ghaemiyeh.com
سرشناسه:رضوانی، روحالله، ۱۳۵۵ -
عنوان و نام پدیدآور:مبانی کلامی اعجاز قرآن/ روح الله رضوانی.
مشخصات نشر:قم، چهارراه شهدا، خیابان حجتیه، مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص): مرکز بینالمللی ترجمه و نشرالمصطفی(ص)، ۱۳۹۱.
مشخصات ظاهری:۲۰۸ص.
شابک:۴۳۰۰۰ ریال: 978-964-195-238-1
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. ۱۹۷ - ۲۰۸.
موضوع:قرآن -- اعجاز
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۸۶/ر۶م۲ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۸
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۱۶۲۰۲
مبانی کلامی اعجاز قرآن
تألیف: روحالله رضوانی
چاپ اول: 1391 ش/ 1433 ق
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)
چاپ: توحید قیمت:؟؟؟ ریال شمارگان: 2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مراکز فروش:
قم، چهارراه شهدا، خیابان حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)؛ تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمد امین، سهراه سالاریه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)؛ تلفن: 02512133106 - فکس: 02512133146
www.eshop.miup.ir www.miup.ir
E-mail: admin@miup.ir Root@miup.ir
با پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و در عصر جهانی شدن ارتباطات، پرسشها و چالشهای نوینی در حوزه علوم انسانی فراروی اندیشمندان مسلمان قرار گرفت که همه، به نوعی برخاسته از مسؤولیت دشوار حکومت در این عصر است؛ دورانی که پایبندی به دین و سنت، در مدیریت همهجانبه کشورها بسیار چالشبرانگیز مینماید. از این رو مطالعات و پژوهشهای بهروز، جامع، منسجم و کاربردی در حوزه دین، بر اساس معیارهای معتبر جهانی و عمق و اصالت اندیشههای ناب، بایسته و ضروری است و جلوگیری از انحرافات فکری و تربیتی پژوهندگان حوزه دین، مهم و مورد عنایت تمامی بنیانگذاران این شجره طیّبه، بهویژه معمار بزرگ انقلاب اسلامی، امام خمینی (رحمه الله) و مقام معظم رهبری دام ظله العالی میباشد.
«جامعة المصطفی (صلی الله علیه و آله) العالمیة» برای تحقق این رسالت خطیر و در مسیر نشر معارف ناب محمّدی (صلی الله علیه و آله) «مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)» را تأسیس کرده است.
اثر حاضر که حاصل تلاش فاضل گرامی روحالله رضوانی میباشد، کوششی است در به ثمر رساندن گوشهای از این اهداف متعالیه.
در پایان لازم میدانیم از همه عزیزانی که در مسیر نشر این کتاب سهمی داشتهاند، تقدیر و تشکر نموده و تمامی ارباب فضل و معرفت را به یاری خوانده تا ما را از دیدگاههای سازنده خویش بهرهمند سازند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)
پیشگفتار 11
تعریف معجزه در لغت و اصطلاح 17
مفهوم معجزه در لغت 17
تعریف معجزه در اصطلاح متکلمان 20
ویژگیهای معجزه در کلام اسلامی 26
حاصل سخن 27
بررسی مفهوم معجزه در قرآن 27
آیه و آیات 29
بیّنه و بیّنات 35
سلطان 40
برهان 45
تحلیل و بررسی 47
تعریف معجزه با اصطلاح خرق عادت 53
کلمه «عادت» در لغت 54
«عادت» در اصطلاح 55
«خرق عادت» در لغت 58
«خرق عادت» در اصطلاح اندیشمندان اسلامی 58
الف) اشاعره و خرق عادت 60
ب) مبانی کلامی معتزله در باب خرق عادت 62
ج) دیدگاه متکلمان امامیه درباره خرق عادت 66
د) تبیین دیدگاه حکما درباره خرق عادت 68
بررسی رویکرد قرآن به قانون علیت 75
بررسی دیدگاه نواندیشان 83
تفسیر طبیعتگرایانه از حکایتهای معجزهآمیز قرآن 85
تقریر جدید نظریه حکما 85
تقریر جدید دیدگاه اشاعره 97
نارسایی تعریف معجزه به «خرق عادت» 99
بررسی اشکالات بر خرق عادت 106
پاسخ شبهه ممتنع بودن خرق عادت 110
خرق واقعی و نسبی 116
خلاصه و داوری 118
تحلیل کاربرد قید «تحدّی» در تعریف معجزه 121
«تحدّی» در لغت 121
«تحدّی» در اصطلاح متکلّمان 123
مناقشه در باب لزوم قید تحدّی 127
نقد و بررسی مناقشه 131
تحلیل کاربرد قید «عجز از هماوردی» در تعریف معجزه 134
تحلیل کاربرد قید «تقارن زمانی معجزه با تحدّی» 136
تطبیق خرق عادت بر قرآن 142
بررسی و نقد ادله منکران خارقالعاده بودن قرآن 147
تطبیق هماوردطلبی (تحدّی) بر قرآن 156
تحدی قرآن از دیدگاه اهل کلام 158
بررسی مبانی متکلمان در باب هماوردطلبی قرآن 162
انحصار تحدّی در فصاحت و بلاغت 164
تحدّی فراتر از فصاحت و بلاغت 170
استدلال علامه طباطبایی برای عمومیت تحدی آیه 13 سوره هود 175
نقد و بررسی دیدگاهها درباره تحدّی 179
حجم آیات مورد تحدی قرآن 181
دیدگاه علامه طباطبایی (رحمه الله) 189
دیدگاه آیةالله مصباح یزدی 196
تطبیق مبانی متکلمان در پاسخ به هماوردطلبی قرآن 198
سکوت اعراب در برابر مبارزهطلبی قرآن 206
اثبات تواتر عدم معارضه با قرآن از منظر اهل کلام 208
تجدد و استمرار اعجاز قرآن در همه زمانها 212
بررسی شبهه عدم معارضه با قرآن بهسبب قدرت مسلمانان در مدینه 226
بررسی شبهه از بین بردن معارضات به دست مسلمانان 230
بررسی شبهه توانایی اهل فصاحت و بلاغت برای معارضه 234
بررسی صحت نسبت معارضه، به معارضان 238
معارضه با قرآن در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله) 242
معارضه با قرآن پس از وفات پیامبر (صلی الله علیه و آله) 242
معارضه در عصر حاضر 254
نویسنده حسن الایجاز فی ابطال الاعجاز 254
معارضه با قرآن در شبکه اینترنت 258
سوره جعلی «ایمان» 262
مقایسه آیات قرآن و سوره ساختگی ایمان 264
فصاحت و بلاغت قرآن 272
اعجاز در فصاحت 274
اعجاز در بلاغت 274
اسلوب بدیع قرآن 277
اخبار از غیب در قرآن 280
اخبار گذشتگان 281
اخبار از مکنونات قلبی دیگران 286
اخبار از آینده 286
عدم اختلاف در قرآن 290
تحدی به عدم اختلاف 290
ابعاد عدم اختلاف در قرآن 290
الف) عدم اختلاف در مطالب قرآن 292
ب) عدم اختلاف در معارف 296
جامعیت معارف قرآن 300
امّی بودن آورنده قرآن 308
اعجاز علمی قرآن 316
قرآن و جاذبه عمومی 318
پایهگذاران هیئت جدید 318
قرآن و بادهای آبستنگر 324
قرآن و زندگی در کرات دیگر 324
نظم علمی در ساختمان قرآن 327
اعجاز عددی قرآن 332
اعجاز عددی بر معیار رمز 336 19
بررسی نظریه «صرفه» از دیدگاه متکلمان 338
نقد نظریه صرفه 344
کتابنامه 354
مباحث پیرامون معجزه، همواره در کلام اسلامی و نزد متکلمان مسلمان مطرح بوده است. متکلمان مسلمان، براساس اعتقادات دینی خود، قرآن را معجزه پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) میدانستند و با توجه به وظیفه اصلی خود در دفاع از شأن و منزلت قرآن، آن را پدیده اعجازآمیز، میپنداشتند و برای مدّعای خود دلایل عقلی و کلامی ارائه مینمودند.
معجزه یا حادثه اعجازآمیز از منظر متکلمان مسلمان ویژگیهایی دارد که آن را از دیگر پدیدههای غیر معمول، متمایز و برجسته میسازد. از این رو، اعجاز فعل خداوند و خارج از توان متعارف بشر و امری برخلاف جریان طبیعی عالم است. حادثه اعجاز آمیز همراه با تحدّی و فراخوانی همگان به همانندسازی و عجز و ناتوانی دیگران از آوردن همانند آن است؛ برخلاف امور خارقالعاده دیگر که مقرون با تحدّی نیست.
اعجاز در حقیقت همان خارق عادت است. مفهوم خرق عادت این است که از حدّ رابطه سببی و مُسبّبی جاری و معمول در طبیعت فراتر رود و به وسیله آن قابل توجیه و تبیین نباشد. متکلمان معجزه را با اصلِ سنخیّتِ بین علت و معلول سازگار میدانند و حادثه اعجازبرانگیز را در
راستای این مقوله تبیین و تحلیل میکنند. قیدهایی چون «عدم معارضه» و «مقارنت با زمان تکلیف»، هم تأکیدی بر خرق عادت است و هم باعث محدود کردن دایره معجزه و ملاک جدایی آن از سایر امور خارق عادت میگردد. همچنین معجزه همیشه همراه با ادعای منصبی از مناصب الهی و وقوع آن مقارن با زمان تکلیف و غیر قابل تعلیم و تعلّم است.
متکلمان تحدّی را شرط اساسی در معجزه و اثبات عجز کسانی میدانند که میخواهند با قرآن مبارزه کنند. بنابر مبنای متکلمان اگر معجزه همراه با تحدّی نباشد، دلیل و برهان برای کسانی که بعد از آن میآیند، واقع نمیشود؛ چون ممکن است عدّهای بگویند: اگر صاحب معجزه دیگران را دعوت به هماوردی میکرد، آنها میتوانستند همانندِ آن را بیاورند.
متکلمان تعارض ناپذیری قرآن را شرط دیگر اعجاز میدانند؛ زیرا مخاطبان به تحدّی، یا اعتراف به معجزه بودنِ قرآن میکنند، یا اینکه درصدد مقابله و معارضه برمیآیند، اما سرانجام مغلوب مدّعی نبوت میشوند. همه متکلمان معتقدند حقیقت معجزه عبارت است از اینکه بشر، مطلقاً از انجام دادن آن عاجز باشد و هیچگونه توانایی و مقابله با آن را نداشته باشد؛ چرا که اگر دیگران توانایی مقابله با معجزه را داشته باشند، طلب هماوردی معنای خود را از دست میدهد.
در پندار متکلمان مسلمان، عدم امکان همانندآوری برای قرآن، به سبب معجزه بودن قالب و محتوای آن است. قالب و محتوای قرآن بهگونهای است که جز با علم و قدرتِ ویژه خداوند تحقّق نمییابد و از این روست که بشر تاکنون نتوانسته همانندش را بیاورد؛ بدون آنکه خداوند علم یا قدرت و همّت معارضان و همانندآوران را سلب کند. متکلمان مسلمان، تقریباً به اتفاق، وجود این ویژگیها را در قرآن تصدیق نمودهاند.
در قرآن واژه «تحدّی» بهکار نرفته، اما قرآن، به صورت قاطع، بشر را از عصر نزول تا به امروز، به مقابله دعوت کرده است و در عین حال به طور قاطع فرموده است که کسی را یارای مقابله با آن نیست و از این طریق بر ماورایی بودن آن استدلال کرده است. اکثر قریب به اتفاقِ متکلمانِ مسلمان بر تَحدّی قرآن اجماع دارند؛ یعنی اینکه قرآن با بیان بسیار گویا و روشن، مخالفان خود را دعوت به مبارزه و هماوردی مینماید و دلیل این مدّعا علاوه بر آیات قرآن، اخبار متواتری است که به ما رسیده. در اینجا سؤال این است که آیا خداوند در تحدّیهای قرآن، تنها به فصاحت و بلاغت قرآن تحدّی کرده یا اینکه تحدّی شامل سایر معارف موجود در قرآن نیز میشود؟ در این زمینه، متکلمان و دانشمندان علوم قرآن با برداشتهایی که از آیات تحدّی داشتهاند، در نوع تحدّی با هم اختلافنظر دارند؛ لذا هر گروه به تبیین دیدگاههای خود در این زمینه پرداختهاند. در اینجا دو دیدگاه متفاوت وجود دارد: اکثر متکلمان متقدم و متفکران اسلامی بر این اعتقاد بودهاند که اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت و نظم ویژه آن میباشد.
گروه دیگری از دانشمندان و متکلمان، تحدّی قرآن را فراتر از فصاحت و نظم آن میدانند و معتقدند فصاحت و بلاغت، تنها یکی از مصادیق تحدّی قرآن است و خداوند به سایر معارف موجود در محتوای آیات نیز تحدی کرده است. در مقدار اعجاز ظاهراً اینگونه به نظر میرسد که اعجاز به میزان یک سوره میباشد؛ چه سوره بزرگ باشد یا کوچک، اما اگر آیهای به مقدار حروف یک سوره کوچک باشد، مانند سوره کوثر، باز هم معجزه است. در آیه 34 سوره طور فَلیَأتُوا بِحَدِیثٍ
مِثلِهِ إِن کانُوا صادِقِینَ آمده که مقصود از حدیث، حدیث تام است که کمتر از کلمات یک سوره کوچک نباشد.
بنابر اعتقاد متکلمان در عصر نزول قرآن، وقتی اعراب عصر جاهلیت با باورهای دین جدید اسلام حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) روبهرو شدند، افکار و اندیشه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) بهگونهای بود که با آیین اجداد آنها تعارض داشت؛ بنابراین، طبیعی بود که اعراب جاهلی آیین جدید را نپذیرند و با آن به مقابله برخیزند. از سوی دیگر، پیامبری که مدعی دین جدیدی بود، باید برای ادعای خود ادله و برهان اقامه می کرد تا دیگران، آن را بپذیرند. در مورد پندارها و تردیدهای معارضه با قرآن، اکثر متکلمان مسلمان تأکید دارند که اگر معارضه با قرآن صورت گرفته بود، اخبار آن در همهجا منتشر میشد و به ما میرسید؛ اگر مخالفان اسلام توان معارضه با قرآن را داشتند و معارضهای کرده بودند، معارضه آنان بهترین دلیل برای بیاعتبار کردن اسلام و قرآن بود. لذا از هر راهی برای نقل آن به دیگران متوسل میشدند و آن حادثه در تاریخ ثبت میگردید. در نتیجه، با اخبار متواتر تعارض ناپذیری یا ناتوانی در معارضه با قرآن برای ما ثابت گردیده است؛ بهگونهای که هیچ تردیدی در آن وجود ندارد.
«معجزه» از کلمه «عجز» گرفته شده که به معنای ضعف و ناتوانی است و لغتنامههای مختلفی به این معنا اشاره دارد.(1)
خبرگان لغت، «عجز» به سکون جیم و «عجز» به فتح جیم و «عجز» به ضم جیم را متفاوت دانستهاند. اولی و دومی را به معنای ضعف و ناتوانی در مقابل قدرت(2)و سومی را آخر و پایان شیء معنا کردهاند.(3)در تاج العروس از قول سیبویه نقل شده است که استعمال «عجز» به کسر جیم به معنای ضعف، نادر است.(4)راغب اصفهانی، معنای اصلی عجز را تأخر ذکر کرده و میگوید: «چون تأخر عصاره ضعف و سستی است،
ازاین رو عجز در اصطلاح عرفی، در معنای ضعف به کار گرفته شده است».(1)کلمه معجزه، اسم فاعل از باب افعال میباشد. یکی از معانی شایع باب افعال متعدی کردن فعل لازم است.(2)معنای لازم «عَجُزَ» ناتوان شدن است که در «أعجَز» به معنای ناتوان کردن بوده و اسم فاعل آن - یعنی «مُعجِز» - به معنای ناتوان کننده میباشد و مراد از آن - به حسب لغت و اصطلاح - امر خارقالعادهای است که بشر از آوردن آن عاجز(3)و ناتوان است.(4)
واژه «معجزه» و مشتقات آن، حدود 26 مرتبه در قرآن به کار رفته که مقصود از همه آنها، معنای لغوی آن است، مانند... فَاعلَمُوا أَنَّکُم غَیرُ
1) (1) «العَجزُ أصلُهُ التأخُر عن الشیء وَ حُصُولهُ عندَ عجزِ الأمرِ أی موخرِهِ کما ذُکِرَ فی الدَبَرِ، و صارفی التَّعارَفی اسماً للقُصُورِ عَن فِعلِ الشیء و هو ضِد القُدرَته» المفردات، ماده «عجز».
2) (2) جامع المقدمات، کتاب صرف میر، تعلیق و شرح از: محمدعلی مدرّس افغانی، ج 1، ص 136.
3) (3) مجمع البحرین، ماده «عجر»؛ المنجد، ترجمه محمد بندر ریگی، ماده «عجز»؛ لغتنامه دهخدا، ماده «معجز»؛ مرتضی انصاری، المکاسب، تعلیق وحاشیه محمد کلانتر، ج 3، ص 119.
4) (4) از تعریف تفتازانی میتوان معنای دیگری نیز برای معجزه به دست آورد و آن اینکه، یکی از معانی باب افعال آشکار کردن است. ر. ک: جامع المقدمات، کتاب صرف میر، ج 1، ص 137. و معجِز، به معنای وصفی است؛ یعنی کسی که عجز و ناتوانی دیگران را آشکار میکند؛ زیرا پیامبران با آوردن معجزه و تحدّی با دیگران، عجز و ناتوانی آنان را آشکار میکنند. ر. ک: ابراهیم مصطفی و دیگران، المعجم الوسیط، ماده «عجز». با توجه به معانی باب افعال، اطلاق معجِز بر پیامبران، حقیقت خواهد بود و مراد از معجزه، عملی است که با آن، ضعف و ناتوانی دیگران روشن و آشکار میشود («حَقیقةُ الإعجازِ إثباتُ المعجزِ ثُم استُعیرَ لإظهارِه» سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، ج 4 و 5 جزء 5، ص 11). اما وی معنای اظهار و آشکار کردن را معنای استعارهای تفسیر کرده، لکن معنای فوق، یکی از معانی (هرچند غیر شایع) باب افعال بوده و تعبیر به استعاره، خالی از وجه است. ر. ک: مرتضی مطهری، مجموعه آثار، ج 4، ص 427.
مُعجِزِی اللّهِ ؛ (1)بدانید شما نمیتوانید خدا را ناتوان سازید و وَ ما أَنتُم بِمُعجِزِینَ فِی الأَرضِ... ؛ (2)شما هرگز نمیتوانید بر اراده خدا چیره شوید.
از دیدگاه اهل کلام، اعجاز، گفتار شگفتانگیز و جالب توجه یا امر خارق عادتی است که مدعی مقام نبوت برای اثبات ادعای رسالتش، آن را برخلاف قوانین عادی و جاری طبیعت و همراه با تحدّی و دعوت به مبارزهطلبی و عجز و ناتوانی دیگران از آوردن همانند آن انجام میدهد.
کلمه معجزه با معنای کلامی آن، در قرآن بیان نشده؛ ولی در موارد متعدّدی کلمه «آیه» یعنی نشانه و دلیل و «بینه» به معنای واضح و روشن و شفاف بر معجزات و صدق دعوی پیغمبران اطلاق شده است که بحث آن خواهد آمد.
همانگونه که اشاره کردیم، بیشتر متکلمان مسلمان، معجزه را امری خارق عادت، که کننده آن مدّعی مقام نبوت و همراه با تحدّی و عجز دیگران از هماوردی با آن است، تعریف کردهاند.(3)
بعضی دیگر معجزه را بر دو نوع میدانند:
1) (1) توبه، آیه 3.
2) (2) عنکبوت، آیه 22.
3) (3) شرح المقاصد، ج 4 و 5، جزء 5، ص 11؛ علی بن محمد الجرجانی، التعریفات، تحقیق القاضی بن عبدالحکیم، ص 231؛ علی بن محمد جرجانی، شرح المواقف، ج 4، جزء 8، ص 246؛ ابومنصور حسن بن یوسف حلی، شرح باب حادی عشر، شارح حلی فاضل مقداد کیوری، ص 47؛ ابوحامد بن محمد غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، تحقیق دکتر ابراهیم جوبوقجی، ص 206؛ شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، ص 28؛ محمدعلی الحسینی، دراسات و تحقیقات؛ ص 72؛ خواجه نصیرالدین طوسی، تلخص المحصل؛ ص 350؛ محمد ابوزهره، المعجزه الکبری القرآن؛ ص 8.
حسی؛ مانند بیشتر معجزات بنیاسرائیل که به خاطر فهم و درک پایین آنها معجزاتشان حسی بوده است؛
عقلی؛ مانند بیشتر معجزات پیامبر اسلام که از نوع عقلی میباشد.(1)گروه دیگری از متکلمان علاوه بر تعریف مذکور، واژه «فعل خداوند بودن» را بر آن اضافه نمودهاند؛(2)یعنی علاوه بر آن قیودی که تاکنون ذکر شد، معجزه باید منتسب به امر خدا باشد. در این میان شهید مطهری، تأکید بیشتری بر این قید دارد و میگوید: «معجزه آن کار و اثری است که از پیغمبر به عنوان تحدّی (یعنی برای اثبات مدّعای خودش) آورده شود و نشانهای باشد از یک قدرت ماورای بشری که در ایجاد آن دخالت دارد و فوق مرز قدرت بشری است».(3)علامه طباطبایی در این باره معتقد است که معجزه، مبطل امر عقلی و ضروری نیست.(4)عده دیگری از متکلمان معجزه را اینگونه تعریف میکنند: معجزه و خرق عادت باید در زمان تکلیف باشد؛(5)انجام آن در مقام اثبات صدق ادّعای منصب الاهی باشد؛ هر معجزهای که ادّعا میشود، میبایست از نظر عقل و شرع امکانپذیر باشد؛ معجزه باید مطابق همان امر موعد باشد؛ قابل تعلیم و تعلم نباشد؛ تحدّی
1) (1) «اعلم ان المعجزة امر خارق للعاده مقرون بالتحدی سالم عن المعارضة، و هی اما حسیة و اما عقلیة.....» جلالالدین عبدالرحمن سیوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، جزء 4، ص 3.
2) (2) علامه حلی، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 350؛ جمالالدین مقداد بن عبدالله الحلی، اللوامع الالهیة فی المباحث الکلامیة، تحقیق قاضی محمدعلی طباطبایی، ص 212؛ عبدالجبار اسدآبادی قاضی، المغنی (باب توحید و عدل)، ج 15، ص 199؛ محمد بن حسن طوسی، الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد؛ ص 250؛ ابوبکر محمد بن طیب باقلانی قاضی، اعجاز القرآن، تحقیق عویه ابوالرحمن صلاح محمد، ص 181؛ خواجه نصیرالدین طوسی، تلخص المحصل، ص 350؛ المعجزة الکبری القرآن، ص 8.
3) (3) مجموعه آثار، ج 4، ص 427.
4) (4) محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیر القرآن؛ ص 75.
5) (5) ابوالمظفر اسفراینی، التبصیر فی الدین، ص 156.
آن و ناتوانی همه از پاسخگویی به آن معلوم باشد و دیگر اینکه ظاهرالصلاح بوده و موصوف به امانتداری(1)و مقرون به صدق باشد.
1) (1) ابوالقاسم خویی، البیان فی تفسیر القرآن، ص 35 و 36 و محمدجواد بلاغی، آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 29. مجاز در کاربرد معجزه: 1. هنگامی که واژه «معجزه» به معنای اصطلاحی «عمل خارقالعاده» در نظر گرفته میشود، در معنای حقیقی و وصفی اسم فاعل بهکار نمیرود؛ بلکه مقصود از آن، نفس فعل و سببی است که دیگران از انجام آن ناتوانند و پیامبران آنها را برای اثبات نبوت خود میآورند. به عبارت دیگر، در کاربرد اصطلاحی معجزه، معنای سببی معجزه - که در اصطلاح از آن به «تسمیة الشیء باسم مسببه» تعبیر میشود - منظور شده است. از همین رو، برخی تای معجزه را مانند تای «حقیقت» تای ناقله - یعنی نقلکننده معنای وصفی به اسمی - دانستهاند و برخی دیگر تاء را مانند تای «علاّمة»، تای مبالغه میدانند. «المعجزة مأخوذ من العجز المقابل للقدرة و حقیقة الاعجاز اثبات العجز ثم استعیر لاظهاره ثم اسند مجازا الی ما هو سبب العجز و جعله اسما له، فالتاء للنقل الی الاسمیة کما فی الحقیقة. و قیل للمبالغة کما فی العلامة» (ر. ک: سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد؛ جزء 5، ص 11). به این معنا که شدت و نوع خارقالعاده اعجاز، در سطح بالا و چشمگیری است، یا اینکه شخص معجزهکننده، توانایی انجام دادن معجزههای بسیاری را دارد (ر. ک محمد مرتضی الزبیدی، تاج العروس؛ ج 4، ص 49). بنابراین استعمال معجزه در اعمال خارقالعاده، استعمال مجازی خواهد بود؛ 2. مجاز دومی که در کاربرد اعجاز وجود دارد، در معنای «عجز و ناتوان کردن دیگران» است؛ با این توضیح که عجز و ناتوانی، در صورتی صدق میکند که شخص، ابتدا از توان و عهده کاری برآید، سپس به وسیله مانع خارجی یا داخلی از انجام دادن آن ناتوان گردد. اما این معنا و شرط در معجزه اصطلاحی منتفی است؛ چون با توجه به تعریف ارائه شده، معجزه، عمل خارقالعادهای است که از توان و قدرت بشر بهطور کلی خارج است؛ مثلاً زنده کردن مرده از روز ازل از توان بشر خارج بوده و چنین نیست که انسان روزی توانایی آن را داشته باشد، اما به وسیله مانعی - مثلاً پیامبر - از آن عاجز شده است. بنابراین، صدق عجز دیگران در مقابل معجزه و تحدی پیامبر، از باب «صدق سالبه به انتفای موضوع» است و معنای عجز در اینجا «انتفای قدرت» است (ر. ک: ابی بکر محمد بن طیب باقلانی، البیان؛ ص 23 و قاضی عبدالجبار الاسد آبادی، المغنی؛ ج 15، ص 198).) مجاز سوم، در استناد افعال خارقالعاده به پیامبران است که بنابر مکتب اشعری لازم میآید؛ زیرا آنان بر این باورند که نقش پیامبران در خلق و صدور معجزات، نقشی صوری است و در حقیقت، معجِز و خالق عجز، خود خداوند است. اما این مجاز بنابر مسلک امامیه، معتزله و حکما، که قائل به صدور معجزات از پیامبرانند، لازم نمیآید. (محمدحسن قدردان قراملکی، معجزه در قلمرو عقل و دین؛ ص 29-30).
از تعریفهای مختلف متکلمان مسلمان برای معجزه میتوان برخی از ویژگیها را جزو شرایط لازم معجزه برشمرد:
اعجاز، امری برخلاف جریان طبیعی عالم، خارق عادت، خارج از توان متعارف بشر و فعل خداوند است.
معجزه همیشه مطابق با دعوی و همراه با ادعای منصبی از مناصب الاهی است و وقوع آن مقارن با زمان تکلیف و غیرقابل تعلیم و تعلّم میباشد.
حادثه اعجازآمیز همواره همراه با تحدّی و فراخوانی همگان به همانندسازی آن و ناتوانی دیگران از آوردن همانند آن میباشد؛ برخلاف امور خارقالعاده دیگر که همراه با تحدّی نمیباشند.
با توجه به تفسیر و تبیینی که تا به حال از معجزه به دست آوردهایم، چنین به نظر میرسد:
با قید «خارق عادت»، کارهایی که عادتاً محال نیستند، هرچند انسانها از انجام آنها ناتوانند - مثل طلوع خورشید از مشرق - خارج میشوند.
با قید «مطابق با دعوی»، چیزی که بر عکس مدّعی ظاهر شود - مثل قضیه مُسیلمه در مورد آب چاه - خارج میشود.
با قید «همراه با تحدّی»، کرامات انبیا و اولیا خارج میشود.
با قید «متعذّر»، چیزی که انسانها از انجام آن عاجز نیستند، مثل سِحر و شعبده و... خارج میشود.
از آنچه تاکنون بیان شد، روشن میشود که اعجاز در حقیقت همان «خارق عادت» است. قیدهایی همچون «عدم معارضه» و «مقارنت با زمان تکلیف»، هم تأکیدی بر خرق عادت است و هم اینکه سبب محدود کردن دایره معجزه و ملاک جدایی آن از سایر امور خارق عادت میگردد. همچنین معجزه همیشه همراه با ادعای منصبی از مناصب الاهی و وقوع آن مقارن با زمان تکلیف و غیر قابل تعلیم و تعلّم میباشد. دیگر اینکه، حادثه اعجازآمیز و خارق عادت، باید رابطهاش با ادعای مدعی آن معلوم باشد و همچنین بتوان از طریق آن، بر صدق مدعیاش استدلال کرد. هدف اصلی و نهایی معجزه آن است که همراه با تحدّی و فراخوانی همگان به همانندسازی و عجز و ناتوانی دیگران از آوردن همانند آن باشد.
اگرچه قرآن مشتقات اعجاز و حتی لفظ معجزه را به صورت مفرد و جمع، فراوان بهکار برده، اما هیچگاه آن را به معنایی که معجزه در معارف دینی و علوم قرآنی و کتابهای کلامی دارد بهکار نبرده است و در مورد خارق عادت نیز چنین است.
علت این امر را میتوان اینگونه بیان کرد: قرآن که آخرین کتاب آسمانی به شمار میرود، برای علم، تعقل، تفکر و معرفت اهمیت ویژهای قائل است؛ لذا در موارد متعدد مردم را به تعقل، تفکر و اندیشه فراخوانده و جهل و نادانی را سرزنش کرده است. قرآن از مردم میخواهد که ایمان به سفیران الاهی، بر اساس تفکر و اندیشه باشد و به صرف مشاهده امر عجیب و غریب به آنها ایمان نیاورند؛ بلکه صدور معجزات توسط
پیامبران الاهی باید به همراه دلیل و استدلال عقلی باشد که بتواند شالوده ایمان آنان قرار گیرد. از این رو نگرش قرآن به اعجاز، نگرشی معرفتی میباشد و به جای بیان اعجاز با واژه «معجزه» یا «خارقالعاده» که فاقد ارزش معرفتی و الهی است، از واژههای جایگزینی «که در زبان عرب به نحو شایسته از عهده آن برآمدهاند» ذکر کرده است.(1)
مفهوم «معجزه» در قرآن با الفاظ مختلف دیگری نیز به کار رفته است که عبارتند از: آیه، بینه، برهان و سلطان. در ادامه به بررسی این واژهها خواهیم پرداخت.
در تعریف آیه گفتهاند: «الآیة هی العلامة الظاهرة و حقیقة لکل شیء ظاهر، هو ملازم شیء لایظهر ظهوره»؛(2)علامت و نشانه روشن و ظاهر را «آیت» گویند و حقیقت آن بر هر چیزی ظاهر و آشکار است و همراه چیزی است که مبهم و پوشیده است و به وسیله آن ابهامش برطرف میشود.
قرآن کریم آفریدههای مختلفی مانند زمین، آسمان و خواب را آیه و دلیل وجود آفریدگار برشمرده است.
وَ مِن آیاتِهِ خَلقُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ... ؛ (3)و از آیات او آفرینش آسمانها و زمین است. وَ آیَةٌ لَهُمُ الأَرضُ... ؛ (4)زمین برای آنها آیتی است. وَ مِن آیاتِهِ مَنامُکُم... ؛ (5)و از نشانههای او خواب شماست.
حتّی فراتر از این، قرآن کریم لفظ «آیه» را بر همه مخلوقات و کائنات (اعم از جاندار و بیجان)، همه پدیدهها، جریانها، حوادث طبیعی و غیر طبیعی اطلاق نموده؛ زیرا همه آنها چه به صورت فردی و چه در مجموع، نشانه قدرت و حکمت آفریدگار خود میباشند. یکی از نمونههای بسیار روشن این موضوع، آیات 19 تا 25 سوره روم است. در این آیات، نشانههایی از لطف، رحمت و رأفت خداوند علاوه بر آثار توانایی و داناییهای او ارائه شده است که عبارتند از: «آفریدن انسان از خاک و پراکنده شدن آن در روی زمین و اینکه آنها را جفت آفریده تا با یکدیگر انس بگیرند و آرامش خاطر پیدا کنند و میانشان دوستی و دلسوزی برقرار نموده است؛ آفرینش آسمان و زمین؛ اختلاف زبانها و رنگها و نیز خواب شب یا روز؛ جستوجوی روزی و طلب فضل خداوند؛ پیدایش برق که موجب ترس یا طمع میشود؛ نازل شدن باران که زمینهای مرده را زنده میسازد؛ برقرار ماندن آسمان و زمین به فرمان خداوند تا رستاخیز. هر یک از اینها نشانهای است و در هر کدام، نشانههایی برای متفکران و دانشمندان و خردمندان وجود دارد».
در بیان قرآن کریم، معجزات پیامبران به عنوان آیه، نشانه و مقام رسالت و نبوت مطرح است. مخاطبان پیامبران پیشین نیز به جای درخواست «معجزه»، از آنان میخواستند که برای اثبات مدعای خود، «آیه» و «آیات» - که همان اعمال خارقالعاده بود - بیاورند. خداوند نیز با همین عنوان به درخواست مردم، پاسخ میداد. آیات ذیل مؤید همین مطلب است:
وَ قالُوا لَو لا نُزِّلَ عَلَیهِ آیَةٌ مِن رَبِّهِ قُل إِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلی أَن یُنَزِّلَ آیَةً وَ لکِنَّ أَکثَرَهُم لا یَعلَمُونَ ؛ (1)و گفتند: چرا نشانه (و معجزهای) از طرف
1) (1) انعام، آیه 37.
پروردگارش بر او نازل نمیشود؟ بگو: خداوند قادر است که نشانهای نازل کند، ولی بیشتر آنها نمیدانند.
وَ أَقسَمُوا بِاللّهِ جَهدَ أَیمانِهِم لَئِن جاءَتهُم آیَةٌ لَیُؤمِنُنَّ بِها قُل إِنَّمَا الآیاتُ عِندَ اللّهِ... ؛ (1)با نهایت اصرار، به خدا سوگند یاد کردند که اگر نشانهای [معجزهای] برای آنان بیاید، حتماً به آن ایمان میآورند؛ بگو: معجزات فقط از سوی خداست (و در اختیار من نیست که به میل شما معجزهایبیاورم).
خداوند کریم در مقابل شگفتزدگی مریم از خبر فرزنددار شدنش به وی نوید میدهد که فرزندش از رسولان الهی است و در میان بنیاسرائیل مبعوث خواهد شد و ندا خواهد داد:... أَنِّی قَد جِئتُکُم بِآیَةٍ مِن رَبِّکُم أَنِّی أَخلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیراً بِإِذنِ اللّهِ.. ؛ (2)و (او را) رسول و فرستاده بهسوی بنیاسرائیل (قرار داد که به آنها بگوید:) من نشانهای از طرف پروردگار شما برایتان آوردهام. من از گِل، چیزی به شکل پرنده میسازم؛ سپس در آن میدمم؛ سپس به فرمان خدا، پرندهای میشود.
علامه در تفسیر این آیه، «آیه» را به معنای نشانه و معجزه میداند؛ به این صورت که به اذن خداوند معجزاتی به دست حضرت عیسی (علیه السلام) صورت پذیرفت(3)و در جایی دیگر که خداوند از ارسال پیامبران الهی سخن به میان میآورد، میفرماید: وَ إِلی ثَمُودَ أَخاهُم صالِحاً قالَ یا قَومِ اعبُدُوا اللّهَ ما لَکُم مِن إِلهٍ غَیرُهُ قَد جاءَتکُم بَیِّنَةٌ مِن رَبِّکُم هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَکُم آیَةً... ؛ (4)و بهسوی (قوم) ثمود، برادرشان صالح را (فرستادیم). گفت: «ای قوم من! (تنها) خدا را
بپرستید که جز او، معبودی برای شما نیست. دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است: این «ناقه» الهی معجزهای برای شماست.
طبرسی آیه را به نشانه، علامت و معجزه معنا کرده است.(1)خداوند زمانی که به حضرت موسی (علیه السلام) دستور میدهد رسالت خویش را بر مردم آشکار کند تا مردم حقانیت دعوت ایشان را گردن نهند، میفرماید: وَ أَدخِل یَدَکَ فِی جَیبِکَ تَخرُج بَیضاءَ مِن غَیرِ سُوءٍ فِی تِسعِ آیاتٍ إِلی فِرعَونَ وَ قَومِهِ إِنَّهُم کانُوا قَوماً فاسِقِینَ ؛ (2)و دستت را در گریبانت داخل کن؛ هنگامی که خارج میشود، سفید و درخشنده است؛ بیآنکه عیبی در آن باشد. این در زمره معجزات نهگانهای است که تو با آنها بهسوی فرعون و قومش فرستاده میشوی. به راستی که آنان قومی فاسق و طغیانگرند. در این آیه نیز از تعبیر آیه به معنای معجزه استفاده شده است.(3)
بینات جمع «بینه» و آن دلیل و برهانی است که خودش فینفسه روشن و آشکار است و به وسیله آنها چیزهای مبهم دیگر آشکار و روشن میگردد. راغب اصفهانی میگوید: «البینة الدلالة الواضحة عقلیة کانت او محسوسة».(4)یعنی «بینه» به معنای واضح و دلیل روشن و شفاف است کهدر موارد متعدد بر معجزات اطلاق شده است؛ زیرا معجزه دلیلی
شفاف و بدون دغدغه برای اثبات نبوت میباشد.
وَ إِلی ثَمُودَ أَخاهُم صالِحاً قالَ یا قَومِ اعبُدُوا اللّهَ ما لَکُم مِن إِلهٍ غَیرُهُ قَد جاءَتکُم بَیِّنَةٌ مِن رَبِّکُم هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَکُم آیَةً... ؛ (1)و بهسوی (قوم) ثمود، برادرشان صالح را (فرستادیم). گفت: ای قوم من، (تنها) خدا را بپرستید که جز او، معبودی برای شما نیست. دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمد؛ این ناقه الهی برای شما معجزهای است. آیه فوق که در بحث پیشین ذکر شد، به جریان بیرون آمدن شتر حضرت صالح (علیه السلام) از دل کوه اشاره دارد و از آن به «بینه» نیز تعبیر میکند. وَ لَقَد جاءَکُم مُوسی بِالبَیِّناتِ... ؛ (2)و (نیز) موسی آن همه معجزات برای شما آورد. حَقِیقٌ عَلی أَن لا أَقُولَ عَلَی اللّهِ إِلاَّ الحَقَّ قَد جِئتُکُم بِبَیِّنَةٍ مِن رَبِّکُم فَأَرسِل مَعِیَ بَنِی إِسرائِیلَ ؛ (3)سزاوار است که بر خدا جز حق نگویم. من دلیل روشنی از پروردگارتان برای شما آوردهام. پس بنیاسرائیل را با من بفرست.
در آیه اول، خداوند و در آیه دوم، حضرت موسی (علیه السلام) از معجزات متعدد خود به «بینه» تعبیر میکند. فخر رازی در تفسیر آیه دوم میگوید: «بینه به معنای معجزه روشن و آشکار میباشد».(4)
در جای دیگر، خداوند پیامبر را دلداری میدهد و میفرماید: وَ إِن یُکَذِّبُوکَ فَقَد کَذَّبَ الَّذِینَ مِن قَبلِهِم جاءَتهُم رُسُلُهُم بِالبَیِّناتِ وَ بِالزُّبُرِ وَ بِالکِتابِ المُنِیرِ ؛ (5)اگر تو را تکذیب کنند (عجیب نیست). کسانی که پیش از آنان
بودند (نیز پیامبران خود را) تکذیب کردند. آنها با دلایل روشن و کتابهای پند و موعظه و کتب آسمانی روشنگر (مشتمل بر معارف و احکام) به سراغ آنان آمدند (امّا کوردلان ایمان نیاوردند).
علامه مینویسد: کلمه «بینات» به معنای آیات و معجزاتی است که به حقانیت رسولان، شهادتی روشن دهد.(1)طبرسی میگوید: کلمه بینات به معنای معجزات آشکار، روشن و دلایل واضح میباشد.(2)
در آیه دیگر باز خداوند به پیامبر اسلام دلداری میدهد و میفرماید: اگر تو را با معجزات آشکار تکذیب کردند و زیر بار دین خدا و آیینت نرفتند، این کار، ادامه کار آبا و اجدادشان است که انبیای گذشته را با وجود دلایل روشن و معجزات آشکار، تکذیب کردند: فَإِن کَذَّبُوکَ فَقَد کُذِّبَ رُسُلٌ مِن قَبلِکَ جاؤُ بِالبَیِّناتِ وَ الزُّبُرِ وَ الکِتابِ المُنِیرِ ؛ (3)پس (اگر این بهانهجویان) تو را تکذیب کنند (چیز تازهای نیست)، رسولان پیش از تو (نیز) تکذیب شدند؛ پیامبرانی که دلایل آشکار و نوشتههای متین و محکم و کتابی روشنیبخش آورده بودند.
پس «بینه» و «بینات» در بعضی از آیات قرآن کریم به معنای معجزه بهکار رفته است.
یکی دیگر از واژههای جایگزین برای معجزه، کلمه «سلطان» است که به معنای «دلیل» آمده است. آیات مؤید این مطلب عبارتند از:
وَ لَقَد أَرسَلنا مُوسی بِآیاتِنا وَ سُلطانٍ مُبِینٍ ؛ (1)ما موسی را با آیات خود و دلیلی آشکار فرستادیم. علامه در تفسیر آیه نوشته است: «سلطان یعنی دلیل و برهان قاطعی که هم بر عقل و هم بر مردم مسلط شود؛ اعم از معجزه یا دلیل عقلی. در این صورت عطف سلطان بر آیات، از قبیل عطف عام بر خاص است».(2)
فخر رازی نیز در این باره میگوید: «سلطان به معنای معجزههای روشن و آشکار است».(3)خداوند زمانی که رویارویی طاغوتیان و
1) (1) هود، آیه 96.
2) (2) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 368 و 369: «اما سلطان و هو البرهان و الحجة القاطعة التی تتسلط علی العقول و الافهام فیعم الآیة المعجزة و الحجة العقلیة و...». علامه در ذیل این آیه مطالبی دارد که نقل آن در اینجا خالی از فایده نیست. ایشان میگوید: «انبیا و رسولانی که خدا فرستاده و دارای معجزه میباشند چند دستهاند: یک دسته کسانیاند که برحسب پیشنهاد قومشان معجزه به ایشان داده میشد؛ مانند صالح (علیه السلام) که با معجزه ناقه تأیید شد. دسته دیگر در ابتدای بعثت خود (بدون درخواست مردم) با یکی از معجزات تأیید میشدند؛ مثل موسی (علیه السلام)، عیسی (علیه السلام) و محمد (صلی الله علیه و آله). خداوند به موسی (علیه السلام) میفرماید: اِذهَب أَنتَ وَ أَخُوکَ بِآیاتِی وَ لا تَنِیا فِی ذِکرِی؛ اکنون تو و برادرت با معجزات و آیاتی که به شما دادم (از پی رسالت خود) بروید... درباره عیسی (علیه السلام) میفرماید: وَ رَسُولاً إِلی بَنِی إِسرائِیلَ أَنِّی قَد جِئتُکُم بِآیَةٍ مِن رَبِّکُم أَنِّی أَخلُقُ لَکُم مِنَ الطِّینِ کَهَیئَةِ الطَّیرِ فَأَنفُخُ فِیهِ فَیَکُونُ طَیراً بِإِذنِ اللّهِ...؛ و او را به رسالت بهسوی بنیاسرائیل فرستند که به آنان گوید من از طرف خدا معجزهای آوردهام و آن معجزه این است که از گل، مجسمه مرغی میسازم و بر آن نفس قدسی بدهم تا به امر خدا مرغی گردد... و درباره محمد (صلی الله علیه و آله) میفرماید: هُوَ الَّذِی أَرسَلَ رَسُولَهُ بِالهُدی وَ دِینِ الحَقِّ لِیُظهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ...؛ اوست خدایی که رسولش (محمد) را به هدایت خلق فرستاد... پس موسی (علیه السلام) را با آیات و برهان روشنی فرستاده بود و واضح است که مراد از این آیات، امور خارقالعاده است که از موسی (علیه السلام) بروز میکرد.
3) (3) التفسیر الکبیر، ج 9، جزء 18، ص 42-43: «و من سلطان المبین المعجزات القاهره الباهره».
جبارانتاریخ با انبیا را بیان میکند، تعبیر «سلطان» که به معنای معجزه است را به کار میبرد و درباره حضرت موسی (علیه السلام) میفرماید: وَ فِی مُوسی إِذ أَرسَلناهُ إِلی فِرعَونَ بِسُلطانٍ مُبِینٍ ؛ (1)و در (زندگی) موسی نیز (نشانه و درس عبرتی بود) هنگامی که او را با دلیلی آشکار بهسوی فرعون فرستادیم.
هرچند شیخ طوسی در ذیل تفسیر این آیه، «سلطان» را به «دلایل روشن» معنا کرده، ولی از سیاق مابعد و ماقبل آیه، روشن است که منظور، معجزه میباشد.(2)علامه نیز در اینجا، «سلطان مبین» را به معنای «معجزه» گرفته است.(3)همچنین قُرطُبی، در تفسیر این آیه نوشته است: «ای بحجة بینة و هی العصاء و قیل: أی بالمعجزات من العصا و غیرها».(4)پس ایشان نیز به نوعی تعبیر معجزه را میپذیرد. واژه «سلطان» در آیات ذیل نیز به معنای معجزه میباشد:
... قالُوا إِن أَنتُم إِلاّ بَشَرٌ مِثلُنا تُرِیدُونَ أَن تَصُدُّونا عَمّا کانَ یَعبُدُ آباؤُنا فَأتُونا بِسُلطانٍ مُبِینٍ.. وَ ما کانَ لَنا أَن نَأتِیَکُم بِسُلطانٍ إِلاّ بِإِذنِ اللّهِ... ؛ (5)آنها گفتند: (ما اینها را نمیفهمیم! همین اندازه میدانیم که) شما انسانهایی همانند ما هستید که میخواهید ما را از آنچه پدرانمان میپرستیدند باز دارید. دلیل و معجزه روشنی برای ما بیاورید... و ما هرگز نمیتوانیم معجزهای جز به فرمان خدا بیاوریم.
وَ فِی مُوسی إِذ أَرسَلناهُ إِلی فِرعَونَ بِسُلطانٍ مُبِینٍ ؛ (1)و در (زندگی) موسی (نیز نشانه و درس عبرتی بود) هنگامی که او را با دلیلی آشکار بهسوی فرعون فرستادیم.
وَ أَن لا تَعلُوا عَلَی اللّهِ إِنِّی آتِیکُم بِسُلطانٍ مُبِینٍ ؛ (2)و در برابر خداوند تکبر نورزید که من برای شما دلیل روشنی آوردهام.
از توضیحاتی که تاکنون ارائه شد، میتوان نتیجه گرفت که کلمه «سلطان» در بیشتر موارد کاربردش در قرآن کریم، به معنای معجزه و دلایل روشن و قاطع بهکار رفته است.
واژه «برهان» که معنای آن ملازم با دلیل عقلی و معرفتی است، از الفاظ جایگزین «معجزه» است. قرآن کریم میفرماید: یا أَیُّهَا النّاسُ قَد جاءَکُم بُرهانٌ مِن رَبِّکُم... ؛ (3)ای مردم، دلیلی روشن از طرف پروردگارتان برای شما آمده است.
راغب اصفهانی میگوید: «البرهان اوکد الادلة و هو الذی یقتضی الصدق ابدا، لامحالة»؛(4)برهان یکی از محکمترین دلایلی است که لازمه آن اقتضای صدق میباشد. علمای لغت نیز «برهان» را به معنای دلیل و حجّت روشن و آشکار گرفتهاند.
قرآن کریم بعد از اینکه از دو معجزه حضرت موسی (علیه السلام) (ید بیضا
و عصا) یاد میکند، میفرماید: اُسلُک یَدَکَ فِی جَیبِکَ تَخرُج بَیضاءَ مِن غَیرِ سُوءٍ وَ اضمُم إِلَیکَ جَناحَکَ مِنَ الرَّهبِ فَذانِکَ بُرهانانِ مِن رَبِّکَ إِلی فِرعَونَ وَ مَلاَئِهِ إِنَّهُم کانُوا قَوماً فاسِقِینَ ؛ (1)دستت را در گریبان خود فرو بر، هنگامی که خارج میشود سفید و درخشنده است؛ بدون هیچ عیب و نقص و دستهایت را بر سینهات بگذار تا ترس و وحشت از تو دور شود. پس این دو [معجزه عصا و ید بیضا] برهانهای روشنی از پروردگارت به سوی فرعون و اطرافیان اوست. به راستی که آنان قوم فاسقی هستند!. طبرسی میگوید: «یعنی بهسبب دلایل روشنی که اثبات نبوت موسی (علیه السلام) است».(2)
تمام این معجزات که قرآن با الفاظ گوناگونی مانند «آیه»، «بینه» و «سلطان»، از آنها سخن گفته، برای هدایت، روشنگری و اثبات حقانیت انبیای الهی میباشد.
واژههایی که در قرآن به معنای معجزه بهکار رفته، با یکدیگر اتحاد مفهومی ندارند؛ بلکه قرآن واژههایی را بهکار برده است که دارای ارزش معرفتی ویژه میباشند؛ هرچند آن واژهها از نظر مفهوم با «معجزه» تا حدی مغایرت دارند. اما چون آیه و برهان بودن، لازمه اعجاز است، استعمال فوق به دلیل وجود ملازمه، نه تنها جایز، بلکه از اهمیتی ویژه برخوردار میباشد.
آنچه متکلمان آن را «معجزه» و «خرق عادت» نامیدهاند، قرآن «آیه» و «بینه» مینامد؛ به همین سبب کلمه معجزه به معنای اصطلاحی
آن، حتی یکبار هم در قرآن بهکار نرفته است. مقصود از «آیه»، هر قول و عملی است که از نبی شنیده و دیده شود و با خود، نشانه خدایی نیز داشته باشد؛ بهگونهای که مردم بیغرض و حقجو، به روشنی این نشانه را بفهمند و در توان بشر نباشد که همانندش را بیاورد؛ مانند همه کارهای خدا. پس هر آیهای معجزه است، ولی هر معجزهای آیه نیست. تاکنون هیچکس نتوانسته مانند شاهنامه فردوسی و اشعار حافظ و گلستان سعدی و بسیاری از این دست را بیاورد، و این یعنی همه اینها از نظر معنای لغوی معجزهاند، ولی آیه نیستند. «خرق عادت» دایرهاش از معجزه نیز وسیعتر است؛ زیرا میتوان گفت بسیاری از کشفیات جدید علمی و اختراعات شگفتانگیز، داخل مفهوم خرق عادتند، ولی آیه نیستند.
نتیجهگیری
از آنچه تاکنون گفتیم، روشن شد که آنچه متکلمان «معجزه» یا «خرق عادت» مینامند، در قرآن با این تعابیر بهکار نرفته؛ بلکه با الفاظ «آیه»،
«بینه»، «برهان» و «سلطان»، بهکار رفته است. بنابراین، اصطلاح معجزه یا خرق عادت را خود متکلمان وضع کردهاند.
پیش از این، در تعریف «آیه» گفتیم که آن علامت و نشانه ظاهر و روشنی است که حقیقتش روشن و آشکار است و بینه، دلیل و برهانی است که فینفسه روشن و آشکار است و بهوسیله آن، چیزهای مبهم دیگر آشکار و روشن میگردند و «سلطان» عبارت است از دلیل و برهان واضحی که بر عقل و فهم مردم مسلط است و «برهان» به معنای دلیل و حجت روشن و آشکار میباشد.
بیشتر متکلمان، معجزه را «فعل یا امری خارقالعاده» تعریف کردهاند؛(1)هرچند بعضی آن را به «امری خلافالعاده»،(2)و برخی، به چیزی که سبب تعجب دیگران است(3)نیز تعریف کردهاند. متکلمان در بحث نبوت به این
1) (1) برای نمونه ر. ک: سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، ج 4 و 5، جزء 5، ص 11؛ علی بن محمد جرجانی، التعریفات، تحقیق القاضی بن عبدالحکیم، ص 231؛ و نیز شرح المواقف، ج 4، جزء 8، ص 246؛ ابومنصور حسن بن یوسف حلی، شرح باب حادی عشر، شارح حلی فاضل مقداد کیوری، ص 47؛ ابوحامد بن محمد غزالی، الاقتصاد فی الاعتقاد، تحقیق دکتر ابراهیم جوبوقجی، ص 206؛ محمد بن محمد النعمان مفید، النکت الاعتقادیه، ص 28 و نصیرالدین طوسی، تلخیصالمحصل؛ ص 350.
2) (2) «والمُعجزةُ فَعلٌ یظهر علی یدی مدّعِی النبوة بخلاف العادة مع زمانِ التکلیفِ موافقاً لدعواه و هو یُدعی الخلق لی معارضة و یتحداهم أن یأتوُا بِمِثلهِ فیعجزُوا عنه»؛ ابوالمظفر اسفراینی، التبصیر فی الدین، تحقیق کوثری، ص 156 و ابومنصور عبدالقاهربن طاهر بغدادی، اصول الدین، ص 107: «وان المعجزةَ أَمر یظهر بخلافِ العادةِ علی یدی مدعی النبوةِ مع تَحدیه قومه بها و مع عجزِ قومِهِ عن المعارضةِ مثلها علی وجه یدل علی صدقه فی زمان التکلیف».
3) (3) «عبقریةٌ مِن اعمالِ النبی (صلی الله علیه و آله) متی سطَع نُورُها علی ابصارِ الناظرینِ اورثت فیهِم دِهشةً تسوقهم إلی الاذقانٍ»؛ هبةالدین الحسینی شهرستانی، المعجزة الخالدة؛ ص 5.
سؤال دقت کردهاند که درستی مدعی نبوت را چگونه و از چه راهی میتوان اثبات کرد. پاسخ بیشتر متکلمان به این سؤال این بوده است که تنها راه قابل استفاده برای عموم، ظهور معجزه و امر خارقالعاده است؛ لذا آنچه با عنوان «معجزه» و «امر خارقالعاده» از آن بحث کردهاند، معطوف به همین مسئله است. البته غیر از علم کلام، به ترتیب در تفسیر و فلسفه نیز از اعجاز و امر خارقالعاده بحث شده است؛ هرچند به اندازهای که در کلام و تفسیر به مسئله خرق عادت پرداخته شده، در فلسفه مورد توجه واقع نشده و از میان همه مسائل آن، تنها از چگونگی وقوع آن در کنار دیگر امور خارقالعاده بحث شده است.
کلمه «خوارقالعادات»، ترکیب اضافی و مرکب از دو کلمه «خوارق» مضاف و «عادات» مضافٌإلیه میباشد. از آنجا که تعریف مضاف به تعریف مضافٌإلیه بستگی دارد، بهتر است ابتدا تعریف «عادات»، در لغت و اصطلاح را بررسی کنیم و سپس به بحث از امر خارقالعاده بپردازیم.
واژه «عادت» مشتق از «عود» و به معنای رجوع مکرّر و بازگشت میباشد.(1)زمانی که انسان کاری را چندین بار تکرار کند تا اینکه بر او سهل و آسان گردد و ترک آن بر او مشکل و دشوار باشد، آن را عادت میگویند.(2)
در اصطلاح به روش و نظامی که احتمال استمرار و بازگشت آن، بیشتر از احتمال عدم تکرار و جریان آن است، عادت گفته میشود. از این رو،
عادت برخلاف «طبیعت» است؛ چرا که طبیعت به نظام و روشی اطلاق میشود که احتمال عدم استمرار و جریان آن، در حد صفر و حتی ممتنع است و جریان دوباره آن بهصورت غالبی نیست؛ بلکه همیشگی است.(1)به عبارت دیگر، «عادت» در مورد اموری بهکار برده میشود که بین آنها هیچ نوع رابطه تکوینی و علّی و معلولی وجود ندارد و دلیل تکرار آن، تنها، عامل بیرونی آن است و آن هم به صورت غالبی نه همیشگی.(2)اما واژه «طبیعت»، در مورد تعاقب و استمرار اموری بهکار میرود که بین آنها رابطه تکوینی وجود دارد و در حقیقت همین رابطه تکوینی عامل استمرار آن است.(3)
بنابر آنچه گفته شد، مراد از «عادت»، این است که انسان کاری را انجام بدهد؛ هرچند مکرراً از او صادر نشود(4)و به تعبیر دیگر، «عادت» آن چیزی است که از بشر سر میزند؛ هرچند ظهور آن اندک باشد و مقصود از آن، قانون و روشی در طبیعت است که بر اصل علیت استوار میباشد و بهواسطه معجزه، خرق میشود.(5)پس مراد از عادت، هر عادتی
1) (1) «وهی فی کثر استعمال الانسان ما یومن ترکُهُ یاه و لا ینکر زوالُه عنه، بل هو ممکن وجود غیرِه و مِثلِه، بِخلاف الطَّبیعه الَّتی الخروج عنها ممتنع»؛ ابومحمدعلی ابن احمد ابن حزم الظاهری، الفصل فی الملل و الاهواء و النحل، تحقیق محمدابراهیم نصر و عبدالرحمن عمیره، ج 5، ص 160 و ابومحمد غزالی، تهافت الفلاسفه، ترجمه علیاصغر حلبی، مسئله 17، ص 236.
2) (2) احمدبنتیمیه، النبوات، تحقیق: عبدالعزیز بن صالح الطویان، ج 1، ص 173.
3) (3) محمدحسن قدردان قراملکی، معجزه در قلمرو عقل و دین، ص 47.
4) (4) قاضی عبدالجبار، المغنی، ابواب توحید و عدل التنبوات والمعجزات، تحقیق محمود محمد قاسم، ج 15، ص 201.
5) (5) قاضی عبدالجبار، شرح اصول خمسه، تعلیق احمد بن الحسین، ص 386 و همان، المغنی، ابواب توحید و عدل التنبوات والمعجزات، ص 202.
در طبیعت نیست؛ بلکه مراد، عادتی است که پیوسته در طبیعت جریان داشته باشد و با معجزه شکسته شود.(1)
خرق عادت در لغت به معنای «پاره کردن»، «از هم گسستن»، «شکستن» و «برخلاف عادت عمل کردن» است.(2)این قسم از خرق عادت در حیطه قدرت و اختیار انسان قرار دارد. این کلمه در عرف به معنای نقض عادت و تجاوز از هیئت مخصوص آن میباشد و برای غرضی خاص، از طرف خداوند متعال انجام میگیرد.(3)
خرق عادت از دیدگاه متفکران مسلمان، بر درک و فهمی از عادت جاری در نظام طبیعت استوار است؛ پس اینکه چه چیز را میتوان خرق عادت شمرد، به ادراک و شناخت شخص از نظم حاکم بر طبیعت بستگی دارد. مراد از خرق عادت، امری است که فی نفسه ممکن است، ولی عادتاً و به دلیل نظم جاری در طبیعت، غیر ممکن و ممتنع میباشد؛ به این معنا که آن کار عادتاً واقعشدنی نیست؛ مانند تبدیل شدن عصا به اژدها و امثال آن.(4)
1) (1) سید مرتضی علمالهدی، الذخیره فی علم الکلام؛ تحقیق احمد حسینی، ص 329؛ ابوجعفر محمد بن الحسن طوسی، تمهید الاصول فی علم الکلام، ص 316، اعجاز از نظرعقل و قرآن؛ ص 3 و محمدجواد البلاغی، آلاء الرحمن فی تفسیرالقرآن، ج 1، ص 29.
2) (2) لسان العرب، المنجد، مجمعالبحرین، ذیل ماده «خرق»، ج 1، ص 505 و 506.
3) (3) المغنی، ابواب توحید و عدل التنبوات والمعجزات؛ ص 189.
4) (4) شرح المقاصد، تحقیق صالح موسی شرف، ج 4-5، جزء 5، ص 15؛ عبدالکریم شهرستانی، نهایة الاقدام فی علم الکلام، ص 438 و المغنی، ابواب توحید و عدل التنبوات والمعجزات؛ ص 202.
برداشتهای متکلمان از عادت و خرق آن بهواسطه معجزه، متفاوت است؛ لذا باید دیدگاههای آنان در مورد خرق عادت را به صورت مجزا بررسی کنیم. از طرفی با پیشرفت علم و دانش بشر، تحولات جدیدی در نگرش انسانها به جهان طبیعت و اشیای مادی آن به وجود آمده است که اثر آن بر تفکر انسانها پدیدار شده است. به همین سبب بحث از خرق عادت در باب معجزه، در دو مرحله تاریخی قابل بررسی است:
قبل از آشنایی دانشمندان اسلامی با تفکر جدید؛
بعد از روبهرو شدن متفکران مسلمان با پیشرفت علم و نگرش جدید به طبیعت و عالم هستی.
اشاعره، طبیعت را خالی و عاری از هرگونه سببیت و تأثیر و تأثر واقعی بین اجزای آن میدانند و طبایع و صور نوعیه را منشأ اثر نمیدانند.(1)بنابراین، از نظر ایشان، نظم موجود و مشهود در عالم طبیعت و حوادث، صرفاً تعاقب و توالی حوادث است. خداوند هر حادثهای را مستقیماً میآفریند، نه آنکه سبب و دلیلی در کار باشد. اگر هم بین طبایع و آثار آن، مثلاً آتش و سوزندگی، پیوستگی و توالی دیده میشود، صرفاً عادت خداست و مشیت او بر این قرار گرفته است که همیشه به یک روش
1) (1) تهافت الفلاسفه، ص 236؛ باقلانی، الانصاف، ص 54؛ همان، البیان؛ ص 9 و 54 و 55؛ الإقتصاد فی الإعتقاد، ص 206؛ فاضل قوشجی، شرح تجرید، ص 465؛ امام الحرمین، الإرشاد؛ ص 129-131؛ سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، ج 4 و 5، جزء 5، ص 15؛ غزالی، المنقذ من الضلال، تحقیق جمل صلیبا و کامل عیاذ، ص 150.
عمل کند؛ یعنی همواره سوزندگی را بعد از آتش ایجاد کند و طبیعتاً سوزندگی بعد از آتش به وجود آید و انسان هم از نظر ذهنی به این مسئله عادت کرده است که هستی یافتن همه چیز را همواره به یک روش توقع داشته باشد.
بنابراین، خرق عادت از دیدگاه اشاعره، خرق رابطه علّی و معلولی نبوده است و بدینمعنا نیست که طبیعت و صورتهای نوعیه، دارای اثری است که در مورد معجزه از این اثر بازمیمانند؛ بلکه به این معناست که خداوند در برخی از موارد و به اقتضای حکمت و مشیت خویش، عادت خود را نقض میکند. به همین دلیل، معجزه مثل هر حادثه دیگری مستقیماً اثر خداوند است.(1)
برخلاف اشاعره، معتزله معتقد به اصل علیت و سببیت هستند و همین امر سبب مناقشات این دو مکتب در مقوله «جبر و اختیار» شده است. با این وجود، اگرچه معتزله معجزه را به «خرق عادت» تعریف کردهاند، اما مقصود آنان از «عادت» این است که انسان عملی را انجام دهد و هرچند این عمل مکرراً از او صادر نشود، به آن عادت اطلاق میشود.(2)به تعبیر
1) (1) شرح المواقف، ج 7 و 8، جز 8، ص 236؛ استاد مطهری در این زمینه مینویسد: «قانون تابع اراده خداست، فقط و فقط؛ تابع مشیت اوست فقط و فقط. هر لحظه که مشیت او بخواهد برخلاف آن عمل کند، فوراً قانون عوض میشود، این دیگر چه بحثی است که ما بیاییم بحث کنیم که آیا این امر محال است یا محال نیست؟ یا صحبت محال بودن و محال نبودن و این حرفها معنا ندارد». مجموعه آثار، ج 4، ص 433-435. تهافت الفلاسفه، ترجمه علیاصغر حلبی، ص 236 تا 248. در تبیین مطالب گفته شده، از صفحه 69 کتاب تناقض نما، نوشته محمد امین احمدی، بهره بردهایم.
2) (2) المغنی، ابواب توحید وعدل التنبوات والمعجزات، ص 201.
دیگر، «عادت» آن عملی است که انسان به انجام آن میپردازد؛ هرچند بهحدّ تکرار نرسد یا اینکه «عادت» به قانون و روشی اطلاق میشود که بر اصل علیت مبتنی باشد و بهواسطه معجزه خرق شود. مکتب معتزلی در تعریف معجزه بیشتر بر خرق یا نقض عادت تأکید دارد، ولی رابطه این خرق با قانون علیت را بیان نمیکند.(1)قاضی عبدالجبار میگوید: «معجزه خارق و ناقضالعادة باید حقیقتاً یا تقدیراً بهواسطه خداوند صورت پذیرد.»(2)و همچنین میگوید: «واجب است که عادت در این باب، به فعل خداوند برگردد؛ عادتی که توسط بندگان صورت میگیرد، مورد اعتماد نیست».(3)در اینجا میان معتزله و اشاعره مناقشهای وجود دارد مبنی بر اینکه اشاعره، خرق عادت بندگان را در سحر و... جایز میدانند، ولی معتزله خرق عادت را منحصر در معجزه و فقط بهواسطه خداوند میدانند.
از این بیان روشن شد که معتزله نیز معجزه را به «خرق عادت» تعریف نمودهاند، ولی برداشت آنان از «عادت»، با تلقی اشاعره از «عادت» متفاوت است. اشاعره «عادت» را توالی و تعاقب حوادث میدانند و رابطه علّی و معلولی را قبول ندارند، اما معتزله، رابطه علّی و معلولی را قبول دارند و «عادت» را به معنای هر امری میدانند که بشر توانایی انجام آن را داشته باشد؛ هرچند آن را مکرراً انجام ندهد. اما چگونگی رابطه عادت با نظام طبیعت و قانون علیت روشن نیست که آیا خرق عادت همان خرق نظام طبیعی است یا خیر.
بیشتر دانشمندان و متکلمان امامیه، همانند اشاعره، «اعجاز» را به «خرق و شکستن عادت در نظام طبیعت» تعریف کردهاند؛ ولی به دلیل پذیرفتن نظام اسباب و مسبّبات در عالم طبیعت، همانند معتزله، تفسیر خاصی از «خرق عادت» دارند،(1)هرچند در خرق عادت دانستن سحر و غیره، با اشاعره همنظر میباشند. البته منظور از خرق عادت، هر نوع عادتی در طبیعت نیست؛ بلکه مراد، عادتی است که پیوسته در طبیعت جریان داشته باشد و با معجزه شکسته شود؛(2)چنانکه محقق طوسی میگوید: «نوادر طبیعت همیشه خرق عادت نیست؛ گرچه خلاف معتاد است؛ مانند طفلی که یک پا یا شش انگشت داشته باشد؛ چرا که نوادر هم فیالجمله موافق عادت است. آنچه باید در مورد «خرق عادت» بدانیم، این است که امر «خارقالعاده» مربوط به ادعای پیامبر است و خداوند برای تصدیق او، آن را اظهار کرده است».(3)
1) (1) شیخ مفید میگوید: «المعجزة هو الامر الخارق للعادة المطابق لدعوی المقرون بالتحدی المتعذر علی الخلق اتیان مثله»، النکت الاعتقادیه، ص 32؛ مقداد بن عبدالله السیوری حلی، اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه، ص 275؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 157؛ رسائل الشریف المرتضی، ج 2، ص 283؛ السیوری، فاضل المقداد، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، تحقیق مهدی رجائی، ص 307؛ محمدحسین طباطبایی، المیزان فی تفسیرالقرآن، ج 1، ص 75 و محمد فاضل لنکرانی، مدخل التفسیر، ص 20.
2) (2) سید مرتضی علم الهدی، الذخیره فی علم الکلام، تحقیق احمد حسینی، ص 329؛ شیخطوسی، تمهید الاصول فی علم الکلام، ص 316؛ محمدحسین طباطبایی، اعجاز از نظر عقل و قرآن، ص 3 و محمدجواد بلاغی، آلا الرحمن فی تفسیرالقرآن، ج 1، ص 29.
3) (3) نصیرالدین طوسی، کشف المراد، ص 275؛ همان، تلخیص المحصل المعروف بنقد المحصل، ص 350 «المعجرة امر خارق للعادة مقرون بالتحدی مع عدم المعارضة... انما قلنا خارق للعادة لیتمیز به المدعی». علامه محمدتقی جعفری، در یک نگاه عرفانی، با دیده تردید به اصل علیت مینگرد و آن را حجاب شناخت خداوند میداند و میگوید: «آنچه در پهنه طبیعت است، آثار مستقیم فاعلیت خداوندی است که از دیدگاههای سطحی و ابتدایی ما، نمایش موجودات مستقل و وابسته به علل طبیعی خود دارند «: (ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، ج 10، ص 93). ایشان در جای دیگر، معجزه را امری فوق طبیعی میخواند (همان، ج 22، ص 332) و بارها به اشعار مولوی استشهاد میکند که در آنها معجزات، ناسازگار با عقل نظری و اصل علیت توصیف شدهاند و میگوید: اگر قانون علیت را آنگونه تعمیم دهید که به وسیله آن حتی برای خداوند هم تکلیف معین کنید، آنگاه قضایای ذیل را چگونه حل میکنید: 1. خداوند چگونه علل مادی و صوری جهان را بیسابقه به وجود آورده است؟ 2. با توجه به اصل سببیت و علیت، اعجاز را چگونه تبیین و توجیه میکنید؟ (همان، ج 10، ص 99 و 100). از کلمات ایشان اینگونه فهمیده میشود که تمایلی به تبیین معجزه براساس قانون علّیت ندارد و میتوان گفت بوی مبنای اشعری از بیانات ایشان به مشام میرسد.
بیشتر حکما معجزه را جزو امور خارقالعاده میشمارند. به نظر آنها، مفهوم خرق عادت این است که چیزی از حد رابطه سببی و مسببی جاری و معمول در طبیعت فراتر رود و بهوسیله آن قابل توجیه و تبیین نباشد. آنان معتقدند که طبیعت و قانون علّیت میتواند نظم مشهود در طبیعت را تبیین کند و پیشبینی حوادث آن را ممکن نماید؛ زیرا به نظر آنان طبیعت و صورتهای نوعیه اشیا، منشأ اثر بوده و میتوانند در اشیای دیگر اثر بگذارند. بنابراین، حکما در مسئله اعجاز با دو امر روبهرو هستند:
بنا بر اصل علیت، تخلف (جدایی) معلول از علت، محال است؛ در نتیجه رابطه علّیت و معلولیّت، ضروری و تخلفناپذیر است و نباید در جایی نقض شود.
علاوه بر اصل علیت، از یک رو با قاعده سنخیت و همخوانی علت و معلول و نظام ترتیبی طولی عالم - که مقتضای قاعده «الواحد لا یصدر عنه الا الواحد» است - مواجهند و از سوی دیگر، با مقتضای وجودی طبایع و مرتبه اشیاء.
نتیجه این قاعدهها این است که چیزی خارج از اصل علیت و سنخیت علت و معلول و ترتیب متوالی حوادثی که نظام سببی و مسببی عالم را تشکیل میدهد، به وجود نمیآید.
اکنون سؤالی که مطرح است این است که آیا اعجاز، این قواعد را نقض میکند؟
بیشتر حکما معجزه را با اصل سنخیت بین علت و معلول سازگار میدانند و ازاین رو درصدد برآمدهاند تا نحوه پدید آمدن معجزات و خوارق عادات را با فرض قبول این اصول توضیح دهند. در نتیجه، در تبیین عواملی که موجب پیدایش امر خارق عادت میشود، میگویند: «انسان دو قوه دارد: یکی قوه عقل نظری که صور معقولات را از عالم مفارق و مجرد بر بدن نقش میکند و دیگری قوه عقل عملی که قادر بر تصرف در عالم است. معجزه صادر از عقل نظری، آوردن اخبار از مغیبات است و معجزه صادر از عقل عملی، آوردن افعال غریب و خارق عادت است».(1)آنان میگویند: «آدمی مطیع نفس است و از طرفی تمام عناصر و اجرام، مطیع مجرداتند. هر قدر نفس آدمی قدسی شود و بر تجرد آن افزوده گردد، قدرتش بر انجام کارهای خارقالعاده افزون میگردد و وقتی نفس آدمی به درجه بالایی از کمال برسد، دارای آثاری خاص در عالم عناصر خواهد شد؛(2)مانند شفا بخشیدن بیماران، خسوف،
1) (1) ابنسینا، الهیات شفا؛ ص 338 و 339؛ فارابی، فصوص الحکم، ص 72 و هادی سبزواری، شرح منظومة، تصحیح و تعلیق حسنزاده آملی، تحقیق مسعود طالبی، ج 5، ص 249-267 (این کتاب مطالب مفیدی برای مطالعه دارد).
2) (2) شهابالدین سهروردی، مجموعه مصنفات (مشتمل بر مجموعه آثار فارسی)، تصحیح و مقدمه هانری کربن، ج 1، ص 453-456 و ج 3، ص 444 و حکمت الاشراق، ص 241 به بعد.
زلزله، توفان و صواعق. همه اینها را میتوان به نفس قدسی انبیای الهی نسبت داد و نیز کسانی از اولیای الهی که با تزکیه نفس و قطع علاقه آن با بدن، در حد امکان، تأثیر چنین نفسی در ماورای بدنشان وجود دارد و امکان دارد که انفعالاتی در عناصر عالم به وجود آورد؛ از قبیل معجزات انبیا و اولیای الهی و کارهای خارقالعادهای که از آنها نقل شده است».(1)
حکما در آثار خود تأکید میکنند که افعال «خارقالعاده» و غریبی که از انبیا صادر میشود، همچون احداث، خسوف، شفا دادن بیماران و... نزد خود انبیای الهی امور عجیب و غریبی به حساب نمیآیند؛(2)این امور برای کسانی خرق عادت شمرده میشود که با علل آنها آشنایی ندارند و آنها را نمیشناسند؛ چرا که برخلاف جریان معمول در عالم طبیعت هستند؛ اما برای آنان که نفس قدسیه دارند و با علل این امور آشنایی دارند، خارق عادت نیستند.(3)اما اینکه به نظر عموم انسانها خارق
1) (1) الکرامات و المعجزات، ص 238.
2) (2) مجموعه مصنفات، ج 1، ص 453-456 و ج 3، ص 444 و حکمت الاشراق، ص 241 به بعد.
3) (3) الاشارات، نمط دهم، ص 413 و همان، المبدأ و المعاد، ص 109. بررسی مکتب اشراق در مورد معجزه و خرق عادت:اشراقیان با پذیرش اصل علیت و معلولیت و سنخیت میان آن دو، معجزه را به «خرق عادت» تعریف میکنند (شهابالدین یحیی سهروردی، مجموعه مصنفات، مشتمل بر مجموعه آثار فارسی، تصحیح و مقدمه هانری کربن، ج 1، ص 96 و 97 و ج 3، ص 75) و درباره سببیت و مسببیت افعال خارقالعاده چنین میگویند: «افعال «خارقالعاده» و غریب که از انبیا صادر میشوند، همچون احداث انزال، خسوف، شفا یافتن بیماران، خضوع درندهها و پرندهها، نزد ایشان اموری عجیب و غریب به حساب نمیآیند؛ چرا که از سویی بدن آدمی مطیع نفس است و از سوی دیگر، تمام عناصر و اجرام، مطیع مجرداتند. درنتیجه، هر اندازه نفس آدمی قدسی شود و بر تجرد آن افزوده گردد، قدرتش بر انجام کارهای خارقالعاده افزون میگردد و هر اندازه نفس آدمی به درجه بالایی از کمال برسد، دارای آثاری خاص در عالم عناصر خواهد شد؛ بهگونهای که اگر هلاکت قومی را طلب نماید یا صاعقهای را درخواست کند، اسباب آن پدید خواهد آمد که این امر در مورد انبیای الهی صادق است» (مجموعه مصنفات، ج 1، ص 453-456 و ج 3، ص 444 و حکمت الاشراق ص 241 به بعد).بنابر دیدگاه اشراقیان، معجزه امر خارقالعادهای است که از انسانهای قدسی و افلاکی و آنان که با عالم تجرد و مبدأ هستی ارتباط دارند، صادر میشود و این افراد همان انبیا و اولیای الهی میباشند.معجزه و خرق عادت در حکمت متعالیه:ملاصدرا درباره اعجاز و خرق عادت بر این باور است که معجزات و کرامات بر سه قسم میباشند و به این ترتیب، قوهای را که ابنسینا برای رسیدن به مقام نبوت و نهایتاً ایجاد کارهای خارقالعاده ذکر نموده، به این شیوه تبیین میکند: 1. کمال قوه نظری؛ به این معنا که نفس آدمی طوری صفا یابد که شباهت و شدتش به عقل فعال به مرحلهای برسد که اتصالش به آن، به تأمل و تفکر زیادی محتاج نباشد و علوم از عقل فعال، بدون واسطه و تعلیم بشری بر او فائض گردد؛ نفس به جایی رسد که تمام معقولات را در مدتی کوتاه و بدون تعلم درک نماید؛ امور عقلیهای را بفهمد که فهم مردم از درک آن قاصر است. اگر کسی چنان قدرتی داشته باشد و نفسش به آن مرحله رسیده باشد، از انبیای الهی است و کارهای «خارقالعاده» یا خلاف عادتی که از او سر میزند، معجزه است. 2. کمال قوه مخیله؛ و آن بدین معناست که قوه مخیله چنان نیرومند و فعال میشود که در بیداری، عالم غیب را مشاهده مینماید. 3. کمال قوه عملی؛ و آن بدین معناست که در نفس قوهای پدید میآید که با جزء عملی و قوه تحریکیهاش در هیولای عالم تأثیر میکند؛ مثلاً بیماری را شفا میدهد، توفانی حاصل میکند، حیوانات نزد او خاضع میشوند و از این قبیل کارهای خارق عادت که از پیامبران الهی سر میزند، و این امری است ممکن؛ زیرا در الهیات ثابت شده است که هیولا مطیع نفوس و متأثر از آنهاست (صدر المتالهین، المبدأ و المعاد، مقدمه و تصحیح سید جلالالدین آشتیانی، ص 604-606).آنچه از بیانات ملاصدرا به دست میآید، این است که ایشان همانند فلاسفه دیگر، معجزه را به خرق عادت و تأثیر قوای قدسی بر جهان طبیعت و تحت تصرف قرار دادن آن، تعریف نموده و این کارها را به پیامبران الهی نسبت میدهد.
عادت به حساب میآیند، ناشی از مقایسه و نسبتسنجی و جهل آنان به علل و عوامل آنها میباشد.
قرآن صریحاً علّت مادی اشیا را نام نبرده و نفرموده است که یگانه امر طبیعی در تمام حوادث - چه حوادث عادی و چه آنها که برای بشر «خارقالعاده» هستند - چیست، چه نام دارد و کیفیت تأثیرش چگونه است.
دلیل این امر آن است که بحث از قانون علیت از دایره غرض عمومی قرآن خارج میباشد؛ زیرا قرآن برای هدایت عموم بشر نازل شده، نه فقط برای دانشمندان و کسانی که برای مثال الکتریسته شناسند. آنچه قرآن کریم بیان فرموده، این است که برای هر حادثه مادی، سببی مادی وجود دارد که به اذن خدا آن حادثه را پدید میآورد و به عبارت دیگر، برای هر حادثه مادی، که استناد آن به امر خداست، مجرایی مادی و راهی طبیعی وجود دارد که خدای تعالی فیض خود را از آن مجرا به آن موجود افاضه میکند.
قرآن کریم در این باره میفرماید:... وَ مَن یَتَّقِ اللّهَ یَجعَل لَهُ مَخرَجاً * وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللّهِ فَهُوَ حَسبُهُ إِنَّ اللّهَ بالِغُ أَمرِهِ قَد جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدراً ؛ (1)و هر کس تقوای الهی پیشه کند، خداوند راه نجاتی برای او فراهم میکند و او را از جایی که گمان ندارد، روزی میدهد و هر کس بر خدا توکّل کند، خود او امرش را کفایت میکند. به راستی که خداوند فرمان خود را به انجام میرساند و خدا برای هر چیزی اندازهای قرار داده است.
از جمله پایانی این آیه، چنین استفاده میشود که خدا برای هر چیزی سبب و اسبابی قرار داده، اما ممکن است سبب آن برای ما مخفی
1) (1) طلاق، آیه 2 و 3.
باشد. فقط خداوند به این اسباب احاطه دارد و بهوسیله آنها کاری را که میخواهد، انجام میدهد. عبارت: قَد جَعَلَ اللّهُ لِکُلِّ شَیءٍ قَدراً ، در مقام تعلیل و تبیین مطالب ماقبل خود میباشد و دلالت دارد بر اینکه هر یک از مسببات عالم، عامتر از آنچه اسباب عادی اقتضا دارند یا ندارند، میباشد؛ خداوند برای آن حدی معین کرده و آن مسبب را با سایر مسببات و موجودات، مرتبط و متصل ساخته است و آن اتصال و ارتباطها را طوری بهکار میبرد که موجب پیدایش مسبب مورد ارادهاش شود؛ هرچند اسباب عادی هیچ ارتباطی با آنها نداشته باشند؛ چرا که اتصالها و ارتباطهای نامبرده، ملک موجودات نیستند که هرجا موجودات اجازه دادند، منقاد و رام شوند و هر جا اجازه ندادند، یاغی گردند؛ بلکه مانند خود موجودات، ملک خداوند متعال و مطیع و منقاد اویند. بنابراین، آیه دلالت دارد بر اینکه خداوند اتصالها و ارتباطهایی بین موجودات برقرار کرده است و هر کاری بخواهد میتواند انجام دهد. این آیه در صدد نفی علیت و سببیت میان اشیاء نیست؛ بلکه میخواهد آن را اثبات کند و بگوید: زمام همه این علتها به دست خداست و هرجا و به هر شکل که بخواهد، آنها را به حرکت درمیآورد. پس وجود علیت در میان موجودات، امری حقیقی و واقعی است و هر موجودی با موجودات قبل از خود مرتبط است و نظامی میان آنها برقرار است؛ اما نه به گونهای که از ظواهر موجودات و برحسب عادت درمییابیم؛ بلکه به گونهای دیگر، که تنها خدا بدان آگاه است.
میتوان برای اثبات آنچه گفته شده به دو آیه زیر استدلال کرد: ذلِکُمُ اللّهُ رَبُّکُم خالِقُ کُلِّ شَیءٍ... ؛ (1)این است خداوند، پروردگار شما
1) (1) غافر، آیه 62.
که آفریننده همه چیز است؛... ما مِن دَابَّةٍ إِلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِیَتِها إِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُستَقِیمٍ ؛ (1)هیچ جنبندهای نیست، مگر اینکه او بر آن تسلّط دارد (اما سلطهای با عدالت، چرا که) پروردگار من بر راه راست است.
این دو آیه به ضمیمه آیات دیگری که گذشت، قانون عمومی علیت را تصدیق میکنند و مطلوب ما اثبات میشود؛ چرا که آیه اول، خلقت را به تمام موجوداتی که اطلاق کلمه «شیء» بر آن صحیح باشد، عمومیت داده و فرموده است هر آنچه «شیء» باشد، مخلوق خداست و آیه دوم، خلقت را یک وتیره و یک نسق دانسته و اختلافی را که مایه هرج و مرج باشد، نفی میکند.(2)
با تدبر در آیات شریفه قرآن، دلالت آنها بر ثبوت علت برای حوادث به نحو عموم، غیرقابل انکار میباشد؛ زیرا قرآن در مورد حوادث عادی مانند ابر و باد و باران و سبز شدن زمین، همانند بشر برخورد کرده است.(3)این کتاب آسمانی در آیات دیگر نیز نه تنها انواع مصادیق علیت را که بشر از رهگذر تجربه میشناسد، مورد توجه قرار داده، بلکه انواع دیگری از علتها را نیز، که در قلمرو تجربه و توجه انسان نبوده بیان کرده است؛ چنانکه در آیاتی از قرآن کریم، به نوعی وابستگی یک پدیده مادی به پدیدهای دیگر اشاره شده و مبدأ و منشأ مادی آسمان، گاز، انسان، خاک و هر موجود زنده مادی، آب شمرده شده است؛ چنانکه میفرماید: ثُمَّ استَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ... ؛ (4)سپس به آفرینش آسمان پرداخت،
درحالیکه به صورت دود بود. نیز فَاستَفتِهِم أَ هُم أَشَدُّ خَلقاً أَم مَن خَلَقنا إِنّا خَلَقناهُم مِن طِینٍ لازِبٍ ؛ (1)از آنان بپرس: آیا آفرینش (و معاد) آنان سختتر است یا آفرینش فرشتگان (و آسمانها و زمین)؟! ما آنان را از گل چسبندهای آفریدیم و... وَ جَعَلنا مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیٍّ أَ فَلا یُؤمِنُونَ ؛ (2)و هر چیز زندهای را از آب قرار دادیم؛ آیا ایمان نمیآورند؟!
علاوه بر این، قرآن کریم در آیات متعددی از تأثیر افعال گوناگون بر دامنه اعمال و رفتار انسان و بر سرنوشت خود او، بستگان، اطرافیان و جامعه او و حتی بر محیط طبیعی و جغرافیاییای که در آن زندگی میکند سخن میگوید؛ چنانکه میفرماید: وَ أَن لَیسَ لِلإِنسانِ إِلاّ ما سَعی ؛ (3)و اینکه برای انسان بهرهای جز سعی و کوشش او نیست: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ یَهدِیهِم رَبُّهُم بِإِیمانِهِم... ، (4)(ولی) کسانیکه ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، پروردگارشان آنها را در پرتو ایمانشان هدایت میکند. وَ لیَخشَ الَّذِینَ لَو تَرَکُوا مِن خَلفِهِم ذُرِّیَّةً ضِعافاً خافُوا عَلَیهِم فَلیَتَّقُوا اللّهَ وَ لیَقُولُوا قَولاً سَدِیداً ؛ (5)کسانی که اگر فرزندان ناتوانی از خود به یادگار بگذارند، از آینده آنان میترسند؛ باید (از ستم درباره یتیمان مردم) بترسند. از (مخالفت) خدا بپرهیزند و سخنی استوار بگویند. وَ لَو أَنَّ أَهلَ القُری آمَنُوا وَ اتَّقَوا لَفَتَحنا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِنَ السَّماءِ وَ الأَرضِ... ، (6)و اگر اهل شهرها و آبادیها، ایمان میآوردند و
تقوا پیشه میکردند، برکات آسمان و زمین را بر آنها میگشودیم. ظَهَرَ الفَسادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِما کَسَبَت أَیدِی النّاسِ... ؛ (1)فساد، در خشکی و دریا بهخاطر کارهایی که مردم انجام دادهاند، آشکار شده است.
نتیجه
همانطور که بیان شد، قرآن کریم قانون عمومی علّیت میان موجودات را تصدیق کرده است. همچنین روشن شد که نظام وجودی موجودات مادی، چه با جریان عادی موجود شوند و چه با معجزه، بر صراط مستقیم است و اختلافی در طرز کار آن علتها نیست؛ چون هر معلول دارای علت خود میباشد.
در عصر حاضر، اندیشمندان اسلامی با جهاننگری جدیدی مواجه شدهاند که هستی را محدود در مقولاتی چون ماده، حرکت، مکان و زمان میبیند و آن را ماشینی دائمالحرکة تصور میکنند؛ به گونهای که دیگر برای تبیین طبیعت، از مقولههایی چون قوه و فعل، حب و عشق و هدف و غایت استفاده نمیکند. موفقیت در تکنولوژی و توان دخل و تصرف در طبیعت - که در نتیجه دانش جدید به وجود آمده - این تصور را پدید آورده است که یگانه راه رسیدن به حقیقت، روشی است که در علوم طبیعی جدید بهکار گرفته میشود. در مجموع، این جهاننگری با روششناسی و معرفتشناسی خاص خود، این زمینه فکری را به وجود آورده است که با توجه به روش مورد قبول آنان، معجزه نه تنها قابل فهم، درک، تفسیر و اثبات به نظر نمیرسد، که تاریک و غیرموجه به نظر
1) (1) روم، آیه 41.
میآید. موجهایی از این اندیشه نو به متفکران اسلامی سرایت کرد و طبیعتاً چالشهای جدیدی را درباره حادثههای اعجازآمیزی که در آیات قرآن گزارش شده، رقم زد و موجب شد متکلمان اسلامی که اعجاز را دلیل اثبات نبوت پیامبران میدانستند، در برخورد با این تفکر نوین، رویکردهای متفاوتی در باب اعجاز در پیش گیرند.
بنابر این دیدگاه، حادثههای اعجازآمیز نه تنها با قانونهای طبیعت مغایر نیستند، بلکه به وسیله همین قوانین کاملاً قابل تبیین میباشند. مثلاً از نظر این گروه، داستان عبور موسی از دریا حادثهای خلاف قوانین علمی نبوده و میتوان برای این حادثه توجیه علمی ارائه داد؛ بنابراین لازم نیست معجزه را خرق عادت دانست.(1)
نظام علّیت و معلولیت - که خداوند بنا بر آن فیض میرساند و جهان را نظم میبخشد - گسترده و چند قسمتی است: «نظام طولی و علّی و معلولی»؛ به گونهای که هیچ حادثهای از دایره این نظام بیرون نیست. در عالم طبیعت هر حادثه مادی، علت طبیعی مباشر هم دارد، چه اسباب عادی داشته باشد و چه نداشته باشد؛ یعنی یک رابطه علّیت و معلولیت حقیقی بین اجزا و مراتب عالم برقرار است، نه اینکه این رابطه یک رابطه قراردادی محض باشد.
1) (1) مجموعه آثار، ج 4، ص 432 و 433 و نیز: آشنایی با قرآن، ج 1 و 2، ص 204 به بعد. در تبیین و تحلیل مطالب این بخش از صفحه 74 کتاب تناقضنما، نوشته محمد امین احمدی، بهره بردهایم.
در این دیدگاه چند نکته قابل توجه وجود دارد:
حکمای گذشته، معجزه را براساس طبیعتشناسی قدیم و پذیرش اصولی مانند تأثیر عقول، نفسهای افلاکی و اجرام سماوی بر حوادث زمینی، بیان میکردند؛ اما در تقریر جدید از نظریه حکما، از این اصول و در نتیجه، بیان مبتنی بر آنها دست برداشته شده و اصولاً بر طبایع اشیا و صورت نوعیه آنها به عنوان منشأ آثار، کمتر تکیه میشود؛ نظرها کمابیش ناظر به قوانینی است که در علوم تجربی جدید بیان میشود.
در بیانات جدید بر این نکته تأکید شده که اراده انسانی و یا مبادی عالیه، حادثه اعجازآمیز را از راه اسباب طبیعی مباشر به وجود میآورند.
معجزه یک امر غالب است؛ «یعنی کسی نمیتواند جلوی تأثیر معجزه را بگیرد یا اثرش را از بین ببرد».(1)
معجزه از حد توان بشر خارج است و به همین دلیل است که شهید مطهری تعبیر «معجزه» را رسا نمیداند و به جای آن کلمه «آیت» را - که تعبیری قرآنی است - مناسبتر میداند و در تعریف معجزه میگوید: «... آن کار و اثری است که از پیغمبر، برای تحدّی - یعنی برای اثبات مدعای خودش - آورده شود و نشانهای باشد از اینکه قدرت ماورای بشری در ایجاد آن دخالت دارد و فوق مرز قدرت بشری است»؛ زیرا مقصود از آن چیزی که به تعبیر متکلمان، «اعجاز» نامیده میشود، عاجز کردن دیگران نیست؛ چون نهایت عجز دیگران این است که فردی در فنی، حرف اول را بزند، درحالیکه مقصود از معجزه پیامبران این است که پیامبران کاری کنند که نشانه مداخله عامل فوق بشری باشد.(2)
معجزه، مخالف ضرورت عقلی و ریاضی نیست که وقوع آن عقلاً محال باشد. چنین ادعایی از کسی پذیرفته نمیشود؛ پس مراد از خرق عادت در تعریف معجزه، نقض قانون طبیعت و به معنای معلول بدون علت نیست؛ بلکه امور اعجازآمیز، علتی با خود دارند. طبق این مبنا، خرق عادت در تعریف معجزه اخذ گردیده است.(1)
معجزه با قانونی که در تجربه علمی و نیز تجربه عادی و روزمره بشر آشکار میشود و از آن میتوان به «ناموس طبیعت» تعبیر کرد، مخالف است؛ نه اینکه بیرون از قواعد فلسفی باشد و با اصول فلسفی و عقلانی قابل تبیین نباشد و قواعدی چون ضرورت علّی و معلولی، سنخیت علت و معلول و نظام طولی عالم را نقض کند.(2)طبق این مبنا معجزه، خرق ناموس طبیعت است نه خرق قانون علیت؛ یعنی معجزه آن نیست که چیزی از راهی غیر از علت اصلی پدید آمده باشد، بلکه آنچه از راهی غیر از جریان عادی و طبیعی به وجود آمده است، معجزه نام دارد.(3)
حکما میگویند: اولاً، باید بین دو نوع علیت و رابطه علّی و معلولی فرق گذاشت: یکی رابطه علّی و معلولی از نوع علت ایجادی که علت، به معلول وجود میدهد و دیگری، رابطه علی و معلولی از نوع علت مُعِدِّه (که علت، حرکتی در معلول به وجود میآورد و آن را دچار تغییر و تحول مینماید) سنخیت لازم میان علت و معلول از نوع اول، این است که علت دارای کمال معلول باشد؛ زیرا «فاقد شیء نمیتواند معطی شیء باشد.» روشن است که از این جهت، اشکالی بر اعجاز وارد
نیست. سنخیت لازم بین علت و معلول از نوع دوم، این است که باید مناسبتی بین آن دو باشد؛ زیرا در غیر این صورت، از هر چیزی میتوان انتظار هرگونه اثری را داشت؛ چنانکه مثلاً از یخ، انتظار گرم شدن را داشته باشیم.
ثانیاً، تعیین قطعی چگونگی سنخیت بین علت و معلولی خاص و اینکه هر پدیدهای با چه علل و عواملی سنخیت دارد، یا با چه علل و عواملی سنخیت ندارد، با روشهای علمی میسر نیست. بنا بر روش علمی، حتی اگر بتوانیم تمام مکانیسم و سازوکارهای طبیعت را حقیقتاً به دست آوریم، این احتمال را نمیتوان طرد کرد که یک عامل فراطبیعی بیرون از این دستگاه، با یکی از مکانیسمها و سازوکارهای درونی آن ارتباطی - که چگونگی آن، برای ما نامعلوم است - برقرار کند و آن را به تصرف خود در آورد و آثار عجیب و غریبی خلق کند، بدون اینکه اصل سنخیت نقض شود.(1)پس علت خرق عادت را باید در ماورای جهان آفرینش جستوجو کرد.
مراد از ماورای جهان آفرینش، ماورای اسباب و علل جهان آفرینش است. به عبارت دیگر، خرق عادت، مستند به علت اینجهانی نیست؛ چه آن علت، قوای نفسانی باشد و چه قوای مادی؛ چه آشکار باشد و چه مرموز؛ بلکه مستند به اراده و مشیت خدا میباشد؛ هرچند نیرومندی و صفای نفس هم، یکی از مُعِدّات ظهور خرق عادت به دست پیامبر یا ولی خداست. آیه: قُل إِنَّمَا الآیاتُ عِندَ اللّهِ2 گواه بر همین معناست.
علامه طباطبایی، در تبیین اعجاز بر این نکته تأکید میکند که هر
1) (1) الاشارات والتنبیهات، جزء 3، ص 417 و 418.
حادثهای که در طبیعت رخ میدهد (حتی معجزات)، علت مباشر طبیعی دارد، اما تفاوت معجزه با رویدادهای دیگر، این است که برخی از علل طبیعی، زمانی بهکار میافتند که برای مثال، انسان کامل بر اثر اتحاد با یک مبدأ عالی، ارتباطی خاص با آن علل طبیعی مباشر پیدا کند و به اذن خداوند در آنها تصرف نماید.
بنابراین در وقوع معجزه، نه اصل علیت نقض میشود و نه اصل سنخیت و نه قانون طبیعت؛ بلکه مسئله از سنخ محدود شدن یک قانون به وسیله قانونی دیگر است. برای مثال، پزشک برای درمان بیماری انسان به قوانین زیستشیمیایی حاکم بر بدن مراجعه میکند و آنها را واقعی میداند، ولی اگر یک سلسله قوانین روحی و روانی کشف شود (چنین قوانینی در علم روانشناسی به اثبات رسیده است) که در درمان بیماری مؤثر باشد، به این معنا نیست که قوانین زیستشیمیایی، حقیقت ندارد؛ بلکه فقط به این معناست که در این مورد خاص، یک عامل دیگر - که از سنخ عوامل زیستشیمیایی نیست - دخالت کرده است.(1)کار پیامبران بهکار گرفتن یک قوه نفسانی است که خداوند متعال به آنها مرحمت کرده و البته قابل تعلیم و تعلم نیست و دیگران نمیتوانند به آن دست یابند، ولی به هرحال مشمول قانون علیت است.(2)
حکما تلاش میکنند نشان دهند که در اعجاز اصل علیت، سنخیت علت و معلول و نظام طولی و ترتیبی عالم، نقض نمیشود؛ زیرا هیچ یک از قانونهای طبیعت که مبتنی بر رابطه علیت و معلولیت دو شیء است، نقض و خرق نمیشود؛ بلکه اعجاز، امر عجیب و حادثه غریبی است که
علتی همسنخ با خود دارد. بنابر این دیدگاه، رابطه علّی و معلولی - غالب بر جریان طبیعت - اساساً و تکویناً محدود به تحقق موضوع و شرایط مرتبهای دیگر از رابطه علیت و معلولیت است و آن رابطه، در ظرف پیدایش موضوع و شرایط و معدات خود، کلی و ضروری و اکثریالوقوع است؛ اگرچه با توجه به اینکه موضوع و معدات آن، کمتر مجال تحقق پیدا میکند و کمتر به آن نیاز میباشد، در مقایسه با جریان غالب بر جهان طبیعت اقلیالوقوع است. برای مثال، در آتش و سوزندگی، سطح دیگری از رابطه علی و معلولی وجود دارد که این رابطه را تکویناً محدود میکند و در آن سطح، طبیعت، که فاعل نزدیک اثر است، به همراه علل و مقدمه عالیه یا اراده والای انسانی، که صاحب نفس قدسی و پاک است، مانع از سوزندگی آتش میشود.(1)
تحقیقات علوم جدید و تجربه، هزاران مورد از این قوانین فطری را اثبات کرده است که پیش از این مطلقاً معلوم نبودهاند. از هزاران سال پیش درباره دراویش و مرتاضهای هند، وقایع و حکایاتی نقل میشده است که آنها تنها با اراده و توجه قلب، میتوانند انسانی را متأثر و بیهوش کنند. در عصر ماده این وقایع را انکار میکردند؛ زیرا این عمل که یک ماده، بدون تلاقی و تماس با ماده دیگر، بتواند از آن اثر بپذیرد، برخلاف قانون فطرت است. اما هنگامی که تجربه، تأثیر قوه نفسانی را اثبات کرد، اثبات تمام واقعیات گذشته محرز و مسلم گردید.(2)
قوانین طبیعت، وضع و قراردادی الهی همانند قراردادهای اعتباری بشری در درون طبیعت است که ضرورت علّی و معلولی میان آنها وجود ندارد. خداوند میتواند به مقتضای حکمت خود، وضع قراردادی را نقض کند و هیچ یک از علوم تجربی نیز مدعی نیست که قوانین طبیعت تغییرناپذیرند. و عقل هم نمیتواند ضرورت قوانین طبیعی را کشف نماید. لذا اگر پیامبری ادعایی کرد که با ضرورت عقلی و فلسفی مغایر است، آن را نمیپذیریم، ولی آنچه معجزه نامیده میشود، برخلاف قوانین طبیعت است، نه قوانین عقلی، فلسفی و ریاضی که علوم تجربی فقط وجود آنها را کشف میکند. علوم طبیعی، مبتنی بر حس است و حس تنها محسوسات را کشف میکند، نه رابطه ضروری و علّی میان دو شیء را. آشکار است که نظم و ترتیبی در همه جهان برقرار است و در نتیجه هر چیزی برای خود، علت و سببی دارد؛ ولی انسان بهواسطه تجربه و علم محدود خود نمیتواند علت حقیقی اشیا را کشف نماید.(1)
مطالب بالا را میتوان بدین صورت تبیین کرد:
تنوع عجیب موجودات، نشانه آزادی مطلق مشیت الهی است.
ممکن است قدرتی مطلق، موجوداتی را خلق کرده و به وجود آورده است که هرگز به ذهن بشر نیز خطور نکرده و نکند.
نظم و ترتیبی که در عالم وجود دارد، یا اسباب و علل موجودات است یا صرفاً به دلیل جلوگیری از هرج و مرج در جهان است. بههرحال گاهی حکمت الهی خلاف آن را اقتضا میکند.
1) (1) محمدتقی مزینانی شریعتی، وحی و نبوت در پرتو قرآن، ص 217 و 226 و جمعی از نویسندگان، محمد خاتم پیامبران، ج 2، ص 478.
اشکال تعریف معجزه به خرق عادت، ناسازگاری و مغایرت قید «عادت» با «اصل علیت» است. واژه عادت، تنها با مبانی اشاعره که منکر علیتند، متناسب است و طرفداران دیدگاههای دیگر که معتقد به اصل علیت هستند، برای تعریف اعجاز، باید به جای بهکار بردن «خرق عادت» - که ظاهر آن نفی علیت است - از واژههای متناسب با مبنای خود استفاده کنند.
استاد مطهری با تدبر در این نکته میگوید: «گاهی به جای معجزه، کلمه «خرق عادت» استعمال میشود، ولی این همان برداشتی است که اشاعره از معنای معجزه داشتهاند و معنای خوبی هم نیست».(2)
با دقت و تأمل در معنای «خرق»، درمییابیم که در معنای آن، پارهکردن و گسستن، همراه با جبر و غلبه نهفته است؛ بهگونهای که شیء مخروق، راهی جز تسلیم، تأثر و انعطاف در برابر شیء خارق ندارد و به دیار بطلان و نسخ میپیوندد؛ ولی واقعیت قضیه این است که هرچند با وقوع معجزه، رشته عادت معمول در طبیعت از بین میرود، اما این بدان معنا نیست که با وقوع خرق عادت، قانون علیت باطل و منسوخ میشود؛ بلکه برای امر خارقالعاده نیز علتی وجود دارد که نزد ما مخفی است. ایراد ما در مورد تعریف معجزه به خرق عادت، بدان سبب است که
رابطه آن با قانون علیت روشن نیست، که آیا با وقوع معجزهای خارقالعاده، شرایط و مقدمات اثرگذاری قانون قبلی موجود در طبیعت تغییر کرده است و هیچگونه مقتضی برای تأثیر و استمرار قانون پیشین باقی نمیماند، یا اینکه با تبدیل شرایط و مقدمات، علت قبلی تکویناً جایش را به علت جدید داده و خود را کنار میکشد؟
اشکال بالا متوجه متکلمان اشعری - که اکثر متکلمان را تشکیل میدهند - نیست؛ زیرا تعریف معجزه به خرق عادت، با مبانی آنان، که منکر اصل علیتند، ناسازگاری ندارد.(1)اما با توجه به این اشکال، متکلمان
1) (1) شاید به دلیل ابهام تعریف معجزه به «خرق عادت» بوده است که برخی از متکلمان اشعری، تعاریفی غیر از خرق عادت برای معجزه ارائه کردهاند و به جای خرق، کلمه» خلاف «را قرار داده و گفتهاند: «والمُعجزةُ فَعلٌ یظهر علی یدی مدّعِی النبوة بخلاف العادةِ مع زمانِ التکلیفِ موافقاً لدعواه و هو یُدعی الخلق لی معارضته و یتحداهم أن یأتوُا بِمِثلهِ فیعجزُوا عنه» (ابوالمظفر الاسفراینی، التبصرة فی الدین، تحقیق الکوثری، ص 156) و نیز گفتهاند: «وان المعجزةَ أَمر یظهر بخلافِ العادةِ علی یدی مدعی النبوةِ مع تَحدیه قومه بها و مع عجزِ قومِهِ عن المعارضةِ مثلها علی وجه یدل علی صدقه فی زمان التکلیف» (ابومنصور عبدالقاهربن طاهر بغدادی، اصول الدین، ص 107). هدف ایشان این بود که تعریف جدیدی ارائه نمایند که در بردارنده مبانی همه دیدگاهها باشد.شاید به علت نارسایی تعریف معجزه به» خارقالعاده «بوده است که عدهای دیگر از علما رو به حذف آن قید آوردهاند. این عده با ارائه تعریفی جدید، خواستهاند کاری کنند که اشکالات و نارساییهای تعریف معجزه به خرق عادت بر تعریف آنها وارد نباشد: «عبقریةٌ مِن اعمالِ النبی متی سطَع نُورُها علی ابصارِ الناظرینِ اورثت فیهِم دِهشةً تسوقهم إلی الاذقانٍ» (هبةالدین الحسینی شهرستانی، المعجزه الخالده، ص 5)؛ «واِن المُعجزات هی افعال یعجز البشر عن مِثلِها فَسمیت بِذلک معجزة و لیست مِن جِنس مقدورِ العِباد و انَّما تقع فی غیرِ محل قدرتهم» (ابن خلدون، مقدمه، ج 1، ص 93)؛ «و المُعجزة عِندنا ما یقصَد به تصدیق الرسالةِ و ان لَم یکن خارقاً للعادة» (قاضی عبدالرحمن ایجی، شرح المواقف، ج 6، ص 222).در مورد تعاریف دیگر معجزه که به جای تعریف معجزه به «خرق عادت» ارائه شده، چند نکته گفتنی است: اولاً، ارائهکننده همه این تعاریف، اشعریها میباشند و تعریف معجزه به خرق عادت هیچگونه ناسازگاری با مبنای آنها ندارد. ثانیاً، نمیتوان گفت که متکلمان اشعری، به دلیل اشکال و نارسایی تعریف معجزه به «خرق عادت» این تعاریف را ارائه کردهاند، زیرا هیچ یک از آنها به این مطلب اشاره نکردهاند و در نتیجه، ممکن است برای تفنن در بیان، این تعاریف را ارائه داده باشند. ثالثاً، حتی اگر فرض کنیم که آنها به دلیل پرهیز از اشکالات تعریف معجزه به «خرق عادت» چنین تعاریفی ارائه دادهاند، تعاریف آنها نیز راه به جایی نبرده است، چرا که این تعاریف نیز دارای اشکالات و ابهاماتی میباشد که به آنها اشاره میکنیم: 1. هرچند با حذف قید» خارقالعاده «، تعریف معجزه از اشکالات قبلی در امان میماند، ولی لازمه آن، به وجود آمدن اشکال قبلی است؛ زیرا ابهام ماهیت اصلی معجزه به حال خود باقی میماند و ارتباط آن، با نظام عالم و اصل علیت، بیان نمیشود که آیا اعجاز موافق قوانین علیت و طبیعت است یا خیر؟ 2. تعریف شهرستانی به» عبقریه «، که به معنای شیء تعجببرانگیز است، ظاهراً تعریف خوبی به نظر میرسد، اما متأسفانه تعریف ایشان به لازم شیء است؛ چرا که حقیقت معجزه، فعل خارقالعادهای است که لازمهاش، تعجب برانگیختن و به تعبیر وی دهشت دیگران است. 3. تعریف قاضی ایجی، تعریف به نتیجه و مقصد است؛ چرا که هدف از معجزه، تصدیق مدعی آن است، اما در این تعریف نیز به اینکه حقیقت معجزه چیست، اشارهای نشده است.به نظر میرسد هرچند استفاده از تعبیر» خلاف یا خارجالعاده «به جای» خارقالعاده «ظاهراً نظریه خوبی است، اما مشکلات تعریف معجزه را حل نمیکند؛ چرا که ابهامات واژه خارقالعاده، شامل این دو تعبیر نیز میشود و ممکن است سؤال شود که معجزه خلافالعاده چیست؟ بنابراین اشکالات و ابهامات قبلی به این تعریف نیز وارد است. شاید بتوانیم برای دفاع از نظریه مذکور بگوییم: به علت اختلاف مبانی معتقدان به معجزه، نمیتوان با در نظر گرفتن مبانی همه آنها، از یک واژه جامع برای تعریف استفاده کرد، اما میتوان با تسامح و تساهل، از کلمه خلاف یا خارجالعاده استفاده نمود. البته با قطع نظر از رابطه آن با علت طبیعی یا فرا طبیعی و... اما باید توجه داشت که همین توجیه را در مورد خارقالعاده نیز میتوان به کار برد و لذا اشکالات، همچنان به جای خود باقی است.راه حل دیگر این است که به جای کلمه خارقالعاده،» واژه مایعجزالبشرعنه «قرار دهیم و بگوییم هدف ما تعریف معجزه است، اما رابطه معجزه با جهان طبیعت را در توضیح و تبیین آن، روشن نماییم.
امامیه - که معتقد به اصل علیت و عدم نقض آن توسط معجزه میباشند - و همچنین متکلمان معتزلی - که در این بحث با امامیه همنظر هستند - تعریف جامعی از معجزه که مطابق با مبانیشان باشد، ارائه ندادهاند و متأسفانه اینان با تقلید از متکلمان اشعری و بدون توجه به مبانی خود، معجزه را به خرق عادت تعریف کردهاند؛ بهویژه بزرگانی مانند خواجه نصیرالدین طوسی،(1)شیخ طوسی،(2)سید مرتضی،(3)علامه طباطبایی(4)و
1) (1) خواجه نصیرالدین طوسی در تعریف معجزه چنین میگوید: «المعجزة امر خارق للعادة مقرون بالتحدی مع عدم المعارضة... انما قلنا خارق للعادة لیتمیز به المدعی... اقولاما انخراق العادة فلیس مما ینکره المتکلمون لانه جایز مع القول بالفاعل المختار ولا مما ینکره الحکما لانهم یقولون بان للنفوس الزکیة قوی ربما تؤثر فی اکثر الاجسامالتی فی عالم الکون و الفساد». (تلخیص المحصل المعروف بنقد المحصل، ص 350 و 353).
2) (2) شیخ طوسی، معجزه را اینگونه تعریف کرده است: «المعجزة یدل علی ما قلنا بشروطه: ان یکون خارقاً للعادة، ان یکون من فعل الله او جاریاً مجری فعله، ان یتعذر علی الخلق جنسه او صفته المخصوصة، ان یتعلق بالمدعی علی وجه التصدیق لدعواه. و انما اعتبرنا کونه خارقاً للعادة لانه ان یکن کذلک لم یعلم انه فعل للتصدیق دون ان یکون فعل بمجری العادة و...» (الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 250).
3) (3) سید مرتضی، درباره شرایط معجزه میگوید: «الاول ان یکون من فعل تعالی، و الثانی ان ینتقض به العادة المختصة بمن ظهر المعجزة فیه و الثالث ان یختص بالمدعی علی طریقة التصدیق لدعواه»، اما در صفحه بعد میگوید: «و اما اشتراطنا ان یکون خارق للعادة لانه اذا لم یکن کذلک لم تعلم انه مفعول لتصدیق المدعی و جوزنا ان یکون فعل بمجری العادة و...»؛ ایشان در هنگام بیان شرایط معجزه، شرط دوم را نقض عادت میداند، ولی در ادامه بحث، مقصود خود را از نقض بیان نموده و از آن تعبیر به خارقالعاده مینماید (الذخیره فی علم الکلام، تحقیق سید احمد حسینی، ص 328 و 329).
4) (4) علامه طباطبایی در این باره میگوید: «ولا شبهة فی دلالة القرآن علی ثبوت الآیة المعجزة و تحققها بمعنی الامر الخارق للعادة الدال علی تصرف ما وراء الطبیعة فی عالم الطبیعة و نشأة المادة لا بمعنی الامر المبطل لضرورة العقل»: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 75.
قاضی عبدالجبار.(1)به نظر نگارنده، جامعترین تعریف معجزه، همان تعبیر قرآنی است که در آخر فصل اول بدان اشاره نمودیم و دلیل آن را نیز بیان کردیم.
بعضی چنین پنداشتهاند که اساساً در نظام خلقت، خرق عادت ممکن نیست؛ چرا که لازمه آن، یا جدایی معلول از علت است یا وجود معلول بدون علت. مثلاً لازمه اینکه آتش، پیامبری را نسوزاند، این است که معلول از علت خود جدا و منفک شود و اگر پیامبری عصایش را به سنگ بزند و چشمه آبی آشکار شود، لازمهاش این است که معلول - که جریان آب است - بدون علت به وجود آید در نتیجه، تعریف کردن معجزه به خرق عادت، همراه با ابطال معجزه است. به تعبیر فخر رازی در مطالب عالیه، امتناع تعریف معجزه به خرق عادت را میتوان چنین بیان کرد:
«علم بر دو قسم است: نظری و بدیهی. علم نظری، متفرع بر بدیهی میشود و بنابراین اگر علم نظری مستلزم ابطال علم بدیهی باشد، معنایش این است که فرع مخالف با اصل باشد و این معنا محال است. از این بیان معلوم میشود که علوم نظری نمیتوانند در علوم بدیهی اخلال به وجود آورند. حال باید دید علوم بدیهی کدامند؟ پس از تأمل، معلوم میشود که
1) (1) قاضی عبدالجبار اسدآبادی چنین میگوید: «وعلم ان من حق المعجز ان یکون واقعاً من الله تعالی حقیقة او تقدیراً، و ان یکون مما تنتقض به العادة المختصته بمن اظهر المعجز فیه و ان یتعذر علی العباد فعل مثله او صفته و ان یکون مختصاً بمن یدعی النبوة علی طریقة التصدیق له»؛ ایشان در اینجا عبارت «نقض عادت» را به کار برده است، ولی در جاهای دیگر مکرراً از تعبیر «خرق عادت» بهره میبرد: المغنی التنبوات والمعجزات، ج 15، ص 199.
علم بدیهی، آن است که خود به خود برای انسان قطعی باشد؛ یعنی بدون شک و تردید، حاصل شود. پس از ثبوت این مقدمه، میگوییم: هنگامی که ما انسان را در خارج مشاهده میکنیم، یقین داریم که اول در رحم بوده و سپس از رحم خارج شده و مراحل کودکی را پیموده و به سن جوانی رسیده است. اگر کسی بگوید اینطور نیست، بلکه یکباره پیدا شده و به نبوغ و کمال رسیده، ما یقین پیدا میکنیم که او دروغ میگوید.
از این بیان، ثابت میشود که ادعای خرق عادت، سخن لغو و نادرستی است و این قاعده کلی را میتوان به وسیله مثالهای زیر تأیید کرد:
اگر کسی بگوید این امکان وجود دارد که آب دریاها و چشمهها زر شود، یا کوه، طلای خالص گردد، هر شخصی به این گوینده، نسبت جنون خواهد داد.
اگر کسی بگوید این امکان وجود دارد که سنگی که در منزل من افتاده، حکیم شود و به دقایق فلسفه و منطق مسلط شود، یا اینکه تمام حشرات، عالم و فاضل شوند، یا اینکه وقتی که من به خانه برگشتم، الاغم بطلمیوس شده، به تدریس کتاب مجسطی مشغول باشد، یا هرچه مورچه و مگس در منزل هست، همگی آدم شوند و در هندسه، منطق و الهیات مباحثه کنند، بدیهی است چنین آدمی را دیوانه کامل میخوانند.
اگر کسی بگوید این امکان وجود دارد که قطعه زمینی به اندازه کف دست، بدون مهندس و معمار و بدون مصالح ساختمانی، به کاخهای مجلل یا باغهای زیبا تبدیل شود، هر کسی خواهد گفت که این شخص جنون دارد».(1)
1) (1) فخرالدین رازی، المطالب العالیه من العلم الالهی، تحقیق محمد عبدالسلام شاهین، ج 3، الجزء الثامن، ص 22 و 23.
از بیانات بالا ثابت شد که عقل، بهطور بدیهی حکم میکند که کلیه حوادث عالم، مطابق نظامهای مقرر و عادات جاری در طبیعت واقع میشود و احتمال اینکه ممکن باشد چیزی بر خلاف این نظامها واقع شود، مخالف بدیهیات است.
به نظر میرسد که اشکالات فخر رازی، بیشتر ناظر به امکان و وقوع خرق عادت است. باید گفت حقیقت مطلب این است که هرقدر انسان از حقایق اشیا دور باشد، به همان نسبت دیدگاهش درباره سلسله علل و اسباب آن، نامأنوس خواهد بود و در تاریخ نمونههای فراوانی از اینگونه موارد وجود داشته است؛ چنانکه در قدیم مردم بر این باور بودند که میان ابر و باران و بخار دریا، هیچگونه رابطهای در کار نیست و عامل مستقیم باران، خداوند است؛ ولی امروزه علم ثابت کرده است که عامل مستقیم باران، خداوند نیست؛ بلکه علت به وجود آمدن باران، بخار دریاست که در آسمان و بر اثر سرما تبدیل به قطرات آب میگردد. هدف از ذکر مثال، توضیح این مطلب است که توضیح دهیم هر قدر علم پیشرفت کند، پذیرش حقایق برای انسانها آسانتر خواهد بود؛ چنانکه قبلاً به هیچ وجه زمینه پذیرش این مطلب که آب سطح کره زمین، باعث به وجود آمدن باران میشود، وجود نداشت. امروزه نیز زمینه پذیرش امکان معجزه و خرق عادت برای بیشتر انسانها ناممکن جلوه مینماید، ولی با دقت و تأمل میتوان دریافت که امکان اینگونه معجزات، به هیچوجه محدودیت ندارد؛ چنانکه حکیم بوعلی سینا در آخر اشارات میگوید: «اگر یکی به شما گفت درویشی یا مرتاضی مدتها غذا
نخورده، یا کاری کرده که فوق طاقت او بوده، یا از غیب خبر داده و پیشگویی کرده، یا از نفرین او شخصی به زمین فرو رفته، یا زلزلهای آمده یا درندهای مسخر گردیده و... آن را انکار نکنید؛ چرا که ممکن است برای هر یک از اینها اسباب طبیعی وجود داشته باشد که به وسیله آن، این امور ظهور یافته باشند». بهطور کلی میتوان گفت: هرقدر وقوع یک واقعه، موافق معمول امور طبیعی باشد، به همان اندازه یقین به وقوع آن زیاد خواهد بود و هرقدر وقوع آن، برخلاف عادت معمول در طبیعت باشد، به همان اندازه برای یقین کردن به آن، به جستوجو و بررسی نیاز خواهد بود. فرض کنید انسان راستگویی نقل کند که در فلان شهر باران آمده؛ در این صورت برای قبول آن جای هیچگونه تردیدی باقی نمیماند، ولی اگر همان فرد بگوید به جای باران، سنگ باریده است، یقیناً در پذیرش آن تردید خواهیم کرد؛ لذا برای اثبات چنین واقعهای به بررسی و دقت بیشتری نیاز خواهد بود.
با این بیان، روشن شد مثالهایی که فخر رازی برای تأیید مدعای خود به عنوان دلیل غیرقابل انکار آورده است، چیزی جز استنباطی بر پایه انس به نظم موجود و راههای متعارف نیست و آنچه در تفسیر کبیرش درباره تبدیل عصای موسی به اژدها گفته، مبنی بر اینکه «قائل شدن به جواز انقلاب عادت، مشکل و دشوار است و دانشمندان در این خصوص مضطربند»(1)- قابل ایراد است؛ زیرا هیچ برهانی برای امتناع این انقلاب اقامه نشده است. کلامی نزدیک به این مضمون از بوعلی سینا نقل شده است: «کلما قرع سمعک من الغرائب فذره فی بقعة الامکان ما لم
1) (1) فخر رازی، مفاتیح الغیب، تحقیق عماد زکی البارودی، ج 7، جزء 14، ص 168: «واعلم ان القول بتجویز انقلاب العادات عن مجاریها صعب مشکل، والعقلاء اضطربوا فیه».
یذدک عنه قائم البرهان»؛ یعنی هر آنچه از امور غریبه میشنوی، مادامی که برهانی بر امتناع آن قائم نشده باشد در دایره امکان و جواز قرار ده. یعنی به صرف استبعاد، چیزی را انکار مکن و آن را در ردیف امور محال قرار مده.
علامه طباطبایی درباره رفع استبعاد معجزات میگویند: «اصول معجزات از اموری است که جریان عادی طبیعت آن را انکار نمیکند؛ مثلاً زنده شدن مرده یا مردن زنده یا تبدیل صورتی به صورت دیگر و حادثهای به حادثه مغایر آن - مانند تبدیل راحتی به بلا و بلا به راحتی - همه از اموری است که مرتباً در عالم طبیعت صورت میگیرد؛ نهایت امر آنکه تفاوتی که میان معجزات و وضع عادی طبیعت وجود دارد، این است که امور عادی، معلول علل و اسباب خاصی است که شرایط زمان و مکان، آنها را به تدریج به وجود میآورد؛ ولی در مورد معجزات، آن نوع اسباب و شرایط دیده نمیشود. مثلاً از نظر طبیعی، مانعی وجود ندارد که عصا به صورت مار بزرگی درآید، یا اینکه بدن پوسیدهای تبدیل به انسان زندهای شود، ولی این موارد نیازمند یک سلسله طولانی از علتهای خاص همراه با شرایط زمانی و مکانی مخصوص است که در آن شرایط، این مواد تدریجاً از حالی به حال دیگر و از صورتی به صورت دیگر انتقال پیدا کنند تا به آن صورتی که مورد نظر است درآیند، نه در هر شرایطی و بدون علتهای ظاهری معمولی، مانند معجزاتی که قرآن میگوید».(1)
1) (1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 77. به نظر میرسد اشکالات فخر رازی شکل خام اشکالاتی است که بعدها به صورت دقیق و مبرهن در مقاله دیوید هیوم مطرح شده است. متن اشکالات هیوم (مندرج در کتاب تحقیق در فاهمه انسانی) را در بخش پنجم کتاب تناقضنما، صفحه 403 به بعد امین احمدی ترجمه کرده است. همچنین نظریه هیوم در کتاب مذکور نقد شده است. برای پرهیز از دور شدن از اهداف اصلی کتاب، از ذکر اشکالات مذکور و جواب آنها خودداری میکنیم و خوانندگان را به نقد دیدگاه دیوید هیوم در کتاب تناقضنما ارجاع میدهیم. ر. ک: محمد امین احمدی، تناقضنما یا غیبنمون، ص 204 به بعد. نیز ر. ک: جمعی از نویسندگان، جستارهایی در کلام جدید، مقاله امین احمدی درباره معجزه، ص 106 به بعد.
مراد از خرق واقعی، خارج شدن ظاهر حادثه و قضیه از دایره قانون اسباب و مسببات طبیعی است. قانون سببی و مسببی طبیعی، عبارت است از اجتماع تعدادی از موجودات طبیعی، با روابطی مخصوص به خودشان که سبب به وجود آمدن یک امر (یا شی) میگردد. مثلاً ممکن است فردی که سرطان دارد شفا یابد، ولی به حسب عادت، شخصی که سرطان دارد، در شرایط خاصی (با درمان پزشک) شفا مییابد، اما اگر شخص مریض بدون این شرایط، شفا پیدا کند، در اصطلاح عامه مردم به آن معجزه میگویند. در اینصورت میتوان گفت خرق واقعی صورت گرفته است.
مراد از خرق نسبی، عبارت است از اینکه حادثهای ظاهراً و نسبت به درک و فهم ما از مجرای طبیعیاش خارج شود؛ حال آنکه در واقع از مجرای طبیعی خود خارج نشده است؛ بلکه سیر طبیعی خود را میپیماید. مثلاً تبدیل شدن عصا به اژدها نسبت به ادراک ما برخلاف جریان عادی و معمول عالم طبیعت است؛ چون آنچه ما به آن عادت کردهایم، این بوده است که یک «مار» پس از گذراندن یک فرآیند طبیعی به صورت اژدها درمیآید و اگر امری برخلاف فرآیند طبیعی صورت پذیرد، انسان گمان میکند که خرق عادت صورت گرفته است؛ حال آنکه چنین نیست؛ یعنی علتهای اشیاء منحصر در عالم طبیعت و آنچه ما بدان آگاهی داریم نیست؛ بلکه علتهای دیگری غیر از آنچه با آن مأنوس هستیم نیز در عالم خلقت وجود دارد که علت معجزه از آن گونه است. بنابراین در مورد معجزه، اصل قانون علیت و سنخیت بین علت و معلول نسخ نمیشود؛ بلکه معجزه، علت همسنخ خود را دارد و این فکر قاصر بشر است که میپندارد قانون علیت نقض شده است؛ حال
آنکه واقع قضیه چنین نیست. پس در حقیقت، خرق صورت نگرفته؛ بلکه چون ما علت اشیا را منحصر در عوامل طبیعی میدانیم، میپنداریم خرق صورت گرفته است. بنابراین، خرق یک امر نسبی است، نه واقعی و ما بهسبب جهل به علتهای اشیا گمان میکنیم در معجزه خرق صورت گرفته است؛ زیرا اعتماد ما به همین قوانین اسباب و مسببات طبیعی میباشد.
تجربه ثابت کرده است که در حیطه همین قوانین طبیعی، انسان بیشتر اوقات یک شیء را علت چیزی میپندارد و بعد معلوم میشود که علت نبوده است. به نظر میآید در مقایسه با آن سطح از قوانین علّی و معلولی که اگر نباشند، مداخله عامل ماورائی بهصورت نقصی ناپایدار عمل میکند، خرق عادت امری واقعی است؛ هرچند نسبت به مجموع عوامل مؤثر در طبیعت که در صورت مداخله مستقیم خداوند صورت میپذیرد، خرق عادت امری نسبی است.
آورنده آن همراه باشد و کسی هم نتواند با آن معارضه کند. میتوان گفت که تعریف متکلمان از معجزه، مبتنی بر غایت و هدفی است که آنان از معجزه داشتهاند و آن عبارت است از اثبات نبوت و رسالت از سوی خدای معجزهگر و به همین سبب در این تعریف، علاوه بر خارق عادت بودن رویداد اعجازآمیز، بر ادعای نبوت و تحدّی مدعی آن و نیز عدم معارضه با آن از سوی مخالفان تکیه شده، اما اشاره روشنی به نقض قانون طبیعت نشده است؛ مثلاً خواجه نصیرالدین طوسی میگوید: «ثبوت مالیس بمعتاد..». در کل میتوان گفت که از دید گروه معتنابهی از متکلمان اسلامی، تنها رویداد خارقالعادهای که با دو شرط تحدّی و ادعای نبوت همراه باشد، ملازم با صدق مدعی است نه هر امر خارقالعادهای.
بنابراین، معیاری که با آن جامع و مانع بودن تعریف اعجاز سنجیده میشود، غایت و هدفی است که از این نوع اعمال و افعال دنبال میشود نه ماهیت نوعی آن؛ چون معجزه ماهیت نوعی ندارد تا بتوان با تحلیل آن به اجزای ماهیت آن را تعریف کرد.
عاجز است و به تعبیر شهید مطهری، از قبیل حکومت یک قانون بر قانون دیگر است.
این عده در مورد علل و عواملی که موجب پیدایش امر خارق عادت میشود میگویند: انسان دو قوه دارد: یکی قوه عقل نظری که صور معقولات را از عالم مفارق و مجرد بر بدن نقش میبندد و دیگری قوه عقل عملی که توان تصرف در عالم را دارد. معجزه صادر از قوه عقل نظری، آوردن اخبار از مغیبات است و معجزه صادر از قوه عقل عملی، آوردن افعال غریب و خارق عادات است. آدمی مطیع نفس است، اما تمام عناصر و اجرام مطیع مجرداتند. هر اندازه نفس آدمی قدسی شود و بر تجرد آن افزوده گردد، صدور امر خارقالعاده نیز از او ممکن خواهد بود.
«تحدّی» از ریشه «حدو، حداء و حدی» گرفته شده است. «حدی بالمکان حداً» یعنی در آن مکان ماندگار گشته و جابهجا نشد. (1)«حدّی الشیء تحدیة و تحدّیا» یعنی عمداً آن کار را انجام داد. «تحدّیتُ فلاناً» یعنی با او مسابقه گذاشتم و بر او پیروز گشتم. «حدِّیا» به معنای دعوت به مسابقه است.(2)
تحدّی یعنی دعوت از دشمن برای نبرد و پیروزی بر او(3)و به معانی قصد و آهنگ چیزی کردن و درخواست رقابت نمودن که هدف از آن، به زانو درآوردن طرف مقابل باشد نیز آمده است.(4)
حاصل آنکه در معنای تحدّی، نوعی دعوت و درخواست نهفته است که هدف از آن آشکار نمودن عجز و ناتوانی طرف مقابل است. به همین سبب کسی که در میدان نبرد مبارز میطلبد، یا کسی که دیگران را به رقابت دعوت میکند، تحدّی میکند؛ زیرا این ذهنیت برای فرد تحدّیکننده وجود دارد که بر حریف پیروز میشود. لذا گاه از تحدّی به مبارزهطلبی، هماوردجویی، معارضهطلبی و دعوت به مقابله به مثل نیز تعبیر میشود.
دانشمندان علم کلام میگویند: در معجزات، مدعی نبوت باید دیگران را به تحدّی و مبارزه دعوت کند و با کاری فوقالعاده و اثبات عجز دیگران، ادعای خود را ثابت نماید. بنابراین حتی اگر کاری فوقالعاده باشد و دیگران از انجام آن عاجز باشند، ولی با تحدّی و مبارزهطلبی همراه نباشد، معجزه نامیده نمیشود.(1)به بیان دیگر، تحدّی شرط اساسی معجزه است و اگر معجزه همراه با تحدّی نباشد، دلیل و
1) (1) حلی، مناهج الیقین فی اصول الدین، تحقیق یعقوب جعفری المراغی، ص 403. تفتازانی دراینباره میگوید: «ذکر التحدی مشعر بالقیدین، فان معناه طلب المعارضته فیما جعله شاهدا لدعوته، و تعجیز الغیر عن الاتیان بمثل ما ابداه تقول: تحدیت فلانا اذا باریته الفعل، و نازعته الغلبته، و تحدیته... و بالتحدی یحصل ربط الدعوی بالمعجزه حتی لو ظهرت الایته من شخص و هو ساکت لم یکن معجزه»: شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، ج 4 و 5، جزء 5، ص 12؛ کمالالدین میثم بن علی بن میثم بحرانی، قواعد المرام فی علم الکلام، ص 127 و 128؛ ابوطالب التجلیل، براهین اصول المعارف الهیه، ص 155؛ قاضی ابی بکر محمد بن الطیب باقلانی، البیان، ص 55 و فاضل مقداد سیوری، ارشاد الطالبین إلی نهج المسترشدین، تحقیق مهدیرجایی، ص 307.
برهان برای انسانهای معاصر آن و بهویژه نسلهایی که پس از عصر بعثت پا به عرصه وجود میگذارند، نخواهد بود؛ زیرا ممکن است آنان ادعا کنند که اگر صاحب معجزه، دیگران را دعوت به هماوردی میکرد، آنها میتوانستند همانند آن را بیاورند. به همین سبب انبیای الهی مردم را به مبارزه فرا میخواندند، تا ادعای خود را از طریق عجز آنان از هماوردی، به اثبات برسانند. پس عجز دیگران، بر حقانیت ادعاکنندگان در دعوتشان دلالت میکند و اگر آنها دروغ و افترا میبستند، حکمت خداوند اجازه نمیداد که بر مردم غالب شوند. تحدّی زمانی معنا دارد که طرف مقابل، شرطهای تحدّی را داشته باشد؛ یعنی دانش و علم مطلب مورد تحدّی را داشته باشد تا عجز از آوردن همانند در مورد آنها صدق کند. به همین دلیل، انبیای الهی معجزهای را میآوردند که برای اهل آن زمان و جامعه مهم بود. لذا میبینیم معجزه حضرت موسی (علیه السلام) تبدیل عصا به اژدهاست؛ زیرا هنر جامعه آن زمان، سحر و جادوگری بود. در مقابل، ساحران نیز در مقام معارضه با موسی (علیه السلام) برآمدند و با سحر، طنابها را به مارهای واقعی یا ظاهری تبدیل کردند، اما معجزه موسی (عصایی که به صورت اژدها درآمده بود) همه آنها را بلعید و ساحران به نبوت حضرت موسی ایمان آوردند. همچنین معجزه عیسی (علیه السلام) شفای مریضان است؛ به علت شهرت این امر در آن زمان و معجزه داوود (علیه السلام) موسیقی است و معجزه پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) نیز به جهت دانایی عرب آن روز در فصاحت و بلاغت، قرآن بود و پس از آنکه ناتوانی قوم خود را، از آوردن همانند آن ثابت کرد، بر آنها آشکار ساخت که این قرآن، برتر از قدرت بشر است.
بیشتر متکلمان، تحدّی را شرط اعجاز دانسته و آن را در تعریف و تبیین اعجاز گنجاندهاند؛ به این معنا که یک عمل خارقالعاده آنگاه اعجاز نامیده میشود که مدعی آن تصریح به تحدّی و مقابله کند؛ بهگونهای که بدون آن، اعجاز و نبوتی اثبات نمیشود.(1)
اما برخی در اعتبار این شرط، مناقشه کرده و بر این باورند که این قید، نه تنها فاقد دلیل عقلی و نقلی است، بلکه بر عدم اعتبار آن نیز دلیل وجود دارد و آن عدم وجود تحدی در مورد بیشتر معجزات پیامبران الهی است. لذا در صورت وجود شرایط دیگرِ اعجاز و عدم شرط تحدّی، میتوان ادعای نبوت پیامبران را صحیح دانست. ابنحزم در نقد دیدگاه قاضی باقلانی درباره اعتبار شرط بودن تحدی در معجزه، سه دلیل ذکر میکند:
آیات قرآن کریم، بر همه آیات و معجزات پیامبران الهی، چه همراه با تحدی باشد و چه نباشد، به صورت مطلق عنوان آیه و نشانه الهی اطلاق کرده است؛ بدون اینکه در آنها به شرط بودن تحدی اشاره شده باشد.
اگر همراه بودن معجزه با تحدی را شرط بدانیم، لازم میآید که بسیاری از معجزات پیامبران از تعریف معجزه خارج گردد؛ زیرا بیشتر
1) (1) الاقتصاد فی الاعتقاد، ص 206؛ النکت الاعتقادیه، ص 28؛ ابی المظفر اسفراینی، التبصرة فی الدین، تحقیق الکوثری، ص 156: «المعجزة فعل یظهر علی یدی مدعی النبوة بخلاف العادة فی زمن التکلیف موافق لدعوا و هو یدعوا لخلق إلی معارضته و یتحداهم ان یأتوا بمثله فیعجزوا عنه فبین به صدق من یظهر علی یده»؛ الاتقان فی علوم القرآن، ج 2، جزء 4، ص 3: «اعلم ان المعجزة امر خارق للعادة مقرون بالتحدی سالم عن المعرضة، و هی اما حسیه و اما عقلیه...» جمالالدین مقداد بن عبدالله الاسدی السفری السیوری حلی، اللوامع الالهیة فی المباحث الکلامیة، تحقیق محمدعلی قاضی طباطبایی، ص 212 و سعدالدین تفتازانی، شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، ج 4 و 5، جزء 5، ص 11.
معجزات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) توأم با تحدّی نبوده است و بنابراین از دایره معجزه بیرون میرود و تنها شکافتن ماه، درخواست مرگ فرد یهودی و قرآن مصادیق معجزه هستند.
فخرالاسلام نیز میگوید: «برای شرط دانستن قید تحدّی در تعریف معجزه، دلیلی از کتاب، سنت و اجماع وجود ندارد. هر کس چنین ادعایی کند، حرفش مورد پذیرش واقع نمیشود؛ زیرا ادعایش بدون دلیل، بینه و برهان میباشد. پس هیچ عاقلی نمیتواند عدم لزوم قید تحدّی را انکار کند؛ علاوه بر اینکه، معجزات کل انبیا و ابلغ آنها، همراه با تحدّی نبودهاند».(2)
شاید بهسبب استدلالهای مذکور، عدهای از متکلمان، قید تحدّی را در تعریفهای معجزه ذکر نکردهاند(3)و بعضی دیگر در لازم بودن این قید در تعریف معجزه تردید داشتهاند؛ زیرا در بعضی از آثار خود، همراه بودن معجزه با تحدّی را لازم دانسته و در بعضی دیگر، از ذکر آن قید خودداری کردهاند.(4)
1) (1) ابن حزم الظاهری، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، تحقیق محمد ابراهیم نصر و دکتر عبدالرحمن عمیره، ج 5، ص 105 و سیداحمد صفائی، علم کلام، ج 1 و 2، ص 66.
2) (2) محمدصادق فخرالاسلام، بیان الحق و الصدق المطلق، ص 60.
3) (3) علی بن محمد جرجانی، التعریفات، تحقیق القاضی بن عبدالحکیم، ص 231؛ المغنی، ج 15، ص 199 (ایشان فقط قید «یتعذر العباد به مثله» دارد)؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 250 (ایشان نیز همانند عبدالجبار قاضی، به قید «یتعذر علی العباد» اکتفا نموده است).
4) (4) علامه حلی در باب حادی عشر، تحدی را در تعریف معجزه شرط دانسته، ولی آن را در شرح تجرید، ذکر نکرده است. (حلی، شرح باب حادی عشر، شارح حلی فاضل مقداد کیوری، ص 47 و کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 350)، هرچند ادعای بالا، که واقعاً در آن قید تحدی بهسبب اشکال وارد شده برآن آورده شده باشد، قابل تأمل است، اما آنان متذکر نشدهاند که ذکر نکردن این قید به علت عدم لزوم قید تحدی بوده است.
در بحث تحدّی بیان شد که بیشتر متکلمان در تعریف معجزه، تحدّی را به جای شرط گرفتهاند. البته در این میان، بعضی در لازم بودن این قید در تعریف معجزه مناقشه کردهاند. بهنظر میرسد در مورد لزوم قید تحدی در تعریف معجزه، حق با اکثریت متکلمان است. برای روشن شدن مطلب، معجزات پیامبران را به دو نوع تقسیم میکنیم:
اعجاز مصطلح متکلمان مسلمان: خوارق عاداتی است که پیامبران الهی برای اثبات ادعای پیامبری و نبوت خود از طرف خداوند و در مقابل درخواست مردم میآورند و دیگران را به معارضه و همانندآوری فرا میخوانند؛ مانند داستان موسی و ساحران بنیاسرائیل و بعضی از معجزات پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله).
معجزهای که در عرف عمومی جامعه مطرح است: مانند برخی از معجزات و افعال خارقالعاده که به دستان پیامبران الهی بروز و ظهور مییابد. هدف از صدور این نوع معجزات، اثبات نبوت و پاسخ به درخواست دیگران نمیباشد؛ بلکه ممکن است به دلایل دیگری تحقق یابند؛ مثل معجزه شقالقمر پیامبر اسلام که به جهت اثبات نبوت یا پاسخ معترضان نبود؛ بلکه با توجه به روایات وارد شده در این باب، به دلیل انجام فریضه نماز بوده است.
با تفکر و تأمل در دو نوع اعجاز، روشن میشود معجزه قسم اول -
که معجزه حقیقی از آن دسته است یا دستکم مراد متکلمان از معجزه، همین است - نیاز به شرایط متعددی مانند عجز و ناتوانی دیگران از آوردن همانند آن، همراه بودن با ادعای نبوت، تحدّی و... دارد؛ به این ترتیب که پیامبران الهی برای اثبات نبوت خود، اقدام به آوردن معجزه و عملی خارقالعاده میکنند و آن را مستند به نیروی الهی و دلیل صدق مدعای خود میدانند و به صراحت یا کنایه در مقام تحدّی برمیآیند و از مخالفان و معاندان میخواهند در صورت شک و تردید در مدعیات آنها، همانند اعجاز آنها را بیاورند. به بیان دیگر، تحدّی نه در مفهوم اعجاز، بلکه در نفس آوردن معجزه قسم اول نهفته است. بنابراین، اعتبار این شرط، نه ادعای بدون دلیل است و نه انکار معجزات و نه انکار اطلاق آیه بر معجزات با تفکیک معجزه کلامی و عرفی.
آری، اگر مخاطبان یک پیامبر با مشاهده اولین معجزه، همگی به دین بگروند و از صمیم قلب مدعای پیغمبر را تصدیق کنند، در این صورت نیازی به تحدّی و همانندآوری نیست؛ لکن با توجه به اینکه نوعاً معجزات در میان مردم شکاک مطرح میشود و پیامبران برای اثبات مدعای خود، دست به خوارق عادات میزنند، قید تحدّی، ناخودآگاه و ضرورتاً در معجزه نهفته است.
اما معجزات قسم دوم که در آنها اثبات نبوت مطرح نیست، بلکه کرامتی شمرده میشوند که حکایت از منزلت الهی و ولایت تکوینی میکنند، اصلاً خارج از معجزه اصطلاحی هستند؛ لذا نمیتوان با مقایسه این دو قسم، حکم یکی را بر دیگری حمل کرد و مثلاً با توجه به عدم همراهی معجزات عرفی با تحدّی، معجزه اصطلاحی را نیز چنین توصیف کرد.(1)
1) (1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 368؛ مصطفی مسلم، مباحث اعجاز القرآن، ص 20-21؛ معجزه در قلمرو عقل و دین، ص 56 و 57.
یکی از شرایط دیگر اعجاز، عدم امکان معارضه است. مخاطبان تحدّی یا از اول تسلیم میشوند و اعتراف به معجزه بودن آن میکنند، یا اینکه در صدد مقابله و معارضه برمیآیند، اما سرانجام مغلوب مدعی نبوت میشوند. متکلمان، علاوه بر شرط تحدّی، عدم امکان معارضه را نیز شرط کردهاند و معتقدند حقیقت معجزه عبارت است از اینکه بشر، مطلقاً از انجام آن عاجز باشد و هیچگونه توانایی مقابله با آن را نداشته باشد و در غیر این صورت اصل و بنیان معجزه زیر سؤال میرود؛(1)چرا که اگر دیگران توانایی مقابله با معجزه را داشته باشند، تحدّی معنای خود را از دست میدهد.
بنابراین حکمت خداوند ایجاب میکند که معجزه پیامبران را خارج از دایره قدرت و توان بشر قرار دهد، تا هیچکس نتواند همانند آن را بیاورد. عقل سلیم نیز مؤید این امر میباشد؛ زیرا اگر معاندان بتوانند مانند معجزه را بیاورند، اعجاز معنا و مفهوم نخواهد داشت و مردم تفاوت میان معجزه
1) (1) شرح المقاصد، تحقیق عبدالرحمن عمیره، ج 4 و 5، جزء 5، ص 11؛ شرح باب حادی عشر، شارح حلی فاضل مقداد کیوری، ص 47؛ الاقتصاد فی الاعتقاد، ص 206؛ النکت الاعتقادیه، ص 28: «هو یدعوالخلق إلی معارضته و یتحداهم ان یأتوا بمثله فیعجزوا عنه فبین به صدق من یظهر علی یده»؛ ابی المظفر اسفراینی، التبصیرة فی الدین، تحقیق الکوثری و محمد زاهد بن الحسن، ص 156؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 350؛ اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه، تحقیق محمدعلی قاضی طباطبایی، ص 212؛ المغنی، باب توحید عدل، ج 15، ص 199؛ قاضی ابی بکر محمد بن الطیب باقلانی، البیان، ص 46؛ عبدالرحمن ایجی، شرح المواقف، شرح علی بن محمد جرجانی، ج 6، ص 222؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 250.
حقیقی و غیر حقیقی و بین مدعی نبوت صادق و کاذب، را در نخواهند یافت و حقیقت امر بر آنها مشتبه میشود؛ بهگونهای که در هر معجزهای این احتمال مطرح میشود که ممکن است آورنده آن، پیامبر نباشد و بعضی از متکلمان نیز به این مطلب اشاره کردهاند.(1)
متکلمان علاوه بر شرط تحدّی، همزمان بودن آن با معجزه را نیز جزو شرایط امر خارقالعاده میدانند و میگویند: معجزه باید در زمان تحدّی و ادعای نبوت و متصل به آن تحقق یابد، نه پیش از ادعا و نه پس از آن؛ مثلاً به مجرد ادعای تبدیل عصا به مار، آن عمل در عالم خارج تحقق یابد؛ بهگونهای که در صورت تأخیر، دیگر نمیتوان آن را معجزه و دلیلی بر نبوت دانست. «همچنین نمیتوان خوارق عادات پیشین را، چه متعلق به خود مدعی نبوت باشد و چه متعلق به پیامبران پیشین یا معاصر وی»، آیه و دلیلی برای نبوت دانست.(2)
مقصود متکلمان از افزودن شرط «تقارن معجزه با تحدّی»، خارج کردن خوارق عاداتی همچون کرامات اولیا و حوادث و افعال خارقالعاده پیامبران پیش از بعثت آنها از دایره معجزه و نیز جلوگیری از سوءاستفاده
1) (1) الذخیرة فی علم الکلام، تحقیق سید احمد حسینی، ص 329: «و اما الوجه فی کون ِالمعجزِ مُعتذرُ الجنس أو الصفةِ المخصوصةِ علی العِباد فَهو ِلأنّا متی لَم نعلم کذلک لَم نثق بِاَنَّه مِن فِعله تعالی و جوزنا ان یکون مِن فِعلِ غیره و قَد بیینا أن المعجز لابد مِن ان یُکون فِعلَه تعالی»؛ شیخ سدیدالدین الحمصی الرازی، المنقذ من التقلید، ج 1، ص 389 و البیان، ص 18.
2) (2) المغنی، باب توحید و عدل، ج 15، ص 199؛ شرح المقاصد، ج 4 و 5، جزء 5، ص 11؛ شرح باب حادی عشر، ص 47؛ الاقتصاد فی الاعتقاد، ص 206 و النکت الاعتقادیة، ص 28.
مدعی کاذب، از معجزات پیامبران پیشین است. به نظر میرسد قیدها وشرایط دیگر اعجاز، مثل ادعای نبوت و تحدّی، کرامت و ارهاص را ازتعریف اعجاز خارج کردهاند، اما باید در نظر داشت که شرط همراه بودن معجزه با تحدی، برای اثبات اعجاز و عملِ خارقالعاده است تانشان دهد که معجزه از شخص مدعی نبوت صادر شده و حیلهای در کار نبوده است.(1)
میتوان مطالب بالا را چنین خلاصه کرد:
اولاً، تحدّی شرط اساسی معجزه است و اگر معجزه همراه با تحدّی نباشد، نمیتواند دلیل و برهان برای کسانی باشد که بعد از آن میآیند؛ زیرا ممکن است عدهای بگویند اگر صاحب معجزه دیگران را دعوت به هماوردی میکرد، آنها میتوانستند همانند آن را بیاورند. برخی در اعتبار این شرط (تحدّی) مناقشه کردهاند، مبنی بر اینکه قید نه تنها فاقد دلیل عقلی و نقلی است، بلکه بر عدم اعتبار آن نیز دلیل اقامه شده. در جواب آنان گفتیم: معجزه بر دو قسم است: عرفی و اصطلاحی. معجزهای که قید تحدّی در آن لازم است، همان قسم دوم است که حقیقت معجزه به آن تعلق دارد و یا دستکم مراد متکلمان از معجزه، این قسم است. معجزه قسم دوم نیازمند شرایط متعددی مانند عجز دیگران از آوردن همانند، تقارن با ادعای نبوت و تحدّی و... است؛
ثانیاً، متکلمان علاوه بر شرط تحدّی، عدم امکان معارضه را نیز شرط
1) (1) معجزه در قلمرو عقل و دین، ص 58.
معجزه میدانند و معتقدند حقیقت معجزه عبارت است از اینکه بشر، مطلقاً از انجام دادن آن عاجز باشد و بههیچ وجه، توانایی مقابله با آن را نداشته باشد؛
ثالثاً، متکلمان علاوه بر شرط تحدّی، تقارن آن با معجزه را نیز جزو شروط اعجاز ذکر کردهاند؛ به این ترتیب که معجزه، باید در زمان تحدّی و ادعای نبوت و متصل به آن تحقق یابد.
ابتدا لازم است بدانیم ادعای خود قرآن در باب اعجازش دقیقاً چیست، آنگاه به جستوجو بپردازیم؛ یعنی اول باید اصل ادعا را طرح کنیم، آنگاه به دنبال دلیل آن باشیم. اولین مطلبی که در این زمینه باید بررسی شود، این است که آیا مسئله معجزه بودن قرآن را خود مسلمانان استنباط کردهاند، یا در خود قرآن نیز این مسئله مطرح شده است.
در پاسخ این سؤال باید گفت: قرآن صریحاً بر اعجاز خود تأکید میکند؛ چنانکه میفرماید: قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً ؛ (1)بگو: اگر انسانها و پریان (جن و انس) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند. بنابراین آیه، قرآن خود بر معجزه بودنش تصریح کرده است.(2)
علاوه بر خود قرآن، متکلمان مسلمان نیز قرآن را معجزه میدانند و در این مورد عموماً به آیات تحدّی استناد کردهاند.(1)حال باید دید چرا و چگونه و از چه جهت قرآن معجزه است؟ آیا ویژگیهایی که متکلمان برای معجزه بودن یک فعل یا یک امر برشمردهاند، در مورد قرآن قابل تطبیق است، یا خود متکلمان به چنین انطباقی باور دارند؟ به همین منظور ویژگیهایی را که به اعتقاد متکلمان در معجزه بودن یک امر لازم و ضروری است، یکیک در مورد قرآن مطرح و بررسی میکنیم تا ببینیم آیا قرآن واجد این ویژگیها هست یا خیر.
همانگونه که پیش از این اشاره شد، آنچه متکلمان با عنوان خرق عادت از آن یاد میکنند، قرآن کریم با عنوان آیه و نشانه مطرح میکند؛ ولی حقیقت امر این است که قرآن آکنده از آیهها و نشانههای خداوند متعال میباشد. جای تردید نیست که خداوند آخرین کتاب آسمانی خود را با چنین ادله و برهانهایی بر پیامبری که دین او کاملترین ادیان است، نازل کند و از همینروست که قرآن صریحاً و با زبان گویا بشر را در هر عصر و زمانی به مبارزه فرا میخواند.
برای مثال، در قرآن داستانها و حوادثی وجود دارد که بعضی از آنها با جریان عادی و جاری در نظام علت و معلول سازگار نیست و جز با
1) (1) شرح المواقف، ج 4، جزء 8، ص 267؛ کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 354؛ عبدالرحمن بن احمد جامی، نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، ص 275؛ فخررازی، کتاب المحصل، تحقیق دکتر حسین، ص 490؛ اصول الدین، ص 209؛ قاضی ابی بکر محمد بن الطیب باقلانی، تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، تحقیق عمادالدین احمد حیدر، ص 178؛ ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، ص 312؛ جمالالدین، اللوامح الالهیه فی مباحث الکلام، تحقیق محمدعلی طباطبایی، ص 288؛ قواعد المرام فی علم الکلام، ص 132 و 133 و اصول الدین، ص 183 و 184.
عوامل غیرطبیعی و خارقالعاده صورت نمیگیرد. این حوادث همان آیات و معجزاتی است که به عدهای از انبیای کرام، مانند نوح، هود، صالح، ابراهیم، لوط، داود، سلیمان، موسی، عیسی و محمد (صلی الله علیه و آله) نسبت داده شده است.(1)اما اعتقاد به خارقالعاده بودن خود قرآن و عدم امکان همانندآوری برای آن، به سبب معجزه بودن قالب و محتوای آن است. قالب و محتوای قرآن بهگونهای است که جز با علم و قدرت ویژه خداوند تحقق نمییابد و از اینروست که بشر تاکنون نتوانسته همانندش را بیاورد؛ بدون آنکه خداوند علم یا قدرت معارضان و همانند آوران را سلب کند.(2)
تقریباً همه متکلمان مسلمان، وجود این ویژگیها در قرآن را تصدیق کردهاند. شیخ سدیدالدین میگوید: «در خرق عادت بودن قرآن کافی است که فصحا و شعرا و خطبای معروف، از مبارزه نمودن با آن عاجز ماندند. اما اینکه معارضه صورت نگرفته است، دلیل بر این میباشد که آنها در هماوردی ناتوان و عاجز بودند. آنها نه تنها از هماوردی جمیع آن، بلکه از بعض آن نیز عاجز شدند و این دلیلی روشن و آشکار بر خرق عادت بودن قرآن میباشد».(3)
شیخ طوسی میگوید: «فصاحت و بلاغت منظم به این شیوه مخصوص، بهترین دلیل خرق عادت بودن قرآن است».(4)
قاضی عبدالجبار میگوید: «هیچ کلام فصیحی در رتبه فصاحت نمیتواند همانند قرآن باشد و این برتری مختص کلامی است که خارج
از عادت بشر است. دلیل مدعای ما این است که کلام فصیحی که خارج از عادت نباشد، کسی از همانندآوری آن عاجز نمیشود و هنگامی که معارضهکنندگان از همانندآوری برای آن عاجز شدند، خارق عادت بودن آن آشکار و روشن میشود».(1)
یکی دیگر از ادلهای که میتواند خرق عادت بودن قرآن را اثبات کند، خبر دادن از غیب میباشد. اخبار از غیب در قرآن به حدی فراوان است که هیچگونه تردیدی نمیتوان در آن روا داشت.(2)
در مجموع میتوان گفت: در قرآن ویژگیهایی وجود دارد که به موجب این ویژگیها، بیشتر متکلمان مسلمان، آن را امری خارقالعاده میدانند و قرآن نیز به همین ویژگیها تحدی کرده است.
همانگونه که اشاره شد، تقریباً همه متکلمان مسلمان، قرآن را خارقالعاده میدانند، اما در این میان بعضی از متکلمان متقدم، قرآن را فیحدذاته امری خارقالعاده نمیدانند(3)و پارهای از روشنفکران مسلمان نیز در این امر از آنها پیروی کردهاند و میگویند: استعانت از معجزات و خرق عادات برای پیامبران سلف، امری اجتنابناپذیر بود؛ زیرا جهان آنان آکنده از ارواح و اسرار شگفتانگیز خرافات، موهومات و خوارق عادات بود و جز آنچه برخلاف عقل و حس باشد، در آنان اثر نمیگذاشت. هدایت و راهنمایی آنان از طریق استدلال عقلی در آن دوران، دشوار، بلکه اصلاً محال و ناممکن مینمود؛ ولی در عصر ظهور پیامبر اسلام، جامعه بشری
دوران کودکی را پشتسر گذاشته بود و به بلوغ فکری پا میگذاشت و پیامبر تلاش میکرد تا مردم را از امور خارقالعاده به مسائل عقلی، منطقی و علمی متوجه سازد و حساسیّت آنها را از مسائل عجیب و غریب، به واقعیات و حقایق برگرداند. بیدلیل نبود که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در اثبات حقانیت دعوت خویش، به استدلال عقلی و تجربی و شواهد تاریخی تکیه میکرد و در برابر اصرار منکران و معاندان بر آوردن معجزات و خوارق عادات، به دستور خدا مقاومت میکرد و با لحنی که گویا هرگز انتظار چنین کاری از او نمیرود، میفرمود:... قُل سُبحانَ رَبِّی هَل کُنتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً ؛ (1)بگو: منزه است پروردگارم (از این سخنان بیمعنا)! آیا من جز انسانی فرستاده خدا هستم؟
از دیدگاه این عده، معجزه بودن قرآن در این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای قومی که کتاب و خط و نوشتن ارزش و بهایی نزد آنان نداشت، از طرف خدا کتابی آورد و با دلایلی که در آن هست، به اثبات رسالتش پرداخت. آنها میگویند: معجزه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) از طیف امور غیر بشری نیست؛ گرچه عملی است که از توان بشری خارج است. کتاب او معجزه نیست؛ بلکه معجزه او کتاب است. مطرح کردن مسئله کتاب و سوگند به قلم و نوشتن در جامعه آن روز و سوق دادن اندیشه بشری آن عصر از امور عجیب و غریب به امور عقلی و منطقی، خود معجزه بزرگی است؛ علاوه بر آنکه او با منطق و برهان به بیان حقانیت خود میپردازد و زمان ظهور اسلام، عصر بیاعتباری ادعای پیوستگی اشخاص با فوق طبیعت است.(2)
1) (1) اسراء، آیه 93.
2) (2) حبیبالله پیمان، فلسفه تاریخ از دیدگاه قرآن، ص 15-17 (ایشان در پاورقی اضافه میکند که اعمال خارقالعاده غیر از قرآن را که از پیامبر نقل شده را نمیتوان معجزه نامید)؛ علی شریعتی، اسلامشناسی، ص 506 و 507؛ همچنین این نسبت را استاد مصباح یزدی در کتاب قرآنشناسی به اقبال لاهوری، در کتاب احیای فکر دینی، ترجمه احمد آرام، ص 146 داده است. ولی در کتاب مذکور چنین مطلبی یافت نشد و تنها در ص 144 آمده بود: «پیغمبر را میتوان همچون نوعی از خودآگاهی باطنی تعریف کرد که در آن تجربه اتحادی تمایل به آن دارد». همچنین نسخه چاپ شده توسط کانون نشر و پژوهشهای اسلامی از این کتاب نیز بررسی شد و در آن نیز چنین مطلبی نیافتیم.
استاد مصباح یزدی در نقد نظریه مذکور بحث، خود را از تفاوت اعجاز قرآن با معجزات سایر انبیا آغاز میکند و میگوید: «در مورد تفاوت اعجاز قرآن با معجزات انبیای گذشته نیز یادآور میشویم که برداشت و توجیه یاد شده، به کلی با آیات تحدّی ناسازگار است و همانطور که در تبیین ابعاد اعجاز قرآن خواهد آمد، آیات قرآن، تاریخ و روایات، بر خارقالعاده بودن قرآن - به همان معنایی که در معجزات پیامبران گذشته مطرح است - گواهی میدهد.
راستی اگر اعجاز قرآن، صرفاً در این باشد که با برهان و منطق سخن میگوید و در قالب کتاب ظهور کرده است، آیا این آیهها مفاد درستی خواهند داشت؟!
قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً ؛ (1)بگو: اگر انسانها و پریان (جنوانس) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند. نیز أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ وَ لَو کانَ مِن عِندِ غَیرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اختِلافاً کَثِیراً ؛ (2)آیا
درباره قرآن نمیاندیشند؟! اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن مییافتند.
مگر معجزه بودن امور خارقالعاده پیامبران گذشته، معنای دیگری جز ناتوانی بشر از همانندآوری دارد؟ به نظر میرسد که این روشنفکران، هم تصویر درستی از اعجاز قرآن و ویژگیهای آن نداشتهاند و هم در تصویر مفهوم معجزه و معجزات پیامبران گذشته به خطا رفتهاند. از یکسو، معجزات انبیای گذشته را صرفاً اموری عجیب و غریب دانستهاند که فقط برای جلب توجه انسانهای رشدنیافته صورت میگیرد و به هیچ وجه توان اثبات مطلبی را ندارد و از سوی دیگر، خارقالعاده بودن قرآن را به معنای ظهور کتاب در جامعهای که برای کتاب و قلم و نوشتن ارزش قائل نیست، میدانند و این دو تصویر، هر دو اشتباه و برخلاف ظاهر آیات، روایات، مسلمات تاریخی و مباحث عقلی است. معجزه در هر قالبی که ظهور کند (چه معجزات انبیای گذشته و چه قرآن) برای مدعای پیامبر، مبتنی بر ارتباط با خدا و عالم غیب است و در این جهت، هیچ تفاوتی بین قرآن و سایر معجزات نیست. معجزات، یک نوع استدلال برهانی بر مسئله است و قرآن نیز از این ویژگی (خارقالعاده بودن) برخوردار است و خود بر آن تأکید دارد.
آیاتی که روشنفکران با توجه به آنها توهم کردهاند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) معجزهای جز قرآن نداشته، یا بهطور کلی، کار خارقالعادهای از او سر نزده تا بگوییم قرآن امر و کتابی خارقالعاده است، آیات 109 انعام، 50 عنکبوت و 93 اسراء و مشابه آنهاست که در آنها به درخواست آوردن معجزات، پاسخ منفی داده شد. پاسخ ما این است که معجزات، با اذن خدا و امداد ویژه او در شرایط معین و به منظور هدایت یا اتمام حجت
صورت میپذیرد. آوردن معجزات برای اثبات نبوت و فراهم آوردن زمینه لازم برای ایمان اختیاری و هدایت انسانهاست. اما امور محال که قابلیت تحقق ندارند یا امور عادی که دلیل نبوت نیستند، خارج از قلمرو اعجازند. همچنین معجزات برای سرگرمی یا پاسخ دادن به بهانهجوییها یا انجام نوعی معامله که سودی مادی از ناحیه پیامبر عاید مخاطبان کند و آنها نیز در برابر این خدمت به پیامبر ایمان آورند و با ایمانشان سودی به پیامبر برسانند، چیزی نیست که خداوند آنها را اجابت کند. به همین دلیل به معجزات درخواستی مطرحشده در آیات مذکور که از اینگونه بودهاند، جواب منفی داده است. امور درخواستشده، عبارتست از:
آوردن خدا و ملائکه و روبهرو شدن مشرکان با آنان که از امور محال و غیر قابل تحقیق است.(1)
نزول عذابی که امکان انکار آن وجود نداشته باشد و به ناچار تسلیم شوند که سبب ایمان غیر اختیاری و جبری میشود.(2)
سقوط آسمان بر ایشان که به جای زمینهسازی هدایت و ایمان آوردن، امکان هدایت را از بین میبرد.(3)
داشتن باغ انگور یا خرما یا خانهای از جواهرات که هیچ یک دلیل نبوت دارنده آنها نیست.(4)
شکافتن چشمه برای ایشان (و به سود ایشان) که با هدف انجام نوعی معامله و سودجویی در خواست شده بود.(5)
واژه تحدّی در قرآن بهکار نرفته، اما قرآن به صورت قاطع بشر را از آغاز عصر نزول تا به امروز به مقابله دعوت کرده است و در عین حال بهصراحت فرموده است که کسی را یارای مقابله با آن نیست و از این طریق بر فوق بشری بودن آن استدلال کرده است؛ زیرا اگر قرآن محصول فهم و ادراک بشر میبود، کسان دیگری که به ظاهر و براساس محاسبات، از نظر ادوات و تواناییهای لازم برای ایراد سخن و کلام بلیغ، برتر از آورنده قرآن بودند، میتوانستند مانند آن را بیاورند. باید
توجه داشت که اسلام و قرآن از بدو ظهور تا به امروز (طی چهارده قرن)، با دشمنی و مقابله سرسختانه مخالفان خود، مواجه بودهاند و این حقیقتی تاریخی و غیر قابل انکار است. اگر مخالفان، مخصوصاً کفار اولیه (کفار قریش) میتوانستند به تحدّیهای خوارکننده قرآن که غرور و اعتماد آنان به زبان، فصاحت و بلاغتشان را زیر سؤال برده و تحتالشعاع قرار داده بود، جواب بدهند، کوتاهترین مسیر و کمخرجترین راه را برای پایان دادن به اسلام پیموده بودند. اما آنان برخلاف ذوق و توجه شایانشان به سخنوری، خطابه، شعر و بهرههایی که از این هنر داشتند، نه تنها چنین نکردند، بلکه از مقابله با قرآن طفره رفتند؛ زیرا میدانستند جز آشکار ساختن عجز و ناتوانیشان چیز دیگری عایدشان نمیکند.
یکی از مباحث مطرح در باب تحدی قرآن، چگونگی اثبات تحدیات قرآن میباشد؛ به این ترتیب که متکلمان مسلمان باید برای اثبات اینکه قرآن، بشر را دعوت به آوردن همانند نموده، دلیل و برهان اقامه کنند. به همین سبب متکلمان مسلمان برای اثبات تحدی قرآن و دعوت معارضان به مبارزه، ادعای تواتر میکنند و میگویند: تحدی و مبارزهطلبی قرآن، با تواتر ثابت شده است.(1)به عبارت دیگر، دلیل اعجاز تحدی، تواتر میباشد.(2)اگر مدعا را به شکل یک قضیه منطقی در نظر بگیریم، صغرای
قضیه که اعجاز قرآن باشد، با تواتر ثابت میشود و کبرای آن، تحدی و دعوت به مبارزهطلبی قرآن است.(1)هرکس که تاریخ اسلام را بداند، قطعاًمیداند که قرآن از زمان پیامبر تا به امروز به تواتر ثابت شده است.(2)اگر کسی بگوید: «از آنجا که تواتر در مورد کل قرآن ثابت است، ولی در مورد جزئیات یا اجزای قرآن قابل اثبات نیست، پس تواترتحدی به واسطه آیات تحدی ثابت نمیشود، چون آیات تحدیجزئی از قرآن میباشد، در جواب میگوییم: وقتی تواتر کل قرآنثابت شد و پذیرفتیم که کل قرآن به واسطه خبر متواتر ثابت شدهاست، آنگاه باید بپذیریم که تواتر بعض قرآن یا تواتر سورهها وآیات قرآن نیز ثابت میشود؛ زیرا تواتر جمله، مستلزم تواتر بعض آنجمله نیز میباشد؛ چرا که مرکب بدون اجزایش وجود خارجی نخواهد داشت.(3)
آنچه تاکنون بیان شد، دلیل متکلمان در مورد اثبات تحدیات قرآن بود. اما اگر نگاهی به آیات قرآن بیندازیم، به آیاتی برمیخوریم که آشکارا بشر را به مبارزه فرا میخواند. تحدیات مطرحشده در آیات قرآن به سه گروه تقسیمپذیر است: تحدی به کل قرآن، تحدی به ده سوره و تحدی به یک سوره از سورههای قرآن. برای پرهیز از طولانی شدن بحث، از بیان آیات تحدی خودداری میکنیم و خوانندگان را به بحث تحدی در فصاحت و بلاغت قرآن و تحدی فراتر از فصاحت و بلاغت، ارجاع میدهیم.
اکثر قریب به اتفاق متکلمان در مورد تحدّی قرآن همنظرند و بر این باورند که قرآن با بیانی بسیار گویا و روشن مخالفان خود را به مبارزه دعوت میکند و خطاب به آنها میگوید: اگر در وجود قرآن که از جانب خداوند متعال است شک و تردید دارد، همگی دست به دست هم بدهید و یک سوره کوچک همانند آن بیاورید. متکلمان و دانشمندان علوم قرآنی، این شیوه برخورد قرآن را اصطلاحاً «تحدّی» مینامند.(1)
اکنون سؤال این است که آیا خداوند در تحدّیهای قرآن، تنها به فصاحت و بلاغت قرآن تحدّی کرده، یا اینکه تحدی شامل سایر معارف موجود در قرآن نیز میشود؟
متکلمان و دانشمندان علوم قرآنی با برداشتهایی که از آیات تحدّی داشتهاند، در نوع تحدّی با هم اختلاف نظر دارند؛ لذا هر گروه به تبیین آرای خود در این زمینه پرداختهاند. در اینجا دو دیدگاه متفاوت وجود دارد: عدهای معتقدند تحدّی قرآن منحصر در فصاحت و بلاغت است. گروه دیگری از دانشمندان، تحدّی قرآن را فراتر از فصاحت و نظم آن میدانند و معتقدند فصاحت و بلاغت تنها یکی از مصادیق تحدی میباشد و خداوند درباره دیگر معارف موجود در محتوای آیات نیز تحدّی کرده است. با گذشت زمان بر تعداد گروه دوم افزوده میشود و از همین رو بیشتر کتابهای مربوط به اعجاز قرآن در زمان ما، اختصاص به اعجاز عملی آن دارد و کمتر به فصاحت و بلاغت توجه میشود.
1) (1) المغنی، ج 16، ص 224؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 270 سدیدالدین الحمصی الرازی، المنقذ من التقلید، ج 1، ص 442.
آیاتی که متکلمان از آنها تحدّی در زمینه فصاحت و بلاغت را استفاده کردهاند، عبارتند از:
قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً ؛ (1)بگو: اگر انسانها و پریان (جن و انس) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند.
أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِسُورَةٍ مِثلِهِ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ ؛ (2)آیا آنها میگویند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟! بگو: اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن بیاورید و غیر از خدا، هر کس را میتوانید (به یاری) طلبید.
أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلِهِ مُفتَرَیاتٍ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ * فَإِلَّم یَستَجِیبُوا لَکُم فَاعلَمُوا أَنَّما أُنزِلَ بِعِلمِ اللّهِ وَ أَن لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَهَل أَنتُم مُسلِمُونَ ؛ (3)آنها میگویند: او به دروغ این (قرآن) را (به خدا) نسبت داده (و ساختگی است!) بگو: اگر راست میگویید، شما هم ده سوره ساختگی همانند این قرآن بیاورید و تمام کسانی را که میتوانید - غیر از خدا - (برای این کار) دعوت کنید! و اگر آنها دعوت شما را نپذیرفتند، بدانید (قرآن) تنها به علم الهی نازل شده و هیچ معبودی جز او نیست! آیا بازهم تسلیم نمیشوید؟
بیشتر متکلمان متقدم و متفکران اسلامی بر این باور بودهاند که اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت و نظم ویژه آن میباشد؛ پس قرآن نیز بشر را در زمینه فصاحت و بلاغت و نظم آن به مبارزه دعوت نموده و از بشر خواسته است که اگر در آن شک و تردید دارید، دست کم یک سوره همانند آن یا ده سوره از جنس آن، هرچند دروغ باشند، بیاورید. متکلمان معتقدند چون عربها قبل از نزول قرآن در زمینه فصاحت و
1) (1) بقره، آیه 23 و 24. البته در اینکه ضمیر «من مثله» در آیه 23 سوره بقره به قرآن بر میگردد یا به پیامبر، اختلاف نظر وجود دارد.
2) (2) کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، ص 354 و 355؛ شرح المواقف، ج 4، جزء 8، ص 267؛ جعفر بن الحسن حلی، المسلک فی اصول الدین، تحقیق رضا استادی، ص 175 و 176؛ شرح الاصول الخمسه، ص 396؛ زرکشی، البرهان فی علوم القرآن، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ج 2، ص 110؛ المنقذ من التقلید، ج 1، ص 442؛ تفتازانی، شرح المقاصد، ج 4 و 5، ص 25؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 271؛ جمالالدین ابی منصور بن یوسف حلی، انوار الملکوت فی شرح الیاقوت، ص 185؛ ابیالصلاح تقی بن نجم حلی، تقریب المعارف، تحقیق فارس تبریزیان، ص 156. طبرسی ذیل آیه 23 بقره میگوید: «و تحداهم بالاتیان بمثله او ببعضه بقوله فاتو بعشر سورة مثله و بسورة مثله و جعل عجزهم عن ذلک حجة علیهم و دلالة علی صدق رسوله..»: فضل بن حسن طبرسی، مجمع البیان، تحقیق رسولی محلاتی، ج 1، ص 78.
بلاغت با هم معارضه (تحدّی) میکردند و هر که برنده میشد، نشان افتخار از آنِ او میگردید، لذا قرآن نیز آنها را در زمینه این اصل مهم (فصاحت و بلاغت که از افتخارات عرب آن روزگار بود) به مبارزه فرا خواند؛ بنابراین تحدّی قرآن منحصر به فصاحت آن است، نه چیز دیگر.(1)البته در اینکه تنها در زمینه فصاحت تحدّی شده، یا در فصاحت و بلاغت و نظم، یا فقط در نظم، اختلاف نظر وجود دارد و از آنجا که ما معتقد به تحدی فراتر از فصاحت هستیم و برای پرهیز از دور شدن از غرض اصلی، وارد این بحث نمیشویم.
بعضی دیگر برای اثبات تحدّی قرآن در زمینه فصاحت و بلاغت، به آیه 13 سوره هود(2)استناد میکنند. دلیل ایشان این است که اگر وجه اعجاز، غیر از فصاحت و بلاغت باشد، عبارت جمله «مفتریات» در این آیه بیمعنا خواهد بود، ولی اگر وجه اعجاز فقط فصاحت و بلاغت باشد، آنگاه آیه مفهوم خواهد یافت؛(3)چنانکه طبرسی میگوید: «این آیه به جنبه اعجاز قرآن که عبارت است از فصاحت و بلاغت و نظم ویژه آن، اشاره دارد؛ زیرا اگر جنبه اعجاز غیر از فصاحت و بلاغت میبود، هرگز در معارضه به دروغ بافی (اختلاق و افتراء) راضی نمیشدند».(4)همچنین فخر رازی در این باره میگوید: «اگر وجه اعجاز قرآن، خبرهای
1) (1) شرح المواقف، ج 4، جزء 8، ص 268؛ کتاب المحصل، ص 490؛ تفتازانی، شرح العقائد النسفیه، تحقیق محمد عدنان درویش، ص 210؛ المغنی، ج 16، ص 224؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 278؛ المنقذ من التقلید، ج 1، ص 470 (ایشان دلیل معجزه بودن را نظم بدون فصاحت میداند) و البرهان فی علوم القرآن، ج 2، ص 97.
2) (2) قُل فَأتُوا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلِهِ مُفتَرَیاتٍ.
3) (3) اصول الدین، ص 84؛ التفسیر الکبیر (مفاتیح الغیب)، ج 17، ص 156 و ابوعلی الفضل بن الحسن، مجمع البیان، ج 5، ص 188.
4) (4) همان.
غیبی یا عدم تناقض قرآن میبود، جمله «مفتریات» در آیه 13 سوره هود معنا و مفهومی نمیداشت. ولی اگر اعجاز را منحصر در امر فصاحت و بلاغت بدانیم، آن گاه آیه مفهوم خواهد یافت؛ زیرا دستیابی به فصاحت به واسطه انسان فصیح آشکار میگردد؛ چه کلام راست باشد، چه دروغ. مهم جنبه فصاحت کلام است.(1)
آیاتی که متکلمان از آنها تحدی فراتر از فصاحت و بلاغت فهمیدهاند، عبارتند از:
تحدّی قرآن در این زمینه که در آن اختلافی وجود ندارد. خداوند میفرماید: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ وَ لَو کانَ مِن عِندِ غَیرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اختِلافاً کَثِیراً ؛ (2)آیا درباره قرآن نمیاندیشند؟! اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن مییافتند. یعنی اگر در اینکه قرآن از سوی خداست شک دارید، کلامی مثل آن بیاورید که خالی از اختلاف باشد.
قرآن در بسیاری از آیات خود، بشر را در زمینه اخباری که از غیب داده، به مبارزه دعوت نموده است؛ به این بیان که اگر در الهی بودن قرآن تردید دارید، سخنی که محتوای آن، گزارش از عالم غیب باشد، بیاورید: تِلکَ مِن أَنباءِ الغَیبِ نُوحِیها إِلَیکَ ما کُنتَ تَعلَمُها أَنتَ وَ لا قَومُکَ مِن قَبلِ هذا فَاصبِر إِنَّ العاقِبَةَ لِلمُتَّقِینَ ؛ (3)اینها از خبرهای غیب است که به تو (ای پیامبر) وحی میکنیم. نه تو و نه قومت، اینها را پیش از این
نمیدانستید! پس صبر و استقامت کن که عاقبت از آن پرهیزکاران است.
آیات دیگری مانند آیه 102 سوره یوسف، آیه 44 سوره آل عمران و... نیز به این مطلب اشاره دارند.
تحدّی در زمینه کسی که قرآن بر او نازل شده.(1)این در صورتی است که مرجع ضمیر «من مثله» در آیه 23 سوره بقره را شخص پیامبر بدانیم. بنابراین قول، این آیه مصداق تحدّی به غیر فصاحت و بلاغت است، ولی قول دیگری نیز وجود دارد که آیه را مصداق تحدّی در زمینه فصاحت و بلاغت میداند و در این صورت، آیه از مورد ادعای ما خارج میشود. در این آیه، خداوند با اشاره به شخص پیامبر که فردی امّی و درسنخوانده است و مربی و معلم ندیده، تحدّی میکند. به این ترتیب که اگر الهی بودن قرآن را باور ندارید، آورنده آن را با چهرههای برجسته عرصه شعر، ادب و سخنوران خود مقایسه کنید. او تا به حال در میان شما بوده و او را کاملاً میشناسید. خداوند میفرماید: قُل لَو شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَیکُم وَ لا أَدراکُم بِهِ فَقَد لَبِثتُ فِیکُم عُمُراً مِن قَبلِهِ أَ فَلا تَعقِلُونَ ؛ (2)بگو اگر خدا میخواست، من این آیات را بر شما نمیخواندم و خداوند از آن آگاهتان نمیکرد؛ چه اینکه مدّتها پیش از این، در میان شما بودم (و هرگز آیههایی نیاوردم) آیا نمیفهمید؟!
تحدّی قرآن در زمینه علم. در قرآن، آیاتی وجود دارد که این کتاب را دربردارنده علوم و معارف الهی توصیف میکند و به این ترتیب تحدی میکند که اگر در قرآن شک دارید، کتابی بیاورید که به این اندازه
دربردارنده علوم و معارف باشد، مانند:... وَ نَزَّلنا عَلَیکَ الکِتابَ تِبیاناً لِکُلِّ شَیءٍ وَ هُدیً وَ رَحمَةً وَ بُشری لِلمُسلِمِینَ ؛ (1)و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است. نیز:... وَ لا حَبَّةٍ فِی ظُلُماتِ الأَرضِ وَ لا رَطبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ ؛ (2)و نه هیچ دانهای در تاریکیهای زمین و نه هیچ تر و خشکی وجود دارد؛ جز اینکه در کتابی آشکار [در کتاب علم خدا] ثبت است.(3)
قرآن بشر را دعوت به مبارزه میکند، اما مبارزهطلبی قرآن منحصر به فصاحت و بلاغت نیست؛ بلکه در زمینههای دیگر معارف عالیه آن، که عبارتند از اخبار غیبی و علوم الهی، مثل مبدأ و معاد، مکارم اخلاق، حکمت، مصالح دین و دنیا و خصوصاً احکام تعلیم انسان و... انسان را به مبارزه فرا میخواند و آیات متعددی بر این امر دلالت دارد.(4)همانطور
1) (1) نحل، آیه 89.
2) (2) انعام، آیه 59. این دو آیه مورد استناد علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، ج 1، ص 64 است.
3) (3) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 64-68. البته مراد، عدم اختلاف در محتوای قرآن میباشد، نه فقط عدم اختلاف در ظاهر الفاظ آن.
4) (4) شرح المقاصد، ج 4 و 5 جزء، ص 28؛ الشافعی، الامدی وآرائه الکلامیه، ص 489؛ عبدالکریم شهرستانی نهایة الاقدام فی علم الکلام، ص 450 و 451؛ المیزان فی تفسیر القرآن، ج 3، ص 155 و 156؛ محمدرشید رضا، تفسیر القرآن الحکیم، (تفسیر المنار)، ج 12، ص 45؛ غزالی، قواعد العقائد، تحقیق موسی محمدعلی، ص 214 و 215؛ محمدرشیدرضا، الوحی المحمدی، ص 351 و 352؛ عبدالرحمن بن احمد جامی، نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، ص 275؛ مجموعه آثار، ج 4، ص 530 و 531؛ سید ابراهیم الحجازی، آیات العقائد، ص 224: «الواقع انه تعالی قد تحدّی بالقرآن المشتمل علی الحکم و المعارف و المزایا المنحصرة به ولم یکن التحدّی بمجرد الفاظ، نعم هذه الحقائق قد البست احسن اللباس و جیء بها فی احسن اسلوب ادبی کما هو شان کل حکیم یأتی بمراده باحسن الکلام فلایکون وجه التحدی منحصرا بالبلاغة و الفصاحة المضافة إلی اللفظ و العبارة».
که گفته شد، گروه اوّل که تحدی قرآن را منحصر به فصاحت میدانند، به آیه 13 سوره هود استناد میکنند. از همینرو شایسته است به بررسی این آیه بپردازیم.
علامه طباطبایی ذیل آیه 13 هود مینویسد: «این آیه به معنای انحصار تحدّی به فصاحت و بلاغت نیست». در زیر گزیدهای از تحلیل علامه را درباره عمومیت تحدی بیان میکنیم.
ایشان بعد از تبیین و تفسیر معنای آیه 13 سوره هود(1)مینویسد: از آنچه بیان کردیم، به خوبی روشن شد که تحدی در زمینه آوردن مثل قرآن در آیه مورد نظر، تنها از جهت نظم قرآن و بلاغت آن نیست؛ زیرا اگر تنها از این جهت بود، باید میفرمود: متخصصان شعر و ادبیات را به کمک طلب کنید، ولی اینگونه نفرموده؛ بلکه فرمود از هرکس غیر از خدای تعالی که میتوانید دعوت کنید و کمک بگیرید و کمک گرفتن منحصر به عرب نیست؛ بلکه عام است و غیر عرب را نیز در بر میگیرد. بنابراین تحدّی در این آیه شریفه، شامل تمام جهاتی است که قرآن دربرگیرنده آن است؛ چه معارف الهی، چه اخبار غیبی و چه دستورات مهم اخلاقی و.... آیه 88 سوره اسراء(2)نیز بیانکننده تحدّی از جمیع جهات میباشد.
اگر جنبه اعجاز قرآن منحصر به بلاغت آن بود، در این صورت
تحدی تنها شامل عرب میشد، نه غیر عرب؛ درحالیکه آنچه از عموم این آیات استفاده میشود، این است که غیر عرب نیز در زمینه تحدی با عرب مشترکند. مثلاً در آیه وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ ، (1)لازمه اینکه تحدّی را منحصر به فصاحت و بلاغت بدانیم، این است که آیه، مرجع نداشته باشد، مگر در صورتی که به جای آن میگفت: «وادعوا من استطعتم من آلهتکم و من اهل لغتکم»؛ از خدایان خود و از همزبانان خود، هرکه را میتوانید دعوت به همکاری کنید.
همچنین جمله قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ...2 بیحاصل میماند؛ مگر درصورتیکه به جای آن میگفت: «لئن اجتمعت العرب».
اگر اعجاز قرآن منحصر به بلاغت آن میبود، دیگر استدلال به مانند آیه ذیل صحیح نبود:... وَ لَو کانَ مِن عِندِ غَیرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اختِلافاً کَثِیراً ؛ (2)اگر این قرآن از سوی غیر خدا بود، در آن اختلاف بسیاری مییافتند. ظاهر آیه این است که مطلق اختلاف در قرآن نفی شده و بیشتر اختلافات نیز مربوط به معانی و محتواست نه بلاغت لفظ.
خداوند در آیه 34 سوره طور(3)و آیه 38 سوره یونس(4)نیز تحدی کرده است؛ درحالیکه پیش از این گفته شد که سوره یونس از نظر ترتیب، قبل از سوره هود نازل شده و اگر جنبه اعجاز قرآن، تنها مسئله بلاغت بود، این تحدّیها خارج از نظم طبیعی بود؛ چون صحیح به نظر نمیرسد که امروزه قوم عرب را به آوردن یک سوره مانند قرآن و فردا
به آوردن ده سوره مانند آن فراخواند. بعضی از مفسران این مسئله را از راه ترتیب نزول توجیه کردهاند که پذیرفتنی نیست. بنابراین حق مطلب این است که قرآن از تمام جهات مختص به خودش معجزه است؛ چه فصاحت و بلاغت، چه معارف حقیقی، چه اخلاق کریمه، چه شرایع الهی و چه اخبار غیبی.(1)
پارهای از متکلمان، اعجاز قرآن را منحصر به فصاحت و بلاغت آن دانستهاند، این انحصار را میتوان در نوع جهاننگری و بسط فکری زمان آنان جستوجو کرد. آنها تحدّی را به تحدی در زمینه مسائلی که در عصر و زمانشان بسیار مهم بوده و دغدغه فکری اندیشمندانشان بوده، تفسیر کردهاند. اما یگانه دلیل مسئله، این نبوده؛ بلکه بعضی از آیات قرآن و مفاهیم موجود در آنها نیز در این امر مؤثر بوده است. بنابراین توجه آنها به بعضی آیات تحدّی با تأثیرپذیری از مسائل مهم عصرشان، آنان را از توجه به بقیه آیات تحدّی و جمع بین این آیات بازداشته و سبب غفلت از حقایق روشن و مفاهیم عالی و متعالی قرآن شده است. تأثیرپذیری از مسائل زمان، تنها منحصر به متکلمان نیست؛ بلکه درباره مفسران قرآن نیز مطرح است. حقیقت امر، این است که مفاهیم عالیه قرآن به سادگی برای انسانها قابل فهم نیست؛ بلکه این حقایق ارزشمند با گذشت زمان آشکار میشود. پس سزاوار است که دانشپژوهان دینی همت کنند و این حقایق را با ژرفنگری دقیق از متون قرآن استخراج کنند و به حقیقتجویان جهان برسانند.
1) (1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 155 و 156.
یکی از سؤالات در زمینه تحدی، این است که قرآن درباره زمینه چه مقدار از آیات خود به تحدی برخواسته است؟ به عبارت دیگر چه مقدار از قرآن معجزه میباشد؟ برای یافتن پاسخ این سؤال بهتر است که تحدیهای قرآن را از دو دیدگاه بررسی کنیم: از دیدگاه خود قرآن و دیدگاه متکلمان مسلمان. ابتدا شایسته است به بررسی آیات تحدی بپردازیم و ببینیم که قرآن با چه مقدار از آیات خود، معارضان را به مبارزه فراخوانده و آنگاه به سراغ دیدگاه متکلمان برویم.
قرآن در آیات متعددی بشر را به مبارزه دعوت میکند. از آنجا که بحث ما مربوط به مقدار تحدیهای قرآن میباشد، شایسته است آیات تحدی را براساس سلسله مراتب شدت تحدی بررسی کنیم. در ابتدا قرآن بشر را به آوردن کل قرآن فرا میخواند و میفرماید: قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً ؛ (1)بگو: اگر انسانها و پریان (جن و انس) اتفاق کنند که همانند این قرآن را بیاورند، همانند آن را نخواهند آورد، هرچند یکدیگر را (در این کار) کمک کنند. مرحله دوم، تحدی به ده سوره میباشد: أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلِهِ مُفتَرَیاتٍ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ فَإِلَّم یَستَجِیبُوا لَکُم فَاعلَمُوا أَنَّما أُنزِلَ بِعِلمِ اللّهِ وَ أَن لا إِلهَ إِلاّ هُوَ فَهَل أَنتُم مُسلِمُونَ ؛ (2)آنها میگویند: او به دروغ این (قرآن) را (به خدا) نسبت میدهد (و ساختگی است)! بگو: اگر راست میگویید، شما هم ده سوره ساختگی همانند این قرآن بیاورید و
تمام کسانی را که میتوانید - غیر از خدا - (برای این کار) دعوت کنید! و اگر آنها دعوت شما را نپذیرفتند، بدانید (قرآن) فقط به علم الهی نازل شده و هیچ معبودی جز او نیست! آیا بازهم، تسلیم نمیشوید؟!
در مرحله سوم، با قدری تنزل به یک سوره تحدی میشود: وَ إِن کُنتُم فِی رَیبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلی عَبدِنا فَأتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثلِهِ وَ ادعُوا شُهَداءَکُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ. فَإِن لَم تَفعَلُوا وَ لَن تَفعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّاسُ وَ الحِجارَةُ أُعِدَّت لِلکافِرِینَ ؛ (1)و اگر درباره آنچه بر بنده خود [پیامبر] نازل کردهایم شک و تردید دارید، (دستکم) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را - غیر از خدا - برای این کار فرا خوانید، اگر راست میگویید! پس اگر چنین نکنید - که هرگز نخواهید کرد - از آتشی بترسید که هیزم آن، بدنهای مردم (گنهکار) و سنگها [بتها] است و برای کافران، آماده شده است. أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِسُورَةٍ مِثلِهِ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ ؛ (2)آیا آنها میگویند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داده است؟ بگو: اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن بیاورید و غیر از خدا، هر کس را میتوانید (به یاری) طلبید! در مرحله آخر، به آوردن همانند قرآن به میزان یک حدیث تحدی میشود؛ مانند فَلیَأتُوا بِحَدِیثٍ مِثلِهِ إِن کانُوا صادِقِینَ ؛ (3)اگر راست میگویند، سخنی همانند آن بیاورند. بنابراین حجمی از آیات قرآن که مورد تحدی قرار گرفته، ابتدا کل قرآن، سپس ده سوره، آنگاه یک سوره و در نهایت به اندازه یک حدیث میباشد. تحدی نوع اول، دوم و سوم روشن است؛
آنچه در این میان ابهام دارد، تحدی به میزان یک حدیث است که در ضمن دیدگاه متکلمان به بررسی آن خواهیم پرداخت.
یکی از مسائلی که در کلام اسلامی در مورد تحدی قرآن مطرح است، کمترین مقدار آیهای است که قرآن بشر را در آوردن همانند آن به مبارزه فراخوانده است. متکلمان در تحدی به یکی از سورههای کوچک قرآن اتفاق نظر دارند. بحث و اختلاف نظر، در مورد تعدادی از آیات سورههای بزرگ که حجم آن برابر یک سوره کوچک مانند سوره کوثر است، میباشد. پرسش این است که آیا اگر تعداد حروف و کلمات، آیات سورههای بزرگ به میزان سورههای کوچک باشد، میتوان آن را معجزه دانست و بشر را به همانندآوری فرا خواند یا خیر؟
شافعی معتقد است که تحدیهای قرآن، منحصر به آوردن مقدار یک سوره میباشد؛ بنابراین بهکار کسی که چند کلمه مانند قرآن بیاورد، معارضه اطلاق نمیشود، زیرا از جانب خداوند برای آوردن چند کلمه تحدّی صورت نگرفته است.(1)اشعری میگوید: «اعجاز با آوردن آیاتی به مقدار یک سوره کوچک مانند کوثر و... محقق میشود؛ زیرا آیه 38 سوره یونس به یک سوره تحدی نموده است، نه کمتر از آن».(2)در نقد این سخن باید گفت: هر یک از آیات قرآن معجزه است؛ زیرا آیه 38 سوره یونس نفرموده است که مقدار کمتر از یک سوره معجزه نیست؛ آنچه از آیه مذکور استنباط میشود، این است که تحدی به یک سوره تعلق گرفته است، نه کمتر از آن. براساس نظریهای که سوره کاملی از قرآن را معجزه میداند، بخش اول، آخر یا وسط سوره بقره معجزه نیست
و در نتیجه معارضه کنندگان میتوانند مانند نیمی از سوره بقره را بیاورند. لازمه دیگر این قول این است که آیه: وَ لَکُم فِی القِصاصِ حَیاةٌ1 معجزه نباشد؛ درحالیکه متکلمان معتقدند این آیه در بالاترین درجه بلاغت قرار دارد. لازمه اینکه تعداد کلمات و حروف را در آیات شرط کنیم، ابطال حرف گویندگان این قول میباشد؛ زیرا آنان شرط اعجاز را به میزان یک سوره بودن آیات میدانستند و حالا چیزی را معجزه دانستهاند که سوره نیست و خداوند نیز نفرموده است که آیاتی به مقدار یک سوره بیاورید. سوره کوثر ده کلمه و 42 حرف است و آیه 163 سوره نساء دوازده کلمه و 72 حرف است - و اگر فقط اسمها را به شمار آوریم، ده کلمه میشود - و این تعداد کلمه و حرف، بیشتر از سوره کوثر میباشد؛ بنابراین سزاوار است که این آیه نزد آنان معجزه باشد و آیه وَ لَکُم فِی القِصاصِ حَیاةٌ معجزه نباشد. اگر بگویند که آیه 163 سوره نساء معجزه نیست، لازمهاش نقض حرف خودشان میباشد؛ زیرا آنان معتقدند آیاتی که از نظر تعداد کلمات و حروف به مقدار کوچکترین سوره قرآن باشد، معجزه است. و اگر بگویند آیه 163 سوره نساء معجزه است، لازمهاش نقض قولی است که اعجاز را در این میداند که آیات در بالاترین درجه بلاغت باشند. لازمه دیگر قولی که اعجاز را منحصر به مقدار یک سوره از قرآن میداند، این است که اگر از سوره کوثر کلمهای کم کنیم، دیگر معجزه نباشد. بنابراین اگر یک آیه یا دو آیه از قرآن معجزه نباشد و معارضهکنندگان بتوانند همانند آن را بیاورند، لازمهاش این است که میتوان مثل و مانند هر آیه قرآن را به صورت انفرادی آورد و لازمه آن، امکان آوردن همانند همه قرآن است. اگر کسی
برای ردّ لازمه اخیر بگوید: در صورت قرار گرفتن سه آیه از قرآن در کنار هم، بشر توان آوردن همانند آن را ندارد، لازمهاش آن نقض قولی است که اعجاز را در فصاحت و بلاغت آیات میداند.
با توجه به آنچه تاکنون بیان شد، میتوان گفت: کل قرآن معجزه است و بشر توان مقابله با آن را ندارد؛(1)زیرا خداوند فرموده است هیچ کس توان مقابله با آن را ندارد. اما درباره مقدار آیهای که با آوردن آن، اعجاز تحقق مییابد، اینگونه به نظر میرسد که حد اعجاز به میزان یک سوره میباشد؛ چه سوره بزرگ باشد چه کوچک. اما اگر اندازه آیهای، به مقدار حروف یک سوره کوچک مانند سوره کوثر باشد، باز معجزه است. به این ترتیب برای توجیه آیه 34 سوره طور: فَلیَأتُوا بِحَدِیثٍ مِثلِهِ إِن کانُوا صادِقِینَ باید گفت: مقصود از حدیث، حدیث تامی است که کمتر از کلمات یک سوره کوچک نباشد.(2)
علامه طباطبایی بر این باور است که تحدّیهای مطرح شده در آیات قرآن، اختصاص به فصاحت و بلاغت ندارد؛ بلکه تمام محتوای قرآن را شامل میشود؛ گرچه هریک از آیاتی که در آن تحدّی مطرح میشود، اهدف خاصی را دنبال میکند.(3)توضیح اینکه: آنچه حقیقت قرآن را به
1) (1) قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً.
2) (2) احمد محمود احمد شیمی، دلائل النبوة فی ضوء السنة، ص 333-336.
3) (3) مانند آیه 38 سوره یونس که ظهور در تحدی به یک سوره دارد و آیه 13 سوره هود که ظهور در تحدی به عدد خاصی بیش از یک سوره دارد و آیه 34 سوره طور که ظهور در تحدی به سخنی مثل قرآن دارد، گرچه از یک سوره هم کمتر باشد.
عنوان یک کتاب الهی تشکیل میدهد، علاوه بر فصاحت و بلاغت کلماتش، محتوا و مفهوم و اغراض آن نیز هست. منظور از معنا و مفهوم، آنچه دانشمندان فصاحت و بلاغت میگویند نیست؛ زیرا مطلوب آنها اختصاص به قرآن ندارد؛ بلکه هر کلام فصیح و بلیغی را شامل میشود. پس مقصود از معنا و مفهوم درباره قرآن، چیزی است که خداوند قرآن را به آن توصیف میکند(1)و روشن است که این صفات، مفاهیم و اغراض قرآن میباشند، نه آنچه دانشمندان فصاحت و بلاغت به عنوان صفت کلام فصیح و بلیغ بیان میکنند که شامل کلام باطل و لغو هم میشود. آنچه مورد تحدّی واقع شده، کلامی است که محتوا و اغراض آن، بیانکننده این است که این کلام از سوی خداوند است؛ وگرنه هرکس میتوانست مفرداتی از آیات قرآن را برگزیده، آنها را کنار یکدیگر قرار دهد و با قرآن به معارضه برخیزد.(2)آنچه مخالفان را عاجز نموده است، درخواست آوردن کلامی است که گذشته از فصاحت و بلاغت، از جهت بیان برخی از اغراض الهی نیز کلامی مانند قرآن باشد و کلام الهی در هر یک از آیات تحدّی بر حسب ویژگی خود دارای هدف متفاوتی است. ویژگی قرآن این است که مطالب مورد نیاز و ضروری انسان تا روز قیامت را در بردارد؛(3)همانطورکه هر یک از سورهها ویژگی خود را دارند به این دلیل که بیانات قرآن از یکنواختی در آمده، متنوع گردند و اگر این تنوع نبود، ممکن بود مخالفان بتوانند مانند آن را
1) (1) «کتاب حکیم، نور مبین، قرآن عظیم، فرقان: هاد، یهدی إلی الحق و إلی صراط مستقیم، قول فصل لیس بالهزل و کتاب العزیز و...»
2) (2) مثل اینکه بگوید: «والضحی، والعصر، والطور فی کتاب مکنون، مدهامتان، الحاقة ما الحاقة و ما ادراک ما الحاقة، الرحمن، ملک الناس، اله الناس، خسف القمر، سندع الزبانیة...».
3) (3) مانند: معارف عالی، اخلاق کریمه، فروع دین و...
بیاورند؛ چه اینکه آن وقت با کلام افراد خلاق و استثنائی ممکن بود یکی شود. بنابراین ممکن است تحدّی در مثل آیه 88 سوره اسرا،(1)تحدّی به تمام قرآن باشد که همه اغراض الهی در آن جمع است و این ویژگی را دارد که دربرگیرنده تمام معارف و احکامی باشد که بشر تا روز قیامت بدان احتیاج دارد.
تحدی به مانند آیه 38 سوره یونس،(2)به علت ویژگی ظاهری که در آن وجود دارد، تحدّی به یک سوره میباشد، آن این است که یکی از هدفهای جامع الهی - یعنی هدایت خداوند - را بهطور کامل بیان میکند؛ بهگونهای که حق از باطل متمایز گردد و فقط صرف سخنپردازی نباشد.
و آیه 13 سوره هود،(3)تحدّی به ده سوره همانند قرآن میباشد و در بردارنده تفنن در عبارت است؛ یعنی یک مطلب را در چند قالب بیانی آورده است. عدد ده (ده سوره) را بهسبب ویژگی ده بودن آن نیاورده؛ بلکه به این علت است که دلالت بر کثرت و تعدد دارد و هدف از آن، سورههای بسیار میباشد؛ همانطور که عدد صد و هزار نیز کنایه از کثرت است؛(4)بنابراین، قرآن میخواهد به مخالفان خود بگوید که چند سوره مانند قرآن بیاورید، که دستکم به عدد ده برسد.
1) (1) قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً.
2) (2) أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِسُورَةٍ مِثلِهِ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ.
3) (3) أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلِهِ مُفتَرَیاتٍ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ.
4) (4) مانند آیه یَوَدُّ أَحَدُهُم لَو یُعَمَّرُ أَلفَ سَنَةٍ، بقره، آیه 96.
تحدّی در آیه 34 سوره طور(1)از تحدیهای سهگانه پیشین عامتر است؛ زیرا کلمه حدیث، هم شامل یک سوره و هم شامل ده سوره میشود و هم تمام قرآن را در برمیگیرد؛ بنابراین، تحدی در این آیه به صورت مطلق آمده که دربردارنده همه ویژگیهای قرآن میباشد.(2)
بههرحال بنا بر گفته برخی از اندیشمندان، مسئله این نیست که چرا برخی از آیات، بیانکننده تحدّی به یک سوره هستند و برخی دیگر بیانکننده و تحدّیکننده به چند سوره؛ چون اگر مسئله این بود، در پاسخ میگفتیم: منظور از تحدّی به یک سوره آوردن غرض واحد و جامع یک سوره است و منظور از تحدّی به چند سوره (مثلاً ده سوره) آوردن اغراض گوناگون است. اشکال اصلی این است که چرا تحدّی به یک سوره بر تحدّی به ده سوره مقدم شده است؟ و اگر اشکال این باشد، راه حل گفته شده، آن را حل نمیکند؛ زیرا اولاً، وقتی کسی از آوردن آنچه دارای یک غرض واحد و جامع است، ناتوان شد، چطور میتواند چیزی را که دارای غرضهای متنوع و تفنن در بیان است، بیاورد؟! ثانیاً از این بیان استفاده میشود که تحدّی به تمام قرآن هم میتواند همچون تحدّی به یک سوره متأخر شود.(3)
1) (1) فَلیَأتُوا بِحَدِیثٍ مِثلِهِ إِن کانُوا صادِقِینَ.
2) (2) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 10، ص 155-162.
3) (3) محمد موحدی فاضل لنکرانی، مدخل التفسیر، ص 37. استاد مصباح یزدی در جواب این اشکال میگوید: این اشکال در صورتی بر علامه وارد است که ایشان در صدد اثبات این امر باشند که ترتیب طبیعی اقتضا میکند تحدی به ده سوره لزوماً پس از تحدی به یک سوره باشد، ولی به چنین مدعایی در عبارات ایشان تصریح نشده است؛ بلکه میگوید: «و یمکن ان یقال فی وجه الاختلاف الذی یلوح من آیات التحدّی...»؛ بنابراین تنها هدفشان از ارائه این راه حل، توجیه و تصحیح ترتیبی است که پیش آمده: قرآنشناسی، پاورقی، ص 130.
به نظر آیةالله مصباح، ممکن است مقصود از «قرآن» در این آیات، معنای جنسی باشد و هدف بیان معجزه قرآن نباشد. ایشان به اصل ترتیب تحدّی، که بیشتر مفسران و دانشمندان علوم قرآنی آن را قبول دارند، تردید دارد و میگوید: با فرض پذیرش قول مفسران در این خصوص، میتوان گفت آیات تحدّی در مرحله اول از بشر میخواهد که اگر در خدایی بودن قرآن تردید دارند، کتابی همانند قرآن که دارای همه امتیازات آن باشد، بیاورند و پس از اینکه ناتوانی آنها ثابت شد، تخفیف داده، میفرماید یک سوره که از هر جهت شبیه سور قرآنی باشد و همه امتیازات آن را داشته باشد، بیاورند و پس از آنکه از این نیز خود را ناتوان یافتند، تخفیف داده، از ایشان میخواهد که ده سوره بسازند که هرکدام دارای یکی از جهات اعجاز قرآن باشد؛ به طوری که مجموع آن ده سوره بتواند ویژگیهای یک سوره قرآن را دارا باشد. بدیهی است که ساختن یک سوره که در همه جهاتش شبیه یکی از سورههای قرآن باشد، از فراهم آوردن چند سوره که هر کدام تنها در یک جهت شبیه قرآن باشند، مشکلتر است. بنابراین تحدّی از اشد به اخف صورت گرفته و معقول است؛ لکن نه آن گونه که مشهور است. وی پس از بیان دیدگاه مورد نظر خود، مؤیداتی برای آن ذکر میکند که خلاصه آن چنین است:
عدم دسترسی بشر به آن میداند، بیان یادشده، با این موضوع کاملاً سازگار است؛ چون ناتوان بودن بشر از آوردن یک سوره قرآن است.
این بیان با عمومیت افترا نسبت به کل سورههای قرآن تناسب کامل دارد.
تعبیر «مثله» در فَأتُوا بِعَشرِ سُوَرٍ مِثلِهِ مُفتَرَیاتٍ توجیه صحیح و معقولی مییابد؛ به این بیان که وقتی قرار شد ده سوره ساخته فکر بشر به منزله یک سوره قرآن باشد، تنها تعبیر صحیح، مفرد آمدن «مثله» است تا بیان کند که ضرورتی ندارد آیات ساخته بشر شبیه ده سوره قرآن باشد؛ بلکه همین که رویهمرفته شبیه یک سوره باشند نیز کافی است.
نیز جمع آمدن «مفتریات» و توصیف سور دهگانه به آن، با بیان یادشده تناسب پیدا میکند؛ چون وقتی هیچ یک از آنها همانند سور قرآن نباشد، هرکدام یک مفتری هستند و در نتیجه، مجموعاً مفتریات هستند. گویا قرآن در مرحله بسیار خفیفی تحدّی فرموده است: شما که از همانندآوری یک سوره هم ناتوانید، چیزی مادون قرآن بیاورید: «ده سوره ساختگی که هرچند هیچیک عِدل قرآن نیست؛ ولی رویهمرفته شبیه یک سوره باشند».(1)
یکی از مباحث مطرح این است که آیا از زمان تحدّی قرآن تاکنون، کسیبه مقابله با آن برخاسته است یا خیر؟ اگر به مبارزه برخاسته، آیا توانسته همانند آن را بیاورد یا خیر؟ و اگر به مبارزه برنخاسته، علت آن چه بوده است؟
1) (1) قرآنشناسی، ص 132-135.
در عصر نزول قرآن، اعراب جاهلیت با افکار جدیدی از سوی حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) روبهرو شدند که با آیین اجداد آنها در تعارض بود. بنابراین طبیعی بود که این آیین جدید را نپذیرند و با آن به مقابله برخیزند. از سوی دیگر، پیامبری که مدعی دین جدیدی بود، باید برای ادعای خود ادله و برهان اقامه میکرد تا دیگران آن را بپذیرند. پس پیامبر برای اثبات مدعای خود، قرآن را به عنوان معجزه آورد و از آنها خواست که اگر در مبانی این دین و اندیشه جدید که به سعادت هدایت میکند، شک و تردید دارند، همانند آن را بیاورند.
به این ترتیب اعراب با یک مسئله جدی از سوی پیامبر روبهرو میشوند که مبانی آن بر اصل منطق و خرد استوار است. آنها یا باید قرآن را میپذیرفتند یا باید همانند آن را میآوردند و پذیرش هر کدام از این دو برای آنها تبعاتی داشت. آنها ابتدا از پذیرش آن خودداری کردند، ولی این امر برایشان کافی نبود؛ زیرا در صورت عدم پذیرش قرآن، باید به مقابله با آن برمیخاستند تا همانند آن را بیاورند.
حال میخواهیم ببینیم که برخورد اعراب دوره جاهلیت با «مبارزهطلبی» قرآن چگونه بوده است. هر انسان خردمندی این مسئله را درک میکند که اعراب نمیتوانستهاند از کنار تحدیهای قرآن بدون توجه عبور کنند؛ زیرا این مبارزه برای آنها یک امر حیاتی بود و در صورت پیروز شدن در آن، محمد و آیینش زیر سؤال میرفت و آنها از دست او راحت میشدند. لذا بهترین راه برای آنها در گام اول که هیچ هزینهای نیز در بر نداشت، پاسخ گفتن به معارضات قرآن بود. آنها دارای برجستهترین شعرا و ادیبان بودند که هر کدام به فصاحت و بلاغت خود افتخار میکردند. اما هنگامی که این شعرا الفاظ بلاغی خود را با قرآن
مقایسه کردند، در یافتند که هیچ گونه توان مبارزه و معارضه با قرآن را ندارند؛ لذا ناچار شدند تا با شمشیر به مبارزه برخیزند. این خلاصه مدعای متکلمان در مورد بیپاسخ ماندن تحدّی قرآن از سوی اعراب عصر نزول بود. اکنون شایسته است که مبانی متکلمان و ادله آنها درباره این ادعا را بررسی کنیم.
متکلمان مسلمان میگویند: قرآن، مردم معاصر و غیر معاصر را به تحدّی دعوت نموده و از آنان خواسته است که اگر قبول ندارند قرآن از سوی خداوند متعال میباشد، همانند آن را بیاورند. ولی آنان با اینکه اهل فصاحت و بلاغت بودند و هیچکس نمیتوانست در شعر، حریف آنها شود، وقتی در مقابل قرآن و تحدّیات آن قرار گرفتند، ضعف و ناتوانیشان آشکار شد؛ فصاحت و بلاغت و مفاهیم عالی قرآن به حدی بالا بود که برجستهترین خطبا و شعرای عرب از معارضه با آن بازماندند.(1)لذا به جای معارضه با قرآن، عدهای از آنها پذیرفتند که قرآن کلامی فوق بشری است و به آن ایمان آوردند، اما بیشتر آنان بهسبب لجاجت و عوامل دیگر، از پذیرفتن آن سر باز زدند و به پیامبر نسبتهای ناشایستی همچون ساحر دادند. اگر آنان توان معارضه با قرآن را داشتند، هرگز دست از معارضه برنمیداشتند؛ زیرا با این کار میتوانستند با پرداخت کمترین هزینه، به اهداف مهم خود برسند و فریاد مبارزهطلبی قرآن را برای همیشه خاموش کنند و درخت نوبنیاد اسلام را از بین ببرند.
بیشتر متکلمان مسلمان تأکید میکنند که اگر معارضه با قرآن صورت گرفته بود، اخبار آن در همه جا منتشر میشد و به ما میرسید؛ چرا که
1) (1) علامه حلی، شرح باب حادی عشر، شارح فاضل مقداد، ص 47 و سعدالدین مسعود بن عمر التفتازانی، شرح العقائد النسفیه، تحقیق محمد عدنان درویش، ص 210.
هدف از معارضه، سست کردن مبانی اعتقادی اسلام - که همانا قرآن است - میباشد. توضیح آنکه، نمیتوان پذیرفت که معارضهای کرده باشند، ولی مخالفان، آن را برای دیگران آشکار نساخته باشند؛ زیرا مقصود اصلی تحدی که مبنای معارضه را تشکیل میدهد، آشکار ساختن آن برای دیگران است؛ بنابراین معارضهای صورت نگرفته است.(1)به عبارت دیگر اگر مخالفان اسلام توان معارضه با قرآن را داشتند و از سوی آنها معارضه صورت گرفته بود، آنان بهترین دلیل را برای زیر سؤال بردن اسلام و قرآن داشتند و این بهترین حجت و دلیل برای زیر سؤال بردن قرآن بود و لذا به هر راهی برای نقل آن برای دیگران متوسل میشدند(2)و آن حادثه در تاریخ ثبت میشد.
1) (1) الذخیرة فی علم الکلام، ص 367 و جمالالدین ابیمنصور حلی، انوار الملکوت فی شرح الیاقوت، ص 185: «انهم عجز عن المعارضة فلانه لو عورض لنقل، لانه من الوقایع العظیمة المشتملة علی اسقاط التکالیف شاقة. والعلم بالملازمة ضروری و لما انتفی اللازم انتفی الملزوم».
2) (2) الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 271؛ المنقذ من التقلید، ج 1، ص 443 و 444؛ حسن ضیاءالدین عتر، بینات المعجزة الخالدة، ص 165 و 166؛ ابیالصلاح تقی بن نجم الحلی، تقریب المعارف، تحقیق فارس تبریزیان، ص 159. در استفاده از کلام متکلمان تلاش شده تا از آنچه مستدلتر است، استفاده شود و لذا عین مطالب ایشان نقل نشده است. استاد مطهری میگوید: زیاد به معارضه قرآن آمدهاند، ولی این سبک، تقلید نشده است و اصلاً امکان تقلید نیست. قبلاً عرض کردم وقتی که ما یک آیه قرآن را در لابهلای سخن هر کس میبینیم، هر که میخواهد باشد، میبینیم، درست حکم یک ستاره درخشان را پیدا میکند در یک شب تاریک. این است که میگوییم سبک قرآن نه سابقه داشته است و نه لاحقه. آنچه میگویند سهل و ممتنع، همین است. هر چه آدم نگاه میکند به آن، که آن جهتی که نمیشود مثلش را آورد چیست، میبیند نمیتواند توصیف کند؛ ولی وقتی میخواهد مثلش را بیاورد، باز هم نمیتواند؛ کما اینکه میگویند مقتدرترین شعرا کسانی هستند که سبکشان سهل و ممتنع است، مثل سعدی؛ یعنی آن «ایها الناس جهان جای تنآسایی نیست» خیلی ساده است، ولی همین ساده را دیگران نتوانستند مثلش را بگویند. مجموعه آثار، ج 4، ص 553 و 554 و المغنی، فی ابواب التوحید والعدل اعجاز القرآن، ج 16، ص 252.
اعراب در مقابل مبارزهطلبی قرآن، به آن پاسخ ندادهاند. دلیل این مدعا آناست که اگرچه انگیزههای قوی برای معارضه داشتند، اما توانایی معارضه با قرآن را نداشتند و اگر معارضه در توان آنها بود، حتماً معارضه میکردند(1)و اینکه معارضه نکردند و در مقابل تحدّی سکوت اختیار کردند، دلیل روشنی بر عجز آنهاست.(2)به عبارت دیگر، با توجه به انگیزههای زیاد و مهمی که وجود داشت، محال بود که اعراب معارضه را ترک کنند؛ مگر اینکه آنها از معارضه با آن عاجز شده باشند.(3)صاحب المغنی در این زمینه میگوید: «فقد کان یجب فی المعارضة، کما تظهر، أنتنقل وان لایختل نقلها من هذا الوجه و یجب ذلک فی وجه آخر لان الحاجة فیما یرجع إلی الدین تقتضی قوه النقل، فما هو حجة اولی من نقلالشبة ولو صحت المعارضة لکانت کالحجة و کان القرآن کالشبة لانبالمعارضة تعلم من حاله انه لیس بمعجزه، و تکون المعارضة، من حیثکشفت ذلک من حال القرآن، و دلت علیه حجة، فکانت یجب ان تکون بالنقل اولی من القرآن، لان الحاجة فی الدین الیه امس، و کما وقعت الحاجة الیها اولی فالحاجة الیها ماسة علی الدوام، مادام القرآن منقولا، فکیف یصح و الحال هذه، ان ینقل القرآن، و لاتنقل المعارضة، علی انه قد نقل ما لافائده فیه، من المعارضة الرکیکة، عن (مسیلمه)، فکیف یصح ان
لاتنقل المعارضة الصحیحة، مع ما یحصل به، من الفائدة».(1)
بنابراین، همه متکلمان در این مسئله اتفاق نظر دارند که معارضه با قرآن، به معنای حقیقیاش صورت نگرفته؛ زیرا اگر مبارزه صورت میگرفت، حتماً خبر آن به ما میرسید؛ زیرا هیچ دلیلی بر مخفی نگاه داشتن مبارزه آنها نداریم. پس مبارزه و معارضه با قرآن صورت نگرفته است. به عبارت دیگر، همان دلیلی که اقتضا میکرد آنها با قرآن به مبارزه برخیزند، همان دلیل اقتضا میکند مبارزاتی را برای دیگران بیان کنند که با قرآن انجام دادهاند؛ چون در این صورت حجیت قرآن از بین میرفت و دلیلی بر تواناییشان در آوردن همانند برای قرآن مییافتند و برتری کلام آنان بر قرآن ثابت میشد.
آنچه تاکنون درباره عدم معارضه با قرآن بیان شده، ادعایی است که برای اثبات آن باید دلیل و برهان اقامه نماییم. اثبات چنیین ادعایی در دو حوزه تاریخی قابل بحث و بررسی میباشد:
صدر اسلام که اوج درگیری پیامبر و مسلمانان با کفار و اهل کتاب بود. پیامبر ادعای آوردن آیین جدیدی داشت و مردم را به مبارزه با قرآن دعوت میکرد که همانند آن را بیاورند.
در طول تاریخ پس از نزول قرآن (حدود 1430 سال)، قرآن در میان مردم بوده و آنان را به مبارزه فراخوانده است.
متکلمان مسلمان در این دو برهه ادعای تواتر نمودهاند که به اختصار بدان میپردازیم.
1) (1) المغنی، فی ابواب التوحید و العدل اعجاز القرآن، ج 16، ص 253.
ایشان بر این باورند که دلیل عدم معارضه مخالفان با قرآن، تواتر میباشد: (1)«جاءنا الخبر المتواتر انه مع طول زمن التحدی، و لجاج القوم فی التعدی اصیبوا بالعجز».(2)این مدعا بهگونهای مطرح شده است که گویا عدم معارضه با قرآن برای متکلمان یقینی است، تا جایی که نویسنده گوهر مراد میگوید: «عدم معارضه با قرآن، با تواتر ثابت شده است».(3)
استدلال متکلمان اینگونه ادامه مییابد که اگر معارضه با قرآن صورت میگرفت، قرآن مورد شبهه واقع میشد و این معارضه حجت قرار میگرفت؛ لذا سزاوار بود که معارضه نقل شود. دلیل دیگر اینکه قرآن و حادثه معارضه، دو رقیب همدیگرند: پس امکان ندارد که قرآن نقل شود و به ما برسد، ولی معارضهای نقل نشود و به ما نرسد.(4)بنابراین اگر معارضهای صورت گرفته بود و مخالفان همانند قرآن را آورده بودند، این خبر به واسطه تواتر به ما میرسید و در تاریخ نقل میشد(5)و آوردن همانند قرآن حجت میشد و در اعجاز قرآن شبهه وارد شده و عدم حجت مطرح میشد.(6)
یکی از دلایل متکلمان بر عدم توانایی معارضان بر آوردن همانند قرآن، ترجیح دادن جنگ و عدم آوردن همانند قرآن میباشد.(7)نکته مهم
1) (1) ارشاد الطالبین إلی نهج المسترشدین، ص 311.
2) (2) محمد عبده، رسالة التوحید، تحقیق محمد رشید رضا، ص 197.
3) (3) گوهر المراد، ص 386.
4) (4) شرح الاصول الخمسه، ص 379.
5) (5) المسلک فی اصول الدین، تحقیق رضا استادی، ص 175.
6) (6) همان.
7) (7) گوهر مراد، ص 386؛ اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه، ص 285 و 286؛ المسلک فی اصول الدین، ص 173 و باب حادی عشر، شرح مقداد سیوری و ابوالفتح بن مخدوم الحسینی، ص 36.
در این بحث، این است که گروهی از متکلمان در بحث عدم معارضه با قرآن، بیشتر به جنبه تاریخی عدم معارضه توجه نمودهاند و معارضات صدر اسلام را مورد بحث و بررسی قرار دادهاند.(1)البته گروهی از متکلمان(2)متقدم و بیشتر متألهان و دانشمندان علوم و معارف قرآن به صورت عام و فراتر از جنبه تاریخی به این بحث پرداختهاند.(3)
در محدوده زمانی اعجاز قرآن دو دیدگاه مطرح است: دیدگاه نخست، معجزه بودن قرآن را منحصر به دوره صدر اسلام میداند و بر این باور است که قرآن، اعراب جاهلیت را به مبارزه و آوردن همانند فراخوانده است و چون آنان توان مقابله با قرآن را نداشتهاند؛ به مبارزه مسلحانه و جنگ روی آوردهاند. گروهی از متکلمان در بحث از اعجاز به معجزه بودن قرآن در عصر پیامبر اکتفا کرده و در معجزه بودن قرآن به شواهدی از جمله، عدم توانایی اعراب در پاسخ به مبارزهطلبی قرآن بسنده
1) (1) عبدالرحمن بن احمد الایجی، المواقف فی علم الکلام، ص 342 و 343؛ شعرانی، ترجمه و شرح فارسی کشف المراد، ص 494؛ گوهر المراد، ص 384 و 385 (هرچند از کلام ایشان اینطور فهمیده میشود که بشر در هیچ زمانی توان مقابله با قرآن را ندارد) و تلخیص المحصل، ص 351.
2) (2) شرح الاصول الخمسه، ص 396؛ ابوالحسن شعرانی، راه سعادت اثبات نبوت، ص 31 و میثم بن میثم بحرانی، قواعد المرام فی علم الکلام، تحقیق احمد حسینی و محمود مرعشی، ص 132 و 133.
3) (3) متکلمان مسلمان متأخر و اندیشمندان معاصر آشکارا به استمرار اعجاز قرآن در همه اعصار باور دارند که از این میان میتوان به علامه طباطبایی در المیزان، ج 1، ص 58، آیةالله خوئی در البیان فی تفسیر القرآن، ص 43 و 44، شیخ متولی الشعراوی در معجزه القرآن، ص 22 به بعد و محمد اسماعیل ابراهیم در القرآن و اعجاز العلمی، ص 20 و 21 اشاره نمود.
میکنند.(1)این گروه درباره جاوید بودن معجزه قرآن - نه در نفی آن و نه در اثبات آن - بحثی ارائه نمیکنند. اگر همانند این گروه، قائل به پندار تاریخنگری در مورد اعجاز قرآن نشویم، دستکم میتوان گفت که این گروه در استمرار مبارزهطلبی قرآن بهطور واضح بحث نکردهاند. مثلاً آمدی در غایةالمرام میگوید: «هر که با تأمل در قرآن بنگرد، معجزه بودن آن را به دست میآورد، اما در مقید نمودن معجزه قرآن به زمانی خاص، ساکت است».(2)
دیدگاه دوم، جاودانگی اعجاز و استمرار مبارزهطلبی قرآن از صدر اسلام تاکنون میباشد. این دیدگاه که منطقیتر به نظر میرسد، از سوی گروهی از متفکران و متکلمان متقدم و بیشتر متکلمان متأخر مسلمان مطرح شده است؛ قاضی عبدالجبار درباره استمرار اعجاز قرآن میگوید: «والتحدی قائم علی وجه الدهر؛ تحدی و همانندطلبی قرآن در همه اعصار و زمانها وجود دارد». بنابراین، اگر کسی اشکال کند که در زمان ما فصاحت شعر و... از بین رفته، کلامش پذیرفته نیست؛ زیرا فصحای این زمان از اعصار قبل، فصیحتر و عالمترند که نمونههای آن را میتوان به روشنی در زمان حال مشاهده کرد.(3)
از آنچه تاکنون ارائه شد، به خوبی اثبات میشود که تحدی قرآن ازصدر اسلام تاکنون ادامه دارد.(4)به همین دلیل اعجاز قرآن در
1) (1) المواقف فی علم الکلام، ص 342 و 343، ترجمه و شرح فارسی کشف المراد، ص 494؛ ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجی، (هرچند از فحوای کلام ایشان اینطور اثبات میشود که بشر در هیچ زمانی توان مقابله با قرآن را ندارد). گوهر مراد؛ ص 384 و 385. تلخیص المحصل، ص 351.
2) (2) سیفالدین آمدی، غایت المرام فی علم الکلام، ص 342 و 343.
3) (3) شرح الاصول الخمسه، ص 396.
4) (4) راه سعادت اثبات نبوت، ص 31 و قواعد المرام فی علم الکلام، ص 132 و 133.
تجدد دائم قرار دارد؛ «فهو من المعجزات المتکرر إلی تحدث بالأمل یوماًفیوماً و شیئاً بعد شیءٍ».(1)
ماهیت معجزه بودن قرآن را تبیین نمودیم و روشن شد که معجزه بودن قرآن را فقط مسلمانان مطرح نکردهاند؛ بلکه در خود قرآن هم بیان شده است که قرآن معجزه است؛ چنانکه آیات تحدی به روشنی این مدعا را تأیید میکنند. متکلمان نیز معجزه بودن آن را تأیید میکنند و دلیل آن را آیات تحدّی میدانند.
اعتقاد به خارقالعاده بودن قرآن و عدم امکان همانندآوری آن، به سبب معجزه بودن قالب و محتوای آن است. قالب و محتوای قرآن به گونهای است که جز با علم و قدرت ویژه خداوند تحقق نمییابد و از اینروست که بشر تاکنون نتوانسته است همانندش را بیاورد؛ بدون آنکه خداوند علم یا قدرت معارضان و همانندآوران را سلب کند.
تقریباً همه متکلمان در مورد تحدّی قرآن همنظرند؛ یعنی بر این باورند که قرآن با بیان بسیار گویا و روشن مخالفان خود را دعوت به مبارزه میکند و از آنها میخواهد اگر در اعجاز قرآن که از جانب خداوند متعال است، شک و تردید دارند، همگی دست به دست هم دهند و یک سوره کوچک مانند آن بیاورند.
این عده در آیات تحدّی اختلاف نظر دارند. گروهی معتقدند تحدّی قرآن منحصر در امر فصاحت و بلاغت است و گروه دیگر، تحدّی قرآن را فراتر از فصاحت، بلاغت و نظم آن میدانند.
1) (1) ملا محسن فیض کاشانی، علم الیقین فی اصول الدین، ج 1، ص 668-671.
متکلمان از عدم معارضه با قرآن نتیجه میگیرند که قرآن کلام الهی و فوق کلام انسان است و بشر از آوردن مانند آن ناتوان است. بنابراین همانگونه که قبلاً توضیح دادیم، ناتوانی بشر از آوردن مانند قرآن، یکی از مهمترین دلایل معجزهبودن و خداییبودن قرآن است. اما گروهی با مطرح کردن شبهاتی تلاش کردهاند تا اینگونه القا کنند که ممکن است عدم معارضه با قرآن (که یکی از شروط معجزه است) به معنا و مفهومی که متکلمان مسلمان در نظر دارند، تحقق تاریخی نیافته باشد. در ادامه، به بررسی برخی از این شبهات میپردازیم.
در جواب این شبهه میگوییم:
اولاً، آنها خودشان اهل تحدّی بودند و پیش از اسلام تحدّی و مبارزهطلبی در فصاحت و بلاغت جزو برترین افتخارات ایشان بود.
ثانیاً، این ادعا به این دلیل باطل است که زبان قرآن، زبان خود آنان بود و معیار کار نیز در دست آنها بود و با وزن و قافیه کلام خود آشنا
بودند.(1)از آنجا که این اشکال وارد نیست - چون با وجود تحدّی قرآن، معارضهای از سوی خطبا و بلغا و شعرای معروف آنان صورت نگرفته، درحالیکه فرض بر این است که آنها قدرت این کار را داشتند - میتوان چنین نتیجه گرفت که قرآن معجزه است.(2)
در جواب این شبهه میگوییم: ناتوانی از مقابله با قرآن، آنان را واداشت که به جنگ و ستیز با پیامبر خدا برخیزند، که نتیجه آن، تلف شدن نفوس و از بین رفتن اموال و اسیر شدن زنان و فرزندانشان بود. اگر آنان از راه بیان، توان دفع تحدیات قرآن را داشتند (با توجه به اینکه آنان توانایی بهکارگیری مفردات الفاظ و ترکیبات را داشتند و مردان فصاحت و بلاغت و صاحبان سخن و خطبه و بیان و محاوره بودند)، هرگز دست به جنگ و نزاع نمیزدند. پس اینکه به جای پاسخگویی به تحدیات قرآن، به جنگ و مبارزه فیزیکی پرداختند، محکمترین و آشکارترین دلیل بر ناتوانی آنها از مبارزه با قرآن میباشد.(4)
1) (1) الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 274؛ المنقذ من التقلید، ج 1، ص 451 و 452 و تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، ص 176.
2) (2) الذخیرة فی علم الکلام، ص 369؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 272 و المنقذ من التقلید، ج 1، ص 447.
3) (3) الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 273 و المنقذ من التقلید، ج 1، ص 451.
4) (4) شرح باب حادی عشر، ص 47؛ نهایة الاقدام فی علم کلام، ص 451؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 273 و المنقذ من التقلید، ج 1، ص 451.
در جواب این شبهه میگوییم: اولاً، چگونه ممکن است چنین مدعایی واقعیت داشته باشد، درحالیکه معجزات دروغین که مدعیان دروغین برای معارضه با قرآن آوردهاند، نقل شده است. به عبارت دیگر، از آنجا که معارضه با قرآن مهم است، هرگز چنین چیزی به فراموشی سپرده نمیشود.(1)
در جواب این شبهه میگوییم: اولاً، دلیلی نداریم که کسی نمیتواند مانند کتابهای یادشده را بیاورد و چه بسا پس از آنها دیگران کتابهای بهتری آوردهاند که از جهات متعددی بر کتابهای پیشین برتری دارند. ثانیاً، همانگونه که پیش از این بیان کردیم، یکی از شرایط معجزه این است که آن را در مقام تحدّی بیاورند و دیگران از آوردنش ناتوان باشند و یکی دیگر از شرایط عبارت است از اینکه آورنده آن مدعی نبوت باشد و خود را فرستاده خدا بداند؛ درحالیکه صاحبان کتابهای یادشده هیچ یک از این شرایط را ندارند.(4)
مثل «إِستَبرَقٍ»، 1 «سِجِّیلٍ» 2 «بِالقِسطاسِ»،3 و...؛ چرا که این موارد با قواعد عربی مغایرت دارند؛ بنابراین قرآن معجزه نیست.(1)
پاسخ این اشکال با توجه به آنچه گذشت، روشن است؛ زیرا قرآن از آغاز تا پایان نزولش در میان مردم عربی بوده است که در فن سخنوری و فصاحت و بلاغت سرآمد روزگار خود بودهاند و در میان آنها دشمنان و مخالفان اسلام نیز وجود داشتند؛ بنابراین اگر کوچکترین نقصی در قواعد عربی و فصاحت و بلاغت قرآن مییافتند، با دستاویز قراردادن آن علیه قرآن احتجاج میکردند، ولی هرگز چنین چیزی نقل نشده است.
از این گذشته، اصلاً در زمان نزول قرآن چیزی به نام قواعد عربی وجود نداشت و این قواعد را پس از نزول قرآن ادیبان عرب ساختند.(2)و قرآن خود یکی از منابع و مراجع این قواعد به شمار میرود. بنابراین این ادعا بیاساس است.
در جواب این شبهه میگوییم: مراد از اعجاز قرآن، اعجاز در نفس حروف نیست تا اشکال وارد باشد؛ بلکه منظور از اعجاز، نظم و فصاحت و بلاغت و احکام متعالی آن میباشد.(3)
ممکن است گروهی ادعا کنند که انگیزه معارضه با قرآن بعد از هجرت پیامبر اسلام از مکه به مدینه به وجود آمد، نه قبل از آن؛ اما از آنجا که مسلمانان در مدینه دارای قدرت و عظمت بودند، قدرت آنها مانع معارضه و مبارزه با قرآن از سوی مخالفان میشد و از همین رو، معارضه با قرآن صورت نگرفت.
پاسخ: اولاً، قرآن کریم اعراب را در مدت سیزده سال حضور مسلمانان در مکه نیز به معارضه فراخواند، ولی هیچ اقدامی از سوی مخالفان صورت نگرفت. اگر آنان قدرت معارضه با قرآن را داشتند، هرگز متوسل به مبارزه فیزیکی با مسلمانان نمیشدند و همین که آنان به تحدی قرآن پاسخ ندادند، بهترین بینه و برهان بر معجزه بودن قرآن و عجز و ناتوانی مخالفان آن است.
در پاسخ به ادعای عدم انگیزه اعراب برای معارضه، باید گفت چنین ادعایی هیچگونه توجیه منطقی و عقلی ندارد. مگر اعراب در عصر نزول قرآن در مکه جلسات تحدی و معارضه شعری نداشتند؟ آیا قرآن چیزی غیر از این از آنها خواست؟ آیا قرآن آنان را به مبارزه تنبهتن دعوت کرد که آنها بدان متوسل شدند؟ پس چگونه است که آنان انگیزه جنگ و نبرد را داشتند که سبب ریختن خونهای فراوان میشد، اما برای دعوتی که قرآن آنها را بدان فرا خوانده بود، انگیزه نداشتند؟ انسان متفکر با کمترین توجهی درمییابد که عدم معارضه اعراب با قرآن، به سبب عدم انگیزه نبوده است؛ بلکه به سبب عدم قدرت آنها برای معارضه با قرآن بوده است؛ لذا به جای پاسخ گفتن به تحدی قرآن، به جنگ متوسل شدند.
ثانیاً، ادعای مدعی این است که قدرت مسلمانان در مدینه سبب شد تا معارضه با قرآن صورت نگیرد، یا اینکه معارضه صورت گرفت، اما مسلمانان مانع از نقل آن شدند. در جواب این ادعا باید گفت آنچه در تاریخ آمده، این است که اقتدار مسلمانان فقط در مدینه و اطراف آن بوده است، نه در تمام شبهجزیره عرب. به عبارت دیگر، مکه نه تنها تحت سیطره مسلمانان نبود؛ بلکه برعکس، مرکز اقتدار مخالفان اسلام بود؛ پس آنها میتوانستند در آنجا به تحدّی و مبارزهطلبی قرآن پاسخ گویند و اخبار آن را در سراسر شبه جزیره عرب منتشر سازند. اگر اخبار معارضه با قرآن در همهجا منتشر میشد، قدرت مسلمانان به هیچگونه نمیتوانست جلوی انتشار آن را بگیرد؛ هرچند این فرض از اساس منتفی است؛ زیرا مسلمانان چنین قدرتی نداشتند تا مانع از پخش این اخبار شوند.
ثالثاً، حتی اگر مسلمانان چنین قدرتی داشتند، ترس از مسلمانان، دلیل قطع کلی معارضه نمیشود؛ بلکه آنچه اتفاق میافتد، عدم نقل و اظهار معارضه در آن زمان است،(1)و اگر امر چنان است که این گروه مدعی هستند، باید دستکم خودِ همین ترس از معارضه نقل میشد؛ زیرا چنین قضایایی عادتاً در تاریخ نقل میشود.(2)از سوی دیگر، اگر فرضاً ترس موجود، سبب عدم اظهار معارضه بود، چرا نویسندگان مخفیانه اقدام به این کار نکردند؟! حال آنکه اگر چنین کاری کرده بودند، حتماً در تاریخ ثبت میشد.
رابعاً، ترس از حاکمیت و قدرت مسلمانان در دوران سیطره اسلام و خلفا مانع از اظهار کفر و انکار اسلام از سوی کافران نمیشد. تاریخ نیز گواه این امر است؛ بهویژه در عصر خلافت امیر مؤمنان علی (علیه السلام). با این توضیح، اگر کسی توان معارضه با قرآن را داشت، چه دلیلی دارد که آن را آشکار نسازد؟!
ممکن است اینگونه ادعا شود که معارضه فقط از یکی دو نفر بروز کرده و آنها از ترس مسلمانان اظهار نکردهاند، یا اینکه معارضههایی جدی صورت گرفته، اما از آنجا که تاریخ اسلام را مسلمانان معتقد نوشتهاند، آن را از بین بردهاند، یا اینکه قرآن، هم در عصر پیامبر و هم پس از آن، مورد معارضه واقع شده، لکن سیطره اسلام و جنگها، بهویژه در صدر اسلام، همه آنها را از بین برده و آنچه باقی مانده نیز مخفی بوده یا به صورت امری مردود در ذهنها باقی مانده است.(1)
در نقد این شبهه باید گفت: اولاً، اسلام از بدو ظهور تاکنون دشمنان زیادی داشته است که اگر کوچکترین معارضهای با آن واقع شده بود، در نظر آنان بسیار بزرگ جلوه مینمود؛ لذا هرگز ممکن نیست معارضهای مخفی بماند. دشمنان اسلام در راه براندازی آن از طریق معارضه، تلاشهای بسیاری کردند و چون از این راه، موفق به ضربه زدن به اسلام نشدند، از راههای دیگری برای تضعیف دین اسلام استفاده کردند.(2)در عصر نزول قرآن، مشرکان، منافقان، یهودیان و مسیحیان در
شرق و غرب و مرکز جزیرةالعرب پراکنده بودند و از هیچگونه آزار و اذیتی به مسلمانان و اسلام کوتاهی نمیکردند و از هر فرصتی برای ضربهزدن به اسلام بهره میبردند. با این وجود، چطور ممکن است که از چنین معارضه جدی و مهمی خبر نداده باشند؟! اگر چنین چیزی واقعیت داشت، در مجالس اعراب و دیگر مخالفان شیوع مییافت و به گوش مخالفان در اطراف جزیرةالعرب میرسید و آنها حتماً در کتابهایشان ثبت میکردند.
گذشته از اینها، وقوع چنین حادثهای مخصوصاً در دوران سیزدهساله حضور مسلمانان در مکه، که مسلمان بودن هیچ بهره و مزیت مادی برای کسی نداشت، وسیله خوبی برای انصراف مسلمانان از آیین جدید و بهانهای محکم برای از میان برداشتن مدعی آن، به وسیله مشرکان قریش بود.
ثانیاً، مبارزهطلبی قرآن و تحدّی آن، منحصر به یک زمان و فقط اعراب نیست؛ بلکه در طول تاریخ، مسیحیت و دشمنان اسلام هزینههای سنگینی را متحمل شدهاند تا از عظمت اسلام و مسلمانان بکاهند و این مبارزه همچنان ادامه دارد. اگر معارضه با قرآن، هرچند با آوردن یک سوره کوچک، برای آنان امکان میداشت، از این راه استفاده میکردند و خودشان را از صرف هزینههای سنگین و زحمات فراوان آسوده میکردند.
ثالثاً، قرآن اسلوب خاصی دارد که از حدود تعلیم و تعلم خارج است و نمیتوان با یاد دادن، یاد گرفتن و تمرین و ممارست، آن را فرا گرفت؛ درحالیکه هر کلام بلیغ و شیرین دیگری را میتوان با حفظ و تکرار، تقلید کرد و کلامی بلیغ، همانند آن آورد. به عبارت دیگر، تفحص و تتبع در اشعار، خطبهها و انواع نثرهای بهجا مانده از نویسندگان، سخنسرایان و شاعران برجسته عرب، حتی سخنان
بهجامانده از خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) و امام علی (علیه السلام) نشان میدهد که اسلوب بیانی قرآن، یگانه و غیرقابل تقلید است؛ زیرا اگر چنین امکانی وجود داشت، تاکنون دستکم در کلمات امام علی (علیه السلام) و خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) ظاهر میشد و ما میتوانستیم با حفظ کل قرآن و تکرار آن، سخنانی همانند قرآن بگوییم؛ چون حتی با فرض اینکه قرآن فراتر از سطح فکر و ذوق بشر نیست و محصول ذوق ادبی و فکری پیامبر است (که در نتیجه، آن را محکوم قوانین کلام بشری میسازد، که یکی از آنها قابل تقلید بودن است) اما هم با تجربه شخصی (هر که بهرهای از ذوق ادبی در خود دارد، میتواند این سخن را تجربه کند) و هم با تجربه تاریخی میتوان به این نتیجه رسید که ماهیت اسلوب قرآن غیر قابل تقلید و منحصر به فرد است و میتوانیم ادعا کنیم کسی تا کنون نتوانسته است کلامی مانند قرآن بیاورد.
با توجه به اینکه قرآن از همان کلماتی ساخته شده است که آدمی با آنها سروکار دارد، کسی که با فن فصاحت و بلاغت آشنایی دارد، میتواند کلمات فصیحی همچون کلمات قرآن بیاورد(1)و دلیلی نداریم که بشر با اینکه فن فصاحت و بلاغت را خودش ساخته و پرداخته است، از آوردن کلمات فصیح و بلیغ ناتوان باشد.(2)این شبهه سبب شده است که گروهی از متکلمان مسلمان قول به صرفه را بپذیرند.(3)
در نقد این شبهه باید گفت: اولاً، اگر این ادعا درست باشد، آهنگری که شمشیر میسازد هم میبایست از ماهرترین شمشیرزنان باشد، یا کسی که نرد و شطرنج میسازد، باید حرفهایترین فرد در انجام این بازی باشد، یا کسی که منطق میداند میبایست همه سخنانش بر اساس قواعد منطق باشد؛ درحالیکه آگاهی داشتن از قواعد چیزی و بهکاربستن آنها دو امر متفاوت است.(1)
ثانیاً، در فصاحت و بلاغتِ تام و کامل، سه نوع مطابقت ضروری است: اول، مطابقت کلام با قواعد فصاحت و بلاغت، که برای این کار گوینده یا نویسنده میبایست با قواعد فصاحت و بلاغت کاملاً آشنا باشد و به هنگام سخن یا نگارش، آنها را دقیقاً بهکار بندد؛ دوم، مطابقت محتوای کلام با «مافیالضمیر» گوینده یا نویسنده؛ به این معنا که او میبایست کاملاً بر ما فیالضمیر خود آگاهی داشته باشد و در مقام بیان، آن را در قالبهای دقیق و گویایی از الفاظ بریزد؛ سوم، مطابقت مافیالضمیر با واقع خارجی؛ یعنی گوینده یا نویسنده میبایست آگاهی کاملی از وقایع خارجی که میخواهد آنها را بیان کند و نیز وضعیت مخاطبان و دیگر شرایط خارجی در اختیار داشته باشد. همه این امور به گونهای در آفرینش کلام نقش مؤثر دارند؛ در حالی که از این میان، تنها قواعد فصاحت و بلاغت است که ساخته ذهن بشر است و سایر موارد از طریق تلاش گوینده یا نویسنده کلام حاصل میشود. اما با توجه به ویژگیهای ذاتی بشر و متفاوت بودن روحیاتش، انسان در امور لازم برای فصاحت و بلاغت دچار اشتباه خواهد شد و بنابراین از ساختن کلام فصیح و بلیغ در بالاترین درجهاش ناتوان است.(2)
اشکالات و شبهات دیگری نیز در زمینه تحدی قرآن و معارضه مخالفان با آن مطرح شده است که برای رعایت اختصار، از ذکر همه آنها خودداری میکنیم و خوانندگان را به مطالعه کتابهای نوشتهشده در این موضوع، خصوصاً المغنی ارجاع میدهیم.(1)
از آنچه تاکنون گفتیم، ثابت شد که اصل هماوردطلبی قرآن، همچنان بدون پاسخ مانده و هیچ کس توان مقابله با آن را نداشته و نخواهد داشت. اما هنگامی که به کتابهای کلامی و علوم قرآنی مراجعه میکنیم، با برخی اسامی مواجه میشویم که از آنها به نام معارضان قرآن یاد میکنند. از این کتابها چنین استفاده میشود که در طول تاریخ، از زمان حیات رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) تا به امروز و در نتیجه مبارزهطلبی صورتگرفته از سوی قرآن، انگیزه معارضه با قرآن در میان بشر بوده است. در اینجا لازم است به بررسی گفتار این معارضان بپردازیم.
افرادی را که به ایشان نسبت معارضه داده شده، میتوان به دو گروه تقسیم کرد:
الف) گروهی که از زبان عربی آگاهی ندارند و از فصاحت و بلاغت چیزی نمیدانند، ولی کلمات عربی را با کلمات غیر عربی آمیخته و خیال میکنند در این کار موفق شدهاند و به مبارزهطلبیهای قرآن پاسخ گفتهاند. بیشتر این افراد از مستشرقان هستند که در زمینه بلاغت قرآن، کتاب هم نوشتهاند.
ب) دسته دیگر کسانی هستند که از زبان عربی به خوبی آگاهی
1) (1) المغنی، فی ابواب التوحید و العدل اعجاز القرآن، ج 16، ص 264 تا 310.
دارند و با لجاجت و دشمنی خود، اقدام به معارضه با قرآن میکنند. از این افراد سخنانی در مقام معارضه با قرآن نقل شده است.(1)بهطور خلاصه دو گروه در اینباره مطرحند:
گروه اول افرادی هستند که در عصر حیات پیامبر و نیز بعد از وفات پیامبر اسلام مدعی نبوت بودهاند که در کتابهای تاریخ به عنوان معارضان ثبت شدهاند؛ هرچند نسبتی که به آنها داده شده، قابل خدشه است.(2)
گروه دوم کسانی هستند که در عصر ما میتوان از آنها به عنوان معارض قرآن یاد کرد. این گروه از هر راهی به دنبال بیاساس نشان دادن دین اسلام در اذهان عمومی بودهاند که به بررسی آرای آنها خواهیم پرداخت.
نظریات متکلمان و اندیشمندان علوم قرآنی درباره این معارضات متفاوت است. عدّهای از آنها بدون هیچگونه بررسی درباره اینکه آیا نسبت این معارضات به این افراد صحیح است یا نه، به نقد آرای آنها پرداختهاند،(3)اما برخی تنها به نقد و بررسی مواردی که به نظر میرسد استنادش قطعی یا اطمینانآور است، پرداختهاند.(4)
در ادامه، ابتدا کسانی را که به آنها معارضه نسبت داده شده، به اختصار ذکر میکنیم و پس از آن، به نقد و بررسی نظریات و آرای آنها خواهیم پرداخت.
1) (1) اعجاز القرآن الاعجاز فی دراسات السابقین، ص 493 و 494.
2) (2) مانند مسیلمه کذاب.
3) (3) بیشتر متکلمان، بعضی از دانشمندان علوم قرآنی مثل علامه شهرستانی در المعجزة الخالدة، ص 107 به بعد و همچنین بعضی از مفسران مثل آیةالله خویی در البیان فی تفسیر القرآن، ص 97 به بعد و آیةالله فاضل لنکرانی در مدخل التفسیر، ص 126 به بعد اشارهای به مسیلمه کذاب دارند.
4) (4) مانند: قرآنشناسی، ص 157 به بعد و المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 63 به بعد.
برخی از کسانی که نسبت معارضه با قرآن در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنها داده شده، از این قرارند:
1) (1) طبری، محمد بن جریر، ابی جعفر، تاریخ الامم و الملوک، ص 496.
2) (2) عزالدین بن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 18.
3) (3) عزالدین بن اثیر، اسد الغابه فی معرفه الصحابه، ج 2، ص 477.
4) (4) عزالدین بن اثیر، الکامل فی التاریخ، ج 2، ص 22.
5) (5) بطرس بستانی، دائرة المعارف، ج 11، ص 521.
6) (6) شیخ عباس قمی، الکنی و الألقاب، ج 1، ص 421.
بوده(1)و در زمینه معارضه وی با قرآن، در شرح حال ابوشاکر دیصانی و عبدالله بن مقفع، مطالبی بیان شده است.(2)
1) (1) همان، ج 1، ص 201.
2) (2) طبرسی، الاحتجاج، ج 2، ص 142. استاد مطهری در این باره میگوید: «در قرن دوم هجری عدهای از زنادقه پیدا شده بودند که رسماً ضد اسلام و ضد قرآن بودند، مثل «ابن ابیالعوجاء» و «بشار بن برد» و حتی «ابن مقفع» را هم بعضی در ردیف اینها شمردهاند؛ ولی بعید است که او را در ردیف اینها بشماریم. اینها با او بودهاند ولی او معلوم نیست که در این فکرها با آنها همراه بوده است و بلکه دلایلی هست که او اینها را از این راه منع میکرده و معتقد بوده است که راهتان غلط است و نمیتوانید چنین راهی را پیش بروید. یا «ابوالعلای معری» که یک عرب خالص و یک اعجوبه، یعنی جزو نوابغ است، اشعار و افکارش و مخصوصاً به قول امروزیها حریت فکرش (آزادی فکرش) به این معنا که پایبند به هیچ چیز نبوده (معروف است). شعرهایش نشان میدهد که ادیان را بهطور کلی مسخره میکرده، به اسم نام میبرد؛ اسلام را مسخره میکند، مسیحیت را مسخره میکند؛ یهودیگری را مسخره میکند و زردشتیگری را مسخره میکند. اشعاری دارد که میگوید من تعجب میکنم از حماقت این بشر؛ یکی میآید مدعی میشود که یک پسر بچه خداست، یک کسی میآید گاو را چنین میپرستد؛ یک کسی میآید صورتش را با بول گاو میشوید (زردشتیها را میگوید) و یک عده دیگر میروند به یک سنگ متوسل میشوند (مسلمین را میگوید). کفریاتش زیاد است، و فوقالعاده مرد بلیغ و سخنور و زبانآوری است و حتی از او قسمتهایی را نقل کردهاند که خواسته با قرآن معارضه کند: مجموعه آثار، ج 4، ص 553.
3) (3) یاقوت الحموی، معجم الادباء، ج 3، ص 108.
4) (4) الکنی و الألقاب، ج 3، ص 142.
5) (5) المعجزة الخالدة، ص 104.
6) (6) حسن نیکو، فلسفه نیکو، ج 4، ص 86 و محمد مهدی بن محمدتقی بن محمد جعفر، مفتاح باب الابواب یا تاریخ باب و بهاء، ترجمه حسن گلپایگانی، ص 216.
نوری (بهاء الله) و از سران بابیت. وی اهل تهران بوده و از او قطعاتی در معارضه با قرآن نقل شده است.(1)
درباره افرادی که تاکنون نام بردیم، باید گفت: با توجه به شرح حال زندگی این افراد، حقیقتاً نمیتوان چنین نسبتی را اثبات کرد؛ لذا به منظور دور نیفتادن از غرض اصلی پژوهش، از بررسی موارد نقلشده خودداری میکنیم.
1) (1) همان، ص 203.
2) (2) مسیلمه از طایفه بنیحنیفیه بود. او در همان دیدار نخست بعد از اسلام آوردن، از پیامبر میخواهد که پس از وی، حکومت برای قبیله او باشد (ابی الحسن البلاذری، فتوح البلدان، ص 115). هنگامیکه مسیلمه پس از دیدار خود با پیامبر به میان قوم خود بازگشت، مرتد شد و ادعای نبوت کرد و گفت: من با محمد در نبوت شریک هستم (ابیجعفر محمد بن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، ص 399). او در بین طایفه خود از نفوذ زیادی برخوردار بود و به همین سبب افراد زیادی جذب او شدند (فتوح البلدان، ص 97). وی نامهای به پیامبر نوشت که ترجمه نامه و پاسخ پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به آن، به شرح زیر میباشد:«از مسیلمه، فرستاده خدا به محمد، فرستاده خدا؛ اما بعد، نیمی از سرزمین برای ما و نیمی دیگر از آن برای قریش است، ولی قریش به عدالت رفتار نمیکند؛ والسلام علیک». رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در پاسخ وی نوشت: «به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد، پیامبر به مسیلمه دروغگو؛ اما بعد، زمین از آنِ خداست و به هر که از بندگانش بخواهد، میدهد و عاقبت، از آنِ تقوا پیشگان است (فتوح البلدان، ص 98). ابن هشام میگوید: این حادثه در اواخر سال دهم هجری رخ داد (السیرة النبویه، ج 4، ص 247). نامیدن مسیلمه به کذاب به سبب معجزاتی بوده است که از وی به وقوع پیوست: هنگامیکه از او خواستند تا چاهی را پر از آب کند که خشک شده بود، او آب دهان در چاه انداخت، ناگهان چاه خشک شد. همچنین زمانی قبیله بنیحنیفه فرزندانشان را نزد وی آورده و از خواستند تا به رسم مردم حجاز که پیامبر فرزندان آنها را تبرک میکرد و زبان آنها را باز میکرد و بر سرشان دست میکشید، او نیز این کارها را بکند. میگویند هر نوزادی که مسیلمه با او چنین کرد، لکنت زبان پیدا کرده و موهای سرش ریخت. و همچنین موارد دیگر که از او صادر شده است. (تاریخ الامم و الملوک، ج 2، ص 507).
ساختگی از او نقل کرده؛(1)از جمله معارضات او با سورههای فیل، شمس و کوثر. همچنین علامه شهرستانی به معارضات وی با سورههای فیل و شمس(2)و رافعی به معارضه وی با سوره فیل(3)و آیةالله خویی به معارضهاش با سوره کوثر(4)اشاره کردهاند.
برای رعایت اختصار، از ذکر همه این موارد خودداری میکنیم و برای نمونه به معارضه او با سوره کوثر اشاره مینماییم: «إنا اعطیناک الجماهر، فصل لربک و هاجر و ان مبغضک رجل کافر؛(5)ما به تو جمیعت عطا کردیم، پس برای پروردگارت نماز بخوان و هجرت کن، دشمنت مردی کافر است».
آنچه از بررسیهای تاریخی به دست آمده، این است که در صحت نسبت این کلمات به مسیلمه جای شبهه و تردید وجود دارد. بعضی از اندیشمندان بر این باورند که معارضات مسیلمه، ساخته دیگران میباشد و برای اثبات سخن خود، شواهدی از کلمات نسبت داده شده به مسیلمه را ارائه میکنند؛ مثل یا ضفدع...، واللیل الادهم و...، واللیل الدامس و... در کتاب حول اعجاز القرآن آمده است که در قطعههای نسبت داده شده به مسیلمه جای شک و تردید وجود دارد و بر فرض که بپذیریم آن کلمات از آن مسلیمه میباشد، اما هیچ دلیلی براینکه مسیلمه آنها را در مقام
معارضه باقرآن آورده است، وجود ندارد؛ بلکه میتوان گفت مسیلمه این کلمات را با توجه به کاهن بودنش گفته است. علاوه بر آنکه اصل ماجرا نیز با نقلهای متفاوتی بیان شده است(1)و خلاصه آنکه، این کلمات پست و رکیک را نمیتوان مصداق معارضه با قرآن دانست.(2)بعضی نیز معتقدند بسیاری از این قطعات ساختگی، با کلمات فصیح و بلیغی که از مسیلمه به دست ما رسیده، تفاوت زیادی دارند.(3)
1) (1) علی المعماری، حول اعجاز القرآن، ص 30-33.
2) (2) تمهید الاوائل و تلخص الدلائل، ص 182 و الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 271. ایشان میگوید: کلام مسیلمه، اسود و طلیحه، آن قدر رکیک و زننده است که نمیشود آنها را جزو معارضه با قرآن دانست.
3) (3) حول اعجاز القرآن، ص 37.
4) (4) میگویند: دانشمند مشهوری بوده و از او مقالات زیادی در علم کلام نقل میکنند و او را از جمله کسانی میدانند که به مناظره با دانشمندان کلامی میپرداخته است. (الکنی والألقاب، ص 287). عدهای او را در زمره معارضه کنندگان با قرآن بر شمردهاند و به او نسبت دادهاند که در مقام معارضه با قرآن کلماتی داشته است (مصطفی صادق رافعی، اعجاز القرآن و بلاغة النبویه، ص 183). وی آثار بسیاری دارد، که از جمله آنها کتاب اللامع و کتاب فرند، زمرد و قضیب الذهب و... میباشد. در کتاب زمرد میگوید: ما در کلام اکتم بن صیفی چیزی میبینم که از آیه: إِنّا أَعطَیناکَ الکَوثَرَ نیکوتر میباشد (تاریخ ابی الفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج 2، ص 64 و 65).
5) (5) تاریخ ابی الفداء، المختصر فی اخبار البشر، ج 2، ص 64.
مورد طعن و اتهام قرار گرفته(1)و آنچه او در مناظرات خود برای موافقت با طرف مخالف آورده، از باب جدل و مغالطه بوده است.(2)
در مورد میرزا علیمحمد شیرازی باید گفت که این فرد به هیچ وجه توانایی معارضه با قرآن را نداشته است؛ زیرا کلمات او بسیار ابتدایی به نظر میرسد. از فکر التقاتی او اینگونه برداشت میشود که
1) (1) الکنی والألقاب، ج 1، ص 288.
2) (2) سید مرتضی علم الهدی، الشافی فی الامامة، ج 1، ص 87.
3) (3) میرزا علیمحمد شیرازی، مؤسس فرقه بابیه، در اواخر سلطنت محمد شاه قاجار ظهور کرد. (ادوارد براون، تاریخ ادبیات ایران: از صفویه تا عصر حاضر، ترجمه بهرام مقدادی، ج 3، ص 155). او در شیراز متولد شد و در تاریخ پنجم جمادی الاول 1260 قمری دعوت خود را آغاز کرد و بعد از مدتی مدعی شد که نقطه «اعلی» یا نقطه «بیان» میباشد. وی ناگهان مدعی شد قائم آل محمد (عج) است و آنگاه مدعی شد که دین جدیدی آورده و در آخر ادعا کرد که خود خداست، اما در صورت انسان (تاریخ ادبیات ایران، ج 2، ص 157). اولین تألیف وی تفسیر سوره یوسف بود. کتاب دومش را به سبک صحیفه سجادیه نوشته و سومین تفسیر خود را درباره سوره عصر نوشته است. کتاب چهارم او نبوت خاصه میباشد. کتاب پنجمش قدوس الاسماء و ششمین کتابش بیان است که در آن به تبیین احکام شریعتش پرداخته است (مفتاح باب الابواب یا تاریخ باب و بهاء، ص 167).
4) (4) مفتاح باب الابواب یا تاریخ باب و بهاء، ص 192.
خود را مهدی موعود معرفی میکرده، یا ادعای شریعت جدیدی را داشته است که در طول شریعت اسلام قرار دارد. بنابراین نمیتوان بهطور قطعی ادعا کرد که هدف میرزا علی محمد از ساختن این کلمات، معارضه با قرآن بوده است؛ چون سخنی در این باره از او نقل نشده است. ولی بعضیها، کتابهای میرزا علی محمد را به صورت آیات نوشتهاند و بر این باورند که آن کلمات به عنوان معارضههای میرزا با قرآن بوده است.(1)
اکنون به بررسی آرای کسانی میپردازیم که میتوان از آنها به عنوان معارضان با قرآن در عصر حاضر یاد کرد:
(2) در این کتاب، نویسنده به معارضه با دو سوره حمد و کوثر پرداخته است که برای رعایت اختصار، فقط به معارضه با سوره کوثر اشاره میکنیم: «ان اعطیناک الجواهر، فصل لربک و جاهر، و لا تعتمد قول ساحر؛ ما به تو جواهر دادیم، خدا را بلند نمازگزار و به گفتار جادوگر اعتماد مکن».
1) (1) المعجزة الخالدة، ص 107 و 117.
2) (2) در سال 1912 میلادی یک چاپخانه انگلیسی - آمریکایی در بولاق مصر، نشریهای در نقد اعجاز قرآن منتشر و در آن ادعا کرد که معارضه با قرآن و آوردن مانند آن، نه تنها ممکن است، بلکه بهتر از آن را نیز میتوان آورد. متأسفانه امکان دسترسی به اصل کتاب فراهم نشد و لذا آنچه در متن کتاب، مورد بررسی قرار میگیرد، به نقل از کتابهای ذیل میباشد: قرآنشناسی، ص 162؛ البیان فی تفسیر القرآن، ص 97؛ مدخل التفسیر، ص 126.
نویسنده مذکور برای ساختن این سوره از گفتاری که به مسیلمه نسبت داده شده، بهره وافر برده است.(1)او متوجه این مطلب نبوده است که میان جواهر و اقامه نماز با صدای بلند هیچگونه ارتباط مفهومی وجودندارد. اگر ادعا شود که به شکرانه دادن جواهر، مأمور به نماز خواندن با صدای بلند شده است، قابل پذیرش نیست؛ زیرا در اول آیه ساختگی «اِنّ» آورده و «اِنّ» برای تأکید در کلام است؛ یعنی باید امر مهمی در کار باشد.(2)اموری مانند عقل، ایمان و زندگی بهمراتب از جواهر با ارزشتر، لازمتر و مقدسترند(3)و امور پست و ناچیز دنیایی چنین اهمیتی ندارند.(4)پس ارتباط مناسبی میان واژگان وجود ندارد؛ علاوه بر آنکه میان صدر کلام و پیروی از قول جادوگر نیز ارتباطی دیده نمیشود.(5)دیگر اینکه معلوم نیست مفهوم الف و لامی که بر سر جواهر آمده، چیست؟ اگر مقصود، «ال» عهد باشد، باید پرسید کدام جواهر؟ ویژگیهای آن چیست؟ اگر منظور، «ال» استغراق باشد، یعنی همه جواهرات عالم را به او داده؛ امااین ادعا دروغی آشکار میباشد؛ زیرا خداوند تاکنون همه جواهرات رابه هیچ کسی نداده و اگر مراد، «ال» جنس باشد، یعنی جنس جواهر را به او اعطا کرده، در این صورت نیازی به جمع آوردن «جواهر» نیست. جادوگری که نباید به قولش اعتماد کند کیست؟ اگر فرد معینی است، چرابرای آن قرینهای ذکر
نشده است؟ و اگر همه جادوگران مورد نظر است، چنین نهیی مورد پذیرش نیست؛ زیرا کلماتی که برای انسان یقینآور باشد - حتی اگر از یک ساحر صادر شود - میتوان پذیرفت. نیز اگر مقصود این باشد که به گفتار ساحرانه ساحران اعتماد نکند، غیر قابل قبول است؛ چرا که سحر مربوط به یک سری اعمال است، نه قول و گفتار(1)و.... بنابراین اصل عدم معارضه همچنان ثابت و استوار به حال خود باقی است وقرآن همواره بشر را به معارضه میطلبد و هیچ کس قادر به مقابلهنیست.
اخیراً گروهی از مدعیان معارضه با قرآن،(2)چهار سوره جعلی بر رویشبکه اینترنت قرار دادهاند. این گروه که ظاهراً مسیحی هستند، هدفشان تبلیغ دین مسیحیت است. این کار را در آغاز یک شرکت آمریکایی به نام «آن لاین»،(3)انجام داد و اخیراً به وسیله یک پایگاه بسیارگسترده شبکه رایانهای جهانی به نام «پیپکس»(4)در اینترنت انتشار یافته است.(5)
نام این سورهها را «مسلمون»، «تجسد»، «وصایا» و «ایمان» گذشتهاند.(6)اخیراً یک پایگاه انگلیسی، این سورههای ساختگی را در عین مظلومنمایی ارائه نموده و این کار را پاسخی به تحدّی قرآن دانسته است
و مسلمانان را به دو دسته معتدل و افراطی تقسیم کرده و ادعا میکند که معتدلها از آنها استقبال و افراطیها شدیداً با آنها برخورد کردهاند.(1)
شایسته است با استفاده از یکی از مقالات منتشر شده در اینترنت، اشاره مختصری به جریانهایی که بعد از انتشار این سورهها به وقوع پیوسته داشته باشیم:
پس از انتشار این سورههای ساختگی توسط شرکت آمریکایی آنلاین، مدتی کسی از آنها اطلاعی نداشت، تا اینکه عدهای از مسلمانان با آگاهی از این موضوع، اقدام به ارسال نامههایی توسط پست الکترونیکی کرده و درخواست مسدود شدن سایت مذکور را کردند. در همین زمان یک پایگاه اینترنتی مصری، اقدام به انتشار نامه در میان هزاران مسلمان در سراسر جهان کرد و از شرکت آنلاین خواست تا پایگاهی را که به قرآن توهین کرده تعطیل کند. شرکت مذکور نیز پذیرفت و عدهای را مأمور بررسی اتهام وارده کرد و اعلام کرد که اگر چیزی به عنوان اهانت به مسلمانان در آن پیدا کند، آن را تعطیل میکند. صاحب پایگاه مذکور که نامش نامشخص است، به دو پایگاه ترایبود و جیوسیتیز مراجعه و از آن راه به نشر برنامه خود پرداخت و در مقابل پایگاه مصری یاد شده نیز عنوانهای جدیدی را برای هزاران مسلمان فرستاد و در نهایت شرکت ترایبود مجبور به تعطیل شد. در این میان، ناگهان صاحب پایگاه اصلی انتشار دهنده این سورهها نامهای نوشت و در آن از مسلمانان عذرخواهی کرد.
1) (1) اکبر اسد علیزاده، سورههای دروغین در شبکه اینترنت، مجله تخصصی کلام اسلامی، ش 33، سال نهم، بهار 1379، ص 143.
به هر صورت، هدف اصلی سازندگان این سورهها مبارزه جدی باتحدّی آیات قرآن بوده است؛ چراکه منتشرکنندگان این قطعات، نخست ترجمه انگلیسی آیه 23 سوره بقره: وَ إِن کُنتُم فِی رَیبٍ مِمّا نَزَّلنا... را ذکر کرده و سپس اسامی سورههای ساختگی را میآورند.(1)اکنون برای پرهیز از طولانی شدن بحث، تنها به نقل سوره ساختگی ایمان میپردازیم:
واذکر فی الکتاب الحواریین اذ عصفت الریاح بهم لیلاً و هم یبحرون (1) اذ ترای علی المیاه لهم طیف المسیح یمشی، فقالوا أ هو ربنا یهزأ بنا أم مسنا ضرب من جنون (2) فجاءهم صوت المعلم أن لاتخافوا أنی أنا هو أفلا تبصرون (3) فهتف هاتف منهم یقول ربی مرنی ان کنتَ حقاً هو، آتی علی المیاه إلیک عسی أن یبدّل الله شکی بیقین (4) فقال فاسع إلی ولتکن للناس آیه لعلهم یتذکرون (5) و اذ طفق الحواری یمشی رأی شده الریح فخاف و بدأ یغرق فصاح بربه یستعین (6) فمد بیمینه له فأخذه بها و قال یا قلیل الأیمان هذا جزاء الممترین (7) واذ رکب السفینه معه سکنت الریاح لتوها فسبح الحواریون بحمده و هتفوا له قائلین (8) انت هو ابن الله حقاً بک نحن آمنا و أمامک نخر ساجدین (9) قال طوبی للذین آمنوا و لم یلبسوا إیمانهم بشک فأولئک هم المفلحون (10).
و در کتاب حواریون را یاد کن، زمانی که در شب بادها بر آنها میوزد و آنان با کشتی میرفتند. هنگامی که آبها را مراعات میکرد
1) (1) جمال عبدالهادی، القصة الکاملة للمجرم الذی أساء للقرآن علی الانترنت.
برای آنان مسیح نمایان شد که راه میرفت. پس گفتند: آیا او پروردگار ماست؟! ما را استهزاء میکند یا نوعی دیوانگی به ما رسیده؟! پس صدای معلم ایشان را آمد که نترسید، من همو هستم، آیا نمیبینید؟ پس ندا دهندهای از آنها ندا سر داد و میگفت: پروردگارم بر من گذر کن اگر او حق است. بیا بر روی آنها بهسوی تو، شاید که خداوند شک مرا به یقین مبدل سازد. گفت: بهسوی من تلاش کن و برای مردم نشانهای باش تا ایشان یادآور شوند. و هنگامی که حواری شروع کرد به راهرفتن، شدت باد را مشاهده کرد. پس ترسید و شروع کرد به غرق شدن و پروردگارش را صدا میزد و یاری میطلبید. دستش را بهسوی او دراز کرد؛ دستش را گرفت و گفت: ای کمایمان! پاداش کسانی که تردید میکنند این است. تو حقیقتاً پسر خدایی؛ ما به تو ایمان آوردیم و در پیشگاه تو سر به سجده میساییم. گفت: خوشا به حال کسانی که ایمان آوردند و ایمانشان را با شک در نیامیختهاند؛ اینانند رستگاران.
لازم است مقایسهای اجمالی میان این کلمات جعلی و آیات قرآن انجام دهیم تا روشن شود که آنان در این سورهها چقدر به اقتباس از قرآن پرداختهاند.
2.... أَلاّ تَخافُوا... 2 «أن لا تخافوا»؛
3.... أَ فَلا تُبصِرُونَ (1)«أفلا تبصرون»؛
4.... وَ یُبَیِّنُ آیاتِهِ لِلنّاسِ لَعَلَّهُم یَتَذَکَّرُونَ 2 «ولتکن للناس آیه لعلهم یتذکرون»؛
لازم به ذکر است که 90% سوره ساختگی مسلمون، از آیات قرآن سرقت شده است.(3)از آنجا که با دقت در کلمات این سورههای جعلی میتوان دریافت که بیشترین الفاظ آن از آیات قرآن سرقت شده، هر
1) (1) زخرف، آیه 51 /ذاریات، آیه 21.
2) (4) آقای اکبر اسد علیزاده نقدهایی به سورههای جعلی در شبکه اینترنت، نگاشته است که به گوشهای از آن اشاره میکنیم. ایشان میگوید: «این جملههای بیمغز و پوچ و مبتذل که شبیه گفتار بذلهگویان بیهدف و داستانهای تخیلی غیر واقعی است و گوینده آنها خواسته است که یک نوع تقلید سخیف از جملههای متین و استوار قرآن به عنوان تحدی و معارضه با قرآن بیاورد، لکن فاقد بلاغت و گیرایی تعبیر و شیوایی بیان و عظمت و بلندی معانی است. این جملات نه تنها یکصدم بلاغت قرآن را ندارد، بلکه به مراتب از کلام عادی که در قلوب مردم جای میگیرد نیز پایینتر است. این جملات شایستگی آن را ندارند که در تمام جوانب مورد بحث و دقت قرار گیرند؛ زیرا بیمحتوایی و سبکی این جملات با کمترین دقت و توجه بر همگان روشن است و کسانی که یک رشته الفاظ بیمعنا و مهمل را به هم بافته و خواسته باشند به مقابله با قرآن برخیزند، نتیجهای جز رسوایی عاید آنان نمیگردد» (مجله تخصصی کلام اسلامی؛ ش 33، سال نهم، بهار 1379، ص 155). به نظر میرسد چنین برخوردی درست نباشد و بهتر است از ادبیات نقادی مستدل استفاده شود. مجله مذکور سورههای جعلی چهارگانه را از ص 140 تا 155 ذکر میکند و به نقادی آنها میپردازد.
3) (5) http://dialspace. Dial.pipex.com/town/park/geq 96/iman. him.
انسان خردمندی که کمترین آگاهی از زبان عربی داشته باشد، تردید نمیکند که چنین کلماتی را نمیتوان به عنوان معارضه با قرآن پذیرفت و هیچ معارضی نمیتواند ادعا کند که این کلمات را بدون کمک از آیات قرآن و به تنهایی ساخته است.
اگر معارضه نمودن اینقدر سهل و آسان بود، عرب با سابقه دیرینهای که در مورد تحدّی با اشعار فصیح داشت، همان ابتدا اقدام به چنین کاری میکرد؛ بهویژه اینکه در میان آنها دانشمندان بسیاری نیز بودند. این عدم معارضه با قرآن، با اینکه آنها با اصول و فنون معارضه آشنایی کامل داشتند، بیانگر ساختگی بودن سورههای جعلی است و لذا نمیتوان آنها را معارضه نامید.(1)اگر معارضه را اینگونه معنا کنیم و این کلمات ساختگی را مصداق معارضه بدانیم، هر انسانی که به زبان عربی آگاهی داشته باشد میتواند با ضمیمه نمودن و جابهجا کردن کلماتِ آیات قرآن، جملاتی را بسازد و ادعا کند که با قرآن به معارضه برخاسته و مانند آن را آورده است.
از آنچه تاکنون در مورد تحدّی و هماوردطلبی قرآن مطرح شد، ناتوانی مخالفان از همانندآوری قرآن، با وجود تلاشهای فراوانی که به خرج دادهاند آشکار میشود. همچنین کاملاً روشن است که قرآن محصول فکر و اندیشه فردی امی و درس نخوانده نمیباشد؛ زیرا مخالفان قرآن تمام تلاششان را به کار بستند تا از این معارضهخواهی قرآن سربلند و موفق بیرون آیند؛ با این حال و پس از گذشت قرون متوالی، هنوز نتوانستهاند مثل و مانند قرآن را بیاورند؛ اگرچه در میان آنان ادیبان بزرگی از عرب و
1) (1) صادق، مصطفی رافعی، تاریخ آداب العرب، ج 2، ص 189.
غیر عرب وجود داشته است. اگر قرآن محصول فکر بشری بهویژه فردی امی بود، حتماً تاکنون دیگران موفق به آوردن مثل آن میشدند؛ زیرا با پیشرفت علم و دانش، افراد نابغه در حوزه ادبیات و علم - که قرآن بدان پرداخته است - میتوانستند بر قرآن غلبه یابند. به عبارت دیگر اگر آورنده قرآن از علم و الهام غیبی بیبهره بوده و قرآن محصول ذوق فکری و ادبی خود او بوده است، چگونه ممکن است که دیگران نتوانند با قرآن معارضه نمایند؟ از مطالبی که تاکنون مطرح شد، به روشنی استفاده میشود که قرآن معجزه و پدیده خارقالعادهای میباشد که بشر توان معارضه با آن را نداشته و نخواهد داشت.
در این بخش، مباحثی پیرامون وجه یا وجوه اعجاز قرآن مورد بررسی قرار میگیرد. هدف این بخش بررسی آرای متکلمان نیست؛ زیرا همانگونه که در فصل سوم و بحث تحدّی گفته شد، بیشتر متکلمان، تحدّی قرآن را منحصر به فصاحت و بلاغت میدانند و آنان نیز که تحدّی را فراتر از فصاحت و بلاغت میدانند، در مباحث وجوه اعجاز بهطور مفصل وارد بحث از فراتر دانستن اعجاز از فصاحت و بلاغت نشدهاند و تنها به اشارهای اجمالی بسنده نمودهاند.(1)از آنجا که هدف اصلی پژوهش حاضر تطبیق مبانی کلامی اعجاز بر قرآن است، پس از
1) (1) نویسنده شرح المقاصد، در ص 28 و 29، بعد از بحث فصاحت قرآن، میگوید: عدهای اعجاز را در نظم قرآن میدانند و عدهای دیگر در اخبار از غیب میدانند. همچنین در صفحه 269 شرح مواقف، در بحث وجوه اعجاز قرآن آمده است کهاخبار از غیب و عدم اختلاف نیز از وجوه اعجاز میباشد، ولی تفصیلاً وارداین بحث نمیشود. در المنقذ من التقلید، ص 259 و 260، اینگونه آمده استکه علما، وجوه اعجاز را در فصاحت و اخبار از غیب و عدم اختلاف یا قولصرفه میدانند. باقلانی در تمهید الاوائل، ص 185 و 186، به اخبار از غیب اشاره میکند.
اثبات اعجاز قرآن و فراتر دانستن تحدّی از فصاحت و بلاغت، لازم است به وجوه اعجاز به صورت عام پرداخته شود که شامل همه جهات اعجاز قرآن میباشد. با توجه به اینکه بحث وجوه اعجاز قرآن بسیار مورد توجه نویسندگان معاصر قرار گرفته و ایشان به تفصیل به آن پرداختهاند، نیازی به ارائه تفصیلی این مبحث نیست و لذا وجوه اعجاز قرآن از نگاه متفکران مسلمان را به اختصار مرور میکنیم.
اعجاز بیانی قرآن از گستردهترین و معروفترین وجوه اعجاز قرآن است که در تمام آیهها، سورهها و سطر سطرِ قرآن قابل تصویر و تصور است؛ بهگونهای که مورد قبول قریب به اتفاق دانشمندان اسلامی است.
از آنجا که ارکان و بخشهای عمده این وجه یا وجوه، در سه بعد فصاحت الفاظ، بلاغت معانی و نظم و اسلوب مضامین تبیین میشود اقوال دانشمندان در این زمینه مختلف میباشد. گروهی تحدّی قرآن را منحصر در بعد فصاحت و بلاغت میدانند(1)و برخی معتقدند تحدّی قرآن در زمینه فصاحت بیش از حد و نظم مخصوص و سبک و اسلوب بدیع آن است(2)و بعضی دیگر بر این باورند که وجوه اعجاز قرآن سه
چیز است: فصاحت در الفاظ، بلاغت در معانی، زیبایی در نظم.(1)عدهای نیز وجه اعجاز قرآن را فقط نظم و هماهنگی الفاظ و آیات و سبک و اسلوب جدید آن میدانند.(2)به هر صورت اعجاز بیانی قرآن سه رکن دارد که به شرح زیر میباشند:
فصاحت در لغت بهمعنای ظهور، بیان و آشکار میباشد(3)و در اصطلاح کلامی است که فصیح، روان، مستعمل بوده و از حسن و زیبایی برخوردار باشد و کلام فصیح عبارتی است که واژگان آن علاوه بر فصاحت، هماهنگی و تناسب کامل با یکدیگر داشته و از هرگونه حروف و کلمات ثقیل، نامأنوس، بدآهنگ، ناموزون و همچنین تعبیرات رکیک، سبک، نفرتانگیز، گوشخراش، ناهماهنگ، پیچیده، گنگ و مبهم مصون باشد.(4)این معنا از فصاحت در بیشتر آیات قرآن قابل مشاهده است.
بلاغت در لغت به معنای رسیدن و انتها میباشد(5)و در اصطلاح بلاغت
1) (1) عبدالقاهر جرجانی، دلائل الاعجاز، ص 49 و 50 و امیر یحیی الزیدی العلوی، الطراز فی اسرار البلاغه و حقائق الاعجاز، ج 2، ص 411-409.
2) (2) ابوالقاسم راغب اصفهانی، مقدمه جامع التفاسیر، ص 109-104؛ تمهید الأوائل و تلخیص الدلائل، ص 177.
3) (3) المفردات غریب القرآن، ص 380.
4) (4) سعدالدین تفتازانی، شرح مختصر، جزء اول، ص 12 به بعد.
5) (5) المفردات غریب القرآن، ص 60.
در کلام، عبارت است از کلام فصیحی که مطابق با مقتضای حال باشد.(1)بلاغت لفظ در واقع به اعتبار قابلیت افاده آن لفظ در مقایسه بامعنا و مراد گوینده آن میباشد(2)و به تعبیر دیگر، بلاغت ناظر به کیفیت معنا و محتواست.(3)بلاغت در متکلم به ملکهای اطلاق میشود که به انسان این امکان را میدهد که کلام بلیغ بسازد و هر وقت بخواهد، مقصود خود را با هر نوع معنایی (مدح و ذم) با کلامی بلیغ به مخاطب برساند.(4)شرط کلام بلیغ این است که باید شامل معانی بلند و عمیق باشد.(5)نسبت میان فصاحت و بلاغت، نسبت میان انسان و حیوان است؛ یعنی هر بلیغی فصیح هست، اما هر فصیحی بلیغ نیست.(6)به عبارت دیگر، بلاغت دو رکن دارد: رکن اول آن، این است که کلام یا متکلم باید فصیح باشد و رکن دوم این است که کلام یا متکلم باید مطابق با مقتضای حال باشد. پس اگر هر یک از این دو شرط منتفی باشد، بلاغتشکل نخواهد گرفت؛ برخلاف فصاحت که تنها قید اول در آنشرط است؛ یعنی در فصاحت لازم نیست که کلام مطابق با مقتضای حال باشد.(7)
به نظر بیشتر ادیبان و سخنشناسان و متکلمان، قرآن کریم از نظر
رسایی و گویایی و دقت تعابیر در فهماندن مقصود خود، دارای ویژگیهای برجستهای در بلاغت میباشد.
کلامهای متداول در میان فصحای عرب عبارتند از: نثر، سجع و شعر و در هر یک از این سه شیوه، محاسن و معایبی وجود دارد؛ اما قرآن سبک و شیوهای ارائه نموده که دارای ظرافت شعر، آزادی مطلق نثر و حسن و لطافت سجع میباشد؛ بدون اینکه در تنگنای قافیه و وزن دچار گردد یا پراکندهگویی کرده و تکلف به خود راه دهد و همین امر موجب حیرت ادبای عرب گردیده است. بسیاری از علما، این سبک قرآن را از برجستهترین ابعاد اعجاز ادبی و بیانی آن دانستهاند.(1)ساختمان ترکیبی کلمات و سبک بدیع و اختصاصی قرآن، نه سابقه داشته و نه تقلیدپذیر است. ترنم و آهنگ شعر را با خود همسو دارد؛ بشارتش آرامبخش روان و دل انسان و هشدارهایش بیدارگر غافلان عاصین است.
انتخاب کلمات بهکار رفته در جملههای قرآن، کاملاً حساب شده است؛ بهگونهای که نمیتوان کلمهای را جابهجا کرد یا واژهای را جایگزین واژهای نمود؛ درحالیکه تمام ویژگیهای واژه اصلی را ایفا کند(2)و به همین دلیل، آنچه قرآنپژوهان و عالِمان ادبیات را به خود متوجه ساخته، گزینش واژههایی زیبا و بعضاً بیهمتا در قرآن است؛ به گونهای که اگر این واژهها را تغییر دهیم یا از جمله برداریم،
ساختار جمله به هم میریزد و زیبایی را از دست میدهد. البته فصاحت و بلاغت همه آیات قرآن یکسان نیست؛ بلکه در بعضی آیات، در درجه اعلای فصاحت بیان شدهاند: مانندِ وَ قِیلَ یا أَرضُ ابلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقلِعِی وَ غِیضَ الماءُ وَ قُضِیَ الأَمرُ... ؛ (1)و گفته شد: ای زمین، آبت را فرو بر! و ای آسمان، خودداری کن! و آب فرو نشست و کار پایان یافت.
بههرحال یکی از بارزترین وجوه اعجاز قرآن، فصاحت و بلاغت و نظم بیبدیل آن است. بیشتر متکلمان فصاحت و بلاغت در آیات قرآن را در بالاترین درجه آن میدانند.(2)
1) (1) هود، آیه 44.
2) (2) در صفحه 28 شرح مقاصد، آمده است که قرآن در عالیترین طبقه از فصاحت و بلاغت قرار دارد و در صفحه 459 المنقذ من التقلید آمده: یکی از جهات اعجاز قرآن فصاحت مفرط آن است. در شرح مواقف، ص 269، آمده: قرآن در اعلی درجه بلاغت ثابت است، چون هر که تتبع کند، همه فنون بلاغت را در آن مییابد. و در اقتصاد شیخ طوسی، همان، ص 279، آمده: قرآن دارای فصاحت مفرط و نظمی است که در کلام عرب مثل آن وجود ندارد. بعضیها فصاحت در آیات قرآن را، بر دو نوع میدانند: (اعلی و پایینتر از آن. اما در مدّرس الافضل، در اشکال بر انقسام فصاحت و بلاغت و اعلی دانستن فصاحت و بلاغت بعد از بیان مطالبی در آن مورد،) آمده، «(اذ المناسب) الطرف (ان یوخذ ذالک) ای الطرف طرفاً (حقیقیاً کالنهایة) والنقط التی هی الخط، وقد ثبت فی محله ان النقطة غیر قابلة للانقسام، فعلیه یکون الطرف الاعلی غیر قابل للانقسام، فکیف یمکن جعله قسمین و جعل ما یقرب منه قسما ثانیاً. و الحاصل ان المناسب للفظه الطرف ان یوخذ الطرف، طراً حقیقیاً و واحد شخصیاً، و هو ما ینتهی الیه بلاغت الکلام و یصل اول درجة الاعجاز، و الطرف الاعلی بهذا المعنی الواصل اول درجة الاعجاز شیء واحد و جزئی حقیقی لایصدق علی کثیرین فلا یشمل کلاماً یقرب من هذا الدرجه، لان ما یقرب من هذا الدرجة لیس اعلی بل هو علی، فکیف ممکن جعله قسماً من الاعلی مع کون الاعلی واحداً شخصیاً و جزئیاً غیر صادق علی کثیرین. (او) یوخذ معنی لفظ الطرف واحدا (نوعیاً) ای واحداً بالنوع (کالاعجاز) ای یراد با الطرف الاعلی مطابق ماکان معجزاً، سواء کان فی اول درجة الاعجاز او فوق ذالک، و الوحدة النوعیة انما تحصل بالاعجاز، و من المعلوم ان الطرف الاعلی بهذا المعنی النوعی ایضاً لایشمل کلاماً یقرب من حد الاعجاز، لانه لیس من افراد هذا النوع، اذ افراده ما کان فی اول درجة الاعجاز فما فوق و ذالک لیس الکلام لیس کذالک و ذالک اوضح». المدّرس الافضل؛ ج 2، ص 119. خوانندگان را برای تفصیل مطالب در این خصوص ارجاع میدهیم به کتابهایی که در این بخش تفصیلاً به بحث پرداختهاند خصوصاً کتاب مدّرس الافضل، جلد دوم، بحث فصاحت و بلاغت، که بسیار زیبا مطالب را بیان نمودهاند.
غیب در لغت عرب به معنای مستور و پنهان، در مقابل محسوس و مشهود بهکار میرود و به هر چیزی که از قلمرو حواس ما بیرون باشد، غیب میگویند. غیب در مقابل شهادت قرار دارد و مقصود از آن، بخشی از حقایق عالم هستی است که از حوزه ادراک متعارف بشری خارج است. قرآن کریم از حقایق غیبی فراوانی خبر داده و علاوه بر تبیین برخی مطالب غیبی، پیرامون خداوند متعال و صفات جمال و جلال او، فرشتگان و اجنه، برزخ و عالم آخرت و بهشت و جهنم و... خبر داده است؛(1)بنابراین اخبار از غیب در قرآن، تنها منحصر به گزارشهای صحیح از گذشته و آینده نیست، بلکه اقسامی دارد که به برخی از آنها اشاره خواهیم نمود.
مقصود از اخبار گذشتگان، خبرها و حوادثی در گذشته میباشد که آنها را اخبار از غیب مینامیم؛ خبرهایی که قرآن از آنها بهطور صحیح و
1) (1) الاقتصاد، تحقیق شیخ حسن سعید، ص 172؛ شرح المقاصد، ج 5، ص 36 و ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، تحقیق مهدی رجائی، ص 308.
قطعی خبر داده است. قرآن کریم به حوادث و سرگذشتهایی از امتهای پیشین و پیامبران گذشته استدلال کرده است که داستان آنها را قبل از این، نه پیامبر و نه مردمی که پیامبر در میان آنان به سر میبرد، نمیدانستند؛ مواردی مانند سرگذشت انبیا و امتهای گذشته که میتوان آنها را به صورت زیر بیان نمود:
الف) کفالت حضرت مریم بر عهده زکریا بود. یک روز که نزد مریم رفت، روزی پاکیزهای نزدش میبیند؛ آن هم میوه تابستان در فصل زمستان! با تعجب میپرسد: از کجا چنین خوراکی برایت فراهم شده؟! مریم میگوید: خداوند مرتب آنها را برایم میفرستد و خداوند هر کس را بخواهد، بدون حساب روزی میدهد. زکریا که همواره در حسرت نداشتن فرزند میسوخت، از دیدن این حادثه امیدوار شد و به دعا و تضرع و التماس پرداخت، تا اینکه فرشتگان در محراب به وی مژده پسری دادند که پاکدامن و از پیغمبران شایسته خواهد شد. ولی چون زنش از آغاز نازا و خودش در آن زمان پیری نود و چند ساله بود، با شگفتی پرسید: پروردگارا چگونه من دارای پسری خواهم شد با آنکه من سخت پیر شدهام و زنم نازاست؟!... قالَ کَذلِکَ اللّهُ یَفعَلُ ما یَشاءُ ؛ (1)فرمود: بدینگونه خداوند هر کاری را بخواهد انجام میدهد.
ب) مانند این قصه درباره حضرت ابراهیم روی داده که عمر زیادی (به روایتی متجاوز از صد سال) از او گذشته و اولادی نداشت. فرشتگان به صورت مهمان بر او وارد شده، او را بشارت میدهند که خداوند پسری به او عنایت میفرماید. همسرش با خنده میگوید: ای وای! من و
1) (1) آل عمران، آیه 27-40.
شوهرم از سن بچهدار شدن گذشتهایم و در دوران جوانی از فرزند محروم ماندیم و این بسیار بعید و عجیب است. ملائکه گفتند: از کار خدا تعجب میکنی؟! رحمت و برکاتش شامل خاندان شما میباشد.
ج) مهمتر از این دو داستان، ماجرای حضرت عیسی (علیه السلام) است که مریم بعد از دریافت خبر، ناراحت شده و میگوید: چگونه برای من فرزندی خواهد بود، درحالیکه با هیچ بشری تماس نداشتهام؟ جواب او چنین است: چنین است، خدا آنچه بخواهد خلق میکند. هرگاه به امری فرمان دهد، پس جز این نیست که به آن بگوید باش، پس وجود مییابد و هست میشود.(1)
د) مهمتر و عجیبتر از خلقت حضرت عیسی (علیه السلام) بدون پدر، آفرینش آدم بدون پدر و مادر است: همانا مثل عیسی نزد خدا مانند داستان آدم است که او را از خاک آفرید. پس به او گفت باش، پس شد و وجود یافت. حق از آنِ پروردگار توست. پس هرگز و بههیچوجه از شکاکان مباش.(2)از تعبیر آیه و تشبیه آن و همچنین از دیگر تعبیرات و حتی تصریحات موجود در داستانهای قبل و بعد از این داستان به خوبی آشکار میشود که آفرینش آدم خارقالعاده بوده است.
ه) حضرت صالح طبق خواسته قومش از خدا میخواهد که از میان کوه شتری خلق فرماید. دعای او مستجاب میشود و به مردم میگوید: وَ یا قَومِ هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَکُم آیَةً... ؛ (3)ای قوم من! این «ناقه» خداوند است که برای شما نشانهای است.
قرآن کریم در موارد متعددی از حوادث و وقایعی که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) در حال واقع شدن بوده، خبر داده است؛ مانند خبرهای غیبی قرآن از دسیسههای منافقان و دشمنان اسلام: أَ لَم تَرَ إِلَی الَّذِینَ نُهُوا عَنِ النَّجوی ثُمَّ یَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنهُ وَ یَتَناجَونَ بِالإِثمِ وَ العُدوانِ وَ مَعصِیَةِ الرَّسُولِ وَ إِذا جاؤُکَ حَیَّوکَ بِما لَم یُحَیِّکَ بِهِ اللّهُ وَ یَقُولُونَ فِی أَنفُسِهِم لَو لا یُعَذِّبُنَا اللّهُ بِما نَقُولُ حَسبُهُم جَهَنَّمُ یَصلَونَها فَبِئسَ المَصِیرُ ؛ (1)آیا ندیدی کسانی را که از نجوا [سخنان درگوشی] نهی شدند؛ سپس به کاری که از آن نهی شده بودند، بازمیگردند و برای انجام گناه و تعدّی و نافرمانی رسول خدا به نجوا میپردازند و هنگامی که نزد تو میآیند تو را تحیّتی (و خوشامدی) میگویند که خدا به تو نگفته است و در دل میگویند: «چرا خداوند ما را بهسبب گفتههایمان عذاب نمیکند؟!» جهنم برای آنان کافی است؛ وارد آن میشوند و چه بد فرجامی است.
خداوند متعال در این آیه، آشکارا از دسیسههای منافقان خبر میدهد.
با اینکه ریشههای حوادث آینده در زمان حال و گذشته وجود دارد و هیچ کس نمیتواند دقیقاً از حوادث آینده پرده بردارد، اما انسان همیشه خواسته که از حوادث آینده باخبر شود و در این راه، کوششهای فراوانی کرده است. با این وجود بشر هیچگاه وسیله مطمئنی برای کنار زدن پردههای ضخیم میان او و آینده به دست نیاورده است. این علاقه
1) (1) مجادله، آیه 8؛ توبه، آیه 107-110.
شدید انسان به آگاهی از حوادث آینده، همیشه در طول تاریخ وجود داشته است.
قرآن به روشنی به پردهبرداری از اینگونه حوادث میپردازد. حوادثی که پس از نزول آیات و در زمان آینده رخ میدادهاند که میتوان به مواردی چون خبر پیروزی روم بر فارس اشاره نمود: غُلِبَتِ الرُّومُ فِی أَدنَی الأَرضِ وَ هُم مِن بَعدِ غَلَبِهِم سَیَغلِبُونَ فِی بِضعِ سِنِینَ... ؛ (1)سپاه روم در سرزمین پایینتر شکست خوردند، ولی آنها بعد از شکستشان، به زودی و در چند سال بعد غلبه خواهند کرد.
همچنین میتوان به خبر حفظ و صیانت قرآن از تحریف(2)مطابق وعده الهی و خبر پیروزی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) اشاره نمود: کَتَبَ اللّهُ لَأَغلِبَنَّ أَنَا وَ رُسُلِی إِنَّ اللّهَ قَوِیٌّ عَزِیزٌ ؛ (3)خداوند چنین مقرر داشته که من و رسولانم پیروز میشویم؛ چرا که خداوند قوی و شکستناپذیر است.
خداوند کریم در این آیه خبر از پیروزی پیامبران خود میدهد و این امر برای تمام پیغمبران الهی محقق گردیده است. یکی از صاحبان تفاسیر در توضیح این آیه میگوید: با اینکه انبیا با بیکسی و ناداری دعوت خود را آغاز کردند و دشمنانشان در همه ادوار، اشراف و رؤسا و سلاطین بودند و خلاصه جمیع اسباب و وسایل پیروزی در اختیارشان بود، با این حال پیروزی نهایی با پیغمبران بوده است و دشمنان نیرومند و سلاطین مقتدر مغلوب گشته، نابود یا تسلیم میشدند.
آری، انبیا با تأیید و یاری پروردگار بر مخالفانشان پیروز میشدند. اگر مخالفان بزرگترین علما و فلاسفه جهان بودند، پیغمبر درس نخوانده مکتب و مدرسه ندیده در استدلال و احتجاج و اقامه برهان بر آنها غلبه مییابد.(1)
مباحث عدم اختلاف در قرآن را در چند محور زیر خلاصه میکنیم و به اختصار به بررسی آنها میپردازیم:
پیش از این در بحث تحدّی بیان شد که قرآن در آیه 82 سوره نسا، بشر را به مبارزه دعوت مینماید و میفرماید: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ القُرآنَ وَ لَو کانَ مِن عِندِ غَیرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اختِلافاً کَثِیراً (2)آیا درباره قرآن نمیاندیشند؟! اگر از سوی غیر خدا بود، اختلاف فراوانی در آن مییافتند.
خداوند حکیم به واسط این آیه، هرگونه اختلاف در آیات قرآن را نفی میکند و عدم اختلاف در آن را دلیلی بر وحی بودن آن از سوی خداوند میداند.
ابعاد عدم اختلاف در آیات قرآن را میتوان در فصاحت، بلاغت، نظم و معارف آن دانست که آن را در دو محور عدم اختلاف در ظاهر آیات و عدم اختلاف در معارف بررسی میکنیم.
هر انسان متفکری وقتی به آیات قرآن مینگرد، میبیند که نظم و هماهنگی ویژهای بر آیات آن حاکم است و این اسلوب قرآن، دلیلی بر وحیانی و الهی بودن آن است. اگر قرآن از سوی خدا نبود، نه فقط یک یا چند اختلاف و تضاد، بلکه اختلافها و تضادهای فراوانی در آن به چشم میخورد. قرآن، کتابی منحصر به تعالیم و دستورهای مذهبی نیست؛ بلکه دستورهای سیاسی و اجتماعی مسلمانان نیز در آن آمده است. عادتاً ممکن نیست چنین کتابی با این ویژگیها، خالی از تضاد، تناقض، اختلافگویی و نوسانهای زیاد باشد. اما هنگامی که میبینیم با وجود همه این جهات، تمام آیات قرآن هماهنگ و خالی از هرگونه تضاد و اختلاف و ناموزونی است، به یقین میتوانیم استدلال کنیم که این کتاب زائیده افکار انسانها نیست؛ بلکه از ناحیه خداوند متعال میباشد؛ چنانکه خود قرآن نیز این حقیقت را در آیه بالا بیان کرده است. به تعبیر دیگر، تمام موجودات مادی، از جمله انسانها، که از جهتی جنبه مادی دارند، دائماً در تغییرند و تغییرات خود را به موجودات پیرامون خود منتقل میکنند. تأثیر گذاشتن و تأثیرپذیری، جزو طبیعت انسان و هر موجود مادی دیگری است؛ به همین، دلیل آرا و افکار انسان با گذشت زمان دگرگون میشود. بهویژه کسب تجربیات و بالا رفتن سطح مهارت انسان در مسائل مختلف به این دگرگونی کمک میکند و از همینروست که اگر خاطرات سالیان متوالی، زندگی یک انسان را جمعآوری کنند، میبینند تغییر و تضاد و ناهماهنگی در آن وجود دارد. تنها خداوند قادر متعال است که از هر دگرگونی و تأثیرپذیری در امان
است و هرگز در سخنانش تضادی وجود ندارد و این یکی از روشهای شناخت کلام خداوند از کلام ما انسانهاست.
علامه طباطبایی میفرماید: «قرآن کریم به این معنا تحدّی کرده که در سراسر آن اختلافی در معارف وجود ندارد. بدیهی است که حیات دنیا، حیات مادی و قانون حاکم بر آن، قانون تحول و تکامل است؛ هیچ موجودی از موجودات و هیچ جزئی از اجزای این عالم نیست، مگر آنکه وجودش تدریجی است که از نقطه ضعف شروع میشود و بهسوی قوّت و شدّت میرود. از نقص شروع شده، بهسوی کمال میرود تا به نقطه نهایت کمال خود برسد.
یکی از اجزای این عالم، انسان است که در حال سیر بهسوی تحول و تکامل است؛ هم در وجودش، هم در افعالش و هم در آثارش و از جمله این آثار، نتایج حاصل از فکر و ادراک انسان است. پس هیچ یک از ما انسانها نیست، مگر آنکه خودش را چنین درمییابد که امروزش از دیروزش کاملتر است. این کتاب آسمانی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن را آورده، به تدریج و در مدت بیستوسه سال نازل شدهو بر مردم قرائت میشده، درحالیکه در این مدت حالات مختلف و شرایط مختلفی پدید آمد و قرآن در مکه، مدینه، در شب و در روز، در سفر و در حضر، در زمان آرامش، در حال جنگ و شکست، در حال غلبه و پیشرفت، در حال امنیت و آرامش و در حالت ترس و وحشت نازل شده است. از سوی دیگر، قرآن برای منظور نازل شده؛ بلکه هم برای القای معارف الهیه و هم تعلیم اخلاق فاضله و هم وضع قوانین واحکام دینی، آن هم در همه حوایج زندگی نازل شده است
وبا این حال در چنین کتابی کوچکترین اختلافی در نظم متشابهش دیدهنمیشود».(1)
در معارف قرآن نیز هیچگونه تناقض و تضادی وجود ندارد؛ بلکه آیات آن یکدیگر را تفسیر میکنند و بعضی از آنها بیانکننده بعضی دیگر هستند و جملهای از آن، مصداق جمله دیگر است.(2)باید توجه داشت که اوّلاً، انسان همانند سایر موجودات این عالم، در معرض تغییر و تکامل تدریجی است. ثانیاً، هیچ انسانی جامع تمام علوم نیست. ثالثاً، انسان تحت تأثیر شرایط گوناگون محیط زندگی خویش قرار میگیرد. حال اگر انسانی در خلال بیست و سه سال از عمر پرتلاطم خود و در شرایط گوناگون، گفتههایش هم از لحاظ اسلوب و نظم و هم از نظر معارف و محتوا جامع، یکسان و هماهنگ باشد، میتوان نتیجه گرفت که چنین کلامی، کلام الهی بوده و معجزه است.(3)به بیان دیگر، هماهنگی و همانندی ویژهای بر محتوا و مفاهیم و معارف قرآن حاکم است که ممکن نیست این مفاهیم عالی، از فکر این بشر متحول سرچشمه گرفته باشد؛
1) (1) المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 68 و 69.
2) (2) همان، ص 69.
3) (3) محمدجواد بلاغی، آلاء الرحمان، ص 42 و 43؛ قرآن در قرآن، ص 141 و 138. در شرح مواقف، ص 269، در بحث وجوه اعجاز قرآن آمده است که عدم اختلاف نیز از وجوه اعجاز میباشد، ولی تفصیلاً وارد این بحث نمیشود. در المنقذ من التقلید، ص 259 و 260، نیز آمده: علما وجوه اعجاز را در فصاحت عدم اختلاف و... میدانند. در این مورد بحث مفصل و مفیدی در قرآنشناسی استاد مصباح یزدی، ص 151 به بعد آمده است.
زیرا در آن صورت مطالب آن از نظر صحت، فساد، عمق و استحکام با هم تفاوتی عمیق پیدا میکرد.
روحیات هر انسانی دائماً در تغییر است و قانون تکامل در شرایط عادی و در صورتیکه وضعی استثنائی به وجود نیاید، انسان و روحیات و افکار او را هم در برمیگیرد و در نتیجه، با گذشت روز و ماه و سال، زبان، فکر و سخنان انسانها نیز دگرگون میشود؛ مخصوصاً اگر کسی در برابر حوادث بزرگی قرار گرفته باشد؛ حوادثی که پایه یک انقلاب فکری، فرهنگی، اجتماعی، عقیدتی و سیاسی را پیریزی کند. در چنین شرایطی انسان هر قدر هم بخواهد سخنان خود را یکسان و یکنواخت و بر مبنای افکار و اندیشه اوّلیه خود بهینهسازی کند، قادر نخواهد بود؛ بهویژه اگر درس نخوانده و پرورش نیافته باشد و در یک محیط کاملاً عقبافتاده باشد.
قرآن در مدت بیستوسه سال و براساس نیازمندیهای تربیتی مردمو در شرایط کاملاً مختلف نازل شده و کتابی است که درباره موضوعاتی کاملاً گوناگون سخن میگوید و مانند کتابهای معمول کهتنها یک بحث اجتماعی، سیاسی، فلسفی، حقوقی یا تاریخی را مطرحمیکنند نیست؛ بلکه گاهی درباره توحید و اسرار آفرینش و گاهیدرباره احکام، قوانین، آداب و سنن سخن میگوید، زمانی دربارهامتهای پیشین و سرگذشت تکاندهنده آنان و زمانی دیگر درقالب موعظه و نصایح و عبادات و رابطه بندگان با خدا سخن میگوید. با این حال، در سراسر آیات قرآن، از نظر ظاهر، مطالب،
محتواو مفاهیم هیچگونه اختلافی که قابل توجه باشد، دیده نمیشود. این مهم ممکن نیست، مگر اینکه قرآن از یک منبع فوق بشریسرچشمه گیرد. بنابراین میتوان گفت که قرآن در کیفیت بیان مطالب، از جهت ظاهر و در فصاحت و بلاغت و نیز در بیان معارف عالیه امری خارقالعاده میباشد؛ چرا که در هیچ یک، مواردی اختلافی در آن دیده نشده است.
قرآن کریم در دو آیه زیر به جامعیت خود تصریح کرده است: وَ نَزَّلنا عَلَیکَ الکِتابَ تِبیاناً لِکُلِّ شَیءٍ وَ هُدیً وَ رَحمَةً وَ بُشری لِلمُسلِمِینَ ؛ (1)و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم که بیانگر همه چیز و مایه هدایت و رحمت و بشارت برای مسلمانان است. نیز... وَ یَعلَمُ ما فِی البَرِّ وَ البَحرِ وَ ما تَسقُطُ مِن وَرَقَةٍ إِلاّ یَعلَمُها وَ لا حَبَّةٍ فِی ظُلُماتِ الأَرضِ وَ لا رَطبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ ؛ (2)او آنچه را در خشکی و دریاست میداند. هیچ برگی (از درختی) نمیافتد، مگر اینکه از آن آگاه است و هیچ دانهای در تاریکیهای زمین و هیچ تر و خشکی وجود ندارد، جز اینکه در کتابی آشکار [در کتاب علم خدا] ثبت است.
قرآن کریم علاوه بر زیباییهای ادبی و نگارشی، دارای معانی و معارف بسیار وسیع و عمیقی است.(3)این گستردگی، سبب شد که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) از قرآن به دریایی ژرف تعبیر کند که هیچگاه از
آب تهی نمیشود، گرچه همه عالمان از آب بهره ببرند.(1)قرآن مجموعهای پربار از معارف مورد نیاز بشر در زمینههای گوناگون فکری، اعتقادی، بینشهای بنیادی پیرامون آغاز و فرجام عالم و آدم و نظامهای رفتاری همهجانبه انسان در جنبههای زندگی فردی، اجتماعی، مادی، معنوی، دنیوی و اخروی است.
یکی از پرسشهایی که در زمینه جامعیت قرآن میتوان به آن پرداخت، این است که این کتاب آسمانی تا چه اندازه دربرگیرنده علوم میباشد؛ آیا همه جزئیات و تفاصیل علوم را میتوان در قرآن یافت؟ یا اینکه قرآن تنها آنچه را برای هدایت بشر لازم بوده، بیان فرموده است.
اما آنچه ما بر آن تأکید داریم، این است که اگر کسی در متن آموزههای قرآن دقت کند، میبیند که این کتاب آسمانی به بحث از معارف دقیق الهی، فلسفی، اخلاق فاضله و قوانین فرعی معاملات و عبادات پرداخته است. از میان ویژگیهای معارف و علوم قرآنی که آن را از سایر کتابها برجسته ساخته، به چند ویژگی عمده اشاره میکنیم:
1) (1) نهجالبلاغه، صبحی صالح، خ 198.
ناچیز میباشد. همچنین در قرآن معانی و مطالبی علمی وجود دارد که فهم آن برای بشر امروز بسیار دشوار میباشد.
معارف قرآن و آیات آن، از چنان عظمت و ارزشی برخوردار است که فلاسفه و عرفا در برابر آنها زانوی ادب زدهاند. هر قدر دانشمندان و فلاسفه با دقت تمام و با استدلالهای عقلی خود و نیز عرفا با سیر و سلوک عرفانیشان، به تبیین آیات نورانی قرآن میپردازند، میبینند که قرآن در جامعیت و استحکام از چنان دقتی برخوردار است که انسان را به شگفتی وامیدارد؛ چرا که مفاهیم قرآن از منبعی سرچشمه گرفته است که حقایق انسان و جهان هستی را در پرتو ذاتی، که مبدأ و منتهای عالم است، تبیین مینماید.
ویژگی دیگر قرآن این است که احکام آن با تمام گستردگی، بر توحید ذات پاک خداوند استوار میباشد؛ یعنی هدفش این است که میخواهد آنچه را که مقتضای کمال وجودی انسان است، پرورش دهد و این کمال، همانا متجلی شدن توحید در ذات، افعال و صفات آدمی است که نتیجه آن، اخلاص و حب است و احکام شریعت وسیلهای برای رسیدن انسان به کمال فطریاش میباشد. بهطور خلاصه میتوان گفت: اساس احکام قرآن با تمام گستردگی آن، توحید است؛ بهگونهای که تمام آنها در نهایت به توحید منتهی میشوند. پس این احکام، مقتضای توحید و توحید، مقتضای کمال فطری انسان است.
اینکه ما چگونه و از چه راهی میتوانیم از دیدگاه بروندینی به این ویژگی احکام و معارف دین اسلام آگاهی بیابیم، مسئلهای است که به بحث و بررسی مفصل نیاز دارد، اما بهطور خلاصه میتوان گفت که از
نظر مرحوم علامه طباطبایی، ما میتوانیم اقتضائات فطری خود را، که همان متجلی شدن توحید و اخلاص در ذات کردار و گفتار ما باشد، در آینه احکام شرع ببینیم. این مطلب از مباحثی که ایشان در تفسیر المیزان با عنوان «فطری بودن دین و احکام آن» دارد، به دست میآید.
توحید: قرآن همه راههای خداشناسی، اعم از آفاقی و انفسی را به مخاطبان خویش ارائه میکند(2)و نشان میدهد که علم، قدرت، اراده و تصرف خداوند در تمام موجودات هستی، هیچ منافاتی با نظم علی و معلولی و اراده و اختیار انسان ندارد.
انسانشناسی: قرآن به ساحتهای گوناگون جسم و روح و عقل انسان، به مبدأ و منتها و مسیر و برنامههای مراحل سیر انسان و اینکه از کجا آمده، در کجاست و به کجا میرود، توجه کرده است. مراحل پیدایش انسان در قرآن توصیف شده(3)و همو به عنوان خلیفه خدا در
زمین معرفی میشود.(1)همچنین قرآن بیان میکند که این انسان با سرشت الهی خلق شده و دارای دو وجهه ملکی و ملکوتی است.(2)
نبوت: در بیان قرآن، انبیای الهی معصوم و برگزیده هستند(3)و برای هدایت انسانها و سعادت آنها فرستاده شدهاند.(4)
معاد: ترسیم حیات ابدی و معادشناسی قرآن، برجستگی ویژهای دارد و نزدیک به یکسوم آیات قرآن به این موضوع اختصاص یافته و در پرتو بقای روح انسان، صحنههای حیات برزخی و رستاخیز نهایی به شکل اعجابانگیزی مطرح شده است.(5)
بهطور کلی میتوان گفت که معارف قرآن از آن حیث خارقالعاده میباشد که دربردارنده همه علوم و فنون مورد نیاز بشر است و آنچه انسان در بعد مادی و غیر مادی خود بدان نیاز دارد، در قرآن جمع شده است. چنین جامعیتی که بتواند به نیازهای انسان در همه ابعاد بهطور حتمی پاسخ دهد، از یک انسان امی که در هیچ محیط علمی پرورش نیافته، غیر قابل انتظار و خارقالعاده میباشد.
«اُمّی» منسوب به «اُمّ» به معنای مادر است و مقصود از آن، بنابر یک معنا این است که فردی جز معلوماتی که بر اساس فطرت و استعدادهای مادرزادی خود به دست میآورد، معلومات دیگری ندارد و فاقد
معلومات اکتسابی به دست آمده در پرتو خواندن و نوشتن است.
یکی دیگر از وجوه اعجاز قرآن، درسنخوانده بودن پیامبر و همنشین نبودن ایشان با علما و دانشمندان، تا زمان بعثت است. آن حضرت پیش از بعثت مانند دیگران از هیچ دانش و علمی بهره نداشت و در تمام عمر در برابر هیچ آموزگاری زانو نزد و هیچ قلمی به دست نگرفت و خطی ننوشت. سالهای متمادی در بین مردم زندگی کرد، درحالیکه هیچ یک از معاصرانش یک بیت شعر از او نشنیدند. چنین شخصیتی ناگهان در سن چهل سالگی کتابی آورد که هم الفاظش و هم معانیاش شگفتآور است و تمامی ادبا، شعرا و علما از هماوردی آن درماندند.(1)در آیاتی از قرآن نیز بر این مطلب تأکید شده است: وَ ما کُنتَ تَتلُوا مِن قَبلِهِ مِن کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرتابَ المُبطِلُونَ ؛ (2)تو هرگز پیش از این کتابی نمیخواندی و با دست خود چیزی نمینوشتی؛ مبادا کسانی که در صدد (تکذیب و) ابطال سخنان تو هستند، شک و تردید کنند.
این آیه در صدد بیان این مطلب است که اعجاز قرآن، بهگونهای است که کسی نمیتواند در آن شک و تردید کند؛ چرا که میفرماید: تو را قبل از نزول قرآن بهگونهای تربیت کردیم که همه مردم بدانند تو درسنخوانده و مدرسه نرفتهای؛ لذا نمیتوانند شک کنند که قرآن از جانب خدا نیست.
در سوره یونس نیز پس از طرح تقاضای مخالفان، مبنی بر آوردن کتابی دیگر یا تبدیل همین کتاب، به نکته فوق اشاره نموده، میفرماید:
قُل لَو شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَیکُم وَ لا أَدراکُم بِهِ فَقَد لَبِثتُ فِیکُم عُمُراً مِن قَبلِهِ أَ فَلا تَعقِلُونَ ؛ (1)بگو: اگر خدا میخواست، من این آیات را بر شما نمیخواندم و خداوند از آن آگاهتان نمیکرد؛ چرا که مدّتها پیش از این، در میان شما زیستم (و هرگز آیهای نیاوردم) آیا نمیفهمید؟!
به عبارت دیگر، روح استدلال مطرح در این آیه این است که اگر قرآن ساخته خود پیامبر بود، طبعاً باید مشابه آن در سخنان گذشته وی میبود. این آیه بیان میکند که پیامبر این معارف را در اختیار نداشته و ندارد و زندگی نسبتاً طولانی آن حضرت پیش از بعثت گواه آن است. او مدتها در بین شما زندگی کرده و اگر با توجه به شناختی که از او در این مدت دارید، درباره او و این کتاب بیندیشید، به این نتیجه خواهید رسید که تدوین چنین کتابی به وسیله چنین فردی امکانپذیر نیست.
قرآن مجید، در دو آیه دیگر نیز پیامبر را امی نامیده است:... فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِیِّ الأُمِّیِّ الَّذِی یُؤمِنُ بِاللّهِ وَ کَلِماتِهِ وَ اتَّبِعُوهُ لَعَلَّکُم تَهتَدُونَ ؛ (2)پس ایمان بیاورید به خدا و فرستادهاش، آن پیامبر درسنخواندهای که به خدا و کلماتش ایمان دارد و از او پیروی کنید تا هدایت یابید؛ اَلَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکتُوباً عِندَهُم فِی التَّوراةِ وَ الإِنجِیلِ... ؛ (3)همانها که از فرستاده (خدا)، پیامبر «امّی»، پیروی میکنند، پیامبری که صفاتش را، در تورات و انجیلی که نزدشان است، مییابند.
و در آیه دیگر میفرماید: وَ إِن کُنتُم فِی رَیبٍ مِمّا نَزَّلنا عَلی عَبدِنا فَأتُوا
بِسُورَةٍ مِن مِثلِهِ وَ ادعُوا شُهَداءَکُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ ؛ (1)و اگر درباره آنچه بر بنده خود [پیامبر] نازل کردهایم، شک و تردید دارید، (دستکم) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را - غیر خدا - برای این کار، فرا خوانید، اگر راست میگویید.
این آیه در صورتی مورد بحث است که ضمیر «مثله» به کلمه «عبد» در عبارت: مِمّا نَزَّلنا عَلی عَبدِنا بازگردد. مفسران درباره مرجع ضمیر «مثله» در آیه اختلاف نظر دارند. برخی آن را به کلمه «ما» در مِمّا نَزَّلنا عَلی عَبدِنا بازگردانده و برخی دیگر مرجع آن را کلمه «عبد» دانستهاند. بنابر نظریه کسانی که مرجع ضمیر را کلمه «عبد» دانستهاند، آیه در صدد بیان اعجاز قرآن با تکیه بر امی بودن پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میباشد.
در جای دیگر، خداوند در نقل قول از مخالفان میفرماید: وَ قالُوا أَساطِیرُ الأَوَّلِینَ اکتَتَبَها فَهِیَ تُملی عَلَیهِ بُکرَةً وَ أَصِیلاً ؛ (2)و گفتند: این همان افسانههای پیشینیان است که وی آن را رونویس کرده و هر صبح و شام بر او املا میشود.
بنابر این آیه، مخالفانِ پیامبر بر این باور بودند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) توان خواندن و نوشتن نداشته و از این رو، از دیگران میخواسته تا برایش بنویسند و برای او بخوانند. هنگامی که در قرآن مجید دقت میکنیم، میبینیم قرآن با وجود حجم آن، دربردارنده انواعی از معارف و علوم و احکام و قوانین فردی و اجتماعی است که با دیگر کتابهای بشری قابل مقایسه نیست. گردآوردن این همه معارف و حقایق در چنین مجموعهای،
فراتر از توان انسانهای عادی است؛ اما آنچه بر شگفتی آن میافزاید وجای هیچگونه تردیدی برای هیچ کس باقی نمیگذارد، این است که این کتاب بزرگ، به وسیله فردی درس نخوانده و آموزش ندیده، کههرگز قلمی بر کاغذ نیاورده و خطی ننوشته و نخوانده و در محیطیدور از تمدّن و فرهنگ ارائه شده و شگفتانگیزتر آنکه در طولدوران چهل ساله پیش از بعثت، حتی جملهای از این سخنان بر زبانجاری نساخته و معارف ارائه شده به عنوان وحی قرآنی، دارای اسلوبی ویژه و هماهنگی خاصی است که آن را از دیگر سخنانش کاملاً متمایز میسازد.(1)
قرآن مجید یگانه معجزه جاودانی پیامبر اسلام است که در هر زمان، گواه روشنی بر نبوت او میباشد. اعجاز و خارقالعاده بودن قرآن، مخصوص زمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) یا جامعه عرب نیست؛ بلکه پیوسته مانند سندی زنده و گواهی روشن و برهانی استوار بر تارک اعصار میدرخشد.
در مورد اعجاز علمی قرآن، میتوان به آن دسته از مسائل علمی اشاره کرد که در عصر نزول، هیچ یک از تمدنهای بشری از آن آگاهی نداشتند. قرآن، از مسائل و اسراری علمی پرده برداشته است که تنها پس از گذشت قرنها و در سایه علوم تجربی، مورد تصدیق دانشمندان قرار گرفته و این خود بهترین دلیل بر الهی و معجزه بودن قرآن است.(2)
صفحه نیلگون آسمان، با اجرام شفاف و درخشنده خود، پیوسته مورد توجه انسان بوده و در هر عصری به گونهای مورد بررسی واقع میگرفته و نظریات گوناگونی درباره آن ابراز میشده است. روزگاری «هیئت ذیمقراطیس» و دورانی «هیئت فیثاغورث»، افکار دانشمندان جهان را به خود مشغول ساخت. در قرن دوم میلادی «هیئت بطلیموس» پدید آمد و نزدیک 15 قرن بر جوامع علمی جهان، از شرق تا غرب، سایه افکند؛ اما در نهضت علمی اخیر غرب، اساس آن به وسیله چهار دانشمند غربی متزلزل شد و معلوم شد که آن همه تغییرها و دقتها در آسمانها و زمین، پنداری بیش نبوده است.
هیئت جدید به وسیله چهار دانشمند غربی پایهگذاری شد و هر یک از این چهار تن توانستند پردهای از یکی از رازهای جهان آفرینش بردارند. این چهار نفر عبارتاند از: کپرنیک لهستانی که مرکزیت زمین را رد کرد؛ کپلر آلمانی که ثابت نمود هر سیارهای در گردش خود به دور خورشید، یک مدار بیضی را طی میکند؛ گالیله ایتالیایی که با اختراع تلسکوپ، ستارگان نامرئی بسیاری را کشف کرد؛ نیوتن انگلیسی که با کشف قانون جاذبه عمومی ثابت کرد برخلاف پندار بطلیموس که تصور میکرد ستارگان مانند میخ بر پیکر جسمی بیرنگ (فلک) کوبیده شدهاند، میلیونها منظومه شمسی و کهکشان و سحابی در فضا معلقند و در پرتو جاذبه و نیروی گریز از مرکز که در سراسر جهان آفرینش، در تمام کرات، سیارات و کواکب و کهکشانها و حتی میان دو ذره بسیار
کوچک و ناچیز حکمفرماست، از سقوط و اصطکاک مصون و محفوظ ماندهاند. در پرتو این دو نیروست که تمام اجسام، یکدیگر را جذب میکنند و هیچ موجودی از جانداران و غیره، از این قانون مستثنا نیست. نیروی جاذبه با فاصله دو جسم نسبت معکوس دارد؛ یعنی هرچه اجسام به هم نزدیکتر و فاصله آنها کمتر باشد، جاذبه آنها بیشتر است و هر چه فاصله اجسام بیشتر باشد، نیروی جاذبه آنها کمتر میشود. در نتیجه، اگر تنها نیروی جاذبه بر جهان حکومت میکرد، اجرام و اجسام به هم میپیوستند و انتظام از بین میرفت. اگر تنها نیروی گریز از مرکز وجود داشت، نظام کنونی از میان میرفت و هر سیارهای به درهای سقوط میکرد. نیروی گریز از مرکز در همه اجسامی که حرکت دورانی دارند، وجود دارد. مثلاً هنگامی که آتشگردان را میچرخانیم، احساس میکنیم که دست ما را میکشد. این همان نیروی گریز از مرکز است. اهمیت این قانون به اندازهای است که بعضی قرن هفدهم را قرن نیوتن نامیدهاند. نیوتن ساعتهای طولانی در سکوت و اندیشه فرو رفت تا توانست این قانون پیچیده را کشف کند.
اما قرآن مجید بیش از ده قرن پیش از نیوتن در دو آیه قرآن به این حقیقت علمی تصریح میفرماید: خَلَقَ السَّماواتِ بِغَیرِ عَمَدٍ تَرَونَها ؛ (1)(او) آسمانها را بدون ستونی که آن را ببینید آفرید. توضیح اینکه جمله «ترونها» صفت لفظ «عمد»، که جمع «عمود» است، میباشد و ضمیر «ترونها» به عمد بازمیگردد. معنای جمله چنین است: «خداوندی که
1) (1) لقمان، آیه 10؛ رعد، آیه 2. رضایی اصفهانی در بحث جاذبه عمومی علاوه بر آیات مذکور، آیه 25 سوره مرسلات و آیه 41 سوره فاطر را نیز دلیلی برای جاذبه عمومی دانسته است. (پژوهش در اعجاز علمی قرآن، ص 128).
آسمانها را برافراشت، بدون ستونی که دیده شود» و در حقیقت، آیه، ستون قابل رؤیت را نفی میکند، نه اصل ستون را. این نظریه را بسیاری از مفسران از جمله علامه طباطبایی و ابنعباس پذیرفتهاند.(1)روایتی از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل شده است که مؤید این حقیقت میباشد. ایشان میفرماید:
«هذه النجوم التی فی السماء مدائن مثل المدائن التی فی الارض مربوط کل مدینه الی عمود من نور»؛ این ستارگان شهرهایی هستند مانند شهرهای روی زمین و هر شهری با شهر دیگر، با ستونی از نور مربوط میباشد».(2)باید دید منظور از ستونهای نامرئی که ستارگان را از سقوط و اصطکاک حفظ میکند چیست؟ آیا همان نیروی مرموز ناپیدایی است که نیوتن و دانشمندان دیگر نام آن را جاذبه عمومی نهادهاند؟
قرآن در بیان این حقیقت علمی، تعبیری به کار برده است که در تمام ادوار برای بشر قابل درک و فهم باشد. حتی در آن دورانی که بشر به واقعیت این ستون نامرئی پی نبرده بود، از این عبارت میفهمید که این کاخ بیستون، ستونهایی نامرئی دارد، که همانند ستونهای عمارتها، این کاخ برافراشته را حفظ میکند.
قرآن در آیات دیگر نیز، به بیستون بودن آسمانها اشاره کرده، میفرماید: إِنَّ اللّهَ یُمسِکُ السَّماواتِ وَ الأَرضَ أَن تَزُولا... ؛ (3)خداوند آسمانها و زمین را نگاه میدارد تا از نظام خود منحرف نشوند.(4)
قرآن درباره باد و نقشی که در زمینه تلقیح گیاهان دارد، چنین میفرماید: وَ أَرسَلنَا الرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنزَلنا مِنَ السَّماءِ ماءً... ؛ (1)ما بادها را برای بارور ساختن (ابرها و گیاهان) فرستادیم و از آسمان آبی نازل کردیم.
در این آیه خداوند به صراحت، نقش باد در آبستن کردن ابرها را بیان میکند و به دنبال آن از نزول باران خبر میدهد، و این همان چیزیاست که پس از پیشرفتهای علمی فراوان، برای انسانها کشفشده است. آیا اشاره قرآن به این واقعیت، آن هم با قاطعیت خاصی که در لحن این کتاب وجود دارد، دلیل آن نیست که قرآن کتابی آسمانی است و از جانب خداوند نازل شده است؟ آیا اینها شاهدی گویا بر این مطلب نیست که گوینده این کلمات، کسی است که خودش همه این موجودات را آفریده و از همه قوانین حاکم بر آنها به خوبی آگاهی دارد؟(2)
خداوند در قرآن میفرماید: وَ مِن آیاتِهِ خَلقُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ وَ ما بَثَّ فِیهِما مِن دابَّةٍ وَ هُوَ عَلی جَمعِهِم إِذا یَشاءُ قَدِیرٌ ؛ (3)و از آیات اوست آفرینش
1) (1) حجر، آیه 22. البته در تفسیر این آیه، نظریات مختلفی مطرح است که از عهده اینبحث خارج میباشد. یکی از معتبرترین نظریات، تلقیح و باردار کردن ابرها باباد است. ممکن است با پیشرف علوم طبیعی، معانی این آیه بهتر برای بشر روشن گردد.
2) (2) عبدالکریم هاشمی نژاد، رهبران راستین، ج 2، ص 293 و 294.
3) (3) شوری، آیه 29.
آسمانها و زمین و آنچه از جنبندگان در آنها منتشر نموده و او هرگاه بخواهد بر جمع آنها تواناست.
آیا حیات و زندگی مخصوص کره زمین است و کرات دیگر مطلقاً مسکونی نیستند؟ دانشمندان همواره در پی کشف پاسخ این سؤال بوده و هستند. قرآن کریم میفرماید: خداوند موجودات زندهای را در زمین و آسمانها منتشر ساخته است. به نظر میرسد قرآن به روشنی از زندگی موجودات دیگری در آسمانها خبر میدهد و اینکه تصوّر کنیم منظور از موجودات زنده آسمانها، فرشتگان است، کاملاً اشتباه میباشد؛ چرا که واژه «دابه» (جنبنده) تنها به معنای موجودات جسمانی است و بر فرشتگان اطلاق نمیشود و لذا آنجا که قرآن میخواهد از فرشتگان نام ببرد، جداگانه ذکر میکند و میفرماید: وَ لِلّهِ یَسجُدُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ مِن دابَّةٍ وَ المَلائِکَةُ وَ هُم لا یَستَکبِرُونَ ؛ (1)(نه تنها سایهها، بلکه) تمام آنچه در آسمانها و زمین از جنبندگان وجود دارد و همچنین فرشتگان، برای خدا سجده میکنند و تکبّر نمیورزند.
عدّهای از محققان قرآنشناس کوشیدهاند که وجود نظم دقیق علمی ریاضی را در ساختمان قرآن اثبات کنند تا از این طریق علاوه بر اینکه درهای
1) (1) نحل، آیه 49. مفسران و نظریهپردازان علوم جدید در مورد هفت آسمان و هفت زمین، بیانات مختلفی ارائه نمودهاند، ولی حق این است که تاکنون تفسیر روشنی از این آیات به دست نیامده؛ اما ممکن است در آینده با پیشرفت علوم، دانشمندان بتوانند به حقیقت آنها دست یابند. آنچه میتوان بهطور یقینی ادعا نمود، این است که مراد از موجودات زنده در آسمانها، فرشتگان نیستند.
جدیدی بر روی تحقیقات وسیع در محتوای قرآن باز میکنند، غیر بشری بودن آن را نیز ثابت کنند؛ چرا که اگر اثبات شود کلمات و آیات قرآن، طبق نظم دقیق و حسابشده و علمی با هم ترکیب شدهاند و شماره عناصر، مکررات، فاصلهها، طول اعضا و... همه، نسبتهایی را حکایت میکنند که با فرمولهای ریاضی، به صورت سخنهای کامل، طبیعی و معمولی تفسیر میشوند و از سوی دیگر، هرگز نمیتوان چنین نظمی را در کلمات و جملات هیچ متنی (اعم از شعر و نثر) یافت، میتوان نتیجه گرفت که صدور چنین کلامی از شخصی که بهرهای از سواد ندارد و در هیچ علمی استاد ندیده است، آن هم در طول بیستوسه سال زندگی پرفراز و نشیب و در حالات بسیار گوناگون، بسیار بعید است.
در این صورت اگر فرض غیر بشری بودن قرآن را نپذیریم، با دو فرض دیگر برای توجیه این نظم دقیق و منحصر به فرد مواجهیم: اوّل اینکه بگوییم پیامبر با آگاهی از فرمولهای ریاضی و اشکال هندسی، کلام خویش را ماهرانه در این قالبها ارائه داده است که با توجه به مطلبی که هماکنون گذشت، نادرستی این فرض آشکار است؛ دوم اینکه بگوییم کلام محمد (صلی الله علیه و آله) که زیباست و ظاهری منظم و آهنگین دارد، به حکم قریحه و طبع سخنوری وی و بدون قصد و طرح قبلی در قالب این فرمولها و اشکال هندسی درآمده است. لکن شواهدی که در ادامه ارائه خواهد شد، بیانگر وجود طرح و قصد قبلی است و نشان میدهد که گوینده این سخن، با آگاهی و دقت کامل این نظم دقیق را پیاده کرده است:
مییابد؛ بهگونهای که طول آیات در طی بیستوسه سال یک سیر تصاعدی را پیموده است؛ بنابراین در طی بیستوسه سال نزول قرآن، بیستوسه ستون میانگین طول آیات داریم که همه آیات بر حسب طول در این ستونها تقسیمبندی میشوند و میتوانیم سال نزول هر آیه را از روی این ملاک ریاضی تعیین کنیم.
مجموع کلمات قرآن 66600 و مجموع آیات آن 6600 آیه است؛ بنابراین بهطور میانگین، هر آیه شامل ده کلمه است. حال با استفاده از جدول تنظیمشده، میتوان دریافت که شماره کلمات نازلشده در هر سال، به نسبت مشابهی افزایش مییابند. از اول بعثت تا سال وفات پیامبر، هر سال 500 کلمه بر تعداد کلمات نازلشده در سال قبل افزوده شده و این افزایش تصاعدی و دقیق کلمات، خارقالعاده است.
با همین ملاکهای صوری و آماری میتوان در مفاهیم و محتوای معنوی قرآن به تحقیق پرداخت و سیر نزول آنها را دنبال کرد و با زبان، شکل و نماد هندسی منظم نشان داد. برای نمونه به یکی از این تحقیقها اشاره میکنیم:
آیات جهاد در سیر نزول، یک منحنی کامل را پیموده است؛ به این صورت که در سال یازدهم بعثت یک آیه، در سال دوازدهم هیچ آیهای، در سال سیزدهم یک آیه، در سال چهاردهم پنج آیه، در سال پانزدهم هیچ آیهای، در سال شانزدهم (سال دوم هجرت و جنگ بدر) نوزده آیه و در سال هفدهم پانزده آیه نازل شده است. سال هفدهم بعثت، اوج نزول آیات جهاد است و از اینجا به بعد منحنی صعودی فرود میآید؛ یعنی در سال هجدهم نه آیه، در سال نوزدهم هیچ آیهای، در سال بیستم، پنج آیه، در سال
بیست و یکم، سه آیه، در سال بیست و دوم هیچ آیهای و در سال بیست و سوم یک آیه نازل شده است. منحنی حاصل از سیر نزول این آیات، منحنیای است که آن را دقیقترین، کاملترین و حساسترین منحنی سالم در جهان طبیعت میدانند که به نام «زنگ وارونه» معروف است.(1)البته این یک نمونه است و میتوان همین شیوه را با استفاده از جدول یادشده در تمام مطالب قرآن بهکار گرفت و نظمهای دقیق ریاضی را در سیر نزول آنها دید.
عبدالرزاق نوفل در کتابی که به نام اعجاز عددی در قرآن کریم، که به فارسی ترجمه شده، همت گماشته تا اثبات کند که میتوان در مفاهیم قرآن تناسبهای دقیق ریاضی را از لحاظ عددی کشف کرد. مفاهیم قرآنی که با هم تقابل معنوی دارند، مانند دنیا و آخرت و مفاهیمی که با هم تناسب نزدیک معنوی دارند، مانند عقل و نور، از نظر عددی با هم مساویاند و در بعضی موارد، افزایش تعداد یک مفهوم نسبت به مفهوم دیگر با نسبت صحیح ریاضی قابل بیان است. به عبارت دیگر، به قول خود مؤلف، از جمله تناسبها و هماهنگیهای عددی که در قرآن کریم مییابیم، موضوع «چند برابریها» است. در قرآن واژههایی وجود دارد که دو برابر یا چند برابر یکدیگر بهکار رفتهاند و تمام آنها از روی ترتیب و قصد و عمد بوده است. ایشان با انتخاب کلمات و مفاهیمی از قرآن، به مقایسه موارد استعمال آن مفاهیم و مشتقات، با مفهوم مقابل آن یا مفهوم متناسب آن پرداخته و در نتیجه تساوی دو مفهوم، یا «چندبرابری» یکی
1) (1) فلق (نشریه دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران)، کتاب اول، مقاله قرآن و کامپیوتر، نوشته علی فروتن، خلاصه مطالب مباحث اعجاز قرآن.
نسبت به دیگری را اثبات کرده است. در اینجا فقط به نمونههایی از این تساویها و «چند برابریهای» شگفتانگیز اشاره میکنیم:
کلمات «دنیا» و «آخرت» هرکدام 15 بار در قرآن آمده است (تساوی)؛ واژههای «نفع» و «فساد» با تمام مشتقاتشان هرکدام 50 بار در قرآن ذکر شدهاند؛ «عقل» با تمام مشتقاتش 49 بار و «نور» نیز با تمام مشتقاتش به همین تعداد در قرآن آمده است، «لسان» و «موعظه» هر کدام 25 بار، «زکات» و «برکات» هر کدام 32 بار و «کافرین» و «نار» هر کدام 153 بار در قرآن ذکر شده است.
«رحیم» که از اسمای حسنی میباشد (بهجز در یک مورد که صفت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) قرار گرفته)، 114 بار (به تعداد سورههای قرآن) و «رحمان» که آن نیز از اسمای حسنی است، 57 بار، «فجار» 3 بار، «ابرار» 6 بار، «جزا» (کیفر) 117 بار، «مغفرت» 234 بار، «یوم» (به صورت مفرد) 365 بار (به تعداد روزهای سال)، به صورت مثنی و جمع 30 بار و کلمه «شهر» (ماه) 12 بار در قرآن آمده است.
مؤلف از مجموع 66600 کلمه قرآن، تنها 14676 کلمه را شمرده است و فقط به پارهای از تناسبهای عددی موجود بین آنها رسیده است. بنابراین نمیتوان این تعداد از تناسب را حمل بر اتفاق کرد. از سوی دیگر، همانگونه که مؤلف این کتاب میگوید، هنگامی که این معجزه شگفت، نتیجه تحقیق در چند واژه اندک باشد، پس باقی واژههای قرآن کریم، که تعدادشان به 51924 واژه میرسد، چه وضعی دارند و حامل چه معجزاتی هستند.(1)
1) (1) عبدالرزاق نوفل، اعجاز عددی در قرآن، ترجمه مصطفی حسینی طباطبایی، ص 21، 112، 115، 159 و 178.
از جمله موارد اعجاز عددی قرآن، رمز موجود در عدد 19 میباشد. لفظ جلاله «الله» 2696 بار در قرآن تکرار شده است که از حاصل ضرب 19 در 142 به دست میآید. کلمه «رحمان» 57 بار در قرآن تکرار شده که از حاصل ضرب 19 در 3 به دست آمده است. تعداد حروف «الف»، «لام» و «میم» در سوره بقره که با «الم» آغاز میگردد، 9899 حرف است که از ضرب عدد 19 در 521 به دست آمده است. در سوره آلعمران تعداد همین سه حرف، 5662 حرف است که از ضرب عدد 19 در 298 به دست آمده است. حرف «ن» در سوره قلم که با حرف «ن» آغاز شده، 133 بار تکرار شده که از ضرب عدد 19 در 7 به دست آمده است. حرف «ق» در سوره قاف 57 بار تکرار شده که از ضرب عدد 19 در 3 به دست آمده است. در سوره شوری نیز حرف «ق» 57 مرتبه ذکر شده که از ضرب عدد 19 در 3 به دست آمده و در مجموع دو سوره، حرف «ق» 114 بار تکرار شده که از ضرب عدد 19 در 6 به دست میآید.(1)
گفتنی است که بحث اعجاز عددی قرآن بهطور کلی مورد اتفاق دانشمندان مسلمان نمیباشد؛ بلکه عدهای میگویند از آنجا که کشف اعداد ارائهشده دقیق نیست، این اعداد و ارقام نمیتوانند اعجاز شمرده شوند. البته اعجاز عددی قرآن طرفداران زیادی دارد. به نظر میرسد میتوان کلیت اعجاز عددی قرآن را پذیرفت؛ هرچند دارای نقضهایی نیز میباشد که پرداختن به آن از عهده این پژوهش خارج است.(2)
1) (1) اشرف، عبدالرزاق قطنه، رسم المصحف و الاعجاز العددی، ص 84.
2) (2) رضایی اصفهانی، در کتاب پژوهشی در اعجاز علمی قرآن بحثی درباره نقضهای اعجاز عددی قرآن دارد که در قرآن به بررسی نظریات موافق و مخالف پرداخته، در پایان اینگونه نتیجهگیری میکند که میتوان اعجاز عددی قرآن را به صورت موجبه جزئیه پذیرفت (محمدعلی رضایی اصفهانی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن، ج 1، ص 219-232).
در این قسمت به بخشی از اعجاز علمی قرآن برای نمونه اشاره شد. برای مطالعه بیشتر، خوانندگان را به کتابهایی که به تفصیل به این بحث پرداختهاند، ارجاع میدهیم.
با توجه به اینکه طرفدارن نظریه صرفه، معجزه بودن قرآن را از جهت صرفه بودن آن میدانستند و این نظریه به سبب انحصار اعجاز قرآن در فصاحت و بلاغت، ضمن آن مطرح میگردید و از سوی دیگر، با توجه به اعجاز قرآن در ابعاد مختلف، نظریه صرفه در عصر حاضر طرفداری ندارد، لذا این بحث را در اینجا به صورت مختصر مطرح میکنیم:
«صرَفَ» در لغت یعنی او را رد کرد و کنار زد(1)و رجوع و برگشتش داد،(2)و چیزی را از حالی به حالی تغییر داد یا آن را به غیرش بدل کردن.(3)
«صرفه» در اصطلاح متکلمان، به این معناست که هرچند قرآن، فراهمآمده از مجموعهای از کلمات و حروف، با نظمی خاص است، اما این نظم خاص، هر قدر هم در رتبه عالی قرار داشته باشد، به خودی خود نمیتواند معجزه به شمار آید تا مردم از آوردن همانند آن عاجز باشند؛ بلکه در صورتی معجزه میشود که خداوند قدرت دیگران یا داعیه آنان را برای آوردن همانند از ایشان سلب کند یا اینکه علومی را
از آنها بگیرد که آنها میخواهند به وسیله آن با قرآن معارضه نمایند، تا نتوانند همانند قرآن را بیاورند.(1)پس آنچه سبب اعجاز قرآن شده، ذات قرآن نیست؛ بلکه یک عامل خارجی است که مانع کسانی است که میخواهند با قرآن معارضه نمایند و مثل آن را بیاورند و اگر این عامل خارجی نباشد معارضان میتوانند مثل و همانند قرآن را بیاورند. بنابراین معجزه و خارقالعاده بودن قرآن، همان عامل خارجی است نه خود قرآن.
سید مرتضی در کتاب صرفه میگوید: «معارضه با قرآن نه به دلیل تعذر همانندآوری آن واقع شده است، نه به دلیل آنچه دیگران میگویند. تعذری که ما به آن باور داریم، صرفه است، نه فصاحت والای قرآن. پس جایز نیست آنچه فصاحت قرآن نامیده شده، دلیل ترک معارضه دانسته شود؛ چنانکه مخالفان قول صرفه، به آن باور دارند.(2)اگر دلیل تعذر معارضه، فضیلت قرآن بر دیگر کلامها در فصاحت و بلاغت بود، حتماً معارضان میتوانستند با قرآن معارضه کنند».(3)
ریشه پیدایش نظریه «صرفه» به ابواسحاق ابراهیم نظام (متوفی 231 ق) نسبت داده شده و این جریان بعد از او ادامه پیدا میکند تا اینکه
1) (1) شرح المقاصد؛ ج 4 و 5، جزء 5، ص 28؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 277؛ شرح المواقف، ج 4، جزء 8، ص 273؛ المنقذ من التقلید، ج 1، ص 459 و المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 71. استاد مطهری در این باره میگوید: برخی قائل به صرف شدهاند؛ یعنی میگویند چون اینها خواستهاند با قرآن معارضه کنند، خداوند اینها را مجازات کرده است که اینها بیایند آنقدر] سطح پایین [بگویند که اصلاً رسوا و مفتضح شوند؛ یعنی وقتی خواستهاند با قرآن معارضه کنند، آنقدر از سطح عادی هم پایینتر گفتهاند که عدهای این را نوعی مجازات الهی دانستهاند. مجموعه آثار، ج 4، ص 552.
2) (2) سید مرتضی، الموضح عن جهة اعجاز القرآن (الصرفه)، تحقیق محمدرضا انصاری قمی، ص 98 و 99.
3) (3) همان، ص 93.
اندیشه صرفه به صورت یک نظریه مطرح میشود. هرچند در اصل نسبتی که به نظام داده شده، جای تردید وجود دارد،(1)ولی بیشتر متکلمان در بحث صرفه، ابتدا قول نظام و سپس نظر عدهای دیگر را مطرح میکنند و صورت تکاملی بحث را به سید مرتضی نسبت میدهند.(2)
در زمان سید مرتضی کسان دیگری نیز بودهاند که نظریه صرفه را پذیرفتهاند که از آن جمله میتوان به شیخ مفید اشاره کرد. ایشان در کتاب اوائل المقالات جهت اعجاز قرآن را صرفه میداند؛ هرچند علامه مجلسی در بحار الانوار و قطبالدین راوندی در الخرائج و الجرائح میگویند که ایشان (شیخ مفید) در اواخر عمر از موضع خود برگشته و این مطلب را در بعضی رسائل خود آورده است که البته این رساله مفقود گردیده و به ما نرسیده است. شیخ طوسی نیز در اوائل، هنگامی که به شرح کتاب جُمَل العلم و العمل میپردازد، قول به صرفه را برمیگزیند و در کتاب اقتصاد میگوید: «کنت نصرت فی شرح الجمل القول بالصرفه حیث ما کان یذهب علیه المرتضی شرحت کتابه ثم لم یحسن خلاف مذهبه».(3)ایشان بعدها از این نظریه بر میگردد و در کتاب اقتصاد دلیل اعجاز قرآن را فصاحت و نظم و اسلوب آن میداند.(4)جمالالدین خوانساری نیز در کتاب مبدأ و معاد، قائل به صرفه است.(5)میرزا
1) (1) کسانی که این نسبت را به او دادهاند، از مخالفان عقیدتی وی بودهاند؛ مثل اشاعره ومجبره و حشویه؛ زیرا نظام اعتقاد خاصی درباره خلفا داشته و امیرالمؤمنین (علیه السلام) را بر دیگران ترجیح میداده است.
2) (2) شرح المقاصد، ج 4 و 5 جزء 5، ص 28؛ الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 277 و المنقذ من التقلید، ج 1، ص 459.
3) (3) الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، ص 278.
4) (4) همان، ص 277.
5) (5) جمالالدین خوانساری، مبدأ و معاد، ص 53.
ابوالحسن شعرانی نظریه صرفه را تأیید میکند(1)و همچنین ابوصلاح تقیالدین حلبی در کتاب تقریب المعارف و امیر عبدالله بن سنان الخفاجی و قطبالدین راوندی معتقد به صرفه میباشند.
بههرحال اصل این نظریه در میان متکلمان وجود داشته و همین امر سبب شده است که عدهای در رد این نظریه و دفاع از معجزه بودن قرآن، به تدوین کتابهای متعدد بپردازند.
ممکن است غیر از کسانی که تاکنون به عنوان قائلان به نظریه صرفه ذکر شدند، عده محدود دیگری نیز با آنها همعقیده باشند، ولی بیشتر متکلمان، مخالف این دیدگاه میباشند. برای پرهیز از طولانی شدن پژوهش حاضر، از ذکر دیدگاه این عده و بررسی اقوال آنان خودداری و فقط بهطور فشرده به نقد این نظریه اشاره میکنیم.
نظریه صرفه در طول تاریخ مورد مناقشه جدی قرار گرفته که در اینجا به صورت مختصر به نقد آن میپردازیم:
اولاً، بازگرداندن اعجاز قرآن به صرفه، مخالف متن آیات تحدّی است(2)که نص قرآن را به لحاظ الهی بودن آن، موصوف به ویژگیهایی میداند که موجب برتری این نص بر متونی میباشد که رهاورد فکر متعارف بشری است.
علاوه بر این، اساساً اگر اعجاز قرآن مربوط به سلب انگیزه یا توان
1) (1) رد شبهات اثبات نبوت، ص 32.
2) (2) قُل لَئِنِ اجتَمَعَتِ الإِنسُ وَ الجِنُّ عَلی أَن یَأتُوا بِمِثلِ هذَا القُرآنِ لا یَأتُونَ بِمِثلِهِ وَ لَو کانَ بَعضُهُم لِبَعضٍ ظَهِیراً، اسراء، آیه 88؛ أَم یَقُولُونَ افتَراهُ قُل فَأتُوا بِسُورَةٍ مِثلِهِ وَ ادعُوا مَنِ استَطَعتُم مِن دُونِ اللّهِ إِن کُنتُم صادِقِینَ، یونس، آیه 38.
آدمی باشد، فضیلتی برای قرآن شمرده نمیشود و دعوت به همانندآوری قرآن، مفهومی نخواهد داشت؛ درست مانند آنکه دست کسی را ببندند و در همین حال او را به مبارزه و دفاع از خود فرا خوانند. طبیعی است که چنین دعوتی لغو است. اما مبارزهطلبی قرآن لغو نیست؛ زیرا بیانگر این است که این کلام از تأیید ویژهای برخوردار است و هیچ فرد موحدی باور نمیکند که دعوت خدای حکیم به مبارزه با قرآن، امری لغو باشد.(1)
ثانیاً، با دقت در صفحات تاریخ روشن میشود که علت گرایش به نظریه صرفه آن بوده است که فهم صاحبان این نظریه از اعجاز قرآن، با توجه به گرایش علمیشان - که ادبیات و قواعد زبانشناسی است - منحصر به ساختار بیان و اسلوب ظاهری قرآن بوده و توجه درخوری به آفاق و ویژگیهای محتوایی آن ننمودهاند. از همین رو، اینان در مقابل قطعات کوتاه و روان سخنوران عرب، گویی خود را ناچار میدیدند که برتریناپذیری قرآن را به صرفه و قدرت خارجی خداوند بازگردانند؛ غافل از آنکه چهره ظاهری و اسلوب بیانی قرآن تنها یکی از ویژگیهای بیکرانه آن است و این کتاب آسمانی دارای حقایق و مفاهیم والایی میباشد که ایشان به آنها توجه نکردهاند.
از آنچه تاکنون بیان شد، میتوان نتیجه گرفت: کلام فصیح عبارتی استکه واژگان آن علاوه بر فصاحت، از هر گونه حروف و کلمات سنگین، نامأنوس، بدآهنگ، ناموزون و پیچیده مصون باشد و بلاغت
1) (1) علامه طباطبایی نیز نظریهای نزدیک به همین دارد: ر. ک: المیزان فی تفسیر القرآن، ج 1، ص 71.
متکلم، ملکهای است که به انسان قدرت میدهد تا کلام بلیغ بسازد و هرزمان که بخواهد، مقصود خود را با کلام بلیغ به مخاطب برساند. سبک بیانی قرآن دارای ظرافت شعر، آزادی مطلق نثر و حسن و لطافت سجع میباشد. قرآن کریم از حقایق غیبی فراوانی خبر داده است و علاوه بر تبیین برخی مطالب غیبی درباره خداوند متعال و صفات جمال وجلال او و...، از اخبار غیب در زمان گذشته و حال و آینده نیز خبرداده است.
در مورد عدم اختلاف در قرآن میتوان گفت: هماهنگی و همانندی ویژهای بر همه مطالب و مفاهیم و معارف قرآن حکمفرماست که اگر این مفاهیم عالی از فکر این بشر متحول سرچشمه گرفته بود، اسلوب و نظم آن از نظر فصاحت و شیرینی بیان و مطالب آن از نظر صحت، عمق و استحکام با یکدیگر تفاوتی عمیق پیدا میکرد.
قرآن بیانگر معارف والایی است: در مورد خداشناسی همه راههای آفاقی و انفسی را به مخاطبان خود ارائه میکند و به ساحتهای گوناگون جسم و روح و عقل انسان و به مبدأ و منتهی و مسیر و برنامههای مراحل مختلف سیر انسان توجه دارد. نگرش قرآن به انبیا و برگزیدگان الهی این است که آنان را یگانه هادیان انسانها و منشأ سعادت و خیر آنها میداند. معادشناسی قرآن برجستگی ویژهای دارد و نزدیک به یکسوم آیات قرآن را به خود اختصاص داده است.
قرآن میفرماید: پیامبر در تمام عمر خود در برابر هیچ آموزگاری زانو نزد و هیچ قلمی به دست نگرفت و خطی ننوشت. سالهای متمادی در بین مردم زندگی کرد، در حالی که هیچ یک از معاصرانش یک بیت شعر از او نشنیدند. چنین شخصیتی ناگهان در سن چهل سالگی کتابی
آورد، که هم الفاظش و هم معانیاش شگفتآور است و تمامی ادبا، شعرا و علما از هماوردی آن درماندند.
برای بیان ابعاد اعجاز علمی قرآن میتوان به مسائلی اشاره کرد که در قرآن به آنها اشاره شده و در عصر نزول، هیچ یک از تمدنهای بشری از آن آگاهی نداشتند. قرآن پرده از مسائل و اسراری برداشت که تنها پس از گذشت قرنها و در سایه علوم تجربی، مورد تصدیق دانشمندان قرار گرفته است و این خود بهترین دلیل بر الهی و معجزه بودن قرآن است. قرآن مجید بیش از ده قرن پیش از نیوتن، به قانون جاذبه عمومی تصریح میفرماید و در بیان این حقیقت علمی تعبیری را انتخاب نموده است که در تمام ادوار، برای بشر قابل درک و فهم باشد؛ حتی در آن دورانی که بشر به واقعیت این ستون نامرئی و جاذبه عمومی پی نبرده بود. قرآن با صراحت نقش باد را در آبستن کردن ابرها بیان میکند و به دنبال آن از نزول باران خبر میدهد. قرآن از موجودات زندهای در زمین و آسمانها، که خداوند آنها را پراکنده ساخته است، خبر میدهد.
اجزای قرآن با نظمی علمی با هم ترکیب شدهاند و شمار عناصر، مکررات، فاصلهها، طول اعضا و...، همگی از نسبتهایی حکایت میکنند که با فرمولهای ریاضی، به صورت سخنانی کامل و طبیعی تفسیر میشوند. صدور چنین کلامی از شخصی که بهرهای از سواد ندارد، آن هم در طی بیستوسه سال زندگی پر فراز و نشیب و در حالات بسیار گوناگون، بسیار بعید است. از جمله تناسبها و هماهنگیهای عددی که در قرآن کریم مییابیم، موضوع «چند برابریها» است. در قرآن واژههایی وجود دارد که دو یا چند برابر یکدیگر بهکار رفتهاند و تمام آنها از روی ترتیب و قصد و عمد بوده، که بیانگر معجزه و از جانب خداوند بودن آن است.
صرفه به این معناست که هرچند قرآن فراهمآمده از کلمات و حروفی خاص، همراه با نظمی ویژه میباشد، اما این نظم هر قدر هم در رتبه عالی قرار داشته باشد، به خودی خود نمیتواند معجزه به شمار آید؛ بلکه در صورتی معجزه بودن قرآن تحقق مییابد که خداوند قدرت دیگران را از ایشان سلب کند یا علومی که میخواهند، به وسیله آنها با قرآن معارضه نمایند، تا نتوانند همانند قرآن را بیاورند.
قرآن کریم.
نهجالبلاغه.
ابنمنظور، لسان العرب، چ اول، دار الحیاء التراث العربی، بیروت، 1408 ق.
ابنخلدون، مقدمة، الاعلمی للمطبوعات، بیروت.
ابن تیمیه، النبوات، چ اول، جامعة الاسلامیة بالمدینة المنورة، مکتبة الأضواء التلف، عربستان، 1420 ق.
ابن سینا، الهیات شفا، دار الآفاق الجدیدة، بیروت، 1405 ق.
المبدأ و المعاد، نشر نفایس، مشهد، 1375 ش.
الکرامات و المعجزات، مؤسسة الجامعة للدراسات، بیروت، 1403 ق.
الاشارات و التنبیهات، نمط دهم.
ابن حزم الظاهری، الفصل فی الملل والاهواء والنحل، دار الجیل، بیروت، 1405 ق.
ابن عاشور، محمد طاهر، التحریر و التنویر، مکتبة الأسد معرض الکتاب العربی.
ابن هشام، السیرة النبویة، دار إحیاء التراث العربی، بیروت، 1355 ق.
ابن فارس، معجم مقاییس اللغة، دار الإسلامیة للطباعة والنشر، بیروت، 1410 ق.
ابو زهره، المعجزة الکبری القرآن، دار الفکر العربی، بیروت.
فارابی، ابونصر، نصوص الحکم بر فصوص الحکم، ترجمه و شرح حسنزاده آملی، چ دوم، نشر فرهنگی رجا، تهران، 1375 ش.
بستی، ابوسلیمان، ثلاث رسائل فی اعجاز القرآن، قاهره، دار المعارف، 1968 م.
ابن فارس، مقاییس اللغه، تحقیق: عبدالسلام محمد هارون، اسماعیلیان، قم.
فیروزآبادی الشافعی، محمد بن یعقوب، قرآن کریم و بهامشه تنویر المقاییس من تفسیر ابن عباس، چ اول، نشر عبدالحمید احمد حنفی، قاهره، 1356 ق.
ابن وهب الکاتب، احمد بن ابی یعقوب، تاریخ الیعقوبی، چ اول، المکتب المرتضویة، قم، 1358 ش.
احمدی، امین، تناقضنما یا غیبنمون، چ اول، مرکز انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1378 ش.
و جمعی از نویسندگان، جستارهایی در کلام جدید، چ اول، تهران، انتشارات سمت و معاونت پژوهشی دانشگاه قم، 1381 ش.
-----------، ضمیمه، پایاننامه کارشناسی ارشد، وجوه اعجاز قرآن.
براون، ادوارد، تاریخ ادبیات ایران (از صفویه تا عصر حاضر)، ترجمه دکتر بهرام مقدادی، چ اول، انتشارات مروارید، تهران، 1369 ش.
ازهری، محمد بن احمد، معجم تهذیب اللغة، تحقیق ریاض زکی قاسم، چاول، دار المعرفة، بیروت، 1422 ق.
ازیدی العلوی، امیر یحیی، الطراز فی أسرار البلاغة و حقائق الإعجاز، بیروت، دار الکتب العلمیه.
اسفراینی، ابی المظفر، التبصیر فی الدین، تحقیق الکوثری، چ دوم، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1408 ق.
اسماعیل ابی الفداء، تاریخ أبی الفدا (المختصر فی أخبار البشر).
اسدآبادی، قاضی عبدالجبار، المغنی.
-----------، شرح الأصول الخمسة، تحقیق دکترعبدالکریم عثمانی، مطبعة الاستقلال الکبری، قاهره، 1384 ق.
-----------، شرح الاصول الخمسه، چ اول، دار احیا التراث العربی، بیروت، 1423 ق.
لاهوری، محمد اقبال، احیای فکر دینی، ترجمه احمد آرام، تهران، کانون نشر و پژوهشهای اسلامی.
امام الحرمین، الإرشاد، چ اول، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1416 ق.
انصاری، مرتضی، المکاسب، تعلیق و حاشیه: محمد کلانتر، چ اول، النور للمطبوعات، بیروت، 1410 ق.
اندلسی، عبدالحق ابن عطیه، تفسیر المحرر الوجیز فی تفسیر القرآن العزیز، 1395 ق.
باقلانی، محمد بن الطیب، اعجاز القرآن، چ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1421 ق.
-----------، البیان، مکتبة شرقیة، بیروت، 1958 م.
-----------، الانصاف، مکتبة النشر الثفافة الاسلامیه، 1369 ق.
-----------، تمهید الاوائل و تلخیص الدلائل، تحقیق عمادالدین احمد حیدر، چ اول، مؤسسه الکتب الثقافة، بیروت، 1407 ق.
بحرانی، میثم بن علی بن میثم، قواعد المرام فی علم الکلام، چ اول، قم، چاپ مهر، 1398 ق.
بحرانی، علامه سید هاشم حسینی، البرهان فی تفسیر القرآن، چ دوم، چاپخانه آفتاب، تهران.
بستانی، بطرس، دائرة المعارف، مؤسسه مطبوعاتی اسماعیلیان، تهران.
بغدادی، ابی منصور عبدالقاهر بن طاهر، اصول الدین، چ دوم، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1401 ق.
بغدادی التمیمی، عبدالقاهر بن طاهر، اصول الدین، دار زاهد القدسی للطباعة و النشر و التوزیع.
بغدادی، شهابالدین سید محمد الوصی، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم، چ چهارم، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1405 ق.
بلاغی، محمدجواد، آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، چ اول، مؤسسه بعثه، قم، 1420 ق.
بلاذری، ابی الحسن، فتوح البلدان، دارالکتب العلمیه، بیروت.
پیمان، حبیبالله، فلسفه تاریخ از دیدگاه قرآن، انتشارات مکتب، چ جدید.
تفتازانی، شرح المقاصد، تحقیق دکتر عبدالرحمن عمیره، قم، 1409 ق.
----------، شرح العقائد النسفیة، تحقیق محمد عدنان درویش.
----------، شرح المختصر، چ دوم، انتشارات علامه، قم، 1368 ش.
----------، شرح مختصر، چ پنجم، دارالحکمه، 1373 ش.
تجلیل، ابوطالب، براهین اصول المعارف الهیه.
جامی، عبدالرحمن بن احمد، نقد النصوص فی شرح نقش الفصوص، انجمن فلسفه ایران، 1298 ق.
جرجانی، علی بن محمد، التعریفات، چ اول، دار الکتاب، بیروت، 1411 ق.
جرجانی، علی بن محمد، شرح المواقف، چ اول، دار الکتب العلمیة، بیروت، 1419 ق.
جرجانی، عبدالقاهر، دلائل الاعجاز، چ سوم، دارالکتب العربی، بیروت، 1420 ق.
جعفری، محمدتقی، ترجمه و تفسیر نهجالبلاغه، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1361 ش.
جوادی آملی، عبدالله، قرآن در قرآن، چ سوم، مؤسسه انتشارات اسرا، قم، 1381 ش.
جوادی آملی، عبدالله، وحی و نبوت در قرآن، چ اول، مؤسسه انتشارات اسرا، قم، 1381 ش.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة، چ اول، امیری، تهران، 1368 ش.
جوهری، اسماعیل بن حماد، الصحاح تاج اللغة و صحاح العربیة، چ سوم، دارالعلم للملابین، بیروت، 1454 ق.
جامع للاحکام القرآن.
جنابذی، سلطان محمد، بیان السعادة، چ دوم، مؤسسة اعلمی مطبوعات، بیروت، 1408 ق.
جمعی از نویسندگان، محمد خاتم پیامبران، حسینیه ارشاد، تهران، 1348 ش.
عبدالهادی، جمال، القصة الکاملة للمجرم الذی أساء للقرآن علی الانترنت، مجله تخصصی کلام اسلامی، ش 33.
حجازی، سید ابراهیم، آیات العقائد، چ اول، انتشارات آستان قدس رضوی، مشهد، 1382 ش.
عنتر، حسن ضیاالدین، بینات المعجزة الخالده، چ اول، دار النصر، دمشق، 1395 ق.
حسینی دشتی، مصطفی، دایرة المعارف جامع اسلامی، چ سوم، تهران مؤسسه فرهنگی آرایه، 1379.
نیکو، حسن، فلسفه نیکو، شرکت چاپخانه تابان، 1325 ش.
حلی، علامه جمالالدین، کشف المراد شرح تجرد الاعتقاد، مؤسسة النشر الاسلامی لجامعة المدرسین، قم، 1407 ق.
حلی، علامه جمالالدین، اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه، تبریز، شفق، 1397 ق.
حلی، علامه جمالالدین، اللوامع الالهیه فی المباحث الکلامیه، چ دوم، انتشارات دفتر تبلیغات، قم، 1380.
حلی، حسن بن یوسف، انوار الملکوت فی شرح الیاقوت، تهران، چاپخانه دانشگاه، 1338.
-----------، توضیح المراد تعلیقه علی شرح تجرید الاعتقاد، چ سوم، انتشارات مفید، تهران، 1365.
-----------، مناهج الیقین فی اصول الدین، چ اول، دار الاسوة للطباعة والنشر، 1415 ق.
-----------، باب حادیعشر، چ چهارم، شارح حلی فاضل مقداد کیوری، قم دفتر نوید اسلام، 1373 ش.
-----------، باب حادیعشر، شرح: مقداد سیوری و ابوالفتح بن مخدوم الحسینی، مشهد: انتشارات استان قدس رضوی، 1368 ش.
حلی، علامه جمالالدین، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، انتشارات مکتبة آیةالله مرعشی، قم، 1400 ق.
حلی، جعفر بن الحسن، المسلک فی اصول الدین، تحقیق رضا استادی، چ اول، آستان قدس رضوی، مشهد، 1373 ش.
حلی، تقی بن نجم، تقریب المعارف، چ اول، تحقیق فارس تبریزیان، الناشر المحقق، 1417 ق.
حمیضی، عبدالرحمن ابراهیم، خوارق العادات فی القرآن الکریم، چ اول، شرکت مکتبات عکاظ للنشر والتوزیع، ریاض، 1402 ق.
حمصی الرازی، شیخ سدیدالدین، المنقذ من التقلید، چ اول، مؤسسة النشر الاسلامی التابعة لجامعة المدرسین، قم، 1412.
حموی، یاقوت، معجم الادبا، دار احیا التراث العربی، بیروت.
خرمشاهی، بهاءالدین، فرهنگ موضوعی قرآن.
خطیب، عبدالکریم، اعجاز القرآن، الاعجاز فی دراسات السابقین، چ اول، دارالفکر العربی، بیروت، 1974 م.
خوانساری، جمالالدین، مبدأ و معاد، تهران، 1359 ش.
خویی، ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، چ سوم، دارالثقلین، قم، 1418 ق.
-----------، البیان فی تفسیر القرآن، چ هشتم، انتشارات امید، 1416 ق.
-----------، البیان فی تفسیر القرآن، چ سوم، المبطعه العلمیه، قم، 1394 ق.
العجم، رفیق، مصطلحات اصول الفقه عندالمسلمین، چ اول، بیروت، 1998 م.
شیمی، احمد محمود، دلائل نبوة فی ضوء السنة، دار الکتب العلمیّه، بیروت، 1422 ق.
دهخدا، علیاکبر، لغتنامه، چ اول، دانشگاه تهران، تهران، 1337.
راغب اصفهانی، حسین بن محمد، المفردات غریب القرآن، المکتب المرتضویه، تهران، 1373 ق.
------------، المفردات فی غریب القرآن، دار المعرفه، بیروت.
-----------، مقدمه جامع التفاسیر، چ اول، انتشارات دارالدعوه، کویت، 1405 ق.
رافعی، مصطفی صادق، اعجاز القرآن و البلاغة النبویة، چ پنجم، دارالکتاب العربی، بیروت، 1293 ق.
------------، اعجاز القرآن و البلاغة النبویة، چ دوم.
------------، تاریخ آداب العرب، چ دوم، بیروت، 1394 ق.
رضا، محمدرشید، تفسیر القرآن الحکیم (تفسیرالمنار)، چ چهارم، دارالمنار، 1373 ه.
-----------، الوحی المحمدی، چ سوم، مؤسسه عزالدین للطباعة والنشر، بیروت، 1406 ق.
-----------، الوحی المحمدی، چ دهم، المکتب الاسلامی، بیروت، 1405 ق.
رضائی اصفهانی، محمدعلی، پژوهش در اعجاز علمی قرآن، چ اول، انتشارات کتاب مبین، 1380 ش.
زبیدی، محمد مرتضی، تاج عروس، دارالفکر، بیروت.
زرکشی، بدرالدین محمد بن عبدالله، البرهان فی علوم القرآن، چ اول، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، دارالمعرفه، بیروت.
-----------، البرهان فی علوم القرآن، چ دوم، دارالمعرفه، بیروت، 1391 ق.
زرقانی، محمد عبدالعظیم، مناهل العرفان فی علوم القرآن، چ اول، دارالکتب العلمیة، بیروت، 1416 ق.
زنجانی، ابوعبدالله، تاریخ القرآن، چ اول، منظومه الاعلام الاسلامی، قسم العلاقات الدولویه، تهران، 1404 ق.
سبحانی، جعفر، برهان رسالت، چ اول، تهران، 1398 ق.
-----------، خدا و پیامبر اسلام، انتشارات توحید، قم، 1359 ش.
-----------، مربی نمونه، چ چهارم، انتشارات توحید، 1361 ش.
-----------، الالهیات، چ سوم، المرکز العالمی للدراسات الاسلامیه، قم، 1412 ق.
سهروردی، شهابالدین، مجموعه مصنفات، چ سوم، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، تهران، 1380 ش.
-----------، حکمت الاشراق.
سیوطی، جلالالدین عبدالرحمن، الاتقان فی علوم القرآن، چ اول، انتشارات فخرالدین، قم، 1380 ش.
-----------، الاتقان فی علوم القرآن، چ دوم، دار ابن کثیر، دمشق، 1414 ق.
-----------، الدَرَ المنثور فی التفسیر بالمأثور، نشرمحمد امین، بیروت.
سید مرتضی، رسائل الشریف المرتضی، دارالقرآن الکر یم، قم، 1405 ق.
سیوری، فاضل المقداد، ارشاد الطالبین الی نهج المسترشدین، مکتبة آیةالله مرعشی، قم، 1405 ق.
سفینة البحار، ماده نجم.
شافعی، حسن، الامدی وآرائه الکلامیه، چ اول، دارالسلام للطباعه والنشر و توزیع، قاهره، 1418 ق.
شبلی نعمانی، علم کلام جدید، سینا، تهران، 1329 ش.
شریعتی، محمدتقی مزینانی، وحی و نبوت در پرتو قرآن، امیرکبیر، مشهد، 1349 ش.
شرف عبدالرزاق قطنه، رسم المصحف و الاعجاز العددی، چ اول، مؤسسه علوم قرآنی، بیروت، 1420 ق.
شریعتی، علی، اسلامشناسی، چ دوم، نشر طوس، مشهد، 1347 ش.
شعرانی، میرزا ابوالحسن، رد شبهات اثبات نبوت، چ سوم، انتشارات صدوق، 1363 ش.
شهرستانی، هبةالدین الحسینی، المعجزة الخالده، مطبعة المعارف، بغداد، 1376 ق.
-----------، المعجزة الخالده، چ دوم، مکتب الجوادین العامه، الکاظمیه.
شهرستانی، عبدالکریم، نهایة الاقدام فی علم الکلام، قاهره، مکتبة المتبنی.
شیخ مفید، النکت الاعتقادیه، اقبال، تهران.
طوسی، محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، النجف الاشرف مکتبة القصر، 1379 ق.
الشیرازی (صدر المتالهین)، محمد بن ابراهیم، المبدأ و المعاد، چ سوم، انتشارات دفتر تبلغات اسلامی، قم، 1380 ش.
صفیپور، میرزا عبدالرحیم، منتهی الارب، مؤسسه کربلای محمدحسین، تهران.
صفائی، سید احمد، علم کلام، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، 1374 ش.
طباطبایی، محمدحسین، اعجاز از نظرعقل وقرآن، نشر فاخته، قم.
-----------، الاعجاز و التحدی فی القرآن الکریم، تحقیق و جمعآوری شیخ قاسم هاشمی، مؤسسة الاعلمی للمطبوعات، بیروت، 1423 ق.
----------، المیزان فی تفسیر القرآن، چ اول، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1411 ق.
طبرسی، ابوعلی الفضل بن الحسن، مجمع البیان، چ اول، تحقیق سید هاشم رسولی محلاتی، داراحیاء التراث العربی، بیروت، 1412 ق.
طبرسی، احمد بن علی بن ابیطالب، الاحتجاج، دارالنعمان، نجف اشرف، 1386 ق.
طبری، محمد بن جریر، تاریخ الامم و الملوک، مطبعة الاستقامه، قاهره، 1358 ق.
طوسی، محمد بن حسن، تمهید الاصول فی علم الکلام، انتشارات دانشگاه تهران، 1362 ش.
-----------، التبیان فی تفسیر القرآن، النجف الاشرف، مکتبة القصر، 1379 ق.
طوسی، خواجه نصیرالدین، تلخص المحصل، چ دوم، دارالاضوا، بیروت، 1405 ق.
-----------، کشف المراد، انتشارات مصطفوی، قم.
-----------، کشف المراد فی شرح تجرید الاعتقاد، چ سوم، قم، 1372 ش.
طریحی، فخرالدین، مجمع البحرین، چ اول، مؤسسة البعثه، قم، 1415 ق.
طوسی، محمد بن حسن، الاقتصاد فیما یتعلق بالاعتقاد، چ دوم، دارلاضواء، بیروت، 1406 ق.
طوسی، محمد بن حسن، الاقتصاد والهادی الی طریق الرشاد، تحقیق شیخ حسن سعید، مطبعة خیام، قم، 1400 ق.
نوفل، عبدالرزاق، اعجاز عددی در قرآن، ترجمه مصطفی حسینی طباطبایی، تهران، 1362.
فیاض لاهیجی، عبدالرزاق، گوهر المراد، نشر سایه، تهران، 1383 ش.
ابن اثیر، عزالدین، الکامل فی التاریخ، چ اول، داراحیا التراث العربی، بیروت، 1408 ق.
------------، اسدالغابه فی معرفة الصحابه، دارالفکر، بیروت، 1409 ق.
اسد علیزاده، اکبر، سورههای دروغین در شبکه اینترنت، مجله تخصصی کلام اسلامی، شماره 33، سال نهم، بهار 1379.
فروتن، علی، فلق، نشریه دانشجویان دانشکده ادبیات دانشگاه تهران، کتاب اول، مقاله قرآن و کامپیوتر، خلاصه مطالب مباحث اعجاز قرآن.
غازی، عنایت، شبهات حول القرآن و تفنیذها، چ اول، مکتبة الهلال، 1996 م.
غزالی، ابی حامد بن محمد، الاقتصاد فی الاعتقاد.
----------، تهافتالفلاسفه، چ دوم، انتشارات زوار، 1363 ش.
----------، المنقذ من الضلال، تحقیق: دکتر جمل صلیبا و دکتر کامل عیاذ، چ دهم، دارالاندلس للطباعة ونشر، بیروت، 1409 ق.
----------، قواعد العقائد، چ دوم، تحقیق: موسی محمدعلی، عالم الکتب، بیروت، 1405 ق.
فارابی، ابونصر، نصوص الحکم بر فصوص الحکم.
قوشجی، فاضل، شرح تجرید.
فاضل لنکرانی، محمد، مدخل التفسیر، چ سوم، مکتب الاعلام اسلامی، قم، 1376 ش.
----------، مدخل التفسیر، چ اول، مطبعة الحیدری، تهران، 1396 ق.
فخررازی، محمد بن عمر، المطالب العالیه من العلم الالهی، چ اول، تحقیق: محمد عبدالسلام شاهین، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1420 ق.
----------، کتاب المحصل، چ اول، تحقیق: دکتر حسین، انتشارات شریف الرضی، قم، 1420 ق.
----------، التفسیر الکبیر او مفاتیح الغیب، چ اول، درالکتب العلمیه، بیروت، 1411 ق.
----------، التفسیر الکبیر او مفاتیح الغیب، تحقیق: عماد زکی البارودی، قاهره، المکتبة التوفیقیه.
فخر اسلام، محمدصادق، بیان الحق والصدق المطلق، چ قدیم، تهران، 1322 ش.
ایجی، قاضی عضدالدین، شرح المواقف، چ اول، دارالکتب العلمیه، بیروت، 1419 ق.
معتزلی، قاضی عبدالجبار، شرح الاصول الخمسه، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1422 ق.
قرطبی، محمد بن احمد الانصاری، الجامع لاحکام القرآن، دار احیا التراث العربی، بیروت، 1966 م.
قدردان قراملکی، محمدحسن، معجزه در قلمرو عقل و دین، چ اول، انتشارات دفتر تبلغات اسلامی، قم، 1381 ش.
قمی، شیخ عباس، الکنی و الاقاب، چ پنجم، کتابخانه صدر، تهران، 1368 ش.
الخوری الشرتونی، سعید، اقرب الموارد فی فصح العربیة و السوارد، منشورات مکتبة آیةالله مرعشی النجفی، قم.
معلوف، لویس، المنجد عربی به فارسی، چ دوم، ترجمه محمد بندرریگی، انتشارات ایران.
ماوردی الشافعی، علی بن محمد، اعلام النبوه، مکتبة الهلال، بیروت، 1409 ق.
مجله معرفت، شماره سوم، نگاهی به پیشگوئیهای قرآن، 1371 ش.
زعیمالدوله تبریزی، محمد مهدی خان، مفتاح باب الابواب، یا تاریخ باب و بها، ترجمه: حسن گلپایگانی، چاپ تابان، 1334 ش.
الندیم، محمد بن اسحق، کتاب الفهرست، چ سوم، ترجمه و تحقیق: محمدرضا تجدد، مؤسسه انتشارات امیر کبیر، تهران، 1366 ش.
عبده، محمد، رسالة التوحید، تحقیق سید محمد رشید رضا، دار ابنحزم، بیروت، 1421 ق.
فیض کاشانی، محسن، علم الیقین فی اصول الدین، تحقیق: محسن بیدارفر، انتشارات امیر بیدار، قم، 1377 ش.
مدرس افغانی، محمدعلی، تعلیقه بر جامع المقدمات، هجرت، قم، 1372 ش.
المدرس الافضل، مؤسسه دارالکتب للطباعة و النشر، قم.
راه و راهنماشناسی، چ پنجم، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، 1384 ش.
قرآنشناسی، چ اول، تحقیق: محمود رجبی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی، قم، 1380 ش.
مصطفی، مسلم، مباحث اعجاز القرآن، چ سوم، دار القلم، دمشق، 1420 ق.
زیات، احمدحسن، المعجم الوسیط، دار احیاء التراث العربی، بیروت.
معرفت، محمدهادی، التمهید، چ سوم، مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1416 ق.
علوم قرآنی، چ اول، مؤسسه فرهنگی انتشارات التمهید، 1378 ش.
موسوی (سید مرتضی)، علی بن الحسین، الموضح عن جهة اعجاز القرآن (الصرفه)، چ اول، تحقیق محمدرضا انصاری قمی، مؤسسه تبع و نشر تابع آستان قدس رضوی، مشهد، 1382 ش.
علی بن الحسین، الشافی فی الامامة، چ دوم، مؤسسه اسماعیلیان، قم، 1410 ق.
علی بن الحسین، الذخیره فی علم الکلام، مؤسسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین، قم، 1422 ق.
مطهری، مرتضی، مجموعه آثار، چ هفتم، صدرا، تهران، 1381 ش.
آشنایی باقرآن، چ نهم، صدرا، تهران، 1374 ش.
سبزواری، ملا هادی، شرح المنظومه، چ اول، تصحیح و تعلیق حسنزاده آملی، تحقیق: مسعود طالبی، نشر ناب، قم، 1422 ق.
معماری، علی، حول اعجاز القرآن، دارالثقافة العربیة للطباعة، قاهره، 1383 ق.
هاشمینژاد، عبدالکریم، رهبران راستین.