی، آشنایی با ادیان بزرگ، ص97).
3) (3) . همان.
خدا را بشنود، باید به سراغ آن برود. (1)نمونه کامل آن «ده فرمان» یا احکام عشره یا ده دستور است. (2)
اما اینکه چگونه سخن خدا است به دو کیفیت بیان شده است:
-از طریق نیابت: سخنان پیامبران به نیابت از خدا است. آنان هر چه میگویند از آن خدا است و اینان نایب خداوند بر روی زمین هستند و نبی چیزی جز زبان گویای کلام الهی نیست؛ (3)
-از طریق تملک: خداوند سخنان پیامبران را با تأیید به تملک خود در میآورد؛ در این صورت گویا همان سخن خدا است.
دو . متکلمان معاصر معتقدند که سالها پس از موسی (علیه السلام) روایتهای آن حضرت و سرگذشت بنیاسرائیل را شفاهی به یکدیگر منتقل میکردند؛ سپس این سخنان در مجموعههایی گرد آمده و حدود قرن پنجم پیش از میلاد در یک کتاب تدوین شده است. و بخش اندکی از آن پیام مستقیم خدا است. (4)
دیدگاه بسیار افراطی دیگری نیز در تلمود مشاهده میشود که تورات دو هزار سال پیش از خلقت جهان به وجود آمده و خداوند هر روز چند ساعتی را به خواندن آن میگذراند. (5)
در هر صورت در تورات و تلمود که مهمترین کتب یهود به شمار میرود در موضوعات مربوط به وحی، از اصل وحی و کلام خداوند، روح خدا، روح
1) (1) . عقل و اعتقاد دینی، ص438؛ فلسفه دین، ص16 و 20؛ کلام مسیحی، ص26.
2) (2) . سفر خروج 1/20-17 و 34؛ سفر تثنیه، 5-6-21.
3) (3) . سفر خروج 16/4 و 1/7؛ سفر تثنیه 18/18؛ سفر اعداد 24/11 و نیز دوم سموئیل 2/33.
4) (4) . توماس میشل، همان، ص28.
5) (5) . تلمود، برشیث ربا 2/8؛ سیفره دواریم 20، ص76 الف و امثال سلیمان 9/1 و 8/2.
القدس، فرشته وحی و شرایط نبی و نزول وحی مطالبی بیان شده است که در اینجا به برخی از آنها اشارت میرود.
واژه وحی بارها در تورات آمده است؛ از جمله سفر اعداد 2/24 و دوم سموئیل 1/23، نیز در کتاب زکریا (1)سخن از وحی و کلام پروردگار آمده است. در بسیاری از موارد، سخن خدا با تعبیرهای «کلام رب» یا «قول پروردگار» بیان شده که به اصل وحی اشاره دارد. «وحی کلام الرب علی اسرائیل، نیز در سفر تکوین گفتوگوی خدا با نوح (علیه السلام) مطرح شده است». (2)بر این اساس وحی به معنای کلام خدا و سخن گفتن او است؛ اما در قاموس کتاب مقدس، اغلب مقصود از وحی را الهام میداند. (3)
سخن گفتن خدا با پیامبران و وحی به آنها ممکن است صورتهای مختلفی داشته باشد که مهمترین آنها سه قسم زیر است:
یک . گاهی مستقیم است و نبی بدون واسطه به نبوت دعوت میشود (4)و بدون پادرمیانی فرشتهای کلام الهی شنیده میشود؛ حتی ممکن است وحی بر طفلی نازل شود تا آماده نبوت گردد (5)و بالاتر از آن گاه نبوت پیش از تولد است و...
[نیز] پیش از بیرون آمدن تقدیس میشود. (1)روح خدا بهوسیله نبی متکلم شده و کلام او بر زبان نبی جاری میگردد؛ (2)در این حال نبی چیزی جز یک دهان بازگوینده کلام الهی نیست. (3)
دو . گاهی وحی به واسطه فرشته پیغامآور ابلاغ میگردد؛ مانند نزول فرشته بر ابراهیم (علیه السلام) (4)و دانیال نبی (علیه السلام). (5)
سه . گاهی نیز وحی در رؤیا بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) ابلاغ میشود.
رؤیا یکی از راههای وحی است که خداوند به پیامبرانش پیام فرستاده است. اصطلاح بیننده خواب یا « Kolem » درباره نبی به کار رفته است. خداوند بر پیامبرانی در عالم خواب ظاهر شده و با ایشان سخن گفته است. (6)
از جمله بر حضرت یعقوب (علیه السلام)؛ (7)همچنین خداوند در رؤیا بر ابیملک ظاهر شد که ساره را به ابراهیم (علیه السلام) رد کند. (8)خداوند شبهنگام در رؤیا با سموئیل سخن گفت. (9)هزقیال و عاموس در رؤیا نبوت خود را دریافتند. (10)همچنین تلمود, رؤیا را یک شصتم نبوت دانسته است. (11)
1) (1) . ارمیا 5/1.
2) (2) . دوم سموئیل 2/33.
3) (3) . خروج 16/4 و 17؛ تثنیه 18/18 و سفر اعداد 24/11 و... .
4) (4) . تلمود: پساحیم/118 الف.
5) (5) . دانیال 16/8 و 21/9.
6) (6) . سفر اعداد 6/12؛ 4/24؛ و دانیال 19/2 و 20.
7) (7) . سفر پیدایش 2/46.
8) (8) . سفر پیدایش 6/20.
9) (9) . اول سموئیل 1/3.
10) (10) . حزقیل، باب 1-3 و عاموس 1/1 و 1/8 و 1/9.
11) (11) . تلمود 291، براخوت 57 ب.
نبی واسطه خدا و خلق و پیامآور دین از جانب خداوند برای مردم میباشد. در بسیاری از موارد در عهد عتیق از نزول الهام و وحی الهی به «نزول روح خداوند» تعبیر شده است. (1)در این حال روح خداوند بر جان نبی مینشیند و او از قوت روح خدا پر میشود و وحی الهی را ابلاغ میکند. (2)
در نتیجه نبی مأمور ابلاغ پیام الهی میباشد که از قوت روح خداوند برخوردار است. همچنین که بر مردم واجب است از پیامبران خود اطاعت کنند. خداوند پیامبر را از میان مردم مبعوث میگرداند و هر چه او امر فرماید به ایشان خواهد گفت و هر کسی که سخنان او را نشنود، خداوند از او مطالبه خواهد کرد. (3)نبی هر حکمی که دریافت کرد، مکلف به ابلاغ است. البته حتی میتواند از احکام تورات بگذرد و آنها را جز درباره بتپرستی نقض کند. (4)
عامل اصلی و واسطه وحی پیامبران الهی «روح القدس» نام دارد. روحالقدس « Ruah Hughodesh » بر نفوذ مطلق خدا در سراسر عالم دلالت دارد و از هر چه در جهان هستی میگذرد، متأثر است.
«روحالقدس» واسطه ارتباط با خداوند است. پیامبران به مدد روحالقدس پیشگویی میکردند. همچنین در گزارشهای مربوط به روحالقدس روشن
مطالب مختلفی درباره فرشتگان و درجات و مراتب آنان در کتب یهود آمده است؛ حتی دیدگاههای متفاوتی از نظر قدمای یهود و پس از آنان وجود دارد؛ اما تورات و تلمود از فرشته وحی خبر دادهاند و بزرگترین پیامآور وحی را جبرئیل معرفی میکنند.
وحی الهی گاهی با صدایی رسا شنیده میشود و زمانی فرشته پیامآور آنرا ابلاغ میکند. (3)
آنکه از میان بوته آتش بر موسی (علیه السلام) تجلی کرد، فرشته وحی از جانب خداوند بود و خداوند با موسی (علیه السلام) سخن گفت. (4)
«جبرئیل» بزرگترین پیامآور خداوند در میان فرشتگان است. او دومین از چهار فرشته بزرگ است. (5)از جبرئیل، اغلب همراه با میکائیل باعنوان بزرگترین فرشتگان یاد میشود. (6)
جبرئیل بر موسی نازل شد. وی با دو فرشته دیگر به دیدن حضرت
ابراهیم (علیه السلام) نیز رفت. وی خواست او را از آتش نجات دهد؛ (1)همچنین او کسی است که تعبیر خواب را به دانیال نبی آموخت. (2)
به عقیده یهود، نبوت امری بدیهی است و نخستین راه برای نزول وحی و انتخاب یک شخص برای نبوت, خواست خداوند است که خود خداوند نبوت او را اعلام میکند؛ مانند نبوت حضرت موسی (علیه السلام). خداوند به موسی فرمود: «نبی را برای ایشان از میان برادران ایشان مثل تو مبعوث خواهم کرد»؛ (3)«من با وی [موسی] رودررو و آشکارا صحبت میکنم (نه با رمز) و او تجلی مرا میبیند». (4)
افزون بر آن، موسی بن میمون فیلسوف یهودی (1200م) بر این باور است که نبوت هدیهای نیست که از طرف خداوند به هر کسی عطا شود؛ بلکه حد اعلای آمادگی و تجهیز عقلانی و فکری استثنایی لازم است تا انسانی بتواند به آن دست یابد. (5)
تلمود نیز به شرایطی معتقد است که انتخاب نبی این مراحل را دارا است:
زیرکی و چابکی برای انسان، پاکی، و پاکی پرهیزکاری میآورد؛ سپس قدوسیت و فروتنی و پارسایی و دینداری به ترتیب انسان را دارای روح القدس میکنند. (6)
بر این اساس تربیت نفس و آمادگی شخص، حصول و وصول نبوت را میسر میسازد. در تلمود شرایط دیگری نیز افزوده شده است:
ذات قدوس مبارک نور جلال الهی «شیخنا» خود را فرود نمیآورد؛ مگر بر شخص دلیر و عاقل و ثروتمند و دانا و فروتن و بلند اندام. (1)
در نتیجه ویژگیهای: « حد اعلای آمادگی، تجهیز عقلانی و فکری، زیرکی و چابکی، پاکی و پرهیزکاری، فروتنی و پارسایی، شجاعت، ثروت، دانایی و بلند اندامی» از شرایط وحی و نبوت است.
ابن میمون (1200م) ثروتمند را به کسی تفسیر میکند که به قسمت خود راضی باشد. شجاع و دلیر را به شخصی تفسیر میکند که بر نفس اماره مسلط باشد. خوش اندامی و بلندی نیز موجب جلب انوار الهی و مایه افتخار خداوند است. (2)
پیامبری در یهود به مردان انحصار ندارد؛ بلکه زنان نیز میتوانند مهبط وحی الهی باشند و اوامر خدا را به مردم ابلاغ کنند. گاهی در تورات پیامبر زن نیز «نبیه» خوانده میشود. پیامبران زن در ادبیات دینی یهود «مادر اسرائیل» خوانده شدهاند. شماره ایشان را پنج (قاموس: 875) یا هفت تن بدین شرح گفتهاند:
ساره (همسر ابراهیم (علیه السلام)، میریام (مریم)، خواهر موسی (علیه السلام)، دبوره قاضیه، حنّا (مادر سموئیل) اوی گاییل (ابیجایل، همسر داوود (علیه السلام)، حولدا (همسر شلوم)، استر (ملکه خشایارشا). (3)
همچنین در عهد جدید به هنگام ظهور مسیح از «حنّا» دختر فنوئیل (1)و چهار دختر فیلیپس مبشر نیز به نبوت آنان یادآوری شده است. (2)
بررسی
-بر اساس تورات، پیامبر خدا میتواند وحی و پیام الهی را نقض کند یا تغییر دهد؛ (3)در حالی که بر اساس قرآن، پیامبر نمیتواند هیچگونه تصرفی در وحی داشته باشد. تنها او امین و ابلاغ کننده وحی به مردم است (ر. ک: سوره یونس، 15 و الحاقه، 44-46).
-بر اساس تورات و تلمود خداوند در خواب یا در بیداری قابلیت ملاقات و ظهور را دارد (4)چنانچه بر حضرت یعقوب (علیه السلام) (5)و دیگر پیامبران ظاهر شده است؛ در حالی که بر اساس قرآن آیه 143 سوره اعراف این اندیشه باطل است.
-شرایطی که در تلمود یا عهد عتیق برای نبوت بیان شده، از نظر عقلی قابل خدشه است؛ زیرا ثروت و بلند قد بودن و مانند آن هیچ دلیلی بر برتری شخص نسبت به دیگران نیست؛ اگرچه در تلمود توجیهاتی برای این واژهها بیان شده است.
-بر اساس تورات و تلمود نبوت زن و وحی رسالی بر زنان امری قابل پذیرش است؛ در حالی که مطابق قرآن نبوت زن و وحی رسالی تنها برای مردان است؛ از جمله میتوان به سوره نحل آیه 43 و آیه هفتم سوره انبیا اشاره نمود؛ اما وحی غیر رسالی و ارتباط با فرشتگان الهی و روحالقدس برای زنانی از جمله مریم، در سوره
مریم آیات 18-25 و ساره در سوره هود آیه 71 اشاره شده است.
-اینکه کلمات و آیات تورات و اسفار آن وحی الهی است، تردید وجود دارد و تنها با توجیهاتی آنرا سخن خداوند قلمداد کردهاند؛ در حالی که همه الفاظ و معانی قرآن در همه سورهها و آیات سخن خداوند است و پیامبر هیچ دخالتی در الفاظ آن ندارد و هیچ آیهای از قرآن ساخته پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نیست.
-تورات، ساحت مقدس انبیا از جمله حضرت لوط (علیه السلام)، داود و سلیمان را از فساد پاک نمیداند و آنان را به اعمال فاسدی متهم نموده است؛ در حالی که بر اساس قرآن همه پیامبران الهی معصوماند و هرگونه گناه و آلودگی به ساحت مقدس آنان راه ندارد. در اینباره میشود به کتابهای متعددی از جمله به بخش اعجاز کتاب البیان اثر آیةالله خویی و به کتاب مقایسهای میان تورات، انجیل، قرآن و علم از موریس بوکای مراجعه نمود.
با جستوجو در نگرشهای مسیحیت از وحی، متکلمان مسیحی دیدگاههایی دارند که میتوان به دو اندیشه متفاوت آنان از وحی اشاره کرد:
این مذهب، وحی به پیامبر را یک نوع پیامرسانی و خبررسانی از جانب خداوند به فرستادهاش میداند. بر اساس این نظر، وحی مجموعهای از حقایق است که بهصورت احکام یا قضایا از ناحیه خداوند به بشر انتقال یافته است، وقتی گفته میشود به فلان پیامبر وحی شد؛ یعنی مجموعهای از گزارهها در جریان یک مکاشفه شخصی به او القا و به اطلاع او رسانده شد. این معنای وحی یک نوع «خبررسانی» است.
دائرة المعارف کاتولیکها وحی را اینطور تعریف کرده است: «وحی انتقال برخی حقایق از جانب خداوند به موجودات عاقل از طریق وسائطی است که فراسوی جریان معمولی طبیعت قرار دارد». (1)
این نظر دیدگاه غالب قرون وسطا و برداشت متفکرانی چون «توماس آکویناس» و دیگران بوده است و امروزه نیز صورتهای سنّتیتر مذهب کاتولیک رومی (Roman catholicism) و شاخهای از پروتستانها (محافظهکاران) هم آنرا میپذیرند. (2)
مسیحیت پروتستان دیدگاه متفاوتی از وحی دارند. دیدگاهی که بیش از دانش و پیام، جانب کنش و عمل را در باب وحی مهم میشمرد و به دیدگاه غیر زبانی یا دیدگاه «تاریخ نجات بشر» نام گرفته؛ چراکه منظور از آن ظهور خدا برای انسانها به منظور نجات آنان میباشد و در پروتستانهای معاصر رواج گستردهای یافته است.
«این دیدگاه مدعی است که در اندیشه مصلحان دینی مسیحی قرن شانزدهم (لوتر و کالون و اقران آنان) و بلکه جلوتر از آن در عهد جدید و کلیسای نخستین، بحث تاریخ نجات بشر ریشه دارد. بر طبق این دیدگاه وحی همان حضور خداست که از طریق تأثیرگذاری در تاریخ وارد قلمرو تجربه بشر میگردد و وحی از مقوله فعل و حادثه (Event) است؛ نه از مقوله سخن و گفتار؛ در نتیجه اقوال وحیانی نداشته بلکه حوادث و وقایع وحیانی داریم». (3)
بررسی
اگر تجلّی وحی در هر دو دیدگاه همان است که در انجیلها به وقوع پیوسته؛ باید گفت که به اعتقاد بسیاری از متکلمان مسیحی بهویژه نوخواهان و تجددطلبان «متون مقدس» بهویژه «عهد جدید» تنها نوشتهای بشری است؛ (1)نه وحی مستقیم خداوند به انسان. از نظر اینان کتاب مقدس یک کتاب الهام یافته نیست؛ هر چند که الهامبخش است (2)و از این لحاظ همانند دیگر آثار بزرگی است که آراء و اندیشههای ژرفی را بیان میدارد. (3)بسیاری از نوخواهان مسیحی نیز به این نتیجه رسیدهاند که کتاب مقدس ارزش دینی اندک دارد. از دیگر سو لیبرالها (طرفداران الهیات اعتدالی) با مسلم انگاشتن اینکه کتاب مقدس وحی منزل مستقیم نیست و به دست انسان کتابت شده است، آنرا با علاقه میخواندند و گنجینهای از تعالیم و بصائر دینی میشمردند. بعضی از آنان به جای انکار مفهوم وحی از آن تعبیر تازهای میکردند:
خداوند وحی فرستاده است؛ ولی نه با املای یک کتاب معصوم (مصون از تحریف و خطا)؛ بلکه با حضور خویش در حیات مسیح و سایر پیامبران و بنیاسرائیل. در این صورت کتاب مقدس وحی مستقیم نیست؛ بلکه گواهی انسانی بر بازتاب وحی در آینه احوال و تجارب بشری است. (4)
خود نویسندگان این وقایع نیز بیش از این ادعا نمیکنند که گزارشهای غیر مستقیم از بینش دینی یک قوم است و نویسندگان عهد جدید همگی تصریح دارند که این نوشتهها حاصل تلاشهای شخصی ایشان برای تقریر تاریخ زندگی
مسیح و شاگردان اوست. این صراحت در کلام «لوقای طبیب» به خوبی معلوم میگردد. او دوست نزدیک پولس است و وقتی اقدام به نوشتن کتابش کرد که انجیلهای متعددی نوشته شده بود و با انجیل «مَرقُس» و منابع کار «متا» آشنایی کامل داشت. او میخواست داستان زندگی عیسی را به گونهای کاملتر از دیگران بنویسد و از طرز نوشته او روشن میشود که دیگران هم مانند او افرادی معمولی بودند که دانستههای خود را مینوشتند؛ نه وحی منزل را. چهارمین انجیل نیز منسوب به «یوحنا» است که درباره شخصیت وی اختلاف وجود دارد. (1)
در نتیجه, این کتابها که به «انجیلها» معروفند, ساخته و پرداخته بشر خواهد بود؛ پس چگونه کتاب مقدسی که بشر در آن دست برده, میتواند رابطه خدا به زبان و کلام را بیان کند؛ افزون بر آنکه حضور فعلی خداوند باعنوان وحی، موهومی ساختگی بیش نیست. برای بررسی بیشتر, به معرفی عهد جدید و برخی مباحث مربوط به وحی اشاره میشود.
مسیحیت عهد قدیم را نیز میپذیرد؛ اما وحی و نبوت در مسیحیت با یهود متفاوت است. رکن اساسی در مسیحیت ایمان به تجسد و تجسم الهی در حد شارع و بانی مذهب است که در هیچیک از ادیان وجود ندارد. همه دستورها و آموزههای نصارا بر این اصل مبتنی است که عیسی مسیح روشنترین ظهور از ذات الوهیت است و این خدا است که فرود آمده و در پیکر عیسی تجلی یافته است. (2)
کتابهای رسمی مسیحی را در فارسی «انگلیول» (1)و در عربی «انجیل» (2)و جمع آنرا «اناجیل» گویند که اصل آن از یونانی Euagheloin گرفته شده و در لاتین به آن اوانجلیون Evangeloin به معنای مژده، بشارت و خبر خوش میگویند. (3)
کلیسا از میان کتب انجیل تنها چهار انجیل را برگزیده و قانونی میداند؛ زیرا عدد چهار برای آنان مقدس و رمزی عرفانی است. (4)
کتاب مقدس شامل عهد قدیم و عهد جدید است. مسیحیان هر دو را باور دارند؛ اما کتابهای مسیحیت با عهد جدید شناخته میشود. آنان عهد جدید را به چهار موضوع تقسیم میکنند:
اناجیل چهارگانه: انجیل متا، مرقس، لوقا و یوحنا؛
اعمال رسولان: مشتمل بر یک کتاب در شرح حال رسولان؛
نامههای رسولان: داری 13 نامه؛ (5)
مکاشفه یوحنا.
1) (1) . فرهنگ معین.
2) (2) . لوئیس معلوف، المنجد فی اللغه، ماده انجیل.
3) (3) . انجیل لوقا 10/2؛ اعمال رسولان 32/13 نیز ر. ک: رامیار، پیشین، ص125.
4) (4) . ایرینیوس Irenaeus اسقف لیون (182م) ادعا کرد اناجیل باید چهار تا باشد؛ زیرا بادهای اصلی چهارند. کروبین چهار صورت دارند. خداوند چهار عهد با انسان بست. ر. ک: بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی، ص130.
5) (5) . دکتر رامیار عهد جدید را به سه دسته تقسیم میکند: الف) اسفار پنجگانه تاریخی: انجیل متا، مرقس، لوقا، یوحنّا و اعمال رسولان؛ ب) اسفار تعلیمی: شامل 21 رساله (14 رساله از پولس، 3 رساله از یوحنا، 2 نامه از پطرس، یکی از یعقوب و دیگری از یهودا). ج) مکاشفه یوحنّا (ر. ک: بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی، ص126).
اول : نخستین انجیل از آن «مرقس» است که آنرا میان سالهای 65 تا 70 میلادی نوشته. او را از هفتاد رسولانی دانستهاند که «روح القدس» بر آنها نازل شد. این انجیل 661 آیه دارد و از دیگر انجیلها کوتاهتر میباشد و از غسل تعمید عیسی شروع میشود.
دوم : دومین انجیل متا Mattheu یا لوی Levi است که در آغاز یهودی بوده و به عیسی ایمان آورد و جزء حواریون شد. (1)این انجیل میان سالهای 37 تا 90 میلادی نگاشته شد. این انجیل شاهکاری ادبی با تکیه بر معجزات عیسی به زبان آرامی برای گرویدن یهود به مسیحیت نوشته شده و بعد به یونانی ترجمه شد.
سوم : سومین انجیل «لوقا» Luke نام دارد. وی معروف به «لوقای طبیب» است (2)که از «پولس» بسیار تأثیر گرفت و با انجیل «مرقس» و «متا» آشنایی داشت. (3)تاریخ دقیق نگارش آن روشن نیست؛ اما بین سالهای 60 نا 80 میلادی نوشته شده است. نویسنده کتاب «اعمال رسولان» نیز نوشته است که از نظر کلیسا کاملترین و معتبرترین و طولانیترین انجیلها است.
چهارم : چهارمین انجیل را «یوحنا» نامیدهاند؛ اگرچه نویسنده واقعی آن معلوم نیست. کلیسای قرن اول عقیده کامل داشت که نویسنده آن همان یوحنای حواری (پسر زبدی و سالومه) ماهیگیر دریاچه جلیل است (4)و برخی گفتهاند که نگاشته
«یوحنای پیر یا شیخ یا یوحنای قدیم نامی» (1)است. تاریخ نگارش آنرا بین 170 تا 175 میلادی دانستهاند.
خود مسیحیت و کلیسا معتقد است که هیچکدام از انجیلها به دست عیسی یا به دستور ایشان نگاشته نشده و آنچه را ما امروزه با نام انجیل عیسی میشناسیم شاگردان یا پیروان معنوی حضرت مسیح در مدتی حدود دو قرن نوشتهاند و همان وحی نازلشده به حضرت عیسی نیست. درباره زندگی حضرت عیسی و سخنان وی کتابهایی مشابهی نوشتهاند که به یقین ممکن نیست در طول تاریخ از دستکاریهای نسخهبرداران مصون باشد. به هرحال آنچه امروزه وجود دارد و سند مسیحیت به شمار میآید از نظر وحیانی بودن با تناقضات و ابهاماتی همراه است.
چنانچه گذشت اناجیل در زمان عیسی مسیح (علیه السلام) نوشته نشد و تاریخ تدوین آنها به حدود دو نسل بعد از او میرسد. اگرچه موارد وفاق فراوان در آنها دیده میشود، این پرسش همواره وجود داشته که چگونه این اناجیل میتوانند مقدس و منسوب به خدا یا عیسی (علیه السلام) باشند.
مسیحیان درباره کتب مقدس بر این باورند که در زمانهای مختلف، بر افراد گوناگونی وحی شده است و مردم بسیاری با روشها، زبانها و منشهای مختلفی مکلف به تبلیغ شدهاند. در نظر مسیحیان نویسندهای که کتابی مقدس تألیف میکند تأیید شده و در زیر هدایت «روح القدس» قرار گرفته است.
1) (1) . ر. ک: علم و دین، ص126-131 و 130؛ و ر. ک: بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی، ص124-129.
هر نویسندهای روش عقلانی مخصوص به خود دارد؛ اما مفاهیم و معانی از سرچشمه وحی است؛ بدین معنا که وحی املا و کلمات خدا نیست یا گزارههای لفظی و کلمه به کلمه از جانب خدا نیست؛ بلکه معانی در ذهن و نفس نویسنده مینشیند و به یاری خدا برای آن معانی، قالب کلام مناسب برگزیده میشود؛ ازاینرو مفسر مسیحی دامنه گستردهای دارد؛ اما همه این معانی درباره مسیح و پسر خدا است که متجسد شده است. (1)
این دیدگاه در وحی مسیحی شامل هر دو کتاب عهد قدیم و جدید میشود.
بررسی
بر اساس دیدگاه روشن و نیز تاریخ مسیحیت هیچیک از انجیلها وحی الهی از جانب خداوند به حضرت عیسی (علیه السلام) نیست و همه آنها، دهها سال بعد از حضرت عیسی (علیه السلام) به نگارش درآمدهاند.
طبق این نظریه و نیز مطابق دیدگاه متکلمان جدید مسیحیت، عهد جدید مصون از خطا نیست؛ زیرا وحی منزل نبوده و محتوای آن بر بشریبودن آن گواهی میدهد و تحریف و خطا و انحراف در آن آشکار است.
مهمترین نظریه مسیحیت، تجلی و تجسم خداوند در عیسی مسیح (علیه السلام) است که این نظریه همان تشبیه و تجسیم خداوند را به دنبال دارد و از نظر قرآن کریم بهطور کلی مردود میباشد.
وحی بنا به دیدگاه پروتستان یک اندیشه ساختگی است و نتیجه آن حضور و تجلی خداوند و نیز حضور خداوند در حوادث و وقایع برای نجات بشر است که باز به تجسیم و تشبیه میانجامد.
1) (1) . همان، ص200-202.
یکی از بزرگترین خطای مسیحیت توجیه متون مقدس و مؤلفان آن است که اگرچه کلمات از خدا نیست، روح القدس راهنمای هر مؤلف خواهد شد و مفاهیم و معانی که در ذهن مینشیند از سرچشمه وحی برگزیده شدهاند و خداوند آنها را پذیرفته است. این سخن نه تنها پذیرفته نیست؛ بلکه قابل تعمیم به هر کتابی است و هر مؤلفی میتواند چنین ادعایی بکند.
با مراجعه به عهد جدید بهویژه بخشهایی از انجیلهای متا، مرقس و لوقا که بسیاری از فصول و بخشهای آن مشترک است، در چند فصل به شرح زندگانی حضرت عیسی (علیه السلام) یعنی تولد، کودکی و چگونگی پرورش و آمادهشدن حضرت عیسی (علیه السلام) برای رسالت پرداخته شده است، (1)و این به کتابی تاریخی میماند؛ نه یک کتاب آسمانی.
در کتاب مقدس موهومات و خرافاتی به چشم میخورد که شایسته تدوین بشری نیست؛ چه برسد به الهی بودن آن از جمله نسبت شرابخواری به انبیا، کشتی گرفتن یعقوب با خدا و....
امام رضا (علیه السلام) در مناظره با جاثلیق به مفقودشدن انجیل اصلی و اختلافات در انجیلهای موجود و بشریبودن چهار انجیل-که به دست افراد پس از حضرت عیسی (علیه السلام) به نگارش درآمده-تصریح میکند و آنرا برای جاثلیق به اثبات میرساند. (2)
چکیده فصل ششم
اعتقاد به وحی در همه ادیان آسمانی سابقه داشته است. زرتشتیان، یهودیان و مسیحیان اصل وحی را پذیرفته و در کتابهای مقدس آنها از وحی سخن به میان آمده است.
در مهمترین منبع دینی یهود (عهد عتیق) از کتاب مقدس و تلمود، مباحثی درباره وحی و ویژگیهای آن آمده است؛ همچنین در میان دانشمندان یهود، الهی بودن تورات و دیگر کتب عهد عتیق اختلاف هست. برخی آنرا کلام و الهام الهی میدانند، یا بدین معنا که پیامبران را نایب خداوند و سخنان آنان را سخن الهی میدانند, یا اینکه خداوند سخنان پیامبران را به تأیید و تملک خود درمیآورد. برخی دیگر بر این باورند که این کتب سالها پس از موسی (علیه السلام) نگاشته شده و الهی نیستند.
به هر روی در این دو کتاب، اصل وحی و کلام پروردگار و گفتوگو میان خدا با پیامبرانی مانند نوح (علیه السلام) و موسی (علیه السلام) مطالبی بیان شده است. این کتابها اقسام وحی-که شامل سخن گفتن مستقیم خدا با پیامبران یا بهوسیله فرشته یا ابلاغ وحی در رؤیا است-را نیز پذیرفتهاند.
همچنین سخنانی درباره فرشته وحی به نام جبرئیل و نزول آن بر موسی (علیه السلام) مطرح شده است. برای کسی که میخواهد پیامبر شود و وحی را دریافت کند شرایطی وجود دارد؛ از جمله «حد اعلای آمادگی، تجهیز عقلانی و فکری، زیرکی و چابکی و پاکی و پرهیزکاری و فروتنی و پارسایی». این شرایط انسان را دارای «روحالقدس» میکند. تلمود نیز «شجاعت، ثروتمندی، دانایی و بلند اندامی» را از شرایط نبوت دانسته است.
همچنین از منظر یهود، پیامبری ویژه مردان نیست و زنانی مانند مریم، ساره، حنّا و... پیامبر بودهاند. بسیاری از این مطالب با آموزههای قرآن سازش ندارد و پذیرفتنی نیست.
وحی از دیدگاه مسیحیت نیز در دو اندیشه قابل بررسی است: کاتولیک که نگاهی سنتی و پیامآوری به وحی دارد و پروتستان که وحی را تجلی و حضور خدا در حوادث میداند.
متکلمان مسیحی کتابهای رسمی عهد جدید (انجیلهای چهارگانه لوقا، مرقس، یوحنا و متا) را کلام خدا نمیدانند و همه را نوشتههای اشخاص پس از حضرت مسیح (علیه السلام) میدانند که احتمال خطا در آن وجود دارد.
مسیحیت برای توجیه مقدس بودن کتب خود این ابتکار عقیدتی را مطرح میکند که هر مؤلفی کتابی تألیف میکند در هدایت «روحالقدس» خواهد بود و مفاهیم و معنای آن از وحی سرچشمه میگیرد؛ اگرچه عین کلمات خدا نباشد.
پرسش
درباره چگونگی انتساب کتب عهد عتیق به خداوند چه دیدگاههایی وجود دارد؟ آنرا توضیح دهید.
اقسام وحی و کلام الهی در عهد عتیق کدام است؟ برای هر کدام مثال بزنید.
روح و روحالقدس را در تورات و عهد عتیق توضیح دهید.
بر اساس تلمود و تورات فرشته وحی کیست و چه ویژگیهایی دارد؟
چهار نقد اساسی بر اندیشه یهود در مسئله وحی را بیان کنید.
وحی در اندیشه کاتولیک، چه نوع وحیی است؟ آنرا تعریف و بررسی کنید.
وحی را از نظر مذهب پروتستان بیان و بررسی نمایید؟
کتب مسیحیان کدام است؟ مهمترین آنها همراه با مؤلفانشان را معرفی کنید.
مسیحیان برای وحیانی بودن اناجیل خود چه توجیهی بیان کردهاند؟
مهمترین اشکال این اندیشه مسیحیت در چیست؟
چهار اشکال اساسی بر مسیحیت را در مسئله وحی و نبوت بیان کنید.
تعریف پروتستان و کاتولیک از وحی را بررسی نمایید.
پژوهش
وحیانی بودن متن عهد عتیق و جدید را بررسی کنید و آنرا با قرآن مقایسه نمایید.
اشکالات محتوایی عهدین را از نظر قداست بررسی کنید.
منابع
ایان باربور، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی؛
جان هیک، فلسفه دین؛
محمود رامیار، بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی؛
توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی؛
کتاب مقدس؛
محمدجواد بلاغی، الهدی الی دین المصطفی؛
سید ابوالقاسم خویی، البیان؛
موریس بوکای، مقایسهای میان تورات، انجیل، قرآن و علم.
راستگویی و امانتداری از ویژگیهای پیامبران الهی است. برخی شبههای افکندهاند که اگرچه آنان در ارائه مطالب راست میگویند، از کجا یقین دارند آنچه به نام وحی بر مردم میخوانند، خطا یا القائات شیطانی نباشد؟
این شبهه درباره کتاب مقدس مطرح است و به اعتراف بسیاری از متکلمان فعلی مسیحی، کتاب مقدس، کلام بشری است و خداوند آنرا صادر نکرده است؛ بلکه گزارش و نقل رویدادهایی است که انسانی بر بازتاب وحی گواهی داده است؛ در نتیجه از خطا مصون نخواهد بود.
ایان باربور مینویسد:
خداوند وحی را فرستاده است؛ ولی نه به املای یک کتاب معصوم (مصون از تحریف و خطا)؛ بلکه با حضور خویش در حیات مسیح که در این صورت وحی مستقیم نیست؛ بلکه گواهی انسانی بر بازتاب وحی در آینه احوال و تجارب بشری است. (1)
وی از قول برخی دینداران مسیحی مینویسد:
1) (1) . علم و دین، ص31.
وحی و تعبیرش در یک واقعه رخ میدهد. از این نظر اعتنای خداوند این نبوده است که یک کتاب معصوم املا کند یا تعالیم تخطی ناپذیری القا کند؛ بلکه به منصه ظهور آوردن وقایعی در حیات افراد و جوامع بوده است. خود کتاب مقدس سراپا یک مکتوب بشری است که حکایتگر این وقایع وحیانی است. (1)
مستشرقان این شبهه را به قرآن مسلمانان نیز سرایت دادهاند.
وات مینویسد:
گفتن اینکه محمد در عقاید خود یکدل و راستگو بوده، دلیل آن نیست که معتقدات وی همه درست بوده است. ممکن است کسی در موضوعی یکدل باشد؛ ولی اشتباه کند. برای نویسندگان مغرب زمین چندان دشوار نیست که نشان دهند محمد ممکن است اشتباهاتی کرده باشد. (2)
چرایی خطا و اشتباه در مطالب وحیانی کتاب مقدس بر اساس تفسیر خاص آنها از وحی است؛ زیرا آنان تجلی ذات اقدس الهی در عیسی (علیه السلام) را مصداق وحی دانسته یا آنرا تجربه بشری میدانند. (3)
مسلمانان عقیده دارند که وحی الهی از خطا و اشتباه مصون و محفوظ بوده و هیچ اشتباه و خطایی در پیام آن راه ندارد. همچنین اسلام عصمت را یکی از شرایط هر پیامبری میداند؛ زیرا مهمترین هدف پیامبران این است که حقایق وحیانی را که سعادت دنیوی و اخروی بشر را به ارمغان میآورد، باید بدون کم و کاست و صحیح در اختیار انسانها گذارده شود و اگر خطاکاری پیامبر جایز باشد، هیچ تضمینی برای انجام دادن رسالت و هدف اصلی (سعادت بشر) وجود ندارد.
دلایل عقلی و نقلی فراوانی وجود دارد که دیدگاه قائلین به خطای در وحی و برخی خاورشناسان را نقد کردهاند که در اینجا به آنها اشاره میشود:
معرفت وحیانی از سنخ علم حصولی نیست تا خطا در آن راه داشته باشد؛ بلکه از نوع علم حضوری است و پیامبر (صلی الله علیه و آله) با همه وجود و همه مشاعر، وحی را با روح ملکوتی خود، خارج از حواس مادی درمییابد.
احتمال خطا از دو راه ممکن است: خطا در اندیشه و خطای حسی؛ اما وحی از راه دیگری دریافت میشود، و آن با قلب و روح پیامبر است که نه تفکر و اندیشه شخصی در ایجاد آن دخالت دارد و نه از قبیل حس یا دیدن است که خطای حسی در آن راه یابد؛ بلکه دریافت حضوری است (1)و در علم حضوری اشتباه و خطا نیست.
افزون بر آن پیامبران در تبلیغ شرایع دین باید از هر جهت معصوم باشند تا شریعت الهی را بدون خطا و اشتباه به مردم برسانند. یکی از انواع عصمت، عصمت در خطا و نسیان است که همه انبیا از آن برخوردار بودهاند. (2)
قاعده لطف یکی از دلایل خطاناپذیری وحی است؛ بدین معنا که بر خداوند
واجب است اسبابی را برای بندگانش فراهم کند تا آنان را به اطاعت خود نزدیک و از معصیت و سرپیچی دور کند. این وجوب برخاسته از حکمت الهی، اقتضا میکند که خداوند همه مقدمات آنرا فراهم آورد؛ در غیر این صورت «نقض غرض» از تکلیف لازم میآید. بعثت انبیا و فرستادن شرایع جهت هدایت بندگان، اموری هستند که زمینه اطاعت و بندگی را ایجاد میکند و باعث سعادت آنها میشود.
مطابق این قاعده باید شریعت و قوانین آن حفظ شود و خداوند آنرا از هرگونه دستبرد حفظ کند؛ چرا که ذرهای باطل نباید بر دین و شریعت بنشیند. قاعده لطف با آیات قرآن هماهنگ بوده وآیات فراوانی ثابت میکند که دین حق-که زمینه هدایت بندگان است-جاودان و پیروز است:
(بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ...)؛ 1 بلکه ما حق را بر سر باطل میکوبیم تا آنرا هلاک سازد و باطل اینگونه، محو و نابود میشود.
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا...)؛ 2 ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند در زندگی دنیا (و در آخرت)... یاری میدهیم.
(وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ* إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ* وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ)؛ 3 وعده قطعی ما برای بندگان فرستاده ما از پیش مسلم شده که آنان یاری شدهگانند و لشکر ما پیروزند.
در هر صورت طبق وعده الهی چون رسالت پیامبران الهی حق و با مبدأ اعلی مرتبط است بر دیگران برتری داشته و از جانب خدا یاری میشوند و بر باطل پیروزند. (1)
1) (4) . التمهید فی علوم القرآن، ج1، ص75-74، با اندکی تلخیص.
وحی الهی تجلی یافته در آیات، همیشه دور از خطا و بطلان خواهد بود و شیطان در آن راهی ندارد و همه جا خداوند آنرا حفظ میکند. خداوند متعال میفرماید:
(لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ)؛ 1 هیچ گونه باطلی نه از پیش روی و نه از پشت سر به سراغ آن نمیآید؛ چراکه از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است.
از سدّی و قتاده روایت شده است که منظور از باطل شیطان است. (1)یعنی شیطان نمیتواند در قرآن تصرف کند؛ اما از طرفی واژه باطل، عام است و شامل هر چیزی میشود که به قرآن آسیب برساند؛ یعنی چیزی که به قرآن آسیب برساند در هیچ زمانی به سراغ آن نمیآید. (2)
از امام باقر (علیه السلام) و امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که در خبرهای گذشته و آینده قرآن، باطل راه ندارد و همه آنها مطابق با واقع است. (3)
همچنین هرگونه احتمال دخالت تسویلات شیطان در وحی بر پیامبر محال است؛ چراکه طبق آیات قرآن و روایات، شیطان نمیتواند هیچگونه تصرف و دخالتی بر پیامبران داشته باشد:
به عزت تو سوگند! که همه را فریب میدهم؛ مگر بندگان پاکدل تو را.
(إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ...)؛ 1 تو (شیطان) هرگز سلطهای بر بندگان من نخواهی یافت.
(وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی* عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی)؛ 2 و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید. آنچه میگوید چیزی نیست جز وحی که بر او نازل شده. آن کس که قدرت عظیمی دارد او را تعلیم داده است.
قرآن کریم درباره خطاناپذیری وحی میفرماید:
(عالِمُ الْغَیْبِ فَلا یُظْهِرُ عَلی غَیْبِهِ أَحَداً* إِلاّ مَنِ ارْتَضی مِنْ رَسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً* لِیَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَیْهِمْ وَ أَحْصی کُلَّ شَیْءٍ عَدَداً)؛ 3 دانای غیب اوست و کسی را بر اسرار غیب خود آگاه نمیسازد؛ مگر آنرا که به پیامبری برگزیده؛ زیرا پیش روی و از پشت سرش نگهبانانی گسیل میدارد تا معلوم کند که پیامهای پروردگارشان را رساندهاند و خدا آنچه را در نزد ایشان است به دانش فراگرفته و همه چیز را به عدد برشمرده است.
خداوند برای پیامبران «رَصَد» و نگهبانانی قرار میدهد که از پیش روی و پشت سر میان رسول خدا و مردمی که پیامبر به سوی آنها فرستاده شده نگهبانان و فرشتگانی برای حفظ پیام و وحی قرار داده است.
علامه طباطبایی (ره) میفرماید:
آیه دلالت دارد که وحی الهی از منبع صدور گرفته تا ابلاغ به مردم مصون از خطا و اشتباه باشد. پیامبر در تلقی وحی تا ابلاغ به مردم از تصرف شیطان مصونیت دارد. (1)
1) (4) . المیزان فی تفسیر القرآن، ج20، ص54.
در آیه دیگر با صراحت هرگونه دخالت شیطان در پیامهای الهی و وحی را مردود میداند و میفرماید:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّهُ آیاتِهِ...)؛ 1 و پیش از تو هیچ فرستاده و پیامبری نفرستادیم؛ مگر آنکه چون [آیات را] بر میخواند و آرزوی گرویدن مردم میکرد، شیطان در خواندن یا آرزوی او اخلال میکرد؛ پس خداوند آنچه را شیطان بیفکند از بین میبرد و آنگاه آیات خویش را استوار میکند.
تمنی چه به معنای آرزوی قلبی باشد یا تلاوت، (1)اگر پیامبر آرزوی ایمان آوردن مردم کند یا آیاتی را تلاوت کند و شیطان بخواهد در تلاوت او چیزی القا کند (مانند اینکه مردم هنگام تلاوت آیات صوت و سفیر و سر و صدا کنند) خداوند آنرا از بین میبرد و اگر پیامبر آرزوی قلبی به چیزی داشته باشد، مثل اینکه دینش پیروز شود و مردم به دین او ایمان بیاورند و شیطان در درون مردم القای وسوسه کند که به طرف چنین پیامبری نروید و نیز ظالمان و مفسدان علیه آن پیامبر کاری کنند تا آیات الهی یا دین را تضعیف کنند و از بین ببرند، خداوند آن وسوسه و فساد و کید را باطل میکند و آیات خودش را در جامعه مستحکم میکند.
در روایات فراوانی نیز به این مطلب اشاره شده است، زراره گوید:
به امام صادق (علیه السلام) گفتم: کیف لم یخف رسول الله (صلی الله علیه و آله) فیما یأتیه من قبل الله أن یکون ذلک ممّا ینزغ به الشیطان؟ قال فقال: «انّ الله اذا اتّخذ عبداً رسولاً أنزل علیه السکینه والوقار فکان یأتیه من قبل الله-عزّ و جلّ-مثل الذی یراه بعینه»؛ (2)
چگونه رسول خدا نمیترسید که آنچه از جانب خدا بر او نازل شده از القائات شیطان باشد؟ امام فرمود: وقتی خداوند شخصی را به رسالت برگزیند، آرامش و وقار را بر او نازل میکند؛ پس آنچه از جانب خدا بر او نازل میشود و مشاهده میکند، همانند چیزهایی است که با چشم میبینید.
در روایت دیگری از امام صادق (علیه السلام) سؤال شد: «کیف علمت الرّسل انّها رسل؟ قال: کُشف عنهم الغطاء»؛ (1)چگونه پیامبران علم پیدا میکردند که فرستاده خدایند؟ حضرت فرمود: پردهها از آنان کنار رفته و حقایق را میبینند.
محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) چنین نقل میکند: «ما علم رسول الله (صلی الله علیه و آله) ان جبرئیل من قبل الله الّا بالتّوفیق»؛ (2)رسول خدا تنها با توفیق الهی میدانست که جبرئیل از جانب خداوند بر وی نازل شده است.
در روایت دیگری امام صادق (علیه السلام) فرمود:
محال است خداوند حق را باطل معرفی کند. محال است خداوند حق را در قلب مؤمن باطل قرار دهد که تردیدی در آن نداشته باشد. محال است که خداوند باطل را در قلب کافر مخالف حق قرار دهد که تردیدی در آن نداشته باشد و اگر این چنین نباشد، حق از باطل تشخیص داده نمیشود. (3)
مرحوم طبرسی مینویسد: «خداوند به رسولش جز با برهانها و دلایل و معجزات روشن وحی نمیکند تا دلیل بیاورد بر اینکه آنچه وحی میشود از جانب خداوند متعال است و به چیز دیگری نیز نیاز نیست. (4)
شیخ مفید (ره) مینویسد:
پیامبر چون معجزه داشت میفهمید سخنی که بر قلب او نازل میشود کلام خدا است و از جانب شیطان نیست. درباره قرآن نیز چون معجزه بود، پیامبر میفهمید از جانب خدا نازل شده و کلام او است؛ چنانکه حضرت موسی (علیه السلام) با معجزاتی مانند «ید بیضا و اژدها شدن عصا» یقین پیدا کرد که سخن گفتن از میان درخت از جانب خداوند بوده است. (1)
زرقانی مینویسد:
وقتی که وحی بر پیامبر نازل شد، مطالب القا شده را در درون خود مییافت و آثار آنرا به خوبی درک کرد و آنرا در قلب خود حاضر میدید؛ به گونهای که در صفحه قلبش نگاشته شده است. (2)
قاضی عیاض میگوید:
ممکن نیست شیطان در صورت فرشته بر پیامبر ظاهر شود و امر را بر او مشتبه گرداند؛ نه در آغاز رسالت و نه پس از آن. همچنین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تردید ندارد که آنچه نزد او آمده فرشته و فرستاده حقیقی خداوند است و این را یا با علم آشکار و روشن میداند که خداوند برای او ایجاد میکند یا خداوند دلیلی آشکار برای پیامبر ظاهر میسازد تا نعمت و کلمه پروردگار تمام شود. (3)
آیةالله معرفت مینویسد:
پیامبر وقتی برانگیخته میشود باید با «علم الیقین» بلکه «عین الیقین» امر وحی را دریافت کند، هیچ تردید و اضطرابی نداشته باشد و با حالتی یقینی و اطمینان خاطر-که عنایت و لطف خاص خداوند است-مورد توجه قرار گیرد و منصور و مؤید از جانب او باشد؛ بهویژه در آغاز بعثت که بزرگترین
ناموس جهان هستی یعنی جبرئیل به سراغ او میآید. او حقیقتی است که پیامبر آنرا بالعیان مشاهده میکند و این موقعیتی است که سزاوار نیست پیامبر به خود تزلزل راه دهد یا در جایگاه خود لغزش پیدا کند و بترسد؛ چراکه خداوند میفرماید: (... إِنِّی لا یَخافُ لَدَیَّ الْمُرْسَلُونَ). 1
در اسناد تفسیری و تاریخی دو جریان نقل شده است: «داستان ورقة بن نوفل» که یقین پیامبر را به نبوت خویش با تردید روبهرو میسازد و «افسانه غرانیق» که به نوعی دخالت شیطان را در وحی میپذیرد و وحی را خطاپذیر نشان میدهد. در اینجا به بررسی این دو جریان میپردازیم.
ورقه بن نوفل از عموزادگان حضرت خدیجه و پیرو آیین مسیحیت و آشنا به تاریخ انبیای پیشین و کتابهای تورات و انجیل بوده است. (1)ایشان با زبان عبری آشنا و انجیل را با این زبان مینوشته است. (2)طبق این داستان، ورقه به پیامبر اطمینان نبوت میدهد. افسانه چنین است:
محمد در خلوت خود در غار حرا در عبادت بود که صدای هاتفی را شنید که او را میخواند. سر بلند کرد تا بداند کیست, که با چهرهای هولانگیز روبهرو شد. به هر کجا (یا هرچه) صورتش را برمیگرداند، همان چهره را میدید. همه فضای آسمان را پر کرده بود. از شدت ترس و وحشت از خود بیخود شد.
مدتی در همین حال ماند؛ به گونهای که میخواست خود را از کوه پرت کند. خدیجه همسر پیامبر که از تأخیر او نگران شده بود, کسی را به دنبال او فرستاد تا او را در غار بیابد؛ اما او پیامبر را نیافت. سپس، آن صورت محو شد. پیامبر به خود آمد و با حالتی هولناک و لرزان که گویا تب دارد و میخواهد به خدیجه پناهنده شود, به خانه آمد. گفت: ای خدیجه! چرا من اینچنین هستم؟! جریان را به خدیجه گفت که شاید من اشتباه کرده باشم و من به سبب عارضهای که پیش آمده, به خودم مشکوکم؛ از آنچه میترسیدم بر سرم آمد؛ پیوسته در این اندیشه بودم که مبادا دیوانه شوم؛ اما اکنون دچار آن شدهام.
خدیجه, همسر وفادار آن حضرت با نگاهی مشفقانه گفت: هرگز! ای پسر عموی من! بر تو بشارت باد و ثابتقدم باش. خداوند هرگز تو را خوار نمیکند. سوگند به کسی که جان خدیجه در دست اوست! من امید آن دارم که تو پیامبر این امت باشی؛ چراکه تو صله رحم به جای میآوری، سخن راست میگویی، میهمان را گرامی میداری و بر سختیها چیره میشوی و هرگز ناروا و فحشا از تو سر نزده است. خدیجه اینچنین او را آرامش بخشید؛ سپس به پیامبر گفت: ای پسر عم! آیا میخواهی به آنچه واقع شده و آن کسی که به سراغ تو آمده مرا آگاه کنی؟ حضرت فرمود: آری. خدیجه گفت: اگر [بازهم] او به سراغ تو بیاید مرا خبر میکنی؟ در همین هنگام فرشته وحی فرود آمد. حضرت فرمود: این همان فرشتهای است که به سراغ من آمد. خدیجه نیز او را دید.
خدیجه در آخرین لحظات حضور فرشته گفت: ای پسر عم! آیا او را میبینی؟ پیامبر فرمود: نه! گفت: ای پسر عم! بشارت باد و ثابتقدم باش. به خدا سوگند! او فرشته است و شیطان نیست. سپس خدیجه برای اینکه این تجربه را به خوبی به اثبات برساند, نزد پسرعمش ورقه بن نوفل-که مسیحی و قاری کتب آنها بود-رفت (1)و جریان را به ورقه گفت. ورقه گفت: قدوس, قدوس. اگر آنچه تو میگویی راست باشد، همان پیک حق و
1) (1) . در برخی نقلها آمده است که خدیجه, پیامبر را نزد ورقه بن نوفل برد.
ناموس اکبر است که بر موسی (علیه السلام) نازل شد و به سراغ محمد (صلی الله علیه و آله) نیز آمده است؛ پس به محمد بگو ثابت و استوار باشد که پیامبر این امت است و من دوست دارم ایام نبوتش را درک کنم و به او ایمان آورده، او را یاری رسانم.
خدیجه (علیها السلام) نزد پیامبر (علیه السلام) بازگشت و گفتار ورقه را به ایشان گفت. در این هنگام پیامبر با گفتار ورقه آرامش یافت؛ اضطراب و نگرانیش رفت و یقین کرد که پیامبر خداست. (1)
چگونه پیامبری که به مدارج عالی کمال صعود کرده و از مدتها پیش نوید نبوت را در خود احساس کرده، حقیقت نبوت را در آغاز وحی-که مهمترین زمان بعثت است-درک نکند و به خود شک کند و نگران باشد و خود را به جنون و کهانت متهم کند؛ سپس با تجربه یک زن و پرسش یک مرد که اندک سوادی دارد (2)و تأکید وی، این نگرانی رفع شده و او به نبوت خود اطمینان پیدا کند که پیامبر است؟!
این افسانه ساختگی در متون اسلامی وارد شده و مخالفان و خاورشناسان آنرا دستاویز قرار دادهاند.
به همین علت «امیل دورمنگام» معتقد است که پیامبر با ورقه بن نوفل ملاقات داشته و اصول دین خود را از وی گرفته است. از مستشرقان معاصر «مونتگمری وات» نیز همین نظریه را پذیرفته است. افزون بر آن، وات در امی بودن پیامبر تشکیک کرده؛ چرا که وی از ورقه بن نوفل تأثیر علمی گرفته است.
او یکی از مهمترین منابع وحی را برای پیامبر، ارتباط وی با ورقه در زمان خدیجه میداند. وی مینویسد:
خدیجه دختر عموی ورقه بن نوفل و ورقه مردی باایمان و پیرو آیین
مسیحیت بوده است و بدون تردید خدیجه از ورقه تأثیر گرفته و محمد نیز از آرا و اندیشههای او چیزهایی برداشت کرده است. (1)
نویسنده آمریکایی، «واشنگتن اروینگ» معتقد است که امراض روحی و جسمی و قدرتطلبی و وحدتگرایی موجب شد تا پیامبر چنین ادعایی کند؛ بهویژه که خدیجه و ورقة بن نوفل او را تشجیع کردند.
«ماکسیم رودنسن» گفته است: «پیامبر قبل از اطمینان به درستی وحی، مدت طولانی شک داشت که آیا این وحی است یا نه؟». (2)
نقد و بررسی
الف) ناسازگاری با مبانی دین
خداوند به رسولش وحی نمیکند, جز با برهانهای روشن و نشانههای آشکار که دلالت میکند آنچه وحی شده, تنها از جانب خداست و به هیچ چیز دیگر نیاز ندارد. هرگز ترسانده نمیشود و نمیهراسد و به خود نمیلرزد. (3)
نبوت به گونهای است که همه پردههای شک و تردید کنار میرود. از امام صادق (علیه السلام) پرسیدند: «کیف علمت الرسل انّها رسل؟ قال: کشف عنهم الغطاء»؛ پردهها کنار میرود و همه حقایق آشکار میشود و به خوبی و بدون تردید پیامبران میدانند که فرستاده الهی هستند.
در نتیجه, این داستان با مبانی نبوت و وحی-که علمالیقینی است-سازگاری ندارد.
چگونه پیامبر از نبوت خویش آگاهی ندارد و خود را دیوانه بخواند, در حالی که طبق روایاتی که گذشت، (1)رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سه سال پیش از بعثت و نزول آیات، نخستین نشانههای نبوت را مشاهده میکرد و بر همین اساس در غار حرا مشغول تفکر در اسرار آفرینش و خالق خود میشده است؟!
مطابق روایات، عقل پیامبر برترین عقلهاست و در میان مردم کسی از نظر عقل کاملتر و بالاتر از او نیست. در روایتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «ولا بعث الله نبیاً ولا رسولاً حتی یستکمل العقل ویکون عقله افضل من جمیع عقول امته». (2)
چگونه کسی که عقل و درک و فهمش از همه امت بالاتر است, اما برای اطمینان خاطر در یک مسئله الهی و غیبی که کسی دیگر اطلاع چندانی ندارد, به فردی مراجعه کند که قاری کتب تحریف شده تورات و انجیل بوده است؟!
عصمت رسولان در کسب وحی، سازگاری ندارد.
ولقد قرن الله به من لدن کان فطیماً اعظم ملک من ملائکته یسلک به طریق المکارم ومحاسن اخلاق العالم لیله و نهاره. (1)از همان زمان که رسول خدا را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مأمور ساخت تا شب و روز وی را به راههای بزرگواری و درستی و اخلاق نیک سوق دهد.
ب) بررسی سندی و تناقضات محتوایی
اشکالهای دیگری نیز بر خود داستان وارد شده که عبارتند از:
یک . سند نقل این داستان به شخصی که خودش ماجرا را مشاهده کرده باشد, نمیرسد.
سند حدیث طبق نقل طبری در تاریخ این است:
حدّثنا ابن حمید قال: حدّثنا سلمه عن محمد بن اسحاق قال: حدّثنی وهب بن کیسان مولی آل الزّبیر قال: سمعت عبدالله بن الزّبیر وهو یقول لعبید بن عمیر قتادة لیثی.
سپس حدیث را از عبدالله بن زبیر برای عبید نقل میکند. ناقل (عبدالله بن زبیر) در آن وقت نبوده است؛ پس به طریق اولی سایر افراد در سلسله سند شاهد ماجرا نبودهاند. (2)
دو . اختلاف نقلهایی که در این داستان دیده میشود، خود گواه بر ساختگی و جعلی بودن آن میباشد؛ چنانکه در یکی از نقلها آمده است که خدیجه خود به تنهایی نزد ورقه رفت. و در نقلی دیگر آمده است که پیامبر را با خود برد. در سومی آمده که ورقه پیامبر را در حال طواف دیده و در نقل چهارم میگوید ابوبکر بر خدیجه وارد شد و گفت: محمد را نزد ورقه روانه ساز.
این اختلاف متنها به اندازهای است که هر کسی متحیر میماند کدام را باور کند. از سوی دیگر, این اختلافها به گونهای است که نمیتوان بین آنها سازش ایجاد کرد.
سه . در متن بیشتر نقلهای این داستان، افزون بر آنکه نبوت پیامبر را نوید داده، در ادامه گفتههای ورقة بن نوفل آمده است که هرگاه دوران بعثت او را درک کنم، به او ایمان آورده، او را یاری خواهم کرد؛ در صورتی که اکثر مورخان گفتهاند که او پس از بعثت نیز زنده بود؛ ولی ایمان نیاورد و از دنیا رفت. این نشاندهنده تعارض بین دو دسته از اخبار و ساختگی بودن داستان میباشد.
در متن بیشتر نقلها علاوه بر آنکه نبوت پیامبر را نوید داده، آمده است: «ولئن ادرکتُ ذلک لا نصرنک نصراً یعلمه الله» یا «فان یبعث وانا حی فساعزره و انصره و اؤمن به»؛ هرگاه دوران بعثت را درک کنم, به او ایمان آورده و او را یاری خواهم کرد.
محمد بن اسحاق, سیرهنگار معروف نیز اشعاری از ورقه میآورد که کاشف از ایمان استوار وی به مقام رسالت است؛ (1)غافل از آنکه ورقه تا ظهور دعوت، زنده بود؛ ولی هرگز به دین مبین اسلام مشرف نگردید. در حدیث ابن عباس آمده است: «فمات ورقة علی نصرانیته».
1) (1) . سیره ابن هشام، ج1، ص123.
«برهان الدین حلبی» در کتاب السیرة النبویة آورده که ورقة بن نوفل چهار سال پیش از بعثت بدرود حیات گفت و از کتابالامتاع ابن جوزی آورده که او آخرین کسی است که در دوران «فترت» (سه سال نخست نبوت) درگذشت؛ در حالی که اسلام نیاورده بود. از ابن عباس نقل میکند: «انّه مات علی نصرانیته». (1)
ابن عساکر نویسنده تاریخ دمشق میگوید: «ولا أعرف احداً قال انّه اسلم»؛ (2)کسی را نمیشناسم که گفته باشد ورقه اسلام آورده است.
ابنحجر از تاریخ ابن بکار آورده است: «روزی ورقه از کنار بلال حبشی عبور میکرد؛ در حالی که قریش او را شکنجه میدادند و او پیوسته میگفت: احد احد». ابن حجر گوید: «پس او تا زمان ظهور دعوت, زنده بود؛ ولی چرا اسلام نیاورد؟!» (3)
اینها خود دلیل بر تعارض این دو دسته از اخبار و ساختگی بودن داستان است. به هر حال شیوع اینگونه داستانها و مفاسد مترتب بر آنها یکی از دستاوردهای مبارک تمسک به غیر اهل بیت (علیهم السلام) در نقل روایات و فهم صحیح اسلام میباشد. (4)
در منابع تفسیری و تاریخی, از جمله تفسیر جامع البیان طبری، الدرّ المنثور سیوطی، تاریخ طبری و سیره ابن اسحاق افسانهای معروف به «افسانه غرانیق»
نقل شده است که شیطان در آیات وحی نفوذ کرده و خود دستآویزی برای معاندان دین اسلام شده است.
در این منابع آمده است که پیامبر در میان مشرکان در کنار کعبه در آرزوی همبستگی میان خود و قریش بود و از جدایی با خویشان در نگرانی به سر میبرد تا اینکه سوره نجم نازل شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در هنگام خواندن سوره نجم (در برابر مشرکان) وقتی به آیه (أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی* وَ مَناةَ الثّالِثَةَ الْأُخْری ) (آیه 19و20) رسید، شیطان دو جمله را بر زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) جاری ساخت؛ بدون آنکه حضرت متوجه شود: تلک الغرانیق العلی وان شفاعتهن لترتجی (آنها پرندگان زیبای بلندمقامی هستند که امید شفاعت آنها میرود) سپس حضرت سوره را ادامه داد تا کامل شد.
در این هنگام مشرکان با شنیدن این دو جمله، شاد گشته و گفتند: محمد تاکنون نام خدایان ما را به نیکی نبرده است! در این هنگام رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سجده کرد و آنها نیز سجده کردند. این خبر به حبشه رسید و مسلمانانی که بدانجا مهاجرت کرده بودند از این خبر خشنود شدند و به امید زندگی مسالمتآمیز به مکه بازگشتند. شبهنگام که پیامبر به خانه بازگشت، جبرئیل فرود آمد و از وی خواست تا سوره را بخواند. وقتی پیامبر به آن عبارت رسید، ناگهان جبرئیل وی را توبیخ کرد که ساکت باش! این چه گفتاری است؟ این دو جمله از شیطان بوده و من آنها را برای تو نیاوردهام. حضرت بسیار ناراحت شد که شگفتا! من بر خدا دروغ بستهام و چیزی گفتهام که خداوند نگفته است. چه بدبختی بزرگی! در همین باره آیه 73 تا 75 از سوره اسرا نازل شده:
(وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً* وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً* إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیراً)؛ نزدیک بود آنها تو را با وسوسه خود, از
آنچه بر تو وحی کردهایم، بفریبند تا غیر آنرا به ما نسبت دهی و در آن صورت تو را به دوستی خود برگزینند-و اگر ما تو را ثابتقدم نمیساختیم نزدیک بود اندکی به آنان تمایل یابی-اگر چنین میکردی ما دو برابر مجازات مشرکان در زندگی دنیا و دو برابر بعد از مرگ به تو میچشاندیم، سپس در برابر ما یاوری برای خود نمییافتی.
با نزول این آیات، حزن و اندوه رسول خدا بیشتر شد و پیوسته در ناراحتی بود تا اینکه آیه 52 سوره حج نازل شد: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّهُ آیاتِهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ).
با نزول این آیه خاطر پیامبر آسوده گشت و اندوه ایشان برطرف شد. (1)
این افسانه ساختگی که متأسفانه در منابع اهلسنت آمده، باعث شد مخالفان اسلام و برخی از خاورشناسان، بهویژه امروزه آنرا دستآویز قرار داده و با ممکن دانستن دخالت شیطان در وحی، آنرا سست و بیارزش معرفی کنند.
یوسف درّه الحداد (کشیش مسیحی لبنانی) بر این باور است که قصه غرانیق گویای آن است که چهبسا قرآن مصدر شیطانی داشته باشد. او با استناد به آیاتی از قرآن مینویسد: آیات قرآن گویای آن است که شیطان دخالتهایی در جریان وحی داشته است:
(فَإِذا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ الشَّیْطانِ الرَّجِیمِ). این استعاذه برای چیست؟ آیا شیطان در هنگام قرائت کلام الله سلطه دارد؟ یا سلطهای بر فساد وحی؟ از سوره حج آیه 52 برمیآید که چنین است: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ...).
1) (1) . جامع البیان، ج17، ص131-134، سیوطی، درّ المنثور، ج4، ص194؛ تاریخ طبری، ج2، ص75-78؛ سیره ابن اسحاق، ج1، ص178-179؛ ابن حجر، فتح الباری، ج8، ص333.
و از آیه 97 مؤمنون برمیآید که پیامبر از حضور شیطان در اضطراب بوده است: (وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِکَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّیاطِینِ* وَ أَعُوذُ بِکَ رَبِّ أَنْ یَحْضُرُونِ ) و چون شیطان در قرائت وحی سایر انبیا دخالت داشته، آیه 52 سوره حج آمد و این خود یک سنت الهی است که از پیش هم جاری بوده است: (سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْوِیلاً) . (1)و (2)
دخالت شیطان در پروسه وحی, امری واقعی است و هدف آزمودن انسانهاست و این امری بس غریب است و چنین چیزی در کتاب مقدس دیده نمیشود که شیطان قادر بر افساد وحی باشد و خدا نیز این کار را امکانپذیر کند تا بندگان را بیازماید. (3)
نقد و بررسی
این داستان ساختگی طبق سند طبری از محمد بن کعب، محمد بن قیس، سعید بن جبیر و ابن عباس نقل شده است. متأسفانه طبری آنرا نقد و بررسی نکرده؛ چنانکه در موارد فراوانی, از جمله اسرائیلیات نیز چنین است. (4)شاید تصور کرده که صحیح است؛ از اینرو فخر رازی از برخی نقل میکند که هرچه طبری در این باره نقل کرده، باطل و بیریشه است. (5)
1) (1) . اسراء، آیه77.
2) (2) . بیضاوی نیز آیه52 حج را دلیل بر جواز سهو بر انبیا و ورود وسوسه بر آنان دانسته است. انوار التنزیل و اسرار التأویل، ج2، ص32 و ج4، ص18. اگرچه وی افسانه غرانیق را مردود میداند، همان، ج3، ص150.
3) (3) . یوسف، درّة الحداد، دروس قرآنیه (2) القرآن و الکتاب، اطوار الدعوة القرآنیه، ص703-705.
4) (4) . بیش از 350 روایت اسرائیلی از تفسیر طبری نقل شده که مؤلف اکثر آنها را بدون نقد رها کرده است. ر. ک: آمال محمد ربیع، الاسرائیلیات فی تفسیر الطبری.
5) (5) . تفسیر کبیر، ج23، ص50.
افزون بر رد نزدیک به همه دانشمندان اسلامی، این افسانه هم از نظر سند و هم از نظر محتوا اشکالات فراوانی دارد.
سلسله سند حدیث به صحابی که بتواند از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کند، متصل نیست و همه افراد از تابعانند که در زمان نزول نبودهاند و حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را درک نکردهاند؛ البته ابن عباس اگرچه از صحابه است، در آن زمان هنوز به دنیا نیامده بود و سه سال قبل از هجرت به دنیا آمد؛ بنابراین سند روایت-حتی به فرض درستی آن-به کسی نمیرسد که شاهد قصه باشد. (1)
الف) دیدگاههای دانشمندان
سید مرتضی (ره) مینویسد: «افزون بر آنکه طعن فراوان و اشکالات فراوان در متن حدیث وجود دارد، این حدیث نزد اصحاب ضعیف است». (2)
بیضاوی پس از نقل این افسانه میگوید: «وهو مردود عند المحققین». (3)
ابن عطیه از بزرگانی از دانشمندن و متکلمان مینویسد: «هذا لا یجوز علی النّبی وهو المعصوم فی التّبلیغ». (4)
ابن کثیر پس از نقلهای مختلف، همه آنها را ضعیف یا مرسل میداند و مینویسد: «کلّها مرسلات ومنقطعات». (5)
ابن حجر که خود یکی از ناقلان این افسانه است مینویسد:
وجمیع الطرق إلی هذه القصه-سوی طریق ابن جبیر-اما ضعیف (یکون الراوی غیر موثوق به او مرمیاً بالوضع والکذب) او منقطع (ای کانت حلقه الوصل بین الراوی الاول والراوی الاخیر مفقوده؛ (1)طریق ابن جبیر-که از تابعان است و اگرچه خود او موثق است-در این روایت ضعیف یا مرسل است. (2)
جلال الدین سیوطی نیز طریق این افسانه را ضعیف و استنادناپذیر میداند. (3)
فخر رازی از «احمد بن حسین بیهقی» از علمای شافعی که معروف به دقت و نقد حدیث است، نقل میکند که این حدیث ثابت نیست و راویان آن خدشهپذیرند و بر آنها طعن زدهاند. (4)
علامه طباطبایی مینویسد:
دلایل قطعی که عصمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ثابت میکند، متن این حدیث را (با فرض صحت) تکذیب میکند و واجب است که جنبه قداست پیامبر (صلی الله علیه و آله) را منزه از این رذائل و ضعفهایی بدانیم که کرامت انبیا را خدشهدار میکند. (5)
استاد مکارم شیرازی مضمون حدیث را نقل و نقد کرده است. او مینویسد:
اوّلاً: به گفته محققان، راویان این حدیث افراد ضعیف و غیر موثقند و صدور آن از ابن عباس نیز به هیچ وجه معلوم نیست و به گفته محمد بن اسحاق, این حدیث از مجعولات زنادقه است و او کتابی در این باره نگاشته است.
ثانیاً: احادیث متعددی در مورد نزول سوره نجم و سپس سجده کردن پیامبر و مسلمانان در کتب مختلف نقل شده و در هیچیک از این احادیث، سخنی از افسانه غرانیق نیست و این نشان میدهد که این جمله بعداً بر آن افزوده شده است. (6)
از مجموع بحث به خوبی روشن میشود که افسانه غرانیق ساخته و پرداخته دشمنان ناشی و مخالفانِ بیخبر است که برای تضعیف موقعیت قرآن و پیامبر (صلی الله علیه و آله) چنین روایت بیاساسی را جعلَ کردهاند.
از اینرو همه محققان اسلامی اعم از شیعه و اهل تسنن این حدیث را قویاً نفی و تضعیف کردهاند و به جعل جاعلین نسبت دادهاند. (1)
استاد معرفت مینویسد:
فالراویه من جمیع وجوهها غیر موصوله الاسناد إلی شهود القصه. لو صحت الواقعه وقواعد فنّ التمحیض فی اسناد الروایات تأبی جواز الاحتجاج بمثل هذا الحدیث المرسل. (2)
افزون بر مطالب فوق، این حدیث از چند جهت قابل نقد است:
-از نظر محتوا، با آیات دیگر همین سوره منافات دارد؛
-با مقام عصمت پیامبران منافات دارد؛
-با محتوا و مضامین آیات دیگر در سورههای دیگر قرآن نیز سازش ندارد.
ب) ناسازگاری محتوای حدیث با سوره نجم
آغاز سوره نجم هرگونه انحراف در گفتار و کردار را از پیامبر نفی میکند و نیز هر گونه سخن گفتن از روی هوای نفس را منتفی دانسته، همه سخنان آن حضرت را وحی و از سوی خداوند متعال میداند: (وَ النَّجْمِ إِذا هَوی* ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی* وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی). 3
اگر سخنان پیامبر منسوب به شیطان باشد، با (إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی ) منافات دارد و آغاز سوره نجم را تکذیب میکند.
در ادامه نیز میفرماید: (فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی* ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی)؛ 1 خداوند آنچه را وحی کردنی بود به بندهاش وحی کرده است و قلب پیامبر در آنچه دید، حقیقت بوده و هرگز دروغ نمیگفت.
بنابراین هرآنچه از وحی باشد، خداوند آنرا وحی کرده است و شیطان در وحی دخالتی نخواهد داشت.
محتوای افسانه غرانیق، ستایش بتها است و خداوند متعال در ادامه این سوره بتها را سرزنش میکند. اینها بتهای سهگانهای است که مشرکان عرب، آنها را با سنگ و چوب ساخته و پرستیده است و نامهای آنها را مشرکان و پدرانشان گذاشتهاند: (إِنْ هِیَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ...)؛ 2 نامهای بیمحتوا و بیمسما که بر آنها گذاشتهاید هرگز خداوند دلیل و جهتی بر آنان نازل نکرده است.
این اعتقادات شما مشرکان فرضیاتی بیپایه است؛ نه دلیل از عقل بر آن دارید و نه دلیلی از طریق وحی الهی و چیزی جز یک مشت اوهام و خرافات و الفاظ توخالی نیست.
چگونه پیامبر بتها (ابزارهای شرک) را میستاید؛ در حالی که اساس قرآن بر توحید و نابودی شرک است. در سوره نجم هر گونه شفاعت فرشتگان را-که مقامی ارجمند نیز دارند-سودمند نمیداند؛ جز به اجازه پروردگار. وقتی شفاعت فرشتگان
سودی ندارد، چگونه با جمله دروغین و ساختگی «وانّ شفاعتهن لترتجی» شفاعت بتها ثابت باشد؟ خداوند میفرماید: (وَ کَمْ مِنْ مَلَکٍ فِی السَّماواتِ لا تُغْنِی شَفاعَتُهُمْ شَیْئاً...)؛ 1 چه بسیار فرشتگان آسمانها که شفاعت آنها سودی نمیبخشد.
ج) ناسازگاری با مقام عصمت
دلایل کافی و اجماع امت اسلامی بر عصمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در جای خود ثابت شده است و دخالت شیطان در آیات قرآن و وارد کردن جملهای در قرآن که از قرآن نیست، با عصمت پیامبر در تبلیغ و ادای رسالت منافات دارد و شیطان راهی به شئون این عصمت الهی ندارد. طبق سوره جن آیات 27 و 28 خداوند متعال بهطور کامل آنرا حفظ و حراست نموده تا زمانی که به دست مردم برسد و انبیا در آن تصرف نمیکنند.
د) ناسازگاری افسانه غرانیق با دیگر مضامین قرآن
مطابق سورههای دیگر قرآن، شیطان نمیتواند بر مؤمنان حقیقی و کسانی که بر خدا توکل میکنند چیره شود و در آنان نفوذ کند: ( إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ)؛ 2 چراکه شیطان بر کسانی که ایمان دارند و بر پروردگارشان توکل میکنند تسلطی ندارد.
دخالت شیطان و ایجاد دو جمله در وحی نوعی سلطنت و چیرگی بر پیامبر است؛ در حالی که هرگونه چیرگی و تسلط شیطان بر پیامبر منتفی است.
در آیه دیگر میفرماید: ( إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ وَ کَفی بِرَبِّکَ وَکِیلاً )؛ (1)تو
1) (3) . اسراء، آیه65.
(شیطان) هرگز سلطهای بر بندگان من نخواهی یافت و آنها هیچگاه به دام تو گرفتار نمیشوند. همین قدر کافی است که پروردگارت حافظ و وکیل آنها باشد.
خداوند متعال همانطور که قرآن را بر قلب مبارک پیامبر نازل کرده است، وعده حفظ و نگهبانی از هر نوع تصرفی نیز داده است و تضمین کرده که خود آنرا محافظت کند: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ). 1
این در حالی است که افسانه غرانیق توانایی دستبرد و تصرف در قرآن را با بحثهای باطل انحرافی تجویز میکند.
از طرف دیگر خداوند وعده داده است که پیامبرانِ خود را یاری کند و پیروزی و غلبه با آنان است و اگر شیطان بخواهد هرگونه تصرفی در شریعت و پیامهای الهی کند، این تصرف، ضعیف و نابود شده است:
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَ الَّذِینَ آمَنُوا فِی الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ یَوْمَ یَقُومُ الْأَشْهادُ)؛ 2 ما به یقین پیامبران خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در زندگی دنیا و روزی که گواهان به پا میخیزند یاری میدهیم.
(کَتَبَ اللّهُ لَأَغْلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ)؛ 3 خداوند چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز میشویم؛ چراکه خداوند قوی و شکستناپذیر است.
(وَ لَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلِینَ* إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورُونَ* وَ إِنَّ جُنْدَنا لَهُمُ الْغالِبُونَ)؛ 4 وعده قطعی ما برای بندگان فرستاده ما از پیش مسلّم شده-که آنان یاریشدهگانند و لشکر ما پیروزند.
از طرف دیگر خداوند میفرماید: (... إِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانِ کانَ ضَعِیفاً)؛ 1 نقشه شیطان (همانند قدرتش) سست و ضعیف است.
نتیجه اینکه اساس وحی و نزول آیات قرآن در حفاظت الهی است و خداوند با همه قدرت، آنرا و پیامبرانش را محافظت نموده است و شیطان نمیتواند در آن هیچگونه دخل و تصرفی کند.
افسانه غرانیق در تطبیق با اساس دین و اندیشههای مشرکان اشکالاتی دارد که به برخی از آنها اشاره میشود:
یک . اگر این افسانه واقعیت میداشت، مشرکان و دشمنان در عصر پیامبر به آن تمسک جسته و آنرا رواج میدادند تا مسلمانان از دین و ایمان خود برگردند؛ چنانکه این قضیه در جریان معراج و در تغییر قبله رخ داده است.
دو . اساس قرآن، توحید و دعوت به یگانهپرستی و نفی هرگونه شرک و ابزار آن است تا جایی که بتها هیزم جهنم خواهند بود. چنین آموزههای اساسی چگونه با ستایش بزرگترین بتهای عرب و مصادیق بارز شرک سازش دارد؟ حتی در همین سوره نجم، آیات قبل از (أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی... ) سخن از وحی الهی است و آیات بعد از توحید حقیقی و مالکیت خداوند متعال و هدایت الهی و اعراض از مشرکان سخن میگویند. همچنین است سورههای قبل و بعد بهویژه سوره نحل که هرگونه حیات و درک و شعور را از بتها نفی میکند:
(وَ الَّذِینَ یَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا یَخْلُقُونَ شَیْئاً وَ هُمْ یُخْلَقُونَ* أَمْواتٌ غَیْرُ أَحْیاءٍ وَ ما یَشْعُرُونَ أَیّانَ یُبْعَثُونَ* إِلهُکُمْ إِلهٌ واحِدٌ فَالَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْکِرَةٌ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)؛ 2 معبودهایی را که غیر از خدا میخوانند چیزی را خلق
نمیکنند؛ بلکه خودشان هم مخلوقند. آنها مردگانی هستند که هرگز استعداد حیات ندارند و نمیدانند در چه زمانی محشور میشوند. معبود شما خداوند یگانه است.
سه . جمله گفته شده (غرانیق) از دو حالت خارج نیست؛ یا گفتار پیامبر است یا گفتار شیطان. همانطور که در روایات نقل شده، هر دو حالت باطل است.
حالت اول بدین جهت باطل است که در موارد فراوانی، قرآن آشکارا میگوید که پیامبر مالک هیچ چیزی نیست و اگر خداوند نخواهد هیچ چیز را تلاوت نمیکند: (قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ...)؛ 1 بگو اگر خدا میخواست من این آیات را بر شما نمیخواندم.
بلکه بالاتر از این، اگر او بر خدا دروغ ببندد و آیهای را بسازد، خداوند رگ گردن او را قطع خواهد کرد:
(وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ* فَما مِنْکُمْ مِنْ أَحَدٍ عَنْهُ حاجِزِینَ)؛ 2 اگر او سخنی دروغ بر ما میبست، ما او را با قدرت میگرفتیم؛ سپس رگ قلبش را قطع میکردیم، و هیچکس از شما نمیتوانست مانع مجازات او شود.
خداوند نیز پیامبر را اینگونه امتحان نمیکند که شیطان را در وحی و رسالت پیامبر نفوذ دهد؛ چراکه اساس وحی با خطا و فساد از بین میرود و نقض غرض الهی لازم میآید.
احتمال دوم (گفتار شیطان) نیز باطل است؛ چراکه شیطان از ساحت قدسی قرآن کریم رانده شده است و به همین جهت نخستین سخن قاری هنگام قرائت
قرآن «اعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم» است و شیطان هیچگونه توانایی دخل و تصرفی در آیات ندارد: «شیاطین و جنیان هرگز این آیات را نازل نکردند. و برای آنها سزاوار نیست و قدرت ندارند». (1)
بنابراین در محضر پیامبر و قرآن کریم، شیطان نمیتواند دخالت و تصرف کند؛ (2)اما آیاتی که یوسف درةالحداد مطرح کرده است که شیطان میتواند در وحی وسوسه و تصرف کند در بحث خطاناپذیری وحی گذشت که شیطان نمیتواند هیچگونه تصرف و دخالتی در وحی داشته باشد. افزون بر آن، آیه شریفه 52 سوره حج که به آن استدلال کرده است، نه تنها به دخالت شیطان بر فرایند وحی دلالتی ندارد؛ بلکه متن آن بر عصمت پیامبران نیز دلالت میکند. خداوند میفرماید:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّهُ آیاتِهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ)؛ هیچ پیامبری را پیش از تو نفرستادیم؛ مگر اینکه هرگاه آرزو میکرد (اهدافش را پیش ببرد) شیطان در آن القائاتی میکرد؛ اما خداوند القائات شیطان را از بین میبرد؛ سپس آیات خود را استحکام میبخشد.
تمنّی به دو معنا آمده است:
-درخواست کردن چیزی که انسان آنرا دوست دارد؛ ممکن باشد یا ممتنع؛ مانند آرزوی فقیر که ثروتمند شود یا بیفرزند که دارای فرزند شود و مانند آرزوی عمر طولانی یا نمردن, و اصل آن به معنای تقدیر است؛
-قرائت و تلاوت: تمنّیت الکتاب, یعنی قرأته.
در هر صورت طبق هر کدام از دو معنا، آیه شریفه هیچ ربطی به تصرف و دخالت شیطان در رسول خدا یا متن وحی ندارد؛ چراکه طبق معنای اول، آرزوی قلبی پیامبر این است که دینش بر سایرین برتری یابد و مردم دین اسلام را بپذیرند؛ اما شیطان با وسوسه کردن مردم در آرزوی به حق پیامبر دخالت کرده، مردم را نسبت به پذیرش دین سست و نیز ستمکاران و مفسدان را برای فساد کردن و کمرنگ کردن تلاشهای هر رسول و نبی تهییج میکند؛ اما خداوند متعال این وسوسه و القائات شیطانی را از بین میبرد.
طبق معنای دوم نیز اگر تمنی به معنای قرائت و تلاوت باشد، یعنی وقتی رسول خدا-یا هر پیامبر دیگر-آیات خدا را قرائت کند، شیطان در دل مردم وسوسه میکند تا در آیات خدا با پیامبر به مجادله برخیزند و با فساد در ایمان آنها خلل ایجاد کند. در این صورت خداوند القائات و وسوسههای شیطان را باطل میکند و به پیامبر توفیقاتی میدهد تا آن شبهاتو [وسوسهها] از بین بروند. (1)
مانند اینکه کفار و مشرکان (شیطان صفتان) افزون بر آنکه مردم را دعوت میکردند تا به آیات قرآن گوش فرا ندهند، در بین سخنان خود حرفهایی برای فریفتن مردم القا میکردند که هنگام تلاوت قرآن، شما لغو بگویید تا آیات تأثیر نداشته باشد. در آیه 26 سوره فصلت میخوانیم: (وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ)؛ کافران گفتند: گوش به این قرآن ندهید و به هنگام تلاوت قرآن، سخنان لغو و بیهوده بگویید تا پیروز شوید.
در هر صورت بنابر هر دو معنا، آیه هیچ ربطی به نفوذ و تسلط شیطان بر پیامبر، وحی و آیات قرآن ندارد؛ بلکه دلالت میکند که خداوند هر گونه دخالتی
1) (1) . المیزان فی تفسیر القرآن، ج14، ص392.
از شیطان را باطل و نسخ میکند؛ چراکه حرف «فا» در «فینسخ» اشاره به ترتیب بدون فاصله دارد؛ یعنی وقتی شیطان القائات خود را وارد میکند, بیدرنگ خداوند آنها را نسخ و زائل میکند. گواه بر این مطلب آیه 74 سوره اسرا است که میفرماید: (وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً)؛ اگر ما تو را ثابت قدم نمیساختیم و در پناه مقام عصمت از انحراف مصون نبودی، نزدیک بود کمی به آنها تمایل پیدا کنی.
این بیان، در ادامه آیاتی است که نشان میدهد کفار و مشرکان سعی داشتند با وسوسههای خود پیامبر را از وحی آسمانی منحرف کنند؛ ولی خداوند هرگز به آنها اجازه نداد تا با وسوسههای خود چنین موفقیتی به دست آورند.
شاهد دوم بر این بیان، آیه 113 سوره نسا است که میفرماید:
(وَ لَوْ لا فَضْلُ اللّهِ عَلَیْکَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ یُضِلُّوکَ وَ ما یُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَ ما یَضُرُّونَکَ مِنْ شَیْءٍ...)؛ اگر فضل و رحمت الهی بر تو نبود، گروهی از آنان تصمیم داشتند تو را گمراه سازند؛ اما آنها جز خودشان را گمراه نمیسازند و هیچ گونه زیانی به تو نمیرسانند.
همه اینها روشن میسازد که خداوند با تأییدات و امدادهای خود هرگز نمیگذارد وسوسههای شیاطین جنی و انسی در پیامبر اسلام نفوذ کند و او را از هرگونه انحراف نیز مصون نگه داشته است.
چکیده فصل هفتم
برخلاف متکلمان مسیحی بنا به نظر مسلمانان در وحی و متن قرآن خطا وجود ندارد؛ زیرا وحی بر جان پیامبر نازل میشود و پیامبر آنرا با علم حضوری و یقین کامل دریافت میکند و دریافت وحی از طریق مفاهیم یا ادراکات حسی و عقلی نیست تا خطا در آن راه پیدا کند. دلیل دیگر قاعده لطف است، که لطف خداوند اقتضا میکند شریعت را صحیح و دور از هرگونه دستبرد به مردم برساند و نباید ذرهای باطل بر آن بنشیند.
افزون بر این دو دلیل، آیاتی از جمله «42 فصلت؛ اسراء، 65 و جن، 26 و 27» دلالت میکند که در وحی هیچگونه خطایی وجود ندارد و بهطور کامل از دستبرد شیطان حفظ شده است. روایات متعددی نیز در این زمینه از امامان معصوم (علیهم السلام) رسیده است که دلالت میکند وحی همیشه همراه با یقین است و پیامبران بهطور قطع متوجه میشوند وحی دریافت شده از جانب خداوند است و از اساس خداوند پیامبران را محافظت میکند. در نتیجه داستان ورقة بن نوفل که پیامبر با اضطراب نزد او رفته است و او خبر به نبوت و وحی محمد (صلی الله علیه و آله) داده, باطل میباشد. افسانه غرانیق نیز-که دلالت بر نفوذ شیطان در پیامبر و وحی میکند-بهطور کامل مردود و از نظر سند مخدوش است و از نظر محتوا با آیات دیگر قرآن و عصمت انبیا سازش ندارد.
در نتیجه پیامبر و وحی همیشه از زمان صدور آن، از جانب خداوند تا زمانی که به دست پیامبر میرسد و تا زمانی که به مردم ابلاغ میشود و حتی بعد از آن, همه در محافظت الهی قرار دارد و همین فلسفه هدایتگری حقیقی خواهد بود.
پرسش
دیدگاه برخی از مستشرقین را درباره خطاپذیری کتب آسمانی بیان کنید.
دو دلیل عقلی بر خطاناپذیری وحی بنویسید.
آیات قرآن چگونه بر خطاناپذیری وحی دلالت دارند.
آیه 52 سوره حج بر چه چیزی دلالت میکند؟ آیا میتوان از آن بر نفوذ شیطان استفاده کرد؟ شبهه درباره آیه را همراه با پاسخ آن بیان کنید.
سه دلیل روایی را بر سلامت وحی توضیح دهید.
افسانه ورقه بن نوفل را از نظر سند و محتوا بررسی کنید.
افسانه غرانیق چیست؟ محتوای آنرا با محتوای سوره نجم بررسی کنید.
افسانه غرانیق را از نظر سند و دلالت تاریخی آن نقد نمایید.
آیا شیطان میتواند در وحی و نبوت نفوذ کند؟ برخی از آیات آن را تحلیل کنید.
پژوهش
درباره دیدگاههای چند تن از مستشرقان-از جمله گلدزیهر. درة الحداد و وات-درباره نفوذ شیطان و خطای در وحی و نبوت همراه با دلایل و پاسخ آنها پژوهشی ارائه نمایید.
منابع
1 . گلدزیهر، العقیده والشریعه ؛
2 . یوسف دره الحداد، دروس قرآنیه ؛
3 . لیدن، دائره المعارف قرآن ؛
4 . ریچارد بل، مقدمهای برترجمه قرآن ، ترجمه خرمشاهی .
«منبع صدور وحی» یکی از مباحث مهم وحی است؛ بدین معنا که همه کتب آسمانی پیامبران الهی از جمله تورات و انجیل که بر حضرت موسی (علیه السلام) و عیسی (علیه السلام) نازل شده است، منبع اصلی آن خداوند متعال بوده؛ همچنین قرآن کریم نیز مصدری غیر از وحی الهی ندارد. نه پیامبر و نه کتب آسمانی پیشین و نه دانشمندان یهود و نصارا هیچکدام هرگز منبع صدور قرآن نیستند. دلایل فراوانی برای این بحث وجود دارد که پیش از ارائه آنها به دو نکته مقدماتی اشاره میشود.
نکته اول : همه ادیان الهی یک منبع و هدف مشترک دارند و محتوای آنها از یک مصدر سرچشمه میگیرد. بر همه پیامبران الهی وحی شده است و همه پیامها و متن وحی از یک جا یعنی از خداوند متعال است.
ما مسلمانان معتقدیم که همه ادیان الهی یک منبع دارند و همه در یک مسیر از سرچشمهای زلال نشئت گرفتهاند و همگی در پی کلمه توحید و توحیدِکلمه و نیز عمل صالح و خالصانه و آراستهشدن به مکارم اخلاق هستند. هدف همه دینهای الهی آن است که مردم را به راه راست هدایت کنند؛ بدون آنکه در اصول کلی یا فروع اختلافی داشته باشند:
(شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی وَ عِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ...)؛ 1 آیین را برای دین شما تشریع کرد که به نوح توصیه کرده بود و آنچه را بر تو وحی فرستادیم و به ابراهیم و موسی و عیسی سفارش نمودیم این بود که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید.
با توجه به آیه (إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ...) 2 و آیات دیگر از جمله آل عمران، آیه 85، بقره، آیه 135 و 136 روشن میشود که خداوند دارای یک دین و آیین به نام اسلام است و آن تسلیم در برابر خدا و پرستش خالصانه اوست. (1)
نکته دوم : درباره الهی بودن کتاب مقدسِ موجود، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. دیدگاه غالب یهودیان قدیم و مسیحیان این است که عهد عتیق الهام الهی است؛ اما الهامبودن بدین معنا نیست (2)که همه الفاظ و کلمه به کلمه آن از جانب خداوند بر پیامبران نازل شده باشد؛ بلکه سخن خدابودن یا از طریق نیابت است که پیامبران نایب خدا روی زمین هستند و به نیابت از او سخن میگویند یا از طریق تملک است که خداوند سخنان پیامبران را به تملک خود درمیآورد. (3)
عهد جدید که چهار انجیل (انجیل متا، یوحنا، مرقس و لوقا) دارد نیز به اعتقاد مسیحیت، نوشته نویسندگان مخصوص به خود است که متا، یوحنا، مرقس و لوقا نویسندگان انجیلهای چهارگانه هستند و به اعتقاد متکلمان جدید مسیحی، الفاظ آن از جانب خداوند نیست و هیچ ضمانتی برای معصوم بودن محتوای آن
وجود ندارد؛ (1)اما اگر الهی بودن آنرا مطرح میکنند بدین معنا نیست که الفاظ آن از جانب خداوند باشد؛ بلکه روحالقدس راهنمای هر مؤلف خواهد شد و مفاهیم و معانی که در ذهن او مینشیند از سرچشمه وحی برگرفته شده و به تأیید خدا رسیده و خداوند آنها را پذیرفته است. (2)
موضوع الهی بودن متن قرآن از مهمترین مباحث وحی و مصادر آن است که طبق دیدگاه عموم مسلمانان تنها مصدر و منبع وحی و آیات قرآن کریم در لفظ و معنا خداوند حکیم و علیم است. خداوند الفاظ و معانی آیات قرآن را بهطور مستقیم یا بهوسیله فرشته ویژه خود یعنی جبرئیل بر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نازل میفرمود و او نیز به مردم ابلاغ مینمود. این عقیده عمومی مسلمانان و تصریح بسیاری از دانشمندان اسلامی است که متن قرآن و معانی آن از جانب خداوند است (3)و به همین جهت میتوان قرآن را کلام الهی دانست و اگر این کلمات از خداوند نمیبود چرا آنرا کلام خدا بنامیم؟ و چه تفاوتی میان آن و احادیث
1) (1) . علم و دین، ص126.
2) (2) . بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی، ص200-202.
3) (3) . زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص291؛ الاتقان، ج1، ص22؛ الجامع لاحکام القرآن، ج1، ص18؛ مناهل العرفان، ج2، ص42؛، مجمع البیان، ج9، ص60؛ المیزان، ج12، ص340 و ج15، ص317؛ قرآن در اسلام، ص64؛ مفاتیح الغیب، ص113؛ شعرانی، راه سعادت، ص23؛ علوم قرآنی، ص57؛ عبدالله جوادی آملی، وحی و رهبری، ص78؛ تفسیر موضوعی، ج1، ص48؛ میرمحمدی، بحوث فی تاریخ القرآن، ص82؛ مباحث فی علوم القرآن، ص35؛ الفتوحات المکیه، ج3، ص103؛ سر سید احمد خان هندی، تفسیر القرآن هو الهدی و الفرقان، ج1، ص7.
قدسی وجود دارد؟ و از اساس، امتیاز آن بر سایر کتب آسمانی در همین نکته نهفته است. این مسئله از جانب مسلمانان امری روشن و قطعی است؛ اما از جانب غیر مسلمان خیر. تعارض اندیشههای دو دیدگاه موافق و مخالف نیز-یعنی اتفاق اندیشمندان اسلامی با آنچه که در صدر اسلام از مخالفان و آنچه که امروزه از جانب خاورشناسان مطرح میشود-ثمرات و نتایجی در پی دارد که برای جهانیان و پیروان همه ادیان قابل ملاحظه است.
ساختار قرآن کریم از چند جهت قابل بحث و بررسی است:
-وحیانیت واژگان، ترکیب آنها همراه با معانی و محتوای آنها؛
-وحیانیت نظم آیات در ضمن سورهها؛
-الهی بودن نظم و ترتیب سورههای قرآن کریم. (1)
از میان این سه جهت آنچه در وحیانیت متن و ساختار قرآن کریم اهمیت دارد و آنرا ضروری میکند، اثبات الهی بودن الفاظ، ترکیب آیات قرآن کریم همراه با معانی و محتوای آنها است.
درباره نظم آیات نیز باید گفت که آنچه از چگونگی قرار گرفتن آیات در ضمن سورهها و از مجموع اسناد و مدارک و روایات استفاده میشود این است که ترتیب آیات در قالب سورهها حساب شده و بر اساس حکمت و فرمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بوده است و رأی و اجتهاد صحابه در ترتیب موجود آیات حتی آیات به ظاهر ناسخ و منسوخ (2)هیچگونه دخالتی نداشته است. بنابراین نظم و چینش آیات از طرف خداوند با دستور پیامبر بوده و توقیفی است و باید آنرا
تعبّداً پذیرفت؛ چراکه هر سوره با فرود آمدن (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ) آغاز میشد و آیات در آن ثبت میگردید تا اینکه «بسم الله» دیگری نازل میگشت. امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «پایان یک سوره با نزول (بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ ) به منزله ابتدای سورهای دیگر شناخته میشد». (1)در موارد فراوانی نیز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با اشاره جبرئیل به کاتبان وحی دستور میداد فلان آیه را در فلان موضع قرار دهند. (2)و پیامبر نیز به کاتبان وحی دستور میداد همین کار را انجام دهند.
نظم و ترتیب سورههای قرآن کریم نیز مورد اختلاف دانشمندان اسلامی است که برخی آنرا توقیفی و از طریق وحی الهی میدانند و برخی آنرا بر اساس اجتهاد صحابه دانسته و عدهای دیگر تفصیل قائل شدهاند؛ بدین معنا که نظم و ترتیب بخشی از سورهها وحیانی و توقیفی و بخشی دیگر اجتهادی میباشد. جایگاه این بحث جمع قرآن است که میتوان به منابع ویژه مربوط به آن مراجعه نمود. (3)
در هر صورت آنچه ضرورت دارد اثبات الهی بودن الفاظ قرآن کریم و ترکیب آنها است.
سیوطی در الاتقان درباره اینکه چه چیزی بر پیامبر نازل شده است سه دیدگاه را مطرح میکند:
الف) لفظ و معنا هر دو از جانب خداوند نازل شده است؛
ب) جبرئیل معانی را بر پیامبر القا میکرده است و پیامبر آن معانی را در قالب الفاظ عرب قرار میداد؛
1) (1) . تفسیر عیاشی، ج1، ص19 و نیز ر. ک: بحارالانوار، ج92، ص260، 263، 290 و 291.
2) (2) . از جمله آیه280 سوره بقره که جبرئیل نازل شد و گفت: آن را در میان آیه ربا و آیه دین از سوره بقره قرار دهند. ر. ک: تفسیر ماوردی، ج1، ص282.
3) (3) . از جمله سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج1؛ التمهید، ج1؛ علوم القرآن عند المفسرین، ج1.
ج) جبرئیل معنا را بر پیامبر القا میکرد و با این الفاظ به لغت عرب تعبیر مینمود و اهل آسمان آنرا به زبان عربی میخواندند و بعد همانطور نازل میگشت. (1)
مسلمانان در این باره معتقدند همانگونه که معانی قرآن از جانب خداوند متعال است الفاظ و پوشاندن لباس لفظ به معنا و مفاهیم و چگونگی ترکیب و نظم این الفاظ نیز از خداوند متعال است؛ نه پیامبر و نه جبرئیل امین. جبرئیل تنها امین وحی و وظیفه او پیامرسانی و پیامبر نیز، وظیفهاش رسالت و ابلاغ پیام خداوند بر بشر است.
در نتیجه این احتمال که «الفاظ و تنظیم عبارات قرآن وحیانی نباشد؛ بلکه تنها معانی قرآن از جانب خداوند با واسطه جبرئیل بر قلب پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل میشد و آن حضرت خود آنها را در قالب الفاظ در آورده است» باطل و بیاساس است. (2)
1) (1) . الاتقان، ج1، ص122.
2) (2) . در کتاب فلسفه علم تألیف هری استرین و لف سین، ترجمه احمد آرام، ص312 و 313 احتمال دوم را به برخی از دانشمندان اسلامی نسبت داده است. همچنین مقصود فراستخواه در کتاب زبان قرآن، ص305 و فصلنامه فراراه، ش 1، ص21، این نظریه را به معمر بن عباد سلمی از سران معتزله نسبت میدهد. نصر حامد ابوزید در گفتوگوی اختصاصی با مجله کیان، ش 4، ص12، این دیدگاه را به حقیقت نزدیکتر میداند. آیةالله معرفت در کتاب علوم قرآنی مینویسد: «با رجوع به اصل مستند «هری استرین ولف سین» یعنی کتاب مقالات الاسلامیین از ابوالحسن اشعری روشن شد که برداشت ولف اشتباه بوده است و همین اشتباه سبب شده است تا افرادی مانند مقصود فراستخواه آن را دستاویز قرار داده و امروزه در جایگاه شبهه مطرح سازند». از آغاز رسالت تاکنون در نسلهای مختلف، هر نسلی پس از نسل دیگر بین مسلمانان توافق بوده است که قرآن از جانب خداوند بر پیامبر اسلام نازل شده است و تنها معاندان اسلام به مخالفت با آن پرداختهاند. جرجانی مینویسد: «قرآن کتاب نازل شده از سوی خداوند است». (علی بن محمد، جرجانی، کتاب التعریفات، ص75.) زرکشی نیز الفاظ قرآن و محتوای آن را از جانب خداوند میداند و مینویسد: «آنچه جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل کرد الفاظ قرآن از سوره فاتحه تا سوره ناس بود. این الفاظ فقط کلام خدا هستند؛ نه جبرئیل و نه محمد در انشا و ترتیب آنها هرگز دخالت نداشته؛ بلکه خداوند آنها را مرتب نموده است؛ به همین جهت قرآن کلام خدا نامیده شده است. (محمد عبدالعظیم زرقانی، مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج1، ص19 و 41)».افزون بر آن از تعریف دائرهالمعارف بریتانیا نیز که از جانب غربیها و خاورشناسان مطرح شده است همین نظریه استفاده میشود: قرآن کتاب دینی امت اسلام است. این کتاب از آیاتی تشکیل یافته که در طی دورهای حدود 23 سال بر محمد نازل شده... مسلمانان به قرآن [با این تلقی] مینگرند که عین سخنان خداوند است و پیام الهی را در زمینه هدایت رهاییبخش به گروندگان آن میرساند. (Charles. J. Adams, Quran, Encyclopedia of Religon, V12, 1993)
آثار و نتایج
از نظر علمی با اثبات یگانگی مصدر قرآن یعنی الهیبودن متن آیات نتایج ارزشمندی برای قرآن کریم به دست میآید:
-قدسی و ماورایی بودن؛
-واقعنمایی و حقیقتپردازی؛
-حجیت سند و ارزش و اعتبار والای آن؛
-مصونیت از خطا؛
-حکیمانگی محتوا و الفاظ؛
-هدایتگری.
اما با شبهات خاورشناسان مبنی بر مصادر دیگر برای قرآن کریم، نتایجی گمراهکننده مانند همسویی و یکسانی قرآن کریم با دیگر کتابهای آسمانی، بشری بودن آن، خطاپذیری و مانند آن به دست میآید.
دلایل و مؤیداتی بر یگانگی مصدر وحی وجود دارد که ثابت میکند همه قرآن (سورهها و آیات و الفاظ و معانی آن) از جانب خداوند متعال است.
این دلایل و مؤیدات بر دو گونه است: قسمی دلایل اصلی الهی بودن قرآن را ثابت میکند و قسم دیگر شواهد و قرائنی درون دینی هستند. این شواهد برای کسانی است که اسلام و قرآن را پذیرفتهاند.
این دلایل بهطور کلی ثابت میکند که قرآن از جانب خداوند صادر شده است و مصدر دیگری ندارد.
قرآن کریم معجزه جاوید پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است. یکی از نشانههای معجزهبودن قرآن این است که از همان آغاز نزول افرادی به مبارزه با قرآن برخاستند و تصمیم گرفتند مانند آنرا بیاورند؛ در حالی که هنوز آیات تحدی نازل نشده بود. عظمت و جذابیت قرآن به گونهای بود که خودبهخود دیگران را بدون دعوت به تحدی به چالش کشانید و تا افرادی مانند «ولید بن مغیرة» خواستند با آن مبارزه کنند یا مانند آن را بیاورند. در آخرین تلاش و مبارزه فکری، شکست خورده و به دلیل شگفتی بیش از حد قرآن کریم آنرا «سحر» نامید. این نوع تحدی را میشود «تحدی ذاتی» نامید.
افزون بر آن قرآن جهانیان را دعوت میکند که اگر شک دارید این کتاب از جانب خداوند است همانند آنرا بیاورید؛ حتی یک سوره هم بیاورید کافی است.
تا این عصر هنوز کسی نتوانسته است سورهای مانند یا برتر از قرآن کریم بیاورد تا با قرآن مقابله و معارضه کند؛ در این باره آیاتی وجود دارد که آنها را آیات تحدی مینامند. برخی از آنها عبارتند از:
(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً)؛ 1
(أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)؛ 2
(وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ). 3
این آیات آشکارا مخالفان را به همانند آوردن فرا میخواند؛ اینگونه که پیامبر با اعتراف خود شما نزد کسی درس نخوانده و علمی را فرا نگرفته؛ اما کتابی آورده که بالاترین فصاحت و بلاغت را دارد؛ در حالی که شما فصیحان و بلیغانی دارید که درس خواندهاند و سخنانی فصیح گفتهاند؛ اما هیچکدام از آن سخنها به پایه آیات قرآن نمیرسد؛ پس شما ای فصیحان و بلیغان عرب! اگر میگویید این قرآن بشری است، همه انسانها را دعوت کنید تا دست به دست هم داده و یکدیگر را یاری کنند تا مانند این قرآن حتی مانند یک سوره کوچک که محمد (صلی الله علیه و آله) آورده بیاورند؛ ولی آنها هرچه تلاش کردند به درماندگی و ناتوانی خود بیشتر پی بردند و این عجز، بهترین دلیل است که قرآن بشری نیست؛ بلکه از جانب خدا است.
اعجاز قرآن ابعاد مختلفی دارد که حدود سی وجه برای آن برشمردهاند؛ از جمله
«اعجاز بیانی، اعجاز تشریعی، اعجاز در اخبار غیبی، اعجاز علمی و اعجاز در معارف».
یکی از مهمترین وجوه اعجاز که مفسران بر آن همنظرند اعجاز در فصاحت و بلاغت و الفاظ و تنظیم عبارات است؛ یعنی همان ترکیب و قالبهایی که گوینده برای ادای مقصود خویش به کار میبرد؛ بنابراین مفاد آیات تحدی این است که اگر تردید دارید که این الفاظ و عبارات و ترکیب و قالبها از سوی خداوند است، در مقام معارضه و اثبات ادعای خود الفاظ و عبارات دیگری شبیه همینها بیاورید؛ اما آنها از آوردن مانند آن ناتوان ماندهاند و همین بزرگترین دلیل است که الفاظ و عبارات از سوی خداوند متعال نازل شده است و ساخته و پرداخته فکر و اندیشه هیچ بشری حتی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز نیست. (1)
از همان صدر اسلام افرادی مانند عبداللّه بن مقفع، متنّبی (احمد بن حسین)، مسیلمه کذاب، ابوالعلاء معرّی و آنچه که به تازگی در شبکههای اینترنت به طرفداری از مسیحیت ساختهاند و قصد معارضه با قرآن داشتهاند هیچکدام نتوانستهاند با قرآن معارضه کنند؛ بلکه با آوردن جملاتی مبتذل و مسخره، خود را رسوا نموده و نه تنها آسیبی به قرآن نرساندند؛ بلکه برتری قرآن و اعجاز آنرا بیش از پیش به اثبات رساندهاند.
از دلایلی که میتواند اثبات کند که قرآن کریم چه در ساختار لفظی و چه در محتوا از پیامبر اسلام نیست، بلکه از جانب خداوند متعال بر آن حضرت نازل شده «امّی» بودن پیامبر است.
یکی از نکات روشن زندگی پیامبر اسلام از نظر تاریخی و نقلی این است که
1) (1) . سید ابوالقاسم خویی، البیان، ص45 و محمدتقی مصباح یزدی، قرآنشناسی، ص93.
آن حضرت درس ناخوانده و استاد ندیده است و با هیچ نوشته و دفتر و کتابی نیز آشنا نبوده است.
احدی از مورخان مسلمان و غیرمسلمان ادعا نکرده است که محمد (صلی الله علیه و آله) در دوران کودکی یا جوانی و حتی قبل از رسالت-چه برسد به دوران پیری و-خواندن و نوشتن آموخته است یا اینکه موردی را بیابند که یک سطر خوانده یا کلمهای نوشته باشد؛ چراکه بهطور کلی عرب آن زمان مردمی بیسواد بودند و افراد با سواد انگشتشمار، انگشتنما و معروف بودند؛ به طوری که میگویند در همه شهر مکه بیش از هفده نفر خواندن و نوشتن نمینداشتند؛ زیرا خواندن و نوشتن در آن زمان برای عربها (1)ارزش نداشت. ممکن نیست کسی در آن محیط بر این فن آگاه بوده باشد؛ اما مردم از آن بیاطلاع بوده و تاریخ نیز درباره آن سکوت کرده باشد.
حتی خاورشناسان که بهطور معمول با دیده انتقاد به تاریخ اسلام و پیامبر مینگرند کوچکترین سابقه و گواهی بر خواندن و نوشتن پیامبر نیافته و اعتراف کردهاند که او مردی درس نخوانده بوده است. افرادی مانند «ویل دورانت، (2)گوستاولوبون، (3)کونستان وژریل گیورگیو، (4)توماس کارلایل، (5)و جان دیون پورت» (6)به این مطلب تصریح نموده و حتی برخی از خاورشناسان از جمله «ماسینیون» مؤلف کتاب سلمان پاک داستان «بحیرای راهب» را افسانه میپندارد و نمیپذیرد
که در همین برخورد کوتاه چیزی از او، آموخته باشد. (1)
قرآن کریم نیز پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) را امی معرفی میکند: (الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ...)؛ 2 [پرهیزکاران] کسانی هستند که از رسول نبی امی پیروی میکنند.
درباره مفهوم «امی» چند دیدگاه وجود دارد:
-نه مینویسد و نه میخواند؛
-منسوب به امت است؛ چرا که امت عرب، خواندن و نوشتن را خوب نمیدانسته است؛
-منسوب به امّ به معنای مادر است؛ یعنی بر همانگونهای است که از مادر زاییده شده و نوشتن را نمیدانست. (2)
-منسوب به امّالقری یعنی شهر مکه است.
اما هر دیدگاه پذیرفته شود این مفهومِ گویا را دارد که خواندن و نوشتن را نیاموخته است. روایتی از ابنعباس نقل شده است که «کان نبیکم (صلی الله علیه و آله) امّیاً لایکتب ولایقرأ». (3)
در آیهای دیگر خداوند متعال میفرماید:
(وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ)؛ 5 تو هرگز پیش از این کتابی نمیخواندی و با دست خود چیزی نمینوشتی. مبادا کسانی که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند شک و تردید کنند.
علامه طباطبایی (ره) این آیه را که مربوط به پیامبر (صلی الله علیه و آله) است، برای اثبات وحیانیت نص و قرآن کریم میداند و میفرماید:
معنای آیه چنین است که پیش از نزول قرآن عادت نداشتهای کتابی را بخوانی یا بنویسی؛ چراکه خواندن و نوشتن را نمیدانستی و امّی بودهای و اگر غیر این میبود، مخالفان تو که درصدد ابطال حق هستند، آن [قرآن] را بیتردید باطل اعلام میکردند؛ اما تو خواندن و نوشتن نمیدانستی و خود را بر این حالت حفظ کردهای و عرب نیز تو را با این ویژگی میشناسند؛ چراکه با آنها معاشرت و رفت و آمد داشتهای. در این صورت است که دیگر تردیدی به خود راه نمیدهند که این قرآن (نازل شده)، از جانب خداوند متعال و کلام او است و بافتههای خودت یا تلفیقی از کتابهای آسمانی گذشتگان و قصههای آنان و غیره نیست تا مبطلان و کفار در آن تردید داشته باشند و برای پذیرش آن عذری آورند. (1)
با توجه به این ویژگی پیامبر چگونه میتوان باور کرد که شخصی درس نخوانده و استاد و مکتب ندیده با نیروی خودش کتابی بیاورد و همه جهان بشر را به مقابله دعوت کند و همگان از آوردن مثل آن عاجز شوند. آیا این دلیل نمیشود که نیروی تو از قدرت بیپایان پروردگار مدد میگیرد و این کتاب وحی آسمانی است که از ناحیه او بر تو القا شده است. (2)
در مقایسهای میان سخنان رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، خطبهها، کلمات قصار و بیانات آن حضرت با آیات قرآن درمییابیم که میان این دو تفاوت کامل وجود دارد. آیات قرآن در اوج فصاحت و بلاغت به گونهای است که هیچ تغییری را حتی
کاستن یا افزایش یک حرف چه حرف ربط یا غیر آنرا برنمیتابد و مفهوم آن بهطور کامل تغییر میکند و به همین جهت از اعجاز برخوردار است و قابلیت تحدی را دارد. این غیر از سخنان خود آن حضرت است که اسلوب دیگری دارد و حتی بسیاری از احادیث نقل شده از آن حضرت نقل به معنا میباشد و اگر آیات قرآن هم از خود پیامبر میبود باید دارای یک سیاق و اسلوب باشد و هر دو از اعجاز برخوردار باشند. افزون بر آن پدیده جعل و روایات ساختگی پرشماری را که به پیامبر نسبت دادهاند نشان میدهد که همانندسازی در روایات آن حضرت ممکن است؛ اما مانند قرآن را آوردن خیر. اگر سخنان پیامبر را نیز کنار آیهای قرار دهیم، از هم باز شناخته میشوند.
افزون بر دلایل مزبور شواهد فراوانی از آیات قرآن و روایات وجود دارد که ثابت میکند تنها مصدر قرآن خداوند است و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نقشی جز اخذ وحی و ابلاغ آن به مردم نداشته است. این شواهد و قرائن، درون دینی هستند و کسانی آنرا میپذیرند که اصل دین اسلام و قرآن را پذیرفته باشند. این شواهد را میشود در دو دسته ارائه نمود: دستهای کلی است و دستهای دیگر به نزول لفظی قرآن از جانب خداوند اشاره دارند؛ در اینجا به بررسی آنها میپردازیم.
آیاتی از قرآن دلالت دارد که همه آیات و سورههای قرآنکریم از جانب خداوند متعال و کلام الهی است. این آیات با واسطهگری جبرئیل بر قلب مبارک
پیامبر وحی شد: (وَ إِنَّکَ لَتُلَقَّی الْقُرْآنَ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ عَلِیمٍ)؛ 1 به یقین این قرآن از سوی حکیم و دانایی بر تو القا میشود.
از طرفی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) هیچ نقش و دخالتی در متن وحی و الفاظ آن نداشته و پس از نزول نیز امکان هیچگونه تغییر و تجدید نظری برای او فراهم نبود.
مشرکان از پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) تقاضا کردند:
(ائْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ)؛ 2 قرآنی جز این بیاور یا آنرا (به شکل دیگری) دگرگون کن. [در پاسخ به آنها] بگو: مرا نرسد که آنرا از پیش خود دگرگون کنم. من پیروی نمیکنم، مگر آنچه را که به من وحی شده است. من اگر پروردگارم را [به دگرگون ساختن قرآن] نافرمانی کنم از عذاب روزی بزرگ میترسم.
در تعابیر دیگر قرآنی، خداوند متعال، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در صورت هرگونه تغییر قرآن، تهدید به خواری و مرگ تهدید میکند و میفرماید: (وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ)؛ 3 و اگر وی برخی سخنان ما را میبافت هر آینه او را به دست راست [کنایه از قوت و توانایی خداوند] میگرفتیم سپس رگ قلبش را میبریدیم.
تنها خداوند متعال است که میتواند در آیات قرآن تصرف کند: (وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ...)؛ 4 و اگر بخواهیم میتوانیم آنچه را به تو وحی کردهایم، ببریم. با این حال سنت الهی همچنان به تغییرناپذیری آیات قرآن است
و این آیات به روشنی نشان میدهد که پیامبر هیچگونه دخالت و اجازهای برای تصرف در متن وحی ندارد. و حتی نمیتواند کلمات قرآن کریم را تغییر دهد یا تبدیل کند و خداوند نیز اگرچه توانایی تغییر و از بین بردن را دارد، سنت الهی بر حفظ این متن آسمانی است و خود متعهد حفظ آن شده است: (... لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ...). 1
این آیه بر اهمیت حفظ الفاظ و کلمات قرآن کریم تأکید دارد؛ زیرا تنها گزینه و راه رسیدن به معنا و تأویل آن و ادراک عمق مفاهیم، الفاظ و عبارات یک متن است. در واقع آیه خبر از امری واقعی میدهد که خداوند آنرا مقرر نموده است. اگر این جمله منفی را با آیه دیگر که یک جمله اثباتی است (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ) 2 جمع نماییم قدرت خداوند متعال را در حفظ قرآن کریم بدون ذرهای تغییر یا شائبه عارض شدن تحولی-چه اشتباهی یا عمدی-روشن میکند.
این پاسخ قرآن کریم به کسانی است که لفظ یا معنا را از جانب خدا نمیدانند و این شبهه در عصر نزول مطرح بوده است و امروزه نیز بسیاری از مستشرقان، افزون بر مصدر خارجی-همچون یهود و نصارا که برای قرآن قائلند-به مصدریت خود پیامبر نیز اشاره دارند. آنان میگویند:
محمد، قرآن را با بیان و اسلوب خاص خود القا کرد و سپس آنرا به خدایش نسبت داد تا هالهای از قدسیت بر آن بپوشاند و از این طریق، احترام و اعتماد مردم را جلب کرده و به اهداف دنیوی خود برای سلطه بر آنان و سیادت و زعامت و حاکمیت دست یابد. وی در این مسیر، از قوه ذکاوت و فراست و فطانت و عمق تأملاتش بهره جسته و با ضمیمه کردن برخی اخبار غیبی و حقایق علمی، قرآن موجود را عرضه کرد. (1)
1) (3) . عنایت، غازی، شبهات حول القرآن الکریم، ص21 و 27 و 34.
یوسف درّهالحداد، (کشیش اسلامشناس معاصر) در کتاب خود به پیامبر نسبت میدهد که پس از بازگشت از طائف، به علت دشواری وضعیت برای خود و پیروانش، مجبور شد بعضی آیات را به تعابیر و آیاتی دیگر تبدیل کند؛ از اینرو پیروان او و نیز مشرکان متوجه این تغییر موضع شدند و این امر به ارتداد و یأس برخی از پیروان او انجامید. و هجرت به مدینه نیز در حقیقت برای مقابله با وضعیت جدیدی بود که برای محمد پدید آمد. و اینکه در سوره عنکبوت در اواخر دوران مکه، آیه 1-3: (أَ حَسِبَ النّاسُ أَنْ یُتْرَکُوا أَنْ یَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا یُفْتَنُونَ ) در همین باره است. و آیات 98-100 و 52 و 106-109 سوره نحل و همینطور 29 و 33 و 40 و 41 سوره رعد، ناظر به این ماجرا است. (1)
مخالفان پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در عصر نزول برای تضعیف قرآن کریم و بشری جلوه دادن آن، آیات قرآن را الهی نمیدانستند و به گونههای مختلف به طرح شبهه میپرداختند که آنچه پیامبر میگوید دروغ است و از جانب خداوند نیست؛ بلکه ساخته و پرداخته بشر است و افرادی را نیز مانند «بلعام» که شغلش شمشیرسازی و نصرانی و اهل روم بوده است یا «عایش» غلام حویطب که صاحب کتابهایی بوده و بعد مسلمان شد، یا «سلمان فارسی» (2)که به ادیان گذشته آگاه بوده، به مردم معرفی میکردند که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) مطالب خود را از آنها میگیرد.
خداوند متعال میفرماید: (وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ)؛ 3 و ما میدانیم که آنان میگویند: «همانا [این قرآن را] آدمی به او میآموزد. زبانِ کسی که این را به او نسبت میدهند
گنگ و نارسا است و این-زبان قرآن-زبان تازی روشن است.
آیه شریفه، پاسخ یکی از اشکالات مخالفان قرآن کریم است که میگفتند: پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) این آیات را از جانب شخصی آموخته است و برای مردم بیان میکند. گویا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) فردی را که سخن گفتن او فصیح نبوده است، ولی به معارف ادیان و داستانهای انبیای پیشین آشنایی داشته ملاقات نموده (1)و این آیات از جانب او است و پیامبر آنها را به خداوند نسبت میدهد و افترا میبندد.
علامه طباطبایی بر این باور است که قرآن کریم دو پاسخ به این اشکال میدهد تا اساس شبهه از بین برود:
یک . اگر منظور اشکالکنندگان این است که الفاظ قرآن را از آن شخص میگیرد این شخصی که شما او را معلم پیامبر میدانید، اعجمی است و فصیح سخن نمیگوید؛ حال آنکه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) آیاتی را که مطرح میکند فصیح و در حد اعجاز است.
دو . و اگر منظور این باشد که معانی این آیات از جانب آن شخص است و پیامبر آنها را در قالب الفاظ میریزد، پاسخ این است که مطالب آیات قرآن پر از معارف حقیقی است که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با جان و دل به آنها ایمان دارد و کسی که مؤمن به خدا و آیات او است به کسی افترا و دروغ نمیبندد و افترا و دروغ کار کسانی است که به آیات خدا ایمان ندارند و دروغ میگویند. (إِنَّما یَفْتَرِی الْکَذِبَ الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِآیاتِ اللّهِ وَ أُولئِکَ هُمُ الْکاذِبُونَ)؛ در نتیجه نه الفاظ از دیگران است که معانی در قالب همان الفاظ ظهور کند و نه معانی از دیگران است تا پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) آنها را در قالب الفاظ بریزد و بر خدا دروغ ببندد. (2)
از برخی آیات قرآن استفاده میشود که خداوند در برخی موارد پیامبر را سرزنش میکند یا در مواردی آن حضرت تصمیم بر کاری گرفتهاند؛ اما پس از تصمیم به آن یا انجام دادن آن، خداوند او را نهی نموده یا توبیخ میکند یا فرمان دیگری صادر میکند. برخی موارد آن عبارتند از:
اجازه پیامبر به عدهای برای بازگشت از جهاد: در جنگ تبوک برخی از افراد سست ایمان که منافقان نیز در میان آنها بودند نزد پیامبر آمدند و بهانههایی را مطرح کردند تا به جهاد نروند. پیامبر نیز به آنها اجازه داد. در این باره آیه نازل شده و پیامبر را سرزنش کرد که (عَفَا اللّهُ عَنْکَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّی یَتَبَیَّنَ لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْکاذِبِینَ)؛ 1 خداوند تو را ببخشد. چرا پیش از آنکه راستگویان و دروغگویان را بشناسی به آنها اجازه دادی؟
یعنی نباید پیامبر به افراد دروغگو و منافق اجازه دهد تا با سوگندهای دروغ به جنگ نروند و در راحتی و آسایش باشند. (1)
موارد دیگر که به نوعی توبیخ از آن استفاده میشود عبارتاند از: توبه، آیه 113، عبس، آیه 5 تا 10 و اسراء، آیه 74 و 75.
از آیات قرآن استفاده میشود که جایگاه پیامبر در مباحث وحی و نزول این است که وی گیرنده وحی، مفسر و معلم آیات قرآن است؛ نه مصدر قرآن. خداوند متعال میفرماید: (... وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ...)؛ 3 ما بر تو
1) (2) . مجمع البیان، ج5، ص515 و تفسیر شبّر، ص204.
قرآن را فرستادیم تا برای مردم آنچه را بر آنها نازل شده است روشن کنی (و تفسیر نمایی).
این آیه یکی از دلایل مفسر بودن قرآن کریم است. خداوند درباره معلم قرآن بودن پیامبر، چنین میفرماید: (هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ...)؛ 1 اوست خداوندی که در میان قومی امّی پیامبری از میان خودشان برانگیخت تا آیات را بر آنان تلاوت کند، پاکیزهشان سازد و کتاب (قرآن) و حکمت را به آنان بیاموزد.
پیامبر فرستادهای است که آیات خدا را باید بهطور کامل و صحیح به مردم برساند: (... فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلی رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبِینُ)؛ 2 بدانید که وظیفه فرستاده ما پیامرسانی آشکار است. (ما عَلَی الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ وَ اللّهُ یَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما تَکْتُمُونَ ) 3 جز پیامرسانی چیزی بر فرستاده خدا نیست. و خداوند میداند آنچه را آشکار و یا پنهان میکنید. آیات دیگر: رعد، آیه 14؛ آل عمران، آیه 20؛ نحل، آیه 35 و 82.
این آیات نشان میدهد که پیامبر نمیتواند منشأ و نازلکننده و مصدر وحی باشد؛ بلکه او گیرنده، مفسر و پیامرسان الهی است.
از صدر اسلام مخالفان تلاشهای بیاندازهای برای مقابله و مبارزه کردن با قرآن انجام دادهاند. سخنوران و فصحای آن زمان با تشکیل انجمنها و گروهها به اندیشه افتادند که مانندی برای قرآن بسازند یا آنرا کلام بشری جلوه دهند و آنها
در آخرین تلاش و مبارزه فکری خود به دلیل شگفتی بیش از حد قرآن کریم آنرا «سحر» نامیدند. (1)
ولید بن مغیره اندیشمند عرب در مکه که او را «ریحانهالقریش» مینامیدند پس از اینکه آیات سوره سجده را شنید به سوی قبیله بنیمخزوم رفت و گفت: به خدا سوگند! کلامی را از محمد شنیدم که نه کلام انسان است و نه کلام جن؛ ولی کلامی است که بر همه کلامها برتری دارد. (2)
این اعتراف از جانب مخالفان سرسخت دین اسلام، بهترین دلیل است که این آیات با همین ترکیب الفاظ و حروف، بالاترین کلام است و نه میتواند از بشر باشد و نه از جن و پریان.
در جریان زندگی و سیره شخصی پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسائل بسیار مهمی رخ داده است که نقطه عطفی در زندگی شخصی ایشان بوده و اهمیت فراوان داشته است؛ از جمله جریان عام الحزن (وفات حضرت خدیجه (علیها السلام) و حضرت ابوطالب دو یاور بزرگ پیامبر (صلی الله علیه و آله) و مرگ ابراهیم فرزند آن حضرت و اموری از این قبیل که نه تنها خود پیامبر، بلکه مردم آن عصر و حتی مخالفان نیز به آن اهمیت بسیار دادهاند و اگر این قرآن از جانب خود پیامبر باشد باید به گونهای همه این مسائل یا برخی از آنها در قرآن مطرح شده باشد؛ چنانچه در انجیل-که نقل سیره و ساخته بشر است-مطالب فراوانی درباره زندگی شخصی حضرت عیسی (علیه السلام) یافت میشود.
در تاریخ نزول آیات، به مواردی اشاره شده است که پیامبر پس از مدتهای طولانی جهت دریافت پیام یا سخن الهی انتظار میکشید و گاهی وحی بدون توجه قبلی بر آن حضرت نازل میشد. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به دلیل نیازهای خاص اجتماعی از جمله پرسشهای مختلف مردم یا رسیدن فرمان یا دستوری از جانب خداوند برای برخی از مسائل، نیازمند حکم قطعی و پاسخی روشن بود. گاهی این پاسخها و فرمانهای الهی پس از مدتها انتظار بر آن حضرت نازل میشد و اگر پیامبر از جانب خود میتوانست به راحتی و خودبهخود حکمی را بیان کند آنرا بیان میکرد و به انتظار کشیدن و بیتکلیفی در آن مسئله نیاز نبود و در برخی موارد نیز مدتی طولانی، وحی بر پیامبر قطع میشد؛ به گونهای که ناراحتی آن حضرت به علت تأخیر، نمایان بوده است؛ از جمله اینکه:
در جریان «مخلّفون» آن سه نفر (کعب بن مالک، مرارة بن ربیع و هلال بن امیه) که به علت سستی و تخلف در جنگ تبوک از دستورهای پیامبر سرپیچیدند؛ سپس پشیمان شدند و توبه کردند؛ ولی پیامبر آنها را نپذیرفت و منتظر ماند تا اینکه آیه 118 سوره توبه نازل شد: (1)(وَ عَلَی الثَّلاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتّی إِذا ضاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَیْهِ ثُمَّ تابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)؛ و بر آن سه نفر که (از جنگ تبوک) تخلف ورزیدند تا آنکه زمین با همه گستردگی بر آنها تنگ شد و از خود دلتنگ (و خشمگین) شدند و دانستد که برای رهایی از غضب الهی جز خدا پناهگاهی نیست. پس خداوند بر آنها لطف فرمود که توبه کنند و توبه آنها را بپذیرد که خداوند بسیار توبهپذیر و مهربان است.
1) (1) . همان، ج5 و 6، ص103.
مرحوم شبّر همچنین در ذیل آیه نهم از سوره کهف مینویسد: «آیه نشان میدهد که مدتی وحی بر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) قطع میگشت و وی هیچ اختیاری از خود نداشت». (1)افزون بر آن نه تنها پیامبران بلکه فرشتگان نزول وحی نیز از خود اختیاری ندارند و همه به فرمان الهی وحی را نازل میکنند. اگر مدتی نزول وحی قطع شده یا طولانی میشود یا پیامبر همچنان در انتظار میماند، بدون آنکه بداند چه مدت این انتظار طولانی میشود، نشان میدهد که وحی تنها از جانب خداوند متعال است. در قرآن کریم موارد دیگری از جمله، «صلح حدیبیه» (سوره فتح، آیه 10) و «حکم ظهار» (مجادله، آیه 2 تا 4) وجود دارد که با استفاده از تاریخ و شأن نزول آن نشان میدهد وحی تأخیر داشته و پیامبر از تأخیر آن نگران بوده است که حکم الهی و نزول آیات قرآن مدتی به طول میانجامید. (2)
واژه «قل» حدود 232 بار در قرآن به کار رفته و دلیل دیگری است که آیات قرآن از جانب محمد نیست؛ زیرا اگر از جانب خود او باشد خطاب به خود نامعقول است. پس سرّ آن این است که خواننده قرآن همیشه به یاد داشته باشد که محمد (صلی الله علیه و آله) هیچ دخالتی در وحی ندارد و الفاظ قرآن ساخته او نیست؛ نه محتوا و نه شکل کلمات؛ بلکه مجموعه محتوا و الفاظ از جایی دیگر (خداوند) بر او القاء میشود و او مخاطب قرار میگیرد. وظیفه او گفتن مطالب قرآن و آیات به مردم است و او خود متکلم و سازنده آن سخنان نیست؛ یعنی برو و به مردم بگو که خدا یکی است یا بگو ای کافران! من خدایان باطل شما را نمیپرستم. (3)
برای قرآن کریم اوصافی مانند عربی بودن در آیات مختلفی آمده است؛ همچنین تعابیر و واژههایی درباره الفاظ و متن قرآنِ نازل شده؛ مانند واژه قرائت، تلاوت، کلام خدا و کتاب و مانند آن که نشان میدهد الفاظ قرآن از جانب خداوند متعال است و هیچ منبعی در ایجاد واژهها و ترکیب آیات جز وحی الهی نقشی نداشته است. در اینجا به بررسی دلایل آن میپردازیم:
آیات قرآن که اعجاز آن ثابت شده است همه دانشمندان مهمترین بُعد اعجاز قرآن را در فصاحت و بلاغت و ترکیب خاص جملهها و واژههای آن میدانند؛ به گونهای که اگر یک کلمه از آیهای برداشته شود و بخواهیم کلمهای دیگر را جایگزین آن نماییم، نخواهیم توانست و حالت قرآنی بودن و ظرافت لفظی و معنوی آن از بین خواهد رفت.
در آیات فراوانی، قرآن به عربی توصیف شده است؛ از جمله اینکه خداوند میفرماید: (وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُری وَ مَنْ حَوْلَها...)؛ 1 و این چنین قرآنی به زبان تازی به تو وحی کردیم تا اهل مکه و کسانی را که پیرامون آنند بیم دهی.
و نیز میفرماید: (إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)؛ 2 ما آنرا قرآنی عربی نازل کردیم شاید شما درک کنید (و بیندیشید).
این آیات با صراحت بیان میدارد که قرآن بهصورت عربی نازل شده است و روشن است که عربی بودن, لباس لفظ است؛ نه معنا. توضیح اینکه: عربی بودن به دو مفهوم (1)آمده است:
-منظور زبان عربی و لهجه و لغات عرب باشد؛
-مقصود از عربی، بیان روشن و فصیح باشد.
اگرچه این دو معنا با هم تنافی ندارند، قریب به اتفاق ارباب لغت و مفسران (2)تعبیر به «عربی» را به معنای زبان و لغت عرب دانستهاند.
آیه شریفه و آیه دیگر که میفرماید: (وَ الْکِتابِ الْمُبِینِ* إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ ) 3 بیانگر این نکته است که این کتاب که مشتمل بر آیاتی است در مرحله نزول، به آن لباس عربی پوشاندیم و به آن آراستیم تا در خور تعقل تو و امت تو باشد و اگر در مرحله نزول وحی به قالب این الفاظ درنمیآمد یا اگر در میآمد و پوششی عربی نداشت، قوم تو به اسرار آیات آن پی نمیبردند و فقط از آنِ فهم تو میشد؛ چون وحی و تعلیمش به تو اختصاص داشت.
و این خود دلالت میکند بر اینکه الفاظ کتاب عزیز به سبب اینکه تنها و تنها وحی است و نیز به دلیل اینکه عربی است، توانسته اسرار آیات و حقایق و معارف الهی را ضبط و حفظ کند؛ به عبارت دیگر دو چیز در حفظ و ضبط آیات الهی دخالت دارد:
-وحی از مقوله لفظ است و اگر معانی الفاظ به تنهایی وحی میشد و الفاظ
آن از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مانند احادیث قدسی میبود، آن اسرار حفظ نمیشد.
-اگر به زبان عربی نازل نمیشد یا اگر میشد و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آنرا به لغت دیگر ترجمه میکرد پارهای از آن اسرار بر عقول مردم مخفی میماند و دست تعقل و فهم بشر به آنها نمیرسید. (1)
از این بیان استفاده میشود که اسرار قرآن کریم در صورتی حفظ میشود، که الفاظ از جانب خداوند و به زبان عربی نیز باشد.
گاهی در قرآن، نزول آیات از جانب خداوند متعال بر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به قرائت تعبیر شده است: (سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی)؛ 2 ما به زودی قرآن را بر تو میخوانیم و هرگز فراموش نخواهی کرد.
در جای دیگر میفرماید: (إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ* فَإِذا قَرَأْناهُ فَاتَّبِعْ قُرْآنَهُ)؛ 3 جمع و خواندن قرآن بر عهده ما است؛ پس هرگاه آنرا خواندیم از خواندن آن پیروی کن.
قرائت به معنای خواندن است و واژه «قرء» در اصل به معنای جمع کردن و نیز جمع کردن حروف و کلمات است. (2)در نتیجه محور اصلی در این واژه، حروف و کلمات و تلفظ به آنها است که در هر دو آیه منظور تفهیم کامل آیات به پیامبر (صلی الله علیه و آله) در لفظ و معنا با هم بوده است. بنابراین الفاظ بر پیامبر قرائت و نازل شده است.
واژه تلاوت نیز به معنای قرائت است؛ چراکه تلاوت نیز به معنای پیروی کردن و نیز خواندن کلمهای بعد از کلمه دیگر بدون فاصله است. تنها تفاوت این است که تلاوت ویژه کتابهای آسمانی است؛ به خلاف قرائت که اعمّ است. (1)
مرحوم طبرسی مینویسد:
تلاوت همان قرائت است. «تلا» یعنی «قرأ» و هر دو به معنای پیروی کردن حروف از یکدیگر است؛ چراکه بعضی از حروف از بعضی دیگر پیروی میکنند. تفاوت در این است که اصل قرائت جمع کردن حروف است و اصل تلاوت پیروی کردن حروف همراه با فهم و تعقل و معرفت است. (2)
قرآن کریم درباره ارائه آیات به پیامبر (صلی الله علیه و آله) میفرماید :(تِلْکَ آیاتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَیْکَ بِالْحَقِّ)؛ 3 این است آیات خدا که به حق بر تو تلاوت میکنیم. در جای دیگر میفرماید: (ذلِکَ نَتْلُوهُ عَلَیْکَ مِنَ الْآیاتِ وَ الذِّکْرِ الْحَکِیمِ)؛ 4 منظور از تلاوت در «نتلو» همان قرائت و سخن گفتن با پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که خداوند متعال آیات قرآن را کلمه-کلمه و شمرده بر پیامبر خوانده است، یا اینکه جبرئیل به فرمان خداوند این کار را انجام میدهد. (3)
آیات مشابه عبارتند از: جاثیه، آیه 6، قصص، آیه 3 و آل عمران، آیه 108.
بیانکردن سخنی منظم، پایدار و همراه با فاصله را ترتیل گویند و نیز هرگاه سخنی پایدار به آسانی و راحتی بیان شود آنرا ترتیل گویند. (1)
در قرآن کریم واژه «رتلنا» که مفهوم قرائت و سخن گفتن در قالب وحی را میرساند یک بار آمده است (... وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً)؛ 2 ما آنرا جدا-جدا و پشت سر هم و آرام برای تو بیان کردیم.
مرحوم طبرسی در معنای آیه مینویسد: «ای بینّاه تبیناً ورسّلناه ترسیلا بعضه فی اثر بعض»؛ (2)بهطور روشن و گویا و پشت سر هم میفرستیم و بیان میکنیم.
پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به ابن عباس فرمود: وقتی قرآن را قرائت میکنی آنرا با ترتیل بخوان. او پرسید ترتیل چیست؟ حضرت فرمود: «بینه تبیاناً ولا تنثره نثرَ الرّمل ولا تهذّه هذّا الشعر...»؛ (3)حروف و کلمات آنرا به روشنی ادا کن؛ نه همچون ذرات شن آنرا پراکنده نما و نه مانند شعر آنرا پشت سر هم بخوان.
از مفهوم آیه شریفه و نیز از این روایت و روایات مشابه (4)به خوبی میتوان دریافت که اساس ترتیل سخن گفتن و گفتاری است؛ اما گفتاری روشن، گویا، منظم و پایدار است. چنین سخنی بدون لفظ، امکان ندارد و اینکه خداوند متعال میفرماید: «ما ترتیل میکنیم»؛ یعنی الفاظ آنرا بهطور منظم و روشن بر تو میخوانیم که الفاظ وقتی گویا باشد حاکی از قالب زیبا برای معانی زیبا خواهد بود.
برخی از اوصاف قرآن کریم نشان میدهد که آیات قرآن بهصورت کلمات و الفاظ و تعبیراتی از جانب خداوند متعال آمدهاند؛ از جمله آنها تعبیر به «کلام الله» است. قرآن به روشنی با عنوان «کلام الله» توصیف شده است (وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اللّهِ...)؛ 1 اگر کسی از مشرکان از تو پناه خواست به او پناه ده تا کلام و سخن خدا را بشنود.
کلام خدا همان الفاظ و عبارات ترکیب یافته و سخن معنادار و ساختار لفظی خداوند متعال است که به پیامبرش آموخته است. (1)این کلمات بیگمان بهصورت لفظ معنادار است.
در روایات نیز ائمه اطهار (علیهم السلام) قرآن را کلام الهی نامیدهاند. فضیل بن یسار گوید: از «امام رضا (علیه السلام) از قرآن پرسیدم؟ حضرت فرمود: هو کلام الله؛ آن کلام خدا است». (2)همچنین در روایت دیگر در تفسیر عیاشی امام (علیه السلام) آنرا در «کلام الخالق» (3)و در روایت دیگر آنرا «کتاب الله» (4)و در روایتی در نهجالبلاغه امام علی (علیه السلام) آنرا «کتاب ربّکم» (5)نامیده است.
توصیف قرآن به «کتاب»، خود دلیل دیگری است بر اینکه کلمات و الفاظ از خداوند متعال است. برخی آیات، با صراحت قرآن کریم را «کتاب» معرفی کردهاند که از جانب خداوند نازل شده است و «کتاب» واژهای است به معنای نوشته شده (1)که لفظ در او دخالت کامل دارد. و کتاب وقتی گفته میشود که حروف یک نوشته کنار هم جمع شده و برخی حروف با برخی دیگر یا الفاظ را به یکدیگر ضمیمه کنند. (2)و نوشتار بدون لفظ ممکن نیست و روشن است نسبت دادن کتاب به کسی وقتی صحیح است که افزون بر معانی الفاظ نیز از آن او باشد برخی آیات عبارتند از: (وَ لَمّا جاءَهُمْ کِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ...)؛ 3 و هنگامی که از طرف خداوند کتابی برای آنها آمد که موافق نشانههایی بود که با خود داشتند.
(... وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ...)؛ 4 و خداوند کتاب و حکمت را بر تو نازل کرد و آنچه را نمیدانستی به تو آموخت.
(وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ)؛ 5 ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز است.
(کَثِیرٍ قَدْ جاءَکُمْ مِنَ اللّهِ نُورٌ وَ کِتابٌ مُبِینٌ)؛ 6 از جانب خداوند نور و کتاب
آشکاری برای شما آمده است. و آیات فراوان دیگر؛ از جمله هود، آیه 1، آلعمران، آیه 3 و 7، نساء، آیه 105 و انعام، آیه 92.
یکی از مباحث مربوط به وحی، مصدر آن است. پیش از این به اثبات رسید که خداوند تنها مصدر قرآن است. چون این بحث پایه و اساس اعتبار و ارزش قرآن است و سند آنرا به اثبات میرساند مخالفان عصر پیامبر تلاش فراوانی کردند تا وحیانیت قرآن کریم را خدشهدار کنند؛ به همین جهت قرآن را به خود پیامبر، یا دانشمندان یهود و نصارا و مانند آن نسبت میدادند و یا آنرا افترا و دروغ آن حضرت یا اسطوره و در نهایت سحر میپنداشتند. قرآن نیز شبهات آنها را نقل میکند و پاسخ میدهد.
در عصر حاضر نیز مخالفان اسلام از جمله خاورشناسان و برخی از روشنفکران مسلمان همان شبههها را به شکل روزآمدتری مطرح میکنند. شاید بشود گفت که یکی از گستردهترین کارها در این باره کتاب هشت جلدی دروس قرآنیه از یوسف درّة الحدّاد (کشیش لبنانی) است که بخشهای مهمی از کتابش را به این موضوع اختصاص داده است و خدای تبارک و تعالی را تنها یک مصدر برای قرآن میداند و مصادر دیگر از جمله تورات و انجیل را برای قرآن اثبات میکند.
دانشمندان اسلامی به پاسخگویی این شبهات پرداختهاند؛ از جمله میشود به شبهات وردود استاد معرفت اشاره نمود. کتابهای دیگری نیز از دانشمندان اهل سنت به این مهم پرداختهاند که کتابهای آراء المستشرقین حول القرآن الکریم، مصدر القرآن دراسه الشبهات و المبشرین حول الوحی المحمدی از عمر بن ابراهیم رضوان، الوحی القرآنی فی المنظور الاستشراقی از محمود ماضی،
شبهات حول القرآن و تنفیدها از غازی عنایت و قضایا قرآنیه از فضل حسن عباس از آن جملهاند.
به همین جهت شبهات مخالفانِ وحیانی بودن قرآن کریم در دو قسمت قابل بحث و بررسی است. شبهات عصر رسالت و شبهات خاورشناسان معاصر.
مشرکان از آغاز رسالت نسبت به آیات قرآن القاء شبهه میکردند؛ از جمله اینکه میگفتند آیات قرآن از خداوند متعال نیست. برخی از آنها در بحث پیشین بررسی شد که عبارتند از:
-پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرآن را از افرادی گرفته است که آگاه به کتب پیشین بودهاند.
-معانی قرآن از خداوند است؛ ولی الفاظ را پیامبر ساخته و پرداخته است.
-افراد سخنور و فصیح عصر رسالت از آیات قرآن شگفتزده شده و اتهام سحر به آن زدند؛ سپس از این اتهام دست برداشته و اعتراف کردند که نه کلام بشر است و نه کلام جن.
افزون بر آن، کفار و مشرکان با تعبیرهای مختلف سعی کردهاند قرآن را بی اعتبار کنند و با سخنانی مانند افتراء، اساطیر و سحر میکوشیدند قدسی بودن قرآن کریم و وحیانیت آنرا زیر سؤال برده و مردم را از دین اسلام جدا کنند. برخی از آن تعابیر عبارتند از:
افترا: (وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاّ إِفْکٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ)؛ 1 و کسانی که کافر شدند گفتند: این قرآن نیست؛ مگر دروغی که محمد بر بافته است و گروهی دیگر او را بر آن یاری کردهاند.
اینجا دو شبهه علیه قرآن مطرح شده است: اینکه قرآن افترا و بافته خود محمد (صلی الله علیه و آله) است و گروهی نیز محمد را بر این کار یاری کردهاند.
آیات دیگر: (أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ ) 1 و کفار با صراحت میگفتند: (قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَرٍ). 2
اساطیر: (وَ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً)؛ 3 گفتند افسانههای پیشینیان است که او آنها را رونویسی کرده، هر بامداد و شبانگاه بر او خوانده میشود (و اکتتبها میتواند به این معنا باشد که برای او مینویسند؛ زیرا خود نمیتواند بنویسد). و نیز انفال، 31؛ نحل، 24؛ نمل، 68 و قلم، 15).
سحر: (وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِینٌ)؛ 4 و کسانی که کافر شدند درباره حق هنگامی که به ایشان آمد، گفتند: این نیست مگر جادویی هویدا. و نیز صافات، آیه 15؛ احقاف، آیه 7؛ قمر، آیه 2؛ صف، آیه 6 و مدثر، آیه 24.
طبق این آیات کفار و مشرکان میگویند آیاتی که محمد (صلی الله علیه و آله) آورده یا دروغ به خدا میبندد و خودش درست کرده یا افسانهها و قصههای ساختگی گذشتگان است یا سحر و جادوی محمد (صلی الله علیه و آله) است. خداوند بسیار کوتاه به آنان پاسخ داده است؛ برای نمونه در پاسخ افترا و اساطیر بودن قرآن کریم، در آغاز بیاساس بودن شبهه را مطرح نموده که (... فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً)؛ 5 به راستی که [با این گفتار خود] ستم و دروغی ناروا و بیدلیل پیش آوردند. و نیز پاسخ میدهد که
(قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ غَفُوراً رَحِیماً)؛ 1 بگو این قرآن را (اگر آنرا افسانه و دروغ خواندند) کسی فرو فرستاده است که راز نهان را در آسمانها و زمین میداند. او همواره آمرزگار و مهربان است.
در پاسخ اتهام سحر نیز میفرماید: «(من اگر دروغ گویم خود گرفتار عذاب میشوم) جز وحی الهی از چیزی پیروی نمیکنم». (1)
خاورشناسان درباره مصادر وحی نظرات مختلفی مطرح کردهاند. برخی یا بیشتر آنها یهود و نصارا و دیگر ادیان را منشأ و مصدر قرآن دانستهاند. برخی دیگر خود پیامبر را مصدر قرآن دانسته و قرآن را ساخته و پرداخته او میدانند که در اینجا چنین مواردی را بررسی میکنیم.
برخی مستشرقان سعی کردهاند با تمسک به ادلهای همچون سفرهای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به شام یا دیدار با برخی از علمای یهود و نصارا، و نسبتدادن مطالعه کتب اهل کتاب به پیامبر، آن حضرت را در جریان آوردن آیات قرآن، متأثر از اهل کتاب قلمداد نموده و مصادری را برای وحی بیان کنند. از جمله این مستشرقان میتوان به «ریچارد بل» (مستشرق انگلیسی) اشاره کرد. (2)وی مدعی است که بسیاری از آیات، از جمله آیات بعث، از مصادر مسیحی متأثر بودهاند. (3)
او در فصل هشتم کتابش (فصل محتوای قرآن و مصادر آن) قرآن را در به کارگیری برخی الفاظ و صفاتی همچون «الرحمن» از مذهب مانوی متأثر دانسته است. (1)او همچنین در فصل نهم (فصل قصص) مدعی است که قصص قرآنی بیش از مصادر مکتوب، بر مصادر شَفَوی متکی بوده است. (2)همچنین وی، اصل قرآن را متأثر از لغت سریانی دانسته است. (3)
«بروکلمان» و «تور أندریه» اسلوب قرآنی را متأثر از مبشران مسیحی جنوب عربستان دانستهاند و لغت سوره را نیز لغتی عبری (عبرانی جدید) قلمداد کردهاند؛ (4)همچنین «بیرنات هیللر»، مستشرق مجاری (م 1943م) نیز در بحثی با عنوان «عناصر یهودی در مصطلحات قرآن» که در سال 1928م منتشر شده است، سعی بر اثبات تأثیرپذیری قرآن از یهود دارد؛ (5)چنانکه «وزف هورفیش» (1931م) نیز مقالهای با عنوان «اسماء اعلام یهودی در قرآن» دارد که در سال 1925م منتشر شده است. (6)«ونز برو (اسلامشناس معاصر) نیز افزون بر تأکید بر تکون تدریجی قرآن طی دو قرن، آنرا متأثر از سنت یهودی معرفی کرده است. (7)برخی دیگر از آنان، پیامبر را از حنیفان و ادیان گذشته تأثیرپذیر دانستهاند و حتی برخی، عمر
1) (1) . همان، ج1، ص104، از مقدمه بل بر قرآن، فصل 7، مراحل نمو القرآن.
2) (2) . همان، ج1، ص105.
3) (3) . المستشرقون و الدراسات القرآنیه، ص33 و34.
4) (4) . همان.
5) (5) . همان و مصدر القرآن «دراسة لشبهات المستشرقین و المبشرین حول الوحی المحمدی» ص107، 111، 112، 117، 121، 140، 217، 229 و 278.
6) (6) . همان.
7) (7) . بولتن مرجع، ش 6، ص126.
بن خطاب را تعلیمدهنده به آن جناب معرفی کردهاند. (1)
برخی از مستشرقان، شعائر اسلام را-که بخش عمدهای از آن در قرآن آمده-حاصل ابداعات خاصه و تأثیرات متنوع صحابه از جاهلیت، یهود، نصرانیت، فارسها، و... دانستهاند. (2)برخی نیز در حالت تردید بین این مدعا سیر کردهاند که قرآن یا حاصل اختراع پیامبر یا اقتباس از غیر است. (3)برخی تأثیرپذیری پیامبر را از ورقة بن نوفل درست میدانند و جریان «فترت وحی» را ناشی از وفات ورقه دانستهاند. به جز وی از بحیرای راهب، یا غلامی رومی که در مکه صنعتگری میکرد (حدّاد رومی) را نام بردهاند. (4)
چنانکه گذشت، وجود برخی الفاظ غیر عربی در قرآن، به اتهام یاد شده بیشتر دامن زده است. (5)
«آندره ناتان شورقی» (مترجم یهودی قرآن) از جمله کسانی است که در بسیاری موارد سعی کرده برای واژگان قرآنی، ریشههای عبری و یهودی بتراشد. (6)
چنانکه تشابه مضامین برخی آیات قرآن مانند علق، آیه 1؛ مزمل، آیه 8 و
1) (1) . المستشرقون و الدراسات القرآنیه، ص76؛ درباره قول به مصدریت تورات و انجیل برای قرآن، همچنین ر. ک: دکتر عبدالعظیم ابراهیم محمد المرطعنی، افترائات المستشرقین علی الاسلام، ص13؛ الدفاع عن القرآن ضد منتقدیه؛ الاسلام و شبهات المستشرقین، ص283.
2) (2) . الاسلام و شبهات المستشرقین، ص292، 261 و 142.
3) (3) . همان، ص305.
4) (4) . محمود ماضی، الوحی القرآنی فی المنظور الی الاشراقی و نقده، ص117-120، از مونت گمری وات، محمد فی مکه، ص92-95 و 74-75؛ شبهات حول القرآن، 109 و 110 و تنفیدها، ص25.
5) (5) . الدفاع عن القرآن ضد منتقدیه.
6) (6) . بولتن مرجع، ش 6، ص159؛ عبری گرایی مدرن در ترجمه قرآن.
انسان، آیه 25، با آیات عهدین نیز به این شبهه بیشتر دامن میزند؛ (1)مانند اشعیا، باب 12، آیه 14 و مزامیر، مزمور 116، آیه 13 و 17.
«تئودور نولد» که (2)قرآن را برگفته از متون کهن دانسته است؛ دلیل او تنها همگونی آموزههای قرآن با دیگر کتب است؛ چراکه داستانها و حکمتهای قرآن همان است که در کتب یهود و اناجیل و حتی در آموزههای زردشت و برهما آمده است؛ از جمله داستان معراج، نعمتهای اخروی، جهنم، صراط، آغاز با بسمله، نمازهای پنجگانه و دیگر احکام عبادی؛ نیز گواهی هر پیامبر به پیامبر بعدی که همه و همه برگرفته از متون کهن است که نزد عرب شناخته شده بود.
ویل دورانت در تاریخ خود یادآور میشود که دین اسلام در بعضی موارد به آیین یهود شباهت دارد. قرآن از یکسو به ستایش دین یهود میپردازد و از سوی دیگر آنرا نکوهش میکند؛ اما در زمینه مفاهیمی چون توحید، نبوت، ایمان، توبه، روز حساب و بهشت و دوزخ از تعلیمات موسی متأثر است... مراسم دینی آیین یهود به نام شمایسرائیل (هان گوش کن اسرائیل!) که تأکیدی است بر یکتایی خدا، در دین اسلام بهصورت لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ درآمده است. عبارت «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» انعکاسی از یکی از عبادات مکرر صفت رحمان است که در باره یهود به کار میرود. صفات و اصطلاحاتی که در تلمود آمدهاند همواره مسلمین از آن استفاد کردهاند. همین امر افرادی را بر آن داشته است که تصور کنند محمد (صلی الله علیه و آله) منابع دین یهود را میشناخته است. (3)
1) (1) . بولتن مرجع، ش 6، ص47، مقالة «برخی واژگان و مفاهیم دینی-جمعی در قرآن»، فردریک چنی.
2) (2) . آراء المستشرقین حول القرآن الکریم و تفسیره، ج1، ص272-290 و 335. همچنین ر. ک: نولدکه، تاریخ قرآن، فصل اول: نبوت محمد و منابع تعالیم وی، ص3 به بعد.
3) (3) . تاریخ تمدن، ج4، ص236-238، عصر ایمان، فصل نهم.
استاد معرفت، خاورشناسان دیگری مانند «تسدال، ماسیه، آندریه، لامنز و گلدزیهر» را نیز بر همین عقیده میداند. (1)
تشابه موجود بین قصص قرآنی و قصههای کتاب مقدس نیز زمینه دیگری برای طرح اتهام یاد شده است. «فیلیپ» مدعی است که «میتوان گفت تا حدی همه قصص تاریخی در قرآن، در تورات نظیر و نمونه دارد؛ جز برخی قصص عربی خالص که ناظر به عاد و ثمود و لقمان و اصحاب فیل و... است». (2)
مستشرق دیگری به نام «جویتی»، قصص را کم و بیش مطابق با تورات دانسته، ضمن آنکه معتقد است در قرآن، بعضی حقائق مربوط به انبیا، آمیختگی دارد. او گفته که چه بسا این ناشی از تصور وی مبنی بر بهترین و آخرین نبی بودن او باشد. و قصهاش شامل برخی از انبیاء بنی اسرائیل میشود؛ نظیر قصه نوح و کشتی آن، ابراهیم و همسرش، موسی و معجزاتش، داود و سلیمان و پادشاهی و حکمتی که خداوند به این دو داده است؛ ضمن آنکه از ذکر بسیاری از انبیا و ملوک برجسته یهودی غافل شده است. (3)
مسئله تأثیرپذیری از عهدین تا آنجا پیش رفت که برخی از مستشرقان در ابتدا سعی داشتند عهدین را مصادر اصلی قرآن بدانند؛ از اینرو اقوامی همچون عاد و ثمود که در عهدین نیستند را منکر شدند؛ اما پس از آنکه نام آنها را در تاریخ بطلمیوس یافتند، و اسم عاد را مقرون به اسم ارم در کتب یونانی (اکرانیت، Akranitac )دیدند, و باستانشناسی به نام «موزیل تشیکی» (مؤلف
کتاب الحجاز الشمالی) در مدین، معبدی یافت که در آن به زبان نبطی و یونانی اشاره به قبائل ثمود شده است، سعی کردند مصادری غیر از عهدین نیز برای قرآن تصور کنند. (1)
برخی از آنان همچون «کایتانی» کوشیدهاند تأثیرپذیری پیامبر از اهل کتاب در تبیین تاریخ امم پیشین را اثبات کنند و به حضرت تهمت بزنند که به نوعی تحریف نیز دست زده و سعی کرده تاریخ یهود قدیم را به گونهای دیگر عرضه کند؛ از اینرو پس از به دست آوردن فتوحات، کسانی همچون ابن عباس موفق شدند برتری تمدن مسیحی، و عیوب فراوان عقیده جدیدی را که ضمن آن، پیامبر خواسته بود تاریخ یهود قدیم را بر اساس آن بنا نهد، دریابند؛ از اینرو، ابن عباس سعی داشت که این عیوب را جبران کند. (2)
زمینه دیگر اتهام مستشرقان بر تأثیرپذیری پیامبر از اهل کتاب در آوردن قرآن این است که ذکر اهل کتاب در آیات مدنی، به دلیل تأثیرپذیری پیامبر از آنان بوده، از اینرو چون اهل کتاب در مکه نبودند نامی نیز از آنان در قرآن نیست. (3)
یوسف درة الحداد، نظر جدیدی مطرح ساخته؛ بدین صورت که برای قرآن مصدر اولی و مصادر ثانوی فرض کرده است. وی میگوید:
اولین مصدر برای قرآن خداوند است که مبدأ هر چیزی است و این، عقیدهای ایمانی نزد مسلمانان است و کلام و جدالی در آن نیست؛ اما این عقیده،
بحث از مصادر ثانویه درباره قرآن را منع نمیکند. مصادری که پیامبر به سبب حضورش در آن محیط خاص، به طرق مختلف تحت تأثیر آنها بوده است. (1)
ایشان مهمترین مصدر قرآن را کتاب مقدس بهویژه تورات میداند و آیاتی از خود قرآن را گواه میآورد؛ از جمله:
(إِنَّ هذا لَفِی الصُّحُفِ الْأُولی* صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی)؛ 2 بیتردید این معنا در صحیفههای گذشته هست؛ صحیفههای ابراهیم و موسی.
(أَمْ لَمْ یُنَبَّأْ بِما فِی صُحُفِ مُوسی* وَ إِبْراهِیمَ الَّذِی وَفّی* أَلاّ تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری)؛ 3 آیا به آنچه در صحیفههای موسی آمده خبر نیافته است؛ و نیز همان ابراهیمی که وفا کرد که هیچ بردارندهای بار گناه دیگری را برنمیدارد.
(وَ إِنَّهُ لَفِی زُبُرِ الْأَوَّلِینَ* أَ وَ لَمْ یَکُنْ لَهُمْ آیَةً أَنْ یَعْلَمَهُ عُلَماءُ بَنِی إِسْرائِیلَ)؛ 4 این در نوشتههای پیشینیان هست. آیا برای ایشان این خود دلیل روشنی نیست که عالمان بنی اسرائیل از آن اطلاع دارند؟
درة الحداد میگوید:
آیه نخست محمّد (صلی الله علیه و آله)، نشان از سازگاری قرآن او با زبرالأولین (متون پیشینیان) دارد و آیه دوم او دانشمندان بنی اسرائیل را بر تطبیق، گواه میگیرد؛ اما چه ارتباطی است میان قرآن و یافته شدن آن در زبرالأولین؟ این راز محمد (صلی الله علیه و آله) است؛ زیرا آیههای او در زبرالأولین با زبان غیر عربی نازل شده که آنها نمیدانند؛ پس عالمان بنی اسرائیل به محمّد (صلی الله علیه و آله) رساندهاند و او نیز با زبان عربی آشکار، مردم را بدان بیم داده است.
1) (1) . دروس قرآنیة 2 بیئة القرآن الکتابیة، ص173.
پس اصل قرآن در متون پیشینیان نازل شده بود و این ارتباط میان قرآن و کتابهای منبعِ آنرا میرساند که زبرالأولین، یعنی صحیفهها و کتابهای پیشینیان.
نیز آیه (وَ مِنْ قَبْلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحْمَةً وَ هذا کِتابٌ مُصَدِّقٌ لِساناً عَرَبِیًّا) 1 به صراحت میگوید او بر کتاب موسی شاگردی کرده و آنرا در قالب زبان عربی ریخته است. در نتیجه قرآن، نسخه عربی برگردان از کتاب اصلی (تورات) است. منظور از تفصیل در آیه (کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا...) 2 نیز یعنی برگردان عربی از متن اصلی غیر عربی است. (1)
نقد و بررسی
مصدر بودن یهود و نصارا و سایر ادیان برای متن قرآن کریم پذیرفتنی نیست و افزون بر دلایل گذشته که الهی بودن قرآن را ثابت میکرد میتوان به دلایل و شواهد دیگری نیز اشاره نمود:
چنانچه پیش از این گذشت محمد (صلی الله علیه و آله) شخصی امّی (درس نخوانده) و به گواهی تاریخ و قومش، در وطن و مسافرت هیچ آموزگاری نداشته و مطالب قرآن را از کسی نیاموخته است.
عهد قدیم در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به اعتراف خود مستشرقان تا آن زمان به زبان عربی ترجمه نشده و منابع تورات که در دست رهبانان بوده است به زبان غیر عربی بوده است و نخستین ترجمه اسفار تورات که به زبان عربی شده در اوائل خلافت عباسیان بوده است. (2)
اگر آموزگاران و افرادی از یهود و نصارا وجود میداشت که عربها میتوانستند نزد آنها آموزش ببینند به یقین نخبگان و افراد متفکری در میان عرب و قریش وجود داشتند تا آنها نیز مانند محمد (صلی الله علیه و آله) سخنانی را بیاورند و به جهانیان عرضه بدارند و شگفتی جهانیان را برانگیزند؛ در حالی که افرادی را که مخالفان آموزگار پیامبر میدانند, مانند «بلعام» یا «عایش» یا «سلمان فارسی» (1)مطابق شأن نزول ذیل آیه 103 سوره نحل در تفاسیر مجمع البیان، ابنکثیر، نمونه و... نطق به عربی را به خوبی نمیدانستند؛ چه برسد به اینکه فصیحترین و بالاترین سخن عربی را بر زبان بیاورند.
اگر محمد (صلی الله علیه و آله) این قرآن را از اهل کتاب گرفته بود بر اساس دشمنی که اهل کتاب با آن حضرت داشتند توطئههای فراوانی علیه آن حضرت نموده و از هیچ کاری برای تضعیف دین اسلام کوتاهی نمیکردند و آنرا منتشر نموده و چنین افرادی را معرفی میکردند و میگفتند که این قرآن را از ما آموخته است یا از کتابهای ما گرفته و بر شما قرائت میکند؛ در سخنهای فراوان آنها چنین چیزی وجود ندارد.
اگرچه قرآن کریم داستانهایی دارد که در تورات و انجیل نیز آمده است، داستانهای قرآنی تفاوت جوهری و اساسی با دیگر کتب آسمانی دارد؛ از جمله داستان آفرینش آدم (علیه السلام)، توفان نوح (علیه السلام)، غرق شدن فرعون و نجات قوم موسی (علیه السلام) و چند داستان دیگر.
موریس بوکای در رد نظریه شباهت داستان آفرینش قرآن با تورات مینویسد: من معتقدم که این نظریه اشتباه است که داستان آفرینش قرآن به
1) (1) . ذیل آیه103 سوره نحل در تفاسیر مجمع البیان؛ تفسیر القرآن العظیم؛ تفسیر نمونه.
تورات بسیار نزدیک است؛ بلکه اختلافات آشکاری در این دو کتاب وجود دارد که قابل مقایسه با یکدیگر نیستند. (1)
همچنین ایشان مطرح میکند که توفان نوح (علیه السلام) در تورات یک توفان جهانی برای عقاب همه انسانهای کافر است؛ در حالی که قرآن کریم توفان را برای مجازات عدهای محدود مطرح کرده است. (2)
در داستان غرقشدن فرعون نیز تفاوتهای اساسی بین سفر هجرت در تورات و بین آیات قرآن کریم مشاهده میشود؛ از جمله نجات بدن فرعون است (3)که قرآن میفرماید: (فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ بِبَدَنِکَ لِتَکُونَ لِمَنْ خَلْفَکَ آیَةً...). 4
افزون بر آن، معرفی پیامبران در قرآن با نوعی نزاهت، صفات و اخلاق بسیار والا، به دور از گناه و همراه با عصمت بیان شده است؛ در حالی که در کتب عهدین به پیامبران از جمله حضرت داود، سلیمان، لوط (علیهم السلام) و برخی دیگر گناهان بسیار زشت و کردارهای ناپسند نسبت داده شده است که شایسته آنان نیست. (4)
بسیاری از داستانهایی که در قرآن کریم مطرح شده در تورات و انجیل یافت
1) (1) . موریس بوکای، الکتب المقدسه (فی ضوء المعارف الحدیثه)، ص157، به نقل از فضل حسن عباس، قضایا قرآنیه، ص203.
2) (2) . همان.
3) (3) . همان، ص204.
4) (5) . الکتب المقدسه؛ در عهدین پیامبران افراد معمولی معرفی شدهاند که گرفتار کار خلاف عفت و تجاوز به نوامیس خود و دیگران بودند. (سفر پیدایش 27/9-29 و 38/19-30، 34 و 49) و نیز دارای خدعه، نیرنگ، دروغ و نفاق هستند. (همان/27 و دوم سموئیل/11، 13، 18 و اول پادشاهان/13 و ارمیا 12/23) و نیز ر. ک: مرقس 17/14، متا 13/16 و 19 و اعمال رسولان 7، 8 و 9.
نمیشود؛ از جمله آنها داستان هود (علیه السلام)، صالح (علیه السلام) و شعیب (علیه السلام) است و اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرآن را از اهل کتاب آموخته بود این اضافات را در کتاب خود مطرح نمینمود. (1)
قرآن کریم به دستبرد و تحریف کتب تورات و انجیل اشاره نموده است که دانشمندان آنها به تحریف کتاب خود میپردازند. (2)
و اگر پیامبر مطالب خود را از آنها نقل کرده باشد بدین معناست که مطالب خود را از کتابهای تحریف شده و ضعیف گرفته است.
برخی از خاورشناسان، قرآن را ساخته پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) دانستهاند. این گروه در غرب سابقهای طولانی داشته و در قرون وسطا اکثریت را تشکیل میدادند؛ ولی در دورههای بعد به علت مطالعه بیشتر درباره قرآن و پیبردن به حقانیت آن از تعداد آنها کاسته شد؛ اما با یک رویکرد حرفهایتر وارد عرصه مخالفت با وحیانیت قرآن شدند. آنان تصریح کردهاند که با این کار چند هدف را پی میگیرند: تبلیغ علیه اسلام، دفاع از مسیحیت، دشمنی با مسلمانان و سرزنش آنان. روشهای اینان در انتساب قرآن به محمد (صلی الله علیه و آله) متفاوت مینماید؛ برخی عنوان ترجمه خود را «قرآن محمد (صلی الله علیه و آله)»، برخی وحی را امری درونی و نفسانی و برخی محمد (صلی الله علیه و آله) را نابغهای زیرک معرفی کردهاند. که به بررسی این موارد میپردازیم:
یکم) قرآن محمد (صلی الله علیه و آله)
این نام عنوانی است که عدهای از مترجمان قرآن در غرب بر ترجمه خود
گذاشتهاند. این چهبسا روش دو هدف اساسی را در پی داشت: از محتوای قرآن آگاه میشدند و غرض خود (مخالفت با الهی بودن قرآن را پیریزی میکردند.
از میان آنها مششود افرادی را برشمرد؛ از جمله «الکساندر راس» در سال 1649میلادی عنوان ترجمه خود را با نام «قرآن محمد (صلی الله علیه و آله)» منتشر کرد؛ جرج سیل که از مترجمان نامی است، ترجمه خود را در سال 1974 میلادی منتشر کرد. و آن را «قرآن معروف به قرآن محمد (صلی الله علیه و آله)» نام نهاد. همچنین است ترجمه «رودول» در سال 1861میلادی و ترجمه «اِن. جی داود» در سال 1965 که محمد (صلی الله علیه و آله) را نویسندهای زیرک و قرآن را غیر الهی دانستهاند. (1)
نقد و بررسی
انتخاب نامهای گفته شده برای ترجمههای خود، نشان از این نکته دارد که اینان قرآن را کتاب آسمانی نمیدانند؛ بلکه این کتاب از جانب محمد (صلی الله علیه و آله) آمده است.
این موارد چیزی جز انکار صریح و بدون دلیل بوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و وحیانیت قرآن کریم نیست و تنها ادعاهای بیاساسی است که امروزه هیچ پژوهشگری در بطلان آن تردید ندارد. این اتهامات نخ نما شده نه تنها اسلام را تضعیف نمیکند؛ بلکه روز به روز برحقانیت قرآن میافزاید تا جایی که محققان منصف همچون دکتر موریس بوکای (محقق فرانسوی) با مطالعه قرآن به این نتیجه رسیدهاند که تنها کتابی که میشود آن را به خدا نسبت داد کتاب آسمانی مسلمانان است، وی با انتقاد از محققان مسیحی و کلیسا میگوید: «ناگزیر باید تصدیق کرد که این دادههای اخیر اسلام عموماً در کشورهای غربی ما ناشناختهاند هستند». (2)
وی فرایند تبلیغی مسیحیت بر ضد اسلام را بسیار جاهلانه میداند و ضمن بیان تفاوتهای فراوان بین کتاب مقدس و قرآن مینویسد: «تفاوت اساسی دیگر بین کتاب مقدس مسیحیت و اسلام این است که مسیحیت فاقد یک متن وحی تثبیت شده همزمان است؛ در صورتی که اسلام دارای چنین متنی میباشد». (1)
وی باور دارد که هیچیک از مطالبی که در قرآن آمده است از نظر علمی انکارپذیر نیست؛ (2)زیرا نمیشود پذیرفت که وحی خداوندی بتواند امر نادرستی را بیان کند و این به خلاف کتاب مقدس است. (3)مارگولیوس (4)استاد دانشگاه آکسفورد (1858-1940م) مینویسد:
قرآن قطعاً مقام بزرگی در بین کتابهای این جهان دارد. هر چند تازهترین و آخرین کتاب الهی است، تأثیری که بر روی تودههای بشریت بخشید، با سایر آنها که عمر طولانیتری دارند قیاس شدنی نیست. (5)
همچنین در این زمینه کافی است به دیدگاههای دانشمندان بزرگ غربی از جمله پروفسور آرتور آربری (Artur Gan Arberi) دانشمند انگلیسی (1969م) هربرت جورج ولز (H.G. Wells) محقق انگلیسی، دکتر ماردریس (Dr Mardrice) دانشمند فرانسوی، آلبرت اینشتاین (Albert Einstein) بزرگ متفکر و فیزیکدان آلمانی (1879-1955م) مراجعه نمود. (6)
افزون برآن، دلایل گذشته، ازجمله امی بودن پیامبر، معجزه بودن قرآن و اینکه هیچ بشری نمیتواند مانند آن را بیاورد این شبهه را باطل میکند خواهد آمد.
دوم) وحی نفسانی
گروه دیگر وحی را از نظر روانشناسی بررسی کردهاند و حالتهای نفسانی و درونی پیامبر یا شخصیت باطنی وی را عامل وحی قرآن دانستهاند. خلوتگزینیهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حضور وی در غار حرا را نیز مهمترین نشانه آن دانستهاند اینها معتقدند که روح انسان جلوهای از روح خدا است؛ از این رو وحی چیزی نیست جز همان شخصیت باطنی انسان و آگاهییابی او در برههای از زمان نسبت به پیامی که زمینهساز رشد و تعالی جامعه بشری است. (1)
ادوارد مونته (2)و امیل درمنگهام (3)از خاورشناسانیاند که بر این موضوع تأکید بسیار دارند.
ادوارد مونته دانشمند فرانسوی در مقدمهاش بر ترجمه قرآن کریم (چاپ 1929) میگوید: «محمد (صلی الله علیه و آله) همانند پیامبران بنیاسراییل، پیامبری راستگو بود و به وی نیز همانند آنان الهام نفسی میشد». (4)
درمنگهام نیز با تفصیل بیشتری معتقد است که در جهان هستی امور غیبی وجود دارد و انسانها اگر چشم و گوش باز کنند میتوانند با آنها مرتبط شوند، و چشم و گوش مردم عادی آن را نمیبیند و نمیشنود؛ اما محمد (صلی الله علیه و آله) گمان
میکند میبیند و میشنود. آیا این امور ماوراء طبیعی جز قلب خالص و درون پاک و قلبی پر از ایمان میخواهد؟ (1)
ایشان میافزاید:
چون سال 610 میلادی شد حالت درونی شدید و خاصی برای محمد (صلی الله علیه و آله) پیش آمد. وی به نادرستی باورهای قومش پی برد و میدانست برای رهایی انسانها از گمراهی، پیامبری برانگیخته میشود و با خود اندیشید که وقت آن است که خداوند بار دیگر بر انسانها رحمت آورد و برای نجات آنها از بدبختی، وحی بفرستد. وی آرامش درونی خود را در غار حراء یافت و به آنجا پناه برد و هر روز حالت درونی او شدیدتر و عمیقتر میشد و روح خود را با روزه گرفتن و بیداری و اندیشه صیقل میداد. وی شب و روز خواب و بیداری را فراموش کرده بود و گویا صداهایی از میان سنگهای صحرا میشنید که به رسالت او بشارت میداد و ایمان داشت تا روزی که در غار حرا در خواب بود فرشتهای نزد او آمد و گفت: بخوان. پاسخ داد: نمیتوانم و این آغاز وحی و نبوت بود. (2)
گلدزیهر (3)نیز تأکید نموده که محمد (صلی الله علیه و آله) شخصیتی با استعداد و پاک بود که بر او وحی نفسی میشد و در واقع دریافتی از خودش به او افاضه میشد. (4)
افرادی مانند تورآندریه (5)و گیب (6)نیز به این دیدگاه معتقدند. (7)
ریچارد بل (8)نیز الفاظ و کلمات قرآن را از ناحیه خداوند ندانسته و آن را
محصول «مفهومسازی و تعبیرهای ابتکاری» پیامبر از تجربه روانی و حالات شخصی میداند. (1)
نقد و بررسی
یکم) انتساب وحی به شخصیت باطنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) در واقع نوعی کشف و شهود و در نهایت نوعی الهام درونی است. به این نوع دریافتها در اصطلاح عرفانی، وحی گفته نمیشود؛ بلکه این را «الهام» یا «علم باطنی» مینامند (2)یا به اصطلاح نوپدید همان تجربه عرفانی است؛ نه وحی. وحی پیامبران، وحی خاص الهی است که از بیرون شخصیت باطنی، بر آنان القا میشود و ویژگیهای خاص خود مانند یقینی بودن، خطاناپذیر بودن و مکلف به تبلیغ بودن را دارد؛ به خلاف الهام و کشف و شهود.
از طرفی دیگر دریافتهای باطنی ممکن است برای افراد بسیاری حاصل شود؛ به خلاف وحی رسالی که تنها ویژه پیامبران و افراد برگزیده از جانب خداوند است.
غزالی میگوید:
وحی رسالی بالاترین مرتبه را در میان علوم بشری دارد که کسی غیر از انبیا نمیتواند آن را داشته باشد؛ چراکه بدون واسطه از خداوند متعال گرفته شده و ارث ویژه انبیای الهی است که باب آن با خاتم پیامبران [محمد (صلی الله علیه و آله)] بسته شده است. (3)
دوم) انتساب قرآن به شخص پیامبر مبتنی بر این است که یا خود پیامبر چنین ادعا کرده باشد یا او «العیاذ بالله» دروغگو باشد.
هیچ مدرکی نیست که پیامبر قرآن را از خود بداند. نه سخنی از پیامبر در این باره آمده و نه آیات قرآن این مسئله را تأیید میکند؛ بلکه آیات قرآن خلاف این مطالب را به اثبات میرسانند؛ زیرا آیات بیانگر این نکته است که ما قرآن را بر تو ای محمد (صلی الله علیه و آله) نازل کردهایم یا ما این کتاب را به وسیله فرشته وحی بر تو نازل کردهایم. این آیات به ما میفهماند که همه آیات قرآن از جانب خدا است. آیات آن نیز در دلایل شواهد الهی بودن متن قرآن گذشت. افزون بر آن، شخصیت پیامبر در میان همه عرب آن زمان شناخته شده بود. حتی مخالفان آن حضرت و بسیاری از مردم مکه با وجود دشمنی که با آن حضرت داشتند او را راستگو و امین میدانستند و صفات برجسته دیگری مانند جود، سخاوت و شجاعت را در او دیده بودند و واجب است که یک پیامبر بالاترین صفات ارزشی مانند کمال عقل، ذکاوت، صداقت، امانت، زیرکی و... داشته باشد. (1)پیامبران گذشته و کتب آسمانی پیشین از جمله عهدین نیز بشارت به وجود پیامبری که مطابق با صفات محمد (صلی الله علیه و آله) است، دادهاند. نکاتی که به اجمال بیان می شود عبارتنداز:
-اُمی بودن
پیامبر شخصی امی و درس نخوانده بوده. نه شاعر بود و نه سخنوری مانند ولید که از سخنوران فصیح و بلیغ عرب بود.
-راستگویی
راستگویی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) دلیل دیگری بر الهی بودن قرآن است.
بهترین دلیل گواهی و شهادت دشمن سرسخت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) (ابوسفیان)
1) (1) . ر. ک: علامه حلی، شرح تجرید، ص 274.
بر راستگویی، عدم تکبر و بیان فضائل آن حضرت است. ابوسفیان در ملاقاتی که با امپراتور روم داشته است هرقل (امپراتور روم) از او پرسید: آیا پیش از رسالت متهم به دروغگویی بوده است؟ ابوسفیان گفت: خیر. هرقل پس از پرسشها و پاسخهای فراوانی در آخر گفت: همه اینها نشانههای پیامبری است. سپس گفت: به خدا سوگند! میدانم او پیامبر است؛ ولی از مملکتم میترسم. اگر نمیترسیدم از او پیروی میکردم. (1)
نضر بن حارث به قریش اعلان کرد: «لقد کان محمد اصدقکم حدیثاً و اعظمکم امانةً». (2)
-اخبار پیامبران گذشته
در میان بسیاری از پیروان ادیان معروف بوده است که پیامبری با ویژگیهایی خواهد آمد و بسیاری از افراد منتظر ظهور یک پیامبر بودهاند؛ از جمله آنها سلمان فارسی است که به سراغ عالمان بسیاری از نصارا رفت و در آخرین خبری که به او دادند انتظار پیامبری در سرزمین عرب بوده است؛ ازاینرو به همین جهت به آن سرزمین مسافرت نمود. (3)
همچنین است داستان معروف نجاشی که برخی از مسلمانان به حبشه مهاجرت نموده و او رسالت پیامبر را تصدیق نمود. (4)
-بشارت عهدین
گستر نشانههای نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در عهد قدیم و جدید حتی برای
طرفداران این دو دین نیز انکار پذیر نیست. افزون بر تصریح به ویژگیهای پیامبر در کتاب تورات و انجیل آمده است که پس از ابراهیم پیامبری نمیآید؛ مگر از فرزندان ابراهیم (اسماعیل و اسحاق) از فرزندان اسماعیل نیز پس از حضرت عیسی تاکنون کسی که ادعای نبوت کرده باشد جز پیامبر اسلام نیز نیامده است. در اینجا تنها به برخی از آدرسها و منابع اشارت میرود (1):
1) (1) . انجیل یوحنا (باب14-17) در جایگاه آخرین مکالمات عیسی (علیه السلام) که در پایان «طعام آخر» با حواریون داشته است به این سرگذشت اختصاص دارد. در باب 14 آیات15-16 آمده است: «اگر مرا دوست دارید احکام مرا نگاه دارید و من از پدر سؤال میکنم: فارقلیط دیگری به شما عطا خواهد کرد.» منظور از فارقلیط همان محمد (صلی الله علیه و آله) است؛ اماشوربختانه انجیل های دیگر این قسمت را حذف کرده اند. موریس بوکای میگوید: این جریان فقط در انجیل یوحنا آمده است و سه انجیل نویس دیگر، آن را نیاوردهاند. چرا و چطور میتوان توجیه کرد که داستان چنین خداحافظیهای مؤثر که حاوی وصیت معنوی عیسی است در انجیلهای متا، مرقس و لوقا نیامده است؟ آیا در ابتدا وجود داشته است؟ آیا بعدها حذف نشده است؟ و اگر بوده است چرا حذف شده؟ بیدرنگ بگوییم که هیچ پاسخی نمیتوان داد؛ ولی این کمبود سترگ (معما) در داستان سه انجیل نویس نخستین ناگشوده مانده است.(ر، ک: مقایسهای میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ص 142و143). نکته دیگر اینکه کلمه «فارقلیط» که به معنای شفاعت کننده یاستایش شده است، منطبق با احمد یا محمد است؛ اما در متن فرانسوی آن به «روح مقدس» ترجمه شده است که معنای اصلی آن تغییر می یابد. موریس بوکای چنین می گوید: «پاراکلت عنوان متن فرانسوی انجیل یوحنا است که از یونانی ترجمه شده که روح القدس با خود مسیح منطبق می شود؛ اما آنچه در متن انجیل یوحنا به زبان یونانی آمده « paraclytos » پاراکلتوس است که همان «فارقلیط» برحسب ترجمه جهانی کتاب مقدس عهد جدید است و در معنای ستوده شده یا شفاعت کننده به کار می رود و این عنوان چهار بار به کار رفته است:(26و16:14-26:15-7:16). وی میگوید: «اگرعبارت روح مقدس در معنای فارقلیط بیاوریم آن وقت متن عبارت انجیل یوحنا آن چنانکه در دست نویسهای یونانی به ما رسیده است غیر قابل درک میشود؛ ولی اگر کلمات روح مقدس را از این عبارت حذف کنیم همه متن عبارت انجیل یوحنا معنای بسیار روشنی را ارائه می کند». (همان، ص 144و145)
انجیل: یوحنا 19/1-27، یوحنا 37/7-43، یوحنا 15/14-17، یوحنا 26/15 و 27، یوحنا 13/16 و 14 و... . (1)
سوم) سرزنش پیامبر در آیات
در قرآن موارد وجود دارد که حاکی از عتاب و سرزنش پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در برخی حوادث دارد، حوادثی بوده است که نشان میدهند خداوند متعال پیامبرش را محافظت نموده و برخی از تصمیمات آن حضرت را مورد توبیخ قرار داده است. از جمله: آیات سوره تحریم/1-7، اذن به برخی بر عدم حضور در جنگ: توبه/43 و نیز داستان ابن امّ مکتوم در سورۀ عبس/1-5 و نیز انعام/52، اسراء/73، 74 و 75 و....
چگونه شخصیتی که در برخی موارد مورد سرزنش قرار میگیرد خود آورنده همان آیات میتواند باشد. (2)
لازم به یادآوری است که در قرآن کریم آیات فراوانی نیز وجود دارد که بیان کننده بالاترین ارزشها برای شخصیت پیامبر است.
آیات فراوانی از قرآن کریم که دخالت پیامبر را در وحی به طور کامل نفی میکند از جمله: یونس/15 و نیز آیه 103 و 104 سورۀ نحل و آیات فراوان دیگر که بیش از این در دلایل وحانیت نص گذشت
برخی از خاورشناسان محمد (صلی الله علیه و آله) را فردی نابغه و زیرک معرفی کردهاند.
«توماس کارلایل»، (1)«مونتگمری وات» (2)و «ریچارد بل» (3)ازاین افرادند. این گروه بیان کردهاند که محمد (صلی الله علیه و آله) از اوضاع و احوال مردم زمان خود بسیار آگاه بود و آنچه را مردم از آن رنج میبردند، میدانست و از نبوغش استفاده کرد (4)و مطالبی را آورد که مردم پذیرفتند؛ برای نمونه (5)مردم که از بیعدالتی رنج میبردند، او در کتابش روی عدالت تأکید فراوان نمود؛ چند خدایی زندگی مردم را پوشش داده و امری نامطلوب بود، او توحید را مطرح کرد؛ جنگهای قبیلهای باعث شد کودکان بسیاری یتیم شوند او در کتاب خود و گفتار و رفتارش یتیم را تکریم کرد و تأکید میکرد که با یتیمان خوشرفتاری کنند.
در همین جهت برخی، پیامبر را سیاستمدار نابغه، (6)یا شخصی فریبکار یا قدرتطلب معرفی کردهاند؛ چنانکه «مویر» رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به دو دوره مکی و مدنی تقسیم نموده و صداقت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در دوره مکی تأیید نموده و دوره مدنی را دورهای غیر صادقانه میداند که ناشی از کسب قدرت او است و هر قدرتی فسادآور است. (7)
نقد و بررسی
بدون تردید پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و سایر پیامبران الهی نبوغ داشتند و مطابق روایات عقلهای آنان کاملترین عقلها بوده است؛ اما میان آنچه پیامبران
آوردهاند با آنچه که نابغهها ارائه کردهاند تفاوت اساسی وجود دارد:
دریافت پیامبران از نوع علم حضوری است و قابل تعلیم و تعلم و انتقال به غیر نیست و از سنخ فکر و دانش حصولی و مفاهیم ذهنی و تصورات و تصدیقات نیست؛ بر خلاف آنچه که نوابغ به دست آوردهاند یا ارائه کردهاند که از سنخ فکر و دانش حصولی و مربوط به مفاهیم ذهنی و تصورات و تصدیقاتی است که به دست آوردهاند.
پیامبران الهی در همه امور زندگی مردم نقشآفرین بودهاند؛ زیرا با قلب و روح مردم سر و کار داشته و با فطرت انسان با مردم سخن گفتهاند؛ ولی نوابغ تنها در جنبههای خاصی نفوذ و نقشآفرینی داشتهاند؛ همانطور که بسیاری از آنان نظیر ارسطو، افلاطون، بوعلی سینا و فارابی تنها به یک بعد از ابعاد زندگی بشر یا تنها در مجامع علمی دارای نقش و نفوذ بودهاند.
محتوای رسالت پیامبران الهی به ویژه محتوای رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و کتاب قرآن، محتوایی جامع و کامل و مربوط به ابعاد مختلف جهان هستی و انسان است و یک نابغه نمیتواند در همه این زمینهها نبوغ و سخن هماهنگ داشته باشد.
سیاستمداران و نوابغ همواره ایدههایی آوردهاند که در دورانهای بعد ایدهها و آراء برتر و تازهتری آمده و چه بسا آراء گذشته را نقض کردهاند، بر خلاف پیامبران الهی که همواره یکدیگر را تأیید و اصول آموزههای آنان یکسان میباشد.
برخی از مستشرقان آموزههای وحیانی پیامبر را نتیجه بیماری روانی وی دانستهاند و بر این باورند که آنچه به نام وحی و حالت غش برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده، همان بیماری «صرع» میباشد که وقتی به هوش میآمد چیزی بر مردم
تلاوت میکرد؛ به گمان آنکه بر او از جانب پروردگارش وحی شده است. (1)و یا حالت غش همان حالت هیستری است. (2)
به باور اینها محمد (صلی الله علیه و آله) هنگام پدید آمدن این حالت، مردم و اطرافیان را ترک میکرد. برای مدت طولانی به غار میرفت. (3)با خدا سخن میگفت و عرق سنگینی در جبینش احساس میکرد که همگی نشانۀ بیماری «صرع» بود. آنان از این حالت به «هیستری» و «هیجان عصبی» تعبیر میکنند که از مزاج عصبی شدید و عواطف بیش از حد سرچشمه میگیرد. (4)به نظر این گروه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) گاه به درجهای میرسید که روز و شب را احساس نمیکرد. (5)بر اثر این نیروی جسمانی رنگ چهرهاش تغییر میکرد. (6)
«سان پدرو» و برخی دیگر از مستشرقان تلاش کردهاند حقیقت وحی الهی را به بیماری صرع پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) تفسیر نمایند. (7)
نولدکه (از مستشرقان معروف) میگوید: «پیامبر دچار بیماری صرع بود و زمانی که دچار این بیماری میشد، سخنانی بر زبان جاری میکرد که کاتبان وحی آنها را به جای وحی مینوشتند.» (8)
1) (1) . The life of mohomet p.135 Email, Der menghem New york Dial Press 1930.
2) (2) . ریجارد بل، ترجمان وحی، ش 2، ص88. بل، نسبت بیماری صرع را از گوستاوویل Gustav Well و حمله هیستری را از الویز اشپرنگر (Aloys springer) نقل میکند.
3) (3) . فئواد کاظم مقدادی، پیشین، ص 87.
4) (4) . غازی عنایت، پیشین, ص 56.
5) (5) . قرآن و مستشرقان، ش 1، ص 17.
6) (6) . عمر رضوان، پیشین، ص 400.
7) (7) . محمد خلیفه، پیشین، ج 1، ص 41.
8) (8) . Theoder Noldke, geschichte des Qorans, friedrich schwaihy, Germany, 1971,p;203.
وی در تعارض با گفتههای پیشین خود احتمال بیماری صرع او را رد میکند و بر آن است که «محمد دستخوش هیجانات و عواطف زورآور بوده است که سرانجام او را به جایی میرساند که باور کند با غیب ارتباط دارد». (1)
«الویز اشپرنگر» ادعا میکند که حضرت دچار بیماری غش و حملۀ هیستری هم بوده است. (2)
گوستاو ویل نیز بر آن بود اثبات کند که حضرت گرفتار صرع بوده است.
نقد و بررسی
این دیدگاه مشابه آن چیزی است که مخالفان زمان پیامبر و یا حتی پیامبران پیشین مطرح کردهاند (ذاریات،52 و قلم،3)
منظمی داشت و بعد از آن نیز چنین بود و تنها در حالات وحی تغییری بر او دست میداد». (1)
-جان دیون پورت: او میگوید: «اینکه همواره گفتهاند محمد (صلی الله علیه و آله) تحت تأثیر صرع واقع میشد از گفتههای ناهنجار یونانیهاست که خواستهاند با تهمت تأثیر عوارض چنان مرضی بر تبلیغکنندۀ عقیدۀ تازه و بدیع، لکهای وارد کنند و خصوصیات اخلاقی او را مورد انزجار و نفرت جهان مسیحیت قرار دهند». (2)
ادعای مستشرقان با روایات همخوانی ندارد و دچار اشتباه شدهاند. نولدکه، برای اثبات ادعای خود درباره بیماری پیامبر (صلی الله علیه و آله) به چند کتاب معتبر اهل سنّت از جمله سیره ابن هشام استناد کرده است؛ اما هنگامی که به این منابع مراجعه میکنیم، میبینیم ماجرا مربوط به جنگ بدر است؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) به قصد نا امن کردن مسیر تجارت مشرکان، نه برای جنگ با آنان از مدینه خارج شده بود. زمانی که ابوجهل با هزار نفر، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و یارانش را که 313 نفر بودند محاصره کرد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) طی مذاکرهای که با ابوجهل انجام داد فرمود: ما برای جنگ با شما نیامدهایم. بگذارید به مدینه برگردیم. اما ابوجهل نپذیرفت. پیامبر پس از چند ساعت تلاش در هوای گرم خسته شده بود و برای مدت کوتاهی زیر سایبانی به خواب رفت «فَخَفَقَ خَفقةً»؛ چرت مختصری زد. بیدار که شد فرمود: «جبرئیل آمد و وعده پیروزی داد. نولدکه، عبارت «فَخَفَقَ خَفقةً» را به معنای «غش» گرفته و وحی را هذیان شمرده است. (3)
حالت غش که به آن حضرت دست می داد، (4)تنها در هنگام وحی مستقیم
و بیواسطه و به علت سنگینی آن امر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) دست میداده است. (1)و این تنها یک قسم ازاقسام وحی است. این حالت هیچ شباهتی به آثار صرع نداشته است؛ چون چنین فردی رفتاری نامتعادل از خود نشان میدهد و پس از بهبودی از آنچه کرده بیاطلاع است؛ به خلاف پیامبر (صلی الله علیه و آله) که پس از وحی، همه آن را حفظ بود و به همه جزئیات آن آگاهی کامل داشته است.
لازمه رهبری صحیح و موفقیت در پیشبرد هدفها، سلامت جسم و روان است که همواره این ویژگی در انبیای الهی دیده میشود طبق روایات، عقل آنان بالاترین عقلها است. از این گذشته اگر حالت وحی همان حالت صرع بوده است چرا این حالت فقط به هنگام نزول آیات الهی برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیش میآمده؛ نه در مواقع دیگر؟ افزون بر آن چرا قبل از بعثت وجود چنین بیماری را برای پیامبر گزارش نکردهاند؟
بیماری صرع سیستم عصبی را به هم میریزد و ضعف و ناتوانی میآورد. چگونه میتواند فردی را به درجه رسالت و رهبری برساند؟ یا حتی میتواند فردی را در بالاترین حد فصاحت و بلاغت قرار دهد که جهان را شگفتزده نماید؟ یا حتی از او یک انسان قانونگذار و صاحب شریعت بسازد؟ آیا این بیماری میتواند کسی را در جایگاه رفیع و بلندی قرار دهد که در طول قرنها با عظمت و جلال ظاهر شود و درقلب میلیون ها انسان نفوذ کند؟
1) (1) . محمدرشید رضا، پیشین، ص 87.
چکیده فصل هشتم
ادیان آسمانی همه از یک منبع سرچشمه میگیرند و مبدأ همه آنها خداوند است. درباره الهیبودن کتاب مقدس یهود و مسیح پیش از این گذشت که اختلاف وجود دارد. مبدأ و مصدر قرآن کریم یعنی واژهها، جملهها، ترکیب آنها و آیات خداوند متعال است و مسلمانان در اینباره همنظرند. مهمترین دلیل آن تحدّی، امی بودن پیامبر و تفاوت سخنان پیامبر با قرآن است که اگر کسی ادعا میکند قرآن از جانب غیر خدا است اگر میتواند در حد یک سوره کوچک مانند آن بیاورد. شواهد و قرائنی نیز در خود قرآن وجود دارد؛ از جمله اینکه، پیامبر در این متن هیچ دخالتی ندارد (یونس، آیه 15 و نحل، آیه 103). قرآن پیامبر را مفسّر و مبین آیات معرفی میکند نه مصدر آن (نحل، آیه 44). سخنسرایان عرب نیز اعتراف کردهاند که برتر از آن سخنی نیست. سیره شخصی و حوادث مهم زندگی پیامبر در قرآن نیامده است. در تاریخ نزول آیات گاهی وحی به تأخیر میافتاد و اگر از جانب خود پیامبر باشد نباید به تأخیر بیفتند.
الفاظ قرآن نیز از جانب خداوند است؛ زیرا افزون بر معجزهبودن کلمات و جملات، قرآن به لغت و زبان عربی بر پیامبر نازل شده است (یوسف، آیه 2). قرآن از جانب خداوند و جبرئیل بر پیامبر قرائت و تلاوت شده است و قرآن, کتاب و کلام الهی معرفی شده است.
مصادری که مخالفان و مستشرقان ادعا کردهاند، مانند دانشمندان یهود و نصارا سخنان آنان مردود است؛ زیرا پیامبر نزد کسی از آنان درس نخوانده و امی است. عهد قدیم در زمان پیامبر به عربی ترجمه نشده بود. آموزگارانی که ادعا شده است، خود فصاحت و بلاغت لازم را نداشتهاند و مطالب قرآن از جمله
داستانهای آن با داستانهای تورات و انجیل تفاوت جوهری دارد. از طرف دیگر قرآن ادعا میکند که تورات و انجیل تحریف شده است. چگونه خود از همانها مطالبی را بگیرد؟
محمد (صلی الله علیه و آله) نیز خود نمیتواند آورنده قرآن باشد؛ زیرا هیچ مدرکی وجود ندارد که پیامبر چنین ادعا کرده باشد؛ بلکه عکس آن ادعا شده است. همه افراد مکه محمد (صلی الله علیه و آله) را به راستی، درستی و امانتداری میشناسند، کتابهای آسمانی پیشین نیز از این موضوع خبر دادهاند.
در نتیجه این کتاب آسمانی حتی الفاظ و واژههای آن همه از جانب خداوند متعال است.
پرسش
درباره الهی بودن عهدین، چگونگی صدور و منبع آنرا توضیح دهید.
دو دلیل و چهار شاهد بر الهیبودن قرآن کریم بیان کنید.
امی بودن پیامبر به چه معنا است و چه احتمالاتی در معنای امی بودن آن حضرت (صلی الله علیه و آله) وجود دارد و چگونه میتواند دلیل بر الهی بودن قرآن باشد؟
از آیه 103 و 104 سوره نحل (وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ...) چه نکتههایی درباره مصدر اصلی قرآن استفاده میشود؟ طبق دیدگاه علامه طباطبایی آنرا توضیح دهید.
درباره دخالت نداشتن پیامبر در متن قرآن توضیح دهید.
مواردی از تأخیر وحی را بیان کنید و توضیح دهید که چگونه بر الهی بودن متن قرآن دلالت میکند؟
چهار دلیل بر الهی بودن الفاظ قرآن بیان کنید.
منظور از عربی بودن در آیاتی نظیر (إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا...) چیست؟ آنرا بیان کنید.
مشرکان صدر اسلام درباره منبع و مصدر اصلی متن قرآن چه نظری داشتهاند. آنرا بهطور خلاصه و مطابق با آیات قرآن بنویسید.
مستشرقان درباره مصدر قرآن چه نظراتی را مطرح کردهاند؟ برخی دیدگاههای آنها را بنویسید. (چهار دیدگاه همراه با نام آنها)
آیا متن کتب یهود و نصارا و نیز دانشمندان آنها ممکن است مصدر قرآن باشد؟ آنرا بررسی کنید و پاسخ دهید.
آیا ممکن است محمد (صلی الله علیه و آله) خود، مصدر قرآن باشد؟ این نظریه را نقد و بررسی نمایید.
دیدگاه تئودور نولدکه و یوسف درة الحداد را درباره مصادر وحی بیان نموده آنرا نقد و بررسی نمایید.
واژه «قل» و «قرائت» چگونه بر نزول قرآن از جانب خداوند دلالت میکند؟ آنرا توضیح دهید.
پژوهش
«بررسی تطبیقی»
درباره الفاظ کتاب مقدس بهویژه تورات و انجیل و الهی بودن یا نبودن آن پژوهشی ارائه دهید و آنرا با الهیبودن متن قرآن تطبیق نمایید.
منابع
رامیار، بخشی از نبوت اسرائیلی و مسیحی ؛
سلیمانی، کتاب مقدس ؛
توماس میشل، کلام مسیحی، ترجمه حسین توفیقی؛
ایان باربور، علم و دین، ترجمه خرمشاهی؛
مایکل پترسون و دیگران، عقل و اعتقاد دینی.
فترت در لغت به معنای «سستی و کاهش یافتن» است و در اصطلاح تاریخ قرآن به معنای «قطع شدن رشته اتصال وحی در زمان یا زمانهای خاصی» میباشد. انقطاع وحی در دو نمونه قابل بررسی است: یکی سه سال آغاز بعثت پیامبر و دیگری در مقاطع زمانی مختلف که از سه تا چهل روز درباره نزول آیات یا سورههایی مانند سوره «ضحی» گفته شده است.
درباره فترت در آغاز بعثت اختلاف وجود دارد. برخی فترت را بهطور کلی نمیپذیرند و برخی دیگر زمان فترت را سه سال دانستهاند. علت اختلاف، روایات متفاوتی است که در اینباره وارد شده است و آنها درباره مدت نزول قرآن در مکه اختلاف دارند. برخی روایات مدت نزول قرآن را در مکه سیزده سال و در مدینه ده سال دانستهاند که در مجموع 23 سال میشود که طبق این روایات فترت وحی صورت نگرفته است و وحی از زمان بعثت در سن چهل سالگی پیامبر آغاز شد و تا پایان عمر پیامبر ادامه داشت.
دستهای دیگر از روایات مدت نزول وحی را در مکه ده سال و در مدینه نیز ده سال دانستهاند؛ در این صورت اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در چهل سالگی مبعوث شده باشد، سه سال فترت وحی بوده است و در مدت بیست سال نیز قرآن نازل شده است: ده سال در مکه و ده سال در مدینه. البته دستهای دیگر نیز از روایات وجود دارد که مدت زمان نزول وحی را در مکه هشت سال میداند.
بر اساس این روایات, دیدگاهها نیز درباره فترت وحی متفاوت شده است. در هر صورت مقریزی مدت فترت وحی را سه روز یا پانزده روز، یا چهل روز یا حدود دو سال و یا حدود دو سال و نیم بهصورت مختلف بیان میکند. (1)
یعقوبی نیز تصریح دارد که سوره مدّثر بعد از آیات سوره اقرأ (علق) در روز دوم بعثت نازل شده است؛ بنابراین انقطاع وحی پس از نزول این سوره خواهد بود. (2)
ابوعبدالله زنجانی بر این باور است که پس از نزول آیه (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ...) در مدت سه سال قرآن نازل نشد و این مدت را «فترت وحی» مینامند؛ پس از آن قرآن بهتدریج نازل گردید. (3)
استاد معرفت نیز میفرماید:
آغاز وحی رسالی «بعثت» در 27 رجب، سیزده سال پیش از هجرت (609م) بود؛ ولی نزول قرآن در مقام کتاب آسمانی سه سال تأخیر داشت. این سه سال را به نام «فترت» میخوانند. پیامبر در این مدت دعوت را سری انجام میداد تا آیه (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ...) نازل شد و دستور اعلان عمومی دعوت را دریافت کرد. (4)
بر این اساس قرآن در مدت بیست سال نازل شده است.
ایشان در جای دیگر مینویسد: «مدت نزول تدریجی قرآن بیست سال است. نزول قرآن سه سال بعد از بعثت آغاز و تا آخرین سال حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) ادامه داشت». (1)
اینکه چرا دوران فترت و قطع وحی, بیدرنگ پس از اولین وحی پیش آمد, از نظر برخی چنین توجیه میشود که نگرانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از میان برود و شوقش افزون گردد و انسش بیشتر و آمادهتر باشد تا وحی را دریافت کند. (2)
برخی از روایات مدت نزول قرآن را بیست سال و برخی دیگر مدت حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در مکه ده سال و در مدینه ده سال بیان کردهاند؛ همچنین برخی از این روایات سن پیامبر را در زمان بعثت چهل و سه سالگی بیان کردهاند. در ابتدا روایات نقل و سپس بررسی میشوند.
حفص بن غیاث (م 194 ق) گوید «از امام صادق (علیه السلام) درباره آیه (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ...) پرسیدم [آیا] نزول قرآن بین نخستین و آخرین آن در بیست سال بوده است؟ حضرت فرمود: قرآن یک بار بهصورت مجموعهای واحد در ماه رمضان بر «بیتالمعمور» نازل شد؛ سپس در طول بیست سال نزول آن ادامه داشت». (3)
روایاتی نیز از تابعین در این باره نقل شده است که در پی میآید:
عکرمه (107ق) از قول ابن عباس میگوید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) چهل و سه ساله بود که قرآن بر او نازل شد و آن حضرت ده سال در مکه بود». (1)
عکرمه در روایت دیگری از ابن عباس نقل میکند که «قرآن در شب قدر یکباره به آسمان دنیا نازل شد؛ سپس در بیست سال نزول یافت». (2)
ضحاک بن مزاحم از ابن عباس نزول تدریجی قرآن را توسط جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیست سال بیان کرده است. (3)
عامر بن شراحیل شعبی (م 20-109ق) از فقهای تابعین گوید:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) چهل ساله بود که به نبوت رسید؛ آنگاه اسرافیل (علیه السلام) سه سال قرین نبوتش شده و به وی کلمه و چیز دیگر میآموخت؛ ولی به زبان خود قرآن بر او نازل نمیکرد؛ پس از سه سال جبرئیل قرین نبوتش گردید و به زبان خود ده سال در مکه و ده سال در مدینه قرآن را بر او نازل کرد. (4)
فرستاده خدا (صلی الله علیه و آله) به فاطمه (علیها السلام) فرمود: هیچ پیامبری مبعوث نشد؛ مگر آنکه کسی که پس از او به نبوت رسید, به [مدت] نیمی از عمر نبوت او بوده است. عیسی (علیه السلام) برای چهل سال و من برای بیست سال مبعوث شدم. (5)
عایشه (م 57 ق) در روایتی گوید: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در چهل سالگی مبعوث شد، ده سال در مکه و ده سال در مدینه ماند و در شصت سالگی وفات کرد». (1)
در روایت دیگر ابوسلمه گوید: «عایشه و ابن عباس به من خبر دادند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ده سال در مکه و ده سال در مدینه ماند و قرآن بر او نازل میشد». (2)
سعید بن مسیب (م 94 ق) از فقهای تابعین گوید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) در چهل و سه سالگی قرآن بر او نازل شد و او ده سال در مکه و ده سال در مدینه ماند و شصت و سه ساله بود که وفات کرد». (3)
ربیعه بن ابی عبدالرحمن (م 136 ق) گوید:
من از انس (م 92 ق) شنیدم که میگفت: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در چهل سالگی مبعوث شد و او ده سال در مکه و ده سال در مدینه ماند و خدا در شصت سالگی جان مبارکش را بگرفت؛ در حالی که در سر و ریش او بیست موی سفید بیش نبود. (4)
مدلول این روایات این است که مدت نزول قرآن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیست سال بوده است: ده سال در مکه و ده سال در مدینه؛ همچنین بیشتر آنها سن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شصت سال و در برخی از آنها شصت و سه سال بیان کردهاند.
در برخی از آنها نیز مانند سخن عایشه بعثت را چهل سالگی و در روایت سعید بن مسیب آغاز نزول را چهل و سه سالگی بیان کردهاند.
نقد و بررسی
این روایات از جنبههای مختلف قابل نقد و بررسی است:
همچنین در روایت عایشه و ربیعه بن ابی عبدالرحمن سن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شصت سالگی و در روایت سعید بن مسیب سن آن حضرت را 63 سالگی بیان کرده است.
تناقض این روایات با روایاتی که نزول قرآن در مکه را سیزده سال دانسته و سن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را شصت و سه ساله بیان میکند و روایات آن خواهد آمد.
در برخی روایات، راوی از تابعانی است که سالیانی پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به دنیا آمده است و از صحابی آن حضرت نیز نقل نکرده است؛ از جمله روایت حسن بصری، روایت یحیی بن جعده و روایت سعید بن مسیب؛ بنابراین روایات از نظر سند قابل اعتماد نیستند.
طرفداران نظریه فترت بر این باورند، که پس از سه سال دعوت عمومی پیامبر (صلی الله علیه و آله) مطابق آیه شریفه (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ...)؛ 1 به آنچه امر شدهای آشکار کن. آغاز نزول قرآن بوده است. و این آیه در سوره حجر میباشد و سوره حجر در سال چهارم بعثت نازل شده و مطابق ترتیب نزول، پنجاه و چهارمین (1)سوره میباشد.
1) (2) . سوره حجر پانزدهمین سوره طبق ترتیب موجود است. مطابق ترتیب امام علی (علیه السلام)، سوره 52 و مطابق ترتیب ابن عباس 53 یا 51 و یا 50 و مطابق نقل جابر بن زید 54 و مطابق نقل ابن ندیم 52 و مطابق نقل و ترتیب نولدکه سوره 57 میباشد. تئودور نولدکه (1930م) از مستشرقان معروف آلمان است. کتاب تاریخ قرآن وی شهرت جهانی دارد. ر. ک: رامیار، تاریخ قرآن، ص670 و 671.
اگر فترت را بپذیریم لازمهاش آن است که در طول سه سال هیچ سورهای نازل نشده است و تنها در سال چهارم، پنجاه و سه سوره نازل شده باشد و کسی به آن ملتزم نخواهد شد.
افزون بر آن کمی پیش از اعلان دعوت عمومی، از جانب خداوند، دستور رسید: (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ) 1 نزدیکان خویش را بیم ده و به اسلام دعوت کن. این آیه در سوره شعرا است و سوره شعرا مطابق ترتیب نزول یا سوره چهل و پنجم یا چهل و ششم یا چهل و هفتم میباشد؛ یعنی بیش از پنج سوره قبل از حجر و تا قبل از شعرا نیز حدود 45 سوره نازل گشته است؛ (1)پس در این مدت سه سال، بیگمان سورههایی نازل شده است.
قبل از آشکار شدن دعوت علنی، غیر از حضرت خدیجه (علیها السلام)، امام علی (علیه السلام) و زید بن حارث، افراد بسیاری از جمله حمزه عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) (مطابق یک روایت) و نیز زبیر، عمار، خبّاب بن ارت، سعید بن زید، سعد بن ابیوقاص، صهیب بن سنان و جمعی دیگر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) ایمان آورده بودند. (2)آیا این افراد باید از محتوای دعوت پیامبر آگاهی میداشتند یا باید کورکورانه دعوت آن حضرت را میپذیرفتند؟ بنابراین باید سورهها و آیاتی نازل شده باشد تا محتوای دین پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به این افراد اعلام کند.
افزون بر آن محتوای سورههای مدّثر و مزّمل که طبق ترتیب منقول از ابن
عباس سومین و چهارمین (1)سوره نازل شده است با آغاز جریان نبوت و نگرانی اولیه آن حضرت در برخورد با مسئله بعثت سازش دارد؛ زیرا روایات ذیل آغاز آن وارد شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) پس از نزول از غار حرا به خانه خود آمد و چون نیاز به آرامش داشت دثار و لباسی را به دور خود پیچیده بود و به آن حضرت (یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ ) و (یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ) خطاب شد. (2)
اشکال دیگر از نظر عقلی اینکه قطع ارتباط پیامبر با وحی، قطع ارتباط با خداست و معقول نیست که در آغاز بعثت، اصل نبوت به وی اعلام شود و پس از آن تا مدت سه سال چنین شخصیتی رها گردد؛ در حالی که او به پشتیبانی، آرامش روحی، معرفت بیش از پیش و قوت قلب نیاز دارد. چگونه معقول است که چنین پیامبری به حال خود رها شود و آیهای بر او نازل نگردد.
افزون بر آنچه آمد مجموعه روایات نقل شده به فرض صحت سند و محتوا با دو گروه دیگر از روایات مربوط به آغاز نزول و آغاز بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و نیز حضور وی در مکه و مدینه تعارض دارد؛ زیرا در گروهی از روایات مدت نزول وحی در مکه را هشت سال (3)و گروهی دیگر از روایات مدت نزول وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در مکه سیزده سال بیان کرده است. (4)
در نتیجه پذیرش قطع وحی در مدت سه سال بسیار مشکل مینماید؛ بهویژه آنکه دو گروه دیگر از روایات با روایات مطرح شده تعارض دارند. در اینجا به بررسی این دو گروه از روایات میپردازیم:
عمار مولی بنی هاشم (م بعد از 121260ق) گوید: ابن عباس گفت:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) پانزده سال در مکه ماند: هفت سال نور میدید و صدا میشنید و هشت سال به او وحی میشد، و در مدینه ده سال بماند. (1)
ابورجاء (2)(ت حدود 150 ق) گوید: حسن [بصری] (20-110ق) گفته است:
[نزول قرآن] میان آغاز و پایانش هجده سال بود... افزود: [قرآن] در مکه پیش از آنکه [پیامبر (صلی الله علیه و آله)] به مدینه مهاجرت کند، هشت سال و در مدینه ده سال بر او نازل شده است. (3)
قتاده (57-117ق) گوید: همو میگفت: «قرآن هشت سال [پیش از هجرت] و ده سال پس از آنکه پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) هجرت کرد، نازل شد». (4)
نقد و بررسی
این روایات در صورتی که سند آنها را بپذیریم با قول مشهور و دو دسته دیگر روایات در تعارض است؛ افزون بر آنکه در روایت عمار مولی بنی هاشم از ابن عباس، سن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را 65 سال میداند که این نیز مخالف قول مشهور است و کسی نیز قائل به هشت سال نزول قرآن در مکه نشده است.
یک . در روایتی امام باقر (علیه السلام) فرمود:
قبض رسول الله (صلی الله علیه و آله) وهو ابن ثلاث وستین فی سنة عشر من الهجرة فکان مقامه بمکه اربعین سنة ثمّ نزل علیه الوحی فی تمام الاربعین وکان بمکه ثلاث عشرة سنة ثم هاجر إلی المدینة؛ (1)رسول خدا در 63 سالگی در سال دهم هجرت رحلت کرد، اقامت او در مکه در چهل سالگی بود که به او وحی شد و پس از آن سیزده سال در مکه بود و سپس به مدینه مهاجرت کرد.
دو . مفضل بن عمر (م 148ق) گوید:
امام صادق (علیه السلام) فرمود: ای مفضل! قرآن در بیست و سه سال نازل شد، خداوند میفرماید: (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ ) 2 و میفرماید (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ ) 3 و نیز میفرماید: (... لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً). 4 به امام (علیه السلام) عرض کردم، مولایم! این تنزیلی است که خدا آنرا در کتاب خود متذکر شده است (ما قرآن را در یک شب و در ماه رمضان نازل کردهایم.) حال چگونه وحی در 23 سال پدید آمده است؟ فرمود: آری ای مفضل! خدا قرآن را در ماه رمضان (به پیامبر (صلی الله علیه و آله) عطا کرد؛ ولی او آنرا جز در وقت ضروری ابلاغ نمیکرد. (2)
سه . عمرو بن دینار (م، حدود150 ق) گوید: ابن عباس گفته است: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در مکه سیزده سال ماند و در 63 سالگی وفات کرد». (3)
چهار . ابوجمره ضبعی (4)(ت 128ق) گوید:
ابن عباس میگوید: فرستاده خدا (صلی الله علیه و آله) در چهل سالگی مبعوث شد و سیزده سال در مکه ماند که به او وحی میشد و در مدینه ده سال [بماند] و 63 ساله بود که وفات کرد. (1)
پنج . عکرمه (ت 107ق) گوید:
همو گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) چهل ساله بود که [قرآن] بر او نزول یافت. او سیزده سال در مکه و ده سال در مدینه بود و 63 ساله بود که وفات کرد. (2)
شش . عبیدالله حلبی (3)(115ق) گوید:
همو گفت: فرستاده خدا (صلی الله علیه و آله)، پس از آنکه از سوی خدای تبارک و تعالی [به او] وحی شد، سیزده سال در مکه ماند. در سه سال آن پنهان و ترسان بود و [دعوتش را] آشکار نمیساخت؛ تا آنکه خدا به او فرمان داد، آنچه را که بدان فرمان داده شد، آشکار سازد. در این هنگام بود که دعوت را آشکار ساخت. (4)
این روایات اگرچه ممکن است از نظر سند اشکالاتی داشته باشند، اشکالات دسته اول و دوم را ندارد؛ زیرا سن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در این روایات مطابق قول مشهور (63 سال) و سن زمان بعثت چهل سالگی است؛ افزون بر آن محذور اینکه تنها در یک سال 53 یا 54 سوره بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده باشد در اینها وجود ندارد؛
1) (1) . تاریخ طبری، ج2، ص240 و ج1، ص572؛ الصحیح مسلم، ح1825؛ احمد بن حنبل، المسند، ج1، ص363.
2) (2) . همان، ج1، ص294 و 328 و 236و 370 و 371؛ احمد بن یحیی بلاذری، پیشین، ج1، ص114؛ ج1، ص527 و 573.
3) (3) . عبیدالله بن علی حلبی ابوعلی کوفی، موثق و از اصحاب امام صادق (علیه السلام) و بنابر قول برقی، نخستین مصنف شیعه است (سید ابوالقاسم خوئی، معجم رجال الحدیث، ذیل همین نام).
4) (4) . بحارالانوار، ج18، ص176.
بنابراین سه سال دعوت مخفیانه پیامبر در مدت این سیزده سال وجود داشته و سورههایی نیز در مدت این سه سال نازل شده است. پس از آن پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با نزول آیه (وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ) 1 مأمور به دعوت رسمی خویشاوندان میشود و پس از آن با نزول آیه (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ...)؛ 2 مأمور میشود که دعوت خود را علنی کند.
این دیدگاه غیر از آنکه با روایات گذشته تطبیق میکند، مطابق روایات دیگری نیز هست؛ از جمله اینکه امام صادق (علیه السلام) فرمود:
مکث رسول الله (صلی الله علیه و آله) بمکه بعد ما جاء الوحی عن الله تبارک و تعالی ثلاث عشرة سنة، منها ثلاث سنین مختفیاً خائفاً لایظهر امره حتی امره الله ان یصدع بما امر به فاظهر حینئذٍ الدعوة؛ (1)پس از اینکه وحی از جانب خداوند بر پیامبر نازل شد رسول خدا سیزده سال در مکه توقف کرد که سه سال آن دعوت مخفیانه داشت و امر خود را آشکار نمیکرد تا اینکه خداوند به او فرمان داد دعوتش را آشکار کند و از همان زمان مردم را (علنی) به اسلام دعوت نمود.
بنابراین لازم نیست که فترت در مدت سه سال را با محذورات عقلی و روایی که دارد، بپذیریم؛ اما میتوان فترت را در مدتهای کوتاهتری که در فواصل مختلف وحی و برخی از مقاطع نزول وحی بوده است پذیرفت و این یک امر طبیعی است که در برخی مواقع، در مدت کوتاهی وحی بر پیامبر نازل نشود؛ اما وحی به معنای قطع ارتباط کامل آن هم در مدت سه سال قابل پذیرش نیست.
1) (3) . محمدبنحسن، الغیبه، ص217 و بحارالانوار، ج18، ص250، ح3 و ص253.
درباره انقطاع یا فترت وحی افزون بر سه سال، موارد دیگری از جمله انقطاع وحی پیش از نزول سوره «ضحی», پیش از سوره «مدثر»، در میان سوره «مریم» و پیش از نزول سوره «کهف» نقل شده است که به بررسی آنها میپردازیم:
در تفاسیر و بنابر روایاتی که میآید، نقل شده است که پیش از نزول سوره «والضحی»، مدتی تا حداکثر چهل روز، وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) قطع شد. طبری از عبدالله بن شدّاد (1)(ت 81 ق) نقل میکند که وی گوید:
جبرئیل (علیه السلام) به نزد محمد (صلی الله علیه و آله) آمد و گفت: ای محمد! بخوان! پرسید: چه بخوانم؟ پاسخ داد: (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ* ...*عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ). 2
آنگاه [پیامبر (صلی الله علیه و آله)] به نزد خدیجه (علیها السلام) آمد و فرمود: ای خدیجه! میبینم، دیوانه شدهام (قد عرض لی). او عرض کرد: چنین نیست. به خدا! پروردگارت با تو چنین نمیکند. تو هرگز به کار زشتی دست نیازیدی.
پس از آن خدیجه به نزد ورقه رفت و جریان را به او گزارش کرد. او گفت: اگر همسرت راست بگوید، پیامبر است و از سوی امتش سختی میبیند. اگر من [پیامبری] او را دریابم، به او ایمان میآورم؛ سپس جبرئیل (علیه السلام) [مدتی] دیر کرد؛ آنگاه خدیجه (علیها السلام) به او عرض کرد: میبینم پروردگارت بر تو خشم گرفته است. خداوند این آیات را نازل کرد: (وَ الضُّحی* وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی* ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی). 3 و (2)
این روایت اتهام نوعی جنون به پیامبر (صلی الله علیه و آله) را (العیاذ بالله) القا میکند؛ افزون بر آنکه نبوت همیشه همراه با یقین است و هرگاه وحی بر پیامبری القا میشود او به یقین درمییابد که از جانب خداوند است و اینکه شخص دیگری مانند ورقة بن نوفل به آن حضرت اعلام کند که او پیامبر است مقام نبوت را زیر سؤال میبرد. (1)
علی بن ابراهیم قمی از ابی الجارود از امام باقر (علیه السلام) نیز روایتی مرسل نقل میکند:
جبرئیل مدتی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل نشد و این بعد از نزول آیات نخستین سوره علق بود؛ سپس وحی قطع شد. خدیجه (علیها السلام) گفت: میبینم خداوند تو را رها کرده که جبرئیل را به سوی تو نفرستاده است. در این موقع وحی آسمانی فرود آمد که ( ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی ). (2)و (3)
این در حالی است که روایات ابی الجارود قابل خدشه است چراکه ایشان رئیس فرقه جارودیه زیدیه است و انحراف فکری دارد.
در روایتی از ابن عباس آمده است که وحی مدتی قطع شد و [جبرئیل] مدت پانزده روز نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیامد. مشرکان گفتند: «قلّاه الله و ودّعه»؛ خداوند بر او به شدت غضب کرده و او را رها نموده است. در اینجا سوره والضحی (ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی) نازل شد. (4)
قرطبی در نقل دیگر از بخاری بهطور مرسل از جندب بن سفیان نقل میکند:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) شکوهای کرد که دو یا سه شب است به استراحت میگذراند. زنی (همسر ابولهب و خواهر ابوسفیان) نزد وی آمد و گفت: ای محمد! من
میبینم (امید دارم) که شیطانت (کنایه از جبرئیل) تو را واگذاشته است. مدت دو یا سه شب است قرین و همراهت را نمیبینم. در این هنگام خداوند آیه نازل فرمود که (وَ الضُّحی* وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی* ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی). 1
در برخی دیگر از نقلها آمده است که «خوله» خادمه پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفته است:
سگی داخل خانه شد و زیر تخت پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفت و در همانجا مُرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) چند روزی درنگ نموده و وحی بر او نازل نشد. پیامبر به خوله گفت: ای خوله! چه اتفاقی در خانه من افتاده است؟ چرا جبرئیل نزد من نمیآید؟ خوله گفت: اگر اجازه بفرمایی خانه را جارو کنم. پس از جارو کردن زیر تخت، سگ مردهای را یافت، آنرا گرفته و به پشت دیوارهای خانه انداخت... پس از آن جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد و پیامبر با حالت لرزش به من گفت: «دثّرینی» در این هنگام بود که سوره ضحی نازل شد. (1)
ابن زید (م182ق) گوید:
سگی در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود. وقتی جبرئیل نازل شد، فرستاده خدا او را به سبب دیر آمدن سرزنش کرد. جبرئیل عرض کرد: آیا نمیدانی در خانهای که سگ یا تصویر باشد، داخل نمیشوم؟ (2)
زید بن ارقم (م66 ق) نیز گوید:
وقتی (تَبَّتْ یَدا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَّ...) نازل شد، به همسر ابولهب گفتند: محمد (صلی الله علیه و آله) از تو بدگویی کرده است. آنگاه او به نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله)-که در میان جمعیت نشسته بود-آمد و گفت: ای محمد! چرا از من بدگویی میکنی؟ فرمود: سوگند به خدا! من از تو بدگویی نکردم؛ جز خدا کسی از تو بدگویی نکرده است. گفت: آیا مرا دیدهای که هیزم بر دوش بگیرم یا دیدهای که در گردنم ریسمانی از لیف خرما باشد؟ سپس رفت. پس از آن
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) روزهایی درنگ کرد. و [جبرئیل] مدتی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل نمیشد، آنگاه همسر ابولهب نزد آن حضرت آمد و گفت: میبینم، رفیقت تو را رها کرده و بر تو خشم گرفته است. در اینجا خداوند (وَ الضُّحی* وَ اللَّیْلِ إِذا سَجی* ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی ) را نازل کرد. (1)
این دو روایت و نیز روایت خوله به فرض صحت سند با اشکالاتی روبهرو است؛ از جمله اینکه نام خوله و حسن و حسین (علیهما السلام) با مدنی بودن سوره تناسب دارد؛ در حالی که سوره «ضحی» در مکه، آن هم در آغاز بعثت بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده است. افزون بر آن، اینکه حسن و حسین (علیهما السلام) سگی داشته باشند و آنرا در خانه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیاورند، هرگز زیبنده خاندان رسالت نیست. نکته دیگر اینکه در روایت زید بن ارقم علت نازلشدن جبرئیل بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیان نشده است.
افزون بر آن در مدت انقطاع وحی نیز اختلاف فراوان وجود دارد: برخی روایات دو شب، ابن جریح آنرا دوازده روز، ابن عباس پانزده روز، برخی دیگر پانزده روز و مقاتل آنرا چهل روز بیان کرده است. (2)
در برخی روایات مربوط به سبب نزول سوره «کهف» تأخیر وحی را از پانزده شب تا حداکثر چهل روز بیان کردهاند. علت تأخیر وحی پرسشهایی بوده است که مشرکان به سفارش یهود از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرسیدند. آنها سه مسئله بود. این سه مسئله با اختلاف نقل شده است: داستان اصحاب کهف، موسی (علیه السلام) و خضر (علیه السلام) و ذوالقرنین و در روایت دیگر داستان اصحاب کهف، ذوالقرنین و مسئله روح.
بعد از این پرسشها بوده است، که مدت پانزده شب یا چهل روز وحی به تأخیر افتاد، تا پاسخ این پرسشها بیاید؛ سپس پاسخ آنها در قالب سوره «کهف» نازل شد.
ابوبصیر گوید: امام صادق (علیه السلام) فرمود:
سبب نزول سوره «کهف» چنین بوده است که قریش سه نفر به نام «نضر بن حارث بن کلده و عقبة بن ابیمعیط و عاص بن وائل سهمی» را به نجران فرستادند. آنها میخواستند از دانشمندان یهود و نصارا مسائلی را آموخته تا از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بپرسند و او را در دعوتش بیازمایند. آنها نزد دانشمندان یهود رفته و از آنها پرسیدند که چه کنند؟ آنها گفتند: از او سه مسئله بپرسید. اگر به گونهای که ما آگاهی داریم، پاسخ داد، او راستگوست؛ سپس از او درباره یک مسئله دیگر بپرسید، اگر مدعی بود که میداند، دروغگوست. آنها پرسیدند: آن سه مسئله چیست؟ پاسخ دادند: از او درباره جوانانی که در روزگار پیشین بودند و از شهر خود بیرون رفته و در غاری پنهان شده و خوابیدند، بپرسید که چه مدت در خواب به سر بردند؟ و چند نفر بودند؟ و چه چیز به همراه داشتند؟ و سرگذشتشان چگونه بود؟
از او درباره موسی (علیه السلام) در زمانی که خداوند-عزوجل-به او امر کرد که به دنبال آن دانشمند رفته و از او دانشی بیاموزد، بپرسید که او چه کسی بود؟ و چگونه وی به دنبال او رفته؟ و داستانش چگونه بود؟
از او درباره آن جهانگردی که مغرب و مشرق خورشید را گشت تا به سد یأجوج و مأجوج رسید، بپرسید که او چه کسی بود؟ و چه سرگذشتی داشت؟ دانشمندان یهود سرگذشت هر سه مسئله را برای آنها بیان و املا کرده و به آنها گفتند: اگر او به گونهای که ما بر شما املا کردیم پاسخ داد، راستگوست و اگر برخلاف آن پاسخ داد، او را راستگو نشمارید.
آنها پرسیدند: مسئله چهارم چیست؟ گفتند: از او بپرسید که رستاخیز چه زمانی برپا میشود؟ اگر او مدعی بود میداند، دروغگوست؛ زیرا برپایی
رستاخیز را جز خدای تبارک و تعالی نمیداند. آنها به مکه بازگشتند و به نزد ابوطالب آمده، گفتند: ای ابوطالب! اگر برادرزادهات میپندارد که خبر آسمان به نزد او میآید، ما از او درباره مسائلی میپرسیم. اگر درباره آنها به ما پاسخ داد میدانیم که او راستگوست؛ ولی اگر به ما پاسخ نداد، میدانیم که دروغگوست.
ابوطالب گفت: از او درباره آنچه به نظرتان میآید بپرسید. آنها از آن حضرت درباره آن سه مسئله پرسیدند. فرستاده خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: فردا به شما خبر میدهم؛ ولی «انشاءالله» نگفت. آنگاه وحی چهل روز متوقف شد تا آنکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) اندوهگین شد و یارانش به تردید افتادند. قریش شاد شدند و او را مسخره نموده و آزار دادند و ابوطالب (نیز) اندوهگین شد. وقتی چهل روز گذشت، سوره «کهف» بر آن حضرت نازل شد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به جبرئیل (علیه السلام) عرض کرد، دیر کردی؟ پاسخ داد: ما جز با اذن خدای متعال فرود نمیآییم.
سعید بن جبیر و عکرمه مشابه این روایت را از ابن عباس، نقل میکنند:
از جانب مشرکان قریش دو نفر به نام نضر بن حرث بن کلدة و عقبة بن ابی معیط نزد علمای یهود در مدینه رفتند. آنها گفتند: از او سه چیز بپرسید: داستان جوانان غار (اصحاب کهف)، جهانگردی (ذوالقرنین) که مغرب و مشرق زمین را گشت و روح. آنها پس از بازگشت به مکه نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفتند و مسائل را پرسیدند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: فردا به شما خبر میدهم؛ ولی انشاءالله نگفت. آنها رفتند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) پانزده شب منتظر ماند. خداوند درباره آن مسائل وحی نفرستاد و جبرئیل نیز نیامد. اهل مکه سخنان طعنآمیز زدند. این مطلب بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخت آمد. پس از آن جبرئیل (علیه السلام) از جانب خداوند نازل شد و سوره کهف را آورد و درباره روح نیز آیه (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ ) نازل شد (1)[اگرچه این آیه در سوره کهف نیست و در سوره اسرا میباشد].
1) (1) . مجمع البیان، ج6، ص697.
طبق این دو روایت و مانند آن، مدت چهل یا پانزده شبانهروز وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) قطع شده است.
اشکال این روایات تفاوت مدت تأخیر یا انقطاع وحی میباشد. اشکال دیگر اینکه در روایت نخست افراد فرستاده شده نزد دانشمندان یهود سه نفر و در روایت ابن عباس دو نفرند. نیز پرسشهای روایت نخست، داستان اصحاب کهف، موسی (علیه السلام) و خضر (علیه السلام) و ذوالقرنین و زمان قیامت بوده؛ اما در روایت ابن عباس داستان اصحاب کهف، ذوالقرنین و مسئله روح بوده است.
این تفاوتها بر فرض صحت سند باعث میشود اعتماد نسبت به محتوای آنها کم شود. در هر صورت اگر انقطاع وحی به معنای تأخیر طبیعی آن باشد تا اینکه از جانب خداوند پاسخ برسد، اشکالی ندارد.
درباره سوره مدثر ادعا شده است که پیش از نزول آن یا بعد از نزول آن در صورتی که اولین سوره نازل شده باشد وحی مدتی قطع شده است.
اوزاعی از یحیی بن کثیر چنین روایت میکند:
از ابوسلمه پرسیدم کدام قسمت قرآن پیش از همه نازل شده است؟ پاسخ داد: (یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ). گفتم: یا اینکه (اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ ) پیش از همه نازل شده است؟ وی گفت: از جابر بن عبدالله پرسیدم: کدام قسمت قرآن پیش از همه نازل شده است؟ گفت: (یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ). گفتم: «اقرأ» چطور؟ گفت: آنچه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به ما گفته است به شما میگویم. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مدت یک ماه مجاور حراء بودم. چون یک ماه تمام شد. فرود آمدم، به میانه دشت که رسیدم، ندایی شنیدم و به پیش روی و پشت سر و راست و چپ خود نگریستم. کسی را ندیدم. بار دیگر صدا را شنیدم، به بالای سر
نگریستم، دیدم جبرئیل بر تختی در آسمان قرار گرفته است. [لرزشی به من دست داد] و گفتم: مرا بپوشانید؛ سپس آبی به روی من ریختند. پس از آن خداوند (یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ) را نازل کرد. (1)
برخی گفتهاند پس از نزول این سوره وحی قطع شده است.
نیز ابوسلمة بن عبدالرحمن از جابر بن عبدالله انصاری نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حالی که از فترت وحی سخن میگفت فرمود: «وقتی من در بازگشت از حراء قدم میزدم، صدایی از آسمان شنیدم. سرم را بلند کردم، آنگاه فرشتهای را دیدم که در «حراء» به نزد من آمده بود. دیدم بر تختی در میان آسمان و زمین نشسته است. من از ترس او از جا کنده شدم و به نزد اهلم رفتم. گفتم: مرا بپوشانید؛ سپس آنها مرا پوشاندند. آنگاه (یا أَیُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنْذِرْ) نازل شد». (2)و برخی افزودهاند: پس از آن وحی پی در پی آمد. (3)
اما همانطور که مشاهده میشود این روایات به فرض صحت سندهای آن محتوای آنها درباره فترت وحی سخن نمیگویند و تنها درباره اولین سوره نازل شده، سخن میگویند که آن نیز مورد اختلاف است؛ چراکه طبق قول مشهور نخستین سوره نازل شده همان سوره علق است؛ مگر اینکه قائل به فترت شویم که پس از دوران طولانی فترت (سه سال) و انقطاع وحی این سوره نازل شده باشد. (4)
این نیز پذیرفتنی نیست؛ زیرا در روایت هیچ تصریحی به انقطاع وحی آن هم در مدت طولانی نشده است. تنها سخن راوی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درباره
فترت وحی سخن میگفت؛ اما اینکه در اینباره چه گفته است و مدت فترت چقدر بوده است، هیچ نشانهای در روایت نیست.
این در حالی است که برای نزول سوره مدّثر اسباب نزول دیگری نیز نقل شده است که هیچ ارتباطی به فترت وحی ندارد. (1)
ذیل آیه 64 سوره مریم درباره تأخیر وحی روایاتی نقل شده است که جبرئیل مدت دوازده شب یا چهل روز نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیامد.
عطیه عوفی (م 111ق) از ابن عباس چنین نقل میکند:
جبرئیل مدتی نزد پیامبر نیامد. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اندوهگین شد. وقتی جبرئیل نزد آن حضرت آمد، پاسخ داد: ای محمد!: (وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ لَهُ ما بَیْنَ أَیْدِینا وَ ما خَلْفَنا وَ ما بَیْنَ ذلِکَ وَ ما کانَ رَبُّکَ نَسِیًّا)؛ 2 ما جز به فرمان پروردگارت فرود نمیآییم. آنچه در پیش روی ما و پشت و میان آن دو قرار دارد (همه از آن او است) و پروردگارت تو را فراموش نمیکند. (2)
طبرسی نیز نقل میکند که مدتی وحی قطع شد و این وقتی بود که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) درباره داستان اصحاب کهف، ذوالقرنین و روح سؤال شد. تأخیر وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخت آمد، تا وقتی که جبرئیل نزد آن حضرت آمد، علت تأخیر را خواست. آیه (وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ ) نازل شد. و این روایت از عکرمه، ضحاک، قتاده، کلبی و مقاتل نقل شده است. (3)
همچنین وی ذیل آیه مذکور از ابن عباس نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به جبرئیل فرمود: چه چیزی تو را منع میکند که بیش از پیش به زیارت ما بیایی؟ آیه (وَ ما نَتَنَزَّلُ إِلاّ بِأَمْرِ رَبِّکَ...) نازل شد و در ذیل جمله (... ما کانَ رَبُّکَ نَسِیًّا) آمده است که: ای پیامبر! حتی اگر وحی به تأخیر افتد خداوند تو را فراموش نمیکند. (1)
افراد دیگری مانند انس (م 92 ق) و سدّی (م 127 ق) نیز فترت وحی را پس از مدتی درباره آیه مذکور بیان کردهاند. (2)
ظاهر این روایات نشان میدهد که وحی مدتی قطع شد تا اینکه آیه 64 سوره مریم نازل گردید و علت آنرا بیان نمود؛ اما در هیچ جای روایات اشاره نشده است که در میان سوره مریم وحی قطع گردید و شاید از نزول آیه 64 و بیان علت تأخیرِ آمدن جبرئیل، استنباط شده باشد که قطع وحی در میان سوره مریم بوده است؛ اما روایتی که طبرسی نقل میکند و به بسیاری از تابعین نیز نسبت میدهد علت قطع وحی همان پرسشهای مربوط به سوره کهف بوده است. و سوره مریم طبق ترتیب نزول، سوره چهل و چهارم و سوره کهف، سوره شصت و نهم میباشد و بین این حدود 24 سوره نازل شده است. (3)
نقد و بررسی
انقطاع وحی از دو جهت بررسی میشود: ثبوت (امکان عقلی) و اثبات.
آیا از نظر ثبوتی انقطاع وحی امکان عقلی دارد؟ انقطاع به معنای تمام و پایان
یافتن وحی، امری نادرست و نامعقول میباشد؛ چراکه پس از انتخاب نبی از سوی خداوندی که حکیم و علامالغیوب و از همه اسرار آفرینش آگاه است: (یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ ) پیامبری را برای هدایت امتش برگزیده که دینش جاودانه و جهانی و خاتم پیامبران نیز میباشد: (ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ...) و چنین رسالتی در طول حیات پیامبر بر پایه وحی و استمرار آن مبتنی است, نباید فرد دیگری برتر از او برای این امر مهم باشد؛ پس این وحی باید ادامه پیدا کند تا کامل و تمام شود (الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً).
بنابراین قطع وحی با فرضیه مذکور معقول نیست و شخص دیگری نیز شایستگی این امر را ندارد تا به او واگذار شود؛ اما در صورتی که انقطاع به معنای تمام و پایان یافتن وحی نباشد؛ بلکه بدین معنا باشد که در مدت خاص و زمان معینی وحی نازل نشده است، این در طول حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) یک امر عادی و معمولی بوده است. گاهی وحی یک روز یا دو روز یا بیشتر و کمتر تأخیر داشته است و این همان فلسفه نزول تدریجی وحی خواهد بود که بر اساس مصالح و مفاسد، نیازها، حوادث و جریانات در مقاطع و موقعیتهای مختلف نازل میشده است؛ چنانکه قرآن کریم میفرماید: (وَ قُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلَی النّاسِ عَلی مُکْثٍ...)؛ 1 و قرآنی را پراکنده کردیم (آیاتش را از هم جدا کردیم) تا آنرا با درنگ بر مردم بخوانی.
این مدت را «فاصله زمانی میان دو نزول» مینامیم؛ نه انقطاع وحی؛ در نتیجه هیچ ضرورتی نداشته است که هر روز یا شب و روز پی در پی وحی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شود؛ بلکه باید گفت که چنین نبوده است که هر روز یا هر هفته
و یا حتی هر ماه یک سورهای نازل شده باشد و در این حال به جهت آنکه چند روزی در وحی قرآن تأخیری به وجود آمده خبر آن به گوش مردم برسد و آنرا در تاریخ گزارش کنند؛ بلکه فترت یک ماهه یا چند ماهه در وحی قرآن امری طبیعی بوده است. (1)
آیةالله سبحانی مینویسد:
آنچه واقعیت داشته تدریجی بودن نزول وحی بوده است؛ نه انقطاع وحی و راوی خبر، میان این دو فرق نگذاشته است.
این حقیقت در صورتی به خوبی تجلی میکند که بدانیم فاصله میان نزول دو وحی از چهار روز کمتر و از چهل روز بیشتر نبوده است و یک چنین فاصلهای در آغاز کار که هنوز حادثهای پیش نیامده امری طبیعی است و در تفاسیر مدت این انقطاع یا به تعبیر صحیح، فاصله میان دو نزول را 4، 12، 15، 19، 25 و دست بالا چهل روز نوشتهاند. (2)
اما در بررسی علت انقطاع این وحی (به فرض اینکه انقطاع بنامیم) با توجه به روایات نقل شده-بر فرض صحت سند آنها-به علت معقول و قابل پذیرشی برنمیخوریم؛ چراکه:
یک . وجود توله سگ مرده در زیر تخت پیامبر (صلی الله علیه و آله) (در جریان نزول سوره ضحی افزون بر آنکه این علت با علتهای دیگر سازش ندارد، معقول نیست سگی مرده که بوی تعفن آن همهجا را خواهد گرفت در درون خانه کوچک پیامبر باشد و کسی از آن اطلاع نیابد. (3)افزون بر آنکه در این علت آمده است که
پیامبر علت انقطاع وحی را نمیدانست تا اینکه خوله، آن حضرت را متوجه چنین علتی کرد و گفت اجازه بدهید خانه را جارو کنم که پس از جارو کردن، توله سگ را زیر تخت مییابد و آنرا پشت دیوار خانه میاندازد و پس از آن جبرئیل نازل میشود. این خود ضعف نبوت یک پیامبر است؛ چراکه یک کنیز که از نظر شخصیتی (علمی، تقوا، نظافت و...) به حد پیامبر نمیرسد چگونه فردی عادی به پیامبر علت انقطاع وحی را خبر دهد.
دو . در برخی از روایات دیگر، خدیجه به نوعی حضرت را مذمت یا متهم میکند که خداوند تو را رها کرده است. چگونه خدیجه، همسرش را متهم کند در حالی که این هسمر باوفا پیرو کامل آن حضرت و نیز ارادت و اخلاص به همه معنا به گفتارهای پیامبرش داشته است.
سه . برخی از روایات علت تأخیر آنرا پرسش یهود از پیامبر درباره ذوالقرنین، اصحاب کهف و حقیقت روح دانستهاند، (1)اگر این علت تأخیر باشد هیچ ربطی به سوره ضحی ندارد؛ بلکه مربوط به سال هفتم بعثت است؛ نه آغاز نزول یا پس از دعوتهای خویشاوندان یا دعوت عمومی. (2)چنین تحلیلی نیز نمیتواند علت انقطاع وحی باشد؛ چراکه در آغاز وحی مهمترین دغدغه رسول خدا و آیات قرآن اثبات توحید، معاد، نبوت و اصول دین است که لازمه آن نفی شرک و بتپرستی خواهد بود؛ در حالی که این مباحث جزئی با تذکرات رسول خدا و تأکید سنت آن حضرت جریانپذیری دارد.
افزون بر آنکه اختلاف شدیدی که در زمان انقطاع وحی وجود دارد خود
موجب اضطراب این مسئله است. این روایات با یکدیگر تعارض دارند و قابل جمع نیستند و سند کاملی برای آنها اثباتشدنی نیست که بتوان جمع مفهومی کرد.
نتیجه
در هر صورت اگر فترت وحی به معنای فاصله میان دو نزول باشد، پذیرفتنی است. و از مجموع روایات نقل شده میشود استفاده کرد که در برخی مقاطع، نزول تأخیری و انقطاعی وجود داشته است؛ اما ممکن است مدت آن تا چهل روز طول بکشد و این همان فاصله میان دو نزول است.
افزون بر آن مطابق آیات قرآن اصل نزول وحی و زمان آن در اختیار پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست تا آن حضرت بتواند زمان خاصی را برای نازل شدن تعیین کند که میتوان به آیه پانزدهم سوره یونس و آیاتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خود را تابع وحی میداند (... إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ...) اشاره نمود.
چکیده فصل نهم
فترت به معنای سستی و کاهش یافتن است؛ اما در اصطلاح به معنای قطع رشته اتصال وحی در زمان یا زمانهای خاصی میباشد. درباره فترت نخستین وحی که پس از اعلان بعثت رخ داده است اختلاف وجود دارد. روایات ناهمگون این اختلاف را پدید آوردهاند. برخی از آنها زمان نزول قرآن را در مکه ده سال، دستهای دیگر نزول قرآن را در مکه سیزده سال و دسته دیگر نزول قرآن را در مکه هشت سال میداند.
با روایات دسته نخست ثابت میشود که پیامبر از زمان بعثت، سه سال وحی بر او نازل نشده است؛ زیرا سیزده سال پس از بعثت در مکه حضور داشته و تنها ده سال آن قرآن نازل شده است و ده سال نیز در مدینه که در مجموع قرآن در مدت بیست سال نازل شده است؛ اما بنابر اینکه سند این روایات صحیح باشد از نظر محتوا مشکلاتی دارند و در تناقضگویی آشکار به سر میبرند. برخی از آنها سن پیامبر را شصت سال میدانند و با دو گروه دیگر از روایات نیز تعارض دارند. یکی از لوازم پذیرش آنها این است که پس از سه سال قطع بودن وحی در سال چهارم، 53 سوره نازل شده است؛ چیزی که کسی باور ندارد.
روایاتی نیز که نزول قرآن را در مکه هشت سال میداند، مخالف قول مشهور است و با روایات دیگر نیز در تعارض خواهد بود. دسته سوم نیز که نزول قرآن را سیزده سال در مکه میداند و ده سال در مدینه با سن پیامبر سازگار است و اشکالات کمتری نسبت به روایات دیگر دارد؛ در نتیجه لزومی ندارد که فترت در سه سال واقع شده باشد؛ اگرچه ممکن است در میان فواصل مختلف وحی و برخی از مقاطع نزول، فترتی کوتاه مدت تا حدود چهل روز واقع شده باشد که این در فواصل نزول امری طبیعی است.
فترتهای دیگری نیز مطرح شده؛ از جمله اینکه پیش از نزول سوره «ضحی» چهل روز وحی قطع شد تا اینکه معلوم شد توله سگی در خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله) مرده است و پس از آن وحی نازل گردید. همچنین پس از چند شبانهروز وحی قطع شد. به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) گفتند خدایت تو را رها کرده است، پس از آن سوره «ضحی» نازل شد که (ما وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ ما قَلی...).
این روایات نیز مشکلاتی دارند که نمیتوان محتوای آنها را تأیید نمود؛ همچنین روایاتی درباره قطع وحی پیش از سوره کهف، پس از نزول سوره «مدّثر» و در میان سوره مریم وارد شده است که این روایات همواره مشکلات خاص خود را از نظر سند و محتوا دارد.
در هر صورت امکان انقطاع وحی به معنای پایان یافتن وحی، معقول نیست؛ اما به معنای تأخیر و فاصله افتادن بین دو نزول امکان دارد؛ هرچند که تکیه بر روایات برای اثبات این موضوع کار دشواری است.
پرسش
فترت را در لغت و اصطلاح تعریف کنید.
دیدگاه آیةالله معرفت و ابوعبدالله زنجانی را درباره فترت وحی در آغاز بعثت بیان کنید.
مدلول روایات مربوط به نزول وحی در مکه در مدت ده سال را توضیح دهید.
روایات مربوط به ده سال نزول وحی در مکه را بررسی نموده و چهار اشکال آنرا بیان نمایید.
روایات مربوط به نزول وحی در مکه در مدت هشت سال را بیان و نقد و بررسی نمایید.
مدلول روایاتی که نزول وحی را در مکه به مدت سیزده سال میدانند بررسی نمایید.
فترتهای دیگر وحی غیر از آغاز بعثت کدامند؟ آنها را بیان کنید.
روایت خوله و ابن زید که فترت وحی را پیش از نزول سوره ضحی نقل کردهاند بیان و بررسی نمایید.
مسئله فترت پیش از سوره کهف و روایات آنرا بیان و بررسی نمایید.
انقطاع وحی را درباره سوره مدثر بیان نموده و آنرا بررسی نمایید.
انقطاع وحی در میان سوره مریم و آیه مربوط به آنرا توضیح دهید.
فترت وحی از نظر ثبوتی (امکان عقلی) و اثباتی آیا پذیرفتنی است؟ توضیح دهید.
نتیجه بحث فترت را بیان کنید.
پژوهش
دیدگاههای مفسران از زمان شیخ طوسی (م 460 ق) تا قرن دهم را درباره فترت وحی بررسی کنید.
دیدگاههای مفسران و دانشمندان علوم قرآنی از قرن دهم به بعد و معاصر را درباره فترت بررسی کنید.
منابع
سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن.
نکونام، تاریخگذاری قرآن.
ابوعبدالله زنجانی، تاریخ القرآن .
یکی از بحثهای بررسیپذیر در مسئله وحی این است که آیا قرآن یکباره نازل شده است یا نزولها و وحیهای متعددی دارد؟ همچنین آیا آیات و سورههای قرآن یک بار بر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) وحی شده است یا چندین بار؟ در اینباره سه موضوع بررسی میشود تا روشن شود که آیا نزول قرآن دفعی بوده یا تدریجی. بحث دیگر تکرار نزول برخی از سورهها مانند سوره حمد یا تکرار برخی آیات است. بحث سوم نزول قرآن بر هفت حرف است که آیا قرآن بر هفت حرف نازل شده است؛ بدین معنا که هفت بار نازل شده است یا خیر؟
در اینجا به بررسی این سه بحث میپردازیم:
درباره اینکه قرآن کریم چند بار نازل شده است میان دانشمندان اختلاف وجود دارد. بسیاری از دانشمندان تفسیر و علوم قرآنی برآنند که قرآن دو نزول دارد: نزول دفعی که یکپارچه در شب قدر در ماه رمضان نازل شده است و
دیگری نزول تدریجی که آیات قرآن در طول 20 یا 22 سال مطابق با حوادث و وقایع نازل شده است.
نزول تدریجی از نظر آیات و روایات و دیدگاههای دانشمندان اسلامی قطعی است و آیات 32 سوره فرقان و 106 سوره اسرا بر آن دلالت میکند؛ ولی آیا نزول دفعی وجود داشته است یا خیر؟ و در صورت وجود، مفهومش چیست و چگونه بوده است؟ دیدگاههای مختلفی دراین باره وجود دارد که بدان اشاره میرود:
الف) بسیاری از مفسران که نزول دفعی را پذیرفتهاند عبارتند از: ابن عباس، (1)سعید بن جبیر، (2)شیخ صدوق، (3)طبرسی، (4)زرکشی، (5)جلالالدین سیوطی، (6)ابوالفتوح رازی، (7)باقلانی، (8)ابن حجر، (9)ابن کثیر دمشقی، (10)آلوسی، (11)فیض کاشانی، (12)علامه طباطبایی، (13)ابوعبدالله زنجانی، (14)ناصر مکارم شیرازی، (15)سید
1) (1) . تبیان، ج2، ص121؛ الکشف والبیان (ثعلی)، ج2، ص68؛ الاتقان، ج1، ص114.
2) (2) . مجمعالبیان، ج2، ص497؛ الاتقان، همان.
3) (3) . الاعتقادات، ص31.
4) (4) . مجمعالبیان، ج10، ص518.
5) (5) . البرهان، ج1، ص206.
6) (6) . الاتقان، همان؛ سیوطی از بیهقی و حاکم نیز نقل میکند.
7) (7) . روضالجنان و روحالجنان، فی تفسیر القرآن، ج20، ص326.
8) (8) . الانتصار، ص88.
9) (9) . الاتقان، ج1، ص116.
10) (10) . تفسیر القرآن العظیم، ج4، ص566.
11) (11) . روح المعانی، ج30، ص189.
12) (12) . تفسیر صافی، ج1، ص42.
13) (13) . المیزان، ج2، ص15 و 16 و ج20، ص330.
14) (14) . تاریخ القرآن، ص35.
15) (15) . تفسیر نمونه، ج21. ص148 و ج27، ص182.
محمدباقر صدر، (1)سید محمدباقر حکیم و (2)دکتر محمدحسین صغیر. (3)و (4)
این عده درباره چگونگی نزول قرآن از آسمان دنیا دیدگاههای مختلفی ارائه کردهاند. علت اختلاف دیدگاهها، روایاتی است که مضامین متفاوتی دارند. شیخ صدوق (ره) بر این باور است که همه قرآن در آسمان چهارم بر «بیتالمعمور» نازل شد. پس از آن در مدت بیست سال بهتدریج از بیتالعمور بر قلب پیامبر نازل گشت و منظور از آن، علم پیامبر به محتوای کلی قرآن است. (5)برخی دیگر مانند فیض کاشانی نزول همه قرآن را از آسمان به بیتالمعمور دانسته؛ اما بیتالمعمور را قلب پیامبر میدانند؛ همانطور که از آیه (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ* عَلی قَلْبِکَ...) 6 استفاده میشود؛ سپس خداوند در مدت بیست سال بهتدریج از قلب و باطن آن حضرت بر ظاهر زبانش جاری میساخت و این وقتی بود که جبرئیل وحی میآورد و الفاظ قرآن را بر پیامبر قرائت میکرد. (6)
ترمذی نقل کرده است که قرآن در آسمان دنیا در «بیتالعزه» قرار داده شده است. (7)برخی دیگر نزول دفعی را به معنای نزول روح قرآن-که اهداف عالی قرآن و جنبههای کلی دارد-دانسته که این اهداف عالی بر قلب پاک پیامبر تجلی یافته است. (8)
برخی دیگر همچون علامه طباطبایی باور دارند که قرآن دو وجود دارد: یکی حقیقت و اصل کتاب بدون تفصیل و اجزا که جایگاه آن در لوح محفوظ است و دیگری کتاب تفصیلی که دارای اجزاء و سورهها است که به الفاظ عربی نازل شده است و این قرآن به منزله لباس است برای اصل و حقیقت قرآن که در لوح محفوظ قرار دارد. قرآن در شب قدر در ماه رمضان با وجود اصلی خود (حقیقت کتاب آسمانی) یکپارچه بر قلب پیامبر نازل شده است و پیامبر به همه مفاهیم کلی آن نیز آگاه گردید؛ پس از آن به تفصیل و بهتدریج در قالب الفاظ، آیات و سورهها بر قلب پیامبر نازل شد. (1)
دلایلی که طرفداران این دیدگاه بیان کردهاند، آیاتی از قرآن است؛ از جمله (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ), 2 (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ...)، 3 (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ...) 4 بنابر اینکه ضمیر «انزلناه» به همه قرآن برگردد.
مجموع این آیات بیان میکند که کل قرآن در شب قدر-که در ماه رمضان است-نازل شده است.
و این همان نزول دفعی است؛ افزون بر آن روایاتی نیز وجود دارد که این دیدگاه را تأیید میکند؛ از جمله روایتی که امام صادق (علیه السلام) در ذیل آیه 185 سوره بقره میفرماید: «همه قرآن در ماه رمضان بر بیتالمعمور نازل شد؛ سپس در طول بیست سال بهتدریج بر پیامبر نازل گردید». (2)
روایاتی نیز مشابه آن از ابنعباس نقل شده است که دیدگاه گفته شده را تأیید میکند، سعید بن جبیر از ابن عباس نقل میکند که همه قرآن در شب قدر بر آسمان دنیا نازل شد؛ ولی پس از آن بهتدریج در حوادث خاصی آیاتی نازل میگشت. (1)در برخی روایات نیز آمده است که از آن پس جبرئیل قرآن را قسمت-قسمت و در پنج یا ده آیه یا کمتر یا بیشتر و حتی بهصورت یک آیه در مدت 23 سال فرستاد. (2)
مشابه آن روایات دیگری از جمله روایت عکرمه از ابن عباس است. برخی نیز به تعبیر «انزال» در آیات مربوط به نزول قرآن استدلال کردهاند که ظاهرِ کاربرد واژه انزال در «انزلناه» برای نزول دفعی و ظاهر واژه تنزیل در مانند (... نَزَّلْناهُ تَنْزِیلاً) 3 برای نزول تدریجی است. (3)
ب) دیدگاه دیگر درباره نزول دفعی قرآن در شب قدر این است که قرآن در شب قدر بر آسمان دنیا نازل شده است؛ ولی هر شب قدر آنچه که خداوند در طول سال آنرا مقدر کرده است و به آن نیاز بوده است یکجا نازل میکند و پس از آن بهتدریج در طول سال (طی روزها و ماهها طبق حوادث) آیات را بر قلب پیامبر نازل میکرد و همه سال این مسئله در شب قدر تکرار میگشت. این دیدگاه از مقاتل و همچنین از سدی (از مفسران تابعی) نقل شده و به ابنعباس نیز نسبت دادهاند. (4)
دلایل این دیدگاه همان آیاتی است که برای دیدگاه قبل گذشت؛ به همین
جهت فخر رازی ضمن پذیرش نزول دفعی در انتخاب یکی از دو دیدگاه فوق توقف میکند و میگوید:
هر دو دیدگاه محتمل است؛ زیرا شاید منظور از ماه رمضان ماه معینی باشد و ممکن است نوع ماه اراده شده باشد یعنی در هر سال در ماه رمضان آیات مربوط به یک سال نازل شده است. (1)
افزون بر آن سدی از ابنعباس نقل میکند که «در نزول دفعی در شب قدر به اندازه نیازهای یک سال قرآن نازل میشود». (2)
ج) دیدگاه دیگر این است که قرآن تنها یک نزول دارد و آن نزول تدریجی است و نزول دفعی وجود ندارد و آیاتی که مربوط به نزول قرآن در شب قدر است (قدر، آیه 2 و بقره، آیه 185) مربوط به نزول دفعی نیست؛ زیرا ضمیر «انزلناه» به همه قرآن برنمیگردد؛ (3)بلکه منظور آغاز نزول قرآن است که در شب قدر در ماه رمضان واقع شده است. این دیدگاه از شعبی، (4)شیخ مفید، (5)سید مرتضی، (6)زمخشری، (7)بیضاوی، (8)قرطبی، (9)ابن شهر آشوب، (10)شیخ محمد عبده، (11)
1) (1) . تفسیر کبیر، ج3، ص92 و 93.
2) (2) . مجمعالبیان.
3) (3) . همان، ج2، ص497؛ الاتقان، ج1، ص114؛ التمهید، ج1، 110.
4) (4) . الاتقان، همان.
5) (5) . تصحیح الاعتقاد، ص124.
6) (6) . رسائل الشریف المرتضی، ص403.
7) (7) . کشاف، ج4، ص226.
8) (8) . انوار التنزیل و اسرار التأویل، ج1، ص217.
9) (9) . الجامع لاحکام القرآن، ج20، ص130.
10) (10) . المناقب، ج1، ص150.
11) (11) . المنار، ج2، ص158.
مراغی، (1)ابن عاشور (2)و محمد هادی معرفت (3)نقل شده است. دلایل این گروه این است که قرآن آشکارا نزول قرآن در ماه رمضان و شب قدر را اعلام کرده است و نزول تدریجی از تصریح آیات فهمیده میشود (فرقان، آیه 32 و اسراء، آیه 106) و نزول قرآن بر بیتالمعمور و مانند آن مفهوم روشنی ندارد و فایدهای نیز برای مردم نخواهد داشت. (4)روایاتی نقل شده نیز بنا به نظر شیخ مفید (5)و سید مرتضی (6)خبر واحد است، که علمآور نخواهد بود.
مشکل اساسی این نظریه این است که کسانی که زمان بعثت را در ماه رمضان نمیدانند باید میان زمان بعثت-که معروف است نخستین آیات سوره علق نازل شده است-با زمان نزول قرآن تفاوت قائل شوند؛ در حالی که شیعه اتفاق نظر دارد که پیامبر در 27 رجب به رسالت برانگیخته شد؛ به همین جهت برخی معتقدند با آنان که پیامبر در 27 رجب مبعوث شد, نزول قرآن سه سال بعد در ماه رمضان انجام گرفت. (7)
و حال آنکه درباره آیات آغازین سوره علق که بهطور مسلم همزمان با بعثت نازل شده است، یا باید بگوییم اول جزء قرآن نبوده است و بعد به قرآن ملحق شده است یا دو بار نازل شده و یک بار در قرآن ثبت شده است؛ اما کسی این گفتار را نمیپذیرد.
آیاتی دلالت دارد که پیامبر نسبت به محتوای آیات بیش از نزول آگاهی داشته است؛ از جمله اینکه میفرماید: (... وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ...). (طور، 114)
علامه طباطبایی میفرماید: این آیه تأیید کننده نزول دفعی قرآن کریم است؛ چراکه قرآن غیر از نزول تدریجی نزول دیگری داشته که پیامبر از محتوای آیات با خبر بوده و اگر پیامبر علم پیشین به قرآن نمیداشت، شتاب در درخواست چیزی که تاکنون نازل نشده مفهومی نخواهد داشت.
همچنین مفاد برخی آیات اشاره دارد که قرآن دارای دو ویژگی پیوسته و مرتبط با هم است: یکی اجمال و دیگری تفصیل (إحکام و تفصیل). خداوند میفرماید: (... کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ)؛ 1 این کتابی است که آیاتش دارای ویژگی إِحکام, سپس از جانب خداوند حکیم و خبیر تفصیل داده شده است. (وَ لَقَدْ جِئْناهُمْ بِکِتابٍ فَصَّلْناهُ عَلی عِلْمٍ...)؛ 2 کتابی برای مردم آوردهایم که آنرا بر اساس علم (الهی) تفصیل کردهایم. در آیهای دیگر تفصیل را اینچنین بیان میکند: (إِنّا جَعَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ)؛ 3 ما قرآن را به عربی نازل کردیم شاید شما تعقل و اندیشه کنید.
و آیات نزول قرآن در ماه رمضان مانند (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ) و آیه (شَهْرُ رَمَضانَ الَّذِی أُنْزِلَ فِیهِ الْقُرْآنُ...) نیز بیانگر این نکته است که همه قرآن در ماه رمضان نازل شده است؛ زیرا ضمیر «أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» به همه قرآن برمیگردد که در شب قدر نازل شده است. منظور از قرآن کتاب آسمانی است. روایاتی نیز
وجود دارد که قرآن غیر از نزول تدریجی نزول دفعی نیز دارد؛ بنابراین نزول اجمالی و دفعی ممکن است دارای ویژگیهای ذیل باشد:
-نزول اجمالی و دفعی یکی از مهمترین فواید را برای پیامبر داشته است و آن همان علم پیشین حضرت (1)به قرآن کریم و زمینهساز نزول تفصیلی و تدریجی است تا بعد آنرا برای مردم به تفصیل بخواند.
-معارف در نزول اجمالی بهصورت کلی است، و عام و خاص، مطلق و مقید، ناسخ و منسوخ در آن وجود ندارد و این موارد از لوازم نزول تفصیلی و تدریجی است.
-طبق گفته شیخ صدوق علم پیامبر به معارف لازم نیست تفصیلی و به همه جزئیات باشد و ایشان میگوید: «ان اللّه اعطی نبیه العلم جملة»؛ (2)خداوند به پیامبرش علم قرآن را بهطور کلی آموخت.
-تعبیر به بیتالمعمور یا بیتالعزة در روایات که اشاره به نزول دفعی دارد اشاره به مفهوم کنایی است که قرآن دارای نوع خاصی از نزول بوده است. (3)
نتیجه
با توجه به مطالب گذشته و دیدگاههای مطرح شده, بحث انواع نزول قرآن بهویژه دیدگاه نزول دفعی و تدریجی هیچ ارتباطی به تعدد و تکرار وحی ندارد تا ثابت کند قرآن موجود چند بار بر پیامبر نازل شده است یا آیات و سورههای آن چند بار بر پیامبر وحی شده باشد.
در اینباره دو نظریه متفاوت وجود دارد. برخی مانند ابنحصار، (1)ابنکثیر، (2)زرکشی، (3)و ظاهر سخنان سیوطی (4)برآنند که تکرار نزول در برخی آیات یا سورهها رخ داده است و نزول دوباره منع عقلی ندارد و اشکالی نیست که جبرئیل برای پند، یادآوری و عظمت، آیه یا سورهای را دوباره نازل کند.
دیدگاه دیگر این است که تکرار در نزول باطل است؛ زیرا نزول دوباره یک وحی، تحصیل حاصل و بیفایده خواهد بود. (5)
تکرار نزول تنها در موارد محدودی از سورهها و آیات مطرح شده است که عبارتند از:
در برخی اقوال آمده است که «سوره حمد» دوبار نازل شد: یکبار در مکه و دیگربار؛ در مدینه؛ (6)اما همه مفسران آنرا نپذیرفته و قطعی ندانستهاند؛ در حالی که برخی اشکال کردهاند که نیازی به دو بار نازل شدن نیست؛ زیرا اگر همان هفت آیه باشد یک بار نازل شده و احکام آن از جانب خداوند، مانند خواندن آن در هر نماز نیز صادر شده است، و نزول دوباره آن لغو میباشد.
سیوطی از سخاوی پاسخی نقل میکند که ممکن است بار اول بر یک حرف
1) (1) . الاتقان، ج1، ص100 و 101.
2) (2) . همان.
3) (3) . طبرسی، مجمعالبیان، ج1، ص87 و ج6، ص530؛ تفسیر القرآن العظیم، ج1، ص12؛ الاتقان، ج1، ص100.
4) (4) . الاتقان، همان.
5) (5) . الاتقان، همان؛ تفسیر القرآن العظیم.
6) (6) . مجمع البیان، ج1، ص87 و ج6، ص530؛ تفسیر القرآن العظیم، ج1، ص12؛ الاتقان، ج1، ص100.
نازل شده و بار دوم بر وجوه (قرائت) مانند «مالک و مَلِک، سراط و صراط و امثال آن» نازل شده باشد. (1)
این پاسخ مبتنی بر پذیرش روایات نزول قرآن بر هفت حرف یا هفت قرائت است که بحث درباره محتوای آن بسیار پیچیده و از نظر سند نیز اشکالات بسیاری به آن شده است. (2)
به همین جهت نزول دوباره «سوره حمد» صحیح نیست و شاید منظور این باشد که جبرئیل افزون بر آغاز بعثت-که سوره حمد را نازل کرده-بار دیگر در مدینه، هنگام تغییر قبله نازل شده و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) خبر داده که سوره فاتحه، از واجبات مهم در نماز است؛ همچنان که در مکه بوده است. و برخی گمان کردهاند، سوره حمد بار دیگر نازل شده یا قرائت دیگری بر آن حضرت خوانده است که در مکه نخوانده بود و این همان توهم دوباره نزول است. (3)
ازاینرو بسیاری از مفسران آنرا نقل نکردهاند یا چنین مضمونی را با تعبیر «قیل» (4)یا «یقال» (5)و مانند آن آوردهاند.
(ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ).
برخی برای این آیه نیز دو نزول قائل شدهاند. (1)نزول دوباره این آیه نیز مبتنی بر روایتی است که در برخی منابع اهلسنت نقل شده است و به نوعی روایت در صدد اثبات شرک برای ابوطالب و عبدالمطلب است (2)که پیامبر هنگام وفات ابوطالب بر بالین وی حاضر شد ولاالهالااللّه را به وی تلقین نمود؛ اما او گفت: من بر دین عبدالمطلب هستم. پیامبر نیز فرمود: من برای تو استغفار میکنم و از خداوند میخواهم تو را ببخشد. اینجا آیه نازل شد که «پیامبر و مؤمنان نباید برای مشرکان هرچند خویشاوند باشند، طلب آمرزش کنند». (3)
بررسی
این دیدگاه نیز به دلایلی پذیرفته نیست؛ زیرا:
یک: ابوطالب در سال دهم بعثت (عامالحزن) در مکه از دنیا رفته است؛ در حالی که سوره توبه از سورههای مدنی است که در اواخر عمر پیامبر و اواخر حضور آن حضرت (سال نهم هجری) در مدینه نازل شده است و هیچ ارتباطی با هم ندارند؛ از اینرو قریب به اتفاق مفسران درباره مکی بودن این آیه سخنی نگفتهاند. (4)
1) (1) . الاتقان.
2) (2) . این روایت را احمد بن حنبل نقل میکند: «حدثنا عبدالرزاق، حدثنا معمر عن الزهری عن ابن المسیب عن ابیه قال: لما حضرت اباطالب الوفاة، دخل علیه النبی (صلی الله علیه و آله)، و عنده ابوجهل و عبداللّه بن ابیامیه، فقال: «ای عمّ قل: لاالهالااللّه کلمه احاج لک بها عنداللّه عزوجل. فقال ابوجهل و عبدالله بن ابیامیه: یا اباطالب! اترغب عن ملة عبدالمطلب؟ فقال: انا علی ملة عبدالمطلب. فقال النبی (صلی الله علیه و آله): «لاستغفرن لک ما لم انه عنک. فنزلت: «وما کان للنبی والذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین». (تفسیر القرآن العظیم، ج2، ص404).
3) (3) . در برخی روایات اهل سنت نیز این آیه را مربوط به درخواست آمرزش پیامبر از مادرش آمنه دانستهاند. ر. ک: همان، ص405.
4) (4) . مجمع البیان، ذیل آیه اگرچه مؤلف تفسیر المنار برای توجیه روایت فوق که اهلسنت نقل کردهاند، دو بار نازل شدن آیه را میپذیرد.
دو: دانشمندان شیعی و حتی اهلسنت با دلایل فراوانی ثابت کردهاند که همه اجداد پیامبر اسلام و نیاکان وی موحد بودهاند؛ نه مشرک. (1)
سه: ابوطالب بزرگترین مدافع و یاور پیامبر بود. از جمله آنها حمایت بینظیر ابوطالب از پیامبر در هنگامی است که مسلمانان در محاصره اقتصادی و سیاسی در شعب ابوطالب قرار داشتند. (2)
دلایل روشن و فراوانی ثابت میکند که ابوطالب موحد و خداپرست بوده است؛ از جمله آنها اشعار بینظیر ابوطالب در ستایش عظمت پیامبر و دین اوست که بهطور مفصل در کتاب ارزشمند الغدیر از علامه امینی آمده است. (3)
موارد دیگری که ادعا شده، نزول آن تکرار شده است عبارتند از:
آیه 85 سوره اسراء: (وَ یَسْئَلُونَکَ عَنِ الرُّوحِ...)، آیه 114 از سوره هود: (وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَیِ النَّهارِ...)، 4 سوره توحید، اول سوره روم و اواخر سوره نحل. (4)
مدعیان برای اثبات تکرار نزول این موارد هیچ دلیل روشنی بیان نکردهاند و روایتی نیز در تعدد نزول آنها نقل نشده است و تنها حاصل استنباطهای شخصی برخی است؛ برای نمونه درباره آیه 114 سوره هود تنها احتمال دادهاند که چنین
1) (1) . مجمعالبیان، ج2، ص735؛ المیزان، ج3، ص166؛ تفسیر نمونه، ج2، ص372؛ مجمعالبیان، ج7، ص324، فروغ ابدیت، ج1، ص61-95؛ تاریخ یعقوبی، ج1، ص206؛ سیرة ابنهشام، ج1، ص45-55.
2) (2) . فروغ ابدیت، ص286؛ محمدابراهیم آیتی، تاریخ پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، ص157.
3) (3) . علامه امینی، الغدیر، ج8، و نیز در اواخر جلد هفتم، ص340 به بعد به دفاع از ابوطالب پرداخته است. همچنین ابن ابیالحدید اشعاری در ستایش ابوطالب دارد (شرح نهجالبلاغه، ج2، ص310) که مرحوم علامه امینی آن را در جلد هشتم الغدیر نقل میکند. و نیز ر. ک: تاریخ پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، ص153-157.
4) (5) . الاتقان، ج1، ص100.
باشد. درباره تکرار سوره توحید تنها به محتوای سوره توحید استدلال شده است که از یک طرف پاسخی است به مشرکان مکه، در مقابل بتپرستی و تفکرات باطل آنها نسبت به صفات خداوند و از طرف دیگر پاسخی است به اهل کتاب در مدینه. این تحلیل باعث شده است که برخی تصور کنند سوره توحید یک بار در مکه و بار دیگر در مدینه نازل شده است.
آیا قرآن بر یک حرف نازل شده است یا بر هفت حرف؟ آیا برخی از قرائتهای مختلف را خداوند بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل کرده یا نتیجه اجتهاد شخصی قاریان است؟
یکی از بحثهایی که به وحدت یا تکرار وحی ارتباط دارد، بررسی روایات نزول قرآن بر هفت حرف است. اهلسنت روایات فراوانی آوردهاند که قرآن بر هفت حرف نازل شده است.
بسیاری از صحابه که این حدیث را نقل کردهاند عبارتند از: ابی بن کعب، انس، حذیفه بن یمان، زید بن ارقم، سمرة بن جندب، سلیمان بن صرد، ابنعباس، ابن مسعود، عبدالرحمن بن عوف، عثمان بن عفّان، عمر بن خطاب، عمر بن ابیسلمه، عمرو بن عاص، معاذ بن جبل، هشام بن حکیم، ابیبکرة، ابیجهم، ابوسعید خدری، ابوطلحه انصاری، ابوهریره و ابوایوب که اینها 21 نفر از اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هستند. برخی نیز مانند ابوعبید ادعای متواتر بودن حدیث کردهاند. (1)
1) (1) . الاتقان، ج1، ص126 و 127.
اما حدیث نزول قرآن بر هفت حرف از نظر محتوایی از مشکلترین احادیث وارد شده در بابهای نزول میباشد؛ چراکه معنای آن روشن نیست و به همین جهت دانشمندان در معنای حدیث اختلاف فراوان دارند که این اختلاف در محتوا تا چهل قول میرسد.
افزون بر آن، این حدیث از نظر مضمون نیز متفاوت وارد شده است. در برخی از آنها نزول قرآن بر هفت قرائت و در برخی دیگر نزول قرآن بر هفت حرف آمده است. (1)
این روایات در صحاح ششگانه و بسیاری از مسانید آمده است که از جمله میتوان به صحیح بخاری، صحیح مسلم، سنن ترمذی، سنن نسایی، سنن ابیداود، و مسند احمد بن حنبل و موطأ اشاره کرد.
یکی از مهمترین منابعی که بیش از دیگران تلاش نموده آن روایات را جمعآورد، تفسیر جامعالبیان از محمد بن جریر طبری (معروف به تفسیر طبری) است. ایشان حدود پانزده روایت در مقدمه تفسیر خود در این باره میآورد. (2)
همانطور که گفته شد احادیث «سبعه احرف» با دو مضمون هفت قرائت و هفت حرف آمده است.
از این احادیث برخی مانند سیوطی در الاتقان استفاده کردهاند که قرآن چند بار نازل شده است. (3)در هر صورت پیش از بررسی روایات، مهمترین آنها نقل میشود.
الف) طبری از یونس و ابیکریب و آن دو از ابنشهاب و او نیز از ابنعباس نقل نموده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
أقرأنی جبرئیل علی حرف فراجعته فلم أزل أستزیده فیزیدنی حتی انتهی الی سبعة أحرف؛ جبرئیل قرآن را برایم با یک حرف خواند (به من آموخت). من از او خواستم برایم اضافه کند او هم اضافه کرد و پیوسته از او میخواستم بیفزاید و او اضافه میکرد تا به هفت حرف رسید.
این حدیث را مسلم نیز از حرمله و او از ابن وهب و وی از یونس (1)نقل کرده؛ همچنین بخاری با سند دیگری این روایت (2)و همین مضمون را از ابنبرقی به اسناد خود از ابنعباس نقل کرده است.
ب) طبری از ابوکریب با سند خود از عبدالرحمن بن ابیلیلی از جدش از ابی بن کعب نقل کرده که گفت:
در مسجد بودم. مردی وارد مسجد شد و به نماز ایستاد و نماز را با قرائتی خواند که من آن قرائت را نپسندیدم؛ سپس مرد دیگری وارد گردید و نماز را با قرائتی غیر از قرائت اولی به جای آورد. هر سه با هم به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شدیم. من به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) عرضه داشتم: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله)! این مرد وارد مسجد شد و نمازش را با قرانتی خواند که خوشایند من نبود؛ سپس این مرد وارد شد و نمازش را با قرائتی غیر از قرائتی اولی خواند. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دستور دادند هر دوی آنان همانطور که خوانده بودند قرائت کنند و پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) هر دو را ستود. این پاسخ موجب شد دچار تزلزل و تردید و تکذیب شوم؛ ولی نه همانند تکذیب دوران جاهلیت. وقتی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ناراحتی مرا دید بر سینه من زد که عرق خجالت سراپای وجودم را فرا گرفت و گویا از شدت ترس، خدا را (با چشم دل) دیدم. سپس فرمود: ابی به من فرمان داده شده که قرآن را به یک
حرف (یک روش) بخوانم. درخواست کردم که بر امتم آسان کند. دفعه دوم نیز همان دستور تکرار شد. (1)من درخواست نمودم بر امتم آسان کند. «فردّ علی الثالثه ان أقرأ علی سبعة احرف» نوبت سوم به من فرمان داده شد که قرآن را بر هفت حرف و شیوه بخوانم، و به من گفته شد در برابر هر نوبت دعایی که کردی و درخواستی که نمودی یک دعا از تو مستجاب میشود. پس من گفتم: خدایا! امت مرا ببخشای. خدایا! امت مرا ببخشای. دعای سوم را نیز برای روزی نگه داشتم که در آن روز همه به دعای من نیازمندند. حتی ابراهیم (علیه السلام). (2)
این روایت را مسلم (3)نیز با طبری از ابوکریب به سند دیگری-با تفاوت اندکی-نقل کردهاند.
ج) طبری از ابوکریب با اسنادش از عبدالرحمن بن ابی بکره و او از پدرش نقل میکند که، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
جبرئیل گفت: قرآن را به یک طریق (شیوه) بخوان. میکائیل گفت: برایش درخواست اضافه کن. جبرئیل گفت: بر دو حرف (دو شیوه) بخوان تا آن که به شش یا هفت شیوه و حرف رسید-تردید از ابوکریب است-؛ سپس گفت: هریک از این شیوهها و روشها کفایت میکند؛ به شرط آنکه آیه عذاب را به رحمت ختم نکنی یا آیه رحمت را به عذاب مبدل نسازی، و این مانند این است که بگویی «هَلُمَّ وتعال»؛ پیش آی و بیا (که در معنا یکسانند).
د) طبری از احمد بن منصور با اسناد خود از عبداللّه بن طلحه از پدرش از جدّش چنین نقل نموده است:
مردی نزد عمر بن الخطاب قرآن خواند. عمر بر وی اعتراض کرد. آن مرد گفت: من در حضور رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قرآن را با این قرائت خواندم هیچ اعتراضی بر من ننمود. آنگاه هر دو، جهت داوری به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شدند. آن مرد عرضه داشت: یا رسولاللّه (صلی الله علیه و آله)! آیا شما فلان آیه و فلان آیه را اینچنین به من نیاموختید؟ حضرت فرمود: آری! در سینه عمر ناراحتی شدیدی حاصل شد (شک و تردید در گفته پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) پیدا کرد). آن حضرت که آثار شک و تردید را در چهره عمر مشاهده فرمود، دست مبارک خویش را بر سینه عمر زد و سه مرتبه فرمود: «ابعد شیطانا»؛ شیطان را از خود دور کن. سپس آن حضرت فرمود: ای عمر! همه قرائتهای قرآن یکسان است؛ مگر آنکه آیه رحمت را به عذاب و آیه عذاب را به رحمت مبدل سازی.
طبری داستان دیگری را نیز که شبیه همین داستان است از یونس بن عبدالاعلی با اسنادش از عمر بن الخطاب، و داستانی را که با هشام بن حکیم اتفاق افتاده، نقل میکند و همچنین بخاری و مسلم و ترمذی قصه عمر با هشام بن حکیم را با اسناد دیگری و مختصر اختلافی در الفاظ نقل نمودهاند. (1)
ه) همچنین طبری از محمد بن المثنی با اسنادش از ابن ابی لیلی، از ابی بن کعب چنین نقل کرده است:
روزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نزد برکه آب بنیغفار بودند، که جبرئیل بر وی نازل شد و گفت: خداوند به تو فرمان میدهد که قرآن را به امت خود با یک حرف و یک شیوه آموزش دهی. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از خدا تقاضای خوشی (دنیا و آخرت) و عفو و اغماض دارم؛ زیرا امت من طاقت اجرای
1) (1) . صحیح بخاری، کتاب الخصومات، ح2241؛ و کتاب فضائل القرآن، ح653؛ صحیح مسلم، ج2، ص202؛ کتاب صلاة المسافرین و قصرها، ح1354 و 1357؛ سنن نسائی، کتاب الافتتاح، ح930؛ سنن ترمذی، کتاب القراءات، ح2867.
این فرمان را ندارند. جبرئیل دفعه دوم فرود آمد و گفت: خداوند به تو دستور میدهد که قرآن را به امت خود به دو حرف و دو طریق آموزش دهی. رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از خدا تقاضای خوشی (دنیا و آخرت) و عفو و اغماض دارم؛ زیرا امت من طاقت اجرای این فرمان را ندارند. آنگاه نوبت سوم، جبرئیل فرود آمد و گفت: خداوند به تو فرمان میدهد که قرآن را به امتت با سه حرف و سه طریق و شیوه آموزش دهی. باز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از خدا تقاضای خوشی (دنیا و آخرت) و عفو و اغماض دارم؛ چون امتم طاقت اجرای این فرمان را ندارند؛ سپس جبرئیل برای چهارمین دفعه آمد و گفت: «اِنّ اللّه یأمرک ان تقرئ امّتک القرآن علی سبعة احرف فایما حرف قرأوا علیه فقد أصابوا»؛ خداوند به تو فرمان میدهد که برای امتت قرآن را با هفت حرف (شیوه) قرائت کنی. پس با هریک از این هفت حرف (سبک) قرآن را بخوانند کفایت میکند و درست است.
این روایت را مسلم نیز در صحیح خود آورده است. (1)طبری نیز شبیه همین حدیث را از ابوکریب با اسنادش از ابن ابی لیلی از ابی بن کعب، و همچنین قسمتی از این روایت را با مختصر تفاوتی از احمد بن محمد طوسی با اسنادش از ابن ابی لیلی از ابی بن کعب نقل کرده است و از طریق محمد بن المثنی با اسنادش از ابی بن کعب نیز نقل شده است.
و) طبری از ابوکریب با اسناد خود از زر، و او از ابی نقل نموده است که «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) جبرئیل را نزد «احجار المراء» (نام منطقهای است) ملاقات نمود. آن حضرت فرمود: من بر امتی امی و بیسواد مبعوث گردیدهام، که در میان آنان نوجوانان و نوکر و پیرمرد فرتوت و پیرزن وجود دارد. جبرئیل گفت: پس قرآن را با هفت حرف (شیوه) بخوانند». (2)
ز) طبری از عمرو بن عثمان عثمانی با اسناد خود از مقبری، و او از ابوهریره نقل میکند که گفت:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «انّ هذا القرآن انزل علی سبعة احرف»؛ این قرآن بر هفت حرف نازل شده، پس میتوانید آنرا با هریک از این حروف هفتگانه بخوانید و ایرادی بر شما نیست. تنها دقت کنید که آیه رحمت را به عذاب یا آیه عذاب را به رحمت تغییر ندهید.
ح) طبری نیز از عبید بن اسباط با اسناد خود از ابوسلمه و او از ابوهریره نقل نموده است که «قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): انزل القرآن علی سبعة احرف، علیم، حکیم، غفور، رحیم»؛ قرآن با هفت حرف نازل گردیده است: علیم، حکیم، غفور و رحیم. همچنین طبری از ابوکریب با اسناد خود و او از ابوسلمه و او از ابوهریره مثل این روایت را نقل کرده است.
ط) طبری نیز از سعید بن یحیی با اسنادش از عاصم و او از زر، و او از عبداللّه بن مسعود نقل کرده است که گفت: ما در عدد آیات یکی از سورههای قرآن بحث و اختلاف کردیم که آیا 35 آیه است یا 36 آیه؟ همگی به محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شرفیات شدیم. دیدیم با علی بن ابیطالب (علیه السلام) مشغول سخنان سرّی و مخفیانه است. گفتیم: یا رسول اللّه (صلی الله علیه و آله)! ما در قرائت قرآن اختلاف پیدا کردهایم. ابن مسعود میگوید: چهره رسول الله (صلی الله علیه و آله) (از شدت غضب) سرخ گردید و فرمود: همانا ملتهای گذشته در اثر اختلافی که در میانشان پدید آمد هلاک شدند. آنگاه مطلبی را مخفیانه به علی بن ابیطالب (علیه السلام) فرمود. علی (علیه السلام) به ما فرمود: رسول الله (صلی الله علیه و آله) به شما فرمان میدهد قرآن را آن چنانکه به شما آموختهاند بخوانید. (1)
1) (1) . همه این احادیث از تفسیر طبری، ج1، ص9-15 نقل گردیده است.
در مقابل این روایات از اهلسنت روایاتی از شیعه وارد شده است که تنها نزول قرآن را بر یک حرف تأیید میکند:
صحیحه زرارة از امام باقر (علیه السلام). حضرت فرمود: «اِنّ القرآن واحد نزل من عند واحد ولکن الاختلاف یجئ من قبل الرواة»؛ (1)قرآن یکی است و از جانب خداوند واحد نازل شده است؛ اما اختلاف را راویان پدید میآورند.
فضیل بن یسار در روایت دیگر از امام صادق (علیه السلام) میپرسد که مردم میگویند: «انّ القرآن نزل علی سبعة احرف. فقال ابوعبدالله (علیه السلام): کذبوا-اعداءاللّه-ولکنه نزل علی حرف واحد من عند الواحد»؛ (2)قرآن بر هفت حرف نازل شده است. فرمود: دروغ میگویند، دشمنان خدا! قرآن بر یک حرف از جانب خداوند یکتا نازل شده است.
نقد و بررسی
در یک نقد و بررسی کلی میشود به چند نکته اساسی اشاره نمود:
روایات اهلسنت با روایات شیعه در تناقض است و این باعث تردید در صدور آنها خواهد شد.
1) (1) . الکافی، ج2، ص630، ح 12. همه سند این روایت نیز صحیح است: حسین بن محمد بن علی بن محمد عن الوشاء، عن جمیل بن درّاج عن محمد بن مسلم عن زرارة عن ابی جعفر (علیه السلام).
2) (2) . همان، ح 13. سند این چنین است: علی بن ابراهیم عن ابیه عن ابن ابی عمیر عن عمر بن اذینه عن الفضیل بن یسار. این روایت نیز صحیحه است زیرا دو نفر یعنی ابن ابی عمیر و فضیل هر دو از اصحاب اجماع هستند. برای تحقیق بیشتر ر. ک: نزول قرآن و رؤیای هفت حرف، ص208-214.
مجموع روایات اهلسنت از نظر محتوا با یکدیگر نیز تناقض دارند. موارد تناقض آنها کم نیست. آیةالله خویی (1)چهار تناقض محتوایی آنرا چنین بیان میکند:
الف) یکی از موارد تناقض میان روایات گذشته (که همگی از طریق اهلسنت نقل شده) آن است که بعضی از آنها دلالت دارد بر اینکه جبرئیل قرآن را با یک حرف برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) خواند. آن حضرت از جبرئیل خواست که خواندن قرآن تنها به یک حرف منحصر نباشد؛ پس جبرئیل پیوسته میافزود تا به هفت حرف رسید. این روایت دلالت دارد، بر اینکه زیادتی قرائتها تدریجی است؛ حال آنکه در بعضی از روایات آمده که فراوانی قرائتها یک مرتبه، پس از درخواست سوم بوده و در بعضی دیگر از روایات آمده است که خداوند پس از درخواست سوم پیامبر به او فرمان داد، قرآن را با سه حرف بخواند و پس از تقاضای چهارم خداوند به وی فرمان داد که قرآن را با هفت حرف بخواند.
ب) دومین تناقض میان این روایات این است که بعضی از آنها دلالت دارد بر اینکه زیادتی تا هفت حرف در یک مجلس بوده و درخواست زیادی با راهنمایی میکاییل بوده است و جبرئیل همچنان بر تعداد قرائتها افزود تا به هفت حرف رسید و در بعضی دیگر از این روایات آمده است که در هر نوبت که آن حضرت تقاضای فزونی مینمود، خود جبرئیل مرتب میرفت و میآمد تا به هفت مرتبه رسید [و فرمان هفت حرف و قرائت در یک جا نبوده است.]
ج) یکی دیگر از موارد تناقض آن است که در بعضی از آن روایات آمده که ابی وارد مسجد شد؛ دید مردی قرآن را برخلاف قرائت او میخواند. در بعضی
1) (1) . در این بخش و قبل از آن از البیان آیةالله خویی بهره گرفتهایم، ص170-178.
دیگر از روایات نیز آمده است که ابی در مسجد بود؛ بعد دو نفر وارد شدند و قرآن را برخلاف قرائت ابی خواندند و اختلاف دیگری نیز در این روایات وجود دارد و آن در پاسخ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به ابی و دیگر اختلافات موجود است.
د) از موارد تناقض عدم تناسب میان سؤال و جواب در روایت ابن مسعود است. که حضرت علی (علیه السلام) فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) به شما فرمان میدهد: «قرآن را همانطور که فرا گرفتهاید بخوانید»؛ زیرا هیچگونه ارتباطی با اختلاف آنان در عدد آیههای یکی از سورههای قرآن، که آیا 35 آیه است یا 36 آیه، ندارد و او هیچیک از دو عدد 35 آیه یا 36 آیه را ثابت نمیکند. اضافه بر همه اشکالات گذشته از اساس نازلشدن قرآن با حروف هفتگانه، هیچ معنای معقول و محصلی ندارد و کسی که در این روایات دقت کند معنای صحیحی به دست نخواهد آورد. (1)
روایات یاد شده، که به وفور در مصادر روایی اهلسنت یافت میشود، همواره ذهن دانشمندان فریقین بهویژه قرآنپژوهان اهلسنت را مشغول کرد که آیا اکثر این روایات، از پیامبر (صلی الله علیه و آله) صادر شده است؟ مقصود از سبعه احرف، چیست؟ آیا سبعه احرف، به الفاظ قرآن مربوط میشود یا محتوای آن یا هر دو؟ غالب عالمان اهلسنت، در این باره دچار دگرگونی آرا شدهاند. (2)قرطبی از علمای قرن هفتم میگوید: «دانشمندان در مراد از سبعه احرف، سی و پنج قول ذکر کردهاند». (3)
زرکشی نیز به نقل از ابوحاتم بستی میگوید: «درباره روایات یاد شده، سی و پنج قول ذکر شده». (1)سیوطی نیز اختلاف آرا را تا چهل قول رسانده است (2)اختلاف اقوال و آراء، به اندازهای فراوانی یافت که فهم اصل روایت را مشکل کرد؛ بهطوری که زرقانی در این باره میگوید: «بحثی پرلغزش و هولناک شده است؛ زیرا کثرت آرا بر چهره حقیقت، سایه و حجاب افکنده است». (3)
برخی از دانشمندان اهلسنت نیز، سبعه احرف را به هر معنا که باشد، به زمان خاصی مرتبط دانسته و معتقدند که قرآن بر «حرف واحد» باقی مانده. (4)طحاوی از علمای قرن چهارم، روایات یاد شده را مشکل میداند و میگوید: «احرف سبعه مربوط به زمان خاصی بوده که ضرورت اقتضای آنرا داشته است و پس از رفع ضرورت، حکم آن نیز برطرف شده و اکنون، قرآن بر «حرف واحد» قرائت میشود». (5)گروهی دیگر نیز معتقدند که «سبعه احرف»، به زمان خاصی اختصاص ندارد و قرآن برای همیشه بر هفت حرف است؛ گرچه منظور از سبعه احرف، قرائات سبعه هم نیست. (6)
روایات سبعه احرف که اغلب در مصادر روایی اهل سنت آمده، (7)به دو گروه قابل تقسیم است: روایات «دال بر نزول قرآن بر هفت حرف» و روایات «دال بر قرائت قرآن بر هفت حرف». راویانی که در طبقه صحابه، همچون خلیفه دوم،
1) (1) . البرهان فی علوم القرآن، ج1، ص212.
2) (2) . الاتقان فی علوم القرآن، ج1، ص145.
3) (3) . مناهل العرفان فی علوم القرآن، ج1، ص137.
4) (4) . مشکل الآثار، ج4، ص191.
5) (5) . همان، ج4، ص191.
6) (6) . الابانه عن معانی القرائات، ص38.
7) (7) . جامع البیان, مقدمه با عنوان «اللغة التی نزل بها القرآن»؛ صحیح بخاری، ج6، ص228؛ صحیح مسلم، ج2، ص202؛ سنن ترمذی، ج5، ص194.
ابیهریرة و ابی بنکعب آنها را نقل میکنند (1)و اهم آنها روایتی است که بیانگر اختلاف خلیفه دوم با هشام در قرائت سوره فرقان است. هنگامی که در ظاهر، هر یک قرائت خود را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرضه میکنند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرائت هر دو نفر را صحیح میداند و به هر کدام میفرماید: «کذلک انزلت» و سپس میفرماید: «ان هذا القرآن انزل علی سبعه أحرف». (2)
درباره مفاد روایت یاد شده، دیدگاههای متناقضی وجود دارد؛ مانند آنکه عدد سبعه، عدد کثرت است (3)یا عدد سبعه، حکایت از هفت وجه درباره قرآن دارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنها را مرحله به مرحله، درخواست فرمود. (4)در باره معانی سبعه احرف، هم وجوهی، مانند شکلهای هفتگانه در کلام، معانی متفاوت، لهجههای هفتگانه، لغات هفتگانه و قرائات هفتگانه مطرح شده که هیچیک معتبر و مستند نیست؛ (5)زیرا روایات «سبعه احرف» از نظر متنی با یکدیگر تعارض دارند و در صورت صحت سند، شاید مربوط به لهجهها باشد. (6)آیةالله خویی پس از بررسی مفصل، این روایات را نادرست میداند و معتقد است که چون آنها بر معنای صحیحی، قابل برگشت نیست، لازم است آن روایات طرد شوند. (7)افزون
1) (1) . همان.
2) (2) . صحیح بخاری، ج6، ص228 کتاب التفسر، باب انزل القرآن علی سبعة احرف.
3) (3) . محاسن التأویل، ج1، ص177 و الاتقان فی علوم القرآن، ج1، ص145.
4) (4) . جامع البیان، ج1، ص34، ح 19.
5) (5) . البیان فی تفسیر القرآن، ص193-178 وجوه الاحرف السبعة؛ نزول قرآن و رؤیای هفت حرف، (فصل دوم و سوم)؛ الاحرف السبعة و منزلة القرائات، ص109.
6) (6) . التمهید فی علوم القرآن، ج2، ص117.
7) (7) . البیان فی تفسیر القرآن، ص193؛ وحاصل ما قدمناه ان نزول القرآن علی سبعة احرف، لایرجع الی معنی صحیح؛ فلابد من طرح الروایات الداله علیه.
بر آن هیچ رابطه روشنی، در صورت صحت آنها با قرائات سبع، ثابت نشده است؛ مگر آنکه بر زبان عوام، چنین امری رایج گردیده است. (1)
حدیث سبعه احرف در نزد محدثان شیعه، دلالتی بر الفاظ قرآن نداشته و اندک روایتی هم که در مصادر شیعه، نقل شده مرتبط با وجوه معنایی قرآن است؛ زیرا صدوق، نقل میکند که حضرت صادق (علیه السلام) فرمود: «أنّ القرآن نزل علی سبعة أحرف وأدنی ما للامام أن یفتی علی سبعة وجوه»؛ قرآن بر هفت حرف نازل شده و کمترین وجه برای امام این است که بر هفت وجه فتوا دهد. (2)حسن بن صفار هم از امام باقر (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود: «تفسیر القرآن علی سبعة أحرف»؛ تفسیر قرآن بر هفت حرف است. (3)
نتیجه
با توجه به مشکلات روایات نزول قرآن بر هفت حرف روشن میشود که ممکن نیست قرآن هفت بار بر هفت حرف نازل شده باشد و نزول قرآن با «حروف هفتگانه» معنا و مفهوم صحیحی ندارد؛ از اینرو چنین روایاتی را باید کنار گذاشت؛ بهویژه آنکه روایاتی از امام باقر (علیه السلام) بر دروغ بودن آنها دلالت میکند و قرآن بر یک حرف نازل شده و همه اختلافاتی که وجود دارد از طرف راویان و قاریان (و اجتهاد آنها) است. (4)
دلالت این روایات بر نزول قرآن بر هفت یا چند قرائت نیز صحیح نیست؛ زیرا پیامبر در زمان خودش قرآن را بر چند قرائت نخوانده است و تواتر قرائات
نیز ثابت نشده است؛ بنابراین قرائت قرآن، واحد است و همان قرائتی است که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده و در بین عموم مسلمین به «قرائة العامة» یا «عامة القرآن» که قرائت مشهور است شهرت دارد و مصحفنگاران به هنگام نگارش کلمات قرآن، بر طبق «قرائت عامه» عمل نمودهاند (1)و قاریان نیز نخست به آموزش آن اهتمام ورزیدهاند. در شرح حال قاریان نیز آمده است که آنان با اختلاف قرائات، آشنا میشدهاند و در آغاز، فراگیری قرائت رایج و عامه را لازم میدانستهاند. (2)مسلمانان نیز به هنگام نماز و قرائت قرآن و تصحیف آن، از «قرائت عامه» رویگردان نبودهاند؛ (3)بنابراین لازم است قرائت عامه و رایج-که همان قرائت واحد است-مبنای تفسیر آیات قرار بگیرد؛ مهمترین مستند این دیدگاه نیز، دو روایت معتبر از امام باقر و امام صادق (علیهما السلام) است که متن آن گذشت.
طبری که خود بزرگترین ناقل این احادیث است، با پذیرش نازلشدن قرآن بر هفت حرف معتقد است که حروف هفتگانهای که قرآن به آنها نازل شده است, همان زبانهای هفتگانه در یک حرف و یک کلمه با اختلاف لفظ و اتحاد معناست؛ مانند: «هَلُمّ، اقبِل، تعالَ، إلی قَصدی، نحوی وقُربی» و امثال آنکه واژگان در آن به گونههایی از تلفظ متفاوتند و اتحاد معنایی با هم دارند؛ هرچند که زبانها در بیان آن با هم متفاوتند. (4)وی در توضیح میگوید: ما مدعی نیستیم که اینها [حروف] امروزه وجود ندارد؛ بلکه گفتیم معنای سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) که
1) (1) . تاریخ القرآن، ص111.
2) (2) . ذهبی، معرفة القرآء الکبار، ج1، ص53 و 141 و 272 و غایة النهایة، ج1، ص297.
3) (3) . ابوشامه، المرشد الوجیز، ص68، لازم به یادآوری است که در برخی از کشورهای اسلامی-گرچه بسیار اندک-برخی از قرائات دیگر نیز رایج بوده است؛ مانند قرائت ورش در مصر، الجزایر، مغرب و قرائت قالون از نافع در تونس و لیبی. تاریخ القرآن، ص111.
4) (4) . طبری، جامع البیان، ج1، ص57 و 58.
فرمود: «قرآن بر هفت حرف نازل شده است.» به شیوهای است که خبرهای پیشین که ذکر کردیم آنها را ارائه کردهاند و اکنون به اختیار امت قرائت بر یک حرف میباشد؛ نه شش تای دیگر. (1)
این سخن طبری در درون خود تناقضی در بر دارد؛ زیرا از یک طرف سخن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را صحیح میداند و میپذیرد که قرآن نیز بر هفت حرف از جانب خداوند نازل شده است و از طرف دیگر به امت اجازه میدهد که شش حرف آنرا کنار زده و تنها یک حرف آنرا عمل کنند.
پس نتیجه نزول قرآن بر هفت حرف چه میشود؟ این همان سخنی است که محققان اهلسنت نیز آنرا نمیپذیرند. ابن قتیبه ضمن رد دیدگاه طبری، گوید: «مراد لغات هفتگانه پراکنده در قرآن است؛ نه در یک کلمه». (2)همانگونه که مکی بن ابیطالب نیز رأی ابن قتیبه را میپذیرد و کلام او را شرح میدهد و پرده از تناقضگویی طبری برمیدارد. (3)
قرائات سبعه که در چند قرن پدید آمد، نزد گروهی از علمای اهلسنت، به تواتر رسیده بودند و کسانی مثل زرکشی (م 794ق) به نقل از جمهور علمای اهلسنت، آنرا متواتر میدانست؛ (4)ولی نزد غالب علمای امامیه، از تواتر
برخوردار نبوده (1)و به علت واحد بودن راویان آنها، قرائات آنها، واحد شمرده شده است؛ گرچه اصل قرآن، متواتر میباشد.
آیةالله خویی در این باره میگوید: «بین تواتر قرآن و تواتر قرائات، هیچگونه ملازمهای نیست؛ زیرا ادله تواتر قرآن و ضرورت آن، سبب تواتر قرائات نمیگردد». (2)
از جمله مباحث مهم درباره قرائات و تفسیر، رابطه قرائات و سبعه احرف است که قرآنپژوهان اهلسنت و شیعه، درباره آن بسیار اندیشیدهاند؛ ولی همچنان درباره معنای آن ابهاماتی وجود دارد و بدین جهت در بین آنان، تفاوت آراء فراوانی نمایان شده است. علت مهم اختلاف بین آنها، چگونگی تحلیل روایاتی است که در آنها از احرف سبعه قرآن، گفتوگو شده و گروهی سعی در ایجاد رابطه میان «احرف سبعه و قرائات سبعه» نمودهاند.
روایات یادشده گرچه در ساختار الفاظ با یکدیگر متفاوتند، از نظر محتوا یکسان و متفقند که نزول قرآن بر هفت حرف میباشد. این روایت چنین است که «عن النبی (صلی الله علیه و آله): ان القرآن انزل علی سبعة احرف فاقروا ما تیسر منه». (3)قرائت مطابق قرائت مشهور نیز قرائت حفص از عاصم از عبدالرحمن سلمی و او نیز از حضرت علی (علیه السلام) است و حفص و عاصم هر دو، قابل اعتمادند؛ بدین جهت ابن جزری نقل میکند که روایت صحیح، قرائت عاصم به روایت حفص میباشد. (4)ابن شهرآشوب هم نقل میکند که فصیحترین قرائت، قرائت عاصم است که مطابق با اصل میباشد. (5)
بنابراین، قرائت قرآن، امری توقیفی است و باید بر اساس آنچه از پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهصورت صحیح روایت شده، قرائت شود و همان، مبنای تفسیر واقع گردد. هر مفسری نیز در موارد اختلاف قرائات که انتخاب برخی از آنها ممکن است در تفسیر تأثیرگذار باشد باید به «قرائت متعارف» و مشهور اعتماد کند.
مفسران بزرگ نیز، بر اساس قرائت مشهور، قرآن را تفسیر کردهاند؛ زیرا آنها نیز با توجه به اهتمام امام معصوم (علیهم السلام) بر قرائت مشهور، قرائت فعلی را مبنای دیدگاههای تفسیری خود قرار دادهاند؛ چنانکه در روایتی از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که حضرت قرائت «ناس» را تأیید کردند و به هنگامی که فردی نزد حضرت صادق (علیه السلام)، قرآن را قرائت مینمود که برخلاف قرائت معروف و مشهور بود، حضرت بدو فرمود: «کفّ عن هذه القراءة، اقرأ کما یقرأ الناس»؛ (1)از چنین قرائتی خودداری کن و آنچنان بخوان که مردم میخوانند.
بسیاری از محققان معتقدند که مقصود از قرائت «مردم» در روایت یاد شده، همین قرائت معروف و مشهور رایج است و مطابقت قرآن موجود با قرائت عاصم نیز از آن جهت است که قرائت عاصم، با قرائت مشهور موافقت دارد. (2)
بدین جهت مفسران، همواره تفسیر خود را بر قرائت رایج که منطبق بر قرائت عاصم است، منطبق نمودهاند و آنرا اصل قرار دادهاند. فیض کاشانی در این باره میگوید: قرائت رایج که احسنالقرائات است، اصل و مبنای تفسیر میباشد؛ (3)گرچه برخی از آنها، مانند ابن عاشور در موارد اختلاف قرائات، بر
قرائت قالون، تکیه دارد (1)و استناد بر دیگر قرائات را نیز صحیح دانسته است. (2)
اما آیا تعدد قرائات یا قرائتهای هفتگانه مطابق روایات میتواند مورد تأیید باشد؟
آیةالله خویی میفرماید:
اگر مقصود از این وجه این باشد که شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) قرآن را با حرف هفتگانه قرائت نموده است؛ بهطوری که بسیاری از روایات گذشته بر این معنا دلالت میکرد قائلین به این وجه باید ما را به آن حروف هفتگانهای-که آن حضرت با آنها قرائت فرموده-دلالت و راهنمایی کنند؛ زیرا خدای سبحان وعده داده است که قرآن را همان طوری که نازل فرمود محفوظ دارد و هیچگونه تحریف و تبدیلی در آن تحقق نیابد، آنجا که میفرماید: (إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ)؛ 3 بیتردید ما این قرآن را نازل کردهایم و بیگمان نگهبان آن خواهیم بود.
چگونه اختلاف قرائات هفتگانه را بپذیریم؛ در حالی که در برخی آیات تنها دو قرائت و در بسیاری از آیات قرآن، قاریان اختلافی ندارند و قرائت معروف مورد اتفاق آنان میباشد. در روایات گذشته تصریح شده است که حکمت در نزول با حروف هفتگانه این بوده که توسعه و گشایش برای امت حاصل شود، زیرا قرائت با یک حرف و یک سبک و لفظ خاص برای همه مسلمانان فراهم و آسان نبوده و به همین جهت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مرتب از خداوند میخواست وسعتی در خواندن قرآن برای مسلمانان حاصل شود و این وسعت و اجازه تا سر حد هفت حرف خاتمه یافت؛ ولی آنچه را مشاهده میکنیم خلاف آن است؛ زیرا همین اختلاف قرائتها نه تنها وسیله تسهیل و گشایش بر امت نشد؛ بلکه
موجب سردرگمی و گرفتاری آنان گشت تا آنجا که بعضی از مسلمانان بعض دیگر را تکفیر میکردند، تا اینکه عثمان قرائتها را به یک قرائت بازگرداند و دستور داد دیگر قرآنها را بسوزانند. (1)
نکتهها
اختلاف قرائتها برای امت اسلامی فساد و زیانآور بوده است تا جایی که عثمان دستور داد قرآن واحد با قرائت واحد بنویسند. پس چگونه میتوان گفت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از خداوند متعال چیزی را خواسته که موجب فساد و تباهی و اختلاف میان امت بوده است، و چگونه ممکن است خداوند حکیم چنین درخواستی را اجابت کند و به آن پاسخ مثبت دهد؛ در حالی که در بسیاری از [آیات و] روایات از اختلاف نهی شده است؛ چون که اختلاف موجب هلاکت امت است. در بعضی روایات نیز آمده است که وقتی در محضر رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) صحبت از اختلاف قرائت به میان آمد رنگ رخسارش تغییر کرد و سرخ گردید. قسمتی از این روایات را آیةالله خویی در البیان متذکر شدهاند. (2)
روایات گذشته دلالت داشت بر اینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در مقام درخواست حروف هفتگانه گفته است: «پیروان من توانایی ندارند تنها با یک حرف و کلمه قرآن را بخوانند» و حال آنکه این مطالب دروغ محض و کذب صریح است، و معقول نیست آنرا به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نسبت داد؛ زیرا میبینیم که امت مسلمان پس از دوران عثمان با آن همه اختلاف نژادی و زبانهای گوناگونی که داشتند توانستند قرآن را با یک حرف بخوانند؛ پس چگونه میتوان ادعا کرد که در زمان
خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با اینکه امت اسلامی از عربهای فصیح بودند، یک نوع قرائت برای آنان مشکل و سخت بوده است؟
همان اختلاف قرائتهایی که عثمان را وادار نمود، قرائتها را در یک حرف منحصر کند، در زمان خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز وجود داشت، و آن حضرت هر قاری را در قرائت خود تثبیت و تأیید مینمود و به مسلمانان اعلام میداشت که اینگونه اختلافات و این توسعه در قرائتها، رحمتی الهی است؛ بنابراین در صورت صحت این روایات، عثمان و یارانش به چه مجوزی چنین توسعهای را از امت سلب کردند و این در رحمت را بهروی مسلمانان بستند. با اینکه خود پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) منع فرمود که جلو قرائت دیگران را بگیرند، چگونه و با چه مجوزی مسلمانان فرمایش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را کنار گذاشتند و گفتار عثمان را پذیرفتند و به آن عمل کردند؟ آیا عثمان را به امت اسلامی از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مهربانتر یافتند، یا اینکه وی متوجه مطلب و نقصی شد که از پیش, آن حضرت ندیده بود و به آن نکته جاهل بود. یا اینکه به عثمان وحی شد که حروف هفتگانه را نسخ کند و فقط یک حرف را باقی بگذارد؟
تأویل کردن حروف هفتگانه به لغات هفتگانه با آنچه از عمر نقل شده است سازگار نیست؛ زیرا او میگفت: «قرآن تنها بر لغت (قبیله) مضر نازل شده است» (1)و بر ابن مسعود ایراد کرد که چرا عبارت (حَتّی حِینٍ ) را «عتی حین» قرائت کرده و به وی نوشت که قرآن بر لغت (قبیله) هذیل نازل نگشته است و باید قرائت قرآن را با لغت قریش برای مردم قرائت کنی؛ نه با لغت هذیل. (2)
همچنین این وجه با آنچه از عثمان نقل شده است، مخالفت دارد؛ زیرا او به گروه سه نفری از قریش (که آنان را جهت کتابت قرآن برگزیده بود) دستور داد اگر در قرائت قرآن میان شما و زید بن ثابت اختلافی رخ داد آنرا با لغت قریش بنویسید، چونکه قرآن به زبان قریش نازل شده است. (1)
این وجه با مضمون روایت دیگری نیز مخالفت دارد، که آوردهاند عمر و هشام بن حکیم در قرائت سوره فرقان با هم اختلاف کردند. هشام در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن سوره را به قرائتی خواند. آن حضرت فرمود: چنین نازل شده است. پس از او عمر با قرائت دیگری خواند، باز رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: چنین نازل شده است. سپس آن حضرت فرمود: این قرآن با هفت حرف نازل گشته است. (2)
در صورتی که میدانیم عمر و هشام هر دو از قبیله قریش بودند و قرآن را با لغت قریش میخواندند (و میبایست قرائت آنان یکسان میبود) و موجب و علتی برای اختلاف آنان در قرائت از نظر لغت قبیلهای وجود نداشت تا بتوانیم اختلاف در حروف را به اختلاف در لغات قبایل عرب تفسیر کنیم.
افزون بر همه ایرادهای گذشته، تأویل کردن حروف هفتگانه به لغات هفتگانه، ادعایی است بدون دلیل و گفتاری است بیاساس که به هیچ وجه علمی و مستند نیست.
نزول قرآن بر حروف هفتگانه تصریح شده است که حکمت آن تسهیل قرائت بر امت میباشد. از طرف دیگر این قول برخلاف واقع است؛ زیرا لغت قریش بر سایر لغات برتری داشت و از میان همه لغات عرب، فصیحترین کلمات را در بر دارد؛ به همین جهت، مرجع قواعد ادبیات عربی و همه اوزان کلمات عرب به شمار میآمد و فصاحت و عربیبودن یک جمله را با لغت قریش میسنجیدند. (1)
1) (1) . البیان، همان.
چکیده فصل یازدهم
وحدت یا تکرار وحی در آیات و سورهها، در چند موضوع قابل بررسی است: یکی اینکه قرآن چند نزول داشته است؟ بسیاری از دانشمندان برای قرآن دو نزول قائلند: دفعی و تدریجی. نزول تدریجی از آیات 32 سوره فرقان و 106 سوره اسراء امری قطعی و روشن است؛ اما درباره نزول دفعی و مفهوم آن اختلاف وجود دارد. آیاتی مانند: (إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ) ثابت میکند که قرآن در یک شب به نام شب قدر نازل شده است؛ اما درباره چگونگی نزول برخی معتقدند که قرآن در ماه رمضان بر «بیتالمعمور یا بیتالعزه یا آسمان دنیا» نازل شد؛ سپس بهتدریج مطابق حوادث و رویدادها در طول 20 یا 23 قرآن نازل شده است. برخی دیگر معتقدند که منظور نزول معنایی بر قلب پیامبر است که پیامبر به همه مفاهیم کلی آگاه شده است.
عدهای دیگر برآنند که قرآن تنها یک نزول دارد و آن نزول تدریجی است و آیات مربوط به نزول در شب قدر، آغاز نزول قرآن را بیان میکنند.
اما همانطور که روشن است این دیدگاههای هیچ ارتباطی به وحدت یا تکرار وحی ندارد.
موضوع دیگر برای اثبات وحدت یا تکرار وحی، تکرار نزول برخی سورهها مانند حمد یا برخی از آیات است؛ اما با وجود اختلاف در روایات و ناهماهنگ بودن محتوای آنها پذیرش تکرار نزول آنها مشکل است.
موضوع دیگر نزول قرآن بر هفت حرف است. روایات فراوانی هست که قرآن بر هفت حرف یا هفت قرائت نازل شده است. این روایات در منابع اهلسنت نقل شده؛ اما در محتوای آن حدود چهل نظریه مطرح شده و اهلسنت
نظر واحدی بر آن ندارند. افزون بر آن در محتوای روایات نیز تناقض مشاهده میشود. این روایات با روایات شیعه که نزول قرآن را بر یک حرف میداند در تعارض است. به هر روی نزول قرآن بر هفت حرف نمیتواند معنای صحیحی داشته باشد. این در حالی است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در هیچ نقلی قرائتهای مختلف را از قرآن ارائه ندادهاند. اگرچه پس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، اختلاف قرائت پیش آمده است، این موارد اجتهاد قاریان بوده؛ نه قرائت رسول خدا (صلی الله علیه و آله). برخی آیات دارای یک قرائت، برخی دو قرائت و برخی بیشتر است؛ اما در همه قرآن اختلاف قرائات وجود ندارد. در هر صورت نزول قرآن بر هفت حرف خود معنای محصلی ندارد و تکثیر وحی را ثابت نمیکند.
پرسش
برخی از طرفداران دیدگاه نزول دفعی و تدریجی را نام ببرید.
دلایل قائلین به نزول تدریجی که نزول دفعی را قبول ندارند را بیان و بررسی نمایید.
دلایل طرفداران دیدگاه کسانی که معتقد به دو نزول هستند را بیان نمایید.
آیا با اثبات نزول دفعی و تدریجی میتوان تکرار نزول در آیات و سورهها را ثابت کرد؟
درباره آیات و سورههایی که بهطور مکرر نازل شده است چند دیدگاه وجود دارد آنرا توضیح دهید.
آیا سوره فاتحه میتواند دو نزول داشته باشد؟ چگونه؟ آنرا بررسی کنید.
تکرار نزول آیه 113 سوره توبه چه مشکلی در بر خواهد داشت؟ آنرا بیان نمایید.
چند مورد که ادعا شده است بهطور مکرر نازل شدهاند (آیات با سوره) را نام ببرید.
جایگاه حدیث «سبعة احرف» در میان اهلسنت چیست؟
روایات شیعه را درباره نزول قرآن بیان کنید.
چهار تناقض محتوایی نزول قرآن بر هفت حرف را بیان کنید.
اهل سنت چه نظری درباره مفاد روایات نزول قرآن بر هفت حرف دارند؟
دیدگاه طبری و ابن قتیبه را در باره روایات نزول قرآن بر هفت حرف را بیان نموده و نقد نمایید.
رابطه قرائات و سبعة احرف را خلاصهوار توضیح دهید و چه قرائتی قابل تأیید است؟
آیا ممکن است تعدد قرائات یا قرائتهای هفتگانه تأییدپذیر باشند؟ دیدگاه آیةالله خویی را در این باره بیان کنید.
دو نکته را در جمعآوری عثمان و قرائتها را بیان کنید.
پژوهش
درباره آیات و سورههایی دیگر غیر از موارد یاد شده که ادعا شده است پیاپی نازل شدهاند تحقیقی ارائه دهید.
تواتر قرائات یا قرآن را به دقت بررسی کنید.
دیدگاههای متفاوت در معنای نزول قرآن بر هفت حرف را تحقیق و بررسی کنید.
منابع
سید ابوالقاسم خویی، البیان فی تفسیر القرآن.
سیوطی، الاتقان.
سید رضا مؤدب، نزول قرآن و رؤیای هفت حرف.
عبدالصبور شاهین، تاریخ قرآن.
قرآن مجید .
نهجالبلاغه .
آلوسی، روح المعانی، الطبعة الرابعة، داراحیاء التراث العربی، بیروت-لبنان، 1405ق.
آیتی، تاریخ پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، نشر دانشگاه تهران.
ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، دارالکتاب العربی، بیروت، 1422ق/2001م.
ابن کثیر، حافظ ابوالفداء، تفسیر القرآن العظیم، الطبعة الثالثه، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1424ق.
ابی السعود، ارشاد العقل السلیم الی مزایا الکتاب الکریم، الطبعة الاولی، دارالفکر، بیروت، لبنان، 1421ق.
ابن جوزی، زاد المسیر فی علم التفسیر، الطبعة الاولی، دار ابن حزم، بیروت، 1423ق/2003م.
ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون، الطبعة الاولی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1411 ق/1990م.
ابن سعد، طبقات الکبری، دارالکتاب العربی، بیروت، 1377ق.
ابن سینا، شیخ الرئیس (حسین بن عبدالله)، الاشارات و التنبیهات، شرح خواجه نصیرالدین طوسی، چاپ دوم، دفتر نشر کتاب، 1403ق.
10.-، الشفاء، تحقیق ابراهیم مدکور، شئون المطابع المیریه، قاهرة، 1380ق.
ابن عربی، محیالدین، فصوص الحکم، التعلیقات، دارالکتاب العربی، بیروت.
ابن عطیه، ابومحمد عبدالحق، المحرر الوجیز، الطبعة الاولی، دار ابن حزم، 1423ق.
ابن عربی، محیالدین، الفتوحات المکیه، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
ابن فارس، احمد، معجم مقائیس اللغه، دارالکتب العلمیه (اسماعیلیان)، قم.
این کثیر، حافظ، تفسیر القرآن العظیم، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1424ق.
ابن منظور، لسان العرب، بیروت، داراحیاء التراث العربی، الطبعة الاولی، بیروت، 1409ق.
آرکون، محمد، آراء و اندیشههای محمد آرکون، ترجمه محمدمهدی خلجی، مرکز مطالعات فرهنگی بینالمللی.
آرکون، محمد، الفکر الاسلامی، نقد و اجتهاد، دارالفکر، بیروت.
ابن هشام، سیره، مطبعة البابی الحلبی، مصر، 1355 ق.
ابوالفتوح رازی، روح الجنان، منشورات کتابخانه آیةالله العظمی مرعشی، قم-ایران، 1405ق.
استیس، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، چاپ اول، انتشارات صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران، 1358ش.
اقبال، محمد، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه احمد آرام، نشر پژوهشهای اسلامی، تهران.
مناع، القطان، مباحث فی علوم القرآن، الطبعة الرابعة و الثلاثون، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1478ق.
مراغی، احمد مصطفی، تفسیر المراغی (پانزده جلدی) و (ده جلدی)، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1428ق.
امینی، ابراهیم، وحی در ادیان آسمانی، چاپ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلغیات اسلامی، 1377ش.
امام خمینی (ره)، روحالله، شرح حدیث جنود عقل و جهل، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار حضرت امام (ره)، 1380ش.
اندلسی، ابوحیان، البحر المحیط، دارالفکر، بیروت، 1412ق.
باربور، ایان، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، چاپ دوم، مرکز نشر دانشگاهی، 1374ش.
بانوامین، مخزن العرفان، چاپ نشاط، اصفهان.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، الطبعة الاولی، مؤسسه اعلمی، بیروت-لبنان، 1419ق.
بخاری، الصحیح، دارالخلافة، المطبعة العامرة.
بدوی، عبدالرحمن، الدفاع عن القرآن ضد منتقدیه، مکتبة مدبولی صغیر، بیروت، 1418ق.
بغوی، معالم التنزیل، الطبعة الرابعة، دارالمعرفة، بیروت-لبنان، 1415ق.
بقاعی، برهان الدین ابن عمر، نظم الدرر فی تناسب الآیات و السور، الطبعة الاولی، دارالکتب العلمیه، بیروت-1415ق/1995م.
بِل ریچارد، مقدمه بر ترجمه قرآن (بازنگری مونتگمری وات)، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، مجله ترجمان وحی، مرکز ترجمه قرآن به زبانهای خارجی، اسفند 1376ش.
بلتاجی، محمد، مدخل الی الدراسات القرآنیه، مکتبة الشاب، مصر.
بوکای، موریس، مقایسهای میان تورات، انجیل، قرآن و علم، ترجمه ذبیحالله دبیر، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
بوکای، موریس، دراسة الکتب المقدسه (فی ضوء المعارف الحدیثه)، لبنان، دارالمعارف، 1977م.
بیضاوی، ناصرالدین، انوار التنزیل و اسرار التأویل (تفسیر بیضاوی)، مؤسسه اعلمی، بیروت 1410ق.
بیهقی، دلائل النبوة، ج1، الطبعة الاولی قاهره، دارالنصر.
توفیقی، حسین، آشنایی با ادیان بزرگ، سمت، 1384ش.
جان هیک، فلسفه دین، ترجمه بهزاد سالکی، چاپ اول، انتشارات بینالمللی هدی، تهران، 1376ش.
جوادی آملی، عبدالله، تفسیر تسنیم، نشر اسراء، قم، 1378ش.
44.-، تفسیر موضوعی قرآن کریم، نشر اسراء، قم، 1378ش.
45.-، وحی و رهبری، چاپ اول، مؤسسه الزهراء (علیها السلام)، [قم]، 1368ش.
46.-، شریعت در آیینه معرفت، چاپ دوم، اسراء، قم.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة، دارالعلم للملاییین، بیروت.
حر عاملی، وسائل الشیعه، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
حسنزاده آملی، حسن، خیر الاثر در رد جبر و قدر.
حقی بروسوی، روح البیان، الطبعة السابعة، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1405ق.
حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، مؤسسه مطبوعاتی دینی (مصطفوی)، قم، 1366ش.
حموّد اعرجی، ستار جبر، الوحی و دلالاته فی القرآن الکریم و الفکر الاسلامی، چاپ اول، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1421ق.
حویزی، عبد علی بن جمعه، نورالثقلین، الطبعة الرابعة، اسماعیلیان، قم، 1373ش.
خازن علاءالدین، تفسیر الخازن، دارالکتب العلمیه، بیروت، لبنان، 1415ق.
خرقانی، حسن، هماهنگی و تناسب در ساختار قرآن کریم، نشر قلمرو، تهران، 1380ش.
خلفالله، احمد، الفن القصص فی القرآن الکریم، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
خویی، سید ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، انتشارات کعبه، دارالزهرا، بیروت، 1364.
دائرة المعارف بریتانیا، اسلام.
دائرة المعارف قرآن، لیدن، ج2، هلند.
دپنی، فردریک، برخی واژگان و مفاهیم دینی، ش6، جمعی در قرآن، بولتن مرجع، انتشارات بینالمللی هدی، تهران، 1380ش.
دراز، عبدالله، النبأ العظیم، الطبعة الثانیة، دارالقلم، کویت، 1390ق.
درة الحداد، یوسف، القرآن و الکتاب، اطوار الدعوة القرآنیة، چاپ اول، منشورات المکتبة البولسیه، الطبعة الاولی، 1982م.
63.-، القرآن و الکتاب، بیئة القرآن الکتابیة.......
64.-، دروس قرآنیه (لقرآن و الکتاب، اطوار الدعوة القرآنیة-بیئة القرآن)....
دورانت، ویل، قصة الحضارة، الطبعة الاولی، دارالفکر، بیروت، 1973م.
ذهبی، محمدحسین، الوحی و القرآن الکریم، مکتبة وهبه، بیروت، 1406ق.
راغب اصفهانی، حسین، المفردات فی غریب القرآن، قم، اسماعیلیان (بر اساس دارالکاتب العربی)، 1392ق.
رامیار، محمود، تاریخ قرآن، چاپ چهارم، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1379.
رشید رضا، الوحی المحمدی، مکتبة القاهرة، 1960م.
رشید رضا، محمد، تفسیر المنار، دارالمعرفة، بیروت، 1414ق.
رضوان، عمر بن ابراهیم، آراء المستشرقین حول القرآن الکریم، ج1، دارطیبة، ریاض، 1413ق.
رنجبر، جواد، مجله کتاب نقد, ش5 و 6، مؤسسه فرهنگی اندیشه معاصر، تهران، 1377ش.
زبیدی، مرتضی، تاج العروس، الطبعة الاولی، دارالفکر، بیروت، 1414ق.
زرقانی، محمد عبدالعظیم، مناهل العرفان فی علوم القرآن، دارالکتاب العربی، بیروت، 1417ق.
زمخشری، محمود بن عمر، الکشاف عن حقایق التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، دارالفکر، بیروت.
زنجانی، ابوعبدالله، تاریخ القرآن، تحقیق، محمد عبدالرحیم، الطبعة الاولی، دارالحکمة، دمشق، 1410ق.
سبحانی، الالهیات، الطبعة الاولی، مکتب الاعلام الاسلامی، 1409 ق.
سبحانی، جعفر، فروغ ابدیت، چاپ سوم، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1351ش.
سبحانی، منشور جاوید، چاپ سوم، ناشر مؤسسه امام صادق (علیه السلام)، قم، 1373ش.
سروش، عبدالکریم، «اسلام، وحی، نبوت» انتشارات کویر، مجله آفتاب، ش15، اردیبهشت 1381ش.
81.-، بسط تجربه نبوی، چاپ اول، وصال، تهران، 1378ش.
83.-، معجزهشناسی، چاپ اول، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه معاصر، پاییز 1379ش.
سهروردی، شهابالدین، شرح حکمة الاشراق، چاپ سنگی.
سیوطی، جلالالدین، الاتقان فی علوم القرآن، ج1، چاپ اول، فخر دین، قم، 1380ش.
سیوطی، درالمنثور، الطبعة الاولی، داراحیاء التراث، بیروت، 1421ق.
شاکر، محمدکاظم، مبانی و روشهای تفسیری، چاپ اول، مرکز جهانی علوم اسلامی، 1380ش.
شبّر، سید عبدالله، تفسیر القرآن الکریم، الطبعة الرابعة، مؤسسه دارالهجرة، قم، 1417ق.
شبلی، نعمانی، سوانح مولوی رومی، ترجمه محمدتقی فخر داعی گیلانی، تهران، 1332ش.
شعرانی، ابوالحسن، نثر طوبی، چاپ دوم، انتشارات کتابفروشی اسلامیه، 1398ق.
شعراوی، محمد متولی، تفسیر الشعراوی، اخبار الیوم، مصر.
شتفیطی، محمدامین، اضواء البیان فی ایضاح القرآن بالقرآن، بیروت، داراحیاء التراث العربی، 1417ق.
شهرستانی، محمد عبدالکریم، الملل و النحلل، دارالمعرفة، بیروت 1419ق.
صادقی، تقی، رویکرد خاورشناسان به قرآن، چاپ اول، فرهنگ گستر، تهران، 1379ش.
صادقی، محمد، الفرقان فی تفسیر القرآن، انتشارات فرهنگ اسلامی، تهران، 1406ق.
صدرالدین شیرازی، محمد بن ابراهیم، مبدأ و معاد.
97.-، الحکمة المتعالیه (فی الاسفار العقلیه الاربعة)، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1419ق/1999م.
98.-، مفاتیح الغیب، تصحیح محمد خواجوی، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363ش.
100.-، عیون اخبار الرضا (علیه السلام)، تهران، دارالکتب الاسلامیه.
صغیر، محمدحسین، دراسات قرآنیه، المستشرقون، چاپ دوم، مرکز النشر، مکتب الاعلام الاسلامی، قم، 1413ق.
طباطبایی، محمدحسین، المیزان، الطبعة الثالثه، مؤسسة الاعلمی، بیروت، 1393ق.
103.-، قرآن در اسلام، چاپ نهم، دارالکتب اسلامیه، تهران، 1379ش.
طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن، مجمع البیان، الطبعة الثانیه، دارالمعرفة، بیروت، 1408ق.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ طبری (تاریخ الامم و الملوک)، تحقیق نواف الحبّراح، دار و مکتبه الهلال، 1424ق.
طبری، جامع البیان فی تأویل آی القرآن (12 جلدی)، دارالکتب العلمیه، بیروت-لبنان، الطبعة الاولی، 1412ق/1992.
طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، المکتبة المرتضویة.
طوسی، ابوجعفر محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
علوم القرآن عند المفسرین، مرکز الثقافة و المعارف القرآنیه، مکتب الاعلام و الاسلامی مرکز النشر، 1416 ق.
عوض، ابراهیم، مصدر القرآن دراسة شبهات المستشرقین و المبشرین حول الوحی المحمدی، مکتبة الزهراء الشرق، قاهره، 1417ق.
عمر ابراهیم رضوان، آراء المستشرقین حول القرآن الکریم، دارطیبه، ریاض، 1413ق.
عیاشی سمرقندی، محمد بن مسعود، التفسیر، انتشارات علمیه اسلامیه، تهران، 1380ق.
غازی، عنایت، شبهات حول القرآن الکریم و تفنیدها، عالم الکتب، بیروت، 1420ق.
غزالی، ابوحامد، المنقذ من الضلال، دارالکتب، بیروت.
115.-، مجموعة رسالة الامام الغزالی، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1406ق.
فخر رازی، تفسیر کبیر، دارالکفر، بیروت 1414ق.
فراستخواه، مقصود، زبان قرآن، انتشارات علمی و فرهنگی، 1376ش.
فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، الطبعة الثانیه، مؤسسه دارالهجرة، ایران، 1409ق.
فرید وجدی، دائرة المعارف القرن العشرین، الطبعة الثالثه، دارالمعرفة، 1971م.
فضلالله، سید محمدحسین، من وحی القرآن، الطبعة الثانیه، دارالملاک، بیروت، 1419ق.
فضل، حسن عباس، قضایا قرآنیه فی الموسوعة البریتانیا، دارالبشیر، عمان، 1408ق.
فیروزآبادی، القاموس المحیط، المکتبة النوری، دمشق.
فیض کاشانی، محسن، تفسیر الصافی، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1399ق.
قائمینیا، علیرضا، وحی و افعال گفتاری، زلال کوثر، قم، 1381ش.
فیلیپ، حتی، تاریخ العرب، الطبعة الثالثه، دارالعالم العربیه، قاهره، 1953م.
فیومی، احمد بن محمد، مصباح المنیر، دارالهجرة، 1414ق.
قرطبی، ابوعبدالله، الجامع لاحکام القرآن، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1405 ق.
قرشی، سید علیاکبر، قاموس قرآن، دارالکتب الاسلامیه، تهران.
قطب (سید قطب)، فی ضلال القرآن، دارالشروق، بیروت، 1415ق.
130.-، التصویر الفتی فی القرآن الکریم، دارالکتاب الاسلامی، قم، 1412ق.
قمی مشهدی، محمد بن محمدرضا، کنز الدقایق و بحر الغرائب، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1411ق.
قمی، علی بن ابراهیم، تفسیر القمی، مکتبه الهدی، نجف، 1378 ق.
کاظم مقدادی، فؤاد، الاسلام وشبهات المستشرقین، قم، مجمع العالمی لاهل البیت (علیهم السلام)، 1416ق.
کلینی، محمد بن یعقوب، اصول کافی، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1408 ق.
گراهام، ویلیام، معرفی و نقدی بر کتاب مطالعات قرآنی، ش6، بولتن مرجع، انتشارات بینالمللی هدی، 1380ش.
گنابادی (جنابذی)، سلطان محمد، بیان السعادة، الطبعة الثانیه، مؤسسه اعلمی، بیروت، 1408ق.
ماوردی، ابوالحسن علی، النکت و العیون (تفسیر الماوردی)، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1412ق.
مایکل پترسون و سایرین، عقل و اعتقاد دینی، ترجمه احمد نراقی و ابراهیم سلطانی، چاپ دوم، طرح نو، تهران، 1377.
طبری، جامع البیان فی تأویل آی القرآن، 15 جلد، دارالفکر، بیروت، 1408ق.
ماضی، محمود، الوحی القرآنی فی المنظور الاستشراقی و نقده، الطبعة الثانیه، دارالدعوة، المدینة المنوره، 1422ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، بیروت، داراحیاء التراث العربی.
مسعودی، علی بن الحسین، مروج الذهب و معادن الجوهر، دارالفکر، بیروت.
مسلم، صحیح مسلم، شرح النووی، داراحیاء التراث العربی، بیروت.
مصباح یزدی، محمدتقی، قرآن شناسی، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، قم، 1376ش.
145.-، آموزش عقاید، سازمان تبلیغات اسلامی، 1365.
146.-، آموزش فلسفه، چاپ سوم، سازمان تبلیغات اسلامی، 1368ش.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن، تهران، وزارة الثقافة والارشاد الاسلامی، 1368ش.
مطهری، مرتضی، آشنایی با قرآن، انتشارات صدرا.
149.-، پیامبر امی «به ضمیمه ختم نبوت»، دفتر انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین)، 1359ش.
مظفر، محمدرضا، اصول الفقه، دارالنعمان، النجف الاشرف، 1967م.
معرفت، محمدهادی، التفسیر و المفسرون فی ثوبه القشیب، الجامعة الرضویه للعلوم الاسلامیه، مشهد، 1419ق.
152.-، التمهید فی علوم القرآن، الطبعة الثانیة، مؤسسة النشر الاسلامی، 1415ق.
153.-، علوم قرآنی، قم، مؤسسة التمهید، 1378ش.
مفید (شیخ مفید)، تصحیح الاعتقاد، المؤتمر العالمی الالفیة الشیخ المفید، 1413ق.
مکارم شیرازی، ناصر، پیام قرآن، انتشارات مدرسه الامام علی بن ابیطالب (علیه السلام)، قم، 1374ش.
156.-، معاد یا جهان پس از مرگ، انتشارات مدرسة الامام علی بن ابیطالب (علیه السلام)، قم.
157.-، ناصر و دیگران، تفسیر نمونه، چاپ نهم، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1371ش.
موسی، عبدالله، عبریگرایی مدرن در ترجمه قرآن, ش6، درباره ترجمه آندره شورقی از قرآن کریم، بولتن مرجع، انتشارات بینالمللی هدی، تهران، 1380ش.
میرمحمدی، ابوالفضل، تاریخ و علوم قرآن، چاپ چهارم، انتشارات اسلامی (وابسته به جامعه مدرسین)، قم، 1375ش.
نصری، عبدالله، مبانی رسالت انبیاء در قرآن، انتشارات صدا و سیما، سروش، تهران، 1376ش.
نکونام، جعفر، تاریخگذاری قرآن، نشر هستینما، تهران، پاییز 1380ش.
نیشابوری، نظامالدین، تفسیر غرائب القرآن و رغائب الفرقان، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1416ق.
وات، مونتگمری، برخورد آرای مسلمانان و مسیحیان، ترجمه آریا. و نیز:
Emile Der menghem, The life of mohmet, New york Digl press, 1930.
وین پراود فوت، تجربه دینی، ترجمه عباس یزدانی، مؤسسه فرهنگی طه، قم، 1377ش.
وهبه زحیلی، التفسیر المنیر، دارالفکر، بیروت-لبنان، 1411ق.
هادوی تهرانی، مهدی، مبانی کلامی اجتهاد، مؤسسه فرهنگی خانه خرد، 1377ش.
هزاره نو، کتاب مقدس، انتشارات ایلام، 2003 میلادی.
یاحقی، محمدجعفر، فرهنگنامه قرآنی، انتشارات آستان قدس رضوی.
یعقوبی، احمد بن ابییعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، تهران، چاپ هفتم، 1374ش.