ghaemiyeh.com
سرشناسه:فاضللنکرانی، محمدجواد، ۱۳۴۱ -
عنوان و نام پدیدآور:قضایای حقیقه و خارجیه در آیینه منطق و اصول فقه [کتاب]: برداشتی از دروس خارج اصول استاد معظم حضرت آیتالله حاجشیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامتبرکاته/ تقریر ، تحقیق و تعلیق از سیدمرتضی میرزادهاهری.
مشخصات نشر:قم: مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)، ۱۳۹۵.
مشخصات ظاهری:۳۰۲ ص.
فروست:لیتفقهو فیالدین؛ ۳۰۳.
شابک:۱۸۰۰۰۰ریال: 978-600-388-055-9
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:پشت جلد به انگلیسی: Sayyed Morteza Mirzadeh Ahari. Factual and external propositions in logic and warcraft looking the comperhension of lectures in warcaft course supreme mester Ayatollah Mohammad Javad Fazel Lankarani.
یادداشت:کتابنامه: ص. [۲۸۹] - ۳۰۲؛ همچنین به صورت زیرنویس.
عنوان دیگر:برداشتی از دروس خارج اصول استاد معظم حضرت آیتالله حاجشیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامتبرکاته.
موضوع:گزاره (منطق)
موضوع:Proposition (Logic)
موضوع:اصول فقه شیعه -- قرن ۱۴
موضوع:Islamic law, shiites -- Interpretation and construction -- 20th century
شناسه افزوده:میرزادهاهری، سیدمرتضی، ۱۳۶۱ -، گردآورنده
شناسه افزوده:مرکز فقهی ائمه اطهار (ع)
رده بندی کنگره:BP۱۶۵/۴/ف۲ق۶ ۱۳۹۵
رده بندی دیویی:۲۹۷/۳۱۲
شماره کتابشناسی ملی:۴۶۲۴۱۱۵
قضایای حقیقه و خارجیه در آیینه منطق و اصول فقه
برداشتی از دروس خارج اصول استاد معظم حضرت آیت الله حاجشیخ محمدجواد فاضللنکرانی دامتبرکاته
تقریر ، تحقیق و تعلیق از سید مرتضی میرزادهاهری
تقدیم به آن که دید؛
جوجه ای نو بال و پر؛
شوق پرواز دارد
به آبی بلند فقاهت...
بال و پرش بگرفت
و پروازش آموخت...
به یگانه ی دوران
آموزگار پرواز به سوی بی کرانی
استاد و مرادم
آیت الله محمّد جواد فاضل لنکرانی
فهرست مطالب
سخن آغازین 13
پیشگفتار 17
بخش نخست: کلیات 23
طرح بحث 25
گفتار نخست: تعاریف و مفاهیم 27
1-1. منطق در لغت 27
1-2. منطق در اصطلاح 28
2-1. اصول فقه در لغت 31
2-2. اصول فقه در اصطلاح 33
رابطۀ منطق و اصول فقه 42
قضایا و تقسیمات آن 43
4-1. قضیه در لغت 44
4-2. قضیه در اصطلاح منطق 44
4-3. قضیه در اصطلاح اصول فقه 46
4-4. تقسیمات قضایا در منطق 48
4-5. جایگاه تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه 54
گفتار دوّم: تاریخچه قضایای حقیقیه و خارجیه 56
1-1. کلام ارسطو در تقسیم قضایا به اعتبار جهات 57
1-2. کلام فارابی 59
1-3. کلام ابن سینا 61
1-4. اختلاف دیدگاه ابن سینا با فارابی در عقد الوضع 69
2-1. کلام فخر در «شرح عیون الحکمه» 72
2-2. کلام فخر در «منطق الملخّص» 73
3-1. کلمات موافقین 75
3-2. کلمات مخالفین 78
ورود و تثبیت قضایای حقیقیه و خارجیه در اصول فقه 82
پیشینۀ تحقیق 86
5-1. رویکرد منطقی 86
5-2. رویکرد اصولی 88
بخش دوّم: قضایای حقیقیه و خارجیه در منطق صوری 91
طرح بحث 93
گفتار نخست: قضایای حقیقیه و خارجیه در نزد حکمای پیش از سبزواری 95
تعریف ابن سینا در منطق شفا 95
تعریف کاتبی در شمسیه 98
تعریف قطب الدّین رازی در شرح شمسیه 100
تعریف صدرالمتألّهین در لمعات المشرقیه 103
گفتار دوّم: قضایای حقیقیه و خارجیه در نزد حاجی سبزواری 107
1-1. قضیۀ خارجیه 109
1-2. قضیۀ ذهنیه 109
1-3. قضیۀ حقیقیه 110
2-1. تناقض با دلائل وجود ذهنی 126
2-2. انقراض قضایای ضروری ذاتی 130
2-3. انقلاب تمام قضایای حقیقیه به ذهنیه 131
2-4. ایجاد دفعی افراد نامتناهی در ذهن 132
بخش سوّم: قضایای حقیقیه و خارجیه در اصول فقه 139
طرح بحث 141
گفتار نخست: تعریف قضایای حقیقیه و خارجیه 143
1-1. قضایای خارجیه 144
1-2. قضایای حقیقیه 147
2-1. قضایای حقیقیه 154
2-2. قضایای خارجیه 158
3-1. واکاوی کلام امام خمینی 159
3-2. نظر مختار حضرت استاد 161
گفتار دوّم: تفاوتهای قضیۀ خارجیه با حقیقیه 164
تفاوت در ملاک جامع بین افراد 164
تفاوت در قابلیت وقوع در کبرای قیاس 166
2-1. پاسخ محقّق نائینی به شبهۀ قیاس اقترانی شکل اول 169
2-2. دیدگاه نائینی پیرامون موارد خلط قضیۀ حقیقیه با خارجیه 172
3-1. دو نکته مهم پیرامون قضایای خارجیه 174
3-2. دو نکته مهم پیرامون قضایای حقیقیه 177
تفاوت در وحدت یا تغایر انشاء با فعلیت حکم 180
تفاوت از حیث نزاع در جعل سببیت 184
تفاوت در وحدت یا تغایر موضوع و علّت حکم 187
تفاوت در اختصاص یا عدم اختصاص به مشافهین 190
7-1. مناقشۀ امام خمینی 195
7-2. بررسی کلام امام خمینی 205
7-3. نظر حضرت استاد 207
تفاوت در لحاظ موضوع حکم و نوع تخصیص 207
تفاوت از جهت انحلال حکم بر افراد موضوع 213
9-1. مناقشۀ امام خمینی 214
10-1. مناقشۀ امام خمینی 220
10-2. نظر حضرت استاد 228
تفاوت در نحوۀ اقتران عقد الوضع و عقدالحمل 229
تفاوت در حکومت و ورود بر ادله اوّلیه 231
تفاوت از حیث تمسّک به عام در شبهۀ مصداقیه 235
13-1. ترسیم بحث 236
13-2. کلام محقّق خوئی 239
13-3. کلام محقّق روحانی 241
13-4. بررسی کلمات محقّقَین خوئی و روحانی 243
بخش چهارم: جستارهای تطبیقی 249
طرح بحث 251
گفتار نخست: تطبیق احکام شرعی بر قضایای حقیقیه و خارجیه 254
1-1. بررسی دیدگاه محقّق نائینی 256
2-1. بررسی دیدگاه محقّق عراقی 265
دیدگاه امام خمینی 268
دیدگاه شهید مطهری 268
جمعبندی و بیان دیدگاه برگزیدۀ حضرت استاد 269
گفتار دوّم: ثمرات طبقهبندی احکام به گونۀ حقیقیه و خارجیه 271
1-1. توسعه یا عدم توسعه اماکن خاص 271
1-2. صدق یا عدم صدق عنوان ربای معاملی در مکیل و موزون نوپیدا 274
1-3. تمسّک به استصحاب برای تقلید ابتدائی از میت 278
1-4. تمییز نوع روایات از حیث قابلیت وقوع در طریق استنباط 281
ثمرات تفسیری 283
ثمرات سیاسی 286
کتاب نامه 289
الف) کتب 289
ب) مقالات 301
پ) منابع رایانهای (رایاتاری و نرم افزاری) 302
بسم الله الرحمن الرحیم
والحمد لله ربّ العالمین والصلاة والسّلام علی سیدنا ونبینا أبی القاسم محمّد وعلی آله الطیبین الطاهرین المعصومین ولعنة الله علی أعدائهم أجمعین.
امّا بعد بر کسی پوشیده نیست که دانش شریف اصول فقه، از مهمّ ترین و موردنیازترین علوم اسلامی است که هرچند در بدو تأسیس، به عنوان یک علم آلی و ابزاری در خدمت فقه و استنباط احکام شرعی به منصۀ ظهور رسید، امّا رفته رفته از بستر اصلی خود بسی فراتر رفته و امروزه حتّی در حوزه های معرفتشناسی، کلامی، تفسیری و سایر بسترهای علوم اسلامی نقش غیر قابل انکاری ایفا می نماید. اصول فقه امروزین، به همان اندازه که مواد اولیه و عناصر استنباط احکام را در اختیار فقیه قرار می دهد، برای بسیاری از دشواری های اندیشۀ بشری نیز پاسخهایی شایسته به ارمغان آورده و دستاوردهایی بی مانند به دست داده است. بنابراین - بر خلاف تصورّاتی که مع الاسف در برخی محافل و از سوی گروه اندکی ترویج می شود - حقیقت این است که اهمیت اصول فقه بسیار بیش از جنبۀ «ابزار فقه بودن» آن است؛ بلکه ابزار برای بسیاری از علوم میباشد.
طالب علمی که در پی رسیدن به درجۀ اجتهاد - به معنای واقعی کلمه -
است، بی تردید بایستی دوره ای طولانی مدّت از عمر علمی خویش را به فراگیری زیر و بم اصول فقه اختصاص دهد. البتّه روی سخن ما در اینجا با طالبین اجتهاد حقیقی و سائرین فقه آل محمّد علیه السلام است، ورنه برای کسی که در پی کسب تخصّص در حیطۀ دیگر علوم اسلامی - همچون کلام، فلسفه، تفسیر و... - است، چه بسا دوره ای کوتاه مدّت در حدّ چهار یا پنج سال نیز کافی باشد؛ گرچه تعمّق در اصول فقه، این گروه را نیز در همین دانش ها خبره تر خواهد ساخت.
امسال - که سال تحصیلی 96-95 است - دورۀ مباحث خارج اصول ما در حالی وارد نوزدهمین سال خود شده که به بحث «خاتمۀ استصحاب» رسیده و هنوز مباحث مهمّی از آن باقی مانده است. یقینی که در طول این سال ها برای اینجانب حاصل شده، این است که انسان به هر اندازه در عمق آموزه های این دانش فرو می رود، به مسائل و معمّاهای نوپیدایی می رسد که چه بسا پیشینه ای در آثار دیگران ندارند. اگر کسی به معنای واقعی در پی حقیقت است، با اندکی سیر در تاریخ و ادوار و تطورّات اصول فقه در می یابد بزرگانی که توفیق نگارش آثار فقهی و اصولی به آنان عطا شده، در هر کتاب نکتۀ نوینی را به یادگار گذاشته اند و دنبال کردن همین نکات و نظریات است که انسان را به حقائق این علوم رهنمون می سازد. اصولاً تمامی دانش ها از یک مجموعه انگاره های کلّی آغازین شروع شده و در طول زمان، بر اثر بحث ها، جدل ها، مناقشات و در پی پاسخ آن ها رفتن رشد کرده و به تکامل رسیده است و دانش اصول فقه نیز از این قاعدۀ کلّی مستثنی نیست. از این رو هرگز نباید از نوآوری هراسید و نسبت به ارائۀ مبانی جدید - هر چند منجر به گسترش آن شود - تشکیک را روا دانست.
امروزه برخی با استناد به کلمات بزرگانی همچون مرحوم آیت الله العظمی بروجردی قدس سره و شهید والامقام آیت الله مطهری قدس سره و والد محقّق اینجانب مرحوم آیت الله العظمی فاضل لنکرانی قدس سره ادعای «متورّم شدن» اصول فقه و لزوم کاستن از حجم مباحث آن را مطرح می کنند. این ادعا در جای خود نیازمند بحث و بررسی
جدا بوده و در این مجال مختصر نمی گنجد، با این همه اجمالاً بایستی دید مراد این بزرگان از «تورّم» اصول فقه چه بوده است؟
اینجانب معتقدم هر یک سطر اصولی که بزرگانی همچون آخوند خراسانی قدس سره و محقّق بروجردی قدس سره ارائه می نمودند، حاصل زمانی نه چندان کم از تلاش ها و مجاهدت های ایشان در تحصیل دانش یاد شده و عصارۀ ده ها صفحه ای بوده است که اینان در ذهن شریف خویش آمیخته بودند. بنابراین هر سطر از کلمات ایشان، نیاز به همان ده ها صفحه توضیحی دارد که در لابه لای کلمات آن ها نهفته است و بی شک مراد این اعاظم از تورّم اصول، عدم نیاز به طرح و بحثی این چنین نیست. به دیگر سخن؛ مقصود از تورّم در علم اصول، این نیست که بایستی از حجم مباحث و مسائل و مقدّمات آن کاسته شود؛ چرا که خود این بزرگان در مباحث اصول، اکثر مقدّمات کفایه و تمامی مباحث موجود در آن را مطرح و مورد تجزیه و تحلیل قرار دادهاند؛ بلکه مراد این است که اصول، نباید به مثابۀ دانش فقه پنداشته شده و تمام آراء و انظار متقدّمین و متأخّرین مورد طرح و بررسی قرار گیرد، و تنها بایستی آخرین تحقیقات صورتگرفته به میدان بحث آورده شود.
کسی که اندک تعمّقی در استنباط و اجتهاد داشته باشد، درمییابد که جای مباحثی از قبیل حجیت عرف، تأثیر ملاکات در احکام و تفاوت آن در احکام عقلی و شرعی، بحث از علّت و حکمت و ناهمسانیهای آن دو، یا اساساً بحث از حکم و متعلّقات آن، و حتّی مباحث جدیدی از قبیل هرمنوتیک و علم تفسیر متن، و نیز مباحث مربوط به فلسفۀ علم اصول، در میان مباحث موجود در علم اصول خالی است و بایستی بدان اضافه گردد. از این رو بهتر این است که به جای ادعای «تورّم» اصول فقه، سخن از «تنومندی» این دانش شریف گفت و در تحکیم آن کوشید.
نمونۀ بارز این ادعا، نقش غیر قابل انکاری است که شناخت درست و تطبیق به جای گزاره های حقیقیه و خارجیه در استنباط احکام شرعی، اعتقادی، تفسیری، و حتّی سیاسی به خود اختصاص داده است. سنگ بنای بسیاری از شبهات تفسیری و
کلامی مطرح شده در زمان حاضر، از خلط میان دو قسم گزارۀ یاد شده پا گرفته و به همین خاطر از طریق باز شناسی و تشخیص آنها در موارد گوناگون قابل پاسخگویی می باشد. این همه در حالی است که اصطلاح «قضایای حقیقیه و خارجیه»، برای نخستین بار توسط شیخ اعظم مرتضی انصاری قدس سره وارد اصول شده و توسط شاگرد وی آخوند خراسانی قدس سره و سپس، محقّق نائینی قدس سره و دو اصولی معاصر وی، یعنی محقّق اصفهانی قدس سره، و محقّق عراقی قدس سره مورد بسط و تنقیح قرار گرفته است و اگر اصول فقه توسط چنین بزرگانی در بستر خود رشد نمی کرد، بی شک امروز دست فقیهان از گنجینۀ کم نظیری به نام قضایای حقیقیه و خارجیه تهی بود و بسیاری از شبهات نوپیدا پاسخ شایسته نمییافت.
کتابی که در پیش روی خوانندگان گرامی می باشد، حاصل مطالعه و تدریس آموزه های مرتبط با قضایای حقیقیه و خارجیه و پیدایش این دو عنوان در منطق، و سپس چگونگی ورود آن در اصول فقه و ثمرات عدیده ای است که این تازه واردین خوش یمن در حیطۀ اصول به بار آورده اند. این مباحث توسّط یکی از فضلای بحث، محقّق ارجمند جناب حجّتالاسلام والمسلمین آقای سید مرتضی میرزاده اهری - دامت افاضاته - با دقّت و تتبّعی ستودنی تقریر و تنظیم گردیده و تعلیقات مفیدی نیز توسط ایشان بر آن افزوده شده است. از ویژگیهای ممتاز و قابل ذکر این اثر، تنقیح و تنظیم دقیق مباحث مرتبط با عنوان کتاب است که برای نخستین بار به گونۀ مستقلّ و با تأکید بر جنبۀ اصولی موضوع ارائه شده است. امید است که اثر حاضر، برای محقّقین و جویندگان دانش وزین اصول فقه مثمر ثمر بوده و زمینهساز رشد و تعالی ایشان در این زمینه گردد. ان شاء الله.
مرکز فقهی ائمه اطهار:
محمّد جواد فاضل لنکرانی
1395/11/25
فحول علم اصول همواره از بدو تأسیس این علم، زبان منطق(1)را به عنوان وسیلۀ اصلی تبیین و تشریح مسائل اصولی برگزیده و از منطق به عنوان اصلیترین ابزار تعلیم و تعلّم اصول فقه بهره جستهاند. منطق اسلامی سرشار از مسائل بدیع و نوآوریهای جدّی علمی است که واکاوی و تأمّل در هریک از این مسائل، نقش بسیار سازندهای در بسط و گسترش اندیشههای رفیع حکما و منطقدانان و همچنین علمای اصولی دارد.
همچون سایر علوم اسلامی، منطقدانان مسلمان را نیز به دو دستۀ متقدمین و متأخرین تقسیم میکنند. فارابی (م 339 ق) و ابن سینا (م 428 ق) چهره های ماندگار گروه نخست به شمار میآیند. شخصیتهای برجستهای همچون شهابالدّین سهروردی (م 587 ق)، فخر رازی (م 606 ق)، افضلالدّین کاشی (م 624 ق) و افضلالدّین خوَنجی (م 646 ق) نیز در میان متأخرین سرآمدند. اوج شکوفایی منطق اسلامی را میتوان در دورۀ متأخرین؛ خاصه سده ی هفتم هجری (سیزدهم میلادی) مشاهده نمود. در این برهۀ زمانی، نوآوری های بسیاری در حوزۀ منطق صورت پذیرفت. از جمله دستآوردهای مهم منطقدانان عصر
1) (1) . Logic.
مزبور، تقسیم قضیۀ حملیۀ مسوّره(1)به حقیقیه(2)و خارجیه(3)است که نخستین بار توسط فخر رازی با الهام از آموزههای شیخ الرئیس رحمه الله در تحلیل قضایای حملیۀ موجبۀ کلیه انجام گرفت. اندکی پس از تقسیمبندی ثنائی فوق، تقسیم دیگری از سوی اثیرالدین ابهری (م 664 ق) مطرح شد که بر مبنای آن، گزارۀ حملیۀ موجبه به سه قسم حقیقیه، خارجیه و ذهنیه منقسم گردید.(4)این تقسیم پس از کش و قوس فراوان در نهایت از سوی منطقدانان پذیرفته شد و در آثار ایشان مطرح گردید.
اما تقسیم ثلاثی فوق باز دستخوش تغییر و تحول گردیده و اینبار از سوی اصولیون مورد دخل و تصرف قرار گرفت. شیخ اعظم انصاری طاب ثراه (م 1281 ق)، نخستین اصولی است که تقسیم منطقی فوق را وارد حیطۀ علم اصول نموده و پس از وی شاگردش آخوند خراسانی طاب ثراه (م 1329 ق) جایگاه آن را در اصول تثبیت نموده است. اما یقیناً گسترش بحث قضایای حقیقیه و خارجیه در اصول، مرهون محقق نائینی طاب ثراه (م 1355 ق) میباشد.(5)وی از تقسیم مزبور در مباحث بسیاری سود جسته و از آنجا که قضیۀ ذهنیه در علم اصول جایی ندارد،(6)تقسیم مزبور را مجدداً به حالت ثنائی بازگردانده و به صورت قضایای حقیقیه و خارجیه مطرح نموده است. هریک از این دو گزاره، هم به لحاظ منطقی و هم به لحاظ استنباطی، دارای آثار و لوازم متمایزی است که این آثار و لوازم در تعیین نوعِ نظام معرفتی ما در اصول فقه و به تبع آن در فقه تأثیرگذار خواهد بود.
بحث از این دو گزاره در مسائل اصولی، از سوی نائینی طاب ثراه و اصولیون پس از
1) (1) . Design ed Predic ive Proposition.
2) (2) .ک tu Proposition.
3) (3) . Extern Proposition.
4) (4) . ابهری، اثیرالدین، تنزیل الافکار، ص 160.
5) (5) . محقق نائینی طاب ثراه نخستین اندیشمند شیعه در علم اصول فقه است که با استفاده از دستهبندی قضایا به حقیقیه و خارجیه، احکام شرعی را بر قضایای حقیقیه بنیان نهاده است.
6) (6) . زیرا حکم در قضیۀ ذهنیه، ناظر به وجود ذهنی موضوع است، و معنا ندارد شارع حکمی را که به قصد تحریک مکلّف در خارج انشاء میکند، بر موضوعی ذهنی جعل نماید.
وی مورد توجه واقع شده است. تا جایی که به عقیدۀ نائینی ریشۀ بسیاری از موارد مورد نزاع در اصول، از خلط بین قضایای حقیقیه و قضایای خارجیه سرچشمه میگیرد؛(1)به گونهای که اگر تفکیک میان دو گزارۀ مزبور به درستی صورت گیرد، کثیری از منازعات بر طرف میشود.
امّا برخلاف نائینی طاب ثراه، محقق عظیمالشأن امام خمینی قدس سره تفسیر وی از قضایای حقیقیه و خارجیه را به شدّت مورد انتقاد قرار داده و خود با استفاده از مبنای «خطابات قانونی» به حل و فصل مسائل مرتبط پرداخته است.
بیشک درک درست دیدگاه محقق نائینی قدس سره پیرامون قضایای حقیقیه و خارجیه و همچنین مخالفتهای امام خمینی قدس سره با مبنای وی - که در میان معاصرین نیز به ابراز نظرهای متفاوت و گاه متناقض انجامیده است - و داوری درست در این ماجرا، مستلزم کاوش دقیق در مبادی منطقی و چگونگی ورود تقسیم منطقی مزبور در دانش اصول فقه میباشد. به ویژه که این مسئله در مواضع مختلف علم اصول مطرح و اثرگذار بوده و علاوه بر آثاری که در مباحث اصولی دارد، خود بحث نیز دارای ثمرۀ بسیار مهمی است و آن اینکه آیا اصل در حکم شرعی، حقیقیه بودن است یا خارجیه بودن؟ به دیگر سخن؛ آیا نصوصی که در شریعت وارد شده - چنانچه قرینهای همراه آن نباشد - از نوع قضایای حقیقیه میباشد یا قضایای خارجیه؟
پاسخ این پرسش و ماهیت قضایای حقیقیه و خارجیه و تفاوتهای آندو، همچنین عوارض تقسیمبندی قضیه بر این دو نوع از جمله مسائلی است که استادنا الاعظم و اصولی اقوم؛ حضرت آیتالله حاج شیخ محمدجواد فاضل لنکرانی - روحی فداه - در ضمن دروس خارج اصول خویش پیرامون استصحاب تعلیقی(2)به آن پرداختهاند. ایشان که در ژرفنگری و تحلیل و
موشکافی بحثهای اصولی شهرۀ خاص و عام بوده و در این خصوص، خلف شایستۀ دو استاد اصولی قهّار خویش - حضرات آیات عظام مرحوم شیخ محمّد فاضل لنکرانی قدس سره (والد ایشان) و شیخ حسین وحید خراسانی دام ظله - میباشند، جلسات عدیدهای را به بررسی انیق و دقیق این مبحث پراهمیت اختصاص داده و گرههای کوری را در این زمینه گشودهاند.
از آنجا که در این خصوص، تاکنون کتاب مستقلّی با تأکید بر جنبۀ اصولی و راهبردی بحث نگاشته نشده است، این کمترین بر آن شد تا تقریرات خویش از مباحث حضرت استاد دام ظله را تنظیم نموده و در اختیار متعمّقین در دانش اصول فقه قرار دهد.
در این نوشتار کوشش نگارنده بر این بوده تا مطالب و نظرات حضرت استاد دام ظله به گونۀ دقیق و با حفظ امانت نقل شده و مقصود ایشان تبیین گردد. و هرجا نیاز به شرح و بسط بوده و یا به اقوال سایر بزرگان و معاصرین اشاره گردیده، حتّی الامکان در پاورقی آورده شده و در صورت افزودن به متن، در پاورقی مورد تذکّر قرار گرفته است. همچنین استاد محترم دام ظله در جلسات درس، نخست به مباحث اصولی قضایای حقیقیه و خارجیه پرداخته و در پایان اقوال منطقیون را مطرح نمودهاند که به جهت مراعات سیر تاریخی بحث و آشنایی بهتر خوانندگان گرامی با تغییر و تحوّلات روی داده و چگونگی ورود و تثبیت قضایای حقیقیه و خارجیه در اصول فقه، آموزههای ایشان بر وفق سیر تاریخی بحث مرتّب گردیده و ابتدا جستار منطقی و سپس مباحث اصولی ارائه شده است. از این رو نوشتار حاضر در چهار بخش تنظیم شده است:
در بخش نخست، کلّیات و تعاریفی از واژگان کلیدی کتاب و همچنین تاریخچۀ بحث ارائه شده است. بخش دوّم کتاب به جستارهای منطقی و احیاناً
فلسفی قضایای حقیقیه و خارجیه اختصاص یافته است. بخش سوّم، در بر گیرندۀ تعریف و تبیین قضایای حقیقیه و خارجیه و تفاوتهای آن دو در اصول فقه بوده و در لابهلای مباحث به برخی ثمرات اصولی بحث نیز اشاره شده است. و بالاخره بخش چهارم کتاب را مباحث تطبیقی گزارههای حقیقیه و خارجیه از آن خود نمودهاند.
همچون همیشه این کمترین اذعان دارد که نوشته اش خالی از کاستی نیست و آنچه از کمی و کاستی که در آن باشد، از قلت توشۀ علمی اوست؛ نه ساحت عرشی حضرت استاد دام ظله. از این رو مستدعی است که سروران، از قصور و تقصیر نگارنده چشمپوشی نموده و با تذکرات خویش برای رفع نقایص احتمالی، وی را رهین منت سازند.
در پایان ضمن آرزوی متعالیترین جایگاه در اعلی علیین برای آن یار سفرکرده - اعنی مرحوم آیةالله العظمی فاضل لنکرانی قدس سره - از حسن توجّهات حضرت استادنا الاعظم آیةالله حاج شیخ محمّدجواد فاضل لنکرانی دام ظله کمال تقدیر و سپاس خویش را اعلام نموده و از حضرت حق سبحانه و تعالی خواستار عمر باعزّت برای ایشان و توفیق قدردانی از نعمت وجودشان میباشم. همچنین از مدیریت محترم مرکز فقهی ائمه اطهار: جناب حجةالاسلام و المسلمین حاج شیخ محمّدرضا فاضل کاشانی، و معاونت محترم پژوهش مرکز برادر ارجمندم جناب آقای دکتر محمّدمهدی مقدادی و سایر عزیزانی که در مراحل نگارش این اثر، نگارنده را یاری نمودند، سپاسگزاری نموده و توفیقات روزافزون و سلامتی وجودشان را آرزومندم.
حوزۀ علمیۀ قم
سید مرتضی میرزاده اهری
1394/11/5
بحث از قضایای حقیقیه و خارجیه دارای جایگاه بسیار حائز اهمیتی در نزد منطقدانان و اصولیون - به ویژه در میان متاخرین و معاصرین - است. نکتهای که محقّق و اصولی چیره دست قرن اخیر؛ مرحوم میرزای نائینی رحمه الله آن را پرورانده و بدین وسیله بستر علم اصول را برای پاسخگویی به پرسشهای فراوانی محیا نموده که سالهای سال بیجواب مانده و یا پاسخ قانعکنندهای برای آنها ابراز نگردیده بود. بیشک ورود این مبحث به علم اصول، در درجۀ نخست مرهون تحقیقاتی است که حکمای مسلمان و صاحبنظران دانش منطق صوری(1)در این زمینه انجام داده و این نوع تقسیم را برای قضایا ابداع نمودهاند.
با توجّه به این که موضوع حاضر، ریشه در مبحث «قضایا و احکام مربوط به آن» در علم منطق صوری داشته و سپس به اصول فقه راه یافته، شایسته است تا پیش از ورود به اصل مبحث، شرح کوتاهی پیرامون تعاریف و مفاهیم مطرح در کتاب، تاریخچۀ تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه و پیشینۀ تحقیق بیان شود(2)که در ضمن دو گفتار به عنوان کلّیاتی جهت آشنایی مقدّماتی و مدخل ورود به بحث اصلی ارائه میگردد.
برای ورود به هر بحثی لازم است که در وحلۀ نخست، واژگان و مفاهیم اساسی آن تحلیل و بررسی شود. از این رو در گفتار حاضر ابتدا تعاریف لغوی و اصطلاحی دو علم منطق و اصول فقه و ارتباط میان این دو دانش را تبیین نموده و سپس به واژۀ «قضیه» و تقسیمات و مسائل پیرامون آن در دو دانش یاد شده خواهیم پرداخت.
واژۀ «مَنطق» مصدر میمی یا اسم آلت از ریشۀ «نطق» بوده و در بیشتر کتب اهل لغت به معنای کلام و سخن گفتن آمده است.(1)امّا راغب اصفهانی به گونۀ جامعتری پیرامون معنای لغوی آن بحث نموده است. وی مینویسد:
«النُّطْقُ فی التّعارُف: الأصواتُ المُقَطّعة التی یُظْهِرُها اللسّانُ وتَعِیهَا
1) (1) . ر. ک: جوهری، الصحاح، ج 4، ص 1559؛ ابو الحسین، احمد بن فارس، معجم مقائیس اللغة، ج 5، ص 441؛ ابن منظور، لسان العرب، ج 10، ص 354.
الآذَانُ... ولا یکاد یقال إلّا للإنسان ولا یقال لغیره إلّا علی سبیل التَّبَع... والمنطقیُّون یُسَمُّون القوَّةَ التی منها النّطقُ نُطْقاً».(1)
نطق در شناسایی لغوی، به معنای «صداهای پلکانی (برش یافته و غیر ممتد) که توسط زبان انسان ایجاد شده و توسط گوش شنیده میشود» آمده است... و جز به انسان اطلاق نمیشود و در مورد غیر انسان، تنها به طریق تبعی [یا مجازی] استعمال میگردد... و علمای منطق آن را به «قوهای که سخن گفتن و ایراد کلام از آن ناشی میشود» تعریف نمودهاند.
همچنین واژۀ منطق در اصطلاح عام کلمه، به معنای خرد، اندیشه، برهان و استدلال نیز آمده است.
دانشمندان و حکمای منطقدانان در تعریف علم منطق اتّفاق نظر داشته و همگی ایشان متأثر از توصیفاتی هستند که شیخالرئیس بوعلی سینا رحمه الله از علم منطق ترسیم نموده است. ابن سینا رحمه الله در دانشنامۀ علائی منطق را به «علم ترازو»(2)تفسیر نموده و آن را چنین میشناساند:
«علم منطق - آن علم است - که اندر وی پدید شود، حال دانسته شدن نادانسته به دانسته - که کدام بُوَد که به حقیقت بُوَد، و کدام بود که نزدیک به حقیقت بود، و کدام بود که غلط بود، و هر یکی چندگونه بود».(3)
وی همچنین در نهج نخست اشارات آورده است:
«المراد من المنطق أن یکون عند الإنسان آلة قانونیة تعصم مراعاتها عن أن یضل فی فکره»(4)
مراد از منطق آلت و ابزاری نزد انسان است که مراعات کردن و به کارگیری
اصول و ضوابط آن، ذهن را از لغزش و اشتباه در تفکر و اندیشه باز میدارد.
این تعریف مورد پذیرش جلّ حکما و منطقدانان بعدی از جمله فخر رازی(1)، کاتبی قزوینی،(2)خواجه نصیرالدّین طوسی رحمه الله،(3)علامه حلّی رحمه الله،(4)قطبالدّین شیرازی،(5)شمسالدّین شهر زوری،(6)قطبالدّین رازی رحمه الله،(7)میر سید شریف
1) (1) . «ولا شکّ أنّ المنطق آلة؛ لأنّ النّفس إذا حاولت تحصیل الصّور العقلیة لا یمکنها ذلک أو یعسر إلّا عند استعمال المنطق». (رازی، فخر، شرح الاشارات و التنبیهات، ج 1، ص 8).
2) (2) . «... وهو المنطق. و رسّموه بأنّه: آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر». (قزوینی، کاتبی، الرسالة الشمسیة، ص 3).
3) (3) . وی در شرح عبارت مذکور از شیخ الرئیس رحمه الله در تعریف منطق، نگاشته است: «و المنطق علم فی نفسه و آلة بالقیاس إلی غیره من العلوم... فالآلة ما یؤثر الفاعل فی منفعله القریب منه بتوسطه و القانون معرب رومی الأصل، و هو کل صورة کلیة یتعرف منها أحکام جزئیاتها المطابقة لها، و الآلة القانونیة عرض عام للمنطق وضع موضع الجنس... و إنما قال: تعصم مراعاتها. لأن المنطقی قد یضل إذا لم یراع المنطق». (طوسی، نصیرالدّین، شرح الاشارات و التنبیهات مع المحاکمات، ج 1، صص 9-10).
4) (4) . وی تعریف مذکور را از قول کاتبی آورده و به نحوی شایسته مفردات آن را تجزیه و تحلیل نموده است: «قال [الکاتبی]: و رسموه: بأنّه آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر أقول: هذا بیان ماهیة المنطق. فالآلة هی ما یؤثر الفاعل فی منفعله القریب منه بتوسطه... و القانون هو الأمر الکلی المنطبق علی جزئیاته، تتعرف أحکامها منه. و الذهن: قوة للنفس معدّة نحو اکتساب العلم. و کان المنطق آلة، لأنّ النفس إنّما تستحصل الأمور المجهولة علی الوجه الأصوب بسببه. و قانونا، لانطباقه علی الجزئیات المندرجة تحته. و مراعاته تعصم الذهن عن الخطأ فی الفکر، فانّ من لم یراع القوانین المنطقیة کثیرا ما یعرض له الغلط». (علامه حلّی، القواعد الجلیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 187).
5) (5) . عبارت وی در کتاب درة التاج چنین است: «منطق را به جهت آن که آلت تحصیل دیگر علوم است مقدّم داریم، و پیش از شروع در آن گوئیم... «المنطق آلة قانونیة تعصم الانسان مراعاتها عن ان یضلّ فی فکره»... پس منطق آلتی است که عاصم ذهن است از خطا و زلل، و رساننده به وقوف بر اعتقاد حقّ، با عطاء اسباب، و نهج سبل آن». (شیرازی، قطب الدّین، درة التاج، صص 252-255).
6) (6) . «فاضطررنا إلی تحصیل آلة قانونیة عاصمة مراعاتها الذهن عن الزلل و هو «المنطق». (شهر زوری، شمس الدّین، رسائل الشجرة الالهیة فی علوم الحقایق الربانیة، ج 1، ص 44).وی در شرح حکمت الاشراق نیز چنین آورده است: «المنطق علم یعلم منه صحیح النظر عن فاسده تصوّریا کان او تصدیقیا؛ و قد عرف بتعریفات عدة، کقولهم: آلة قانونیة تعصم مراعاتها الانسان عن ان یضل فی فکره؛ او، علم یتعلم منه ضروب الانتقال من المبادئ الی المطالب؛ او، علم یکشف عن حقیقة الصدق و الکذب فی الاقوال و الحق و الباطل فی الاعتقاد و الافعال و امثال ذلک کثیر و کلها ترجع الی معنی واحد. (شهر زوری، شمس الدّین، شرح حکمة الاشراق، ص 34).
7) (7) . وی پس از ذکر دو نوع نتیجة متناقض که از تفکر انسان حاصل میشود، احتیاج به منطق را
جرجانی،(1)مولی عبدالله یزدی رحمه الله،(2)صدرالمتألّهین رحمه الله،(3)حاجی سبزواری رحمه الله(4)و محمّدرضا مظفّر رحمه الله(5)واقع شده و همگی با کمی تفاوت در الفاظ، همین تعریف را برای دانش منطق برگزیدهاند.
بنابراین دانش منطق قانون درست اندیشیدن بوده و قواعد منطقی مقیاس و معیار سنجش صحّت و سقم تفکرّ میباشند. محور بحثهای علم منطق، «معرِّفها وحجّت ها» یا «معقولات ثانی منطقی» است. به دیگر سخن موضوع علم منطق عبارتست از تعاریف، حجج و استدلالها و به طور کلی دو امر را به انسان میآموزد: نخست راه درستِ شناساندن و تعریف نمودن اشیاء، و دوّم راه
1) (1) . «المنطق آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فی الفکر فهو علم عملی آلیّ کما انّ الحکمة علم نظری غیر آلیّ فالآلة بمنزلة الجنس و القانونیة یخرج الآلات الجزئیة لارباب الصنائع و قوله تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فی الفکر یخرج العلوم القانونیة التی لا تعصم مراعاتها الذهن عن الخطا فی الفکر بل فی المقال کالعلوم العربیة». (جرجانی، میر سید شریف، کتاب التعریفات، ص 102).
2) (2) . «المنطق: آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطإ فی الفکر». (یزدی، ملا عبدالله، الحاشیة علی تهذیب المنطق، ص 11).
3) (3) . «المنطق قسطاس إدراکی یوزن به الأفکار لیعلم صحیحها من فاسدها و الفکر انتقال الذهن فیما حضر عنده من صور الأشیاء». (شیرازی، صدرالمتألّهین، اللمعات المشرقیة فی الفنون المنطقیة، ص 3).
4) (4) . محقّق سبزواری رحمه الله در منظومۀ منطق خویش، تعریف یاد شده را به نظم درآورده و گفته است:قانون آلی یقی رعایتهعن خطإ الفکر و هذا غایتهسپس در شرح بیت فوق نگاشته است: «قانون آلی أی المنطق قوانین آلیة. و إنما أتی بصیغة المفرد لأن المراد به الجنس أو المراد به العلم بالقوانین المیزانیة بمعنی الملکة البسیطة. یقی رعایته عن خطإ الفکر کالنحو عن خطإ اللسان و هذا أعنی الوقایة عن الخطإ فی الفکر غایته أی غایة المنطق». (سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومة، ج 1، صص 57-59).
5) (5) . «عرفوا علم المنطق بأنه «آلة قانونیة تعصم مراعاتها الذهن عن الخطأ فی الفکر»... و ببیان أوضح: علم المنطق یعلمک القواعد العامة للتفکیر الصحیح حتی ینتقل ذهنک إلی الأفکار الصحیحة فی جمیع العلوم». (مظفّر، محمّد رضا، المنطق، ص 10).
درست ایراد دلیل و استدلال کردن برای اثبات مسائل.
واژۀ «اصول فقه» ترکیبی اضافی از دو کلمۀ «اصول» و «فقه» است. «اصول» جمع «اصل»(1)بوده و در معانی اساس، ریشه، بیخ، بن، پایه، بنیاد، تبار، نژاد و گوهر استعمال شده است.(2)در لسان العرب آمده است:
«الأَصْلُ: أَسفل کل شیء و جمعه أُصُول لا یُکَسَّر علی غیر ذلک».(3)
اصل هر چیز، قسمت زیرین و ریشهایترین جزء آن است.
راغب اصفهانی نیز اصل هر چیز را پایۀ آن دانسته است که با از بین رفتن آن، بقیۀ اجزای آن چیز نیز از بین میروند.(4)امّا مصطفوی تعریف بهتری از آن ارائه داده و نگاشته است:
«أنّ المعنی الحقیقیّ فی هذه المادّة: هو ما یبنی علیه شیء، سواء کان فیالجمادات أو فی النباتات أو فی الحیوان أو فی المعقولات أو فی العلوم، یقال أصل الحائط، أصل الشجر، أصل الإنسان، أصل المعرفة، الأصل فی الألفاظ، الأصل فی المعانی، و غیر ذلک. و الفرق بین الأصل و الأساس: أنّ الأصل ما یبنی علیه شیء و هذا المعنی إنّما یتحقّق بعد تحقّق الفرع، فهو أمر نسبیّ و لیس بمفهوم مستقل. و هذا بخلافالأساس فهو مفهوم مستقلّ لا یحتاج الی وجود غیره، فیقال انّه أسّس أساس الظلم و أسّس أساس البیت، و لا یقال أصّله».(5)
1) (1) . Principle.
2) (2) . معین، محمّد، فرهنگ فارسی، ج 1، ص 293 - قرشی، سید علیاکبر، قاموس قرآن، ج 1، ص 88.
3) (3) . ابن منظور، لسان العرب، ج 11، ص 16.
4) (4) . «و أَصْلُ الشیء: قاعدته التی لو توهّمت مرتفعة لارتفع بارتفاعه سائره لذلک». (اصفهانی، راغب، مفردات ألفاظ القرآن، ص 79).
5) (5) . مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، ج 1، صص 94-96.
معنای حقیقی مادۀ «اصل»، هر آن چیزی است که شیء بر آن بنا شده است؛ خواه در جمادات باشد یا در گیاهان و حیوانات، و یا در مفاهیم و دانش ها. [همچنان که] گفته میشود: اصل درخت، اصل انسان، اصل شناخت، اصل در واژگان، اصل در معانی و موارد دیگر. تفاوت بین «اصل» و «اساس» در این است که اصل، هر آن چیزی است که شیء بر آن بنا شده است و این معنا تنها در صورتی محقّق میشود که فرع آن نیز محقّق باشد. بنابراین [اصل] امری نسبی بوده و مفهومی خودپا نیست. بر خلاف اساس که مفهومی خودپا بوده و نیازی به وجود غیر خود ندارد. [همچنان که] گفته میشود: [فلانی] اساس ظلم را برپا کرد و یا [گفته میشود] اساس خانه را بنیان نهاد، اما گفته نمیشود اصل ظلم یا اصل خانه.
تهانوی نیز در کشاف اصطلاحات الفنون، اصل را چیزی دانسته است که چیز دیگری بر آن بنا میشود؛ از این حیث که چیزی بر آن بنا میشود.(1)قید «حیثیت»، اصول فقه را از جهت اینکه مبتنی بر علم منطق و کلام است، خارج میکند. زیرا هر چند اصول فقه نسبت به دانش فقه، اصل به شمار میآید، امّا از لحاظ فوق، نسبت به منطق و کلام، فرع است.
واژۀ «فقه» نیز در لغت به معنای تفکر عمیق، فهمیدن چیزی، دانستن و دریافتن میباشد.(2)در فرهنگ فارسی معین آمده: «دانستن، عالم بودن به چیزی».(3)لغویون در عین این که معنای لغوی فقه را بیان کردهاند به معنای اصطلاحی آن نیز اشاره کردهاند: «فقه علم احکام شرعیه از روی ادله تفصیلیه است».(4),(5)
بنابراین معنای لغوی اصول فقه را میتوان «پایه و اساس فهم عمیق احکام
1) (1) . ر. ک: تهانوی، محمد، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، ج 1، صص 37-39.
2) (2) . دهخدا، علی اکبر، فرهنگ فارسی، ج 11، ص 17192.
3) (3) . معین، محمّد، فرهنگ فارسی، ج 2، ص 2560.
4) (4) . ر. ک: دهخدا، علیاکبر، فرهنگ فارسی، ج 11، ص 17193 - لنگرودی، جعفر، مبسوط در ترمینولوژی حقوق، ج 4، ص 2814.
5) (5) . برای اطلاع بیشتر از معنای لغوی و اصطلاحی فقه ر. ک: لنکرانی، محمّدجواد فاضل، قاعدۀ من ملک، صص 14-18.
شرع» دانست.
بر خلاف دانش منطق که تعریف آن مورد اتّفاق حکما است، اصولیون در تعریف اصطلاحی علم اصول فقه اختلاف نظر دارند. از آن جا که ذکر تمام نظریهها و دلائل و ایرادات آنها از حوصلۀ این مقال خارج بوده و خود رسالۀ مستقلّی میطلبد، تنها به ذکر چهار تعریف رایج در میان متأخّرین و معاصرین بسنده میگردد.
2-2-1. تعریف میرزای قمّی
مشهورترین تعریفی که متأخرین از علم اصول ارائه دادهاند و در حقیقت، نخستین تعریف فنی در این زمینه میباشد، تعریفی است که مرحوم میرزای قمی طاب ثراه (م 1231 ق) در «قوانین» مطرح نموده و علم اصول را علم به قواعد مدوّنی دانسته که با آن قواعد میتوان احکام شرعی فرعی را از ادلّۀ آنها استنباط کرد. عین عبارت وی - که از تعریف خود با سر واژۀ «رسم» یاد نموده، چنین است:
فأمّا رسمه باعتبار العلمیّة فهو: «العلم بالقواعد الممهّدة لاستنباط الأحکام الشرعیّة الفرعیة».(1)
این تعریف را فحولی همچون صاحب هدایة المسترشدین رحمه الله (2)(م 1248 ق) و صاحب فصول رحمه الله (3)(م 1254 ق) نیز پذیرفتهاند. همچنین شیخ انصاری رحمه الله (م 1281 ق) در مواضع متعدّدی از آثار اصولی خویش بدان تمسّک جسته(4)که
1) (1) . میرزای قمی، القوانین المحکمة فی الأصول، ج 1، صص 33-34.
2) (2) . وی پس از طرح اشکالات و پاسخهایی که در خصوص تعریف مذکور مطرح نموده، در نهایت آن را پذیرفته است. (ر. ک: اصفهانی نجفی، محمد تقی، هدایة المسترشدین، ج 1، صص 97-100).
3) (3) . «فقد ذکروا له تعریفات عدیدة أظهرها أنه العلم بالقواعد الممهّدة لاستنباط الأحکام الشرعیة الفرعیة عن أدلتها التفصیلیة». (اصفهانی، محمدحسین حائری، الفصول الغرویة فی الأصول الفقهیة، ص 9).
4) (4) . به عنوان نمونه در رسائل خویش آورده است: «و لعله موافق لتعریف الأصول بأنه العلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الأحکام الفرعیة عن أدلتها». (انصاری، مرتضی بن محمدامین، فرائد الاصول،
نشان از پذیرش تعریف یاد شده از سوی وی میباشد. میرزای شیرازی رحمه الله (م 1312 ق) نیز در جلسات درس خویش آن را به عنوان تعریف مختار خویش از علم اصول مطرح نموده است.(1)
2-2-2. تعریف آخوند خراسانی
تعریف مشهور با دو ایراد از سوی آخوند خراسانی رحمه الله روبرو شده است که در حقیقت به یک اشکال باز میگردد و آن این که تعریف مشهور، جامع تمام مسائل مطرح در اصول فقه نیست.(2)
ایراد نخست این است که وفق مبنای «ظنّ انسدادی بنا بر حکومت عقل»(3)،
1) (1) . «و قد عرّف هذا العلم بأنّه «العلم بالقواعد الممهّدة لاستنباط الأحکام الشرعیة الفرعیة من أدلتها التفصیلیة». (شیرازی، میرزا محمد حسن، تقریرات آیةالله المجدد الشیرازی، ج 1، ص 5).در میان معاصرین نیز مرحوم آیتالله سید علی فانی رحمه الله (م 1409 ق) همین تعریف را برگزیده و اظهار داشته است: «فالحق ما علیه المشهور من انه العلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الاحکام الفرعیة». (اصفهانی، سید علی فانی، آراء حول مبحث الألفاظ فی علم الأصول، ج 1، ص 4).
2) (2) . عبارت مرحوم آخوند رحمه الله چنین است: «تعریف الأصول بأنه «العلم بالقواعد الممهدة لاستنباط الأحکام الشرعیة» و إن کان الأولی تعریفه بأنه «صناعة یعرف بها القواعد التی یمکن أن تقع فی طریق استنباط الأحکام أو التی ینتهی إلیها فی مقام العمل» بناء علی أن مسألة حجیة الظن علی الحکومة و مسائل الأصول العملیة فی الشبهات الحکمیة من الأصول کما هو کذلک ضرورة أنه لا وجه لالتزام الاستطراد فی مثل هذه». (خراسانی، محمّد کاظم، کفایة الأصول، ص 9).
3) (3) . توضیح این که: مفاد نظریۀ انسداد یا انسداد باب علم و علمی، در مقابل نظریۀ مشهور - که قائل به انفتاح هستند - این است که در زمان غیبت معصوم علیه السلام، راه برای فهمیدن نظر او بسته است و بیشتر روایات به دلیل خبر واحد بودن، فاقد استحکام سندی لازم برای افتا هستند. از طرفی عمل به احتیاط موجب عسر و حرج است. بنابراین از آنجا که ظن بر شک و وهم برتری دارد، بایستی به ظن عمل نمود. بنابراین ظن مطلق یا مطلق طن، حجت میباشد. همچنین در این که حجیت ظن در انسداد از راه کشف حکم شارع به آن حاصل میشود یا حکومت عقل، دو مبنا میان قائلین به انسداد وجود دارد: مبنای نخست این است که فقیه کشف میکند که شرع مقدس ظن را حجت کرده است. (حجة الظن علی الکشف). این مسلک، حکم شرعی را اثبات میکند.
استنباط حکم شرعی وجود ندارد، بلکه عمل به ظن مطرح است که بیان گر وظیفۀ مکلّف میباشد. به دیگر سخن بنا بر انسداد حکومی، مستنبط عبارت است از وظیفه - که به حکم عقل اثبات میگردد - و نه حکم شرعی.
و ایراد دوّم این است که قواعد اصولی همواره مقدمۀ استنباط احکام شرعی نیست؛ بلکه مواردی مانند اصول عملیۀ جاری در شبهات حکمیه - که بیش از یک سوّم مباحث اصولی را تشکیل میدهد - مقدمۀ استنباط وظیفۀ مکلّف است و روشن است که «وظیفه» در همه جا مترادف با حکم شرعی نیست.(1)
از این رو آخوند رحمه الله برای دفع دو اشکال فوق، قید دیگری بر تعریف مشهور افزوده و آن را چنین بیان نموده است:
«الأولی تعریفه بأنّه صِناعة یعرف بها القواعد التی یمکن أن تقع فی طریق استنباط الأحکام أو التی ینتهی إلیها فی مقام العمل».(2)
تعریف مناسبتر این است که [گفته شود]: علم اصول، صنعتی است که به واسطۀ آن، قواعدی که ممکن است در طریق استنباط حکم شرعی قرار
1) (1) . توضیح این که به عقیدۀ آخوند رحمه الله هرگاه حکم شرعی، برآمده از کتاب و سنت باشد، تعریف مشهور بر آن صادق است؛ امّا در صورتی که به جهت فقدان دلیل در کتاب و سنّت، ناچار به اصول عملیهای همچون استصحاب پناه برده باشیم، استنباط حکم شرعی مطرح نیست، بلکه سخن از تشخیص وظیفه و تطبیق امور کلّی بر جزئی است. به عنوان نمونه این که شرب توتون حرام است یا خیر، در کتاب و سنت نیامده است؛ از این رو وفق قاعدۀ عقلی «قبح عقاب بلا بیان»، حکم به حلّیت آن داده میشود. روشن است که این دلیل تنها معذوریت را اثبات میکند، نه حکم شرعی واقعی را. چرا که ممکن است شرب توتون در واقع حرام باشد، امّا آنچه بر حسب وظیفه بر عهدۀ مکلّف است، عمل به حکم ظاهری «عدم حرمت شرب توتون» میباشد. بنابراین آخوند معتقد است که مراد از حکم شرعی در تعریف مشهور، حکم شرعی کلی واقعی است. حال آن که در اصول عملیه عقلیه و شرعیه، استنباط حکم شرعی نمیشود؛ بلکه تنها در مقام عمل به آنها تمسک میگردد که همان مقام تنجیز و تعذیر است.
2) (2) . خراسانی، محمّد کاظم، کفایة الأصول، ص 9.
گیرند یا [قواعدی که در طریق استنباط قرار نمیگیرند؛ امّا ممکن است] در مقام عمل به حکم شرعی منتهی گردند، شناخته میشود.
بنابراین به نظر مرحوم آخوند رحمه الله قواعد اصولی باید یکی از دو ویژگی زیر را - به گونۀ مانعة الخلوّ - دارا باشند:
الف) یا داخل در قواعدی باشند که توانایی قرار گرفتن در طریق استنباط حکم شرعی را داشته باشند
ب) و یا در زمرۀ قواعدی که در طریق استنباط قرار نمیگیرد ولی مجتهد در مقام عمل و از روی ناچاری به آنها پناه میبرد، قرار گیرند.
در نتیجه دو اشکالی که به تعریف مشهور وارد است، بر این تعریف وارد نیست و ظن انسدادی بنا بر حکومت و اصول عملیه جاری در شبهات حکمیه - که به نظر آخوند رحمه الله، از تعریف مشهور خارج بودند - در تعریف اخیر داخل میباشند.(1)
1) (1) . برخی معاصرین معتقدند که تعریف آخوند رحمه الله نسبت به تعریف مشهور دو مزیت دارد. نخست این که قید «او التی ینتهی الیها فی مقام العمل» را به تعریف علم اصول اضافه کرده و بدین سبب اصول عملیۀ عقلیۀ را داخل تعریف نموده است. زیرا هر چند حکم شرعیه از اصول عملی استفاده نمیشود، امّا مجتهد از آنها در مقام عمل استفاده میکند. مزیت دوّم تعریف وی نیز این است که در آن از واژۀ «یمکن» استفاده شده و بدین معناست که لازم نیست قواعد مزبور به گونۀ بالفعل در طریق استنباط قرار گیرند. از این رو مواردی همچون قیاس، استحسان، سد ذرایع و امثال آن که قوۀ قرار گرفتن در طریق استنباط را دارند، در حیطۀ تعریف قرار میگیرند. (ر. ک: سبحانی تبریزی، جعفر، درس خارج اصول به تاریخ 1390/7/4).امّا به نظر میرسد که تعریف مشهور هر دو مزیت یاد شده را در خود نهفته دارد. زیرا اولاً مراد مشهور از «استنباط»، چه بسا معنای عام آن است که اعم از استنباط احکام قطعی و ظنّی بوده و شامل تشخیص وظیفۀ مکلّف نیز میباشد و از این جهت، اصول عملیه را نیز در بر میگیرد؛ همچنانکه خود آخوند رحمه الله نیز - وفق آنچه مرحوم مشکینی رحمه الله در حاشیۀ کفایه از جلسات درس وی نقل کرده است - اصول عملیه از جمله استصحاب را واقع در طریق استنباط دانسته است: «أقول: هذا مناف لما سیأتی منه قدس سره فی باب الاستصحاب - حسب ما سمعته فی مجلس درسه - من إدراج الاستصحاب فی الأصول لجهة کونه واقعا فی طریق الاستنباط». (مشکینی، ابوالحسن، الحاشیة علی کفایة الاصول، ج 1، ص 65). و ثانیاً واژۀ «ممهده» در تعریف مشهور، به روشنی بر قید «امکان» دلالت دارد. از این رو هیچ یک از دو ایراد آخوند رحمه الله بر مشهور وارد نبوده و تعریف ایشان، خلاصه و مفید و در عین حال جامع میباشد و نیازی به قید اضافی آخوند رحمه الله نیست.
2-2-3. تعریف امام خمینی
محقّق عظیمالشأن امام خمینی قدس سره تعریف آخوند رحمه الله را از بدترین تعریفات برای علم اصول دانسته(1)و سه اشکال بر آن وارد نموده است.
اشکال نخست وی پیرامون به کارگیری واژۀ «صناعۀ» در تعریف علم اصول است. به عقیدۀ امام رحمه الله این اصطلاح تنها در مورد علوم عملی و حرفههایی همچون نجّاری و آهنگری به کار میرود.(2)
1) (1) . عبارت امام خمینی رحمه الله بنا به نقل محقّق سبحانی چنین است: «و ظنّی: أنّ هذا التعریف أسوأ التعاریف المتداولة» (خمینی (امام)، سید روح الله، تهذیب الأصول، ج 1، ص 18). همچنین این تعبیر را والد محقّق حضرت استاد، مرحوم آیتالله محمّد فاضل لنکرانی رحمه الله نیز از قول امام رحمه الله نقل نموده است. (ر. ک: لنکرانی، محمّد فاضل، اصول فقه شیعه، ج 1، ص 161 - همو، دراسات فی الأصول، ج 1، ص 82). عین همین تعبیر در مناهج امام رحمه الله نیز آمده است: «و کأنّ هذا التعریف أسوأ التعاریف المتداولة بینهم» (خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 1، ص 47).
2) (2) . این اشکال در کتب و تقریرات امام رحمه الله نیامده است. امّا والد محقّق حضرت استاد، مرحوم آیتالله محمّد فاضل لنکرانی رحمه الله آن را از استاد خویش، با عبارت «عدم صحّة التعبیر بالصناعة فی مثل هذه العلوم» نقل نموده است. (ر. ک: لنکرانی، محمّد فاضل، دراسات فی الأصول، ج 1، ص 82).
اشکال دوّم وی این است که در تعریف آخوند رحمه الله، علم اصول به عنوان وسیلهای برای «معرفت قواعد» مطرح شده است؛ در حالی که این قواعد همان مسائل علم اصول میباشند. در نتیجه، بنا بر تعریف وی، مسائل علم اصول، از علم اصول خارج میشوند. چه این که وفق تعریف آخوند رحمه الله، مسائل علم اصول، مسائلی خواهند بود که با علم اصول شناخته میشوند؛ نه اینکه خودِ علمِ اصول باشند. بنابراین تعریف مزبور تنها مبادی اصول را در بر میگیرد. همچنین آخوند رحمه الله معتقد است که تمایز علوم به اغراض است؛ نه به موضوعات و یا محمولات. بنابراین وفق مبنا و تعریف وی، علم اصول باید تبدیل به دو علم شود: یکی علمی که با آن، مسائل اصول شناخته میشود (مبادی اصول) و دیگری علمی که عبارت از مسائل اصولی - که احکام به واسطۀ آنها استنباط میشود - است.(1),(2)
اشکال سوّم نیز این است که تعریف یاد شده، مانع اغیار نیست و برخی قواعد فقهیه، همچون قاعدۀ «ما یضمن»، لاضرر، نفی حرج و... را نیز در بر میگیرد. زیرا دستهای از قواعد فقهی نیز مانند قواعد اصولی در طریق استنباط حکم شرعی واقع میشوند.(3)
1) (1) . متن اشکال دوّم چنین است: «أنّ کلّ علم إمّا نفس المسائل، فتکون البراهین علی إثباتها من المبادئ التصدیقیة، أو مجموع المسائل و المبادئ، کما قیل: إنّ أجزاء العلوم ثلاثة، و أُرید به أجزاء العلوم المدوّنة، و أمّا کون العلم هو المبادئ فقط فلم یذهب إلیه أحد، و لا یمکن التزامه، و قد سبق منه رحمه الله أنّ مسائل العلم هی قضایا متشتّتة جمعها اشتراکها فی الدخل فی الغرض، مع أنّ تعریفه ذلک لا ینطبق إلاّ علی المبادئ؛ فإنّها هی التی تُعرف بها القواعد التی یمکن أن تقع فی طریق الاستنباط». (خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 1، ص 47).
2) (2) . برخی معاصرین این اشکال را به درستی پاسخ داده و نگاشتهاند: «أمّا الضمیمة فلا یرد علیه مثل ما ورد علی الضمیمة فی کلام المحقّق الخراسانی رحمه الله و هو لزوم أن یکون العلم علمین لأنّه رحمه الله عطف الوظیفة العملیة علی الأحکام الشرعیة لأن لا یصیر قسیما للاستنتاج بل یصیر قسما منه، و الضابط لیس إلّا أمر واحد و هو إمکان وقوع القاعدة کبری یستنتج به أحد الأمرین إمّا الحکم الشرعی و إمّا الوظیفة العملیة». (جزایری، سید محمّد علی موسوی، تحریر الأصول، ص 19). بنابراین روشن است که چنین ایرادی به آخوند رحمه الله وارد نیست.
3) (3) . متن اشکال سوّم بدین صورت است: «أنّ القواعد الکلّیة الفقهیة - کقاعدة ما یضمن أصلاً و عکساً، و قاعدة الضرر، و الحرج، و الغرر، و غیرها من القواعد التی یستنبط منها أحکام کلّیة - داخلة فی هذا التعریف». (پیشین).
امام خمینی رحمه الله سپس تعریف خود را از علم اصول بیان نموده مینویسد:
«لا بأس بتعریفه: بأنّه هو القواعد الآلیّة التی یمکن أن تقع کبری استنتاج الأحکام الکلّیّة الإلهیّة أو الوظیفة العملیّة».(1)
ایرادی نیست که [علم اصول] چنین تعریف شود: عبارت است از قواعد آلی که امکان واقع شدن در کبرای استنتاج احکام کلّی الهی یا وظیفۀ عملی را دارا میباشند.
به عقیدۀ امام خمینی قدس سره، تعریف فوق چهار ویژگی دارد که در تعاریف پیشین به چشم نمیخورد.
نخستین ویژگی، حذف واژۀ «علم» از ابتدای تعریف است که در عبارت مشهور وجود داشت. با این عمل اشکال دوّم وی به آخوند مرتفع میگردد. چرا که مراد از علم اصول فقه، خودِ مسائل و مدرکات مطرح در آن است؛ نه دانستن و ادراک آن ها.
دوّمین ویژگی استفاده از واژۀ «الآلیة» در تعریف اصول فقه است. وی با این واژه دو امر را مدّ نظر دارد:
الف) نسبت علم اصول به علم فقه، همچون نسبت دانش منطق به دانش هایی مانند فلسفه است. یعنی همانگونه که منطق علمی آلی و مقدّماتی بوده و به خودی خود دارای ارزش نیست؛(2)دانش اصول نیز نسبت به علم فقه همین نسبت را دارد. به طور کلّی علم آلی و مقدّماتی به خودی خود ارزشی نداشته و ارزش حقیقی از آنِ ذی المقدمۀ آن است.(3)
1) (1) . خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 1، ص 51.تعریف فوق در تهذیب با کمی تفاوت نقل شده است: «و یمکن أن یقال: ب «أنّه هو القواعد الآلیة التی یمکن أن تقع فی کبری استنتاج الأحکام الکلّیة الفرعیة الإلهیة أو الوظیفة العملیة» (خمینی (امام)، سید روح الله، تهذیب الأصول، ج 1، ص 19).
2) (2) . منطق دانشی ابزاری است تا فکر را از خطای در تفکر پیرامون مسائل فلسفه باز دارد. و اگر فلسفهای وجود نداشت، علم منطق نیز لازم نمیبود. از این رو ارزش منطق ذاتی نیست و اهمیت آن تنها به جهت مقدمه بودن آن برای دانشهای دیگر میباشد.
3) (3) . ر. ک: سبحانی تبریزی، جعفر، درس خارج اصول به تاریخ 1390/7/4.
ب) با قید «آلیة»، قواعد فقهیهای که در کبرای استنتاج واقع میشوند؛ از شمول تعریف خارج میگردد. زیرا قواعد فقهیه جنبه «آلیت» ندارند؛ بلکه خود آنها بهطور مستقل مورد هدف میباشند، هرچند از آن قاعده، حکم کلّی استنتاج شود.(1)
سوّمین ویژگی، افزودن واژۀ «کبری» به تعریف است که با آن، قواعد علوم دیگری همچون رجال، درایه و لغت - که هر یک به گونهای در طریق استنباط احکام الهی دخالت دارند - از دایرۀ تعریف خارج میگردند. زیرا قواعد یاد شده هرچند برای استنباط احکام الهی «آلیت» دارند، امّا کبرای استدلال واقع نمیشوند؛ بلکه نیاز به انضمام کبرای اصولی دارند. به عنوان قاعدۀ رجالی «زراره ثقه است»، با انضمام کبرایِ اصولی «قول ثقه حجّت است»، نتیجه میدهد که «قول زراره حجّت میباشد».(2)
چهارمین ویژگی تعریف فوق، استفاده از واژۀ «استنتاج» به جای «استنباط» است.
زیرا واژۀ «استنباط» تنها استخراج احکام واقعی از کتاب و سنّت را در بر میگیرد؛ امّا با بهرهگیری از واژۀ «استنتاج» به جای آن، اصول عملیۀ عقلیه مانند برائت و اشتغال و تخییر عقلی نیز داخل تعریف شده و بر خلاف استنباط، اطلاق آن بر تشخیص وظیفه نیز صحیح میباشد.(3)
1) (1) . ر. ک: لنکرانی، محمّد فاضل، اصول فقه شیعه، ج 1، ص 179.
2) (2) . پیشین، ص 180.
3) (3) . برخی معاصرین به درستی تعریف امام خمینی قدس سره و اشکالات مدّ نظر وی را مورد مناقشه قرار داده و در دفاع از تعریف مشهور نگاشتهاند: «أمّا الأوّل [ای تقیید التعریف بالآلیة] فهو توضیح للواضح، و یغنی عنه قولهم: «الممهّدة لاستنباط الأحکام». و أمّا إخراج القواعد الفقهیة فلیس محتاجا إلیه، بل یکفی فیه أنّ باب الاستنباط یغایر تطبیق الکلّی علی المصداق [التّی هو ما فی القواعد الفقهیة]. و أمّا تبدیل الاستنباط بالاستنتاج، فهو أیضا تفنّن فی التعبیر. و أمّا ما أفاده من أنّ علم الاصول نفس القواعد... الخ، فیؤیده الفهم العرفی الساذج أوّلا، و بعض تعابیرهم ثانیا، کتعبیرهم بموضوع العلم، و حیث إنّ المراد منه الکلّی الجامع بین موضوعات المسائل من دون دخل الإدراک فی ذلک. و بالجملة، فالقواعد هی القضایا الحاکیة عن الکونیات و الاعتباریات إمّا موجودة فی وعاء اللّفظ أو الکتاب أو النفس دون المحکی بها کما توهّم، و لکن المتبادر من عنوان العلم المأخوذ فی المعرّف بحسب اللغة و الاصطلاح هو الإدراک، فلذا أتوا به فی التعریف، و لا أهمّیة فی ذلک، فلک تبدیل تعریف المشهور بأنّ علم الاصول هی القواعد الممهّدة لاستنباط الأحکام... الخ». (جزایری، سید محمدعلی موسوی، تحریر الأصول، صص 18-19).
2-2-4. تعریف برخی معاصرین
برخی از صاحبنظران معاصر، قید «آلیت» در تعریف امام خمینی قدس سره را برای خروج قواعد فقهیه از تعریف علم اصول، کافی ندانسته(1)و تعریف را چنین بیان نمودهاند:
«إنّه القواعد التی لا تشتمل علی حکم شرعی و تقع فی طریق استنتاج الأحکام الکلّیة و الفرعیّة الإلهیّة أو الوظیفة العملیّة».(2)
علم اصول عبارت است از قواعدی که شامل حکم شرعی نبوده و در طریق استنتاج احکام کلّی و فرعی الهی (شرعی) یا وظیفۀ عملی قرار میگیرند.
در این تعریف عدم شمول اصول فقه بر حکم شرعی مورد تصریح قرار گرفته است.(3)
1) (1) . «أنّ قید الآلیة لا یکفی لإخراج القواعد الفقهیة بل لا بدّ من جعل قید «التی لا تشمل علی حکم شرعی» مکانه لما حقّقناه فی محلّه من أنّ القواعد الفقهیة تشتمل دائماً علی حکم کلّی شرعی، تکلیفی أو وضعی، وجودی أو عدمی تقع فی طریق استنباط الأحکام الفرعیة العملیة، و مجرّد کونها تطبیقیة لا یضرّ بکونها آلیة کما لا یخفی». (مکارم شیرازی، ناصر، انوار الأصول، ج 1، ص 46).
2) (2) . پیشین. همچنین برخی دیگر نیز همین تعریف را با کمی تفاوت در الفاظ برگزیدهاند: «هو القواعد الکلّیة غیر المشتملة علی أحکام شرعیة فرعیة الممهدة لاستنباط الأحکام أو الوظیفة العملیة.» (سبحانی تبریزی، جعفر، المحصول فی علم الاصول، ج 1، ص 39).
3) (3) . از آنچه در پاورقیهای پیشین گفته شد، عدم نیاز به قید زاید «لا تشتمل علی حکم شرعی» به خوبی روشن میشود. زیرا بر خلاف مستنبط منه - که نتیجه مسأله اصولیه بوده و خود حکم شرعی نیست؛ بلکه از آن منتقل به حکم شرعی فرعی میشود - مستنبط، خود حکم شرعی فرعی است. بنابراین قواعد فقهی - که مستنبط هستند؛ نه مستنبط منه - هرگز در طریق استنباط قرار نمیگیرند، بلکه خود آنها حکم شرعی هستند و استخراج احکام جزئی از آنها به گونۀ تطبیق است؛ نه استنباط. از این رو «آلی «دانستن آنها وجهی ندارد. مرحوم آیتالله اسماعیل صالحی مازندرانی رحمه الله نیز با تصریح به ضعف اشکالی که از سوی برخی معاصرین بر تعریف امام قدس سره وارد شده است (مذکور در پاورقی صفحۀ قبل)، ضعف تعریف ایشان را نیز تلویحاً مورد اشاره قرار داده و نگاشته است: «و انقدح ضعف ما عن بعض المعاصرین: «من أنّ القواعد الفقهیة تشتمل دائما علی حکم کلّی... تقع فی طریق استنباط الأحکام الفرعیة العملیة، و مجرّد کونها تطبیقیة لا یضرّ بکونها آلیة، کما لا یخفی». فتحصّل: أنّ القواعد الفقهیة هی نفس الأحکام الشّرعیة الکلّیة المستنبطة المنطبقة علی مواردها، بخلاف القواعد الاصولیة، فإنّها لیست بأحکام مستنبطة، بل هی ممّا یستنبط به الأحکام». (مازندرانی، اسماعیل صالحی، مفتاح الأصول، ج 1، ص 47).
با توجّه به تعاریف چهارگانۀ مذکور، در مجموع میتوان گفت دانش اصول، فن استنباط است و روش صحیح آن را میآموزد. بنابراین هر چه قابلیت حجّت قرار گرفتن در فقه را داشته باشد، علم اصول آن را مورد بحث قرار داده و حجت بودن آن را اثبات یا رد مینماید.
با توجّه به تعاریفی که از دو دانش ارائه شد، رابطۀ آن دو نیز به خوبی مشخّص میگردد. به طور کلّی هر علمی که بر پایۀ اندیشه و استدلال استوار باشد، در هستی و چیست خویش نیازمند به منطق است. دانش اصول فقه نیز - که در حقیقت علم دلیلشناسی و منطق اجتهاد(1)است - از این قاعده مستثنی نیست. نیاز لحظه به لحظۀ اصول فقه به دانش منطق، به ویژه با منید به کارکرد اصول فقه در تجزیه و تحلیل و ارزیابی متون کتبی شریعت، به کارگیری قواعد آن در اجتهاد و اتّخاذ ایدهها و آرای فقهی، به روشنی قابل لمس است.
علاوه بر این، منطق زبان گویای اصول فقه بوده و تمامی مباحث منطقی به گونۀ مستقیم(2)یا غیرمستقیم در علم اصول کاربرد دارند و در یک کلام، علم منطق از مبادی اصلی و اس شکلی اصول فقه میباشد. از این رو میتوان دانش منطق را به خطکش و نقّالۀ علم اصول فقه تشبیه نمود.(3)
فهم صحیح و عمیق مسائل اصولی همچون مباحث الفاظ، ادله عقلیه، مباحث
1) (1) . همانگونه که علم منطق، معیار سنجش درستی تفکر در تمام دانشهای بشری است، علم اصول نیز، منطق تفکرات در حوزۀ فقه، و میزان سنجش صحت و سقم استدلالهای به کار رفته در آن میباشد. همچنین علم اصول از حیث ابواب و مباحث نیز، شباهتهای بسیاری به علم منطق دارد. به عنوان نمونه در علم منطق دو سرفصل مهم «مباحث الفاظ و دلالت آنها» و «مباحث حجت» مطرح است که در علم اصول نیز به عینه موجود میباشد.
2) (2) . از جمله مباحث منطقی که به گونۀ مستقیم در اصول فقه معاصر مورد بحث میباشد، تقسیم قضایای شرعی به حقیقیه و خارجیه است که موضوع کتاب حاضر را تشکیل میدهد.
3) (3) . تعبیر از نگارنده است.
حجج، مباحث اصول عملیه و تعارض ادله - که از مهمترین مباحث مربوط به علم اصول بوده و در ساختار فعلی آن وجود دارند - نیازمند فهم عمیق مبادی منطقی آن همانند مباحث ذاتی، عرضی، جنس، فصل، نوع، حد، برهان و مسائلی از این قبیل میباشند. همچنین اقامۀ برهان و استحکام آن، کشف مغالطه در استدلالها، تشخیص مباحث جدلی و تمییز خطابه از برهان در حوزۀ فقه و اصول، در گرو تسلّط بر موازین منطقی - به ویژه بحث اساسی صناعات خمس - است.
بنابراین روشن است که از یک سو تسلط هرچه بیشتر اصولی بر علم منطق، به بهبود استدلالات وی منجر شده و از سوی دیگر عدم تسلط بر این موازین، باعث ابراز نظریههای سست، ضعیف و ناکارآمد میگردد؛ همچنانکه در دورههای مختلف به چشم میخورد.
واژۀ «قضیه»(1)یا معادل فارسی آن «گزاره»، اصطلاحی است که در دانشهای منطق، ریاضیات(2)و اصول فقه مطرح میباشد. آنچه در اینجا مراد است، اصلاح منطقی و اصولی آن میباشد. از این رو ابتدا معنای لغوی و سپس اصطلاح قضیه در دو دانش یاد شده و پس از آن تقسیمات قضایا و جایگاه تقسیم آنها به حقیقیه و خارجیه در میان تقسیمات مزبور پی گرفته میشود.
1) (1) . Proposition , Cl se , C e.
2) (2) . قضیه در ریاضیات، نظریه و یا قانونی است که بر پایۀ مجموعهای از جملات ریاضی یا جبری اثبات میگردد. بسیاری از قضایای ریاضی گزارههای شرطی هستند و اثبات آنها در گرو نتیجهگیری از فرض یا فروض قضیه میباشد. به عنوان نمونه، قضیۀ فیثاغورس در هندسه عبارت است از این که «در یک مثلث قائم الزاویه، مجموع توانهای دوم دو ضلع زاویۀ قائمه همواره برابر است با توان دوم وتر آن:و یا قضیۀ تالس در هندسه این مطلب را بیان میکند که اگر و B و C نقاطی روی محیط دایره بوده و خط ، قطر دایره باشد؛ آنگاه زاویه C یک زاویه قائمه خواهد بود. تعبیر دیگر آن این است که: مرکز دایرۀ محیط یک مثلث، روی یکی از اضلاع مثلث قرار میگیرد؛ اگر و تنها اگر آن مثلث قائم الزاویه باشد.
قضیه از ریشه «قضی» در لغت به معنای حکم و فرمان، وصیت، خبر، حکایت و سرگذشت میباشد.(1)همچنین در متون قدیم فارسی به معنای واقعه و حادثه نیز استعمال شده است.(2)برخی لغویون نیز ذیل این واژه، همان تعریف اصطلاحی آن را در منطق بیان نمودهاند که در زیر بدان میپردازیم.
پیش از ورود به بیان اصطلاحی قضیه در دانش منطق، ذکر این نکته ضروری است که مهمترین بخش منطق که شالودۀ اصلی آن را تشکیل میدهد، مبحث استدلال و شیوۀ درست استدلال کردن است. استدلال نیز عملی ذهنی است که از تألیف و ترکیب قضایا فراهم میشود. بنابراین شناخت قضیه و انواع آن کلیدیترین نقش را در استدلال داراست.(3)
منطقدانان در تعریف اصطلاحی قضیه، رویۀ یکسانی اتّخاذ نموده و به پیروی از ارسطو، قضیه را جمله و گفتاری دانستهاند که «ذاتاً»(4)امکان وصف آن به درستی یا نادرستی و به دیگر سخن، احتمال صدق و کذب در آن وجود داشته
1) (1) . صاحب کتاب العین رحمه الله در خصوص معنای قضیه نگاشته است: «قَضَی یقْضِی قَضَاءً و قَضِیةً أی حکم. و قَضَی إلیه عهدا معناه الوصیة». (فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، ج 5، ص 185). همچنین در لسان العرب آمده: «القَضایا: الأَحکام، واحدتها قَضِیةٌ». (ابن منظور، لسان العرب، ج 15، ص 186). راغب نیز در مفرداتش تلویحاً به معنای اصطلاحی آن اشاره کرده و نگاشته است: «و کلّ قول مقطوع به من قولک: هو کذا أو لیس بکذا یقال له: قَضِیةٌ، و من هذا یقال: قضیة صادقة، و قضیة کاذبة». (اصفهانی، راغب، مفردات ألفاظ القرآن، ص 676).
2) (2) . ر. ک: دهخدا، علی اکبر، فرهنگ فارسی، نرم افزار.
3) (3) . به عنوان نمونه قیاس که متقنترین نوع استدلال است، مبتنی بر تألیف دو یا چند قضیه میباشد: «القیاس هو قول مؤلّف من قضایا اذا سلّمت لزم عنه لذاته قول آخر». (سهروردی، شهاب الدّین، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 22).
4) (4) . قید «ذاتاً» برای احتراز از توهم ورود برخی جملات انشائی در تعریف، توسط دستهای از متأخرین همچون علامه محمّد رضا مظفر رحمه الله به آن افزوده شده است. (ر. ک: مظفر، محمد رضا، المنطق، ص 119).
باشد.(1)مانند: «انسان، حیوان است»، «نهنگ آبشش دارد»، «امروز باران میبارد»، «هر کس علم بیاموزد، ثروتمند میگردد» و جملاتی از این دست که میتوان آنها را صادق یا کاذب دانست.(2)پس چنانچه گوینده جملهای خبری را به طور قاطع
1) (1) . فارابی (م 339 ق) در احصاء العلوم خویش - حین بیان مباحث مطرح شده در علم منطق - بیآن که نامی از واژۀ «قضیه» ببرد، به تعریف آن اشاره نموده و آورده است: «أقل الأقاویل الخارجة هی مرکبة من لفظین لفظین، و أقل الأقاویل المرکوزة مرکبة من معقولین مفردین، معقولین مفردین، و هذه هی الأقاویل البسیطة... التی هی المعقولات المرکبة من معقولین مفردین معقولین مفردین و الألفاظ الدالة علیها المرکبة من لفظین لفظین. و هو فی الکتاب الملقب، إما بالعربیة فالعبارة، و بالیونانیة «باریأرمینیاس». (فارابی، ابونصر، احصاء العلوم، صص 44-45). امّا در آثار دیگر خویش بر تعریف آن تصریح نموده و چنین بیان داشته: «و المؤتلف من الشیئین اللذین یأتلف أحدهما إلی الآخر هذا الائتلاف هو القضیة، و فیها یکون الصدق و الکذب». (فارابی، ابونصر، کتاب الحروف، ص 127). وی همچنین در دو موضع از کتاب منطقیات، به تعریف قضیه پرداخته است: «و ما کان ترکیبه ترکیب اخبار، فان اصحاب المنطق یسمّونه القول الجازم، و یسمّونه القضیة، و یسمّونه الحکم، و ذلک، مثل قولنا: زید یمشی و الانسان حیوان». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 27)؛ «القضیة و القول الجازم قول حکم فیه بشیء علی شیء و اخبر فیه بشیء عن شیء، کقولنا: زید ذاهب، و عمرو یمشی، و الانسان حیوان». (پیشین، ص 116).همچنین شیخ الرئیس بوعلی سینا رحمه الله در چندین اثر خویش به تعریف قضیه پرداخته و نگاشته است: «و القول الجازم: ما احتمل أن یصدّق به، أو یکذّب به، و هو القضیة». (ابن سینا، عیون الحکمة، ص 3)؛ «[القضیة] هو الترکیب الخبری و هو الذی یقال لقائله إنه صادق فیما قاله أو کاذب». (ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، ص 14).شیخ اشراق (م 587 ق) نیز در ابتدای حکمة الاشراق، صرف امکان اتّصاف گفتار به صدق و کذب را در تعریف قضیه کافی دانسته مینگارد: «انّ القضیة قول یمکن ان یقال لقائله انّه صادق فیه او کاذب». (سهروردی، شهاب الدّین، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 22). شهرزوری در شرح آن آورده است: «و اما التصدیقات... فیسمّی ب «الترکیب الخبری»، و اکتسابها بالحجج تسمّی «القیاس»؛ ثم الترکیب اما ان یکون تاما، و هو ما یحسن السکوت علیه، و هو اما ان یحتمل الصدق و الکذب، و یسمّی «خبرا»، و «قضیة»». (شهرزوری، شمس الدّین، شرح حکمة الاشراق، ص 63). سهروردی همچنین در لمحۀ دوّم کتاب لمحات آورده است: «أنّ «اللفظ المرکب» منه ما یکون ترکیبه علی سبیل التقیید کقولک: «الحیوان الناطق المائت» و یقوم مقامه لفظة واحدة، و یستعمل فی الأقوال الشارحة؛ و ما لیس ترکیبه هکذا فإمّا أن یتطرّق إلیه التصدیق و التکذیب أو لا یتطرّق، و الأول هو المطلوب و یسمّی «قضیة» و «خبرا» و یرسم بأنّه القول الذی یصحّ أن یقال لقائله أنّه صادق أو کاذب». (سهروردی، شهاب الدین، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 4، ص 152).
2) (2) . جرجانی در تعلیق خویش بر منطقیات فارابی، قابلیت وصف قضیه به صدق و کذب را بدین صورت بیان نموده است: «و الذی یجب ان یقال عند المسألة عن القضیة ما هی هی القول الذی یوجد
و جزمی بیان کند؛ این جمله و حکم او، یک «قضیه» بوده و با توجّه به واقعیت، میتواند راست یا دروغ باشد. از این رو قضیه را خبر، قول جازم و عبارت نیز مینامند. بنابراین قضیه در اصطلاح منطقی آن، تنها شامل «مرکبات تام خبری» بوده و جملات انشائی همچون اوامر، نواهی، استفهام، تمنی، استغاثه و... را در بر نمیگیرد. زیرا جمله انشائی، ذاتاً به صدق و کذب متّصف نمیگردد.
واژۀ «قضیه» آنگونه که در دانش منطق مطرح است، در اصول فقه مورد استفاده قرار نگرفته است. زیرا خمیرمایۀ اصول فقه را احکام شرعی تشکیل میدهد و از این جهت، اهتمام اصولیون به «حکم شرعی» است که در دستهبندی نحوی و منطقی الفاظ، «مرکب تام انشائی» به شمار میآیند. بنابراین مراد از قضیه در اصول فقه، همان «حکم» است که از مقولۀ «انشاء»، و یا به تعبیر حضرت استاد از مقولۀ «اعتبار» میباشد.(1)
1) (1) . توضیح این که در چیستی، روح و حقیقتِ «حکم شرعی» میان اصولیین اتّفاق نظر وجود نداشته و - تا جایی که نگارنده کاویده است - در این زمینه نظرات عدیدهای مطرح است که به شش نظریۀ عمده بازمیگردند: 1. مشهور اصولیون، حکم را همان بعث و زجر دانسته و به دیگر سخن، خطاب مشتمل بر بعث و زجر (مجعولات شرعی) را حقیقت حکم بر شمردهاند: «ان المشهور بقول حقیقة الحکم عبارة عن المجعولات الشرعیة التی یجعلها الشارع بالنظر الی المصالح و المفاسد الواقعیة». (آملی لاریجانی، هاشم، تحریر الأصول، ص 122)؛ «إنّما الکلام فی أنّ الحکم هل هو الإرادة أو الإرادة المظهرة أو البعث الناشئ منها؛ بحیث یکون الإرادة کسائر المقدّمات من مبادئ حصوله لا من مقوّماته؟ التحقیق هو الأخیر». (خمینی (امام)، سید روح الله، تهذیب الأصول، ج 1، ص 319)؛ «أنّ الحکم هو البعث الاعتباری الذی یتحقّق بواسطة هیئة «افعل»، و الزجر الاعتباری الذی یتحقّق بواسطة هیئة «لا تفعل» کما هو المختار». (لنکرانی، محمّد فاضل، دراسات فی الأصول، ج 2، ص 330)؛ «فإنّ الحکم عبارة عن البعث و الزجر... حقیقة الحکم و هو البعث و الزجر فیه». (گلپایگانی، لطف الله صافی، بیان الأصول، ج 2، صص 12-13). 2. برخی اصولیون حقیقت حکم را حبّ شارع نسبت به انجام فعل مورد حکم یا بغض وی
علمای منطق، قضایا را به اعتبارات گوناگون، به اقسام مختلفی تقسیم نمودهاند که در زیر برخی از تقسیمات - که مرتبط با بحث ماست - پی گرفته میشود.
نخستین و بنیادیترین تقسیمبندی قضیه عبارتست از تقسیم آن به دو قسم حملیه و شرطیه.(1)
قضیۀ حملیه قضیهای است که در آن، به ثبوت یک شیئ برای شئ دیگر، یا به نفی یک چیز از چیز دیگر حکم شود. مانند اینکه گفته شود: «عدالت خوب است» یا «ظلم، خوب نیست».(2)
1) (1) . «و کلّ قضیة فهی امّا حملیة و امّا شرطیة». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 28).علامه حلّی اعلی الله مقامه در این زمینه نگاشته است: «هذه هی القسمة الأولیة التی تفید القضیة التمییز النوعی، و هی القسمة إلی الحملیة و الشرطیة». (علامه حلّی، القواعد الجلیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 243).همچنین قطب الدّین رازی رحمه الله آورده است: «إنّ القضیة تنقسم أوّلا إلی الحملیة و الشرطیة». (رازی، قطب الدّین، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 220).شهرزوری نیز دارد: «القضیة و الخبر... ینقسم الی قسمین، لانهما اما ان تنحل عند حذف ادوات الربط الی مفردین او مرکبین. و الأول، هو «القضیة الحملیة»... و الثانی، و هو الذی تنحل القضیة فیه الی مرکبین، یسمّی «شرطیة»». (شهرزوری، شمس الدین، شرح حکمة الاشراق، صص 64-65).
2) (2) . این تعریف از فارابی است: «و الحملیة کل ما حکم فیه بحکم بتات، کقولنا: الانسان حیوان و الشمس طالعة، و النهار موجود، و هذا العدد هو زوج، و هذا الوقت هو لیل». فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 117). شیخ الرئیس رحمه الله در عیون الحکمه با آن موافقت نموده و چنین آورده است: «القضیة الحملیة: هی التی یحکم فیها بوجود شیء هو المحمول، لشیء هو الموضوع؛ أو بعدمه له: کقولنا: زید کاتب، زید لیس بکاتب». (ابن سینا، عیون الحکمة، ص 4). سهروردی در ابتدای حکمة الاشراق، همین تعریف را برای قضیۀ حملیه بیان داشته و نگاشته است: «و القضیة التی هی ابسط القضایا هی الحملیة و هی قضیة حکم فیها بأنّ احد الشیئین هو الآخر او لیس، مثل قولنا «الانسان حیوان» او لیس». (سهروردی، شهاب الدّین، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 22). شهرزوری نیز در شرح عبارت شیخ اشراق، آن را بدین صورت تبیین نموده است: «القضیة الحملیة و هی ابسط القضایا و هی التی حکم فیها بان احد الشیئین هو الآخر او لیس، و هی مؤلفة من «موضوع» محکوم علیه و «محمول» محکوم به». (شهرزوری، شمس الدین، شرح حکمة الاشراق، ص 64). تفتازانی نیز همین گونه تعریف نموده است: «فإن کان الحکم فیها بثبوت شیء لشیء أو نفیه عنه فحملیة». (تفتازانی، سعدالدّین، تهذیب المنطق: به نقل از یزدی، ملا عبدالله، الحاشیة علی تهذیب المنطق، ص 54).امّا کاتبی در شمسیه چنین آورده است: «القضیة»... «حملیة» إن انحلّت بطرفیها إلی
قضیه شرطیه آن است که در آن، به اثبات یا نفی نسبت میان یک قضیه و قضیهای دیگر حکم شود. مانند اینکه گفته شود: «اگر مثلّث بر سطح مستوی باشد، مجوعه زوایای آن 180 درجه است». یا گفته شود: «اینطور نیست که هرگاه آسمان ابری باشد، باران ببارد».(1)
1) (1) . فارابی قضیۀ شرطیه را همراه با نوعی مصادره به مطلوب چنین میشناساند: «و الشرطیة کل ما ضمن الحکم فیها بشرطیة الشریطة». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 156).بوعلی رحمه الله در عیون الحکمه، قضیۀ شرطیه را در ضمن دو قسم آن (متّصل و منفصل) تعریف نموده که مجموع آن را بدین صورت میتوان به عنوان تعریف قضیۀ شرطیه، بیان نمود: «القضیة الشرطیة... هی التی یحکم فیها بتلو قضیة تسمی تالیا لقضیة أخری تسمی مقدّما؛ أو لا تلوّه... کقولک: إن کانت الشمس طالعة فالنهار موجود؛ و... کقولک: لیس إذا کانت الشمس طالعة فاللیل موجود. [او] التی یحکم فیها بتکافؤ القضیتین فی العناد، أو سلب ذلک: مثال الأول: إما أن یکون هذا العدد زوجا، و إما أن یکون فردا؛ مثال الثانی: لیس إمّا أن یکون هذا زوجا، و إما أن یکون فردا». (ابن سینا، عیون الحکمة، ص 4).سهروردی آن را به این صورت بیان داشته است: «و قد یجعل من القضیتین قضیة واحدة، بأن یخرج کلّ واحدة منهما عن کونها قضیة و یربط بینهما [و یسمّی شرطیة]». (سهروردی، شهاب الدّین، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، ج 2، ص 22). وی همچنین تصریح نموده است که قضیۀ شرطیه مؤلّف از قضایای حملیه بوده و انحلال آن به حملیه صحیح است: «و اعلم انّ الشرطیات یصحّ قلبها الی الحملیات، بأن یصرّح باللزوم او العناد، فنقول «طلوع الشمس یلزمه وجود النهار» او «یعانده اللیل.» فکان الشرطیات محرّفة عن الحملیات». (پیشین، ص 24).علامه حلّی اعلی الله مقامه نیز با شیخ الرئیس رحمه الله و شیخ شهید موافقت نموده و در این زمینه چنین نگاشته است: «وإن انحلّت إلی قضیتین فهی شرطیة، کقولنا: إن کانت الشمس طالعة فالنهار موجود، فانّها
تقسیمبندی دوّم قضایا به اعتبار کیفیت(1)قضیه است که در آن هریک از قضایای حملیه و شرطیه بر دو قسم موجبه و سالبه منقسم میگردند.(2)
تقسیم سوّم مختصّ قضایای حملیه است که به اعتبار موضوع، به چهار قسم(3)
1) (1) . «و السلب و الایجاب یسمّی کلّ واحد منهما کیفیة القضیة». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 119)؛ «و یسمی الایجاب و السب کیف القضیة». (مظفر، محمدّ رضا، المنطق، ص 122). ابن سهلان (م 540 ق) نیز در این خصوص دارد: «حال الحکم فی عمومه و خصوصه یسمی کمیة القضیة و حاله [ای حال الحکم] فی الایجاب و السلب یسمی کیفیة القضیة و فی کل واحدة من هذه القضایا ایجاب و سلب». (ساوی، عمر بن سهلان، البصائر النصیریة فی علم المنطق، ص 173).
2) (2) . «و کلّ قضیة، فهی اما ان تکون موجبة شیئا لشیء کقولنا: الانسان هو ابیض، و اما سالبة شیئا عن شیء کقولنا: الانسان لیس هو ابیض. و کل واحدة منهما اما حملیة، و اما شرطیة.». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 117)؛ «إن القضیة بجمیع أقسامها سواء کان حملیة أو [شرطیة و هی] متصلة أو منفصلة، تنقسم إلی موجبة و سالبة». (مظفّر، محمّد رضا، المنطق، ص 122).
3) (3) . تقسیم مزبور در کلمات متقدّمین به گونۀ ثلاثی مطرح شده و در نوشتههای ایشان، نوزندی از قضیۀ طبیعیه دیده نمیشود. به عنوان نمونه معلّم ثانی تقسیم را به صورت ثلاثی آورده و نگاشته است: «و القضایا الحملیة منها ما موضوعاتها معان کلیة. کقولنا الانسان حیوان، و منها ما موضوعاتها اشخاص، کقولنا: زید حیوان. و المعنی الکلی هو الذی یتشابه به عدّة اشیاء. و الشخص هو ما لا یمکن ان یتشابه به اثنان اصلا. و القضایا التی موضوعاتها معان کلیة منها ما هی محصورة باسوار، و منها ما هی مهملة بلا اسوار». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 118).بوعلی سینا رحمه الله نیز در شفا آن را به صورت ثلاثی ذکر نموده است که چکیدۀ کلام وی به گزینش ابنرشد اندلسی (م 595 ق) چنین است: «و المعانی صنفان: إما کلیة و إما جزئیة - أی شخصیة. و أعنی بالکلی الذی من شأنه أن یحمل علی أکثر من واحد - مثل حمل الحیوان علی الإنسان و الفرس و سائر أنواع الحیوان - و بالجزئی ما لیس ذلک من شأنه - [أعنی أن یحمل علی أکثر من واحد]،
تقسیم میگردد:
قضایای شخصیه: یعنی قضیهای که موضوع آن جزئی باشد. مانند جملۀ «محمّد صلی الله علیه و آله پیامبر خداست».
قضایای طبیعیه: یعنی قضیهای که موضوع آن کلّی بوده و حکم به عنوان کلّی، بر آن بار شده باشد. مانند جملۀ «انسان نوع است.»
قضیه مهمله: قضیه ایست که موضوع آن کلّی بوده و حکم به لحاظ مصادیق آن در خارج، بر آن بار شده؛ اما مقدار یا تعداد خاصی برای مصادیق آن در خارج بیان نشده باشد. مانند اینکه گفته شود: «انسان در رنج است»، یا «مؤمن دروغ نمیگوید».
قضیه محصوره (مسوّره): قضیه ایست که موضوع آن کلّی بوده و حکم به لحاظ مصادیق آن در خارج، بر آن بار شده و علاوه بر آن، مقدار یا تعداد مصادیق آن در خارج نیز بیان شده باشد. این قضایا به اعتبار اینکه دارای «سور» میباشند، «مسوّره» نیز نامیده شدهاند.(1)مقصود از «سور»، لفظی است که کلّیت یا
1) (1) . «المحصورة بالاسوار هی التی یقرن بموضوع کل واحدة منها سور». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 118).
جزئیت افراد و مصادیق موضوع قضیه محصوره را در خارج تبیین میکند.(1)مانند: «همه»، «کلّ»، «هر یک»، «هیچ»، «بعض» و.... «همه انبیاء معصوم هستند.» (کلیه)، «بعضی پیامبران، اولو العزمند» (جزئیه).(2)
از آنجا که قضایا به موجبه و سالبه تقسیم میشوند، این دو نوع محصوره هم هرکدام به موجبه و سالبه تقسیم میگردند و مجموعۀ این چهار نوع را «محصورات اربعه» مینامند که عبارتند از: «موجبۀ کلیه»، «سالبۀ کلیه»، «موجبۀ جزئیه» و «سالبۀ جزئیه».(3)
تقسیم بعدی که محلّ بحث ما در کتاب حاضر میباشد، متعلّق به قضایای محصوره(4)است که به اعتبار وجود موضوع آن، بر سه قسم منقسم میگردد:
در دو مثال مذکور، اجتماع نقیضین در یک امر، و دریای جیوه، وجود خارجی ندارند؛ بلکه تنها در ذهن انسان متصوّر هستند.
1) (1) . «و اللفظ الدالّ علیها - أی علی کمیة الأفراد - یسمّی «سورا» أخذا من «سور البلد» کما أنّه یحصر البلد و یحیط به، کذلک اللفظ الدالّ علی کمیة الأفراد یحصرها و یحیط بها». (رازی، قطب الدّین، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 237).
2) (2) . به کلیت و جزئیت در قضایای محصوره، اصطلاحاً «کمّ» قضیه گفته میشود: «و ما یدل علیه السور من بعض او کل یسمّی کمیة القضیة». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 119).
3) (3) . «و المحصور بالاسوار اربعة: موجبة کلیة، و سالبة کلیة، و موجبة جزئیة؛ و سالبة جزئیة». (فارابی، ابونصر، المنطقیات، ج 1، ص 118)؛ «و هی [ای المحصورة] أربع: لأنّه إن بین فیها أنّ الحکم علی کلّ الأفراد، فهی «الکلّیة» و هی إمّا موجبة و سورها «کلّ» کقولنا: «کلّ نار حارّة» و إمّا سالبة و سورها «لا شیء» و «لا واحد» کقولنا: «لا شیء - أو لا واحد - من الناس بجماد». و إن بین فیها أنّ الحکم علی بعض الأفراد فهی «الجزئیة» و هی إمّا موجبة و سورها «بعض» أو «واحد» کقولنا: «بعض الحیوان - أو واحد من الحیوان - إنسان»، و إمّا سالبة و سورها «لیس کلّ» و «لیس بعض» و «بعض لیس» کقولنا: «لیس کلّ حیوان إنسانا» و «لیس بعض الحیوان بإنسان» و «بعض الحیوان لیس بإنسان». (قزوینی، کاتبی، الرسالة الشمسیة، ص 15).
4) (4) . البتّه در این که مقسم تقسیم قضایا به حقیقیه، خارجیه و ذهنیه، تمام چهار قسم محصورات است یا تنها موجبۀ کلیه، میان حکمای منطق دان اختلاف مبنا وجود دارد که در قسمتهای بعدی خواهد آمد.
قضایای خارجیه: قضیه ایست که موضوع آن در خارج از ذهن در زمان حال، گذشته یا آینده وجود دارد و به لحاظ مصادیق و افرادی از آن موضوع که در خارج وجود داشته یا دارند، حکمی بر آن بار میشود. مانند اینکه گفته شود: «ائمّه اطهار، رنج فراوانی تحمّل نمودهاند».
قضایای حقیقیه: قضیهای که موضوع آن در واقع و نفس الأمر مورد نظر بوده و علاوه بر اینکه شامل افراد و مصادیق خارجی (افرادی که فعلا در خارج از ذهن وجود دارند) میشود، افراد مقدّر الوجود (افرادی را که میتوانند در آینده وجود داشته باشند) را نیز در بر میگیرد.
مثل اینکه گفته شود: «مجموع زوایای داخلی مثلّث، 180 درجه است». یا «هرکس شهادتین را بگوید، مسلمان است».
گذشت که تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه و ذهنیه، به اعتبار ظرف وجودی موضوع آن میباشد. این تقسیم منطقی با دو تفاوت در علم اصول راه یافته است:
الف) همان گونه که گفته شد، مقسم تقسیم در منطق، «قضیۀ محصوره» و یا «قضیۀ موجبه کلّیه» است که از مقولۀ «اِخبار» محسوب میشوند. امّا در علم اصول از آنجا که اهتمام اصولی به حکم شرعی است، مقسم را «حکم شرعی» - که از مقولۀ «انشاء» یا «اعتبار» است - قرار داده و طبیعتاً اقسام آن را «جعل حکم به نحو قضیۀ حقیقیه» و «جعل حکم به نحو قضیۀ خارجیه» عنوان نموده است.
ب) قضیۀ ذهنیه - از جهت ذهنی بودن آن - در علم اصول جایی ندارد؛ چرا که حکم در قضیۀ ذهنیه، ناظر به وجود ذهنی موضوع است، در حالی که موضوع قضایای شرعی، لزوماً بایستی ممکن الوجود باشد و قابلیت وجود خارجی داشته باشد. زیرا معنا ندارد شارع حکمی را که به قصد انگیزش مکلّف در خارج اعتبار میکند، بر موضوعی ذهنی جعل کند که از نظر وجود خارجی، ممتنع باشد. از
این رو تقسیم مزبور در علم اصول محدود به دو قسم شده است و قسمی تحت عنوان «جعل حکم به نحو قضیۀ ذهنیه» وجود ندارد.
به دیگر سخن؛ مولی در مقام جعل حکم شرعی به اعتبار گسترۀ موضوع آن، یا موضوع حکم را تنها افراد محقّق الوجود در خارج دانسته و یا آن را طبیعتی کلّی قرار داده است که افراد مقدّرالوجود را نیز در میگیرد. قسم نخست در اصطلاح اصولی «قضیۀ خارجیه» و قسم دوّم «قضیۀ حقیقیه» نام گرفته است.
از آنجا که بخش سوّم کتاب حاضر ویژۀ همین مبحث است، در این جا به همین مقدار بیان اکتفا میگردد.
منطق صوری، از زمان ارسطو تا عصر حاضر، اصطلاحات بسیاری به خود دیده است که تا به امروز بیشتر آنها دست خوش تحوّلات مفهومی فراوانی گردیدهاند. از جمله اصطلاحات یادشده، دو سر واژۀ «قضیۀ حقیقیه» و «قضیۀ خارجیه» است که معرکۀ آراء و اقوال فلاسفه، منطقیون و سپس دانشمندان عرصۀ اصول فقه بوده و نظرات گوناگونی در این خصوص ابراز شده است.
هر چند مبادی و زمان پیدایش سر واژههای «قضیۀ حقیقیه و خارجیه» و طرح تقسیم قضایا به این دو قسم به طور دقیق روشن نیست، امّا با بررسی آثار به جا مانده از حکما و منطقدانان میتوان به گونۀ اجمالی، ترسیمی از سیر تاریخی بحث را ارائه داد. از آنجا که سر واژههای یاد شده و تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه به طور مشخّص، برای نخستین بار از سوی فخر رازی مطرح گردیده است، تاریخچۀ منطقی بحث در سه برهۀ حکمای پیش از فخر، خود وی و حکمای پس از او مورد بررسی قرار گرفته و پس از آن به ورود و تثبیت تقسیم مزبور در دانش اصول فقه پرداخته میشود.
این قسمت در بر دارندۀ کلمات سه تن از اساتین منطق و فلسفه؛ یعنی ارسطو، فارابی و شیخ الرئیس بوعلی سینا رحمه الله میباشد.
بیشک ریشه و مبدأ پیدایش تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را همچون بسیاری از اصطلاحات و مباحث منطقی دیگر، بایستی از آثار پدر این علم - یعنی ارسطو (م 322 ق. م) - جستجو کرد.
وی در کتاب ارگانون (1)(ارغنون)، که کتابِ بزرگِ وی در زمینۀ منطق و فلسفۀ منطق است، گزاره را به سه قسم مطلق(2)، ضروری(3)و ممکن(4)تقسیم نموده و نخست تناقض میان مطلقاتو سپس تناقض میان موجّهات را مورد بحث قرار داده است.(5)
او در ابتدا تناقض میان قضایای محصوره و شخصیه را تبیین نموده و تناقض میان مهملات را انکار مینماید.(6)به نظر وی، دو قضیۀ مهملۀ موجبه و سالبهمیتوانند هردو صادق باشند(7)؛ چرا که قضایای مهمله در قوّۀ قضایای جزئیه هستند.
سپس تناقض میان گزارههای مربوط به گذشته و حال را پذیرفته و تناقض میان گزارههای مربوط به آینده را مورد انکار قرار میدهد.(8)زیرا هر دو گزارۀ
1) (1) . ارغنون ( Org on) ، از اصل یونانی (ٌملیلی)؛ به معنی ابزار و وسیله گرفته شده و نامی است که بر شش رساله از تألیفات او در علم منطق - که در زمان امپراتوری روم شرقی جمعآوری شده است - اطلاق میشود.
2) (2) . sertoric.
3) (3) . odictic.
4) (4) . Probiem ic.
5) (5) . ر. ک: ارسطو، منطق ارسطو (ارگانون)، فصول 7-13.
6) (6) . پیشین، صص 76-81.
7) (7) . پیشین، ص 80.
8) (8) . پیشین، ص 82.
موجبه و سالبهای که تحقّق آنها در آینده خواهد بود، ممکن است غیر صادق یا غیر کاذب باشند.(1)به دیگر سخن عقیدۀ معلّم اوّل بر این است که گزارههای مربوط به آینده را نمیتوان به گونۀمطلق به کار برد؛ بلکه بایستی آنها را مقید به قید «امکان» نمود و با لفظ «ممکن است» مورد استفاده قرار داد. به عنوان نمونه هرگز نمیتوان قضیۀ «فردا باران خواهد آمد» را از روی یقین به صدق یا کذب متّصف نمود. در صورتی که دربارۀ گذشته و حال، میتوان به ضرس قاطع ادعا نمود که «دیروز باران بارید» یا «اکنون باران میبارد».
همچنین وفق آراء او، قضایای ضروری در هر صورت (گذشته، حال و آینده) صادق هستند. به عنوان نمونه گزارۀ ضروری «باران، یا میبارد یا نمیبارد»، در هر سه زمان صادق است و میتوان گفت در گذشته و حال «باران، یا باریده است یا نباریده است» و در آینده، «باران، یا خواهد بارید و یا نخواهد بارید».
در هر حال بنا بر این نظریات ارسطو، گزارههای مطلق در زمان گذشته و حال، گزارههای ممکن در زمان آینده، و گزارههای ضروری در هر سه زمان صادق میباشند.
منطقدانان پس از وی نظریات فوق را به گونۀ دیگری مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و اظهار داشتند که موضوع گزارههای مطلق، شامل افراد گذشته و حال، و موضوع گزارههای ممکن، شامل افراد آینده، و موضوع گزارههای ضروری، شامل افراد در هر سه زمان میباشد.
این تفسیر، با وجود تفاوت هایی که با تقسیم قضایا به حقیقیه، خارجیه و ذهنیه در میان متاخّرین دارد، بسیار به آن نزدیک بوده و چه بسا خمیر مایۀ اولیۀ تقسیم مزبور بوده باشد. زیرا - همچنان که خواهد آمد - قضایای خارجیه نوعاً ناظر به افراد موجود در خارج بوده، قضایای ذهنیه دربارۀ افراد معدوم در خارج و موجود در ظرف ذهن بوده و قضایای حقیقیه شامل تمامی این افراد میباشد.
1) (1) . پیشین، ص 83.
در عمل نیز بیشتر قضایای خارجیه، با فعل ماضی همراه است، مانند: «قتل من فی العسکر». همچنین سخن گفتن پیرامون افراد آینده که فعلاً معدوم بوده و وجودشان منحصر در ذهن است، امکانی بوده و با قطع و یقین نمیتوان دربارۀ آنها حکمی مطرح نمود.
ابو نصر فارابی (م 339 ق) در مقام تبیین ماده و جهات قضایا و بیان اقسام آن، پیرامون گزارههای سه گانۀ ضروری، ممکن و مطلق کلماتی دارد که به گونۀ روشن تری بر شباهت تقسیم سه گانۀ یاد شده با تقسیم قضایا به حقیقیه، خارجیه و ذهنیه دلالت داشته و فرضیۀ مبدأ بودن آن برای تقسیم مورد بحث را تقویت میکند. وی نخست به تعریف گزارههای سه گانۀ فوق پرداخته مینویسد:
«فالضروری هو الدائم الوجود الذی لم یزل، ولا یزال، ولا یمکن ألا یوجد، ولا فی وقت من الأوقات. والممکن هو ما لیس بموجود الآن، ویتهیأ فی أی وقت اتفق من المستقبل أن یوجد، وألا یوجد. والمطلق هو ما کان من طبیعة الممکن، وحصل الآن موجودا، بعد أن کان ممکنا أن یوجد، وألا یوجد، وممکن أیضا ألا یوجد فی المستقبل. فالقضایا ذوات الجهات الأول ثلث: ضروریة، ممکنة، ومطلقة.»(1)
یعنی ضروری [ازلی منطقی] وجود همیشگی پایدار و زوال ناپذیر بوده و نمیتواند موجود نباشد یا در زمانی وجود نداشته باشد [یعنی نه در ازل، نه در ابد، و نه در غیر ازل و ابد هرگز عدم بر او عارض نمیگردد]. و ممکن [به اموری گفته میشود که] در حال حاضر موجود نیست، ولی در هر زمانی از آینده آمادگی به وجود آمدن یا نیامدن را دارا میباشد. و مطلق آن است که طبیعت آن، ممکن بوده [و دارای قابلیت یکسان نسبت به وجود و عدم میباشد] و با این که
1) (1) . فارابی، ابو نصر، المنطقیات، ج 1، ص 108.
نسبت به وجود و عدم حالت یکسانی دارد، امّا در حال حاضر موجود است؛ هر چند ممکن است در آینده وجود نداشته باشد. بنابراین گزارههای دارای جهات نخستین، بر سه گونۀ ضروریه، ممکنه و مطلقه هستند.
معلّم ثانی سپس به تفکیک میان ماده و جهت قضیه پرداخته و بیان میدارد که ضرورت مادۀ قضیه، غیر از ضرورت جهت قضیه بوده و پیرامون آن مطالبی ارائه میدهد.(1)وی در ادامه پیرامون قضایای مطلقه اظهار میدارد:
«والمطلقة قد جرت العادة فیها أن تجعل علامتها حذف الجهات کلها، وألا یصرّح فیها، لا بالامکان، و لا باضطرار. و جعلوا حذف الجهات کلّها کالجهة لها. و هذا هو الذی یذهب الیه الاسکندر، و یصحّح أنه رأی أرسطوطالیس فی المطلقة. و کأن حذف الجهات کلها یدل به انّه لا اضطراری، و لا ممکن. و جعل رفع الأمرین دالا علی أنه کالمتوسط بین الطرفین اللذین قد رفعا. و هو فی الحقیقة متوسّط بین الممکن، و بین الضروری. فانّه قد أخذ من کل واحد منهما بقسط».(2)
یعنی منش [حکما و منطقدانان] در [شناسایی] قضایای مطلقه این است که «ستردن تمامی جهات» و «عدم تصریح به ضرورت یا امکان» در قضیه را نشانۀ مطلقه بودن آن دانسته و این حذف تمامی جهات را به منزلۀ جهت قضیۀ مطلقه در نظر میگیرند. این همان دیدگاهی است که اسکندر افرودیسی(3)بر گزیده و در تصحیح نظر ارسطو پیرامون قضیۀ مطلقه، آن را به وی نسبت میدهد. به طوری که گویا زدایش تمامی جهات نشان میدهد که قضیه، نه ضروری است و نه ممکن. و
1) (1) . پیشین.
2) (2) . پیشین، صص 108-109.
3) (3) . اسکندرِ افْرودیسی، فیلسوف مشائی و برجستهترین مفسر و شارحنوشتههای ارسطو میباشد. در منابع یونانی از وی، غالباً با عنوان «مفسر» و ارسطوی دوّم، نامبردهمیشود. در میان مفسرانآثار ارسطو، اسکندر افرودیسی، وفادارترین و دقیقترین آنانبهاصولو عقاید اوست. (برای اطلاع بیشتر ر. ک: بجنوردی، سید محمدکاظم موسوی و همکاران، دانشنامه بزرگ اسلامی، ج 8، ش 3426).
ذکر قید «رفع دو جهت [امکان و ضرورت] نشان گر این است که قضیۀ مطلقه، همچون میانگین بین دو طرف زدوده شده بوده و در حقیقت، میانۀ قضایای ممکن و ضروری قرار دارد؛ چرا که از هر کدام آن دو، قسمتی بر گرفته است.
هر چند فارابی صراحتاً به نقد این دیدگاه منسوب به ارسطو نپرداخته، امّا به نظر میرسد که وی با ذکر واژۀ «کأن»، اولاً تردید خود را در معنای مطلقه از نگاه ارسطو نشان داده و ثانیاً به عدم ملازمه میان حذف جهت با دلالت بر عدم ضرورت یا عدم امکان(1)اشاره نموده و تلویحاً خلط آنها با یکدیگر توسط منطقدانان پیشین را گوش زد میکند.
شیخالرئیس بوعلی سینا رحمه الله (م 428 ق) در دو کتاب گرانسنگ خویش یعنی شفا و اشارات، پیرامون قضیۀ مطلقه سخن گفته و کلمات وی منشأ تاثیر گزاری بر تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه گردیده است. وی در کتاب شفا چهار نظریه در این خصوص آورده و در کتاب اشارات، به نظریۀ دیگری اشاره میکند که به نظر میرسد نظریۀ پنجمی غیر از چهار نظر مذکور در شفا میباشد. در زیر نظرات وی در دو کتاب مزبور، به صورت جداگانه پی گرفته میشود.
1-3-1. کلام ابن سینا در منطق شفا
ابن سینا در آغاز بحث جهات در کتاب قیاس از منطق شفا، چهار نظریۀ پیش از خود را پیرامون قضیۀ مطلقه ذکر نموده مینویسد:
«لنعد تقریر خلافهم فی أمر المطلقة فنقول:
[القول الاول] قال بعضهم، إن کونها مطلقة هو أن تحذف الجهة عنها قولا و تصورا حذفا، بمعنی أنه لا یلتفت إلی الجهة التی تجب لها فی التصور،
1) (1) . روشن است که میان حذف جهت و دلالت بر عدم ضرورت، هیچ ملازمهای وجود ندارد. تفکیک این دو معنا در بیان ابن سینا - چنانکه در قسمت بعد میآید - به روشنی مورد تصریح قرار گرفته است.
حتی أن قولنا: کل إنسان حیوان؛ وإن کان حقیقة الحال فیه أن الحیوان موجود لکل ما هو إنسان ما دام ذاته موجودة فلا یلتفت إلی ذلک.»(1)
[نظر نخست:] برخی [فحول منطق] گویند مطلقه بودن قضیه به این است که جهت آن قولاً [یعنی از عبارت قضیه] و تصوراً [یعنی از انگارۀ انسان] زدوده شود؛ یعنی به جهتی که قضیه در انگاره (ذهن) ایجاب میکند، منیدی(2)صورت نگیرد. [به عنوان نمونه] هر چند حقیقت حال در گفتۀ «هر انسانی حیوان است»، این است که حقیقت حیوان [و حیوانیت] در هر آن کس که «انسان» میباشد، وجود داشته و تا زمانی که ذات وی باقی است، از او جدا نخواهد شد؛ با این همه [در قضیۀ مطلقۀ فوق] به این امر توجّه نمیگردد.
بنابراین وفق این نظر - که به تئوفراستوس(3)و تامسطیوس(4)منسوب است - مطلقه، اعم از ضروری و ممکن میباشد. وی دیدگاه دوّم را چنین تبیین میکند:
«[القول الثانی] و قوم یجعلون المطلق من ذلک ما لا یکون الحمل موجودا فیه دائما. أو ما لا یجب ذلک فی کل واحد و إن اتفق فی البعض؛ بل ما یکون الحمل وقتاً ما أو لا یجب أن یکون ما دام ذات الموصوف بالموضوع موجودا.»(5)
1) (1) . ابن سینا، الشفاء (المنطق)، ج 2 (القیاس)، ص 28.
2) (2) . واژۀ «منید»، معادل فارسی توجّه و التفات میباشد.
3) (3) . تئوفراستوس ( Theophr tos287 - 372 ق. م)، نخست شاگرد افلاطون و سپس ارسطو بود. نام اصلی وی تورماتوس ( Turm os) بودهاست، امّا به دلیلی نفوذ گفتارش، ارسطو به وی لقب تئوفراستوس یعنی «سخنگوی خدایی» داد. بعدها ارسطو وی را سپرست فرزند خود و پس از آن وصی خویش اعلام نمود. وی پس از مرگ استادش تا پایان عمر، سرپرست مدرسۀ ارسطو موسوم به «لوکیوم» ( Lyceum) بود. (برای اطلاع بیشتر ر. ک: بجنوردی، سید محمدکاظم موسوی و همکاران، دانشنامه بزرگ اسلامی، ج 16، ش 6258).
4) (4) . تامسطیوس (یا ثامِسطیوس) (317-388 م)، شارح برجسته آثار ارسطو در قرن چهارم میلادی میباشد. وی استاد برجسته فلسفه و عضو مجلس سنای قسطنطنیه (روم شرقی) بود. (برای اطلاع بیشتر ر. ک: پیشین، ج 1، ش 4221.
5) (5) . ابن سینا، الشفاء (المنطق)، ج 2 (القیاس)، ص 28.
[نظر دوّم:] برخی نیز عنوان مطلق را به قضایایی دادهاند که حمل (ضرورت یا امکان) در آن همواره وجود ندارد. یا عدم وجود حمل، [شرط لازم مطلق بودن قضیه نبوده] و در همۀ موارد ضروری نیست [که چنین باشد]؛ هر چند برخی موارد پیش میآید که حمل در آن گهگاهی موجود است. و یا تا زمانی که ذات مورد وصف به موضوع وجود دارد، [وجود نسبت] واجب نیست.
همانگونه که ملاحظه میشود، بوعلی رحمه الله سه تقریر از این دیدگاه - که همان نظریۀ اسکندر افرودیسی است - ارائه میدهد. ماحصل همۀ آنها این است که گزارۀ مطلقه، گزارۀ خالی از ضرورت یا امکان میباشد. وی سپس به بیان قول سوّم پرداخته مینویسد:
«[القول الثالث] و قوم یجعلون المطلق ما کان موضوعاته حاصلة بالفعل فی زمان ما حتی یکون قولنا: کل أبیض، معناه أن کل أبیض موجود بالفعل فی زمان ما.... و هذا الرأی الثالث سخیف مختل... و لا یکون المطلق ما ذهبوا إلیه. و المعلم الأول یمنع من هذا الظن فی المطلق صراحا.»(1)
[نظر سوّم:] برخی نیز عنوان مطلق را بر قضایایی بار کردهاند که موضوع آنها در یک زمانی [یکی از زمانهای گذشته، حال یا آینده و یا در برههای از زمان] بالفعل موجود باشد. [به عنوان نمونه] معنای [موضوع] «هر چیز سفید» عبارت است از «هر چیز سفیدی که در یک زمانی به صورت بالفعل موجود باشد.... این نظر سوّم سبک و ناکارآمد است... و مطلق آن نیست که اینان پنداشتهاند. معلّم اوّل (ارسطو) نیز به صراحت از چنین گمانی در خصوص [تعریف] مطلق، باز داشته است.
وفق این تعریف، ساختار معنایی مطلقه، فعلیت موضوع حکم در زمانی نامشخص بوده و مطلق عبارت است از تحقّق موضوع حکم در یکی از زمانهای
1) (1) . پیشین، صص 28-30.
سه گانه. شیخ الرئیس در این جا به درستی اخصّ بودن تعریف فوق را دریافته و آن را به عنوان معیار مطلقه بودن قضیه نپذیرفته است. همان گونه که خواهد آمد، این تعریف، همان تعریفی است که در کلمات برخی منطقدانان پس از شیخ الرئیس، برای «قضایای خارجیه» ارائه شده است. همچنین شایان ذکر است که بوعلی رحمه الله در میانۀ بیان اشکالات وارد بر نظر سوّم، قضایایی را مطرح میکند که بر تعریف «قضایای حقیقیه» در کلام حکمای پس از خود منطبق میباشد.(1)
شیخ الرئیس رحمه الله سپس تقریر قول چهارم را چنین مینویسد:
«[القول الرابع] قد نبع من هذا المذهب [ای القول الثالث] مذهب آخر فی أمر الجهات حتی التفت فی أمر الضرورة و الإمکان إلی أمر القضیة فی أن سورها یصدق و یکذب، و ترک أمر المحمول باعتباره إلی الموصوفات بالموضوع. فکان قولنا: کل حیوان إنسان ممکنا؛ إذ کان یمکن أن یتوهم وقت من الأوقات لا حیوان فیه إلا الإنسان. فحینئذ یصدق أن «کل حیوان إنسان». فتکون هذه حینئذ مقدمة وجودیة صادقة. و قبل ذلک تکون ممکنة إذا اعتبرت من حیث کون هذا السور صادقا وقتا ما.... أن هذا الرأی النابع أیضا غیر صواب، و أن الاعتبار فی الضرورة و الإمکان إنما هو بحسب مقایسة حال المحمول و الموضوع. و یدخل علیه بعد ذلک السور و لیس ذلک بحسب السور.»(2)
[نظر چهارم:] از قول سوّم، نظریۀ دیگری پیرامون جهات [قضیه] روئیده است که وفق آن - در خصوص ضرورت و امکان - به سور قضیه و صادقه یا کاذبه بودن آن توجّه شده و به محمول - از این نظر که وصف موضوع [بدون در نظر داشتن سور قضیه] است - توجّهی نمیگردد. [به عنوان نمونه] قضیۀ «ممکن است که تمام حیوانات، انسان باشند»، یک قضیۀ ممکنه میباشد؛ زیرا امکان دارد زمانی تصوّر شود که در آن هیچ حیوانی جز انسان وجود نداشته باشد. پس در
این حالت این قضیه که «تمام حیوانات انسان هستند»، مورد تصدیق بوده و [در حقیقت] یک مقدمۀ وجودی صادقه میباشد. امّا قضیۀ پیش از آن - [یعنی قضیۀ «ممکن است که تمام حیوانات، انسان باشند»] از این حیث که [با توجّه به] سور به کار رفته در آن (کل)، در یک زمان نامشخّص صادق است - یک قضیۀ ممکنه میباشد.... این نظر بر گرفته [از نظر سوّم] نیز نادرست بوده و ملاک ضرورت و امکان، تنها از روی مقایسۀ حال محمول و موضوع قضیه تعیین میگردد و سپس سور بر روی گزاره میآید. و [این نشان میدهد که ملاک ضرورت یا امکان قضیه،] به حسب سور نمیباشد.
ما حصل نظریۀ چهارم این است که گزارۀ مطلقهمان تحقّق موضوع حکم در زمانی نامشخص بوده و گزارۀ ضروری یا ممکن، گزارهای است که در آن، ضرورت یا امکان به روی سور گزارۀ مطلق وارد میشود، نه نسبت محمول و موضوع. مانند «ضروری است که همۀ انسانها حیوان هستند» و «ممکن است که همۀ حیوانها انسان باشند».
ابن سینا رحمه الله سپس اظهار میدارد که در دو نظریۀ نخستمناقشهای نداشته و هر یک از آن دو میتواند درست تلقّی گردد.(1)
1-3-2. کلام ابن سینا در اشارات
شیخ الرئیس رحمه الله، در کتاب اشارات خویش، نظریۀ پنجمی را به نقل از دیگران آورده که به تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه، بسیار نزدیک است. وی مینویسد:
«وعلی طریقۀ قوم فإن لقولنا کل - ج - ب - بالوجود و غیره وجها آخرا وهو أن معناه کل - ج - مما فی الحال أو فی الماضی فقد وصف بأنه - ب - وقت وجوده.(2)وحینئذ یکون قولنا «کل - ج - ب -
1) (1) . «و أما المذهبان الأولان فإنا لا نناقش فیهما بوجه. فإنه یجوز أن یعنی بالمطلق أیهما أرید بعد أن یحفظ لکل اعتباره.» (پیشین، ص 31).
2) (2) . خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله عبارت شیخ الرئیس رحمه الله را از همین قسمت - که شمارۀ پاورقی خورده - تفکیک نموده و معتقد است که ابن سینا رحمه الله در این جا به نظر عدهای و در قسمت بعدی به نظری متفاوت اشاره نموده است. نظر اول به شرح وی چنین است:«هؤلاء القوم یجعلون الموضوع فی القضایا الفعلیة کل ما هو - ج - بالفعل مما هو فی الحال أو فی الماضی فلا یکون ما هو عند العقل - ج - أو ما سیکون - ج - فی المستقبل مما یمکن أن یکون - ج - داخلا فیه و هذا هو المذهب الذی ذکرناه فی أحوال الموضوع، ثم إنه إذا حکموا علیه بأنه - ب - مطلقا فقد أرادوا أنه موصوف بب فی وقت وجوده ذلک، و هذا هو مذهب سخیف قد ذکر فساده المعلم الأول، و ذلک لأن ما یوجد - ج - وقتا ما هو بعض ما هو - ج - لا کله، و لوجوه أخری من الفساد» (طوسی، نصیر الدین، شرح الاشارات و التنبیهات مع المحاکمات، ج 1، صص 165-166).
بالضرورة» هو ما یشتمل علی الأزمنة الثلاثة، و إذا قلنا «کل - ج - ب - مثلا بالإمکان الأخص» فمعناه کل - ج - فی أی وقت من المستقبل یفرض فیصح أن یکون - ب - و أن لا یکون. و نحن لا نبالی أن نراعی هذا الاعتبار أیضا.»(1)
وفق نظر برخی [منطقیون]، در قضیۀ «کل ج ب» (2)[یعنی موجبۀ کلّیه]، نسبت به وجود و سایر احکام [یعنی اطلاق و ضرورت و امکان]، وجه دیگری وجود دارد که طبق آن، معنای قضیۀ مزبور این است که «کل ج» (موضوع قضیۀ موجبۀ کلیه)، هنگامی که در زمان حال موجود است یا در گذشته موجود بوده، در وقت وجود [یعنی در هر زمان که وجود داشته] به «ب» (محمول) متّصف است. در این صورت قضیۀ «ضروری است که هر (ج)، (ب) باشد.»، شامل زمانهای سه گانه [گذشته، حال، آینده] خواهد بود. و معنای قضیۀ «ممکن اخصّ است که کلّ (ج)، (ب) باشد»، این است که «کلّ ج» (موضوع) در هر برهه از زمان آینده که [وجود آن] مفروض گردد، صحیح است که «ب» باشد یا نه. (3)[یعنی ممکن است
1) (1) . ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، ص 24.
2) (2) . میان مناطقه مرسوم است که موضوع را با حرف اختصاری «ج» و محمول را با «ب» نشان میدهند. قطب الدین رازی رحمه الله در این زمینه آورده است: «فاعلم أنّ عادة القوم فی تحقیق المحصورات قد جرت بأنّهم یعبّرون عن الموضوع ب «ج» و عن المحمول ب «ب» حتّی أنّهم إذا قالوا: «کلّ ج ب» فکأنّهم قالوا: «کلّ موضوع محمول». و إنّما فعلوا ذلک لفائدتین: إحداهما الاختصار، فإنّ قولنا: «کلّ ج ب» أخصر من قولنا: «کلّ إنسان حیوان» مثلا - و هو ظاهر. و ثانیهما دفع توهّم الانحصار». (رازی، قطب الدین، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 245.)
3) (3) . خواجه رحمه الله این قسمت از کلام شیخ رحمه الله را - که به عقیدۀ وی نظری جداگانه محسوب میشود - چنین شرح داده است:
متّصف به «ب» (محمول) باشد و ممکن است نباشد]. و باکی نداریم از این که اعتبار یاد شده را نیز در نظر داشته باشیم.
به نظر میرسد که ابن سینا در این عبارت خویش، علاوه بر این که موضوع گزارههای مطلق را شامل تمام افراد گذشته، حال و آینده میداند، بلکه معتقد است همۀ افراد فرضی و ذهنی نیز در حیطۀ قضایای مطلقه قرار میگیرند و از این لحاظ، تفاوتی میان موضوع قضیۀ مطلقه با موضوع گزارههای ضروری و ممکن وجود ندارد. بلکه تفاوت آنها صرفاً لفظی و شکلی بوده و در ناحیۀ رابطۀ محمول با موضوع میباشد. بدین توضیح که هرگاه در رابطه، دو واژۀ «ضرورت» و «امکان» ذکر نشود، گزاره مطلق بوده، و در صورت ذکر، ضروری یا ممکن خواهد بود. به دیگر سخن بوعلی - به تبع گذشتگان - معتقد است که تفاوت این سه قسم، در شمول آنها نسبت به افراد گذشته و حال و آینده نیست، بلکه تفاوتی لفظی و شکلی است که به ذکر یا عدم ذکر الفاظ دال بر ضرورت و امکان در
قضایا باز میگردد.(1)
وی در این کلمات بیآن که نامی از سر واژۀ «قضایای حقیقیه» به میان آورد، فی الجمله تعریفی از آن ارائه داده است. بعدها این گونه سخنان شیخ(2)الهام
1) (1) . اصل این سخن علاوه بر خواجه نصیر الدین طوسی رحمه الله، از سوی قطب الدین رازی رحمه الله نیز با ایراد روبه رو شده است. وی در محاکمات، در این زمینه اظهار داشته است:«هؤلاء [القوم] لما سمعوا أن القضایا مطلقة و ممکنة و ضروریة أرادوا أن یفرقوا بینها - بعد إن اعتقدوا أن الحکم فی القضایا علی الموجودات الخارجیة - فقالوا: المطلقة ما یشمل الموجود الماضی أو الحال فلزمهم أن یخصوا الممکنة بالاستقبال و ذلک لانهم فهموا من الاطلاق الفعل بالقیاس إلی وجود ذات الموضوع و ما بالفعل و هو الموجود إما فی الماضی أو فی الحال، و أما فی الاستقبال فلیس بالفعل بل القوة، و لزمهم أیضا أن یعرفوا الضروریة بما یشمل جمیع الازمنة لانها مغایرة للمطلقة و الممکنة فلا یختص بزمان الماضی و الحال لانه الاطلاق، و لا بزمان الحال، و الاستقبال فانه أبعد، و لا بواحد منها فانه یلزم أن یکون مرتبة الضروریة أقل فلزمهم أن یحکموا بشمول الضروریة لجمیع الازمنة. و إلی هذا أشار بقوله «و حینئذ یکون قولنا کل - ج - ب - بضرورة هو ما یشمل جمیع الازمنة الخ» و فساد هذا المذهب من وجوه کثیرة ذکر منها وجهان: أحدهما أن هذه التفاسیر یخرج الکلیة عن أن یکون کلیة فان کل - ج - موجود فی الخارج فی وقت ما بل فی سائر الاوقات بعض - ج -...». (رازی، قطب الدین، المحاکمات بین شرحی الاشارات، ص 24 - م د شرح الاشارات، ج 1، صص 165-166).امّا به نظر میرسد که ایراد وارد نیست. زیرا کلّیت یا جزییت قضیه به ملاک حقیقیه یا خارجیه بودن آن ممکن است متفاوت باشد. به دیگر سخن ممکن است کلیه بودن قضیه به اعتبار خارجیه بودن آن، و جزئیه بودن قضیه به اعتبار حقیقیه بودن آن باشد و تناقضی در این خصوص وجود ندارد. مثلاً در قضیۀ «تمامی ساکنین شهر کشته شدند»، هرگاه مراد افراد موجودی بودند که در اثر زلزله کشته شدند، قضیه خارجیه بوده و کلی میباشد. امّا اگر مراد، تمامی ساکنین (اعم از موجودین و مقدر الوجودها باشد، این قضیه جزئیه میباشد و بایستی چنین گفته شود: «برخی ساکنان شهر کشته شدهاند.». (این مطلب در مباحث بعدی پیرامون قضایای حقیقیه و خارجیه به گونۀ مفصّل تبیین خواهد شد.)
2) (2) . شیخ الرئیس رحمه الله در مواضع دیگری از آثار خود نیز کلماتی دارد که به خوبی زمینه سازی تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را نشان میدهد.به عنوان نمونه علاوه بر موارد ذکر شده در متن، در اشارات خویش آورده است: «الإیجاب الحملی مثل قولنا الإنسان حیوان و معناه أن الشیء الذی نفرضه فی الذهن إنسانا کان موجودا فی الأعیان أو غیر موجود فیجب أن نفرضه حیوانا و نحکم علیه بأنه حیوان من غیر زیادة متی، و فی أی حال، بل علی ما یعم الموقت و المقید و مقابلیهما، و السلب الحملی هو مثل قولنا الإنسان لیس بجسم و حاله تلک الحال» (ابن سینا، الاشارات و التنبیهات، ص 15).همچنین در منطق شفا نیز دارد: «إن حقیقة الإیجاب هو الحکم بوجود المحمول للموضوع، و مستحیل أن یحکم علی غیر الموجود بأن شیئا موجودا له، فکل موضوع للإیجاب فهو موجود إما فی الأعیان و إما فی الذهن.» (ابن سینا، شفا (المنطق)، ج 1، العبارة، ص 79).
بخش حکمای پس از خویش در تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه گردید.
یکی دیگر از مبادی الهام بخش تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه، اختلاف دیدگاهی است که در خصوص اتّصاف افراد موضوع به وصف موضوع (عقد الوضع)، میان معلّم ثانی و شیخ رئیس رحمه الله وجود دارد. ریشۀ اختلاف در پاسخ این پرسش نهفته است که آیا امکان و قوّۀ اتّصاف افراد به وصف موضوع کافی است؟ یا این که افراد موضوع، بایستی بالفعل بدان متّصف باشند؟ فارابی معتقد به کفایت امکان اتّصاف بوده(1)و ابن سینا رحمه الله اتّصاف فعلی افراد به وصف موضوع را ضروری میداند.(2)دوگانگی فوق بنا بر تقریر شهرزوری چنین است:
1) (1) . کلام فارابی بنا بر نقل فخر رازی چنین است: «زعم الفارابی أنّه لیس یعتبر فی قولنا «کل ج» حصول الجیمیة بالفعل، بل کل ما أمکن اتصافه بها». (رازی، فخر، منطق الملخص، ص 142). وی همچنین در شرح عیون الحکمة، بیان فارابی را چنین تقریر نموده است: «زعم الشیخ أبو نصر الفارابی أن قولنا: کل ج أی کل ما لا یمتنع أن یکون ج». (رازی، فخر، شرح عیون الحکمة، ج 1، ص 128). به رغم کاوش بسیار نگارنده، کلام مزبور در آثار خود فارابی یافت نشد.
2) (2) . عبارت بوعلی رحمه الله در منطق شفا بدین صورت است: «إن قولنا: کل أبیض، لا یفهم منه البتة أنه کل ما یصح أن یکون أبیض، بل کل ما هو موصوف بالفعل بأنه أبیض کان وقتا ما، غیر معین أو معینا أو دائما بعد أن یکون بالفعل». (ابن سینا، الشفاء (المنطق)، ج 2 (القیاس)، ص 21).وی سپس تصریح میکند که مراد وی از فعلیت وجود موضوع، تنها وجود خارجی آن نیست:«و هذا الفعل لیس فعل الوجود فی الأعیان فقط، فربما لم یکن الموضوع ملتفتا إلیه من حیث هو موجود فی الأعیان کقولک کل کرة تحیط بذی عشرین قاعدة مثلثة، و لا الصفة هی علی أن یکون للشیء و هو موجود؛ بل من حیث هو معقول بالفعل موصوف بالصفة علی أن العقل یصفه
«و زعم الشیخ أنّ المراد ب «ج» فی الموضوع ما اتصف أنّه ج بالفعل فی أی زمان من الأزمنة الثلاثة، کان الاتصاف بالدوام أو لا دوام وأبو نصر الفارابی اعتبر فیه ما یصدق علیه أنّه ج بالإمکان العامّ، سواء کان ضروریا أو لا ضروریا، دائما أو غیر دائم؛ فیدخل فیه کل ما هو بالقوّة».(1)
یعنی بوعلی رحمه الله گمان کرده است که در گزارۀ «کل ج ب»، مراد از «ج» (موضوع گزاره)، افرادی از آن است که به گونۀ بالفعل در یکی از زمانهای سه گانۀ گذشته، حال و آینده متّصف به وصف جیمیت باشند؛ اعم از این که اتّصاف مزبور به صورت دائمی باشد یا گذرا. امّا فارابی معتقد است که در گزارۀ فوق، مراد از «ج»، افرادی است که اتّصاف آنها به وصف جیمیت ممتنع نبوده و به دیگر سخن؛ وصف جیمیت بر آنها به امکان عام صادق باشد؛ خواه افراد مزبور ضرورتاً جیم باشند یا امکان جیم بودن آنها وجود داشته باشد، و خواه به گونۀ همیشگی وصف جیم را داشته باشند و خواه به گونۀ گذرا و غیر دائم بدان متّصف گردند.(2)
بنابراین وفق دیدگاه فارابی تمامی افرادی که قوّۀ جیم بودن در آنها نهفته است، داخل در موضوع میباشند؛ در حالی که بوعلی سینا رحمه الله شرط شمول موضوع بر افراد را اتّصاف فعلی وصف موضوع در یکی از سه زمان میداند.
1) (1) . شهرزوری، شمس الدّین، رسائل الشجرة الالهیة فی علوم الحقایق الربانیة، صص 117-118.
2) (2) . شهرزوری سپس به بیان ثمرۀ اختلاف نظر شیخ الرئیس رحمه الله با فارابی پرداخته مینویسد: «و یظهر ثمرة الخلاف فی قولنا: «کل أبیض جسم»، یدخل فی هذا الحکم جمیع السودان، لأنّ اتصافهم بالبیاض ممکن و إن کان البیاض مسلوبا عنهم دائما؛ و لا یدخلون فی هذا الحکم علی مذهب الشیخ؛ إذ لا یتصفون بالبیاض فی وقت؛ و کان قد شرط الاتصاف إمّا فی الماضی أو الحال أو المستقبل. و إذا قلنا: «کل نائم مستیقظ»، فالموضوع بالفعل علی رأی الشیخ هی ذات النائم، إذ ذات النائم «2» توصف بالیقظة بالفعل فی زمان ما؛ و علی رأی من یشترط الفعل، حال الوضع لا یکون بالفعل، لعدم اتصاف الذات بذلک؛ لأنّ ذات النائم حال النوم لا توصف بالیقظة». (شهرزوری، شمس الدّین، رسائل الشجرة الالهیة فی علوم الحقایق الربانیة، ص 118).
منطقدانان پسین، به درستی دیدگاه شیخ الرئیس رحمه الله پی برده و سخن معلّم ثانی را خلاف تحقیق دانستهاند.(1)و بیشک، تجزیه و تحلیل اظهارات بوعلی رحمه الله در این خصوص، از اساسیترین تکیه گاههای فکری ایشان در تقسیم قضایا به دو قسم حقیقیه و خارجیه بوده که از میان کلماتشان سر بر تافته است.(2)
پس از ابن سینا رحمه الله، برخی منطقدانان به این نکته پی بردند که قضایای مطلق بنا به تعریف ابن سینا(3)، همواره شامل تمام افراد خارجی و ذهنی نیستند، بلکه گاهی تنها شامل افراد خارجی بوده و گاه صرفا افراد ذهنی را در بر میگیرند و گاهی نیز هردو را تحت شمول دارند. فخر رازی (م 606 ق) اولین کسی است که به این مطلب اذعان نموده است. در زیر عبارات وی در دو کتاب «شرح عیون الحکمه» و «منطق الملخّص» پی گرفته میشود.
1) (1) . برای نمونه فخر رازی اختلاف میان بوعلی رحمه الله و فارابی را نزاع لفظی دانسته و سخن فارابی را مخالف با لغت عنوان نموده است: «و هو بحث لفظی، لأنّ من قال «کل ج» فله أن یرید به ما شاء، لکنّ اللغة تأباه، لأنّ الأسود لا یتناول الذات الخالیة عن السّواد فی جمیع الأوقات، و إن کانت ممکنة الاتصاف به». (رازی، فخر، منطق الملخص، ص 142).دلیل سخن فوق این است که متبادر از «کل ج ب» در حال اطلاق وعدم تقیید به هیچ قیدی در ناحیه عقدالوضع و عقدالحمل، فعلیت «ب» برای افراد بالفعل «ج» میباشد. این تبادر و فهم عرفی نشان میدهد که فعلیت، دست کم در ناحیه عقدالوضع معتبر بوده و موضوع گزاره افراد صرفاً ممکن «ج» را تا وقتی که افراد بالفعل «ج» نشده اند، در بر نمیگیرد. قطب الدّین رازی رحمه الله در این زمینه نگاشته است: «و المتّبع رای الشیخ رحمه الله لأنّ اللغة و العرف یساعدان علیه فانّ الأبیض لا یتناول الذات الخالیة عن البیاض دائما و ان امکن اتّصافها به». (رازی، قطب الدّین، شرح مطالع الانوار فی المنطق، ص 128).
2) (2) . قطب رازی رحمه الله بر این سخن تصریح نموده و پس از ذکر اختلاف شیخ الرئیس رحمه الله و معلّم ثانی و بیان وجه ترجیج دیدگاه بوعلی رحمه الله، نگاشته است: «اقول لا یخفی لمن له تامّل فی المعانی انّ قولنا کلّ ج ب بعد رعایة ما ذکرنا من الأمور معناه کلّ ج فی نفس الأمر فهو ب فی نفس الأمر لکن قدماء المنطقیین لم یفرقوا بین نفس الامر و الخارج...» (شرح مطالع الانوار فی المنطق، ص 130)، و سپس به تفضیل پیرامون تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه و تعاریف آن دو سخن گفته است.
3) (3) . گذشت که بوعلی رحمه الله، گزارههای فاقد الفاظ ضرورت و امکان را قضیۀ مطلقه میداند.
وی در کتاب مزبور، در بیان شرط چهارم از شرایط موجبۀ کلیه مینویسد:
«قالوا: اذا قلنا: کل ج فلا نعنی به ما یکون موصوفا بأنه ج فی الخارج، اذ لو کان المراد ذلک، لکنا اذا قررنا موت الأفراس بالکلیة، حتی لم یبق فرس أصلا، فحینئذ وجب أن یکذب قولنا: کل فرس حیوان. قالوا: بل المراد من قولنا: کل ج ما یکون جیما بحسب الغرض العقلی.»(1)
گویند: مراد از «کل ج» [یعنی موضوع قضیۀ موجبۀ کلّیه]، آن چه که عنوان «ج» در خارج بر آن صدق میکند، نیست. (یعنی مراد ما لزوماً این نیست که موضوع حتماً بایستی در خارج موجود بوده و منظور قضیه باشد.) زیرا اگر مراد این باشد، وقتی مرگ تمام اسبها [ی موجود در خارج را به صورت قضیه موجبۀ کلّیه] مفروض بگیریم؛ به گونهای که [فرضاً] هیچ اسبی [در خارج] وجود نداشته باشد، در این صورت لازم میآید که قضیه [هر اسبی حیوان است] کاذبه باشد. [از این رو] گفتهاند مراد از «کل ج»، آن چه که عنوان «جیم» به حسب عقلی بر آن صدق میکند، میباشد.
فخر سپس در شرح این عبارت بیان میدارد:
«و أقول: هذا الکلام محتاج الی مزید تفسیر و تلخیص، و تحقیقه: انه قد یراد بالجیم ما یکون جیما فی الأعیان، و قد یراد به الأمر الذی لو وجد فی الأعیان لکان جیماً. فان عنینا بقولنا: کل ج المفهوم الأول، فعند موت الأفراس بالکلیة، لا یصدق ان کل فرس حیوان، أما لو عنینا المعنی الثانی، صدق قولنا: کل فرس حیوان، سواء حصل الفرس فی الوجود الخارجی، أو لم یحصل.»(2)
میگویم: این گفته نیاز به شرح بیشتر و گزیده گویی دارد و تحقیق آن این
است که: گاهی از «ج» (موضوع)، آنچه که در اعیان [خارجی] ج است، اراده میشود و گاه مراد از آن، امری است که اگر در میان اعیان [یعنی در خارج] موجود شود، [مصداقی از] ج خواهد بود. بنابراین هرگاه مراد از «کل ج» را معنای اوّل در نظر بگیریم، در صورت از بین رفتن تمامی اسبها [ی روی زمین]، قضیۀ «هر اسبی حیوان است»، صادق نخواهد بود. امّا اگر آن را به معنای دوّم بگیریم، قضیۀ یاد شده صادق میباشد؛ خواه اسبی در خارج وجود داشته باشد و خواه وجود نداشته باشد.
معنای نخست مورد نظر فخر رازی، همان «قضیۀ خارجیه» و معنای دوّم، بیان گر قضایای حقیقیه میباشد. وی - بدون اینکه در این خصوص نامی از شیخالرئیس رحمه الله به میان آورد - با واژۀ «قالوا» در صدر کلام تصریح میکند که این مطالب را از دیگران گرفته است.
فخر در اثر دیگر خویش تفکیک یاد شده را با صراحت بیشتری اعلام نموده و نام حقیقیه و خارجیه را نیز مورد اشاره قرار داده است(1):
«إذا قلنا «کل ج» فهذا یستعمل تارة بحسب الحقیقة، و تارة بحسب الوجود الخارجی. أمّا الأوّل، فإذا قلنا «کل ج» اعتبرنا فیه خمس شرائط... وأمّا الثانی، وهو أن نعنی بقولنا «کل ج» أنّ کل واحد ممّا وجد فی الخارج من آحاد ج، أو کل ما حضر من الآحاد ج. و علی هذا التقدیر لو لم یوجد شیء من المسبّعات فی الخارج لمّا صح أن یقال «کل مسبّع شکل»، ولو لم یوجد فی الخارج من الأشکال إلّا المثلث
1) (1) . برخی صاحبنظران نیز این نکته را مورد اشاره قرار داده و در تعلیقه بر کلام فخر رازی در این قسمت نگاشتهاند: «قد الهم الفخر الرازی فی هذا البحث من الشیخ الرئیس و ابدع فیه التمایز التاریخی بین القضیة الحقیقیة و الخارجیة.» (ر. ک: رازی، فخر، منطق الملخص، ص 400، تعلیقۀ قراملکی).
لصح أن یقال «کل شکل مثلث». وأمّا علی الاعتبار الأوّل، فهما کاذبتان.
فهذا... فی موضوع القضیة الموجبة، وهی بعینها معتبرة فی السالبة من غیر فرق.»(1)
موضوع «کل ج» [دو گونه مورد استعمال قرار میگیرد]، گاه به حسب حقیقت استعمال میشود و گاه به حسب وجود خارجی. در مورد نخست، هرگاه میگوئیم «کل ج»، پنج شرط را در آن لحاظ میکنیم... امّا مورد دوّم، موردی است که مراد از «کل ج» را، هر یک از مصادیق ج که در خارج موجود است، و یا هر مصداق ج که مهیاست، فرض میکنیم. بر این اساس [داریم]:
الف) اگر در میان شکلهای خارجی، هیچ «هفت ضلعی» وجود نداشته باشد، صحیح نیست که گفته شود «هر هفت ضلعی، شکل است».
ب) و هرگاه در خارج هیچ شکلی به جز مثلّث وجود [خارجی] نداشته باشد، صحیح است که گفته شود: «هر شکلی مثلث است».
امّا بنا بر معنای نخست [به حسب حقیقت]، هر دو قضیه کاذبه خواهند بود.(2)این [تقسیم و احکام پیرامون آن] در مورد موضوع قضایای موجبه بود [که ذکر شد]. همین شرایط عیناً در قضایای سالبه نیز معتبر میباشد و از این حیث تفاوتی میان موجبه و سالبه نیست.
فخر رازی در این کلام خویش قدمی جلوتر نهاده و مقسم تقسیم را قضایای کلّیه (اعم از موجبه و سالبه) قرار داده است. برخی حکمای پس از وی گفتۀ او را تنقیح نموده و مقسم را به تمام قضایای مسوّره تعمیم دادهاند و برخی نیز مقسم را تنها موجبۀ کلیه میدانند که شرح آن خواهد آمد.
1) (1) . رازی، فخر، منطق الملخص، صص 140-143.
2) (2) . ظاهراً مراد فخر رازی در مورد مثال الف، عکس مطلبی است که ذکر نموده است. زیرا قضیۀ «هر هفت ضلعی، شکل است»، بنابر خارجیه بودن کاذبه بوده و به فرض حقیقیه بودن صادق است. چرا که حتّی اگر هیچ «هفت ضلعی» در خارج وجود نداشته باشد، بنا بر حقیقیه بودن آن باز هم صحیح است که گفته شود «هر هفت ضلعی، شکل است».
پس از فخر رازی، بسیاری از منطقدانان متأخر به اظهار نظر در این باب پرداخته و در بسط و گسترش این بحث کوشیدند که همین امر، موجب ابراز نظرات موافق و مخالف گوناگونی در این زمینه شد. در زیر به برخی از کلمات موافقین و مخالفین تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه اشاره میگردد.
افضلالدّین خونَجی (م 646 ق) اولین منطقدان موافق فخر رازی است که اصل تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را پذیرفته و با دریافتن اهمیت بحث قضایای حقیقیه و خارجیه و تأثیرگذاری آن بر سایر قواعد قضایا همچون عکس مستوی و عکس نقیض، گسترش بسیاری در این قضایا صورت داده است. پس از وی، مطالعات یاد شده توسط اثیرالدین ابهری (م 664 ق) و برخی شاگردان او همچون نجمالدین کاتبی قزوینی (م 675 ق) و سراجالدین ارموی (م 682 ق) مورد پیگیری قرار گرفت. با توجّه به این که در میان موافقین، تاثیرگزارترین ایشان خونّجی و ابهری هستند، کلام این دو را جداگانه مورد اشاره قرار میدهیم.
3-1-1. کلام خونجی
خونَجی تقسیم قضیه به حقیقیه و خارجیه را که به عقد الوضع مربوط میشود، به عقد الحمل سرایت داده و قضیه را به چهار دسته تقسیم میکند که عبارتند از: «خارجیة الطرفین»، «خارجیة الموضوع و حقیقیة المحمول»، «حقیقیة الموضوع و خارجیة المحمول»، و «حقیقیة الطرفین».(1)
از دید وی، قضیۀ حقیقیه و خارجیه مذکور در کلمات فخر رازی، به ترتیب همان «حقیقیة الطرفین» و «خارجیة الطرفین» است. خونجی نام این دو قسم
1) (1) . خونجی، افضل الدین، کشف الاسرار عن غوامض الافکار، ص 149.
را «حقیقیة مطلقه» و «خارجیة مطلقه» گزارده و دو قسم باقی مانده را - که خود وی افزوده است - به اختصار «خارجیة الموضوع» و «حقیقیة الموضوع» مینامد.(1)
وی سپس موضوع و محمول را به محصل، معدول و سالبه تقسیم میکند و 36 قسم برای موجبه کلیه به دست آورده(2)و روابط آنها را بهتفصیل مورد بحث و بررسی قرار میدهد.(3)
خونجی برخی اقسام - مانند خارجیه الطرفین با موضوع سالب و محمول محصل با معدول - را همیشه کاذب به شمار آورده است. زیرا موضوع این قسمها، تمام ممتنعات و معدومات را نیز در بر میگیرد؛ در حالی که محمول آنها تنها شامل موجودات میگردد.(4)لازم به ذکر است که از دیدگاه خونجی قضایای حقیقیه، همۀ ممکنات و ممتنعات را در بر میگیرد. از این رو هم موضوع و هم محمول بایستی تمام امور از جمله امور ممتنع را فرا گیرد.(5)
1) (1) . پیشین.
2) (2) . پیشین، ص 163.
3) (3) . پیشین، صص 163-170. خونجی، تفکیک موجبه - سالبه را که به عقد الحمل مربوط میشود به عقد الوضع سرایت میدهد و آن را با تفکیک محصله - معدوله به هم میآمیزد و به 9 قسم زیر میرسد: «محصلة الطرفین»، «معدولة المحمول»، «سالبة المحمول»، «معدولة الموضوع»، «معدولة الطرفین»، «معدولة الموضوع سالبة المحمول»، «سالبة الموضوع»، «معدولة المحمول سالبة الموضوع»، «سالبة الطرفین».سپس 4 قسم نخست («حقیقیۀ مطلقه» و «خارجیۀ مطلقه»، «خارجیة الموضوع» و «حقیقیة الموضوع») را در 9 قسم اخیر ضرب میکند و به 36 قسم میرسد که مربوط به موجبه کلیه است. وی سپس 25 قسم از اقسام 36 گانۀ موجبه کلیه را با زبان صوری و با حروف «ج» و «ب» به جای موضوع و محمول بیان میکند. (برای اطلاع بیشتر ر. ک: فلاحی، اسد الله، قضایای حقیقیه و خارجیه نزد خونَجی، فصلنامۀ تخصّصی فلسفه دانشگاه تهران، دوره 38، شماره 2، زمستان 1389).
4) (4) . خونجی، افضل الدین، کشف الاسرار عن غوامض الافکار، ص 165.
5) (5) . وی در این باره مینویسد: «لأن ذلک یتناول الافراد الواقعة و الممکنة و الممتنعة؛ حتی لو شرطنا إمکانها مع ذلک کان و إن کان ممتنعا فهو من الأفراد «المنخسف الذی لیس بقمر» حکمها حکم الخارجیات... التی لو دخلت فی الوجود کانت منخسفة مع أنه لم یجب أنه إذا دخل فی الوجود کان قمرا. (خونجی، افضل الدین، کشف الاسرار عن غوامض الافکار، ص 170).
3-1-2. کلام اثیرالدین ابهری
از برخی عبارات خونجی(1)چنین برمیآید که قضایای حقیقیه را هم میتوان با شرط «امکان موضوع» در نظر گرفت و هم بدون شرط مزبور تصوّر کرد. اگر امکان موضوع شرط شود حکم قضیۀ حقیقیه، همان حکم خارجیه خواهد بود؛ اما اگر چنین شرطی در نظر گرفته نشود، حکم قضیۀ حقیقیه با خارجیه متفاوت خواهد بود.(2)شاید همین مطلب، اثیر الدین ابهری (م 663 ق) را واداشت تا برای نخستین بار، قسم سومّی در کنار حقیقیه و خارجیه در نظر گرفته و نام آن را «قضیۀ ذهنیه» گزارد. بنابراین میتوان گفت قضیۀ حقیقیه ای که امکان موضوع در آن شرط نشده باشد، توسط ابهری، قضیۀ ذهنیه نامیده شده است.
ابهری که از شاگردان بنام فخر رازی است، در کتاب «تنزیل الافکار فی تعدیل الاسرار» - که در آن ناظر به کتاب «کشف الاسرار» خونَجی و در مقام نقد آن میباشد - اذعان میدارد که وفق تعریفی که فخر رازی و خونجی از قضایای حقیقیه ارائه دادهاند، هیچ قضیۀ حقیقیۀ کلیهای صادق نخواهد بود. به دیگر سخن، بنا بر تعریف فخر و خونجی، قضایای کلیۀ حقیقیه همواره کاذبه میباشند.(3)از این رو وی تغییر کوچکی در تعریف آن دو داده و قضیۀ حقیقیه را
1) (1) . از عبارت «حتی لو شرطنا إمکانها مع ذلک کان حکمها حکم الخارجیات» که در پاورقی پیشین نقل شد.
2) (2) . ر. ک: فلاحی، اسدالله، عکس مستوی قضایای حقیقیه نزد خونجی، فصلنامۀ منطقپژوهی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال سوم، شماره 2، پائیز و زمستان 1391.
3) (3) . ابهری، اثیر الدین، تنزیل الافکار، به نقل از طوسی، نصیر الدین، تعدیل المعیار، ص 161.برخی نویسندگان این مطلب را چنین تقریر نمودهاند: «اثیر الدّین ابهری در بیان قضیۀ حقیقیه معتقد است که تحلیل خونجی از مفاد قضیۀ حقیقیۀ «کلّ ج ب»، به این صورت که «هر چیزی اگر وجود داشته باشد و «ج» باشد، به گونه ای است که اگر یافت شود، «ب» است»، ممتنعات را نیز شامل میشود و لذا باید با آوردنِ قید «بما لیس بممتنع» بر موضوع، این خلل را از میان برداشت. وی برای اثبات وجود خلل در تحلیل خونجی، اینگونه مثال میآورد: - صغری: هر چیزی که «انسان و سنگ» است، انسان است. (قضیهای که بر مبنای تحلیل خونجی صادق است). - کبری: هر چیزی که «انسان و سنگ» است، سنگ است. (مانند صغری). - نتیجه: برخی از انسانها سنگاند.این استدلال به صورت قیاس اقترانی شکل سوّم (ضرب نخست) تنظیم شده است و نتیجهی
گزارهای میداند که تحقّق موضوع آن ممکن باشد. وفق این تعریف، امکان صدق قضایای حقیقیۀ کلیه نیز وجود خواهد داشت.(1)
بنابراین قضیهای که موضوع آن امکان وقوعی نداشته و ظرف تحقّق آن، ذهن انسان است، توسط ابهری از دامنۀ تعریف قضیۀ حقیقیه خارج شده و قضیۀ ذهنیه نامیده شده است.
تقسیم ثلاثی ابهری را شاگرد وی کاتبی قزوینی، سراج الدین ارموی، قطب الدین رازی رحمه الله و بسیاری دیگر پذیرفته و تا زمان حاضر به کار برده اند(2)؛ هرچند برخی تعریف فخر و برخی دیگر تعریف ابهری را برای قضایای حقیقیه و خارجیه پذیرفتهاند که در بحثهای بعدی خواهد آمد.
پس از ابهری، این تقسیم با مخالفتشدید برخی حکمای پسین همچون خواجه نصیرالدّین طوسی رحمه الله (م 673 ق) و دو شاگردش قطب الدین شیرازی (م 710 ق)
1) (1) . عبارت ابهری به نقل خواجه نصیر چنین است: «و قولنا: «کل ج ب» یستعمل تارة بحسب الوجود الخارجی و تارة بحسب الحقیقة، اما الاوّل، فاذا قیل «کل ج ب» کان المراد منه ان کل ج فی الخارج هو ب فی الخارج، سواء کان ج فی الحال او قبله او بعده. و اما الثانی، فاذا قیل «کل ج ب» کان المراد منه ان کل ما لو وجد کان ج فهو بحیث لو وجد کان ب، ای کل ما له الحیثیة الاولی فله الحیثیة الثانیة، و معناه انّ کلّ ما هو ملزوم ج فهو ملزوم ب، فیتناول الممتنع حتی یصدق انّ کل ما هو انسان و لا حیوان فهو انسان، لانّه، و ان کان ممتنع الوجود، لکنّه یصدق علیه انّه لو وجد کان انسانا لا حیوانا، فهو لو وجد کان انسانا.» (پیشین).
2) (2) . کاتبی قزوینی، در رسالۀ شمسیه، این تقسیم را چنین آورده است: «قولنا: «کلّ ج ب» یستعمل تارة بحسب الحقیقة،... و تارة بحسب الخارج...». (قزوینی، کاتبی، الرسالة الشمسیة، ص 16).همچنین سراج الدّین ارموی در کتاب مطالع - بنابر آنچه قطب الدین رازی نقل نموده است - این تقسیم را چنین ذکر میکند: «و قولنا کلّ ج ب بعد رعایة الامور المذکورة قد یعتبر ذلک تارة بحسب الحقیقة... و تارة بحسب وجود الخارجی... و بینهما فرق...». (ر. ک: رازی، قطب الدین، شرح مطالع الانوار فی المنطق، ص 130). بنابراین، به رغم برخی مخالفتها این تقسیم، پذیرفته شده و در کتابهای منطقی آمده است.
و علامه حلی اعلی الله مقامه (م 726 ق) روبهرو شد.
همین امر سبب شد که به تعبیر برخی نویسندگان؛ «چراغ بحث قضایای حقیقیه و خارجیه که به خانۀ منطق روا بود به مسجد فلسفه منتقل شود و در آثار منطقی بعدی جز نامی خشک از قضایای حقیقیه و خارجیه و عکس نقیض موافق و مخالف برجا نماند.»(1)در زیر برخی از کلمات مخالفین مورد بررسی قرار میگیرد.
3-2-1. کلام خواجه نصیرالدین طوسی
مرحوم خواجه رحمه الله در کتاب «تعدیل المعیار» که در نقد «تنزیل الافکار» اثیر الدین ابهری نگاشته است، پس از ذکر تقسیم سه گانۀ ابهری، به شدّت بر وی تاخته و هر سه قسم قضیه را محل بحث و نظر دانسته است.(2)وی قضیۀ خارجیه را در کلام ابهری، همان دیدگاه برخی شاگردان ارسطو پیرامون قضایای مطلقه دانسته و با استناد به کلام شیخ الرئیس آن را سخنی سخیف و مختل میخواند.(3)در مورد قسم دوّم (حقیقیه) از قضایا نیز ابهری را به جهت تفسیری که ارائه کرده، متّهم به خبط نموده(4)و قسم سوّم - یعنی قضایای ذهنیه - را نیز غیر معتبر بر شمرده است.(5)
امّا وی در کتاب دیگرش یعنی «تجرید الإعتقاد»، تلویحاً وجود قضایای حقیقیه را پذیرفته و صادقه بودن آن را دلیلی بر اثبات وجود ذهنی دانسته است.(6)
1) (1) . فلاحی، اسد الله، قضایای حقیقیه و خارجیه نزد خونَجی، فصلنامۀ تخصّصی فلسفه دانشگاه تهران، دوره 38، شماره 2، زمستان 1389.
2) (2) . اقول: فی کل واحد من المذاهب الثّلاثة التی ذکرها موضع بحث و نظر. (طوسی، نصیر الدّین، تعدیل المعیار فی نقد تنزیل الافکار، ص 161).
3) (3) . امّا الاول الذی بحسب الوجود الخارجی، و هو انّ المراد من قولنا «کل ج ب» انّ کل واحد من الجیمات الموجودة فی الخارج فی الحال او فی الماضی او فی المستقبل فهو ب فی الخارج، فهو مذهب منسوب الی بعض القدماء، ذکره الشیخ الرّئیس و وصفه بالسّخافة و الاختلال. (پیشین).
4) (4) . و امّا المذهب الثّانی الّذی نسبه الی الحقیقة، فقد فسّره تفسیرا وقع بسببه فی الخبط. (پیشین).
5) (5) . و امّا المذهب الثالث الذی اورده و هو الذی یستعمل بحسب الوجود الذهنی من غیر اعتبار آخر، فمما لا یمکن ان یذهب الیه ذاهب، لانّ کثیرا من المحالات توجد فی الذّهن. (پیشین، ص 164).
6) (6) . عبارت وی به نقل علامه حلّی اعلی الله مقامه چنین است: «و هو [ای الوجود] ینقسم إلی الذهنی و الخارجی
بنابراین با وجود آن که قضیه حقیقیه، در نزد وی، امری مسلّم بوده، با این حال در دو کتاب منطقی اش، یعنی «منطق تجرید» و «اساس الاقتباس»، سخنی از قضیۀ حقیقیه به میان نیاورده است، اما در امور عامۀ «تجرید الاعتقاد»، برای اثبات وجود ذهنی، وجود قضایای حقیقیه را ارسال مسلّمات دانسته است.
البتّه بایستی توجّه داشت که دیدگاه خواجه رحمه الله همانند شیخ الرئیس رحمه الله، مبتنی بر حقیقیه دانستن تمام قضایای حملی میباشد.
3-2-2. کلام قطبالدّین شیرازی
قطبالدین شیرازی (م 710 ق) در کتاب «درة التاج» خویش - که به فارسی دری نگاشته است - پس از بیان دیدگاه خویش پیرامون محصورات، بیآنکه نامی از ابهری به میان آورد، تقسیم ثلاثی وی را به شدت مورد انتقاد قرار داده و و الفاظ تندی را بر علیه متاخران و بانیان این تقسیم به کار برده است. عبارت وی چنین است:
«و متأخران لا نبالی [را] اعتبار کردند، نه مناسب را، و روزگار خود و طلبه علم را به مذهبی که مخترع ایشان است نه از آن حکماء و بیان لوازم آن ضایع کردند. و اگر لوازم آن مذهب بیان کردندی هم مناسب نبودی فکیف که لوازم مذهبی بیان کنند که لم یقل به احد. و متأخران چون از تفسیر خارجیِ خارجی! - چه خارج است از اصطلاح حکماء - فارغ میشوند شروع در اعتباری دیگر میکنند کل ج ب را، و آن را حقیقیه نام مینهند، و اگر چه هیچ حقیقتی ندارد، و چنان اظهار میکنند که آن نیز مذهب حکماء است... خارجی و حقیقی هیچ اصلی ندارد، بلکه از خرافات متأخران است که عمر خود و استعداد محصلان در آن ضایع کردند، و تا کتب منطق از خارجی و حقیقی و دیگر خرافات ایشان پاک نکنند علم منطق مقرر نشود.
و چگونه مقرّر شود علمی که مبنای آن بر فهم تصوّر و تصدیق و مفهوم قضیه و فرق میان سلب و ایجاب و غیر آن باشد؟ و معلوم شد که هیچ یک را درست تصوّر نکردهاند.»(1)
3-2-3. کلام علامه حلّی
علامه حلّی اعلی الله مقامه به تبع خواجه نصیر رحمه الله، تقسیم ثلاثی ابهری را که عیناً مورد پذیرش کاتبی قزوینی واقع شده، در شرح خویش بر رسالۀ شمسیه مورد نقد قرار داده، امّا با این حال تقسیم رباعی خونجی را پذیرفته و بر منهج وی، تعاریفی از قضایای «حقیقیة مطلقه»، «خارجیة مطلقه»، «خارجیة الموضوع» و «حقیقیة الموضوع» ارائه نموده است.(2)
بنابراین به نظر میرسد که علامه اعلی الله مقامه، اصل حقیقیه، خارجیه یا ذهنی بودن قضیه را پذیرفته و ایراد وی، تنها بر تفسیری است که ابهری و کاتبی از قضایای حقیقیه و خارجیه ارائه میدهند.(3)امّا در عین حال وی در ادامه کلماتی آورده است که دال بر اعتقاد وی بر حقیقیه بودن تمام قضایای موجبۀ کلّیه بوده و تقسیم مزبور را به کلّی
1) (1) . شیرازی، قطب الدّین، درّة التاج، صص 363-369. (با اندکی تصرّف)
2) (2) . عبارت وی چنین است: «فاعلم: أنّ قولنا: کلّ (ج) (ب) بهذا الاعتبار یستعمل تارة بحسب الحقیقة، و معناه: ان کلّ ما لو وجد و کان (ج) من الأفراد الممکنة فهو بحیث إذا وجد کان (ب)، نعنی به: أنّ کلّ ما هو ملزوم (ج) فهو ملزوم (ب)، و هذه القضیة تسمّی الحقیقیة المطلقة. و یستعمل تارة اخری بحسب الخارج، و معناه کلّ (ج) فی الخارج فهو (ب) فی الخارج، و لا یشترط أن یکون الحکم حال وجود (ج) أو قبله أو بعده، و تسمّی هذه القضیة الخارجیة المطلقة. و قد تکون القضیة حقیقیة الموضوع خارجیة المحمول، کقولنا: کلّ ما لو وجد کان (ج) فهو (ب) فی الخارج. و قد تکون بالعکس، کقولنا: کلّ (ج) فی الخارج فهو بحیث لو وجد کان (ب). و قید الأفراد فی الحقیقة بالممکنة لتخرج عنه الأفراد الممتنعة، فلا یصح أن یقال: الخلاء ممتنع بحسب الحقیقة، لاستحالة قولنا: کلّ ما وجد کان خلاء فهو بحیث لو وجد کان ممتنعا. و المتأخرون سمّوا مثل هذه القضیة القضیة الذهنیة.» (علامه حلّی، القواعد الجلیة فی شرح الرسالة الشمسیة، صص 253-254).
3) (3) . «و اعلم: أنّ فی تفسیر المصنف القضیة الحقیقة نظرا، و ذلک أنّ الملزوم ل (ج) لا یجب صدق (ج) علیه، و المراد من قولنا: کلّ (ج)، أی: کلّ ما یصدق علیه (ج)، فانّ علل (ج) التامة لو وجدت لوجد (ج)، و لا یجب صدقه علیها... و أمّا القضیة الخارجیة، فانّه مذهب لبعض القدماء، و قد نسبه الشیخ فی الشفاء إلی السخافة.» (پیشین، ص 254).
زیر سؤال میبرد(1)که از این بابت نوعی تناقض در کلام ایشان به چشم میخورد.
حکمای متأخر پس از علامه اعلی الله مقامه - از قطب الدین رازی رحمه الله گرفته تا علامه محمدرضا مظفّر رحمه الله و منطقدانان معاصر - به درستی(2)تقسیم ثلاثی ابهری را پذیرفته و جایگاه آن را در کتب منطق، تا عصر حاضر به خوبی تثبیت نمودهاند که تفصیل این مطلب در بخش دوّم کتاب خواهد آمد.
اصطلاح قضیۀ خارجیه و حقیقیه برای نخستین بار توسط شیخ اعظم مرتضی انصاری اعلی الله مقامه (م 1281 ق) وارد اصول شده است.
از جمله مزیتهای فراوان شخصیت علمی شیخ انصاری اعلی الله مقامه، گرایش وی به مباحث عقلی و فلسفی است که پس از وی نیز به شاگردان بزرگوارش منتقل شد. با همت وی، مباحث عقلی و فلسفی وارد مسائل علم اصول شد و توسط دانشآموختگان مکتب او روز به روز افزون گشت. البتّه در این میان پرسشی مطرح است و آن این که شیخ انصاری رحمه الله علوم عقلی را کجا فرا گرفته است؟
مرحوم شیخ رحمه الله حدود چهار سال در کاشان، شاگرد مرحوم ملا احمد نراقی رحمه الله
1) (1) . کلام وی در شرح شمسیه چنین است: «و اعلم: أن المعنی المتعارف بین الجمهور من قولنا: کلّ (ج) (ب) انّ کلّ واحد مما یقال علیه (ج) - امّا تحقیقا و امّا فرضا، سواء کانت الجیمیة ذاته أو صفته، و سواء کانت دائمة أو غیر دائمة، و سواء کان موجودا فی الخارج أو فی العقل أو فی الفرض الذهنی - فما لا یمتنع وجوده لذاته فهو (ب)... هذا تحقیق هذا الموضوع، و طوّلنا الکلام هاهنا لغلط المصنف و جماعة من المتأخرین فیه.» (پیشین، صص 254-255).وی در آثار دیگر خویش نیز بر این مطلب تاکید نموده است: «أن الموضوع فی القضیة الکلیة لا یؤخذ بحسب الوجود الخارجی لا غیر کما ذهب إلیه قوم من الأوائل بل هو أعم من ذلک و هو ما یصدق علیه الموضوع سواء کان موجودا فی الخارج أو مفروضا فیه لا مطلقا بل مع إمکان اتصافه بالموضوع بحیث لا یدخل فیه الأفراد الممتنعة کما ذهب إلیه قوم غیر محققین أیضا.» (علامه حلّی، الجوهر النضید، ص 55).
2) (2) . زیرا حقیقتاً ابهری و پیروانش هر قضیهای را قضیۀ خارجی نمیدانند تا اشکال شیخ الرئیس رحمه الله و به تبع وی خواجه نصیر رحمه الله و پیروانش بر ایشان وارد باشد.
(م 1245 ق) بوده است.(1)محقّق نراقی رحمه الله از فحول اهل معقول بوده و آگاهی به علوم عقلی در آثار او آشکار است. برای نمونه وی در کتاب «مناهج الأحکام و الأصول» مبحث استصحابِ امور تدریجی و مقید به زمان را - که مبحثی عقلی است - مطرح نموده است(2)که خود نشان از احاطه و تسلّط کامل ایشان بر مباحث عقلی میباشد.
همچنین بنا بر نقل مرحوم شهید مطهری رحمه الله، شیخ انصاری رحمه الله، با مرحوم حاجی سبزواری رحمه الله (م 1289 ق) در مشهد تماس داشتهو نزد وی علوم عقلی میخوانده و متقابلاً، مرحوم حاجی نزد شیخ علوم نقلی را فرا میگرفته است.(3)
هرچند سند دیگری در اثبات این مطلب یافت نشده است، ولی به نظر میرسد که علیرغم نبودن دلیل تاریخی، این حکایت موثّق است، زیرا در آثار حکیم سبزواری قرائنی وجود دارد که از آن حکایت میکند. برای نمونه نظرات شیخ در قضایای حقیقیه و خارجیه تقریباً مستفاد از همان بیانی است که مرحوم حاجی سبزواری در این موضوع دارد و این قرینهای بر تماس و ارتباط این دو فقیه و حکیم است.(4)
1) (1) . ر. ک: زندگی و شخصیت شیخ انصاری، ص 197.
2) (2) . ر. ک: نراقی، احمد، مناهج الأحکام و الأصول، ص 238. این بحث را شیخ انصاری رحمه الله در کتاب رسائل خویش، از محقّق نراقی رحمه الله با عنوان «بعض المعاصرین» مطرح نموده و به گونهای مبسوط مورد جرح و تعدیل قرار داده است. (ر. ک: انصاری، مرتضی بن محمّد امین، فرائد الأصول، ج 3، صص 208-215).
3) (3) . «اولین کسی که قضایای حقیقیه را در علم اصول آورده است شیخ انصاری رحمه الله بوده است و شیخ انصاری رحمه الله و حاجی سبزواری رحمه الله یک تلاقی شش ماههای در مشهد داشته اند و شیخ در نزد حاجی منطق و فلسفه میخوانده و حاجی هم نزد شیخ فقه و اصول میخوانده است. خیال میکنم قضیه ی حقیقیه را شیخ از حاجی یاد گرفته بوده است و لهذا طرز تعبیرش هم همان طرز تعبیر حاجی سبزواری است...» (مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (شرح مبسوط منظومه)، ج 9، ص 231).
4) (4) . عبارت «قضایای حقیقیه و خارجیه»، در کتاب رسائل (فرائد الاصول) شیخ اعظم رحمه الله به صراحت دیده نمیشود، اما در کتاب «مطارح الانظار» که تقریرات دروس اصول شیخ انصاری رحمه الله توسط مرحوم شیخ ابوالقاسم کلانتری رحمه الله است، از آن سخن به میان رفته است. از جمله آمده است:«إذ الشکّ فی انتقاض الطهارة بخروج المذی حاصل حین الیقین بالطهارة أیضا، فتحصل عند المکلّف قضیة کلّیة واقعیة قائلة بأنّ کلّ فرد من أفراد المذی مشکوک الناقضیة مثلا، و لا شکّ أنّها قضیة حقیقیة لا خارجیة، فیعمّ الحکم الأفراد المحقّقة و المقدّرة، فکما أنّ الحیوانیة فی قولنا:
ورود مباحث عقلی به علم اصول توسط شاگرد چیره دست شیخ انصاری رحمه الله، یعنی آخوند خراسانی رحمه الله (م 1329 ق) به شدت اوج گرفته است. پس از ایشان، میرزا حسین نائینی رحمه الله (م 1355 ق) و دو اصولی معاصر وی، یعنی شیخ محمدحسین اصفهانی رحمه الله (م 1362 ق)، و آقا ضیاءالدین عراقی رحمه الله (م 1362 ق)، که هر سه از شاگردان زبده و مبرَّز آخوند بودند، به ترویج هرچه بیشتر مباحث عقلی در علم اصول پرداختند و از جمله بحث از قضایای حقیقیه و خارجیه را در مسائل اصولی، با جدّیت تمام مورد توجه و پیگیری قرار دادند که نقش نائینی طاب ثراه و شاگردانش در این خصوص درخشان تر میباشد.
در دورۀ بعدی برخی از اصولیون همچون مرحوم آیتالله سید ابوالقاسم خوئی رحمه الله کم و بیش راه اساتید خویش را ادامه داده و در مقابل برخی همچون امام خمینی رحمه الله به مخالفت شدید با این مبنای نائینی طاب ثراه برخاستند.
امّا در میان معاصرین - چه شاگردان محقّق خوئی رحمه الله و چه شاگردان امام خمینی رحمه الله - کمتر اصولی یافت میشود که اصل تقسیم قضایای شرعی به حقیقیه و خارجیه را نپذیرفته باشد. حضرت استاد دام ظله نیز تقسیم مزبور را پذیرفته و در بسیاری جهات آن با محقّق نائینی رحمه الله همسو میباشد؛ امّا در برخی موارد، ایراداتی
را متوجّه ایشان نموده و نظرات دیگری ابراز داشته است که تفصیل آن در بخش سوّم کتاب خواهد آمد.
بررسی پیشینه بحث درخصوص قضایای حقیقیه و خارجیه - با صرف نظر از طرح فلسفی آن - دارای دو بعد و رویکرد است:
همچنانکه گذشت، در مورد رویکرد منطقی قضایای حقیقیه و خارجیه و قسیم آن دو - یعنی قضایای ذهنیه - در آثار حکمای پس از فخر رازی، مباحث مبسوط و عمیقی صورت گرفته است؛ امّا از اواسط قرن هشتم به بعد، در اثر مخالفت خواجه طوسی رحمه الله و شاگردانش، این مبحث رو به افول نهاد.
در سالهای اخیر با گسترش منطق جدید و بررسیهای تطبیقی میان منطق صوری با آن، تحقیقات مفیدی در این زمینه از سوی برخی پژوهش گران صورت گرفته است؛ هر چند بسیاری از آنها یا به گونۀ تطبیقی موردی و با محوریت عوارض پیرامونی قضایای یاد شده بوده و یا بحث را از دیدگاه برخی منطقدانان خاصّ همچون خونّجی پی گرفتهاند.
با توجّه به این که بسیاری از آثار قدما - که بحث قضایای حقیقیه و خارجیه را در خود دارند - در مباحث پیشین ذکر شد، در این قسمت تنها به برخی از مقالات و تحقیقات یاد شده توسط نویسندگان معاصر اشاره میگردد:
5-1-1. در میان صاحبنظران معاصر، دکتر سعید رجائی خراسانی نخستین کسی است که پیرامون تطبیق قضایای حقیقیه و خارجیه با آموزههای منطق جدید دست به قلم برده و مقالهای با سرنامۀ «بررسی نمادی محصورات چهارگانه با توجه به مبحث حقیقیه و خارجیه» نگاشته است. این مقاله در نشریۀ پیشین دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز به نام «زبان و ادب فارسی» در سال 1349 ه -. ش
به چاپ رسیده است.
5-1-2. مرحوم دکتر مهدی حائری یزدی در بخشهایی از کتاب «هرم هستی» که مبادی هستیشناسی را به گونۀ تطبیقی مورد جستار قرار میدهد، تحلیلی از قضایای حقیقیه و خارجیه در منطق جدید ارائه نموده است. هرم هستی تلخیص بخشی از رسالۀ دکترای مؤلف فقید آن پیرامون علم حضوری است که در 1978 م برای ارائه به دانشگاه تورنتو کانادا نگاشته شده بود. کتاب یادشده از سوی مرکز انتشار در سال 1361 ه. ش، به طبع رسیده و در 1385 ه -. ش، توسّط «موسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه ایران» با ویستاری جدید تجدید چاپ شده است.
5-1-3. دکتر احد فرامرز قراملکی در کتاب درسی منطق، که برای تدریس در دانشگاههای پیام نور نگاشته، تحلیلی اجمالی از تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه ارائه داده و آن را به کلّی از تقسیم ثلاثی حقیقیه، خارجیه، ذهننیه جدا نموده است.
5-1-4. محمّد مرادی افوسی کتابی با سرنامۀ «معرفتشناسی قضایای حقیقیه و خارجیه در منطق قدیم و منطق جدید» نگاشته که در سال 1380 ه -. ش. توسط پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی به زیور طبع آراسته گردیده است.
5-1-5. دکتر محمد علی عباسیان چالشتری در مقالهای با سرنامۀ «مسألۀ معدومات، وجود ذهنی و قضیه حقیقیه» به بررسی مقایسهای احکام موضوعات معدوم با اقسام قضایا از جمله قضایای حقیقیه پرداخته است. مقالۀ فوق در سال 1380 ه -. ش. در نشریۀ «مقالات و بررسی ها» چاپ شده است.
5-1-6. دکتر عسکری سلیمانی امیری، مقالۀ «قضایای حقیقیۀ، خارجیه، لابتیه» را نگاشته و در آن قضایای لابتّیه در اصطلاح صدرالمتألّهین را با قضایای حقیقیه و خارجیه سنجیده است. این نوشتار در شمارۀ هشتم فصل نامۀ معرفت در سال 1388 ه -. ش. انتشار یافته است.
5-1-7. دکتر اسدالله فلاحی از نویسندگان پرکار در این زمینه بوده و در دو سه سال گذشته، چندین نوشتار را در نهشتههای پیوسته با قضایای حقیقیه و خارجیه منتشر نموده است که از جمله میتوان به «صورت بندی جدیدی از قضایای حقیقیه و خارجیه»، «قضایای حقیقیه و خارجیه نزد خونَجی»، «ابهام زدایی از قضایای حقیقیه، خارجیه، معدولیه و سالبه المحمول» و «قضیۀ ذهنیه» اشاره نمود.
تا جایی که نگارنده کاویده است، در خصوص رویکرد اصولی بحث قضایای حقیقیه و خارجیه، تحقیق جامع و مستقلی صورت نگرفته و کتابی تألیف نشده است.
در آثار فقها و اصولیون پیش از شیخ انصاری اعلی الله مقامه تقسیم مزبور مطرح نبوده و تنها از سوی برخی فقها در موارد ویژه اصطلاح «قضیة فی الواقعة»(1)مطرح شده
1) (1) . برای نمونه، محقّق حلّی رحمه الله در مسألۀ «قرض دادن برای سود بردن»، به روایتی از محمّد بن اسحاق عمّار - که مفاد آن دال بر جواز چنین قرضی است - اشاره نموده و آن را «قضیۀ فی واقعه» دانسته است: «و لو قال: فإنّ محمّد بن إسحاق بن عمّار روی ما یدلّ علی صورة النزاع، و هی قصة سلسل فإنّه أجاز أن یقرضها مائة ألف و یبیعها ثوبا و شیئا معه بتسعة آلاف درهم و یسمّی سنة أو شهرا، فلنا عن ذلک أجوبة... الثانی أنّها [ای الروایة] قضیة فی واقعة مخصوصة فلا عموم لها». (حلّی، نجم الدّین، الرسائل التسع، ص 147).شهید ثانی اعلی الله مقامه نیز پیرامون روایتی که دال بر قبول شهادت متقابل در قتل است، قائل به «قضیة فی واقعه» بودن آن شده است که متن روایت و نظر شهید ثانی اعلی الله مقامه به صورت زیر میباشد:«عَنْ أَبِی عَبْدِ اللّهِ علیه السلام، قَالَ: «رُفِعَ إِلی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام سِتَّةُ غِلْمَانٍ کَانُوا فِی الْفُرَاتِ، فَغَرِقَ وَاحِدٌ مِنْهُمْ، فَشَهِدَ ثَلَاثَةٌ مِنْهُمْ عَلَی اثْنَیْنِ أَنَّهُمَا غَرَّقَاهُ، وَشَهِدَ اثْنَانِ عَلَی الثَّلَاثَةِ أَنَّهُمْ غَرَّقُوهُ، فَقَضی علیه السلام بِالدِّیَةِ أَخْمَاساً: ثَلَاثَةَ أَخْمَاسٍ عَلَی الِاثْنَیْنِ، وَ خُمُسَیْنِ عَلَی الثَّلَاثَةِ» .(کلینی، محمّد بن یعقوب، الکافی، ج 14، ص 311).قال الشهید الثانی اعلی الله مقامه: «هی مع ضعف سندها قضیة فی واقعة مخالفة لُاصول المذهب فلا یتعدّی، والموافق لها من الحکم: أنّ شهادة السابقین إن کانت مع استدعاء الولی وعدالتهم قبلت ثمّ لا تقبل شهادة الآخرین، للتهمة، وإن کانت الدعوی علی الجمیع، أو حصلت التهمة علیهم لم تقبل شهادة أحدهم مطلقاً، ویکون ذلک لوثاً یمکن إثباته بالقسامة». (عاملی، شهید ثانی، الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، ج 10، ص 148).همچنین صاحب جواهر رحمه الله در بحث معین بودن ثمن، روایت رفاعة نخّاس را که دال بر صحّت بیع به حکم مشتری میباشد، حمل بر «قضیۀ فی واقعه» نموده است. (ر. ک: نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، ج 22، ص 412).
که به نظر میرسد مراد ایشان، همان قضیۀ خارجیه در اصطلاح اصولی پس از شیخ اعظم اعلی الله مقامه است.
5-2-1. محقّق نائینی طاب ثراه نخستین اصولی است که چندین موضع از آثار اصولی خویش را به بحث از قضایای حقیقیه و خارجیه اختصاص داده است که دو کتاب ارزشمند وی یعنی «فوائد الاصول» و «أجود التقریرات»، در این خصوص شایان ذکر میباشد.
5-2-2. در آثار اصولی پس از نائینی طاب ثراه نیز هرچند در موارد متعدّدی به حقیقیه یا خارجیه بودن برخی قضایای شرعی اشاره شده؛ اما این بزرگان بحث مستقلی دربارۀ آن ارائه نکردهاند. از این رو منابعی که در این زمینه وجود دارد، غالباً به شکل گزارشات، گفتگوها و نیز طرح آن در لا به لای مباحث دیگر اساتید و صاحبنظران اصول فقه بوده و تنها دو مقالۀ مستقل نوشته شده است:
5-2-2-1. دکتر منصور امیر زاده جیرکلی مقالهای با سرنامۀ «قضیۀ حقیقیه و خارجیه و کاربرد آن در علم اصول فقه» دارد که مجلّۀ پژوهشهای فقه و حقوق اسلامی، در سال 1384 ه -. ش. آن را منتشر نموده است.
5-2-2-1. مقالهای با سرنامۀ «نقش قضیۀ حقیقیه در اصول فقه» در نشریۀ مطالعات اسلامی فقه و اصول در سال 1393 ه -. ش.، به چاپ رسیده است.
این بود کلّیاتی از بحث که به عنوان تمهید برای ورود به مباحث اصلی قضایای حقیقیه و خارجیه تقدیم گردید. در بخش بعدی به بررسی قضایای یاد شده در حیطۀ دانش منطق پرداخته میشود.
همانگونه که گذشت، حکمای پیش از فخر رازی، یا تمامی قضایا را حقیقیه میپنداشتند و یا تمام آنها را خارجیه میدانستند. ابن سینا رحمه الله و به تبع وی فحولی همچون خواجه نصیر رحمه الله و علامه حلّی اعلی الله مقامه جزو گروه نخست به شمار میروند. امّا فخر رازی به مخالفت با هردو گروه یاد شده بر خواسته و بیان داشت که قضیه گاه از سنخ حقیقیه است و گاه خارجیه. سپس ابهری قضایای ذهنیه را نیز به عنوان قسم سوّم اضافه نمود. هر چند اصل تقسیم در آثار حکمای پسین پذیرفته شد، امّا به عقیدۀ برخی از محقّقین همچون شهید مطهری قدس سره، تعاریفی که از سوی ایشان برای دو قسم حقیقیه و خارجیه مطرح گردیده، یکسان نیست.(1)چه این که به اعتقاد وی، حاجی سبزواری رحمه الله، قضیۀ حقیقیه و خارجیه را غیر از
1) (1) . قضیۀ ذهنیه نیز که تعریف آن تقریباً مورد اتّفاق تمامی منطق دانان است؛ از حیث موضوع آن مورد اختلاف منطق دانان واقع شده است. به عنوان نمونه صاحب حاشیۀ ملا عبدالله، موضوع آن را تنها امور ممتنع الوجود مثل «شریک باری تعالی» میداند: «و اما علی الموضوع الموجود فی الذهن کقولنا: «شریک الباری ممتنع» بمعنی؛ ان کلما یوجد فی العقل ویفرضه العقل شریک الباری فهو موصوف فی الذهن بالامتناع فی الخارج وهذا انما اعتبروه فی الموضوعات التی لیست لها افراد ممکنة التحقق فی الخارج» (مولی عبدالله، «الحاشیة علی تهذیب المنطق»، ص 58)، اما مشهور منطق دانان اموری که وجود خارجی ندارند؛ اما ممتنع نیز نیستند داخل در حیطۀ موضوعات ذهنیه میدانند. به دیگر سخن؛ بنابر تعریف مشهور، قضیۀ ذهنیه آن است که موضوع آن تنها در ذهن موجود باشد؛ اعم از این که در خارج ممتنع الافراد (محال ذاتی) باشد و یا ممکن الافراد باشند ولی در هیچ زمانی در خارج یافت نشوند (محال وقوعی)؛ مانند هر سیمرغی پرنده است.
آنچه که سایر منطقیین و فلاسفه بدان اعتقاد دارند، معنا نموده است.(1)
برای سنجش صحّت و سقم این ادعا، در گفتار نخست این بخش به تعاریف ارائه شده از سوی حکمای پیش از حکیم سبزواری رحمه الله و در گفتار دوّم به تعریف خود ایشان و بررسی و مقایسۀ آن با کلمات پیشینیان خواهیم پرداخت.
1) (1) . ر. ک: مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (شرح مبسوط منظومه)، ج 9، صص 231-233.
با اینکه شیخالرئیس رحمه الله صراحتاً نامی از حقیقیه یا خارجیه به میان نیاورده، امّا در منطق شفا عبارتی دارد که به خوبی نظر وی را در تعریف قضیۀ حقیقیه و تفاوت آن با قضیۀ خارجیه بیان میدارد. عبارت وی چنین است:
«و هاهنا قضایا موضوعاتها أمور لا یلتفت إلی وجودها، و مع ذلک یحمل علیها محمولات لا تکون ضروریة و لا أیضا ممکنة؛ بل یحمل علیها بأنها توجد لا محالة وقتا ما، کقولهم: کل دائرتین عرضیتین تتحرکان دائما بالخلاف علی محور واحد إلی قطبیه، فإنهما تنطبقان و تنفصلان. فإن هذه القضیة لیست ضروریة. فإن کونهما ینطبقان أو منطبقین لیس لهما دائما، و لا أیضا من الممکنات التی یجوز أن تکون أو لا تکون؛ بل یجب أن یکون بالفعل وقتا. و لا أیضا حین حمل علیها هذا الحمل فی هذا القول. فإنما یحمل علیها هذا الحمل باعتبار الإمکان، و إن کان له مدخل إمکان. و مع ذلک کله فلا یعنی أن ذلک فیما وجد وقتا ما من الدوائر؛ بل لا یلتفت إلی وجودها؛ بل إلی
ماهیتها فقط. فإذ لیست هذه ضروریة و لا ممکنة من حیث النظر الذی نعتبره. فبین أنها تکون مطلقة».(1)
یعنی [برخی] قضایا وجود دارند که موضوع آنها اموری است که به وجودشان توجّه نمیشود؛ امّا با این حال، محمولاتی بر آن حمل میشود که نه ضروری است و نه ممکن. بلکه محمول به این سبب بر موضوع حمل میشود که [موضوع متصف به محمول] در یک زمانی میتواند به وجود آید. مانند گزارۀ «هر دو دایره عرضی (استوا) که در خلاف جهت هم بر حول یک محور واحد به سوی قطب هایشان میچرخند، همیشه [چنین است که] دو دایره گاه بر هم منطبق شده و گاه از هم فاصله میگیرند» (شکل زیر).
این گزاره ضروری نیست؛ زیرا انطباق آن دو بر یک دیگر همیشگی نمیباشد. همچنین از قضایای ممکنه نیز نمیباشد که گاه وجود داشته باشد و گاه وجود نداشته باشد؛ بلکه واجب است که [یکی از دو حالت] در هر زمانی بالفعل باشد. همچنین [گزاره فوق از این حیث مدّ نظر نیست که] صرفاً اختصاص به وقتی داشته باشد که محمول بر آن در همین گزاره حمل شود، بلکه حمل موجود در
1) (1) . ابن سینا، الشفاء (المنطق)، ج 2 (القیاس)، صص 29-30.
آن تنها به اعتبار ممکن بودن [موضوع متّصف به محمول] بر موضوع حمل میشود؛ اگرچه مدخل امکان نیز دارد.
با این همه، معنای گزاره این نیست که وقتی دایرهها وجود [خارجی] یابند، حکم مذکور بر آنها بار میشود؛ بلکه اصلاً به وجود آن دایرهها منیدی نمیگردد و تنها ماهیت آن در نظر گرفته میشود. بنابراین، گزارۀ مورد نظر - از جهتی که ما اعتبار کرده ایم - نه ضروری است و نه ممکن. پس روشن میشود که یک گزارۀ مطلقه میباشد.
از مجموع عبارت بوعلی رحمه الله استفاده میشود که اگر در قضیهای افراد و وجود موضوع در نظر گرفته نشود، این قضیه، حقیقیه خواهد بود. و اگر در قضیهای به وجود موضوع توجه گردد (که این موضوع در عالم خارج موجود است و به همین سبب حکم برای آن موضوع قرار داده میشود) این قضیه، غیر حقیقیه است.
به دیگر سخن، ابن سینا رحمه الله میخواهد بگوید که گاهی در قضیه، به وجود موضوع توجه شده و حکم برای موضوعی که در یک زمانی در خارج تحقق پیدا کرده اثبات میگردد (قضیۀ خارجیه) و گاهی حکم برای موضوع اثبات میشود؛ بدون اینکه به وجود موضوع در خارج منیدی صورت گیرد (قضیۀ حقیقیه).(1)
1) (1) . البته همچنان که مکرراً گفته شد، بوعلی رحمه الله قول به خارجیه بودن قضایا را سخیف میداند و تمام قضایا را از نوع حقیقیه به شمار میآورد. شیخ الرئیس رحمه الله معتقد است که اگر قضیهای القاء شد، ما کاری به وجود موضوع و وجود محمول نداریم. وقتی رابطۀ قضیه را ملاحظه کردیم و دیدیم صحیح (صادق) است، میگوییم خود قضیه صحیح میباشد. بنابراین وفق دیدگاه وی وجود خارجی موضوع در قضایا لازم نیست؛ بلکه وجود تقدیری موضوع کافی است. به عنوان نمونه اگر گفته شود «عنقاء پرواز میکند»، عنقا به وصف عنقا بودن پرواز میکند و لازم نیست موجود باشد، پس این گزاره صحیح است. همچنان که در قضیه شرطیه وجود مقدم و تالی لازم نیست. مثلاً اگر شب هنگام گفته شود: «اذا کانت الشمس طالعة، فالنهار موجوده»، با این که در شب، نه شمس موجود است و نه روز ناشی از طلوع آن، امّا چون رابطۀ گزاره صادق است، گزاره صادق میباشد. بنابراین در صدق گزارۀ شرطیه، صدق مقدم و صدق تالی لازم نبوده و صدق رابطه کافی است.وی در فصل دوازدهم از طبیعیات شفا - که پیرامون هستی وچیستی «آن» (لحظه) بحث میکند - نیز بر این مطلب تصریح نموده و اظهار داشته است: «و لیس یجب أن یکون الشیء من حیث
کاتبی قزوینی (م 675 ق) در رسالۀ شمسیه، پیرامون قضایای حقیقیه و خارجیه چنین مینویسد:
«قولنا: «کلّ ج ب» یستعمل تارة بحسب الحقیقة، و معناه أن کلّ ما لو وجد کان (ج) من الأفراد الممکنة فهو بحیث لو وجد کان (ب)؛ أی «کلّ ما هو ملزوم (ج) هو ملزوم (ب)». و تارة بحسب الخارج، و معناه: کلّ (ج) فی الخارج - سواء کان حال الحکم أو قبله أو بعده - فهو (ب) فی الخارج.(1)
گزارۀ «هر ج، ب است» [یعنی قضیۀ موجبۀ کلّیه] گاه به حسب حقیقت مورد استفاده قرار میگیرد و معنای آن این است که «هر فردی از افراد ممکن الوجود «ج»، در صورتی که به وجود آید؛ از همین جهت [یعنی به صرف این که به وجود آید]، «ب» خواهد بود». به دیگر سخن هر آنچه که ملزوم «ج» باشد [یعنی لازمۀ وجود آن، «ج» باشد]، ملزوم «ب» نیز خواهد بود [«ب» نیز در وجود آن لازم خواهد بود].
و گاه نیز [گزارۀ فوق] به حسب خارج [استفاده میگردد]. و معنای آن این است که «هر فردی از «ج» که وجود خارجی دارد - خواه وجود خارجی آن در حین حکم باشد یا قبل آن و یا پس از آن - در خارج «ب» میباشد.(2)
1) (1) . قزوینی، کاتبی، الرسالة الشمسیة، ص 16.
2) (2) . این تعریف را قبل از کاتبی (م 675 ق)، برخی دیگر از منطق دانان نظیر خونجی (م 646 ق) و ابهری (م 663 ق) ارائه دادهاند. عبارت ابهری چنین است: «قولنا: «کل ج ب» یستعمل تارة بحسب الوجود الخارجی و تارة بحسب الحقیقة، اما الاوّل، فاذا قیل «کل ج ب» کان المراد منه ان کل ج فی
کاتبی سپس به تفاوت عمدۀ قضیۀ حقیقیه با خارجیه اشاره نموده مینگارد:
«و الفرق بین الاعتبارین ظاهر، فإنّه لو لم یوجد شیء من المربّعات فی الخارج یصح أن یقال: «کلّ مربّع شکل» بالاعتبار الأوّل دون الثانی، و لو لم یوجد شیء من الأشکال فی الخارج إلّا المربّع یصحّ أن یقال: «کلّ شکل مربّع» بالاعتبار الثانی - دون الأول. علی هذا فقس المحصورات الباقیة.»(1)
یعنی ناهمسانی میان دو گونه قضیه آشکار است؛ به این صورت که بنابر گونۀ نخست (حقیقیه)، هرگاه در خارج هیچ شکل مربّعی نیز یافت نشود، باز هم صحیح است که گفته شود: «هر مربعی شکل است»؛ اما همین گزاره در فرض مزبور، بنا بر خارجیه بودن نادرست خواهد بود. همچنین اگر [فرض کنیم که] در
1) (1) . قزوینی، کاتبی، الرسالة الشمسیة، ص 16.
خارج هیچ شکلی به جز مربع وجود نداشته باشد، بنابر گونۀ دوّم (خارجیه) صحیح است که گفته شود: «هر شکلی مربّع است»، امّا بنا بر گونۀ نخست (حقیقیه)، گزارۀ اخیر نادرست خواهد بود. و بر همین منوال است [حکم] سایر محصورات.(1)
تا اینجا به نظر میرسد که تعریف کاتبی، با تعریفی که بوعلی رحمه الله از قضیۀ حقیقیه ارائه داده، متفاوت است.
مرحوم قطب الدین رازی رحمه الله (م 776 ق) نیز در شرح خویش بر رسالۀ شمسیه کاتبی نظر وی را پذیرفته و آورده است:
«قولنا: «کلّ ج ب» یعتبر تارة بحسب الحقیقة، و تسمّی حینئذ «حقیقیّة» کأنّها حقیقة القضیّة المستعملة فی العلوم، و اخری بحسب الخارج، و تسمّی «خارجیّة» و المراد بالخارج الخارج عن المشاعر».(2)
گزارۀ «هر ج، ب است» [یعنی قضیۀ موجبۀ کلّیه] گاه به گونۀ حقیقیه در نظر گرفته میشود - که در این صورت از آنجا که اینگونه از قضایا، حقیقت قضایایی هستند که در دانشها مورد بهرهگیری قرار میگیرند، «حقیقیه» نامیده شدهاند - و گاه به گونۀ خارج که در این حالت بدان «خارجیه» گفته میشود و مراد از «خارج» [در اینجا] یعنی [محل وقوع موضوع] خارج از مشاعر [و ذهن باشد].
وی پس از بیان وجه تسمیه ادامه میدهد:
«أمّا الأوّل فنعنی به «کلّ ما لو وجد کان (ج) من الأفراد الممکنة فهو بحیث لو وجد کان (ب)» فالحکم فیه لیس مقصورا علی ما له وجود
1) (1) . یعنی آنچه در نمونهها ذکر شد، مربوط به موجبۀ کلیه بود و اقسام دیگر محصورات اربع (موجبۀ جزئیه، سالبۀ کلّیه و سالبۀ جزئیه) نیز همینگونه هستند. بنابراین کاتبی مقسم تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را قضایای محصوره یا مسوّره قرار داده است.
2) (2) . رازی، قطب الدین، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 253.
فی الخارج فقط، بل علی کلّ ما قدّر وجوده - سواء کان موجودا فی الخارج أو معدوما - ف «ج» إن لم یکن موجودا فالحکم فیه علی أفراده المقدّرة للوجود - کقولنا: «کلّ عنقاء طائر» - و إن کان موجودا فالحکم لیس مقصورا علی أفراده الموجودة - بل علیها و علی أفراده المقدّرة الوجود أیضا - کقولنا: «کلّ إنسان حیوان».(1)
اما قسم نخست [یعنی قضیۀ حقیقیه] را چنین معنا میکنیم: «هر فردی از افراد ممکن الوجود (2)«ج»، در صورتی که به وجود آید؛ از همین جهت [یعنی به صرف
1) (1) . پیشین، صص 253-254.
2) (2) . قطبالدین رازی رحمه الله به تبع ابهری و کاتبی، موضوع قضایای حقیقیه را منحصر در «ممکنات» نموده و «ممتنعات» را از دایرۀ آن خارج نموده است. وی علّت این امر را چنین اظهار میدارد: «و إنّما قید الأفراد بالإمکان؛ لأنّه لو أطلقت لم تصدق کلّیة أصلا». (رازی، قطب الدّین، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، ص 254).میر سیدّ شریف جرجانی (م 816 ق)، در حاشیۀ خویش بر این مطلب قید «امکان» را زاید دانسته و معتقد است بستر موضوعات قضایای حقیقیه «نفس الامر» میباشد و در نفس الامر، چیزی که انسان باشد ولی حیوان نباشد، وجود ندارد. از این رو خود قضیۀ حقیقیه - به خودی خود - منصرف از ممتنعات است. عبارت وی چنین است: «یعنی اعتبر المصنّف إمکان وجود أفراد الموضوع فی القضیة الحقیقیة، لأنّ الحکم فیها یتناول الأفراد المقدّرة فی الخارج، و من جملتها ما لا یکون ممکن الوجود فیه، فلا یکون الحکم فیها - سواء کان إیجابیا أو سلبیا - صادقا علیه، فلا تصدق قضیة کلّیة أصلا، بل تصدق فی کلّ مادة تفرض موجبة جزئیة أو سالبة جزئیة کما قرّره. و هذا القید - أعنی إمکان وجود الأفراد - إنّما یحتاج إلیه إذا لم یعتبر إمکان صدق الوصف العنوانی علی ذات الموضوع بحسب نفس الأمر، بل یکتفی بمجرّد فرض صدقه علیه أو إمکان فرض صدقه علیه، کما فی صدق الکلّی علی جزئیاته، حتّی إذا وقع الکلّی موضوعا للقضیة الکلّیة کان متناولا لجمیع أفراده التی هو کلّی بالقیاس إلیها سواء أمکن صدقه علیها أو لا. و أمّا إذا اعتبر إمکان صدق الوصف العنوانی علی ذات الموضوع فی نفس الأمر - کما هو مذهب الفارابی - أو اعتبر مع الإمکان الصدق بالفعل - کما هو مذهب الشیخ - فلا حاجة إلی اعتبار إمکان وجود الأفراد، و المحذور مندفع، فإنّ الإنسان الذی لیس بحیوان لا یصدق علیه الإنسان فی نفس الأمر، فلا یدخل فی قولنا: «کلّ إنسان حیوان» و کذا الإنسان الحجری لا یصدق علیه الإنسان فی نفس الآمر، فلا یدخل فی قولنا: «لا شیء من الإنسان بحجر»». (پیشین).علاوه بر این، میر سید شریف در کتاب «شرح المواقف»، ادعای بالاتری مطرح نموده و از نظریۀ قاضی عضدالدین ایجی (م 756 ق) - که موضوع قضایای حقیقیه را به ممتنعات نیز سرایت داده - به نوعی دفاع کرده است. ایجی - و به تبع وی میر سید شریف - معتقدند هر حکمی که بر
این که به وجود آید]، «ب» خواهد بود». پس حکم گزاره تنها بر افرادی که وجود خارجی دارند، مقصور نیست، بلکه تمام افراد مقدّرالوجود را - چه در خارج موجود باشند و چه معدوم باشند - در بر میگیرد. بنابراین هرگاه «ج» موجود نباشد، حکم بر افراد مقدّر الوجود آن بار میشود؛ مانند گزارۀ «هر سیمرغی(1)پرنده است». و هرگاه «ج» موجود باشد، حکم تنها بر افراد موجود آن تعلّق نمیگیرد، بلکه علاوه بر افراد موجود [محقّق الوجود]، بر افراد مقدّر الوجود «ج» نیز بار میشود؛ مانند گزارۀ «هر انسانی حیوان است».
از تعریفی که مرحوم قطب رحمه الله برای قضیۀ حقیقیه ارائه داد، تعریف قضیۀ خارجیه نیز روشن میگردد. همچنین وی نیز به تبع کاتبی، مقسم را تمامی چهار قسم محصورات دانسته است.(2)
ملاصدرا رحمه الله (م 1050 ق) در لمعة سوم اللمعات المشرقیه جملهای دارد که نزدیک به کلمات کاتبی و قطب الدّین رازی رحمه الله است. وی مینویسد:
«إیجاب القضیة یقتضی وجود موضوعها - إذ المعدوم لا یثبت له شیء - إما محققا کما فی الخارجیة أو مقدرا کما فی الحقیقیة أو ذهنا
1) (1) . سیمرغ معادل فارسی عنقا، نام مرغی افسانهای است که زال پدر رستم را پرورد. وفق اساطیر پارسی، جایگاه این مرغ افسانهای در کوههای البرز است. (معین، محمّد، فرهنگ فارسی، ج 2، ص 1984.)
2) (2) . «لمّا عرفت مفهوم الموجبة الکلّیة أمکنک أن تعرف مفهوم باقی المحصورات بالقیاس علیه... فکما اعتبرت الموجبة الکلّیة بحسب الحقیقة و الخارج، کذلک تعتبر المحصورات الاخر بالاعتبارین». (رازی، قطب الدّین، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، صص 261-262).
کما فی الذهنیة»(1)
یعنی موجبه بودن قضیه اقتضای وجود موضوع را دارد. به دیگر سخن از نظر صدرا رحمه الله، فرق قضیۀ موجبه و سالبه این است که در قضیۀ موجبه حتماً بایستی موضوع موجود باشد. زیرا بنا بر قضیۀ فلسفی «ثبوت شیءٍ لشیءٍ فرع ثبوت المثبت له»(2)، در قضیۀ حملیۀ موجبه، حمل چیزی بر چیز دیگر (موضوع) تنها در صورتی صحیح است که خود آن موضوع موجود باشد.(3)زیرا هیچ چیزی برای
1) (1) . شیرازی، صدر المتألهین، اللمعات المشرقیة فی الفنون المنطقیة، ص 14.
2) (2) . این قاعده درکتب فلسفی به نام قاعده فرعیت معروف شده است. (ر. ک: دینانی، غلام حسین ابراهیمی، قواعد کلی فلسفی در فلسفه اسلامی، ج 1، ص 194). مصداق اصلی این قاعده هیمن موضع - یعنی قضایای موجبه حملیه صادقه - است که در آنها به ثبوت صفت یا محمولی برای موضوعی حکم میشود. ملا صدرا رحمه الله در برخی آثار دیگر خویش در خصوص این قاعده اظهار میدارد که اگر حمل را به معنای «ثبوت شیء لشیء» بگیریم، معنای قاعده این است که اتصاف شیء به هر صفتی بالضروره فرع بر وجود آن شیء است و تا موضوع قضیه به نحوی از انحاء تحقق و واقعیت نداشته باشد، نمیتوان صفتی را بر آن حمل کرد و آن را موصوف برای صفتی دیگر دانست. (ر. ک: صدر المتألّهین، مجموعة الرسائل التسعة (رسالة فی اتصاف الماهیة بالوجود)، صص 110-111).
3) (3) . از این بیان صدر المتألهین رحمه الله استفاده میشود که تقسیم قضیه، به خارجیه و حقیقیه به لحاظ موضوع قضیه، در قضایای موجبه است. یعنی از آنجا که در قضایای حملیه موجبۀ، محمول برموضوع حمل میشود، بنابراین موضوع بایستی در رتبۀ پیشین موجود باشد تا این حمل، صورت پذیرد.تفتازانی (م 792 ق) نیز در کتاب تهذیب، قبل از ملا صدرا رحمه الله این مطلب را مورد تصریح قرار داده است: «ولا بد فی الموجبة من وجود الموضوع إما محققا و هی الخارجیة أو مقدرا فالحقیقیة أو ذهنا فالذهنیة». (تفتازانی، سعدالدّین، تهذیب المنطق، به نقل از یزدی، مولی عبدالله، «الحاشیة علی تهذیب المنطق»، ص 58).ملا عبدالله یزدی رحمه الله (م 981 ق) در شرح عبارت فوق مینگارد: «قوله «و لا بد فی الموجبة» أی فی صدقها و ذلک لأن الحکم فی الموجبة بثبوت شیء لشیء و ثبوت شیء لشیء فرع لثبوت المثبت له أعنی: الموضوع. فإنما یصدق هذا الحکم إذا کان الموضوع محققا موجودا إما فی الخارج إن کان الحکم بثبوت المحمول له هناک، أو فی الذهن کذلک.» (یزدی، مولی عبدالله، «الحاشیة علی تهذیب المنطق»، ص 58).ماحصل کلام مرحوم ملا عبدالله رحمه الله این است که در صدق قضیۀ موجبه، وجود موضوع به نحوی از انحاء سه گانه حقیقی، خارجی و ذهنی ضروری است. زیرا در قضایای موجبه، حکم به جهت ثبوت چیزی بر چیز دیگر است که خود فرع وجود مثبت له (موضوع) میباشد و تردیدی نیست که تا موضوعی مسلّم الوجود نباشد، محمولی بر آن مترتّب نخواهد شد. به دیگر سخن؛ ثبوت یک
معدوم قابل اثبات نیست. حال موضوع قضیه یا محقّق بوده [و در خارج موجود است]؛ همچنان که در قضیۀ خارجیه میباشد، یا مقدّر (مفروض) است؛ همچنان که در قضیۀ حقیقیه چنین است، و یا ذهنی است؛ به گونۀ قضایای ذهنیه.
بنابراین ملاصدرا رحمه الله بر این مطلب(1)که موضوع در قضیۀ خارجیه محقّق بوده و
1) (1) . صدرالمتألهین رحمه الله در کتاب گران سنگ اسفار نیز بر این مطلب تصریح نموده و پیرامون قضایای خارجیه و ذهنیه اظهار داشته است: «معنی کون الشیء موجوداً أن حده و معناه یصدق علی
در حقیقیه مقدّر و مفروض الوجود میباشد، تصریح نموده است.(1)همچنین وی مقسم تقسیم را تنها قضایای موجبۀ کلّیه قرار داده است.
1) (1) . حکیم فیاض لاهیجی رحمه الله - شاگرد و داماد صدرالمتألّهین رحمه الله -، همین تعاریف قضایای سه گانه را مثل صدرا امّا به گونۀ مفصّلتری بیان نموده است. وی مینویسد:«ان القضیّة قد تؤخذ خارجیة و هی التی حکم فیها علی افراد موضوعها الموجودة فی الخارج محققة کقولنا حرکة الفلک امّا شرقیة و امّا غربیّة و قولنا هلکت الماشیة و قتل من فی الدّار و امثال ذلک مما الحکم فیه مقصور علی الافراد المحققة الموجودة.و قد تؤخذ ذهنیة و هی التی حکم فیها علی الافراد الذهنیة فقط کقولنا الکلی امّا ذاتی او عرضی و الذاتی امّا جنس او فصل و الوجود اما مجرّد عن الماهیة او قائم بها.و قد تؤخذ حقیقیة و هی التی حکم فیها علی الافراد النفس الامریة الموجودة محققة کانت او مقدرة کقولنا کل جسم متناه او حادث و امّا مرکّب و امّا بسیط الی غیر ذلک من القضایا المستعملة فی العلوم فان الحکم فیها غیر مقصور علی الافراد المحققة الوجود قطعا.» (لاهیجی، فیّاض، شوارق الإلهام فی شرح تجرید الکلام، ج 1، ص 44.)وی در تعریف قضیۀ حقیقیه، واژۀ «نفس الامر» را به کار برده است که مراد از آن در این جا، مفهوم منطقی آن و اعم از محقّق و مقدّر میباشد. شرح این مطلب به گونۀ تفصیلی در پانویس صفحات آتی خواهد آمد.
حاجی سبزواری طاب ثراه در منطق منظومه، نخست عین مطالبی را که از لمعات ملاصدرا طاب ثراه نقل شد، به نظم در آورده، اظهار میدارد:
وجود موضوع لایجابیة حتم فإن عینا فخارجیة(1)
وجود موضوع برای قضایای موجبه لازم و حتمی است، حال اگر این موضوع عین [در خارج موجود] باشد، قضیۀ موجبۀ مزبور، خارجیه خواهد بود.
ذهنیة إن هو ذهنا أدرجا وفی الحقیقیة نفس الأمر جا
هرگاه موضوع قضیه در ذهن بوده و وجود ذهنی داشته باشد، قضیۀ ذهنیه بوده و چنانچه موضوع آن در «نفس الامر» موجود باشد، قضیۀ حقیقیه خواهد بود.
سپس میافزاید:
والحکم فی المحصورة أیضا جری علی الطبیعة بحیث قد سری
1) (1) . سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومة، ج 1، ص 238.
و حکم در گزارههای محصوره نیز [مانند گزارههای طبیعیه] بر طبیعت جاری میشود؛ امّا [با این تفاوت که از طبیعت به افراد] سرایت میکند.
أفرادها إذ لو علی أفرادها لم یکن إذ لیس انتهت أعدادها
[سرایت، از طبیعت] بر افراد آن صورت میگیرد [نه این که حکم مستقیماً بر افراد آن بار شود]؛ چه، این که [حکم، بیواسطۀ عنوان و طبیعت] بر افراد آن بار شود، چنین چیزی امکان ندارد. زیرا شمار افراد نامتناهی است.
وغص لموضوع الحقیقیات فانظر إلی العنوان و المرآت
بنابراین غرق در تأمّل شو! در [این که] موضوع قضایای حقیقیه [در واقع، خود افراد است]، و بر عنوان و [طبیعت تنها به سان] آیینه بنگر!
مرحوم حاجی سبزواری طاب ثراه سپس به شرح ابیات فوق پرداخته مینویسد:
«وجود موضوع لإیجابیة أی للقضیة الموجبة حتم إذ الموجبة ما حکم فیها بثبوت شیء لشیء و ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له».(1)
یعنی وجود موضوع برای قضایای ایجابی یعنی قضایای موجبه لازم و حتمی است، زیرا در این گونه قضایا حکم به ثبوت چیزی برای چیزی میشود و قاعدۀ «ثبوت شیء لشیء فرع ثبوت المثبت له»، در این جا جاری است که شرح آن گذشت.(2)
وی سپس به تبیین سه قسم قضایا میپردازد که در زیر ابتدا هر یک از آنها را جداگانه پی میگیریم و پس از آن جمعبندی خویش را بیان خواهیم نمود.
1) (1) . پیشین، ص 248.
2) (2) . البتّه بایستی توجّه داشت که این قاعده تنها در قضایای «هلیۀ مرکّبه» جاری است؛ امّا در قضایایی که مفاد «هل بسیطه» میباشد جاری نیست. زیرا در قسم اخیر، «ثبوت شیءٍ لشیء» مطرح نیست؛ بلکه مفاد آن، ثبوت «الشیء» است. به عنوان نمونه در گزارۀ «انسان موجود است»، ثبوت انسان مطرح است، نه ثبوت چیز دیگری برای آن.
حاجی طاب ثراه ابتدا قضیۀ خارجیه را تعریف نموده مینویسد:
«فإن کان الإیجاب و ثبوت المثبت له عینا أی فی الخارج فخارجیة أی تسمی القضیة خارجیة و هی التی حکم فیها علی أفراد موضوعها الموجودة فی الخارج محققة مثل کل من فی العسکر قتل و کل دار فی البلد هدمت»(1)
اگر در قضیهای ایجاب و ثبوت مثبت برای آن، به صورت عینی بوده و در خارج محقّق باشد، خارجیه نامیده میشود. پس قضیۀ خارجیه به گزارهای گفته میشود که حکم در آن به افرادی از موضوع که در خارج محقّق هستند، بار میشود. مانند دو گزارۀ «تمام سربازان لشکر کشته شدند» و «تمام خانههای شهر ویران گشتند».
بنابراین وفق تعریف حاجی سبزواری طاب ثراه، ظرف «ثبوت محمول برای موضوع»، جهان خارج است.
سپس به تعریف قضیۀ ذهنیه پرداخته مینگارد:
«وهی ذهنیة إن هو أی الموضوع ذهنا أی فی الذهن أدرجا وهی التی حکم فیها علی الأفراد الذهنیة فقط مثل کل اجتماع النقیضین مغایر لاجتماع المثلین و کل جبل یاقوت ممکن».(2)
و هرگاه موضوع قضیه، ذهنی بوده و ظرف ثبوت محمول برای موضوع، ذهن انسان باشد، ذهنیه خواهد بود.(3)به دیگر سخن قضیۀ ذهنیه عبارت است از
گزارهای که در آن، حکم تنها بر افراد ذهنی بار میشود [اعم از این که در خارج ممتنع بوده اصلاً امکان وجودی نداشته باشد و ممکن الوجود باشد]. مانند دو گزارۀ «هر اجتماع دو نقیضی مغایر با اجتماع دو همگون است» (1)(گزارۀ ذهنی صرف و ممتنع الوجود در خارج) و «هر کوه یاقوتی ممکن است» (گزارۀ ممکن الوجود).
مرحوم حاجی سبزواری طاب ثراه مثال دوّم را برای تأکید این مطلب ذکر کرده است که حتماً لازم نیست موضوع قضایای ذهنی در عالم خارج امتناع داشته باشد. چه این که وجود جبل یاقوت در عالم خارج امتناعی ندارد، امّا تاکنون در خارج محقّق نشده و ظرف ثبوت آن ذهن است.
وی در قسمت سوّم کلام خود به تبیین قضایای حقیقیه پرداخته مینگارد:
«و فی الحقیقیة نفس الأمر جا ظرفا لوجود موضوعها. و هی التی حکم فیها علی الأفراد النفس الأمریة محققة کانت أو مقدرة».(2)
در قضایای حقیقیه، ظرف ثبوت محمول برای موضوع، عبارت از نفس الامر است. بنابراین در قضیۀ حقیقیه، حکم بر افراد نفس الامری - اعم از اینکه محقّق باشند یا مقدّر - بار میشود.(3)وی سپس به عنوان نمونه میآورد:
1) (1) . این که اجتماع نقیضین غیر از اجتماع مثلین میباشد، گزارهای شبه بدیهی بوده و محکوم عقل قرار میگیرد. زیرا در نقیضین، همواره یکی از آن دو امر وجودی بوده و دیگری امری عدمی میباشد؛ امّا مثلین هر دو امری وجودی هستند. همچنین تحقّق اجتماع مثلین، تنها در محلّ واحد محال است، امّا اجتماع نقیضین همواره محال بوده و اصلاً امکان ندارد.
2) (2) . سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومة، ج 1، ص 238.
3) (3) . محقّق سبزواری رحمه الله در بخش دیگری از حکمت منظومه، برای تمییز بهتر قضایای حقیقیه، خارجیه و ذهنیه، آنها را با توجّه به اقسام سه گانۀ معقولات (معقول اولی، معقول ثانی منطقی، و معقول
«مثل کل جسم مرکب أو کل جسم متناه إلی غیر ذلک من القضایا المستعملة فی العلوم مما لیس الحکم فیها مقصورا علی الأفراد المحققة إذ المقصود فی المثالین أن کل ما وجد و صدق علیه أنه جسم صدق علیه أنه مرکب و أنه متناه».(1)
مانند گزارۀ «هر جسمی مرکّب است» یا «هر جسمی متناهی (دارای حدود) است» و سایر گزارههایی که در دانشهای گوناگون مورد استفاده قرار میگیرد.
1) (1) . سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومة، ج 1، ص 239.
[گزاره هایی که] حکم آنها مقصور به افراد محقّق در خارج نمیباشد. چرا که مراد [گوینده] در دو مثل فوق [و سایر قضایای حقیقیه] این است که هرگاه چیزی به وجود آید که عنوان «جسم» بر آن صادق باشد، عنوان «مرکّب بودن» و «متناهی بودن» نیز بر آن صادق خواهد بود. [یعنی قضیۀ حقیقیه در واقع حکم قضیۀ شرطیه را دارد؛ همچنان که در تعاریف ذکر شده از حکمای پیشین نیز بر این مطلب تأکید شده بود].(1)
ملاحظه میشود که محقّق سبزواری رحمه الله نیز به تبع صدرالمتألّهین رحمه الله، مقسم تقسیم قضایا به حقیقیه، خارجیه و ذهنیه را قضایای موجبۀ کلّیه دانسته است. امّا دو نکتۀ دیگر در کلمات سبزواری رحمه الله وجود دارد که در زیر بدان پرداخته میشود.
1-3-1. معنای «نفس الامر»
همچنان که دیدیم، مرحوم سبزواری طاب ثراه در تعریف قضیۀ حقیقیه، از واژۀ «نفس الامر» استفاده نمود. بایستی توجّه داشت که نفس الامر دو اصطلاح منطقی و فلسفی داشته و معنای آن در نزد منطقیها با نفس الامر در نزد فلاسفه فرق دارد. نفس الامر در نزد فلاسفه یعنی اعم از ذهن و خارج، امّا در نزد منطقیها اعم از موجود و مقدّر میباشد. از این رو حاجی سبزواری طاب ثراه با این که در این جا نفس
1) (1) . این که قضایای حقیقیه به شرطیه برمیگردند، حتّی در کلمات ابن سینا رحمه الله نیز وجود دارد. وی در منطق شفا نگاشته است:«فأما الأشیاء التی لا وجود لها بوجه، فإن الإثبات الذی ربما استعمل علیها حین یری أن الذهن یحکم علیها بأنها کذا، معناه أنها لو کانت موجودة وجودها فی الذهن لکان کذا؛ و هذا کما یقال إن الخلاء أبعاد». (ابن سینا، الشفاء (المنطق)، ج 1 (العبارة)، صص 80-81).از این کلام بوعلی رحمه الله به خوبی استفاده میشود که قضیه در صورت ممتنع بودن موضوعش، بایستی به شرطی برگردد. لذا شیخ الرئیس رحمه الله گزارههای حملی با موضوع ممتنع را مترادف با گزارۀ شرطی میداند. البتّه بایستی توجّه داشت که شرط مذکور در کلام شیخ الرئیس رحمه الله، از جهتی با شرطی که مرحوم سبزواری رحمه الله، فخر رازی، ابهری و دیگران در تعریف حقیقیه آوردهاند، تفاوت دارد. زیرا آنها شرط را درون عقد الوضع و عقد الحمل ذکر کردهاند، در حالی که ابن سینا رحمه الله شرط را میان عقد الوضع و عقد الحمل بیان کرده است. امّا در هر صورت نتیجۀ این دو یکسان است و آن این که از حیث مشروط شدن موضوع به موجودیت افرادش، قضیۀ حقیقیه منحل به قضیۀ شرطیه میشود.
الامر را تمامی افراد اعم از محقّق و مقدّر تعریف نموده، در منظومۀ حکمت(1)آن را اعم از ذهن و خارج دانسته است.(2)
1) (1) . عبارت مرحوم سبزواری طاب ثراه در بخش حکمت منظومه چنین است: «و أما نفس الأمر فقد أشرنا إلی تعریفه بقولنا بحد ذات الشیء نفس الأمر حد أی حد و عرف نفس الأمر بحد ذات الشیء. و المراد الذات هنا مقابل فرض الفارض. و یشمل مرتبة الماهیة و الوجودین الخارجی و الذهنی». سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومة، ج 2، صص 214-215).
2) (2) . بحث «نفس الأمر» اگرچه قبل از محقق طوسی رحمه الله و علامه حلّی رحمه الله، از سوی شیخ الرئیس رحمه الله مطرح شده است؛ اما سرچشمه کامل این بحث از این دو بزرگوار بوده و این بحث به واسطۀ ایشان بسیار اوج گرفته است. (ر. ک: آملی، داود صمدی، شرح نهایة الحکمة، ص 210). در معنای «نفس الامر» میان حکما اتّفاق نظر وجود ندارد و تا جایی که نگارنده کاویده است؛ پیرامون آن در کلمات اهل حکمت تعاریف عدیدهای وجود دارد که چه بسا بتوان همۀ آنها را در چهار تعریف خلاصه کرد:الف) پارهای از حکما - همچون خواجه نصیر الدّین طوسی رحمه الله - میگویند نفس الامر همان «عقل فعال یا صور علمی عقل فعال» است. عبارت محقّق طوسی رحمه الله به نقل علامه حلّی رحمه الله چنین است: «فقال رحمه الله المراد بنفس الأمر هو العقل الفعال فکل صورة أو حکم ثابت فی الذهن مطابق للصور المنتقشة فی العقل الفعال فهو صادق و إلا فهو کاذب». (علامه حلّی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 70).وفق این بیان، خواجه رحمه الله نفسالامر همه قضایای صادق را صور منقوش در عقل فعال میداند؛ چه این که همه علوم و صور علمی عقل فعال مطابق با واقع است و هرعلمی مطابق با آن صور باشد، مطابق با واقع است. برخی معاصرین تعریف فوق را چنین تقریر نموده اند که مقصود از لفظ «امر» در کلمه «نفس الأمر» موجود مجردی است که صور جمیع معقولات در آن وجود دارد و به آن «عقل فعال» میگویند. برای روشن شدن این قول، باید توجه داشت که مشائیان قائلاند که، همانطور که صور خیالی در ظرف ذهن در مخزنی به نام «قوه خیال» جمعآوری و ذخیره میشوند، تمام صور عقلی نیز در مخزنی به نام «عقل فعال» گردآوری شدهاند و درک و یادآوری معقولات در انسان با ارتباط او با عقل فعال حاصل میشود. پس به نظر مشائیان، عقل فعال موجود مجردی است که جمیع صور معقول در آن موجود است. براساس این قول، «نفس الأمر» یعنی نفس عقل فعال (خود عقل فعال). بنابراین، مطابقت قضیه با نفس الأمر یعنی مطابق بودن آن با صورتی که در عقل فعال موجود است. (مصباح یزدی، محمدتقی، شرح نهایة الحکمة، ج 1، ص 138).برخی فحول معاصر تعبیر بهتری از این مطلب ارائه داده نگاشتهاند: «انه قد ثبت بالقوانین العقلیة وجود العقل المفارق المشتمل علی جمیع المعقولات المسمی بالعقل الکل و اللوح المحفوظ اما کونه کلّا فلذلک الاشتمال، و اما کونه لوحا فلأن کل صغیر و کبیر فیه مستطر، و اما کونه محفوظا فلکونه محفوظا بالاسم الحافظ الحفیظ عن التغیر، و الزوال، و التبدل، و البوار کما هو شأن جمیع المجردات النوریة، و هذا العقل هو نفس الامر للموجودات الحقیقیة و الذهنیة مطلقا». (آملی، حسن حسن زاده، سرح العیون فی شرح العیون، ص 500).
1-3-2. معنای «آیینه سان بودن» عنوان موضوع در قضیۀ حقیقیه
حکیم سبزواری رحمه الله پس از بیان تعریف قضایای سه گانه، به نکتهای اشاره میکند که برخیها آن را وجه افتراق میان دیدگاه وی با پیشینیان بر شمردهاند. وی در شرح سه بیت اخیر - که در ابتدای گفتار حاضر نقل کردیم - چنین مینگارد:
«والحکم فی المحصورة أیضا جری علی الطبیعة کما فی القضیة الطبیعیة لکن فی الطبیعیة الحکم علی نفس الطبیعة لا بحیث یسری إلی الأفراد کالإنسان نوع و فی المحصورة الحکم علی الطبیعة بحیث قد سری أفرادها أی إلی أفرادها فالکلام من باب الحذف و الإیصال. إذ لو کان الحکم علی أفرادها - کما زعم الأکثرون - لم یمکن إذ لیس انتهت أعدادها و کیف یمکن استحضار ما لا نهایة له تفصیلا و القوی الجسمانیة متناهیة التأثیر و التأثر و العقل یلحظ الکلی».(1)
یعنی همانگونه که در قضایای طبیعیه، حکم بر طبیعت جاری میشود، در قضایای محصوره(2)نیز همینگونه است؛ امّا با این تفاوت که در قضایای طبیعیه،
حکم بر خود طبیعت [بنا بر طبیعت بودن آن] بار میشود؛ نه به گونهای که بر افراد آن سرایت کند. مانند گزارۀ «انسان، نوع است». در حالی که در گزارههای محصوره (مسوّره)، حکم از این حیث بر طبیعت جاری میگردد که از آن، به افرادش سرایت کند، و این از باب «حذف و ایصال» است.(1)چه [علّت تعلّق حکم بر طبیت ساری بر افراد، به جای خود افراد این است که] اگر حکم [مستقیماً] بر افراد آن طبیعت تعلّق گیرد - همانگونه که بیشتر منطقیون چنین خیال کردهاند - چنین چیزی امکان ندارد. زیرا شمار افراد [که اعم از محقّق و مقدّر میباشند] نامتناهی است؛ پس چگونه ممکن است چیزی که نهایتی برای آن متصوّر نیست به گونۀ تفصیلی در ذهن حضور یابد؟ در حالی که قوای جسمانی [خواه مدرکه باشند یا محرّکه] هم در تأثیرگزاری محدود و متناهیاند و هم در تأثیرپذیری. و عقل نیز تنها کلّیات را درک میکند.
سپس در ادامه بیان میدارد:
«وغص لموضوع الحقیقیات و کثرتها الغیر المتناهیة النفس الأمریة الشاملة للأفراد الخارجیة والذهنیة الغیر المحاطة للقوی الجزئیة. فانظر
1) (1) . مراد از حذف و ایصال، حذف حرف جارّه از ترکیب جارّ و مجرور، و اتّصال بیواسطۀ آن مجرور به متعلّق آن است. به دیگر سخن؛ هرگاه حرف جرّ حذف، و مجرور آن به متعلّقش متّصل گردد، گویند «حذف و ایصال» روی داده است. به عنوان نمونه هرگاه امکان متعدّی شدن یک فعل، هم با حرف جر و هم بدون واسطه وجود داشته و هر دو استعمال نیز از جهت کثرت ورود در کلام برابر باشند؛ در حالی که اصل در تعدیه آن، تعدّی با حرف جر باشد، اگر به صورت تعدّی بیواسطه استعمال شود، از باب حذف و ایصال خواهد بود. مانند این که در جملۀ «نصحتُ لزیدٍ»، لام را حذف نموده و مجرور (زید) را به متعلّق جار و مجرور (نصحتّ) متّصل شده و گفته شود: «نصحتُ زیداً». در این جا نیز تو گویی «عنوان ساری الی الافراد» بوده که إلی از بستر موضوع حذف شده و «عنوان ساری افراداً»، مستقیماً به متعلّق آن اتّصال یافته است.
بعین العقل فی المحصورة إلی العنوان و هو الطبیعة الکلیة العقلیة و المرآة أی اجعلها مرآة اللحاظ لا المرئیة بالذات و ما به ینظر إلی المعنون لا ما فیه ینظر کما فی القضیة الطبیعیة. و اعرف أحکام الجزئیات الغیر المتناهیة من حیث ذاتها المشترکة بالعقل المجرد البسیط المبسوط.»(1)
پس در موضوع گزارههای حقیقیه و فزونی بیپایان و نفس الأمری آن تأمّل کن که تمام افراد خارجی و ذهنی را - که [حدود و ثغور آن] در قوای جزئیۀ نفس نمیگنجند - در بر میگیرد. سپس با چشم عقل، عنوان را در قضایای محصوره نگاه کن [و دریاب] که عبارت است از طبیعت کلّی عقلی و آیینه. یعنی عنوان و طبیعت را آیینۀ نگرش [بر افراد] قرار ده، نه نظرگاه ذاتی. و [به دیگر سخن عنوان را در قضیۀ حقیقیه] چیزی [بدان] که با واسطۀ آن، به معنوَن نگاه میشود، نه چیزی که به خود آن [بما هی عنوان] نگریسته میگردد؛ آن گونه که در گزارۀ طبیعیه چنین است. و [از این رهگذر] احکام جزئیات [و مصادیق] بیانتها [ی آن عنوان] را - از جهت ذات مشترک [کلّی] میان آنها که به واسطۀ عقل مجرّد بسیط مبسوط درک میشود - بشناس.
به نظر میرسد که حاجی سبزواری رحمه الله در این کلام خویش، دو مطلب را مدّ نظر دارد؛ یکی تفاوت لحاظ طبیعت در قضایای حقیقیه (محصوره) و دیگری بیان اختلاف دیدگاهی که در زمینۀ متعلَّق حکم در قضایای حقیقیه وجود دارد. از این رو به شرح و بسط این دو مطلب میپردازیم.
1-3-2-1. تفاوت لحاظ طبیعت در قضایای حقیقیه با قضایای طبیعیه
منطقدانان در تحلیل قضایای طبیعیه و حقیقیه (محصوره) چنین بیان میدارند که این دو قسم، از جهت این که موضوع هر دو «طبیعت کلّی» است، شباهت دارند،
1) (1) . سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومة، ج 1، ص 249.
امّا تفاوت بنیادین آنها در لحاظ این طبیعت کلّی میباشد.
توضیح این که گاه مفهوم کلّی، به عنوان تصویری که از اشیاء خارجی گرفته شده و سپس مجرّد از آنها در ذهن نقش میبندد، در نظر گرفته میشود که به آن «لحاظ استقلالی» نیز گفته میشود. مفهوم کلّی در این نوع لحاظ، در حقیقت خود یک اعتبار منفرد و ویژه است که از سنخ موجودات ذهنی و معقولات ثانوی میباشد. این معقول، نه از سنخ اعیان خارجی و فیزیکی است و نه از سنخ مفاهیم لفظی بما هو لفظی. امّا گاهی مفهوم کلّی نه به جهت خود آن مفهوم، بلکه صرفاً بدین جهت که دارای مصادیق و افراد متعدّدی است، مورد توجّه قرار میگیرد که به آن «لحاظ آلی» یا «لحاظ آیینه سان» (مرآتی) اطلاق میگردد. دلیل این نام گزاری این است که مفهوم کلّی بدین لحاظ، به سان آیینهای است که افراد و مصادیق خود را مینمایاند.
با توجّه به این امر، هرگاه موضوع گزاره ای، عنوان کلّی به مفهوم نخست (استقلالی) باشد، قضیۀ طبیعیه بوده و در صورتی که موضوع آن، طبیعت کلّی به مفهوم دوّم (آیینه سان) باشد، حقیقیه میباشد.
1-3-2-2. موضوع حقیقی و عنوانی در قضایای حقیقیه
پس از روشن شدن مطلب فوق، محقّق سبزواری رحمه الله در پاسخ به ادعای کسانی که معتقدند حکم در قضیۀ حقیقیه مستقیماً بر افراد میرود، بیان میدارد که چنین مطلبی ممکن نیست. زیرا روشن و مبرهن است که قوای جسمانی متناهی التأثیر و التأثّر هستند؛(1)در حالی که افراد عنوان - که اعم از محقّق و مقدّر میباشند -
1) (1) . زیرا همان گونه که وجود ممکن، محدود و متناهی است؛ ایجادها و دریافتهای وی نیز محدود و متناهی میباشد. امّا وجود واجب تعالی نامحدود و نامتناهی است؛ از این رو شمار ایجادهای وی نیز نامتناهی خواهد بود. حکیم متألّه این مطلب را چنین بیان داشته است: «قد انتهی تأثیر ذات مدة أی علة صاحبة مادة فی مدة أی زمان التأثیر و عدة أی عدد التأثیر و شدة أی شدة التأثیر. و لیست أیضا أی کما أن العلة الجسمانیة و القوی الجسمانیة متناهیة التأثیر کذلک لیست أثرت إلا بأن منفعل أی منفعلها منها بوضع خاص اقترن.» (سبزواری، ملا هادی، شرح منظومه، ج 2، ص 443).
نامتناهیاند. از این رو قوۀ خیال - که از قوای جزئیۀ جسمانی است - هرگز نمیتواند این افراد را تصوّر کند. برای نمونه در قضیۀ «کلّ جسم متحیز»، عنوان جسم در بر دارندۀ تمام افراد کنونی جسم و افرادی که در طول زمان موجود خواهند شد، میباشد. حال چگونه ممکن است خیال انسان - که خود محکوم به تناهی بوده و تمام احکام وی نیز متناهی میباشد - تمام این فرد فرد بیپایان جسم را تصوّر نماید؟
ممکن است گفته شود که آری! خیال از چنین توانایی برخوردار نیست، امّا عقل - که مجرّد است و توانا - این وظیفه را بر عهده میگیرد و تمامی افراد را درک میکند. ایشان پاسخ میدهد که عقل، تنها معانی کلّی را ادراک میکند؛ نه جزئیات را. بنابراین در هر صورت نمیتوان موضوع حقیقی را در قضایای حقیقیه تصویر نمود.
پس چه باید کرد؟ سبزواری رحمه الله چنین پاسخ میدهد که بایستی در این جا به جای موضوع حقیقی، موضوع عنوانی در نظر گرفت و اذعان داشت که حکم بر طبیعت موضوع جاری میشود؛ نه افراد آن. منتهی طبیعتی که ساری بر افراد (آیینه سان) باشد؛ نه طبیعت به لحاظ استقلالی.
(1) مرحوم آیتالله مهدی حائری یزدی رحمه الله - فرزند مؤسس حوزۀ علمیۀ قم اعلی الله مقامه - در کتاب خویش به نام «کاوشهای عقل نظری»، مرآتی دانستن لحاظ عنوان را در
1) (1) . لازم به ذکر است که مرحوم آیتالله مهدی حائری یزدی رحمه الله، مناقشات مطروحه در این بخش را هم نسبت به حاجی سبزواری رحمه الله دارد و هم نسبت به محقّق نائینی رحمه الله. حضرت استاد دام ظله نیز در جلسۀ درس، اشکالات ایشان را در ضمن مباحث اصولی و بر علیه نائینی رحمه الله مطرح نمودند. امّا با توجّه به این که محقّق نائینی رحمه الله در این زمینه تابع حاجی سبزواری رحمه الله بوده و اصل مطلب را از ایشان گرفته است و همچنین نوع مناقشات مرحوم حائری رحمه الله که نوعاً منطقی و بلکه فلسفی صرف است و نه اصولی، نگارنده آنها را در این بخش گرد آورده است. مراد ایشان اشاره به قاعدۀ «صرف الشیء لا یتثنّی و لا یتکرّر» باشد، مفاد قاعده این است که ماهیت صرف یا صرف الماهیة، به همان اعتبار صرفیت دو تا نمیشود و قابل تکرار نیست؛ نه این که قابل سرایت بر افراد نباشد. همچنین نباید از نظر دور داشت که ماهیت صرف و خالص و تجرید شده توسط عقل، از نظر مصداقی، همان امری است که در خارج همراه با خصوصیات فردی و عوارض تشخّصدهنده موجود است. بنابراین از حیث مفهومی، ماهیت صرف حاکی از آن و در نتیجه مرآتی برای آن خواهد بود.همچنین ایشان آورده است: «مقصود [از سرایت] این است که طبیعت را بدون قید و شرط و حتّی بدون [شرط] تجرید از زوائد - که از جمله وجود است - در جانب موضوع قضیه قرار میدهیم و هر حکمی را که برای آن به نظرمان میرسد، به خود آن نسبت میدهیم و مثلاً میگوییم: «هر جسمی مرکب است» یا «هر انسانی حیوان گویاست» و معنی لازم این گونه قضایا آن است که مثلاً جسم [فقط] در موقعیت خاصّی مرکّب نیست، بلکه در هر جا و هر زمان که باشد دارای ترکیب است. آن گاه معنی سرایت این خواهد بود که اگر چیزی در خارج از ذهن موجود شود که موصوف به جسم باشد، آن چیز در همان هنگامی که موجود است و موصوف به جسم است، مرکّب است.» (یزدی، مهدی حائری، کاوشهای عقل نظری، ص 409).تهافت صدر و ذیل این کلام و همچنین تهافت آن با کلام پیشین روشن است. زیرا اگر طبیعت را لابه شرط در نظر بگیریم، چگونه میتوان گفت که به همین صورت لابه شیئی، قابل تطبیق بر افراد است؛ در حالی که خود ایشان در کلام پیشین مؤکّداً بیان نموده که «صرف الحقیقة به علّت صرافتی که دارد، ممکن نیست بر خود افراد سرایت و تطبیق کند.»؟از آن چه گفته شد، وجه ناتمامی اشکال نخست ایشان نیز روشن میگردد. امّا برای تحکیم اثبات تمامیت سخن حکیم متألّه سبزواری رحمه الله و عدم ورود خلل به دلائل وجود ذهنی، دو وجه دیگر نیز بیان میگردد:نخست این که وی در متن اشکال، افراد و مصادیق را به «وجود» تفسیر نموده و چه بسا ریشۀ تمام این اشکال به همین موضوع بر میگردد. در حالی که چنین تفسیری بیشک نادرست است. زیرا مراد حاجی سبزواری رحمه الله هرگز این نیست که ماهیت (طبیعت) از وجود افراد حکایت کرده و مرآت وجود است؛ بلکه بنابر اصالت وجود، ماهیت چیزی جز حدّ الوجود نیست و مفاهیم ماهوی از حدود وجود - چه وجود خارجی و چه ذهنی - حکایت میکنند، نه از خود وجود؛ منتهی ماهیت، تنها در صورتی متصف به اوصاف میگردد که موجود باشد. بنابراین آنچه به عنوان افراد مدّ نظر است، ماهیت آنهاست نه وجود.علاوه بر این به لحاظ مصداقی نیز، عنوان کلّی، مرکّبی اتّحادی از ماهیت و وجود ذهنی است و افراد آن نیز اتّحادی از همین ماهیت به همراه سایر عوارض و تشخّصات با وجود میباشد. از طرفی وجود امری تشکیکی است که مراتب آن (ذهنی و عینی) از هم دیگر حکایت میکنند. از این رو هم به لحاظ مفهومی و هم به لحاظ مصداقی عنوان کلّی میتواند حاکی از افراد خویش باشد. همچنین بنابر قول به پذیرش تشکیک در ماهیات، ماهیت موجود به وجود ذهنی نیز حاکی از ماهیت خارجی میتواند باشد. دوّم این که کلّی طبیعی (عنوان کلّی و طبیعت)، هر چند ماهیت لابه شرط مقسمی است و هیچ گونه قیدی در آن لحاظ نمیگردد؛ امّا همین ماهیت لا به شرط، قابلیت اجتماع با هر قید و شرطی را داراست. از این رو در ذهن، با ماهیت مجرده (ماهیت به شرط لا) جمع شده و متّصف به کلّیت میگردد. همین کلّی طبیعی در خارج نیز با ماهیت مخلوطه همراه شده و متّصف به جزئیت میگردد و معنای حکایت گری و مرآتیت کلّی طبیعی از افراد چیزی جز این نیست.البتّه همانگونه که حضرت استاد دام ظله نیز متذکّر شدند، این مباحث بر اساس اصالت وجود چهرۀ دیگری مییابد و اساساً وجود ماهیت لا به شرط (کلّی طبیعی) و حتّی ماهیت مخلوطه تنها به عنوان یک اعتبار عقلی قابل پذیرش است. امّا بایستی توجّه داشت که اصولاً موجودیت ماهیت مقدّم بر آن است. از این رو تصوّر هیچ ماهیتی بیآن که در ذهن موجود گردد (بدون وجود ذهنی) امکان پذیر نیست. صدرالمتألّهین رحمه الله در این خصوص به زیبایی نگاشته است: «موجودیة الماهیة متقدمة علی نفسها. فمع قطع النظر عن الوجود لا یکون هناک ماهیة أصلا و الوجود الذهنی و الخارجی مختلفان بالحقیقة فإذا تبدل الوجود بأن یصیر الموجود الخارجی موجودا فی الذهن - لا استبعاد أن یتبدل الماهیة أیضا فإذا وجد شیء فی الخارج کانت له ماهیة إما جوهر أو کم أو من مقولة أخری و إذا تبدل الوجود و وجد فی الذهن انقلبت ماهیته و صارت من مقولة الکیف و عند هذا اندفع الإشکالات إذ مدار الجمیع علی أن الموجود الذهنی باق علی حقیقته الخارجیة». (شیرازی، صدرالمتألّهین، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، ج 1، ص 317).از این رو تعبیر ایشان از عنوان کلّی به ماهیت، هر چند در تجرید عقلی صحیح است، امّا در مقام حکایت گری نادرست میباشد. زیرا در این هنگام متّصف به وجود ذهنی میباشد.
موضوع قضیۀ حقیقیه به شدّت زیر سؤال برده و اشکالات متعدّدی بر آن وارد نموده است که در زیر مورد اشاره قرار میگیرد.
اشکال نخست وی این است که اگر قضایای حقیقیه آن گونه باشد که سبزواری رحمه الله تبیین نموده است، در این صورت دلایل وجود ذهنی توجیهی نخواهند داشت. متن عبارت وی به صورت زیر است:
«این مطلب که طبیعت - یعنی
2-1-1. نظر حضرت استاد
وفق این دیدگاه، مورد قضایای حقیقیه، جایی است که اصلاً مسألۀ وجود افراد موضوع - چه در عالم خارج و چه در ذهن - مدّ نظر نباشد. به عقیدۀ ایشان، فرض و تقدیر افراد موضوع در گزارۀ حقیقیه، امری غریب و نامأنوس است که میراث حاجی سبزواری رحمه الله میباشد. مرحوم نائینی رحمه الله نیز - چنان که در بخش سوّم خواهد آمد - از ایشان پیروی نموده و بحث در نظر گرفتن افراد مقدّر را پی گرفته است. از این رو دچار همان لغزش گشته و چارهای جز قول به مرآتیت برایشان باقی نمانده است.
همانگونه که خواهد آمد، محقّق عظیم الشأن امام خمینی قدس سره نیز معتقد است که نه «کلّی» میتواند مرآت برای «فرد» باشد و نه «فرد» مرآت برای «کلّی» است و به دیگر سخن؛ نه از «کلّی» میتوان به «فرد» منتقل شد و نه از تصور «فرد»
میتوان به «کلّی» نقل مکان کرد. روح اشکال محقّق حائری رحمه الله نیز به همین اشکال امام قدس سره بر میگردد.
به هر روی از نظر ما این کلام ایشان تمام بوده و اشکال وارد است.(1)
مرحوم حائری رحمه الله ایراد دوّم خویش را چنین تقریر نموده است:
«در قضایای ضروری ذاتی، که از جمله قضایای حقیقی است و در آنها حکم برای ذات موضوع ثابت است و در همۀ افراد جاری است، همچون «هر انسانی گویاست»، وجود، یعنی فرد، صرفاً ظرف وجود حکم ضروری است؛ نه محکومٌ علیه. و اگر وجود منظورٌ فیه و محکوم علیه حقیقی باشد و ماهیت فقط عنوان حاکی از وجود اعتبار گردد، قضایای ضروری ذاتی به مشروطۀ عامه و ضرورت وصفی منقلب خواهد شد و دیگر نمیتوانیم ضرورت ذاتی داشته باشیم.»(2)
لبّ اشکال فوق این است که اگر عنوان کلّی مرآت برای افراد خویش باشد، در این صورت در میان قضایا، چیزی به نام «قضیۀ ضروریۀ ذاتیه» وجود نخواهد داشت.(3)
1) (1) . با توجّه به مطالبی که در پانویس پیشین گذشت، ایرادات مزبور بر امام خمینی قدس سره و حضرت استاد دام ظله نیز وارد میشود. (تفصیل کلمات مرحوم امام قدس سره و نقد آنها در بخش سوّم خواهد آمد.)
2) (2) . یزدی، مهدی حائری، کاوشهای عقل نظری، ص 414.
3) (3) . حضرت استاد دام ظله در خصوص این ایراد نظری ابراز ننموده و ظاهراً آن را پذیرفته است. امّا به نظر میرسد که این اشکال نیز ناتمام است. زیرا هر چند بیان ایشان متین و وزین است، امّا باز به جهت تطبیق وجود بر افراد دچار لغزش شدهاند.به نظر میرسد آنچه موجب وجود پنداشتن فرد از سوی ایشان شده، این است که از نظر مصداقی، آنچه در خارج است همانا وجود میباشد و تغایر وجود و ماهیت، تغایر اعتباری است؛ چراکه ماهیت به حسب خارج اعتباری است، و مصداق حقیقی ندارد تا مغایرت حقیقی با مصداق وجود داشته باشد؛ برخلاف مفهوم ماهیت که یک مفهوم واقعی در ذهن است، و در کنار سایر مفاهیم، و مغایر با هریک از آنها میباشد.امّا بایستی توجّه داشت که فرد یک کلّی، عبارت از چیزی است که آن کلی بر او منطبق میگردد. و از آن جا که کلّی، تنها در ذهن موجود است؛ در حقیقت بر شخصی منطبق میشود که کلّی از آن انتزاع شده است، یعنی بر صورت ذهنیهای که برای شخص هست نه بر خودش. و وقتی این ماهیت
اشکال سوّمی که ایشان بر علیه حکیم متألّه سبزواری رحمه الله مطرح نموده، این است که با قول به حکایت طبیعت از افراد، تمامی این گونه قضایا، تبدیل به گزارۀ ذهنیه خواهد شد و عملاً چیزی به نام قضیۀ حقیقیه وجود نخواهد داشت:
«اگر طبیعت، حاکی و افراد، مقصود از حکایت باشد، دیگر طبیعت موضوع واقعی قضیه نیست، بلکه افراد آن هم افراد مقدّرالوجود است که موضوع اصیل قضیه و طرف حکم قرار گرفته است. این افراد در مقایسه با وجود خارجی، مقدّرالوجودند، بدین معنی که وجودشان در خارج محقّق و فعلی نیست؛ ولی چون این تقدیر و فرض در ذهن انجام پذیرفته، در وجود ذهنی بالفعل و محقّقند. خلاصه این که افراد، مقدّرالوجود در خارج و محقّق الوجود در ذهن اند، و قضیهای که موضوعش بالفعل در ذهن موجود است، قضیۀ حقیقی نیست و از جملۀ قضایای ذهنی محسوب میشود.»(1)
ما حصل اشکال وی این است که وفق بیان حاجی سبزواری رحمه الله، بایستی افراد مقدّر به عنوان موضوع قضیه در نظر گرفته شوند. از طرفی میدانیم ظرف تقدیر و فرد مقدّر، ذهن است. بنابراین افراد مقدّر غیر از وجود ذهنی وجود دیگری نخواهند داشت و در نتیجه تعریف وی منطبق بر قضیۀ ذهنیه خواهد بود؛ نه حقیقیه.(2)
1) (1) . یزدی، مهدی حائری، کاوشهای عقل نظری، صص 414-415.
2) (2) . محقّق حائری رحمه الله در این اشکال مطلبی بیان داشته و استدلال خود را بر اساس آن چیده که احدی از حکما و منطق دانان چنین دیدگاهی ندارد و آن این که «قضیهای که موضوعش بالفعل در ذهن موجود است، قضیۀ حقیقی نیست و از جملۀ قضایای ذهنی محسوب میشود». همان گونه که در تعاریف حکما از قضیۀ ذهنیه گذشت، تمامی آنها در این امر متّفق هستند که قضیۀ ذهنیه، گزارهای است که موضوع آن تنها در ذهن موجود باشد؛ یعنی وقوع آن در خارج یا محال عقلی (ممتنع) بوده و یا محال عادی باشد. از این رو واضح است که به صرف فعلی بودن موضوع قضیه در ذهن، هرگز بدان ذهنیه گفته نمیشود. به نظر میرسد که این کلام ایشان، از عدم دقّت در معنای نفس
2-3-1. نظر حضرت استاد
حق این است که مفروض گرفتن افراد، مساوق با ذهنی بودن است و ذهنی بودن موضوع، مقوّم قضیۀ ذهنیه است. از این رو به نظر ما بیان مرحوم حائری رحمه الله متین بوده و این اشکال ایشان نیز وارد است.(1)
چهارمین و آخرین خردۀ محقّق حائری رحمه الله بر حاجی سبزواری رحمه الله چنین است:
«اگر راست است که طبیعت حاکی از افراد است، چون این حکایت فعلی است، قهراً افراد مورد حکایت نیز باید، به حکم قاعدۀ تضایف، بالفعل موجود باشند. و چون این افراد نامتناهی بالفعل در خارج از ذهن موجود نتوانند بود، لازم میآید که در ذهن موجود باشند. و چگونه ممکن است افراد نامتناهی دفعتاً در ذهن موجود گردند؟ اگر کسی بگوید این افراد نامتناهی که فرضاً مورد حکایت طبیعتاند به صورت اجمال و بسیط در ذهن موجودند؛ نه به وجه تفصیل، پاسخ داده میشود که وجود اجمالی و بسیط افراد، خودِ طبیعت حاکی است، نه افراد مورد حکایت. و اگر تفصیل افراد را در اجمال و بساطت طبیعت فرض کنید، دیگر حکایت و مرآت و مرئی را از دست خواهید داد. و این راجع به اطلاق ذاتی و سرایت طبیعی ماهیت در افراد خواهد شد؛ نه سرایت لحاظی.»(2),(3)
1) (1) . پذیرش اشکال فوق از سوی حضرت استاد دام ظله با وجود این که خود در صفحات پیشین، کلام سبزواری رحمه الله پیرامون تعریف قضایای ذهنی و حقیقی را به درستی تحلیل نموده و حتّی تفاوت نفس الامر مصطلح در منطق را با نفس الامر فلسفی گوشزد نموده است، خالی از توجیه به نظر میرسد.
2) (2) . یزدی، مهدی حائری، کاوشهای عقل نظری، ص 415.
3) (3) . این اشکال نیز ناتمام است. زیرا اولاً حکایت فی نفسه فعلی نیست، بلکه این ذهن انسان است که با حس و مشاهدۀ افراد خارجی و تطبیق عنوان کلّی بر آن، در محدودۀ خود بدان فعلیت میدهد و به دیگر سخن؛ حکایتگری طبیعت، در اثر عطف توجّه ذهن بدان امر فعلی میگردد. و ثانیاً
با توجّه به تعاریفی که از کلمات منطقیون ذکر شد، به نظر میرسد که اولاً غیر از بوعلی رحمه الله، تمام منطقیین و حکمایی که پس از وی تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را پذیرفته اند، اصطلاح یکسانی در تعریف قضیۀ حقیقیه و خارجیه دارند و حتّی تعریف مرحوم سبزواری رحمه الله نیز - غیر از برخی توضیحات و تفصیلات - با تعاریف پیشینیان تفاوتی ندارد، و همچنان که در فصل دوّم خواهد آمد، کلمات اصولیونی همچون محقّق نائینی اعلی الله مقامه نیز همان تعریفی است که منطقدانان برای قضایای حقیقیه ارائه نمودهاند.(1)
1) (1) . توضیح این که مرحوم امام رحمه الله و شهید مطهری رحمه الله و تابعان این دو از کلمات منطق دانان پیش از مرحوم سبزواری رحمه الله استظهار نموده اند که در نزد آنان قضیۀ خارجیه، قضیهای است که در آن، حکم بر افراد موجود در خارج که در یکی از زمانهای ثلاثه (گذشته، حال و آینده) وجود دارند، بار میشود. یعنی افراد موضوع در قضیۀ خارجیه، بایستی در یکی از سه زمان متحقّق باشند و ظرف تحقّق موضوع، همان احد ازمنة الثلاثه میباشد. امّا به زعم ایشان، حاجی سبزواری رحمه الله در قضایای خارجیه، ظرف تحقّق موضوع را تنها زمان حال حاضر میداند و معتقد است که تحقّق افراد موضوع در گذشته و آینده ملاک خارجی بودن قضیه نیست. به دیگر سخن وفق برداشتی که امام رحمه الله و شهید مطهری رحمه الله از کلام سبزواری رحمه الله در تعریف قضیۀ خارجیه نمودهاند، وی در مثال «قتل من فی العسکر»، افرادی را اراده کرده است که الان در خارج میان لشکر موجود بوده و همگی کشته شده اند و کاری به گذشته و آینده (یا حداقل به آینده) ندارد.ظاهر عبارت سبزواری رحمه الله دلالتی بر این مطلب ندارد، امّا ممکن است برداشت فوق از سوی امام رحمه الله و شهید مطهری رحمه الله، از دو مثالی که سبزواری رحمه الله برای قضیۀ خارجیه ذکر نموده است ناشی شده باشد. در هر صورت اگر این مطلب متوجّه سبزواری رحمه الله باشد، متوجّه برخی حکمای پیش از وی مانند صدرالمتألّهین رحمه الله نیز میباشد و در هر صورت نمیتوان حاجی رحمه الله را در این تعریف منفرد دانست و وی را به عدم درک مبانی تقسیم متّهم نمود و از این جهت حق با حضرت استاد میباشد.امّا در این که میان حکما در تعاریف قضایای حقیقیه و خارجیه اختلاف دیدگاه وجود دارد، حق با شهید مطهری رحمه الله بوده و سخن حضرت استاد در عدم وجود تفاوت ناتمام به نظر میرسد که در زیر تحقیق بحث ارائه میگردد:
آری تنها بوعلی رحمه الله در تعریف قضایای حقیقیه و خارجیه با سایر منطقیین اختلاف دارد. وفق دیدگاه وی، هرگاه موضوع قضیه طبیعت کلّی باشد، اما در حقیقت حکم ناظر به اشخاص و افراد آن طبیعت کلّی - اعم از افراد گذشته، افراد موجود و افرادی که در آینده به وجود خواهند آمد - باشد، چنین قضیهای خارجیه خواهد بود. یعنی با وجود این که موضوع قضیه عنوان کلّی میباشد، امّا چون این عنوان کلّی، از آن جهت که مرآة برای افراد و اشخاص خود میباشد، در نظر گرفته شده است، پس خارجیه است. چرا که در قضایای حقیقیه، حکم روی ذات موضوع - با قطع نظر از وجود و مصادیق آن - بار میشود.
امّا همچنان که گفته شد، بوعلی رحمه الله در این تعریف برای قضایای حقیقیه و خارجیه متفرّد است و نبایستی پنداشت که اصطلاح منطقیین همین است. چرا که با توجّه به عباراتی که از ایشان نقل شد، روشن میشود که جلّ حکمای منطقدان، بر خلاف شیخ الرئیس رحمه الله، موضوع قضیۀ حقیقیه را افراد اعم از محققه و
مقدره قرار داده و موضوع قضیۀ خارجیه را تنها افراد محققه در نظر گرفتهاند.
به عنوان نمونه سایرین «کل من فی العسکر قُتِل» را قضیهای خارجیه به شمار میآورند، امّا بوعلی رحمه الله آن را گزارۀ شخصی میداند. البتّه شاید بتوان عبارت شیخ الرئیس رحمه الله را نیز به گونهای توجیه نمود که مخالف با تعریف سایرین نباشد.(1)
به هر روی سخن شهید مطهری اعلی الله مقامه که قائل به تفاوت میان تعریف محقّق سبزواری رحمه الله با سایر منطقدانان بوده و حاجی را به عدم درک صحیح تعریف پیشینیان متّهم نموده است(2)، ناتمام میباشد.(3)
1) (1) . حضرت استاد دام ظله در این جا سخنی از چگونگی توجیه عبارت بوعلی رحمه الله به میان نیاورده است؛ امّا به نظر میرسد که توجیه مدّ نظر ایشان این باشد که بوعلی رحمه الله تمامی قضایا را حقیقیه میداند؛ از همین رو معتقد است که حکم در تمام قضایا روی ذات و طبیعت موضوع با قطع نظر از وجود افراد میرود. و چه بسا اگر شیخ الرئیس رحمه الله نیز تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را - همچنان که مورد پذیرش برخی متاخرین پس از وی میباشد - پذیرفته و قضایای خارجیه را به عنوان قسیم قضایای حقیقیه در نظر گرفته بود، چنین تعریفی را از قضایای حقیقیه ارائه نمیداد.
2) (2) . عین عبارت شهید مطهری رحمه الله چنین است: «قضیۀ حقیقیهای که بوعلی گفته است، بعدها در کلمات حاجی سبزواری ارزش خودش را از دست داده است، یعنی حاجی این را درک نکرده است.» (مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (شرح مبسوط منظومه)، ج 9، صص 230-231).
3) (3) . با توجّه به عباراتی که از حاجی سبزواری رحمه الله و پیشینیان وی نقل شد، در این جهت حقیقتاً حق با حضرت استاد دام ظله بوده و از کلمات محقق سبزواری رحمه الله برداشتی که امثال شهید مطهری رحمه الله نمودهاند، استفاده نمیشود.
در بخش نخست گذشت که شیخ اعظم انصاری رحمه الله با بهرهگیری از آموزههای اساتید خویش در علوم عقلی، تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را وارد علم اصول نمود و با این نوآوری مهین، الهام بخش اصولیون پس از خویش در حلّ بسیاری از نزاعات تاریخی در زمینۀ مسائل اصولی گردید. این تقسیم در آثار آخوند خراسانی رحمه الله پی گرفته شد و پس از وی، شاگرد فرینه اش میرزای نائینی رحمه الله بهرهگیری اصولی از آن را به اوج شکوفائی رساند.
ما در این بخش، نخست به تعاریف قضایای حقیقیه و خارجیه در اصول فقه پرداخته و پس از آن تفاوتهای این دو قسم را پی خواهیم گرفت.
در کلمات شیخ رحمه الله و آخوند رحمه الله، بحث قضیه حقیقیه و خارجیه به گونۀ اجمالی به میان آمده است، اما کسی که مفصلترین مباحث مربوط به این موضوع را مطرح نموده، مرحوم محقق نائینی رحمه الله است. از این رو محور بحث مزبور را از منظر محقق نائینی رحمه الله آغاز نموده و از این رهگذر به سایر دیدگاهها از جمله مبنای محقّق عظیم الشأن، مرحوم امام خمینی رحمه الله اشاره خواهیم نمود.
عمده کلام مرحوم نائینی رحمه الله در مباحث الفاظ، به قضیۀ حقیقیه و خارجیه اختصاص یافته است.(1)وی مینویسد:
«قسّم أهل المعقول القضیّة إلی کونها عقلیّة، وطبیعیّة، و حقیقیّة،
1) (1) . برخی معاصرین در این خصوص اظهار داشتهاند: «هر عالمی در علم خویش دارای ابزاری است که از آن استفاده میکند. مثلا محقق نائینی رحمه الله غالبا از طریق قضایای حقیقیه و قضایای خارجیه استفاده میکند. آغا ضیاء عراقی رحمه الله هم بر قضیۀ مشروطه و قضیۀ حینیه است و بسیاری از مشکلات را از این طریق حل میکند. مرحوم آیتالله شیخ عبدالکریم حائری رحمه الله نیز بنا بر نقل امام رحمه الله، بر اطلاق ماده تکیه میکرد.» (ر. ک: سبحانی تبریزی، جعفر، درس خارج اصول، به تاریخ 92/2/8، مندرج در سایت مدرسۀ فقاهت به نشانی: http://www.eshi irکeqh/ chive/text/sobh i/osool).
وخارجیّة.»(1)
یعنی دانشمندان علوم عقلی، «قضیه» را بر چهار نوع تقسیم نمودهاند که عبارتست از: قضایای عقلیه، طبیعیه، خارجیه و حقیقیه.(2)سپس بیآن که متعرّض قضیۀ عقلیه و طبیعیه شود، به قضیه حقیقیه و خارجیه و بحث پیرامون آندو میپردازد.
وی قضیۀ خارجیه را چنین تبیین میکند:
«القضیّة الخارجیّة عبارة عن ثبوت وصف أو حکم علی شخص خاصّ، بحیث لا یتعدّی ذلک الوصف و الحکم عن ذلک الشّخص إلی غیره و ان کان مماثلا له فی الأوصاف، و لو فرض انّه ثبت ذلک المحمول علی شخص آخر کان ذلک لمجرّد الاتفاق من دون ان یرجع إلی وحدة الملاک و المناط، بل مجرّد المقارنة الاتّفاقیّة، من غیر فرق فی ذلک بین ان تکون القضیّة خبریّة، أو طلبیّة، کقولک: زید قائم، أو أکرم زیدا. و من غیر فرق أیضا، بین إلقاء القضیّة بصورة الجزئیّة، أو إلقائها بصورة الکلیّة، نحو کلّ من فی العسکر قتل و کلّ ما فی الدّار نهب، إذ إلقائها بصورة الکلیّة لا یخرجها عن کونها خارجیّة، إذ المناط فی القضیّة الخارجیة، هو ان یکون الحکم واردا علی الأشخاص لا علی العنوان، کما سیأتی فی بیان القضیّة الحقیقیّة. و هذا لا یتفاوت بین وحدة الشّخص و تعدّده کما فی المثال، بعد ما لم یکن بین الأشخاص جامع ملاکی أوجب اجتماعهم فی الحکم، بل کان لکلّ
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 170.
2) (2) . همانگونه که در بخش نخست گذشت، چنین تقسیمبندی رباعی در کلمات منطقیون و فلاسفه وجود ندارد. علاوه بر این، دو مقرّر دیگر درس اصول نائینی رحمه الله،، یعنی محقق خوئی رحمه الله، و محقّق نجم آبادی رحمه الله،، تقسیم مزبور را بر سه قسم طبیعیه، خارجیه و حقیقیه ضبط نموده اند و از قسم دیگر، یعنی قضیۀ عقلیه در کتاب ایشان خبری نیست. (ر. ک: نائینی، محمد حسین، أجود التقریرات، ج 1، ص 441؛ نجم آبادی، ابوالفضل، الأصول، ج 1، ص 442). از این رو به نظر میرسد که مقرّر محترم رحمه الله، در اینجا، در تطبیق محاضرات محقّق نائینی رحمه الله، و یا میان گونههای تقسیم قضایا دچار خلط شده است.
مناط یخصّه، غایته انّه اتّفق اجتماعهم فی ثبوت المحمول کما فی المثال، حیث انّ ثبوت القتل لکلّ من زید و عمرو و بکر کان لمحض الاتّفاق و اجتماعهم فی المعرکة، وإلّا لم یکن مقتولیّة زید بمناط مقتولیّة عمرو، بل زید انّما قتل لمناط یخصّه، حسب موجبات قتله من خصوصیّاته و خصوصیّات القاتل، و کذا مقتولیّة عمرو.
وبالجملة: العبرة فی القضیّة الخارجیّة، هو ان یکون الحکم واردا علی الأشخاص و ان کانت بصورة القضیّة الکلیّة، مثل کلّ من فی العسکر قتل، فانّه بمنزلة زید قتل، و عمرو قتل، و بکر قتل، و هکذا.»(1)
یعنی قضیۀ خارجیه عبارت است از ثبوت وصف یا حکم بر شخص [یا اشخاص] خاصّ؛ به گونهای که وصف یا حکم مزبور از آن شخص، به اشخاص دیگر تعدی نکند؛ اگر چه اشخاص دیگر نیز در اوصاف، مانند شخص خاص مورد نظر در قضیه باشند.
البته محمول قضایای خارجیه در برخی موارد، اشخاص دیگری به غیر از شخص منظور را نیز در بر میگیرد، اما باید توجه داشت که چنین رویدادی - در صورت وقوع - امری کاملاً تصادفی است؛ نه اینکه ناشی از وحدت مناط و یگانگی ملاک باشد.(2)
1) (1) . پیشین.
2) (2) . محقق نائینی رحمه الله در کتاب «اجود التقریرات»، قضیۀ خارجیه را چنین تبیین میکند:«القضیة الخارجیة و هی ما حکم فیها علی نفس الافراد الخارجیة ابتداء من دون توسط عنوان فی ذلک بل ربما لا یکون بینها جامع ینطبق علیها کما إذا قال المولی أکرم هؤلاء فأشار بذلک إلی عالم و هاشمی و عادل و علی تقدیر وجود عنوان جامع بینها فانما هو من باب الاتفاق لا من جهة دخله فی الحکم.» (نائینی، محمدحسین، أجود التقریرات، ج 1، ص 442).یعنی قضیه خارجیه قضیهای است که حکم در آن بر نفس افراد خارجیه مستقیما و ابتدائا بار میشود؛ بدون اینکه عنوانی در این مسئله واسطه شود. به دیگر سخن، موضوع قضایای خارجیه، خود افراد و مصادیق هستند و عنوان جامعی بین آنها وجود ندارد. اگر هم عنوان مشترکی وجود داشته باشد که جامع بین این افراد و منطبق بر مصادیق باشد، اتفاقی است. لذا عدم وجود عنوان جامع، از نظر مدخلیت در حکم و تاثیر در حکم است؛ نه اینکه اصلاً نمیتواند وجود داشته باشد.
در صدق حکم مزبور بر قضایای خارجیه، فرق نمیکند که قضیۀ خارجیه از سنخ قضایای خبریه باشد یا از سنخ قضایای طلبیه (انشائیه)(1). مانند قضیۀ «زید ایستاده است» و قضیۀ «زید را گرامی دار».
همچنین فرق نمیکند که قضیۀ خارجیه به صورت جزئی القا شده باشد یا به صورت کلّی. مانند قضیۀ «تمام کسانی که در پادگان بودند، کشته شدند». و قضیۀ «هر آنچه در خانه بود، به یغما رفت». کلّی بودن این قبیل قضایا سبب خروج آنها از عنوان «خارجیه بودن» نمیشود. زیرا مناط خارجیه بودن یک قضیه این است که در آن، حکم بر اشخاص وارد شده باشد؛ نه بر عنوان. از این رو وحدت یا تعدد شخص مورد نظر قضیه، در صدق عنوان خارجیه بر آن اثرگذار نیست.
همانگونه که در دو مثال فوق دیده میشود، میان اشخاص مذکور (من فی العسکر یا ما فی الدار)، ملاک جامعی که سبب اجتماع تمامی آنها تحت عنوان واحد و شمول فراگیر حکم بر آنها گردد، وجود ندارد؛ بلکه تک تک اشخاصی که در عسکر یا دار موجودند، دارای مناط مختص به خود میباشند. به عنوان نمونه زید و عمروی که داخل در عسکر بوده و به قتل رسیده اند، - هر چند در مقتول بودن مشترکند - مناط قتل آندو یکسان نیست. چه اینکه ممکن است زید با نیزه و عمرو با سیف کشته شده باشد.
بنابراین، در تعریفی که نائینی رحمه الله از قضیۀ خارجیه ارائه داده، سه قید وجود دارد:
الف) اینکه وصف یا حکم برای شخص یا اشخاص خاصی ثابت باشد. به دیگر سخن، موضوع قضایای خارجیه عنوان کلّی نیست، بلکه فرد یا افراد خارجی است.
1) (1) . همانگونه که در بخش نخست گذشت، لازمۀ صدق عنوان «قضیه» بر یک جمله این است که جملۀ مزبور، «خبری» باشد. به طور کلی در منطق، جملات انشائیه هرگز به عنوان «قضیه» متصف نمیگردند. بنابراین تعریف محقق نائینی رحمه الله از قضیه، تعریف اصولی آن میباشد که با تعریف منطقی آن تفاوت دارد. (ر. ک: بخش نخست همین کتاب).
یعنی مناط اصلی قضیۀ خارجیه، ورود حکم بر اشخاص است، نه عنوان.
ب) خصوصیت دوم قضیۀ خارجیه این است که صفت یا حکم از شخص یا اشخاص مورد نظر فراتر نمیرود و شامل دیگران نمیشود؛ حتی اگر شخص یا اشخاص دیگر با همان اوصاف موجود باشند.
پ) بین اشخاص مورد نظر نیز قدر جامعی محقق نمیباشد. به دیگر سخن در قضیۀ خارجیه، جامع عنوانی که ملاک برای جمع کل اشخاص بوده و تمام اشخاص در آن قدر جامع، مشترک باشند وجود ندارد. پس وقتی گفته میشود «کلّ من فی العسکر قتل»، این سخن نازل منزلۀ این است که زید، عمرو، بکر و... کشته شدند.
نائینی رحمه الله سپس پیرامون قضایای حقیقیه مینویسد:
«وامّا القضیّة الحقیقیّة: فهی عبارة عن ثبوت وصف أو حکم علی عنوان أخذ علی وجه المرآتیّة لأفراده المقدّرة الوجود، حیث انّ العناوین یمکن ان تکون منظرة لمصادیقها و مرآة لأفرادها، سواء کان لها افراد فعلیة أو لم یکن، بل یصح أخذ العنوان منظرة للأفراد و ان لم یتحقّق له فرد فی الخارج لا بالفعل و لا فیما سیأتی، لوضوح انّه لا یتوقّف أخذ العنوان مرآة علی ذلک، بل العبرة فی القضیّة الحقیقیة هو أخذ العنوان موضوعا فیها، لکن لا بما هو هو حتّی یمتنع فرض صدقه علی الخارجیّات و یکون کلیّا عقلیّا، بل بما هو مرآة لأفراده المقدّر وجودها بحیث کلّما وجد فی الخارج فرد ترتّب علیه ذلک الوصف و الحکم، سواء کانت القضیّة خبریّة، أو طلبیّة، نحو کلّ جسم ذو أبعاد ثلاثة، أو کلّ عاقل بالغ مستطیع یجب علیه الحجّ، فانّ الحکم فی مثل هذا یترتّب علی جمیع الأفراد الّتی یفرض وجودها بجامع واحد و بملاک واحد.»(1)
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 170.
یعنی قضیۀ حقیقیه عبارت است از ثبوت وصف یا حکمی بر یک عنوان؛ به گونهای که عنوان مزبور، همچون آیینهای انعکاسدهندۀ تمام افراد خویش - اعم از محقَّق الوجود و مقدّر الوجود - باشد.(1)چه اینکه عناوین، به منزلۀ آیینۀ مصادیق و افراد خویش هستند؛ خواه وجود افراد مزبور، فعلی باشد و خواه تقدیری. حتّی ممکن است که یک عنوان، آیینۀ افرادی باشد که نه در حال حاضر محقق هستند و نه در آینده محقق خواهند شد. زیرا روشن است که اخذ عنوان، متوقف بر وجود افرادش نیست. بنابراین، ملاک قضیۀ حقیقیه این است که موضوع آن، عنوان مأخوذ باشد (نه افراد خارجی).
البته بایستی توجّه داشت که اخذ عنوان در قضیۀ حقیقیه، «بما هو هو» نیست؛ یعنی عنوان از این جهت که عنوان است مدّ نظر نیست. زیرا «عنوان بما هو عنوان»، یک کلی عقلی است و قابل صدق بر خارجیات نمیباشد. بلکه از این جهت که آیینۀ افراد مقدّر خویش میباشد، به عنوان موضوع اخذ میشود؛ به گونهای که هرگاه فردی از آن در خارج محقّق شود، وصف یا حکم قضیه بر آن فرد مترتّب میگردد.(2)در اینجا نیز [مانند قضیۀ خارجیه]، فرق نمیکند که قضیۀ
1) (1) . تعریف قضیۀ حقیقیه از دیدگاه نائینی رحمه الله در کتاب «اجود التقریرات» چنین آمده است:«القضیة الحقیقیة و هی ما حکم فیها علی الطبیعة الساریة إلی ما فی الخارج کقضیة الإنسان ضاحک و الخمر حرام فمتی فرض شیء صدق علیه انه إنسان أو خمر فهو محکوم علیه بأنه ضاحک أو حرام و الافراد فی مثل هذه القضیة لا تکون محکومة بالحکم ابتداء و انما یشملها الحکم باعتبار صدق الطبیعة المأخوذة فی الموضوع علیها.» (نائینی، محمد حسین، أجود التقریرات، ج 1، ص 441).یعنی قضیه حقیقیه قضیه ای است که حکم در آن بر طبیعت ساری به افراد خارجی بار شده است. به دیگر سخن؛ موضوع این قضایا؛ طبیعت به عنوان مرآۀ افراد و مصادیق میباشد. مانند: «الانسان ضاحک» و «الخمر حرام». افراد در این قضایا، ابتدائا محکوم به حکمی نیستند. زیرا موضوع افراد و مصادیق نیست بلکه عنوان و طبیعت است و حکم به اعتبار اینکه طبیعت و عنوان در موضوع اخذ شده شامل افراد و مصادیق میشود. بنابراین در قضیه حقیقیه، افراد مستقیما موضوع واقع نمیشوند، بلکه آنچه مستقیما موضوع واقع شده، طبیعتی است که مرآة برای افراد و مصادیق میباشد. لذا حکم قهرا شامل افراد نیز خواهد بود.تفاوت این تعریف با تعریفی که در متن آمده، استفاده از کلمۀ «طبیعت ساریه» است که به نظر میرسد تعبیر دقیق تری باشد.
2) (2) . بنا به نقل محقق خوئی رحمه الله در اجود التقریرات، و مرحوم نجم آبادی رحمه الله در الاصول، محقق
حقیقیه، خبری باشد یا طلبی.(1)مثال: «هر جسمی، دارای ابعاد سه گانه (طول، عرض، ارتفاع) است». یا «هر عاقل بالغ مستطیعی، واجب الحج است». در این نوع قضایا، حکم بر تمام افرادی که تحت ملاک و قدر جامع عنوان مفروض هستند، مترتب میشود.
بنابراین، در تعریف نائینی رحمه الله از قضیۀ حقیقیه نیز، سه قید وجود دارد که نقطۀ مقابل قیود قضیۀ خارجیه میباشند:
الف) موضوع قضایای حقیقیه عنوان کلّی است؛ نه افراد خارجی.
ب) بین اشخاص و مصادیق عنوان، ملاک و قدر جامع، موجود است.
پ) وصف یا حکم موجود در قضیۀ حقیقیه - به لحاظ قدر جامع و ملاکی که بین تمام افراد و مصادیق وجود دارد - قابلیت تعدّی به سایر موارد را نیز دارا میباشد.
1) (1) . مراد از «قضیۀ طلبیه»، جملۀ انشائی و یا جملۀ خبری است که معنای انشائی در آن خوابیده باشد.
از جمله کسانی که در تعریف قضیۀ حقیقیه و خارجیه، به مخالفت با محقّق نائینی رحمه الله برخاسته، محقّق بزرگوار امام خمینی رحمه الله است.(1)وی ابتدا تحلیل نائینی رحمه الله را از قضیۀ حقیقیه مورد خدشه قرار میدهد؛ سپس بر اساس تعریف و تحلیل خود از این نوع قضیه، ابراز میدارد که قسمت اعظمی از کتاب و سنت در وادی احکام شرعی مانند انشائیات و خطاباتی از قبیل «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا» و «یا أَیُّهَا النّاسُ»، از سنخ قضایای حقیقیه نمیباشند.(2)
1) (1) . در برخی تقریرات بر جای مانده از ایشان، پس از ذکر تعاریف مرحوم نائینی رحمه الله از دو قضیه، در ادامه چنین آمده است: «أقول: ما أفاده من معنی القضیة الحقیقیة و الخارجیة غیر ما هو المصطلح علیه عند أهل الفنّ» (خمینی (امام)، سید روح الله، تنقیح الأصول، ج 2، ص 384).
2) (2) . امام رحمه الله در این خصوص افاده داشته است: «أنّ ما ذکره: من أنّ جمیع المجعولات الشرعیّة - تکلیفیّة أو وضعیّة - من قبیل القضایا الحقیقیّة، لا من قبیل القضایا الخارجیّة الشخصیّة، غیر سدید، فإنّ کثیراً من الأحکام الوضعیّة مجعولة بنحو القضایا الشخصیّة، مثل جعل مکان خاصّ عرفات و مشْعراً و مکان خاصّ حرماً و الکعبة بیت اللَّه تعالی و الصفا و المروة من شعائر اللَّه، فإنّ هذه کلّها من الامور المجعولة الاعتباریّة لا التکوینیّة، بل یمکن أن یکون بعض الأحکام التکلیفیّة من هذا القبیل، مثل وجوب صلاة اللیل و الشفع و الوتر علی نبیّنا صلی الله علیه و آله.» (خمینی (امام)، سید روح الله، تنقیح الأصول، ج 4، ص 75).این ایراد امام رحمه الله، به اختلاف مبنای وی با نائینی رحمه الله در تقسیم مطلق حکم و تعریف حکم وضعی بر میگردد و اشکالی مبنایی است. توضیح این که نائینی رحمه الله، ماهیات مخترعه شرعی را از مقولۀ حکم ندانسته و آن را قسم سوّمی در کنار دو قسیم دیگر آن - یعنی احکام تکلیفی و وضعی - قرار داده است: «أن الماهیات الجعلیة لا تکون من الأحکام الوضعیّة کما انه لیس منها إعطاء الولایة و القضاوة لشخص خاص فی زمان الحضور إذ الجعل فیه لیس بنحو القضیة الحقیقیة کما هو ظاهر فیکون الحکم الوضعی عبارة عن کل مجعول تشریعی بنحو القضیة الحقیقیة غیر الأحکام الخمسة التکلیفیة». (نائینی، محمّد حسین، أجود التقریرات، ج 2، ص 383). امّا امام خمینی رحمه الله مطلق حکم را تنها به دو قسم تکلیفی و وضعی تقسیم نموده و تمامی ماهیات شرعی را جزو احکام وضعی برشمرده است: «أنّ المجعولات الشرعیّة علی قسمین: أحدهما: الأحکام التکلیفیّة، و ثانیهما: الأحکام الوضعیّة. و نعنی بالأوّل المجعولَ الذی یتضمّن بعثاً أو زجراً، و بالثانی ما لا یتضمّن ذلک... بل کلّ مجعول شرعیّ اعتبره الشارع سوی الأحکام التکلیفیّة الخمسة، من الأحکام الوضعیّة؛ حتی الولایة و النبوّة و منصب القضاء و النیاب». (خمینی (امام)، سید روح الله، تنقیح الأصول، ج 4، ص 73).امّا در هر صورت ایراد امام رحمه الله بر نائینی رحمه الله - از این جهت که وی تمامی احکام شرعی را بلا استثنا از سنخ قضایای حقیقیه دانسته - وارد است.
وی در کتاب «مناهج الوصول»(1)، ابتدا پیرامون تقسیم مزبور مقدماتی مطرح نموده مینویسد:
«إنّ حلّ الإشکال فی بعض الصور لمّا کان مبنیّا علی بیان القضیّة الحقیقیّة لا بأس بالإشارة إلیها، و إلی الفرق بینها و بین الخارجیّة إجمالا، فنقول: إنّ هذا التقسیم للقضایا الکلّیّة، و أمّا الشخصیّة مثل: «زید قائم» فخارجة عن المقسم. و فی القضایا الکلّیّة قد یکون الحکم علی الأفراد الموجودة للعنوان، بحیث یختصّ الحکم بما وجد فقط، من غیر أن یشمل ما سیوجد أو ما کان موجودا، و ذلک بأن یتقیّد مدخول أداة العموم بحیث لا ینطبق إلاّ علیها، کقوله: «کلّ عالم موجود فی [هذا] الآن کذا»، و «کلّ ما فی هذا العسکر کذا»، سواء کان الحکم علی أفراد عنوان ذاتیّ، أو انتزاعیّ، أو عرضیّ، فلفظ «کلّ» لاستغراق أفراد مدخوله، و العنوان المتلوّ له - بعد التقیّد المذکور - لا ینطبق إلاّ علی الأفراد المحقّقة.»(2)
یعنی از آنجا که حل برخی اشکالات در گرو بیان قضیۀ حقیقیه [و خارجیه] و تفاوت آندوست، به بیان این مطالب میپردازیم.
[اولاً] «مَقسم» در تقسیم قضیه به دو نوع حقیقیه و خارجیه، تنها قضایای کلیه بوده و قضایای شخصیه مانند: «زید ایستاده است»، خارج از این مقسم میباشند.(3)
1) (1) . حضرت استاد در اینجا بین دو کتاب «مناهج الوصول» که به قلم شریف خود امام رحمه الله بوده، و کتاب «تهذیب الاصول» که تقریرات درس ایشان توسط آیتالله جعفر سبحانی میباشد، مقایسه نموده فرمود: «گاه در کتاب «تهذیب»، اختلافی در کیفیت عبارات (عربی) آن به چشم میخورد. مثلاً مشاهده میشود که سبک نگارش سطری از کتاب با چند سطر بعد متفاوت است. بعد از اینکه کتاب «مناهج الوصول»، چاپ شد، دیدم برخی از عباراتی که در تهذیب الاصول آمده بود، عین عبارات مناهج است. بعد از پیگیری دریافتم؛ موقعی که امام رحمه الله درس میفرمودند و مقرر محترم تقریرات امام را مینوشتند و خدمت ایشان میبردند، گاهی اوقات امام رحمه الله میفرمود: «شما این چند سطر را بردار و همین که خود من نوشتم بگذار». چون آن زمان ظاهراً بنا نداشتند مناهج را چاپ کنند. از جمله در این قسمت، متن عبارات دو کتاب یکی است».
2) (2) . خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 2، ص 285
3) (3) . این کلام امام رحمه الله در حقیقت تعریضی به محقق نائینی رحمه الله است. چرا که از نظر وی، نائینی رحمه الله مقسم
[ثانیاً] در تمام قضایای کلیه، حکم بر افراد و مصادیقی از عنوان بار میشود که حین الحکم، تحت آن عنوان خاص موجودند. به دیگر سخن؛ حکم در قضیۀ کلیه تنها به افرادی از عنوان اختصاص دارد که بالفعل موجودند و شامل افرادی که در گذشته موجود بودهاند یا در آینده موجود خواهند شد، نمیشود.(1)
1) (1) . چنین کلامی از حکیم منطق دان و فیلسوف عظیم الشأنی همچون امام خمینی رحمه الله جای تعجّب دارد. زیرا وی در اینجا دقیقاً همان دیدگاهی را ارائه داده که شیخ الرئیس بوعلی سینا رحمه الله در شفا، آن
علّت این امر، آن است که ادات عموم [مثل «کل» و «هر»] مدخول خود را مقید میکنند.(1)به گونهای که حکم قضیه، تنها بر مدخول ادات، منطبق بوده و چیزی خارج از آن را در بر نمیگیرد. همچنین فرقی نمیکند که حکم افراد عنوان، ذاتی آنها بوده یا انتزاعی و یا عرضی باشد.
مانند قضیۀ «هر دانشمندی که در حال حاضر هست، چنین است» یا «هر کسی که در این لشکر حضور دارد، چنان است». لفظ «کل» در دو مثال یاد شده، برای در بر گرفتن و استغراق افراد مدخول خویش است و عنوانی که پشت سر لفظ «کل» آمده، به دلیل تقیید مزبور [به واسطۀ ادات]، تنها شامل افراد محقّق الوجود بوده و غیر از آن، بر چیزی منطبق نمیگردد.
مرحوم امام رحمه الله، پس از ذکر مقدمات فوق، دیدگاه خویش را در تعریف قضایای حقیقیه و خارجیه ارائه داده و بر خلاف نائینی رحمه الله، ابتدا به بیان قضایای حقیقیه میپردازد.
1) (1) . درباره مدخول ادات عموم و اینکه آیا شمول حکم به تمام افراد مدخول ادات عموم، نیازمند اطلاق و جریان قرینه حکمت در مدخول است یا خیر؛ دو نظریه وجود دارد:الف) ادات عموم برای استیعاب و استغراق همه افرادِ مراد از مدخول است و مراد از مدخول با جریان مقدمات حکمت محدوده اش مشخص می شود. این نظریه در مبنای مرحوم امام، به معنای لغویت ادات است.ب) ادات، برای استیعاب «کل ما یصلح المدخول للانطباق علیه» یعنی همان طبیعت است. و عموم از اضافۀ ادات به مدخول آن فهمیده میشود. مرحوم امام رحمه الله این نظر را اختیار نموده است. (ر. ک: خمینی (امام)، سید روح الله، جواهر الاصول، ج 4، ص 323).باید توجّه داشت که در هر صورت، ادات عموم برای شمول و سریان و برای تمام افراد وضع شده اند و مدخول ادات عموم، مانند مطلق است. از این رو کلام امام رحمه الله در این قسمت صحیح به نظر نمیرسد.
وی در تعریف قضیۀ حقیقیه مینویسد:
«أمّا القضیّة الحقیقیّة: [فهی] ما یکون الحکم فیها علی أفراد الطبیعة(1)القابلة للصدق علی الموجود فی الحال و غیره، مثل: «کلّ نار حارّة»، فلفظة «نار» تدلّ علی نفس الطبیعة، و هی قابلة للصدق علی کلّ فرد، لا بمعنی وضعها للأفراد، و لا بمعنی کون الطبیعة حاکیة عنها، بل لا تدلّ إلاّ علی نفس الطبیعة، و هی قابلة للصدق علی الأفراد، و متّحدة معها فی الخارج، و لفظ «کلّ» دالّ علی استغراق أفراد مدخوله من غیر أن یدلّ علی الوجود أو العدم، ف «کلّ» و أشباهه - من کلّ لغة - لم یوضع للأفراد بقید الوجود أو فی حاله، و لهذا یصحّ أن یقال: إنّ کلّ فرد من الطبیعة إمّا موجود أو معدوم، بلا تأوّل.»(2)
قضیۀ حقیقیه به قضایایی گفته میشود که حکم در آن بر افراد طبیعت بار میشود. و روشن است که طبیعت، قابل صدق بر افراد موجود در حال یا گذشته و آینده میباشد. مانند قضیۀ «هر آتشی گرم است». لفظ «آتش» در قضیه مذکور، بر نفس طبیعت آتش دلالت دارد و [طبیعت] بر هر فردی از آتش قابل صدق است؛ نه اینکه لفظ آتش برای خود افراد آن وضع شده باشد.
همچنین دلالت لفظ بر طبیعت به معنای حکایت طبیعت از افرادش نیست. یعنی چنین نیست که طبیعت آتش حاکی از افراد آن باشد؛ بلکه لفظ «آتش»، فقط و فقط بر نفس طبیعت آن دلالت دارد. طبیعت نیز قابل صدق بر افراد موجود در حال و آینده بوده و در خارج با افراد خویش یگانگی دارد.
1) (1) . مرحوم امام رحمه الله در برخی آثار اصولی دیگرش اذعان داشته است:«أنّ الحکم فی کلتا القضیتین لم یتعلّق علی الطبیعة، بل تعلّق علی الأفراد بالعنوان الإجمالی» (خمینی (امام)، سید روح الله، جواهر الأصول، ج 4، ص 326).همانگونه که ملاحظه می شود، کلمات وی در مواضع گوناگون، مختلف و مبتلا به اضطراب بوده و مراد وی روشن نیست.
2) (2) . خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 2، صص 285-286.
لفظ «کل» نیز دالّ بر استغراق و در بر گرفتن افراد مدخول خود بوده و به هیچ وجه دلالت بر وجود یا عدم ندارد. از این رو وضع لفظ «کل» و نظایر آن در همۀ زبانها [مطلق بوده و] برای افرادی که در حال حاضر موجودند، نمیباشد. به دیگر سخن نمیتوان گفت که مدخول ادات عموم مثل «کل»، مقید به قید «وجود» است و شامل معدومین نمیشود. از این رو صحیح است که گفته شود: «هر فردی از طبیعت یا موجود است و یا معدوم»؛ بدون آنکه نیاز به تأویل یا تنظیر باشد.
بنابراین، قضیۀ حقیقیه از دید امام رحمه الله، قضیهای است که حکم در آن روی افراد طبیعتی رفته است که هم بر افرادی که بالفعل موجودند و هم افرادی که بعداً موجود میشوند، قابلیت صدق دارد (طبیعت بر تمام افراد صدق میکند و حکم در قضیه حقیقیه نسبت به همه افراد این طبیعت است). وی معتقد است که هر چند طبیعت بر افراد صدق میکند؛ اما برای افراد وضع نشده و حاکی از افراد نمیباشد.(1)از این رو جملاتی مثل «الانسان زیدٌ» صحیح نمیباشد. زیرا موضوعٌله «انسان»، «زید» نیست.(2)
1) (1) . حضرت استاد در اینجا متذکر شد: «این مطلب در اصول امام قدس سره من البدو الی الختم وجود دارد که طبیعت فقط برای خود طبیعت وضع شده، انسان برای همان ماهیت انسان وضع شده است و کاری به وجود و عدم افراد ندارد. طبیعت برای خودش من حیث هی هی وضع شده است و «طبیعت من حیث هی هی لیست إلّا هی؛ لاموجودة ولا معدومة». بر خلاف اصول نجف و فحولی مثل مرحوم نائینی قدس سره، که در اصول ایشان روی این معنا که طبیعت مرآت برای افراد و حاکی از افراد است، آثار را بار میکنند».نگارنده گوید: مبنای اصولیون نجف از جمله نائینی قدس سره، همان دیدگاهی است که قاطبۀ حکما در خصوص طبیعت موضوع در قضایای کلّی دارند که شرح آن در پانویس بعدی آمده است.
2) (2) . مرحوم امام قدس سره در سایر آثار خویش نیز، مرآتیت طبیعت برای افراد را در قضایای حقیقیه انکار نموده و اذعان داشته است:«توضیح النظر فیما أفاد [النائینی] قدس سره: هو ما أشرنا إلیه من استحالة أن تکون الطبیعة مرآة لما ینطبق علیه الأفراد بعد أن لم یکن فی الطبیعة - لا فی مقام ذاتها، و لا فی مقام وضعها، و لا کشفها و دلالتها - ما یدلّ علی الأفراد، و الحکم فی القضایا المسوّرة ب «کلّ» و نحوه سواء کانت إخباریةً أو إنشائیة، تعلّق علی کلّ مصداق من الطبیعة، لا مفصّلًا، بل بعنوان إجمالی... و بالجملة: لم یتعلّق الحکم فی القضایا المسوّرة و نحوها علی نفس الطبیعة بلحاظ مرآتیتها لما تنطبق علیه فی الخارج، فلو
مرحوم امام رحمه الله در مناهج صریحاً متعرض تعریف قضایای خارجیه نشده است، از این رو تعریف مزبور را در آثار دیگر ایشان پی میگیریم. در کتاب «جواهر الاصول» که تقریرات دروس اصول فقه وی میباشد، آمده است:
«أنّ الحکم فی کلتا القضیّتین لم یتعلّق علی الطبیعة، بل تعلّق علی الأفراد بالعنوان الإجمالی، و لا فرق بین القضیتین فی ذلک أصلًا، و الفرق بینهما إنّما هو من جهة أنّ الطبیعة المطلقة أو المقیّدة المأخوذة تلو لفظة «کلّ» تارة: تؤخذ بنحو لا تکون قابلة للانطباق إلّا علی الأفراد الموجودة فی الخارج فی هذا الزمان، أو الزمان السابق، أو مجموعهما، فحینئذٍ تکون القضیة خارجیة»(1).(2)
یعنی حکم در هر دو قضیه [حقیقیه و خارجیه]، بر طبیعت تعلق نمیگیرد،
بلکه به واسطۀ عنوان اجمالی بر افراد تعلق میگیرد و از این جهت تفاوتی بین دو قضیه وجود ندارد. بلکه فرق دو قضیه در این است که در قضیۀ خارجیه، طبیعت ماخوذ بعد از لفظ «کل» تنها منطبق بر افرادی است که در گذشته یا حال یا در هر دو زمان، در خارج موجود هستند.
بنابراین ما حصل کلام مرحوم امام رحمه الله در تعریف قضایای خارجیه این است که قضیۀ خارجیه، قضیه ایست که در آن، طبیعت ماخوذ بعد از لفظ «کل»، تنها منطبق بر افرادی است که در خارج محقق الوجود هستند. یعنی در گذشته یا حال یا در هر دو زمان، در خارج موجود هستند [و شامل افراد مقدر الوجود در آینده نمیشود].
قبل از بیان نظر مختار، لازم است پیرامون کلمات مرحوم امام اعلی الله مقامه توضیحاتی ذکر گردد.
برای توضیح کلام ایشان، توجه به این نکته ضروری است که علت انکار مبنای نائینی طاب ثراه از سوی امام اعلی الله مقامه، دو مبنای عقلی و فلسفی در علم اصول است که مختص وی بوده و به این دو مبنا از اول تا آخر اصول پایبند است و با همین دو مبنا مخالفت خویش را با مرحوم نائینی طاب ثراه ابراز میدارد.
3-1-1. مبنای نخست امام
مبنای اوّل مرحوم امام اعلی الله مقامه - بر خلاف نظر مشهور اصولیون - این است که طبیعت و طبیعی به هیچ عنوان مرآت برای افراد نیست و حکایت از فرد نمیکند. وفق این مبنا - همانگونه که گذشت - نمیتوان گفت مفهوم انسان، مرآت برای زید و حاکی از اوست.(1)بلکه این مفهوم در عین اینکه بر زید و عمرو صدق
1) (1) . مشهور منطق دانان و همچنین اصولیون از جمله مرحوم نائینی اعلی الله مقامه قائل به این مبنا هستند که کلی و طبیعی حاکی از افراد و مرآت برای فرد است. بنابراین به نظر میرسد که امام خمینی اعلی الله مقامه با
میکند، حاکی از آن نیست و در حقیقت بین مسئلهی صدق و بین مسئلهی حکایت و مرآتیت خلط شده است.
به عقیدۀ امام اعلی الله مقامه وفق قاعدۀ فلسفی «الماهیة من حیث هی هی لیست إلا هی لا موجودة و لا معدومة»، مفهوم انسان دالّ بر ماهیت انسان است و ماهیت من حیث هی هی غیر از خودش هیچ چیز نیست. بنابر این، «ماهیة الانسان» فقط حاکی از خود «ماهیة الانسان» است؛ نه حاکی از زید یا عمرو. زیرا زیدیت و عمرویت متعلق به مرحلۀ وجود است، در حالی که سخن ما در ماهیت است که «لا موجودة و لا معدومة». یعنی در ذات ماهیت، نه وجود هست و نه عدم.
بنابر این مبنا، نه طبیعت حاکی از فرد است و نه برعکس (فرد هم حاکی از طبیعت نیست). پس صدق طبیعت بر موجود خارجی مثل زید، به گونه حکایت و مرآتیت نیست، بلکه طبیعت به حمل شایع صناعی بر افراد خویش دلالت دارد.
مرحوم امام اعلی الله مقامه در بسیاری از موارد از این مبنا استفاده نموده است. از جمله در مبحث وضع - بر خلاف مرحوم آخوند اعلی الله مقامه - قائل به امتناع وضع عام و موضوع له خاص شده با این توجیه که عام نمیتواند حاکی از خاص باشد.(1)
3-1-2. مبنای دوّم امام
ایشان معتقد است که «العدم لیس بشیءٍ»(2). یعنی عدم اصلاً چیزی نیست و قابلیت
1) (1) . وی در این خصوص مینویسد: «و ما یقال: من عدم امتناع کون العامّ مرآةً للخاصّ و وجهاً له دون الخاصّ للعامّ، غیر صحیح؛ لأنّ العامّ - أیضا - لا یمکن أن یکون مرآةً للخاصّ بما أنّه خاصّ؛ لأنّ الخصوصیّات و إن اتّحذت مع العامّ وجوداً، لکن یخالفها عنواناً و ماهیّة، و لا یمکن أن یحکی عنوان إلاّ عمّا بحذائه، فالإنسان لا یحکی إلاّ عن حیثیّة الإنسانیّة، لا خصوصیّات الأفراد، فلا یکفی للوضع للأفراد تصوّر نفس عنوان العامّ الّذی ینحلّ الخاصّ و الفرد إلیه و إلی غیره، بل لا بد من لحاظ الخاصّ، و لا یعقل الوضع إلاّ مع تصوّر الطرفین و لو بالإجمال، فلو تقوّم الوضع بمرآتیّة العنوان للموضوع له کان عموم الوضع و خصوص الموضوع له کالعکس محالاً، و إلاّ - کما هو الحقّ - یکون کلاهما ممکنین.» (خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 1، صص 59-60).
2) (2) . «العدم لیس بشیء بل باطل محض، فلا یمکن أن یکون دخیلا فی تحقّق شیء أو متأثّرا من شیء، فما
اینکه موضوع برای چیزی واقع شود، ندارد. زیرا تا چیزی رنگ وجود پیدا نکند نمیتوان حکمی بر آن بار کرد. همچنین فرقی نمیکند که این عدم، عدمِ مطلق باشد یا مضاف (مانند: عدم زید، عدم دیوار، عدم درخت). چرا که از نظر براهین فلسفی؛ عدم، عدم است و میان عدم مطلق و عدم مضاف تفاوتی وجود ندارد.
این دیدگاه ایشان بر خلاف نظریۀ مشهور فلاسفه و اصولیون است که میگویند: بین عدم مطلق و عدم مضاف تفاوت وجود دارد و قضیۀ «العدم لیس بشیءٍ» مربوط به عدم مطلق (محض) است. به دیگر سخن؛ عدم مطلق هیچ چیز نیست، اما عدم مضاف به اعتبار مضافٌ إلیه، حظّی از وجود دارد و میتوان برای آن حکم یا اعتباری قرار داد. به عنوان مثال: میتوان گفت: «برای عدم داشتن کمربند ایمنی، فلان جریمه را قرار میدهیم.». این همان عدم مضاف است که میتواند محکوم به حکمی شود و یا تحت اعتباری قرار بگیرد.
بحث ما با امام اعلی الله مقامه این است که آیا امکان دارد متکلم، معدوم را نازل منزله موجود قرار دهد؟ ریشۀ این بحث نیز به این پرسش باز میگردد که آیا تقسیم عدم به دو گونۀ مطلق و مضاف صحیح است؟ یا همانگونه که عدم محض متعلق هیچ اعتبار و حکمی واقع نمیگردد، عدم مضاف نیز همینطور است؟
گذشت که مرحوم امام اعلی الله مقامه تقسیم فوق را قبول ندارد، اما مشهور فلاسفه و اصولیون آن را پذیرفتهاند. ما نیز در این مطلب - هم راستا با مشهور - معتقدیم که بین عدم مطلق و عدم مضاف تفاوت وجود دارد و مبنای دوم امام اعلی الله مقامه را نمیپذیریم. زیرا حق این است که عدم مضاف - به اعتبار مضاف الیه - حظّی از وجود دارد، از این رو میتوان مکلّف معدوم را که یک سال، یا دو سال، یا صد
سال و یا هزار سال بعد موجود میشود، در حال حاضر نازل منزلۀ موجود قرار داد. بنابر این - همانگونه که محقق نائینی طاب ثراه تصریح کرده - «تنزیل المعدوم منزلة الموجود» امکان دارد و چه بسا واقع نیز میشود.
اما پرسش اصلی که در اینجا وجود دارد، این است که آیا اصلاً نیازی به این کلام مرحوم نائینی طاب ثراه در تفسیر قضایای حقیقیه(1)وجود دارد یا خیر؟ به دیگر سخن، با وجود اینکه از نظر عقلی تنزیل المعدوم منزلة الموجود ممکن است، میخواهیم ببینیم آیا به این تنزیل نیازی هست یا خیر؟
در اینجا به نظر میرسد حق با مرحوم امام اعلی الله مقامه است و بدون نیاز به «تنزیل المعدوم منزلة الموجود»، میتوان ثبوت حکم برای فرد فرد مکلفین را به منصۀ اثبات رساند.
بنابراین - هرچند اشکال عقلی امام اعلی الله مقامه به مرحوم نائینی اعلی الله مقامه وارد نیست - اما این نقد بر ایشان وجود دارد که نیازی به ثبوت حکم در مرتبۀ انشاء بر مکلف معدوم نبوده و اثری نیز بر این مطلب مترتب نیست. به عنوان نمونه چه نیازی است که گفته شود در زمان نزول آیۀ وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ2 ، حکم وجوب حج همانگونه که بر عهدۀ مستطیعین موجود در زمان نزول آیه ثابت است، در همان زمان برای معدومین نیز ثابت است؛ منتهی در مرحله انشاء؟ بلکه حق این است که شارع در این گونه قضایا، همان طریق عقلا را در قانون گزاری طی میکند.
هنگامی که عقلا قانونی را وضع میکنند - مثلاً مقرر میدارند: «هر کس که به 18 سالگی رسید، به سن قانونی رسیده است» - هرگز تنزیلی ننموده و معدومین را نازل منزله موجود قرار نمیدهند؛ بلکه با خود چنین میاندیشند که هر زمان این
1) (1) . کلام نائینی طاب ثراه در تفسیر قضایای حقیقیه این است که ملاک در آن، ثبوت حکم لکل فردٍ من أفراد الطبیعه است، و این نمیشود مگر آن که تمام افراد تا روز قیامت را نازل منزله موجود قرار داد.
قضیه و خطاب قانونی مصداقی پیدا کرد، حکم شامل آن مصداق نیز خواهد بود.
به دیگر سخن قول به تنزیل متوقّف بر تصوّر است و ما معتقدیم که شیوۀ عقلا هرگز این نیست که مصادیق موضوع حکم قانونی را تا روز قیامت تصور کنند؛ چه رسد به اینکه آنها را نازل منزلۀ موجود نیز قرار دهند!(1)
بنابراین قضیۀ حقیقیه را بایستی چنین تفسیر کرد که هر کس، در هر زمانی که موجود و فردی برای طبیعتِ «مکلّف» به شمار آمد، حکم در همان زمان شامل وی میشود. از این رو به پیروی از دیدگاه امام اعلی الله مقامه نظر ما نیز این است که قضیه خارجیه منحصر به افراد موجود در زمان نطق است، امّا در قضیۀ حقیقیه، حکم روی عنوان کلّی بار شده است و این عنوان کلّی، قابلیت صدق بر مصادیق متعدّد را در هر زمانی دارا میباشد.
1) (1) . حضرت استاد دام ظله در این جا همسو با مرحوم امام قدس سره همان دیدگاهی را برگزیده که در پاورقیهای پیشین، دلالت آن بر قضایای طبیعیه به جای حقیقیه اثبات شد. از این رو همان اشکال عیناً بر استاد گرانقدر دام ظله نیز وارد است.علاوه بر این، حتّی اگر بپذیریم که قانونگزار در حین تقنین، به مقولۀ «تنزیل» و نازل منزلۀ موجود قرار دادن معدومین، منیدی صورت نمیدهد، باز نمیتوان گفت که حقیقتاً تنزیلی در کار نیست. زیرا عدم منید و عطف توجّه به چیزی، دلالتی بر عدم وجود آن ندارد. به عنوان نمونه هر گونه فکری دارای پنج مرحله است که عبارتند از: روبرو شدن با مجهول، شناسایی نوع مجهول، حرکت «رفت» (ذاهبه) عقل از مجهول مطلوب به سوی معلومات، حرکت «ایستگاهی» عقل در میان معلومات، و حرکت «بازگشتی» عقل از معلومات به سوی مجهول مطلوب و تبدیل نمودن آن به معلوم (ر. ک: مظفّر، محمّدرضا، المنطق، ص 21). امّا روشن است که هیچ متفکّری در حین تفکّر، مراحل یاد شده را مورد توجّه و عطف نظر قرار نمیدهد، در حالی که ذهن به گونۀ خودکار تمام مراحل فوق را میپیماید؛ بیآن که منیدی به خود مراحل داشته باشد. حال آیا میتوان گفت عدم توجّه به مراحل فکر دال بر این است که چنین مراحلی وجود ندارد؟ مسلماً خیر. در مانحن فیه نیز حتّی اگر قانونگزار نفس تنزیل را مدّ نظر نداشته و بدان التفاتی نداشته باشد، ذهن وی به گونۀ خودکار تنزیل مزبور را انجام داده و تمام افراد مقدّرالوجودِ مشمول قانون را نازل منزلۀ موجود قرار میدهد. بنابراین صرف عدم توجّه قانون گزار به تنزیل دلیل عدم آن نیست. شاهد بر این مدعا نیز آن است که هرگاه از قانون گزار پرسیده شود: «فلان قانون را برای چه کسی وضع کردهای؟»، مسلماً پاسخ خواهد داد: «برای تمام افرادی که مشمول آن هستند و خواهند بود».علاوه بر این خود محقّق نائینی رحمه الله نیز - همچنانکه در گفتار بعدی خواهد آمد - معتقد است که تنزیل یادشده در ذات قضیۀ حقیقیه وجود دارد؛ نه این که متکلّم آن را در مقام انشاء تصوّر نماید.
عمده تفاوتهای بین دو قضیه در کلمات مرحوم نائینی رحمه الله مطرح شده است. وی پس از تعریف قضیۀ خارجیه و حقیقیه، به بیان تفاوتهای آندو پرداخته مینویسد:
«وبذلک تمتاز القضیّة الخارجیّة عن القضیّة الحقیقیّة»(1)
از آنچه گفته شد، تفاوت قضیۀ خارجیه با حقیقیه روشن میشود.
با بررسی عبارات مرحوم نائینی رحمه الله در مواضع مختلف آثار اصولی ایشان، میتوان نتیجه گرفت که وی به وجود ده تفاوت میان قضیۀ خارجیه با حقیقیه قائل شده است. ما ابتدا تفاوتهای مذکور در کلام نائینی رحمه الله را بررسی نموده و سپس به تفاوتهای دیگر - که وی متعرّض آنها نشده است - خواهیم پرداخت.
عبارت نائینی رحمه الله در بیان تفاوت نخست چنین است:
«حیث انّه فی القضیّة الخارجیّة لیس هناک ملاک جامع و عنوان عامّ
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 171.
ینطبق علی الأفراد، بل کلّ فرد یکون له حکم یخصّه بملاک لا یتعدّی عنه».(1)
[اولین تفاوت(2)این است که] در قضیۀ خارجیه، ملاک جامع و عنوان عام منطبق بر افراد وجود ندارد. بلکه هر فرد، دارای حکم منحصر به فرد با ملاک مختص به خویش است و ملاک مزبور، قابلیت تعدّی به افراد دیگر را دارا نمیباشد.(3)
1) (1) . پیشین.
2) (2) . این تفاوت در مواضع دیگری از کتاب «فوائد الاصول» چنین آمده است:«و مجمل الفرق بینهما: هو انّ الموضوع فی القضیّة الحقیقیّة حملیّة کانت أو شرطیّة، خبریّة کانت أو إنشائیّة، هو العنوان الکلّی الجامع بین ما ینطبق علیه من الأفراد، و فی القضیّة الخارجیّة یکون هو الشّخص الخارجی الجزئی.» (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 276).«الحکم فی القضیّة الحقیقیّة کما عرفت مترتّب علی الخارج بتوسط العنوان، و امّا فی القضیّة الخارجیّة فالحکم فیها ابتداء مترتب علی الخارج بلا توسط عنوان، سواء کانت القضیّة جزئیّة أو کلیّة، فانّ الحکم فی القضیّة الخارجیّة الکلیّة أیضا انّما یکون مترتبا علی الأفراد الخارجیّة ابتداء، من دون ان یکون هناک بین الأفراد جامع اقتضی ترتب الحکم علیها بذلک الجامع، کما فی القضیّة الحقیقیّة.» (پیشین، ج 2، ص 512).یعنی مصبّ حکم در قضایای خارجیه، ذوات است؛ نه عنوانی که شامل افراد باشد. اما موضوع حکم در قضایای حقیقیه، عنوان و طبیعت است که بر افراد منطبق است. به دیگر سخن، حکم، ابتدا برعنوان مترتب شده و پس از آن بر افراد تعلق میگیرد. از این رو هم در قضیه حقیقیه و هم در قضیۀ خارجیه، عموم قابل تصوّر است. منتها با این تفاوت که عموم در قضایای خارجیه، عموم افرادی است؛ اما در قضایای حقیقیه عموم عنوانی است. و به همین سبب - همانگونه که در تفاوت هشتم خواهد آمد - تخصیص در قضایای خارجیه، تخصیص افرادی است ولی در قضایای حقیقیه، تخصیص عنوانی میباشد.
3) (3) . امام خمینی قدس سره تفاوت اول نائینی قدس سره را مخدوش دانسته و در رد آن چنین اظهار داشته است:«أمّا ما أفاده فی الفرق بین القضیة الحقیقیة و الخارجیة، فغیر سدید، و لعلّه سبق منّا غیر مرّة، و حاصله: أنّ الحکم فی کلتا القضیّتین لم یتعلّق علی الطبیعة، بل تعلّق علی الأفراد بالعنوان الإجمالی، و لا فرق بین القضیتین فی ذلک أصلاً، و الفرق بینهما إنّما هو من جهة أنّ الطبیعة المطلقة أو المقیّدة المأخوذة تلو لفظة «کلّ» تارة: تؤخذ بنحو لا تکون قابلة للانطباق إلّا علی الأفراد الموجودة فی الخارج فی هذا الزمان، أو الزمان السابق، أو مجموعهما، فحینئذٍ تکون القضیة خارجیة، و اخری: تؤخذ بنحو تکون قابلة للانطباق علی الأفراد المحقّقة و المقدّرة؛ أی التی لم توجد بعدُ، فتکون القضیة حقیقیة.و بالجملة: القضیة الحقیقیة و القضیة الخارجیة، مشترکتان من حیث تعلّق الحکم علی العنوان الإجمالی المضاف إلی الطبیعة، و الفرق إنّما هو فی أنّ العنوان المأخوذ فی الخارجیة، مقصور علی نحو ینطبق علی خصوص الأفراد المحقّقة فعلًا، أو فی الزمان السابق، أو مجموعهما، و العنوان المأخوذ فی الحقیقیة علی نحو ینطبق علیهما و ما سیوجد بعد. و المقسم للخارجیة و الحقیقیة و الذهنیة إنّما هو الکلّیة،
وی تفاوت دوّم میان قضایای خارجیه و حقیقیه را چنین تبیین میکند:
«و من هنا لا تقع القضیّة الخارجیّة کبری القیاس و لا تقع فی طریق الاستنباط، لأنّ القضیّة الخارجیّة تکون فی قوّة الجزئیة لا تکون کاسبة و لا مکتسبة، فلا یصح استنتاج مقتولیّة زید من قوله: کلّ من فی العسکر قتل، لأنّه لا یصح قوله: کلّ من فی العسکر قتل، إلّا بعد العلم بمن فی العسکر و انّ زیدا منهم، و بعد علمه بذلک لا حاجة إلی تألیف القیاس لاستنتاج مقتولیّة زید، و علی فرض التّألیف یکون صورة قیاس لا واقع له، کقوله: زید فی العسکر و کلّ من فی العسکر قتل فزید قتل، لما عرفت: من انّه لا یصح قوله: کلّ من فی العسکر قتل، إلّا بعد العلم بقتل زید، فلا یکون هذا من الأقیسة المنتجة.»(1)
از این رو [تفاوت دوم - که مهمترین ثمرۀ تقسیم میباشد - این است که] قضیۀ خارجیه کبرای قیاس قرار نگرفته و در طریق استنباط حکم شرعی واقع نمیشود. زیرا توان قضیۀ خارجیه، جزئی بوده و قابلیت اکساب و اکتساب ملاک
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 171.
را ندارد. به عنوان مثال، از قضیۀ «تمام افراد لشکر کشته شدند» نمیتوان کشته شدن «زید» را نتیجه گرفت. زیرا قضیۀ فوق زمانی صادق است که اولاً یکایک افراد لشکر شناخته شده باشند، و ثانیاً معلوم گردد که زید، جزء لشکر بوده است.
روشن است که بعد از علم به این دو مطلب، دیگر نیازی به تألیف قیاس برای استنتاج کشته شدن زید، باقی نمیماند. و اگر بر فرض، قیاسی نیز تألیف شود، واقعیتّی بر آن مترتّب نیست. به عنوان نمونه قیاس زیر را در نظر بگیرید:
«زید در لشکر بود. هر که در لشکر بود، کشته شده است. پس زید کشته شده است.»
در این قیاس، علم به کبری (هر که در لشکر بود، کشته شده است)، منوط به دانستن قتل یکایک افراد لشکر از جمله زید میباشد. لذا علم به کبرای قیاس متوقف است بر علم به نتیجه؛ و این یعنی عدم منتج بودن قضیه. به دیگر سخن نمیتوان مقتول شدن زید را از قضیه «کل من فی العسکر قتل» به دست آورد. اساساً علم به چنان قضیه ای پس ازعلم به قتل همه کسانی که در لشکرهستند - و از جمله علم به وجود زید و کشته شدن او - فراهم میآید. لذا دراین هنگام هیچ نیازی به تشکیل قیاس نیست و چنین چیدمانی هرچند نمایی قیاس گونه دارد، اما از واقعیت آن تهی است.
«وهذا بخلاف القضیّة الحقیقیّة، فانّها تکون کبری لقیاس الاستنتاج و یستفاد منها حکم الأفراد، کما یقال: زید مستطیع و کلّ مستطیع یجب علیه الحج فزید یجب علیه الحج، و لا یتوقّف العلم بکلیّة الکبری علی العلم باستطاعة زید و وجوب الحج علیه، کما کان یتوقّف العلم بکلیّة القضیّة الخارجیّة علی العلم بکون زید فی العسکر و انّه قد قتل، بل کلیّة الکبری فی القضیّة الحقیقیّة انّما تستفاد من قوله تعالی: «وللّه علی النّاس حجّ البیت» إلخ.»(1)
1) (1) . پیشین، ص 172.
بر خلاف قضیۀ حقیقیه که کبرای قیاس استنتاجی قرار گرفته و از آن، حکم افراد و مصادیق استخراج میگردد. به عنوان نمونه قیاس زیر را در نظر بگیرید:
«زید مستطیع است. هر مستطیعی، واجب الحج است. پس زید واجب الحج است.»
در این قیاس بر خلاف قیاس قبلی، علم به کلّیت کبری متوقّف بر علم به استطاعت زید و وجوب حج بر وی نیست؛ بلکه کلّیت آن از آیۀ وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ بدست آمده است.
بنابراین در حالت کلی میتوان گفت که در قضایای حقیقیه، علم به کلّیت کبری، بر علم به اندراج نتیجه درآن بستگی ندارد؛ بلکه کلیت کبری از ناحیه دیگری حاصل میگردد.(1)
1) (1) . مرحوم امام قدس سره صحت تفاوت مزبور را نیز مورد مناقشه قرار داده اظهار میدارد:«لا فرق بین الحقیقیّة و الخارجیّة؛ فی أنّ الحکم فی کلّ واحدة منهما متعلّق بعنوان حاکٍ عن الأفراد، لا بنفس الأفراد، غایة الأمر أنّه إن قُیِّد العنوان - المتعلَّق للحکم فی القضیّة - بما یوجب تضییقَ دائرة الأفراد المحکیّة به، و حصرَها بالأفراد الموجودة فی الخارج... و إلّا فالحکم فیها - أیضاً - متعلِّق بالعنوان، لا بالأفراد و أشخاصها، و حینئذٍ فلا مانع من وقوع القضیّة الخارجیّة کُبری لصُغری؛ لأنّها کلّیّة.» (خمینی (امام)، سید روح الله، تنقیح الأصول، ج 2، ص 384).همچنین در کتاب «جواهر الأصول» ایشان آمده است:«ثمّ إنّ ما أفاده قدس سره: «من أنّ النتیجة فی القضیة الحقیقیة موقوفة ثبوتاً و إثباتاً علی الکبری، و لذا تقع الحقیقیة کبری القیاس، دون الخارجیة» غیر مستقیم؛ لأنّه لا معنی لعلّیة الکبری للنتیجة ثبوتاً؛ لوضوح أنّه لا یعقل أن یکون «کلّ خمر حرام» علّة لحرمة خمرة بخصوصها، و هی معلولها، بل کلّ الخمور مندرجة فیها، فلا یکون الحکم المتعلّق بالکلّ المضاف، علّة لتعلّق الحکم بالفرد.و لو سلّمت العلّیة لذلک، و لکن لیست العلّیة الثبوتیة منشأً لوقوعها کبری القیاس، بل التی تناط به هو علّیتها فی مرحلة الإثبات، فإنّه لو علم - بوجه - أنّ من فی الدار یجب إکرامه، و علم بوجوده فیها، فمجرّد ذلک یکفی لاستنتاج النتیجة بلا إشکال، و قد اعترف قدس سره بتوقّف النتیجة فی الخارجیة علی الکبری إثباتاً.و ممّا ذکرنا یظهر: أنّ بناءه علی ما ذکره غیر وثیق؛ لما أشرنا من صلاحیة کلّ من الحقیقیة و الخارجیة لوقوعهما کبری القیاس؛ بداهة أنّه کما یصحّ أن یقال: «هذه خَمْرة، و کلّ خمر حرام» فیستنتج حرمة الخمر هذه، فکذلک یصحّ أن یقال: «زید فی العسکر، و کلّ من فی العسکر قتل» و یستنتج منه قتل زید.وأمّا عدم اعتبار القضیة الخارجیة فی العلوم المتعارفة، فهو لأجل أنّ العلوم المتعارفة بابها باب الحقائق والواقعیات غالباً، فلایمکن الاستنتاج منها إلّا بإلقاء القضایا بنحو القضیة الحقیقیة، و لذا لا یفید
نائینی رحمه الله سپس از تفاوت مزبور برای پاسخ به شبهۀ دور در قیاس اقترانی شکل
اول بهره جسته مینویسد:
«و بما ذکرنا ظهر: انّ ما أشکل علی الشّکل الأول الّذی هو بدیهیّ الإنتاج من استلزامه الدّور - حیث انّ العلم بالنّتیجة یتوقّف علی العلم بکلیّة الکبری، و العلم بکلیّة الکبری یتوقّف علی العلم باندراج النّتیجة فیها - فانّما هو لمکان الخلط بین القضیّة الخارجیّة و القضیّة الحقیقیّة، فانّ فی القضیّة الحقیقیّة لا یتوقّف العلم بکلیّة الکبری علی العلم باندراج النّتیجة فیها، بل کلیّة الکبری انّما تستفاد من مکان آخر کما عرفت. نعم فی القضیّة الخارجیّة العلم بکلیّة القضیّة یتوقّف علی العلم بما یندرج تحتها من الأفراد، و قد عرفت: انّ القضیّة الخارجیّة لا تقع کبری القیاس، و لا یتألّف منها القیاس حقیقة، و انّما یکون صورة قیاس لا واقع له، فانّ القضایا المعتبرة فی العلوم الّتی یتألف منها الأقیسة انّما هی ما کانت علی نحو القضایا الحقیقیّة، فیرتفع الإشکال من أصله، و لا حاجة إلی التّفصّی عن الدور بالإجمال و التفصیل، کما فی بعض کلمات أهل المعقول.»(1)
از آنچه گفتیم معلوم میشود که شبهۀ دور در شکل اول قیاس اقترانی - که بدیهی الانتاج است - از خلط میان قضایای خارجیه و حقیقیه سرچشمه میگیرد.
شبهۀ دور را چنین مطرح نمودهاند که «علم به نتیجه، متوقف است بر علم به کلّیت کبری، و علم به کلّیت کبری بر علم به مندرج بودن نتیجه در تحت کبری متوقف میباشد». یعنی:
علم به نتیجه (علم به اندراج نتیجه در کبری) - علم به کلیت کبری
امّا باید توجه داشت که علم به کلیت کبری در قضیۀ حقیقیه، منوط به دانستن اندراج نتیجه در کبری نیست؛ بلکه کلیت مزبور از ناحیۀ دیگری حاصل میگردد.
آری! در قضیۀ خارجیه، علم به کلیت کبری متوقف بر علم به افراد مندرج در آن میباشد؛ اما:
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 172.
اولاً - همانگونه که ذکر شد - قضیۀ خارجیه کبرای قیاس واقع نمیشود و قیاسی نیز بر اساس آن شکل نمیگیرد.
ثانیاً قضایای واجد اعتبار در علوم مختلف - که در کبرای اقیسه واقع میشوند - به نحو قضایای حقیقیه هستند.
بنابراین [با وجود پاسخ مذکور] اصل اشکال منتفی بوده و برای رهایی از تنگنای شبهۀ دور، نیازی به طرح مطالب دور و دراز - که از سوی برخی فلاسفه مطرح شده - باقی نمیماند.
ماحصل کلام نائینی رحمه الله این است که به زعم قائل به دور، کبرای هر قیاسی از سنخ قضایای خارجیه است که در آن، علم به کلّیت کبری متوقف بر علم به تک تک جزئیاتش بوده و عنوان کلی هیچگونه مدخلیتی در جریان حکم بر افراد ندارد. در حالیکه قضایای معتبر در علوم از سنخ قضایای حقیقیهاند و کبرای قیاسهای معتبر هرگز از راه علم به جزئیات آنها حاصل نمیشود، بلکه علم به آن از راههای دیگری(1)بدست میآید.(2)
1) (1) . راههای دیگر عبارت است از قرآن، سنت، عقل و اجماع: «قد عرفت انّ العلم بکلیّة الکبری فی القضایا الحقیقیّة لا یتوقّف علی العلم بالنتیجة، بل یتوقف علی مباد أخر: من عقل، أو کتاب، أو سنّة، أو إجماع.» (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 2، ص 513).
2) (2) . شبهه دوری بودن شکل اول از پیشینه ای بس کهن برخوردار است. تاریخ نگاران علم منطق طرح آن را برای نخستین بار به سکستوس امپریکوس فیلسوف، پزشک وستاره شناس یونانی (سده دوم و سوم میلادی) نسبت دادهاند. (ر. ک: آ. ماکوولسکی، تاریخ منطق، ص 269).درتاریخ منطق اسلامی نیز انتساب آن به ابوسعید ابو الخیرصوفی (357-440 ق) مشهور است. (ر. ک: گیلانی، شیخ عبدالله، الرساله المحیطه بتشکیکات فی القواعد المنطقیه، ص 392).شایان ذکر است که پاسخ محقق نائینی رحمه الله به شبهۀ مزبور، هیچ گونه سابقۀ تاریخی نداشته و توسط خود وی ابداع و مطرح گردیده است. دلیل این گونه پاسخ نیز - همانطور که گذشت - تعریف منحصر به فرد وی از قضایای خارجیه و انحصار آن در قضایای شخصیه است. حتی محقق سبزواری رحمه الله نیز که گفته میشود به احتمال زیاد الهام بخش تعاریف مزبور برای نائینی رحمه الله بوده، هرگز از چنین پاسخی در برابر شبهه دور در شکل اول قیاس بهره نبرده است. بلکه سبزواری رحمه الله همان پاسخی را برگزیده است که سالها پیشتر، قطب الدین رازی رحمه الله در «شرح مطالع الانوار» بدان دست یازیده بود. (ر. ک: رازی، قطبالدین، لوامع الاسرار فی شرح مطالع الانوار، ج 1، ص 251).
وی در ادامه مواردی از وقوع خلط بین دو قسم مزبور را برشمرده مینویسد:
«وقد وقع الخلط بین القضیّة الخارجیّة و الحقیقیّة فی جملة من الموارد، کمسألة امر الآمر مع علمه بانتفاء الشّرائط، و کمسألة التّمسّک بالعامّ فی الشّبهات المصداقیّة، و کمسألة الشّرط المتأخر، و غیر ذلک ممّا یأتی الإشارة إلیه کلّ فی محلّه. فانّ هذه الفروع کلّها تبتنی علی تخیّل کون القضایا الشّرعیّة من قبیل القضایا الخارجیّة، و هو ضروریّ البطلان، لوضوح انّ القضایا الواردة فی الکتاب و السّنة انّما هی قضایا حقیقیّة، ولیست إخبارات عمّا سیأتی بان یکون مثل قوله تعالی: و للّه علی الناس إلخ اخبارا بأنّ کل من یوجد مستطیعا فأوجه علیه خطابا یخصه، بل انما هی إخبارات عن إنشاءات فی عالم اللّوح المحفوظ. و بالجملة: کون القضایا الشّرعیة من القضایا الحقیقیّة واضح لا یحتاج إلی مزید برهان وبیان.»(1)
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 172.
یعنی در موارد دیگری مانند مسألۀ «امر آمر با علم به انتفاء شرط»، «تمسک به عام در شبهات مصداقیه»، «شرط متأخر» و... نیز بین قضایای خارجیه و حقیقیه خلط صورت گرفته است. اساس تمامی فروع مذکور مبنی بر تخیل این مطلب بوده که احکام شرعی، از سنخ قضایای خارجیه هستند. این پندار یقیناً باطل میباشد.
بلکه روشن است که قضایای وارد در کتاب و سنت، حقیقیه هستند. از این رو معنای اخبارهایی مثل وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ این نیست که هرگاه شخصی مستطیع شد، اختصاصاً مخاطب واقع گردد و خطاب مزبور تا زمانیکه استطاعت نیافته متوجه وی نباشد؛ بلکه این گونه اخبارها، اخبار از انشاء در لوح محفوظ هستند.
نائینی رحمه الله سپس به سه تفاوت دیگر در این قسمت اشاره نموده مینویسد:
«إذ عرفت ذلک فاعلم: انّ الجهات الّتی تمتاز بها القضیّة الخارجیّة عن القضیّة الحقیقیّة و ان کانت کثیرة قد أشرنا إلی بعضها...، هی جهات ثلاث.»(1)
هرچند عمده جهاتی که با آنها قضیۀ خارجیه از حقیقیه باز شناخته میشود، مذکور شد؛ اما سه جهت دیگر بیان میگردد:
سوّمین تفاوت قضیۀ خارجیه با قضیۀ حقیقیه، از گسترۀ علم آمر به وجود موضوع و خصوصیات و شرایط دخیل در حکم ناشی میگردد که در دو قسم یاد شده یکسان نیست:
«الجهة الأولی: انّ العبرة فی القضیّة الخارجیّة، هو علم الآمر باجتماع الشّروط و ما له دخل فی حکمه، فلا یوجه التّکلیف علی عمرو مثلا بوجوب إکرام زید إلّا بعد علمه باجتماع عمرو لجمیع الشّروط المعتبرة فی حکمه: من العقل، و البلوغ، و القدرة، و غیر ذلک ممّا یری
1) (1) . پیشین، ص 173.
دخله فی مناط حکمه.»(1)
[تفاوت سوم] این است که در قضیۀ خارجیه، بایستی آمر علاوه بر علم به وجود موضوع، علم به وجود شرایط و خصوصیات دخیل در حکم نیز داشته باشد. به دیگر سخن؛ «وجود علمی»(2)شرایط موضوع حکم نزد آمر، از ملاکات مهم قضیۀ خارجیه به شمار میآید. لذا احراز شرایط مزبور در قضیۀ خارجیه، بر عهدۀ خود آمر است.
به عنوان مثال؛ تکلیف عمرو به اکرام زید از سوی آمر، تنها در صورتی وجیه است که آمر به اجتماع تمام شرایط انجام حکم در عمرو - مانند عقل، بلوغ، توانایی و... - علم داشته باشد. یعنی اگر مولی میخواهد تکلیفی را متوجه عمرو نموده و به او بگوید: «زید را اکرام کن»، در این صورت خود وی باید علم داشته باشد به اینکه عمرو تمام شرایط را برای امتثال حکم دارا میباشد.
نائینی رحمه الله پس از ذکر ملاک قضیۀ خارجیه در تفاوت سوم، دو نکته را مورد توجه قرار میدهد:
3-1-1. نکتۀ نخست
«ولو فرض انّ الآمر کان جاهلا بوجود شرط من شروط صدور الحکم، کمجیء بکر الّذی له دخل فی تکلیف عمرو بوجوب إکرام زید، فلا محالة یعلّق حکمه بصورة وجود الشّرط، و یقول: ان جاء بکر فأکرم زیدا، و تکون القضیّة الخارجیّة من هذه الجهة - أی من جهة تعلیقها علی الشّرط - ملحقة بالقضیّة الحقیقیّة.»(3)
اگر فرض شود که آمر، حتّی به وجود یک شرط از شرایط حکم علم نداشته
باشد، مسلماً حکم وی معلّق به زمان وجود شرط مزبور خواهد بود.
به عنوان نمونه فرض کنیم که آمر، عمرو را در صورت حضور شخص ثالثی به نام «بکر»، مأمور اکرام زید نموده؛ اما از حضور یا غیبت بکر اطلاعی ندارد. در این صورت حکم اکرام زید بر عهدۀ بکر باید به این شکل باشد: «ای عمرو! اگر بکر آمد، زید را اکرام نما». در این حالت، قضیۀ خارجیه تنها از جهت معلّق بودن آن به حصول شرط، ملحق به قضیۀ حقیقیه میگردد.
3-1-2. نکتۀ دوّم
«انّ المدار فی صدور الحکم فی القضیّة الخارجیّة انّما هو علی علم الآمر باجتماع شروط حکمه و عدم علمه، فان کان عالما بها فلا محالة یصدر منه الحکم و لو فرض خطاء علمه و عدم اجتماع الشّروط واقعا، إذ لا دخل لوجودها الواقعی فی ذلک، بل المناط فی صدور الحکم هو وجودها العلمی، فان کان عالما بها یحکم و ان لم تکن فی الواقع موجودة، و ان لم یکن عالما بها لا یحکم و ان کانت موجودة فی الواقع الا علی وجه الاشتراط بوجودها، فیرجع إلی القضیّة الحقیقیّة من هذه الجهة، فلا یعتبر فی صدور الحکم فی القضیّة الخارجیّة إلّا علم الآمر باجتماع الشّرائط.»(1)
به طور کلی صدور حکم در قضیۀ خارجیه؛ بر مدارِ «علم یا عدم علم آمر به حاصل بودن تمامی شروط حکم» استوار است. لذا آمر بایستی عالم به اجتماع شروط مزبور باشد؛ اگرچه علم وی اشتباه بوده و شروط مزبور در واقع حاصل نشده باشد. زیرا آنچه در اینجا مطرح است، «وجود علمی» شروط میباشد؛ نه «وجود واقعی» آنها. بنابراین اگر آمر، عالم به شروط باشد، حکم میکند (اگرچه علم او مطابق واقع نباشد). ولی اگر عالم به شروط نباشد، - اگرچه در واقع شروط حکم موجود باشدحکمی از سوی وی صادر نمیشود. مگر اینکه به نحو
1) (1) . پیشین.
اشتراط یا تعلیق اقدام به صدور حکم نماید که در این صورت، قضیۀ خارجیۀ مزبور، از این جهت ملحق به حقیقیه خواهد شد.
خلاصۀ کلام نائینی رحمه الله در دو نکتۀ فوق این است که برای آمر در جهت صدور حکم در قضایای خارجیه، سه حالت متصور است:
الف) علم به تحقق شروط دارد، و این علم مطابق واقع است (شروط حقیقتاً محقق است) در این صورت حکم میکند.
ب) علم به تحقق شروط دارد، اما این علم اشتباه است (و شروط در واقع محقق نبوده است) در این صورت نیز حکم میکند.
پ) آمر، علم به تحقق شروط ندارد، اما شروط مزبور حقیقتاً در واقع امر موجود است. در این صورت حکم نمیکند.
از این سه حالت بدست میآید که اولاً ملاک در قضیۀ خارجیه، وجود علمی موضوع و شرایط آن نزد آمر است؛ نه وجود واقعی. و ثانیاً احراز شرایط (تطبیق حکم بر موضوع) بر عهدۀ خود آمر است، نه افراد.
نائینی رحمه الله پس از ذکر دو نکتۀ فوق به بیان ملاک قضیۀ حقیقیه در تفاوت سوم پرداخته و آن را چنین تبیین میکند:
«وامّا فی القضیّة الحقیقیّة: فیعتبر فیها تحقّق الموضوع خارجا، إذ الشّرط فی القضیّة الحقیقیّة هو وجود الموضوع عینا و لا عبرة بوجوده العلمی، لأنّ الحکم فی القضیّة الحقیقیّة علی الأفراد المفروض وجودها، فیعتبر فی ثبوت الحکم وجود الأفراد، ولا حکم مع عدم وجودها.»(1)
اما ملاک در قضیه حقیقیه، تحقق واقعی موضوع است. به دیگر سخن در این نوع قضایا، حکم بر مدار وجود حقیقی عین موضوع و وجود واقعی شرایط، استوار بوده و وجود علمی، فاقد اعتبار میباشد. زیرا حکم در قضایای حقیقیه بر افرادی بار میشود که وجودشان مفروض است.
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 174.
توضیح اینکه در قضایای حقیقیه موضوع باید مفروضة الوجود باشد و قبل از تحقق موضوع، حکم - به هیچ نحوی از انحاء - محقق نمیشود. به دیگر سخن وجود افراد موضوع برای ثبوت حکم ضروری بوده بوده و در صورت عدم وجود افراد، حکمی وجود نخواهد داشت.
نائینی رحمه الله پس از بیان ملاک قضیۀ حقیقیه نیز دو نکته را یادآوری مینماید:
3-2-1. نکتۀ نخست
«و لو فرض علم الآمر بوجودها، فالحکم فی مثل قوله: «العاقل البالغ المستطیع یحجّ»، مترتّب علی واقع العاقل البالغ المستطیع، لا علی ما یعلم کونه عاقلا بالغا مستطیعا، إذ لا أثر لعلمه فی ذلک.»(1)
اگر فرض شود که آمر، به وجود موضوع علم داشته و بر اساس آن حکم صادر کند - مانند اینکه بگوید: «هر عاقل بالغ مستطیع باید حجّ بجا آورَد.» - این حکم تنها بر عاقل بالغ مستطیع واقعی که در عالم خارج حقیقتاً محقق باشد، بار میشود؛ نه بر کسی که آمر وی را حائز شرایط فوق تشخیص دهد. چرا که در قضیۀ حقیقیه، اثری بر علم آمر (وجود علمی) مترتب نیست.
3-2-2. نکتۀ دوّم
«فلو فرض انّه لم یعلم انّ زیدا عاقل بالغ مستطیع لترتب حکم وجوب الحجّ علیه قهرا بعد جعل وجوب الحجّ علی العاقل البالغ المستطیع، کما انّه لو علم انّ زیدا عاقل بالغ مستطیع و فی الواقع لم یکن کذلک لما کان یجب علیه الحجّ، فالمدار فی ثبوت الحکم فی القضیّة الحقیقیة انّما هو علی وجود الموضوع خارجا، من دون دخل للعلم و
1) (1) . پیشین.
عدمه فی ذلک.»(1)
یعنی حتی اگر بر فرض، آمر اطلاعی از عاقل و بالغ و مستطیع بودن زید نداشته باشد؛ پس از جعل حکم وجوب حج بر عهدۀ «عاقل بالغ مستطیع»، این حکم زید را نیز در بر میگیرد. همچنین اگر آمر، زید را عاقل و بالغ و مستطیع بداند، اما در واقع چنین نباشد؛ حکم وجوب حج شامل وی نمیگردد. بنابراین مدار ثبوت حکم در قضیۀ حقیقیه، وجود واقعی (خارجی) موضوع است و دانستن یا ندانستن آمر (وجود علمی) در آن نقشی ندارد.
ماحصل کلام نائینی رحمه الله در دو نکتۀ فوق این است که آمر با توجه به شرایط موضوع (عقل، بلوغ و استطاعت) در قضیۀ حقیقیه، اقدام به صدور حکم (وجوب حج) بر موضوع (انسان مسلمان) مینماید. این حکم نسبت به زید که فردی از موضوع است، چهار حالت دارد:
الف) زید حقیقتاً حائز شرایط است و آمر نیز به این مطلب علم دارد (علم آمر مطابق واقع است) حکم وجوب حج بر زید بار میشود.
ب) زید حقیقتاً حائز شرایط است، اما آمر تصوّر میکند که وی فاقد شرایط مزبور میباشد (علم آمر خلاف واقع است) حکم بر زید بار میشود.
پ) زید حقیقتاً فاقد شرایط است و آمر نیز به این مطلب علم دارد (علم آمر مطابق واقع است) حکم بر زید بار نمیشود.
ت) زید حقیقتاً فاقد شرایط است، اما آمر تصوّر میکند که وی واجد شرایط مزبور میباشد (علم آمر خلاف واقع است) حکم بر زید بار نمیشود.
از این چهار حالت بدست میآید که اولاً ملاک در قضیۀ حقیقیه، وجود واقعی موضوع و شرایط آن است؛ نه وجود علمی. ثانیاً احراز شرایط (تطبیق حکم بر موضوع) بر عهدۀ خود افراد است، نه آمر.(2)این مطلب چکیدۀ سخن مرحوم
1) (1) . تفاوت سوم در برخی تعابیر دیگر نائینی رحمه الله چنین تبیین شده است:«انّ العلم انّما یکون له دخل فی القضیّة الخارجیّة دون القضیّة الحقیقیّة. و توضیح ذلک: هو انّ حرکة إرادة الفاعل نحو الفعل، أو الآمر نحو الأمر انّما یکون لمکان علم الفاعل و الآمر بما یترتّب علی فعله و امره، و ما یعتبر فیه من القیود و الشّرائط، و لیس لوجود تلک القیود دخل فی الإرادة، بل الّذی یکون له دخل فیها هو العلم بتحقّقها، مثلا لو کان لعلم زید دخل فی إکرامه، فمتی کان الشّخص عالما بأنّ زیدا عالم یقدم علی إکرامه مباشرة أو یأمر بإکرامه، سواء کان زید فی الواقع عالما أو لم یکن، و ان لم یکن الشّخص عالما بعلم زید لا یباشر إکرامه و لا یأمر به و ان کان فی الواقع عالما، فدخل العلم فی وجوب إکرام زید یلحق بالعلل الفائتة الّتی قد عرفت انّها انّما تؤثّر بوجودها العلمی لا بوجودها الواقعی، و هکذا الحال فی سائر الأمور الخارجیّة، مثلا العلم بوجود الأسد فی الطّریق یوجب الفرار لا نفس وجود الأسد واقعا، و کذا العلم بوجود الماء فی الطریق یوجب الطلب لا نفس الماء، و هکذا جمیع القضایا الشّخصیّة حملیّة کانت أو إنشائیّة المدار فیها انّما یکون علی العلم بوجود ما یعتبر فی ثبوت المحمول، لا علی نفس الثّبوت الواقعی.و هذا بخلاف القضایا الحقیقیّة، فانّه لا دخل للعلم فیها أصلا، لمکان انّ الموضوع فیها انّما هو العنوان الکلّی الجامع لما یعتبر فیه من القیود و الشرائط، و المحمول فیها انما هو مترتب علی ذلک العنوان الجامع، و لا دخل لعلم الآمر بتحقق تلک القیود و عدم تحقّقها، بل المدار علی تحقّقها العینی الخارجیّ، مثلا الموضوع فی مثل - للّه علی النّاس حجّ البیت إلخ - انّما هو المستطیع، فان کان زید مستطیعا یجب علیه الحجّ و یترتّب علیه المحمول، و لو فرض انّ الآمر لم یعلم باستطاعة زید بل علم عدم استطاعته. و لو لم یکن مستطیعا لا یجب علیه الحجّ و لو فرض انّ الآمر علم بکونه مستطیعا. فالقضیّة الخارجیّة انّما تکون فی طریق النّقیض للقضیّة الحقیقیّة من حیث دخل العلم و عدمه» (نائینی، محمد حسین، فوائد الاُصول، ج 1، ص 276 و 277)خلاصۀ کلام نائینی رحمه الله در اینجا این است که در قضایای حقیقیه، ثبوت حکم مشروط به علم نیست؛ بلکه تابع وجود واقعی موضوع است. به خلاف قضایای خارجیه که حکم تابع وجود واقعی موضوع نیست؛ بلکه مشروط به علم آمر میباشد.
2) (2) . مرحوم امام اعلی الله مقامه - تا آنجا که نگارنده در آثار ایشان کند و کاو نموده است - مستقیماً متعرّض رد یا قبول تفاوت مزبور (تفاوت سوم) نشده است؛ اما به نظر میرسد که وفق مبنای امام اعلی الله مقامه - که تمامی قضایای خارجیه را نیز کلی میداند - در هر دو صورت (هم در قضایای حقیقیه و هم در قضایای خارجیه)، احراز موضوع حکم و تطبیق موضوع بر افراد آن بر عهدۀ مکلّف است. همچنین در برخی آثار اصولی امام اعلی الله مقامه آمده است:«بل الفرق بینهما إنّما هو فی أنّ الموضوع فی الحقیقیّة جُعِل بنحوٍ لا تنحصر أفراده فی الأفراد الموجودة بالفعل فقط، بل الأعمّ من الموجودة المحقّقة و المقدّرة؛ و أنّ المراد کلّما لو وجد فرد منه و لو بعد أزمنة کثیرة ینطبق علیه ذلک الموضوع، و یترتّب علیه الحکم، مثل «النار حارّة»، و مثل لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً، فمتی تحقّق عنوان المستطیع إلی یوم القیامة، و وجد فرد منه، و صدق علیه عنوانه، یترتّب علیه وجوب الحجّ، فحیث إنّ الموضوع فیها کذلک قالوا: إنّها فی قوّة قضیّة شرطیّة، لا إنّها قضیّة شرطیّة حقیقة، بخلاف القضایا الخارجیّة، فإنّ الموضوع فیها عنوان لا ینطبق إلّا علی الأفراد الموجودة المحقّقة خارجاً بالفعل فقط، مثل: «قُتل مَن فی العسکر».» (خمینی (امام)، سید روح الله، تنقیح الأصول، ج 3، ص 343).این مطلب نیز دلالت بر این دارد که به عقیده امام اعلی الله مقامه، احراز موضوع حکم و تطبیق موضوع بر افراد آن در هر صورت بر عهدۀ مکلّف میباشد.
تفاوت چهارم دو قضیه به پاسخ این پرسش بازمی گردد که آیا زمان اعتبار یا صدور حکم، با زمان فعلیت یافتن آن در خارج یکی است یا دوّمی متأخر از اولی است، و یا این که میان دو قسم قضیه بایستی تفصیل داد؟ محقّق نائینی رحمه الله قائل به تفصیل قضایای خارجیه با حقیقیه شده و از این جهت ناهمسانی آن دو را چنین تقریر نموده است:
«الجهة الثّانیة: هی انّ القضیّة الخارجیّة لا یتخلّف فیها زمان الجعل و الإنشاء عن زمان ثبوت الحکم و فعلیّته، بل فعلیّته تکون بعین تشریعه و إنشائه، فبمجرّد قوله: أکرم زیدا، یتحقّق وجوب الإکرام.»(1)
[تفاوت چهارم اینست که] در قضیۀ خارجیه، زمان جعل و انشاء با زمان ثبوت حکم و فعلیت آن یکی است. بلکه میتوان گفت فعلیت حکم، عین تشریع و انشاء آن بوده و خود انشاء، فعلیت است. بنابراین به مجرد صدور حکم «اکرم
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، صص 174-175.
زیداً»، وجوب اکرام نیز محقق میگردد.(1)
نائینی رحمه الله سپس استثنائی بر اصل وحدت زمان انشاء و فعلیت حکم در قضایای خارجیه ذکر نموده اذعان میدارد:
«إلّا إذا کان مشروطا بشرط لم یحرزه الآمر فتلحق بالقضیّة الحقیقیّة من هذه الجهة کما أشرنا إلیه، و إلّا لا یعقل تخلّف الإنشاء عن فعلیّة الحکم زمانا، و ان کان متخلّفا رتبة نحو تخلّف الانفعال عن الفعل.»(2)
مگر اینکه حکم، مشروط به تحقق شرایطی باشد که (تحقق آن) هنوز برای آمر محرز نشده است. در این صورت - همانگونه که مذکور شد - قضیۀ مزبور از این حیث، ملحق به قضایای حقیقیه میگردد.
اما در غیر این صورت ویژه، اختلاف زمانی انشاء حکم با فعلیت آن ممکن نیست؛ هر چند که از حیث رتبه یکی نیستند [و رتبۀ انشاء، مقدم بر رتبۀ فعلیت است]؛ مانند تقدم رتبۀ فعل بر انفعال (اثر پذیرفتن از فعل).
«و امّا فی القضیّة الحقیقیّة: فالجعل و الإنشاء انّما یکون أزلیّا، و الفعلیّة انّما تکون بتحقّق الموضوع خارجا، فانّ إنشاءه انّما کان علی الموضوع المقدر وجوده، فلا یعقل تقدّم الحکم علی الموضوع، لأنّه انّما إنشاء حکم ذلک الموضوع، و لیس للحکم نحو وجود قبل وجود الموضوع حتّی یسمّی بالحکم الإنشائی فی قبال الحکم الفعلی.»(3)
در حالی که در قضیه حقیقیه، جعل و انشاء حکم، در ازل صورت گرفته، اما فعلیت حکم منوط به تحقق خارجی موضوع میباشد.
در این حالت، انشاء حکم بر موضوع مقدرة الوجود بار میشود؛ و الا صدور
حکم پیش از تحقق موضوع (تقدم حکم بر موضوع)، ممکن نیست. بنابراین نهایت چیزی که در اینجا وجود دارد، انشاء حکم یک موضوع است [نه خود حکم آن موضوع]. چرا که وجود حکم پیش از وجود موضوع، به هیچ نحوهای از انحاء امکان پذیر نیست. [بنابراین اصلاً حکمی وجود ندارد] تا اینکه آن را «حکم انشائی» (در مقابل «حکم فعلی») بنامیم.(1)
«و الحاصل: انّه فرق بین إنشاء الحکم و بین الحکم الإنشائی، و الّذی تتکفّله القضایا الحقیقیّة الشّرعیّة انّما هو إنشاء الحکم، نظیر الوصیّة، حیث انّ الوصیّة انّما هی تملیک بعد الموت و لا یعقل تقدّمه علی الموت، لأنّ الّذی أنشأ بصیغة الوصیّة هو هذا أی ملکیّة الموصی له بعد موته، فلو تقدّمت الملکیّة علی الموت یلزم خلاف ما أنشأ، و لا معنی لأن یقال الملکیّة بعد الموت الآن موجودة، لأنّ هذا تناقض. فکذا الحال فی الأحکام الشّرعیّة، فانّ إنشاءها عبارة عن جعل الحکم علی الموضوع المقدّر وجوده، فما لم یتحقّق الموضوع لا یکون شیء أصلا، و إذا تحقّق الموضوع یتحقّق الحکم لا محالة و لا یمکن ان یتخلّف.»(2)
یعنی انشاء حکم غیر از حکم انشائی بوده و بین «انشاء الحکم» و «الحکم الانشائی» فرق وجود دارد. آنچه که قضایای حقیقیۀ شرعی متکفّل بیان آن میباشد، انشاء حکم است [نه حکم انشائی].
[برای تقریب به ذهن، وصّیت را در نظر بگیرید]. وصیت عبارتست از «تملیک شیء مورد وصیت؛ بعد از مرگ موصی». از این رو معقول نیست که تملیک مزبور بر مرگ موصی مقدم گردد. زیرا آنچه با صیغۀ وصیت انشاء میگردد، همان ملکیت موصی له بعد از مرگ موصی میباشد و چنانچه تملیک
مزبور بر موت موصی پیش داشته شود، خلاف آن چیزی خواهد بود که انشاء شده است. لذا این سخن که «ملکیت بعد از موت موصی، الان نیز وجود دارد»، کلامی بیمعنا و مستلزم تناقض میباشد.
توضیح اینکه در باب وصیت، موصی تملیک به موصی له را برای بعد از موت خود انشاء نموده میگوید: «من وصیت میکنم این خانه را به زید بدهید». موصی در اینجا، ملکیت موصی له را برای بعد از موت خود انشاء میکند. حال پرسش اینجاست که آیا قبل موت، ملکیتی برای موصی له وجود دارد؟ پاسخ منفی است و قبل از موت، ملکیتی نیست؛ اما انشاء ملکیت وجود دارد. یعنی موصی، ملکیت بعد موت را انشاء کرده است که در این صورت منشأ عبارتست از «ملکیت بعد الموت». بنابراین نمیتوان گفت: «موصی له الآن، ملکیت انشائی دارد که مرحلۀ ضعیفتری از ملکیت فعلی است». بلکه در حال حاضر هیچ نوع ملکیتی وجود ندارد و پس از مرگ موصی است که ملکیت موصی له محقّق میگردد.
این مطلب در احکام شرعیه نیز صادق است. زیرا إنشاء حکم در حقیقت جعل حکم بر موضوع مقدّر الوجود بوده و تا زمانی که موضوع در عالم خارج محقق نشده (از حالت وجود تقدیری به وجود تحقیقی و خارجی منتقل نشده)، اصلاً چیزی به نام حکم وجود ندارد. زمانی که موضوع محقق شد، حکم نیز به تبع آن محقق میگردد و تخلف آن ممکن نیست (امکان ندارد که موضوع با شرایط معین، محقق شود؛ اما حکم بر آن بار نگردد).
«وحاصل الکلام: انّه لیس للحکم نحوان من الوجود یسمّی بالإنشاء تارة، و بالفعلی أخری، بل الحکم هو عبارة عمّا یتحقّق بتحقّق موضوعه، و هذا هو الّذی أنشأ أزلا قبل خلق عالم و آدم، فلو فرض انه لم یتحقّق فی الخارج عاقل بالغ مستطیع فلم یتحقق حکم أیضا أصلا، فالحکم الفعلی عبارة عن الّذی أنشأ و لیس وراء ذلک شیء آخر، فلو أنشأ الحکم علی العاقل البالغ المستطیع، فلا محیص من ثبوت الحکم بمجرّد تحقّق العاقل البالغ المستطیع.»(1)
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، صص 175-176.
و حاصل کلام اینکه برای حکم دو گونه وجود متصوّر نیست که یکی وجود انشائی باشد و دیگری وجود فعلی. بلکه حکم، [یک وجود بیشتر ندارد و] عبارتست از آنچه که با تحقق موضوعش، محقق میشود و این، همان چیزی است که در ازل، قبل خلقت عالم و آدم انشاء شده بود. به دیگر سخن، انشاء حکم در ازل صورت گرفته، اما خود حکم با تحقق موضوعش موجود میگردد.
بنابراین در مسأله حج، اگر هیچ عاقل بالغ توانگری وجود نداشته باشد، حکم حج به هیچ عنوان تحقق پیدا نمیکند؛ نه این که حکم إنشائی صورت گرفته، ولی فعلیت پیدا نکرده است. اما به مجرد اینکه یک شخص عاقل بالغ توانگر در عالم خارج موجود شد، حکم حج محقق میگردد.
«فظهر الفرق، بین القضیّة الخارجیّة و القضیّة الحقیقیّة، بعدم تخلّف زمان الفعلیّة عن الإنشاء فی الخارجیّة نظیر الهبة، و تخلّفه فی الحقیقیة نظیر الوصیّة. فهذه هی الجهة الثّانیة الّتی تمتاز إحداهما عن الأخری.»(1)
بنابراین فرق چهارم میان قضیۀ خارجیه و حقیقیه روشن میگردد و آن این است که در قضایای خارجیه مثل هبه، زمان انشاء و فعلیت یکی بوده و فعلیت عین انشاء است، اما در قضایای حقیقیه مانند وصیت، فعلیت منوط به تحقق موضوع بوده و بین انشاء حکم و فعلیت آن تفاوت زمانی وجود دارد.
محقّق نائینی رحمه الله، ناهمسانی پنجم میان قضایای حقیقیه و خارجیه را چنین گزارش میدهد:
«الجهة الثّالثة: انّ السّببیّة المتنازع فیها من حیث کونها مجعولة أو غیر مجعولة و انّ المجعول الشّرعی هل هو نفس المسبّبات عند وجود أسبابها أو سببیّة السّبب، انّما یجری فی القضایا الحقیقیّة، دون القضایا
1) (1) . پیشین، ص 177.
الخارجیّة».(1)
برای توضیح کلام نائینی رحمه الله در این بخش، یادآوری دو نکته لازم است:
الف) میان مرحوم شیخ انصاری قدس سره و مشهور علمای اصول در اینکه آیا حکم وضعی «سببیت» قابلّت جعل شرعی دارد و میتواند مجعول شرعی باشد یا خیر؛ نزاع وجود دارد.(2)
ب) با فرض اینکه سببیت بتواند مجعول شرعی واقع شود، باز در اینکه آیا مجعول شرعی، خود مسبَّب در هنگام وجود اسباب آن است یا اینکه متعلّق جعل شرعی، همان سببیت سبب میباشد؛ بین ایشان اتّفاق نظر وجود ندارد.(3)
نائینی قدس سره عقیده دارد که رویداد نزاع دوم تنها در قضایای حقیقیه امکانپذیر است و در قضایای خارجیه راه ندارد. زیرا این نزاع متوقف بر این است که موضوع فرض شود و مصلحتی در آن لحاظ گردد، سپس گفته شود که این مصلحت مفروضه سببیت دارد برای حکم شارع. بعد سوال شود که از میان حکم یا سبب؛ کدامیک مجعول شارع است؟ این مطلب تنها در قضیه حقیقیه متصور است. متن استدلال وی چنین است:
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 177.
2) (2) . همانگونه که گذشت، میان شیخ انصاری رحمه الله و مشهور اصولین - در اینکه آیا احکام وضعیۀ، مجعولند یا منتزع از احکام تکلیفیۀاند - اختلاف نظر وجود دارد. شیخ رحمه الله منکر جعل کلیۀ احکام وضعی است؛ اما سایرین قائل به تفصیل شده و در اینکه بعضی از احکام وضعیه مثل طهارت و نجاست و عزیمت و رخصت، مجعول باشند یا خیر بحث نمودهاند. اما اکثر ایشان در اینکه سببیت و ملازمه مجعول نیست، اتّفاق نظر دارند.
3) (3) . توضیح اینکه سبب برای حکم شارع عبارت است از مصلحتی که در فعل و موضوع وجود دارد. بنابراین خود حکم مسبب از این سبب خواهد بود. به عنوان نمونه فرض کنیم در «اضرب عمرا» مصلحتی (در ضرب عمرو) وجود دارد که سبب جعل حکم «اضرب عمراً» از سوی شارع (یعنی «وجوب ضرب») میگردد.حال نزاع در این است که آیا مجعول شرعی واقعا همین حکم «وجوب اکرام» است یا اینکه مجعول شرعی عبارت است از «سببیت» مصلحت ضرب برای وجوب اکرام؟ این نزاع در جای خود معروف است و هر کدام از اصولیون یکی از این دو را برگزیدهاند.
«لوضوح انّ القضایا الخارجیّة لیس لها موضوع أخذ مفروض الوجود حتّی یتنازع فی انّ المجعول ما هو، بل لیس فیها إلّا حکم شخصی علی شخص خاص، کقول الآمر لزید اضرب عمراً، فلا معنی لأن یقال: ان المجعول فی قوله اضرب عمراً ما هو، إذ لیس فیه الا الحکم و علم باجتماع شرائط الحکم من المصالح، و المصالح غیر مجعولة بجعل شرعیّ، بل هی أمور واقعیّة تکوینیّة تترتّب علی افعال المکلّفین فلم یبق فیها إلّا الحکم و هو المجعول الشّرعی.»(1)
روشن است که در قضیۀ خارجیه، اصلاً موضوعی که مقدّرالوجود فرض شود وجود ندارد؛ تا نوبت به نزاع در مجعول آن برسد. بلکه در قضیۀ خارجیه [موضوع همواره محقق است] و غیر از «حکم شخصی» که بر عهدۀ شخص خاصی بار شده است؛ مجعول دیگری وجود ندارد. به دیگر سخن در قضایای خارجیه، تنها یک مجعول شرعی متصوّر است و آن؛ همان حکم است که برای موضوع و شخص خاص آمده است.
زیرا در قضیۀ خارجیه، تنها دو مطلب وجود دارد: یکی حکم و دیگری علم به اجتماع شرائط مصلحتی حکم. از طرفی مصلحت [و مفسده] امری تکوینی و واقعی است و دست جعل شارع بدان نمیرسد. یعنی امکان ندارد که مصالح، مجعول به جعل شرعی باشند. بنابراین تنها چیزی که در قضایای خارجیه باقی میماند که امکان مجعول بودن را دارا باشد، «حکم» است. لذا نتیجه میگیریم که حکم، همان مجعول شرعی است.
به عنوان نمونه وقتی آمر به زید حکم میکند که «عمرو را بزن»، معنا ندارد که از مجعول در «اضرب عمرا» سوال شود (که مجعول در آن چیست؟). زیرا در قضیۀ مزبور، غیر از وجوب ضرب و مصلحتی که در ضرب است چیزی وجود ندارد. این مصلحت تکوینی است؛ نه تشریعی. بنابراین مجعول آن همان حکم
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، صص 177-178.
(وجوب ضرب) است و لا غیر.
«و هذا بخلاف القضایا الحقیقیّة، فانّه لمّا أخذ فیها موضوع و رتّب الحکم علی ذلک الموضوع فی ظرف وجوده، کان للنّزاع فی انّ المجعول الشّرعی ما هو، هل هو الحکم علی فرض وجود الموضوع؟ أو سببیّة الموضوع لترتّب الحکم علیه؟ مجال.»(1)
اما در قضایای حقیقیه، وقوع نزاع مزبور متصوّر است. زیرا موضوع در آن، مقدر الوجود بوده و حکم، بر موضوع مزبور در ظرف وجود آن مترتّب میگردد. بنابراین جا دارد که این پرسش مطرح شود که آیا مجعول شرعی، عبارتست از «حکم در صورت وجود موضوع»؟ یا اینکه «سببیتِ [شرایط مذکور در] موضوع برای ترتّب حکم» مجعول شرعی میباشد؟(2)
پس به عقیدۀ نائینی قدس سره، تفاوت پنجم بین دو نوع قضیه این است که نزاع در تعیین مجعول شرعی، تنها در قضایای حقیقیه امکانپذیر است و در قضایای خارجیه راه ندارد.
«لیس فی القضایا الخارجیّة طائفتان: طائفة تسمّی بموضوعات
1) (1) . پیشین، ص 178.
2) (2) . نائینی رحمه الله سپس به پرسش مزبور اینگونه پاسخ میدهد که: «و ان کان الحقّ هو الأوّل، و الثّانی غیر معقول، علی ما أوضحناه فی باب الأحکام الوضعیّة. و الغرض فی المقام مجرّد بیان انّ النّزاع انّما یتأتّی فیما إذا کان جعل الأحکام علی نحو القضایا الحقیقیّة، و لا یتصوّر النّزاع فی القضایا الخارجیّة لانتفاء الموضوع فیها بالمعنی المتقدّم، أی بمعنی أخذ عنوان الموضوع منظرة و مرآة لأفراد المقدّر وجودها. فهذه جهات ثلث تمتاز بها القضیّة الحقیقیّة عن القضیّة الخارجیّة.» (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 178).یعنی حق این است که مجعول، همان حکم شرعی است و قائل شدن به مجعولیت سببیت، خردمندانه نیست که در جای خود در باب احکام وضعیه، این مطلب را توضیح داده ایم. مقصود ما در این مقام، تنها بیان این مطلب است که نزاع مزبور تنها در صورت حقیقیه بودن احکام شرعی قابل طرح است.
الأحکام، و طائفة تسمّی بالعلل الفائتة و علل التّشریع، کما کان فی القضایا الحقیقیّة کذلک، أی کان لکلّ قضیّة طائفتان: موضوع الحکم، وعلّة التّشریع، بناء علی ما ذهبت إلیه العدلیّة من تبعیّة الأحکام للمصالح و المفاسد.
وهذا بخلاف القضیّة الخارجیّة، فانّ جمیع العناوین فیها تکون من علل التّشریع، و لیس لها موضوعٌ یترتب الحکم علیه سوی شخص زید، و ما عدا شخص زید لا دخل له فی الحکم بوجوده العینی، و انّما یکون له دخل بوجوده العلمی، و من هنا تسالم الفقهاء: علی انّه لو اذن لزید فی أکل الطعام أو دخول الدّار لمکان علمه بأنّ زیدا صدیق له جاز لزید أکل الطعام أو دخول الدّار، و ان لم یکن فی الواقع صدیقا له، بل کان عدوّا له، لأنّ الإذن قد تعلّق بشخص زید و لا أثر لعلمه بصداقته فی جواز الدّخول، و انّما یکون العلم له دخل فی نفس اذنه.»(1)
[تفاوت ششم این است که] وفق مذهب عدلیه که احکام را تابع مصالح و مفاسد میداند؛ در قضایای حقیقیه دو مطلب وجود دارد: یکی موضوع حکم و دیگری ملاک و علّت تشریع. به دیگر سخن در قضایای حقیقیه، یک موضوع وجود دارد و یک ملاک و علت تشریع که هر دو جدا از هم هستند.
در حالی که در قضایای خارجیه دو طائفه یا دو چیز که یکی موضوع حکم باشد و دیگری ملاک و علّت، وجود ندارد. زیرا تمام عناوین، خودِ علل تشریع میباشند و در حقیقت، موضوع و علت در قضیۀ خارجیه یکی است. به عنوان نمونه در قضیۀ «اکرم زیداً لأنه صدیقی»، موضوع حکم زید است و غیر از شخص زید چیز دیگری در آن وجود ندارد تا علت ترتّب حکم باشد. [بنابراین اگر کسی بپرسد که علّت اکرام زید چیست؟ پاسخ این است که «لأنه زیدٌ و هو صدیقی». یعنی خود زید به خاطر دوستی اش علت حکم میباشد.] همچنین هیچ امری به جز زید با وجود عینی خارجی داخل در حکم اکرام نیست. و چنانچه
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 279.
امور دیگری نیز به نحوی داخل در حکم باشد، دخول وی تنها با وجود علمی آن نزد آمر خواهد بود؛ نه وجود عینی.
به عنوان مثال فقها ایدهم الله بر این مطلب تسالم نمودهاند که اگر کسی به خاطر اینکه زید را دوست خود میداند، وی را برای صرف غذا به منزلش دعوت نماید، در این صورت - حتی اگر زید در واقع دوست وی نبوده و دشمنش باشد - باز مجاز است که به منزل وی رفته و غذا میل کند. زیرا اولاً متعلق دعوت، شخصِ زید است. ثانیاً «دوست دانستن زید» هرچند در نفس دعوت وی از زید مؤثر است، اما هیچ نقشی در جواز خوردن غذا برای زید ندارد. به دیگر سخن؛ تنها نقش علم داعی به دوستی زید، در نفس دعوت از وی بوده و تأثیری در جواز اکل طعام ندارد.
«و هذا بخلاف ما إذا اذن لعنوان صدیقه و قال: من کان صدیقی فلیدخل، أو قیّد الحکم بالصّداقة و قال: یا زید ادخل الدّار ان کنت صدیقی، فانّه فی مثل هذا لا یجوز لزید دخول الدّار إذا لم یکن صدیقا و ان علم الآذن بأنه صدیق، فانّه لیس المدار علی علم الآذن، بل المدار علی واقع الصّداقة.»(1)
اما اگر دعوت روی عنوان «دوست داعی» رفته باشد - به این صورت که شخص، درِ خانهاش را باز نموده اظهار دارد: «دوستان من بفرمایند داخل»، یا بگوید: «ای زید! اگر دوست منی داخل شو» - در این صورت قضیۀ مزبور حقیقیه بوده و علاوه بر موضوع (اشخاصی که دعوت میشوند)، علت (دوستی واقعی) نیز وجود دارد.
بنابراین چنانچه زید دوست واقعی داعی نباشد، داخل شدن و غذا خوردنش جایز نخواهد بود؛ حتی اگر داعی او را دوست خود بداند. زیرا در اینجا علم داعی ملاک دعوت نیست، بلکه علت و ملاک، دوستی واقعی میباشد.(2)
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 279.
2) (2) . حضرت استاد دام ظله در اینجا افزود: «همچنین عنوان «من کان صدیقی»، اعم از این است که داعی وی را صدیق یا دشمن بداند یا نداند. چه بسا ممکن است که داعی، کسی را دشمن بداند ولی بحسب الواقع صدیق داعی باشد. در اینجا چنین شخصی نیز میتواند وارد منزل شود.»
بنابراین چکیدۀ مطلب در تفاوت ششم این است که در قضایای خارجیه، غیر از موضوع چیز دیگری به نام علّت تشریع یا ملاک وجود ندارد، اما در قضایای حقیقیه هم موضوع و هم علت، هر دو وجود دارد. همچنین تفاوت فوق، در حقیقت متفرّع بر تعریف قضایای خارجیه و قضایای حقیقیه است.
قبل از پرداختن به تفاوت هفتم، ذکر این نکته ضرورت دارد که پیرامون خطابات شفاهیه مانند «یا ایها الذین آمنوا»، بحثی با قدمت بیش از هزار سال مطرح است که آیا خطابات شفاهیه، شامل غایبین و معدومین نیز میباشد یا خیر؟
محقق نائینی قدس سره معتقد است که این بحث را بایستی تفصیل داد و در هر یک از قضایای حقیقیه و خارجیه به صورت جداگانه بررسی کرد و همین تفصیل پایهگذار تفاوت هفتم بین دو قضیه میباشد. وی این مطلب را چنین بیان میدارد:
«انّ الکلام فی اختصاص الخطابات الشّفاهیّة بالحاضرین وعمومها لغیرهم تارة: یقع فی القضایا الخارجیّة، وأخری: یقع فی القضایا الحقیقیّة.»(1)
سپس به بیان تفاوت هفتم بین دو قضیه پرداخته مینویسد:
«امّا فی القضایا الخارجیّة - فاختصاص الخطاب بالحاضر المشافه ممّا لا سبیل إلی إنکاره، لوضوح انّه لا یمکن توجیه الکلام و مخاطبة الغائب الغیر الملتفت إلی الخطاب، فضلا عن المعدوم، إلّا بتنزیل الغائب و المعدوم منزلة الحاضر، کما قد ینزل غیر ذوی العقول منزلة ذوی العقول فیخاطب، کما فی قول الشّاعر:
ألا یا لیل طلت علیّ حتّی کأ نّک قد خلقت بلا صباح
1) (1) . نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 2، ص 550.
وبالجملة: مخاطبة الغائب و المعدوم بلا تنزیل ممّا لا یمکن.»(1)
یعنی در قضایای خارجیه، خطاب بیشک مختص به حضّار و مشافهین میباشد. زیرا روشن است که خطاب غائبی که ملتفت نیست، غیر ممکن است؛ چه رسد به معدوم. مگر اینکه غائب و معدوم، نازل منزلۀ حاضر فرض شود. همچنانکه گاه غیر ذوی العقول، به منزلۀ عاقل فرض شده و مخاطب واقع میگردد. مانند شعر شاعر که خطاب به «شب» میگوید:
ای شب؛ چنان بر من بتاب
که گویی هرگز صبحی نخواهی داشت
به دیگر سخن، خطاب در قضایای خارجیه فی نفسه شامل غائبین و معدومین نمیشود، بلکه باید قرینه و دلیل دیگری وجود داشته باشد که دلالت بر این کند که متکلّم، غائبین و معدومین را نازل منزلهی حاضرین قرار داده و خطاب را متوجه آنان ساخته است. خلاصه شمول خطاب نسبت به غیر حاضرین، نیازمند تنزیل و عنایت است و بدون آن، چنین خطابی ممکن نیست.
«وامّا فی القضایا الحقیقیّة: فحیث انّها متکفّلة لفرض وجود الموضوع وکان الخطاب خطابا لما فرض وجوده من افراد الطّبیعة فی موطنه، کانت الأفراد متساویة الأقدام فی اندراجها تحت الخطاب، فیستوی فی ذلک الأفراد الموجودة فی زمن الخطاب الحاضرون فی مجلس التّخاطب أو المعدومون الغیر الحاضرین، لأنّ فی الجمیع لوحظت الأفراد علی نحو فرض الوجود و وجه الخطاب علی ذلک الفرض.
وبعبارة أخری: التّنزیل الّذی کان ممّا لا بدّ منه فی القضیّة الخارجیّة أعنی تنزیل المعدوم منزلة الموجود فی صحّة الخطاب، یکون فی القضیّة الحقیقیّة ممّا تضمّنته نفس القضیّة، و کانت القضیّة بنفسها دالة علی ذلک التّنزیل، لأنّ شأن القضیّة الحقیقیّة فرض وجود الموضوع،
1) (1) . پیشین.
فالخطاب فی القضیّة الحقیقیّة یعمّ الغائب و المعدوم بلا عنایة.»(1)
اما از آنجا که قضیۀ حقیقیه، متکفل فرض وجود موضوع بوده و خطاب در آن، به «ما فُرِضَ وجوده» تعلق میگیرد؛ از این رو تمام افراد اعم از حاضر و غائب و معدوم، در تخاطب یکسان هستند. زیرا در این نوع قضایا تمام افراد به نحو فرضی موجود تلقّی شده و خطاب به نفس فرض مزبور تعلّق میگیرد.
به دیگر سخن؛ تنزیلی که در قضیۀ خارجیه - به جهت صحت خطاب غائب و معدوم - بایستی به طور قطع وجود داشته باشد (و بدون آن خطاب غائب و معدوم ممکن نیست)، در ذات قضیۀ حقیقیه موجود است و خود قضیه تنزیل مزبور را در بر دارد. چرا که شأن قضیۀ حقیقیه، فرض وجود موضوع بوده و اساس آن، توجه خطاب بر طبیعت و عنوان است و متوجه افراد شدن آن، به واسطۀ عنوان میباشد. لذا فرقی ندارد که افراد، غائب باشند یا حاضر؛ موجود باشند یا معدوم. بلکه شامل همه افراد و مصادیق از ابتدا تا انتها میگردد.
بنابراین در قضایای حقیقیه - بدون نیاز به عنایت و تنزیل - خطاب علاوه بر اینکه شامل مشافهین است شامل غائبین و معدومین نیز میباشد.(2)
1) (1) . پیشین، صص 550-551.
2) (2) . تفاوت مزبور در کتاب اجود التقریرات به این صورت مضبوط است:«فاعلم ان الکلام یقع تارة فی القضایا الخارجیة التی حکم فیها علی اشخاص مخصوصین و أخری فی القضایا الحقیقیة التی حکم فیها علی الموضوعات المقدر وجودها (اما القضایا الخارجیة) فالحق فیها ان یقال باختصاص الخطاب بالمشافهین فان خطاب الغائب فضلا عن المعدوم یحتاج إلی تنزیل و عنایة و ظهور الخطاب فی انه بلا عنایة یدفع احتمالها (و اما القضایا الحقیقیة) کما هو محل الکلام فالصحیح فیها هو القول بعموم الخطاب للمعدوم و الغائب و الحاضر علی نهج واحد فکما ان الحکم فی القضایا الحقیقیة بحسب مقام الثبوت یعم الغائبین و المعدومین کذلک الخطاب فی مقام الإثبات یعمهما أیضاً ضرورة ان توجیه الخطاب إلی الغائب أو المعدوم لا یحتاج إلی أزید من تنزیلهما منزلة الموجود و هذا التنزیل انما هو مقوم کون القضیة حقیقیة لا انه امر زائد علیه لیکون مدفوعاً بالأصل.» (نائینی، محمد حسین، اجود التقریرات، ج 1، صص 490-491).ما حصل عبارت فوق این است که برای شمول قضیۀ خارجیه نسبت به غایبین و معدومین، هم «تنزیل» لازم است و هم قرینهای که دالّ بر تنزیل باشد؛ اما در قضیۀ حقیقیه - بدون نیاز به عنوان زائد - تنزیل در ذات قضیه وجود دارد. به نظر میرسد عبارت فوق بهتر و مناسب تر از بیان فوائد الاصول میباشد.
محقّق والا مقام؛ امام خمینی قدس سره عقیده دارد که در قضیۀ حقیقیه، اصلاً فرض و تنزیل وجود ندارد (نه اینکه تنزیل در ذات قضیۀ حقیقیه بوده و خود قضیه تنزیل مزبور را در بر داشته باشد). یعنی مولا وقتی امر میکند: وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ ، چنین نیست که افراد معدوم را نازل منزلۀ افراد موجود در نظر گیرد. بلکه ملاک قضیۀ حقیقیه این است که حکم در آن بر طبیعت و عنوان کلّی موضوع تعلق میگیرد، اما مصادیق موضوع منحصر به زمان نُطق نیست و هرگاه موضوع، مصداق پیدا کرد، حکم محقّق میشود؛ نه اینکه مولا حین خطاب، افراد معدوم را به عنوان مفروض در نظر بگیرد. وی مینویسد:
«إضافة «کلّ» إلی الطبیعة تدلّ علی کون الاستغراق متعلّقا بما یتلوه، و لمّا لم یتقیّد بما یجعله منحصر الانطباق علی الأفراد المحقّقة، فلا محالة یکون الحکم علی کلّ فرد منه فی الماضی و الحال و الاستقبال، کلّ فی موطنه، فالعقل یحکم بامتناع الصدق علی المعدوم، فلم تکن
الطبیعة طبیعة و لا أفرادها أفرادا حال العدم، فلا محالة یکون الحکم فی ظرف صدق الطبیعة علی الأفراد».(1)
[در قضایای حقیقیه] اضافۀ «کلّ» به «طبیعت» دلالت بر این دارد که استغراق مذکور، متعلق به عنوانی است که بعد از «کلّ» آمده. (به عنوان نمونه در «کلّ نارٍ حارّة»، لفظ «کلّ» که بر سر ماهیت «نار» درآمده، دلالت بر استغراق مدخول خویش دارد. لذا «کلّ نارٍ» یعنی «کلّ فردٍ فردٍ من افراد النار».)
باید توجّه داشت که طبیعت آتش، مقید به انطباق آن بر افراد محقّق الوجود نیست (قید وجود یا عدم مطرح نیست). از این رو حکم «گرم بودن» بر هر فردی از آتش که در گذشته، حال یا آینده موجود باشند، در ظرف وجودی آن بار خواهد شد. اما [با وجود اینکه صدق طبیعت بر افراد، مقید به وجود و عدم فرد نیست] عقل حکم به امتناع صدق «طبیعت» بر «معدوم» میکند. چه اینکه در فرض عدم، نه طبیعت، طبیعت است و نه افراد، افراد میباشند! (العدم لیس بشیءٍ) و روشن است که حکم بر افراد، در ظرف صدق طبیعت بر افراد، بار میشود.
به دیگر سخن؛ طبیعت بر فردی که در عالم خارج محقق است، بلا اشکال صدق میکند، اما پرسش اینجاست که آیا این طبیعت، بر فرد معدوم نیز صدق میکند؟ آیا به فردی که هنوز موجود نشده است، میتوان گفت «نارٌ»؟
امام خمینی قدس سره در اینجا نیز از همان نکتۀ فلسفی مختصّ خویش استفاده نموده که در اصول وی زیاد به چشم میخورد و آن این که میفرماید: «العدم لیس بشیء». یعنی عدم اصلاً چیزی نیست تا بگوییم عنوان بر آن صدق میکند یا نه؟ سپس در ادامه به ذکر تشبیهی در این راستا پرداخته مینویسد:
«ف «کلّ نار حارّة» إخبار عن مصادیق النار دلالة تصدیقیة، و المعدوم لیس مصداقا لشیء، کما أنّ الموجود الذهنی لیس فردا بالحمل الشائع، فینحصر الصدق فی ظرف الوجود الخارجیّ من غیر أن یکون
1) (1) . خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 2، ص 286.
الوجود قیدا، و من غیر أن یفرض للمعدوم وجودا، أو ینزّل منزلة الوجود، و من غیر أن تکون القضیّة متضمّنة للشرط.»(1)
یعنی در قضیۀ «هر آتشی گرم است»، طبیعت «آتش» به دلالت تصدیقی از مصادیق آتش خبر میدهد. اما «معدوم»، مصداق هیچ چیز نیست؛ همانگونه که موجود ذهنی به حمل شایع [مصداق یا] فرد محسوب نمیشود. بنابراین صدق طبیعت بر چیزی، تنها در ظرف وجود خارجی خواهد بود؛ بدون اینکه قید «وجود» در آن اخذ شود، یا برای معدوم وجود فرضی لحاظ شده و به منزلۀ موجود تصوّر گردد.
در حقیقت مرحوم امام اعلی الله مقامه معتقد است که طبیعت بر افراد ذهنی صدق نمیکند. به عنوان مثال به آتشی که در ذهن تصور شود، نمیتوان گفت «نارٌ». به دیگر سخن؛ وفق مبنای وی، فرد ذهنی نمیتواند مصداق طبیعت باشد. بلکه دایرۀ صدق طبیعت تنها وجود خارجی است و فرد، هنگامی که لباس وجود خارجی پوشید، مصداق طبیعت خواهد بود. همچنین طبیعت بر فرد معدوم صدق نمیکند.
بنابراین از دیدگاه امام اعلی الله مقامه، اولاً قضیه «کلّ نارٍ حارة» تا روز قیامت صادق است و ثانیاً محدود به آتش موجود در زمان تکلم و تخاطب نبوده و هر ناری که در عالم خارج موجود شد، مصداق «نارٌ» خواهد بود.
وی در ادامه، بر مبنای تنزیل مرحوم نائینی طاب ثراه، دو اشکال وارد نموده مینویسد:
«فإنّ تلک التکلّفات - مع کونها خلاف الوجدان فی إخباراتنا، ضرورة أنّ کلّ من أخبر: ب «أنّ النار حارّة» لا یخطر بباله الأفراد المعدومة، فضلا عن تنزیلها منزلة الوجود، أو الاشتراط بأنّه إذا وجدت کانت کذلک - ناشئة من تخیّل أنّ للطبیعة أفرادا معدومة، و تکون الطبیعة صادقة علیها حال العدم، و لمّا لم یصدق علیها الحکم لا بدّ من
1) (1) . پیشین.
تنزیلها منزلة الموجود، أو اشتراط الوجود فیها. و أنت خبیر بأنّ ذلک کلّه فی غایة السقوط، لأنّ العدم لیس بشیء... فاتّضح ممّا ذکرنا مواقع النّظر فی کلام بعض الأعاظم فی القضایا الخارجیّة و الحقیقیّة، و الفرق بینهما، فراجع.»(1)
[اولاً] چنین تکلّفاتی [تنزیلات] بر خلاف وجدان است. چه اینکه به گواهی وجدان، هنگامی که متکلّمی خبر میدهد: «آتش گرم است»، افراد معدوم به ذهنش خطور نمیکند. اصلاً به فرد معدوم توجه نمیکند تا این که بخواهد تنزیلی در نظر بگیرد یا آن را مشروط به شرط وجود بداند. به دیگر سخن؛ تنزیل معدوم به جای موجود، فرع بر تصور معدوم است و اگر متکلّم بخواهد معدوم را نازل منزله موجود قرار دهد، ابتدا بایستی معدوم را تصور کند و سپس آن را نازل منزلۀ موجود قرار دهد.
[ثانیاً] تکلف مزبور ناشی از این تخیل است که: «طبیعت، افراد معدوم نیز دارد و [با وجود معدومیت] در حال عدم، عنوان «طبیعت» بر آن صدق میکند؛ اما چون نمیتوان بر معدوم حکم راند، بایستی آن را به منزلۀ موجود تصور نمود یا تحقق حکم را مشروط به «موجود شدن» آن دانست». روشن است که چنین تخیلی در غایت سقوط است. زیرا «العدم لیس بشیء» یعنی عدم اصلاً قابل تنزیل نیست [و معدوم یعنی هیچ!].
بنابراین، کلام مرحوم نائینی طاب ثراه - که امام رحمه الله از وی به «بعض الاعاظم» تعبیر میکند - صحیح نیست.(2)
1) (1) . پیشین، صص 286-287.
2) (2) . مرحوم امام اعلی الله مقامه در جای دیگر پیرامون این نظر خویش چنین ابراز داشته است:«و ممّا ذکرنا ظهر: أنّ ما وقع فی التقریرات المنسوبة إلی المحقّق النائینی من تفسیر القضیّة الحقیقیة بما إذا لوحظ الأفراد المعدومة بمنزلة الأفراد الموجودة تنزیلًا للمعدوم منزلة الموجود ثمّ جعلها موضوعاً للحکم، ممّا لا یرتبط بمعنی القضیّة الحقیقیّة المذکورة فی فنّها، بل الوجدان أیضاً یأبی عن ذلک؛ لأنّا لا نری فی أنفسنا حین إلقاء هذا النحو من القضایا فرض المعدومین بمنزلة الموجودین، و تنزیلهم منزلتهم، کما لا یخفی.» (خمینی (امام)، سید روح الله، معتمد الأصول، ج 1، ص 314).
امام خمینی اعلی الله مقامه سپس از این رهگذر، مبنای نائینی طاب ثراه را - که تعمیم خطابات شفاهی شارع به غائبین و معدومین را مبتنی بر قضیۀ حقیقیه، حل نموده است - مخدوشدانستهو معتقد است که نمیتوان این مشکلرا بر مبنایقضیۀ حقیقیه حلکرد و خود با بهرهگیری از مبنایخطابات قانونی خویش بهحلآنها میپردازد.(1)عبارت وی در این خصوص چنین است:
«وممّا ذکرنا اتّضح: أنّ التخلّص عن إشکال توجّه التکلیف إلی المعدوم - فی غیر الخطابات - یمکن أن یکون بنحو القضیّة الحقیقیّة.
1) (1) . مرحوم امام اعلی الله مقامه به شدت منکر انحلال بوده و در نظریۀ خطاب قانونی خویش بر آن است که حکم بر طبیعت است و طبیعت از آن لحاظ که طبیعت است، نه از جهت ذات و نه از جهت وضع و نه از جهت کشف و حکایت، دلالت بر افراد ندارد. موضوع خطاب، ذات طبیعت، بدون لحاظ وحدت و کثرت، لحاظ میشود و دلالت بر افراد کثیر از امر دیگری چون لفظ «کل» ثابت میشود. بنابراین، تکلیف منحل به افراد میشود، نه خطاب. (ر. ک: خمینی (امام)، سید روح الله، جواهر الاصول، ج 4، ص 326). (تفصیل کلمات امام طاب ثراه در این زمینه و نقدهای وارد به آن در پاورقیهای صفحات آتی خواهد آمد.)در مقابل، نظریۀ خطابات انحلالی نائینی طاب ثراه و اتباع وی مانند مرحوم خوئی طاب ثراه بر آن است که طبیعت، مرآت افراد است و حکم بر طبیعت، از آن جهت که مرآت افراد است، منحل به خطابات شخصی کثیره به شمار افراد مقدر است و تکلیف از همین جهت منحل به افراد میشود. در این نظریه، عدم انحلال خطاب، به معنای عام مجموعی بودن آن است، ولی عام مجموعی در موضوع خطاب ممکن نیست.مرحوم محقق خوئی طاب ثراه در این زمینه اظهار داشته است:«ان العموم ینقسم إلی استغراقی و مجموعی و بدلی، فالحکم فی الأول و ان کان واحداً فی مقام الإنشاء و الإبراز الا انه فی مقام الثبوت و الواقع متعدد بعدد أفراد العام، ففی مثل قولنا (أکرم کل عالم) و ان کان الحکم فی مقام الإنشاء واحداً الا انه بحسب الواقع ینحل بانحلال أفراد موضوعه فیکون فی قوة قولنا (أکرم زید العالم) و (أکرم بکر العالم) و هکذا فیثبت لکل فرد حکم مستقل غیر مربوط بالحکم الثابت لآخر.و فی الثانی واحد فی مقامی الإثبات و الثبوت باعتبار ان المتکلم قد جعل المجموع من حیث المجموع موضوعاً واحداً بحیث یکون کل فرد جزء الموضوع لا تمامه و فی الثالث أیضا کذلک حیث ان الحکم فیه تعلق بصرف وجود الطبیعة الساریة إلی جمیع أفرادها کقولنا مثلا (أکرم أی رجل شئت) و المفروض ان صرف الوجود غیر قابل للتعدد، و علیه فلا محالة یکون الحکم المتعلق به واحداً» (خوئی، سید ابو القاسم، محاضرات فی أصول الفقه، ج 5، ص 151).به نظر میرسد که کلمات محقّق خوئی رحمه الله در کمال متانت است. وجه این دیدگاه در صفحات آتی خواهد آمد.
وأمّا عن إشکال توجّه الخطاب فی قوله: یا أَیُّهَا النّاسُ ، و یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا فلا یمکن بذلک، لأنّ فی القضیّة الحقیقیّة - کما عرفت - یکون الحکم علی أفراد عنوان قابل للصدق علی کلّ مصداق، وجد و سیوجد فی ظرفه، و أمّا الخطاب فلیس کذلک، بل لا بدّ لصحّته من أن یتوجّه إلی حاضر ملتفت، فإنّ الخطاب نحو توجّه تکوینیّ نحو المخاطب لغرض التفهیم، و مثله لا یمکن أن یتعلّق بعنوان أو أفراده و لو لم تکن حاضرة فی مجلس التخاطب، ولهذا لابدّ لتصحیحه - علی الفرض - من التشبّث بتنزیل المعدوم منزلة الموجود، أو غیر الشاعر منزلة الشاعر الملتفت، کالخطاب للقمر والجبل، وهذا التنزیل لیس لازم القضیّة الحقیقیّة، کما توهّم.»(1)
یعنی از آنچه گفتیم روشن میشود که اگر خطابی در کار نباشد [مانند آیۀ وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ ]، میتوان با استفاده از روش قضیۀ حقیقیه، از اشکال توجه تکلیف بر معدوم رهائی یافت. اما در خطابات [و آیاتی که مصدّر به ادات نداست] مانند «یا ایها الناس» و «یا أیها الذین آمنوا» نمیتوان اشکال توجّه خطاب بر معدومین را با این روش (قضیۀ حقیقیه) پاسخ داد. زیرا - همانگونه که دانستی - در قضیۀ حقیقیه، حکم بر افراد عنوان بار میشود و [این عنوان] قابل صدق بر تمام مصادیق خویش است که در ظرف عنوان، موجود هستند یا در آینده موجود خواهند شد. امّا [مقولۀ] خطاب چنین نیست و برای درستی آن، ناگزیر بایستی متوجّه [افراد] حاضر ملتفت باشد (تنها خطاب افراد حاضری که التفات به خطاب دارند صحیح است). زیرا خطاب به مثابۀ توجّه تکوینی به سوی مخاطب، با هدف آگاه ساختن وی [از مطلب مورد نظر خطاب کننده] میباشد، از این رو مانند آن [توجّه تکوینی بوده و] ممکن نیست که به عنوان یا افرادی از آن عنوان که در نشست گاه تخاطب حضور ندارند، تعلّق گیرد.
پس بنا بر فرض، به گونهای باید خطاب غیر حاضرین را تصحیح نمود و
1) (1) . خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 2، ص 286.
[برای این امر] چارهای نیست جز چنگ انداختن [و یاری طلبیدن] از [مقولۀ] تنزیل معدوم به منزلۀ موجود، یا ذی شعور و ملتفت فرض کردن [افراد و اشیاء] فاقد شعور؛ مانند خطاب نمودن ماه و کوه. و [البتّه بایستی توجّه داشت که] این تنزیل، آن گونه که [محقّق نائینی و پیروان وی] پنداشته اند، لازمۀ گزارۀ حقیقیه نیست [و ربطی بدان ندارد].
«کما أنّ الإنشائیّات لیست من القضایا الحقیقیّة، لأنّ الخطاب العمومیّ مثل: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا یمکن أن یکون متوجّها بنحو الخطاب الحقیقیّ إلی أفراد العنوان، حتّی یکون کلّ فرد مخاطبا بالخطاب اللفظیّ فی ظرف وجوده، لأنّ أدوات النداء وضعت لإیجاد النداء، لا لمفهومه، و المخاطبة نحو توجّه إلی المخاطب توجّها جزئیّا مشخّصا، فمع الالتزام بأنّ الخطابات حال الوحی کانت خطابا إلهیّا متوجّها نحو المخلوق، وکان مثل رسول اللّه مثل شجرة موسی علیه السلام لا محیص عن الالتزام بتنزیل المعدوم وغیر الحاضر منزلة الموجود الحاضر، و هو یحتاج إلی الدلیل بعد عدم کونه لازم القضیّة الحقیقیّة، کما تقدّم، فالتخلّص - حینئذ - عن الإشکال هو ما تقدّم، فتبصّر.»(1)
همچنانکه جملات انشائی نیز از سنخ قضایای حقیقیه نمیباشند. زیرا خطاب عمومی مانند [جملۀ] «ای کسانی که ایمان آوردهاید»، امکان ندارد که به گونۀ خطاب حقیقی متوجّه افرادِ عنوان گردد؛ به طوری که هر فرد آن، در ظرف وجودی خویش (گذشته، حال یا آینده)، مخاطب این خطاب لفظی باشد. زیرا ادات ندا برای ایجاد [حقیقی] ندا وضع شده اند؛ نه برای مفهوم آن. و خطاب قرار دادن نیز با منید نظر جزئی مشخّص [و ویژه] به سوی مخاطب صورت میگیرد.
بنابراین با پذیرش این سخن که خطابات در هنگام وحی، خطاب الهی است که رو به سوی مخلوق آورده، و مخلوقاتی همچون پیامبر خدا، مانند درخت موسی علیه السلام میباشد [و از حیث مخلوق بودن تفاوتی میان این دو نیست]، چارهای جز پذیرش تنزیل معدوم و غیرحاضر به منزلۀ موجود در پیشگاه نمیباشد. و این تنزیل - پس از
1) (1) . خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 2، صص 289-290.
آن که لازمۀ قضیۀ حقیقیه بودن آن مردود دانسته شد - نیازمند دلیل میباشد؛ همچنان که گذشت. و راه رهایی از اشکال نیز همان است که گفته شد.(1)
1) (1) . یعنی این ادعا که افراد غائب و معدوم در خطابات شرعی، به منزلۀ موجود و حاضر فرض شده اند، نیاز به دلیل دارد؛ حال آن که چنین دلیلی در این جا موجود نیست. بنابراین مراد از اشکال مذکور، ادعای بلادلیل بودن فرض تنزیل است. امام خمینی قدس سره این ایراد را وارد دانسته و از این رو به کلّی از انگارۀ تنزیل روی گردانده است. سپس راه رهایی از اشکال یاد شده را پذیرش مبنای خویش در قول به «قانونی» دانستن خطابات شرعی دانسته است. وی معتقد است که در خطابی مثل «یا ایها الناس»، هر چند واژۀ «ناس» ممکن است در طول زمان زاد و ولد داشته باشد و تمام افراد خود را دربر گیرد؛ امّا خطاب، فقط شامل افراد موجود در زمان پیامبر است. از این رو هیچ یک از خطابات قرآن لفظی نیستند؛ بلکه از قبیل خطابات تحریری - یعنی خطاباتی که نگارش شده است و هر کس که به متن آن دسترسی داشته باشد مخاطب آن به شمار میآید - میباشند.وی سپس فراتر رفته اظهار میدارد که ممکن است در قرآن اصلاً خطابی در کار نباشد؛ زیرا گوش پیامبر خطابی را نمیشنید؛ بلکه آیات قرآن در لوح قلب آن حضرت نقش میبست و ایشان، قرآن را در قلب خویش مشاهده میکرد؛ همچنان که آمده است: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ (الشعراء (26)، آیه 193-194).عبارت ایشان در تهذیب چنین است: «لا نشکّ فی أنّ خطابات اللَّه سبحانه و تعالی النازلة إلی رسوله لم تکن متوجّهة إلی العباد - لا إلی الحاضرین فی مجلس الوحی و لا الغائبین عنه، و لا غیرهم - کمخاطبة بعضنا بعضاً؛ ضرورة أنّ الوحی بنصّ الذکر الحکیم - أعنی قوله سبحانه و تعالی: نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرِینَ - إنّما نزل علی شخص رسوله صلی الله علیه و آله و کلام اللَّه و خطاباته لم تکن مسموعة لأحد من الامّة.بل یمکن أن یقال بعدم وصول خطاب لفظی منه تعالی بلا واسطة إلی رسوله صلی الله علیه و آله غالباً أیضاً؛ لأنّ الظاهر من الآیات و الروایات: أنّ نزول الوحی کان بتوسّط أمین الوحی جبریل، و هو کان حاکیاً لتلک الخطابات منه سبحانه و تعالی إلی رسوله صلی الله علیه و آله. فلیس هنا خطاب لفظی حقیقی؛ إذ النبی الأکرم صلی الله علیه و آله لم یکن طرف المخاطبة له تعالی، و لا المؤمنون المقتفون به، بل حال الحاضرین فی زمن النبی و مجلس الوحی کحال غیرهم؛ من حیث عدم توجّه خطاب لفظی من اللَّه سبحانه و تعالی إلیهم.و بالجملة: لو تأمّلت فی أنّ خطابات اللَّه و کلامه لم تکن مسموعة لأحد من الامّة، و أنّ الوحی کان بتوسّط أمینه بنحو الحکایة لرسوله صلی الله علیه و آله تعرف عدم خطاب لفظی من اللَّه؛ لا إلی نبیّه و لا إلی عباده، بل تلک الخطابات القرآنیة کسائر الأحکام الذی لم یصدر بألفاظ الخطاب من غیر فرق بینهما، و تکون أشبه بالخطابات الکتابیة، مثل قول القائل «فاعلموا إخوانی»... و بعد کون الخطاب الکتبی إلی کلّ من یراه أمراً متعارفاً، کما هو المعمول من أصحاب التألیف من الخطابات الکثیرة. فظهر: أنّ خطابات القرآن کغیرها فی أنّها لیست خطابات حقیقیة.». (خمینی (امام)، سید روح الله، تهذیب الأصول، ج 2، صص 226-227).همچنین در جواهر الأصول، کلمات ایشان با صراحت بیشتری مورد تقریر قرار گرفته و آمده
سه نکته به عنوان تعلیقه بر فرمایش امام قدس سره به نظر میرسد که در زیر بیان میکنیم:
7-2-1. گذشت که وفق مبنای ایشان، در مواردی که آیات قرآن مصدّر به ادات نداست، از راه قضایای حقیقیه نمیتوان توجّه خطاب به غائبین و معدومین را حلّ نمود؛ بلکه بایستی از راه «تنزیل المعدوم منزلة الموجود» وارد شد و کسانی را که در زمان خطاب حضور ندارند یا معدومند، موجود تصوّر نمود؛ امّا این تنزیل هیچ ارتباطی به قضیۀ حقیقیه ندارد. با این مبنا دو اشکالی که در کلمات ایشان بود، بر خود وی نیز وارد میشود:
نخست این که واقعاً و بالوجدان، همانگونه که در لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ تنزیلی نسبت به معدوم وجود ندارد، در آیات مصدّر به ندا همچون یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا ، نیز متکلّم، معدوم را نازل منزلۀ موجود قرار نمیدهد و اصلاً تنزیلی در کار نیست.
و دوّم اینکه با توجّه به مبنای ایشان که معتقد است «المعدوم لیس بشی» و از این رو قابلیت تنزیل نیز ندارد، در این جا هم بایستی به دیدگاه خویش وفادار میبودند؛ حال آن که اذعان داشتهاند معدوم را نازل منزله موجود قرار دهیم.(1)
1) (1) . بایستی توجّه داشت که مرحوم امام قدس سره، مسألۀ تنزیل را بنا بر فرض دیگران مطرح نموده است؛ نه این که خود چنین دیدگاهی داشته باشد؛ همچنان که در متن عبارات وی که از مناهج نقل شد، واژۀ «علی الفرض» به کار رفته است. این مطلب در کتاب تنقیح الأصول به صراحت مورد گوشزد قرار گرفته و صاحب قول به تنزیل در خطاب غائب و معدوم، شیخ اعظم انصاری قدس سره معرّفی شده است: «و أمّا الإشکال فی الفرض الأوّل - أی الخطاب المشتمل علی أحرف النداء - فلا یمکن الجواب عنه بالقضیّة الحقیقیّة لکن أجاب عنه الشیخ قدس سره بأنّه یمکن خطاب المعدوم بعد تنزیله منزلة الموجود، کما وقع نظیره فی الأشعار العربیّة. قلت: ما ذکره قدس سره و إن أمکن فی نفسه و فی حدّ ذاته، لکن لا دلیل علی أنّ خطابات القرآن المجید کذلک، و الممکن الواقع - و ما دلّ علیه الدلیل أیضاً - أن یقال:
7-2-2. بر فرض اگر مبنای امام قدس سره را پذیرفته و عدم را - اعم از عدم مطلق و مضاف (1)- غیر قابل تنزیل بدانیم، در مورد غائبین کلام ایشان ناتمام است. زیرا بیشک، حاضر فرض نمودن غائب استحالهای ندارد.(2)
7-2-3. از مجموع کلمات امام خمینی رحمه الله استفاده میشود که در قضایای حقیقیه نمیتوان از کاف خطاب و یاء ندا استفاده کرد. بنابراین هرگاه در قضیهای ادوات مزبور به کار رفته باشد، حقیقیه نخواهد بود. لازمۀ چنین سخنی این است که قضایای مصدّر به «یا» خطاب و ندا، تنها قضایای خارجیه میتوانند باشند.
امّا به نظر میرسد که حقیقتاً میان تصدیر کلام به ادوات ندا و خطاب، با حقیقیه بودن آن منافاتی وجود ندارد. برای نمونه در گزارۀ «یا أیها الذین آمنوا» چه دلیلی هست بر این که «یا» سبب انحصار قضیه به خارجیه بودن میگردد؟ در حالی که مراد از «الذین آمنوا»، «کلّ فردٍ فرد من افراد المؤمن الی یوم القیامه» است. بنابراین، فرمایش ایشان در این خصوص نیز مخدوش و محل مناقشه میباشد.(3)
1) (1) . گذشت که حضرت استاد دام ظله اصل مبنای امام خمینی قدس سره را مبنی بر «عدم شیئیت معدوم» مورد خدشه قرار داده و قائل به تفصیل میان عدم مطلق و عدم مضاف شده است. امّا نگارنده - بر خلاف مشهور - معتقد است که بالاتر از این، حتّی عدم مطلق نیز با وقوع آن در موضوع قضیه، به حمل شایع، دارای حظّی از وجود میگردد و در ذهن وجود مییابد. از این رو بر اساس وجود ذهنی مخیل از عدم مطلق، میتوان از آن خبر داد و محمولاتی را برای آن اثبات نمود. و همین مقدار در تنزیل آن کافی میباشد. البتّه این مبنا در حیطۀ فقه کاربردی ندارد؛ زیرا تمام معدومین مورد فرض در فقه و اصول، از نوع عدم مضاف میباشند.
2) (2) . این ایراد نیز به امام خمینی قدس سره وارد نیست. زیرا با توجّه به عبارتی که در پاورقی صفحۀ پیشین از تنقیح الاصول ایشان نقل شد، وی امکان تنزیل و عدم استحالۀ آن در مورد غائبین را پذیرفته است؛ امّا معتقد است که دلیلی بر به کارگیری چنین تنزیلی از سوی خداوند در دست نمیباشد.
3) (3) . این سخن امام قدس سره در حقیقت وفق مبنای ایشان در استحالۀ خطاب معدومین مطرح است. از سوی دیگر ایشان اصل تقسیم قضایای شرعی به حقیقیه و خارجیه را نپذیرفته و خود تقسیم دیگری ارائه نموده است که طی آن احکام شرعی یا از سنخ خطابات قانونی میباشند و یا از سنخ
به نظر ما اولاً اصل اشکال در خطابات شفاهیه - اعم از خطاباتی که با «یا» ندا آغاز شده یا فاقد آن است - از راه قضیه حقیقیه قابل حل میباشد. ثانیاً با اینکه در تعریف قضیۀ حقیقیه با امام خمینی اعلی الله مقامه هم سو هستیم؛ امّا حق این است که تفاوت هفتم مذکور در کلام محقّق نائینی رحمه الله تفاوت درستی بوده و فرمایش ایشان در اصلِ وجودِ چنین تفاوتی تمام است.(1)
حقیقت این تفاوت در پاسخ این پرسش نهفته است که مراد از موضوع، طبیعت آن با نظر به افراد است یا این که خود افراد مدّ نظر میباشد؟ انگارۀ نائینی رحمه الله در این مطلب نیز وجود ناهمسانی میان قضیۀ خارجیه با حقیقیه میباشد و با توجّه به آن، نوع تخصیص خوردن دو قضیه را نیز متفاوت میداند. عبارت وی در این خصوص چنین است:
«العموم کما یتصور فی موضوع القضیة الحقیقیة یتصور فی موضوع القضیة الخارجیة؛ إلّا ان بینهما فرقا و هو ان الموضوع فی القضیة الحقیقیة انما هی نفس الطبیعة الملحوظة فانیة فی افرادها المقدرة و المحققة. و هذا بخلاف القضیة الخارجیة فان موضوع الحکم فیها حقیقة نفس الافراد و العنوان الجامع المأخوذ فی الموضوع علی تقدیر
1) (1) . حضرت استاد دام ظله با این که تقسیم قضایا به حقیقیه و خارجیه را پذیرفته و قضایای شرعی را غالباً از نوع حقیقیه میداند، امّا با این حال تنزیل موجود در ذات قضیۀ حقیقیه را که علاوه بر محقّق نائینی رحمه الله، قاطبۀ حکما و منطق دانان نیز پذیرفته اند و چه بسا از مقوّمات تعریف قضیۀ حقیقیه میباشد، به تبع امام خمینی رحمه الله نپذیرفته است و این دوگانگی، جای تعجّب دارد!
وجوده انما أخذ فی الموضوع للإشارة به إلی نفس الافراد. و لأجل ذلک لا یکون التخصیص فی القضایا الخارجیة الا افرادیا لأن مصب العموم فیها انما هو نفس الافراد دون العناوین، بخلاف القضایا الحقیقیة فان التخصیص فیها غالباً یکون عنوانیا و موجبا لتقید مصب العموم بقید وجودی أو عدمی.»(1)
یعنی «عموم» و «همه گیر بودن»، همان گونه که در موضوع گزارۀ حقیقیه انگاشته میشود، در موضوع گزارههای خارجیه نیز قابل انگارش است؛ امّا میان این دو [گزاره به لحاظ نوع عموم انگاری در موضوع آن]، ناهمسانی وجود دارد و آن این که موضوع گزارۀ حقیقیه، خود طبیعتّ در نظر گرفته شدهای است که گمیزه(2)در افراد مقدّر و محقّق خویش میباشد. در حالی که موضوع حکم در گزارۀ خارجیه، در حقیقت خودِ افراد میباشند و عنوان جامعی که در موضوع اخذ شده - در صورت وجود چنین عنوانی - تنها برای اشاره به خود افراد آن میباشد. از این رو تخصیص در قضایای خارجیه، به صورت فردی یا افرادی است. زیرا موضع اصابت عموم در آن، خود افراد میباشند؛ نه عناوین. بر خلاف گزارههای حقیقیه که تخصیص در آنها بیشتر به گونۀ عنوانی [و کلّی] بوده و موجب تقیید موضع عموم میگردد؛ اعم از این که تقیید مزبور، به واسطۀ قید وجودی صورت گیرد یا قید عدمی.(3)
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، اجود التقریرات، ج 1، ص 442.
2) (2) . گمیزه، معادل فارسی فانی و حل شده میباشد.
3) (3) . توضیح این که مخصّص از جهتی بر دو نوع است:الف) گاهی مخصّص به گونۀ «عنوانی» یا «انواعی» بوده و همۀ افراد مورد تخصیص را به عنوان واحد خارج میکند. همانند مثال معروف «اکرم العلماء و لا تکرم الفساق من العلماء». در این قسم از تخصیص، خاصّ به عام عنوان میدهد؛ یعنی لسان عام را از نظر حجیت؛ مرکّب از عنوان مندرج در عام و عدم عنوان مندرج در خاص میگرداند. به عنوان نمونه در مثال فوق، عام در جایی حجّت است که فرد، هم عالم باشد و هم غیر فاسق. ب) گاهی مخصّص به گونۀ «افرادی» بوده و افراد مورد تخصیص را به عنوان واحد خارج نمیکند؛ بلکه تک تک بیرون میبرد. مانند: «ارتد الناس بعد النّبی الاّ ثلاث او اربع». یا این که گفته شود: «لعن الله بنی امیة قاطبة» و بعد «سعید بن عاص» یا زید و بکر از شمول آن خارج گردند.
همانگونه که ملاحظه میشود، محقّق نائینی رحمه الله ابتدا برای دفع این توهّم که موضوع قضایای خارجیه همواره عاری از عموم است، گوشزد نموده که چنین نیست. بلکه همان گونه که در گزارههای حقیقیه مفهوم عام، عموم و شمول وجود دارد و به لحاظ همین معنای عام، قابلیت تخصیص را داراست، در گزارههای خارجیه نیز وجود عموم ممکن است. با این تفاوت که موضوع قضایای خارجیه بر خلاف قسیم آن، عنوان و طبیعت نیست، و اگر هم یک عنوان عَرَضی در آن اخذ شده باشد، تنها برای اشاره به افراد آن میباشد. به دیگر سخن؛ موضوع قضیۀ حقیقیه، اولاً و بالذات همان عنوان عام و طبیعت است؛ منتهی نه طبیعت من حیث هی هی، بلکه طبیعت از این جهت که مرآت برای افراد است. اما موضوع قضیۀ خارجیه اولاً و بالذات خود افراد هستند و حکم روی همین افراد موجود در زمان نطق آمده است.
وی سپس از این بیان بهره جسته و فرق هشتم بین قضیۀ حقیقیه و خارجیه را بدین صورت بیان میدارد که تخصیص در قضیۀ خارجیه، همیشه به حسب افراد صورت میگیرد، اما در قضیۀ حقیقیه غالباً برحسب انواع میباشد.(1)
نکتهای که در تکمیل کلمات محقّق نائینی قدس سره بایستی مورد منید قرار گیرد این است که قضایای خارجیه نیز گاه به ظاهر مورد تخصیص عنوانی قرار میگیرند؛ امّا مراد از آن عنوان نیز مصادیق بوده و چنین تخصیصی افرادی به شمار میآید. برای نمونه اگر گزارۀ خارجیۀ «هر که در سپاه حضور داشت، کشته شد»، با عنوان «به جز کسانی که در جناح شرقی سپاه بودند» تخصیص زده شود، عنوان مزبور
1) (1) . تقریر تفاوت مزبور در کتاب فوائد الاصول محقّق نائینی رحمه الله چنین آمده است: «ثمّ انّ العموم و الکلیّة کما تکون علی نهج القضیّة الحقیقیّة و علی نهج القضیة الخارجیّة، کذلک التخصیص تارة: یکون تخصیصا أنواعیّا، و أخری: یکون تخصیصا افرادیا، سواء کان التخصیص بالمتّصل أو بالمنفصل. و التّخصیص الأنواعی یناسب ان یرد علی العموم المسوق بصورة القضیّة الحقیقیة، کما انّ التخصیص الأفرادی یناسب ان یرد علی العموم المسوق بصورة القضیّة الخارجیّة، بل القضیّة الخارجیّة لا تصلح إلّا للتّخصیص الأفرادی، لما عرفت: من انّ القضیّة الخارجیّة ما ورد الحکم فیها علی الأفراد، فالتّخصیص فیها انّما یکون تخصیصا افرادیا». (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 2، ص 514).
تنها برای اشاره به افراد ویژهای است که جناح شرقی سپاه را تشکیل میدادند؛ نه این که عنوان به خودی خود مورد نظر بوده و قدر جامع افراد خویش باشد.(1)
امّا در گزارۀ حقیقیهای همچون «اکرم العلماء إلا الفساق»، تخصیص عنوان «فساق» از عموم موضوع حکم اکرام، حقیقتاً تخصیص عنوانی بوده و مراد این است که ماهیت و طبیعت فاسق - که آیینۀ افراد دربرگیرندۀ خویش است - از شمول حکم خارج میباشد. به دیگر سخن؛ مراد از «فاسق» در ذهن متکلّم، تعداد معینی از افراد آن نیست، بلکه مراد از آن مطلق افرادی است که عنوان «فاسق» بر آنها صادق باشد.
میرزای نائینی رحمه الله در ادامه با اشاره به مبنای خویش در حقیقیه دانستن گزارههای شرعی، تخصیصهای صورت گرفته در آنها را عنوانی برشمرده و اظهار داشته است:
«بل لم نجد فی القضایا الحقیقیة الواردة فی الشریعة ما یکون التخصیص فیه افرادیا الا فی مورد واحد و هو رفع الحد عمن أقر عند أمیر المؤمنین علیه السلام باللواط و القضیة مشهورة.»(2)
یعنی [از آنجا که احکام شریعت، از سنخ قضایای حقیقیه است، غالب تخصیصهای صورت گرفته در آنهاعنوانی میباشد]؛ بلکه در میان گزارههای حقیقیهای که در شریعت وارد شده - به جز یک مورد ویژه - مورد دیگری نیافتیم
1) (1) . هر چند نکتۀ فوق در کتاب «أجود التقریرات» نیامده، امّا در «فوائد الاصول» بدان تصریح شده است: «و لو فرض انّ المخصّص سیق بصورة الأنواعی، کما لو قال: کلّ من فی العسکر قتل إلّا من کان فی الجانب الشرقی، فالمراد به أیضا الأفرادی، فهو بمنزلة قوله: إلّا زید و عمرو و بکر، کما انّ أصل القضیّة کانت بهذا الوجه». (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 2، ص 514).این سخن محقّق نائینی رحمه الله نیز محصول تفسیر مضیق وی از قضایای خارجیه بوده و قابل مناقشه به نظر میرسد. زیرا در قضایای خارجیۀ دارای عنوان کلّی، تخصیص انواعی (عنوانی) ممکن است و در احکام شرع نیز وارد شده است. به عنوان نمونه در جهاد با کفّار قریش، پیامبر اعلان عمومی جهاد مینمود، امّا ضعفا، مرضا و عناوینی از این دست را از عموم آن تخصیص میزد. بنابراین نمیتوان به صورت کلّی، تمام تخصیصهای عنوانی صورت گرفته در قضایای خارجیه را حمل بر افرادی نمود.
2) (2) . نائینی، محمّد حسین، اجود التقریرات، ج 1، ص 442.
که تخصیص افرادی در آن صورت گرفته باشد و آن مورد ویژه، رفع حدّ از کسی است که نزد امیر مؤمنان علیه السلام اقرار به لواط کرده بود(1)که داستان آن مشهور است.(2)
1) (1) . در کتاب «الاصول» مرحوم نجم آبادی رحمه الله نیز - که مباحث الفاظ آن، تقریرات درس محقّق نائینی رحمه الله میباشد، همین قضیه به عنوان استثنا و مورد ویژۀ مدّ نظر نائینی رحمه الله ضبط شده است: «... إلّا فی قضیة واحدة فی الشرع فی مسألة الحدّ فی القصّة المعروفة فی من أقرّ أربع مرّات عند علی علیه السّلام بما یوجب الحدّ و مع ذلک قال: رفع اللّه الحدّ عنه» (نجم آبادی، ابوالفضل، الأصول، ج 1، ص 445).امّا در کتاب فوائد الأصول، خصائص پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان استثنای یاد شده آمده است: «و علی کلّ حال: لمّا کانت الأحکام الشرعیّة کلّها علی نهج القضایا الحقیقیّة، کان التخصیص الوارد فی الأحکام الشرعیّة کلّها من التخصیصات الأنواعیّة، إلّا ما کان من قبیل خصائص النّبی صلی الله علیه و آله.» (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 2، ص 514).
2) (2) . داستان از این قرار است که روزی امیر المؤمنین علیه السلام در میان جمعیتی از اصحاب خود نشسته بود. در آن هنگام مردی نزد او آمد و عرض کرد: یا امیر المؤمنین! من مرتکب عمل زشت لواط شدم پس مرا پاک کن (و حد لواط را در باره ام اجرا فرما)، حضرت اعتنایی نکرد و به او فرمود که به منزلش برگردد. فردای آن روز دوباره آمد، اما حضرت همین جواب را به او داد، بار سوم نیز حضرت همان جواب را داد، اما وقتی برای مرتبه چهارم آن مرد اعتراف نمود، حضرت او را نگه داشت و تصمیم گرفت حد لواط را در باره او اجرا کند. سپس وی را مخیر کرد تا از میان گردن زدن، پرت نمودن از کوه با دست و پای بسته، و یا سوزاندن با آتش یکی را برگزیند و آن مرد سختترین آنها - یعنی سوختن - را انتخاب کرد. از این رو امام علیه السلام گودالی حفر نمود و به جمعیت حاضر دستور داد تا آتشی در گودال افروختند، سپس آن مرد در حالی که گریه میکرد وارد گودال شد به طوری که اطراف او شعلههای آتش موج میزد، در این لحظه امیر علیه السلام و همه اصحابش به گریه افتادند، سپس حضرت فرمود: ای مرد، برخیز و بیرون آی، به درستی که تو فرشتگان آسمان و زمین را به گریه انداختی، اکنون خداوند توبه تو را پذیرفته است، اما هرگز این عمل زشت را تکرار نکن.این روایت از امام صادق علیه السلام نقل شده و متن آن به صورت زیر است:«مُحَمَّدُ بْنُ یَعْقُوبَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ إِبْرَاهِیمَ عَنْ أَبِیهِ عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنِ ابْنِ رِئَابٍ (عَنْ مَالِکِ بْنِ عَطِیَّةَ) عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام قَالَ: بَیْنَمَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فِی مَلَإٍ مِنْ أَصْحَابِهِ - إِذْ أَتَاهُ رَجُلٌ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام - إِنِّی أَوْقَبْتُ عَلَی غُلَامٍ فَطَهِّرْنِی - فَقَالَ لَهُ یَا هَذَا امْضِ إِلَی مَنْزِلِکَ - لَعَلَّ مِرَاراً هَاجَ بِکَ - فَلَمَّا کَانَ مِنْ غَدٍ عَادَ إِلَیْهِ فَقَالَ لَهُ - یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنِّی أَوْقَبْتُ عَلَی غُلَامٍ فَطَهِّرْنِی - فَقَالَ لَهُ اذْهَبْ إِلَی مَنْزِلِکَ لَعَلَّ مِرَاراً هَاجَ بِکَ - حَتَّی فَعَلَ ذَلِکَ ثَلَاثاً بَعْدَ مَرَّتِهِ الْأُولَی - فَلَمَّا کَانَ فِی الرَّابِعَةِ قَالَ لَهُ - یَا هَذَا إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله حَکَمَ فِی مِثْلِکَ بِثَلَاثَةِ أَحْکَامٍ - فَاخْتَرْ أَیَّهُنَّ شِئْتَ قَالَ وَ مَا هُنَّ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ - قَالَ ضَرْبَةٌ بِالسَّیْفِ فِی عُنُقِکَ بَالِغَةً مَا بَلَغَتْ - أَوْ إِهْدَابٌ مِنْ جَبَلٍ مَشْدُودَ الْیَدَیْنِ وَ الرِّجْلَیْنِ - أَوْ إِحْرَاقٌ بِالنَّارِ - قَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَیُّهُنَّ أَشَدُّ عَلَیَّ - قَالَ الْإِحْرَاقُ بِالنَّارِ - قَالَ فَإِنِّی قَدِ اخْتَرْتُهَا یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ - فَقَالَ خُذْ لِذَلِکَ أُهْبَتَکَ فَقَالَ نَعَمْ - قَالَ فَصَلَّی رَکْعَتَیْنِ ثُمَّ جَلَسَ فِی تَشَهُّدِهِ - فَقَالَ اللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ أَتَیْتُ مِنَ الذَّنْبِ مَا قَدْ عَلِمْتَهُ - وَ إِنِّی تَخَوَّفْتُ مِنْ ذَلِکَ - فَأَتَیْتُ إِلَی وَصِیِّ رَسُولِکَ وَ ابْنِ
ملاحظه میگردد که وی نخست، ادعای خویش را به گونۀ غالبی(1)مطرح نموده، امّا سپس ترقّی کرده و تمام تخصیصهای وارده در احکام را - به استثنای یک مورد (2)- عنوانی دانسته است.(3)
1) (1) . محقّق نائینی رحمه الله در فوائد الاصول، بر امکان وقوعی تخصیص افرادی قضیایای حقیقیه - همانند تخصیص عنوانی آن - تصریح نموده و معتقد است که دو نوع تخصیص مزبور در قضیۀ حقیقیه، هر چند در صناعت لفظی یکسان نیستند؛ امّا در عمل تفاوتی نداشته و نتیجۀ هر دو هدم عموم است: «نعم، القضیة الحقیقیة تصلح لأن یرد علیها المخصص الأفرادی، کما تصلح لأن یرد علیها المخصص الأنواعی. و لا إشکال فی انّ التخصیص الأنواعی انّما یهدم إطلاق مصبّ العموم و مدخوله، و امّا التخصیص الأفرادی فهو کذلک، أی یرد علی مصبّ العموم، أو انّه یرد علی نفس العموم و یوجب هدمه، و یکون التصرف فی (کلّ) لا فی (العالم) فی قولک: أکرم کلّ عالم. و النتیجة و ان کانت واحدة إلّا انّ الصناعة اللّفظیة تختلف». (نائینی، محمد حسین، فوائد الاصول، ج 2، ص 514).
2) (2) . مرحوم آیتالله شیخ حسین حلّی رحمه الله (م 1397 ق)، استثنای مضبوط در دو کتاب «أجود التقریرات» و «الأصول» (قضیۀ رفع حد) را به عنوان «تخصیص» نپذیرفته و آن را از باب عفو دانسته است، امّا استثنای مذکور در «فوائد الأصول» را مثال صحیحی برای مدّعای نائینی صلی الله علیه و آله بر شمرده است: «الظاهر أنّ هذا المورد [ای رفع الحد] من باب العفو لا التخصیص، نعم مثّل لذلک فی تحریرات المرحوم الشیخ محمّد علی [ای فوائد الأصول] و غیره بخصائص النبی صلی الله علیه و آله». (حلی، حسین، أصول الفقه، ج 5، ص 84). مرحوم آیتالله سید احمد اردبیلی رحمه الله (م 1407 ق) نیز با مرحوم حلّی رحمه الله موافقت نموده و در این خصوص نگاشته است: «أقول: إنه لیس بتخصیص بل انه عفو، ثم إنه لیس لنا حکم علی نحو القضایا الخارجیة فی الأحکام الشرعیة ثبوتا حتی یحتاج إلی کلّیة الکبری». (اردبیلی، سید احمد، الذخر فی علم الأصول، ج 1، ص 439).
3) (3) . امام خمینی رحمه الله این تفاوت را نیز زیر سوال برده تصریح میکند:«فإذا تمهّد لک أنّ الحکم فی کلتا القضیتین - الخارجیة و الحقیقیة - تعلّق علی الأفراد بالعنوان الإجمالی لا الطبیعة، یظهر لک: أنّ جمیع التخصیصات الواردة علی العمومات، تخصیصات أفرادیة فی جمیع القضایا؛ حقیقیة کانت، أم خارجیة، مثلًا المراد بقوله تعالی: «أَوْفُوا بِالْعُقُودِ»، لزوم الوفاء بجمیع أفراد العقود بالعنوان الإجمالی، لا أنواعها؛ لعدم ما یدلّ علیها، کما لا یخفی، فإن ورد علیه تخصیص بعدم لزوم الوفاء بالعقد الربوی مثلًا، فمقتضاه خروج أفراد العقد الربوی - بنعت الإجمال - عن دائرة العموم، لا هذا النوع من البیع؛ بداهة أنّه لم یکن النوع بما هو نوع، داخلًا تحت العامّ حتّی یخرج عنه.
(1) محقّق نائینی طاب ثراه تفاوت نهم را بدین صورت بیان میدارد که قضایای حقیقیه - به حسب موضوعش - به احکام متعدّد انحلال پیدا میکند، اما در قضایای خارجیه انحلال وجود ندارد. متن عبارت وی چنین است:
«ان الحکم فی القضیة الحقیقیة ینحل بانحلال موضوعه إلی أحکام متعددة؛ إذ المفروض ان فرض وجود الموضوع فرض ثبوت الحکم له».(2)
یعنی در قضیه حقیقیه - با انحلال موضوع آن - حکم [نیز] به احکام متعدّد منحلّ میگردد. زیرا بنا بر مفروض [در تعریف قضیۀ حقیقیه]، فرض وجود موضوع، [به معنای] فرض ثبوت حکم برای آن [نیز] میباشد.
مراد نائینی طاب ثراه از عبارت فوق این است که موضوع قضیه حقیقیه، همواره یک
عنوان کلّی است که ممکن است دارای افراد و مصادیق متعدّد باشد. بنابراین هر کدام از این افراد که موجود فرض شوند، حکم قضیه بر آن بار خواهد شد.(1)به دیگر سخن؛ با فرض وجود تک تک افراد موضوع، حکم قضیه نیز بر تک تک آنها به گونۀ جداگانه انحلال یافته و یکایک افراد دارای حکم مستقل میگردند.(2)
اما در قضایای خارجیه انحلالی در کار نیست. زیرا بنا بر تعبیر نائینی رحمه الله - که قضیۀ خارجیه را تجمیع چندین قضیۀ شخصیه میداند - عنوان کلّی در موضوع قضیه وجود ندارد. برای نمونه در گزارۀ «یجبُ علی من فی المجلس هذا قرائة القرآن»، مراد از جمع حاضر، از همان ابتدا، تک تک افراد موجود است؛ نه عنوان جمع. بنابراین اصلاً موردی برای انحلال متصوّر نمیباشد.
گذشت که محقّق عظیمالشأن امام خمینی رحمه الله، مخالف سرسخت انحلال بوده و روی مبنای خطابات قانونی خویش به طور کلی آن را مورد انکار قرار داده است.(3)از این رو طبیعتاً وی تفاوت نهم را نیز از اساس نادرست میداند.(4)
1) (1) . در کتاب فوائد الأصول نیز همین مطلب به گونۀ روشنتری آمده است: «تعدد الأحکام إنّما ینشأ من انحلال قضیة «صدّق العادل» کما هو الشأن فی جمیع القضایا الحقیقیة حیث إنّها تنحل إلی أحکام متعددة حسب ما لموضوعها من الأفراد». (نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 3، ص 179).
2) (2) . وفق آنچه از عبارت محقّق نائینی رحمه الله بر میآید، مراد وی از انحلال، این است که قضیۀ حقیقیه به تعداد افراد عنوان آن، منحل به همان تعداد قضیۀ شخصیه میگردد. به عنوان نمونه در گزارۀ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ، به تعداد تمامی افرادی که مستطیع میشوند، حکم وجوب حج به وجود میآید که هر کدام از آنها یک قضیۀ شخصیه میباشد. بنابراین هر فرد مستطیع، دارای حکم مستقل وجوب حج بوده و در نتیجه تمکین یا عدم تمکین وی، عنوان اطاعت یا عصیان مستقلی پیدا میکند.
3) (3) . «أنّه لا ینحلّ الخطاب إلی خطابات؛ بحیث یکون کلّ واحد مورداً لخطاب خاصّ». (خمینی (امام)، سید روح الله، تهذیب الأصول، ج 1، ص 437).
4) (4) . عمده دلائلی که امام خمینی اعلی الله مقامه با تمسّک بدانها منکر انحلال شده، یکی عدم وجود انحلال در مقولۀ اخبار و دیگری احاله به وجدان میباشد. در زیر هر دو دلیل ایشان را نقل نموده و مورد بررسی قرار میدهیم:الف) عدم انحلال در اخبار: «وما اشتهر من انحلال الخطاب الواحد إلی الخطابات حسب
البتّه بایستی توجّه داشت که مبنای مرحوم امام قدس سره، بر انکار انحلال حکم نسبت به «موضوع» احکام استوار است، نه «متعلّق»(1)و از این رو محلّ نزاع ایشان با
1) (1) . حضرت استاد دام ظله در این جا تلویحاً به تفاوت میان «موضوع» و «متعلّق» اشاره نموده و تفصیل آن را بیان نداشته است. امّا گاه در خلال بحثهای اصولی دیگر، به ارائةةة مباحثی در این زمینه پرداختهاند که جمعبندی و ماحصل آن به صورت زیر است:به عقیدةةة ایشان، دو واژةةة «موضوع» و «متعلّق» تا زمان شیخ انصاری رحمه الله در بسیاری موارد به جای هم و به گونةةة مترادف استعمال میشدند و این ترادف حتّی در کلمات خود ایشان نیز وجود دارد. امّا متأخّرین از شیخ اعظم رحمه الله بین این دو تفاوت قائل شده و برای هر یک ما به ازایی جداگانه در نظر گرفتهاند. شاید نخستین کسی که به روشنی تفاوت آن دو را مطرح نموده محقّق نائینی رحمه الله باشد. وی در کتاب فوائد الاصول خویش به صراحت متعلّق و موضوع را از هم تفکیک نموده و اظهار داشته است:«لا إشکال فی انّ کلّ حکم له متعلّق و موضوع. و المراد من المتعلّق هو ما یطالب به العبد من الفعل أو التّرک، کالحج، و الصّلاة، و الصّوم، و غیر ذلک من الأفعال. و المراد بالموضوع هو ما أخذ مفروض الوجود فی متعلّق الحکم، کالعاقل البالغ المستطیع مثلا. و بعبارة أخری: المراد من الموضوع هو المکلّف الّذی طولب بالفعل أو التّرک بما له من القیود و الشّرائط: من العقل و البلوغ و غیر ذلک». (نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 145).یعنی شکی نیست که هر حکمی دارای «متعلّق» و «موضوع» میباشد. مراد از متعلّق، هر آن چیزی است که انجام دادن یا عدم انجام آن از عبد خواسته میشود، مانند: حج، نماز، روزه و کارهایی از این دست. مراد از موضوع [نیز] عبارت است از هر آن چه که در متعلق حکم، مفروض الوجود گرفته شده است، همچون عاقل بالغ مستطیع. به دیگر سخن، مراد از موضوع عبارت است از مکلّفی که با قیدها و شرایط خود، مانند: عقل و بلوغ و غیر اینها، مورد مطالبةةة فعل یا ترک واقع گردد.همچنین مرحوم میرزا رحمه الله، در بخش دیگری از کتاب، تعریف «موضوع» را چنین آورده است: «الأمر الّذی رتّب الحکم الشرعی علیه، فقد یعبّر عنه بالموضوع». (نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 4، ص 389) یعنی آن چه که حکم شرعی بر آن مترتّب باشد، از آن تعبیر به موضوع میشود.پس از نائینی رحمه الله، بیشتر اصولیون موضوع را «متعلق المتعلق» دانسته اند که عبارت است از چیزهای خارجی که متعلّق، نخست بر آن تعلق گرفته است. برای نمونه محقّق خوئی رحمه الله چنین آورده است: «نعنی بالموضوع الأعمّ من المتعلّق، کالشرب فی قولنا: «لا تشرب الخمر» و من متعلّق المتعلّق، و هو الّذی نسمّیه بالموضوع، کالخمر فی المثال». (خوئی، سید ابوالقاسم، الهدایة فی الأصول، ج 3، ص 186).
محقّق نائینی قدس سره، انحلال به حسب موضوع میباشد؛ ور نه وی، امکان انحلال را در «متعلّق» پذیرفته است.(1)
دهمین تفاوتی که در کلام مرحوم نائینی رحمه الله دیده میشود این است که قضایای حقیقیه، بر خلاف قضایای خارجیه، منحل به قضیةةة شرطیهای میگردند که مقدم آن در بر دارندةةة وجود موضوع بوده و تالی آن، عنوان محمول میباشد. عبارت وی در این زمینه چنین است:
«ان کل قضیة حقیقیة تنحل إلی قضیة شرطیة مقدمها وجود الموضوع
1) (1) . عبارت امام خمینی قدس سره در این خصوص چنین است: «کلّ حکم کلّی قانونی فهو خطاب واحد متعلّق لعامّة المکلّفین، بلا تعدّد و لا تکثّر فی ناحیة الخطاب، بل التعدّد و الکثرة فی ناحیة المتعلّق». (خمینی (امام)، سید روح الله، تهذیب الأصول، ج 1، ص 437).
توضیح اینکه میدانیم موضوع حکم در قضیه حقیقیه، عنوان عامی است که آیینةةة افراد و مصادیق خارجی - اعمّ از محقّق و مقدّر - میباشد؛ امّا حکم فعلی قضیه نسبت به افراد و مصادیق، به شرط وجود آنها بار میشود. به دیگر سخن؛ تا زمانی که افراد و مصادیق موجود فرض نشوند، حکم فعلی وجود نخواهد داشت. بنابراین هر گزارةةة حقیقیهای گرچه به حسب ظاهر حملیه است، اما در واقع منحل به گزارةةة شرطیه میشود. چرا که هر کجا پای فرض و تقدیر به میان آید، لاجرم شرطی نهفته در دل آن وجود دارد.
محقّق نائینی رحمه الله در موضع دیگری از اظهارات خویش، با ذکر مثالی مراد خود را اینگونه تبیین نموده است:
«مثلا إذا قلنا الخمر مسکر فموضوع القضیة و ان کان هو عنوان الخمر
1) (1) . نائینی، محمّد حسین، أجود التقریرات، ج 1، ص 428.
2) (2) . محقّق نائینی قدس سره در کتاب فوائد الأصول و دو موضع دیگر از کتاب اجود التقریرات، به جای اصطلاح «قضیةةة حقیقیه» از اصطلاح «قضیةةة حملیه» بهره برده و همین تفسیر را برای آن مطرح نموده است: «ان کل قضیة حملیة تنحل إلی قضیة شرطیة یکون مقدمها وجود الموضوع و تالیها ثبوت المحمول له». (نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 179 - همو، أجود التقریرات، ج 1، ص 127 و ص 418).به نظر میرسد که مراد وی از قضیةةة حملیه در این مواضع، همان قضیةةة حقیقیه میباشد، نه مطلق حملیات که اعم از حقیقیه و خارجیه است. زیرا در قضایای خارجیه - که وجود محقّق شدةةة موضوع آن، جزء مقوّمات خارجیه بودن میباشد - معنا ندارد که وجود موضوع به عنوان شرط در نظر گرفته شود. این مطلب از توضیحات وی نیز قابل استفاده است: «فقولنا الجسم ذو أبعاد ثلاثة یکون بمنزلة قولنا: کلّما وجد فی العالم شیء و کان ذلک الشیء جسما فهو ذو أبعاد ثلاثة، فبالأخرة لا یتفاوت الحال، بین کون القضیّة حملیّة طلبیّة، أو شرطیّة طلبیّة. کما هو الشّأن فی الخبریّة، حیث لا یتفاوت الحال فیها، بین کونها حملیة کالمثال المتقدّم، أو شرطیّة کقوله کلّما طلعت الشّمس فالنهار موجود، إذ الحملیّة ترجع إلی الشّرطیّة، کما انّ نتیجة القضیّة الشّرطیّة ترجع إلی قضیّة حملیّة، فانّ النّتیجة فی قولنا کلّما طلعت الشّمس فالنّهار موجود، هی عبارة عن وجود النّهار عند طلوع الشّمس، فلا فرق، بین ان نقول: النّهار موجود عند طلوع الشّمس، و بین قولنا: کلّما طلعت الشّمس فالنّهار موجود. و قس علی ذلک حال القضایا الطّلبیّة، و انّ مرجع الحملیّة منها إلی الشّرطیّة، و الشّرطیّة إلی الحملیّة، و النتیجة هی وجود الحکم عند وجود الموضوع و الشّرط. و من هنا قلنا: انّ الشّرط یرجع إلی الموضوع، و الموضوع یرجع إلی الشّرط.» (نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 1، ص 179).
وما هو خمر بالحمل الأولی إلّا انه انما أخذ فی الموضوع للإشارة إلی کل ما هو مصداق له فی الخارج فمعناه انه إذا فرض شیء فی الخارج و صدق علیه انه خمر فهو مسکر و هذا معنی قولهم ان کل قضیة حملیة تنحل إلی قضیة شرطیة مقدمها وجود الموضوع و تالیها ثبوت المحمول له و کذلک الحال فی الإنشاءات فان الحاکم بوجوب الحج علی المستطیع مثلا لا بد و ان یفرض وجود المستطیع و یحکم علی هذا الموضوع المفروض وجوده بأنه یجب علیه الحج.»(1)
برای نمونه در گزارةةة «شراب، مستکننده است»، موضوع آن اگر چه عنوان «شراب» به حمل اوّلی است، امّا اخذ آن در موضوع تنها به جهت اشاره به افراد «شراب» و هر آن چه که در خارج مصداقی برای آن است، میباشد. بنابراین معنای گزارةةة فوق این است که هرگاه [وجود] چیزی در خارج فرض گردد که عنوان «شراب بودن» بر آن صدق کند، [آن چیز] مستکننده خواهد بود.(2)و این همان معنای انحلال گزارةةة حملیه [حقیقیه] به گزارةةة شرطیهای است که مقدّم آن، وجود موضوع، و تالی آن، ثبوت محمول برای آن موضوع میباشد.
همین مطلب در جملات انشائی نیز جاری است. برای نمونه، کسی که بر وجوب حج بر شخص مستطیع حکم میکند، ناگزیر از فرض وجود مستطیع بوده و حکم را بر این موضوع مفروض الوجود بار میکند [و اظهار میدارد] که حج بر وی واجب است. [امّا در گزارههای خارجیه، چنین فرضی وجود ندارد و از این رو به گزارةةة شرطیه با مقدّم وجود موضوع، منحل نمیگردند.]
محقّق عظیم القدر امام خمینی قدس سره، این تفاوت را نیز نپذیرفته و محقّق نائینی قدس سره را به
جهت قول به چنین فارقی مورد انتقاد قرار داده است. کلام ایشان - بنا بر آنچه که والد محقّق ما قدس سره نقل نموده - چنین است:
«ما أفاده [النائینی قدس سره] من أنّ القضایا الحقیقیة تنحلّ إلی القضایا الشرطیة فی غیر محلّه، لأنّ القضایا الحقیقیة قضایا بتیّة، کالقضایا الخارجیة، بلا فرق بینهما من هذه الجهة أصلًا. غایة الأمر أنّ الحکم فی القضایا الحقیقیة إنّما یکون علی الطبیعة بوجودها الساری أعمّ من الأفراد المحقّقة و المقدّرة، و فی القضایا الخارجیّة یکون مقصوراً علی خصوص الأفراد الموجودة... و بالجملة: فمعنی القضیّة الشرطیة هو کون الشرط فیها دخیلًا فی ثبوت المحمول و ترتّبه علی الموضوع، مع أنّ القضایا الحقیقیة لا یکون کلّها کذلک کما عرفت. فالحقّ أنّ القضایا الحقیقیة قضایا بتّیة غیر مشروطة، و لذا جعلها المنطقیون من الحملیّات التی تکون قسیماً للشرطیّات.»(1)
یعنی کلام محقّق نائینی قدس سره مبنی بر این که گزارههای حقیقیه به گزارههای شرطیه انحلال مییابند، ناتمام است. زیرا گزارههای حقیقی، [قسمی از] گزارههای بتّی هستند؛ همچنان که گزارههای خارجی نیز همین گونه بوده و هیچ تفاوتی از این جهت میان آن دو وجود ندارد. [بلکه] نهایت [چیزی که در این زمینه میتوان گفت] این است که حکم در گزارههای حقیقیه، بر طبیعت از حیث وجود ساری آن بار میشود که اعمّ از افراد محقّق و مقدّر آن است؛ امّا در گزارههای خارجیه، تنها ویژةةة افراد موجود [در خارج] میباشد... و خلاصه آن که معنای گزارةةة شرطی این است که شرط موجود در آن، در ثبوت محمول و بار شدن آن بر موضوع، دخیل میباشد. در حالی که همةةة گزارههای حقیقی - همان گونه که دانستی - چنین نیستند. بنابراین حق این است که گزارههای حقیقی، قضایای بتّی غیر شرطی هستند و از این رو، منطقدانان آنها را در میان گزارههای
1) (1) . خمینی (امام)، سید روح الله، معتمد الأصول، ج 2، ص 37.
حملی - که قسیم گزارههای شرطی میباشند - طبقهبندی نمودهاند.(1)
چکیدةةة اشکال امام قدس سره این است که در قضایای شرطیه، تعلیق وجود داشته و تالی معلّق بر تحقّق موضوع (مقدّم) است. امّا در قضایای حقیقیه چیزی به نام تعلیق دیده نمیشود.(2)
1) (1) . مرحوم آیتالله مهدی حائری یزدی رحمه الله نیز در این ایراد همسو با امام خمینی قدس سره بوده و از کلام نائینی قدس سره در قول به انحلال گزارةةة حقیقی به شرطی با تاسف فراوان یاد نموده است. امّا او قضایای حقیقیه را به گزارههای لابتّیه بازگردانده است. وی مینویسد: «یکیاز مواردیکه ما باید از آشنا شکوت کنیم این است که مرحوم محقق نائینی قدس سره پساز طرحقضیه حقیقیه در مباحثاصولیخود از قول حکمای عظام حملیاترا صریحاً به قضایای شرطیه تأویل میکند و در این باره میگوید:«معنی این قضیه که میگوییم: هر شرابی مست کننده است، این است که اگر فرضاً در خارج چیزی موجود باشد که بر آن شراب صادقآید پس آن چیز مستکننده خواهد بود. و از همین روی است که دانشمندان گفتهاند: هر قضیه حملیهای بهصورت قضیه شرطیه تحلیل میشود که مقدم آن شرطیه وجود موضوع و تالی آن ثبوت محمول خواهد بود». (از کتاب اجود التقریرات، آیتاللّه خوئی، ص 127 مباحث الفاظ).در حالیکه ملاحظه شد حملیات به قضایای لابتیه بازگشت میکنند نه شرطیات. شرط و تقدیر در اینگونه حملیات در جانب عقد موضوعاست و از کیفیات نسبت نیست تا مقدمآن شرطیه وجود موضوع باشد و تالیآن ثبوت محمول. و به گفته مولانا صدرالدین شیرازی تفاوت بسیار است که شرط از متممات موضوع باشد یا کیفیت نسبت حکمیه میان مقدم و تالی. تنها عاملیکهقضیهرا به صورت شرطیه بیرون میآورد اشتراط و تقدیر در کیفیت نسبت است که از آن به ملازمه تعبیر میکنند نه ابهام و تقدیر در موضوع. و من یؤت الحکمة فقد اوتی خیراً کثیراً.» (یزدی، مهدی حائری، کاوشهای عقل نظری، صص 422-423).این در حالی است که خود وی در اثر دیگرش با نام «هرم هستی»، قابلیت تفسیر قضایای حقیقیه به شرطیه را صراحتاً پذیرفته و نگاشته است: «قضایای حقیقیه را میتوان به قالب قضایای شرطیه در آورد، و این سخن، صحیح و تحسین برانگیز است.» (یزدی، مهدی حائری، هرم هستی، ص 113).شهید مطهری قدس سره نیز بیآن که دلیلی بر مدعای خویش اقامه کند، قول به انحلال قضیةةة حقیقیه به شرطیه را نادرست خوانده است: «بعضی علمای علم اصول (مرحوم نائینی) گفتهاند که نه، همه قضایای حملیه منحل به قضایای شرطیه میشود، ولی به هر حال این حرف [یعنی منحل شدن به قضیه شرطیه] درست نیست». (مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (شرح مبسوط منظومه)، جلد 9، ص 613).
2) (2) . نگارندةةة «تنقیح الاصول»، کلمات امام خمینی قدس سره را در این زمینه چنین تقریر نموده است:«أقول: علی فرض تسلیم أنّ التکالیف الشرعیّة علی نهج القضایا الحقیقیّة، إنّ القضیّة الحقیقیّة من القضایا البتّیّة، ولذا قسّموا القضایا البتّیّة إلی الحقیقیّة و الخارجیّة، و جعلوا الشرطیّة فی مقابل البتّیّة، ولا تنحلّ القضایا الحقیقیّة إلی الشرطیّة، و لیس ذلک مقصوداً و مراداً للمحقّقین من المنطقیّین أیضاً.و بالجملة: لا فرق بین القضیّة الحقیقیّة و الخارجیّة فی أنّ کلّ واحدة منهما من القضایا البتّیّة
به نظر میرسد که مراد نائینی قدس سره از انحلال، این نیست که قضیۀ حقیقیه به حسب ظاهر نیز شرطیه است؛ بلکه معتقد است که لبّ و روح گزارۀ حقیقیه به قضیۀ شرطیه بازمیگردد.(1)
1) (1) . این کلام حضرت استاد دام ظله در کمال متانت بوده و مسلماً مراد محقّق نائینی قدس سره این نیست که قضیۀ حقیقیه، در قالب و هیأت قضایای شرطیه است. بلکه ایشان معتقد است که در ناحیۀ عقدالوضع قضایای حقیقیه، شرطی پنهان است که مقدّم آن وجود موضوع میباشد. توضیح این که وفق تعریف نائینی قدس سره، قضایای حقیقیه، گزارههایی هستند که حکم شرعی را در جانب محمول، بر موضوع مقدرة الوجودی قرار میدهند که در صورت تحقّق خارجی آن، حکم نیز بدان تعلق خواهد گرفت. بنابراین این قضایا به منزلۀ گزارههای شرطیهای هستند که در صورت تحقق شرط یعنی موضوع، مشروط یعنی حکم شرعی هم به دنبال آن خواهد آمد و اصطلاحاً حکم به فعلیت میرسد و قبل از
تا اینجا ده تفاوت میان دو گزارۀ حقیقیه و خارجیه را در کلام نائینی قدس سره به تفصیل مورد بررسی قرار دادیم. حال به بیان چهار تفاوت دیگر که در کلمات ایشان نیامده، میپردازیم.
تمایز یازدهم گزارههای حقیقیه و خارجیه - که در کلمات برخی منطق پژوهان معاصر(1)آمده است - به نوع مصاحبت میان عقد الوضع و عقد الحمل یا نحوۀ اقتران آنها باز میگردد؛ بدین صورت که در قضیۀ حقیقیه، تقارن عقدالوضع و عقدالحمل به صورت لزومی است؛ امّا در قضیۀ حارجیه، به گونۀ تقارن صرف و اتّفاقی میباشد. امّا پیش از تبیین این تفاوت، بایستی دو نکته را مدّ نظر قرار داد:
الف) گذشت که در قضایای حقیقیه ماهیت و طبیعتی که موضوع قرار داده میشود، اولاً لحاظ آلی دارد و ثانیاً دارای دو وصف است: وصف موضوعی و وصف محمولی. به عنوان نمونه در گزارۀ «انسانها میمیرند»، واژۀ «انسانها» مرآة برای مصادیق انسان است. یعنی این گزاره در صدد بیان این نیست که خود ماهیت انسان میمیرد، بلکه مراد از آن این است که مصادیق و افراد ماهیت انسان در عالم خارج، میمیرند.
ب) قضیۀ حملیۀ مسوّره - همانگونه که گذشت - قابل انحلال به دو وصف عقد الوضع و عقد الحمل است. مفاد این نوع قضایا، برخلاف گزارههای شخصیه، حکم به اتّصاف موضوع به محمول نیست، بلکه در حقیقت حکم به
1) (1) . ر. ک: قراملکی، احد فرامرز، منطق، ج 1، صص 137-140.
اتّحاد دو وصف است در مصادیق واحد. بنابراین در قضایای مسوّره بایستی میان سه امر تفکیک قائل شد:
ب - 1) ذات موضوع یا موضوع حقیقی قضیه، که همان مصادیق مفهوم کلّی است. (مانند افراد انسان در مثال فوق).
ب - 2) موضوع ذکری یا وصف عنوانی مشیر به ذات موضوع، که همان مفهوم کلی دالّ بر مصادیق است. (مانند واژۀ «انسان ها» یا طبیعت انسان در مثال فوق).
ب - 3) عقدالحمل که همان وصف محمولی است که به موضوع نسبت داده میشود. (مانند مردن در مثال فوق).
از این رو گفته میشود که این گونه قضایا دارای سه رکن است؛ موضوع، عقد الوضع و عقد الحمل.(1)
با این مقدّمه تفاوت یازدهم روشن میگردد و آن این که هر قضیهای که در آن، وصف عنوانی موضوع و عقدالحمل، تقارن لزومی داشته باشند، حقیقیه بوده و قضیهای که تقارن آنها به نحو اتفاقی بوده و پای مصاحبت لزومی در میان نباشد، خارجیه میباشد. به دیگر سخن؛ قضیۀ حقیقیه بر خلاف قضیۀ خارجیه، محصول استقرا و مشاهدۀ صرف نیست بلکه محصول تجزیه و تحلیل ذهنی است. زیرا استقرا و مشاهدۀ صرف تنها به مجموعهای از چندین گزارۀ شخصیه منتهی میگردد که بیانگر مفاد قضیۀ خارجیه است. اما در قضیۀ حقیقیه، همواره
1) (1) . محقّق ایروانی رحمه الله (م 1354 ق) در این زمینه آورده است: «القضیة الواحدة تنحل إلی قضایا ثلاث قضیة ینحل إلیها عقد الوضع و قضیة ینحل إلیها عقد الحمل و نفس القضیة الأصلیة فقضیة الإنسان ضاحک تکون بعد التحلیل هکذا الذات الثابت له الإنسانیة بالفعل و فی أحد الأزمنة علی مذهب الشیخ أو بالإمکان علی مذهب الفارابی ذات ثابت له الضحک فیتولد من الحکم بثبوت المحمول فی القضیة لموضوعه الحکم بثبوت أمور ثلاثة لموضوعاتها (أحدها) ثبوت عنوان الإنسانیة لذات الإنسان الموجه بجهة الفعلیة علی مذهب الشیخ و بجهة الإمکان علی مذهب الفارابی (و ثانیها) ثبوت عنوان الضحک لذات الضاحک الّذی هو مفاد تحلیل عقد الحمل (و ثالثها) ثبوت الذات الثانی الذات الأول الّذی هو مفاد أصل القضیة.» (ایروانی، علی، نهایة النهایة فی شرح الکفایة، ج 1، ص 78).
تقارن لزومی میان عقدالوضع و عقدالحمل بر قرار است و این مهم، تنها زمانی روی میدهد که در گزاره، محمول از موضوع قابل انفکاک نباشد.(1)
برای نمونه در گزارۀ حقیقیۀ «هر مثلثی شکل است»، دو وصف «مثلث بودن» و «شکل بودن» به گونۀ لزومی مصاحبت دارند و گفته میشود: «مثلث چون مثلث است، شکل است»؛ در حالی که در گزارۀ خارجیۀ «هر انسانی کوشا است»، تقارن دو وصف «کوشا» و «انسان» به گونۀ صرف پیشامد و اتفاقی است و این طور نیست که گفته شود: «هر انسانی چون انسان است، کوشاست».
تفاوت دوازدهم میان دو قسم گزارۀ مورد بحث این است که قضایای خارجیه بر ادلّۀ اولیه حکومت یا ورود ندارند. به دیگر سخن؛ اگر قضیهای «قضیةٌ فی واقعة»(2)شد نمیتواند بر ادلۀ اولیه حکومت نماید، امّا قضایای حقیقیه صلاحیت دارند که بر ادلّۀ اوّلیه، حکومت یا ورود داشته باشند.
برای نمونه در زمینۀ قاعدۀ نفی ضرر، دست کم پنج دیدگاه وجود دارد.(3)یکی از
1) (1) . انفکاک ناپذیری محمول از موضوع نیز به ذاتی بودنِ محمول نسبت به موضوع (ذاتی باب برهان) بر میگردد. ذاتی بودنِ محمول برای موضوع بسته به یکی از سه عامل زیر است:الف) محمول از حیث ماهوی همان موضوع است.ب) محمول جزئی از ماهیت موضوع است (این دو قسم را ذاتی باب ایساغوجی مینامند).پ) محمول عرضی لازم ماهیت موضوع است (عرضی ذاتی).اگر محمول ذاتی موضوع باشد، اوّلاً، فرض موضوع، مستلزم فرض محمول است. ثانیاً، رفع محمول مستلزم رفع موضوع است. ثالثاً، محمول در مقام ماهیت موضوع، بر آن ملحق میگردد. از این رو هرگاه محمولی در مقام ماهیت و ذات موضوع بر آن عارض شود، تقارن بین موضوع و محمول به نحو لزومی بوده و چنین گزارهای حقیقیه خواهد بود.
2) (2) . حضرت استاد دام ظله در اینجا تصریح نمود که قدما از «قضایای خارجیه»، به «قضیۀ فی واقعه» تعبیر میکردند. (ر. ک: لنکرانی، محمّد جواد فاضل، درس خارج اصول به تاریخ 1393/7/27).
3) (3) . پنج دیدگاه یاد شده در مفهوم قاعدۀ «لاضرر» به شرح زیر است: 1) نفی حکم ضرری (دیدگاه مشهور): این دیدگاه بر آن است که «لا» در جملۀ «لا ضرر و لا ضرار»، «لا» ی نفی جنس میباشد؛ امّا چون ضرر و ضرار، حقیقتاً در خارج وجود دارد، بایستی گفت
این دیدگاهها، مبنای محقّق نستوه امام خمینی قدس سره است که وفق آن، قاعدۀ «لا ضرر»، در زمرۀ احکام حکومتی بوده و از اختیارات حاکمیتی رسول خدا صلی الله علیه و آله میباشد.
تفاوت بنیادین میان حکم حکومتی با احکام نخستین و فتاوا در این است که حکم حکومتی - بر خلاف احکام نخستین - موقّت بوده و مربوط به زمان خاص یا اشخاص ویژه است، از این رو مفاد آن به قضایای خارجیه باز میگردد. بنابراین اگر - طبق آن چه که امام قدس سره اظهار داشته - پیامبر صلی الله علیه و آله، حدیث «لا ضرر» را با سر نامۀ حکم حکومتی صادر فرموده باشد؛ مخصّص ادلۀ دیگر قرار نگرفته
و بر آنها حکومت یا ورود نخواهد داشت.(1)اما اگر وفق دیدگاه مشهور و شیخ اعظم انصاری قدس سره، حدیث
«لاَ ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ فِی الإِسلام»(2)را یک گزارۀ حقیقیه
1) (1) . این در حالی است که امام خمینی رحمه الله به رغم قول به نهی حکومتی بودن مفاد «لاضرر»، آن را حاکم بر قاعدۀ تسلیط دانسته است: «بناء علی ما ذهبنا إلیه فی حدیث نفی الضرر لا یکون دلیله حاکما علی أدلة الأحکام الأولیة سوی قاعدة السلطنة.» (خمینی (امام)، سید روح الله، الرسائل، ج 1، ص 63).برخی این مطلب را بدین شکل توجیه نموده اند که تمام احکام حکومتی یکسان نیستند، پارهای از آنها موردی و جزیی وابسته به زمان و مکان و پارهای از آنها کلیاند. به دیگر سخن؛ احکام حکومتی، همانند احکام نخستین، با توجه به مصالح اسلام و مسلمانان، وضع میشوند. احکام اولیه، ثابت و دائمی اند؛ زیرا براساس مصالح کلی و دائمی گذارده شده اند، ولی در احکام حکومتی ماندگاری و ادامه حکم دایر مدار عنوان و مصلحت است، و تا هنگامی که عنوان و مصلحت وجود داشته باشد، حکم همچنان باقی خواهد بود؛ هر چند حاکمی که آن حکم را داده، از دنیا رفته باشد. بر همین اساس امام خمینی رحمه الله در ادامه آورده است: «إن دلیل نفی الضرر ورد لکسر سورة تلک القاعدة [السلطنة] الموجبة للضرر و الضرار علی الناس، و هو صلی الله علیه و آله بامره الصادر منه بما انه سلطان علی الأمة و بما ان حکمه علی الأولین حکمه علی الآخرین منع الرعیة عن الإضرار و الضرار، فدخول سمرة بن جندب فی دار الأنصاری فجأة و الاشراف علی أهله ضرار و إیصال مکروه و حرج علی المؤمن فهو ممنوع.» (پیشین).امّا خود وی، با این که در این جا حکم «لاضرر» را به عنوان دستور حکومتی، تنها بر قاعده سلطنت - که از احکام اولی است - حاکم میداند؛ در جای دیگر، احکام حکومتی را بر تمامی احکام اولیه مقدم دانسته است: «حکومت که شعبهای از ولایت مطلقه رسول الله صلی الله علیه و آله است، یکی از احکام اولیه اسلام است و مقدم بر تمام احکام فرعیه، حتی نماز و روزه و حج است.» (خمینی (امام)، سید روح الله، صحیفه نور، ج 20، ص 452، مندرج در: 452 p e 20http:/ک si.rouholl .ir/libr y/s کeh?volume ).
2) (2) . حدیث مزبور در کتب معتبره به کرّات ذکر شده که در این جا متن آن از وسائل الشیعه نقل میگردد: «عَنْ عِدَّةٍ مِنْ أَصْحَابِنَا عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ خَالِدٍ عَنْ أَبِیهِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ بُکَیْرٍ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَالَ: إِنَّ سَمُرَةَ بْنَ جُنْدَبٍ کَانَ لَهُ عَذْقٌ - فِی حَائِطٍ لِرَجُلٍ مِنَ الْأَنْصَارِ - وَ کَانَ مَنْزِلُ الْأَنْصَارِیِّ بِبَابِ الْبُسْتَانِ - فَکَانَ یَمُرُّ بِهِ إِلَی نَخْلَتِهِ وَ لَا یَسْتَأْذِنُ - فَکَلَّمَهُ الْأَنْصَارِیُّ أَنْ یَسْتَأْذِنَ إِذَا جَاءَ فَأَبَی سَمُرَةُ - فَلَمَّا تَأَبَّی جَاءَ الْأَنْصَارِیُّ إِلَی رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله - فَشَکَا إِلَیْهِ وَ خَبَّرَهُ الْخَبَرَ فَأَرْسَلَ إِلَیْهِ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله - وَ خَبَّرَهُ بِقَوْلِ الْأَنْصَارِیِّ وَ مَا شَکَا - وَ قَالَ إِذَا أَرَدْتَ الدُّخُولَ فَاسْتَأْذِنْ فَأَبَی - فَلَمَّا أَبَی سَاوَمَهُ حَتَّی بَلَغَ بِهِ مِنَ الثَّمَنِ مَا شَاءَ اللَّهُ - فَأَبَی أَنْ یَبِیعَ - فَقَالَ لَکَ بِهَا عَذْقٌ یُمَدُّ لَکَ فِی الْجَنَّةِ - فَأَبَی أَنْ یَقْبَلَ فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لِلْأَنْصَارِیِّ - اذْهَبْ فَاقْلَعْهَا وَ ارْمِ بِهَا إِلَیْهِ - فَإِنَّهُ لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ» .(عاملی، حرّ، وسائل الشیعة، ج 25، صص 428-429، باب 12 (عَدَمِ جَوَازِ الْإِضْرَارِ بِالْمُسْلِمِ) از کِتَابُ إِحْیاءِ الْمَوَاتِ، ح 3).همچنین در موضع دیگری از وسائل، روایت دقیقاً به همین لفظ نقل شده و آمده است: «قَالَ علیه السلام لَا ضَرَرَ وَ لَا ضِرَارَ فِی الْإِسْلَامِ - فَالْإِسْلَامُ یَزِیدُ الْمُسْلِمَ خَیْراً وَ لَا یَزِیدُهُ شَرّاً». (همو، وسائل الشیعة،
دانستیم؛ توانایی حکومت و ورود بر ادلّۀ دیگر را خواهد داشت. از این رو مشهور فقهای شیعه بر آنند که «لاضرر» بر تمامی احکام اولیه حکومت دارد.
والد محقّق ما اعلی الله مقامه در میان مبانی پنج گانه، انگارۀ مرحوم امام قدس سره را بسیار محکم قبول داشتند(1)؛ ولی نظر مختار ما همان دیدگاه مشهور و شیخ اعظم قدس سره میباشد.
تفاوت سیزدهم میان گزارههای دو گانه این است که عدم جواز تمسّک به عموم عام در شبهات مصداقیه در مواردی که مخصّص عام، لبّی باشد؛ تنها در خصوص قضایای حقیقیه مطرح است؛ نه خارجیه. به دیگر سخن هرگاه عام مشمول تخصیص در موضوع قضیه حقیقیه اخذ شده و سپس، یک دلیل لبّی همچون اجماع آن را مورد تخصیص قرار دهد، در موارد شبهۀ مصداقیه، نمیتوان به عام تمسّک جست. امّا اگر گزارۀ مخصَّص، از سنخ قضایای خارجیه باشد، در فرض یاد شده تمسّک به عام مانعی نخواهد داشت.(2)روشن شدن تفاوت سیزدهم، در گرو یادآوری سه نکتۀ ضروری است که در زیر با سرنامۀ «ترسیم بحث»، بدان پرداخته میشود.
1) (1) . در برخی آثار ایشان در این زمینه چنین آمده است: «فی قاعدة لا ضرر هناک عدّة احتمالات متصوّرة، أحدها هو الاحتمال الذی بحثه سیّدنا الأستاذ الأعظم الإمام - دام ظلّه العالی - و بحثناه أیضاً، و هو أنّ «لا» فی قاعدة لا ضرر هی «لا» الناهیة، و إنّ هذا النهی هو نهی ولائی، و إذا صحّ ذلک فإنّ قاعدة لا ضرر لا تعتبر حکماً إلهیّاً و لو بالعنوان الثانوی.» (لنکرانی، محمد فاضل، ثلاث رسائل، ص 9).
2) (2) . حضرت استاد دام ظله در دروس لاحق خود به این تفاوت اشاره نکرده، امّا در دروس گذشتۀ خویش آن را مطرح نموده و به گونۀ مبسوط مورد بررسی قرار داده است که از همان دروس نقل میگردد. (ر. ک: لنکرانی، محمّد جواد فاضل، درس خارج اصول به تاریخ 1384/12/15).
13-1-1. شبهۀ مصداقی در برابر شبهۀ مفهومی بوده و عبارت است از شک در تطبیق مصداق خارجی بر یک مفهوم. به دیگر سخن؛ شک در مصداق بودنفردی برای یک مفهوم را شُبهه مصداقی گویند. مورد آن در جایی است که نسبت به دخول فردی از افراد «عام» تحت عنوان «خاص» - به دلیل اجمال در آن فرد؛ نه در مفهوم خاص - تردید وجود داشته باشد. برای نمونه در گزارۀ «هر آبی پاک است، مگر آنکه رنگ آن تغییر کند»، عموم عام که تمام آبها را در بر میگیرد، با خصوص تغییر رنگ، مورد تخصیص قرار گرفته است. حال اگر تغییر رنگ آبی مشکوک باشد، معلوم نیست که آیا این فرد متّصف به عنوان خاص (آب تغییر رنگ یافته) شده و در نتیجه از حکم عام (پاکی) خارج گشته یا به آن متّصف نشده و در نتیجه محکوم به حکم عام است؟ در این حالت اگر کسی گوید؛ «چون تغییر رنگ این آب مشکوک است، به عموم پاکی آبها استناد نموده و این آب را محکوم به پاکی میکنیم، گویند «تمسک به عام در شبهه مصداقی» نموده است.
نمونۀ دیگر این که مثلاً گفته شده «اکرم کل العلماء» و در دلیل دیگر آمده «لاتکرم الفساق من العلماء» و ما میدانیم فاسق کسی است که مرتکب کبیره میشود؛ اما نمیدانیم آیا زید که عالم است، فاسق نیز هست یا نه؟ اگر فاسق باشد اکرام او واجب نیست و اگر فاسق نباشد اکرام او واجب است.
13-1-2. «خاصّ» یا «مخصّص» بر دو گونه است: یکی «خاصِّ لفظی» که لفظ بر آن دلالت دارد. و دیگری «خاص لُبّی» که امری غیر لفظی بر آن دلالت میکند؛ مانند اجماع و سیرۀ عقلا.
«مخصّص لفظی» - با توجه به پیوستگی و ارتباطش با دلیل عام - خود بر دو قسم است:
الف) مخصص متّصل: مخصّصی است که به عام متّصل بوده، و جزئی از کلام عام به حساب آید؛ به گونهای که عرف آن را جزء جمله عام یا از ملحقات آن به
شمار آورد. برای نمونه در جملۀ «اکرم العلماء الا النحاة»، تخصیص به واسطۀ استثنای متّصلی صورت گرفته که چسبیده به عام «اکرم العلماء» میباشد.
ب) مخصّص منفصل: مخصّصی است که به عام متّصل نیست، بلکه در کلامی دیگر به صورت مستقل آمده است؛ به گونهای که عرف آن را جزء جمله عام یا از ملحقات آن به شمار نمیآورد. به عنوان نمونه عامی همچون «اکرم العلماء» آمده، سپس خاصّی مانند: «لاتکرم الفساق من العلماء» به طور منفصل وارد شده است. این نوع مخصّص میتواند به گونۀ لفظی یا لبّی باشد.
13-1-3. آیا تمسک به عام در شبهه مصداقی - به معنای جریان حکم عام در فرد مشکوک - جایز است یا خیر؟(1)
بیشتر قدما، مطلقا قائل به جواز تمسک به عام هستند.(2)در مقابل مشهور
1) (1) . البتّه بایستی توجّه داشت که پیرامون مخصّص متّصل، شکی در عدم جواز تمسّک به عام در شبهۀ مصداقیه وجود ندارد و قاطبۀ اصولیون - از متقدّمین تا متأخّرین و معاصرین - در این مطلب هم نوا هستند. بلکه تمام اختلافها در مورد جواز یا عدم جواز تمسک در جایی است که مخصّص به گونۀ منفصل آمده باشد. به عنوان نمونه آخوند خراسانی قدس سره در این خصوص دارد: «و أما إذا کان [الخاص] مجملا بحسب المصداق بأن اشتبه فرد و تردد بین أن یکون فردا له أو باقیا تحت العام فلا کلام فی عدم جواز التمسک بالعام لو کان متصلا به ضرورة عدم انعقاد ظهور للکلام إلا فی الخصوص کما عرفت. و أما إذا کان منفصلا عنه ففی جواز التمسک به خلاف.» (خراسانی، محمد کاظم، کفایة الأصول، ص 221). محقّق مؤسّس قدس سره نیز آورده است: «فلا اشکال فی عدم جواز التمسک بالعام فیما اذا کان المخصص متصلا بالکلام، لعدم انعقاد ظهور العام من اول الامر الا فی غیر مورد العنوان الخاص.» (یزدی، عبدالکریم حائری، دررالفوائد، ص 216). والد شیخنا الأستاذ محقّق لنکرانی قدس سره نیز اظهار داشته است: «فلا کلام فی عدم جواز التمسّک بالعامّ لو کان متّصلا به، فإنّ التمسّک بکلّ دلیل فرع إحراز موضوعه خارجا بلا فرق بین أدلّة الأحکام الوجوبیّة و التحریمیّة... و... عدم جواز التمسّک بالعامّ فی الشبهة المصداقیّة متّفق علیه عند الکلّ.» (لنکرانی، محمّد فاضل، دراسات فی الأصول، ج 2، ص 472). همچنین برخی معاصرین بر این مطلب تصریح نموده و نگاشتهاند: «أمّا إذا کان المخصّص متّصلاً، فلا خلاف بینهم فی عدم جواز التمسّک، فالخلاف فی خصوص المنفصل.» (میلانی، سید علی، تحقیق الأصول، ج 4، ص 268).
2) (2) . محقّق مظفّر قدس سره در این باره دارد: «ربما ینسب إلی المشهور من العلماء الأقدمین القول بجواز التمسک بالعام فی الشبهة المصداقیة.» (مظفّر، محمّد رضا، أصول الفقه، ج 1، ص 150). محقّق خوئی قدس سره نیز نسبت این دیدگاه به مشهور را با لفظ «قیل» آورده و سپس در صحّت چنین نسبتی تردید
متأخرین - از جمله امام خمینی قدس سره - مطلقا قائل به عدم جواز تمسّک به عام شدهاند(1)و گروهی نیز به تفصیل روی آوردهاند. برای نمونه شیخ اعظم انصاری رحمه الله و شاگردش آخوند خراسانی رحمه الله معتقدند که اگر مخصّص لفظی باشد، تمسک به عام جایز نیست؛ امّا در صورت لبّی بودن، تمسک به عام خالی از اشکال است. پس از این دو، بسیاری از اصولیون، در شقّ نخست تفصیل، با شیخ قدس سره و آخوند قدس سره هم نوا گشته و تصریح نمودهاند که تمسّک به عام در شبهه مصداقی در موارد
1) (1) . امام خمینی قدس سره بر آن است که تمسّک به عام در شبهه مصداقیه مطلقاممکن نیست، و در این خصوص فرق نمیکند که مخصّص لفظی باشد یا لبّی. زیرا مراد جدّی مولی همان مقدار متعین و معلوم است و به هیچ روی احراز نمیشود که مقدار مشکوک، حقیقتاً مراد مولی باشد. عبارت وی چنین است: «ما مرّ کان حال المخصّصات اللفظیّة، و أمّا اللّبّیة فیظهر حالها ممّا مرّ، لکن بعد تمحیص المقام فی الشبهة المصداقیّة للمخصّص اللبّیّ - و هی متقوّمة بخروج عنوان بالإجماع أو العقل عن تحت حکم العامّ، و الشکّ فی مصداقه - فلا محالة یکون الحکم الجدّیّ فی العامّ علی أفراد المخصّص دون المخصّص بالکسر، و معه لا مجال للتمسّک بالعامّ لرفع الشبهة الموضوعیّة.» (خمینی (امام)، سید روح الله، مناهج الوصول إلی علم الأصول، ج 2، ص 252).حضرت استاد نیز همین دیدگاه را برگزیده است. (ر. ک: لنکرانی، محمّد جواد فاضل، درس خارج اصول به تاریخ 1384/12/20).
مخصّص لفظی، جایز نیست؛ امّا باز در موارد مخصّص لبّی، دیدگاههای گونه گونی از سوی ایشان ابراز شده است. گروهی تمسّک به عام در شبهه مصداقی در مخصّص لبّی را مطلقا جایز دانستهو دستهای میان مخصّصهای لبّی با ملاکهای متعدّد تفصیل دادهاند. یکی از تفاصیل مزبور تفصیل بین گزارههای حقیقیه و خارجیه است که پایه گزار همین تفاوت سیزدهم میان قضایای حقیقیه و خارجیه میباشد. تفاوت مزبور برای نخستین بار در کلمات مرحوم آیتالله خوئی قدس سره آمده و پس از وی دستۀ دیگری همچون صاحب کتاب «منتقی الأصول» رحمه الله نیز بدان گرویدهاند.(1)
عبارت محقّق خوئی قدس سره در این زمینه چنین است:
«أنّه لا یمکن التمسک بالعموم فی الشبهات المصداقیة فی القضایا الحقیقیة بشتّی أنواعها و أشکالها، و من دون فرق بین کون المخصّص له لفظیّا أو لبیّا. و أمّا فی القضایا الخارجیة فان کان المخصّص لفظیّا أو کان لبیّا و قامت قرینة علی أنّ المولی أوکل أمر التطبیق و احراز
1) (1) . محقّق وحید خراسانی نیز - بنابر آنچه برخی معاصرین تقریر نموده اند - ضمن پذیرش انگارۀ استاد خویش، چنین افاده نموده است: «أنّ مجرّد الفرق بین القضیتین - بأنّه فی الحقیقیّة جُعل إحراز الموضوع إلی نظر المکلّف، بخلاف الخارجیة حیث أن المولی قد أحرز وجوده - غیر کافٍ، بل الظاهر ضرورة وجود قرینة حالیّة أو مقالیّة - علاوةً علی کون القضیّة خارجیّة - للدلالة علی عدم إیکال إحراز الموضوع إلی نظر المکلّف، مثلًا: إذا قال المولی: «أکرم من فی المدرسة» کان الموضوع هو «من فی المدرسة» لکنّه لا یتکفَّل وجود زیدٍ فیها، بل الفحص عن هذا بعهدة المکلّف... فإذا علمنا بدلیلٍ لبّی عدم إکرام من کان عدوّاً له، تقیّد الموضوع بعدمها، و لکنّ إحراز هذا الموضوع یرجع إلی المکلّف، لأنّ غایة ما یقال هو: إن المفروض کون القضیّة خارجیة، فلا بدّ و أن المولی قد أحرز أنْ لیس بین فی المدرسة عدوٌّ له، فلذا أمر بإکرام من فیها... لکنّ المشکلة هی أنّ العداوة من انقسامات هذا الموضوع بالضرورة، و أنّه قد تقیّد لا محالة بالدلیل اللبّی، و مع الشک فالقید غیر محرز، فالتمسّک بالعام حینئذٍ مشکل. إذنْ، لا بدّ من قیام قرینةٍ علی إحراز المولی الموضوع و تطبیقه بکلّ قیوده، و لا یکفی مجرّد کون القضیة خارجیةً و عدم قیام القرینة علی إیکال الإحراز إلی نظر المکلّف. و لا أقل من الشک فی قیام السیرة العقلائیة بالتمسّک بالعام فی مثل المورد الذی ذکره المفصّل... إذن، لا بدّ من الأخذ بالقدر المتیقّن و هو ما ذکرناه.» (ر. ک: میلانی، سید علی، تحقیق الأصول، ج 4، ص 279).مرحوم میرزای تبریزی رحمه الله نیز هم نوا با استاد خویش نگاشته است: «أنّ خطاب الخاص إذا کان بمفاد القضیة الحقیقیة دون الخارجیة لا یمکن التمسّک بخطاب العام لأنّ تشخیص انطباق عنوان العام علی فرد و عدم انطباق عنوان الخاص علیه خارج عن مدلولهما و موکول إلی إحراز المکلّف.» (تبریزی، میرزا جواد، دروس فی مسائل علم الأصول، ج 3، ص 244).
الموضوع الی نفس المکلّف فأیضا لا یمکن التمسک بالعموم فیها فی موارد الشک فی المصداق، نعم اذا کان المخصّص لها لبیّا و لم تقم قرینة علی ایکال المولی أمر التطبیق الی نفس المکلّف کانت القضیة بنفسها ظاهرة فی أنّ المولی لاحظ بنفسه الافراد الخارجیة و اشتمالها علی الملاک ثمّ جعل الحکم علیها.»(1)
یعنی در گزارههای حقیقیه - به تمام انواع و اشکال آن - تمسّک به عموم در شبهات مصداقی ممکن نیست و در این خصوص تفاوتی نمیکند که مخّص آن [عموم]، لفظی باشد یا لبّی. امّا در گزارههای خارجیه [بایستی تفصیل داد. بدین صورت که] هرگاه مخصّص [وارد شده] لفظی یا لبّی بوده و قرینهای وجود داشته باشد که مولی، امر تطبیق و احراز موضوع را به خود مکلّف واگذار نموده است، در این حالت نیز تمسک به عموم آن در موارد شک در مصداق امکان پذیر نخواهد بود. ولی در صورتی که مخصّص وارد شده، به گونۀ لبّی بوده و قرینهای نیز مبنی بر واگذاری امر تطبیق از سوی مولی به مکلّف در میان نباشد، قضیه به خودی خود ظهور در این مطلب دارد که مولی خود، افراد خارجی و مشمولیت آنها بر ملاک حکم را ملاحظه نموده و بر این اساس حکم را بر ایشان بار کرده است.(2)
1) (1) . خویی، سید ابوالقاسم، مصباح الأصول، ج 1، قسم 2، ص 400.
2) (2) . این کلام محقّق خوئی رحمه الله در محاضرات، بدین گونه تقریر شده است: «انه لا فرق بین المخصص اللفظی و اللبی فی شیء من الأحکام المزبورة فیما إذا کانت القضیة المتکفلة لإثبات حکم العام من القضایا الحقیقیة التی یکون تطبیق الموضوع علی افراده فی الخارج بنظر نفس المکلف. و أما إذا کانت القضایا من قبیل القضایا الخارجیة فان کان المخصص لفظیا لم یجز التمسک بالعامّ فی موارد الشبهات المصداقیة حیث ان المخصص اللفظی یکون قرینة علی ان المولی أوکل إحراز موضوع حکمه فی الخارج إلی نفس المکلف، و بما أن موضوعه صار مقیداً بقید بمقتضی التخصیص فبطبیعة الحال إذا شک فی تحقق قیده فی الخارج لم یمکن التمسک بالعموم لفرض عدم کونه ناظراً إلی وجوده فیه أو عدم وجوده کما سبق. و اما إذا کان المخصص لبیاً فان علم من الخارج ان المولی یوکل إحراز موضوع العام إلی نفس المکلف فحاله حال المخصص اللفظی، کما إذا ورد فی دلیل «أعط لکل طالب علم فی النجف الأشرف کذا و کذا دیناراً» و علم من الخارج ان مراد المولی هو المعیل دون المجرد، و لازم ذلک بطبیعة الحال هو العلم بتقید موضوع العام بعدم کونه مجرداً، فعندئذ إذا شک فی طالب علم أنه معیل أو مجرد لم یمکن التمسک بعمومه، لعدم إحراز انه من
صاحب کتاب «منتقی الأصول» رحمه الله (م 1418 ق) نیز به تبع محقّق خوئی رحمه الله، تفاوت مزبور میان دو گزاره را پذیرفته و در مواردی که عام، با مخصّص لبّی مورد
تخصیص قرار گرفته قائل به همان تفصیل مذکور در کلمات محقّق خوئی رحمه الله شده است؛ امّا با این تفاوت که وی، نه تنها تمسّک به عام را در صورت خارجیه بودن گزاره ممکن میداند، بلکه فراتر رفته و عنوان «وجوب» را بر آن بار کرده است. عبارت وی چنین است:
«إذا کان المخصص لبّیا الحق هو التفصیل بین القضیة الحقیقیة و القضیة الخارجیة. فإذا قال: «أکرم کل عالم» ثم علم العبد بأنه لا یرید إکرام الفاسق منهم کشف ذلک عن تضیق المراد الواقعی للعام، فمع الشک فی فسق أحدهم لا وجه للتمسک بالعامّ لأنه یتکفل إثبات الحکم علی تقدیر الموضوع من دون تصدی المولی لتشخیص موضوع حکمه. و اما إذا قال: «أکرم ساکنی هذه المدرسة» مع علمه بهم و استقصائه لهم، فقد تصدی المولی لمرحلة الانطباق و تشخیص موضوع حکمه، فإذا علمت بأنه لا یرید إکرام الفاسق منهم لم یجدی ذلک فی رفع الید عن الحکم الا فیما قطع بفسقه، اما مع الشک فلیس للعبد التوقف بعد فرض ان المولی أثبت الحکم لکل فرد بعینه بنفسه، و کان للمولی عتابه و عقابه لو توقف فی مورد الاشتباه، و انه لا حق لک فی الاستبداد و الاعتناء بالاحتمال بعد ان عینت لک الموضوع و أثبتّ الحکم لک.»(1)
هرگاه مخصّص به گونۀ لبّی باشد، حق این است که بایستی میان گزارۀ حقیقیه و گزارۀ خارجیه تفصیل داد. پس هنگامی که [مولا] گوید «هر دانشمندی را بزرگ دار»، و سپس بنده بداند که وی بزرگداشت فاسقین از آنها را نمیخواهد، این مطلب کاشف از تنگی حقیقی گسترۀ عام است. از این رو هنگام شک در فسق یکی از دانشمندان، وجهی برای تمسّک به عموم [هر دانشمند] نیست. چرا که قضیه، تنها عهده دار اثبات حکم بر تقدیر موضوع است؛ بدون این که مولی متصدّی تشخیص موضوع حکمش باشد. امّا اگر گوید: «ساکنین این
1) (1) . روحانی، سید محمّد، منتقی الأصول، ج 3، صص 335-336.
آموزشگاه را بزرگ دار» - در حالی که بر روی آنها شناخت داشته و آنها را مورد تحقیق و پی جویی قرار داده است - در این صورت [معلوم میشود که] مولا مرحلۀ انطباق و تشخیص موضوع حکم خویش را خود بر عهده گرفته است. بنابراین اگر [هم] دانسته شود که بزرگداشت فاسقین از دانشمندان مدّ نظر وی نیست، [باز] نمیتوان از حکم دست برداشت؛ مگر در مورد کسی که به فسق وی یقین حاصل گردد. امّا در صورت شک [در فاسق بودن فردی از علما]، هرگز بر بنده [سزاوار] نیست که [از اجرای حکم بزرگداشت] باز ایستد؛ [آن هم] بعد از فرض این که مولی خود، حکم را عیناً برای تک تک افراد استوار نموده است. و در صورتی که بنده در موارد مشتبه [با تمسّک به مشکوک بودن مصداق، از اجرای حکم مولا] سر باز زند، بر مولا [سزاوار] است که وی را سرزنش نموده و مورد عقاب قرار دهد. و مسلماً پس از این که موضوع [از سوی مولا] بر تو تعیین شد و حکم وی ثابت گردید، حقّ خودکامگی و اعتنا بر احتمالات را نخواهی داشت.
برآیند کلام محقّق خوئی رحمه الله و محقّق روحانی رحمه الله در بیان تفاوت مزبور این است که هر چند میان قضایای حقیقیه و خارجیه از این جهت نا همگونی وجود دارد؛ امّا صحّت چنین ناهمسانی مطلق نیست و در مواردی که تشخیص صغری به مکلّف واگذار شده باشد، تمسّک به عام جایز نخواهد بود. در مقابل، اگر احراز موضوع به اختیار مولا بود، تمسّک به عام جایز و به تعبیر صاحب منتقی رحمه الله واجب است. بنابراین به نظر میرسد که روح این ناهمسانی در واقع، به تفاوت سوّم باز میگردد و آن این که در مواردی که گزارۀ شرعی، حقیقیه است، احراز موضوع یا تشخیص صغری همواره بر عهده مکلّف میباشد؛ امّا این احراز در قضایای خارجیه همیشه بر عهدۀ مکلّف نیست.
امّا اشکالی که بر تفصیل فوق میتوان مطرح نمود این است که در مقابل
احراز موضوع توسط مولی یا مکلّف، فرض سوّمی وجود دارد و آن، تصدّی مقام تطبیق از سوی عقل است. برای نمونه در همین حکم مولا که «ساکنین این آموزشگاه باید گرامی داشته شوند»، سه احتمال وجود دارد:
احتمال نخست این است که شخص مولا در مورد تک تک افراد ساکن در این آموزشگاه، احراز ملاک نموده و آنان را «دانشمند» دانسته، و از این رو به وجوب گرامیداشت آنان حکم کرده است.
احتمال دوّم این است که نفس سکونت در مدرسه، ملاک حکم وجوب گرامیداشت نباشد، بلکه از جای دیگری برای ما یقین حاصل شود که ساکنین آموزشگاه، به ملاک «دانشمند بودن» واجب الاکرام هستند. در این صورت احراز موضوع و تطبیق ویژگیهای آن بر افراد، به عهدۀ خود مکلّف خواهد بود. حال، در صورتی که فردی از ساکنین، خالی از ملاک عالمیت باشد، حتّی با وجود سکونت در آموزشگاه شامل حکم وجوب گرامیداشت نمیگردد.
امّا احتمال سوّمی که در این جا وجود دارد و در کلمات این دو اصولی گرانقدر قدس سرهما نیامده، این است که گفته شود: در تمامی احکام - اعم از گزارههای حقیقیه و خارجیه - تطبیق موضوع نه در حیطۀ دخالت مولاست و نه بر عهدۀ مکلّف؛ بلکه باید دید که در مثال فوق، آیا ملاک «علم» و عنوان «دانشمند»، عقلاً بر فرد مورد نظری همچون «زید» منطبق است یا خیر. چه این که بنا بر انگارۀ بیشتر فحول علم اصول، تطبیق مصادیق خارجی هماره با عقل بوده و همین مطلب، از جمله تفاوتهای زیر ساختی میان خویشکاریهای عرف و عقل به شمار میآید.(1)شخص محقّق خوئی رحمه الله نیز با این که در مواضع بسیاری از آثار
1) (1) . این سخن با توجّه به دیدگاه حضرت استاد دام ظله پیرامون نقش و وظایف عقل و عرف از سوی ایشان مطرح شده است. چه این که عقیدۀ وی - به سان مشهور متأخّرین - این است که کار عرف تنها تشخیص مفاهیم بوده و تطبیق موضوع حکم بر افراد و مصادیق، در قلمرو حکومت عقل واقع میباشد. (ر. ک: لنکرانی، محمّدجواد فاضل، درس خارج اصول به تاریخ 1384/12/20). بر این مطلب شمار بسیاری از اصولیون متأخّر و معاصر تصریح نموده اند که به چند نمونه اشاره میگردد:
اصولی خویش(1)بر مرجعیت عقل در تطبیق تصریح نموده، امّا به نظر میرسد که در اینجا از مبنای خویش غفلت نموده است.(2)
1) (1) . برای نمونه این مطلب تنها در محاضرات وی دست کم چهار مرتبه مورد تأکید قرار گرفته است: «أن انطباق الطبیعی علی افراده و الکلی علی مصادیقه أمر عقلی.» (خوئی، سید ابوالقاسم، محاضرات فی أصول الفقه، ج 1، ص 122)؛ «ان الأنظار العرفیة انما تتبع فی تعیین مفاهیم الألفاظ سعة و ضیقاً لا فی تطبیقاتها علی مصادیقها، فان المتبع فی ذلک هو النّظر الدقی [العقلی].» (پیشین، ج 1، ص 222)؛ «ان نظر العرف لا یکون متبعاً إلا فی موارد تعیین مفاهیم الألفاظ سعة و ضیقاً. و المتبع فی تطبیقات المفاهیم علی مواردها النّظر العقلی.» (پیشین، ج 1، ص 290)؛ «أنّ نظر العرف إنّما یکون متبعاً فی مقام تعیین مفاهیم الألفاظ سعةً وضیقاً... ومن الطبیعی أنّ الملاک فی السرایة وعدمها... إنّما هو بنظر العقل... أنّ نظر العرف لا یکون حجّة فی موارد تطبیق المفاهیم علی مصادیقها.» (پیشین، ج 4، صص 182-183).
2) (2) . این مناقشۀ حضرت استاد دام ظله بر تفاوت سیزدهم، از سه جهت ناتمام به نظر میرسد:اولاً مراد محقّق خوئی رحمه الله از تطبیق موضوع توسط مکلّف، بیشک چیزی جز این نیست که تطبیق مزبور به واسطۀ عقل وی صورت میگیرد. چه این که عقل و تمام ادراکات و اعتبارات آن، مرتبهای از مراتب نظام وجودی مکلّف است و امری جدا از وی نیست. از این رو فرض احتمال سوّمی با سرنامۀ «تصدّی تطبیق توسط عقل» بدون توجیه به نظر میآید.ثانیاً انگارۀ محقّق خوئی رحمه الله در مرجعیت عقل - با توجّه به تصریح ایشان در عبارتی که از مصباح الاصول در متن نقل شد - منصرف به قضایای حقیقیه بوده و در مورد قضایای خارجیه جاری نیست. زیرا در قضیۀ خارجیه - که موضوع در خارج موجود است - اصولاً مولی وقتی حکم میکند که هم موضوع را ملاحظه نموده باشد و هم حکم را. بنابراین در جائی که مولا خود احراز
(1) آخرین تفاوتی که میان قضایای حقیقیه با خارجیه مطرح شده، این است که در گزارۀ حقیقیه - بر خلاف خارجیه - موضوعی به وسیلۀ محمول موضوع دیگر قابل اثبات است. به دیگر سخن؛ گزارۀ حقیقیه میتواند موضوع حکم دیگری را محقّق سازد، امّا گزارۀ خارجیه از چنین توانایی بهرهمند نیست. این تفاوت در کلمات برخی از بزرگان معاصر(2)آمده است.
دلیل آن نیز این است که حکم در قضایای خارجیه، تنها به صورت عرضی و هم راستا بر افراد بار میشود؛ امّا در قضایای حقیقیه، حکم هم به گونۀ عرضی یا هم راستایی، و هم به گونۀ طولی شامل افراد میگردد. برای نمونه دلیل حجیت خبر ثقه - که گزارۀ حقیقیه است - شامل خبر شیخ طوسی رحمه الله میشود. خبر شیخ رحمه الله قضیهای حقیقیه است و در آن دو چیز محقّق میشود: یکی موضوع که عبارت است از اخبار شیخ رحمه الله، و دیگری محمول که همان حجیت این اخبار است. سپس شیخ رحمه الله خبر میدهد که شیخ مفید رحمه الله به من خبر داد. در این مرحله، حجیت به خبر شیخ مفید رحمه الله تعلّق میگیرد و در نتیجۀ آن، همین حجیت، اخبار شیخ مفید رحمه الله را موضوع دیگری برای دلیل حجیت خبر ثقه قرار میدهد و این
روند به همین صورت ادامه پیدا میکند. از این رو به مقتضای همین برهان، هم شهادت بر شهادت و هم اخبار با واسطه حجّت خواهد بود.(1)
این بود تعاریف و تفاوتهائی که در کلمات اصولیون، پیرامون گزارههای حقیقیه و خارجیه مطرح شده است. در بخش بعدی، جستارهای تطبیقی بحث حاضر پی گرفته میشود.
1) (1) . ایشان برای گزارۀ خارجیه در این خصوص نمونهای ذکر نکرده است. به نظر میرسد که بهترین مثال برای آن، مفاد قاعدۀ «من ملک» باشد. زیرا هر آنچه که با قاعدۀ مزبور اثبات گردید، گزارهای خارجیه بوده و قابلیت سرایت طولی را نخواهد داشت. برای نمونه اگر بایع اقرار کند که مبیع مکیلش را قبلاً پیمانه نموده است، اقرارش به مقتضای قاعدۀ «من ملک» برای مشتری مقبول است؛ امّا مشتری نمیتواند آن را روی کیل اثبات شده به واسطۀ اقرار بایع نخست، به دیگری بفروشد. زیرا مفاد اقرار یاد شده، گزارۀ خارجیه است و قلمرو نفوذ آن از دایرۀ مقرّ علیه بیواسطه تجاوز نمیکند. این مطلب از صحیحۀ محمّد بن حمران به خوبی قابل استفاده است: «وَ بِإِسْنَادِهِ عَنِ الْحُسَیْنِ بْنِ سَعِیدٍ عَنْ فَضَالَةَ عَنْ أَبَانٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ حُمْرَانَ قَالَ: قُلْتُ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام اشْتَرَیْنَا طَعَاماً - فَزَعَمَ صَاحِبُهُ أَنَّهُ کَالَهُ - فَصَدَّقْنَاهُ وَ أَخَذْنَاهُ بِکَیْلِهِ فَقَالَ لَا بَأْسَ - فَقُلْتُ أَ یَجُوزُ أَنْ أَبِیعَهُ کَمَا اشْتَرَیْتُهُ بِغَیْرِ کَیْلٍ؟ - قَالَ لَا أَمَّا أَنْتَ فَلَا تَبِعْهُ حَتَّی تَکِیلَهُ.» (عاملی، حرّ، وسائل الشیعة، ج 17، ص 345، باب 5 از أَبْوَابُ عَقْدِ الْبَیعِ وَ شُرُوطِهِ، ح 4).
در بخش نخست، از تعریف علم اصول به دست آمد که این دانش شریف، در زمرۀ علوم آلی و ابزاری بوده و هدف نهایی از آموختن و آموزاندن آن، بهرهگیری از قواعد و ابزارهایی است که برای فقاهت قانونمند، در اختیار فقیه قرار میدهد. امّا حقیقت این است که اهمیت اصول فقه بسیار بیش از اینهاست و حتّی در حوزههای معرفت شناسی، کلامی، تفسیری و سایر بسترهای علوم اسلامی میتواند نقش بسزایی ایفا نماید. شهید صدر اعلی الله مقامه در این زمینه به زیبایی نگاشته است:
«إنّ کلّ علمٍ حین ینمو ویشتدّ یمتلک بالتدریج قدرةً علی الخلق والتولید الذاتی نتیجةً لمواهب النوابغ فی ذلک العلم والتفاعل بین أفکاره... وبودِّی أن اشیر بهذا الصدد إلی حقیقةٍ یجب أن یعلمها الطالب... وهذه الحقیقة هی: أنّ علم الاصول لم یقتصر إبداعه الذاتی علی مجاله الأصیل، أی مجال تحدید العناصر المشترکة فی عملیة الاستنباط، بل کان له إبداع کبیر فی عددٍ من أهمّ مشاکل الفکر البشری؛ و ذلک أنّ علم الاصول بلغ فی العصر العلمی الثالث وفی المرحلة الأخیرة من هذا العصر بصورةٍ خاصّةٍ قمّة الدقّة والعمق، ووعی بفهمٍ وذکاءٍ مشاکل الفلسفة وطرائقها فی التفکیر والاستدلال.»(1)
1) (1) . صدر، سید محمّد باقر، المعالم الجدیدة للأصول، ج 1، صص 118-119.
بیشک هر دانشی در همان هنگام که رشد مییابد و توان میگیرد، کم کم دارای توانایی نو آفرینی و زاستن(1)درونی میشود که این امر، دستاورد تلاشهای نوابغ آن دانش و داد و ستد اندیشههای آن هاست... و در این مجال دوست دارم به حقیقتی اشاره کنم که دانستن آن بر جویندۀ دانش لازم است... و آن حقیقت این است که نوآوریهای درونی دانش اصول کرانمند به مرزهای اصلی رسالت خویش - یعنی فرآوری آخشیج(2)های مشترک برای استنباط - نیست، بلکه برای بسیاری از دشواریهای اندیشۀ بشری، نوآوریهای سترگ [و پاسخهایی شایسته] به ارمغان آورده است.
و از این روست که دانش اصول در دورۀ علمی سوّم (3)[از ادوار علمی خویش در جهت سیر تکاملی] و به ویژه در گامۀ پسین این دوره، به چکاد دقّت و اوج ژرفاندیشی رسیده و به آوندی برای فهم و ذکاوت دشواریهای فلسفه و روشهای آن برای اندیشه و استدلال تبدیل شده است.
1) (1) . برابر فارسی «تولید».
2) (2) . برابر فارسی «عنصر».
3) (3) . توضیح این که شهید صدر قدس سره، سیر تطوّرات دانش اصول را به سه دوران تقسیم نموده است:دورۀ نخست: وی از این دوره با سرنامۀ «عصر تمهیدی» یاد کرده و شروع آن را با ابن عقیل و ابن جنید اسکافی قدس سرهما، و پایان آن را مصادف با درخشش شیخ طوسی رحمه الله دانسته است.دورۀ دوّم: که دورۀ شکوفایی اصول است، با شیخ طوسی رحمه الله آغاز گردیده، توسط ابن ادریس رحمه الله، محقّق حلّی رحمه الله، علامه حلّی رحمه الله، شهید اوّل رحمه الله و علمایی از این دست رحمهم الله، امتداد یافته و با رونق اخباری گری رو به افول نهاده است.دورۀ سوّم: که از اواخر قرن دوازدهم و با تحوّل فکری که توسط علامۀ مجدّد وحید بهبهانی رحمه الله روی داد، آغاز شده و تاکنون سه گروه از اصولیون را به خود دیده است:گروه نخست را شاگردان وحید بهبهانی رحمه الله همچون سید بحر العلوم رحمه الله، کاشف الغطاء رحمه الله، میرزای قمی رحمه الله، صاحب ریاض رحمه الله و شیخ اسدالله تستری رحمه الله تشکیل دادهاند.گروه دوّم، نوابغی همچون صاحب هدایة المسترشدین رحمه الله، شریف العلماء رحمه الله، سید محسن اعرجی رحمه الله، فاضل نراقی رحمه الله و صاحب جواهر رحمه الله را در خود دارد.و گروه سوّم، که دوران اوج شکوفایی و به بار نشستن اصول را رقم زده است، سر لیستی همچون شیخ اعظم انصاری رحمه الله دارد. از آن زمان تاکنون هر روز بر بار درخت پر ثمر اصول افزوده میگردد. (ر. ک: صدر، سید محمد باقر، المعالم الجدیدة للأصول، ج 1، صص 110-112).
از دید ما این سخنان شهید والامقام اعلی الله مقامه، در کمال متانت است و نمونۀ بارز آن، نقش غیر قابل انکاری است که شناخت درست و تطبیق به جای گزارههای حقیقیه و خارجیه در استنباط احکام شرعی، اعتقادی، تفسیری، و حتّی سیاسی به خود اختصاص داده است. از این رو بخش حاضر، به جستارهای تطبیقی و راهبردی موضوع کتاب اختصاص یافته و در آن، به تبیین ثمرۀ اصلی بحث - که عبارت از تطبیق احکام شرعی بر قضایای حقیقیه و خارجیه است - و دستاوردهای دیگری که در حیطههای گوناگون بر آن مترتّب میباشد، پرداخته خواهد شد.
همانگونه که ملاحظه شد، ورود تقسیم منطقی قضایا به حقیقیه و خارجیه در علم اصول فقه، منشأ ثمرات عدیدهای گردیده است؛ به گونهای که اتّخاذ بسیاری از مبانی اصولی از سوی بزرگان این علم، متأثر از دیدگاه ایشان نسبت به تقسیم یاد شده بوده و بر همان پایه استوار میباشد. امّا بیشک بنیادیترین ثمرهای که بر این بحث مترتّب گردیده، تطبیق احکام شرعی بر قسمی از دو گزارۀ یاد شده به علاوۀ گزارۀ طبیعیه است. زیرا تطبیق مزبور به سان آیینهای است که نگرش اصولیون به سایر مسائل این علم در پرتو آن صورت میگیرد و هر صاحبنظر اصولی، با حقیقیه، خارجیه و یا طبیعیه دانستن احکام شریعت، آثار و تبعات تطبیق خویش را بر مباحث زیر مجموعهای آن بار میکند.
برای نمونه همچنان که گذشت، امام خمینی رحمه الله با ردّ دیدگاه حقیقیه خواندن گزارههای شرعی، از ابتدا تا انتهای مباحث اصولی خویش، موضعی کاملاً متقابل با نائینی رحمه الله اتّخاذ نموده است. همچنین محقق عراقی رحمه الله، تمام قضایای شرعیه را طبیعیه دانسته و مانند مرحوم امام رحمه الله، دیدگاه نائینی رحمه الله مبنی بر حقیقیه بودن احکام را مردود شمرده و از همین منظر، بین سایر مبانی این دو نیز اختلافات عمیقی
شکل گرفته است. و بالاخره شهید مطهری رحمه الله در شرح منظومهاش، قضایای شرعیه را از قسم خارجیه بر شمرده است.
از این رو گفتار حاضر به تطبیق احکام شرعی بر بحث قضایای دوگانه اختصاص یافته و این ثمرۀ کرامند(1)را از منظر این چهار محقّق بزرگوار به بحث و بررسی میپردازد. و در پایان دیدگاه برگزیده در این زمینه بیان خواهد شد.
هر چند انگارۀ محقّق نائینی رحمه الله پیرامون تطبیق گزارههای شرعی بر قضایای حقیقیه، در مباحث پیشین به گونۀ مبسوط مورد بررسی قرار گرفت، امّا برای یادآوری اجمالی و مقایسۀ آن با سایر دیدگاهها، عبارتی از وی نقل میشود:
«وعلی کل تقدیر: إن کان للتکلیف تعلق بموضوع خارجی، فما لم یعلم وجود ذلک الموضوع لم تصح العقوبة علی مخالفة ذلک التکلیف... فانّ نسبة الموضوع إلی التکلیف کنسبة الفاعل و المکلف، فکما أنّه لا یمکن أن یکون الخطاب فعلیّاً إلّا بعد وجود المکلّف، کذلک لا یمکن أن یکون الخطاب فعلیا إلّا بعد وجود الموضوع، و السرّ فی ذلک واضح، فانّ التکالیف الشرعیة إنّما تکون علی نهج القضایا الحقیقة التی تنحل إلی قضیة شرطیّة مقدّمها وجود الموضوع و تالیها عنوان المحمول، فلا بدّ من فرض وجود الموضوع فی ترتّب المحمول، فمع العلم بعدم وجود الموضوع خارجا یعلم بعدم فعلیة التکلیف، و مع الشک فی وجوده یشک فی فعلیته.»(2)
یعنی به هر روی، در صورتی که تکلیف از آنِ موضوع خارجی باشد، هرگاه وجود آن موضوع معلوم نباشد، پاد افره و عقوبت به جهت مخالفت با چنین تکلیفی صحیح نخواهد بود... زیرا بستگی موضوع با تکلیف، همچون بستگی
کنشگر و مکلّف است [و همان گونه که عنوان مکلّف در عالم خارج با کنشگر متّحد است، موضوع و تکلیف نیز از هم جدایی ندارند]. پس همچنان که خطاب فعلی جز با وجود مکلّف ممکن نیست، به همین منوال خطاب فعلی نیز به جز در صورت وجود موضوع [و تحقّق آن] ممکن نخواهد بود. راز این گفته آشکار است؛ زیرا تکالیف شرعی به گونۀ گزارههای حقیقیهای هستند که منحل به قضیۀ شرطیه میگردند؛ به گونهای که مقدم آن در بر دارندۀ وجود موضوع بوده و تالی آن، عنوان محمول میباشد.(1)و برای ترتّب محمول، چارهای به جز فرض وجود موضوع نخواهد بود. از این رو در صورت علم به عدم وجود خارجی موضوع [در هنگام انشاء حکم]، عدم فعلیت تکلیف نیز [از آن] دانسته میشود. و در صورت شک در وجود موضوع، فعلیت حکم نیز مورد تردید قرار خواهد گرفت.
به نظر ما حق این است که تمام شئون حکم به دست مولا و در حیطۀ اختیار تامّ و بلا منازع او میباشد. از این رو انگارۀ محقّق نائینی رحمه الله در این که استطاعت خارجی را موجب فعلیت حکم صادره از سوی مولا دانسته، حقیقتاً جای تعجّب
1) (1) . از جمله فحولی که در این زمینه با محقّق نائینی رحمه الله موافقت نموده و بر این مبنا اصرار دارد، محقّق بروجردی رحمه الله است. عبارت وی چنین است: «و قد ظهر لک مما ذکرنا کیفیة جعل الأحکام الشرعیة و أنها من قبیل القضایا الحقیقیة بمعنی أن الحکم الشرعی جعل کاللازم للطبیعة المأخوذة موضوعة، لا بما هی هی، بل بما أنها مرآة و حاکیة لوجوداتها الخارجیة فیسری الحکم بسریانها ذاتا، فما لم یصر شیء مصداقا لعنوان الموضوع لم یکن موردا للحکم، و بعد صیرورته من مصادیقه یسری الحکم إلیه، فالمعدوم فی ظرف عدمه لیس موردا للحکم أصلا.» (بروجردی، سید حسین، نهایة الأصول، ص 351).وی همچنین انحلال گزارۀ حقیقیه به شرطیه را نیز پذیرفته و به صراحت عنوان نموده است که موضوع حکم در قضایای حقیقیه، چیزی به جز شرط نیست: «ان الموضوع للحکم [فی قسم الأول من الشرطیّات] لیس امرا وراء الشرط حتی یکون الشرط قیدا له بل الموضوع بنفسه قد عبر عنه بالجملة الشرطیة کقوله: «ان رزقت ولدا فاختنه» فمال هذه القضیة إلی قضیة حملیة، هو قولنا: «الولد یجب ختانه» إذ لو عبر بهذا النحو أیضا کان مقتضاه تحقق الحکم عند تحقق الولد، فان الحکم یتوقف علی ثبوت موضوعه و قد ذکر فی محله ان القضایا الحقیقیة ترجع إلی قضایا شرطیة، فالشرط فی هذا القسم من الشرطیات لیس من قیود الموضوع، بل هو بنفسه متکفل لبیان الموضوع.» (پیشین، ص 492).
دارد. چگونه میتوان پذیرفت که فعلیت حکم، در گرو عمل خارجی مکلّف - همچون حصول استطاعت برای حجّ - باشد؟ امّا در اصل حقیقیه بودن گزارههای شرعی، حق با ایشان است و ایراد ما بر وی از جهات دیگری همچون قول به تنزیل و اخذ مرآتی عنوان است که شرح آن گذشت.
مرحوم آقا ضیاء الدین عراقی رحمه الله بر آن است که احکام شرعی، عنوان قضایای حقیقیه را ندارند، بلکه از سنخ قضایای طبیعیه میباشند. وی این نظریه را در ضمن حواشی خویش بر کتاب فوائد الأصول محقّق نائینی رحمه الله مطرح نموده است(1)که در زیر بدان پرداخته میشود.
دیدیم که محقّق نائینی رحمه الله تمام قضایای شرعیه را بر نهج قضایای حقیقیه دانسته و اذعان نموده که بازگشت آنها به گزارۀ شرطیهای است که مقدّم آن وجود موضوع و تالی آن عنوان محمول میباشد. از این رو برای مترتّب شدن محمول و فعلیت یافتن تکلیف، چارهای جز فرض وجود موضوع نیست.
محقق عراقی رحمه الله در حاشیۀ این کلام وی نگاشته است:
1) (1) . حضرت استاد دام ظله در این جا به نقل از برخی بزرگان معاصر اظهار داشت: «یکی از بزرگان میفرمود که در میان اصولیون پس از محقّق نائینی رحمه الله، دو نفر هستند که به مخالفت شدید با مبانی اصولی ایشان شهرهاند. یکی محقّق عراقی رحمه الله است که در حواشی خویش بر فوائد، نائینی رحمه الله را پی در پی به خطابه گویی، ادعای بیدلیل و تطویل بلا طائل متّهم نموده و به خاطر ندارم که در مطلبی با وی موافقت نموده باشد! اگر بخواهم دقیق تر بگویم فکر میکنم بیش از 90 درصد تعلیقات عراقی رحمه الله بر فوائد، به مخالفت سپری شده و به زحمت میتوان موردی یافت که کلام نائینی رحمه الله را پذیرفته باشد. و دیگری امام خمینی رحمه الله است. مرحوم امام رحمه الله در مسائل اصولی به مبانی و انگارههای نائینی رحمه الله منید ویژهای داشت. زمانی که ایشان در نجف به تدریس فقه و اصول اشتغال داشت، نجفیها از این جهت ناراحت بودند که امام رحمه الله در مورد کلمات نائینی رحمه الله مته به خشخاش گذاشته و اشکالات خیلی دقیق و عمیق میکند. و چون از عهدۀ پاسخ به بسیاری از اشکالات امام بر نمیآمدند، میگفتند: خمینی رحمه الله به عمق کلام نائینی رحمه الله نرسیده است! در صورتی که ایشان حقیقتاً با دقت وافری کلمات نائینی رحمه الله را بررسی کرده است و نبایستی انصاف را از نظر دور داشت.»
«أقول: تشکیل القضایا الحقیقة فی باب التکالیف منوط بجعل التکلیف فی کلیة المشروطات منوطا بوجود شرطها خارجا، کما هو الشأن فی القضایا الحقیقة المنوط فیها المحمول بوجوده الحقیقی علی وجود الموضوع خارجا و بوجوده الفرضی علی فرض وجود موضوعه کذلک.»(1)
گویم: تشکیل گزارههای حقیقیه در باب تکالیف، در گرو جعل تکلیف در ناحیۀ تمامی مشروطات میباشد که خود [این مشروطات]، وابسته به وجود شرط در خارج است؛ همان گونه که وجود حقیقی محمول در همۀ گزارههای حقیقیه، منوط به [تحقّق] وجود خارجی موضوع بوده و وجود فرضی محمول، منوط به فرض وجود موضوع آن است.
سپس مبنای معروف خویش را تلویحاً گوشزد نموده و آورده است:
«وأمّا لو بنینا علی أنّ التکالیف طرّا فعلیتها مشروط بفرض وجود الموضوع فی لحاظ الآمر و الجاعل، فلا محیص حینئذ من الالتزام بعدم إناطة فعلیة التکلیف علی وجود الموضوع.»(2)
امّا اگر [بنا بر مسلک ما] معتقد باشیم که فعلی شدن تکالیف [تنها] بسته به فرض وجود موضوع در نگرش آمر و جاعل [بوده و همین امر برای فعلیت یافتن حکم و تکلیف، کافی] است، در این صورت مانعی در مقابل التزام به عدم وابستگی فعلیت یافتن تکلیف به وجود موضوع در میان نخواهد بود.
تا اینجا، مرحوم عراقی رحمه الله میخواهد بگوید آن چه که نائینی رحمه الله بیان نمود، بر این اساس است که فعلیت تکلیف را مشروط به وجود موضوع در عالم خارج بدانیم. امّا این کلام صحیح نیست و فعلیت تکلیف، منوط به وجود موضوع در لحاظ آمر و جاعل است؛ نه وجود آن در خارج. به دیگر سخن محقّق عراقی رحمه الله
معتقد است که اگر آمر، وجود موضوع را در عالم لحاظ فرض کرد، تکلیف فعلیت پیدا میکند و برای این امر، به چیزی بیش از این نیاز نیست.
حال ممکن است از وی پرسش گردد: «اکنون که از دید شما، وجود موضوع در عالم ذهن و لحاظ آمر برای فعلیت یافتن حکم و تکلیف کافی است، پس وجود موضوع در عالم خارج چه نقشی دارد؟»
برای نمونه وفق مبنای محقّق نائینی رحمه الله، تا زمانی که استطاعت، به گونۀ حقیقی و خارجی تحقّق نیابد، حکم وجوب حج در مرحلۀ انشاء باقی مانده و به مرحلۀ فعلیت نمیرسد. امّا محقّق عراقی رحمه الله معتقد است که لحاظ استطاعت فرضی از سوی مولا، شرط لازم و کافی برای فعلیت حکم وجوب حج است. به دیگر سخن عراقی رحمه الله بر آن است که به مجرد صدور حکم لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً ، وجوب حج بر تمام مردم فعلیت پیدا میکند. پرسش این است که وقتی استطاعت فرضی و لحاظی در فعلیت تکلیف کافی باشد، برای استطاعت واقعی خارجی چه نقشی میتوان در نظر گرفت؟
وی در پاسخ به این پرسش مقدّر چنین مینگارد:
«بل وجود الموضوع شرط محرّکیته وتأثیره فی انبعاث المکلف، لا شرط أصل التکلیف و فعلیته.»(1)
یعنی وجود خارجی موضوع هرچند شرط برای اصل تکلیف و فعلیت آن نیست؛ امّا شرط محرّکیت و مؤثریت تکلیف در انگیزش مکلّف میباشد.
به دیگر سخن وفق این انگاره، وجود خارجی موضوع (استطاعت واقعی) شرط اساسی برای محرّک و موثّر بودن تکلیف در انگیزش مکلّف است و بدون آن، تکلیف فعلیت یافته در اثر لحاظ مولا، انگیزش و هنایش لازم را در مکلّف ایجاد نمیکند؛ هرچند فعلیت آن پیش از این حاصل شده است.
یکی از آثار دیدگاه فوق، این است که عراقی رحمه الله بر خلاف نائینی رحمه الله - که قائل
1) (1) . پیشین.
به تفکیک گامۀ انشاء حکم با گامۀ فعلیت آن میباشد - انشاء و فعلیت حکم را یکپارچه و توأمان دانسته است. بنابراین وفق مبنای نائینی رحمه الله حکم وجوب حج برای کسی که استطاعت حقیقی ندارد، انشاء شده ولی به فعلیت نرسیده است. و تا زمانی که مکلّف استطاعت خارجی پیدا نکند، نمیتوان وجوب حج را بر ذمّۀ وی ثابت دانست. اما بنا بر مبنای عراقی رحمه الله، وجوب حج بر همگان فعلی و ثابت است؛ حتّی بر کسی که استطاعت فعلی در عالم خارج ندارد.
عراقی رحمه الله سپس دو شاهد برای مدعای خویش - مبنی بر اینکه وجود خارجی نقشی در اصل تکلیف و فعلیت تکلیف ندارد - پیش کشیده میافزاید:
«وربما یشهد لذلک أنّه لو کان فعلیة الإرادة منوطا بوجود الشرط خارجا، فقبل وجود الشرط لا یکون إرادة أصلا، و حینئذ فمن أین تجیء إرادة الجاعل بإیجاد خطابه مقدمة لحفظ مرامه؟ فهذه الإرادة الغیریة شاهد جزمی علی عدم إناطة إرادة المولی علی وجود الشرط خارجا.»(1)
و چه بسا این ادعا با [دو] گواه زیر مورد تأیید قرار گیرد:
الف) اگر فعلیت یافتن اراده [و اصل تکلیف]، بسته به وجود شرط در خارج باشد، بایستی [پذیرفت که] پیش از وجود [خارجی] شرط اصلاً ارادهای در کار نباشد. در این صورت پس ارادۀ [غیری] جاعل [و آمر] برای ایجاد خطابی که [متعلّق به] مقدّمه و برای حفظ مرامش باشد، از کجا میآید؟ بنابراین همین ارادۀ غیری(2)،
1) (1) . پیشین.
2) (2) . «ارادۀ غیری»، در مقابل «ارادۀ نفسی» بوده و عبارت از ارادهای است که متعلّق آن به خودی خود مطلوب نیست، بلکه تنها به خاطر این که دست یافتن به مطلوب اصلی (مطلوب بالذات) از راه آن امکان پذیر است، اراده به آن تعلق گرفته است. به دیگر سخن، ارادۀ غیری، ارادهای است که متعلّق آن مطلوب بالعرض است، نه بالذات. مانند ارادۀ مولا بر واجب کردن مقدمات وجودی عبادت مانند: پیمودن راهی که برای رفتن به حج باید طی شود در حالی که مورد نظر اصلی مولا خود عبادت است و مقدمه آن مطلوب بالعرض است؛ پس ارادۀ متعلّق به آن، غیری است. به خلاف ارادۀ مولا به وجوب عبادت که مطلوب بالذات میباشد و از این رو ارادۀ متعلّق به آن، نفسی است. بنابراین مولا غیر از مراد نفسی - که تحقّق فعل درخارج از ناحیه مکلفین است - مراد غیری نیز دارد که عبارت است از تعلّق ارادۀ وی به جهتی از جهات، یا مقدمهای از مقدمات تحقّق آن فعل.
گواهی استوار بر عدم وابستگی ارادۀ مولی بر وجود خارجی شرط میباشد.
تمام سخن آقا ضیاء رحمه الله در شاهد نخست خود این است که اگر برای نمونه، وجود خارجی استطاعت، شرط برای اصل تکلیف مکلّف به حج و فعلیت آن باشد، بایستی گفت تا زمانی که این استطاعت هنوز خارجیت پیدا نکرده، مولا اصلاً ارادهای نسبت به وجوب حج ندارد. در حالی که این ادعا واضح البطلان است. زیرا مولا وقتی میفرماید لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً حتّی اگر یک مستطیع نیز - از لحظۀ جعل تا صدها سال بعد - وجود خارجی نداشته باشد، بیشک مولا ارادۀ وجوب حج را داراست.
البتّه بایستی توجّه داشت که شاهد نخست عراقی رحمه الله، طبق مبنای خود اوست که حقیقت حکم را اراده میداند.(1)بنابراین از منظر وی، چون مولا انجام تکلیف را با لحاظ وجود فرضی موضوع در عالم ذهن اراده نموده، پس این اراده - که همان حکم است - فعلیت دارد. وی سپس به تبیین شاهد دوّم خویش پرداخته مینویسد:
«مع أنّه ربما یکون شرط التکلیف مفقودا له(2)، کباب الوصایا العهدیة المنوط إرادتها ببعد الموت، و کذا فیما لو قال: «إن نمت فافعل کذا» فانّه کیف یمکن الالتزام بأنّ فعلیة الإرادة منوط بنومه أو مماته؟»(3)
[گواه دوّم این است که] علاوه بر آن [شاهد نخست]، در بسیاری از موارد، شرط تکلیف از دید رس آمر مفقود است. مانند باب وصایای عهدی که ارادۀ جاعل (موصی)، منوط به پس از مرگ است. همچنین در جایی که کسی بگوید: «وقتی من خوابیدم، تو فلان کار را انجام بده». چگونه میتوان پذیرفت که در چنین مواردی فعلیت اراده، بسته به خواب یا مرگ آمر است؟!
توضیح دو نمونۀ مذکور در کلام فوق بدین صورت است که اگر کسی
وصیت کند: «قسمتی از اموالم پس از مرگ من، از آن زید باشد»، «مرگ» وی، شرط استقرار ملکیت زید (موصی له) خواهد بود. از سوی دیگر در هنگام جعل (وصیت) هنوز مرگ محقّق نشده، و پس از تحقّق مرگ نیز جاعل (موصی) وجود نخواهد داشت. بنابراین معنا ندارد که گفته شود: «وقتی مرگ موصی محقّق شد، ارادۀ وی به وجود آمده و به فعلیت خواهد رسید!» همچنین در نمونۀ دوّم، وقتی که آمر در خواب است، اراده نمودن یا به فعلیت رسیدن ارادۀ وی در خواب معقول نیست! پس معلوم میشود که ارادۀ آمر، پیش از مرگ یا خواب موجود بوده و فعلیت نیز دارد.
عراقی رحمه الله سپس اظهار میدارد:
«فلا محیص من جعل الإرادة فی کلیة المشروطات منوطا بوجود الشرط لحاظا، وحینئذ ففی هذه المعلقات نقطع بفعلیة التکلیف فی ظرف فرض وجود الموضوع لا بفعلیته فرضا، کما فی القضایا الحقیقیة.»(1)
پس ناگزیر بایستی پذیرفت که جعل اراده در تمامی احکام مشروط، در گرو وجود فرضی و لحاظی شرط است [نه وجود خارجی و حقیقی آن]. و از همین جاست که در احکام معلّق [به تحقّق شرط]، بر فعلیت [محقّق] تکلیف در آوند فرض وجود موضوع [آن احکام] یقین داریم؛ نه [این که] مانند گزارههای حقیقیه، به فعلیت فرضی حکم [معتقد باشیم].
تمام ادعای محقّق عراقی رحمه الله در کلام فوق این است که فعلیت حکم در تمام تکالیف مشروط، به وجود شرط در عالم لحاظ بستگی دارد. از این رو به صرف وجود ذهنی موضوع در عالم ذهن مولا، این تکالیف تماماً فعلیت مییابند؛ نه این که فعلیت آنها - آنگونه که در قضایای حقیقیه مطرح است - منوط به تحقّق موضوع در عالم خارج باشد.(2)
سپس میوۀ سخنان خویش را چیده و دیدگاه تطبیقی خود را چنین مینگارد:
«وعلیه: فجعل القضایا فی باب التکالیف من القضایا الحقیقیة بعید عن الصواب، و لا أقول بأنّها من القضایا الخارجیة الناظرة إلی الموضوعات الخارجیة، بل هی داخلة فی القضایا الطبیعیة محضا، کما لا یخفی، فتدبر.»(1)
بنابراین احکام و قضایای تکلیفی را در زمرۀ گزارههای حقیقیه دانستن، از درستی به دور است.(2)و [امّا در عین حال] نمیگویم که [احکام شرعی] از سنخ
1) (1) . عراقی، ضیاء الدّین، حاشیه بر؛ نائینی، محمّد حسین، فوائد الاصول، ج 3، ص 393.
2) (2) . محقّق عراقی رحمه الله در نهایة الافکار نیز چنین آورده است: «ان القضایا الحقیقیّة بالمعنی المصطلح الّذی یلزم من فرض وجود الموضوع فرض الحکم و من فعلیة الموضوع خارجا فعلیة الحکم أجنبیة عن القضایا الطلبیّة، حیث نقول: بان القضیّة بالمعنی المصطلح انما تتصوّر بالنسبة إلی الاعراض الخارجیة التی کان الخارج ظرفا لعروضها و اتصافها کما فی النّار حارّة و کما فی الأحکام الوضعیّة کالملکیة و نحوها، فانها باعتبار کونها من الأمور التی کان الخارج ظرفا لعروضها یوجب لا محالة فرض وجود الموضوع فیها فرض محمولة و فعلیّة الموضوع فعلیّة محموله، و امّا بالنسبة إلی الإرادة و نحوها من الصفات الذهنیة الّتی کان ظرف عروضها الذهن و الخارج ظرف اتصافها، فلا یتصوّر فیها القضیة الحقیقیّة بوجه أصلا حتی یناط فعلیة الإرادة فیها بفعلیة موضوعها، من جهة ان المنوط به و الموضوع کما ذکرنا لا یکون إلّا لحاظ الموضوع و فرضه لا وجوده الخارجی... و حینئذ فبعد ان کان الموضوع للإرادة و الاشتیاق هو فرض وجود الموضوع و لحاظه طریقا إلی الخارج فلا جرم فی ظرف فرض وجود الموضوع و فرض وجود المنوط به یتحقق حقیقة الاشتیاق و الإرادة، لا انه یتحقق من فرضه فرض الاشتیاق و فرض الإرادة.» (عراقی، ضیاء الدّین، نهایة الأفکار، ج 2، صص 300-301).آیتالله عبدالنّبی عراقی رحمه الله - از شاگردان آقا ضیاء - نیز در زمرۀ کسانی است که شدیدترین انتقادها را نسبت به نائینی رحمه الله مطرح نموده است. وی در این زمینه سیزده اشکال ناتمام بر میرزا رحمه الله وارد نموده و سپس اظهار داشته است: «ان ما التزم قده فی القضیة الحقیقیة شیء اختراعی اصطلح علیه ذلک الاسم و هو غیر مرتبط بالقضیة الحقیقیة عند اهلها و مع ذلک فاسد لا یعتنی بها کما لا یخفی
گزارههای خارجیۀ نگرا به موضوعات [تحقّق یافتۀ] خارجی است؛ بلکه [معتقدم که احکام و گزارههای تکلیفی] داخل در گزارههای طبیعیۀ صرف هستند؛ همچنان که [بر اندیشمندان] پوشیده نیست؛ پس بیاندیش!
مقصود وی از قضایای طبیعیۀ محض، تعریف منطقی آن است. یعنی خود طبیعت از آن جهت که طبیعت است، موضوع و متعلّق برای حکم قرار میگیرد و نسبت به وجود یا عدم وجود افراد در عالم خارج، لابه شرط است.
حال این گزارۀ طبیعیه چه مطلق باشد و چه معلّق، تفاوتی در فعلیت حکم نداشته و در هر دو صورت تکلیف فعلی خواهد بود.(1)
1) (1) . وی در آثار دیگر خویش نیز به صراحت این مطلب را عنوان نموده است: «لیس ما نجده من الفرق بین الوجوبین [ای الوجوب المطلق و الوجوب المشروط] ناشئا من کون أحدهما فعلیا و الآخر انشائیا بل کل منهما بعد تحققه من الامر فعلی... فکلا هذین النوعین من الوجوب مشترک فی الفعلیة عند تحققهما من المولی.» (عراقی، ضیاء الدّین، بدائع الافکار فی الأصول، ص 341).
به نظر میرسد که کلام محقّق عراقی رحمه الله در این بخش ناتمام بوده و مبتلا به ایرادات عدیدهای است که در زیر جداگانه بیان میگردد.
2-1-1. نخستین ملاحظۀ ما بر این کلمات، مربوط به اساس مبنای محقّق عراقی رحمه الله است. همان گونه که گفته شد، سخنان ایشان بر پایۀ انگارۀ وی پیرامون «اراده» بودن حقیقت حکم استوار است. وفق این دیدگاه، اراده یا موجود هست و یا موجود نیست و همچنان که خود وی نیز تصریح نموده، چیزی به نام ارادۀ تعلیقی معنا ندارد.(1)این نظریه روی دو نگرۀ کلّی(2)قابل بررسی است:
2-1-1-1. اندراج حکم در مقولۀ اخبار
برخی معتقدند که جملات و خطابات شرعیه عنوان انشاء را ندارد و آنها را بایستی از مقولۀ اخبار به شمار آورد. با پذیرش این نگره، سخن عراقی رحمه الله بدین معناست که آمر، ارادۀ پسین خود را از پیش به مکلّفین اخبار مینماید. برای
1) (1) . محقّق عراقی رحمه الله در این خصوص دارد: «اعلم ان من له الامر اذا التفت الی کون فعل غیره ذا مصلحة... فان لم یجد مانعا من اظهار ارادته المذکورة اظهرها بما یجده مظهرا لها من قول او فعل... فاذا اظهر ارادته التشریعیة بهذا النحو من الاظهار اعتبر العرف هذا الاظهار حکما و طلبا... و هذا هو الحکم الفعلی الذی یشترک فیه العالم و الجاهل... اما مطلقا او علی تقدیر دون تقدیر فالوجوب مثلا سواء کان مطلقا ام مشروطا اذا انشأه المولی بالنحو المزبور صار حکما فعلیا علم به المکلف أم لم یعلم حصل شرطه فیما لو کان مشروطا أم لم یحصل و لا یعقل ان یکون للحکم بالمعنی الذی قررناه نحو ان من الوجود و ان کان مشروطا لیکون الحکم المشروط حکما انشائیا قبل تحقق شرطه و حکما فعلیا بعد تحقق شرطه.» (عراقی، ضیاء الدّین، بدائع الافکار فی الأصول، ص 340).
2) (2) . توضیح این که قضایای شرعی را به دو صورت میتوان تفسیر نمود: نخست این که میتوان آن را گزارۀ خبری دانسته و از باب «هست و نیست» به شمار آورد؛ مانند این که گفته شود: «حج واجب است.» و دوّم این که آن را به صورت گزارۀ انشایی تفسیر نموده و از جنس «باید و نباید» محسوب کرد: «باید حج به جای آوری». اگر گزارۀ شرعی، اخبار باشد به این معناست که نفس الامری برای قضایای شرعی وجود دارد که اخبار مولا کاشف از آن است و نقش آن تنها آگاه نمودن مکلّفین است. ولی اگر اصل در قضایای شرعی، انشا باشد به این معناست که احکام شرعی صرفاً با انشاء شارع به وجود میآید و اعتبار میشود؛ هر چند در واقعیت و نفس الامر ممکن است مصلحت و مفسده داشته باشند. دیدگاه مشهور اصولیون از جمله حضرت استاد دام ظله نگرۀ دوّم است.
نمونه تبیین حکم لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً وفق نگرۀ مزبور به این صورت است که شارع میگوید: «اگر استطاعت خارجی محقّق شد، از هم اکنون به شما خبر میدهم که آن موقع، من اراده دارم که حج را بر شما واجب کنم.»
در این صورت ایرادی متوجّه مبنای عراقی رحمه الله نخواهد بود؛ امّا سخن اینجاست که خود وی، اخباری بودن احکام را مردود شمرده است.(1)
2-1-1-2. اندراج حکم در مقولۀ انشاء
مشهور و بلکه قاطبۀ اصولیون، جنس حکم را از مقولۀ انشاء دانستهاند. حال اگر حکم تحت سر نامۀ انشاء مندرج باشد - همانگونه که عراقی رحمه الله نیز با اراده خواندن حکم بدان تمایل نشان داده - یقیناً به دو گونۀ مطلق و مشروط قابل تصوّر خواهد بود. از این رو بایستی حکم را به گونهای تفسیر نمود که قابلیت تعلیق داشته باشد. چه، حقیقت حکم قرار دادن امری به نام «اراده» - که نمیتواند مشروط یا معلّق گردد - مستلزم انکار وجود حکم معلّق بوده و همین امر بهترین گواه برای نادرستی مبنای ایشان است.(2)
1) (1) . به نظر میرسد که این مطلب، به کلّی از مبنای محقّق عراقی رحمه الله بیگانه بوده و پیاده نمودن سخن وی روی نگرۀ «اخباری دانستن حکم» خالی از وجه میباشد. چه این که عراقی رحمه الله به هیچ روی وجود خارجی شرط را در اراده دخیل نمیداند. در حالی که این تفسیر، در هر صورت اراده را منوط به تحقّق خارجی شرط دانسته و تنها تفاوت آن با تفسیر دوّم (انشائی دانستن حکم) در این است که بر خلاف نگرۀ دوّم، حکم پیشین را اخبار از اراده میداند، نه ارادۀ تعلیقی.
2) (2) . برخی اصولیون معاصر مبنای محقّق عراقی رحمه الله را به گونۀ دیگری مورد خدشه قرار داده و آوردهاند: «انّ ما ذکره من أنّ الإرادة المظهرة بنحو من الأنحاء یعتبره العرف حکماً و طلباً له، لیس بتام، لأنّ الإرادة من مبادئ الحکم و مقدماته و لیس نفس الحکم و لا جزءاً منه و إنّما الحکم هو الإنشاء النابع عن الإرادة. و الدلیل علی ذلک انّه ربّما یبعث المولی عبده و ینتزع منه الحکم مع الغفلة عن الإرادة الکامنة فی ذهن المولی التی نجم منها الحکم. و یوضح ذلک: انّا ننتزع الحکم من الأحکام الوضعیة کالملکیة و الزوجیة المنشأتین بالإنشاء اللفظی أو الفعلی من دون ملاحظة انّ إنشاءهما نابع عن إرادة سابقة، فما أفاده من أنّ الحکم عبارة عن الإرادة المظهرة، أمر لا یساعده الاعتبار». (سبحانی، جعفر، إرشاد العقول الی مباحث الأصول، ج 1، ص 471).
2-1-2. دوّمین ملاحظۀ ما بر کلمات محقّق عراقی رحمه الله، پیرامون سخن وی در اناطۀ انحصاری فعلیت حکم، به فرض وجود موضوع در ذهن مولا است که طی آن، تنها نقشی که برای وجود خارجی موضوع در نظر گرفته شده، محرّکیت و باعثیت است.
چگونه میتوان پذیرفت امری که هیچ نقشی در تحقّق یا فعلیت حکم نداشته، در این سو موجب انگیزش مکلّف برای به جای آوردن همان حکم گردد؟ بنابراین اگر وجود خارجی شرط نقشی در فعلیت حکم نداشته باشد؛ بیشک محرّکیتی نیز نخواهد داشت. از این رو به نظر میرسد که محرّکیت از ابتدا در کنه حکمِ معلّق وجود داشته و با تحقّق خارجی شرط به فعلیت رسیده است.
2-1-3. سوّمین ملاحظهای که بر محقّق عراقی رحمه الله داریم این است که ایشان پس از ایراد به محقّق نائینی رحمه الله و اقامۀ دو شاهد مبنی بر حقیقیه نبودن گزارههای شرعی، ادعا نموده که احکام از قبیل گزارههای طبیعیه میباشد؛ اماّ برای آن دلیلی اقامه نکرده است.(1)
1) (1) . به نظر میرسد که این ایراد بر محقّق عراقی رحمه الله وارد نیست. زیرا وی با بهرهگیری از مبنای خویش، دخالت وجود خارجی شرط را در فعلیت حکم مردود دانست تا چه رسد به دخالت وجود خارجی افراد در صورت موجود بودن و فرض و تقدیر وجود آنها در صورت معدوم بودن. از این رو با اثبات عدم چنین دخالتی، و با کفایت وجود لحاظی شرط، از میان گزارههای سه گانۀ حقیقیه، خارجیه و طبیعیه، تنها یک گزینه باقی میماند و آن تطبیق احکام بر گزارههای طبیعیه است. البتّه روشن است که عدم ورود این اشکال، تأثیری در اصل ناتمام بودن مبنای عراقی رحمه الله ندارد و دو اشکال پیشین حضرت استاد دام ظله - که در نهایت استحکام است - برای بطلان مبنای وی کافی میباشد.امّا مهمترین ایرادی که بر کلام محقّق عراقی رحمه الله به نظر میرسد، این است که اگر احکام شرعی از نوع گزارههای طبیعیه به شمار آید، در این صورت عنوان کلّی و طبیعت مأخوذ در موضوع آن،
از کلمات امام خمینی رحمه الله در بخش سوّم آشکار شد که وی، گزارههای شرعی را از سنخ قضایای حقیقیه ندانسته و محقّق نائینی رحمه الله را به جهت اتّخاذ چنین دیدگاهی به شدّت مورد سرزنش قرار داده است. امّا وی در عین حال که با نائینی رحمه الله به مخالفت برخاسته، سخن محقّق عراقی رحمه الله را نیز مبنی بر طبیعیه بودن گزارههای شرعی مردود شمرده و اصرار دارد بر این که گزارههای شرعی، نه از نوع قضایای حقیقیه و خارجیه است و نه از سنخ قضایای طبیعیه؛ بلکه از قبیل نوع چهارمی است که در آثار وی به نام «قانون» یا «خطاب قانونی» مسمّی گردیده است.
از آنجا که در بخش پیشین، کلمات امام رحمه الله را در این زمینه به تفصیل ذکر نموده و مورد بررسی قرار دادیم، از طرح دوبارۀ آن خودداری کرده و خوانندۀ گرامی را به مباحث بخش سوّم کتاب حاضر ارجاع میدهیم.(1)
متفکّر شهید مرتضی مطهری طاب ثراه در برخی آثار خویش،(2)بیآنکه دلیلی بر مدّعای خویش اقامه نماید، احکام شرعی را از نوع «گزارههای خارجیه» بر شمرده و
1) (1) . اشکالات وارد بر دیدگاه خطابات قانونی نیز به تفصیل در پانویسهای بخش سوّم مطرح شده و در اینجا تنها این نکته را یاد آور میشویم که تقسیم قضایا به اعتبار موضوع - چه به لحاظ منطقی آن که به چهار قسم شخصیه، طبیعیه، مهمله و محصوره طبقهبندی شده، و چه به لحاظ اصولی که به سه قسم حقیقیه، خارجیه و طبیعیه منقسم گردیده - تقسیمی عقلی بوده و تصوّر قسیم پنجم یا چهارم برای آنها معقول به نظر نمیرسد. از این رو دو راه بیشتر وجود ندارد: یا بایستی انگارۀ آیینه سانی عنوان برای افراد و مصادیق را - که نائینی رحمه الله بر آن است - پذیرفت؛ و یا همچون عراقی رحمه الله قول به طبیعیه بودن گزارههای شرعی را به صراحت مورد اذعان قرار داد و راه سوّم و بینابینی در این میان وجود ندارد.
2) (2) . ر. ک: مطهری، مرتضی، مجموعه آثار (شرح مبسوط منظومه)، ج 9، ص 613.
مشهور اصولیون از جمله شیخ اعظم انصاری رحمه الله را به دلیل قول به حقیقیه بودن احکام، متّهم به اشتباه نموده و علّت چنین خطایی را نیز قرطه برداری شیخ رحمه الله از تفسیر نادرست حاجی سبزواری رحمه الله دانسته است. البتّه در ادامه تصریح نموده که مراد وی از «قضیۀ خارجیه»، همان تفسیری است که شیخ الرئیس رحمه الله اختیار نموده؛ نه تفسیری که حاجی سبزواری رحمه الله ارائه داده است.
بنابراین به نظر میرسد که نزاع ایشان، لفظی بوده و فاقد ثمره میباشد.
با توجّه به مطالب پیشگفته، جمعبندی و دیدگاه برگزیده، در ضمن سه بند زیر بیان میگردد:
5-1. در وحلۀ نخست بایستی توجّه داشت که اصولاً، مولا حکم را تحت یک عنوان کلّی همچون «وجوب حج بر مستطیع» صادر مینماید و هرگاه عنوان مزبور در عالم خارج مصداق یابد، عقل به امتثال آن حکم خواهد نمود. بنابراین خارج، تنها ظرف انطباق و تطبیق است و جز این نقشی ندارد.
5-2. این سخن که حکم بایستی باعثیت و محرکیت داشته باشد، ادعایی بدون دلیل است. چه از دید ما، حکم همان اعتبار مولی بر ذمّۀ مکلّف بوده و در هنگام اعتبار، هرگز به افراد یا مصادیق عنوان توجّهی نمیگردد؛ چه رسد به این که انگیزش آنها مدّ نظر باشد. به دیگر سخن بایستی بین مقام انشاء و مقام امتثال تفکیک نمود. برای نمونه، به مجرّد امر مولا مبنی بر اقامۀ نماز، اعتبار وی بر ذمّۀ مکلّف محقّق میگردد، امّا تحقّق مصداق برای این اعتبار - یعنی همان هیئت نماز که با اتیان آن، امتثال صورت میگیرد - در ظرف خودش خواهد بود. بنابراین حتّی اگر وقت نماز - که ظرف امتثال است - نرسیده باشد، باز اعتبار مولا در ظرف وجودی خود محقّق است.(1)تا اینجای کلام با مرحوم امام رحمه الله همراه هستیم.
1) (1) . همچنان که گذشت وفق انگارۀ محقّق نائینی رحمه الله نیز، اعتبار مولا از ابتدا موجود است، امّا این اعتبار، بر ذمّۀ موضوع مقدّر بار شده و تا زمانی که فرد در خارج، حقیقتاً مستطیع نشود، اعتبار و تکلیف
5-3. امّا در اصل حقیقیه بودن احکام شرعی، نظر ما همان انگارۀ محقّق نائینی رحمه الله است؛ با این تفاوت که بر خلاف وی، اعتقاد به تنزیل و در نظر گرفتن افراد و مصادیق عنوان را به تبع امام خمینی رحمه الله، ناتمام میدانیم و همان تعریفی(1)را بر میگزینیم که ایشان ارائه دادهاند.(2)
1) (1) . تعریفی که امام خمینی رحمه الله از گزارۀ حقیقیه ارائه داده چنین است: «أنّ جعل الأحکام للعناوین علی نحو القضیّة الحقیقیّة، لیس معناه أنّ لکلّ فرد من مصادیق العنوان، حکماً مجعولًا برأسه، ومعنی الانحلال إلی الأحکام لیس ذلک، بل لایکون فی القضایا الحقیقیّة إلّاجعل واحد لعنوان واحد، لا جعلات کثیرة بعدد أنفاس المکلّفین، لکن ذاک الجعل الواحد یکون حجّة - بحکم العقل والعقلاء - علی کلّ من کان مصداقاً للعنوان.» (خمینی (امام)، سید روح الله، الاجتهاد و التقلید، ص 121).
2) (2) . ر. ک: لنکرانی، محمّد جواد فاضل، درس خارج اصول به تاریخ 1393/8/19.
در گفتار حاضر - که قسمت پایانی کتاب به شمار میآید - نمونههایی از ثمرات و دستاوردهای تفکیک میان گزارههای شرعی حقیقیه و خارجیه را در قلمرو مسائل فقهی - اصولی، تفسیری و سیاسی، مورد بررسی قرار میدهیم.
نخستین ثمرۀ فقهی تفکیک میان قضایای خارجیه و حقیقیه که در برخی کتب(1)ذکر شده، این است که هرگاه اسامی اماکن ویژه یا سرزمینهای خاصّی که در موضوع احکام شرعی قرار گرفته، به گونۀ گزارۀ خارجیه اخذ شده باشد، محدود و محصور به همان حدود و ابعاد زمان صدور حکم خواهد بود. امّا اگر به گونۀ گزارۀ حقیقیه موضوع حکم واقع شده باشد، نسبت به هر عصر اطلاق داشته و در هر برهه از زمان؛ با لحاظ توسعه و تضییق آن تفسیر خواهد شد.
برای نمونه اگر «مکّه» مکرّمه به شکل خارجیه در موضوع یک گزارۀ شرعی
1) (1) . این مطلب بدین شکل، توسط محقّق بزرگوار آقای شیخ محمدتقی شهیدی پور زنجانی - از شاگردان مرحوم آیتالله میرزا جواد تبریزی رحمه الله - مطرح شده است.
واقع شده باشد، مراد از آن مکۀ قدیم زمان شارع است و مقصود از کوه صفا و مروه نیز صفا و مروه با حدود و ابعاد قدیم میباشد. امّا اگر به گونۀ حقیقیه استعمال شده باشد، مراد از «مکّه» در هر زمان، مکّۀ همان زمان - یعنی مکّۀ قدیم به علاوۀ توسعهها و تضییقها خواهد بود. مثلاً در زمان حاضر، تمامی اراضی که از اطراف ملحق به مکّه شده، داخل در عنوان بوده و مقصود از مکّه، مکّۀ جدید همراه با توسعهای که پیدا کرده، میباشد.
روشن است که گزینش هر یک از دو مبنای فوق، آثار و نتایج متفاوتی خواهد داشت. چه این که در صورت خارجیه دانستن اخذ عنوان «مکّه» در روایات مربوط به حج، احکام آن منحصر به همان مقدار بلد در زمان صدور روایات خواهد بود. مثلاً حکم نماز در مسجد النبی - که تخییر بین قصر و اتمام است - مقصور به همان مقدار از مسجد خواهد بود که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله یا أئمّۀ اطهار علیهم السلام وجود داشت و جزو آن به شمار میرفت. همچنین وفق این انگاره، احرام بستن در اراضی توسعه یافتهای که در حال حاضر جزو مکّه هست، امّا در قدیم از آن جدا بود، صحیح نخواهد بود.(1)
اما در صورتی که اخذ عنوان را به گونۀ گزارۀ حقیقیه دانستیم، یک مصداق مکّه، شهر قدیم آن در زمان صدور روایات بوده و مصداق دیگر آن، مکّۀ فعلی میباشد که نسبت به قدیم توسعه پیدا کرده است. در نتیجه وفق این مبنا، در
1) (1) . برای نمونه مرحوم میرزای تبریزی قدس سره بر این عقیده بوده و در پاسخ به استفتایی در این زمینه اظهار داشته است: «مسافر باید نمازهای خود را در غیر مکۀ قدیم قصر بخواند و در خود مکۀ قدیم مخیر است بین قصر و تمام.» (تبریزی، میرزا جواد، استفتاءات جدید، ج 1، ص 104). همچنین وی به این پرسش که «حدود جغرافیائی شهر مکّه مکرمه و مدینه منوره اضافه شده است و عمران و آبادی آن توسعه یافته است، آیا تخییر در نماز برای کسی که در آن جاهای توسعهیافته مسکن گزیده است، باقی میماند؟»، چنین پاسخ داده است: «تخییر بین قصر و تمام اختصاص به مکه و مدینه قدیم دارد و شامل مناطق توسعهیافته و محلات جدید نمیشود.» (همو، استفتاءات جدید حج، صص 119-120).
اراضی توسعه یافته نیز تخییر بین قصر و اتمام محقّق بوده(1)و نیز میتوان احرام بست.(2)
1-1-1. بررسی ثمرۀ نخست
به نظر ما قول به چنین ثمرهای، اساساً ناشی از عدم فهم دقیق تعریف گزارۀ حقیقیه و خارجیه است و چه بسا از خلط محقّق نائینی قدس سره میان گزارههای خارجیه و شخصیه نشأت گرفته باشد. این که آیا بایستی بر حدود مکان قدیم اکتفا نمود یا قسمتهای توسعه یافته را داخل در عنوان دانست، ارتباطی به گزارۀ حقیقیه و خارجیه ندارد؛ بلکه این گونه قضایا، از قبیل گزارههای شخصیه به شمار میآیند و توسعه و تضییق در صدق عنوانی شخص تأثیری ندارد. زیرا بحث خارجیه یا حقیقیه بودن گزاره، در جایی است که پای مصادیق در میان باشد؛ حال آن که در مورد یک مکان خارجی، تعدّد مصداق تصویر ندارد.
برای نمونه در گزارۀ شخصیۀ «زید را گرامی دار»، اگر جناب زید دچار کاهش یا افزایش وزن گردد، و یا برخی اعضای بدنش قطع گردد، جائی برای این بحث وجود ندارد که گفته شود: «آیا بر این بدن نیمه جان، عنوان «زید» صادق است یا خیر!؟»، یا این که گفته شود: «زید دو مصداق دارد، یکی زید پیشین که سالم بود و دیگری زید مقطّع الاعضای فعلی!»؛ بلکه شخص زید، یک واقعیت خارجی است و کم و یا زیاد شدن اجزا، دخالتی در صدق عنوانی وی و در نتیجه حکم
1) (1) . برای نمونه مرحوم آیتالله محمّد فاضل لنکرانی قدس سره به صراحت عنوان نموده: «مسافر مخیر است در شهر مکّه و شهر مدینه و مسجد کوفه نمازش را تمام بخواند یا شکسته. و در این سه مکان، فرقی بین بناء اصلی و اوّلیه و آن چه بعد اضافه شده، نمیباشد و نیز مسافر میتواند در حرم و رواق حضرت سید الشّهداء علیه السلام، بلکه در مسجد متّصل به حرم، نماز را تمام یا شکسته بخواند.» (لنکرانی، محمّد فاضل، رساله توضیح المسائل، ص 227، م 728).
2) (2) . حضرت استاد دام ظله در اینجا افزود: حدود تقریبی مکّۀ قدیم، از حوالی مسجد الحرام و مسجد جن تا قبرستان ابوطالب علیه السلام میباشد. وفق انگارۀ نخست احرام بایستی در این قلمرو صورت گیرد؛ امّا بنا بر انگارۀ دوّم، مکلّف میتواند از منطقۀ «عزیزیه» - که از مناطق توسعه یافتۀ مکّه بوده و تقریباً چسبیده به منی است - محرم شود.
اکرام او ندارد.
به دیگر سخن؛ از آن جا که این گونه مباحث در قلمرو مفاهیم واقع است؛ نه میتوان عقل را حاکم دانست و نه شرع را؛ بلکه این «عرف»(1)است که حدود و مفهوم مکانهای ویژه را تعیین میکند.(2)
ثمرۀ دیگری که در خصوص بحث حاضر وجود دارد، در پاسخ این پرسش نهفته است که آیا مکیل و موزون در مسألۀ ربای معاملی یا بیع مجازفه ای، به گونۀ گزارۀ حقیقیه اخذ شده است یا گزارۀ خارجیه؟
اگر جعل آن به نحو گزارۀ خارجیه باشد، در این صورت معیار تعیین مکیل و موزون بودن، عصر ورود احادیث خواهد بود. بنابراین وقتی گفته میشود: «ربا در مکیل و موزون راه پیدا میکند»، باید بررسی نمود که در آن عصر، چه کالایی مکیل یا موزون بوده است و مصادیق حکم از آن موارد تعدّی نمیکند.
1) (1) . این مبنا از برخی کلمات والد محقّق استاد قدس سره نیز استشمام میگردد. برای نمونه وی در پاسخ به این پرسش که «آیا احرام حج حتماً باید در مکۀ قدیم یا مسجد الحرام باشد، یا در محلههای نوساز هم کفایت میکند؟»، مرقوم داشته است: «در هرجا که صدق مکه کند کافی است. اگر چه در محلّههای نوساز باشد.» (همو، جامع المسائل، ج 2، ص 219).
2) (2) . به نظر میرسد که مناقشۀ حضرت استاد دام ظله بر ثمرۀ مزبور وارد نیست و حقیقتاً میتوان برای یک مکان، دو یا چند مصداق تصوّر نمود. چه این که اگر شهری در اثر زلزله به کلّی ویران شده و دوباره از نو بنا شده باشد، اطلاق شهر قدیم و شهر جدید بر دو مصداق پیش از ویرانی و پس از تجدید بنای آن، ممکن و بلکه مرسوم است. برای نمونه شهر بم دارای دو مصداق ارگ جدید و قدیم است. یا خود تهران که همین دو مصداق را داراست. و حق این است که بسیاری از احکام در نسبت سنجی دو مصداق از یک مکان ممکن است تغییر یابند. مثلاً تهران جدید بر خلاف تهران قدیم، بلد کبیره به شمار میآید و مبنای امام خمینی قدس سره در مسافر محسوب شدن فردی که در دو سوی بلد کبیره تردّد میکند، تنها در تهران جدید قابل تصویر است. از این رو هرچند انگارۀ حضرت استاد دام ظله در مبنا قرار دادن فهم عرف در تعیین حدود و قلمرو امکنه متین و استوار است؛ امّا به نظر میرسد که در ما نحن فیه، صرف تشخیص عرف فعلی را نمیتوان به عنوان ملاک اخذ نمود؛ بلکه ناگزیر بایستی از راه قضیۀ حقیقیه وارد شد و از این طریق، مصداق عرفی مکّه را در هر زمان، مأخوذ در حکم شارع دانست.
امّا در صورتی که عنوان مکیل و موزون، به گونۀ گزارۀ حقیقیه اخذ شده باشد، تمام کالایی که در هر زمان و هر سرزمینی، با پیمانه کردن یا بر حسب وزن مورد خرید و فروش قرار میگیرند، مصداق حکم خواهد بود؛ اگر چه اصلاً در زمان صدور روایات وجود نداشته باشند و یا در صورت وجود، با کیل و وزن معامله نشوند.
این ثمره در کلمات فقها نمود عینی یافته و اتّفاقاً هر دو انگارۀ فوق در میان فقها قائلین سترگی دارد. فحول فقهای متقدّمین همچون شیخ طوسی رحمه الله(1)، قاضی ابن براج رحمه الله(2)و محقّق حلّی رحمه الله(3)، و برخی متأخرین مانند علامه حلّی اعلی الله مقامه و شهید اوّل اعلی الله مقامه به ملاک بودن مکیل و موزون عصر صدور حکم روی آوردهاند(4)و حتّی
1) (1) . «المماثلة شرط فی الربا و إنما یعتبر المماثلة بعرف العادة بالحجاز علی عهد رسول الله صلی الله علیه و آله فإن کانت العادة فیه الکیل لم یجز إلا کیلا فی سائر البلاد و ما کان العرف فیه الوزن لم یجز فیه إلا وزنا فی سائر البلاد، و المکیال مکیال أهل المدینة، و المیزان میزان أهل مکة هذا کله لا خلاف فیه.» (طوسی، ابو جعفر، المبسوط فی فقه الإمامیة، ج 2، ص 90).
2) (2) . «اعلم ان المماثلة شرط فی الربا، و المعتبر فیها بعرف العادة فیها بالحجاز علی عهد النبی صلی الله علیه و آله، فان کانت العادة فیه الکیل لم یجز له الا کیلا فی جمیع البلاد و ما کان فی العرف فیه الوزن لم یجز له الا وزنا فی جمیع البلاد. فاما المکیال فمکیال أهل المدینة، و المیزان فمیزان أهل مکة بغیر خلاف فی ذلک، و ما کان مما لا یعرف فیه عادة علی عهد النبی صلی الله علیه و آله فإنه یحل علی عادة البلد الذی هو فیه، فما عرف منه بالکیل فلا یباع الا کیلا، و ما کان العرف فیه بالوزن فلا یباع الا وزنا.» (طرابلسی، ابن براج، المهذّب، ج 1، ص 363).
3) (3) . «الاعتبار بعادة الشرع فما ثبت أنه مکیل أو موزون فی عصر النبی صلی الله علیه و آله بنی علیه و ما جهلت الحال فیه رجع إلی عادة البلد و لو اختلفت البلدان فیه کان لکل بلد حکم نفسه و قیل یغلب جانب التقدیر و یثبت التحریم عموما.» (حلّی، نجم الدّین، شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، ج 2، ص 39).
4) (4) . علامه حلّی اعلی الله مقامه در قواعد، بر معیار بودن زمان پیامبر صلی الله علیه و آله تصریح نموده مینویسد: «فلا ربا إلّا فیما یکال أو یوزن مع التفاوت... و الحوالة فی التقدیر علی عادة الشرع، فما ثبت أنّه مکیل أو موزون فی زمانه علیه السلام حکم بدخولهما فیه، فإن لم یعلم العادة الشرعیّة فعادة البلد، فإن اختلفت البلدان فلکلّ بلد حکم نفسه علی رأی.» (علامه حلّی، قواعد الأحکام فی معرفة الحلال و الحرام، ج 2، ص 61). در تحریر نیز نگاشته است: «الاعتبار فی الکیل و الوزن بعادة الشرع، فما ثبت انّه مکیل أو موزون فی عصره علیه السلام فی الحجاز، عمل علیه، و لا التفات حینئذ إلی البلدان، و لو جهل حاله بالحجاز، فلکلّ بلد حکم نفسه إذا عرف حاله فی زمنه علیه السلام، و ما لم یعرف حاله أصلا رجع فیه إلی عادة البلد.» (همو، تحریر الأحکام الشرعیة علی مذهب الإمامیة، ج 2، صص 309-310). همچنین عبارت وی
صاحب جواهر رحمه الله(1)بر این مطلب ادعای اجماع نموده است. هر چند در آن زمان، اصطلاحی به نام «قضیۀ خارجیه» وجود نداشته تا به کار برند، امّا دیدگاه این گروه بر همین مبنا استوار است.
در مقابل برخی همچون محقّق اردبیلی رحمه الله، در ملاک بودن عرف زمان پیامبر صلی الله علیه و آله در تعیین مکیل و موزون تردید نموده و قول به ملاحظۀ عرف هر سرزمین را در تعیین مکیل و موزون، ظاهر دانسته است.(2)شیخ اعظم انصاری رحمه الله نیز با ذکر یکایک ادلّۀ قدما، همگی آنها را مورد مناقشه قرار داده و در پایان، تعیین مکیل و موزون را به عرف متبوع متبایعین واگذاشته(3)و در عمل، «حقیقیه» بودن اخبار وارده در این خصوص را پذیرفته است. امّا بسیاری از معاصرین، این مسأله را به صراحت بر قضایای حقیقیه و خارجیه منطبق نموده و اخذ
1) (1) . «و حیث عرفت اشتراط الکیل و الوزن فی تحقق الربا فی المعارضة، فینبغی أن یعلم أن الاعتبار فی ذلک بعادة الشرع، فما ثبت أنه مکیل أو موزون فی عصر النبی صلی الله علیه و آله بنی علیه حکم الربا إجماعا محکیا فی التنقیح إن لم یکن محصلا، و إن تغیر بعد ذلک، بل فیه أیضا أنه ما علم أنه غیر مکیل و لا موزون فی عصر النبی صلی الله علیه و آله فلیس بربوی إجماعا.» (نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام؛ ج 23، صص 362-363).
2) (2) . «ثم اعلم انهم قالوا: المراد بالمکیل و الموزون ما ثبت فیهما الکیل و الوزن فی زمانه صلی الله علیه و آله... و فیه أیضا تأمل، لاحتمال ارادة الکیل و الوزن المتعارف عرفا عاما و فی أکثر البلدان أو فی الجملة مطلقا، أو بالنسبة الی کل بلد بلد... و الظاهر هو الأخیر.» (اردبیلی، احمد، مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، ج 8، ص 177).
3) (3) . «أنّ الاستدلال بأخبار المسألة المعنونة بما یکال أو یوزن علی ما هو المشهور من کون العبرة فی التقدیر بزمان النبیّ صلی الله علیه و آله، ثمّ بما اتّفق علیه البلاد، ثمّ بما تعارف فی کلّ بلدة بالنسبة إلی نفسه فی غایة الإشکال. فالأولی تنزیل الأخبار علی ما تعارف تقدیره عند المتبایعین.» (انصاری، مرتضی، المکاسب، ج 4، ص 231).
عنوان مکیل و موزون را به گونۀ گزارۀ حقیقیه دانستهاند. برای نمونه در کتاب «منهاج الفقاهة» آمده است:
«ان المدار فی اعتبار الکیل و الوزن علی ما هو مکیل أو موزون فی زمان البیع و بلده، فما کان مکیلا أو موزونا فی زمان البیع و بلده اعتبر فی صحة بیعه ذلک، و ما لم یکن کذلک - و ان کان فی زمان الشارع مکیلا أو موزونا - لا یعتبر فی صحته ذلک... و بعبارة اخری: قوله علیه السلام... من القضایا الحقیقیة المتضمنة لإنشاء الحکم فیها علی الموضوعات المقدر وجودها، فکل ما صدق علیه هذا العنوان یشمله هذا الحکم، من غیر فرق بین الأزمنة و الأمکنة... فلأن الظاهر من هذه القضیة کسائر القضایا الشرعیة کونها قضیة حقیقیة لا خارجیة، أ لا تری انه لم یتوهم احد اختصاص ما دل علی حرمة تنجیس المسجد بالمساجد الموجودة فی عهد الشارع؟ و بالجملة: ما ذکرناه واضح.»(1)
یعنی معیار اعتبار پیمانه و وزن، [تنها] شامل کالاهایی است که در زمان [خرید و] فروش و در [همان] سرزمین محلّ داد و ستد، مکیل یا موزون به شمار میآیند. پس آن چه در زمان و مکان [خرید و] فروش، مکیل یا موزون باشد، [کیل و وزن] برای صحّت بیع آن معتبر است. امّا هر آن چه که چنین نباشد - اگر چه در زمان شارع نیز مکیل و موزون بوده باشد - کیل و وزن در صحّت آن نقشی نخواهد داشت... و به دیگر سخن خبر معصوم علیه السلام... از گزارههای حقیقیۀ در بر دارندۀ انشاء حکم است که بر موضوعات مقدّر الوجود بار میشود. بنابراین هر آن چه که این عنوان بر آن صدق کند - بیآن که تفاوتی از حیث زمان و مکان در این خصوص وجود داشته باشد - شامل حکم خواهد بود... زیرا ظاهر این قضیه نیز همچون سایر گزارههای شرعی دلالت بر حقیقیه بودن دارد؛ نه خارجیه. آیا نمیبینی به خیال هیچ کس خطور نمیکند که [مثلاً] حرمت نجس
1) (1) . روحانی، سید صادق، منهاج الفقاهة، ج 5، صص 61-63.
نمودن مسجد، اختصاص به مساجد موجود در زمان شارع دارد!؟ و به هر روی آن چه گفتیم آشکار است.
در هر صورت، این مطلب نیز از جمله دستاورد هایی است که در نزد برخی، بر تفکیک گزارههای حقیقیه و خارجیه مترتّب میباشد.
(1) اصل این ثمره، نخست در کلمات محقّق عظیم الشأن امام خمینی قدس سره مطرح شده است و به تبع وی، برخی بزرگان معاصر آن را پرورده و - بیآن که اشارهای به مأخذ نمایند - در آثار خویش مورد نگارش قرار دادهاند.
چکیدۀ آن این است که اگر فتوای مراجع تقلید ایدهم الله را به گونۀ گزارۀ حقیقیه بدانیم، تمسّک به استصحاب برای اثبات جواز تقلید ابتدائی از مرجع تقلید درگذشته صحیح خواهد بود، امّا اگر آن را از سنخ گزارۀ خارجیه به شمار آوریم، چنین استصحابی جاری نخواهد بود.
توضیح این که یکی از مستمسکات قول به جواز تقلید ابتدائی از میت، استصحاب است. شیخ اعظم انصاری رحمه الله چهارگونه تقریر از استصحاب مزبور ارائه داده است(2)که همۀ آنها را میتوان در یک استصحاب چکانید و آن این که سابقاً
1) (1) . ثمرۀ دوّم و سوّم از سوی نگارنده افزوده شده است.
2) (2) . عبارت شیخ اعظم قدس سره در این زمینه چنین است: «تقریره [ای الاستصحاب] من وجوه، فإنّه تارة یراد انسحاب الحکم المستفتی فیه، و أخری یراد انسحاب حکم المستفتی، و ثالثة یراد انسحاب حکم المفتی. فعلی الأخیر یقال: [1] إنّ المجتهد الفلانی کان ممّن یجوز الأخذ بفتواه و العمل مطابقا لأقواله و قد شکّ بعد الموت أنّه هل یجوز اتّباع أقواله أو لا فیستصحب کما أنّه یستصحب ذلک عند تغیّر حالاته من المرض و الصحّة و الشباب و الشیب و نحوها. و علی الثانی یقال: [2] إنّ للمقلّد الفلانی کان الأخذ بفتوی المجتهد الفلانی حال الحیاة و بعد الموت نشک فیه، فنستصحب الجواز المعلوم فی السابق. و علی الأوّل یقال: [3] إنّ هذه الواقعة کان حکمها الوجوب بفتوی المجتهد الفلانی و نشکّ فی ذلک فنستصحب... إلی غیر ذلک من وجوه تقریراته، فإنّه یمکن أن یقال: [4] المکتوب فی الرسالة الفلانیّة کان جائز العمل، فنستصحب جواز العمل به بعد الموت.» (انصاری، مرتضی، مطارح الأنظار، ج 2، صص 462-463). چکیدۀ چهار تقریر فوق به صورت زیر است:
قول مجتهد حجّت بود و اکنون نیز - با وجود درگذشت وی - حجّت میباشد.(1)بر صحّت استصحاب فوق، چنین استدلال شده است:
«أنّ فتوی المیّت کانت حجّة فی حقّ المکلّفین علی نحو القضیة الحقیقیة، والأصل بقاؤها علی ذلک العنوان. ومن المعلوم أنّ المکلّف توجد مصادیقه عبر الزمان تدریجاً، فلم یکن الحکم مقیّداً بالموجودین، أو ملحوظاً فیه الموجودون والمعدومون فإنّ ذلک کلّه خلاف معنی الإطلاق، بل الموضوع هو المکلّف بما هوهو فینطبق علی مصادیقه طول الزمان، وهذا نظیر قوله سبحانه: وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً ،... فکما أنّ الآیة حجّة علی جمیع المکلّفین إلی یوم القیامة فهکذا عنوان المستصحب «فتوی المیّت حجّة علی کلّ المکلّفین»، فکما لا ضیق فی الآیة فهکذا فی المقام. وبذلک یظهر الجواب عن بعض الاعتراضات علی هذا النوع من الاستصحاب.»(2)
یعنی فتوای [مجتهد] مرده بر مکلّفین، به گونۀ گزارۀ حقیقیه حجّت بود، و اصل بر بقای آن بر حجیت است. و روشن است که مصادیق عنوان مکلّف، با
گذر زمان اندک اندک موجود میگردند. پس چنین نیست که حکم ویژۀ [مکلّفین] موجود [در زمان حیات مجتهد] بوده یا مکلّفین موجود و معدوم در آن لحاظ شده باشند. چه هر دو حالت، بر خلاف اطلاق [حکم و فتوا] میباشد. بلکه موضوع [فتوا]، «مکلّف از آن روی که مکلّف است» بوده و در طول زمان بر مصادیق خویش انطباق مییابد. و این همچون سخن خداوند سبحان است که فرمود: «و برای خداست بر مردم که آهنگ خانه (او) کنند، آنها که توانایی رفتن به سوی آن دارند.»... بنابراین همان گونه که [حکم وجوب حج در] آیه، [ویژۀ موجودین نیست و] بر تمامی مکلّفین تا روز رستاخیز حجّت است، عنوان مستصحب «فتوای [مجتهد] مرده بر تمام مکلّفین حجّت است»، نیز همین گونه میباشد. و [به دیگر سخن] همانگونه که در آیه [از جهت شمول و سرایت] تنگی وجود ندارد، این حکم نیز چنان است.
همچنان که ملاحظه میگردد، در کلمات فوق اشارهای به فرض خارجیه بودن فتوا و آثار مترتّب بر آن نشده است. امّا امام خمینی قدس سره فرض مزبور را مورد اشاره قرار داده و نگاشته است:
«أنّ جواز التقلید [من المیّت] لکلّ بالغ عاقل، إن کان بنحو القضیّة الخارجیّة؛ بمعنی أنّ کلّ مکلّف کان موجوداً فی زمانه جاز له الرجوع إلیه، فلا یفید بالنسبة إلی الموجودین بعد حیاته فی الأعصار المتأخّرة، وبعبارة اخری: الدلیل [ای الاستصحاب] أخصّ من المدّعی.»(1)
اگر جواز تقلید [از مجتهد مرده] برای هر بالغ عاقلی، به گونۀ گزارۀ خارجیه باشد - بدین معنا که هر مکلّفی که در زمان [حیات] مجتهد، موجود باشد، رجوع به وی برای او جایز است - در این صورت، دلیل استصحاب [جواز تقلید را تنها برای کسانی اثبات میکند که مجتهد مرده را در حال زنده بودنش درک نموده باشند، امّا] نسبت به کسانی که پس از دوران زندگی مجتهد در دورههای پسین به وجود آمده
1) (1) . خمینی (امام)، سید روح الله، الاجتهاد و التقلید، ص 120.
اند، سودی نخواهد داشت. و به دیگر سخن؛ دلیل [یعنی استصحاب]، اخصّ از مدعا خواهد بود [و در نتیجه نمیتوان بدان تمسّک جست].(1)
البتّه بایستی خاطر نشان نمود که ثمرۀ فوق، تنها پیرامون قابلیت تمسک به استصحاب برای تقلید ابتدائی از میت عنوان شده است؛ ورنه قائل بزرگوار آن، تقلید نخستین از مجتهد راحل را به دلائل دیگری مردود دانسته(2)که طرح و بررسی آنها در حیطۀ این مقال نمیگنجد.
یکی از مهمترین ثمراتی که بر بحث حاضر مترتّب است و در کلمات نائینی رحمه الله نیز به نوعی مورد اشاره قرار گرفته بود، تمییز نوع روایات وارده از حضرات معصومین علیهم السلام، از جهت قابلیت یا عدم قابلیت وقوع در طریق استنباط است. بدین توضیح که فقیه بایستی احادیثی را که به گونۀ قضیۀ حقیقیه وارد شده، از گزارههای خارجیه و روایاتی که به عنوان «قضیة فی واقعة» مطرح شده، باز
1) (1) . نکتۀ جالبی که در این جا وجود دارد، این است که مرحوم امام قدس سره، با وجود اصرار بر عدم حقیقیه بودن گزارههای شرعی در آثار مختلف خویش، در این جا حقیقیه بودن احکام و همچنین حکم جواز تقلید از میت را تلویحاً پذیرفته، امّا تعریف خود را بر آن پیاده کرده است:«أنّ جعل الأحکام للعناوین علی نحو القضیّة الحقیقیّة، لیس معناه أنّ لکلّ فرد من مصادیق العنوان، حکماً مجعولًا برأسه، ومعنی الانحلال إلی الأحکام لیس ذلک، بل لایکون فی القضایا الحقیقیّة إلّاجعل واحد لعنوان واحد، لا جعلات کثیرة بعدد أنفاس المکلّفین، لکن ذاک الجعل الواحد یکون حجّة - بحکم العقل والعقلاء - علی کلّ من کان مصداقاً للعنوان. مثلاً قوله تعالی: وَ لِلّهِ عَلَی النّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً، لیس إلّاجعلاً واحداً لعنوان واحد هو «مَنِ اسْتَطاعَ» ولکنّه حجّة علی کلّ مکلّف مستطیع، فحینئذٍ لو علمنا بأنّ الحجّ کان واجباً علی مَنِ اسْتَطاعَ إِلَیْهِ سَبِیلاً، وشککنا فی بقائه؛ من أجل طروّ النسخ مثلاً، فلا إشکال فی جریان استصحاب الحکم المتعلّق بالعنوان لنفس ذلک العنوان، فیصیر - بحکم الاستصحاب - حجّةً علی کلّ من کان مصداقه. ولهذا لایستشکل أحد فی استصحاب عدم النسخ، مع ورود هذا الإشکال بعینه علیه، بل علی جمیع الاستصحابات الحکمیّة. والسّر فیه ما ذکرنا: من أنّ الحکم علی العنوان، حجّة علی المعنونات، فاستصحاب وجوب الحجّ علی عنوان «المستطیع» جارٍ بلا إشکال، کاستصحاب جواز رجوع کلّ مقلِّد إلی المجتهد الفلانیّ.» (خمینی (امام)، سید روح الله، الاجتهاد و التقلید، ص 121).
2) (2) . ر. ک: سبحانی، جعفر، المبسوط فی أصول الفقه، ج 4، صص 699-700.
شناسد تا در مقام استنباط دچار لغزش نگردد. برای روشن شدن بیشتر مطلب، شایسته است به دو نمونۀ زیر توجّه گردد:
1-4-1. در مقدّمهای که توسط اینجانب بر جلد نخست «موسوعة احکام الاطفال» نگاشته شده، آمده است:
«ومن الخصوصیات المهمّة فی فقه الإمامیة، ثراء المنابع الفقهیة، فمضافاً إلی القرآن الکریم و العقل و الاجماع هناک خمسون ألف حدیثاً فقهیاً مذکورة فی وسائل الشیعة و مستدرک الوسائل، و التهذیب والکافی فی حین أنّ الأحادیث الفقهیة لدی أهل السنّة لا تتجاوز خمسمائة حدیث فقهی یمکن الاعتماد علیه.»(1)
یعنی از جمله ویژگیهای مهمّ فقه امامیه، توانگری بنمایههای فقهی آن است. چه، علاوه بر قرآن کریم و عقل و اجماع، [بیش از] پنجاه هزار حدیث فقهی [در آن] موجود است [که] در [کتابهای] وسائل الشیعه و مستدرک آن، و تهذیب و کافی [جمعآوری شده است]. این در حالی است که احادیث فقهی قابل اعتماد اهل سنّت، از پانصد حدیث فراتر نمیرود.
یکی از فقهای کهنسال حنفی مذهب مدینه، این مطلب را دیده و در ملاقاتی که ضمن سفر حجّ با وی بر قرار شد، بدان اشاره نموده و اظهار داشت که احادیث فقهی ما بیش از این مقدار بوده و دست کم یک هزار و پانصد حدیث فقهی در کتب اهل سنّت وجود دارد! سپس برای اثبات سخنش به کتابی اشاره نمود که یکی از مفتیان سعودی در باب احادیث فقهی نگاشته بود. با ملاحظۀ کتاب دیدیم که بسیاری از روایات آن به گونۀ گزارههای خارجیه است. برای نمونه یکی از احادیث مطرح شده، این بود که رسول خدا در جنگ طائف به آتش زدن درختها امر کرد! از این رو برای وی توضیح دادیم که این گونه احادیث، حدیث فقهی نیستند؛ بلکه گزارههای خارجیه و قضایای فی واقعه
1) (1) . لنکرانی، محمّد جواد فاضل، موسوعة أحکام الأطفال و أدلتها، ج 1، صص 6-7.
میباشند. حدیث فقهی روایتی است که به گونۀ قضیۀ حقیقیه بوده و در نتیجه قابلیت برای استنباط داشته باشد.
1-4-2. برخی اشخاص محترم، که اسم و رسمی به هم زده و به حول و قوّۀ الهی، در همۀ مسائل و مباحث صاحبنظر میباشند! اظهار داشتهاند که چرا فقها از نهجالبلاغه در استنباط احکام و فروع فقهی بهره نمیبرند؟
دلیل چنین پرسشی این است که در ذهن ایشان - و چه بسا برخی فقهای گذشته و حال - دو مطلب به درستی از هم تمییز داده نشده است: یکی این که باید روایات اخلاقی را از احادیث فقهی تفکیک نمود و دیگری این که احادیث وارده به نحو قضیۀ حقیقیه را بایستی از روایات موردی و گزارههای خارجیه باز شناخت. و اتّفاقاً اکثر قریب به اتّفاق خطب و نامهها و حتّی کلمات قصار امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه، یا در زمرۀ احادیث اخلاقی است و یا به گونۀ قضیۀ خارجیه بیان گردیده است.
برای نمونه اگر حضرت، احیاناً در جنگی به فرماندهانش دستور داده که از جناح چپ حمله کنید، به این معنی نیست که در هر نبردی باید از سمت میمنۀ لشکر به دشمن هجوم برد. یا نمونۀ روشن این که حضرت در جنگ جمل، فرمان داد که هر کس از میدان نبرد فرار کرد، مورد تعقیب قرار نگیرد. امّا در جنگ صفّین دقیقاً عکس همان دستور را صادر نموده و فرمود تا جایی که در توان دارند، تک تک فراریان را تعقیب نمایند. از این رو روشن است که نمیتوان از چنین روایاتی قواعد کلّی استنتاج کرد.
تفکیک و بازشناسی گزارههای حقیقیه و خارجیه، در تفسیر آیات قرآن کریم و تبیین برخی مبانی آن نیز میتواند به شایستگی، راه گشا باشد. چه این که سنگ بنای بسیاری از شبهات تفسیری و کلامی مطرح شده در زمان حاضر، از خلط میان دو قسم گزارۀ یادشده پا گرفته و به همین خاطر از طریق باز شناسی و
تشخیص آنها در موارد گوناگون قابل پاسخگویی میباشد.
برای نمونه گاه سخنانی از سوی برخی حوزویان روشنفکر مطرح میگردد که حقیقتاً انسان را به تأمل وا میدارد که اینان در حوزه چه میکردهاند و به چه دلیل از آموزههای آن دور مانده اند؟ یکی از این روشنفکران(1)، وقتی به آیۀ قصاص(2)میرسد، آن را چنین تفسیر میکند که در دورۀ جاهلیت، اگر فردی از قبیلهای به قتل میرسید، قبیلۀ وی تا ده تن از افراد قبیلۀ قاتل را نمیکشت، از پای نمینشست. از این رو قرآن فرمود که در برابر هر کس، یک تن باید مجازات شود و آن شخص قاتل است؛ در نتیجه اساساً اسلام نمیخواهد اصل قصاص را به عنوان یک حکم دائمی و همیشگی مطرح نماید. در برخی از نوشتهها این مطلب چنین آمده است:
«تقریبا میتوان گفت مفسرین در شان نزول آیه 179 سوره بقره متفقالقولند که در بین اعراب جاهلی در زمان و محیط نزول قرآن، قصاص و یا به هر تعبیر بهتر انتقامگیری شناخته شده بود و رواج داشت ولی حد و ضابطه مشخصی برای آن وجود نداشت. چگونگی حل موضوع بستگی به میزان قدرت و عصبیت قبیله قاتل یا مقتول داشت، نه قبیله قاتل حاضر بود او را تحویل دهد و به قصاص برساند و نه قبیله مقتول راضی بود که فقط قاتل را قصاص نماید. و گاه در مقابل یک مقتول دهها نفر به قتل میرسیدند و
1) (1) . ظاهراً مراد حضرت استاد، آقای محمّد مجتهد شبستری میباشد.
2) (2) . یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ فِی الْقَتْلی الْحُرُّ بِالْحُرِّ وَ الْعَبْدُ بِالْعَبْدِ وَ الْأُنْثی بِالْأُنْثی فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَیْهِ بِإِحْسانٍ ذلِکَ تَخْفِیفٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدی بَعْدَ ذلِکَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِیمٌ. (بقره (2)، آیه 178). ترجمه: ای کسانی که ایمان آوردهاید! حکم قصاص در مورد کشتگان، بر شما نوشته شده است: آزاد در برابر آزاد، و برده در برابر برده، و زن در برابر زن، پس اگر کسی از سوی برادر (دینی) خود، چیزی به او بخشیده شود، (و حکم قصاص او، تبدیل به خونبها گردد،) باید از راه پسندیده پیروی کند. (و صاحب خون، حال پرداخت کنندۀ دیه را در نظر بگیرد.) و او [قاتل] نیز، به نیکی دیه را (به ولی مقتول) بپردازد؛ (و در آن، مسامحه نکند.) این، تخفیف و رحمتی است از ناحیۀ پروردگار شما! و کسی که بعد از آن، تجاوز کند، عذاب دردناکی خواهد داشت.
گاهی هم موافقتنامهای بین طرفین برقرار میشد قبیلهای که قدرت بیشتری داشت مقرر میکرد که در برابر هر بردهای که از او کشته میشود، آزادی را بکشد و در برابر زنی که به قتل میرسد، مردی را به قتل برساند. اسلام این طریق ناپسند را منسوخ ساخت و با نزول آیه فوق الذکر خواست این حکم را تشریع نماید که در مقابل مقتول قاتل را باید قصاص کرد و نه کس دیگر را خواه آزاد باشد یا برده مرد باشد یا زن. این آیه چیزی بیش از این را نمیرساند»(1)
در حالی که ایشان اگر اصول فقه را به اندازۀ کافی تعلّم و تلمّذ نموده و گزارههای خارجیه را از حقیقیه باز شناخته بودند، هرگز چنین سخنانی را پیرنگ خویش قرار نمیدادند. چه این که اگر قرینۀ قطعی در میان نباشد، اصل بر این است که تمام گزارههای شرعی، گزارههای حقیقیه هستند؛ نه خارجیه. آیۀ شریفۀ کُتِبَ عَلَیْکُمُ الْقِصاصُ نیز گزارۀ خارجیه نیست و کاری به این ندارد که در برههای از زمان در عالم خارج و میان افراد یک سرزمین، ده نفر را در برابر یک تن مجازات میکنند یا خیر؛ بلکه یک قانون دائمی به گونۀ قضیۀ حقیقیه است که هم شامل افراد محقّق الوجود در آن زمان و زمانهای دیگر بوده و هم افراد مقدّر الوجودی را که در آینده تا روز رستاخیز موجود خواهند شد، در بر میگیرد.
از آنچه گفته شد پاسخ شبهات مشابه نیز روشن میگردد. مانند این که برخی اظهار داشتهاند: برابری شهادت دو زن در برابر یک مرد، مربوط به زمانهای پیشین است که زنها در خانههای خویش بودند و از علم و شرایط اجتماعی بهرهای نداشتند. یا در باب ارث گفته شده است: این که ارث زن نیمی از سهم مرد است، ویژۀ روزگاری است که تمام بار اقتصادی خانواده بر دوش مرد بود، اما در عصر حاضر که چه بسا زنان در ادارۀ امور مالی زندگی دخیل هستند، چنین حکمی موضوعیت ندارد.
1) (1) . مهرپور، حسین، بررسی تفاوت اجرای حکم قصاص در مورد زن و مرد، فصلنامۀ «نامه مفید»، شماره 14، تابستان 1377.
تمامی این دست شبهات ناشی از این است که احکام شریعت در نزد اینان، به گونۀ گزارۀ خارجیه پنداشته شده است. در حالی که خاتمیت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و ابدیت قرآن و اسلام اقتضا میکند که اصل اوّلی در احکام شریعت مبتنی بر حقیقیه بودن آنها باشد.
(1) همانگونه که در ابتدای بخش حاضر گفته شد، قلمرو دانش اصول فقه از بستر اصلی خویش به مراتب وسیعتر بوده و بسیاری از علوم انسانی را تحت تأثیر خود قرار داده است. از جمله در حیطۀ علوم سیاسی و خاصّه سیاست اسلامی - که دستاویز راهبردی انقلاب اسلامی ایران است - اثرات غیر قابل انکاری دارد. برای نمونه نقش اصول فقه در نگارش قانون اساسی، تفسیرقانون، و حتّی اتّخاذ سیاستهای کلّی نظام جمهوری اسلامی ایران از جمله ثمراتی است که اهمیت آن بر کسی پوشیده نیست. و از همه مهم تر این که انقلاب، با رهبری فقیه عظیم القدری به پیروزی و تثبیت رسید که فقه سیاسی وی، برآیندی از منابع، روش استنباط و دیگاههای اصولی ایشان است.
امّا در میان مباحث اصولی تأثیرگزار در عالم سیاست، شاید هیچ مبحثی مهم تر از تفسیر و تبیین وقایع سیاسی به گونۀ قضایای حقیقیه یا خارجیه نباشد. چه، تفکیک بین گزارههای حقیقیه و خارجیه یکی از اصول اساسی اجتهاد سیاسی است و بر پایۀ آن بسیاری تصمیمات مهم و حسّاس شکل میگیرد. بنابراین در صورتی که این تفکیک به درستی صورت نگیرد، سبب بروز مشکلات بسیاری در اوضاع سیاسی جامعه خواهد شد.
برای نمونه بیشک، بسیاری از گفتار و نوشتههایی که از بیان و بنان شریف
1) (1) . این قسمت، با بهرهگیری از مبانی حضرت استاد دام ظله در زمینۀ فقه سیاسی و بیانات ایشان در مناسبتهای مختلف، به جهت حسن ختام، توسط نگارنده افزوده شده است.
امام راحل عظیمالشأن اعلی الله مقامه صادر شده است، در شرایط زمانی یا مکانی ویژه و به گونۀ قضایای خارجیه میباشد؛ امّا مع الاسف برای برخی مقاصد سیاسی، به شکل گزارههای حقیقیه از آن بهره برداری میگردد. اظهارات و تصمیماتی که در شرایط جنگ و با توجّه به تأثیر اساسی آن صورت گرفته را نبایستی به زمان صلح سرایت داد. از این رو بر سیاست مردان ما لازم است که مبانی اصولی، محکمات و متشابهات و قضایای حقیقیه و خارجیه را - به ویژه در کلمات و منش امام خمینی قدس سره - بازشناسند تا در گردنۀ هزار پیچ سیاست دچار مشکل نشوند و این همان چیزی است که به تعبیر زیبای یادگار امام راحل عظیم الشأن، «اجتهاد در اندیشه امام خمینی» نامیده شده است.(1)
جَعَلَ اللَّهُ الْعَاقِبَةَ لِلتَّقْوَی وَالْجَنَّةَ لِأَهْلِهَا مَأْوًی دُعَاؤُهُمْ فِیهَا أَحْسَنُ الدُّعَاءِ سُبْحَانَکَ اللَّهُمَّ دَعَاهُمُ الْمَوْلَی عَلَی مَا آتَاهُمْ وَآخِرُ دَعْواهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ.
1) (1) . ر. ک: خمینی، سید حسن، اجتهاد در اندیشه امام خمینی، پایگاه رایاتاری بصیرت، مندرج در: http://b ir .irک print/276565
آ. ماکوولسکی؛ شایان، فریدون (مترجم)، تاریخ منطق، نشر پیشرو، تهران - ایران، سوم، 1379 ه - ش.
آملی، حسن حسنزاده، سرح العیون فی شرح العیون، انتشارات امیرکبیر، تهران - ایران، دوّم، 1385 ه - ش.
آملی، داود صمدی، شرح نهایة الحکمة، انتشارات قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم - ایران، اول، 1386 ه -. ش.
آملی لاریجانی، هاشم؛ فرحی، سید علی (مقرّر)، تحریر الأصول، انتشارات داوری، قم - ایران، اول، 1386 ه - ق.
ابن سینا، شیخ الرئیس، حسین بن عبدالله بن حسن بن علی، الاشارات و التنبیهات، نشر البلاغه، قم - ایران، اول، 1375 ه - ش.
-؛ بدوی، عبدالرحمن (محقّق)، عیون الحکمة، انتشارات دارالقلم، بیروت - لبنان، دوّم، 1980 م.
-، شفا (المنطق)، 4 جلد، مکتبة آیةالله المرعشی قدس سره، قم - ایران، 1404 ه - ق.
-؛ معین، محمّد (مصحّح)؛ مشکوة، سید محمّد (مصحّح)، منطق دانشنامۀ علائی، انتشارات دانشگاه بو علی سینا، همدان - ایران، دوّم، 1383 ه -. ش.
ابن منظور، ابو الفضل، جمال الدین، محمد بن مکرم، لسان العرب، 15 جلد، دار الفکر للطباعة و النشر و التوزیع - دار صادر، بیروت - لبنان، سوم، 1414 ه -. ق.
ابوالحسین، احمد بن فارس بن زکریا، معجم مقائیس اللغة، 6 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1404 ه -. ق.
ابهری، اثیرالدین، مفضّل بن عمر؛ محقّق، مهدی (مصحّح)؛ ایزوتسو، توشی هیکو (مصحّح)، تنزیل الافکار در منطق و مباحث الفاظ، مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل کانادا با همکاری دانشگاه تهران، تهران - ایران، اول، 1353 ه -. ش.
اردبیلی، احمد بن محمد، مجمع الفائدة و البرهان فی شرح إرشاد الأذهان، 14 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1403 ه -. ق.
اردبیلی، سید احمد موسوی نجفی، الذخر فی علم الأصول، 2 جلد، نشر توسّط مؤلف رحمه الله، قم - ایران، اول، 1407 ه -. ق.
اردبیلی، علی علمی، شرح نهایة الحکمة، انتشارات بوستان کتاب، قم - ایران، اول، 1387 ه -. ش.
ارسطو، ارسطاطالیس؛ سلطانی، میر ادیب شمس الدین ادیب (مترجم)، منطق ارسطو (ارگانون)، انتشارات نگاه، تهران - ایران، دوّم، 1390 ه -. ش.
استرآبادی، شریعتمدار، محمّد جعفر بن سیف الدین، البراهین القاطعة فی شرح تجرید العقائد الساطعة، 4 جلد، مکتب الأعلام الإسلامی، قم - ایران، اول، 1382 ه -. ش.
اصفهانی، راغب، حسین بن محمد، مفردات ألفاظ القرآن، دار العلم - الدار الشامیة، لبنان - سوریه، اول، 1412 ه -. ق.
اصفهانی، سید علی فانی، آراء حول مبحث الألفاظ فی علم الأصول، 2 جلد، نشر رضا مظاهری، قم - ایران، اول، 1401 ه -. ق.
اصفهانی، شیخ الشریعة، فتح اللّه بن محمدجواد نمازی، قاعدة لا ضرر، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1410 ه -. ق.
اصفهانی، محمدحسین بن عبدالرحیم حائری، الفصول الغرویة فی الأصول الفقهیة، دار احیاء العلوم الاسلامیه، قم - ایران، اول، 1404 ه -. ق.
اصفهانی، محمد حسین کمپانی، بحوث فی الأصول، 3 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، دوم، 1416 ه -. ق.
-، نهایة الدرایة فی شرح الکفایة، 5 جلد، موسسة آل البیت علیهم السلام، بیروت - لبنان، دوم، 1429 ه -. ق.
اصفهانی نجفی (ایوان کیفی)، محمد تقی بن عبدالرحیم، هدایة المسترشدین فی شرح معالم الأصول، 3 جلد، موسسه النشر الاسلامی، قم - ایران، دوّم، 1429 ه -. ق.
اندلسی، ابن رشد، ابو الولید محمد بناحمد؛ قاسم، محمود (محقّق)؛ هریدی، بتروث (محقّق)، تلخیص کتاب العبارة، نشر الهیئة المصریة، قاهره - مصر، اول، 1981 م.
انصاری شیرازی، یحیی، دروس شرح منظومه، 4 جلد، انتشارات بوستان کتاب، قم - ایران، دوّم، 1385 ه -. ش.
انصاری، مرتضی بن محمدامین، فرائد الاُصول، 2 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، پنجم، 1416 ه -. ق.
-؛ کلانتر، ابوالقاسم (مقرّر)، مطارح الأنظار، 4 جلد، مجمع الفکر الاسلامی، قم - ایران، دوم، 1383 ه -. ش.
-، المکاسب، 6 جلد، کنگره جهانی بزرگداشت شیخ اعظم انصاری قدس سره، قم - ایران، اول، 1415 ه -. ق.
ایروانی، علی بن عبد الحسین نجفی، نهایة النهایة فی شرح الکفایة، 2 جلد، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1370 ه -. ش.
بجنوردی، سید محمدکاظم موسوی و همکاران، دانشنامه بزرگ اسلامی، 21 جلد (تاکنون)، انتشارات مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی، تهران - ایران، اول، 1384 ه -. ش.
بروجردی، سید حسین طباطبایی؛ نجف آبادی، حسین علی منتظری (مقرّر)، نهایة الأصول، نشر تفکر، تهران - ایران، اوّل، 1415 ه -. ق.
تبریزی، میرزا جواد، استفتاءات جدید، 2 جلد، بینا، قم - ایران، اول، بیتا.
-، استفتاءات جدید حج، بینا، قم - ایران، اول، بیتا.
-، دروس فی مسائل علم الأصول، 6 جلد، دار الصدیقه الشهیده، قم - ایران، دوم، 1387 ه -. ش.
تفتازانی، سعد الدّین، مسعود بنعمر بن عبداللّه هروی؛ عمیره، عبد الرحمن (مصحّح)، شرح المقاصد، 5 جلد، انتشارات الشریف الرضی، قم - ایران، اول، 1409 ه -. ق.
تهانوی، محمد اعلی بن علی؛ دحروج، علی (مصحّح)؛ عجم، رفیق (مصحّح)، موسوعة کشاف اصطلاحات الفنون و العلوم، 2 جلد، نشر سپاس، تهران - ایران، اول، 1378 ه -. ش.
تهرانی، سید هاشم حسینی، توضیح المراد، انتشارات مفید، تهران - ایران، سوّم، 1365 ه -. ش.
جرجانی، میر سید شریف، علی بن محمد بن علی، کتاب التعریفات، انتشارات ناصر خسرو، تهران - ایران، چهارم، 1370 ه -. ش.
-؛ ایجی، قاضی عضدالدین، عبدالرحمان بن احمد (ماتن)؛ نعسانی، بدر الدّین (مصحّح)، شرح المواقف، 4 جلد، انتشارات الشریف الرضی، قم - ایران، اول، 1325 ه -. ق.
جزایری، سید محمد علی موسوی، تحریر الأصول، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1430 ه -. ق.
جمعی از نویسندگان، زندگی و شخصیت شیخ انصاری، کنگره جهانی بزرگداشت شیخ اعظم انصاری قدس سره، قم - ایران، اول، 1414 ه -. ق.
جوادی آملی، عبدالله، رحیق مختوم شرح حکمت متعالیه، 10 جلد، مرکز نشر اسراء، قم - ایران، دوّم، 1382 ه -. ش.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح - تاج اللغة و صحاح العربیة، 6 جلد، دار العلم للملایین، بیروت - لبنان، اول، 1410 ه -. ق.
حلّی، حسین، أصول الفقه، 12 جلد، مکتبه الفقه و الاصول المختصّه، قم - ایران، اول، 1432 ه -. ق.
حلّی، علامه، حسن بن یوسف بن مطهر اسدی؛ بیدار فر، محسن (مصحّح)، الجوهر النضید فی شرح التجرید، انتشارات بیدار، قم - ایران، پنجم، 1371 ه -. ش.
-؛ حسون، فارسی (مصحّح)، القواعد الجلیة فی شرح الرسالة الشمسیة، موسسة النشر الاسلامی، قم - ایران، اول، 1412 ه -. ق.
-؛ آملی، حسن حسن زاده (محشی)، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، مؤسسة النشر الإسلامی، قم - ایران، چهارم، 1413 ه -. ق.
-، قواعد الأحکام فی معرفة الحلال و الحرام، 3 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1413 ه -. ق.
-، مختلف الشیعة فی أحکام الشریعة، 9 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، دوم، 1413 ه -. ق.
حلّی، محقّق، نجم الدّین، جعفر بن حسن، الرسائل التسع، انتشارات کتابخانه آیة الله مرعشی نجفی قدس سره، قم - ایران، اول، 1413 ه -. ق.
-، شرائع الإسلام فی مسائل الحلال و الحرام، 4 جلد، مؤسسه اسماعیلیان، قم - ایران، دوم، 1408 ه -. ق.
خراسانی، آخوند، محمّد کاظم، فوائد الأصول، انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران - ایران، اوّل، 1407 ه -. ق.
-، کفایة الأصول، در یک جلد، موسسۀ آل البیت علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1409 ه -. ق.
خمینی، سید روح الله موسوی، الاجتهاد و التقلید، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، تهران - ایران، اول، 1426 ه -. ق.
-؛ اشتهاردی، حسین تقوی (مقرّر)، تنقیح الاصول، 4 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، تهران - ایران، اول، 1418 ه -. ق.
-؛ انوار الهدایة فی التعلیقة علی الکفایة، 2 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، تهران - ایران، دوّم، 1415 ه -. ق.
-؛ الرسائل، 2 جلد، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، قم - ایران، اول، 1410 ه ق.
-؛ سبحانی تبریزی، جعفر (مقرّر)، تهذیب الأصول، 3 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، تهران - ایران، اول، 4231 ه -. ق.
-؛ لنکرانی، محمّد فاضل (مقرّر)، معتمد الأصول، 2 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، تهران - ایران، اول، 1420 ه -. ق.
-؛ لنگرودی، محمد حسن مرتضوی (مقرّر)، جواهر الاصول، 4 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، تهران - ایران، اول، 1376 ه -. ش.
-، مناهج الوصول إلی علم الأصول، 2 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، قم - ایران، اول، 1415 ه -. ق.
خمینی، سید مصطفی موسوی، تحریرات فی الأصول، 8 جلد، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی قدس سره، قم - ایران، اول، 1418 ه -. ق.
خوئی، سید ابوالقاسم موسوی؛ اصفهانی، حسن صافی (مقرّر)، الهدایة فی الاصول، 4 جلد، مؤسسه صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف، قم - ایران، اول، 1417 ه -. ق.
-؛ جواهری، محمّد تقی (مقرّر)، غایة المأمول، 2 جلد، مجمع الفکر الاسلامی، قم - ایران، اول، 1428 ه -. ق.
-؛ کابلی، محمّد اسحاق فیاض (مقرّر)، محاضرات فی أصول الفقه، 5 جلد، دار الهادی للمطبوعات، قم - ایران، چهارم، 1417 ه -. ق.
-؛ واعظ حسینی بهسودی، محمد سرور (مقرّر)، مصباح الأصول (مباحث الفاظ)، 1 جلد در 2 مجلّد (قسم)، مکتبة الداوری، قم - ایران، اول، 1422 ه -. ق.
خونجی، افضل الدین، محمد بن نام آور؛ الرویهب، خالد (مصحّح)، کشف الاسرار عنغوامض الافکار، موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، تهران - ایران، اول، 1389 ه -. ش.
دهخدا، علی اکبر، فرهنگ فارسی، 16 جلد، انتشارات دانشگاه تهران، تهران - ایران، دوم، 1377 ه -. ش.
دینانی، غلام حسین ابراهیمی، قواعد کلّی فلسفی در فلسفه اسلامی، 2 جلد، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران - ایران، 1390 ه -. ش.
رازی، فخر، ابوعبدالله محمد بن عمر بن حسین تَیمی بَکْری طبرستانی، شرح الاشارات و التنبیهات، 2 جلد، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران - ایران، اول، 1384 ه -. ش.
-؛ حجازی، محمّد
(محقّق)؛ سقّا، احمد علی (محقّق)، شرح عیون الحکمة، 3 جلد، موسسة الصادق علیه السلام، تهران - ایران، اول، 1373 ه -. ش.
-، قرا ملکی، احد فرامرز (مصحّح)؛ اصغری نژاد، آدینه (مصحّح)، منطق الملخص، انتشارات دانشگاه امام صادق علیه السلام، تهران - ایران، اول، 1381 ه -. ش.
رازی، قطب الدین، محمود بن محمد؛ بیدار فر، محسن (مصحّح)، تحریر القواعد المنطقیة فی شرح الرسالة الشمسیة، انتشارات بیدار، قم - ایران، دوم، 1384 ه -. ش.
-، شرح مطالع الانوار فی المنطق، انتشارات کتبی نجفی، قم - ایران، بیتا.
-؛ ساعدی، اسامه (مصحّح)، لوامع الاسرار فی شرح مطالع الانوار، 2 جلد، انتشارات ذوی القربی، قم - ایران، 1390 ه -. ش.
-؛ المحاکمات بین شرحی الاشارات، نشر البلاغة، قم - ایران، اول، 1375 ه -. ش.
روحانی، سید صادق حسینی، منهاج الفقاهة، 6 جلد، انوار الهدی، قم - ایران، پنجم، 1429 ه -. ق.
روحانی، سید محمّد حسینی؛ حکیم، عبد الصاحب (مقرّر)، منتقی الأصول، 7 جلد، دفتر معظّم له، قم - ایران، اول، 1413 ه -. ق.
زنجانی، سید موسی شبیری، کتاب نکاح، 25 جلد، مؤسسه پژوهشی رایپرداز، قم - ایران، اول، 1419 ه -. ق.
ساوی، عمر بن سهلان؛ مراغی، حسن (محقّق)، البصائر النصیریة فی علم المنطق، انتشارات شمس تبریزی، تهران - ایران، اول، 1383 ه -. ش.
سبحانی تبریزی، جعفر؛ حاج عاملی، محمد حسین (مقرّر)، إرشاد العقول الی مباحث الأصول، 4 جلد، موسسه امام صادق علیه السلام، قم - ایران، اوّل، 1424 ه -. ق.
-؛ مازندرانی، محمود جلالی (مقرّر)، المحصول فی علم الاُصول، 4 جلد، موسسه امام صادق علیه السلام، قم ایران، اول، 1414 ه -. ق.
-، المبسوط فی أُصول الفقه، 4 جلد، موسسه امام صادق علیه السلام، قم - ایران، اوّل، 1390 ه -. ش.
-، الوسیط فی اصول الفقه، 2 جلد، موسسه امام صادق علیه السلام، قم - ایران، چهارم، 1388 ه -. ش.
سبزواری، حاجی، هادی بن مهدی؛ آملی، حسن حسن زاده (محشی)، شرح المنظومة، 5 جلد، نشر ناب، تهران - ایران، اول، 1379 ه -. ش.
سهروردی، ابوالفتوح، شهاب الدّین یحیی ابن حبش بن امیرک؛ کربن، هانری (مصحّح)؛ نصر، سید حسین (مصحّح)، مجموعه مصنفات شیخ اشراق، 4 جلد، انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران - ایران، دوّم، 1375 ه -. ش.
سیستانی، سید علی حسینی، قاعدة لا ضرر و لا ضرار، دفتر معظّم له، قم - ایران، اول، 1414 ه -. ق.
شهر زوری، شمس الدّین محمّد بن محمود؛ حبیبی، نجف قلی (مصحّح)، رسائل الشجرة الالهیة فی علوم الحقایق الربانیة، 3 جلد، انتشارات موسسه حکمت و فلسفه ایران، تهران - ایران، اول، 1383 ه -. ش.
-؛ تربتی، حسین ضیائی (مصحّح)، شرح حکمة الاشراق، انتشارات موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، تهران - ایران، اول، 1372 ه -. ش.
شیرازی، صدر المتألهین، صدرالدین محمد بن ابراهیم قوامی؛ آشتیانی، سید جلال الدّین (مصحّح)، سه رسالۀ فلسفی، انتشارات بوستان کتاب، قم - ایران، سوم، 1387 ه -. ش.
-، الحکمة المتعالیة فی الاسفار العقلیة الاربعة، 9 جلد، دار احیاء التراث، بیروت - لبنان، سوم، 1981 م.
-؛ مشکات الدینی (مصحّح)، اللمعات المشرقیة فی الفنون المنطقیة، انتشارات آگاه، تهران - ایران، اول، 1362 ه -. ش.
-؛ مجموعة الرسائل التسعة، چاپ سنگی، تهران - ایران، 1302 ه -. ق.
شیرازی، قطب الدّین، محمّد بن مسعود مصلح کازرونی؛ مشکاة، سید محمد (مصحّح)، درة التاج، انتشارات حکمت، تهران - ایران، سوم، 1369 ه -. ش.
شیرازی، میرزا محمد حسن بن محمود؛ روزدری، مولی علی (مقرّر)، تقریرات آیة الله المجدد الشیرازی قدس سره، 4 جلد، موسسة آل البیت علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1409 ه -. ق.
صدر، سید محمد باقر؛ عبدالسّاتر، حسن، بحوث فی علم الأصول، 13 جلد، الدار الإسلامیة، بیروت - لبنان، اول، 1417 ه -. ق..
-، المعالم الجدیدة للأصول، 2 جلد، نشر المؤتمر العالمی للامام الشهید الصدر قدس سره، قم - ایران، دوّم، 1379 ه -. ش.
طباطبایی، سید محمد حسین، نهایة الحکمة، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، دوازدهم، 1417 ه -. ق.
طرابلسی، ابن براج، قاضی عبد العزیز، المهذب، 2 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1406 ه -. ق.
طوسی، ابو جعفر، محمد بن حسن، المبسوط فی فقه الإمامیة، 8 جلد، المکتبة المرتضویة لإحیاء الآثار الجعفریة علیه السلام، تهران - ایران، سوم، 1387 ه -. ق.
طوسی، خواجه نصیر الدین، ابو جعفر محمد بن محمد بن حسن، تعدیل المعیار فی نقد تنزیل الافکار، انتشارات دانشگاه تهران، تهران - ایران، اول، 1385 ه -. ش.
-، شرح الاشارات و التنبیهات مع المحاکمات، 3 جلد، نشر البلاغة، قم - ایران، اول، 1375 ه -. ش.
عاملی، حرّ، محمّد بن حسن، وسائل الشیعة، 30 جلد، مؤسسه آل البیت علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1409 ه -. ق.
عاملی، شهید اول، محمد بن مکی، الدروس الشرعیة فی فقه الإمامیة، 3 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، دوم، 1417 ه -. ق.
عاملی، شهید ثانی، زین الدین بن علی؛ کلانتر، سید محمد (محشّی)، الروضة البهیة فی شرح اللمعة الدمشقیة، 10 جلد، کتابفروشی داوری، قم - ایران، اول، 1410 ه ق.
عراقی، ضیاءالدین؛ آملی لاریجانی، هاشم (مقرّر)، بدائع الافکار فی الأصول، المطبعة العلمیة، نجف اشرف - عراق، اول، 1370 ه -. ق.
-؛ مقالات الأصول، 2 جلد، مجمع الفکر الاسلامی، قم - ایران، اوّل، 1420 ه -. ق.
-؛ نجفی، محمد تقی بروجردی (مقرّر)، نهایة الأفکار، 4 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، سوّم، 1417 ه -. ق.
فارابی، ابو نصر، محمّد بن محمّد؛ بو ملحم، علی (محقّق)، احصاء العلوم، مکتبة الهلال، بیروت - لبنان، اول، 1996 م.
-؛ مهدی، محسن (محقّق)، کتاب الحروف، دارالمشرق، بیروت - لبنان، اول، 1986 م.
-؛ دانش پژوه، محمد تقی (محقّق)، المنطقیات، 3 جلد، انتشارات کتاب خانه آیتالله مرعشی نجفی قدس سره، قم - ایران، اول، 1408 ه -. ق.
فراهیدی، خلیل بن احمد، کتاب العین، 8 جلد، نشر هجرت، قم - ایران، دوم، 1410 ه -. ق.
قراملکی، احد فرامرز، منطق، 2 جلد، انتشارات دانشگاه پیام نور، تهران - ایران، هفتم، 1392 ه -. ش.
قرشی، سید علی اکبر، قاموس قرآن، 7 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران - ایران، ششم، 1412 ه -. ق.
قزوینی، علی کاتبی، نجم الدین دبیران؛ بیدار فر، محسن (مصحّح)، الرسالة الشمسیة، انتشارات بیدار، قم - ایران، دوم، 1384 ه -. ش.
قوشچی، علاء الدوله علی بن محمد، شرح تجرید العقائد، انتشارات بیدار، قم - ایران، بیتا.
کلانتر، سید محمّد، دراسات فی أصول الفقه، نشرعمید جامعه النجف الدینیه، نجف اشرف - عراق، اوّل، 1385 ه -. ق.
کلینی، ابو جعفر، محمد بن یعقوب، الکافی، 15 جلد، دار الحدیث للطباعة و النشر، قم - ایران، اول، 1429 ه -. ق.
گلپایگانی، لطفالله صافی، بیان الأصول، 3 جلد، دفتر معظّم له، قم - ایران، اول، 1428 ه -. ق.
گیلانی، عبدالله لنگرودی مازندرانی؛ رحیمیان، سعید، حل پارادوکسهای منطقی (ترجمه رساله المحیطه بتشکیکات فی القواعد المنطقیه)، نشر نگاه معاصر، تهران - ایران، اول، 1392 ه -. ش.
لاهیجی، فیاض، عبدالرزاق علی بن حسین، شوارق الإلهام فی شرح تجرید الکلام، 2 جلد، انتشارات مهدوی، اصفهان - ایران، بیتا.
لنکرانی، محمّد جواد فاضل؛ اهری، سید مرتضی میرزاده (مقرّر)، قاعدة من ملک، انتشارات مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام، قم - ایران، اوّل، 1394 ه -. ش.
لنکرانی، محمّد فاضل؛ اصفهانی، محمود ملکی (مقرّر)، اصول فقه شیعه، 6 جلد، انتشارات مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1381 ه -. ش.
-، ثلاث رسائل، انتشارات مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1425 ه -. ق.
-، جامع المسائل، 2 جلد، انتشارات امیر قلم، قم - ایران، یازدهم، بیتا.
-، رساله توضیح المسائل، انتشارات امیر قلم، قم - ایران، صدوچهاردهم، 1426 ه -. ق.
-؛ موسوی، صمد علی (مقرّر)، دراسات فی الأصول، 4 جلد، انتشارات مرکز فقهی ائمه اطهار علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1430 ه -. ق.
لنگرودی، محمد جعفر جعفری، مبسوط در ترمینولوژی حقوق، 5 جلد، انتشارات گنج دانش، تهران - ایران، دوم، 1382 ه -. ش.
مازندرانی، اسماعیل صالحی، مفتاح الأصول، 4 جلد، نشر صالحان، قم - ایران، اول، 1424 ه -. ق.
مجلسی دوّم، محمد باقر بن محمد تقی، مرآة العقول فی شرح أخبار آل الرسول، 26 جلد، دار الکتب الإسلامیة، تهران - ایران، دوم، 1404 ه -. ق.
محقّق داماد، سید محمّد؛ اصفهانی، سید جلال الدّین طاهری (مقرّر)، المحاضرات فی مباحث اصول الفقه، 3 جلد، نشر مبارک، اصفهان - ایران، اول، 1382 ه -. ش.
مشکینی، ابوالحسن، الحاشیة علی کفایة الاُصول، 5 جلد، انتشارات لقمان، قم - ایران، اول، 1413 ه -. ق.
مصباح یزدی، محمدتقی، آموزش فلسفه، 2 جلد، شرکت چاپ و نشر بین الملل سازمان تبلیغات اسلامی، تهران - ایران، اول، 1378 ه -. ش.
-، شرح نهایة الحکمة، 2 جلد، موسسه آموزشی پژوهشی امام خمینی قدس سره، قم - ایران، اول، 1387 ه -. ش.
مصطفوی، حسن، التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، 14 جلد، مرکز الکتاب للترجمة و النشر، تهران - ایران، اول، 1402 ه -. ق.
مطهری، مرتضی، شرح مبسوط منظومه، مجموعه آثار، جلد 9، انتشارات صدرا، تهران - ایران، اول، 1377 ه -. ش.
مظفر، محمدرضا، أصول الفقه، 2 جلد، نشر اسماعیلیان، قم - ایران، پنجم، 1375 ه -. ش.
-، المنطق، انتشارات دار التفسیر، قم - ایران، دوم، 1423 ه -. ق.
معین، محمد، فرهنگ فارسی (معین)، 6 جلد، انتشارات امیرکبیر، تهران - ایران، هفتم، 1364 ه -. ش.
مکارم شیرازی، ناصر، انوار الاصول، 3 جلد، انتشارات مدرسة الامام علی بن ابی طالب علیه السلام، قم - ایران، دوم، 1428 ه -. ق.
میرداماد، برهانالدین محمدباقر استرآبادی؛ محقّق، مهدی و دیگران (مصحّحین)، قبسات، انتشارات دانشگاه تهران، تهران - ایران، دوّم، 1367 ه -. ش.
-؛ نورانی، عبدالله (مصحّح)، مصنّفات، 2 جلد، انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، تهران - ایران، اول، 1385 ه -. ش.
میرزای قمی، ابوالقاسم بن محمدحسن؛ صبح، رضا حسین (مصحّح)، القوانین المحکمة فی الأصول، 4 جلد، نشر احیاء الکتب الاسلامیه، قم - ایران، اول، 1430 ه -. ق.
میلانی، سید علی حسینی، تحقیق الأصول، 5 جلد، نشر الحقائق، قم - ایران، دوم، 1428 ه -. ق.
نائینی، میرزا محمد حسین غروی؛ خوئی، سید ابوالقاسم موسوی (مقرّر)، اجود التقریرات، 2 جلد، مطبعه العرفان، قم - ایران، اول، 1352 ه -. ش.
-؛ خراسانی، کاظمی (مقرّر)، فوائد الاصول، 4 جلد، دفتر انتشارات اسلامی وابسته به جامعه مدرسین حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1376 ه -. ش.
نجفی، عبدالنّبی عراقی؛ سرابی، مسلم ملکوتی (مقرّر)، التقریرات المسمّی بالمحاکمات بین الأعلام، نشر چاپخانه، قم - ایران، اوّل، بیتا.
نجفی، محمد حسن، جواهر الکلام فی شرح شرائع الإسلام، 43 جلد، دار إحیاء التراث العربی، بیروت - لبنان، هفتم، 1404 ه -. ق.
نجم آبادی، ابوالفضل، الاصول، 3 جلد، موسسه آیه الله العظمی البروجردی قدس سره لنشر معالم اهل البیت علیهم السلام، قم - ایران، اول، 1380 ه -. ش.
نراقی، مولی احمد بن محمد مهدی، عوائد الأیام فی بیان قواعد الأحکام، انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، قم - ایران، اول، 1417 ه -. ق.
-، مناهج الأحکام و الأصول (چاپ سنگی)، بینا، قم - ایران، بیتا.
یزدی، عبدالکریم حائری، دررالفوائد، موسسه النشر الاسلامی، قم - ایران، ششم، 1418 ه -. ق.
یزدی، مهدی حائری، کاوشهای عقل نظری، انتشارات مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، تهران - ایران، چهارم، 1384 ه -. ش.
-، هرم هستی، انتشارات مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، تهران - ایران، سوّم، 1385 ه -. ش.
یزدی، مولی عبد الله بن شهاب الدین الحسین؛ تفتازانی، سعد الدّین، مسعود بنعمر بن عبداللّه هروی (ماتن)، الحاشیة علی تهذیب المنطق (المشتهر بحاشیة المولی عبدالله)، موسسة النشر الاسلامی، قم - ایران، دوم، 1412 ه -. ق.
حسنی، ابوالحسن، تعلق خطابات شرعی سیاسی به مکلف سیاسی بر اساس نظریۀ خطابات قانونی امام خمینی، فصلنامه علمی - پژوهشی مطالعات انقلاب اسلامی، سال ششم، شماره 19، زمستان 1388.
علیدوست، ابوالقاسم، مرجعیت عرف در تطبیق مفاهیم بر مصادیق، فصلنامۀ فقه و حقوق، شماره 2، 1383.
فلاحی، اسد الله، عکس مستوی قضایای حقیقیه نزد خونجی، فصلنامۀ منطق پژوهی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، سال سوم، شماره 2، پائیز و زمستان 1391.
-، قضایای حقیقیه و خارجیه نزد خونَجی، فصلنامۀ تخصّصی فلسفه دانشگاه تهران، دوره 38، شماره 2، زمستان 1389.
قراملکی، احد فرامرز؛ عبادی، احمد، تحلیل منطقی قضایای ثلاث، فصلنامۀ اندیشۀ دینی دانشگاه شیراز، دوره 13، شماره 3، پاییز 1392.
کشفی، عبد الرسول؛ عبادی، احمد، شرط علّی معرفت و قضایای حقیقیه و خارجیه، فصلنامه اندیشه دینی دانشگاه شیراز، پیاپی 39، تابستان 1390.
معلمی، حسن، نفس الامر، فصلنامۀ آیین حکمت دانشگاه باقر العلوم (وابسته به دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم)، دوره 1، شماره 1، پائیز 1388.
مهرپرور، حسین، بررسی تفاوت اجرای حکم قصاص در مورد زن و مرد، فصلنامۀ «نامه مفید»، شماره 14، تابستان 1377.
پایگاه مدرسه فقاهت به نشانی: http://www.eshia.ir
پایگاه اطلاعرسانی آیتالله محمدجواد فاضل لنکرانی: www.fazellankarani.ir
پایگاه اطلاعرسانی آیتالله میرزا جواد تبریزی: http:fa.tabrizi.org
پایگاه رایاتاری جماران: http://www.jamaran.ir
جامع اصول الفقه، نرم افزار، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.
جامع فقه اهل بیت علیهم السلام 2، نرم افزار، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.
پایگاه رایاتاری بصیرت: http://basirat.ir
خمینی، سید روح الله موسوی، صحیفۀ نور، مندرج در: http://farsi.rouhollah.ir
درایة النور، نرم افزار، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.
دهخدا، علیاکبر، فرهنگ فارسی، نرم افزار، سازمان مدیریت و برنامهریزی کشور.
کتاب خانۀ حکمت اسلامی، نرم افزار، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی.