ghaemiyeh.com
سرشناسه : اسمعیلنژاد، مرجان، ۱۳۶۰-
عنوان و نام پدیدآور : صدام و رویای رهبری جهان عرب/ مرجان اسمعیلنژاداردبیلی.
مشخصات نشر : تهران: موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، انتشارات، ۱۳۹۷.
مشخصات ظاهری : ۲۶۷ ص.؛ ۱۴/۵×۲۱/۵ سم.
شابک : ۲۹۰۰۰۰ ریال : 978-600-8994-27-2
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: Marjan Esmaeel-nazhad Ardabili. Saddam and Dream of Arab World leadership.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : حسین، صدام، ۱۹۳۷ - ۲۰۰۶م.
موضوع : Husayn, Saddam
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷
موضوع : Iran-Iraq War, 1980-1988
شناسه افزوده : موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
رده بندی کنگره : DSR۱۶۰۰/الف۵ص۴ ۱۳۹۷
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳
شماره کتابشناسی ملی : ۵۵۰۹۹۶۱
صدام ، رهبری جهان عرب و جنگ تحمیلی
مرجان اسمعیل نژاد اردبیلی
نام کتاب: صدام و رؤیای رهبری جهان عرب
نویسنده: مرجان اسمعیل نژاد اردبیلی
ناشر: انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
صفحه آرایی: علیرضا زمانی
طراح جلد:
نوبت چاپ: اول، زمستان 1397
شمارگان: 1000
قیمت: تومان
شابک: 2- 27 - 8994 - 600 - 978
نشانی: میدان ونک - بزرگراه شهید حقانی، خیابان سرو، جنب مترو حقانی، موزه انقلاب
اسلامی و دفاع مقدس - تلفن: 88657020 - 021
عنوان
صفحه
پیشگفتار 6
مقدمه. 8
فصل اول: نظریه روانشناسی فردی آلفرد آدلر. 10
مؤلفههای نظریه آدلر. 13
جبران احساس حقارت.. 15
تأثیر ترتیب تولد. 16
اصل برتریجویی 18
اسلوب زندگی یا شیوۀ زندگی.. 20
نقص بدنی.. 21
نقص روانی.. 21
نقص اجتماعی.. 22
6 .خود خلاق. 24
سلطهپذیری و سلطهجویی.. 25
سلطهپذیری.. 25
سلطهجویی.. 25
فصل دوم: خلأ قدرت در منطقه. 27
امریکا پس از انگلستان. 29
حضور امریکا در خلیج فارس... 32
سیاست دو پایهای نیکسون. 33
دلایل انتخاب ایران در استراتژی امریکا 37
موقعیت استراتژیک... 37
جلوگیری از گسترش فعالیتهای شوروی در منطقه. 39
تثبیت حاکمیت مجدد امریکا 40
ثبات و آرامش نسبی داخلی.. 41
توسعهطلبی سیاست خارجی ایران. 42
گسترش پیوندهای عمیق دوستی.. 42
فروپاشی دکترین نیکسون. 43
دکترین امنیتی کارتر. 46
تشکیل نیروهای واکنش سریع. 48
کمربند امنیتی منطقه. 49
عربستان سعودی.. 50
پاکستان. 51
عمان. 52
بحرین.. 53
مصر. 53
شورای همکاری خلیج فارس... 54
دلایل تشکیل شورا 55
مصر، رهبر سنتی جهان عرب.. 61
رهبری جمال عبدالناصر. 61
مؤلفههای ناصریسم. 63
اتحاد اعراب.. 63
سوسیالیسم. 64
تقابل با استعمار و امپریالیسم. 64
عدم تعهد. 65
افول رهبر جهان عرب.. 65
شکست جمهوری متحده عربی.. 66
ناکامی در جنگ یمن.. 67
عراق و خلأ قدرت در منطقه. 71
شخصیت صدام. 79
ویژگیهای اخلاقی صدام. 80
ایران ستیزی.. 82
شیعه ستیزی.. 85
سلطهگری.. 87
خودشیفتگی.. 90
خودبزرگپنداری.. 91
روحیۀ انتقامجویی.. 95
خشونتطلبی.. 96
ویژگیهای روحی - روانی صدام. 98
1.سوءظن به دیگران. 100
2.تکیه بر وفاداران تکریتی - بعثی.. 101
تمایل به نظامیگری.. 102
تشکیلات امنیتی گسترده 105
تفحّص و معاینات دقیق روزمره در دفتر شخصی کار روزانۀ صدام. 108
حفظ امنیت و حفاظت از جادهها و نقاط انجام دیدار 108
شیوههای نفوذ امنیتی.. 109
نفوذ فنی.. 109
نفوذ انسانی.. 110
تاریخچه حزب بعث.. 111
روند قدرتیابی حزب بعث عراق. 113
اصول حزب بعث.. 114
سرزمین عربی.. 116
زبان عربی.. 117
ناسیونالیسم عربی.. 117
دین و حزب بعث.. 122
فصل چهارم: ویژگیهای شخصیتی صدام و وقوع جنگ تحمیلی.. 124
حقارت شخصی و سیاسی صدام. 126
حقارت قرارداد1975 الجزایر. 131
جبران حقارت با حاکمیت مطلق بر اروندرود. 133
اثر ترتیب تولد. 135
1 . پدر صدام. 136
مادر صدام. 137
ناپدری صدام. 138
زندگی صدام. 139
زندگی شخصی.. 140
زندگی سیاسی.. 142
برتریجویی صدام با رهبری جهان عرب.. 148
بازپسگیری جزایر سهگانۀ خلیج فارس... 151
تنببزرگ.. 151
تنب کوچک... 153
ابوموسی.. 153
تجزیه خوزستان. 158
علائق اجتماعی صدام. 162
رقابت ایدئولوژیکی با ایران. 163
ژاندارمی منطقه. 167
خلاقیت صدام. 171
سرنگونی دولت ایران. 172
نتیجهگیری.. 178
منابع و مأخذ: 180
1.کتابها و نشریات (مقالات، پایاننامهها، مصاحبهها، رساله دکتری): 180
رسانهها 191
سایتها 192
4.English References (Books, Articles, Conference, Lacture, Thesis, Report): 193
تقدیم به
همه مردان و زنان سرزمینم که قداست خاک وطن را عزیزتر از جان دانستند؛ در خاک و خون غلتیدند تا ایران ، ایران بماند.
به نام او
که قلم را به قسم
به تقدس برآورد
انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، مقطعی مهم، اثرگذار و سرنوشت ساز در تاریخ درخشان ایران زمین و سرمایه ای عظیم از میراث فکری، فرهنگی و تمدنی کشور عزیزمان است که باید به درستی معرفی شود و برای نسل های آینده محفوظ و ماندگار بماند آیندگان باید این بازة بی نظیر تاریخ را به خوبی بشناسند و به طور ویژه بدانند که در نیم قرن اخیر چه ماجراهای تلخ و شیرین و چه حادثه هایی بر کشور و ملت ایران گذشته است این آگاهی، تضمین کنندۀ انتقال فرهنگ و ارزش های پربار این سرزمین به نسلهای بعد و پلی برای انتقال تمدن بی ننسلی به شمار می آید در واقع این آگاهی ضامن حفظ و بقای اهداف و آرمان های انقلاب اسلامی خواهد بود و ارزش هایی را که پاک ترین جوانان وطن، گرانبهاترین دارایی خود را به پای آن نثار کردند، پایدار و جاودانه خواهد نمود
مراکزی همچون موزه انقلاب اسلالمی و دفاع مقدس که ویژگی های کم نظیر و کارکردی فرا ملی، فرا جناحی و فرا دستگاهی دارند می توانند پیشتاز تحقق این رسالت تاریخی و ملی باشند این مهم مستلزم آن است که موزه از همه ظرفیت های بالقوه و بالفعل خود بهره گیرد و با ایجاد گفتمان نخبگانی و فرهنگ سازی عمومی، زمینۀ استفاده از تجارب و اندوخته های فکری، فرهنگی و ارزشی پیشکسوتان و
ایثارگران عرصه حماسه، مقاومت، استقلال و سربلندی کشور را برای بهره گیری نسل نو فراهم آورد
یکی از ظرفیت های راهبردی موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس که می تواند این مأموریت خطیر را با ظرافت، هنرمندی و مانایی انجام دهد، حوزه نشر، کتاب و مطالعه است کتاب به عنوان میراث ماندگار فرهنگ بشری و قلم به مثابه بی همتاترین ابزار ثبت و ضبط دستاوردهای فکری و فرهنگی انسان، بهترین شیوه برای به تحریر و تصویر درآوردن گفتمان انقلاب اسلامی و عرضه آن به نسل های آینده است
از این رو، موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس با درک این مسئولیت گران سنگ و حساسیت های مترتب برآن، به تدوین و انتشار مفاهیم اصیل و ناب انقلاب اسلامی و دفاع مقدس و فرهنگ مقاومت همت گماشته و میکوشد آثاری فاخر و در تراز مخاطبان فهیم و علاقه مند به این راه پر افتخار ارائه نماید امید که در پیشگاه خداوند متعال، اولیا و شهدای راه حق، به ویژه ایثارگران و شهیدان انقلاب اسلامی و دوران پر افتخار پس از آن رو سپید و سرافراز باشیم ان شاءالله
انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
جنگ رویدادی است که علیرغم ناخوشایندیهایی که به همراه دارد، ذهن بشر را به سوی تفکر، اندیشه، تحقیق و تفحص سوق میدهد؛ چنانکه گریز از پاسخگویی بدان اجتنابناپذیر مینماید. چرایی وقوع جنگ، رخدادهای حین جنگ، چگونگی خاتمه و پیامدهای جنگ در زمرۀ مواردی است که تا سالها پس از پایان آن نیز همچنان در ذهن اندیشمندان، محققان و مردمانی که این رخداد را تجربه نمودهاند، ماندگار است. در این بین بررسی هر کدام از عوامل مذکور نیازمند کنکاش و بررسی همه جانبه و موشکافانهای است تا بتواند پاسخگوی پرسشهای ذهنی و تجربی افراد حاضر در جنگ و نسلهای پس از آن باشد. از آن جهت که جنگها را جزئی از راهکارهای سیاسی سیاستمداران در برخورد با دیگر کشورها میشناسیم، لذا بخش عمدهای از بررسی این مسئله به حوزۀ علوم سیاسی اختصاص مییابد. علمی که با رشتههای بسیاری ارتباط مستقیم و غیرمستقیم دارد و میتواند پاسخ پرسشها و وقایعی که پیرامون ما و جهان سیاست میگذرد را روشن گرداند.
در این بین آنچه انگیزهای برای نگارش این کتاب شد تلفیق این علم با روانشناسی بود، تا بتوانم پاسخی بر پرسشهای کودکیام بیابم. سالهایی که با غرش هواپیماهای جنگی و آوارگی و فرار از موشکباران سپری شد. روزهایی تلخ که دوستانم در کلاس درس، هدف جنگندههای صدام قرار میگرفتند و پیش از آنکه معنای زندگی را دریابند با مرگ همآغوش میشدند. در این سالها همواره پرسشی از ذهنم میگذشت و آن اینکه چرا جنگ آغاز شد؟ در جریان آشنایی با کتابهای نوشته شده پیرامون جنگ تحمیلی، فیلمهای سینمایی، مصاحبهها و مستندها، هنوز این پرسش بیپاسخ که چرا جنگ با عراق شروع شد؟ ذهنم را
میآشفت. بدین روی سعی کردم تا در دورۀ تحصیلم به این پرسش و به طبع پرسشهایی از این دست پاسخ دهم. با این هدف نظریات اندیشمندان بسیاری را در حوزههای مختلف، جامعهشناسی، علوم سیاسی، تاریخ و غیره مورد توجه و بررسی قرار دادم، تا به مناسبترین نظریه دست یابم و بتوانم پاسخی قانع کننده بیایم. از این رو حوزۀ روانشناسی را انتخاب کردم، علمی که در تلفیق با علوم سیاسی میتواند بسیاری از لایههای ناپیدای شخصیت سیاستمداران را از پس لبخندها و فریادهای آنان آشکار سازد و دریچهای بگشاید رو به حقایقی که بیگمان در پسِ ذهن آنان حضور دارند و علیرغم همۀ انکارها دیر یا زود در تصمیمگیریهایشان رخ نشان میدهند. از این رو در قالب دیدگاه روانشناسانه، کالبدشکافی شخصیت صدام حسین را به عنوان آغازگر دورانی سخت برای هزاران فرزند و پدر و مادر ایرانی برگزیدم. پیگیری شناخت شخصیت صدام موجب شد تا به حقیقتی دست یابم؛ همۀ ما فارغ از موقعیت اجتماعی که با آن شناخته میشویم، در بعدی دیگر از زندگی به سر میبریم که اتفاقاً در بسیاری از تصمیمگیریهایمان، ناخودآگاه نقش دارد و تصمیم گیرنده است. گذشتهای که هرگز نه از ما جدا میشود و نه فراموش، بلکه همچون سایهای بر حال و آیندۀ ما احاطه دارد و گریز از آن هرچند محال نیست، اما اراده و درکی به عمق شناخت خویشتن میطلبد.
در اینجا ذکر دو نکته ضروری است نخست، علیرغم آنکه صدام، شخصیتی ناخوشایند در فرهنگ دفاع از نام ایران است اما در این کتاب سعی بر آن داشتم تا بدون غرضورزی و تعصب ایرانی بودن، تنها آنچه روی داده است را تحلیل و بیان نمایم. بنابراین آنچه در تجزیه و تحلیلهای کتاب مطالعه میکنید نتایجی است که نگارنده در پی تحقیقات خود به آن دست یافته است. دوم، اعتقاد نگارنده مبنی بر اینکه نظریۀ روانشناسی مناسبترین گزینه برای پاسخگویی به چرایی آغاز جنگ تحمیلی است، لزوماً بدان معنا نیست که آغاز جنگ تحمیلی را میبایست تنها از این منظر دید و سایر دلایل و انگیزهها را مورد غفلت قرار داد.
در حقیقت نگارنده از آن جهت رویکرد روانشناسانه به جنگ را برگزید که تاکنون در این حوزه آثار قابل توجهی ارائه نگردیده و این در حالیست که علیرغم مهجور ماندن دیدگاه روانشناسی در جنگ تحمیلی، ظرفیتهای بالای این حوزه میتواند راهگشای آشکارسازی بسیاری از دغدغههای جنگ برای سیاستمداران و پژوهشگران باشد. امید است این کتاب بتواند بخشی از پرسشهای خوانندگان عزیز، به ویژه نسل پس از جنگ را تا حدودی پاسخ دهد.
در پایان از زحمات اساتید گرانقدرم آقایان دکتر رشید رکابیان، دکتر ناصر پورحسن، دکتر عبدالمجید سیفی و دکتر محمود علیپور به جهت راهنماییهای دلسوزانه و گرانبهای خود تشکر و قدردانی مینمایم و برایشان توفیقات روزافزون از باریتعالی آرزومندم. همچنین بر خود لازم میدانم از موزه دفاع مقدس به جهت حمایتهای ارزشمند خود و کلیۀ کسانی که با کوشش خود امکان انتشار این کتاب را فراهم آوردند، تشکر و قدردانی کنم.
مرجان اسمعیل نژاد اردبیلی
کارشناس ارشد علوم سیاسی، شهریور1397
جنگها را به لحاظ تأثیرات مادی و روانی که بر ملتها به جا میگذارند میتوان در زمرۀ تأثیرگذارترین وقایع بشری به شمار آورد. تجربیاتی که در این مقطع از تاریخ در اختیار کشورها و ملتها قرار میگیرد به نوعی منحصر به فرد است چرا که هر جنگی به لحاظ مؤلفههای شکل دهندۀ آن، چگونگی آغاز، روند و نحوۀ پایان آن با جنگی دیگر متفاوت است؛ ضمن آنکه تفاوتهای ناشی از بسترهای وقوع جنگ و نیز موقعیتهای جغرافیایی کشورها و دیگر عوامل دخیل در جنگها موجب تفاوت در نوع دیدگاهها و درک تجربیاتی دیگرگونه میگردد. در این بین به دو نکته باید توجه داشت نخست آنکه پس از وقوع هر جنگی برای دو نسل سؤالاتی بر جای میماند که تاریخ ناگزیر از پاسخ به آنهاست. یکی نسل حاضر در جنگ و دیگری نسل پس از جنگ.
نسل حاضر در جنگ از این جهت دچار پرسش میشود که خود بهطور مستقیم و ملموس یا حتی غیرمستقیم با جنگ و وقایع مرتبط با آن در ارتباط بوده و معتقد است راههای بسیاری وجود داشته که از وقوع جنگ جلوگیری به عمل آید و حتی بیش از آن، پیشگیری از جنگ را مطرح میکنند. در حالی که نسل پس از جنگ علاوه بر پرسشهای نسل نخست خواهان ارزیابی دستاوردهای جنگی نیز هست و به نوعی به برآورد هزینهها و مزایا نیز توجه دارد. از این روست که در هر برههای از تاریخ، جنگها مورد نقد قرار میگیرند و از زاویهای متفاوت و مطابق با دیدگاههای نسل جدید از آن صحبت به میان میآید؛ لذا پژوهش و کنکاش در خصوص
چرایی و چگونگی جنگها هرگز از دیدگاه محققان پایان نمیپذیرد زیرا که نسل بشر در تکامل دیدگاهها و زوایای نگرش به وقایع به اشکال مختلفی از شناخت دست مییابد که پیش از آن برای نسل پیشین مطرح نبوده و یا کمتر مورد توجه قرار گرفته است. از آن جهت که تاریخ معاصر ایران ارتباطی تنگاتنگ با دوران هشت سالۀ جنگ تحمیلی دارد؛ لذا بدیهی است شناخت این دوره از تاریخ منوط به رمزگشایی از تحولات جنگ تحمیلی است. دورهای که افزون بر تأثیراتی که بر ایران و ملت آن داشته است با فراز و فرودهای فکری نیز همراه بوده است. اصولاً هدف از مطالعۀ تاریخ، بررسی وقایعی است که در پی تحولات و شرایطی خاص بر گذشتگان رفته است و اکنون از پس گذر سالها بر آن وقایع، آنچه برای خواننده در وهلۀ اول ایجاد جذابیت میکند دلایل وقوع پدیدههای تاریخی است، در ادامه نحوۀ عملکرد، بررسی نقاط قوت و کاستیهای رفتاری و فکری افراد و نتایج و عواقب این حوادث نیز در جریان شکلدهی به تفکرات خوانندۀ تاریخی دخیل است؛ اینها همگی ابزارهایی هستند تا ذهن آدمی با مقایسۀ دیروز و امروز، آینده را با تجربیاتی پربارتر در پیش بگیرد و در این بین هر کسی بنا بر نوع نگرش، الگوهای ذهنی و رفتاری، خلقیات، باورها و ارزشهای هنجارگونهاش از تاریخ میآموزد و میگذرد. در این بین آنچه محققان و پژوهشگران را به تحقیقات تاریخی به ویژه تاریخ جنگ ترغیب میکند ناگفتههای بسیاری است که از پس گفتنیهای بیشمار دیگران رخ نشان میدهد. شاید عجیب به نظر برسد اما هرچه در مورد موضوعی بیشتر اطلاعات داشته باشید، ذهن درگیر پرسشهای بیشتری خواهد شد و این واقعیت انکارناپذیر یکی از دلایل نگارش این کتاب است.
بدینترتیب کتاب حاضر که تحت عنوان صدام، رهبری جهان عرب و جنگ تحمیلی پیش روی شماست؛ به ارزیابی دلایل وقوع جنگ تحمیلی میپردازد. کتابی از دیدگاه نسل حاضر در جنگ که همچنان برای نخستین پرسش جنگ، پاسخی قانعکننده نیافته است. از این رو در این کتاب بر شخصیت صدام
به عنوان برجستهترین چهرۀ آغازگر جنگ تحمیلی پرداخته شد. از آن جهت که در این کتاب از نظریات روانشناسانه بهره گرفته شده است لذا بر بعد کودکی صدام بیش از دیگر دورههای زندگی وی تأکید خواهیم داشت و بر پرسشهایی از این دست نظر داریم، بین گذشتۀ صدام و وقوع جنگ تحمیلی چه ارتباط معناداری وجود دارد؟ اگر صدام حسین در مسند قدرت عراق قرار نمیگرفت باز هم وقوع جنگ تحمیلی اجتنابناپذیر بود؟ بسترهای لازم جهت حملۀ صدام حسین چگونه فراهم گردید؟ مهمترین هدف صدام در جنگ تحمیلی چه بود؟
در پاسخ به پرسشهای فوق، کتاب حاضر مشتمل بر چهار فصل تنظیم گردیده است. در فصل اول نظریۀ روانشناسی آلفرد آدلر مورد بررسی قرار گرفته است. فصل دوم به بررسی زمینهها و بسترهای وقوع جنگ تحمیلی میپردازد.
در فصل سوم کالبد شکافی شخصیت روانی و روحیات شخصی صدام حسین را تجزیه و تحلیل میکنیم.
و در فصل چهارم به چینش اهداف صدام از جنگ تحمیلی بر اساس نظریۀ آدلر می پردازیم.
شناخت نفس و ذات وجودی انسان از دیرباز در زمرۀ علاقمندیها و دغدغههای بشری بوده است. در این راستا علوم انسانی پا به پای دیگر علوم در تلاش و تکاپو بوده تا هرچه بیشتر، نتایجی ملموس و جامعتر به دست آورد، همین واقعیت موجب گردیده تا بر اهتمام بشر برای شناخت خویشتن پایانی متصور نباشیم. بدیهی است انسان ذاتاً موجودی پیچیده و ناشناخته است، این واقعیت انکارناپذیر موجب گردیده تا اندیشمندان بیشماری در پی کشف راز و رمز آن برآیند. شوق بشر در راه شناخت ذات وجودی خویش موجب گردیده تا علوم بسیاری در حوزههای پیدا و ناپیدای انسانشناسی پدید آیند که هر کدام تنها قادر به درک بخشی از پیچیدگیهای بشری هستند. در این بین یکی از شگفتانگیزترین علومی که لایههای درونی و نیمۀ پنهان وجودی انسان که همانا، روح بشر می باشد را مورد کنکاش قرار میدهد، علم روانشناسی است. روانشناسی منحصراً و نه مستقیماً با روح انسان در تماس است و ادراکات انسانی را که جزو زوایای پنهان نهاد بشری است، مورد بررسی قرار میدهد. تلاش روانشناسان در این راه سبب گردیده تا طی سالها این علم به حوزههای متعددی تقسیم گردد که هر کدام به بررسی جنبههای مختلفی از زندگی، اجتماع، سیاست، محیط، انسان و غیره میپردازند. در این بین حوزۀ روانشناسی فردی را میتوان نزدیکترین شاخۀ این علم در شناخت شخصیت و خلقیات انسانی دانست. روانشناسی فردی همانگونه که از عنوان آن بر میآید به بررسی و شناخت
افراد، تیپهای شخصیتی، خلقیات، روحیات، تمایلات خودآگاه و ناخودآگاه و دیگر جنبههای فردی شخصیت انسان میپردازد، که در شناخت هر چه بیشتر افراد راهگشاست. در حوزۀ روانشناسی فردی نظریهپردازان بسیاری به تحقیق و نظریهپردازی پرداختهاند از جمله فروید، کتل، زاکرمن، فروم، کِلی و دیگران که البته در اینجا به هیچروی قصد نداریم نظریات همۀ آنها را پیگیری کنیم. از میان نظریهپردازانی که در حوزۀ روانشناسی فردی به تحقیق پرداختهاند؛ نظریۀ روانشناسی فردی آلفرد آدلر به لحاظ الگوی انطباق، به عنوان مناسبترین نظریه مد نظر این کتاب قرار گرفت. آدلر در حوزۀ روانشناسی فردی تلاشهای گستردهای را برای شناخت انسانها انجام داده است. وی شناخت انسان را از جنبۀ فردی آن آغاز میکند و معتقد است شناخت افراد در فردیت یگانۀ آنها منجر به شناخت جامعه و بهبود کیفیت در روابط انسانی میشود. از این رو بر شناخت ذهنیات، خلقیات، تمایلات، اهداف و انگیزههای ویژۀ افراد به عنوان مهمترین عامل تعیین کنندۀ نگرش و رفتار انسانها تأکید دارد. از آن جهت که انتخاب نظریه، بخشی از کار پژوهشی این کتاب بود و بخش تکمیلی آن مربوط به شناسایی شاخصهای شخصیتی صدام حسین و تأثیر و تأثرات شخصیت وی در آغاز جنگ تحمیلی و گزینش استراتژی رهبری جهان عرب بود، لذا به نظریات آدلر استناد نمودیم.
بدیهی است علم روانشناسی را میبایست در راستای مطالعه و شناخت روان، رفتار و ادراکات افراد ارزیابی نمود. روانشناسی فردی سیستم و روش اکتشافی برای خود خلق میکند. رفتار انسان را مورد بررسی قرار میدهد، چنانکه گویی رفتار انسان مجموعۀ نهایی از روابط است که تحت تأثیر تلاش برای نیل به هدفی مشخص شکل میگیرد.(آدلر،56،1379و55) در روانشناسی فردی بررسی زندگی روانی افراد در کودکی، محور اصلی دانش شناخت انسان است و
در این خصوص بسیاری از محققان سرشناس، به تحقیق و مطالعۀ سالهای اول زندگی افراد پرداختند؛ زیرا که مهمترین عوامل تعیینکنندۀ ساختار زندگی روانی، از همان اوان کودکی شکل میگیرد. (آدلر،1379،14-12) از آنجا که دانش شناخت انسان از اهمیت فوقالعادهای برخوردار است در دو وجه مورد کنکاش قرار میگیرد، وجه نخست دانش شناخت انسان، وجه فردی آن است و تنها هدف شایستۀ این دانش آن است که هر فردی خودش درصدد شناسایی خویشتن باشد. وجه دیگر، جنبۀ اجتماعی شناخت انسان است که اولین هدف آن، باید افزایش آگاهی انسانها نسبت به انسانهای دیگر باشد؛ به عبارت دیگر این دانش باید امکان پرورش رشد روانی بهتر و کاملتری را برای ما فراهم کند.(آدلر،1379،17-15) از آن جهت که نظریۀ روانشناسی فردی آدلر ویژگیهای شخصیتی افراد را در انتخابها و تصمیمات بعدی زندگی مؤثر میداند و با توجه به اینکه بسیاری از اقدامات صدام در طول دوران زمامداریاش نشأت یافته از دوران کودکی و وقایع متأثر از آن بود، لذا در این کتاب از نظریه آلفرد آدلر بهره بردیم.
آلفرد آدلر، دومین کودک از شش فرزند خانواده، در هفتم فوریه 1870 متولد شده و فرزند یکی از بازرگانان حومۀ وین بوده است. آدلر برای مکتب روانشناسی خود نام «روانشناسی فردی و تطبیقی(1)» را انتخاب کرده است. با این اصطلاح و با توجه به ریشۀ کلمۀ (Individual) که به معنی غیر قابل تقسیم است میخواهد فرد را به عنوان کل و جوهری تقسیمناپذیر معرفی کند که شناختش تنها در صورتی که در کلیتش در نظر گرفته شود امکانپذیر است.(شافه،بیتا،100-97) آدلر نظریۀ خود را بر پایۀ شناخت انسان در دوران کودکی قرار داد. از این رو وقایع و اتفاقات زندگی فرد، چگونگی مواجهه و پذیرش اتفاقات و یا عدم پذیرش آن در شناخت بهتر افراد سهم بسزایی دارد. به همین دلیل است که مؤلفههای نظریۀ وی به صورت دومینووار مطرح میشوند؛ به این معنا که هر مؤلفه سببساز پدیدآمدن مؤلفهای دیگر میشود و نظریۀ آدلر شکل میگیرد. در اینجا مؤلفههای نظریه آدلر را به صورت خلاصه بیان میکنیم: اصل حقارت، تأثیر ترتیب تولد، اصل برتریجویی، شیوه زندگی، اصل علایق اجتماعی و خودِخلاق.
1) 1. Psychology Individual et Comparee
آدلر در کتاب جنبه نظری و عملی روانشناسی فردی که در سال 1928 انتشار یافته اساس نظریه خود را توضیح داده است. آدلر، برخلاف فروید که غریزهها را انگیزه اصلی رفتار میدانست، بر جنبۀ اجتماعی بودن انسان تأکید میورزید. وی همچنین منبع اصلی انرژی و انگیزههای بشری را میل به قدرت میدانست و با نپذیرفتن مرز مشخص بین خودآگاه و ناخودآگاه، مکانیزم واپس زنیِ فروید را رد کرد. او همچنین امیال پرخاشگرانه را جانشین امیال جنسی، که مورد تأکید فروید بود، کرد.(کریمی،1374،95) ویژگیهای اصلی نظریه آدلر را میتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
اصل احساس حقارت(1)
بر حسب نظریۀ آدلر، احساس حقارت یکی از مهمترین واقعیتهای زندگی روانی بشر است و اهمیت آن از این جهت است که حقارت پدیدهای اتفاقی و تصادفی نیست بلکه با سرشت انسان درآمیخته است. انسان در برابر طبیعت تنها موجودی است که فاقد کلیۀ وسایل دفاع طبیعی است. موقعیت او این ناتوانی و محرومیت را کاملاً آشکار میسازد، پس برای کسب منافع و برتری خود، آدمی باید با زحمت بسیار این کاستی طبیعی را جبران کند. آنچه مسلم است انسان بدون احساس نارسایی و تهیدستی از وسایل دفاع در وجود خویش و ساختمان جسمانیاش، هرگز قادر نبود که در توسعۀ دانش و فن به چنین پیشرفت و پیروزی دست یابد. بنابراین موقعیت و امکان توسعه برای انسان را ترس از زندگی (هستی، پیآمدهای جهان واقع) یا احساس حقارت میسازد و انسان در راه سیر تکامل خود برای غلبه بر مشکلات مجبور است که دست به فعالیتهای سازنده بزند. آدلر در کتاب « مفهوم زندگی» میگوید:
«راستی چه کسی میتواند در این امر تردید کند که طبیعت به جبران بیمهریاش در مورد انسان، نیرویی از احساس حقارت به او عنایت کرده تا بدین
1) 1.inferiority
وسیله پیوسته رو به جوانب مثبت زندگی داشته و برای تأمین خویش و غلبه بر مصائب زندگی بکوشد. من پیش از این نیز بر این موضوع تکیه کردم که انسان بودن، یعنی احساس حقارت کردن ... احساس حقارت تسلط خاصی بر زندگی روانی داشته و مفهوم آن، همان درک نقص کمال یا ناتمام بودن و تلاش بیوقفه بشر و بشریت برای خاتمه بخشیدن به آن است.»(راتنر،1390،41و40)
این احساس حقارت حاکم بر آدمی، در هر نوزاد تازه تولد یافته و هر کودک نوسال، سر برداشته و او را به جهت رشد و تکامل پیش میبرد. کودک در همان اوان نوزایی فقط با کوچک بودن جسم و احساس ناتوانیاش پی میبرد که در برابر زندگی ضعیف است. در حقیقت جنبش روانی کودک به شرط قرار داشتن در شرایط مناسب، زیر تأثیر همین احساس ضعف و کوتاهدستی قرار گرفته و به جریان در میآید و بر اثر همین فعل و انفعال است که جریان رشد و «شدن» (شکل گرفتن) او برقرار میشود. ضمن این جریان نیز احساس خستگیناپذیری در کودک بیدار میشود که راه را بر سیر یادگیریهای بیشمار او میگشاید و بدین وسیله کودک میتواند در مدتی کوتاه، تواناییهای بسیار به دست آورده، مسایل روزانهای را که یکی پس از دیگری به او رو میآورد، تحمل نماید.(راتنر،1390،41و40)
بدینترتیب آدمی هم از نظر زیستی و هم از نظر روانشناسی موجودی است که پیوسته «احساس حقارت» را با خود دارد. این احساس چه ناشی از نقص جسمی و چه ناشی از نقص روانی باشد، همۀ عمر با او همراه است.(راس،1376،103) اگر ضعف جنبۀ جسمی داشته باشد، فرد در طول زندگی یا آن را ابزاری برای «دلیلتراشی» و توجیه شکستهای خود قلمداد میکند و یا آنکه وادار میشود که به «جبران» بپردازد. برای نمونه دموستن در دوران یونان باستان دچار لکنت زبان بود اما با جبران آن، یکی از بزرگترین خطبای یونان و جهان شد. برای نمونه فرانکلین روزولت که در جوانی بسیار ضعیف بود، در نتیجۀ تمرین منظم، قوی و در زندگی چنان پیشرفت کرد که به مقام ریاستجمهوری رسید. پس احساس حقارت یا کهتری در صورتی که از حد تجاوز نکند موجب ترقی میشود.
(آدلر،1370،59-55) آدلر عقیده داشت که همۀ افراد دارای احساس حقارت هستند و همین احساس باعث میشود برای بهتر و برتر شدن تلاش زیادی از خود نشان دهند و البته این تمایلی مثبت است برای غلبه بر نقصها و کمبودها تا از این طریق به تکامل فردی دست یابند. کودک، بعد از تولد، به دنیای قوی بزرگسالان قدم میگذارد و همین موضوع باعث میشود که احساس حقارت کند و علاوه بر این ترتیب تولد و موقعیت کودک در خانواده نیز میتواند به مقایسههای خاص منجر شود که نهایتاً احساس حقارت را به دنبال خواهد داشت.(راس،1376،103) آمادگی تربیتی کودک نیز نسبت مستقیم با احساس حقارت او دارد. دریافت ضعف و ناتوانی به او این قدرت را میدهد که پذیرای مقولات تربیتی گشته یا آنها را رد کند و طبیعی است که با یک روش آموزشکاری معیوب کودک وادار میشود که «ترس از زندگی» خود را به وسیلۀ ستیزهورزی و رد همۀ مقولات تربیتی، تعادل ببخشد. راتنر یکی از شاگردان آدلر معتقد است احساس حقارت میتواند از تکامل طبیعی جلوگیری کند و آن هنگامی است که کودک کاملاً در این احساس غوطهور شده با دست و پا زدن بیحاصل و غرض، بخواهد خود را از این وضع نجات بخشد. در این حالت، بدبینی و وحشت راه بر «عقدۀ حقارت» میگشاید و کودک در حیطۀ اختلالات روانی قرار میگیرد. در این نقطه، حرکت روانی به حال سکون و سکوت در میآید؛ بدین معنی که کودک دیگر قادر به غلبه بر ضعف و نارساییهای خود نیست و به ناچار چارهای جز این ندارد که با یک تعادل بخشی تخیلی (جبران کاذب(1))
خود را در اختیار محیط بگذارد. باید به خاطر سپرد که هر مورد از عقدۀ حقارت، به منزلۀ یک حالت هشدار است به اطرافیان که شخص از آن سوء استفاده میجوید. عقدۀ حقارت نیرویی درونی خلق میکند که نتیجۀ فعالیتش بیثمر گشتن زندگی و پشتکردن به موازین و مقررات است و وقتی کار بدین مسیر پیش برود، پیدایش صورت عصبی در شخص، اشکال گوناگون عدم تعادل روانی را حتمی میسازد.(راتنر،1390،41)
1) 1.Schein -Kompensation
احساس حقارت واقعی کودک آن چنان که برای اقتصاد روانی او مهم است، معیار اهمیت احساس حقارت یا ناامنی او نیست؛ چرا که این امر بهشدت بستگی به برداشت فرد از خودش دارد. نمیتوان انتظار داشت که کودک در موقعیتهای ویژه، برآورد صحیحی از خود داشته باشد و حتی از بزرگترها نمیتوان این انتظار را داشت! حقیقت این است که مشکلات با سرعت زیادی در حال افزایش است. کودک در موقعیت بسیار پیچیدهای رشد خواهد کرد که بهطور حتم نمیتوان میزان حقارت او را با اطمینان تعیین کرد. کودک دیگری بهتر میتواند موقعیت خود را تفسیر کند. اما در مجموع، اگر تفسیری را که کودک از احساس حقارت میکند در نظر بگیریم، میبینیم که تعبیر او روز به روز تغییر میکند تا زمانی که این تعبیرها به صورت واحدی در میآیند و کودک ارزیابی خود را بهطور صریح بیان میدارد و در کردار خود این ارزیابی (دایمی) را حفظ میکند. مطابق با این هنجار متبلور شده یا (خودارزیابی جاودانی)، روندهای جبران که کودک برای رفع احساس حقارت خود به کار میگیرد، به سمت این هدف و اهداف دیگر هدایت خواهد شد. مشابه این مکانیسم جبرانکننده که روان انسان به کمک آن سعی در خنثی کردن احساس زجرآور حقارت دارد، در مورد اندامها و اعضای بدن نیز به چشم میخورد. برای مثال وقتی یکی از اعضای حیاتی بدن انسان دچار آسیب میشود، اعضای دیگر رشد بیرویه پیدا میکنند و بیش از حد کار میکنند. از این رو، اگر قلب در جریان گردش خون دچار مشکل شود، برای به دست آوردن نیروی جدید از تمام اعضای بدن کمک میگیرد و به همین دلیل اندازۀ آن از یک قلب معمولی بزرگتر میشود. به همین شکل، وقتی فرد احساس حقارت میکند یا تصور کوچک و درمانده بودن او را عذاب میدهد، تمام همّ و غمّ خود را برای غلبه بر این (عقدۀ حقارت) به کار میگیرد.(آدلر،1379،57و56)
مبحث «مکانیزم جبران» که آدلر در مقولۀ حقارت عضوی از آن سخن راند، در هدایت حرکت زندگی روانی نیز دخالت دارد، در اینجا هم همه چیز
به سوی تعادل بخشیدن به عدم کفایتها و ناتوانیها، پیش میرود و حتی در یک احساس حقارت پیشرفته که میزان اطمینان و اعتماد عادی برای شخص کافی و خشنود کننده نیست، آزمایشی در جهت مکانیزم «فوق جبران» ظاهر میشود. وقتی شخص در زمان کودکی پی به ارزش وجود خود نبرده باشد (بدین معنی که اِشکالی فرا راه شناخت ارزش واقعی او از دید و داوری خودش به وجود آمده باشد) عضو روانی ناچار به هیجان آمده و به هر تقدیر (و لو به صورتی هیجانآمیز و مردد) از این وضع سرباز میزند. همانطور که پیشتر بیان کردیم، مکانیسم جبران حقارت یکی دیگر از مؤلفههای نظریۀ آدلر را بنیان مینهد، بدینگونه که جبران حقارت موجب پیافکندن بنای تلاشی مداوم بر «برتریجویی» خواهد شد که در صورت جبران افراطی گاهی صورتی از یک بیماری روانی را بروز میدهد. انتخاب هدف از سوی یک فرد نیز در جهت برتریجویی او، پاسخی است به احساس حقارتش که این هدف درست در نقطهای مقابل احساس حقارت قرار گرفته و میتواند به شکلهای مختلف آشکار و پنهان ظاهر شده، فرد آگاهانه یا ناآگاهانه به فعالیت بپردازد.(راتنر،1390،47و46)
پر معناترین صورتهای توفیق جبران در برابر ناایمنیها، خاصه در اوج رشد و توانایی نیروی تلاش، در کوششی آشکار است که فرد برای کسب معلومات، توانایی بیشتر و به دست آوردن مهارت ابراز میکند. باید دانست که زیر بنای فرایند تربیت و یادگیری را هم «ارزشجویی» میسازد. اگر کودک در مسیر اصلی خود، یعنی سود رساندن به همه و گسترش احساس همزیستی و همکاری باقی بماند، به هدف «نمود» خویش دست مییابد و نیازی احساس نمیکند که با محیط به جدال برخیزد.(راتنر،1390،47)
از نظر آدلر، منظومۀ خانواده اولین محیط اجتماعی را تشکیل میدهد. هر کودکی، میکوشد در این منظومه، با رقابتورزی، مورد توجه و اهمیت دیگران
1) 1.birthorder
قرار گیرد و موقعیتی برای خود دست و پا کند. یک همشیر ممکن است «بهترین» و همشیر دیگر «بدترین» باشد. مطلوب بودن، رضایت از جنسیت کودک، جذب کردن ارزشهای خانوادگی، همانندسازی، یا قرار گرفتن در کنار یکی از والدین یا همشیران میتواند زمینه را برای احساس ِداشتنِ موقعیت مهیا کند. معلولیتها یا یتیم بودن نیز برای بعضی از کودکان موقعیتساز است. بنابراین، موقعیت کودک در منظومۀ خانواده بسیار حائز اهمیت است.(علیزاده،1383،52و51)
آدلر ترتیب تولد را از عوامل مؤثر اجتماعی در دوران کودکی میدانست که بر مبنای آن، فرد سبک زندگی خود را پدید میآورد. او بر سه موقعیت تأکید داشت: فرزند اول، فرزند دوم، و فرزند آخر. بهنظر آدلر ترتیب تولد فرزندان ممکن است در رشد سیاسی - اجتماعی آنان مؤثر باشد. زیرا فرزندان اول، دوم و آخر به دلیل موقعیتشان در خانواده از تجارب اجتماعی متفاوتی برخوردارند و در نتیجه شخصیتهای گوناگونی پیدا میکنند.(پروین،1372،172) در اینجا موقعیت فرزندان را به ترتیب تولد آنها بررسی خواهیم کرد.
فرزند اول، آدلر دریافت که فرزندان ارشد خانواده اغلب گذشتهنگر هستند و دیدی بدبینانه و حسرتبار به آینده دارند. از آنجا که آنها مزایای قدرت را در مقطعی از زمان تجربه میکنند و آنرا فرا میگیرند، این حالت در تمام دوران زندگی در آنها میماند. آنها همچنین میتوانند قدرت را تا حدودی بر خواهران و برادران کوچکتر خود اعمال کنند. نتیجۀ این جریانها این است که فرزند اول میل به نگهداری برتری و اقتدار دارد. آدلر دریافت که این فرزندان به سازمان دهندههایی بسیار خوب، با وجدان و وسواسی نسبت به جزئیات تبدیل میشوند و نگرشی اقتدارطلبانه و محافظهکارانه خواهند داشت.(شولتز،1383،155-152) او در آغاز کانون توجهات و محبتهای والدین است و پس از آمدن فرزند دوم ناگهان احساس میکند موقعیت خود را از دست داده است و احساس ناامنی و خصومت و حسادت میکند. آنها علاقمند به حفظ نظم و اقتدار و در نتیجه محافظهکارند. البته حسادت و نفرت ایجاد شده ممکن است آنان را به سوی رواننژدی و رفتارهای
نابهنجار سوق دهد. به نظر آدلر بیشتر جنایتکاران، مجرمان، منحرفان و بیماران روانی فرزند اول خانوادهاند.(شولتز،1375،317)
فرزند دوم، فوق العاده جاهطلب، عصیانگر و حسود است و به طور دائم میکوشد از فرزند اول سبقت بگیرد. آدلر که خود فرزند دوم بود، همۀ عمرش چنین رابطهای با برادر بزرگش داشت. با این همه وی معتقد بود که فرزند دوم از سایر فرزندان سازگاری اجتماعی بیشتری دارد.(سیاسی،1377،89) بدینترتیب فرزند دوم در رقابت با فرزند اول، حکم چاشنی ِراهانداز را برای فرزند دوم دارد و اغلب موجب رشد سریعتر وی میشود. فرزند دوم برانگیخته میشود تا از خواهر یا برادر بزرگتر پیشی بگیرد، هدفی که معمولاً رشد حرکتی و زبان را شتاب میبخشد از آنجا که دومین فرزند قدرت را تجربه نمیکند، پس در مقایسه با فرزند اول، چندان توجهی بدان ندارد و به آینده خوشبینتر است.(شولتز،1383،155-152)
فرزند آخر، آنان در محیط خانواده محبت و موفقیت فراوانی به دست میآورند، معمولاً لوس و پرتوقع و نازپروردهاند و در معرض آسیبپذیری اجتماعیاند؛ زیرا از وقتی که وارد مدرسه میشوند، ملاحظه میکنند که دیگر کانون توجه دیگران نیستند و دچار شکست و ناکامی میشوند. بنابراین بعد از فرزند اول بیشتر در معرض رواننژدیاند.(کریمی،1374،96) آخرین فرزند هیچگاه با ضربۀ خلعشدگی از سوی کودکی دیگر روبهرو نمیشود و بیشتر اوقات اصطلاحاً «عزیز دردانۀ» تمام خانواده است، بهویژه اگر فاصلۀ سنی خواهر یا برادرانش از وی خیلی کم نباشد. بر اثر نیروی ناشی از نیاز به پیشیگرفتن از خواهر و برادران بزرگتر، رشد فرزند آخر اغلب سرعتی چشمگیر دارد. در نتیجه، اکثر این کودکان در بزرگسالی، در هر کاری که به عهده میگیرند، کامیاب میشوند. از آنجا که تک فرزند، در مقایسه با کودکانی که دارای خواهر یا برادر هستند، زمان بیشتری را در کنار والدین سپری میکند، در نتیجه، اغلب خیلی زود میبالد و سریعتر به رفتارها و نگرشهای بزرگمآبانه دست
میزند. البته باید گفت تک فرزندان هنگامی که در مییابند در عرصههای زندگی بیرون از خانه (مانند مدرسه) دیگر مورد توجه نیستند، ضربۀ روانی شدیدی را تجربه میکنند.(حسام قاضی،1393،27و26)
آدلر همواره خاطر نشان ساخته است که فقر و احتیاج به وجود آورندۀ حالتی از بدبینی دربارۀ زندگی و آینده، در طفل است. از این رو تربیت یکی از مهمترین عواملی است که در به وجود آمدن احساس حقارت کمک عمیق میکند. تمام عواملی که در بروز احساس حقارت نقش دارند میتوانند به وسیلۀ تربیتِ درست، از حالت بیماری خارج شوند. به عبارت دیگر هیچ دلیل ضروری وجود ندارد تا انسان مجبور شود به اینکه عقدۀ حقارت را در خویشتن توسعه دهد. تمام عوامل عضوی (جسمانی)، اجتماعی و خانوادگی میتوانند به وسیلۀ یک روش درست تعلیم و تربیت و با ظرافت روانشناسانه، تصحیح و ترمیم شوند. در حالی که اگر روش یا محیط سالم تربیت وجود نداشته باشد، عوامل بیرونی فراوانی پیدا میشوند که سبب بروز اختلالات خطرناک شوند. چنین بهنظر میرسد که احساس حقارت و عقدۀ حقارت مانند رشته نخ رنگینی در تمام حالات اختلال روانی کشیده شده است. یک کودک عصبی یا بیاستعداد، بزرگسالی فاقد نیروی تعادل روانی است، رواننژندها، بزهکاران، منحرفین جنسی(2)
و بیماران روانی، همه به رنج از احساس نارسایی و ضعف خویش واقفاند و همواره در تردید و گمراهی به سر میبرند و نقطه اتکایشان هم همان تردید و رنج خویش است که در آن برای خویش اتکاء و استواری میجویند. در این گونه مردم، به تدریج تلاشی روانی آغاز رشد میکند تا آنها به آن وسیله ترس و عدم کفایت خود را زیر سرپوش آن مخفی نگهدارند. آدلر این تلاش روانی را «برتریجویی» یا «ارزشطلبی(3)» نام داده است و مطابق با این منظور، وظیفۀ این تلاش در زندگی روانی سالم یا وضعیت بیمار آن است که بر ضعف و عدم کفایت احساس شده،
غالب شود و بدین وسیله تعادلی مجدد، به وجود آید.(راتنر،1390،44-42)
هدف برتریطلبی غالباً برای انسان، ناشناس مانده و از مناسبات خودشناسی فردی دور میماند. آدمی فقط در فکر جلب سود و رَد زیانهای خویش است، باید دانست که شخصیت ایدهآل در هر فرد، در سنینی به وجود میآید که هنوز بیان کودکانهاش رشد کامل نکرده و در حقیقت ارزشطلبی در ذهن او به کلمه در نمیآید بلکه این تمایل به شکلی نامعین و گسسته در تاریکی ذهنش سرگردان است.(راتنر،1390،49و48)
آنچه مسلم است تلاش برای بازشناسی و برتری هدف زندگی هر فرد بر اساس احساس حقارت، بیکفایتی و ناامنی مشخص میشود. کودک از همان ابتدا مایل است تا مورد توجه دیگران باشد و نظر والدین را به خود جلب کند. اولین علایم این میل بیدار برای بازشناسی خود، تحت تأثیر احساس حقارت سر بر میآورد و هدف و قصد فرد این است که بر محیط اطراف خود برتری پیدا کند. میزان و کیفیت احساس تعاون، برتریطلبی فرد را تعیین میکند. ما نمیتوانیم در مورد افراد (چهکوچک، چهبزرگ) قضاوت کنیم، مگر اینکه هدف فرد را از برتریطلبی با مقدار احساس تعاون او مقایسه کنیم. هدف فرد به گونهای است که دستیابی به آن، به او احساس برتری و تعالی شخصیت میدهد، تا آن درجه که زندگی را شایستۀ، زیستن میبیند. همین هدف احساسات ما را ارزشمند و هیجانات و عواطف ما را به هم مربوط میکند و تخیل ما را شکل میدهد و نیروهای خلّاقۀ ما را هدایت میکند و معیّن میسازد که چه چیزی را باید به خاطر بسپاریم و چه چیزی را فراموش کنیم.(آدلر،1379،55)
در حقیقت برتریجویی از احساس حقارت ناشی میشود و این دو از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. مفهوم برتریجویی به معنای سلطه بر دیگران نیست، بلکه کوششی است برای آنکه شخص از آنچه هست، بهتر و کاملتر شود و استعدادهای بالقوۀ خود را بالفعل کند. برتریجویی در نزد آدلر یعنی گامبرداری در راه کمال نفس که وی آن را جزو سرشت انسان و بلکه عین زندگی میداند. به نظر وی، همین انگیزۀ برتریجویی است که آدمی را از هنگام زادن تا واپسین دم زندگی
از مرحلهای به مراحل دیگر پیش میبرد و جنبۀ اجتماعی او را تقویت میکند.(سیاسی،1377،86) در این بین حقیقت این است که کودکان نمیتوانند آشکارا بگویند در پی برتری هستند، بلکه با بلندنظری و مهربانی این میل خود را بیان میکنند و کار خود را در پشت پرده انجام میدهند. آنها متواضعانه از افشای این روش طفره میروند. برتریطلبی بیپروا و صریح در رشد روانی کودک انحطاط ایجاد میکند و کشانندۀ اغراقآمیزی از امنیت و قدرت است که برای غلبه بر دنیا، شجاعت را به گستاخی و بیشرمی، اطاعت را به بزدلی و مهربانی را به ریاکاری هوشمندانه تبدیل میکند. انسانها در بروز احساسات و حالات طبیعی باز فکر ریاکارانهای در سر میپرورانند که هدف نهایی آن، تحت انقیاد درآوردن محیط است. در امر آموزش، به موجب میل آگاه و ناخودآگاه، کودک برای جبران ناامنی خویش، تحت تأثیر قرار میگیرد، روش زندگی را میآموزد، درک و شناخت پیدا میکند و احساس اجتماعی (تعاون) نسبت به همنوعانش در او به وجود میآید. تمام این اقدامات را با هر هدفی که دنبال کند، ابزاری هستند که به کودک در حال رشد کمک مینماید تا خود را از احساس حقارت و ناامنی رها سازد.(آدلر،1379،56) باید در نظر گرفت که پیامدهای عملی احساس حقارت لزوماً به کمال و سعادت فرد نمیانجامد. گاه این اتفاق میافتد و فرد با تلاش خود آن حقارت را بر طرف میکند؛ اما در صورتی که فرد، هدفهای دست نیافتنی برگزیند، به رغم تلاشها نمیتواند بر حقارت غلبه کند و دچار «نِوروز» میشود.(بلوم،1352،204)
خودِ خلاق و اصل برتریطلبی موجب میشود که هرکس به وجهی خاص، دست به عمل بزند و شیوۀ خاص زندگی خود را پیریزی کند. شیوۀ زندگی تکیه کلام آدلر است و در تمام نوشتههایش مکرر به کار رفته و مشخصترین بُعد روانشناسی فردی است.(شفیعآبادی،1386،93) به نظر آدلر چگونگی تلاش
1) 1.Life style
فرد برای کنار آمدن با احساسات حقارتآمیز بخشی از «سبک زندگی» خاص وی میشود، یعنی به صورت یک جنبه از کارکردهای شخصیتی وی در میآید.(پروین،1372،171) سبک زندگی، یعنی کلیت بیهمتا و فردی زندگی که همۀ فرایندهای عمومی زندگی، ذیل آن قرار دارد.(Adler,1956,191) سبک زندگی خلاقیتی است حاصل از کنار آمدن با محیط و محدودیتهای آن. زین سبب افراد از این حیث مختلفاند؛ زیرا علاوه بر احساس حقارت و برتریطلبی که میان همۀ آدمیان مشترک است، سه عامل بدنی، روانی و اجتماعی، که به ترتیب در ساختمان بدنی و عمل اعضای آن صفات و استعدادهای روانی و ارتباطات اجتماعی نهفته است، در آدمیان متفاوتاند. همین امر شیوۀ خاص هر فرد برای جبران احساس حقارت و برتریطلبی را تعیین میکند. شیوۀ زندگی پیروزیطلبانۀ ناپلئون شاید علتش جثۀ نسبتاً کوچک وی بوده است. سیادتطلبی و اعمال وحشیانۀ آقامحمدخان قاجار ریشه در پیامدهای اجتماعی اختگی وی داشته است و حرص هیتلر برای تسلط بر عالم، شاید از نقص جنسی وی سرچشمه گرفته باشد.(سیاسی،1377،86) بدینترتیب اگر تمام روابط انسانها را در نظر بگیریم، بهتدریج منش و ویژگیهای دیگر آنها را هم خواهیم شناخت که هر کدام یک مُهر ضد اجتماعی بر خود خواهد داشت. مهمترین این ویژگیها، تکبر، نخوت و میل غلبه بر دیگران به هر قیمت ممکن است. فرهیختگی نسبی فرد و تقبیح تمام کسانی که با آنها در ارتباط است، ویژگی برتری بر دیگران را نشان میدهد که در آن مهمترین چیز «فاصله» است که فرد را از همنوعانش جدا میسازد. محیط و اطرافیان فرد از نوع رویکرد او ناراحت هستند؛ چرا که پیوسته جنبۀ تاریک زندگی را مینگرد و از هر شادی و شادمانی محروم است. بعضی کودکان با میل افراطی که برای کسب قدرت دارند، میخواهند اعتبار خود را در محیط پیرامون تثبیت کنند و این میل آنها را وادار میکند تا در مقابل وظایف و تکالیف زندگی روزمره مقاومت نمایند.(آدلر،1379،58) نکته اینجاست که شیوۀ زندگی هر فرد به اعتقاد آدلر در پنج یا شش سالگی پایهگذاری میشود. وی سه مثال برای سه
عامل بدنی، روانی و اجتماعی میزند که همگی تحت تأثیر محیط خانوادگیاند.
کودکی که معلولیت جسمی دارد و خود را در قیاس با همسالانش عقبمانده میبیند، میتواند به کمک پدر و مادر فهمیده و مربیان کارآزموده به جبران آن بپردازد و احساس حقارت خود را به احساس نیرومندی تبدیل کند. (شولتز،1375،315) افرادی که ضعف بدنی خود را به قدرت تبدیل کردهاند فراواناند. حقارتهای عضوی میتواند دو واکنش را در افراد برانگیزد. نوع اول آنکه عضو دیگری جانشین عضو ضعیف شود، به طور مثال شخص نابینا بکوشد تا با تقویت شنوایی خود آن را جبران کند. نوع دوم تمرکز بر عضو ضعیف تا جایی است که آن ضعف برطرف شود؛ مانند غلبه بر لکنت زبان تا جایی که شخص سخنران گردد.(بلوم،1352،204)
از سوی دیگر کودکان نازپرورده که مورد حمایت زیاد و افراطی والدین ناآگاه خود قرار میگیرند، ممکن است خودمحور شوند و علایق اجتماعی در آنان ضعیف شود و از دیگران انتظار دارند که خواستههایشان را برآورده سازند.(شولتز،1375،315) آدلر این کودکان را بالقوه خطرناک میداند. بالفعل شدن این خطر در صورتی است که به موقع راهنمایی نشوند و به حال خود رها گردند.(سیاسی،1377،88)
کودکان به خود رها شده و طرد شده ممکن است گونهای از سبک زندگی برای خود به وجود آورند که مستلزم انتقامجویی از جامعه باشد.(شولتز،1375،315) این کودکان مثال نوع نقص عامل اجتماعیاند. آنان بر اثر جدایی پدر و مادر از یکدیگر، یا بر اثر غفلت و بیاعتنایی نسبت به تربیت آنها از راهنمایی و تشویق محروم بودهاند و نمیتوانند شیوۀ زندگی خود را گسترش دهند. افرادی که در کودکی مورد بیمهری و بدرفتاری بودهاند، در بزرگسالی دشمنان اجتماع میشوند و شیوۀ زندگی آنان بر اساس نیاز به انتقامجویی در میآید. (سیاسی،1377،88) مفهوم «سبک زندگی» نیز متأثر از عوامل سهگانۀ بدنی، روانی و اجتماعی
است. وضعیت نقایص سهگانه در شخص و استعدادهای وی و نیز زمینههای اجتماعی و امکانات آن، راههای گوناگونی را پیش روی هر فرد قرار میدهد و وجه خاصی برای جبران احساس حقارت رقم میزند و شیوۀ زندگی معینی تحقق مییابد.(منصور،1369،26-24) در چنین چارچوبی تأکید روزولت بر انجام دادن «کارهای بزرگ» و «شدت عمل» احتمالاً نشانهای از سازوکارهای دفاعی او علیه احساس حقارت مربوط به ضعفهای دورۀ کودکی است. درحقیقت چگونگی تلاش برای کنار آمدن با احساسات حقارتآمیز خود یا غلبه بر آنها بخشی از سبک زندگی ویژۀ شخص و بخشی از کارکردهای شخصیتی وی میشود.(پروین ،1372،171)
به نظر آدلر انسان با علاقۀ اجتماعی به دنیا میآید و اجتماعی بودن در فطرت و ذات بشر است؛ اما این امر به صورت بالقوه است و مانند سایر غرایز فطری برای پرورش و به فعلیت درآمدن نیازمند است که این امر از طریق تماس با عالم خارج صورت میگیرد. این تماس ابتدا از طریق مادر و خانواده و سپس مدرسه، معلمان، همکلاسیها و سرانجام افراد دیگر در جامعه انجام میشود. حس برتریطلبی نیز ابتدا جنبۀ شخصی دارد؛ اما بعدها به صورت اجتماعی در میآید.(کریمی،1374،93) کودکانی که در محیط نازپرورد و یا فاقد محبت بزرگ میشوند و فضایی کامل از استقلال نفس و آزادی نمیبینند، به زودی کاشف وسیلهای میشوند که قالبی از ترس دارد و این دستاویزی است تا در کاربرد آن بتوانند توجه افراد پیرامون خویش را به خود جلب نمایند و به اصطلاح آنها را به خدمت خویش وادارند.(راتنر،1390،137) آدلر به نکتهای اشاره میدارد که سیر تکامل علاقۀ فردی به اجتماع تا علاقۀ جمعی اجتماعی را مشخص مینماید. وی معتقد است حس برتریجوئی هر فرد موجب میگردد که وی از یاری دیگران دریغ نورزد و در این راه قدم بردارد و همین امر به نوبۀ خود سبب تقویت حس اجتماعی فرد شود؛ اما از آنجا که برتریجوئی آدمی هیچگاه ارضاء نمیشود؛ چرا که اهداف بشر بصورت سلسله مراتبی و سلسلهوار
یکی پس از دیگری پیش میآیند، احساس ناتمامی را در همۀ افراد بشر پدید میآورند که خواه ناخواه تحقق آن مستلزم تحقق شخصیت اجتماعی و کمال اجتماعی است. از این رو آدمیان به مصلحت اجتماع قدم برمیدارند، یعنی علاوه بر همکاری با همنوعان و حس تفاهم، آنان مصلحت اجتماع را بر مصلحت خویشتن ترجیح میدهند. از این روست که آدلر کمال اجتماع را متضمن کمال فرد میداند و میگوید: «مصلحت اجتماعی جبران واقعی و اجتنابناپذیری است برای همۀ ضعفها و نارسائیهای افراد بشر»(سیاسی،1390) حاصل اینکه برتریجوئی آدمی که نخست شخصی و خصوصی است بهتدریج جنبۀ اجتماعی پیدا میکند و نفع شخصی تحتالشعاع قرار میگیرد. آدمی که برای خیر عموم کار میکند ضعف شخصی خود را بدین وسیله جبران میکند و نتیجه این میشود که علاقهمندی به اجتماع و دنبال کردن مصلحت آن بر شیوۀ زندگی و خود خلاق آدمی اضافه میگردد و در آنها اثر میگذارد، یعنی رفتار، مؤثر واقع میشود.(سیاسی،1390)
در این راستا مهر مادری از بزرگترین و مهمترین سرچشمههای احساس تعاون است با این حکم، کودک از طریق مادر برای بار اول در زندگی، همکاری میآموزد و میتوان گفت که مادر، خود نگاهبان دروازۀ «همنوع جویی» است و تأثیراتی که او به نسبت نیاز هر دو طرف، بر طفل میگذارد نه تنها علائق اجتماعی را در کودک بیدار میکند، بلکه او را برای انتقال این تمایلات به دیگر اعضاء خانواده نیز آماده میسازد.(راتنر،53،1390) بدینگونه اصل علایق اجتماعی وجود یک احساس اجتماعی همگانی است، احساس اجتماعی، پایه و اساس تمام پیشرفتهای مهم تمدن است. علاقۀ اجتماعی در نوع احساسات ما نسبت به دیگران و روابط با آنها تأثیر بسزایی دارد.(شفیعآبادی،1386،93) در ویژگی بعدی، آدلر از اصطلاح «خودِ خلاق» استفاده کرد. خودِ
خلاق بدین معنی است که انسان، برای ارضای میل برتریجوییاش، عوامل زیستی و اجتماعی را در تجارب تازه و فعالیتهای ابتکاری به کار میگیرد. اینگونه ابتکارات مظاهری از خودِ خلاق هستند.(کریمی،1374،99-96)
6 .خود خلاق(1)
مطالعات آدلر او را به این عقیده رساند که شخصیت آدمی فقط حاصل استعدادهای غریزی و ارثی و تأثیرات محیط خارجی و فعل و انفعالات آن نیست، بلکه خلاقیت و ابتکار شخصی هم در کار است. به این معنا که آدمی برای ارضای تمایل برتریجویی خود، عوامل زیستی و اجتماعی را در تجارب جدید و فعالیتهای ابتکاری مورد استفاده قرار میدهد. این ابتکار و خلاقیت، مظاهر و جلوههای بیرونی «خودِ خلاق» است؛ زیرا خود ِخلاق
دیده نمی شود و فقط از طریق آثارش به وجود آن پی میبریم. طبق این نظریه هر کس معمار و سازندۀ شخصیت خویش است و این «بناء» را با مواد خام وراثت و تجارب زندگی به وجود میآورد که هم پدید آورندۀ هدف است و هم ایجاد کنندۀ وسایل نیل بدان هدف. به عبارت دیگر آدمی میتواند حاکم بر سرنوشت خود باشد و نه محکوم آن.(سیاسی،1377،93)
زمانی که احساس حقارت تا آن درجه شدت پیدا کند که کودک واهمۀ شکست در مقابل این احساس و عدم جبران را پیدا کند، آنگاه در زمان توانایی برای غلبه بر این احساس هم راضی نمیشود و خواستار فوق جبران خواهد بود. ممکن است قدرتطلبی و برتریجویی فرد آن چنان زیاد شود و تشدید یابد که به شکل یک بیماری آسیبشناسی درآید. وقتی این اتفاق میافتد، دیگر فرد از روابط عادی زندگی راضی نخواهد شد. تحرکاتی که در این موارد انجام میشود و حالت متکبرانۀ خاصی که نسبت به آنها نشان میدهد، کاملاً در جهت سازگاری با اهدافشان است، در مواردی که با نیروهای کشانندۀ آسیبشناسی سروکار داریم با اشخاصی رو به رو میشویم که بدون ملاحظۀ دیگران با تلاش فوقالعاده، شتاب زیاد و انگیزههای آنی شدید میخواهند موقعیت خود را در زندگی حفظ کنند. اینها کودکانی هستند که افعال آنها، به دلیل حرکات اغراقآمیزشان برای نیل به هدف برتری بر دیگران، بسیار محسوس است، اینان با تجاوز به حقوق دیگران سعی دارند از حیات و زندگی
1) 1. ترجمه فارسیcreative self را برخی «خود خلاق» (سیاسی،1377،93) و برخی« قدرت خلاق فرد» (از جمله کریمی) معادلیابی کردهاند.
خود دفاع کنند. آنها در مقابل دنیا ایستادهاند و دنیا در مقابل آنها. قدرتطلبی بعضی کودکان به حدی است که در تعارض با دیگران قرار نمیگیرند و جاهطلبی آنها نابهنجار به نظر نمیرسد. با وجود این، وقتی فعالیتها و موفقیتهای آنها را بررسی میکنیم، متوجه میشویم که جامعه از پیروزیهای آنها بهرهای نمیبرد؛ چرا که جاهطلبی آنها امری غیر اجتماعی است. جاهطلبی آنها همیشه باعث خواهد شد آنها به عنوان عناصر آشوبگر، بر سر راه انسانهای دیگر قرار بگیرند.(آدلر،1379،58و57)
آدلر در مورد شخصیتهای شکل گرفته از نظریهاش دو سنخ شخصیتی را تحت عنوان شخصیت سلطهپذیر و سلطهجو معرفی میکند که در ادامه به آن میپردازیم.
افرادی که روح بندگی دارند، در موقعیتهایی هم که به قوۀ ابتکار عمل نیاز است، سازگاری ندارند. فرد ذلیل با قوانین و مقررات دیگران زندگی میکند و به ناچار در پی موقعیتهای ذلیلکننده است. در بسیاری از روابط مختلف زندگی، این نگرش بندهوار دیده میشود. وجود این صفت در شخص، او را در حالتی خمیده و قوز کرده نشان میدهد. آنها را میبینیم که در مقابل دیگران خم و راست میشوند و به حرف آنها به دقت گوش میدهند، بدون آنکه حرفهای آنها را بسنجند و یا مورد بررسی قرار دهند، فقط آن دستورات را اجرا میکنند و احساسات آن افراد را بروز میدهند و تأیید مینمایند. آنها گاه سلطهپذیری را به طرزی باورنکردنی برای خود افتخار میدانند. این افراد، وقتی تحت انقیاد دیگران هستند، احساس رضایت دارند. البته قصد نداریم که بگوییم افراد سلطهجو، افراد ایدهآلی هستند. افرادی وجود دارند که آن چنان پست و زبون شدهاند که تنها وقتی از دیگران تشکر میکنند، رضایت دارند و خوشحال هستند؛ بهظاهر آنها برای
خود در دنیا، همواره شرمنده هستند. البته ما نباید فریب بخوریم که آنها این کار را با خوشحالی انجام میدهند. در بسیاری موارد آنها خودشان هم احساس ناراحتی میکنند.(آدلر،1379،178-176)
در مقابل فرد پست و سلطهپذیر که در بالا توضیح دادیم، فرد متکبر و سلطهجو هم وجود دارد که باید همیشه نقش بهتر را داشته باشد و دوست دارد نقش برتر را ایفا کند. تنها فکر او در زندگی این است که «چگونه میتوانم از دیگران برتر باشم؟» این نقش با نومیدیهای بسیاری همراه است. اگر نقش آمرانۀ او رنگ تهاجمی وخشونتی زیادی نداشته باشد و در یک میزان معیّن باشد، سودمند است. این افراد به دنبال موقعیتی هستند که دستورات آنها به اجرا در بیاید. وقتی ملّتی انقلاب میکند و ناآرام میشود این ماهیّتهای مستبدانه و سلطهجویانه ظاهر میشوند و قابل درک است که همین افراد به جهت حرکات و نگرشها و امیال مناسب و نیز آمادگی بیشتر برای ایفای نقش رهبری، سر کار بیایند. آنها به دستور دادن در خانههای خود عادت کردهاند. در بازی هیچ نقشی آنها را راضی نمیکند، مگر اینکه نقش پادشاه، فرمانده یا ژنرال داشته باشند. در میان این افراد تعدادی هم هستند، که اگر کسی چیزی به آنها دیکته نکند، نمیتوانند کاری انجام دهند و به هنگام الزام اطاعت از دستورات دیگران نیز هیجانزده و عصبانی میشوند. در دورانی که جنگ و ناآرامی در میان نباشد چنین افرادی یا در زمینۀ تجارت یا در جامعه، رهبری گروههای کوچک را عهدهدار میشوند تا زمانی که قوانین زندگی را بر هم نمیزنند، نمیتوانیم به آنها اعتراض کنیم با وجود اینکه جامعه ارزش زیادی برای این افراد قائل است، نمیتوانیم بر ارزشمندی آنها صحه بگذاریم. درتمام زندگی هّم و غّم آنها در این است که به بالاترین درجه برسند و تا زمانی که برتری خود را ثابت نکنند به تلاش ادامه میدهند و آرام و قرار ندارند.(آدلر،1379،179و178)
انگلستان سالها حضوری همه جانبه در منطقۀ خاورمیانه داشت و با اتکا بر قدرت نظامی و ناوگان خود به عنوان اصلیترین قدرت منطقه به شمار میرفت. بدینترتیب انگلستان تا سال 1968 نقش داور و مدیر را درخاورمیانه داشت و بر درگیریهای محلی و دخالتهای خارجی نظارت میکرد.(اسدیان،1381،23) موقعیت و قدرت انگلستان در مستعمرات و بهویژه منطقۀ خاورمیانه، پس از جنگ جهانی دوم در مقایسه با دوران قبل از جنگ و نیز شرایط ویژۀ دوران پس از جنگ جهانی اول بسیارتغییر کرد. تحمل هزینههای سرسامآور و خسارات فراوان ناشی از جنگ، حملات گستردۀ نیروی هوایی آلمان به تأسیسات صنعتی و اقتصادی، ویرانی شهرهایی که بمباران شده بودند و نابودی بخش قابل ملاحظهای از ناوگان نظامی، از جمله عواملی بودند که شرایط نابسامان و بسیار نامطلوبی را بهویژه از نظر اقتصادی برای انگلستان ایجاد کرده بود.(پالمر،1340،605) همین شرایط ویژۀ اقتصادی پس از جنگ، به عنوان یک زمینهساز مهم باعث شد تا توازن قدرت سیاسی موجودِ قبل از جنگ در عرصۀ سیاست بینالملل به هم بخورد و نظام جدیدی پس از جنگ شکل بگیرد.(اسدی،1393،311) البته وقایعی دیگر همچون ملی شدن نفت ایران (1951)، ملی شدن کانال سوئز (1956)، کودتای ژنرال عبدالکریم قاسم در عراق (1958) و استقلال کویت (1961) در تحدید هر چه بیشتر انگلستان در منطقه نیز مؤثر بود.(جزءمحمدپور،1385،22)
پایان جنگ دوم جهانی، موجب تحول در ساختار نظام بینالملل و جایگزینی نظام دو قطبی به جای نظام چند قطبی گردید، با این تفاوت که در نظام قبلی، سرمایهداری بدون رقیب بود اما در دورۀ جدید، کمونیسم به عنوان رقیب و دشمن جدی سرمایهداری مطرح شد.(اردستانی،1388،70و69) در سایۀ سلاحهای
هستهای، نقش جدید دو ابر قدرت بسیار جدی و خطرناک بود. این دوره به دورۀ «جنگ سرد» نیز مشهور شد.(الهی،1388،255) در این دوره، خلیج فارس از مناطق اصلی رقابت امریکا و اتحاد شوروی بود و هریک از دو ابرقدرت سعی داشتند تا نفوذ خود را از طریق جذب بازیگران منطقهای در خلیج فارس افزایش دهند. ایران در دوران قبل از انقلاب و کشورهای عربی حاشیۀ جنوبی خلیج فارس در شمار متحدین امریکا قرار داشتند و رژیم بعثی عراق، مصر زمان ناصر، سوریه و یمن جنوبی روابط بسیار نزدیکی با اتحاد جماهیر شوروی برقرار ساخته بود.(اسدی،1393،63)
روند خروج انگلستان از خاورمیانه را دولت جدید کارگری انگلیس به رهبری هارولد ویلسن در 16 ژانویه 1968 در مجلس عوام آن کشور اعلام کرد، بدینترتیب انگلستان اعلام کرد تمامی واحدهای نظامی خود را تا پایان سال 1971(1350) از منطقۀ خلیج فارس و شرق سوئز (مالزی و سنگاپور) خارج خواهد کرد. تصمیم انگلستان دایر بر خروج از منطقه، مسأله مهم و بحثانگیزی به نام «خلأ قدرت» را در پارهای از نقاط اقیانوس هند و بهویژه خاورمیانه مطرح کرد.(اسدی،1393،116-114) در این دیدگاه مفهوم عملی «خلاء قدرت» آن است که اولاً کشورهای منطقه به علت فقر اقتصادی و ناپایداری سیاسی قادر به دفاع از خویش نیستند و بنابراین برای «حفظ ثبات» بایستی حداقل یکی از قدرتهای بزرگ در منطقه حضور داشته باشد. ثانیاً این بدان مفهوم بود که کشورهای منطقه به محافظ و سرپرست احتیاج دارند. ثالثاً در صورت بروز اختلاف بین کشورهای منطقه، چنین تصور میرفت که قدرتهای بزرگ خارجی، به دلیل برتری نیروی نظامی بتوانند در مواقع لزوم نقش داور را بازی کنند، رابعاً هروقت قدرتهای بزرگ خارجی مناسب بدانند در امور داخلی کشورهای منطقه نفوذ نمایند.(میرزا،1355،9) بدینترتیب با خروج انگلیس از خاورمیانه این منطقه دچار نوعی خلأ قدرت شد که کشورهای بسیاری در رقابت با یکدیگر در پی پرکردن این خلأ برآمدند که در ادامه موضوع بررسی خواهد شد.
خروج نیروهای انگلیس از شرق سوئز و خلیج فارس در واقع پایان یک دورۀ بلند مدت استعمار در منطقه تلقی میشود و عمده دلایل خروج را میتوان چنین برشمرد:
بروز مشکلات و فشارهای مالی که دولت کارگری انگلیس با آن رو به رو بود.
کاهش تعهدات بینالمللی و توجه بیشتر دولت انگلیس به مسائل اروپا و عضویت در جامعۀ اقتصادی اروپا. در حقیقت انگلیس میخواست قدرت جهانی خود را برای به دستآوردن مسئولیت جدید از حد یک قدرت جهانی به یک قدرت اروپایی کاهش دهد.
دولت انگلیس معتقد بود استفاده از منابع منطقه تنها حق کشورهای منطقه نیست، بلکه باید همۀ کشورهای صنعتی پیشرفته به شکلی از منابع نفتی سود ببرند و اصل عدالت و انصاف اقتضاء میکند همۀ دولتهای صنعتی در حفظ آن شریک باشند.
با توجه به ترتیب پایان استعمار و گسترش حرکتهای ملیگرایی در منطقه، مصالح و منافع انگلیس اقتضاء میکرد پیش از اینکه با مسائل بیشتری رو به رو شود، به صورتی معقول از مهلکۀ احتمالی سیاسی رها شود، از این رو دولت انگلیس خود را از درگیری خارج و منافع خویش را حفظ کرد.(طبرسا،1390،84و83)
دولت انگلیس پیش از خروج نهایی از خلیج فارس سه روش متفاوت زیر را در مناطق تحت نفوذ خویش در پیش گرفت:
الف) اعلام استقلال مناطقی که به عنوان تحتالحمایه اداره میشدند، مانند کویت و قطر.
ب) دربارۀ سرزمینها و یا جزایر مورد اختلاف دو روش زیر را میتوان اتخاذ کرد:
مناطق یا جزایر مسکونی که در طول ادارۀ استعماری، بافت اجتماعی آن عوض شده بود. انگلیس برای آن مناطق، مانند بحرین، اصل آزادی سرنوشت را برای حل اختلاف پیشنهاد کرد.
برای جزایری که خالی از سکنه بودند و یا تعداد کمی سکنه داشتند، اصل بازگشت به پیش از استعمار یا شرایط «قبل از وضع موجود(1)»را
پیشنهاد و عمل
1) 1.Status Quo Anti
کرد؛ مثل اعادۀ حاکمیت ایران بر جزایر سهگانۀ ابوموسی، تنبکوچک و تنببزرگ. (باوند،1377،45)
البته در خصوص خروج انگلستان از منطقه گمانهزنیهای بسیاری صورت گرفت و از این رو تصمیم دولت انگلیس مبنی بر خروج از شرق سوئز و خلیج فارس در اکثر محافل دیپلماتیک عجیب و غیر مترقبه تفسیر شد و فقط عدهای ژرفاندیش سیاسی آن را ناشی از جبر زمان و مانوری ماهرانه برای به دستآوردن منافع جدید و بهره برداریهای آتی قلمداد کردند. از آن جمله لرد پالمرستون، سیاستمدار انگلیسی، در این خصوص گفت: «بریتانیا دوستان پایداری ندارد، ولی منافع پایدار و همیشگی دارد.» دولت انگلیس هزینههای 35 تا 40 میلیون دلاری سالیانه بابت حضور نیروهای خود را تقلیل داده و به خزانهاش واریز کرد؛ از سوی دیگر برای حفظ تصدی مشاغل حساس کشورهای جنوبی خلیج فارس حدود چهار هزار نفر از افسران بازنشستۀ خود را اعزام کرد. به این ترتیب قدرت و سیطرۀ انگلیس در این کشورها نه تنها کاسته نشد، بلکه در برخی از کشورهای عرب خلیج فارس مانند سلطنت عمان بیشتر شد. به عبارت دیگر انگلیسی ها از در بیرون رفتند و از پنجره به خلیج فارس بازگشتند. (جناب،1349،402)
اما بر چه اساس، امریکا کاندید جانشینی انگلستان در منطقه گردید، بهطور کلی امپراتوری انگلیس از زیر آوارهای جنگ جهانی دوم ضعیف و مقروض بیرون آمد، در حالیکه امریکا شکوفا و نیرومند بود. در این دوره، اینگونه به نظر میرسید که مرکز ثقل رهبری جهان سرمایهداری بایستی دیر یا زود از امپراتوری کهن به مستعمرۀ تازه به دوران رسیدهاش نقل مکان کند؛ اما این فرایند مستلزم زمان بود و اتخاذ سیاست جدیدی را در برخورد با کشورهای زیر سلطه ایجاب میکرد.
از سوی دیگر ساختار اقتصادی انگلیس به گونهای بود که به جزیرهای کوچک امکان میداد بر نیمی از جهان حکمرانی کند. این ساختار بر نظام سادۀ تولید، توزیع کالا و خدمات در ارتباط با مستعمرات قرار داشت، خرید مواد اولیه از مستعمرات به بهای نازل، حمل آن با کشتیهای انگلیسی به بنادر این کشور،
تولید کالاهای صنعتی و حمل دوبارۀ آنها با کشتیهای انگلیسی برای فروش به قیمت بالا در مستعمرات. این گردش پرسود مواد و کالا تا زمانی میتوانست ادامه یابد که این تخصیص دو جانبۀ (مواد اولیه در مستعمرات و تولید کالا در انگلیس) پایدار بماند و کسی در مستعمرات به فکر صنعتی شدن یا بالا بردن قیمت مواد اولیه نیفتد؛ در حالیکه ساختار اقتصادی امریکا تا حدی مقابل ساختار انگلیس بود؛ کشوری پهناور و به نسبت غنی از نظر مواد اولیه و انرژی و دارای بازارهای داخلی. در نتیجه نسبت تجارت خارجی به تولید ملی در امریکا ناچیز بود و سود عمدۀ تجارت خارجی امریکا، به خاطر سطح بالای تکنولوژی تولیدات آن، از مبادلات با کشورهای پیشرفتۀ اروپا به دست میآمد، نه از مبادله با کشورهای فقیر مستعمره و نیمه مستعمره. بنابراین افزایش درآمد سرانۀ کشورهای فقیر و حتی نوع صنعتی شدن آنها از نظر امریکا نه تنها نامطلوب نبود، بلکه دقیقاً در جهت منافع امریکا قرار داشت.(وودهاوس،1364،134)
بدینترتیب در واپسین روزهای حضور نظامی - سیاسی انگلیس در خلیج فارس، انگلیس و امریکا برای دیپلماسی درازمدت در خلیج فارس در 5 اصل زیر با هم توافق کردند:
اول: استقلال کشورهای عربی تازه استقلال یافته باید دست نخورده و محفوظ باقی بماند.
دوم: دستیابی آزاد کشورهای غربی به ذخایر نفتی خلیج فارس فراهم و تسهیل گردد.
سوم: ثبات سیاسی بر اساس ایدئولوژی محافظه کارانۀ این کشورها یک مسئلۀ حیاتی است.
چهارم: افراط به هر شکل چه در چارچوب رژیمها و چه از سوی جنبشهای آزادیبخش پذیرفتنی و تحمل کردنی نیست.
پنجم: برتری نظامی و دیپلماتیک ایران به عنوان ضامن اصلی ثبات منطقهای.(نخله،1359،72و71)
اینگونه بود که پس از جنگ جهانی دوم، ایالات متحده امریکا از انزوا درآمد
و الگوی سیاست خارجی خود را جهانی ترسیم کرد. از این رو در منشور پیمان آتلانتیک شمالی که اروپا و امریکا برای مبارزه با توسعهطلبی اتحاد جماهیر شوروی و تهدیدهای جنبشهای کمونیستی آن را منعقد کردند یک بند مهم گنجانده شد و آن حضور امریکاییها در منطقه بود که قرار شد انگلیسیها منطقۀ نفتخیز خلیج فارس را تحویل امریکاییها بدهند و بهتدریج از منطقه خارج شوند.(روحانی،1384،8) بدینترتیب در پی اعلام انگلستان مبنی بر خارج کردن نیروهای خود از منطقۀ خلیج فارس و خاتمهدادن به حضور نظامی خود در منطقه، امریکا درصدد برآمد تا این خلأ قدرت را پر کند. از این زمان امریکاییها دو گزینه در پیش رو داشتند.
حضور نظامی مستقیم امریکا در منطقه خلیج فارس
اجرای سیاست دو پایهای نیکسون
سیاستمداران امریکایی بعد از بررسی وضعیت منطقه و اوضاع جهانی از حضور مستقیم نیروهای خود در حوزۀ خلیج فارس به دلایل ذیل امتناع کردند که عمدۀ این دلایل عبارتند از:
افکار عمومی شناور مردم امریکا به دلیل تلفات انسانی و خسارتهای مالی ناشی از جنگ ویتنام آمادگی پذیرش جنگ در نقطۀ دیگر دنیا را نداشت؛ از سویی دیگر حضور نیروهای امریکایی در منطقه خلیج فارس موجب میشد احساسات ضد امریکایی در منطقه تحریک شده و احتمال پیدایش درگیری با نظامیان امریکایی و حتی جنگ تشدید یابد.
حضور آشکار نیروهای امریکایی در منطقه باعث میشد که شورویها این حق را برای خود مجاز و مشروع بدانند تا آنان نیز به صورت گسترده نیروهای خود را وارد منطقه خلیج فارس کنند، که این امر با منافع امریکاییها ناسازگار بود. آنان علاقمند نبودند چنین بهانهای را در اختیار شوروی قرار دهند.
همۀ این عوامل باعث شد تا سرانجام رویکرد ایالات متحده برای اجرای برنامههای خود در حوزۀ خلیج فارس به گزینۀ دوم متمایل شود.(جزءمحمدپور،1385،25و24)
با توجه به دلایل مطرح شده در خصوص عدم حضور مستقیم امریکا در منطقه، اکنون میبایست یک قدرت منطقهای خلأ قدرت به وجود آمده را پر کند؛ بدینترتیب از زمان به قدرت رسیدن ریچارد نیکسون (ژانویه 1969) رئیس جمهوری امریکا، تغییر جهتی در سیاست امریکا در خلیج فارس مشاهده شد. بدینترتیب که امریکا از سیاست پیشین خود مبنی بر ایجاد کمربندهای دفاعی و پیمانهای نظامی - امنیتی منطقهای با مشارکت مستقیم خود (نظیر پیمان سنتو) به سوی روش حفظ و کنترل ثبات و امنیت منطقهای به وسیلۀ مشارکت مستقیم دولتهای منطقه و به هزینۀ آنها حرکت کرد.(اسدی،1393،356) بر این اساس بود که امریکا، با شروع زمزمههای خروج انگلیسیها، بر استفاده و همکاریهای منطقهای تأکید ورزید. در 1968 (1347) مدیر کل ادارۀ شبه جزیرۀ عربی، قسمت خاور دور در آسیای جنوبی وزارت امور خارجه امریکا در کنفرانسی که پیرامون مسائل خاورمیانه تشکیل شده بود گفت: «رهبران محلی باید و خواهند توانست بعد از خاتمۀ نقش تاریخی انگلستان، جای آنان را بگیرند، امریکا همچنان هر کاری که قادر باشد برای کمک به آنها انجام خواهد داد، لیکن نمیتوان از هیچگونه نقش ویژهای برای امریکا در مسائل خلیج فارس صحبت کرد.»(Young,1968,174) در این راستا، البته ایران به عنوان مقتدرترین و بزرگترین دولت منطقهای مورد نظر امریکا بود. شاه نیز با توجه به رابطۀ خیلی نزدیک و دوستانهاش با شخص نیکسون و آمال سیاسی خود، تمایل زیادی
به ایفای نقش برتر و چشمگیرتری در منطقه داشت. مقامات امریکایی نیز معتقد بودند که پس از خروج نیروهای انگلیسی از خلیج فارس، امریکا نمیتواند به شکل فیزیکی و نظامی در منطقه حضور دائم داشته باشد. بلکه بیشتر علاقمند به همکاری ایران و عربستان در منطقه است.(اسدی،1393،357و356)
الیزابت مونرو نویسنده امریکایی در این رابطه مینویسد: «از آنجا که هیچ قدرت بزرگ، نقش نگهبانی انگلستان را دنبال نکرد ایران از لحاظ سیاسی نظامی، جمعیتی، آموزشی و وجود طبقه متوسط در آن کشور، قدرتمندترین دولت خلیج فارس است و در اثر تجربیات طولانی توازنی را بین شوروی و غرب برقرار کرده و از قدرتی برخوردار است که تنها نیروهایی توانایی مقابله با آنرا دارند که از خارج تقویت شوند.» (Monroe, 1963,178)
بدینترتیب ریچارد نیکسون در 22 ژوئیه 1969 در راه سفرش به فیلیپین، و در زمان اقامتش در جزیرۀ گوام(1)
دکترین خود را اعلام کرد. بر اساس دکترین نیکسون (یا «دکترین نیکسون - کیسینجر» یا «گوام») امریکا منافع منطقهای خود را با استفاده از دوستان و متحدان منطقهای و بدون مشارکت مستقیم خود تأمین و حفظ خواهد کرد. بر همین اساس، پس از خروج کامل نیروهای انگلیسی از خلیج فارس در پایان دسامبر1971(دی ماه1350)، یک ترتیب جدید امنیت منطقهای به نام «سیاست دو ستونی(2)»
با مشارکت مستقیم ایران و عربستان سعودی شکل گرفت.(Olson,1987, 207)
در اجرای سیاست دو ستونی امریکا در خلیج فارس، ایران به عنوان «ستون نظامی» و عربستان سعودی به عنوان «ستون مالی و پشتیبان» ایفای نقش میکردند. انتخاب این دو کشور با دلایل محکمی همراه بود. ایران دارای بیشترین ساحل مشترک با خلیج فارس (کل ساحل شمالی)، پرجمعیتترین کشور منطقه، دارای ارتشی بزرگ و قدرتمند و بهویژه آموزشدیدۀ غرب، دارای سابقۀ تاریخی طولانی و درخشان و بعضاً قدرتمند
در خلیج فارس و بالاخره روابط دوستانه و نزدیک شاه با نیکسون بود.(اسدی،1393،358) از بین دو ستون، انتخاب اول، ایران بود و به عربستان در درجۀ دوم، بیشتر از دیدگاه تأمین کننده مالی برنامههای امنیتی، توجه میشد؛ چرا که عربستان به علت کمی جمعیت و عقبماندگی صنعتی و فقدان سازمانهای اداری و سیاسی مستحکم، با وجود ثروت ناشی از نفت نمیتوانست ژاندارم باشد.(فونتن،1362،406) در خصوص دلیل انتخاب عربستان میتوان گفت، عربستان سعودی به عنوان بزرگترین تولیدکنندۀ نفت منطقه و اوپک، دارای توان مالی قابل توجه با نفوذ سیاسی زیاد میان کشورهای عرب خلیج فارس و خاورمیانه، بزرگترین کشور منطقه از نظر وسعت و بهویژه دارای روابط نزدیک با امریکا مطرح بود. مشارکت عربستان سعودی در این ترتیب جدید امنیتی عاملی بود در رفع کاهش مشکلات بعدی سیاسی میان ایران و کشورهای عرب؛ زیرا بروز عکسالعملها و عدم پذیرش و هضم ایران از سوی کشورهای عرب در این طرح به خاطر تمایزهای نژادی (عرب و عجم) بسیار محتمل بود. چنانکه بعداً نیز عربستان سعودی به عنوان میانجی و پشتیبان، برخی مسائل پیش آمده را حل کرد.(اسدی،1393،358)
بدینترتیب اساس دکترین نیکسون بر تقویت قدرت نظامی ایران و عربستان قرار داشت. به نحوی که بهویژه ایران بتواند با موافقت و همکاری عربستان سعودی به صورت یک قدرت منطقهای «ژاندارم یا پلیس منطقه» وارد عمل شود.(لابروس،1352،66-63) پس از آنکه ایران به عنوان یک نیروی قوی منطقه به عنوان ژاندارم انتخاب شد. دولت ایران در فروردین1344(1965) اعلام کرد که از آن پس در عملیات نظامی بیشتر به ناحیۀ خلیج فارس توجه خواهد نمود و در پائیز همان سال مجلس ایران قانونی را به تصویب رسانید که بر اساس آن، حدود 400 میلیون دلار به تقویت نیروهای مسلح تخصیص داده شد. سهم قابل توجهی از این مبلغ به تشکیل یک نیروی دریایی مؤثر تخصیص یافت. همچنین یک پایگاه دریایی جدید در بندرعباس ساخته شد. (Cottrell,1982,986-988)در همین راستا بود که در مهرماه 1349( نوامبر1970) قدرت نیروی نظامی ایران در
خلیج فارس به نمایش گذاشته شد تا خود را برای جایگزینی انگلیس آماده نشان دهد.(الهی،1388،260و259)
نیکسون از آن پس سیاست چهارگانۀ زیر را برای منطقۀ خلیج فارس تعیین کرد: 1. همکاری نزدیک با ایران و عربستان به عنوان پایههای ثبات منطقه 2. حضور نظامی نیروی دریایی امریکا به مقدار اندک در حد سه کشتی از واحد فرماندهی خاورمیانه 3. افزایش فعالیتهای دیپلماتیک در منطقه و توسعۀ کمکهای تکنولوژی به آن کشورها 4. کاستن از توجه کشورهای کوچک منطقه به انگلستان در جهت تأمین نیازهای امنیتی آنان.(حافظنیا،1371،117) نیکسون معتقد بود که همکاری بین ایران و عربستان و کمک به آنها وسیلهای برای ایجاد ثبات و امنیت منطقهای و جلوگیری از نفوذ خارجی و بهویژه ایدئولوژی کمونیسم (بهوسیله شوروی) در منطقه خواهد شد. در این رابطه امریکا (با همکاری انگلستان) در زمینهسازی تحقق سیاست جدید منطقهای خود پس از اعلام دکترین نیکسون، تلاش کرد که روابط ایران و کشورهای عرب منطقه بهبود یافته و حتیالامکان اختلافات جاری فیما بین را کاهش دهد.(اسدی ،1393،357و356) در همین راستا است که اختلاف ایران با همسایگانش به سرعت مرتفع میگردد.
ایران برای نشان دادن حسن نیت خود در جنگ ژوئن1967 (1346) بین اعراب و اسرائیل از قطعنامه 1/9/1346(22 نوامبر1967) سازمان ملل متحد در خصوص تخلیۀ نواحی اشغالی توسط اسرائیل حمایت کرد.
در شهریور1349(29 اوت1970) روابط ایران و مصر، پس از ده سال قطع رابطه، بار دیگر برقرار شد.
ایران از بحرین صرفنظر کرد و این کشور در سال1350 (1971) مستقل شد.
4.در 1347(اکتبر1968) قرارداد ایران و عربستان سعودی به اختلاف دو کشور در مورد فلات قاره و خلیج فارس خاتمه داد.
ایران و کویت در خصوص فلات قاره در 1348 (1969) به توافق رسیدند.
در این زمان فقط اختلاف ایران و عراق باقی ماند (آنهم البته در سال
1354 (1975) حل شد. (الهی،1388،262و261)
در راستای تحقق دکترین نیکسون امریکا بهتدریج کمکهای نظامی قابل توجهی را به هر دو کشور ارائه کرد.(لابروس،1352،66-63) و به ایران اجازه داد هرگونه و هر مقدار سلاح غیرهستهای را که مایل باشد بدست آورد. (فونتن،1362،457) با یک برنامۀ حساب شده، امریکا شروع به تحویل انواع تسلیحات و مسلحکردن گستردۀ ایران و عربستان سعودی کرد. همچنین تعداد نظامیان ایرانی آموزشدیده در امریکا در مقایسه با سالهای قبل چند برابر شد. برای نمونه در فاصله سالهای1351-1328 در حدود 11 هزار نفر از نفرات نظامی ایران در امریکا آموزش دیده بودند.(اسدی،1393،359) از طرف دیگر، تنها دو ماه پس از سفر نیکسون به تهران (در ماه مه 1972) ایران سفارش خرید سلاحهایی به مبلغ 1/2 میلیارد دلار را به امریکا داد. تا آن زمان، این بزرگترین معاملهای بود که یکجا و در یک مرحله به وسیلۀ یک کشور صورت گرفته بود و شامل 175 فروند جت جنگنده، 500 هلیکوپتر و تعداد زیادی موشکهای هوا به زمین میشد. روند افزایش قیمت نفت از اوایل دهۀ1970 و بهویژه بعد از جنگ اکتبر (رمضان1973) که قیمت هر بشکه نفت به چهار برابر افزایش یافت (حدود12دلار)، و نیز جنگ اخیر اعراب و اسرائیل (در مورد کشورهای عرب) وسیلهای شد برای خرید بیشتر تسلیحات از امریکا در راستای تحقق دکترین نیکسون و سیاست دو ستونی و ژاندارمی ایران در منطقه. بر اساس اعلام رسمی وزارت دفاع امریکا، کل فروش جنگ افزارهای امریکایی به ایران در خلال سالهای 1977-1972 جمعاً مبلغ4/16742 میلیون دلار (74/16میلیارد دلار) بوده است، مثلاً ایران در سال 1974 (بلافاصله پس از افزایش قیمت نفت) بیشترین خرید را به مبلغ 2/4373 و کمترین خرید را یک سال قبل از افزایش قیمت، جمعاً
به مبلغ1/519 میلیون دلار انجام داده است.(مهدوی، 1368،275و274)
بدینگونه ایران در خلال این سالها به تقویت هر سه نیروی نظامی خود پرداخت. برای نمونه در نیروی دریایی یکی از بزرگترین ناوگانهای هاورکرافت جهان را تأسیس کرد.(اسدی،1393،359) و به تشکیل بزرگترین نیروی دریایی در این منطقه پرداخت، بندر بزرگ جدیدی در بندرعباس در دهانۀ خلیج [فارس] بنا نهاد و با ساختن بندرهای جدید، بندرهای شاهپور [امام خمینی] گناوه و بوشهر را از طریق جاده و راهآهن به خلیج [فارس] متصل کرد. این اقدامات، نیروی دریایی ایران را که به سرعت در حال گسترش بود از وابستگی به شطالعرب [اروندرود] بینیاز ساخت.(کردزمن،1390،70) افزون بر این، ایران با هزینهای معادل 800 میلیون دلار ساختن بندر نظامی (پایگاه وسیع) در منطقۀ چابهار را آغاز کرد. از این پایگاه عظیم نه تنها حکمرانی بر دریای عمان و خلیج فارس ممکن بود؛ بلکه در کشمکش منطقه اقیانوس هند نیز مؤثر میافتاد و همچنین پیشرفت احتمالی شوروی به سمت اقیانوس هند را از راه خشکی میتوانست سد نماید.(الهی،270،1388) سیاست دو ستونی با ویژگیهایی که برشمردیم و با همکاری مطلوب سیاسی - اقتصادی ایران و عربستان تا سال 1357 یعنی زمان رخداد انقلاب اسلامی ایران در خلیج فارس جاری بود. در ادامه مهمترین دلایل انتخاب ایران برای اجرای سیاست دو ستونی نیکسون را بررسی میکنیم.
اصل نیکسون در کشورهایی اجرا شد که از توانمندیهای لازم برای حفظ منافع امریکا و تحکیم نفوذ این کشور برخوردار بودند. ایران نیز بر اساس ملاحظات زیر، توانایی اجرای وظیفۀ مورد نظر سیاست امریکا را دارا بود:
یکی از شرایط مهم ایالات متحده در این انتخاب، برخورداری همپیمان منطقهای از موقعیت استراتژیکی مهم در حوزۀ مورد نظر بود.(الحسنی،81،1374) تلفیقی از نفت در جنوب و کمونیسم شوروی در شمال، مفاهیم بنیادی و اساس
آشکار اهمیت استراتژیکی ایران بود. ایران در میان کشورهای عرب منطقه، تنها کشوری است که برخلیج فارس اشراف کامل داشت، در حالی که در ساحل جنوبی خلیج فارس، کشورهای متعدد عرب قرار داشتند که کوچک و ناتوان بودند. این وضعیت بدان مفهوم بود که ایران میتواند بیش از سایر کشورهای منطقه، در کنترل خلیج فارس مؤثر باشد. بنابراین رژیم شاه میبایست به طور انحصاری هر تصمیم سیاسی یا موضعگیری نظامی را در مورد وضعیت منطقه اتخاذ مینمود. در صورتی که این وظیفه به دولتهای حاشیۀ جنوبی خلیج فارس واگذار میشد، واشنگتن برای پیشبرد استراتژی امریکا در منطقه باید با شش کشور هماهنگی برقرار میکرد. به علاوه از لحاظ جغرافیایی، ایران در مرز جنوبی اتحاد جماهیر شوروی واقع شده بود که از نظر منافع امریکا حائز اهمیت بسیار بود. اهمیت استراتژیکی ایران از پایان جنگ دوم جهانی و شروع جنگ سرد در برنامههای امریکا افزایش یافت. رؤسای ستاد مشترک نیروهای مسلح امریکا در11 اکتبر 1946 میلادی، ضمن تأکید بر اهمیت استراتژیکی ایران اعلام کردند که حمایت از ایران، برای حفظ منافع ملی امریکا ضروری است. ایران یک مانع طبیعی در برابر نفوذ شوروی بر منابع نفت خاورمیانه بود و با تقویت و حمایت از این کشور، امریکا در واقع منابع نفتی خود را در عربستان حفظ و حراست میکرد.(روبین،44،1363)
در نتیجه استراتژی «دفاع از پیرامون» آیزنهاور، با توجه به عواملی چون جایگاه ایران در خط شمالی خاورمیانه، دفاع از منطقه مدیترانه با استفاده از پایگاه شمالی برای حملات هوایی یا زمینی به شوروی، دسترسی به منابع نفت ایران و دیگر کشورهای خلیج فارس برای تغذیۀ اروپا و غرب در یک جنگ طولانی و همچنین امکانات بهرهبرداری جاسوسی از شوروی، توجه ویژهای به موقعیت ایران شد.(گازیورسکی،165،1376) بر اساس نظریات پژوهشگر امور نظامی «جاشوا اپستین» با استناد به مدارک متعدد منتشر شده از سوی ناتو و پنتاگون و دستگاه نظامی شوروی در پنجاه سال گذشته، ایران به طرز حیرتآوری در استراتژیهای نظامی امریکا اهمیت محوری یافته
بود. در استراتژی نظامی امریکا، حتی استفاده از سلاحهای هستهای برای دور نمودن شوروی از ایران نیز مد نظر قرار گرفته بود. در این راستا انفجار محدود اتمی در ایران برای نابودی ارتباطات و خطوط راهها و حمله به اهداف شوروی در خارج از ایران برای خروج شوروی و استفاده از نیروهای واکنش سریع در حفظ دستاوردهای غرب از دیگر برنامههای استراتژیکی امریکا بوده است.(اپستین،1370،11-8) هارولد براون، وزیر اسبق دفاع امریکا، در مقایسهای میان تصرف ایران به دست شوروی با تصرف اروپا به وسیلۀ همین کشور، نظر میدهد که امتیاز به دست آمده از ایران به همان اندازه بزرگ خواهد بود، زیرا کنترل نفت خلیج فارس، تسلط بر اروپای غربی و ژاپن را ممکن خواهد ساخت.(اپستین،1370،28)
بدینترتیب ایران مرکز کمربند امنیتی پیرامون شوروی در حاشیۀ آن کشور بود و آن را با کمک پیمان سنتو در چارچوب سیاست جلوگیری از توسعه و پیشرفت شوروی مستحکم مینمود، چرا که ضعیف گشتن ایران و خلیج فارس، سببب تسلط شوروی بر اروپا و شرق آسیا میگردید.(چمنکار،1385،47) ریچارد نیکسون، ریاست جمهوری امریکا، میگوید که اگر خطی ژئوپلیتیک میان خاورمیانه رسم شود، آن خط مستقیماً از عربستان، ایران، امارات و تنگۀ هرمز عبور خواهد کرد؛ تنگهای استراتژیک که چهل درصد از نفت جهان آزاد از آن میگذرد و روزی بیست میلیون بشکه نفت، به قرار ساعتی هشتصد هزار بشکه، از آن عبور خواهد کرد. (نیکسون،1364،147و146) ایران همچنین وظیفۀ اتصال ناتو را به پیمان سنتو بر عهده داشت. این زنجیرۀ دفاعی به منظور سد نفوذ کمونیسم، از اروپای غربی و شمال مدیترانه شروع، و در کنار هم به منتهیالیه جناح شرقی در ترکیه ختم میشد و از طریق ایران و پاکستان به جنوب شرقی آسیا منتهی میگشت.(سهرابی،337،1369) شاه نیز با درک موقعیت استراتژیک ایران و به منظور پیشبرد اهداف برون و درون مرزی خود بر آن تأکید میکرد. شاه در 17 بهمن1340( فوریه1962) در مصاحبهای گفت: «امریکا باید در ارزیابی ارزش سوقالجیشی ایران تجدید نظر کند و مسلم سازد که ایران و سایر نقاط حساس
در جنگ سرد فعلی به بوتۀ فراموشی سپرده نخواهد شد، ایران بالنسبه از برلین یا افریقا برای امریکا حساس و ارزشمندتر است و افتادن ایران به دامان کمونیسم برای وحدت جهانی خطرناک است.»(کرباسچی،1371،79)
خروج نیروهای بریتانیا از خلیج فارس که سد نفوذ توسعۀ شوروی در این منطقه بود، امریکا را به شدت با مشکل روبهرو ساخت. بر اساس توافقات دورۀ تنشزدایی و تلاش ابرقدرتها در تحریک نکردن یکدیگر، امریکا با دو معضل عمده روبهرو بود: 1. خروج نیروهای انگلیسی، خلأ قدرت و احتمال نفوذ شوروی2. ناتوانی در جانشین ساختن مستقیم نیروهای امریکا به جای انگلیس.
در سال 1347 (1968) با اعلام انگلستان مبنی بر تخلیۀ نیروهای خود از شرق کانال سوئز، شوروی یک ناوگان دریایی که شامل دو ناوشکن موشکانداز و کشتیهای اسکورت تدارکاتی بود، به بازدید از هند فرستاد که این ناوگان، قبل از بازگشت به پایگاههای خود در ولادی وستک، از بنادر پاکستان، عراق و سومالی بازدید کرد. منابع مطلع بیان میکنند که از آن تاریخ، به جز یک روز در سال 1348 (1969)، هر روز حداقل یک کشتی نیروی دریایی شوروی در منطقۀ اقیانوس هند حضور داشته و این امر به معنی تشدید بحران و احتمال مسابقۀ تسلیحاتی بین ابرقدرتها در منطقه بوده است.(الهی،1370،108و107) احتمال توسعۀ قدرت شوروی در منطقۀ خلیج فارس یا به اصطلاح اهتزاز ستارۀ سرخ بر اقیانوس هند و خلیج فارس، لزوم توجه به نیروی سوم بومی را که خارج از رقابتهای تسلیحاتی ابرقدرتها، بتواند مانع از نفوذ بیشتر شوروی شود، افزون کرد. بدینترتیب امریکاییها احساس کردند که رژیم شاه به عنوان سدی در برابر کمونیسم و ستونی برای ثبات منطقه و سپر دفاعی در مقابل اهداف شوروی نسبت به خلیج فارس و منابع عظیم آن، شایستگی انجام دادن این کار را دارد.(هرمن،89،1374)
در دهۀ 1950 و 1960 جنبشهای ملیگرایی و سپس ناصریسم، و ظهور دولتهای عرب رادیکال، پایههای تسلط امریکا را لرزان، و صحنۀ خاورمیانه را به نفع رقیب سنتی، یعنی شوروی، دگرگون ساخته بود. اسرائیل پناهگاه و سنگر اصلی امریکا در این مناطق بود که وظیفه داشت با جنبشهای منطقه مبارزه کند و آنها را سرکوب نماید، اما قرائن معکوس بود. حضور اسرائیل نه تنها استقرار آرامش را در منطقه تأمین نکرد، بلکه بر عکس ناآرامی و تشنج را افزایش داد و نه تنها نتوانست جنبشهای آزادیخواهانۀ ملی اعراب را سرکوب کند، بلکه، گسترش بیشتری به آن بخشید و آن را اصیلتر و ریشهدارتر کرد و از همه خطرناکتر، احساسات خصمانه علیه غرب را در بین تودههای مردم عرب افزایش داد. زیرا اعراب، غرب را مسئول و حامی تجاوز اسرائیل میدانستند و در نتیجه شهرت و حیثیت غرب در کشورهای عربی در هم فرو ریخت و حکومتهای رادیکال عرب را به دامان شوروی افکند. با وجود نتایج درخشانی که نیروهای مسلح اسرائیل در جنگ1967 به آن دست یافتند، کشورهای عربی به زانو درنیامدند و این اقدامات پیامدهای معکوسی به همراه داشت که مشهودترین آن توسعۀ نقش اقتصادی، سیاسی و نظامی شوروی در خاورمیانه بود. در نتیجه، شوروی در مصر عصر جمال عبدالناصر، عراق و یمن جنوبی به شدت نفوذ کرد و با آنان در طی سالهای 1970 و 1971 قراردادهای دوستی و کمکهای تسلیحاتی امضا نمود.(چمنکار،1385،48)
ایران با بررسی تحولات خاورمیانه و ترس دولت امریکا از پیامدهای سوء آن، سعی کرد که از آن در سیاست مداخله و نقش ژاندارمی خود استفاده کند. شاه در مصاحبه با واشنگتن پست در 7 تیر 1345( 28 ژوئن1966) گفت: «ایران در خلیج فارس باید آمادۀ دفاع باشد، چرا که جمال عبدالناصر میخواهد پس از تخلیۀ انگلستان از عدن نیروهای خود را از یمن به طرف شبه جزیرۀ عربستان و شیخنشینهای خلیج [فارس] بکشاند.(کرباسچی،1371،267) در 29 بهمن
1345( 18 فوریه 1967) رادیو لندن طی تفسیری از قول روزنامۀ گاردین اعلام کرد که نیروهای ایران به سواحل خلیج فارس منتقل میشوند. این شبکۀ خبری چنین اظهار کرد که تهدیدی که از جانب ناصر متوجه جنوب ایران است، بیش از تهدیدی است که در شمال احتمال آن میرود، در نتیجه ایران نیروهای خود را در جنوب کشور تقویت میکند.(کرباسچی،1371،281) همچنین شاه طی مصاحبهای با خبرگزاری آلمان در21 اردیبهشت 1346 (11 آوریل 1967) گفت: «ایران حضور ناصر را در خلیج فارس تحمل نمیکند.»(کرباسچی،1371،391) خشم و نفرت ملت عرب نسبت به امریکا و اسرائیل، ایران را به بهترین و مهمترین پناهگاه برای امریکا و غرب تبدیل کرد. ایران از دو دیدگاه، برای امریکا حائز اهمیت بود: 1. ایران یک کشور عربی نبود و در نتیجه در مسائل پیچیدۀ اعراب و اسرائیل هم درگیر نبود 2. ایران یک کشور اسلامی بود و میتوانست تحت لوای دین، ضمن رهبری اعراب مسلمان، به تثبیت منافع غرب نیز مدد رساند. ایران پیرو همین شرایط، در دوران جنگ اعراب و اسرائیل و قطع صدور نفت اعراب، به فروش نفت و رابطه با اسرائیل ادامه داد؛ چنانکه پس از شکست اعراب از اسرائیل در 1967و به مخاطره افتادن جان اتباع غربی، تهران به عنوان امنترین پایتخت خاورمیانه از آنان پذیرایی نمود. بدینترتیب، ایران نسخۀ بدل اسرائیل در منطقه گردید و بدون آنکه خشم و نفرت اعراب را شعلهور سازد، منافع امریکا را تثبیت کرد.(چمنکار،1385،49)
دولت امریکا در پیریزی استراتژی منطقهای خود همواره در جستجوی متحدانی بود که برای تداوم قدرت خود از ثبات و امنیت لازم برخوردار باشند، به عبارت روشنتر، امریکا نمیتوانست در سیاستهای منطقهای خود به همپیمانانی متکی باشد که اوضاع داخلی آنها به سادگی دستخوش ناآرامی شود یا به دلیل درگیر شدن با مشکلات داخلی، نتوانند به منافع امریکا خدمت کنند.
از دیدگاه استراتژیستهای امریکا، ایران نیز در اوایل دهۀ 1970(1350) دارای
این ویژگیهای مهم بود و شاه میتوانست با ثبات کامل در صورت بروز خطرهای داخلی، بر اوضاع کشور مسلط شود، در حالی که رژیمهای عربی از ثبات و امنیت لازم برای به عهده گرفتن مأموریت حفظ منافع ایالات متحده در منطقه برخوردار نبودند. مجموع رویدادهایی چون خاموشی تبعات جنبش ملیگرایی صنعت نفت و مرگ آخرین رهبر بازماندۀ آن، مصدق در 1345، سقوط کابینۀ دکتر علی امینی در 27 تیرماه1341، که مهرۀ عمدۀ امریکا و تا اندازهای نیروی مقاوم در برابر شاه بود، سرکوبی جنبش اسلامی مردم ایران در 15 خرداد1342، اجرای انقلاب سفید، بر سر کار آمدن امیر اسدالله علم و امیر عباس هویدا با کابینههای خدمتگزار به منظور ایجاد ثبات و آرامش داخلی، کاهش تدریجی فشارهای امریکا بر ایران برای اجرای برنامۀ اتحاد برای پیشرفت کندی در دوران ریاست جمهوری جانسون و کمکهای اقتصادی و نظامی به ایران، ثبات و آرامش نسبی را برای رژیم شاه هدیه آورد که البته آرامش قبل از توفان بود. شاه در اوایل دهه 1970 در قویترین شکل خود بسر میبرد و مجموعهای از سازمانهای امنیتی و ابزار نظامی، آن را تقویت میکرد. شاه به منظور نشان دادن آرامش داخلی و تثبیت پایههای رژیم، سفرهای گوناگونی به اقصی نقاط جهان، سفر به شرق اروپا در سال1344 شامل یوگسلاوی، بلغارستان، لهستان، مجارستان و رومانی و همچنین سفر به برزیل، آرژانتین، کانادا، اتریش، انگلستان و آلمان غربی و به خصوص امریکا، انجام داد تا جایی که ایران لقب جزیرۀ ثبات را یافت. (چمنکار،1385،49)
ایران به رهبری محمدرضا پهلوی، اشتیاق شدیدی به اجرای نقش سرپرستی و حاکمیت سیاسی و نظامی بر پیرامون خود داشت. تشریح دکترین نیکسون در مشارکت جمعی، عظمتطلبیهای شخصی شاه را ناگزیر ساخت و او به صورت یک امپریالیسم کوچک، جاهطلبی را در لفافۀ ژاندارمی و همکاریهای منطقهای ظاهر کرد.(چمنکار،1385،49) هدف عمدۀ شاه، تثبیت پایههای حکومت
با گسترش تواناییهای خود به خارج از مرزها و داشتن یک کارکرد بینالمللی بود. تاجگذاری شاه در29 اکتبر1967(1346) در کاخ گلستان و لقب آریامهر و سپس مراسم تختجمشید با حضور گستردۀ رهبران جهان مخصوصاً شیوخ خلیج فارس نشاندهندۀ این امر بود که ایران به صحنۀ سیاسی بینالمللی وارد گشته است و باید بر منطقۀ خود تأثیر بگذارد. شاه در مصاحبه با آرنودو برچگویو، سردبیر مجلۀ نیوزویک، در سال 1973 بر این امر تأکید کرد: «من در سال 1959و1960 در اینباره فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که امریکا نمیتواند مدت زیادی نقش ژاندارم بینالمللی را بازی کند. در سال1971، با خروج انگلیسیها از خلیج فارس خلأ پدیدار شد. امریکاییها نیز برای اجرای نقش ژاندارم بیمیل بودند، دیگر ما چاره نداشتیم.»(واسیلیف،144،1358) شاه با افزایش قیمت نفت، اطمینان حاصل کرد که در آینده یکی از پنج قدرت بزرگ جهان میگردد و عنوان منجی جهان سوم را بر خود نهاد. اقدامات شاه در کمک به رژیمهای مختلف منطقۀ خاورمیانه و حتی افریقا و اروپا نشان دهندۀ حس عظمتطلبی و اشتیاق سیری ناپذیر در قدرت و سلطه بود. (چمنکار،1385،50)
رابطۀ شاه با نیکسون بسیار نزدیک و بر اساس دوستی قدیمی بود. هر دو رهبر همدیگر را عمیقاً تحسین و پشتیبانی میکردند. در فهرست نیکسون از رهبران بزرگ دنیا، نام شاه همیشه در ردیف سوم یا چهارم بود. نیکسون در این مورد میگوید: «من با شاه زمانی که چهل ساله بودم و از عمر وی فقط سی و چهار سال میگذشت، در تهران ملاقات کردم، او را زیرک، تیزهوش، متین و مؤثر، آرام و نه چندان مطمئن تشخیص دادم. او مستمع خوبی بود و سپس بارها با هم دیدار کردیم و با هم دوست شدیم. در دهۀ 1960 که مسئولیتی نداشتم، چهار بار به تهران سفر کردم.(نیکسون،457،1364) همچنین در جای دیگری میگوید:
«شاه از با استعدادترین زمامداران خاورمیانه و بهترین سیاست پیشه بود. او زمامدار لایقی بود. شاه متحد کلیدی امریکا در خاورمیانه و عامل ثبات در منطقۀ جغرافیایی از مدیترانه تا افغانستان گردید.»(نیکسون،1364،411- 409) به قراری شاه ایران نیز برای انتخاب نیکسون در انتخابات ریاست جمهوری مبالغی را مستقیم و غیرمستقیم پرداخت.(چمنکار،1385،50) بدین گونه طراحان سیاست خارجی امریکا، منافع ایران و امریکا را هممرز و قرین یکدیگر میدیدند. به گفتۀ کسینجر در تمام مسائل بزرگ بینالمللی، سیر سیاسی امریکا و ایران به موازات همدیگر بود، بنابراین به طور متقابل به یکدیگر استمرار میبخشیدند. از دیدگاه کیسینجر، شاه از رهبران نادر دنیا و یک متحد واقعی و بیچون و چرا و کسی بود که درک او از دنیا، نظریات امریکا را تقویت میکرد.(بیل،279،1371) همچنین در تقدیر از سیاستهای شاه میگوید: «ایران در میان کشورهای منطقه، صرف نظر از اسرائیل، دوستی با امریکا را نقطۀ آغاز سیاست خارجی خود قرار داده بود. نفوذ ایران همواره در حمایت از ما اعمال میشد. امکانات و کمکهای ایران حتی در برخی از معادلات و قراردادهای گوشه و کنار جهان باعث تقویت امکانات و کمکهای خود ما نیز میشد. او یکی از بهترین و مهمترین و وفادارترین دوستان ما در جهان بود.»(کدیور،93،1374)
انقلاب اسلامی ایران در اوج جنگ سرد بین امریکا و شوروی که نظام دو قطبی را در جهان به وجود آورده بودند به پیروزی رسید. پس از فروپاشی نظام پادشاهی در22 بهمن 1357 و پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، تحولی اساسی در ساختار حکومتی و نیز روابط خارجی ایران پدید آمد. حکومت شاهنشاهی ایران متکی بر قدرت موروثی خانوادۀ سلطنتی بود و مردم نقشی در تشکیل حکومت و تعیین پادشاهان و رؤسای کشور نداشتند. این حکومت به جمهوری اسلامی
تبدیل گردید که متکی بر آرای مردم و با محتوایی اسلامی است.(علایی،1395،37) با پیروزی انقلاب اسلامی، اسلام به شکلی جدی به عنوان یک مکتب و ایدئولوژی قدرتمند در برابر مکتبها و اصول اعتقادی جاری در منطقه نظیر ناسیونالیسمهای گوناگون بَعثیسم، پانعربیسم و ملیگرایی عرب، سوسیالیسم، کمونیسم و سکولاریسم (اعتقاد به جدایی دین از سیاست) قد برافراشت و به چالش با آنها پرداخت.(اسدی،1393،426و425) در همین راستا نوع ارتباط و تعامل جمهوری اسلامی با جهان سلطه و نیز دیگر دولتها، نسبت به دوران رژیم وابستۀ شاهنشاهی تفاوت یافت و «استقلال» یکی از شعارهای اساسی ملت ایران، در دستور کار سیاست خارجی کشور قرار گرفت. ایران از حوزۀ حمایت و پشتیبانی امریکا و همسویی و همراهی با این کشور خارج گشت و به منزلۀ کشوری مستقل که نظریۀ حکومتی جدیدی را تجربه میکرد، در صحنۀ سیاسی غرب آسیا ظاهر شد. تغییر حکومت در ایران موجب تحول ساختاری در تمام ارکان حاکمیت ایران شد. بافت و ارکان قدرت به طور اساسی در ایران تغییر کرد. تکیه بر «قدرتهای خارجی» و «سازمانهای امنیتی» و «توانمندیهای نظامی» به تکیه بر ظرفیتهای دینی و فرهنگی و ملی و منطقهای تبدیل شد.(علایی،1395،37)
انقلاب ایران ازهمان بدو امر، شعار « نهشرقی، نهغربی، جمهوری اسلامی» را پایۀ اصلی سیاست خارجی خود قرار داد و بدینترتیب به نحو آشکار ابرقدرتهای شرق و غرب را نفی کرد. چنین ویژگی بدان معنی بود که امریکا و همینطور شوروی نیز از این تاریخ به بعد در راه حفظ و توسعۀ علایق منطقهای خود با مشکلات جدی برخورد خواهند کرد. در همین راستا بود که «هنری کیسینجر» نظریهپرداز اصلی سیاست خارجی و عضو شورای روابط خارجی امریکا، در بَرشمردن خطرهایی که منافع امریکا در خاورمیانه را تهدید میکند، مهمترین آنها را ناشی از انقلاب ایران دانسته و آن را کابوسی برای همسایگانش میداند.(محمدی،1370،16) بدینترتیب انقلاب ایران توازن قدرت و ترتیب امنیت منطقهای را که بر پایۀ دکترین دو ستونی نیکسون بود، به هم زد و در کیفیت روابط دو ابرقدرت در خلیج فارس
تغییراتی ایجاد کرد. انقلاب ایران به عنوان پرچمدار یک نهضت احیاگر اصول اسلامی در اواخر قرن بیستم و در چالش با روندهای سکولاریستی در خاورمیانه، نمونه و الهامبخش ظهور یا گسترش بسیاری از گروههای اسلامی شیعه و سنی مذهب در کشورهای خلیج فارس و خاورمیانه شد. تا آنجا که نگرانی خاطر و وحشت رهبران میانهرو و حتی رادیکال کشورها را نسبت به بیثباتی و دوام پایههای حکومت خود برانگیخت. قبل از وقوع انقلاب اسلامی ایران، نظام شاهنشاهی به عنوان یکی از پایههای دوگانۀ استراتژی امریکا در خاورمیانه و یکی از ستونهای دوگانۀ ترتیب امنیت منطقهای (نظام دوستونی) دارای آنچنان اهمیتی بود که حتی روابط امریکا با کشورهای دیگر مانند پاکستان، ترکیه و شیخنشینهای خلیج فارس را تحتالشعاع خود قرار داده بود. اما انقلاب ایران روند اجرای استراتژی منطقهای امریکا را مختل ساخت و از دیدگاه آن کشور خلأ قدرت قابل توجهی در منطقه ایجاد کرد که باید هر چه زودتر با آن برخورد مناسب کرد.(اسدی،1393،428-426)
افزون بر آن سقوط شاه، نظام «سد شمالی(1)»
را که در جهت سدکردن نفوذ شوروی از طریق پیمان نظامی سنتو و اتصال آن به پیمانهای « ناتو» و «سیتو» به مرحلۀ اجرا درآمده بود، مختل کرد. به این شکل که با خروج ایران (و یک ماه پس از آن پاکستان) از پیمان سنتو در تاریخ 5 فروردین ماه 1358(مارس 1979) این پیمان مهم امنیتی -نظامی عملاً متلاشی گردید و پیرو آن دفتر مرکزی آن در آنکارا نیز رسماً در 26 سپتامبر 1979 بسته شد. ایران از اتحاد و نزدیکی با غرب و برخی کشورهای منطقه خارج شده و به جنبش غیرمتعهدها پیوست و نیز با اسرائیل قطع رابطه کرد. با وجود آنکه پس از پیروزی انقلاب ایران، امریکا در زمرۀ اولین کشورهایی بود که دولت جدید انقلابی ایران را به رسمیت شناخت؛ ولی روابط دو کشور با خروج ایران از پیمان سنتو و سپس انحلال آن، لغو قراردادهای نظامی دو جانبه، اخراج مستشاران نظامی و غیر نظامی امریکایی از ایران، عدم پذیرش سفیر جدید امریکا از سوی دولت موقت ایران و تقلیل روابط سیاسی
1) 1.Northern Tier
دو کشور به سطح کاردار، خودداری امریکا از تحویل سلاحها و تجهیزات نظامی و غیر نظامی خریداری شده در زمان شاه، موضعگیریهای غیردوستانه و خصمانۀ کنگره و رسانههای جمعی امریکا علیه ایران، فرار بسیاری از مهرههای اصلی نظام شاه به امریکا و مشارکت برخی از آنان در فعالیتهای ضد انقلابی ایران، تحریکات و اقدامات امریکا در برخی نقاط حساس ایران مانند کردستان و بلوچستان، ملاقات برخی از مقامات و سیاستمداران امریکایی (از جمله ریچارد نیکسون) با شاه مخلوع و بالاخره اجازۀ ورود شاه و خانوادۀ پهلوی به امریکا، و درپی آن اشغال ساختمان سفارت امریکا در تهران به وسیلۀ دانشجویان و گروگانگیری کارکنان آن، بهتدریج از سردی به تیرگی و سپس به وخامت و بالاخره به درگیری و خصومت آشکار تبدیل شد. بعد از جریان گروگانگیری در13 آبان 1358، دولت امریکا پیرو شکست تمامی اقدامات دیپلماتیک خود در راه آزادی گروگانها، بالاخره در فروردین ماه 1359روابط سیاسی خود را با ایران قطع کرد. مدتی بعد در اردیبهشت ماه 1359عملیات نظامی نجات گروگانهای امریکایی در ایران معروف به (عملیات دلتا) را در خاک ایران انجام داد که به شکست انجامید. چندی بعد با شکست کودتای نوژه در ایران، امریکا در تیر ماه 1359 اقدام به مسدود کردن و توقیف کلیۀ ذخایر ارزی و داراییهای ایران در امریکا کرد. ضمناً سیاست محاصره و تحریم اقتصادی ایران را با همکاری نسبی برخی کشورهای اروپای غربی به مرحلۀ اجرا گذاشت.(اسدی،1393،429و428) بدینترتیب وقوع انقلاب اسلامی در ایران موجب شد که یک قدرت عمدۀ منطقهای از سلطۀ امریکا خارج و از نفوذ امریکا در خلیج فارس کاسته شود و تعامل بازیگران منطقهای و قدرتهای فرامنطقهای در این منطقه در دهۀ1980، پیچیدهتر شود.(اسدی،1393،63) با پیروزی انقلاب اسلامی ایران بار دیگر خلأ قدرت در منطقه پدیدار شد و عملاً دکترین نیکسون و ژاندارمی ایران دیگر کارایی نداشت بنابراین کارتر در مقام رئیسجمهوری امریکا دکترین جدیدی
را جایگزین دکترین نیکسون کرد تا خلأ قدرت در منطقه را پوشش دهد.
جیمز ارل کارتر با نام مخفف جیمی کارتر در2 نوامبر 1976 به عنوان دوازدهمین رئیسجمهور امریکا وارد کاخ سفید شد.(غرایاقزندی و دیگران،1390،59) کارتر در عرصۀ سیاست خارجی معتقد بود دنیا با توجه به پدیدۀ جهانی و گستردۀ ضدامریکاییگرایی(1)،
باورش به امریکا را از دست داده است و از این رو، دولت ایالات متحده، میبایست اهداف سیاست خارجی خود را با ارزشهای اصولیتر خود همچون صلح و حقوق بشر دنبال کند. (Spanier,1995, 174) اما با پیروزی انقلاب اسلامی در منطقه در چرخشی آشکار سیاست خارجی خود را تغییر داد. در فوریۀ 1979 (1357) انقلاب اسلامی ایران به پیروزی رسید. شاه، ژاندارم منطقه و متحد قدرتمند امریکا در خاورمیانه، سرنگون شد و ایران، قدرتمندترین کشور حاشیۀ خلیج فارس، از حیطۀ نفوذ غرب خارج شد. بدینترتیب سیاست خارجی امریکا در منطقه با بزرگترین شکست روبهرو شد زیرا در پی سرنگونی شاه، پیمان سنتو، لغو و حلقۀ مرکزی کمربند امنیتی غرب به دور کمونیسم گسسته شد و راهبرد منطقهای امریکا (دکترین نیکسون) بازوی قدرتمند نظامی خود را از دست داد و ایالات متحده در رسیدن به هدف اصلی سیاست خارجی خود یعنی حفظِ ثبات، امنیت و برقراری توازن بین شرق و غرب در خاورمیانه ناکام ماند.(مرکز مطالعات استراتژی امریکا،1364،5) افزون بر این، با انحلال دو مرکز مراقبت استراتژیکی امریکا در بهشهر و کبکان، موقعیت ایالات متحده در نظارت بر فعالیتهای اتمی شوروی و تحرکات نظامی آن کشور در شمال ایران نیز به طور کامل تضعیف شد.(کاردانکوس،1367،238)
در حالی که دولت کارتر هنوز از گرفتاری ناشی از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران آسوده نشده بود، دو حادثۀ مهم دیگر در اواخر سال 1979 ضربۀ شدیدی
1) 1.Anti-Americanism
بر اعتبار سیاسی امریکا وارد آورد و توازن قوا در منطقه را به سود شوروی تغییر داد؛ واقعۀ نخست در 4 نوامبر 1979 (13آبان1358) در تهران روی داد و طی آن، دانشجویان پیرو خط امام سفارت امریکا را تسخیر کردند و اعضای آن را به گروگان گرفتند. این حادثه نه تنها به سرنگونی دولت متمایل به غربِ بازرگان انجامید و امید امریکا را برای نزدیکی به ایران به یأس مبدل کرد، بلکه به روند بهبود مناسبات بین شوروی و کشورهای منطقه که از خطر انقلاب اسلامی در هراس بودند، سرعت بخشید. اشغال سفارت ایالات متحده در تهران نشانۀ افول ارادۀ سیاسی در امریکا تعبیر شد و حرمت و اعتبار آن کشور را خدشهدار کرد. (هالیدی،1364،31) حادثۀ دوم در 24 دسامبر 1979 (3 آذر1358) روی داد که طی آن، نیروهای ارتش سرخ به بهانۀ پشتیبانی از دولت افغانستان، آن کشور را به اشغال خود درآوردند. روسها که از مدتها پیش در پی تثبیت موقعیت خود در افغانستان بودند، با سرنگونی شاه در ایران و تضعیف قدرت امریکا در منطقه، به فرصتی استثنایی دست یافتند و برای نخستین بار، از نیروهای نظامی در مناطق غیر اقماری خود استفاده کردند. و با این عمل، ضربۀ نهایی را به سیاست تشنجزدایی وارد ساختند.(هالیدی،1364،31) حضور نیروهای روسی در خاک افغانستان نگرانیهای زیادی در امریکا پدید آورد. این نگرانیها ناشی از آن بود که امریکاییها اشغال افغانستان را نتیجۀ برنامۀ هماهنگ شوروی برای نفوذ در جهان سوم(هالیدی،1364،141) و تلاش آنان برای رسیدن به آبهای گرم خلیج فارس با استفاده از خلأ قدرت موجود در خاورمیانه میدانستند.(یکتا،1395،60 و59)
در پی وقوع این تحولات، در امریکا نیاز به اتخاذ یک استراتژی جدید منطقهای و بینالمللی بیش از پیش احساس میشد. با آغاز دهۀ هشتاد، امریکا برای تحکیم ثبات و امنیت در منطقه و حفاظت از متحدان منطقهای خود و ایجاد اطمینان در آنان و پاکسازی نقطههای تاریک و تردیدآمیز ناشی از سقوط شاه و اشغال افغانستان، تهاجم خود را به دو کانون منطقه یعنی انقلاب اسلامی ایران و شوروی آغاز کرد. شروع این تهاجم در دکترین کارتر تجلی یافت. جیمی کارتر
در نطق سالیانۀ خود با عنوان «وضعیت کشور» در 23 ژانویه 1980 در کنگره، دکترین خود را اینگونه اعلام کرد: «بگذارید موضع ما کاملاً مشخص باشد؛ هر تلاشی از طرف هر نیروی بیگانه برای در اختیار گرفتن کنترل منطقۀ خلیج فارس به عنوان حمله به منافع حیاتی ایالات متحده تلقی خواهد شد و در نتیجه با استفاده از تمام وسایل ضروری از جمله نیروی نظامی با آن مقابله خواهد شد.»(سروانشرایبر،1362،111) در ادامه کارتر عنوان کرد: «ما آمادهایم با همکاری دیگر کشورهای منطقه به شکلدهی چارچوب همکاریآمیز امنیتی اقدام کنیم که به ارزشها و باورهای سیاسی متفاوت ارج گذارد و به افزایش وابستگی متقابل، امنیت و کامیابی همه بیانجامد.»(Nutter,2002,73) این دکترین، عزیمتی از دکترین نیکسون به حساب میآمد و امریکا متعهد میشد بدون واسطه در خلیج فارس و بحرانهای آن دخالت کند. این دکترین، در واقع خلیج فارس را به منزلۀ مجموعۀ امنیتی مستقلی تعریف میکرد که گرایش کلی آن حفظ یکپارچگی در برابر نفوذ جماهیر شوروی سوسیالیستی بود و در مقام خط مقدم مهار کمونیسم از سوی غرب ایفای نقش میکرد. ضمن آنکه حفرهای عظیم به نام «جمهوری اسلامی ایران» در این گرایش، خلأ ایجاد میکرد که دکترین مزبور با سه تمهید اساسی درصدد بود آنرا جبران کند. این تمهیدات به ترتیب عبارت بودند از:
ریاستجمهوری وی، دو رویداد در این چارچوب به وقوع پیوست که موضوع هر دو جمهوری اسلامی ایران بود. مداخلۀ نظامی ایالات متحده در ایران با هدف نجات گروگانهای مستقر در سفارت این کشور و هجوم نظامی رژیم بعث عراق به مرزهای کشورمان که با حمایت و تأیید پنهانی کاخ سفید انجام شد، در این قالب معنا مییافت.(غرایاقزندی و دیگران،1390،87) بهطور کلی میتوان گفت دکترین کارتر در قالب 3 طرح تحقق یافت.. تشکیل نیروهای واکنش سریع به منظور مداخلۀ نظامی مستقیم امریکا در منطقه که در صورت نیاز تحقق پذیرد. 2. ایجاد کمربند امنیتی از کشورهای منطقه شامل عربستان، پاکستان، عمان، بحرین، مصر 3. تشکیل شورای همکاری خلیج فارس با هدف همکاریهای نظامی و اقتصادی منسجمتر کشورهای منطقه. اکنون 3 طرح مورد نظر کارتر را مورد بررسی قرار میدهیم.
فکر ایجاد نیروهای واکنش سریع طبق گزارش هفتهنامۀ نیوزویک مورخ 23 تیرماه 1359 (14 ژوئیۀ1980) در اوت 1977 (1356) یعنی یک سال و نیم قبل از انقلاب ایران و دو سال و نیم قبل از ورود نیروهای شوروی به خاک افغانستان در دولت امریکا به عنوان یک طرح پیشنهادی مطرح بوده است.(روزنامهکیهان 14/3/1363) بحران انرژی سال 1973(1352) موضوع را وارد مرحلۀ جدیتری ساخت. در نهایت وقایع بینالمللی سالهای1980-1979(1359- 1358) زمینۀ کافی برای اقدام عملی در این زمینه را به امریکاییها داد.(الهی،1388،297)
در پی تحولات منطقه، مکفارلین که بعداً به عنوان مشاور رئیسجمهور امریکا در امور مربوط به امنیت ملی انجام وظیفه میکرد در سال 1978 مداخلۀ نظامی را در خاورمیانه از نقطه نظر اهداف استراتژیک و سیاست داخلی پیشنهاد کرد. وی مینویسد: « اتخاذ روشهای خشن نظامی در جریان بحرانهای محلی برای فهماندن مقاصد امریکا به ابرقدرتها و مخالفان این کشور در منطقه حائز اهمیت است.»(روزنامهکیهان30/5/1363) نیویورک تایمز در شماره 28ژانویه
1980 (1359) مینویسد: «برژینسکی در فوریه 1978(بهمن1356) کارتر را به ضرورت اجرای برنامۀ حضور دریایی امریکا در اقیانوس هند و ایجاد پایگاههایی در آن منطقه متقاعد ساخته بود.»
(روزنامهکیهان14/3/1363) با توجه به این دیدگاهها است که تشکیل نیروی واکنش سریع در سال 1979 (1358) به هنگام ریاستجمهوری کارتر جنبۀ عملی به خود گرفت.(الهی،1388،296)
بدینترتیب کارتر رئیسجمهور وقت امریکا طی فرمان شماره 18به تشکیل نیروهای سریعالانتقالی که بدون برهمزدن توان رزمی نیروهای امریکایی در مواضع معمول آنها در اروپا و آسیا قادر به واکنش فوری در جنگهای محلی باشد، فرمان داد.(روزنامهکیهان14/3/1363) به دنبال این تحولات در اول مارس1980(11/12/1358) مرکز فرماندهی نیروهای واکنش سریع تحت فرماندهی آمادگی امریکا تأسیس گردید.(الهی،1388،297)
هدف اصلی ایجاد این نیروها، یکپارچهکردن شاخههای مختلف نیروهای مسلح امریکا در یک ارگان نظامی واحد با حداکثر تحرک به منظور دخالت نظامی فوری بخصوص در کشورهای جهان سوم میباشد. هدف سیاسی - نظامی نیروهای واکنش سریع نیز جلوگیری از حملۀ دشمن به نیروهای امریکایی و نیروهای متحد وی در «مناطق حیاتی» میباشد. این نیروها باید دارای چنان ظرفیتی باشند که در هرکجا و به هرطریق و هروقت که منافع امریکا ایجاب کند وارد عمل شوند و طبق اصل «حداکثر تحرک» بایستی از لحظۀ شروع جنگ ابتکار عمل را در دست گیرند. این نیروها از چهار شاخۀ نیروی زمینی، دریایی، هوایی و تفنگداران دریایی تشکیل شده است. ساختار این نیروها تابع مدل استاندارد واحدهای جنگی امریکا نیست، بلکه هر واحد شامل تعداد نیرویی میشود که جهت اجرای عملیات ویژه بدان احتیاج است.(روزنامهکیهان5/4/1363) بخش عملیاتی نیروهای واکنش سریع، 19 کشور را تحت پوشش قرار میدهد و مسئولیت آنها تنها دفاع از این کشورها نبوده، بلکه وظیفۀ قدرتمندکردن متحدان واشنگتن را از نظر سیاسی و نظامی بهعهده دارد.(روزنامهکیهان5/4/1363) این
نیروها در این راستا بایستی به سرکوب جنبشهای سیاسی و اسلامی در کشورهای منطقۀ خلیج فارس بپردازند و در موقع لزوم از حوزههای نفتی منطقه حفاظت کنند.(روزنامهکیهان8/1/1364) ویژگیهای اصلی نیروهای واکنش سریع، استقلال عمل، سرعت عمل و توانائی بقاء، به منظور دفاع از منافع امریکا و متحدانش در هر زمان و مکان میباشد. این نیروها تا زمانی که مورد نیاز باشند در موقعیت مورد نظر باقی میمانند.(روزنامهکیهان20/8/1364)
آمریکا با تجربهای که از سقوط محمدرضاشاه پهلوی بدست آورده بود برای رسیدن به مقصود، ضمن تقویت عربستان میبایست ترتیبی اتخاذ میکرد که سایر کشورهای منطقه به نوعی به عنوان پشتوانۀ عربستان تجلی کنند. بدینترتیب میبایست یک «کمربند امنیتی» از پاکستان تا مصر به وجود آید، تا ضمن ایجاد یک «پردۀ آهنین» به دور انقلاب اسلامی، حمایت دولتهای منطقه را، به هنگام وقوع بحران برای عربستان تأمین کند. تقویت پاکستان، بازگرداندن مصر به جامعۀ عرب، تلاش در حل و فصل مسأله فلسطین - اسرائیل و تشکیل شورای همکاری خلیج فارس که در مجموع انعقاد یک پیمان «دفاع دستهجمعی» را ممکن میساخت، در راستای به ثمر رسانیدن این سیاست بود. دستیابی به این هدف دقیقاً در راستای اجرای دکترین کیسینجر - نیکسون بود که بکارگیری منابع محلی را تجویز میکرد.(روزنامهاطلاعات4/5/1361)
پیروزی انقلاب اسلامی به ویژه در ارتباط با عربستان سعودی برای ایالات متحده بسیار پرهزینه بود. در واقع، با بروز بحران و ناآرامی در ایران، موقعیت عربستان سعودی در مجموعۀ امنیتی خلیج فارس به لحاظ استراتژیک افزایش یافت؛ زیرا با سقوط شاه، تنها پایۀ باقیماندۀ دکترین نیکسون در منطقه محسوب
میشد.(غرایاقزندی و دیگران،1390،79) اما امریکا برای حفظ این کشور تحت نفوذ خود میبایست موانع متعددی را که بیشتر آنها معلول شکست امریکا در مقابل انقلاب اسلامی ایران بود، از سر راه بردارد.
اولاً: ادامۀ نفوذ بر این کشور فقط زمانی میسر میگردید و یا حداقل مطمئنتر میشد که کوشش امریکا برای سلطه، فقط به عربستان محدود نشود بلکه بعد گستردهتر یافته و محدودۀ جغرافیایی وسیعتری را در برگیرد، زیرا اتفاقاتی نظیر انقلاب ایران در هر یک از کشورهای منطقه میتواند به حضور امریکا در عربستان ضربه وارد آورد.
ثانیاً: پس از شکستهای پیاپی امریکا در ایران، حیثیت سیاسی امریکا در منطقه بسیار تنزل کرده و دولتهای وابسته نسبت به توانایی امریکا در حمایت آنها به هنگام بروز بحران دچار شک و تردید فراوان بودند. این دو عامل اصلی ذکر شده میتوانست روابط عربستان با امریکا را محدود کرده و یا گسترش بیشتر روابط را با اشکال مواجه سازد. هرچند در جهت رفع این نظر منفی، امریکا اقدامات هماهنگی را بهعمل آورد. از آن جمله میتوان از نمایش حضور نیروی دریایی امریکا و ایجاد و توسعه پایگاههای آن کشور در منطقه نام برد. همزمان ایجاد «نیروهای واکنش سریع» به عنوان نشانی از تمایلات و آمادگی امریکا برای مداخلۀ سریع در منطقه و نجات وابستگان خود و همچنین توسعه و تکمیل هواپیماهایی با برد طولانیتر برای حمل نیروها که بیانکنندۀ ازدیاد توان بکارگیری نیروهای واکنش سریع بود و همچنین ایجاد ذخایر سوخت و لوازم و تسلیحات جنگی در پایگاههای امریکا از کنیا تا عمان همگی در آرامش بخشیدن به دولتهای متکی به امریکا در منطقه و بخصوص عربستان بسیار مؤثر بودهاند.
در حقیقت نگرانی عربستان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در مورد توان و خواست امریکا برای دخالت به هنگام بحران در کشورهای به اصطلاح «دوست» (تحت انقیاد) با این اقدامات امریکا بهطور اساسی رفع گردید. این امر را در برخورد رژیم عربستان با مسائل منطقه بهخوبی میتوان مشاهده کرد. در همین رابطه قبول
عربستان برای پذیرش چهار هواپیمای جاسوسی آواکس امریکا در این دوره نشانی از ادامۀ تعهد این کشور در قبال امریکا بود. در حالیکه بعد از وقایع ایران و با توجه به وضع امریکا، عربستان تمایلی به داشتن آواکس در خاک خود نداشت، ولی با توجه به اقدامات امریکا برای حضور نظامی گسترده در خلیج فارس بود که عربستان به همکاری بیشتر با امریکا پرداخت. هرچند همکاریهای موجود بین عربستان و امریکا را نمیتوان در قالب یک «اتحاد نظامی» خواند ولی نتایج حاصل از آن و روابط موجود تفاوت چندانی با آن نداشت.(الهی،1388،278و277)
بدینترتیب عربستان پیشرفتهترین تکنولوژی را در اختیار گرفت. سیستم فرماندهی، کنترل و ارتباطات عربستان را قادر میساخت تا عملیات خود را با نیروی هوایی در ناوهای هواپیمابر و پایگاههای زمینی امریکا از عمان تا قاهره هماهنگ کند، تا بدینترتیب قدرت تهاجمی نیروهای امریکایی و عربستان از این هماهنگی افزایش یابد. در واقع مهمتر از نتایج و فوائد نظامی برای عربستان و نیروهای منطقهای امریکا، نتایج سیاسی حاصل از همکاری نظامی دو کشور بود. از طریق این همکاری، تقویت حضور نظامی دولتهای سلطهگر در خلیج فارس ممکن گشته و با ازدیاد توان رزمی، امریکا قدرت فشار بیشتری را در منطقه بدست آورد. البته امریکا سعی داشت با تقویت عربستان و ازدیاد حضور نظامی در خلیج فارس، حیثیت خدشهدار شدۀ خود را نیز بهبود بخشد و رژیمهای وابسته را به حمایت خود امیدوار نماید و همینطور علیه کشورهای مخالف دولتهای سلطهگر در صورت نیاز وارد عملیات شود و سرانجام از قدرت نظامی خود به عنوان یک عامل بازدارنده در مقابل اهداف توسعهطلبانۀ شوروی استفاده کند.(الهی،1388،281)
تحقق دکترین کارتر برای حفظ سلطۀ خود در خلیج فارس بر اساس یک
استراتژی «گسترۀ قابلاطمینان» بنا نهاده شده بود. به مفهوم دیگر در حالیکه عربستان به عنوان کلید ادامۀ نفوذ امریکا و متحدان وی در منطقه بود در عین حال برای حفظ عربستان، امریکا باید از نظر جغرافیایی حوزۀ وسیعتری را تحت سلطه و نفوذ خود نگه میداشت. از جمله مناطقی که در این رابطه برای امریکا اهمیت داشت (گذشته از سایر ارزشها ) پاکستان بود. امریکا به اهمیت استفاده از پایگاهها و بهخصوص بنادر پاکستان و فرودگاه کراچی برای عملیات نیروی دریایی ضربتی خودش در دریای عرب واقف بود.(روزنامهکیهان9/2/1361)
در استراتژی دکترین کارتر همکاری بین پاکستان و امریکا، توان نظامی منطقهای امریکا را افزایش میداد و امریکا را به استفاده از زنجیرهای از امکانات و تجهیزات نظامی از کنیا تا جنوب آسیا قادر مینمود و امریکا با استفاده از این امکانات و تجهیزات میتوانست نفوذ و سلطۀ خویش را بر منطقه اعمال کند و از این توان برای تحت فشار قرار دادن «رژیم های مستقل» منطقه استفاده نماید. بدیهی است این توان امریکا و این همکاری با پاکستان میتوانست حیثیت امریکا را در نظر عربستان افزایش دهد و این کشور آمادگی بیشتری برای در اختیار قرار دادن کامل امکانات خود به امریکا بیابد. عربستان بسیار مایل بود که خود را از یک همکاری یک به یک با امریکا در منطقه برهاند و سایر دول منطقه را نیز در این مسأله شریک خود قلمداد کند. همکاری نزدیک و علنی امریکا و پاکستان برای روابط عربستان و امریکا یک اثر مثبت دیگر نیز داشت و آن، اینکه همکاری نظامی پاکستان و عربستان را ممکن ساخته، میتوانست منجر به ایجاد یک اتحاد نظامی منطقهای شود. خلاصه اینکه حرکت تدریجی امریکا بهسوی روابط مستقیم نظامی نزدیکتر با عربستان باید با وسعت دادن به حوزۀ جغرافیایی همکاری نظامی امریکا در سایر مناطق اقیانوس هند هماهنگ شود.(Cottrell, 1984)
از جمله دیگر کشورهای منطقه که در سیستم کمربند امنیتی امریکا از نظر
موقعیت جغرافیایی اهمیتی ویژه داشت، کشور عمان بود. رژیم عمان معتقد بود که ثبات در خلیج فارس بدون حمایت کشورهای غربی ممکن نیست. به دنبال همین برداشت آمادگی همکاری نظامی (حتی به صورت محدود) با امریکا را پیدا کرد. هرچند مذاکرات برای همکاری امریکا و عمان مشکلاتی را به همراه آورد، زیرا مسقط با اینکه در مواردی برداشت امریکا را از تهدید قبول داشت، ولی اختلاف نظر در رابطه با وسعت و حجم این همکاری و همینطور تعداد پرسنل امریکایی که برای این کار مورد نیاز بود، نیز وجود داشت. بدینترتیب قراردادی در سال1980 (1359) بین عمان و امریکا به امضاء رسید که طبق آن تجهیزات نظامی نیروهای امریکایی مانند تانک و غیره اجازه یافتند در خاک عمان مستقر شوند و از خدمات تعمیراتی برخوردار گردند.(الهی،1388،289) طبق این قرارداد تصمیمگیری نهایی در مورد استفادۀ امریکا از تجهیزات و امکانات نظامی در خاک عمان در موقع بحران به عهدۀ رژیم عمان قرار گرفت. در چارچوب این همکاریها، انجام مانورهای مشترک بین دو کشور (که در اصل مانور نیروهای واکنش سریع بود که در دیماه 1362 (ژانویه 1983) نام آن به فرماندهی مرکزی ایالات متحده امریکا تبدیل و مسئولیت نظامی منطقه از پاکستان تا مصر را عهدهدار شد) بطور سالانه در عمان آغاز گردید.(الهی،290،1388و289) طبق گزارش روزنامۀ جمهوری اسلامی ایران، امریکا در 10 سال از سال1361 (1982) حدود یک تا یک و نیم میلیارد دلار صرف ایجاد تسهیلات نظامی در عمان برای تجهیز و گسترش 4 پایگاه در جزایر مصیره، ثمریت، منسدم، سیب و دیگر بنادر خواهد نمود.(روزنامهجمهوری اسلامی4/8/1361)
امریکا در پایگاه جفیر این کشور طبق موافقتنامهای که چهار ماه پس از اعلام استقلال بحرین و خروج انگلستان از آنجا در تاریخ 31 دسامبر 1971(10دیماه1350) منعقد شد، حضور داشت. هرچند این امر با مخالفت
و تظاهرات ضدامریکایی در داخل بحرین روبه رو شد که این ضدیتها با وقوع جنگ اعراب - اسرائیل در سال 1352(اکتبر 1973) به اوج خود رسید که در نتیجۀ آن بحرین موافقتنامۀ نظامی با امریکا را یکجانبه فسخ کرد. با وجود این، بحرین یکی از مراکز مهم نیروهای دریایی امریکا در خاورمیانه باقی ماند.(گریزیک و دلاژ،1366،209و208)
با مرگ ناصر در شهریور 1349 (سپتامبر1970) و به قدرت رسیدن سادات تغییری کلی در جهتگیریهای سیاست داخلی و خارجی مصر به وجود آمد.(الهی،1388،284) در راستای اجرای دکترین کارتر سیاست امریکا بر این قرار گرفت که با بازگشت دادن کامل مصر به بلوک غرب، کشورهای عربی حوزۀ خلیج فارس از طریق کمکهای مالی خود، مصر را در ایجاد یک قدرت نظامی یاری دهند. این قدرت میبایست ژاندارم منطقه شود، جایگزینی ایران توسط مصر حتماً لازم بود، زیرا کشورهای عربی شبه جزیرۀ عربستان با وجود قدرت مالی عظیم خود از نظر ساختار و بنیادهای اقتصادی - اجتماعی بسیار ضعیف بودند و با توجه به محدودیت جمعیت، امکان بکارگیری مطلوب قدرت مالی را در راه توسعۀ قدرت اقتصادی و نظامی نداشتند. کوششهای کارتر برای حل مسأله اعراب با اسرائیل که میبایست منتهی به یک صلح پایدار در منطقه شده و در نتیجه به مصر فرصت رهبری جهان عرب را بدهد، به انعقاد یک صلح جداگانه بین مصر و اسرائیل انجامید که البته این خود سد راه انجام نقشههای امریکا شد. انعقاد پیمان صلح جداگانه بین مصر و اسرائیل در 6 فروردین 1358 (26 مارس1979) خشم عمومی اعراب را نسبت به مصر برانگیخت. مصر از جامعه عرب طرد و کلیه کشورهای عربی (بجز عمان) مصر را تحریم و روابط دیپلماتیک خود را با وی قطع کردند. با وضعی که برای مصر پیش آمد اکنون بار دیگر سیاست دو ستونی امریکا در منطقه دچار مخاطره شده بود.(الهی،1388،286و285)
انعقاد قرار داد کمپ دیوید و انزوای سیاسی مصر و سادات در جهان عرب موجب شد که مصر (و نه فقط جمال عبدالناصر) نقش سنتی خود را به عنوان رهبر جهان عرب از دست بدهد و این موضوع، فرصتی طلایی برای صدام فراهم کرد تا عراق را جانشین مصر کند.(حسینی،34،1395)
در پی رخداد انقلاب اسلامی در ایران و نگرانی دولتهای جنوبی خلیج فارس و سفر دو نفر از مقامات عالی نظامی امریکا به عربستان سعودی، در سال1981، شش کشور عربی حوزۀ خلیج فارس (امارات متحده عربی، بحرین، عربستان، عما، قطر و کویت) شورای همکاری خلیج فارس را بدون حضور ایران و عراق تأسیس کردند.(حافظنیا و ربیعی،1392،254) البته فکر تشکیل چنین شورایی در سالهای اولیۀ دهۀ 1970(1350) نیز وجود داشت که ایران دورۀ پهلوی نیز میبایست در آن عضو باشد. ولی به علت مخالفت رژیم عراق و بدبینی برخی رژیمهای عربی شبه جزیره، نسبت به نقش شاه، این شورا تشکیل نگردید.(الهی،1388،421)
ازآنجا که این کشورها، به جز عربستان، طی دهههای50 و60 و اوایل دهۀ70 قرن بیستم به استقلال رسیدند. یکی از مشترکات این کشورها نوپا بودن و وابستگی امنیتی و اقتصادی به خارج است و طبیعی است که برای دستیابی به امنیت، اقداماتی را به صورت مشترک و مجزا انجام دهند.(حافظنیا و ربیعی،1392،254) پس از انقلاب اسلامی و در طول سال 1359، در پی حملۀ همهجانبۀ عراق به ایران، کشورهای عربی منطقۀ خلیج فارس مقدمات پیشنویس پیمان «امنیت دستهجمعی» را تهیه کردند و در اسفند ماه همان سال، اتحادیهای فنی مأمور پیریزی اساسنامه شورای همکاری شد. اساس این طرح با محورهای ذیل مطرح گردید.
تحقق امنیت دستهجمعی در گرو امنیت فراملی است.
به خطر افتادن امنیت هر کدام از کشورهای منطقه امنیت دیگران را نیز تحتالشعاع قرار میدهد.
برای برقراری امنیت، کشورهای منطقه باید در صورت درخواست هر کشوری از میان خودشان به کمک او بشتابند.
وارد شدن آسیب به امنیت هر کشور لطمه به امنیت دیگر کشورها محسوب میشود.
عربستان برای کمک به کشورهای عربی منطقه برای مقابله با توطئه آماده است.
بدینترتیب در 22 اسفند 1359، سران این شش کشور در ریاض گرد هم آمدند و در 26 اسفند همان سال، طی انتشار بیانیهای رسمی، موجودیت شورای همکاری خلیج فارس را رسماً اعلام کردند(حافظنیا و ربیعی،1392،255)
علت وجودی شورای همکاری خلیج فارس احساس نیاز به امنیتی بود که کشورهای منطقه را به همگرایی و اتحاد منطقهای در چهارچوب ساخت جغرافیایی متجانس فراخواند، تا از این طریق به امنیت دست یابند. شکلگیری اندیشۀ ایجاد اتحادیۀ منطقهای در خلیج فارس، با توجه به وجود تجانس جغرافیایی در شبه جزیره عربستان، به دورۀ پایان حضور انگلستان در منطقۀ خلیج فارس باز میگردد؛ بعد از خروج نیروهای انگلستان از منطقه و به منظور متشکل کردن واحدهای عشیرهای سواحل جنوبی خلیج فارس، که سالها تحت استعمار و نفوذ انگلیس بودند، انگلستان در سال 1971 طرح اولین تشکل منطقهای را در قالب فدراسیون یا اتحادیه مطرح کرد؛ این طرح شامل بحرین و قطر و هفت شیخ نشین متصالحه ابوظبی، دبی، شارجه، عجمان، رأسالخیمه ، فجیره و امالقوین بود، که بحرین و قطر به صورت دو کشور مستقل و تحت نفوذ انگلستان باقی ماندند، ولی مجموعاً طرح تشکیل امارات متحد عربی را امضا کردند و سال بعد، انگلستان عقب نشینی خود را از پایگاهها و مراکز شرق کانال سوئز، از جمله خلیج فارس، اعلام کرد.(Sandwick,1987,8)
در سال 1976، با پیشگامی سلطان قابوس، شاه عمان، وزرای امور خارجۀ
ایران، عراق، کویت، بحرین، قطر، امارات متحد عربی، عربستان سعودی و عمان در مسقط برای بحث دربارۀ پیشنهاد عمان در زمینه اتخاذ سیاستی دفاعی و امنیت منطقهای هماهنگ با همدیگر ملاقات کردند که چون وزرای حاضر اختیارات لازم را نداشتند، نشست بدون نتیجه خاتمه یافت و کسی پیشنهاد عمان را پیگیری نکرد. در همان سال تلاش دیگری به منظور تجمع اعراب منطقه انجام شد و شیخ جابر الاحمد، امیر کویت، در سفری به کشورهای خلیج فارس، موضوع وحدت عمل آنها را در حفظ امنیت و ثبات منطقه در مواجهه با مسائل سیاسی، اقتصادی و تهدیدات استراتژیکی به بحث گذاشت. این گونه تلاشها و تشکیل جلسات و ملاقاتها به منظور گروهبندی و تشکلهای منطقهای بیش از پنج سال ادامه یافت، تا اینکه منطقه خلیج فارس وارد عصر جدیدی شد و آن وقوع انقلاب اسلامی و پیروزی آن در ایران بود که منافع حیاتی غرب را به خطر انداخت و ایران را از اردوگاه غرب بیرون کشید و مستقل کرد. از طرفی، امریکا برای حفظ تسلط خود بر منطقۀ خلیج فارس، به دو کشور ایران و عربستان امید بسته بود. عربستان از مدتها قبل عرصۀ نفوذ امریکا بود و سابقۀ آن به سال 1933، که آرامکو امتیاز نفت عربستان را به دست آورد، بر میگشت؛ به دنبال این امر، قراردادهای اقتصادی و امنیتی بین عربستان و امریکا بسته شد، مانند قرارداد همکاری نظامی بین ابن سعود و روزولت در سال 1945، قرارداد تأسیس پایگاه نظامی امریکا در ظهران عربستان و در مجاورت تأسیسات نفتی شرکت آرامکو، و تصدی دانشکدۀ افسری ریاض به وسیله هیئت نظامی امریکا. اکنون که امریکا به اهمیت عربستان پی برده بود، سرمایهگذاری زیادی در مورد آن انجام داد. از این رو آیزنهاور، رئیسجمهور امریکا در سال 1951، در کنگرۀ امریکا اعلام کرد: «دفاع از عربستان سعودی برای امریکا به منزلۀ دفاع از خود تلقی میشود.»(انصاری،38،1364) اهمیت موقعیت و نفت عربستان در راستای اهداف امریکا به دخالت در عربستان و امریکایی کردن ساختار نظامی و اقتصادی این کشور منجر و متقابلاً دولت عربستان نیز به پشتیبانی امریکا
دلگرم شد. از آنجا که عربستان به تنهایی نیاز امریکا را مرتفع نمیکرد و از طرفی ایران عوامل و مبانی قدرت چشمگیری در منطقه داشت، امریکا و انگلیس در پی خلأ قدرت ناشی از خروج قوای انگلیس از منطقه، ایران را با حمایت بیشائبۀ امریکا نامزد قدرت منطقهای کردند و اولین مأموریت را هم زمان با خروج انگلیسدر سال1971 به شاه ایران دادند. (Sandwick,1987,10)سیاست امریکا نیز، بعد از گرفتاری جنگ ویتنام، بر این مدار قرار گرفت که قدرتهای منطقهای خاصی را برای کنترل امنیت منطقهای تعیین و سازماندهی کند تا در چهارچوب سیاستهای امریکا و غرب عمل کنند. از این حیث، حکومت شاه ایران برای اهداف و نیات امریکا در خلیج فارس مناسب بود؛ از آنجا که دادن امکان مانورهای نظامی به شاه مستلزم تقویت قدرت نظامی بود، در سال 1972(یک سال پس از خروج انگلیس)، یک سوم بودجۀ کشور صرف خرید سلاح شد و ایران در مجموع، بیش از یک سوم اسلحۀ مورد معاملۀ جهان سوم را خریداری کرد و به دنبال شوک نفتی و افزایش درآمدهای نفت، قرارداد 2500 میلیون دلاری خرید اسلحه با امریکا و خرید تانکهای مدرن از انگلیس منعقد گردید و پایگاههای نظامی متعددی ایجاد و مأموریتهای برون مرزی به ارتش ایران محول شد.(مانند سرکوبی شورش ظفار در عمان)(حافظنیا و ربیعی،1392، 258و257)
در مجلۀ تایمز در سال 1971، چنین نوشتند: « محمد رضا پهلوی مسئولیت امنیت خلیج فارس را از سوی امریکا به عهده گرفته است و بعد از خروج بریتانیا از منطقه و کامل شدن آموزش نظامی و تحویل جنگ افزارهای جدید تا سال 1975، پیش بینی میشود که ایران به قدرتی بزرگ و رکن ثبات در خلیج فارس مبدل شود»؛ امریکا این موضوع را بارها تأیید کرد و ریچارد هلمز، رئیس سازمان «سیا»، را به عنوان سفیر خود در تهران برگزید. بدینترتیب امریکا زمینۀ اقتدار شاه ایران را در تنگۀ هرمز نیز فراهم کرد و علاوه بر بستر سازی تنظیم قرارداد واگذاری حفظ امنیت آن به ایران، استفاده از جزیره الغنم را در دهانۀ تنگه هرمز در اختیار ایران قرار
داد.(انصاری،1364،34و33) علاوه بر مواردی که ذکر شد و توجه خاص امریکا به ایران، موقعیت جغرافیایی ایران نیز اهمیت این کشور را دو چندان کرده بود. موقعیت جغرافیایی ایران در ریملند باعث شده بود که این کشور در بخش مرکزی کمربند ابتکاری امریکا در چهارچوب پیمان «سنتو» ، متشکل از کشورهای ترکیه، ایران و پاکستان در چهارچوب سیاست کانتین منت(1)
امریکا قرار گیرد. پیروزی انقلاب اسلامی در سال 1979 رکن اصلی استراتژی منطقهای امریکا را در خلیج فارس در هم شکست و کمربند امنیتی و حصار بازدارندگی او را در حاشیه جنوبی شوروی متلاشی کرد و ایران را به پایگاه قوی ضد امریکا در منطقه خاورمیانه و خلیج فارس و کل جهان تبدیل کرد. بدینترتیب پیروزی انقلاب اسلامی سیمای امنیتی منطقه را متحول و امیرنشینها و شاهان منطقه را به شدت دچار نگرانی و احساس خطر کرد. (Sandwick,1987,36)
به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی و احساس خطر شوروی از اوضاع داخلی افغانستان و تأثیرپذیری شدید آن از فرهنگ انقلاب اسلامی، و نیز به دلیل بهرهبرداری از فرصت ایجاد شده، شوروی خاک افغانستان را در سال 1979 اشغال کرد و باعث شد امریکا و غرب در خصوص حفظ منافعشان در منطقۀ خلیج فارس، بهطور جدی، احساس خطر و به چارهاندیشی و ترتیبات امنیتی جدیدی اقدام کنند که دو ویژگی داشت:
و طرح «فرماندهی مرکزی امریکا(3)»
تجلی یافت.
و سازماندهی آنها در راستای استراتژی منطقهای امریکا که تشکیل «شورای همکاری خلیج فارس» و ترتیبات امنیتی محلی، نظیر طرح دفاع استراتژیک عربستان (سپر صلح) و «سپر صحرا»، از جلوههای آن به شمار میرود.
بدینترتیب، مشخص میشود که شورای همکاری خلیج فارس ماهیتی دفاعی و امنیتی دارد و شکلگیری آن در ابتدا به دلیل احساس نیاز امنیتی امریکا و کشورهای منطقه برای رسیدن به اهداف و حفظ موجودیت خودشان در مقابل تهدیدات انقلاب اسلامی، به عنوان قدرتی نوظهور و در حال گسترش، و نیز نگرانی از نفوذ شوروی به جنوب و سواحل دریای عمان و تنگه هرمز و خلیج فارس بود.(حافظنیا و ربیعی،1392،259)
ساندویک، نویسندۀ کتاب شورای همکاری خلیج فارس، که تحقیق عمیقی در خصوص این اتحادیه انجام داده است، چنین مینویسد: «در سال 1979، ایجاد رژیم انقلابی آیت الله خمینی تماماً تصویر امنیتی منطقه خلیج را تغییر داد ... و به نظر رسید که رژیم جدید ایران علیه کشورهای خلیج، خواه به صورت تجاوز مستقیم برای براندازی ... یا حمایت از طرف داران بومی، نظیر آنچه در سال 1981 در بحرین اتفاق افتاد، عمل خواهد کرد... .
سپس، در دسامبر 1979، شوروی به افغانستان تجاوز کرد و مناطق امنیتی نازک شد ... آنگاه، در سپتامبر 1980، جنگ ایران و عراق شروع شد ... . در مجموع، در این هنگام، آسیبپذیری کشورهای شبه جزیره عربستان بهطور یأسآوری عیان شده بود ... در نتیجه، در اوایل فوریه 1981، وزرای امور خارجۀ امارات، بحرین، کویت، قطر، عمان و عربستان در ریاض گرد هم آمدند و متفقاً برای تأسیس شورای همکاری خلیج فارس موافقت کردند... و اگر چه مواد اصلی اساسنامه دربارۀ همکاری اقتصادی بین آنها تأکید میکرد، مباحث اضطراری داخل شورا بیشتر بر محور دفاع و امنیت داخلی آنها دور میزد.»(Sandwick,1987,10)
قبل از تشکیل رسمی شورای همکاری، وزیر خارجه عربستان اعلام کرد که وقایع دیروز افغانستان نشان داد که شوروی به عصر تجاوز نظامی و
امپریالیسم رو کرده است و کشورهای خلیج باید برای حفاظت از استقلال و ثروتشان به خود متکی باشند و با تهیۀ سلاح در چهارچوب همکاری و ارتباط منطقهای، برای تحقق منافع و اهداف خود بکوشند.(حافظنیا و ربیعی،1392،260) در مراحل اولیه تشکیل شورا، پادشاهی عمان پیشنهاد همکاری نظامی بین اعضا را برای پاسداری و حفظ امنیت تنگه هرمز ارائه داد؛ این پیشنهاد با اعلام آمادگی برای پذیرش مداخلۀ نیروهای خارجی در خلیج توسط عمان و ارائه تسهیلات و پایگاههای نظامی به امریکا همراه بود، به همین دلیل، و همچنین به دلیل رعایت افکار عمومی مردم منطقه، با مخالفت رو به رو شد. دبیر کل شورای همکاری نیز اعلام داشت که ما چیزی شبیه ناتو نخواهیم بود، ولی اوضاع خاص منطقه (که ما را احاطه کرده است) باعث میشود که به ترتیبات امنیتی بیندیشیم.(حافظنیا و ربیعی،1392،261و260) دکتر احمد احراری، استاد دانشگاه میسیسیپی امریکا، اظهار داشت که: «شورای همکاری خلیج فارس به مثابۀ عامل موازنۀ منطقهای در مقابل سلطه ایران و عراق است و هدف از تشکیل آن، جلوگیری از بیثبات شدن اوضاع داخلی، مقابله با طرحهای استراتژیک منطقهای، و پویا شدن در روابط با ابرقدرتهاست.»(حافظنیا و ربیعی،1392،261)
یک سال پس از تشکیل شورای همکاری خلیج فارس، اعضای این شورا، طی دومین نشست سران که اجلاس وزرای دفاع و رؤسای ستاد ارتش را در پی داشت، به ایجاد یک سیستم دفاعی هوایی متمرکز و افزایش نیروهای مسلح کشورهای عضو و ایجاد یک فرماندهی مشترک نظامی تصمیم گرفتند و تصمیم طرح «سپر صلح» را به همۀ کشورهای عضو اعلام کردند و با مانورهای معروف «سپر شبه جزیره» در امارات متحد عربی طرح مذکور را به این نام تغییر دادند و مقدمات اتخاذ استراتژی را با هماهنگی کامل غرب به وجود آوردند.(انصاری،38،1364) در حقیقت تشکیل شورای همکاری خلیج فارس سیاستی بود که غرب، بهویژه امریکا، بر اساس زمینههای موجود در منطقه و تشدید
احساس نگرانی دولتهای منطقه از انقلاب اسلامی و تجاوز شوروی، مطرح کرده و پرورش داده بود و با توجه به وجود زمینههای تاریخی در خصوص نیاز به اتحاد منطقهای، که قبلاً به آن اشاره شد، مقدمات تشکیل شورا فراهم گردید. برای تشکیل شورای مزبور، علاوه بر توجیهات امنیتی و تاریخی، توجیهات دیگری از قبیل مشترکات جغرافیایی، زبانی، مذهبی، اجتماعی، سطح توسعۀ اقتصادی، سیستمهای حکومتی و فرهنگ جمعی در منطقه موجود بود؛ در نتیجه، با پیشگامی دولتهای کویت و عربستان، به عنوان کارگزاران سیاست منطقهای امریکا پس از پیروزی انقلاب اسلامی، سه ماه بعد از جلسۀ وزیران امور خارجه، در 25 ماه مه 1981، سران شش کشور شبه جزیره عربستان در ابوظبی گرد هم آمدند و منشور شورای همکاری خلیج فارس را امضا کردند و موجودیت آن را رسماً اعلام داشتند. (Sandwick,1987,10)تأسیس شورای همکاری خلیج فارس کشورهای عضو آن را هر چه بیشتر در حوزۀ نفوذ امریکا قرار داد. (Sandwick,1987,42)
جالب اینکه در بیانیهای که در سال 1981 در ریاض منتشر شد، هدف از تأسیس شورا اشتراک مساعی کشورهای عضو در امور فرهنگی، آموزشی، بازرگانی، اقتصادی، بهداشتی، اجتماعی، جهانگردی، امور علمی، فنی، کشاورزی و صنایع و امور اطلاعاتی و غیره اعلام شد.(انصاری،41،1364) و از امور نظامی و دفاعی ذکری به میان نیامد. اهداف رسمی و تصویب شدۀ شورا، که در مادۀ 4 اساسنامه آن آمده، به شرح ذیل است:(Sandwick,1987,218)
2.تعمیق و تقویت روابط، پیوندها و حوزههای همکاری متداول کنونی بین مردمانشان در حوزههای مختلف.
3.تنظیم مقررات مشابه در حوزههای مختلف شامل موارد ذیل:
الف) امور اقتصادی و مالی
ب) تجارت، حقوق و عوارض گمرکی و ارتباطات
ج) فرهنگ و تعلیم و تربیت
د) امور اجتماعی و بهداشتی
ه) اطلاعات و جهانگردی
و) قانونگذاری و امور اداری
همان طور که مشاهده شد، در شرح اهداف شورا، اثری از همکاری امنیتی و دفاعی دیده نمیشود. در واقع، اهداف یادشده، بیشتر به پوششی میماند که توجیه کنندۀ وجود شورای مزبور از نظر افکار عمومی مردم منطقه و نیز قدرتهای منطقهای چون ایران و عراق است. البته، شورا فعالیتهای خود را صرفاً در زمینههای دفاعی و امنیتی محدود نکرده و در زمینههای اقتصادی، اجتماعی و ایجاد هماهنگیهای لازم بین آنها نیز فعالیتهایی داشته است.
مهم ترین دستاورد این شورا ارائه قالب جدید هویت ساز برای ساکنان شبه جزیره عربستان است، بهطوری که آنان قبل از اینکه هویتشان را به کشورشان منتسب بدانند، به شورای همکاری خلیج فارس مرتبط میکنند. البته، نهادی شدن و تحقق این مسئله برای کشورهایی که فاقد سابقۀ طولانی در زمینۀ نظام سیاسی مستقل هستند و در مراحل اولیه، از حیث مراحل شکلگیری کشورها، مبتنی بر ارزشها و عناصر بومی هویتساز هستند، کار مشکلی نیست!(حافظنیا و ربیعی،1392،263و262)
بدین ترتیب برخلاف آنچه به صراحت در اهداف شورا آمده است، فلسفۀ وجود آن نقش سیاسی و دفاعی و ضرورتهای امنیتی برای مواجهه با تهدیدات منطقهای بود. این تهدیدات به نظر اعضای شورا دو سرچشمه دارد:1.انقلاب اسلامی ایران 2.روسیه شوروی
از نظر بیشتر اعضای شورا، مسئلۀ روسیه بعد از روی کارآمدن گورباچف و
اجرای اصلاحات ساختاری در قالب «گلاسنوست» و «پرسترویکا(1)» حل شد و شوروی نیز از سال 1985 سیاست منطقهای خود را با کشورهای خلیج فارس بر مبنای نزدیکی سیاسی و همکاری متقابل اقتصادی بنا نهاد و پس از فروپاشی نیز ادامه داده است. (Sandwick,1987,193) امروزه، روسیه با کشورهای عضو شورا، حتی با عربستان و عمان، روابط اقتصادی و سیاسی دارد و لذا به نظر اعضای شورا تهدید اصلی خارجی از ناحیه ایران است.
البته بعد از بحران اشغال کویت توسط عراق (1990)، نگرانی کشورهای شورا از ناحیۀ ایران کاهش و روابط سیاسی آنان با ایران توسعه یافت، چنانکه بعد از بحران مزبور، هیئتهای سیاسی کشورهای یادشده به تهران آمدند و وزرای امور خارجۀ عضو شورای همکاری در دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد به ملاقات وزیر امور خارجه ایران رفتند و خواستار گسترش روابط ایران با این کشورها، به خصوص در زمینۀ امنیت و ثبات منطقهای در خلیج فارس شدند. ولی پس از اشغال نظامی عراق توسط امریکا و سقوط رژیم بعث و صدام حسین، نگرانیهای دولتهای جنوبی خلیج فارس از ایران افزایش یافته است. (حافظنیا و ربیعی،1392،265و264)
جمهوری عربی مصر از لحاظ وسعت، موقعیت جغرافیایی، تعداد جمعیت و پیشرفت، مهمترین کشور عربی میباشد. از این رو در میان کشورهای عربی، مصر به خاطر قدرت نظامی، قدرت اقتصادی و تجلی فرهنگی، نقش رهبری را داشت. به خصوص تعداد جمعیت آن از اهمیت بسزایی برخوردار بود.(الهی،1388،284) مصر یک کشور حقیقی ریشهدار با سابقه تمدنی چند هزار ساله و غیر از کشورهایی است که تاریخ و تمدن و هویت ندارند؛ در حقیقت مصر مرکز ثقل و نماد دنیای عرب است.(کدیور،1373،19) این کشور در تقاطع سه قارۀ آسیا،
1) 1.فضای باز سیاسی و اصلاحات بنیادی اقتصادی
اروپا و آفریقا قرار گرفته است و سواحل آن در دریای مدیترانه و دریای سرخ به آن اهمیت ویژهای میبخشد. همین موقعیت ویژه موجب گردیده تا این کشور به عنوان پلی برای انتقال تمدنها و فرهنگها به نقاط دوردست عمل کند.(تکیهای،1375،85) افزون بر آن طی سالهای سال هر حادثۀ مهمی که در قاهره رخ داده، نتایج اجتنابناپذیری بر تمام جهان عرب داشته است. مانند 1. زمانی که ناصریسم در مصر در اوج خود بود و جهان عرب متأثر از اندیشههای ناصر به خروش آمد 2. رشد جریان اسلامگرایی در مصر با سابقۀ طولانی آن ریشه در اوایل قرن 20 دارد و تأثیر آن در پیدایش جریانهای فکری اسلامگرا در کشورهای عربی 3. رهبری جهان عرب در مقابله با اسرائیل در مقطعی از تاریخ 4. صلحطلبی این کشور با اسرائیل و پذیرش این سیاست پس از گذشت یک دهه توسط سایر اعراب همگی نشان از نقش محوری مصر در تحولات جهان عرب و منطقۀ خاورمیانه و اثرپذیری بقیۀ اعراب از این کشور دارد.(کدیور،1373،19) از این رو جهتگیری سیاسی رهبران مصر همیشه برای سایر کشورهای عربی مهم بوده است و اینکه مصر موافق یا مخالف این رژیمها باشد برای آنها پشتیبان یا خطر محسوب میشده است.(الهی،1388،284) در اینجا به بررسی تحولات مصر در دوره جمال عبدالناصر میپردازیم؛ دورانی که مصر به عنوان رهبر جهان عرب برگزیده شد و ناصر رهبری اعراب را بر عهده گرفت. کشورهای عربی در سایۀ ناصریسم تلاش کردند تا به نوعی خلأ قدرت در منطقه را پر کنند و وحدت، استقلال و استعمارستیزی خود را به رخ امپریالیسم بکشانند.
رهبری ناصر در زمانی متبلور شده بود که رقابت شدید نظامی و دیپلماتیک بین بلوک کمونیست و غرب در جریان بود.(Dekmejian,1971,43) جنگ 1948 اعراب و اسرائیل و شکست آسان ارتشهای عربی، وارفتگی نظام سیاسی عرب را آشکار کرد. موضوع شکست از اسرائیل برای بسیاری از رهبران عربی که
در این نبرد شرکت داشتند تبدیل به یک نوع سرخوردگی عمیق شد، ارتشهای شکست خوردۀ آنان یکی پس از دیگری به انتقامجویی این شکست پرداختند و دشمن رهبرانی شدند که بیکفایت و فاسد بودند. این نسل از اعراب نه فقط از شرم شکست نظامی بلکه از حس همبستگی با برادران فلسطینیشان انگیزه میگرفتند که حالا در اردوگاههای آوارگان در سراسر منطقه پراکنده شده بودند.(کامروا،1388،116) در جریان تحولات دنیای عرب، جمال عبدالناصر به عنوان پرنفوذترین رهبری که توانایی اتحاد اعراب در مقابل اسرائیل و استعمار را داشت ظهور کرد. جمال عبدالناصر 15 ژانویه 1918 در اسکندریه به دنیا آمد. (Vatikiotis,1978,49)
با تحصیل [در رشتۀ ] حقوق آغاز کرد، ولی آن را رها کرد تا وارد آکادمی نظامی شود و به ردۀ سرهنگ دوم وابستۀ به ستاد ارتش ارتقا یافت. او، نخست به عنوان یک آموزگار در آکادمی نظامی، وسپس در کالج ستاد، خدمت کرد، تا اینکه خود را در طول جنگ 1948 فلسطین، شناساند.(عبدالملک،1384،141) نسل وی در زمان بیثباتی عمیق سیاسی به بلوغ رسید، یعنی دورهای که متناظر تحولات تاریخیای بود که نه فقط در فلسطین بلکه بسیار نزدیکتر به کشورش، در خودِ مصر رخ میداد. حکومت پادشاهی مصر در آن زمان تحت رهبری فاسد و بیکفایت ملک فاروق بر کشوری حکم میراند که فقط اسماً مستقل بود و انگلیس حضور جابرانهای در زندگی اقتصادی و سیاسی مصر داشت.(Vatikiotis,1978,49) ناصر پس از بازگشت از جنگ فلسطین در اواخر سال 1949 یک گروه کوچک نظامی سرّی موسوم به افسران آزاد تشکیل داد که هدف مشخص آن تسخیر قدرت سیاسی بود. ناصر در این باره میگوید: «ما در فلسطین میجنگیدیم اما رؤیاهایمان در مصر بود. گلولههای ما دشمنی را نشانه رفته بود که در سنگرهای مقابل ما در کمین بود، اما قلبهایمان بر فراز مام میهن در دور دست پر میزد.»(Nasser,1959,28)
این گروه که عمدتاً از افسران جوان و تازه کار تشکیل شده بودند حول برخی
اصول عمده گرد آمده بودند: خلاص شدن از دست پادشاه و اطرافیانش، پایان دادن به امپریالیسم انگلیس و استفاده از نیروهای مسلح برای تحقق اهداف ملی. سرانجام در صبحگاه 23 جولای 1952، افسران آزاد، ادارۀ کشور را نسبتاً بدون خونریزی و به سرعت به دست گرفتند.(کامروا،1388،118) که در مصر به «انقلاب جولای» مشهور شد.(حسینی و دیگران،164،1381) دولت سرنگون و شورای فرماندهی انقلاب متشکل از هستۀ جنبش افسران آزاد جایگزین آن شد. در عرض چند روز ملک فاروق مجبور شد کنارهگیری کند و نظمی جدید اعلام موجودیت کرد. اعضای شورای فرماندهی انقلاب که به علت جوانی از اعتبار خود در برابر مردم مصر نامطمئن بودند، از محمد نجیب، که از ژنرالهای مسن و محبوب ارتش بود، خواستند در مقام نخستوزیر خدمت کند. ماه ژانویۀ بعد، تمام احزاب سیاسی غیر قانونی و یک «دورۀ گذار» سه ساله اعلام شد تا شورای فرماندهی انقلاب، حکومت را به دست بگیرد و انقلابِ کشور را تسهیل کند.(کامروا،1388،118)
در فوریۀ 1954، شورای فرماندهی انقلاب، نجیب را خائن اعلام و وی را از کار برکنار کردند. در همهپرسی ژوئن 1956 قانون اساسی جدید تصویب شد که بر اساس آن، شورای فرماندهی انقلاب به طور رسمی منحل و ناصر به ریاستجمهوری انتخاب شد. تا سال 1956، ناصر آشکارا به عنوان چهرۀ مسلط در شورای فرماندهی انقلاب ظاهر شده بود. یک سال پیش از آن، وی از جانب مصر در نشست سران کشورهای غیر متعهد مستقر در باندونگ اندونزی شرکت کرده بود، جایی که از وی به عنوان رهبر مصر و جهان عرب تجلیل شد.(کامروا،1388،119) بدینترتیب در نشست سران جنبش غیرمتعهدها ناصر به عنوان سخنگوی جهان عرب در مقام حامی اصلی و حافظ کشورهای عرب در برابر نیروهای جهانی سلطۀ استعماری ظاهر شد.(کامروا،1388، 122)
کودتای 23 ژوئیه مصر، فی نفسه چندان قابل توجه نبود ولی چون کودتا در پر جمعیتترین کشور عربی اتفاق افتاده بود و نیز به جهت اوضاع و احوال بینالمللی، ماهیت رژیم جدید مصر و بیش از همه شخصیت رهبر آن بود که آنرا در کانون سیاست عرب قرار داد. پس از مدتی موج ناصریسم سراسر جهان عرب را در برگرفت و بر همۀ کشورهای منطقه تأثیر گذاشت. در بررسی جریان «ناصریسم » مهمترین مؤلفههای آنرا اینگونه میتوان برشمرد:
در این دوران که ملتهای عرب سالها سیطرۀ استعمار را تجربه کرده بودند، به وجود آمدن اسرائیل به عنوان یک دشمن مشترک که پشت سر آن یک اختلاف تاریخی بود و از طرف دیگر جای پای استعمار در منطقه محسوب میشد و همچنین مظلومیت آوارگان فلسطینی زمینه را برای وحدت ملتهای عرب فراهم آورد.(فیضالهی،1387،93) ناصر در این زمینه موفقیتهایی به دست آورد که مهمترین آن اتحاد با سوریه بود و نهضت او در میان ملتهای عرب محبوبیت فراوانی پیدا کرد.(رودنسون،1361،107) فرایند وحدت، در هفتههای پایانی سال 1957 به خواست گروهی از افسران جوان نظامی سوریه که شیفتۀ سیاستهای اجتماعی مترقی و پانعربیسم ناصر بودند، آغاز شد. بیشتر آنان عضو یا طرفدار حزب سیاسی جدیدی به نام بعث (نوزایی) بودند که آرمانها و دستور کار آن شباهت نزدیکی با سیاستهای خارجی و داخلی ناصر داشت. سوریه پس از استقلال نظام سیاسی، ریاستجمهوری کارآمد اما کودتازدهای داشت.(کامروا،1388،138)
جناحهای موجود در ارتش با یکدیگر برای دستیابی به قدرت و نفوذ و نیز با سیاستمداران غیر نظامی رقابت میکردند. بنابراین، سوریه از یک بحران داخلی و بینالمللی به بحران دیگری کشیده میشد و رهبرانی داشت که عموماً بیکفایت
و منفعتجو تلقی میشدند.(کامروا،1388،141) در چنین شرایطی از نظر ملی بود که عناصری از نیروهای مسلح درصدد برآمدند اتحادیهای با مصر تشکیل دهند.(Taylor, 1991,40) بدینترتیب در اواخر سال 1957 افسران بعثی ارتش سوریه موضوع اتحاد را با ناصر مطرح کردند. در این وضعیت که سوریه از تمام جوانب تهدید و درخواست برای وحدت از درون کشور مطرح میشد. اول فوریۀ 1958 ناصر و شکری قوتلی رئیسجمهوری سوریه در قاهره وحدت دو کشور را با نام جدید جمهوری متحدۀ عربی اعلام کردند و ناصر رئیسجمهور، جمهوری متحدۀ عربی شد.(کامروا،1388،141)
ناصر از نیاز به اصلاح اجتماعی به خوبی آگاه بود و بر انقلاب اجتماعی که در آن «طبقات جامعه علیه یکدیگر مبارزه خواهند کرد تا عدالت برای همۀ هممیهنان به دست آید» تأکید میکرد.(فیضالهی،1387،95) در اثر بحران سوئز که به بسته شدن تمام تجارتخانهها، بانکها، و شرکتهای بیمۀ فرانسوی و انگلیسی در مصر منجر شد؛ دست دولت در اموال اقتصادی باز شد و در نتیجه اصلاحات ارضی شرکتهای تعاونی تشکیل گردید که زیر نظر دولت اداره میشد و دولت 10 درصد زمینها را در اختیار گرفت. از زمان بحران سوئز بخش دولتی توسعه یافت و کلمه سوسیالیسم بیش از پیش در سخن پردازیهای رژیم ظاهر شد.(فیضالهی،1387،96)
برای ناصر و مصریان آرزوی پایان دادن به وضعیت نیمه مستعمره و انقیاد در برابر بریتانیا در درجه اول بود. نیروهای بریتانیایی مستقر در کانال سوئز، ارتش اشغالگر خاک مصر بودند. شرکت کانال نیز به استناد خود، در پاریس یک بیگانه بود؛ این شرکت در فاصله چند هزار کیلومتری عبور کشتیها را از کانال سوئز اداره میکرد و سامان میداد. از این رو مصریان، شرکت و حامیانشان را به منزلۀ جانشینان امپریالیستهایی تلقی میکردند که برای اولین بار در دهۀ 1980 مصر را اشغال
کرده بودند.(گرنویل،1378،837) در 26 ژوئیۀ 1956سالروز سقوط سلطنت در مصر، ناصر طی یک سخنرانی در اسکندریه، شرکت کانال سوئز را ملی اعلام کرد و این تصمیم را مقابله به مثل، علیه کشورهای غربی و وسیلۀ تأمین درآمدهایی برای ایجاد سد «آسوان» بر رود نیل دانست. بدینترتیب برای دیگر کشورهای عربی، سیاست مصر یک نمونه بود و ناصر الگو و سرمشق همۀ کسانی شد که هدفشان پایان بخشیدن به حضور سیاسی و اقتصادی استعمار بود.(دریینک،1368،261)
پایان یافتن جنگ دوم جهانی و استقرار صلح، اردوگاه فاتحان به تدریج به سوی یک همزیستی خصمانه گرایید. از این رقابت دو بلوک سیاسی- نظامی پدید آمد؛ یکی در شرق به رهبری مسکو و دیگری در غرب به رهبری واشنگتن. نادیده انگاشتن منافع ملل محروم و رعایت نکردن حقوق کشورهای توسعه نیافته موجب ظهور نهضتهای آزادیخواهانه و رشد تشکیلات و سازمانهای استقلالطلبانه شد. موج مبارزههای ضد استعماری، آسیا و سپس آفریقا را در بر گرفت؛ به این ترتیب فکر تشکیل کنفرانسی متشکل از کشورهای آسیایی و آفریقایی به وجود آمد و پس از یک رشته تحولات موجب پیدایش جنبش عدم تعهد شد. عدم تعهد یا عدم وابستگی، سیاست رهبران کشورهایی شد که صرف نظر از نظامها و ایدئولوژیهای متفاوت، هدف و آرمان مشترکی را دنبال میکردند، و آن رهایی از حلقۀ نفوذ شرق و غرب بود در رأس این جریان، مارشال تیتو رهبر یوگسلاوی، جواهر لعل نهرو، نخستوزیر هند، جمال عبدالناصر رهبر مصر و احمد سوکارنو رئیسجمهور اندونزی قرار داشت.(رشیدی،1365،15)
در سال 1956، اوج محبوبیت ناصر چه از نظر داخلی و چه از نظر بینالمللی بود. تقریباً بلافاصله پس از آن، رئیسجمهوری مصر یکی پس از دیگری با
شکستهایی رو به رو شد. سراسر دهۀ 1950 و تا اواخر دهۀ 1960، وی قهرمان تودههای عرب و حافظ اصلی «ملت عرب» باقی ماند. اما وی که سرمست از پیروزی در برابر «امپریالیسم جهانی» بود، به طور فزایندهای فدای موفقیتهای خود شد. مسلماً بیشتر معضلاتی که به زوال ناصر انجامید، توسط دیگران برایش ایجاد شده یا ناشی از رویدادهایی بود که از ارادهاش خارج بود. این امر خصوصاً در مورد پیشنهاد سوریه برای تشکیل اتحادیه با مصر در اوایل 1958 و درخواست انقلابیون یمنی برای کمک نظامی و دیگر اَشکال کمک در سال 1962 صدق میکند. ناصر در مقام رهبر پانعربیسم، به هیچوجه نمیتوانست هیچ یک از درخواستها را رد کند. هر دو تعهد یاد شده بدبیاریهای پرهزینهای بود که پیامدهای فاجعهباری به همراه داشت. این دام خود ساخته سبب شد ناصر در سال 1967 با اکراه در مسیر رویارویی با اسرائیل قرار بگیرد که نتیجۀ آن، شکست نظامی ویرانگر و تحقیر وی در جنگ شش روزه در ماه ژوئن بود. در ادامه دلایل افول رهبری جهان عرب را بررسی میکنیم.(کامروا،1388،137)
سرآغاز افول ناصر را به سال 1958میتوان ردیابی کرد که او با تشکیل شتاب زدۀ اتحادیه میان مصر و سوریه موافقت کرد. طرح وحدت از همان ابتدا به دلیل شتابزدگی در اجرا و به دلیل روشی که ناصر شروع به حکومت کرد، محکوم به فنا بود. پیش از تحقق اتحاد، دو کشور اقدامات محسوس چندانی برای تسهیل این فرایند انجام نداده بودند. آنها یک رشته موافقت نامۀ تجاری و اقتصادی امضا کرده بودند و مصر در جریان درگیری مرزی سوریه با ترکیه، سربازانی به حلب گسیل داشته بود؛ اما جزئیات اینکه پس از وحدت، دولت چگونه عمل خواهد کرد و چگونه خواهد بود، آنگونه که باید و شاید مورد توجه قرار نگرفته بود. این امر بر عهدۀ قوۀ مجریۀ جمهوری جدید به زعامت ناصر و بقیۀ رهبران مصر بود که جزئیات دولت جدید را معلوم کنند. ناصر ریاستجمهوری بسیار متمرکزی
طراحی کرد. جمهوری متحدۀ عربی یک ناحیۀ مصری و یک ناحیۀ سوری داشت. هر کدام دارای شورای اجرایی بودند که اختیارات آن را رئیسجمهوری تعیین میکرد. همچنین، یک مجمع قانونگذاری با چهارصد عضو وجود داشت که رئیسجمهوری آنان را منصوب میکرد و نیمی از آنان عضو مجالس هر کشور بودند. سرانجام، قرار بود دستگاه قضایی مستقلی قانون مصر و سوریه را به طور جداگانه در هر ناحیه اجرا کند. طولی نکشید که معلوم شد وحدت در واقع به معنای تصرف سوریه به دست ناصر بود. با وجودی که در کابینۀ وی، دو سوری در کنار دو مصری معاون رئیسجمهوری بودند، تقریباً تمام وزارتخانههای مهم در اختیار مصریان بود و بسیاری از سوریان معروف از جمله قوتلی رئیسجمهوری سابق یا تنزل مقام یافتند یا کلاً از کابینه کنار گذاشته شدند.(کامروا،1388،142و141)
نگرشی که افسران بعثی نسبت به جمهوری عربی متحده داشتند، با آنچه که ناصر در ناحیۀ سوری اجرا میکرد، سازگار نبود. بعثیها معتقد بودند در دورۀ پس از وحدت، میتوانند آرمانهای خود را در سوریۀ تحت حکومت فدرال اجرا کنند. اعضای حزب بعث به دلیل حاشیهنشینی فزایندۀ خود، از این اتحاد دلزده شده بودند. چنبرۀ دیوان سالاری مصر، میل وافر ناصر برای احاطۀ شخصی بر امور سیاسی و طرح های نابخردانهاش برای اجرا کردن سیاستهای اقتصادی دولتی در سوریه فقط باعث شد خشم مردم سوریه نسبت به فرآیند وحدت بیشتر شود. همچنین افسران نظامی سوریه از امتیازاتی که همتایان مصری آنان در گرفتن مقام و ترفیع درجه داشتند، رنجیده خاطر شده بودند.
در تابستان 1961 که ناصر تنشها را حس کرده بود، تعدیلاتی را با هدف فرونشاندن مخالفتهای در حال شکلگیری در سوریه به عمل آورد. وی دستور داد یک فرماندۀ نظامی نامحبوب سوری (عبدالحمید سراج) از دمشق به قاهره منتقل شود، قول داد چهار ماه از سال را در دمشق سپری کند و به سوریها مناصب مشهودتری در حکومتش داد؛ اما این تلاشها بسیار اندک و دیر هنگام بود. سرانجام در 21 سپتامبر، واحدهای
ارتش سوریه به سمت دمشق به حرکت در آمدند و در یکی دیگر از کودتاهای پرشمار کشور، استقلال سوریه را از جمهوری متحدۀ عربی اعلام کردند. کودتا و جدایی سوریه از جمهوری متحدۀ عربی نخستین ضربۀ خرد کننده به ناصر بود.(کامروا،1388،143)
چیزی از افتضاح وحدت با سوریه نگذشته بود که ناصر خود را در سردرگمی دیگری، این بار در یمن دید. ناصر به یک پیروزی دیپلماتیک، نیاز فوری داشت. جدایی سوریه از جمهوری متحدۀ عربی در شرایطی رخ داد که نوعی «جنگ سرد» عربی جریان داشت و در واقع آن را تشدید کرد.(کامروا،1388،144و143) امام احمد، حاکم یمن، در ابتدا تا به آن اندازه مجذوب آرمانهای عرضه شده توسط ناصر شده بود که در روز تأسیس جمهوری متحدۀ عربی، یمن نیز در چارچوب کنفدراسیون نامنسجمی به نام « ایالات عربی متحده » به این دو کشور پیوست. اما این کنفدراسیون فراتر از تعارفات دیپلماتیک، محتوای چندانی نداشت و یمن در کنار سوریه در سال 1961 وابستگی خود را به جمهوری متحدۀ عربی قطع کرد.
در 26 سپتامبر 1962 گروهی از افسران یمنی به امید پایان بخشیدن به نظام پادشاهی محافظهکار در کشورشان و جایگزینی آن با حکومت مترقی و جمهوری، دست به یک براندازی نظامی زدند. به رغم اعلام تأسیس جمهوری یمن، کودتاگران فوراً موفق به سرنگونی حکومت سلطنتی نشدند. روز پس از کودتا، ناصر سربازان مصری را برای کمک به افسران جمهوریخواه به منظور جنگ با نیروهای وفادار اعزام کرد. اما یمن در آستانۀ فرو رفتن در کام جنگ داخلی دنبالهدار بود که 5 سال طول کشید، کابوسی برای مردم یمن و معضلی لاینحل برای ناصر. یمن «ویتنام ناصر» شد.(کامروا،13888،145) در حقیقت گسیل سرباز توسط ناصر برای تقویت جمهوری نوپای عربی یمن محصول تلاشهای او برای بازیافتن موقعیت وی در مقام رهبر بیچون و چرای جهان عرب بود.(Rahmy,1983, 96)
اما اگر ناصر یمن را به عنوان فرصت طلایی خود میدید، سعودیها آن را تهدیدی مرگبار میدیدند و میترسیدند که پیروزی، جمهوری خواهان در یمن، الهام بخش اتباع آنان برای به چالش کشیدن سلطنت سعودی شود. بنابراین طولی نکشید که جنگ داخلی یمن تبدیل به جنگ غیر مستقیم بین مصر از یک سو و عربستان سعودی و برخی متحدانش (همچون اردن، ایران و پاکستان) از سوی دیگر شد. تعداد نیروهای مصری در یمن در اوج خود به حدود هفتاد هزار نفر رسید. (Hasou,1985, 138-139)اما ارتش مصر که برای جنگهای متعارف تربیت و تجهیز شده بود، خود را در زمینی نا آشنا و در برابر دشمنی زبردست در به کارگیری تاکتیک های چریکی یافت. این در حالی بود که عربستان سعودی از طریق مرزهای پر رخنۀ شمال یمن تدارکات برای متحدان خود میفرستادند. جنگ یمن تا سال 1966 ادامه پیدا کرد و ناصر سرسختانه حاضر نبود از تعهدش نسبت به جمهوریخواهان یمن دست بردارد. سرانجام ناصر مجبور شد موافقت نامۀ 1965 را با عربستان سعودی برای خروج مشترک همه نیروهای خارجی از یمن بپذیرد و در تابستان 1967 حضور نظامی مصر در یمن به طور چشمگیری کاهش یافت.(کامروا،1388،146)
دلایل اصلی جنگ 1967 را میتوان به سه گروه کلی تقسیم کرد: بیثباتی شدید در فضای منطقه در سراسر سالهای 1966 و 1967 که یک سلسله سخنان جنگطلبانه که از دمشق و قاهره به گوش میرسید، حالت انفجارآمیزی به آن داده بود؛ گرفتاریهای منطقهای و بینالمللی ناصر و وضع سیاسی نامناسب داخلی لوی اشکول(1)
نخستوزیر وقت اسرائیل. پس از جدایی سوریه از جمهوری متحدۀ عربی در سال 1961 فلسطینیها
1) 1.Levi Eshkol
به طور فزایندهای به پایبندی کشورهای مختلف عربی نسبت به آرمان آنان بدگمان شده بودند. بسیاری از آن بیمناک بودند که اگر جغرافیای سیاسی کل منطقه تغییر نکند، کشور اسرائیل به یک واقعیت دائمی بدل شود. بسیاری از آنان استدلال میکردند تنها راه ایجاد چنین تغییری، تشویق کشورهای عربی به بر پا کردن جنگ دیگری با اسرائیل بود. در جهت رسیدن به این هدف (افزایش امکان بالقوۀ منازعه) کماندوهای فلسطینی موسوم به چریکها از اوایل دهۀ 1960 یک رشته عملیات کم شدت نفوذی و حملات جنگ و گریز علیه اهداف اسرائیلی را آغاز کردند.(کامروا،1388،147) مدت کوتاهی پس از آن اسرائیل حملهای شدید به یک روستای اردن کرد که تلفات زیاد و ویرانی یک مسجد را به همراه داشت. در سراسر این ماهها و تا سال 1967 ناصر به خوبی آگاه بود که ارتشهای عربی برای جنگ با اسرائیل آماده نیستند.(khouri,1985, 247)
از ناصر در همین حال و احوال نقل قول شد که: «من در وضعیتی نیستم که وارد جنگ شوم. این را صراحتاً به شما میگویم و بیان این مسأله به صورت علنی باعث شرمساری نیست. رفتن به جنگ، بدون داشتن تدارکات کافی همچون هدایت کشور و مردم به سوی فاجعه است.»(Sharbi,1967,53) زیرا بخش اعظم نیروهای ناصر در یمن گرفتار بودند و آنانی که در مصر بودند، هنوز زمان کافی برای آموزش و آشنایی با تسلیحات پیشرفتهای که از شوروی دریافت میکردند، نداشتند. هنگامی که در 7 آوریل 1967 نیروهای دفاعی اسرائیل شش فروند جت جنگندۀ سوری را بر فراز قلمرو سوریه سرنگون کردند، سوریه و اردن هر دو از ناصر به دلیل انجام ندادن کاری برای دفاع از سوریه انتقاد کردند. در این زمان، رئیسجمهوری مصر عملیاتی را برای ارعاب اسرائیل شروع کرد. در 15 ماه مه، با حداکثر تبلیغات، سربازان مصری شروع به عزیمت به سوی مرزهای کشور با اسرائیل در صحرای سینا کردند. سپس ناصر تنگۀ تیران را در رأس جنوبی صحرای سینا روی ناوگان کشتیرانی اسرائیل بست. این اقدامی بود که اسرائیل وعده کرده بود که تحمل نمیکند.(Khouri,1985, 243)
بدینترتیب در 5 ژوئن، اسرائیل عملیات تهاجمی هوایی بیامانی را به مصر آغاز کرد.(کامروا،1388،149) ظرف چند ساعت اول جنگ، نیروی هوایی اسرائیل توانست تقریباً همۀ هواپیماهای مصری را که در پایگاههای هوایی در برد جتهای جنگنده آن پارک شده بود، نابود کند.(O’Ballance,1972,67) نیروهای مصری در نبود پشتیبانی هوایی در نوار غزه در پایان دومین روز از پا درآمدند و تا پایان سومین روز کل صحرای سینا که از غرب به کانال سوئز میرسید، به دست اسرائیلیها افتاد. در روز سوم (7 ژوئن) نیروهای رژیم اسرائیلی توجه خود را به سوی کرانۀ باختری تحت کنترل اردن معطوف کردند که بار دیگر با توجه به کنترل کامل هوایی، تا غروب بر نیروهای اردنی غلبه کردند. شهر بیت المقدس که اهمیت تاریخی و مذهبی زیادی برای یهودیان داشت، اکنون در دست اسرائیل بود. در روز پنجم جنگ، اسرائیل حملۀ وسیعی را به سوریه آغاز کرد که در پایان آن بلندیهای استراتژیک جولان را به تصرف درآورد (O’Ballance,1972,232).سوریها در ابتدا مقاومت سختی کردند، اما تا ابتدای بعدازظهر روز بعد، خطوط دفاعی آنان فروپاشید و عقب نشستند. در روز 7 و 8 ژوئن، اردن و مصر به ترتیب با آتش بس پیشنهاد شده از سوی سازمان ملل موافقت کردند و سوریه هم در 9 ژوئن با آتشبس موافقت کرد و اسرائیل نیز پس از آنکه جولان را به طور کامل تسخیر کرد روز 11 ژوئن با توقف همۀ عملیات خصمانه موافقت کرد.(کامروا،1388،152و151) پس از شش روز حملات بیامان، جنگ اسرائیل با همسایگان عرب به پایان رسید. اسرائیل ظرف شش روز توانسته بود نیروی هوایی کشورهای عربی را قلع و قمع کند، ارتشهای عربی را تارومار کند و صحرای سینا، کرانۀ باختری و بلندیهای جولان را به تصرف درآورد. این در حالی بود که تلفات اسرائیلیها روی هم رفته کمتر از هزار نفر بودند چه نظامی و چه غیر نظامی اما تلفات و خسارات اعراب تکان دهنده بود: کشته شدن بیست هزار سرباز، از دست دادن 26 هزار مایل مربع زمین و دادن هزاران اسیر جنگی.(کامروا،1388،152)
برای مصر، جنگ 1967 به معنای پایان ناصریسم بود. این رخداد شکستی
حسابی بود. نیروی هوایی مصر قلع و قمع شده بود، ارتش به طور کامل مغلوب شده و قلمرو مصر اشغال شده بود. (O’Ballance,1972,142)برای مردم مصر این شکست یک ضربۀ روانی عظیم بود. همانطور که یک ناظر خاطر نشان کرد «ظرف فقط یک هفته، نظامی که تدریجاً حس اعتماد، اطمینان و سطح مشخصی از تعهد را در میان بخشهای وسیعی از جامعه برانگیخته بود.» (Beattie,1994, 209) فرو پاشید. ناصر با حقارت کنارهگیری خود را از ریاست جمهوری در 9 ژوئن اعلام کرد، در حالی که جنگ هنوز در جبهۀ سوریه ادامه داشت. در پی تظاهرات و درخواستهای گستردۀ مردم، ناصر روز بعد استعفایش را پس گرفت. و در عوض اختیارات خود را بسط داد و دست به پاکسازی عمدهای در نیروهای مسلح زد که برخی از دوستان نزدیکش از جمله فیلد مارشال عبدالحکیم عامر فرماندۀ ارتش و شمسالدین بدران وزیر دفاع را در بر گرفت. با این همه ناصر و ناصریسم هیچگاه به شکل سابق برنگشت.(کامروا،1388،153) سرانجام در 28 سپتامبر 1970 ناصر 52 ساله به محض اینکه مذاکره بر سر موافقتنامۀ آتش بس بین کماندوهای در حال جنگ فلسطینی و شاه حسین اردن را به پایان برد، دچار حملۀ قلبی مرگباری شد و جنبش ناصریسم با او مرد.(کامروا،1388،154) با مرگ ناصر در سال 1971 «انور سادات» معاون وی قدرت را به دست گرفت.(حسینی و دیگران،164،1381) آنچه مسلم است دورۀ سادات و سال 1979 نقطۀ عطفی در استراتژی و دکترین نظامی - پدافندی مصر به شمار میرود.(حسینی و دیگران،343،1381) صحنۀ پایین آمدن سادات از هواپیما در فرودگاه بنگوریون، سپس امضای چارچوب صلح در خاورمیانه و چارچوب توافق صلح میان مصر و اسرائیل در کاخ سفید در واشنگتن، همگی نشانۀ مرحلۀ جدیدی در تاریخ منطقه بود. از این رو زمانی که کنفرانس کمپ دیوید در تاریخ 5 الی 17 سپتامبر 1978 برگزار شد، مهمترین واقعۀ قرن لقب گرفت؛ چرا که کمپ دیوید در حقیقت یک نقطۀ عطف در جریان نزاع عربی - اسرائیلی بود.(عبدالمجید،1379،12و11) که منجر به امضای معاهده صلح مصری- اسرائیلی در مارس 1979 شد.(عبدالمجید ،133،1379)
بدینترتیب مصر با امضای پیمان صلح با اسرائیل، به حالت نبردی که از زمان اعلام موجودیت دولت اسرائیل در 1948میان دو کشور فراهم شده بود و هر چند سال یک بار شعلههای جنگ را فروزان میساخت، پایان بخشید. این پیمان مبتنی بر اصول و روندهای پذیرفته شده در قرارداد کمپ دیوید در سپتامبر 1978بود. با سپری شدن یک سال از امضای پیمان صلح، دو طرف با مبادلۀ سفیر، به عادیسازی روابط با یکدیگر پرداختند و اسرائیل دو سوم از اراضی اشغالی صحرای سینا را به مصر باز پس داد و متعهد شد، نیروهایش را بهتدریج در طول دهۀ 80 از دیگر زمینهای اشغالی صحرای سینا بیرون برد.(حسینی و دیگران،343،1381) در این شرایط در می 1979، در نشستی در شهر فاس (1)در کشور مراکش، مصر به دلیل امضای توافقنامۀ صلح با حکومت اسرائیل از جمع 43 کشور عضو کنفرانس سران کشورهای اسلامی اخراج شد؛ و به جز سه کشور، بقیه روابط خود را با مصر قطع کردند و روابط اقتصادی رسمی اعراب با این کشور نیز قطع شد.(لطفیان،10،1390) با این همه منافع و سودمندیهای درازمدت و کوتاه مدتی که دولت مصر در پایان دادن به حالت جنگی با اسرائیل میدید، باعث گردید که به رغم لطمه دیدن روابطش با دیگر کشورهای عربی و اخراج از اتحادیۀ عرب، همچنان به راه تازهای که در پیش گرفته بود، ادامه دهد.(حسینی و دیگران ،343،1381)
با افول جایگاه مصر در جهان عرب و در شرایطی که منطقه به دلیل خروج انگلستان از منطقه با خلأ قدرت مواجه شده بود؛ رقابت میان کشورهای سوریه، عراق و عربستان سعودی بر سر رهبری منطقه آغاز شد. سوریه به واسطۀ استحکام حاکمیت داخلی خود و نفوذ گسترده در لبنان و سازمان آزادیبخش فلسطین در این زمینه به موفقیتهای نسبی دست یافت، اما هنوز شرایط کافی برای در اختیار گرفتن جایگاه رهبری در منطقه را نداشت. از سوی دیگر عربستان سعودی با تکیه بر ثروتهای نفتی و نقش مرکزی خود به عنوان دولت
1) 1. Faz
اسلامی، تلاش خود را جهت گسترش نفوذ در منطقه و رواج تفکر اسلامی خاص خود در میان علما و سازمانها و مؤسسات دینی به کار گرفت. اما این کشور هم از نظر میزان جمعیت و نیروی انسانی و پایگاه مردمی در حد و اندازهای نبود که بتواند رهبری جهان عرب را در دست بگیرد. درسالهای پایانی دهۀ هفتاد میلادی، عراق درصدد برآمد تا نقش رهبری در منطقه را از آن خود کند، البته این کشور تا حدی صلاحیتهای لازم از نظر وسعت سرزمینی و جمعیت و منابع را به این منظور در اختیار داشت، مضافاً بر اینکه از تفکر ملیگرایی عربی نیز به خوبی بهره میبرد.(حاتمی،1390،215) از این رو برای صدام هدف اصلی پس از جنگ سال 1967، انتقام و اعادۀ حیثیت کشورهای عربی بود؛ و تلاش میکرد تا موضوع را داغ نگه دارد و مصر را بابت امضای پیمان صلح با اسرائیل سرزنش نماید.(حمدانی،1391،62-60) در این بین این پرسش نزد اعراب مطرح بود که پس از مطرح شدن خلأ رهبری جهان عرب کدام یک از کشورها از توان لازم جهت برعهده گرفتن این نقش برخوردار است؟(اسدی،1393،213) بر همین اساس دیدار صدام حسین از عربستان در مرداد ماه 1359 (اوت 1980) بیان کنندۀ تغییر گروهبندی در جهان عرب بود. سادات روابط و کوششهای جدید عربستان به خصوص فهد را کوششی برای بدستگیری رهبری جهان عرب توسط عربستان تلقی میکرد و علناً این سیستمهای حکومتی را به باد انتقاد میگرفت. واقعۀ تسخیر کعبه در آبان ماه 1358 (نوامبر1979) خطر سقوط رژیم سعودی را بسیار جدی مینمود. عربستان معتقد به دخالت جاسوسان مصری در این امر بود. به نظر میآید در این دوره صدام حسین در عراق میبایست به جای سادات خواست قدرتهای بزرگ برای مقابله و سرکوب انقلاب اسلامی و ایجاد ستون نظامی حامی شیوخ منطقه را به انجام برساند. (الهی،1388،286و285) آنچه مسلم است رژیم عراق همیشه و به خصوص بعد از جمال عبدالناصر داعیۀرهبری جهان عرب را داشته است. عراق برای قبولاندن رهبری خود به جهان عرب میبایست هم صاحب قدرت کافی باشد(داشتن
سواحل مناسب، قدرت اقتصادی، قدرت نظامی) و هم توان به کارگیری آنرا به نمایش گذارد.(اسدی،1393،340) از این رو پس از سرنگونی شاه، عراق از اوایل سال 1358 تحرک تبلیغاتی گستردهای را علیه ایران آغاز کرد، مبنی بر اینکه دیگر، ایران ژاندارم منطقه نیست و باید از سه جزیرۀ تنبکوچک و بزرگ و ابوموسی خارج شود، در حالی که کشورهای حوزۀ خلیج فارس ادعایی نسبت به این جزایر نداشتند. روزنامه الثوره در سر مقالۀ خود نوشت: «ایران باید برای نشان دادن حسن نیت خود در قبال اعراب که ساکنان واقعی آنها هستند، از این سه جزیره خارج شود و از این طریق نشان دهد که این کشور دیگر ژاندارم منطقه نیست.(روزنامه بامداد 23/3/1358) اقدامات بعدی و شواهد و قراین موجود نشان میداد که عراق از این تبلیغات دو هدف عمده را تعقیب میکرد: اول، خود را تنها مدافع منافع اعراب معرفی کند و آنان را برای پذیرش رهبری عراق آماده سازد و دیگر اینکه، برای دامن زدن به اختلافات خود با ایران در راستای اهدافش، دلایل کافی داشته باشد.(درویشی،1395،134) در آن جلسه، بعد از بحث و بررسی پیرامون نقش شاه و رابطه آن با امریکا در دفاع از منافع غرب و ژاندارمی خلیج فارس، مطرح شد که در حال حاضر رژیم نوپای ایران با از بین رفتن ارتش و تأسیسات اصلی آن، قادر به انجام این نقش نخواهد بود و عراق تنها کشوری است که با استفاده از این موقعیت میتواند خلأ ایجاد شده را پر نماید و این کار باید با برنامهریزی، دقت، سرعت و مداومت انجام گیرد.(پارسادوست،1365،34) در این دوره برای اولین بار تعادل قوای نظامی به نفع عراق متمایل گردیده و از جنبۀ اقتصادی نیز عراق در بهترین شرایط قرار داشت. به واقع، چشمگیرترین پیروزی این کشور در زمینۀ اقتصادی و اجتماعی به وقوع پیوسته بود. در آن زمان درآمد نفتی به شدت افزایش یافت و بر اثر این عامل، تولید ناخالص ملی عراق به رقم بیسابقۀ 31 میلیارد دلار رسید. درآمد سرانۀ واقعی که در سال 1978 برابر 1840 دلار بود، در سال 1979 به 2450 دلار افزایش یافت. از نظر تولید نفت در اوپک، عراق در سال 1980 با تولید روزانه 47/3 میلیون بشکه، در
مقامی پس از عربستان قرار گرفت. (الهی،1388،297) درآمد ارزی این کشور از 7/5 میلیارد دلار در سال 1974 به رقم تقریبی 21 میلیارد دلار در سال 1979 افزایش یافت. قبل از آغاز جنگ در سپتامبر1980، درآمد نفت آن سال عراق به 25 میلیارد دلار رسید.(جونز ،1373،72و71)
درآمد جدید ارزی، عراق را قادر ساخت تا در جهت استراتژی حمله به ایران به میزان عمدهای خود را تجهیز کند، از این رو، در حد فاصل پیروزی انقلاب اسلامی در ایران تا قبل از شروع جنگ، 40 فروند هلیکوپتر، 900 دستگاه تانک، 800 خودروی جنگی و حدود100 قبضه توپ خریداری کرد. تهیۀ تجهیزات مزبور این امکان را برای عراق به وجود آورد تا سازمان رزمی خود را توسعه داده و تعداد یگانهایش را از 10 به 12 لشکر افزایش دهد.(اردستانی،1388،89) هزینۀ نظامی عراق که در دهۀ هفتاد به شدت در حال افزایش بود، درسال 1979 به بیش از 1 میلیارد و 200میلیون دلار رسید. بر اساس آمار منتشر شده، هزینههای نظامی عراق در سال 1980؛ یعنی سال آغاز جنگ، بیش از 3 میلیارد دلار بوده که این هزینه صرف تأمین نیروهای نظامی این کشور شامل 242 هزار نفر نیروی انسانی، 2600 تانک، 2500 خودرو زرهی و 1040 توپخانه سنگین و 332 هواپیمای جنگی میشده است.(Zacherl,1986,42) در چنین شرایطی و با در نظر گرفتن شخصیت صدام و انگیزه جاهطلبی و خود بزرگبینی وی که در پی گسترش قدرت و حوزۀ نفوذ خود به خارج از عراق بود، حمله به ایران مناسبترین وسیله برای تأمین هم زمان این اهداف به شمار میرفت.(حسینی،1395،34) از این رو پس از شکست کودتای نوژه، حملۀ نظامی به ایران مورد توجه قرار گرفت.(اردستانی،1388،89)
در آستانۀ یازدهمین سالگرد کودتای بعثیها مصادف با 16 ژوئیه 1979 (25تیر1358) صدام، رئیس شورای فرماندهی انقلاب، مقام ریاستجمهوری عراق و همچنین دبیر کلی فرماندهی منطقهای حزب بعث را تصاحب کرد. این موضوع برای مردی 42 ساله که در 28 آوریل 1937در خانوادهای فقیر، متعلق به فرقۀ بگان از طایفۀ آل بوناصر سنی مذهب، ساکن روستای العوجه در نزدیکی تکریت (شهری در160 کیلومتری شمال بغداد) به دنیا آمده بود، موفقیتی بزرگ به حساب میآمد. موجودیت پدر صدام در هالهای از ابهام قرار داشت و دایی وی به نام خیرالله طلفاح سرپرستی او را به عهده گرفت، این در حالی بود که طلفاح در طول جنگ جهانی دوم به خاطر حمایت از رشیدعالی گیلانی ملیگرا، مقام نظامی خود را از دست داده بود. صدام در 18 سالگی در سال 1955 برای ادامۀ تحصیل به بغداد رفت و به فعالیتهای سیاسی در مخالفت با حکومت پرداخت و در 20 سالگی به حزب بعث پیوست. او پس از کودتای 1958در درگیریهای بین بعثیها و طرفداران نخستوزیر قاسم شرکت میکرد.(هیرو،1391،57)
صدام در دوران حکومت عبدالسلام عارف در یک تلاش ناموفق برای سازماندهی کودتای بعثی شرکت نمود و به همین دلیل به زندان افتاد، اما در ژوئیۀ 1966 فرار کرد. چندی بعد به سمت معاون دبیر کل حزب بعث عراق انتخاب شد و به مدت دو سال برای تجدید سازمان حزب، سخت به فعالیت پرداخت و نیروی شبه نظامی بازسازیشدۀ حزب را سرپرستی نمود. هنگامی که حزب بعث در سال 1968 به قدرت رسید، وی تنها 31 سال داشت. صدام عضو شورای حاکم فرماندهی انقلاب نبود، اما به دلیل رابطۀ نزدیکش با احمد حسنالبکر،
رئیس 54 سالۀ این شورا و خویشاوند خیرالله طلفاح (دایی صدام) از نفوذ زیادی برخوردار بود. در اواخر سال 1969 وی در شورای فرماندهی انقلاب دارای سمت و مقام گردید. از آن زمان به بعد، صدام و البکر عمدتاً به واسطۀ کنار زدن توطئهوار همکاران خود در شورای فرماندهی انقلاب بر حزب تسلط یافتند. بر این اساس، صدام برای بهکارگیری تواناییهای توطئهگرانۀ قابل ملاحظۀ خود از فرصتهای بسیاری برخوردار شد. این تواناییها در طول سالهایی که وی به عنوان یکی از فعالان زیرزمینی بعث در حال فعالیت و تلاش بود، رشد کرد. او همچنین وقت خود را صرف تجدید ساختار و تقویت حزب و نیز حل مشکل کردها نمود.(هیرو،1391،58و57)
صدام به عنوان یک شخصیت پر طراوت و پر جنب و جوش مورد توجه آن دسته از افراد حزب بعث قرار داشت که به داشتن ایدئولوژی قدرتمند و نیز پایبندی به پیشرفت اجتماعی و اقتصادی معتقد بودند. وی تا قبل از اواسط دهۀ 1970 از نظر توانایی رهبری، زیرکی، شقاوت، توانایی سازمانی و جذبه بر البکر پیشی گرفت و قرارداد الجزایر را در سال 1975 بین ایران و عراق امضاء کرد، اما هنوز به البکر نیاز داشت. البکر افسر نظامی باسابقه، دارای شخصیتی پدرانه، مهربان، معتدل و مصالحه کار بود که مورد پذیرش افراد قدیمی و محافظهکار جامعه قرار داشت، اما هنگامی که مشکل شیعیان با ورود به مجموعهای از بحرانها تشدید شد، اتحاد دیرپای بین آن دو آسیب دید، زیرا البکر طرفدار مصالحه و صدام طرفدار مقابله بود. صدام که در این زمان در اوج قدرت به سر میبرد، زمان را برای تحکیم موقعیت و رفع هرگونه چالش در برابر قدرت خود از دست نداد. وی در اواخر ژوئیۀ 1979یک «توطئۀ ضددولتی» را که در آن، 68 نفر از رهبران نظامی و غیر نظامی ارشد حزب بعث حضور داشتند، خنثی نمود.(هیرو،1391،59و58) به دنبال محاکمۀ نیمی از متحدان قبلی و نزدیک صدام در شورای فرماندهی انقلاب که در یک دادگاه ویژه صورت گرفت،21 نفر از آنها در ماه آگوست اعدام شدند. در بین این افراد، اسامی پنج نفر از بیست و دو عضو شورای فرماندهی انقلاب از
جمله محیی عبدالحسین مشهدی دیده میشد که یکی از عوامل اصلی این طرح به شمار میآمد. وی شجاعانه پیشنهاد کرد که جانشین رئیسجمهور البکر باید از طریق برگزاری انتخابات آزاد بین اعضای شورای فرماندهی انقلاب برگزیده شود.(هیرو،1391،59)
صدام که قبلاً پیشبینیهای لازم را کرده بود با کمک طرفداران خود در شورای رهبری که تعداد عضوهای آن 21 نفر بود، موفق به خنثی کردن پیشنهاد محیی عبدالحسین گردید و شورا با استعفای البکر موافقت کرد. روز بعد، محیی عبدالحسین به اتهام توطئه علیه انقلاب و حزب بازداشت گردید و در همان روز، در جلسۀ مشترک شورای رهبری انقلاب و شورای رهبری حزب بعث که به ریاست صدام تشکیل گردید، او به ریاستجمهوری عراق انتخاب شد.(پارسادوست،1385،192) پس از قدرتگیری صدام در عراق، وی در22سپتامبر1980 (31 شهریور ماه 1359) در یک اقدام جنونآمیز با شلیک یک گلولۀ توپ به سوی خاک ایران، رسماً آغاز جنگ با ایران را اعلام کرد.(غفاریان،1384،130)
سرانجام صدام با یک رشته تحولات پس از وقوع حملات تروریستی در 11 سپتامبر 2001 (20 شهریور 1380) گره خورد. جرج بوش پسر، رئیسجمهور امریکا، شبکۀ «القاعده» را مسؤول این عملیات معرفی کرد. پس از این سخنان، نشریات امریکایی همچون تایم و نیوزویک در نوشتههای خود، بر ارتباط شبکۀ القاعده با رژیم عراق تأکید کردند. کارشناسان و مفسران سیاسی، همان هنگام دریافتند که افغانستان و عراق، دو هدف اصلی امریکا خواهند بود. به زودی افغانستان مورد هجوم قرار گرفت و دولت طالبان سرنگون شد. پس از فراغت از افغانستان، نوبت صدام بود. در گام نخست و بر اثر فشار امریکا و انگلیس، قطعنامۀ 1441 شورای امنیت دربارۀ خلع سلاح عراق صادر شد و عراق نیز در تاریخ 13 نوامبر 2002 (22 آبان 1381) به ناچار آن را پذیرفت. بر اساس مفاد این قطعنامه، مأموران ویژۀ آژانس بینالمللی انرژی اتمی به ریاست «محمد البرادعی» و نیز هیأت خلع سلاح سازمان ملل متحد به ریاست «هانس بیلیکس» این اختیار را پیدا
میکردند تا با هدف یافتن سلاحهای اتمی، شیمیایی و میکروبی عراق، هر نقطه از خاک عراق را بازدید کنند یا حتی با دانشمندان اتمی عراق به گفتوگو بنشینند. بهرغم بازرسیهای پیوسته و حتی ورود به کاخهای صدام، اثری از سلاحهای کشتار جمعی به دست نیامد، با این حال امریکا و انگلیس بر ادعاهای خود پای میفشردند. آنها حتی برای اثبات گفتههای خود، به کمکهای تسلیحاتی غرب به عراق در طول سالهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران استناد می کردند. در همین رابطه روزنامۀ واشنگتن پست در شمارۀ 29 دسامبر سال 2002 خود نوشت: ریگان نام کشور عراق را از فهرست کشورهای تروریست خارج کرد و در همان هنگام «دونالد رامسفلد» به بغداد رفت تا پشتیبانی امریکا از عراق را در جنگ بر ضد ایران به اطلاع صدام برساند. از آن هنگام دست عراق برای خرید سلاحهای کشتار جمعی یا تولید آنها باز شد. با این همه، عراقیها مدعی بودند که سلاحهای شیمیایی و میکروبی آنها به دلیل مصرف گسترده در جنگ بر ضد ایران و متعاقب آن، در پی بازرسیهای مأموران هیأت خلع سلاح، کشف و نابود شده است و دیگر هیچ سلاح کشتار جمعی در اختیار ندارند. (غفاریان،1384،145و144)
با این وجود، امریکا همچنان بر خواستۀ خود تأکید میورزید. روز 18 مارس 2003 (27 اسفند 1381) جرج بوش، 48 ساعت به صدام مهلت داد تا از قدرت کنار رود، اما او این اولتیماتوم را نپذیرفت.(1)
صدام از مقاومت سخن میگفت و بر نابودی متجاوزان تأکید میکرد. رژههای نمایشی ارتشیان عراقی و شبه نظامیان طرفدار صدام و نیز سخنان پرهیجان صدام و دیگر مقامات عراقی، کارشناسان سیاسی و نظامی را به این باور رسانده بود که بر خلاف جنگ گذشته، اینبار امریکا نبردی سخت و طولانی پیشرو خواهد داشت و صدام نیز برای دفاع از حیثیت خود، با سرسختی در مقابل آنها میایستد. ساعت 2 بامداد روز 20
1) 1. سیاسیون روسیه و بلاروس به صدام پیشنهاد کردند که عراق را ترک نماید و تأکید کردند که پناهندگی صدام و خانوادهاش را میپذیرند. پریماکف رسماً اعلام کرد که صدام میتواند از روسیه تقاضای پناهندگی سیاسی نماید. اما صدام باور نمیکرد که امریکاییها درصدد حذف او باشند. صدام خیال میکرد که پایان این ماجرا مانند جنگ سال 1991 خواهد شد که امریکاییها با صدام معامله کردند و او را در مسند قدرت باقی گذاردند. اما این بار با میانجیگری قدرتهای اروپایی، صدام بدون آنکه مقاومتی کند، از قدرت کنار رفت.
مارس 2003 (29 اسفند1381) هجوم همزمان هوایی و زمینی به عراق آغاز شد و بهرغم برخی مقاومتهای محلی، امریکاییها و انگلیسیها از نقاط ضعف خطوط دفاعی عراق، حداکثر استفاده را برده، در عمق مواضع عراقیها نفوذ کردند. بدیهی است ناخرسندی مردم از حکومت صدام، بیانگیزه بودن نیروهای نظامی برای دفاع از رژیم بعثی و سرانجام تسلیم شدن فرماندهان عالی رتبۀ ارتش عراق، موجب فروپاشی سریع حکومت صدام شد. بغداد بیهیچ دفاع مؤثری، روز 9 آوریل 2003(20 فروردین1382) به آسانی سقوط کرد و نیروهای اشغالگر وارد شهر شدند.(غفاریان،1384،146) به گفتۀ «عابد حمید محمود» یکی از منشیان صدام، پس از خروج صدام و خانوادهاش از کاخهای محلۀ المنصورۀ بغداد، صدام حسین به محلی نامعلوم گریخت. پسران صدام نیز همراه مادر و خواهرانشان وارد سوریه شدند، اما دولت سوریه عدی و قصی را اخراج کرد، لذا آن دو به موصل بازگشتند و در منزل عموزادۀ پدرشان پنهان شدند. ساجده طلفاح همسر صدام، همراه با یک دختر خود از سوریه به انگلستان رفت و از دولت آن کشور، پناهندگی سیاسی گرفت. «رعنا» و «رغدا» دو دختر دیگر صدام نیز از دولت اردن پناهندگی سیاسی گرفتند.(غفاریان،1384،154) پس از پنهان شدن صدام، و بعضی از نزدیکانش، امریکا اعلام کرد که برای یافتن او، تلاش گستردهای را آغاز کرده است. در این مقطع زمانی، یافتن صدام، بهویژه به دلیل پیدانشدن سلاحهای کشتار جمعی در عراق، اهمیت ویژهای یافته بود. وجود چنین سلاحهایی، اصلیترین بهانۀ امریکا و انگلیس برای حمله به عراق بود و نیافتن حتی بخش کوچکی از آن سلاحهای کذایی، بحران سیاسی و تبلیغی خطرناکی را برای اشغالگران موجب شده بود. در چنین شرایطی، دستگیری صدام میتوانست ضمن خنثی کردن این بحران، نشان اقتدار و پیروزی امریکا و انگلیس نیز تلقی شود. بهرغم دستگیری گروهی از افراد تحت تعقیب، هیچ خبری از دستگیری صدام و پسرانش به دست نیامده بود، حتی برخی رسانهها از خروج صدام از کشور خبر میدادند. تا این که روز 23 ژوئیه 2003 (3 تیر 1382) مخفیگاه پسران صدام
فاش شد. گویا عموزادۀ صدام، صاحب منزلی که عدی و قصی در آن پنهان شده بودند، میان حفظ جان آن دو، و جایزۀ پنجاه هزار دلاری لو دادن آنان، تصاحب جایزه را برگزیده بود. به زودی امریکاییها به این محل هجوم بردند و آنجا را آماج حملۀ هوایی و هدف سلاحهای سنگین خود قرار دادند. در پایان این حمله، جسد سوختۀ فرزندان صدام در چنگ امریکاییها بود.(غفاریان،1384،159)
پس از آن نوبت دستگیری صدام فرا رسید. محمد المسلط بهترین، وفادارترین و قویترین محافظ صدام حسین بود که تا پیش از سقوط بغداد تا روزهای آخر جنگ، صدام را همراهی میکرد. او در زمانی که نیروهای امریکایی در 9 آوریل 2003 همه جا را مراقبت میکردند، با صدام سوار اتومبیل سفید کهنه ای شده بود و از جادۀ تکریت فرار کردند. حتی پیشتر پناهگاه صدام را آماده کرده بود. از اینرو آمریکاییها المسلط را با تلاش دقیق و دشوار اطلاعاتی و سیاسی توانستند پیدا کنند و او در تاریخ 15 دسامبر 2003 خود را به نیروهای امریکایی تسلیم کرد و مخفیگاه صدام را به بازجویان لو داد.(سیمپسون،1394،20و19)
ساعت هشت شب شنبه 13 دسامبر 2003 (22 آذر 1382) نیروهای مشترک امریکایی و کُرد به این روستا حمله میکنند و با محاصرۀ خانۀ مورد نظر، به سرعت وارد منزل میشوند. صدامحسین در چالهای حفر شده شبیه به دخمه و سرداب، خود را پنهان کرده بود اما به محض رسیدن سربازان به دهانۀ این چاله، او فریاد میکشد: «شلیک نکنید! من صدامحسین، رئیسجمهور عراق هستم و میخواهم مذاکره کنم.»(غفاریان،1384،160) با خروج پل برمر و آغاز کار رسمی دولت علّاوی در اول ژوئیۀ 2004 (11 تیر 1383) محاکمۀ صدام و دوازده تن از همکارانش مانند برادرانش و همچنین طارق عزیز، در یکی از قصرهای باشکوه صدام به ریاست سالم چلبی، آغاز شد. این دادگاه کاملاً سرّی بود و گفتوگوهای صدامحسین پخش نمیشد و فقط تصاویر او به وسیلۀ خبرنگارانی که در اتاق مجاور بودند، دیده میشد.(غفاریان،1384،170) پس از اعدام صدام به اتهام جنایات علیه بشریت موفق الربیعی، مشاور سابق نخستوزیر عراق در تأیید مرگ
صدام، ضمن مصاحبه با خبرگزاری فرانسه(1)
گفت: صدامحسین رئیسجمهور پیشین عراق پس از اشغال کشورش توسط امریکا در 13 دسامبر 2003 از سوی نیروهای امریکایی دستگیر و در 30 دسامبر 2006 توسط دولت جدید عراق اعدام شد.(شاه غنیزاده،1392) او را در گورستانی بیرون از تکریت در کنار عدی و قصی دفن کردند.(سیمپسون،1394،399)
کودکی سخت و پر فراز و نشیب صدام تأثیرات مخربی بر روحیۀ وی داشت. صدام در روستایی به دنیا آمده بود که از لحاظ امکانات زندگی در پایینترین درجۀ فقر قرار داشت، لذا وی از همان اوان کودکی طعم گرسنگی، فقر، تلاش برای زنده ماندن و خشونت را چشید. از آنجا که صدام پدر نداشت، خیلی زود معنای بیسرپرستی و طرد اجتماعی را درک کرد و کودکی خود را در محیطی گذراند که هیچ علاقهای به آن نداشت. زندگی در این روستا و بهویژه رفتار اهالی آن، او را بیش از دیگر همسالانش با رنج و مرارت مواجه ساخت. همین موضوع تحمل زندگی فلاکتبار در آن محیط را برای صدام سختتر میکرد، تجربهای که تا پایان عمر از خاطر صدام نرفت. این دوره از زندگی تا آن اندازه اهمیت دارد که آدلر تأثیرات ناشی از حوادث و خاطرات تلخ کودکی را در زمرۀ مهمترین عامل شکلگیری ذهن و آمال کودکان در دورههای بعدی زندگی میداند. بدیهی است هر چه این گذشته رنجآورتر و حقارتآمیزتر باشد، تأثیرات مخربتری بر افراد میگذارد، آنچه تأثیر حقایق تلخ کودکی را دو چندان میسازد این است که در دورههای بعدی زندگی این تجربیاتِ ناخواسته جبران نشوند و در پس زمینۀ ذهنی افراد باقی بمانند. در مورد صدام باید گفت، همین تجربیاتِ ناخوشایند کودکی که آدلر آن را مهمترین دورۀ زندگی هر فردی میداند، موجب گردید تا وی از مسیر طبیعی زندگی خارج شود و تمایلات برتریجویانه و جاهطلبانه در وی برانگیخته شود. از این رو صدام زمانی که توانست در سرنوشت
1) 1.AFP
خویش، نقشآفرین باشد به هر ابزاری متوسل شد تا زندگی خود را تغییر دهد. با ورودش به بغداد به همراه داییاش «خیرالله طلفاح» نقطۀ عطفی در زندگی وی پدیدار شد. بغداد محیط جدیدی بود که به صدام آزادی عمل داد و فرصتهای تازهای در اختیارش قرار گرفت، بهویژه آنکه این دوران همزمان با قدرتگیری حزب بعث در عراق بود. پیوستن صدام به حزب بعث مقارن با دورۀ جوانیاش بود، از این رو در نخستین تجربۀ دوری از زادگاهش تلاش بسیار کرد تا در حزب به عنوان یک عضو مؤثر و سرآمدتر از سایر اعضا شناخته شود. در این بین روحیات شخصی صدام به همراه حوادث و جریاناتی که منجر به قدرتگیری و تثبیت قدرت بعثیسم در عراق شد، سبب گشت تا او فرصتی برای جبران گذشتهاش به دست آورد. عضویت فعال در حزب به او نشان داد که بسیاری از آرمانهای بعثیسم در راستای دغدغههای زندگی او قرار دارد، از این رو هر چه بیشتر در خدمت حزب قرار گرفت. روحیات جاهطلبانه و خشن صدام موجب گردید تا وی در مدت کوتاهی به عنوان یکی از اعضای جوان و فعال حزب شروع به فعالیت کند. هرچند دوران عضویت صدام در حزب بعث پیش از دستیابی به ریاست حزب با فراز و نشیبها و دشواریهایی همراه بود اما صدام در طول این دوران هرگز هدف خود، که تغییر گذشتۀ حقارتآمیزش بود را فراموش نکرد و تا پایان عمر تلاش کرد در مقام قدرت فائقۀ عراق باقی بماند و بدینترتیب گذشته حقارتآمیز خود را جبران کند. در ادامه به بررسی ویژگیهای شخصیتی صدام میپردازیم، جهت سهولت در این امر خصوصیات شخصیتی صدام را به دو دسته تقسیم کردیم 1. ویژگیهای اخلاقی 2. ویژگیهای روحی - روانی صدام
صدام در نهاد خود بسیار جاهطلب و قدرتطلب بود و در راه دستیابی به این دو خواستۀ خود از هیچ اقدامی دریغ نمیکرد. اما در این بین برخی از خصوصیات شخصیتی صدام ناشی از القائات آموزههای بعثیسم عراقی بود که از دوران جوانی در روح و جان صدام ریشه دوانده بود. یکی از این خصوصیات اعتقاد به
ناسیونالیسم عربی است. در همین رابطه صدام به گونهای نژادپرستانه، قوم عرب را میستود و برتر از سایر اقوام میدانست؛ بدینترتیب سخت به ناسیونالیسم عربی پایبند بود و خصومت شدیدی با ایرانیان و شیعیان داشت. از این رو در دوران زمامداری وی، شیعیان و ایرانیان عراق شدیدترین خشونتها را متحمل میشدند و از کمترین امکانات بهرهمند بودند. از دیگر خصوصیات اخلاقی صدام میبایست به سلطهگری او اشاره کرد. صدام به نحوی بیمارگونه فزونخواه بود. بهطوری که تنها به این که قدرت برتر در عراق باشد، اکتفا نکرد بلکه در پی دستیابی به قدرت مطلق در عراق و منطقه بود. به همین روی همۀ دستگاهها و نهادهای سیاسی و نظامی عراق تحت امر و نظارت صدام قرار داشتند. خودشیفتگی و خودبزرگپنداری از دیگر خصوصیات اخلاقی صدام است که ارتباط مستقیمی با وقایع دوران کودکی وی دارد. بدینترتیب صدام در دستیابی به خواستههای خود رعایت اعتدال را نمیکند و تمامیتخواه است. همین روحیۀ افراطیگری موجب میگردد تا بخشش و گذشت در ویژگیهای اخلاقی صدام معنایی نداشته باشد. به همین روی او کوچکترین انتقاد یا اهانت یا شوخی را با شدیدترین مجازاتها پاسخ میداد. اکنون به تفصیل بررسی ویژگی های اخلاقی صدام را پی میگیریم.
نوع ناسیونالیسم عربی ساطع الحُصری، سامی شوکت، میشل عفلق یا خیرالله طلفاح به همان اندازه ضدغربی است که ضدایرانی است. ساطع الحصری، در کنار دیگر متفکران پانعرب، چون میشل عفلق، هویت امروزین پانعربیستی در سدۀ بیستم را شالودهریزی کرد. شیوۀ تفکر پانعربیستی، مانند دیگر فلسفههای شووینیستی، همچون نازیسم، پانترکیسم، شووینیسم فارسی، نوردیسیسم، ناگزیر به خشونت و برخورد (در این مورد ضدیت با غربی ها و ایرانیان) میانجامد. میشل عفلق معتقد بود فضیلتها در نژاد عرب است و بروز آنها را در گرو بیداری و نیرومندی احساسات ملتگرایی (ناسیونالیستی) در مردم عرب میدانست. به
اعتقاد او، ملتگرایی (ناسیونالیسم) یک واقعیت جاودانی و یک نیروی ریشهدار درونی است که نگهدارندۀ کشور و حافظ آن است و «دقیقاً همان احساسی است که شخص را به خانوادهاش پایبند میکند، زیرا سرزمین پدری ما نیز یک خانۀ بزرگ است و ملت نیز یک خانوادۀ بزرگ است.» (Gordon,1969,450) بر اساس همین دیدگاه بود که صدام برای مردم عرب که آنان را «ملت عرب» خطاب میکرد رسالت ابدی برای رستگاری ابنای بشر قائل بود، و در یکی از سخنرانیهایش اظهار داشت: «ملت عرب منبع همۀ پیامبران و مهد تمدن است.»(Matter,1981 ,229)
تحت تأثیر ایدئولوژی حزب بعث، صدام همانند خلیفههای اموی در سدههای اول هجری (1300سال قبل) با کنایهای که همراه با اعتقاد او دربارۀ برتری عرب نسبت به ایرانی بود، اعلام داشت: «اگر ممکن بود که تهران موطن رسالت[از جانب پروردگار] باشد خداوند قادر متعال یکی از پیامبران خود را از تهران ... انتخاب میکرد.» (Matter,1981,229) و بیدرنگ اضافه نمود «محدود ساختن ظهور پیامبران و رسولانی که احکام مذهبهای آسمانی را تبلیغ میکردند تنها به همین سرزمین [موطن اعراب] به هیچ عامل دیگری جز اصرار خداوندی نمیتواند توجیه شود.»(پارسادوست،1385،195) او آنگاه با صراحت بیشتری اضافه کرد: «برای من کافی است بگویم آنچه را در این مورد خاص گفته شد فقط میتواند مبین آن باشد که خداوند قادر متعال به درستی توجه داشت آن کسانی که شایستگی اجرای رسالت انسانی را در تمام مفاهیم آن دارند اعراب هستند ... خداوند توجه خاص داشت که مبلّغ [احکام الهی]، کسی که به عنوان نماینده خداوند در روی زمین عمل میکند باید یک عرب باشد.» (Matter,1981,229)
صدام، آنگاه در تأیید نظرهای بالا و اینکه عرب برگزیدۀ خاص خداوند و متمایز از کلیۀ نژادها و ملتهاست بیان داشت: « قرآن، [کتاب خداوند] به زبان عربی است. محمد پیامبر[اسلام(ص)] یک عرب است. وسیله ارتباط در عرش خدا به زبان عربی است و درسهایی که در قرآن داده شده است، حتی آن درسهایی
که برای امور بشری چارهجوییهایی میکند، اساساً مشتق از رابطههای انسانی است که در سرزمین موطن اعراب وجود داشته است.» (Hossein,1981,10) بدینترتیب واضح است که صدام با اظهار این مطلب خواست مانند میشل عفلق بگوید که خداوند در قرآن فقط روشهای زندگی و آداب و سنتهای عرب را چون مخلوق برگزیدهاش بود بیان کرده است.(پارسادوست،1385،195) بر همین اساس، صدام که تحت تأثیر ایدئولوژی بعثیسم قرار داشت با ایرانیان و شیعیان ضدیت داشت و اعراب را به عنوان قومبرتر پذیرفته بود، در ادامه به چگونگی ضدیت صدام با ایرانیان و شیعیان میپردازیم.
از آنجا که صدام پرورشیافتۀ حزب بعث و متأثر از تفکرات بعثیسم عراق بود، از این جهت وی به گونۀ افراطی نژادپرست بود و بهشدت روحیۀ ضدایرانی و ضدشیعی داشت. البته این روحیه علاوه بر آنکه با رویکردهای پانعربیستی و آموزههای حزب بعث تقویت میشد، از احساس حقارت صدام نیز تأثیر میپذیرفت. آدلر در مورد یکی از تأثیرات اجتنابناپذیر احساس حقارت چنین اعتقاد دارد: «فردِ دچار عقدۀ حقارت برای بالا بردن سطح ارزشی که خود برای خویشتن قائل است، سعی میکند با هر عملی از جمله بدگوئی، دیگران را بیارزش سازد. او بیارزش ساختن دیگران را راهی برای اثبات برتری خویش به خود و اطرافیان میداند. آدلر این ویژگی را ناشی از احساس حقارت شدید، منفیبافی و بدبینی پنهان و آشکار دانسته است.»(آدلر،1361،174) بهنظر میرسد نفرت بیدلیل صدام از ایرانیان را میتوان در این راستا تعبیر نمود، زیرا همانطور که در ادامه خواهیم گفت صدام، علاوه بر احساس حقارت شدید به بدبینی نیز مبتلا بود. در راستای تحقق هدف برتریطلبی قوم عرب، نظام سیاسی و آموزشی عراق توانست اندیشۀ ضدایرانی را به جریان اصلی آموزش و رسانههای گروهی عرب وارد کند و بدینترتیب ضدیت با ایرانیان به عنوان ابزاری در جهت توجیه مقابله با
ایران قرار گرفت.(موسوی،1391،75) حمدانی(1)
در صحت این موضوع میگوید: «اطلاعات صدام از امور نظامی یا آنچه که میتواند کارایی سازمانهای نظامی را افزایش دهد، بسیار اندک بود. آن چیزی که برای صدام اهمیت داشت «جنگجوی عرب» بود که به اعتقاد او همیشه در میدان نبرد شایستگیها و لیاقت خود را به اثبات رسانده بود و بنابراین دوباره میتوانست پیروز شود.(حمدانی،1391،52) افزون بر آن صدام مصرانه مایل بود از جنگ با ایران «پیروزی بر فارسها » را به دست آورد.»(حمدانی،1391،33)
البته باید توجه داشت که ضدیت با ایرانیان و شیعیان به طور خاص و دشمنتراشی به طور عام تحت تأثیر ایدئولوژی بعثیسم اهداف دیگری را نیز دنبال میکرد. از آنجا که عراق، کشوری فاقد ملت و هویت تاریخی مستقل بود، که تنها ویژگیاش، پذیرش آن به عنوان یک کشور مستقل از سوی جامعه جهانی بود.(کوهستانینژاد،1391،132) از این رو یکی از برنامههای دولتهای عراق، بهویژه پس از برقراری رژیم جمهوری در آن کشور برای فائق آمدن بر مشکلات ناشی از ضعف انسجام ملی، دشمنتراشی در روابط خارجی بود. دولت عراق از این طریق میتوانست هم مستمسکی برای ایجاد نوعی وحدت در مقابل دشمن خارجی پیدا کند و هم با توسل به اجرای برنامههای توسعه بخش نظامی، قدرت لازم را برای سرکوبی حرکتهای قومی و مذهبی داخل کشور به دست آورد.(احمدی،1384،66)
بدینترتیب تأکید بر ناسیونالیسم عربی، تلاش سازمانیافتهای برای جبران نقص اساسی در هویت ملی عراق و عدم انسجام ملی آن کشور محسوب میشود.(کوهستانینژاد،1391،132) در این میان، ضدیت با ایران میتوانست
1) 1.سپهبد راعد حمدانی، آخرین فرماندۀ گارد ریاستجمهوری عراق و یکی از قدیمیترین نظامیان عراقی است که مدتی را در لشکر و سپاه گارد ریاستجمهوری که در زمرۀ عالیترین سطوح نظامی عراق بود، به فعالیت پرداخته است. وی در کتاب جنگ صدام به بیان دیدگاههای خود میپردازد؛ این کتاب در واقع بخشی از پروژۀ دیدگاههای عراقیها (IPP) یکی از طرحهای مطالعاتی مؤسسۀ تجزیه و تحلیل دفاع(IDA) میباشد که در سال 2003 و با پشتوانۀ مالی فرماندهی نیروهای مشترک امریکا و در قالب تاریخ شفاهی و مطالعۀ آرشیوی برای اطلاع از دیدگاه طرف عراقی در مورد عملیاتهای نظامی اخیر [جنگ اول خلیج فارس] شروع گردیده است..
مهمترین و بهترین فرصت را به دولت عراق برای القای وجود تهدید خارجی نسبت به آن کشور در اذهان مردم عراق فراهم کند. در این راستا، پس از روی کار آمدن حزب بعث در عراق در اواخر دهۀ1960(1340) اجرای سیاست سنتی ضدیت با ایران به منظور (هویتسازی داخلی) شدت بیشتری یافت و به یکی از محورهای عمدۀ دو سویۀ داخلی و خارجی دولتهای بعثی عراق تبدیل شد. با وجود اینکه از گذشتههای دور تاریخی، ایرانیان در بینالنهرین و دیگر مناطق شمالی و جنوبی آن ساکن بودند، اما در چند قرن گذشته، انگیزههای مذهبی سبب مهاجرت تعداد زیادی از ایرانیان به اماکن مذهبی شیعه شده بود. با این همه حزب بعث عراق بر اساس ایدئولوژی پانعربیستی خود، در راستای دشمنسازی و ضدیت با ایران و ایرانی، به مقابله با اتباع ایرانیالاصل عراق و تحریف حقایق تاریخی در خصوص تمدن ایران پرداخت. تکرار تعابیری همچون«فارسهای مجوس» توسط رهبران عراقی و بهرهگیری وسیع از رخدادهای تاریخی همچون «جنگ قادسیه» و ایجاد موزۀ عربی در محل طاقکسری در شمال بغداد و به طور کلی راهاندازی و تقویت شعوبیگری در آن کشور، در این راستا صورت گرفت. صدام حسین در یکی از سخنرانیهایش صراحتاً اعلام کرد: «ترکیه زمانی فرهنگ و زبان ترکی را بر ما تحمیل کرد، ترکیه میرود و ایران میآید، ایران میرود و ترکیه میآید. دیگر بس است ما عراقی و جزئی از میهنعربی و ملت عرب هستیم.»(احمدی،1384،66و65)
بر اساس تفکر ضدیت با ایرانیان بود که حکومت صدام حتی به عراقیهایی که دارای همسر ایرانی بودند وعده داده بود اگر همسرشان را طلاق بدهند2500 دلار پاداش اعطا کند. صدام همچنین در دهۀ 1970 دهها هزار عراقی ایرانیالاصل را از عراق اخراج کرد.(محمدی،1379،258) در نهایت نیز متأثر از این نگاه ضدایرانی، این جنگ را جنگ قادسیه نامید تا یادآور شکست ایرانیها از اعراب مسلمان در اوایل ظهور اسلام باشد.(مسعودی،1388،13) همچنین در راستای این سیاست، فشار بر ایرانیان مقیم عراق و اخراج آنها و مصادرۀ اموالشان شدت گرفت. اجرای قانون شناسنامههای ردهبندی شده «الف– ب- ج» در عراق، بخشی
از این فشارها بود. بر اساس این سیاست کسانی که اجدادشان صد در صد عرب بوده از شناسنامههای ردۀ «الف» استفاده میکردند. افرادی که خودشان و پدرشان در عراق متولد شده ولی اجدادشان ایرانی بودند از شناسنامه ردۀ «ب» استفاده کرده و کسانی که خودشان در عراق متولد شده اما پدر و مادر و اجدادشان ایرانی بودند، صاحب شناسنامههای ردۀ «ج» شدند. اجرای چنین سیاستهایی با تبلیغات شدیدی در داخل عراق همراه شد و کار به جایی رسید که در فاصلۀ سالهای اواخر دهۀ1960 و اوایل دهۀ1970 طرح یکسانسازی ملی «در بخش عربنشین» در آن کشور با موفقیت اجرا شد.(کوهستانی نژاد،1391،131)
دومین خصوصیت اخلاقی صدام پس از ایرانستیزی، شیعهستیزی است. در حالی که بیش از نیمی از جمعیت عراق (حدود60 تا 65 درصد آن) شیعه میباشند.(کریمیان،1382،167) اما شیعیان عراق از ابتدای به وجود آمدن کشوری به نام عراق در 10 اوت 1920 تا سرنگونی صدام و نظام بعثی عراق همواره زیر استیلای سنیان قرار داشتند. به گونهای که از 1932 که عراق از قیومیت انگلستان خارج شد و مستقل گردید تا 1958 که با کودتای قاسم نظام پادشاهی در عراق سرنگون شد، در طول 26 سال، 45 هیأت دولت در عراق تشکیل گردید که مقام نخستوزیری آن بین 12 نفر معیّن که عموماً سنی بودند در حال گردش بود.,1979,5) (American University
در مورد انگیزههای مخالفت صدام با شیعیان عراق، نخستین علت، ریشه در مخالفت او با ایران و ایرانی داشت. (پارسادوست،1385،193) در این راستا یکی از اتهامات تاریخی حکومتهای سنی در عراق که در زمان حکومت ستمگرانۀ صدام حسین به صورت وسیعی وجود داشت و در واقع عملی شد، متهم ساختن شیعیان به ایرانی بودن آنان است.(ابوالحسنشیرازی و طارمی،1384،164) بدینترتیب حکومت سنی عراق منشأ عرب بودن شیعیان را مورد تردید قرار میداد و شیعه را به فرهنگ فارسی و تاریخی
ایران نسبت میداد.(نکاست،1387،99)
از این رو دولتهای عراق، بهویژه دولت بعثی که با داشتن تمایلات افراطی ملیگرایی، خشنترین شیوۀ استبدادی را در خاموش کردن هر نغمۀ مخالفی به کار میبرد، به شیعیان اعتماد نداشت. آن دولتها عموماً و دولت بعثی عراق خصوصاً چون در بسیاری اوقات با دولت ایران روش غیردوستانه و گاهی خصمانه داشتند به شیعیان عراق به عنوان هواخواهان کشور شیعی مذهب ایران نگاه میکردند و به آنان بدگمان و آنان را «ستون پنجم» ایران در عراق تلقی میکردند.(پارسادوست،1385،191) به همین دلیل بود که در زمان صدام، تبلور هر نوع گرایش سیاسی نزد شیعیان با شدت تمام سرکوب میشد، به شکلی که مجازاتهای برابر شامل بستگان ردۀ سوم نیز میگردید که این مسأله در تمام جهان بیسابقه بوده است. علاوه بر آن یکی دیگر از سیاستهای مبارزه با شیعیان در عراق، تلاش برای توسعهنیافتن و فقیر باقیماندن مناطق شیعی بود. از این رو مناطق جنوبی عراق که قریب به اتفاق آن شیعینشین است، از کمترین استانداردهای رشد یافتگی نیز بیبهره هستند.(ابوالحسنشیرازی و طارمی،1384،163)
بدینترتیب در دوران حکومت دولت بعثی، شیعیان عراق از هر جهت مورد ستم و آزار آن دولت قرار داشتند. هرگاه مخالفت دولت بعثی عراق با دولت ایران بحرانی میگردید، دولت عراق هزاران نفر از شیعیان عراق، بهویژه آنان را که ایرانیتبار بودند با روش غیرانسانی از خانههایشان بیرون میکشید، بسیاری از اموال آنان را ضبط میکرد و آنان را، پیر و کودک و زن و مرد را با کامیونهای بارکش تا نزدیکیهای مرز ایران در تابستان در مرزهای بیابانی بدون آب و آذوقه، و در زمستان در نقاط کوهستانی پر برف رها میکرد که مسافتی با پای پیاده به طرف مرز ایران راه بروند.(پارسادوست،1385،192و191) خصومت دولت عراق با شیعیان به حدی رسیده بود که دولت بعثی عراق در اخراج شیعیان عراقی از ارتکاب هیچگونه اقدام ضدانسانی ابایی نداشت. به همین دلیل بود که نمایندۀ ایران در جلسۀ 15فوریۀ 1974 شورای امنیت که برای رسیدگی به اختلاف دو
کشور تشکیل شده بود در حضور نمایندۀ عراق اظهار داشت: «دو سال قبل، دهها هزار تبعۀ ایران و عراقیهای ایرانیتبار که اغلب افراد خانوادۀ آنان چندین نسل در عراق زندگی میکردند از طرف پلیس عراق بازداشت شدند و بدون آنکه به آنان فرصت [جمعآوری اموال و دارایی] داده شود، همه را سوار کامیونها و اتوبوسها کردند و در مرزهای ایران ... رها نمودند. هنوز هم اخراج ایرانیان از طرف عراقیها ادامه دارد ... مقامهای عراقی بیرحمی را به جایی رساندند که قربانیان خود را در منطقههایی رها کردند که زنان، کودکان و پیران میبایست از جاهای مینگذاری شده عبور نمایند و بعضی از آنان پیش از آنکه به اولین پاسگاه مرزی ایران برسند زخمی شدند و یا عضوی را از دست دادند.» این اقدامهای ضدانسانی دولت بعثی عراق بارها از طرف ایران به دبیر کل سازمان ملل و به دبیرخانۀ کمیسیون حقوقبشر آن سازمان اعلام و اعتراض گردید، ولی نتیجهای نبخشید.(پارسادوست،1385،191)
یکی دیگر از دلایل مقابلۀ حزب بعث با شیعیان عراق، وجود تباین و گسل میان دو خط شیعی و بعثی است. ایدئولوژی حزب بعث مبتنی بر اومانیسم، سکولاریسم و سوسیالیسم است، درحالی که خاستگاه تشیع، متافیزیک و ماوراءالطبیعه است. شیعیان با الهام از معصومان (ع) و اعتقاد به عنصر غیبت، خواهان حاکم نمودن مقررات مترقی الهی بر زمین هستند، در حالی که رژیم بعثی به شدت با این تئوری مخالف است. در برنامۀ فرهنگی مرکزی این حزب آمده است: «احزاب امروز نمیخواهند که قومیت آنان دینی باشد، زیرا دین دارای محیطی دیگر است و پیوند دهندۀ امت نیست، بلکه حتی ممکن است میان قومی واحد، تفرقه و اختلاف بیندازد!» در این راستا صدام علاوه بر آزار و اذیت جمعیت شیعیان، برخورد با مرجعیت دینی را نیز در پیش گرفت. با توجه به این که مرجعیت دینی، مغز متفکر و پویای شیعیان بوده، همواره از جایگاهی ارزشی در نزد شیعیان برخوردار است، از این رو رژیم بعثی با تمام توان به مقابله با این نهاد پرداخته، خسارتهای جبرانناپذیری به پیکر شیعیان وارد ساخت.(ابوالحسن شیرازی و
طارمی،1384،161و160) از آن جمله در یکی از وحشتناکترین جنایتهای دولت بعثی، آیتالله صدر و خواهرش بنتالهدی صدر در 9 آوریل 1980 (19 فروردین1359) به شهادت رسیدند.(فوزی،1392،16)
افزون بر آن در اقدامی دیگر صدام، خمس به عنوان مهمترین اهرم مالی پشتیبانی کننده از مرجعیت دینی و حوزههای علمیه را مورد تعرض قرار داد. از آنجا که خمس بستگی کاملی با رونق اقتصادی و شکوفایی طرحهای مالی دارد، بنابراین در صورتی که تجار شیعه توانایی انجام معاملات تجاری را نداشته باشند، مهمترین پشتوانۀ مالی شیعیان از بین خواهد رفت. بر این اساس رژیم عراق در چارچوب برنامهای سازمانیافته بیش از 3000 تاجر بزرگ شیعه در عراق را دستگیر نمود و بسیاری از آنان را به اتهام ایرانی بودن از عراق اخراج و اموال آنان را مصادره کرد.(ابوالحسنشیرازی و طارمی، 1384،162و161)
یکی دیگر از خصوصیات شخصی صدام، سلطهگری و قدرتطلبی بی حد و مرز وی میباشد. بسیاری از نظریهپردازان معتقدند تربیت دوران کودکی و محرومیتهای این دوران، صدام را عاشق قدرت کرده است. (محسنی فرد،1376) از آنجا که نظام سیاسی عراق از دو بخش جداگانه حزب بعث (حزبعربی سوسیالیستی بعث ) و دولت (شورای فرماندهی انقلاب) تشکیل شده است. برتری سیاسی از لحاظ نظری و عملی با حزب بعث است.(جمشیدی،1395،115) از این رو در دوران حزب بعث، رئیسجمهور در عراق همهکاره بود و به عنوان رئیس دولت، نخستوزیر، دبیر کل حزب بعث، فرماندۀ کل نیروهای مسلح و رئیس شورای فرماندهی انقلاب عراق، حق تصمیمگیریهای ویژه و اختیارات مطلق داشت. شورای انقلاب مقامی برتر از دولت در کشور داشت و عالیترین مرجع تصمیمگیری در عراق بود. هرگاه تناقضی بین قوانین جاری کشور و تصمیمات شورا به وجود میآمد، حرف آخر را شورای انقلاب میزد.(شهیدزاده،
1378،289) با ریاستجمهوری صدام در 1979 حکومت تکحزب و «ریاستجمهوری اقتدارگرایانه» بر عراق حاکم شد، اما وی نشان داد که علاقهای به رهبری جمعی ندارد و خواهان سلطه بر قدرت است.(Owen,1992,263) پس از مطرح شدن صدام و کودتای او علیه حسنالبکر، قدرت رئیسجمهور در عراق باز هم افزایش یافت. حتی او مجلس را به عنوان ابزار مؤید تصمیماتش به صورت تمام عیار در خدمت خود درآورد. در آغاز جنگ تحمیلی، تمرکز قدرت و تصمیمگیری سیاسی، نظامی و اداری در کنترل مطلق رژیم بعث عراق بود و صدام در رأس همۀ آنها قرار داشت. تا آنجا که ساختار ارتش بعثی به گونهای بود که صدام خودش با فرماندهان لشکرها و سپاهها مستقیماً ارتباط میگرفت و سلسله مراتب عمودی گستردهای وجود نداشت.(علایی،1395،105) در رابطه با سلطۀ صدام بر قدرت، وی در یکی از سخنرانیهایش صراحتاً اعلام میکند که از کلمۀ (حکومت) نفرت دارد، زیرا کلمۀ حکومت یک واژۀ سنتی است و با وضع و حال عراق تطبیق نمیکند. صدام این باور را در اذهان مردم ایجاد میکند که اصولاً در عراق، حکومت، رهبری و تشکیلاتی به معنی واقعی کلمه وجود ندارد و تنها وجود او برای کشور کافی است.(النقیب،1368،51) به همین دلیل است که با وجود اینکه در دورۀ صدام بیش از 20 سال از وقوع کودتای 1968 سپری گردیده بود، ولی تا آن زمان قانونی دایمی در عراق تدوین نشده بود و تمامی اختیارات به شورای رهبری انقلاب تفویض گردیده است که رئیس آن شخص صدام حسین بود. توضیح صدام در این رابطه جالب است «ما مردمانی انقلابی هستیم و نیاز به پیشرفت سریع داریم بنابراین به جای اینکه طرحی به مجلس ملی ارائه دهیم که ممکن است تصویب آن شش ماه به طول بینجامد میتوانیم در شورای رهبری انقلاب ده قانون را در یک روز تصویب نماییم.»(النقیب،1368،87و86) تمایل صدام به قدرتمطلق موجب گردید تا او از همان اولین روزهای
دستیابی به حکومت، توجه خاصی به دستگاههای امنیتی و اطلاعاتی و نظامی نشان دهد. چنین بینشی متناسب با آمال و آرزوهای فردیاش در او به وجود آمده بود. از این جهت اولین شعاری که سر داد، این بود که «آمدهایم تا بمانیم»(السامرایی،1388،407) از اینرو السامرایی(1)
در کتاب ویرانی دروازۀ شرقی در مورد رؤیای صدام اینگونه مینویسد: «صدام در راستای آرزوهای قدیمی خود در زمینۀ ثبت شدن نامش در تاریخ از طریق یک اقدام بزرگ نظامی، مایل بود با ایران وارد جنگ شود.»(السامرایی،1388،59) در جای دیگری در رابطه با تمایل اصلی صدام به رهبری بر اعراب می نویسد: «صدام میخواست عراق را به ابرقدرتی تبدیل کند که رهبر آن خود او باشد.»(السامرایی،1388،292)
در این راستا، صدام اشتیاق شدیدی به تاریخ دارد. او دهها مزدور و بیچاره را اجیر نمود تا تاریخ تحریف شدهای را برای او بنگارند و وی را الهی جلوه دهند. آنها چیزی را مینویسند که او دوست دارد. گویی دیوار آهنینی ایجاد کرده و تمام صداهای آزادی را در نطفه خفه کرده است.(السامرایی،1388،29) سامرایی در خصوص دلایل آغاز جنگ عراق علیه ایران معتقد است، صدام بنا به ملاحظات تاریخی و از جمله جبران اشتباه بزرگ قبلش در زمینۀ واگذارکردن نیمی از اروندرود که با امضای شخص خود او صورت گرفته بود و همچنین آرزوهای قدیمی وی در زمینۀ ثبت شدن نامش در تاریخ، مایل بود با ایران وارد جنگ شود.(السامرایی،1388،59و58) افزون بر آن، صدام شیفتۀ رهبری جمال عبدالناصر بر مصر بود؛ از این رو تمایل بسیاری داشت که به گونهای جانشین ناصر در جهان عرب شناخته شود و بدینجهت به اقدامات نمادینی که تداعیکنندۀ نقش ناصر در جهان عرب بود، دست میزد. بر همین اساس به دستور صدام در 22 سپتامبر
1) 1. وفیق السامرایی، از اهالی سامرای عراق و یکی از فرماندهان عالی رتبۀ صدام در جنگ تحمیلی است. او که فعالیتهای نظامی خود در ارتش عراق را از درجات پایین در دستگاه اطلاعات نظامی عراق (بخش ایران) آغاز میکند، به تدریج مراحل ترقی را طی میکند و در ادامه تا درجۀ سرلشکری پیش میرود و بعدها در سال 1997 خاطرات خود در ارتش عراق را در کتابی تحت عنوان ویرانی دروازۀ شرقی به چاپ میرساند.
1980 رأس ساعت 12 تعداد 192 هواپیمای جنگندۀ نیروی هوایی عراق به طرف اهدافشان در خاک ایران پرواز کردند. هدف از اولین عملیات هوایی، بمباران هوایی تهران در «مهرآباد»، «دوشان تپه»، پایگاه هوایی«تبریز»، پایگاه هوایی«شاهرخی» در حوالی همدان در منطقۀ کبوترآهنگ، پایگاه هوایی دزفول، بوشهر، شیراز، اصفهان و فرودگاههای اهواز، کرمانشاه، سنندج و ارومیه بود. بدینترتیب همۀ پایگاههای هوایی ایران و پایگاه هوایی بندرعباس که در حوالی تنگۀ هرمز و دورتر از خلیج فارس بود، هدف قرار گرفتند؛ اما با فرار رسیدن شب معلوم شد که نتیجۀ حملۀ هوایی ناامیدکننده بوده است و همۀ زیانی که به ایران وارد شده بود، انهدام یک هواپیمای جنگنده و یک هواپیمای مسافربری بود. ناکامی اولین حملۀ هوایی گسترده، معلول علل و عواملی از جمله بیتجربگی خلبانان عراقی بود.(السامرایی،1388،67-64) نکته اینجاست که صدام با این حملۀ هوایی در واقع در رؤیای تکرار حملۀ هوایی اسرائیل به پایگاههای هوایی مصر در 5 ژوئن سال1967بود.(حمدانی،1391،85) در این روز نیروی هوایی اسرائیل، 65 درصد نیروی هوایی مصر را روی باند فرودگاهها نابود ساخت.(السامرایی،1388،67)
در نمونهای دیگر روز 28 سپتامبر 1980 صدام اعلام کرد که قطعنامۀ شورای امنیت سازمان ملل، دربارۀ برقراری آتشبس بین ایران و عراق را پذیرفته است. بدینترتیب صدام حتی در زمینۀ تعیین روز پذیرش آتشبس نیز سعی در تقلید از دیگران نمود. از آنجا که شدیداً شیفتۀ جنگ 6 روزه بود که طی آن اسرائیل در سال 1967 تعدادی از کشورهای عربی را مورد تجاوز قرار داده بود، وی نیز قصد داشت جنگ خود را به جنگ 6 روزه تبدیل نماید. ولی ایران قطعنامه را نپذیرفت و بر لزوم عقبنشینی عراق، بدون آتشبس تأکید نمود.(السامرایی،1388،74)
آنچه مسلم است هر آنچه در عراق به اجرا در میآمد چیزی نبود جز مقدمهای برای بسط قدرت صدام حسین برای آیندهای که قرار است در آن پیشوا شود، تنها پیشوا! به زودی شواهد تاریخی عراق نشان داد، وی تشنۀ قدرت است و هیچ شریکی را نمیپذیرد، به چیزی کمتر از این که تنها خود فرمان دهد، راضی نمیشود
و میخواهد رهبر عراق و رهبر امت شود.(شربل،1395،28) در همین راستا بود که اعضای حزب بعث موظف بودند اصل «اجرا کن سپس بحث کن» را همواره محترم بشمارند. به عبارتی یک عضو حزبی موظف است به دستورات صادره از سوی مافوق خود بدون چون و چرا عمل کند و بعد از اجرای دستور، علت را جویا شود! طبق این اصل وقتی حزب، کسی را به کشتن فرد بخصوصی مأمور میکند اول موظف است او را از بین ببرد و سپس علت قتلش را جویا شود.(النقیب،1368،89) بدینترتیب شیوۀ حکومتی عراق، استبدادی مطلق و اقتدارگرایانه و دیکتاتوری کامل بود. تمام تصمیمات مهم را شخص رئیسجمهور میگرفت و تمام سازمانهای دولتی خود را مطیع اوامر او میدانستند. وجود علائمی از مخالفت در هر شخص یا در هر سازمانی موجب حذف آن از حیات سیاسی، اجتماعی یا حتی از زندگی میشد. این خفقان حاکم بر مردم و دولت عراق، دست رئیسجمهور و سازمانهای امنیتی او را برای هر نوع اقدامی باز میگذاشت. صدام سلطۀ خود بر قدرت را عمدتاً از طریق نهادهای امنیتی و سازمانهای نظامی صورت میداد. بدینترتیب خودکامگی حزبی و فضای نامطمئن و توطئهگر حاکم بر جامعۀ عراق، همراه با خشونت و سنگدلی موجب شده بود، گونهای ترس و ترور و ناامنی فردی بر جامعۀ عراق سایه بیفکند، به نحوی که مردم به راستی از یکدیگر و به خصوص از بیگانگان و بالأخص از ایرانیان گریزان و خوفناک بودند.(شهیدزاده،1378،290)
دکتر جرولد پست(1)که تمام تمرکز خود را بر روی روانشناسی سیاسی قرار داده معتقد است، صدام یک خودشیفتۀ بدطینت است که دچار خطرناکترین نوع اختلالات شخصیتی میباشد. چنین شخصیتی برای دستیابی به اهدافش از هر وسیلهای برای سرکوب بهره میگیرد، بدون آنکه ذرهای وجدان از خود نشان دهد. وی همیشه در رؤیای داشتن شکوه و عظمت غوطهور است. بدینترتیب پست معتقد است، صدام خودپرستی و بزرگنمایی شدیدی از خود نشان میدهد، توجهی به درد و
1) 1. دکتر جرولد پست رئیس انجمن روانشناسی سیاسی در تبسدا (مریلند)
رنج مردم عراق ندارد و قادر نیست مخالفان خود را درک کند، ولی در مورد شانس موفقیت خود بسیار خوشبین است که این بخشی از بیماری اوست. صدام ذرهای وجدان ندارد و دچار عذاب ذهنی نمیشود وی دیوانه نیست، اما اختلالات شدید پارانوئیدی(1)
دارد و معتقد است که دشمنانش در هر جایی که وی حضور دارد آمادهاند تا اسیرش کنند. پست علت این ویژگی شخصیتی صدام را چنین ارزیابی میکند. پس از آنکه مادر صدام با مردی به نام «ابراهیمالحسن» ازدواج میکند ناپدریاش به طور مداوم وی را از لحاظ بدنی و روحی مورد اذیت و آزار قرار میداد. این امر، تأثیرات مخربی را بر روی صدام گذاشت و تمام دوران جوانی وی با احساس عدم امنیت و «روح زخمی» که از مادرش به یادگار مانده بود، تحت تأثیر قرار گرفت. تنها با نگاهی به عراق میبینید که تمام خیابانها به اسم وی نامگذاری شدهاند و تعداد بیشماری نقاشیهای بزرگ، مجسمهها و پوسترهای صدام، خیابانها و ادارات را تسخیر کردهاند که تمام اینها نشانهای از روح ضعیف و بیماری وی است. پست معتقد است وی زمانی که کودک بود مورد سوءاستفاده قرار گرفت ولی دیگر نمیتوانست به کسی اجازۀ چنین کاری را بدهد و آزارهای گذشته را با نشان دادن خشونت بی حد و مرزی جبران میکرد.(پست،1381)
سمیر الخلیل در کتاب بنای یادبود در مورد خودشیفتگی صدام پس از پایان جنگ تحمیلی، علیرغم عدم دستیابی به اهداف از پیش تعیین شدۀ خود چنین مینویسد: «در 8 آگوست1989 (17مرداد 1368)، از یک بنای یادبود جالب توجه در عراق پردهبرداری شد. صدام طاق نصرت را در سال 1985 (زمانی که تصور میکرد در جنگ پیروز خواهد شد) سفارش داده بود. در این ماکت گچی، صدام بازوهای خود را گشوده و دو شمشیر در مشتهای خود داشت. پنج هزار کلاهخود ایرانی که به تازگی از میدان جنگ جمعآوری شده بود، در دو تور صیادی (در هر کدام 2500 عدد) زیر پای او قرار داشت و چند کلاهخود هم در محلی که صدام شمشیر خود را بالا برده بود، بر زمین افتاده بود.(Khalil,1991,1-3)
1) 2. سوءظن
بازوهای این تندیس در کارگاههای ریختهگری انگلستان قالبریزی شده بود، اما شمشیرها که در عراق تهیه شده بود، شمشیرهایی واقعی بودند که فولاد خام مورد نیاز این شمشیرها از ذوب سلاحهای عراقیهای کشته شده در جنگ بهدست آمده بود. در این بنای یادبود، صدام هم یک هنرمند بود و هم یک رهبر و افسانه، جای تاریخ را گرفته بود که این امر از ویژگیهای توسعۀ جوامع بحران زده است، اما ملت عراق که از پیروزی واقعی سرخورده شده بودند، ترجیح دادند دروغهای حکومت بعث را باور کنند، زیرا آنها نیز همانند هر ملت دیگری در نهایت مجبور بودند به چیزی اعتقاد داشته باشند. همۀ چیزهای دیگر از بین رفته بود و تنها خیالی از نبرد قادسیۀ صدام باقی مانده بود. (Khalil,1991,17)
صدام حسین علاوه بر بهرهجویی از عنصر وحشت و ترور، برای تحکیم هر چه بیشتر سلطۀ خویش بر عراق، به یک میراث تاریخی مشترک و هویت تاریخی واحد نیاز داشت. عراق بر خلاف کشورهای یکپارچهای نظیر عربستان و یمن، به دست بیگانگان و از به هم پیوستن قبایل مختلف و مردمی با ریشۀ نژادی متفاوت پدید آمده است و با این حال، صدام میخواست از چنین کشور چهل تکهای، کشوری واحد و حتی مرکزی برای رهبری پانعربیسم پدید آورد. بدینترتیب صدام برای در اختیار گرفتن زمام پانعربیسم، میکوشید از گذشتهای که به قومیت، زبان و آداب و رسوم او مربوط نبود، بهره گیرد. اگر چه اعراب، اکدیها، بابلیها و آشوریها، جملگی سامی نژادند، ولی اعرابی که همراه با اسلام، وارد بینالنهرین شدند و صدام نیز از نظر نژادی با آنان ریشۀ مشترک دارد در زیر مجموعۀ ضعیفی از کل سامی نژادها قرار دارند و کسانی چون حمورابی، آشور بانیپال و بختالنصر به او و اجدادش مربوط نیستند. با این همه به دستور صدام و پس از صرف بودجههای هنگفت، ساختمانی به تقلید از بابل قدیم تهیه شد، میلیونها آجر پخته شدۀ مخصوص آماده شد که روی آنها این جمله حک شده بود: «بابل بختالنصر، در
عصر صدام حسین دوباره ساخته شد.»(غفاریان،1384،117)
در حقیقت تأکید صدام بر نقش خود در زمرۀ فرمانروایان اسطورهای عراق علاوه بر آنکه ناشی از سلطهگری بیحد و مرز وی بود از حس خودبزرگپنداری صدام نیز نشأت میگرفت. در راستای ارضای همین حس خودبزرگپنداری بود که در سال 1983(1362) صدام حسین در مصاحبهای رادیو و تلویزیونی اظهار داشت: «اولین مرد فاتح، بختالنصر بود. پس از او، نبرد قادسیه[برای فتح ایران توسط مسلمانان] بود. اکنون نیز من هستم که خود را بعد از بختالنصر میدانم.»(غفاریان،1384،118) در این بین دستگاههای تبلیغاتی عراق، چنان تصویری از صدام ارائه میکردند که گویا بختالنصر دوباره زنده شده و مشغول ایجاد امپراتوری قدرتمند تازهای است.(غفاریان،1384،118) صدام برای اثبات خود بزرگپنداری خود از هیچ اقدامی فرو گذار نمیکرد. در نتیجه همزمان با افزایش درآمد نفت از ابتدای دهۀ هفتاد میلادی، بر تجملات دستگاه ریاستجمهوری خود اضافه کرد. متخصصان و معماران آلمانی و ایتالیایی برای صدام و خانوادهاش، کاخهای گران قیمت ساختند. همۀ این کاخها با تونلهای زیرزمینی به یکدیگر متصل بودند. صدها میلیون دلار هزینۀ ساخت این کاخها شده بود. روزی نبود که برای آرایش و تزیین قصرهای صدام، یک وسیلۀ تجملی جدید ساخته نشود. دستگاه صنایع نظامی عراق که زیر نظر ژنرال حسین کامل حسن المجید داماد صدام فعالیت میکرد، برای تزیین کاخهای او شمشیر و کلاه صلاحالدین ایوبی، مسلسلهای دستی و هفت تیرهایی که با طلا مزین شده بود و انواع اشیای گرانقیمت دیگر را میساخت و هدیه میکرد. مجسمههای برنزی بسیار بزرگی از صدام ساخته شده بود، در نزدیک در ورودی یکی از کاخها، مجسمۀ بزرگی از صدام به شکل صلاحالدین ایوبی نصب شده بود که کلاهخود او به شکل گنبد مسجدقدس بود. از شمالیترین نقطۀ عراق تا بصره در جنوب عراق، هزاران مجسمه و کتیبه از صدام در ژستهای متفاوت و ابعاد گوناگون ساخته و نصب شده بود.(غفاریان،1384،116)
بدینترتیب صدام در جریان جبران حقارت گذشتۀ خود تمایل شدیدی داشت
تا خود را در زمرۀ فرمانروایان تاریخی عراق قرار دهد. در همین رابطه صدام بارها در سخنرانیهایش میگفت که وارث مدرن پادشاهی نبوکدنصر است.(یحیی و وندل،1383،45) افزون بر بختالنصر، سردار قادسیه نیز از جمله فرمانروایان مورد علاقۀ صدام بود که وی تمایل داشت آنان را الگو قرار دهد و به تأسی از آنان در زمرۀ فرمانروایان تأثیرگذار جهان عرب قرار گیرد. «بختالنصر» نخستین فرمانروای مقتدری بود که بر سرزمین عراق امروزی حکومت میکرد و در تاریخ نام او برده شده است. بختالنصر در قرن 6 (ق . م) بر سرزمینهای بابل و عراق حکومت میکرده و از اقتدار بسیاری برخوردار بوده است. در راستای تحقق این هدف بود که صدام دستور داد تا بر سر در بنای بزرگی این جمله نوشته شود: «صدام عظمت و اقتدار دوران بختالنصر را در دوران زمامداری خود تجدید و احیا کرده است.» همچنین دستور داده است تا تصویر بزرگ این پادشاه را طوری نقاشی کنند که شباهت زیادی به او داشته باشد. دستگاه تبلیغاتی عراق، صدام را چنان نشان میدهد که گویی بختالنصر قرن20 است. عقدۀ خود بزرگ پنداری صدام به همین جا ختم نشد، بلکه صدام برای نمایش ارادۀ برتری خود به دیگران، دستور داد در یک جشن و ضیافت شبانه در بغداد، وقتی مهمانهای خارجی به دل آسمان تاریک خیره شده بودند، دو تصویر عظیم از صدام و بختالنصر به کمک اشعۀ لیزر در صفحۀ آسمان ترسیم شود تا تداعیگر شباهت هر چه بیشتر صدام با بختالنصر باشد! البته در این نمایش مخصوصاً صدام را نخراشیده و خشنتر از حد معمول ترسیم کرده بودند تا بیشتر به قیافه بختالنصر عبوس شبیه باشد.(محسنیفرد،1376)
یکی دیگر از قهرمانان مورد علاقه صدام سردار قادسیه بود. صدام حسین ماهها قبل از آغاز جنگ رسمی علیه ایران، در جریان دیدار از پادگان «قهرمانان اقدام ملی قادسیه» چنین میگوید: «شما در پادگان قادسیه، انقلاب خود را پیش روی دارید که شما را به مفهوم قادسیه رهبری میکند. شما اکنون در اینجا نه تنها نام قادسیه را بر خود دارید بلکه شرف، مفهوم و روح آن را نیز با خویش دارید. شما آمادگی
والای گذشت و ایثار را همانگونه که صفت مردان قادسیۀ نخستین، در رهایی امت عرب و رهایی تمام میهنعربی بوده، دارا هستید و تنها برای پاسداری و نگهبانی از عراق آزاد و سرافراز مبارزه نمیکنید.» این سخنرانی در هشتم ژوئن1980 برابر با 18خرداد 1359 ایراد شد. آنچه بعدها قادسیۀ صدام نامیده شد، به گونهای آشکار و روشن، از این سخنرانی در پادگانی بدین نام، الهام گرفته بود. از این رو صدام با انتخاب لقب فرماندۀ قادسیه برای خود، جنگ علیه ایران را آغاز کرد.(درویشی،1388،30و29)
در جای دیگری صدام حسین در 28 سپتامبر1980 خطاب به مردم عراق گفت: «ما باید شمشیرهای علی، خالد و سعدابن ابیوقاص را برای مبارزه با این گروه ستمگر (ایرانیان) و آموختن درسهای تاریخی جدید به آنها، همانند نبرد با شکوه قادسیه از نیام درآوریم. نبرد با شکوه قادسیه تکبر و خودخواهی خسرو پرویز را نابود کرد.»(جعفریولدانی،1377،80) با شروع جنگ، صدام این جنگ را با نبرد قادسیه در صدر اسلام مقایسه کرد و مدعی ادامۀ راه مسلمانان نخستین، برای در هم کوبیدن ایرانیان مجوس شد، به همین دلیل بود که صدام جنگ خود علیه ایران را قادسیهای دیگر خواند و خود را قهرمان قادسیۀ قرن بیستم! از روز آغاز جنگ، جراید و رسانههای عراقی، لقب تازهای بر القاب فراوان صدام افزودند؛ «بطل القادسیه» یا «قهرمان قادسیه» لقب جدیدی بود که به کرات و در کنار برخی نامهای مشهور دیگر همچون «سعد بن وقاص»، «خالد بن ولید»، «هارون الرشید» و سرانجام «صلاحالدین ایوبی» برای صدام استناد میشد و بر زبان گویندگان برنامههای رادیویی و تلویزیونی یا بر قلم نویسندگان نشریات دولتی عراق جاری بود. جالب اینکه، در همان زمان که صدام خود را قهرمان قادسیه میخواند، به بختالنصر نیز افتخار میکرد و خود را ادامه دهندۀ راه بختالنصر جلوه میداد. گویی عقدۀ خود بزرگپنداری صدام را، هیچ چیزی سیراب نمیکرد.(غفاریان،1384،131و130)
افزون بر این در یک سخنرانی صدام تمایل خود به خودبزرگپنداری را
اینگونه ابراز میکند، «من همیشه خواستهام که کاری متفاوت از دیگران انجام دهم و میخواهم همۀ مردم مرا بشناسند و از من به عنوان یک مرد یاد کنند؛ مردی که مرد مردان است و همانندی مثل او نیست! »(سیفی،1388) بدینترتیب در میان زمامداران عرب طی دهههای اخیر، حتی آنهایی که داعیۀ رهبری جهان عرب را داشتند، تنها کسی که جرأت کرد خود را «مرد مردان» نام نهد، صدام بود. این روحیه چنان در وجود صدام ریشه دوانیده بود که پیش از هر انتخاباتی در عراق (هرچند صوری و فرمایشی برگزار میشد) اعلام کرده بود، باید100درصد مردم به او رأی بدهند و شخص دیگری در رقابت با او شرکت نکند.(سیفی،1388) از القاب صدام نیز میتوان پی به خود بزرگپنداری او برد؛ از جملۀ این القاب «مهیب الرکن»(1)صدام حسین، رئیسجمهور فرماندۀ کل قوا، دبیر کل حزب بعث، پدر ملت عرب، قهرمان قادسیه، فرزند صلاحالدین، وارث بختالنصر، دنبالهرو حمورابی، شهسوار عرب و غیره.(غفاریان،1384،113)
صدام بسیار انتقامجو بود و این ویژگی اخلاقی او، ریشه در حقارتهای دوران کودکی وی داشت. صدام علیرغم تحصیلات دانشگاهی معتقد به «شستن خون با خون» بود. وی با تمسک به این اصل، در سراسر زندگی خود یک لحظه از انتقامجویی دست برنداشت. از این رو در جلسۀ سوگند ریاستجمهوری خود در سال(2001) در پاسخ به تهدید امریکا مبنی بر خلع سلاح عراق با حملۀ نظامی، این تفکر را که از سالهای کودکی تا به آن روز باور داشت، اینگونه به زبان آورد «انتخاب راه خونریزی شمارا وادار میکند خون بیشتری بریزید و کسی که تلاش میکند خون دیگران را بریزد، باید انتظار این را داشته باشد که کس دیگری نیز خون او را بریزد!»(محسنیفرد،1376) او در نوجوانی برای اولین بار به دستور دایی خود «خیرالله طلفاح» دست خود را به خون دایی دیگرش «سعدون تکریتی» آلوده
1) 1. صدام وقتی رئیس جمهور شد یک درجه نظامی بالاتر از ارتشبد برای خود ایجاد کرد و آن را « المهیب الرکن» نامید؛ عنوانی لبریز از هیبت و ترس.
ساخت و قتل را صرفاً به دلیل حقارتهایی دانست که او از کودکی تحمل کرده بود. این حس تا سالهای جوانی و میانسالی با او بود.(سیفی،1388)
صدام بر اساس همین روحیۀ انتقامجویی خود هرگونه توهین و بیاحترامی به خود را، به شدیدترین وجهی پاسخ میداد و در حقیقت در اقدامی کینهتوزانه از توهینکنندگان و منتقدین به خود و خانوادهاش انتقام میگرفت. در راستای تأمین خواست صدام مبنی بر کنترل همهجانبۀ افراد تحت امر او، ژنرالها و افسران عالی رتبۀ ارتش و نیز مقامات رده بالای دولتی، ناچار بودند در منازل سازمانی مشخصی سکونت داشته باشند. در این منازل، دستگاههای شنودی را کار گذاشته بودند تا سخنان و اظهارات این افراد، ضبط و در اختیار دستگاههای امنیتی رژیم قرار گیرد. ژنرال عمر، از جمله نخستین افسرانی بود که با استفاده از همین روش، اسیر سازمان امنیت عراق شد. او در حال مستی وارد منزل شده و با فریادهای بلند، علیه صدام و مادر او فحاشی کرده بود، سخنان ضبط شدۀ او، به اطلاع صدام رسید و به زودی حکم اعدام او و پسرش (که در گارد ریاستجمهوری خدمت میکرد) صادر شد.(غفاریان،1384،112و111) مهمترین منتقد صدام پس از حملۀ شیمیایی به حلبچه،رئیس پلیس «فیصل بارات» بود. وی به شکلی رسمی از بیرحمی صدام در ماجرای حملۀ شیمیایی انتقاد کرد. او را با 28 نفر از همراهانش از بین بردند. در موردی دیگر، وزیر بهداشت «ماجد ابراهیم» که استفاده از گاز سمی علیه کردها در جنگ عراق علیه ایران را مورد سرزنش قرار داد، نیز سرنوشتی مشابه داشت. بدینگونه که او در پارلمان، استعفای صدام را خواستار شد. صدام اسلحۀ کمری خود را کشید و موهای ابراهیم را در چنگ گرفت و گلوله را به دهان او شلیک کرد و بدینترتیب انتقاد از صدام پایان یافت.(یحیی و وندل،1383،131) چند سال بعد، پس از آن که رژیم بعثی در جبهههای نبرد، بهویژه در شهر خرمشهر متحمل سنگینترین شکستها شد و هزاران نفر از ارتشیان عراقی کشته و اسیر شدند، صدام حسین برای اطمینان از میزان وفاداری اعضای شورای انقلاب و وزیران کابینۀ دولت خود، به اقدامی شگفتانگیز دست زد. وی در یکی
از جلسات هیأت دولت، خطاب به آنان اظهار داشت که اگر کسانی از اعضای کابینه معتقدند که با استعفای من، جنگ تمام میشود، با کمال آزادی نظریات خود را بگویند تا به نتیجهای برسیم. در آن جلسه، دکتر «ریاض ابراهیم» وزیر بهداری، به خود جرأت داد و گفت: بهتر است جناب صدام حسین استعفا کنند. به محض شنیدن این حرف، صدام شخصاً دستور داد تا ریاض ابراهیم را از جلسه به بیرون هدایت کرده، در اتاق مجاور زندانی کنند. آنگاه با خشم از جای خویش برخاست و به اتاق مجاور رفت. اعضای کابینه ناگهان صدای یک گلوله را شنیدند. همه از جای خود تکان خوردند و جرأت بیرون رفتن نداشتند. در همان لحظه، صدام دستور داد تا ریاض ابراهیم را در حالی که در خون خود میغلتید از اتاق بیرون بیندازند. وحشت سراپای وجود همه را فرا گرفت.(غفاریان،1384،113و112) بدینترتیب طی سالهای زمامداری صدام در عراق هرگونه انتقاد، توهین و بیاحترامی به صدام به شدیدترین شکل ممکن پاسخ داده میشد.
تا آنجا که به صدام مربوط میشد خشونت نه تنها سرزنشآمیز نبود بلکه موضوعی مثبت به شمار میرفت. به همینروی صدام عاشق فیلمهای شکنجه و اعدام بود.(یحیی و وندل،1383،151) در زمینۀ خوی تجاوزگری در رفتار و اندیشۀ رهبران عراق میتوان گفت که توجه به شخصیت صدام در روشنشدن موضوع، اهمیت ویژهای دارد. بررسیهای به عمل آمده دربارۀ شخصیت صدام نشان میدهد که وی شخص دیکتاتور، خشن، بیرحم، ماجراجو و جاهطلبی است. برای این توصیف مصداقهای بارزی چون تهدید ایران، اخراج ایرانیان مقیم عراق، هجوم سراسری به سرزمین ایران در سال 1359، حمله به کویت در سال 1369، کشتار بیرحمانۀ کردها و شیعیان، کشتار مردم مظلوم حلبچه، بمباران مکرر و گستردۀ مناطق مسکونی و غیر نظامی ایران، استفادۀ گسترده از سلاحهای شیمیایی، پایبند نبودن به اصول انسانی و مرتکب شدن هرگونه جنایت ممکن به
دستور صدام و زمامداران عراق را میتوان ارائه کرد. بررسی دقیق نحوۀ رفتار صدام با شیعیان و کردهای عراق و نیز ایران در طول هشت سال جنگ و پس از آن به خوبی نشان میدهد که برای دولتمردان بعثی هیچیک از اصول اخلاقی و انسانی ارزشی نداشت و آنها خود را به رعایت اخلاق ملزم نمیدانستند. صدام در طول سه دهۀ گذشته در مناسبات جهانی، حتی برای حل کردن اختلافات خود با همسایگان همواره از قدرت نظامی استفاده کرد. موضوعی که نشاندهندۀ بیاعتمادی او به دیگران و اولویت مطلق زور در دیدگاه وی، برای رسیدن به مقاصدش است.(قربانی،1382،26) صدام از ابتدای دستیابی به قدرت، شیوۀ حکومتی همراه با رعب و وحشت را برگزیده بود به نحوی که سه ماه پس از کودتای30 ژوئیۀ 1968 برای بیآبرو کردن سیاستمداران قدیمی، اکثر آنان را بازداشت کرد. عبدالرحمان بزاز، نخستوزیر پیشین که تحمل شکنجه را نداشت، فوت کرد. نفر بعدی «عبدالحادی بچاری» از نمایندگان سابق مجلس عراق در رژیم سابق بود. وقتی او را بازداشت کردند، صدام به او گفت که اگر در تلویزیون بغداد اعتراف نکند که جاسوس خارجی است، به همسر او تجاوز خواهد شد. «بچاری» پس از اعتراف نیز اعدام شد. عدنان الحمدانی یکی دیگر از نزدیکان صدام بود و در جریان کلیۀ قراردادهای تسلیحاتی رژیم بعثی با کشورهای خارجی قرار داشت. او از همین طریق توانسته بود مبالغ هنگفتی را که تحت عنوان پورسانت از شرکتها و کمپانیهای اسلحهسازی دریافت میکرد، به حسابهای بانکی صدام در کشور سوئیس واریز کند. با این حال، او در جریان تصفیۀ گستردهای که در ژوئیۀ 1979 (تیر1358) انجام شد، از کلیۀ مشاغل خود برکنار و اعدام شد.(غفاریان،1384،112)
از آنجا که در بسیاری از تجزیه و تحلیلهایی که دربارۀ وضعیت آن زمان ارائه میشد، عراق مساوی با شخص صدام بود و این دو مترادف هم بودند؛ از زمانی که صدام در سال 1979، رئیس جمهور عراق شد، نام او با هویت این
کشور گره خورد. هر چند سیاستهای فردگرایانه در جوامع دیکتاتوری امری متداول است، در مقایسه با جوامع کمونیستی میتوان گفت سیاستهای خرد و کلان عراق به طور بیسابقهای تبدیل به سیاستهای شخصی صدام شده بود، بدینترتیب تمایلات ایدئولوژیکی و ساختاری حزب بعث کاملاً با خصوصیات صدام و جاهطلبیهای او برای رهبری همخوانی داشت. از این رو از زمان به قدرت رسیدن حزب بعث، سیاست خارجی و داخلی عراق به سیاستی تنگنظرانه، خودمحور، فرصتطلبانه و خشونتآمیز تبدیل شد. بنابراین صدام ثمرۀ اجتنابناپذیر نظام سیاسی-اجتماعی عراق و حزب بعث بود.(سریعالقلم،1390،194-191) در همین راستا بود که صدام حسین به شکنجههایش افتخار میکرد و آنها را به این نام میخواند (شمشیر تیز حکومت)! از جمله شکنجههای صدام در زندانهای عراق، بستن قربانی به بخاری گازی، آویزانکردن زندانی از پنکه و سپس چرخش پنکه، سوزاندن بدن با اسید، سوراخکردن دندانهای زندانیان و یا یک مرتبه کشیدن دندان، بازکردن دهان زندانی به حدی که فکش بشکند که البته این مجازات مختص ناسزادهندگان به صدام نیز بود. سوزنکردن زیر ناخن، کتکزدن تا سرحد مرگ با چماق، تزریق تالیوم(1)به زندانیان، استفاده از گاز اعصاب و خردل در طول جنگ تحمیلی(2)، بیرونآوردن چشم با چاقو یا دستگاههای مخصوص، بریدن زبان با تیغ، ریختن آبجوش بر بدن، خردکردن بینی قربانی، رهاکردن سگهای درنده در سلول زندانیان، سوراخکردن زبان زندانیان با سوزن، کشیدن
1) 1. تالیوم نوعی سم مهلک است که به تدریج انسان را از پای در می آورد. در ابتدا موها شروع به ریزش میکند، بعد دستها شروع به لرزیدن میکنند و سم بر همۀحرکات بدن تأثیر میگذارد سپس با حملههای تب و رعشه و ناتوانی در گفتار و بینایی قوای بدن تخریب میشود، در آخر توانایی خوردن از انسان سلب میشود و فرد بهصورت یک مردۀ متحرک در میآید و نهایتاً 3-3 ماه پس از تزریق، انسان میمیرد.
2) 2. همین موضوع باعث گردید تا در حلبچه 5 هزار نفر کشته شوند.
ناخنهای دست، سوراخکردن دستها با مته و غیره. (یحیی و وندل،1383،84-81) برای نمونه زندانیان در زندان قطیه در بغداد و در محلهای دیگر در صندوقهای فلزی به اندازۀ کارتن چای قرار داده میشدند. افزون بر این صدام فرمانهایی صادر میکرد که مجازاتهای شدیدی برای جرایم سیاسی در پی داشت. این مجازاتها قطعکردن اعضای بدن، داغزدن، بریدن گوشها و دیگر روشهای قطعکردن اعضای بدن را شامل میشد. از آن جمله، زبان هر فردی که گناهش ناسزا گفتن به رئیسجمهور تشخیص داده میشد، قطع میشد.(گروه ترجمه فصلنامه،1384،117)
صدام به دلیل سبکزندگی خاصی که داشت همواره از نوعی ترس مبهم رنج میبرد. در واقع این فقط گذشته نبود که او را نگران میکرد از آیندۀ مبهم نیز میترسید.(شربل،1395،28) در اینجا لازم است برای توضیح بهتر شرایط روحی- روانی صدام، چگونگی شکل گیری ترس در افراد را توضیح میدهیم. ترس انواع گوناگون دارد، که ما تنها به دو نوع آن میپردازیم: یکی «ترس همراه با مخاطب اجتماعی» که تأثیر آشکار دارد و روشی است برای جبران نقاط ضعف از طریق تحمیل تکالیف خود به محیط اجتماعی. در این نوع ترس، وضعیت ترسآفرین، هرگز به طور بنیادی برطرف نمیشود و هر بار که عود میکند، برای رفع موقتی آن، باید از دیگران طلب دستگیری کرد. انسانِ مبتلا به «ترس با مخاطب اجتماعی» در جستجوی مقام و منزلت است و به این معنی، البته جویای قدرت، چرا که هر ارج و اعتباری شامل اندکی قدرت نیز هست.
دومین نوع ترس مورد نظر ما در این کتاب، «ترس تهاجمی » است. انسانی که گرفتار ترس تهاجمی است، یکسره طالب قدرت است، آنهم قدرت تام، چرا که در قاموس او قدرتِ تقسیم شده معنی ندارد. او یا باید صاحب تمام قدرت باشد،
یا عاجز و ناتوان میشود. وضعیت دوم چیزی است که او قادر به تحملش نیست، همچنان که هر فرد دیگری نیز حاضر به انکار شخصیت خود نیست. «ترس تهاجمی» معترف به وجود خویش نیست و به صورت ترس هم جلوه نمیکند، ظهور آن به شکل ترس هیجانی است. برای رهایی جستن از شرّ چنین ترسی، باید برای نابودی هر آنچه ترسآفرین است، کمر همت بربست. اما این شخص جبون را هر چیزی میتواند به ترس اندازد. در نتیجه، هدف ناآگاهانۀ این ترسوی مهاجم و پرخاشجو همانا کل قدرت متعال و همتراز خداوندگار است. او آماده است هر عاملی را که ارزش ذاتی اش را زیر سؤال ببرد یا حتی تزلزلی در احساس او نسبت به ارج و قرباش به وجود آورد، متزلزل و نیست و نابود کند یا برای همیشه به صورت دستنشانده و اجیر خود در آورد. ارادۀ قدرتجوی او حد و مرزی نمیشناسد، حتی مرگ هم نمیتواند عطش اورا سیراب کند.(اشپربر،1363،69-65)
آنچه مسلم است کسی که از ارج و ارزش خویش مطمئن باشد، ترس تهاجمی نمیشناسد. همچنین، کسانی که با کاستیهای خود سر آشتی دارند و در واقع نوعدوست و مردمدار هستند، با این نوع ترس آشنایی ندارند و از بند آن آزادند. انسانی که از زندگی عادی خرسند و از همردیف دیگران بودن راضی است، از ترس تهاجمی آزاری نخواهد دید و کسی که به آدمها دل میبندد و انساندوست است، از شرّ چنین بلایی محفوظ خواهد ماند. فرد مبتلا به ترس تهاجمی عشقی ندارد؛ نه به نوع انسان، نه به یاری و نه به خودش. احساس بیقدرتی و عجز هیچگاه دست از سر این آدم بر نمیدارد؛ حتی یکهتازی دیوانهوار او پس از کسب قدرت هم نقطۀ پایانی بر این حالت نمیگذارد. مرگ در هر زمانی به سراغ او رود، زودرس تلقی میشود، چرا که او هنوز به غایت مقصودش دست نیافته است. در اعماق روح فرد جبونِ مهاجم و پرخاشجو، آنقدر احساس خفت و ذلت نسبت به خودش انبار شده است که به هیچروی قابل بازگویی و اقرار نیست. از این روست که او همۀ کسانی را که ناخودآگاه از آنها میترسد، حقیر و ذلیل میشمارد. ارادۀ معطوف به قدرت، ارادهای است برخاسته از عطش و تقلای کسب قدرت و اعمال
سلطه بر دیگران؛ پس دیگران را باید خوار و بیمقدار کند، تا خود به مقصود و منظور خویش نائل آید.(اشپربر،1363،71-69) بدینترتیب صدام با توجه به کودکی رنجآور خود و آزارهای روحی - روانی و جسمی که از مادر، ناپدری و اهالی زادگاهش (تکریت) متحمل شده بود، همواره ترس تهاجمی را در وجود خویش احساس میکرد. بنابراین بسیاری از اعمال و تصمیمات صدام در دوران زمامداریاش در واقع نشأت گرفته از همین ترس بود. نگرانی از بابت تکرار گذشتۀ حقارتآمیزش! از این رو وی، پس از دستیابی به قدرت، تمام توان خود را به کار گرفت تا قدرت مطلق را به دست آورده و حفظ نماید. در ادامه ویژگیهای روحی - روانی صدام را بررسی میکنیم.
از خصوصیات روحی- روانی صدام، عدم اعتماد به دیگران حتی اطرافیان خود است. تا حدی که صدام بهندرت به کشورهای خارجی سفر میکرد و در مسافرتهای ضروری به خارج از کشور نیز فقط غذای تهیه شده توسط آشپز مخصوص خود را میخورد و در ضیافتهای رسمی نیز لب به غذا نمیزد. برای نمونه در یکی از جلسات شورای همکاری خلیج فارس، لامپی ترکید و صدام با یک واکنش کاملاً غیر ارادی از جا پرید و به زیر میز پناه برد و تا دقایقی آن زیر ماند.(غفاریان،1384،118) همین روحیه موجب گردیده تا صدام به دستگاه پلیسی- امنیتی مخوفی متکی باشد. سختگیری و بیاعتمادی صدام، تنها شامل افراد غریبه نبود بلکه اعضای خانواده را نیز شامل میشد. رغد دختر بزرگ صدام میگوید: «پدرم را فقط در روزهایی از هفته و ساعت معینی که او خود تعیین میکرد، میتوانستیم ملاقات کنیم و اگر یک دقیقه از ساعت تعیین شده زودتر یا دیرتر میرفتیم، مورد بازخواست رئیسدفتر پدرم واقع میشدیم و باید پاسخگوی علت زودآمدن یا دیرآمدن میبودیم. زیرا پدرم به رئیسدفتر خود توصیه کرده بود که اگر ملاقاتکنندگان زودتر یا دیرتر به ملاقات او بیایند حتماً نقشهای برای ترور
او در سر دارند؛ حتی فرزندان!»(سیفی،1388) از آنجا که صدام در مورد همهکس و همهچیز سوءظن داشت، لذا قبل از ملاقات با وی، ملاقاتکنندگان را برهنه داخل استخری میانداختند و سپس بدن آنها را با دِتول(1)آغشته میکردند. زیرا صدام همواره نگران این بود که مبادا دیدارکنندگانش ناقل میکروبی سمی باشند که فقط از طریق دست سرایت کند. بدینترتیب همه باید معاینهای دردناک را قبل از ملاقات رئیسجمهور انجام میدادند.(یحیی و وندل،1383،98) در رابطه با زندگی سیاسی نیز، صدام حسین هرگز به کسی اعتماد نداشت و فقط به تفکر خود اعتماد میکرد. مشورت را میشنید اما شخص او بود که تصمیم میگرفت.(العلی،1383،23) صدام بسیار دوست داشت که اطرافیان همواره از او تعریف کنند. شاعری مثل «العکاشی» در وصف شجاعت و قهرمانیهای صدام، هزار بیت شعر سرود و در اشعارش او را به منزلتی فوق بشری ارتقا داد. او پاداش مجیزگوییهای خود را با وزارت اعلان و تبلیغات گرفت و سپس جزئی از کادر رهبری حزب شد، ولی از آن جایی که دوستی با صدام به بخت، اقبال و شانس زیاد احتیاج داشت، زمانی رسید که صدام به او مشکوک شد. این شاعر به فراست دریافت که دیر یا زود به دست صدام به قتل خواهد رسید و در اقدامی نافرجام، آمادۀ فرار شد. او و فرزندش در حال فرار از عراق بودند که به وسیلۀ مأموران تعقیب و مراقبت به قتل رسیدند.(غفاریان،1384،116)
افزون بر این صدام از هرکسی که قدرتمند میشد نیز میترسید حتی اگر آن شخص از مقربان درگاهش میبود. هنگامی که عدنان خیرالله طلفاح (پسردایی و برادرزنش) قوی شد و تا اندازهای در میان افسران ارشد ارتش محبوبیتی پیدا کرد علیه او توطئۀ سانحۀ هوایی را طراحی کرد. پس از عدنان خیرالله، حسینکامل، داماد صدام قدرتش رو به افزایش بود. از این رو سناریوی فرار او به اردن طراحی شد. صدام با او به توافق رسید که در خارج با معارضین عراقی مذاکره کند و سعی کند آنها را تحت کنترل درآورد. حسینکامل به اردن رفت و برخی اسرار مربوط به تسلیحات
1) 1. یک ضدعفونی کننده قوی.
کشتار جمعی عراق را افشاء کرد. او قبلاً با صدام دربارۀ اطلاعاتی که میبایست افشاء کند به توافق رسیده بود. معارضین عراقی که از همان ابتدا موضوع را دریافته بودند هیچ اعتنایی به طوفانی که حسینکامل به راه انداخته بود، نکردند. صدام که میدانست کسی به حسین کامل اعتماد نمیکند او را به بغداد فرا خواند. سرانجام حسین کامل به دلیل شورش علیه رژیم کشته شد.(رمضان،1381،46و45)
سوءظن صدام به دیگران موجب گردیده بود تا وی در خارج از دایرۀ خانواده، طایفه و قبیلۀ خود، آن هم به شکل محدود به هیچ کس اعتماد نداشته باشد. به همین روی حزب بعث که از لحاظ سنتی با اقلیتی سنی شناخته میشد و اعضای طایفۀ تکریت نیز که از همین اقلیت بود، عملاً بر کشور حکومت میکرد.(زنجانی،1390،268) در دایرهای محدودتر هرچند زندگی عمومی در عراق، تحت تسلط حزب بعث قرار داشت، اما تمام قدرت واقعی در دست صدام و محفل نزدیک به او بود. خانواده، قبیله و تعداد کمی از همراهانش وفادارترین حامیان وی بودند و صدام از آنها برای انتقال دستورات خود، از جمله به اعضای دولت، استفاده میکرد. رئیسجمهور عراق برای برانگیختن حامیان خود و کنترل یا از بین بردن مخالفتها، از شیوۀ سرسپردگی تا خشونت استفاده میکرد.(گروه ترجمه فصلنامه،1384،115) از آنجا که مبنای وفاداری [به حکومت عراق] طایفۀ [تکریت] بود، اعتماد و در نتیجه امنیت را تنها میشد از طریق این ساختار جستوجو کرد. بنابراین، نوعی قرارداد اجتماعی- طایفهای در عراق شکل گرفته بود که در آن صدام حسین، حمایت اقتصادی و رهبری را به عهده داشت و مردم وظیفۀ حمایت سیاسی و اطاعت از رهبر را انجام میدادند.(Chubin,1992,4-23) از این روی صدام مهمترین و حساسترین پستها را به بستگان خود میداد. بدینشکل کل خانوادۀ التکریتی همراه با او قدرت را به دست گرفتند، در نتیجه عراق ملک خصوصی آنها شد. مثل پیمانی نانوشته، عراق، به عراق تکریتیها تبدیل شد. کشور رسما ً توسط 15 مرد قدرتمند شورای رهبری انقلاب اداره میشد
که در رأس آنها صدام حسین قرار دارد البته در موازات آن شورا، دایرۀ خاصی وجود داشت که چیزی بیش از همان شورای خانوادگی نبود که کل کشور را کنترل میکرد.(یحیی و وندل،1383،107)
حمدانی در خصوص دلبستگی صدام به حزب بعث چنین معتقد است. در حالیکه در اوائل حکومت حزب بعث تأکید میشد که «یک سرباز خوب از یک بعثی خوب بهتر است» صدام پس از دستیابی به قدرت آنرا عملاً به این شعار تغییر داد که «یک بعثی خوب از یک سرباز خوب بهتر است.»(حمدانی،1391،31و30) بدینترتیب فرهنگ غالب ارتش عراق با دخالت صدام دچار تغییر شد. او سیاسیون را در امور جنگی دخیل کرد و خود را تا درجۀ سپهبدی بالا برد. او همچنین بر یک اصل بسیار خطرناک تأکید داشت که «تا زمانی که یک فرمانده، بعثی باشد میتواند فرماندهی کند، چون یک بعثی ذاتاً یک فرمانده است»(حمدانی،1391،65) نتیجۀ این تأکید و اصرار صدام در زمان حکومت حزب بعث به تبعیت بیچون و چرا تبدیل شده بود و سبب شد تخصص حرفهای نظامی به فراموشی سپرده شود.(حمدانی1391،31)
نتیجۀ منطقی این ساختار موجب گردیده بود تا نظام سیاسی عراق، متکی به رهبری صدام و همچنین به وفاداری تعداد اندکی از اعضای حزب بعث و طایفۀ تکریت باشد. بدینترتیب نظام عزل و نصب و اعطای مزایای اقتصادی وابسته به خواست صدام بود و همین امر سبب شکلگیری و توسعۀ طبقهای مرفه از بعثیون و تکریتیها در کشور شده بود.(زنجانی،1390،269) بر همین مبنا چارلز تریپ(1)
معتقد است که سیاست عراق در دهۀ پیش از جنگ به یک کیش شخصی تبدیل شده بود. بنابراین طبیعی بود که فرمانروای دیکتاتوری مانند صدام باید تشکیلات داخلی چنین نظام قدرتی را مدیریت کند و خود در فروپاشی این شبکۀ اعتماد شخصی پیش قدم باشد. (Tripp,1989,58,59)
1) 1.Charles Tripp
یکی دیگر از ویژگیهای شخصیتی صدام، علاقۀ فراوان او به اسلحه بود. در همین راستا هنگام افتتاح یکی از نمایشگاههای نظامی حزب که سلاحهایی را در معرض دید گذاشته بودند، صدام با اشاره به یکی از کلتها گفته بود: «من در سن 12 سالگی مشابه این کلت را با خود حمل میکردم.»(النقیب،1368،28) از این رو پیوند صدام با اسلحه از دورۀ کودکی آغاز شده بود. پس از نخستین فرار صدام از خانه، خانواده رولوری در اختیارش قرار میدهد احتمالاً صدام در آن موقع دیگر با هیچگونه اسباببازی دیگری سرو کار نداشته و رولورش را بینهایت دوست داشته است؛ زیرا امیراسکندر نویسندۀ کتاب «صدام حسین در نقش یک مبارز، یک متفکر و یک منزوی» با اشاره به برخی ماجراها در زندگی صدام حسین نتیجهگیری میکند که وی به عنوان یک عاشق بزرگ اسلحه، در صحنه همیشه پیشقدم و جلوتر از دیگران ایستاده و برای خونینترین مبارزات آماده است. ممکن است چنین تصور شود که قضاوت این نویسنده هرگز مورد تأیید صدام نباشد، اما در یکی از صفحات کتاب، عکس صدام را در حالی نشان میدهد که دست این نویسنده را میفشارد و این خود میتواند گویای این باشد که اولاً صدام قلم و نظر امیراسکندر را قبول داشته است و دیگر اینکه صدام از پذیرفتن چنین واقعیتهایی طفره نمیرود و معمولاً با این قضاوتها به راحتی کنار میآید.(محسنیفرد،1376) بدینترتیب علاقۀ صدام به سلاح تا حدی است که حرص عجیبی به حمل سلاح دارد و همیشه کلتی به کمر میبندد و لباس ضد گلوله میپوشد.(النقیب،1368،46)
همین علاقه به اسلحه موجب گردید تا بعدها خوی نظامیگری در صدام پرورش یابد. از این رو به محض روی کار آمدن صدام در سال 1979 هیئتهای نظامی به منظور خرید سلاحها و تجهیزات مورد نیاز راهی کشورهای صنعتی شدند.(النقیب،1368،144) البته از زمان روی کار آمدن حزب بعث، عراق همواره در پی تقویت توان نظامی و توسعۀ نیروهای مسلح خود بود. اما از این تاریخ مرتباً
کمیت و کیفیت ارتش بعثی عراق فزونی یافت.(علایی، 1395،112)
همین میل به نظامیگری موجب گردید تا صدام در سال 1970(1349) و در زمان ریاستجمهوری احمدحسن البکر، به مسکو سفر کند و قراردادی در زمینۀ خرید سلاحهای ساخت شوروی به امضا رساند. افزون بر آن بر اساس قرارداد دوستی دو جانبه نیز که در1972(1351) بین طرفین به امضا رسید، دولت اتحاد جماهیر شوروی سلاحهایی از قبیل تانک، هواپیماهای توپولف، میگ، انواع کاتیوشا، ناوچههای سریعالسیر «اوزا» و موشکهای دوربرد به دولت عراق تحویل داد. بیشترین موشک دورپرواز اسکاد در زمان گورباچف به صدام حسین تحویل داده شد. (غفاریان،1384،103)
بدینگونه عراق در این دوران بیشتر نیازمندیهای تسلیحاتی، آموزشی، تدارکاتی و سازماندهی ارتش بعثی را از شوروی تأمین کرد. پس از انعقاد معاهدۀ 1975 الجزایر بین ایران و عراق، سیر تقویت نیروهای مسلح عراق نه تنها متوقف نشد، بلکه ادامه و افزایش یافت. از این هنگام تا آغاز جنگ با ایران، استعداد نیروی زمینی ارتش عراق تقریباً دو برابر شد. این کشور توانست با برخی دولتهای اروپایی مانند فرانسه و ایتالیا نیز قراردادهایی برای تأمین جنگافزار و تجهیزات نظامی منعقد کند.(علایی،1395،112) علاوه بر آن، صدام حسین با «یوری آندروپوف» رئیس K.G.B شوروی و مقامات امنیتی آلمان شرقی قراردادی امضا کرد که طبق آن، دو طرف همکاریهای امنیتی داشته باشند و پس از آن مأموران استخبارات عراق برای گذراندن دورههای ویژه، به شوروی و آلمان شرقی میرفتند.(غفاریان،1384،93)
فرانسه یکی دیگر از کشورهایی بود که قراردادهایی در امور نظامی و غیر نظامی با صدام منعقد کرد. طی سالهای 1972 تا 1975 طارق عزیز نمایندۀ ویژه صدام بارها با مقامات فرانسوی پیرامون فروش اسلحه از جانب فرانسه گفتوگو کرد و در نهایت عراق و فرانسه قرارداد بیست میلیارد دلاری خرید سلاح و تأسیسات
اتمی را با یکدیگر امضا کردند. مدتی بعد در 15 مایلی جنوب بغداد، در محلی به نام «توویتا» تأسیسات یک مرکز هستهای به نام «اوزیریس» یا «اوزیراک»(1)بر پا شد. در این مرکز علاوه بر تأسیسات اتمی، آزمایشگاههای سلاحهای بیولوژیک (باکتریال) و گازهای سمی نیز مستقر شد. از سال 1980 مذاکره با شرکتها و مقامات آلمانی برای خرید اسلحه از آن کشور بهویژه دریافت فناوری، تجهیزات و مواد مورد نیاز برای ساخت سلاحهای شیمیایی آغاز شد. بدینترتیب شرکتهای آلمانی در یک پروژۀ بیست میلیون مارکی، مؤسسهای در استان «دیاله» تأسیس کردند که در آن گازهای مختلف از جمله گاز هیدروژن سیانید تولید میشد. در سال 1982 «ویلیام کیسی» رئیس سازمان سیا به اردن رفت و با برادر ناتنی صدام و رئیس سازمان امنیت عراق ملاقات کرد و قول مساعدت به صدام حسین داد. در راستای تحقق همین وعده، بطور پنهانی پنج فروند بوئینگ به عراق فروخته شد و در طول جنگ عراق علیه ایران نیز، انواع سلاحهای سبک و سنگین در اختیار عراق قرار گرفت.(غفاریان،1384،108-104)
در حقیقت به دنبال پیروزی انقلاب اسلامی و افزایش بهای نفت، عراق به مقادیر معتنابهی ارز خارجی و درآمد سرشار دست یافت و به خرید تسلیحات روی آورد. در این میان کشورهای بزرگ صنعتی به ویژه امریکا و همپیمانانش، عراق را در جهت تحقق اهداف خود یاری نمودند. سلاحهایی از اتحاد شوروی، فرانسه، اسپانیا، ایتالیا، برزیل، چسلواکی و یوگسلاوی خریداری و انبارهای تسلیحاتی و مهمات در تمامی نقاط عراق مملو از انواع جنگ افزارها گردید. همچنین شرکتها، به احداث انبارهای تازهای معادل دو برابر انبارهای موجود مبادرت ورزیدند. با تمامی اینها رژیم مجبور شد مهمات را در ساختمانهای عادی نیز انبار کند.(النقیب،1368،145و144)
نخستین چرخش عراق به سوی غرب، به ابتکار جناح میانهرو در حزب بعث
1) 1. این دو واژه مشخصکننده این است که شیراک بیشترین تلاش را در راه مسلح نمودن عراق به انواع سلاحهای متعارف و غیرمتعارف نموده بود.
به رهبری صدام حسین و با امضای موافقتنامۀ الجزایر در سال 1975 میلادی شروع شد و تا آنجا پیش رفت که صادرات امریکا به عراق که در سال 1971 میلادی (1350) کمتر از 2/32 میلیون دلار بود، در سال 1975 میلادی به بیش از 300 میلیون دلار رسید. سفر نخستوزیر فرانسه به عراق در سال 1977 نشان داد که غرب به شرط پشتکردن عراق به مسکو، حاضر به سرمایهگذاری در این کشور است. در این سفر، در مورد فروش 70 جنگندۀ میراژ F1 فرانسوی در مقابل دریافت نفت توافق شد و این توافق، سرآغاز فصلی نو در روابط عراق با غرب بود. به طور کلی، سالهای1980-1975میلادی را باید دورهای از تلاش غرب، بهویژه امریکا، برای جلب نظر بعثیهای عراق به شمار آورد.(علایی،1395،213) البته در اینجا میبایست نکتهای را مد نظر داشته باشیم، علاوه بر روحیۀ خشونتطلب و علاقمندی صدام به سلاح، بعثیها همواره در عراق از طریق کودتا (و نه انقلاب تودهای گسترده) و به شکلی اتفاقی قدرت را به دست گرفته بودند. بدینترتیب، بین بعثیسم و نظامیگری پیوند برقرار شد و صدام با استفاده از ویژگیهای شخصیتی خود این پیوند را مستحکمتر نمود.(ادواردز ،1392،80)
حزب بعث در زمان حسن البکر، یک رژیم خشن پلیسی تمام عیار را بر سر کار آورد که ستون فقرات آن را دستگاه امنیتی صدام تشکیل میداد.(علایی،1395،107) بدینترتیب صدام با استفاده از «جهاز حنین» که خود پس از 1963 آن را سازماندهی کرده بود، تشکیلات پیچیدۀ امنیتی و استخباراتی خود را پایهریزی کرد. صدام بعد از بیماری پسر عمویش «سعدون شاکر»، برادران ناتنی و دوستان بسیار نزدیک خود را در رأس شعبات سازمان امنیت عراق قرار داد. مدتی «فاضل سلفیک» پسر خالۀ خود را به ریاست آن گمارد و سپس برادر ناتنیاش برزان التکریتی را در رأس این سازمان قرار داد و برادران دیگر خود از جمله «وطبان التکریتی» را که مدتی وزیر کشور بود، متصدی امنیت داخلی کرد. «سبعاوی التکریتی» رئیس بخش سرّی پلیس عراق شد و ادارۀ امنیت ریاستجمهوری (امن الخاص) به پسر عموی صدام، حسین کامل
المجید سپرده شد. همۀ این سازمانها و شعبات آنها به استخبارات معروف بودند. صدام حسین برای اطمینان از کارکرد این سازمان، یکی از اقوام نزدیک خود به نام «هانیاللطیف طلفاح» را به عنوان رئیس سازمان ویژۀ امنیت انتخاب کرد که بر کلیۀ شعبات سازمان استخبارات نظارت میکرد. علاوه بر این، کلیۀ وابستگان نظامی و کسانی که در پوشش دیپلماتیک به خارج از کشور اعزام میشدند، باید طبق دستورالعملی، کلیۀ مخالفان را شناسایی و به مرکز استخبارات گزارش میکردند. حتی زمانی که برزان التکریتی در بخش اروپایی سازمان ملل متحد کار میکرد، در واقع وظیفهاش شناسایی مخالفان رژیم بعث در سراسر اروپا بود.(غفاریان،1384،89و88)
بدینترتیب دستگاه عریض و طویل امنیتی صدام و شبکۀ حزب بعث نظارت بر جامعۀ عراق را تأمین میکرد. این دستگاه در سازمانهای اجتماعی، دولتی و نظامی خبرچین داشت. صدام شکنجه میداد، اعدام میکرد و علیه دشمنان واقعی خود یا آنان که در مکان دشمنی قرار میگرفتند، ابزار اجبار را به کار میبرد. هدفهای وی، نه تنها کسانی که به او جسارت کرده بودند، بلکه خانوادهها، دوستان یا همکاران آنها نیز بودند. صدام عمل میکرد تا اطمینان یابد در عراق، هیچ مرکز قدرت دیگری وجود ندارد. وی احزاب و گروههای قومی، مانند کمونیستها و کردها را که ممکن بود بکوشند خود را نشان دهند، در هم کوبید. اعضای اپوزیسیون در خارج، هدف تلاشهای ترورهایی که از سوی سرویس امنیتی عراق هدایت میشد، قرار گرفتند. در شبکۀ خبرچینان دولت عراق، افسران ارتش بخش مهمی بودند، شک دربارۀ اینکه افسری تمایلاتی غیر از خدمت به رئیسجمهور دارد، به اعدام فوری منجر میشد. برای صدام کاملاً عادی بود که در مقابل کسانی که به نظر او ممکن بود، علیه وی توطئه کنند، اقدام پیشگیرانه انجام دهد.(گروه ترجمه فصلنامه،1384،115)
بدینگونه صدام، عراق را به شیوۀ پلیسی اداره میکرد و از سرویسهای امنیتی موجود در عراق بیشترین بهره را میبرد. «کانا ماکیا»(1)در قسمتی از کتاب خود
1) 1. نام مستعار سمیر الخلیل.
مینویسد: «در رژیم صدام همه خبرچین هستند و به نحوی با دستگاههای پلیسی ارتباط دارند. بسیاری از اعضای حزب، خود گزارشگرند.» یکی از سیاستمداران عراق در این زمینه میگوید: «در رژیم صدام سه میلیون نفر گزارشگر بر امور یازده میلیون نفر دیگر از جمعیت کشور نظارت دارند.»(سیفی،1388) در همین راستا بر اساس گزارش سازمان حقوق بشر در سال 1990، در عراق تحت سیطرۀ صدام، از هر چهار نفر یک نفر خبرچین سازمان استخبارات یا پلیس مخفی صدام است. از این رو سازمان امنیت عراق نفوذ گسترده و تعیین کنندهای در ارکان مختلف رژیم بعثی داشت و هیچ فرد و مؤسسهای قادر به مقابله با آن نبود. (غفاریان،1384،111)
از این رو صدام به فهرست بلند بالایی از سازمانهای امنیتی متکی بود که مسئولیتهای آنها با یکدیگر تداخل داشت. سازمانهای امنیتی مهم عبارت بودند از:
سازمان امنیت ویژه که بر امنیت صدام و همچنین نظارت و وفاداری دیگر سرویسهای امنیتی را کنترل میکرد. کارکنان این سازمان بیشتر اهل تکریت بودند.
گارد ویژۀ ریاستجمهوری، که به بهترین تجهیزات نظامی موجود مجهز، و اعضای آن بر اساس وفاداری به رژیم انتخاب میشدند.
اداره کل امنیت، که مسئول اولیۀ مقابله با تهدیدهای افراد غیرنظامی بود.
ادارۀ کل اطلاعات، که فعالیتهای ناراضیان را در داخل و خارج کنترل و سرکوب میکرد.
اداره اطلاعات نظامی، که نقش آن تحقیق در پرسنل نظامی بود.
فداییان صدام که تحت کنترل عدی، پسر صدام قرار داشت و برای مقابله با ناآرامیهای داخلی از آن استفاده میشد.
در رابطه با مسائل امنیتی حتی اعضای خانوادۀ صدام نیز تحت تعقیب قرار میگرفتند. برای نمونه علاعبدالقادرالمجید، پسر عموی صدام از عراق به اردن گریخت و عدم موافقت خود را در مورد مسائل جاری با رژیم اظهار کرد. وی
پس از اینکه سفیر عراق در اردن به طور علنی اعلام کرد که زندگی او در خطر نیست، به عراق بازگشت. طاهر هبوش رئیس ادارۀ کل اطلاعات (مخابرات) او را در مرز ملاقات کرد و وی را به مزرعهای، که به علی حسنالمجید تعلق داشت، برد. در آنجا علا را به درختی بستند و عدهای از اعضای نزدیک خانوادۀ او به دستور صدام به نوبت به او تیراندازی کردند. حدود چهل نفر از خویشاوندان صدام شامل زنان و کودکان به دستور وی به قتل رسیدند.(گروه ترجمه فصلنامه،1384،117و116)
افزون بر مواردی که ذکر شد، رژیم صدام به هماهنگی امنیتی در زمینۀ دستیابی به فنون و روشها و ابزار حفاظت از شخصیتها، که در کشورهای شرق و غرب فراهم بود، اهمیت فوقالعادهای میداد. به این منظور از تجربیات یوگسلاوی، روسیه، فرانسه، آلمانشرقی و کوبا استفاده میشد. ریاستجمهوری، پیوسته اطلاعات مفصل و جامعی دربارۀ اسناد تصویری رویدادها و عملیات ترور سیاسی و نفوذ امنیتی، میخواست. برای همین حفاظت از صدام تدابیر مختلفی داشت:
· جستوجوی مواد شیمیایی و منفجره.
· جستوجوی دستگاههای فنی بیسیم از جمله میکروفنها و فرستندهها.
· بررسی فنی تلفنها و کسب اطمینان از سالم بودن آنها.
· بازرسی و کنترل دیدار کنندگان، گرفتن انگشتر، خودکار، ساعت مچی و کیف دستی آنها، از بینبردن بوی عطر و کسب اطمینان از سالم بودن دستهای آنها از هرگونه بیماری پوستی، (البته تعداد بسیار اندکی از افراد از اینگونه بازدیدها مستثنی بودند.)
· تحویل اصل نامههای وارده به ریاستجمهوری به صدام کاملاً ممنوع بود. این نامهها در دفتر منشی صدام کپی میشد و هر کاغذ از هر مقامی، غیر از منشی صدام، و گزارشهای سرویسهای ویژه (اطلاعاتی و امنیتی) از این قاعده مستثنی نبودند.(السامرایی،1388،445و444)
· عناصر امنیتی ویژه و گارد ویژه، در هر دو باند محل رفتوآمد صدام و به ویژه در چهارراهها و میدانهای عمومی مستقر میشوند.
· نقاطی که صدام قصد بازدید از آنجا را دارد، مورد بازرسی و دقت نظر قرار میگیرد. در این رابطه، کشف مواد منفجره و اشغال نقاط و ساختمانها و اماکن مشرف بر مناطق توقف و یا تشکیل جلسات و سخنرانی وی مورد تأکید قرار میگیرند.
· نیروهای امنیتی ویژه و همچنین گارد ویژه، در اماکنی که قرار است مردم به منظور گوش فرادادن به سخنرانی صدام تجمع نمایند، به صورت گستردهای حضور پیدا میکنند. با وجود اینکه اینگونه مراسم ظرف سالهای اخیر [سالهای پایانی حکومت صدام] تا حدود زیادی کاهش پیدا کرده است، ولی چیزی حدود یک هنگ از گارد ویژه (در حدود500 نفر) با لباسهای غیرنظامی، پیشاپیش در میان جمعیت پراکنده میشوند. علاوه بر آن منطقۀ حضور صدام تحت محاصره قرار میگیرد، به گونهای که امکان رخنه در آن وجود ندارد.
· هنگامی که صدام به یک اداره، یا یک دفتر و یا یک فرماندهی نظامی و دیگر مراکز مراجعه میکند، امکان خروج افراد از این مراکز زمانی وجود دارد که بالاترین مقام از محافظان صدام، مستقیماً مجوز آن را صادر نماید. این قانون در هنگام بازدید صدام و یا حضورش در قرارگاههای فرماندهی کل، در مورد کلیۀ کمیتهها و افسران ستاد و فرماندهان به مورد اجرا گذاشته میشود. این در حالی است که برخی از این دیدارها، بهویژه در جریان جنگها و یا وضعیتهای فوقالعاده، ساعتها به درازا میکشد.
· جادهها و اماکن مورد بازدید پنهان نگاه داشته میشوند و کلیۀ تماسهای بیسیمی و یا کابلی در آن منطقه قطع میشود. علاوه بر آن، چند ستون از اتومبیلها در جهتهای متعدد و موهوم به حرکت در میآیند تا جهت واقعی مشخص نشود.(السامرایی،1388،446و445)
رخنه و نفوذ اطلاعاتی و امنیتی دو گونه است که تا حدودی به یکدیگر مرتبط میباشند. این دو شکل نفوذ عبارتند از: نفوذ فنی و نفوذ انسانی
میزان موفقیت و یا ناکامی در حمله و یا در اقدامات حفاظتی، بستگی به سطح پیشرفت تکنولوژی و علمی طرفهای درگیر و همچنین چارچوب تدابیر پیشگیرانۀ اتخاذ شده دارد. میزان ارتباط بین نفوذ فنی و انسانی، از طریق شناخت توانمندیهای فنی و انسانی دو طرف درگیر امکانپذیر است. اما لازمۀ آن، نفوذ و رخنه در عمق [مواضع] طرف مقابل میباشد. نفوذ فنی شامل بر همه و یا برخی روشهای زیر میباشد:
· نفوذ به شبکۀ کابلهای اصلی و یا خطوط تماس سرّی کابلی، که در گذرگاههای مشخص و تحت حفاظت شدید از درون زمین میگذرند و در بیشتر اوقات برای اهداف نیروی هوایی و شبکههای هشداردهندۀ هوایی به کار گرفته میشوند. کشورهای متعددی در سطح جهان از این روش استفاده میکنند.
· نفوذ به شبکۀ تماسهای «مایکروویو»، از طریق ماهوارههای جاسوسی.
· شنود مکالمات بیسیم و مبادلۀ نامههای تلگرافی که خطرناکترین و گستردهترین منبع از دست دادن اطلاعات میباشد. چنین روشی در جنگهای بلندمدت و در روند عملیات مورد استفاده قرار میگیرد.
· شنود و تحلیل نامهها و مکالمات صوتی رمزدار، از طریق دستیابی به کلید رمز، که به این منظور از رمزهای سادۀ دستی (قابل تحلیل) و یا تجهیزات رمز مکانیک و یا الکترونیکی استفاده میشود. میزان توانمندی در این زمینه منوط به سطح علمی است که در انحصار دولت و کشورهای پیشرفته و یا برخی از آنها میباشد. بهرهبرداری از این روشها، خارج از توانمندی و امکانات
کشورهای جهانسوم و حتی اکثریت قریب به اتفاق کشورهای جهان میباشد. میدانیم که تعداد کشورهایی که به این سطح رسیدهاند از تعداد انگشتان دست بیشتر نیستند.
· نفوذ ویژه عبارت است از : نفوذ در سفارتخانهها و وابستگیهای نظامی و دفاتر و شرکتها، از طریق تلفن، شبکههای تماس بیسیم، کاشتن فرستنده در دفاتر و یا متمرکزکردن یک پرتو نوری ویژه به محل جلسات، از فاصلۀ حدود یک کیلومتر یا بیشتر. (برای نمونه رخنه به سفارتخانههای اسپانیا، هند، پاکستان، ترکیه، آلمان، مصر، قطر و لیبی در بغداد، در دورۀ پیش از آغاز جنگ کویت، از طریق نفوذ مستقیم به داخل ساختمان، امکانپذیر گردید.)(السامرایی،1388،448و447)
به منظور دستیابی به محل نگهداری اسراری که تلاش میشود از ارسال آنها با استفاده از ابزار فنی جلوگیری به عمل آید و یا اینکه امکان دستیابی به اینگونه اسرار با بهرهگیری از ابزار فنی وجود ندارد، از شیوۀ نفوذ انسانی استفاده میشود. البته نکتهای در این بین باید تذکر داده شود، تا جنگ دوم خلیج [ فارس]، امکان نفوذ انسانی سرویسهای اطلاعاتی بیگانه، به درون نیروها و تأسیسات مهم عراق، بسیار پیچیده بود. ولی بعد از این جنگ معیارهای امنیتی فرو ریخت. با توجه به وجود 60 هزار اسیر و همچنین ورود آزادانه به تأسیسات و فرماندهیها و دوایر حساس و کمیتهها، اسرار عراق آشکار گردیده است. از سوی دیگر، مبارزات میهنی بین ملت عراق و رژیم این کشور، ابعاد کاملی به خود گرفته و به حد سرنوشتسازی رسیده که امکان بازگشت از آن وجود ندارد. از همینرو اسرار رژیم، به عنوان بخشی از مبارزات میهنپرستانه و ابزاری به منظور براندازی آن تلقی گردیده است، زیرا خطر واقعی که عراق را تهدید میکند، تداوم حاکمیت صدام است. از همین رو باید در ابعاد مختلف زندگی در عراق، بعد از سرنگونی
رژیم وی، تغییرات عمیقی پدید آید. با وجود خرابیها و ویرانیهای سهمگینی که دامنگیر عراق گردید، اما سرویسهای اطلاعاتی کشورهای دیگر همچنان در تحقق اهدافشان ناتوان ماندند. اطلاعاتی که توسط نیروهای میهنپرست معارض، راجع به رژیم منتشر میگردد، تحقق جنبههای میهنپرستانه را در نظر دارد. این جنبهها عبارتند از: فشار بر رژیم و افشای مقاصد تجاوزکارانه و شیوههای فریبکارانه، نابودی محلی و منطقهای و بینالمللی رژیم، آغاز جنگ روانی با بیان ابعاد رخنۀ میهنپرستان در نهادهای رژیم، بدون بر جای نهادن ردپایی که ممکن است به منظور در هم کوبیدن پایگاههای معارضین در داخل، مورد بهرهبرداری این رژیم واقع گردد و اثبات خطرات و تهدیدهای ناشی از تداوم حاکمیت صدام. هنگامی که سرویسهای اطلاعاتی دچار ناتوانی میگردند و نیروهای مخالف رژیم با موفقیت مواجه میگردند، قدرت و ارادۀ میهنی، به منظور ایجاد تغییر فراگیر خود را نشان میدهد. افشای علنی اسرار رژیم و خطرات آن، ارتباط مستقیمی با ارادۀ تغییرات در عراق دارد.(السامرایی،1388،449و448)
علاوه بر ویژگیهای شخصیتی صدام که پیشتر به آن پرداخته شد، باید گفت که مهترین رکن دستگاه سیاسی صدام در عراق، حزب بعث بود. از آنجا که حزب بعث به دلیل ماهیت توسعهطلبانه و سلطه مدارانۀ خود در پی دستیابی به آرمانهای وحدتگرایانۀ اعراب بود، این ویژگی حزب موجب گردید تا تمایلات جاهطلبانۀ صدام نیز در قالب آرمانهای حزب بعث تجلی یابد. در حقیقت حزب بعث و ریاست صدام بر این حزب فرصت عرض اندام بسیاری را در اختیار صدام نهاد؛ لذا بسیاری از تفکرات صدام و تصمیمهای سیاسی و نظامی وی علاوه بر خصوصیات اخلاقی او، بر اساس آموزههای حزب بعث نیز صورت میگرفت. صدام که خود، پرورشیافتۀ این حزب و یکی از حامیان جدی آن به شمار میرفت، در طول حیات سیاسی خود تمام تلاشش را به کار بست تا در خدمت آرمانها و اهداف این حزب باشد. اکنون در ادامه به بررسی تاریخچه تشکیل حزب بعث و اصول و ویژگیهای آن میپردازیم.
پیشینۀ بروز و ظهور احزاب سیاسی در عراق به تعیین مرزهای عراق باز میگردد. فیصل معتقد بود که وجود احزاب سیاسی برای توسعه در کشور لازم است، اما به دلایل مختلف اعم از بافت عشیرهای - قبیلهای، حضور نیروهای خارجی و غیره، ارادهای برای شکلگیری جریانهای سیاسی تا سال 1946 به وجود نیامد. ظهور احزابی همچون حزب دموکراتیک ملی، حزب مردم و حزب اتحاد ملی، طلایهدار شکلگیری اولین جریانهای سیاسی در عراق شدند. این روند تا ظهور حزب بعث در عراق ادامه یافت و در این مدت احزاب زیادی پا به عرصۀ وجود نهادند. با پررنگتر شدن گرایشهای پانعربی و پا گرفتن اندیشۀ حزب بعث در جهان عرب، رشد جریانهای سیاسی شکل دیگری به خود گرفت.(خدایی،1392،65) ریشههای حزب بعث عراق را باید در زمینۀ سیاسی - اجتماعی سالهای پس از جنگ جهانی دوم، در دورۀ پادشاهی فیصل دوم (1958-1939) جستوجو کرد.(العانی،1977،359) بنیانگذاران این حزب در عراق دو معلم بودند: میشل عفلق، مسیحی ارتودوکس اهل یونان و صلاح الدین بَیطار، مسلمان سنی مذهب. (خدوری،1369،223) میشل عفلق فیلسوف، جامعهشناس و ملیگرای عرب سوری بود که در سال 1910 در دمشق زاده شد. عفلق در خانوادهای مسیحی از شاخۀ ارتودکس یونانی زاده شد، عفلق در فرانسه در رشتۀ حقوق به تحصیل پرداخت، او پس از گذراندن تحصیلات تکمیلی در فرانسه به سوریه بازگشت.(الجباعی،2015) و در سال 1940 حزب رستاخیز عرب (بعث) را تشکیل داد که عهدهدار ایجاد یک وطن عربی متحد و آزاد از سلطۀ امپریالیسم گردد.(عبدالملک،1394،270) صلاحالدین بَیطار، دیگر بنیانگذار حزب بعث بود که در سال 1912 در دمشق و در خانوادهای مسلمان، سنی مذهب، بازاری و سنتی به دنیا آمد. بیطار نیز سال 1934در رشتۀ حقوق از سوربن فارغالتحصیل شد، به سوریه بازگشت و با سمت دبیری در دبیرستانهای دمشق از جمله دبیرستان «التجهیز» به
کار پرداخت. در این دبیرستان با میشل عفلق همکار شد و بعدها که آن دو حزب بعث را تأسیس کردند، اعضای اولیۀ حزب را از میان دانشآموزان همین دبیرستان برگزیدند. در اوایل دهۀ 1940 عفلق و بیطار با همکاری مِدحت بیطار، پسر عموی صلاحالدین و از رهبران سازمان جوانان ملیگرا، و جلالالسیّد هستۀ نخستین و اصلی حزب بعث را تشکیل دادند.(دایرهالمعارفالفقهالاسلامی، بیتا،2485)
این دو دانشجو در سال 1929 در دانشگاه پاریس با یکدیگر آشنا شدند و ازآنجا که عفلق و بیطار در جوانی هر دو شاهد رفتار تحقیرآمیز فرانسه با کشورشان سوریه بودند، بهویژه در خلال قیام 1926-1925، حزب خود را بر پانعربیسم استوار ساختند.(فرّخ، بیتا،8) از این رو اصول اولیۀ حزب بدین شرح بود: وحدت و آزادی ملت عرب در سرزمین مادری خود و اعتقاد به رسالت ویژۀ ملت عرب؛ یعنی پایان دادن به استعمار و ترویج انسان دوستی برای نیل به این اهداف. به طور کلی، برنامۀ حزب در این شعار خلاصه میشد: «رسالت جاودانی ملت عرب؛ وحدت، آزادی، سوسیالیسم.»(خدوری،1369،223) با آنکه عفلق میسحی بود اما از اعتقاد اعراب به اسلام بهخوبی آگاه بود، از اینرو به اعتبار مقامی که بعثِ اسلام در ذهن مردم عرب دارد عنوان «بعث» را برای حزب خود برگزید. بعث در لغت به معنای دوباره نو شدن، تجدید حیات و رستاخیز است. میشل عفلق با انتخاب عنوان «بعث» در نظر داشت، این اندیشه را در ذهن اعراب رسوخ دهد که باید مانند زمان پیامبر اسلام (ص) به پا خیزند و با اتحاد و یگانگی خود، عظمت امپراتوری اسلام و شکوه تمدن اسلامی را دوباره زنده نمایند.(پارسادوست،1385،194) عفلق در جهت یگانگی و ملیگرایی تند اعراب و رهایی از استعمار غربی تلاش زیادی کرد، وی پس از آن در پی فشارهای سیاسی، از سوریه رفت، اما در سال 1954 به آن کشور بازگشت و نقش مهمی را در اتحاد با مصر در سال 1958 ایفا کرد. اما در نهایت به دلیل عدم موفقیت در ایجاد یک کودتا در سوریه به دلیل قدرت نظامی در این کشور، مجبور به فرار از سوریه به عراق شد.(الجباعی،2015)
آغاز فعالیت سیاسی حزب بعث عراق در سال 1952 در جریان جنبشهای سیاسی عراق شکل گرفت و بدین ترتیب نخستین تشکیلات منسجم سیاسی بعثیها در عراق به رهبری میشل عفلق پایهریزی شد.(العانی،1977،359) چون اصول اندیشههای حزب بعث برای جوانان عراق از جاذبۀ ویژهای برخوردار بود، به همینجهت اولین هستههای آن در میان دانشآموزان و دانشجویان عراقی به وجود آمد.(قناد،1384،60و59) سال 1958 در جریان شدتگرفتن بحران سیاسی در عراق، بعثیها که در کمین تصرف قدرت بودند، با نظامیانی که به رهبری عبدالکریم قاسم زمینۀ کودتا را میچیدند، همکاری کردند.(کوهستانینژاد،1391،133) در ابتدا بعثیها همکاریهای نزدیکی با کابینۀ قاسم داشتند و لیکن پس از مدتی بین آنها و قاسم اختلافات شدیدی به وجود آمد و باعث خلع بعثیها از قدرت شد، در نتیجه بعثیها تلاش ناموفقی را برای ترور وی انجام دادند.(هیرو،1391،42) اما تنها چند تن از افسران کودتا، بعثی بودند و چهرۀ برجسته و معروف آنها «احمد حسن البکر» بود که در آن زمان درجۀ سرهنگی داشت. پس از کودتای قاسم، نیروهای عمدۀ سیاسی عراق به دو اردوی چپگرا و ملیگرا تقسیم شدند. این دو اردو بر سر مسیر «انقلاب عراق» اختلاف داشتند. ملیگرایان، طرفدار اتحاد عراق با سوریه و مصر و پیوستن به جنبش ناصری بودند. عبدالکریم قاسم و اکثریت رهبری سیاسی عراق در آن زمان که به جنبش ناصری متمایل نبودند، به چپگرایان نزدیک شدند. در حقیقت همین نزدیکی، علت اصلی دوری بعثیها از قاسم و سپس مخالفت و دشمنی آنها با او شد. در این راستا، بعثیها بار دیگر برنامۀ قتل قاسم را طراحی کردند اما او جان سالم به در برد و بسیاری از بعثیها را در ارتش تصفیه و حتی عدۀ زیادی را که مظنون به همکاری با آنها بودند، اخراج کرد.(کوهستانینژاد،1391،133)
در 8 فوریه 1963، عبدالسلام عارف با کودتایی خونین، عبدالکریم قاسم را از حکومت عراق ساقط کرد.(العانی ،1977،415) بدینترتیب اولین
دورۀ حضور حزب بعث در حکومت عراق مربوط به فوریۀ 1963 است که با همدستی «عبدالسلام عارف» به قدرت رسیدند.(احمد و حمیدی،1989،226و225) پس از کودتا هشت تن از سران بعث در نخستین کابینۀ عارف وارد شدند.(العانی،1977،415) در پی وقوع جنگ شش روزۀ اعراب و اسرائیل و شکست اعراب، بعثیهای عراق در سپتامبر 1967 تظاهرات وسیعی بر ضد عارف به راه انداختند. ناکامی حکومت عارف، کمک نکردن حکومت و ارتش عراق به جبهۀ جنگ اعراب با اسرائیل، تشدید اختلاف میان عراق و ایران، توسعۀ شورش کردهای عراق و ناتوانی ارتش در فرونشاندن طغیانهای داخلی از جمله عواملی بود که اوضاع را به سود بعثیها تغییر داد و بار فشار را بر آنها کم کرد و آنان توانستند بار دیگر موقعیتشان را احیا کنند.(کوهستانینژاد،1391،134) چندی بعد با بالا گرفتن اختلاف میان عارف و بعثیها، تشکیلات حزب بعث منحل و دفاتر آن بسته شد. بعثیها به توطئه برای سرنگونی حکومت انقلابی عراق متهم شدند و سختگیریهای حکومت عارف بر آنها افزایش یافت.(العانی،1977،415) در ژوئیۀ 1968، طی کودتایی رژیم عارف توسط بعثیها ساقط شد و حکومت به دست بعثیها افتاد.(کوهستانینژاد،1391،134) مرگ عارف در سانحۀ هوایی، موجب انتصاب برادرش عبدالرحمان به ریاستجمهوری گردید. اعضای حزب بعث که در دوران عبدالسلام عارف، از مصادر دولتی بر کنار شده بودند، در دورۀ عبدالرحمان از زندان آزاد شدند و به توطئهگری مشغول شدند.(قناد،1384،98) در17جولای 1968 عبدالرحمان عارف از سوی گروهی متشکل از رهبران بعثی و افسران نظامی غیربعثی و با تبانی فرماندۀ گارد ریاست جمهوری و مسئول اطلاعات ارتش، توانستند او را کنار گذارند و خود به قدرت برسند. در نتیجه «احمد حسن البکر» به ریاست جمهوری رسید.(هیرو،1391،42) و صدام حسین به معاونت او انتخاب شد. در این دوره شورای انقلابی فرماندهی عراق مرکب از هفت تن، تشکیل و حسن البکر در رأس آن قرار گرفت.
این شورا بالاترین مرجع تصمیمگیری، با حق وضع قوانین و چگونگی اجرای آن اعلام شد.(کوهستانینژاد،1391،134) بدینترتیب فعالیت این حزب چه قبل از قدرتگیریاش در اواخر دهۀ 1960 و چه بعد از آن، نقش مهمی در شکلگیری ذهنیات جامعۀ عراق در موارد گوناگونی همچون برتری قومی عربی و ضدیت با ایران داشت.(پارسادوست،1369،101)
وحدت، آزادی و سوسیالیسم سه رکن اصلی حزب بعث است. این حزب به وحدت اعراب (پانعربیسم) توجه خاص دارد. شعار «یک ملت عرب، یک رسالت ابدی» محتوای اصلی ایدئولوژی حزب بعث است. میشل عفلق بنیانگذار و اندیشمند حزب بعث ضمن آنکه هر سه رکن را «مکمل» یکدیگر میشمارد، ولی برای وحدت اعراب اهمیت برتر قائل است. او تأکید مینماید «آنچه در جای خود مسلم است آن است که وحدت چون به نحو دقیقی هویت ملت عرب را توضیح میدهد دارای نوعی برتری و اهمیت اخلاقی خاصی است.»(Shibli,1977,20) از این رو حزب بعث معتقد است که کلیه اعراب سراسر جهان یک ملت واحد را تشکیل می دهند و مرزهایی که آنان را از هم جدا کرده، غیر طبیعی و از ساختههای «امپریالیسم» است.(پارسادوست،1385،196)
پیش از تشکیل حزب بعث از میان کشورهای عرب، کشورهای نسبتاً پیشرفته زیر سلطۀ خارجی قرار گرفتند و کشورهای عقبمانده مستقل ماندند. به همین سبب افکار ناسیونالیستی اعراب بسیار احساساتی و منفی شد و رهبران آن، درگیر با مداخلۀ خارجی، بیش از هرچیز خواهان استقلال و وحدت ملی شدند. جنبش دستیابی به هدف دوگانۀ استقلال و وحدت، به نام جنبش یگانگی عرب (پانعربیسم) شناخته شد، که اغلب آن را «عربیسم(1)»
مینامند. (خدوری،1369،192) پیش از استقلال عراق
1) 1.عروبه.
در 1932، هر کشور عرب به تنهایی در راه استقلال مبارزه میکرد، گرچه غالباً بسیاری از ناسیونالیستها کارهای کوچکی در راه ایجاد وحدت انجام میدادند. پس از استقلال عراق، رهبران جنبش یگانگی عرب، بهویژه سوریها و فلسطینیها، روانۀ عراق شدند و مردم آن را به دستیابی بر هدفهای ناسیونالیستی عرب تشویق کردند و این اندیشه را به آنان الهام بخشیدند که عراق، امیدبخشترین کشوری است که میتواند در دستیابی به وحدت عرب، نقش پروس را در جهان عرب ایفا کند. خواهندگان یگانگی عرب گفتند: «رژیم موجود عراق آفریدۀ تصنعی بریتانیاست که تنها برای حفظ منافع آن امپراتوری برقرار شده، بنابراین ارزش ماندن ندارد، تنها رژیم ملی واقعی عرب، رژیمی خواهد بود که در آن عراق، بخشی از ایالات متحده عرب را تشکیل دهد.»(خدوری،1369،192) برهمین اساس حزب بعث نخستین گروه ایدئولوژیک بود که وحدت عرب را به عنوان خواست اولیه مطرح کرده و خواهان رهیافت انقلابی جهت دستیابی بر آن بوده است.(خدوری،1369،211) از آنجا که فراخوانی بعث به وحدت، زمانی به عمل آمد که عربها به آن نیاز بسیار زیادی داشتند؛ یعنی هنگامی که آشکار شد عربها در نتیجۀ عدم اتحاد قادر به رویارویی با اسرائیل نیستند. بعث این نکته را در شعار معروفش: «سرنوشت مشترک عرب» بیان کرد که فریاد درخوری بود علیه رهبران ستیزهجوی عرب که منفیگرایی، سنتگرایی و ذینفع بودن آنها را آشکار کرده بودند.(عفلق،1958،24-18)
از این رو بعث استقلال و وحدت را دو جنبۀ جداییناپذیر یک هدف ملی میدید و حتی پیش از دستیابی به استقلال اعلام کرد که عربها باید آمادۀ وحدت باشند (هر واحد خود را بخشی از کل عرب تصور کند) چنانکه وقتی استقلال به دست آمد بتوان دنبال وحدت را گرفت.(خدوری،1369،171) دیدگاه بعثیسم در خصوص وحدت تا آنجا پیش میرود که معتقد است «هیچ کشور عربی نمیتواند جدا از سایر کشورهای عربی به حیات خود ادامه دهد. (پارسادوست،
1369،150) وحدت به این معنا که کلیۀ اعراب در سراسر جهان یک ملت واحد را تشکیل میدهند. از نظر حزب این وحدت فقط در سایۀ اصول بعث امکانپذیر است. بنابراین تمام اعراب باید تحت لوای یک حکومت قرار گیرند و آن حکومت حزب بعث است.(قناد،1384،61و60) از این رو کلیۀ مردم عرب، از جمله اعراب عراق باید در راه وحدت اعراب و تشکیل یک حکومت واحد عرب که بر کلیۀ سرزمینهای عرب فرمانروایی کند بکوشند. (پارسادوست،1385،196) عفلق در جهت چگونگی شناسایی مردم عرب دو عامل سرزمین عربی و زبان عربی را مدنظر قرار میدهد که در ادامه به بررسی آنها میپردازیم.
در دیدگاه بعثیسم در اصل 7 اساسنامه دربارۀ اینکه چه ناحیههایی جزء سرزمین پدری عرب «میهن عربی» محسوب میشود، تصریح گردید «میهنعربی آن قسمتی از کرۀ زمین است که ملت عرب در آن ساکن است و شامل اراضی واقع در کوههای توروس (جنوب ترکیه)، کوههای پشتکوه (بخشی از کوههای زاگرس در ایران)، خلیج بصره (خلیج فارس)، اقیانوس عرب (اقیانوس هند و دریای عمان)، کوههای اتیوپی، صحرا (افریقا)، اقیانوس اطلس و مدیترانه میباشد.»(Devlin,1976,345-352) بند یک اصل اول سرزمین پدری عرب را یک واحد سیاسی و اقتصادی تقسیمناپذیر میداند. این بند تمامیت ارضی و استقلال کلیه کشورهای عربی را که دارای زمامداران و نظامهای متفاوت هستند، مورد تهدید قرار میدهد و تلویحاً از همۀ اعراب میخواهد که با قیام علیه حکومتهای خود و حذف موجودیت سیاسی کشور خویش بکوشند. کلیۀ کشورهای عربی را در «یک واحد تقسیمناپذیر سیاسی و اقتصادی» گرد هم آورند. بدینترتیب اصل 7 اساسنامه، گواه دیگری از خصلت تجاوزکارانۀ آن حزب است. در این
اصل، حزب بعث با بیپروایی اعلام میدارد که چون اقلیتی از کسانی که زبان آنان عربی است در کشورهای ایران و ترکیه سکونت دارند، اعراب باید ناحیههای مورد سکونت آنان را از آن دو کشور جدا کنند و به «میهن عربی» ملحق نمایند. اصل 7 اساسنامه، از کوههای پشتکوه تا خلیج فارس را که حزب بعث آن را در 1947 «خلیج بصره» اعلام داشت و نام تاریخی «خلیج فارس» را که نشانی از ایران در آن بود تجاوزکارانه تغییر داد، متعلق به «میهن عربی» میشمارد. به عقیدۀ آن حزب چون ایرانیان عرب زبانی که سدهها در منطقۀ خوزستان سکونت اختیار نمودهاند و با مردم سایر منطقههای ایران در طول نسلهای زیاد بزرگ شدهاند و دارای تاریخ مشترک و علاقههای مشترک میباشند در آن منطقه زندگی میکنند، باید خوزستان از ایران جدا شود و به «میهن عربی» منضم گردد. اندکی دقت در چند اصل بالا خصلت تجاوزکارانۀ حزب بعث را نه تنها در مورد ایران، بلکه در مورد کشورهای عربی نیز آشکار میدارد.(پارسادوست،1385،198و197) در همین راستا میشل عفلق اظهار میکرد: «هر جا ملت عرب به کشورهای مختلف تقسیم شده یا سرزمینی را از دست داده باشد و یا یک کشور مصنوع به وجود آمده باشد، مبارزه تا اتحاد این بخشهای تجزیهشده و تا هنگام وحدت و تأسیس یک امپراتوری عرب مقتدر ادامه خواهد یافت. هدف نهایی این است که این سرزمینها متحد گردند و در زیر یک پرچم مشترک فعالیت کنند.»(رجایی،1381،49)
زبان به عنوان یکی از عوامل وحدتبخش درجهان عرب همواره نقشآفرین بوده است. در این خصوص عفلق اعتقاد دارد همۀ کشورهایی که ساکنان آن به عربی سخن میگویند، کشورهایی عربی هستند، هر قدر هم که تعداد دولتهای دخیل بسیار باشد یا پرچمهای گوناگونی بر فراز ساختمانهای حکومتی یا مرزهای پیچیدهای که موجودیتهای سیاسی گوناگون را از هم جدا میکند، برافراشته
باشد همۀ این کشورها عرب هستند.(عبدالملک، 1394،254) در تفکر بعثیسم «عرب کسی است که زبان او عربی است، کسی است که در سرزمین عرب زندگی میکند و یا کسی است که بعد از تحلیل در زندگی عرب، به تعلق خود به ملت عرب اعتقاد دارد.»(پارسادوست، 1385،197) بعثیسم زبان عربی را برگزید زیرا خاستگاه خاطرههای تاریخی و احساسی از غرور و برانگیزندۀ شوق ذهنی جوانانی بود که در تهییج مردمانشان برای دستیابی به هدفهای ملی، رهبری این راه را به عهده گرفتند. بدینترتیب هر آن کس که خود را با میراث فرهنگی عرب می شناساند و زبان عربی را زبان بومی خود میدانست، عرب به شمار میرود. زبان و ادب عرب به آگاهی از شکوهمندیهای گذشته، دوباره جان بخشید و عربها از نقش نیاکانشان در برقراری امپراتوری اسلامی احساس غرور کردند. همین «خاطرۀ تاریخی» عنصر مهم ناسیونالیسم عرب شد زیرا در ذهن جوانان احساس تکلیف اجباری برای بازگرداندن این شکوهمندیها به مردمشان را آفرید.(خدوری،1369،30) در دیدگاه بعثیسم زبان، ادب و تاریخ هستۀ اصلی فرهنگ عرب را شکل میدهند. اینها عناصری بودند که پیش از جنگ جهانی اول و نیز پس از آن، تا حد بسیار زیادی خصلت و توان درونی جنبش ناسیونالیستی را تعیین کردند.(خدوری،1369،31) بدینجهت است که لورنس معتقد است، عربها «احساس جغرافیایی، خاطرههای نژادی، سیاسی و تاریخی خود را از دست دادند اما شدیداً به زبان خود دل بستند و آن را تقریباً به سرزمین پدری خود مختص کردند.»(Lawrence,1935,45)
یکی از ویژگیهای بنیادین حزب بعث، ناسیونالیسم افراطی عربی است. در نظر میشل عفلق، ناسیونالیسم عرب تجلی روح عرب است. ناسیونالیسم یعنی کوشش در راه هدف ملی و خواستن ترقّی که هرگاه جریان ترقّی ملت کُند شود یا شرایط موجود رو به زوال گذارد و ملت عقبتر از ترقی جهان گام بردارد، مردم
را بیدار میکند. ناسیونالیسم در سرزمینهای اسلامی (بهویژه در جهان عرب) اساساً بیشتر بر زمینههای فرهنگی مبتنی بوده است تا دیگر زمینههای قومی. پیش از جنگ جهانی اول، ناسیونالیسم به محفل کوچک جوانان انگیخته از اندیشههای لیبرالی محدود بود اما پس از این جنگ میان تودههایی گسترش یافت که در واکنش نسبت به سلطۀ نفوذ غرب در سرزمینهایشان تمایلی ضد غربی در خود پرورده بودند.(خدوری،1369،53و52)
در اندیشۀ عفلق ناسیونالیسم عرب «رهسپاری» ملت عرب به سوی تأمین نیازها و تحقق خواستهایش است. این خواستها تجلی خواستهای ملت دربارۀ زندگی و جامعه (در حال و آینده) و محصول خصلت ملت و ارزشهایی است که میخواهند آنها را تحقق بخشند. از این رو ناسیونالیسم عرب به صورت ایدئولوژیی تنظیم شده است که در دو مرحله به هدفهایش دست خواهد یافت و هر مرحله در جنبشی هم پیوند با مرحلۀ دیگر متجلی میگردد. نخستین مرحله، آزادکردن سرزمینهای عرب از امپریالیسم است و دومین مرحله متحد کردن سرزمینهای عرب. نخستین هدف نمیتواند کاملاً عملی شود مگر آنکه دومین هدف تحقق یافته باشد. ناسیونالیسم عرب تجلی همۀ عوامل داخلی، ارزشها و جاهطلبیهای درونی است که ملت عرب به آنها معتقدند «این ملت رسالتی دارد که عبارت است از تحقق آرمانهایش» روند این تحقق، تجربههای ملت عرب را در بیدار کردن مردمش، حل و رفع مسائل آنان و بالا بردن سطح زندگیشان به وجود میآورد. حقیقت، نیکی و عدالت ارزشهای ناسیونالیسم عربند. این ارزشها حاصل شرایط اقتصادی نیستند زیرا نمایانگر اراده و منافع گروهی از افراد نمیباشند بلکه برعکس، جلوههای عشق ملت به حقیقت، نیکی، مدارا، همکاری و پیشرفت هستند.(خدوری،1369،212) عفلق معتقد است ناسیونالیسم عرب دارای جهانبینی انسانگرایانه است و مانند دیگر ناسیونالیسمها میکوشد آرمانهای مدارا، محبت، همکاری و روابط مسالمتآمیز با دیگر ملتها را به
انسانگرایی افزون کند.(عفلق،1958،135-131)
عفلق ناسیونالیسم عرب را «اندیشۀ فناناپذیر عرب(1)»
میبیند. این تجلی مترقّی اندیشۀ عرب است که در دورههای تاریخی گوناگون شکلهای مختلف به خود میگیرد. اهمیت فلسفۀ بعثی ناسیونالیسم عرب در نظر ناسیونالیسم فراگیرش نهفته است که در آن همۀ نظریات دیگر گنجانده شدهاند، قادر است به همۀ آنها تجسم بخشد زیرا هم کلی است و هم مبهم و در خصلت، بیشتر رمانتیک است تا واقعگرا.(خدوری،1369،214) در این دیدگاه ناسیونالیسم عرب همواره در روند تکامل است، هرگز به سکون کشیده نخواهد شد و هرگز از میان نخواهد رفت، به این دلیل که این مفهوم ناسیونالیسم از مفهوم اروپایی آن متفاوت است زیرا بر پایۀ آیین ارادۀ ملت به زندگی قرار دارد، نه بر پایۀ شرایط اقتصادی. ارادۀ ملت عرب به زندگی از مرحلۀ فعلی تکامل عرب برخاسته، محصول روند تاریخی است که طی نسلها در ترقّی بوده است، هیچکس نمیتواند به دلخواه یا بنابر اقدامی ارادی این روند را معکوس کند. در تحلیل نهایی ناسیونالیسم عرب «میراث از پیش تعیین شدهای است که شخصیت فرد عرب را آفرید و او در آفرینش آن حق انتخاب نداشت.» وظیفۀ حزب بعث در مورد ناسیونالیسم عرب بیان روح عرب از طریق رهیافت عملی است اما هدف نهایی، تحقق آرمان عرب است.(خدوری،212،1369)
ناسیونالیستهای عرب معتقد بودند که ایدئولوژیشان بر این پایه قرار دارد که هر ملتی خصلت ملی یگانۀ خاص خود را دارد. آنان مدعی بودند که هدف نهایی هر جنبش ملی، متحد کردن مردمی است که خصلت ملی مشترکی دارند و تشکیل دادن دولتی است در داخل میهنعربی. هر واحد ملی (دولت ملی) باید اساساً از یک ملت مرکب باشد و هر ملتی باید از شهروندان برخوردار از آزادی، برابری موقعیت اجتماعی، امنیت و موفقیت ترکیب یابد. مردم باید شکل حکومت، تجسم ارادۀ ملی خود را معین کنند.(خدوری،1369،165) در حقیقت به جهت همین ناسیونالیسم افراطی عربی و تصورکردن نقش رهبری جهان عرب برای خود
1) 1.رساله الخالده.
است که عراق در جریان تصرف جزایر سهگانه توسط ایران به صورت فعال در صدد تشکیل جبهۀ ضد ایران و به زعم خود دفاع از سرزمین اعراب بر میآید و در نقش رهبر اعراب ظاهر میگردد. همچنین بر پایۀ همین روحیۀ ناسیونالیستی از اساس به اقوام غیرعرب مقیم عراق، نظر مساعدی نداشت.(قناد،1384،62)
صدام به پیروی از اصول حزب بعث، مردم عرب را «ملت عرب» نامید، و برای آنان رسالت ابدی برای رستگاری ابنای بشر قائل بود. او اظهار داشت « ما بدون تأمل میتوانیم بگوییم که ملت [عرب] دارای رسالت است ... هیچ ملتی [در جهان] نیست که به اندازه ملت عرب به بشریت [موهبتهایی] ارزانی داشته باشد، هیچ ملت دیگری وجود ندارد که [به اندازه ملت عرب] ... تمام فکر آن متوجۀ اصول انسانی باشد.»(Matter,1981,285) در این راستا عفلق در سخنرانی خود در دانشگاه دمشق که زیر عنوان «ذکر الرسول العربی(1)»
ایراد نمود اظهار داشت «دین اسلام در اساس خود یک جنبش عربی بود که توجه اساسی آن احیای عربیسم و واقعیت دادن به آن بود.» (Devlin ,1976,24)و اضافه کرد «فضیلتهای آشکار و نهانی که پیامبر اسلام [ص] تحسین نمود و معایبی را که مورد انتقاد قرار داد، دقیقاً فضیلتها و معایب عرب بود.» (Devlin,1976,24)بدینترتیب عفلق میراث فرهنگی اسلام را ارزشهای فرهنگی عرب معرفی میکند، و معتقد است ناسیونالیسم عرب چنان وسیع و گسترده است که اسلام را نیز در بر میگیرد. عفلق عقیدۀ آن دسته از تئوریسینها را که اسلام را ایدئولوژی چارهجویانه میدانند رد میکند و میگوید: «در شرایط کنونی، اسلام به این نیاز اعراب اعتراف دارد که همۀ کوششها باید در جهت نیرومندی و بهبود وضع اعراب صرف شود. اگر اسلام چیزی غیر از این باشد، اسلام راستین نیست. بنابراین ناسیونالیسم احیا شدۀ عرب میتواند جای اسلام را بگیرد و راه را بار دیگر برای اتحاد، قدرت و پیشرفت اعراب باز کند!(امیرعبدالهیان،97،1386)
1) 1. به یادبود پیامبر عربی.
عفلق دربارۀ آزادی عقیده داشت «منظور از آزادی، رسیدن به اهداف آن، یعنی آزادی ملتها از قید استعمار است و تنها پس از وصول به آن، آزادیهای فردی ممکن خواهد شد.»(غفاریان،1384،71) بدینترتیب آزادی در نظر متفکران بعثیسم به معنی آزادی از سلطۀ خارجی بود و نه آزادی از فرمانروایی استبدادی. متفکران بعثیسم در تأکید بر آزادی از سلطۀ خارجی اعتقاد داشتند که فرد پیش از آزادی کشور از بردگی خارجی نمیتواند هیچگونه آزادی واقعی به دست آورد.(خدوری،1369،53) بعثیسم، آزادی و رهایی مردم عرب از تعلقات جمعیتی، مذهبی و نژادی و نیز دولت - ملت عربی را وعده میداد. عفلق به این آرمانها و در قالب شعار «وحدت، آزادی و سوسیالیسم » پایبند بود و آزادی به منزلۀ امری شخصی و ملی در نظر گرفته میشد.(ادواردز،1392،80)
فراخوانی بعث برای تشکیل اتحادیۀ سراسری عرب با مبارزۀ آن در راه آزادی پیوند تنگاتنگ دارد. این فراخوانی به وحدت، چیزی بیش از خواستن اتحاد سیاسی است، خواهان ایجاد یک دولت عرب بر پایۀ ناسیونالیسم عرب و جویای دستیابی به آزادی، دموکراسی و سوسیالیسم است. وحدت عرب چارچوب ملت عرب برای عملیکردن ارادۀ آزاد و از سرگیری پیشرفت را معین میکند. در این تفکر، آزادی خواه فردی یا ملی، بدون دستیابی به وحدت عرب نمیتواند در برابر خواستهای خارجی ایستادگی کند. اما همه با هم برای استقامت در برابر چنین فشارهایی به قدر کافی قوی هستند و مقاومت خواهند کرد.(خدوری،1369،171) اما صدام حسین که بعدها خود را به دبیر کلی حزب بعث عراق رسانید، با استفاده از همین نظر عفلق دربارۀ آزادی، اظهار داشت که به جای «دیمقراطیه(1)» باید انضباط حزبی را برقرار کنیم و بر همین اساس، برای رسیدن به انضباط حزبی، همۀ آزادیهای انسانی را در درون حزب و سپس داخل عراق محو و نابود کرد.(غفاریان ،1384،72و71)
1) 1. دموکراسی
سوسیالیسم بعثی میکوشد اختلافات میان طبقات را کاهش دهد و به جامعۀ بیطبقۀ نهایی دست یابد. در این سوسیالیسم، طبقات بهرغم قبول به مثابه یک واقعیت اجتماعی، لزوماً آنطور که نظریههای مارکسیستی معتقدند، در حالت مبارزه میان خود نیستند. از آنجا که طبقات حاصل عوامل اجتماعی - اقتصادی هستند، سوسیالیسم عرب میکوشد تضادهای اجتماعی را نه دقیقاً با کاهش اختلاف درآمدها بلکه از راه برداشتن امتیاز یا دیگر تفاوتهای اجتماعی، آشتی دهد. تفاوتهای اجتماعی را میتوان با حذف استثمار و گستراندن خدمات اجتماعی و فرصتهای فرهنگی برای همگان کاهش داد.(خدوری،1369،181و180) سوسیالیسم با مطرح کردن نظم سیاسی و اجتماعی از طریق ریشهکن کردن تفاوتهای طبقاتی، عامل تسهیلکنندۀ ایدئولوژیکی آزادی و وحدت عرب بود.(ادواردز،1392،80) سوسیالیسم بعثی بر پایۀ مفهوم عدالت و همکاری میان افراد قرار دارد نه بر پایۀ مبارزۀ طبقاتی یا جنگآوری طبقاتی. جنگ، اگر به راه انداخته شود، باید علیه فقر، بیماری، نادانی و دارندگان منافع باشد. این سوسیالیسم، در این معنی که نظامی است مناسب برای جامعۀ عرب، راهی است به سوی تحقق هدفهای ملی.
سوسیالیسم، با رهانیدن فرد از زنجیرهای محرومیت، با جلوگیری از استثمار و با تأمین حداقل سطح زندگی، مانعهای موجود بر سر راه رشد استعدادهای فردی، تحقق خواستها و احساس رسالت ملت عرب را از میان برمیدارد. این نوع سوسیالیسم باید توسط دولت که نمایانگر ارادۀ مردم است (ارادۀ عمومیی که باید در برگیرندۀ ارادۀ فقیران، کارگران، دهقانان، روشنفکران و همۀ عناصر روشنفکر جامعه باشد) مورد پشتیبانی قرار گیرد. دستیابی به سوسیالیسم میتواند از راه گنجاندن آن در برنامۀ مورد پشتیبانی سازمانهای عمومی، مانند سندیکاها، سازمانهای اجتماعی، احزاب سیاسی و انجمنهای حرفهای، بیشتر تأمین شود. آشکار است که این نوع سوسیالیسم از سوسیالیسم اروپایی و کمونیسم متفاوت است زیرا به مثابۀ نتیجۀ نهایی مبارزۀ
طبقاتی در نظر نیامده، بلکه حاصل همکاری میان طبقات است، جنبشی درونی است، به هیچراه با جنبش انترناسیونالیستی پیوند ندارد و آزادی فردی و مالکیت خصوصی را رد نمیکند. به طور خلاصه نوع خاصی از سوسیالیسم است که خواستهای جامعۀ عرب را برآورده میکند.(خدوری،1369،170)
بعث معتقد است که فساد عمیق رایج، سیمای اصلی جامعۀ کنونی عرب است. علتهای این ضعف به عوامل خارجی یا زمان داخلی محدود نیست، بلکه به ضعف عربها نیز مربوط است. فساد به درون افراد راه یافته، بر اخلاق اجتماعی او، تعلیم و تربیتش، تفکرش، نظریات و نیز ایستارهایش نسبت به جامعه اثر نهاده است. راه حل این مسئله مستلزم تغییری انقلابی (استحالۀ کامل) در روحیه، نگرش بر زندگی و ارزشهای اجتماعی یکایک عربها و در سازمانهای اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی جامعۀ عرب است. بعث میکوشد پس از تغییر جهان بینی متداول از راههای انقلابی، جامعۀ دموکراتیک و سوسیالیستی عرب را به وجود آورد. وقتی این جامعه به وجود آید، حکومت آزاد آن نمایانگر ارادۀ مردم خواهد بود.(خدوری،1369،171و170)
ایدئولوژی بعث بر اساس جدایی دین از سیاست استوار است. سعدون حمادی وزیر امورخارجه وقت عراق در سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل متحد در 23 مهر 1359 میگوید: «ایدئولوژی ما بر اساس جدایی دین از سیاست است و ما نمیتوانیم امور سیاسی را با امور مذهبی یکی بکنیم.»(امیرعبدالهیان،1386،98) به عقیدۀ عفلق پیامبر اسلام یک فرد نمونۀ عرب است که با تلاشهای خود اعراب پراکنده را زیر لوای اسلام متحد کرد و شرایطی به وجود آورد که اعراب به کمک آنها توانستند بزرگترین قدرت روز جهان شوند. او از دین اسلام به عنوان یک پدیدۀ دقیقاً ملی که معرف عظمت و اصالت «ناسیونالیسم عرب» است یاد کرد و تأکید نمود در شرایط امروز « اسلام باید
خود را با عربیسم تطبیق دهد... چون رستاخیز عرب فقط آن جنبههای عربیسم را که با مقتضیات دنیای جدید سازگار است شامل میشود و سایر جنبهها را با تغییرات لازم قبول میکند. به همین جهت، اسلام باید به نحوی تغییر یابد که بتواند خود را با مقتضیات عصر جدید تطبیق دهد.» او معتقد بود که «ناسیونالیسم عرب» امروز تنها نیروی محرک مردم عرب است و اسلام نمیتواند جای آن را بگیرد و اظهار داشت «امروز اعراب نمیخواهند که ناسیونالیسم آنان مذهبی شود، زیرا مذهب واجد جنبۀ دیگری است؛ عاملی است که افراد ملت را به هم پیوند نمیدهد بلکه برعکس بین یک ملت واحد جدایی میافکند، گرچه بین مذهبها اختلاف اساسی وجود ندارد.» (Gordon,1969,450) بدینترتیب پایهگذاران حزب بعث نقش اسلام را به عنوان بخشی از فرهنگ عرب نفی میکردند. آنها ریشۀ فرهنگ اقوام عرب را نه به دین اسلام، بلکه به تمدنهای باستانی بینالنهرین و دورانهای سومر و آشور و بابل نسبت میدادند.(علایی،1395،102)
در این فصل بر تأثیر ویژگیهای شخصیتی صدام بر وقوع جنگ تحمیلی تمرکز داریم. از آنجا که صدام به جهت دستیابی به اهدافی، جنگ با ایران را آغاز نمود، لذا در تکمیل مباحث قبلی، اهداف نظامی وی که طبعاً برخاسته از ویژگیهای شخصیتیاش میباشند را مورد بررسی قرار دادیم. صدام در حمله به ایران اهداف متعدد اما موازی با یکدیگری را دنبال میکرده است، انتخاب اهداف صدام و چرایی و چگونگی علل انتخاب آنها در پژوهشهای فراوان صورت گرفته، متفاوت است. در این کتاب با توجه به رویکرد روانشناسانه به این موضوع، در خصوص چگونگی انتخاب اهداف جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، آنچه برای ما حائز اهمیت است، توجه به چگونگی ارضاء تمایلات روانی صدام از انتخاب این اهداف بوده است. بدیهی است روحیات شخصی صدام، تمایلات سلطهطلبانه و جاهطلبیهای بیحد و مرز وی که در بخشی از آرمانهای حزب بعث نیز متجلی بود، در جهتبخشی به انتخاب این اهداف بیتأثیر نبوده است. حزب بعث از ابتدای موجودیت خود بر تشکیل میهنعربی برای وحدت کلیۀ اعراب تأکید داشت، از این رو توسعهطلبی ارضی برای کشوری همانند عراق که از حوزۀ مانور محدودی نسبت به سایر کشورهای منطقه برخوردار بود نه تنها امری غیرمنطقی تلقی نمیشد بلکه در دیدگاه رهبران عراق از جمله صدام حسین، موضوعی بدیهی و مسلم بهنظر میرسید. صدام خواهان سهم بیشتری از سواحل خلیج فارس برای سرزمین تحت فرمانروایی خود بود و این موضوع با توجه به توانمندیهای آن دورۀ عراق و ضعف سیاسی ایران در دورۀ پس از انقلاب، فرصتی ارزشمند در اختیار صدام قرار میداد تا هم تمایلات خود را محقق کند و هم موقعیت سرزمینی عراق را ارتقاء بخشد. در پایان اگر صدام موفق میشد و با پیروزی این جنگ را
به پایان میرساند، سبب می شد، عراق قدرتبرتر منطقه شناخته شود، قدرتی که از توانمندیهای نظامی، اقتصادی، بازرگانی و دیپلماتیک منحصر به فردی برخوردار بود. در راستای اهداف شخصی صدام نیز لازم به توضیح است که برتری عراق در منطقه قدر مسلم برتری رهبری صدام حسین را نیز به اثبات میرساند. نکتهای که صدام به دلیل تأثیرات گذشتۀ حقارتآمیز خود نمیتوانست از آن چشمپوشی کند. اثبات برتری وجودی صدام مهمترین هدفی بود که صدام از این جنگ دنبال میکرد و این مهم در هدف رهبری جهان عرب گنجانده شده بود. در این فصل از کتاب نحوۀ دستهبندی و چینش اهداف صدام بر اساس نظریه آدلر قرار گرفته است و سعی کردیم با اثبات نظریه آدلر دلایل انتخاب اهداف صدام را برشماریم. از آن جهت که قصد داشتیم تداعی موضوعی بیشتری ایجاد کنیم، لذا سبک زندگی که در نظریۀ آدلر به عنوان چهارمین مؤلفه ذکر شده بود را در حکم سومین ویژگی آدلر و پس از اصل اثر ترتیب تولد بیان کردیم تا بدینترتیب مخاطب با تأثیرات تولد صدام و شیوۀ زندگی وی در بزرگسالی بهتر آشنا شود.
در دیدگاه کلی آدلر، انسان بودن یعنی خود را حقیر احساس کردن.(آدلر،1370،9) آدلر اعتقاد داشت انسان از دیدگاه طبیعت خود را موجودی پست و زبون میبیند. این احساس حقارت و ناامنی همواره در باطن انسان وجود دارد.(آدلر،1379،27) در این دیدگاه احساس حقارت مفهومی است عام که همۀ کودکان نسبت به بزرگسالان دور و بر خود دارند، چون همۀ آنها با این اعتقاد زندگیشان را شروع میکنند که در مقایسه با افراد بزرگسال اطراف خود ضعیف، فاقد قدرت و وابسته به آنها هستند. همین حسحقارت ارثی که بعضاً ناشی از نقص جسمی یا روانی است عامل پیشروی به جلو، حرکت، ترقی و تلاش است.(ناصحی و رئیسی،1386،56) طبیعتاً اگر احساس حقارت ذاتی آدمی با حقارتی ملموس در زندگی فیزیکی درآمیزد، رنج و اندوه فرد دو چندان خواهد شد. از این رو اهمیت شناخت روان آدمی در روانشناسی
تا بدان حد است که شخصیتشناسی افرادِ تعیینکننده و شناخت باورها، ایستارها و حساسیتهای آنها در واقع به عنوان جعبه سیاه رفتار سیاسی یک کشور رمزگشایی میشود. مثلاً در کشوری مانند عراق دورۀ صدام حسین، «عراق - صدام» است؛ یعنی فهم رفتار سیاسی عراق در قبال مسئلهای خاص منوط به فهم رفتار و شخصیت صدام است.(کلگی و ویتکف،1382،757و756)
جان کلام اینکه فهم چیستی و چگونگی نگرش، شخصیت و رفتار سیاسی افراد، مساوی با فهم رفتار سیاسی یک کشور در سیاستهای داخلی و خارجی بهویژه در کشورهای در حال توسعه است. چرا که در این قبیل کشورها به دلیل نهادینه نشدن کامل امور، آگاهی از نقش افراد و خصوصیات آنان بسیار مهم است.(برزگر،1392،2) صدام در دو دوره از زندگیاش حقارت را تجربه کرد. نخست در دوران کودکیاش، زمانی که مادرش صَبحه طلفاح قبل از ازدواج او را حامله شد و کوشید با انجام کارهای سنگین بدنی جنینش را سقط کند؛ نتیجه آنکه صدام پس از تولد، شاهد بود که روستا از تولد نامشروعش آگاه است و او را طرد میکند.(یحیی و وندل،1383،103) به همین دلیل بود که صدام از کودکی نوعی حسحقارت درونی و اجتماعی را با خود داشت. وی در کودکی تجربۀ دردناک انزوای اجتماعی و تنهایی را لمس نمود و حسحقارت را درک کرد. از این رو صدام بیش از دیگر همسالان خود این حس را تجربه نمود. دورۀ دوم زمانی بود که صدام در سمت سیاسی خود (معاون رئیسجمهوری عراق) مجبور به انعقاد قرارداد 1975 الجزایر با ایران شد و با توجه به گذشتۀ خود، امضای این قرارداد را علاوه بر حقارتی سیاسی به عنوان یک حقارت شخصی نیز ارزیابی کرد. در اینجا لازم است بر واقعیاتی تاریخی که صدام بعدها از آن تحت عنوان شکست سیاسی، اجبار عراق و حق مسلم اعراب یاد کرد، تأکید کنیم.
نکته اول: پس از جنگ جهانی دوم و تشکیل کشور عراق، دولت آن به عنوان میراثدار دولت عثمانی همواره معتقد بود که حاکمیت انحصاری شطالعرب بر عهدۀ عراق است، این مسئله در حالی مورد تأکید همۀ رؤسای جمهور عراق
قرار داشت که حاکمیت بر شطالعرب هیچگاه در محدودۀ مشترک با مرز ایران در انحصارمطلق دولت عثمانی نبود و هر دو کشور در محدودۀ مشترک مرزی شطالعرب اعمال حاکمیت میکردند. پافشاری عراق بر خواستۀ تحمیلی خود (اعمال حاکمیتمطلق عراق بر شطالعرب) موجب گردید تا نوری سعید شکایتی را در شورای جامعه ملل علیه ایران مطرح کند. رسیدگی به مسئله از سوی توفیق رشدی آراس نمایندۀ ترکیه و رئیس شورای جامعه ملل صورت پذیرفت و او با توجه به عدم توشیح قرارداد 1913 میان دولت ایران و عثمانی که عراق با استناد به آن خواهان اجرای مفاد آن بود؛ حل مسئله را منوط به مذاکرۀ مجدد بین ایران و عراق دانست و بدینترتیب، نوری سعید وزیر امور خارجۀ وقت عراق به مذاکره با ایران پرداخت. در این دور از مذاکرات که سرهنگ وارد به نمایندگی از انگلستان نیز حضور داشت، شرایط ویژهای بر اروپا حاکم بود. تشنجات حاکم بر فضای عمومی اروپا، احتمال بروز جنگ جهانی دوم را بیش از پیش تقویت کرده بود و بدینترتیب نیاز مبرم انگلستان به نفت ایران و تردد بی قید و شرط در شطالعرب از ملزومات جنگ احتمالی محسوب میشد؛ ضمن آنکه این واقعیت انکارناپذیر، که حمایت انگلستان از عراق در اجرای مفاد یادداشت توضیحی، پرتکل1913 و پروتکل 1914 میتوانست مشکلاتی را برای پهلوگیری نفتکشهای انگلیسی در بندر آبادان به وجود آورد موجب گردید تا نوری سعید موافقت خود را در خصوص پذیرش خطتالوگ به عنوان خط مرزی در محدودۀ آبادان به طول تقریبی چهار مایل اعلام کند و در بقیۀ شطالعرب، خط مرزی در خط آب کمعمق، یعنی در ساحل ایران باشد.
هرچند پذیرش عرف بینالمللی مرزهای آبی از سوی نوری سعید به معنای واگذاری بخش کوچکی از حق طبیعی و بینالمللی ایران در شطالعرب بود، اما موافقت وزیر امور خارجۀ وقت عراق (نوری سعید) با آن به منزلۀ عقبگردی تاریخی برای عراق از ادعای تاریخیاش در مورد شطالعرب محسوب میشد؛ که از آن پس در سخنرانیهای رؤسای جمهور عراق با عنوان پیشکش عراق به
ایران مطرح گردید، البته با این پیش فرض که عراق هر زمان اراده کند، اقدام به باز پسگیری آن خواهد نمود. اما آنچه در این بین برای ما اهمیت دارد این است که علیرغم حضور طولانی نوری سعید در قدرت، پذیرش خطتالوگ در محدودۀ آبادان هیچگاه از سوی وی به منزلۀ یک شکست سیاسی و شخصی همانطور که برای صدام مطرح بود، بیان نشد. نکتهای که در مورد نوری سعید جالب است بدانید این است که نوری سعید از سال 1920 که کشور عراق به وجود آمد تا 1958 که سرتیپ عبدالکریم قاسم کودتا کرد. در مدت 38 سال صرفنظر از دفعههای زیادی که وزیر گردید(مانند وزیر امور خارجۀ عراق در 1935 که به شورای جامعه ملل از ایران شکایت کرد) 14 بار نخستوزیر عراق شد و از 38 سال حضور در عرصۀ سیاسی عراق، جمعاً 11 سال و هفت ماه نخستوزیر عراق بوده است.(شورای نویسندگان، بیتا،65)
بدیهی است حضور طولانی نوری سعید در قدرت نشان میدهد که وی علیرغم آنکه بارها نخستوزیری را در عراق تجربه کرده است و در واگذاری بخشی از خواستۀ غیر قانونی عراق به ایران دخیل بوده است، اما هرگز از این اقدام ابراز شکست و پشیمانی نکرد و موضوع را به عنوان یکی از واقعیتهای موجود، در شرایط منحصر به فرد حاکم بر فضای مذاکره با ایران پذیرفت. مضاف بر این، علیرغم نفوذ نرم و خزندۀ افکار و منویات حزب بعث در سال 1952 (سالهای پایانی نخستوزیری نوری سعید)، وی در این حزب عضویت نداشت و از آرمانهای این حزب پیروی نمیکرد و بر خلاف صدام، خود را ملزم به اجرای تفکرات بعثیسم نمیدانست.
نکته دوم: در این نکته هر چند به هیچروی قصد مقایسه نداریم؛ چرا که نه متغیرهای مستقل مورد بحث (نوری سعید و صدام) در شرایطی مشابه یکدیگر، اقدام به امضای قراردادهای مذکور کردند و نه متغیرهای وابسته موضوعات مشابهی را در بر میگیرند، اما صرفاً برای آگاهی از آنچه صدام به عنوان یک شکست سیاسی در حوزۀ فردی - سیاسی خود مطرح میکند این موضوع را بیان میکنیم.
در سال 1975 میان ایران و عراق (شاه و صدام حسین) که در آن زمان نایب رئیس شورای فرماندهی انقلاب بود قراردادی موسوم به قرارداد 1975 الجزایر به امضا میرسد. در مفاد قرارداد 1975 دو نکته برای ما حائز اهمیت است، نخست آنکه در بند اول این قرارداد، اختلافات مرزهای زمینی دو کشور به نفع عراق فیصله مییابد و ایران علیرغم برخورداری از حقوق قانونی و مشروع خود بر این قطعه از خاک سرزمینی خود، میپذیرد که زین پس آنچه در پروتکل استانبول 1913 و صورتجلسههای حدود مرزی 1914 امضا گردیده را به مرحلۀ اجرا بگذارد و در مورد اراضی نفتخیز خانقین ادعایی نداشته باشد.
در بند دوم اعلامیۀ 1975 الجزایر، اعمال حاکمیت مشترک هر دو کشور ایران و عراق بر شطالعرب مورد موافقت دو طرف قرار میگیرد و بدینترتیب، صدام از ادعای غیر قانونی عراق مبنی بر حاکمیت انحصاری بر شطالعرب چشمپوشی میکند. آنچه صدام بعدها به عنوان شکست سیاسی - شخصی خود در پروندۀ رهبریاش بر عراق بیان میکند؛ در واقع قبول یک عرف بینالمللی و همچنین تأیید کنوانسیون بارسلن در 20 آوریل 1922 است. بر اساس این کنوانسیون، رودهای مرزی زیر حاکمیت مشترک دو کشور کناره قرار دارد.(پارسادوست،1385،165)
بدینترتیب امضای قرارداد 1975 الجزایر بین عراق و ایران و پذیرش قاعدۀ بینالمللی خطتالوگ در مورد شطالعرب در فضای حاکم بر ذهنیات صدام، هم بر وجهۀ سیاسیاش لطمه وارد آورد و هم در شخصیت فردیاش و انتظاراتی که وی از خودش و ایدهآلهایش داشت، خدشه وارد ساخت. بدینروی در ظرفیت فکری صدام، این قرارداد به منزلۀ یک نقطۀ تاریک و شکست در آرمانهایش تلقی گردید. نخست در حوزۀ شخصیت سیاسی- تاریخی وی که تا آن زمان هیچیک از زمامداران عراق به امضای چنین توافقی تن در نداده بودند؛ در حالیکه به هر حال نوری سعید در برههای از تاریخ در مورد بخشی از این خواسته کوتاه آمده بود و آنرا به ایران واگذاشته بود. دوم در حوزۀ شخصیت فردی صدام، که امضای این قرارداد را به نوعی عقبنشینی از آرمانهای سیاسیاش برای حزب بعث و
رهبری عراق ارزیابی میکرد. درست به همین دلیل است که صدام بهطور مکرر در سخنرانیهای خود چه پیش از آغاز جنگ تحمیلی و چه در حین جنگ این مسئله را با صراحت بیان میکند و امضای این قرارداد را به منزلۀ اجباری تحمیلی از سوی شاه ایران تا تحقق شرایط لازم جهت دستیابی به اهداف والای بعثیسم بیان میکند، در عین حال اینکه خود را به دلیل امضای این قرارداد مستحق ملامت میداند. آنچه در این بین مسئله را پیچیده تر میسازد، این است که صدام از دورۀ جوانی و عضویت در حزب بعث به نوعی خود را وابسته به این حزب میداند و تحت تأثیر آموزههای بعثیسم قرار میگیرد. گرایشات عملگرایانه و تلاش در جهت تحقق رؤیای رهبری جهان عرب توسط حزب و اعضای آن در زمرۀ اساسیترین آرمانهای بعثیسم قرار دارد و این نکتهای است که در کالبدشکافی شخصیتی صدام نباید نادیده انگاشته شود. از این رو، تعلق خاطر صدام به بعثیسم موجب گردید تا وی بیش از پیش از امضای قرارداد 1975 احساس ناکامی نماید؛ در حقیقت اگر صدام شخصیتی همانند نوری سعید داشت و خود را مدافع اعراب منطقه نمیدانست و سودای رهبری بر جهان عرب را در سر نداشت، شاید هرگز این تصور را به خود راه نمیداد که نامش را در زمرۀ سرشکستهترین رهبران تاریخ عراق بداند. با بررسی بیشتر، پیرامون زندگی صدام در مییابیم که وی از شکست(در هر مقولهای) نیز بیزار است و به هیچروی آنرا نمیپذیرد. شاهد این مدعا نحوۀ برخورد صدام در پذیرش قطعنامه 598 سازمان ملل در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است. علیرغم اینکه در این جنگ هشت ساله، صدام به اهداف از پیش تعیین شدۀ خود دست نمییابد اما این شکست را نمیپذیرد و همانطور که دست به انکار شکست خود میزند ملت عراق را نیز در این انکار شریک میکند و با پریایی جشن و شادمانی در عراق، شکست ایران را به ملت خود تبریک میگوید! لطیف یحیی(1)
در کتابی تحت عنوان من پسر صدام بودم اینگونه
1) 1. لطیف یحیی یکی از بدلهای عدی صدام حسین، پسر صدام بود که کتاب من پسر صدام را در زمان حیات رژیم بعثی عراق به نگارش در آورده است. او از سال 1987 تا 1991 به عنوان بدل و فدایی عدی در عراق زندگی میکرد.
مینویسد: «در نیمه شب 8 آگوست پایان جنگ رسماً اعلام شد. تمام بغداد را نورانی کرده و میلیونها نفر در خیابانها جمع شده بودند. مردم یکدیگر را در آغوش میکشیدند و میبوسیدند و شادمانی میکردند. پرترهسازان و متخصصین تبلیغات صدام، در طول جنگ کاری کردند که افسانۀ پیروزی فرماندۀ کل قوا به چنان نقطهای از تبلیغات برسد که برای هر کسی، صدام شخصیت جنگ شود؛ با پایان جنگ یکبار دیگر متخصصین رسانهای، رئیسجمهور را به عنوان یک نخبۀ نظامی معرفی میکردند. تصاویری را به در و دیوار چسباندند که صدام را یک نابغۀ نظامی نشان میداد. در واقع جنگ در بنبست پایان یافت. نیروهای نظامیمان به همان مواضع سال1980 بازگشتند. در حالیکه جنگ برای این بود، تا صدام کنترل اروندرود را به دست بگیرد و چنان در خودبزرگبینی فرو رفته بود که میخواست ثابت کند بزرگترین رهبر در سراسر جهان است. با این همه وقتی در اخبار، ستایش از لشکر باشکوه و قدرتمند عراق آغاز شد، همۀ ما حقیقت را میدانستیم.(یحیی و وندل،1384،170-167) چندی بعد صدام تحقق آرمانهایش را در حمله به کویت ارزیابی میکند. طرحی که نه تنها عراق را به ورطۀ شکستی دیگر میکشاند، بلکه جامعۀ جهانی را بر علیه این کشور تهییج میکند و کلیۀ امکانات اقتصادی و نظامی و اجتماعی عراق را به تباهی میکشاند. به هیچروی قصد نداریم صدام را فردی دیوانه خطاب نماییم، بلکه این واقعیت مد نظر است که جاهطلبیهای بی حد و مرز این رئیسجمهور که ناشی از ضربههای جبران ناشدۀ دوران زندگیاش بود، موجب گردید تا وی واقعیتهای سیاسی منطقه و اهداف مورد نظر خود را نادیده بگیرد و دچار خطاهای تصمیمگیری در سیاست شود.
بدین ترتیب یکی از اهداف صدام برای حمله به ایران، جبران تحقیری بود که شخصاً در امضای قرارداد 1975 الجزایر متحمل شده بود. در سال 1975 به دنبال مشکلات داخلی که در جنگ با کردها برای دولت عراق به وجود آمده بود و حمایت شاه
ایران از کردهای عراق، صدام حسین معاون رئیسجمهور عراق، قرارداد مزبور را امضا کرد. او پس از امضای قرارداد بارها این اقدام را یک پیروزی برای خودش و حکومت عراق برمیشمرد و امضای این قرارداد را اقدامی ضروری در راستای تحکیم حکومت عراق قلمداد میکرد.(زمزمی،1364،12) طبق این قرارداد صدام مقابل مهمترین خواست دولت ایران که حاکمیت بر ساحل شرقی اروندرود بود، تسلیم شد. امضای این قرارداد از نظر بسیاری از مردم و دولتمردان عراق گناهی نابخشودنی بود. پیش از این هیچیک از زمامداران حاضر نشده بودند به چنین توافقی تن در دهند. فقط در قرارداد 1316هجری شمسی(1937) میلادی و آن هم در مقابل محدودۀ بندر آبادان موافقت شده بود که خط تالوگ، خط مرزی در آبهای اروندرود شناخته شود و بقیۀ رودخانه به استثنای قسمت کوچکی در مقابل بندر خرمشهر زیر نظارت مستقیم دولت عراق قرار بگیرد. صدام حسین تنها زمامدار عراقی بود که پس از تهدیدات جدی ایران به ناچار تسلیم شد و خطتالوگ را به عنوان خط مرزی در سراسر اروندرود پذیرفت.(اردستانی،1388،75) در مورد شطالعرب توضیح داده میشود که رودهای دجله و فرات در محلی به نام قرنه در میان رودان (بینالنهرین) از متصرفات عثمانی به یکدیگر ملحق و از آن ناحیه شطالعرب نامیده میشود. آن شط از قرنه تا محلی که نهرخین به آن میپیوندد در خاک عراق جاری است. از آن پس، شطالعرب مرز مشترک دو کشور را تا خلیج فارس تشکیل میدهد. (Iran's Foreign Ministry,1969,10) درباۀ طول شط العرب به عنوان مرز مشترک دو کشور اختلاف است. به نوشتۀ یکی از عراقیهای ایرانیتبار در پایاننامۀ کارشناسی در رشتۀ تاریخ از دانشگاه تربیت معلم طول شطالعرب در حدود 110 کیلومتر است که 81 کیلومتر آن مرز مشترک دو کشور ایران و عراق را تشکیل میدهد. (لباف، 1355،21)
آنچه مسلم است اروندرود میان ایران و عراق مشترک است و طبق قوانین
بینالمللی، هر دو کشور حقوق یکسانی در استفاده از آن دارند. با توجه به اینکه نحوۀ تعیین خط مرز برای رودخانههای مرزی یا به روش خط فرض مقسمالمیاه (خط فرض منصف وسط رودخانه) است، یا به روش تالوگ (به معنای خطالقعر قابل کشتیرانی در حالت جزر کامل)، رودخانۀ اروندرود طبق مشخصاتی که دارد باید به روش تالوگ تعیین مرز میشد اما عراق مدعی مالکیت کامل بر همۀ رودخانه بود و مرز را ساحل ایران و نه در امتداد خطتالوگ میدانست، که این ادعا فاقد مبنای حقوق بینالملل بود. در واقع با این فرض، اروندرود جزو آبهای داخلی عراق به شمار میآمد و حق استفادۀ ایران برای کشتیرانی، ماهیگیری و برداشت آب از این رودخانه باید با اجازه و تصویب عراق و پرداخت عوارض انجام میشد.(بویه،1390،40) در حالیکه این رودخانه در هر دو کشور بوده و مقررات و قوانین بینالمللی حقوقی رودخانههای مرزی بر آن حاکم است. بنابراین خطالقعر رودخانه (که به خط تالوگ معروف است) خط مرزی دو کشور میباشد و نیمی از رودخانه به هر یک از دو کشور تعلق دارد، همچنین کشتیهای دو طرف بدون نیاز به مجوز از کشور دیگر میتوانند با پرچم خود در این رودخانه تردد کنند.(علایی،1391،14)
بدینسان عراق فقط یک قاعدۀ بینالمللی در مورد آبهای مرزی را که خطتالوگ بود، پذیرفته بود و همین امر برای او مایۀ سرشکستگی بود.(پارسادوست،1385،534) صدام در ابتدا برای رفع هرگونه شائبۀ اجبار در امضای این قرارداد در نطقی پس از انعقاد قرارداد 1975 تأکید کرد «با توجه به اوضاع و احوال آن زمان، این تصمیم، عراق را از مخاطرات جدی که وحدت، امنیت و امیدهای آیندۀ آن را تهدید میکرد، نجات داد. این تصمیم به ملت ما فرصت داد تا انقلاب خود را به مورد اجرا بگذارد و به سطح بالاتر قدرت، پیشرفت و ترقی برسد. عاملی که افتخارات و حق حاکمیت عراق را محفوظ نگه داشت و عراق نیرومند و قوی را در اختیار ملت عرب و رسالت افتخارآمیز آن قرار داد.»(اردستانی،1388،76) اما موضعگیری وی در آستانۀ حمله به ایران و اعلام لغو آن، خلاف موضع قبلی صدام را نشان داد، و
ثابت کرد انعقاد این قرارداد و چشمپوشی از ادعاهای تاریخی دربارۀ حدود مرزی با ایران تا چه حد برایش دردآور بوده است.(زمزمی،1364،12) در همین رابطه صدام حسین در همان حال که از درایت و شهامت خود در امضای قرارداد الجزایر یاد میکرد، افزود: «به هر حال، اتخاذ چنین تصمیمی تسلیم به واقعیتهای تلخ نبود، گرچه واقعیتها تلخ و وخیم بودند.»(اردستانی،1388،76)
از اینرو، وی در 17 سپتامبر 1980 (سه روز قبل از آغاز جنگ) در اجلاس فوقالعاده مجمع ملی عراق اعلام کرد: «از زمانی که حاکمان ایران این معاهده را از آغاز در دست گرفتند، به وسیلۀ مداخله در امور داخلی عراق چه بهصورت پشتیبانی مالی و یا تسلیحاتی از گروههای مختلف آن را نقض کردهاند، همانطور که شاه چنین میکرد ... من به شما اعلام میکنم که معاهدۀ 6 مارس 1975 الجزایر از طرف ما ملغی میباشد.»(موسوی،1391،78و77)
حتی پس از حمله به ایران نیز صدام همواره احساس سرخوردگی از این قرارداد را بیان میکرد، از آن جمله در سخنرانی مفصلی که در جلسۀ سران اسلامی طائف در عربستان سعودی که از 25 تا 28 ژانویۀ 1981 (چهار ماه و سه روز بعد از حمله به ایران) ایراد کرد، در مورد علت موافقت خود با قرارداد الجزایر پس از ذکر تلفات و خسارتهای سنگین جنگ با کردها و دشواریهایی که با آنها رو به رو گردید، اظهار داشت «اینها بودند شرایطی که به ما دیکته کردند و در واقع ما را مجبور کردند که در جستجوی راه حل سیاسی باشیم.» (Firzli,1981,229)
طی اظهاراتی در رابطه با همین موضوع در23 نوامبر1981 (بیش از 14 ماه پس از حمله به ایران) صدام در گفتوگوی خود با گروهی از نمایندگان مجلس ملی عراق در مورد قرارداد الجزایر تأکید نمود، «وقتی که ما قرارداد 1975 [الجزایر] را منعقد کردیم به محتوای آن، هرچند بعضی نکتههای آن در مورد شطالعرب زیر فشار شرایط آن روز پذیرفته شد (که شما میدانید) احترام گذاشتیم.»(Hossein,1981,11) صدام در همان سخنرانی و در جای دیگر مجدداً بیان کرد «با وجودی که قرارداد الجزایر در شرایطی که برای شما توضیح
دادم به ما تحمیل شد ... [آنرا] نه به خاطر آنکه معتقد بودیم صحیح است، بلکه به خاطر آنکه آن را امضا کرده بودیم.»(Firzli,1981,317) رعایت میکردیم.
از این روست که پاتریک سیل در مقالۀ خود در آبزرور مینویسد: هدف صدام از جنگ با ایران، التیام زخمی است که بر اثر قرارداد 1975 بر غرور عراق وارد آمده است.(درودیان،1391،89) بر این اساس بین سرخوردگی صدام از مسائل یاد شده و پرخاشگری ذاتی او دربارۀ ایران ارتباط برقرار شد، ارتباطی که همان احساس حقارت از گذشته بود. در نتیجه وی گناه شکستها و حقارتها و سرخوردگیها را به گردن ایران گذاشت و کوشید تا با حمله به این کشور آنها را تلافی کند.(قربانی،1382،15) در حقیقت احساس حقارت موجب گردید تا صدام به هر نحو ممکن درصدد جبران برآید. از همین روست که آدلر احساس حقارت را نشانۀ ضعف نمیداند، بلکه آن را نیرویی انگیزشی برای رفتارهای افراد میداند.(ناصحی و رئیسی،1386،56)
آنچه باید در مورد ادعای عراق در خصوص مالکیت بر اروندرود در نظر داشت آن است که سیاست خارجی عراق دربارۀ ایران و کویت، از موقعیت ژئوپلیتیکی و جغرافیایی این کشور در منطقۀ خلیج فارس پیروی میکند. از آنجا که به لحاظ جغرافیایی، عراق دچار تنگنای ژئوپلیتیکی است و موقعیت نامطلوبی در خلیج فارس دارد، همین موضوع حوزۀ مانور عراق در خلیج فارس را از نظر نظامی و بازرگانی بسیار محدود کرده است، لذا آبراه اروندرود اهمیت استراتژیکی بسیار زیادی برای این کشور دارد، کشمکشی که پس از تشکیل کشور عراق تا انعقاد قرارداد 1975 الجزایر با ایران وجود داشت، گواهی بر این مدعاست. اهمیت این موضوع تا بدان جاست که از آغاز استقلال این کشور دسترسی به سواحل وسیعتر در آبهای خلیج فارس جزء رویاهای رهبران این کشور بوده است. (مهدوی،1380،359-357) با نگاهی به وضعیت دسترسی عراق به خلیج فارس
به این نکته بهتر پی خواهیم برد، طول کرانۀ دریایی عراق در خلیج فارس حدود 58 کیلومتر است.(بویه،1390،39) که در فاصلۀ خورعبدالله (مرز مشترک عراق با کویت) و جزیرۀ آبادان قرار دارد. با احتساب طول آبراه خورعبدالله، عراق حداکثر 80 کیلومتر در خلیج فارس ساحل دارد.(بویه،1390،39) بصره، امالقصر و فاو سه بندر معروف آن در خلیج فارس و دهانۀ اروندرود هستند که به دلیل عمقکم و باتلاقی بودن برای رفتوآمد نفتکشها مناسب نیستند. این امر یکی از مشکلات ژئوپلیتیکی عراق از نظر اقتصادی، ارتباطی، نظامی و راهبردی محسوب میشود، بهطوری که رفتار سیاسی - نظامی، این پرجمعیتترین کشور عربی خلیج فارس را تحت تأثیر قرار داده است و از بازیگری آن در این منطقۀ ژئوپلیتیک ممانعت میکند. در واقع چارهجویی برای تنگنای ناشی از کمبود فضای آبی و ساحلی به هدفی آرمانی برای عراق مبدل شده است. از این رو گسترش خطساحلی و دسترسی آسان به آبهای ساحلی خلیج فارس از اهداف استراتژیک عراق بوده است که این مهم از طریق پیوست خوزستان ایران به عراق، حاکمیت انحصاری این کشور بر اروندرود، در اختیار داشتن کویت یا دست کم حاکمیت بر دو جزیرۀ کویتی وربه و بوبیان امکانپذیر است.(بویه،1390،40و39) بدینترتیب پذیرش خطتالوگ به منزلۀ مرز دو کشور در اروندرود، محدودیت بزرگی برای کشتیهای تجاری و نظامی عراق ایجاد کرده بود، استدلال آنها این بود که اروندرود تنها امکان دسترسی عراق به خلیج فارس است و از آنجا که طول سواحل ایران از دهانۀ اروندرود تا خلیج فارس 1259 کیلومتر است. (الهی،1388،80) مالکیت این آبراه باید در اختیار عراق باشد. بدینترتیب صدام برای جبران حقارت ناشی از انعقاد قرارداد 1975 اعمال حاکمیتمطلق بر اروندرود را در نظر داشت. با این هدف، صدام حسین در 26 شهریور 1359 (17سپتامبر1980) اظهار کرد: «عراق اروندرود را به وضع پیش از عهدنامه باز میگرداند؛ زیرا از نظر تاریخی این رودخانه یک رود
عربی و عراقی است و دولت عراق بر آن حاکمیت دارد.»(موسوی،1382،49)
با این همه توسعهطلبی عراق برای کنترل انحصاری اروندرود تنها به این رودخانه محدود نمیشد و اراضی مسلط بر این آبراه را نیز در بر میگرفت، چرا که دولت عراق برای تسلط و حاکمیتمطلق بر اروندرود ناگزیر بود، دو ساحل آن را در اختیار گیرد تا این آبراه بهصورت یک رودخانۀ داخلی عراق درآید.(درویشی،1388،36) از این رو سعدون حمادی در نامۀ 27 اکتبر 1980 خود به سازمان ملل در اینباره نوشت: «به منظور تضمین حاکمیتمطلق عراق بر شمال شطالعرب (اروندرود) که رودخانهای ملی میباشد و به منظور قرارگرفتن در موضعی که ما را قادر به اعمال واقعی حاکمیت مطلق کند، ناگزیریم که کرانۀ شرقی این آبراه را حفظ و تأمین کنیم.»(جعفریولدانی،1377،68)
بدینترتیب برای عراق در سطح اهداف ملی، چند مسئله حائز اهمیت بود که در صدر آنها ترمیم قرارداد 1975 الجزایر و تعیین مرزهای جدید زمینی و دریایی با ایران قرار داشت. رژیم عراق که از همان ابتدای انعقاد موافقتنامۀ 1975 خود را مغبون میدانست.(اردستانی،1388،80) پس از پیروزی انقلاب موقعیت را برای تجدیدنظر و لغو معاهده از هر نظر مناسب دانست و بدینجهت گامبهگام برای تضعیف این معاهده قدم برداشت. اظهار نظر مقامات رژیم بعثی، گویای این مطلب است؛ صدام در آوریل1980(فروردین1359) در گفتوگویی که خبرگزاریها مخابره کردند، یکی از شرطهای توقف جنگ بین ایران و عراق را بازگرداندن دنبالۀ اروندرود به حالت قبل از سال 1975 بیان کرد. وی در حملهای شدید به رهبران ایران تأکید کرد که عراق آماده است با زور تمام اختلافات خود را با ایران حل کند.(تحلیلی بر جنگتحمیلی،1361،5و4) در پایان این یادداشت رسمی آمده است، «دولت جمهوری عراق، دولت جمهوری اسلامی ایران را به پذیرش وضع جدید و اتخاذ روشی مبتنی بر عقل و منطق در قبال اعمال حاکمیت و حقوق مشروع مردم عراق در سراسر قلمرو خاکی و رودخانهای خود در شطالعرب، عیناً مانند وضعی که پیش از موافقتنامۀ الجزایر سابقالذکر وجود
داشت، دعوت مینماید.(عبدالله،1366،74) تمایل عراق مبنی بر حاکمیتمطلق بر اروندرود را میتوان به گونهای جبران حقارت گذشته و حرکت به سمت اهداف سلطهطلبانۀ حزب بعث دانست. آنچه مسلم است صدام به عنوان رئیس این حزب موقعیتی بدست آورده بود که هم گذشتۀ حقارتآمیز خود را جبران نماید و هم در راستای تحقق آرمان حزبش که تسلط بر اعراب منطقه بود گام بردارد.
بنا بر دیدگاه آدلر، افراد در زندگی دوران بلوغ در موقعیتهای متفاوتی قرار میگیرند، اما عدۀ کمی میتوانند الگوی رفتار دوران کودکی خود را تغییر دهند. تغییر نگرش انسان در دوران بلوغ نشانگر تغییر رفتار او نیست. زندگی روانی (حیات روحی) شالودۀ آن را تغییر نمیدهد، فرد همان خط فعالیت را که از دوران کودکی در پیش گرفته، در دوران بلوغ ادامه میدهد.(آدلر،1379،13) در این راستا آدلر معتقد است، خانواده یکی از مهمترین نهادهایی است که شخصیت کودک در آن شکل میگیرد. هر کودکی به تناسب خانوادهای که در آن بزرگ شده روحیات متفاوتی را بهدست میآورد. کودکان در نهاد خانواده در جریان رقابت با دیگر خواهر و برادران، جایگاه خود را درون خانواده تثبیت میکنند و این امر در رشد شخصیتی کودکان در اجتماع تأثیرگذار است. بر این اساس مؤلفههایی همچون جنسیت کودک، هنجارهای خانواده، توانایی جلب محبت و توجه پدر یا مادر، تلاش در جهت همانند ساختن خود با یکی از والدین، معلولیت و حتی یتیم بودن را نیز در تعیین نوع نگرش کودک در زندگی مؤثر میداند. افزون بر آن آدلر، ترتیب تولد فرزندان در خانواده را نیز مهم ارزیابی میکند و اظهار میدارد هر کدام از فرزندان بسته به اینکه فرزند اول، دوم یا آخر هستند نوع خاصی از شخصیت را پیدا میکنند و این تفاوت ناشی از نوع تجاربی است که آنها در دوران کودکی در خانواده به دست میآورند. برای شناخت بیشتر تجربیات کودکی صدام میبایست نگاهی کوتاه بر محیطی که وی درآن رشد کرد، بیندازیم. از این رو در اینجا نگاهی
گذرا به خانوادهای که صدام در آن پرورش یافت، خواهیم داشت.
در مورد زندگی کودکی صدام روایتهای متعددی نقل شده است که همگی آنها حاکی از آن است که صدام دوران کودکی سخت و رنجآوری را پشت سر گذاشته است و از داشتن پدر محروم بوده است. صدام حسین در 28 آوریل 1937 در خانۀ دایی خود (خیرالله طلفاح) در دهکدهای در حومۀ تکریت به نام العوجه(1)به دنیا آمد. بر طبق اقوال گوناگون، پدر صدام حسین (حسین المجید التکریتی) به دست عدهای از راهزنان کشته شده و به قولی دیگر به علت اختلافات خانوادگی، پدر وی پنج ماه پیش از تولد صدام از روستایشان متواری شده و درمکان نامعلومی فوت کرده است و هرگز نزد مادر صدام و فرزندش بازنگشته است.(دمپسی،1380،6) اما بنا بر روایتی مشهور، مادرش صَبحه(2)
طلفاح وقتی او را باردار شد که هنوز ازدواج نکرده بود.(یحیی و وندل،1383،103) البته صدام ادعا میکرد که پدرش حسین المجید هنگام تولد او از دنیا رفته است اما درواقع این ادعا، پوششی برای مولود نامشروعی است که کسی از هویت پدر او اطلاع دقیقی ندارد. دربارۀ تولد او حرف و حدیثهای زیادی است که برخی از آنها حقیقت دارد و خلاصۀ آنها اینکه صدام فرزندی نامشروع است، اما اصل حکایت این است، اهالی روستایی که صدام در آن به دنیا آمد، دچار فقر شدیدی بودند از اینرو مجبور بودند تولیدات خود، مانند لبنیات را برای فروش به شهر نزدیک روستایشان ببرند. صَبحه مادر صدام نیز برای فروش محصولات خود و خرید نیازمندیهای خانواده به این شهر رفتوآمد میکرد. در یکی از روزها که به شهر آمده بود، یکی از تجار یهودی ساکن در آن شهر، او را دید و شیفتۀ جمال او شد. آنطور که میگویند این زن بسیار زیبا بوده است، صَبحه در مقابل مبلغ قابل توجهی به مدت سه ماه نزد آن تاجر به سر میبرده است و سرانجام از وی حامله میشود. او چندین بار میخواهد سقط جنین کند، اما موفق نمیشود به همین دلیل نام این جنین را صدام (استوار) میگذارد.
(رمضان،1381،6) زیرا که مادرش موفق به سقط او نشد.(یحییو وندل،1383،103) هنگامی که کار به افتضاح میکشد و موضوع آشکار میشود، پدر صَبحه به فکر چاره میافتد و او را به عقد ازدواج یک مرد عقبماندۀ ذهنی به نام حسین در میآورد و بعد از مدتی، این مرد را میکشد تا سخنی نگوید و خانواده رسوا نشود. میخائیل رمضان(1)معتقد است این قصه واقعیت دارد زیرا ساجده (همسر صدام) هنگامیکه صدام با یک خانم چشم پزشک زیبا به نام «سمیره الشابندر» ازدواج کرد، به موضوع تولد صدام اشاره کرد. بدینترتیب صدام بیپدر است و به همینخاطر، مخالفان عراقی، او را صدام تکریتی مینامند؛ نبردن نام پدر و خانوادۀ او و منسوبکردن وی به مادر بیوهاش (صَبحه طلفاح) برای او اهانت مستقیمی به حساب میآمد.(رمضان، 1381،7و6)
نقش مادر در دیدگاه آدلر تا آنجا اهمیت دارد که آدلر معتقد است، مادر اولین کسی است که نظرات و راهنماییهایش در زندگی بعدی مؤثر میباشد. همچنین اگر مادر حس محبت به دیگران را به بچه نیاموزد، دیگر در بزرگی مشکل است که او بتواند جلب محبت کند و آمادۀ دوستی و همکاری با دیگران بشود.(آدلر،1356،28) مادر باید در برداشت عاطفی کودک به عنوان پشتوانۀ امنیتخاطر و جلب اعتماد او قرار گیرد. از محبت مادران است که جوانۀ احساس همبستگی و تعاون بارور میشود.(راتنر،1390،118) صدام زمانی چشم به جهان میگشاید که مادر او بدون جدا شدن از شوهر در خانۀ برادر خود زندگی میکرد و در فرهنگ عرب، زن اینچنینی، زنی منفور به شمار میآید. از این نظر صَبحه و نوزاد او در خانۀ (خیرالله طلفاح) سرباری بیش نبودند. از این جهت مادر او در آن چهار دیواری به شدت تحقیر میشد.(سیفی،1388) خیلی زود صَبحه دلباختۀ مردی متأهل به نام «ابراهیم حسن» میشود و عشق ابراهیم چنان در دلش شعله میکشد که او را تشویق به جدایی از همسرش میکند تا راه ازدواج با او فراهم
1) 1. بدل صدام .
شود.(محسنیفرد،1376) این در حالی بود که تنها هنر همسر جدید او بدزبانی و خشونت بود.(سیفی،1388) بدینسان صدام که از عنایت و توجه پدر محروم بود، از محبت مادر خود نیز که شوهر جدیدی اختیار کرده بود، محروم ماند.(النقیب،1368،31) پس از ازدواج مجدد مادر صدام، کسی از محل زندگیاش اطلاعی نداشت. او از جامعه متنفر بود، چون جامعه از او تنفر داشت و صدام به تنها چیزی که میتوانست بچسبد میلۀ آهنی تفتهای بود که با آن میتوانست، تنها موجوداتی که زورش به آنها میرسید، یعنی حیوانات را تا سر حد مرگ شکنجه کند.(یحیی و وندل ،1383،104) آنچه مسلم است صدام، نخستین فرزند صَبحه بود و سالها پس از ازدواج دوم مادرش، او تنها فرزند خانواده بود و بعدها نیز که دارای سه برادر و دو خواهر شد (که از صدام بسیار کوچکتر بودند)، وی فرزند ارشد مادرش صَبحه بود. بعدها مادر صدام از ازدواج مجدد خود پسرانی به دنیا آورد که برادران ناتنی صدام (برزان، وطبان و سبعاوی) بودند.(شربل،1395،94)
صدام از ابراهیم حسن متنفر بود. وی به صدام مرتب توهین میکرد. ابراهیم انسان پست و حقیری بود. القاب تحقیرآمیزی داشت که محترمانهترین آنها ابراهیم کذاب(1)
بود و تا سالخوردگی به همین لقب شهرت داشت. همچنین ابراهیم در بین مردم العوجه و تکریت به خباثت معروفیت داشت.(رمضان،1381،7) کسانی که ابراهیم الحسن را میشناختند، میگویند که شخصیت شروری داشت که هیچ حد و مرزی برای احساسات ظالمانهاش نمیشناخت. ابراهیم هیچ احساس مهربانی و مودتی به پسر صَبحه نداشت. با او، با دشمنی مفرط رفتار میکرد و او را بیرحمانه میزد علیرغم اینکه بچۀ کوچکی بود.(شربل،1395،95) زیرا نمیخواست مسئولیت بچهای را که از او نبود، بپذیرد.(یحیی و وندل،1383،103) بدینترتیب ناپدری صدام کشاورزی بیسواد و خشن بود و صدام مجبور بود، او و رفتارهای خشن او را تحمل کند. صدام خود را به خاطر میآورد که
1) 1.ابراهیم دروغگو .
چگونه ناپدریاش، سحرگاهان او را با فریاد از خواب بیدار کرده و با ناسزا، وی را به دنبال گوسفندان در صحرا میفرستاد و چگونه او را به دزدیدن مرغ و خروسها و گوسفندان همسایهها وادار میکرده است، «ابراهیم حسن شوهر مادرم با من رفتار خوبی نداشت، صبح زود با توهین و حرفهای رکیک به پدرم، مرا از خواب بیدار میکرد و از من میخواست تا گوسفندان را به چرا ببرم. او نسبتهای بدی به مادرم میداد و مرا پدرسگ مینامید. ابراهیم حسن گاهی مرا به مرغ دزدی وادار میکرد و آنها را میگرفت و به بازار میبرد و میفروخت.»(غفاریان،1384،68و67)
آنچه مسلم است صدام تا سالها پس از تولد برادران ناتنیاش، تنها فرزند خانواده بود. با این همه، برخلاف اکثر تک فرزندها که به دلیل توجه و محبت بیش از حد والدین لوس و نازپرورده بار میآیند، صدام به هیچروی اینگونه نبود وکودکیاش در یک تنهایی و بیپناهی سپری شد. بهطوری که وی از سوی جامعۀ روستایی محل تولد خود نیز طرد شده بود و هرگز مورد توجه و علاقۀ مادر و ناپدریاش نبود. این کودکی سخت و محنتبار تأثیر عمیقی در روحیۀ صدام داشت؛ به طوری که وی را فردی انتقامجو، سرسخت و بدبین بار آورده بود. از این رو در سالهای زمامداری نیز این روحیه در صدام وجود داشت و به هیچکس حتی فرزندان و دامادهایش اعتماد نداشت. تأثیر عمیق سالهای سخت کودکی این درس را به صدام آموخت که برای ادامۀ زندگی، قویبودن و قویماندن بیش از هر عامل دیگری اهمیت دارد. از این رو صدام همواره در طول زندگی سیاسی و شخصیاش سعی کرد، قدرتبرتر را بدست آورده و حفظ نماید.
آدلر احساس حقارت را مهمترین عامل تلاش و کوشش افراد در زندگی میداند، از این رو معتقد است هریک از ما برای غلبه بر احساس حقارت خود و دستیابی به برتری تلاش میکنیم و برای رسیدن به این هدف، روشها، رفتارها و روال خاص خود را پی میگیریم. آدلر این الگوی منحصر به فرد از ویژگیها،
رفتارها و عادتها را «سبک زندگی» نامیده است.(شاملو،1382،92) در واقع شیوۀ زندگی، ترکیبی مشخص و منحصر به فرد از انگیزهها، خصلتها، علایق و ارزشها است که در هر عملی که فرد انجام میدهد، متجلی میشود و تعیینکنندۀ نحوۀ اندیشیدن، آموختن و رفتار کردن است.(سعید،1388،52) که اجزای خودآگاه و ناخودآگاه زندگی هر فردی را در بر میگیرد. آنچه مسلم است روش زندگی، محصولی از شخصیت خلاق فرد است که تمایل دارد بر احساس حقارت خود چیره شود. بدینسان هر شخص از خصوصیات منحصر به فردی که معرف سبک و اسلوب خاص خودش میباشد، استفاده میکند.(ناصحی و رئیسی،1386،60و59) در انتخاب اسلوب زندگی آن دسته از عوامل مؤثر که کودک از محیط دریافت میکند، هدف او را تعیین مینمایند. هدف نهایی هر فرد به احتمال قوی در ماههای اولیۀ زندگی وی شکل میگیرد. حتی در این زمان هم احساسات ویژهای در برانگیختن حس شادمانی یا ناراحتی کودک ایفای نقش میکند. بدینترتیب عوامل ابتدایی که بر زندگی روانی انسان تأثیر میگذارد، از همان دوران طفولیت وی تعیین میگردد.(آدلر،1379،23)
سبک زندگی نیز بر اساس تعاملهای اجتماعی که در سالهای نخست زندگی صورت میگیرد، ایجاد میشود و این جریان در سن 4 یا 5 سالگی چنان تبلوری مییابد که پس از آن، دگرگونیاش دشوار است. در واقع از دید آدلر، هر فرد با ارادۀ آزاد خویش، مناسبترین سبک زندگی را برای خود میآفریند و هرگاه این سبک زندگی خلق شد، دیگر در طول زندگی ثابت میماند و منش بنیادین ما را میسازد.(شولتز،1383،149و148) از این روست که نقطۀ عطف زیر بنای تمام زندگی روانی و تمام رفتار فرد بر نحوۀ کیفیت روابط پدر و مادر و کودک استوار میشود. در این مقطع زمانی، شرایط باید به گونهای فراهم شود که فرد متوجۀ ارزش شخصی و قدرت خویش شود و در نتیجۀ آن تمایل به تسلطیافتن که در نهاد هر کسی نهفته است، ارضا میگردد.(سعید،1388،52) از آنجا که فیزیک بدنی و عمل اعضاء، صفات شخصیتی، خلقیات فردی،
استعدادهای روانی و ارتباطهای اجتماعی در هر فردی متفاوت است و فرد را به صورت خاصی به سمت جبران احساس حقارت هدایت مینماید؛ از این رو شیوۀ زندگی نیز متناسب با این وضعیت تغییر میکند.(سیاسی،1390) در اینجا در دو بخش به زندگی صدام میپردازیم. در بخش نخست زندگی شخصی و در بخش بعدی زندگی سیاسی صدام را بررسی خواهیم کرد.
وضعیت زندگی صدام در کودکی بسیار مشقتبار بود. در روستایی به دنیا آمد که اهالی آن به شرارت و سنگدلی معروف بودند و برای تصفیه حسابهای اختلافهایشان از زور استفاده میکردند.(شربل، 1395،93) علاوه بر آن، او در حالی در سال 1937 بهدنیا آمدکه بین سالهای 1936 تا 1941 سه شورش در عراق به وقوع پیوسته بود و
همین موضوع موجب گردید تا کودکی وی در دورانی سخت و طاقتفرسا سپری شود.(یحیی و وندل ،1383،104و103) همانطور که پیشتر اشاره شد صدام از وجود پدر محروم بود. مادرش در کودکی او، بار دیگر ازدواج کرده بود و ناپدریاش چندان تمایلی به حضور صدام در خانهاش نداشت. از این رو صدام با خانوادۀ داییاش (خیرالله طلفاح) زندگی میگذراند. بدینترتیب زندگی صدام در یک آشفتگی، تنهایی و حقارت آغاز شده بود. در حالی که صدام به علت نابسامانی زندگی خانوادگیاش، تا هشت سالگی نتوانسته بود به مدرسه برود، پسر داییاش(عدنان خیرالله طلفاح) که در زمان حکومت صدام حسین، معاون نخستوزیر و وزیر دفاع شد، به مدرسه میرفت و صدام که به چوپانی مشغول شده بود، از مدرسه رفتن پسر دایی خود بسیار رنج میبرد. درد و رنج کودکی حقارتآمیز موجب شد تا صدام از ده سالگی برای رسیدن به قدرت و گرفتن انتقام از جامعه و هرآنچه که باعث ناکامیهای پیدرپی او در زندگی شده بود، دست به هر کاری بزند. آدلر در جایی میگوید: «هر فردی قادر است تا با دنیای بیرون ارتباط مجدد برقرار کند و آن را به شکل و ترتیبی درآورد که مناسب با الگوی
زندگیش باشد، بینظیر و منحصر بودن هر مخلوق انسانی در گرو آنچه (ادراک) میکند و چگونه ادراک میکند، میباشد. ادراک تنها یک پدیدۀ فیزیکی ساده نیست، بلکه تابعی روانی است که بخش عمدۀ نتایج مربوط به زندگی خصوصی افراد در سایۀ آن به دست میآید.»(آدلر،1379،39)
بدینگونه صدام در نتیجۀ محنتهایی که متحمل شده بود خیلی زود دریافت که برای پذیرش اجتماعی و زندگی در زادگاهش تنها باید به زور و قدرت فائقه متکی باشد. از این رو در نخستین ممارستهای کودکانۀ خود سلطهگری را اینگونه بروز میداد که به سبک افسرانی که به افراد تحت فرماندهی خود فرمان میدهند، چوبهایی به شکل تفنگ به دوستان خود میداد و آنان را به حالت رژۀ نظامی حرکت میداد. او حتی بچههایی را که اطاعت نمیکردند، تنبیه میکرد و با این اعمال خود، ناراحتیهایی را که در منزل شوهر مادر خود متحمل میشد، جبران میکرد.(غفاریان،1384،67) افزون بر آن صدام عادت داشت یک میلۀ آهنی با خود حمل کند تا سگهای ولگرد و دیگر دانشآموزان را به زوزه کشیدن وادارد. در مدرسه آن را زیر دشداشه پنهان میکرد، بعد از مدرسه میله را چنان در آتش حرارت میداد که تفته میشد و نوک آن را در چشم و مقعد سگهای اسیر شده فرو میکرد و دیگر دانشآموزان همه حضور داشتند. این میلۀ آهنی، طلسم او، پدرش، قدرتش، تنها دوستش و مدافع او در برابر سرمای جامعهای به شمار میرفت که به دلیل مرگ پدر او را طرد کرده بود.(یحیی و وندل،1383،104و103) طبق نظریۀ آدلر که نخستین الگوبرداری کودک را در خانواده میداند؛ باید گفت که صدام در دوران کودکی تقریباً هیچ الگویی از پدر و مادر خود کسب نکرد و خواهر و برادری نیز برای همانندسازی شخصیتی نداشت. پس ناگزیر در یک نوع خلأ عاطفی و شخصیتی و همراه با خشونت فیزیکی و روانی رشد نمود و بهجز چماق آهنی خود به کسی اعتماد نداشت و به همین دلیل نه دوستی داشت و نه رفیقی.(رمضان،1381،8)
پس از ورود صدام به مدرسه، وی تا حدودی سبک زندگی خود را تغییر
میدهد. هرچند که همچنان احساس حقارت و سرخوردگی را با خود دارد. با ورودش به مدرسۀ ابتدایی به سرعت پیشرفت میکند و یکی از بهترین دانشآموزان به شمار میرود. بعدها پس از ورود به عرصۀ سیاست، تحصیلات دانشگاهی را نیز ادامه میدهد. با اینهمه همچنان شَبح حقارت کودکی صدام را رها نمیکند، از این رو شربل معتقد است نمرات چشمنواز او در عالیترین دانشگاههای امریکا جاهطلبیهای او را سیر نمیکند، نمرات ریاضی از خواستههای او نمیکاهد و او همچنان اشتهای داشتن چیزهای بیشتر را دارد.(شربل،1395،19) این فقط گذشته نبود که او را نگران میکرد از آیندۀ مبهم نیز میترسید. عقدۀ جمال عبدالناصر شدن وجودش را از زمانی که به قاهره رفت و در آن جا دانشجو بود، فرا گرفته است. تشنۀ قدرت است و هیچ شریکی را نمیپذیرد، به چیزی کمتر از این که تنها خود فرمان دهد، راضی نمیشود. زندگی کودکیاش به او آموخته است چگونه احساساتش را کنترل کند و ضرباتش را با بیرحمی بزند، میخواهد انتقام کودکی و وضعیت خانوادگیاش را بگیرد.(شربل،1395،28)
آدلر در مورد شناخت کلی انسان به نکتهای جالب معتقد است و آن اینکه بررسی زندگی روانی در کودکی محور اصلی دانش شناخت انسان است.(آدلر،1379،14) صدام نیز در این مورد استثنا نبود، از آنجا که صدام گذشتۀ فلاکتباری را پشت سر گذاشته بود و در کودکی با تمام وجود تنهایی و فقر را تجربه کرده بود پس از آنکه به قدرت و ثروت دست پیدا کرد حقارتهای ناشی از فقر کودکی خود را بهگونهای غیرارادی جبران میکرد. برای نمونه او همیشه سعی میکرد با پوشیدن شیکترین لباسها و زدن گرانقیمتترین کراواتها فقر و محرومیت دوران کودکی و نوجوانی خود را جبران نماید. او سه بار در روز لباس و کراوات خود را عوض میکرد و خیاط مخصوصش «هاروت»، سه یا چهار بار در سال برای انتخاب جدیدترین مدلهای «پیرگاردن» راهی پاریس و لندن میشد. افزون بر آن، صدام همانند بچهها سعی میکرد لباسهای متنوعی بپوشد، گاهی «شیماغ» و گاهی شلوار کردی و لباس محلی عربی به تن میکرد و برای تکمیل
ژست خود سیگار برگ کوبایی گوشۀ لب میگذاشت.(النقیب،1368،47) در رویکرد روانشناسانۀ آدلر، سالهای کودکی به اندازهای در رشد شخصیت فرد تأثیرگذار است که آدلر در مورد کودکان به خود رها شده، یعنی کودکانی که بر اثر جدایی پدر و مادر از یکدیگر، یاکودکانی که بر اثر غفلت و بی اعتنائی نسبت به تربیت آنها، از راهنمایی و تشویق محروم بودهاند، معتقد است که این کودکان نمیتوانند شیوۀ زندگی خود را گسترش دهند، و این برای آنها عواقبی بسیار ناخوشایند به بار میآورد. از این رو افرادی که در کودکی مورد بیمهری و بدرفتاری بودهاند در بزرگسالی دشمنان اجتماع میشوند و شیوۀ زندگی آنها زیر سلطۀ نیاز به انتقامجویی در میآید. در حقیقت نقص بدنی و نازپروردگی و به خودرهاشدگی مفاهیمی نادرست از جهان به آدمی میدهند و در نتیجه روش یا شیوۀ زندگی او را نابهنجار میسازند.(سیاسی،1390) بدینترتیب صدام را میتوان کودکی رها شده در اجتماع بیرحم و خشن تکریت به شمار آورد که تنها پناهش را در قدرت بی حد و حصری میدید که همه را مجبور به اطاعت کند. در نتیجۀ همین تجربیات است که صدام تاب و تحمل هیچگونه مخالفت و اعتراضی را نداشت و سالها بعد زمانی که به ریاستجمهوری عراق رسید هرگز انتقاد کسی را بدون انتقام پاسخ نداد.
زندگی سیاسی صدام آمیختگی پیوستهای با حزب بعث و تحولات و وقایع آن داشت. از این رو در جریان آشنایی صدام با بعثیسم، روحیۀ خشونتطلب و سلطهجوی وی به آسانی عرصۀ بروز یافت و او هر چه بیشتر در جهت جبران گذشتۀ خود و تثبیت موقعیت حزب بعث و ارتقاء جایگاه خویش در آن تلاش کرد. زمانی که میشل عفلق با همکاری صلاح بیطار حزب بعث را در 1943 در دمشق تشکیل داد، صدام حدود هشت سال داشت و تا آن موقع مدرسه نرفته بود. حزب بعث در 1947 در عراق تشکیل شد و صدام ده سال بعد، در 1957 وقتی که 22 سال داشت و هنوز دورۀ دبیرستان را نگذرانده بود عضو حزب بعث شد.(پارسادوست،1385،200)
بدینترتیب زمانی که اندیشههای بعثیسم وارد عراق شد، صدام با پیوستن به حزب بعث عراق وارد دنیای سیاست شد.(Karsh and Rautsi,1991,18) البته صدام همزمان با عضویت در حزب بعث و پایهگذاری میلیشیای حزبی (سازمان چریکی)، به عضویت میلیشیای ناسیونالیستها نیز درآمد تا چنانچه حزب بعث دچار شکست شد از طریق ناسیونالیستها به امیال خود برسد. اینطور به نظر میرسد که او برای جبران ناکامیهای دوران کودکی خود، حاضر بود وارد هر نوع تشکیلات حزبی و سیاسی شود! بر همین اساس، صدام از زمان تحصیل در دبیرستان با پول مختصری که از دایی خود میگرفت، کتابهای زندگینامۀ «استالین» را میخرید و مطالعه میکرد، البته او با کمونیستها مخالف بود ولی انواع روشهای خشونتبار آنان برای رسیدن به قدرت و سرکوبکردن مخالفان را میپسندید و اجرا میکرد.(غفاریان،1384،69و68)
در بدو ورود به حزب بعث، صدام در راستای اثبات وفاداری مأموریت یافت تا یکی از کمونیستهای معروف شهر تکریت را که از طایفۀ (البوناصر) و پسر عموی سرهنگ (فالح انصاری) بود، به قتل برساند. او این مأموریت را انجام داد و بلافاصله از تکریت گریخت و از آن جایی که میترسید مورد هدف نزدیکان مقتول قرار گیرد تا وقوع کودتای 1968 در انظار عمومی ظاهر نگردید. پس از انجام کودتا بود که مصالحهای بین طرفین صورت گرفت و مبلغ 18 هزار دینار از خزانۀ دولت به عنوان خون بها به خانوادۀ مقتول پرداخت گردید. بعد از انجام این قتل، مأموریتهای مشابه دیگری نیز به صدام محول گردید که با موفقیت آنها را به انجام رسانید و نهایتاً به عضویت دستگاه حزب درآمد.(النقیب،1368،29) در سال 1959 پس از تشدید سرکوبها، یک گروه پنج نفره از بعثیها که صدام هم جزو آنان بود، مأمور کشتن عبدالکریم قاسم زمامدار مستبد عراق شد.(Karsh and Rautsi,1991,18) بدینترتیب اولین اقدام تروریستی - حزبی صدام در اکتبر 1959 علیه جان ژنرال عبدالکریم قاسم، در حکم پلکان ترقی او بود. (غفاریان،1384،68) قاسم به قتل نرسید، ولی به شدت زخمی گردید.
(پارسادوست،1385،200) صدام به هنگام ترور قاسم، از سوی محافظان ژنرال قاسم مورد هدف قرار گرفت و دو تیر به عضلۀ ساق پای چپ او اصابت کرد، اما او خود را لنگان لنگان به منزل دایی دیگرش، «لطیف خیرالله» رساند و به هر وسیلۀ ممکن آن دو گلوله را از پای خویش خارج کرد.(غفاریان،1384،69) او برای فرار از بازداشت به سوریه گریخت و از سوی کادر رهبری حزب بعث سوریه به گرمی مورد استقبال قرار گرفت. وی از آنجا به مصر رفت و در سال1961، دورۀ دبیرستان را در قاهره به پایان رساند و در پاییز 1962 وارد دانشکدۀ حقوق قاهره شد.(پارسادوست،1385،201) در آن زمان، مصر در تب و تاب پدیدۀ ناصریسم به سر میبرد و بهنظر میرسد علاقۀ وافر ناصر به نمایش سیاسی و تلاش وی برای رسیدن به رهبری اعراب، تأثیر ماندگاری بر صدام جوان گذاشت. (Karsh and Rautsi,1991,19)
او در مدت چهار سال زندگی مخفی در قاهره، به عضویت سازمان سیا درآمد و در فکر برنامهریزی برای به راه انداختن کودتا علیه قاسم بود.(غفاریان،1384،70) در بازگشت به عراق، توانست به سرعت از نردبان ترقی در سلسله مراتب حزب بعث بالا رود و سرانجام مسئول سازمان نظامی آن شد.(Karsh and Rautsi,1991,86) با سرنگونشدن قاسم در سال1963 حزب بعث برای مدت کوتاهی قدرت را به دست گرفت. صدام در این ترور همکاری آشکاری با کودتاگران داشت و پس از کشته شدن قاسم «کاخ الرحاب» تبدیل به زندان سیاسی شد و صدام و سعدون شاکر به عنوان بازجو در آن مکان مستقر شدند و دستگیرشدگان را به بدترین صورت شکنجه میکردند. آنان به اتفاق «ناظم کزار» که بعدها به دستور صدام رئیس سازمان استخبارات (سازمان امنیت) شد، شکنجه را به حدی رساندند که تفریحشان، خاموشکردن سیگارهایشان در چشم زندانیان بود. در این دوره، صدام هستۀ اصلی سازمان امنیت و استخبارات عراق را از میان همین شکنجهگران و نیز افراد «حرس القومی(1)»
برگزید که بر آنان نفوذ کامل
1) 1.گارد ملی
داشت. اعدامها، شکنجهها و بازجوییهای خشونتبار، به دستور صدام و توسط این افراد انجام میشد که با نام «جهاز حنین» مشهور شدند.(غفاریان،1384،75) افزون بر شرکت در توطئۀ سوء قصد علیه عبدالکریم قاسم، صدام در توطئۀ ناکام، علیه جان عبدالسلام عارف نیز نقش اصلی را داشت. در آن توطئه که قرار بود در سپتامبر 1964 انجام گیرد، صدام میبایست شخصاً به سالنی که عبدالسلام عارف با اعضای دولتش در آن جلسه داشتند، حمله کند و با مسلسل همه را به قتل برساند. ولی توطئه قبل از اجرا کشف و صدام و رفقای حزبی او دستگیر و زندانی شدند. او پس از تحمل حدود دو سال زندانی در ژوئیۀ 1966 موفق به فرار از زندان گردید و از آن موقع تا کودتای حزب بعث در 17 ژوئیۀ 1968 در سازمانهای مخفی حزب به فعالیت پرداخت.(پارسادوست،1385،201)
زمانی که عبدالرحمان عارف به لندن تبعید شد، سرلشکر احمد حسنالبکر به ریاستجمهوری و سرهنگ «عبدالرزاق النایف» به نخستوزیری رسید و روز بعد طبق فرمانی صدام حسین به بزرگترین مقام حکومتی و حزبی دست یافت. این سمت پاداشی بود که البکر برای صدام در نظر گرفته بود چراکه بنا بر نطق رادیویی او، صدام اولین کسی بود که در بامداد 17 ژوئیه در حالی که روی یک تانک قرار گرفته بود، وارد کاخ ژنرال عبدالرحمان عارف شد و او را به کمک ژنرال ابراهیم الداود، از خواب، بیدار و با خفّت به فرودگاه الرشید برد، تا او را به خارج از کشور بفرستند. بدینترتیب صدام از 18 ژوئیه معاون رئیسجمهور و معاون کل منطقهای حزب بعث عراق شد. نخستوزیری عبدالرزاق النایف 13 روز بیشتر طول نکشید چرا که در30 ژوئیۀ 1968 کودتایی دیگر صورت گرفت. در بامداد این روز احمد حسن البکر از سرهنگ عبدالرزاق النایف دعوت کرد تا به کاخ ریاستجمهوری بیاید و در مورد یک مسألۀ مالی با وزیر دارایی صحبت کند.(غفاریان،1384،86) وقتی عبدالرزاق النایف وارد کاخ شد، صدام حسین فوراً هفت تیری را به پهلوی او گذاشت و به او اخطار کرد که آرام حرکت کند، بهطوری که حتی گارد شخصی او نیز چیزی را متوجه نشود. صدام نزدیک گوش او زمزمه کرد که اگر میخواهد زن
و چهار بچهاش سالم بمانند، سکوت کند. صدام چنان عادی هفت تیرش را روی پهلوی چپ «النایف» قرار داده بود که همه خیال میکردند، صدام بازوی دست چپ او را به صورت صمیمانه گرفته است. عبدالرزاق نایف حتی به احترامات نظامیان حاضر در راهروی کاخ نیز جواب میداد. به دستور صدام، اتومبیلی جلوی کاخ آماده نگه داشته شده بود صدام و نایف درون آن قرار گرفتند و فوراً عازم فرودگاه شدند. با انجام هماهنگی قبلی با سفارت انگلیس، نایف به لندن برده شد، در پی این کودتا، احمد حسنالبکر علاوه بر ریاستجمهوری، پست نخستوزیری را نیز اشغال کرد. پس از آن صدام عملاً وظایف ریاستجمهوری و همۀ قدرت اجرایی را به دست گرفت.(غفاریان،1384،88-86)
صدام حسین بر آن بود که با یک کودتای خزنده، گرچه درازمدت، و با ترفندهای ویژۀ خود، تمام دوستان و اطرافیان احمد حسنالبکر را از صحنۀ سیاسی و نظامی عراق دور ساخته آنگاه آخرین ضربه را بر او وارد کند و به تنهایی حکومت را در دست بگیرد. اکنون مهمترین مانع دستیابی صدام به ریاستجمهوری عراق، دبیرکل حزب بعث عراق یعنی «فؤاد الرکابی» بود. او در میان بعثیهای قدیمی محبوبیت داشت و از همۀ اسرار زندگی صدام از زمان فرار او به قاهره، عضویتش در سازمان سیا و رفتوآمدش به سفارت امریکا اطلاع داشت. در 20 ژانویۀ1970 یکی از افسران عراقی به نام «عبدالغنی الراوی» به کودتایی نافرجام دست زد و پس از شکست به ایران پناهنده شد. صدام حسین از این واقعه به نفع خود استفاده کرد.(غفاریان،1384،91و90) او اینگونه وانمود کرد که حردان تکریتی با فؤاد الرکابی، سپهبد صالح مهدی عماش و ژنرال حسن النقیب متحد شدهاند و این اتحاد به ضرر شخص رئیسجمهور و انقلاب عراق است. با این توطئه، صدام دستور بازداشت فؤاد الرکابی را به امضای حسن البکر رساند و پس از شش ماه در زیر شکنجه کشته شد. پس از کشته شدن مهرههای درشت حزبی و ارتشی از صفحۀ شطرنج سیاسی عراق، صدام سیاست ایجاد رعب و وحشت را در پیش گرفت. در آن سال در فاصلۀ ماههای فوریه تا نوامبر، هشت
مرتبه در میدان التحریر بغداد، مراسم به دار آویختن دستهجمعی افرادی را به عنوان جاسوس اسرائیل، امریکا و ایران اجرا کرد. او برای تأثیرگذاری بیشتر، جنازههای این افراد را برای 24 ساعت بالای دار نگه میداشت و هنگام اجرای احکام اعدام، چنان تشریفاتی بر پا میکرد که گویا آن روز، روز ارتش است. از آنجا که صدام در شرایطی قرار داشت که تمایل نداشت، هیچگونه خطر داخلی یا خارجی عراق را تهدید کند، از این رو به فکر افتاد تا رابطۀ خود را با شوروی مستحکم کند. بدینسان «عزیز الحاج» یکی از رهبران کمونیست عراق را که دستگیر شده بود، نه تنها اعدام نکرد بلکه «عزیز محمد» را نیز به عنوان رهبر حزب کمونیست عراق به رسمیت شناخت و طی سفری که به مسکو داشت، به عنوان پشتیبان عراق، پیمان همکاری نیز با روسها منعقد کرد.(غفاریان،1384،92-90) اکنون تنها مانع بر سر راه صدام، حسن البکر بود. چندی بعد در سال 1973 ناظم کزار از جمله بعثیهایی که به دستور صدام، ریاست کل استخبارات را بر عهده داشت از اکثر سیاسیون و نظامیان عراقی دعوت کرد که در یک مهمانی در منزل او شرکت کنند. در واقع این دعوت نوعی گروگانگیری بود و قرار بود که در همان روز به هنگام بازگشت احمد حسن البکر از سفر لهستان، او نیز به جمع گروگانها آورده شود، تنها صدام حسین به این مهمانی دعوت نشده بود. به محض ورود البکر به فرودگاه «عبدالخالق السامرائی»، ایدئولوگ حزب، که از ماجرای گروگانگیری آگاه شده بود به فرودگاه آمد و البکر را با خود به منزل خویش برد. ناظم کزار در مجلس میهمانی، میهمانان خود را هدف رگبار مسلسل قرار داد، عدهای کشته شدند و برخی دیگر جان به در بردند. در این مرحله از آنجا که ناظم کزار نتوانست همۀ حاضران را قتل عام کند، نیروهای صدام به منزل ناظم هجوم بردند و ناظم را به همراه 23 افسر امنیتی و ارتشی بازداشت کردند و السامرائی را نیز دستگیر و البکر را به کاخ ریاستجمهوری هدایت کردند.(غفاریان،1384،95) بجز السامرائی که مشمول یک درجه تخفیف البکر شد، همۀ بازداشتشدگان به اعدام محکوم شدند. محافل سیاسی دنیا جملگی بر این باور بودند که کزار
به دستور صدام دست به چنین حرکتی زده است، چنانچه او موفق میشد و تمام دوستان حسن البکر را میکشت، حسن البکر تنها میشد و ممکن بود صدام حسین به ریاستجمهوری و ناظم کزار به معاونت او منصوب شود اما وقتی در مأموریت خود شکست خورد باید اعدام میشد تا راز این اقدام برای همیشه مکتوم بماند. در 1975 اقدام سرنوشتساز دیگر عراق از سوی صدام به اجرا گذاشته شد و آن امضای قرارداد الجزایر با شاه ایران بود. صدام در رابطه با علت امضای این قرارداد به دوستان خود گفته بود «دیگر قادر به جنگیدن در شمال نیستم. از همین حالا میخواهم همۀ افتخارات خود را زیر پا بگذارم یا ببلعم، این اجلاس، فرصت خوبی است.»(غفاریان،1384،97و96)
اکنون صدام در پی این توافق و حل اختلافات با ایران، برای در دست گرفتن همۀ قدرت، تنها یک گام دیگر پیش رو داشت. پس از آشتی با ایران و آرام شدن کردستان، صدام حسین به تصاحب ریاستجمهوری و فرماندهی کل نیروهای مسلح عراق چشم دوخته بود. او که برای حذف حسنالبکر دنبال بهانه بود، در پاییز1978، عراق و سوریه را آمادۀ وحدت دید، در حالی که با این امر کاملاً مخالف بود و میدانست که در صورت تحقق این اتحادیه، او به کلی از صحنۀ قدرت حذف خواهد شد و آرزوهایش بر باد خواهد رفت. نمایندگان البکر در حالی با حافظ اسد دربارۀ رسیدن به وحدت توافق کرده بودند که خیرالله طلفاح و فرزندش ژنرال عدنان خیرالله، به حسنالبکر پیشنهاد کردند که برای حفظ وحدت تکریتیها از مقام خود استعفا کند و او نپذیرفت. صدام میدانست که بین حسن البکر و حافظ اسد توافق شده بود که در صورت مرگ البکر، حافظ اسد زمام امور دو کشور را در دست بگیرد. بنابراین در شب 17 ژوئیۀ
1979در حالی که البکر برای ایراد پیامی تلویزیونی به مناسبت یازدهمین سالروز کودتای 1968 آماده میشد، فرزندش «هیثم» به علاوۀ 500 نفر از طرفداران حسن البکر توسط مأموران امنیتی به گروگان گرفته شدند. در این شرایط «برزان ابراهیم التکریتی» متن از پیش تهیه شدهای را به حسن البکر داد و تهدید کرد چنانچه آن را قرائت نکند، فرزندش
هیثم و طرفدارانش کشته خواهند شد. حسن البکر که پس از مرگ فرزند بزرگش «محمد» به فرزند کوچکش «هیثم» دلبستگی زیادی پیدا کرده بود تسلیم شد و نطق از پیش نوشته شده توسط صدام را قرائت کرد، که در بخشی از آن آمده بود: «از آن جایی که فرزندم صدام حسین در تمام دورۀ انقلاب، از 1963 تاکنون در بیشتر کارهای انقلابی پیشگام بوده و لیاقت خود را ثابت کرده است و من چون به علت بیماری قادر به انجام وظایف خود نیستم، او را برای ریاستجمهوری عراق انتخاب میکنم.» در ادامۀ سناریوی خلع البکر، پس از این نطق «محی عبدالحسین» دبیر شورای انقلاب عراق در زیر شکنجۀ شدید اعتراف کرد، در جریان یک توطئه علیه صدام قرار گرفته که به دستور حافظ اسد و مقامات سوری باید انجام میشد. بدینترتیب گام آخر برداشته شد و صدام حسین به مناسبت یازدهمین سالگرد پیروزی کودتای 30 ژوئیۀ 1968 پس از استعفای احمد حسن البکر، طی پیامی که از رادیو و تلویزیون پخش شد، اظهار داشت «اعترافات محی عبدالحسین در 20 ژوئیه نشان داد که توطئۀ کودتای وسیعی در عراق تدارک دیده شده بود. من به اتفاق دوستان انقلابی، آن را به شدت در هم کوبیدیم و این حرکت، آخرین کودتا در عراق خواهد بود. دیگر آن روزها گذشته است که افسری با یک دو جین تانک، رادیو اشغال کند و دست به کودتا بزند.» صدام همچنین اضافه کرد؛ «در گذشته من مرد دوم عراق نبودهام بلکه دو نفر رهبری عراق را به عهده داشتهاند که یکی از آنان من بودهام و دیگری پدر بزرگوارم احمد حسن البکر» حسن البکر چندی بعد در منزل خویش درگذشت و قدرتمطلق عراق در دستان صدام قرار گرفت.(غفاریان،1384،102-99)
پاکسازیهای بی رحمانۀ دهۀ 1970 با روی کار آمدن رئیسجمهوری جدید شتاب بیشتری گرفت و بسیاری از شخصیتهای سرشناس رژیم به خیانت یا دیگر جرایم ضددولتی متهم و از میان برداشته شدند. پاکسازیها در شورای فرماندهی انقلاب و حزب بعث بسیار گسترده بود، بهطوری که گفته میشود حدود پانصد نفر از اعضای ارشد حزب، ظرف چند هفته از آغاز ریاستجمهوری
صدام اعدام شدند.(کامروا،1388،211) از آنجا که در عراق و بهطور کلی در منطقۀ خاورمیانه رهبران سیاسی اغلب برای خود مأموریتی تاریخی قائل شدهاند، همواره روایتی اغراق شده از اهمیت حاکمیت آنان در ارتباط با تاریخ بزرگتر کشور وجود دارد تا فرمانی ظاهراً مردمی را برای حکومتکردن تقویت و از ملت «محافظت» کنند. وجهۀ صدام به عنوان چنین «محافظی» برای نه فقط عراقیها، بلکه کل ملت عرب سبب میشد تا مأموریت وی به گونهای چشمگیر گسترش یابد و در نتیجه، تلاش وی را برای به دست آوردن کامل قدرت شتاب بخشد. وی با نام نهادن جنگ با ایران به عنوان «قادسیه صدام» با اشاره به نبرد مشهوری در سال 637 که در آن اعراب مسلمان، ایران باستان را فتح کردند، از تمامی مقولههای نمادین موجود تا آنجا که ممکن بود، استفاده کرد.(Bengio,1998,83)
آدلر میل به جبران احساس حقارت را سببساز تمایل افراد به برتریجویی میداند. به همین روی افراد برای رهایی از احساس حقارت و همچنین دستیابی به برتری تلاش میکنند تا بتوانند خود را کامل کنند و با این تلاش در نظر دارند تا علاوه بر زنده ماندن، بر زندگی هم چیره شوند. در این بین، هدف نهایی رسیدن به کمال مطلوب است و همین هدف رفتارها و صفات شخصیتی ما را توضیح میدهند و عامل اصلی حرکت فرد به سوی پیشرفت است. از این جهت است که آدلر در جایی میگوید: «طبیعت به جبران بی مهریاش در مورد انسان، نیرویی از احساس حقارت به او عنایت کرده تا بدینوسیله پیوسته رو به جوانب مثبت زندگی داشته و برای تأمین خویش و غلبه بر مصائب زندگی بکوشد.»(آدلر،1361،56) در این راستاست که آدلر با تأکید بر اصل غایتنگری، هدفگزینی را بزرگترین و چیرهترین مرحلۀ زندگی آدمی میداند.(آدلر،48،1361) و معتقد است «اهداف ناخودآگاه فرد در شکلدهی آیندۀ او نقش مهمی دارند.»(ناصحی و رئیسی،59،1386) هدف اصلی از نظر آدلر «به ندرت خود را به صورت واضح
و آشکار نمایان میسازد و فرد قدرتطلب غالباً منظور خویش را زیر پوشش طرفداری از جامعه پنهان میسازد تا بهتر بتواند به هدفهای خودپرستانه دست یابد.»(آدلر،165،1361) در نتیجه قدرتطلبی فرد و تلاش برای غلبه بر مشکلات و تثبیت موقعیت آتی او، در رؤیاهایش منعکس میگردد.(آدلر،47،1379)
داعیۀ رهبری جهان عرب یکی از آرزوهای دیرینۀ حزب بعث و زمامداران عراق بود که فزونخواهی زمامداران این کشور را به ویژه در دهههای 70 و 80 میلادی موجب شد. صدام حسین نیز رؤیای رهبری جهان عرب را در سر میپروراند. جدای از جاهطلبیهای شخصی صدام حسین، ایدئولوژی حزب بعث نیز حامی این برتریخواهی بود. رسالت تاریخی حزب بعث، اتحاد ملل عرب، زیر پرچم حزب بعث بود و شعار اصلی آنها «امه عربیه واحده، ذات رساله خالده» یعنی «یک ملت عرب، یک مأموریت ابدی» است. در اندیشۀ بعثیسم، اعراب، بهرغم تقسیم شدن به کشورهای مختلف، همیشه ملت واحدی را تشکیل میدادهاند و اکنون نیز باید مرزهای بین کشورهای عربی از میان برداشته شود و اعراب دوباره ملت واحدی را تشکیل دهند. از آنجا که رسالت تاریخی حزب بعث احیای مجد و عظمت عصر جاهلیت اعراب و احیای امپراتوریهای امویان و عباسیان است.(زهرانی،250،1393) صدام به این نتیجه رسید که فقط او میتواند عملاً از ملت عرب در مقابل انقلابیون ایران دفاع کند. جاهطلبیهای منطقهای صدام و آرزوی وی برای تبدیل شدن به رهبر مقتدر و جدید جهان عرب یکی دیگر از عوامل آغاز جنگ عراق و ایران توسط وی بود. صدام یقین داشت با حملهای برقآسا و خیرهکننده، منطقۀ نفتخیز جنوب غربی ایران را (منطقهای که عراق در نقشههایی که منتشر میکرد، از آن با نام «عربستان» یاد میکرد) تصرف و سیطرۀ عراق را بر اروندرود برقرار میکند، جای شاه مخلوع ایران را به عنوان «ژاندارم» جدید خلیج فارس میگیرد و ناصر روزگار خود میشود. در سالهای 1980-1979، دنیای عرب به شدت به یک قهرمان جدید نیاز داشت، رهبری جدید که بتواند اطمینان برانگیزد، از خود قدرت نشان دهد، تجسم قدرت گرفتن دوبارۀ اعراب باشد و خمودگی آنان
را برطرف کند. ناصر، دیگر به افسانه تبدیل شده بود و سادات هم با مذاکره با دشمن صهیونیست به آرمان اعراب خیانت کرده بود و قذافی گزافهباف نیز فاصلۀ زیادی با قلب جهان عرب داشت. صدام خود را تنها پرچمدار طبیعی جهان عرب میدانست، تنها کسی که قادر بود شکوهی را که اعراب شایستۀ آن بودند، به آنان بازگرداند، از شرافت و قلمرو مردمان عرب دفاع کند و به میلیونها نفر از کسانی که ناصر، آنان را مأیوس و سادات به آنان خیانت کرده بود، امید دهد. قاهره، دمشق و حتی بیروت روزهای باشکوه خود را سپری کرده بودند و اکنون نوبت بغداد بود. در همین راستا روز 17جولای1980در اولین سالگرد ریاستجمهوری صدام و کمی پیش از جنگ با ایران، دولت عراق آگهی دو صفحهای در روزنامۀ تایمز لندن منتشر کرد که این جا بخشی از آن را نقل میکنیم:
«عراق بارها سکوی جهش تمدنی جدید در خاورمیانه بوده است و اکنون این پرسش به درستی مطرح است که با داشتن رهبری چون این مرد، ثروت منابع نفتی و مردمی ثابتقدم مانند عراقیها، آیا این کشور شکوه گذشتۀ خود را تکرار میکند و نام صدام در کنار کسانی چون حمورابی، آشور بانیپال، المنصور و هارونالرشید قرار خواهد گرفت؟ مسلماً دستاورد همۀ این زمامداران واقعاً کمتر از نیمی از رهاورد وی در مقام رهبری حزب سوسیالیست عرب بعث است و این در حالی است که صدام 44 سال بیشتر ندارد.(Karsh and Rautsi,1991,124)
با توجه به فرصت به دست آمده، صدام به دنبال یافتن راهی برای جانشینی جمال عبدالناصر بود و جنگ با ایران و تلاش برای به استقلال رساندن اعراب خوزستان از نگاه او همان تأثیری را میتوانست داشته باشد که ملی کردن کانالسوئز برای ناصر داشت. با این حمله، وی امیدوار بود علاوه بر آنکه ایران را به عنوان دشمن دیرینۀ خود مغلوب و مقهور خویش سازد، اعراب را نیز وادار به پذیرش نقش رهبری خود کند. رئیسجمهور وقت عراق بر اساس برداشت خود، اطمینان داشت که توان سیاسی و اقتصادی لازم را برای رهبری اعراب دارد. درآمدهای سرشار نفت در پی ملیشدن صنعت نفت در عراق و همچنین افزایش قیمت آن،
پس از تحریم نفتی اعراب علیه حامیان رژیم صهیونیستی، در کنار خروج عراق از انزوای سیاسی در پی برگزاری کنفرانس سران اتحادیه و بهبود روابط آن کشور با غرب، برای دولت عراق نشانی از توان بالقوۀ این کشور برای رهبری جهان عرب به شمار میآمد.(زهرانی،1393،251)
از سوی دیگر، اعطای ریاست غیرمتعهدها به وی برای سال 1982، عاملی دیگر برای این جاهطلبیها بود. بر اساس آنچه در کنفرانس سران غیرمتعهدها تصمیم گرفته شده بود، وی به عنوان رهبر غیرمتعهدها انتخاب شده بود تا در سال 1982 جای کاسترو را بگیرد. این عوامل در کنار یکدیگر، به همراه نزدیکی عناصر مخالف حکومت جدید ایران به صدام موجب شد تا در زمانی که او احساس میکرد که با تحولات جاری در ایران، این کشور رو به ضعف گذاشته است و توان مقابله با حملات عراق را ندارد به این کشور حملهور شود.(زهرانی،230،1393)
روند وقایع موجود در این برهۀ تاریخی موجب گردید تا وی در اقدامی نمادین در17سپتامبر1980(26 شهریور 1359) در جلسۀ فوقالعادۀ مجمع ملی عراق با پوشیدن لباس نظامی و با صدایی نظیر صدای جمال عبدالناصر(موقعی که کانالسوئز را ملی اعلام کرد) سخنرانی مفصلی ایراد نماید و طی آن لغو موافقتنامۀ الجزایر در 6 مارس 1975 و قراردادهای وابسته به آن را اعلام کند.(شورای عالی دفاع،1366،75) آنچه خواست صدام مبنی بر رهبری جهان عرب را عینیت میبخشید این بود که پس از سقوط رژیم شاه در ایران و پیروزی انقلاب اسلامی هیچ کشوری در منطقه از موقعیت، جایگاه، ثروت و قدرت نظامی عراق برخوردار نبود و همین مسئله تحقق پذیرش عراق به عنوان رهبر جهان عرب را جدیتر مینمود. از اینرو تجزیۀ خوزستان از ایران به عنوان قسمتی از سرزمین عربی و تلاش برای اشغال جزایر سهگانه، بخشی از طرح کلی رژیم عراق و شخص صدام حسین برای تبدیل کردن عراق به رهبر جهان عرب به مورد اجرا گذاشته شد.(زهرانی ،1393،250و249)
منظور از جزایر سهگانه، جزایر تُنببزرگ، تُنبکوچک و ابوموسی است که مشرف به تنگۀ استراتژیک هرمز قرار دارند.(اسدی،184،1393) سه جزیرۀ تنببزرگ، کوچک و ابوموسی در جایی نزدیک دهانۀ خلیج فارس واقع شدهاند. از دید استراتژیک ایران، این جزایر که به عنوان بخشهای تشکیلدهندۀ خط منحنی فرضی، تنگۀ هرمز را پوشش میدهند، مد نظر قرار میگیرند؛ بدینترتیب تنگۀ هرمز کانال منحنی و باریکی است که خلیج فارس را به خلیج عمان و اقیانوس هند متصل میکند. این تنگه تقریباً 100 مایل دریایی درازا و حدود 27 مایل دریایی پهنا دارد و منقطع کنندۀ ادامۀ رشته کوههای جنوبی ایران به شبه جزیرۀ مسندم است. بنابراین تنگۀ هرمز از نظر زمینشناسی یک بریدگی است که از سمت شمال به ایران و شبه جزیرۀ مسندم (که میان عمان و امارات متحدۀ عربی تقسیم میشود) در جنوب محدود شده است. باریکترین قسمت این تنگه (21 مایل دریایی) میان جزایر ایرانی لارک و جزیرۀ عمانی قوین بزرگ قرار دارد.(مجتهدزاده،1394، 33) در اینجا نگاهی به موقعیت جغرافیایی جزایر داریم.
مختصات جغرافیایی تنببزرگ، 55 درجه و 17 دقیقه تا 55 درجه و 19 دقیقه طول جغرافیایی و 26 درجه تا 26 درجه و 17 دقیقه عرض جغرافیایی، است. محیط جزیره به صورت دایره و سواحل آن کنگرهدار و زمین آن ناهموار و بلندترین ارتفاع آن 53 متر است. بیشترین و کمترین دمای هوای ثبت شدۀ این جزیره به ترتیب 45 و 9 درجه سانتیگراد بوده است. جزیره تنببزرگ در پهنۀ جنوب شرقی خلیج فارس و در فاصلۀ 97 مایلی(1)[180کیلومتری] جنوب غربی بندرعباس قرار دارد. این جزیره در فاصلۀ 16 مایلی[6/29کیلومتری] شمال با بخش جنوب غربی قشم و در فاصلۀ 27 مایلی[50کیلومتری] شمال غربی
1) 1. هر مایل دریایی معادل 1852 متر است. همچنان که مشاهده میشود، مسافتها بر اساس مایل نوشته شده که به دلیل ناممکن بودن اصلاح آنها در نقل قول مستقیم، در داخل علامت [ ] مسافتها به کیلومتر نوشته شده است.
بندرلنگه، از غرب در 7 مایلی[13کیلومتری] جزیره تنبکوچک و از جنوب غربی در فاصلۀ 28 مایلی[8/51کیلومتری] جزیره ابوموسی، محدود میگردد. فاصلۀ این جزیره با رأسالخیمه 50 مایل[6/92کیلومتر] و تا بندر شارجه در امارات 54 مایل[100کیلومتر] است. مساحت جزیرۀ تنببزرگ معادل 5/10 کیلومتر است. این جزیره در تقسیمات کشوری به عنوان مرکز بخش تنب و از توابع شهرستان ابوموسی بوده و دهستانهای تنبکوچک، فارور و فاروران تابع آن هستند.(گلوردی،1381،160و159) بدینترتیب این جزیرۀ کوچک در شمال، خط میانۀ خلیج فارس و نسبت به دیگر خطوط کرانهای به کرانههای ایرانی نزدیکتر است و بزرگترین جزیرۀ ایران و همچنین بزرگترین جزیره در خلیج فارس واقع شده است.(مجتهدزاده،1394، 39و38)
جزایر تنببزرگ و کوچک را تمب یا تل مار، تمبگُپ[در زبان دریانوردان بومی]، تمب[به معنای تپه، تل و زمین برآمده]، تمبکوچک، نابیو، نبی تنب نامیدهاند.(سدیدالسلطنه،1371،368و367) اما در اسناد و مکاتبات از این جزایر با نام «تمب» یا «تنب» یاد شده است. لوریمر در کتاب فرهنگ جغرافیای خلیج فارس مینویسد: در فصل زمستان، جمعیت جزیره تنب 25 مرد عرب و 4 مرد ایرانی به غیر از خانوادههایشان است. در فصل تابستان، ایرانیان در جزیره باقی میمانند و اعراب، جزیره را جهت صید مروارید ترک میگویند و به ساحل غربی میروند. بنابراین جزایر مذکور را نمیتوان غیرمسکونی تلقی کرد. متوسط بارش سالانه معادل 126 میلیمتر و رطوبت نسبی هوا 66 درصد است. ژرفای آب در شمال، غرب و شرق جزیره تا شعاع 5 کیلومتری به 50 متر میرسد. در فاصلۀ 5/3 کیلومتری شمال این جزیره، چالۀ عمیقی به عمق 110 متر وجود دارد که ژرفای متوسط اطراف این چاله به 65 متر میرسد. شوری آب اطراف این جزیره در حد طبیعی و حدود 37 در هزار است. منابع آب این جزیره بسیار اندک و پوشش مرتع در این جزیره نیز بسیار کم و شامل انواع درختچههای بیابانی و شورپسند مانند خارشتر، کهور و کُنار است. از جمله تأسیسات زیربنایی این
جزیره میتوان به یک نیروگاه برق با ظرفیت تولید 800 کیلووات، یک دستگاه آب شیرینکن، سردخانۀ40 تنی، فرودگاه با باند 1100 متری خاکی، حوضچۀ پهلوگیری با هستۀ سنگی که بازوی غربی آن به طول 150 متر و بازوی شرقی آن به 50 متر میرسد. همچنین در این جزیره، یک دکل فانوس دریایی در شمال جزیره به ارتفاع 26 متر وجود دارد که ساختمان قدیمی مربوط به سال 1914 است، که به دست انگلیسیها در دوران اشغال این جزایر ساخته شده است.(گلوردی،1381،174-166) از آنجا که تنب از دروازۀ ورودی خلیج فارس نسبتاً دور میباشد، ارزش استراتژیک آن به تنهایی، هرگز اهمیت نداشته است. ولی از دیدگاه استراتژیک مفروض ایران از تنگۀ هرمز، تنب تا دهۀ 1970 شکل دهندۀ یکی از هفت نشانهای بود که خط دفاعی مفروض ایران علیه نفوذ استراتژی شوروی در دهانۀ تنگۀ هرمز را تشکیل میداد.(مجتهدزاده،1394،39) لذا از ارزش بالایی برخوردار است.(مجتهدزاده، 1386،205)
مختصات جغرافیایی تنبکوچک، 55 درجه و 8 دقیقه تا 55 درجه و 9 دقیقه طول جغرافیایی و 26 درجه و 14 دقیقه تا 26 درجه و 15 دقیقه عرض جغرافیایی، است. این جزیره در جنوب شرقی خلیج فارس و در فاصلۀ 108 مایلی[200کیلومتری] جنوب غربی بندرعباس، مرکز استان هرمزگان قرار دارد و از نظر تقسیمات کشوری جزء بخش تنب از شهرستان ابوموسی است. جزیرۀ تنبکوچک از شمال غربی با فاصلۀ 23 مایلی[5/42کیلومتری] بندرلنگه، در فاصلۀ 8 مایلی[13کیلومتری] جزیرۀ تنببزرگ، از غرب با فاصلۀ 32 مایلی[60کیلومتری] جزیرۀ فارور و از جنوب غربی با فاصلۀ 21 مایلی[8/38کیلومتری] به جزیرۀ ابوموسی و از شمال شرقی با فاصلۀ[19مایلی] 35 کیلومتری به ساحل جنوب غربی جزیرۀ قشم، محدود میشود. تنبکوچک در فاصلۀ50 مایلی[6/92کیلومتری] امارت رأسالخیمه در آن سوی خلیج فارس قرار دارد. مساحت جزیرۀ تنبکوچک
معادل2/1 کیلومتر مربع است. سطح جزیره ناهموار و متشکل از تپههای به تقریب مدور با بیشترین ارتفاع 8/25 متر است. بیشترین و کمترین دمای هوا 45 و 9 درجه سانتیگراد و بارش سالانۀ آن معادل 126 میلیمتر است. ژرفای آبهای سواحل جنوبی جزیرۀ تنبکوچک تا شعاع یک مایلی به کمتر از 30 متر میرسد که بهتدریج عمق آب زیاد شده و تا 90 متر میرسد. از حدود 2 مایلی شمال و 3 مایلی جنوب تنبکوچک، محل تردد و خط دریایی بینالمللی به شمار میرود. شوری آب در این محدوده حدود 37 در هزار است. در بخش مسطح تنبکوچک، یک سفرۀ آب شیرین وجود دارد که هم اکنون با یک حلقه چاه به عمق 6 متر با حوضچۀ ذخیرۀ کوچک، از آن بهرهبرداری میشود. تنبکوچک از نظر حیات جانوری، زیستگاه انواع پرندگان بومی و مهاجر خلیج فارس بود که به سبب افزایش آنان در چند سال اخیر و مزاحمتهای آنان برای ساکنان، به ویژه مشکل پاره شدن سیمهای برق، با آنها مقابله شده و اکنون کمتر شدهاند. جزیرۀ تنبکوچک دارای تأسیسات زیربنایی مانند مولد برق، اسکلۀ فلزی و در نیمۀ شمالی یک باند آسفالته به طول 800 متر و عرض 80 متر است و افراد ساکن در آن به صورت رایگان جا به جا میشوند.(گلوردی،1381،214و213) بدینترتیب تنب کوچک، به عنوان نقطۀ دوم پیوند دهنده به تنب بزرگ در خط دفاعی فرضی ایران(مجتهدزاده،1394،40) در ورودی خلیج فارس، به عنوان یک نقطۀ ارتباطی بعد از تنببزرگ در درجۀ دوم اهمیت قرار دارد.(مجتهدزاده،1386،206)
جزیرۀ ابوموسی در مختصات جغرافیایی میان 55 درجه تا 55 درجه و 3 دقیقه طول جغرافیایی و 25 درجه و 51 دقیقه تا 25 درجه و 54 دقیقه عرض جغرافیایی قرار دارد. این جزیره در پهنۀ آبهای جنوب شرقی خلیج فارس و در فاصلۀ 115 مایلی[213کیلومتری] بندرعباس و جنوبیترین جزیرۀ ایرانی خلیج فارس محسوب میشود. ابوموسی از شمال در فاصلۀ 24 مایلی[5/44کیلومتری]
جزیرۀ تنبکوچک، از شمال شرقی در فاصلۀ 28 مایلی[8/51کیلومتری] جزیرۀ تنببزرگ و از غرب در فاصلۀ 25 مایلی[3/46کیلومتری] جزیرۀ سیری و از جنوب در فاصلۀ 35مایلی [8/64کیلومتری] شارجه در امارات عربی متحده واقع شده است. مساحت جزیرۀ ابوموسی 8/12 کیلومتر مربع است. (گلوردی،1381،4و3)
در نقشه برداریهایی که از ابوموسی صورت گرفته، شکل آن ذوزنقهای است که قاعده بزرگ آن در مشرق و طول هریک از دو ساق آن در حدود 4 کیلومتر است.(قائم مقامی،1330،85) مهمترین ارتفاعات در سطح جزیره عبارتاند از: کوه حلوا به ارتفاع یکصدو یازده متر که بلندترین نقطۀ جزیره بوده و دارای شیب زیاد و به تقریب به صورت مدور است. رشتهای از تپههای به هم پیوسته در سمت شمال شرقی - جنوب غربی به ارتفاع 8/46 متر در غرب هستۀ اولیۀ جزیره، تپهای مدور به ارتفاع 8/44 متر در جنوب جزیره، تپهای در سمت شمال - جنوب به ارتفاع 5/22 متر در جنوب شهرک غربی صیادان و یک سری تپه مجزا از هم با فاصلههای کم و با ارتفاع 25 تا 30 متر در منتهیالیه شمال - جنوب جزیره قرار دارد. با این حال، سطح جزیره مسطح و یکنواخت است و حدود دو سوم کل مساحت آن را از مرکز تا جنوب، دشت در بر گرفته است.(گلوردی،1381،8) آب و هوای ابوموسی پیرو شرایط عمومی خلیج فارس و نواحی ساحلی آن است، به این معنی که این جزیره همانند جزایر دیگر منطقه در سال دارای دو فصل بیشتر نیست، یکی زمستانی به نسبت خنک، در سه ماه آذر، دی و بهمن و ماههای دیگر سال که تابستانی است و فصول بهار و پاییز آن معمولاً زودگذر و کوتاه هستند.(گنجی،1353،194) براساس اطلاعات ایستگاه هواشناسی سینوپتیک جزیرۀ ابوموسی (از سال1363تا1374) میزان متوسط درجه حرارت هوا در فروردین به 25 درجه، مرداد 34 درجه و دی 9/19 درجه میرسد، بارندگی سالیانه 5/125میلیمتر و رطوبت نسبی از 49 تا 80 درصد، متغیر است. میزان بارندگی ابوموسی، سالیانه 126 میلیمتر است، که از این میزان بارش، 58/1 میلیون متر مکعب آب ذخیره میشود که بیشتر در نواحی مسطح و هموار صورت میگیرد. حدود 20 % آب
حاصل از بارش مستقیم (211 هزار متر مکعب) در مخزن زیرزمینی نفوذ میکند و مابقی به خلیج فارس میریزد.(گلوردی،1381،8)
جزایر ابوموسی و تنب در ژرفترین قسمتهای خلیج فارس و در داخل کریدور رفت و برگشت طرح تفکیک تردد بینالمللی کشتیرانی قرار گرفتهاند. بخش مهمی از نفت خام مورد نیاز جهان از میان این جزایر میگذرد و ترافیک دریایی در این بخش فشرده است. (طبرسا،1390،94) افزون بر این، قرار گرفتن جزایر ابوموسی، سیری و فارسی در مسیر خطوط کشتیرانی که به سوی جنوب و غرب خلیج فارس کشیده شدهاند، اهمیتی فوقالعاده به این جزایر داده است.(میرحیدر،1369،670و669) در برخی از نقشههای جغرافیایی از جمله در نقشۀ قدیمی سال 1765 که با حروف لاتین به چاپ رسیده، نام این جزیره بوموف آمده است.(بختیاری،1348،63) نام این جزیره را افزون بر ابوموسی، بوموسی، گُپسبزو(1)و باباموسی نامیدهاند.(گلوردی،1381،36) با این همه نام بنموسی و بوموسی در مکاتبات و اسناد رسمی قدیمی مقامهای ایرانی به چشم میخورد که نام بوموسی نسبت به اسامی دیگر بیشتر به کار گرفته شده است.(طبرسا،1390،95)
جمعیت ابوموسی در سالهای نخست سدۀ بیستم،20 خانوار و در حدود 100 نفر ذکر شده است. در سال 1328ق، کارگزار اول بنادر و جزایر خلیج فارس، در گزارشی به وزارت امور خارجۀ ایران، جمعیت ابوموسی را 30 تا40 خانوار اعلام کرده است.(گزیده اسناد خلیج فارس،1368،281) سپس جمعیت ابوموسی بهتدریج بیشتر شده است؛ گزارش فرمانداری شهرستان بندرعباس، مورخ21 تیر 1327 به استانداری هشتم حاکی است: «جمعیت جزیرۀ بنموسی در حدود سیصد و پنجاه الی 400 نفر میباشد. پس از بازگشت حاکمیت ایران بر جزایر سهگانه در آذر 1350، عدهای مهاجر در ابوموسی به کارهای ساختمانی و تأسیساتی اشتغال یافتند، که در سالهای بعد به سبب رکود در کارهای ساختمانی، این جزیره را ترک کردند، اما پس از انقلاب و بهویژه در سالهای گذشته، با
1) 1. سبزهزار بزرگ.
توجه ایران به سواحل و جزایر خلیج فارس، جمعیت این جزیره افزایش یافته است. (طبرسا،1390،96و95)
از معادن عمدۀ جزیرۀ ابوموسی، میتوان به کانسارهای ذخایر خاک سرخ، معادن سنگ لاشه(1)و
آهن یاد کرد. خاک سرخ ابوموسی در سالهای اشغال این جزیره به دست انگلیسیها بهرهبرداری کامل شده است. کانون این معدن در قسمت جنوب شرقی کوه حلوا بوده است و به تقریب تا ژرفای دوازده متری حفر شده است و به علت رسیدن به سطح آب آزاد دریا، استخراج آن با مشکل مواجه و متوقف شده است. البته در سالهای اخیر در شمال غربی کوه حلوا، شرکت خدمات و توسعۀ معادن ایران، عملیات نمونهبرداری و آمادهسازی آن را انجام داده و ذخیره قطعی و مفید آن را سه هزار تن و ذخایر پراکندۀ خاک سرخ جزیره را بیست هزار تن برآورد کرده است. گفتنی است از خاک سرخ در صنایع شیمیایی و رنگسازی استفاده میشود. معادن سنگ لاشه از نوع سنگهای آذرین نیز به صورت پراکنده در سرتاسر سواحل، از شمال شرق تا شمال غرب جزیره وجود دارد که از آن برای احداث و بازسازی موج شکن و اسکله و پروژۀ فرودگاه استفاده شده است، ذخیرۀ قابل بهرهبرداری آن در فضایی به مساحت پنج هکتار، 300 هزار متر مکعب، برآورد شده است. سنگ آهن به صورت هماتیت نیز در حاشیۀ ساحلی و از جمله در نزدیکی شهرک صیادان مشاهده شده، اما استخراج نشده است. در زمان اشغال جزیرۀ ابوموسی به دست انگلیسیها، امتیاز استخراج سنگ آهن در سالهای میانۀ سده بیستم به شرکت آلمانی ونکهاوس داده شد. این امتیاز بعدها به شرکت انگلیسی گلدن ولی، واگذار شد و سپس ژاپنیها وارد کار شدند که در پایان به نتیجه نرسید.(طبرسا،1390،99و98) ابوموسی دارای نفت، سکوی پهلوگیری و یا تأسیسات نفتی نیست، اما در فاصلۀ حدود9 مایلی[7/15کیلومتری] جنوب شرقی این جزیره، میدان نفتی موسوم به مبارک قرار دارد، که تعداد چاهها در این میدان،19 حلقه است که 4 حلقۀ آن تجدید
1) 1. ریولیتی.
حفاری شده است. میدان نفتی مبارک دارای 9 سکو است که نفت استخراجی به وسیلۀ لولههای 6 تا 10 اینچی به آنها منتقل شده و به وسیلۀ لولۀ130 اینچی به مخزن شناور در حدود سه کیلومتری سکوها منتقل و از آنجا در نفتکشها بارگیری میشود. ایران بر این حوزۀ نفتی حاکمیت دارد.(گلوردی،1381،95) بدینترتیب جزیرۀ ابوموسی آخرین نقطه از خط منحنی استراتژیک مفروض ایران در مقابل دروازۀ ورودی تنگۀ هرمز را تشکیل میدهد.(مجتهدزاده،1394،41)
مسئلۀ مالکیت و حاکمیت ایران بر این جزایر، شبیه مسئلۀ بحرین با دخالت و اقدامات استعماری انگلستان از قرن نوزدهم به بعد به عنوان یک مسئلۀ ارضی مهم، دولت ایران را گرفتار خود کرد. به گواه اسناد و شواهد تاریخی موجود، این سه جزیره از قرنها قبل تا پیش از تحریکات و مداخلههای مستقیم انگلیس، در مالکیت و حاکمیت دولت ایران قرارداشت؛ بدینترتیب تا قبل از سال 1887 دولت ایران بدون وجود معترضی بر جزیرۀ ابوموسی اعمال حاکمیت میکرد و جزیرۀ مذکور جزء قلمرو حکومتی والی بندر لنگه محسوب میشد. (وزارت امورخارجه،82،1350)
از آنجا که کسب مقام رهبری در منطقه برای صدام و دولت حاکم بر عراق، قدرت و اقتدار در پی داشت و سبب فراملی شدن نفوذ آنها میشد. از این رو صدام هیچگاه نیت کسب نفوذ منطقهای را پنهان نمیکرد. وی در مارس 1979 میلادی، با تبلیغات بسیار، اجلاس وزیران خارجه عرب را در عراق برگزار کرد و در سخنان خود گفت که دیگر جایی برای بیطرفی در منطقه باقی نمانده است. او خود را مسئول اجرای «پانعربیسم» میدانست و اندکی پس از شروع جنگ، خود را سخنگوی ملت عرب خواند و اعلام کرد که از جمله اهدافش، برگرداندن مالکیت جزایر ابوموسی، تنببزرگ و تنبکوچک به اعراب است.(فوزی،6،1392)
آنچه در خصوص ادعای صدام باید در نظر داشت آن است که فضای خصمانۀ برخاسته از نگرش نظام بینالمللی و حاکمان کشورهای منطقه به انقلاب اسلامی، هرگونه بدبینی نسبت به ایران را تقویت میکرد. از این رو محاسبۀ عراق
این بود که ایران از لحاظ بینالمللی منزوی شده و نیروی نظامی ایران تضعیف شده است . . . (خبرگزاریپارس،17/ 10/1359) از این جهت در شرایط بحرانی رابطه با ایران، صدام که مطمئن به پیروزی در نبرد با آن بود قاطعانه اظهار داشت: «عراق یکبار دیگر به حکم سرنوشت، رهبری خدمت به ملت عرب و دفاع از افتخارات آن را به عهده میگیرد.»(پارسادوست،203،1385) او در آغاز تجاوز نظامی به ایران و در مصاحبهای بیان داشت «ما در تلاش تجدید حیات ملت عرب، داریم به مرحلۀ حساسی میرسیم ... در گذشته موقعیتهایی بوده است که حزب بعث میتوانست از آنها [برای تجدید حیات عرب] استفاده کند، ولی نکرد.» علت آن بود که «حزب بعث در آن موقع نتوانست همانطور که آرزوی ماست رهبر محبوب تمام ملت عرب [کلیه اعراب] شود و فقط رهبر عراق بود.» (Matter,1981,286)
اظهارات صریح صدام در خصوص رهبری عراق بر جهان عرب سبب شد تا رژیم بعثی عراق شعارهایی در خصوص تخلیۀ جزایر سهگانۀ ایرانی و پشتیبانی از امارات متحده سر داده و با نفی هرگونه راه حل مسالمتآمیز، خواستار لغو قرارداد 1975 الجزایر شود: «ما میانجیگری میان ایران و عراق را نمیپذیریم و خواستار لغو پیمان الجزایر و بازپسگرفتن حق حاکمیت عراق بر شطالعرب و عقبنشینی ایران از جزایر سهگانۀ عربی خلیج[فارس] که از زمان حکومت شاه در اشغال این کشور بوده است، هستیم.»(ابوالحسنشیرازی و طارمی،104،1384) صدام در مصاحبهای در 23 اسفند 1362 خطاب به اعراب گفت: «ما که برادرانتان هستیم، به نمایندگی از سوی شما، دفاع از سرزمین اعراب را آنگونه که در خور است به عهده خواهیم گرفت.»(شورایعالیدفاع،71،1366) در همین رابطه دولت عراق برای به تصویر کشیدن خود به عنوان مدافع اعراب و تنظیمکنندۀ روابط امنیتی در منطقه، بارها با اشاره به موضوع جزایر سهگانه، از لزوم استرداد آنها به امارات متحده عربی سخن میگوید. مقامات عراقی ضمن آنکه از ایران میخواهند که جزایر مذکور را مسترد کند، عراق را متعهد به بازپسگرفتن آنها نیز میدانستند. در آوریل سال1980، سعدون حمادی در پیامی به فیدل
کاسترو، رئیس ششمین کنفرانس کشورهای غیرمتعهد، اعلام کرد که: «دولت جمهوری عراق اشغال غیرقانونی سه جزیرۀ عربی (تنببزرگ، تنبکوچک و ابوموسی) را توسط ایران به رسمیت نمیشناسد و تمام پیامدهای این اشغال را نمیپذیرد و از ایران میخواهد که هر چه زودتر از جزایر مذکور عقبنشینی کند.»(جعفریولدانی،75،1377) اشتیاق وافر صدام به اثبات رهبری خودش بر اعراب موجب گردید تا مقامات مسئول عراقی بارها در سخنان خود به مسئلۀ جزایر سهگانۀ ایرانی ابوموسی، تنببزرگ و تنبکوچک اشاره کرده و خواستار استرداد آنها شوند. اینگونه اظهارات از 6 ماه قبل از آغاز تجاوز عراق به ایران افزایش یافت. چنانکه صدام در مصاحبهای مطبوعاتی گفت: «اکنون ما نیروی نظامی برای بازپسگرفتن سه جزیرۀ عربی اشغال شده توسط ایران را فراهم کردهایم و برخلاف تصور عدهای، ما از هنگام اشغال این جزایر در ماه مارس 1975 نه سکوت کردهایم و نه دچار رخوت و سستی شدهایم، بلکه از آن زمان و پس از درگیری در جنگی فرسایشی با شاه، توان و قدرت نظامی و اقتصادی خود را در دراز مدت افزایش دادهایم.»(صفاتاج،19،1388) اصرار صدام بر اعادۀ جزایر سهگانه موجب گردید تا این دولت کمکهای مالی، تسلیحاتی و تبلیغاتی دولتهای عرب منطقه را به سوی خود جذب کند.(شورایعالیدفاع،1366،71)
بدینترتیب دولت عراق با طرح استرداد جزایر سهگانه در کنار حق حاکمیت شطالعرب (اروندرود)، اهداف خود را با منافع کشورهای عربی گره زد و خود را در خطمقدم دفاع از منافع اعراب قرار داد و هم زمان با تجاوز به ایران در 22 سپتامبر 1980، طرحی را نیز برای اشغال جزایر سهگانه تهیه کرده بود، اما فقط چند ساعت پیش از آغاز تجاوز به ایران، از اجرای این طرح منصرف شد، چرا که عمان، اماراتمتحدهعربی و عربستان سعودی به دلیل ممکن نبودن موفقیت طرح مذکور، از همکاری با عراق خودداری کرده بودند. آنها اعتقاد داشتند که چون نیروی دریایی ایران آبهای اطراف جزایر را در کنترل خویش دارد، هرگونه حملهای به جزایر مذکور خطرناک است.(جعفریولدانی،1377،79)
استان خوزستان به عنوان کانون اقتصادی و نفتی، داشتن بنادر آبادان، خرمشهر (با دسترسی به رود بهمنشیر)، ماهشهر، امام خمینی (ره) و وجود رودهای کارون، کرخه، دز، هندیجان، جراحی، مارون و اروند که عموماً از پرآبترین رودهای ایران هستند و زمینهای کشاورزی حاصلخیز آن، از اهمیت ژئوپلیتیک بسیار بالایی برای عراق برخوردار بود. تصرف خوزستان، افزون بر حل تنگنای ژئوپلیتیک عراق در دسترسی به خلیج فارس، مخازن و منابع سرشار نفت ایران را در اختیار عراق قرار میداد.(کاویانیراد،1388،82و81) بدینترتیب تسلط عراق بر خوزستان موقعیت عراق را در منطقه به طور چشمگیری ارتقاء میبخشید؛ بطوری که افزایش طول کرانۀ ساحلی عراق و همچنین سلطه بر منابع نفتی خوزستان، تسلط بر اتحادیۀ عرب و تغییر جایگاه عراق در ساختار نظام ژئوپلیتیک منطقهای و جهانی و بالطبع تحکیم مبانی فکری حزب بعث و مشروعیت آن در جهان را در پی داشت.(بویه،1390،42) دستاویز عراق برای رسیدن به اهداف خود وجود اقلیت عرب خوزستان بود که آن را در کانون توجه و مداخلات زمامداران بغداد قرار داد. بهطوری که روابط گستردۀ عراق با گروهکها و شیوخ قبایل عرب استان، در استراتژی ژئوپلیتیکی این کشور جایگاه ویژهای یافت. عراق تلاش میکرد با القاء آموزههای پانعربیسم و جذب نواحی عربنشین، موجبات جدایی خوزستان را فراهم کند. چنین پنداری موجب شد در مرحله اشغال، زمامداران عراق نسبت به همراهی و کمک اقلیت عرب استان جایگاه ویژهای قائل شوند. به باور آنان این همراهی سبب میشد اشغال خوزستان رنگ آزادسازی به خود بگیرد. (بویه،1390،42)
به همین دلیل بود که در اولین کنگرۀ حزب بعث که در 4 آوریل 1947 در دمشق برگزار شد. در قطعنامۀ کنگره تأکید شد اعراب «نباید با ایران که ناحیۀ احواز [اهواز] را در تصرف دارد دوستی کنند.»(Devlin,1976,24) درنشریۀ حاوی متن قطعنامۀ اولین کنگرۀ حزب و در صفحه 186 آن، استان خوزستان
صریحاً با عنوان «ناحیه احواز» جزء سرزمین پدری اعراب نام برده شد.» (Devlin,1976,24)این تلاشها به خوبی نشان میدهد که خوزستان از دیرباز در ایدههای توسعهطلبانۀ عراق و حزب بعث مدنظر بوده است. شاهد مدعا آن که در راستای رهایی از تنگنای ژئوپلیتیک عراق در منطقه پس از کودتای عبدالکریم قاسم و برقراری رژیم جمهوری در عراق، تبلیغات شدیدی در مورد تجزیه استان خوزستان از ایران آغاز شد. در دسامبر 1959 (آذر 1338) عبدالکریم قاسم مدعی شد خرمشهر قسمتی از عراق بوده که دولت عثمانی آن را به ایران واگذار کرده است. وی تصریح کرد ما در حال حاضر نمیخواهیم به این موضوع و به عواملی که دولت عثمانی را به این چشمپوشی واداشت، بپردازیم. اندکی بعد در کتاب سفید که از سوی وزارت امورخارجۀ عراق در ژانویۀ سال1960(در 1338) منتشر شد، این عبارات درج گردید. «دولت عثمانی از شهر و بندر محمره که تابع عراق بود به نفع ایران صرفنظر کرد زیرا میخواست مشکلات مرزی را فیصله بخشد. دولت عراق بعداً نیز این موضوع را به میان نکشید چون مایل بود مشکلات مرزی را خاتمه دهد.(کوهستانینژاد،143،1391) سه سال بعد، در سال 1963 دولت عراق بار دیگر موضوع استرداد خوزستان را در شورای اتحادیه عرب مطرح کرد و در این راستا «جبهه التحریر» (جبهه آزادیبخش اهواز) را در خوزستان ایران شکل داد. همچنین با تلاش دولت عراق، در سال 1964 (1343) در قطعنامۀ پایانی کنفرانس حقوقدانان عرب در بغداد اعلام شد: «ایالت ایرانی احواز در شمال خلیج (فارس) و نزدیک شطالعرب (اروندرود)، جزء لاینفک میهنعربی است.(کوهستانینژاد،79،1391) همچنین دولت عراق با ارائۀ کمکهای همه جانبه، گروههای جبهه خلق برای آزادی اهواز و جنبش دموکراتیک انقلابی را در خوزستان ایجاد کرد.(طارمی،1382،166و165)
دولت بعثی عراق پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تلاشهای گستردهای را برای تجزیۀ این استان آغاز کرد. مشکلات ناشی از انقلاب و ضعف دولت مرکزی ایران، فرصت خوبی را برای دولت عراق فراهم کرده بود
تا مطامع توسعهطلبانۀ خود را در مورد خوزستان اجرا کند. در این راستا دولت عراق به چند اقدام دست زد. در نخستین گام از همان روزهای نخست پیروزی انقلاب، حقایق تاریخی مربوط به استان خوزستان تحریف شد. این اقدام با چاپ فراوان نقشههای جغرافیایی جعلی که در آن بخشهایی از سرزمین ایران، مانند خوزستان و بلوچستان از کشور تفکیک شده بود، پیگیری شد. در یکی از این نقشهها، تمام دامنههای جنوبی زاگرس و حتی مناطق سه هزار سالۀ آریانشین جزء منطقۀ «عربستان بزرگ» (شامل خوزستان و نواحی اطراف آن) آورده شده بود؛ بدین معنا که این محدوده باید از ایران جدا و ضمیمۀ عراق شود.(جعفریولدانی،1367،67) در گام بعدی تلاش دولت عراق برای تغییر اسامی تاریخی و جغرافیایی سرزمین ایران (مانند شیوۀ رژیم اسرائیل طی40 سال گذشته که ابتدا اسامی تاریخی سرزمینهای عربی را تغییر داد، سپس آنها را اشغال و بعد از مدتی ضمیمۀ خاک خود کرد) نیز قابل ذکر است.(درویشی،1388،37)
بدینترتیب پیروزی انقلاب اسلامی ایران فرصتی در اختیار بغداد قرار داد تا بار دیگر به صورت پایگاه جنبشهای تجزیه طلبانۀ خوزستان درآید.(جعفری ولدانی،67،1377) در همین رابطه صدام حسین در سخنانی گفت: «به آنان [اقوام متعدد ایران] و به تمامی جهان و بخصوص به «ملت عربمان در عربستان» میگوییم که بر آنان است، تا برای به دست آوردن حقوق ملی و میهنی خویش در سرزمین خود آماده شوند، ما آمادهایم تا در این راه هرگونه کمکی از اسلحه تا مسائل دیگر را در اختیارشان قرار دهیم.(شورایعالیدفاع،25،1366) از آنجا که مرزهای ایران در دوران انقلاب به طور دقیق کنترل نمیشدند، کمکی که صدام قول آن را داده بود خیلی زود محقق شد و مقادیر زیادی اسلحه از عراق وارد خوزستان شد. البته در این رابطه کنسولگری عراق در خرمشهر و مدرسۀ عراقیها در این شهر در تشدید بحران داخلی خوزستان نقش عمدهای را ایفا میکردند. طبق مدارک مستندی که دخالت عوامل عراقی را در خرابکاریها و بمبگذاریهای خوزستان ثابت میکرد، دولت ایران به ناچار از عراق خواست که کنسولگری خود را در خرمشهر ببندد.(موسوی،1382
146). هم زمان با این اقدامات، ادعاهای مقامات عراقی در مورد خوزستان به نحو فزایندهای تشدید شد. در3 نوامبر1979(12آبان 1358) سفیر عراق در بیروت بهبود روابط ایران و عراق را به تحقق چند شرط از جمله اعطای خودمختاری به اقلیت عرب ایران مشروط کرد. صدام حسین در آوریل1980(فروردین 1359) طی سخنانی خواستار به رسمیت شناختن خوزستان (که آن را عربستان نامید) به منزلۀ یک منطقۀ عربی شد. طه یاسین رمضان نیز در می1980(1 اردیبهشت 1359) بر پایبندی کشورش در گرفتن حق ملت عرب «عربستان» (خوزستان) تأکید کرد. در همان زمان صدام حسین نیز در مجمع شورای ملی عراق گفت: «هیچگاه رسالت خود و مفهوم آن را از یاد نبردهایم. ما نسبت به فریادِ مردان و زنان عربی که در عربستان (خوزستان) به سر میبرند، بیتفاوت نخواهیم بود.»(جعفریولدانی،1367،68) طارق عزیز نیز هشت ماه پس از جنگ در تکرار موضع صدام گفت: «ما از شورش ملتهای ایران پشتیبانی خواهیم کرد و همۀ سعی خود را متوجه ایران خواهیم کرد.»(اردستانی،84،1388) در اقدامی دیگر احتمال حملۀ نظامی عراق به ایران با هدف تجزیۀ استان خوزستان، از جمله اخباری بود که به وسیلۀ رسانههای خبری عراق گزارش میشد: اطلاعات دقیق مؤکداً حاکی است که ایالات عربستان (خوزستان) در ایران احتمالاً شاهد انقلاب سترگی علیه رژیم ایران خواهد بود که هدف از آن جدایی این ایالت از سرزمین ایران و بازگرداندن هویت عربی آن به عنوان یک کشور مستقل میباشد. گزارشها حاکی است که عراق از این تمایل پشتیبانی میکند و چنانچه جدایی این ایالت از ایران با پیروزی تحقق یابد، عراق نخستین کشوری خواهد بود که استقلال آن را به رسمیت خواهد شناخت.(درویشی،139،1395)
صدام در نظر داشت تا پس از اشغال خوزستان، آن را برای همیشه ضمیمۀ خاک خود کند. در چارچوب این هدف بود که دولت عراق در مدت اشغال اراضی ایران در خوزستان، اقدام به ایجاد شبکههای مخابراتی و خدمات پستی برای برقراری ارتباط بین شهرها و اراضی اشغالی ایران با دیگر شهرهای
عراق کرد. همچنین به تحریف وقایع و حقایق تاریخی و جغرافیایی پرداخت و اهواز را «الاحواز»، خرمشهر را «محمره»، آبادان را «عبادان»، سوسنگرد را «خفاجیه» و خوزستان را «عربستان» نامید.(دفترحقوقی وزارتامورخارجه جمهوریاسلامیایران،1361،67)
البته توسعهطلبی ارضی صدام تنها به تسلط بر اروندرود و ضمیمهکردن استان خوزستان به کشور عراق محدود نبود بلکه دولت عراق در قسمتهای شمالی مرز بین دو کشور نیز به سرزمین ایران چشم داشت. این دولت ادعا میکرد طبق قرارداد الجزایر، مناطق سیف سعد و زینالقوس در منطقه میمک (که باید به آن دولت مسترد میشده است) را با توسل به زور بازپس خواهد گرفت.(Abdulghani,1984,191-192) با این حال ضمیمهکردن خوزستان از نظر ژئوپلیتیکی و استراتژیکی، بسیاری از مشکلات عراق را حل میکرد؛ چرا که با تسلط بر این منطقه انحصار کامل کشتیرانی در اروندرود را به دست میآورد و این آبراه به منزلۀ یک رودخانۀ داخلی از هرگونه کنترل و نیز از بُرد آتش توپخانه ایران خارج میشد. افزون بر این، عراق با دستیابی به بندر خرمشهر میتوانست مرز دریایی خود را به میزان زیادی گسترش دهد و نفوذ خود را به راحتی در خلیج فارس وسعت بخشد. از سوی دیگر از آنجا که بخش عمدۀ چاههای نفت ایران در منطقۀ خوزستان قرار داشت، عراق میتوانست به عمدهترین تولیدکنندۀ نفت جهان تبدیل شود و به مرور با قطع شریان اصلی حیات اقتصادی ایران، از نظر اقتصادی و نظامی دولت انقلابی ایران را از پا درآورد.(موسوی،1382،24)
در اینجا میبایست به نکتهای توجه کرد، بر پایۀ برخی گزارشها، تجاوز عراق به ایران بر اساس طرح تجزیۀ خوزستان ایران (که در وزارت امورخارجه انگلیس تهیه شده بود) استوار بود. بر اساس این طرح، قرار بود ارتش عراق با کمک شاپور بختیار و غلامعلی اویسی، در مدت یک هفته استان خوزستان را به اشغال خود درآورند و سپس «جمهوری آزاد ایران» را تحت رهبری بختیار تشکیل دهند. پایتخت جمهوری جدید نیز میبایست شهر اهواز
باشد. کردستان ایران نیز پس از اشغال به این جمهوری ملحق میشد. طبق این طرح پس از گذشت یک دوره، خوزستان بهطور رسمی ضمیمۀ عراق میشد.(درویشی،1388،38)
آدلر معتقد است آدمی ذاتاً اجتماعی به دنیا میآید و به همان میزان نیز به اجتماع و پذیرش اجتماعی علاقمند است. فرد در تماس با اجتماع از آن شناخت پیدا میکند و این شناخت با تربیت و راهنمایی در همان محیط اجتماعی فرد به دست میآید. در واقع محیط اجتماعی نیز به اندازۀ وراثت در شخصیتسازی هر فرد نقشآفرین است. احساس نیاز به اجتماع از حس حقارت و ناتوانی فردی نشأت میگیرد و از این روست که فرد هرچه در مسیر زندگی در مدرسه، انجمن، حزب و غیره حرکت میکند، بیشتر نیاز به اجتماع را احساس میکند؛ چرا که بسیاری از مشکلات فرد پس از ورود به اجتماع تنها از طریق همان محیط اجتماعی فرد برطرف میگردد. تنها افرادی که علاقۀ اجتماعی زیادی دارند، قادر به حل موفقیتآمیز مشکلات زندگی هستند. نتیجه آنکه علاقۀ اجتماعی بر تعاملات انسانی و وظایف زندگی تأثیر میگذارد. علاقۀ اجتماعی یک باند هیجانی و همدلانه است که ما با همدیگر و با جهان اطراف خود داریم و به اعتقاد آدلر شامل: مراقبت، همدلی، مشارکت، خلاقیت و غیره میشود. افرادی که علاقۀ اجتماعی زیادی دارند، مردم را معادل هم دیده و در مسیری افقی حرکت میکنند. در حالی که گروه دیگر حرکت عمودی دارند و همه جا را سفید و سیاه میبینند. به نظر آنها افراد یا در وضعیت حقارت هستند و یا کمال و برتری، بنابراین حد واسطی برای آنها وجود ندارد.(ناصحی و رئیسی،1386،61) تماسهای فرد با محیط اجتماعی شخصیت اجتماعی او را شکل میدهد و سبب پرورش حس اجتماعی و آموختن احساس مسئولیت و همکاری میشود. از سوی دیگر احساس برتریجویی فرد که در آغاز شخصی و فردی بوده، کمکم جنبۀ اجتماعی
پیدا میکند.(شولتز،1383،151)
آدلر تمایل به اجتماع را سازگاری اجتماع میداند که بخشی از سبک زندگی ماست. در واقع علائق اجتماعی بر رویکرد ما در مشکلات زندگی تأثیر میگذارد. آنچه مسلم است علاقۀ اجتماعی، استعداد فطری همکاریکردن با دیگران برای رسیدن به هدفهای شخصی و اجتماعی است. تجربیات اولیۀ فرد در دستیابی به علائق اجتماعی بسیار تأثیرگذار است. روشن است کسانی که احساس علاقۀ اجتماعی ندارند، ممکن است به افرادی نامطلوب از نظر اجتماعی، مانند روانرنجور، مجرم و مستبد تبدیل شوند.(شولتز،1383،151) به عقیدۀ آدلر علاقۀ اجتماعی جبران صحیح و مسلّم همۀ ضعفهای طبیعی یک فرد است. زیرا که علاقۀ اجتماعی امری ذاتی است و انسان طبیعتاً مخلوقی اجتماعی است.(سعید،1388،51)
نکته اینجاست که اگر در امر تعلیم و تربیت در جهت رفع این برداشت نادرست (احساس حقارت) اقدامی صورت نگیرد، کودک در سالهای آتی همیشه طوری رفتار خواهد کرد که گویی دنیا دشمن اوست و در صورت رویارویی با مشکلات عظیم زندگی این احساس دشمنی بیشتر میشود.(آدلر،1379،30) بدینترتیب نقطۀ مقابل احساس اجتماعی، تمایلات و تلاشهایی است که در جهت قدرت شخصی و برتریجویی فردی انجام میگیرد. بر این اساس صدام همکاری و همدلی با سایر کشورهای منطقه را انتخاب نکرد بلکه همواره به دنبال برتری عراق و بهویژه خودش بر دیگر شیوخ منطقه بود. از این رو دستیابی به این برتری را در جانشینی شاه در قالب ژاندارم منطقه میدید. از آنجایی که ایدئولوژی مورد پذیرش صدام، حزب بعث بود و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایدئولوژی ایران بر اسلامخواهی و مبارزه با امپریالیسم و حمایت از
مستضعفین قرار گرفت؛ لذا صدام دستیابی به رهبری جهان عرب را در گرو تثبیت ایدئولوژی حزب بعث میدانست از این رو در راستای تحقق اهداف خود رقابت ایدئولوژیک با ایران را نیز در دستور کار خود قرار داد.
در رابطه با رقابتهای ایدئولوژیکی عراق (منحصراً ایدئولوژی بعثیسم) با ایران نکتهای را میبایست توضیح دهیم. از زمان شکلگیری کشور عراق در غرب ایران، این کشور همواره به عنوان منبع تهدید علیه امنیت ملی ایران به شمار آمده و عراق به ندرت روابطی دوستانه با ایران داشته است. اختلافات ارضی و مرزی به همراه مسائل مذهبی همچون تبعیض علیه شیعیان در عراق و مسائل قومی و نژادی همانند مناقشۀ عرب و عجم، حضور کردها در دو سوی مرزهای ایران و عراق از جمله عوامل اصلی تنش یا منازعه میان دو کشور در نیم قرن اخیر محسوب میشود. با این حال در تاریخ روابط ایران و عراق دورههای گرمی روابط نیز یافت میشود. از زمان قیومیت انگلیس تا پایان عمر حکومت پادشاهی در سال 1958، روابط دو دولت چه در قالب پیمان سعدآباد و چه پیمان بغداد که به منظور مقابله با تهدید کمونیسم شکل گرفته بودند، دوستانه بوده است. هرچند که در این دوره هم اختلافات گاه و بیگاه رخ میداد. (ربیعی،1388،175) با قدرت یافتن حزب بعث در عراق 26 تیر 1347 علاوه بر اختلافات سرزمینی و قومی موجود، تفاوتهای ایدئولوژیک رژیمها، گرایشهای پانعربیستی شدید رژیم بعث و ارادۀ آن برای کنترل جهان عرب و همچنین گرایش دو کشور به قطبهای مخالف دوران جنگ سرد و مخالفت عراق با حاکمیت ایران بر جزایر سهگانه بر وخامت اوضاع افزود. روابط دو کشور در شرایطی وارد بحران جدیدی شد که حسن البکر، رئیس رژیم کودتایی عراق، ادعای حاکمیتمطلق عراق بر شطالعرب را مطرح کرد و مقامات عراقی تصمیم گرفتند اسناد و مدارک کشتیهایی را که وارد شطالعرب میشدند، بازرسی کنند. به دنبال این تصمیم در فروردین 1348(1969) وزارت امور خارجه
عراق، آبراه شطالعرب را جزو لاینفک خاک عراق نامید و از ایران خواست پرچمهای خود را از روی کشتیها پایین بکشد. ایران نیز در اردیبهشت همان سال عهدنامۀ مرزی1937 را ملغی و تمایل خود را به انعقاد قراردادی مبتنی بر خطتالوگ اعلام کرد.( مهدوی،1380،359-357) پس از چند سال کشمکش با میانجیگری هواری بومدین(1)،
در جریان اجلاس سران اوپک 15-13 اسفند 1353 (1975) در الجزایر دو کشور به توافقاتی جهت پایان بخشیدن به اختلافات خود دست یافتند. بر اساس این توافق، خطتالوگ به عنوان خط مرزی دو کشور شناخته شد. هر چند انعقاد قرارداد 1975 الجزایر ظاهراً موجب پایان دادن به اختلافات مرزی و روابطی نسبتاً بهتر شد، اما این آرامش نسبی در روابط بین دو کشور با وقوع انقلاب اسلامی در ایران پایان یافت. پیروزی انقلاب اسلامی رهبران عراق را به حملۀ نظامی به ایران ترغیب نمود. وزارت امور خارجه عراق در 26/6/1359 طی یادداشتی قرارداد 1975 الجزایر را لغو و صدام حسین رئیسجمهور عراق با ادعای حاکمیتمطلق عراق بر شطالعرب آن را در برابر دوربینهای تلویزیونی پاره کرد و در سال 1359 با حملات هوایی و زمینی به خاک ایران جنگ تحمیلی هشت ساله علیه ایران را آغاز کرد.(حافظنیا و ربیعی،1394،106)
اگر بخواهیم مخاطرات ایدئولوژیکی حزب بعث در مقابل انقلاب اسلامی را بر شماریم باید گفت، ایدئولوژی بعثیسم از چند جهت در مقابل ایدئولوژی اسلامی احساس خطر میکرد. نخست آنکه حزب بعث از ابتدای تأسیس، پایگاه مردمی نداشت اما توانسته بود با اعمال روشهای تند و خشن، حاکمیتمطلق خود را بر سراسر عراق استوار سازد و تمام گروهها و جریانهای سیاسی صاحب نفوذ را قلع و قمع کند.(درویشی،1395،131و130) از این جهت بعثیسم با طرح شعارهایی چون وحدت جهان عرب، سوسیالیسم، ناسیونالیسم عربی و غیره در پی متحد ساختن اعراب و جلب توجه آنان به رهبری حزب بعث عراق بود. در مقابل، انقلاب اسلامی ایران و شعارهای آن جاذبۀ بیشتری برای ملتهای عرب (منطقه
1) 1.رئیسجمهور الجزایر.
خاورمیانه) داشت.(حسینی،1395،36) بدینسان شعارهای اصول الهی، برابری، عدالت اسلامی و حاکمیت مردم بر سرنوشت خودشان ایدئولوژی اسلامی ایران را به (محمدی،1373،23-19) رقیبی سرسخت برای ایدئولوژی بعثی تبدیل کرد و از آنجا که صدام به ایدئولوژی حزب بعث معتقد بود و قهرمان تحقق آن به شمار میرفت؛ لذا ناچار بود برای تحقق اهداف خود و تثبیت ایدئولوژی بعثی، به رویارویی با انقلاب اسلامی ایران و اصول و مبانی آن بپردازد. (درویشی،1388،34)
از سویی دیگر انقلاب اسلامی با شعار کلی حاکمیت اسلام بر سراسر کرۀ زمین به پیروزی رسیده بود. طبیعی بود که نخستین مراکزی که از نظر ایدئولوژیک مورد توجه انقلاب اسلامی قرار میگرفت، کشورهای همسایه بودند. در میان همسایگان ایران، کشور عراق با داشتن 62 درصد شیعه، خطر را بیش از دیگر کشورها احساس میکرد. (درویشی،1395،37) چرا که این امر ریشهای تاریخی داشت، شیعیان عراق تا قبل از سقوط صدام، با وجود اینکه اکثریت جمعیت را دارا بودند، از لحاظ حقوق و منزلت شهروندی جایگاهی نداشتند و از دید اقلیت سنی حاکم، شهروند درجه دوم بودند. این وضعیت به نحوی بود که اقلیت تسنن به شیعیان با دید تحقیر نگاه میکردند و خود را نژاد برتر میدانستند.(غفاریهشتجین و حیدرخانی،1394،69) افزون بر آن شیعیان به دلایل ایدئولوژیک و سیاسی نیز همواره با حاکمیت بعث در نزاع و ستیز بودند؛ لذا زمانی که پیروزی انقلاب اسلامی در ایران موجب ایجاد موج اسلامخواهی در کشورهای منطقه گردید،گروههای شیعۀ عراقی را در مخالفت با حکومت بعثی جدیتر ساخت. در این دوران گروههای شیعی متعددی در عراق فعالیت میکردند که مهمترین آنها گروه شیعۀ «حزب الدعوه اسلامی» بود. در نخستین گام، شیعیان عراق با برگزاری تظاهراتی در مراسم محرم سال 1979 در این کشور، خواهان اصلاحات اجتماعی و استقرار حکومت اسلامی شدند. دکمجیان در کتاب خود به نام «جنبشهای اسلامی در جهان عرب» که در سال 1985 در نیویورک به چاپ رسید، مینویسد: «دولت عراق با توجه به الهاماتی که مبارزان شیعه از جانب آیتالله خمینی
میگیرند، حزبالدعوه را همچون ستون پنجمی میداند که هدفش ادغام ایران و عراق است.» (درویشی،1388،120و119) تصور صدام بر این بود که جاذبۀ بالقوۀ [امام] خمینی در نزد شیعیان خلیج [فارس] تهدیدی علیه عراق است (اگر چه انقلاب ایران موضوع فرقهگرایی را کم اهمیت جلوه میداد) اما هر چه بود پیروزی انقلاب ایران، پیروزی اسلام شیعه بود.(کینگ و کارش،1387،33)
همین دیدگاه موجب شد تا دولت عراق در پاسخ به تظاهرکنندگان [آیتالله] محمدباقر صدر را در ژوئن1979 دستگیر کند و تظاهرات وسیع ناشی از آن در محلۀ شیعی الثوره بغداد را به شدت در هم بکوبد. عظمت و گستردگی سرکوب باعث بروز شکاف در شورای فرماندهی انقلاب عراق شد و همین مسئله موجب گردید تا اندکی پس از روی کارآمدن صدام حسین در 23 ژوئیه 1979، تعداد 22 مقام بلند پایۀ بعثی اعدام شوند. اعلام حمایت مطلق آیتاللهصدر از انقلاب اسلامی ایران و تشویق مبارزۀ مسلحانه علیه بعث، رژیم عراق را واداشت تا او را به خاطر طرحریزی تشکیل یک حکومت شیعه در عراق به خیانت متهم کند. بدین ترتیب آیتالله محمدباقر صدر و خواهر او بنتالهدی صدر به بغداد منتقل و در آوریل 1981 (فروردین1359) اعدام شدند. در ماههای قبل از جنگ، تظاهرات و اعتراضات گسترده و در یک مورد سوء قصد علیه مسئولان بعثی در عراق به وقوع میپیوندد که مقامات رژیم آنها را به عوامل جمهوری اسلامی ایران نسبت میدهند. این حوادث نشان دهندۀ این است که اوضاع داخلی عراق تا چه میزان بر اثر انقلاب اسلامی آسیبپذیر شده است. رژیم عراق همچنین شورش کردهای شمال عراق را بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، متأثر از انقلاب ایران میداند تا جایی که رئیسجمهور [وقت] عراق بهزعم خود یکی از دلایل لغو موافقتنامۀ الجزایر را دخالت جمهوری اسلامی ایران در قضیه اکراد میداند. وی در نطق 17سپتامبر1980 چند روز قبل از حملۀ سراسری عراق به ایران میگوید: «ایران از پسران بارزانی دعوت نموده است و قصد دارد آنان را علیه عراق تحریک کند.»(درویشی،1388،120و119)
نتیجۀ منازعات ایدئولوژیکی شیعیان با بعثیها سبب شد تا صدام بیش از پیش موجودیت عراق را نا امن و رؤیای خود را در خطر ببیند؛ گذشته از آن صدام به هیچروی به حکومت انقلابی نوپای ایران اعتماد نداشت و نسبت به هرگونه تحول سیاسی و نظامی در اطراف خود هراسان بود، بهویژه آنکه شیعیان عراق از هر نظر نشان دادند، زمینههای کودتا و شورش را دارند. آنچه موجب هراس صدام میشد قدرت نهفته در ایران و طرفداران آن در منطقه بود. نتیجۀ ترس از تحولات ایران و امکان تهدید عراق از سوی ایران، یکی از علل مهم حملۀ عراقیها بود.(قربانی،1382،17) باید توجه داشت که این ترس از آنجا نشئت میگرفت که در ایران تحول بسیار مهمی چون انقلاب اسلامی به وقوع پیوسته بود. پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، تمامی معادلات و مناسبات سیاسی و نظامی و . . . منطقه و حتی عراق را تحت تأثیر قرار داده بود. بیداری دینی در کشورهای اسلامی منطقه، بیتأثیرشدن پیمانهای نظامی و سیاسی و ساختار سیاسی این کشورها را موجب شده بود.(محمدی،1373،23-19) صدام احتمالاً به این موضوع میاندیشید که حمله به ایران و تضعیف، تحقیر یا سرنگونی آن، هم منبع خطر را تضعیف یا نابود میکند و هم مردم عراق متوجه یک دشمن خارجی میشوند و برای حفظ وحدت ملی از حرکتهای اعتراضآمیز نسبت به حکومت بعثی دست بر میدارند.(درویشی،1395،37)
جمهوری اسلامی ایران فضای سیاسی جدیدی در منطقه به وجود آورد و از لحاظ منطقهای، نظامی و بینالمللی، موقعیت قبلی خود را که قدرتی بزرگ در منطقه بود، از دست داده بود و به یک کشور حاشیهای در معادلات منطقهای تبدیل شد. چنین وضعیتی برای عراق که سودای برتریطلبی در سر میپرواند و خواهان موقعیت بهتری در خلیج فارس بود، اغواکننده بود. روزنامه کریستین ساینس مانیتور در این باره نوشت: فروپاشی قدرت ایران که نقش کلیدی در توازن
و تعادل قوا در تمام منطقه داشت، واقعیتی مسلم است. اکنون در جایی که زمانی شاه با قدرت ایستاده بود، خلأ وسوسهکنندهای خمیازه میکشد، در حالی که عراق از مدتها پیش برای چنین فرصتی لحظهشماری میکرد.(درویشی،1395،67) بدینترتیب از نظر حاکمان وقت عراق پیروزی انقلاب اسلامی ایران تعادل قوا را در منطقۀ خلیج فارس به نفع عراق تغییر داد. این مسئله در سخنان عدنان خیرالله وزیر دفاع عراق به خوبی آشکار است. او میگوید: «عراق افسانۀ برتری ایران را در منطقه از میان برده است.»(درویشی،1388،39) در این رابطه صدام حسین نیز برای تثبیت نقش خود به عنوان ژاندارم خلیج فارس، در بهمن 1358 به انتشار منشور ملی اقدام کرد. وی در این باره میگوید: «به عقیدۀ ما تعهد کشورهای خلیج به این منشور به عنوان تعیینکنندۀ چارچوب کلی روابط فیمابین، امنیت خلیج را تأمین میکند. نگهبان امنیت خلیج، فرزندان خلیج و کشورهای آن هستند.»(درویشی،1388،39) البته عراق برای اهمیت ژاندارمی خود در منطقه با دامن زدن به نگرانی بیمورد کشورهای خلیج فارس از انقلاب اسلامی ایران، توانست آنها را به طرف خود جلب کرده، عراق را به عنوان تنها سپر دفاعی در مقابل انقلاب اسلامی ایران معرفی کند. اظهارات سعدون حمادی سندی در این زمینه است: اگر عراق سقوط کند، پس از آن تمام کشورهای خلیج عربی [فارس]سقوط خواهند کرد. »(درویشی،1388،40)
از این رو عراق از اوایل سال 1358 تحرکات تبلیغاتی گستردهای را علیه ایران آغاز کرد، مبنی بر اینکه دیگر، ایران ژاندارم منطقه نیست و باید از سه جزیرۀ تنبکوچک و بزرگ و ابوموسی خارج شود، در حالیکه کشورهای حوزۀ خلیج فارس ادعایی نسبت به این جزایر نداشتند. روزنامه الثوره در سر مقاله خود نوشت:« ایران باید برای نشاندادن حسن نیت خود در قبال اعراب که ساکنان واقعی آنها هستند، از این سه جزیره خارج شود و از این طریق نشان دهد که این کشور دیگر ژاندارم منطقه نیست.»(روزنامه بامداد23/3/1358) منطق حاکم بر تفکر صدام موجب گردید تا وی تجاوز عراق به ایران را دفاع از ملت عربِ کشورهای خلیج فارس و حفظ
ویژگی «عربی بودن» خلیج فارس عنوان کند. وی در سخنرانی رادیویی خود در 28 سپتامبر1980در این باره گفت: «این جنگ تنها برای ما نیست، بلکه بیشتر برای تمام اعراب و همچنین ویژگی عربیبودن خلیج است.» او اضافه کرد: «عراق از طرف ملت عرب و شهروندان خلیج میرزمد.»(درویشی،1388،40)
از آنجا که صدام همانند شاه ایران بهدنبال جلب حمایتهای بینالمللی از ژاندارمی خود بود، بهرغم مواضع ضدآمریکایی که قبلاً اتخاذ میکرد، کوشید به امریکاییها نشان دهد که با آنها تضاد منافع ندارد و اقداماتش در جهت اهداف امریکا در منطقه میباشد تا بدان حد که برژینسکی بعد از ملاقات با صدام در ستایش وی گفت: «ما در بین منافع امریکا و عراق تضادی نمییابیم.»(درویشی،1388،29و28) بدینسان جنگ برای صدام، نقطۀ اوج سیاستهای وی در جهت جلب نظر امریکا به تواناییهای عراق، با هدف جایگزینشدن به جای ایران زمان شاه، به صورت قدرتی منطقهای درآمد.(اردستانی،1388،82) این جهتگیری به دلیل آن بود که امریکا مرکز ثقل خطمشی دفاعی خود را در منطقه، بر تجهیزات گستردۀ نظامی برای حامیان خود در منطقه (اساساً عربستان سعودی و ایران) استوار کرده بود تا ابزاری برای تشکیل یک شبکۀ دفاعی در منطقه شود که بتواند تأمین کنندۀ منافع متقابل باشد.(اولسون، 1364،17) و عراق میتوانست با شرایط خاص آن زمان، این نقش را ایفا کرده و به آلترناتیو رژیم شاه تبدیل شود. مجلۀ نیوزویک دربارۀ چنین گرایشی در میان رهبری عراق بر این عقیده بود که اهداف عراق چیزی کمتر از تسلط بر خلیج فارس و شاید سراسر خاورمیانه با هزینۀ اجتنابناپذیر دو ابر قدرت نیست، زیرا در این میان خلأیی وجود داشت که میبایست پر میشد. مصر به خاطر شرکتش در مذاکرات صلح کمپ دیوید منزوی و مطرود شده بود، سوریه گرفتار مشکلات داخلی بود و ایران که روزی ژاندارم خلیج فارس بود، در هرج و مرج به سر میبرد. پس عراق کاندیدای امیدبخش برای این خلأ محسوب میشد، زیرا تجهیزات وسیعی از سلاحهای مدرن را که بیشتر از شوروی و اروپای غربی تأمین شده بود در اختیار داشت.(اردستانی،1388،82)
در این بین عراق برای حضور مؤثرتر خود در قالب ژاندارم منطقه اقدامات متعددی را به اجرا در آورد. که در ادامه به آن میپردازیم. عراق از ابعاد گوناگون جمعیتی، اقتصادی و نظامی، توان بالقوۀ لازم را برای تبدیلشدن به قدرتبرتر در منطقه و جانشینی مصر (که یک کشور عربی پیشرو به شمار میرفت) برخوردار بود.(لوی و فروئلیچ،1390،122) به طوری که در آغاز دهۀ1980میلادی با 14میلیون نفر، پرجمعیتترین کشور عربی منطقه و تنها کشور عربنژاد حاشیۀ خلیج فارس بود که امکان بسیج بیش از یک میلیون نیروی نظامی را برای اعزام به جبهههای جنگ در اختیار داشت. ارتش این کشور یکی از زبدهترین و مجهزترین ارتشهای منطقه بود.(یکتا،1395،68) صادرات عراق درآن زمان به جز مصر از همۀ کشورهای عربی صادرکنندۀ
نفت بیشتر بود و بیشتر جمعیت آن را افراد باسواد و طبقۀ متوسط تحصیل کرده و فن سالار تشکیل میدادند. عراق قبل از آغاز جنگ با صادرات 5/3 میلیون بشکه نفت در روز دومین جایگاه را در منطقه داشت. نیروهای نظامی عراق نیز از همۀ کشورهای عربی منطقه بیشتر بود و کمابیش با ایران برابری میکرد.(لوی و فروئلیچ،1390،122) از سوی دیگر صدام جایگاه خود را در کشور تثبیت کرده بود؛ کنترل شدیدی بر ارتش داشت و سیاستهای داخلی حکومت سوسیالیست بعثی نیز در جهت حفظ قدرت او اجرا میشد. با وجود افزایش عمدۀ درآمدهای عراق، نرخ تورم روی 12 درصد ثابت مانده بود. برخلاف دیگر کشورهای عربی صادرکنندۀ نفت در منطقه، سیاستهای توزیع در عراق مانع شکلگیری طبقه فرادست ثروتمند شده بود. توسعۀ اقتصادی نیز سبب تسریع اجرای طرحهای ساخت و ساز، نوسازی کشاورزی و ایجاد صنایع پتروشیمی و فولاد گردیده بود. صدام همچنین درصدد بود با تأسیس یک نهاد پارلمانی (مجلس ملی) بر نفوذ سیاسی خود بیفزاید. این ملاحظات روی هم رفته، او و حامیانش را به این نتیجه رساند که قدرت عراق به شدت افزایش یافته است. بر این اساس کلودیا رایت در سال 1979 عراق را یک قدرت جدید در منطقه خواند و ویلیام کوآندت در اوایل سال 1980 چنین نتیجه گرفت که (عراق در دهۀ1980 قطعاً
قدرتبرتر منطقۀ خلیج[فارس] خواهد بود.)(لوی و فروئلیچ،1390،14) صدام آشکارا سیاستهای ارتقای جایگاه عراق در خاورمیانه و تقویت قدرتنظامی این کشور، از جمله تدوین یک برنامۀ هستهای را دنبال میکرد تا عراق را به تنها دولت عربی دارای توان هستهای برای مقابله با حکومت اشغالگر قدس تبدیل کند. و این تلاشها در حالی بود که او با برگزاری دو کنفرانس پانعربیستی، اعراب را علیه پیمان کمپ دیوید بسیج کرده بود. نشست بغداد در نوامبر 1978 مانع خروج کشورهای میانهرو عرب از صف مقاومت متحد عربی شد و همین امر وجهۀ سیاسی عراق را تقویت کرد. صدام با حمایت از سازمان آزادیبخش فلسطین و جبهۀ آزادیبخش عرب و نیز با حمله به کیبوتز میسگاوام درشمال فلسطین اشغالی در آوریل 1980 کوشید در منازعۀ اعراب و اسرائیل نقش مهمی ایفا کند، مهمتر از آن صدام موضع افراطی حکومت سوسیالیستی بعث در جهان عرب را تعدیل و جنگ لفظی انقلابی خود علیه سلاطین عرب را متوقف کرد. البته صدام که با اتخاذ این موضع جدید به دنبال دستیابی به جایگاه رهبری اعراب نیز بود، در فوریۀ 1980 منشور ملی عربی را اعلام کرد. این منشور از همۀ اعراب میخواست برای حل و فصل منازعات خود از اعمال زور اجتناب کنند و همین امر خود به خود تغییر عمدۀ لحن شدید پیشین بغداد را در پیداشت. دوری عراق از اتحاد جماهیر شوروی، فاصلهگرفتن از دوستان تروریست سابق و مشارکت در اعطای کمکهای خارجی به ویژه به اردن، بغداد را از حالت انزوا میان اعراب میانهرو بیرون آورد. سیاست میانهروی صدام به حوزۀ اقتصادی و به اموری نظیر میزان تولید و بهای نفت نیز کشیده شد و عراق خود را هرچه بیشتر با سیاستهای عربستان سعودی هماهنگ کرد.(لوی و فروئلیچ،1390،123و122) صدام همچنین کوشید به مثابه یک پل ایدئولوژیک میان اعراب میانهرو و رادیکال عمل نموده و نقش رهبری آنها را در بین کشورهای غیرمتعهد ایفا کند.(موسوی،1391،76)
یادداشتی از جلسۀ سران حزب بعث پس از پیروزی انقلاب اسلامی نشان میدهد که آنها معتقد بودند که پس از فروپاشی رژیم شاه و نیروهای مسلح
ایران تنها عراق میتواند خلأ مربوط به مسائل امنیتی را در خلیج فارس پر کند.(Tehrani,1993,19) عراق با انتشار سند دکترینی به نام (منشور ملی) عزم خود را برای ایفای نقش به عنوان قدرتبرتر منطقه نشان داد. مطابق سند مذکور عراقیها خواهان همگرایی سیاسی و اقتصادی اعراب در خلیج فارس شدند و وحدت منطقهای اعراب به معنای مقابلۀ مشترک علیه ایران بود.(روانبد و قوام ،1394،184)
در خصوص افزایش توان نظامی عراق نیز، صدام پیشبینیهای لازم را کرده بود، چرا که در این زمان دو هدف ژاندارمی منطقه و رهبری جهان عرب را محقق میدید، از این جهت کاملاً منطقی بود که صدام بیش از دیگر همسایگان خود به خرید تسلیحات روی بیاورد. تأمینکنندۀ اصلی تسلیحات عراق پیش از جنگ، اتحاد شوروی بود که حدود 75 تا 80 درصد تجهیزات نظامی این کشور را تأمین میکرد. پس از شوروی، فرانسه، چکسلواکی، سوئد، برزیل و در دوران اخیر، امریکا و انگلیس از دیگر صادرکنندگان اسلحه به عراق به شمار میرفتند. در سال 1978 میلادی عراق یک میلیارد و 122 میلیون دلار امریکایی برای خرید اسلحه پرداخت. به علاوه، تا سال 1980 حدود 1200 مستشار روسی و اروپایشرقی، 150 مستشار کوبایی در ارتش عراق خدمت می کردند و در حدود پنج هزار سرباز عراقی در اتحاد شوروی آموزش میدیدند. هزینۀ نظامی عراق که به صورت فزایندهای در دهۀ هفتاد در حال رشد بود، در سال 1979 به بیش از یک میلیارد و 200 میلیون دلار امریکا رسید.(جمشیدی،1395،120) در سال 1972 میلادی(1351) یک پیمان دوستی، بغداد را به مسکو پیوند زد که بر اساس آن، شوروی متعهد شده بود که سالانه 5/1 میلیارد دلار تجهیزات نظامی به آن کشور تحویل دهد. افزون بر این، عراق در سال 1976 میلادی (1355) یک قرارداد نظامی با فرانسه منعقد کرد که در پی آن، در سالهای1977تا1978 میلادی این کشور به صورت بزرگترین منبع تأمین تسلیحات ارتش عراق درآمد. کارشناسان نظامی فرانسوی نیروی هوایی آن کشور را تجدید سازمان کردند. همچنین از آغاز سال 1980 میلادی (1359) حدود60 فروند هواپیمای میراژ F1 تحویل بغداد شد
و برای خرید هواپیمای میراژ 2000، هلیکوپتر، موشک و تجهیزات دریایی مذاکراتی صورت گرفت. همزمان با آن، محافل سیاسی- نظامی جهان اخبار بسیاری در مورد دسترسی عراق به سلاحهای شیمیایی منتشر کردند. در سال1980 (1359) بودجه نظامی عراق 63 درصد افزایش یافت و 15 کشور جهان بیش از شش میلیون دلار تجهیزات نظامی در اختیار آن کشور قرار دادند. بدینترتیب، عراق در آغاز دهۀ هشتاد به بزرگترین قدرت نظامی منطقه تبدیل شد. این قدرت نظامی با پشتوانۀ اقتصادی 24 میلیارد دلاری درآمد نفت در سال 1979 میلادی، ذخایر نفتی و حکومتی به ظاهر با ثبات، موقعیت ویژهای در معادلات منطقهای و بینالمللی پیدا کرد. در حالی که سایر رقبای عراق صحنه را خالی کرده بودند، این فرصت طلایی تنها در اختیار عراق قرار گرفت تا از آن استفاده کند. روزنامه دیلی اکسپرس چاپ لندن، در این خصوص نوشت: به همخوردن توازن قوا در خاورمیانه موجب شده است تا عراق از فرصت استفاده کرده به آرزوی دیرین خود در زمینۀ رهبری منطقه و پرکردن خلأ ناشی از قدرت ایران بعد از شاه دست یابد. در اواخر دهۀ هفتاد میلادی، دولت بعث عراق با اجرای یک بازی حساب شده، بهتدریج، خود را از بلوک شرق جدا و به اردوگاه غرب نزدیک کرد ولی هیچگاه مناسبات خود را با شوروی کاهش نداد و توانست با برقراری توازن در روابط خارجی، از رقابت شرق و غرب برای افزایش توان نظامی و اقتصادی خود بهره فراوان گیرد. (درویشی،1395،69و68)
عراق پس از انعقاد قرارداد دوستی و همکاری با شوروی، به ویژه از 1975 تا1980 بیشترین روابط را با شوروی داشت، به گونهای که روسیه پیشرفتهترین سلاحهای خود را در اختیار عراق گذاشت. آسوشیتدپرس در این باره گزارش داد: عراق از روسها چهار ناوشکن سنگین بمبافکنهای ایلیوش، هواپیماهای میگ 23 و وسایل شنود و کوچک مجهز به موشکهای استیکن خریداری میکند.(جمشیدی،1395،116) در آستانۀ پیروزی انقلاب اسلامی، روابط دو کشور عراق و شوروی برای مدت کوتاهی تیره شد، ولی ارسال اسلحه به عراق همچنان
ادامه داشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، با برکناری حسن البکر و به قدرت رسیدن صدام حسین، سیاست خارجی این کشور به سوی غرب متمایل شد.(روزنامه کیهان21/9/1355)
آدلر معتقد است شخصیت آدمی فقط از استعدادهای غریزی و ارثی و تأثیرات محیط خارجی و تعامل بین این عوامل شکل نمیگیرد و تحول نمیپذیرد بلکه خلاقیت و ابتکاری نیز در این میانه وجود دارد. بدین معنی که انسان برای ارضای میل به برتریجویی خود، عوامل زیستی و اجتماعی را در تجارب تازه و فعالیتهای ابتکاری مورد استفاده قرار میدهد، این ابتکار و خلاقیت مظاهر «خودِ خلاق» هستند.(کریمی،1384،95) باید توجه داشت که خودِ خلاق با همۀ شباهتی که با شیوۀ زندگی دارد بجز آن است. شیوۀ زندگی بهخودی خود، جنبۀ واکنشی و مکانیکی دارد، در صورتی که خودِ خلاق میان محرکهای خارجی و پاسخهایی که باید به آنها داده شود، قرار دارد و در چگونگی و صدور پاسخها دخالت میکند، یعنی ابتکار به خرج میدهد و از این طریق شیوۀ خاص زندگی هرکس را با شیوۀ زندگی دیگران متفاوت میسازد، به ابتکار و خلاقیت میپردازد و چیزی را که نبوده است به وجود میآورد. طبق این نظریه هر کسی معمار و سازندۀ بنای شخصیت خویشتن است و این بنا را با مواد خام وراثت و تجارب زندگی به وجود میآورد؛ بدینترتیب هم پدیدآورندۀ هدف است، هم ایجادکنندۀ وسایل نیل بدان. به عبارت دیگر آدمی میتواند حاکم بر سرنوشت خود باشد نه محکوم آن.(سیاسی،1390)
بدینترتیب آدلر مبنا را بر این قرار میدهد که تجارب معینی از طریق وراثت و محیط به انسان منتقل میشود اما آنچه پایۀ نگرش افراد را نسبت به زندگی تشکیل میدهد، روشی است که فعالانه به کار میبرد و با آن تجربیات خود را تغییر میدهد. در حقیقت انسان، استعداد آن را دارد که شخصیت و سرنوشت خویش
را با سبک زندگی خاص خود تعیین کند نه اینکه منتظر شود تجارب گذشته آن را تعیین کند. خودِ خلاق یک نظام شخصی و ذهنی است که تجربههای فرد را تعبیر میکند، به آنها معنا میبخشد و از طریق جستجو و تحقیق، اقدام به خلق آنها مینماید تا شیوۀ زندگی که منحصر به خودش میباشد، محقق سازد. خودِ خلاق ویژگیهایی چون وحدت، ثبات و فردیت به شخصیت میبخشد و سرچشمۀ فعال زندگی است. آدلر، ساخت شخصیت را ارثی نمیداند، بلکه اکتسابی میداند. پس از تولد، طفل تا زمانی که شخصیت وی به طرف معینی جهتگیری نکرده، میداند با آن چهکار باید کند. خط رهنموددهنده که شخصیت در نخستین سالهای زندگی برای خود تدارک میبیند، همانا هشیارشدن به تجهیزات سرشتی، نقیصههای خود، تأثیر محیط اطراف و به کار گرفتهشدن این مصالح توسط نیروی خلاق فرد است که در یک طرح و هدف در ساخت شخصیتی که هدف خاص خود را دارد، همگرا میشود.(سعید،1388،53و52)
آدلر معتقد است سبک زندگی افراد اگر وارد مرحلۀ عقدۀ حقارت نشوند جبرگرایانه نیست بلکه هر کسی بنا بر شخصیت و منش و روحیۀ خلاق خود میتواند آن را تغییر دهد. در حقیقت آدلر علاوه بر تجربیات کودکی، عامل محیط و وراثت را نیز به عنوان اثربخشترین عوامل شخصیتی معرفی میکند و اظهار میدارد، خواست افراد مبنی بر چگونگی تأثیرگذاری این عوامل بر شخصیت و منش آنها، ساختار خلاق نگرش ما نسبت به زندگی را تشکیل میدهد. صدام به عنوان یکی از افرادی که از کودکی با احساس حقارت به خوبی آشنا بود از ضعف سرزمین مادری خود آگاهی داشت، در واقع میدانست که عراقِ برترمنطقه باید دارای چه نوع مؤلفههای قدرتی باشد. بنابراین پس از بهدستگرفتن زمام قدرت، سعی نمود تا به روش خلاق خود اقدام به رفع نقایص قدرتی سرزمین خود کند. از این رو چاره را در تسلط بر استان نفتخیز و عربتبار ایران میدید و از آنجا که این
استان از نظر ایران بسیار حائز اهمیت است و هرگونه تجاوز به آن را تحمل نخواهد کرد راه حل را در سرنگونکردن دولت ایران دید.
از آنجا که اوضاع سیاسی و نظامی ایران و عراق تحت تأثیر تحولات برخاسته از پیروزی انقلاب اسلامی متحول شد؛ بدین معنا که ایران عمیقاً درگیر مناقشات سیاسی، بحرانهای امنیتی و جنگ با گروههای ضد انقلاب شد. توان نظامی این کشور نیز به دلیل ضعفهای اساسی در ساختار و آموزش ارتش رژیم گذشته و تحولات و دگرگونیهای ناشی از ضرورتهای شرایط انقلابی به شدت کاهش یافت و ارتش در عمل فرصت بازیابی و سازماندهی دوباره را نیافته بود.(دفتر سیاسی سپاه،1360،60و59) و این در حالی بود که امریکاییها نیز حفظ سیستم مستشاری در ارتش را تحت عنوان «دفتر دفاعی یا دفتر امنیتی» به موازات سازماندهی عناصر ضد انقلاب در ارتش با هدف طراحی کودتا و براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران دنبال میکردند. اما عراق به عنوان یک نظام متمرکز سیاسی از وضعیت نسبتاً با ثباتی برخوردار بود و اتخاذ هرگونه تصمیم و اجرای آن در سیستم سیاسی- نظامی این کشور به سهولت امکانپذیر بود. این کشور از این فرصت برای افزایش قدرت نظامی خود و آمادهکردن شرایط برای اجرای طرحهای جاهطلبانهاش استفاده کرد. اظهار نظر صدام و سایر مقامات رسمی عراق در حالی بیشتر حول محور ضرورت تجدیدنظر یا لغو قرارداد 1975 الجزایر بود، که معاون نخستوزیر عراق، طه یاسین رمضان، در مصاحبه با الثوره اعلام کرد این جنگ به خاطر عهدنامه 1975 یا چند صد کیلومتر خاک و یا نصف شطالعرب نیست، این جنگ به خاطر سرنگونی جمهوری اسلامی است.(درودیان،1391،90)
البته سرنگونکردن نظام اسلامی که در چارچوب فزونخواهیهای زمامداران عراق در حمله به ایران قابل تبیین است؛ موضوعی است که پیش از جنگ و حتی در دوران جنگ، صدام و دیگر دولتمردان عراقی بارها بدان اظهار کرده بودند. برای نمونه صدام در مصاحبهای در اوایل مرداد 1359 در جمع خبرنگاران داخلی و خارجی، دربارۀ روابط با ایران گفت: «ما با رژیم ایران روابط تیرهای داریم؛ بنابراین
انتظار نداشته باشید که اگر یکی از معارضان یا مخالفان این رژیم اعلام کند که در مخالفت با ایران با عراق همصداست، به او جواب منفی بدهیم و دست رد به سینهشان بزنیم، بلکه به سلامشان پاسخ میگوییم.»(انوری تهرانی،1367،53)
طرح این موضوع بر اساس دو ملاحظه بود. یکی حفظ منافع حیاتی حکومت عراق در برابر تهدید سیاسی و مذهبی علیه حزب بعث عراق(حمدانی،1391،4) و در نتیجه ایجاد انگیزه برای دفاع از حکومت در برابر گسترش انقلاب ایران(جوینر،1389،147) و دیگری مقابله با جریان خمینیسم بود، زیرا شعارهایی که در آن زمان در تهران سر داده میشد موجب نگرانی و اجماع برای مقابله با ایران میشد.(درودیان،1391،90)
بدینترتیب دولت عراق تمایل خود را به سرنگونساختن دولت جمهوری اسلامی ایران و یا تضعیف انقلاب اسلامی ایران هرگز پنهان نکرد. طه یاسین رمضان معاون اول نخست وزیر و فرمانده ارتش خلقی عراق در مصاحبۀ اختصاصی با روزنامۀ الثوره ارگان رسمی حزب بعث در ژانویۀ 1980 اظهار کرد: «ما بر این نکته تأکید میکنیم که جنگ به پایان نخواهد رسید مگر اینکه رژیم حاکم بر ایران به کلی منهدم شود.»(درویشی،1388، 38) وی افزود:
«هیچ کشوری در جهان قادر نیست بدون داشتن یک دولت قوی، متحدینی در محافل بینالمللی، اقتصادی مطلوب، منابع مالی و تدارکات تسلیحاتی اقدام به جنگ نماید. جمهوری اسلامی ایران هیچیک از این امتیازات را ندارد.» برآورد شده بود که یک تجاوز سریع و قاطع میتواند ایران را به زانو درآورد. بر همین اساس صدام حسین در ژوئیۀ 1980 با اعتماد به پیروزی خود گفته بود:
«رهبری ایران بر روی شکست ما حساب میکند و ما خواهیم دید که چه کسی پیروز خواهد شد.»(درویشی،1388،39و38) در همین رابطه یکی از پژوهشگران غربی مینویسد: «عراق امیدوار بود انقلاب ایران را در نطفه خفه کند و نابود سازد که این برای کشورهای منطقه مانند عربستان سعودی و شیخنشینهای خلیج فارس هدف چندان ناخوشایندی نبود.»(بیل،1371،85)
طه یاسین رمضان، معاون اول نخستوزیر عراق نیز در مصاحبهای در دی ماه 1360 گفت: « ما بر این نکته تأکید میکنیم که جنگ به پایان نخواهد رسید مگر اینکه رژیم حاکم بر ایران بهطور کلی منهدم شود؛ زیرا اختلاف اساسی ما با ایران بر سر چند کیلومتر مربع زمین یا نصف شطالعرب یا جنگی مرزی نیست که بتوان آن را به تعویق انداخت، بلکه در حقیقت، جنگ سرنوشت است.»(سلامی،1376،53) هدف دیگر عراق، آنگونه که مقامات رسمی این کشور بیان کردهاند، براندازی حکومت و تجزیۀ خاک جمهوری اسلامی بوده است. صدام حسین در مصاحبۀ 21 آبان 1359 هجری شمسی (12 نوامبر1980) مندرج در مطبوعات عراق، در مورد هدفهای کلی عراق اظهار کرد: «ما از تجزیه و انهدام ایران ناراحت نمیشویم و با صراحت اعلام میداریم در شرایطی که این کشور دشمنی بورزد، هر فرد عراقی و یا شاید هر فرد عربی مایل به تقسیم ایران و خرابی آن خواهد بود.»(درودیان،1383،18) در همین راستا طارق عزیز وزیر خارجۀ عراق، نیز هشت ماه پس از جنگ گفت: «وجود پنج ایران کوچک بهتر از وجودِ یک ایران واحد خواهد بود ... ما از شورش ملتهای ایران پشتیبانی خواهیم کرد و همه سعی خود را متوجه تجزیه ایران خواهیم نمود.»(جوادیپور و همکاران،1372،52)
صدام حسین نیز در فروردین 1360 در مقابل جمعی از نفرات ارتش ملی (جیش الشعبی) عراق که عازم جبهههای جنگ بودند، همین هدف را چنین توضیح داد: «ما آمادهایم هرگونه کمک من جمله سلاحی که مورد نیاز مردم عرب خوزستان و سایر ملتهای ایران به ویژه کردها، بلوچها و همۀ وطنپرستان واقعی و شریف میباشد، به آنها بدهیم. ما به تمامیت ارضی ایران علاقهای نداریم و این استراتژی ما است که از مدتها پیش اعلام کردهایم.»(اردستانی،1390،102و101) بدینترتیب مقامات عراقی بارها صراحتاً اعلام نمودند که خواهان سرنگونی دولت ایران هستند. این هدف عراق در رسانههای غربی نیز اینگونه درج شد. روزنامۀ کریستین ساینس مانیتور از قول ادوارد وودلاک، استاد دانشگاه جرج تاون نوشت: «احتمالاً یکی از اهداف عراقیها سرنگونی رژیم [امام]خمینی است.»(اردستانی،1388،84)
بدینگونه عراق، کشورهای منطقه و قدرتهای بزرگ اروپایی، در مورد براندازی نظام جمهوری اسلامی، اشتراک نظر داشتند.(اردستانی،1388،84) از این رو بود که موشه دایان وزیر خارجه وقت اسرائیل از واقعۀ انقلاب به عنوان « زلزله در منطقه» یاد کرد. کسینجر نیز از رادیکالیسم شیعه، بنیادگرایی اسلامی و انقلاب اسلامی ایران، در کنار تهدید شوروی نام برد. در خصوص علت خصومت عراق با ایران و خواست براندازی رژیم ایران ژان فرانسوا پونسه وزیر سابق امور خارجه فرانسه میگوید: این اقدام به دلیل سخنان خشونتآمیز تهران و جهتگیری تهاجمی و ضدغربی این کشور است.(درودیان،1391،91و90)
عراق برای براندازی نظام ایران دو گزینۀ متفاوت در برابر خود داشت: یکی براندازی متکی بر قدرت نظامی با پیشروی به سمت تهران، که عراق به لحاظ نظامی فاقد توان لازم برای تأمین این هدف بود؛ زیرا به گفتۀ سرلشکر حمدانی عوامل محدودکنندۀ طبیعی زیادی بر سر راه حملات آفندی عراق برای رسیدن به تهران وجود داشت. همچنین این احتمال وجود دارد که عراق تحت تأثیر توصیههای راهبردی از سوی اپوزیسیون ایران به این نتیجه رسیده بود که اگر ارتش عراق در عمق10-20 کیلومتری ایران وارد شود، نتایج این وضعیت و تأثیر آن بر تضعیف موقعیت سیاسی ایران باعث میشود، رژیم [امام] خمینی در تهران سرنگون شود.(حمدانی،1391،48)
مشاور اطلاعاتی - راهبردی اپوزیسیون سیاسی - نظامی ایران با محوریت ژنرال اویسی - بختیار نقش مهمی در ارائۀ اطلاعات گمراهکننده به عراق داشت. برابر اسناد منتشر شده از سوی انگلیس در سال 2010 بختیار و اویسی به دنبال جلب حمایت لندن و واشنگتن برای ضرورت کمک به سرنگونی حکومت ایران بودند. هر دو به طور گستردهای از نظر مالی، تدارکاتی و تبلیغاتی به شدت تحت حمایت حکومت بعث بودند. اویسی و بختیار به حکومت صدام مشورت داده بودند که ارتش عراق قادر است ظرف یک ماه جمهوری اسلامی را سرنگون نماید.(تفرشی،1390) بختیار دربارۀ سرنگونی حکومت ایران به پل بالتا خبرنگار
سابق لوموند نیز گفته بود: [امام] خمینی با یک جرقه سرنگون میشود.(درودیان،1391،91) در همین راستا بختیار به نوشتۀ واشنگتن پست، چهار یا پنج بار از پاریس به بغداد سفر کرده بود. وی در واکنش به اخبار منتشره دربارۀ سفر وی به بغداد گفت: سفر به دعوت دولت عراق صورت گرفته است.(کوون،1359،160) بعدها سعدون حمادی، وزیر خارجه عراق، نیز گفت عراق با شاپور بختیار نخستوزیر اسبق ایران در تماس است.(حمادی،1359،193و192) بر پایۀ همین تحلیلها بود که دولت عراق آن قسمت از اراضی را که ادعا میکرد بر طبق موافقتنامۀ 1975 الجزیره باید به آن دولت مسترد میشد با توسل به زور به اشغال خود درآورد. پس از اشغال این اراضی (مناطق سیف سعد، زینالقوس و میمک)، ژنرال عدنان خیرالله وزیر دفاع عراق در 19 شهریور 1359 اعلام کرد که نیروهای مسلح عراق به مرزهای بینالمللی رسیدهاند. وی اضافه کرد: «ما تمام سرزمینهایی را که ایران با زور تصرف کرده بود، دوباره پسگرفتیم و اختلافات خود را با ایران در مورد سرزمینهای مذکور حل کردیم.» دولت عراق نیز در همان تاریخ اعلام کرد تمام اراضی ای را که ایران در بازگرداندن آن به موجب موافقتنامۀ الجزیره کوتاهی کرده بود، آزاد کرده است. وزیر دفاع عراق وسعت مناطقی را که ارتش آن کشور به اشغال خود درآورد324 کیلومتر مربع اعلام کرد، ولی سعدون حمادی طی مصاحبهای در سازمان ملل این رقم را 400 کیلومتر مربع ذکر کرد. البته ادعای عراق مبنی بر عدم استرداد این اراضی، هیچگونه مبنای قانونی نداشت و تنها ناشی از سیاستهای توسعهطلبانۀ عراق بود، زیرا در سال 1975 کمیتهای متشکل از نمایندگان ایران، الجزایر و عراق با موافقت دولت عراق، مرزهای زمینی بین دو کشور را ابتدا بر روی نقشه و سپس با نصب میلههای مرزی بر روی زمین معین و مشخص کرده بود.(درویشی،1388،37-34) از این روست که برخی از رسانهها نوشتهاند: عراق از جنگ با ایران دو هدف را دنبال میکرد: سرنگونی رژیم ایران و مطرحکردن خود به عنوان قدرت برتر خلیج فارس و رهبر دنیای عرب.(پولاک،1359،516و515) در حقیقت صدام تمایل داشت تا با تجزیه ایران هم
توان نظامی - سیاسی خود را به معرض نمایش بگذارد و هم درس خوبی به ایرانیان بدهد که همانند نبرد قادسیه در تاریخ ثبت شود. از آنجا که صدام به دلیل نوع خاص شخصیت خود به تبلیغات و بزرگنمایی علاقۀ فراوانی داشت، در جریان حمله به ایران و بهویژه هدف سرنگونی رژیم ایران از ابزارهای تبلیغاتی گستردهای بهره برد و سعی کرد برنامهای روشن و کوتاهمدت از تجزیه و سرنگونی رژیم ایران برای اعراب منطقه و در گسترۀ وسیعتر، دیگر مردم جهان به نمایش بگذارد که در نهایت موفق به دستیابی به یک وجب از خاک ایران نشد.
آدار در روانشناسی فردی خود، بر خلقیات انسان و چگونگی سازماندهی آن، که برای هر فرد به صورتی خاص و ویژه بروز مییابد، تأکید دارد از این رو در بیان شش اصل مورد نظر خود یعنی حقارت و تلاش در جهت جبران آن؛ تأثیرات ترتیب تولد افراد در خانوادهها، تلاشهای برتریجویانه، شیوۀ زندگی در جهت دستیابی به اهداف، علائق اجتماعی افراد و خلاقیتهای فردی در راستای اهداف مورد نظر، تأکید میکند که راههای دستیابی به این اهداف برای هر شخصی بنا به نوع زندگی و تأثیراتی که احساس حقارت برآدمی دارد، متفاوت خواهد بود. صدام گذشتۀ پیچیده و رنجآوری را تا پیش از دستیابی به قدرت از سر گذراند. از این رو طی سالهای بعدی زندگی به گونهای سعی در جبران آن داشت؛ علیرغم آنکه از هیچیک از مزایای تک و ارشد فرزندی بهرهای نبرد اما سبک زندگی قدرتطلبانه را برگزید و سلطهطلبی را به عنوان مهمترین راه بقاء در قدرت انتخاب کرد. با نگاهی به اهداف مورد نظر وی در جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در مییابیم که انتخابهای وی کاملاً از موضع برتریجویانه اعمال گردیده است؛ لغو قرارداد 1975 الجزایر،
حاکمیتمطلق بر اروندرود، تجزیۀ خوزستان، بازپسگیری جزایر سهگانه و سرنگونی دولت ایران در زمرۀ اهدافی هستند که صدام از جنگ با ایران دنبال میکرد و دستیابی به آنها را منجر به تحقق رؤیای رهبری جهان عرب به عنوان اساسیترین آرمان شخصی و حزبیاش میدانست. هرچند روند وقایع جاری جنگ در خاتمۀ آن نشان داد، هیچیک از اهداف صدام محقق نگردید اما این جنگ نتایجی را برای ایران در پی داشت.
تحولات خاورمیانه و بهویژه مسئلۀ مورد نظر ما (جنگ تحمیلی عراق علیه ایران) نشان داد که هرگاه همگراییهای اعراب حول محور ناسیونالیسم عربی شکل گرفته نتیجۀ وقایع پس از آن در معادلات منطقهای و بینالمللی به زیان ایران بوده است، کما اینکه، این همگرایی در سال 1359 ایران را درگیر جنگ تحمیلی با عراق نمود و ایران به عنوان دشمن اصلی اعراب معرفی شد. این در حالی است که ایران هیچگاه به دنبال ایجاد تعارضات نژادی، مذهبی و قومیتی با همسایگان عرب خود نبوده است، و از این جهت همواره مورد ظلم واقع شده است. در جریان وقوع جنگ تحمیلی نیز صدام بر ناسیونالیسم عربی تأکید فراوانی داشت و از این طریق توانست موافقت و همراهی کشورهای منطقه را برای حمله به ایران به دست آورد. چنین بهنظر میرسد که هرگاه ناسیونالیسم عربی در منطقه به اوج خود رسیده، ایران دچار تنش و منازعه با همسایگان خود شده است و این مسئله به عنوان پاشنۀ آشیل سیاست خارجی ایران در قبال همسایگان عرب زبان خود، نیازمند توجه بیشتر سیاستمداران است. از آنجا که ایران به دلیل موقعیت خاص جغرافیایی به عنوان یک کشور شیعی مذهب فارس زبان در میان اعراب سنی مذهب قرار گرفته لذا میبایست تلاش بیشتری در جهت میانجیگری و حضور مستمر و مستقیم در اختلافات بین اعراب داشته باشد و سعی کند با ایفای نقش داور بیطرف و منصف هر چه بیشتر در جریان تعاملات با دیگر همسایگان خود به رفع سوءظن اعراب نسبت به خود کمک کند. همانند اختلافات اعراب با قطر که ایران سعی کرد قطر را به سوی خود متمایل کند و با حمایتهای خود از این کشور تا حدودی نیز موفق
عمل کرد. برای نمونه تلاش ایران برای عضویت در اتحادیۀ عرب به عنوان مهمترین اتحادیۀ عرب زبانان میتواند برای پذیرش ایران در جمع اعراب مفید فایده باشد.
افزون بر آن شناخت هر چه بیشتر خلقیات و الگوهای شخصیتی رهبران خاورمیانه از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ چرا که در این منطقه تصمیمات سیاسی- نظامی نه از کانال خردجمعی بلکه از تمایلات شخصی رهبران آن تأثیر میپذیرد. این مسأله به خوبی نشان میدهد که متغیر تیپ شخصیتی رهبران منطقهای مانند صدام حسین در محیط امنیتی ایران کم نیستند. رهبران کشورهایی نظیر عربستان، بحرین، عمان، امارات و غیره نیز دارای چنین ظرفیتهایی هستند، البته میتوان حتی رهبران فرامنطقهای مانند ترامپ را نیز در این ردیف به شمار آورد. بدینترتیب شایسته است علوم سیاسی ایران پژوهشهای گسترده و میان رشتهای حول محور تحلیل روانشناسی سیاسی رهبران و نیز تصمیمگیرندگانی که ایران با آنها مواجه است صورت دهد، زیرا شناخت الگوهای روانشناسی رهبران این امکان را به ما میدهد تا تأثیرات خلقیات بر نوع تصمیمگیریها چه خشونتآمیز و چه مسالمتآمیز را پیشبینی نماییم و در مواجهۀ با حفظ منافع ملی خود بهترین تصمیمات را اتخاذ کنیم. پژوهشهای دقیق و مستمر در این حوزه علاوه بر شناخت بیشتر رهبران منطقه برای سیاستمداران، حفظ کیان ملی ایران در مقابل وقایعی همچون جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و نتایج ناگوار حاصل از آن را فراهم میکند.
1.کتابها و نشریات (مقالات، پایاننامهها، مصاحبهها، رساله دکتری):
آدلر، آلفرد، حسن زمانی شرفشاهی(1361)، روانشناسی فردی، تهران، پیشگام.
آدلر، آلفرد، ناهید فخرایی(1356)، مفهوم زندگی را دریابید، تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
آدلر، آلفرد، حسن شرفشاهی(1370)، روانشناسی فردی، چ دوم، تهران، تصویر.
آدلر، آلفرد، طاهره جواهرساز(1379)، شناخت طبیعت انسان از دیدگاه روانشناسی، چ اول، تهران، رشد.
آقاجانیقناد، علی(1384)، اخراج ایرانیان از عراق، چ اول، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
ابوالحسنشیرازی، حبیبالله، کامران طارمی(1384)، نقش گروههای معارض در روابط ایران و عراق (1378-1375)، چ اول، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
اپستین، جاشوا، کاوه باسمنجی(1370)، استراتژی و طرحریزی نیروها برای اهداف امریکا در خلیج فارس، تهران، روشنفکران.
احمد، خلیلاحمد، جعفرعباس حمیدی(1989)، تاریخ العراق المعاصر، چ اول، موصل.
احمدی، کوروش(1384)، شورای امنیت سازمان ملل و مسئله خلعسلاح عراق، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی امورخارجه.
اخوانزنجانی، داریوش، مرضیه روشنعلی(1390)، تجاوز مداوم؛ تصمیم عراق برای تجاوز به کویت، مجموعه مقالات بررسی جنگ ایران و عراق: دیدگاه اساتید دانشگاههای ایران، چ دوم، تهران، مرز و بوم.
ادواردز، بیورلیمیلتون، رسول افضلی(1392)، سیاست و حکومت در خاورمیانه، چ سوم، تهران، موسسه فرهنگی هنری بشیر علم و ادب.
اردستانی، حسین(1388)، جنگ عراق و ایران(رویارویی استراتژیها: تأثیر تحولات صحنه نبرد جنگ عراق و ایران بر سیاست قدرتهای بزرگ)، چ دوم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.
اردستانی، حجر(1390)، مقالۀ صدام و حزب بعث: ماهیت و کنش با تأکید بر سخنان امام خمینی، مطالعات دفاع مقدس (نگین ایران )، شماره 36.
السامرایی، وفیق، عدنان قارونی(1388)، ویرانی دروازۀ شرقی، چ سوم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.
اسدی، بیژن(1393)، خلیج فارس و مسائل آن، چ ششم، تهران، سمت.
اسدیان، امیر(1381)، سیاست امنیتی امریکا در خلیج فارس، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.
اشپربر، مانس، کریم قصیم(1363)، نقد و تحلیل جباریت، چ اول، تهران، دماوند.
اشپربر، مانس، علیاصغر صاحبی(1384)، بررسی روانشناسی خودکامگی، چ دوم، تهران، روشنگران و مطالعات زنان.
امیرعبداللهیان، حسین(1386)، دموکراسی متعارض امریکا در عراق جدید، تهران ، مدیا.
انصاری، جمشید(1364)، اهداف و عملکرد شورای همکاری خلیج فارس، بی جا.
النقیب، خالدحسین، محمدحسین زوارکعبه (1368)، حزب بعث و جنگ، چ اول، تهران، حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی.
انوری تهرانی، ابراهیم (1367)، تمهیدات رهبران عراق برای تجاوز به قلمرو ایران،
بازشناسی جنبههای تجاوز و دفاع، چ اول، تهران، دبیرخانه کنفرانس بینالمللی تجاوز و دفاع.
الهی، همایون(1388)، خلیج فارس و مسائل آن، چ یازدهم، تهران، قومس.
باوند، داود، هرمی داس، بهمن آقایی(1377)، مبانی تاریخی سیاسی و حقوقی حاکمیت ایران بر جزایر تنب و ابوموسی، تهران، گنج دانش.
بختیاری، مجید(1348)، آثار شهرهای باستانی، تهران، بینا.
برزگر، ابراهیم(1392)، روانشناسی سیاسی، چ سوم، تهران، سمت.
بلوم، جرالداس، هوشنگ حقنویس(1352)، نظریههای روانکاوی شخصیت، چ اول، تهران، امیرکبیر.
بویه، چمران(1390)، مقالۀ ژئوپلیتیک و استراتژی جنگطلبانۀ عراق، مطالعات دفاع مقدس( نگین ایران)، شماره 37.
بیل، جیمز، فروزنده برلیان(1371)، روابط بدفرجام ایران و امریکا، تهران، فاخته.
بیل، جیمز، مهوش غلامی(1371)، شیر و عقاب، تهران، شهرآب.
پارسادوست، منوچهر(1369)، نقش عراق در شروع جنگ همراه با: بررسی تاریخ عراق و اندیشههای حزب بعث، تهران، شرکت سهامی انتشار.
پارسادوست، منوچهر(1365)، زمینههای تاریخی اختلاف ایران و عراق، تهران، شرکت سهامی.
پارسادوست، منوچهر(1385)، ما و عراق از گذشته دور تا امروز (تجاوز عراق، پیامدها، پایان جنگ و رویدادهای پس از آن)، چ اول، تهران، شرکت سهامی انتشار.
پالمر، رابرتروزول، ابوالقاسم طاهری(1340)، تاریخ جهان نو، چ اول، تهران، امیرکبیر.
پروین، لارنسای، محمدجعفر جوادی و پروین کدیور(1372)، روانشناسی شخصیت، چ دوم، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا.
تحلیلی بر جنگ تحمیلی رژیم عراق علیه ایران (1361)، تهران، دفتر حقوقی وزارت امور خارجه.
تکیهای، مهدی(1275)، مصر، تهران، وزارت امورخارجه مؤسسه چاپ و انتشارات.
جانکالینز، ام، کوروش بایندر(1370)، استراتژی بزرگ (اصول و رویهها )، چ اول، تهران، وزارت امور خارجه دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
جزء محمد پور، جمشید،(1385)، مقالۀ حضور بریتانیا در خلیج فارس، تاریخ معاصر ایران، شماره 37.
جعفریولدانی، اصغر(1367)، اهداف عراق از تجاوز به ایران، بازشناسی جنبههای تجاوز و دفاع، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی وزارت امور خارجه.
جعفریولدانی، اصغر(1377)، کانونهای بحران در خلیج فارس، تهران، کیهان.
جمشیدی، محمدحسین(1395)، بررسی وضعیت داخلی عراق در آستانه جنگ، مجموعه مقالات تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق، ریشههای تهاجم: علل و زمینههای شروع جنگ، چ چهارم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.
جناب، محمد علی(1349)، خلیج فارس و آشنایی با امارات آن، تهران، شریعت و شرق.
جوادیپور، محمد، علی نیکفرد و سیدیعقوب حسینی(1372)، نقش ارتش جمهوری اسلامی ایران در هشت سال دفاع مقدس(نبردهای غرب دزفول)، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی، تاریخ مصاحبه 21/8/1359(12 نوامبر 1980).
جونز، والتر، داود حیدری(1373)، منطق روابط بینالملل، تهران، وزارت امور خارجه.
جوینر،کریستوفرسی، داود علماییکوپایی(1389)، درسهایی از راهبرد، حقوق و دیپلماسی در جنگ ایران و عراق ، چ دوم، تهران، مرز و بوم.
چمنکار، محمدجعفر(1385)، دکترین نیکسون و ژاندارمی خلیج فارس، نشریه زمانه، شماره52.
حاتمی، محمدرضا(1390)، مقالۀ تحولات و ساختار منطقه خاورمیانه، روابط خارجی، شماره 4.
حافظنیا، محمدرضا(1371)، خلیج فارس و نقش استراتژیک تنگه هرمز، چ اول، تهران، سمت.
حافظنیا، محمد رضا، حسین ربیعی(1392)، مطالعات منطقهای خلیج فارس، چ اول، تهران، سمت.
حسامقاضی، روژان(1393)، درآمدی بر روانشناسی سیاسی (سیری در روانشناسی سلطه )، چ اول، تهران، مسافر.
الحسنی، سلیم، صالح ماجدی و فرزاد مهدوی(1374)، مبانی تفکر رؤسای جمهوری امریکا، تهران، اطلاعات.
حسینی، حسین(1395)، بررسی علل وقوع جنگ ایران و عراق، مجموعه مقالات تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق، ریشههای تهاجم: علل و زمینههای شروع جنگ، چ چهارم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.
حسینی، مختار و دیگران(1381)، برآورد استراتژیک مصر، ج1، تهران، مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر.
حمدانی، رعدمجید، داود علماییکوپایی(1391)، جنگ صدام (جنگ ایران و عراق از دیدگاه فرمانده گارد ریاست جمهوری عراق)، چ دوم ،تهران، مرز و بوم.
خدایی، زهرا(1392)، جنبشهای اسلامی عراق، مجموعه مقالات دایرهالمعارف جنبشهای اسلامی، محمدرضا حاتمی و مرتضی بحرانی ، چ اول، تهران، پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی.
خدّوری، مجید، عبدالرحمن عالم(1369)، گرایشهای سیاسی در جهان عرب، چ دوم، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
درودیان، محمد(1383)، آغاز تا پایان (سالنامۀ تحلیلی) بررسی وقایع سیاسی - نظامی جنگ از زمینهسازی تهاجم عراق تا آتش بس، چ سیزدهم، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی(مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ).
درودیان، محمد(1391)، جنگ ایران و عراق (موضوعات و مسائل)، چ اول، تهران، سمت.
درویشی، فرهاد(1388)، جنگ ایران و عراق (پرسشها و پاسخها )، چ پنجم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.
درویشی، فرهاد(1395)، تمهیدات سیاسی و نظامی عراق برای آغاز جنگ، مجموعه مقالات تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق، ریشههای تهاجم: علل و زمینههای شروع جنگ، چ چهارم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.
درینیک، ژان پیر، فرنگیس اردلان(1368)خاورمیانه در قرن بیستم، تهران، جاویدان.
دفتر حقوقی وزارت امورخارجه جمهوری اسلامی ایران(1361)، تحلیلی بر جنگ تحمیلی رژیم عراق علیه جمهوری اسلامی، تهران، وزارت امورخارجه.
دفتر سیاسی سپاه(1360)، گذری بر دو سال جنگ، تهران، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی.
دمپسی ،آمی، ویدا طیبات(1380)، زندگی و زمامداری صدام حسین، چ اول، تهران ، یزد.
راتنر، یوزف، حسن زمانیشرفشاهی(1390)، روانشناسی فردی، چ اول، تهران، پیک بهار.
راس، آلن اُ، سیاوش جمالفر(1376)، روانشناسی شخصیت ،چ اول، تهران، روان.
ربیعی، حسین (1388)، نقش قدرت منطقهای در حل و فصل اختلافات سرزمینی مورد: منطقه خلیج فارس در دهه 1970 میلادی، رساله دکتری رشته جغرافیای سیاسی، تهران، دانشگاه تربیت مدرس.
رجایی، فرهنگ(1381)، اندیشه سیاسی معاصر در جهان عرب: از قرارداد پاساروویتز تا قرارداد غزه - اریحا، تهران، مرکز پژوهشهای علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه.
رشیدی، علیاکبر(1365)، جنبش عدم تعهد، تهران، سروش.
رمضان، میخائیل(1381)، محمدنبی ابراهیمی، شبیه صدام، تهران، انتشارات تبلیغات اسلامی حوزه هنری.
روبین، باری، محمود مشرقی(1363)، جنگ قدرتها در ایران، تهران، آشتیانی.
روان بد، امین، عبدالعلی قوام (1394)، مقالۀ تبیین جنگ عراق علیه ایران: تأملی بر نقش علّی مبارزه برای شناسایی، راهبرد، شماره 75، ص189-169.
روحانی، حسن(1384)، مقالۀ تدبیرهای ایران توان آینده نگری را از امریکاییها گرفت، راهبرد، مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری، شماره 35.
رودنسون، ماکسیم، ابراهیم دانایی(1361)، اسرائیل و عرب، تهران، خوارزمی.
زهرانی، مصطفی(1393)، جنگ ایران و عراق و نظریه جنگ عادلانه، چ اول، تهران، صفحه جدید.
سدیدالسلطنه، محمدعلی خان، احمد اقتداری(1371)، سرزمینهای شمالی پیرامون خلیج فارس و دریای عمان در صد سال پیش 1324تا 1332هجری قمری (مغاض اللئالی و منار اللیالی)، تهران، شرکت انتشارات جهان معاصر.
سروان شرایبر، ژانژاک، عبدالحسین نیکگهر(1362)، تکاپوی جهانی، چ دوم، تهران، نو.
سریعالقلم، محمود، مرضیه روشنعلی(1390)، تصورات عراق پیش از جنگ: نتایج تصمیمگیری، مجموعه مقالات بررسی جنگ ایران و عراق (دیدگاه اساتید دانشگاههای ایران) ،چ دوم ،تهران، مرز و بوم.
سعید، لیورا(1388)، مقاله آدلر، زندگی، تحول فکری و اندیشه های او، بهداشت روان، شماره30.
سلامی، حسین(1376)، علل به وجود آورنده جنگ عراق علیه ایران، مجموعه مقالات انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی و نظام بینالملل، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی.
سهرابی، اسماعیل(1369)، علائق استراتژیک و هدفهای امریکا در خلیج فارس(مجموعه مقالات خلیج فارس)، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بین المللی.
سیاسی، علی اکبر(1377)، نظریههای شخصیت یا مکاتب روانشناسی، چ هفتم، تهران، دانشگاه تهران.
سیمپسون، جان، عسگر قهرمانپور بناب(1394)، فرجام دیکتاتور، چ چهارم، تهران، خرسندی.
شافه، هربر(بیتا)، مقالۀ روانشناسی آلفرد آدلر، علیمحمد برادران رفیعی، دانشکده ادبیات و علوم انسانی مشهد، شماره1.
شاملو، سعید(1382)، مکتبها و نظریهها در روانشناسی شخصیت، چ هفتم، تهران، رشد.
شربل، غسان، علی موسویخلخالی(1395)، صدام از اینجا عبور کرد، بیجا، مؤسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان.
شفیعآبادی، عبدالله و غلامرضا ناصری (1386)، نظریههای مشاوره و روان درمانی، چ سیزدهم، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.
شورای عالی دفاع(1366)، ستیز با صلح، تهران، ستاد تبلیغات جنگ.
شورای نویسندگان(بیتا)، تاریخ سیاسی عراق، تهران، موسسه انتشاراتی نهضت جهانی اسلام.
شولتز، دوان، یوسف کریمی و دیگران(1383)، نظریههای شخصیت، چ اول، تهران، ارسباران.
شولتز، دوانپی و سیدنی اَلن شولتز، علیاکبر سیف و همکاران(1375)، تاریخ روانشناسی نوین، چ سوم، تهران، رشد.
شهیدزاده، حسین(1378)، ره آورد روزگار(گزیده خاطرهها همراه با نقدهای مقطعی از وضع سیاسی - دیپلماسی ایران در سالهای پیش از انقلاب)، تهران، البرز.
صفاتاج، مجید(1388)، تحولات خاورمیانه پس ازانقلاب اسلامی، چ سوم، تهران، سفیر اردهال.
طارمی، کامران(1382)، مقالۀ تحلیلی بر نقش گروههای معارض کرد در روابط ایران و عراق در عصر پهلوی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی، شماره61.
طبرسا، نقی(1390)، جزایر سهگانه ایرانی در خلیج فارس(پژوهشی تاریخی - حقوقی )،چ اول، تهران، مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر.
عبدالله، احمد شهابالدین (1366)، ستیز با صلح، ترجمه کتاب العدوان علی السلام ، چ دوم، تهران.
عبدالمجید، وحید، مهرداد کیایی(1379)، کمپ دیوید پس از دو دهه (مطالعۀ نقادانۀ مشاهدات ابراهیم کامل، پطروس غالی، موشه دایان، وایزمن و کارتر)، تهران، اطلاعات.
عبدالملک، اَنور، سید احمد موثقی(1394)، اندیشه سیاسی در دوره معاصر، چ سوم، قم ،دانشگاه مفید.
عفلق، میشل(1958)، معرکه المسیر الواحد، بیروت، بینا.
علایی، حسین(1395)، تاریخ تحلیلی جنگ ایران و عراق، چ اول، تهران، مرز و بوم.
علایی،حسین(1391)، مقالۀ بررسی نقش عوامل مؤثر بر آغاز جنگ تحمیلی، مطالعات دفاع مقدس (نگین ایران )، شماره 41.
علیزاده، حمید(1383)، گستره نظریه شخصیت و روان درمانی، چ اول، تهران، دانژه.
عمرالعلی، صلاح(1383)، در مصاحبه با شبکه الجزیره به نقل از فصلنامه فرهنگ پایداری، سال اول، شماره دوم.
غرایاقزندی، داود، محمود یزدانفام، فرزاد پورسعید، غلامرضا خسروی(1390)، سیاست خارجی امریکا در قبال جمهوری اسلامی ایران، چ دوم، تهران، پژوهشکده مطالعات راهبردی.
غفاریان، سیروس(1384)، از حمورابی تا امپراتوری وحشت (نگاهی به تاریخ سیاسی عراق تا سقوط صدام )، چ اول، تهران، مدرسه.
غفاریهشتجین، زاهد، هابیل حیدرخانی(1394)، شیعیان عراق پس از سقوط صدام، چ اول، تهران، موسسه فرهنگی هنری و مرکز اسناد انقلاب اسلامی.
فرّخ، کاوه، منوچهر بیگدلی خمسه (بیتا)، مقالۀ میراث پانعربیسم، سیاسی- اقتصادی، شماره210-209.
فوزی، یحیی(1392)، تحولات سیاسی اجتماعی بعد از انقلاب اسلامی در ایران (1380-1357)، چ سوم، تهران، عروج.
فونتن، آندره، عبدالرضا هوشنگمهدوی(1362)، یک بستر و دو رؤیا: تاریخ تنشزدایی 1981-1962، چ اول، تهران، نو.
فیضالهی، روح الله(1387)، مقالۀ ناصریسم از شکلگیری تا افول، فصلنامه رهآورد، شماره 20.
قائم مقامی، جهانگیر(1330)، فرهنگ جغرافیایی ایران، تهران، دایرهالمعارف ستاد ارتش.
قربانی، قدرتالله(1382)، مقالۀ تأملی فلسفی در علل آغاز جنگ ایران و عراق، مطالعات
دفاع مقدس(نگین ایران)، شماره5.
کاردانکوس، هلن، عبدالرضا هوشنگمهدوی(1367)، نه صلح نه جنگ: امپراتوری جدید شوروی یا حسن استفاده از تنشزدایی، تهران، نو.
کامروا، مهران، محمدباقر قالیباف و موسی پورموسی(1388)، خاورمیانه معاصر ( تاریخ سیاسی پس از جنگ جهانی اول)، چ اول، تهران، قومس.
کاویانیراد، مراد(1388)، مقالۀ جایگاه مفهوم فضای حیاتی در استراتژی ژئوپلیتیک عراق عصر صدام، مطالعات دفاع مقدس (نگین ایران )، شماره 32.
کدیور، جمیله (1373)، مصر از زاویهای دیگر، تهران، اطلاعات.
کدیور،جمیله (1374)، رویارویی انقلاب اسلامی ایران و امریکا، تهران، اطلاعات.
کرباسچی، غلامرضا(1371)، هفت هزار روز، تاریخ ایران و انقلاب اسلامی، تهران، بنیاد انقلاب اسلامی ایران.
کردزمن، آنتونی، آبراهام واگنر، حسین یکتا(1390)، درسهای جنگ مدرن ( جنگ ایران و عراق)، چ سوم، تهران، مرز و بوم.
کریمی، یوسف(1374)، روانشناسی شخصیت، چ سوم، تهران، مؤسسه نشر و ویرایش.
کریمی، یوسف(1384)، روانشناسی شخصیت، چ پانزدهم، تهران، پیام نور.
کریمیان، کامیل(1382)، مقالۀ بحران ملتسازی در عراق و آغاز جنگ هشت ساله، مطالعات دفاع مقدس(نگین ایران)، شماره 4.
کلگی، چارلز دبیلیو و اوجین آر ویتکف، اصغر دستمالچی(1382)، سیاست خارجی امریکا: الگو و روند، تهران، وزارت امور خارجه.
کوهستانینژاد، مسعود(1391)، مقالۀ بررسی تحولات داخلی عراق در آستانه جنگ علیه جمهوری اسلامی ایران، دفاع مقدس، شماره 3.
کینگ، رالف، افرایم کارش، سعادت حسینی دمابی(1387)، جنگ ایران - عراق: پیامدهای سیاسی، تحلیل نظامی، چ اول، تهران، مرکز اسناد دفاع مقدس.
گازیورسکی، مارک، فریدون فاطمی(1376)، سیاست خارجی امریکا و شاه، تهران، مرکز.
گرنویل، جان اشلیسومز(1378)، تاریخ جهان در قرن بیستم، تهران، فرزانروز.
گروه ترجمه فصلنامه(1384)، مقالۀ عراق تحت حاکمیت صدام: کشاکش قدرت و ناتوانی، مطالعات جنگ ایران و عراق (نگین ایران )، شماره 12.
گریزیک، ژرژ، اوالیه دلاژ، اسدالله مبشری و محسن مزیدی (1366)، توفان خلیج، تهران، اطلاعات.
گزیده اسناد خلیج فارس(1368)، چ اول، ج 1، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
گلوردی، عیسی(1381)، جغرافیای جزایر ایرانی خلیج فارس، ابوموسی، تنببزرگ و تنبکوچک، چ اول، تهران، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح.
گنجی، محمدحسن(1353)، 32مقاله جغرافیایی، تهران، مؤسسه جغرافیایی و کارتوگرافی سحاب.
لابروس، هانری، محمود خواجه نوری(1352)، خلیج فارس و کانال سوئز، تهران، مرکز مطالعات عالی بینالمللی دانشگاه تهران.
لباف، زهیر(1355)، عراق و روابط آن با ایران از هزاره چهارم پیش از میلاد تا 1975 میلادی، تهران، مرکز انتشارات علمی.
لطفیان، سعیده، مرضیه روشن علی(1390)، قدرتهای منطقهای و جنگ: عدم بیطرفی، مجموعه مقالات بررسی جنگ ایران و عراق (دیدگاه اساتید دانشگاههای ایران) ،چ دوم ،تهران، مرز و بوم.
لوی، جکاس، مایک فروئلیچ، یعقوب نعمتی وروجنی(1390)، مقالۀ علل وقوع جنگ ایران و عراق، مطالعات دفاع مقدس (نگین ایران )، شماره 37.
مجتهدزاده، پیروز، امیرمسعود اجتهادی(1386)، امنیت و مسایل سرزمینی در خلیج فارس(جغرافیای سیاسی دریایی)، چ دوم، تهران، وزارت امور خارجه.
مجتهدزاده، پیروز، محمدرضا فرجی(1394)، جغرافیای سیاسی دریایی جزایر تنب و ابوموسی در خلیج فارس، چ اول، تهران، کانی مهر.
محمدی، محمد(1373)، علل و عوامل بروز جنگ تحمیلی، یک بررسی همه جانبه، تهران، دانشکده فرماندهی و ستاد.
محمدی، منوچهر(1379)، مقالۀ علل و عوامل بروز جنگ تحمیلی، دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، شماره50.
محمدی، منوچهر(1370)، تحلیلی بر انقلاب اسلامی، چ سوم، تهران، امیر کبیر.
مرکز مطالعات استراتژی امریکا، ترجمه روابط عمومی فرماندهی کل سپاه پاسداران(1364)، امریکا و بحران خلیج فارس، تهران، انتشارات واحد تبلیغات ستاد مرکزی سپاه پاسداران.
مسعودی، حیدرعلی(1388)، مقالۀ جنگ تحمیلی از منظر نظریه سازهانگاری: نقش ادراکات هویتی در نظام تصمیمگیری عراق، مطالعات دفاع مقدس (نگین ایران )، شماره 29.
منصور، محمود(1369)، احساس کهتری، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران.
موسوی، مسعود(1391)، مقالۀ بررسی نقش ساختار سیاسی عراق در وقوع جنگ تحمیلی، پژوهشنامه دفاع مقدس، شماره3.
موسوی، مسعود(1382)، مقالۀ نقش توسعهطلبی ارضی رژیم بعث در وقوع جنگ ایران و عراق، مطالعات دفاع مقدس (نگین ایران)، شماره 5.
میرحیدر(مهاجرانی)،درّه(1367)، مجموعه مقالات سمینار بررسی خلیج فارس، تهران، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی.
میرزا، ک، پ، فاطمه قدیمیپور(1355)، سیاستهای بینالمللی در اقیانوس هند، تهران، مرکز مطالعات عالی بینالمللی دانشگاه تهران.
ناصحی، عباسعلی، فیروزه رئیسی(1386)، مقالۀ مروری بر نظریات آدلر، تازههای علوم شناختی، شماره 1.
نخله، امیل (1359)، روابط امریکا و اعراب در خلیج فارس، تهران، سروش.
نکاست، اسحاق، ارسلان قربانی شیخنشین(1387)، شیعیان در جهان عرب مدرن (عراق، لبنان و حوزه خلیج فارس)، چ اول، تهران، دانشگاه امام صادق (ع)و پژوهشکده مطالعات فرهنگی و اجتماعی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری.
نیکسون، ریچارد، علیرضا طاهری(1364)، جنگ واقعی، صلح واقعی، تهران، کتابسرا.
وایسلیف، الکس، سیروس ایزدی(1358)، مشعلهای خلیج فارس، تهران، کتابهای جیبی.
وزارت امور خارجه ایران(1350)، سرزمین های جنوبی خلیج فارس، تهران، اداره نهم سیاسی.
وودهاوس،کریستوفرمانتاگیو، نظامالدین دربندی(1364)، اسرار کودتای 28 مرداد، تهران، راهنما.
هالیدی، فرد، هرمز همایونپور(1364)، تکوین دومین جنگ سرد، تهران، آگاه.
هرمن، ریچارد، الهه کولایی(1374)، مقالۀ نقش ایران در ادراکات و سیاستهای اتحاد جماهیر شوروی، فصلنامه اطلاعات سیاسی و اقتصادی، سال 9، شماره 3- 4.
مهدوی، عبدالرضا هوشنگ(1368)، تاریخ روابط خارجی ایران از پایان جنگ جهانی دوم تا سقوط رژیم پهلوی، تهران، مؤلف.
مهدوی، عبدالرضا هوشنگ(1380)، سیاست خارجی ایران در دوره پهلوی، تهران، پیکان.
هیرو، دیلیپ، علیرضا فرشچی، رضا فریدزاده، سعید کافی(1391)، طولانیترین جنگ (رویارویی نظامی ایران و عراق)، چ دوم، تهران، مرز و بوم.
یحیی، لطیف، کارل وندل، عباس رضوانجو و افشین رضاپور (1383)، من پسر صدام بودم، چ اول، همدان، چنار.
یکتا، حسین(1395)، وضعیت نظام بینالملل در آستانه جنگ ایران و عراق، مجموعه مقالات تجزیه و تحلیل جنگ ایران و عراق، ریشههای تهاجم: علل و زمینههای شروع جنگ، چ چهارم، تهران، مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس.
اولسون، ویلیام جی، (1364)، خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران، جنگ خلیج فارس: صلح در دوران ما 1985، 2/10/1364.
پست، جرولد، طیبه کلانترزاده(1381)، روزنامه روانشناسی سیاسی آفتاب یزد.
جان پولاک (3/ 7/1359 )، دیلی تلگراف، جعفری بختیاری(1387)، به نقل از پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس
الجباعی، کریم(2015)، میشل عفلق، الموسوعه العربیه، به نقل از www.arab-ency.com «دسترسی 21/2/1395»
خبرگزاری پارس 17/10/1359.
روزنامه اطلاعات 4/5/1361.
روزنامه بامداد 23/3/1358.
روزنامه جمهوری اسلامی 4/8/1361.
روزنامه کیهان 14/3/1363.
روزنامه کیهان 20/8/1364.
روزنامه کیهان 21/9/1355.
روزنامه کیهان 30/5/ 1363.
روزنامه کیهان 5/4/1363.
روزنامه کیهان 8/1/ 1364.
روزنامه کیهان 9/2/1361.
زمزمی، تراب(1364)، جنگ ایران و عراق، روزنامه کیهان20/8/1364.
سعدون حمادی وزیر خارجه عراق( 7/ 7/ 1359) ، شرق الاوسط، مهتاب فضلی.
ا لعانی، خالد عبدالمنعم(1977)، موسوعه العراق الحدیث، الدار العربیه للموسوعات، چ اول، بغداد.
کوون رولند(6/7/1359)، واشنگتن پست، محمدباقر خوشنویسان، به نقل از پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس.
مجید تفرشی (1/4/1390)، گزارشی از مراسم آزادسازی اسناد در سال 2010 در انگلیس، سایت پیشکسوتان به نقل از روزنامه شرق.
سیاسی، علیاکبر(1390)، نظریههای شخصیت یا مکاتب روانشناسی، تهران، دانشگاه تهران، به نقل از سایت راسخونwww.rasekhon.ir
.
سیفی، بینام (1388)، صدامولوژی پدیدهای به نام صدام، مؤسسه فرهنگی و اطلاع رسانی تبیان به نقل از بخش هنر مردان خدا .www.tebyan.ir
شاه غنیزاده، احمد(1392)، جزئیات فاش نشده دربارۀ اعدام صدام از زبان مشاور پیشین امنیت ملی عراق، به نقل ازخبرگزاری خامه پرس .www.khaama.com
محسنیفرد، فرزانه (1376)، بختالنصر قرن بیستم: در تیپولوژی و روانشناسی شخصیت صدام، دو هفته نامه پگاه حوزه، قم، دفتر حوزه هنری به نقل از کتابخانه مدرسه فقاهت.
موسسه دایره المعارف الفقه الاسلامی(بیتا)، دانشنامه جهان اسلام (سرشناسه صلاحالدین بیطار )، به نقل از کتابخانه مدرسه فقاهت www.lib.eshia.ir/23019/1/2485.
4.English References (Books, Articles, Conference, Lacture, Thesis, Report):
Abdulghani, J.,M.,(1984), Iraq and Iran:The Years of Crisis, Review of Middle East Studies, The Johns Hopkins University Press, No 20.
Adler , A.,(1956), The Individual Psychology of Alfred Adler , New York, Basic Book Inc .
Al-khalil,S.,(1991),The Monument: art ,Vulgarity, and Responsibility in Iraq ,London,Andre Deutsch.
American University ( Washington D.C.).,(1979), Foreign Area studies , Iraq , A Country Study , Washington D.C, American University.
Anvari Tehrani, I.,(1993), Iraqi Attitudes and Interpretation of the1975 Agreement ,In Rajaee ,F,The Iran-Iraq War: The Politics of Aggression , Miami, University Press of Florida.
Beattie .,K.,(1994), Egypt During the Nasser Years : Ideology , Politics , and CivilSociety , Boulder ,CO, Westview .
Bengio , O .,(1998), Saddam ‘s Word : Political Discourse in Iraq, Oxford University Press.
Chubin, Sh.,(1992), Iraq :Domestic Politics and Foreign Policy ,Middle East Monitor 1.
Cottrell, A.J.,(1982), Iran, the Arabs and Persian Gulf ,USA.
Cottrell, A.J.,M.L, Moodie.,(1984), The United States and the Persian Gulf Past Mistakes- Present Need ,New York, National Strategy Information Center.
Dekmejian, R., H.,(1971), Egypt Under Nasir: A Study in Political Dynamics, Albany ,NY:SUNY Press.
Devlin, J , F.,(1976), The Ba’th Party, A History from its Origins to 1966, Stanford Calif ,Hoover Institution Press.
Firzli , N.,(1981), The Iraq –Iran Conflict, Editions du Monde Arab Institute of Studies and Research.
Gordon , H, T.,(1969), The Ba’th, Ideology and Practice, Middle East
Journal ,Vol. 23,No. 4.
Hasou.,T.,Y.,(1985), The Struggle for the Arab World: Egypt’s Nasser and the Arab League,London , KPI..
Hossein ,S.,(1981), Addresses National Assembly on the war with Iran, Dar AlMa’mun.
Iran's Foreign Ministry.,(1969), Some Facts Concerning The Dispute Between Iran and Iraq Over The Shatt Al Arab. Tehran May.
Karsh, E., and Rautsi , I.,(1991), Saddam Hussein: A Political Biography , New York , Free Press.
Khouri.,F.,(1985), The Arab-Israeli Dilemma,3rd ed, Syracuse ,NY,Syracuse University Press.
Lawrence T, E .,(1935), (1888-1935), Seven Pillars of Wisdom, A Triumph, London, Jonathan cape.
Matar , F.,(1981), Saddam Hossein ,The Man, the Causes and the Future. London, Third
World Centre.
Monroe , E.,(1963), Britain’s Moment in the Middle East 1914-1956 , London, The Johns Hopkins University.
Nutter ,J.,J.,(2002), CIA’s Black Ops: Covert Action, Foreign Policy , and Democracy , New York ,Prometheus Books.
O’Balance.,E.,(1972), The Third Arab- Israeli War ,Hamden,CT,Anchor Books.
Olson, W, M, (ed) ,(1987), U, S ,Strategic Interests in the Gulf Region , Boulder :Westview Press.
Owen, R.,(1992), State, Power and politics the Making of the modern Middle East , London, Routledge.
Rahmy., A.,A.,R.,(1983), The Egyptian Policy in the Arab World :Invention in Yemen1962-1967 Case Study.Washington, DC,University Press of America.
Sandwick,. John.,A.(1987),The Gulf Cooperation Council:Westreview Press Washington, DC.
Sharabi., H.,(1970), Prelude to War: The Crisis of May –June 1967, Ibrahim
Abu- Lughod , ed , The Arab – Israeli Confrontation of June 1967: An Arab Perspective , Evanston , IL, Northwestern University Press.
Shibli , A,L .,(1977), Unity , Freedom , Socialism , Arab Ba’th Socialist Party , Madrid, Tipoart-artes graficas.
Spanier , J. , & Hook , S.,(1995), American Foreign Policy Since World War II, Washington ,D.C, Library of Congress.
Tripp, C.,(1989), The Consequences of the Iran- Iraq War for Iraqi Politics , In: Karsh E. (eds) The Iran- Iraq war , London, Palgrave ,Macmillan.
Vatikiotis, P.J,.(1978), Nasser and His Generation, New York ,St. Martin’s Press.
Young , T. c, (ed)., (1968), The Middle East Focus : The Persian Gulf ,Near East Conference , Prinction University, Vol.20th.
Zacherl, D.,H.,(1986), Strategic and Operational Implications of Iranian Military Operations in the Iran-Iraq War ,Theasis for Master of Military Art Scince , for Leavenworth : U.S ,Army Command and Gnral Staff College.