ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : زن، آنگونه که باید باشد ( زن- خانواده- بحران ) / اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : [ ۲۹۵ ] ص.
شابک : ۳۰۰۰۰ریال: 978-964-2609-15-4 ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (چاپ دوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (چاپ سوم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (چاپ چهارم) ؛ ۳۰۰۰۰ ریال (چاپ پنجم) ؛ ۴۰۰۰۰ ریال( چاپ هفتم) ؛ ۵۵۰۰۰ ریال(چاپ هشتم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : چاپ دوم و سوم: ۱۳۸۸.
یادداشت : چاپ چهارم: اسفند ۱۳۸۸.
یادداشت : چاپ پنجم: ۱۳۸۹.
یادداشت : چاپ هفتم:۱۳۹۱.
یادداشت : چاپ هشتم: ۱۳۹۲.
یادداشت : کتابنامه: ص. [ ۲۹۳ ] - ۲۹۵.
موضوع : زنان در اسلام
موضوع : زناشویی (اسلام)
رده بندی کنگره : BP۲۳۰/۱۷۲/ط۱۶ز۹ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۸۳۱
شماره کتابشناسی ملی : ۱۵۷۹۹۶۱
بسم الله الرحمن الرحیم
زن، آنگونه که باید باشد
(زن - خانواده - بحران)
اصغر طاهرزاده
1387
مقدمه. 11
مقدمه مؤلف... 15
زن؛ آنگونه که باید باشد. 21
امام؛ خودْ راه است... 23
امامِ نار. 25
زنان و غفلت از جنبهی یمین.. 28
هویت گمشدهی زن.. 31
زنان و تضاد با خود. 33
زنان شکستخورده. 36
همسران و انتقام از هم.. 38
جمع محبت الهی با محبت به همسر. 42
زن و روحانیت رحمانی.. 44
زن؛ قدرت یا خدمت؟. 53
جایگاه تاریخی فمینیسم.. 55
جایگزینی شعارهای انحرافی.. 58
کمال زن با حفظ زنبودن.. 61
مردان و قوام خانواده. 65
زن؛ و غفلت از کمالات خود. 69
روز زن! 72
نقش زنان در اقتصاد پایه. 74
غفلت از ارزشهای اساسی.. 77
مشورت با زنان. 83
مرد و زن دارای حقیقتی واحد.. 88
ارزش مساوی شخصیت زن و مرد. 90
محرومیت از بهشت... 92
مادر و ارزشهای متعالی.. 94
عدم مشورت با کدام زن؟. 97
آشفتگی روح زنان در بیرون خانه. 102
محرومیت بزرگ.... 105
آفات غیرتورزی بیجا 108
زن و هویت جدید.. 111
مربی و آسودگی روان.. 114
زنان و ظرائف تربیت... 117
زنان و روحیهی عرفانی.. 119
کارآیی دلِ مادران.. 121
زن و مرد و حیات طیب.. 125
چگونگی و جایگاه عذاب قیامت... 127
چگونگی جزای عمل اهل ایمان.. 130
بودنِ پاک.... 132
زندگی بیوسوسه. 135
تفاوت بدنها و حقیقت واحد.. 139
حجاب دوگانگیها 144
دوگانگی بین زن و مرد از کجا؟. 146
فرهنگ بحرانزا 151
بینشهای کهنه با واژههای نو. 155
بیماری غرب یا بیماری ما؟. 158
کمال حقیقی از آن کیست؟. 159
وظایف الهی؛ راه ورود به قرب... 165
خودت باش، غیرِ خودبودن را نخواه. 167
ازدواج؛ تولدی دیگر. 173
ازدواج و نفی منیت... 178
خانواده؛ بستر تضادها و سیر به سوی توحید.. 181
نقش ازدواج در کنترل خیال.. 184
تأثیر ازدواج بر پرورش ابعاد مختلف انسان.. 188
ازدواج و تکمیل نصف دین.. 190
انس با همسر؛ مرتبهای از انس با خدا 192
محبت اولیه. 195
عشق اولیه. 199
خانواده؛ بستر انس با خدا 203
معنای پختگیِ حاصل از ازدواج.. 206
مأنوس شفیق.. 210
ملکوت ازدواج.. 217
عوامل بحران خانواده و راه های برون رفت از آن. 221
خانواده؛ گسستها و پیوستها 223
خانواده؛ اولین واحد توحیدی.. 223
گسستگی خانواده، یک بحران.. 224
اومانیسم، ریشة فرو ریختن خانواده. 231
تصور غلط غرب، از زن.. 232
راز احیاء خانوادة اصیل.. 234
انسان، گرگِ انسان میشود. 236
راه حلّ اساسی.. 236
خصوصیت خانوادة جدید.. 237
دگرگونی در معنی خانواده. 239
یگانهشدن دو انسان از دو سوی زندگی 239
فمینیسم و حیلهی سرمایهداری جهت ویرانی خانواده. 240
زن و اسارت جدید.. 242
فمینیسم یا جنگ بین زن و مرد؟. 243
تنهای زنانه و ذهنهای مردانه. 244
زنان؛ بر تخت تربیت نسل انسان.. 245
راه برونرفت... 247
رعایت کرامت زن.. 247
ایجاد بستری برای تربیت... 248
همسران صالح، بستر تعالی مردان.. 249
تقبیح ازدواج مکرر. 252
راه بازگشت... 253
جمعی غیرممکن.. 254
راه حلّ خیالی.. 254
1- غفلت از کرامت زن و گسست خانواده. 255
2- عقل زن.. 258
3- مشورت با زنان.. 259
آفات پشت کردن به طرح اسلام در خانواده. 260
ریشة اصلی عقبرفت... 262
اینک نوبت اسلام است... 263
خانواده؛ قلب جامعه. 264
بهانهای غیر منصفانه. 267
سکنای گمشده. 268
حفظ قلب یا حفظ خانواده. 269
معجزة پیوند.. 270
نزدیکیهای حقیقی.. 273
خانهی گمشده. 275
محل بشارت پروردگار. 276
سرای بودن.. 278
معنای بودن.. 279
آزاد از گذشته و آینده. 280
جایگاه «بودن» 280
ازدواج؛ شروع سکنی گزیدن.. 282
خانواده؛ زمینهی وجودیِ آرامش بخش.... 284
هدف از تشکیل خانواده. 286
نامهای به زوجهایی که در ابتدای پرواز خود هستند.. 287
باسمه تعالی
1- کتابی که در پیش رو دارید، مجموعهی چند سخنرانی از استاد طاهرزاده است که در آنها از زوایای مختلف موضوع زن و خانواده مورد بررسی قرار گرفته، به اضافهی مجموعهی سؤال و جوابهایی که در مورد ازدواج از ایشان شده است.
چون معتقدیم موضوع زن و خانواده و ازدواج، موضوعات بسیار حساسی است که باید با تعریف درست با آنها برخورد کرد، بر آن شدیم تا مباحث را به صورت کتاب در اختیار عزیزان قرار دهیم.
2- سخنران محترم موضوع زن و خانواده را در آینهی جهان معاصر بررسی کرده و معتقد است در شرایط جدید نمی توان با تعریفی که در گذشته از زن و خانواده داشتیم با آنها برخورد کرد و اساساً باید موضوع باز خوانی شود، وگرنه بحران خانواده همچنان باقی می ماند. لازم است عزیزان با دقت کامل مطالب را دنبال بفرمایند تا تصور نکنند دیگر کار از
کار گذشته است و باید تسلیم وضع موجود شد و یا اصرار داشته باشند همسرانشان باید مثل مادر و مادر بزرگانشان عمل کنند.
3- با اینکه موضوعات بحث شده بیشتر مربوط به زنان است ولی گویا به همان اندازه که زنان باید در شرایط جدید تعریف درستی از خود داشته باشند تا تعریف فرهنگ مدرنیته از زن بر روح و روان آن ها غالب نشود، مردان نیز باید متوجه باشند در شرایط جدید ضروری است موقعیت زنان را درست ارزیابی کنند وگرنه یا هنوز چشم در گذشتهای دارند که قابل برگشت نیست و یا چیزی را دربارهی زنان میپذیرند که فرهنگ ظلمانیِ مدرنیته بر آنها تحمیل کرده است و لذا پیشنهاد میکنیم آقایان نیز مباحث کتاب را با حساسیت کامل دنبال فرمایید.
4- نقطه ضعفی که در بعضی از خواهران و برادران متدین به چشم میخورد، نشناختن جایگاه لذات حلال با محرم خود است، به طوری که با روحیهای مقدس مآبانه نسبت به آن بیتوجه هستند.
در این کتاب سعی شده است آفات چنین روحیهای بررسی و تحلیل شود و این که اگر موضوع درست دیده شود نه تنها هیچ تنافی با سلوک دینی ندارد، بلکه موجب نشاط در انجام واجبات نیز میشود.
5- در بحث «ازدواج؛ تولدی دیگر» استاد به سؤالاتی جواب دادهاند که عموماً خواهران و برادران در ابتدای زندگی با آنها روبهرو هستند، که اگر درست با آن سؤالات برخورد کنند و جواب درستی بگیرند، منجر به تصمیماتی نمی شود که بعد از سالها از انجام آن تصمیمات پشیمان باشند.
6- زیبایی «خدمت» به جای «قدرت» از نکات دقیقی است که کتاب در بحث «زن؛ قدرت یا خدمت؟» بدان پرداخته تا حجابِ «ارادة معطوف به قدرت» که شاخصهی فرهنگ غربی است، جایگاه حساس زن را نادیده نگیرد و ما از بصیرت بزرگی که باید نسبت به زنان در نظام هستی داشته باشیم محجوب گردیم، بصیرتی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در سخن خود ما را بدان آگاه کردند که؛ «حُبِّبَ إِلَیَّ مِنَ الدُّنْیَا ثَلَاثٌ، النِّسَاءُ وَ الطِّیبُ وَ جُعِلَتْ قُرَّةُ عَیْنِی فِی الصَّلَاةِ»(1)محبت سه چیز از دنیا به قلب من افتاده است، زنان، عطر و قرار داده شده است نور چشم من در نماز.
7- از نکاتی که متأسفانه دشمنان دانا و دوستان نادان به آن دامن میزنند موضوع عدم مشورت با زنان است، و روایاتی را نیز به عنوان نمونه مطرح میکنند. استاد در بحث «مشورت با زنان» با دعوت ما به آیات قرآن و تدبّر در آنها، ابتدا به خوبی روشن میکنند، محال است از نظر ارزش و رسیدن به کمال، ذرهای بین زن و مرد تفاوت باشد و سپس به جایگاه روایات پرداختهاند تا معلوم شود اگر خاستگاه روایات درست روشن گردد نه تنها کوچکترین تحقیری در آنها برای زنان نخواهد بود، بلکه برعکس آن روایات حساسیت جایگاه زنان را برای داشتن بستری مناسب در امر تربیتِ فرزند مدّ نظر دارند.
8- در بحث «عوامل بحران خانواده و راه برونرفت از آن» سعی شده با دقت در مشکلاتی که فرهنگ مدرنیته برای خانواده ایجاد کرده، ابتدا موضوع موشکافی شود سپس با نقد پیشنهادهایی که بدون در نظر گرفتن
1) وسائلالشیعه، ج 2، ص 143.
آفات فرهنگ مدرنیته، می خواهند نظام خانوادة از دست رفته را به آن برگردانند، احیاء خانواده را با عبور از مدرنیته مدّ نظر قرار دهد.
9- اگر بدانیم که زنان در تعیین شخصیت و سرنوشت جامعه نقش اساسی دارند و هرگونه اخلاق و منش و شخصیتی پیدا کنند، تأثیر مستقیم و ماندگار بر فرزندان و همسرانشان میگذارند، زن و مرد دست به دست هم میدهیم تا برای رسیدنِ جامعه به افقهای متعالی، نسبت به جایگاه زنان نهایت هوشیاری را به صحنه آوریم.
امید است این کتاب قدمی در راستای فهم جایگاه زن و خانواده باشد. إنشاءالله
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- با آنکه میدانم بحمدلله در دهۀ اخیر بسیاری از اندیشمندان، متوجه بحران خانواده و جایگاه واقعی زن در کشور عزیزمان شدهاند و هر کدام به سهم خود تلاشهای موثری نمودهاند؛ ولی از آن جائی که باید قبل از نظر به آرمانها، بستر تحقق آنها را شناخت و تحلیل نمود. من نیز بر آن شدم که مباحث مربوط به زن و خانواده را از زاویهای خاص خدمت عزیزان عرض کنم.
با توجه به این که نباید در مقابل سؤالهای جدید، جوابهای کهنه را تکرار کرد، باید عرض کنم فرهنگ مدرنیته، عالَم جدیدی را برای ما پیش آورده که در ظلمات آن همه چیز گم شده است.
قصۀ ما قصۀ آن روستایی در مثنوی است، که در روشنایی روز گاو خود را به طویله برده و شب هنگام در تاریکی رفته است، تا آن را بجوید و چون شیر، گاو را خورده و به جای آن نشسته، روستایی بدون آنکه
بداند دست به پشت و پهلوی شیر میکشد، به تصور اینکه گاو خود را نوازش میکند.
دست
میمالید بر اعضای شیر
پشت
و پهلو، گاه بالا، گاه زیر
گفت
شیراَر روشنی افزون شدی
زهرهاش
بِدریدی و دلخون شدی
ما نیز پدیده ها را در شرایط جدید نمی بینیم و برنامه های خود را برای پدیده هائی پیشنهاد می کنیم که به آن شکل وجود خارجی ندارد.
فکر میکنیم ماشین سواری همان اسب است که کمی تندتر میرود و یا بیل مکانیکی همان بیل است که با حجم بیشتری خاکها را جابجا میکند؛ غافل از اینکه اینها تمام زمین را در اختیار خود قرار می دهند و چهرۀ زندگی را به کلی نسبت به گذشته تغییر دادهاند.
در مباحث کتاب روشن خواهد شد در دنیای جدید انسان، تعریف دیگری از خود دارد و به تبع آن زن نیز معنی دیگری به خود گرفته که اگر بستر مناسبی برای ارتباط با او فراهم نشود؛ با نگاههای گذشته و در بسترهای گذشته نمیماند و موجب بحران خانواده و جامعه می شود، و این در حالی است که بهشت زیر پای مادران است. و اگر مادرانِ جامعه درست عمل نکنند؛ جامعه به جهنمی تبدیل می شود که نه مرد می تواند ادامۀ حیات دهد و نه زن.
2- همان طور که زنان با مبانی دینی در شرایط گذشته توانستند تعریف صحیحی برای خود تدوین کنند و زندگی انسان را رونق بخشند، در شرایط جدید نیز باید تلاش کنند بر مبنای نگاه الهی به زن، تعریف مناسبی از خود داشته باشند، تا بتوانند نقشهایی که همیشه در تاریخ
اسلامیِ ما آفریدهاند، ادامه دهند. چارهی کار نه ماندن در زندگی گذشته است در حالی که شرایط، شرایط گذشته نیست؛ و نه تسلیمشدن به آن نوع زندگی که فرهنگ مدرنیته به زنان پیشنهاد میکند؛ که بیشتر زنان عضوی مزاحمند و باید کاری کرد که از شرّ آنها آزاد شد؛ و یا اسباب دست کمپانیهای بزرگ خواهند شد و عامل هرچه بیشترِ سقوط جامعه.
با حساسیت به موضوع فوق است که در مباحث کتاب سعیشده موضوع زن و خانواده طرح شود و در حدّی که بضاعت بنده اجازه میداده، افق حرکت روشن گردد. آنچه بر آن تأکید دارم این است که اگر خانوادة کنونی دچار پریشانی است، این پریشانی امری عارضی نیست که بر اثر عوامل خارجی بهوجود آمده باشد تا عواملی از همان نوع بتواند آن را مرتفع کند، این پریشانی به تعریفی بر میگردد که در شرایط جدید برای عالم و آدم میشود. باید علت گسستگی از زندگی دینیِ گذشته پیدا شود تا درمانها مؤثر افتد و این بدون شناخت تمدن جدید که علت این گسست است امکان ندارد.
3- همهی ما معتقدیم وقتی ارزش خانواده را شناختیم، می فهمیم باید در مراقبت از آن سخت کوشا بود. ولی حرف ما این است که:
آه
زندانی این دام بسی بشنیدم
حال مرغی که رهیده است از این دام بگو
راه حلی نیاز است که در شرایط جدید حیات توحیدی خانواده حفظ شود و آزاد از روحیهی غربزدگی بتوان از طریق خانواده به سکنیگزیدن روحی رسید. لازم است همه تلاش کنیم تا بیش از آنکه هنوز پدیدهی زن و خانواده را در گذشته بنگریم و افسوس رفتن آن شرایط را بخوریم -
در حالی که به گذشته برگشتن محال است - واقعیت را درست بنگریم و امکان تحقق آرمان ها در شرایط جدید را برنامهریزی کنیم، کاری که از طریق انقلاب اسلامی انجام دادیم، درست در شرایطی که نظامهای سیاسی کشورها تماماً سکولار بود و همه میگفتند دوره دین گذشته - چون برگشت به گذشته را محال میدانستند- انقلاب اسلامی نشان داد در شرایط جدید نیز میتوان نظامی سیاسی بر مبنای تفکر دینی پدید آورد، که در عین مترقی بودن و قدم به جلو برداشتن، تعریفی از انسان دارد که بندگی انسان و معبودیت خدا در آن محفوظ خواهد ماند.
4- شاید اگر کسی بخواهد یکی از خطرات بزرگی که آیندهی کشورِ ما را تهدید میکند بشناسد و پیشاپیش از آن خطر عبور کند و خدمت بزرگی به جامعه بنماید، باید در رابطه با خطر فروپاشی خانواده فکر کند و راه حلّی مطابق روح زمانه ارائه نماید. و متوجه باشد هر چند کار، کار مشکلی است ولی اولاً: مبانی فطری و تکوینی خانوادة توحیدی در جان انسان ها نهفته است. ثانیاً: سرمایة بزرگی چون قرآن و سنت و عترت در دست ما است. ثالثاً: بحران غرب که به اذعان همهی کارشناسان مربوطه با بحران خانواده شروع شد، پدیدة عبرت آموزی است که زمینه را برای بهخودآمدن نسل موجود آماده می کند.
5- ریشهی فروریختن خانواده در دورة مدرنیته را باید در امانیسم یا خودبنیادی بشر -که اصالت نفسانیات است- جستجو نمود. آیا جمع اصالت نفسانیات با هر عنوان، با حفظ خانواده ممکن است؟ خانوادهای که شرط بنایش عدم حاکمیت نفسانیات است. زیرا در حاکمیت نفسانیات هیچ
جمعی به عنوان جمعِ همدل موجود نمیشود، یا همه پراکندهاند و یا همه مقهور قدرت یک فرد، که هیچکدام از این دو حالت، خانواده نیست.
6- خانواده مرکب از اجزای پراکندهای نیست که در کنار هم آمدهاند، بلکه جمع یگانهای است که همه سعی دارند برای هدف توحیدی آن جمع، منیت و انانیت خود را نفی کنند، و لذا هرگز با پذیرش تمدن غربی خانواده باقی نمی ماند. و نیز متوجه باشیم جمعی که طبق عادتِ خشک و خالی کنار هم آمدهاند خانواده نیست و اصرار برای حفظ این نوع خانواده دور شدن از مطلب و باقی ماندن در سرگردانی است.
7- پند و اندرز در یک جمعْ متذکر هدف پذیرفتهای است که مورد غفلت قرار میگیرد و لذا مؤثر هم خواهد بود، ولی در شرایط حاضر با پند و اندرز نمی توان خانوادهای را که به جهت اومانیسم فرو ریخته است برپا نگهداشت.
تا حدّی که برای بنده ممکن بوده سعی شده است بر اساس نکتهی فوق روشن شود عامل برپاداشتن خانواده، برگشت به روح بندگی است و موضوع از این زاویه پیگیری میشود.
8- اومانیسم به معنی تصرف نفس امّاره انسان در همه چیز، حتی در انسان است و این با استیلا همراه است، بشر در این فرهنگ معنیاش عوض میشود و انانیت محور میگردد، در چنین فرهنگی نمیتوان به خانوادهای نظر کرد که نمایش وحدتِ در عین کثرت و کثرت در عین وحدت است، و همه در عین اینکه هرکدام خودشان هستند، مستغرق در آرمان توحیدی حاکم بر خانوادهاند.
9- با فروپاشیدن خانواده در غرب، مأواهای دروغینی جایگزین شد که هرگز روح انسان را ارضاء نمیکند، کابارههای نیمه شب و عشرتکدههای زنانِ هر جایی چگونه میتواند جایگزین خانواده باشد و روح بشر را به آرامشی برساند که از اینهمه خشونت رهائی یابد.
انقلاب دینی تنها راه امید برای احیاء خانواده است تا بشر از خشونت پیشآمده دست بردارد و به بقای خود در آینده امیدوار گردد. زیرا شهر خدا در زمین با خانوادة توحیدی شروع میشود وگرنه شیاطین زمین را اشغال میکنند.
10- سالهای سال در هسته توحیدی خانواده زندگی کردیم و بالیدیم و آن طور که باید و شاید متوجة نقش اساسی آن نبودیم، اما با حضور فرهنگ مدرنیته و تضعیف نقش خانواده، تازه بشر فهمید در چه شرایط مبارکی زندگی می کرده، باید بیماری هایی که خانواده را گرفتار کرده شناخت و استبدادهای جزئی بعضی پدران در گذشته را بهانه نکرد و بهراحتی دست از خانوادهی دینی برداشت، مگر با استبداد حاکمان در جامعه از جامعه باید صرف نظر کرد؟ خانوادهای که به جای مسئولیت الهی پدر، گرفتار پدر سالاری شود، محکوم است ولی راه حل آن انصراف از خانوادهی دینی نیست، زیرا در آن صورت به سرنوشتی دچار میشویم که امروز غرب دچار آن شده است.
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
«وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً * یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُوْلَئِکَ یَقْرَؤُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً»(1)
ما بنیآدم را گرامی داشتیم و وسیله مسافرت آنان را در خشکی و دریا فراهم نمودیم و از رزقهای پاکیزه به ایشان روزی دادیم و به طور آشکار آنها را بر بسیاری از آفریدههای خود برتری بخشیدیم.
هر گروهی را با امامشان فرا میخوانیم پس کسی که کارنامهاش را به وجه یمین و مبارکش دهند کارنامه خود را میخواند و به قدر رشتهی درونِ شکافِ هستهی خرما به آنها ستم نمیشود.
در آیات فوق میفرماید انسان را در این دنیا کریمانه خلق کردیم تا کریمانه بماند و گوهر کرامت خود را ضایع نکند، میهمان سفرهی گسترده طبیعتش کردیم تا با برکات ارتباط با طبیعت از کرامت باز نماند. «وَ لَقَدْ
1) سوره اسراء، آیه 70- 71.
کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»؛ سوگند که بنیآدم را بزرگ داشتیم و گرفتار دنیا و طبیعتش نکردیم «وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ»؛ و در دریا و خشکی او را حمل کردیم و تاج سر دریا و خشکی قرارش دادیم. «وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ»؛ و از پاکیهای این دنیا برایش رزق قرار دادیم تا به پستی نگراید. «وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً»؛ و از بسیاری از آنهایی که خلق کردیم او را برتر داشتیم. تا امام خود را پیدا کند و نسبت به امام خود کور نباشد و راه ابدیت خود را به بیراهه نکشاند. «یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ»؛ آن روز که انسانها را به امامشان و با امامشان میخوانیم اگر انسان امامی نورانی برای خود انتخاب نکرده باشد راه را گم کرده است ولی «فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُوْلَئِکَ یَقْرَؤُونَ کِتَابَهُمْ وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً»؛ کسی که کتابش را به وجه یمین و مبارک او میدهند، چون کتاب خود را بخواند میبیند که کوچکترین ضرری نکرده است. پس هرکس باید جنبهی یمین و جنبهی مبارک خود را که همان وجه فطری هر انسانی است، انتخاب کند تا کتابش را به یمین او دهند و برای تحقق این امر باید امام مبارکی را انتخاب نماید تا جنبهی یمین او بر او غلبه کند و کتاب را به جنبهی یمین او بدهند. در ادامه میفرمایند: «وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً»؛(1)اگر کسی در این دنیا کور شود و امام خود را نشناسد و راستی را در راستان نبیند و دست در دست راستان نگذارد، در آخرت بیامام است و کسی که بیامام است راهِ به سوی
1) سوره اسراء، آیه 72.
حقیقت را نمیشناسد و چنین کسی به منزل نمیرسد. آری «وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَی»؛ کسی که در این دنیا کور است و امامش را نشناخته در آن دنیا راه سعادت خود را نمیبیند در حالی که «وَ لَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ»؛ بنی آدم را بزرگ داشتیم تا امام خود را انتخاب کند، بزرگش نداشتیم که از بزرگی خود برای بیشتر داشتن دنیا استفاده کند، پس اگر امام انتخاب نکرد، و راستی را در راستان نیافت، کور است و کسی که در دنیا کور است و امامش را ندید «فَهُوَ فِی الآخِرَةِ أَعْمَی»؛ در آخرت با کوری شدیدتری مبتلا است و نمیداند به کدام راه باید برود.
قرآن در آیه 41 سوره قصص میفرماید: «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَدْعُونَ إِلَی النَّارِ وَیَوْمَ الْقِیَامَةِ لَا یُنصَرُونَ»؛ عدهای را جهت امتحان افراد جامعه، رهبر و امام قرار دادیم تا جامعه را امتحان کنیم، ولی آن ها جامعه را به آتش میخوانند و در قیامت یاری نمیشوند. این رهبران و الگوها امامِ نار هستند و مردم خود را به آتش میخوانند در آیه 24 سجده میفرماید: «وَجَعَلْنَا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا لَمَّا صَبَرُوا وَکَانُوا بِآیَاتِنَا یُوقِنُونَ»؛(1)بعضی از فرزندان اسرائیل یا حضرت یعقوب علیه السلام که از طریق حضرت اسحاق علیه السلام به حضرت ابراهیم علیه السلام میرسند و معصوم هستند را امام قرار دادیم که به «امر» ما هدایت کنند. آنان را به این مقام نایل کردیم چرا که در دینداری صابر
1) سوره سجده، آیه 24.
بودند و به آیات ما یقین داشتند. پس همچنان که ملاحظه میفرمائید در منطق دین امام نار داریم و امام نور. و میتوان گفت روی هم رفته امامِ هرکس شخصیتی است که مصداق مجموعه ارزشها و خصلتهایی است که او برای خود برمیگزیند.
ابتدا انسان عقاید و خصلتهایی را برای خود خوب و پسندیده میداند سپس کسی را که مصداق آن ارزشها است به عنوان امام خود انتخاب میکند. در همین راستا یک شیعهی واقعی، امیرالمؤمنین علیه السلام را، به عنوان امام برمیگزیند. به عبارت دیگر شیعه خصلتهای الهی انسانی آن حضرت را برگزیده و ایشان را امام و غایت خود قرار داده و مصداق کامل آن خصلتها را در شخص آن حضرت مییابد و اگر چنین نباشد در واقع او حضرت علی علیه السلام را امام خود نگرفته است. یک وقت است میگوئیم چون علی علیه السلام پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و داماد آن حضرت است امام ما است، یک وقت است شجاعت، صداقت، خلوص، پاکی و ایثار و حکمت و ایمان آن حضرت را پذیرفتهایم و به این جهت آن حضرت را امام خود قرار دادهایم. در حالت دوم است که به واقع آن حضرت را امام خود گرفتهایم، وگرنه صرفِ پسر عموی پیامبر صلی الله علیه و آله و داماد آن حضرت بودن کمال نیست، عثمان هم داماد پیامبر صلی الله علیه و آله بود. کسی که فاطمه زهرا علیها السلام را به عنوان امام و غایت شخصیت خود انتخاب میکند در واقع خصلتهای آن انسان کامل را برای خود انتخاب میکند و سپس مصداق آن خصلتها را در شخص فاطمه زهرا علیها السلام مییابد. زیرا کسانی که آن خصلتها را غایت شخصیت خود گرفتهاند، پذیرفتهاند آن خصلتها
آنها را به سوی کمال و یمن و میمنت سوق میدهد و جنبهی یمن خود را با تبعیت از آن حضرت رشد میدهند و لذا بودشان یمین میشود. فرمود: «أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ»؛(1)کتاب او به جنبهی یمین شخصیت او داده میشود.
هرکس را در قیامت با امامش میخوانند - که مصداق خصلتهای پذیرفته اوست در شخصی خاص- حال اگر امامی را انتخاب کرد که جنبه میمنت و روحانی او را تقویت کرد، نامه اعمال او به جنبه یمین او داده میشود. چون شخصیت خود را یمین و مبارک کرده است. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «فالنَّاسُ أَتْبَاعُ مَنِ اتَّبَعُوهُ مِنْ أَئِمَّةِ الْحَقِّ وَ أَئِمَّةِ الْبَاطِلِ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ« یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولئِکَ یَقْرَؤُنَ کِتابَهُمْ وَ لا یُظْلَمُونَ فَتِیلًا» فَمَنِ ائْتَمَّ بِالصَّادِقِینَ حُشِرَ مَعَهُمْ وَ مَنِ ائْتَمَّ بِالْمُنَافِقِینَ حُشِرَ مَعَهُمْ»(2)مردم پیرو امامان خود هستند امامان حق یا امامان باطل، خداوند در قرآن فرمود: روزی که مردم را با امامشان میخوانیم، کسانی که نامه اعمالشان به جنبه یمین آنها داده شود نامههای اعمال خود را میخوانند و مورد عقاب هم قرار نمیگیرند. هرکس صادقان را برای خود امام بگیرد با آنها محشور میشود و هر کس منافقان را رهبر اتخاذ کند با آنها محشور میگردد.
در روایت داریم در روز قیامت هر دو دست مؤمن یمین است که این حاکی از آن است که کل شخصیت مؤمن یمین و مبارک است و کافر کل شخصیتش شمال و شومی است. انسانی که اهل یمین شده خود را از محدودیتهای وَهمی آزاد کرده است. به عنوان مثال؛ علم یعنی راست و «یمین» و جهل یعنی چپ و «شمال» و اینطور نیست که هر کس در قیامت مثل دنیا یک طرفش راست باشد و طرف دیگرش چپ. بلکه دو نوع وجود در آن صحنه هست، وجودی مبارک و وجودی نامبارک، مثل علم و جهل. زنان اگر ارزشهای فاطمی را انتخاب کنند به یمْن و میمنت میرسند، بودشان یمین میشود و کتابشان به شخصیتی که ساختهاند و سراسر یمن و مبارکی است داده میشود. چون میمنت عالم یعنی فاطمه زهرا علیها السلام را انتخاب کردند و آن جا معلوم میشود ضرر نکردهاند. به همین جهت در آخر آیه میفرماید: «وَلاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً»؛ حتی به اندازه آن رشتهای که وسط شکاف هسته خرما هست ضرر نکردهاند.
اگر زنان ارزشهایی را به عنوان ارزش برای خود انتخاب کردند که مخصوص مردان است با خود برخورد یمین نکردهاند و به وجه انحرافی خود دامن زدهاند، روز قیامت کجیشان را به ایشان میدهند، آن وقت میبینند که چه قدر ضرر کردهاند. عین این مسئله برای مردها مطرح است و حرف ما در این جلسه روشننمودن جایگاه حقیقی زن و مرد است تا هرکدام افقی را که باید در جلو خود ترسیم کنند و بدان دست یابند درست بشناسند. و اگر انسان افق وجودی خود را درست نشناسد جایگاه
دستورات الهی را در رابطه با حقوق زن و مرد نمیشناسد. مسلّم این یک کار غیر الهی است که بخواهیم زن را بر مرد و یا مرد را بر زن ترجیح دهیم. پیامبر خدا صلی الله علیه و آله، حقیقتاً پیامبر انسانها است نه پیامبر مردان، همانطور که خدا، خدای انسانهاست. آیا اگر میفرمایند: «جِهَادُ الْمَرْأَةِ حُسْنُ التَّبَعُّلِ لِزَوْجِهَا»؛(1)جهادِ زن خوشرفتاری با شوهر و خوب شوهرداریکردن است. میخواهند مردان را بزرگ کنند، یا میخواهند جایگاه هرکس را روشن نمایند تا هر کس در جای حقیقی خود قرار گیرد و جنبهی یمین او رشد کند؟
اگر زنان ارزشهایی که صرفاً ارزشهای مردی است برای خود انتخاب کنند با خودشان کج برخورد کردهاند و لذا فردا کتابشان را به جنبه راست وجودشان نمیدهند. بسیاری از زنان و مردان چون جای خودشان نیستند گزینشها و انتخابها و اعمالشان منجر به ضرر آنها میشود. و در حال حاضر متأسفانه جوامع، مبتلا به مردشدنِ زنان شده است و از آن جنبهی مبارکی که در زن بودن زنان هست و باید آن را رشد دهند غفلت میشود. همهی اینها به جهت آن است که هرکس خود را در مرتبهی اسفلالسافلین دنیا ارزیابی میکند و از رتبهها و افقی که خداوند برای زن و مرد در نظر گرفته و در راستای آن تکالیفی برای هرکدام تعیین نموده، غافل است.
یکی از آسیبهای جوامع، غفلت زنان و مردان از جایگاه خودشان است و علت آن هم غفلت از ارزشهایی است که هر کدام از زنان و
1) تحف العقول، ص 60.
مردان باید برای خود پاس بدارند و مطابق آن امام خود را انتخاب کنند، غفلت از این موضوع تا آنجا جلو رفته که میبینید در قسمتهای عربنشین کشور ما و در بعضی از کشورهای دیگر مردان هیچ مسئولیتی را به عهده نمیگیرند، چند همسر دارند که همه کارها به عهده آنها است، مردها صبح به قهوهخانه میروند و دور هم مینشینند و سیگار میکشند.
مقام معظم رهبری«حفظهالله» در یکی از سفرهایشان عمداً به جنوب کشور رفتند تا این معضل زشتِ جاهلیت را متذکر شوند. متأسفانه در بین بعضی از اعراب با زنان همانند کنیزان برخورد میشود و این عین پشت کردن به دین است. حالا بعضیها به طور افراطی به اسم نجات زن از این معضل، خواستند نقش مردانه به زنان بدهند و آنها را بهعنوان رقیبِ مردان مطرح کردند، که این نه تنها راه حل مسئله نیست بلکه بحران بسیار بدتری به همراه دارد. به جای آنکه از طریق بازگشت به اسلام ناب این مشکل را به شکل حکیمانه حل کنند با شعارهای فمینیستی و با زیر بنایی سکولار شعار «زنان بدون مرد» سر میدهند در حالی که در شرایط موجود این نوع راه حلها چه ما بخواهیم یا نخواهیم کار را به همجنسگرایی و ازدواج گروهی و برای عدم ارتباط با مرد به بارداری از طریق تزریق اسپرم میکشاند.
اصل بحث ما این است که در یک زندگی سالم اسلامی، تمنا از طرف مرد و پذیرش تمنا از طرف زن مطرح است و این کل یک زندگی اسلامی است. برای تشکیل خانواده و در کانون خانواده، هرکدام از زن و مرد وجوهی از ابعاد شخصیت خود را در راستای احیاء خانواده از فردیت خارج میکنند و غرق جنبه اجتماعی خانواده مینمایند. و البته وجوهی از ابعاد شخصیتی هرکس مربوط به خود اوست و ربطی به خانواده ندارد و در آن حالت هرکدام در درون خود خصلتهای فردی خود را دارند. مثل من و شما که در مقابل هم دو نفر انسانیم با خصوصیات فردی مربوط به خود، اما در مقابل خداوند هیچیم، هیچ، و همه فردیت خود را غرق ربوبیت او میکنیم. اگر زن و مرد از آن جهت که باید نظر به خانواده داشته باشند و جنبه فردیت خود را در مقابل خانواده نفی کنند، این کار را نکردند، عملاً کارشان به مقابله با همدیگر میانجامد، دیگر نه کار زن پذیرش تمنای مرد خواهد بود و نه مرد نسبت به آن زن و خانواده احساس مسئولیت میکند، و ناخواسته کانون ارتباط آن دو به عنوان اعضاء خانواده ویران میشود. ولی اگر زن هویت خود را در قبول تمنای مرد و کمک به مرد برای رساندن خانواده به اهداف مورد نظر جستجو کرد، مقصد بزرگی را دنبال کرده است.
گاهی ما خودمان گم شدهایم و میخواهیم خود را پیدا کنیم ولی نمیدانیم خودِ گم شده خود را کجا پیدا کنیم، در این بحث میخواهیم عرض کنیم، خودِ گمشده زن در قبول تمنّاهای همسرش پیدا میشود -
چون موضوع بحث ما زن است این مثال را میزنم وگرنه مرد هم همین طور است- اگر زن هویت گم شده خود را در پذیرش تمنّاهای مرد پیدا کند و مرد را در این پذیرشِ تمنا کمک کند تا بتواند مسئولیت اداره خانواده را، که کلش به عهدهی مرد است، خوب انجام دهد، این زن در این شرایط به یک موفقیت بزرگ دست پیدا کرده است.
وقتی انسان به جای خدا، محور شد و «مَنْ»های زن و مرد به میدان آمد، به جای تمنا از طرف مرد و پذیرش از طرف زن، دو تمنا روبه روی هم قرار میگیرند. و در این حالت هیچ وقت کانون خانواده به طور واقعی شکل نمیگیرد. چون بالأخره یک نفر باید مسئولیت کلی خانواده را بر اساس اصولی که شریعت تعریف کرده است به عهده بگیرد و دیگری جهت موفقیت آن مدیریت، باز بر اساس اصولی که شریعت تعریف کرده، ظرائفی را که در توان دارد بهکار بندد تا آن خانواده به عنوان یک واحد توحیدی شکل بگیرد و جلو رود. در راستای مسئولیت کلی مرد، شریعت میفرماید: خروج زن از خانه باید به اذن و اجازه شوهرش باشد و زن هم به جهت بندگی خدا، از شوهرش اجازه میگیرد، نه به جهت فربهکردن منِ شوهر، چون هر دو بر اساس اصول شریعت الهی عمل میکنند و در مقابل خدا هیچاند هیچ. بحث فربهکردن «منِ» مرد مطرح نیست، بحث احترام به مسئولیتی است که خداوند به عهده مرد گذاشته است. توصیهای که دین به زنان میکند این است که حرف همسران خود را بشنوید ولی برای خدا، وقتی روشن شد به خاطر حکم خدا حرف او را میشنوید دیگر «منِ» همسرتان فربه نمیشود بلکه مسئولیت او بیشتر میگردد. در خانواده اگر خدا محور شد یکی تکلیفش میشود رهبری
کلی خانواده برای رساندن آن خانواده به فضایی که اعضاء در یگانگی با همدیگر نظرها را به سوی حضرت احد بیندازند و دیگری تکلیفش میشود کمککردن و پذیرفتن تمنّاهای مسئول خانواده برای این که خانواده به وحدت مطلوب برسد. در راستای چنین هدفی است که زن احساس میکند با تمام وجود در تحقق آن هدف در صحنه است. اگر خدا محور شد یکی مثل ملوانی که میخواهد این کشتی را به ساحل برساند، تکلیفش میشود دستوردادن، و یکی تکلیفش میشود پذیرش دستورات ملوان، تا در رساندن کشتی به ساحل سهیم باشد. وقتی هر کدام بر اساس اصول شرعی جایگاه و وظایف خود را تعریف کنند هیچ کدام منیتی ندارند. اختلاف و دوگانگی وقتی است که هر کدام یک منِ جداگانه داشته باشند. نه آنکه هر کدام منِ خود را در وظایف شرعیه ذوب کرده باشند. آری وقتی مَن وسط باشد آن که قدرتش بیشتر است حاکم میشود و آن که ضعیفتر است محکوم میگردد.
اگر زن و شوهر دو مَن شدند جنگ شروع میشود و احساس بنده این است که در نگاه غربی شرایطی به وجود آمده است که به اسم احقاق حقوق زن، منیت زنان فربه شده، آن وقت دو من، در خانواده به وجود میآید که نتیجه آن متلاشی شدن خانواده است.
اگر در صحنه خانواده دو من پیدا شد و هر دو همسر خواستند رئیس باشند، دو رقیب میشوند روبه روی هم. اگر زنان قبول و پذیرش را معنای
واقعی خود ندانند، جنگ میان دو تمنّا آغاز میشود و این جنگ، در عینِ ظاهری صلحگونه، سراسر رقابت و تلاش یکی برای غلبه بر دیگری است.
تضادی که بعد از مدتی بعضی زنان با خود پیدا میکنند ریشهاش در این است که از یک طرف فطرتاً قبولِ تمنّاهای مرد را عامل نشاط و معنادارکردن زندگی خود میدانند و از طرف دیگر برای خود تقاضا و تمنّایی مستقل قائل شدهاند در مقابل تمنّای مرد، و عملاً دو من در یک سرا بهوجود آمده است. وقتی نفس امّاره مزه این نوع من را چشید به آسانی نمیتواند از آن دست بردارد. از طرفی حس میکند که این منِ مستقل خودش نیست از طرفی نفس امّاره سعی در حفظ آن مَن دارد. در نتیجه خودش با خودش تضاد پیدا میکند، زیرا به این صورت مَن شدن، مَن شدن در مقابل مرد است، نه آن مَن که به طور طبیعی هرکس دارد. حالا که یک مَن پیدا کرده در مقابل مرد، برای خودش این سؤال پیش میآید که چرا مرد دستور بدهد ولی من دستور ندهم - تضادی بین زن خانه بودن با مسئولیت مردانه- این تضاد او را به عصیان بر خود و بر دیگران و نارضایتی از وضع موجودِ خود میکشاند. میبیند نه دیگر خودش، خودش است و پذیرش تمنّاهای مرد به عنوان مسئول خانه، و نه میتواند از نظر روحی و فطری یک مَنِ مستقل از مرد داشته باشد. یک منی شده در مقابل مرد، به طوری که میخواهد بر مرد حاکم باشد، تضاد بین غریزهی غلبه بر غیر از یک طرف و فطرتِ پذیرش تمنّای مرد از طرف دیگر، زن را به بیهویتی میکشاند، نمیداند زن است یا مرد، مادر است یا پدر، قیافه مردان بگیرد و داد بزند، یا صفای زنان داشته باشد و مسئولیتهای اصلی
خانه را به عهده مرد خانه بگذارد؟ با خودش نمیتواند بسازد و تلاش میکند برای نجات از جنگ بین «خدمت» یا «قدرت» بر منِ خود بیفزاید و قدرت و استعلای بیشتری را طلب کند و لذا از خود اصیلِ خود دورتر میشود و در نتیجه نارضایتی بیشتر از خود، و فربه کردن مَن همچنان ادامه مییابد.
مرد در چنین شرایطی در مقابلِ منِ فربه شدهی زن، دیگر احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت خانواده ندارد و لذا مَنِ این مرد تبدیل به من میشود که زن را بیشتر شیئ میبیند که باید از آن تمتع بیابد، در این حال، نه زن دیگر پذیرش تمنای مرد را کار خود میداند و نه مرد ارتباط صحیح با زن و خانواده را مسئولیت خود میشمارد، دو حیوانند که با محاسبههای دنیایی همدیگر را تحمل میکنند، ولی نه اینکه با هماند، بلکه بر هماند. در عین تمتع از هم، هرکدام در درونْ دیگری را رقیب خود احساس میکند، هر کدام فکر میکند دیگری عامل خسرانش شده است. مثل تصور ما نسبت به مغازهداری که کالاهای مورد نیاز ما را دارد، در عین این که به جهت آوردن آن کالاها از او تشکر میکنیم، در درون خود همواره نگرانیم نکند کلاه سر ما بگذارد. عشق زن و مردهای غربی عموماً نسبت به همدیگر همه چیز هست مگر عشق، یک معاملهی محترمانه و مؤدبانه است که باید همواره به همدیگر القاء کنند که این عشق است، مگر عشق بدون ایثار ممکن است، و مگر ایثار با خودخواهی جمع میشود، و مگر نفی خود با نظر به عالم قدس ممکن است؟ باید برای هدفی متعالی و حضور در زندگی ابدی، خودِ مادون دنیایی را زیر پا گذارد.
وقتی زن نتوانست به اصالتش برگردد، بخواهد و نخواهد، انسانی شکست خورده است و مرد نیز این چنین است، به عنوان مثال مرد وقتی شکست خورده است که با عشق به خانواده به سر کار نرود. اما وقتی مرد احساس کرد تلاشهای روزانهی او در خانه به ثمر مینشیند و زن خانه نه تنها مانع و رقیب مسئولیت او در خانه نیست بلکه یار و همراه اوست، با تمام امید کار میکند تا این خانه سر پا بماند. ولی اگر چنین برداشتی نداشت، احساس میکند مثل حمالها دارد بیگاری میکشد و خود را مجبور به این بیگاری میبیند، این حالتِ یک مرد شکست خورده است. شما زنان اگر میخواهید مرد را از نشاط و امید محروم کنید به او بگوئید ما نیاز به پول شما نداریم، بزرگترین محرومیت مرد این است که احساس کند در خدمت خانوادهای نیست.
زن شکستخورده زنی نیست که از زنبودن خود ناراحت است بلکه از من بودنش شکست خورده است. در این حال است که خود را چنین تحلیل میکند که بردهای هستم در چنگال مرد و باید با کار خود زندگی او را بسازم که مرد از زندگیش تمتع گیرد. اگر تحلیل زن در زندگی چنین شد، خود را آن مَن میداند که در من شدن شکست خورده و لذا خود را کلفتِ همسر و فرزندانش حس میکند. در حالی که زن وقتی در وجود اصیل خود قرار داشته باشد، به چیزی ماوراء قدرت نظر میکند، جاروبکردن و تیمارکردن کودکان را عین زندگی میبیند. برعکسِ زن شکستخورده که چه در درون خانه کار کند، چه بیرون خانه، خود را
کلفتی میداند که محکوم به بیگاری است. با این مَن شدن هر چه میکند از احساس شکست خارج نمیشود، چون در حقیقت منِ خود را در مقابل منِ مرد قرار داده است، اگر بر منِ مرد غالب و حاکم شد که از خود شکست خورده است، چون اصالتش تقاضاپذیری بود نه حاکمشدن، و اگر مغلوب شود خود را کلفت احساس میکند، چون منِ خود را به صحنه آورده ولی آن من از منِ مرد شکست خورده است و در هر صورت خود را بیحقیقت میداند. در این حال نه مرد خادم خانه است و در موقعیت مسئولیت، و نه زن خادم خانه و در موقعیت تبعیت. هر دو خادم منِ خود هستند. وقتی در یک کلاس درس معلم، عرق میریزد و درس میگوید و دانشآموزان هم با تمام ولع مطالب را میگیرند این کلاس به خوبی جلو میرود. اما اگر دانشآموزان نسبت به خدمت معلم بیتفاوت بودند، دیگر نه معلم میتواند معلمی خود را ادامه دهد و نه دانشآموزان از آن کلاس بهره میگیرند و نه کلاس به نحو مطلوب ادامه مییابد.
جنبش فمینیسم با روح سکولاری که بر آن حاکم است دشمن واقعی روحیه مادری و ایثار زنان شد، به اسم استیفای حقوق از دست رفته زنان، با فربه کردن مَنِ زنان، بزرگترین ظلم را به زنان کردند. با تحقیر کار در خانه، علاوه بر آن که آنان را گرفتار استثمار کارخانهها و شرکتهای بیرحم نمودند، محل اَمن خانه را از آنها گرفتند و سبب فروپاشی خانواده شدند.
با فربهنمودن منیت زنان، اول زنان را از هویت حقیقی خود محروم کردند و سپس خانواده از داشتن محیطی گرم که فقط با ایثارگری زنان
بدان دست مییافت، محروم شد. در این حال نه دیگر مردْ خادم خانه است، در لباسِ مسئول، و نه زن خادم خانه است در لباسِ تبعیت. هر دو خادم من خود شدند و فعّال برای غلبه بر دیگری، و تلاش برای غلبه بر همدیگر را زندگی پنداشتند و از زندگی باز ماندند. زندگی آن است که در کنار هم روحانیت یکدیگر را رشد دهیم و تحقق چنین زندگی با پذیرش ارزش تقوا ممکن است و نه با پذیرش ارزش پول و پُز.
اگر تقوا به عنوان مقصد اصلی زندگی، مورد غفلت قرار گیرد همه چیز وارونه میشود. قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»؛(1)این آیه میفرماید خداوند شما و گذشتگان را خلق فرمود و دستور به عبادت و بندگی داد تا متقی شوید، روشن میکند که مقصد خلقت تقوا و حاکم شدن حکم خدا بر تمام ابعاد انسان است. حال اگر در زندگی چنین رویکردی مورد نظر باشد، همهی دستورات دین جای خود قرار میگیرند و زن و مرد نیز از وظایفی که خداوند به عهده هر کدام قرار داده است، راضیاند. اما وقتی از این موضوع غفلت شود، زن و مرد رقیب همدیگر قلمداد میشوند، در این حالت زن حس میکند مرد برای او یک شئ مزاحم است که جلو فعالیتهای او را میگیرد، چون منِ او را کنترل میکند، و مرد هم نسبت به زن چنین احساسی دارد. هر دو یکدیگر را شیئ مزاحم میدانند و چون
1) سوره بقره، آیه 21.
نمیتوانند از همدیگر جدا شوند، سعی میکنند به زعم خود مزاحمت آن دیگری را به حدّاقل برسانند و او را تابع خود کنند، چون حقّ در میان نیست، من در میان است، هر من موقعی دلش حال میآید که آن دیگری نوکرش باشد. از طرفی چون در نظام الهی به واقع هر کدام تواناییها و سرمایههایی دارند که دیگری ندارد و لذا به یکدیگر نیازمنداند، بدون آن که از هم جدا شوند، همواره این جنگ ادامه مییابد، چون به جهت همان امکاناتی که هر کدام دارند به راحتی یکی نمیتواند دیگری را برده خود کند، و در نتیجه در این جنگ هیچ کدام پیروز نمیشوند و هر چند یکی از آنها به ظاهر پیروز شود، به وقتش آن دیگری انتقام خود را میگیرد. و از آن طرف چون با حفظ منیت خود میخواهند زندگی را ادامه دهند، هر کدام برای دیگری ارزشی قائل نیست و به چیزی غیر از این زندگی نظر دارد و آرامش را در بیرون از خانه جستجو میکند، هر دو از صبح تا بعد از ظهر مشغول کار هستند، عصر هم آقا یک طور خود را در بیرون خانه مشغول میکند، خانم هم تا آخر شب به بازار میرود و عملاً به جای آمدن به خانه، به خوابگاه میآیند، اینها هیچ وقت نمیتوانند با هم باشند. امیدشان به ناکجا آباد است «روم جایی که آن این جا نباشد».
اگر مرد و زن امامشان را درست انتخاب نکردند زندگی برایشان مردابی میشود که همدیگر را فرو میبرند و عملاً بدون آنکه بخواهند، در سراسر عمر بلای جان هم میباشند نه وسیله تعالی همدیگر. آری! وقتی منیتها رشد کند انتظاری جز این نباید داشت. آنهایی که سعی میکنند با به شغلرساندنِ زنان به زعم خود به آنان خدمت کنند و عملاً در مسائل
اقتصادی به آنان میدان دهند، باید متوجه باشند با ضعف مردان و زنان همتای مناسب خود را از دست میدهند و وقتی توازن اقتصادی به نفع زنان تغییر کرد عملاً تناسب مرد و زن بههم میخورد و این شروع سقوط خانواده است.
در ابتدای بحث مطرح شد که خداوند میفرماید: «وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلاً»؛(1)آدمیان را کرامت دادیم پس خود را با رشد منیت کوچک نکنید. دنیا دنی و پائین است و حفظ کرامت خدادادی به این است که انسان خود را در حدّ دنیا پائین نیاورد. در جایی که بندگی خدا در میان نیست انسان خود را در حدّ دنیا و نان و آب و پول پائین میآورد و لذا به جای نفی منیت در مقابل خدا، منیتها رشد میکند و در چنین شرایطی هیچ کس با هیچ کس نمیسازد، حتی دو همسر در یک خانه. در آیهی بعد میفرماید آدمها روزی را به یاد آورید که شما را با امامتان میخوانند و شما جذب مقصدی میشوید که برای خود انتخاب کردهاید، در آن صورت اگر با پیدا کردن امامی قابل پذیرش، ابعاد راست و مبارک خود را رشد داده باشید حاصل حیات شما و برآیند زندگی شما همواره با یمن و مبارکی و راستی همراه است، چون جنبههای متعالی و مبارک خود را با خود به صحنه قیامت آوردهاید، در آنجا به ابدیتی با برکت دست می یابید، بدون آنکه احساس کنید مورد ظلم قرار گرفتهاید. سپس میفرماید:
1) سوره اسراء، آیه 70.
«وَمَن کَانَ فِی هَذِهِ أَعْمَی فَهُوَ فِی الآخِرَةِ أَعْمَی وَأَضَلُّ سَبِیلاً»؛(1)هرکس در این دنیا کور بود و امامی که او را هدایت کند انتخاب نکرد در آن دنیا نیز کور است و راه سیر به سوی سعادت را نمیشناسد و گمراهیاش صدها برابرِ گمراهی در دنیا است. چون الگوهایی که برای رسیدن به مقصد انتخاب کرده است او را به رشد منیت و پیروی از نفس امّاره دعوت کردند. خانم «سیموندوبُوار» همسر ژانپلسارتر در مصاحبهی خود با نشریه «ابزرواتور» میگوید:
«به عنوان اولین کار، زنان باید خارج از خانه کار کنند. در گام دوم در صورت امکان باید از ازدواج خودداری کنند، مسئله دوم شغل برای زنان است که به آنها اجازه میدهد در صورت نیاز از همسر خود جدا شوند. با داشتن شغل آنان میتوانند خرج خود و فرزندانشان را تأمین کنند... به خوبی میدانم کار در جامعه امروزی نه تنها رهایی بخش نیست، بلکه انسان را با خود بیگانه میکند. امّا در نهایت زنان باید میان یکی از این دو از خود بیگانگی را انتخاب کنند، خانهداری، یا اشتغال در بیرون خانه».(2)
بنده بدون هر شرحی عزیزان را به تأمل در سخنان این خانم دعوت میکنم تا معلوم شود چه چیزی را میخواهند از زنان ما بگیرند و چه چیزی را به جای آن پیشنهاد میکنند، آیا این نوع پیشنهادها مبارزه با مردسالاری و احیاء حقوق زنان است؟
سؤال: آیا محبت زن و شوهر به همدیگر در کنار تمنّای مرد و قبول زن، جایگاهی دارد یا در فرهنگ توحیدی که همه چیز باید برای خدا باشد و فقط هم باید دل را به خدا داد، چیزی به نام محبت بین زن و شوهر جایی ندارد؟
جواب: آری عشق به آن معنا که تمام ابعاد وجودمان نظر به محبوب و معشوق باشد، مخصوص به خداست و عرفا سعی دارند جان خود را با این نوع محبت و عشق پُر کنند. و لذا هیچ محبت و عشقی نباید در عرض محبت به خدا قرار گیرد ولی در طول محبت به خدا محبت به همسر و فرزندان جا دارد، تا آنجا که در خبر آمده است حضرت امام حسین علیه السلام میفرمودند به محبت رباب و سکینه، خانهای را که در آن رباب و سکینه زندگی میکنند دوست دارم، رباب هم بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام نه در زیر سایهای استراحت کرد و نه آب خنکی نوشید، زیرا محبوبش حسین علیه السلام با لب تشنه و زیر آفتاب شهید شد، یک سال هم پس از شهادت حضرت، بیشتر زنده نماند.(1)
چون مرد در مقام حقیقی خود و زن در مقام حقیقی خود هر کدام مظهر لطف الهی به همسر خود میباشند، اگر از منیتها آزاد باشند، هیچ کس بهتر از همسرِ هرکس صفا و پاکی همسرش را نمیبیند. اگر زن در جای خودش باشد، برای مرد تمام وفاداری به حقیقت، وفاداری به
1) بحارالأنوار، ج 45، ص 47.
همسرش میشود. این در موقعی است که زن در جای خود قرار گرفته باشد.
عایشه میگوید من حسادت میورزیدم وقتی میدیدم سالها بعد از رحلت خدیجه علیها السلام رسول خدا صلی الله علیه و آله دوستان او را احترام میکرد، کمتر میشد که رسول خدا صلی الله علیه و آله عبایشان را زیر پای کسی بیندازند، اما به عشق خدیجه عبا را زیر پای دوستان خدیجه میانداختند و همواره از او یاد میکردند. به طوری که یک روز گفتم «به جای او که سالخورده بود خداوند زن جوانی به تو داده» پیامبر صلی الله علیه و آله با شنیدن این سخن سخت خشمگین شد، و فرمود: چگونه این سخن را گفتی؟ سوگند بهخدا، خدیجه هنگامی به من ایمان آورد که همه مردم کافر بودند، مرا هنگامی تصدیق نمود که همه تکذیب میکردند».(1)
منظور عرضم آن است که وقتی زن در جای خود قرار گیرد وفاداری مرد به حقیقت، با وفاداری او به همسرش در یک راستا قرار میگیرد. این وفاداری تا آنجا بود که اَنَسبنمالک میگوید: «وقتی برای پیامبر صلی الله علیه و آله هدیه میآوردند میفرمود: این هدیه را به خانه فلان بانو ببرید، زیرا او دوست خدیجه علیها السلام بود و به خدیجه علیها السلام علاقه داشت».(2)
زن چهرهی اسم رحمت حق است و رحمت حق همیشه واسعه است، همینکه شما از خدا چیزی بخواهید او جواب میدهد. اگر زن متوجه
باشد که مظهر چنین اسمی است و خداوند از طریق اسم رحمان با او مرتبط است، بر اساس همان صفت با همسر و فرزندانش برخورد میکند و جنبه رحمانی خود را تقویت مینماید و به راحتی آماده پذیرش تمنّای مرد میباشد. رحمانیبودن خداوند به این معناست که خداوند تقاضای بندگانش را ردّ نمیکند، مظهر این اسم به نحو خاص، زنان هستند که اگر شرایط طبیعی خود را حفظ کنند، روحیه «خدمت» بر قلب و روان آنها غلبه پیدا میکند و در این رابطه بیشتر احساس بقاء و وجود در خود میکنند، رحمةٌللعالمینبودن با تکبر نمیخواند. تکبر یعنی حذف طرف مقابل و امکان بروز را از او سلبکردن، در صورتی که زنان در جان خود طالب ایجاد شرایطی هستند که زمینه بروز دیگران فراهم گردد، هویت زن، حفظ این روحیه است و با پذیرفتن تقاضاهای منطقی همسرش جنبههای بالقوه این روحیه بالفعل میگردد و به عنوان یک سرمایهی قابل پسند در جان زنان نهادینه میشود. عمده این است که زن جای خود را گم نکند و بداند روحیه پذیرش تمنّای مرد برکت بزرگی برای او به همراه دارد. آیا درست است که تقاضاهای مرد از زن را به عنوان مسئول نظام کلی خانواده به مردسالاری تعبیر کنیم و به پیشنهادهای امثال خانم سیموندُوبُوار تن دهیم؟ در آن صورت چه هویتی از زن باقی میماند.
عمده آن است که همانطور که زن متوجه است مرد وسیله تکمیل نیازهای روحی و اقتصادی اوست تا بتواند وظیفه خود را در بستر خانه به
خوبی به انجام برساند، مرد هم متوجه باشد، زن وجودی است که خداوند خلق کرده تا بتواند عامل تکمیل نیازهای او باشد و در آن راستا تمنّاهای او را برآورده کند. موضوعِ برآوردن نیازهای شهوانی یکی از تمنّاها است ولی اصل نیست. در راستای حفظ روحیه رحمانی زن روایت است که اگر مرد در روی شتر از زن تقاضای ارتباط کرد زن اجابت کند.(1)
ولی اصل مسئله خیلی بالاتر از این حرفهاست، روحیه پذیرش تمنای مسئول خانه مطرح است که در آن مورد خاص هم قابل تحقق است. البته این کار سختی است که زن، روحیه پذیرش تمنّای مرد را در خود نهادینه کند، و اگر خودِ زن این جایگاه را برای خود بشناسد میتواند خود را در این راستا رشد دهد، و این چیزی است که شیطان به شدّت مانع تحقق آن میشود. پذیرش تمنّا راه ارتباط با اسم رحمت پروردگار است نه راه ارتباط با اسم قاصمالجبارینی خداوند که بر اساس آن اسم، پشت هر جباری را میشکند. روحیه غلبهی رحمت از زن چهرهای در راستای پذیرش تمنّا و تقاضای مرد میسازد که روایات توصیه میکند در هر صورت اذن همسر خود را بطلبد. روایتهایی که میگوید نباید زن و مرد نسبت به همدیگر حیا کنند به جهت آن است که حیا مربوط به جایی است که از یک طرف امید پذیرشِ تمنا نباشد و از طرف دیگر هم روحیهی پذیرش آن تمنا در میان نیست.
وقتی یک سازمان بخواهد اداره شود باید کارها تقسیم شود، حال اگر کارها بر اساس استعدادهای افراد تقسیم شود علاوه بر آن که کار آن
1) مجمعالسعادات، ملا سلطان محمد گنابادی، ص 442.
مجموعه به خوبی جلو میرود، هر کس هم در انجام وظایف خود احساس آرامش میکند و در این راستا فرمود: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ»؛(1)مردان عامل قوام زنان هستند به جهت امتیازاتی که هر کدام دارند و به جهت آنکه مردان از مال خود برای زنان خرج میکنند. زیرا قبلاً عرض شد شریعت در هیچ مورد ظلمی به زنان روا نداشته، بلکه بر عکس، چون زنان مسئول تربیت روحی خانواده اند باید گرفتار مسائل اقتصادی نباشند تا بتوانند با روحی آرام وظیفه خود را انجام دهند. مشکل وقتی پیش میآید که ملاک ارزیابی ارزشها به هم بریزد و ارزش «قدرت» بر ارزش «خدمت» فزونی یابد و یا بخواهیم خدمت را با ارزش پول اندازهگیری کنیم. حتی اگر دقت بفرمائید در تفاوت «دیه ی» مرد و زن جانب زن رعایت شده تا اگر مردِ خانواده به قتل رسید دیه مناسبی برای زن بماند، و لذا دیه مرد را دو برابر زن قرار دادند، چون دیه را به باقی مانده مقتول میدهند و نه به خودِ مقتول. و موضوع به مسئله اقتصادی زن بر میگردد و نه به شرافت مرد تا بگوئیم چرا دیه زنان و یا ارث آنها نصف مردان است.
زن میتواند تجلّی اسم جلال و جمال الهی باشد، که از جهت زیبائیهایش، مظهر جمال حق و از جهت دوربودن از دسترس نامحرم، مظهر جلال الهی باشد. و از آن طرف هم مرد برای زن میتواند مظهر اسماء گوناگون الهی باشد و عظمت حق را به نمایش بگذارد، چیزی که شما با ذکر «سبحانالله» در قلب خود میپذیرید. و در همین راستا رسول
1) سوره نساء، آیه 34.
خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لَوْ کُنْتُ آمُرُ أَحَداً أَنْ یَسْجُدَ لِأَحَدٍ لَأَمَرْتُ الْمَرْأَةَ أَنْ تَسْجُدَ لِزَوْجِهَا»؛(1)اگر بنا بود دستور سجده برای احدی بدهم دستور میدادم زن برای شوهر خود سجده کند. این همان است که عرض شد وقتی زن و مرد در جایگاه حقیقی خود دیده شوند تمام وفاداری به حقیقت، وفاداری به یکدیگر میشود. به شرطی که حجاب منیت مانع نظر به کمالات همدیگر نشود. به زنان میفرماید اگر هویت خود را جستجو میکنید، در راستای تسلیم در برابر هیبت همسرتان که مظهر مقام عقل کل است - در مقابل نفس کل- آن هویت را بیابید. همانطور که هر انسانی در حالت کلیتر هویت خود را در بندگی خداوند جستجو میکند و هر چه در راه بندگی خدا موفق شود، احساس میکند به خودِ اصیل خود نزدیکتر شده است. در چنین دستگاهی پذیرش حکم شوهر برای زن عین شکوفا شدن است و نه حقارت. لازمه درست دیدن موضوعات نگاهِ عرفانی به موضوعات است، اگر به یک عارفی بگوئی خدا مقدّر فرموده است که سهم تو از دنیا نصف سهم برادرت باشد، هزار نکته باریکتر از مو در این حکم مییابد، چون اولاً: متوجه است صادر کننده حکم، خدایی است حکیم، ثانیاً: خدای حکیم تمام ارادهاش در رشد دادن بنده اش میباشد پس حتماً در این حکم لطفی هست. اگر زنها بر اساس روحیه لطیف خود در امورات خود در منظری عرفانی قرار نگیرند اولین مشکلشان این است که چرا ارث ما نصف ارث مردان است! اما حالا یک عارف که مقصد و مقصودش رفع حجاب بین خود و مولایش هست، مگر
1) بحار الأنوار، ج 23، ص241.
فقر و غنا و یا اساسا داراییِ دنیا برایش مطرح است؟ اسلام چنین انتظاری از زن دارد که در دنیایی بالاتر از اقتصاد نفس بکشد. خدا کمک کند و خودمان هم حواسمان جمع باشد که به دست خودمان زنان را از بین نبریم و آنها را با انداختن در امور اقتصادی بیمقدار نکنیم، زنان هم باید متوجه باشند، وقتی خداوند لباس و مسکن و غذای آنها را به عهده مردان قرار داده است پس دغدغه این امور را نداشته باشند، چه همسر داشته باشند چه نداشته باشند، چه کار داشته باشند و چه کار درآمدزا نداشته باشند، در هر حال همچون عارفی زندگی کنند که مطمئن به حمایت خداوند است و در اصلاح رابطه بین خود و خدا بکوشند و منتظر باشند تا خدا چه پیش میآورد. وای و صد وای اگر موضوعات از منظر الهی خودش دیده نشود، آن وقت تمنّای مردان از زنان به صورت تحکّم دیده میشود. البته یک روح با صفا، تحکم را هم به تمنا تبدیل میکند بر عکسِ عدهای که تمنّا را به صورت تحکم میبینند. انسانهای بزرگ عموماً به جایگاه تکوینی حادثهها نگاه میکنند و لذا دیگر کاری ندارند این خانم یا این آقا با چه الفاظی حرف خود را میزند، متوجهاند از چه جایگاهی این حرف زده میشود. گفت:
نظر
را نغز کن تا نغز بینی
گذر
از پوست کن تا مغز بینی
آن مردی که با تحکم با همسرش سخن میگوید خطا کرده اما شما چرا ماوراء این ظاهر، متوجه تقاضای او نمیشوید؟ عین همین بحث برای مردها هم هست اما چون فعلاً خطر فمینیسمْ زنان را نشانه رفته است، ضرورت دارد در این وادی موضوع را ادامه دهیم. چرا که فرهنگ مدرنیته
همه اعضاء خانواده را نشانه رفته است، اعم از زن و مرد و فرزندان، و البته و صد البته توصیهی ما به برگشت به گذشته نیست، بلکه عبور از ظلماتی است که فعلاً در آن قرار گرفتهایم.
وقتی زن و مرد در منظری متعالی به زندگی و به همدیگر نگریستند زندگی بستر ریزش رحمت الهی خواهد شد، همان نگریستنی که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «انّ الرّجل اذا نظر الی امراته و نظرت الیه نظر اللَّه تعالی الیهما نظر الرّحمة»؛(1)چون مردی به زنش و زنش به وی از روی مهر بنگرند، خداوند بزرگ آن دو را با دیده مهر بنگرد.
با توجه به چنین نگاهی است که ما مسلمانان در انجام وظایفمان در خانه با همسرمان معامله نمیکنیم، ما در انجام وظایفمان به وظیفه مینگریم که در آن هویت خود را تثبیت کنیم، هرگز به همدیگر نمیگوئیم چون شما به وظیفه خود عمل نکردید من هم به وظیفه خود عمل نمیکنم، چون در ترک وظیفه عملاً ترک هویت خود را دامن زدهایم.
در آخر خوب است خلاصه مقالهای را که یکی از خواهران در یکی از سایتهای خبری نوشته بودند به عنوان حُسن ختام اینجا بیاورم. ایشان می فرمایند:
«در خبرها آمده بود قرار است رانندگی اتوبوسهای شهری را زنان به عهده بگیرند. ظاهر خبر نشان میدهد ما گرفتار جنگی شبیه جنگهای اول و دوم جهانی شده و همه مردان و پسران خود را به جبههها فرستادهایم و همه کارها روی زمین ماندهاند و از زنان استدعا!
1) گلهای جاویدان(هزار کلمه قصار)، ص125.
کردهایم بیایند و این کارها را انجام بدهند تا یک وقت خدای ناکرده، مسافرها توی خیابانها روی زمین نمانند و کالاها از کرانههای خلیج فارس به سواحل دریای خزر نرسند.
یکی از اشکالات عمده و بسیار خطرناک فرهنگی ما، افراط و تفریط است و به یک معنی «فمینیسم»زدگی ما است. روزگاری بر خلاف آموزههای اسلام زنان را برای هیچکاری شایسته نمیدانیم، و زمانی دیگر چنان عرصه را برای آزادیهای از نوع پیشرو و آوانگارد باز میگذاریم که به طرفةالعینی مقام بسیار مهم جهانی مصرف لوازم آرایش و جراحی پلاستیک بینی و... را بهدست میآوریم! گاهی خواهر و برادر را در خیابان به جرم اینکه کنار هم راه میروند، میگیریم، تا بیایند ثابت کنند محرم هستند، و گاهی چنان مرزهای محرم و نامحرم را از میان برمیداریم که خدا را شکر همه اهالی کشور خواهر و برادر یکدیگر میشوند. گاه برای قبولشدن دختران در دانشگاهها که خود بهتر از هرکسی به محصولات نهایی آنها واقفیم، جشن میگیریم و گاه از بالا رفتن توقعات بیمعنی و میل به مصرفزدگی و بیمیلی جوانان به ازدواج سخن میگوییم؛ زیرا بهکلی از اصولی که دین جهت تعریف زن و مرد در اختیار ما گذارده غافلیم.
شما خوب میدانید در جامعهای که از بیکاری در سطح گسترده، در رنج است، گرایش خانمها به کارهای سخت و دشوارِ مردان، نه تنها فضیلت نیست بلکه به شدت هشداردهنده است. به شکلی کاملاً واکنشی و عصبی، کارهایی را که ظاهراً انجام آنها توسط زنان ناممکن به نظر میرسند، به عنوان جلوههای اصلی «آزادی زنان»
مطرح میسازیم، غافل از اینکه ارائه کنندگان این نظریهها، نه هرگز خود پشت تریلی و کامیون نشستهاند و نه هرگز اضطراب ناشی از سرگردانی فرزندانشان را در مهد کودکها یا پشت درهای بسته خانهها برای لحظهای تجربه کردهاند.
جنبش بسیار قوی و فعال «فمینیسم» در سراسر جهان، با ترفندهای گوناگون توانسته است زنان را از وظیفه اصلی خود یعنی «مادری کردن» و «ایجاد تعادل و آرامشِ محیط خانواده به عنوان اصلیترین نهاد اجتماعی» جدا کرده و به کارهای ظاهراً مهم و در واقع نمایشی بگمارد. بدیهی است ارتقای سطح سواد و بینش سیاسی و اجتماعی در زنان، به تقویت روحیه خود باوری و استقلال در جامعه میانجامد، اما بنبستهایی که بر سر راه بشر امروز قرارگرفته به نیکی نشان میدهد که وانهادن وظایف اصلی زن و مرد به نهادهای دیگر یا به یکدیگر و جابجایی ارزشهای حقیقی با ارزشهای صوری، حاصلی جز اضطراب دائمی، فرار از ارزشهای اخلاقی، اتلاف وقت و عمر و نهایتاً آشفتگیها و بیسرو سامانیهای عمیق، نداشته است. فرزندان در خانههای عاری از حضور و گرمای وجود مادر، گرفتار انواع نگرانیها و اختلافات روحی شدهاند که نهایتاً به گسترش بزهکاریها، بیبند و باریها و اعتیاد به مواد مخدر منجر شده است.
زنان در چنین شرایطی بهکلی از ویژگیهای مادرانهی تعدیلکننده و ملاطفتآمیزِ خود به دورافتاده و تبدیل به موجوداتی مضطرب و زیادهخواه شدهاند تا از رهگذر ارضای نیازهای روحی از طریق مصرف بیشتر، در خدمت پرکردن جیبهای سرمایهداران قرار گیرند
و مادران را که علیالقاعده نباید گرفتار مسائلی چون مصرفزدگی و تجملگرایی باشند، به زیور این خصائل بیارایند!
اشکال اینجاست که ما بر خلاف فرهنگ اصیل ملی و دینی خود، در مسائل فرهنگی از دیگران خط میگیریم و به جای الگو قراردادن بزرگانِ دین و ادب و فرهنگِ خود که بیش از هرچیز در عرصهی تربیت فرزند و همدلی با شوهر خویش و حفظ امنیت و آرامش روانی خانوادگی تلاش میکردند، ارزشها را به نوعی، با توانایی اقتصادی برابر میگیریم و بهجای تقدیس زنانی که توانستهاند با نهایت کرامت و بزرگواری، فرزندان خوبی پرورش بدهند و با زمینهسازی برای حفظ ثبات و آرامش خانواده، خطیرترین وظیفه اجتماعی را به سرانجام برسانند، فعلاً دنبال آن هستیم که بر تعداد زنان کامیوندار و بکسور و قهرمانان کاراته و کشتی و فوتبال بیفزاییم و کمترین توجهی به نیازهای فطری زنان و مردان نداشته باشیم تا اگر 30 سال بعد به همان جایی رسیدیم که غرب امروز رسیده، طبق معمول گناه را به گردن داور بیندازیم!».
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
میلاد با سعادت دختر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله زهرای بتول علیها السلام را تهنیت عرض میکنم و امیدوارم این حقیقت آسمانی که در آسمان منصوره بود و ظهور زمینی کرد و فاطمه و عامل نجات از آتش شد، تولدش هدیهای باشد برای ما تا به مدد نور آن حضرت راه ارتباط با آسمان را پیدا کنیم.
اگر بخواهیم بدون مقدمه به یکی از مسئلههای قرون معاصر تحت عنوان فمینیسم یا «نهضت احیاء حقوق زنان» نگاهی بیندازیم، باید ابتدا متوجه اهمیت این موضوع باشیم که امروزه مسئله مهمی نسبت به تعریف زن در دنیا مطرح شده است. حدود هفتاد سال پیش در راستای توجه به حقوق زن، مکتبی به صحنه آمده که اگر درست بررسی نشود شاهد حضور نگاه فرهنگ غرب به زن در ذهن و فکر نظام اجتماعی خود خواهیم شد و بر سر خانوادههای ما همانی خواهد آمد که بر سر خانواده در دنیای غرب آمد. مسئله روز زن به همان اندازه که میتواند یک بازخوانی صحیح از نقش و موقعیت زن در دوران جدید باشد، خطر فرو افتادن در نگاهی که فرهنگ غرب برای زن تعریف کرده است را نیز به
همراه دارد. نگاهی که بیش از همه خودِ زنان از آن آسیب میبینند و عامل فروافتادن آنها در بستری خواهد شد که سرمایهداران غربی جهت ادامه حیات خود آن را مدیریت کنند.
سرمایهدار غربی در حدود70 سال پیش متوجه شد که در غرب نهضتی توسط زنان برای نجات خود از دست نظام سرمایهداری در حال شکلگیری است، زیرا اساساً انقلاب صنعتی با انگیزه استثمار کارگران به خصوص کارگران زن صورت گرفت، به این صورت که نظام سرمایهداری حساب کرد اگر بخواهد کارخانههای بزرگ داشته باشد باید کارگرانی که طالب دستمزد بسیار کمی باشند در اختیار بگیرد و زنان جهت این امر بیشتر مورد هدف بودند و بر اساس همین نقشه شعار آزادی زنان را سر دادند، ولی قصد آنها آزادی زنان از نظام خانواده بود تا آزاد از امر و نهی شوهرانشان بتوانند در اختیار برنامه سرمایهداران قرار گیرند.
پس از دویست سال ظلم و استثمار، همان فرهنگ سرمایهداری متوجه یک نحوه خود آگاهی در زنان غربی شد که بنا دارند خود را از بند سرمایهداران آزاد کنند. اصل قضیه چیز بدی نبود زیرا زنان غربی میخواستند برای نجات خودشان از استثمار بسیار کشندهای که سرمایهداران غربی بر آنها تحمیل کرده بودند، نجات پیدا کنند. ولی از آن جایی که سیاستمداران غربی سالهای سال در جایگزینی هر جریان باطلی به جای جریان حق مهارت پیدا کرده بودند در این موضوع هم بیکار ننشستند.
فرهنگ سرمایهداری غربی جایگزینی را در بسیاری امور انجام داده است، مثلاً در مورد پدیدهی روزنامه، حدود صد سال پیش در غرب عدهای با انگیزهی خدمت به مردم تلاش کردند با به صحنه آمدن صنعت چاپ حرفهایشان را بزنند، و از طریق روزنامه نکات اجتماعی سیاسی مربوط به جامعه را در اختیار مردم بگذارند، ولی سرمایهداران با بهدستگرفتن عنان روزنامههای بزرگ به شدت حرفهای خود را جایگزین حرفهایی کردند که روشنفکران قصد گفتن آن را داشتند. این است که شما امروز یک روزنامه از روزنامههای مهم دنیا را نمیشناسید که در دست سرمایهداران نباشد، در صورتی که اصل کار این نبود. روزنامه یعنی وسیلهای که مردم بتوانند از طریق آن حرف روز خود را بزنند و بشنوند و صدای اعتراضشان را از آن طریق اعلام کنند ولی سرمایهداران آمدند و جهتگیری آنها را بهدست گرفتند به طوری که در حال حاضر اکثر روزنامههای مهم دنیا دست سرمایهداران مهم دنیا است و خبر آن چیزی است که آنها تشخیص دهند.
وقتی متوجه شدیم سرمایهداری غربی در بسیاری از موارد گاه بهجای سرکوب نهضتها، در عین همراهی ظاهری، آرامآرام اهداف دیگری را جایگزین اهداف اصلی آن جریانها میکنند و از این طریق حیات خود را حفظ می نمایند، میتوانیم بسیاری از جریانهای معاصر را درست تحلیل کنیم. به عنوان مثال کارگران در اروپا، اتحادیهای تشکیل میدهند تا اجازه ندهند نظام سرمایهداری حقوق آنها را تضییع کند، ولی نظام سرمایهداری حساب میکند اگر جریان اعتراض کارگران ادامه پیدا کند چیزی برای
ادامهی حیات آنها نمیماند، حاضر میشود ابتدا امتیازهایی به آنها بدهد ولی با نفوذ در اتحادیههای کارگری شعارهایی را جایگزین شعارهای اصلی میکند که عملاً اهداف اصلی اتحادیههای کارگری گم میشود. اتحاد کارگری در ابتدا نفی سرمایهداری را شعار میدهد ولی در ادامه، شعارشان رفاه بیشتر برای کارگران میشود و در شعار دوم استثمار کارگران ادامه مییابد، منتها چانهزنی بین کارگر و کارفرما شروع میشود که این حالت برای نظام سرمایهداری خطرناک نیست چون همیشه سرمایهدار سوار است و همهی نهادهای تصمیمگیری در اختیار اوست.
در مسئله نهضت زنان نیز همین روش به کار برده شد. دیدند زنان دارند بحث احقاق حقوق و احیاء حق زن را سر میدهند، واقعا هم حق زنان، از همه جهت لگدمال شده بود بهخصوص که موضوع عدم رعایت حقوق زنان در غرب دارای پیشینهی تاریخی است به طوری که مثلاً تازه در سال 1918 پارلمان فرانسه حق رأی به زنان میدهد و این در حالی است که آمریکا و دیگر نظامهای سرمایهداری از طریق بیگاریکشیدن از زنان پایه خود را محکم کردهاند. اگر از قبل، بحثِ حق رأی زنان مطرح بود نظام صنعتی نمیتوانست پایه های خود را محکم کند، حالا که از یک طرف پایههای نظام سرمایهداری محکم شده و از طرف دیگر جامعه زنان به خود آمدهاند و در حال بیداری هستند، قبل از آن که حرکتی همه جانبه انجام گیرد و کار از دست نظام حاکم در رود، فرهنگ سرمایهداری
پیشقدم میشود و با جایگزینی شعارهای دلخواهش جریان را به نفع خود مصادره میکند و چنانچه عرض کردم این هنرِ همیشگی نظام سرمایهداری غرب است و راز ماندگاری آن نیز در همین روش است. میخواهم نتیجه بگیرم که ابتدا جریان مثبت احقاق حق زنان در غرب مطرح شد، ولی بعداً یک جریان منفی در دل آن نهضت با همان شعارِ احقاق حق زنان جلو آمد و جای آن را گرفت و از این بهبعد به اسم آزادی زنان، میدان بیبند و باری جنسی را برای زنان فراهم کردند و شعارها افتاد دست زنان معترضی که میگفتند مثلاً : چرا مردان میتوانند رفیقه داشته باشند ولی زنان نمیتوانند علاوه بر شوهرانشان، رفیقهای دیگری هم داشته باشند! و از این طریق فرهنگ سرمایهداری توانست شعار احقاق حقوق زنان را از دست انقلابی های اصلی برباید، و لذا با طرح شعارهای انحرافی، انسانهای متعهد نیز کنار کشیدند.
به اسم «احیاء حقوق زنان» فرهنگ خطرناک شهوتزدگی نهادینه شد، به طوری که امروزه شعار آزادی زنان مساوی با آزادی زنان در بیبند و باری است. البته امروزه هنوز هم زنانی در دنیا هستند که در رابطه با احیاء حقوق زنان فعالیت میکنند ولی در حال حاضر فرهنگِ جهتدادن به شعار احقاق حقوق زنان با طرح شعارهای انحرافی در دست سرمایهداران است. در دنیا بزرگترین سمینارها را به اسم احقاق حقوق زن برگزار میکنند و شعارهای ارزشمندی هم سر میدهند ولی بعد که سر حساب میشوی میبینی کل جریان از ابتدا تا انتها و حتی در صدور
قطعنامه، توسط جریان سرمایهداری اداره میشود و با شعارهای جایگزین، روح موضوع ذبح میگردد.
پس از روشنشدن موضوع فوق حال سؤال این است که ما در رابطه با موضوعِ احیاء حقوق زنان چه باید بکنیم؟
بنده نمیخواهم بحث مفصلی در موضوع جایگاه زن داشته باشم ولی این را بدانید که در حال حاضر مسئله زن مسئلهای است که اگر ما و به خصوص خود زنان به صحنه نیایند و در شرایط جدید با موضوع درست برخورد نکنند، به اسم احقاق حقوق زن، قربانی میشوند و آسیب زیادی متوجه آنها خواهد شد. من در حدّ ظرفیت این بحث طرح موضوع میکنم تا عمق مسئله شناخته شود و روشن شود خطر از کجا ما را تهدید میکند تا بهتر بتوان راه حلها را بررسی کرد. ابتدا باید روشن شود از طریق نهضتِ به اصطلاح احقاق حقوق زنان، و بر اساس شعارهایی که داده میشود شدیداً خانوادههای ما مورد تهدید قرار میگیرند. و این در حالی است که بقای اسلام در جامعه ی اسلامی به حفظ خانواده است، به آن روشی که اسلام مطرح کرده و لذا اگر خانوادههای ما به روشهای غربی روی آوردند حتماً اسلام از نظام اجتماعی ما رخت برمیبندد، زیرا که اسلام در یک جامعه با خانوادهی اسلامی میآید و با خانواده حفظ میشود.
خداوند در قرآن در مورد خانواده و تعریفِ صحیح آن و اینکه جایگاه زن و مرد در خانواده جایگاه خاصی است، میفرماید: «وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبُواْ وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبْنَ وَاسْأَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمً»(1)و آنچه را خداوند بهسبب آن بعضی از شما را بر بعضی دیگر برتری داده آرزو مکنید. برای مردان است آنچه کسب کردهاند، و برای زنان است آنچه کسب کردهاند، و از فضل خدا درخواست کنید که خدا به هر چیزی داناست.
میفرماید ای آدمها، چه زن و چه مرد، هیچکدام آرزوی چیزی را که خدا به دیگری داده نداشته باشید، هرکدام از زن و مرد بهرهای از آنچه کسب کردهاند میتوانند ببرند، به جای آنکه امتیازهای همدیگر را بخواهید، «وَاسْأَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ»؛ از فضل خدا چیزی را بخواهید که شما را در بهرهبردن در آن چه به شما داده است موفق گرداند. همینطور که مثلا به جنابعالی یک هوش بیشتری از بقیه داده، و به آن دیگری قدرت بدنی بیشتر داده است، میفرماید آرزوی قدرت بدنی او را نکن بلکه از خداوند بخواه که بتوانی از هوش خود بهرهبرداری درستی بکنی. میفرماید: «لِّلرِّجَالِ نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبُواْ»؛ هر مردی یک نصیبی و یک نتیجهای دارد از آن چه که کسب میکند «وَلِلنِّسَاء نَصِیبٌ مِّمَّا اکْتَسَبْن»؛
1) سوره نساء، آیه 32.
هر زنی هم از آنچه که کسب کرده یک نصیبی دارد. مرد در مردبودنش اگر فعالیت کند در همان راستا نتایجی بهدست میآورد و از زندگی بهرهاش همانی است که با مردبودنش و بر اساس تلاش بهدست میآورد. زن هم در زنبودنش اگر تحرک و تلاش بکند در همان راستا از زنبودنش بهرهی لازم را میبرد. لذا میفرماید: «وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ آن چیزی را که خداوند به دیگری بخشیده برای خود آرزو نکنید. خداوند کمالاتی به مرد داده است که مرد از طریق همین کمالات میتواند از زندگیاش نتیجه بگیرد. یک کمالاتی را هم به زن داده است که او هم از همان طریق میتواند کمالات مخصوص به خودش را بهدست آورد. اگر مردان کمالاتی را آرزو کنند که زنان با زن بودنشان بهدست میآورند به مشکل میافتند. اگر زنان هم کمالاتی را بخواهند که مردها با مردبودنشان میتوانند بهدست آورند، به مشکل میافتند، چون آنچه برای مردان کمال است معلوم نیست برای زنان کمال باشد. اگر کسی بتواند کمی در فضای معنوی این آیه زندگی کند، به راحتی میفهمد خطر بعضی از شعارهایی که در مورد زنان میدهند چه اندازه با ساختار روحی و جسمی زنان در تضاد است. آیه میفرماید هر کدام از زن و مرد سعی کنند خودشان باشند و در همان بستری که هستند حرکت به سوی کمال را شروع کنند. «وَاسْأَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ» به همین معنی است، که ای زنها شما مرد بودن را نخواهید و ای مردها شما زن بودن را نخواهید. شما «وَاسْأَلُواْ اللّهَ مِن فَضْلِهِ»؛ از خدا کمالات متناسب با خودتان را بخواهید، ابتدای آیه فرمود: آرزو نکنید آنچه را که خداوند به هر کدام
از شما به عنوان زن و مرد داده، شما از خدا کمالات خودت را آرزو کن. میل کامل شدن در بستری را که خداوند برایت قرار داده است داشته باش، ولی میل مردشدن یا زنشدن را نداشته باش، به طوری که زن کمالاتی که مربوط به مردان است دنبال کند و برعکس. در آخر آیه علت این که باید این نوع توفیق را از خدا بخواهد روشن میکند و میفرماید: «إِنَّ اللّهَ کَانَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا»؛ خداوند به هر چیزی دانا است، و لذا کمال هر چیزی را میداند. او داناست به اینکه زن اگر چه چیزی بهدست بیاورد برای او کمال است و احساس میکند به مقصد رسیده است و چه چیزی را اگر بهدست بیاورد برای او کمال نیست و احساس میکند به مقصد نرسیده است. پس کمال خود را از خدا بخواه، چون کمال هرکس در رسیدن به مقصدی است که خدا در جلوی پای او قرار داده است. خداوند حقیقت هر فردی و اینکه نیاز و کمالش به چیست را میشناسد، پس همان را از خدا بخواه.
نگاه قرآن را مقایسه کنید با آن بینشی که در نهضتهای به اصطلاح احقاق حقوق زنان میخواهد به اسم تساوی زن و مرد عملاً زنان را با ارزشها و اعمال مردان ارزیابی کند، در حالی که نه نیازهای واقعی زنان را میشناسند و نه نیازهای واقعی مردان را. خداوند است که میداند کمال واقعی زن و مرد کدام است و بر همان اساس بستر رسیدن به آن کمال را تعیین میکند. آیا به قول غربیها خِرد بشری برای به کمالرساندن بشر کافی است؟ و یا آنطور که ما معتقدیم خرد بشری آناست که بفهمد دین خدا راه رسیدن به سعادت است و عقل و خرد بشر برای تدبّر در دین
است. در سمینار زنان جهان در فرانسه دغدغه آن سمینار این بوده که چرا مردها میتوانند چند زن بگیرند ولی زنان نمیتوانند چندتا شوهر بکنند؟ ما فعلاً بحث در خوبی و بدی موضوع نداریم، بحث ما این است که اگر زن بتواند چند شوهر بکند آیا آن وقت به کمال مربوطهاش دست مییابد؟ آیا خداوند چون ابعاد روحی زن را می شناخته و میخواسته است که به کمال مربوطهاش دست یابد میفرماید چند شوهر نکند یا این که خدا میخواسته زن را محدود نماید؟ این اشکال علاوه بر موضوع گمشدن ارتباط نسلهاست که دیگر در چند شوهری زنان، هیچکس نمیداند پدرش چه کسی است. دین با علم الهی به ابعاد کمالی زن، موضوع را بررسی میکند، ولی نهضت زنان جهان با خرد و عقل بشری مرد و زن را بررسی میکند، آن هم از دید میلهای سطحی و احساسی.
مگر کار مردان درست است که هرطور و هرچند همسر که خواستند اختیار کنند، یا اسلام برای موضوع چند همسری شرایط خاص گذاشته است؟ به قول علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» وقتی در جامعهْ زنانِ بسیاری بیشوهر باشند در آن شرایط است که اسلام اجازه میدهد مرد با آن زنان ازدواج کند تا علاوه بر سرپرستی آنها، از خطر به فساد افتادن آنها در جامعه جلوگیری نماید. وقتی زنانِ بیشوهر در تحت سرپرستی مرد خاص قرار نگیرند خطر به انحراف کشیدن مردان زیادی نیز هست و لذا همان خانمی که مانع همسر دوم شوهرش میشود زمینهی آلودهکردن شوهر خود و شوهر بقیه زنان را از جهتی فراهم کرده است. آیا جواز ازدواج با بیش از یک همسر در شرایط خاص، به نفع مردهاست و یا به نفع زنها؟ وقتی
معلوم نباشد این کودک فرزند کدام مرد است، علاوه بر عقده روانی که برای آن کودک پیش میآید، این فرزند را چه کسی نگهداری کند؟ باید طلبکار کدام مرد شد که خرج زندگی او را بدهد؟
نکات فوق از آن جهت مطرح شد تا معلوم شود گاهی خرد و عقل بشری بدون هدایت شریعت الهی چه راههای خطرناکی را مطرح میکند، وگرنه بحث چند همسری باید در جای خود بحث شود. مگر دین اجازه میدهد که همین طور هر کس خواست هر تعداد زن که بخواهد بگیرد. اینها سوءاستفاده کردن از آیات الهی و احکام پروردگار است. رسول خدا میفرمایند: «تزوّجوا و لا تطلّقوا فإنّ اللَّه لا یحبّ الذّوّاقین و لا الذّوّاقات».(1)زن بگیرید و طلاق مدهید زیرا خداوند مردانی را که مکرر زن گیرند و زنانی را که مکرر شوهر کنند دوست ندارد.
عمدهی بحث ما فعلاً دقت در آیه مورد بحث، یعنی آیه 32 سوره نساء است که میفرماید: آرزوی آن چیزهایی را که به بعضی از شما داده تا هر کدام از جهاتی نسبت به همدیگر برتری داشته باشید، نکنید. برای مردان با حفظ مردبودنِ خود نصیب و بهرهای است که در راستای مردبودنشان بهدست میآورند، و برای زنان نیز نصیب و بهرهای است که در راستای زن بودنشان به دست میآورند، و از خدا بخواهید که آن بهره را از شما دریغ ندارد. خداوند از این طریق راه کمال هر کس را به او نشان میدهد.
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 1146.
ولی متأسفانه به جای این که روزنامهها و اهل قلم زنان و مردان را متوجه چنین نکاتی بکنند که آیات الهی در اختیار ما گذاردهاند، موضوعِ مخصوصکردن جایگاه زن و مرد را یک نوع محدودیت قلمداد میکنند، و اصرار دارند زنان میتوانند مانند مردان همان تمنّاها و شخصیت را داشته باشند و اگر بگویی بعضی از کارها مردانه است، میگویند شما میخواهید زنان را محدود کنید، آیا کمالاتی که برای مردان کمال است عیناً همانها برای زنان کمال است؟ و یا به تعبیر قرآن «وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ ای زنان و مردان به دنبال آن کمالاتی نباشید که خداوند به طور متقابل هرکدام را بر اساسِ آن بر دیگری برتری داده است. مشکل و معضل بعضی روزنامههای ما این شده که چرا زنها فوتبال نکنند. این فرهنگ فرهنگی است که برای زنان، مردبودن را میخواهد و مرد نبودن را برای زن محدودیت به حساب میآورد. آیه فوق میفرماید: تو آن چیزی را که نردبان کمال خودت هست و خدا به تو داده، بشناس و بپذیر و سپس از خدا کمال بیشتر را در همان راستا بخواه، با هوسِ خود تمنای مردبودن نکن. این یکی از حیلههای فرهنگ سرمایهداری بود که نهضت احیاء حقوق زنان را در بستری انداخت که گرفتار چنین شعارهایی بشود، و به عنوان دفاع از حقوق زن، شعارها این شد که زنان باید مثل مردان فوتبال کنند و به راحتی مشروب بخورند و قمار کنند و سیگار بکشند و چند رفیق داشته باشند.
قرآن سپس به جایگاه زن و مرد در خانواده میپردازد و میفرماید: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ
أَمْوَالِهِمْ»؛ مردان قوام زنانند به دلیل آنکه خدا برخی از ایشان را بر برخی برتری داده و نیز به دلیل آنکه از اموالشان خرج میکنند. یعنی بر اساس آن که به هر کدام برتریهایی دادیم، در همان راستا و به جهت آنکه مردان مسئول امور اقتصادی خانهاند، مسئولیت خانه به عهدهی مردان است. همانطور که زنها را امتیازاتی دادند تا در این مسئولیت کمککار مردان باشند، و در همین راستا به مردان امتیازاتی دادهاند که قوام زنان و خانواده باشند و در مسئولیت تربیتی زنان کمککار آنها باشند. مثل این که بنده معلم هستم و آن آقا مکانیک است، او باید ماشین سواری مرا تعمیر کند و من هم فرزند او را درس بدهم، آن آقای مکانیک میشود قوام من در تعمیر ماشین و من هم میشوم قوام او در تعلیم به فرزندش، آیه میفرماید: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء»؛ قوام زنان به مردان است در دو چیز؛ یکی «بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ به جهت تواناییهای خاص که در مسئله خانواده به مرد دادهاند و لذا مرد باید مسئولیت خانواده را بپذیرد. مثل شجاعت که در اثر آن مرد بتواند جلوی دشمن بایستد و مانع تجاوز به زنِ خانه شود و حتی خود را به کشتن دهد ولی اجازه ندهد به حریم خانواده تجاوز کنند.
در قبال ظرائفی که برای تربیت فرزند به زن دادند، تواناییهایی هم برای مدیریت خانواده به مرد دادند. حالا چرا مرد باید مدیر خانواده باشد؟ یکی به دلیل خصوصیاتی که عرض شد و دیگر «وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ»؛ به جهت آنکه خرج خانه به عهدهی اوست. و لذا برای انجام مسئولیتی که به عهده دارد باید اختیاراتی نیز داشته باشد.
میفرماید: «الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَی النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ همه بحث در اینجاست، میفرماید: میدانی چرا مرد باید مسئولیت خانه را به عهده داشته باشد؟ به جهت این که تواناییهایی به مرد داده که به زن نداده است و یک استعدادهایی به زن داده که به مرد نداده است. حالا به جهت این که در اداره خانه تواناییهای خاص به مردها دادهایم، آنها عامل قوام زنان خواهند بود. جملهی «بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ به این معنی است که امتیازات متقابل است. مثل مکانیک بودن آن آقا و معلم بودن بنده. یک توانایی به این آقای مکانیک دادند که واقعا من ندارم، یک تواناییهایی هم من دارم و استعداد آن در من هست که او ندارد. اگر به بعضی استاد کارها بگویند یک ساعت در این اتاق بنشین و این کتاب را بخوان، حاضر است بیست ساعت کار کند ولی یک ساعت مطالعه نکند. خوب تواناییهای بشر فرق میکند. مطالعه و تمرکز روی مطالب که برای بعضی مطلوب است، برای بعضی بسیار سخت است. و برعکس؛ میفرماید: «بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ خداوند به هر کدام از آنها امتیازی داده تا در خدمت دیگری باشد. به عبارت دیگر این عبارت میرساند که زن و مرد نقصهای همدیگر را رفع میکنند. حال طبق این قاعده، مردها باید مدیر خانه باشند و از این طریق خدمت خود را به خانواده انجام دهند. عنایت دارید که مدیر غیر از حاکم است به همین جهت در آخر آیه فرمود: «إِنَّ اللّهَ کَانَ عَلِیًّا کَبِیرًا»؛ خداوند است که برتر است و نه مردان. آری امتیاز یک طرفه نیست. بلکه امتیازهای متفاوت در میان است و مسئولیتهایی که مناسب آن امتیازات میباشد. «وَبِمَا أَنفَقُواْ
مِنْ أَمْوَالِهِمْ»؛ همچنین چون مردها باید خرج خانواده را بدهند برنامهریزی به عهده آنان است، تا زنان به عنوان عناصر اصلی تربیت خانواده بدون هیچ دغدغه اقتصادی مشغول وظیفه اصلی خود باشند، به همین جهت در ادامه آیه میفرمایند: «فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ»؛ یعنی بعد از اینکه فرمود مردان قوام زنان هستند، زنان مؤمنه را مطرح فرمود تا ارزش آنها را در حقیقتِ بندگی نشان دهد. میفرماید مردان قوام زنان هستند، آن زنانی که صالح و قانت و در غیبت شوهر حافظ حقوق او و خانواده باشند، به خاطر آنکه خداوند حقوق زنان را حفظ کرده است. برای مردان فرمود: «بِمَا فَضَّلَ اللّهُ»؛ و برای زنان در آخر آیه اخیر فرمود:«بِمَا حَفِظَ اللّهُ»؛ به خاطر آن که خداوند با مسئولیتی که بر عهده مردان گذارده حقوق زنان را حفظ کرده است.
آیه فوق میفرماید: مردان قوام زنانی هستند که چنین خصوصیاتی را دارند و کمالات خود را در اِزای زن بودن پذیرفتهاند و تمنای ارزشهای مرد بودن نکردهاند. و چون خداوند حقوق زنان را حفظ کرده آنها هم باید قانت و حافظات للغیب باشند.
با توجه به آیات فوق باید ببینیم چطور میشود که این آیات در فضای خودش درست فهمیده نمیشود، به طوری که زنهای ما حس میکنند حقوق آنها رعایت نشده است.
اگر آیات فوق را جلوی فاطمه زهرا علیها السلام بگذاریم و بگوییم ای بانوی دو عالم آیا شما راضی هستید این طور که خدا میفرماید باشید؟ آیا در این بستر، احساسِ ضرر میکنید و چون خدا گفته است میپذیرید، یا واقعاً طوری کمالات خود را میشناسید که برای کاملشدن خود، صددرصد همان که خدا میفرماید را باید عمل کنید؟ میخواهم عرض کنم اگر زنان ما نقطه کمال حقیقی خود را بشناسند مسلم بهترین راه را همان شرایطی احساس میکنند که خداوند برای آنها مقرر فرموده است. بعضی از زنان حدود 50،60 سال است از آنچه خدا برایشان آورده ناراضیاند، چون مطلوب آنها چیزهایی شده است غیر از آنچه خدا برای آنها میخواهد. اگر بعضی از خانمها فیلم تهیه میکنند تا بالکنایه بگویند ما زنان در فرهنگ دینی ضرر کردیم به جهت نشناختن کمالاتی است که زنان باید به دنبال آن باشند. البته میآیند موضوعات را برجسته میکنند. یک مرد قلدرِ بیتمدنِ بیدین را نمونه میآورند و بعد هم میخواهند نتیجه بگیرند که پس حقوق زنان در اسلام پایمال میشود، در نتیجه ما باید به حقوقی که اروپاییان برایمان پیشنهاد میکنند تن بدهیم. عملاً بخواهند یا نخواهند به اسم احیاء حقوق زنان -که بندههم معتقدم باید احیاء شود- در مسیری قرار میگیرند که فرهنگ سرمایهداری تعیین میکند و روحیه تقابلِ زن با مرد را تبلیغ میکنند و با این کار نهتنها هیچ حقوقی از زنان احیاء نمیشود بلکه در این تقابلی که دامن میزنند اولاً: به جهت وضع روحی خاص زنان، دوباره زنان ضرر میکنند و این خسارتی است به کلّ جامعه. ثانیاً: سایه امنی درست میشود که دومرتبه فرهنگ سرمایهداری به
همان شکل بتواند حیات خود را ادامه دهد. به همین جهت بزرگان دنیا معتقدند «نهضت احیاء حقوق زنانِ موجود به شدت زنان را آسیبپذیر کرده است». در حالی که برای ما مسلمانها واقعا زن و مرد مطرح نیست، ما بیش از آن که نگران مردان باشیم، نگرانیم که زنانمان در زیر لوای این شعارها ضربه بخورند. چون اگر زنان ما ضربه بخورند، خانواده ضربه میخورد، خانواده که ضربه خورد همه جامعه ضربه میخورد. به این دلیل است که باید نسبت با این بحثها حساس بود.
هر تمدنی مرکب از اجزای پراکنده نیست که بتوان بعضی را اختیار کرد و بعضی را واگذاشت. شما میدانید که اگر تمدن اسلامی را به هر اندازه بپذیرید ناخودآگاه خانوادهتان نیز به همان اندازه اسلامی میشود و اگر تمدن غربی را بپذیرید به همان اندازه خانوادهتان غربی میشود و اهداف غربی را در زندگی دنبال میکند. قبول تمدن مثل دیدن یک میز نیست که بگوییم سطح این میز را نگاه میکنیم ولی پایهاش را نگاه نمیکنیم، بلکه قبول تمدن مثل خواستن میز است که اگر میز بخواهی میز با پایه و سطح میز است. اگر تمدنی آمد با تمام لوازم و مظاهرش میآید و خانواده یکی از مظاهر فرهنگ و ادب هر تمدنی است و نه جزیی از آن و لذا اگر فرهنگ و تمدنی را پذیرفتیم حتماً خانواده به شکلی که در آن تمدن هست خودش را به صحنه میآورد. دیروز شخصی آمده بود و میگفت دخترم نماز نمیخواند چه کار کنم؟ آنوقت خودش در همان جا رعایت بعضی از دستوراتی را که اسلام واجب کرده است نمیکرد و ظاهرش نشان میداد که شیفتهی فرهنگ غرب است. در تمدن غربی نماز
نیست. مگر میشود که شما تمدن غربی را بپذیرید آن وقت بخواهید روابطتان در خانواده اسلامی باشد؟ اگر تمدنی را پذیرفتید همه لوازم آن تمدن در زندگی و روابط شما وارد میشود. اگر تمدن غربی را پذیرفتید، با توجه به اینکه خانواده جزء هر تمدنی است پس خانوادهتان حتماً غربی میشود. آیا روابط زن و شوهر و فرزند در خانوادهی غربی آن روابطی است که دین میگوید؟ تمدن غربی که اصالت را به نفسانیات میدهد نمیتواند حافظ خانوادهای باشد که هر یک از اعضاء آن باید جهت حفظ هسته خانواده میلهای خود را زیر پا بگذارند. مسلّم با ورود تمدن غربی، خانواده به صورت اسلامی نمیماند. مگر اینکه بخواهیم خانواده را به شکل سطحی حفظ کنیم که این هم ظاهر سازی بدون نتیجه است.
ابتدا باید روشن شود روز زن برای احیای چه نگاهی به زن است و میخواهیم از آن طریق چه چیزی را حفظ کنیم؟ تا آنجا که تجربه نشان داده هر شعاری در هر فرهنگی نگاه مخصوص به خود را به همراه دارد و لذا با شعارهای غربی در موضوعی خاص نمیتوان نگاهی که اسلام به آن موضوع دارد را احیاء کرد. تمدن غربی اصالت را به «قانتات» و «صالحات» نمیدهد. فرهنگ اسلامی وقتی میگوید که زنان اگر میخواهند در هویت اسلامی باشند باید قانت باشند و بندگی خدا را دوست داشته باشند و زن در راستای جلب رضای خدا از شوهر خود اطاعت میکند، چون آن فرهنگ در ابتدا عظمت بندگی خدا را برای انسان نشان داده و او هم
پذیرفته است، در نتیجه موضوع اطاعت از شوهر به عنوان مسؤل مدیریت خانه، خیلی راحت صورت میگیرد. حال اگر موضوعِ بندگی خدا از اصالت افتاد تمام دستورات الهی، تکلیفهای آزار دهنده میشود. در فرهنگ غربی دیگر خانواده به عنوان خانوادهی دینی وجود ندارد، زیرا در آن فرهنگ خدا سالاری رخت بر بسته و خویشتنسالاری به صحنه آمده و آزادی فردی جای بندگی خدا را گرفته است. نه مردها نسبت به حقوق خانواده متعهد هستند، و نه زنها. چون در آن فرهنگ اصالت با نفسانیت است و خود مداری مطرح است، بدون آن که لازم بدانند برای هدفی بزرگتر بعضی از امیال را باید زیر پا بگذارند، آیا در این حالت میتوان از خانواده به عنوان جایی که باید فرهنگ حضرت فاطمه و علی«علیهماالسلام » در آن حکومت کنند دم زد؟ میگویید چرا آنچه از خانواده انتظار داریم محقق نمیشود؟ در جواب این سؤال باید آیهای که در ابتدای بحث عرض شد دوباره مطالعه شود که میفرماید: «وَلاَ تَتَمَنَّوْا مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛ شما اول باید هرکدام میلهای فردی را محکوم میل خدا بکنید و به حکم خدا راضی شوید تا به خانواده توحیدی برگردید و در بستر آن خانواده استعدادهای الهی خود را رشد دهید و به آرامش درونی دست یابید و از نارضایتیهای دوران ظلمات آخرالزمان رهایی پیدا کنید. در فضای حاکمیت نفس امّاره هرکس زمینهی ویرانشدن دیگری است.
در خودِ آمریکا کتابهای خوبی راجع به حقوق زن نوشته شده است زیرا فجایعی که مردم آمریکا اکنون با آن روبهرو هستند - به جهت از
بینرفتن فرهنگ دینی در خانواده - باعث شده که فاجعه را بشناسند. آماری در سالهای 1995 اعلام کردند که چند سال پیش 45% زنان آمریکا معتقدند فقط باید در خانه باشند و حدود 70% از زنان معتقد بودند اگر اقتصاد خانوادهشان تأمین شود باید در خانه بمانند و کار و فعالیت در خانه را مناسب وظیفه و روحیه زنان میدانستند. زنان آمریکایی چون تجربه کردند که آمدن در جامعه مساوی با اضمحلال خانواده شد حالا به این نتیجه میرسند که برگشت به خانه آن خسارتها را جبران میکند. اگر ما با موضوع زن درست برخورد کنیم و همان طور که آیات الهی جایگاه زن و مرد را تعیین میکند موضوع را بپذیریم، زن چه در خانه باشد و چه در بیرون خانه، جامعه ما به اهداف عالیه خود می رسد.
آقای «سیرایت میلز» جامعهشناس آمریکایی میگوید: «وقتی نهاد خانوادگی فعلی، زنان را تبدیل به بردههای زبون و عروسکهای دلربا، و مردان را به صورت اسباب دست زنان در میآورد، تحقق بخشیدن به ازدواجهای موفق از عهده افراد خارج است». شما میدانید که تقریبا بیشتر از دهدرصد ازدواج موفق در کشورهای اروپایی و امریکایی نداریم. بسیاری از خانوادهها در آمریکا و بخصوص انگلستان، تک والدینی هستند، به این معنی که کودک یا با مادرش زندگی میکند و یا با پدرش. بسیاری از خانوادههایی که اسماً خانوادهاند زن و شوهر عموماً همدیگر را نمیبینند، چون بدون طلاق از هم جدا شدهاند. حالا بحث سر این است
که زنان غربی میگویند ما در ازدواج ناموفق بودهایم چون مردها با ما هماهنگی ندارند و به اصطلاح مردها اسباب دست زنها نشدهاند و از آن طرف اگر مردها با فرهنگی روبهرو شدند که باید کار مرد، اطاعت از دستورات گاه و بیگاه زنان باشد، عرصه برای مرد تنگ میشود، و ترجیح میدهد بدون تشکیل خانواده با هر زنی که خواست مرتبط باشد و این در عمل به ضرر زنان تمام میشود، و همانطور که آقای سیرایت میلز میگوید: «زن در آمریکا یا برده است، یا بازیچه تبلیغات و یا عروسک دلربا». لذا دیگر هویت اصلی زن مطرح نیست که بخواهد با حفظ آن هویت و با قوام بودن مردان در خانواده، هرکس به بهره روحانی که باید برسد، برسد. اینجاست که آن آقا میگوید شما دیگر ازدواج موفق در غرب نخواهید داشت.
وقتی ما آیات 32 و 35 سوره نساء را کنار بگذاریم دیگر جایگاه زن گم میشود و بر خلاف ظاهر که خواستیم حقوق زن را احیا کنیم، همه چیز مردانه میشود، حتی قضاوت در مورد زنان، آقای رُژهگارودی میگوید: «وقتی اقتصادِ بازار بر اقتصاد پایه برتری پیدا کرد اعتبار و موقعیت زن در تمام سطوح زندگی اجتماعی خدشهدار میشود»(1)
چون در اقتصاد بازار کار زنان در منزل که عموماً یک سوم اقتصاد ملی جامعه را تشکیل میدهد، به چیزی گرفته نمیشود و ارزشهای مردانه حکومت میکند، «قدرت» ارزش است و نه «خدمت». وقتی پول در صحنه است «قدرت» در صحنه است و عالَم داخل خانه که در آن «خدمت» حاکم
1) «زنان چگونه به قدرت میرسند»، رژهگارودی، ترجمه امانالله ترجمان، ص 18.
است بیمقدار میشود. اقتصاد بازار یعنی در آمد پولی، اقتصاد پایه یعنی گذران زندگی. بسیار تجربه کردهاید که درآمدِ بعضی از خانوادههای روستایی زیاد نیست ولی زندگیشان خوب میچرخد. در دوران گذشته چون مادر در خانه حضور فعالِ اقتصادی داشت زندگی بهخوبی میچرخید بدون اینکه پول زیادی وارد خانه شود، زنان همیشه با یک نوع تولید و ترمیم رابطه داشتند. مصرف کالاها و غذاهای بیرون خانه آن قدر زیاد نبود که نیاز به پولِ زیاد باشد. آنچه امروز در خانوادههای ما نقش بازی میکند قدرت خرید کالاهای بیرون خانه است و نه برنامههای مادران. در چنین شرایطی است که اعتبار و موقعیت زن در تمام سطوح زندگی اجتماعی خدشهدار و بیمقدار میگردد. وقتی «قدرت» ملاک ارزش شد بخواهیم و نخواهیم زنان از ارزش واقعی خود فرو میافتند. به طوری که عموماً در غرب حقوق زنها در همان مقام و پستی که مردها هستند یک سوم کمتر است. گارودی در همان کتاب میگوید: «در نظام سرمایهداری نهتنها کار زنان در خانه جزء تولید ناخالص ملی به حساب نمیآید، حتی وقتی زنان از کار بیمزد خانه فارغ میشوند و مایل به انجام کار در خارج از خانه هستند در اکثر موارد کمدرآمدترین و بیکیفیتترین کارها به آنان واگذار میشود. در فرانسه کمتر از 4% رؤسای مؤسسات زن هستند، در عوض 70% کارمندان ادارات و 80% پرسنل خدماتی را زنان تشکیل میدهند. در مجموع مزد زنان 30% کمتر از مزد مردان است»(1)
اصلا جنس نظام سرمایهداری در راستای کمبهادادن به
1) همان ص 18.
زن، این است که نمیتواند تحمل کند زن به اندازه مرد حقوق بگیرد. چون ملاک ارزشها «قدرت» است و نه «خدمت». و آنچه بهواقع احیاء زنان است ایجاد بستری است که آنها بتوانند «خدمت» خود را به عنوان ارزش ارائه دهند وگرنه اگر «قدرت» به میان آمد و ارزش به «قدرت» شد همان قدرت زنان را پس میزند.
وقتی بناست پول در خانه بیاید، مردها در پول در آوردن روی هم رفته تواناترند، اساساً نظام اقتصادی نظامی است که در آن مردها بیشتر میتوانند پول در آورند و در آن صورت دیگر ارزشهای مردانه حکومت میکند و عالَم داخل خانه که در آن «خدمت» حاکم است بیمقدار میشود. به این جمله اخیر با دقت بیشتر عنایت کنید تا رمز سقوط خانواده در دوران اخیر روشن شود. آری! «در درون خانه «خدمت» حاکم است و نه «قدرت» و اگر قدرت ملاک ارزشها شد دیگر خانه و خانواده معنی خود را از دست میدهد. شما حضور مادران ایثارگر را در درون خانهها ملاحظه بفرمائید! ببینید راستی اگر اینها در خانه نبودند چه میشد. مادران ایثارگر «خدمت» را به صحنه آوردهاند. حالا این مادر در ازاء کارشبانه روزیاش در خانه چقدر پول میگیرد؟ هیچی. در منظر نظام سرمایهداری که باید همهچیز با پول ارزشگذاری شود، کار این مادر چقدر میارزد؟ میگویند: هیچی. در حالی که مگر پول میتواند قیمت کار این مادران را تعیین کند؟ اما وقتی تعادل تعیین ارزشها بههم خورد، وقتی اقتصاد بازار حاکم شد و
ارزش به پول شد، زنان بیمقدار میشوند. چرا که ارزش واقعی زنان به «خدمت» است، خدمت هم که در نظام سرمایهداری بیارزش میباشد. اگر ارزشها را پول تعیین کند ظرائف بسیار مهمی که از وجود هوا برای حیات ما مهمتر است، مورد غفلت قرار میگیرد.
اگر ارزش زنان هم به پول شد، مردها میتوانند پولدارتر باشند پس با ارزشترند و لذا ارزشهای مردانه ملاک ارزیابی زنان قرار میگیرد. و این دامی است که فمینیسم بدون آن که بداند در آن افتاده است.از همان روزی که اقتصاد بازار ارزش شد مادربزرگهایِ من و جنابعالی که به جهت غلبه «خدمت» بر «قدرت»، تاج سر همه بودند دیگر بیمقدار شدند، چون نمیخواستند پول در آورند و لذا خدمات آنها مطلوب کسی نبود؛ چون مطلوب همه پول و قدرت شد، پس آنها باید به آسایشگاه سالمندان سپرده شوند، زیرا در نظام پول و قدرت، جایی برای نقش آنها پیشبینی نشده است. در چنین نظامِ ارزشی، عالَم اسلامی و حقوق زن در اسلام زیر سؤال میرود. وقتی که ارزش به پولدار بودن شد نه به خدمتکردن، زنان ما باید بسیار هوشیار باشند که تحت تأثیر چنین شرایطی گوهر خدمتکردن خود را بهراحتی زمین نگذارند و تحت تأثیر اقتصاد بازار سعی نکنند خودشان هم مهرهای از اقتصاد بازار شوند. چقدر راحتند زنانی که در حال حاضر بدون آن که خود را ببازند ارزش خود را به خدمت میدانند نه به اقتصاد بازار. وقتی متوجه باشیم زنانی که گرفتار اقتصاد بازار زمانه شدهاند چه اندازه در فشار روحی و جسمی هستند، میفهمیم چقدر موقعیت زنانی که توانستهاند از عرصه اقتصاد بازار خود را نجات دهند،
برای خودشان مورد پذیرش است. آنها اگر هم کار اقتصادی کنند، ولی آنچنان ارزش «خدمت» را احساس کردهاند که ارزشی برای پول خود قائل نیستند، آنها برای کاری که «خدمت» است ارزش قائل هستند و خودشان را در دل خدمت، حیات میبخشند. بنده حسرت روح زنانی را میخورم که خودشان را در خدمت غرق کردهاند و نه در قدرت. بنده چون معلم هستم و موضوعات را با روحیه تربیتی دنبال میکنم، خدمت و تعلیم و تربیت را بسیار با ارزشتر از آن میدانم که بتوان با پول آن را ارزشیابی کرد و لذا فکر میکنم انسان با خدمتی که در تعلیم و تربیت انجام میدهد آنچنان روح خود را اشباع میکند که هرگز پول نمیتواند در هیچ اندازهای جای آن را بگیرد.
کتابی است تحت عنوان «حق زنان» که سه خانم دانشمند آن را نوشتهاند و یکی از آنها پنجماه رئیس جمهور پرتقال بوده است. نویسندگان در این کتاب میگویند: «از کل مشکلات و مسائل، در مسئله زنان، مسئله از دست دادن چیزی و یا بهدستآوردن چیز دیگری نیست، بلکه این مسئله به هویت او مربوط میشود».(1)حرف این خانمها این است که نباید بگوئیم در شرایط جدید چه به دست آوردهایم یا چه از دست دادهایم، بلکه در شرایط جدید مسئله زنان مربوط به هویت آنهاست که از دست رفته است. به تعبیر خودشان «ما الگوهای متعالیمان را از دست دادهایم» در واقع به زبان بیزبانی دارند میگویند ما چون بیفاطمه شدهایم به چنین روزگاری دچار شدیم. خانم دومیتیلا باریوس از مبارزان کشور
1) همان، ص 47.
بولیوی وقتی در کنفرانس بینالمللی زن در مکزیک در سال 1976 شرکت میکند و میبیند شرکت کنندگان در آن کنفرانس برای مسائلی نظیر همجنس بازی زنان اهمیت قائل میشوند و نگرانند چرا آنها هم مثل مردان چند معشوقه ندارند! به خانم رئیس کنفرانس میگوید: شما هر روز صبح یک پیراهن میپوشید و مویتان را آرایش میکنید و به سر و صورت خود رنگ و روغن میمالید، آیا شما میتوانید از حقوق ما زنان که فقط یک مسکن کوچک اجارهای داریم دفاع کنید؟ به عقیده شما راه حل مشکلات ما در مبارزه با مردها است؟»(1)
میگوید: شماها با کارهایتان حرف کسانی را که میگویند زنان بیخاصیت و بیمقدارند ثابت میکنید.
وقتی با دقتْ جریانهای احیای حقوق زنان را که با رویکرد غربی فعالیت دارند، بررسی میکنیم ملاحظه میشود که بیشترین کار این جریانها موضوع تحریک زنان و جبههگیری جلوی مردان است و عملاً زنان را به ورطههایی میاندازند که موجب بیمقداری زنان میگردد و در نتیجه درست عکس آنچه بناست ثابت شود، ثابت میگردد. اینگونه جریانها عملاً ثابت میکنند که زن موجودی است که به راحتی تحریک میشود و به جای روحیه مسئولیتپذیری وسیله دردسر خواهد بود. بعضی از زنان متوجه نیستند که به جای احقاق حقوق، دارند کاری را میکنند که مردها به این نتیجه برسند که زنان انسانهای پرزحمت و پر مدعایی هستند.
1) همان، ص 40.
اگر زنان و مردانِ مسلمان بیدار نشوند عدهای تحت عنوان نهضت احقاق حقوق زنان، با یک نوع عوام فریبی، دندان تیز کردهاند که دختران و زنان را مقابل اسلام و انقلاب اسلامی قرار دهند و با طرح ارزشهای غربی طوری نتیجهگیری کنند که اسلام مانع تحرک و رشد زنان است. ما اعتقاد داریم که زنان باید در فضایی باشند که بتوانند کمالات فردی و اجتماعی خود را ظاهر کنند و چون اسلام به نقش تربیتی زن اهمیت میدهد نهایت سرمایهگذاری را برای به نتیجه رساندن کمالات زنان به کار میگیرد. قرآن میفرماید: «شرایط اسلام طوری است که زن و مرد بدون این که کوچکترین ظلمی به حقوقشان بشود، میتوانند به حیات برتر از زندگی حیوانی برسند».(1)
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «زنان ما باید مقابل بعضی آخوندهای بیاطلاع از مصالح مسلمین که نظرات خودشان را تحمیل کردهاند تا زنان ما را از حقوق خودشان محروم کنند، بایستند.»(2)امام خمینی«رحمةاللهعلیه» خوب فهمیده بود که جریان حقوق زنان اگر خوب به صحنه نیاید اولین ضربهاش آسیبرساندن به زنان و مادران جامعه است. همینطور که به اسم دموکراسی هوسهای سرگردان را تحریک میکنند تا اسلام را نفی کنند. جریانهای سیاسی غرب برنامه دارند که به اسم احیاء حقوق زن، بیبند و باری را دامن بزنند و هرگونه اعتراضی را که در این رابطه بشود به عنوان مقابله با زنان قلمداد کنند و خودشان را در ظاهر پشتیبان حقوق زنان جا زده و آنها را مقابل انقلاب اسلامی قرار
دهند. ما باید تلاش کنیم حیات معنوی زن را در همان فضای قرآنی احیا و تبیین کنیم، تا زنان ما نه تنها فکر نکنند چیزی را از دست میدهند بلکه بدانند اسلام به واقع و به نحو جامع، تمام کمالات آنها را مدّ نظر قرار داده و اگر به واقع میخواهند روز زن داشته باشند، روز زن یعنی روز بازگشت به حقوق حقیقی و حیات معنوی زن و شناخت خطراتی که در دوران جدید همه زنان دنیا را تهدید میکند. و مردها هم اگر این خطرات را نشناسند و ندانند، کارهایشان عملاً وسیله تأیید سخن دشمنان خواهد شد.
پروردگارا به حقیقت فاطمه زهرا علیها السلام زنان و مردان ما را از توطئهای که برای از بین بردن فضای معنوی خانواده ایجاد کردهاند آگاه بگردان و توفیق حفظ خانواده دینی با حفظ حقوق خانواده و حفظ حقوق زنان را به ما عطا بفرما.
پروردگارا توفیق کسب کمالاتی را که در مرد بودن و زن بودن برای ما مقرر کردهای به ما عطا بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
«وَ إِیاکَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ فَإِنَّ رَأْیهُنَّ إِلَی أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ وَ اکْفُفْ عَلَیهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیهِنَّ وَ لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یعْرِفْنَ غَیرَکَ فَافْعَلْ وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیحَانَةٌ وَ لَیسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیرِهَا وَ إِیاکَ وَ التَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ»؛
بپرهیز از مشورت با زنان که زنان سست رأی هستند، و در تصمیم گرفتن ناتوان، و در پردهشان نگاه دار تا دیدهشان به نامحرمان نیفتد که در پرده بودن، آنان را از - هر گزند - نگاه دارد، و برون رفتنشان از خانه بدتر نیست از آنکه بیگانه که بدو اطمینان نداری، را نزد آنان در آری. و اگر توانی چنان کنی که جز تو را نشناسند، روا دار، و کاری که برون از توانایی زن است به دستش مسپار، که زن گل بهاری است، لطیف و آسیبپذیر، نه پهلوانی است کارفرما و در هر کار دلیر، و
مبادا گرامی داشتِ - او را - از حد بگذرانی و یا او را به طمع افکنی و به میانجی دیگری وادار گردانی.
و بپرهیز از غیرت ورزیدن نابجا که آن درستکار را به نادرستی کشاند، و پاکدامن را به بدگمانی خواند.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام در این فراز از نامه سی و یک به فرزندشان حضرت امام حسن علیه السلام موضوع حذر از مشاوره با زنان خاصی را در میان میگذارند و میفرمایند: «إِیاکَ وَ مُشَاوَرَةَ النِّسَاءِ»؛ سپس علت آن را اینطور بیان میکنند که «فَإِنَّ رَأْیهُنَّ إِلَی أَفْنٍ وَ عَزْمَهُنَّ إِلَی وَهْنٍ» چون داوری و قضاوتشان سست و ارادههایشان ضعیف است.
خواهش بنده این است که ابتدا بدون هیچ قضاوتی سعی بفرمائید در فضای بحث قرار بگیرید تا جایگاه و خاستگاه سخن حضرت درست روشن شود و بتوانید نتیجهی لازم را از آن رهنمود ببرید. و همینجا تأکید کنم با توجه به اینکه تمام صحبتهای حضرت دارای نتایج حکیمانه است پس معلوم است این فراز هم دارای نتایج حکیمانهای است که از آن طریق میخواهند انسان را از بیراههها آزاد کنند.
حضرت پس از سخن مذکور که إنشاءالله به شرح آن خواهیم پرداخت، میفرمایند: «وَ اکْفُفْ عَلَیهِنَّ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ بِحِجَابِکَ إِیاهُنَّ فَإِنَّ شِدَّةَ الْحِجَابِ أَبْقَی عَلَیهِنَّ»؛ آنان را در پرده نگهدار تا چشمشان به نامحرم نیفتد و برای آنها پایدارتر و ماندنیتر است که در نهایت حجاب و دور از چشم نامحرم باشند. «وَ لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ» و برون رفتن آنان از خانه بدتر از آن نیست که نامحرمِ غیر مطمئن
را وارد زندگی آنان نمایی «وَ إِنِ اسْتَطَعْتَ أَلَّا یعْرِفْنَ غَیرَکَ فَافْعَلْ»؛ و در حفظ حرمت آنها تا آنجا بکوش که اگر میتوانی کاری کنی که جز تو کسی را نشناسند، این کار را بکن. «وَ لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا»؛ چیزی که از حدّ آنها سنگینتر است بر آنها حمل نکن. «فَإِنَّ الْمَرْأَةَ رَیحَانَةٌ وَ لَیسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ زیرا زنان چون گل بهاری لطیف و آسیبپذیر هستند و نه قهرمان. «وَ لَا تَعْدُ بِکَرَامَتِهَا نَفْسَهَا وَ لَا تُطْمِعْهَا فِی أَنْ تَشْفَعَ لِغَیرِهَا»؛ مبادا در گرامی داشتن او زیادهروی کنی و یا او را به طمع افکنی که بخواهد برای دیگران شفاعت کند. «وَ إِیاکَ وَ التَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَةٍ»؛ و بر حذر باش از غیرت نشاندادنِ بیجا «فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ»؛ که این کار سالم را بیمار، و پاکدامن را بهسوی بدگمانی کشاند.
با توجه به این که هنر ما باید این باشد که سخنان حکیمانه امامان معصوم علیهم السلام را تا آنجا که ممکن است در همان سطحی که مطرح است بفهمیم بحث را ادامه میدهیم. هنر این نیست که وقتی نمیتوان موضوع را درست فهمید، صورت مسئله را پاک کنیم. برای فهم این فراز مقدماتی نیاز است، و مسلّم در بستری که قرآن به زن نظر دارد این سخنان مطرح است و با دقت بیشتر روشن میشود این سخنان تبیین سخن خدا است.
قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِیرًا وَنِسَاء»؛(1)ای مردم، تقوای پروردگاری را پیشه کنید که شما را از نَفْس واحد خلق کرد و از همان نَفْس واحد، زوجش را - نه زنش را - آفرید و سپس از آن دو، زنان و مردان زیادی را گسترانید. چنانچه ملاحظه میفرمائید طبق آیه فوق یک نَفْس است که زن و مرد از آن خلق شدهاند. پس زن و مرد از یک مقام و یک حقیقت هستند. هر کدام را از همان پارهای که همسرش را آفریده، آفریده است. پس وقتی که نفس واحدی در کار است مسلم برتری یکی بر دیگری در کار نیست. و امام معصوم علیه السلام به این نکته کاملاً واقف هستند و باید ما این حرفها را از گوشمان بیرون کنیم که در اسلام زن و مرد از نظر ارزش درجهای متفاوت دارند. اینها حرفهای اسلام و مسلمین واقعی نیست. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در وصیتنامه الهی سیاسی خود میفرمایند:
«ما مفتخریم که بانوان ما و زنان پیر و جوان و خرد و کلان، در صحنههای فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر، و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند. و آنان که توان جنگ دارند در آموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت و از محرومیتهایی که توطئهی دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها
1) سوره نساء، آیه 1.
بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی از آخوندهای بیاطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نمودهاند».
چنانچه ملاحظه میفرمایید از نظر دانشمند اسلامی و یک اسلامشناس واقعی مثل حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» اولاً؛ حضور فعال زنان در صحنههای فرهنگی و نظامی یک افتخار محسوب میشود. ثانیاً؛ مقابلهی زنان را در مقابل توطئههایی که میخواهند آنها را منزوی کنند یک کار بزرگ و ضروری میدانند.
یا قرآن در آیه 21 سوره روم میفرماید: «وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیهَا...»؛ یعنی؛ از نشانههای حضور حضرت حق اینکه از جان خودِ شما، همسران شما را آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید، همانطور که در سوره آلعمران آیه 164 میفرماید: خداوند، رسولی از جان خودتان برایتان مبعوث کرد «لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَیالْمُؤْمِنِینَ اِذْبَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ...». یعنی؛ همانطور که رسولخدا صلی الله علیه و آله جان مؤمنین است و در مقام یگانگی با روح مؤمنین قرار دارد، همسران شما نیز در این حدّ با جان شما یگانهاند.
پس به عنوان یک اصل باید فراموش نکنیم که زن و مرد از یک نَفْس واحد خلق شدهاند و هیچکدام بر دیگری برتری ندارند.
امام صادق علیه السلام میفرمانید: «... خداوند تبارک و تعالی آنگاه که آدم را از خاک آفرید و به ملائکه فرمان داد تا او را سجده کنند، خوابی عمیق بر
او چیره ساخت، سپس مخلوقی جدید بیافرید... که وقتی به حرکت آمد، آدم از حرکت او به خود آمد، چون بدان نگریست، دید زیباست و همانند خود اوست، جز این که زن است ... آدم در این هنگام گفت: خداوندا این مخلوق زیبا کیست که من نسبت به او چنین احساسِ انس میکنم؟ خداوند گفت: این بندة من حَوّا است.»(1)
در همین روایت امام سخنان کسانی را که میگویند: خداوند حَوّا را از دندة پائین آدم آفرید، رد میکنند، بلکه روشن مینمایند که آدم دید «همانند خود اوست».
پس از طرح اصل اول مبنی بر این که زن و مرد از نفس واحدی خلق شدهاند و هر دو دارای گوهر واحدی هستند، اصل دومی را میتوان مطرح کرد که خداوند میفرماید: اگر هر کدام از آنها عمل صالحی را انجام دهند بدون هیچ تبعیضی نتیجه کار خود را میبرند، که این نشانه آن است که در اصلِ شخصیت و فهم حقیقت مساویاند. به عنوان مثال اگر یک آدم مست و یک آدم هوشیار پول به گدا بدهند هر دو یک ارزش ندارد، زیرا آدم مست اصلاً در حالت انتخاب طبیعی نیست و لذا بخشش او یک بخشش اختیاری به حساب نمیآید. پس اگر آن دو یک عمل را انجام دهند چون در حین انجام بخشش یک شخصیت و یک انگیزه ندارند عمل آنها ارزش یکسان ندارد. حال اگر دو شخصیت یک عمل را انجام دهند
1) بحارالأنوار، ج 11، ص 221.
و خداوند بفرماید ارزشِ عملِ هر دوی آن ها مساوی است نتیجه میگیریم که این دو شخصیت در حقیقت و ذات خود، از نظر ارزش مساویاند. خداوند در قرآن میفرماید: «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛(1)هرکس از زن و مرد عمل صالحی را انجام دهند، در حالی که مؤمن باشند، به هر کدام حیات طیب و پاک میدهیم. حیاتی که آلوده به خیالات دنیایی و امیال حیوانی نباشد. طبق این آیه خداوند میفرماید: زن و مرد هر کدام که باشند، در صورتی که مؤمن بوده و عمل صالحی انجام دهند، عملشان برای ما یک اندازه ارزش دارد. نتیجه میگیریم که ارزش شخصیتشان نزد خداوند یکسان است و در ادامه میفرماید: «وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛(2)و حتماً با مقیاس قرار دادن بهترین عمل، بقیه اعمالشان را نیز پاداش میدهیم. پس با توجه به این اصل از این دو آیه این را فهمیدیم که زن و مرد در شخصیت و مقام، از نظر اسلام یک میلیاردیم فرق ندارند. البته اگر کسی عکسِ آن را هم بگوید و بخواهد زن را برتر از مرد بداند به همان انحراف دچار است که کسی بگوید مردان برتر از زناناند. نکته سومی که نباید مورد غفلت قرار گیرد اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلْجَنَّةُ تَحْتَ اَقْدامِ الْاُمَّهاٰت»؛(3)بهشت زیر پای مادران است. اینجا نفرمود بهشت زیر پای زنان است. چون موضوع وظایف مادری نسبت به
فرزند، یک موضوع تربیتی و معنوی است و از این جهت ارزش خاص خود را دارد و لذا نفرمود بهشت زیر پای پدران است. حال اگر مادران نقش مادریشان را از دست دهند و با غفلت از مسئولیت مادری و تربیتی صرفاً در تأمین نیازهای اقتصادی با پدران همتراز شوند، عملاً افراد جامعه در مسیری میافتند که در انتها بیبهشت میشوند، چون مادران تربیت آنها را که منجر به بهشت میشد خوب انجام ندادند، نکتهای که در روایت فوق مورد نظر است امتیازی است که زنان از جهت مادربودن دارند و بهرههایی که جامعه از این جهت از زنان خواهد برد.
در جامعهای که زنان از وظیفة مادری خارج شوند و نقش پدری به عهده گیرند، افراد آن جامعه از بهشت محروم میشوند. این نکته را از آن جهت عرض کردم که عزیزان عنایت داشته باشند که از منظر اسلام رویهمرفته مسیر حقیقی زن به کدام سمت است تا بتوان مسیر غیرحقیقی او را نیز معلوم کرد. با توجه به این نکته است که ائمه اطهار علیهم السلام در توصیههای خود میخواهند شرایطی فراهم شود تا بستر وظیفهی مهم مادری زنان بهخوبی فراهم گردد، و این رسالت اجتماعی که در چهاردیواری خانه انجام میشود ضایع نگردد. اگر زنان نقش پدر را به عهده گرفتند و خانواده دارای دو پدر شد خسارت اصلی که همان غفلت از نقش مادری است سر بر میآورد. در این راستا دو مشکل پیش میآید: یکی اینکه زن از مسیر صحیح خود منحرف شده است و خودش برای
خودش زیر سؤال میرود و احساس بیهویتی میکند، مثل بسیاری از زنان دنیا که در حال حاضر خودشان برای خود مسئله هستند. مشکل دوم، این که جامعه از مسیر تربیت دینی که به بهشت ختم میشود محروم میگردد. پس اینجاست که نقش تربیت کودکان به عهدة هیچکس غیر از مادران نمیتواند قرار گیرد. تربیت کودکان را به عهدة هرکس گذاشتید به عهدة ناکس و نااهل گذاشتهاید. نه مدرسه، نه استاد، نه مهد کودک، هیچ کدام، به هیچ وجه، مقامش، مقام تربیت حقیقی، که مسیر انسان را به بهشت سوق دهد، نیست. این مادر - یعنی زن- است که باید در مسیر رسالت اصلیاش که همان تربیت انسان است قرار گیرد و از این جهت، مظهر خداست. همانطور که خدا پناه روح هر انسانی است، مادران پناه روح کودکانشان هستند. شخصی آمد خدمت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله پرسید یا رسول الله به چه کسی خدمت کنم. فرمودند به مادرت. عرض کرد بعد به چه کسی. فرمودند: به مادرت، پرسید یا رسول الله بعد به چه کسی خدمت کنم، فرمودند: به مادرت. مرتبه چهارم فرمودند به پدرت. مسلّم حضرت نمیخواهد برای زنان پارتی بازی کنند. ولی چون مقام مادر، مقام جذب روح فرزند است برای هدایت، و نظر فرزند به مادر موجب هدایت او میشود، اینچنین افراد را متوجه مادران مینمایند. مگر اینکه مادر، پدر شده باشد که به تعبیر حضرت از حالت «گُلبودن» به «قهرمانبودن» تبدیل شده و به تعبیر دیگر از گُلبودن به درختبودن و میوهدادن که شأن پدر است، تغییر هویت داده است. گل که نباید میوه بدهد، گُل باید روحها را بپروراند، نه جسمها را. پس زن به اعتبار مادربودن، بهشت افراد جامعه را
تأمین میکند و آنها را تا رسیدن به بهشت جلو میبرد. ممکن است مهدهای کودک بتوانند از نظر نظمِ رفتار و گفتار کودکان ما را راهنمایی کنند ولی از آن جایی که انسانها با دلشان زندگی میکنند باید مادران با دلسوزی خاص خود دلهای کودکان را جهت دهند و این کار از هیچکس و هیچجا به معنی خاص آن بر نمیآید. تربیت حقیقی انسانها، مخصوص مادران است و فقط مادرانند که با غریزهی مادری عمل میکنند، حتی آن مادرانی که میخواهند با تخصص تعلیم و تربیتِ خود عمل کنند بعضی جوانب را نادیده میگیرند. هر چند آن تخصص در جای خود برای جامعه مفید است، ولی کودک مادر میخواهد نه متخصص تعلیم و تربیت.
همانطور که کودک با هدایت باطنی و الهی میداند چگونه پستان مادرش را بمکد، اگر مادران در بستر طبیعی خود قرار گیرند به کمک همان هدایت باطنی و الهی به بهترین نحو وظیفه خود را انجام میدهند. اما اگر زنان ما پدر شدند، دیگر روحشان زمینهی القای هدایتهای باطنی را از دست میدهد و کودکان آنها از اساسیترین ارزش که همان تربیت مادرانه است محروم میشوند، زیرا ارزش انسانها به تربیت آنها است و موضوعات اقتصادی فرع آن است و اساساً تربیت از مقولة مادیات نیست تا با مادیات مقایسه شود. آیا میتوان گفت کار مادران، وقتی می توانند فرزندان خود را به بهشت بفرستند، چند میلیاردتومان قیمت دارد؟ میتوان
گفت ارزش کار مادرانمان را با پول اندازهگیری کنیم؟ مگر مادران ما ساختمان و ماشیناند؟ چون مقام مادری مقام تربیتی است، با ارزشهای اقتصادی قابل اندازهگیری نیست. حال اگر شخصیت زن یک شخصیت اقتصادی شد، به همان اندازه از مادری خارج شده است. زنان به اندازهای که مادرند - حال چه مادر باشند، و چه مادروار در مسیر تربیت جامعه قدم بردارند - در اصلْ خودشانند و قیمتشان بیانتهاست. ولی اگر خواستند با ارزیابیهای اقتصادی شخصیت خود را ارزیابی کنند، سخت بیمقدار میشوند، و در آن صورت تکتک افراد جامعه مسیرشان به جهنم ختم میشود و از بهشت در میآیند.
با این مقدمه خواستم عرض کنم؛ اولاً: حضرت مولیالموحدین علیه السلام سخنی نمیگویند که منجر به تقلیل ارزش زن شود. ثانیاً: روشن شود حضرت علیه السلام میخواهند فرزندشان و همهی ما نسبت به بستر تربیت کودکان یعنی مادران حساسیت کامل داشته باشیم. خداوند تأمین نیازهای اقتصادی خانواده را در شرایط طبیعی به عهده مردان گذاشته تا بهترین شرایط برای تربیت فرزندان و روح خدمتگذاری در خانه، برای زنان فراهم گردد. باید فضای صحبت حضرت را شناخت و سعی نمود از توصیه آن حضرت نهایت استفاده را کرد، مثلاً فضای صحبت من مشخص است. در این فضا وقتی میگویم زنی که مرد شد ارزش ندارد، یک کسی برود بگوید فلانی میگوید اگر زنان ریش درآورند دیگر ارزش ندارند. سخن را اینطور نقلکردن باعث میشود تا عملاً مطلب از فضای خود خارج گردد.
مسلّم چهار نکته را حضرت در نظر دارند. 1- زنان و مردان از نَفْس واحد خلق شدهاند و حقیقتشان مساوی است. 2- نتیجه عملشان اگر عمل صالح انجام دهند مساوی است. 3- مادران در نظام اسلامی مقامشان بسیار بالاست. 4- آنچه به واقع برای هر انسانی ارزش دارد تربیت است نه اقتصاد و از این جهت نقش زنان بسیار حساس است. با توجه به این چهار نکته وقتی حضرت میفرمایند: حذر کن که با زنان مشورت کنی، معلوم است زن در اینجا به معنی خاص است و در شرایط خاص. چون وقتی قرآن میفرماید: «...فَاِنْ اَرَادَا فِصالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیهِمَا...»(1)اگر پدر و مادر بخواهند با رضایت و مشورتِ یکدیگر، فرزندشان را از شیر بازگیرند، گناهی مرتکب نشدهاند. پس مشورت کردنِ زن و مرد با همدیگر در امر فوق مورد تأیید قرآن است و میفرماید: پس از اینکه مرد، زن خود را طرف مشورت قرار داد و هر دو به چنین نتیجهای رسیدند که فرزند خود را از شیر باز گیرند، در این حالت گناهی مرتکب نشدهاند. پس اگر در جای دیگر در فرمایش امامعلی علیه السلام داریم که: «اِیاکَ وَ مُشاوِرَةُ النِّساءَ اِلاّ مَن جُرِّبَت بکِمال عَقلٍ»(2)بر حذر باش از مشاورة با زنان، مگر آنهایی که کمالِ عقلِ آنان آزمایش شده باشد. نتیجه میگیریم اولاً: آن توصیه که به حضرت امام حسن علیه السلام فرمودهاند؛ توصیهی مطلق به ترک مشورت با زنان نیست. ثانیاً: نساء در این روایت مثل بسیاری از روایات به معنی زنانی است که بیشتر جنبه شهوانی زندگی
را محور قرار دادهاند، حضرت ما را از مشورت با چنین زنانی بر حذر میدارند.
امروز جامعة غربی در اثر میدانداری میلِ زنان هوسباز، در حال سقوط کامل است. و در این سقوط زن و مرد فرق نمیکنند و همه سقوط خواهند کرد. پس توصیهی امام برای نجات جامعه است.
به گفتهی نیلپستمن جامعه شناس آمریکایی؛ «وقتی در نهاد خانوادة فعلی، زنان مبدل به بردههای زبون و عروسکهای دلربا، و مردان بهصورت اسبابِ دست زنان در میآیند، عفت بخشیدن به نظام خانوادگی موفق از عهده افراد خارج است.» پس در واقع میتوان گفت در بسیاری موارد مردم گوهر خانوادة اسلامی را از دست دادهاند. حضرت در همان راستایی که فرمودند خیلی بذلهگو مباش، میفرمایند با زنان هم مشورت نکن یعنی مواظب باش تحت تأثیر عروسکهایی قرار نگیری که جز به ظواهر خود به چیز دیگری نمیاندیشند و اسباب دست آنها مباش. مشورت با این نوع زنان، مرد را و زن را و جامعه را ساقط میکند. سپس در همین راستا میفرمایند اینها رأیشان سست است و ارادههایشان به موضوعاتِ پایین و سطحی معطوف است. آیاتی که میگوید زن و مرد از نفس واحدند و اگر عمل صالحی انجام دهند ارزش یکسانی دارند، و دینی که میگوید تربیت جامعه به دست مادران است، آیا میآید بگوید این زنان و مادران به هیچ دردی نمیخورند. همان امامانی که به ما توصیه میکنند در همه امور
سعی کنید رضایت مادرتان را به دست آورید، حتی اگر سنی از شما گذشته و خودتان دارای عروس و داماد هستید اگر میخواهید مسافرت غیر واجب بروید، از مادرتان اجازه بگیرید، میتوان گفت آن امامان میگویند رأی این مادر - به اعتباری که زن است- پست و سست است؟! آن مکتبی که اینچنین برای زن ارزش قائل است اگر گفت مواظب باش زنان را مورد مشورت خود قرار ندهی، مسلّم منظور زنان خاص و در شرایط خاص است. از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم: «مَا اَکْرَمَ النِّساءَ اِلاّ کَریمٌ وَ لا اَهَانَنَّ اِلاّ لَئیمٌ»؛(1)زنان را بزرگ نمیدارد مگر انسان بزرگ و بزرگوار، و آنان را کوچک نمیشمارد مگر انسان پست و فرومایه. ولی با این همه باید مواظب بود مردها تحت تأثیر عروسکان گرفتار سطحینگری قرار نگیرند و آنها سلیقههایشان را بر مردها تحمیل نکنند. در روایت داریم؛ نگاه به چهرة پدر و مادر ثواب دارد. از طرفی فرمودند: نگاه بر خط قرآن هم ثواب دارد. یعنی مثل قرآن که دارای باطن است و نگاه به خطوط قرآن ما را متوجه جلوهی آن باطن میکند، پشت چهره ی پدر و مادر یک باطن معنوی نهفته است، و اینچنین والدین - که یکی از آنها زن است- مورد احترام هستند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام ما را از خطراتی برحذر میدارند که جوامع غیر مذهبی بهخصوص جامعهی غربی گرفتار آن است، یکی از آن خطرات سرگرمی صرف و دیگر حاکمیت سلیقة زنانِ سطحیشده و شهوتزده است به طوری که محور زندگیها سلیقه چنین زنانی بشود، کافی است خانم خانه از این دکور یا فرش خوشش نیاید، حالا آقا باید با
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 1520.
گرفتن وام و اضافه کاری سلیقه ایشان را عملی کند، چون کاری ندارد مگر انجام آنچه را خانم خوب یا بد میداند. حضرت میفرمایند به عنوان یک اصل در زندگی هرگز رأی این نوع زنان را نپذیر، چون ما با داشتن رهنمودهای اسلام برای کارها ملاک داریم پس هر زن و مردی که منطبق با اسلام حرف بزند حرفش مقدس است. آیا امروز جامعة جهانی بر اساس نیازهایش تولید میکند، یا بر اساس میل اینگونه زنان؟ وقتی سلیقه این نوع زنان حاکم شد دیگر مسئله اصلی جامعه فراموش میشود. بسیاری از فروشگاهها در صدد تهیه مُدهایی هستند که زنان میخواهند، و مردها هم بخش مهمی از اقتصاد خانه را صرف همین نوع خریدها میکنند، آیا دیگر فرصت فکرکردن و تعالیبخشیدن به خود دارند؟ فرهنگ مُد، فرهنگی است که آن نوع زنان دامن میزنند، حتی آن مدهایی که مردها به دنبال آن هستند و از آن پیروی میکنند.
اگر زنان در تعهد و تدین و مادری نباشند، همهی جامعه بازیچهی هوس آنان قرار میگیرد. آیا تذکر حضرت برای نجات از چنین ورطهای لازم نیست؟ میفرمایند این نوع زنان خودشان در انتخاب بهترینها سست هستند و تحت تأثیر وَهمیات خود میباشند، و اگر نظرآنان را وارد زندگی کردی عملاً وَهمیات را وارد زندگی کردهای. حرف هرکس با همسرش باید این باشد که من رأی دین را از شما میپذیرم، خودم هم رأی دین را عمل میکنم نه نظر خود را، و از این طریق از دلسوزیهای همدیگر محروم نمیشوید.
آری فقط از این طریق میتوان نسبت به همدیگر دلسوزی نمود و وجود یکی مانع کمال دیگری نگردد. و واقعاً هم فرق نمیکند که زن اسباب دست هوس مرد باشد و یا مرد اسباب دست هوس زن باشد، در هر دو صورت هر دو قربانی شدهاند.
اگر حقوق زنان نیز توسط مردان رعایت نشود باز فضای خانه از تجلی رحمت پروردگار محروم میماند و لذا نباید به کرامت شخصیت زن تجاوز شود، همچنانکه بنا به سخن حضرت نباید به اسم رعایت زنان، گرامیداشتِ آنها از حدّ بگذرد و میلها و سلیقههای وَهمی زنانه بر سازمان خانواده و جامعه حاکم گردد. با این مقدمات و توجه به شخصیت پذیرفته زن در اسلام و با آن مبنا باید به هشدارهای حضرت توجه کرد. به جهت محرومیت از این هشدارها، زندگیها در جامعه جهانی امروز طوری شده که بیشتر از نیازهایشان ابزار دارند، و بیش از آنکه حکمت در انتخابهایشان نقش داشته باشد سلیقة زنان نقش دارد، و اینگونه حضور زن غیر از حضور زنی است که در محیط خانه مادر است و محیط را برای تربیت فرزندانش و برای صعود همسرش فراهم میکند. زنی که مقام مادریش را از دست نداده، فرشتهای است در خانه که سایهی رحمت او سراسر جامعه را فرا میگیرد. این زن در تربیت الهی همسر و فرزندش بسیار مؤثر است و از این طریق خدمتی شایان به جامعهی خود مینماید. زنان ابتدا این رسالت را که باید مظهر عفت و هدایت باشند فراموش میکنند، سپس عروس حجلهنشین میشوند. عروس حجلهنشین کسی است که فقط کارش نظر به بُعد شهوانی زندگی است. حضرت به
فرزندشان توصیه میفرمایند که مواظب باش عروسهای حجلهنشین تفکر تو را تحت تأثیر خود قرار ندهند، این زنان با زنانی که تمام دغدغههایشان نجات خانواده است بسیار متفاوتاند.
وقتی زنان وظیفهی اصلی خود را فراموش کردند، موضوع رقابت با مردان پیش میآید، وقتی رقابت پیش آمد قدرت مردان را میطلبند و از این طریق مردها را در خدمت خود میگیرند و اصرار دارند نظر و سلیقه آنها حاکم باشد، حضرت میفرمایند مواظب باش با این نوع زنان مشورت نکنی. زیرا بر خلاف ادعایشان نظراتشان سست و بیمایه است. حال در این فضا و با نظر به این زنان میفرمایند سعی کن آنها را در پرده و حجاب نگه داری تا نامحرم را ننگرند زیرا در پرده بودن بهتر آنها را از گزندها حفظ میکند، و نیز سعی کن نامحرمِ غیر قابل اعتمادی به زندگی خصوصی آنها وارد نشود که ضرر آن کمتر از آن که با آن روحیه وارد عرصه جامعه شوند نیست. پس به طور خلاصه سعی کن آن زنان و در آن فضا کمترین ارتباط را با مردهای غریبه داشته باشند. البته و صد البته این غیر از ارتباط ایمانی و متعهدانهای است که خواهران ایمانی با برادران ایمانی جهت حل مسائل اجتماع دارند. هر چند در این موارد هم در عین این که نباید به اسم عدم اختلاط با نامحرم از مسئولیتها شانه خالی کرد، تا آنجا که ممکن است باید ارتباطها در حدّاقل ممکن باشد. ولی آن مردی که به اسم عدم ارتباط با نامحرم مانع فعالیتهای فرهنگی همسرش میشود، اگر ممانعت او موجب نقیصهای در فعالیتهای دینی شود باید فردای قیامت جواب این ممانعت را بدهند. یک مسئله آن است که زنان
باید روحیة خود را بهتر بشناسند و هر چه کمتر در معرض ارتباط با مردان غریبه باشند. مسئله دیگر آن است که مردها باید متوجه باشند اگر خداوند اذن خروج زنان از خانه را به آنها داد، آن اذن به معنی ممانعت نیست. مثل این است که به افسر راهنمایی در چهار راه اذن دادهاند که زیر نظر او و به دستور او ماشینها حرکت کنند، حالا ایشان به بهانه این که باید به دستور من حرکت کنید نمیتواند به هیچ ماشینی اجازه حرکت ندهد بلکه باید با مدیریت او حرکت ماشینها انجام گیرد. مسئله سوم نوع برخورد با آن زنهایی است که حضرت در موردشان میفرمایند رأیشان سست و عزمشان ضعیف است که آنها تا آنجا که ممکن است به صلاح خودشان است که کمتر در معرض ارتباط با مردان نامحرم باشند. نمونهی حقانیت سخن حضرت را شما امروزه در فروشگاههای بوتیک و پاساژها میبینید، راستی اگر اینان گرفتار چنین پرسههایی در این اجتماعات نبودند به مصلحت خود و جامعه نبود؟ اگر نظام ارزشی جامعه طوری بود که این نوع حضور را برای این نوع زنان به شدّت تقبیح میکرد، وضع از همه جهات بهتر نبود؟
حضرت میفرمایند: باقی ماندن این زنان در خانه برای خود آنها موجب پایداری است، یعنی اولاً: عمرشان برایشان به عنوان یک سرمایه مفید میماند و صرف امور ناپایدار نمیشود که هیچ حاصلی برای آنها نداشته باشد. ثانیاً: موجب ثبات شخصیت و آرامش روح برای آنها
خواهد بود. تا آنجایی که حضرت میفرمایند: اگر میتوانی طوری شرایط را فراهم کن که جز تو را نشناسد و جز با تو ارتباط نداشته باشد، این کار را بکن. تا در فضای یگانگی بین دو همسر، تمام توجه روح او به سوی تو باشد و بدون هرگونه اضطراب، به وظایفی که در خانه به عهده اوست بپردازد. چقدر خوب بود اگر به طور کلی طوری نهادهای اجتماع را سازماندهی میکردیم که فعالیت زنان همراه با اختلاط با مردان نباشد و امورات مربوط به خودشان را خودشان مدیریت کنند و از طرفی شرایط طوری باشد که زنان جهت فعالیتهای خود حدّاقلِِ خروج از خانه را به عهده داشته باشند.
در خبر آمده بود «دولت فرانسه برای برونرفت از مشکلات ناشی از کارکردن زنان در خارج از منزل و فروپاشی خانوادهها ... ضمن تأکید بر مشاغل خانگی، طرحی را به عنوان «به خانه برگردیم» اجرا نمود.»(1)
زیرا شرایط بیرون خانه روی هم رفته با روحیه زنان سازگار نیست و روح آنها را آشفته میکند. و از صفای مادری خارجشان مینماید و توجهشان به فعالیتهای با روحیه «خدمتگذاری» را به فعالیتهای همراه با «قدرت و رقابت» سوق میدهد. حضرت فاطمه زهرا علیها السلام بدون آن که حضور فیزیکی فعالی در جامعهی زمان خود داشته باشند مسلّم یکی از تاریخسازترین انسانها هستند به طوریکه وقتی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه ظهور کنند میفرمایند: «وَ فِی اِبْنَةِ رَسُولِاللهِ لی اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»؛(2)اسوه و راهنمای من در
این نهضت، دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است. این سخن نشان میدهد نظامنامه حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه مبتنی بر سیره حضرت فاطمه علیها السلام است. وقتی حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند: «لَیسَ خُرُوجُهُنَّ بِأَشَدَّ مِنْ إِدْخَالِکَ مَنْ لَا یوثَقُ بِهِ عَلَیهِنَّ»؛ فکر نکن که فقط بیرون شدن از خانه برای اینها خطرناک است، اگر مردان نامحرم غیر مطمئنی هم وارد زندگی آنها شوند خطرناک است. میخواهند تا آنجا که ممکن است روح زنان در عالَمی دیگر غیر از عالَم ارتباط با نامحرمان بهسر ببرد، تا آزاد و آرام هسته توحیدی خانه شکل بگیرد و رشد کند.
با شعار این که زنان باید اجتماعی باشند و روحیه باز داشته باشند صفای بین زن و شوهر را بههم میزنیم و نمیفهمیم این شعار در همه جا و برای همه کس شعار خوبی نیست. مثالی هست که میگویند؛ «ملا» رفت بازار دید یک گاو آوردند تا بفروشند. صاحب گاو گفت باردار هم هست، متوجه شد که سریعاً آن را خریدند و گرانتر هم خریدند. فردا که برای خواستگاری دخترش آمدند، برای اینکه او را بپسندند گفت: دختر ما باردار هم هست! غافل از این که هر حرفی همه جا کارساز نیست. بعضیها فکر کردهاند خوب است زن هم مثل مرد اجتماعی باشد و با نامحرمان اختلاط داشته باشد. مردِ حسابی همان طور که بارداربودن برای گاو خوب است و نه برای دختری که هنوز ازدواج نکرده، برای مرد هم خوب است اجتماعی باشد و خجالتی نباشد واجتماعیبودن به این معنی که زنان ما بیپروا با نامحرمان ارتباط داشته باشند برای زنان حُسن نیست و علاوه بر این با این روش جنبهی اطمینان مرد نسبت به همسرش از بین
میرود، و آشفتگیهای شدیدی در روح زن بهوجود میآید که در نهایت موجب سقوط خانواده میشود.
مرغی
که خبر ندارد از آب زلال
منقار
در آب شور دارد همه حال
ما نمیدانیم با این شعارهای وارداتی از غرب چه نتیجهای حاصل جامعهی ما و زنان ما میشود. نه زنان ما میدانند چه عظمتهایی را از دست دادهاند و نه مردهایمان میدانند چگونه فضای اَمن و پاک خانه از دست میرود.
حضرت میفرمایند: اگر میتوانی کاری کن که غیر تو را نشناسند. این توصیه مسلّم به این معنی نیست که پدر و برادر شما را هم نشناسد بلکه منظور آن است که گرفتار موضوعاتی از اجتماع نشود که مربوط به حوزه مردان است و از این طریق دغدغههایی وارد زندگی خصوصی شما شود که روح زنان را آزار میدهد. به همسر شما چه مربوط است که در اداره و بازار رقیب شما چه کسی است؟ به همین جهت در ادامه میفرمایند: «لَا تُمَلِّکِ الْمَرْأَةَ مِنْ أَمْرِهَا مَا جَاوَزَ نَفْسَهَا»؛ کاری که بیش از توانایی زنان است بر دوش آنها مگذار. به عبارت دیگر اموری که موجب فشار روحی به زن است بر آنها وارد مکن، چون زنان مانند گُل بهاریاند و نه قهرمان. بر عهده مردان قرار داده که برای زنان امنیت و آرامش روحی و جسمی فراهم آورند تا جامعه به نتایجی که باید از جانب زنان برسد، برسد. زیرا به همان اندازه که بستر آرامش روحی و جسمی زن از دست رفت، به همان
اندازه جامعه از برکات واقعی که خداوند از طریق زنان به جامعه میدهد، محروم میشود. هرگز هنر نیست که زنان مانند یک مرد از صبح تا بعد از ظهر در بیرون خانه کار کنند و بعد هم انتظار داشته باشیم که بتوانند همسر خوبی برای ما و مادر مفیدی برای فرزندانمان باشند. این یک نوع رندی است و رندها همیشه ته چاهاند. پس رندی نکنید و شرایط اضطراب و ناامنی روحی و جسمی را برای زنانتان فراهم ننمایید که از برکات بزرگی محروم میشوید. جامعه محل کشاکش مردان است با همان روحیهی مردی و تلاش برای سود دنیایی بیشتر، و خانه محل آرامش و خدمت و ایثار است، چگونه میتوان خانه را از کشاکش جامعه حفظ کرد بهجز بهکاربردن توصیههایی که مولیالموحدین علیه السلام مطرح میفرمایند؟ گاهی زنان را آنچنان گرفتار مسائل اقتصادی کردهایم که اگر تخممرغ گران شد قلب آنها به طپش در میآید. با وارد کردن زنان در امور اضطرابزا فقط زنان ضرر نمیکنند بلکه بیش از آن مردان ضرر میکنند، چون دیگر با گُل پژمردهای روبه رو میشوند که سخت به شادابی آن نیاز دارند. آقا و خانم هر دو از اداره میآیند حالا آقا نشسته میگوید خانم ناهار چی داریم، از این خانم همان انتظاری را دارد که باید از خانمی داشت که صبح تا حالا در خانه بود. آیا با این برخوردها زنان را باید گُل حساب کرد یا انسانی آهنین؟ آیا از انسانهای آهنین انتظار لطافت و عواطف باید داشت؟ آیا با گُل بهسربردن هر چند با درآمد کمتر، با صفاتر است یا با آهن بهسربردن با انبوهی از ثروت؟!
اسلام لباس و مسکن و غذای زن را به عهده مرد گذارده تا کارهای اقتصادی روح لطیف زن را فرسایش ندهد و او همچون «گُل» برای همسر و فرزندانش شاداب بماند، زیرا جامعه سخت نیاز به چنین روحهایی دارد تا محبت را بهجای خشم بنشانند. نه مردان باید زنان را گرفتار کارهای سنگین بکنند و نه زنان باید از حفظ روحیهی خود غفلت نمایند. تلاش و تحرک برای هر زن و مردی لازم است ولی زنان نباید خود را در ورطههای اقتصادی - آنطور که روح و روحیه آنها آسیب ببیند- بیندازند، که در آن صورت کمر خود را میشکنند. وقتی مادران نتوانستند مادری کنند، کودکان هم آنطور که باید و شاید دارای رشد متعالی نخواهند بود و عملاً به جای عوامل گرمی محیطِ خانه مزاحم خانهاند و همه چیز در هم میریزد. بگذارید زنانتان چون گل بیالایند تا برای شما و فرزندانتان مفید باشند. نسبت به زنانتان انسانهای منفعتطلب نباشید، چون باغبانی باشید که نفسِ پروراندن گل و به فعلیتدرآوردن زیباییهای آن، برایش مهم است، گل میوه نمیدهد ولی روح ما را تغذیه میکند و لذا نفسِ پروراندن گل یک نحوه تغذیه است ولی تغذیه روحی. با چنین دیدی اگر زنان در صحنه باشند، فضای خانه آرامش خاصی به خود میگیرد که از هزاران گنج مهمتر است. بر اساس این دید است که در ادامه میفرمایند؛ انتظارِ زیاد از حدّ، از زن نداشته باش به طوری که طمع کند در بقیه کارها هم وارد شود، به عبارت دیگر چاخان او را نکن که تو خیلی مهم هستی، تا طمع کند در امور دیگر هم دخالت کند و بخواهد مسئولیتهایی را که
بهعهدهی او نیست به عهده بگیرد زیرا در این صورت لطافت روحی خود را از دست میدهد.
پس از طرح این نگاه به زن و توجه به نکاتی اینچنین دقیق، زاویهی دیگری را در رابطه با زن میگشایند که: «إِیاکَ وَ التَّغَایرَ فِی غَیرِ مَوْضِعِ غَیرَةٍ فَإِنَّ ذَلِکَ یدْعُو الصَّحِیحَةَ إِلَی السَّقَمِ وَ الْبَرِیئَةَ إِلَی الرِّیبِ»؛ بپرهیز از غیرت نشاندادنِ بیجا که این کار انسانِ درستکار را به نادرستی میکشاند، و پاکدامن را به بدگمانی میخواند.
در این زاویه ما را از خطری میرهانند که شیطان بعضاً ما را از برکتِ ارتباط صحیح با همسر و خواهر و مادرمان محروم میکند. زنان بر اساس فطرت الهی در عفت و پاکی قرار دارند و باید شرایط بسیار بحرانی باشد تا ما تصورمان از آنها منفی شود. اخیراً روزنامهها نوشتند خانمی به دست یکی از جوانان محله کشته شد، زیرا آن خانم با ظاهر نامناسب در کوچه و خیابان ظاهر میشده، آن جوان تصور میکند وقتی با اینچنین شکل بیرون میآید پس حتماً مایل به ارتباط نامشروع خواهد بود، در یکی از روزها که آن زن در خانه بوده آن جوان وارد خانه میشود و تقاضای عمل نامشروع میکند که با مخالفت شدید آن زن روبهرو میشود و آن جوان هر چه تلاش میکند راه به جایی نمیبرد، میرود کارد آشپزخانه را برمیدارد و آن خانم را به قتل میرساند. عرضم از این مثال آن است که عنایت داشته باشید به این راحتیها نمیتوان نسبت به زنان سوءظن داشت،
البته آن خانم به جهت ظاهر نامناسبش در قتل خود بیتقصیر نیست، ولی قضاوت آن جوان هم قضاوت نادرستی بوده است. ممکن است زنان در بعضی موارد نسبت به رعایت دستورات الهی بیاحتیاطی کنند ولی به این راحتی بیعفتی نمیکنند. حضرت میفرمایند: آنچنان غیرت به خرج نده که گویا در کوچکترین ارتباط بین همسر و خواهر و مادرت با مردان غریبه آنها را مجرم بهحساب آوری. وقتی در مورد زنانی که به ورطههای نامشروع سقوط کردهاند مطالعه میفرمائید متوجه میشوید واقعاً در شرایطی قرار گرفتهاند که برای حفظ عفت خود مقاومت زیادی میخواسته و متأسفانه آنها از خود نشان ندادهاند، تازه این نوع زنان بر خلاف آنچه شیطان القاء میکند، بسیار قلیلاند. لذا باید متوجه بود به این راحتیها زنان به این ورطهها که ما تصور میکنیم نمیافتند و لذا به این راحتیها هم شما نباید غیرت به خرج دهید، زیرا غیرت بیجا منفور است. مثلاً خانم رفته تخممرغ و گوشت بخرد حالا تاکسی نبوده که سوار شود نزدیک ظهر است فرزندانش از مدرسه میآیند، شوهرش از اداره میآید، غذا میخواهند به جای تاکسی ماشین شخصی سوار شده، برادر شوهرش دیده و به شوهرش گفته و چه بدبینیها که پیش نیامده است، محاکمه پشت محاکمه که باید مشخص شود چرا تاکسی سوار نشدهای. یا چون طرف با شوهر خواهرش کمی باز برخورد کرده - و از نظر شرعی هم به واقع شوهر خواهر همان قدر نامحرم است که یک مرد غریبه نامحرم است- ولی حالا آقا عصبانی است که چرا جلوی شوهر خواهرت بلند خندیدی، پس من دیگر به تو اعتماد ندارم، و در نزد خود هزار فکر بیمورد نسبت به همسرش
شکل داده است. آری! کار بدی کرده که جلو نامحرم بلند خندیده است، ولی اگر حدّ این نوع سختگیریها مشخص نشود معلوم نیست غیرت ورزی بهجایی باشد. میفرمایند غیرتورزی بیجا موجب میشود که زنان درستکار را به نادرستی، و زنان پاکدامن را به بدگمانی بکشاند. وقتی که مرد بیخود و با غیرتورزی بیجا پناهش را از زن برمیدارد خودش با دست خودش به همسرش میگوید برو در ورطههای دیگر. حالا این چقدر میتواند در مقابل وسوسههای شیطان و پناهی که مردان غریبه به او میدهند، مقاومت کند؟ مظلومیت زنان از آنجا شروع میشود که مردان غیرت بیجا میورزند. همانطور که مردان بیغیرت، مردان پست و فرومایهای هستند، و خدا مردان غیور را دوست دارد، مردانی هم که به اسم غیرت، افراط میکنند و در هر ارتباطی حساسیت نشان میدهند زنان خود را اگر هم به خطر نیندازند به زحمتهای زیاد مبتلا میکنند. نمیشود با اندک خیال و احتمال، غیرت به خرج داد. حضرت میفرمایند اگر این کار را کردی سالمها را نیز ضایع میکنی، در یکی از تشکلهای کاملاً مذهبی و وِلایی که فعالیت آنها در دانشگاه کاملاً ضروری است، شوهر یکی از خواهران دانشجو گفته بود من راضی نیستم فعالیت خود را در آن تشکل ادامه دهی چون ممکن است با مرد نامحرمی صحبت کنی و من ناراحت میشوم! آیا این غیرتورزی است یا بازیچهی شیطانشدن؟
چند موضوع است که با هویتی جدید در دنیای مدرن ظاهر شده و باید بر اساس شرایط جدید نگاه ما نسبت به آن موضوعات بازخوانی شود، یکی از آنها پدیدهی تکنیک است و دیگری «زن». ماشین به عنوان یک پدیده جدید قوانین جدیدی را با خود به همراه آورده و کمتر از صد سال تمام چهرهی زمین را عوض کرده است که در جای خود باید بحث شود و نباید گفت تکنیک جدید همان تکنیک قدیم است که کمی پیچیدهتر شده است، نخیر؛ هویت تکنیک جدید چیز دیگری است و اهداف خاصی را در بشر میپروراند که قبلاً به تصور بشر نمیرسید و لذا نوع انتخاب و زندگی بشر جدید یک نوع انتخاب و زندگی دیگری است.(1)
زن هم در شرایط امروز با هویتی به صحنه آمده که نمیتوان گفت این زنها با این هویت ادامه هویت مادران ما هستند، منتها یک کمی آزادتر شدهاند، بلکه باید با تعریفی دیگر با آنها برخورد کرد تا جامعه از نقش آنها استفاده کند وگرنه با تعریفی که غرب از زنان مطرح کرده زنان ما که از هویت گذشته خود ماندهاند، به هویت و قالبی غربی وارد میشوند و از هویت سومی که نه برگشت به گذشته است و نه در غالب غربی فرورفتن، باز میمانند. برای استفاده جامعه از نقش زن در دوران جدید یک اسلام ناب ناب نیاز است، با این برداشتهای ساده از اسلام مشکل حل نمیشود - که از بحث این جلسه خارج است. وقتی نهادهای قبلی که زن هویت خود را در آن نهادها مییافت، بههم ریخته و دیگر آن خانهای که
1) به کتاب «مدرنیته و توهّم» رجوع فرمایید.
زنان در آن نان میپختند و شیر گاو و گوسفند می دوشیدند و کره و ماست خانه را تهیه میکردند و با فضولات گاو و گوسفند سوخت زمستان را انبار میکردند، همه بههم ریخت، ما اصرار داریم زنان در خانه چه کار کنند؟ بستری که زن در عین وظیفه همسری برای مرد و وظیفهی مادری برای کودکان، به عنوان یک عضو فعّال اقتصادی در تلاش بود، حالا بههم ریخته حال باید فکر کرد چگونه باید بازسازی و تعریف شود؟ نمیتوان همچنان ناظر حادثه بود و فکری برای باز خوانی شخصیتها نکرد، و بیش از همه زنان باید هویت خود را دریابند و خود را به عنوان عضوی مفید و فعّال بازخوانی کنند و گمان نکنند اگر بعضی بارهای زندگی قبلی از دوش آنها برداشته شده تعریف قبلی برای آنها میماند. ما در حال حاضر اجتماع را جدا از زنها نمیدانیم. و با همه مقدماتی که عرض شد در شرایط جدیدْ زنان پا به پای مردان نسبت به انسانها وظیفهای دارند که باید انجام دهند. و این در حالی است که در بعضی موارد بعضی از وظایف زنان از خانه به اجتماع آمده است و کار را برای روان زنان سخت نموده و خطر آسیبپذیری را برای بعضی شدّت بخشیده که إنشاءالله باید در ادامهی بحث به این موضوعات پرداخته شود.
سؤال: در حین بحث یک جا میفرمایید آنچه حضرت میفرمایند در رابطه با حذر کردن مردان از مشاوره با زنان مربوط به زنان خاصی است که به تعبیر شما زنان حجلهنشین هستند، ولی در بعضی از قسمتهای بحث که حضرت میفرمایند: کارهای سنگینتر از توان زنان بر آنان تحمیل نکن زیرا که آنها چون گُل بهاری لطیف هستند، موضوع را به همه زنان
تعمیم میدهید و در آخر موضوعی را طرح میکنید مبنی بر اینکه زنان و مردان در شرایط حاضر باید در تعریف زن بازخوانی کنند و حضور زنان در اجتماع را در حال حاضر چیز طبیعی میدانید. چگونه این نکات را با همدیگر جمع کنیم؟
جواب: همچنانکه بحمدالله متوجه شدهاید موضوع همانطور است که فرمودید، آری ما باید سه شخصیت از زن را در این بحث در نظر بگیریم و بنا به شواهدی که در حین بحث عرض کردم آنجایی که بحثِ عدم مشاوره با زنان است را یا به اموری خاص نسبت داد - مثل امور حکومت و اداره کشور - و یا به زنان خاص که روحیه سطحینگری بر آنها حاکم است، که با توجه به ادامه سخن حضرت که میفرمایند آنها سست رأیاند و در تصمیمگیری ناتوان هستند، موضوع مربوط به زنان خاص میشود، زیرا اینطور نیست که زنان در اموری که مربوط به خودشان است سست رأی باشند و یا در تصمیمگیری از خود ناتوانی نشان دهند. شخصیت دومی که از زن در سخن حضرت مطرح است جنبه مثبت شخصیت زن است که چون از سیاق سخن حضرت بر میآید که به عموم زنان تعلق دارد، ما هم آن را به عموم زنان تعمیم دادیم که همان روحیه لطیف و حساس آنها میباشد. و اما در مورد وجه سومی که در مورد زنان بحث شد موضوعِ شرایط جدید و فرهنگ مدرن است که ما چه بخواهیم و چه نخواهیم باید نسبت به آن بیتفاوت نباشیم و فکر میکنم اگر با اصولی که حضرت مطرح فرمودند مبنی بر حضور بیشتر زنان در
خانه و لطیف بودن روحیه آنها بتوان موضوع را با حفظ اسلام ناب در بستر صحیحی قرار داد.
مسلم همه شما قبول دارید روحیه حساس و عرفانی زنان نیاز به آرامش و آزادبودن از ارتباطات آشفته دارد. زیرا مربی واقعی برای اینکه ظرائف روح افراد تحت تربیت خود را درک کند، باید روحی لطیف و عرفانی داشته باشد و روح لطیف اگر درگیر مسائلی خشن شد، به زحمت میافتد و از کار ظریفی که به عهده دارد باز میماند. اگر تربیت از طریق روحهای لطیف ممکن است باید این روحها در کشاکش مشکلات اجتماعی گرفتار نباشد. و اگر کار ظریف تربیتی به عهده زنان با آن روح عرفانی خاص نباشد مسلّم شخصیت دیگری که تا آن حدّ دقیق چنین کاری را انجام دهد نخواهیم داشت. معلم و کتاب و پدر هیچ کدام آنچه را زنان انجام میدهند نمیتوانند انجام دهند. در تربیت دو چیز ضروری است؛ یکی لطافت و صفای روح، و دیگری روحیه اُنسگیری. مسلّم پدری که صبح میرود و شب میآید، اگر بر فرض هم این دو خصوصیت را داشته باشد نمیتواند اِعمال کند. از طرفی آن اُنسی که روح لطیف کودک نیاز دارد عموماً در روح مردان نیست. علاوه بر کودکان حتی جوانان هم آنقدر که با مادرشان میتوانند تماس و انس بگیرند با پدرشان نمیتوانند. حال اگر به چنین روحیهای نیاز داریم، که داریم، و حال که چنین روحیهای به طور فطری در زنان هست، پس همه افراد جامعه باید سخت
مواظب زنان باشند که در گیر و دار زندگی، روحیه ی تربیتی آنان آسیب نبیند. و حضرت علی علیه السلام در این راستا به فرزندشان توصیه میکنند چون پهلوانان با زنان برخورد نکن و بارهای زندگی را بر دوش آنان مگذار.
کار وقتی مشکل میشود که زنان نیز از گوهری که در وجودشان هست غافل باشند و در جهت رشد آن تلاش ننمایند، و نه تنها در رشد آن کوشش نکنند بلکه خود را در ورطههایی بیندازند که روحیهشان به روحیهای مردانه تبدیل شود. چون به قول خودشان میخواهند از مردها عقب نیفتند! «پهلوانْ خانم»شدن که هنر نیست، زن بودن هنر است، در زن بودن گوهر خدمت نهفته است و در پهلوانبودن قدرت، وقتی این دو در زن جابجا شود و روحیهی إعمال قدرت جای ارائه خدمت را بگیرد، مثل این استکه سرکهها شیرین، و شربتها ترش شود، در این صورت هیچکدام به کار نمیآیند.
در فرهنگهای انحرافی کمالاتی را برای زنان تبلیغ میکنند و ارزش مینهند که عملاً زنان را از نظر روحیه به مرد تبدیل میکند، و به اسم شرکت زنان در مدیریت جامعه از زن یک مرد میسازند که بتوانند مثلاً یک بنگاه اقتصادی را اداره کنند.(1)
در قبل از انقلاب خانمهایی را به ریاست مدارس دخترانه میگماردند که روحیهای مردانه داشتند، مثل مردان داد میزدند، سیگار میکشیدند، در سخن گفتن با نامحرم بیپروا
1) کاری که با نمایش فیلم «سالهای دور از خانه» با طرح شخصیتی به نام اُشین، به نظام ارزشی ما تحمیل کردند و متأسفانه از آن طریق بعضی از دختران جوان ما هویت خود را از دست دادند.
بودند و راحت جلو نامحرم قهقهه میزدند، اتفاقاً شوهر یکی از این مدیران همکار بنده بود، میگفت: من و بچهها سخت از خانم میترسیم، حالا این خانم، مدیر نمونه و موفق به حساب میآمد و به دختران ما القاء میکردند اگر میخواهید موفق شوید باید مثل این خانم باشید که به جای یک مرد چهار مرد است، و امیرالمؤمنین علیه السلام درست در مقابل چنین افکاری میفرمایند: «...فّإنَّ الْمَرْأَةَ رَیْحَانَةٌ وَ لَیْسَتْ بِقَهْرَمَانَةٍ»؛ زنان چون گُل بهاری لطیفاند، و پهلوان نیستند، پس طوری با آنها برخورد کن و انتظاراتی از آنها داشته باش که روحیه حساس و لطیف آنها برای آنها باقی بماند، زیرا اگر زن به جای چهار مرد که هیچ، به جای صد مرد هم باشد و زن نباشد، هیچ چیز نیست، و در ظلمات بیهویتی هر روز یک شخصیت برای خود میسازد و در آخر هم نمیداند کیست.
سخنان حضرت مولیالموحدین علیه السلام، ابداً سخنان عادی و نصیحتهای موسمی و مربوط به قوم و قبیله خاص نیست، راز بقاء یک ملت است. فرهنگ حکیمانهای که از اسرار درست زندگی کردن پرده بر میدارد و امروز با غفلت از این سخنان، جوامع بشری با بدترین بحرانها روبهرو خواهند شد. همان همکار ما که همسرش مدیر دبیرستان بود میگفت در خانه ما زندگی گم شده است، خانم من با من و بچهها مثل دانشآموزان دبیرستان رفتار میکند، مادر بودن یادش رفته است، این است که دائماً باید متوجه باشیم طبق سخن حضرت علیه السلام ما «پهلوانْ خانم» نمیخواهیم، که نمیخواهیم، که نمیخواهیم. مادری میخواهیم که دارای روحی لطیف و امکان و فرصت اُنسگرفتن با فرزندانش را داشته باشد.
کارهای اجتماع طوری است که اگر انسان مواظب نباشد قلب و روح او را به خودش مشغول میکند و انسان را از حضور قلب در محضر خدا خارج مینماید، نمونهاش را در نماز تجربه میکنیم، همینکه انسان میخواهد با حضور قلب اذکار نماز را اداء کند، حادثههای روز میآید جلو و مانع حضور قلب میشود، راه حل مسئله هم مشخص است، اولاً: باید قبل از ورود در جامعه از طریق عبادات و ذکر و دعا، قلب را با عالم معنا مأنوس کرد. ثانیاً: مواظب باشیم مسائل روزمرّهی زندگی را اصل نگیریم، آنها را امور دست دوم قلمداد کنیم، چون هدف اصلی ما بندگی خداست و خداوند به ما فرموده: «وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ»؛(1)جن و انس را خلق نکردم مگر برای عبادت. پس از یک طرف روح را متوجه عالم معنا میکنیم و از طرف دیگر مواظب هستیم تمام قلب خود را مشغول امورات اجتماعی ننماییم و آنها را مسائل دست دوم زندگی خود به حساب آوریم وگرنه آنچنان قلب ما را میدزدند که در عباداتمان هرچه میگردیم قلب خود را نمییابیم. به جای آنکه بر اساس وظیفه در اجتماع وارد شویم و کارهای مربوطه را انجام دهیم، خودِ آن کارها هدف میشوند، در حالی که ما نسبت به آن امور تکلیفی داریم و دیگر هیچ. حال با توجه به این که مسائل اجتماعی - بهخصوص موضوعات اقتصادی- اینچنین روح و روان انسان را میرباید که به سختی به خود برمیگردد،
1) سوره ذاریات، آیه 56.
اگر زنان با آن روحیهی لطیف و حساس، در چنین ورطههایی وارد شوند، چه بر سر روان و قلب آنها میآید خودشان بهتر میدانند! نمیگویم خواهران فعالیتهای اجتماعی نداشته باشند، داشته باشند ولی به شرطی که هزار برابر بیشتر از مردان مواظب خود باشند. چون ما میخواهیم خودمان از لطافت روحی خارج نشویم تا بتوانیم عبادت خود را حفظ کنیم در حالی که زنان علاوه بر موضوع فوق، مسئولیت اصلیشان طوری است که باید همواره در آن لطافت روحی مستقر باشند تا بتوانند فضای اُنس و خدمت را نگهدارند و تربیت صحیحی را إعمال کنند. و از این لحاظ است که خواهران باید قیمت خود را بدانند و با اندک حادثه آن را فرو نگذارند و روح خود را زیر لگد اجرائیات و موضوعاتِ زودگذر جامعه له نکنند.
ما معلمان که مسئول تربیت روح و روان دانشآموزانمان هستیم نه تنها برای بندگی خدا حتی برای ارتباط صحیح با دانشآموزان و دانشجویان خود نیاز به روحی لطیف و حساس داریم تا روان دانشآموزان خود را درک کنیم، و به همین جهت وظیفهی ماست که روی روح و روان خود سرمایهگذاری خاص بکنیم تا دقت و حساسیت لازم از دست نرود، زیرا مسئولیت تربیت و درک روان متربّی را به عهده داریم، چیزی که زنان باید بیشتر از معلمان بر روی آن حساس باشند، و لازمه چنین حساسیتی آن است که روح خود را مشغول ارتباط با نامحرم نکنند وگرنه محرم روح فرزندان و همسرشان نخواهند بود. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: فرزندم! زنان را در معرض نامحرمان قرار نده. کاری کن که در حریم تو بمانند، اما نه در اسارت تو.
بزرگترین محبت و خدمت را همیشه پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام به بشریت کردهاند و از جمله خدمتهای آنها روشن کردن جایگاه زنان است، تا از این طریق نه تنها جامعه آسیب نبیند، خودِ زنان نیز بهترین نتیجه را از زندگی خود بگیرند. آنچنان برای زنان نقشی حساس قائلاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلرَّحِمُ شِجْنَةٌ مِنَ الرَّحْمن فَمَنْ وَصَلَها وَصَلهُ اللَّه وَ مَنْ قَطَعَهاٰ قَطَعَهُ اللَّه»(1)رَحِم رشتهای از طرف خداوند است، هر که آن را پیوند دهد خدا او را پیوند دهد و هرکه آن را ببرد خدا از او ببرد.
مسلم است منظور از این نوع محبت به زنان صِرف انگیزههای شهوانی نیست بلکه نظر به روح پاکی است که هویت او در اُنس و محبت و لطافت و دلسوزی است، و امیرالمؤمنین علیه السلام از این زاویه میفرمایند باید شرایط حریم و هویت زن را حفظ کرد.
محیالدینبنعربی میگوید: زنان جهت فهم و سیر عرفانی آمادگی بیشتری دارند. اگر راه را بشناسند خیلی زودتر از مردها مقامات عرفانی را طی میکنند. همینجا به خواهرانی که وظیفه مادری به عهدهشان نیست عرض میکنم سعی کنید استعداد عرفانی خود را به شدت رشد دهید، شرایط خود را فرصت مغتنمی بدانید که خداوند در اختیار شما گذارده است. محیالدین میگوید: یکی از استادهای سلوکی من یک زن هشتاد و
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 1690.
چند سالهایی بود که مثل قرص قمر بود. چیزی که بالاترش را حضرت عسکری علیه السلام میفرمایند که «نَحْنُ حُجَجُ اللهِ عَلَی خَلْقِهِ وَ جَدَّتُنا فاطِمَةُ حُجَّةٌ عَلَیناٰ» ما حجت خدا بر خلق خدا هستیم و جدّ ما فاطمه حجت خدا بر ما است. بحمدالله در نظام اسلامی با دمِ الهی حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» زنانی تربیت شدهاند که بدون هیچ ادعا و سر و صدایی راههایی را طی کردهاند که اهل عرفان حسرت احوالات و مقامات آنان را میخورند. خواهرانی که در موقعیت خاص هستند و شرایط همسرداری برایشان فراهم نیست قدر روحیه لطیف عرفانی خود را بدانند و آن را با هیچ چیز دیگر معاوضه نکنند، همانطور که من و شما بعد از ماه رمضان یا بعد از زیارت خانه خدا و ائمه معصومین علیهم السلام باید مواظب باشیم آن احوالات با آرزوهای دنیایی ضایع نشود.
روحیه عرفانی زنان نیاز به آسودهبودن از مشغلههای اجتماعی دارد، تا هم خودشان بهره کافی ببرند، و هم همسر و فرزندان یا شاگردانشان از آن روحیه محروم نگردند. غیر ممکن است، زنان در فضای آرامش و اُنس نباشند و مردان زندگی را به سلامت طی کنند. پس نجات مردان به صفای معنوی زنان است، زیرا آنجا که «قدرت» خود را مینمایاند و به خود مغرور است، آنچه کارساز و نتیجهبخش است، روح خدمت است و دلسوزی. حتی در شرایط عادی هم اگر چه مردان داد و بیداد مینمایند و قدرتنمایی میکنند ولی در نهایت اشک زنان است که حرف آخر را میزند، چه رسد که این روحیه برای اهدافی مقدس به کار گرفته شود. حالا کسانی که با اشک حکومت میکنند، اگر صفای روحانی خود را از
دست بدهند احساساتِ همراه با وَهم به میدان میآید و در این حالت بازار تریکو فروشها با پول بابا و اشک مادر رونق مییابد!.
آیا میشود نسبت به حریم مقدس زنان غافل بود و نگران از دسترفتن همه چیز نبود؟ سخن انسانهای بزرگ آن است که: ما هر چه داریم از مادرمان داریم، چون انسانها بیش از آن که با عقلشان زندگی کنند با دلشان زندگی میکنند، پدران سایه و بستر زندگیاند، دلها به جایی نظر میکند که مادران نشانه رفته باشند، خوشا آن زندگی که عقل پدر و دل مادر، هر دو اهداف مقدسی را نشانه رفتهاند. وقتی انسانها با دلشان زندگی میکنند و دل با اُنس تغذیه میکند، حال به من بگو اگر مادر به عنوان عامل انسِ فرزند در زندگی فعّال نباشد چه کسی به کودکان راه نشان دهد و دلشان را جهتدهی کند؟ هرجا ملاحظه کردید که جوانان، جوانانی تربیتپذیر نیستند، ریشهی آن را در ضعف نقش مادران آنها جستجو کنید. خانم کارمندی که مادری خود را در خرید انواع اسباببازیهای گرانقیمت جستجو میکند، عملاً مادری خود را به فرزندانش هدیه نداده، حقوق خود را به آنها هدیه داده است. کودکان و جوانان ما نیاز دارند از طریق دلدادگی از کسی حرف بشنوند و هدایت بگیرند، اگر زنان آنطور که امام الموحدین علیه السلام پیشنهاد میکنند در شرایط خاص قرار نگیرند هیچ کس نمیماند که جواب دلدادگی و طلب هدایت جوانان و کودکان ما را بدهد. در شرایط امروز که عموماً پدر و مادر در
اداره هستند، معلم هم با حجمی زیاد از کتاب روبهروست که باید در طی یک سال درس بدهد، حال چه کسی با جوانان اُنس بگیرد؟ وقتی مادران نتوانند نقش اصلی خود را انجام دهند، نه نتیجه کار پدران مفید است و نه نتیجهی کار معلمان. کودکان و جوانان خودشان میمانند و خودشان، مثل یک علف خودرو بیکس و بییاور و عاصی و سرکش. جوانی که نتوانسته است به درون سینه مادرش راه یابد و اسرار آن سینه را با جان خود بنوشد، آرامش و تفکر را گم میکند، زیرا چیزهایی هست که گفتنی نیست ولی باید نسلها بدانند و آن چیزها با نفوذ در سینه مادرها و مادربزرگها و پدر بزرگها به دست میآید. به گفته مولوی:
ای
خدا جان را تو بنما آن مقام
کاندر
آن بی حرف میروید کلام
جایی که نسل جوان باید بدون الفاظ و کلمات سخنهایی را بیابند، در دوران کودکی است، آنهم با اُنس طولانی با مادر، آنهم مادری که صد تا کار ندارد، که یکی از آنها مادری است. ما تا در جامعهمان کسی را نداشته باشیم که این نسل بتواند از طریق انس طولانی، از درون سینه او و از طریق بروز احساسات حرف بگیرد، این نسل خود را مقید به هیچ قیدی نمیداند و لذا نسلی عاصی و سرگردان خواهد بود. امروز جامعه جهانی به چنین ورطهای فرو افتاده و راه نجات آنهم چیزی جز تجدید نظر کلی نسبت به نقش زنان، آنطور که مولی الموحدین علیه السلام مطرح میکنند نیست. یعنی باید بستری فراهم کرد که وظیفه زنان در آشفتگیهای زندگی لگد مال نشود. نباید گذاشت گلهای بهاری در عرصه اجرائیاتِ خشک و سرد
له شوند و ما بمانیم و کودکان سرگردان و عاصی و زنان بیمسئولیت و آرزو زده، و مردان بیمسئولیت.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
«مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَوةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛(1)
هرکس از مرد یا زن، عمل صالح انجام دهد و مؤمن باشد، قطعا او را به حیات طیب احیاء میکنیم و اجر آنان را بر اساس بهترین عملی که انجام میدهند، خواهیم داد.
در آیهی قبل از آیه فوق فرمود: «مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛(2)ای انسانها آنچه نزد شما است ماندنی نیست و آنچه نزد خداوند است ماندنی است. اگر خواستید نتیجه کارتان برایتان بماند باید آنچه را نزد خدا هست بخواهید وگرنه ثمرههای حیات شما همه نابود میشود، و این احساس نابودی در قیامت به نحو روشنی آشکار میشود. در ادامهی همان آیه ما را متوجه این قاعده مهم میکند که اگر در مسیر دینداری صبر پیشه کنید و زندگی را
بر اساس عقاید حق و اعمال صالح ادامه دهید، حاصل و جزای این زندگی بر اساس بهترین اعمالی است که در طول عمر انجام دادهاید. عمده آن است که متوجه باشیم آنچه نزد خداوند است پایدار و باقی است و اگر خواستیم در قیامت با خلأ وجودی خود روبهرو نشویم باید به جای پیروی از وَهمیات و خیالاتِ خود و اهل دنیا، از دستورات الهی پیروی کنیم تا به خدا وصل شویم و جان ما به حقایق پایدار الهی مرتبط شود.
در قیامت، احساس خلأها و نداشتنهایی که میباید داشت یکی از سختترین عذابها است، یا بگو پایه کل عذابها همین مسئلهی علم به «نداشتنهایی» است که باید داشت. در آن عالم بهخوبی احساس میکنیم که ظرفیتِ چه کمالاتی در ما بود که با اتصال به خداوند و انجام اعمال صالح آن ظرفیت از حالت بالقوه به بالفعل در میآمد و آنها را بالفعل نکردیم. علم به این که خیلی چیزها میتوانستیم بشویم و نشدیم موجب احساس نداشتن و خلأ در ما میشود. اگر استعداد داشتن کمالات را نداشتیم و علم به نداشتن آن را نیز احساس نمیکردیم، عذابی هم در درون ما شعله نمیکشید. ولی علم به نبودنها و علم به خلاءهایی که باید موجود میشد، بسیار سخت است. در این دنیا از طریق اتصال به خدای باقی و اتصال به اسماء الهیه میتوان این خلأها را جبران کرد و لذا فرمود: «مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ»؛ آنچه در نزد شما است ناپایدار و زوالپذیر است و آنچه نزد خداوند است باقی و پایدار است. زیرا در هر قضیهای، یک طرف آن نفسانی و وجهالخلقی است، و طرف دیگر آن الهی و وجهالحقی است. طرف الهی آن میماند ولی طرف بشری و دنیایی
آن نمیماند. همان طور که نیت الهی من در کارهایم میماند ولی نیت بشری من که به شما نظر داشته باشم و رضایت شما برایم مطرح باشد، نمیماند. پس اینکه همین حالا میتوانستم نیت الهی بکنم و نکردم، خلأ آن به عنوان عذاب میماند.
هر عملی و هر مخلوقی دو طرف دارد، طرفی الهی و طرفی غیر الهی. من و جنابعالی اگر تلاش کنیم و وجهِ الهی به عمل خود بدهیم و رضوان الهی مدّ نظرمان باشد، برایمان میماند. طرف الهی عمل یعنی «اِبْتِغاءَ وَجْهِ اللّه»؛(1)عملی برای جلب وَجه خداوند. و فرمود: «وَ یبْقیٰ وَجَه رَبِّکَ ذُواْلجَلالِ وَ الْاِکْرام»؛(2)و باقی میماند وجه پروردگاری که دارای جلال و بزرگی است. درست در مقابل پایداری آنچه نزد خداست، نابودی آن چیزی است که نزد ما است، و با نظر به خودمان برای خودمان بهوجود آوردهایم، بدون آن که ریشه قدسی و الهی داشته باشد، مثل این که بنده به شما سلام کنم به این امید که روزی هوای مرا داشته باشید، در این جا در نزد خود یک محملی برای سلام کردن به شما ساختم، این سلام کردن برای من نمیماند ولی خلاء آن میماند، در حالی که میشد برای خدا به شما سلام کنم، در آن حالت آن سلام کردن برای من میماند بدون آن که خلأ آن در میان باشد و منجر به عذاب شود. البته عذابها درجه دارد گاهی نفسِ حسرتْ عذاب است، به اعتبار اینکه کاش بهتر از این عمل میکردم. گاهی نیتمان الهی است اما خلوصش کم است. اینجا عذاب
نیست امّا نسبت به شرایطی که میتوانستیم خلوصِ بیشتری در عمل داشته باشیم، یک نوع محرومیت از شور و شعف بیشتر است. در آن جا در مقایسه با احوالات آنهایی که در خلوص بیشتری بودند میگوئیم چقدر خوب بود که تماماً برای خدا مثلاً به دیدن پدر و مادرمان آمده بودیم.
آری عمل الهی پایدار میماند ولی به همان اندازه که الهی است، و شدّت و ضعف حضور آن عمل به شدّت و ضعف خلوص ما در عمل بستگی دارد، به اندازهای که خودمان به میان باشیم و قاعدهی «مَا عِندَکُمْ یَنفَدُ» در زندگیمان جاری باشد، به همان اندازه با خلأ و ناپایداری آن عمل روبهروئیم، عملی که باید با نیت الهی جای خالی آن در جان ما نبود.
نیت الهی بکنید و بر آن اساس عمل نمائید و بدانید وجه غیر الهی آن نیت و آن عمل نمیماند و لذا تلاش باید کرد همواره جنبه الهی عمل را تقویت کنیم و به خود بفهمانیم هر چه پای خود و پای غیر به میان باشد، پای حسرت و خلأ در میان است. آنچه به خدا وصل نیست چیز نیست، خلأ است که جای خالیاش میماند و همان منشأ عذاب میشود و کل عذابها به جهت نبودن چیزهایی است که در جان ما باید باشد، ولی نیست.
قرآن پس از طرح این نکته در ابتدای آیه، یک قدم جلوتر آمد و فرمود: ای آدمها بیایید تکلیف خود را یکسره کنید و این را بدانید که هر کس در دینداری یعنی در همان جهت «ما عِنْدَ اللّه» پایمردی و صبر کرد
جزایش برآیند همهی کارها خویش نیست بلکه جزایش بر اساس بهترینِ کارهای او است. یک وقت تمام زحماتتان را جمع میکنند و میانگین میگیرند و نتیجه را بر اساس میانگین اعمالتان به شما میدهند، میگویند شما یکبار نمره 10 گرفتی، یک بار 12 و یک بار 17، میانگینش میشود 13. امّا یکوقت میگویند آقا تو تلاشت را بکن پایمردی بکن ولی بدان «وَلَنَجْزِیَنَّ الَّذِینَ صَبَرُواْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛ آنهایی که در دین پایمردی و صبر کردند پاداش آنها بر اساس آن بهترینی است که انجام میدادند. یک بار نمره 10 آوردی، یک بار نمره 12 و یک 17 همه را به تو 17 میدهند. و این مژده بزرگی است برای انسانی که بنا را بر این گذاشته است که خلوص خود را روز به روز بیشتر کند. و این خاصیتِ صبر و پشتکار در دینداری است.
بعد از طرح آیهی فوق به عنوان یک اصل کلی؛ در آیه بعد میفرماید ای زنان و ای مردان! بگذارید تا قصهی زندگی شما را برایتان در این راستا روشن کنم، قصهی زندگی شما این است که «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی»؛ هرکسی میخواهی باش، زن یا مرد، اگر عمل صالح انجام بدهی و مؤمن هم باشی «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً»؛ حتماً حیات چنین کسی را پاک میکنیم و از وسوسهها و عدم خلوصها نجاتش میدهیم «وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»(1)و نتیجه کارش را با بهترین عملی که انجام داده به او میدهیم. «مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛ یعنی با بهترینِ آن کارهایی
1) سوره نحل، آیه 97.
که همواره میکرده جواب همه کارهایش را میدهیم. شما همواره نماز میخواندید و همواره نیتتان این بود که به بهترین شکل نماز را بهجا آورید و در این امر پایمردی داشتید و همواره سعی بر بهترشدن آن میکردید، حالا آن بهترین را میگیرند و تمام نمازهای شما را بر اساس همان نمونهی عالیاش حساب میکنند. میفرمایند: زن میخواهی باش، مرد هم میخواهی باش، اگر عمل صالح انجام دهی در حالیکه روح ایمانی خود را حفظ کرده باشی و جهتگیری قلبت به طرف حق باشد، اولاً: حیاتت را طیب میکنیم. ثانیاً: اجر بهترین عمل را به همه اعمالت سرایت میدهیم.
چنانچه ملاحظه میفرمائید وقتی بحث از عالیترین هدف و غایت یعنی «حیات طیب» از یک طرف و «اجر نیکوترین عمل» از طرف دیگر مطرح است تأکید دارد که در اینجا زن و مرد فرق ندارد، چرا که اوج کمال جایی نیست که برای رسیدن به آن مرد بودن، کمال و یا زن بودن، نقص باشد.
حیات طیب مژده بزرگی است، مشکلی که عموماً ما داریم این است که به داشتن حیات طیب، دلخوشیم ولی به آن نمیاندیشیم. متوجه نیستیم برای رسیدن به آن باید درجه شعورمان از حیات حیوانی بسیار بالاتر بیاید. در حالی که حیات حیوانی، حیات طیب نیست . خوک و گرگ حیات دارند و زندهاند اما این نوع حیات برای بنده حیات طیب نیست، خوک مظهر شهوات است و گرگ مظهر درندگی است، حیات بنده و جنابعالی
باید حیات انسانی باشد که آزاد از غلبه شهوت و کبر است، شأن حیات انسانی حیات طیب است، حیات انسانی باید از هرگونه رذیلهای خالص باشد، نه گرگ باشد، نه خوک، شهوتش شهوتی باشد زیر فرمان عقلِ شریعت، غضبش غضبی باشد زیر فرمان عقلِ شریعت، و جهتش، جهت نفی منیت و توجه به حق باشد، این حیات، حیاتی است که به آن حیات خالص و طیب میگویند. شما وقتی میگویید هوا پاک است به این معنی نیست که نیتروژن و اکسیژن نداشته باشد، هوای پاک هوایی است که آنچه نباید داشته باشد را ندارد. عقاید و صفاتی در ما هست که مزاحم جهتگیری ما به سوی حقیقت است آیه مژده میدهد که اگر هر زن و مردی در دینداری صبر و پشتکار داشت، عوامل مزاحم را از صحنه جانش پاک میکنیم، تا اولاً: در شرایط خوبی ادامه حیات دهد. ثانیاً: در قیامت با بهترین اعمال خود برای همیشه روبهرو باشد. گاهی خود آدمها خود را نمیپذیرند و به جهت ناخالصیهای خود، دوست دارند از خود فرار کنند، حیات طیب حیاتی است که انسان با خودش تضاد ندارد و بقاءِ خود را عین رسیدن به مقصد میداند، خودش با خودش آرام است و بودنش برایش شیرین است. بر عکس بعضیها که بودنشان را نمیخواهند، به هر دری میزنند تا غیر از این باشند که هستند، متوجهاند این نوع بودن که در آن هستند به درد نمیخورد، بودن دیگری هم که ندارند، لذا بودنشان عین اعلام نارضایتی از زمین و زمان است چون با بودنی پاک همراه نیستند. شروع میکنند بهانه گرفتن که خانهام این اشکال را دارد، همسرم آن اشکال را، غافل از این که با خودش مسئله دارد. گفت:
نی
به هند است ایمن و نی در یمن
آن
که خصم اوست سایهی خویشتن
چون به حیات طیب نرسیده و راه رسیدن به آن را هم گم کرده است.
با توجه به برکات حیات طیب و آفاتی که حیات ظلمانی برای انسان دارد خداوند برای هر زن و مردی راه رسیدن به حیات طیب را در آیه فوق «ایمان» و «عمل صالح» معرفی کرد و سپس فرمود نه تنها حیات طیب را به آنها خواهیم داد، بلکه نایلشدن به نتیجهی کاملترین اعمال را به همه اعمالشان سرایت میدهیم. کافی است عزم ما آن باشد که در مسیر دینداری پایمردی و شکیبایی پیشه کنیم و هیچ حادثهای ما را از مسیر دینداری منصرف نکند. در آیه قبل پیش از این که موضوعِ حیات طیب را برای زن و مرد مطرح فرماید، فرمود: باید در مسیر دینداری پایداری و صبر داشته باشیم، در این آیه میفرماید: میخواهی زن باش میخواهی مرد باش، اگر عمل صالح انجام دهی و مؤمن باشی به عالیترین درجاتی که ممکن است انسان در زندگی برسد، خواهی رسید. زندگی و مشی خود را مشخص کن که چه کسی میخواهی باشی و بر چه اصولی میخواهی پافشاری کنی. وقتی بنا گذاشتید سراسر عمر را در عین ایمان، در انجام عمل صالح جلو ببرید به طوریکه هیچچیز دیگری نتواند جای اینها را بگیرد، حالا میتوان به مژدههایی که در آخر آیه میدهد امیدوار بود که «فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛ حتماً او را به حیات طیب احیاء میکنیم و اجرش را بر اساس بهترین عملی که انجام میداده، خواهیم داد.
وقتی خداوند در این آیه میفرماید: «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً»؛ هرکس عمل صالحی انجام دهد - از زن و مرد - در حالی که مؤمن باشد، او را به حیات طیب احیاء میکنم؛ عملاً راه زندگی همراه با آرامش و نتیجهگیری کامل را در جلو ما قرار میدهد، دیگر اضطرابِ اینکه چه باید بکنیم و چه باید نکنیم در درون خود نداریم، راهی مطمئن به ما پیشنهاد میکند. بزرگانی که تکلیفشان را در این دنیا خوب فهمیدند طوری نبودند که همواره در درونشان خاری به جانشان فرود رود. چون راه زندگی خود را در این دنیا معلوم کردند، فهمیدند چه کسی هستند و بناست چه کاری بکنند. از آیه فوق آموختند بناست عمل صالح یعنی آنچه را دین پیشنهاد میکند پیشهی خود کنند و ایمان به خدا را هم در قلب خود دائماً محفوظ نگه دارند. لذا میبینید نمازشان را سر وقت میخوانند، و کاری که در راستای بندگی باشد و از دستشان برآید انجام میدهند و دیگر هیچ. چون از نظر آنها دیگری وجود ندارد. حالا ماشینهای مدل جدیدی آمده است، به آنها چه مربوط، چون راهی را انتخاب کردهاند که این چیزها در آن راه قدر و قیمتی ندارد که بتواند آنها را از آن راه منصرف کند. گفت:
مَر
سفیهان را رباید هر هوا
چونکه
نَبْوَدشان گرانی قوا
اینها با تعریفی که به کمک آیه فوق برای زندگی خود کردند حجابهای بین خود و خدا و عالم قدس را کنار زدند، حالا شما عزیزان این را امتحان کنید و خود را در وادی وظیفه الهی وارد نمایید تا ببینید
چگونه راهِ به سوی خدا جلو قلبتان باز میشود. مثلاً بخواهید در نمازتان تشهد را با حضور قلب بخوانید، بگویید فعلاً کار من در این دنیا این است که تشهد خود را بخوانم، اصلاً زندهام برای همین کار، به خودمان بفهمانیم در حال حاضر کار ما همین است. باز در وقت رکوع بفهمیم کار ما همین رکوع کردن است، اگر این حالت را آرامآرام بعد از مدتی به خود بفهمانید، ملاحظه میکنید که تمام وسوسهها چون دودی بر هوا میرود، شما میمانید و نظر به زیباییهای عالم معنی، و آرامآرام نزدیک شدن به «حیات طیبه». حیات پاکی که از هرگونه وَهمیات و وسوسه مبرّا است. در چنین فضایی میبینید به راحتی ارتباطتان با عالم غیب برقرار میشود، دیگر قلب مشکلی ندارد. دلیل موضوع هم از نظر علمی مشخص است زیرا تا انسان بیزمان نشود با عالم بیزمان نمیتواند ارتباط برقرار کند. اگر شما قبل و بعد را با خودتان به مسجد بیاورید، با توجه به اینکه قبل و بعد جنس ماده است و ماده با غیب سنخیت ندارد، لذا میبینید هرچه تلاش بکنید نمیتوانید قلب را در حضور ببرید. تمام دستورات دین بر مبنای نظر به آیه فوق و امثال آن است و اگر آن دستورات عمل شود به نتیجه فوقالعادهی «حیات طیب» میرسید. این آیه میفرماید اگر زندگی شما این شد و خود را اینطور تعریف کردی که آمدهای در این دنیا تا عمل صالح انجام دهی، عملی که جنبهی الهی در آن مطرح باشد و قلب در حین عملْ نظر به حق داشته باشد، اگر آن عمل و فعالیت در بازار و کسب و کار هم باشد، و علاوه بر حُسن فعلی و پسندیده بودن عمل از نظر شرعی، حُسن فاعلی هم داشته باشد و طرفِ ایمان به حقایقِ عالم در آن
موجود باشد، در چنین حالتی دیگر بدون هیچ دغدغهای راه پر نتیجهای را در پیش گرفتهای. آری اگر توانستی به نور آیه فوق خود را اینطور تعریف کنی، راه را پیدا کردهای، به خود فهماندهای من کارم در این دنیا آن کارهایی است که حق برایم روشن نموده است. لذا چون کارتان کار حقی است در مشغلههای زندگی آنچنان لغزیده نمیشوید که ارتباط شما با خدا قطع شود و گرفتار کارهای روزمرّه گردید. بزرگان ما هم مثل من و شما فعالیتهای مربوط به زندگی زمینی را دارند، هم غذا میخورند هم کار و کاسبی دارند ولی توانستهاند قلبشان را همواره در محضر حق نگه دارند و این حالت بسیار گرانقدری است، گفت:
اول
قدم آن است که او را یابی
آخر
قدم آن است که با او باشی
هنر بزرگان در این است که در هیچ حالی توجه قلبی خود را از نظر به خدا به جای دیگر نمیاندازند و در هیچ حال از آن عالَم خارج نمیشوند و از کارها و صحنههایی که خطر بیرونآمدن از آن عالَم را دارد سخت پرهیز میکنند. دائماً باید به قلبمان القاء کنیم که خداوند فرمود: هر کس در این دنیا عمل صالح انجام دهد و مؤمن هم باشد به حیات طیب میرسد، و زندگی ما جز این نیست. حاصل چنین رویکردی شروع زندگی حقیقی است. در چنین فضایی اگر انسان در سختترین صحنههای زندگی قرار گرفت که قلب هر انسانی را میرباید، او در آرامش کامل مستقر است و قصهاش قصه انسانهایی میشود که خداوند در وصف آنها فرمود: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَةٌ وَلَا بَیْعٌ عَن ذِکْرِ اللَّهِ وَإِقَامِ الصَّلَاةِ
وَإِیتَاء الزَّکَاةِ یَخَافُونَ یَوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْأَبْصَارُ»؛(1)انسانهایی که نه تجارت و نه داد و ستدی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات به خود مشغول نمیدارد و از روزی که دلها و دیدهها در آن زیرورو میشود میهراسند. در آیه بعد از این آیه نیز در سوره نور می فرماید: «لِیَجْزِیَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ مَا عَمِلُوا وَیَزِیدَهُم مِّن فَضْلِهِ وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ»؛(2)تا خدا بهتر از آنچه انجام میدادند به ایشان جزا دهد و از فضل خود بر آنان بیفزاید و خداست که هرکه را بخواهد بیحساب روزی میدهد. یعنی وقتی در هر حال توجه قلب شما به سوی حق بود برکاتی نصیب شما میشود که غیر قابل پیشبینی خواهد بود، چون در آخر آیه فرمود: «وَاللَّهُ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ»؛ وقتی چنین آدمهایی خانه هم میسازند شاکله فکریشان این است که میخواهیم عمل صالح انجام دهیم، در راستای انجام عمل صالح باید یک خانهای هم بسازیم، دیگر قلبشان در سیمان و آجر فرو نمیرود. وقتی این کارها آدم را میرباید و از مسیر اصلی میلغزاند که یادش میرود جای این خانه در زندگیاش کجاست. و این موقعی است که جای خودش را فراموش میکند، حیات طیب را مقصد و مقصود خود نمیگیرد و نگران حیات آلوده به دلدادن به دنیا و تجملات نیست.
آیه میفرماید در راستای رسیدن به حیات طیب، زن و مرد مطرح نیست، زیرا زن و مرد بودن مربوط به بدنها است، اصل انسان و حقیقت انسان نه زن است و نه مرد. و بزرگانی مثل حضرت آیتالله جوادیآملی«حفظهالله» در کتاب محققانه «زن در آئینه جلال و جمال » تا حدّی که شرایط اجازه میداده این موضوع را روشن کردهاند. و اساساً در فلسفه اسلامی این بحث مشهور است که به طور کلی بدن ابزار روح است و در حقیقتِ روح دخالتی ندارد.(1)
با توجه به این نکته مثلاً اگر شما بخواهید کوهنوردی کنید حال یکی کُت پوشیده و دیگری اُوِرْکت، اما هر دو به قله رسیدند، آیا میتوان گفت اُوِرْکُت مهمتر بود در رسیدن به قله یا کت؟ می بینید که فرقی نمیکند چون هر دو نفر که یکی کت پوشیده و یکی اُوِرْکت هر دو به قله رسیدند، لباس برای این بود که بتوانیم از آسیبهای مسیر حفظ شویم ولی لباس هیچ وقت در ارزیابی هدف نقش ندارد. حالا اگر زن و مرد طبق آیه فوق هر دو میتوانند به مقصد الهی خود که همان حیات طیب است، برسند آیا میتوان گفت زن مهمتر است یا مرد؟ دقیقاً موضوع تفاوت زن و مرد نیز به همین شکل است که انسانها از نظز بدن و جسم دو نوع و از نظر حقیقت و هدف یکی هستند و لذا بسیار سطحینگری است که ارزش این دو نوع انسان را به جهت تفاوت
1) به کتاب «ده نکته از معرفت نفس» رجوع شود.
بدن، متفاوت بدانیم. آری تفاوت بدن وظایف متفاوتی را برای هر کدام پیش میآورد، ولی برای هدفی یکسان.
دو نوع لباس است که هر لباسی اقتضاء خود را دارد ولی چه ربطی به ارزش صاحب لباس دارد. بنده این مطلب را نمیخواهم بگویم که از نظر نوع کارها زن و مرد باید یکسان باشند و باید با آنها یک نوع برخورد کرد، آن قدر رابطه بین روحیات و بدن تنگاتنگ است که شما میدانید که هر بدنی روحیات خاص خود را میآورد، حتی اگر انسان قسمتی از بدنش را از دست بدهد در رابطه با آن قسمت روحیهاش عوض میشود، مادرهایی که مجبور میشوند طی عمل جراحی رحمشان را در آورند دچار تغییراتی میشوند از آن جمله که میگویند تا حدّی احساساتمان نسبت به کودکان تغییر میکند. یا بارها تجربه شده با سکته قلبی و تغییر حالت قلب، حتی پس از گذشتن از مرحلهی حاد بیماری، احساسات انسان تغییر میکند، البته شدت و ضعف این تغییرات به جاهای دیگر نیز مربوط است. به هر حال احساساتی که یک زن دارد به جهت بدن مادری و احساساتی که یک مرد دارد به جهت بدن پدری، جای خودش قابل توجه است اما هیچ کدام از این حرفها اصل موضوع را منتفی نمیکند که بدن ابزار روح است و در حقیقت انسان دخالت ندارد، هر چند روح بدون تأثیر از بدن نیست، برای همین به ما توصیه میشود مواظب سلامت و بهداشت بدنهایتان باشید، همانطوری که میگویند بدنهایتان را گرفتار غذاهای زیاد نکنید، چون اقتضای بدنِ پرخور طوری است که دیگر روح نمیتواند
در آن شرایط آزادنه به مسیر روحانی خود ادامه دهد و مسیر لقمانی خود را طی کند. به قول مولوی:
از
برای لقمهای این خوار، خوار
از
کف لقمان برون آرید خار
میگوید یک لقمه اضافه تمام درهای آسمان را به رویم بست، این خار را از قلبِ لقمانِ وجودِ من در آورید. عین این مشکل از آن طرف هم هست که اگر آقایان و خانمها بیش از حد به بدنشان بیمحلی کنند و آن را ضعیف نمایند، روحشان را گرفتار میکنند و صفای روحیشان را از دست میدهند، در عینی که نمیخواهیم منکر احوالات روح در رابطه با بدن باشیم، اما میخواهیم یک اصل منطقی را نگذاریم از دست برود که ارزش هر انسان به هدفش است، اگر هدف او پست باشد آن انسان پست است، اگر هدف او متعالی باشد آن انسان متعالی است حالا اگر هدف زن و مرد یکسان و متعالی بود پس معلوم میشود آن دو یک ارزش دارند. در این راستا کسی مهمتر است که به این هدف متعالی نزدیکتر است، چه زن باشد چه مرد. آیا دیگر جای این سؤال میماند که زن مهمتر است یا مرد؟ یا این سؤال نشانه غفلت از معارف عالیه قرآنی است؟ قرآن میفرماید هدف زن و مرد حیات طیب است و فرقی هم بین آنها نیست. حال با توجه به این که دروغ بستن به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله موجب بطلان روزه میشود اگر در ماه رمضان کسی بگوید: خدا زنها را بیشتر از مردها اهمیت داده یا مردها را بیشتر از زنها بها داده است، روزه او باطل است، چون به خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله دروغ بسته است. حتی اگر به زبان نگوید ولی در قلبش چنین تصوری داشته باشد یقیناً این قلب نمیتواند سیر و سلوک
کاملی بکند، قلبی که گرفتار باطل است سلوک الی الله برایش ممکن نیست.
آیه میفرماید برای رسیدن به حیات طیب ابزارها فرق میکنند ابزار زن با ابزار مرد از نظر بدن فرق میکند، به همین جهت گاهی وظایفی که به عهده زنان است با نظر به ابزاری میباشد که مخصوص به آنها است، ولی وظایفی هم به عهده آنان است که هیچ ربطی به زن بودن آنها ندارد و نظر به انسانیت آنهاست. در باره مردها هم همین طور است. حالا کدام مهم هستند؟ این یک روح شیطانی و ضد قرآنی است که مردی فکر کند زن پایینتر از خودش است یا زنی فکر کند خودش بالاتر از مرد است. بدن مرد اقتضای خاصی دارد که مثلاً جهاد ابتدایی برای او واجب میشود ولی برای زن نه. یا مسئولیت پیغمبری که همراه است با جهاد و انبوه کارهای اجرایی اقتضا میکند که پیامبر مرد باشد ولی همان خدایی که پیامبران را از جنس مردان انتخاب فرمود، روشن کرد «اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَ الله اَتْقیکُم»؛ در نزد خدا گرامیترین شما متقی ترین شما است. ملاک ارزشگذاری، قرب به خدا است، قرب به خدا که زن و مرد ندارد.
حضرت زکریا علیه السلام وقتی وارد محراب حضرت مریم علیها السلام میشدند «وَجَدَ عِندَهَا رِزْقاً»؛(1)نزد آن حضرت رزقهای خاصی دیدند که با غذاهای معمولی متفاوت بود، پرسیدند ای مریم اینها از کجا برای تو میآید؟ «قَالَتْ هُوَ مِنْ عِندِ اللّهِ، إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ»؛ گفت از
1) سوره آل عمران، آیه 37.
طرف خداست، خداوند هرکه را بخواهد بدون حساب و اسبابهای عادی رزق میدهد. اینجا بود که حضرت زکریا علیه السلام متذکر شدند چرا برای پیداکردن فرزند به عوامل فوق عوامل عادی متوسل نشوند و لذا؛ «قَالَ رَبِّ هَبْ لِی مِن لَّدُنْکَ ذُرِّیَّةً طَیِّبَةً إِنَّکَ سَمِیعُ الدُّعَاء»؛(1)گفت خدایا! حالا که اینقدر کار از تو میآید که این زنِ تنها را به این مقامات رساندی، یک سُلب پاک هم به من بده، چرا که تو به تقاضاهای بندگانت توجه داری، خدا هم وقتی اطمینان آنچنانی را در حضرت زکریا علیه السلام نسبت به الطاف الهی دید، فرمود: «إِنَّا نُبَشِّرُکَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ یَحْیَی»؛(2)تو را به تولد یحیی مژده میدهم. وقتی آن پیامبرِ خدا با روبهروشدن با حضرت مریم علیها السلام متوجه شدند آن حضرت چه مقاماتی به دست آورده متذکر شدند که میتوانند بالاتر از اینها به خداوند نظر کنند و از او ماوراء اسباب عادی و از قدرت «لدُنّی» او تقاضای فرزند نمایند.
در نگاه قرآنی با توجه به آیهی فوق، متوجه میشویم حتی در مقایسه یک پیامبر و یک زن الهی، قرآن مقام آن زن را بالاتر نشان میدهد که حتی از جهتی راهنمای آن پیامبر باشد، اینجاست که اگر کسی در مقایسه نسبت به حقیقت زن و مرد یکی را پائینتر از دیگری بداند نگاه قرآنی ندارد. عزیزان متوجه باشید اگر اعتقادتان غیر قرآنی شد به همان اندازه در سلوک معنوی متوقف میشوید زیرا قلب در آن صورت نورانیتش کامل نیست.
پس طبق آیات قرآن چون مقصدِ زن و مرد هر دو متعالی است پس هر دو میتوانند به مقاصد متعالی برسند زیرا حقیقت هر دو از نظر قرآن یکسان است. ممکن است برای رسیدن به مقصد ابزارهایشان فرق کند ولی در سیر به سوی مقصد هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند. به تعبیر عمان سامانی:
همتی
باید قدم در راه زن
صاحب
آن خواه مرد و خواه زن
غیرتی
باید به مقصد رهنورد
خانه
پردازِ جهان چه زن، چه مرد
شرط
راه آمد نمودن قطع راه
بر
سر رهرو چه مِعْجَر(1)
چه کلاه
نکته دیگر که در بصیرت ما مؤثر است اینکه هروقت در قلب شما نسبت به زن و مرد از نظر ارزش، دوگانگی پیدا شد بدانید به همان اندازه شیفتگی نسبت به خدا در قلب شما کم شده است. اگر تمام نظرتان به اَحَد باشد هیچ وقت در مخلوقات خدا دوگانگی نمیبینید که بخواهید یکی را پائینتر از دیگری به حساب آورید، واقعاً دوگانگی نمیبینید چون دوگانگی وجود ندارد. حتی اگر قلب شما دوگانگی دید و به ذهنتان آمد که زن مهمتر از مرد است یا مرد مهمتر از زن و بعد هم به خودتان تذکر دادید که هیچکدام مهمتر از دیگری نیستند، بدانید در نظر به مخلوقات خداوند نگاه کاملی ندارید، اما فاسد نشدهاید. یک وقت به قلبتان نمیرسد که راستی زنها مهمترند یا مردها و اصلاً دوگانگی بین آنها نمیبیند. این
1) روسری.
نگاهِ سالمی است و حجابی بین شما و حق از این جهت ایجاد نشده اما اگر حجاب بود ولی متوجه آن حجاب بودید، در مرتبه پائینتری هستید، هر چند محجوب کامل نیستید، بلکه متوجه حجاب میباشید، زیرا به گفته مولوی: «متحد بودیم یک گوهر همه» و به تعبیر قرآن همه در محضر ربوبی حاضر شدهایم و از ما سؤال شد «اَلَسْتُ بِرَبِکُمْ؟»؛(1)آیا من رب شما نیستم. و همه ما، چه زن، چه مرد، گفتیم: «بَلیٰ شَهِدْناٰ» آری تو پروردگار ما هستی و ما در حقیقتِ وجود خود ناظر چنین ربوبیتی میباشیم. ما آنجا یکی بودیم، وقتی پایین آمدیم دوگانگیها پیدا شد. خودمان هم در بین صحبتها تعبیر خوبی داریم میگوییم «چرا تو و منی میکنی؟» من و تو مقام انسانی است که در حجاب است. حالا اگر ما همدیگر را دوگانه ببینیم، عملاً به خودمان بیشتر نظر میکنیم و این شروع یک نحوه خودخواهی است. اگر انسان خود را دید ولی شما را هم یک حقیقت جدا دید، حتماً خودش را مهمتر از شما میبیند و این شروع «أَنَاْ خَیْرٌ مِّنْهُ»؛(2)و همسخنشدن با شیطان است. لذا است که قرآن اصرار دارد شما همگی یک حقیقت بودهاید که از آن حقیقت هرکس همسر خود را در کنار خود دارد. میفرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اتَّقُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَةٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَبَثَّ مِنْهُمَا رِجَالاً کَثِیرًا وَنِسَاء»؛(3)ای مردم! بترسید از پروردگاری که همهی شما را از یک نفس واحد خلق کرد و
زوج آن را نیز از آن نفس واحد خلق نمود و از آن دو، زنان و مردان زیادی را گسترش داد.
وقتی انسان چشم دلش متوجه یگانگیها نبود ولی عقلش متذکر موضوع بود. باید خود را به زحمت بیندازد و موضوع یگانگی بین زن و مرد را به دل تفهیم کند ولی اگر کسی بتواند محو و شیفته حق بشود دیگر دوگانگی نمیبیند، اینها همه مظاهر حقاند با جلوات مختلف. اصلاً این فرهنگ که تلاش میکند زن از مرد عقب نیفتد، فرهنگ انسانهای گرفتار هبوط است و جمع کردن ورقههای جنت برای پوشاندن عیبها.
اگر عنایت فرمائید ملاحظه خواهید کرد در دوران جدید و با بهصحنهآمدن فرهنگ مدرنیته، به بشر ظلم بزرگی شد، در فرهنگ دینی هزاران سال بشریت زندگی کرد و این حرفها نبود که زن مهمتر است یا مرد- البته آسیبهایی که حاکی از انحراف در آن فرهنگ است همیشه استثنا بوده است، با طرح استثناها نباید اصل موضوع را فراموش کرد- قرنها مادران ما کنار پدران ما زندگی میکردند و هر کدام بر اساس فرهنگ دین، خود را تعریف کرده بودند و جلو میرفتند. در فرهنگ دینی این موضوع مطرح نبود که جای زن کجاست و جای مرد کجاست. پیرمردها و پیرزنهای متدین این زبان را نمیشناسند این زبان با انسان دینی بیگانه است که جای زن کجاست و جای مرد کجاست، این زبان، زبان غربِ بعد از رنسانس است که با پشت کردن به نگاه دینی، گرفتار دوگانگیها شد و بحث
حقوق زن و مرد به معنی جدید آن مطرح شد، ما هزارسال، نه زن بودیم و نه مرد، بلکه کنار هم مؤمنه و مؤمن بودیم، آری
متحد
بودیم یک گوهر همه
بی
سر و بی پا بُدیم آندم همه
چون
بهصورت آمد آن نور سره
شد
عدد چون سایههای کنگره
کنگره
ویران کنید از منجنیق
تا
رود فرق از میان آن فریق
نمیخواهم بگویم حالا که به این مصیبت افتادهایم فکری برای رفع آن نکنیم، ما وظیفه داریم در شرایط موجود جواب انبوه سؤالهایی را بدهیم که در اثر مواجهه با فرهنگ مدرنیته و تعریفِ آن فرهنگ از عالم و آدم پیش آمده است، ولی در فضایی که همه نظرها به حق است، کسی به خودش نگاه نمیکند تا بحث شود من محترمتر هستم یا او، همه مستغرق در انجام وظیفهاند و از برکات چنان حالتی کاملاً بهره میگیرند. در مقام شیفتگی و دلدادگی این سؤالها نیست، چون در آن مقام ما به خودمان نگاه نمیکردیم تا مجبور شویم خودمان را وصله و پینه کنیم. در بهشت بودیم و مستغرق تماشای جمال یار، شجره را نگاه نمیکردیم، خدا را نگاه میکردیم. خدا لعنت کند شیطان را که گفت شجره را نگاه کن تا از آنچه به نام جاودانگی است بهرهمند شوی، ما که در آن جا در جاودانگی بودیم چهچیزی باعث شد که ما از جاودانگی در آمدیم جز شیطانی که خواست ما را به درخت جاودانگی راهنمایی کند؟ این که کسی بیاید بگوید آقا زن مهمتر است یا مرد، اولِ محرومیت از یگانگیها بود. ما داشتیم زندگی میکردیم، این سؤالها را نداشتیم، ما در همان چیزی بودیم که حالا شما به دروغ شعار میدهید که میخواهید ما را وارد آن کنید. میگویند حقوق
زن و مرد را رعایت کنید آری حتما باید رعایت کنیم، عرض کردم هرکس تصور قلبیاش این باشد که زن مهمتر است یا مرد، این فرد دلش دل ایمانی نیست، ولی در بستر دینی این حرفها نیست. آنقدر که زن دوست دارد سختی بکشد تا همسرش راحت باشد، خود مرد برای خود دلسوزی نمیکند، و عین این حالت برای مرد هست، خود را به آب و آتش میزند تا همسرش راحت باشد. در چنین فضائی شیطان گفت: «هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی»؛(1)آیا تو را به درخت جاودان و مُلکی زوال ناپذیر هدایت کنم؟ و از آن طریق به طرف چیزی رفتیم که میخواستیم از آن فرار کنیم، اولِ مشکلات شد و شروع برگ جمعکردن برای پوشاندن زشتیهای سر بر آورده. مشکلات مربوط به حقوق زن و مرد را باید در جدایی از فضای زندگی جستجو کرد، حال چه این مشکلات در اثر سوء استفاده از دین باشد و به نام دین مردسالاری را حاکم کنند، و چه ناشی از خروج از دین باشد و رشددادن دوگانگی و رقابت بین زن و مرد. باید مسئولان فرهنگی جامعه، آرمانی را که دین برای زن از یک طرف و برای خانواده از طرف دیگر مطرح میکند بشناسند و برای نزدیک شدن به آن برنامهریزی کنند، بدون آنکه گرفتار فرهنگ فمینیستی و روحیه دوگانگی بین زن و مرد شوند.
مادر بزرگهای ما نسبت به همسران خود هرگز احساس دوگانگی نمیکردند تا بحث رجحان حقوق یکی بر دیگری پیش آید، آنها در عین زندگی مشترک و استقلال اقتصادی در آنچه مربوط به خودشان بود،
1) سوره طه، آیه 120.
کاملاً به اهداف عالیه زندگی نظر داشتند. پدربزرگهای ما هم هیچوقت نمیگفتند ما مردیم و باید قلدری کنیم، آنهایی که در فرهنگ اسلام پروریده شده بودند زندگی را مافوق این حرفها میدیدند. آیتاللهجوادی«حفظهاللّه» از قول استادشان مرحوم فاضل تونی«رحمةاللهعلیه» نقل میکردند؛ «همکلاسیهای ما در اصفهان قبل از اینکه به عنوان طلبهی رسمی وارد مدرسه صدر شوند، تا کتاب مکاسب را نزد مادرانشان خوانده بودند». یعنی تا صد و پنجاهسالِ گذشته چنین فضایی در خانههای ما حاکم بود. عرض کردم ما نباید شرایطی را مورد قضاوت قرار دهیم که با شهادت شیخ فضلالله نوری و حاکمیت روشنفکران و نفوذ فرهنگ مدرنیته در امورات جامعه، از زندگی گذشته خود جدا شدیم و مقلد فرهنگ غریبهای شدیم که هر جا پا گذاشته بیش از آن که اصلاح کند جامعه را گرفتار بحران کرده، آری نباید برای قضاوت خود چنین جامعهای را مدّ نظر قرار دهیم که با شعارهای مدرنْ گرفتار گسستگی تاریخی شده است. ما از قاجاریه به بعد از همه چیز واماندیم، قوم قاجار به عنوان نژاد مغول خود را به عنوان فاتح ایران احساس میکردند، و نه ایرانی اصیل، آنچنان شیفته غرب شدند که در دوران آنها همه گذشته ما نفی شد، بین مدرنیته و سنت ماندیم و بحران شروع شد. ما برای خود و برای اداره شهرها برنامه داشتیم، ما هزار سال بهترین نوع ارتباط با طبیعت را آزموده بودیم و بهترین آرامش را در دل طبیعت برای خود شکل دادهبودیم. در منظر دینی ارزش انسان به این است که خوب بندگی کند، نه آنکه خوب آپارتمان بسازد، ملتها را نباید با ارزشهای غربی مقایسه
کرد، باید آنها را نسبت به اهداف مقدسی که باید بدان دست یابند ارزیابی نمود و اینکه آیا حکیمان و نخبگان آنها توانستهاند بستر رسیدن به آن اهداف را در زندگی شکل دهند یا نه.
آری یک وقت خود را نسبت به اهداف عالیهای که باید بدان میرسیدیم مقایسه میکنیم، مسلّم عقب افتادگیهایی داریم، ولی یک وقت خود را با غرب و اهدافی که آن فرهنگ برای انسان در نظر گرفته، مقایسه میکنیم که در این صورت با چشم غرب به خود مینگریم، این همان موضوعی است که در بهشت خواستیم با چشم شیطان زندگی خود را شکل دهیم و درنتیجه از همهچیز محروم شدیم. زیرا:
زانکههر
بدبخت خرمن سوخته
مینیارد
شمع کس افروخته
شیطانی که با تمرد از فرمان الهی همه زحمات خود را بر باد داد نمیتواند آرام بنشیند تا ما را در بهشت الهی غرق تماشای جمال پروردگارمان ببیند، با شعار جاودانگی ما را از جاودانگی در بهشت محروم کرد، همچنانکه با شعار آزادی زنان، زنان را از زندگی زیبای دینی محروم نمودند و گرفتار یک نوع بیکسی کردند. کارشناسان امر به ما خبر میدهند: «بیکسی و تنهایی زن، ناشی از فروپاشی خانواده، در غرب بیداد میکند. این امر بین زن و مرد مشترک است، اما زن به لحاظ ظرافت روحیاش بیشتر آسیب میبیند. بسیاری از زنان از آدمیزاد ملول گشته با سگ و گربه روزگار میگذرانند»(1)آیا نزدیکی به فرهنگ غربی و طرح دوگانگی بین زن و مرد ما را به زندگی بهتری رساند یا آن وقتی که مردم
1) کتاب «منزلت زن در اندیشه اسلامی» محمد فنائی اشکوری، ص 50.
ما بی سروصدا بر اساس راه و رسمی که خود تدوین کرده بودند، زندگی کردند و بندگی خود را رشد دادند؟ مردمی که کتابهای تاریخ - که کتاب زندگی سلاطین است- چیزی در مورد آنها ننوشتند ولی روح تاریخ مربوط به آنها است. بناست در دنیا و برای اهل دنیا خبری از آنها نباشد ولی «طُوبَی لِلْغُرَباء» زنده باد آنهایی که به ظاهر خبری از آنها نیست ولی روی این زمین زندگی توحیدی کردند و رفتند. مگر ما در روایت قدسی نداریم «اُولیاٰیی تَحْتَ قبایی لا یعْرِفُونَهُمْ غیری»(1)اولیاء و دوستان من زیر قبهی من هستند هیچکس جز من آنها را نمیشناسد. ملتها و تمدنهای بزرگ به اهداف مقدس میاندیشند و نه به نمایش خود در چشم دیگران.
موضوع غرب یک پدیده نوظهوری است که حیات خود را در لوکس کردن زندگی و نمایشدادن خود به دیگران جستجو میکنند، این نشانه بیهویتی و بیریشهبودن این تمدن است. اینها همیشه برای سایر ملل مسئله ایجاد میکردند، نمونهاش اسکندر مقدونی که از آتن بلند شد و آمد اینجاها را بههم ریخت و بعد به مصر رفت. معلوم نیست چرا؟ چون معنی بودن در یک زندگی مقدس و متعالی را گم کردهبودند، کارشان این نبود که خودشان زندگی کنند. یکی از عزیزان تحقیق کرده که باروت را اولین بار چینیها اختراع کردند اما هیچ وقت باآن توپ نساختند
1) شرح فصوص قیصری، ص 441.
چون باروت را اختراع کردند تا در کنار زندگی از آن استفاده کنند اما همینکه باروت به دست اروپاییها افتاد با آن توپ ساختند و برنامه تجاوز به سایر ملتها را شروع کردند. ولی چینیها چون روح تجاوز نداشتند از آن، وسیلهی تجاوز به سایر ملتها درست نکردند. یا همین چینیها برای اولین بار قطبنما را اختراع کردند، اما کشتیهای غولپیکر برای سرکشی به سایر قارهها نساختند، چون میخواستند خودشان زندگی کنند ولی همینکه قطبنما بهدست اروپاییها افتاد با همان روحیه به اسم مسافرت در اقیانوسها اکثر ملتهای دنیا را تحت استعمار خود درآوردند و بلایی بر سر مردم آفریقا آوردند که عملاً دیگر آن آفریقایی که خود صاحب تمدن بود - بدون آنکه خود را برای تجاوز آماده کرده باشد- نابود گشت. گویا باید همه دنیا نوکر روح اروپایی شوند. معلوم است وقتی این روح و روحیه به صحنه آمد مسلم بنده و جنابعالی باید برای مقابله با آن مجهز شویم ولی متوجه باشیم بشر در تاریخ کهن خود به طوری زندگی میکرده که بیش از آنکه خود را به رخ سایر ملل بکشد، به ساحت قدسی خود میپرداخته، آن نوع زندگی که قابل نمایش نبوده است.
حرف بنده این بود که ما سالهای سال در یک فضای دینی زندگی میکردیم ولی این حرفها هم نبود که حق زن یا حق مرد چه شده است، این حرفها که حکایت از روحیه رقابت و دوگانگی دارد با حضور فرهنگ غربی از دورهی قاجار که با یک خودباختگی با فرهنگ غربی روبهرو شدیم، پیدا شد و با نهایت بیتدبیری همه گذشته خود را نفی کردیم و هر چه غربی بود برایمان اصیل جلوه کرد، به طوری که پادشاه
قاجار خاک باغچهاش را هم از بلژیک آورد. در جامعهای که تمام مناسباتش را با دین اسلام تنظیم کرده ناگهان فرهنگی وارد میشود که هیچ توجهی به دین ندارد، حاصل کار رضاخان میشود که به پسرش از جزیره موریس نامه مینویسد؛ «مرا انگلیسیها آوردند، خودشان هم بردند، باید از آنها بترسی ولی باید کاری کنی که مردم از تو بترسند». تا این حدّ خودباختگی و زبونی در مقابل غرب کار را به کشف حجاب اجباری کشاند و چه بلبشویی در این کشور راه انداختند، از گذشته خود رانده شدند و نسبت به غرب هم خود را باخته دیدند. هرکس هرکاری از دستش میآمد میکرد، و لذا فضای خانوادههای ما تبدیل شد به قلدری مردها و تضعیف زنان. و متأسفانه غربزدهها این شرایط را که هنوز هم ما گرفتار آن هستیم و روحیه بعضی از پدران ما حاصل فضای فرهنگ چنین زمانی است، به عنوان فرهنگ خانواده دینی عمده کردند و با فرهنگ غربی مقایسه نمودند و نتیجه گرفتند اسلام زن را تحقیر کرده است. و روشنفکران بریده از فرهنگِ کهنِ ما نیز تحت تأثیر همین حرفها سخن گفتند و قلم فرسایی کردند. آری در برههای از تاریخ تشیع چنین گرفتاری هست که زن تحقیر شده ولی این درست در زمانی است که فرهنگ دینی آسیب دیده است. همانطور که در اهل سنت به جهت آسیب بیشتری که به دین وارد شد، تحقیر زن بیشتر اِعمال شد و هنوز هم ادامه دارد، در حالی که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «خِیاٰرُکُم، خِیاٰرُکُم لِنِساٰئِهِم»؛(1)بهترین شما کسانی هستند که برای زنان خود همسران خوبی باشند.
1) نهج الفصاحه، حدیث شماره 1477.
آیا این منطقی است که برخورد غیر اسلامی بعضی از مردان را نسبت به زنان به پای اسلام بگذاریم و بعد نتیجه بگیریم باید با روش اروپایی نهضت احیاء حقوق زنان راه بیندازیم و با منظری که غربیها به زن مینگرند همه چیزِ خود را از دست بدهیم؟ چه شد که در خانوادههای ما تو و منی پیدا شد؟ آیا در فضای خانوادههای دینی با آن اهداف مقدسی که در آن مطرح است، تو و منی بین اعضاء خانواده مطرح است که حالا مجبور شویم یک طوری این تو و منیها را وصله کنیم؟ البته وقتی تو و منی پیدا شد باید وصله کرد، ولی اگر شیفتگی دینی بیاید و گذشتْ قسمتی از دینداری حساب شود دیگر این حرفها پیش نمیآید. وقتی دین در میان باشد چیزی پاره نمیشود که مجبور شویم وصله کنیم. در فضای هزارسال یگانگی چیزی به نام رقابت زن و مرد نبود، به اندازهای که از خدای یگانه جدا شدیم دوگانگیها خود را نشان داد و در فضای دوگانگی، حق زن و مرد مطرح و هزارانهزار مشکل ظاهر میشود.
گاهی دوستان سؤال میکنند چرا اسلام جواب سؤالهای پیش آمده را نمیدهد ابتدا عنایت داشته باشید این سؤالها از وقتی طرح شد که انسانها از خانه ایمانشان فاصله گرفتند، آری اسلام آنچنان برای همه تاریخ وسعت دارد که در هر شرایطی جوابگوی سؤالات بشر است، ولی فراموش نفرمائید درمان اصلی سؤالات این است که سعی کنیم مردم به خدا وصل شوند تا اصلاً این حرفها مطرح نباشد. در جلسه سوم کتاب «آشتی با خدا» عرض شد بسیاری از این سؤالهایی که در زندگی ما نسبت به خدا پیش میآید به جهت بیثمری حیات است، انسانی که از حیاتش بهره
کافی نبرده است و حالا سؤال دارد که «چرا خدا من را خلق کرد» مثل کسی است که مطابق آدرسی که در دست دارد، آن جایی را که باید برود پیدا نکند، در این حالت است که میگوید این چه آدرسی بود که به ما دادید؟ اما اگر مطابق آدرسی که به او دادهاند آنجایی را که میخواست پیدا کند، دیگر نمیگوید این آدرس را چرا به ما دادند، وقتی به مقصدی که میخواست رسید، دیگر سؤال برایش نمیماند. میگوید خوب شد که آمدیم.
وقتی انسان از خانه ایمانش جدا شد و از نظر به اهداف مقدس غفلت کرد، نظر به خود شروع میشود، خود را میبیند و اینکه خودش غیر از آن دیگری است و این شروع بحث است که آیا حقوق زن و مرد باید مساوی باشد یا نه، چرا ارث زن با ارث مرد مساوی نیست، و هزاران سؤال دیگر که البته اگر جواب درستی به آنها داده نشود جوانان ما نسبت به حقانیت اسلام مسئلهدار میشوند و باید در عین توجه به حیات طیب که قرآن برای زن و مرد به طور یکسان تعیین نموده، روشن شود که این تفاوتها اولاً: تبعیض نیست، ثانیاً: طوری حقوق زن تنظیم شده که زن بتواند در بستر مسئولیت تربیتی خود بدون هرگونه دغدغه اقتصادی به کار خود ادامه دهد.
باید روشن شود هرجا پای دین- به عنوان مکتبِ حساس به تربیت و تعالی انسان- ضعیف شد، حقوق زنان به شدت مورد بیمهری قرار میگیرد، حال
چه به اسم دین - ولی دین منحرف- این بیمهری انجام گیرد، و چه به اسمهای دیگر. «مجمع دینی در فرانسه در سال 586 میلادی پس از بحث زیادی که در موضوع زن کرده مقرر داشته که زن انسان است ولی برای خدمت مرد آفریده شده است.»(1)
ملاحظه بفرمائید وضع چه اندازه اسفبار بوده که مجمع دینی فرانسه که تحت تأثیر تورات و انجیل بوده است، در آن فضایی که زن را حیوانی میدانستند که صورت انسانی دارد، تلاش کرده بفهماند زن انسان است و با این همه تا حدود صد سال پیش در انگلستان زن جزء جامعه انسانی محسوب نمیشد.(2)و باز امروزه هر اندازه از نگاه دینی به زن دور شویم، بخواهیم و نخواهیم در منظر جامعه، زن از ارزش واقعی خود دور میافتد، نمونههای آن فراوان است و عفت قلم اجازه سخن راندن از آن را نمیدهد. ولی متوجه باشید همان فکری که معتقد است زن جزء جامعه انسانی محسوب نمیشود و یا موجود پلیدی است که شیطان به وجودش آورده، در دنیای مدرن و با فاصله گرفتن از دین، با همان دیدگاه به زن مینگرد ولی با واژههای جدید و ظاهری حیلهگرانه، به عبارت دیگر بینش همان بینش است منتها واژهها تغییر کردند. امروزه در کشور آمریکا یکی از معضلات دولت، زنانی هستند که در اثر ضرب و شتم مکرر مردان مجبور شدهاند از خانه فرار کنند و جایی برای زندگی ندارند. دولت آمریکا سولههای بزرگی برای سکونت این
زنان به وجود آورده و روز به روز بر تعداد این نوع سولهها اضافه میشود. زیرا وقتی بشر از خانه ایمانش فاصله گرفت و معنی ظرائف تربیتی به فراموشی سپرده شد و زن صرفاً به موجودی برای شهوترانی تبدیل شد، انواع ظلمها به این حساسترین شخصیت اجتماع اِعمال میشود و فمینیسم چه بداند، چه نداند چون نتوانست جایگاه معنوی زنان را احیاء کند به همان فرهنگی دامن میزند که عملاً زنان موجودات بیمقدار و دردسر سازی خواهند بود. در حالیکه در منظر اسلام این حرفها نیست، خداوند در قرآن میفرماید: «أَنِّی لاَ أُضِیعُ عَمَلَ عَامِلٍ مِّنکُم مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی بَعْضُکُم مِّن بَعْضٍ»؛(1)هرگز من عمل هیچ کدام از شما را ضایع نمیکنم، چه زن باشید چه مرد، بعضی از شما از بعضی دیگر هستید و دوگانگی بین شما نیست. چنانچه ملاحظه میفرمائید اولاً: نظر و جهت زن و مرد را به سوی معنویت میاندازد که اعمال معنوی شما اصالت دارد. ثانیاً: در اعمال معنوی از نظر نتیجه، هیچ فرقی بین زن و مرد نیست. اسلام برای اینکه جامعه با طرح زنبودن و مردبودن جبههی دوگانه نسازد و دعوا بر سر ارزش زن، یا ارزش مرد بهوجود نیاید می فرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُم مِّن ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا، إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ»؛(2)ای مردم همه شما را چه مرد، چه زن، ما آفریدهایم، آن هم به صورتها و شکلهای مختلف برای آن که با همدیگر آشنا شوید و همدیگر را بشناسید، ولی هیچ کدام این تفاوتها
عامل ارزش نیست، بلکه فقط گرامیترین شما نزد ما با تقواترین شماست. اگر این بانگ بلند و رسای اسلام نبود معلوم نبود امروز در شرق و غرب عالم چگونه با زنان برخورد میشد.
آیا وقتی زنان متدین و مردان متدین در کنار هم مشغول انجام وظیفه هستند حرفی تحت عنوان تساوی زن و مرد موضوعیت مییابد؟ یا طرح این حرف جایی معنی مییابد که از فضای دینی و انجام وظایفِ مطابق دین خارج شویم؟ و این اول مصیبت است و شعار تساوی مرد و زن هم هیچ مشکلی را حل نکرد و نمیکند. در جامعهای که زن حس کند میتواند مادر خوبی برای فرزندانش یا زن متدینی برای خدمت به جامعه باشد هرگز بحثی تحت عنوان تساوی حقوق زن و مرد مطرح نیست، چون همه چیز بر اساس دینی که مطابق فطرت انسانها است و مصالح عموم جامعه را در نظر گرفته، تعریف شده است. این بیماری، بیماری غرب است نه بیماری ما، باید مواظب بود این بیماری به جامعه و خانواده ما سرایت نکند. زن در زنبودنش کاملِِ کامل است، بدون اینکه مرد شود. مرد هم در مردبودنش کاملِ کامل است بدون اینکه بخواهد زن شود. این فضا فضایی است که روح ایمان در منظر ما قرار میدهد و زمینه را جهت شکوفائی ایمانِ برتر آماده میسازد همان ایمانی که در آخر آیه 97 سوره نحل در موردش فرمود: «وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»؛ یعنی حتما ما اجر آن زنان و مردان متدین را به بهترین شکل از انواع اعمال
صالحی که انجام دادهاند میدهیم. ما باید در خلوت انس خود با خدای خود به زندگی خویش هرچه قدر میتوانیم رونق بخشیم و به ثمرههای غیر قابل پیشبینیاش امیدوار باشیم، بقیه هر چه هست فرع است.
حال با توجه به بحثهایی که شد بر گردید به آیهای که در ابتدای بحث مطرح شد. فرمود: ای انسانها اگر سیر و مسیرتان آن باشد که عملِ صالحِ شرعی جزء زندگیتان قرار گرفت به حیاتی طیب و پاک یعنی حیاتی که از هر گونه نقص فکری و صفت عملی مبرا است، نایل میشوید و در این مسیر هیچ تفاوتی بین زن و مرد نیست، و در راستای ادامه چنین زندگی، همه اعمالتان به عالیترین شکلِ ممکن پذیرفته میشود.
در نگاه فوق نظر زن و مرد را به سوی هدفی فوق اهداف عادی و سطحی زندگی میاندازد و همانطور که عرفا میگویند؛ انسانها بر اساس آرزوهایشان ارزیابی میشوند. اسلام با داشتن آرزویی چنین بزرگ، انسانها را دعوت به بزرگیهایی فوق بزرگیهای اهل دنیا میکند.
اگر آرزوهای انسان پست شد انسان هم پست میشود هر چند استعداد متعالی شدن داشته باشد و اگر آرزوهایش متعالی شد این انسان متعالی است، هر چند با تلاش به آن آرزوها برسد. وقتی متوجه باشیم ارزش هر موجودی به عظمت اهدافی است که آن موجود استعداد رسیدن به آن اهداف را داشته باشد، متوجه میشویم وسعت انسان با داشتن دستیابی به حیات طیب، تا کجا است. بعضی از اهداف هر چند بزرگ باشد، برای
بعضی موجودات غیر قابل دسترس است؛ مثلاً تفکر عمیق برای حیوان قابل حصول نیست چون استعداد آن را ندارد، اما اگر موجودی استعداد رسیدن به اهدافی را داشته باشد به این معنی نیست که به راحتی و بدون تلاش به آنها دست مییابد، باید برای رسیدن به اهدافِ متعالی از میلهایی بگذرد و از محدودیتها خود را آزاد کند تا زمینه رسیدنِ به اهداف عالیه در آن شکل بگیرد. مثل قرب الی الله که زمینه و استعداد آن برای همه انسانها هست ولی همه انسانها به آن مقام به طور طبیعی و بدون تلاش خاص نمیرسند، هر چند آن هدف برای همه رسیدنی است. انسان بر این اساس که میتواند به حیات طیب برسد عالیتر از حیوان است ولی تا وقتی نرسیده است فرقی با حیوان نمیکند. پس از یک جهت هر موجودی بر اساس هدفی که استعداد یافتن آن را دارد ارزیابی میشود به این معنی که این موجود میتواند متعالی باشد. هیچوقت نمیگویند که حیوان میتواند متفکر باشد، ولی میگویند انسان میتواند متفکر باشد. حالا اگر انسان میتواند به حیاتِ طیب برسد به عنوان یک ملاک میتوان او را به عنوان مخلوقی بزرگ ارزیابی کرد ولی از جهت دیگر هرکس به این هدف برسد متعالی است نه هرکس که فقط در حدّ استعداد رسیدن به آن هدف متوقف باشد. در آیه مورد بحث میفرماید رسیدن به حیات طیب، زن و مرد ندارد. یعنی چون ملاک ارزیابی انسان حیات طیب است و چون زن و مرد هر دو امکان رسیدن به این هدف را دارند پس در دیدگاه اسلام زن و مرد هر دو در یک کمال بالقوهبا هم برابرند، یعنی هر دو میتوانند به این حیات طیب برسند. اما وقتی رسیدند از نظر کمال فرقی
با همدیگر ندارند ولی این بدین معنی نیست که آن دو در هر حال با هر خصوصیت، ارزش مساوی دارند! این چیزی است که روح اومانیستی و پیروان فمینیسم بر آن تأکید دارد. قرآن برای آنکه انسانها گرفتار چنین مهلکهای نشوند موضوع «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ»؛(1)را به میان میآورد تا روشن کند نه تنها هر زنی با هر مردی از نظر ارزش مساوی نیست، که هر مردی با هر مردی نیز مساوی نیست، بلکه ارزش همه به اندازه تقوایی است که دارند و اگر از این موضوع غفلت شود انواع ارزشگذاریهای مَن در آوری به میان میآید و مردم را مشغول خود میکند و از اصل کمال غفلت میشود.
حرف این بود که برای رسیدن به حیات طیب امکانات مشابهی در اختیار زن و مرد گذاشتهاند و هدایت قرآن برای رساندن انسانها به آن کمال است، قرآن آمده است تا ما را به سوی حیات طیب هدایت کند. قرآن؛ نیامده بگوید آیا مساوی هستیم یا نیستیم، چون درد ما این نیست، باید دید چطور دردمان را درمان کنیم. از آن طرف نگاه کنیم به جامعهای که چون نتوانسته است در فرهنگ خود این مسئله را درست حل کند با چه مصیبتهایی روبهروست. پس اگر سؤال شود آیا برای رسیدن به حیات طیب، زن و مرد دارای استعداد مساوی هستند و امکانات مشابهی در اختیارشان گذاشتهاند؟ جواب مثبت است، منتها باید متوجه بود که هرکدام اگر در مسیری که باید سیر کنند قرار گیرند و استعدادهای خود را به کار اندازند به آن هدف متعالی که برای هر دو یکسان است میرسند.
1) سوره حجرات، آیه 13.
باید به این نکته نیز توجه کرد که زن و مرد از یک جهت دارای ابعاد ثابت و یکسانی هستند که هر دو باید آن را رشد دهند، در همین راستا بعضی از احکام الهی به صورت کلی برای زن و مرد یکسان است و به بُعد انسانی و ثابت و مشترک بین آن دو نظر دارد. مثل اینکه زن و مرد هر دو باید نماز صبح را دو رکعت بخوانند. ولی از جهت دیگر هر کدام برای رسیدن به حیات طیب استعدادهای مخصوص به خود را دارند که پیرو آن استعدادها وظایفی مخصوص به خود دارند. انسانی که بدنش زن است اگر خواست به حیات طیب برسد باید ابعاد مخصوصِ زن بودنش را بشناسد و رشد دهد، مردی هم که خواست به حیات طیب برسد باید دو کار انجام دهد، یک کار مربوط به انسانیت مشترک بین مرد و زن است و یک کار انجام وظایف مخصوص به مردبودن است. حال اگر آن وظایفی که مربوط به مردبودن است درست انجام ندهد در واقع وظیفهاش را که منجر به رسیدن به حیات طیب است درست انجام نداده و به قرب الهی که مقصد و مقصود همه انسانها است نایل نمیشود.
خداوند ولی مطلق است و قرآن در این رابطه میفرماید: «فَاللّهُ هُوَ الْوَلِی»؛ آن ولی مطلقِ هستی برای اینکه ما را به ولایت و قرب برساند تا از همهی آفات و خطراتِ راه آسوده شویم برنامه به ما داده است تا طبق آن وظیفه خود را بشناسیم و بدان عمل کنیم. اگر راه نبوت و امامت بسته است و مخصوص ذوات خاص است، راه ولایت بسته نیست همه میتوانند «ولی الله» شوند، اگر کسی عقب افتاد مشکل مربوط به خودش است. خداوند جهانی آفریده و زمینههایی فراهم کرده است که همه به آن نقطه
انتهایی کمال یعنی «ولی الله» شدن نایل شوند، و به ما خبر میدهد کسی که به مقام ولی اللهی رسید همهی غمها و حزنها که برای انسانهای معمولی هست، زیر پایش قرار میگیرد، چون هر غم و حزنی ریشه در محرومیت از مقصد و مقصود دارد، کسی که به مقام اُنس با خداوند رسیده به همه مطلوبهای خود نایل شده است. خدایی که ولی عالم هستی است و به حکم رحمت و ربوبیتش میخواهد انسانها همگی ولی الله شوند و به عالیترین مقصد دست یابند، برای آنها برنامهای تعیین فرموده و وظایفی قرار داده است وظایف الهی دریچههایی هستند که ولی هستی جلو انسانها باز کرده است تا بتوانند به قرب او برسند. حال بعضی از آن دریچهها فرائضاند و نمیشود در انجام آنها کوتاه آمد و بعضی نوافلاند و رخصت انجامندادنش را دادهاند رسول خدا صلی الله علیه و آله در حدیث قدسی میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَقُولُ: لَا یَزَالُ عَبْدِی یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ وَ إِنِ اسْتَعَاذَنِی أَعَذْتُه»(1)
خدای تعالی میفرماید: همیشه بندهی من بهوسیله نوافل به من نزدیک میشود در صورتی که کاملاً به من اخلاص دارد تا اینکه او را دوست دارم، پس هرگاه او را دوست داشتم گوش او میشوم که بدان میشنود و چشم او میشوم که بدان میبیند و دست او میشوم که بدان میگیرد اگر از من چیزی بخواهد به او میدهم و اگر به من پناه آورد پناهش میدهم.
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج1، ص 91.
در جای دیگر رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «قَالَ اللَّهُ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی... وَ مَا یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ عَبْدِی بِمِثْلِ أَدَاءِ مَا افْتَرَضْتُ عَلَیْهِ وَ لَا یَزَالُ عَبْدِی یَبْتَهِلُ إِلَیَّ حَتَّی أُحِبَّهُ وَ مَنْ أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ لَهُ سَمْعاً وَ بَصَراً وَ یَداً وَ مَوْئِلًا إِنْ دَعَانِی أَجَبْتُهُ وَ إِنْ سَأَلَنِی أَعْطَیْتُهُ»؛(1)
خداوند میفرماید: ... بندگان من آنطور که با اداء واجبات میتوانند خود را به من نزدیک کنند، از هیچ طریقهی دیگر نمیتوانند. بندهی من همواره به طرف من تضرع و زاری میکند تا آنگاه که او را دوست میدارم، و هرکس را دوست گرفتم گوش و چشم و دست او خواهم شد، هرگاه مرا بخواند او را اجابت میکنم و اگر از من چیزی بخواهد به او میدهم.
یعنی انسان از طریق انجام فرائض و نوافل دیگر خودی برایش نمیماند، خدا به جای مشاعر او قرار میگیرد، تمام وجودش غرق او میشود و مظهر بصیرت خداوند میگردد، و در واقع خداوند چشم او را در تصرف خود در میآورد، الهی میبیند و الهی میشنود، دیگر شیطانی نمیبیند.
پس وظیفههایی که خداوند برای ما معین فرموده نقش بسیار مهمی در زندگی ما میتوانند بازی کنند و دریچهی رسیدن به مقصداند، اینجاست که ملاحظه میکنید عشق به وظیفه مربوط به کسی است که نمیخواهد در دنیا بپوسد، و قرب الهی را مقصد و مقصود خود قرار داده است و این دیگر زن و مرد ندارد.
1) بحار الأنوار، ج67، ص 17.
وظیفههایی که خداوند برای زن و مرد تعیین فرموده هدیه اوست به آنها تا آنها را از آن طریق به مقصد برساند. هدیهای که خداوند میدهد دو وجه دارد. یک وجه مشترک بین زن و مرد، و یک وجه اختصاصی برای هرکدام، و همهی آنها دریچههای ارتباط با خدا میباشند و از این لحاظ بسیار دوستداشتنیاند. آیا میتوان گفت چون بعضی از وظایف مردانه است و بعضی زنانه، تبعیض واقع شده است؟ مثلاً مردان بگویند این چه دینی است که باید ما مثل حمّال از صبح تا شب کار کنیم و لباس و مسکن و غذای زن و فرزندانمان را فراهم کنیم، دین در جواب او می گوید مثل حمّال چرا، مثل یک ولیالله وظیفهات را نسبت به زن و فرزندانت انجام بده تا راه ورود به خدا را پیدا کنی. یا زن بگوید که این چه دینی است من باید صبح تا شب مثل کلفتها مشغول بچهداری و پخت و پز باشم و آقا راحت بروند در اجتماع بگردند. دین در جواب او میگوید؛ بگو من مثل یک ولیالله از دریچهی انجام وظیفه نسبت به فرزندان و همسرم راه ورود به مقام اُنس با حق را در جان خود فراهم میکنم.
مشکل از اینجا پیش آمد که انسان جدید جایگاه وظایفی را که دین برای زن و مرد تعیین فرمود نتوانست تحلیل کند. انسانی که نتواند خودش را درست تعریف و ارزیابی کند، زن و مردی خود را نگاه میکند نه وظیفه را، در مقابل دستورات دین به مشکل میافتد. در حالی که اگر من به جایگاه وظایف خودم درست نگاه کنم همه آنها را دوست خواهم
داشت. زیرا آنها سبب پذیرفته شدن من در قرب الهی میشوند. خداوند از طریق دین اسلام به من میگوید آقا وظیفهات را نسبت به جامعه و خانواده و خودت درست انجام بده تا ما تو را قبول کنیم. این لطف بزرگی است. لذا اگر به وظیفهام نگاه کردم دیگر بحث مقایسه وظیفهی خود با وظیفه زنها مطرح نیست، که کدام مهمتر هستند. اینها دو نوع وظیفه است برای صعود. اگر وظایف را با همدیگر مقایسه کردید مصیبت شروع میشود. و قرآن میفرماید: «وَلاَ تَتَمَنَّوْاْ مَا فَضَّلَ اللّهُ بِهِ بَعْضَکُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛(1)هر کدام همانی را که هستید رشد دهید، آرزوی کمالاتی را که خداوند به دیگری داده است ننمایید. چون بههرحال هرکس چیزهایی دارد و چیزهایی ندارد، راه کمال او از طریق استفاده از همان چیزهایی است که دارد. من اینجا نشستهام و شما آنجا، یعنی من در جایی که شما نشستهاید نیستم و شما در جایی که من نشستهام نیستید. آیا درست است که بگویم خدایا چرا من اینجا بنشینم و آنجا نباشم؟ اگر من به آنچه شما دارید نگاه کنم، میبینم که ندارم، پس احساس کمبود میکنم. در حالی که اگر به جایی که نشستهام به عنوان شرایط انجام وظیفه نگاه کنم این احساسِ کمبود را ندارم. معنی این که عرض کردم مصیبت از آنجائی شروع شد که زنان و مردان به جای نظر به وظایف، پای مقایسه را جلو آوردند، از این قرار است. زنان به مردان نگاه میکنند و در نتیجه امکاناتی را که خداوند در اختیار مردان قرار داده است تمنا مینمایند و میگویند چرا خدا اینها را به ما نداد. مردان هم به زنان نگاه میکنند و میبینند
1) سوره نساء آیه 32.
امکاناتی را که در اختیارِِ زنان است ندارند. پدیده عجیبی پیش میآید که هرکس آن چیزهایی را که دیگری دارد میخواهد. در حالی که خداوند به ما میگوید درست است آن امکانات را به تو ندادیم ولی تو را که از حریم خود بیرون نکردیم، آنچه را باید به تو میدادیم دادیم، تو چرا به دیگران نگاه میکنی، به آنچه که دریچهی صعود خودت می باشد نگاه کن.
آنچه باعث میشود دوگانگیها و غفلتها رخ بنماید این است که به امکانات همدیگر نگاه میکنیم نه به آنچه خود داریم. و لذا احساس نقص برایمان پیش میآید و اعتراض به خدا شروع میشود! در حالی که اگر زن و مرد هر کدام توجه کنند خداوند به هر کدام از آنها امکانات خاصی داده است تا سکوی صعودشان باشد، بنده با این امکانات میتوانم بندگی کنم، پس چه کار دارم دنبال امکانات شما باشم. شما هم چه کار داری به من نگاه کنی، به وظیفهات نگاه کن و امکاناتی که برای انجام وظیفه در اختیار داری، وظیفهای که دریچه ورود به مهمانی حق است.
اگر زنان و مردان به آنچه که دریچهی ورود به مهمانی حق است و به آنها دادهاند نگاه کنند در عیش و قرار و آرامش و شعف و حضور قلب و مستی و معنویت قرار میگیرند. در حالی که اگر به آنچه که خدا به آنها نداده است نگاه کنند در حسادت و پریشانی و غفلت و فرسایش و اضمحلال قرار میگیرند و عملاً راه ورود به شرایط اُنس با خدا در
جلویشان بسته خواهد شد. خداوند میفرماید: اگر میخواهی در آرامشِ بندگی بهسر ببری به وظیفه نگاه کن. وظیفه این بود که به شجره نزدیک نشویم، نه تنها از آن نخوریم، حتی نزدیک هم نشویم، وقتی بهجای نظر به وظیفه، به شجره نگاه کردیم، دیدیم میوههای شجره را نداریم، مصیبت شروع شد و از همه چیز محروم شدیم. وظیفه این بود که «وَ لَا تَقْرَبا هَذِهِ الشَّجَرَه»؛(1)به این شجره نزدیک نشوید تا در مقام اُنس با خدا باشید. «فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ» چون از آن خوردند زشتیهایشان برایشان آشکار شد زن به نداشتن چیزهایی که خودش ندارد خود را مشغول کرد و به امکانات مرد شدن فکر کرد و مرد هم به چیزهایی که ندارد ولی زن دارد نگاه کرد. به چیزهایی که نباید داشته باشند نگاه کردند، نتیجهاش این شد که ندا آمد «اهْبِطُواْ مِنْهَا»؛(2)از بهشت خارج شوید. شما بیشتر میخواستید، از همه آنچه داشتید محروم شدید. در حالیکه قبلاً فرموده بود: «یَا آدَمُ اسْکُنْ أَنتَ وَزَوْجُکَ الْجَنَّةَ»؛(3)ای آدم تو و همسرت، به عنوان نماد همه زنان و مردان، در بهشت باشید، در بهشتِ قرار و آرامش، در بهشتی که تو باشی و خدا و آن همه امکانات برای باقی ماندن در مقام لقاء الهی. آری قصه آدم
قصهی آدمیت است، آنجا یکی بودیم و همه آنجا بودیم و آن آدمیت که آنجا بود همه ما بود.(1)
پس مشکل از آنجا شروع شد که از وظیفه غافل شدیم. آنهایی که در نور وظیفه مستقرند اصلاً احساس کمبود نکردند، کمبودی نیست، من از این طریق میتوانم صعود کنم شما از آن طریق. هر چند ممکن است در شرایط حاضر وظایف زنان حضور در صحنههای اجتماعی نیز باشد، باز موضوعِ انجام وظیفه در میان است، نه مقایسه زنان با مردان. عمده آن است که متوجه باشیم زن باید در جایگاه خودش باشد و آن جایگاه را اسلام تعیین میکند. در بعضی از زمانها ممکن است جایگاه او علاوه بر خانه، در اجتماع هم باشد ولی مواظب باشد که برای خود جایگاه مرد بودن را نخواهد، بلکه خودش باشد. مصیبتی که برای بعضی از خواهران پیش میآید این است که بخواهند نداشتنهایی که در مقایسه با مردان ندارند، با پیداکردن خصلت مردان، آن را پیدا کنند. اینجا است که از نور وظیفه خارج گشته و راه خلوت و اُنس با خدا را گم میکنند.
سؤال: قرآن از قول مادر حضرت مریم علیها السلام میفرماید: «لَیْسَ الذَّکَرُ کَالأُنثَی»؛(2)پسر همانند دختر نیست. و معلوم است مادر مریم علیها السلام ناراحت شدهاند که چرا فرزندشان دختر شده است. آیا این نشانهی کمارزشدانستنِ دختران نیست؟
جواب: خیر، قضیه از این قرار بوده که مادر مریم علیها السلام با توجه به اطلاعاتی که داشت مبنی بر اینکه از نسل او پیامبری خواهد آمد، نذر کرده بوده چون وضع حمل کرد، فرزندش را به عنوان خدمتگذار بیتالمقدس در خدمت اوامر الهی قرار دهد، قرآن میفرماید: «اِذْ قَالَتِ امْرَأَةُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ »؛(1)آنگاه که همسر عمران گفت: پروردگارا! من نذر کردهام که آنچه در شکم دارم از زیر فرمان من آزاد باشد و تحت فرمان تو قرار گیرد، پس از من قبول بفرما، که تو شنوای تقاضای بندگانت هستی و میدانی چگونه او را تربیت بفرمائی. جناب عمران یعنی پدر حضرت مریم علیها السلام، خودشان پیامبر نبودند ولی به پیامبران بنی اسرائیل وصل میشوند، اینها متوجه بودند باید از نسل آنها پیغمبری بیاید. همسر عمران فکر میکرد همین نوزادی را که باردار است همان پیامبر خداست. لذا به این امید نذر میکند برای اینکه فرزندش خوب تربیت شود او را به بیتالمقدس بسپارد، به این امید که آن فرزند پسر است و امکان تربیت او در بیتالمقدس فراهم است. اما وقتی کودک به دنیا آمد متوجه شد دختر است، فکر کرد تمام نقشههایش به هم خورده لذا گفت: «رَبِّ إِنِّی وَضَعْتُهَا أُنثَی»؛ خدایا! من دختر به دنیا آوردم. خداوند میفرماید: «وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا وَضَعَتْ»؛ و خدا به آنچه او متولد کرد آگاه است «وَلَیْسَ الذَّکَرُ کَالأُنثَی»؛ و آگاه است که زن و مرد مساوی نیستند ولی خبری که به شما داده شده
1) سوره آل عمران، آیه 35.
دروغ نیست، در همین رابطه و از طریق همین نوزاد مردی چون عیسی علیه السلام خواهد آمد و عظمت خدا در شکل تولد او ظهور خواهد کرد. پس چنانچه ملاحظه میفرمائید از این آیه به عنوان یک موضوعِ مستقل استفاده نمیشود که دختر و پسر از نظر ارزش مساوی نیستند. بلکه موضوع در رابطه با امر خاصی بوده است که باید از طریق مردی به نام عیسی علیه السلام انجام بگیرد و حالا با دختری به نام مریم روبهرو شدهاند، غافل از این که آن امر خاص با واسطه مریم علیها السلام انجام میگیرد و نه از طریق خود او و لذا مریم تحت تربیت حضرت زکریا علیه السلام قرار گرفت و زمینه تولد حضرت عیسی علیه السلام در او فراهم گشت.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم(1)
سؤال: جایگاه ازدواج در زندگی کجاست؟ چرا اسلام این اندازه به ازدواج سفارشکردهاست؟ چه چیزی در ازدواج نهفته است که در روایت از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم؛ «لَرَکْعَتَانِ یُصَلِّیهِمَا مُتَزَوِّجٌ أَفْضَلُ مِنْ رَجُلٍ عَزَبٍ یَقُومُ لَیْلَهُ وَ یَصُومُ نَهَارَه»(2)بدون تردید دو رکعت نماز که شخصِ زندار بهجای آرد بالاتر است از عمل مرد بیزنی که شبهایش را به عبادت بپردازد، و روزهایش را روزه بدارد. اهمیت ازدواج در کجاست که اولیاء الهی اینچنین برای آن نقش مؤثر قائلاند.
جواب: در ابتدا و به طور مختصر همینقدر بگویم که زن و شوهر قبل از ازدواج یک زندگی فردی داشتند که سرنوشت هرکدام به این شدت که با ازدواج به هم گره میخورد، به همدیگر گره نخورده بود. رابطة پدر و مادر با فرزندان، و رابطة فرزندان با پدر و مادر، به این صورتی که بین زن و شوهر هست، نیست. رابطهی والدین با فرزندان در مقایسه با رابطه ی
زن و شوهر فرق اساسی دارد. زن و شوهر هرکدام به طوری خاص و شدید نسبت به زندگی احساس مسئولیت دارند. بنابراین قبل از ازدواج خانم و آقا در این حدّی که دقیقاً با یک نوع زندگی مشترک روبهرو باشند، روبهرو نبودهاند. حتی وقتی پدر یا مادر با فرزندشان در نهایت اُنس هستند اینطور نیست که در منظرشان آیندهای که اینها باید از همدیگر جدا باشند را نبینند. یعنی بالاخره این فرزند بعد از مدتی دنبال زندگی جداگانهای میرود. اما در مورد زن و شوهر چنین نیست که با حفظ رابطهی زن و شوهری تصور زندگی جدا از هم مطرح باشد. نهایتاً عرض بنده این است که وقتی خانم و آقا تبدیل شدند به زن و شوهر، نوعی از زندگی و رابطهای را در منظر خود مییابند که قبلاً این نوع رابطه را نسبت به افراد دیگر تجربه نکردهاند. حال وقتی رسیدیم به این که واقعاً با ازدواج یک نوع زندگی جدید محقَّق میشود باید بتوانیم آن را درست بشناسیم. مثل کودکی که با تولد خود وارد یک زندگی جدید میشود، با ازدواج برای زن و شوهر زندگی جدیدی بهوجود میآید، و عملاً وارد ساحت دیگری میشوند که قبلاً در آن ساحت نبودند.
دختر تا در خانه پدریاش زندگی میکند، عملاً با مادرش و با عواطفی که در رابطه با مادرش دارد، زندگیمیکند. حالا که به خانة شوهرش میآید، دو حالت دارد: یا روابط و وابستگیهای جدیدی را شروع میکند، که این همان تولد جدید است. یا با اینکه به خانة شوهرش آمده هنوز زندگی با مادرش را ادامه میدهد و زندگی جدید را جدّی نگرفته و مسئولیتهای زندگی جدید را نپذیرفته است. که در صورت
اخیر؛ این دختر هنوز از نظر روحی ازدواج نکردهاست. بعضی از خانمها که به خانة شوهرشان آمدهاند، با شوهرشان ازدواج نکردهاند، گویا با مادرشان ازدواج کردهاند ولی با شوهرشان یک طوری مدارا میکنند و هنوز در ساحت خانة پدری هستند و چشم خود را نسبت به واقعیات زندگی جدیدشان بستهاند و همچنین است بعضی از مردها که متوجه این موضوع نیستند. این نوع ازدواج منظور اسلام نیست؛ چون افقی که اسلام پس از ازدواج در مقابل زن قرار میدهد طوری است که مسئولیت او نسبت به خانة شوهرش مسئولیت اصلی او حساب میشود و دیگر ولایت شوهر در زندگی جدید اصل است و نه ولایت پدر. زن باید مدیریت شوهر را بپذیرد و مرد هم تماماً مسئول این خانواده است، و این مسئولیت یک نوع مسئولیت کاملاً خاص است؛ این مسئولیت هیچوقت مساوی و یا شبیه مسئولیتی که نسبت به پدر و مادرش داشته است، نیست. بدینمعنی که زن و شوهر در این زندگی مسئولیت جدیدی را شروع میکنند، که تعبیرِ «تولد جدید» برای این زندگی تعبیر خوبی است.
در تولد جدید کودک وقتی به دنیا میآید، واقعاً دیگر نمیتواند با نافش و با اتصال آن به بدن مادر، غذا بخورد و نفس بکشد بلکه باید دهانش را بهکار بیندازد و نفس بکشد و شیر بخورد، و با گوشش بشنود یعنی وارد یک ساحت دیگر شده است. ازدواج شبیه همینحالت است، در غیر این صورت ازدواجی محقق نشده است.
در ازدواج، زن و مرد بر اساس نظام حکیمانة عالم و بر اساس آنچه خداوند در عالم قرار داده، وارد زندگی جدید میشوند و نسبت بههم
شدیداً «عُلقه» پیدا میکنند. همان عُلقهای که خداوند در توصیف آن میفرماید: «وَ جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً»(1)بین آنها دوستی و ایثار قرار داد به طوری که خودِ طرف حسمیکند دیگر نمیتواند بدون همسرش راحت زندگیکند. با توجه به مودّت و رحمت الهی است که وقتی انسان با همسرش مشکل پیدا کرد به شدت ناراحت میشود، در حالی که اگر با پدر و مادرش چنین اختلافی پیدا میکرد تا این حدّ ناراحت نمیشد. به طوری که اگر انسان در زندگی با همسرش شکست بخورد، تقریباً در کل زندگی شکست خورده است. ریشه این امر آن است که با ازدواج میخواسته تولد مطلوب خود را بیابد و به برکات مودّت و رحمتِ خاص برسد، ولی چون آن تولد محقق نشده عملاً زندگی او به نتیجهی مطلوب نرسیده است، در حالی که انسان شدیداً به آن زندگی نیاز دارد.
اولین نتیجة ازدواج این است که انسان، دیگر برای «خود»ش نیست. با ازدواج، یک هستة توحیدی تشکیل میشود که هر عضوی فانی در آن هسته است و هویت خود را در هویت هستة توحیدی خانواده میجوید. «خانواده» به معنای حقیقیاش عین توحید است، همانطور که صفات الهی در ذات حضرت حق فانی است و کثرتِ صفات، او را از مقام وحدانی خارج نمیکند، یا همانطور که انسانِ موحد با ظهور نور اَحدی از خود چیزی نمیبیند؛ توحید خانواده نیز یعنی نفی فردیتِ فرد در جمع. انسان در
1) سوره روم، آیه 21.
مقابل حضرت ربّالعالمین خودی ندارد. استغراق در حاکمیت حکم خدا را «توحید» میگویند، چون در آن حالت انسان از خود، فانی و به حق باقی میشود. خانواده هم به عنوان یک واحد توحیدی، ابتدا فردیت فرد را در خود فانی میکند، شخصیت جمعی مخصوص آن خانواده را در او احیاء مینماید، نظیر وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت.
با این دید ملاحظه میفرمایید چقدر تشکیل خانواده برای هر زن و مردی مورد نیاز است! در هستهی توحیدی خانواده است که خودخواهیِ انسان از بین میرود؛ دیگر شما نمیتوانی «خود فردی»ات باشی و اگر بخواهی بر منیت خود اصرار کنی واقعاً هم برای خودت زندگی را جهنم میکنی و هم برای بقیه. اساساً هرکس به اندازهای در خانوادهاش خوشبخت است که توانسته باشد در مقابل هسته خانواده به نفی خودِ فردی دست یابد. دقت کنید؛ عرض کردم برای خانواده، نه برای همسرش؛ برای اینکه همسر او هم باید نفی خود کرده باشد. اگر فقط یکی از آنها خود را نفی کرده باشد، هرگز به نتیجه مطلوب و متعالی نمیرسند.
یکی از مشکلاتی که امروزه در بعضی از خانوادهها دیده میشود این است که یکی خودش را برای دیگری نفیمیکند. بعضاً مرد برای آنکه خودش را از دست گِلههای همسرش راحت کند، میرسد به اینکه «هرچه خانم بگوید» را عمل کند! این آقا فکرنکرده است اتفاقاً با این تصمیمگیری، همسرش را از بین برده است، چون او را به یک مَن بزرگتر تبدیل کرده و خودش را هم از بین برده است چون در دل هستة توحیدی خانواده منیت خود را نفی نکرده بلکه در منیت همسرش منیت
خود را نفی کرده است. باید آنها هر دو به این مرحله برسند که در حکم جامعی که خدا بر این خانواده حاکم کرده است، خود را نفی کنند، یعنی نفی امیال فردی برای یک هدف بزرگتر. عین کاری که شما برای اسلام میکنید؛ مگر بنا نیست همهی ما برای اسلام نفی بشویم؟! فرمودند که پولتان را خرج سلامتی بدنتان کنید و بدنتان را در خدمت اسلام قرار دهید ولی وقتی پای تهدیدشدن اسلام وسط است، دیگر این حرفها نیست که باید مواظب سلامتیمان باشیم، میگویند: باید جسم و جان خود را نفیکنید. چرا؟ برای این که پول اگر خرج سلامتی نشود، به چه دردی میخورد؟! پول برای سلامتی است ولی سلامتی برای بندگی خدا و نفی منیت در حکم خداوند است، تا انسان به بقای نور الهی باقی شود. حالا حسابکنید این «بودِ فردی» اگر با تجلی نور اسلام در انسان نفی شود، بقای انسان بقای متعالی میگردد! درست مثلِ پولی است که وقتی خرج سلامتی بشود، پول با برکتی شده است، خود آدم هم که خرج اسلام بشود، تازه بهدردبخور خواهد شد.
«خانواده» از نظر اسلام چنین محیطی است و دائم باید به ایجاد چنین شرایطی فکر کرد.
وعدة خداوند در آیة «جَعَلَ بَینَکُم مَوَدَّةً وَ رَحمَةً» که میگوید خداوند بین همسران دوستی و ایثار قرار داد، چنین شرایطی را مدّ نظر انسان قرار میدهد. شرایطی که خداوند طبق آیة فوق بین دو همسر ایجاد میکند طوری است که هر یک از آنها دغدغهی کمال دیگری را دارد و به توحیدیشدن خانواده میاندیشند. در یک خانوادة سالم، اگر آدم
چشمش باز باشد و به این امر دقتکند، میبیند که چه زن و چه مرد هرکدام به نوبة خود شدیداً برای استوانة خانواده دل میسوزانند و ایثار میکنند، سعی در نفی خودخواهیهای خود دارند و هزاران تلاش از این نمونه.
خداوند برای اینکه ما را در دل کثرتها و تضادها به توحید برساند، بستر خانواده را فراهم میکند، عین اینکه در سایر موارد نیز بسترهایی را فراهم میکند تا ما را با خودش آشنا کند. شرط زندگی توحیدی خلقتی است همراه با اختیار، و با بدنی دارای شهوت و غضب. اینها بستری است که انسان بتواند بر فراز این کششهای متفاوت و متضاد، شخصیت خود را به یگانگی برساند. بدن ما در بستر این تضادها قرار میگیرد تا بندگی ما بر فراز این تضادها روشن شود. بدینمعنی که شما هم باید قوة شهویّه داشته باشی و هم قوهی غضبیّه و هم قوای خیال و وَهم و عقل، همة اینها را باید انسان داشته باشد تا بتواند در بین تضادهای مختلف حقیقت را انتخاب کند و به دنبال یکی از این کششها راه نیفتد، بلکه همة آنها را بدون آنکه نابود کند، مستغرق حکم الهی بگرداند، و عشق و شیدایی در چنین بستری پیدا میشود. به گفتة حافظ خدا خواست مَلَک را خلیفة خودش قراردهد، دید در ملک اصلاً «عشق» نیست! یعنی چه «عشق نیست»؟ چون شرط عشق «مقابله» است. عشق یعنی بتوانی از چیزی دل بکنی و به چیزی دل بسپاری. آب هیچوقت عشقِ تَرشدن ندارد چون وجهی دیگر در مقابل آن
نیست که بخواهد از آن وجه دل بکند و به وجهی دیگر دل ببندد! مَلک عشق ندارد، به این معناست که مقابل خود کشش دیگری ندارد. لذا به گفته حافظ:
در ازل پرتو حُسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهایکرد رخت دید ملکعشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
شما به عنوان یک انسان، مجبور هستی تصمیم بگیری که یا غذا بخوری یا نخوری. نمیتوانی همینطوری عادی باشی، چون یک وجه نداری. حال که باید غذا بخوری، در غذاخوردن نمیتوانی هر چه دلت خواست بخوری، باید حرام را ترک کنی، و از این قبیل انتخابها و دلکندنها و دلسپردنها. در دل این تضادها است که انسان باید انسانیتش را کشف کند و بنمایاند، خانواده صورت دقیقتر این موضوع است که باید در آن دلکندنها و دلبستنهای خاصی به میان آید تا ماوراء تضادها توحیدِ شخصیت ظهور کند.
اینکه سؤال کردهاید؛ چرا در اسلام اینقدر توصیه به ازدواج داریم، به دلیل تحقق بستر انتخابهایی است که در دل آن تضادها، شخصیت توحیدی افراد شکل میگیرد و إلاّ اکثر انسانها منهای تشکیل خانواده انسانهای یکبُعدی خواهند ماند. مرحوم شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» در کتاب «تعلیم و تربیت» میگویند: حتی ما مراجعی داشتهایم که خیلی آدم خوبی بودهاند، ولی چون ازدواج نکرده بودند، آدم میبیند یک نپختگی خاصی در آنها بود. علتش این است که انسان در زندگی با همسر باید تصمیمهای خاصی بگیرد، ولی آدمی که ازدواجنکرده است، در آن
گذرگاههای خاصی که در دل تضادها باید تصمیم بگیرد قرار نمیگیرد. البته این موضوع کلیت ندارد، زیرا میشود انسان خود را در بسترهای دیگری از زندگی قرار دهد و چون با تضادهای خاص آن شرایط روبهرو شد مجبور شود تصمیمهای بزرگ بگیرد و پخته و بزرگ شود، ولی خانواده بستر بسیار مهمی جهت امر فوق است.
شاید بتوان گفت درصدِ چشمگیری از افرادْ در احیاء خانوادة توحیدی شکست میخورند. زیرا نمیتوانند ماوراء تضادهای مطرح در زندگی با همسر خود، با نفی خود و حاکمیت حکم خدا آن تضاد را جمعکنند، و در فضای توحیدی آنها را مستغرق نمایند، عموماً یک طرف میافتند، مردها وقتی قدرت جمعکردن تضادها را پیدا نکردند عموماً به قلدری متوسل میشوند و یا بهجای «قلدری»، با «تسلیمشدن در مقابل خواستههای زن» زندگی را نابود میکنند. همة اینها به جهت آن است که در تحقق توحید در هستة خانواده، برنامهریزی نمیشود تا هر دو از خودیت خود فانی و به حقیقت الهی باقی شوند.
وقتی زن تلاش کرد با نقشهکشیهای خود مرد را به جایی برساند که بگوید؛ هرچه شما میگویید عمل شود، عملاً زندگی را از حقیقت خارج کرده است، چون به توحیدی که باید در آن توحید افراد به «جمع اضداد» برسند و این کثرت به وحدت سیر کند، نرسیدهاند. در حالت مردسالاری، مردها عملاً به جای ایجاد هستة توحیدی خانواده، خواستهی خود را حاکم مینمایند و زندگی را نابود میکنند.
سؤال: با توجه به مباحثی که مطرح فرمودید؛ ازدواج در پرورش و رشدِ چه صفاتی مؤثرتر است؟ یعنی با ازدواج، کدام صفات را بهتر میتوان رشد داد و کدام صفات را باید کنترل نمود. بهعبارت دیگر؛ ازدواج چه تأثیری در پرورش ابعاد انساناعمّ از قلب و عقل و خیال و حس- دارد و کدامیک از ابعاد مذکور در کدامیک از زن و مرد نقش بیشتری دارند؟ آیا «ازدواج» در کنترل خیال و حواسپرتی انسان در عبادات و امور دیگری مثل درسخواندن، مؤثر است و در این راستا نقش فربهشدن خیال به وسیلة محبتکردن و اُنس با همسر چقدر است؟
جواب: در مورد جواب قسمت آخر سؤالتان باید عرض کنم. بله ازدواج در امر کنترل خیال مؤثر است؛ چون از طریق ازدواج و اُنس با همسر قوة وَهمیه و خیال مدیریت میشود و جهت میگیرد. ولی خوب است که در راستای همان تولد جدیدی که در اثر ازدواج برای زن و مرد پیش میآید به مسئله نگاه کنید. به طوری که یک عارف در دلِ حالتِ جمع اضداد، غذا هم میخورد. یعنی دائم متوجه است که این غذاخوردن در بستر هدف مهمتری که همان «بندگی» خدا است، انجام گیرد. لذا در عینی که از غذاخوردن لذت میبرد جهت باطنی شخصیت او از نظر به خداوند خارج نمیشود. زیرا انسان حقیقتی ذات مشکَک و دارای مراتب مختلف است، در نتیجه اگر در موطن خیال به لذّات مخصوص این قوه مشغول است، در موطن عقل و قلب میتواند از لذّات مخصوص آن قوهها نیز بهرهمند باشد. به تعبیر مولوی در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله :
این
یکی نقشاش نشسته در جهان
وآن
دگر نقشاش چو مَه در آسمان
این
دهانش نکتهگویان با جلیس
وآن
دگر با حق به گفتار و انیس
پای
ظاهر در صف مسجد صَواف
پای
معنی فوق گردون در طواف
پس طبق مباحث قبلی میتوان گفت فایدة اصلی ازدواج «نفی خود» است، در عین جوابگویی به همة نیازهای جسمی و خیالی. البته و صد البته باید انسان در بستر تضادها موضوع «نفی خود» را تمرینکند و اگر کسی در رابطه با پیشآمدهای خارجی نفی خود را تمرین نکند، در شخصیت درونیِ خودش رفع تضاد نکرده و درنتیجه به توحید نرسیدهاست، بلکه یک طرف تضاد را سرکوب کرده است، نه اینکه کثرت را مستغرق وحدت کرده باشد. دستورالعمل کاربردی آن همان توصیهای است که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در هنگام ملاقات زوجهای جوان به آنها توصیه میفرمودند: «گذشت کنید».
نباید انتظار داشت جهت رسیدن به توحید و رفع تضادها خیلی زود به نتیجه برسیم. بارها شده است که انسان به جای جمع تضادهای اخلاقی گرفتار جنبههای افراط و تفریط می شود و از احیاء روح توحیدی محروم میگردد، به طوری که خشم و غضباش او را از تعادل خارج میکند و نمیتواند آن خشم و غضب را در نور توحید به تبرّی از دشمن خدا تبدیل کند، ولی اگر جهت اصلی ما سیر به سوی توحیدیکردن این صفاتِ متضاد باشد و افق را روشن نگه داریم، این افتان و خیزانها در اصلِ کار اشکالاتی بهوجود نمیآورد، اما اگر بنایمان در زندگی با همسرمان سیر به سوی ایجاد هستة توحیدی خانه نباشد، هستهای که در آن همه فردیتها
در زیر سایه آن نفی شوند، هرچه در زندگی جلو برویم به بحران و عدم رضایت میرسیم، حال یا در نهایتْ ظرفیتمان تمام میشود و کار به طلاق میکشد و یا «کجدار و مریز» زندگی را ادامه میدهیم.
این که میبینید امروزه طلاق وسعت پیداکردهاست، به دلیل غفلت از سازماندهی هسته توحیدی خانواده است، از طرفی هر کدام از زن و مرد شدیداً در راستای رشد فردیت، یک خودِ فربه پیدا کردهاند، و از طرف دیگر معنی زندگی توحیدی برایشان گم شده است. فکر میکنم در بحث «عوامل بحران خانواده و راه نجات از آن» موضوعِ هسته توحیدی خانواده تا حدّی تبیین شده است. در آنجا روشن شده که چرا خانواده امروزی در نفی هوسهای سرگردان و کنترل وَهم موفق نبوده است، زیرا اگر خانواده آن طور که باید و شاید تشکیل نشود و زن و شوهر به نقش جدید خود در تشکیل خانواده آگاهی پیدا نکنند، اگر هم در اسرع وقت طلاق صورت نگیرد یک عمر در عین جدایی در کنار همدیگر هستند، مثل دو شریک که هرکدام به فکر سود خود میباشد، حال یا مثل دو گرگ همدیگر را تحقیر میکنند و میدرانند، و یا مثل دو خوک فقط به لذّت جنسی نسبت به همدیگر فکر میکنند. این نوع کنارِ همبودن غیر از زن و شوهری است که هرکدام سود خود را در تعالی دیگری میجوید، و هرکدام میخواهد شمعی شود تا جلوی پای دیگری را روشن کند و به عبارت دیگر آینه و مرآت یکدیگر باشند، هرچند ممکن است این آینهها گاهی کدر شود و به خوبی، خوبیها و ضعفهای همدیگر را ننمایانند، ولی اگر همواره آینة همدیگر باشند، این کدورتِ موقتی اشکالی پیش نمیآورد، بالاخره آینة
همدیگر خواهند بود و دلشان برای همدیگر میطپد، همان چیزی که خداوند به نحو تکوینی در همسران قرار داده است. اینجاست که میلهای جنسی که خداوند قرار داده نقش خود را انجام میدهند و نمیگذارند آینه همچنان کدر بماند. و وای به خانهای که از نقش میلهای جنسی در آن کاسته شود و به آن توجه نشود و زن یا شوهر مجبور شود آن میل را سرکوب کند، که موجب افسردگیهای بعدی غیر قابل جبرانی خواهد بود. در روایت داریم زن، آنچنان باید خود را در نشاط جنسی قرار دهد که اگر همسرش بر روی شتر ابراز تمایل به او نمود، او جواب مثبت دهد.(1)
همچنانکه رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردان فرمودند: «اغسلوا ثیابکم و خذوا من شعورکم و استاکوا و تزیّنوا و تنظّفوا فإنّ بنی إسرائیل لم یکونوا یفعلون ذلک فزنت نساؤهم»(2)لباسهای خود را تمیز کنید و موهای خود را کم کنید، مسواک بزنید و آراسته و پاکیزه باشید زیرا یهودان چنین نکردند و زنانشان زناکار شدند.
اما در جواب آن قسمت از سؤالتان که میفرمایید ازدواج چه تأثیری در رشد قلب و عقل دارد، نظر شما را به سخن امام صادق علیه السلام جلب میکنم که میفرمایند:
«إِنَّ فِی حِکْمَةِ آلِ دَاوُدَ یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ الْعَاقِلِ أَنْ لَا یُرَی ظَاعِناً إِلَّا فِی ثَلَاثٍ؛ مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ، أَوْ تَزَوُّدٍ لِمَعَادٍ، أَوْ لَذَّةٍ فِی غَیْرِ ذَاتِ مُحَرَّمٍ، وَ یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ سَاعَةٌ یُفْضِی بِهَا إِلَی عَمَلِهِ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ
وَ سَاعَةٌ یُلَاقِی إِخْوَانَهُ الَّذِینَ یُفَاوِضُهُمْ وَ یُفَاوِضُونَهُ فِی أَمْرِ آخِرَتِهِ، وَ سَاعَةٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ لَذَّاتِهَا فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ، فَإِنَّهَا عَوْنٌ عَلَی تِلْکَ السَّاعَتَیْنِ».(1)
در حکمت آل داود چنین است که شایسته است مسلمانِ عاقل، زمانی از روزِ خود را برای کارهائی که بین او و خداوند انجام میگیرد، اختصاص دهد، و زمانی دیگر برادران ایمانی خود را که با همدیگر در امر آخرت مشارکت دارند ملاقات کند، و زمانی نفس خود را با لذائذ و مشتهیاتش که گناه نباشد آزاد بگذارد. زیرا این زمان؛ آدمی را در انجام وظائف دو امر دیگرش کمک میکند. حرف بنده توجه به نکتهی آخر است که میفرمایند؛ لذت با محرم خود روحیهی عبادت و ارتباط با مؤمنین را رشد میدهد و از انحراف سایر ابعاد انسان جلوگیری میکند.
سؤال: وقتی روایت میفرماید: «کسی که ازدواج کرده، چون کسی است که روزها روزه بدارد و شبها به شبزندهداری بنشیند» از ظاهر آن برمیآید که در اثر ازدواج، قلب آدم رشد میکند؛ به طوری که انسان در عین گذران زندگی عادی در مقام روزهداری و شبزندهداری قرار میگیرد. آیا میتوان چنین نتیجه گرفت؟
جواب: در تأثیر ازدواج بر ابعاد مختلف باطنی انسان باید بگوییم که اگر کسی توانست خود را وارد آنچنان «ایثار و نفی خود»یت بکند، تمام فعالیتهایش نورانی میشود. که فکر میکنم مقدماتی که عرض کردم
1) الکافی، ج 5، ص 87.
مؤید این مطلب باشد؛ اگر شما بتوانید در تشکیل خانواده چند چیز را رعایتکنید، تمام ابعادتان نورانی میگردد که از همه مهمتر نفی خود و خودیت است. خیلی بد میشود که مرد بخواهد در مقابل همسرش تواضع بکند زیرا باید در مقابل حق تواضع کرد، در این راستا است که خود و همسرش را به سوی سیر الی الحق میکشاند، و البته از این طریق هر کدام در مقابل حقوق دیگری که از جهتی حقالله است، باید تواضعکنند. این تواضع در مقابل حقِّ همسر، بسیار نجاتدهنده است چون تکبر را میشکند! اما آن تواضعی که فرهنگ لیبرالیسم در مقابل زنان پیشنهاد میکند که عملاً یک نوع ذلّت است، خیلی خطرناک است و توحید خانواده را از بین میبرد.
همینجا عرضکنم اینکه در روایات داریم؛ وجود مقدس رسولالله صلی الله علیه و آله دست حضرت فاطمة زهرا علیها السلام را میبوسیدند، مربوط به موضوع خاصی است که در راستای همان موضوع گلوی امام حسین علیه السلام و لبهای امام حسن علیه السلام و سر مبارک علی علیه السلام را نیز میبوسند، چون دست و بازوی فاطمه علیها السلام و گلوی امام حسین علیه السلام و لبان امام حسن علیه السلام و سر حضرت علی علیه السلام مظاهر دفاع از اسلاماند. و لذا ما هیچ دلیلی نداریم که کسی دست دختر خود را ببوسد؛ همانطور که پیغمبر صلی الله علیه و آله هیچ وقت دست بقیة دخترانشان را نمیبوسیدهاند. پس مردان این حرکت پیامبر را نمیتوانند ملاک بگیرند و همانطور با دختر یا همسر خود عمل کنند. ما باید دائماً یادمان باشد در امر ازدواج موضوع «زن و مرد» وسط نیست، موضوع «خانواده» در میان است، خانوادهای که بستر «پروریدن» زن و مرد و
فرزندان است. پس باید در جهت استواری خانوادة توحیدی تلاش کرد و این است آن نکتهای که در ازدواج خیلی مهم است! و نقش خاص برای مردِ خانواده قائلشدن برای تحقق چنین هدفی است. و اگر «سایه»ی پدر به عنوان عنصر پایداری خانواده که با مدیریت خود عامل ارتباط توحیدی همة اعضاء خانواده باید باشد، در عرض سایر اعضاء خانواده بیاید، دیگر آن مرد به عنوان قوام خانواده مورد توجه نخواهد بود. اشکال میگیرند چرا پدر خانواده نمینشیند با فرزندانش اختلاط کند و نظر آنها را بگیرد، پیشنهاد بدی نیست؛ ولی گاهی با فضای توحیدی که ایجاد میشود بدون عمل به این توصیههای روانشناسانه، همه اعضاء در مؤانست و ارادت نسبت به همدیگر هستند و جای خالیای برای چنین توصیههایی نمیماند.
در یک خانواده توحیدی، همة اعضاء متذکر یکدیگرند، هرچند مخاطب مستقیم همدیگر نباشند. وقتی انسان زندگی بزرگان دین را مطالعه میکند چنین روابطی که عرض کردم در بین اعضاء خانواده مییابد، به طوری که انگار حضور توحیدیشان در خانه بیشتر از حضور فیزیکیشان نقش داشتهاست. البته هیچوقت نمیخواهم رابطة مستقیمشان را با تکتک اعضاء خانواده نفی کنم.
سؤال: منظور رسول خدا صلی الله علیه و آله چیست که میفرمایند: «مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِینِهِ، فَلْیَتَّقِ اللَّهَ فِی النِّصْفِ الْبَاقِی»(1)هرکس ازدواج کند نصف
1) جامع الأخبار، ص 101.
دین خود را بهدست آورده، پس باید که از خدا بترسد از نصف دیگر دینش.
جواب: بدین معنی است که با ازدواج «اُترُک نَفسَک»: خودت را نفیکن تا خدا را جای آن بیابی. چون شما برای تجلی نور الهی بیش از این نمیتوانید کاری بکنید که خودتان را عقب بکشید تا خدا همهجا حاضر شود. اینکه میگویند: «نیمی از راه دینداری را رفتهاست»، به همین دلیل است که وقتی شما نفی خود کردید، نصف دیگر که حضور نور پروردگار است به لطف خدا واقع میشود. از این روایت میشود فهمید که ازدواج یک کار بزرگی در زندگی محسوب میشود. پیامبرِ توحید صلی الله علیه و آله به همین جهت میفرمایند که انسانِ مسلمان با ازدواج، نصف ایمانش کامل خواهد شد. مثل اینکه با آزادشدن از رذائل نفسانی و نظافت از رذائل اخلاقی، زمینة تحقق نصف ایمان بهوجود میآید، و نصف دیگر که تجلی انوار الهی است پس از پاکشدن از رذائل اخلاقی، در قلب انسان تجلی میکند. لذا در روایت داریم: «اَلطُّهْر نِصْفُ الْاِیمَان»؛(1)نظافت یعنی پاکشدن از رذائل اخلاقی، نصف ایمان است.
وقتی با ازدواج روحیة خودخواهی ما فرو نشست و روحیة ایثار در بسترِ خاصِ آن به صحنه آمد، یکی از چهرههای زیبای ایثار را قلب تجربه میکند و این موجب تمرین برای تحقق نحوههای دیگر ایثار در بسترهای دیگر زندگی خواهد شد، چون وقتی انسان مزة ایثار و نفی خودخواهی را در جایی چشید، دوست دارد در جاهای دیگر نیز آن را تجربه کند. لذا
1) بحارالانوار، ج77، ص237.
اگر دین را دو قسمت فرض کنیم نیمی از آن به دست ما است و نیمی دیگرصرفا به لطف خدا محقق می شود. نیمهای که به دست ما است ترک منیت و خودخواهی است که با ازدواج محقق میشود، نیمهی دیگرش که تجلی انوار الهی است با تقوا و رعایت دستورات شرع پدیدار میگردد.
سؤال: آن سکینه و آرامشی که قرآن بهعنوان اثر ازدواج قائل شدهاست، چه نوع آرامشی است؟
جواب: انسان واقعاً نیاز به «انس» دارد. و مگر نه این که انس با «خدا» یعنی انس با «خوبیها»؟! بستر خانواده، بستر اُنس خاصی است نسبت به هم، که زن و شوهر همراه با ایثار فراهم میکنند. من تا حالا ندیدهام زن و شوهری در بستری الهی و صحیح ازدواجکنند و هرکدام برای خوشبختی همسر خود نهایت تلاش را نکند. یک بار؛ شوهرِ خانمی پای خروسشان را بسته بود که از قفس بیرون نیاید، بعد هم رفته بود مأموریت! آن خروس هم بدون آنکه کسی متوجه شود از گرسنگی و تشنگی مرده بود! خانمش از یک طرف متوجه بود شوهرش کار خیلی بدی کرده و از دست او ناراحت بود و از طرف دیگر نگران بود که عقوبت این کار دامان شوهرش را بگیرد؛ میگفت: کاش اگر خدا خواست عقوبتی برای همسرم بفرستد، بین من و او نصف کند! میخواهم از این نتیجه بگیرم که ببینید ازدواج چه بستر عجیبی بهوجود میآورد که طرفِ مقابل حاضر است خود را نفیکند تا به هدفی که در تشکیل خانواده به دنبال آن بود نزدیک
شود، این همان یگانگی توحیدی است. حال در یک چنین بستری این اُنس، جنس همان اُنسی است که شما نوع بالاترش را میتوانید با خدا بهدست بیاورید. در چنین فرهنگ و فضایی است که اُنس با همسر زمینة اُنس با خدا میشود.
اخیراً یکی از آقایان که تازه ازدواج کرده سؤال میکرد که؛ «واقعاً من ماندهام این دوستداشتن همسرم ریشه در کجا دارد؟! از طرفی حس میکنم این دوستداشتنم گویا دوستداشتن مقدسی است، از طرفی دیگر میترسم که نکند دارم خود را فریب میدهم». عرض کردم علامت دوستداشتن غیرِ مقدس این است که آن دوستداشتن مانع بندگیِ خدا شود و ما را به خود مشغول کند، آیا وضع تو اینطوری است؟ گفت: نه. به او عرض کردم این شروع، شروعی است که خدا قرار داده است، اگر مواظب نباشید شیطان آن را از شما میگیرد؛ محبت دو همسر از طرف خدا شروع شدهاست، ولی اگر در جهت حفظ آن برنامهریزی نکنید، از طرف شما از بین میرود. شیطان با وسوسة خود کاری میکند، که شما فکر کنید همسرت تحت تأثیر مادر و یا خواهرش دارد زندگی تو را اداره میکند. شما میخواهی خانهات چهاردیواریِ خودت و همسرت باشد، بعد شیطان میآید میخواهد این را از تو بگیرد. شیطان دروغهایی به ذهن شما میاندازد؛ که مثلاً همسرت تحت تأثیر مادرش است، یک چنین چیزهای وَهمی در زندگیتان داخل میکند، شما هم یکمرتبه با یک توهم دروغین، رفتار همسرت را طوری میبینی که گویا خودش نیست که تصمیم میگیرد و در نتیجه محبت تو به همسرت کم میشود. به آن جوان
عرض کردم اگر میتوانی، یک کاری بکن این محبت که از طرف خدا آمده، از طرف نفس امّاره و وسوسة شیطان نرود. و واقعاً هم برای شیطان چنین یگانگی که بین دو همسر هست سخت است! نمیگذارد چیزی که خدا شروعکرده است بماند، مگر اینکه ما خود را برای حفظ آن آماده کرده باشیم.
وظیفهی هرکدام از زن و مرد است که این محبت خدادادی را نگه دارند. «انس با همسر» در خانواده شور و نشاطی پدید میآورد که هیچچیز دیگری جای آن را نمیگیرد، باید برنامهریزی کنیم که آن را نگه داریم.
ما بسیاری از اوقات یا در افراط هستیم و یا در تفریط؛ یا میگوییم: آرامش اولیهی زندگی برای ما بس است، بعد در عمل با غفلت از وظایف شرعی خود، به خدا هم میگوییم برو میخواهیم بدون حاضرکردن دستورات الهی در زندگی، مودّت و رحمت اولیه را حفظ کنیم. یا از این طرف میافتیم؛ و هیچ برنامه و وقتی برای حفظ مودت بین خود و همسرمان نمیگذاریم، و یک زندگی خشکِ غیر عاطفی برای خودمان درست میکنیم. در هر دو حال تلاشی برای نگهداری آن مودت نکردهایم، باید کاری کرد که بشود این آرامش و محبتِ اول زندگی را نگه داشت، و فقط هم از طریق رعایت اصول شرعی و اخلاقی و احترام به حقوق همدیگر و با حساسیت برای حفظ آن، این کار ممکن است.
موضوع را به سیرة انبیاء و ائمه علیهم السلام تعمیم دهید؛ ببینید آنها در زندگی خود به ما نشاندادهاند که هنر نگهداشتن آن آرامش و محبت را داشتهاند یا نه؟ با دقت در زندگی آنها روشن میشود که آنها هنر این را داشتهاند
که روابط خود با همسرشان را در شرایط اُنس نگه دارند. چون این انس از طرف خدا آمدهاست، شور بندگی میآورد. و حالا آن جمله را هم از رسول خدا صلی الله علیه و آله داشته باشید که میفرمایند: «انّ الرّجل اذا نظر الی امراته و نظرت الیه نظر اللَّه تعالی الیهما نظر الرّحمة»(1)چون مردی به زنش و زنش به او از روی مهر بنگرند،خداوند بزرگ آن دو را با دیدهی رحمت بنگرد. به نظرم این توصیه میخواهد همان مودت و محبت خدادادی را نگه دارد؛ یعنی هر دو باید تلاش کنند که انس اولیه باقی بماند. البته اشکال ندارد نحوة «محبت ورزیدن به همسر» به مرور زمان تغییر کند و پختهتر شود، ولی باید همواره باقی بماند.
نگهداشتن محبت و مودّت اولیه به معنای «وفاداری نسبت به همدیگر» و رعایتکردن همدیگر است در هر آنچه برای دیگری اهمیت دارد و خداوند هم آن را نفی نکرده است. شاید زن و مرد بعد از مدتی تصورشان این باشد که باید محبت اولیه به همان حالت تا آخر بماند، لازم نیست آن حالت به همان شکل اولیه باقی بماند، آن حالت اولیه، مربوط به دورهی جوانیِ آدم است؛ در جوانی، قوة خیال غلبه دارد، و جنبهی عاطفیِ خیال در صحنه است و اگر همین جنبه هم تا آخر بماند خیلی خوب است، ولی اگر هم نماند، نباید تصوربشود که آن محبت از بین رفتهاست، باید متوجه بود به اقتضای شرایطِ سنی شکل آن به مرور عوض میشود، بدون آنکه
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 621.
خداوند لطف خود را در دادن آن محبت پس گرفتهباشد، باید دقت کرد و آن مودت و رحمت را در صورتهای جدیدش دید.
سؤال: قبلاً گفتید که اگر مواظب نباشیم، شیطان آن مودت و رحمت را میگیرد. حالا میگویید: طبیعی است که شکلش عوضبشود. آنطوری که شیطان میگیرد با این حالتی که عوض میشود، چه فرقی میکند؟
جواب: ببینید، یک وقت آن مودت را شیطان از ما میگیرد، در نتیجه بین زن و شوهر «کینه» و «رقابت» پیش میآید، ولی در صورتی که شکل محبت پختهتر شود همان ایثار و همان نفی خود به شکلی همهجانبهتر در صحنه است. اینکه میگویند: عموماً هر ماه عسلی یک ماه سرکهشیره دارد، به این معنی است که آن محبت احساساتی میرود، نه اینکه بهکلی آن محبت برود. اگر انگیزههای ازدواج طوری باشد که شیطان بتواند محبت اولیه را بگیرد همان میشود که شما دربعضی از زن و شوهرها ملاحظه میکنید که تا آخر عمر بهعنوان دو «رقیب» با هم زندگیکنند، سخنشان با همدیگر دائم همراه با سرزنش و تحقیر است! ولی بعضی مواقع زن و مرد در عمل نشان میدهند که کاملاً تمام وجودشان برای حفظ همین زندگی مشترک است، هرچند نمیتوانند به آن شکل قبلی از خود ابراز احساسات کنند. اینجا باید هرکدام از عمل دیگری بفهمد که آن محبت باقی است.
سؤال: آیا منظور شما از «عوضشدن شکل محبت اولیه» این است که نسبت به هم محبت دارند ولی مثلاً الفاظ عاشقانه را کمتر به کار میبرند؟
جواب: درست میفرمایید؛ البته من نظرم این است که صورت ایدهآل زندگی آن است که در عین پختگی و عقلانیشدن، بیشتر سعی شود آن محبت احساساتی هم بماند. متأسفانه ما هر چقدر جلو برویم و عاقل شویم، عقل جای خیالمان را میگیرد، و تحرک خیالمان ضعیف میگردد. راه درست آن است که خیال هم همواره در جای خود باشد تا نشاط انسان بماند. شما آخر عمرِ حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» را نگاهکنید؛ چه اشعار زیبایی میسرودند! این یعنی حفظ خیال، ولی به صورتی پاک. با این حال اگر با حضور بیشترِ عقل، آن محبت احساسی رفت، نباید فکرکنیم که آن محبت بهکلی رفته است در حالی که شکل خیالیاش ضعیف شده است، اگر نگاه کنید آن محبت را در صورتهای دیگر میبینید. تقاضاهای همدیگر را از هم بپذیرید و به همدیگر جواب دهید، سعی کنید با احساسات جواب دهید و عاشقپیشگی را تا آخر حفظ کنید و از طریق لذّات جنسی نسبت به همدیگر شوق عبادات را در خود زیاد نمایید.
سؤال: پس میتوان گفت هنر این است که صورت خیالیمحبت اولیه را تا آخر حفظکنیم. ولی اگر هم صورت آن عوض بشود، این را یک امر طبیعی بدانیم، هر چند بهتر است سعی شود به همان صورت اولیه باقی بماند؟
جواب: بله، منظور این است که زن و شوهرها فکرنکنند آن محبت اولیه شامل مرور زمان شده و از بین رفته است، اشکال این است که نمیتوانند صورتهای بعدی آن را درست تفسیرکنند، درنتیجه فکرمیکنند دیگر آن محبت و مودّت اولیه نیست. زن و شوهر باید متوجه
باشند بهخصوص زنها که بیشتر سعی میکنند آن محبت اولیه باقی بماند، باید اینجا بیشتر متوجه باشند؛ آن محبت در حرکات مردان باقی است، هرچند در کلمات شوهرشان اظهار نمیشود. مثلاً؛ اگر مرد بفهمد که همسرش زردآلو دوست دارد مثل قبل وقتی زردآلو میخرد، نمیآید بگوید «چون زردآلو دوست داشتی، برایت خریدم». ولی میبینی تا آخر عمر، پیر هم که شده، همینکه زردآلوها به بازار آمد، برای همسرش زردآلو میخرد. این نشان میدهد که آن وفاداری هنوز هست، اما مثل قبل نمیآید بگوید «این زردآلو را برای شما خریدهام»، میرود و آنها را در آشپزخانه میگذارد. این هنر زن است که بفهمد، پس آن محبت اولیه مانده است. حرکات مرد نشان میدهد تمایلات همسرش برایش مهم است و تا آخر عمر سعی میکند آن را رعایت کند تا از اینجهت او در رفاه باشد. زن هم که غذا را میپزد، تا آخر عمر سعی میکند به میل شوهرش غذا بپزد. البته زنها در ارائه ی عشق هنرمندترند، مگر بعضی از آنها که متأسفانه در این امر شکست خوردهاند. هر اندازه عقل معاش بر زندگی غلبه کند احساسات و صفا کم میشود و امروزه شرایط طوری شده که متأسفانه نهتنها مردها که زنها هم بدجوری عقل معاش بر عواطفشان غلبه کرده است. در شرایط جدید نهتنها عقل به معنی واقعی آن در حدّ عقل معاش پایین آمده، عشق هم در حدّ احساساتی که یک دختر و پسر با یک نگاه به همدیگر نسبت به هم علاقه پیدا میکنند، پایین آمده است.
ما الآن قالب صحیحی جلوی چشممان نیست که بگوییم این نوع ارتباط، عشق مورد نظر ما است، همانطور که «عقل حِکمی» به «عقل
حساب و کتاب سودانگارانه» تبدیل شده. عشقی هم که خداوند در ابتدای زندگی به دو همسر لطف میکند، در شرایط جدید با غلبهی روح فرهنگ مدرنیته آلوده شدهاست. آن مودّتی که دین از آن خبر میدهد دیگر در ابتدای زندگیها نیست یا اگر هم هست با افکار و امیال غیر انسانی مخلوط شده است و لذا زن و شوهرها در ابتدای زندگی آن محبت و مودّت را در نگاه یکدیگر احساس نمیکنند، نگاهی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در مورد آن فرمودند: «إنَّ الرَّجُلَ إذا نظر إلی امْرأتِه و نَظَرتْ الیه، نَظَراللهُ تعالی إلَیهِما نَظَر الرَّحْمة»؛(1)چون مردی به همسر خود بنگرد و او نیز به شوهر نظر کند، خداوند تعالی به آنها از سر رحمت نظر میکند.
سؤال: آن شور و مودّت اولیه چگونه با غلبهی روحِ فرهنگ مدرنیته آلوده شده است؟
جواب: فرهنگ مدرنیته تعریفی از انسان ارائه میدهد که جنبهی قدسی آن بهشدت تقلیل مییابد و بالتبع زن و شوهرانی که تحت تأثیر آن فرهنگ به همدیگر مینگرند با همان منظر همدیگر را میبینند و در نتیجه ازدواج بیشتر با غلبهی تصور «اطفای شهوتْ» روح و روان جامعه را پر میکند، در حالی که آن مودّت و رحمتی که خداوند در بستری الهی در جان دو همسر قرار میدهد چیزی بالاتر از دوستداشتنهای شهوانی است. در حال حاضر در بعضی از ازدواجها دو موضوع فوق مخلوط
1) نهجالفصاحه، حدیث شماره 621.
است، گاهی غلبه بر این است و گاهی غلبه با آن. عموماً خانمها و آقایانی که امروز با هم ازدواج میکنند، تلویزیون تماشا کردهاند و انواع ازدواجهایی که از طریق فیلمهای غربی به صحنة تلویزیون آوردهاند، در ذهن آنها هست. حالا آن محبت الهی را میخواهند با روش غربی مدیریت کنند! در حالیکه آن محبت، با روش غربی جلو نمیرود و برعکس؛ خیلی زود از صحنهی جان زن و شوهر جوان رخت برمیبندد. چند روز پیش آقای متدینی که تازه ازدواج کرده بود میگفت از محبتی که به همسرم دارم حیرت کردهام. این جوان مسلمان میخواهد این محبت خدادادی را دنبالکند. اگر این محبت را خواست با اداهایی که تلویزیون به زن و شوهرها تعلیم داده دنبال کند خیلی زود از همدیگر خسته میشوند و آن را از دست میدهند. فرهنگ غربی نوع جوابدادن به محبتی که خدا در دل زوجهای جوان میاندازد را در یک شِمای بسیار غیرسالم بهکار میگیرد. چیزی که امروز در خانوادههای اشرافی مملکت خودمان هم بهچشم میخورد، که هرگز اثری از آن صفای بین زوجهای متدین در آنها نیست، چون ازدواج آنها در بستری غیر طبیعی قرار گرفته است. باید متوجه باشیم محبت اولیه با رعایت وظایف شرعی و اینکه هرکدام حقوق دیگری را رعایت کنند باقی میماند.
اگر همانطور که خداوند تعیین فرموده است همسران به حقوق یکدیگر احترام بگذارند آن محبت اولیه باقی میماند، هرچند شکل بروز آن تغییر کند. در یک زندگی توحیدی خطر اینجاست که زن و شوهر حسکنند آن محبت اولیه از بین رفته است. ما میخواهیم بگوییم: نه، از
بین نرفته؛ در زندگیِ سالمِ توحیدی حتی اگر گاهی زن و شوهر به همدیگر انتقاد هم بکنند، روح توحیدیِ خانواده، آن محبتی که خدا شروع کردهاست را حفظ میکند، هرچند شکل ظهور آن عوض شود. مرد و زن باید چشمشان باز باشد و آن محبت را ببینند. مرد باید چشمش باز باشد و ببیند وقتی همسرش دقیقاً چیزی میپزد که او دوست دارد و خود زن هم ناخودآگاه همان را دوست میدارد، خبر از باقیماندن آن محبت میدهد. در دنیای مدرن وقتی زن و مرد هرکدام مَن جداگانهای شدند، در سر سفره چند غذا ظاهر میشود - البته اگر سفرهای در کار باشد- هراندازه به خانوادههای سنّتیِ توحیدی نگاه کنید، اگر از یک طرف مرد سعی میکند دل همسرش را بهدست آورد، از آن طرف هم زنی که به خانة شوهرش میآید با تمام عشق دوست دارد هماهنگ با شرایط خانهی شوهر شود، بعد از دو سه ماه فقط چیزهایی را دوست میدارد که شوهرش دوست میدارد! در مواردی هم مرد در چنین فضایی قرار میگیرد که به غذاهایی علاقمند میشود که همسرش به آنها علاقمند است. این بدین معنا است که در قلب و روان آنها «خانواده» و شخصیت جمعیشان مهم است، و نه شخصیت فردی آنها.
جواب سؤالی که گفته میشود: «چرا جهاد زن «حُسنُ التَّبَعُّل» و خوب شوهرداری کردن است؟» همینجاست، در این روایت حقوقی را برعهدهی زن گذاشتهاند. برای اینکه در یک خانهی توحیدی، زن با نفی «خود»ش و رعایت حقوق همسرش، احیا میشود، حقوقی که مرد با پذیرش مسئولیت کلیهی امورات زن، به عهدهی زن قرار میگیرد.
در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لو کنت آمرا أحدا أن یسجد لأحد لأمرت النّساء أن یسجدن لأزواجهنّ لما جعل اللَّه لهم علیهنّ من الحقّ»(1)اگر به کسی دستور میدادم کسی را سجده کند به زنان دستور میدادم به شوهران خویش سجده کنند، از بس که خدا برای شوهران حق به گردن زنان نهاده است.
در اینجا سجدهکردن، منظور سجده به «مرد» نیست بلکه سجده به مدیریتی است که با پذیرفتن آن، خودش را در هستهی توحیدی خانه فانی کرده، و عملاً این نوع سجده یک نوع احیای حیات معنوی است و سیر به سوی حیات طیب. مگر آن رزمندههایی که در دفاع هشتساله با شهادت، خود را فانی در انقلاب کردند، یک نوع سجده برای هستهی توحیدی نظام اسلامی نبود؟ شهدای ما دیدند یک کانون توحیدی به صحنه آمده که راه رسیدن انسانها را به خدا ممکن میسازد، متوجه شدند نفی خود برای بقای این کانونِ توحیدی، عین احیای خود است. فانیکردن خود برای خانوادهی توحیدی هم عین همان کاری است که شهداء برای انقلاب اسلامی انجام دادند و واقعاً اگر بنا بود به غیر از خدا به کسی سجده کنیم، روزی هزار بار باید به شهدای عزیز سجده میکردیم.
در فضای خانهای که روح توحید در آن حاکم است، انسان احساس زندگی معنوی دارد، در چنین فضایی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مهنّة إحداکنّ فی بیتها تدرک جهاد المجاهدین إنشاءاللَّه»(2)ای زنان! هر
یک از شما با اشتغال در خانه خویش اگر خدا خواهد ثواب مجاهدان خواهد یافت. چون در فضای خانهی توحید راه انسان به سوی آسمان معنویت بهخوبی گشوده شده است.
وقتی چنین فضایی ویران شد دیگر هیچکس با حضور در خانه احساس عبادت نمیکند. زن همین که مدت کمی در خانه میماند، خسته میشود؛ چون فضا طوری نیست که احساس عبادت کند و بتواند وصل به آسمان باشد و سکینهی لازم برایش ایجاد شود، به همین جهت ملاحظه میکنید زنانِ امروزه بیش از این که در خانه باشند در کوچه و خیابان اند، چون به قول «هایدگر»؛ مدرنیته سکنایی برای بشر باقی نگذارده است.
سؤال: از طرفی قرآن میفرماید: «اَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوب»،(1)
بدین معنی که فقط با یاد خدا قلبها به آرامش میرسند. از طرف دیگر قرآن دربارة ازدواج میفرماید که انسان با همسرش به آرامش و سکینه میرسد!(2)شما آرامش بین زوجین را چطور معنی میکنید که تضادی با آیهی قبل نداشته باشد.
جواب: ما نمیگوییم؛ آرامش بین زوجین، یک نوع آرامش دیگری است. چون وقتی یک هستة توحیدی به نام خانواده پدید آمد و خود را به همهی جبهههای توحیدی تاریخ متصل دید، و هر عضوی از اعضاء
خانواده با نفی خود برای چنان هدفی از خودخواهی آزاد گشت، جز خدا را در روبهروی خود نمیبیند. «ذکرالله» یعنی نفی خود برای حفظ مرکز توحیدی، و خانواده یکی از آن مراکز است. اینکه میفرماید همسر هرکس موجب آرامش اوست، برای این است که متذکر حیات توحیدی جاری در خانواده است. این دیگر یک «انس حقیقی» با خدا است، منتها در بستر خانواده، مثل اُنس حقیقی با خدا در مسجدالحرام. وقتی میفرماید: «اَلا بِذِکرِ اللهِ تَطمَئِنُّ القُلوب» این یاد خدا صورتها و بسترهای مختلفی دارد، یکی از بسترهایی که یاد خدا را فراهم میکند، بستر خانهای است که بر اساس توحید بنا میشود، تا هرکس با رعایت حقوق دیگری، منیت خود را نفی کند.
یکی دیگر از عوامل توحیدی خانواده انگیزهی عفاف است و باقیماندن در زیر ولایت الهی، از جمله انگیزههای جوان مسلمان جهت ازدواج نجات از خطرات نگاه به نامحرم است تا با محرم اصلی خود که خداوند است همواره مرتبط باشد. و از این جهت نیز خانواده صورت یاد خدا و «ذِکْرُالله» است و عامل آرامش، و خداوند به این زن و شوهر که با چنین انگیزهای ازدواج کردهاند محبت و آرامش خاص خود را ارزانی میدارد، وگرنه به مرد و زن غریبه که با یکدیگر ارتباط دارند فقط شهوت میدهد. مودت و رحمت درواقع همان اُنسی است که در بستر ارتباط با خدا در زن و شوهر فراهم میشود. عمده آن است که از خانواده بهعنوان اصیلترین هستهی توحیدی غفلت نشود تا این نتایج را بهدست آوریم.
ممکن است تصورتان این باشد که اینطور طرحکردن خانواده یک حالت آرمانی و دور از واقعیت است. زیرا نمونههایی که در خانوادههای خودمان بین پدر و مادرها سراغ داریم اینطورها نیست. در صورتی که به نظر بنده اگر دقیق بررسی فرمایید و خانوادههای خودتان را با زندگیهای دنیای جدید که هیچ جنبهی دینی در آن نیست، مقایسه کنید میبینید به صورت نامرئی روح توحید و جنبهی تذکر الهی در آنها با کم و زیادش، حاکم است. اسلام رویهم رفته در جامعة اسلامی خانواده ها را به بستر توحیدی میکشاند. بحران بهدستآمده در پنجاه سالهی اخیر نگذاشته تا از اسلام درست بهرهگیری کنیم، همانطور که از نمازمان نتوانستهایم در راستای دوری از فحشاء و منکر درست بهرهگیری نماییم. با این حال همین امروز اکثر خانوادههای سنتی در یک بستر توحیدی تنفس میکنند، هرچند غربزدگی آن ها در بیرنگکردن تأثیر اسلام بینقش نیست، ولی وقتی با خانوادههایی که تماماً تجددزده شدهاند مقایسه میکنید، تأثیر نور توحید بسیار محسوس میشود. اینطور نیست که غرب توانسته باشد تمام حیات توحیدی خانوادههای ما را بگیرد.
هنوز در جامعهی ما به ازدواج به عنوان یک سنّت نبوی نگریسته میشود. همین حالا که بحث ازدواج پیش میآید حتی در بین خانوادههایی که از بسیاری جهات از دین فاصله گرفتهاند ازدواج را به عنوان یک سنّت نبوی در جلوی خود دارند، نفسِ چنین نگاهی به ازدواج، هرچند ضعیف، ولی بالاخره رنگ توحیدی آن را میپذیرد. میبینی همان دختر و پسری که با هم بر خلاف دستورات دین دوست
شده اند، با اینهمه میگویند: باید صیغهای بخوانیم و محرم شویم، این نشان میدهد باز هم در فطرت خود میخواهد این هسته را به توحید متصل کند. هرچند در بین این قشر موضوع مورد بحث بسیار آسیب دیده است و در شرایط مساعد برگشتها دوباره به سوی خانوادهی توحیدی است. ما باید نگذاریم موضوع فراموش شود.
سؤال: شما قبلاً فرمودید: «ازدواج یعنی در کنار هم آمدنِ زن و مردی که نمیتوانند بهتنهایی نیازهای خود را برطرف کنند، تا بهتر به اهداف خود برسند» منظورتان از این که «بهتنهایی نمیتوانند نیازهای خود را برطرف کنند، چیست؟
جواب: خود قرآن میفرماید: «وَ لا تَتَمَنَّوا ما فَضَّلَ اللهُ بِه بَعْضُکُم عَلَی بَعضٍ»؛(1)
آرزوی شما این نباشد که آن تواناییها و امتیازاتی که خداوند به هرکدام نسبت به دیگری داده، شما داشته باشید. هرکدام کمالاتی دارید که دیگری ندارد، یک کمالاتی به این داده که به آن یکی نداده است و برعکس. این نشان میدهد که زن و مرد در صورت مجموعهبودن کاملاند. بنابراین انسانها به تنهایی نمیتوانند بار خود را بهراحتی به منزل برسانند.
سؤال: در جایی میفرمایید؛ «چقدر فرهنگ غرب زشت عمل کرد به طوری که ازدواج را، که وسیلهی اُنس دو روح است برای پختهشدنِ
1) سوره نساء، آیه 32.
هرچه بیشترِ دو انسان، به ارضای شهوت تبدیلنمود». لطفاً این «پختهشدن دو روح در سایة انس» را توضیحدهید.
جواب: «پختهشدن دو روح در سایهی انس با همدیگر» به نظرم با مقدماتی که عرض شد تا حدّی روشن است. پختهشدن در هرکاری یعنی «آزادشدن از خواستههای فردی»، و موضوعات را با جوانب دقیقتر نگاهکردن؛ شما میبینید آقا یا خانم قبل از ازدواج، نظر خود را کامل میداند، ولی وقتی ازدواج کرد و در بستر زندگی با تنگناهایی روبهرو شد که راحت نمیتواند نظرات خود را عملی کند مجبور است بیشتر فکر کند و در فکر خود تجدید نظر نماید. در زندگی فردی فکرمیکرده خیلی متفکر است، ولی وقتی همان فکر را آورد در خانواده و با افکار دیگر مقایسه کرد میبیند باید در رفع نواقص فکر خود تلاش نماید. متوجه میشود نمیتواند روی حرف خود اصرار کند وگرنه خانوادهاش به بحران میافتد- البته به شرطی که طرف برای خانواده حریم قائل باشد و نخواهد نظر مقابل را سرکوب کند- کسی که در مقابل نظر منطقی بقیه با نظر خودش درگیر میشود درواقع توانسته است از طریق خانواده به یک نوع پختگی برسد که در زندگی فردی به آن نمیرسید. انسانِ «پخته» به کسی میگویند؛ که جوانب نقص نظر خود را ببیند. شما دیدهاید؛ اندیشمندان بزرگ عموماً وقتی نظر میدهند، میگویند: «من نظرم این هست، اما این حرف به این معنی نیست که توانسته باشم همهی جوانب را هم حلکنم». خیلی حرف است؛ گاهی دیدهایم که علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» چقدر دقیق یک آیه را تفسیرمیکنند! بعد آخرش مینویسند: «وَ اللهُ اَعلَم». در اصطلاح آقایان «وَ
اللهُ اَعلَم» یعنی من مطمئن نیستم که در این مطلبی که گفتم، تمام جوانبِ موضوع در نظر گرفته شده است. در خانواده، در تقابل آراء، فقط نظردادن و رفتن نیست، راهکار عملی باید داد، لذا به آدم پختگی میدهد.
در بحث «تولدی دیگر» که در ابتدای بحث در رابطه با ازدواج عرض کردم یکی از معانی تولد دیگر همین پختگی است. زن و مردِ جوان در عین مودّت و محبت به همدیگر با تفاوت آراء روبهرو میشوند. و همهی هنر در اینجا است که هیچکدام بر حرف خود اصرار نورزند تا فهمی بالاتر به میان آید، و کماند زن و شوهرهای جوانی که توانسته باشند از این تقابل آراء درست رد شوند. واقعاً بصیرت میخواهد که آدم در آن مرحله بگوید: چرا حرفِ همسرم درست نیست و حرف من درست است؟»! متأسفانه صد دلیل میآورد که حرف خودش درست است، در صورتی که کافی است فقط یک کمی انصاف داشته باشد تا متوجه بشود. در بستر خانواده باید با موضوعات به شکل دیگری برخورد کرد، زیرا موضوعْ حاکمیت حرف یکی بر دیگری نیست، بلکه موضوعْ فکر جدیدی است که باید متولد شود، در این حالت است که طرف میبیند عجب! دیگر نمیتواند مثل قبل راحت نظر بدهد و خودش هم نظر خود را تأیید کند، برای تصمیماتی که میخواهد بگیرد، باید جوانب زیادی را در نظر بگیرد. توجه به نظر زنان در جای خود بسیار کارساز است به طوری که قرآن در مورد از شیرگرفتن زودتر از موعد کودک میفرماید چنانچه زن و مرد با همدیگر مشاوره کردند و به نتیجه رسیدند اشکال ندارد، که موضوعِ آن در جلسات قبل گذشت و روشن شد که بعضاً واژهی زن در بعضی
روایات به معنی زنانی است که سراسر در فکر هوسهای خود هستند و در این رابطه میفرمایند: «وَ شاوِرُوهُنَّ وَ خالِفُوهُنَّ حُبُّکَ لِلشَّیءِ یعْمی وَ یصِم»(1)بر خلاف رأی آنها عمل کنید، زیرا دوستی یک شیئ انسان را در دیدن حقیقت، کور و در گفتن حقیقت کمک میکند. حضرت در این توصیه میفرمایند: مواظب باش اینچنین زنانی اندیشهی تو را تحت تأثیر خود قرار ندهند.
وقتی قرآن موضوع مشورت با زنان را بهکلی مسدود نکرده پس معلوم است در آنجایی که مشورت با آنها نهی شده یا مربوط به موقعیتهای خاص است و یا مربوط به زنان خاص که در بحث مشورت با زنان، بحمدالله موضوع تا حدّی بررسی شد.
آنچه مورد تأکید است؛ موضوع تضارب آراء در نظام خانواده است که مسلّم اگر انسان نسبت به نظرات همسر خود حساس باشد و به آن توجه کند علاوه بر آن که کشتی خانواده را بهتر به ساحل سعادت میرساند، موجب پختگی آراء خود و همسرش خواهد شد، عمده آن است که هر دو نفر سعی کنند آراء یکدیگر را تصحیح کنند تا تفکر جدیدی متولد شود، نه اینکه هرکدام سعی بر سرکوب رأی دیگری داشته باشد.
بنده به بعضی از رفقای دینی گله دارم چون بدون دقت به جایگاه روایاتی که زنان را نقد کرده، حکم کلی میکنند و عملاً اندیشه و آراء زنان را از صحنهی خانواده خارج مینمایند. بعضاً در حدی به زن نگاه میکنند که از او به عنوان صاحبنظر در امور تربیتی که نظرش میتواند
1) بحارالأنوار، ج 74، ص 166.
در به سعادترساندن اعضاء خانواده مفید واقع بشود، نظرخواهی نمیشود، و درنتیجه آن استعداد شکوفا نمیگردد. خداوند به حضرت آیتالله جوادی«حفظهالله» خیر فراوان دهد که با طرح کتاب «زن در آینیهی جلال و جمال» بسیاری از شبهاتی که در مورد زن مطرح شده بود را مرتفع نمودند.
نگاه فمینیستی به زن نگاهی است که در فضای خود آسیبهایی را به زن میزند، ولی نگاه به جایگاه ارزشمند و شخصیت اصلی زن نگاه دیگری است که میگوید حذف نظرات زن از زندگی، آسیبهای فراوانی بهبار خواهد آورد و عملاً زمینهی رشد فمینیسم را فراهم میکند. در بحث احترام به رأی زنان قصد ما لوسکردن زنان نیست، بلکه حرف این است که ما هرچقدر در متون دینی مطالعه کردیم، به این که بتوان عقل زن را عقل درجه دوم گرفت نرسیدیم، و در واقع وظیفهی ما این است که متذکر چنین موضوعی باشیم.
سؤال: شما فرمودهاید: «ازدواج برای این است که انسان زندگی را بهتر و همهجانبه ادامه بدهد»، منظور چیست؟
جواب: زن و شوهر اگر به کمک همدیگر بنای سادهزیستی و نظر به زندگی معنوی را داشته باشند، یقیناً بهتر از وقتی که تنها هستند کارشان جلو میرود. کلاننگری مرد از یک طرف، و ظریفنگری زن از طرف دیگر حرکت انسان را کامل میکند. هرکدام در عین سادگی، با صفا و صمیمیت به همدیگر کمک میکنند. همانطور که زنان در طرف منفی
زندگی، انسان را گرفتار تجمل میکنند، در طرف مثبت زندگی هم نقش زنان در بهوجودآوردن شرایطی که در عین «سادگی»، همراه با آراستگی و صفا باشد، نقش بهسزایی دارند. در حالی که آقایان در زمان مجردی، سادگی را با بیقیدی در لباس و در ظاهر یکی میگیرند. به عبارت دیگر بسیار کماند مردانی که بتوانند سادگی را با آراستگی همراه کنند.
شما از منظر خودتان به خودتان نگاه میکنید، آن منظر برای ارزیابی خودتان منظر کاملی نیست؛ بقیه هم که نمیتوانند آن طور که همسر آدم با نگاه کاملاً دوستانه، به آدم نگاه میکند، نگاه کنند. لذا احدی زیر این آسمان به اندازة همسر آدم، حساسیت دوستانه نسبت به آدم ندارد، حتی پدر و مادر؛ چون پدر و مادرتان، خانوادهی شما را به عنوان یک هستهی مستقل نمیبینند، آنها فرزندشان را عضو خانوادة خودشان میبینند.
اگر به این نتیجه برسیم که تنها کسی که اگر نگاهش سالم و مشفقانه باشد، میتواند ما را از همة جوانب درست نگاهکند، همسر آدم است، حال اگر همسر شما شفیقانه توصیهای به شما کرد، هیچ توصیهای به اندازة این توصیه نمیتواند زنده و مفید باشد. در یک چنین فضایی، اگر شما بخواهید ساده زندگیکنید، او هم بخواهد ساده زندگیکند، خیلی خوب میتوانید کمک کنید.
منظور از راحت زندگیکردن این است که شما از طریق همسرتان مزاحمتهای قوة وهمیه را که مانع باقیماندن در عفت جنسی است، مرتفع میکنید، این موضوع زن و مرد ندارد. با ازدواج سالم از یک طرف مزاحمتهای قوة وهمیه مرتفع میشود، از طرف دیگر تنهاییهای
آزاردهنده هم نخواهید داشت . انسانها از چهلسالگی به بعد بهشدت نیاز دارند که «مأنوس» داشته باشند و این نه به صرف میل شهوانی است، بلکه بیشتر یک نیاز روحی در میان است و در صورتی که شما از ابتدای زندگی نوع برخوردهای خود را طوری تنظیم کنید که در شرایطِ نیاز به مأنوس، روحهایتان همدیگر را بشناسند و همدیگر را درک کنند نتایج خوبی میگیرید. حیف که امروزه اکثر زندگیها طوری نیست که همسران بعد از سی، چهلسال، همدیگر را بهعنوان «شفیق مأنوس» کشفکنند تا بتوانند دلسوز هم باشند. متأسفانه عموماً در سالهای چهل به بعد زنها طرف فرزندان میروند و مردها طرف رفقای قدیم، و عملاً زن و شوهر در آن سن با هم غریبهتر هم میشوند، در صورتی که حتی در موقعی که انسان در زندگی سلوکی میخواهد تنها باشد و خود باشد و خدای خود، تنها کسی که مزاحم آن تنهایی نیست همسر انسان است. به نظرم آن کسانی که چون میخواستهاند تنها باشند، ازدواج نکردهاند، آنقدری که از طریق تنهایی، به زحمت افتادهاند و نتیجه نگرفتهاند؛ امکان آن بوده است که با ازدواج با زحمتهای کمتری به همین مقامات رسید. زیرا همسر انسان مزاحم خلوت انسان نیست. تنها کسی که در سلوک، بودش بودنِ مزاحم نیست، همسر آدم است.
به هر حال احساس نیاز به مأنوس چیزی است که با همسر شما حل میشود، از طرف دیگر وجود همسر مزاحم نیاز به تنهایی شما نخواهد بود.
سؤال: آیا نیاز هست که یک عارف، در کنار انس با خدا، انس با یک مخلوق مثل همسرهم داشته باشد؟
جواب: قوة خیال در دنیا آنقدر مجرد نمیشود که بهکلی از توجه به صورت آزاد شود. قوهی خیال را باید با مأنوسِ مناسب تغذیه کرد. در تئوری و به صورت انتزاعی ممکن است فکر کنیم قلب وقتی با خدا مأنوس شد دیگر نیاز به مؤانسِ دیگر ندارد، ولی در عمل چنین نیست. چون قلب یک وجهی دارد که طالب مأنوس مناسب است، حال تا حدّی رفقای اهل سلوک این نیاز را جبران میکنند ولی همسرِ مناسب جای خود را دارد. مولوی در همین رابطه میگوید:
مصطفی
آمد که سازد هم دمی
کَلِّمِینی
یا حمیراء کَلِّمِی
یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله به همسرشان میفرمودند کمی برای من صحبت کن. چون روحْ در جنبهی خیال خود نیاز به یک مأنوس مجسَّم دارد. شما زن و شوهرهای جوان، فعلاً راههای نرفتهی زیادی در پیش دارید ولی حدود چهلسالگی که قدرت «جمع» پیدا میکنید میتوانید در عین توجه به جنبههای معقول عالم، با مرتبهی خیالِ آن معقولات هم زندگی کنید. اینکه میبینید پیرمردها و پیرزنها بیشتر حوصلهشان سر میرود، چون جنبهی اُنس خیالی در آنها بیشتر از قبل به میدان آمده منتها اگر خود را درست تربیت کرده بودند جنبهی ارتباط با مأنوساتِ غیبی در آنها غلبه میکرد و اینهمه از تنهایی خود گلهمند نبودند.
سؤال: پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: «خِیارِ اَمَّتِی اَلْمُتَأهِّلُون وَ شِرارُ أمَّتِی الْعُزّاب»(1)بهترین افراد امت من متأهلاناند و بدترین امت من عَزَبها هستند. منظور حضرت از این حدیث چیست؟
1) جامعالاخبار، تاجالدین شعیری، ص 102.
جواب: عزبها یعنی کسانی که از زیر بار مسئولیت خانواده بدون دلیل شانه خالی میکنند و آمادهی فداکاری نیستند. علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میگویند؛ بسیاری از کسانی که جرئت ازدواج ندارند، به این دلیل است که حاضر نیستند خود را برای یک زندگی همراه با همسر و فرزند فدا کنند و محدودیتهای یک زندگی و تربیت فرزندان را بهعهده بگیرند. پس منظور از عَزب آنهایی نیستند که میخواهند ازدواج کنند اما شرایط ازدواجشان فراهم نیست، اینها را که نمیشود گفت بدترین افراد امت پیامبراند. قرآن میفرماید: اگر کسی به خاطر فراهمنبودن شرایط، ازدواج نکند با خویشتنداری عفت خود را حفظ کند تا خداوند امکانات آن را به فضل خود به او برساند.(1)این نوع عزببودن غیر از آن است که انسان به جهت زیر بارنرفتن مسئولیت خانواده ازدواج نمیکند. ولی به هر حال ازدواج یک امر مستحب است، لذا حتی ممکن است افرادی باشند که به دلایل دیگر ازدواج نکنند، پس اطلاق بدترین افراد امت به افراد عزب، مربوط به افراد خاص و در شرایط خاص است.
شخصی از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با ازدواج سؤال کرد؛ حضرت فرمودند: میتوانی به شیوة برادرم عیسی علیه السلام عملکنی - و ازدواج نکنی- و میتوانی به سنت حبیبم محمد صلی الله علیه و آله عمل کنی - و ازدواج نمایی-
آن روایاتی که نشان میدهد رسول خدا صلی الله علیه و آله اصرار بر ازدواج دارند و حتی میفرمایند: از من نیست کسی که از سنت من -که ازدواجکردن است- فاصله بگیرد، میخواهند بگویند؛ مسلمان حق ندارد در بستر طبیعیِ
1) «وَلْیَسْتَعْفِفِ الَّذِینَ لَا یَجِدُونَ نِکَاحًا حَتَّی یُغْنِیَهُمْ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ...» (سوره نور، آیه 33).
زندگی، از ازدواج فرارکند. اما اگر شخص خاصی در موقعیت خاص اجتماعی یا روحی، یا جسمی قرار دارد وظیفهاش چیز دیگری است.
آقایی میگفت پدر و مادرم اصرار دارند که ازدواجکنم در حالی که در خودم چنین نیازی را احساس نمیکنم، میترسم با ازدواج نهتنها برای خودم دردسر درست کنم، بلکه برای آن دختری که با او ازدواج میکنم دردسر باشم. این از همانهایی است که میتواند به سیرهی حضرت عیسی علیه السلام عمل کند.
سؤال: چرا اگر انسان در رابطه با ازدواج شکست بخورد، گویا در همهی زندگی شکست خورده ولی شکست در سایر امور زندگی اینچنین جانکاه نیست؟
جواب: اگر انسان زندگی را درست شناخت و متوجه شد اهدافی در زندگی هست که باید برای رسیدن به آن اهداف خانواده تشکیل دهد، آنهم خانوادهای با فضا و فرهنگ دینی. حال اگر با انجام ازدواج متوجه شد همسر او متوجه چنین حساسیتی نسبت به کانون خانواده نیست، اینجاست که احساس میکند در کلّ زندگی شکست خورده است، وگرنه افرادی که با تشکیل خانواده هدف بزرگی را دنبال نمیکنند، اینان نه شکستشان در زندگی یک شکست جانکاه است و نه پیروزی آنها یک پیروزی بزرگ است. ازدواجی که بنای زن و مرد عبارت باشد از ترک خود و جایدادن حکم خدا در زندگی، شکستش شکست بزرگ، و پیروزیش پیروزی بزرگ است و برای این دو نفر ازدواج عبارت است از
ورود در جادهای که آرامآرام به نتیجهی بزرگی منتهی میشود، و حال اگر در ازدواج شکست بخورند از آن نتیجهی بزرگ محروم شدهاند.
سؤال: آیا این همهی فوایدی که برای ازدواج شمردید، ریشه در تجربهی جنابعالی دارد یا اشارات دینی نیز در این رابطه مدّ نظر میباشد؟
جواب: فکر میکنم هر دو. قرآن میفرماید؛ «وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(1)از آیات الهی آن است که برای شما همسرانی قرار داد تا در کنار همدیگر به آرامش و سکینه برسید. اگر در قرآن عنایت بفرمایید واژهی «سکینه» یک حالت روحانی و الهی است و نه یک موضوع روانی، و لذا خداوند هدف ازدواج را «سکینه» قرار داده است تا انسانها در یک حالت بقاء و ارتباط با باقی مطلق قرار گیرند و در راستای بستر کمالبودن خانواده امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف فاطمه زهرا علیها السلام میفرماید: «نِعْمَ الْعَوْنُ عَلَی طاعَةِ الله»(2)چه یار خوبی است همسری که انسان را در سیر طاعت الهی یاری رساند. پس موضوع فواید ازدواج موضوعی است که در عمق آیات و روایات ما مطرح است، چون در یک خانوادهی توحیدی، زن و مرد احساس مسئولیت میکنند تا بستر خانواده را جهت تعالی توحیدی همدیگر فراهم نمایند و در چنین بستری نتایجی گرفته میشود که در شرایط مجردبودن گرفته نمیشود. به همان دلیل که بستر ایثاری که در خانواده فراهم میشود شرط بعضی از کمالات است و
در چنین بستری است که آن محبت اولیه میماند و پخته میشود وگرنه اگر زن و شوهری نتوانند در کنار هم به کمالات معنوی دست یابند، روحیهی نارضایتی از همدیگر در آنها رشد میکند و از نتایجی که میتوانستند با ازدواج بهدست آورند محروم میشوند.
سؤال: مطالعه آثار شما ما را به این فهم کشانده است که همه چیز در این عالم صاحب ملکوتی است، از واجبات و محرمات تا مباحات. ولی بعضی از اعمال برای ما غیرقابل فهم است. راستی ملکوت زناشویی و مقاربت همسران چیست؟ متأهل هستم ولی هرچه می اندیشم این عمل را در شأن مؤمن نمییابم. البته چون دستور و سیرهی حضرات معصوم علیهم السلام است قابل انکار نیست ولی به هرجهت در حالت زناشویی گویی عقل رخت برمی بندد و شهوت آدمی را اداره می کند، چگونه برای مؤمنین و در مرتبهی بالاتر برای انبیاء و ائمه علیهم السلام قابل تصور است؟
جواب: همانطور که بحمدالله خودتان متوجهاید؛ آری! هر حکمی از احکام الهی و هرچیزی بهجز اعتباریات، صورتی قدسی و باطنی دارد که آیه «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ» متذکر آن است و خداوند میفرماید: هیچچیز نیست مگر آن که خزائن آن چیز در نزد ما است. به این معنا هرچه درآن عالم هست صورت لطیفِ چیزهایی است که در این عالم ما با آن روبهروئیم. در راستای همین اعتقاد است که متوجه هستیم «قلم اَعلی» حقایق معنوی را بر«لوح محفوظ» مینگارد و از
آنجا بر لوح محو و اثبات نگاشته میشود و در انتها در عالم شهود ظاهر میگردد. مثل اینکه خداوند بر لوح قلب و عقل انسان حقایقی را مینگارد و از عقل بر خیال نگاشته میشود و در انتها در اعمال و الفاظ انسان ظاهر میگردد. بر همین اساس در عالم اَعلی عقلِ کلی بر نفسِ کلی تجلّی و تراوش میکند و حاصل آن حقایقی هستند که از تجلی عقل کلی و قبول نفس کلی پدید میآیند. و هر اتحادی اگر در مسیر شرعی باشد با عالم تکوین مرتبط است و از جمله این ارتباطها، ارتباط زن و شوهر است که به مثابهی یگانگی بین عقل و نفس است و این یگانگی و یا عشق، عامل تداوم وجود و حضور و شور و شعف میباشد، چه وجود و بقاء زن و شوهر، چه وجودِ فرزندی که حاصل این یگانگی و نزدیکی است. در هرحال این نزدیکی صورت زمینی عشق موجود بین عقل کلی و نفس کلی در عالم اعلی است، همچنانکه صفات الهی در ذات حق یگانهاند و کثرت صفات مانع وحدت ذات نمیشود واز عشق و یگانگی نسبت بههم دست بر نمیدارند. در نزدیکی زن و شوهر، اسم ربّ و اسم لطف و اسم باقی و ... بههم میآویزند تا شیرینی بقا وشعفِ حضورِ دو همسر در وجود هر دو ظاهر گردد و از این بستر به مرتبهی عالیتر آن اسماء منتقل شوند و لذا حضرت صادق علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «إِنَّ فِی حِکْمَةِ آلِ دَاوُدَ یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ الْعَاقِلِ أَنْ لَا یُرَی ظَاعِناً إِلَّا فِی ثَلَاثٍ؛ مَرَمَّةٍ لِمَعَاشٍ، أَوْ تَزَوُّدٍ لِمَعَادٍ، أَوْ لَذَّةٍ فِی غَیْرِ ذَاتِ مُحَرَّمٍ، وَ یَنْبَغِی لِلْمُسْلِمِ الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ لَهُ سَاعَةٌ یُفْضِی بِهَا إِلَی عَمَلِهِ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سَاعَةٌ یُلَاقِی إِخْوَانَهُ الَّذِینَ یُفَاوِضُهُمْ وَ یُفَاوِضُونَهُ فِی أَمْرِ آخِرَتِهِ، وَ سَاعَةٌ یُخَلِّی بَیْنَ نَفْسِهِ وَ
لَذَّاتِهَا فِی غَیْرِ مُحَرَّمٍ، فَإِنَّهَا عَوْنٌ عَلَی تِلْکَ السَّاعَتَیْنِ»(1)در حکمت آل داود چنین است که شایسته است مسلمانِ عاقل زمانی از روز خود را برای کارهائی که بین او و خداوند انجام میگیرد، اختصاص دهد و زمانی دیگر برادران ایمانی خود را که با همدیگر در امر آخرت مشارکت دارند، ملاقات کند و زمانی نفس خود را با لذائذی که گناه نباشد آزاد بگذارد. زیرا این زمان، آدمی را در انجام وظائف دو امر دیگرش کمک میکند.
ملاحظه میفرمایید که حضرت میفرمایند از طریق لذّت با همسر حلال خود کمک بگیر برای ارتباط با خدا و آبادانی آخرت؛ «فَإِنَّهَا عَوْنٌ عَلَی تِلْکَ السَّاعَتَیْنِ» و معنی انتقالی که عرض کردم به همین معنی است، و لذا نه باید از آن لذّت فاصله گرفت، و نه باید در آن متوقف شد. لذّات حرام بر عکسِ لذّات شرعی که دارای باطن قدسی و عمق معنوی است، بیباطن و بیریشه میباشند و به همین جهت عمق جان مرتکبین را ارضاء نمی کنند و لذا آنها گرفتار کثرت لذات دنیایی می شوند.(2)
سؤال: گاه شبهاتی راجع به جایگاه زن در اسلام مطرح میشود و به آیاتی از قبیل 5 و 6 سوره مؤمنون، 24 سوره نساء و 14 سوره آل عمران و آیاتی که مضمونی به ظاهر مردسالار دارد استناد شده و میگویند در خطبه 80 نهجالبلاغه زنان افرادی کم عقل خوانده شدهاند یا به علت
عادت ماهیانه که امری غیر ارادی است برای آنها نقص در ایمان قائل شدهاند. لطفاً راجع به خطبه حضرت و آیات نامبرده توضیح بفرمایید.
جواب: در مورد خطبه 80 نهجالبلاغه که سید رضی صراحت دارد که پس از جنگ جمل ایراد شده و با توجه به اینکه روش سید رضی تقطیعکردن خطبههای حضرت بوده و قسمتهایی را میآورده که جنبهی بلاغت آن زیاد بوده معلوم میشود عایشه مورد خطاب است. به گفتهی آیتاللهجوادی این خطبه هیچ پایگاهی ندارد، چون برهانهایی میآورد که خود را نقض میکند، لذا به اهلش وا میگذاریم. برای آنکه فرهنگ قرآن را در مورد زنان بدانیم باید آیات زیادی را مدّ نظر قرار دهیم، در ضمن در رابطه با موضوع کنیزان که در جنگ اسیر میشدند و به عنوان غنائم جنگی خرید و فروش میشدند، لازم است مفصلاً بحث شود، همین قدر بدانید که اسلام با ورود آنها در خانوادهی یک مرد مسلمان نهتنها پناهی برای او ایجاد میکرد و جلوی فحشاء گرفته میشد، زمینهی مادرشدن او پیش میآمد و جهت شخصیت او تغییر میکرد که البته شرح آن احتیاج به بحث طولانی دارد. اما در مورد شخصیت زن در اسلام، عنایت داشته باشید ابتدا باید آیات صریح را که موضوع را روشن میکند مورد توجه قرار داد و سپس بقیهی آیات را بر مبنای آنها تحلیل نمود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم(1)
«وَمِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِّنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجًا لِّتَسْکُنُوا إِلَیْهَا * وَجَعَلَ بَیْنَکُم مَّوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَاتٍ لِّقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ»(2)
و از نمونههای تدبیر الهی اینکه از جنس خود شما همسرانتان را آفرید تا در کنار همدیگر آرامش داشته باشید و بین شما محبت و از خود گذشتگی به وجود آورد، اینها نشانههایی از ربوبیت حضرت ربّ است برای آنهایی که اهل تفکرند.
خانواده یکی از مظاهر فرهنگ و ادب هر دوره، و پایة آن است و نیز جزیی از فرهنگ و ادب جامعه است. در فرهنگ دینی، خانواده واحدی است توحیدی که با توحید الهی ارتباط دارد و همچون اسماء الهی که
همة آن اسماء، مستغرق ذات احدی هستند، همة اعضای خانواده نیز مستغرق روح واحد خانواده میباشند و لذا در فرهنگ دینی؛ خانواده اولین واحد توحیدی روی زمین خواهد بود، در این حالت، عالَم محسوس در نظام خانواده، جلوه صورتِ عالَم معقول میشود و عالَم شهادت، متذکّر عالَم غیب میگردد.
از نظر دین؛ خانواده معنی «وحدت در عین کثرت، وکثرت در عین وحدت» است. بهطوری که همة اعضاء در عین اینکه هرکدام خودشان هستند، مستغرق در دیگری میباشند و همه و همه مستغرق در روح حاکم بر خانواده. چنین خانهای راه ارتباط انسان با خدا را میگشاید، بهطوری که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «نِعْمَ صَومِعَةُ الْمُسْلمِ بَیْتُهُ»(1)چه نیکو صومعه و عبادتگاهی است خانهی مسلمان برای او.
وقتی از نقش روابط جدیدی که در برخورد با فرهنگ غرب، در زندگی ما وارد شد غفلت کردیم، نسبت به مشکلات جدید، سادهلوحانه برخورد میکنیم، گمان میکنیم گرانفروشی کاسبان ایرانی در سدة اخیر، پدیدهای است شخصی و گذرا، و یا گمان میکنیم طلاقهای میلیونی در خانوادههای ایرانی صرفاً به جهت غفلت از رعایت حقوق خانوادگی و نبودن قانون حمایت از زنان است. غافل از اینکه در فرهنگ مدرن، عهدِ انسان با خدا و اعتقاد به قیامت - که زندگی خاصی را به همراه میآورد
1) نهجالفصاحه حدیث شماره 3131.
فراموش شده و دیگر فضای زندگی متذکر خدا و قیامت نیست، تا حقوق خانوادگی معنی حقیقی خود را داشته باشد.
باید متوجه شد یورش بزرگی از طریق فرهنگ غربی به فرهنگ اسلامی شده است. ما به کمک فرهنگ اسلامی در برابر حملة مغول، همه با هم برادرانه به مقابله برخاستیم و نهتنها از بین نرفتیم، بلکه با اتحاد هرچه بیشتر، هویت اسلامی خود را تقویت کردیم. ولی در مقابل حملة فرهنگ غرب، هم آن برادری و هم اسلام عزیز را فراموش کردیم و به جای مقابله با آن فرهنگ، دانسته یا ندانسته به استقبالش رفتیم و لذا روز به روز فرهنگ دشمن بیشتر نفوذ کرد و ما را از خطرات دشمنیاش غافل نمود و ما نیز آن را همراهی کردیم، دنیا و دنیاداری محور و هدف زندگیمان شد و دین و دینداری و حیات ابدی به حاشیة زندگی رفت و در نتیجه از بزرگترین نعمت خدا در زمین یعنی «خانوادة توحیدی» محروم شدیم، و هنوز هم متوجه نیستیم این محرومیت، محرومیت از اساس زندگی است و گمان میکنیم با ادامة یک دینداریِ نیمبند میتوانیم از بحرانی که در نظام خانواده بهوجود آمده در اَمان باشیم. وضعیت ما در حال حاضر آنچنان نیست که بتوانیم در مقابل خطری که خانواده را تهدید میکند ایستادگی کنیم، چرا که از یک طرف بحران فوقالعاده بزرگ است به طوری که خود جهان غرب را بهکلّی ریشهکن خواهد کرد، و از طرف دیگر هنوز ما از زمینههای دینی خود به نحوه شایسته در این شرایط بحرانی استفاده نکردهایم. نجات از این خطر نیاز به کاری بزرگ دارد، بسیار بزرگتر از آنچه در دفاع هشتساله انجام دادیم.
طبق آمارها در دنیای مدرن، گسستگی خانوادهها دیگر یک مشکل اجتماعی نیست، بلکه یک «بحران» است. «در آمریکا سال 1988 براساس آمار گزارش شده، از هرسه ازدواج، بیش از یکی به طلاق انجامید. در تحقیق دیگری توسط مارتین و بامپاس، دوسوم ازدواجها در آمریکا در سال 1989 به طلاق انجامید. در سال 1980، 40% کودکان سوئدی از مادران بیشوهر زاده شدند. در فرانسه در سالهای 1982و1986 شمار این کودکان تا 50% افزایش داشته است. در آمریکا در سال 1989 یکمیلیون کودک از مادرانی متولّد شدهاند که هرگز ازدواج نکردهاند. در سال 1985 در فرانسه 27% مردان 40-30 ساله و 26% زنان 34 -30 ساله تنها زندگی میکنند».(1)
این آمارها نمونة بسیار مختصری از وضع گسستگی خانواده در جهان غرب است. «نیمی از ازدواجها در اتریش به طلاق منجر میشود و زندگی متوسط اتریشیها بهطور متوسط 5/9 سال دوام دارد، که البته در کشور آمریکا، وضع بسیاراز این هم بدتر است».(2)
«از1960 تا1990 تولدهای نامشروع در امریکا400% افزایش یافته است. درابتدای قرن 21 از هر دوکودک امریکایی یکی نامشروع به دنیا میآید،80 % مادرانی که این فرزندان را بهدنیا میآورند گرفتار فقر میشوند. در امریکا روزانه1300 کودک نامشروع بهدنیا میآید و1100 کودک دیگرسقط می شوند».(3)
به گزارش ایرنا؛درآمریکا نسبت به سالهای گذشته تعداد کودکان متولد شده از زوجهای ازدواج نکرده، شش برابر شده، به طوری که تقریباً از هر سه کودک متولد شده یکی حرامزاده است .....(1)
اگر علت این گسستگی در خانواده را عمیقاً بررسی کنیم و ابعاد آن را هم خوب بشناسیم، آنوقت است که گسستگی خانواده را بهعنوان یک پدیدة جدّی برای آیندة کشور باید مورد توجه قرار داد و در راه نجات کشور از چنین آیندهای به جدّ بکوشیم و نیز سعی خواهیم کرد در برخورد با این پدیده، از سطحینگری پرهیز نموده و عمیقاً مسئله را ریشهیابی نماییم و از خود بپرسیم؛ بهراستی چه رابطهای بین فرهنگ غرب و گسست خانواده وجود دارد که هرجا این فرهنگ حاضر شد، اولین نتیجة تخریبی آن، گسست خانواده است.
به گفتهی «دیویداچاولسون» استاد علوم اجتماعی در دانشگاه مینوستا و از جمله صاحبنظران حوزة خانواده در آمریکا؛«شواهد، بیانگر آن است که هرچه جوامعْ غربیتر میشوند، بر میزان طلاق در آنها افزوده میشود. بیستسال پیش پدیدة طلاق به ندرت در ژاپن اتفاق میافتاد، پنجسال پیش پدیدة طلاق در چین پدیدة غیر محسوسی بود، اما در همین مدتِ کوتاه آمار طلاق و شکلگیری پدیدة همخانگیِ بدون ازدواج در پکن به نحو فزایندهای افزایش یافته ......».
اولسون در ادامة سخنان خود میگوید: «متأسفانه حدود بیستسال پیش که در آمریکا زوجین علیه نظام ارزشی والدین و جامعهشان دست به
1) روزنامه کیهان 5/2/85.
اعتراضاتی گسترده زدند، نتیجهاش تجویزی برای زندگی جدید شد. یعنی همخانگی بدون ازدواج که در آن زوجین نیازی به زندگی مشترک در خود احساس نمیکنند و چون بخشی از مسائل ازدواج به روابط جنسی باز میگردد، و شرایط امروز به نحوی است که دیگر افراد نیاز به چنین انتظاری در زندگی مشترک ندارند و میتوانند به سهولت در جامعه خود را ارضاء نمایند و از این رو با ارضای خود خارج از زندگی مشترک، تعهدی نسبت به مقولة ازدواج هم ندارند، اساساً بیقید و بندی جنسی و عرفشدن همخانگی بدون ازدواج، مردم را بسیار منفعتجو و بیتوجه به ارزشهای روابط خانوادگی ساخته است».
میگوید: «با رویِ کارآوردنِ زنان به کار بیرون خانه، پس از ساعات کار و بازگشت همسرانشان به منزل، روابط صمیمی گذشته جای خود را به روابطی سست و متزلزل داد...».
در ادامه میگوید: «آنچه بیش از همهچیز جامعه را به سوی طلاق سوق میدهد، استرس و شتابزدگی در زندگی جدید است. همهچیز در این زندگی به قدری شتاب گرفته که شتاب در کارها، به نیاز یکایک افراد تبدیل شده، مردم باید با یکدیگر مبارزه نمایند تا وقتی، برای تنهایی بیابند و خلوتی بدون دردسر داشته باشند».(1)
عزیزان عنایت داشته باشند اگر روند غربگراییِ جوامع اسلامی تغییر نکند، فرهنگ غرب با تمام لوازم خود جایِ خود را در جامعه باز خواهد
1) مجله سیاحت غرب، سال سوم شماره 1384.
کرد.(1)
لذا در آینده با نوعی از زندگی روبهرو خواهیم شد که میخواستهایم از آن فرار کنیم،(2)
و چون جامعة آمریکا صورت تمامنمای فرهنگ غرب است، توجه به وضع موجود آن جامعه، آینة خوبی است برای نمایش آیندة سایر جوامعی که بهطور جدّی با مسأله بحران خانواده برخورد نکردهاند.
آقای دکتر جیمزسیدابسون در رابطه با بحران خانواده در آمریکا میگوید: خانوادههایی که با زوجهای ازدواج نکرده اداره میشود رشد 72% یافته و همچنین تعداد خانوادههایی که به وسیلة یک مادر مجرد یا پدر مجرد اداره میشوند با رشدی 25 و 62% روبهروست، و برعکس؛ تعداد خانوادههای هستهای مرسوم، به کمتر از 25% کلِ خانوادهها کاهش یافته است. امروزه 33% نوزادان به مادران ازدواج نکرده تعلق دارند، در حالیکه آمار مشابه در سال 1940 میلادی فقط 5/3% بود. همخانگی یک زن و مرد - بدون ازدواج رسمی- در دورهای 38 ساله از 1960 تا 1998 رشد 1000% داشته. همچنین تعداد خانوادههای مربوط به همجنسبازان سر به فلک گذارده است. از دیگر سو، ما با رشد فزایندة تعداد زنان
ازدواج نکرده در دهههای سوم و چهارم زندگی آنها روبهرو هستیم که تمایل دارند فرزندان خود را به تنهایی به دنیا بیاورند و تربیت کنند.(1)
وی در ادامه میگوید: « خانوادة سنتی، مؤثرترین محیط برای گسترش تعالیم دین بوده، اکثر مؤمنین در کودکی متدین شدهاند و این انتخابِ دین تحت تأثیر و راهنمایی والدینِ آنها صورت گرفت و با نابودی این نهاد؛ به هر ترتیب ایمان و اعتقادِ نسلها به مخاطره میافتد».(2)
در ادامه میگوید: «یکی از پژوهشگران افکار عمومی به نام جورجبارنا معتقد است اگر یک دختر یا پسر تا سن 14 سالگی با دین مسیح آشنا نگردد، تنها 4% احتمال دارد در سنین 14 تا 18 سالگی به مسیحیت ایمان آورد و احتمال گرایش این فرد در بقیة عمر تنها 6% است. این آمارها نکتهای را روشن میکند که خانواده در تبلیغ و گسترش مذهب نقش اساسی دارد».
همچنانکه عرض شد فاجعة بزرگ برای جامعة ما آن است که یا این پدیده را نادیده بگیریم و یا در برخورد با آن گرفتار سطحینگری شویم و عمیقاً مسأله را ریشهیابی نکنیم.
اومانیسم، ریشة فرو ریختن خانواده(1)
ریشة فروریختن خانواده در دنیای مدرن و در فرهنگ مدرنیته را باید در اومانیسم یعنی اصالت بشر و خودبنیادی او دانست که عبارت است از اصالت دادن به نفس امّاره، در مقابل اصالتدادن به بندگی خدا.
حال پس از دقت به روح و فرهنگ اومانیسم که بشر را بهجای خدا، ملاک همة بدیها و خوبیها میداند و در این فرهنگ «بد» چیزی است که بشر نخواهد، و «خوب» چیزی است که بشر بخواهد. آیا در چنین فرهنگی حفظ خانواده به هر عنوانی ممکن است؟ و به عبارتی دیگر آیا جمع «اصالت نفسانیّات» با هر عنوانی با «حفظ خانواده» ممکن است؟ آنهم حفظ خانوادهای که شرط بقائش عدم حاکمیت نفسانیّات است. زیرا که در حاکمیت نفسانیّات هیچ جمعی بهعنوان جمعِ همدل باقی نمیماند، یا همه پراکندهاند و یا همه مقهور قدرت یک فرد قرار میگیرند، که هیچکدام از این دو نوع جمع، جمع خانواده نیست.
خانواده مرکّب از اجزای پراکندهای که در کنار هم آمده باشند نیست، بلکه جمع یگانهای است برای زندگی و پایداری در زیر پرتو مودّت و رحمتِ حقّ. یعنی جمعی که امکان پرورش خود را همواره در چشمهسار آرامش جستجو میکنند و مسلّم با پذیرش تمدن غربی یا «اومانیسم» که ناخودآگاه در روح و روان افرادِ غیر موحد جریان مییابد، خانواده باقی نمیماند.
1) در این قسمت مقاله از کتاب «مبانی نظری تمدن غرب و مناسبات انسانی» نوشته دکتر رضا داوری نکاتی اقتباس شده است.
متأسفانه ظلم و ستم علیه زنان در دنیای غرب، بیشتر ریشه در ساختار فکری و فرهنگی دارد و شبیه ظلم بر زنان در جوامع دیگر نیست. در جوامع غیر غربی ظلم به زنان یک رفتار منفی بوده و هست، در حالیکه در فرهنگ غرب بحث روی انسانبودن یا انساننبودن او بوده است. ارسطو زن را نسخة دوم مرد میداند و با نهایت تأسف همین طرز فکر وارد متون مقدس شده و امروز واقعاً یک مسیحی متدین چنین میپندارد و عملاً با همین منظر به زن و دختر خود مینگرد.
از سال 1750 میلادی زن در کارخانه کار میکرد ولی حقوقش را باید شوهرش بگیرد، و اینجا بود که زنان غربی در مقابل چنین جامعهای با آن تفکر دینی باید کاری میکردند تا ساختار حقوقی زن در جامعه تغییر کند، و لذا فرهنگ «فمینیسم» با شعار احیاء حقوق زنان شروع شد، ولی برای تحقق این هدف به نتایج سخت خطرناک گرفتار شدند. گفتند: آن چیزی که در طول تاریخ موجب ظلم به زنان شده، وجود نقشهای جنسیتی است و اگر زنان بخواهند به حقوق برابر با مردان برسند باید با نقشهای جنسیتی مقابله کنند، و آنچنان در این مسیر جانب افراط را گرفتند که گفتند: نقشهای جنسیتی هیچ حقیقتی ندارد، و معلول جامعهی مردسالار است. و واقعاً به این توهّم رسیدند که زن از نظر احساس و عاطفه و توان جسمی با مرد تفاوت ندارد و تاریخ، مردسالاری اینها را بر زنان تحمیل کرده و متأسفانه بسیاری از زنان غربی شعار فمینیست را باور کردند.
گفتند: نقش جنسیتی یکی نقش مادری و دیگری نقش همسری است، و چون زنان این دو نقش را پذیرفتهاند مورد ظلم قرار گرفتند و لذا شعار «فمینیسم افراطی» تا مرز نفی مادری و همسری برای زنان جلو رفت.
در حالیکه زیستشناسان و روانشناسانِ غربی در جواب فمینیسم میگویند: درست است که در رابطه با زن و مرد با انسان روبهروییم، ولی با دو نوع انسان، و طوری آنها با هم متفاوتاند که گویا از دو کرة جداگانه آمدهاند و این طور نیست که اگر آن دو را در شرایطی واحد تربیت کنیم یک طور عمل کنند.
در هر حال زنان غربی در مقابل ظلم اجتماعی و تاریخیِ خود طوری عمل کردند که عملاً گرفتار ظلم مضاعف شدند و خانواده که بهترین شرایط تعالی روح زن بود و با ساختار جسمانی زن بیشتر همخوانی داشت، از دست زن غربی تا حدّ زیادی رفت و فمینیسم از این طریق موجب بحران خانواده شد و به تبع آن عامل اضمحلال اخلاق و رشد فحشاء گشت و به گفتة منتقدین به فرهنگ غربی: «مدرنیته حریم خصوصی را بر زنان تنگ کرد چنانکه دیگر زنان با خود خلوت ندارند».
آنچه هنوز جوامع سنتی را به بحرانهایی شبیه بحران جهان غرب گرفتار نکرده است، حضور زنان در فعّالنگهداشتن خانواده و دلسوزی نمودن برای حفظ آن است، میتوان گفت: رمز پایداری هر جامعهای در مقابل بحران خانواده در جهان غرب، ایثار زنان است در حفظ ساختار خانواده و به همین جهت جهان غرب تلاش میکند نقش سنتی زنان را در جوامع غیر غربی تخریب نماید تا بتواند در این جوامع نیز نفوذ کامل داشته
باشد، و مسؤلیت اساسی متفکران جامعة اسلامی برای تعریف درست از نقش زنان در حفظ خانواده میتواند تأثیر این خطر را کاهش دهد.
غرب از نقش زنان به صورت فمینیستی آن در جوامع تجددزده نهایت بهرهبرداری را کرده و میکند، تا زنان را برای جامعه بهعنوان یک معضل جلوه دهد، درست بر عکسِ آنچه زن میتواند به عنوان یک رحمت برای جامعه باشد.
در منظر دینی از آثار ظلمات آخرالزمان؛ شبیهشدن زنان به مردان و شبیهشدن مردان به زنان است. یعنی آن دو جنس، از کارکردهای متفاوتی که خداوند در اختیار آنان گذارده فاصله میگیرند و در نتیجه موجب بحران نسل و عاطفه و اخلاق میشوند.
در دستورات دینی نظر بر این است که هر کدام از زن و مرد به تنهایی ناقصاند و با همدیگر کامل میشوند و به همین جهت شریعت در تفکیک نقش زن و مرد اصرار میورزد تا امکان رفع جنبههای نقصِ هر کدام توسط دیگری به راحتی فراهم گردد.
حفظ عادات خشک و خالی خانوادگیِ باقیمانده از فرهنگ گذشته را نباید به اسم حفظ خانواده قلمداد کرد. این بیگانگیها در خانوادهها که اَدای یگانگی در میآورند، کجا، و آن یگانگیِ اصیل خانوادة دینی و توحیدی کجا؟ که در آن هرکدام از اعضاء عامل سُکناگزیدن دیگری در محل خانواده خواهند بود.
اصرار بر عادات خشک و خالی، بدون برگشت به ریشههای بقای خانواده، ما را از اصل مطلب دور میکند و برسرگردانیمان میافزاید، و لذا باید توجه داشت که با پند و اندرز نمیتوان خانوادهای را که به جهت اومانیسم یا اصالت دادن به نفس امّاره در حال فروریختن است بر پا نگهداشت، عامل برپاداشتن خانوادة اصیل، یعنی «خانة توحید» برگشت به روح بندگی است. در چنین خانهای هیچکس بر هیچکس حکومت نمیکند، بلکه خدا است که حاکمیت دارد و همة افراد هم در فضای روحانیتِ بندگی خدا، پذیرای حکم خدا در خانه هستند و این است رمز و راز یگانگی در خانه و سُکنیگزیدن در آن.
حفظ گذشته توحیدی خانواده، در فضای تمدن اومانیسمی محال است. همچنانکه اومانیسم با علم و تمدن گذشتهی توحیدیِ ما نمیتواند مناسبتی داشته باشد و با خانوادة توحیدی گذشتة ما هم هیچ مناسبتی ندارد. نه خانوادة امروزی، کوچکشدة خانواده گذشته است و نه علم امروزی، رشدیافتة علم گذشته است. علم امروز به عالم و آدم از منظری دیگر مینگرد که در نگاه آن، نه آدم بندة خدا است و نه عالَم آیت حق. آدمها ابزاراند و عالَم هم شیءای که باید هرچه بیشتر در آن تصرّف کرد و از آن سود برد، در چنین منظری سرنوشت خانواده جز گسستگی نخواهد بود.
اومانیسم که تحت عنوان اصالت بشر آن را مطرح میکنند همان اصالت نفس امّاره است، به معنی تصرّف در همه چیز، حتی تصرّف در انسان و در نتیجه با یک نوع استبداد ملازمه دارد. بشر در نگاه اومانیسمی معنیاش عوض میشود و اَنانیّت، محور همه چیزِ او میگردد، چیزی که مبنای تمدن و خانوادة امروز غرب است. در چنین حالتی همهی اعضای خانواده میخواهند بر یکدیگر حکومت کنند و هرکس میخواهد حق بقیه را به نفع خود مصادره نماید.
با توجه به نکتهی فوق، باید متوجه بود طی یک تحول طبیعی، خانوادة قدیم به صورت خانوادة جدید در نیامده است، بلکه موضوع عبارت است از تغییر جهتی که خانوادة جدید نسبت به خانوادة قدیم پیدا کرده، تغییر جهت از بندگی خدا به اَنانیّت و یا بندگی نفس امّاره.
مسلّم ما نمیتوانیم نسبت به امر خانواده بیاعتنا باشیم، ولی به صورتی هم که امروزه معمولاً خانواده مورد اعتنا و بحث قرار میگیرد، اعتنای واقعی به مشکلات خانواده نیست، این هنر نیست که یک راه حل مقطعی بدهیم و گوشمان را به نقصهای آن راهحل ببندیم. هنر آن است که قبل از اینکه با ناکامیِ برنامههایمان روبهرو شویم، آن ناکامی را گوشزد کنیم. و لذا باید متوجه بود، اگر در مواردی مثل کنترل موالید و مسائلی نظیر آن، نتایجی بهدست آید در اساسِ مشکلات موجودِ خانواده و رفع
گسستهای آن اثری ندارد، زیرا مسائل کلی مثل کنترل موالید و پند و اندرزهای سطحی، ربطی به ویرانی بنیان خانوادهای که براساس اومانیسم شکل گرفته، نمیتواند داشته باشد، و فضای خانوادهای که از دست رفته است را نمیتواند به ما برگرداند.
اگر خانوادة کنونی دچار گسست و پریشانی است، این پریشانی و گسست و عدم همدلی، امر عارضی و ظاهری نیست که بر اثر عوامل خارجی بهوجود آمده باشد و عواملی از همان نوع بتواند آن را مرتفع کند، باید بشر از فرش به عرش برگردد تا به خانوادهای که عامل سُکنای بشر است، دست یابد. و چنانچه بشر بفهمد وقتی خانواده صورت حقیقی بهخود گرفت چه برکاتی بههمراه دارد، در پیدایش آن خواهد کوشید.(1)
باید مردم ما در صدد ادامة تمدن دینی خود باشند و علت گسستگی در خانواده را ریشهای ارزیابی کنند تا در درمان آن موفق باشند.
در خانوادة جدید، اعضای خانواده همه در عرض یکدیگرند، و مراتبی که خداوند برای والدین تعیین کردهاست، نادیده گرفته میشود، و لذا انسانهایی که همه در عرض یکدیگرند، هرکدام هروقت بخواهند از خانه و خانواده جدا میشوند، بدون آنکه در این جدایی احساس ضرر و خسران بکنند. پیدا است که در این وضع، خانواده بنیادی ندارد، و در عینی که همه افراد از این بیبنیادی گلهمنداند، هیچکس هم حاضر نیست
1) به بحث «سکنای گمشده» که در مباحث آینده طرح میگردد، رجوع شود.
بهجهت غلبة اومانیسم و اصالت منیّتها، مراتب الهی و حقوق معنوی افراد را در خانواده رعایت کند، رعایت حقوق مادر، پدر، زن، شوهر، فرزند، همه مورد غفلت قرار گرفته است.
از طرفی باید به این مسئله نیز توجه داشت که اگر پیوند و یگانگی اعضاء خانواده، با اعماق روح بشر نسبتی نداشت، انسانها در هر گوشة دنیا برای حفظ آن به تدبیر و تعلیم و تربیت متوسل نمیشدند، و نگران فروپاشی آن نبودند. با اندکی تأمّل میتوان فهمید پیوندی که بشر با خانواده دارد نظیر نسبت او با دیانت است و لذا است که با دین قوام مییابد و حفظ میشود. و همچنانکه اصل دین نیز با رعایت قیدها و دستورات خاصی که از طرف خداوند آمده، ادامه مییابد و شخص دیندار برای حفظ دین باید آن قیدها و دستورات را رها نکند، خانواده نیز با دستورات و قیدهایی که دین برای اعضای آن تعیین کرده است حفظ میشود و اعضای خانواده برای حفظ آن باید خودشان مقیّد باشند آن دستورات را رها نکنند، وگرنه نگرانی از فروپاشی خانواده منهای رعایت قیدهایی که باید بر آن گردن نهاد، یک نگرانی بیحاصل است.
وقتی ارزش خانواده را شناختیم، میفهمیم که باید در مراقبت از آن سخت کوشا بود و در این حالت است که پایبندبودن به قیدهای خانوادگی برای ما گوارا میشود.
باید روشن شود در نظام خانوادة اسلامی، بشر به چهچیزی دست مییابد که غفلت از آن بزرگترین محرومیت زندگیاش به حساب می آید. در بحث «سُکنای گمشده» سعی شده معنی و برکات حضور
خانوادة اسلامی روشن شود، تا معلوم گردد چرا باید بشریت تمام تلاش خود را برای احیای خانوادة اسلامی بهکار گیرد.
دگرگونی در معنی خانواده موجب از بین رفتن سُکنای حقیقی شده به طوری که بشر دیگر مسکن ندارد، چون خانواده از معنی دینی خود بیرون رفته، دیگر کسی بهشت را در زیر پای مادران جستجو نمیکند. همة اعضاء خانواده به یکدیگر بهعنوان یک ابزار مینگرند و هیچکس آرامش خود را در دیگری نمییابد، و هیچکس نمیخواهد منشأ آرامش دیگری باشد. هیچکس تلاش نمیکند نور «مودّت و رحمت» را که خداوند به والدین داده است، پاس دارد و با اندک حادثهای مودّت و رحمتِ خدادادی زیر پا گذارده میشود، بدون آنکه هیچکدام نگران قهر و غلبة کدورت در فضای خانه باشند، هیچکس نگران فرو ریختن سرای بقاء و خانة سُکنی نیست، آیا بشر نیاز به بقاء و سُکنی ندارد؟ آیا در جایی غیر از خانواده میتوان آن را سراغ گرفت؟ آیا برای نجات از این گسست و برگشت به آن پیوست، راهی جز احیاء خانواده به روش دینی در پیش داریم؟
همانطور که پل، سبب میشود که هر کدام از کنارههای رودخانه، در سوی دیگر قرار گیرد و پل، هر کنارهای را در همسایگی با دیگری وارد میکند و دو طرف پهنههای رودخانه را در کنار هم میآورد، ازدواج؛ دو
انسان را که هر کدام در یک سویِ از زندگی قرار دارند، به سوی دیگر متصل میکند، و همچنان که از طریق پل، دیگر کناره رودخانه، کناره نیست، و دو طرفی بودنِ دشتها نیز از بین میرود و به همدیگر میپیوندند، در ازدواج نیز تفرقة همة کرانههای انسان به اتصال و زندهدلی تبدیل میشود و این معجزة «پیوند» است.
دیری است که اندیشة ما به کمبهادادن به خانواده عادت کرده است و به چیزی غیر قابل درک تبدیل شده و آنچه در سرشت خانواده نهفته است، دیده نمیشود. اگر خانواده «پیوند»، آری «پیوند» نباشد، خانواده نیست. هر کدام از اعضاء اولیة خانواده یعنی دوهمسر، به یُمن وجود «پیوند»، قدم به عرصة وجودی جدید گذاشتند. پس اگر در سراسر وجودِ خانواده، این پیوند و آن هم پیوندی مقدس و پایدار حاکم نباشد، در واقع وجودش را از دست داده است و دیگر اعضای آن از فضای حقیقی خانواده که همان سکنیگزیدن است، محروم گشتهاند.
از جمله نکاتی که باید در موضوع خانواده در شرایط جدید، مورد توجه قرار داد، موضوع حضور زنان در صحنة فعالیتهای اجتمایی است، آن نوع فعالیتهایی که به نوعی با شخصیت زن هماهنگی و سازگاری دارد، چراکه شرایط جدید طوری نیست که زنان به صِرف کار در خانه، امکان انجام کارهایی افزونتر از همسرداری و تربیت فرزند را نداشته
باشند و در راستای نگاه به زن، از این زاویه امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در وصیتنامة سیاسی- الهی خود میفرمایند:
«ما مفتخریم که بانوان و زنانِ پیر و جوان و خرد و کلان در صحنههای فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند».
امامخمینی«رحمةاللهعلیه» حتی سختگیریهای مقدسمآبانه را که منجر به عدم حضور زن حتی در صحنههای آموزش نظامی میشود، یکنوع قید خرافی میدانند و میفرمایند: «این قیدها را دشمنان برای منافع خود، بهدست نادانان و بعضی از آخوندهای بیاطلاع از مصالح مسلمین بهوجود آوردهاند».(1)
پس ملاحظه میفرمایید در یک نگاه دینیِ ناب و سالم هرگز نمیتوان از حضور زنان در صحنههای اجتماعی - اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی و فرهنگی و تربیتی- جلوگیری کرد. بلکه برعکس، وظیفة همة آحاد جامعه است که با ایجاد بستری طبیعی چنین حضوری را شکل دهند و مسلّم چنانچه این حضور در بستر طبیعیِ خود جریان یابد علاوه بر اینکه جامعه از جنبة همسربودن و مادربودن زنان در خانه محروم نمیگردد، بلکه از توانایی آنان در حوزههای دیگر نیز برخوردار خواهد شد، و از همه مهمتر زنان احساس نمیکنند از نظر اجتماعی در درجة پایینتری از مردان قرار دارند و حقوق انسانی آنان ضایع شده است، که چنین احساسی خسارات فوقالعادة زیانباری برای خودشان و خانواده و فرزندانشان خواهد داشت.
1) وصیتنامه سیاسی- الهی امامخمینی«رحمةاللهعلیه»، ص 4.
فمینیسم با شعار آزادی زنان و حضور آنها در فعالیتهای اجتماعی، مسیری را برای آنان تعیین میکند که با احساس استقلال در مقابل مردان، سخت به ویرانی خانواده میانجامد. در حالی که اسلام با توجه به شرایط جدید که امکان فعالیت زنان در بیرون خانه فراهم است مسیری را میگشاید که در عین حضور زنان در فعالیتهای بیرون خانه، نقش مادری و همسری آنها مورد غفلت قرار نگیرد.
آنچه باید مورد دقت قرار گیرد نقشههایی است که نظام سرمایهداری در سالهای اخیر برای هرچه بیشتر بهرهبرداری از زنان بهکار بسته است بهطوری که با شعار فمینیستی و رهانیدن زن از کار منزل و وظایف خانواده، زن را - بهعنوان نیروی کار ارزان و مطیع و پرحوصله و پر دقت- به خدمت در کارخانجات و مراکز توزیع کالا واداشته و عملاً او را با همان مشاغل شبه خانگی، به خدمتکاری جامعه گماشته است،، اما اینجا دیگر در خدمت صاحبان ثروت است، بدون توجه به نیازهای روحی آنان، و متأسفانه عدهای از زنان، بدون آنکه متوجه شوند چه نقشهای برای آنها کشیده شده و بنا است در چه دامی سقوط کنند خودشان پیشتاز شعارهایی هستند تحت عنوان «جنبش آزادی زنان» و معلوم نیست از چهچیزی میخواهند آزاد شوند و به چهچیزی مکلف گردند.
جنبش فمینیسم در برخی جوامع صرفاً نظم سنتی خانواده را از هم گسست، بدون آنکه قادر باشد نظم قابل قبول و سالم دیگری را جایگزین
آن سازد و لذا تخم دشمنی و رقابت را در فضای پاک خانواده پراکند و وفا و مودّت و رحمت، جای خود را به رقابت و بیمهری داد و خانواده به شرکت تجاری منفعتطلبانه تبدیل شد و همة اعضاء خانواده بهخصوص زنان گرفتار بحران روحیِ بیعاقبتی، غمزدگی و بیهودهبودن شدند و همة اینها عوارض پشتکردن به خانوادهای است که با قیود دینی اداره میشود و در آن هرکس موظف به وظایفی نسبت به خود و نسبت به سایر اعضای خانواده است.
فمینیسم یا جنبش بهاصطلاح دفاع از حقوق زنان طوری به صحنه آمده که گویا باید به جنگ مردان بیاید و لذا فضای تفاهم و مودّتی که خداوند بین زن و شوهر بهوجود آورده است را به شدت تخریب میکند و از این طریق لذت آرامشی را که یک خانواده میتواند با پذیرفتن حقوق متقابل زن و مرد، بهوجود آورد، بهکلی از بین میبرد، بهطوری که پروفسور رابرت، اجبورگ میگوید: «امروزه با مشکلات زیادی که جنبش فمینیسم بر زنان تحمیل کرده یعنی آزادیها و انتخابهای بیشمار و حیران کنندهای که بر سر راه زنان قرار داده، زنان جامعه را مجبور کرده برای تسکین آلام خویش، تئوری کهنه قرون وسطایی «توطئه مردان علیه زنان» را بپذیرند».(1)
1) فصلنامه کتاب نقد، ج 17، ص 119.
از جمله پیشفرضهای ناصواب فمینیستی، پست پنداشتن زاییدن و تربیت فرزند و همسرداری، برای زنان است. در این عقیده، گذشتة زنان در تاریخ- به عنوان مادران- بیارزش قلمداد شده است و چنین تلقی میکنند که در طول تاریخ توسط مردان، به زنان ظلم شده است و زنان مجبور شدهاند در خانه بمانند و همسرداری و مادری کنند که بهواقع باید گفت چنین قضاوتی نسبت به گذشتة زنان توسط مدافعان حقوق زن، ظلم مضاعفی است به زن. راستی در افتخارات گذشتة تاریخ، زنان هیچکاره بودند؟! این است نتیجة دفاع از حقوق زن؟
اصولاً «مرد انکاریِ زن» و نگرش مردوار به حیات و مناسبات انسانی، به معنی تنزل دادن شأن زن از جایگاه رفیع انسانی اوست. چرا که لازمة «انسان بودنِ» زن، «مردشدن» او نیست، بلکه باید زن را در معیارهای انسانی تعریف کرد نه با معیارهای مردبودن.
امروزه «مرد انگاریِ زن» تحت عنوان فمینیسم، زن را از خود بیگانه ساخته، بهطوری که دیگر نه زنان میتوانند زن باشند و نه مرد، و لذا به ورطة بحران شخصیت دچار شدهاند و در این حالت، زنان از کارآیی و ایفاء نقشهای ثابت و مؤثر ساقط میشوند. و دیگر در این حالت زن از خود تعریف مشخصی ندارد، نمیداند زن است یا مرد، مسلمان است یا غیر مسلمان، ایرانی است یا غربی، گاهی این است و گاهی این نیست، نمیداند دنبال افکار خودش باشد یا نه، حتی نمیداند باید لباس مردها را
بپوشد یا لباس زنان را. زنان در چنین شرایطی سریعاً اسباببازی دیگران میشوند و دیگر خدمت و خیانت را تشخیص نمیدهند، بهراحتی در مقابل کوچکترین انتقادی از کارهای قبلیشان عقبنشینی میکنند.
«مکتب زن سالاریِ افراطی یا فمینیسم، زنان را به دنبال کسب مجهول میدواند... و ریشة آن، اصالتدادن به میلهای حیوانی یا اومانیسم است - بهجای اصالت دادن به فطرت و میل عبادی».(1)
یک زن روزنامهنگارِ طرفدار حقوق زن میگوید: «زنان آمریکایی با اشتغال در خارج از خانه و رقابت بیفایده با مردان، بزرگترین موهبت زندگی یعنی مادرشدن را از دست دادهاند».
در دوران مدرنیته، فمینیستها پیوند بین انسان و خدا و دین را قطع کردند و در راستای احیاء حقوق خود گفتند؛ « نه خدا، نه مرد و نه هیچگونه قانونی نمیتواند سدّ راهمان باشد».(2)
خواهان بهرهمندی از سهم خود شدند بدون آنکه متوجه شوند بردة چه جریانی گشتهاند ستم مضاعفی را متحمل شدند منتهی در این دوران خودشان عامل اجرای حکم بردگی خویشاند.
فزونی توان جسمی مرد، او را به بازار کار کشانده و محوریّت تحصیل و تدبیرِ خرج خانه را به او داده، و لطافت روحی زن، او را بر تخت تربیت
نسل انسانی نشانده است، آیا با چنین تفاوتی چگونه باید برخورد کرد؟ نفی این تفاوت، کارساز و مفید است؟
حفظ دو نظام تربیتی و معیشتی، چنین تفاوتی را در وضع حقوق مادی اقتضاء میکند تا اینکه صنفی از سر نیاز اقتصادی ناچار نشود نقش تربیتی خویش را رها کند و در جای دیگر همانند مرد به ایفای نقش بپردازد.
کشاندن زن که از قدرت جسمی کمتر و توان تربیتی بالاتر برخوردار است به بازار کار و فعالیتهای بدنی و دورساختن او از محیط تربیت نسل انسانی، نه فقط به صلاح زن نیست، بلکه نظام جامعه را از رشد و تعالی باز میدارد.
به گفتة روژهگاردی: « بعضی پیشنهادها مبنی بر مشارکت دادن زنان در امور، برای حفظ منافع آنها نیست، بلکه هدف استفاده از زنان است جهت حذف موانع موجود بر سر راه مردان».(1)
حاصل کلام اینکه: نه میتوان نسبت به وجود زنان و نقش اجتمایی آنان بیتفاوت بود و نقش زنان امروز را در گذشته جستجو کرد- که آن شرایط اقتضای آن نقش را داشت- و نه میتوان به اسم نقش آفرینی زن در شرایط جدید، اسیر فیمینیسم افراطی شد و خدمت در خانه را بر قدرت اجتماعی سیاسی، اقتصادی ترجیح داد.
1) زنان چگونه به قدرت میرسند؟ گارودی، ص 84 ترجمه امانالله ترجمان.
همانطور که مطلعید، نظام سرمایهداری برای استفاده از کارِ زنان، آنان را تشویق به خارج شدن از نظام خانوادگی میکند و جنبش فمینیسم هم علاوه بر تحریکشدن توسط نظام سرمایهداری به دلایل دیگری که برشمرده شد،(1)هستة خانواده را نشانه رفته و درصدد واردکردن خسارت به کانون خانواده است. راه حل برون رفت از این خطرِ بزرگ، احیاء کرامت حقیقی زنان است که خالق آنان به آنان و مردان گوشزد کرده است. لذا در همان راستا نظر عزیزان را به نکات زیر جلب مینماییم.
1- قال رسولالله صلی الله علیه و آله : «مَا اَکْرَمَ النِّساءَ اِلاّ کَریمٌ وَ لا اَهَانَنَّ اِلاّ لَئیمٌ»(2)زنان را بزرگ نمیدارد مگر انسان بزرگ و بزرگوار، و آنان را کوچک نمیشمارد مگر انسان پست و فرومایه.
پس اگر ما متوجه شویم تحقیر جنس زن یک نوع فرومایگی است و نه یک شرافت، از این کار فرومایه دست میکشیم. وظیفة هر مسلمانی است که اجازه ندهد به دلایل واهی زن تحقیر و سبک گردد، وگرنه کرامت و بزرگی خود را از دست داده است.
و نیز حضرت فرمودند: « لَعَنَ اللهُ الَّذی ضَیَّعَ مَنْ یَعُول» نفرین و لعنت خدا بر مردی که حقوق و حرمت خانواده خود را ضایع کند.
طبق روایت فوق؛ بیتفاوتبودن به حقوق همسر با لعنت خداوند همراه است و انسان را از رحمتهای الهی دور میکند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «خِیارُکُمْ، خِیارُکُمْ لِنِسائِهِم»(1)بهترین شما کسانی هستند که برای زنان خود بهتر باشند.
چون انسانی که به بهترین نحو رعایت حقوق زنان را در جامعه نمود، نشان میدهد که به ظرائف مسائل تربیتی آشناست و انسان سطحی و کمعمقی نیست. لذا پیامبرخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: بهترین شما مردان، آنهاییاند که برای زنانشان بهترین باشند و رعایت روح و روان آنها را بنمایند.
2- حال که اسلام مسئولیت تربیت را بیشتر به عهدة زنان قرار داده، به مردانی که فضای سالم اقتصادی را برای چنین کاری بس خطیر، برای زنان تنگ کنند، سخت اشکال کرده، بهطوری که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لَیْسَ مِنّا مَنْ وَسِعَ اللهُ عَلَیْهِ ثُمَّ قَتَرَ عَلی عَیالِهِ»(2)یعنی؛ از ما مسلمانان نیست کسی که خداوند برای او گشایش فراهم کرده و او بر عیالش تنگ بگیرد و زمینة پرورش طبیعی او را از بین ببرد، یا قلدرمآبانه مانع ارتباط عاطفی با خواهر و مادر و ارحامش شود.
و نیز میفرمایند: «کَفی بِالْمَرْءِ اِثْماً اَنْ یُضیِّعَ مَنْ یَقُوت»(1)گناهکاری مرد همین بس که همسر خویش را بیتکلیف گذارد، و نسبت به شرایط زندگی او بیتفاوت باشد. حضرت اشاره به مردانی دارند که نسبت به مسئولیت ادارهی خانواده بیتفاوتاند و از وظیفهی خطیری که به عهده دارند شانه خالی میکنند.
3- اسلام به مؤمنین متذکر میشود که خوبیهای همسرانتان را از الطاف خدا بدانید و سخت پاس دارید. بهطوری که رسولخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مؤمن، پس از تقوای الهی، چیزی بهتر از زن پارسایی که چون فرمانش دهد، اطاعت کند و اگر بدو نگرد، مسرورش کند و اگر در بارة او قَسَم خورد، قَسَماش را رعایت کند، و اگر غایب شود، مال وی و عفت خویش را حفظ کند، چیزی بهتر از چنین زنی نیابد».(2)
همچنانکه به مردان متذکر میشود: «مَنْ رَزَقَهُ اللهُ امْرَأةً صالِحَةً فَقَد اَعانَهُ عَلی شَطْرِ دینِهِ، فَلْیَتَّقِ اللهُ فِی الشَّطْرِالْباقی»(3)هرکس را همسر صالحی دادهاند، عملاً وی را در نصف دیناش یاری کردهاند، باید در بارة نصف دیگر آن از خدا بترسد و تقوا پیشه کند.
4- پیامبر صلی الله علیه و آله در راستای حاکمیت محبت و احترام در فضای خانه میفرمایند: «اِنَّ الرَّجُلَ اِذا نَظَرَ اِلَیامْرأتِهِ وَ نَظَرَتْ اِلَیهِ، نَظَرَاللهُ تَعالی اِلَیْهِما نَظَرَ الرَّحْمَةِ»(1)چون مرد به همسر خود بنگرد و او هم متقابلاً بر او بنگرد، خداوند به هر دوی آنها با نظر رحمت مینگرد.
چون در چنین توجه متقابل نسبت به همدیگر، حرمتها حفظ میگردد و بستر تعالی زن و مرد فراهم میشود.
5- در راستای مدارا با روحیة زنان و در تنگنا قرارندادن آنها پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اِنَّ الْمَرْأةَ خُلِقَتْ مِنْ ضِلْعٍ وَ اِنَّکَ اِنْ تُرِدْ اِقامَةَ الضِّلْعِ تُکْسِرُها، فَدارِها تَعِشْ بِها»(2)زن از دندهای خلق شده (بهعنوان مثال چون دنده، حالت منحنی دارد) و اگر بخواهی دنده را راست کنی آن را میشکنی، پس با او مدارا کن.
مدارا با زنان خود عاملی است برای شیرینی زندگی، زیرا روحِ زن، روح حساس است و در مقابل برخوردهای خشن شدیداً فرسایش میبیند و علاوه بر زیبایی ظاهری، زمینة تعالی روح او نیز از بین میرود و به سرعت احساس شکست میکند.
6- توصیه رسول خدا صلی الله علیه و آله به زنان این است که: ظاهر خود را نیکو و آراسته نگهدارند؛ «اَعْظَمُ النِّساءِ اَحْسَنَهُنَّ وَجْهاً وَ اَرْخَصُهُنَّ مُهُوراً»(3)
بهترین زنان، آنهاییاند که ظاهر نیکو و آراسته داشته باشند و مِهر یا صِداقشان کم باشد.
به مردان نیز توصیه میکنند که: لباس و ظاهر خود را بیارایند. پیامبرخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اِغْسِلُوا ثِیابَکُمْ وَ خُذُوا مِنْ شُعُورِکُمْ وَاسْتاکُوا وَ تَزَیَّنُوا وَ تَنَظَّفُوا فَاِنَّ بَنِیاِسْرائیلَ لَمْ یَکُونُوا یَفْعَلُونَ ذلِکَ فَزَنَتْ نِساؤُهُم»(1)لباسهای خود را پاکیزه کنید، موهای اضافهتان را کوتاه نمایید، مسواک بزنید، زینت کنید و نظیف باشید که مردان بنیاسرائیل چنین نکردند، پس زنانشان زناکار شدند.
از این طریق بستر خانواده را بستر توجه عاطفی و صفا و صمیمیت میکند.
7- اسلام، دامنة برخورد خوب با زنان را تا آنجا میداند که پیامبرخدا صلی الله علیه و آله میفرمودند: ملاک کمال ایمان مؤمنین، خُلق خوب داشتن، و ملاک خوبی مردها، خوب بودن برای زنانشان است. «اَکْمَلُ الْمُؤْمِنینَ اِیماناً، اَحْسَنَهُمْ خُلْقاً، وَ خِیارُهُمْ لِنِسائِهِمْ».(2)بالاترین مؤمنین از نظر ایمان، آنهاییاند که اولاً؛ اخلاقشان نیکو باشد. ثانیاً؛ بهترین کسان برای زنانشان باشند.
8- اسلام پیوند ازدواج را به عنوان پیوندی پایدار مورد توجه قرار میدهد و زنان و مردانی که این پیوند مقدس را به اندک بهانهای میشکنند مورد نکوهش قرار میدهد. پیامبرخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «تَزَوَّجُوا وَ لا تَطَلِّقُوا، فَاِنَّ اللهَ لا یُحِبُّ الذَّوّاقینَ وَ لاَ الذَّوّاقات»(1)ازدواج کنید و طلاق مدهید، که خداوند زنان و مردانی که مکرر ازدواج کنند دوست ندارد.
9- در رعایت حقوق زنان در امور خودشان، پیامبرخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلثَّیِّبُ اَحَقُّ بِنَفْسِها مِنْ وَلِیِّها وَ الْبِکْرُ یَسْتَأْذِنُها اَبُوها فِی نَفْسِها وَ اِذْنُها صُماتُها»(2)زن به اظهار نظر در کار خویش، بر ولیّاش مقدم است، و پدر دختر باید در بارة امور دختر از خود او اجازه بگیرد و اجازة دختر، سکوت است.
10- فمینیسم آنچنان به افراطگری افتاده که حاصل آن امروزه همجنسبازی است، به طوری که زنان همجنسباز یکی از افتخاراتشان را شوهرنکردن میدانند و اگر خانواده در بستر دینی و طبیعی خود قرار نگیرد و الگوهای دینی مدّ نظر اعضاء خانواده نباشد، این خطر به صورتهای مختلف در خانوادههای ما نیز ظاهر خواهد شد.
در روایت هست: زنی به محضر امامصادق علیه السلام آمد و اظهار داشت، که ازدواج نکرده است. امام علیه السلام علت را پرسیدند. آن زن، این کار را نوعی
فضل و مباهات عنوان کرد. امام علیه السلام با نکوهش به او فرمودند: «اَنْصِرْفِی فَلَوْ کانَتْ ذلِکَ فَضْلاً لَکانَتْ فاطمه علیها السلام اَحَقُّ بِذلِکَ مِنْک، اِنَّهُ لَیْسَ اَحَدٌ یَسْبِقُها اِلَیالْفَضْلِ»(1)از این فکر منصرف شو که این کار را فضل بدانی، اگر این کار فضل بود فاطمه علیها السلام به این شایستهتر بود که شوهر نکند، چرا که هیچکس در برخورداری از فضل به پایة او نمیرسد.
گسستگی خانواده با جایگزینی «قانون بشر» بهجای «قانون خدا» آغاز شد، چون در شرایطی که قانون خدا از اجتماعی رخت بربست، «اَحَد» که مبنای همة یگانگیها و پیوندها است، از صحنه خارج میشود، در چنین شرایطی هر یک از افراد خانواده، خود را اتمی تنها و سرگردان میان بقیه انسانها مییابد که هیچ پیوند حقیقی با اعضاء خانواده و با گذشته و با امروز، در خویش نمییابد و در آن حال هیچکس به هیچ جای پایداری تعلق ندارد.
وقتی علت گسستگی خانواده را متوجه شدیم و ایمان پیدا کردیم که خانواده اولین جمعی است که میتواند با پیوندی قدسی، حضور«اَحد» را در آن جمع، ممکن سازد، پس اگر در آیندة جهانِ گسستة امروز، چیزی بتواند نقشآفرین باشد واین گسستگی را به پیوستگی تبدیل کند، احیاء خانواده توحیدی است با پاسداشتن همان دستوراتی که خداوند تعیین فرموده است و ارج نهادن به دستورات خدا به شرطی است که راز
1) دُرر الاخبار،سید مهدی حجازی،ص 718.
گسستگی جهان امروز را بتوانیم بهخوبی بشناسیم و خسارات وارد آمده از این طریق را درست ارزیابی کنیم.
آنهایی که میپندارند میتوان خانواده ای ساخت که هم خوبیهای قدیم را داشته باشد و هم افکار و آداب متجددان در آن جاری باشد، در غفلت بزرگی به سر میبرند، صورت منطقیدادن به فرهنگ غرب، فریبکاری را عمیق میکند و به تنفر بین افرادِ اجتماع و خانواده میافزاید.
ساکنان کشورهای تجددزده، خانواده را گم کردند، از خانوادة دینی بیرون آمدند و به بیخانمانی موجود در دنیای مدرن گرفتار شدند و لذا آشوب و هیجان، جای رشته پیوند قلبها را گرفت و اگر آداب و رسومی هم باقی ماند، همه خالی و بیروح و بیتأثیر است.
در دنیای مدرنِ پشتکرده به دین، جدایی بین اعضاء خانواده، آرامآرام خود را به نمایش گذارد، ولی اعضاء خانواده نمیتوانستند در این جدایی باقی بمانند و آن را تحمل کنند، لذا راههای فرهنگی برای جبران این جدایی پیش کشیدند، مثل روز مادر و روز زن و .... در حالی که با رفتن خدای اَحد که او اساس یگانگی است، این پیوستگی نیز رفت، و فقط با برگشتن او آن پیوستگی برمیگردد. باید به خانوادهای برگشت که حکم خدا، محور آن باشد واراده آزاد از بندگی، به اراده مقید به
بندگی تبدیل گردد و مسلم اگر آفت «ارادة آزاد از بندگی» روشن شود، گزینه «ارادة مقید به بندگی» انتخاب خواهد شد ودر آن حال، همه در خدمت همدیگر قرار میگیرند، و همسران جوان نمیپرسند چرا نباید بدون اجازه شوهر از خانه خارج شد.
خانوادة آرمانیِ اسلامی با «عقلانیت»، «معنویت» و «عدالت» خود را به حکم خدا مجهز و حیات خود را ادامه میدهد و در عین حاکمیت عواطف، هرگز در آن محیط؛ سه موضوع فوق مورد غفلت قرار نمیگیرد، زیرا هرگز نباید عاطفه، تنها حاکمِ روابط اعضاء خانواده قرار گیرد.
خانوادهای که در فضای دینیِ خود به «حقالنّاس» توجه داشت، انسان عادلی میپروراند که جامعه سخت به او نیاز دارد و مسلّم بزرگترین حامی حقالنّاس، حقالله است، چرا که راه تقرب به خدا از راه رعایت حقوق مردم ممکن است، زیرا «اَلْخَلْقُ عَیالُالله» مردم عیال خداوندند.
در راستای بازگشت به خانوادة توحیدی لازم است موارد زیر بازنگری شود:
گوهر یکتای زن و مرد: زن در آفرینش از همان گوهری آفریده شد که مرد آفریده شده و هر دو در جوهر و ماهیت، یکسان و یگانهاند و در همین راستا قرآن میفرماید: «یَا اَیُّهَاالنَّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ
نَفْسٍ واحِدَة، وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا...»(1)ای مردم در برابر امر خدا تقوا پیشه کنید، خدایی که شما را از یک نفسِ واحد آفرید و از همان نفس، همسر او را پدید آورد. یا میفرماید: «وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیْهَا...»(2)از نشانههای حضور حضرت حق اینکه از جان خود شما، همسران شما را آفرید تا در کنار آنها آرامش یابید، همانطور که میفرماید: خداوند، رسولی از جان خودتان برایتان مبعوث کرد «لَقَدْ مَنَّ اللهُ عَلَیالْمُؤْمِنِینَ اِذْبَعَثَ فِیْهِمْ رَسُولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ....»(3)همانطور که رسولخدا صلی الله علیه و آله جان مؤمنین است و در یگانگی با روح مؤمنین قرار دارد، همسران شما نیز در این حدّ با جان شما یگانهاند.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: «... خداوند تبارک و تعالی آنگاه که آدم را از خاک آفرید و به ملائکه فرمان داد تا او را سجده کنند، خوابی عمیق بر او چیره ساخت، سپس مخلوقی جدید بیافرید... که وقتی به حرکت آمد، آدم از حرکت او بهخود آمد، چون بدان نگریست، دید زیباست و همانند خود اوست، جز اینکه زن است... آدم در این هنگام گفت: خداوندا این مخلوق زیبا کیست که من نسبت به او چنین احساسِ انس میکنم؟ خداوند گفت: این بندة من حَوّا است.»(4)
در همین روایت امام سخنان کسانی را که میگویند: خداوند حَوّا را از دندة پائین آدم آفرید، رد میکنند، بلکه روشن مینمایند که آدم دید «همانند خود اوست».
در آیه 35 سوره احزاب کمالات معنوی را برای زن و مرد مساوی نقل میکند و میفرماید:
«إِنَّ الْمُسْلِمِینَ وَالْمُسْلِمَاتِ وَالْمُؤْمِنِینَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَالْقَانِتِینَ وَالْقَانِتَاتِ وَالصَّادِقِینَ وَالصَّادِقَاتِ وَالصَّابِرِینَ وَالصَّابِرَاتِ وَالْخَاشِعِینَ وَالْخَاشِعَاتِ وَالْمُتَصَدِّقِینَ وَالْمُتَصَدِّقَاتِ وَالصَّائِمِینَ وَالصَّائِمَاتِ وَالْحَافِظِینَ فُرُوجَهُمْ وَالْحَافِظَاتِ وَالذَّاکِرِینَ اللَّهَ کَثِیرًا وَالذَّاکِرَاتِ أَعَدَّ اللَّهُ لَهُم مَّغْفِرَةً وَأَجْرًا عَظِیمًا».
چنانچه ملاحظه میفرمایید در آیه فوق تمام مراتب کمال را برای زن و مرد مساوی نقل فرموده و سپس مغفرت الهی و اجر عظیم را نتیجة کار هر دوی آنها قرار داده است. یا میفرماید: «وَمَن یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتَ مِن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَأُوْلَئِکَ یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ وَلاَ یُظْلَمُونَ نَقِیرًا».(1)هرکس کاری شایسته انجام دهد، چه زن و چه مرد، اگر مؤمن باشد، به بهشت میرود و به قدر شکاف هسته خرما به کسی ستم نمیشود. از آیه فوق بهخوبی میتوان نتیجه گرفت که نه مردبودن عامل کمال و نه زنبودن مانع کمال خواهد بود.
1) سوره نساء، آیه 124.
همچنانکه می فرماید: «مَنْ عَمِلَ صَالِحًا مِّن ذَکَرٍ أَوْ أُنثَی وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَجْرَهُم بِأَحْسَنِ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ»(1)هر زن و مردی که کاری نیکو انجام دهند، اگر ایمان آورده باشند، حتماً به حیات طیبه خواهند رسید و حتماً جزایشان بر اساس بهترین کاری است که انجام دادهاند.
پس طبق آیات فوق رسیدن به کمال حقیقی مشروط به جنس خاص اعم از زن یا مرد نیست و آن فهم و اندیشه و عقلی که موجب کمال انسانی است مخصوص به زن یا مرد نیست، زیرا وقتی آیه میفرماید هر زن و مردی میتواند به اوج کمال انسانی برسد، معلوم است که خِرد و فهم رسیدن به آن کمال در هر دوی آنان هست.
الف: وقتی امام علی علیه السلام میفرمایند: «اِعجابُ المَرءِ بِنَفْسِهِ دَلیلٌ عَلی ضَعْفِ عَقْلِه»(2)خودبینی شخص، نشانه ضعف عقل اوست. و یا وقتی میفرمایند: «لا عَقلَ مَعَ شَهوة»(3)وقتی شهوت در میان است، عقل در صحنه نیست. پس میفهمیم آنجا که در روایت مسئله نقص عقل زنان را مطرح میکند، وقتی است که زنان به خود و مسائل شهوانی بیشتر نظر دارند و چون گاهی در جوامع خاص و یا زمانهای خاص، فضای جامعه
را زنان با جنبههای شهوانی خود متأثر می کنند و کمتر به مسائل فکری و عقلی میپردازند، روایات به چنین شرایطی نظر دارد، نه اینکه سرشت زنان، از عقلِ لازم جهت کمال انسانی، کمتر از مردان برخوردار باشد، و تعبیر به نقص عقل برای زنان به منظور بیفرهنگیهای متداول زمانه است که در اکثر زنانِ در جوامع عادی دیده میشود.
ب: زنان در بُعد عاطفی از مردان نیرومندترند، که این توانایی جهت تربیت فرزندان و سالمسازی محیط، امری ضروری است و مسلّم این نوع حالات عاطفی با عقلگرایی خشک حسابگرانه همطراز نمیباشد و زنان با موضوعات زندگی صرفاً با روش عقلِ حسابگرانه برخورد نمیکنند و از اینرو درک برخی مسائل عقلی برای مردان آسانتر است واین به تفاوتهای طبیعی آنان بر میگردد و نه یک ضد ارزش برای زنان به حساب آید.
وقتی قرآن میفرماید: «...فَاِنْ اَرَادَا فِصالاً عَنْ تَرَاضٍ مِنْهُمَا وَ تَشَاوُرٍ فَلاَ جُنَاحَ عَلَیْهِمَا....»(1)اگر پدر و مادر بخواهند با رضایت و مشورتِ یکدیگر، فرزندشان را از شیر بازگیرند، گناهی مرتکب نشدهاند. نشان میدهد که مشورتکردن زن و مرد با همدیگر مورد تأیید قرآن است و میفرماید: پس از اینکه مرد، زن خود را طرف مشورت قرار داد و هر دو به چنین نتیجهای رسیدند که فرزند خود را از شیر باز گیرند، در این حالت
1) سوره بقره، آیه 233.
گناهی مرتکب نشدهاند. پس اگر در فرمایش امامعلی علیه السلام داریم که: «اِیّاکَ وَ مُشاوِرَةُ النِّساءَ اِلاّ مَن جُرِّبَت بِکمال عَقلٍ»(1)بر حذر باش از مشاورة با زنان، مگر آنهایی که کمال عقل آنان آزمایش شده باشد. روشن میشود اولاً: توصیهی مطلق به ترک مشورت با زنان نیست. ثانیاً: نساء در این روایت مثل بسیاری از روایات به معنی زنانی است که بیشتر جنبهی شهوانی زندگی را محور قرار دادهاند و حضرت ما را از مشورت با چنین زنانی بر حذر میدارند.
امروز جامعة غربی در اثر میدانداری میلِ اینگونه زنان، در حال سقوط کامل است. آیا در این سقوط زن و مرد فرق میکند یا همه سقوط خواهند کرد؟ پس توصیة امام برای نجات جامعه است.
کسانی که میخواهند یکی از خطرات بزرگی که آینده کشورهای اسلامی را تهدید می کند، بشناسند و پیشاپیش جلوی آن را بگیرند و از این طریق خدمت بزرگی به مسلمانان کرده باشند، باید خطر فروپاشی خانوادههای اسلامی را درست بشناسند و علت آن را ریشهیابی کنند و راههای نجات را که بهخوبی در متن دین اسلام نهفته است گوشزد نمایند. وقتی عمق فاجعه بهخوبی روشن شد و آثار زیانبار آن بررسی گردید تازه متوجه ارزش امکاناتی میشویم که خداوند برای نجات مسلمانان به جهان اسلام لطف نموده است.
1) الحیاة، ج1، ص 193.
میزان از دسترفتن خانوادههایی را که به روش غیردینی ادامة حیات میدادند، امروز آمارها بهخوبی نشان میدهند. و موارد زیر کافی است تا ما را به تأمّل وادارد.
الف: شش میلیون کودک در سالهای اخیر در اثر بیماری ایدز، پدر و مادرشان را از دست دادهاند.
ب: تعداد تلفات کودکان در سالهای اخیر بیش از کل تلفات جنگ جهانی دوم بوده است.
ج: میلیونها دختر و پسر جوان که از خانه فرار میکنند و با تن دادن به فحشاء و مواد مخدر کل زندگی بشر را تهدید میکنند.
د: از همه مهمتر، حجم گستردة ناسازگاریهای بین فرزندان و والدین و عنان گسیختگی فرزندانی که باید فردا پدران و مادرانِ فرزندانشان باشند.
همه و همه حاصل شکستن حرمت خانواده است و این که مأواهای دروغین را که اسم خانواده بر آن گذاشتهایم، به جای خانوادهای که آداب و قوانین دیگری دارد، انتخاب کردهایم.
فرهنگ مدرنیتهای که زیر پوشش علم، عقدِ نکاح را که پیوندی مقدس بین دو زوج بود، به چیزی نگرفت، منجر به چنین وضعیتی شد که ما امروز با آن روبهرو هستیم. آیا جای آن نیست که از خود بپرسیم بشر نسبت به چند قرن پیش چه پیشرفت انسانی و اخلاقی کرده است؟
نظر و تدبّر به فجایع امروزِ زندگیِ بشر، انگیزهای خواهد بود که نظر اسلام را در رابطه با خانواده، یعنی این اساسیترین هسته توحیدی، با جدیتِ کامل مورد تأمل قرار دهیم.
پرسش اصلی این است که ریشه این همه عقب رفت بشر جدید کجاست؟ این خشونت جدید که تمام روح و روان جوامع را در بر گرفته است از کجا شروع شده است؟ اگر همچنان بشر جلو برود به کجا می رسد؟ آیا باید فکری و عملی برای نجات بشر از این عقب گردِ بزرگ انجام داد؟ از کجا باید شروع کرد؟ و بر چه چیزی و چقدر باید تأکید نمود؟
وقتی دقیقاً معنی خانواده در مکتب اسلام شناخته شد و تأثیر دراز مدت و کوتاه مدت آن مورد ارزیابی قرار گرفت و متوجه شدیم باید بیش از پیش بر روی خانواده به معنی دینی آن تأکید کنیم و بفهمیم خانه، اولین هسته توحیدی است که اعضای خود را برای شایستگی به قرب الهی آماده می کند. راه حل گمشده است، ولی مشکلات را، اساسی یافتهایم و دیگر به شعارها و پیشنهادهای غیر واقعی برای رفع مشکل،که یا مشکل را بیشتر و یا پنهان میکند، دل نمیبندیم.
مدرنیته فرهنگ انسان محوری به جای خدا محوری را پایهگزاری کرد و در آن فرهنگ، نفس امّاره برنامهریز بشریت شد و در چنین فضایی شعارِ برابری زن و مرد، عملاً معنیاش عدم وفاداری واقعی زن و مرد نسبت به
خانواده گشت و «آزادی» معنیاش بیبند و باری و آزادی برای حاکمیت سود و سرمایه شد و عدالت زیرپا قرار گرفت.
وقتی متوجه شدیم ریشه نجات جامعهی بشری بازگشت به توحیدی است که از خانواده شروع می شود، پس بعد از لیبرالیسم و سوسیالیسم و فاشیسم، اینک نوبت اسلام است که طرح زندگی خود را ارائه دهد.
تمدن شناسان معاصر گفتهاند: دنیای جدید که فعلاً ما با آن روبهرو هستیم حاصل لیبرالیسم و سوسیالیسم و فاشیسم است و خبر جدید این که انقلاب دینی وارد عرصه تمدن سازی شده است و هرکس بخواهد جهان جدید را بشناسد، بدون توجه به انقلاب دینی نمیتواند ارزیابی درستی از جهان بعد از مدرنیته داشته باشد. و این مسلم است که انقلاب دینی، با احیاءخانواده ماندنی است.
توجه به هستة توحیدی خانواده و بازگشت به معنی خانواده از منظر دینیِ آن، میتواند در جهان امروز نقشی تعیین کننده داشته باشد، چرا که همواره انقلابهای دینی با تکیه بر پایه ریزی نظام خانوادة توحیدی، ریشه خود را ماندگار و مؤثر میکنند و بههمین جهت هم در جهان معاصر برای ریشهکنی انقلاب اسلامی ایران که تهدیدی برای نظام استکباری شد، همه کارشناسان دشمن پیشنهادشان اضمحلال انسجام خانوادگی مردم مسلمان شیعه بود و منحرف کردن جهت ارضای غریزه جنسی، از خانواده و پیوند ازدواج، به مسیری دیگر.
اگر ما معتقدیم اسلام قابلیت جهانیشدن را دارد - که دارد- این درصورتی است که هستههای کوچک خانواده به روش اسلامی درست پا بگیرد و جمع توحیدی خانواده بر اساس اسلام بازسازی شود که در آن جمع، حریمها و حرمتها و حقوق اعضاء به خوبی پاسداری شود.
نقشههایی برای ضربه زدن به اسلامی که میتواند جهانی شود طرحریزی کردهاند که اساس آن بر روی ویرانی خانواده است. باید متوجه بود همان طور که قلب معنویِ انسان، محل خلوت با خدا است، خانوادة دینی، انعکاس قلبِ خالیشده از اغیار و نامحرمان در زمین است، و لذا خداوند در خانواده دینی با تمام تجلّیاتش جلوه میکند و به همین دلیل گفته میشود: خانوادة توحیدی جایگاه خدا است، همانطور که «قَلْبُ الْمُؤْمِن، عَرْشُ الرَّحْمان» است، پس صلاح و فساد جامعه به صلاح و فساد خانواده، یعنی قلب اجتماع است.
ممکن است انسان ها فکرهای صحیح ولی پراکنده داشته باشند، چنین افکاری در نقطههای بحرانیِ تصمیم بهکمک صاحبانش نمیآیند، زیرا نتوانستهاند به یک هسته فکری جامعی دست یابند، آن هستههای فکری که دارندگان آن در آرمانهای بلند الهی بهسر میبرند و هر عضوی از اعضاء آن هسته از افکار بقیهی اعضاء استفاده میکنند و هرکس در آن هویت جمعی، خود را معنی میکند و به معنیداری میرسد واز پوچی و بیهویتی نجات مییابد، چنین هستة فکریِ جامعِ هدفدار، در خانوادهی دینی بهراحتی شکل میگیرد و تأثیرگذار خواهد بود.
هریک از اعضاء خانوادهی دینی میداند برای آرمانهای بلندی کنار همدیگر آمدهاند و در عین متذکرکردن همدیگر نسبت به آن آرمانها، در واقع به همدیگر معنی میبخشند، چنین خانوادهای از یک مرد و زن شروع میشود و سپس تکثّر مییابد، ولی در عین تکثیریافتن، از یگانگی و وحدت، خارج نمیگردد و معنی «وحدت در عین کثرت و کثرت در عین وحدت» را در خود متجلی میسازد.
تمرین حفظ هویتِ توحیدی و نجات از پراکندگی، از خانوادهی دینی شروع میشود، تا افراد در پراکندگیهای جامعه غرق نشوند. هرکس که در زندگی خانوادگیِ خود، در حیات توحیدیِ هدفدار، تمرین لازم را نکرده است، در جامعه، بازی میخورد و نهتنها کمکی به جامعه نمیکند، بلکه مزاحم یگانگی و وحدت جامعه نیز میشود.
شهر خدا در زمین، ابتدا باید از خانواده شروع شود و معنی ایثار و احترام و رعایت مراتب در آن نهادینه گردد، وگرنه زمین را شیاطین اشغال میکنند و شهرها شهر شیطان میگردد.
بنیاد اخلاق در خانوادة دینی شکل میگیرد و مسئولیت پدر ومادر که مسئولان اصلی این هسته هستند، در این راستا بسیار زیاد است چرا که راه و روش صحیح با حضور پلیس، عملی نیست، باید جایی باشد که مقیدبودن به راه و روش صحیح را در روح انسانها نهادینه کند، آنهم نهادینهکردن روش ها در بینشها و نه در عادات.
مردِ خانواده به کمک مشاوری صادق و دقیق و دلسوز یعنی همسرش، هیئت مرکز توحیدی خانواده را پایهگذاری میکنند و آرامآرام خود را
برای پروراندن سایر اعضاء آن هیئت، آماده مینمایند، تا حاصل این هیئتهای کوچک، جامعهای شود به نام شهر خدا.
سالهای سال بشر با هستة توحیدی خانواده زندگی میکرد ولی اخیراً از رازها و رمزهای آن غافل گشته، اما وقتی از طریق فرهنگ مدرنیته روح آن خانواده به ضعف گرایید و بحرانهای اجتماعی یکی بعد از دیگری سر برآورد، تازه بشر، آن هم بشری که اهل تفکر است، فهمیده چه گنج ذیقیمتی در دست داشته، و این است که امروز بیشتر از دیروز نیاز است به خانواده توجهی جدّی شود و بدانیم هرقدر محیط پیرامون ما ناپایدارتر میگردد، اهمیت حضور خانوادة توحیدی بیشتر خواهد شد. باید بیش از پیش زشتی فرهنگی که این هستة مقدس را نشانه رفته است، بشناسیم.
ما در آثار فردوسی و سعدی و مولوی و حافظ به طور مستقیم راه و رسم زندگی را نمیآموزیم، بلکه آنها روح خانة ما را آباد کردهاند و ما در آن خانه قرار و طمأنینه و شیوة زندگی خود را یافتهایم. ولی خانهای که در آن تکنیک فرمانرواست، به حافظ و مولوی وقعی نمینهد و به آنها نیازی ندارد، نه اینکه ساکنان خانه به اخلاق و معنویت احساس نیاز نکنند، آنها معمولاً به شعر و حکمت رجوع میکنند، اما شعر و دستورهای تکهتکه، اخلاق ما را مثل اثاثیه به خانه میبرند و شاید مدتی در کنار آنها احساس آرامش کنند، ولی بنیاد خانه بر آن پایهگذاری نمیشود.(1)
1) این تعابیر از کتاب «مبانی نظری تمدن و مناسبات انسانی» از دکتر رضا داوری اقتباس شده است.
استبدادهای جزئیِ بعضی پدران را که معنی خانواده توحیدی را نمیشناختند بهانه کردند، تا حکمت جاری در روح و روان خانواده را که سالهای سال بشر در آن سکنی گزیده بود، نفی کنند.
آری؛ همچنانکه انحراف رهبری در نظام اجتماعی، عامل استبداد و غیرقابل پذیرش است، ادارة خانوادهایی هم که بهجای اِعمال مسئولیت الهی پدر، گرفتار پدرسالاری شوند، محکوم است. اما همچنانکه با استبدادی شدن رهبری نظام اجتماع، از اجتماع نباید دست برداشت و باید در اصلاح امر کوشید، با پدید آمدن پدرسالاری - به جای حقسالار همراه با مدیریت صحیح پدر- نیز نباید از خانواده دست برداشت و به تضعیف آن کوشید و خود را از اجتماعی قدسی که با حکم خدا به حیات خود ادامه می دهد، محروم نمود.
خانوادهی دینی؛ دولت حق و تکلیف اصولگرا و آزادگراست و تا این آرمان ها در خانواده پایهگذاری نشود در جامعه محقق نمیگردد و نباید گفت چون نمیتوان در جوامع امروزین جهان به این مفاهیم مقدس دست یافت، پس باید چنین آرمانهایی را از آرزوهای دست نایافتنی بشر پنداشت، در حالی که در خانواده می توان این آرمانها را قابل دسترس کرد.
خانواده؛ سایهی درختی است که دو زوج آنرا بهوجود آوردهاند تا هم خود را به بهترین نحو با عقدِ نکاح به آسمان وصل کنند و هم در زیر چنین سایهای عدهی دیگر را بپرورانند.
خانواده؛ پایگاهی است که میتوان در زیرسایه آن انسانهای مستقل و مبتکرتربیت کرد. پس سربازان انقلاب جهانی اسلام در خانوادهی توحیدی ساخته میشوند و همهی این نتایج با شناخت خانوادة توحیدی و اهداف آن عملی است. پس باید ابتدا گمشدهی جهان معاصر یعنی خانوادة توحیدی را شناخت.
سکنای گمشده(1)
کجاست آن خانوادهای که متذکّر یگانگی اعضای آن با همدیگر و یگانگی همه با آن یگانه مطلق بود؟
امروزه انسانهایی در کنار همدیگر و بیگانه از هم، در داخل چهاردیواریای به نام خانه هستند و خانواده نامیده میشوند که بیشتر به مسافرخانه میماند تا خانواده.
کجا رفت آن وحدّت ربّانیِ اعضای خانواده که متذکّر وحدت ذات با صفات حق بود؟
کجاست رسم بندگی در مقابل خدایی که همه چیز غرق اوست و اوست که اوست و بقیّه در مقابل او هیچاند هیچ، و این در خانوادة توحیدی تجسم عینی مییافت؟
1) واژه «سکنای گمشده» و بعضی از مطالب این بحث، از فیلسوف مشهور آلمانی، مارتینهایدگر در کتاب «شعر، زبان و اندیشه رهایی» اقتباس شده است.
کجاست خانوادهای که یگانگی اعضای آن متذکّروحدت ربّانی پروردگار است و هر عضوی از آن، همچون سایهای است برای راحتی عضوی دیگر؟
کجاست جامعهای که نمونهای است بزرگتر از خانوادهی یگانه توحیدی؟ جامعهای که مانند سینهی سراسر حکمت حکیمان، در فعالیت است و متذکّر عبرتها و مظهر تعادلهاست.
خانواده همچون قلب انسان است که محل گذران حالات مختلف و محل وزش انوار غیبی فرشتگان است. هرچه قلب در یگانگی خود بیشتر مستقر باشد، در ارتباط و اتحاد با عالَم قدس، بیشتر موفق است، و خانواده نمادی از همان یگانگیِ قلبی انسانها است، تا نمادی از «کثرتِ در عین وحدت» در عالَم محسوس به نمایش آید و یگانگیها و اتحادهای زیبای عالَم قدس در بستر زمین از طریق خانواده به ظهور برسد، و همچنان که حفظ کردن قلب از طریقِ در حضور حق قراردادن آن، ممکن است، حفظ کردن خانواده نیز با در محضر حق قراردادن آن، ممکن میباشد. گویا همة اعضای خانواده در جمع خود و با ارتباط صحیح با همدیگر، در انتظار دائمی ریزش انوار قدسی هستند و امیدوارانه نسبت به همدیگر خوبی میکنند و در صمیمیت هرچه بیشتر با همدیگر، زمینة ایجاد صمیمیتِ فرشتگان با خود را فراهم مینمایند و سخت مواظباند که جدایی صورت
نگیرد تا این صمیمیت از بین برود و خیر و برکت ساکنان آسمان از آنها دریغ شود.
حفظ خانواده با درکِ آسمان غیب و انتظار برکات عالَم قدس پدید میآید، و اینکه هریک از اعضاء سعی نماید خود را دائماً در حضور حق احساس کند. مثل حفظ قلب، توسط عارفی که دائماً خود را در معرض ریزش انوار قدسی قرار میدهد.
قبلاً عرض شد همانطور که پل، سبب میشود تا هرکدام از کنارههای رودخانه، در سوی دیگر قرار گیرد و هر کنارهای به همسایگی با دیگری درآید و دو طرف پهنههای رودخانه کنار هم آیند، ازدواج؛ دو انسان را که هرکدام در یک سویِ از زندگی قرار دارند، به سوی دیگری متصل میکند، و همچنان که از طریق پل، کنارة رودخانه، دیگر کناره نیست، و دو طرفیبودنِ دشتها نیز از بین میرود و به همدیگر میپیوندند، از طریق ازدواج نیز تفرقة همة کرانههای انسان به اتصال و زندهدلی تبدیل میشود و این معجزه «پیوند» است.
دیری است که اندیشة ما به کم بها دادن به خانواده عادت کرده است و به چیز غیر قابل درکی تبدیل شده و آنچه در سرشت خانواده نهفته است، دیده نمیشود. اگر خانواده «پیوند»، آری «پیوند» نباشد، خانواده نیست، اعضاء خانواده به یُمن وجودِ «پیوند»، قدم به عرصهی وجودی جدیدی گذاشتند. پس اگر در سراسر وجود خانواده، این پیوند و آن هم با
حالتی مقدس، پایدار و حاکم نباشد، در واقع خانواده معنی وجودی خود را از دست داده است و دیگر اعضای آن از فضای حقیقی خانواده که همان سکنیگزیدن است، محروم گشتهاند.
پیوند قدسی در خانواده، فضایی را فراهم میآورد که در آن فضا، چندین انسان با نامهای پدر و مادر و فرزندان میتوانند حضور یابند و مکانهای دورِ اطرافِ این پیوند را نیز در برگیرند. این پیوند، چون پل میان دو کناره رودخانه، فضای میانیِ ارتباطها میگردد و دوری و نزدیکی انسانها را معنی میکند و نزدیکها و نزدیکترها ظاهر میشوند. چنانچه قرآن میفرماید: «...وَ اُولُوالْاَرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلی بِبَعْضٍ فِی کِتابِ الله»(1)بعضی از ارحام نسبت به بعضی دیگر نزدیکترند. پس در پیوند قدسی خانواده جای افراد و اندازة نزدیکی آنها مشخص میشود. در روایت داریم که «رَحِم» بهعنوان یک واقعیت در عالَم قیامت تعیّن مییابد و مانع ورود کسانی به بهشت میشود که حقّ «رَحِم» را رعایت نکردهاند. پس ارحام یک ارتباط واقعی با همدیگر دارند که ریشه در عالَم غیب و قیامت دارد و ارتباط آنها با یکدیگر، صِرفاً قراردادی و ذهنی نیست.
پیامبرخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَلرَّحِمُ شَجْنَةٌ مِنَ الرَّحْمَنِ فَمَنْ وَصَلَهَا وَصَلَهُاللهُ وَ مَنْ قَطَعَهَا قَطَعَهُ اللهُ»(2)«رَحِم» رشتهای است از رحمان، هرکس بدان وصل شود به خدا وصل شده، و هرکس از رَحِم قطع شود، از خدا قطع شده است. چنانچه ملاحظه میفرمایید حفظ ارتباطی که در اثر پیوند
ازدواج حاصل میشود موجب ارتباط با خدا میگردد و آنکس که متوجه است ارتباط با خدا یعنی چه، جایگاه این پیوند و جایگاه فضای الهیای که در اثر این پیوند بهوجود میآید میشناسد.
بازرسولخدا صلی الله علیه و آله در رابطه با جایگاه «رَحِم» در عالم اَعلی و نقش آن در سرنوشت انسانها میفرمایند: «اَلرَّحِمُ مُعَلَّقَةٌ بِالْعَرْش، یَقُول: مَنْ وَصَلَنِی وَصَلَهُاللهُ وَ مَنْ قَطَعَنِی قَطَعَهُاللهُ»(1)رَحِم به عرش الهی متصل است و همواره از آن مقام ندا میدهد، هرکس به من وصل شد به خدا وصل شده و هرکس از من قطع شد از خدا قطع شده و فاصله گرفته است.
این حدیث شریف حاوی نکات ظریفی است که بسیار قابل تأمّل است. همینقدر باید متوجه بود که پیوند ازدواج در زمین، حقیقتی را در آسمان - آنهم در مرتبة عرش- ایجاد میکند که در تعیین سرنوشت دنیا و آخرت افراد نقش دارد. بهطوری که رسولخدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «رعایت حقوق ارحام و ارتباط فعّال با آنها موجب زیادی عمر و دفع مرگ سیاه میشود».(2)پس در یک کلمه میتوان گفت: جایگاه خانواده جایگاهی است آسمانی و ملتی که این جایگاه و فضای معنوی آن را نادیده گرفت، عملاً راه آسمان را بهروی خود خواهد بست و خود را گرفتار دنیای تنگ مادی خواهد نمود.
ماهیت خانواده، ایجاد کردن فضایی برای سکنی گزیدن است، اگر توانستیم سکنی بگزینیم میتوانیم ریشه بدوانیم و رشد کنیم و سر به آسمان برآوریم.
پیوند قدسی دو همسر، موجب ظهور درخت نستوهی میشود که شاخههای آن سقف آسمان را پر میکند و سایههایش محل زندگیکردن سایرین میگردد.
انسانها چون سکنی گزیدند، قادر به گوش دادن میشوند و در این حال سینة پرتجربة پیرانِ خانه، برای کوچکترها، کلاس درسِ پر از حکمت و بصیرت خواهد شد و هرکدام از اعضاء، محصول تجربههای طولانی و تمرین بیپایان زندگی برای دیگران میشوند.
حذف فاصلهها به وسیلة ماشین، هرگز موجب نزدیکی نشد. نزدیکی را باید در سکنی گزیدن یافت که جایگاه آن خانواده است و اگر خانواده خراب شود، دیگر هیچ نزدیکی و اُنسی در جهان تحقق نمییابد.
آیا از خود پرسیدهایم چرا به یک کوزة سفالین بیشتر احساس نزدیکی میکنیم تا به یک بلوک سیمانی؟ در حالیکه فاصلة مکانی هر دو با ما یکسان باشد. قصة نزدیکی ما به کوزة سفالین به جهت آرامشی است که در کنار آن داریم.
آیا وقتی در نیم متری لاشهای پر از عفونت ایستادهایم، همانقدر به آن نزدیکیم که وقتی در نیممتری باغچهای از گل ایستادهایم؟ جز آن است
که احساس آرامشی که در کنار باغچة گل به ما دست میدهد ما را به آن نزدیکتر کرده است؟ اگر خانواده محل سکنی باشد، ما در هر گوشه از دنیا هم که باشیم همیشه خود را به آن خانواده و به روح حاکم بر آن نزدیک مییابیم و در آن حالت هیچوقت خود را بیخانمان احساس نمیکنیم و همواره به ایدآلهای خانواده میاندیشیم و خانواده را همچون ریشهای میدانیم که انسان هر جا میرود، آن را با خود میبرد و مثال لنگرگاهی است که انسان را در برابر طوفان تغییرات، محفوظ نگاه میدارد.
فضای خانه، چیزی غیر از در و دیوار و اسباب و اثاثیه آن است. اگر فضای خانه را با اخلاق بد و حرص و آرزوهای بلند و خیالی، تنگ نکنیم، خانه محل سکنی گزیدنِ روح میگردد. به همین دلیل آنهایی که معنی فضای سبک خانواده و ایدآلهای آن را میشناسند و میدانند اخلاق بد و عدم مدارا، همچون بمب اتم آن فضا را منفجرمیکند، - بدون آنکه به اسباب و اثاثیهی خانه آسیبی برساند- سخت مواظباند آن فضا را تخریب نکنند، تا عالَم خانه را از سکنی بودن خارج نکرده باشند.
فضای خانه را که حیات خانواده به آن بستگی دارد، نباید نادیده گرفت و به فکر ظاهرِ اثاثیهای بود که در خانه جای میگیرد. اگر فضای خانه تنگ و سنگین باشد، اثاثیه و ظاهرِ در و دیوار هر قدر هم که لوکس باشد، بیشتر آزار دهنده است. هرگز اثاثیه و ظاهرِ در و دیوار، خانه را خانه نکرده و نمیکند، فقط فضایِ سکنی گزیدن و پناه یافتن است که خانه را خانه کرده است.
در فضای آرام و سبک خانه، سکنیگزیدن موجب میشود که همة اعضاء به یکدیگر آرامش و احترام پیشکش کنند، مثل فضایی که قدسیان در آن سکنی گزیدهاند. و این نوع پیشکش کردنِ آرامش و احترام، یک پیشکش کردن اصیل و ریشهدار است و نه تعارفات مصنوعیِ بدون ریشه که هیچ رابطهای با عالَم قدس، یعنی انجام تکلیف نسبت به همدیگر، ندارد. و لذا خداوند از زبان ائمه معصومین علیهم السلام فرمود: «هدیة ارحام نسبت به همدیگر، قابل بازپسگیری نیست.» چون آن هدیه در جایی قرار گرفته که آنجا، جای حقیقی آن است و نباید چیزی را که در جای حقیقی خود قرار گرفته است، جابجا کرد. ارحام نسبت به همدیگر در جایگاه هدیه دادن به همدیگر هستند، مثل ابر که باید در جایگاه باران دادن قرار داشته باشد، وگرنه ابر نیست. مثل خدا که دائمالفیض و آشناترین موجود نسبت به بندگانش است.
آری! وقتی فضای خانه سبک بود و خانه محل سکنیگزیدن گشت، اعضاء خانه به یکدیگر آرامش و احترام پیشکش میکنند و چهچیزی میتواند بالاتر از این هدیه وجود داشته باشد؟
در خانه، به جای فکرکردن به امور اساسی آن، یعنی سکنیگزیدن و بقاءیافتن و با قدسیان بهسربردن، نباید به در و دیوار و اثاثیه فکر کرد، وگرنه منظور اصلیِ پیوند خانوادگی فراموش میشود و خانواده از شکوه خود فرو میریزد. مثل وقتی که در ارتباط با دریا فقط به خوردن ماهیان
آن فکر کنی و شکوه آن را نیابی. یا بهجای نظر به شکوه بُستان، آن را در رابطه با میوههایش ببینی، که گفت:
تنگچشمان
نظر به میوه کنند
ما
تماشاگران بستانیم
وقتی از دریا فقط به خوردن ماهیهای آن چشم بدوزیم، دیگر شکوه دریا از ما دور میشود و دریا را با طَبَق ماهیفروشی یک شکل میبینیم و نمیفهمیم چه چیزی از ما دور شده و آنرا گم کردهایم. وقتی در و دیوار و اثاثیة خانه، اصل شد و فکر ما را اشغال کرد، سکنیگزیدنِ خانه از ما دور میشود، همینقدر احساس میکنیم که دیگر خانه، خانه نیست، بدون آنکه متوجه شویم چه چیزی را تخریب کردهایم،(1)مشکل بزرگتر اینکه گمان کنیم با تجدید بنا و تغییر اثاثیه، تجدید فضا خواهیم کرد.
وقتی خانه محل سکنیگزیدن شد، محل بشارت پروردگار است و خداوند در چنین فضایی با اسم «مودّت و رحمتِ» خود، رخ مینمایاند «وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً...»(2)در این حال انسان با خدا زندگی میکند.
خانواده بدون حضور مودّت و رحمتی که خداوند بر آن ارزانی داشته، محل سکنی نیست، و انسان بدون این مودّت و رحمت، در عین حضور در
1) وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله جهیزیة حضرتفاطمهزهرا علیها السلام را دیدند، فرمودند: «خداوندا زندگی را بر گروهی که بیشتر ظروف آنها سفال است، مبارک گردان»(بحارالأنوار، ج 43، ص 94) و بدینشکل چون این خانواده نسبت به ظاهر اثاثیه کم توجه بودند، خانه را محل مراوده حضرتجبرائیل علیه السلام نمودند.
2) سوره روم، آیه 21.
خانة خود، بیخانمان خواهد بود، چرا که «انسان، شاعرانه سکنی میگزیند».(1)پس آنگاه که راه انسانها به خدا بسته شد و مودّت و رحمت الهی در میان نیامد، سکنیگزیدنی در میان نیست.
همواره مودّت و رحمت از خدا شروع میشود، چهکسی جز خود ما مقصر است اگر در حفظ آن نکوشیم و بیخانمان شویم و سکنیگزیدنِ خود را متزلزل نماییم؟
مودّت و رحمت الهی، خانه را به سکنی تبدیل میکند، ولی حرصها و رقابتها و مقایسهها و آرزوهای بلند دنیایی، آن مودّت و رحمت را از بین میبرد و خانة ما دیگر محل زندگی ما نخواهد بود و نمیتوانیم در عین حضور و بودنِ در خانه، احساس کنیم در وطن خود هستیم. وطنی که «مصر و عراق و شام نیست»، بلکه آن وطن وطنی است که آنرا نام و جای نیست، بلکه وطنی است که در آن، با بودنِ خود بهسر خواهیم برد و با بقاء مطلق رابطه خواهیم داشت.
از خانهای که وطن ما نیست همواره گریزانیم، در اولین فرصت از آن بیرون میپریم، به سوی پاساژهای نمایش لباس و پارکهای سرگردانی و بیخانمانی. چه کسی مقصر است؟ و چه کسی جز خودمان را باید ملامت کنیم؟
1) هولدرلین، شاعر آلمانی.
سرای بودن(1)
بشر همواره سه نوع «بودن» داشته که عبارت است از «معنایِ بودن»، «حقیقتِ بودن» و «شکل و سرایِ بودن»، که اگر این سه بودن برایش درست حاصل شود، دیگر خود را بیخانمان و بیوطن احساس نمیکند. ولی اگر نتواند به بودن خود معنای حقیقی دهد، و حقیقت بودن خود را با پوچیها پُر کند و سرای بودن خود را گُم کند، هرجا و به هرشکل زندگی کند، احساس بقاء و حالتِ وطنداشتن نخواهد داشت. چنانچه مولوی گفت:
نی
به هند است ایمن و نی در یمن
آنکه
خصم اوست سایة خویشتن
یعنی آنکس که با بودن خود نتوانسته است آرام باشد و با خودش درگیر است، حال هرکجا که میخواهد باشد، چه در هند و چه در یمن، ایمن نیست. چون بودنی را برای خود پدید آورده است که در هیچ کجا نمیتواند سُکنی و آرامش داشته باشد.
راستی انسان باید چگونه مسکنی برای خود پدید آورد و چه نوع خودی برای خود پایهریزی کند که در تمام ابعاد، در سکنی و آرامش بهسر برد؟
1) در این نوشتار از مقاله «عمارت، سکونت، فکرت» از مارتینهایدگر، الهاماتی گرفته شده است.
اگر انسان توانست بودنِ خود را معنا ببخشد، در واقع به حالت «بقاء» که ضد «فنا» است، دست مییابد و در حالت «وطنداشتن» قرارخواهد گرفت.
حالت «بقاء» یعنی حالتی که انسان از دو نیستی یعنی از «گذشته» و «آینده»، آزاد شده باشد و در این حالت به جای وطن کردن در ناکجاآباد، در «بودن» قرار گرفته است و معنای بودنِ خود را احساس میکند و همواره به دنبال بودنِ گمشدة خود نمیگردد.(1)
آنکس که بودن ندارد، اندیشه ندارد، چون به معدوم یعنی به گذشته و آینده نمیتوان اندیشید، پس آنکس که به گذشته و آینده مشغول است، ادای اندیشیدن در میآورد. به طوری که مولوی گفت:
عمر
من شد فِدْیة فردای من
وای
از این فردای ناپیدای من
کسی که گرفتار آینده شد، چون آینده پیش آمد و «حال» شد، به آن «حال» نظر ندارد، بلکه باز به آیندهای که نیامده مینگرد و همواره در آیندة ناپیدا سیر میکند و در هیچستان زندگی میکند.
اندیشیدن با درْ خانهبودن، عملی است و اگر انسان به بودن و اندیشیدن توجه داشت به مسکن و سکنی که محل بودن و اندیشیدن است سخت حساس خواهد بود. راستی در کدام سرای، «بودن» و «اندیشیدن» شکل میگیرد؟
1) به نوشتار «چگونگی فعلیت یافتن باورهای دینی» رجوع شود.
از رسول خدا صلی الله علیه و آله است که «تا وقتی در مسجد هستید جزء عمرتان محسوب نمیشود» یعنی از گذشته و آینده آزاد شدهاید و در «حال» یا «بودن» سکنی گزیدهاید. نیز آن حضرت فرمود: خانههای خود را مسجد قرار دهید. پس خانهها در فرهنگ دین محمدی صلی الله علیه و آله میتواند محل سکنیگزیدن و آزادی از گذشته و آینده باشد و انسان با بودنِ خود، روبهرو شود.
زندگی با بودن شروع میشود و بودن در خانه است و آنکس که خانه یا سکنی ندارد در همه جا بیوطن است، حتی در خانهای که با پول خود خریداری کرده است، ولی نمیتواند در آنجا با بودنِ خود بهسر ببرد و در آن سکنی گزیند.
انسان در خانهای که محل سکونت اوست - نه محل غرور و تکبّر و تجمّل- آزاد از افکارِ مزاحم، خود را درست میتواند بیابد. در محفلهای یک بعدی، انسان با پارهپارهی خود روبهرو میشود که هیچکدام از پارهها، خودِ او نیست، یکنوع زیستن در زمان و مکان است. اداره و محل کار انسان؛ زیستنگاهی است برای هشت ساعت، که در زمان بهسر ببرد. خیابان؛ مکانی است برای رفتن، و پاساژها؛ محلی است برای مقایسة پولهای خود و قیمت کالا، و هیچکدام از اینها جایی نیست که جایگاه حقیقی بودنِ انسان باشد.
خانه؛ میتواند جایگاه بودن حقیقی باشد، زیستن با دیگرانی که همه محرم رازهای وجود همدیگرند و همه پارهی تن همدیگر میباشند. زیستن در خانه به خاطر چیزی نیست، محلی است برای «بودن» و لذا راهی است به سوی بهشت که «بقاء» یکی از خصوصیت آن است، نه مثل پاساژ و خیابان و اداره.
بودن؛ مثل نوری است که در عین ناپیدایی، پیدایی محض است و عامل پیدایی همه چیز، و لذا بودن «رمز» است و مسلم «رمز» را نمیتوان در پشت ویترین مغازه پیدا کرد. «رمز» در خانه جای دارد و آنکس که معنی سکنی را نمیفهمد و با «بودن» در خانه آشنا نیست، هرگز به رمز یا حقیقتِ بودن راه نمیبرد و به هیچ رازی نخواهد رسید.
خانه مرکز هستی است، به همه جا راه دارد، ولی خودش خودش است. رهایی از محدودیتها وقتی عملی است که انسان در مرکز هستی قرار گیرد و در آنجا هیچ رنگی نداشته باشد، و این در خانهای ممکن است که محل سکنی باشد، آزاد از حرصِ سودجوییِ کسب و کار، تا امکان خودماندن را به ما بدهد، نه غیر خود شدن را.
خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله فرمود: «اِنَّ لَکَ فِیالنّهارِ سَبْحاً طَویلاً، وَاذْکُرِاسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ اِلَیْهِ تَبْتیلاً»(1)در هنگام روز، تحرکهای طولانی و کثیر، تو را از یگانگی و آرامش خارج میکند، پس در نیمه شب با تنهایی و یگانگی با پروردگارت، از آن پراکندگیِ روز، خود را آزاد نما. و امکان سکنیگزیدن از این طریق به انسان برگردانده میشود. چرا که در عرصة
1) سوره مزمّل، آیات 7 و 8.
خیابان و بازار و اداره، انسان ابزار میشود و شیئی میگردد و از خودْ بودن و از نفسِ «بودن» محروم میگردد، و این عین به خفا رفتن حقیقت انسان و پیداشدن سلطهی چیزها بر روان او است. با سکنیگزیدن در خانه، چیزها و دیگران را آنگونه که هستند تجربه میکند، همه چیز را در جای خودش قرار میدهد و همه چیز را درست میبیند و تفکر واقعی که ارتباط با آیات الهی است، عملی میگردد.
امکان بروز «تفکر» در جایی است که آنجا «مسکن» است، و واقعشدن در مسکنِ اصیل، افق دید ما را به سوی ابعاد فرو بستة «بودن» باز میگشاید و ازدواجِ زن و مرد، شروع مسکن گزیدن آن دو توسط حضرت حق خواهد شد که فرمود: «وَمِنْ ایاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً...»(1)یعنی؛ از نشانههای حضور حضرت حق در صحنههای هستی، اینکه از جانِ خودِ شما همسرانی را قرار داد تا در کنارشان در آرامش باشید و در بین شما مودّت و دوستی و گشایش قرار داد.
تفکر صحیح نیاز به محل آرامش دارد و آن با خانواده محقّق میشود و والدین منشأ این مسکن و آرامشاند و تا آخر هم حامل و عامل چنین
1) سوره روم، آیه 21.
آرامشی خواهند بود، حتی آنگاه که بر چهرة آنان بنگری، موجب آرامش تو خواهند شد.(1)
مسکن به انسان رخصت فکرکردن میدهد و والدین زمینهساز این رخصتاند و اینگونه زیستن، زیستن با خدا است که بقای مطلق و آرامش محض است و وارد شدن در بهشتی است که زیر پای مادران است و در بهشت - یعنی در سکنایی که مادران پدید آوردهاند- لقای پروردگار که «بودن محض است» عملی میشود و انسان در آن حال، با حقیقتِ بودن ارتباط برقرار میکند.
هرکسی در خانواده، که منشأ سکنی و استقرار است، رخصت بقاء نیافت، چگونه به لقایِ بقای مطلق دست مییابد؟
وقتی زندگی، مغلوب نظر به ناکجا آبادهای خیالی شد و انسانها بهوسیلهای برای پول در آوردن تبدیل شدند، خانواده به چیزی تقلیل مییابد که دیگر خانة اَمن نیست و مسلّم در چنین شرایطی اصل حیات انسانی به خطر میافتد و از ایمنیِ پایدار که در خانه میتوان به آن دست یافت محروم میشود.
دگرگونی در معنی خانواده موجب از بین رفتن سُکنای حقیقی شده و دیگر بشر مسکن ندارد، چون خانواده از معنی دینی خود بیرون رفته، دیگر کسی بهشت را در زیر پای مادران جستجو نمیکند. همة اعضاء به یکدیگر بهعنوان یک ابزار مینگرند و هیچکس آرامش خود را در دیگری نمییابد، و هیچکس نمیخواهد منشأ آرامش دیگری باشد.
1) بنا به روایت، نگاهکردن بر صورت پدر و مادر عبادت است.
هیچکس تلاش نمیکند نور «مودّت و رحمت» را که خداوند به والدین داده است، پاس دارد و به اندک حادثهای آن مودّت و رحمتِ خدادادی زیر پا گذارده میشود و نگران قهر و غلبة کدورت در فضای خانه نیستند و هیچکس نگران فرو ریختن سرای بقاء و خانة سُکنی نیست، آیا بشر نیاز به بقاء و سُکنی ندارد؟ آیا در جایی غیر از خانواده میتوان آن را سراغ گرفت؟
انسان اگر هدف از زیستن را که عبارت است از، «در قرب حق قرار گرفتن»، بشناسد، جایگاه خانواده را در راستای هدفِ زیستن خود ارج مینهد، چرا که انسان هیچگاه نمیتواند منقطع از «زمینة وجودی آرامشبخش»، بودنِ منطقی خود را ادامه دهد، و از طرفی قابل دسترسترین عالَم برای یافتنِ «زمینة وجودی آرامشبخش» خانواده است.
انسان ابتدا در خانواده جای میگیرد و احساس قرارگرفتن در سُکنی را پیدا میکند و سپس انسانیت خود را میسازد، وگرنه در روزمرّهگیها استحاله میشود و بدون آنکه به یک خودِ حقیقی دست یابد، گرفتار یک خودِ منتشر و پراکنده میگردد و از اصل زیستن، که هیچ اضطرابی در آن نیست، محروم میشود و در این حال، اندیشیدن از زندگی انسان رخت برمیبندد، چرا که روشن شد در مسکن و آرامش است که امکان اندیشیدن فراهم میشود، پس آنکس که نتواند در خانة خود به سکینه
برسد و یا به عبارت صحیحتر، آنکه در سُکنی نیست، عملاً تفکر را شروع نکرده است و با بیفکری تا به انتها میرود.
در سکنیگزیدن است که میشود با اطراف درست ارتباط پیدا کرد، بیخانمانی موجب غربت در دنیا است و امکان خروج از این بیخانمانی و غربت، در خانوادهای که معنی خانواده در آن از بین نرفته است، ممکن است.
انسانی که خانوادة معنیدار ندارد، بیریشه است و انسان دینی سعی در معنیدار کردن خانواده دارد تا بتواند انسانِ ریشهدار بپروراند.
راستی اگر انسانها بیریشه شدند، آیا میتوانند بنایی جدید برای زندگی خود بسازند که بتوان برآن تکیه کرد و در آن سُکنی گزید؟
فرهنگ مدرنیته با محوریت اومانیسم، تهدیدی علیه ریشه داشتن انسان است. چرا که در این فرهنگ انسان روز و شب گرفتار وسائل ارتباط جمعی و سرابهای خود ساختة خویش است. در چنین شرایطی تأمّل و تفکر از دست رفته و خانة تأمّل ویران شده است. خانة تأملی که با کشفِ «حقیقتِ بودن» شروع میشود و با جایگرفتن در منزل قربِ با بقاء مطلق، به نتیجه میرسد.
تکنولوژی در عین ویران کردنِ «عالَم سُکنی»، هر روز خود را بیش از گذشته بهکمک نتایج خود، توجیه میکند، آنوقت انسانیتِ انسان که پنجرة در حضور حق قرار گرفتن است به حاشیه میرود و دیگر در این حال، انسان نگران تخریب خانواده نخواهد بود، همچنان که نگران تخریب خودش نیست.
به نظر میرسد که تنها از طریق خانوادهْ سکنای حقیقی درک میشود و انسان میتواند بدان دست یابد و خداوند خانواده را که با پیوند دو زوج شکل میگیرد، بستر تحقق چنین سکنایی قرار داده است و در این رابطه فرمود: «...خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیْها...»(1)از جنس و جان خودتان همسران شما را قرار دادیم تا نسبت به اودر آرامش باشید. پس طبق این آیه سکنیگزیدن، هدف تشکیل خانواده است و لذا هر جایی، جایْ و محلِ سُکنی نیست. گرچه ما میتوانیم در ماشینِ خود جای بگیریم، ولی ماشین نمیتواند محل سُکنی و پناهگاه ما باشد و با در ماشین بودن، احساس در خانهبودن را نداریم، مگر اینکه اصلاً سکنی را نشناسیم.
گفتیم؛ پناهیافتن و سکنیگزیدن، هدف تشکیل خانواده است. پس اول باید هدف از تشکیل خانواده مشخص باشد تا براساس آن، خانواده را بسازیم و هرگز نباید خانواده تشکیلدادن از سکنیگزیدن و پناهگرفتن جدا باشد و نسبت به عزمِ مراقبت از رشدی که ثمرهی چنین سازماندادن به خانواده است، غافل شویم. وقتی ارزش خانواده را شناختیم، میفهمیم که باید در مراقبت از آن سخت کوشا بود.
در انگیزة تشکیل خانواده، حالتی به نام سکنیگزیدن و پناهیافتن پنهان است که باید سخت از آن مراقبت کرد. مثل اینکه از گیاه زنده مراقبت میکنیم تا حیات پنهانِ واقع در آن، از دست نرود، وگرنه منزلت والای
1) سوره روم، آیه 21.
سکنی گزیدن در خانواده رخ نمینمایاند و منکشف نمیشود و اعضای خانه نخواهند توانست با آن ارتباط پیدا کنند و در نتیجه از سرشت اصلی تشکیل خانواده فاصله میگیرند و از حوزة آزادی در یک آرامش درونی محروم میشوند و دیگر محافظت از سرشت انسانیِ خود که همان فطرت الهی است و همجواری با خدای عالَم، از دست ما خارج میگردد و دیگر از تعلّق و توجّه جان ما به قدسیان که خود عین سکینه و سکنیگزیدن در خود هستند، خبری نیست.
خدایا! چنین محرومیتی را هرگز برای ما مپسند.
نیست
در عالم ز هجران سختتر
هرچه
خواهی کن، ولیکن این مکن
ای همسرانیکه بنا دارید در کنار همدیگر راههای کشفناشدهی زندگی را طی کنید- راههایی که هرگز به تنهایی نمیتوانستید وارد آنها شوید- بدانید که:
در پیوندِ ازدواج، هر دو باید از بسیاری از چیزهایی که قبلاً با آنها مأنوس بودید، دل بکَنید و معلوم است که این مطلب پیشنهاد سختی است. ولی کسی که از مأنوسات زندگیِ فردی دل نکَند، به زندگی جدید وارد نخواهد شد و هنوز در زندگیِ کودکانهی خود بهسر میبرد.
وارد شدن به شرایط جدید سخت است، ولی متوجه باش که پذیرفتن آن، یک تولّد جدیدی است و کسی که حاضر نیست در هوای تازه تنفّس کند، هنوز متولّد نشده است و « تا جنینی، کار خون آشامی است».
باید در زندگیِ جدید هرکس قامت خود را اندازه بزند و ببیند در چنین شرایطی چه اندازه قد کشیده است، خوشههای گندم را در خرمنگاه باید کوفت تا برهنه شوند و اندازة خود را بیابند و کاه را قسمتی از خود نپندارند. و مسلّم رمز و راز برهنگیِ گندم از کاه، راز و رمز دلکندن از مزرعه است، چرا که تولّد جدید با مستوریِ دیروز در پوشش کاههای خیال و آرزوهای دروغین، امکان ندارد.
پیوند ازدواج؛ یک تولّد جدید و در پی آن، تجلّی جدیدی در عرصة خانواده است و هرگز نباید به جهت سختیهای زندگی، از تمنّای این تولد دست برداشت، پس قدم در راه نهید.
گداختن، آبشدن، صافشدن و سر به راهنهادن، مانند جویباری که نغمة خود را در تنهایی شب، ساز میکند، معنی پیوند جدید دونفری است که دیگر دونفر نیستند، یک نفر هم نیستند، اصلاً دیگر از نفر بودن در آمدهاند. آیا میتوان به نوری که در تولّد صبحگاهانِ خورشید متولّد میشود و در پهندشت زمین متجلّی میگردد، صفت یکنفر و یا دونفر داد؟ راهی بلندتر از یکیها و دوتاها، راهی ماوراء تعدّد و تکثّر، راهی از کثرت بهسوی وحدت.
در تولّد جدیدِ پیوندِ ازدواج است که چون شامگاهان مرد به خانه میرود در رویارویی با همسرش، معنی قدردانی و سپاس، ظهور خواهد کرد.
پیوند همسری؛ یعنی همراهی دوبال که باید با هماهنگی کامل بهسوی آرمانهای الهیِ زندگی سیر کنند، اما این همراهی و مودّتِ خدادادی را به
زنجیر بدل نکنید که پای هر دو بدان گرفتار شود و هرکدام مانع رفتن دیگری گردد. «از نان خود به هم ارزانی دارید، اما هر دو از یک قرص نان تناول نکنید. امان دهید هریک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها».(1)
«دلسپردن، آری؛ حکایتی است دلپذیر، لیکن دل را نشاید به اسارت دادن در میانهی همراهی، اندکی فاصله باید، که پایههای حایل معبد، به جدایی استوارند».(2)
خدا دو زوج را گرد هم آورد تا در حصارِ محرمِ خود، راز جانهای یگانه را از بیگانه پنهان نماید.
«هُوَالَّذِی خَلَقَکُمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَهَا لِیَسْکُنَ اِلَیْهَا...»(3)
اوست خدایی که همهی شما را از گوهری واحد آفرید و از همان گوهرِ واحد همسرش را نیز آفرید تا در کنار او آرام گیرد و در آرامش بهسر برد.
خانه؛ محیط خوشِ آرامشی است که توان شناسایی انسان را به خودش ارزانی میدارد، که تو تا کجا میتوانی در درون خود بالا روی، و همسر تو بستر چنین آرامشی را برای تو فراهم کرده است.
خانه؛ محل صعود به سوی قلّههای بلند اندیشه و اندیشیدن است، در روشناییِ روح همسری که محرم تنهایی تو است و نه مزاحم صعودت.
خانه اگرچه محلِ اندکی برای تن به راحتدادنِ انسان است در پرتو محبت همسرِخود، ولی نه آنچنان که در اسارت رفاه در آیی و همسر خود را گرفتار خودخواهیهایت گردانی.
از برای زیستن در کنار هم نباید ساکن مقبرههایی شویم که مردگان بنا کردهاند، مردگانی که سالها کنار هم زندگی کردند ولی هرگز معنی زیستن را نمیدانستند. خانههایی که با شکوههای دروغین، هرگز محرم راز ساکنان نخواهند شد، و با ظاهر فریبندهی خود راه گذر بهسوی آسمان را میبندند و دعوت به زمینیشدن دارند، مقبرههایی هستند که مردگان بنا کردهاند.
آنهایی که در پیوند ازدواج به یگانگی رسیدند و وطن خود را در جمعی که دیگر هیچکدام فرد نیستند یافتند، دیگر بیوطن نیستند و در ناکجاآباد زندگی نمیکنند.
وقتی خانه سُکنی میشود، که نامحرمی در آنجا نباشد. نه افکار نامحرم، و نه همنوعی نامحرم، و در این حال که خانه سُکنی شده است، جایگاه بودنِ حقیقی خواهد بود.
زیستن با دیگرانی که پارهی تن خودِ آدم هستند، زیستن به خاطر چیزی نیست، صِرف خودْ بودن و با خود بودن است و در چنین شرایطی است که امکان سُکنیگزیدن برای انسان ممکن میگردد و انوار «مودّت و رحمتِ» الهی بر سکنیگزیدن انسان سرازیر میگردد که خداوند فرمود:
«وَ مِنْ آیاتِهِ اَنْ خَلَقَ لَکُمْ مِنْ اَنْفُسِکُمْ اَزْواجاً لِتَسْکُنُوا اِلَیْها وَ جَعَلَ بَیْنَکُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً...»(1)از نشانههای حضور خدا در بین شما، اینکه از جان خودِ شما همسرانتان را خلق کرد تا در آرامش و سکنی قرار گیرید و بین شما مودّت و دوستی و رحمت و گشایش قرار داد.
واقعشدن در سکنی و مسکنی اصیل، اندیشة ما را بهسوی ابعاد همواره فرو بسته، باز میکند و پیوندِ ازدواج مقدمهی شروع سکنییافتن و سکنیگزیدن انسان است، تا هرکس آرامش خود را در دیگری بیابد و هرکس مشتاق است تا منشأ آرامش دیگری باشد.
اگر انسان هدف از زیستن را که عبارت است از «در قرب حق قرارگرفتن» بشناسد، جایگاه خانواده را در راستای چنین هدفی قدر مینهد.
بدانید که انسانها هیچگاه نمیتوانند منقطع از «زمینة وجودیِ آرامشبخش»، یعنی منقطع از سکنی، بودنِ منطقی خود را ادامه دهند و قابل دسترسترین عالَم برای یافتنِ «زمینة وجودیِ آرامشبخش»، پیوند ازدواج و سکنی گزیدنی است آنچنان.
آنکس که نتوانسته است در خانة خود به سکینه و آرامش برسد، عملاً تفکر را شروع نکرده و با بیفکری تا انتهای زندگی میرود.
انسان ابتدا در خانواده جای میگیرد و احساس قرارگرفتن در سُکنی را پیدا میکند و سپس انسانیت خود را میسازد.
1) سوره روم، آیه 21.
در انگیزة تشکیل خانواده حالتی به نام سکنی گزیدن و پناه یافتن پنهان است که باید سخت از آن مراقبت کرد تا به همجواری با خدای رحمت و مودت نایل شوید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
نهجالفصاحه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین بن عربی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
من لا یحضره الفقیه، علی ابن بابویه
وصیتنامهی الهی سیاسی امام خمینی«رضواناللهعلیه»، انتشارات وزارت ارشاد اسلامی
انسانشناسی در اندیشة امام خمینی«رضواناللهعلیه»، مؤسسة تنظیم و نشر آثار امامخمینی«رضواناللهعلیه»
سیمای زن در کلام امام خمینی«رضواناللهعلیه»، وزارت ارشاد اسلامی
مجله کتاب نقد، شمارههای 12 و 17
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
کلیات شمس تبریزی، مولانا جلالالدین محمد بلخی
دیوان حافظ، شمسالدین محمد شیرازی
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
بحران دنیای متجدد، رنهگنون، ترجمه ضیاءالدین دهشیری
سیطرة کمّیت، رنهگنون، ترجمة علیمحمد کاردان
زن در آینه ی جلال و جمال، آیتالله جوادیآملی
سیاست، تاریخ، تفکر، مقاله «ملاحظاتی در باب طرح مدینه اسلامی»، دکتر رضا داوری
شعر، زبان و اندیشهی رهایی، مارتین هایدگر
زنان چگونه به قدرت میرسند، رُژهگارودی، ترجمه امانالله ترجمان
روانشناسی زن، سید مجتبی هاشمی
سیمای زن در قرآن، علیاکبر بابازاده
زن در عرفان و تصوف اسلامی، آنماری شیمل
خصوصیات روح زن، محمدعلی سادات
ده نکته از معرفت نفس، اصغر طاهرزاده
آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود، اصغر طاهرزاده
منزلت زن در اندیشهی اسلامی، محمد فنائی اشکوری
شرح فصوص قیصری، سیدجلالالدین آشتیانی
فرازهایی از اسلام، علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه»
فص الحکمة عصمتیه فی کلمة فاطمیه، آیت الله حسنزاده آملی
ارشاد القلوب، دیلمی
هدف حیات زمینی آدم، اصغر طاهرزاده
تحفالعقول، ابن شعبه حرّانی
حضرت خدیجه علیها السلام اسطورهی ایثار و مقاومت، محمدمهدی اشتهاردی
مجمع السعادات، ملا سلطانمحمد گنابادی
نشریه سیاحت غرب، مرکز پژوهشهای سازمان صدا و سیما
پیامبر، جبران خلیل جبران
«تربیت اسلامی»، آیتاللهمحیالدین حائری شیرازی
مستدرکالوسائل، محدث نوری
مجموعة ورّام، ورّامبنابیفراس
وسائلالشیعه، شیخ حرّ عاملی
عوالی اللالی، ابن ابی جمهور إحسایی
مصباحالشریعه، ترجمه عبدالرزاق گیلانی
عیون اخبار رضا علیه السلام، شیخ صدوق
امالی، شیخ صدوق
الإرشاد فی معرفة حججالله علیالعباد، شیخ مفید
محجةالبیضاء، فیض کاشانی
چهل حدیث، امام خمینی«رضوان اللهعلیه»
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت النفس
· ماه رجب، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة31 نهجالبلاغه)
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· صلوات بر پیامبر عامل قدسی شدن روح
· آنگاه که فعالیت های فرهنگی پوچ می شود
هدف حیات زمینی آدم