ghaemiyeh.com
سرشناسه:عبدالمحمدی، حسین، ۱۳۴۲ -
عنوان و نام پدیدآور:مستشرقان و پیامبر اعظم صلیالله علیه و آله/ حسین عبدالمحمدی.
مشخصات نشر:قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۳۴۴ص.
فروست:پژوهشگاه بینالمللیالمصطفی(ص)؛ ۱۷۰.
شابک:۱۱۳۰۰۰ ریال:978-964-195-654-9 ؛ ۱۶۰۰۰۰ ریال(چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم : ۱۳۹۴ .
یادداشت:کتابنامه : ص. [۳۳۶] - ۳۴۳ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- دیدگاه خاورشناسان
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- اخلاق
موضوع:محمد (ص)، پیامبر اسلام، ۵۳ قبل از هجرت - ۱۱ق. -- فضایل
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۲۲/۹/ع۲۴۵م۵ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۳
شماره کتابشناسی ملی:۳۱۳۰۹۷۲
مستشرقان و پیامبر اعظم صلیالله علیه و آله
حسین عبدالمحمدی
تحولات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پدید آمدن دانشهای نو،نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصص را ضروری مینماید.ازاینرو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانیشدن و گسترش سلطه فرهنگی غرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،اقتضا دارد که تمام دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث،با اندیشههای بلند و ارزشهای متعالی آشنا شوند،و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی و تولید متون جدید و غنی،گسترش دامنه آموزش و تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.
بالندگی مراکز آموزشی،در گرو نظام آموزشی منسجم،قانونمند و پویاست.همچنین بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها موجب حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی است.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.
«جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة»به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون درسی مناسب آموزشی را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله»با تقدیر و تشکر از مؤلف محترم و تمام عزیزانی که در تولید این اثر،همکاری و همفکری کردهاند،آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی
ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
حقیقتمداری اصیلترین و زیباترین راز هستی و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترین گرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر،سرشار از هنرنمایی مؤمنان،مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها،درمصاف بین حق و باطل،سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان،چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را به ذات خود،شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب کائنات را سراسر علم و عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن،جز اولو العلم و راسخان در مسیر طلب دانش،کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم،در پرتو انوار آسمانی وحی،هم به فرد کمال انسانی،عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر،اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند.بیتوجهی و یا کوته فکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت،استقلال،هویت،امنیت،سعادت و سربلندی
مادی و معنوی باشند،اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی،علماندوزی و حکمت مداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانیسازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است،با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی«ولایت فقیه»،طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان،بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حق طلبان سراسر جهان زنده ساخت.در این راستا،رهبر فرزانه انقلاب(مدظله)با عزمی مصمم و با تمامی توان،همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر رحمه الله،در صحنه حاضر شده و بر خطورت و فوریت حرکت فراگیر و بیوقفه همه توانمندیها و ارادهها جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشفزا در این خصوص،تأکید ورزیده و پیشرفت این مهم را راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة،نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بین المللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان،عالمان،محققان،متخصصان،مدرسان،مبلغان،مترجمان،مربیان و مدیران پارسا،متعهد و زمانشناس را بر دوش داشته و با تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی،به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی صلّی الله علیه و آله و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت علیهم السّلام جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلّی الله علیه و آله نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه پژوهشی المصطفی صلّی الله علیه و آله است،بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر متناسب
با نیازها و اقتضائات عرصه بین الملل،تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی،گشودن افقهای جدید فکری و معرفتی در دنیای معاصر،پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمک درسی به ویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی صلّی الله علیه و آله را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش روی نیز که به همت مؤلف محترم جناب آقای حجتالاسلام و المسلمین دکتر حسین عبدالمحمدی عضو هیئت علمی جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة و برای دوره کارشناسی ارشد رشته تاریخ اسلام تهیه و تدوین شدهاست،درچارچوب همین اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته،تدوین و برای استفاده خوانندگان محترم تقدیم شدهاست.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مؤلف محترم،از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند،به ویژه همکاران محترم مرکز بین المللی نشر و ترجمه المصطفی صلّی الله علیه و آله و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند،قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی،آرزوی بهروزی،موفقیت و سعادت نماییم.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلّی الله علیه و آله
مقدمه مؤلف 19
1.زمینهها 25
الف)پیامبر اعظم 25
ب)مستشرقان 25
2.اهمیت و ضرورت پژوهش 26
3.اهداف پژوهش 28
4.پیشینه تحقیق 28
2.محدودیتهای مستشرقان در دستیابی به حقایق تاریخ اسلام 33
1.آشنایی اندک با زبان عربی و منابع اصلی 33
2.ناآگاهی از فرهنگ اسلام 35
3.تعصبات دینی 36
4.رقابت سیاسی بین اسلام و مسیحیت 37
الف)ظهور اسلام پس از تشکیل امپراتوری روم 37
ب)جنگهای صلیبی 38
ج)تهدید ترکان 40
5.نداشتن شیوه صحیح در نقد منابع 42
6.انگیزههای غیر علمی 44
7.عدم درک اسلام واقعی 45
3.اشکالات اساسی در تاریخنگاری مستشرقان 47
اشکالات شیوه تاریخنگاری در مقاله محمد پیامبر اسلام 48
الف)برداشت سطحی و بیضابطه از قرآن 48
ب)عدم رعایت ضوابطِ تحقیق در تاریخ اسلام 57
ج)تفسیر مادّی برای حقایق معنوی 65
4.سیر تاریخی مطالعات خاورشناسان درباره پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله 71
درآمد 71
5.مستشرقان برجسته و صاحب اثر درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله 81
اکلی،سیمون(1678-1720)82
ساواری،کلوداتی ین(1750-1788)83
اروینگ،واشینگتن(1783-1859)84
دیون پورت،جان(1789-1877)84
بارتلمی سنت هیلر،ژول(1805-1895)85
اشپرنگر،آلویس(1813-1893)86
باجر،جورج پرسی(1815-1888)86
دوزی(1820-1883)87
اسمیت،رجینالد باسورت(1839)88
بول،فرانتس پدر ویلیام مایر(1850-1932)89
بوهل،فرانتس(1850-1932)90
اسنوک هورگرونیه،کریستیان(1857-1936)91
سنوک هورگرونژ،کریستیان(1857-1936)92
بوان،آنتوان(1859-1933)92
مارگلیوث(1858-1940)93
بون،انتونی اشلی(1859-1933)94
جسترو،موریس(1861-1921)95
پیرن،آنری(1862-1935)95
دومومبین(1862-1957)96
دوگوجه(1836-1909)97
چیتیک،ویلیام(1864-1922)98
سترستین،کارل ویلهلم(1866-1953)99
زویمر،ساموئل مارینوس(1867-1952)100
بروکلمان،کارل(1868-1956)101
بارتولد،واسیلی ولادیمیروویچ(1869-1930)102
هوروتس(1874-1931)103
بل،ریچارد(1876-1952)104
ونسینک(1882-1939)105
آندرائه،تور(1885-1947)106
دِلاویدا،جورجولوی(1886-1967)106
بادلی،رانلد ویکتورکورتنی(1892-)107
پرتسل(1893-1941)107
جفری،آرتور(1893-1959)109
گیب(1895-1971)110
پایک،ادگار رویستن(1896-1980)112
آلتهایم،فرانتس(1898-1975)112
بلاشر،رژی(متولد 1900-معاصر)113
پارت،رودی(1901-1983)113
پطرس عالیقدر(1092-1156)115
مونتگمری وات انگلیسی(متولد 1909)116
رایش من،یان(1910-معاصر)117
پتراشک،کارل(1926-1987)117
بازورث،کلیفرد ادموند(1925-1995)118
بوسکه،ژرژ آنری 118
آرنز،کارل 119
تامسن،ویلیام 119
کارن آرمسترانگ 119
درمنگهم،امیل(معاصر)120
6.نقد و بررسی دیدگاه مستشرقان درباره آیین پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله قبل از بعثت 121
مستشرقان و دین پیامبر قبل از بعثت 121
نقد و بررسی دیدگاه مستشرقان 123
1.اظهار نظر بدون ارائه سند 123
2.عدم دلالت آیات قرآن 123
3.شواهد تاریخی موحّد بودن پیامبر(قبل از بعثت)133
الف)برائت از بتها 133
ب)عبادت خدا قبل از بعثت 134
شریعت پیامبر قبل از بعثت 138
7.بررسی دیدگاه مستشرقان درباره درسناخواندگی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله 141
سخنان مستشرقان درباره درسناخواندگی پیامبر 142
نقد و بررسی دیدگاه مستشرقان 145
الف)تفسیر نادرست واژه«امّی»146
ب)برداشت نادرست از گزارشهای تاریخی 150
ماجرای قلم و دوات 152
شواهد تاریخی عدم توانایی پیامبر بر خواندن و نوشتن 153
ج)برداشت نادرست از تشابه برخی معارف قرآن با تورات و انجیل 154
د)عدم ملازمه بین بازرگان بودن پیامبر 156
سخنان مستشرقان منصف درباره امی بودن پیامبر 156
8.نقد و بررسی دیدگاه مستشرقان درباره کیفیت آغاز وحی 161
درآمد 161
دیدگاه مستشرقان درباره کیفیت آغاز وحی 161
اشکالات دیدگاه مستشرقان 163
الف)تناقض آشکار روایات مورد استناد 163
تعارض فاحش؛نشانه جعل روایات 169
ب)ضعف سند روایات 169
ج)اشکالات محتوایی روایات 170
کیفیت آغاز وحی 173
ریشه سخنان نادرست درباره آغاز وحی 174
9.نقد دیدگاه مستشرقان درباره افسانه غرانیق 179
مستشرقان و افسانه غرانیق 180
اشکالات مهم داستان غرانیق 182
الف)ناسازگاری حکایت با قرآن 184
ب)تناقضِ گزارشهای داستان 187
ج)فقدان سند معتبر 190
اندیشمندان مسلمان و افسانه غرانیق 191
واکاوی حقیقت 192
10.نقد و بررسی دیدگاه مستشرقان درباره ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله 195
تفسیرهای منفی مستشرقان از ازدواجهای پیامبر 197
اشکالات مهم دیدگاه مستشرقان 199
الف)تعارض با شخصیت و سیره پیامبر 199
ب)تعارض با واقعیتهای تاریخی 208
ج)تعارض با تحلیلهای عالمانه دیگر مستشرقان 214
11.فلسفه ازدواجهای پیامبر صلّی الله علیه و آله از منظر تاریخ 223
1.سرپرستی و تکریم زنان بیوه مهاجران و مجاهدان 228
2.جلب حمایت قبایل 230
3.ترمیم رابطه 232
4.پذیرش هدیه 233
5.جلب مشارکت سیاسی 233
6.باطلکردن عقاید جاهلی 234
دو ازدواج پرمسئله 235
الف)ازدواج با زینب بنت جحش 235
نقد دیدگاه مستشرقان درباره ازدواج با زینب 236
زمان ازدواج زینب با پیامبر 236
1.سند روایات 237
2.متن روایات 239
ب)ازدواج با عایشه دختر ابوبکر 242
محبوبیت عایشه 243
زیبایی عایشه 245
1.چرا همسران پیامبر صلّی الله علیه و آله از ازدواج منع شدند؟246
2.چرا ازدواج با بیش از چهار زن برای پیامبر مجاز بود؟248
12.نقد و بررسی دیدگاه مستشرقان درباره اهداف جنگهای پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله 251
درآمد 251
مستشرقان و اهداف جنگهای پیامبر 251
1.تأمین زندگی و معیشت مسلمانان 252
2.اشباع روحیه جنگطلبی تازه مسلمانان 255
3.اعمال خشونت بر غیرمسلمانان و گسترش اسلام 256
4.انتقام و تسویه حساب با مخالفان 257
5.دفاع از اسلام و مسلمانان 258
جمعبندی دیدگاه مستشرقان 261
اشکالهای دیدگاه مستشرقان 262
الف)ناسازگاری با آیات قرآن کریم 262
قرآن و هدف جنگهای پیامبر 262
دلایل دفاعی بودن جهاد در اسلام 265
1.محدود شدن جذب نیرو و تجهیزات نظامی 266
2.ممنوعیت جنگ با غیرمتجاوزان 267
3.زندگی مسالمتآمیز با کفار غیرمعاند 268
جنگهای مشروع از نظر قرآن 274
تبیین جهاد ابتدایی 279
ب)ناسازگاری دیدگاه مستشرقان با واقعیتهای تاریخی 282
13.اهداف و علل جنگهای عصر نبوی براساس اسناد تاریخی 285
غزوات و سرایای دفاعی 285
غزوات و سرایای تهاجمی 286
علل حمله مسلمانان به کاروانهای تجاری 288
1.جبران خسارت 288
2.تضعیف نظامی قریش 289
3.جلوگیری از حملات قریش 290
غزوات و سرایای پیشگیرانه(دفاع در قالب تهاجم)294
پاسخ به پیمانشکنی و خیانت 296
غزوه بنی قینقاع 297
غزوه بنی نضیر 298
غزوه بنی قریظه 299
غزوه خیبر 301
غزوه بنیلحیان 302
جنگ برای دفاع از حقالله و حقوق انسانها 303
سرایای غیرنظامی 304
سریه تاکتیکی 305
14.بررسی دیدگاه مستشرقان درباره نقش جهاد عصر پیامبر صلّی الله علیه و آله در گسترش اسلام 307
دیدگاه مستشرقان درباره نقش جهاد درگسترش اسلام 308
اشکالات دیدگاه مستشرقان 311
الف)ناسازگاری دیدگاه مستشرقان با مبانی نظری اسلام 312
ب)ناسازگاری دیدگاه مستشرقان با واقعیتهای تاریخی 315
چگونگی گسترش اسلام در مکه 315
چگونگی گسترش اسلام در مدینه 317
ارسال نامه به امپراتوران 318
شواهد آزادی عقیده در عصر پیامبر 321
1.سخنان پیامبر با رؤسای قبایل 321
2.آزادگذاشتن مسیحیان نجران 322
3.نامه صلح به منذر بن ساوی 322
4.دعوت عامر بن مالک 323
5.دعوت قیس بن حطیم 324
6.عدم الزام یهودیان به پذیرش اسلام 324
7.برخورد پیامبر با قبیله شیبان بن ثعلبه 325
8.آزادگذاشتن ابوحرب بن خُوَیلد در پذیرش اسلام 326
مستشرقان منصف و عوامل گسترش اسلام 327
پاسخ به یک پرسش 330
فلسفه جزیه در اسلام 330
فهرست منابع 335
مجلات 343
شخصیت و زندگی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله بهعنوان پیامبر الهی و کسی که منشأ تحولات بسیار بزرگی در عالم بشریت بوده،همواره مورد توجه نویسندگان و محققان بوده است.آثاری که در طول تاریخ اسلام درباره ایشان تدوین یافته،درباره کمتر کسی پدید آمده است.
محققان غربی نیز از قرون نخستین اسلامی،به بررسی شخصیت و زندگانی پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله پرداخته،آثار بسیاری راجع به ایشان نگاشتهاند.
گفتنی است جریان شرقشناسی و اسلامشناسی خاورشناسان در طول تاریخ،تحولات گوناگونی را از سر گذرانده است و به آسانی نمیتوان قضاوتی کلی درباره آن داشت؛امّا آنچه در تمام دورهها به وضوح میتوان دید،رویکرد تحریف و کتمان حقایق و تاریخ اسلام است.گواه آن است که در میان آثار فراوان مستشرقان درباره اسلام و پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله کمتر اثری میتوان یافت که از نظر اندیشمندان مسلمان نیازمند نقد و اصلاح نباشد.
اهداف و انگیزه خاورشناسان از اسلامشناسی و پیامبرشناسی چیست؟در
پاسخ،دیدگاههای متفاوتی ابراز شده است.برخی بر مقاصد تبشیری و مبارزه با اسلام آنان پای فشرده،گروهی آنان را در اندیشه اغراض استعماری دانسته و دستهای دیگر،انگیزههای علمی را محرّک اصلی مطالعات آنان شمردهاند؛امّا برآیند بررسی آثار مستشرقان این است که انگیزه اصلی بسیاری از ایشان شناخت اسلام برای نفوذ در بین مسلمانان،استعمار آنها و ضربه به اسلام بوده است.موضوع مبارزه با اسلام بهعنوان تنها دین حائز اندیشه اصلاح جهان و رقیب مسیحیت تحریف شده،همواره در دستور کار دستگاه سیاسی غرب و فرمانروایان کلیسا بوده است.اسلامشناسی غربیان نیز در همین سمت و سو صورت گرفته و نخستین آثار نگاشته درباره اسلام و پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله از سوی ارباب کلیسا و با هدف رد و تخطئه اسلام بوده است.
در عصر حاضر نیز سردمداران کلیسا و قدرتهای سیاسی غرب،به خاطر منافع مورد توقعشان در جهان اسلام و جلوگیری از نفوذ اسلام در غرب،اسلامشناسی را مورد توجه خاص قرار دادهاند.بهویژه با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و تجدید حیات اسلام ناب محمدی صلّی الله علیه و آله و به چالش کشیده شدن استکبار جهانی،صاحبان قدرت و ثروت در غرب،اسلامشناسی را بیش از پیش گسترش دادند و مراکز پژوهشی متعددی تاسیس کردند.
البته این مبارزه از سر ناآگاهی نیست.آنان به خوبی اهمیت اسلام و برتری آن نسبت به ادیان و مکاتب را دریافته و عظمت پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله را میشناسند،امّا خودخواهی و دنیاطلبی،مانع پذیرش حق از سوی ایشان است.چنانکه بسیاری از پیشینیان آنان پیامبر را به خوبی میشناختند،ولی به او ایمان نیاوردند و بر خلاف معاهده خود با پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در جنگ احزاب،با مشرکان مکه بر ضد مسلمانان
همپیمان شدند و زمینه جنگهای متعدد را پدید آوردند.این بدین معنا نیست که همه اندیشمندان غربی با تعصب و دشمنی به اسلام و زندگی پیامبر نگریستهاند،بلکه در میان آنان انسانهای منصف و حقجو نیز بوده است که حساب آنان را باید از جریان حاکم بر خاورشناسی جدا کرد.این دسته با آنکه غربی و غیر مسلمان بودهاند و به دلیل محدودیتهایشان دچار لغزش و خطا شدهاند،امّا در بسیاری از موارد،اسلام و پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله را به بزرگی یاد کردهاند.
نکته دیگر اینکه خاورشناسان از سویی به خاطر محدودیتهای علمی،سیاسی و فرهنگی خود از درک بسیاری از حقایق اسلام عاجزند و از سوی دیگر،وجود برخی مطالب نادرست در منابع تاریخی و روایی مسلمانان(که نیازمند نقد و بررسی است)مستشرقان را-که توانایی لازم برای نقد منابع و بررسی رجال و درایه احادیث و گزارشهای تاریخی را ندارند و چه بسا به بهرهبرداری از آن تمایل بیشتری دارند-به اشتباه انداخته است.ازاینرو نتایج تحقیقات آنان در اغلب موارد با نتایج محققان مسلمان متفاوت است.به همین دلیل،تحقیقات مستشرقان درباره اسلام و معارف اسلامی در اکثر موارد چیزی جز ایجاد تردید و القای شبهه برای جوامع اسلامی به ارمغان نیاورده است.
دانشمندان مسلمان در برابر جریان شرقشناسی مواضع گوناگونی گرفتهاند:گروهی از سر افراط فعالیتهای خاورشناسان را ستوده،آنان را پایهگذار روشهای درست پژوهش در متون دینی و احیاگر میراث بر باد رفته شرق به غرب میدانند و تحت تأثیر آنان برخی باورهای دینی را به چالش کشیدهاند.در برابر،گروهی دیگر بر این باورند که شرقشناسی طبق نقشه از پیش مشخص و با هدفِ ضربه به اسلام و تضعیف عقاید مسلمانان پا به عرصه گذارده است.
انصاف این است که همه را به یک چوب نرانیم و خدمت برخی را به واسطه خیانت دستهای نادیده نینگاریم.خدمات خاورشناسان را در شناسایی،گردآوری،فهرستنگاری و انتشار برخی نسخههای خطی اسلامی و بهویژه معجمنگاری الفاظ قرآن و نیز پیریزی شیوههای نو پژوهش در متون دینی-که حاصل تجارب آنان در پژوهش علوم انسانی است-بپذیریم و از خیانت برخی از آنان در تحریف،شبههافکنی و زشتانگاری درباره اسلام و استناد به احادیث ضعیف،افسانهها و خرافات،روایات جعلی و شایعات و گفتههای احبار و رهبان غافل نباشیم.
این دیدگاه اقتضا دارد که آثار مستشرقان منصفانه به نقد گزارده شود.نکات علمی آنان را بپذیریم و مطالب نادرست ایشان را بیتعصب و با متد علمی مردود انگاریم.
هرچند در دورهای نقد آثار مستشرقان به دلیل برتری تکنولوژیک غرب دشوار تلقی میشد و مسلمانان به خود اجازه نمیدادند دیدگاههای آنان در ساحتهای علوم اسلامی و انسانی را نقد کنند،اما خوشبختانه در دهههای اخیر نقد این آثار و دیدگاهها بهطور جدی در جهان اسلام مطرح بوده و آثاری ارجمند در این عرصه پدید آمده است.حتی در مراکز علمی حوزه و دانشگاه دروسی در شناخت و نقد دیدگاه شرقشناسان طراحی شده است.
این نوشتار در همین زمینه و با هدف تأمین متن درسی برای درس«تاریخ اسلام و مستشرقان»در مدارس عالی جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة تدوین شده است.البته موضوع آن نه همه مسائل مربوط به پیامبر،بلکه حوادث مهم زندگی ایشان بوده که بیشتر مورد توجه مستشرقان قرار گرفته است.
یادآور میشود این پژوهش قدمی کوچک در دفاع از ساحت مقدّس پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله است که با دید تاریخی فراهم آمده است.بیتردید برای بررسی کامل
دیدگاه مستشرقان درباره آن بزرگوار باید از زوایای گوناگون اقدام شود.این موضوع،از نگاه نگارنده(که مختصر اطلاعی از فعالیت مستشرقان در این باره دارد)از چنان اهمیتی برخوردار است که لازم میداند گروهی از محققان و اسلامشناسان برجسته تلاش علمی خود را به این کار اختصاص دهند و پس از آموختن زبانهای فرانسه و انگلیسی آثار خاورشناسان را نقد و بررسی نمایند.و در مجامع علمی دنیا حضور یابند تا از ساحت قدسی پیامبر که اسلام به وی وابستگی تام دارد،دفاع کنند.
ساختار این نوشتار در نگاهی کلی چنین است:
در فصل نخست،به مفاهیم کلیدی پژوهش اشاره شده و با ذکر نکاتی درباره اهمیت و اهداف آن ضرورت تحقیق بیان گردیده است.سپس پیشینه این موضوع بررسی گردیده و پس از آن محدودیتهای مستشرقان از نظر سیاسی و فرهنگی تبیین شده است تا روشن شود غربیها از این دو زاویه در حصاری محدودند که بسیاری از مسائل اسلامی را از نگاه آنان دور میدارد.
آنگاه شیوه تاریخنگاری مستشرقان با الگو قراردادن یک مقاله از دائرة المعارف الاسلامی لیدن-که از نظر علمی مورد توجه مراکز آکادمیک میباشد-ارزیابی شده است.در همین فصل،مستشرقان برجسته دارای آثار درباره پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله معرفی شدهاند.
در فصول دیگر،دیدگاههای شرقشناسان درباره آیین پیامبر پیش از بعثت،چگونگی آغاز وحی،امی بودن پیامبر،ماهیت جنگهای ایشان،رابطه گسترش اسلام با جهاد و ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله مطرح و نقد و بررسی شده است.
در شکلگیری این پژوهش،همت نگارنده مراجعه به منابع دست اول بوده و در حدّ کتاب درسی این مهم رعایت شده است.گرچه کمبود منابع به زبان
اصلی محدودیت ایجاد کرده بود،اما خوشبختانه آثار فراوان ترجمه شده به عربی و فارسی از مورخان شهیر غربی در اختیار نویسنده قرار داشت.
اکنون لازم میدانم اهتمام مسئولان محترم پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلّی الله علیه و آله به این پژوهش و پیگیری و قراردادن امکانات لازم از سوی ایشان را سپاس بگزارم و صمیمانه قدردان ناقدان معزز حجج اسلام دکتر حمیدرضا مطهری و استاد سیدمجید طباطبایی و همه یاورانم در به ثمر رسیدن این اثر باشم و از خدای منان خیر و سعادت همگان را بخواهم.
بر این باورم که این نوشتار همچون هر اثر دیگری عاری از کاستی نخواهد بود.سپاسگزار صاحب نظرانی خواهم بود که کاستیهای آن را یادآور شوند.
والحمد لله رب العالمین
حسین عبدالمحمدی
1391/12/12
پیش از بررسی دیدگاه مستشرقان درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله چند موضوع مقدماتی در این درس بررسی میشود.
در این کتاب دو واژه کلیدی وجود دارد که مفهومشناسی آنها در پی میآید:پیامبراعظم و مستشرقان.
مقصود از پیامبر اعظم،حضرت محمد بن عبدالله صلّی الله علیه و آله است.به باور مسلمانان ایشان گرچه از نظر زمانی آخرین پیامبر الهی است،امّا از جهت رتبه و مقام،برترین پیامبر خداست که کاملترین دین آسمانی(اسلام)را برای بشر به ارمغان آورد.به همین روی،لقب«اعظم»و«اکرم»بر وی نهاده شده است.
واژه«مستشرقان»اسم فاعل از ریشه«استشراق»معادل orientalism است که
با علامت جمع فارسی(الف و نون)آمده و به معنای«خاورشناسان»معادل orientalist میباشد.اصطلاحاً به همه غربیهایی که درجهت شناسایی و شناساندن کشورها و شرایط جغرافیایی،منابع،معادن،تاریخ،قومیتها،زبان،هنر،آداب،سنن،عادات،فرهنگ،باورها،ادیان،تمدنها و ویژگیهای مردم کشورهای مشرق زمین از خاور دور تا خاور نزدیک و شرق دریای مدیترانه پژوهش میکنند«مستشرق»گفته میشود. (1)
معنای خاص و محدودتری که برای مستشرق ارائه شده«اسلامشناس غیر مسلمان»است. (2)
مقصود ما از مستشرقان در این کتاب غیر مسلمانانی هستند که درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله آثاری خلق کردهاند.
این نکته نیز گفتنی است که استشراق و شرقشناسی یک فعالیت علمی محض نیست،بلکه جریانی اجتماعی،عقیدتی و سیاسی همراه با جهتگیری خاص مکتبی است.ازاینرو است که برای کلمه« orient »پسوند« Logy »که معمولا برای علوم استفاده میکنند،نیامده است،بلکه بهجای آن از پسوند« ism »استفاده شده است که برای واژگان سیاسی و اجتماعی بهکار میرود.
غربیان در قرون اخیر متوجه شدند که شرقیان و مسلمانان از واژه استشراق نفرت دارند.از اینرو معادلهایی مانند«عربشناسی»و«اسلامشناسی»را جایگزین کردند تا زیر پوشش آن اهداف خود را دنبال کنند.
مستشرقان در طول تاریخ اسلام بهخاطر رقابتهای دینی و سیاسی با
مسلمانان،تاریخ زندگی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و معارف اسلامی را به بررسی گذاردهاند،امّا از قرن هجدهم که تحولات علمی و سیاسی غرب وارد مرحله تازهای شد و غربیان دست به استعمار زدند.شناخت اسلام به مثابه ابزار استعمار و ورود به کشورهای اسلامی،بهطور جدی مورد توجه قدرتهای بزرگ غربی قرار گرفت.از طرفی اختلافهای مذهبی در جهان اسلام و وجود برخی مطالب ضعیف در منابع اسلامی،زمینهای برای مستشرقان پدید آورد تا چهرهای مشوه و نادرست از اسلام و پیامبر ارائه کنند و آثار فراوانی پدید آورند.
با توجه به برتری علمی غرب در زمینه دانش و تکنولوژی،دیدگاههای آنان درباره معارف اسلامی نیز بهعنوان پژوهشهای خدشهناپذیر علمی مطرح شد.حتی در جهان اسلام کسانی کوشیدند مانند آنان حرف بزنند و موارد قطعی و مسلم دین اسلام را زیر سؤال ببرند.
در میان مسائل اسلامی،شخصیت و زندگی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله بهعنوان سمبل و آورنده دین اسلام،مورد توجه خاص قرار گرفت و شرقشناسان مطالعات وسیعی درباره ایشان انجام دادند.آنان بهخوبی دریافتند که برای ضربهزدن به اسلام و مشوه جلوه دادن آن،از آسانترین و مؤثرترین کارها مخدوش کردن چهره پیامبر است.ازاینرو در عصر حاضر نیز مستشرقان در کنار نوشتن کتاب و مقاله با ساختن فیلمهایی درباره پیامبر اکرم این هدف را دنبال میکنند.
غربیان بهخاطر برخورداری از امکانات و ابزارهای پیشرفته انتقال پیام،برداشتهای ناصواب خود از تاریخ اسلام و معارف دین را به گوش جهانیان میرسانند.اگر پیشتر ممکن بود که با تحریم نشر،توزیع و خواندن کتب ضاله دایره تأثیر آنها را محدود کرد،در عصر حاضر بهآسانی نمیتوان از نفوذ امواج ضاله جلوگیری نمود.امروزه دائرة المعارف اسلام لیدن و دائرة المعارف آمریکانا
و کتابهای تدوین شده از سوی مستشرقان مرجع اسلامشناسی در غرب بهشمار میآیند.نظریات نادرست آنها حتی در جهان اسلام نیز مورد توجه دانش آموختگان مسلمان قرار میگیرد.پیدایش افرادی مانند سلمان رشدی در بین مسلمانان از آثار زیانبار همین جریان است.
وقتی نواقص و انحراف آفرینی پژوهشهای مستشرقان در زمینه اسلام را با توجه به سرعت انتقال اطلاعات در جهان معاصر در نظر بگیریم،خواهیم دید که نقد دیدگاه آنان چه اهمیتی دارد.این موضوع افزون بر اینکه برای صیانت از اسلام و اندیشههای دینی مسلمانان،بهویژه جوانان ضروری و واجب بهشمار میرود،در آگاهی بخشی به مستشرقانی که از سر ناآگاهی دچار لغزش شدهاند مؤثر است.این کتاب در حد بضاعت خود این مهم را پی میگیرد.
در این پژوهش چند هدف مهم دنبال شده است:
1.شناخت دیدگاهها و نظریات مستشرقان درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله؛
2.آشنایی با آثار مستشرقان در این زمینه؛
3.شناخت اشکالهای روشی و محتوایی اظهارات مستشرقان درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و پاسخ به آنها؛
4.شناخت شیوههای مطالعات تاریخی مستشرقان.
نقد مستشرقان در زمینه تاریخ اسلام سابقه زیادی در جهان اسلام ندارد و این حرکت در دهههای اخیر رایج شده است.مورخان شیعه مخصوصاً علامّه جعفر مرتضی عاملی در کتاب الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله گرچه در ضمن
مباحث،بسیاری از اظهارات خاورشناسان را نقد کردهاند امّا کتابهای مستقل در این زمینه عمدتاً از سوی منتقدان عربزبان و اهلسنت تدوین شدهاند.دلیل این امر،علاوه بر کثرت مسلمانان عربزبان،ترجمه سریعتر آثار مستشرقان به زبان عربی است.البته اهتمام آنان به پژوهش در تاریخ اسلام نیز از جمله دلایل این موضوع است.این نکته نیز شایان ذکر است که آثار فراوانی از مستشرقان در زمینه تاریخ اسلام به زبان فارسی ترجمه شده و بدون کمترین نقد منتشر شده است.ازاینرو نمیتوانند در پیشینه این کتاب مطرح شوند.
نقدهایی که مسلمانان بر آثار مستشرقان در زمینه تاریخ اسلام و پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نوشتهاند:
1.الاستشراق و التاریخ الاسلامی(القرون الاسلامیة الاولی)،تألیف فاروق عمر فوزی،منشورات الاهلیة العامة،لبنان،1998م.
این کتاب،پژوهشی مقارنهای میان دیدگاه اسلامی و دیدگاه مستشرقان درباره تاریخ اسلام از قرن اول تا پایان دوران عباسیان میباشد.مؤلف در پی آن است که نظرگاه مستشرقان را با بررسی تطبیقی به نقد و ارزیابی بگذارد.
2.المنهج فی کتابات الغربیین عن التاریخ الاسلامی،دکتر عبدالعظیم محمود الدیب.
این کتاب درباره اهداف مستشرقان و شیوه تاریخنگاری آنها مطالب مفیدی ارائه کرده است.
3.الرسول صلّی الله علیه و آله فی کتابات المستشرقین،نذیر حمدان،دار المنارة للنشر و التوزیع،السعودیة،جده.
این کتاب،نظریات مستشرقان درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را در دو بخش آورده است:
الف)دیدگاههای مثبت و معتدل مستشرقان.در این بخش به موضوعاتی چون شخصیت انسانی پیامبر و دلایل وحی و نبوت از منظر شرقشناسان پرداخته است.
ب)دیدگاههای منفی و مغرضانه آنان.مؤلف در آن،موضوعاتی مانند شبهات و طعنهای مستشرقان و خطاهای آنان را مورد نقد و بررسی قرار داده است.
4.زیارة جدیدة للاستشراق مع دراسة للرؤیة الاستشراقیة المنصفة للرسول محمد صلّی الله علیه و آله،انور محمود زناتی،مکتبة الانجلو المصریة،مصر،2006م.
مؤلف،مباحث کتاب را در چهار قسمت سامان داده است:
الف)تبیین مفهوم استشراق،انگیزهها،ریشهها،مکاتب و زمینههای آن؛
ب)معرفی مستشرقان منصف با بیان نمونههایی از داوری آنان؛
ج)بررسی زندگی و آثار مستشرقان منصف؛
د)معرفی مقالات و کتبی که درباره مستشرقان نگاشته شده است.
5.الاستشراق فی السیرة النبویة،دراسة تاریخیة لآراء(وات-بروکلمان-فلهاوزن)،مقارنة بالرویة الاسلامیة،عبدالله محمد امین،المعهد العالمی للفکرالاسلامی،بیروت،1997م.
این کتاب،پس از بررسی روش تاریخنگاری سه تن از مستشرقان:مونتگمری وات،بروکلمان و ولهاوزن،به نقد دیدگاه آنان در زمینه شخصیت پیامبر و تاریخ زندگی ایشان پرداخته است.
6.نبوّة محمد صلّی الله علیه و آله فی الفکر الاستشراقی المعاصر،دکتر خضر شایب،مکتبه الصبیکان،2002م.
کتاب در دو باب،هرکدام دارای چهار فصل تنظیم شده است.در باب نخست،تعریف استشراق و حقیقت آن،نبوت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در افکار غربیها پیش از قرن بیستم،رویکرد مستشرقان معاصر درباره نبوت پیامبر و اهداف مختلف این مستشرقان آمده است.
در باب دوم،شبهات و ایرادهای مطرح درباره پیامبری حضرت محمد صلّی الله علیه و آله از
نظرگاه مستشرقان معاصر به نقد و بررسی گذاشته شده است.
7.السیرة النبویة و اوهام المستشرقین،عبدالمتعال محمد الجبری،بیروت،1988م.
این کتاب در چهار فصل سامان یافته و به موضوعاتی مانند شیوه تاریخنگاری مستشرقان،کینهها و چالشهای آنان،مترجمان قرآن و کتب سیره و شبهات مشترک میان مستشرقان پرداخته و آنها را به اختصار نقد کرده است.
8.السیرة النبویة و کَیف حرّفها المستشرقون،ترجمه:محمد عبدالعظیم علی،نقد و تحقیق:عبدالمتعال محمد الجبری،دارالدعوة،بیروت،1994م.
مؤلف پس از اشاره به تحریفات مستشرقان در سیره نبوی اظهارات ایشان را در دو بخش آورده است.در بخش نخست،دیدگاه خاورشناسان درباره زندگی پیامبر در مکه قبل و بعد از بعثت را بررسی کرده است.در بخش دوم زندگی پیامبر اکرم پس از هجرت تا فتح مکه،از فتح مکه تا زمان بیماری حضرت و حوادث زمان رحلت ایشان و اندکی بعد از آن را به نقد و بررسی گذارده است.
9.الرسول المتخیل،قرائة نقدیة فی صورة النبی صلّی الله علیه و آله فی الاستشراق(مونتگمری وات و مکسیم رودنسون)،نبیل فازیو،منتدی المعارف،مصر،2011م.
مؤلف در این کتاب به بررسی و نقد دیدگاه مونتگمری وات و رودنسون درباره پیامبر پرداخته است.
10.تصویر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام(ترجمه و نقد)،زیر نظر محمود تقیزاده داوری.مؤسسه شیعهشناسی،قم،1388ش.
این اثر که از سوی خانم فاطمه جان احمدی و زیر نظر تقیزاده داوری تدوین یافته است،ترجمه و نقدی است بر مقاله«محمد پیامبر اسلام»از دائرة المعارف اسلام لیدن.
در آغاز کتاب،مؤسسه«شیعهشناسی»ترجمه فارسی مقاله یاد شده را ارائه کرده،سپس نقدهای منتقد بر هر قسمت را آورده است.
11.المستشرقون و السیرة النبویة،(بحث مقارن فی منهج المستشرق البریطانی المعاصر مونتغمری وات)،دارالثقافة،دوحه،1989م.
این کتاب سیر تحول نگاه مستشرقان به سیره نبوی را با تأکید بر روش مونتگمری وات مستشرق انگلیسی بررسی کرده است.
امتیاز این تحقیق بر پژوهشهای پیشین این است که با هدف آموزشی و از نظرگاه مکتب اهلبیت علیهم السّلام تدوین شده است.
هرچند پژوهش دینپژوهان غربی ازجنبه روش و مسئلهمحوری دارای نکات مثبتی است،اما بهخاطر محدودیتهایی که دارند پژوهشهایشان درباره اسلام درگیر آسیبهای جدی است.در اینجا مهمترین محدودیتهای مستشرقان و آسیبهای تحقیقات ایشان را بررسی میکنیم.
همانطور که میدانید منابع شناخت اسلام-از جمله تاریخ اسلام-به زبان عربی است،امّا آشنایی مستشرقان با این زبان تا سال 1879 میلادی بسیار محدود بوده است.ازاینرو تا پیشتر از آن ناچار بودند در زمینه معارف اسلامی به منابع دست دوم رجوع کنند.
بهویژه در قرون وسطی دو دسته در اروپا زندگی پیامبر اسلام را بیان میکردند:از یکسو،بیزانسیهایی که از طریق شامات اسلام را میشناختند و از
سوی دیگر،مسیحیان اسپانیا که تحت حکومت اسلامی میزیستند و به نام«مستعربون»شناخته میشدند.در این دوره،مهمترین منبع اطلاعاتی مسیحیان اروپا درباره اسلام به زبان اسپانیولی بوده است.اگر از چند مورد استثنا صرفنظر کنیم،تمام کتابهای نگاشته شده درباره زندگی پیامبر اسلام در این قرون غرض و گرایش واحدی داشتند:درصدد اثبات این بودند که حضرت محمد صلّی الله علیه و آله به گواهی زندگی و کارها و سخنانش نمیتوانسته پیامبری راستین باشد! (1)
مستشرقان در دهههای پایانی قرن نوزدهم و نیمه اول قرن بیستم با منابع نخستین اسلامی در سیرهنگاری آشنا شدند و در طول قرن بیستم،چهار منبع اصلی از میان تواریخ و سیرهنگاری اسلامی در دسترس ایشان قرار گرفت:مغازی واقدی،سیره ابن هشام،طبقات ابن سعد و تاریخ طبری.در طول قرن بیستم،مراجع اصلی غربیان در شناخت سیره،علاوه بر قرآنکریم و برخی از صحاح ستّه،این چهار کتاب بوده است. (2)تا این تاریخ،اطلاعات مستشرقان از تاریخ اسلام از طریق نقلهای دیگران بوده است؛یعنی کسانی که هیچگاه نگران دقّت در نقل مطالب نبودند،بلکه به عکس میکوشیدند تصویری منفی از پیامبر اسلام ارائه کنند.همین اطلاعات غلط و مجعول به دست دانشجویان و پژوهشگران
1) (1) .کریمی نیا،مجله آیینه پژوهش،«سیرهپژوهی در غرب»،ش68.
2) (2) .سیره ابن اسحاق را فردیناند وستنفلد در فاصله سالهای 1858-1860 در گوتینگن آلمان به چاپ رساند و سپس آلفرد گیوم ترجمهای انگلیسی از آن همراه با اضافاتی منتشر کرد.طبقات ابن سعد نیز در نه جلد در میانه سالهای 1905-1940 در لیدن هلند به چاپ رسید.پیشتر از این،تاریخ طبری را میخائیل یوهان دخویه در پانزده جلد در همان جا(1879-1901)منتشر کرده بود; و سرانجام مغازی واقدی را مارسِدن جونز در سه جلد در لندن(1966)منتشر کرد.
غربی رسیده و مبنای داوری آنان درباره پیامبر قرار گرفته است.
از اینجا به درستی میتوان حدس زد که چه مقدار تحقیقات شرقشناسان در قرون گذشته دچار آسیب بوده است.این آسیب در عصر حاضر نیز در پژوهشهای مستشرقان با درجه کمتری به چشم میخورد.
اکثر مستشرقان بدون دلدادگی به فرهنگ اسلامی و عمدتاً با نگاهی منفی به اسلام و پیامبر اکرم،به پژوهش درباره آنها پرداختهاند.به همین روی از درک بسیاری از حقایق زندگی پیامبر بازماندهاند. (1)
توضیح مطلب اینکه:
مستشرقان در شناخت شرق و تمدنهای شرقی ناتوانند زیرا همه چیز را از منظر غربی و از نگاه یک فرد بیگانه با عناصر فرهنگ و تمدن شرقی مینگرند؛درحالیکه قدم نخست در شناخت تمدن شرقی این است که یک شرقشناس خود را در جایگاه یک معتقد و وفادار به آن فرهنگ قرار دهد و آموزههای آنان را از درون مطالعه کند.
1) (1) .سیدحسین نصر،از اندیشمندان سنتگرا،درباره نگاه تاریخی شرقشناسان و تحلیل تمدن اسلامی بر اساس این روششناسی چنین میگوید:«در آغاز و انجام مطالعات مستشرقان درباره اسلام،این پیشفرض ناگفته نهفته بود که اسلام نه یک وحی،بلکه تنها پدیدهای است که عاملی انسانی آنرا در موقعیت تاریخی خاصی بهوجود آورده است.در میان این گروه همسرایان،صدای کسانی نظیر لویی ماسینیون،اچ.ای.آر.گیپ و هانری کربن و به دنبال آنها نسلی جدیدتر از محققان همدلشان چون آنماری شیمل به راستی انگشتشمار است.مدتی سپری شد تا اینکه در نیمه دوم سده بیستم مسلمانزادگانی آشنا به زبانهای غربی و روشهای پژوهش علمی برای تبیین سنت فکری اسلامی برای مخاطبان غربی به شیوهای متقن شروع به نوشتن آثار عمیقی درباره اسلام کردند»؛قلب اسلام،سید حسین نصر،ترجمه،مصطفی شهرآیینی،تصحیح:شهرام پازوکی،ص3.
به عبارت دیگر،محقق در شناخت یک تمدن و فرهنگ باید از شیوه تاریخینگری فاصله بگیرد و از دیدگاه توصیفی و پدیدارشناسانه به این شناخت همت بگمارد.رنه گنون در کتاب مطالعه عمومی بر مطالعه تعالیم هندویی در اینباره مینویسد:
خطای بزرگ شرقشناسان این است که به همه امور از نظرگاه و اندیشه جهان غرب مینگرند،حال آنکه شرط نخستین در درک درست هر تعلیم شرقی یا سنتی این است که بکوشیم در حد مقدور خود را در نظرگاه اهل آن تعلیم قرار دهیم.برای بررسی تعالیم شرقی،یک راه نتیجه بخش و مفید بیشتر وجود ندارد و آن این است که این تعالیم را از درون مطالعه کنیم،درحالیکه شرقشناسان همواره به پژوهش بیرونی درباره این تعالیم قناعت کردهاند. (1)
مستشرقان عمدتا غیرمسلمان و معتقد به مکتب و دین خاصی غیر از اسلام هستند.به همین جهت اکثر آنان به مکتب خود وفادار بوده و مسائل اسلام و زندگی پیامبر اکرم را بیطرفانه بررسی نکردهاند.گواه این مدعا آن است که نخستین فعالیت مستشرقان در مطالعات سیره نبوی،ردّیهنویسی بر اسلام از طریق تحریف تاریخ زندگی پیامبر اکرم است.راهبان مسیحی در این دوره بیشتر به جای فهم اسلام و قرآن،آن را براساس عقاید خود و آرای کلامی مسیحیت و غالباً نادرست و کینهتوزانه از اسلام بررسی کردهاند.این تعصبات در دورههایی که بین مسلمانان و مسیحیان درگیری و چالش بوده شدیدتر از دورههای دیگر بوده است.مستندات این مطلب در بخش سیر تاریخی مطالعات مستشرقان درباره پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله خواهد آمد.
1) (1) .بابک عالیخانی،«دین زردشتی از نظرگاه جاویدان خرد؛خرد جاویدان(مجموعه مقالات همایش نقد تجدد از دیدگاه سنتگرایان معاصر)،به کوشش شهرام یوسفیفر،ص116».
رقابت سیاسی بین اسلام و مسیحیت در طول حیات اسلام مطرح بوده است.این رقابتها در تحقیقات مستشرقان بیاثر نبوده است.در این جا به چالشهای مهم میان مسلمانان و مسیحیان اشاره میکنیم و تأثیر آن را در رویکرد دینپژوهان غربی به اسلام و پیامبر به بررسی میگذاریم. (1)بهطور کلی برخورد مستشرقان با تاریخ زندگی پیامبر را میتوان به چند دوره تقسیم کرد.
از آغاز قرون وسطی تا رنسانس،دو واقعیت مهم در دو سوی رخ میدهد:
نخست،تشکیل امپراتوری ارباب کلیسا معروف به«امپراتوری مقدس روم»که برآیند نابودی تمدن قدیم روم،برآمدن قبایل و گروههای بربر شمالی در بخشهای مختلف اروپا،رسمیت یافتن مسیحیت و تشکیل امپراتوری مقدس روم است.در این تلاش،مسیحیت میکوشد تا اروپای متحدی را بسان رم قدیم وبر پایه مسیحیت برپا کند.
دوم،ظهور اسلام،رشد آن و فتوحات مسلمانان که بخش عمده پیشرفت آن به سوی سرزمینهای مسیحینشین در حاشیه دریای مدیترانه است و بدین ترتیب،اسلام رقیب مهم مسیحیت میشود.به علاوه،رئیس این دین مدعی جانشینی حضرت مسیح است و در کنار انکار تثلیث،به صلیب کشیدن مسیح را هم انکار میکند.و اسلام را نسخ کنند.مسیحیت معرفی میکردند تحمل این امر برای کلیسا و امپراطوری روم شرقی بسیار دشوار است.
1) (1) .برای اطلاع بیشتر در این زمینه به کتاب محمد صلّی الله علیه و آله در اروپا از مینو صممی رجوع کنید.در تدوین این بخش از کتاب یاد شده استفاده شد.
در چنین فضایی است که نگرش اروپا به محمد صلّی الله علیه و آله شکل میگیرد.در این زمان آگاهیهایی از پیامبر در اروپا وجود داشت که غالب آنها گرچه برگرفته از برخی متون اسلامی بود،امّا با اوهام و افسانهها درآمیخته و تحت تأثیر این تفکر بود که اسلام آخرین پرده ظهور«دجال»پیش از آمدن مسیح است.
در این دوران،تمدن اسلامی به صورت یک رقیب برجسته برای اروپاییان در آمده بود؛رقیبی که آنان از طریق اسپانیا و«سیسیل»آن را شناختند.این امر حسادت اروپاییها را هم برانگیخت و بدین ترتیب،دلیل اختلاف،تنها دین و پیشرفتهای نظامی نبود،بلکه پیشرفتهای علمی و تمدنی در همه عرصهها نیز اروپا را به حسادت وا میداشت.
«جان دمشقی»از نخستین کسانی است که درباره حضرت محمد صلّی الله علیه و آله کتابی با نام De Haeresbus Liber نوشت و درباره بهرهگیری ایشان از ثروت خدیجه،عشق فراوانش به جنگ و میل جنسی گسترده وی معتقد بود که محمد بهوسیله بدعتگران مشکوک مسیحی اغوا شد و بعد به اغوای عرب پرداخت!
«بید معزز»نویسنده دیگر قرون وسطی بر اعراب بادیهنشین و جنگطلبی آنها تأکید فراوان کرد و آنان را مردمی جاهل،گستاخ و جنگطلب معرفی نمود و در مجموع با استفاده از واژه«ساراسن»ها که در فرهنگ اروپایی به معنای«اعراب بادیهنشین»است،محمد صلّی الله علیه و آله و اسلام را وصف کرد. (1)
برپایی جنگهای صلیبی از سوی ارباب کلیسا،برای منکوبکردن اسلام و مسلمانان و درآوردن سرزمین مقدس از دست آنان است.این دوره دیگری است
1) (1) .مینو صمیمی،محمد صلّی الله علیه و آله در اروپا،ترجمه عباس پویا،ص184.
که چالش میان اسلام و مسیحیت جدی میشود.این نبردها از سال 1095 میلادی آغاز و تا سال 1270 به طول انجامید.این جنگ به تصرف بیتالمقدس و بسیاری از مناطق شامات از سوی مسیحیان منجر شد،تا آنکه در جنگ دوم صلیبی به سال 1148م.«صلاح الدین ایوبی»آنان را از این مناطق بیرون کرد.پس از آن نیز چند جنگ صلیبی دیگر از سوی امپراتوری مقدس در گرفت که همگی به شکست منتهی شد و آنها دیگر به بیتالمقدس دست نیافتند.
پس از جنگهای صلیبی،دورهای طولانی مسیحیان با اسلام کنار آمده،به آسانی با مسلمانان درآمیختند و تحت تأثیر آنان توانستند فرهنگ خود را بازسازی کنند و یا دست کم آن را به بیان فلسفی درآورند.در همان زمان،فرهنگ یهود هم در اسپانیا نیرومند بود و آنان هم متأثر از فرهنگ اسلامی بودند.بدین ترتیب،جماعت مسیحی و یهودی بسیار طبیعی به مطالعه متون اسلامی و اشعار عرب میپرداختند.چیزی نگذشت که شماری از نخبگان مسیحی از ترس ورود همکیشان آنان به فرهنگ اسلامی شروع به بدنام کردن پیامبر اکرم و اسلام کردند.این سرآغاز تصویری دگرگون از پیامبر صلّی الله علیه و آله است که در این نقطه شکل میگیرد.برخی از نخستین افراد از این دست،اسلام را سرآمد ظهور دجال آخرالزمان تصویر میکردند و این کار را با استناد به برخی عبارات کتاب مقدس پی میگرفتند.
اسامی«محوند»یا در مواردی«محون»و«محومت»و در فرانسه«ماحون»و در آلمانی«ماخمت»(که با مفاهیم دیو،عفریت و بت مترادفند)از جمله نامهای داده شده به پیامبر از سوی نویسندگان مسیحی بود.
در این دوره،داستانهای حماسی که در آن به ستایش اروپا میپرداختند،فراوان ساخته شد و دشمن مشترک در همه آنها مسلمانان بودند.در برخی از این داستانها آمده بود که محون حکم بتی دارد که«ساراسن»ها آنرا میپرستند و
مثل مسیحیان که«خدای پدر»و یهودیان که«یهوه»را به کمک میخوانند،آنان هم دست به دامن آن میشوند.بدین ترتیب،محمد صلّی الله علیه و آله در ترانهها و دورههای نمایشی قرون وسطایی اروپا بهعنوان یک بت تصویر میشد.شگفت آنکه در زبان انگلیسی واژه«مَمتری»از محومت گرفته شده و معنای آن پرستش مجسمهها و تصاویر یا همان بتپرستی است.
برخی از داستانهای ساخته شده درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله آنقدر افسانهای و خلاف واقع و در عین حال دور از شأن و شخصیت ایشان است که حتی نقل آن شرمآور است.این سرودهها معمولا میان تودههای مردم دست به دست میگشت و رواجی فراوان مییافت. (1)
هنوز ذهن اروپاییها از برخورد میان مسیحیان و مسلمانان طی نبردهای صلیبی محو نشده بود که ترکها از راه رسیدند و در سال 1453 میلادی قسطنطنیه را گرفتند که هزار سال آرزوی تصرفش را داشتند.آگاهیم که از سال 1054 میلادی میان کلیسای ارتدوکس شرق و کاتولیک غرب جدایی کامل افتاده بود.هرچند به سال 1439 پیمانی اتحادی منعقد کردند،امّا زمان برای وحدت گذشته بود و اکنون پس از گذشت چهارصد سال مرکز کلیسای ارتدوکس سقوط میکرد.از این زمان تا سال 1918 که دولت عثمانی در واپسین روزهای جنگ جهانی از هم گسست،طی پنج قرن،ترکان کابوسی برای مسیحیان اروپا بودند.شگفت آنکه مسلمانان در سال 1492 اسپانیا را بهطور کامل از دست دادند و به این ترتیب حضور آنان در اروپای غربی پایان یافت.بنابراین،در قرن شانزدهم
1) (1) .ر.ک:همان،ص194-205.
میلادی و پس از آن دیگر نامی از اعراب نبود،بلکه همه چیز اسلام برای اروپاییان در«ترکان»خلاصه میشد.به همین دلیل است که در ادبیات این دوره مسیحی،محمد صلّی الله علیه و آله سرشت اهریمنی ترک شناخته میشود؛نه عرب.
توجه داشته باشیم که یکی از نتایج تصرف قسطنطنیه و مهاجرت متفکران روم شرقی به روم غربی و سکونت آنان در شمال ایتالیا،احیای آثار کلاسیک دوره یونان و به تدریج تجدید حیات تفکر اومانیسم بود؛چیزی که سرآغاز رنسانس شناخته شده و با به میدان آمدن صنعت چاپ تحولی شگرف در اروپا آغاز کرده است.
اما نه رنسانس و پدیده اومانیسم،نه آغاز پیشرفتهای تکنیکی و نه اطلاعات ارائه شده از سوی مسافران اروپایی به خاورمیانه و ایران،هیچکدام اثری در نگره اروپاییان درباره پیامبر صلّی الله علیه و آله نگذاشت.در این دوره نیز آثار بسیار متعصبانهای درباره پیامبر نوشته شد.
از روزگار پس از تصرف قسطنطنیه به بعد،آنچه در ادبیات مذهبی اروپا درباره اسلام آمده،راجع به قساوت ترکها و خونریزیهای آنان است.در نگاه اینان شرارت کارهای ترکها به حساب اسلام گذاشته میشد.
شدت دشمنی با ترکها،سبب شد تا«کریستوفر مارلو»در اشعارش به سال 1588،از تیمور بهخاطر حملهاش به ترکان ستایش کرده و از زبان تیمور،دشنامهای فراوان به محومت دهد و صحنهای را وصف کند که تیمور دستور سوزاندن قرآن را داده است.در این اثر،تیمور مانند یک مسیحی ظاهر میشود.
واقعه قسطنطنیه از وقایعی است که حتی تا امروز هم جراحت آن در قلب مسیحیان هست.ازاینرو در نمایشنامهها و اشعار پس از آن،فراوان انعکاس یافته است.حتی«شکسپیر»در نمایشنامه«هنری پنجم»که حدود سال 1600
نوشت،از قول وی به«کاترین»دختر پادشاه فرانسه نقل کرده که بیا با هم گل پسرکی را بیامیزیم،نیم فرانسوی،نیم انگلیسی که به قسطنطنیه برود و ریش ترکان را به چنگ گیرد و با آنان به چالش برخیزد.
شکست ترکان در خارج از وین در سال 1683،آغاز کاهش خطر ترکان برای اروپا و رفع نگرانیهای ناشی از این دولت بود.از سوی دیگر،قرن هجدهم،دوران روشنگری و رواج اومانیسم بود.دوران کانت(1724-1840)دوره حاکمیت خرد و به اصطلاح عصر خرد است.این زمان به تدریج آزادی فکری هم پدید آمد و میتوانستند هرچند با محدودیت و سانسور،مطالبی را که در دلشان میگذشت،به زبان آورند.
در قرن هجدهم حملات به اسلام و پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله همچنان ادامه داشت و تنها تفاوت آن با گذشته در این بود که منتقدان تمام توجه خود را بر شخص پیامبر متمرکز کردند؛نه دین اسلام.در عین حال،این دوره همانطور که گاه مطالب گذشته را تکرار میکرد،گاه آثاری متفاوت هم عرضه میکرد.
از قرن هجدهم به بعد گرچه نویسندگان آزاداندیشی در بین مستشرقان دیده میشود که با تعصب کمتری زندگی پیامبر اکرم را تدوین کردهاند.امّا رقابتهای دینی،سیاسی و...همچنان ادامه دارد.ارائه کاریکاتورهای موهن در دانمارک و ساخت فیلمهای اهانتآمیز در آمریکا از جمله آنهاست.
گرچه بسیاری از مستشرقان به وجود روایات و گزارشهای نادرست در منابع تاریخی و حدیثی توجه دارند،امّا شیوه مطلوب نقد را در اختیار ندارند.
هارالد موتزکی،از حدیثپژوهان غربی که اخیراً مجموعه مقالاتی در باب
سیره ویرایش و چاپ کرده است. (1)در مقدمه کتاب نواقص کار پیشینیان را چنین برمیشمارد:
الف)فقدان بررسیهای سیستماتیک در باب نقد منابع روایی سیره پیامبر.نخستین تدوینکنندگان سیره نبوی در غرب،هر آنچه که به نظر خود صلاح میدانستهاند،از منابع روایی اسلامی گزینش کردهاند.مطالعات نقدی در باب سیره و مقایسه و تاریخگذاری این نقلها و روایات مختلف،پیش شرط اصلی بهرهگیری از آنها بهعنوان مصادر تاریخی است.
ب)روشهای ارزیابی و سنجش اعتبار روایات سیره تاکنون مورد کمترین مداقّه قرار نگرفتهاند.تقریباً هیچگونه ملاکی در مقایسه متن روایات وجود نداشته است و تحلیل اسناد روایات نیز با وجود اندک پیشرفتهایی در یکی-دو دهه اخیر،به ندرت در باب روایات سیره مطرح شده است.
ج)به دلیل این دو نقیصه،بحث و مناقشه در باب اعتبار منابع در سطحی بسیار انتزاعی،و نه بر مبنای خودِ روایات سیره مطرح شده است.تردید و شکاکیت غربیان نسبت به اعتبار این منابع،در دامن بحثهای مربوط به روایات فقهی پرورده شده است.برخی مدعیاند که یافتههای این حوزه را میتوان به روایات سیره نیز تعمیم داد و عدهای نیز با این سخن مخالفت میکنند،ولی هیچ یک به تفصیل در جزئیات مسئله و بر مبنای خود منابع سیره تحقیقی نکردهاند.
د)کتابهایی که تاکنون در شرح سیره و تاریخ زندگی پیامبر تألیف شدهاند،دامنه محدودی از منابع را دربرمیگیرد.این منابع(واقدی،ابن سعد،ابن هشام و طبری)،تنها و تنها مجموعه روایات تدوین یافته سیره از قرن
1) (1) .این کتاب که در سال 2000 میلادی توسط انتشارات بریل در لیدن هلند به چاپ رسیده است،معضل منابع در سیرهنگاری پیامبر نام دارد که مجموعه 10 مقاله کوتاه و بلند از محققان غربی در زمینه سیره و حدیث،ارائه شده در پنجاهمین سالگرد تأسیس دپارتمان زبان و فرهنگ خاورمیانه در دانشگاه نایمجن( Nijmegen) هلند(اکتبر1997)است.
سوم هجری هستند.روایات موجود در منابع متأخر هنوز به گونهای روشمند و سیستماتیک بررسی و با روایات کهنتر مقایسه نشدهاند. (1)
گاهی مستشرقان از طرف مؤسسات و بنیادهایی برای خاورشناسی فرستاده میشوند که اغراض سیاسی یا نظامی و به تعبیر بعضی از اندیشمندان،اهداف تبشیری و استعماری دارند و یا اینکه شخصاً وابسته به تفکری بودهاند که مخالفت با اسلام در برنامههای آنان قرار داشته است.
گاه دیده میشود که به جهت عوامل یاد شده،پارهای از آثار دینپژوهان غربی از روش تحقیق علمی و نگاه منصفانه برخوردار نیست.بهعنوان مثال نگاهی اجمالی به آثار پژوهشگران مارکسیست پیرامون تاریخ و فرهنگ اسلامی یا کسانی مانند گلدتسیهر،لامنس و باجر،جورج پرسی برای اثبات این امر کافی است.هملیتون گیب،شرقشناس برجسته درباره پارهای از خاورشناسان مینویسد:
در سالهای اخیر نگاه منفی مبلغان مسیحی-که در واقع نخستین شرقشناسان بودهاند-بهتر از سابق شده است و همدلانهتر و عملیتر به تمدن شرقی نگریستهاند،امّا باز پیشداوری و نگاه برتریجویانه ذاتی فکر آنان است که در ارزیابی هر یک از نوشتههای ایشان باید آن را به حساب آوریم. (2)
رامین جهانبگلو دراینباره میگوید:
درباره اسلام مایه تأسف است که بیشتر کسانی که به حوزه مطالعات اسلامی روی آوردند یا از رهگذر لغتشناسی زبان عربی و فارسی و تاریخ این دو قوم
یا تنها از رهگذر تاریخ آنها به این عرصه گام نهادند و از اینرو در واقع متفکر نبودند.بیشتر در وهله نخست میسیونرهایی بودند که اسلام را برنتابیده و خواهان اثبات کذب آن بودند.البته استثناهای ناچیزی هم در کار بوده است. (1)
البته این مطلب به معنای متهمکردن همه مستشرقان به غرضورزی نیست؛چه اینکه در میان آنان اندیشمندان منصف،فراوان وجود دارد.منتقدان به شرقشناسی نیز به این مطلب معتقدند. (2)
وجود مذاهب و فرقههای مختلف اسلامی و عدم تفکیک بین آنها از مسائلی است که در داوریهای غیرعلمی مستشرقان بیتأثیر نبوده است.چون گاه دیده میشود که بعضی از اسلامشناسان غربی درباره یک مسئله بر اساس تفکر یک مذهب خاص از مذاهب اسلامی اظهارنظر میکنند و آنرا درباره دیگر مذاهب تعمیم میدهند و این امر موجب پارهای لغزشها و آراء سست گردیده است.
علاوه بر این،آنان بهجای شناخت اسلام از طریق مطالعه مسائل اعتقادی و بنیادین،از مسائل فرعی و با روش تاریخنگری شروع کردهاند.توضیح آنکه اگر ما معارف اسلامی را مانند یک مخروط فرض کنیم،مسائل اعتقادی در رأس هرم قرار دارند.در صورتی که آنها به درستی فهم شوند،بسیاری از مسائل خود به خود حل میشوند،امّا اگر از قاعده مخروط شروع کنیم،مسائل زیادی برای ما مطرح میشود که به آسانی قابل حل نیست.مستشرقان روش دوم را انتخاب کردهاند و به همین جهت درک درستی از اسلام ناب ندارند.
تصویری که خاورشناسان از زندگی و شخصیت حضرت محمد صلّی الله علیه و آله ارائه کرده،در بسیاری از موارد با تصویر ارائه شده از سوی مورّخان مسلمان متفاوت است.این امر،علاوه بر بینش دینی،سیاسی و علمی خاورشناسان،به شیوه مطالعات آنان در زمینه مسائل تاریخ اسلام بازمیگردد.از آنجا که آنان روش درستی در مطالعه تاریخ اسلام برنگزیدهاند،در بررسی و تحلیل بسیاری از حوادث و ماجراهای عصر رسول خدا صلّی الله علیه و آله چنانکه باید کامیاب نبودهاند.در این درس،اشکالات اساسی در روش تاریخنگاری مستشرقان بررسی میشود.برای این مقصود،دائرة المعارف اسلام لیدن که در بین دائرة المعارفها و آثار مستشرقان از اعتبار علمی برخوردار است بهعنوان نمونه انتخاب شد.
گرچه اشکالاتی که در اینجا مطرح خواهد شد،ناظر به مقاله محمد پیامبر اسلام در دائرة المعارف اسلام لیدن است،امّا بدون تردید،قابل تعمیم و پیگیری در دیگر آثار تاریخی خاورشناسان درباره پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله میباشد.
این بخش از دائرة المعارف توسط آقایان اف.بول، (1)ای.تی.ولش، (2)آنه مارشیمل، (3)نوت (4)و ترود الرت (5)نوشته شده است که از افراد سرشناس در مطالعات اسلامی هستند.
این مقاله نسبت به آثار قرون وسطی و حتی آثار قبل از آن درباره پیامبرخاتم صلّی الله علیه و آله منصفانهتر و به واقع نزدیکتراست،امّا بهخاطر محدودیتهای علمی،سیاسی و دینی که اکثر خاورشناسان در آن گرفتارند،نگارندگان آن از درک بسیاری از حقایق محرومند و آنها را در مواردی وارونه و تحریف کردهاند.بخشی از این مشکل به شیوه تاریخنگاری آنان باز میگردد که در پی میآید.
برداشت نویسندگان این مقاله در دائرة المعارف اسلام و تحلیلهایی که درباره حوادث تاریخ اسلام ارائه کردهاند،با مبانی نظری اسلام و واقعیتهای تاریخی منافات دارد.این امر،علاوه بر بینش دینی،سیاسی و علمی خاورشناسان،به شیوه مطالعات آنان در مسائل تاریخی اسلام باز میگردد.در اینجا مهمترین اشکالات آنان را مرور میکنیم:
نویسندگان مقاله یاد شده،برای تبیین و مستندسازی مطالب خود در زمینه تاریخ اسلام،بهطور گسترده از قرآنکریم استفاده کردهاند،امّا ضوابط و معیارهای
لازم در بهرهگیری از قرآن را رعایت نکردهاند.
توضیح اینکه قرآن بهعنوان یک حقیقت بزرگ الهی،کتابی منسجم،عمیق و وزین است.خداوند متعال خطاب به پیامبر فرمود:
إِنّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً ؛ (1)در حقیقت ما به زودی بر تو گفتاری گرانبار القا میکنیم.
از اینرو،خداوند پیامبراعظم صلّی الله علیه و آله را بهعنوان مفسّر و مبین آن فرستاد:
...وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَیْهِمْ وَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ ؛ (2)و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم تا برای مردم آنچه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی،و امید که آنان بیندیشند.
مفسران برای استفاده از قرآَن،افزون بر آشنایی با زبان عربی،آشنایی با حقایق تاریخ اسلام،سخنان پیامبر اکرم و ائمه اطهار علیهم السّلام در تفسیر آیات و شناخت مجموعه معارف قرآن را ضروری میدانند.زیرا آیات قرآن مجموعاً ساختاری به همپیوسته را تشکیل میدهند که معانی و معارف آن باید در کنار هم فهمیده شوند.برخی آیات قرآن مفسّر برخی دیگرند.قرآن در بیان مسائل شیوهای ویژه خود دارد و در بسیاری از موارد چنانچه آیهای بدون عرضه بر آیات مشابه اخذ شود،مفهومی پیدا میکند که با مفهوم آیات هممضمونش،بهکلی متفاوت است. (3)
بهعنوان نمونهای از شیوه خاص قرآن میتوان از آیات«محکم»و«متشابه»نام برد.فهم درست آیات متشابه بدون ارجاع به محکمات میسّر نیست:
هُوَ الَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ الْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ ؛ (1)اوست کسی که این کتاب[قرآن]را بر تو فرو فرستاد.پارهای از آن،آیات محکم[صریح و روشن]است.آنها اساس کتابند؛و[پارهای]دیگر متشابهاتند[که تأویلپذیرند].امّا کسانی که در دلهایشان انحراف است،برای فتنهجویی و طلب تأویل آن[به دلخواه خود]از متشابه آن پیروی میکنند.
همچنین از شیوههای خاص قرآن است که ابعاد مختلف یک موضوع را در آیات متعدد و سورههای مختلف بیان کند.گاهی دستوری مطلق مقید شده یا مفهومی عام تخصیص خورده است.از اینرو،داوری درباره دیدگاه قرآن نسبت به یک موضوع باید پس از بررسی همه آیات درباره آن باشد؛مثلاً آیاتی که بهطور مطلق دستور جنگ با کفار را صادر میکنند باید با آیاتی که آن را محدود به محاربان و پیمانشکنان میدانند تفسیر شوند.در غیر این صورت نمیتوان به دیدگاه قرآن درباره جنگ با کفار دست یافت. (2)
1) (1) .آل عمران،آیه7.
2) (2) .آیات مربوط به جهاد با کفار عبارتند از: وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلّهِ... (انفال،آیه 39)؛و با آنها پیکار کنید تا فتنه برچیده شده و دین(و پرستش)همه مخصوص خدا باشد؛ قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ (توبه،آیه 14)؛با آنها پیکار کنید که خداوند آنان را به دست شما مجازات میکند و آنها را رسوا میسازد و شما را بر ایشان پیروز میکند و سینه مؤمنان را شفا میدهد. این دو آیه بهطور مطلق جنگ با کفار را لازم میدانند؛امّا آیات دیگر این اطلاق را مقید به محاربان و پیمانشکنان میکنند: إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ (توبه،آیه 4)؛مگر کسانی از مشرکان که با آنان عهد بستید و چیزی از آن را در حق شما فروگذار نکردند و احدی را بر ضد شما تقویت ننمودند.عهد و پیمان آنها را تا پایان مدتشان محترم بشمرید.زیرا خداوند پرهیزگاران را دوست دارد. وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ (بقره،آیه190و 191)؛با کسانی که به جنگ و دشمنی با شما برخیزند،در راه خدا جهاد و پیکار کنید،ولی ستم و تجاوز نکنید که خدا ستمکاران را دوست ندارد.
بنابراین با بررسی یک آیه از قرآن نمیتوان گفت نظر قرآن این است؛بلکه باید گفت این آیه از قرآن چنین میگوید.با بررسی همه آیات قرآن در آن زمینه است که میتوان گفت دیدگاه قرآن این است و تا زمانی که روایات مربوطه بررسی نشده،نمتوان گفت نظر اسلام این است،زیرا اسلام متشکل از آیات قرآن کریم و سنت نبوی و علوی است.
این امر مهم و ضروری در استنادات نویسندگان مقاله محمد پیامبر اسلام به قرآنکریم مورد توجه قرار نگرفته است.در اینجا دو نمونه از آنها را نقل و نقد میکنیم:
الف)دائرة المعارف اسلام درباره دین پیامبرخاتم صلّی الله علیه و آله مینویسد:
از هر لحاظ،طبیعیترین فرضیه این است که وی اصولاً در(باور به)برخی از مفاهیم دینی محیط اجتماعی خویش سهیم بوده است.[برای مثال در]آیهای که در سوره ضحی آمده است از پیامبر میپرسد:آیا تو را گمراه(ضالّ)نیافت و سپس هدایت کرد: وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی؛ 1 این فرضیه در آیات دیگر نیز بیشتر تأیید میشود.از جمله آیه 52 سوره شوری:نمیدانستی که کتاب و ایمان چیست. (1)
نویسنده با تمسک به دو آیه فوق بدون توجه به آیات دیگر قرآن،تفسیر اهلبیت علیهم السّلام و گزارشهای تاریخی،به شرک حضرت قبل از بعثت حکم کرده و برداشتی نادرست.از آیه وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی ارائه نموده است؛در صورتی که اگر به معیارهای مذکور-که از مبادی نخستین استفاده از قرآن است-توجه
1) (2) .محمود تقیزاده داوری،تصویر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام،ص24.
میکرد،هرگز از آیه چنین برداشتی نمیکرد.برای روشنشدن ناروایی این برداشت دو نکته را یادآور میشویم:
1.واژه«ضال»در لغت به معنای گمشده،گمنام و گمراه بهکار رفته است. (1)اگر ضال در آیه به معنی گمشده و یا گمنام باشد،مشکلی پیش نمیآید،و اگر به معنی گمراه باشد،با توجه به آیات دیگر منظور از آن گمراهی بهعنوان یک امر وجودی نیست،بلکه مقصود فاقد هدایت و دسترسی نداشتن به رسالت قبل از بعثت است.
توضیح مطلب اینکه گمراهی و ضلالت دو نوع است:ضلالت بهعنوان امر وجودی در نفس که موجب ظلمت و کفر و شرک است،و ضلالت بهعنوان امر عدمی و به مفهوم فاقد هدایت.بر این اساس معنای وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی این است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نیز همانند دیگر موجودات فاقد هدایت و نیازمند عنایت و هدایت الهی بود؛چنانکه آیه ...رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی 2 (پروردگار ما کسی است که به هر موجودی آنچه لازمه آفرینش او بود داده،سپس او را هدایت کرده است)این حقیقت را درباره همه موجودات بیان میکند. (2)
روایات دال بر اینکه پیامبر قبل از بعثت نیز خداوند یگانه را پرستش میکرده (3)و از بت و بتپرستی متنفر بوده است، (4)این مطلب را تأیید میکنند.مرحوم مجلسی بر اساس برخی روایات،براینباور است پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله پیش از
بعثت دارای مقام نبوت بوده و در چهل سالگی به رسالت مبعوث شده است. (1)
2.از نظر قرآنکریم مقام امامت و نبوت به افرادی نمیرسد که قبلاً اهل شرک یا گناهان دیگر بودهاند:
وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ ؛ (2)و چون پروردگار ابراهیم،وی را با صحنههایی بیازمود و او به حدّ کامل آن امتحانات را گذراند،به وی گفت:من تو را امام خواهم کرد.ابراهیم گفت:از ذریهام نیز کسانی را به امامت برسان.فرمود عهد من به ستمگران نمیرسد.
مفسران بر دلالت این آیه به عصمت انبیا اتفاق نظر دارند. (3)
علامه طباطبایی رحمه الله درباره چگونگی دلالت این آیه بر عصمت پیامبران بهطور مطلق مینویسد:
جمله لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ (عهد من به ستمکاران نمیرسد)،مطلق هر کسی است که ظلمی (4)از او صادر شود،هر چند یک ظلم و آن هم ظلمی بسیار کوچک مرتکب شده باشد؛حال چه آن ظلم شرک باشد و چه معصیت،چه در همه عمرش باشد و چه در ابتدا و بعد توبه کرده و صالح شده باشد،چنین کسی نمیتواند امام باشد.پس امام تنها آن کسی است که در همه عمر حتی کوچکترین ظلمی مرتکب نشده باشد.
توضیح مطلب اینکه مردم به حکم عقل از یکی از چهار دسته بیرون نیستند
و دسته پنجمی هم برای این تقسیم نیست:یا در تمام عمر ظالمند یا در تمام عمر ظالم نیستند،یا در اول عمر ظالم و در آخر توبهکارند و یا بهعکس،در اول صالح و در آخر ظالمند.شخصیت ابراهیم علیه السّلام برتر از این است که از خدای تعالی درخواست کند که مقام امامت را به دسته اول و چهارم از ذریهاش بدهد؛پس بهطور قطع دعای او شامل حال این دو دسته نیست.
باقی میماند دوم و سوم؛یعنی کسی که در تمام عمرش ظلم نمیکند و کسی که اگر در اول عمر ظلم کرده،در آخر توبه کرده است.از این دو قسم،قسم دوم را خدا نفی کرده است،باقی میماند یک قسم و آن کسی است که در همه عمر هیچ ظلمی مرتکب نشده است.پس از چهار قسم بالا دو قسمش را ابراهیم از خدا نخواست و از دو قسمی که خواست،یک قسمش مستجاب شد و آن کسی است که در تمام عمر معصوم باشد. (1)
همین معنا در حدیثی آمده است که عبدالله بن مسعود از پیامبر نقل میکند:
خداوند به ابراهیم فرمود:لا اعطیک عهدا للظالم من ذریتک،قال:یا رب ومن الظالم من ولدی الذی لاینال عهدک؟قال من سجد لصنم من دونی لا اجعله اماما ابدا ولایصلح ان یکون اماما؛من پیمان امامت را به ستمکاران از دودمان تو نمیبخشم.ابراهیم عرض کرد:ستمکارانی که از دودمانم این پیمان به آنها نمیرسد کیانند؟خداوند فرمود:کسی که برای بتی سجده کرده هرگز او را امام نخواهم کرد و شایسته نیست که امام باشد. (2)
از آنچه گذشت روشن شد نویسندگان دائرة المعارف اسلام،بدون توجه به آیات دیگر قرآن،تفسیراهلبیت علیهم السّلام و گزارشهای تاریخی،از آیه وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی برداشت خاصی نمودهاند که قابل پذیرش مفسّران قرآنکریم نیست.
ب)نمونه دیگر از برداشت سطحی از آیات قرآنکریم و تجزیه ناروای آن از
سوی نویسندگان این دائرة المعارف،انکار تأسیس دین توسط پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با تمسک به آیاتی است که حضرت را انذاردهنده معرفی میکنند.ایشان پس از اینکه درباره پیوند اسلام با مسیحیت و یهود مطالبی گفتهاند که جای تأمل جدّی است،مینویسند:
طی سالهای حضور محمد در مکه کاملاً روشن است که وی در فکر بنا نهادن دین تازهای نبود.وظیفه او تنها انذار بود: فَفِرُّوا إِلَی اللّهِ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ* وَ لا تَجْعَلُوا مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ إِنِّی لَکُمْ مِنْهُ نَذِیرٌ مُبِینٌ ، (1)قُمْ فَأَنْذِرْ ، (2)کَلاّ إِنَّها تَذْکِرَةٌ 3 و فَذَکِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَکِّرٌ . (3)یعنی وظیفه داشت اعراب را که قبلاً پیامبری بر آنان فرستاده نشده بود، (4)از نزدیکشدن روز جزا آگاه سازد.این انذار که قبلاً بهطور مستقیم به اعراب ارائه نشده بود،اکنون به منزله یک قرائت عربی روشن(قرآن عربی)اعلام میگردید. (5)
اولا از آیاتی که پیامبر را انذاردهنده معرفی کرده است،نمیتوان استفاده کرد که وی در فکر بنا نهادن دین جدیدی نبوده است؛زیرا اثبات شیء نفی ما عداه نمیکند.ثانیاً این برداشت،با آیات دیگر قرآنکریم سازگار نیست.خداوند متعال در آیات متعددی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله را رسول الهی میداند که اسلام را بهعنوان دینی آورده که آینده از آن او است:
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ؛ 1 او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا او را بر همه آیینها غالب گرداند،هر چند مشرکان کراهت داشته باشند. (1)
در آیه دیگری خداوند متعال حضرت رسول را پیامبر همه جهانیان معرفی کرده است:
وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ کَافَّةً لِلنّاسِ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ لکِنَّ أَکْثَرَ النّاسِ لا یَعْلَمُونَ ؛ (2)ما تو را جز برای همه مردم نفرستادیم تا(آنها را به پاداشهای الهی)بشارت دهی و(از عذاب او)بترسانی،ولی اکثر مردم نمیدانند.
این آیه به جهانیبودن دعوت پیامبر اسلام اشاره دارد.محتوای این آیه شریفه همانند آیه اوّل سوره فرقان است:
تَبارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً ؛جاوید و پر برکت است خداوندی که قرآن را بر بندهاش نازل کرد تا همه جهانیان را انذار کند.
و مانند آیه 19 سوره انعام:
...وَ أُوحِیَ إِلَیَّ هذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَکُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغَ... ؛این قرآن بر من وحی شده تا شما و همه کسانی را که این سخن به آنها میرسد انذار کنم. (3)
در حدیثی پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله عمومیت دعوت خود را بهعنوان یکی از افتخارات بزرگ میداند:اعطیت خمسا-ولااقول فخرا-بعثت إلی الاحمر والاسود...؛ (4)خداوند پنج چیز را به من مرحمت فرموده است-و این را از روی فخر و مباهات نمیگویم(بلکه از سر شکر نعمت میگویم):من بر همه انسانها از سفید و سیاه مبعوث شدم.
در آیه دیگری قرآنکریم حضرت محمد صلّی الله علیه و آله را خاتم پیامبران معرفی میکند:
ما کانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَدٍ مِنْ رِجالِکُمْ وَ لکِنْ رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً ؛ (1)محمد پدر هیچیک از مردان شما نبود،ولی رسول خدا و خاتم و آخرینِ پیامبران است و خداوند به هر چیز آگاه است.
با توجه به آیات مذکور،نادرستی برداشت نویسندگان دائرةالمعارف اسلام از آیاتی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را انذاردهنده معرفی میکنند آشکار میشود.
واقعیتهای تاریخی نیز ناروایی ادعای این نویسندگان را تأیید میکنند.از جمله آنها اعزام سفیر از سوی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نزد امپراتورها و پادشاهان متعدد و دعوت آنان به دین اسلام است. (2)
صحت بسیاری از مطالب درباره تاریخ زندگی پیامبر به اثبات رسیده،امّا به دلایلی،مطالبی نادرست در کتابهای تاریخی و روایی مربوط به زندگی ایشان راه یافته است. (3)نظر به این موضوع،تعیین معیار و ضوابط برای بهرهگیری از آنها
1) (1) .احزاب،آیه40.
2) (2) .احمدی میانجی،مکاتیب الرسول،ج2 و3.
3) (3) .ریشههای راه یافتن مطالب نادرست به منابع عبارتند از: الف)خیانت منافقان:امام علی علیه السّلام احادیثی را که در دست مردم است،به چهار دسته تقسیم میکند و تنها یک دسته از آنها را قابلقبول و منطبق بر واقع میداند و دیگر موارد را مخدوش و غیرقابل استناد میشمارد.ایشان درباره خیانت منافقان میفرماید:احادیثی که در دسترس مردم است،هم احادیث حق و راست است و هم احادیث باطل و دروغ...در روزگار پیامبر صلّی الله علیه و آله آنقدر دروغ به آن حضرت نسبت داده شد که ایستاد و خطابه ایراد کرد و فرمود:هرکس از روی عمد به من دروغ نسبت دهد،جایگاهش پر از آتش است.همچنین میفرماید:افرادی که حدیث نقل میکنند،چهار دستهاند که پنجم ندارد:اولین گروه،منافقان هستند.منافق به ایمان تظاهر میکند و نقاب اسلام بر چهره دارد،نه از گناه میترسد و نه از آن دوری میجوید و از روی عمد به پیامبر دروغ نسبت میدهد.اگر مردم میدانستند که او منافق و دروغگو است،از او نمیپذیرفتند و گفتار دروغین او را باور نمیکردند؛امّا با ناآگاهی میگویند:«او از اصحاب پیامبر است،رسولخدا صلّی الله علیه و آله را دیده و از او حدیث شنیده و از او گرفته است»؛پس حدیث دروغین او را قبول میکنند...؛نهج البلاغه،خطبه210. ب)فاصله زمانی میان راویان و مورخان و رخدادها:سیاست جلوگیری از نوشتن حدیث در قرن نخست و دشواریهای دیگر موجب شد کتابهای روایی و تاریخی با یک قرن تأخیر تدوین شوند؛ازاینرو بسیاری از حقایق به صورت صحیح منتقل نگردیدهاند.همچنین اختلاف زیادی در گزارههای تاریخی و روایات نقل شده از معصومان وجود دارد.(ر.ک.الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله،سید جعفر مرتضی العاملی،ج1،ص1-250). ج)فشار امویان و عباسیان:عدهای از مورخان یا از درباریان و جیرهخواران سلاطین بودند و یا از کسانی که از حاکمان حساب میبردند؛لذا در موارد بسیاری موافق میل زمامداران خودسر سخن گفته و حقایق فراوانی را کتمان یا تحریف نمودهاند؛بهویژه نسبت به پیامبر و اهلبیت او بیمهری کرده و بسیاری از مسائل مربوط به آنان را کتمان نموده و یا تحریف کردهاند.(ر.ک.نشر و کتمان فضایل اهلبیت علیه السّلام،علی هاشمی)،ریشه اصلی این انحراف،سیاست امویان بود که دشمنی دیرینهای با بنیهاشم،شخص پیامبر و اسلام که در برابر شهوات و منافع دنیوی آنان بود،داشتند.(ر.ک.موسوعة التاریخ الاسلامی،هادی یوسفی غروی،ج1،ص42-53). د)تهمت و افترا:برخی از مورخان برای توجیه اعمال زشت خلفای اموی و عباسی نسبتهای ناروا به پیامبر اعظم و خاندان پاک او دادند.از اینرو،در کتابهای تاریخی و روایی،حتی در کتابهایی که نزد اهلسنت به«صحاح»معروفند،مطالب نادرست فراوانی به پیامبر نسبت داده شده است.(ر.ک.سیری در صحیحین،صادق نجمی). ه)تعصبهای نادرست:گرایشهای فرقهای یا نژادپرستانه و در نتیجه انگیزههای غیر حقطلبانه برخی از مورّخان،آفت دیگری است که همواره چهره تاریخ اسلام را مخدوش کرده است. و)اسرائیلیات:برخی از دانشمندان اهل کتاب با سوء استفاده از کماطلاعی خلفا و اطرافیان آنان با نقل افسانهها و مطالب بیاساس در صدد بیاعتبار ساختن اسلام و مخدوشکردن چهره پیامبر عظیمالشأن آن بودهاند.افرادی چون کعب الاحبار،وهب بن مُنبّه و سیف بن عمر حکایتها و روایتهایی جعلی وارد تاریخ اسلام کردهاند؛محمد تقی دیاری،ص95-187. بنابراین،هر آنچه در کتابهای تاریخی و روایی نقل شده است،بهراحتی نمیتوان پذیرفت و توجه به آیین نقد و تحلیل تاریخ زندگی پیامبر و سیره آن حضرت ضروری است.
اجتنابناپذیر است.ازاینرو محققان مسلمان ضوابطی را برای دستیابی به حقایق تاریخی وگرفتار نشدن در دام احادیث جعلی و اخبار دروغ اندیشیدهاند که به این معیارها در نگارش مقاله مذکور توجه نشده است.در اینجا به داوری این ضوابط درباره تاریخنگاری دائرة المعارف اسلام میپردازیم:
از اصول مسلم تاریخنگاری ارائه سند تاریخی برای نکات گفته شده درباره حوادث و جریانهای گذشته است.این اصل مهم،در تاریخنگاری مقاله محمد پیامبر اسلام رعایت نشده است.نویسندگان این بخش از دانشنامه در موارد بسیاری بدون ارائه سند،درباره زندگی پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله و سیره آن حضرت اظهار نظر کردهاند.بهویژه در مواردی مسلمات تاریخی را بدون ارائه کمترین سند زیر سؤال بردهاند.در اینجا دو نمونه از آنها را نقل میکنیم:
1.درباره ولادت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله بر خلاف اسناد تاریخی مینویسند:
امّا این فرض که طبق عقاید سنتی،او در عام الفیل به دنیا آمده،پذیرفتنی نیست؛زیرا حمله ابرهه به مکه میبایست مدتها پیش ازسال 570 میلادی رخ داده باشد.دلیل بهتری در دست داریم که تولد وی را در اواخر دهه 570 بدانیم.
از آنجا که اخبار سنتی بسیار گوناگون و نیز حاوی عناصریاند که به وضوح بر داستانهای دورههای بعد مبتنیاند،بهترین راه این است که باب بحث در زمینه تولد محمد را باز بگذاریم. (1)
1) (1) .تصویرحضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام،ص20.
این اظهارنظر در حالی است که اکثر متون کهن تاریخی،عام الفیل را سال ولادت حضرت میدانند. (1)
2.درباره بیعت مردم مدینه و نوع تعامل پیامبراعظم صلّی الله علیه و آله با آنان بدون ارائه کوچکترین دلیلی مینویسند:
امّا تردیدی نیست که اهل مدینه چندان تمایلی به جذب یک مبلغ الهامگرفته نداشتند،بلکه به جذب رهبری سیاسی متمایل بودند که بتواند روابط سیاسی آنان را دوباره سامان بخشد...این وضعیت ما را با یکی از مشکلترین مسائل زندگی محمد صلّی الله علیه و آله روبهرو میسازد.شخصیت دوگانهای از او که به روشنی فراوان در منابع ارائه میشود.شخصیتی که الهامگرفته و شیفته دین که اندیشههایش عمدتاً حول محور روز رستاخیز میگردید...اکنون با مهاجرت به مدینه وارد مرحله سکولار میشود و ناگهان با چهره یک نابغه سیاسی ظاهر میشود. (2)
این مطالب بدون توجه به اقتضائات جامعه مدینه و از نظرگاه مسیحیت که سیاست را از دیانت جدا میداند،گفته شده و هیچ سند تاریخی برای آن ارائه نگردیده است.منابع تاریخی به روشنی گواهی میدهند که پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله در مدینه نیز همانند دوران مکه به مسائل عبادی و معنوی توجه داشته و دخالت او در سیاست نیز در همین جهت بوده است. (3)آیات نازل شده قرآنکریم در مدینه نیز این را تأیید میکنند.
1) (1) .ابن هشام،السیرة النبویة،ج1،ص158؛تاریخ خلیفه،خلیفة بن خیاط،تحقیق:سهیل زکار،ص15؛تاریخ الامم و الملوک،ابن جریر طبری،ج2،ص155؛تاریخ الیعقوبی،احمد بن واضح یعقوبی،ج2،ص7؛مروج الذهب،مسعودی،ج2،ص268 و بلاذری،أنساب الأشراف،احمد بن یحیی،ج4،ص301.
2) (2) .تصویرحضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام،ص42.
3) (3) .عبدالمحمدی،درآمدی بر سیره اهل بیت علیهم السّلام،ص189-211.
مطالب بدون مدرک و سند دائرة المعارف اسلام فراوانتر از آن است که در این مجال کوتاه بتوان همه آنها را نقل کرد. (1)
از اصول تحقیق در مسائل تاریخی بهویژه تاریخ زندگی پیامبر این است که محقق ابتدا به مبّرا بودن سند از وجود دروغگویان،جاعلان حدیث و سیاستبازان و تاریخ زندگی راویان و ارتباطهای سیاسی و اجتماعی آنان توجه کند. (2)گرچه در برخی از گزارههای تاریخی امکان بررسی سندی وجود ندارد،امّا در موارد بسیاری ممکن است و محققان برهمین اساس نادرست بودن برخی گزارشهای تاریخی را که تا مدتها مبنای تحلیلهایی بوده است اثبات کردهاند. (3)
نویسندگان دائرة المعارف اسلام،در مواردی با اعتماد به یک خبر ضعیف حوادثی را نقل و تحلیل و نتایج مهمی را بر آن بار کردهاند.دراینجا دو نمونه را میآوریم:
1.دائرة المعارف اسلام درباره جریان«غرانیق»چنین نوشته است:
پس از گذشت حدود دو ماه از هجرت مسلمانان به حبشه،پیامبر با مشرکان به گفتوگو نشست.خداوند سوره نجم را بر او نازل کرد.پیامبر این سوره را تلاوت کرد تا به این آیه رسید: أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی* وَ مَناةَ الثّالِثَةَ
1) (1) .جهت اطلاعات بیشتر در این زمینه ر.ک:تصویرحضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام،ص128،124،122،111 و161.
2) (2) .الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله،عاملی،ج1،ص51.
3) (3) .بهعنوان نمونه علامه سید مرتضی عسکری با اثبات دروغگویی سیف بن عمر،مو هوم بودن عبدالله بن سبأ و انتساب تشیع به او را اثبات کرده است؛عسکری،افسانه عبدالله بن سبأ،صفحه 73-158.
اَلْأُخْری ؛ (1)در این هنگام شیطان دو عبارت دیگر را به او وسوسه کرد و وی به گمان وحی،آن دو جمله را به زبان آورد:«تلک الغرانیق العلی و انّ شفاعتهن لترتجی».سپس سوره را ادامه داد تا به آیه سجده رسید.پیامبر به سجده رفت،مسلمانان و مشرکان نیز با او سجده کردند.بنابر داستان مزبور،این امر باعث نوعی آشتی میان محمد و اهل مکه شد و مسلمانانی که به حبشه هجرت کرده بودند،بازگشت به وطن را آغاز کردند.پیش از ورود آنان،جبرئیل نزد پیامبر آمد،حضرت سوره را به او عرضه داشت.آن دو جمله را هم گفت.جبرئیل انکار کرد.و معلوم شد آن دو آیه غرانیق جزو وحی نبوده است...این تفسیر کاملاً با دو امر سازگار است:یکی با آنچه پیشتر درباره ظهور تدریجی محمد در مقام یک اصلاحگر دینی مطرح شد؛و دیگری با شواهدی از قرآن مبنی بر اینکه یک توحید محض در سالهای اقامت محمد صلّی الله علیه و آله در مکه،طی مدت طولانی و به تدریج ظهور یافت. (2)
دائرة المعارف اسلام این حکایت را بدون بررسی همه منابع و صرفاً با تکیه بر برخی از منابع قرن سوم و چهارم هجری نقل میکند؛در صورتی که اکثر منابع تاریخی و روایی کهن آن را نقل نکردهاند و بسیاری از مورخان و محدثان به ساختگیبودن آن تصریح کردهاند. (3)
ثانیاً همه روایات این قصه،بهجز طریق سعید بن جبیر،یا ضعیف است یا مقطوع. (4)حدیث سعید نیز مُرسَل است که نزد غالب محدثان ضعیف به شمار میرود.زیرا ممکن است از فرد غیرموثقی نقل کرده باشد.از سوی دیگر،اگر
احتجاج به حدیث مرسل درست باشد،در فروع است؛در حالی که مسئله مورد بحث از زمره عقاید به شمار میرود و نیاز به قطع دارد. (1)
ثالثاً این داستان با عصمت پیامبر،بهویژه در تبلیغ آیات الهی که با دلایل قطعی ثابت شده و مورد اجماع مسلمانان است،منافات دارد.همچنین با آیات قرآن که سلطه شیطان را بر بندگان خدا نفی میکند:
إِنَّ عِبادِی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطانٌ... ؛ (2)در حقیقت تو(شیطان)را بر بندگان من تسلطی نیست. إِنَّهُ لَیْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ ؛ (3)در حقیقت او(شیطان)را بر کسانی که ایمان آوردهاند و بر پروردگارشان توکل میکنند،تسلطی نیست.
ظاهراً حقیقت ماجرا همان است که میگویند:هنگامی که پیامبر قرآن میخواند،مشرکان سخنان بیهوده و سر و صدای ناهنجار به راه میانداختند تا احدی سخنان آن حضرت را نشنود.بدین ترتیب وقتی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله سوره نجم را تلاوت کرد و به آیه أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی رسید،مشرکان گفتند:تلک الغرانیق العلی،بعدها قصهگویان و کینهتوزان و شاید مسلمانشدههای اهل کتاب که بسیاری از اسرائیلیات را وارد اسلام کردند،هماهنگ با مصالح و اهداف خود،مطالبی درباره این واقعه ساختند تا بدان وسیله عصمت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را زیر سؤال ببرند. (4)
2.درباره جانشینی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله مینویسد:
او جانشین قانونی برای خود به جای نگذاشت.از این رو،بزرگان گروه
متنفذ پیروان او ناچار شدند به شیوه مرسوم در میان قبایل عرب رهبری را انتخاب کنند.
این مطلب صرفاً بر اساس برخی اخبار ضعیف و معدودی از منابع تاریخی اظهار شده است؛درحالیکه اغلب منابع و روایات فراوانی بیانگر این است که پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله در روز هجدهم ذی حجه سال دهم هجرت،علی بن ابی طالب علیه السّلام را جانشین خود معرفی کرد. (1)
از راهکارهای رسیدن به حقایق تاریخ زندگی و سیره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و گرفتارنشدن در گرداب گزارشهای دروغ،عرضه اخبار بر قرآنکریم و روایات معتبری است که از نظر سند و دلالت،حجیت آنها به اثبات رسیده است.
پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:
إنّ علی کل حق حقیقة و علی کل صواب نوراً فما وافق القرآن فخذوه،و الّا فدعوه؛ (2)همانا برای هر حقی حقیقتی است و برای هر امر درستی نوری است؛پس به آنچه موافق«قرآن»بود عمل کنید و در غیر این صورت آنرا وانهید.
این مهم در تاریخنگاری دائرة المعارف اسلام کمتر مورد توجه قرار گرفته است.در اینجا دو نمونه را متذکر میشویم:
درباره خشم پیامبر از همراهنشدن عدهای با مسلمانان در جنگ تبوک مینویسد:
ظاهراً محمد در این هنگام،با مخالفت بسیاری در مدینه روبهرو بوده است؛به گونهای که مجبور شد به روشهای پیشین خود برای تهدید و ارعاب متوسل شود و سخنانش به شکل قابل ملاحظهای یادآور دوران خشم و غضب مکه است. (3)
اولاً مسئله مخالفت اصحاب با پیامبر در جریان تبوک مربوط به منافقان و افراد ضعیفالایمان است،نه همه اصحاب؛ثانیاً اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله چه کسانی را در مکه تهدید و ارعاب کرده،مشخص نشده و هیچ مدرکی برای آن ارائه نگردیده است؛ثالثاً این مطالب با آیات و روایات مربوط به رفتار آن حضرت با اصحاب منافات دارد. (1)
2.نمونه دیگر افسانه«غرانیق»است که در قسمت قبل نقل و نقد شد و با آیات قرآن و روایات متواتر منافات دارد.
از اصول تاریخنگاری،بررسی همه منابع ناظر به یک حادثه است.بیتردید،تمایل به برخی دیدگاهها و منابع تاریخی و انحصار فضای ذهن به پارهای از نقلها،زمینه ارزیابی جامع و فراگیر را از محقق سلب میکند. (2)
این مهم-همانطور که نویسندگان دائرة المعارف اسلام در آغاز مقاله تاریخ اسلام در معرفی منابع مورد استناد خود آوردهاند-رعایت نشده و مطالب ایشان تنها بر اساس دستهای از منابع روایی و تاریخی اهلسنت تدوین شده است؛درحالیکه شیعه بهعنوان یکی از فرق مهم اسلامی منابع بسیاری درباره تاریخ و زندگی پیامبر خاتم دارد که نویسندگان مقاله«محمد پیامبر اسلام»به عمد یا از سر غفلت از آنها صرفنظر کردهاند.نمونههایی که پیشتر یادآور شدیم،این حقیقت را تأیید میکنند.
یکی از اشکالات تاریخنگاری دائرة المعارف اسلام،این است که با نگاه
پوزیتیویستی و مادّی تلاشهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را تفسیر میکند.اساساً این کتاب زندگی آن بزرگوار را منهای نبوت بررسی میکند و این با واقعیت زندگی پیامبر صلّی الله علیه و آله فاصله بسیاری دارد.
این مشکل در بسیاری از تحلیلهای کتاب مذکور آشکارا به چشم میخورد دو نمونه از آنها در پی میآید:
1.درباره مراسم عبادی مسلمانان مینویسد:
تلاشهای نخستین وی[پیامبر صلّی الله علیه و آله]در مدینه برای جذب یهودیان به سوی خویش دیده میشود.این تلاشها از طریق اقتباس برخی ویژگیهای عبادات و آداب و رسوم آنان صورت گرفت؛مثلاً او روزه دهم محرم را در میان مسلمانان تعیین کرد...این همانند«یوم کیپور»است که یهودیان روزه میگیرند...آیین یهودیان در اقامه سه نماز روزانه عاملی برای وجوب نماز در اسلام است...نماز جماعت هفتگی مسلمانان که در جمعه بر پا میشود،به احتمال زیاد مستقیماً متأثر از روز آمادگی یهود برای روز شنبه است...استفاده مسلمین از قبله اورشلیم در سال نخست اقامت محمد صلّی الله علیه و آله در مدینه...بخشی از تلاش پیامبر برای جلب حمایت جامعه مترقی یهود است. (1)
این برداشتها و تحلیلها با منابع تاریخی سازگار نیست و نویسندگان آن نیز سند و مدرکی برای ادعای خود ارائه نکرده و تفسیری کاملاً مادّی برای حقایق معنوی ارائه کردهاند.اساساً یهودیان در حجاز در قیاس با اعراب بسیار محدود بودند و معنا نداشت که پیامبر برای جلب حمایت آنان چنین اقداماتی انجام دهد. (2)علاوه بر این،قرآن کریم یهودیان را سرسختترین دشمنان اسلام معرفی میکند. (3)
و این مطلب نشان میدهد پیامبر اکرم هرگز در صدد مداهنه با آنها نبوده است.
2.درباره دعوت مردم به اسلام مینویسد:
پیامبر در اوج قدرت از یهودیان و مسیحیان ساکن در شبهجزیره عربستان درخواست نکرد که به اسلام روی آورند.او به انقیاد سیاسی و پرداخت جزیه آنان راضی بود.بنابراین منطقیترین نتیجه،ردّ داستانهای موجود است که میگویند:پیامبر به دنبال اسلام آوردن امپراتورهای ایران و بیزانس و دیگر فرمانروایان بزرگ خارج از عربستان بود». (1)
این برداشت،تفسیری است مادّی از رفتارالهی و معنوی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله که بدون ارائه سند تاریخی مطرح شده است و دلایل و اسناد فراوانی برخلاف آن گواهی میدهند.
اولاً پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله سفیر خداوند برای همه مردم بود: قُلْ یا أَیُّهَا النّاسُ إِنِّی رَسُولُ اللّهِ إِلَیْکُمْ جَمِیعاً... ؛ (2)بگو:ای مردم!من فرستاده خدا به سوی همه شما هستم؛از این رو،مأمور بود که با برهان،موعظه و جدال احسن همه مردم را به اسلام دعوت کند و در این جهت تفاوتی میان بتپرست واهل کتاب نبود:
اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ ؛ (3)با حکمت و اندرز نیکو،به راه پروردگارت دعوت نما!و با آنها به روشی که نیکوتر است،استدلال و مناظره کن!پروردگارت از هر کسی بهتر میداند چه کسی از راه او گمراه شده است و او به هدایتیافتگان داناتر است.
تاریخ نیز گواهی میدهد که حضرت رسول صلّی الله علیه و آله طبق فرمان الهی عمل کرد و
همگان را به دین اسلام فراخواند.بر خلاف گفتار دائرة المعارف اسلام در نامههایی که پیامبر به فرمانروایان نوشته،آنان را به اسلام دعوت کرده است.از جمله آنها نامه به فرمانروای مسیحی روم است.نامه پیامبر به قیصر روم را کتاب مکاتیب الرسول از دهها منبع روایی و تاریخی چنین نقل کرده است:
بسم الله الرحمن الرحیم.من محمد بن عبدالله إلی هرقل عظیم الروم:سلام علی من اتبع الهدی،اما بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم،یؤتک الله اجرک مرتین،فان تولیت فانما علیک اثم الیریسین،قُلْ یاأَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلی کلِمَةٍ سوَاءٍ بَینَنَا وَ بَینَکمْ أَلا نَعْبُدَ إِلا اللَّهَ وَ لا نُشرِک بِهِ شیئاً وَ لایتَّخِذَ بَعْضنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشهَدُوا بِأَنَّا مُسلِمُونَ؛ (1)به نام خداوند بخشنده و مهربان...اما بعد،تو را به اسلام میخوانم.اسلام بیاور تا سالم بمانی.خداوند دو بار به تو پاداش خواهد داد.پس اگر از اسلام روگرداندی،دو گناه بر تو خواهد بود.بگو:ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است:جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما برخی دیگر را به خدایی نپذیرد.هرگاه(از این دعوت)سر باز زنند،بگویید:گواه باشید که ما مسلمانیم.
نامه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به نجاشی پادشاه حبشه نیز با همین مضمون است. (2)
ایمان آوردن بسیاری از اهل کتاب،از جمله نجاشی به اسلام نیز گواه بر دعوت پیامبر از همه آنان به اسلام است.قرآنکریم دراینباره میفرماید:
وَ إِنَّ مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ لَمَنْ یُؤْمِنُ بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْکُمْ وَ ما أُنْزِلَ إِلَیْهِمْ خاشِعِینَ لِلّهِ لا یَشْتَرُونَ بِآیاتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِیلاً أُولئِکَ لَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ إِنَّ اللّهَ سَرِیعُ الْحِسابِ ؛ (3)و البته از میان اهل کتاب کسانی هستند که به خدا و آنچه به سوی شما نازل
شده و آنچه به سوی خودشان فرود آمده ایمان دارند،در حالی که در برابر خدا خاشعند و آیات خدا را به بهای ناچیزی نمیفروشند.اینانند که نزد پروردگارشان پاداش خود را خواهند داشت.آری!خدا زودشمار است.
از آنچه گذشت روشن شد،روش تاریخنگاری خاورشناسان در مقاله«محمد پیامبر اسلام»مندرج در دائرة المعارف اسلام،با شیوه صحیح و اصولی تاریخنگاری فاصلهای بسیار دارد.از اینرو،در بررسی و تحلیل حوادث تاریخ اسلام چنانکه باید موفق نبودهاند.آنان به دلیل همین نکته در بسیاری از موارد،حقایق را درک نکرده و در مواردی واقعیتهای تاریخی را وارونه و تحریف نمودهاند.این شیوه نادرست در اکثر آثار مستشرقان درباره پیامبر اکرم دیده میشود.
(1) شخصیت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و تاریخ زندگی او از روزهای نخست بعثت مورد توجه مورّخان و سیره نویسان،از جمله مستشرقان بوده است.مستشرقان در طول تاریخ،با رویکردهای مختلف به سیره نبوی پرداختهاند.محققان براساس نوع رویکرد مستشرقان به سیره نبوی،آن را به چهار دوره تقسیم کردهاند.البته باید توجه داشت که در هر دورهای افراد معدودی نیز بودهاند که بر خلاف دیگران،با رویکرد خاص خود به حقایق نگریستهاند.آنچه اینجا مطرح میشود،رویکرد غالب افراد است.دورههای چهارگانه عبارتند از:
1.نخستین گامها در مطالعات سیره نبوی،سنت ردّیهنویسی مسیحیت بر اسلام است.در این دوره که تا قرن هجدهم ادامه دارد،راهبان مسیحی به جای فهم
1) (1) .در تدوین این بخش،از دانشنامه«سیره نبوی»تألیف گروه تاریخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه،ص79-89 استفاده شد.
اسلام و قرآن،آن را بر اساس عقاید خود و آرای کلامی مسیحیت بررسی کردهاند.مطالبی که در این ردّیهها درباره اسلام و پیامبر آمده،غالباً نادرست و مبتنی بر فهم کینهتوزانه از اسلام و شاهد بدفهمیهای بسیار شگفت از متون اسلامی است.
همزمان با دوره دوم جنگهای صلیبی و توجه راهبان مسیحی غرب به لزوم فعالیتهای تبشیری که در اندلس آغاز شده بود،اقداماتی از سوی راهب اعظم دیر کلونی(از مراکز مهم تبشیری مسیحیت در قرون وسطی،(تأسیس 910م)به نام پیتر جلیل/پطرس مکرّم(م 551ق/1156م)صورت گرفت.وی به آگاهی از متون عربی و اشاعه مسیحیت میان مسلمانان اندلس علاقهمند بود.به دلیل ناآشنایی با زبان عربی،وی بر آن شد که از مترجمان مستعرب در«طلیطله»در این خصوص کمک بگیرد.او در 1142م به اندلس سفر کرد و در این سفر،با افرادی که او را در کار ترجمه یاری دهند،آشنا شد.شهر طلیطله که در 1085م به دست مسیحیان افتاده بود،از مراکز فعال مستعربان در این دوره بوده است.نتیجه کوشش پیتر جلیل،ترجمه چند متن عربی-از جمله قرآنکریم-به لاتین به دست گروهی از مترجمان بود.متن قرآن را مترجمی انگلیسیالاصل به نام رابرت کتونی به لاتین ترجمه کرد.کتونی در 1143م(537-538ق)از این ترجمه فراغت یافت. (1)
این ترجمه که اشکالات اساسی داشته برای چندین قرن،متن مورد استفاده در میان مسیحیان غربی بوده است.ترجمه کتونی به همراه چند متن دیگر که در دورههای بعد نوشته شد،منبعی مهم در آگاهی مسیحیان غربی و مسیحیان بیزانسی از اسلام بوده است و متکلمان مشهوری چون نیکولاس کوزایی(1406-1464)،دینوسیوس کارثینیوس(3-1471/1402)،خوان دوتورکِمادا(1388-1468)و
1) (1) . James Kritzeck ، pp.-.
عموم ردّیهنویسان بعدی مسیحی از آن بهره گرفتهاند.
2.دور دوم مطالعات سیره،تغییر آرام از سنت ردّیهنوسی به شرححالنگاری رسول خدا صلّی الله علیه و آله میباشد.از اواخر قرن هجدهم به دلیل سیطره کمتر آبای کلیسا و توجه بیشتر به منابع اسلامی،در اختیار گرفتن متون اصلی سیره و تلاش برای تصحیح و نشر آنها تا اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم،موضع نسبتاً معتدلتری در مطالعات سیره پدید آمد؛گرچه همان نگاه خصمانه و کینهتوزانه از سوی برخی مستشرقان دنبال شده است.
نمونهای از آثار این دوره عبارتند از:زندگی محمد(1723)از کنت دوبولن ویلییه(1722-1658)که در آن به ستایش از پیامبر پرداخته و از خردگرایی اسلام تمجید کرده بود؛ (1)درحالیکه در کتابی دیگر به نام شبههای در دین موضع انتقادی خود را درباره دین مسیحیت بیان نموده بود.همین رویکرد ستایشگرایانه از اسلام را در برخی آثار فرانسوا ماری آروئه دو مشهور به ولتر(1694-1778)بهویژه در نمایشنامه«فناتیسم»میتوان دید. (2)
ستایشهای بولن ویلییه،خشم ژان گانیییه،استاد زبان عربی دانشگاه آکسفورد(1670-1740)را برانگیخت.وی نخست قرار بود بر کتاب بولن ویلییه حاشیه بنگارد،ولی بعد کتابی درباره پیامبر به لاتین نگاشت و در 1723 ترجمه فرانسوی آن( Jean Gagnier ، La via de traduite compil ص e de l ، Alcoran ، des traditions etMahomet:authentiques de la sonna et des meilleurs auteurs arabes) را نیز در آمستردام منتشر کرد. (3)
همفری پریدوکس(1648-1724)نیز در کتابی با عنوان زندگی پیامبر( Humphrey Prideaux ، The True Nature of Imposture Fully Displayed in the Life of Mahomet) با رویکردی مشابه گانیییه گزارشی خصمانه از زندگی پیامبر ارائه کرده است.کتاب پریدوکس دو سال پس از نشر در لندن،به فرانسوی نیز ترجمه و در پاریس منتشر شد که از آثار مورد توجه بوده است.در تصویر ارائه شده از پیامبر در آثار این دوره،همان گزارشهای متعصبانه راهبان مسیحی قرون وسطی تکرار شده است. (1)
3.دوره سوم در مطالعات سیره،از اوایل قرن بیستم آغاز شد.در این دوره،چاپ و نشر متون متعدد اسلامی و به کارگیری روشهای علمی،موجب تألیف آثار و تحقیقات فراوانی شد که تقریباً فارغ از نگاههای مذهبی به اسلام بود.
این رویکرد جدید-که مبتنی بر بهرهگیری از متون اسلامی در تألیف شرححال پیامبر بود-برای نخستین بار مورد توجه گوستاو وایل(1808-1889)قرار گرفت.وایل تاریخی عمومی درباره تاریخ اسلام از 632 تا 1517 تألیف کرد.او اثری با عنوان تاریخ خلفا( Geschichte der Chaliphen) در پنج مجلد و کتابی مهم در سیره نبوی با عنوان محمد پیامبر:زندگی و تعالیم( Mohammed der Prophet sein Leben und seine Lehre) نیز نگاشت.همچنین سیره ابن اسحاق به تهذیب ابن هشام را در 1864 به آلمانی ترجمه کرد.وی هنگام تألیف کتاب خود درباره پیامبر،نسخه خطی این کتاب را در اختیار داشت که به کوشش فردیناند وُسْتِنْفُلد(1808-1899)در 1858 متن عربی آن منتشر شده بود.با این حال بدیهی است که حجم گستردهای از متون دیگر برای نگارش انتقادی زندگی و رسول خدا صلّی الله علیه و آله لازم بوده است.
1) (1) .برای گزارشی از تصور رایج از پیامبر در این دوره،ر.ک:اسلام از نظر ولتر،ص14-17.
توجه جدی خاورشناسان آلمانی به نشر متون عربی که از خوشاقبالی آنها نسخههای خطی فراوانی نیز در اختیارشان بود،با کوششهای هنریش فردیناند وُستنفلد و ادوارد زاخاو(1845-1930)وارد دور جدیدی شد.زیر نظر زاخاو،در فاصله سالهای 1904-1918 الطبقات ابن سعد که از منابع مهم در مطالعات سیره نبوی و احوال صحابه و تابعین بود،منتشر شد.انتشار تاریخ طبری به کوشش گروهی از مستشرقان زیر نظر میخائیل یان دخویه(1836-1909)دیگر تحول مهم رخ داده در این سالها بود.اثر بسیار مهم المغازی واقدی نیز به کوشش آلفرد فون کرومر در 1856 در کلکته منتشر شد و به فاصلهای کوتاه،ژولیوس ولهاوزن(1844-1918)تلخیصی از آن را به آلمانی در 1882 به چاپ رساند.از خاورشناسان برجسته این دوره،سر ویلیام مویر(1819-1905)،آلیوس اشپرنگر(1813-1893)،هوبرت گریم(1864-1942)و تئودر نولدکه(1836-1930)با نگاشتههای خود،تأثیری جدی بر تدوین و تألیف سیره پیامبر نهادند.اشپرنگر در کتاب زندگی و تعالیم پیامبر(برلین 1865)با بهرهگیری از منابعی که در آن روزگار به تازگی در دسترس خاورشناسان قرار گرفته بود،در ارائه تصویری از زندگی و آموزههای پیامبر کوشید و در اثری سه جلدی،گزارشی مفصل از حیات پیامبر ارائه کرد. (1)
ژوزف هورویتس(1874-1931)خاورشناس یهودیالاصل آلمانی که نزد زاخاو درس خوانده بود،بهعنوان رساله استادی( Habilitationsschrift) اثری مهم در باب شرح حالنویسان پیامبر با عنوان کهنترین شرححالنگاران پیامبر به آلمانی نوشت که ترجمه انگلیسی آن در مجله فرهنگ اسلامی منتشر شد( Josef Horovitz ، The earliest biographies of the Prophet and their authors ، Islamic Culture ،()، pp.- ،-،-).
1) (1) .برای دریافت گزارشی از محتوای این کتاب،ر.ک:موسوعة المستشرقین،بدوی،ص29-31.
هوریتس همچنین نقش مهمی در تشکیل دانشگاه عبری اورشلیم بر عهده داشت و تأثیر جدی در سنت مطالعات سیره نبوی در آنجا نهاد تا جایی که چهره شاخصی چون میر ژاکوب قسطر،در دانشگاه عبری متأثر از روشهای هوریتس به مطالعه سیره نبوی پرداخت.
تکنگاری مفصّل یوهان فوک(1894-1974)با عنوان محمد بن اسحاق( Johann Fuck ، Muhammad ibn Ishaq:Literahistorische Untersuchungen) بررسی مفصلی درباره مهمترین تدوینگر روایات سیره است.
نگاشته مفصل سر ویلیام مویر(1819-1905)نیز با عنوان حیات پیامبر در چهار مجلد در فاصله سالهای 1856-1861 انتشار یافت.
پس از مویر،از ژولیوس ولهاوزن(1844-1918)باید یاد کرد که پژوهشهای قابل توجهی در سیره نبوی ارائه کرده است.ولهاوزن در حوزه سیره نبوی آثاری چون محمد در مدینه و نامههای سیاسی پیامبر تألیف کرد.
4.دوره چهارم را«رویکرد شکاکانه در مطالعات سیره»نام نهادهاند.معضلی که در دهههای اول قرن بیستم آرام آرام سایه سنگین خود را بر مطالعات اسلامی و سیره نبوی افکند و بحث وثاقت متون اسلامی و چرایی پذیرش وثاقت آنها را زیر سؤال برد.این مسئله با نظریه ایگانس گلدتسیهر(1850-1921)خاورشناس مشهور مجاری آغاز شد.وی در اثر مهم خود مطالعاتی درباره مسلمانان که متن آن به زبان آلمانی در 1889 و 1890 منتشر شد،این فرضیه را مطرح کرد که متون اسلامی اساساً شکلگرفته در روندی تاریخیاند که در کوران منازعات دینی و سیاسی قرن اول و دوم شکل یافتهاند و برای بررسی حوادث صدر اسلام کاملاً بیاعتبارند.
متأثر از همین رأی،پرنس لئون کایتانی(1869-1935)در اثر ده جلدی خود با عنوان سالشمار اسلام(1905-1926)که ترجمه و تحقیقی درباره منابع تاریخی
منتشر نشده راجع به اسلام از زمان ظهور آن تا پایان سال چهلم هجری بود،از عدم امکان شناخت واقعی حوادث صدر اسلام سخن گفت و اخبار تاریخی را شکل گرفته در زمانی متأخر بیان کرد و در ارزیابی تند خود مدعی شد که بر اساس منابع اسلامی نمیتوان به هیچ شناخت واقعی از حوادث صدر اسلام و شخصیت پیامبر رسید.
در چنین فضایی و با این زمینه از مطالعات،کشیش یسوعی،هنری لامنس(م1937)آثاری در سیره نبوی و تاریخ صدر اسلام نگاشت.کتابی که لامنس درباره سیره پیامبر نوشت،به دلیل ماهیت بسیار تند و ضد اسلامی،به دستور واتیکان منتشر نشده است.
شکاکیت مطرح شده درباره شخصیت تاریخی پیامبر صلّی الله علیه و آله که در نوشتههای لامنس و کایتانی مطرح شده بود،به شکل تامی در نگاشتههای گروهی از اسلامشناسان روس بازتاب یافته است.مورزوف،در مقالهای مدعی شده که تا آغاز جنگهای صلیبی،اسلام صورت متمایزی از یهودیت نداشته است و شخصیت پیامبر و خلفای راشدین،افسانهای است.نظر مشابهی را اسمیرنوف ابراز کرده است.متأثر از نوشته مروزوف،کیموویچ مقالهای با عنوان«آیا پیامبر وجود داشته است؟»(1930)تألیف کرد. (1)
دور جدیدی از شکاکیت در شناخت تاریخ صدر اسلام و به تبع آن سیره نبوی،به تحقیقات ژوزف شاخت(1902-1969)بازمیگردد که به شیوهای دقیقتر و نظاممندتر از گلدتسیهر آنرا تدوین کرد.
همین رهیافت شکاکیتگرایانه را در آثار رژیس بلاشر(1900-1973)( R.Blach ص re ، Mahomet:Le ProblOme de Essai de Biographie Critique du fondateur de l ، Islam) و هریس بریکلند میتوان دید.بریکلند که در تکنگاری،
1) (1) .دانشنامه سیره نبوی،ص83.
روایات ناظر به ماجرای«شَق صدر»را بررسی کرده،در نشاندادن چگونگی تحول شخصیت زمینی پیامبر به شخصیت آسمانی کوشیده است.
کتاب زندگانی محمد نوشته فرانتس بوهل(1850-1932)( Frants Buhl ، Das Leben Muhammads) و آثار توره آندره(1885-1947)( Die Person Muhammeds in Lehre und seiner Gemeinde; Mohammad ، Sein L:eben und Sein Glauben; Mohammad ، the Man and his Faith) از تألیفهای نیمه نخست قرن بیستم است که تا حدی برخلاف دیدگاه شکاکانه دیگر خاورشناسان،تنها با دیدی انتقادی به بررسی منابع تاریخی شرح حال پیامبر پرداخته بودند.
موفقترین اثر در شرححال رسول خدا صلّی الله علیه و آله که به گزارش منابع اسلامی از زندگانی پیامبر نزدیک است،آثار ویلیام مونتگمری وات(1909-2006)محمد در مکه( Muhammad at Macca) و محمد در مدینه( Muhammad at Medina) میباشد.از این قبیل آثار،کتاب محمد از ماکسیم رودنسون و محمد و قرآن رودی پارت( Mohammed und der Koran)(1901-1983) را میتوان نام برد.
شکاکیت در مطالعات سیره نبوی،با نگارش کتاب محیط فرقهای از سوی جان ونسبروا(1928-2002)به دور تازهای وارد شده است.مسألهای که ونسبروا مطرح کرد،صورت نو و تحول یافتهای از نزاع پردامنه مسئله مکتوببودن سنت اسلامی(در مفهوم اعم آن)است.نظریات وی در دو کتاب مطالعات قرآنی(آکسفورد،1977)و محیط فرقهای(آکسفورد،1978)بیان شده است.
متأثر از ونسبروا،«پاتریشیا کرون»و«مایکل کوک»با هم کتابی به نام هاجریسم،ساخت جهان اسلام نوشتند.آنها نظر ونسبروا را یک گام جلوتر برده،ادعا کردند که تمام روایات تاریخی اسلامی،دستکم تا زمان عبدالملک(65-85ق)از جعلیات دورههای متأخر است و اخبار تاریخی ناظر به فتوح اعراب و تشکیل خلافت
بهعنوان حرکت اعراب شبهجزیره،متأثر از روح هزاره و موعودگرایانه یهودی است.
برخلاف دیدگاه مکتبهای شکاکیتگرا«قسطر»در پژوهشهای متعدد خود نشان داده برخی احادیث که وی بهعنوان نمونه برگزیده و مورد بررسی قرار داده است،پیشینه کهنی دارند و صرفنظر از این که واقعاً نشاندهنده آموزههای پیامبر باشند یا خیر،به روشنی بازتابدهنده نظریات و مسائل دهههای نخست اسلامیاند.
بیتردید این رویکرد شکاکانه به تاریخ و متون اسلامی،از مکتب نسبیگرایی و شکاکیت-که از جلوههای لیبرالیسم است-متأثر بوده است. (1)
1) (1) .منابع و مآخذ این مطالب را میتوان در بخش معرفی مستشرقان برجسته در همین اثر ملاحظه کرد.همچنین منابعی که دانشنامه سیره نبوی،تألیف گروه تاریخ پژوهشگاه حوزه و دانشگاه برای این مطالب ارائه کرده است عبارتند از: L.Massignon ، La Mubahala de Medine et l ، hyperdulia de Fatima(Paris). James Kritzeck ، Peter the Venerable and Islam.Princeton:Princeton University Press ،. Jean Gagnier ، La via de Mahomet:traduite et compil ص e de l ، Alcoran ، des meilleurs auteurs arabes(Amsterdam ،). Humphrey Prideaux ، The True Nature of Imposture Fully Displayed in the Life of Mahomet(London ،; sixth edition ، London ،). Geschichte der Chaliphen ، vols.(Mannheim:Friedrich Bassermann ،-). Gustav Weil ، Mohammed der Prophet sein Leben und seine Lehre(Stuttgart ،). Josef Horovitz ، The earliest biographies of the Prophet and their authors ، Islamic Culture ،()، pp.- ،-،-. Josef Horovitz ، The Earliest Biographies of the Prophet and their Authors ، ed.Lawrence I.Conrad ، Princeton(The Darwin Press.Studies in Late Antiquity and Early Islam ،). Johann Fuck ، Muhammad ibn Ishaq:Literahistorische Untersuchungen(Frankfurt am Main ،). R.Blach ص re ، Le ProblOme de Mahomet:Essai de Biographie Critique du fondateur de l ، Islam(Paris ،). Harris Brikeland ، The Legend of the Opening of Muhammad ، s Breast(Oslo ،). Frants Buhl ، Das Leben Muhammeds ، tras.Hans H.Schaeder(repr.Heidelberg ،). Tor Andrae ، Die Person Muhammeds in Lehre und Glauben seiner Gemeinde(Uppsala ،). Tor Andrae ، Mohammed ، Sein L:eben und Sein Glaube(Vandenhoeck and Ruprecht ، Goettingen ،); English Translation ، Mohammed ، the Man and his Faith ، trans.Theophil Menzel(London ،; repr.). W.Montgomery Watt ، Muhammad at Mecca(Oxford ،). W.Montgomery Watt ، Muhammad at Medina(Oxford ،). Rudi Paret ، Mohammed und der Koran(Stuttgart ،). John Wansbrough ، The Sectarian Milieu:Content and Composition of Islamic Salvation History(Oxford ،). Partici Crone ، Meccan trade and the rise of Islam(Oxford:Blackwell; Princeton:Princeton University Press ،). Partici Crone ، Serjeant and Meccan trade ، Arabica ،، pp.-. Rudolf Sellheim ، Prophet ، Chalif und Geschichte.Die Muhemmed Biographie des Ibn Ishaq ، Oriens ،-(-). Walter Dostal ، Mecca before the time of the Prophet attempt of[sic]an anthropological interpretation ، Der Islam ،،. M.Rodinson ، The life of Muhammad and the sociological problem of the beginnings of Islam. ، Diogenes ،. F.Mcg Donner ، Mecca ، s food supply and Muhammad ، s boycott ، Journal of the Economic and Social History of the Orient ،(). M.J.Kister ، Some reports concerning al-Ta ، if. ، Jerusalem Studies in Arabic ans Islam ،(). F.Mcg Donner ، Muhammad ، s political consolidation in Arabia up to the conquest of Mecca:a reassessment ، Muslim World ،(). R.B.Serjeant The Sunnah Jami ، ah ، pacts with the Yathrib Jews and the Tahrim of Yathrib:aU.Rubin ، M.Lecker ، Dis Muhammad conclude treaties with the Jewish tribes Nadir ، Qurayza and Qaynuqa ،?، Israel Oriental Studies ،،. عبدالرحمن،بدوی،موسوعة المستشرقین،المؤسسة العربیة للدراسات و النشر،بیروت 2003؛جواد حدیدی،اسلام از نظر ولتر،تهران،1374؛کاظم برگ نیسی،مقاله«واژههای دخیل قرآن و دیدگاهها»،معارف،دوره دوازدهم،شماره 1 و2،فروردین-آبان 1374؛میشال حجا،الدراسات العربیة و الاسلامیة فی اروبا،بیروت،1982؛مقدمه مفصل اصغر مهدوی بر کتاب سیرت رسولالله(مشهور به سیرة النبی)،ترجمه و نگارش:رفیعالدین اسحق بن محمد همدانی،ص1-79،تهران،1361.
شناخت مستشرقان مورّخ و آثار آنان برای بررسی دیدگاه ایشان لازم است.در این جا مهمترین مورخان غربی که درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله دارای اثرند معرفی میشوند.یادآور میشود که برای دستیابی به این امر سه کتاب مهم حاوی معرفی مستشرقان مطالعه شد و خاورشناسان دارای تألیف درباره پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله استخراج گردید.سپس در حدّ مورد نیاز برای دانشپژوهان این درس اطلاعات مربوط گزینش شد.این سخن بدین معناست که آنچه فراهم آمده همه مستشرقانی را که دارای تألیف درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله میباشند شامل نمیشود.و استقصای کامل همه آنان مجال دیگری را میطلبد.اکتابهای یادشده از این قرارند:
فرهنگ جامع خاورشناسان مشهور و مسافران به مشرق زمین،تألیف نصرالله نیک بین؛
فرهنگ کامل خاورشناسان،عبدالرحمن بدوی،ترجمه شکرالله خاکوند؛
فرهنگ خاورشناسان(زندگینامه و کتابشناسی ایرانشناسان و اسلامشناسان)،از گروه مؤلفان و مترجمان.
(1) وی در شهر اکستر انگلستان به دنیا آمد.در پانزده سالگی بهعنوان دانشجو در کویین کالج پذیرفته شد.در 1695 زمانی که جانلاک استاد کیمبریج بود،به آن دانشگاه راه یافت و در 1710 موفق به اخذ درجه لیسانس در رشته الهیات شد.وی علاوه بر زبانهای لاتین و یونانی،به فرانسه،اسپانیایی،ایتالیایی و عبری نیز تسلط داشت.
اکلی عربی را نزد ادوارد پوکوکوک-مستشرق معروف-فرا گرفت.در 1706 به کتابخانه بودلیان رفت-که به گفته خود وی بهترین نسخ خطی شرقی موجود در اروپا در آنجا یافت میشد.در این سال بود که نخستین اثر او به زبان لاتین با هزینه شخصی به چاپ رسید.در مقدمه این کتاب بر اهمیت ادبیات شرق برای مطالعه الهیات تأکید داشت.شهرت وی بیشتر به خاطر کتابی است که درباره اعراب در سه جلد و در فواصل زمانی نوشته است.
در 1711 بهعنوان استاد عربی جانشین«سرتامس آدمز»در دانشگاه کیمبریج پذیرفته شد.در فوریه همان سال،برای شروع کار،خطابهای در اهمیت مطالعات عربی ارائه کرد.
The sentences of Ali
، Son-in-Law of the Prophet Selected and translated from authentick Arabic manuscript ... London:1717
1) (1) . Ockley ، Simon.
ترجمه:
جملاتی از علی داماد پیامبر که گزینش و به عربی ترجمه شده است.
The History of the Saracens.Comprising the Lives of Mohammed and His Successors
، to the Death of Abdolmelik.London:1847. ترجمه:
تاریخ ساراسنها:شامل زندگی پیغمبر و جانشینانش تا مرگ عبدالملک. (1)
(2) وی اسلامشناسی فرانسوی،مترجم قرآن به زبان فرانسه و مسافر شرق بوده است که از 1776-1781 در مصر و مجمعالجزایر یونان اقامت داشته و زبان و ادبیات عربی را در مصر به خوبی فراگرفته است.او با توجه به منابع اصلی اسلامی و ترجمههای دیگر قرآن ترجمهای جدید از کتاب خدا نگاشته و آنرا با مقدمهای مفصّل شامل صد و یازده صفحه در شرح حال خاتم انبیا صلّی الله علیه و آله و زندگی اعراب پیش از اسلام،تحت عنوان ذیل انتشار داده است:
Le Koran
... pr ق c ق d ق dun abr ق g ق de la yie de Mahomet tire desOrientaux les plus estim ق s ، paris.178. ترجمه:
قرآن با مقدمهای مختصر از زندگانی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله که از نویسندگان بسیار معتبر شرقی اقتباس شده است.
از آثار دیگر ساواری کتاب زندگانی محمد میباشد که از سوی آقای عنایت الله شکیباپور به فارسی ترجمه شده و به چاپ رسیده است. (3)
(1) سوم آوریل در شهر نیویورک به دنیا آمد.در 1801 نزد یکی از وکلای زمان خود درس خواند و در 1806 موفّق به گذراندن دروس رشته حقوق گردید.به دلیل شهرتش در نویسندگی،از دانشگاه آکسفرد لیسانس افتخاری دریافت کرد.
در 1798 در یک دفتر وکالت بهعنوان کارمند مشغول کار شد و سال 1802 با نوشتن مقالههایی در روزنامه برادرش نویسندگی را آغاز کرد.از 1804-1806 به ایتالیا،فرانسه،هلند و انگلستان سفر کرد و یادداشتهای خطی و مجلههای مورد نیاز خود را-که بعدها در نویسندگی از آنها بهره جست-گرد آورد.
یکی از آثار وی تحت این عنوان است:
Lifes of Mahomet and Hes Successors.2 vols.in1
، London:Routledge ،1850(زندگانی محمد و جانشینان او)
این اثر دو کتاب در یک جلد است:کتاب اوّل،زندگی محمد و کتاب دوم،زندگی جانشینان ایشان. (2)
(3) از دانشمندان و نویسندگان اسلامشناس انگلیسی و پژوهشگری منصف در تاریخ و فرهنگ اسلامی و قرآنکریم و نیز زبانشناس بود که در عمر هشتاد و هشت ساله خود آثاری جالب و خواندنی به یادگار گذارده است.
وی در خدمت نظامیان انگلیسی در هندوستان بوده و به زبانهای عربی،فرانسه،انگلیسی و ایتالیایی مسلّط بوده است.
نوشتههای دیون پورت به زندگانی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و قرآن اختصاص دارد:
1.منقبت درباره محمد و قرآن(1869).این کتاب از سوی مترجم دانشمند سیدغلامرضا سعیدی به فارسی برگردانده شده و تحت عنوان عذر و تقصیر به پیشگاه محمد صلّی الله علیه و آله و قرآن انتشار یافته است.
An Apology for Mohammad and the Koran
،1869.2.محمد و تعلیمات قرآنی(1945):
Mohammad and teachings of Koran
،1945.3.زیباییهای قرآن:
The Beanuties of the Koran.
4.پیام قرآن (1)
The Message of the Koran.
(2) 19 اوت در پاریس به دنیا آمد.دارای تحصیلات عالی بود و به فراگیری زبانهای شرقی علاقهای خاص داشت.زیر نظر اوژن بورنوف به مطالعه زبان سنسکریت پرداخت.زمینههای مورد علاقه او فلسفه،زبان،تاریخ،جامعهشناسی و اقتصاد سیاسی بود،امّا بیشتر بهعنوان پژوهشگر فلسفه یونان شهرت داشت.ترجمه کتاب علم الطبیعه ارسطو دستاورد عمده زندگی او شمرده میشود.
بارتلمی بنیانگذار،سردبیر و عضو هیأت تحریریه نشریههای متعددی بود و 24 نوامبر در پاریس درگذشت.
محمد و قرآن یکی از آثار اوست. (3)
(1) 3 سپتامبر در تیرول اتریش به دنیا آمد.از 1832-1836 در وین به تحصیل دانش طب و زبانهای شرقی پرداخت.در 1836 به انگلستان مسافرت کرد و دو سال بعد تابعیت دولت بریتانیا را پذیرفت.در 1841 با ارائه پایاننامهای درباره تاریخچه طب اسلامی-که با استفاده از نسخ خطی عربی نوشته بود-موفق به دریافت درجه دکتری از دانشگاه لیدن گردید.در 1843 به شرکت هند شرقی در هندوستان پیوست.1844 رئیس کالج اسلامی در دهلی و 1848 دبیر انجمن آسیایی بنگال بود.از 1851 به مدت سه سال ریاست مدرسه کلکته را به عهده داشت،سپس در 1854 به عراق،شام،مصر،مسقط و چند کشور عربی دیگر مسافرت کرد.1857 از سمت خود در هندوستان استعفا کرد و در بازگشت به اروپا گنجینه گرانبهای نسخ خطی را که از کشورهای عربی به دست آورده بود،در اختیار کتابخانه سلطنتی برلن قرار داد.
وی دو کتاب درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نوشت:
1.زندگی و تعالیم محمد.
2.محمد و قرآن( Muhammad und Koran.Heidelberg:1889). (2)
(3) وی در شلمسفرد انگلستان به دنیا آمد.دوران جوانی در مالت بود.سپس به بیروت رفت و از 1835-1836 به تحصیل در زبان و ادبیات عرب پرداخت.در 1873 موفق به دریافت درجه دکتری حقوق مدنی گردید.
1841 به سلک روحانیان مسیحی پیوست.از 1842-1845 و سپس در 1850 به کردستان ایران اعزام شد.در 1845 از سوی شرکت هند شرقی به سمت پیشوای روحانی بمبئی منصوب گردید.1856 و 1857 هنگامی که تولیت کلیسای شهر عدن را به عهده داشت،در حمله بریتانیا به ایران و تصرف بوشهر شرکت کرد.1860 با تلاش و کوشش او شورش عمان سرکوب شد.1872 منشی سفارت بریتانیا در زنگبار بود.
باجر عضو انجمن زیستشناسی و انجمن عتیقهشناسی لندن بوده است.وی در 21 فوریه 1888 درگذشت.
از آثار وی کتاب
Muhammad and Mahammadanism
(محمد و اسلام)
(1) خاورشناس هلندی که بهویژه به دلیل تحقیقاتش درباره تاریخ اعراب در اسپانیا و نیز فرهنگ تکمیلی قاموسهای عربی اشتهار یافت.رینهرت در 21 فوریه 1920 در شهر لیدن به دنیا آمد.وی از خانوادهای است که اصالتاً از و الشین فرانسهاند و با خانواده اسخولتنس-که خاورشناس بزرگ،آلبرت اسخولتنس و جان ژاک اسخولتنس از این تبارند-وصلت کردهاند.
از نوجوانی به زبانهای گوناگون علاقهمند شد و در سال 1837 وارد دانشگاه لیدن گردید.از آغاز در زبانها و ادبیات نوین برتری نمایانی نسبت به همکلاسهایش داشت.وی زبان فرانسه،انگلیسی،آلمانی و ایتالیایی را به خوبی
1) (1) . Reinhart Dozy.
آموخت و به تحصیل زبان آلمانی در قرون وسطی پرداخت.او حماسه«نیبلونگن»را که به مثابه«الیاد»آلمان است،تحقیق کرد.وی پیش از ورود به دانشگاه،زبان عربی را نزد یکی از دبیران دبیرستانها آموخت.هنگام ورود به دانشگاه لیدن،تحصیل زبان عربی را نزد استاد وایرز ادامه داد.همچنین زبان عبری و کلدانی و سریانی را نزد او آموخت.وایرز در آن هنگام مدیر بخش نسخههای خطی عربی در کتابخانه لیدن بود.
کروسمن ناشر هلندی از دوزی برای نوشتن بخش خاص تاریخ اسلام در کتابی درباره تاریخ ادیان بزرگ کمک خواست.دوزی این بخش را با عنوان«تاریخ اسلام»نوشت و در آن به تاریخ اسلام از زمان پیامبر تا سال 1863(سال نوشتن این گفتار)پرداخت.این نوشته به زبانی ساده و برای عموم خوانندگان بود.این کتاب نوشتن کتابی درباره«یهود در مکّه»را به او الهام کرد(1864)که به خاطر آن ستایش فراوانی را در هلند در پی داشت و او حملات پیاپی از جانب یهودیان آلمان را متحمّل شد. (1)
(2) 28 ژوئن در انگلستان به دنیا آمد.در مارلبورو و کورپوس کریستی کالج آکسفورد تحصیل کرد.
وی عضو ترینیتی کالج آکسفورد و معاون هارواکسول بود.
از جمله آثار وی کتاب
Muhammed and Muhammedanism.Lectures delivered at the Royal Institution of Great Britain in February and March 1874.
Second edition
، revised and enlarged ، London:1874 ،1876.(محمّد و اسلام)است.
(1) 6 سپتامبر در کپنهاگ دانمارک به دنیا آمد.در دانشگاه کپنهاگ درس الهیات خواند و 1874 لیسانس گرفت.دو سال بعد به آلمان رفت و 1878 با ارائه پایان نامهای با عنوان«پژوهشی در تاریخ زبان و نحو عربی»موفق به اخذ درجه دکتری از دانشگاه لایپزیگ گردید.
از 1880 به مدت ده سال مدرّس کتاب مقدس(عهد عتیق)در دانشگاه کپنهاگ بود.1885 در سفرش به شرق،از مصر،شام،لبنان و ترکیه دیدن کرد.از 1890-1898 در دانشگاه لایپزیگ و از آن سال تا 1932 در دانشگاه کپنهاگ استاد زبانهای سامی بود.بول عضو مجمع علمی عربی دمشق بوده است.سرانجام 24 سپتامبر 1932 درگذشت.
از آثار وی کتابی است با نام
Das Leben Muhammads.1903
، Deutsch Von Hans Heinrich Schaeder ، Leipzig:Quelle رحمه الله Meyer ، 1930 ، 1961. (زندگانی محمد)
و
" Ein paar Beitrage zur kritik der Geschichte Mhammadeds " OSNG ، I ،7،1906 -22.
(مقالههایی در نقد تاریخ محمد)
همچنین کتابی با نام
The Character of Mohammad As A Prophet
"، MW ، I ،356،1911-364.(سیره محمد بهعنوان یک پیامبر). (2)
(1) خاورشناس نامدار دانمارکی و متخصص در تاریخ سیاسی،ادبیات و قواعد زبان عربی و شناخت تورات است و تحصیلات خود را در رشته الهیات و فلسفه و زبانهای سامی در دانشگاه کپنهاگ در سال 1874 به پایان رسانید و زبانهای شرقی،بهویژه عربی را تحت آموزش میشل مهرن(1822-1902)دانشمند معروف دانمارکی و آگاه به زبان عربی و فلسفه و علوم اسلامی فرا گرفت.
پس از آن به وین ولایپزیگ سفر کرد و از 1876 به مدت دو سال در درسهای فلایشر(1801-1888)خاورشناس مشهور آلمانی و دیگر استادان عصر خود در اروپا شرکت کرد و بر زبان عربی و ادبیات آن تسلّطی بهسزا یافت.
در سال 1787 به درجه دکتری نایل شد و پایاننامه تحصیلیاش را با عنوان«نحو عربی و تاریخ زبان عربی»نگاشت.
برخی از آثار بوهل درباره تاریخ اسلام و پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله عبارتند از:تعلیمات محمد و قرآن،نهضت شیعیان در دولت اموی(1900)،علی خلیفه پیغمبر اسلام(1928)،رساله در نحو عربی و زندگینامه محمد(1903).اثر اخیر را شِدِر در 1930 به زبان آلمانی برگرداند.
بوهل در برخی رسائل خود راجع به احوال علویان و سیاست آنها بحث کرده و مقالات متعددی درباره رجال و مشاهیر اسلامی و تاریخ،وطن و شرح حال ایشان در دائرة المعارف اسلامی لیدن نوشته است.از جمله آنها مقاله تعریف اسلام در تتبعات شرقی،نولدکه،1906،محمد در جهان اسلامی(1911)خوارج
1) (1) . Buhl ، Fr.
(در کارهای شرقی،1925)،انتشار اسلام(در اسلامیکا،1926)و مقالهای درباره قرآن(در تتبعات هویث 1926)است.
تحقیقات و آثار بوهل در ترویج و انتشار اسلام و مطالعه و فراگیری عربی فصیح و ادبیات عرب تأثیر فراوانی نهاده است. (1)
(2) 8 فوریه در اوسترهارت هلند به دنیا آمد.در نوامبر 1879 از دانشگاه لیدن با ارائه پایاننامهای با عنوان«موسم حج در مکه»درجه دکتری فقه اللغه زبانهای سامی را گرفت.سالهای 1880 و 1881 در استراسبورگ در کلاسهای درس تئودور نولدکه شرکت کرد.وی زبانهای لاتین،یونانی،سریانی،مالایایی و عربی را میدانست.او در 1881 به لیدن بازگشت و در سمینار صاحب منصبان مستعمرات به تدریس فقه اسلامی پرداخت.در 1884 به عربستان رفت و به مدت هفت ماه در جده اقامت کرد و بعد از آن به مکّه که هدف اصلی مسافرتش بود رفت.22 فوریه 1885 با نام مستعار«عبدالغفّار»وارد مکّه شد و پنج ماه در آنجا ماند،ولی او را ناچار کردند که پیش از موسم حج،مکّه را ترک کند.در بازگشت به لیدن تدریس علوم اسلامی را از سر گرفت.
La l
ق gende qor ع nique d Abraham et la politique religieuse du proph ق te mohammed ، Traduit(avec la collaboration de G.w.Bousquet-Mirandolle)avec introduction et postface par G.H.Bousquet ، RA 95 ،273،1951-288.(داستان ابراهیم در قرآن و سیاست دینی محمد)از آثار اوست. (3)
(1) پروفسور سنوک هورگرونژ نومسلمان و استاد بینالمللی اسلامشناسی در استرهوت هلند در 1857 به دنیا آمد و پس از هفتاد و نه سال عمر پربرکت روز جمعه 29 ژوئن 1936 در لیدن درگذشت.
او دارای توان علمی فراوانی در رشته اسلامشناسی و متخصص در فقه اسلامی و زبان و ادبیات عربی بود و بسیاری از خاورشناسان هلند در مباحث اسلامی به وی مدیونند.زیرا در این راه پیشقدم و مبتکر بود.
هورگرونژ پس از گلدسیهر،اسلامشناس مجارستانی(1850-1921)استادی برجسته در زبان و ادبیات عرب،مطالعات فقه اسلامی،اصول،حدیث و تفسیر قرآن در اروپا گردید.
هنگامی که تحصیلات وی در فقه اللغه زبانهای سامی در دانشگاه لیدن با درجه دکتری به پایان رسید،نسبت به امور اسلامی آگاهیهایی یافت و در زبان و ادبیات عربی استادی مبرّز شد.او از دانشگاه استراسبورگ دکترای خود را اخذ کرد.
از آثار وی مقالات حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در مجله محمد در تاریخ ادیان،شماره1893،38،شریعت اسلامی در همان مجله،شماره1898،3،سیاست دینی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله در المجلة الافریقیة،1915 است. (2)
(3) آنتوان بوان از خاورشناسان نامور انگلیسی است که در آگاهی از دستور و زبان و ادبیات عرب استادی برجسته بوده است.
تحصیلات وی در دانشگاههای لوزان و استراسبورگ تحت آموزش علامه نولدکه و دیگران در زبانهای سامی و بهویژه زبان و ادبیات عربی بوده و در مطالعات مربوط به زبانهای مزبور در کمبریج شاگرد اول شده است(1887).ایشان در زبانشناسی بهحدی تسلّط یافت که در 1882 به دریافت جایزه آن مفتخر شد و عربیت،موضوع اصلی مطالعات او قرار گرفت.
بوان ابتدا در 1890 در دانشکده ترینیتی کمبریج مواد مربوط به زبانهای شرقی را به صورت سخنرانی درس میداد و پس از آن به سمت استاد زبان عربی در دانشگاه کمبریج منصوب شد(1893-1933).وی به زبانهای عبری و سوریانی هم تسلّط داشت و از زبان و ادبیات فارسی،بهویژه درباره فردوسی و مولوی رومی آگاهی داشت.
اثر او درباره پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله بهنام محمد و اسلام است. (1)
(2) دیوید ساموئل مارگلیوث در طول تحصیلاتش در آکسفورد در ادبیات کلاسیک(یونان و لاتین)خبره شد و سپس به تحقیق زبانهای سامی پرداخت.
ثمره این تحقیق دوگانه،انتشار کتاب فن شعر ارسطو با ترجمه متی بن یونس بود که در سال 1887 منتشر گشت.او سپس در 1889 به استادی دانشگاه آکسفورد برگزیده شد.
از آن پس توجهّش به تحقیقات عربی و سامی بیشتر شد.تحقیقی درباره اوراق پاپیروس عربی در کتابخانه بودلی آکسفورد نوشت(1893)و سپس بخشی از تفسیر بیضاوی را به انگلیسی ترجمه کرد(1894).بعدها رسائل
ابی العلاء معرّی را هم منتشر ساخت(1898).
در سال 1905 انتشار تحقیقاتش درباره اسلام را با کتاب محمد و ظهور اسلام آغاز کرد.پس از آن،کتاب اسلام (1)را در سال 1911 به چاپ رساند.سپس سخنرانیهایی درباره«تحول آغازین اسلام»ایراد کرد که در 1914 منتشر شد،ولی بر این تحقیقات روح غیرعلمی و متعصبانهای حاکم بود که نه تنها باعث تنفر مسلمانان،بلکه بسیاری از خاورشناسان شد.با همین روحیه کنفرانسهایی با عنوان«روابط بین اعراب و یهود»نوشت که در سال 1924 منتشر شد.
(2) اهل انگلستان که زبان عربی را نزد ویلیام رایت شرقشناس مشهور فرا گرفت.در شهر لوزان سوئیس به کسب دانش پرداخت.همچنین در استراسبورگ(فرانسه)نزد نولدکه درس خواند.1882 در رشته زبان عبری موفق به دریافت جایزه و بورس تحصیلی شد.1887 در رشته زبانهای سامی در دانشگاه کیمبریج رتبه اوّل را به دست آورد.1890 در کالج ترینیتی مربی زبانهای شرقی شد و از 1893 تا پایان عمر استاد زبان عربی در دانشگاه کیمبریج بود.
بون عضو مجمع عربی علمی دمشق و آکادمیهای علمی و ادبی اروپا بوده است.21 اکتبر در کمبریج درگذشت.
از آثار وی کتاب
" Mohammeds Ascension to Heaven " Studin J.Wellhausen "، Gewidmet.1914 ،49-61.
(عروج محمد به آسمان)است. (3)
(1) اهل امریکا،13 اوت در ورشو(لهستان)به دنیا آمد.1881 لیسانس را از دانشگاه پنسیلوانیا و در 1884 درجه دکتری را از دانشگاه لایپزیگ دریافت کرد.
از 1892 مربی زبانهای سامی و از 1898 کتابدار و استاد«آشورشناسی»در دانشگاه پنسیلوانیا بود.22 ژوئن 1921 در جنکین تاون درگذشت.
از جمله آثار وی مقدمه بر محمد و اسلام است. (2)
(3) 23 دسامبر در وِروِیه(بلژیک)به دنیا آمد.وی تحقیقاتی در زمینه تاریخ،به ویژه تاریخ سیاسی و اقتصادی انجام داده است.او برای نخستین بار به تأثیر گسترش اسلام به کشورهای حوزه مدیترانه در تاریخ اروپا اشاره کرد و هجوم اعراب را نقطه آغاز سدههای میانه میدانست.
از 1886-1930 استاد دانشگاه گان بود و از 1919-1921 ریاست همان دانشگاه را برعهده داشت.در جنگ جهانی اول مدتی در اسارت آلمانیها بود.
پیرن عضو آکادمی سلطنتی علوم،ادبیات و هنرهای زیبا در بلژیک بوده است.24 اکتبر در اوکل بروکسل درگذشت.
از جمله آثار وی محمد و شارلمانی است که در آن زندگی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را با شارلمانی مقایسه کرده است. (4)
(1) خاورشناسی فرانسوی بود که در سال 1862 در أمیان به دنیا آمد و در 12 اگوست 1957 در پاریس درگذشت.ابتدا در رشته حقوق تحصیل کرد.سپس در الجزایر اقامت گزید و وارد آموزشگاه عالی ادبیات این کشور شد و علوم عربی را نزد«رنه باسیه»آموخت.
در سال 1895 مدیر مدرسه تلمسان الجزایر شد و در سال 1898 به پاریس بازگشت تا مدیریت کتابخانه آموزشگاه زبانهای شرقی را تصدی کند.در سال 1911 جانشین هرتویگ دیرنبورگ در کرسی زبان فصیح عربی در این آموزشگاه شد.وی از سال 1905 زبان عربی را در آموزشگاه مستعمرات تدریس میکرد و در 1912 آن را رها کرد.
در سال 1923 و در شصت و یک سالگی دکترای ادبیات را دریافت کرد.پس از آن به مدرسی دانشکده ادبیات دانشگاه پاریس برگزیده شد.همچنین در سال 1927 مدیر تحقیقات اسلامی در بخش پنجم از آموزشگاه تحقیقات عالی وابسته به سوربُن شد.درسال 1935 به عضویت آکادمی نقوش و هنرهای زیبا در آمد.
از هنگامی که در تلمسان مشغول به کار بود،به فراگیری زبان عربی به لهجه مغربی پرداخت و در سال 1912 با همکاری مرسییه کتاب خود متنی درباره لهجه عربی مراکش Manuel dArabdmarocain را منتشر ساخت.
به سال 1898 تاریخ بنی الاحمر(آخرین پادشاهان مسلمان در اسپانیا)را آنچنان که در تاریخ ابن خلدون آمده است،ترجمه کرد.این بخش را دی سلان هنگام ترجمه بخش«تاریخ بربرها»از تاریخ ابن خلدون ترجمه نکرده بود.
1) (1) . Maurice Gaudefroy-Demombynes.
در سال 1900 کتابی را-که پس از مرگش منتشر شد-با عنوان مراسم ازدواج الجزایریها تألیف کرد.در این کتاب وی مراسم ازدواج در تلمسان و قسطنطنیه و شهرهای قبیلهنشین الجزایر را با مراسم ازدواج در کشورهای دیگر اسلامی مقایسه کرده است.
هنگام تحقیق در مسائل حقوقی در دوران جوانی به مسئله نهادهای اسلامی توجه کرد و در سال 1921 کتابی با عنوان سازمانهای اسلامی manes-Les Institutions Musul منتشر ساخت.(چاپ سوم اصلاح شده آن در 1946 منتشر شد).
وی تحقیقات گوناگونی درباره سازمانهای اسلامی دارد،از جمله:نظام قضایی در کشورهای اسلامی،شکلگیری قضاوت در اسلام و حج در مکّه قبل از اسلام کتابی نسبتاً مفصّل درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با نام محمد Mohamed( پاریس 1957)به زبان فرانسوی نوشت. (1)
(2) میشل جان دوگوجه نهم اگوست 1836 در دهکده دروریپ(در منطقه فریسلند شمالی هلند)به دنیا آمد.در 1854 وارد دانشگاه لیدن شد و در زمینه خاورشناسی نزد رینهرت دوزی و جوین بُل تخصص یافت و در 1860 با رسالهای با عنوان نمونهای از نوشتههای شرقیان در توصیف مغرب،برگرفته از کتاب البلدان یعقوبی دکترای خود را گرفت.در 1859 به معاونت مسئول«مجموعه وارنر»در کتابخانه دانشگاه لیدن برگزیده شد.سپس در 1866 بهعنوان استادیار انتخاب شد و سه سال بعد به سطح استادی دارای کرسی در
دانشگاه لیدن ارتقا یافت.در 1906 در سن هفتاد سالگی بازنشسته شد،ولی همچنان بهعنوان مسئول«مجموعه وارنر»باقی ماند.وی در هفدهم ماه مه 1909 در شهر لیدن درگذشت.
توجه دوگوجه در آغاز به جغرافیای عرب منعطف شد.رساله دکترایش-چنانکه گفته شد-ناظر به البلدان اثر مورخ و جغرافیدان مشهور شیعه«احمد بن ابی یعقوب»معروف به«یعقوبی»بود.در این رساله،دوگوجه به انتشار متن عربی اکتفا نکرد،بلکه ترجمه لاتین و مقدمهای عالی همراه با توضیحات جغرافیایی و تاریخی فراوان و مفید بر آن افزود.
وی کتابهای متعددی تحقیق و تألیف کرد.از جمله درباره رسالت پیامبر پژوهی نوشت که در آن به دفاع از پیامبری آن حضرت پرداخت،در مقابل آنچه در اینباره اشپرنگر و پاوتس نگاشتهاند.او این تحقیق را در«یادنامه تقدیمی به تئودور نولدکه»ارائه کرد. (1)
(2) اهل امریکا که در 1966 لیسانس تاریخ را از کالج ووستر و در 1974 دکتری زبان و ادبیات فارسی را از دانشگاه تهران دریافت کرد.
در 1971 و 1972 پژوهشیار مرکز مطالعات علوم اسلامی تهران،از 1973-1978 مدرس و استادیار مرکز علوم انسانی دانشگاه صنعتی تهران،از 1976-1978 عضو خارجی فرهنگستان فلسفه ایران،در 1978 و 1979 استادیار فرهنگستان فلسفه ایران،از 1981-1984 کمک ویراستار دائرة المعارف ایرانیکا
در دانشگاه کلمبیا،1983-1991 استادیار مطالعات دینی در سانی استونی بروکِ نیویورک،در 1986 و 1987 بورسیه مطالعات و تحقیقات آزاد موقوفات ملی علوم انسانی،در 1988 و 1989 بورسیه کمیسیون فرعی آموزشی و فرهنگی هند و امریکای موقوفات فولبرایت در هند،از 1989-1992 عضو هیأت سردبیران سانیپرس،در 1993 و 1994 بورسیه موقوفات ملی علوم انسانی برای استادان دانشگاه و سپس دانشیار مطالعات تطبیقی دانشگاه ایالتی نیویورک در استونی بروک بود.
از جمله آثار وی ترجمه کتاب:
Sayyid Muhammad Husayn Tabataba i.Muhammad in the Mirror of Islam.Tehran:Darol-Kotob-el-Islamiya
،1970.(محمد در آیینه اسلام)تألیف سید محمد حسین طباطبایی است. (1)
(2) سترستین(زترستین)از خاورشناسان نامدار سوئدی و مسافر مشرق زمین،متخصص در زبان و ادبیات عربی،فقه اللغه عبری و سریانی و کتابشناسی و مترجم قرآن به زبان سوئدی بود که در شهر«اورسه»سوئد متولّد شد و پس از 87 سال عمر در«اوپسالا»بهدرود حیات گفت.
وی تحصیلات خود را در مدرسه عالی«فالون»به پایان رسانید و زبان عبری را در آنجا فرا گرفت،ولی زبان عربی را بدون معلّم یاد گرفت.
زمانی که در سال 1884 به اخذ دیپلم عالی نایل شد،وارد دار العلوم اوپسالا گردید و پس از گذراندن دوره آن،در 1895 درجه دکتری در ادبیات را دریافت
کرد.آنگاه به آلمان عزیمت کرد و به فراگیری زبانهای فارسی و ترکی در مؤسسه شرقی برلین همت گماشت.
از آثار وی مشارق الانوار النبویة(محل طلوع روشناییهای حضرت محمد/1896)و تاریخ زندگانی محمد است. (1)
(2) اسلامشناس و روحانی مسیحی امریکایی بود که در 12 آوریل 1876 در«وریس لاند»میشیگان متولّد شد و در 1952 در نیویورک بعد از هشتاد و پنج سال عمر درگذشت.
تحصیلاتش در هوپ کالج هولاند از شهرهای ایالت میشیگان به پایان رسید،در 1887 به رتبه A.B نایل شد و در 1890 در سمینار الهیات نیو برانشوایگ به درجه B.D رسید.
از 1891-1912 با هیأت مبلغان مسیحی بصره را مرکز کار خود قرار داد،سپس دفتر کار تبلیغ را به قاهره منتقل کرد.
زویمر در تمام ممالک اسلامی به مسافرت پرداخت و در قاهره یک بیمارستان و کالج امریکایی ساخت.
از 1929 تا 1937 که بازنشسته شد،در دانشکده الهیات دانشگاه پرینستون استاد تاریخ مذهب و الهیات بود.
از جمله آثار او:
1.عربستان گاهواره اسلام(1892)
2.اسلام یک مبارزه با ایمان و عقیده(1907)
3.یک کتاب ابتدایی درباره اسلام
4.بررسیهایی درباره اسلام مردم عوام(آنچه عوامالناس از دین اسلام عمل میکنند)(1939)
5.وارثان پیامبران(1946)
6.قانون و ارتداد در اسلام(1924)
Law and Apostacy in islam(1924)
7.حضرت محمد صلّی الله علیه و آله یا حضرت مسیح(1915) (1)
(2) 17 سپتامبر در روستوک(آلمان)به دنیا آمد.نزد شرقشناسان مشهوری چون تئودور نولدکه به مطالعه در زبانهای سامی پرداخت.1890 با ارائه پایان نامهای به زبان عربی در مقایسه الکامل فی التاریخ ابن اثیر و تاریخ الرسل و الملوک اثر محمد بن جریر طبری به اخذ درجه دکتری از دانشگاه استراسبورگ نایل آمد.
از 1893-1903 در دانشگاه برسلاو،1903-1909 در دانشگاه کونیگزبرگ،1909-1920 در دانشگاه هاله و 1920 و 1921 در دانشگاه برلین استاد زبانهای
سامی و ادبیات عرب بود.از آن سال تا 1937 در دانشگاه برسلاو و از 1937-1947 در دانشگاه هاله مدیریت گروه مطالعات سامی را به عهده داشت.
بروکلمان عضو هیأت پژوهشی دانشگاههای برلین،لایپزیک،بن،بوداپست،دمشق و بسیاری از گروههای پژوهشی آسیایی بود و در تدوین دائرة المعارف اسلام نقش بهسزایی داشت.6 مه 1956 در شهر هاله درگذشت.
از جمله آثار وی محمّد-مَحمِد Mohammaded-Mihmed" است. (1)
(2) 15 نوامبر در پترزبورگ(روسیه)متولد شد،1887 وارد دانشکده زبانهای شرقی دانشگاه آنجا شد و در بخش عربی،فارسی،ترکی و تاتاری به تحصیل پرداخت و چهار سال بعد دانشکده را به پایان رساند.1892 برای ادامه تحصیل به آلمان سفر کرد و از محضر استادانی چون آگوست مولر و نولدکه بهره جست.از 1898-1900 با تألیف و انتشار جلد اول کتاب ترکستان در هنگام استیلای مغول به درجه علمی فوق لیسانس و با انتشار جلد دوم همان کتاب به دریافت درجه دکتری تاریخ رسید.
از 1893-1925 تقریباً هر سال سفری پژوهشی به ترکستان داشت.1895 نخستین گزارش خود درباره تشکیل دولت بزرگ چنگیزی را در دانشگاه پترزبورگ ارائه کرد.یک سال بعد دانشیار تاریخ مشرق زمین و 1901 استاد این دانشگاه شد.
از آثار وی کتاب درباره دعوت محمد است. (3)
Muhammads MMBV
،706،1930-708
(1) خاورشناس یهودی آلمانی،ژوزف هوروتس به سال 1874 در«لوینبرگ» (2)تولد یافت.در دانشگاه برلین به تحصیل پرداخت و در کلاسهای«ادوارد سخاو»حضور یافت.در سال 1902 بهعنوان استاد دانشگاه برلین برگزیده شد.از سال 1907-1914 در هند استاد زبان عربی دانشگاه اسلامی«علیگره»بود.همچنین عهدهدار مسئولیت نقوش اسلامی در حکومت بریتانیایی هند شد.ثمره این کار در مجموعه«نقشهای اسلامی هند» Epigraphia Indo Moslemica(1909-1912) عرضه شد.
در سال 1914 به آلمان بازگشت و از آن سال تا هنگام مرگش در 1931 تدریس زبانهای سامی در دانشگاه فرانکفورت را به عهده داشت.از زمان تأسیس دانشگاه عبری قدس در 1925،عضو هیأت مدیره آن بود.وی بخش خاورشناسی را در آن دانشگاه بنیان نهاد و خود مدیر آن شد.سپس طرح جمعآوری همه اشعار کهن عرب(دوره جاهلی و اوایل صدر اسلام)را از سوی این بخش پیشنهاد کرد.
اولین رساله دکترایش را به سال 1898 درباره کتاب المغازی واقدی نوشت و تحقیق درباره دو بخش از بخشهای طبقات ابن سعد مربوط به غزوات پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله را نیز به عهده گرفت.«لیونی کایتانی»پژوهش درباره نسخههای خطی عربی مربوط به تاریخ اسلام در کتابخانههای قاهره،دمشق و استانبول را به او سپرد( MSOS As ، p.-). وی در مدّت تدریس در دانشگاه فرانکفورت(1914-1931)تلاش خود را در تحقیقات مربوط به قرآن و سیره نبوی متمرکز
کرد که مهمترین اثر او در این زمینه مباحث قرآنی (1)(1926)است.
هوروتس هاشمیات کمیت بن زیاد اسدی را به خاطر اهمیت تاریخی و دینی آن در سال 1904 منتشر کرد.در موضوع ارتباط میان اسلام و یهود نیز پژوهشی با عنوان نامهای اعلام یهود و مشتقات آن در قرآن نگاشت.
(2) اهل اسکاتلند بود و در دانشگاه«ادینبرا»در رشته هنر و الهیات درس خواند.سپس تحصیلاتش را در آلمان ادامه داد.استادیار عربی و عبری در دانشگاه ادینبرا بود.1921 در سمت مربی و سپس دانشیار عربی همان دانشگاه به تدریس پرداخت و 1947 بازنشسته شد.در آغاز شیفته تحقیق در ریاضیات عرب(اسلامی)و مطالعه نسخ خطی کتابخانه دانشگاه ادینبرا بود،امّا سپس به مطالعه قرآن و ترجمه آن به زبان انگلیسی پرداخت.به سرزمینهای عرب زبان مسافرت کرد.
وی آثار متعددی درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله دارد:
" Muhammed and Previous Messengers "
MW24
،330،1934-30حضرت محمد و پیامبران پیش از او
" Muhammeds call "، MW 24 ،13،1934-19
دعوت محمد
" Muhammads Visions "، MW 24 ،145،1934-154
رؤیاهای حضرت محمد
" The Beginnings of Muhammds Religious Activity "، TGOs 7 ،1934-16،1935-24
آغاز فعالیت دینی محمد
" The DeveLopment of Muhammeds Teaching and Prophetic Consciousness "، apublic lectures Delivered at the School of Oriental Studies ،[ Cairo.](The SOS Bulletin) ، Cairo:1935
گسترش تعلیمات و آگاهیهای پیامبرانه حضرت محمد
" Muhmmads Pilgrimage Proclamation " JRAS ،233،1937-244
فراخوان حج حضرت محمد
The Quran.Translated With a critical re-arrangement of the Surtes
، Edinburgh:T.and T.Clark ،1937-39قرآن،ترجمه و تنظیم شده مجدد با یک ترتیب انتقادی.
" Muhammad and Divorce in the Quran "، MW 29 ،55،1939-62
محمد و طلاق در قرآن
(1) آرنت جان ونسینک خاورشناس هلندی شاگرد هوتسما،دوگوجه،اسنوک هرخرونیه و سخاو بود.او در سال 1927 جانشین اسنوک در دانشگاه لیدن شد.
نخستین اثر وی رساله دکترایش در سال 1908 با عنوان محمد و یهود در مدینه به زبان هلندی بود:" Mohammad en de Joden te Medina.Leiden ، Brill ،، in-XII-p."
در سال 1916(در مجله ZDMG ،ج70،ص570)اعلام کرد که تصمیم به تهیه یک معجم المفهرس براساس واژهها و به ترتیب هجایی،از احادیث کتب اهلسنت،صحاح ستّه مُسند دارمی،مسند احمد بن حنبل و موطأ ابن مالک دارد.وی برای این کار از سی و هشت پژوهشگر از کشورهای مختلف کمک گرفت.آکادمی علوم
1) (1) . Arent Jan Wensinck.
آمستردام و مؤسسات دیگر هلندی و شماری آکادمی از کشورهای اروپایی به او در این زمینه کمک مالی کردند.همچنین آنان به تهیه فیش برای این تعداد فراوان حدیث اقدام نمودند.وی سپس بخش اول را در سال 1936(از حرف الف تا حاء)منتشر کرد.
(1) از اسلامشناسان برجسته سوئدی بود که عمر شصت و دوساله خود را در تاریخ زندگانی و شخصیت پیامبر اسلام،عقاید اسلامی و تاریخ ادیان صرف کرد.وی تحصیلات خود را در دانشگاه اوپسالا به پایان برد،پس از آن در همان دانشگاه به تدریس پرداخت و سپس به استادی علوم ادیان در دانشگاه استکهلم انتخاب شد.
در الهیات و تاریخ ادیان شهرتی بهسزا داشته و از دانشمندانی است که درباره میزان تأثیر و نفوذ آیین حضرت مسیح در اسلام-بنابر عقیده خود-پژوهش کرده است و گفتارش در اینباره خالی از تعصّب و مبالغه نیست.
اثر مهمّ وی درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله شخصیت محمد از نظر تعلیمات و عقایدش:
Die person Muhammads in lehre und Glauben seiner Gemeinde
، 1928 است که به زبانهای ایتالیایی،سوئدی و انگلیسی ترجمه شده است. (2)
(3) از خاورشناسان بزرگ ایتالیایی و برجستهترین محقّقان فرهنگ،علوم و تاریخ تمدّن اسلامی،کتابشناسی و زبان و ادب عربی بوده است که پس از هشتاد و یک سال عمر در 25 نوامبر 1967 در روم درگذشت.
تحصیلات خود را در دانشگاه روم در رشته زبانهای سامی به پایان رساند و به درجه دکتری نایل شد.
سالها در کرسی زبانهای شرقی در دانشگاه روم تدریس میکرد و شاگردان برجستهای پرورش داد.
وی کتابهای متعدّدی نوشت که از مهمترین آنها مطالعات تازه درباره محمد پیامبر اسلام و مبادی دین اسلام(1923)است.
همچنین مقالاتی درباره پیامبر اسلام،خوارج،عمر خلیفه اول،عثمان و امویان در دایرة المعارف لیدن نگاشت. (1)
(2) اهل انگلستان بوده و در زمینه زندگانی پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله،زکات،بهشت و جهنم،ایمان و قضا و قدر تحقیقاتی انجام داده است.
مقالهای درباره ایمان دارد که در نشریه«لوای اسلام»مصر به زبان عربی چاپ شده و«ابوالقاسم سحاب»آن را به فارسی ترجمه کرده و در مجله«نور دانش»منتشر ساخته است.
از آثار وی کتاب محمد است. (3)
(4) نام اوتو پرتسل در زمینه مطالعات ویژه درباره قرائات قرآن در کنار
«گوتهلف»،«بر گشتریس»و«آرتور جفری»قرار دارد که از برجستهترین خاورشناسان در این میدانند.
وی بیستم آوریل 1893 در مونیخ آلمان به دنیا آمد.
در دانشگاه مونیخ نزد«فرانس فون هُمل»تحصیل کرد و مهمترین زبانهای سامی(آکدی تا حبشی)را پس از عربی،عبری و سریانی فراگرفت.همچنین نزد اشپیگلبرگ زبان مصری باستان و زبان قبطی را یاد گرفت و از زوسهیم فارسی و ترکی را آموخت.
با این حال،تخصص اوّل وی در زمینه تورات بود.از این رو،موضوع رساله دکتری او درباره مشکلات ناشی از ترجمه یونانی تورات بود.
دیری نگذشت که تمام تلاش و توان خود را در تحقیق زبان عربی و لهجههای آن و بهویژه قرائات قرآن منحصر کرد.از زمانی که برگشتریس به استادی دانشگاه مونیخ برگزیده شد،طرحی برای انتشار تألیفات اصلی درباره قرائات قرآن عرضه کرد که آکادمی علوم باواریا سرپرستی و تأمین مالی آنرا به عهده گرفت.
از 1935 پرتسل به نگارش تاریخ ملتهای اسلامی پرداخت تا بخشی از مجموعه«هِردِر»با عنوان تاریخ ملتهای پیشرو باشد.وی میخواست تحقیقات جزئیاش در اینباره را از شخصیت پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله و رسالت او تا روابط فرهنگی غرب و شرق در قرون وسطی سامان دهد،ولی طرح مجموعه هردر متوقف شد و پرتسل نیز از اتمام کتاب خود دست کشید.نام پژوهش وی با این عنوان منتشر گردید:
Muhammedals geschichtliche per-sonlikeit"
، in Historische zeitschrift ، Bd.161(1940) ، s 457-476. محمد بهعنوان یک شخصیت تاریخی. (1)
1) (1) .فرهنگ کامل خاورشناسان،ص90.
(1) در استرالیا به دنیا آمد و بعدها مقیم آمریکا شد و در دانشگاه ملبورن به تحصیل پرداخت و در 1918 لیسانس،1920 فوق لیسانس علوم انسانی و 1926 لیسانس الهیات گرفت.1929 به درجه دکتری زبانشناسی و 1938 به دکتری ادبیات از دانشگاه«ادینبرو»رسید.
طی دوران جنگ جهانی اول به خاطر خدمترسانی غیرنظامی به نیروهای انگلیسی،پنج سال در کالج مسیحی مدرس(هندوستان)به سر برد و به تدریس زبانشناسی و فقه اللغه زبانهای شرقی پرداخت.1921 به مصر رفت و در سمت استاد زبانهای شرقِ نزدیک در مدرسه تازه تأسیس«مطالعات شرقی»دانشگاه امریکایی قاهره به تدریس پرداخت.1938 به امریکا مهاجرت کرد و استاد زبانهای شرق نزدیک و خاورمیانه در دانشگاه کلمبیا و اتحادیه مدرسه علوم دینی نیویورک شد.
از جمله آثار وی است:
Th Quest of Historical Mohammed
، MW 16 ،327،1926-348.پژوهش در شخصیت تاریخی محمد
Was Muhammad A Prophet from His Infancy?
، MW 20 ،226،1930-234.آیا محمد از کودکی پیامبر بود؟
The Prophet of Islam
، MW 28 ،180،1938-186.پیامبر اسلام
Islam:Muhammad and His Religion.Edited with an introduction by A:Jeffery.Selections from...the Quran
، the Hadith ، and later writings.New
1) (1) . Jeffery ، Arthur.
York:Liberal Arts Press
،1958:( The Library of Religion ، No.6.) ویرایش و مقدمهنگاری اسلام:محمد و دین او. (1)
(2) خاورشناس انگلیسی،هامیلتون الکساندر روشکین گیب در دوم ژانویه 1895 در شهر اسکندریه(مصر)متولد شد و بیست و دوم اکتبر 1971 در آکسفورد درگذشت.پدرش سرپرست کشاورزی شرکت اصلاحات ارضی ابوقیر بود.دوره دبیرستان را در مدرسه سلطنتی ادینبورگ(اسکاتلند)گذراند.در 1912 وارد دانشگاه ادینبورگ شد و در زبانهای سامی(عربی،عبری و آرامی)تخصص پیدا کرد.درحالیکه از 1914-1918 سرباز توپخانه میدان سلطنتی بود،جنگ در دو جبهه فرانسه و ایتالیا بالا گرفت.پس از پایان جنگ،دانشجوی مدرسه زبانهای شرقی در لندن شد.در 1921 بهعنوان مدرّس زبان عربی برگزیده شد و در 1922 لیسانس را از دانشگاه لندن گرفت.
در 1926 و 1927 سفری طولانی به شرق کرد و در خلال آن به تحقیق درباره ادبیات معاصر عرب پرداخت.پیش از آن نیز دو مرخصی طولانی را در شمال آفریقا گذراند.
در 1929 بهعنوان reader( سخنران)در زمینه تاریخ و ادبیات عرب در دانشگاه لندن شد.هنگامی که سرتوماس آرنولد در 1930 درگذشت،وی جانشین او در کرسی زبان عربی دانشگاه لندن شد که محل آن مدرسه زبانهای شرقی بود.وی همچنین به عنوان نویسنده انگلیسی«دائرة المعارف اسلامی»جانشین توماس آرنولد شد.
در 1954 از سرپرستان نخست چاپ دوم این دائرة المعارف بود.سپس در 1956 از کار کناره گرفت.
وی تا 1937 در کرسی استادی زبان عربی دانشگاه لندن حضور داشت.آنگاه استاد زبان عربی دانشگاه آکسفورد شد و پس از آن با دانشکده سانت جون آکسفورد همکاری کرد.او تا 1955 در این منصب باقی ماند.
در 1964 سکته کاملی کرد،ولی درمان شد.با این حال،آثار این بیماری تا هنگام مرگ در او بود.بقیه عمر را در آکسفورد گذراند تا اینکه در 22 اکتبر 1971 همانجا درگذشت.
آثار او در سه زمینه عمده است:ادبیات عرب،تاریخ اسلام و اندیشههای سیاسی-دینی در اسلام.
اولین اثر او کتابی با عنوان فتوحات اعراب در آسیای میانه(1923):
The Arab Conquestsin Central Asia
است که در آن پژوهشی درباره روابط گروههای مختلف شرکتکننده در این فتوح صورت گرفته است.از جمله مقالات وی در زمینه تاریخ اسلام اینهاست:
تفسیری بر تاریخ اسلام،1953،در: Journal of world History.
اهمیت اجتماعی شعوبیه،1953،در: Studia Orientalia Joanni Pedersen.
تحول نظام حکومت در آغاز اسلام،1955،در مجله: Studia Islamica.
آییننامه مالیاتی عمر دوم،1955،در مجله: Arabica.
کتابهای سیره(زندگینامه)در اسلام،1962(همراه با کتاب" Historians of the Middle East" ارائه شد).
گیب دو کتاب دیگر در این زمینه دارد:محمّدیه: Mohammedanism(1949)
و گرایشهای نوین در اسلام: Modern trends in Islam(1947).
در کتاب اخیر به گرایشهای اسلامی نوین و معاصر میپردازد.
(1) اهل انگلستان و از 1946-1948 رئیس شورای شهر اشر-در نزدیکی لندن-بود.در دهه 1960 به برگزاری سلسله سخنرانیهای کتابخانه شهر اشر اقدام نمود.در 1974 به پاس خدمات بیست سالهاش در سمت ریاست کمیته کتابخانه،عنوان سخنرانیهای کتابخانه،به«سخنرانیهای رویستن پایک»تغییر یافت.به خاطر دستاوردها و موفقیتهای وی برگزاری این سلسله سخنرانی هنوز با نام او ادامه دارد.
Mohammed:Founder of the Religion of Islam.London:Weidenfeld and Nicolson
،1962.( Pathfinder biographies.) از جمله آثار وی:محمد بنیانگذار دین اسلام است.
(2) 6 اکتبر در فرانکفورت به دنیا آمد.تحقیقات وی در زمینه تاریخ ادیان رم،فرهنگ یونان باستان و اقوام ساحلنشین عرب و بربر آسیای مرکزی بود.
در 1936 استاد دانشگاه هاله و در 1950 استاد دانشگاه آزاد برلین بود.در 1964 با بانو پرفسور اشتیل در زمینه تاریخ زبانهای باستانی ایران در سمینار شرق باستان دانشگاه مونستر همکاری میکرد.در 1965 بازنشسته شد.
از جمله آثار وی:
Mohammads Geburts Johr.Nouy.Clio 7-9 1955-1957.
میلاد محمد است.
(1) از اسلامشناسان برجسته فرانسوی،مترجم و مفسر قرآن و متبحّر در زبان و ادبیات عرب که در سیام ژوئن 1900 در«مون روژ»نزدیک پاریس متولد شد.
تحصیلات خود را در کازابلانکا(مراکش)و دانشکده ادبیات الجزایر به پایان رساند و به اخذ لیسانس زبان و ادبیات عربی نایل شد(ژوئن 1922).سپس دوره دکترا در همین رشته را به پایان رسانید و پایاننامه تحصیلیاش با عنوان متنبی،شاعر عرب قرن چهارم هجری بود.
بلاشر در زمینه ادبیات عرب و قرآنکریم آثاری پدید آورده و درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله کتاب مسئله محمد(پاریس،1952)را نوشته است. (2)
(3) سوم آوریل در ویتن دروف شوارتسوالد(آلمان)به دنیا آمد.در 1924 با ارائه پایاننامهای با عنوان سیرت سیف بن ذی یزن موفق به اخذ درجه دکتری شرقشناسی از دانشگاه توبینگن گردید.از سال 1930-1935 استاد غیررسمی و از 1939 استاد رسمی دانشگاه هایدلبرگ بود.1940 کرسی مطالعات اسلامی و زبان و ادبیات سامی در دانشگاه بن را به عهده گرفخت.1941 به ارتش آلمان در شمال افریقا فراخوانده شد.1945 به اسارت امریکاییان درآمد و 1946 آزاد
گردید.از 1951 کرسی زبان و ادبیات سامی و مطالعات اسلامی در دانشگاه توبینگن را عهدهدار بود و در گردآوری دائرة المعارف اسلام خدمات بسیاری ارائه کرد.1968 بازنشسته شد.
پارت نماینده آلمان در کمیته برنامهریزی اتحادیه اروپایی عرب و اسلامشناسان و عضو انجمن تحقیقات اسلامی بمبئی بوده است.31 ژانویه 1983 در توبینگن درگذشت.
از آثار اوست:
Die Legende von derVerleihung des Prophetenmantelc(burda)an Kab Ibn Zuhair
، Der Islam 17 ،9،1928-14.روایت اهدای ردای پیامبر به کعب بن زهیر
Guillaume
، Alfred.The Life of Muhammad ، a translation of(Ibn)Ishaqs Sirat Rasul Allah.London:1955 ، Der Islam 32 ،334،1957-342.زندگانی محمد(ترجمه و نقد کتاب سیره رسول الله،اثر ابن اسحاق)
Muhammad und der Koran.Geschichte und Verk
ndigung des arabischen Propheten.Stuttgart:Kohlhammer ،1980;1976;1972;1966 ;1957.محمد و قرآن.تاریخ و دعوت به اسلام این پیامبر عربی
Recent European Research on the Life of Prophet Muhanned
، JPHs 6 ،81،1958-96.تحقیقات اخیر اروپایی درباره زندگانی محمد
Muhammad Hamidullah
، Le Proph ف te de lIslam 1-2 Paris:1959 ، WI 6 ،141،1959-143.محمد ستایش شده خداوند پیامبر اسلام. (1)
1) (1) .فرهنگ خاورشناسان،ج3،ص8.
(1) این روحانی فرانسوی و متخصص الهیات در 1092 میلادی در آورگن(در میانه فرانسه)به دنیا آمد.و در دیری نزدیک سوزیلانگ-وابسته به دیر کلونی-رشد کرد.در 1109 به دست قدیس هوگن به سلک روحانیت درآمد و به دیر وزلیه پیوست و ده سال در آنجا ماند.در 1120 رئیس دیری در دومین(نزدیک گرینوبل،در جنوب شرقی فرانسه)شد و در 22 اگوست 1122 در سی سالگی رئیس دیر کلونی شد.دیر و مجموعه کلونی را مدبّرانه اداره میکرد و در پی تماسهای سیاسیاش با امرای فرانسه و اسپانیا اصلاحات وسیعی را در آنجا به انجام رساند و برای کلونی و شاخههای گوناگونش در فرانسه و اسپانیا و...بودجههای وسیع مالی قرار داد.
وی تیمی را سرپرستی کرد که قرآن را به لاتین ترجمه کردند.در کنار ترجمه قرآن به لاتین،پطرس پس از بازگشت از اسپانیا در 1143 کتابی بر ضد اسلام نوشت.با اینکه او خود امر ترجمه قرآن را سرپرستی میکرد،ولی نخواست زحمت خواندن آن را به خود بدهد تا بتواند بر ضد اسلام ردّی بنویسد!بلکه منشی خود پطرس پویتیهای را-چنانکه گفتیم ترجمه لاتین را خوانده بود-موظف کرد که نکات اصلی این ردّیه را مشخص کند.
پطرس پویتیهای دو طرح برای این ردّیه ضد اسلام وضع کرد که طرح دوم برای ما باقی مانده است.از طرح چنین برمیآید که وی برای نگارش ردّیه چهار کتاب(یا مقاله)را در نظر داشته است.
در بخش اول،در اینباره گفتوگو میکند که یهودیان و مسیحیان کتابهای مقدس خود را حفظ کردهاند.
1) (1) . Petrus Venerabilis ، Pierre Le Venerable.
در بخش دوم،در مورد زندگانی پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله و قرآن به گفتوگو میپردازد تا به گمان خود آنها را مورد طعن قرار دهد.
بخش سوم،شامل این است که زندگی پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله خالی از معجزات است و به همین مناسبت بحثی درباره غیبگویی دارد.
و در بخش چهارم،به این بدگوییها ادامه میدهد و به زعم خود به بدعتها حمله میکند! (1)
(2) دکترای فلسفهاش را با رساله جبر و اختیار در صدر اسلام گرفت و سپس به مطالعات اسلامشناسی و قرآنشناسی در ارتباط با«کلیسای پروتستان انگلیس»در بیتالمقدس پرداخت.او از سال 1947 رئیس بخش مطالعات عربی و اسلامی دانشگاه ادینبورگ شد.
وات تألیفات متعددی دارد که برخی از آنها نقش گستردهای در اندیشه اسلامشناسی غربیان داشته است.کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی اقتباسی از یکی از آنهاست.
مهمترین کتابهای قرآنشناسی او عبارتند از:
الف)مقدمه قرآن.
او در این کتاب به تندروی برخی مستشرقان نسبت به اقتباس قرآن از نفس حضرت محمد صلّی الله علیه و آله انتقاد میکند و لحنی ملایمتر از دیگران دارد.
ب)محمد در مکه.
(2) این اسلامشناس و ترکشناس لهستانی در 19 فوریه 1910 در ورشو به دنیا آمد.
تحصیلات خود را در مؤسّسه شرقشناسی ورشو و دانشکده ادبیات دانشگاه ورشو با درجه لیسانس در ادبیات و دیپلم شرقشناسی به پایان رساند(1935).
وی در سال 1948 دکتری مطالعات خاورشناسی را دریافت کرد.
در 1945 دانشیار مطالعات شرقی در دانشگاه ورشو شد و در سال 1955 به درجه استادی دانشگاه مزبور رسید.
از جمله آثار وی کتاب محمد و جهان اسلام است(1958) (3):
Mahomet et monde de IIslam
، 1958
(4) 6 فوریه در پراگ به دنیا آمد.از 1946 در دانشگاه شارل پراگ زیر نظر فلیکس تاوئر استاد دستورزبان عربی و فارسی،رودلف روژینتکا استاد زبان عربی و زبانهای سامی به تحصیل پرداخت.1951 با ارائه پایاننامه آثار الاحوص الانصاری دکتری گرفت.
از آثار اوست:
Muhammad Mit I.Hrbek
، Praha:1967; Mahomet Z czeskiego Przelozyli Gr.Latuszy ski ، A.Mrozek ، Warszaw:1971 محمد(با همکاری). (1)
(2) اهل انگلستان که استاد تاریخ و ادبیات اسلامی در دانشگاه منچستر بود.در زمینه تاریخ ایران و اسلام،بهویژه عصر غزنوی و سلجوقی تحقیقاتی انجام داده است.
از جمله آثار وی کتاب شبیهسازی زندگی محمد است (3):
A Dramatisation of the Prophet Muhammads Life:Henri de Borniers Mahomet
، Numen ،105،1970،17-117.
(4) اهل فرانسه،استاد دانشکده حقوق و جامعهشناسی در الجزایر بوده است.
از آثار وی کتاب:
" Mahomet et lIslam "، selon un passage peu connu de la L ق gende Dor ق e ، AIPh.HOS 20 ،1968-137،72-144.
محمد و اسلام بنابر عبارتی از کتاب افسانه زرین(اثر ژاک دو و راژین)است. (5)
(1) در آلمان به دنیا آمد.در 1930 مقالهای تحت عنوان مواد نصرانی در قرآن در مجله انجمن شرقشناسان آلمانی به طبع رساند.
از جمله آثار وی:
Muhammed als Religionsstifter.Leipzig:Deutsche Morgenlandische Gesellschaft
، in Kommission bei F.A.Brockhaus ،1935.محمد بانی دین است.
(2) از زندگی وی اطلاعاتی یافت نشد،امّا درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله آثاری دارد که از جمله آنهاست:
Islam and the Religion of Muhammad
، MW 33 ،86،1943-113اسلام و دین محمد
Muhammad:His Life and Person
، MW 34 ،96،1944-133زندگانی و شخصیت محمد
A New Life of Mahammed
، MW 36 ،344،1946-351زندگینامه تازهای از محمد (3)
(4) مستشرق معاصر آمریکایی و از صاحبنظران دین در جهان غرب است که درباره اسلام و پیامبراکرم آثاری پدید آورده است.وی هفت سال راهبه کاتولیک
بود،سپس از دیر جدا شد.درسال 1965 در دانشگاه آکسفورد لندن ادبیات کلاسیک و مدرن خوانده و دکتری اخذ کرده است.
کتاب وی تحت عنوان the live of mohammad پرفروشترین کتاب سال آمریکا پس از حادثه 11 سپتامبر است.این کتاب از سوی کیانوش حشمتی با عنوان زندگینامه محمد ترجمه شده و در سال 1383 انتشارات حکمت در تهران آنرا به چاپ رسانده است.
کتابهای اسلام تاریخی و اسلام و مسیحیت از آثار خانم آرمسترانگ است. (1)
(2) اسلامشناس معروف فرانسوی،مدیر مکتب الجزایر و مؤلف بهترین کتاب درباره زندگینامه حضرت خاتم انبیا محمدبن عبدالله صلّی الله علیه و آله است.در عرفان و تصوف اسلامی هم پژوهش کرده است.
آثار او متعدّد است و از مهمترین آنهاست:
زندگینامه حضرت محمد:
La Vie de Mahmet
،1929محمد و سنت اسلامی(1955) (3):
Mahomet and the eslamic tradition
،1958
برخی خاورشناسان با استناد به بعضی از آیات قرآن کریم و برخی حوادث تاریخی،ایمان پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله قبل از بعثت را ردّ کردهاند.در اینجا پس از نقل سخن مستشرقان،در دو بخش به نقد و بررسی این موضوع از نظرگاه تاریخ و قرآنکریم میپردازیم.
گرچه مستشرقان نظر واحدی دراینباره ندارند،اما با مروری به اظهارات آنان میتوان گفت:اکثر آنان اعتقادی به یکتاپرستی پیامبر پیش از بعثت ندارند.از آنجا که دائرة المعارف اسلام لیدن دیدگاه مستشرقان را بهطور جامع در بر داشت،برای بیان دیدگاه ایشان درباره دین پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله این دائرة المعارف انتخاب شد.
اف.بول.و همکارانش در دائرةالمعارف یاد شده چنین نوشتهاند:
به دلیل ماهیت منابع و پیچیدگیهای موجود در تفسیر آنها،پاسخ به مسائل
ناظر به ظهور محمد در مقام یک اصلاحگر دینی،از جمله مشکلترین امور است.از هر لحاظ،طبیعیترین فرضیه این است که وی اصولا در[باور به]برخی مفاهیم دینی محیط اجتماعی خویش سهیم بوده است.آیهای در سوره ضحی که بین دو آیه پیشگفته قرار دارد،از پیامبر میپرسد:«آیا او تو را گمراه(ضالاً)نیافت و سپس هدایت کرد»؟ 1شکل جمع همین واژه اساسی-یعنی ضالّ-در انتهای سوره معروف فاتحه(همان دعایی که اولین سوره قرآن شمرده میشود)دیده میشود:«ما را به راه راست هدایت فرما...نه راه کسانی که گمراه گردیدهاند(ضالین)». 2این فرضیه در آیات دیگر قرآن بیشتر تأیید میشود؛از جمله آیه 52 سوره شوری:«نمیدانستی کتاب و ایمان چیست؟». 3و در متون سیره آمده است که محمد نامی مشرکانه-یعنی عبد مناف-بر یکی از پسرانش نهاد(که شاید صرفا نام عمویش و سرپرست محمد را-که بیشتر با کنیهاش،ابوطالب شناخته میشود-بر او نهاده باشد)و نیز دو تن از دخترانش به ازدواج دو تن از پسران عمویش عبدالعزی(ابولهب)که همواره وی را یکی از مدافعان سرسخت شرک نامیدهاند،درآمدند.یکی از روشنترین نمونههای اعتقادات سنتی اعراب که محمد پس از دعوت آشکار آن را حفظ کرد،اعتقاد به«جن»است که بارها از آن در سورههای مکی قرآن یاد شده است.مسلماً او از راه و روش اعراب باستان،پیشگویان الهام گرفته از جن و نوع خاص گفتارشان به نام سجع،که سوگندهایی مرموز و نثری مقفا داشته،تأثیر پذیرفته است. 4
در نقد این دیدگاه ابتدا مستندات آن را مورد بررسی قرار میدهیم،سپس قراین تاریخی دال بر موحّد بودن پیامبر را ذکر میکنیم.
نویسندگان مقاله«محمد پیامبر اسلام»دائرةالمعارف مذکور بی آنکه دلیلی ارائه کنند،گفتهاند:طبیعیترین فرضیه این است که وی اصولا در[باور به]برخی از مفاهیم دینی محیط اجتماعی خویش سهیم بوده است.پیشفرض این اظهار نظر این است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله همانند دیگر انسانها تحت تأثیر محیط زندگی خود قرار دارد؛در صورتی که ایشان برگزیده خداوند بوده و جهانی را متحول کرده است.چنین شخصیتی نباید همچون یک انسان معمولی در نظر گرفته شود.افزون بر اینکه از نظر تاریخ مسلّم است که رسول خدا صلّی الله علیه و آله در تمام دوران زندگی قبل از بعثت خود لحظهای بتها را پرستش نکرد و از آیین مشرکان و بتپرستان و سنتهای غلط و مراسم شرکآلود ایشان پیروی نکرد و از مردار و ذبایحی که نام خدا بر آنها ذکر نشده بود نخورد. (1)
در ادامه بحث،نمونههایی از گزارشهای تاریخی درباره این مطلب ارائه خواهد شد.
آیات مورد استناد مستشرقان برای اثبات عدم ایمان پیامبر قبل از بعثت،هرگز مقصود آنان را تأیید نمیکند.برای روشن شدن موضوع تفسیر این آیات را مرور میکنیم:
1) (1) .الصحیح من السیرة،ج1،ص158.
الف) وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی
این یکی از آیاتی است که مستشرقان برای اثبات شرک پیامبر قبل از بعثت به آن استناد کردهاند.چنانکه گذشت،مستشرقان«ضلالت»را به معنای«گمراهی»گرفته و از این آیه شرک پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را استفاده کردهاند؛در حالی که مفسّران ضلالت را به مفهوم گمراهی بهعنوان یک امر وجودی نمیدانند و برداشت مستشرقان را تأیید نمیکنند.برای روشن شدن مطلب تفسیر آیه را مرور میکنیم.
واژه«ضال»در قرآنکریم و کتابهای لغت به سه معنای گمراه،گمشده و ناشناخته آمده است،اما هیچیک از این معانی برداشت مستشرقان را تایید نمیکند.
بر اساس معنای اوّل که«ضلالت»به مفهوم«ضد هدایت»باشد-که در آیات متعددی،از جمله در سوره حمد به این معنا بهکار رفته است-بر شرک پیامبر دلالت نمیکند.زیرا ضلالت به دو گونه است:
1.بهعنوان یک امر وجودی که موجب ظلمت در نفس و نقص انسان است؛مانند کفر،شرک و نفاق.ضلالت به این معنا قابل کم و زیاد شدن است.خداوند میفرماید: إِنَّمَا النَّسِیءُ زِیادَةٌ فِی الْکُفْرِ . (1)
2.بهعنوان امر عدمی،بدین معنا که نفس فاقد هدایت و رشد است؛همانند طفلی که هنوز آموزش ندیده و رشد علمی و اخلاقی پیدا نکرده است.اطلاق«ضالّ»بر این کودک به معنای دوم است.
با توجه به دلایل و قراین،مراد از واژه«ضالّ»در آیه مورد بحث معنای دوم است؛یعنی ای رسول خدا!تو در اوایل عمرت هدایت نداشتی و خداوند تو را هدایت کرد و به این مقام نبوّت رساند.این اشاره دارد به یک قانون عمومی که
1) (1) .توبة،آیه37.
برای همه موجودات و ممکنات جاری است.هیچ موجودی ذاتا دارای چیزی نیست و همه چیز از طرف خداوند به او اعطا میشود.آیه شریفه سوره طه به این حقیقت اشاره دارد: قالَ رَبُّنَا الَّذِی أَعْطی کُلَّ شَیْءٍ خَلْقَهُ ثُمَّ هَدی ؛ (1)پروردگار ما آن خدایی است که هر چیزی را آفرید،سپس هدایت کرد.
بنابر این،آیه وَ وَجَدَکَ ضَالاًّ فَهَدی به یکی از نعمتهای الهی به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله اشاره دارد و مفسران قرآن همین معنا را از آیه استفاده کردهاند.
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر آیه مذکور میگوید:
مراد از ضلال در اینجا گمراهی نیست،بلکه عدم هدایت است.منظور از هدایت نداشتن رسول خدا صلّی الله علیه و آله حال خود آن جناب است،یا صرفنظر از هدایت الهی میخواهد بفرماید:اگر هدایت خدا نباشد،تو و هیچ انسان دیگری از پیش خود هدایت ندارید،مگر به وسیله خدای سبحان؛پس رسول خدا صلّی الله علیه و آله نیز با قطع نظر از هدایت خداوند،ضاله و بیراه بود،هر چند هیچ روزی از هدایت الهی جدا نبوده و از لحظه آفریده شدنش ملازم با آن بود.در نتیجه آیه شریفه در معنای این آیه است: ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا :تو نه کتاب را میدانستی و نه ایمان را(از محتوای قرآن و اسلام قبل از نزول وحی آگاه نبودی)ولی ما آن را نوری قرار دادیم که با آن هرکس از بندگانمان را بخواهیم،هدایت میکنیم. (2)سخن حضرت موسی نیز از همین باب است که بنا به حکایت قرآن کریم فرمود: فَعَلْتُها إِذاً وَ أَنَا مِنَ الضّالِّینَ یعنی هنوز به هدایت رسالت اهتدا نشده بودم.
نزدیک به این معنا گفتار برخی مفسران است که گفتهاند:مراد از ضلالت،از دست دادن علم است؛همچنان که در آیه أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتُذَکِّرَ
إِحْداهُمَا الْأُخْری ضلالت به این معنا آمده و مؤید آن این آیه است: وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِینَ . (1)
نویسندگان تفسیر نمونه دراینباره مینویسند:
روشن است که پیامبر قبل از رسیدن به مقام نبوت و رسالت فاقد این فیض الهی بود.خداوند دست او را گرفت و هدایت فرمود و به این مقام نشاند؛چنانکه در آیه 3 سوره یوسف میخوانیم: نَحْنُ نَقُصُّ عَلَیْکَ أَحْسَنَ الْقَصَصِ بِما أَوْحَیْنا إِلَیْکَ هذَا الْقُرْآنَ وَ إِنْ کُنْتَ مِنْ قَبْلِهِ لَمِنَ الْغافِلِینَ ؛ما بهترین داستانها را برای تو از طریق وحی این قرآن بازگو کردیم،هر چند پیش از آن از غافلان بودی.
مسلما اگر هدایت الهی و امدادهای غیبی دست پیامبر را نمیگرفت،او هرگز به سرمنزل مقصود راه نمییافت.
بنابر این مقصود از ضلالت در اینجا نفی ایمان،توحید،پاکی و تقوا نیست،بلکه به قرینه آیاتی که به آن اشاره شد،نفی آگاهی از اسرار نبوت و قوانین اسلام و آشنا نبودن با این حقایق بود-همانگونه که بسیاری از مفسران گفتهاند-ولی بعد از بعثت به کمک پروردگار بر همه این امور واقف شد و هدایت یافت. (2)
همچنین اگر«ضلالت»به معنای«گمشده»یا«فراموش شده»باشد،باز مقصود مستشرقان را ثابت نمیکند.این احتمال نیز در تفسیر آیه داده شده است؛چنانکه«ضالّ»در حدیث شریف«الحکمة ضالّة المؤمن»به این معنا است. (3)
ضلالت در آیه 10 سجده هم به همین مفهوم است:منکران معاد گفتند: أَ إِذا ضَلَلْنا فِی الْأَرْضِ أَ إِنّا لَفِی خَلْقٍ جَدِیدٍ ؛هنگامی که در زمین پنهان و غایب شدیم،خلقت نوینی خواهیم یافت؟
بنابر این معنای آیه این است:ای پیامبر!تو گمشده بودی و ما تو را به مقصد راهنمایی کردیم.
کتب تاریخ و سیره نیز تایید میکنند که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله چند بار در کودکی گم شده بود.یکبار در درههای مکّه،آنگاه که در حمایت عبدالمطلب بود،بار دیگر زمانی که مادر رضاعی او«حلیمه سعدیه»پس از پایان دوران شیرخواری،ایشان را به سوی مکه میآورد تا به عبدالمطلب دهد و مرتبه سوم،آن هنگام که با عمویش ابوطالب در شبی تاریک با قافلهای به سوی شام میرفت و خداوند در همه این موارد او را هدایت کرد و به آغوش پرمهر جدّ یا عمویش رساند. (1)
همچنین اگر واژه«ضالّ»به معنای گمنامی باشد،بر عدم ایمان پیامبر قبل از بعثت دلالت نمیکند و معنای آیه چنین میشود:تو گمنام بودی،ما تو را بلندآوازه کردیم.این احتمال نیز درباره آیه داده شده است.مؤید این احتمال آیات سوره ضحی است:
أَ لَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ* وَ وَضَعْنا عَنْکَ وِزْرَکَ* اَلَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ* وَ رَفَعْنا لَکَ ذِکْرَکَ؛ 2 امام رضا علیه السّلام همین معنا را از آیه استفاده کرده است و به«ابن جهم»میفرماید:
قال الله عزّوجلّ لنبیه محمّد صلّی الله علیه و آله: أَ لَمْ یَجِدْکَ یَتِیماً فَآوی یقول:«ألم یجدک»وحیداً فآوی إلیک الناس«وَ وَجَدَکَ ضالاً»یعنی عند قومک«فَهَدی»أی هَداهم إلی معرفَتِک؛ (2)خداوند متعال به پیامبرش محمد صلّی الله علیه و آله فرمود:آیا من تو را یتیم نیافتم،پس پناه دادم.میفرماید:من تو را تنها یافتم،پس پناهگاه مردم قرار دادم.و تو را نزد بستگانت گمنام دیدم و مردم را با مقام تو آشنا کردم.
ب) وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ 1
خداوند متعال در این آیه به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله میفرماید:و از پلیدیها بپرهیز.
مستشرقان از آیه برداشت کردهاند که پیامبر زمینه بتپرستی داشته است.ازاینرو خداوند پس از بعثت به او فرمان میدهد که از بتپرستی پرهیز کن.
حال اگر در موارد استعمال کلمه«رجز»در قرآن دقت شود،این معنا از آیه استفاده نمیشود.در قرآن رجز به سه معنا بهکار رفته است:عذاب،پلیدی و بت.
قرآن واژه رجز«به کسر»را نُه مورد بهکار برده و در همه این موارد-بهجز یک مورد-به معنای«عذاب»است.این موارد عبارتند از:بقره،آیه 59،اعراف،آیه 134 و135 و162،انفال،آیه 11،سبأ،آیه 5،جاثیه،آیه 11 و عنکبوت،آیه 34.
رُجز(بضمّ راء)یک بار در قرآن استعمال شده و آن همین مورد است که درباره آن بحث میشود. (1)و از این آیه استفاده نمیشود که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله قبل از بعثت موحّد نبوده است.
توضیح آنکه رجز اگر به معنای عذاب باشد،به این معناست که از آنچه موجب عذاب میشود،پرهیز کن.این از باب تعلیم به امت پیامبر است در صورت خطاب به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله؛همانند آیات ...فَلا تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکافِرِینَ 3 و ...لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ... ؛ (2)
در این صورت،آیه بر وجود زمینه شرک و بتپرستی در پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله دلالت ندارد.
اما اگر به معنای پلیدی و قذارت باشد،پلیدیها دو قسماند:مادّی و معنوی و احتمال دارد مراد پلیدی مادّی باشد؛چنانکه در روایات آمده است:ابوجهل به یکی از مشرکان دستور داد شکمبه گوسفند به حضرت بپاشد و او این کار را انجام داد و خداوند به پیامبر اکرم فرمان میدهد لباسش را از این آلودگیها پاک سازد.
حال اگر مراد پلیدی معنوی باشد،یعنی از صفات مذموم دوری کن که این تعلیم به امت است با مخاطب قرار دادن پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله و دلالتی بر مشرک بودن پیامبر قبل از بعثت ندارد.
اما اگر رجز به معنای بت باشد نیز نمیتوان از آن استفاده کرد که پیامبر قبل از بعثت مشرک بوده است؛چه اینکه این آیات در زمانی نازل شده است که ایشان با تمام وجود با بت و بتپرستان مبارزه میکرده است و معنا ندارد در این دوره خداوند بگوید:از بت پرهیز کن.
ج) ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ
آیه دیگر مورد استناد مستشرقان که موهم مؤمننبودن پیامبر قبل از بعثت است،آیه 52 سوره شوری است: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ ؛
همان گونه(که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم)بر تو نیز روحی را بفرمان خود وحی کردیم.تو پیش از این نمیدانستی کتاب و ایمان چیست(و از محتوای قرآن آگاه نبودی)؛ولی ما آن را نوری قرار دادیم که با آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم؛و مسلّماً تو به سوی راه راست هدایت میکنی.
این آیه درصدد ردّ سخن کسانی است که میگفتند:قرآن سخنی است که بشر به پیامبر آموخته است یا میگفتند:ساخته ذهن پیامبر است.به این شبهه در آیات دیگر نیز اشاره شده است:
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ* وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ؛ 1
بگو آنرا روحالقدس از جانب پروردگارت به حق نازل کرده است تا افراد با ایمان را ثابت قدم گرداند،و هدایت و بشارتی است برای عموم مسلمین.ما میدانیم آنها میگویند:این آیات را بشری به او میآموزد؛در حالی که زبان کسی که اینها را به او نسبت میدهند،عجمی است،ولی این(قرآن)زبان عربی آشکار است.
وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذا إِلاّ إِفْکٌ افْتَراهُ وَ أَعانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُ ظُلْماً وَ زُوراً* وَ قالُوا أَساطِیرُ الْأَوَّلِینَ اکْتَتَبَها فَهِیَ تُمْلی عَلَیْهِ بُکْرَةً وَ أَصِیلاً* قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ غَفُوراً رَحِیماً؛ 2
و کافران گفتند:این فقط دروغی است که او ساخته و گروهی او را بر این کار یاری دادهاند.آنها(با این سخن)ظلم و دروغ بزرگی را مرتکب شدند.و گفتند:این همان افسانههای پیشینیان است که وی آنرا رونویس کرده و هر صبح و شام بر او املا میشود.بگو:کسی آنرا نازل کرده است که اسرار آسمانها و زمین را میداند.او غفور و رحیم است.
بنابر این آیه کریمه در صدد بیان این است که قران کلام خداوند است: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ... .همچنین اینکه دارایی پیامبر اکرم از علم و ایمان،از خداست و پیشتر نداشته است.
برخی دیگر از مفسران دراینباره چنین نوشتهاند:
تو پیش از این از کتاب و ایمان آگاه نبودی،ولی ما آن را نوری قرار دادیم که به وسیله آن هر کس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم.
این لطف خدا بود که شامل حال تو شد و این وحی آسمانی بر تو نازل گشت و ایمان به تمام محتوای آن پیدا کردی...بعضی از کجاندیشان چنین پنداشتهاند که این جمله نشان میدهد پیامبر قبل از نبوت ایمان به خدا نداشت،در حالی که معنی آیه روشن است؛میگوید:«قبل از نزول قرآن،قرآن را نمیدانستی و به محتوا و تعلیمات آن آگاهی و ایمان نداشتی».این تعبیر هیچ منافاتی با اعتقاد توحیدی پیامبر و معرفت عالی او و آشناییاش به اصول عبادت و بندگی او ندارد.خلاصه،عدم آگاهی به محتوای قرآن مطلبی است و عدم معرفة الله مطلب دیگر.
زندگی شخص پیامبر قبل از دوران نبوت نیز گواه زنده این معنی است.امیر مؤمنان علی علیه السّلام میفرماید:«ولقد قرن الله به صلّی الله علیه و آله من لدن ان کان فطیما اعظم ملک من ملائکته،یسلک به طریق المکارم ومحاسن اخلاق العالم لیله ونهاره»؛از همان زمان که رسول خدا از شیر باز گرفته شد،خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را با او قرین ساخت تا شب و روز وی را به راههای مکارم و طرق اخلاق نیک سوق دهد. (1)
د) ما کُنْتَ تَرْجُوا...
آیه دیگری که مشابه آیه پیشین است و مستشرقان آن بر عدم ایمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله قبل از بعثت استناد کردهاند،آیه 86 سوره قصص است:
وَ ما کُنْتَ تَرْجُوا أَنْ یُلْقی إِلَیْکَ الْکِتابُ إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکافِرِینَ؛
تو هرگز امید نداشتی که این کتاب آسمانی به تو القا گردد،ولی رحمت پروردگارت چنین ایجاب کرد.اکنون که چنین است،هرگز از کافران پشتیبانی مکن.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه مینویسد:
1) (1) .تفسیر نمونه،ج20،ص505.
معنای آیه این است:خدا تو را به سوی معاد و آنچه آرزویش داشتی برمیگرداند؛همانطور که قرآن را بر تو نازل کرد،با اینکه هیچ انتظارش را نداشتی.
بعضی از مفسرین گفتهاند:آیه مورد بحث ربطی به وعده قبلی ندارد و جملهای است ابتدایی که نعمت خدا را به یاد رسول خدا صلّی الله علیه و آله میاندازد.
این وجه اخیر هم وجه خوبی است.به این بیان که بگوییم:بعد از آنکه خدای تعالی آن جناب را وعده داد که به معاد برگرداند و در آن معاد یادش بلند شود و دعوتش از همه ادیان بیشتر پیشرفت کند و دینش عالمگیر شود،اینک در این آیه آن روشی را که بر وی لازم است پیش بگیرد و در آن جد و جهد و مراقبت کند،برایش ترسیم میکند و میفهماند که کتاب نازل کردن بر تو یک امر عادی مانند سایر حوادث عادی نیست که کسی قبلا امیدوار آن و در انتظارش بوده باشد،بلکه رحمتی است خاصه از ناحیه خدای تعالی و همان وعدهای است که در آیه إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ... داده بود؛پس بر آن جناب واجب است که در قبال این نعمت و نعمت پیشرفت دینش و رسیدن آن به نهایتی که لازم بود برسد،کفار را یاری و اطاعت نکند و همواره به سوی پروردگار خویش بخواند و خود از مشرکین نباشد؛یعنی با خدا هیچ خدای دیگر را نخواند.
جمله ...إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ... استثنایی است منقطع و معنایش این است:لیکن رحمتی از پروردگارت به تو القا شده،نه یک امر عادی که نظیرش توقع برود.
و جمله ...فَلا تَکُونَنَّ ظَهِیراً لِلْکافِرِینَ تفریعی است بر جمله ...إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ... و معنایش این است:وقتی القاء قرآن به تو رحمتی بود از پروردگارت که مافوق انتظارت بود که به شخص تو اختصاص داده،پس از کفار بیزاری جوی و معین و یاور آنان مباش. (1)
بنابر این،آیه شریفه نیز ارتباطی به ایمان و عدم ایمان پیامبر قبل از بعثت ندارد.
1) (1) .المیزان فی تفسیر القرآن،ج16،ص88.
منابع روایی و تاریخی،نه تنها مشارکت پیامبر در رفتارها و سلوک مشرکانه همعصرانش را تأیید نکردهاند بلکه اخبار انزجار پیامبر از بتها و باورهای مشرکانه را منعکس نمودهاند.
در این جا نمونههایی از گزارشهای تاریخی در این باره را ارائه میکنیم.
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله از بتها بیزار بوده است.در این باره مواردی در تاریخ گزارش شده است:
1.پیامبر در سه سالگی از حلیمه(مادر رضاعیاش)پرسید:چرا در روز برادرانم را نمیبینم؟او پاسخ داد:آنان روزها شترها را به چرا میبرند.اگر تو هم نیز مایل باشی،میتوانی با آنان بروی.حضرت پذیرفت.فردا صبح هنگامی که میخواست از خانه خارج شود،حلیمه او را روغن مالید و به چشمان مبارکش سرمه کشید و گردنبندی که در آن حرزی یمانی بود،به گردنش آویخت.پیامبر آن را از گردن بیرون آورد و فرمود:من به این گردنبند نیاز ندارم؛با من کسی هست که مرا حفظ میکند. (1)
2.در سفر نخست پیامبر به شام.بحیرا،راهب مسیحی،به حضرت گفت:ای جوان!تو را به حق لات و عزی سوگند میدهم،از آنچه میپرسم مرا پاسخ دهی.پیامبر فرمود:به لات و عزی از من چیزی طلب نکن زیرا نزد من چیزی مبغوضتر از آنها نیست.راهب گفت:تو را سوگند میدهم به خداوند،مرا از
1) (1) .کازروتی،المنتقی،الباب الثانی من القسم الثانی و بحارالانوار،ج15،ص392.
آنچه میپرسم پاسخ ده.حضرت فرمود:از هر چه میخواهی بپرس. (1)
همچنین برخی از کتب تاریخی و روایی نقل کردهاند:پیامبر اکرم در سفر دومی که برای تجارت با اموال خدیجه به شام رفته بود،با مردی درباره کالایی که خریده بود،اختلاف پیدا کرد.او به حضرت گفت:به لات و عزی قسم بخور.
پیامبر فرمود:من هرگز به آنها سوگند نخوردهام و همواره از آنها اعراض کردهام.(در روایت دیگری نقل شده است که حضرت فرمود:عرب کلامی به من نگفته است که برای من از این سخن سنگینتر باشد).
آن مرد گفت:حرف،حرف توست و حق با توست.سپس رو به«میسره»غلام خدیجه کرد و گفت:سوگند به خدا او پیامبر است! (2)
مورخان اتفاقنظر دارند که پیامبر قبل از بعثت چند ماه از سال را در غار حرا به عبادت میپرداخت.امیرمؤمنان علی علیه السّلام دراینباره میفرماید:
«ولقد کان یجاورُ فی کلِّ سنة بحراء،فأراه ولایراهُ غیری»؛ (3)هر سال مدتی در کوه حرا ساکن میشد و جز من کسی او را نمیدید.
همچنین در وصف این دوره از حیات پیامبر میفرماید:
«ولقد قرَن اللّهُ به صلّی الله علیه و آله من لدُنْ أن کان فطیماً أعظم مَلک من ملائکته یسلک به طریق المکارم ومحاسنَ أخلاق العالم،لیله ونهاره»؛ (4)از همان زمان که رسول خدا از
شیر بازگرفته شد،خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را با او قرین ساخت تا شب و روز وی را به راه مکارم و زیباییهای اخلاق سوق دهد.
نیز در گزارشهای تاریخی آمده است که پیامبر پیش از بعثت بارها حج گزارد و مناسک آن را دور از چشم قریش به شکل صحیح(نه مانند مشرکان)انجام میداد.
امام صادق علیه السّلام میفرماید:«حجَّ رسولُ اللّه صلّی الله علیه و آله عشر حجَّات مُستتراً فی کُلِّها (1)[و فی روایة]عشرین حجة»؛ (2)رسول خدا صلّی الله علیه و آله ده حج(و در روایتی:بیست حج)بهطور پنهانی(دور از چشم مشرکان)انجام داد.
دلیل این پنهانکاری آن بوده است که پیامبر نمیخواسته مانند قریش مناسک حج و عمره را انجام دهد. (3)
این وقایع که شمار آنها کم نیست،بهترین دلیل بر ایمان پیامبر اکرم قبل از بعثت است.مگر ممکن است کسی که فرشتگان الهی از او مراقبت میکنند،از مسیر حق خارج شود و به جای بندگی خداوند بتپرستی کند!
نکته دیگر آنکه پیامبر اسلام برترین پیامبر الهی بوده است و به تصریح قرآنکریم برخی از پیامبران در کودکی به نبوت رسیدهاند.چگونه ممکن است پیامبر اعظم نه تنها به آن مقام نرسیده،بلکه مشرک بوده باشد!
قرآن کریم درباره حضرت یحیی بن زکریا میفرماید: یا یَحْیی خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا . (4)و درباره عیسی بن مریم میفرماید: قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ
اَلْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا* وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا . (1)
حضرت عیسی در گهواره اصول و فروع دینش را برای مردم بیان کرد.چگونه ممکن است پیامبر اعظم تا چهل سالگی به خداوند ایمان نداشته باشد!
برای تکمیل این بحث،سخن برخی مورخان جالب توجه است.ابن هشام میگوید:
عبیدبن عمیرگوید:رسم رسول خدا صلّی الله علیه و آله چنان بود که هر سال یک ماه در غار کوه حرا معتکف میشد.این کار را افراد اهل عبادت خداوند در زمان جاهلیت انجام میدادند.
در این یک ماه،آن حضرت مجاورت کوه حرا را برمیگزید و به مستمندان و مساکینی که آنجا بهنزدش میرفتند،غذا میداد.پس از پایان یک ماه به شهر مکه بازمیگشت و نخست کنار کعبه میرفت و هفت بار یا بیشتر دور آن طواف میکرد،سپس به خانه خویش میرفت.
تا سالی که به رسالت مبعوث شد،طبق معمول همهساله ماه رمضان بود که برای اعتکاف و عبادت با اهل خانه خود به سوی حرا کوچ میکرد.و همچنان تا شبی که خدای تعالی او را به رسالت گرامی داشت،به عبادت مشغول بود.در آن شب جبرئیل بر او نازل شد. (2)
علامه مجلسی مینویسد:
در روایات بسیاری وارد شده است که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله همواره طواف میکرد و در حرا خداوند را عبادت مینمود.و نقل شده است حضرت هنگام غذا خوردن آداب خاصی را مانند حمد خداوند و امور دیگر را رعایت میکرد.علاوه بر اینها چگونه قابل قبول است که خداوند چهل سال برترین پیامبر خود را بدون عبادت به حال خود رها کند! (3)
نویسندگان صحاح ششگانه نیز به این مطلب تصریح کردهاند که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله هر سال مدتی در حرا خلوت میکرد و به عبادت میپرداخت. (1)
بنابر این،ایمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله قبل از بعثت از امور مسلم است و شبههای در آن نیست.
نویسندگان مقاله«محمد صلّی الله علیه و آله پیامبر اسلام»برای تأیید ادعای خود درباره دین پیامبر قبل از بعثت،دو قرینه تاریخی ارائه کردهاند.الف:پیامبر صلّی الله علیه و آله نام مشرکانه«عبد مناف»را بر یکی از پسرانش نهاد.ب:دو تن از دخترانش را به ازدواج دو تن از پسران عمویش عبدالعزی(ابولهب)که از مدافعان سرسخت شرک بود درآورد.
در پاسخ به نکته نخست باید گفت" بیشتر مورّخان و نسبشناسانی که در سیرهنگاری و علم انساب پیشرو بودهاند،این مطلب را تأیید نکردند که پیامبر اسامی شرکآلودی را برای فرزندانش برگزیده باشد؛تنها ابن حزم اندلسی در روایتی مرسل یادآور میشود که پیامبر در عصر جاهلی دو فرزند با اسامی پیش گفته داشته است.
افزون بر این،صالحی شامی در کتاب سبل الهدی و الرشاد فی سیرة خیر العباد و همه روایات مربوط به پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را گردآوری،فهرست بندی و بررسی کرده است. (2)
وی پس از بررسی روایات این روایت که پیامبر فرزندانی با نام عبد مناف و
یا عبدالعزی داشته است را ضعیف میداند و مینویسد:هیچ یک از راویان ثقه این گزارش را تأیید نکردهاند. (1)همچنین ذهبی در المیزان،و الحافظ در کتاب اللسان و مقریزی در کتاب الدمتاع این روایت را مخدوشش میدانند. (2)
درباره ازدواج دختران پیامبر با دو تن از پسران عمویش،باید یادآور شد که تزویج دختران برای فرزندان ابولهب،هرگز به معنای همرأیی پیامبر صلّی الله علیه و آله با بینش مشرکانه وی نیست؛زیرا بیش از بعثت،مرز میان شرک و یکتاپرستی به گونهای که پس از بعثت مطرح شد،نبود.ضمناً علامه سید جفعر مرتضی عاملی با تحقیقات گسترده ثابت کرده است که پیامبر اکرم دختری جز فاطمه علیها السّلام نداشته است و افرادی که به نام دختران پیامبر صلّی الله علیه و آله معرفی میشوند دختران خواهر حضرت خدیجه و پرورشهای پیامبر هستند. (3)
(4) از آنچه گذشت روشن شد که پیامبر پیش از بعثت،مؤمن و موحد بوده است.اما در اینکه ایشان پیش از رسالت پیرو شریعت یکی از پیامبران پیش از خود بوده است یا خیر،به شریعت نوح،ابراهیم یا عیسی ایمان داشته یا شریعت دیگری و یا اساساً پیرو هیچ شریعتی نبوده است،دانشمندان مسلمان اختلاف نظر دارند. (5)عبدالجبار،غزالی و سید مرتضی در اینباره توقف کرده و نظری ندادهاند.
1) (1) .همان،ص18.
2) (2) .ر.ک:همان،ص17.
3) (3) .عاملی،سید جعفر مرتضی،الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله،ج2،ص210-220.
4) (4) .جهت اطلاعات در این زمینه ر.ک:الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله،ج2،ص195-198و تاریخ تحقیقی اسلام،یوسفی غروی،ج1،ص302-307.
5) (5) .تاریخ الخمیس،ج1،ص254.
علامه مجلسی بر اساس روایات،معتقد است که پیامبر پیش از بعثت،و از همان ابتدای کودکی پیامبر مؤید به روحالقدس؛ (1)بود و فرشته با او سخن میگفت و او صدای فرشته را میشنید و او را در خواب میدید.پس از گذشت چهل سال از عمرش به رسالت مبعوث شد:فرشته آشکارا با او سخن گفت و قرآن بر او فرود آمد و به تبلیغ مأمور شد.مجلسی تأکید دارد که این مطلب از آثار معتبر و اخبار مستفیض (2)برایش حاصل شده است. (3)
برای اثبات نبوت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله از سنین خردسالی به آیات قرآن نیز استدلال کردهاند که از زبان عیسی بن مریم میفرماید: قالَ إِنِّی عَبْدُ اللّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا* وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا ؛ (4)منم بنده خدا،به من کتاب داده و مرا پیامبر قرار داده است؛و هر جا که باشم،مرا با برکت ساخته و تا زندهام به نماز و زکات سفارش کرده است.
خداوند متعال درباره یحیی علیه السّلام نیز میفرماید: ...وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا ؛ (5)و از کودکی به او نبوت دادیم.
اگر به این آیات،اخبار فراوانی را بیفزاییم که در میان آنها اخبار صحیح نیز هست-همانند روایت«یزید کناسی»در کافی که میگوید:«خداوند به هیچ پیامبری فضیلت و کرامت و معجزهای اعطا نفرمود،مگر آن را به پیامبر اسلام عطا
کرد-به این نتیجه میرسیم که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در خردسالی از سوی خداوند متعال به«نبوت»رسید. (1)سپس در چهل سالگی برای همه مردم به«رسالت»مبعوث شد. (2)
بههر روی باید این روایات به اثبات برسد تا بتوان مطابق مضمون آن بر نبوت رسول اکرم صلّی الله علیه و آله از سنین خردسالی استدلال کرد.البته این در صورتی است که دلالت آن قطعی و نهایی باشد.
البته این نکته قابل یادآوری است که علامه امینی همانند علامه مجلسی رحمه الله به این روایت استدلال نموده که حضرت محمد صلّی الله علیه و آله زمانی پیامبر بود که آدم هنوز خلق نشده بود.وی این روایت را از چندین منبع غیرشیعی آورده است. (3)
یکی از ویژگیهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله که مؤید فرستاده شدن او از جانب خداوند و مورد عنایت خدا بودن است،این است که او بدون سواد خواندن و نوشتن سخنانی میگفت که هیچکس نمیتوانست مانند آنرا بیاورد.این حقیقتی است که مسلمانان بر اساس آیات قرآن و روایات اهلبیت و منابع تاریخی به آن معتقدند؛اما مستشرقان در مورد اینکه پیامبر خواندن و نوشتن میدانست یا خیر،پاسخهای متفاوتی دادهاند.برخی همانند دانشمندان مسلمان«امی بودن»پیامبر اکرم را قبول دارند و برخی دیگر در صدد توجیه واژه«امی»برآمده و درسناخواندگی حضرت را نپذیرفتهاند.
در اینجا دلایل و شواهد خاورشناسانی که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را توانا بر خواندن و نوشتن میدانند،بررسی و نقد میکنیم و سخن موافقان را بهعنوان مؤید دیدگاه دانشمندان مسلمان میآوریم.
مستشرقانی که به درسناخواندگی پیامبر باور ندارند،دلایلی ارائه کردهاند که در اینجا دو مورد از آنها را که نسبت به این دلایل فراگیر است،مرور میکنیم.
اف.بول و همکارانش در دایرةالمعارف اسلام(لیدن)دراینباره مینویسند:
در قرآن،عقاید دینی نوینی که محمد اعلام کرد،با اهل کتاب پیوند دارد که این تعبیر(اهل کتاب)اشاره به جوامع یهودی و مسیحی دارد.قرآن بارها تأکید ورزیده است که بین آموزههایش با تعالیم یهود و مسیحیت توافق وجود دارد و این تأکیدها نشان میدهد که محمد از پیوند بین آنها آگاه بوده است.در یک عبارت مهم-یعنی آیه 94 سوره یونس-قرآن حتی مخالفان محمد را به مبارزه میطلبد که به اهل کتاب رجوع کنند تا شواهد محکمی بر صدق پیام وی بیابند:اگر شما درباره آنچه وحی کردهایم تردید دارید،از آنان که پیش از شما«کتاب»را خواندهاند بپرسید.طی سالهای حضور محمد در مکه کاملاً روشن است که وی در فکر بنانهادن دین جدیدی نبود؛وظیفه او تنها إنذار بود؛ (1)یعنی وظیفه داشت اعراب را که قبلاً پیامبری بر آنان فرستاده نشده بود،از نزدیکشدن روز جزا آگاه سازد. (2)این انذار که قبلاً بهطور مستقیم به اعراب ارائه نشده بود،اکنون بهمنزله یک قرائت عربی روشن(قرآن عربی)اعلام میشد تا امت محمد از خشم الهی نجات یابند.بنابراین یهودیان و مسیحیان باید واقعیت تبلیغ او را تصدیق کنند. (3)زیرا همین وحی قبلاً برای آنان نیز نازل شده بود.
در این بستر است که معنای واژه امّی-که غالبا مورد بحث است-به بهترین شکل فهمیده میشود.این واژه آنگونه که در آیه 157 سوره اعراف درباره محمد به کار رفته ظاهراً به معنای«کسی که قبلا کتاب خدا به او ارائه نشده»و نقطه مقابل«اهل کتاب»است؛یعنی کسانی که نسخههایی از کتاب خدا(کتاب الله)را به زبان خودشان داشتند.محمد صرفا تا پیش از تهیه نسخه مکتوب برای امتش (1)پیامبری امّی بود.این تفسیر تأثیری بر مسئله توانایی یا عدم توانایی خواندن و نوشتن محمد ندارد؛جز اینکه بگوییم واژه مزبور احتمالا بهطور تلویحی به معنای عدم توانایی او بر خواندن کتب مقدس یهودیان و مسیحیان بوده است.وی در مقام یک بازرگان حتما تا اندازهای دانشِ خواندن و نوشتن عربی داشته است.در یک متن کلیدی درباره این مسئله-یعنی آیات 5 تا 6 سوره فرقان-از مخالفان محمد نقل میشود که میگویند:«او داستانهایی از قدما نگاشته است(اکْتَتَبَ)که صبح و شام بر او خوانده میشوند»و قرآن این اتهام را انکار نمیکند؛ (2)اما صرفا تأکید دارد که آنچه محمد تلاوت میکند،از سوی خداوند الهام شده است.تنها بعدها در محافل متکلمان،واژه امّی معنای رایج کنونی(بیسواد)را یافت تا شاهدی باشد از کتاب مقدس بر آموزه معجزه محمد در دریافت وحی خداوند از طریق جبرئیل. (3)
رژی بلاشر(19001973)خاورشناس فرانسوی و صاحب تألیفاتی چون در آستانه قرآن،درآمدی بر قرآن،ترجمه قرآن به ترتیب موجود و ترجمه قرآن به ترتیب نزول است.او در کتاب در آستانه قرآن درباره اینکه آیا پیامبر با خواندن و نوشتن آشنا بوده یا نه،مینویسد:
امروز دیدگاه ثابت میان مسلمانان این است که محمد هرگز با خواندن و نوشتن آشنایی نداشت.سپس تأکید میکند که این دیدگاه.بر خبری قدیمی تکیه دارد که در علم تفسیر رواج یافته است و تعبیر«النبی الامی»،را به معنای«فردی که ناتوان از خواندن و نوشتن است»بر میگرداند. (1)
او در ادامه مینویسد:
واژه«امیین»در آیه دوم سوره جمعه هُوَ الَّذِی بَعَثَ فِی الْأُمِّیِّینَ رَسُولاً مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ و بسیاری از آیات دیگر،به معنای«عربهای مشرک»میباشد که برخلاف یهودیان و نصاری از وحی بیبهره بودند؛به همین دلیل در جهل و ناآگاهی نسبت به شریعت خداوند به سر میبردند.
او معتقد است که اخبار فراوانی در تفسیر طبری هست که به ابنعباس نسبت داده شده است و این معنا را تأیید میکند.سپس نتیجه میگیرد که«النبی الامی»به معنای پیامبر جاهل و بیسواد نیست؛بلکه به معنای پیامبر بتپرستان است.بلاشر تصریح میکند که صفت«امّی»از واژه عربی«امه»مشتق شده است و به قطع،به واژه عبری«امتها عولام»؛یعنی«امم العالم»(امتهای جهان)،به معنای بتپرستانی که یهود و نصاری آنها را میشناسند،بازمیگردد.
بلاشر با استناد به خبر«صلح حدیبیه»و«اخبار وصیت»،پیامبر را پیش از بعثت توانا بر خواندن و نوشتن معرفی میکند:
در خبر حدیبیه آمده است که پیامبر و سهیل،فرستاده مکه،پیمانی بستند.وقتی کاتبش را فرا خواند و شروع به املای «بسم الله الرحمن الرحیم» کرد،سهیل همان لحظه پیامبر را آگاه کرد و گفت:همانگونه که قبلاً مینوشتی،بنویس و بنویس «باسمک اللهم» .
1) (1) .شاهین،تاریخ القرآن،ص 248.
بلاشر با استناد به این سخن نتیجه میگیرد که سهیل به برخی نوشتههایی که محمد پیش از هجرت از مکه و چه بسا پیش از بعثت،به دست خویش مینوشت،اشاره میکند و در ادامه میگوید:
مهمتر از این مطلب،مجموعه اخباری است که پیامبر در حال احتضار،استخوان شانه شتر یا تکه پوستی یا مرکبی خواست تا وصیت سیاسی خودرا بنویسند. (1)
سومین دلیل بلاشر،اصطلاحات تجاری بسیاری است که در قرآن یافت میشود.او بر این باور است که چون پیامبر در آغاز حسابدار خدیجه بود،پس بیگمان میتوانست محاسبات خود را روی کاغذ بیاورد و با خواندن و نوشتن ناآشنا نبود.علاوه بر این،ادلهای در دست است که بر اساس عدهای از خاندان پیغمبر و وابستگان او مانند ابوطالب،عموی پیامبر و علیبن ابی طالب پسر عمویش از خواندن و نوشتن بینصیب نبودند.بلاشر پس از این مقدمات مینویسد:
قراین و شواهد موجود دلالت دارد که پیامبر با خواندن و نوشتن آشنا بود. (2)
دلایلی که دائرة المعارف اسلام لیدن و آقای بلاشر درباره توانایی پیامبر بر خواندن و نوشتن(امی نبودن پیامبر)ارائه کردهاند،در یک دستهبندی کلی عبارتند از:
1.واژه«امّی»بر ناتوانی پیامبر از خواندن و نوشتن دلالت نمیکند.
2.عقاید دینی که حضرت محمد صلّی الله علیه و آله اعلام کرد،با آموزههای اهل کتاب پیوند دارد.این پیوند نشاندهنده آن است که ایشان خواندن و نوشتن میدانسته است.
3.پیامبر در جایگاه یک بازرگان حتما به اندازهای از دانش خواندن و نوشتن عربی آگاه بوده است.
4.شواهدی از تاریخ برای ادعای خود ارائه کردهاند که بیانگر توانایی حضرت بر خواندن و نوشتن است.
ابتدا باید گفت:مستشرقان واژه«امّی»را برخلاف لغتشناسان و مفسران معنا کردهاند.برای روشن شدن این نکته معنای این واژه را از نظر لغویان و مفسران مرور میکنیم:
واژه امی-منسوب به امّ-در قرآنکریم و بهعنوان یکی از ویژگیها و صفات پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله دو بار به صورت مفرد ذکر شده است. (1)جمع این واژه به صورت«امّیون»یکبار درباره قوم یهود آمده (2)و سه بار به گونه«امیین»راجع به اعراب و بتپرستان به کار رفته است. (3)ابن فارس میگوید:
این واژه در اصل یک معنا دارد که از آن چهار معنای نزدیک به هم:اصل،مرجع،جماعت و دین متفرع میشود. (4)
شیخ طبرسی درباره ریشه این واژه مینویسد:
امّی کسی است که ناآشنا به نوشتن است.چنین کسی را به یکی از چند دلیل امّی مینامند:واژه امّی از امت به معنای خلقت گرفته شده باشد؛یعنی کسی که بر خلقت و طبیعت اصلی خود باقی است.دوم مأخوذ از امّت به معنای جماعت باشد؛یعنی فردی که همچون توده مردم با نوشتن سروکار ندارد.سوم برگرفته از«امّ»باشد؛یعنی کسی که به همان حالت و طبیعت که از مادر زاییده شده،باقی مانده است. (1)
راغب اصفهانی مینویسد:
امّی کسی است که نمینویسد و نمیخواند.قطربی میگوید:امّی از امّیه به معنای غفلت و نادانی گرفته شده است.بنابراین در مورد کسی که شناخت و معرفتی اندک دارد،واژه امّی را به کار میبرند؛امّا اینکه چرا پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله را امّی نامیدهاند،به اعتقاد برخی وی مانند توده مردم،اهل نوشتن نبود.به نظر عدهای دیگر حضرت نمینوشت و از روی کتابی نمیخواند و این فضیلتی برای او شمرده میشود.زیرا پیامبر با توجه به حفظ قرآن و تضمینی که خداوند در مورد قرائت او داده بود، (2)نیازی به کتابت و قرائت از روی کتاب نداشت.برخی دیگر هم معتقدند امّی منسوب به امّالقری است؛یعنی اهل مکه. (3)
علامه طباطبایی میفرماید:
امّی منسوب به امّ است؛یعنی فردی که نمیخواند و نمینویسد.در حقیقت دلسوزی و مهربانی مادر نسبت به چنین فردی مانع از آن میشود که کودک خود را برای آموزش و تربیت نزد معلم بفرستد و فقط خودش او را تربیت میکند. (4)
قاسمی نیز امّی را اینگونه تفسیر میکند.
در قرآن کریم آیات متعددی وجود دارد که بر امی بودن پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله دلالت میکنند.در اینجا تفسیر مفسران را درباره آنها نقل میکنیم:
بیشتر مفسران در تفسیر این آیه نوشتهاند:
امّی از ماده«امّ»به معنای مادر یا امت به معنی جمعیت گرفته شده است.ازاینرو برخی آنرا به معنی درس نخوانده و استادندیده میدانند؛یعنی کسی که به همان حالت تولد از مادر باقی مانده است.برخی هم آنرا به معنی کسی میدانند که از میان امت و توده مردم برخاسته است؛نه از میان اشراف،مرفهان و جباران.و عدهای به مناسبت اینکه مکه را«امّ القری»میگویند،این واژه را مرادف مکّی دانستهاند.البته هیچ مانعی ندارد که این واژه اشاره به هر سه مفهوم باشد. (2)
آیةالله جوادی آملی مینویسد:
این واژه کنایه از آن است که آن حضرت با اینکه مکتب نرفته و درس نخوانده،آموزگار صد مدرس شد وگرنه خود این صفت نشان کمال نیست. (3)
درسناخواندگان فرستادهای از خودشان برانگیخت که آیاتش را بر آنان میخواند[و پیروی میکند]و رشدشان میدهد[و پاکشان میگرداند]و کتاب[خدا]و فرزانگی را به آنان میآموزد؛درحالی که قطعاً از پیش در گمراهی آشکاری بودند.
علامهطباطبایی«امّیین»را به معنای کسانی میداند که نمیخواندند و نمینوشتند (1)منظور از این افراد قوم عرب است.طوسی و طبرسی همین مفهوم را از مجاهد و قتاده نقل کردهاند. (2)
آیةالله مکارم این واژه را جمع امّی،به معنای«درس نخوانده»میداند و تأکید میکند که امّی منسوب به امّ است؛یعنی شخصی که مکتبی جز دامان مادرش ندیده است.ایشان نمیپذیرد که مراد از امّیین در این آیه اهل مکه باشند؛چرا که نه پیامبر اسلام تنها برای اهل مکه مبعوث شد و نه سوره جمعه در مکه نازل شده است. (3)
در میان مفسران اهلسنّت،طبری،فخر رازی و برخی دیگر گفتهاند که مراد از این واژه قوم عرب است که نمیتوانستند چیزی بخوانند یا بنویسند. (4)
حتماً باطلگرایان شک میکردند.
اکثر مفسران شیعی معتقدند منظور آیه این است که تو پیش از نزول قرآن نمیخواندی و نمینوشتی؛زیرا اگر میخواندی و مینوشتی،آنان که در پی تشکیک در صحت وحیانی بودن قرآنند،با استناد به این پیشینه تو،درباره قرآن به شک میافتادند و میگفتند که این آیات ساخت توست. (1)برخی نیز میگویند:
مراد آیه این است که تو پیش از نزول قرآن نمیتوانستی بخوانی یا بنویسی؛زیرا اگر میتوانستی بخوانی و بنویسی،اهل باطل در صحت مطالب قرآن به شک میافتادند.
به عبارت دیگر،برخی از این آیه،نفی عادت پیامبر به خواندن و نوشتن،پیش از نزول قرآن را فهمیدهاند و برخی نیز عدم توانایی ایشان بر این کار را برداشت کردهاند. (2)
فخر رازی مینویسد:
این یکی از معجزات پیامبر است که با آنکه پیش از نزول قرآن کتابی نخوانده و چیزی ننوشته بود،این کتاب آسمانی پر محتوا را آورد. (3)
اکنون باید گفت:از تعاریف لغویان و مفسران درباره واژه امی بطلان برداشت مستشرقان از واژه امّی بهخوبی روشن میشود.
بلاشر و نویسندگان دائرة المعارف اسلام دو گزارش تاریخی نقل کردهاند که گویای آگاهی رسول خدا صلّی الله علیه و آله از نوشتن است.گفتنی است که محتوای این دو
روایت هیچ صراحتی ندارد که شخص پیامبر چیزی نوشته باشد.
اولین گزارش مربوط به«صلح حدیبیه»است.برای روشن شدن ماجرای این صلح آن را از زبان طبری نقل میکنیم.وی در تاریخ مینویسد:
وقتی متارکه حدیبیه پیش آمد،برای تنظیم پیمان متارکه،حضرت به علی بن ابی طالب علیه السّلام فرمود که پیمان را بنویسد و فرمود:«بنویس بسم اللّه الرَّحمنِ الرَّحیم»؛ولی سهیل بن عمرو،فرستاده قریش اعتراض کرد و بالاخره قرار شد که«بسمک اللهم»بنویسد.سپس پیامبر فرمود:«این است آنچه محمد رسول الله و سهیل بن عمرو موافقت کردند»؛ولی سهیل باز اعتراض کرد و گفت:«اگر ما گواهی میدادیم که تو رسول الله هستی،دیگر جنگ نمیکردیم.پس باید بنویسد محمد بن عبدالله».
پیغمبر به علی بن ابی طالب فرمود:اکتب هذا ما صالح علیه محمد بن عبدالله سهیل بن عمرو؛بنویس این عهدی است که محمد بن عبدالله با سهیل بن عمرو بسته است. (1)طبری در تفسیر خود مینویسد:پیامبر به علی علیه السّلام فرمود:محمد رسول الله را حذف کن و او حذف نکرد.رسول خدا صلّی الله علیه و آله نامه را گرفت و او نوشتن نمیدانست(لایحسن ان یکتب)و به جای رسول الله،محمد نوشت.... (2)
برخی از جمله«فکتب مکان رسول الله محمد بن عبدالله»(به جای رسول الله محمد بن عبدالله نوشت)،گمان بردهاند که ضمیر فاعل در«کتب»خود رسول خداست؛در حالی که نویسنده صلح نامه،علی بن ابی طالب علیه السّلام بود.و کلام به اختصار آمده است.وقتی رسول الله صلّی الله علیه و آله به علی علیه السّلام فرمود آن را محو کند،علی علیه السّلام امتناع کرد.رسول الله صلّی الله علیه و آله نامه را گرفت و او نوشتن نمیدانست؛نه اینکه به خوبی نوشتن نمیدانست.«یحسن»در اینجا به معنی«یعلم»است و
این حاوی نکته ادبی شایسته و پسندیدهای است که گوینده خواسته است علم را درباره پیغمبر نفی نکرده باشد؛چنانکه در تفسیر آیه ...أَحْسَنَ کُلَّ شَیْءٍ خَلَقَهُ... گفتهاند:«اعلم کل شی خلقه».عرب بدین صورت ادب را رعایت میکرد و گاهی واژهای را به جای واژهای دیگر به کار میبرد.پس معنای«لیس یحسن یکتب»چنین میشود:«لیس یعرف یکتب». (1)
به هر روی،بر اساس نظر علمای مسلمان در قضیه حدیبیه،کتابت رسول خدا به معنای املاء بر کاتب است؛یعنی پیامبر شخص دیگری را مأمور نوشتن کرد و این املا روش ویژه ایشان در طول حیات مبارکش بود.
داستان قلم و دوات خواستن رسول خدا صلّی الله علیه و آله در بستر رحلت برای نوشتن مطلبی،در اخبار شیعه و سنی آمده است:حضرت هنگام شدت مرض موت فرمود:«دوات و کاغذی بیاورید تا چیزی برای شما بنویسم که پس از من گمراه نشوید».برخی جسارت کردند و گفتند:پیامبر هذیان میگوید.و هیاهویی شد و رسول خدا صلّی الله علیه و آله هم رنجیده خاطر شد و دستور داد حاضران از نزد او بروند. (2)این روایت دلالتی صریح بر توانایی پیامبر بر نوشتن دارد.
امام باید گفت:این ماجرا به هیچ وجه ادعای بلاشر را ثابت نمیکند؛زیرا رسول خدا صلّی الله علیه و آله در حالات عادی هم کاغذ و قلم میخواست تا کاتبان وحی و نویسندگان،آیات و نامههای حضرت را بنویسند.چگونه میتوان باور کرد که حضرت در چنان حالت بحرانی و احتضار میخواست خود نامه بنویسد،درحالیکه درد چنین اجازهای به وی نمیداد.
به علاوه بلاشر مینویسد:در این لحظات،علی علیه السّلام،عمر و دیگران کنار بستر پیامبر حضور داشتند. (1)پس برحسب معمول باید آنها نوشتن را به عهده میگرفتند؛چنانکه در حالات عادی نیز روش رسول خدا صلّی الله علیه و آله همین بود.
برخی از شواهد تاریخی نیز عدم توانایی پیامبر بر خواندن و نوشتن را تأیید میکنند.خلاصهای از آنها را مرورمیکنیم:
در غزوه احد،عباس عموی پیامبر در مکه بود و چون ابوسفیان با لشکر خود به قصد جنگ با حضرت از مکه روانه مدینه شد،عباس به مردی از بنی غفار مزدی داد تا پنهانی راه ده روزه را در سه شب طی کند و نامهای را به پیغمبر برساند.پیامبر در قبا بود و چون نامه عباس به او رسید،مهر از نامه برگرفت و آن را به ابی بن کعب داد تا بخواند.اُبی نامه را برای پیامبر خواند و رسول خدا صلّی الله علیه و آله از او خواست موضوع را پنهان دارد؛درصورتی که اگر ایشان خواندن میدانست،چنین نامه پنهانی را به دیگری نشان نمیداد. (2)
تمیم بن جراشه میگوید:در وفد ثقیف بر رسول خدا صلّی الله علیه و آله وارد شدیم تا اسلام بیاوریم.خواستیم نوشتهای بگیریم و در آن چند شرط بگنجانیم.ما میخواستیم ربا و زنا بر ما حلال باشد.با نوشته نزد پیغمبر رفتیم.ایشان به خواننده نامه گفت که بخوان.چون به واژه ربا رسید،فرمود:دستم را بر آن بگذار.پس دستش را بر آن نهاد و فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا و آن را پاک کرد. (3)
از تشابه برخی از معارف اسلام با تورات و انجیل نمیتوان استفاده کرد که پیامبر توانایی خواندن و نوشتن داشته و آنها را از کتب مقدس اخذ کرده است؛بلکه این بدان جهت است که ادیان الهی از منشأ واحدی سرچشمه گرفته و قرآن کریم در امتداد کتب آسمانی دیگر و مکمل آنها است و پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله آخرین نفر از سلسله پیامبران است.از نظرگاه قرآن همه پیامبران مردم را به توحید و یگانهپرستی و معاد فرا میخواندند و از این جهت تفاوتی میان آنها نیست: ...لا نُفَرِّقُ بَیْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ... . (1)
توضیح مطلب اینکه علت اشتراک مضامین قرآن با کتب آسمانی پیشین(نه تورات فعلی)این است که از دیدگاه قرآن پیام اصلی همه ادیان یک چیز بیش نیست و آن ایمان به خدا و تسلیم شدن در برابر اوست: إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ... ؛ (2)در حقیقت دین نزد خدا اسلام است؛ قُلْ ما کُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ... ؛ (3)بگو:(من)نوآمدی از فرستادگان(خدا)نیستم؛ وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی کُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...؛ 4 و به یقین،در هر امتی فرستادهای برانگیختیم(تا بگوید)که خدا را بپرستید و از طغیانگر(ان و بتها)دوری کنید؛ وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلاّ نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ ؛ (4)و پیش از تو هیچ فرستادهای را نفرستادیم،جز اینکه به او وحی کردیم که در حقیقت هیچ معبودی جز من نیست؛پس مرا پرستش کنید
.شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ ما وَصّی بِهِ نُوحاً وَ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ وَ ما وَصَّیْنا بِهِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی وَ عِیسی أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فِیهِ... ؛برای شما مقرر کرد از دین،آنچه را که نوح را بدان سفارش کرد و آنچه به تو وحی کردیم و آنچه ابراهیم و موسی و عیسی را بدان سفارش کردیم،که دین را برپا دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید. (1)
نکته دوم اینکه کسانی که قرآن را برگرفته از عهد عتیق میدانند،منظورشان کدام کتاب است؟اگر منظور همان کتابی است که بر موسی نازل شد که آن کتاب هنگام نزول قرآن وجود خارجی نداشت تا ادعا کنند قرآن از آن تأثیر پذیرفته است و اگر منظورشان تورات فعلی است که نه نویسندگان آن مشخص است،نه اکثر پیروان آن به وحیانی بودن آن اعتقاد دارند و نه از تحریف و افسانههای خیالی و تعارض با عقل و علم مصون است (2)در این صورت چگونه قرآن با آن معانی والا و مضامین متعالیاش میشود برگرفته از چنین کتابی باشد!قرآنی که با علم،قلم،تربیت،تعلیم،خواندن و کرامت آغاز میشود (3)و در سراسر آیاتش انسان را به دانش،تفکر،تدبر،تعقل،تذکر و تفقه فرا میخواند،چگونه میتواند برگرفته از توراتی باشد که در صفحات آغازینش«شجره ممنوعه»را درخت علم و معرفت میداند؟! (4)قرآنی که روی سخنش با جهانیان است،چگونه میتواند از توراتی اقتباس شده باشد که هیچ دغدغهای جز پیروزی و کامیابی بنی اسرائیل ندارد؟ (5)قرآن خود را مُهَیمِن بر کتب آسمانی میداند؛ (6)یعنی محافظ و مراقبی که سلطه و
سیطره و اشراف دارد. (1)قرآن نه تنها به تورات و انجیل خدمت کرده است که بر یهودیان و مسیحیان عالم نیز منّت دارد.شیخ جعفر کاشف الغطاء معتقد است که اگر قرآن نازل نمیشد،نامی از یهودیت و مسیحیت بر روی زمین باقی نمیماند. (2)
استنباط نویسندگان دائرة المعارف اسلام و بلاشر از اینکه چون پیامبر به تجارت میرفته،پس توانایی بر خواندن و نوشتن داشته است،اولا با دیگر گزارشهای تاریخی سازگار نیست.
ثانیا ملازمهای میان تاجر بودن و توانایی بر خواندن و نوشتن وجود ندارد.تاجر بودن نه دلیل بر توانایی نوشتن و خواندن است،نه دلیل بر ناتوانی.در عصر حاضر نیز تاجران بیسواد کم نیستند.
ثالثاً پیامبر در تاریخ اسلام بهعنوان فردی تاجر شناخته نشده و جز چند مورد تجارت نکرده است.بنابراین استنباط مستشرقان دراینباره اشتباه است.در منابع تاریخی نیز خبری مبنی بر اینکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله شخصا حساب و کتابی کرده باشد،نیامده است.
نظر عدهای از مستشرقان منصف در اینباره موافق دیدگاه اندیشمندان مسلمان است.در اینجا به اظهارات برخی از آنان اشاره میکنیم:
او درباره پیامبر مینویسد:
با اینکه امی بوده،در نخستین آیاتی که بر وی نازل شده است،صحبتاز قلم و علم،یعنی نوشتن و فراگرفتن و آموزشدادن است.درهیچیک از ادیان بزرگ این اندازه برای معرفت اهمیت قائل نشدهاند وهیچ دینی را نمیتوان یافت که در مبدأ آن،علم و معرفت اینقدراهمیت داشته باشد.اگر محمد یک دانشمند بود،نزول این آیاتدر غار«حرا»حیرت تولید نمیکرد؛چون دانشمند قدر علم را میداند؛ولی او سواد نداشت و نزد هیچ آموزگاری درس نخوانده بود و فقط مثل اعراب بادیه میتوانست به فصاحت و زیبایی کلام پی ببرد؛زیرا ادراک فصاحت جزء فطرت عرب بادیه به شمار میآمد.من به مسلمانان تهنیت میگویم که در مبدأ دین آنان کسب معرفت اینقدر با اهمیت تلقی شده است. (1)
او میگوید:
نباید این را فراموش کرد که آن روز خط و سواد در سرزمین عربستان تازه پیدا شده بود و محمد اصلا پیش کسی درس نخوانده بود.برای من بسیار روشن است که محمد خواندن و نوشتن را بلد نبود.او در این دنیا بهجز آنچه به چشمانش میدید و دل او از گوشش تحویل میگرفت،چیز دیگری نداشت.من بر«امّی»بودن محمد به خدا قسم میخورم!آری،او از دنیا و علوم دنیا آنچه را که توانست با چشمش ببیند یا در آن صحرای وحشتناک عربستان با گوشش بشنود،چیز دیگری نداشت.و اطلاع نداشتن او از علوم قدیم و جدید آن دنیا صدمه و ضرری را متوجهش نمیکرد؛زیرا او احتیاجی به آموختن آنها نداشت و خودبهخود از همه آنها بینیاز بود.محمد از افکار
1) (1) .گیورگیو،محمد پیامبری که از نو باید شناخت،ترجمه:ذبیح الله منصوری،ص75.
هیچکس استفاده نکرده و از معارف دیگران بهرهبرداری ننمود. (1)
این خاورشناس فرانسوی مینویسد:
در ظاهر به نظر میرسد که هیچ کسی در مکه به این نمیاندیشید که به حضرت محمد نوشتن و خواندن بیاموزد.در آن زمان،هنر نگارش و خواندن،به نظر عربها اهمیتی نداشت.از اینرو در قبیله قریش بیش از هفده نفر خواندن و نوشتن نمیدانستند.معلوم نیست شخص حضرت چیزی نوشته باشد.او پس از نبوت نویسنده ویژه داشت.با این وجود،معروفترین ومشهورترین کتاب عربی بر زبان او جاری شد و نکات ظریف امور گوناگون را بهتر از مردم آموزش دیده،میدانست. (2)
این خاورشناس انگلیسی در کتاب عذر به پیشگاه محمد و قرآن مینویسد:
در مورد تحصیل و فراگیری دانش،آن گونه که در جهان رواج دارد،همگان معتقدند که حضرت درس نخواند و چیزی نیاموخت،مگر آنچه در قبیله قریش رواج داشت. (3)
این خاورشناس آمریکایی مینویسد:
قرآن،محمد را«امی»یعنی بیسواد میخواند،ولی هدف قرآن از تکیه بر امی بودن پیامبر،القای وحی بودن پیام الهی است.بعضی از محققان غربی بر این باورند که محمد چون تاجر بوده،حتماً خواندن و نوشتن میدانسته است و هدف از امی نامیدن او،نه بیسواد بودن خود اوست،بلکه او را
پیامبر افرادی معرفی مینماید که دارای کتاب نیستند.بدین ترتیب،لغت امی به معنای«غیریهودی»ترجمه میشود....هیچ سند تاریخی دقیقی از اینکه محمد میتوانسته بنویسد و بخواند،وجود ندارد. (1)
از مطالب گذشته روشن شد هیچیک از دلایلی که مستشرقان برای توانایی پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله بر خواندن و نوشتن ارائه کردهاند،بر مقصود آنان دلالت ندارد.و شواهد متعدد قرآنی و تاریخی،امّی بودن پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را تأیید میکنند.
1) (1) .کارن آرمسترانگ،زندگینامه پیامبراسلام،ترجمه:کیانوش حشمتی،ص113 و114.
(1) چگونگی آغاز وحی بر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و حالات ایشان هنگام شروع آن از مسائلی است که اکثر مستشرقان بر اساس روایات ضعیف کتب روایی و تاریخی اهلسنت،تفسیر و توجیه کردهاند.در اینجا نخست سخن برخی از مستشرقان را در اینباره نقل میکنیم،سپس مطالب آنان را به نقد میگذاریم.و در پایان،رأی صحیح درباره کیفیت آغاز وحی را بیان میکنیم.
خانم کارن آرمسترانگ (2)از دانشمندان معاصر،گرچه با هدف دفاع از پیامبر
کتابی درباره زندگی ایشان نوشته است؛اما درباره کیفیت آغاز وحی با مراجعه به تاریخ طبری و برخی روایات و گزارشهایی که بسیار مادّی به آغاز وحی نگریستهاند،مینویسد:
فرشته در غار حراء نزد پیامبر آمد و گفت:بخوان.گفت:من خواندن نمیدانم....پیامبر با دلی هراسان به خانه برگشت.برخدیجه وارد شد و گفت:مرا بپوشانید،مرا بپوشانید....
همچنین در منابع آمده است که وقتی بر پیامبر وحی شد،گفت:این سخن یک شاعر یا مجنون است.این سخن را هرگز نباید به قریش بگویم.هم اکنون بالای کوه میروم و خودم را به پایین پرتاب میکنم و با کشتن خود راحت میشوم.میگوید:بیرون رفتم تا به میان کوه رسیدم،از آسمان صدایی شنیدم که میگفت:محمد!تو رسول خدایی.
پس از آنکه خدیجه داستان محمد را به ورقه گزارش کرد،ورقه به او خبر داد که وی پیامبر این امت است.مدتی بعد،ورقه پیامبر را دید که با خدیجه طواف میکنند.ورقه ازپیامبر درباره آنچه دیده و شنیده بود،پرسید و او نیز همه را باز گفت.ورقه محمد را خبر داد که پیامبر این امت است. (1)
جرجی زیدان مینویسد:
محمد صلّی الله علیه و آله پس از دریافت اولین آیات و دیدن جبرئیل وحشت کرد...و نزد همسرش خدیجه رفت و به او جریان را تعریف کرد.خدیجه نزد پسر عمویش ورقه بن نوفل که با سواد بود و با اهل تورات و انجیل نشست و برخاست داشت و مشهور به وسعت اطلاعات درباره ادیان بود،رفت و او را از ماجرا مطلع ساخت.ورقه به او گفت:سوگند به کسی که جانم در دست اوست،اگر راست بگویی،ناموس اکبر بر او وارد شده است؛همان فرشتهای که بر موسی نازل شد.و او پیامبر این امت است.
1) (1) .کارن آرمسترانگ،زندگینامه حضرت محمد صلّی الله علیه و آله،ترجمه:کیانوش حشمتی،ص106-116.با تلخیص.
خدیجه نزد پیامبر برگشت و مطلب ورقه را به وی خبر داد و محمد به خداوند اطمینان یافت. (1)
«فلیپ خوری حتّی»نیز همانند جرجی زیدان دراینباره سخن گفته است و بر نقش ورقة بن نوفل و حضرت خدیجه در اطمینان یافتن پیامبر اکرم تأکید دارد. (2)
«مونتگمری وات»در کتاب محمد در مکه و«فونس اتین دینیه»در کتاب محمد،رسول خدا و«کنستان ویرژیل گیورکیو»در کتاب محمد پیغمبری که از نو باید شناخت نیز با عبارتهای گوناگون همین مطلب را مطرح کردهاند. (3)
این بیان و تحلیل از کیفیت نزول وحی از جهات گوناگون مورد اشکال است:
الف)تناقض آشکار در روایات و گزارشهای مورد استناد.
ب)ضعف اسناد روایات.
ج)ناسازگاری این گزارشها با مبانی اسلام.
اختلاف و تناقض آشکاری در گزارشهای مورد استناد مستشرقان به چشم میخورد.اختلافات روایات بهحدّی است که نمیتوان برای آنها وجه جمعی یافت و بیانگر ساختگی بودن این داستان است.برای روشن شدن مطلب این حکایت را مرور میکنیم:
طبری جریان را با دو روایت نقل کرده است:
1.از عبدالله بن شداد روایت کرده است:
جبریل پیش پیامبر آمد و گفت:«ای محمد!بخوان».گفت:«چه بخوانم؟»تا سه بار این را تکرار کرد و او را بفشرد و باز گفت:«ای محمد بخوان».گفت:«چه بخوانم».جبریل گفت: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ 1 تا آخر سوره علق.پیامبرخدا پیش خدیجه رفت و گفت:«ای خدیجه!گویا آسیبی دیدهام.»خدیجه گفت:«هرگز خدا با تو چنین نکند که هرگز گناهی نکردهای!»و خدیجه پیش ورقة بن نوفل رفت و حکایت با او بگفت.ورقه گفت:اگرسخن راست میگویی،شوهرت پیامبر است واز امت خویش رنج بیند و اگر زنده باشم،او را یاری میکنم.
2.از عبدالله بن زبیر روایت میکند:
پیامبر...چون آن هنگام رسید که خدا میخواست او را به پیامبری گرامی کند و این به ماه رمضان بود،پیامبر سوی حرا رفت و چون شب وحی رسید،جبریل بیامد.پیامبر گوید:بیامد و صفحهای از دیبا به دست داشت که در آن نوشته بود و گفت:«بخوان».گفتم:«چه بخوانم؟»جبریل مرا چنان فشرد که پنداشتم مرگ است،آنگاه گفت:«بخوان.»گفتم:«چه بخوانم؟»و این را گفتم که باز مرا نفشارد.
گفت: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ تا آخر سوره علق.و من خواندم و بهسربردم و او از پیشم نرفت و من از خواب برخاستم و گویی نوشتهای در خاطرم بود.و چنان بود که شاعر و مجنون را سخت دشمن داشتم و نمیخواستم به آنها بنگرم و با خویش گفتم هرگز قرشیان نگویند که شاعری یا مجنونی شدهام،بر فراز کوه روم و خویشتن را بیندازم تا بمیرم و آسوده شوم.و به این قصد بیرون آمدم و در میان کوه صدایی از آسمان شنیدم که میگفت:«ای محمد!تو پیامبر خدایی و من جبریلم.»
خدیجه گفت:«ای پسرعم!خوش دل باش و پایمردی کن؛قسم به آن خدایی که جان خدیجه به فرمان اوست،امیدوارم پیامبر این امت باشی».آنگاه برخاست و لباس به تن کرد و پیش ورقة بن نوفل اسد عموزاده خویش رفت که نصرانی بود و کتب خوانده بود و از اهل انجیل سخنها شنیده بود وحکایت با وی بگفت.
ورقه گفت:«قدوس!قدوس!به خدایی که جان ورقه به فرمان اوست،اگر سخن راست میگویی،ناموس اکبر آمده است(ومقصودش از ناموس،جبریل بود)؛همان ناموس که سوی موسی آمده بود.و او پیامبر این امت است؛به او بگوی پایمردی کند.»خدیجه پیش پیامبر آمد و سخنان ورقه را با وی بگفت و غم وی سبک شد.
و چون اقامت حرا را به سربرد،سوی کعبه رفت و طواف برد و ورقه او را بدید و گفت:«برادرزاده!آنچه را دیدهای و شنیدهای،با من بگوی.»و پیامبر صلّی الله علیه و آله حکایت خویش با وی بگفت.
ورقه گفت:به خدایی که جان من به فرمان اوست،تو پیامبر این امتی،ناموس اکبر که سوی موسی آمده بود،سوی تو آمده است.تو را تکذیب کنند و آزار کنند و از دیار خویش بیرون کنند و با تو جنگ کنند و اگر من زنده باشم،خدا را یاری میکنم.
بخاری،مسلم و دیگران از زهری،از عروة بن زبیر،از عایشه گزارش دوم طبری را نقل کردهاند.
این جریان در روایات کتابهای دیگر بهگونهای دیگر آمده است.در اینجا چند نمونه از آنها را نقل میکنیم:
3.خدیجه،پیامبر را با ابوبکر نزد ورقة بن نوفل فرستاد.پیامبر به ورقه گفت:صدایی از پشت سرش میشنود که میگوید:یا محمد!یا محمد!و او نیز از ترس فرار میکند.ورقه او را امر کرد که بماند تا آنچه میگوید،بشنود،آن گاه به وی خبردهد.محمد چنین کرد.شنید که صدایی میگوید:محمد!بگو:«بسم الله الرحمن
الرحیم»تا اینکه به«ولاالضالین»رسید.سپس گفت:بگو:«لا اله الا الله.»پیامبر به ورقه خبرداد.ورقه اورامژده داد که او همان کسی است که پسر مریم از آمدن او بشارت داده است.هنگامی که ورقه مرد،پیامبر گفت:من آن کشیش را در بهشت دیدم که لباس حریر بر تن داشت؛زیرا به من ایمان آورد و مرا تصدیق کرد. (1)
4.هنگامی که پیامبر آنچه را دیده بود،به خدیجه گفت،خدیجه به او بشارت داد که پیامبر این امت است و غلام او ناصح و بحیرای راهب این مطلب را به اوگفتهاند و این راهب بیست سال پیش او را فرمان داده که با محمد ازدواج کند.خدیجه پیوسته با رسول خدا بود تا اینکه غذا خورد،آب نوشید و خندید.سپس نزد راهب رفت که در تاریکی مکه زندگی میکرد.داستان را به راهب گفت.او نیزخدیجه را خبر داد که جبرئیل،امین و فرستاده خداوند به نزد پیامبران است.خدیجه آن گاه نزد عداس رفت و از او در اینباره سؤال کرد.او نیز همین مطلب را به خدیجه گفت.سپس خدیجه نزد ورقة بن نوفل آمد.او نیز مثل همین سخن را گفت،اما خدیجه را سوگند داد که جریان را پوشیده نگه دارد و از او خواست که پسر عبدالله را نزد او فرستد تا خودش از او سؤال کند و جریان را از زبان او بشنود.زیرا بیم دارد که مبادا جبرئیل نباشد.چرا که برخی از شیاطین برای گمراهی و فساد خود را به این صورت درمیآورند تا مرد خردمند را شیفته خود سازند و او را دیوانه کنند.خدیجه نزد پیامبر بازگشت وسخن ورقه را به او باز گفت.این آیه فرود آمد:
ن وَ الْقَلَمِ وَ ما یَسْطُرُونَ* ما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّکَ بِمَجْنُونٍ؛ 2
خدیجه اصرار ورزید که پیامبر نزد ورقه برود.پیامبر نزد او رفت و ورقه او را تصدیق کرد.تصدیق و سخن ورقه درباره رسول خدا منتشر شد و این امر بر اشراف قوم دشوار آمد. (2)
5.خدیجه از پیامبر خواست هنگامی که فرشته میآید،به وی خبر دهد.پیامبر چنین کرد،اما فرشته نرفت.خدیجه پیامبر را در دامن خود نشاند،باز هم فرشته نرفت.خدیجه ناراحت شد و درحالی که پیامبر در دامن او بود،پوشش از سر و صورت خود برداشت،فرشته رفت.خدیجه گفت:این شیطان نیست،پسر عمو!این فرشته است؛ثابت قدم باش.
در روایت دیگری آمده است:
خدیجه رسول خدا را زیر لباس خود،قرار داد و سرش را از گریبان خویش به درآورد.در این هنگام جبرئیل رفت. (1)
در روایت دیگری آمده که این کار به راهنمایی ورقه بود. (2)
6.ورقه به خدیجه گفت:از او درباره کسی که نزدش میآید،سؤال کن.اگر میکائیل باشد،برای او فروتنی،مهربانی و نرمش آورده است و اگر جبرئیل باشد،برای او قتل و اسارت آورده است.خدیجه از پیامبر سؤال کرد.گفت:جبرئیل است.خدیجه به پیشانی خود زد. (3)
به نظر سهیلی،خدیجه درباره کار رسول خدا از ورقه،عداس و نسطور سؤال کرد. (4)
7.عداس نوشتهای به خدیجه داد تا آن را روی پیامبر بگذارد.اگر مجنون باشد،شفا پیدا خواهد کرد،و گرنه ضرری ندارد.هنگامی که خدیجه با آن نوشته بازگشت،دید جبرئیل آیاتی از سوره قلم را به او یاد میدهد.خدیجه شادمان شد و او را نزد عداس برد.عداس پشت پیامبر را لخت کرد.خاتم پیامبری را در میان دو بازویش دید.... (5)
در روایت دیگری است که وقتی پیامبر آمدن جبرئیل را به خدیجه گفت،خدیجه داستان را به بحیرای راهب نوشت.برخی گفتهاند:خودش به نزد راهب سفر کرد تا از او دراینباره سؤال کند. (1)
8.در روایتی آمده است:
وقتی پیامبر بالای کوه میرفت تا خود را از بلندی پرتاب کند،چون روی قله میرسید،جبرئیل نمایان میشد و او را به رسالت خطاب میکرد.در این هنگام پیامبر آرام میگرفت و اطمینانخاطر پیدا میکرد. (2)
9.پیامبر با مسرت و شادمانی نزد خانوادهاش بازگشت و مطمئن بود که امر عظیمی روی داده است.وقتی وارد شد،به خدیجه گفت:آیا آنچه را پیش از این گفتم که در خواب دیدهام،به تو نشان دهم؟جبرئیل به من اعلام کرد که پروردگارم او را به نزد من فرستاده است.سپس آنچه را که از ناحیه خداوند به او رسیده بود و نیز آنچه را شنیده بود،به خدیجه گفت.خدیجه او را بشارت داد و گفت:تو را مژده باد!به خدا سوگند خداوند جز نیکی با تو رفتار نمیکند.آنچه از فرمان خدا به تو رسیده،بپذیر که حق است.تو را بشارت که حقیقتاً رسول خدا هستی!
سپس نزد عداس نصرانی،غلام عتبه بن ربیعه،رفت که مردی از اهالی نینوا بود.از عداس درباره جبرئیل پرسید.عداس از ذکر نام جبرئیل در این سرزمین تعجب کرد.او به خدیجه گفت:جبرئیل،امین خداوند به نزد پیامبران است.سپس خدیجه به نزد ورقة بن نوفل رفت.... (3)
این شماری از انبوه روایات و گفتههای ضد و نقیضی بود که درباره آغاز وی گفته شده است.
اگر تفاوت این روایات در کمی و زیادی واژهها بود،شاید قابل قبول بود.بدین اعتبار که میگفتیم یک راوی همه روایت را حفظ کرده و دیگری بخش اندکی از آن را.همچنین اگر تناقض روایات فقط در یک مورد بود،میشد عذر آورد که احتمالا یکی از راویان دچار اشتباه سهوی شده است،امّا تناقض و اختلاف در غالب مضمون روایات است.اینها نشانههای جعل و تحریف عمدی در این نقلها است.
مهمترین سند این روایات،سندی است که در کتابهای صحیح بخاری،صحیح مسلم و دیگر مجامع روایی مهم اهلسنت از زهری،از عروة بن زبیر و از عایشه نقل شده است.حال میگوییم:افراد نخست قابل اعتماد نیستند و عایشه نیز ماجرا را به شکل مرسل نقل کرده است.
توضیح مطلب آنکه زهری از یاران ستمگران و از جمله کسانی است که به ظالمان اعتماد و تکیه داشت. (1)وی عامل و کارگزار امویان بود. (2)علامه شوشتری میگوید:زهری کاتب هشام بن عبدالملک و آَموزگار فرزندانش بود. (3)ثقفی او را از فقهای کوفه برشمرده که از اطاعت علی بیرون رفتند و با آن حضرت کینه و عداوت داشتند و مردم را از اطراف ایشان دور کردند. (4)او و عروه در مسجد
مدینه مینشستند و از علی بدگویی میکردند. (1)به اعوان و انصار ستمگران و دشمنان علی نمیتوان اعتماد کرد.چگونه چنین کاری ممکن است،درحالی که پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله فرمود:هرکه علی را دشنام دهد،مرا دشنام داده است. (2)
عروة بن زبیر نیز به گفته اسکافی از آن دسته تابعانی است که اخبار زشتی درباره علی میساختند و مردم را به نقل آن تشویق میکردند. (3)و عبدالرزاق از معمر روایت کرده است:هرگاه از علی نام برده میشد،عروه از آن حضرت بدگویی میکرد. (4)
عایشه نیز این روایت را به صورت مرسل(بدون سند)نقل کرده است.درحالی که میگویند:عایشه پس از بعثت به دنیا آمده،چگونه و از چه کسی روایت آغاز وحی را نقل کرده است.
در روایات مذکور آمده است که جبرئیل،پیامبر را گرفت و چنان او را بههم فشرد که از رمق افتاد و حتی گمان کرد که او فرشته مرگ است.سپس او را رها کرد و گفت:بخوان.پیامبر پاسخ داد که خواندن نمیداند،اما جبرئیل قانع نشد و دوباره او را گرفت و درهم فشرد و رها کرد.این کار را سه بار تکرار کرد.
در این مورد چند پرسش بیپاسخ وجود دارد:چرا جبرئیل چنین کرد؟
چگونه مجاز بود که آنقدر پیامبر اکرم را فشار دهد تا بیرمق شود و حتی گمان برد که فرشته مرگ است؟!چرا این کار سه بار تکرار شد؟اگر پیامبر در مرتبههای نخست و دوم دروغ گفته باشد،چگونه شایسته پیامبری است؟و اگر در همان مرتبه نخست،راست گفت،چرا جبرئیل قانع نشد و او را رها نکرد،بلکه برای بار دوم و سوم آزارش را تکرار نمود؟
آیا جبرئیل نوشتهای آورد که پیامبر بخواند؟زیرا درصورتی سخن آن حضرت که«خواندن نمیدانم»درست خواهد بود که فهمیده باشد جبرئیل او را به خواندن فرمان میدهد؛نه یادگیری.
درباره ترس پیامبر و نقش خدیجه،ورقه و دیگران در ایجاد طمأنینه و آرامش روحی آن حضرت به چند نکته باید توجه کرد:
چگونه ممکن است خداوند فردی را به رسالت مبعوث کند که خود نداند پیامبر است؟و ناچار میشود از یک زن یا یک فرد نصرانی کمک بگیرد؟آیا این زن برای منصب رسالت از آن مرد ترسو شایستهتر نبود؟نصرانی چطور؟پیامبر از کجا فهمید که این زن و آن مرد نصرانی راست گفتهاند و حقیقت را بیان کردهاند؟چرا خود او نتوانست حقیقت را همانند خدیجه و فرد نصرانی درک کند؟آیا آن دو خردمندتر از وی بودند یا از خداوند و تفضلات الهی شناخت بیشتری داشتند؟
اگر ممکن باشد که شخص پیامبر درباره آنچه از خداوند متعال دریافت میکند،تردید داشته باشد،چگونه تردید مردم دراین باره را نمیپذیرد؟
و چراهای فراوان دیگر....
این روایات با مبانی قرآنی سازگاری ندارد.
خداوند متعال میفرماید:
وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً ؛ (1)وکافران گفتند:«چرا قرآن یکجا بر او نازل نمیشود؟!»این بهخاطر آن است که قلبت را با آن محکم کنیم،و(ازاینرو)آن را به تدریج بر تو خواندیم.
قُلْ نَزَّلَهُ رُوحُ الْقُدُسِ مِنْ رَبِّکَ بِالْحَقِّ لِیُثَبِّتَ الَّذِینَ آمَنُوا وَ هُدیً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ؛ 2 بگو:آن را روحالقدس از طرف پروردگارت به حق فرود آورد تا کسانی را که ایمان آوردهاند استوار گرداند،و برای مسلمانان هدایت و بشارتی است.
قُلْ إِنِّی عَلی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّی...؛ 3 بگو:من از جان به پروردگارم دلیل آشکاری[همراه]دارم.
قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِکِینَ ؛ (2)بگو:این است راه من،که من و هر کس مرا پیروی کرد،با بینایی به سوی خدا دعوت میکنیم،ومنزّه است خدا،و من از مشرکان نیستم.
براساس این آیات،پیامبری و نزول قرآن برای آرامش دل پیامبر و مؤمنان است و معنا ندارد که پیامبر اکرم هنگام دریافت وحی ترس و وحشت داشته باشد.نکته دیگر اینکه پیامبر با دلایل محکم و بصیرت کامل به این رسالت دعوت میکرد و این حرکت بزرگ نمیتواند با تردید آغاز شده باشد.بنابراین روایات مذکور درباره کیفیت آغاز وحی با قرآن منافات دارد.
دیدگاه درست در اینباره که با مبانی قرآنی و روایات اهلبیت موافق است،این است که وقتی پیامبر اکرم در غار حرا بود،به او وحی شد.آن حضرت مسرور و شادمان از کرامت الهی و با اطمینان به مأموریت مهمی که به او واگذار شده بود-چنانکه ابن اسحاق روایت میکند-به خانه برگشت.همسر پیامبر نیز در شادمانی او شریک شد و ایمان آورد. (1)
این حکایت از اهلبیت نیز روایت شده است.زراره از امام صادق علیه السّلام پرسید:چگونه رسول خدا نترسید که آنچه از سوی خدا به او رسیده از شیطان باشد؟حضرت پاسخ داد:
هرگاه خداوند یکی از بندگانش را به رسالت خود برمیگزیند،به او آرامش و وقار میدهد.آنچه از سوی خدا به پیامبر میرسید،همانند چیزی بود که به عیان میدید. (2)
همچنین وقتی از امام صادق پرسیدند:پیامبران چگونه از رسالت خود آگاه میشوند؟فرمود:پرده از آنان برداشته میشود.(حقایق را به عیان میبینند). (3)
امیرمؤمنان در وصف پیامبر اکرم میفرماید:
ولقد قرَن اللّهُ به صلّی الله علیه و آله من لدُنْ أن کان فطیماً أعظم مَلک من ملائکته یسلک به طریق المکارم ومحاسنَ أخلاق العالم لیله ونهاره؛ (4)از همان زمان که رسول خدا از شیر بازگرفته شد،خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگانش را با او قرین ساخت تا شب و روز وی را به راه مکارم و اخلاق نیک سوق دهد.
بر اساس این روایات،بسیاری از علمای اسلام اظهارنظرهایی دارند.مرحوم طبرسی مینویسد:
خداوند به پیامبرش وحی نمیکند،مگر با براهین روشن و نشانههای آشکار تا دلالت کند که آنچه به او وحی شده،از سوی خداوند متعال است.و از کسی یا چیزی نهراسد و دل نگران نباشد. (1)
قاضی عیاض میگوید:
درست نیست که شیطان برای پیامبر به صورت فرشته درآید و حقیقت امر را بر او مشتبه سازد؛نه در ابتدای رسالت و نه پس از آن.اعتماد به رسالت فقط از راه معجزه است.پیامبر شک ندارد که آنکه از نزد خدا میآید،فرشته و فرستاده حقیقی خداوند است.او این موضوع را از راه علم ضروری که خدا به او عنایت کرده یا برهان آشکاری که خدا برایش فراهم نموده،درمییابد تا کلمه صدق و عدل پروردگار کامل شود و کلمات خداوند تغییرپذیر نیست. (2)
مؤلف الصحیح من سیرة النبی الاعظم علل و ریشههای دروغپردازیها درباره کیفیت آغاز وحی را چنین بیان کرده است:
1.وحی مهمترین تکیهگاه اعتقاد به حقایق و تعالیم دینی است و اهمیت ویژهای در قانعکردن مردم برای ضرورت اعتماد و اطمینان به پیامبر و امام در تشریع،عقیده،رفتار و پیشگوییهای غیبی،بلکه همه مفاهیم و معارف مربوط به هستی و زندگی دارد؛چنانکه در اقناع مردم به عصمت و صحت همه مواضع،رفتارها،گفتهها و کارهای پیامبران اهمیت بهسزایی دارد.
حال اگر بتوان کاری کرد که شخص پیامبر به وحی تردید داشته باشد،بدین معنی که نتواند بین فرشته و شیطان و وسوسه و حقیقت فرق گذارد،درحالیکه همه چیز را به عیان و شهود میبیند،دیگران که راهی برای آگاهی حسی از این مسائل ندارند،برای بیاعتمادی و تردید در آن سزاوارتر خواهند بود!
محمدجواد بلاغی میگوید:برخی از اهل کتاب در نقض دیدگاههای مسلمانان گفتهاند:شیطان قرین محمد است.آنان در این ادعای خود به گفته برخی مفسران مسلمان استناد کردهاند که میگویند:رسول خدا دشمنی از شیاطین جن داشت که به صورت جبرئیل نزد او میآمد و«ابیض»نامیده میشد. (1)بدین ترتیب میبینیم که دشمنان اسلام در این توطئه شوم دست داشته،دستکم چنین سخنان بیپایهای را تشویق کردهاند.
2.همانگونه که پیامبر در امضای سند نبوت و تصدیق وحی خود به اهل کتاب محتاج و مدیون است،بر همه مسلمانان هم لازم است که به برتری،آگاهی عمیق و گسترده و شناخت آنان ازمسائل مهم اعتراف و اقرار کنند.ازاینرو چنین نقشی را برای ورقه،عداس،بحیرا،ناصح و نسطور ساختند که همگی اهل کتاب بودند!
3.چرا ازمیان پیامبران فقط رسول اکرم چنین سختیها و مشکلاتی را تحمل میکند و چنان مورد بدرفتاری جبرئیل قرارمیگیرد که برخی به صراحت گفتهاند:درباره هیچیک از پیامبران پیشین نقل نشده که در ابتدای وحی با چنین مشکلاتی روبهرو شده باشند؟ (2)
جایی برای این پرسش باقی نخواهد ماند اگردر یابیم که برخی از این کارها و احوال غیرمعقول از سوی اهل کتاب به ذهن شماری از مسلمانان وارد و بخشی از تاریخ،فقه و عقاید آنان شده تا پیامبر آنان هم همان
حالتهایی را داشته باشد که دیگر پیامبران در کتابهای اهل کتاب دارند.بنابراین چندان شگفت نیست که نشانههای این داستان را در تورات و انجیل به عیان میبینیم. (1)
درعین حال نمیخواهیم سنگینی وحی را انکار کنیم.این بحث دیگری است.ما منکر اضطراب و ترس پیامبر هستیم که میگویند:میخواست خود را از بالای کوه به پایین پرتاب کند و ترس داشت که مبادا دیوانه شده باشد.ما برخورد خشن و رفتار ناروای جبرئیل با آن حضرت را انکار میکنیم و عقیده داریم که این خرافات توهینآمیز از سوی اهل کتاب به محدثان پرهیزگار،بلکه احمق و بیپروا راه یافته است.
4.هیچ بعید نمیدانیم که القسطلانی،هدف از جعل این مطالب کاستن کرامت پیامبر اکرم و طعن در قدسیت و منزلت آن حضرت در دلهای مردم و ترسیم چهره مردی عادی نزد همگان است.چه دلیلی بهتر از اینکه به دین مردم محتاج است تا او را به راه درست و حق و حقیقت راهنمایی کنند!این نشان میدهد که در سراسر زندگی نیازمند دیگران است و همگان از او خردمندترند.
5.زبیریان رقیب و دشمن امویان بودند؛چنان که بابنی هاشم نیز به خاطر سیادت وشرافت آنان دشمنی و حسادت داشتند.اگر بار دیگر به روایت آغاز وحی-که از نقش ورقة بن نوفل سخن میگفت-مراجعه کنیم،خواهیم دید که عمده راویان این خبر،زبیریان و حزب آنان هستند؛مانند:عروة بن زبیر،اسماعیل بن حکیم،آزاد شده آل زبیر و ام المؤمنین عایشه،خاله عبدالله بن زبیر. (2)
از مباحث گذشته روشن شد مستشرقان بر اساس روایتی در برخی منابع مکتب خلفا آغاز وحی را به گونهای ترسیم کردهاند که گویی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نسبت به نزول وحی تردید داشته و ورقة بن نوفل(از اهل کتاب)ایشان را راهنمایی کرده است؛درحالیکه با بررسی رجال و درایه روایت روشن شد که علاوه بر ضعف سند و تناقضی که در آن هست،از نظر محتوایی دارای اشکالات متعدد و ناسازگار با آیات قرآنکریم است.در پایان نیز دیدگاه درست درباره آغاز وحی تبیین شد.
حکایتی در برخی از کتابهای تاریخی و تفسیری مسلمانان آمده است که بسیاری از علمای اسلام آن را«افسانه غَرانیق»نام نهادهاند.این حکایت در قرون اخیر دستاویز مستشرقان واقع شده،درباره آن قلم فرساییها نمودهاند.درونمایه اصلی کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی که بیشترین اهانت را به ساحت مقدس پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله در قرن بیستم روا داشت،همین داستان است. (1)
این حکایت از زوایای گوناگون قابل بررسی است.در طول تاریخ اسلام،دانشمندان مسلمان شیعه و سنی علاوه بر نقد این حکایت در ضمن مباحث تفسیری و تاریخی،کتابها و مقالات مستقلی نیز درباره آن نوشتهاند. (2)ما نیز در اینجا در حدّ ضرورت و اقتضای فرصت،آن را به بررسی میگذاریم.بدین
مقصود،نخست اظهارات مستشرقان را نقل میکنیم،سپس آن را از نظر سند و محتوا بررسی مینماییم.
اف.بول (1)و همکارانش در مقاله«محمد پیامبر اسلام»در دائرة المعارف اسلام لیدن این حکایت را چنین بیان کردهاند:
یکبار محمد زمانی که شماری از مشرکان مکه«در مسجد»حضور داشتند،مشغول تلاوت سوره نجم بود.هنگامی که به نامهای سه تن از خدایان محبوب آنان(لات،عُزّی و منات)رسید-که نام آنها در آیات 19 و 20 سوره نجم ذکر شده-شیطان دو آیه کوتاه را بر زبانش جاری ساخت:«اینان بلندپروازان(غَرانیق،به معنای تحت اللفظی درناها)هستند که باید به شفاعتشان امیدوار بود».مشرکان حاضر در مسجد این آیات را دلیل بر آن دانستند که محمّد خدایان آنان را به منزله موجوداتی الهی پذیرفته است که شفاعتشان نزد الله-که برای مشرکان،خدای برتر بود-مؤثر است.بنابراین هنگامی که پیامبر به آخرین آیه سوره رسید که میگوید:«پس در برابر خداوند سجده و او را عبادت کنید»،مشرکان نیز همراه مسلمانان به سجده افتادند.بنابر داستان مزبور،این امر باعث نوعی آشتی میان محمد و اهل مکه شد و مسلمانان مهاجر به حبشه،بازگشت به وطن را آغاز کردند؛امّا پیش از ورود آنان فرشته مقرّب(جبرئیل)به محمّد خبر داد که دو آیه غرانیق جزو وحی نبودهاند،بلکه شیطان آنها را القا کرده است.بنابراین مسلمانانِ در حال بازگشت ناچار شدند پیش از ورود به مکه تمهیداتی برای حمایت قبیلهای به عمل آورند.
این داستان عجیب را-که در کتاب ابنسعد (2)نیز دیده میشود،ولی در کتاب ابنهشام وجود ندارد-اکثر مسلمانان به عنوان داستانی که بعدها جعل
شده است،رد کردهاند.از سوی دیگر،اغلب تذکرهنویسان اروپایی،با این فرض که بعید است مسلمانان دورههای بعد،این داستان را جعل کرده باشند،آن را به مثابه جریانی تاریخی و واقعی پذیرفتهاند(مثلاً Watt ، mecca ،103). (1)
تاریخ اسلام کمبریج درباره افسانه غرانیق مینویسد:
دشمنی میان حضرت محمد و سوداگران بزرگ،پس از حادثه القائات«آیههای شیطانی»شدیدتر شد.این حادثه به اندازهای شگفتانگیز است که نمیتوان آن را اختراع محض دانست؛هرچند روایتکنندگان آن انگیزههای گوناگون برای آن نقل کردهاند.از قرآن(سوره حج،آیه52)چنین برمیآید که لااقل در یک مورد،در وحیی که به پیغمبر رسیده بود،شیطان«چیزی افکند»و این القای شیطان مربوط است به حادثهای که هماکنون نقل خواهد شد:در آن هنگام که حضرت محمد آرزو داشت بازرگانان بزرگ دعوت او را بپذیرند،وحی از جانب خدا به او رسید که در آن نامهای لات و عزّی و منات(سوره نجم،آیههای 19و20)آمده بود و در پی آن دو یا سه آیه دیگر بود که در آنها از شفاعت این خدایان سخن رفته بود.در زمانی دیگر از جانب خدا به حضرت وحی رسید و این آیات اضافی لغو شد،ولی نامهای آن الهگان بر جای ماند.و در این آیات آمده بود که این دور از عدالت است که خدا تنها دختر داشته باشد و افراد بشر پسر داشته باشند. (2)
مونتگمری وات پس از نقل افسانه غرانیق،به تفصیل آن را تحلیل میکند و مینویسد:
در حقیقت،این واقعه به اندازهای عجیب است که نشان میدهد اساس آن
صحیح بوده است.و تصور نمیرود که کسی آن را اختراع کرده و قبول آن را از مسلمانان خواسته باشد. (1)
این حکایت در دیگر کتابهای مستشرقان نیز با تفاوتی مختصر آمده است. (2)
پیش از بررسی سند و محتوای این حکایت بار دیگر خلاصه آن را طبق نقل طبری و ابن سعد مرور میکنیم:
پس از گذشت حدود دو ماه از هجرت مسلمانان به حبشه،پیامبر با مشرکان به گفتوگو نشست.خداوند سوره نجم را بر او نازل کرد.پیامبر این سوره را تلاوت کرد تا به این آیهها رسید: أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی* وَ مَناةَ الثّالِثَةَ الْأُخْری . (3)در این هنگام شیطان دو عبارت دیگر را به او وسوسه کرد و حضرت به گمان وحی،آن دو جمله را به زبان آورد:تلک الغرانیق العلی و انّ شفاعتهن لترتجی.سپس سوره را ادامه داد تا به آیه سجده رسید.پیامبر صلّی الله علیه و آله به سجده رفت،مسلمانان و مشرکان نیز همراه او سجده کردند،مگر ولید بن مغیره که به خاطر پیری(یا تکبر،بنا به اختلاف روایات)به سجده نرفت،امّا مشتی خاک به پیشانی خود رساند و اینگونه سجده کرد.برخی افراد دیگری،از جمله سعید بن عاص،امیة بن خلف و ابولهب را به تفریق و جمع گفتهاند.
به روایت بخاری،انس و جن همراه مسلمانان و مشرکان به سجده رفتند.این خبر در مکه پراکنده شد و مشرکان شادمانی کردند.حتی گفتهاند:مشرکان پیامبر صلّی الله علیه و آله را روی دوش گرفته،از پایین تا بالای مکه دور زدند.
شب هنگام که جبرئیل نزد پیامبر آمد،حضرت سوره را به او عرضه داشت.
آن دو جمله را هم گفت.جبرئیل آنها را انکار کرد.پیامبر صلّی الله علیه و آله گفت:چیزی به خدا نسبت دادم که نفرموده است؟پس خداوند به او وحی فرمود: وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذِی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلِیلاً* وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلِیلاً* إِذاً لَأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصِیراً ؛ (1)و چیزی نمانده بود که تو را از آنچه به تو وحی کردهایم،گمراه کنند تا جز آن را بر ما ببندی و در آن صورت تو را به دوستی گیرند.و اگر تو را استوار نمیداشتیم،قطعا نزدیک بود کمی به سوی آنان متمایل شوی.در آن صورت،حتما تو را دو برابر(در)زندگی و دو برابر(پس از)مرگ(عذاب)میچشاندیم.آنگاه در برابر ما برای خود یاوری نمییافتی.
بر درستی این روایت به آیات 52 و53 سوره حج نیز استدلال کردهاند و مدعیاند به همین مناسبت نازل شده است: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَ لا نَبِیٍّ إِلاّ إِذا تَمَنّی أَلْقَی الشَّیْطانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللّهُ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللّهُ آیاتِهِ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ* لِیَجْعَلَ ما یُلْقِی الشَّیْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَ الْقاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ... ؛و پیش از تو(نیز)هیچ رسول و پیامبری را نفرستادیم،جز اینکه هر گاه چیزی تلاوت مینمود،شیطان در تلاوتش(شبهه)القا میکرد.پس خدا آنچه را شیطان القا میکرد،محو میگرداند.سپس خدا آیات خود را استوار میساخت و خدا دانا و حکیم است؛تا آنچه را که شیطان القا میکند،برای کسانی که در دلهایشان بیماری است و برای سنگدلان مایه آزمایش گرداند.
همچنین در ادامه این داستان آمده است هنگامی که مسلمانان حبشه خبر توافق و صلح پیامبر صلّی الله علیه و آله و قریش را شنیدند،گروهی از آنان به مکه بازگشتند،امّا وقتی نزدیک مکه رسیدند،دریافتند که دروغ بوده است. (2)
بر این حکایت از زاویههای مختلف ایراد وارد است.مهمترین اشکال آن این است که با معارف قرآنکریم سازگاری ندارد.
این داستان با آیاتی از قرآن که بر محفوظ بودن کتاب الهی از هرگونه دستبرد صراحت دارد و نیز آیات گویای عدم تسلط شیطان بر بندگان صالح خدا،بهویژه پیامبر منافات دارد.این آیات عبارتند از:1 تا 5 نجم،21 مجادله،78 نساء،44 تا 46 حاقه،9 حجر،65 اسراء،99نحل و 22 ابراهیم.
مطلب دوم اینکه آیاتی که در این داستان به آنها استدلال شده است،نمیتواند با این قصه ارتباط داشته باشد.دلایل این امر عبارتند از:
1.آیات سوره نجم در مذمت شدید بتهای مشرکان(لات،منات و عزّی)میگوید: إِنْ هِیَ إِلاّ أَسْماءٌ سَمَّیْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُکُمْ ما أَنْزَلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ ما تَهْوَی الْأَنْفُسُ وَ لَقَدْ جاءَهُمْ مِنْ رَبِّهِمُ الْهُدی ؛ (1)این(بتها)جز نامهایی نیستند که شما و پدرانتان نامگذاری کردهاید(و)خدا بر(حقانیت)آنها هیچ دلیلی نفرستاده است.(آنان)جز گمان و آنچه را که دلخواهشان است،پیروی نمیکنند؛با آن که قطعا از جانب پروردگارشان برایشان هدایت آمده است.
حال چگونه مشرکان پس از این نکوهش شدید و توبیخ سخت درباره بتها،از آن سخن خیالی شادمان شدند و سجده کردند؟!چگونه متوجه این تناقض آشکار در سخن پیامبر نشدند؟و اگر آن را دریافتند،با چه توجیهی وی را به دوش گرفتند و سراسر مکه را از پایین تا بالا دور زدند؛در حالی که میگفتند:پیامبرِ فرزندان عبدمناف؟!
1) (1) .نجم،آیه23.
چگونه پیامبر متوجه این تناقض آشکار نشد و تا شب هنگام از آن غافل بود تا این که جبرئیل بر او خرده گرفت؟!آیا طی این مدت در غفلت به سر میبرد یا نعوذبالله تا این حد کندذهن بود؟
آیا این نقل با سوره نجم،بهویژه آیات نخستین آن در تناقض آشکار نیست: وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی ؛ (1)از سر هوس سخن نمیگوید؛این سخن بهجز وحی نیست.آیا در همین سوره از روی هوای نفس سخن نمیگوید؟!بالاتر اینکه کلماتی بر زبان میآورد که شیطان به او القا کرده و خود مدعی است که آیات قرآنی است و از نزد خداوند به او وحی شده است!این در حالی است که خداوند میفرماید: وَ لَوْ تَقَوَّلَ عَلَیْنا بَعْضَ الْأَقاوِیلِ* لَأَخَذْنا مِنْهُ بِالْیَمِینِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتِینَ ؛ (2)و اگر(او)پارهای گفتهها بر ما بسته بود،دست راستش را سخت میگرفتیم،سپس رگ قلبش را پاره میکردیم.
افزون بر این،معنای آیات 52 و53 سوره حج با مفاد روایت غرانیق سازگاری ندارد.تمنا علاقه شدید به تهیه چیزی است که محبوب و مورد رغبت است.پیامبر صلّی الله علیه و آله به چیزی علاقه و آرزو دارد که با رسالت او سازگاری داشته باشد و بزرگترین آرزوی چنین فردی،پیروزی حق و شکست باطل است.حال اگر بخواهیم آیه را بر افسانه غرانیق تطبیق دهیم،باید منظور از تمنا قرائت و تلاوت باشد؛در حالی که این معنا برخلاف وضع لغوی و ظاهر لفظی و نادرست است.
2.آیات سوره اسراء که میگویند:به همین مناسبت نازل شد،با این قضیه تنافی و تناقض دارد.این آیات میگوید:پیامبر به مشرکان نزدیک نشد و به آنان تمایل پیدا نکرد،بلکه خداوند او را ثابت و استوار نگهداشت،و اگر تمایل پیدا
میکرد،حتما عقوبت میشد؛در حالی که افسانه غرانیق آشکارا میگوید که پیامبر به آنان بسیار نزدیک شد،سخن مشرکان را پذیرفت،بر خدا افترا بست و چیزی وارد قرآن کرد که جزو آن نبود.
3.چگونه مشرکان در پایان سوره وقتی به آیه فَاسْجُدُوا لِلّهِ وَ اعْبُدُوا 1 رسیدند،سجده کردند؛در حالی که سجده برای خدا را رد میکردند؟خداوند میفرماید: وَ إِذا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَ مَا الرَّحْمنُ أَ نَسْجُدُ لِما تَأْمُرُنا وَ زادَهُمْ نُفُوراً ؛ (1)و چون به آنان گفته شود:(خدای)رحمان را سجده کنید،میگویند:رحمان چیست؟آیا برای چیزی که ما را(به آن)فرمان میدهی،سجده کنیم؟و بر رمیدنشان میافزاید.
از سوی دگر چگونه وقتی رسول خدا صلّی الله علیه و آله به زعم آنها بتهای قریش را ستایش کرد و آنها را دارای حق شفاعت دانست،احدی از مسلمانان مرتد نشد یا ایمان وی سست نگردید؟
4.اگر چنین سخنانی را پیامبر بهعنوان قرآن بر زبان جاری میساخت قطعاً برای مخالفان بهانه خوبی برای دشمنی با او و نفی اعجاز قرآن میشد و بهطور حتم در تاریخ منعکس میگشت؛اما چنین چیزی در تاریخ نیامده است.
5.این داستان با مقام عصمت پیامبر اکرم که مورد تأکید قرآنکریم بوده و با برهانهای عقلی و نقلی ثابت شده است و همه مسلمانان بر آن اتفاق نظر دارند،منافات دارد.
6.آیاتی که ادعا شده مربوط به این داستان است،با گاهشناسی نزول آیات سازگار نیست.طبق روایت مشهور ابن عباس-که ترتیب نزول سورهها را
1) (2) .فرقان،آیه60.
میگوید-سوره نجم بیست و سومین سوره مکی،اسراء پنجاهمین سوره مکی و حج هجدهمین سوره مدنی است. (1)جمع شدن آیات مختلف این سورهها در یک حادثه بسیار بعید و برخلاف این روایت است.چرا که استثنا قایل شدن برای یک آیه از سوره مدنی حج-که بنا بر این حکایت در مکه نازل شده-مشکل بوده و برای سه آیه از آیات سوره اسراء که بنا به این گزارش پیش از دیگر آیههای این سوره و سورههای قبلی نازل شده،دشوار است.
همانطور که پیشتر اشاره شد،این داستان با نقلهای متفاوتی در کتب تاریخی و تفسیری آمده است و میان گزارشها تناقضهای فراوان و آشکاری به چشم میخورد.یکی از پژوهشگران پس از نقل روایات طبری در تفسیر جامع البیان و تاریخ الامم و الملوک از داستان غرانیق،درباره تناقض روایات نقل شده مینویسد:
تناقضهای آشکار در روایات این داستان در تفسیر جامعالبیان و تاریخ طبری ما را وادار کرد تا همه این گزارشها را به اختصار ذکر کنیم.اینک به تعدادی از این ناسازگاریها که حتی گاه میان گزارشهای یک راوی نیز رخ داده،اشاره میکنیم:
1.گزارش حالت درونی پیامبر و اندوه و آرزوی او:این مطلب در روایت اول محمد بن کعب قرظی،به صورت آرزویی که در روز حادثه برای پیامبر رخ داده بیان شده است:
«روزی پیامبر وارد مسجدالحرام شد و آرزو کرد در آن روز آیهای که باعث نفرت قریش از او شود،نازل نگردد»؛ (2)
امّا در گزارش دیگر این راوی در تفسیر جامعالبیان و تاریخ طبری،در یک روند کلی،رسول خدا را از دوری و انزجار قوم و قبیلهاش نسبت به وحی و آموزههایی که آورده غمگین توصیف کرده و تصریح میکند:«آرزو میکرد که از جانب خداوند آیهای نازل شود که موجب جلب رضایت آنان از پیامبر و باعث نزدیکی و الفت با آنها شود».
2.گزارش نزول آیاتی از سوره اسراء برای سرزنش پیامبر:بنا بر اولین گزارش محمد بن کعب قرظی،پس از اطلاع پیامبر از دخالت شیطان،آیات 73 تا 75 سوره اسراء برای سرزنش ایشان نازل شد؛امّا هیچیک از گزارشهای دیگر این داستان،حتی گزارش دوم خود محمد بن کعب،از نزول این آیات خبر نداده است.
3.گزارش ملاقات و توبیخ جبرئیل:در گزارش اول محمد بن کعب،جبرئیل که ظاهراً از ماجرای دخالت شیطان در وحی خبر نداشت،عصر همان روز نزد پیامبر آمد و هنگامی که پیامبر آیات تازه نازل شده را طبق روال عادی بر جبرئیل عرضه کرد و چون نمیدانست این دو جمله از قرآن نیست،آنها را نیز در این میان بر او خواند،جبرئیل تازه متوجه کار شیطان شد و تنها وقتی به پیامبر گفت:«من این آیهها را نیاوردهام»،پیامبر فهمید که این جملات از شیطان بوده است؛امّا در دومین گزارش او،جبرئیل خود به سراغ پیامبر برای توبیخ او آمد،بیآنکه به زمان آمدن او اشاره شود و البته در گزارشهای دیگر اصولاً سخنی از این ملاقات و گفتوگوها به میان نیامده است.
4.نمازگزاردن پیامبر در حال القای شیطان:در روایت ابن عباس،شیطان این جملهها را درحال تلاوت سوره نجم از سوی پیامبر در نماز،به ایشان القا کرد و ایشان نیز آن را تلاوت نمود؛امّا در گزارشهای دیگر،پیامبر در جمع مشرکان در مسجدالحرام نشسته بود و از نمازخواندن او یادی نشده است.
برخلاف گزارشهای دیگر که نزول سوره نجم و دخالت شیطان در یک زمان گزارش شده،در روایت ضحاک،پیامبر مدتی اسم بتهای قریش(لات و عزی و منات)را مدام بر زبان جاری میکرد؛به گونهای که مکیان کنجکاو بودند که چرا پیامبر نام آنها را میبرد و چه نظری درباره آنها دارد.در این هنگام که آنها دور پیامبر جمع شده بودند،شیطان نیز جملههای خود
را در ادامه کلمات پیامبر بر او القا کرد و پیامبر هم آنها را خواند.
در دو روایت اول،فرد سرشناس مکه که به سختی تن به سجده داد،ولید بن مغیره معرفی شده است؛امّا در گزارشهای ابوالعالیه این فرد سعید بن عاص معرفی شده و در گزارشهای دیگر سخنی از سجده چنین کسی به میان نیامده است.
از سوی دیگر،این پرسش مطرح است که چگونه خبر این سجده دستهجمعی به مهاجران مسلمان حبشه به این سرعت(پیش از نسخ آن)رسید و آنان که از شدت آزار مکیان سه ماه قبل از این اتفاق،از مکه فرار کرده و تحت تعقیب آنان قرار گرفتهاند،چگونه بدون توجه به آیات قبل و بعد از این واقعه باور کردند که مشرکان همه دشمنی خود را با پیامبر به خاطر این دو جمله کنار گذاشته و مسلمان شدهاند و به این سرعت،هم خبر این واقعه به حبشه رسید و هم مسلمانان این نتیجهگیری خام را کردند و به راه افتادند.از طرفی هم برخلاف اصل خبر و نتیجهگیری سریع مسلمانان از آن،خبر نسخ چنان با تأخیر رسید که آنان با رسیدن به مکه از جریان مطلع شدند.
باید گفت یا نسخ با تأخیری یک ماهه رخ داده و در این مدت پیامبر به جای سورههای متعدد پیشین که حاوی مطالب ضد شرک بوده،تنها به تلاوت جملههای شیطانی مشغول بوده است یا نسخ با فاصلهای اندک اتفاق افتاده که در این صورت این سؤال باقی میماند که چرا خبر آن به سرعت خبر سجده به مهاجران حبشه نرسید؛به خصوص که طبق روایت اول محمد بن کعب،جبرئیل عصر همان روز پیامبر را به اشتباهش آگاه کرد.
چگونه است که مسلمانان مهاجر به حبشه با وجود شناخت مکیان و عمق دشمنی آنان با اسلام و نیز آشتیناپذیری اسلام با بتپرستی،خبر باورنکردنی این چرخش را به سهولت پذیرفتند و بر اساس آن خود را با بازگشت به مکه به مخاطره انداختند؟! (1)
1) (1) .مهران اسماعیلی و محمد سعید نجاتی،مجله تاریخ اسلام،نقد درونی و بیرونی گزارشهای طبری از داستان غرانیق،شماره 41 و42.
این داستان گرچه در کتب تاریخیای چون طبقات ابن سعد(م 230 ه)، (1)البدأ و التاریخ مقدسی(م 507 ه)عیون الاثر (2)ابن سیدالناس(م 734 ه)و تاریخ طبری(م 320)و کتابهای حدیثیای مانند دلائل النبوه بیهقی (3)(م 458 ه)و المعجم الکبیر طبرانی (4)(م 360 ه(ذکر شده است؛امّا در منابع روایی اصلی اهلسنت و صحاح سته به این صورت نیامده است.حتی طبق تحقیقات پژوهشگر مشهور اهلسنت،ناصرالدین البانی-که خود رسالهای مستقل در رد این افسانه نگاشته است-هیچکدام از اسنادی که ما را به این راویان میرساند هم قابل اعتماد و معتبر نیست. (5)
علامه جعفر مرتضی عاملی مینویسد:
همه روایات این قصه،جز طریق سعید بن جبیر،یا ضعیف است یا مقطوع. (6)حدیث سعید نیز مرسل است که نزد جمهور محدثان ضعیف شمرده میشود.زیرا ممکن است از فرد غیرموثقی نقل شده باشد. (7)از سوی دیگر،اگر احتجاج به حدیث مرسل درست باشد،در فروع است؛در حالی که مسئله مورد بحث از عقاید به شمار میرود و نیاز به قطع دارد.علاوه بر این،
1) (1) .ابن سعد،الطبقات الکبری،ج1،ص161.
2) (2) .ابن سیدالناس،عیون الأثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر،تعلیق:ابراهیم محمد رمضان،ج1،ص142.
3) (3) .ابوبکر احمد بن الحسین بن علی بیهقی،دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة،ج2،ص174.
4) (4) .سلیمان بن احمد بن ایوب الطبرانی،المعجم الکبیر،تحقیق:حمدی بن عبدالمجید السلفی،ج12،ص53.
5) (5) .ناصرالدین الألبانی،نصب المجانیق لنسف قصة الغرانیق،ص45.
6) (6) .فتح الباری،ج8،ص333.
7) (7) .مقدمه ابن الصلاح،ص26.
کسی که به اسناد این قصه توجه کند،درمییابد که به تابعان منتهی میشود که در آن زمان متولد نشده بود. (1)
آیةالله معرفت درباره سند این قصه میگوید:این افسانه ساختگی است و از سوی داستانسرایان ساخته و پرداخته شده و به تابعین و از بین صحابه به ابن عباس نسبت داده شده است؛درحالیکه هرگز با سند مسلسل به هیچ صحابیای نسبت داده نشده و حتی انتساب آن به ابن عباس هم انتساب به صحابی به حساب نمیآید؛زیرا ابن عباس سه سال پیش از هجرت به دنیا آمده است.بنابراین نمیتوانست شاهد چنین داستانی باشد.از اینرو داستان از سوی هیچ کسی مستند به فردی نیست که بتواند شاهد آن باشد.از طرف دیگر،همه پیشوایان حدیث به دروغ بودن این داستان گواهی داده و طرق اتصال گزارش را سست دانستهاند. (2)
بسیاری از اندیشمندان مسلمان این حکایت را افسانه میدانند و آن را مردود میشمارند.در اینجا به دیدگاه برخی از آنان اشاره میکنیم:
ابوحیان توحیدی میگوید که کتاب خود را از بیان چنین افسانهای پیراسته است. (3)بیضاوی با ایراد بر اسناد این قصه آن را تکذیب کرده است.بیهقی،نووی،رازی،نسفی،ابنعربی و سید مرتضی نیز قصه غرانیق را تکذیب کردهاند. (4)قاضی عیاض میگوید:
این حدیث را نه احدی از افراد موثق آنرا ارائه کرده و نه احدی از
راستگویان موثق با سند درست و متصل روایت نموده است.فقط مفسران و مورخانی به این قصه و مانند آن پرداختهاند که همواره به افسانههای عجیب علاقه وافر نشان میدهند و هر مطلب راست و دروغی را از کتابها التقاط میکنند. (1)
به گفته حدیثشناس متبحر،محمد بن اسحاق بن خزیمه (2)و چهرههای دیگری چون آیةالله سبحانی، (3)محمد عبده، (4)حسنین هیکل (5)و محمد ابوریه (6)باید این داستان را از نمونههای جعل حدیث دشمنان اسلام دانست که از سوی اخباریان بیدرایت روایت شده است. (7)
درباره راه یافتن چنین داستانی به کتابها محققان مطالبی گفتهاند.علامه سید جعفر مرتضی عاملی مینویسد:
ظاهرا حقیقت ماجرا همان است که میگویند:هنگامی که پیامبر صلّی الله علیه و آله قرآن میخواند،مشرکان سخنان بیهوده و سروصدای ناهنجار به راه میانداختند تا احدی سخنان آن حضرت را نشنود.خداوند متعال فرمود: وَ قالَ الَّذِینَ کَفَرُوا
1) (1) .الشفاء،ج2،ص126.
2) (2) .حسنین هیکل،حیاة محمد صلّی الله علیه و آله،ص112؛محمد بن محمد ابوشهبه،السیرة النبویة علی ضوء القرآن و السنة،ج1،ص365.
3) (3) .جعفر سبحانی،فروغ ابدیت،ج1،ص329.
4) (4) .محیی الدین درویش،اعراب القرآن و بیانه،ج6،ص466.
5) (5) .حیاة محمد صلّی الله علیه و آله،ص114.
6) (6) .السیرة النبویة علی ضوء القرآن و السنّة،ج1،ص365.
7) (7) .ابن سعد،الطبقات،ج5،ص340؛ابن حجر عسقلانی،الإصابة فی تمییز الصحابه،ج6،ص 273؛أبو سعید عبدالکریم بن محمد بن منصور التمیمی السمعانی،الأنساب،تحقیق:عبدالرحمن بن یحیی المعلمی الیمانی،ج10،ص380 و ج10،ص299.
لا تَسْمَعُوا لِهذَا الْقُرْآنِ وَ الْغَوْا فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَغْلِبُونَ ؛ (1)و کسانی که کافر شدند گفتند:به این قرآن گوش ندهید و سخن لغو در آن اندازید،شاید پیروز شوید.
بدین ترتیب وقتی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله سوره نجم را تلاوت کرد،مشرکان گفتند:تلک الغرانیق العلی... (2)بعدها قصهگویان و کینهتوزان و شاید مسلمانشدههای اهل کتاب-که بسیاری از اسرائیلیات را وارد اسلام کردند-هماهنگ با مصالح و اهداف پلید خود مطالبی درباره این واقعه ساختند تا عصمت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را زیر سؤال ببرند و آیات قرآنی را مورد شک و تردید جدی قرار دهند و فضا برای طرح چنین احتمالاتی درباره همه آیات و سورههای قرآن مهیا شود؛سپس میزان جهل و ناآگاهی پیامبر صلّی الله علیه و آله و عدم درک تناقضهای چنین آشکاری را به میان بکشند و مدعی شوند که آن حضرت در برابر شیطان تسلیم بود و نمیتوانست القائات شیطانی را از آیات رحمانی تشخیص دهد. (3)
با توجه به نص آیات سوره نجم و اسراء و سایر آیات قرآن،نقدهای ارائه شده و قراین موجود در این گزارشها،گزارشهای برخی کتب تاریخی و حدیثی درباره قصه غرانیق و دیدگاه مستشرقان در اینباره به هیچ وجه ارزش علمی ندارد و هیچ مخاطب منصفی نمیتواند آن را بپذیرد.
از مسائلی که در زندگی شخصی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله توجه مستشرقان را به خود جلب کرده،تعدد همسران رسول خداست.برخی از آنان با توجه به ناهنجاربودن چند همسری درعصر حاضر-بهویژه در جوامع مسیحی-بدون توجه به واقعیتها و اقتضائات عصر پیامبر،چند همسری ایشان را نقطهای سیاه در زندگی رسول خدا صلّی الله علیه و آله دانسته و وجود شهوت و هوسهای نفسانی را در ازدواجهای پیامبر مسلّم پنداشته و بهعنوان موضوعی ناهنجار در زندگی حضرت مطرح کردهاند.
درباره ریشههای نگرش منفی مستشرقان به ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله چند نکته شایان ذکر است:
1.برخی از مستشرقان تصور درستی از فرهنگ اسلام و شخصیت پیامبر صلّی الله علیه و آله ندارند.از این رو،تمام اقدامهای ایشان،از جمله تعدد همسر را مادی تفسیر کردهاند.
2.مستشرقان با ذهنیت مذهبی خود(مسیحیت)که ازدواج را با معنویت و قدسی بودن انسان ناسازگار میدانند و عزوبت و دست کم تک همسری را ارزش تلقی میکنند،این ازدواجها را تحلیل کردهاند.
3.برخی از نویسندگان غربی حرمسراهای امویان،عباسیان،عثمانیها و پادشاهان مسلمان را که صرفا نامی از اسلام داشتهاند،بهعنوان سمبل اسلام و جانشینان پیامبر تلقی کرده و رفتار نادرست آنان را به رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله سرایت دادهاند.
4.برخی گزارشها و روایات دروغ در کتابهای تاریخی و حدیثی مسلمانان-بهویژه منابع مکتب خلفا-که حکایت از معاشقه و هوس بازی پیامبر صلّی الله علیه و آله با زنان دارد (1)نیز در داوری مستشرقان مؤثر بوده است.
5.محدودیتهای سیاسی و فرهنگی مستشرقان و نگاه مغرضانه برخی از آنان به اسلام و پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله نیز زمینهساز این داوریهای نادرست شده است.
بررسی سیر تاریخی اظهارات مستشرقان درباره پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله نشان میدهد:هرگاه رقابتها و چالشها میان اسلام و مسیحیت بیشتر بوده،مستشرقان متعصبانهتر و با نگاهی غیرعلمی به زندگی حضرت پرداختهاند و هر گاه چالشها کمتر بوده،واقع بینانهتر مسئله را بررسی کردهاند.به همین جهت داوری مستشرقان درباره ازدواجهای پیامبر نیز بسیار متفاوت است.
بههرروی،در آغاز این بحث،نخست سخنان مستشرقان درباره تعدد همسران پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به نقد و بررسی میگذاریم.
1) (1) .محمد صادق نجمی،سیری در صحیحین،ص290-300.
همانطور که پیشتر یادآوری شد،دیدگاه مستشرقان درباره ازدواجهای پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله متفاوت است.در این جا نخست دیدگاه کسانی که ازدواجهای ایشان را امری ناروا تلقی کردهاند،مطرح میکنیم،سپس در نقد آن،اظهارات دسته دوم را که تحلیلهای نسبتا درست ارائه دادهاند نقل مینماییم.
گوستاو لوبن (1)(1841-1931م)در کتاب تمدّن اسلام و عرب مینویسد:
اگر از محمد بتوان انتقادی کرد،فقط همان محبّت مفرطی است که به زن داشته است. (2)
او علت تعدد همسران پیامبر صلّی الله علیه و آله را در علاقه آن حضرت به زنان میداند ومینویسد:
پیامبر در آخر سنین زندگی علاقه شدیدی به زنان پیدا کرد و این امر را از دیگران پوشیده نگه نمیداشت و میگفت:«از دنیای شما سه چیز را دوست دارم:بوی خوش،زن و نماز که نور چشم من است».همین علاقه پیامبر به زنان باعث انتقادات شدید بر ایشان شده است.
پیامبر به سن زنانی که میگرفت،اهمیت نمیداد؛عایشه را که دختر ده ساله بود،به همسری گرفت و میمونه را که زن پنجاه و یک ساله بود برگزید.به دلیل همان علاقهای که به زنان داشت،روزی چشمش به همسر زید(پسرخواندهاش)افتاد و آنقدر به آن زن علاقه پیدا کرد که زید او را طلاق داد تا پیامبر به عقد خود درآورد.چون مسلمانان این کار را نادرست میدانستند آیاتی از قرآن نازل شد و فرمود که این ازدواج از روی مصلحت بوده است.مسلمانان نیز سکوت کردند.
همین نویسنده در ادامه مینویسد:
چون پیامبر در آخر متوجه شد که داشتن زنان زیاد گرفتاریها و مشکلات به بار میآورد،برای مسلمانان داشتن بیش از چهار زن را حرام کرد. (1)
«ساوتی»از نویسندگان قرن نوزدهم اسپانیا با اشتباه خواندن تشویق حضرت رسول به ازدواجهای متعدد،درباره شخصیت پیامبر مینویسد:
محمد به ایجاد چیزی برخلاف بافت جامعه مبادرت نورزید.او نارواییها وناسزاهای جامعه را همانگونه که از پیش وجود داشتند،پذیرفته بود.مبتکران دیگر مذاهب در به صُلابهکشیدن شهوات تن تردیدی به خودراه ندادهاند،ولی محمد در جهت نیل به چنین چیرگی و استیلایی برغرایز بشری نکوشید.او خود را در مقابل این غرایز ضعیف میدانست ودر خود به کفایت آن قدرت نمییافت که بر آن غرایز چیره شود. (2)
«ویلیام موئیر»در شرح حالنامه چهار جلدی خود با عنوان زندگی محومت(1858م)پس از شرح حال پیامبر صلّی الله علیه و آله در مکه و ستایش او مینویسد:
اما در مدینه وضعیت تغییر میکند.در آنجا قدرت دنیوی،جاهطلبی وارضای نفس بهسرعت با هدف سترگ زندگی پیامبر درهم میآمیزد و همهاینها با روشهای دنیوی بهدست میآیند.پیامهای آسمانی آزادانه نازلمیشوند تا عملکرد سیاسی را توجیه کنند...در واقع،افراط کاریهایغریزی و شخصی نه تنها موجه دانسته میشوند،بلکه با تأیید یاحکم الهی مورد تشویق قرار میگیرند.اجازه و امتیازی ویژه داده میشودکه پیامبر را مجاز میدارد که همسران بسیاری اختیار کند. (3)
درباره فلسفه ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و همسران او کتابهای متعددی نوشته شده است. (1)در اینجا بهدلیل مجال اندک،تنها به اختصار درباره دیدگاه مستشرقانی که ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را منفی ارزیابی کردهاند،نکاتی را یادآور میشویم.در نقد دیدگاه مستشرقان ابتدا نظرگاه اندیشمندان مسلمان را میآوریم،سپس سخن محققان غربی را در تحلیل عالمانه ازدواجهای پیامبر نقل میکنیم.
نسبت هوسرانی و شهوت پرستی با شخصیت و سیره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله ناسازگار است. (2)به گواهی قرآنکریم و همه کتب تاریخی،پیامبر شخصیتی عابد،زاهد،با اراده،شجاع و جدی بوده و اهداف بلندی را در زندگی دنبال میکرده
1) (1) .محمود مهدی الاستانبولی و مصطفی ابوالنصرالسلبی،نساء حول الرسول و الرد علی مفتریات المستشرقین،دار ابن کثیر،بیروت،1423ق؛نساء النبی،عایشه بنت الشاطی،دار الکتاب العربی،بیروت،1406؛زوجات النبی وآل البیت،محمد متولی الشعراوی،المکتبة العصریه،بیروت،1426؛زوجات النبی و اولاده سیرة و تاریخ،امیر مهنا الخیامی،بیروت،1416؛نساء النبی،سید الجمیلی،دار و مکتبة الهلالی،2003م.
2) (2) .عصمت پیامبر صلّی الله علیه و آله از مسائل مورد اتفاق فریقین است و مسلمانان با براهین عقلی و دلایل نقلی متواتر عصمت پیامبر اکرم را اثبات کردهاند.ازاینرو در تفسیر رفتار پیامبر این مهم را مد نظر دارند و گزارشهای تاریخی هر چند از نظر سند و دلالت درست باشند،درصورت تعارض با این ادله قطعی،قدرت مقاومت در برابر آنها را ندارند و کنار گذاشته خواهند شد.بنابر این،از نظرگاه یک مسلمان که به قرآن کریم ایمان دارد این اظهارات درباره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله مردود است،آنچه در این قسمت روی آنها تأکید میشود شواهد تاریخی است که مستشرقان نیز آنها را به عنوان اسناد تاریخی قبول دارند.
است و از نظر جامعهشناسان مؤثرترین فرد در عالم بشریت بهشمار میآید. (1)بیتردید چنین ویژگیهایی با هوسرانی و شهوت پرستی قابل جمع نیست.
موضوع ازدواجهای پیامبر اکرم بخشی از زندگی آن حضرت است و بدون شناخت تاریخ زندگی ایشان و شخصیت و سیره وی تحلیل آن میسر نیست.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله پس از درگذشت خدیجه علیها السّلام تا آخرین لحظه زندگی در بحران،جنگ و مشکلات سپری کرده است.سه سال پس از خدیجه در مکه تحت سختترین فشارها و شکنجهها و آزارها قرار داشت و در مدینه نیز همواره گرفتار جنگها و توطئههای قریش،یهودیان حجاز و منافقان درون جامعه اسلامی بود.او در مدینه سنگ بنای جامعه،فرهنگ و تمدن نوینی را نهاده بود و تلاش و رنج بسیاری لازم داشت تا این بنا به ثمر برسد.این کارها مجالی باقی نمیگذاشت تا پیامبر به فکر افراط در لذتطلبی باشد.
از این گذشته،پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله عابد و زاهدی پرهیزگار بود.او نصف یا دو سوم شب را سرگرم شبزندهداری و عبادت خداوند متعال بود و از روی آوری به مظاهر دنیا سخت پرهیز داشت.تجملات مادی را ترک میکرد و به همسران خود نیز چنین دستور میداد. (2)
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله از جوانی که هم موقعیت اجتماعی و اقتصادی مناسبی داشت،هم توان جسمی و هم فراغت و خاطری آسوده،بر خلاف هنجار و رسوم موجود در جامعه عرب تا پنجاه سالگی با یک زن به سر برد،چگونه میتوان گفت که پس از پنجاه سالگی با وجود همه مشکلات به شهوت پرستی روی آورده باشد!
علّامه طباطبایی دراینباره میفرماید:
افرادی که محبّتی مفرط به زن و شهوت و عشق دارند،فریفته آرایش و زینت و عاشق جمال و دلرباییها و طراوت سن جوانی میگردند؛درحالیکه این خصوصیات با زندگی و روش آن حضرت منطبق نمیگردد; چون با بیوه زنان و زنان پیر و سالخورده ازدواج کرد.پیامبر اکرم زنان خود را میان کامجویی دنیوی و گرفتن طلاق مخیر میسازد:یا خدا و پیامبر را بگیرند و دنیا را رها سازند و یا دنیا و زینت آن را انتخاب کنند و از پیامبر طلاق بگیرند. (1)این عمل نیز با وضع مرد زندوست و جمال پرست نمیسازد.علاوه بر اینکه رفتار آن جناب با زنان و احیای حقوق از دست رفته آنان در قرون جاهلیت و تجدید حرمت به باد رفته و احیای شخصیت اجتماعیشان،دلیل دیگری است بر اینکه زن را تنها یک وسیله برای شهوترانی مردان نمیدانسته و تمام همّش این بوده که زنان را از ذلّت و بردگی نجات داده و به مردان بفهماند که زن نیز انسان است. (2)
در اینجا برخی از فضایل و خصلتهای پیامبر اکرم را که در این جهت قابل توجه است،مرور میکنیم:
از ویژگیهای پیامبر که در جذب قلوب انسانهای آزاده بسیار مؤثر بود،سادهزیستی و عدم وابستگی و دلبستگی او به دنیا بوده است.به همین سبب،بیشترین کسانی که جذب مکتب اسلام شدند،از طبقات متوسط و ضعیف جامعه
1) (1) .آیات 28 و 29سوره احزاب:یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمِیلاً* وَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الدّارَ الْآخِرَةَ فَإِنَّ اللّهَ أَعَدَّ لِلْمُحْسِناتِ مِنْکُنَّ أَجْراً عَظِیماً .
2) (2) .سیدمحمدحسین طباطبایی،المیزان،ترجمه:سیدمحمّدباقر موسوی همدانی،ج4،ص311.
حجاز،و عمده مخالفان آن از مترفان و صاحبان ثروت و قدرت بودند.هوسرانی و شهوت پرستی با زهد و پارسایی سازگار نیست.
رسول اکرم صلّی الله علیه و آله حتی در زمانی که غنایم فراوان به دست مسلمانان میافتاد،زندگی ساده و زاهدانه خود را تغییر نداد.هنگامی که برخی از همسرانش درخواست زندگی بهتری داشتند،به فرمان الهی آنان را بین زندگی زاهدانه و جدایی از خود مختار کرد:
یا أَیُّهَا النَّبِیُّ قُلْ لِأَزْواجِکَ إِنْ کُنْتُنَّ تُرِدْنَ الْحَیاةَ الدُّنْیا وَ زِینَتَها فَتَعالَیْنَ أُمَتِّعْکُنَّ وَ أُسَرِّحْکُنَّ سَراحاً جَمِیلاً ؛ (1)ای پیامبر!به همسرانت بگو:اگر زندگی دنیا و زرق و برق آن را میخواهید،بیایید با هدیهای شما را بهرهمند سازم و شما را به شکلی نیکو رها سازم.
به جرأت میتوان گفت که زندگی آن حضرت اگر فروتر از زندگی فقیرترین مردم زمانش نبود،بیگمان فراتر از آن نیز نبوده است.
امیرمؤمنان علیه السّلام که خود در متن زندگی رسول خدا صلّی الله علیه و آله حضور داشته،در باره زهد و پارسایی ایشان میفرماید:
از دنیا برای خوردن به اندکی قناعت فرمود و از سر تمایل گوشه چشمی به دنیا نیفکند.پهلویش از همه لاغرتر و شکمش از همه گرسنهتر بود.دنیا بر او عرضه شد[تا آنچه میخواهد برگزیند]،امّا از پذیرفتن آن امتناع ورزید.[وقتی]دانست که خداوند سبحان چیزی را دشمن داشته،آن را دشمن داشت و چیزی را تحقیر نموده،آن را پست شمرد و چیزی را ناچیز دانسته،آن را ناچیز دانست.
اگر در ما جز این نبود که دوست بداریم آنچه را که خدا و رسولش
1) (1) .احزاب،آیه28.
دشمن میدارند،و تعظیم کنیم چیزی را که خدا و رسولش ناچیز میدانند،همین خود برای مخالفت ما با خدا و سرپیچی از فرمانش کافی بود.پیامبر روی زمین مینشست و غذا میخورد و همچون بندگان[با تواضع]جلوس میکرد،با دست خویش کفش خود را پینه میکرد و لباسش را وصله میزد،الاغ برهنه سوار میشد و کسی را نیز پشت سر خود سوار میکرد.پردهای صورتگریشده بر در خانهاش دید؛[خطاب به همسرش]فرمود:آن را از نظرم پنهان کن؛زیرا وقتی که به آن مینگرم،دنیا و زر و زیورهایش را به یاد میآورم.او با تمام قلب از دنیا اعراض کرد و یاد آن را در نفسش میراند و دوست داشت زینت دنیا از دیدگانش دور باشد تا از دنیا برای خود لباس فاخر برنگزیند و آن را پایدار تلقی ننماید و بهعنوان اقامتگاه به آن دل نبندد و امیدوار نگردد.ازاینرو دنیا را از نفس خود بیرون راند و آن را از دل خویشتن برکنار و از دیدگاه خود ناپدید ساخت.[آری]چنین است که هرکس چیزی را منفور دارد،نگاه به آن و یادآوری آن را نیز منفور میدارد. (1)
اگر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله اهل دنیا و اشرافیت بود،هرگز اصحاب صفّه زندگی خود در مکّه را رها نمیکردند تا در مدینه با فقر دست و پنجه نرم کنند و آن همه فداکاری در راه اسلام شکل نمیگرفت.
1) (1) .نهج البلاغه،خطبه 160:«قَضَمَ الدُّنیاَ قَضماً وَ لَم یعرِها طَرفَاً،أَهضَمُ أَهلِ الدُّنیا کَشحاًَ وَ أَخمَصُهُم مِنَ الدُّنیا بَطنَاً،عُرِضَت عَلَیهِ الدُّنیا،فَأَبَی أَن یقبَلَها وَ عَلِمَ أَنَّ اللهَ سُبحَانَهُ أَبغَضَ شَیئاً فَأَبغَضَهُ وَ حَقَّرَ شَیئاً فَحَقَّرَهُ وَ صَغَّرَ شَیئاً فَصَغَّرَُه وَ لَو لَمیکُن فِینَا إِلَّا حُبُّنَا مَا أَبغَضَ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ تَعظِیمَاً مَا صَغَّرَ اللهُ وَ رَسُولُهُ لَکَفی بِهِ شِقَاقَاً لِلّلهِ وَ مُحَادّةً عَن امرِ الله...وَ یکُونُ السِّترُ عَلی بَابِ بَیتِهِ فَتَکُونُ فِیهِ التَّصاوِیر فَیقُولُ یا فُلانة(لإحدی أزواجه)غَیبِیهِ عَنِّی فَإِنِّی إذا نَظَرتُ إلیهِ ذَکَرتُ الدُّنیا وَ زَخارِفَها.فَأعرَضَ عَنِ الدُّنیا بِقَلبِهِ وَ أَمَاتَ ذِکرَها مِن نَفسِهِ وَ أَحَبَّ أَن تَغِیبَ زِینَتُها عَن عَینهِ لِکَیلاَ یتَّخِذَ مِنها رِیاشاً وَ لایعتَقِدَها قَرَاراً وَ لاَیرجُو فِیها مُقَاماً فَأَخرَجَها مِنَ النَّفس وَ أَشخَصَها عَنِ القَلبِ وَ غَیبَها عَنِ البَصَر وَ کَذلِکَ مَن أَبغَضَ شَیئاً أَبغَضَ أَن ینظُرَ إِلیهِ وَ أَن یذکُرَ عِندَهُ.»
از ویژگیهای پیامبر عبادتهای طولانی بوده است پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله قبل از بعثت،بسیاری از اوقات خود را به عبادت و راز و نیاز میپرداخت.
پس از بعثت نیز پارهای از شب،گاهی نیمی از شب،گاهی ثلث و گاه دو سوم شب را به عبادت میپرداخت.با اینکه روزش-بهویژه در اوقات توقف در مدینه-در تلاش بود،از وقت عبادتش نمیکاست.زیرا این دستور خداوند بود:
یا أَیُّهَا الْمُزَّمِّلُ* قُمِ اللَّیْلَ إِلاّ قَلِیلاً* نِصْفَهُ أَوِ انْقُصْ مِنْهُ قَلِیلاً* أَوْ زِدْ عَلَیْهِ وَ رَتِّلِ الْقُرْآنَ تَرْتِیلاً* إِنّا سَنُلْقِی عَلَیْکَ قَوْلاً ثَقِیلاً* إِنَّ ناشِئَةَ اللَّیْلِ هِیَ أَشَدُّ وَطْئاً وَ أَقْوَمُ قِیلاً* إِنَّ لَکَ فِی النَّهارِ سَبْحاً طَوِیلاً ؛ (1)ای جامه به خود پیچیده!شب را جز اندکی،برای نماز به پا خیز؛نیمی از شب را یا اگر خواستی اندکی از نیمه بکاه،یا اندکی بر آن بیفزای و قرآن را پیدرپی و شمرده در نمازت بخوان،که به زودی ما گفتاری گرانبار را(که دریافت حقایق آن دشوار و پایداری بر دستوراتش سخت است)بر تو القا میکنیم.قطعاً پدیده شب برای پیراستن نفس پابرجاتر از روز و سخن در آن ثابتتر و درستتر است.تو در روز کارهایی داری که به خود مشغولت میکند.
همچنین پیامبر هر شب سی سوره از قرآن را تلاوت میکرد که هفت سوره از آنها سورههای بزرگ قرآن بودند،دو برابر نمازهای واجب نماز مستحب میخواند و بیشتر ساعات شب را مشغول عبادت و راز و نیاز با خدا بود. (2)
حال ممکن است عابدی مانند پیامبر اکرم گرفتار هواپرستی و شهوت باشد؟!
از صفات پیامبر اکرم که تاریخ به خوبی به آن گواهی میدهد،دلیری و فداکاری حضرت در راه اهداف متعالی بود؛فداکاریهایی که تاریخ کمتر نمونه آن را سراغ دارد.و انسان وابسته به دنیا و اسیر شهوات نفسانی نمیتواند چنین صفاتی داشته باشد.
امام علی علیه السّلام دراینباره میفرماید:
«کنا اذا احمر البأس اتقینا برسول الله صلّی الله علیه و آله فلم یکن احد منا اقرب الی العدو منه»؛ (1)هرگاه جنگ شعلهور و سخت میشد،ما به رسول خدا پناه میبردیم و در آن هنگام هیچیک از ما به دشمن نزدیکتر از او نبود.
و در جای دیگر میفرماید:
«وکان رسول الله صلّی الله علیه و آله اذا احمر البأس واحجم الناس قدم اهل بیته،فوقی بهم اصحابه حرّ السیوف والاسنة فقتل عبیدة بن الحارث یوم بدر وقتل حمزة یوم احد وقتل جعفر یوم موتة واراد من لو شئت ذکرت اسمه مثل الذی ارادوا من الشهادة ولکن آجالهم عجلت ومنیتهم اجلت»؛ (2)هرگاه آتش جنگ شعله میکشید و حمله شدید دشمن باعث عقبنشینی سپاه میشد،پیامبر خدا صلّی الله علیه و آله اهل بیت خود را پیشاپیش لشکر قرار میداد تا اصحابش از حرارت شمشیر و نیزه مصون بمانند.ازاینرو عبیدة بن حارث(پسر عموی پیامبر)روز بدر،حمزه عمویش روز احد و جعفر پسرعمویش روز جنگ موته شهید شدند و کسانی هم بودند که اگر میخواستم،نامشان را میبردم که دوست داشتند همانند آنان شهادت نصیبشان شود،اما مقدر بود زنده بمانند و مرگشان به تأخیر افتد.
همچنین در وصف پیامبر میفرماید:
«وجاهَدَ فِی الله اعداءَهُ غیرواهنٍ ولا مُعذِّرٍ»؛ (1)در راه خدا با دشمنانش بدون سستی و عذر نبرد کرد.
یکی از ویژگیهای پیامبر اکرم که دوست و دشمن به آن معترفند،تحمل مشکلات و پایداری حضرت در انجام رسالت الهی بوده است.ایشان آزار و اذیت،تهمت و محاصره اقتصادی مشرکان در مکه و دسیسهها و کارشکنیهای سنگین یهود،منافقان و مشرکان را در مدینه تحمل کرد و هرگز از پا در نیامد.این ویژگی نیز هرگز با هوسرانی سازگار نیست.علی علیه السّلام دراینباره میفرماید:
«وَنَشهَدُ أنَّ مُحَمَّدًا عَبدُهُ وَرَسُولُهُ،خَاضَ إلَی رِضوَانِ اللهِ کُلَّ غَمرَةٍ وَتَجَرَّعَ فیهِ کُلَّ غُصَّةٍ وَقَد تَلَوَّنَ لَهُ الأدنَونَ وَتَألَّبَ عَلَیهِ الأقصَونَ وَخَلَعَت إلَیهِ العَرَبُ أعِنَّتَهَا وَضَرَبَت إلَی مُحَارَبَتِهِ بُطُونَ رَوَاحِلِهَا،حَتَّی أنزَلَت بِسَاحَتِهِ عَدَاوَتَهَا،مِن أبعَدِ الدَّارِ وَأسحَقِ المَزَارِ»؛ (2)گواهی میدهیم که محمد صلّی الله علیه و آله بنده و فرستاده اوست؛همو که در راه رضای حق در هرگونه شدت و ناراحتی فرو رفت،و جام مشکلات و سختیها را نوشید؛در حالیکه بستگان و نزدیکانش متلون و ناپایدار،و بیگانگان در دشمنیاش مصمم بودند؛اعراب برای نبرد با او زمام مرکبها را رها ساخته،با تازیانه به پهلوی آنها میزدند،تا اینکه از دورترین نقطه و فاصلهدارترین خانه دشمنی خویش را در برابرش قرار دادند.
همچنین درباره فداکاری و استقامت پیامبر میفرماید:
«ارسله داعیا الی الحق وشاهداً علی الخلق فبلغ رسالات ربّه غیر وان ولا مقصّر وجاهد فی الله اعداءه غیرواهن ولا معذّر امام من اتقی وبصر من اهتدی»؛ (1)خداوند پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله را فرستاد تا به سوی حق دعوت نماید و گواه اعمال خلق باشد.او بدون سستی و کوتاهی رسالت پروردگارش را رسانید و در راه خدا با دشمنانش بدون عذر و سستی پیکار کرد.پیشوای پرهیزکاران و روشنی بخش چشم هدایتشدگان بود.
امام علی علیه السّلام در بیانی دیگر میفرماید:«اجعل شرائف صلواتک ونوامی برکاتک علی محمد عبدک ورسولک الخاتم لما سبق و الفاتح لما انغلق و المعلن بالحق و الدافع جیشات الاباطیل و الدامغ.صولات الاضالیل،کما حمل فاضطلع قائماً بامرک مستوفزاً فی مرضاتک غیرناکل من قدم ولا واه فی عزم واعیاً لوحیک حافظاً لعهدک ماضیاً علی نفاذ امرک حتی اوری قبس القابس واضاء الطریق للخابط وهدیت به القلوب بعد خوضات الفتن والاثام واقام بموضحات الاعلام ونیرات الاحکام»؛ (2)
خداوندا!شریفترین درودها و زایندهترین برکات خود را بر محمد صلّی الله علیه و آله بنده و فرستادهات قرار ده؛همان فرستادهای که ختمکننده وحی و رسالت بود و بازکننده راه بسته سعادت بشری،آشکارکننده دین حق به وسیله حق و برهان،بازدارنده جنب وجوشهای باطل و شکننده هجومهای گمراهان.همانگونه که سنگینی رسالت بر عهدهاش قرار گرفت،با تمام توان به آن پرداخت و به فرمانت قیام کرد و به سرعت در راه خشنودیات گام برداشت و حتی یک قدم عقب
ننشست و اراده محکمش سست نشد.وحی تو را به خوبی دریافت و پیمان رسالتت را حافظ و نگهدار بود.چنان در اجرای فرمانت کوشید که شعله فروزان حق را آشکار و راه را برای جاهلان و گمراهان روشن ساخت و دلهایی که در فتنه و گناه فرو رفته بودند،به واسطه او هدایت شدند.پرچمهای حق را برافراشت و احکام زنده اسلام را برپا نمود.
دیدگاه مستشرقان با واقعیتهای تاریخی نیز ناسازگار است.آنان با ذهنیت قرن بیستم و معیارهای مسیحیت،ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را تحلیل کردهاند و این برخورد از زاویه بحث روشمند تاریخی شیوه مطلوبی نیست.زیرا پژوهشگر را به واقعیتهای گذشته نمیرساند.
توضیح آنکه بسیاری از مسائل اجتماعی و سیاسی در حال تغییر و دگرگونیاند؛چنانکه یک موضوع اجتماعی در زمان واحد،در جوامع مختلف صورتهای متفاوت پیدا میکند:گاهی در جامعهای،پذیرفته و پسندیده میشود و در جامعهای دیگر ناپسند میگردد.
موضوع چند همسری از مسائل اجتماعی و فرهنگیای است که در طول تاریخ،در جوامع و سرزمینهای گوناگون با آن برخورد متفاوتی شده است. (1)به همین روی شناخت شرایط زمان و مکان از زمینههای لازم در تحلیل مسائل
1) (1) .اکنون در بسیاری از کشورها-بهویژه کشورهای آفریقایی،آسیایی و آمریکای لاتین-مسئله تعدد همسر بهعنوان یک هنجار فرهنگی و اجتماعی پذیرفته شده است،ولی در بخش دیگری از کشورها(عمدتا در آمریکای شمالی و اروپا)به دید یک ناهنجاری به آن نگریسته میشود و آنرا برخلاف حقوق بشر و زن تلقی میکنند.
تاریخی است.نمیتوان با ذهنیت عصر کنونی و بدون ملاحظه شرایط زمان پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله ازدواجهای ایشان را تحلیل کرد.برای نمونه در عصر نبوی مردمان شهری برای تربیت فرزندانشان آنان را به صحرا میفرستادند.اگر با ذهنیت امروز به رفتار ایشان بنگریم،باید آنان را تخطئه کنیم؛در صورتی که اگر شرایط آن دوران ملاحظه شود،کار ایشان قابل ستایش است.
درباره ازدواجهای پیامبر نیز شناخت جایگاه زن در آن دوران،نقش ازدواج در پیوند میان قبایل،شرایط پیامبر اکرم در مدینه و دیگر شرایط آن زمان ضروری است.تاریخ گواهی میدهد که تعدد همسر از ضرورتهای آن دوران و مطابق معیارهای اخلاقی بوده و برای پیوند با قبایل و پیشبرد اهداف پیامبر از راهکارهای مهم تلقی میشده است و موضوع تناسب فاصله سنی در ازدواج-که امروزه ضروری تلقی میشود در فرهنگ آن روز مطرح نبود؛مثلاً عبدالمطلب همانروز که کوچکترین پسرش را به ازدواج آمنه بنت وهب درآورد،خود در حالی که پیرمردی بود،با هاله دختر عموی جوان آمنه ازدواج کرد (1)یا عمر بن خطاب از ابوبکر خواست که دختر جوانش حفصه را به ازدواج خود درآورد؛حال آنکه بیش از سی سال اختلاف سنی میان آن دو وجود داشت.در تاریخ انبیای گذشته نیز شواهدی بر این امر وجود دارد.برای نمونه ازدواج حضرت داود علیه السّلام در هفتاد سالگی با همسرش که کمتر از 25 سال داشت. (2)
همچنین مسئله تعدد همسر در میان عرب بیهیچ شرط وحدومرزی،عادی و
رایج بوده و از همینرو برانگیزاننده هیچ سؤال و شبههای نبوده است؛ (1)گرچه در فرهنگ اغلب جوامع،برخی واقعیتهای اجتماعی موجود در طول زمان منجر به نگاه منفی به آن شد.
نکته دیگر اینکه با توجه به آسیبپذیری بیشتر مردان نسبت به زنان در بیماریها و جنگها و نیز مسئله طلاق،اسلام بر خلاف مسیحیت تحریف شده،بهجای رهبانیت و بیبندوباری جنسی،چند همسری را پیشنهاد داده و پیامبر بهعنوان سمبل اسلام در عینیت جامعه آن را پیاده کرده است.
نکته سوم آنکه اکثر مورخان و محدثان برآنند که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در بیست و پنج سالگی و اوج نیروی جسمانی با زنی بزرگتر از خود ازدواج کرد (2)و تا پنجاه و یک سالگی با او به سر برد.تا اینکه خدیجه علیها السّلام در سال دهم بعثت از دنیا رفت.این در حالی بود که پیامبر به دلیل موقعیت مناسب اجتماعی و اقتصادی میتوانست زنان دیگری هم اختیار کند.
سایر ازدواجهای پیامبر پس از درگذشت خدیجه و در حالی صورت گرفت که ایشان مردی پنجاه و یک ساله بود و گرفتاریهای سیاسی و اجتماعی فراوان داشت.در این سن،غریزه جنسی فروکش میکند و تمایل به زن باقی نمیماند.
همچنین بنابر گزارش بیشتر مورخان،همسران پیامبر اکرم جز عایشه بیوه زن بودند.
1) (1) .فضلالله،الندوة،ج10،ص578.
2) (2) .نظر مشهور درباره سن حضرت خدیجه این است که وی چهل سال داشته و دو بار ازدواج کرده بود و از شوهران قبلی خود فرزندانی نیز داشت؛اما برخی از محققان با استناداتی سن او را نزدیک سی سال میدانند و میگویند:پیش از پیامبر ازدواج نکرده بود.ر.ک:الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله ج2،ص200-203.
اگر مقصود آن بزرگوار عیش و نوش و شهوترانی بود،همانند پادشاهان و سلاطین به جای زنان سالخورده و بیوه،دختران زیبا را اختیار میکرد.بنابر این ازدواجهای پیامبر اکرم میبایست سّر دیگری غیر از کامجویی جنسی داشته باشد.
جدول پیشرو،این حقیقت را بهخوبی نشان میدهد:
نکته چهارم اینکه توجه به عنصر زمان در ازدواجهای حضرت نشان میدهد که به جز اولین ازدواج پیامبر،همه ازدواجهای ایشان در پنجاه تا شصت سالگی و بین سالهای اول تا هفتم هجری-اوج جنگهای لشکر اسلام و کفر-بوده
است.از زمانی که اسلام به اوج قدرت رسید و مکه به دست پیامبر و مسلمانان فتح شد(سال هشتم هجری)دیگر پیامبر ازدواج نکرد؛در حالی که اقتضای امیال نفسانی و هوسرانی این است که ازدواجهای متعدد یا در سالهای جوانی و پیش از پنجاه سالگی باشد و یا همزمان با دستیابی به حکومت و تحکیم پایههای قدرت صورت بگیرد.این در حالی است که آخرین ازدواج پیامبر در سال هفتم هجری و قبل از فتح مکه و دستیابی به قدرت بوده است.
نکته پنجم اینکه وضعیت زنان پیامبر نیز نشان میدهد این ازدواجها نمیتواند صرفاً مبتنی بر خواهش نفسانی باشد؛چرا که برخی از آنها در شمار قشرهای مورد توجه در جامعه آن روز نبوده و بیشتر آنان پیشتر یک یا دو بار ازدواج کردهاند.در مورد برخی از آنان نیز قراین نشان میدهد که حتی پیامبر به زندگی با آنها علاقه چندانی نداشته است.
رسول خدا نه قبل از بعثت و نه پس از آن هرگز گمنام و ناشناس نبود.در واقع شخصیت مقتدر و پرجاذبه پیامبر که در معنویت و فضایل اخلاقی و انسانی جلوه میکرد،این امکان را به ایشان میداد که با هر دختر جوانی که بخواهد،ازدواج نماید.پس از تحکیم پایههای قدرت حکومت اسلامی نیز جاذبههای ثروت و قدرت وی میتوانست بسیاری از زنان جوان را به سویش بکشاند.به دلیل جایگاه شخصیت پیامبر در جامعه آن روز،ازدواج او با هر زنی به مفهوم امتیازدادن و ارزش قائلشدن برای آن فرد بود.اما ایشان این امتیاز را در راه گسترش دعوت اسلامی و حمایت از زنان باایمان و مهاجری هزینه نمود که در جامعه شرکآلود آن روز پناهی نداشتند.
آنچه بر شگفتی سخن منتقدان میافزاید،پیدایی این حقیقت است که پیامبر
حتی پیش از بعثت همواره به دور از شهوترانی بوده است؛ (1)به گونهای که در تاریخ حتی یک گواه بر رفتار غیراخلاقی از ایشان نمییابیم.پس از آغاز دعوت الهی نیز هیچیک از دشمنان-که برای توقف او از هیچ دسیسهای دریغ نداشتند-کوچکترین سخنی در این باره نگفتند که اگر چنین بود،فریاد برمیآوردند و برای جلوگیری از دعوت رسالت از آن بهره میجستند.
عدهّای از مستشرقان بر خلاف دسته اول با نگاهی فراگیر به منابع و شخصیت پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله ازدواجهای ایشان را با مقاصد دیگری جز هوسرانی و شهوتپرستی تفسیر کردهاند.سخنان این دسته از مستشرقان حاوی نکات ارزندهای است که در تحلیل حکمت واقعی چند همسری پیامبر باید مورد توجه قرار گیرد:
توماس کارلایل (2)در کتاب قهرمانان شهوترانی و جاه طلبی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله را رد کرده است.وی در اثبات سخن خود مینویسد:
پیامبر در تمام شئون زندگی خوراک،پوشاک و...زاهد بود.غذایش معمولاً آب و نان بود و چه بسا در طول چند ماه غذایی گرم در خانهاش پیدا نمیشد.پیامبر لباس زبر میپوشید،خوراکش ساده بود،در راه خدا زحمت میکشید،شبها بیدار میماند و روزها خواب نداشت.آن حضرت در فکر سلطنت و جاه نبود.مردی فوق العاده بزرگ بود.اگر چنین نبود،عربهای خشن عربستان چگونه مطیع او میشدند!قیصر و کسری با آن همه قدرت و تاج و تخت،اگر بر عربها پیروز میشدند،هرگز نمیتوانستند چون
حضرت محمد آن مردم را مطیع خود کنند.او به راستی قهرمان بود. (1)
پانزده سال پس از کارلایل«پورت»دانشمند انگلیسی در کتابی با عنوان عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن،از پیامبراسلام صلّی الله علیه و آله در برابر اتهامهای نسبت داده شده دفاع کرد.وی در پاسخ کسانی که معتقدند پیامبر با مشروع ساختن چندهمسری،شهوتپرستی راتشویق کرده است مینویسد:
تعدد همسر در مشرقزمین از زمان حضرت ابراهیم علیه السّلام به بعد رایج و معمول بوده است.یونانیهای قدیم آن را مجاز میشمردند و رومیها تا اواخر قرن چهارم میلادی در برابر آن حساسیت نداشتند.
این نویسنده با استفاده از نظریه«منتسکیو»در دانش فیزیولوژی دلایل چندهمسری در مناطق حارّه چون عربستان را تحلیل میکند و نتیجه میگیرد:
به دلیل شرایط خاص اقلیمی و تأثیر آن بر بلوغ زودرس دختران مسئله تعدد همسر نه تنها مذموم نیست،بلکه طبق مقتضای طبیعت و شرایط اجتماعی چنین مناطقی است.
چنانکه در کتاب مقدس بارها به مسئله تعدد همسر اشاره و مجاز و مشروع شمرده شده است و افرادی چون«سنتگری سوستوم»و«بونیفاس»از مشروعیت آن سخن گفتهاند.بنابراین،حضرت محمد عملی را مشروع دانست که نه فقط محترم بود،بلکه در ادوار سابق از طرف خدا مورد برکت و رحمت واقع شده بود و در دوران جدید،مشروع و محترم اعلام شد.در این صورت آن حضرت از اتهام شهوتپرستی مصون و بری است. (2)
دیون پورت ضمن یادآوری این نکته که پیامبر از بیست و پنج تا پنجاه سالگی با داشتن یک زن راضی و قانع بود و تا هنگام زنده بودن خدیجه با آنکه
از وی فرزند ذکوری نداشت،زن دیگری نگرفت،مینویسد:
با توجه به اینکه هنگام ظهور او تعدد همسر بهطور نامحدود در همه عربستان رواج داشت،قطعا قدری متناقض به نظر میرسد که او با جلوگیری از شهوترانی و محدودکردن شمار زنها برای ازدواج،بخواهد امیال خویش را بهتر تسکین دهد. (1)
ویل دورانت (2)نویسنده مشهور غربی در تحلیلی درباره ازدواجهای متعدد پیامبر مینویسد:
پیامبر ده زن و دو کنیز گرفت و همین سبب خردهگیری غربیها از ایشان شده است،ولی باید توجه داشت که به دلیل مرگومیر بسیار سامیان آن زمان تعدد همسر از لوازم زندگی و یک وظیفه اخلاقی بوده است.
تعدد ازدواج در زمان پیامبر یک امر معمول بوده است و از همین رو پیامبر نیز آسوده بود،اما باید دقت داشت که پیامبر با این کار در صدد اشباع غریزه جنسی نبوده است؛زیرا برخی از ازدواجهای حضرت با بیوه زنان از روی ترحم،دلداری و محبت به آنها بود.برخی دیگر بهجهت مصالح سیاسی و تقویت مسلمانان بود؛چنانکه ازدواج با دختر ابوسفیان برای رفع کینه او و دوست کردن آن سرکرده مشرکان بوده است.شاید هم برخی ازدواجها برای فرزنددارشدن بوده باشد. (3)
«جیمس میکر»نویسنده آمریکایی در رد اتهام شهوتپرستی به پیامبر میگوید:
او کسی است که شراب را در میان آن همه شرابخواران تحریم کرد و از بین برد تا جایی که حتی امروز مسلمانان خوب از خوردن مشروبات الکلی احتراز دارند.در میان مردم تنبل و بیکاره،شبانهروزی پنج بار نماز را شعار مستمر قرار داد.در میان ملتی که عیش و شادی آنقدر رایج بود و خورد و
خوراکشان نظم و ترتیبی نداشت،سالی یک ماه روزه برقرار کرد.و ازدواج را در میان مردانی که پیش از زمان وی تشویق میشدند که زنهای بیشماری بگیرند،به چهار زن محدود کرد. (1)
«جان باژت گلوب» (2)درباره چندهمسری پیامبر و مصالح تعدد ازدواج در اسلام مینویسد:
این مطلب شاید برای اروپاییان جای تعجب باشد؛چون آنها شنیدهاند پیغمبر یازده زن و یک کنیز داشت،لیکن این تعجب با درنظرگرفتن علل این ازدواجها خود به خود زایل میشود.
گذشته از این،اسلام یک مسئله را رعایت کرده که ادراک آن برای غربیها بسیار مشکل است.درست است که مرد مسلمان میتواند چهار زن بگیرد،لیکن باید دانست که هرگونه رابطه نامشروع(بین زن و مرد بیگانه)ممنوع و دارای مجازات سخت و طاقت فرسایی است.
غرب به خود میبالد که قانون خانوادهاش بر پایه یک زن گرفتن است،اما رابطههای نامشروع را نادیده میگیرد. (3)
«ال.آ.سیدیو» (4)فرانسوی درباره تلاشهای رسول خدا صلّی الله علیه و آله برای بهبود وضعیت اجتماعی زن و مصلحت تعدد ازدواجهای آن حضرت مینویسد:
این ظلم بزرگی است که ما وضع ناراحتی زن در شرق را به محمد نسبت دهیم؛زیرا ایشان کوشش داشت که حال زن را بهبود بخشد.زن عرب زود رشد میکند و به سرعت درهم شکسته میشود.طبیعت،او را وادار به فروتنی میکند.او ازدواج با زنان را تا چهار عدد پایین آورد و مردم را
نصیحت کرد که داشتن یک زن بهتر است.اگر خودش با این کار مخالفت کرد،بهدلیل برخی جهات سیاسی بود که در نتیجه ازدواج او عدهای از قبایل به اطاعت او درآمدند.... (1)
«پطروشفسکی»درباره انگیزه پیامبر از ازدواجهای متعدد میگوید:
محرک این امر بیشتر عقیده دیرین اعراب بود که میگفتند:وجود حرم برای حفظ شایستگی هر رئیس سیاسی ضرورت دارد. (2)
«جان بروا» (3)فرانسوی در کتاب محمد،ناپلئون آسمانی ضمن بررسی این موضوع،آن را پدیدهای مهم و دارای دلایل روشن و معقول دانسته و ادعای شهوتطلبی و شهوتپرستی را کاملاً مردود شمرده است.به باور ایشان با توجه به اهمیت پیوند خویشاوندی در میان قبایل عرب آن زمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله توانست از این سنت خدا برای رسیدن به هدف،بهترین بهرهها را ببرد.به نظر ایشان فلسفه ازدواجهای مکرر پیامبر عبارت است از:
1.رد یک سنت جاهلی که فرزندخوانده را در حکم فرزند حقیقی میپنداشتند(ازدواج با همسر مطلقه زید).
2.بهدلیل مصالح سیاسی و جذب یهودیان به اسلام(ازدواج با صفیه دختر کنانه).
3.بهخاطر مسائل عاطفی و سیاسی(ازدواج با دختر ابوسفیان که پس از هجرت در حبشه بیوه مانده بود).این ازدواج هم آن زن بیسرپرست را نجات داد،هم تأثیر مثبت فراوانی بر روحیه ابوسفیان گذاشت.
آنگاه تأکید میکند:
این ازدواجهای محمد در حالی صورت گرفته است که سن آن حضرت از پنجاه گذشته است.در چنین سنینی و با آن شرایط خاص رسول خدا مسئله شهوت پرستی کاملاً یک ادعا از روی نادانی است. (1)
«ولتر» (2)فرانسوی(1694-1779)با رد ادعای مسیحیان مبنی بر شهوترانی پیامبر و مسلمانان مینویسد:
اسلام،بر خلاف آنچه مسیحیان میگویند،هرگز شهوترانی را رواج نداد و برعکس،تعداد بیحد و حصر زنانی را که در بستر بیشتر پادشاهان و فرمانروایان کشورهای آسیایی میآرمیدند،به چهار زن محدود نمود.این دین یهود بود که طرفدار شهوت بود؛نه دین محمد.شاید هرگز قانونی کاملتر از قوانین قرآن درباره طلاق وضع نشده باشد. (3)
«فونس اتین (4)دینیته»فرانسوی(1861-1929)درباره ازدواجهای پیامبر صلّی الله علیه و آله و رابطه آن حضرت با زنان مینویسد:
تمام قبایل عرب دلشان میخواست با پیامبر خویشی داشته باشند و بسیاری به او پیشنهاد ازدواج میکردند.حتی نقل کردهاند:«عزّه»خواهر«دحیئه کلبی»همین که شنید پیامبر با ازدواج او راضی شده،از خوشحالی جان سپرد.پیامبر گذشته از انسان دوستی و عدالت خواهیاش محبت خاصی به عموم زنان داشت و در هر مناسبتی کوشش میکرد با آنها بهطور منصفانهای رفتار شود.اولین چیزی که حرام کرد،زنده بهگورکردن دختران بود که در گذشته این عادت قبیح با بیرحمی صورت میگرفت.
او مرزی برای ازدواج قرارداد و نهایت آن را چهار زن تعیین نمود و به آن
افزود که مؤمنان در این موضوع تأمل کنند. (1)
وی درباره چندهمسری معتقد است:
این امر در تمام نقاط دنیا شایع است و تا دنیا باقی است،باقی خواهد ماند،هرچند قوانین بسیار شدیدی در جلوگیری از آن وضع کنند.لکن باید پرسید که اگر تعدد همسر محدود شود،بهتر است؟یا بیانضباط و به صورت نفاق پنهانی باقی بماند؟!
ایشان در ادامه میگوید:
همه جهانگردان غربی معترفند که تعدد همسر در میان مسلمانان با وجود اعترافشان به جواز آن بسیار کمتر است از چندهمسری در میان مسیحیان که ازدواج با بیش از یک زن را حرام میدانند!و قطعاً در منع تعدد همسر هیچ فایده اخلاقی مترتب نیست؛گذشته از آنکه تعدد همسر و روابط سالم و قانونی جنسی با زنان بیوه و بدون شوهر و...از بروز بیماریهای گوناگون و غیرمنتظره جنسی جلوگیری میکند.بدین جهت است که در مناطق اسلامی که این قانون اجرا میشود،هیچگونه بیماری ناشناخته جنسی وجود ندارد. (2)
آقای فونس اتین دینیته پس از اشاره به اعتراضها و طعنههای شدید غربیها به تعدد همسر در اسلام،تأکید میکند:
بیتردید تکهمسری بهتر است،ولی این امر با طبیعت بشری و فطرت مرد ناسازگار است و با حقایق اجتماعی منافات دارد،بلکه محال است.اسلام که همواره برای مشکلات اجتماعی راه حل داده،در این مورد آسانترین راه را برگزیده است:نه بهطور کلی چندهمسری را منع کرده و نه بهطور کلی و بیحد و مرز آن را تجویز کرده است.از یک طرف دامنه آن را به چهار زن محدود کرد و از سوی دیگر تذکر داد که اگر نمیتوانید میان همسرانتان به عدالت رفتار کنید،بیش از یک همسر اختیار نکنید.با این قید عملاً آن را بسیار محدود کرد.
تعدد همسر یک قانون طبیعی است و به همین صورت نیز باقی خواهد ماند؛چنانکه قانون تک همسری مسیحیت مسائل و گناهان زیادی را به همراه دارد که«فاحشهگری»،«امراض جنسی»و«فرزندان نامشروع»سه نتیجه جدی آن است. (1)
نویسنده کتاب محمد پیغمبری که از نو باید شناخت در بحث از زنان پیامبر ضمن اشاره به تعداد و نام این زنان مینویسد:
پیامبر فردی بود با حیا و با شرم؛به گونهای که بنا به روایات اسلامی حتی از دیدن صحنه تلقیح درختان نر و ماده خرما از سوی کشاورزان حیا میکرد و از شدت حیا و شرم عرق بر جبین مبارکش مینشست. (2)
فیلیپ خوری حتی نویسنده لبنانی الاصل آمریکایی درباره علل تعدد ازدواج پیامبر مینویسد:
او در حدود دوازده زن گرفت که بعضی از روی دلبستگی و بعضی دیگر برای مقاصد سیاسی بود.از جمله زنان محبوب وی عایشه کم سال،دختر ابوبکر،بود.خدیجه چند فرزند برای او آورد که هیچیک از ایشان جز فاطمه همسر علی علیه السّلام پس از مرگ وی زنده نبود. (3)
با توجه به دلایل مذکور،علّت کلّی ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله مصالح و حکمتهایی بود که در انجام مأموریت الهی به آنها نیازمند بود؛نه هوسرانی و شهوتپرستی.در فصل بعد،این اهداف را به اختصار بررسی میکنیم.
در بخش پیشین با دلایل و شواهد متعدد ثابت شد که ازدواجهای پیامبر با انگیزه شهوانی و از سر هوس انجام نگرفته است.اکنون سخن اینجاست که حکمت چندهمسری ایشان چه بوده است؟دو گونه حکمت برای چندهمسری پیامبر قابل طرح است:علل عمومی و اختصاصی.
در نگاهی کلی باید گفت:ازدواجهای پیامبر بر اساس مصالح و حکمتهایی بوده که در انجام مأموریت الهی باید رعایت میشد.در اینجا مهمترین آنها را یادآور میشویم:
1.بیگمان رسول خدا برای هدایت و ارشاد امتش با همه وجود تلاش میکرد و بر این امر حریص بود: لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُمْ بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُفٌ رَحِیمٌ ؛ (1)به یقین،رسولی از خود شما بهسویتان آمد
1) (1) .توبه،آیه128.
که رنجهای شما بر او سخت است بر هدایت شما اصرار دارد و با مؤمنان،رئوف و مهربان است!
پیامبر با عربهای حجاز درگیر شده بود و افرادی از آنان در جنگها کشته شده بودند.خونخواهی-که نزد عرب اهمیت ویژهای داشت-موجب میشد آنها کینه پیامبر را در دل داشته باشند.ازاینرو لازم بود پیامبر برای رفع کینههای نهفته در دلهای آنها راهی پیدا کند.
با توجه به فرهنگ حاکم بر جامعه آن روز،ازدواج و پیوند خویشاوندی از مهمترین عوامل ایجاد الفت و زمینهای برای کاهش خصومتها بهشمار میرفت.به همین دلیل پیامبر حتی آزار و اذیت توانفرسای بعضی از همسران خود را تحمل میکرد و هرچند با مشکلات فراوانی روبهرو میشد،اما هرگز-با وجود امکان طلاق-در صدد قطع رابطه خانوادگی نبود. (1)آنچه این نکته را روشنتر میکند،این است که هریک از همسران پیامبر از قبیلهای بودند و با هم خویشاوندی نداشتند.
2.شواهدی نشان میدهد که ازدواجهای پیامبر حوادثی در جریان یک دعوت بزرگ الهی بوده است؛نه کامجویی شخصی.بر این اساس،گاه پیامبر مأمور است جزئیات این دعوت را از طریق عمل به یک حکم الهی تبیین کند.نمونه روشن آن،دستور خداوند به ازدواج با زینب دختر جحش است؛آنجا که قرآن با تعبیر«زَوَّجْناکَها» (2)آن را امر خداوند میداند که باید به دست شخص پیامبر عملی شود.گاه نیز موظف میشود که موانع دعوت الهی را از میان بردارد
.بیگمان بیسرپرستی زنان مسلمانی که از خانواده کافر خود طرد شده بودند،خود مانعی بزرگ برای پذیرش اسلام از جانب دیگران بود.از اینرو بهجاست که بگوییم:ازدواجهای ایشان با جریان دعوت الهی ارتباطی تنگاتنگ داشت و بر اساس برنامه الهی میبایست انجام میگرفت.در آخر نیز پس از برطرف شدن اقتضائات زمانی،حکم پایانبخش آن از جانب خداوند نازل شد: لا یَحِلُّ لَکَ النِّساءُ مِنْ بَعْدُ وَ لا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْواجٍ وَ لَوْ أَعْجَبَکَ حُسْنُهُنَّ إِلاّ ما مَلَکَتْ یَمِینُکَ وَ کانَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ رَقِیباً . (1)
3.غالباً انسانها به ایدئولوژیها و اندیشههای مجرد،آنگونه که باید،پاسخ مثبت نمیدهند،مگر اینکه یک ایدئولوژی در شکل هندسی مشخص و دارای مرزبندی،تحقق یافته و خارج از ذهنیت تجریدی،تبلور عینی یافته باشد.از بارزترین امتیازات جهانبینی اسلام،تجلی آن در سیره پیامآوران الهی است.قرآنکریم در ارتباط با همین نیاز فطری در آدمیان،پیامبر اکرم را اسلام مجسم دانسته است: لَکُمْ فِی رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ . (2)به همین روی،رسول خدا در تعامل با همسران خود گستره وسیعی از فضایل اخلاقی و رفتار انسانی در برخورد با زنان و همسران را به نمایش نهاد.
4.تعدد همسران پیامبر از عوامل مهم تبلیغ و گسترش دین اسلام بوده است.زیرا بخشی از احکام اسلام مختص به زنان است و در اوایل ظهور اسلام بیان این احکام به عهده شخص پیامبر بود.از طرفی بهجهت حیای بسیار پیامبر پاسخ به پرسشهای زنان برای ایشان دشوار بود.چه بسا زنان هم بهخاطر شرم و حیا
بهراحتی مسائل شرعی خود را برای پیامبر بیان نمیکردند.بهترین راه این بود که احکام زنان از زبان کسانی بیان شود که رابطه همسری با پیامبر دارند و از آنجا که همسران پیامبر از قبایل گوناگون بودند،احکام بانوان بهراحتی میتوانست از سوی همسران حضرت در قبایل منتشر شود.
5.توجه به فضای سیاسی-اجتماعی آن عصر-از زاویه دشمنی جدی با رسولخدا-ما را به اسرار برخی ازدواجها در مقطعی خاص رهنمون میشود.برای مثال،برخی شواهد نشان میدهد که تا فتح مکه همچنان امنیت پیامبر در خطر بود و پیوند ایشان با قبایل و گروههای مختلف از طریق ازدواج موجب امنیت جانی پیامبر میشد؛همچنان که قرآن درباره انبیای دیگر-مانند شعیب علیه السّلام نیز از تأثیر خویشاوندی بر حفظ جان آن سخن میگوید. (1)بنابراین پیوندهای متعدد عاملی برای حفظ جان حضرت بوده است.اما بعد از فتح مکه که شرایط اجتماعی-سیاسی تغییر کرد و مردم گروه گروه به اسلام گرویدند،پیامبر صلّی الله علیه و آله به هیچ ازدواجی تن نداد؛گویی به تحکیم این امنیت و سلامت از راه پیوند خانوادگی نیازی نبود.
6.بیگمان ازدواجهای رسول خدا،مشکلات شخصی همسرانش و بسیاری از مشکلات اجتماعی را حل کرد و موانع دعوت الهی را برطرف نمود،اما نکته ظریف آن است که عدم انحصار این منزلت در یک فرد،پس از حیات پیامبر،پیام الهی را از ادعاهای احتمالی مصونیت بخشید.به سخنی دیگر،احتمال میرفت که تمرکز جایگاه همسری رسول خدا در یک نفر بتواند حقیقت دین را در معرض خطری جدی قرار دهد.برخی حوادث
1) (1) .هود،آیه91.
تاریخی پس از پیامبر و نقش همسران ایشان در آن گواه این مدعاست؛مانند موضع عایشه در جریان جنگ جمل و همچنین مخالفت کسانی همچون امسلمه.گویا همین تعدد بود که توانست بعدها حقایقی را آشکار سازد که همواره وارنه جلوه میشد.
در پایان باید گفت:گرچه همه رمز و رازهای این ازدواجها بر ما روشن نیست،تأمل در موارد یاد شده نشان میدهد که عمده حیات ایشان با تکهمسری بوده و تعدد ازدواج تنها در بخشی کوتاه از زندگی آن بزرگوار بوده است.
از دیگرسو ازدواجها خود همانند سایر مقاطع زندگی پیامبر،بخشی ازتلاشها و رنجهای ایشان در مسیر دعوت به حق و انسانیت بوده است.بیشک تفاوت ویژگیهای این همسران و از سویی رضایت آنان از رفتارالهی و انسانی پیامبر-که قرآنکریم بر آن تأکید نهاده (1)نمودار تعالی روحی و فکری انسانی است که لذتجویی نه در شخصیت اوست و نه دراهدافش،بلکه باید همه را جزئی از فداکاری بزرگ او در راه تحقق انسانیت شمرد. (2)
علاوه بر علل عمومی حکمتهایی خاص در ازدواجهای پیامبر صلّی الله علیه و آله وجود دارد که در اینجا براساس منابع تاریخی آنها را مرور میکنیم.
برخی از زنانی که پیامبر صلّی الله علیه و آله با آنان ازدواج کرد،از مسلمانان نخستین بودند که با شوهران مسلمان خود از ستم و شکنجه مشرکان قریش به حبشه مهاجرت کرده بودند و در آنجا همسر خود را از دست داده،تنها و بیپناه مانده بودند.نمونه آن«سوده»دختر«زمعه»است که پیامبر پس از درگذشت خدیجه با او ازدواج کرد. (1)همسر سوده«سکران بن عمرو»بود.این زن و شوهر از همان آغاز به اسلام گرویدند و به منظور نجات از شکنجههای قریش به حبشه مهاجرت کردند.سکران در حبشه درگذشت و سوده بیسرپرست ماند و به ناچار به مکه بازگشت.او به پیامبر صلّی الله علیه و آله پناه آورد و پیامبر صلّی الله علیه و آله وی را به عقد خود درآورد. (2)ازدواج با او در چنین شرایطی میتوانست نوعی تکریم استقامت و ثبات او در راه ایمان باشد؛ضمن آنکه برای مجاهدان اسلام که همواره بر خانواده خود پس از شهادت نگران بودند نویدی بود که زنان و فرزندان آنان بیسرپرست نخواهند ماند.پیامبر صلّی الله علیه و آله بهعنوان الگوی مسلمانان بود و این اقدام حضرت پیروی اصحاب را به دنبال داشت و میتوانست مشکلات خانوادههای مسلمان را برطرف نماید.تاریخ درباره جمال یا ثروت سوده گزارشی نکرده است بلکه تنها گفته میشود که سن او بههنگام ازدواج با رسول خدا صلّی الله علیه و آله حدود 55 سال بوده است. (3)
نمونه دیگر این زنان«ام حبیبه»دختر ابوسفیان بود.او و شوهرش«عبیدالله بن جحش»اسلام اختیار کردند و به حبشه رفتند تا از شر دشمنان-که پدرش از
سرسختترین آنان بود-در امان بمانند. (1)عبیدالله تحت تأثیر محیط مسیحی حبشه قرار گرفت و مسیحی شد و بعداً همان جا درگذشت.ام حبیبه در سرزمین غربت تنها ماند.او نمیتوانست نزد پدرش در مکه بازگردد.ابوسفیان خود سردسته شکنجهگران مسلمین بود.با عدهای از مسلمانان بیپناه به پادشاه حبشه پناهنده شدند.پیامبر عمرو بن امیه را نزد نجاشی فرستاد و از او خواست ام حبیبه را به عقد او درآورد.نجاشی پذیرفت و ام حبیبه بعد از یک سال یعنی در سال هفتم هجرت با آخرین گروه مهاجران به مدینه بازگشت.ام حبیبه هنگام ازدواج با پیامبر چهل سال داشت. (2)
نمونه دیگر از این زنان که پیامبر او را به همسری برگزید«ام سلمه»دختر رضاعی«ابی امیه»است.نام او هند بود و پیش از پیامبر با«عبدالله ابی سلمه»پسر عمه و برادر رضاعی رسول خدا صلّی الله علیه و آله ازدواج کرده بود.آن دو در همان آغاز اسلام آوردند و به حبشه هجرت کردند.سپس به مدینه مهاجرت کردند.
ابی سلمه در جنگ احد مجروح شد و بعداً بر اثر همان جراحت به شهادت رسید. (3)ام سلمه سرپرست نداشت و دارای چند فرزند یتیم بود، (4)پیامبر با او در سال چهارم هجری ازدواج کرد.
نمونه دیگر«حفصه»دختر عمر بود.او و همسرش«خنیس بن خزافه»اسلام آوردند و از ستم مشرکان ابتدا به حبشه و سپس به مدینه هجرت کردند. (5)شوهر
او خنیس در جنگ بدر شهید شد.رسول خدا صلّی الله علیه و آله با او که بیسرپرست شده بود و کسی هم حاضر به ازدواج با او نبود،ازدواج کرد.
«زینب»دختر«خزیمه»که بهخاطر رسیدگی زیاد او به فقرا به ام المساکین معروف بود نیز همسر شهید بود.همسر او«عبدالله بن جحش»از مسلمانان نخستین و یاران آن حضرت بود.او و همسرش زینب به مدینه مهاجرت کردند.عبدالله در جنگ احد شهید شد.زینب که بیپناه شده بود،به عقد پیامبر درآمد و همسر او شد. (1)زینب در حالی به ازدواج حضرت درآمد که بیوهای سالخورده بود.ازاینرو گفته شده که ماه بعد از ازدواج از دنیا رفت. (2)
برخی از ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله دارای مصلحت سیاسی و اجتماعی بود.ایشان در مواردی از یک قبیله بزرگ و قدرتمند زن میگرفت تا حمایت آن قبیله را برای دفاع از اسلام جلب کند؛مانند ازدواج با«میمونه»دختر«حارث»که از خانواده بزرگ و سرشناس مکه بود.میمونه همسر«ابی رهم بن عبدالله العزی»بود و شوهرش از دنیا رفته بود.رسول خدا صلّی الله علیه و آله سال پس از صلح حدیبیه برای زیارت خانه خدا وارد مکه شد.عباس عموی پیامبر ازدواج با میمونه را طبق مصلحت به ایشان پیشنهاد کرد.آن حضرت پذیرفت و در سال هفتم هجری میمونه را به عقد خود درآورد.
این ازدواج موجب شد که قبیله و خانواده او از جمله خالد بن ولید(پسر خواهر میمونه)،عثمان بن طلحه و عمر بن عاص،به اسلام گرایش پیدا کنند و به
دفاع از پیامبر روی آورند همچنین موجب شد قریش مدت اقامت پیامبر را که سه روز تعیین کرده بودند تمدید کنند و حضرت فرصت پیدا کرد در مکه رایزنی و ارتباط بیشتری با افراد پیدا کند (1)و این باعث تقویت اسلام و مسلمانان شد.
ازدواج حضرت با«جویریه»دختر«حارث»نیز در این راستا انجام گرفته است.توضیح مطلب اینکه جویریه دختر حارث رئیس قبیله بنیالمصطلق(از بزرگان عرب)و دارای حسب و نسبی شریف بود.سال ششم هجرت میان لشکر اسلام و لشکر حارث جنگی سخت درگرفت که سرانجام قبیله حارث شکست خورد و تسلیم گشت.همسر جویریه در جنگ کشته و خودش اسیر شد و هنگام تقسیم اسرا سهم یکی از انصار گردید.به دلیل آنکه این قبیله از بزرگان عرب و دارای حسب و نسب ممتاز بودند،اسارت شمار زیادی از آنان بر ایشان بسیار گران آمد،جویریه با صاحب خود قراردادی نوشت تا بر اساس آن مبلغی بپردازد و آزاد شود چون این مبلغْ کلان بود،وی خدمت پیامبر آمد و از حضرت خواست او را در آزادی خودش از طریق مکاتبه (2)یاری دهد.پیامبر فرمود:آیا بهتر از آن را میخواهی؟پرسید:چه میتواند باشد؟پیامبر مبلغ و ازدواج با خود را پیشنهاد کرد و او نیز پذیرفت.آنگاه پیامبر او را از آن فرد انصار خرید و سپس آزاد کرد.او سپس اسلام آورد و آنگاه حضرت وی را به عقد خویش درآورد. (3)سایر اصحاب به احترام پیامبر و این ازدواج،همه اسیران خود را آزاد
1) (1) .ابن سعد،الطبقات الکبری،ج8،ص132.
2) (2) .مکاتبه اسیر با صاحب خود بدین معنا بوده است که برای پرداخت مبلغی به صاحب خود،با یکدیگر توافق میکردند و فرد با پرداخت آن آزاد میگردید.
3) (3) .الذهبی،سیر اعلام النبلاء،ج2،ص261.اینکه پیامبر ابتدا او را آزاد میکند و اسلام را به او عرضه میدارد و سپس از او خواستگاری میکند،نهایت تکریم نسبت به یک زن اسیر است.بعدها برخی از امامان-همانند امام سجاد علیه السّلام نیز به این سنت تأسی جستند که مورد اعتراض شدید خلیفه وقت قرار گرفتند؛بحارالانوار،ج64،ص139.
کردند و گفتند:چگونه بستگان رسولخدا را در اسارت خود باقی بداریم! (1)
زمانی که این خبر به حارث رسید،به مدینه آمد و اسلام آورد.با اسلام آوردن او همه افراد بنیمصطلق نیز مسلمان شدند.میگویند:روزی جویریه به پیامبر گفت:همسرانت بر من فخر میفروشند که تو اسیر بودهای!پیامبر فرمود:«اولم اعظم صداقک الماعتق اربعین من قومک؟»؛ (2)آیا مهریه تو را بزرگ قرار ندادم که آزادی چهل تن از قبیلهات بود؟عایشه درباره او میگوید:«فما رأیت امراةً اعظم برکةً علی قومها منها»؛ (3)هیچ زنی را بابرکتتر از جویریه برای قبیلهاش نیافتم.
«صفیه»دختر«حی بن اخطب»رئیس قبیله بنینظیر از یهودیان خیبر بود.همسر وی همراه با«کنانة بن ربیع»در جنگ خیبر کشته شدند و صفیه به اسارت مسلمانان درآمد.پیامبر او را به اسلام دعوت کرد و فرمود:اگر بر دین یهودیت خود باقی بمانی،تو را وادار به پذیرش اسلام نمیکنم،اما اگر خدا و رسولش را انتخاب کنی،تو را به همسری میپذیرم.وی در پاسخ گفت:پیش از آنکه مرا به اسلام بخوانی به آن ایمان آوردهام.پیامبر او را آزاد ساخت و مهریهاش را آزادی او قرار داد و وی را به عقد و خویش درآورد.گرچه میتوان این تکریم را بخشی از نگاه کریمانه پیامبر به زن و رعایت حرمت او
دانست،نکته مهمتر آن است که حضرت با این ازدواج،عظمت نفسانی،فراخی روح و اندیشه الهی خود را نشان داد که چگونه بهدور از تعصبات نژادی و طایفهای میتواند کریمانه کینهتوزترین افراد نسبت به اسلام را در امان اسلام پذیرا باشد.با این ازدواج،رابطه خصمانه بنی نظیر با مسلمانان نیز رو به کاهش رفت و دلهایشان قدری نرم و به پیامبر نزدیک شد. (1)
پادشاه مصر در احترام به پیامبر صلّی الله علیه و آله دو کنیز به نامهای«ماریه و ریحانه»را به حضرت هدیه کرد و رسول خدا صلّی الله علیه و آله طبق رسوم رایج و براساس اخلاق،هدیه او را پذیرفت.حضرت ریحانه را به حسان بن ثابت بخشید و ماریه را مخیر کرد که برود یا بماند و به عقد پیامبر درآید که ماریه دومی را برگزید. (2)«خوله»و ام شریک نیز خودشان را بدون مهریه به پیامبر بخشیدهاند که شواهد تاریخی نشان میدهد که پیامبر هیچیک از این زنان را که خود را به حضرت هبه میکردند به ازدواج خود درنیاورد بلکه برای اصحابش تزویج کرده است. (3)
ازدواج پیامبر صلّی الله علیه و آله با حفصه دختر عمر علاوه بر آنچه گذشت،ریشههای سیاسی نیز داشت.همچنین ازدواج پیامبر صلّی الله علیه و آله با عایشه در این جهت بود که در ادامه همین بخش درباره او توضیح میدهیم.
مارگولیوت در کتاب محمد و پیدایش اسلام دراینباره مینویسد:
ازدواجهای متعدد محمد پس از مرگ خدیجه،از سوی بسیاری از نویسندگان اروپایی به شهوت خارقالعاده و عجیب نسبت داده شده است.اما به نظر میرسد که این ازدواجها عمدتا از انگیزههای نابتری فرمان گرفتهاند.چندین مورد از وصلتهای او از ماهیتی سیاسی برخوردار بودهاند.پیامبر بسیار مشتاق بود که پیوند پیروان و مشاورانش را با خود هرچه نزدیکتر سازد.بیشک هدف او از به همسری گرفتن دختران ابوبکر و عمر همین بود؛در حالی که در وصلت او با دختران رقبای سیاسی یا دشمنان شکست خوردهاش انگیزه سیاسی از نوعی متفاوت به چشم میخورد. (1)
زید بن حارثه پسرخوانده رسول خدا صلّی الله علیه و آله بود و در خانه آن حضرت زندگی میکرد.پیامبر«زینب»دختر«جحش»(از مسلمانان نخستین)به عقد پسرخوانده خود درآورد.آن دو با هم سازگاری نداشتند و زید همسر خود را طلاق داد.برخی گمان میکردند ازدواج با زن پسرخوانده،مانند زن پسر واقعی جایز نیست.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با زینب ازدواج کرد تا با این عقیده خرافی بازمانده از جاهلیت،مبارزه و آن را باطل اعلام کند.در پی آن آیه نازل شد و با اشاره به ازدواج پیامبر با همسر پسرخواندهاش،آن را درست و بیاشکال دانست و تأیید کرد. (2)
با توجه به اینکه ازدواج پیامبر با زینب دختر جحش و عایشه مورد ایراد و اشکال قرار گرفته است،به اختصار این دو را به بررسی میگذاریم.
ازدواج پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با زینب بنت جحش و عایشه از مسائلی است که بسیاری از مستشرقان به آن پرداختهاند.در اینجا به اختصار درباره آنها توضیح میدهیم.
بسیاری از مستشرقان این ازدواج را با اعتماد بر برخی از گزارشهای تحریف شده نقل کردهاند.آنان با تکیه بر روایات مورخانی چون طبری (1)و ابناثیر (2)و همچنین با استنباطهایی که از آیات سوره احزاب داشتهاند،داستان ازدواج پیامبر با زینب را-با تفاوت در جزئیات-به این صورت بیان داشتهاند:
روزی محمد که در جستوجوی زید بود،به خانه او سر زد.ناگهان در روشنایی کامل،چشمش به زینب افتاد که نیمه برهنه بود.در همان هنگام از خانه بیرون رفت و این جمله را زمزمه کرد:«سبحان اللّه مقلب القلوب»؛منزه است خدایی که دلها را زیرورو میکند.چون زید بازگشت،زینب داستان آمدن محمد و امتناع او از آمدن به درون خانه و گفتار اسرارآمیز وی را به زید بازگفت.زید فوری نزد محمد رفت و تقاضای طلاق زینب را کرد،ولی محمد به او گفت که او را نگه دارد.از آن پس،زندگی با زینب برای زید تحملناپذیر بود و سرانجام ناچار شد او را طلاق دهد.وقتی عده او به سرآمد،به عقد محمد در آمد و برای صحیح جلوه دادن آن آیه 37 سوره احزاب نازل شد. (3)
پیش از نقد دیدگاه مستشرقان نکاتی از چگونگی ازدواج زینب با زید را یادآور میشویم.از نظر تاریخی مسلم است که این ازدواج به پیشنهاد رسول خدا بوده است و در ابتدا زینب به این ازدواج مایل نبود؛زیرا زید بردهای آزاد شده از سوی پیامبر بود،ولی زینب دخترعمه پیامبر و از طبقات بالای جامعه به شمار میرفت و ازدواج با زید را برای خود و خانوادهاش نمیپسندید.او و برادرش عبدالله به پیشنهاد پیامبر پاسخ منفی دادند و در پی آن آیه 36 سوره احزاب درباره آنان نازل شد:
وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً ؛
هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد هنگامی که خدا و پیامبرش امری را لازم بدانند،اختیاری(در برابر فرمان خدا)داشته باشد؛و هر کس خدا و پیامبرش را نافرمانی کند،به گمراهی آشکاری افتاده است!
آیات قرآنی و روایات نشان میدهد که زینب با زید نساخت و دایم او را تحقیر میکرد.از این رو،مکرر زید نزد رسول خدا شکایت میبرد،ولی پیامبر هربار آنها را به ادامه زندگی مشترک و تقوای الهی دعوت مینمود.زندگی مشترک زید و زینب دیری نپایید و بیآنکه زید از او دارای فرزندی شود،وی را طلاق داد و وقتی عدهاش سرآمد،پیامبر با او ازدواج نمود.
بنابر نظر مشهور،پیامبر در اوایل ذیالقعده پنجم هجری با زینب ازدواج کرد؛درحالیکه زینب سی و پنج ساله بود.برخی نیز این ازدواج را هنگام بازگشت پیامبر صلّی الله علیه و آله از غزوه«مُرَیسیع»گفتهاند که در شعبان سال پنجم رخ داد. (1)و برخی
1) (1) .أنساب الأشراف،ج2،ص67.
مورخان آن را در سال سوم دانستهاند. (1)درباره انگیزه پیامبر از این ازدواج،روایاتی که میگوید:پیامبر زینب را در خانهاش تنها دید و با یک نظر عاشق و دلباخته او شد، (2)دستاویزی برای برخی مستشرقان شده تا با آب و تاب فراوان این قصه ساختگی را نقل کنند و با خردهگیری از اسلام و پیامبر عظیمالشأن وی را-العیاذ بالله-مردی شهوتپرست جلوه دهند؛اما به اذعان دانشمندان و محققان بزرگ شیعه و اهلسنت،این روایات از نظر سند،متن و محتوا مردود است و هرگز نمیتواند دستاویزی برای این دسته از مستشرقان و دشمنان اسلام واقع شود.
روایاتی که در برخی منابع در این زمینه وارد شده،یا مرسل و منقطع (3)است و یا در سند آن افرادی ضعیف و مجهول دیده میشود.برای نمونه«ابن اسحاق»روایت را از شَعْبی(عمل بن شراحیل)نقل کرده (4)و تولد شعبی در دوران خلافت عمربن خطاب بوده است. (5)بنابراین وی شاهد جریان نبوده است.پس روایت ابن اسحاق،مرسل و منقطع است.
ابن سعد نیز روایتی در این زمینه از«عبدالله بن عامر اسلمی»و او نیز از«محمد بن یحیی بن حبّان»نقل کرده است؛ (6)اما عبدالله کسی است که
1) (1) .ازواج النبی و اولاده،ص69 و مرآة الجنان،ج1،ص11.
2) (2) .سیره ابن اسحاق،ص262؛المعجم الکبیر،ج24،ص44،ح121؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج2،ص64؛قمی،تفسیر القمی،ج2،ص172 و194؛طبرسی،مجمع البیان،ج8،ص161.
3) (3) .حدیث مرسل و منقطع،به حدیثی گفته میشود که سلسله سند آن پیوسته نیست و راوی حدیث را از افرادی نقل میکند که خود آنها را ندیده است،واسطه یا واسطههایی حذف شدند.
4) (4) .سیره ابن اسحاق،ص262.
5) (5) .الذهبی،محمد بن احمد،سیر اعلام النبلاء،ج4،ص295.
6) (6) .ابن سعد،الطبقات الکبری،ج8،ص101.
دانشمندان علم رجال به ضعف او تصریح کردهاند. (1)محمد بن یحیی را هم گرچه«ابن حجر»توثیق نموده است،ولی با توجه به اینکه تولدش در سال 47 هجری بوده، (2)نمیتواند شاهد جریان ازدواج زینب و پیامبر بوده باشد.پس این روایت نیز افزون بر ضعف در سند آن،مرسل و منقطع است.طبرانی نیز روایتی در اینباره نقل کرده که در سند آن افرادی چون محمد بن خالد بن عثمه،موسی بن یعقوب و عبدالرحمن بن منیب وجود دارند. (3)به گفته«عبدالمجید سلفی»نمیتوان به روایت دو راوی نخست اعتماد کرد.عبدالرحمن بن منیب نیز از راویان مجهول است. (4)همچنین«ابوبکر هیثمی»پس از نقل روایت طبرانی مینویسد:
طبرانی این حدیث را مرسل نقل کرده و بعضی از رجال سند او ضعیفند. (5)
علی بن ابراهیم نیز در این باب،دو روایت متفاوت با مضمون واحد نقل کرده است.روایت اول گرچه از نظر سند ظاهرا بیاشکال است، (6)ولی-چنانکه خواهد آمد-از جهت مضمون و محتوا اشکال جدی دارد.روایت دوم را علی بن ابراهیم بهطور مرسل از ابوالجارود و وی از امام باقر علیه السّلام نقل کرده است. (7)ابوالجارود گمراه و نابینا بود و در روایتی،امام باقر علیه السّلام او را به اسم شیطانی کور
به نام«سرحوب»ملقب کردند. (1)همچنین،در روایت منقول از امام صادق علیه السّلام آن حضرت وی را«کذاب،مکذب و کافر»دانست و به صراحت او را لعنت کرد. (2)ابن ندیم نیز از امام صادق علیه السّلام نقل کرده است که آن حضرت در حق او فرمود:«انه اعمی القلب اعمی البصر»؛به راستی او دلش کور و چشمش نابیناست. (3)شیخ طوسی در فهرست از وی یاد کرده و او را زیدی مذهب و فردی ضعیف دانسته است. (4)ابوالجارود نزد اهلسنت نیز جایگاهی ندارد و آنها نیز وی را تکذیب کردهاند. (5)بنابراین،روایات منابع اهلسنت و شیعه در این زمینه،از نظر سند،مردود و متروک و غیر قابل اعتماد است.
اگر روایات این باب را به دقت بررسی کنیم،میبینیم این قصه به صورتهای گوناگون نقل شده و از جهت متن اضطراب دارد.گوناگونی این نقلها خود اعتماد را از انسان سلب میکند. (6)
درباره ازدواج پیامبر با زینب در قرآنکریم چنین آمده است:
وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ وَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّهَ وَ تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّهُ مُبْدِیهِ وَ تَخْشَی النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فَلَمّا قَضی زَیْدٌ مِنْها وَطَراً زَوَّجْناکَها لِکَیْ لا
لا یَکُونَ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ حَرَجٌ فِی أَزْواجِ أَدْعِیائِهِمْ إِذا قَضَوْا مِنْهُنَّ وَطَراً وَ کانَ أَمْرُ اللّهِ مَفْعُولاً ؛ (1)به یاد آور به آن کس که خدا به او نعمت داد و تو نیز به او احسان کردی گفتی:همسرت را بر خلاف میلت نگه دار و از خدا بترس،(با اینکه تو از پیش میدانستی که سر انجام و بر حسب تقدیر الهی او همسرش را طلاق میدهد و تو باید آن را بگیری)تو آنچهرا در دل داشتی و میدانستی خدا بالاخره آشکارش خواهد کرد،از ترس مردم پنهان کردی،و خدا سزاوارتر است به اینکه از او بترسی.پس همین که زید بهره خود را از آن زن گرفت و طلاقش داد،ما او را به همسری تو درآوردیم تا دیگر مؤمنان نسبت به همسر پسرخواندههای خود وقتی مطلقه میشوند،دچار زحمت نشوند و آن را حرام نپندارند،و امر خدا سرانجام شدنی است.
علامه طباطبایی در تفسیر این آیه مینویسد (2):
این آیات،یعنی: وَ إِذْ تَقُولُ لِلَّذِی أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ... تا آیه ...وَ کانَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیماً 3 درباره داستان ازدواج رسول خدا صلّی الله علیه و آله با همسر زید است؛همان زید که پیامبر او را به فرزندی خود پذیرفته بود.
این کسی که خدا و پیامبر او به وی انعام کردهاند،زید بن حارثه است که قبلا برده رسول خدا صلّی الله علیه و آله بود،سپس آن جناب آزادش کرد و او را فرزند خود گرفت.این انعامی بود که رسول خدا صلّی الله علیه و آله در حق او روا داشت.انعام دیگر این بود که دختر عمه خود-زینب دختر جحش-را به همسری او درآورد.حال نزد رسول خدا آمده و مشورت میکند که اگر صلاح بدانید،من او را طلاق دهم.پیامبر او را از این کار نهی میکند،ولی سرانجام زید
همسرش را طلاق داد و رسول خدا صلّی الله علیه و آله با او ازدواج کرد و این آیه در بیان این قصه نازل شد.
بنابر این،منظور از أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِ نعمت هدایت است که خدا به زید ارزانی داشت و او را که یک مشرکزاده بود،به ایمان هدایت نمود و نیز محبت او را در دل پیامبرش افکند و منظور از أَنْعَمْتَ عَلَیْهِ احسانی است که پیغمبر به وی کرد و او را آزاد ساخت و به فرزندی خود پذیرفت.و جمله أَمْسِکْ عَلَیْکَ زَوْجَکَ وَ اتَّقِ اللّهَ کنایه است از اینکه همسرت را طلاق نده،و این کنایه خالی از این اشاره نیست که زید اصرار داشته است او را طلاق دهد.
و تُخْفِی فِی نَفْسِکَ مَا اللّهُ مُبْدِیهِ یعنی تو در دلت مطلبی را پنهان میکنی که خدا آشکارکننده آن است.و درباره تَخْشَی النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ از جمله اَلَّذِینَ یُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَ یَخْشَوْنَهُ وَ لا یَخْشَوْنَ أَحَداً إِلاَّ اللّهَ برمیآید که ترس از مردم این نبوده که آن جناب از جان خود میترسیده،بلکه ترسش راجع به خدا و مربوط به دین او بوده است و میترسید مردم به خاطر ازدواجش با همسر زید او را سرزنش کنند.و این ترس را در دل پنهان میداشته؛چون میترسید که اگر آنرا اظهار کند،مردم او را سرزنش کنند و بیماردلان هیاهو و جنجال راه بیندازند که چرا همسر پسرت را گرفتهای،و در نتیجه ایمان عوام مردم هم سست شود.این ترس-بهطوری که ملاحظه میکنید-ترس مشروعی بوده است؛نه مذموم.چون در حقیقت ترس برای خدای سبحان بوده است.
جمله وَ تَخْشَی النّاسَ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ هم که ظاهرش نوعی عتاب است که:«از مردم میترسی؟!با اینکه خدا سزاوارتر است به اینکه از او بترسی»در حقیقت و بر خلاف ظاهرش،عتاب از یک نوع ترس از خداست و آن ترس از خدا از طریق مردم است.میخواهد آن جناب را از این صورت ترس از خدا نهی نموده و به صورتی دیگر هدایت کند و آن این است که در ترس از خدا مردم را دخالت مده؛بهطور مستقیم از خدا بترس
و آنچه در دل پنهان کردهای-که همان ترس باشد-از مردم پنهان نکن.چون خدا آن را آشکار میکند.
این خود شاهد خوبی است بر اینکه خدای تعالی بر پیامبر خود واجب کرده بوده که باید با همسر زید،پسر خواندهاش ازدواج کند تا همه بفهمند که همسر پسر خوانده محرم انسان نیست و سایر مسلمانان نیز میتوانند با همسر پسر خواندهشان ازدواج کنند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله این موضوع را در دل پنهان میداشت.چون از اثر سوء آن در مردم میترسید.خدای تعالی با این عتاب به او امنیت داد؛نظیر امنیتی که در آیه یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ... وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ داد. (1)
عایشه همسر سوم پیامبر بود.براساس روایات مشهور تاریخی-که راوی آن خود عایشه است-پیامبر عایشه را در شش(یا هفت سالگی)به عقد ازدواج درآورد و او پس از هجرت،درحالی که نزدیک نه سال داشت،به خانه پیامبر رفت.البته تردیدی که علامه محقق سیدجعفر مرتضی عاملی درباره این قول مشهور ابرازکرده،قابل توجه است. (2)او با استناد به شواهد و قراین تاریخی،به این نتیجه رسیده که سن عایشه هنگام ازدواج با رسول خدا متفاوت با مشهور میان مورخان است.برخی از این شواهد تاریخی از این قرار است:
1.ابن اسحاق عایشه را از نخستین کسانی میداند که درسال اول بعثت اسلام آوردهاند.مینویسد:«عایشه هنگام اسلام آوردن کوچک بود»و نامش را پس از هجده تن از مسلمانان نخستین ذکر میکند. (3)طبعا برای پذیرش
اسلام و اطلاق مسلمانی بر عایشه باید او دست کم هفت سال داشته باشد تا بتوان اورا در زمره گروندگان به اسلام یاد کرد.پس اگر عایشه در سال اول بعثت دست کم هفت سال داشته است،هنگام ازدواج با پیامبر در سال دهم بعثت،هفده ساله بوده و وقتی که به خانه رسول خدا رفته،نزدیک بیست سال سن داشته است.
2.مشهور بین مورخان این است که عایشه در سال 57 یا 58 هجری درگذشته است. (1)ابن قتیبه معتقد است:عایشه در این هنگام،قریب هفتاد سال داشته است. (2)بر این اساس،او سیزده سال پیش از هجرت(سال بعثت رسول خدا)به دنیا آمده است.از سوی دیگر،عایشه در سال دهم بعثت-یعنی در ده سالگی-به عقد پیامبر درآمد و پس از هجرت به خانه پیامبر رفت.پس سن عایشه هنگام عقد ده سال و زمان رفتن به خانه پیامبر بیش از سیزده سال بوده است.
شواهدی از این دست،تردیدی جدی در قول مشهور درباره سن عایشه هنگام ازدواج با پیامبر بهوجود میآورد.
محبوبیت عایشه نزد پیامبر از مسائلی است که مورد توجه مستشرقان قرار گرفته است.این درحالی است که با مطالعه تاریخ اسلام و توجه به احادیثی که خود عایشه آنها را روایت کرده است،به خوبی پی میبریم که عایشه نه تنها محبوبترین همسر رسول خدا نبود،بلکه از کسانی بود که بارها موجب رنجش خاطر حضرت رسول شد تا آنجا که در مواردی،آیات قرآن در نکوهش رفتار او با رسول خدا نازل گردید که به آن اشاره خواهیم کرد.
اما درباره این مدّعا که«او بافضیلتترین و محبوبترین همسر رسول خدا بوده است»چند گزارش تاریخی خلاف آن را ثابت میکند:
1.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله بارها بر محبوبیت و افضلیت حضرت خدیجه تأکید کرد و ایشان را بهترین همسر خود معرفی نمود تا آنجا که یکی از دلایل رشک و حسادت عایشه به خدیجه دلبستگی شدید پیامبر به او و یاد کردن از فضایل وی بود.نام و یاد حضرت خدیجه همواره بر قلب و زبان پیامبر جاری بود.
عایشه میگوید:من به هیچیک از زنان پیامبر به اندازه خدیجه حسادت نکردم؛زیرا رسول خدا از خدیجه بسیار یاد میکرد و او را میستود تا آنجا که خداوند به پیامبرش وحی کرد که به خدیجه خانهای در بهشت را بشارت دهد. (1)
بنابر روایت دیگر،عایشه میگوید:
رسول خدا صلّی الله علیه و آله در این حالت فرمود:نه،هرگز خداوند نیکوتر از او را به جای او به من نداده است؛زیرا هنگامی که همه مردم منکر رسالتم بودند،خدیجه بود که به من ایمان آورد و مرا تصدیق کرد،زمانی هم که مردم مرا در مضیقه مالی گذاشته بودند،خدیجه بود که مرا شریک دارایی بیحسابش گرداند،و درحالی که خداوند مرا از زنان دیگر بیبهره کرده بود،از خدیجه به من فرزند ارزانی داشت. (2)
2.علاوه بر حضرت خدیجه سایر همسران رسول خدا نیز مورد مهر و محبت و ملاطفت آن حضرت بودند.پیامبر در مهرورزی به همسران خود جانب عدالت را میپیمود؛به گونهای که همه همسران ایشان از عشق و محبت و عاطفه رسول خدا صلّی الله علیه و آله بهرهمند بودند.
پیامبر روحیات همسرانش را متناسب با شأن و موقعیت هر یک از آنها
رعایت میکرد؛به گونهای که هیچیک از آنها احساس نمیکرد که دیگری نزد پیامبر محبوبتر از اوست.نمونههایی حاکی از عدالت پیامبر در مهرورزی به همسرانش در تاریخ آمده است.
3.بخشی از محبوبیت ساختگی عایشه،ریشه در روایات بیاساس و مخدوشی دارد که با حقایق تاریخ اسلام،شخصیت رسول خدا و جایگاه والای نبوت سازگار نبوده،برای هیچ مسلمانی پذیرفتنی نیست.سازندگان این احادیث به منظور فضیلت بخشی و محبوبیتسازی برای عایشه،شخصیت والای پیامبر را مورد اهانت قرار دادهاند. (1)
یکی از مسائلی مطرح درباره عایشه که مستشرقان نیز به آن دامن زدهاند،زیبایی فوقالعاده او و شیفتگی پیامبر نسبت به اوست.این درحالی است که شواهد تاریخی بر این مطلب دلالت ندارد؛زیرا:
اولا،تمام روایاتی که از زیبایی عایشه خبر میدهند،تنها از خود عایشه یا پسرخواهرش،عروة بن زبیر نقل شدهاند و هیچ راوی دیگری از زیبایی عایشه خبر نداده است.طبیعی است که هیچ زنی خود را نازیبا معرفی نمیکند.بنابراین پذیرش ادعای زیبایی از خود راوی مقبول به نظر نمیرسد.
ثانیا،ابن عباس که از نزدیکترین افراد به رسول خدا و خانواده اوست،پس از جنگ جمل به عایشه چنین گفت:«...انّک لمتکن احسن نساء وجهاً ولا باکرمهنّ حسبا»؛ (2)تو نه زیباترین زنان[رسول خدا]از لحاظ چهره بودی و نه با
شرافتترین آنها از نظر نسب.عمر نیز در توصیف همسران پیامبر،زینب را به زیبایی موصوف میکند،اما درباره عایشه توصیفی حاکی از زیبایی وی ندارد. (1)
ثالثا،درروایتی آمده است:عباد بن عدام به سهیل بن ذکوان گفت:«عایشه را برای من توصیف کن.»در پاسخ گفت:«کانت ادماء»؛گندمگون سبزه بود.در روایتی دیگر،او را سوداء(سیاه چهره)وصف کردهاند. (2)
رابعا،حسادت عایشه نسبت به برخی زنان و کنیزان پیامبر نیز بیانگر زیبایی آن زنان و نازیبایی وی است.عایشه خود در اینباره میگوید:«من نسبت به ماریه بسیار حسادت میکردم؛زیرا او زن زیبایی بود». (3)بهطور طبیعی کسی که خود زیباست و بهره بسیاری از جمال دارد،به دیگران حسادت نمیکند؛زیرا ریشه حسادت فقدان ویژگی و صفت بارزی است که در محسود است.
در پاسخ به این سؤال که چرا همسران پیامبر صلّی الله علیه و آله پس از رحلت آن حضرت حق ازدواج نداشتند و از این حق طبیعی و انسانی خود منع شدن،دلایل ذیل را میتوان برشمرد:
الف)ترک ازدواج با همسران رسول خدا صلّی الله علیه و آله یک نوع احترام و تعظیم به شخصیت پیامبر اکرم است.همانگونه که مسلمانان در حال حیات پیامبر صلّی الله علیه و آله باید به شخصیت او احترام کنند،پس از رحلت او نیز باید احترام میکردند و این مسئله نوعی تعظیم و احترام به آن حضرت محسوب میشد.
ب)همسران رسول خدا بر اثر رابطه زناشویی با پیامبر،فضیلت و افتخار بزرگی کسب کرده بودند،تا آنجا که آنها را«اُمّهات المؤمنین»مینامیدند. (1)حال اگر ازدواج با آنان مشروع میشد،بسیاری از شخصیتهای برجسته و رئیسان قبایل برای کسب چنین افتخاری علاقهمند وصلت با آنها میشدند و در راه آن تلاش و رقابت میکردند،و چه بسا در به دست آوردن آن به جنگ و نزاع میپرداختند،اما اسلام با تحریم ازدواج با همسران پیامبر صلّی الله علیه و آله ریشه نزاع و اختلاف را از بین برد.
ج)هر بستری راز و اسراری مخصوص به خود دارد.اگرچه جنبه وحی و رسالت پیامبر صلّی الله علیه و آله بر دیگر جنبههای عادی زندگی آن حضرت برتری داشت،اما در این جنبههای عادی با مردم یکسان بود.حال اگر همسرانش پس از رحلت او ازدواج میکردند،طبیعی بود که اسرار و رموز جنبههای عادی و بشری پیامبر را در میان مردم پخش میکردند و آنان را در جریان امور عادی و بشری آن حضرت قرار میدادند.این امر فضیلت و روحانیت پیامبر صلّی الله علیه و آله را کاهش میداد و افراد خود را شخصیتی همانند پیامبر تلقّی کرده و جنبههای رسالتی و وحیانی را عادی و معمولی میانگاشتند.خداوند برای برطرف کردن این محذورات،ازدواج با زنان پیامبر را تحریم کرد. (2)
د)پیوند زناشویی با همسران پیامبر صلّی الله علیه و آله زمینه بهرهبرداری سیاسی از وجود آنها را برای شوهر فراهم میساخت.چنانکه در جنگ جمل قرابت و خویشاوندی زبیر با عایشه سبب شد که زبیر افراد سادهلوح را به دنبال خود
بکشد و نبرد خونینی را به راه اندازد.اگر عایشه هوادار زبیر و طلحه نبود،هرگز این دو به گردآوری چنین سپاهی موفق نمیشدند. (1)
بنا به دلایل مزبور و احتمالاً حکمتهایی دیگر،خداوند در آیه 53 سوره احزاب (2)ازدواج با همسران پیامبر را پس از رحلت آن حضرت ممنوع اعلام کرد.این حکم همچون برخی احکام دیگر که در آیاتی از سوره احزاب(آیه 30 به بعد)بدانها اشاره شده است،از احکام اختصاصی همسران پیامبر است که شامل زنان دیگر نمیشود.
در پاسخ این پرسش باید گفت:آیه سوم سوره نساء (3)که انتخاب همسر را به چهار زن محدود میکند در اواخر سال هشتم هجرت نازل گردید و تا زمان نزول این آیه،محدودیتی در کار نبود و همه مسلمانان طبق سنت جامعه حجاز میتوانستند بیش از چهار زن داشته باشند و تمام ازدواجهای رسول خدا قبل از آن تاریخ صورت گرفته بود؛چون آخرین ازدواج،با میمونه بود که در سال هفتم هجرت واقع گردید و پیامبر اسلام بعد از نزول این حکم الهی دیگر همسری اختیار نکرد. (4)تفاوتی که پیامبر صلّی الله علیه و آله با دیگران داشت این بود که(بهخاطر حکمتهایی که برخی از آنها در پرسش قبل مطرح شد)پیامبر مجاز بود همسرانی که از قبل داشت حفظ کند و لازم به طلاق دادن آنها نبود و این امر از اختصاصات پیامبر شمرده میشود.
1) (1) .همان،ص127؛منشور جاوید،سبحانی،ج7،ص405.
2) (2) . وَ لا أَنْ تَنْکِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً إِنَّ ذلِکُمْ کانَ عِنْدَ اللّهِ عَظِیماً .
3) (3) . وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ ذلِکَ أَدْنی أَلاّ تَعُولُوا .
4) (4) .هیکل،حیاة محمد صلّی الله علیه و آله،ص437.
از آنچه گذشت،روشن شد دیدگاه مستشرقانی که ازدواجهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را موضوعی غیراخلاقی و در مسیر مادّی و جنسی دانستهاند،چند اشکال اساسی دارد:
1.با واقعیتهای تاریخی سازگار نیست.اسناد تاریخی بیانگر آنند که قریب به اتفاق ازدواجهای پیامبر با زنان بیوه و مسنّ بوده است.ازدواج با چنان همسرانی،در آن جامعه نه تنها ناهنجار تلقی نمیشده،بلکه اقدامی انسانی و اخلاقی بوده است.ازاینرو تعدد ازدواج پیامبر هرگز از سوی مخالفان زمان خودش نکوهش نشده است.
2.با شخصیت و سیره پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله ناسازگار است.به گواهی قرآنکریم و همه کتب تاریخی،پیامبر شخصیتی عابد،زاهد،با اراده،شجاع و جدّی بوده و اهداف بلندی را در زندگی دنبال میکرده است و از نظر جامعهشناسان مؤثرترین فرد در عالم بشریت به شمار میآید.بیتردید چنین فضایلی با هوسرانی و شهوتپرستی قابل جمع نیست.
3.با تحلیل مستشرقانی که با استناد به منابع تاریخی و روایی،ازدواجهای پیامبر را تبیین کردهاند،منافات دارد.
پس از اثبات نادرستی تحلیل مستشرقان از فلسفه ازدواجهای پیامبر،فلسفه واقعی ازدواجهای ایشان بر اساس منابع تاریخی و روایی تبیین شد.در پایان نیز درباره فلسفه ازدواج پیامبر با عایشه و زینب دختر جحش-که مورد پرسش بسیاری از مستشرقان قرار گرفته است-بهطور خاص توضیح داده شد و به علل منع همسران پیامبر از ازدواج بعد از رحلت حضرت و مجاز بودن پیامبربه اختیار بیش از چهار همسر به اختصار پرداخته شد.
مستشرقان درباره جنگهای رسول خدا صلّی الله علیه و آله و اهداف آن دیدگاهی واحد ندارند.برخی از آنان با بررسی منصفانه اسناد و منابع تاریخی تحلیل نسبتا قابل قبولی ارائه کرده و این جنگها را برای حیات اسلام و مسلمانان ضروری دانستهاند؛اما بسیاری از آنان اهداف این جنگها را مادّی و با انگیزه خشونتطلبی و بهدست آوردن غنایم تفسیر کردهاند.در اینجا پس از بیان دیدگاه مستشرقان درباره جنگهای عصر پیامبر با دو شیوه اظهارات آنان را به نقد و ارزیابی میگذاریم:ابتدا مطالب مستشرقان را با مبانی نظری اسلام-یعنی قرآن و سنت پیامبر-مورد سنجش قرار میدهیم،سپس بر اساس اسناد تاریخی نظریات آنان را ارزیابی میکنیم.
بهطور کلی میتوان آرای مستشرقان درباره اهداف غزوات و سرایا در عصر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را در پنج مورد دستهبندی کرد:
برخی از مستشرقان جهاد را راهکاری میدانند که پیامبر برای نجات پیروان خود از فقر و تنگدستی ارائه کرد:
نویسنده مقاله پیامبر اسلام در دائرة المعارف آمریکانا دراینباره مینویسد:
محمد به زودی با ضرورت تأمین معاش پیروان خود که از مکه گریخته بودند و اکنون«مهاجرون»نامیده میشدند و همچنین تازه مسلمانان که در مدینه به انصار(یاوران)نامیده میشدند،مواجه گردید.محمد برای تأمین نیازهای آنها قطع طریق کردن کاروان را که در راه بازگشت از سوریه بود،مشروع دانست...پیروزی در بدر قدرت دنیوی اسلام را بنا نهاد.از این پس،اسلام وضع نظامی مستحکمی یافت.سال بعد ابوسفیان برای جبران شکست لشکر کشید. (1)
توماس آرنولد مینویسد:
روحیه پست مادی و علاقه اعراب برای به چنگ آوردن غنایم،عامل اصلی و نیروی اساسی بهپا دارنده پیروزیهایشان بوده است؛زیرا اعراب اقوام صاحب پشتکار وسختکوشند.این قوم برای فرار از مشکل گرسنگی نیازمند ترک صحرای خشک و رسیدن به اراضی پرثروت و مرفه مجاور خویش بودند. (2)
نویسنده کتاب تمدن قرون وسطی نیز علت اصلی جنگهای عصر نبوی را فقر مسلمانان و نیازمندیهای مادی آنان میداند.
دوایت دونالد سن گوید:
ما شک نداریم که بهراستی ایجاد حماسه دینی برای کشاندن اعراب
بهغزوات علیه سرزمینهای وسیع مجاورشان کافی بود،امّا آنچه در آغازباعث کشش ایشان بدین راه گردید،نیاز بسیار سخت اقتصادی بودهاست. (1)
ستانلی لانبول میگوید:
نمیتوانیم انکار کنیم که ثروت پادشاهان ایران(اکاسره)و امپراتوران روم(قیاصره)و سرزمینهای سرسبز و شهرهای آبادِ کشورهای مجاور اعراب عامل بسیار نیرومندی برای به حرکت درآوردن و برانگیختن مسلمین برای نشر دعوتشان بوده است. (2)
به باور«ایرام لاپیدوس»علل پیروزی عربها(مسلمانان)چهار چیز بوده است:
1.علاقه و میل فراوان به کسب غنایم جنگی؛
2.خشونت و جنگطلبی؛
3.تمایل به گسترش اسلام در جهان؛
4.سیاست توسعه طلبی حکومت.
پیروزیهای عرب عموماً در نتیجه میل زیاد آنها به کسب غنایم و تمایل جنگی و تمایل به گسترش اسلام در سطح جهان حاصل میشدند.این پیروزیها همچنین تا حدودی نتیجه سیاست حساب شده حکومت بود. (3)
ویلیام مونتگمری وات پیروزیهای سریع مسلمانان را نه به منظور گسترش اسلام،بلکه برای کسب غنایم جنگی میداند.ایشان که از دوره پیروزیهای مسلمانان در جهان به«دوران سیادتطلبی مسلمانان»تعبیر میکند،ضمن رد تلاش نویسندگان مسلمان در طرد دیدگاه وی به صراحت
میگوید که لشکرکشیهای مسلمانان اساساً برای کسب غنایم بوده است و اتفاقهای عصر پیامبر نیز آن را تأیید میکند.
او ضمن به کاربردن واژه«رزیه»(به معنای خسارت و مصیبت)به جای«غزوه»و«سریه»یادآور میشود:
چنین حملاتی در میان قبایل عرب بادیهنشین اقدامی رایج بوده و معمولاًچون هدف از آن بهدست آوردن مال بوده است،کمتر افراد در آن کشته میشدهاند.ازاینرو برای عرب بادیهنشین به صورت یک ارزش درآمده بود.
پیامبر پس از متحد کردن قبایل مختلف شبهجزیره عربستان برای اینکه جلو دستاندازیهای قبایل بر همدیگر را بگیرد و منفذی برای رهایی انرژی متراکم حمله و هجوم آنان پیدا کند،در سالهای پایانی حیاتش برنامه حمله به سرزمینها و قبایل دیگر را سامان داد که در زمان خلافت عمر به جنگهای منظم میان مسلمانان و ارتشهای بیزانس و ساسانی منجر شد. (1)
«ژوزف گایر» (2)در کتاب چگونه ادیان بزرگ آغاز شدند مینویسد:
محمد در شب سردی به کناره صحرا رفت و برای دفاع از سرما خود را در چند قطعه پارچه گرم پیچید و در حال تفکر بود.همانطور که نشسته بود،در این اندیشه به سر میبرد که چگونه برای لشکرش آذوقه پیدا کند.از نو صدای جبرئیل را شنید که به او خطاب میکرد:«ای کسی که خود را در پارچهای پیچیدهای!برخیز و اخطار کن.»
محمد برخاست و نزد همراهانش رفت و به آنها گفت:جبرئیل بر من نازل شده و مرا تعلیم داده است که بروم و کاروانهایی را که از مکه به
خارج کالاهایی حمل میکنند،غارت کنم.محمد و همراهانش برای غارت کردن کاروانها به راه افتادند و آنچه را غارت کرده بودند،بهطور مساوی میان همه تقسیم کرد.محمد پس از غلبه بر کاروان به پیروانش گفت:همین غلبه ما دلیل است بر اینکه خدا با من است. (1)
برخی مستشرقان دستور جهاد از سوی پیامبر را پاسخی به میل جنگطلبی و غارتگری تازه مسلمانان حجاز میدانند.نگارنده فصل زندگی پیامبر در تاریخ اسلام کمبریج در تحلیل خود از جهاد مینویسد:
غزوه و جمع آن مغازی،عادت و پیشه مرد عرب چادرنشین،در واقع نوعی ورزش محسوب میشد.قبل از اسلام،معمولترین هدف این جنگها ربودن گوسفند و شتر گروههای معارض بود. (2)
وی سپس با اشاره به شماری از جنگهای صدر اسلام مینویسد:
بسیاری از صحراگردان و شهرنشینان،به دلایل سیاسی و یا غیردینی،همچون میل به جمع آوری غنایم به این دولت پیوستند. (3)او(محمد)طبیعتا خواهان آن بود که پیروانش با هم در صلح و صفا زندگی کنند،امّا از آنجا که توان اعراب،پیشتر در جنگهای ضد دیگر قبایل صرف میشد،در نتیجه باید جایگزینی پیدا میشد تا این انرژی صرف آن گردد.این جایگزینی از پیش در مفهوم«جهاد»یا«جنگ مقدس»نهفته بود؛امری که اساسا شامل یک غزوه بود و شامل کسب غنایم نیز میشد. (4)
و در جای دیگر تحت عنوان دستاورد محمد میگوید:
به منظور جلوگیری از متلاشی شدن جامعه،آن هم به سبب قدرت جنگ افروزانه آنان،پیامبر تفکر جهاد را مطرح کرد. (1)
برخی از مستشرقان اساسا اسلام را دین خشونت میدانند که برای سرکوب پیروان دیگر ادیان و گسترش اسلام جهاد را مطرح کرده است.
دیوید هیوم،فیلسوف انگیسی(1711-1776)در رساله خود درباره«تاریخ طبیعی دین»در فصل«مقایسه ادیان»مینویسد:
اسلام از ابتدا با اصول سختگیری بیشتر وخونریزی شروع کرد.حتی امروز هم اگر چه آتشی بر سر پیروان ادیان دیگر نمیریزد،آنها را از لعنت و وعده جنگ بینصیب نمیگذارد. (2)
هامبرت رومی (3)میگوید:
آنان(مسلمانان)درباره دین خود تا آنجا جدّی بودند که هر جا به قدرت میرسیدند،بدون هیچ ترحمی به کشتار کسانی که علیه دین آنان تبلیغ میکردند،اقدام میکردند. (4)
یکی دیگر از مستشرقان انگلیسی به نام«بازورث»به توضیح واژه«جهاد»پرداخته و با حالتی که گویی خود آن را وضع کرده است(!)مینویسد:
«جهاد»واژهای است عربی و به معنای«مبارزه»شرعی میباشد.جهاد-که بهعنوان تکلیفی دینی بر دوش همه پیروان[حضرت]محمد نهاده
شده-بر این مفهوم استوار است که چون دین اسلام دارای اعتبار جهان شمول است،باید حتی اگر لازم باشد،به زور اسلحه در بین همه افراد بشر انتشار یابد.
در اسلامِ سنتّی،جهاد میبایست علیه«اهل کتاب»(یعنی متولیان مقتدر کتب مقدّس و برتر از همه یهودیان و مسیحیان)و نیز علیه مشرکان ترتیب داده شود تا به اقتدار اسلام گردن نهند و به اسلام بگروند. (1)
برخی از مستشرقان هدف جنگهای پیامبر را انتقام مسلمانان از اهل مکه که آنان را از شهر و دیارشان بیرون کرده بودند،میدانند.نگارندگان مقاله«محمد پیامبر اسلام»در دائرة المعارف اسلام لیدن مینویسند:
ارتقای مکه به مرکز اسلام،وظیفه جدیدی برعهده پیامبر نهاد که مسلماً وی آن را پیشبینی کرده بود.هنگامی که زیارت اماکن مقدس در مکه و اطراف آن برای مسلمانان واجب شد،آنان ناگزیر شدند راهی برای ورود به سرزمین مقدس بیابند که از آن اخراج شده بودند.(حج،آیه 25).از آنجا که دستیابی به یک توافقنامه صلحآمیز،غیرممکن به نظر میرسید،لازم بود ورود به مکه با توسل به زور انجام گیرد.پیامبر نیز باید با مردم مکه تسویه حساب میکرد؛زیرا آنان با بیرون راندن او از شهر،در نظر جهانیان بر او غلبه یافته بودند و عذابی که مکرراً به ایشان وعده داده بود-که تا حدی به شکل مجازات کلیشه بیدینان در«داستانهای عذاب»بوده-تحقق نیافته بود.این مسئله موجب صدور فرمان الهی جدیدی گردید که در متون سیره با عنوان«اجازه جنگ»با مشرکان از آن یاد شده است.انصار متعهد شده بودند تنها در صورتی که
1) (1) .تقی زاده داوری،تصویر شیعه در دائرة المعارف امریکانا،ص199.
پیامبر آماج حمله قرار گیرد،از او دفاع کنند و تجار مکه مایل نبودند با آغاز جنگ،در حق او لطفی کنند.مهاجرین برای جنگیدن پیمان نبسته بودند و بسیار برخلاف احساساتشان بود که به منزله اهالی مکه با اعضای قبیله خود و خویشاوندان همخونشان بجنگند.از آیات قرآن که پیروان محمد را به شدت در اینباره ملامت میکند(بقره،آیه216؛حج،آیه38 و آیات بعد و غیره)میتوان فهمید که مخالفت آنان تا چه حد باعث رنجش محمد شد. (1)
مستشرقان واقعنگر جنگهای صدر اسلام را امری اجتنابناپذیر برای حیات مسلمانان و اسلام میدانند.
جان دیون پورت،نویسنده کتاب عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن ضمن تشبیه رفتار پیامبر به رفتار حضرت موسی علیه السّلام در تبلیغ آیین آسمانی،اتهام نشر اسلام با زور و شمشیر از سوی حضرت محمد صلّی الله علیه و آله را رد میکند.او مینویسد:
همانگونه که حضرت موسی علیه السّلام شارع و ناشر قانون بود،برای نجات بنیاسرائیل از مصر به زور و قدرت متوسل شد و اگر چنین نمیکرد،به یقین نمیتوانست قومش را نجات دهد.با این حال تاکنون هیچکس یافت نشده که آن حضرت را متهم به جاهطلبی و قدرتخواهی کند.
حضرت محمد صلّی الله علیه و آله نیز برای وحدت جوامع پراکنده شبهجزیره عربستان-که به قبایل متعدد تقسیم بودند و اغلب با یکدیگر در حال نزاع و جدال بودند-راه دیگری نداشت،جز اینکه بهعنوان راهنما و سردار آنها قیام کند و از قدرت نظامی استفاده نماید.به هر حال،وضع و رفتار پیامبر طوری بود
1) (1) .تصویر حضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام،ص78.
که بهکلی او را از تهمت جاهطلبی منزه نگاه میداشت. (1)
آقای«ام.ساواری» (2)فرانسوی در کتاب محمد،ستارهای که در مکه درخشید، (3)ضمن رد ادعای جنگطلبی پیامبر،به دفاع از جهاد مسلحانه آن حضرت پرداخته است.ایشان مینویسد:
پیامبر هرگز نمیخواست جنگ کند و تا میتوانست از جنگ دوری میکرد.تنها زمانی رسول خدا به جهاد مسلحانه روی میآورد که:
1.زبان و منطق نیرومند اسلام به علت تعصبهای جاهلانه و خشک مردم سودمند نبود.
2.پیروان او از روشهای سیاسی خود به علت کارشکنی احزاب مخالف-مانند کفار و یهودیان-کاری از پیش نمیبردند.
3.جایی که آبرو و شرافت مسلمانان در خطر میافتاد.
در هر عصر و زمانی دفاع از عقیده و ایمان شایسته و پسندیده است و محمد نیز در راه خدا و برای دفاع از مسلمانان به جهاد میپرداخت و جنگ در این صورت جهاد انسانی است. (4)
«آر.اف.بودلی» (5)در کتاب الرسول،حیاة محمد در دفاع از پیامبر و رد اتهام جنگیطلبی به ایشان مینویسد:
انتقادکنندگان بر محمد ایراد میگیرند که او آتش جنگ را دامن میزند و در اینباره بعضی از تاریخنویسان بسیار قلمفرسایی میکنند؛به خیال اینکه تنها
1) (1) .عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن،ص 156-157(با تلخیص).
2) (2) . M.Savary.
3) (3) .این کتاب از سوی آقای شکیباپور ترجمه و در سالهای 1346 و 1349 در تهران چاپ شده است.
4) (4) .ام.ساواری،محمد ستارهای که در مکه درخشید،ص74؛به نقل از:اسلام از دیدگاه دانشمندان جهان،ص 220(با تلخیص).
5) (5) . R.F Boodli.
محمد این نوع جنگها را بهوجود آورد.این تاریخنویسان فراموش کردهاند که در دنیا سبب اساسی برای جنگها مذاهب و ادیان دیگرند.
(و این اختصاص به اسلام ندارد.)اگر محمد تورات را میخواند،میدید موسی جنگهای مقدسی را به راه انداخته که دو هزار سال قبل از جنگهای محمد برپا شدند.اگر کمی بیشتر تورات را مطالعه میکرد،میدید پادشاهان بنیاسرائیل بیش از او برای دفاع از عقاید خود میجنگیدند،و میدید که عبرانیهای قدیم برای جنگهای دینی خود قوانینی مذهبی گذراندند که هیچ قابل قیاس با قوانین امروز نیست.
محمد تشنه خونریزی نبود.او به اسیر اجازه انتخاب میداد که یا جزیه بدهد و یا اسلام را قبول کند. (1)
خانم«لورا واکسیا واگلیری» (2)ایتالیایی در کتاب پیشرفت سریع اسلام مینویسد:
اگر به پیشگوییها(و سخنان)محمد یا فتوحات مسلمانان صدر اسلامتوجه کنیم،به سهولت خواهیم دید که تهمت تحمیل اسلام با زورشمشیر تا چه اندازه کذب(و بیاساس)است.قرآن میگوید: لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ... ؛ (3)در قبول دین،اکراهی نیست. وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ... ؛ (4)بگو:این حقّ است از سوی پروردگارتان!هر کس میخواهد،ایمان بیاورد(و این حقیقت را پذیرا شود)،و هر کس میخواهد،کافر گردد!
محمد که همیشه این اصول ملکوتی را به کار میبرد،بسیار بردبار بود-
مخصوصاً درباره ادیان توحیدی-و میدانست که با بتپرستان تا چه اندازه مدارا کند.او به خوبی میدانست که بالاخره خداوند در قلب بشر نفوذ خواهد کرد. (1)
دیدگاههای مستشرقان درباره اهداف جهاد در عصر رسول خدا صلّی الله علیه و آله را میتوان چنین دستهبندی کرد:
1.هدف پیامبر از غزوات و سرایا اشباع روحیه جنگ طلبی وغارتگری تازه مسلمانان حجاز بود.
2.هدف وی از این جنگها نجات پیروان خود از فقر و تنگدستی بود.
3.اساسا اسلام دین خشونت است و برای سرکوب پیروان ادیان دیگر و گسترش اسلام جهاد را مطرح کرده است.
4.هدف پیامبر از جنگ انتقام از اهل مکه بود که مسلمانان را از شهر و دیارشان بیرون کرده بودند.
5.اساسا جهاد با هدف دفاع از حیثیت مسلمانان و منافع مادی و معنوی آنان مطرح شد.
این دیدگاهها به شکلی ماهیت جنگهای عصر نبوی و اهداف آن را با رویکرد تاریخی تبیین میکند و چند پرسش کلیتر را پدید میآورد:
الف)چرا قانون جهاد در اسلام وجود دارد؟اصولا اگر اسلام آیینی الهی است،چرا بهجای صلح جنگ را مطرح کرده است؟
1) (1) .لورا واکسیا واگلیری،پیشرفت سریع اسلام،ص17؛به نقل از:اسلام از دیدگاه دانشمندان جهان،ص303.
ب)اهداف جهاد در اسلام چیست؟و تفاوت ماهوی آن با غارتهای بدوی کدام است؟
ج)چرا مسلمانان با استفاده از قانون جهاد به خود اجازه دادهاند اسلام را بر دیگران تحمیل کنند؟در حالی که این قانون با اصل آزادی عقیده مخالف است.
پرسش سوم«رابطه گسترش اسلام با قانون جهاد»را مطرح میکند که از نظر منطقی باید بعد از پرسشهای اول و دوم پاسخ داده شود.از این رو،ابتدا این دو پرسش نخست را از نظرگاه قرآن و سنت پاسخ میدهیم و پاسخ به پرسش سوم را به مجالی دیگر وا میگذاریم.
اظهارات مستشرقان درباره جنگهای عصر نبوی ایرادهای متعددی دارد که در اینجا مهمترین آنها را از نظر میگذرانیم:
خاورشناسان برخلاف واقعیتهای تاریخ و بدون ارائه سند تاریخی،همه جنگهای صدر اسلام را هجومی تلقی کرده و درصدد توجیه اهداف و انگیزه مسلمانان از این جنگها برآمدهاند.افزون بر اینکه این اظهارات با قرآنکریم بهعنوان نقشه راه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به هیچ وجه همخوانی ندارد.در آغاز،ماهیت و اهداف جهاد در اسلام را از نظر قرآن بررسی میکنیم،سپس جنگهای رسول خدا صلّی الله علیه و آله را از زاویه تاریخی مورد مداقه قرار میدهیم.
مطالب مستشرقان درباره اهداف جنگهای پیامبر با قرآنکریم منافات دارد.از
دیدگاه قرآن هدف اصلی جنگهای صدر اسلام دفاع از کیان اسلام و مسلمانان بوده است.
همانطور که شماری از خاورشناسان اعتراف کردند،جهاد در اسلام قانونی است برای دفاع و مسئله دفاع،از ضرورتهای زندگی بشر است.اسلام بهعنوان دین جامع برای بقای خود و پیروانش و نجات انسانهای دربند،موضوع جهاد را مطرح کرده است.قرآنکریم میفرماید:«اگر دفاع نبود،مراکز عبادت و بندگی خداوند ویران میشد». (1)
اسلام بهعنوان مکتبی آسمانی درصدد پدید آوردن زندگی مسالمتآمیز و با شرافت برای همه انسانهاست.به همین روی،اصل نخستین از نظر اسلام صلح است؛امّا اسلام با پذیرش ذلت و ستم مخالف است و بیتفاوتی در برابر حق و باطل را نیز با شرافت انسانی ناسازگار میداند.
از نظر قرآن،جهاد،چه در دفاع از جامعه اسلامی و حقوق مظلومان(جهاد دفاعی)و چه برای تبلیغ و گسترش اسلام(جهاد ابتدایی) (2)دفاع از حقوق
1) (1) . وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَهُدِّمَتْ صَوامِعُ وَ بِیَعٌ وَ صَلَواتٌ وَ مَساجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللّهِ کَثِیراً وَ لَیَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ یَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِیٌّ عَزِیزٌ؛ و اگر خداوند بعضی از مردم را بهوسیله بعضی دیگر دفع نکند،دیرها و صومعهها،و معابد یهود و نصارا و مساجدی که نام خدا در آن بسیار برده میشود،ویران میشود!و خداوند کسانی که او را یاری کنند(و از آیینش دفاع نمایند)یاری میکند؛خداوند قوی و شکستناپذیر است.(حج،آیه40).
2) (2) .دفاع گاهی از ناموس و حقوق شخصی است؛مثل اینکه کسی به منزل انسان جهت غارت و خیانت وارد شود که مبارزه با او واجب است.اگر کسی در این راه کشته شود،شهید است.گاهی دفاع از استقلال و شرافت یک ملت است که بر همه افراد واجب است(به صورت واجب کفایی)از کشور خود دفاع کنند.مورد سوم جایی است که انسانهایی مورد ظلم قرار گرفته باشند که بر مسلمانان دیگر واجب است در حد توان به آنها کمک کنند.مورد چهارم جایی است که حقوق انسانی افراد به خطر افتاده است و عدهای مانع رسیدن پیام اسلام-که منشأ حیات طیب و انسانی است-به آنان هستند.ر.ک:مرتضی مطهری،جهاد،ص 45-55.
انسانیت است؛نه اشباع خودکامگی دنیاخواهان و قدرت طلبان.از اینرو،خداوند در قرآنکریم یازده بار واژه«جهاد»و بیست مورد واژه«قتال»را با عبارت«فی سبیل الله»آورده است.این قید بر این دلالت دارد که جهاد و قتال تنها باید برای خدا باشد و چنین هدفی محال است با خودمحوری،زورگویی،سلطهطلبی و منفعتگرایی سازگار باشد.به همین جهت،از نظر اسلام هر نوع جنگ و ستیزی که با هدف جاهطلبی و به دست آوردن مال و ثروت نامشروع و برای استثمار دیگران باشد،ظلم و ناپسندشمرده شده است.
جنگ با هدف دفع تجاوز و دفاع از حق و حقیقت،از نظر ادیان الهی و ملتهای آزاده و فرهیخته نه تنها مذموم نیست که مورد ستایش است.بدون تردید اگر ملتی به بهانه طرفداری از صلح در برابر متجاوز پایداری نکند،قطعا مورد مذمت عقلای عالم قرار میگیرد.زیرا این کار در واقع ذلت و تسلیم شدن است.
طبق بیان قرآن کریم،در همه ادیان توحیدی این نوع جنگ وجود داشته و تشریع آن به دین اسلام اختصاص ندارد:
وَ کَأَیِّنْ مِنْ نَبِیٍّ قاتَلَ مَعَهُ رِبِّیُّونَ کَثِیرٌ فَما وَهَنُوا لِما أَصابَهُمْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ ما ضَعُفُوا وَ مَا اسْتَکانُوا وَ اللّهُ یُحِبُّ الصّابِرِینَ* وَ ما کانَ قَوْلَهُمْ إِلاّ أَنْ قالُوا رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَ إِسْرافَنا فِی أَمْرِنا وَ ثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَی الْقَوْمِ الْکافِرِینَ* فَآتاهُمُ اللّهُ ثَوابَ الدُّنْیا وَ حُسْنَ ثَوابِ الْآخِرَةِ وَ اللّهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ؛ (1)بسا پیامبرانی که خداپرستان بسیاری همراه ایشان[با دشمنان]
1) (1) .آل عمران،آیات146-148.
کارزار و جهاد کردند و[هیچگاه]از جهت آنچه[از مصایب و مشکلات]به آنان رسید،ناتوان نشدند و از خود ضعف نشان ندادند،و خداوند شکیبایان را دوست دارد.و گفتارشان[در چنان وضعی]جز این نبود که پروردگارا!گناهان و زیادهرویمان را بر ما ببخشای و گامهایمان را استوار دار و ما را در برابر کافران یاری کن.پس خداوند پاداش دنیوی و پاداش نیک اخروی را به آنان داد و خدا نیکوکاران را دوست دارد.
در کتب آسمانی دیگر نیز مبارزه حضرت موسی با فرعونیان و حضرت ابراهیم با نمرودیان مطرح شده و مورد ستایش قرار گرفته است.
عباس عقاد،نویسنده مصری دراینباره مینویسد:
مسلمانان هیچگاه به زور متوسل نشدند،مگر در برابر زوری که منطق آنرا نمیپذیرد.هرگاه به مسلمانان تعرض نشود،از آنان به جای بدی خوبی میبینند؛چنان که مسلمانان در برخورد با دولت حبشه چنین کردند.در جزیرة العرب جنگی میان مسلمانان و قبایل عرب درنگرفت،جز آن که ماهیت دفاعی داشت یا هدفی پیشگیرانه در بین بود.حق شمشیر برابر با حق زندگی است.هر جا اسلام بهدستگرفتن شمشیر را لازم دانسته است،از باب اضطرار و برای حفظ حق در زندگی بوده است....اسلام دو کلمه است:دین و صلح. (1)
دلایل متعددی از قرآنکریم میتوان ارائه کرد که اسلام مسئله جهاد را برای دفاع از حقوق انسانها و کیان اسلام و مسلمانان مطرح کرده است.مهمترین آنها عبارتند از:
1) (1) .عباس محمود،العقاد،حقائق الاسلام و اباطیل خصومه،ص14.
قرآنکریم تقویت نیروهای نظامی و امکانات جنگی را محدود به حدود خاصی کرده است.حد مجاز کسب قدرت،توانمندی برای دفاع از کیان اسلام و مسلمانان است:
وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ وَ آخَرِینَ مِنْ دُونِهِمْ لا تَعْلَمُونَهُمُ اللّهُ یَعْلَمُهُمْ وَ ما تُنْفِقُوا مِنْ شَیْءٍ فِی سَبِیلِ اللّهِ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تُظْلَمُونَ؛ 1 در برابر آنها[دشمنان]آنچه از نیرو میتوانید،آماده سازید[و همچنین]اسبهای ورزیده[برای میدان نبرد]تا با آن دشمن خدا و دشمن خود را بترسانید و[همچنین]گروه دیگری غیر از اینها را که شما نمیشناسید و خدا میشناسد.و هرچه در راه خدا[و تقویت بنیه دفاعی اسلام]انفاق کنید،به شما بازگردانده میشود و به شما ستم نخواهد شد.
طبق این آیه شریفه،هدف نهایی تهیه سلاح و افزایش قدرت جنگی این نیست که حکومت اسلامی یا مسلمانان مردم جهان را نابود کنند و آبادیها و زمینها را به ویرانی بکشانند.همچنین هدف این نیست که سرزمینها و اموال دیگران را تصاحب کنند یا بردگی و استعمار را در جهان گسترش دهند،بلکه هدف این است که با این وسایل دشمن خدا و دشمن خود را بترسانند تا آنان به مال و جان و دین مسلمانان طمع پیدا نکنند. (1)
علامه طباطبایی رحمه الله در تفسیر این آیه شریفه مینویسد:
جمله ...تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ... در مقام بیان تعلیل جمله وَ أَعِدُّوا لَهُمْ... است و معنایش این است که این قوا و امکانات دفاعی را تدارک
1) (2) .تفسیر نمونه،ج7،ص226.
ببینید تا به وسیله آن دشمن خدا و دشمن خود را ترسانیده،از آنان زهر چشم بگیرید. (1)
قرآن کریم در آیات متعددی دستور جهاد با کفار را مقید به کسانی کرده است که با مسلمانان میجنگند:
وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ ؛ (2)[ای مؤمنان!]در راه خدا با کسانی که با شما میجنگند،نبرد کنید و از حد تجاوز نکنید که خدا تعدی کنندگان را دوست نمیدارد.
در این آیه شریفه عبارت«فی سبیل الله»هدف اصلی جنگهای اسلامی راروشن میسازد که جنگ در منطق اسلام هرگز به خاطر انتقامجویی،جاهطلبی،کشورگشایی،بهدست آوردن غنایم و یا اشغال سرزمینهای دیگراننیست.
اسلام همه اینها را محکوم میکند و میگوید:سلاح بهدست گرفتن و به جهاد پرداختن فقط باید در راه خدا و برای گسترش قوانین الهی،بسط توحید و عدالت،دفاع از حق و ریشه کنی ظلم و فساد و تباهی باشد.
همین نکته است که جنگهای اسلامی را از همه جنگهای دیگر جدا میسازد و نیز همین هدف،در تمام ابعاد جنگ اثر میگذارد و کمیت و کیفیت جنگ،نوع سلاح و چگونگی رفتار با اسیران را به رنگ«فی سبیل الله»درمیآورد.
پس قتال در اسلام جنبه دفاع دارد.اسلام میخواهد به وسیله نبرد با کفار از
حق قانونی انسانها دفاع کند. (1)آیه دیگری میفرماید:
فَإِنِ اعْتَزَلُوکُمْ فَلَمْ یُقاتِلُوکُمْ وَ أَلْقَوْا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ فَما جَعَلَ اللّهُ لَکُمْ عَلَیْهِمْ سَبِیلاً ؛ (2)پس اگر از شما کناره گرفته،با شما پیکار ننمودند،(بلکه)صلح را پیشنهاد کردند،خداوند به شما اجازه تعرّض به آنان نمیدهد.
همچنین میفرماید:
وَ إِنْ جَنَحُوا لِلسَّلْمِ فَاجْنَحْ لَها وَ تَوَکَّلْ عَلَی اللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ؛ 3 و اگر به صلح تمایل نشان دهند،تو نیز از در صلح درا و بر خدا تکیه کن که او شنوا و داناست.
از دلایل دفاعی بودن جهاد از منظر قرآن،وجوب همزیستی مسالمتآمیز با اهل کتاب و مشرکان غیرمعاند است.غیرمسلمانان از نظر اسلام به سه گروه تقسیم میشوند:اهل کتاب،مشرکان معاهد و اهل حرب.
اسلام به همزیستی مسالمتآمیز با دو گروه اول توصیه میکند و تنها به پیکار با گروههای معاند و محارب از آنان سفارش میکند.اکثر آیات و روایاتی که مسلمانان را به جنگ میخواند،مربوط به این مورد است.
قرآن کریم میفرماید:
لا یَنْهاکُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِینَ لَمْ یُقاتِلُوکُمْ فِی الدِّینِ وَ لَمْ یُخْرِجُوکُمْ مِنْ دِیارِکُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَیْهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ؛ 4 خدا شما را از نیکیکردن و رعایت عدالت
نسبت به کسانی که در راه دین با شما نجنگیدند و از خانه و دیارتان بیرون نراندند،نهی نمیکند؛چرا که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد.
همانطور که از این آیه استفاده میشود،افراد غیرمسلمان در یک دستهبندی به دو گروه تقسیم میشوند:گروهی که در مقابل مسلمانان ایستادند،به روی آنها شمشیر کشیدند و آنان را از خانه و کاشانهشان به اجبار بیرون کردند و خلاصه دشمنی خود را با اسلام در گفتار و عمل آشکارا نشان دادند.تکلیف مسلمانان این است که هرگونه مراوده با این گروه را قطع و از هرگونه پیوند محبت و دوستی خودداری کنند.مصداق روشن این گروه،مشرکان مکه،بهویژه سران قریش بودند که دستهای رسما دست به این کار زدند و دستهای دیگر نیز آنها را یاری کردند.
اما گروه دیگر،در عین کفر و شرک کاری به مسلمانان نداشتند:نه عداوت میورزیدند،نه با آنها میجنگیدند و نه اقدام به بیرون راندنشان از شهر و دیارشان نمودند.حتی دستهای از آنها پیمان ترک مخاصمه با مسلمانان بسته بودند.نیکیکردن با این دسته و اظهار محبت به آنها بیمانع بود و اگر مسلمانان معاهدهای با آنها بسته بودند میبایست به آن وفا میکردند و در اجرای عدالت میکوشیدند. (1)
اهل کتاب(یهودیان،مسیحیان و زرتشتیان)براساس قراردادی که با حاکم اسلامی میبندند،میتوانند در جامعه اسلامی از امنیت و آرامش اجتماعی بهرهمند باشند،عرض،جان و ناموسشان محفوظ باشد و آزادانه به مراسم مذهبی خود عمل کنند؛چنانکه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله براساس قرارداد با اهل کتاب مدینه زندگی
1) (1) .تفسیر نمونه،ج24،ص33.
توأم با آرامش را برای آنان فراهم آورد و تا زمانی که آنان پایبند به قرارداد بودند،در کنار مسلمانان زندگی مسالمتآمیزی داشته و آزادانه مراسم مذهبی خود را انجام میدادند.
پیامبر با گروههای مختلفی از یهودیان و مسیحیان پیمان صلح امضا کرد.در اینجا با تفکیک گروهها و شیوه قراردادها،به بیان صلحهای پیامبر با اهل کتاب میپردازیم:
نخستین گروهی که با پیامبر قرارداد صلح امضا کردند«یهود انصار»بودند که از نظر نسبی،تابع قبیلههای اوس و خزرج به شمار میرفتند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله در ضمن پیمان عمومی یثرب،این دسته یهودیان را بهعنوان امّتی متحد به مسلمانان معرفی کرد و آنان را در انجام مراسم دینی خود آزاد گذاشت؛البته به شرط آنکه به مسلمانان خیانت نکنند و در دفاع از یثرب همکاری نمایند.
گروه دوم،یهودیان قبیلههای بنی قینقاع،بنی النضیر و بنی قریظه بودند که با رسول خدا صلّی الله علیه و آله عهد بستند که در برابر مصونیت جانی و مالی و حفظ آیین خود،نسبت به مسلمانان بیطرف باشند و دشمن ایشان را یاری نکنند و اگر چنین کردند،بر پیامبر روا باشد که مردانشان را به قتل برساند،فرزندان و زنانشان را به اسارت درآورد و اموالشان را بستاند.البته دیری نپایید که هر سه قبیله یهودی(گروه دوم)پیمانشکنی کرده و هر کدام به گونهای مجازات شدند.
خیبر مستحکمترین منطقه یهودینشین در جزیرة العرب بود که ساکنانش
اندیشه تهاجم به مدینه در سر داشتند (1)و از سوی دیگر،پذیرای گروههایی از همکیشان اخراج شده خود از مدینه بوده،تهدیدی بالقوه برای مسلمانان به حساب میآمدند.
از اینرو،مسلمانان به خیبر حمله کردند و فتح آن در دو مرحله«جنگ»و«صلح»تحقق یافت.خیبر دژهای متعددی را در برمیگرفت و روی هم رفته شامل سه بخش بود:«نطاة»،«شق»و«کتیبة».دو بخش نخست با غلبه نظامی به تصرف مسلمانان درآمد و وقتی نبرد به بخش سوم رسید و یهودیان شکست را نزدیک دیدند،خواستار صلح شدند و پیمان صلح بسته شد. (2)
براساس این صلح،جان خیبریان در امان بود و ایشان از قتل و اسارت مصونیت مییافتند،امّا باید خیبر را ترک میکردند. (3)پس از آن،یهودیان تقاضا کردند که به کار در نخلستانهای خیبر گماشته شوند و پیامبر پذیرفت.
4.صلح با یهود«فدک»که پیش از وقوع هرگونه درگیری تحقق یافت و حضرت پذیرفت آنان در برابر نیمی از محصول آن در آنجا مشغول به کار شوند.
5.معاهده با یهودیان«وادی القری»که با غلبه نظامی به تصرف مسلمانان درآمد و پیامبر نخلستانهای یهودیان را به دست همانان سپرد و آنها را به کار در آنجا گماشت. (4)
6.صلحهایی که پیامبر با اهل کتاب در برابر جزیه بست که بهطور خلاصه عبارتند از:صلح با اهالی تبوک،مسیحیان ایله،یهودیان«أذرُح»و«جرباء»،
یهودیان«مقنا»،مسیحیان دومة الجندل،یهودیان تیما،مسیحیان نجران و زرتشتیان بحرین،هجر و عمان.
این معاهدهها پس از نزول آیه بیست و نهم سوره توبه که جزیه (1)را بر اهلکتاب لازم میشمارد،صورت گرفته است. (2)بنابراین،اهل کتاب تا زمانی کهبه پیمان خویش وفادار باشند و بر ضد نظام اسلامی و مسلمانان توطئه نکنند،در پناه حکومت اسلامی در امنیت به سر میبرند و از آزادی مذهبیبرخوردارند.اعتقاد به حقانیت دین اسلام هرگز به معنای دشمنی و ستیز با آنان نیست.
بتپرستان و مشرکان نیز براساس قراردادی که با حاکم اسلامی میبندند،میتوانند در پناه حکومت اسلامی زندگی مسالمتآمیزی داشته و تا زمانی که به پیمان خویش وفادار باشند،اسلام به رعایت حقوق آنان سفارش میکند؛چنانکه خداوند متعال پس از اعلام برائت از مشرکان میفرماید:
إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِکِینَ ثُمَّ لَمْ یَنْقُصُوکُمْ شَیْئاً وَ لَمْ یُظاهِرُوا عَلَیْکُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَیْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلی مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ؛ (3)مگر کسانی از مشرکان که با آنان عهد بستید و چیزی از آن را در حق شما فروگذار نکردند و احدی را بر ضد شما
1) (1) .جزیه نوعی مالیات سالانه است که از سوی حاکم اسلامی بر اهل کتاب مقرر میشود.پرداخت این مالیات ویژه،در برابر آن است که ایشان در پناه حکومت اسلامی زندگی میکنند و در امنیت به سر میبرند و از پرداخت زکات و خمس معافند.
2) (2) .طبرسی،مجمع البیان،ج12،ص62؛ قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ .
3) (3) .توبه،آیه4.
تقویت ننمودند؛عهد و پیمان آنها را تا پایان مدتشان محترم بشمرید؛زیرا خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.
سپس در چند آیه بعد میفرماید:
کَیْفَ یَکُونُ لِلْمُشْرِکِینَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاَّ الَّذِینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقِیمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقِینَ ؛ (1)چگونه برای مشرکان پیمانی نزد خدا و رسول او خواهد بود!(درحالیکه آنها همواره آماده شکستن پیمانشانند.)تا زمانی که در برابر شما وفادار باشند،شما نیز وفاداری کنید که خداوند پرهیزگاران را دوست دارد.
پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله نیز در موارد متعددی با مشرکان پیمان ترک دشمنی و همزیستی مسالمتآمیز امضا کرد:
1.صلح با«بنی ضمرة»و«بنی مدلج»:در دومین سال حاکمیت اسلام در یثرب،در دو مورد جداگانه،با تعقیب کاروان تجاری قریش از سوی مسلمانان،این فرصت فراهم شد تا پیامبر با این دو خاندان از مشرکان پیمان«ترک دشمنی»منعقد سازد و روابط خود را براساس گونهای صلح پایه گذارد. (2)
2.صلح حدیبیه:در سال ششم هجری،مسلمانان به قصد انجام حج،از مدینه راهی مکّه شدند.در برابر،قریشیان بر آن شدند که از ورود ایشان به مکّه جلوگیری کنند و به همین منظور،سواره نظامی را به رویارویی گسیل داشتند.از اینرو،کاروان مسلمانان در منطقه«حدیبیه»متوقف شد.
در این هنگام،پرهیز رسول خدا صلّی الله علیه و آله از جنگ و سپس وقوع یک رشته از میانجیگریها سبب شد آتش نبردی هولناک فرونشیند و قرارداد صلحی بین
پیامبراسلام صلّی الله علیه و آله و مشرکان بسته شود.پس از بیست و دو ماه از برقراری صلح،مشرکان با نقض یکی از موارد صلحنامه،یعنی شبیخون بر ضد همپیمانان پیامبر صلّی الله علیه و آله(قبیله خزاعه)موجب شدند مسلمانان به فرمان رسول خدا صلّی الله علیه و آله مکّه را فتح نمایند و به حاکمیت مشرکان در آن شهر پایان بخشند. (1)
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در مورد رعایت حقوق گروههایی که با مسلمانان عهد و پیمانی دارند،فرمود:
«اَلا مَنْ ظَلَمَ مُعاهِداً اوْ انْتَقَصَهُ اوْ کَلَّفَهُ فَوقَ طاقَتِهِ اوْ اخَذَ مِنْهُ شَیئاً بِغیرِ طیبِ نَفْسِهِ فَاَنَا حَجیجُهُ یومَ الْقِیامَةِ»؛آگاه باشید!کسی که به فرد معاهدی که در پیمان با مسلمانان است ظلم کرده یا ضرری به او بزند یا او را به کاری وادارد که فوق توان اوست و یا چیزی را بدون رضایت از وی بگیرد،روز قیامت بازخواست کننده او خواهم بود.
بنابراین،از منظر اسلام حتی مشرکان بتپرست اگر با نظام دینی و مسلمانان دشمنی نکنند،میتوانند در پناه حکومت اسلامی زندگی آرامی داشته باشند.
از آنچه گذشت،روشن شد جنگ در اسلام برنامهای دفاعی بوده،در موارد خاصی مجاز است.در اینجا مواردی که اسلام جنگ را مشروع دانسته است،مرور میکنیم.
بهطور کلی در هفت مورد جنگ در اسلام مشروع شناخته شده است:
از نظر اسلام دفاع واجب است و دفاع گاهی از ناموس،اموال
1) (1) .در مورد صلحهای پیامبر ر.ک:مجله معرفت،ش40،مقاله صلحهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله،حامد منتظری.
و حقوق شخصی است؛مثل اینکه کسی برای غارت و خیانت وارد منزل دیگری شود که مبارزه با او واجب است.و گاهی دفاع از استقلال و شرافت یک ملت است که بر همه افراد واجب است(به صورت واجب کفایی)از کشور خود دفاع کنند. (1)
أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ ؛ (2)به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده،اجازه جهاد داده شده است؛چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند؛و خدا بر یاری آنها تواناست.
عدهای از مشرکان و اهل کتاب که حاضر به مصالحه و پیمان نیستند و هر قراردادی را که در جهت برقراری صلح و آرامش در جامعه اسلامی است،رد میکنند و در برابر نظام اسلامی و گسترش آموزههای اسلام مقاومت مینمایند،محاربند و جنگ با آنان مشروع است.
خداوند متعال میفرماید:
وَ قاتِلُوا فِی سَبِیلِ اللّهِ الَّذِینَ یُقاتِلُونَکُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ* وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أَخْرِجُوهُمْ مِنْ حَیْثُ أَخْرَجُوکُمْ وَ الْفِتْنَةُ أَشَدُّ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا تُقاتِلُوهُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ حَتّی یُقاتِلُوکُمْ فِیهِ فَإِنْ قاتَلُوکُمْ فَاقْتُلُوهُمْ کَذلِکَ جَزاءُ الْکافِرِینَ ؛ (3)با کسانی که به جنگ و دشمنی با شما برخیزند،در راه خدا جهاد و پیکار کنید،ولی ستم و تجاوز نکنید که خدا ستمکاران را دوست ندارد.هرجا آنها را یافتید،به قتل برسانید و همانطور که شما را از شهرهایتان بیرون کردند،شما نیز آنها را از شهرهایشان بیرون برانید و[بدانید]فتنههایی که آنها میکنند،فسادانگیزتر و سختتر از جنگ و کشتار است.
اکثر آیاتی که بهطور مطلق دستور جنگ با اهل کتاب،مشرکان و کفار میدهد نیز به اهل عناد و محاربان از آنان حمل میشود؛همانند آیات36و 123و29سوره توبه و52 سوره فرقان.
خداوند در قرآنکریم به اهل ایمان فرمان میدهد در صورتی که منافقان از نفاق و فتنهگری دست برندارند،با آنان بجنگید:
سَتَجِدُونَ آخَرِینَ یُرِیدُونَ أَنْ یَأْمَنُوکُمْ وَ یَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ کُلَّما رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیها فَإِنْ لَمْ یَعْتَزِلُوکُمْ وَ یُلْقُوا إِلَیْکُمُ السَّلَمَ وَ یَکُفُّوا أَیْدِیَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَیْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِکُمْ جَعَلْنا لَکُمْ عَلَیْهِمْ سُلْطاناً مُبِیناً ؛ (1)بهزودی جمعیت دیگری را مییابید که میخواهند هم از ناحیه شما در امان باشند و هم از ناحیه قوم خودشان(که مشرکند.ازاینرو نزد شما ادّعای ایمان میکنند،ولی)هر زمان آنان را به سوی فتنه(و بتپرستی)بازگردانند،با سر در آن فرو میروند!اگر از درگیری با شما کنار نرفتند و پیشنهاد صلح نکردند و دست از شما نکشیدند،آنها را هر جا یافتید،اسیر کنید(یا)به قتل برسانید!آنها کسانی هستند که ما برای شما تسلّط آشکاری برایشان قرار دادهایم.
این دسته از منافقان کسانی هستند که میخواهند برای حفظ منافع خود،در میان مسلمانان و مشرکان آزادی عمل داشته باشند و برای تأمین این نظر راه خیانت و نیرنگ پیش گرفته،با هر دو دسته اظهار همکاری و همفکری میکنند.به همین دلیل،هنگامی که میدان فتنهجویی و بتپرستی پیش آید،همه برنامههای آنها وارونه میشود و با سر در آن فرو میروند! کُلَّما رُدُّوا إِلَی الْفِتْنَةِ أُرْکِسُوا فِیها ازاینرو خداوند به مسلمانان دستور داده است که هرجا آنان
1) (1) .نساء،آیه91.
را بیابند،اسیر کنند و در صورت مقاومت به قتل برسانند. (1)
خداوند جنگ با افراد پیمان شکن از مشرکان را مجاز میداند:
وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ* أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ* قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ* وَ یُذْهِبْ غَیْظَ قُلُوبِهِمْ وَ یَتُوبُ اللّهُ عَلی مَنْ یَشاءُ وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ ؛ (2)و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند و آیین شما را مورد طعن قرار دهند،با پیشوایان کفر پیکار کنید؛چرا که آنها پیمانی ندارند،شاید دست بردارند.آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و تصمیم به اخراج پیامبر گرفتند،پیکار نمیکنید؟در حالی که آنها نخستین بار(پیکار با شما را)آغاز کردند.آیا از آنها میترسید؟با اینکه خداوند سزاوارتر است که از او بترسید،اگر مؤمن هستید.با آنها پیکار کنید که خداوند آنانرا به دست شما مجازات میکند و رسوایشان میسازد و سینه گروهی از مؤمنان را شفا میبخشد(و بر قلب آنها مرهم مینهد)و خشم دلهای آنها را از میان میبرد و خدا توبه هر کس را بخواهد(و شایسته بداند)میپذیرد و خداوند عالم و حکیم است.
دفع آشوبها و سرکوب یاغیگریهای داخلی نیز از موارد دیگری است که اسلام جنگ را بهعنوان آن مجاز میشمارد:
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَی الْأُخْری فَقاتِلُوا الَّتِی تَبْغِی حَتّی تَفِیءَ إِلی أَمْرِ اللّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَیْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ
یُحِبُّ الْمُقْسِطِینَ ؛ (1)هر گاه دو گروه از مؤمنان با هم به نزاع و جنگ پردازند،در میان آنها صلح برقرار سازید و اگر یکی از آنها به دیگری تجاوز کند،با دسته ظالم پیکار کنید تا به فرمان خدا بازگردد.هرگاه بازگشت(و زمینه صلح فراهم شد)در میان آن دو طبق عدالت،صلح برقرار سازید و عدالت پیشه کنید که خداوند عدالتپیشگان را دوست دارد.
قرآن برای رهایی انسانهای تحت ظلم به مسلمانان دستورداده است با ستمگران مبارزه کنند:
وَ ما لَکُمْ لا تُقاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْیَةِ الظّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ وَلِیًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْکَ نَصِیراً ؛ (2)چرا در راه خدا و راه مردان و زنانی که(به دست ستمگران)تضعیف شدهاند،پیکار نمیکنید؟همان افراد(ستمدیدهای)که میگویند:خدایا!ما را از این شهر(مکه)که اهلش ستمگرند،بیرون ببر و برای ما از طرف خود سرپرست قرار بده و برای ما از سوی خود یار و یاوری تعیین فرما.
جهاد ابتدایی از مسلّمات فقه اسلامی است و در اصل آن اختلافی بین شیعه و سنی وجود ندارد. (3)برخی بهخاطر جو پدیدآمده از ناحیه لیبرالها جهاد ابتدایی را منکر شدهاند. (4)
1) (1) .حجرات،آیه9.
2) (2) .نساء،آیه75.
3) (3) .مصباح یزدی،جهاد در قرآن،ص139.
4) (4) .آقای صالحی نجف آبادی در کتاب جهاد در قرآن سعی کرده است جهاد ابتدایی را انکار کند تا به زعم خود چهره اسلام را از خشونت بزداید؛در صورتی که اگر به دلایل جنگ ابتدایی توجه شود،خشونتی دامن اسلام را نمیگیرد؛ر.ک:صالحی نجف آبادی،جهاد در قرآن،ص15-27.
قرآن کریم میفرماید:
وَ قاتِلُوهُمْ حَتّی لا تَکُونَ فِتْنَةٌ وَ یَکُونَ الدِّینُ لِلّهِ فَإِنِ انْتَهَوْا فَلا عُدْوانَ إِلاّ عَلَی الظّالِمِینَ ؛ (1)و با آنها پیکار کنید تا فتنه(و بتپرستی و سلب آزادی از مردم)باقی نماند و دین مخصوص خدا گردد.پس اگر(از روش نادرست خود)دست برداشتند،(کاری با آنها نداشته باشید.زیرا)تعدّی جز بر ستمکاران روا نیست.
اندیشمندان مسلمان به دو شکل جهاد ابتدایی را تبیین کردهاند:
1.تنها حق اصیل و ذاتی در عالم،حق خداست؛آن سان که سایر حقوق در پرتو این حق معنی مییابد.خداوند مالک حقیقی همه موجودات و از جمله انسان است و تمام مخلوقات همه هستی خود را وامدار اویند.این رابطه مالکیت میان خداوند از یکسو و سایر موجودات از سوی دیگر،ایجاب میکند که تمامی هستی طبق خواست و اراده خدا به چرخش و گردش درآید. (2)
در مورد جامعه انسانی هم اقتضای حق این است که در سراسر جوامع بشری تنها خدا پرستش شود و دین او حاکم و سخنش برتر باشد: وَ کَلِمَةُ اللّهِ هِیَ الْعُلْیا ؛ (3)کلمه خداست که برتر است.
البته مقصود از برافتادن کفر و شرک این نیست که همه انسانها مسلمان و
موحد شوند؛چرا که با جبر و زور نمیشود در دلها نفوذ کرد: لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ... ، (1)بلکه منظور این است که نظام حاکم بر جهان،الهی و توحیدی باشد،حاکمیت از آنِ خدا گردد و موانع گسترش عبودیت برداشته شود.
2.جهاد ابتدایی دفاع از حقوق انسانی انسانهاست.با توجه به اینکه اسلام،توحید و دین حق را امری فطری (2)و فلسفه آفرینش انسان را عبودیت پروردگار میداند، (3)پذیرش دین الهی را زمینه حیات طیبه بشری میشناسد (4)و نادیده گرفتن پیامهای توحیدی را باعث سقوط انسان به حیوانیت میشمارد، (5)بهطور طبیعی توحید و دین کامل را حقی انسانی قلمداد میکند و دفاع از آن را کمتر از دیگر حقوق انسان نمیداند.بنابراین،جهاد ابتدایی در حقیقت دفاع از حقوق انسانی بهشمار میآید و مانند دفاعهای دیگر مشروع و مجاز است.بر این اساس،اسلام به خود حق میدهد که با تمام مظاهر شرک و عوامل بیدینی و بیاعتقادی بشر مبارزه کند و خود را مجاز میداند با هر چیز یا هر کس که در اغوا کردن مردم و گرایش آنها به سوی شرک و باطل نقش دارد یا جلو نشر و نفوذ دین حق را میگیرد،مبارزه نماید.در همین راستا بتشکنی پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله و حضرت ابراهیم علیه السّلام و یا جنگ پیامبر اسلام با سران شرک در مکه،به راحتی قابل توجیه است.مسامحه اسلام در این زمینه به معنای کوتاهی در دفاع از مهمترین حق انسانی است. (6)
گفتنی است ماهیت جهاد ابتدایی با مشرکان را دفاع از حق خداوند بدانیم یا دفاع از حق انسانی انسانها،هرگز به معنای تحمیل عقیده نخواهد بود،بلکه به معنای بازداشتن مشرکان و کفار از مزاحمت،توطئه آفرینی،فتنهگری و مانع تراشی بر سر راه دعوت و نشر توحید و فراهم کردن زمینه برای پرستش خدای یگانه است.شهید مطهری در این رابطه میگوید:
ما حتی اگر توحید را از حقوق انسانی بدانیم،باز نمیتوانیم با ملت دیگر بجنگیم برای تحمیل عقیده توحید؛چون خودش فی حد ذاته تحمیلپذیر نیست; زیرا ایمان یعنی اعتقاد و گرایش؛ایمان یعنی مجذوب شدن به یک فکر و مجذوب شدن،دو رکن دارد:یک رکنش جنبه علمی مطلب است که فکر و عقل انسان بپذیرد،یک رکن دیگر جنبه احساساتی آن است که دل انسان گرایش داشته باشد و هیچ کدامش در قلمرو زور نیست.نه جنبه فکریاش; زیرا فکر تابع منطق است.جنبه گرایش و احساساتی هم همین جور است.بله،یک چیز دیگر هست و آن این است که اگر ما توحید را جزء حقوق انسانها دانستیم،ممکن است اگر مصلحت انسانیت ایجاب بکند،ما با قومی مشرک بتوانیم بجنگیم.نه به خاطر اینکه توحید را به آنها تحمیل کنیم،بلکه به این خاطر که ریشه فساد را اساسا بکنیم.ریشهکن کردن مبدأ عقیده شرک با زور یک مطلب است و تحمیل عقیده توحید مطلب دیگر.... (1)
از آنچه گذشت،روشن شد اهدافی که مستشرقان برای جنگهای مسلمانان صدر اسلام مطرح کردهاند،اساسا با مبانی فکری مسلمانان منافات دارد و نمیتواند درست باشد.از نظر اسلام هر نوع جنگ و ستیزی که با هدف جاهطلبی و به دست آوردن مال و ثروت نامشروع و استثمار دیگران باشد،ظلم تلقی شده و حرام است.
1) (1) .همان،ص 50-55.
خاورشناسان برخلاف واقعیتها و بدون ارائه سند تاریخی،همه جنگهای صدر اسلام را هجومی گرفته و درصدد توجیه اهداف و انگیزه مسلمانان از این جنگها برآمدهاند.بر اساس اسناد تاریخی،اکثر جنگهای عصر نبوی با انگیزه دفاع از هستی مسلمانان انجام گرفته و جنگهای هجومی آنان نیز اهداف روشن و منطقی داشته که به داوری هر انسان منصفی قابلقبول است.آمار کشته شدگان مسلمانان و کفار در جنگهای زمان پیامبر نشان میدهد توصیفی که مستشرقان از رسول خدا صلّی الله علیه و آله و جنگهای عصر آن حضرت دارند،با واقعیتهای تاریخی فاصله بسیاری دارد.شمار کشتگان براساس منابع مختلف تاریخی از این قرار است:
اگر بیشترین آمار را برگزینیم،تعداد کشتگان دو طرف در طول ده سال به 1724 نفر میرسد.هر انسان واقعنگر و منصفی تأیید میکند که اگر مسلمانان با اهداف ادعا شده مستشرقان میجنگیدند،میبایست دهها برابر این افراد کشته میشد.
در درس بعد،بر اساس مدارک تاریخی اهداف و انگیزه جنگهای عصرپیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله را بررسی میکنیم.
پس از بررسی غزوات و سرایای صدر اسلام،در جمعبندی کلی،میتوان جنگهای عصر نبوی را به چهار دسته تقسیم نمود:دفاعی،تهاجمی،پیشگیرانه(دفاع در قالب تهاجم)و جنگ به دلیل خیانت یا پیمانشکنی طرف مقابل.بدیهی است که هر یک از این جنگها با علل و اهداف خاصی صورت گرفته است،که هر کدام را به اقتضای شرایط و موقعیت آن به بررسی خواهیم گذاشت.
غزوات و سرایایی که در برابر تهاجم اعراب و مشرکان مکه و دیگر نقاط عربستان صورت گرفته است،نبردهایی هستند که مسلمانان در وقوع آن نقشی نداشتهاند،بلکه در این جنگها صرفاً به دفاع از خود پرداختهاند.این دسته از جنگها عبارتند از:غزوات بدر اولی،سویق،احد،احزاب و غابه و سریههای
«کرز بن جابر»و«عبیدة بن حارث».طبق گزارشهای تاریخی،در همه این جنگها مسلمانان مورد هجوم قرار گرفته و در برابر حمله مشرکان از خود دفاع کردهاند.
بدر اولی در پی حمله به گلههای مدینه صورت گرفت. (1)غزوه سویق بهدنبال حمله ابوسفیان به مدینه رخ داد. (2)غزوه احُد را قریش به خاطر انتقام کشتگان خود در بدر به راه انداخت. (3)در جنگ احزاب نیز هجوم قریش با همراهی همه مخالفان داخلی به مدینه روی داد. (4)حمله به شتران شیری پیامبر در«غابه»نیز علت وقوع غزوهای به همین نام بود. (5)همچنین دو سریه کرز بن جابر (6)و عبیدة بن حارث (7)از این دستهاند که طبق گزارش منابع تاریخی،مسلمانان مورد هجوم قرار گرفته و از خود دفاع کردهاند.
قریب به اتفاق جنگهایی که آغازگر آن مسلمانان بودند،حمله به کاروانهای تجاری قریش است.از مجموع یازده جنگی که از سوی مسلمانان بر ضد مشرکان آغاز شد،نُه حمله به منظور دستیابی به کاروانهای تجاری قریش بوده
1) (1) .المغازی،ج1،ص12؛السیرة النبویة،ج1،ص601؛الطبقات الکبری،ج2،ص6.
2) (2) .المغازی،ج1،ص181؛السیرة النبویة،ج2،ص44؛الطبقات الکبری،ج2،ص22.
3) (3) .المغازی،ج1،ص199؛السیرة النبویة،ج2،ص60؛الطبقات الکبری،ج2،ص28.
4) (4) .المغازی،ج1،ص440؛السیرة النبویة،ج2،ص214؛الطبقات الکبری،ج2،ص50.
5) (5) .المغازی،ج2،ص537؛السیرة النبویة،ج2،ص281؛الطبقات الکبری،ج2،ص61.
6) (6) .المغازی،ج2،ص568؛السیرة النبویة،ج2،ص640؛الطبقات الکبری،ج2،ص71.
7) (7) .المغازی،ج1،ص10؛السیرة النبویة،ج1،ص591؛الطبقات الکبری،ج2،ص4.
است که شامل چهار غزوه ابواء، (1)بواط، (2)ذوالعشیره (3)و بدر، (4)و پنج سریه به فرماندهی حمزه بن عبدالمطلب، (5)سعد بن ابی وقاص (6)و زید بن حارثه(در قرده (7)و عیص) (8)و سریه بنی عبس. (9)
دو حمله نظامی دیگر نیز وجود دارد:غزوهای با نام«فُرع» (10)که در حقیقت هدف اصلی از وقوع آن معلوم نیست (11)و نیز سریهای به فرماندهی عبدالله بن جحش که مورخان در علت وقوع آن اختلاف نظر دارند.نظر به اهمیت چگونگی وقوع این سریه،در ادامه به بررسی آن خواهیم پرداخت.از آنجا که اکثر حملات مسلمانان به کاروان تجاری مشرکان بوده است،در ادامه به دلایل و انگیزههای مسلمانان از این حملهها میپردازیم.
1) (1) .نام دیگر این غزوه«ودان»است.برخی این حرکت نظامی را به منظور انعقاد پیمان با قبیله بنی ضمره قلمداد کردهاند.برای اطلاع بیشتر ر.ک:المغازی،ج1،ص11؛السیرة النبویة،ج1،ص591؛الطبقات الکبری،ج2،ص5.
2) (2) .المغازی،ج1،ص12؛السیرة النبویة،ج1،ص598؛الطبقات الکبری،ج2،ص5.
3) (3) .المغازی،ج1،ص12؛السیرة النبویة،ج1،ص598؛الطبقات الکبری،ج2،ص6.
4) (4) .المغازی،ج1،ص19؛السیرة النبویة،ج1،ص606؛الطبقات الکبری،ج2،ص8.
5) (5) .المغازی،ج1،ص9؛السیرة النبویة،ج1،ص595؛أنساب الأشراف،ج1،ص371.
6) (6) .المغازی،ج1،ص11؛السیرة النبویة،ج1،ص600؛الطبقات الکبری،ج2،ص4.
7) (7) .المغازی،ج1،ص197؛السیرة النبویة،ج2،ص50؛الطبقات الکبری،ج2،ص27.
8) (8) .المغازی،ج2،ص553؛الطبقات الکبری،ج2،ص66؛أنساب الأشراف،ج1،ص377.
9) (9) .الطبقاتالکبری،ج1،ص225؛ابن عساکر،تاریخ مدینة دمشق،ج49،ص359؛الصالحی،سبل الهدی،ج6،ص375.
10) (10) .المغازی،ج1،ص196؛السیرة النبویة،ج2،ص46؛الطبقات الکبری،ج2،ص27.
11) (11) .هر چند نمیشود در مورد هدف این سریه بهطور قطع داوری کرد،امّا شاید با توجه به قرائن بتوان گفت تهاجمی است.
درباره علل و انگیزههای حمله مسلمانان به کاروانهای تجاری مشرکان مکه و اینکه چه عواملی باعث شد آنان این حملهها را در دستور کار قرار دهند،مباحثی مطرح است که در ادامه خواهد آمد.در اینجا به بررسی سه علت عمده در اینباره میپردازیم.
از آنجا که مشرکان اموال مسلمانان را در مکه فقط به دلیل مسلمان شدن ایشان به زور تصاحب و ضبط کرده بودند،میتوان گفت:حمله به کاروانهای قریش برای جبران این خسارتها بوده است.برای نمونه:زمانی که«صهیب بن سنان»قصد داشت از مکه به مدینه هجرت کند،مشرکان قریش به او گفتند:«تو در شرایطی به این شهر وارد شدی و نزد ما آمدی که فقیر و حقیر بودی؛در شهر ما دارای مال و ثروت شدی و به موقعیت کنونی رسیدی.حال میخواهی اموالی را که در این شهر به دست آوردهای،همراه خود از این شهر بیرون ببری؟!به خدا سوگند که چنین چیزی میسّر نخواهد شد!»صهیب به مشرکان گفت:«اگر من مالم را برای شما بگذارم و بروم،مرا رها خواهید کرد؟»مشرکین پاسخ مثبت دادند و صهیب اموال و ثروت خود را برای آنان بر جای گذاشت و به مدینه هجرت کرد. (1)نیز هنگامی که بنیجحش از مکه به مدینه هجرت کردند،ابوسفیان خانههای خالی آنان را که بر در آن قفل زده بودند،به زور تصاحب کرد و به شخصی به نام«عمرو بن علقمه»فروخت. (2)
این رفتارها نشان میدهد که کفار قریش برای رسیدن به هدف خود-که نابودی اسلام و مسلمانان بود-از هیچ کوششی،مشروع یا غیرمشروع،فروگذار نکردند.در این حال نباید از مسلمانان انتظار داشت که برای به دست آوردن حق خود دست به اقدامی نزده،آن را از مشرکان بازپسنگیرند.ماجراهایی از قبیل ضبط اموال مسلمانان و شکنجه شدید آنان از سوی کفار قریش،به مسلمانان برای استرداد حقوق از دست رفته خود اطمینان بیشتری میداد.
انگیزه دیگری که به حملات مسلمانان به کاروانهای قریش مشروعیت میبخشید،تضعیف نیروی نظامی آنان بود که همواره به مسلمانان تعرض میکردند و در طول سیزده سال حضور مسلمانان در مکه از هیچ توطئه و آزاری دریغ نداشتند.از عوامل اصلی حمله ابتدایی مسلمانان به مشرکان،زمینگیرکردن قریش و بازداشتن آنان از تجاوز به مدینه است که این را میتوان استراتژی مهم مسلمانان دانست.«قریش برای تجارت خود با سرزمین شام،اهمیت خاصی قایل بودند.کاروانهای تجارتی قریش،هنگام حرکت به سوی سرزمین شام،مسیری را طی میکردند که از میان دشتهایی درون کوههای رضوا از میان مدینه و دریا میگذشت.گذر کاروانها از نزدیکی مدینه بود؛طوری که پیامبر میتوانست بر کاروانهای قریش شبیخون زده و تکیهگاه عمده مادی آنان را که به آن اعتماد مینمودند،مورد تهدید قرار دهد.بنابراین منطقی به نظر میرسید که رسول خدا صلّی الله علیه و آله فعالیت خویش را علیه این راه متمرکز نماید». (1)
1) (1) .دولت رسول خدا صلّی الله علیه و آله،ص202.
این مانورها موجب تحکیم رهبری پیامبر و افزایش قدرت حکومت اسلامی میشد.این اقدامهای نظامی به مشرکان فهماند که پیامبر اینک از چنان قدرتی برخوردار است که میتواند منافع قریش را حتی در نزدیکترین نقاط مکه به خطر اندازد.از آن پس،راه تجاری مکه-شام امنیت نداشت و کاروانهای قریش بدون همراه داشتن شمار فراوانی نیروی نظامی امکان رفت و آمد نمییافت. (1)ازاینرو یکی از علل حمله مسلمانان به کاروانهای قریش را میتوان سلب فتنهانگیزی از جانب مشرکان مکه دانست.
موضوع مهم دیگر آنکه در حقیقت عامل اصلی درگیری مدینه و مکه،مشرکان مکه بودند.مسلمانان در مدینه انسجامی یافته بودند و طبیعی بود که در این شرایط قریش نمیتوانست همچون گذشته با آنان برخورد کند.چون مسلمانان اینک دارای تشکیلات حکومتی بودند و در صورت عدم برخورد با آنان،این مسئله به صورت معضلی بزرگ برای مکیان درمیآمد.ازاینرو تحرکات قریش برضد مسلمانان مدینه آغاز شد.«در آغاز سال دوم هجرت،قریش به تدریج خود را برای حرکتهای ایذایی،تهدید امنیت مدینه و در نهایت هجوم به مسلمین آماده کردند.پیامبر که همواره انتظار چنین تحرکاتی را داشت،هوشیارتر از آن بود که قریش او را غافلگیر کند.به همین دلیل در فاصلههای زمانی معین به گروههای نظامی و اطلاعاتی با هدفهای مشخص مأموریت میداد تا ضمن کسب اطلاعات نظامی و خنثی کردن تحرکات محدود قریش،امنیت مکیان را برهم زنند». (2)
برای نمونه:ابوسفیان در هشتمین ماه هجرت،همراه شماری از مشرکان مکه به قصد رویارویی با مسلمانان از این شهر بیرون رفت آنان در«رابغ»با مسلمانان روبهرو شدند که این رویارویی بدون درگیری خاتمه یافت. (1)
از سوی دیگر،از نخستین ماههای سال اول هجرت،قریش برای تحریک بدویان حجاز بر ضد مدینه تلاشهایی را آغاز کردند.عوامل متعددی باعث میشد که بدویان با تحریکات قریش همراه شوند و به آنها پاسخ مساعد دهند.نفوذ قبیلهای و سیاسی و نظامی قریش،تضادهای اعتقادی بدویان با مسلمین و علاقه به غارت مدینه،از جمله عوامل تمایل بدویان به مشارکت با قریش در حرکتهای ایذایی یا اقدامات نظامی مستقل بر ضد مسلمین بود.سیاست قریش برای تحمیل ناامنی به دولت مدینه نمیبایست بدون پاسخ میماند؛چه در این صورت:
-به ضعف و ناتوانی حکومت مدینه تفسیر میشد و بر گستاخی قریش میافزود.
-باعث ناامنی در مدینه میشد و روحیه مسلمین و همپیمانان آنان را تضعیف میکرد.
-به همبستگی فزونتر بدویان و قریش میانجامید. (2)
لذا بهجا و طبیعی بود که شخص رسول اکرم صلّی الله علیه و آله و مسلمانان برای برخورد با متجاوزان مکه چارهای بیندیشند.یکی از این چارهاندیشیها برخورد نظامی با قریش بود که فکر حمله به مدینه را تا حدودی از سر آنان بیرون میبرد.در این جهت پیامبر اکرم اقداماتی انجام داد.
از وقایع تاریخی،حمله عبدالله بن جحش به کاروان تجاری قریش و کشتن افرادی از آنان است.در اینجا ابتدا درباره این سریه نکاتی را یادآور میشویم.
این سریه در رجب سال دوم هجری،به فرماندهی عبدالله بن جحش صورت گرفت.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله نامهای به عبدالله داد و از او خواست حرکت کرده،پس از دو روز نامه را باز کند و به آن عمل نماید.رسول خدا صلّی الله علیه و آله در این نامه یادآور شده بود که عبدالله بن جحش حق ندارد یاران خود را به انجام مفاد نامه مجبور نماید.عبدالله حرکت خود را از مدینه آغاز کرد و پس از دو روز،نامه را گشود و مأموریت خود را دریافت.او باید در مکانی به نام«نخله»مستقر میشد.
در مورد علت وقوع این سریه اختلافاتی پیش آمده است.واقدی معتقد است پیامبر،عبدالله را به منظور کمین کردن در مسیر کاروان قریش اعزام نموده است.ابن سعد نیز همچون واقدی،زیرنظرگرفتن کاروان قریش را پذیرفته است؛اما ابن هشام نظری دیگر دارد.او بر این باور است که ارسال اخبار و تحرکات قریش هدف از اعزام عبدالله بوده است.یعقوبی و طبری نیز سخنی همچون ابن هشام در کتابهای خود ابراز کردهاند.
به هر روی،عبدالله بن جحش و یارانش به سوی نخله حرکت کردند.در این هنگام،کاروانی از قریش در حال گذر از این منطقه به سوی مکه بود.مسلمانان برای حمله به کاروان به مشورت نشستند و با اینکه در ماه حرام به سر میبردند،تصمیم به حمله گرفتند.آنان کاروان را به تصرف خود درآوردند و برخی از افراد آن را کشتند و برخی را به اسارت گرفتند.عبدالله غنایم به دست آمده را در میان افرادش تقسیم کرد و با اسرا و باقیمانده اموال به مدینه بازگشت.آنها ماجرا را برای پیامبر بازگفتند و اموال را به ایشان تحویل دادند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله به اموال
توجهی نکرد و فرمود:«من به شما دستور ندادم که در ماه حرام جنگ کنید!» (1)
این ماجرا موجب سرزنش مسلمانان از سوی قریش شد.قریش میگفتند که محمد و یارانش احترام ماه حرام را شکستند و در آن به جنگ پرداختند و اموال ما را به غارت برده،یارانمان را به اسارت گرفتند.در شرایطی که درگیری لفظی مسلمانان و کفار شدت گرفته بود،وحی الهی نازل شد:
یَسْئَلُونَکَ عَنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتالٍ فِیهِ قُلْ قِتالٌ فِیهِ کَبِیرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِیلِ اللّهِ وَ کُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ إِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَکْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَکْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا یَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دِینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا وَ مَنْ یَرْتَدِدْ مِنْکُمْ عَنْ دِینِهِ فَیَمُتْ وَ هُوَ کافِرٌ فَأُولئِکَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِی الدُّنْیا وَ الْآخِرَةِ وَ أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ ؛ (2)از تو درباره جنگکردن در ماه حرام میپرسند؛بگو:«جنگ در آن(گناهی)بزرگ است[ولی]جلوگیری از راه خدا(و گرایش مردم به آیین حق)و کفرورزیدن به او و هتک احترام مسجدالحرام و اخراج ساکنان آن،نزد خداوند مهمتر از آن است؛و ایجاد فتنه(و محیط نامساعد که مردم را به کفر،تشویق و از ایمان بازمیدارد)حتّی از قتل بالاتر است.و مشرکان پیوسته با شما میجنگند تا اگر بتوانند،شما را از آیینتان برگردانند و کسانی که از آیینشان برگردند و در حال کفر بمیرند،همه کارهای نیکشان در دنیا و آخرت برباد میرود و اهل دوزخند و همیشه در آن خواهند بود.
در جمعبندی کلی میتوان گفت:متون معتبر تاریخی به هر دو نظریه ارائه شده درباره سریه عبدالله بن جحش اشاره دارند؛اما مهم آن است که این منابع اتفاق دارند که رسول خدا صلّی الله علیه و آله به عبدالله فرمود:«من به شما دستور ندادم که در
ماه حرام جنگ کنید!»این خود دلیل روشنی است بر اینکه اعزام این گروه به منظور حمله به کاروان نبوده است. (1)
برخی از جنگهای مسلمانان برای پیشگیری از تهاجم دشمن بوده است.هنگامی که خبر حمله قریبالوقوع مشرکان و غارتگران اطراف مدینه به رسول خدا صلّی الله علیه و آله میرسید،ایشان به تجهیز قوا و حرکتدادن نیروها برای از بین بردن خطر احتمالی اقدام میکرد.اگر این تحرکات پاسخ داده نمیشد،علاوه بر تحمیل خسارتهایی بر مسلمانان موجب میشد قبایل دیگر نیز برای به دست آوردن منافع مادی به مدینه هجوم آورند.ضمن اینکه شرایط را برای دشمنی بیشتر مشرکان مکه و اطراف مکه و مدینه که بهطور سازماندهی شده در حال جنگ با مسلمانان بودند،هموار میساخت.برای کفار قریش شرایطی بهتر از این نبود که هرج و مرجی در مدینه پدید آید تا آنها و متحدانشان فرصتی مغتنم برای حمله به آن و از بین بردن مسلمانان و حکومت نوپای اسلامی پیدا کنند.پس بهترین راه برای مسلمانان حمله پیشگیرانه به قبایلی بود که خود را آماده حمله به مدینه میکردند.غزواتی چون«بدرالموعد»و«حمراء الاسد»هر چند در نهایت به درگیری منجر نشد،امّا در صورت وقوع جنگ،مسلمانان را با خطر جدی مواجه میساخت.همچنین غزوه«ذی قرد»نشان داد که اعراب اطراف چشم طمع به مدینه داشته،برای ضربه زدن به اسلام از شبیخون خودداری نمیکنند.بنابراین،رسول خدا صلّی الله علیه و آله حق داشت که هر چندگاه به محض شنیدن گزارشی کوچک از تلاش مشرکان،به سوی آنان حرکت کند. (2)
در این زمینه میتوان به غزواتی چون:قرارة الکدر، (1)غطفان، (2)حمراء الاسد، (3)بدرالموعد، (4)ذات الرقاع، (5)دومة الجندل، (6)بنیالمصطلق(مریسیع)،حنین، (7)طائف (8)و تبوک، (9)و سرایایی همچون:سریه ابوسلمه بن عبدالاسد المخزومی به قطن، (10)سریه عمرو بن امیه الضمری، (11)سریه ابوعبیدة بن الجراح به ذی القصه، (12)سریه زید بن حارثه به حسمی، (13)سریه امام علی علیه السّلام به فدک، (14)سریه عبدالله بن رواحه، (15)سریه غالب بن عبدالله به میفعه، (16)سریه بشیر بن سعد به
1) (1) .المغازی،ج1،ص182؛السیرة النبویة،ج2،ص43؛الطبقات الکبری،ج2،ص23.
2) (2) .المغازی،ج1،ص193؛السیرة النبویة،ج2،ص46؛الطبقات الکبری،ج2،ص26.
3) (3) .المغازی،ج1،ص334؛الطبقات الکبری،ج2،ص37؛أنساب الأشراف،ج1،ص338.
4) (4) .المغازی،ج1،ص384؛السیرة النبویة،ج2،ص209؛الطبقات الکبری،ج2،ص45.
5) (5) .المغازی،ج1،ص395؛السیرة النبویة،ج2،ص203؛الطبقات الکبری،ج2،ص46.
6) (6) .المغازی،ج1،ص402؛السیرة النبویة،ج2،ص213؛الطبقات الکبری،ج2،ص47.
7) (7) .المغازی،ج3،ص885؛السیرة النبویة،ج2،ص437؛الطبقات الکبری،ج2،ص114.
8) (8) .المغازی،ج3،ص922؛السیرة النبویة،ج2،ص478؛الطبقات الکبری،ج2،ص120.
9) (9) .المغازی،ج3،ص989؛السیرة النبویة،ج2،ص515؛الطبقات الکبری،ج2،ص126.
10) (10) .المغازی،ج1،ص340؛السیرة النبویة،ج2،ص612؛الطبقات الکبری،ج2،ص38.
11) (11) .الطبقات الکبری،ج2،ص72؛أنسابالأشراف،ج1،ص379.واقدی این سریه را در کتاب خود ذکر نکرده است.ابن هشام علت وقوع آن را انتقام قتل«خبیب بن عدی»از ابوسفیان میداند؛السیرة النبویة،ج2،ص633.
12) (12) .المغازی،ج2،ص552؛السیرة النبویة،ج2،ص609؛الطبقات الکبری،ج2،ص66.
13) (13) .المغازی،ج2،ص555؛السیرة النبویة،ج2،ص612؛الطبقات الکبری،ج2،ص67.
14) (14) .المغازی،ج2،ص562؛الطبقات الکبری،ج2،ص69؛أنساب الأشراف،ج1،ص378.
15) (15) .المغازی،ج2،ص566؛السیرة النبویة،ج2،ص618؛الطبقات الکبری،ج2،ص70.
16) (16) .المغازی،ج2،ص726؛الطبقات الکبری،ج2،ص91؛أنساب الأشراف،ج1،ص379.
یمن و جناب، (1)سریه مؤته، (2)سریه ذات السلاسل، (3)سریه علقمة بن مجزّز به حبشه، (4)سریه عیینة بن حصن، (5)سریه زید بن حارثه به وادی القری(بنی فزاره و ام قرفه)، (6)سریه ابوعامر اشعری (7)سریه غالب بن عبدالله به سوی قتلگاه یاران بشیر (8)و سریه اسامه بن زید (9)(هر چند در عمل وقوع نیافت)اشاره کرد.
جنگهای به وقوع پیوسته در صدر اسلام میان مسلمانان و یهودیان،در حقیقت به دلیل پیمانشکنی و خیانت یهودیان مدینه رخ داد.یهودیان مدینه علی رغم توافق با مسلمانان مبنی بر زندگی مسالمت آمیز و عدم خیانت و همکاری با دشمنان اسلام،دست به خیانت زدند و برای ازبین بردن مسلمانان با مشرکان همکاری کردند.این در حالی بود که یهودیان در ضمن پیماننامه مدینه متعهد شده بودند که با دشمنان مسلمانان مدینه همکاری نداشته باشند. (10)بر همین اساس،هنگامی که پیامبر اسلام
1) (1) .المغازی،ج2،ص727؛الطبقات الکبری،ج2،ص91؛أنساب الأشراف،ج1،ص379.
2) (2) .المغازی،ج2،ص755؛السیرة النبویة،ج2،ص373؛الطبقات الکبری،ج2،ص97.
3) (3) .المغازی،ج2،ص769؛السیرة النبویة،ج2،ص623؛الطبقات الکبری،ج2،ص99.
4) (4) .المغازی،ج2،ص983؛السیرة النبویة،ج2،ص639؛الطبقات الکبری،ج2،ص123.
5) (5) .المغازی،ج3،ص973؛السیرة النبویة،ج2،ص621؛الطبقات الکبری،ج2،ص121.
6) (6) .المغازی،ج2،ص564؛السیرة النبویة،ج2،ص617؛الطبقات الکبری،ج2،ص69.
7) (7) .المغازی،ج3،ص915؛السیرة النبویة،ج2،ص457؛أنساب الأشراف،ج1،ص365.
8) (8) .المغازی،ج2،ص723؛الطبقات الکبری،ج2،ص96.
9) (9) .السیرة النبویة،ج2،ص641 و الطبقات الکبری،ج2،ص145.
10) (10) .در این پیماننامه که در خصوص رابطه مسلمانان و یهودیان است و همه قبایل یهودی مدینه آن را پذیرفتند و به امضا رساندند،آمده است:«یهودیان متعهد میشوند با دشمنان مسلمانان همکاری نکنند و مرکب و ابزار جنگی در اختیار آنان قرار ندهند؛هیچ گامی بر ضد مسلمانان برندارند و پنهان و آشکار ضرری به آنان نزنند.و اگر برخلاف این قرارداد عمل کردند،پیامبر حق هرگونه مجازات آنها اعم از قتل آنان،اسیرکردن زنان و کودکان و ضبط اموالشان را خواهد داشت.»برای اطلاع بیشتر از متن این قرارداد ر.ک:السیرة النبویة،ج1،ص501؛سیرت رسول الله صلّی الله علیه و آله،ج1،ص480؛عیون الأثر،ج1،ص227؛البدایةوالنهایة،ج3،ص224.
پیمانشکنی این گروه را مشاهده کرد،به شدت با آنان مقابله کرد که نتیجه این جنگها در مواردی اخراج یهودیان از مدینه یا از میان بردن آنان بود. (1)در اینجا ناگزیر مروری اجمالی داریم به جنگهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با یهودیان.
این غزوه در شوال سال دوم هجری روی داد.قبیله بنی قینقاع از جمله قبایل یهودی مدینه بودند که در ابتدای ورود پیامبر به یثرب با ایشان پیمان بستند؛امّا پس از جنگ بدر بنای سرکشی و عهدشکنی گذاشتند.پیامبر اکرم به میان آنان رفت و فرمود:«ای گروه یهود!از خدا بترسید و پیش از آنکه خداوند بلایی همچون بلای قریش بر شما نازل کند،ایمان بیاورید.شما بهخوبی آگاهید که من فرستاده خدایم و این را در کتاب خود یافتهاید.»یهودیان در پاسخ گفتند:«ای
1) (1) .خداوند متعال در قرآن کریم در وصف این گروه میفرماید: وَ إِنْ نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِی دِینِکُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْکُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَیْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ یَنْتَهُونَ* أَ لا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَکَثُوا أَیْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُکُمْ أَوَّلَ مَرَّةٍ أَ تَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ إِنْ کُنْتُمْ مُؤْمِنِینَ* قاتِلُوهُمْ یُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَیْدِیکُمْ وَ یُخْزِهِمْ وَ یَنْصُرْکُمْ عَلَیْهِمْ وَ یَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِینَ ؛و اگر پیمانهای خود را پس از عهد خویش بشکنند و آیین شما را مورد طعن قرار دهند،با پیشوایان کفر پیکار کنید.چرا که آنها پیمانی ندارند،شاید دست بردارند.آیا با گروهی که پیمانهای خود را شکستند و تصمیم به اخراج پیامبر گرفتند،پیکار نمیکنید؟در حالی که آنها نخستین بار(پیکار با شما را)آغاز کردند آیا از آنها میترسید؟با اینکه خداوند سزاوارتر است که از او بترسید،اگر مؤمن هستید.با آنها پیکار کنید که خداوند آنانرا به دست شما مجازات میکند و رسوایشان میسازد و سینه گروهی مؤمن را شفا میبخشد(و بر قلب آنها مرهم مینهد)؛توبه،آیه 12-14.
محمد!آیا گمان کردهای که ما همچون قریشیم؟!پیروزی بر کسانی که آگاهی از فنون جنگی ندارند،تو را مغرور نسازد.اگر با ما به جنگ برخاستی،خواهی دانست که با هیچکس چون ما نبرد نکردهای! (1)
با این سخنان،دشمنی بنی قینقاع آغاز شد و هنگامی شدت گرفت که مردی یهودی به زنی مسلمان در بازار تعرض کرد.ماجرا از این قرار بود که زرگری یهودی در بازار،لباس زن مسلمان را که کنار مغازهای نشسته بود،با شیطنت طوری به هم گره زد که وقتی آن زن برخاست،بدنش نمایان شد.در این حال یکی از مسلمانان آن یهودی را کشت و یهودیان نیز آن مسلمان را کشتند و به قلعههای خود پناه بردند.در پی این حادثه،آیهای نازل شد:
وَ إِمّا تَخافَنَّ مِنْ قَوْمٍ خِیانَةً فَانْبِذْ إِلَیْهِمْ عَلی سَواءٍ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْخائِنِینَ؛ 2 و اگر از گروهی بیمِ خیانت داری،[پیمانشان را]به سویشان بینداز[تا طرفین]بهطور یکسان[بدانند که پیمان گسسته است].زیرا خدا خائنان را دوست نمیدارد.
با نزول این آیه،پیامبر به سوی بنی قینقاع حرکت کرد و پس از محاصره و شکست آنان از مدینه بیرونشان کرد. (2)
عمرو بن امیه که از اصحاب رسول خدا صلّی الله علیه و آله بود،بی اطلاع از پیمان پیامبر با قبیله بنیعامر دو نفر از ایشان را کشت. (3)بنیعامر از پیامبر تقاضای خون بها
کردند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله پرداخت خون بها را پذیرفت و همراه جمعی از اصحاب،به منظور گفتوگو دراینباره،به قبیله بنینضیر رفت.سران این قبیله نیز آمادگی خود را اعلام کردند،امّا بهطور پنهانی شخصی را فرستادند تا از بالای بام سنگی بر سر رسول خدا بیندازد و ایشان را به قتل برساند.پیامبر از طریق وحی الهی از این موضوع آگاه شد و بی آنکه کسی را آگاه کند،از جلسه بیرون رفت و به سمت مدینه حرکت کرد.پیامبر اکرم پس از ورود به مدینه،بنینضیر را از خیانتشان آگاه ساخت و به آنها مهلت داد ظرف ده روز مدینه را ترک کنند.یهودیان در آغاز مرعوب شدند و خروج از مدینه را پذیرفتند،امّا عبدالله بن ابَی آنان را به مقاومت دعوت کرد و به آنها قول همکاری داد.بر این اساس،بنی نضیر آماده جنگ با مسلمانان شدند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله نیز با توجه به شرایط پیش آمده و خیانت و نقض پیمانی که بنی نضیر بر خلاف معاهده مدینه مرتکب شده بودند،به سوی آنان حرکت کرد.در نهایت یهودیان ناچار به تسلیم شدند و بدون خونریزی محل سکونت خود را برای همیشه ترک کردند. (1)قرآنکریم در سوره حشر از جریان خیانت بنی نضیر و فرجام کار آنان سخن گفته است. (2)
سرآغاز غزوه بنی قریظه،عملکرد خیانتبار و پیمانشکنی این گروه و همکاری با قریش در جنگ احزاب بود.همراهی یهودیان بنی قریظه با سپاه احزاب در حالی صورت گرفت که پیشتر همراه دیگر قبایل یهودی مدینه پیمان همزیستی مسالمتآمیز با مسلمانان را امضا کرده بودند.آنان به همراهی و
همکاری با سپاه احزاب پرداختند و رسماً پیمان خود با پیامبر اسلام را نقض کردند. (1)کعب بن اشرف رئیس بنی قریظه گفت:«همانطور که بند کفشم را پاره میکنم،پیماننامه با پیامبر را پاره کردهام.» (2)
به علاوه،این قبیله با ایجاد رعب و وحشت در مدینه و در پناهگاههای زنان و افراد غیرنظامی،ناامنی و بیثباتی بهوجود آوردند.تا جایی که یکی از یهودیان تا قلعهای از مسلمانان نفوذ کرد و صفیه عمّه پیامبر او را کشت. (3)شبی نیز بنی قریظه تصمیم گرفتند با همکاری«حیی بن اخطب»و«بنیغطفان»همراه دوهزار نفر به مدینه حمله کنند که وحشت شدیدی شهر را فرا گرفت.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله پانصد رزمنده را مأمور حفاظت از شهر نمود.آنان شبها تا صبح با شعار تکبیر در حال گشت بودند و از محل سکونت غیرنظامیان حفاظت میکردند. (4)یک بار نیز«نباش بن قیس»همراه ده نفر از یهودیان به مدینه حمله کرد،امّا پس از درگیری با مسلمانان در بقیع متواری شدند. (5)
پس از شکست سپاه احزاب و بازگشت مشرکان به مدینه،پیامبر و یارانش به سوی بنی قریظه رفتند و این گروه سرکش و پیمانشکن را به محاصره درآوردند.طولانی شدن زمان محاصره،چارهای جز تسلیم نگذاشت و در نهایت بنی قریظه
تسلیم شدند.سپس طبق نظر سعد بن معاذ که یهودیان حکمیت او را پذیرفته بودند،مردان جنگجویشان کشته شدند و اموالشان نیز در اختیار مسلمانان قرار گرفت. (1)
دلیل اقدام نظامی پیامبر ضد یهودیان خیبر(سال هفتم هجری)همکاری خیبریان با بنی قریظه و قریش برای تدارک حملهای گسترده مانند جنگ احزاب بود.برای نمونه:یهود خیبر در جنگ احزاب به قبیله«غطفان»وعده دادند:در صورت همکاری برضد مسلمانان،نیمی از محصول خرمای خیبر را به آنان خواهند داد. (2)
ده قلعه استوار خیبر به یهودیان اجازه میداد آسوده خاطر در دستهبندیهای نظامی بر ضد مدینه فعال باشند و ضمن برخورداری از حمایت مادی و معنوی یهودیان مدینه،با قبایل اطراف نیز متحد شوند و آنها را در تعرضهای گاه و بیگاه به مسلمین تشویق کنند.در جنگهای بنی نضیر و بنی قریظه و حتی در هجوم احزاب به مدینه،خیبر یکی از پناهگاههای عمده بزرگان یهود به شمار میرفت.پس از غزوات مذکور شماری از اشراف بنی نضیر به خیبر پناه بردند و تحت حمایت خیبریان همچنان بر ضد مدینه فعال ماندند. (3)خیبر بهعنوان پایگاهی امن برای متجاوزان یهودی دیگر قبایل درآمده بود.برای نمونه:«سلام بن ابیالحقیق»از یهودیانی بود که در شکلگیری جنگ احزاب نقش اساسی داشت
و پس از نبرد احزاب به خیبر رفت. (1)ابن اسحاق پس از داستان جنگ بنی نضیر گوید:«عدهای از آنان به شام کوچ کردند و اشراف آنان به خیبر». (2)رفتن بزرگان بنی نضیر به خیبر-که نزدیکترین محل سکونت همکیشان یهودیشان به مدینه بود-این احتمال را تقویت میکند که آنان جز انتقام و توطئه قصد دیگری نداشتند وگرنه همچون دیگر دوستان خود به حوالی شام میرفتند.تحریک احزاب و همراهی آنان در جنگ خندق نشانهای بر این مطلب است. (3)
به علاوه این خطر در میان بود که یهودیان خیبر با تحریک یکی از امپراتوریهای روم و ایران او را وادار به حمله به پایگاه اسلام کنند تا مدینه و اسلام را درهمکوبد؛چنانکه در جنگهای ایران و روم،با یکی از آنها همکاری داشتند. (4)همه این شواهد،برای مسلمانان راهی جز حمله به خیبر باقی نمیگذاشت.چرا که در صورت باقیگذاشتن خیبر به حال خود،احتمال فتنهانگیزی ضد حکومت اسلامی از جانب یهودیان وجود داشت.
غزوه بنیلحیان را نیز باید در شمار غزواتی برشمرد که علت وقوع آن در حقیقت خیانت خود آنان بوده است.این قبیله مسلمانانی را که برای آموزش احکام اسلامی نزد آنها رفته بودند،به شهادت رساندند.قبایل«عضل»و«قاره»که از سوی بنیلحیان تحریک شده بودند،به دروغ مدعی اسلام آوردن و نیاز بهشماری مسلمانان
برای فراگیری احکام اسلام شدند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله نیز به آنان اعتماد نمود و هفت نفر از مسلمانان را همراه آنان روانه کرد،امّا خیانت کردند و همگی را به شهادت رساندند. (1)پاسخ منطقی رفتارِ عضل و قاره،تأدیب خائنان بود و پیامبر در سال ششم هجری به سوی آنان حرکت کرد.بنی لحیان نیز با آگاهی از حرکت پیامبر به سوی عضل و قاره متواری شدند و مسلمانان به آنان دست نیافتند. (2)
همانطورکه در مباحث نظری جهاد گفته شد،درباره ماهیت جهاد ابتدایی دو تبیین وجود دارد:دفاع از حق خداوند و دفاع از حق انسانی انسانها.این جهاد به هر معنایی تفسیر شود،هرگز به معنای تحمیل عقیده نخواهد بود،بلکه به این معناست که مشرکان و کفار را از مزاحمت،توطئه آفرینی،فتنهگری و مانع تراشی بر سر راه دعوت و نشر توحید بازدارد تا زمینه برای پرستش خدای یگانه فراهم شود.
این دسته از سرایا عبارتند از:سریه امام علی علیه السّلام برای از بین بردن بت فلس، (3)سریه عمرو بن عاص به سوی بت هذیل، (4)سریه خالد بن ولید به سوی بت نخله، (5)سریه سعدبن زیدالاشهلی برای نابودی بت منات، (6)سریه طفیل بن عمروالدوسی برای از بین بردن بت ذوالکفین، (7)سریه صخر بن حرب برای
1) (1) .المغازی،ج1،ص354؛السیرة النبویة،ج2،ص196؛الطبقات الکبری،ج2،ص42.
2) (2) .المغازی،ج2،ص535؛السیرة النبویة،ج2،ص279؛الطبقات الکبری،ج2،ص60.
3) (3) .المغازی،ج3،ص984؛الطبقات الکبری،ج2،ص124؛أنساب الأشراف،ج1،ص522.
4) (4) .المغازی،ج2،ص870؛الطبقات الکبری،ج2،ص111؛أنساب الأشراف،ج1،ص381.
5) (5) .الطبقات الکبری،ج2،ص110؛أنساب الأشراف،ج1،ص381؛التنبیه و الإشراف،ص233.
6) (6) .الطبقات الکبری،ج2،ص111؛أنساب الأشراف،ج1،ص381؛التنبیه و الإشراف،ص233.
7) (7) .الطبقات الکبری،ج2،ص119؛أنساب الأشراف،ج1،ص382؛التنبیه و الإشراف،ص233.
شماری از سرایای عصر نبوی با هدف تبلیغ و دعوت مردم به اسلام صورت گرفته و تنها جنبه تبلیغی و ارشادی داشته است.در برخی از این سرایا،پس از آنکه مسلمانان مشرکان را به پذیرش اسلام فراخواندند،آنان به جای قبول یا ردّ اسلام،بر ضد مسلمانان شمشیر کشیدند و با آغاز جنگ،مسلمانان را وادار به دفاع از خود کردند.سرایایی که به منظور تبلیغ دین اسلام صورت گرفتهاند،عبارتند از:سریه مرثدبن ابیمرثد، (3)سریه منذربنعمرو ساعدی، (4)سریه عبدالرحمن بن عوف به دومة الجندل، (5)سریه کعب بن عمیرالغفاری، (6)سریه خالد بن ولید به بنیجذیمه، (7)سریه صدی بن عجلان، (8)سریه عبدالله بن عوسجه،سریه امام علی علیه السّلام به یمن، (9)سریه خالد بن
1) (1) .السیرة النبویة،ج2،ص541؛تاریخ طبری،ج3،ص99؛دلائل النبوه،ج5،ص304.
2) (2) .أنسابالأشراف،ج1،ص384؛تاریخ طبری،ج3،ص158؛دلائلالنبوة،ج5،ص346.
3) (3) .المغازی،ج1،ص354؛السیرة النبویة،ج2،ص169؛الطبقات الکبری،ج2،ص42.
4) (4) .المغازی،ج2،ص346؛السیرة النبویة،ج2،ص183؛الطبقات الکبری،ج2،ص40.
5) (5) .المغازی،ج2،ص560؛السیرة النبویة،ج2،ص631؛الطبقات الکبری،ج2،ص68.
6) (6) .المغازی،ج2،ص752؛السیرة النبویة،ج2،ص621؛الطبقات الکبری،ج2،ص97.
7) (7) .المغازی،ج3،ص875؛السیرة النبویة،ج2،ص428؛الطبقات الکبری،ج2،ص112.المغازی،ج3،ص875؛السیرة النبویة،ج2،ص428؛الطبقات الکبری،ج2،ص112.
8) (8) .لإصابه،ج3،ص339؛إمتاع الأسماع،ج12،ص50؛سبل الهدی،ج6،ص243
9) (9) .المغازی،ج3،ص1079؛الطبقات الکبری،ج2،ص128؛تاریخ طبری،ج3،ص131.
ولید به بنیعبدالمدان، (1)سریه ضحاک بن سفیان، (2)سریه معاذ و ابوموسی به یمن (3)و سریهای به سوی رعیه سحیمی. (4)
سریهای تاکتیکی نیز در میان جنگهای پیامبر اکرم به وقوع پیوسته است:سریه«ابوقتادة بن ربعی»که در منطقه«إضم»رخ داده است.علت وقوع آن-که پیش از فتح مکه روی داده-پنهان نگه داشتن هدف اصلی مسلمانان-یعنی فتح مکه-بوده است. (5)
اکنون روشن شد اهدافی که مستشرقان برای جنگهای مسلمانان صدر اسلام برشمردهاند،اولاً با قرآن و سنت بهعنوان مبانی فکری مسلمانان منافات دارد.از نظر اسلام هر پیکاری که با هدف جاهطلبی و به دست آوردن مال و ثروت نامشروع و برای استثمار دیگران باشد،ظلم تلقی شده و حرام است.
ثانیاً با اسناد تاریخی ناسازگار است.بر اساس مدارک تاریخی اکثر جنگهای عصر نبوی با انگیزه دفاع از هستی مسلمانان رخ داده است.جنگهای هجومی مسلمانان نیز اهدافی روشن و منطقی داشته که از نظر هر انسان منصفی قابل پذیرش است؛چنانکه شماری از مستشرقان به این حقیقت اعتراف دارند و در بخش نخست نمونههایی از آن را یادآور شدیم.
1) (1) .الطبقات الکبری،ج2،ص128؛التنبیه و الإشراف،ص238؛عیون الأثر،ج2،ص354.
2) (2) .المغازی،ج3،ص982؛الطبقات الکبری،ج2،ص123؛أنساب الأشراف،ج1،ص382.
3) (3) .السیرة النبویة،ج2،ص590؛دلائل النبوة،ج5،ص401؛تاریخ الاسلام ذهبی،ج2،ص691.
4) (4) .الاستیعاب،ج2،ص506؛أسدالغابه،ج2،ص71؛أمتاع الأسماع،ج2،ص43.
5) (5) .الطبقات الکبری،ج2،ص101 و المغازی،ج2،ص796 و 797.
از جمله مسائل مربوط به تاریخ اسلام که توجه مستشرقان را به خود جلب کرده،موضوع«رابطه گسترش اسلام با قانون جهاد»است.دستهای از خاورشناسان بر این باورند که این ارتباط بسیار عمیق است؛تا آنجا که پیشرفت اسلام را مدیون شمشیر میدانند.و برخی از آنان نقش جهاد در گسترش اسلام را محدود دانستهاند.
اندیشمندان مسلمان برآنند که پیشرفت اسلام مدیون شخصیت معنوی و اخلاقی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله و آموزههای منطقی و مطابق فطرت اسلام بوده است.نقش جهاد تنها حراست از اسلام و مسلمانان و موجودیت آنان و از میان برداشتن موانع انتقال پیام اسلام به گرفتاران شرک و خرافه بوده است.
در این درس به نقد دیدگاه مستشرقان درباره رابطه گسترش اسلام و جهاد میپردازیم.نخست اظهارات مستشرقانی را نقل میکنیم که معتقدند این رابطه
تنگاتنگ است،سپس آنها را از منظر قرآنکریم(بهعنوان دستورالعمل مسلمانان)و اسناد تاریخی به ارزیابی میگذاریم.آنگاه سخنان مستشرقان منصفی را که به شکلی تأیید دیدگاه اندیشمندان مسلمان است،در پایان میآوریم.
هرچند اکثر مستشرقان درباره اهداف جهاد و عوامل کامیابی مسلمانان دیدگاههای متفاوتی را ابراز کردهاند.اما در اینکه گسترش اسلام را مدیون جهاد دانستهاند،با هم اتفاق نظر دارند.آنان مهمترین عوامل پیشرفت اسلام را قانون جهاد،خوی جنگجویی اعراب و دنیاطلبی مسلمانان میدانند.
بخشی از سخنان مستشرقان برجسته را با یک طبقهبندی اجمالی مرور میکنیم:
الف)روحیه جنگجویی عربهای حجاز و تقدس جهاد
مونتگمری وات در تاریخ اسلام کمبریج مینویسد:
سه عامل در پیشرفت اسلام مؤثر بوده است:
1.دین اسلام که جهاد با پیروان ادیان دیگر را«جنگ مقدس»میدانست و آنان را بدین امر ترغیب میکرد.
2.گروههای قوی و همنژاد عرب که به سرزمینهای مجاور شبهجزیره عربستان مهاجرت کرده بودند.آنها بهدلایلی سیطره و سلطه عربهای مسلمان را به گرمی پذیرا شدند.
3.خوی فطری عربهای مهاجم بدوی؛آنان دوست داشتند سرزمینها و داراییهای مردمان ساکن در یک سرزمین را تصاحب کنند.این امر ناشی از خوی صحراگردی آنان بود. (1)
1) (1) .جمعی از نویسندگان،تاریخ اسلام(پژوهش دانشگاه کیمبریج)،ترجمه:احمد آرام،ص103-104،(با تلخیص).
«ایرام لاپیدوس»درباره علل پیروزی مسلمانان مینویسد:
سه عامل در این جهت نقش داشته است:
1.علاقه و میل فراوان به کسب غنایم جنگی؛
2.تمایل به گسترش اسلام در جهان؛
3.تا حدودی نتیجه سیاست حساب شده حکومت اسلامی.
پیروزیهای عرب عموماً در نتیجه میل زیاد آنان به کسب غنایم،جنگوستیز و تمایل به گسترش اسلام در سطح جهان حاصل میشد.این پیروزیها همچنین تا حدودی نتیجه سیاست حساب شده حکومت بودند. (1)
ب)انگیزه دینی و جنگ برای دسترسی به غنایم
فیلیپ خوری حتّی (2)در بحث از علل پیشرفت مسلمانان،برخلاف باور مسلمانان تنها عامل دینی را نمیپذیرد؛چنانکه ادعای مسیحیان مبنی بر پیشرفت اسلام بهوسیله زور و شمشیر را خطا و ناصواب میداند.او معتقد است هم عامل دینی و هم انگیزه اقتصادی در پیشرفت اسلام و پیروزیهای مسلمانان نقش داشتهاند.همانگونه که ایمان محکم و اعتقاد به بهشت و نعمتهای آن مسلمانان را به حرکت و پیشرفت وادار کرده بود،رهایی از چنگال فقر و زمینهای خشک و دستیابی به سرزمینهای سرسبز و زیبای شمال عربستان نیز در پیشرفت آنها مؤثر بود. (3)
دیوید هیوم،فیلسوف انگلیسی در رسالهای درباره«تاریخ طبیعی دین»،در فصل«مقایسه ادیان»مینویسد:
دین اسلام از ابتدا با اصول سختگیری بیشتر و خونریزی شروع کرد.حتی امروز هم اگرچه دیگر آتش بر سر پیروان کلیه ادیان نمیریزد،آنها را از لعنت و وعده جنگ بینصیب نمیگذارد.
حضرت محمد که مؤسس دین مسلمانان بود،به پیروان خود دستور داد که جهان را تسلیم خود گردانید و تمام ادیان را ریشه کن سازید و اسلام را جایگزین آن نمایید....این مسلمانان دین خود را با زور به مردم تحمیل میکنند و به مردم میگویند:مسلمان شوید یا بمیرید! (1)
به نظر«آلبرت حورانی»عوامل پیشرفت اسلام در نواحی اطراف عربستان و سرزمینهای دیگر،دستیابی به غنایم جنگی و ایمان به اسلام و جهاد در راه آن بوده است. (2)
ج)مدیریت شایسته،مهارتهای جنگی اعراب
جرجی زیدان(1861-1914م)نویسنده مشهور مسیحی،پس از ایمان و وحدت مسلمانان،پیشرفت مسلمانان را نتیجه عوامل زیر میداند:
1.سبکبار و چابک بودن عربها.آنها بهخاطر زندگی ساده و صحراییشان سبکبار و چابک بودند و به راحتی جابهجا میشدند.
2.ایمان به قضا و قدر.مسلمانان معتقد بودند که انسان تا اجلش فرانرسیده باشد،زیر شمشیر و پیکان نیز نخواهد مرد.
3.زبردستی در تیراندازی و اسبسواری.
4.انتخاب افراد لایق و شایسته برای رهبری و فرماندهی.
5.بردباری و پایداری.
6.برتری دادن عرب.اسلام در میان مردم عرب طلوع کرد و آنها را متحد و یکپارچه و قدرتمند ساخت.همین مزایایی که اسلام به عربها داده بود،
آنها را وادار میکرد که برای ترقی و توسعه اسلام هر نوع فداکاری کنند.
7.تاکتیک درست جنگی.مسلمانان در هر جنگی،در نقاط و سرزمینهایی مستقر میشدند که احیاناً در صورت شکست و یا برای ارتباط آسان با مرکز حکومت اسلامی راه مناسبی داشته باشند. (1)
«هنری ایستون لوکاس»(18891961)ضمن نقد دیدگاه غربیها مبنی بر گسترش اسلام با زور و شمشیر،دو امر را دلیل موفقیت مسلمانان و پیشروی اسلام در سایر نقاط جهان میداند.انگیزه اقتصادی و انگیزه دینی.
او مینویسد:
بدون تردید انگیزه اقتصادی بسیار نیرومند بود و کشورگشایی اسلامی از این حیث ویژگی یورشهای کهن سامیها را داشت که پیشینه آن به دورانی کهن و به عصر بابلیها و آشوریها بازمیگشت؛امّا دین نیز عامل نیرومندی بود.زیرا برای مسلمین یگانگی معنویی آورده بود.اگر این یگانگی نمیبود،هیچگاه نمیتوانستند پیروزیهایشان را به ثمر برسانند. (2)
چنانکه اشاره شد،گرچه مستشرقان درباره اهداف جهاد و عوامل کامیابی مسلمانان دیدگاههای متفاوتی ابراز کردهاند،اما در اینکه گسترش اسلام را مدیون جهاد میدانند،با هم اشتراک نظر دارند.
مطالب این دسته از مستشرقان درباره نقش جهاد تحلیلی ناقص و نادرست از عوامل گسترش اسلام است.یکی از ریشههای این بدفهمی آن است که توجه آنان در تحلیل و تفسیر حقایق مربوط به اسلام تنها به امور مادّی و مکانیکی بوده
و مسائل معنوی-همچون انطباق قوانین اسلام با نیازهای بشری و هماهنگی آن با فطرت و سرشت انسان،عنایت خدای متعال،رهبری الهی پیامبر و انگیزه معنوی مسلمانان-از نظرگاهشان دور مانده است.به همین روی،دیدگاه آنان با مبانی نظری اسلام و واقعیتهای تاریخی فاصلهای بسیار دارد.
گسترش اسلام بهعنوان یک دین (1)نمیتواند با زور و شمشیر انجام گرفته باشد.زیرا مقصود از گسترش اسلام انتقال پیام آن در زمینههای گوناگون به مردم است تا آنان با ایمان آوردن به مبدأ و معاد و مقررات آسمانی،آن را بهعنوان یک دین بپذیرند.از طرفی مؤمن شدن انسانها دو رکن دارد:یک رکن جنبه علمی دارد که«عقیده»است و باید«عقل»انسان آن را بپذیرد؛رکن دیگر جنبه احساسی دارد و آن این است که«دل»انسان به آن«گرایش»پیدا کند.هیچیک از این دو در قلمرو زور قرار نمیگیرد. (2)
1) (1) .دین در لغت به معنای«کیش،وجدان،داوری و آیین»معنا شده است(معین،ج2،ص1597).برخی معتقدند واژه دین،از زبان آرامی به زبان عربی وارد شده است(دهخدا،ج2،ص10042)و معنای نخستین آن«انقیاد و اطاعت»است(احمد بن فارس،ج2،ص32)و معادل انگلیسی آن Religion که به معانی گوناگون،از جمله«تعهد،آیین،سرسپردگی،ایمان به خدا یا خدایانی که عالم را آفریدهاند»آمده است.( oxford dictionary p.98). دین در اصطلاح،گوناگون تعریف شده است تعریفی که اندیشمندان مسلمان با الهام از قرآن و سنت ارائه کردهاند:راه زندگی؛مجموعهای از عقاید،اخلاق،قوانین و مقرراتی که برای اداره جامعه بشری از سوی خداوند فرستاده شده است.(ر.ک:المیزان،ج8،ص134؛همان،ج2،ص130؛سید قطب،فی ظلال القرآن،ص11-19).مقصود ما از دین در این دروس عبارت است از«مجموعه عقاید،اخلاق،قوانین و مقرراتی که پیامبر از سوی خداوند متعال ارائه کرده وتحت عنوان اسلام شناخته میشود.»
2) (2) .مطهری،مجموعه آثار،ج24،ص385-392.
اسلام روش مطلوب گسترش دین و دیندار شدن مردم را تبیین عقلانی معارف دین،پاسخگویی به مخالفان بر اساس جدال احسن،مقاومت در برابر عوامل مخرب و بسترسازی برای عبودیت خداوند متعال میداند.به همین جهت،از نظر قرآنکریم و سنت نبوی تحمیل عقیده نامطلوب است و خدای متعال رسماً اعلام فرموده است که تغییر عقیده ابزار مخصوص به خود را میخواهد و با اجبار و اکراه نمیتوان باور کسی را دگرگون کرد: لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ... ؛ (1)اکراه و اجبار در دین نیست. (2)از این رو،پیامبراعظم صلّی الله علیه و آله مأمور بود مردم را با منطق و استدلال به دین دعوت کند:
اُدْعُ إِلی سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ...؛ 3 با حکمت و اندرز نیک،به راه پروردگارت دعوت کن و با آنها به روشی نیکوتر استدلال و مناظره کن.
از نظر اسلام،نه تنها تحمیل عقیده مشروع نیست که ممکن هم نیست.این از امتیازات انسان نسبت به موجودات دیگر است که آزاد و مختار آفریده شده و به همین دلیل شایسته تکلیف و پاداش است.
علامه طباطبایی رحمه الله دراینباره مینویسد:
1) (1) .سوره بقره،آیه 256.
2) (2) .در تفسیر الدرالمنثور است که ابن اسحاق و ابن جریر روایت کردهاند:ابن عباس در تفسیر آیه لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ گفته است:این آیه درباره مردی از اهل مدینه و قبیله بنیسالم بن عوف بهنام«حصین»نازل شد که دو فرزند نصرانی داشت و خود مسلمان بود.وی به رسول خدا صلّی الله علیه و آله عرض کرد:«آیا میتوانم آن دو را مجبور به پذیرفتن اسلام کنم؟چون حاضر نیستند غیر از نصرانیت دینی دیگر را بپذیرند.»در پاسخ او آیه لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ نازل شد؛المیزان،ج2،ص532.
در جمله لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ دینِ اجباری نفی شده است.زیرا دین عبارت است از یک سلسله معارف علمی که اعمالی را به دنبال دارد و جامع همه آنها یک کلمه است و آن عبارت است از«اعتقادات»و اعتقاد و ایمان هم از امور قلبی است که اکراه و اجبار در آن راه ندارد.کاربرد اکراه تنها در اعمال ظاهری است که عبارت است از حرکات مادی و بدنی(مکانیکی)،و امّا اعتقاد قلبی برای خود علل و اسباب دیگری از سنخ خود اعتقاد و ادراک دارد.محال است مثلاً جهل علم را نتیجه دهد یا مقدمات غیرعلمی،تصدیقی علمی را بزاید...جمله لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ حکم انشایی است و نهی میکند از اکراه اعتقاد و ایمان که بر یک حقیقت تکوینی استوار است. (1)
قرآن کریم این حقیقت را از زبان حضرت نوح علیه السّلام با عبارتی دیگر بیان کرده است:
أَ نُلْزِمُکُمُوها وَ أَنْتُمْ لَها کارِهُونَ... ؛ (2)آیا ما[میتوانیم]شما را به پذیرفتن آن وادار کنیم؛در حالیکه آن را خوش ندارید؟
نکته پایانی در این بحث آن است که گرچه خداوند در مقام تشریع از همگان دعوت کرده است اسلام را بپذیرند و دینی جز آن مورد تأیید او نیست، (3)امّا از جهت تکوینی انسانها را آزاد گذاشته است تا با اختیار خود هر راهی را میخواهند برگزینند.قرآنکریم میفرماید:
إِنّا هَدَیْناهُ السَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً ؛ (4)ما راه را به او(انسان)نشان دادیم؛خواه شاکر باشد(و پذیرا شود)یا کفران کند.
خواست خداوند،آزادی انسان در انتخاب دین است و پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله که بنده مطیع اوست ارادهای در برابر خواست خدا ندارد:«لایسبقونه بالقول و هم بامره یعملون». (1)
بنابراین،وادار کردن مردم به دین،نه مطلوب اسلام است،نه ممکن.و سخن مستشرقانی که گسترش اسلام را مدیون جهاد و جنگ میدانند،با مبنای قرآنکریم و سنت نبوی و سرشت بشری سازگار نیست.
دیدگاه مستشرقان با واقعیتهای تاریخی نیز سازگار نیست.چنانکه تاریخ گواهی میدهد،پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله رسالت خود را در مکه با دعوت مردم به توحید و خداپرستی آغاز کرد و نخستین مسلمانان از طریق دعوت ایشان و آشنایی با معارف قرآن به اسلام گرویدند.هجرت به مدینه و گسترش اسلام در مدینه نیز با ایمان آوردن عدهای از اهل مدینه و پیمان بستن آنان در عقبه اولی و ثانی و دعوت از پیامبر به آن شهر انجام گرفت.در اینجا درباره سیر تاریخی گسترش اسلام نکاتی را به اختصار یادآور میشویم.
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در چهل سالگی در حالی که در غار حرا مشغول عبادت بود،به نبوت رسید (2)و پیام الهی با این جملات آغاز شد: بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ* اِقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ* اَلَّذِی عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ یَعْلَمْ ؛ (3)
به نام خداوند بخشنده بخشایشگر.بخوان به نام پروردگارت که آفرید.انسان را از خونی بسته آفرید.بخوان که پروردگارت از هر کریمی کریمتر است؛کسی که با قلم آموخت.آری،به انسان چیزهایی را که نمیدانست،آموخت.
پیامبر اکرم تا سه سال پنهانی و بهصورت فردی افرادی را به اسلام دعوت میکرد.در این مدت عدهای از جوانان قریش و محرومان به ایشان ایمان آوردند. (1)
پس از سه سال،دعوت علنی آغاز شد.پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله مأموریت یافت آشکارا خویشاوندان خود را به اسلام فراخواند: وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ ،و خویشاوندان نزدیکت را بیم ده! (2)
پس از این مرحله بود که همگان را در مکه به اسلام دعوت میکرد و جلساتی برای مسلمانان و علاقهمندان به اسلام برقرار میساخت.در این مقطع،قبایل اطراف مکه را نیز به اسلام دعوت کرد. (3)
تا سال سیزدهم بعثت به همین گونه سپری شد و شمار معدودی به اسلام ایمان آوردند.در این مدت قریش بدترین شکنجهها و تحریمها را بر مسلمانان روا داشتند؛به طوری که عدهای از مسلمانان بیپناه ناچار از هجرت به حبشه شدند؛مسلمانان در مکه حق دفاع از خود نیز نداشتند. (4)
در سال چهاردهم بعثت بود که خداوند به مسلمانان اجازه دفاع داد (5): أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَ إِنَّ اللّهَ عَلی نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ* اَلَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیارِهِمْ بِغَیْرِ حَقٍّ إِلاّ
أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللّهُ... ، (1)به کسانی که جنگ بر آنان تحمیل گردیده،اجازه جهاد داده شد؛چرا که مورد ستم قرار گرفتهاند؛و خدا بر یاری آنها تواناست.همان کسانی که به ناحق از خانه خود بدون هیچ دلیلی اخراج شدند،جز اینکه میگفتند:پروردگار ما الله است.
در مکه شرایط برای مسلمانان چنان دشوار شد که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله درصدد برآمد مکان جدیدی را برای زندگی خود و مسلمانان پیدا کند.این مقصود با پیمانهای ایشان در عقبه اولی و ثانی با عدهای از مردم مدینه فراهم شد.
در سال چهاردهم بعثت،پیامبر صلّی الله علیه و آله به یثرب هجرت کرد و مورد تکریم مردم قرار گرفت.در مدتی کوتاه زمینه هجرت همه مسلمانان به شهر آماده شد.مدینه وقتی با پیامهای روحبخش قرآنکریم آشنا شد،دروازه خود را به روی پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله باز کرد چنانکه پیامبر فرمود:«فتحت المدینه بالقران»؛ (2)مدینه با قرآن گشوده شد.
پیمانهای پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با اهل کتاب و مشرکان مدینه،زمینه را برای زندگی مسالمتآمیز مسلمانان در کنار گروهها و پیروان مکاتب و ادیان دیگر فراهم کرد.نیز پیامبر صلّی الله علیه و آله فرصت یافت مساجدی را برای تبلیغ اسلام بسازد و مبلّغان و تربیتشدگان مکتب اسلام را به مناطق دیگر بفرستد.
اعزام معاذ بن جبل به حمیر،عمرو بن حزم به سوی خاندان بنیحارث،مصعب بن عمیر به مدینه و علی بن ابیطالب به یمن،نمونههایی از آن
است. (1)حرکت مبلغان در بسیاری از مناطق موفقیتآمیز بود.بهویژه مردم یمن با دعوت علی علیه السّلام به اسلام گرایش یافتند و بعدها در گسترش اسلام نقشی مهم داشتند. (2)
پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله برای هدایت جامعه جهانی،در سال ششم هجرت نامههایی به سران آن روز جهان نوشت و آنان را به اسلام فراخواند.ایشان در یک روز به شش تن از سران جهان یعنی-نجاشی،قیصر روم،خسرو پرویز،مقوقس،حارث بن غسانی و هوذة بن علی-نامه نگاشت.گرچه واکنش نخست این افراد متفاوت بود،امّا در مجموع این روش بسیار موفقیتآمیز بود.از منابع تاریخی استفاده میشود که حداقل تأثیر نامههای حضرت،این بود که دعوت به اسلام در همه مناطق و کاخهای امپراتوران جهان مطرح شد و دل سردمداران شرک را لرزاند.نامههای پیامبر منحصر به این شش مورد نبود؛بلکه تا سال دهم نامههای متعددی برای سران جهان فرستاد. (3)
برای نمونه نامه حضرت رسول صلّی الله علیه و آله به قیصر روم در پی میآید.ایشان به هرقل،پادشاه روم نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم.
من محمد بن عبدالله إلی هرقل عظیم الروم
سلام علی من اتبع الهدی
امّا بعد فانی ادعوک بدعایة الاسلام،اسلم تسلم،یؤتک الله اجرک مرتین،فان تولیت فانما علیک اثم الیریسین،قُلْ یا أَهْلَ الْکِتَابِ تَعَالَوْا إِلی کلِمَةٍ سوَاءِ بَینَنَا وَ بَینَکمْ أَلانَعْبُدَ إِلا اللَّهَ وَلا نُشرِک بِهِ شیئاً وَ لایتَّخِذَ بَعْضنَا بَعْضاً أَرْبَاباً مِّن دُونِ اللَّهِ فَإِن تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشهَدُوا بِأَنَّا مُسلِمُونَ؛ (1)به نام خداوند بخشنده و مهربان
امّا بعد،تو را به اسلام دعوت میکنم.اسلام بیاور تا سالم بمانی؛خداوند دو بار به تو پاداش خواهد داد.پس اگر از اسلام رو گرداندی،دو گناه بر تو خواهد بود.«بگو:ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است:جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم و بعضی از ما برخی دیگر را-غیر از خدای یگانه-به خدایی نپذیرد.هرگاه(از این دعوت)سرباز زنند،بگویید:گواه باشید که ما مسلمانیم.»
نامه پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله به نجاشی پادشاه حبشه نیز با همین مضمون است (2)که منجر به ایمان آوردن وی شد.همچنین نامه حضرت برای حاکم یمن(بازان).ایشان در این نامه از او دعوت به ایمان کرد و خبر مرگ کسری را داد.وقتی او از صحت پیش بینی پیامبر مطلع شد،به دلیل این کرامت مسلمان شد. (3)
ایمان آوردن بسیاری از اهل کتاب-از جمله نجاشی به اسلام نیز گواه این است که حضرت همه آنان را به اسلام دعوت کرده بود.
بنابراین کسانی که پیش از هجرت در مکه ایمان آوردند و افرادی که در مدینه و یمن و اطراف مدینه به پیامبر پیوستند،کاملا آزادانه ایمان آوردند و جهاد
و شمشیر نقشی در ایمان آنان نداشت.سپس سخن مستشرقان در این موارد کاملا بر خلاف اسناد تاریخی است.
از زمانی که مسلمانان در مدینه قدرتی یافتند نیز اکثر جنگهای آنان دفاعی بود و در مواردی که جهاد ابتدایی صورت گرفته،مسلمانان با انگیزه الهی و انسانی به جنگ پرداختند و هرگز اسلام را به زور بر کسی تحمیل نکردند.پیامبر اعظم صلّی الله علیه و آله مناطقی که فتح میکرد،مردم را بین دو حالت مخیر میساخت:اسلام بیاورند و جزء مسلمانان باشند یا بر دین خود بمانند و از نظر سیاسی حاکمیت حاکم مسلمان را بپذیرند.
تاریخ سراغ ندارد که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله کسی را به زور وادار به پذیرش اسلام کرده باشد.حتی برخی اصحاب درخواست میکردند که پیامبر صلّی الله علیه و آله برای دعوت به اسلام از زور استفاده کند،امّا ایشان آن را نفی میکرد.
امام رضا علیه السّلام از اجداد پاکش و آنان از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله روایت کردهاند که گروهی از مسلمانان به رسول خدا گفتند:اگر کسانی را که بر آنان چیره شدهای به پذیرش اسلام وا میداشتی،شمار ما فزونی میگرفت و در برابر دشمن نیرومند میشدیم!
رسول خدا صلّی الله علیه و آله فرمود:بنا ندارم خدای بزرگ و شکوهمند را با بدعتی دیدار کنم که درباره آن چیزی به من نفرموده است و از کسانی نیستم که کاری را بر عهده گیرم که به من مربوط نیست.آنگاه خداوند این آیه را نازل فرمود:«اگر پروردگارت میخواست،هر آینه کسانی که در روی زمیناند،همهشان با هم ایمان میآوردند.»از روی زور و ستم و ناگزیری؛همانگونه که در آخرت با دیدن حقایق و سختیها و شدت عذاباند،ایمان میآورند.اگر با ایشان چنین رفتار کنی،سزاوار ثواب و ستایش من نخواهند بود.لکن من اراده کردهام با
اختیار،نه از سر اضطرار و ناگزیری،ایمان بیاورند تا سزاوار آن شوند که از سوی من منزلت و کرامت و دوام در بهشت جاودان پیدا کنند. (1)
شواهد تاریخی متعددی برای آزادی عقیده در عصر پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله وجود دارد که در اینجا برخی از آنها را یادآور میشویم.
نمونههایی از روش برخورد پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله با اهل کتاب و مشرکان در پی میآید که به خوبی نشان میدهد آن حضرت ایشان را در پذیرش اسلام آزاد میگذاشت.
رسول خدا صلّی الله علیه و آله در موسم حج میان قبایل رفت و با رؤسای آنان سخن گفت.پیامبر از آنان تقاضا کرد که از او حمایت کنند و مانع از قتل وی از سوی مشرکان قریش شوند.رسول خدا صلّی الله علیه و آله به آنان میفرمود:«هیچکس از شما را به پذیرش آیین اسلام مجبور نمیکنم.هر که از شما به ایمان آوردن راضی باشد،در پذیرش آن آزاد است و هر کس که اسلام را دوست نداشته باشد،بر او تحمیل نمیکنم.
1) (1) .فقال الرضا:حدثنی ابی موسی بن جعفر،عن ابیه،جعفر بن محمد،عن ابیه محمد بن علی،عن ابیه علی بن الحسین،عن ابیه حسین بن علی،عن ابیه علی بن ابیطالب علیه السّلام أن المسلمین قالوا لرسول الله صلّی الله علیه و آله:لو أکرهت یا رسول الله من قدرتَ علیه من الناس علی الاسلام لکثر عددنا وقوینا علی عدوِّنا. فقال رسول الله صلّی الله علیه و آله:ما کنت لألقی الله عزّو جلّ ببدعة لم یحدث إلیّ فیها شیئاً وما انا من المتکلفین.فانزل الله تبارک و تعالی:یا محمد ...وَ لَوْ شاءَ رَبُّکَ لَآمَنَ مَنْ فِی الْأَرْضِ کُلُّهُمْ جَمِیعاً... علی سبیل الالحاء والاضطرار فی الدنیا کما یؤمنون عند المعاینة ورؤیة الناس فی الآخرة ولو فعلت ذلک بهم،لم یستحقوا منّی ثواباً ولا مدحا لکنی ارید منهم ان یؤمنوا مختارین غیر مضطرین یستحقوا منّی الزلفی و الکرامة ودوام الخلود فی جنة الخلد؛التوحید،شیخ صدوق،ص329.
من از شما انتظار دارم در برابر کسانی که قصد قتل مرا دارند،از من حمایت کنید تا پیامها و فرمانهای الهی را به مردم برسانم.» (1)
2.آزادگذاشتن مسیحیان نجران
یکی از موارد آزادگذاشتن دیگران در پذیرش دین،نامه پیامبر به اسقف«نَجران»است.در این نامه همانند نامههای دیگر به فرمانروایان سرزمینهای مختلف،مسیحیان ساکن نجران-مهمترین منطقه مسیحینشین عربستان-به دین اسلام دعوت شدهاند،بیآنکه هیچ اجباری متوجه آنان شود.در این نامه آمده است:
به نام خداوند ابراهیم و اسحاق و یعقوب!
از محمد،نبی و فرستاده خداوند به اسقف و مردم نجران.
شما را به اسلام فرا میخوانم و ستایش میکنم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را.شما را از عبادت بندگان به پرستش خداوند یکتا فرا میخوانم.شما را دعوت میکنم که از سلطه بندگان خدا بیرون روید و به ولایت خداوند وارد شوید.اگر سخن مرا نپذیرید باید جزیه (2)بپردازید و در غیر این صورت به شما اعلام جنگ میکنم.والسلام. (3)
از نگاه رسول گرامی اسلام صلّی الله علیه و آله همه افراد در پذیرش دین اسلام آزاد بودند
1) (1) .دلائل النبوة،ج2،ص414.
2) (2) .جزیه از ماده«جزاء»به معنی مالی است که از غیرمسلمانانی گرفته میشود که در پناه حکومت اسلامی زندگی میکنند.این نامگذاری از آن روست که آن را بهعنوان جزاء در برابر حفظ مال و جانشان به حکومت اسلامی میپردازند؛ر.ک:تفسیر نمونه،ج7،ص354.
3) (3) .البدایة و النهایة،ج5،ص53.
و اگر عدّهای حاضر به پذیرش نبودند و در سایه حمایت حکومت اسلامی زندگی میکردند،از آنان جزیه دریافت میشد. (1)در نامه رسول خدا صلّی الله علیه و آله به«منذر بن ساوی»رئیس یکی از قبایل آمده است:
از محمد پیامبر به منذر بن ساوی.
با سلام و تحیت،خداوند یکتا را به همراه تو سپاس میگویم.نامهات به من رسید و من آن را شنیدم.بدان هرکس نماز ما را بخواند و به سوی قبله ما نماز گزارد و ذبیحه ما را بخورد،مسلمان است.هر کس هم که این امور را قبول نداشته باشد باید جزیه بپردازد.
پس از این نامه،منذر بن ساوی مسلمان شد و«اهل حجر»را به اسلام فراخواند؛امّا واکنش مردم در برابر دعوت او متفاوت بود:برخی به پذیرش اسلام راضی بودند و مسلمان شدند و برخی هم از قبول آن سر باززدند.اعراب مسلمان شدند و مجوسیان و یهودیان اسلام را نپذیرفتند و به پرداخت جزیه تن دادند. (2)
روزی عامر بن مالک،رئیس قبیله بنیعامر در مدینه به حضور پیامبر اسلام رسید و هدیهای به ایشان تقدیم کرد؛امّا رسول خدا صلّی الله علیه و آله هدیه او را به دلیل مشرک بودنش نپذیرفت و دین اسلام را بر وی عرضه کرد.عامر اسلام را نپذیرفت،ولی سخن پیامبر را هم انکار نکرد.او خطاب به پیامبر گفت:ای محمد!دین تو که به آن دعوت میکنی،زیبا و پسندیده است.قوم و قبیله من پشت سر منند.اگر شماری از یارانت را همراه من به سویشان بفرستی که آنها را
به اسلام فراخوانند،امید دارم که از تو پیروی کنند و دعوتت را بپذیرند.اگر آنان دین تو را بپذیرند و مسلمان شوند،دینتان پیشرفت بسیاری خواهد کرد. (1)
روزی یکی از مشرکان به نام«قیس به حطیم»به بازار«ذوالمجاز»(از بازارهای مکه)آمده بود.رسول خدا صلّی الله علیه و آله پس از اطلاع از ورود قیس،به دیدار او رفت و او را به پذیرش آیین اسلام دعوت کرد.قیس به پیامبر گفت:«آنچه تو مردم را به آن دعوت میکنی،امری نیکوست،ولی فعلاً اشتغال به جنگ ما را از این امور دور نگاه داشته است.»رسول رحمت و مهربانی،بار دیگر او را با ملایمت و با کنیه مورد خطاب قرار داد:«ای ابایزید!تو را به سوی خداوند متعال و پذیرش آیین اسلام فرا میخوانم»؛امّا قیس بن حطیم باز هم سخن پیامبر را نپذیرفت و سخن اول خود را تکرار نمود! (2)
رسول خدا صلّی الله علیه و آله همواره یهودیان مدینه را به پذیرش اسلام دعوت میکرد و آنان را به این مسئله ترغیب مینمود و از نافرمانی دستورات الهی برحذر میداشت.یهودیان از گرایش به اسلام امتناع میکردند و به رسالت پیامبر خاتم صلّی الله علیه و آله اعتقادی نداشتند.یک بار معاذ بن جبل،سعد بن عباده و عقبه بن وهب در واکنش به ایمان نیاوردن یهودیان خطاب به«رافع بن حرمله»و«وهب بن یهودا»گفتند:«ای یهودیان!از خدا بترسید.به خدا سوگند شما خود میدانید
که محمد رسول خداست!این شما بودید که پیش از نبوتش از وی یاد میکردید و خبر آمدن او را میدادید و صفاتش را برای ما بیان میکردید!»آن دو گفتند:ما هیچگاه چنین سخنی را به شما نگفتهایم.خداوند پس از موسی نه کتابی نازل کرد و نه پیغمبر بشارتدهنده و بیمدهندهای فرستاد! (1)
زمانی که رسول خدا صلّی الله علیه و آله مشغول معرفی خود به قبایل برای آشنایی مردم با دین اسلام بودند،پس از برخورد با برخی از قبایل،به محل زندگی قبیله شیبان بن ثعلبه رسید.پیامبر اکرم پس از روبهرو شدن با این قبیله،به«مفروق بن عمرو»از بزرگان قبیله برخورد کرد.مفروق از رسول خدا صلّی الله علیه و آله پرسید که ایشان مردم را به چه چیزی دعوت میکند؟پیامبر فرمود:«شما را دعوت میکنم به اینکه شهادت دهید خداوند یکتاست،شریکی ندارد و محمد بنده و فرستاده اوست.من از شما میخواهم که مرا پناه دهید و یاری کنید.چرا که قریش به دشمنی با امر خدا برخاسته و پیامبران الهی را تکذیب کردهاند و با بهرهمندی از باطل،خود را از حق بینیاز میبینند؛درحالیکه خداوند بینیاز و سزاوار ستایش است.»
مفروق در ادامه باز در مورد دعوت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و مفاد دین اسلام از ایشان سؤال کرد و پیامبر هم پاسخ پرسشهایش را داد و آیاتی از قرآنکریم را نیز برای مفروق تلاوت کرد. (2)پس از اتمام سخنان رسول خدا صلّی الله علیه و آله مفروق به ایشان گفت:«ای برادر قرشی!به خدا سوگند تو به سوی مکارم اخلاقی و اعمال نیک و پسندیده دعوت میکنی و مردمی که تو را انکار و با تو دشمنی کنند،گمراهند!»
سپس از آنجا که علاقه داشت«هانی بن قبیصه»که همراهش بود،در بحث شرکت کند،خطاب به رسول خدا صلّی الله علیه و آله گفت:«این شخص،هانی،بزرگ و صاحب دین ماست.»هانی گفت:«ای برادر قرشی!سخن تو را شنیدم.گمان میکنم ما در یک مجلس و با یک جلسه که آغاز و پایان آن معلوم نیست،نمیتوانیم دین خود را ترک و از دین تو تبعیت کنیم.چرا که عجله در این موضوع باعث تزلزل در رأی و عقیده میشود و باید در مورد سرانجام کار اندیشید.علاوه بر این،ما با اقوامی دیگر همپیمانیم و علاقهای نداریم با کسی دیگر عقد و پیمان ببندیم.در هر حال ما در مورد این مسئله فکر میکنیم و تو هم در باره آن تأمل کن.»
سپس با اشاره به فردی دیگر،به رسول خدا صلّی الله علیه و آله گفت:«این شخص مثنی بن حارثه،بزرگ و فرمانده جنگ ماست.»مثنی بن حارثه نیز گفت:«ای برادر قرشی!سخن تو را شنیدم.پاسخ من در مورد ترک دینمان و پیروی از دین تو همان است که هانی بن قبیصه گفت...ما با خسرو عهد و پیمان بستهایم که از ناحیه ما هیچ حادثهای رخ ندهد و هیچ حادثهانگیزی را پناه ندهیم و حمایت نکنیم.ای قرشی!چیزی که تو ما را به آن دعوت میکنی،از اموری است که مورد رضایت پادشاهان نیست،ولی اگر دوست داشته باشی،میتوانیم تو را در برابر قبایل عرب پناه دهیم و یاری کنیم.» (1)
روزی شخصی به نام«ابوحرب بن خُوَیلد»به حضور رسول خدا صلّی الله علیه و آله رسید.پیامبر برای وی قرآن خواند و دین اسلام را به او معرفی کرد.ابوحرب پس از
1) (1) .بیهقی،دلائل النبوة،ج2،ص425 و سمعانی،عبدالکریم،الأنساب،ج1،ص37.
شنیدن سخنان پیامبر گفت:«به خدا سوگند یا خدا را دیدهای یا با کسی ملاقات کردهای که خدا را دیده است!سخن تو به حدی نیکو و زیباست که ما تاکنون مانند آن را نشنیدهایم!من اکنون قرعه میزنم که دین تو را بپذیرم یا بر آیین خود باقی بمانم.»ابوحرب قرعه زد و بار اول قرعه به نام کفر افتاد.تا سه بار قرعه را تکرار کرد و هر سه بار قرعه به نام کفر درآمد.سپس به پیامبر گفت:«همانطور که میبینی،قرعه فقط به نام دین خودم بیرون میآید»و مسلمان نشد! (1)
از این نمونهها به خوبی برمیآید که پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله در صدد تصاحب مال مردم نبوده است،بلکه با تمام وجود برای هدایت آنان کوشیده است.اساسا جهاد برای وادار کردن مردم به ایمان طراحی نشده و ایمان آوردن راه و رسم خود را دارد.پیامبر اکرم طبق مأموریت از طرف خداوند مردم را با حکمت و اندرز به اسلام دعوت میکرد.البته جنگ و جهاد،در از بین بردن موانع و سرکوب مشرکان و کفاری که در صدد نابودی اسلام بودهاند،نقشی مهم داشته و در این حد در بقا و گسترش اسلام مؤثر بوده است.
دستهای از مستشرقان،گسترش اسلام را واقعبینانه بررسی کرده و نقش جهاد را در آن بسیار محدود دانستهاند.برخی از اظهارات این گروه به اختصار در پی میآید.
گوستاولوبون مینویسد:
زور شمشیر نیز موجب پیشرفت قرآن نگشت.زیرا رسم اعراب این بود که هر جا را فتح میکردند،مردم آنجا را در دین خود آزاد میگذاردند.اینکه مردم مسیحی از دین خود دست برمیداشتند و بهدین اسلام میگرویدند و
1) (1) .الطبقات الکبری،ج1،ص230.
زبان عرب را بر زبان مادری خود انتخاب میکردند،بدان جهت بود که مانند عدل و دادی که از عربهای فاتح میدیدند از زمامداران پیشین خود ندیده بودند و برای آن سادگی و سهولتی بود که در دین اسلام مشاهده مینمودند و نظیرش را در کیش قبلی سراغ نداشتند. (1)
خانم لورا واکسیا واگلیری ایتالیایی در کتاب پیشرفت سریع اسلام مینویسد:
اگر به پیشگوییها(و سخنان)محمد یا فتوحات مسلمانان صدر اسلام توجه کنیم،به سهولت خواهیم دید که تهمت تحمیل اسلام با زور شمشیر تا چه اندازه کذب(و بیاساس)است.قرآن میگوید: لا إِکْراهَ فِی الدِّینِ... ؛ (2)در قبول دین،اکراهی نیست. وَ قُلِ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ... ؛ (3)بگو:این حقّ است از سوی پروردگارتان!هر کس میخواهد،ایمان بیاورد(و این حقیقت را پذیرا شود)و هر کس میخواهد،کافر گردد!
محمد که همیشه این اصول ملکوتی را به کار میبرد،بسیار بردبار بود-بهویژه درباره ادیان توحیدی-و میدانست که با بتپرستان تا چه اندازه مدارا کند.او به خوبی میدانست که بالاخره خداوند در قلب بشر نفوذ خواهد کرد. (4)
«دیسون»دانشمند فرانسوی ادعای پیشرفت اسلام با زور و شمشیر را رد کرده،آن را مطلبی خیالی میداند.
به باور وی:
اگر مردم چیزی را با زور بپذیرند،چندان به آن ادامه نمیدهند؛حال آنکه از زمانی که مسلمانان اسلام را پذیرفتهاند تاکنون(دوران حیات نویسنده)بیش
از هزار و دویست سال میگذرد و حاضر نیستند اسلام را با هیچ چیز دیگری عوض نمایند.
وانگهی اگر مسلمانان سرزمینهایی را با زور فتح میکردند،برای بقای اسلام در آنجا و حفظ سلطهشان باید تعداد زیادی از رهبران مسلمان و سربازان در آن شهر و دیار اقامت میکردند تا آن نقطه تحت لوای اسلام باقی میماند.حال آنکه عربها آنقدر سرباز نداشتند که بتوانند از شهرها و روستاهای فتح شده محافظت نمایند. (1)
ویل دورانت مینویسد:
هرچند محمد پیروان دین مسیح را تقبیح میکند،با این همه نسبت به ایشان خوشبین است و خواستار ارتباطی دوستانه بین آنها و پیروان خویش است.حتی پس از برخوردی که با پیروان دین یهود داشت،با اهل کتاب که یهودیان و مسیحیان بودند،راه مدارا پیش گرفت. (2)
گوستاولوبون در جایی دیگر میگوید:
ما در تاریخ،ملّتی را سراغ نداریم که مانند اعراب و مسلمانان به این اندازه در دیگران تأثیر داشته باشند؛زیرا تمام ملّتهایی که به نحوی با آنها ارتباط پیدا کردند،تمدن آنان را پذیرفتند. (3)
«کنت دوگو بینو»دراینباره میگوید:
اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیاسی جدا کنند،هیچ دیانتی تسامحجوتر و شاید بیتعصبتر از اسلام وجود ندارد و در واقع همین تسامح و بیتعصبی بود که در قلمرو اسلام بین اقوام و امم گوناگون تعاون و معاضدتی را که لازمه پیشرفت تمدن اسلامی است،به وجود آورد و
همزیستی مسالمتآمیزِ عناصر نامتجانس را ممکن ساخت.امّا آنچه استفاده از این«همزیستی»را در زمینه علم و فرهنگ فراهم میکرد،علاقه مسلمین بود به علم که منشأ آن تأکید و توصیه اسلام بود،در اهمیت و ارزش علم. (1)
با توضیحات گذشته درباره عدم پیوند گسترش اسلام با جهاد،ممکن است برای خواننده پرسشهایی پیش بیاید:اگر عقیده تحمیل بردار نیست و مسلمانان از آن برای توسعه اسلام استفاده نکردهاند،فلسفه جهاد ابتدایی چیست؟دریافت جزیه از اهل کتاب چه معنا دارد؟و این امور با آزادی عقیده چگونه سازگار است؟
این موارد در حقیقت به دو پرسش مستقل تقسیم میشود:یک سؤال مربوط به مسئله دریافت جزیه از اهل کتاب است و دیگری درباره جهاد ابتدایی است.ابتدا جزیه و رابطه آن با آزادی عقیده را توضیح میدهیم،سپس درباره جهاد ابتدایی نکاتی را یادآور میشویم.
قرآن کریم درباره جزیه گرفتن از اهل کتاب میفرماید:
قاتِلُوا الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ لا بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ لا یُحَرِّمُونَ ما حَرَّمَ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ لا یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ حَتّی یُعْطُوا الْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ ؛ (2)با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز جزا ایمان نمیآورند و آنچه را خدا و پیامبرش حرام کردهاند،حرام نمیدانند و به دین حق نمیگروند،کارزار کنید تا به دست خود و با خضوع جزیه را بپردازند.
بهطور طبیعی اهل کتاب دارای این ویژگیهای سه گانه با دین حق در ستیزند.اسلام برای اینکه راه نشر خود را فراهم سازد و موانع را از سر راه بردارد و اهداف انسانی خود را جامه عمل بپوشاند،چارهای ندارد جز آنکه آنها را تحت سلطه درآورد.و تسلیم قانون کند و در برابر ارائه خدمات به آنها از آنان جزیه بگیرد.
جزیه (1)در حقیقت مالیاتی است که دولت اسلامی در قبال ارائه خدمات از اهل کتاب دریافت میکند و ابزار تحمیل دین نیست.برای روشنشدن ماهیت جزیه سخن برخی از دانشمندان مسلمان را دراینباره مرور میکنیم.
استاد شهید مطهری بسیار عالمانه موضوع را توضیح داده است:
آیا جزیه یعنی باج دادن و باج گرفتن؟آیا مسلمانان که در گذشته جزیه میگرفتند،در واقع باج میگرفتند؟باج،به هر شکل،زور و ظلم است و خود قرآن ظلم را به هر شکل و به هر صورتی نفی میکند.جزیه مفهومش مالیات است و بدیهی است که مالیات دادن غیر از باجگرفتن است.خود مسلمین نیز باید انواعی مالیات بدهند.چیزی که هست،شکل مالیات اهل کتاب با مالیاتی که مسلمین میپردازند فرق میکند،ولی این نظر،نظری است که متکی بر یک دلیل نیست...ما باید از روی احکامی که اسلام در مورد جزیه وضع کرده است،ببینیم ماهیت آن چیست؟به عبارت دیگر ما باید ببینیم اسلام که جزیه میگیرد،به شکل پاداش میگیرد یا به شکل باج.اگر در مقابل جزیه تعهدی میسپارد،خدمتی به آنها میکند،پس پاداش است؛امّا اگر بدون هیچ خدمتی پول میگیرد،باج است.ما وقتی وارد ماهیت قانون میشویم،میبینیم که جزیه برای آن عده از اهل کتاب است که در ظل دولت اسلامی زندگی میکنند،رعیت دولت اسلامی هستند،دولت اسلامی وظایفی بر عهده ملت خودش دارد و یک
1) (1) .جزیه مبلغی است که دولت اسلامی از کفار اهل کتاب دریافت مینماید.
تعهداتی در برابر آنها.وظایف این است که اولاً باید مالیاتهایی بدهند که بودجه دولت اسلامی اداره شود.آن مالیاتها اعم است از آنچه بهعنوان زکات گرفته میشود و از آن چیزهایی که به عناوین دیگر گرفته میشود...هیچ دولتی نیست که بودجه نداشته باشد و قسمتی و یا تمام بودجه خود را از مردم نگیرد.بودجه باید از همین مالیاتهای مستقیم و یا غیرمستقیم وصول شود.و ثانیا مردم باید تعهداتی از نظر سربازی و فداکاری در برابر دولت داشته باشند.ممکن است خطری پیش بیاید؛افراد همین مردم باید به دفاع بپردازند.اهل کتاب اگر در ظلّ دولت اسلامی به سر ببرند،نه موظفند که آن مالیاتهای اسلامی(مانند خمس و زکات)را بپردازند و نه موظفند (1)که در جهادها شرکت کنند،با اینکه منفعت جهاد عاید آنها هم میشود.بنابراین،وقتی که دولت اسلامی امنیت مردمی را تأمین میکند و آنها را تحت حمایت خودش قرار میدهد-چه مردم خودش باشد چه غیرخودش-یک چیزی هم از مردم میخواهد،مالی یا غیر مالی.از اهل کتاب به جای زکات و غیر زکات جزیه میخواهد و حتی به جای سربازی هم جزیه میخواهد و لهذا در صدر اسلام این چنین بوده است:هر وقت اهل کتاب داوطلب میشدند که بیایند در صفهای مسلمین به نفع مسلمین بجنگند،مسلمین جزیه را برمیداشتند و میگفتند:ما این جزیه را از شما میگیریم،به دلیل اینکه شما سرباز نمیدهید؛حالا که شما سرباز میدهید،ما حق نداریم از شما جزیه بگیریم...ویل دورانت در جلد یازدهم تاریخ تمدنش راجع به مسئله جزیه اسلامی بحث کرده و میگوید که این جزیه اسلامی مقدارش آنقدر کم بوده است که از مالیاتهایی که از خود مسلمین میگرفتند،کمتر بوده؛بنابراین هیچ جنبه اجحاف در میان نبوده است. (2)
علامه طباطبایی نیز چنین میگوید:
اگر انسان در مقاصد عامه اسلامی تدبر کند،شکی برایش باقی نمیماند در اینکه قتال با اهل کتاب و واداشتن آنها به پرداخت جزیه برای این نبوده است که مسلمین و اولیای آنها را از ثروت اهل کتاب برخوردار سازند...بلکه غرض دین در این قانون این بوده است که حق و شیوه عدالت و کلمه تقوا را غالب و باطل و ظلم و فسق را زیر دست قرار دهد تا در نتیجه نتواند بر سر راه حق عرض اندام کند و هوا و هوس در تربیت صالح و مصلح دینی راه نیابد و با آن مزاحمت نکند و در نتیجه یک عده پیرو دین و تربیت دینی وعدهای دیگر پیرو تربیت فاسد هوا و هوس نگردند و نظام بشری دچار اضطراب و تزلزل نشود و در عین حال اکراه هم لازم نیاید؛یعنی اگر فرد و اجتماعی هم نخواستند زیر بار تربیت اسلامی بروند و از آن خوششان نیامد،مجبور نباشند و در آنچه اختیار میکنند و میپسندند،آزاد باشند،امّا به شرط اینکه اولاً توحید را دارا باشند و به یکی از سه کیش یهودیت و نصرانیت و مجوسیت معتقد باشند و در ثانی به مزاحمت با قوانین و حکومت اسلامی تظاهر ننمایند و این منتها درجه عدالت و انصاف است که دین حق درباره سایر ادیان مراعات نموده است.گرفتن جزیه هم برای حفظ ذمّه و پیمان ایشان و اداره به نحو احسن خود آنان است و هیچ حکومتی-چه حق و چه باطل-از گرفتن جزیه گریزی ندارد.از همینجا روشن میشود که مراد از محرمات در آیه شریفه«لایحرّمون ماحرّم الله...»محرمات اسلامی است که خدا نخواسته است در اجتماع اسلامی شایع شود؛همچنان که مراد از دین حق همان دینی است که خدا خواسته است اجتماعات بشری پیرو آن باشند. (1)
سید قطب در تفسیر فیظلال القرآن به شکلی دیگر همین مطلب را توضیح داده است. (2)
اکنون روشن شد جزیه مالیاتی است که اهل کتاب در برابر امکانات استفاده شده از دولت اسلامی میپردازند وهرگز به معنای تحمیل عقیده نیست و با اصل آزادی عقیده و ایمان منافاتی ندارد.
از آنچه گذشت،روشن شد ادعای پیشرفت اسلام با زور و شمشیر،با مبانی نظری اسلام-که دستورالعمل مسلمانان است-منافات دارد.زیرا اولاً دین بهعنوان حقیقتی که باید قلب انسان آن را باور کند،اجبار شدنی و اکراه بردار نیست؛ثانیاً زمانی پذیرش اسلام ارزشمند است که از سر اختیار باشد؛نه از روی ترس و اکراه.
همچنین آشکار شد که ادعای مستشرقان با واقعیتهای تاریخی نیز فاصله دارد.اسناد تاریخی گواه این حقیقتند که پیامبر دعوت خود را با آگاهیدادن به مردم آغاز کرد و تا سال چهاردهم بعثت حتی به مسلمانان اجازه دفاع از خود را نداد و بحث جهاد در مدینه مطرح شد.در مدینه نیز مواردی که پیامبر گروهها و افراد را در پذیرش دین مختار دانست،این حقیقت را تأیید میکنند.بنابراین،گسترش اسلام با جهاد پیوند نخورده است.نقش جهاد صرفاً حراست از اسلام و مسلمانان در برابر توطئهها بوده است.البته اینکه اسلام چگونه شکل گرفت و گسترش یافت،موضوعی است که پژوهشگران تاریخ اسلام بهطور مفصل به آن پرداختهاند.
در پایان،پرسشهای مطرح درباره دریافت جزیه از اهل کتاب پاسخ داده شد.معلوم شد که گرفتن جزیه از اهل کتاب به معنای تحمیل عقیده نیست؛بلکه جزیه مالیاتی است که اهل کتاب بهدلیل بهرهمندی از خدمات حکومت اسلامی به حاکم مسلمان میپردازند
.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
1.آرمسترانگ،کارن،زندگینامه پیامبر اسلام،ترجمه:کیانوش حشمتی،حکمت،تهران،1383.
2.آل اسحق خوئینی،علی،اسلام از دیدگاه دانشمندان جهان،دفتر تبلیغات اسلامی،اول،قم،1370.
3.آلبرت حورانی(1915-1993م)،تاریخ مردمان عرب،ترجمه:فرید جواهرکلام،امیرکبیر،اول،تهران،1384.
4.ابن ابیالحدید،عبدالحمید بن هبة الله،شرح نهج البلاغه،داراحیاء التراث العربی،بیروت،1385ق.
5.ابن اثیر،جزری،اسدالغابة فی معرفة الصحابة،اسماعیلیان،تهران،1380ق.
6.،الکامل فی التاریخ،دار صادر،بیروت،1385ق.
7.ابن الصلاح،عثمان بن عبدالرحمن،مقدمة ابن الصلاح فی علوم الحدیث،دارالکتاب العلمیة،بیروت،1416ق.
8.ابن خیاط،خلیفة بن خیاط بن ابی هبیره اللیثی،تاریخ خلیفه،تحقیق:سهیل زکار،دارالفکر،بیروت.
9.ابن سعد،الطبقات الکبری،دارالکتب العلمیه،چاپ دوم،بیروت،1418 ق).
10.ابن سیدالناس،عیون الأثر فی فنون المغازی و الشمائل و السیر،تعلیق:ابراهیم محمد رمضان،دارالقلم،چاپ اول،بیروت،1414ق/1993م.
11.ابن شهر آشوب،ابوجعفر محمد بن علی،المناقب،ذوی القربی،قم،1429ق.
12.ابن قتیبه،المعارف،دار احیاء التراث العربی،بیروت،1390ق.
13.ابن کثیر،اسماعیل بن عمر،البدایة و النهایة،مکتبة المعارف،بیروت،1977م.
14.ابن منظور،محمد بن مکرم،لسان العرب،دار احیاء التراث العربی،بیروت،1408ق.
15.ابن هشام،السیرة النبویة،داراحیاء التراث العربی،بیروت،1417ق.
16.ابنفارس،احمد،معجم مقاییساللغة،نشر دارالکتب اسلامیة،چاپ سوم،بیروت،1420ق.
17.ابوعبیده،معمر بن مثنی،ازواج النبی صلّی الله علیه و آله و اولاده،دارالکتاب العربی،بیروت،1410ق.
18.ابی عبدالرحمن،الخلیل،العین،مکتبة المرعشی،قم.
19.ادوارد سعید،شرقشناسی،ترجمه:عبدالرحیم گواهی،دفتر نشر فرهنگ اسلامی،تهران،1371.
20.اربلی،علی بن عیسی،کشف الغمة فی معرفة الائمة،دارالکتاب الاسلامی،بیروت.
21.الألبانی،ناصر الدین،نصب المجانیق لنسف قصة الغرانیق.
22.امینی،عبدالحسین،الغدیر فی الکتاب و السنة والادب،دارالکتاب العربی،بیروت،1397ق.
23.انصاری،محمدرضا،من هن زوجات الرسول المصطفی صلّی الله علیه و آله فی الاخرة،دارالاثر،بیروت،1423ق.
24.ایرام لاپیدوس،تاریح جوامع اسلامی،ترجمه:علی بختیاریزاده،اطلاعات،دوم،تهران،1387ش.
25.بخاری،محمدبن اسماعیل،صحیح بخاری،دارالفکر،بیروت،1401ق.
26.بدوی،عبدالرحمن،دفاع عن القرآن ضد منتقدیه،ترجمه:کمال جارالله،الدارالعالمیة للکتب و النشر.
27.بروکلمان،کارل،تاریخ الشعوب الاسلامیه،تعریب:منیر البعلبکی،دارالعلم للملائین،بیروت،1988م.
28.بلاذری،احمد بن یحیی،انساب الاشراف،تحقیق:سهیل زکار وریاض زرکلی،دارالفکر،بیروت،1996م.
29.بلاغی،محمدجواد،الهدی إلی دین المصطفی،نجف اشرف،1385ق.
30.بوکای،موریس،تورات،انجیل،قرآن و علم،ترجمه:ذبیحالله دبیر،دفتر نشر فرهنگ اسلامی،چاپ دوم،تهران،1366ش.
31.بیهقی،ابوبکر احمد بن الحسین بن علی،دلائل النبوة و معرفة أحوال صاحب الشریعة،دارالکتب العلمیه،بیروت،1405ق.
32.تستری،محمدتقی،قاموس الرجال،موسسة النشر الاسلامی،قم،1410ق.
33.تصویر پیامبر و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام(ترجمه و نقد)،زیر نظر:تقی زاده.
34.ثقفی کوفی،ابواسحاق ابراهیم بن محمد،الغارات،تحقیق:جلال الدین محدث،انجمن آثار ملی،تهران.
35.جان دیون پورت،عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن،ترجمه:سیدغلامرضا سعیدی،به کوشش و مقدمه:سیدهادی خسروشاهی،اطلاعات،اول،تهران،1388.
36.جرجی زیدان،تاریخ تمدن اسلام،ترجمه:علی جواهرکلام،امیر کبیر،چاپ یازدهم،تهران،1384.
37.جمعی از نویسندگان،تاریخ اسلام(پژوهش دانشگاه کمبریج)،ترجمه:احمد آرام،امیرکبیر،دوم،تهران،1378.
38.جوادی آملی،عبدالله،تفسیر تسنیم،اسراء،چاپ سوم،قم،1381ش.
39.حاکم نیشابوری،المستدرک علی الصحیحین،دارالکتب العلمیه،بیروت،1411ق.
40.حدیدی،جواد،اسلام از نظر ولتر،مشهد،1343.
41.حر عاملی،محمد بن حسن،وسائل الشیعة،موسسه آل البیت،قم،1370ش.
42.خضر شایب،نبوة محمد فی الفکر الاستشراقی،مکتبة العبیکان،ریاض،1422ق.
43.خوئی،ابوالقاسم،معجم رجال الحدیث،مدینة العلم،بیروت،1409ق.
44.داوری،محمود،تصویرحضرت محمد صلّی الله علیه و آله و حضرت زهرا علیها السّلام در دائرة المعارف اسلام،شیعهشناسی،قم،1388.
45.دورانت،ویل،تاریخ تمدن(کتاب چهارم)،ترجمه:ابوالقاسم پاینده،اقبال،تهران،1343.
46.،قصة الحضارة،تعریب:محمد بدران،جامعة الدول العربیة.
47.دیاربکری،حسین بن محمد بن حسن،تاریخ الخمیس،دارالکتب العلمیه،بیروت،2009م.
48.دیاری،محمدتقی،پژوهشی در باب اسرائیلیات،پژوهش و نشر سهروردی،تهران،1379.
49.ذهبی،تاریخ الاسلام و وفیات المشاهیر و الاعلام،دارالکتاب العربی،سوم،بیروت،1415ق.
50.،سیر اعلام النبلاء،مؤسسة الرساله،بیروت.
51.،میزان الاعتدال،دارالمعرفه،بیروت.
52.راغب اصفهانی،ابوالقاسم الحسین بن محمد،مفردات فی غریب القرآن،المکتبة الرضویه،تهران،1332.
53.رامین جهانبگلو،در جست و جوی امر قدسی،سیدمصطفی شهرآیینی،نشر نی،تهران،1385.
54.رضایی،مرتضی،شیوه تبلیغاتی مسیحیت علیه السّلام،سازمان تبلیغات اسلامی.
55.الروحانی،سیدمهدی،بحوث مع اهل السنة و السلفیة،مکتبة العربیة،بیروت،1991م.
56.زرینکوب،عبدالحسین،کارنامه اسلام،امیرکبیر،تهران،1362.
57.زقزوق،محمود،الاستشراق و الخلفیة الفکریة للصرع الحضاری،مکتبه الرسالة،قطر،1405ق.
58.زمانی،محمدحسن،شرقشناسی و اسلامشناسی غربیان،المصطفی،قم،1388.
59.،مستشرقان و قرآن،بوستان کتاب،چاپ دوم،قم،1387.
60.ساسی،سالم الحاج،نقد الخطاب الاستشراقی الظاهرة الاستشراقیه واثرها فی الدراسات الاسلامیه،دار المدار الاسلامیة،دارالفکر،بیروت،2002.
61.سبحانی،جعفر،سیدالمرسلین،تنظیم:جعفر الهادی،دفتر انتشارات اسلامی،قم،1412ق.
62.سلیمان بن احمد بن ایوب الطبرانی،المعجم الکبیر،تحقیق:حمدی بن عبدالمجید السلفی،مکتبة العلوم و الحکم،چاپ دوم،1404 ق.
63.سیوطی،جلال الدین،الاتقان فی علوم القرآن،دارالکتب العلمیه،بیروت،1407ق.
64.،الدر المنثور،مکتبة آیة الله المرعشی النجفی،قم،1404ق.
65.شوقی ابوخلیل،به نقل از اسلام در زندان اتهام،ترجمه و نگارش:حسن اکبری مرزناک،انتشارات بعثت،تهران،1355ش.
66.،اسلام در زندان اتهام،ترجمه و نگارش:حسن اکبری مرزناک،بعثت،تهران،1355.
67.شیرازی،سیدعلیخان،الدرجات الرفیعة فی طبقات الشیعة،مکتبة بصیرتی،قم،1397ق.
68.صادقی،مصطفی،پیامبر و یهود حجاز،زمینهها و علل برخورد با یهود خیبر،بوستان کتاب،قم.
69.صالحی نجف آبادی،جهاد در قرآن،نی،تهران،1382.
70.صبحی،الصالح،مباحث فی علوم القرآن،منشورات الرضی،چاپ پنجم،قم،1361.
71.صمیمی،مینو،محمد در اروپا،ترجمه:عباس مهرپویا،اطلاعات،چاپ اول،تهران،1382.
72.طباطبایی،سیدمحمدحسین،المیزان فی تفسیر القرآن،دفتر انتشارات اسلامی جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1417ق.
73.طبرسی،فضل بن حسن،مجمع البیان فی تفسیر القرآن،ناصر خسرو،تهران،1372.
74.طبری،محمد بن جریر،تاریخ الامم و الملوک،تحقیق:نخبة من العلماء و الاجلاء،مؤسسة الاعلمی،بیروت.
75.،جامعالبیان فی تفسیر القرآن،دار المعرفة،بیروت،1393 ق.
76.طوسی،ابوجعفرمحمد بن حسن،الفهرست،دانشگاه مشهد،1351.
77.،تهذیب الاحکام،جامعه مدرسین حوزه علمیه،قم،1417ق.
78.عامری،بهجة المحافل،المکتبة العلمیة،مدینه منوره.
79.عاملی،سید جعفر مرتضی،الصحیح من سیرة النبی الاعظم صلّی الله علیه و آله،دار السیرة،بیروت،1414ق.
80.،سیرت جاودانه،پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی،پنجم،تهران،1388.
81.عبدالمحمدی،درآمدی بر سیره اهل بیت علیهم السّلام،جامعة المصطفی العالمیة،قم،1389.
82.عسقلانی،ابن حجر،الاصابه فی تمییز الصحابه،1329ق.
83.،تهذیب التهذیب،دار صادر،بیروت.
84.،فتح الباری فی شرح صحیح البخاری،دارالمعرفة،بیروت.
85.،لسان المیزان،دار صادر،بیروت،1986م.
86.عسکری،سید مرتضی،افسانه عبدالله بن سبأ،مجمع علمی اسلامی،تهران،1370.
87.،نقش عایشه در تاریخ اسلام،مجمع علمی اسلامی،تهران،1371.
88.عقاد،عباس محمود،حقائق الاسلام و اباطیل خصومه،دارالکتاب العربی،بیروت،1996م.
89.عقیلی،الضعفاء الکبیر،دارالکتب العلمیة،بیروت،1404ق.
90.علمالهدی،السید المرتضی،تنزیه الانبیاء.
91.فرهنگ کامل خاورشناسان،عبدالرحمن بدوی،ترجمه:شکرالله خاکرند،دفتر تبلیغات اسلامی،قم،1375.
92.فونس اتین دینیه،اشعه خاصه بنورالاسلام،تعریب:راشد رستم،سلسلة الثقافة الاسلامیة،مصر،1960م.
93.فیض کاشانی،ملامحسن،تفسیرالصافی،منشورات الاعلمی،بیروت.
94.فیلیپ خوری،حتی،تاریخ عرب،ترجمه:ابوالقاسم پاینده،شرکت انتشارات علمی و فرهنگی،سوم،تهران،1380.
95.قاضی عیاض،العثمانیه،رساله شفاء،دارالکتب العلمیه،بیروت.
96.قرطبی،ابن عبدالبر،الاستیعاب،دارالمعارف،مصر،1328ق.
97.قسطلانی،ارشاد الساری،دار صادر،بیروت،1304ق.
98.قمی،علی بن ابراهیم بن هاشم،تفسیر قمی،بیروت،1387ق.
99.کنستان ویرژیل گئورگیو،محمد پیغمبری که از نو باید شناخت،ترجمه:ذبیحالله منصوری،انتشارات زرین و نگارستان کتاب،هفتم،تهران،1379.
100.کارلایل،توماس،الابطال،تعریب:محمدالسباعی،دارالرئد العربی،بیروت،1402ق.
101.کازرونی،محمد بن مسعود،المنتقی من سیر النبی المصطفی صلّی الله علیه و آله،دارالهدی.
102.کلینی،محمد بن یعقوب،اصول الکافی،دارالکتب الاسلامیة،چاپ پنجم،تهران،1363.
103.گروه تاریخ پژوهشگاه حوزه ودانشگاه،دانشنامه سیره نبوی،پژوهشگاه حوزه ودانشگاه،قم،1389.
104.گروه مؤلفان ومترجمان،فرهنگ خاورشناسان،پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی،2003م.
105.گروهی از نویسندگان،محمد صلّی الله علیه و آله خاتم پیامبران،حسینیه ارشاد،تهران،1375.
106.گوستاو لوبون،تمدن اسلام و عرب،ترجمه:سید هاشم رسولی محلاتی،انتشارات کتابچی،اول،تهران،1387.
107.مجلسی،محمدباقر،بحارالأنوار،مؤسسة الوفاء،بیروت،1404ق.
108.مجموعه مقالات همایش نقد تجدد از دیدگاه سنتگرایان معاصر،به کوشش:شهرامیوسفیفر.
109.محمد بن اسحاق،سیره نبوی،تحقیق:سهیل زکار،اسماعیلیان،قم،1410ق.
110.محمدی ریشهری،محمد،اهلالبیت علیهم السّلام فی الکتاب و السنة،دارالحدیث،قم،1381.
111.مسعودی،علی بن الحسین،التنبیه و الإشراف،دارالصاوی،مصر،1375ق.
112.،مروج الذهب ومعادن الجوهر،دارالاندلس،بیروت،1358ق.
113.مسلم بن حجاج نیشابوری،صحیح مسلم،دارالمعرفه،بیروت.
114.مصباح یزدی،محمد تقی،جهاد در قرآن،موسسه امام خمینی رحمه الله،قم،1386.
115.،نظریه حقوقی اسلام،موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله،قم،1380.
116.مطهری،مرتضی،آشنایی با قرآن،صدرا،قم،1374.
117.،جهاد،صدرا،تهران،1380.
118.مطهری نیا،محمود،مستشرقان و نبی اعظم صلّی الله علیه و آله،پژوهشگاه فرهنگ وهنر و ارتباطات،وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،تهران،1389.
119.معرفت،محمدهادی،شبهات و ردود حول القرآن الکریم،چاپ سوم،قم،مؤسسه التمهید،1385.
120.مکارم شیرازی،ناصر و دیگران،تفسیر نمونه،دارالکتب الاسلامیة،تهران،1364.
121.نجمی،صادق،سیری در صحیحین،جامعه مدرسین حوزه علمیه قم،1381.
122.نیک بین،نصرالله،فرهنگ جامع خاورشناسان مشهور ومسافران به مشرق زمین،آرون،تهران،1379.
123.وات،مونتگمری،برخورد آرای مسلمانان و مسیحیان(تفاهمات و سوء تفاهمات)،ترجمه:محمدحسین آریا،دفتر نشر فرهنگ اسلامی،اول،تهران،1373.
124.،محمد پیامبر و سیاستمدار،دارالترجمه ایران،تهران،1344.
125.،محمدفی المدینة،تعریب:شعبان برکات،منشورات مکتبة العصریة،بیروت.
126.واقدی،محمد بن عمر،المغازی،تحقیق:مارسدن جونز،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،چاپ سوم،بیروت،1989م.
127.هاشمی،علی،نشر و کتمان فضایل اهلبیت علیهم السّلام،مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی قدّس سره،پنجم،قم،1384.
128.همیلتون،گیب،اسلام و بررسی تاریخ،ترجمه:منوچهر امیری،انتشارات علمی و فرهنگی،تهران،1367.
129.هنری استیون لوکاس،تاریخ تمدن،ترجمه:عبدالحسین آذرنگ،سخن،هفتم،تهران،1387.
130.هیثمی،علی بن ابوبکر،مجمع الزوائد و منبع الفوائد،دارالکتاب العربی،بیروت،1402ق.
131.یافعی،مرآة الجنان،مؤسسة الاعلمی،بیروت،1390ق.
132.یعقوبی،احمد بن واضح،تاریخ یعقوبی،دار صادر،بیروت،1958م.
133.یوسفی غروی،هادی،موسوعة التاریخ الاسلامی،تحقیق:مجمع الفکر الاسلامی،الهادی،قم،1427ق.
مجلات 1.تاریخ اسلام،شماره 41-1389،42.
2.مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله،مجله تاریخ در آیینه پژوهش،شماره1380،68.
3.ترجمان وحی،1376.
4.مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله،مجله معرفت،شماره 26،زمستان 1386.
1.Encyclopaedia of the Quran/Jane Dammen McAuliffe ، general editor.Published:Leiden:Brill ،2001-2006 .این آدرس ایمیل در مقابل هرزنامهها محافظت میشود.برای مشاهده آن به فعال کردن جاوا اسکریپت نیاز دارید.
2.Alphonse de Lamar tine ، Histoire De La turquie ، Paris ،1854، Vol ،11.
3.Edward Gibbon Ockiey ، History of the Saracen Empires ، London ،1870.
4.Encyclopaedia of the Quran ، Jane Dammen McAuliffe 'Brill' Bostan 2000.
5.M.H.Hart، the 100:A Ranking of the Most Influential persons In History ، New York ،1978.
6.oxfod advanced learner ، s dictionary-1999 p.818.148.
7.Sir George Bernard Shaw in:the Genuine Islam ، Vol.1 ، No.8 ،1936.
8.The Treasury of the EncyclopaediaBritannica، Vol.12 ، Islam.