ghaemiyeh.com
سرشناسه:عابدینی، حسین، ۱۳۴۹ -
عنوان قراردادی:مشاهدنا و قبور اهلالبیت علیهمالسلام مشاعرالهیه .فارسی
عنوان و نام پدیدآور:زیارتگاههای اهل بیت علیهمالسلام جایگاه تعظیم شعائر الهی [کتاب]/ تالیف محمدرجب عبدالوهاب ؛ محاضرات محمد سند ؛ مترجم مجتبی باقری.
مشخصات نشر:تهران: نشر مشعر، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۲۷۹ ص.
شابک:۷۸۰۰۰ ریال: 978-964-540-548-7
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه : ص. [۲۷۵ ] - ۲۷۹ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:گورها و گورستانها -- زیارت -- احادیث
موضوع:گورها و گورستانها -- زیارت -- دفاعیهها و ردیهها
شناسه افزوده:عبدالوهاب، محمدرجب، گردآورنده
شناسه افزوده:باقری، مجتبی، ۱۳۵۳ - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP۲۲۶/۷۴/س۸۶م۵۰۴۱ ۱۳۹
رده بندی دیویی:۲۹۷/۷۶
شماره کتابشناسی ملی:۳۶۵۶۴۵۰
زیارتگاههای اهل بیت علیهمالسلام جایگاه تعظیم شعائر الهی
تالیف محمدرجب عبدالوهاب
محاضرات محمد سند
مترجم مجتبی باقری.
دیباچه 11
مقدمه 13
فصل اول: نقد و بررسی دلایل حرمت بنا بر قبور
گفتار اول: دلیل قرآنی 23
گفتار دوم: ادله روایی 27
ویران کردن قبرها 27
ملعون بودن زائران قبرها 29
بحران روش استظهار نزد سلفیه 30
کرامت مرتفع بودن قبرها نزد بیشتر دانشمندان اهل سنت 32
اختصاص ویرانی قبرها به قبور مشرکان 37
علت منسوخ شدن نهی از زیارت قبرها 37
اتفاق نظر بیشتر اهل سنت بر مطلوب بودن زیارت قبرها 39
حکمت دستور ویران کردن قبور مشرکان 40
اشکالهای دلالت آیه ایستادن بر سر قبر 41
آشکاری دلالت دو آیه بر سنت بودن زیارت قبرها 41
حکمت دستور زیارت قبور پس از نهی از آن 42
برداشت حرمت زیارت قبور از برخی روایتهای دیگر 43
مقید بودن حکمت نهی بانوان از زیارت قبرها 44
زیارت قبر حمزه از سوی حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) 44
منسوخ شدن نهی از زیارت قبرها و ساختن آنها 46
قرار دادن مجسمهها همانند بت بر روی قبرها 50
حکمت نهی از محل سجده نماز قرار دادن قبرها 51
مسجد قرار دادن قبرها (یعنی نماز خواندن و سجده کردن روی قبرها) 52
ساختمان قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در صدر اسلام 53
محقق شدن «بت قرار دادن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)» با اعتقاد به فرزند خدا بودن ایشان یا تعدد خدایان 54
مسجد قرار دادن قبرهای پیامبران یا اولیای الهی، یعنی اعتقاد به خدایی آنها 55
فتوای بیشتر دانشمندان اهل سنت در مورد حرام نبودن سفر به مساجدی غیر از مساجد سهگانه 58
فضیلت مسجد نبوی از سوی اهل بیت (علیهم السلام) 60
قویتر بودن زندگی در سرای آخرت و برزخ از دنیا 62
ویژگی کافران، منافقان و مؤمنان درباره اصحاب قبور 65
پیامد ممانعت از زیارت قبور 66
فصل دوم: وجوب آبادسازی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهلبیت (علیهم السلام) همانند حرم الهی
گفتار اول: ادله منکرین زیارت قبور پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهلبیت (علیهم السلام) 71
گفتار دوم: ولایت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) کاملکننده حج 77
گفتار سوم: رد ولایت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، بازگشت به بتپرستی جاهلی 79
برهان اول 80
برهان دوم 83
برهان سوم 86
زیارت قبر پیامبر و عترتش، کاملکننده عبادات 94
برهان چهارم 95
هدف از اسکان هاجر و اسماعیل در کنار خانه خدا 96
فرازی از دعای ندبه 101
برهان پنجم 107
سبع المثانی، فاتحة الکتاب ما در قرآن است 112
نتیجه 116
برهان ششم 117
مقام ابراهیم (علیه السلام) 120
بیانی دیگر برای آیه کریمه 122
گفتار چهارم: تبرک جستن به مواضع پیامبران 124
مثال اول: آیه 31 سوره مبارکه مریم 124
مثال دوم: احترام کردن صحابه در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله) 125
مثال سوم: سامری و گوساله 126
جریان سامری و گوساله در روایات شیعه و سنی 127
گفتار پنجم: اهل بیت، پیامبران و اوصیای الهی (علیهم السلام)، معدن طهارت، برکت و قداست 128
آیه تطهیر 128
مریم، دختر عمران 129
یوسف (علیه السلام) 130
بقعه مبارکه 133
گفتار ششم: اهل بیت (علیهم السلام) انوار الهی 136
انوار پنجگانه پیشگفته 138
ائمه نهگانه از فرزندان حسین (علیه السلام) در آیه نور 141
بیانی دیگر برای آیه مبارکه 142
خلقت نوری اهل بیت (علیهم السلام) 146
گفتار هفتم: توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام)، شرط قبولی عبادت 149
همراه بودن نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) با بزرگترین عبادتها 151
قرار گرفتن صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دیگر عبادتها 152
برهانی دیگر: اطاعت از خدا، رسول و اولیالامر 159
گفتار هشتم: توسل، عبادت توحیدی 168
توسل، نشانه نزدیکی به حق تعالی 168
مشروط بودن طلب آمرزش به توسل به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) 171
شرط بودن توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) 179
توسل به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) میثاق تمام پیامبران 184
پیامبران بر دین پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) 185
شراکت اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) در میثاق الهی 190
یکسانی اهل بیت (علیهم السلام) با پیامبر (صلی الله علیه و آله) در طهارت 195
پیامبر و اهل بیت (علیهم السلام) کلمات تمامشده خداوند 196
سلام کردن به پیامبر (صلی الله علیه و آله) به منزله زیارت 206
نابودی و قبولی اعمال 207
تکذیب آیات الهی، سبب از بین رفتن اعمال 209
توجه به جانشین خدا در همه حال، برای پذیرش طاعتها و رسیدن به مقامهای معنوی 213
جاودانگی رسالت و وساطت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) در رساندن وحی الهی به تمام عالمها 217
اصحاب کهف، نشانههایی برای عالمیان 220
زنده کردن مردگان از سوی خدا 221
حیات دوباره و معاد جسمانی 223
حدیث امام صادق (علیه السلام) در کتاب احتجاج 225
بزرگداشت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، نوعی شرک! 229
فتواهای شیطانی برای تخریب قبه نبوی 237
گفتار نهم: احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) 240
اول: وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به امام علی (علیه السلام) درباره محل دفن 240
سیره و روش مسلمانان در مورد قبرهای پیامبران 241
عبادتگاه بودن قبرهای پیامبران در مسجدالحرام 243
حفظ قبرهای پیامبران از ویرانی، یا عمران و آبادسازی آنها 244
دوم: روضه شریف در کنار قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، جایگاهی برای عبادت مسلمانان 244
برتری مشاهد مشرفّه در نظر بیشتر دانشمندان اهل سنت 245
برتری خاک قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر سایر سرزمینها 246
روضه شریف میان خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله)، دربردارنده قبرهای فرزندان پاک ایشان 247
محل عبادت قرار دادن مدینه از سوی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بهاضافه عبادتگاه قرار دادن قبر 251
تعیین محدوده روضه شریف 252
روایتهایی در مورد قداست زمین کربلا 255
سوم: اقامه ماتم و عزا کنار قبرهای اهل بیت، سنتی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) 257
برپایی دعا و انجام عبادت نزد قبرهای اهل بیت از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) 258
برخی از سنتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) در زیارت قبر مادرش (علیها السلام) 259
چهارم: جواز زیارت قبرها از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) 262
پنجم: تعیین موسم حج برای زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) از سوی خود ایشان 263
انجام دادن حج و زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) 265
باعظمتتر بودن مسجد کوفه از بیتالمقدس 268
آباد سازی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، تداومبخش شهادت دوم 269
از بین بردن قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به فراموشی کشاندن یاد اوست 270
ششم: وجود حیات برزخی برای اهل قبور 272
خدای متعال، مسلمانان را به تعظیم شعائرش امر کرده و این کار را یکی از نشانههای تقوا برشمرده است.(1)مسلمانان نیز در طول تاریخ، زیارت قبور اولیای الهی را از مصادیق بارز تعظیم شعائر دانستهاند؛ بهویژه در موسم حج که برای زیارت قبر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و دیگر اولیای مدفون در سرزمین حجاز، اهتمام زیادی داشتهاند. ولی از حدود سه قرن پیش، با تسلط فرقه وهابیت بر سرزمین حجاز، از این امر عبادی جلوگیری شده و زیارت قبر اولیای الهی، یکی از مصادیق بدعت و شرک تلقی گردیده است.
آنچه در این نوشتار به قلم حضرت آیتالله «شیخ محمد سند» آمده، بحث و بررسی زوایای مختلف زیارت قبور و مسائل مربوط به آن است که استاد گرانقدر، با بهرهگیری از کتاب، سنت و دیگر منابع معتبر نزد مسلمانان به آن پرداخته و به شبهات طرح شده در این باب پاسخ دادهاند.
پژوهشکده حج و زیارت، ضمن تقدیر و تشکر از مؤلف اثر که اجازه چاپ و ترجمه آن را مرحمت فرمودند، از خداوند متعال، طول عمر باعزت و توفیق خدمت
1) (1) . ر. ک: سوره حج: 32.
به مکتب اهل بیت (علیهم السلام) را برای ایشان طلب میکند و امیدوار است که خداوند، این اثر را برای عموم مسلمانان، مفید و وسیلهای برای اتحاد هرچه بیشتر بین آنان قرار دهد.
انّه ولی التوفیق
پژوهشکده حج و زیارت
گروه کلام و معارف
شکر و سپاس بر خدای جهانیان و درود و سلام بر حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و خاندان پاک او و لعنت الهی بر تمامی دشمنان ایشان تا روز قیامت.
خدایا بر محمد و آل محمد درود فرست که حصار مستحکم امت، فریادرس بیچارگان و درماندگان، پناهگاه گریختگان و نگهبان عصمتطلباناند. خدایا بر محمد و آل محمد درود بسیار فرست که سبب خشنودی آنها و موجب ادای حق آنان بر ما گردد؛ به حول و قوه تو ای خدای عالمیان.
بحث از آداب و مراسم دینی به صورت عام، از مهمترین مباحث اعتقادی مرتبط با معرفت خداوند عزوجل است که در نام و نشانهای باعظمت پروردگار تجلی مییابد. در این باره پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) خطاب به علیبنابیطالب (علیه السلام) فرمود:
سوگند یاد میکنم که این سه امر حق است: اول: تو و جانشینان پس از تو (ائمه طاهرین (علیهم السلام) عارفان بالله هستید که خداوند جز از طریق معرفت شما شناخته نمیشود. دوم: شما (ائمه طاهرین (علیهم السلام) عارفانی هستید که کسی به بهشت وارد نمیشود، مگر اینکه شما را بشناسد و شما نیز او را بشناسید. سوم: هیچ کس وارد دوزخ نخواهد شد، مگر کسی که منکر مقام شما شود و شما نیز او را نشناسید.(1)
1) (1) خصال، شیخ صدوق، باب قول النبی ثلاث اقسم انّهن حق، ص 150.
بنابراین برای شناخت خداوند و پی بردن به عظمت او، راهی جز معرفت و توجه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام)، فروتنی در برابر آنان و زیارت و توسل به ایشان وجود ندارد.
این سلسله بحثها با بیان تحلیلها و مطالب علمی، ما را به مسیر صحیح در راه شناخت ایشان (پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) میرساند. بهعلاوه، این مباحث نشاندهنده رتبه بالای اینان نزد خداوند عزوجل است. شناخت اهل بیت (علیهم السلام)، امنیت و رحمت الهی را میگستراند؛ بهویژه هنگام یادآوری آنها و زنده نگه داشتن آثار و گفتار و کردار آن بزرگواران. به امید آنکه شفاعت آنان در روز قیامت، از این دنیای فانی برای انسان باقی بماند.
حضرت امام حسین (علیه السلام) تنها به خاطر پاسخگویی به دعوت اهل کوفه و نامهنگاری آنها، به سمت مردم کوفه نرفت؛ بلکه مسئولیت بزرگ و تکلیف الهی برای ایستادگی به منظور اجرای فریضه امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از ثروتهای از دسترفته مسلمانان و حقوق پایمالشده آنها بود که این امر را بر امام واجب کرد؛ ثروتهایی که در راه برپایی محافل خوشگذرانی و لهو و لعب صرف میشد و در همان زمان، فریاد مردم از فقر شدید بلند شده بود. حضرت حسینبنعلی (علیه السلام) در کلام خود به این مسئله اشاره میکند و میفرماید:
دنیا دگرگون و زشت شد و خوبی و نیکویی آن پشت نمود و جز اندک رطوبتی که در ته ظرفی میماند و زندگی پست و ناچیزی همانند چراگاهی ناگوار، از آن باقی نمانده است. آیا نمیبینید که به حق عمل نکرده و از باطل اجتناب نمیکنند!؟ در این هنگام، مؤمن باید به لقای پروردگار خویش مشتاق باشد. من مرگ را جز سعادت و زندگی با ستمکاران را جز رنج و آزردگی نمیبینم. مردم، بندگان دنیا هستند و سخن از دین، لقلقه زبان آنها است (تنها بر زبان آنهاست)؛ مادامی که اسباب عیش آنها پیرامون آن (دین) فراهم است، در اطراف آن میچرخند و هنگامی که مورد ابتلاء و آزمایش قرار میگیرند، دینداران اندک هستند.(1)
1) (1) تحف العقول، ابومحمد حسن حرانی، ص 245؛ مقتل الحسین، ابومخنف لوطبنیحیی، ص 86؛ تاریخ الأمم و الملوک، ابوجعفر محمد بن جریر طبری، ص 229.
از اینجا روشن میشود که انگیزه اساسی در نهضت مبارک سیدالشهداء (علیه السلام)، اصلاح و ترمیم فسادی بود که سرچشمه آن انحراف از مسیر حق، زنده کردن بدعتها، از بین بردن سنت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و گسترش فساد و انحراف دینی بود. این فساد با هدف ویران کردن عقاید مسلمانان و دور ساختن آنها از اهل بیت و خاندان رسالت (علیهم السلام) و زنده ساختن آداب دوران جاهلیت صورت گرفت.
نهضت حسینبنعلی (علیه السلام) سهم بزرگی در آزاد کردن مسلمانان از ذلت بردگی، و مجال گستردهای در بازگرداندن عزت و آزادگی در برابر ظلم و ستمپیشگی دارد. نهضتی که علیه تبلیغات پوچ و مردود سلطنت و حاکمیتی که کینه و بغض اهل بیت (علیهم السلام) و خاندان پیامبر (علیهم السلام) را در جانها میکاشت مبارزه میکرد. برخلاف تمامی تلاشها که در دوران گذشته به منظور زشت و ناپسند جلوه دادن نام و یاد اهل بیت (علیهم السلام) صورت گرفت، نام و یاد و محبت آنان هیچگاه نزد وجدان انسانهای آزاده و پیروانشان از بین نرفت.
این نهضت مبارک حرکتی فراگیر به منظور تغییر اوضاع سیاسی و اجتماعی بود که نگهبانی الهی و مقدس آن را احاطه کرده بود و آموزههایش را از آسمان فرا میگرفت. نهضتی که حامل پیامی جاودان برای تمامی افراد و گروههای حاضر و آینده بود. نهضتی که مسیر پشتیبانی و آزادی از غل و زنجیر و سلطه بردگی و بازگشت ذات انسانها به سوی عزت و کرامت را هموار میساخت. راهی که با پیروی از خط اصیل اسلامی که در امتداد مسیر رسالت پیامبر گرامی (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) اوست جریان یافت.
از این طریق معلوم میشود که زنده نگه داشتن این فضیلتها و ارزشهایی که در وجود امام (علیه السلام) تبلور یافته است، همان زنده نگه داشتن دین و شریعت است. در سخنان امام صادق (علیه السلام) آمده است که فرمود:
پرهیزکار باشید و نسبت به یکدیگر، برادرانی نیکوکار و بامحبت در راه خدا باشید؛ از همدیگر دیدار کنید و با هم متواضع و باگذشت باشید؛ به ملاقات و زیارت همدیگر بروید و یاد ما را زنده نگه دارید.(1)
همچنین حدیثی از امام رضا (علیه السلام) روایت شده که فرمود:
هر کس به یاد مصیبتها و اندوه ما بیفتد و گریه کند و دیگری را نیز بگریاند، در روزی که همه چشمها گریان خواهد بود، چشم او نخواهد گریست و کسی که در محفلی بنشیند که در آن یاد ما زنده نگه داشته میشود، قلب او در روزی که قلبها میمیرد، نخواهد مرد.(2)
در نتیجه زنده نگه داشتن این آداب و رسوم دینی، بدعت و شرک نیست، بلکه عین توحید و طاعت الهی است. در این بحث بهزودی به بیان عظمت این آداب و رسوم پرداخته و بیان میداریم که اینها مصداق بارز و نمونه روشنی برای آموزههای دین است. این همان آداب و رسومی است که دین بزرگ اسلام برای ضرورت زنده نگه داشتن و عظمت دادن به آن، تمامی شکلها و اسلوبهای گوناگون را مطرح ساخته تا اینکه در بیشتر روشها و منشهای افراد و گروهها جریان یابد.
کتابی که پیش روی شما خواننده گرامی است، حاوی مباحث مهمی در این زمینه است. اثری که بنیانگذار و ثابتکننده این است که تعظیم شعائر الهی، از نشانههای پرهیزگاری دلهاست و عمران و آبادسازی قبور انبیا و اوصیای ایشان در راستای مسیر توحید ناب الهی و برگرفته از عقاید ثابت و پایدار اسلامی است. این بحث از جمله مباحث اعتقادی است که استاد محقق، آیتالله شیخ محمد سند (حفظه الله) در میان جمعی از طلاب علوم دینی ایراد نمود و در این مباحث تأکید کرد که قبور مطهر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) و مزارهای شریف ایشان، مشاعر الهی بوده و از روشنترین
و بارزترین مصادیق کلام خداوند متعال به شمار میروند. خداوند در آیه 32 سوره حج میفرماید:(ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ) ؛ «این است [مناسک حج]، و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دلهاست».
آیا این به سبب آن نیست که قبور مطهر ایشان، آموزهای از آموزههای دین و حقیقتی از حقایق توحید است؟
بنابراین عمران و آبادسازی قبر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت طاهرین او (علیهم السلام) و حفظ و نگهداری آنها از فراموش شدن، از برترین عبادتها خواهد بود؛ عبادتی که به وسیله آن، سایر عبادتها نیز پذیرفته خواهد شد. چنانکه بهزودی این مطلب به اثبات خواهد رسید. انشاءالله تعالی.
در آیین قانونگذاری دین مبین اسلام، قبور پیامبران مورد توجه و عنایت، و محل طواف است و این منافاتی با توحید کامل ندارد؛ به ویژه اینکه خداوند عزوجل به حضرت ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) امر به پاکسازی کعبه از شرک و مشرکان نمود، آنجا که در آیه 125 سوره مبارک بقره میفرماید:
(وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ) (بقره: 125)
و از ابراهیم و اسماعیل پیمان گرفتیم که خانه مرا برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده گزاران [نمازگزاران] پاکیزه سازید.
با وجود قبرهای معلوم و مشخص پیامبران و جایگاههای مقدسی که برای ایشان ثابت است، منعی از تمسک کردن به اینها نرسیده است و این مطلب یعنی که این تمسکجویی شرک نیست و آنچه این امر را تأکید میکند، این کلام خداوند عزوجل در آیه 125 سوره بقره است که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «از مقام ابراهیم عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید».
در مورد تعبیر به مشاعر (که در عنوان کتاب آمده است) باید گفت، برخی از عالمان
مشهور به آن اشاره کردهاند که از آن جمله میتوان به فقیه بزرگ و یگانه، شیخ جعفر کاشف الغطاء (رحمه الله) اشاره کرد که در کتاب خود «کشف الغطاء» میفرماید: «قبور ائمه (علیهم السلام) از نشانهها و جایگاههای پرستش خداوند است و از این جهت، احکام مساجد بر آنها جاری میشود».(1)
شیخ بزرگ، کاشف الغطاء، با این استدلال خود از سایر بزرگان متمایز شد و با اشاره به این مطلب که قبور ائمه (علیهم السلام) همچون مساجد است (چراکه این قبور محل عبادت و پرستش خداوند عزوجل است)، ثابت نمود که مشاعر، مختص به افعال حج یا عبادت نخواهد بود، بلکه گستره وسیعتری را شامل میگردد.
این عبادتگاهها (قبور انبیا و ائمه طاهرین (علیهم السلام) به خودیخود به چنین موقعیتی دست نیافتهاند، بلکه این موقعیت به سبب نصی از جانب خداوند عزوجل است. پس حرم بودن و جنبه وقف بودن آن مهمتر از دیگر موقوفات است؛ چنانکه این امر در مورد مسجدالحرام و حرم مطهر نبوی (زادهما الله شرفا) جاری است. خداوند متعال به این بقعههای مبارک سوگند یاد کرده و فرموده است:(وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ * وَ طُورِ سِینِینَ * وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ)؛ «سوگند به انجیر و زیتون [یا سوگند به سرزمین شام و بیتالمقدس] و سوگند به طور سینا و سوگند به این شهر امن [مکه]». (تین: 1-3)
خداوند به شهر انجیر (مدینه)، شهر زیتون (بیت المقدس)، طور سینا (کوفه) و شهر امن (مکه مکرمه) سوگند یاد کرده است؛ چنانکه در روایتی از حضرت امام کاظم (علیه السلام) وارد شده است که فرمود:
خداوند چهار شهر را از میان تمامی شهرها برگزید و فرمود:(وَ التِّینِ وَ الزَّیْتُونِ * وَ طُورِ سِینِینَ * وَ هذَا الْبَلَدِ الْأَمِینِ) شهر انجیر مدینه است، شهر زیتون بیتالمقدس، طور سینین کوفه و مراد از شهر امن همان مکه است.(2)
این روایت از طریق خاصه (شیعه) است.
همچنین از طریق اهل سنت (عامه) نیز روایت نقل شده است، ولی با این تفاوت که تین را بیتاللهالحرام تفسیر نموده و طور را نیز به کوهی که خداوند عزوجل با حضرت موسی (علیه السلام) تکلم نمود، تفسیر کردهاند.(1)
منافاتی بین این دو روایت وجود ندارد، زیرا ممکن است مراد از وادی طور، همان وادی مقدس بین کوه طور و شهر کوفه باشد؛ چنانکه برخی از مفسران آن را بیان کردهاند. در روایتی آمده است که محل قبر مطهر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، در ابتدای طور سینا قرار دارد؛ چنانکه امام باقر (علیه السلام) فرمود:
در وصیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده بود که پس از شهادت، مرا به خارج شهر کوفه ببرید؛ زمانی که گامهایتان در سراشیبی به حرکت درآمد و از مقابل، بادی به طرف شما وزیدن گرفت، آنجا مرا دفن کنید که آنجا ابتدای طور سیناست؛ پس حسنین (علیهما السلام) آن کار را انجام دادند.(2)
نتیجه اینکه قرآن کریم تأکید میکند که سرزمینهای مقدس و مبارکی وجود دارد که مورد تعظیم و احترام، و مایه تقرب به خداوند عزوجل است. این آیات (سوره مبارک تین) اقتضا میکند که بیان سوگند درصدد تعظیم این مواضع مقدس به دلالت التزامیه باشد؛ چراکه خداوند عزوجل این مواضع چهارگانه را مورد سوگند قرار داده و از این طریق به دلالت التزامیه، برای آن مواضع حرمتی قرار داده است و در نتیجه مورد توجه و عنایت، و محل تعظیم، اکرام و گرامیداشت خداوند متعال خواهد بود.
به منظور استفاده از این آیات که به عبادتگاه بودن قبور ائمه (علیهم السلام) دلالت دارد، نیازمند بیان مقدماتی هستیم که این نتیجه از آن بهدست آید. ما درصدد بیان این قاعده فقهی هستیم که اصل و ریشهای اعتقادی دارد و آن قاعده، این است که قبور مطهر و مزارهای شریف ائمه
اطهار (علیهم السلام)، پرستشگاههای الهی است. این آموزه بزرگ دینی، شامل این معناست که عالِم دارای حرمتهایی است. در مقابل، کسانی راه و روش بیاحترامی به این حرمتها را در پیش گرفتهاند و از آنها [ائمه (علیهم السلام)] به گونهای یاد میکنند که خود به آن سزاوارترند. این افراد کلام باطلی را بر زبان خود جاری میسازند و مدعی هستند که قبرها و مزارهای ایشان، مظاهر شرک به خدا و نماد کفر و به مقام خدایی رساندن آنهاست.
به زودی در جزئیات بحث بیان خواهیم کرد که مدعیان این عقیده (که قبور اهل بیت (علیهم السلام) را نماد و مظهر بتپرستی میدانند) خودشان براساس نص قرآن کریم، همنشینان بتها هستند. در اینجا روایتی را از فقیهان امامیه شیعه و سنی یادآوری میکنیم که بیان میدارد این قبور مطهر و جایگاههای شریف، حرمتی همانند کعبه معظمه و بلکه بالاتر از آن دارند.
در این بحث با روشی خاص و پژوهشی عمیق و ایمان به رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و شهادت به ولایت امیرالمؤمنین و اولاد طاهرین او (علیهم السلام) بحث را آغاز خواهیم کرد. همچنین در راستای اثبات عقاید دینی، با استفاده از دلایل علمی، به رد شبهات و انتقادات وارده در مورد اعتقاد به توسل و تبرک خواهیم پرداخت.
در پایان بر خود لازم میدانم که قبل از هر چیز، شکر و سپاس خداوند عزوجل را به جا آورم که به من توفیق نگارش و انتشار این کتاب را عطا نمود و مراتب سپاس خود را از تمامی کسانی که در تحریر و نگارش این اثر مرا یاری کردند اعلام میدارم و به طور ویژه از جناب شیخ عقیل رضی، به خاطر تمامی تلاشهایی که در این خصوص انجام دادند، سپاسگزاری مینمایم.
از خداوند متعال مسئلت میدارم که به برکت حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) و مقام سیدالاولیاء حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام)، این اثر را اندوختهای برای وقت نیاز (روز قیامت) خود و حضرت استاد شیخ محمد سند قرار دهد؛ پاداشی برای روزی که مال و فرزندان
برای کسی سودی نخواهد بخشید، مگر آن کس که با قلب سلیم به سوی پروردگار خویش بیاید.
درود و سپاس، مخصوص پروردگار جهانیان است و سلام و درود بر سید مرسلین، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و فرزندان برگزیده او (علیهم السلام).
محمد رجب
12 ذیالقعده 1430
برابر با 2009/10/31 م.
دلیل اولی که سلفیها به شکل عام در انکار عبادت بودن زیارت قبور پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) و قبور انبیا و اوصیا (علیهم السلام) به آن استناد میکنند، عبارت است از اینکه زیارت قبور و احداث بنا بر آن و استحکام بخشیدن به آنها، همان توسل به انبیا و اوصیا و طلب شفاعت از ایشان است. سلفیها منکر توجه به انبیا و اوصیا (علیهم السلام) و طلب شفاعت از ایشان هستند و نهتنها منکر رکن بودن اینها (زیارت قبور انبیا و طلب شفاعت از ایشان) در دین میشوند، بلکه منکر تدین به اینها (جزء دین بودن) نیز هستند و از این جهت ویران کردن قبور انبیا و اوصیا را برای خود جایز میدانند، تا جایی که دستورهای صریح مبنی بر جواز تخریب قبر مطهر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) از ایشان صادر شده است.
پاسخ دلیل اول این است که طلب شفاعت و توسل و توجه به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) تنها امری جایز و پسندیده نیست، بلکه تعدادی از آیات قرآن کریم بر این نکته دلالت دارد که طلب شفاعت و توسل به انبیا و اوصیا شرط قبولی اعمال، بلکه شرط قبولی ایمان است؛ چنانکه در کلام خداوند متعال ذیل آیه 40 سوره مبارک اعراف چنین آمده است:
(إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ)
کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبر ورزیدند، [هرگز] درهای آسمان به رویشان گشوده نمیشود و [هیچگاه] داخل بهشت نخواهند شد، مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد! اینگونه، گنهکاران را جزا میدهیم.
آیه کریمه به ممنوعیت تکذیب و تکبر ورزیدن و روی گرداندن از آیات الهی اشاره دارد و میفرماید هر یک از اینها باعث هلاکت و نابودی خواهد شد. در این آیه، منظور از آیاتی که تکذیب میشوند، همان حجتهای الهی هستند که از اخبار آسمان خبر میدهند. این آیات، انبیا و اوصیا (علیهم السلام) هستند؛ چنانکه در مورد حضرت عیسی بن مریم (علیهم السلام) در قرآن کریم ذیل آیه 50 سوره مؤمنون آمده است:(وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً) ؛ «و ما فرزند مریم [عیسی] و مادرش را نشانهای قرار دادیم».
عبارتی که در آیه 40 سوره اعراف میفرماید:(وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها) ، دربرگیرنده معنی روی گرداندن از آیات الهی در قالب تکبر ورزیدن است. این تعبیر را قرآن مجید به طور دقیق در مورد داستان ابلیس با حضرت آدم (علیه السلام) نیز آورده است؛ آنجا که در آیه 34 سوره بقره فرمود:(أَبی وَ اسْتَکْبَرَ) .
همچنین در مورد موضع منافقان در برابر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در آیه 5 سوره منافقون آمده است:
(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)
هنگامی که به آنان گفته شود: بیایید تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شما استغفار کند سرهای خود را [از روی استهزا و کبر و غرور] تکان میدهند و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر میورزند!
این آیه با تهدید در مورد تکذیبی که در مقابل تصدیق است و همچنین تکبری که در برابر خضوع و توجه به انبیا و اوصیاست، بیم میدهد.
هر یک از این دو رفتار (تکذیب و استکبار)، درهای آسمان را به روی ایمان و عمل بنده میبندد. کلید درهای آسمان برای فرستادن ایمان و عمل بنده به سوی حضرت حق، تنها ایمان به حجتهای خداوند نیست، بلکه باید در برابر آنها فروتنی نشان داد و نسبت به آنها توجه ویژه داشت. در این صورت میتوان به وسیله آنها به درگاه الهی متوسل شد.
آیات قرآن به روشنی بیان میکند که عقیده و عمل صالح باید به سوی درگاه الهی بالا برود؛ چنانکه در آیه 10 سوره مبارک فاطر آمده است:(إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ) ؛ «سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند و عمل صالح را بالا میبرد».
این آیه بیانگر این مطلب است که روی گرداندن از حجتهای الهی و بیتوجهی به آنها، ایمان را تباه میسازد؛ چه رسد به عبادتها و اعمال.
عالمان امامیه - رضوان الله تعالی علیهم - اگرچه ولایت اهل بیت (علیهم السلام) در ایمان و اعمال را شرط میدانند، ولی آیا این تعبیر، معنایی جز ایمان به اهل بیت (علیهم السلام) دارد؟ به نظر ما قول صحیح آن است که نه تنها شرط ایمان به اهل بیت کافی نیست، بلکه باید ولایت اهل بیت (علیهم السلام) در توسل و توجه به ایشان را نیز شرط دانست. تنها ایمان به اهل بیت (علیهم السلام)، بدون ایمان به تمام جنبههای ولایت و بدون داشتن رابطه و توسل به آنها و حرکت در مسیر ایشان، شرط ولایت آنان - که رکن ایمان و صحت اعمال و عبادات است - را محقق نمیکند.
دلیل این مطلب آیه 5 سوره منافقین است که روگردانی منافقین از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و توجه نکردن به توبه را عامل سلب ایمان از آنها میداند. این آیه توسل به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و توجه بهوسیله او به سوی خداوند متعال را رکن تحقق ایمان میداند؛
همچنین این آیه، توسل به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) را شرط تحقق ایمان بیان میکند. همچنین توسل به پیامبر شرط پذیرش توبه و بازگشت به سوی خداوند عزوجل است.
از اینجا دلالت آیات مربوط به مسئله شیطان و سرپیچی او از امر خداوند در مورد سجده به حضرت آدم (علیه السلام) و توجه بهوسیله انسان به خدا که موجب تباهی ایمان ابلیس شد، روشن میگردد. خداوند متعال در آیه 64 سوره مبارک نساء میفرماید:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً)
و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند [و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند]، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
آیه شریفه، چهار شرط را به ترتیب مد نظر قرار داده است؟
شرط اول: توجه کردن و پناه بردن و یاری خواستن از خداوند متعال، بهواسطه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله).
شرط دوم: طلب مغفرت از سوی فرد گنهکار.
شرط سوم: طلب شفاعت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و وساطت او نزد خداوند متعال، عامل پذیرش توبه گنهکاران امت است.
شرط چهارم: ترتیب این شرطها مهم است؛ همانند ترتیب در افعال نماز که اگر پیش از قرائت حمد و سوره به رکوع برویم، نماز باطل میشود.
این آیه شریفه، سنت جاری الهی تا روز قیامت است و جایگاه آن همانند مقام و منزلت سایر آیات و فرایض، وابسته به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) بوده یا با ایشان در ارتباط است؛ چراکه در کلام الهی ذیل آیه 59 سوره نساء آمده است:(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ) ؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید، خداوند و رسول او را اطاعت کنید».
اطاعت از پیامبر تنها در زمان حیات شریف ایشان نیست، بلکه در زمان رحلت ایشان به ملکوت اعلی نیز جریان دارد. چنانکه خداوند در آیه 7 سوره مبارک حشر میفرماید:
(وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ)
آنچه را رسول خدا برای شما آورده بگیرید [و اجرا کنید]، و از آنچه نهی کرده خودداری نمایید و از [مخالفت] خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است.
آیات دیگری نیز در این خصوص وارد شده است. همانگونه که شهادت دوم (شهادت به رسالت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در اذان) از ارکان توحید و رمز داخل شدن در جرگه اسلام تا روز قیامت است، این مسئله نیز اختصاصی به زمان حیات پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در دنیا ندارد.
در بحث از آیات ذکرشده در مورد رکن بودن توسل و طلب شفاعت از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، به این مسئله اشاره شد، ولی باید توجه داشت که رکن ندانستن توسل، التزام به شهادت دوم (رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به صورت پنهانی هدف قرار میدهد و از این روی در ادبیات آنها بیان نتایج و بازخوردهای شهادت دوم (رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را مشاهده نمیکنید.
روایت ابیالهیاج الاسدی که احمدبنحنبل در مسند آن را نقل میکند: حدیث را وکیع از سفیان از حبیب از ابیوائل از ابیالهیاج الاسدی نقل میکند که:
علی (علیه السلام) به من گفت تو را به نمایندگی از خود میفرستم مطابق آنچه که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا به آن فرستاد که تمامی تصاویر و تندیسها را نابود کنی و همه قبرهای مرتفع را هموار سازی.(1)
1) (1) المسند، احمدبنحنبل، ج 1، مسند علیبنابیطالب.
این روایت را مسلم در باب امر به هموارسازی قبرها آورده(1)و نسائی در سنن، در کتاب جنازهها، باب ساعتهایی که دفن مردگان در آنها نهی شده است(2)؛ همچنین حاکم نیشابوری در مستدرک در باب ویژگی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این روایت اشاره کرده است.(3)
بیان استدلال: استدلالی که اینان بیان میکنند، آن است که نهی واردشده در مورد بلند ساختن قبرها با نهی از کشیدن تصاویر و پیکرهها که مانند بت لحاظ میشود، در یک سیاق بیان شده است و بر این مطلب دلالت دارد که ملاک نهی، همان شرک موجود در هر دو مورد است و ابنتیمیه در کتاب منهاج السنة و محمدبنعبدالوهاب در کتاب کشفالشبهات، به این استدلال تمسک جستهاند.
در کتابها و منابع روایی ما (امامیه) شبیه این روایت آمده است، مانند آنچه که در کتاب وسائلالشیعه آمده است:
محمدبنیعقوب از علیبنابراهیم از پدرش، از نوفلی، از سکونی، از حضرت اباعبدالله جعفر بن محمد الصادق (علیهما السلام) از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مرا به سوی آن شهر فرستاد و فرمود: تمام تصویرها را نابود کن و همه قبرها را مسطح ساز و تمام سگها را بکش.(4)
صاحب وسائل در ذیل روایت میگوید: «دستور به چارگوش ساختن قبرها، پیش از این گذشت».(5)
1) (1) صحیح مسلم، مسلمبنالحجاج النیشابوری، ج 3، باب الأمر بتسویة القبر.
2) (2) سنن نسائی، ابوعبدالرحمن احمد النسائی، کتاب الجَنائز، باب الساعات التی نهی عنها عن إقبار الموتی.
3) (3) المستدرک علی الصحیحین، الحاکم نیشابوری، ج 1، باب صفة قبر النبی (صلی الله علیه و آله).
4) (4) وسائل الشیعة، الحرّ العاملی، ج 3، باب عدم جواز نبش القبور.
5) (5) سنن أبیداوود، أبیداوود السجستانی، ج 2، باب زیارت کردن زنان از قبرها.
یکی از دلیلهای ایشان بر حرام بودن زیارت قبرها، این حدیث است که ابیداوود در سنن خود در باب زیارت کردن بانوان از قبرها آورده است. او روایت کرده که محمدبنکثیر از شعبه از محمدبنجحاده که میگوید:
شنیدم اباصالح از ابنعباس نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، زنان زیارتکننده قبرها و کسانی که در قبرستان، مسجد (محل نماز) احداث میکنند و بر آنجا چراغ میگذارند را لعن کرد.(1)
حاکم نیشابوری نیز در مستدرک چنین روایت میکند:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زنانی را که به زیارت قبرها (قبرستان) میروند و نیز کسانی که در قبرستان، مسجد احداث میکنند و در آنجا چراغ میافروزند، لعن کرد.(2)
احمدبنحنبل نیز در مسند خود از چند طریق نقل کرده است که میگوید، شنیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میفرمود:
برخی از سخنان، نیرویی همچون سحر کردن دارند، و بدترین مردم کسانی هستند که قیامت در زمان حیات آنها فرا میرسد و کسانی که قبرستانهای خود را مسجد قرار میدهند.(3)
مسلم نیز در صحیح خود نقل کرده که: «همانا پیشینیان شما قبرهای انبیا و صالحان را مسجد قرار میدادند؛ شما چنین کاری نکنید و من شما را از این کار نهی میکنم».(4)
ترمذی میگوید: «نظر بعضی از علما این است که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) اجازه زیارت اهل قبور را داده است و این اجازه، شامل مردان و زنان میشود».
برخی دیگر از علما میگویند: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) زیارت کردن قبرها از سوی بانوان را به جهت
1) (1) آنچه بر این مطلب دلالت دارد، در حدیث 5، باب 9 از نماز بر جنازهها و نیز در حکم به هموار نمودن در حدیث 22، باب 5 و حدیث 5، باب 21 از این بابها و در حکم به مسطح نمودن قبرها در باب 31 گذشت.
2) (2) مستدرک، ج 1، باب امر به کندن کفشها در قبرستان.
3) (3) مسند احمد، مسند عبداللهبنمسعود، ج 1.
4) (4) صحیح مسلم، ج 2، ص 48.
کمصبری و بیتابی آنها در برابر مصیبتها نمیپسندید». ترمذی در کتاب خود (سنن) بابی را با این عنوان قرار داده است: «روایاتی که در زیارت کردن قبرها از سوی بانوان، آمده است» و در آن باب، زیارت عایشه از قبر برادرش عبدالرحمن را آورده است.
پاسخ استدلال به این احادیث: این استدلال بسیار عجیب است؛ زیرا مبتنی بر مقدمات خیالی و مورد اختلاف است که ظاهر حدیث، چیزی غیر از آن را بیان میکند. این حدیث بر چند وجه دلالت دارد که نزد علمای امامیه و اهل سنت نقل شده است؛ ولی منکران، ضعیفترین وجوه را ذکر کرده و به آن استدلال نمودهاند.
پس باید پرسید، چگونه عقیدهای را که به وسیله آن، گروههایی از مسلمانان را تکفیر میکنند، بر چنین استدلالها و احتمالهایی پایهریزی میکنند؟ و نیز چگونه بر این پایههای سست و خیالی که هیچ برهانی از سوی خدا بر آنها نازل نشده، استدلال میکنند؟ این در صورتی است که تکفیر، حتی بر دلیل ظنی تام نیز پایهریزی نمیشود، چه رسد به دلیل غیرتام؛ وحتی تکفیر هنگامی بر دلیل قطعی ضروری (بدیهی) مبتنی میشود که بداهت آن، شبهات موجود را رفع کند. پس چگونه ایشان از ملاک همگانی و عمومی در روش استدلال در شریعت و قواعد دینی خارج میشوند؟
اول: در مورد نهی از نگهداری پیکرهها و تصاویر و امر به از بین بردن آنها - چنانکه در روایت نسایی آمده است - باید گفت که این مسئله، مختص به بتها نیست، بلکه از ظاهر روایت، اینگونه برداشت میشود که بتها مقصود نیستند؛ زیرا مأمور کردن ابیالهیاج، در زمان خلافت حضرت علی (علیه السلام) رخ داد و حضرت او را به سرزمین مشرکان نفرستاده بود. زیرا اگر این مأموریت به سرزمین مشرکان بود، در ابتدا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) امر به جهاد با مشرکان میداد تا مردم آن دیار، شهادتین بگویند و مسلمان شوند.
به علاوه، دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) خطاب به علیبنابیطالب (علیه السلام) نیز متضمن این امر نیست و همچنین دستور علی (علیه السلام) به ابیالهیاج نیز دربرگیرنده آن نیست. روشن است که دستور از بین بردن پیکرهها در خانهها، به سبب کراهت آن و نیز به خاطر حرام بودن ساخت پیکرهها و تصاویر موجودات زنده است و امر به محو کردن و نهی از ساخت پیکرهها و تصاویر از بحث شرک کاملاً به دور است.
دوم: بر فرض ما بپذیریم که نهی از ساختن تصاویر و تمثالها و امر به از بین بردن آنها، درخصوص بتها باشد، این امر چه ارتباطی با یکسانسازی قبرها دارد. زیرا وحدت سیاق، دلالتی بر وحدت متعلق در نهی ندارد؛ بلکه آخرین چیزی که دستاویز در وحدت میشود، آن وحدت (روش) در سیاق است که ضعیفترین شواهد است و این وحدت (سیاق)، به منظور روشن شدن مفاد حکم است که آیا حکم ذکرشده در جملات بعدی، حکمی الزامی (وجوب)، مستحبی یا کراهتی است.
اما در مورد اینکه متعلق امر و نهی و نیز سبب هر دو، یکی باشد، باید گفت که این مسئله را نمیتوان از وحدت سیاق برداشت کرد و این وحدت سیاق، مغایر با وحدت متعلق است؛ از این جهت هیچ ارتباطی بین دو نهی و دو امر نیست. آیا در کلام خداوند ذیل آیه 23 سوره اسراء نمیبینید که میفرماید:(وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً) ؛ «و پروردگارت فرمان داده، جز او را نپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید».
آیا کسی میتواند ادعا کند، امر به نیکی به پدر و مادر از احکام اعتقادی است، یا اینکه ادعا کند این مسئله از ارکان توحید است، یا اینکه اگر کسی عاق والدین شود، کافر است؟ واقعیت این است که امر به نیکی به پدر و مادر، حکمی وجوبی نیست و امری مستحب است. درست است که عاق والدین شدن حرام است و از گناهان کبیره به حساب میآید، ولی از احکام مسائل اعتقادی نیست.
آنچه در مورد والدین حرام است، عاق شدن از سوی آنهاست؛ ولی این مسئله، به این معنا نیست که رعایت تمام مراتب احسان به آنها واجب است. از این جهت این احتمال در حدیث وجود دارد که همسطح ساختن قبرهای مرتفع، حمل بر کراهت شود. این از جمله مسائل فراوانی است که در قرآن کریم، امر فرعی عطف بر امر اعتقادی شده است.
سوم: امر به برابر کردن قبرها در مقابل مرتفع ساختن (یعنی اشراف داشتن) قبرهاست، که عده زیادی همسطحسازی (یعنی کاملاً صاف و هموارکردن) قبرها در مقابل بالا بردن آنها را از آن برداشت کردهاند، این مطلب را ابنتیمیه در کتاب منهاج السنة(1)، از گروهی از علمای اهل سنت نقل کرده و خودش نیز آن را پذیرفته است.
نووی در شرح مسلم(2)آورده است:
«یأمر بتسویتها» و در روایت دیگر آمده «و لا قبرا مشرفا إلا سویته» یعنی سنت آن است که ارتفاع قبر از سطح زمین خیلی زیاد نباشد و به اندازه یک وجب بالاتر رود و روی آن صاف شود؛ این اعتقاد شافعی و موافقان اوست. قاضی عیاض از بیشتر علما نقل کرده که: «بهتر است ارتفاع قبر از سطح زمین بالاتر رود و این اعتقاد مالک است». مقصود از این گفتار پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «تمام تمثالها را محو کن» تغییر دادن صورت موجودات دارای روح است.
از سخن نووی، امور زیر نتیجه گرفته میشود:
اول: بیشتر دانشمندان اهل سنت، دستور هموارسازی قبرها را واجب ندانستهاند،
بلکه مستحب میدانند؛ از اینرو بیشتر آنها به منظور مخالفت با رافضیان (از اتباع اهل بیت (علیهم السلام) بالا بردن قبرها را پذیرفتهاند.
این مطلب بسیار عجیب است که سلفیه و وهابیت، ادعا کردهاند که امت اسلامی بر این مسئله که بالا بردن قبرها بدعت است، اتفاق نظر دارند و باید همه قبرها با زمین هموار شود. در سخن نووی نیز گذشت که بهتر آن است که قبرها با زمین هموار شوند، نه اینکه واجب باشد. همچنین نزد مذهب شافعی جایز است قبر را به اندازه یک وجب مرتفع سازند.
دوم: سخن نووی در مورد محوکردن پیکرهها، بر موجودات صاحب روح دلالت دارد نه بر بتها.(1)
عینی در کتاب عمدة القاری در شرح بخاری در مورد مسئله بالا بردن قبر و هموارسازی آن میگوید: «قبر ابوبکر و عمر مرتفع است و این را ابونعیم در «المستخرج» روایت کرده است: «قبر ابوبکر و عمر مرتفع هستند».(2)
ابراهیم نخعی میگوید:
کسی که قبر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و دو همراه او را دیده است، به من خبر داد که قبور آنها مرتفع و بالاتر از سطح زمین ساخته شده است و روی آنها سنگ مرمر سفید است. (منبع ذکر نشده)
شعبی میگوید: «قبور شهدای احد را مرتفع دیدم، و همچنین قبر عمر و ابنعباس مرتفع بود».
لیث میگوید: یزیدبنابیحبیب حدیثی برای من نقل کرد که:
مستحب است قبور مرتفع شوند، ولی خیلی بالا نرود و خاک زیادی روی آنها نباشد، و این نظر کوفیان، ثوری، مالک و احمد است و گروهی از شافعیه نیز آن را پذیرفتهاند که یکی از
آنها مزنی است که میگوید: قبرها باید مرتفع باشد؛ زیرا مانع نشستن بر روی آنها میشود. اشهب و ابنحبیب نیز میگویند: بهتر آن است که قبر اندکی مرتفع از سطح زمین باشد و اگر خیلی مرتفع باشد نیز اشکالی ندارد. ابنطاووس گفته است: اگر قبر مقداری مرتفع باشد تا معلوم شود که قبر است، برای آنها پسندیده و خوشایند بود. (منبع ذکر نشده)
قاضی حسین نیز ادعا میکند یاران شافعی بر بالابردن قبرها توافق نظر دارند. جواب وی را چنین دادهاند که گروهی از پیشینیان شافعی، هموارسازی را پسندیدهاند، چنانکه شافعی بر آن تصریح دارد و ماوردی و دیگران نیز بر همین عقیده هستند. عینی در عمدة القاری در توضیح این مطلب آورده است که شافعی میگوید:
قبرها باید هموار شود و بنایی بر آن احداث نشود و مرتفع نیز نباشد، و تنها به اندازه یک وجب از سطح زمین برجسته باشد. او در ادامه میگوید، به ما اخباری رسیده است که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) قبر فرزندش ابراهیم را هموار کرد و سنگریزههایی روی آن قرار داد و بر روی آن آب پاشید.(1)
همچنین قبور مهاجران و انصار هموار است و مانند این مطلب از مالک نقل شده است. شافعی همچنین به آنچه که ترمذی از ابیالهیاجاسدی - که نام او حیان است - نقل میکند استدلال کرده است که حیان میگوید: «علی (علیه السلام) به من گفت: آیا تو را بر آنچه که رسول الله (صلی الله علیه و آله) مرا به آن آگاه ساخت، آگاه نکنم: تمامی قبرهای بلند و مرتفع را هموار سازم و تمثالها را نابود کنم».(2)
چنانکه در سنن ابیداوود آمده است:
احمدبنصالح از ابیفدیک از عمروبنعثمان بنهانی از قاسم روایتی نقل میکند که: به نزد عایشه رفتم و گفتم: ای مادر! پرده را از روی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دو همراهش برای من کنار بزن؛
پس او پرده را از روی سه قبر کنار زد؛ قبرهایی که نه مرتفع بود و نه همسطح با زمین و بر روی زمینی سرخرنگ واقع شده بود. ابوعلی گفت: [عایشه] به من گفت: قبر جلویی از آن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است.(1)
در «المغنی» آمده است:
بلند بودن قبرها را ابوعلی طبری، ابوعلیبن ابوهریره، جوینی، غزالی، رویانی و سرخسی اختیار کردهاند و قاضی حسین نیز اتفاق نظر ایشان را نقل کرده است؛ سپس حدیث ترمذی را تفسیر کرده است که مراد از قبور (مشرف) و آنچه در حدیث آمده است، قبرهای دارای بناست که به آن افتخار میشود.(2)
سپس کلام سرخسی را بیان میکند که: «چهارضلعی ساختن قبر از نشانههای رافضیان است». ابنقدامه میگوید: «صاف و هموار ساختن قبر از نشانههای اهل بدعت است و مکروه میباشد». شوکانی در کتاب نیل الأوطار، سخنانی نزدیک به این مضمون نقل کرده و میگوید: «در زمان خلافت عمربنعبدالعزیز در مدینه، قبری از سوی ولیدبنعبدالملک ساخته شد که آن را بالاتر از سطح زمین ساختند».(3)
ابنحجر در فتحالباری میگوید: «اینکه نماز خواندن در قبرستان مکروه است، دربرگیرنده نمازی است که روی قبر یا به طرف قبر یا میان دو قبر خوانده شود».(4)
در این زمینه مسلم، حدیث مرفوعی را از طریق ابیمرثد غنوی نقل میکند که: «بر روی قبرها ننشینید و به طرف قبرها یا بر روی آنها نماز نخوانید».(5)
در جواب میگویم:
1) (1) سنن أبیداوود، ج 2، باب الجنائز، باب المیت یصلی علی قبره بعد حین.
2) (2) عمدة القاری، ج 8، ص 224.
3) (3) نیل الأوطار، ج 4، باب اختلاف العلماء فی أفضلیة تسنیم القبر او تسطیحه.
4) (4) فتح الباری، ابنحجر، ج 1، باب هل تنبش قبور مشرکی الجاهلیة.
5) (5) صحیح مسلم، کتاب الجنائز، ج 3، باب الصلاة علی جنازة فی المسجد.
این حدیث چنانکه در ترجمه و شرح حال ابیمرثد غنوی آورده است، موافق با شرط بخاری نیست. به علاوه از عمر نقل کرده است که نهی از نماز خواندن بر روی قبر یا به سوی قبر، باعث باطل شدن نماز نخواهد بود. همچنین آورده است که انسبنمالک، مدت زیادی نماز خود را کنار قبر میخواند که اگر این عمل سبب باطل شدن نماز میشد، باید نمازش را اعاده میکرد.(1)
به نظر ما از کلام ابنحجر و دیگران چنین بهدست میآید که مشهور میان دانشمندان اهل سنت، به استثنای فرقه وهابیت و سلفیان، آن است که لعن به معنای کراهت است و به دور بودن از رحمت خدا تفسیر میشود(2)؛ مانند آنچه که در مورد کراهت تنها خوردن و خوابیدن از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل شده است. ایشان فرمود: «کسی که بهتنهایی غذا بخورد، بهتنهایی مسافرت کند و بهتنهایی بخوابد، از رحمت خدا به دور است». واژه لعن همانند نهی، به طور مطلق و گسترده در مورد کراهت به کار میرود و این نشاندهنده وجود اختلاف شدید میان وهابیت و دیگر مسلمانان در برداشت معانی واژههای روایات است.
چنانکه در سخن العینی گذشت، قبر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در صدر اسلام دارای بنا و از سطح زمین بالاتر بود. از کلام ابنحجر و العینی نیز مطالبی بهدست میآید:
اول: بیشتر دانشمندان اهل سنت (مذاهب اربعه یا غیر آنها)، به جز سلفیه، بر این باور نیستند که دستور هموارسازی قبرها الزامی است. بر این اساس بالا بردن قبر یا مرتفع بودن آن به اندازه یک وجب را اجازه دادهاند.
دوم: قبر مطهر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در صدر اسلام به صورت مرتفع ساخته شده بود و
1) (1) فتح الباری، ج 1، باب هل تنبش قبور مشرکی الجاهلیة.
2) (2) لعن درجاتی دارد؛ یعنی دور بودن از رحمت پروردگار متعال دارای درجاتی است، چنانکه قرب (در مقابل بعد و دوری) به پروردگار نیز دارای درجاتی است. به عبارت دیگر افعال انسان در تأثیرگذاری بر دوری از رحمت پروردگار، براساس شدت و ضعف آن متفاوت است. دوری حاصل از انجام یک مکروه ضعیف، کمتر از دوری حاصل از مکروه شدید است. همچنین این دوری به ترتیب در مورد حرام، گناه کبیره، کفر، انکار و عناد بیشتر است.
بنای آن در قرون اول و دوم (البته با اختلافاتی در میزان ارتفاع آن) چندین مرتبه بازسازی شد. قبرهای عمر، ابوبکر، مهاجران، انصار و شهدای احد - رضوان الله علیهم اجمعین - نیز مرتفع بود.
سوم: گروهی از ایشان، نهی از مرتفع بودن قبرها را با وجود اینکه نهی تنزیهی است، به این معنا گرفتهاند که به آن ارتفاع قبر، افتخار شود و دچار تکبر شوند. چقدر فاصله است میان اینکه به ارتفاع قبر افتخار و تکبر شود یا اینکه آن را جزء شعائر دینی و یادآورنده نام پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) بدانیم.
حدیثی که بیان خواهد شد، با عبارتهای مختلف و در تعدادی از منابع اهل سنت از حضرت علی (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) در تشییع جنازهای بود که فرمود، کدام یک از شما داخل شهر میشود و همه بتها را میشکند و تمامی قبرها را با سطح زمین برابر میکند و همه تصاویر را از بین میبرد؟ مردی از اصحاب پاسخ مثبت داد، اما پس از مدتی از ترس اهالی شهر بازگشت. پس حضرت علی (علیه السلام) فرمود: من چنین کاری را خواهم کرد. پس داخل شهر شد و پس از بازگشت عرض کرد، یا رسول الله! تمام بتها را شکستم و همه قبرها را هموار کردم و تمام تصاویر را از بین بردم. سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: اگر کسی دوباره به ارتکاب چنین اعمالی اقدام کند، به آنچه بر من نازل شده، کافر گشته است.(1)
واژههای روایت، در مورد خاص خود، بر قبور مشرکان دلالت دارد؛ چنانکه برخی از احادیث پیش گفته که به آنها استدلال شد نیز در همین مورد است. مانند حدیثی که
1) (1) مسند احمد، ج 1، مسند علیبنابیطالب.
ذکر شد، ابتدا نهی از زیارت قبرها وارد شده است، سپس با دستور به زیارت قبرها، منسوخ شده است.
در حقیقت نسخ واردشده در اینجا، از باب تبدیل موضوع است؛ زیرا نهی اول در مورد زیارت قبرها، در صدر اسلام بوده و درخصوص قبور مشرکان بوده است؛ برخلاف دستور به زیارت قبور که در مورد قبرهای مسلمانان موحد است. در نتیجه چنانکه در حدیث زیارت قبور مسلمانان در قبرستان بقیع خواهد آمد، سیره پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) این بود که هر شب اهل بقیع غرقد را زیارت میکرد.
در ادامه برخی از قرینههای روایی را بیان خواهیم کرد که نشان میدهد نهی از زیارت قبور، مختص به مشرکان است. روایتی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده است که فرمود: «من پیش از این شما را از زیارت قبرها نهی کردم، اما اکنون میگویم به زیارت قبرها بروید». نسائی نیز در سنن خود (باب زیارت قبور) این روایت را با الفاظ دیگری آورده است. همچنین مرحوم شهید اول در کتاب ذکری الشیعة فی احکام الشریعة، ذیل مبحث پنجم در زیارت قبور، این روایت را آورده است.(1)
ابنماجه روایتی را در باب زیارت قبور از یونسبنعبدالاعلی، از ابنوهب، از ابنجریح، از ایوببنهانی، از مسروقبناجدع، از ابنمسعود نقل کرده است که میگوید:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: من پیش از این شما را از زیارت قبور نهی میکردم، اما حال میگویم به زیارت قبرها بروید، زیرا زیارت قبرها موجب زهد در دنیا و یادآوری آخرت میشود.(2)
همچنین روایتی را ابنماجه از ابنابیملیکه از عایشه نقل میکند که: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه زیارت قبور را دادند».
ترمذی روایتی را در باب جواز زیارت اهل قبور از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که ایشان فرمود:
من پیش از این شما را از زیارت قبرها نهی میکردم، اما به من اجازه زیارت قبر مادرم داده شد؛ حال شما نیز به زیارت قبرها بروید که سبب یادآوری آخرت میشود.
ترمذی میگوید: «در این باب، روایاتی از ابیسعید خدری، عبداللهبنمسعود، انسبنمالک، ابیهریره و امسلمه وارد شده است». ابوعیسی میگوید: «حدیث بریده، حدیثی صحیح است و علما با عمل به این حدیث، اشکالی در زیارت قبور نمیبینند و این نظر ابنمبارک، شافعی، احمد و اسحاق است».(1)
از این جهت نزد اهل سنت، حکم نسخ «نهی از زیارت قبور» به «امر به زیارت قبور» معروف شده است. اگر در آنچه که شیعه امامیه و اهل سنت در مورد امر به زیارت قبور، پس از نهی نقل کردهاند، دقت کنیم، به خوبی روشن میشود که منسوخ شدن نهی با امر جدید، به علت دگرگون شدن موضوع مسئله است؛ چرا که نهی پیشین در مورد زیارت قبور در ابتدای بعثت، مربوط به قبور مشرکان و اهل جاهلیت بود؛ و از سوی دیگر دستور به زیارت قبور، مختص به قبور مسلمانان و اهل توحید است. استظهار پیشین از روایت و آنچه در ادامه خواهیم گفت، بیانگر این مطلب است.
مؤید دیگر این استظهار، روایت بخاری است که میگوید: «پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) به نبش قبر مشرکان، یعنی از بین بردن آثار، هموارسازی آنها و ساختن مسجد در محل آنها دستور دادند». بخاری در صحیح خود، بابی را با این عنوان نگاشته است: «آیا میتوان قبور مشرکان را ویران و در محل آن مسجدی احداث کرد؟»
1) (1) سنن ترمذی، ابوعیسی محمدبنعیسی الترمذی، ج 2، باب ما جاء فی الرخصة فی زیارة القبور.
از روایات پیشگفته، اینگونه برداشت میشود که نهی از بزرگداشت و احترام به قبرها، در ابتدای بعثت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده است؛ زیرا هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، حضرت علی (علیه السلام) را به یمن اعزام کرد، ابتدای عصر ظهور اسلام بود یا زمانی که حضرت علی (علیه السلام) ابوالهیاج را به سرزمینهای اطراف فرستاد، به این علت بود که آن قوم از خطر نابودی به اسلام گرویده بودند. از سوی دیگر دستور به تخریب قبرها یا قبرهای بلند و امر به محو کردن و از بین بردن آثار آنها (قبور) به این علت بود که اولین مسلمانان با بستگان مشرک و بتپرست پیشین خود، قطع رابطه کنند تا از این راه، صاحبان قبرهای مشرکان پیشین، از آثار گذشتگان خود تاثیر نپذیرند. چنانکه کلام خداوند متعال آیه 113 سوره مبارک توبه به این مسئله اشاره میکند و میفرماید:
(ما کانَ لِلنَّبِیِّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا أَنْ یَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِکِینَ وَ لَوْ کانُوا أُولِی قُرْبی مِنْ بَعْدِ ما تَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُمْ أَصْحابُ الْجَحِیمِ)
برای پیامبر و مؤمنان، شایسته نیست که برای مشرکان [از خداوند] طلب آمرزش کنند، هرچند از نزدیکانشان باشند؛ [آن هم] پس از آنکه بر آنها روشن شد که این گروه، اهل دوزخاند!
خداوند ذیل آیه 84 سوره مبارک توبه نیز میفرماید:
(وَ لا تُصَلِّ عَلی أَحَدٍ مِنْهُمْ ماتَ أَبَداً وَ لا تَقُمْ عَلی قَبْرِهِ إِنَّهُمْ کَفَرُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ ماتُوا وَ هُمْ فاسِقُونَ)
هرگز بر مرده هیچ یک از آنان، نماز نخوان! و بر کنار قبرش، [برای دعا و طلب آمرزش] نایست! چراکه آنها به خدا و رسولش کافر شدند و در حالی که فاسق بودند از دنیا رفتند!
این دو آیه به روشنی مردگان و قبرهای مشرکان را از مردگان و قبرهای مؤمنان جدا میسازد و در مورد مؤمنین، رفت و آمد و احترام به آنها را جایز دانسته، اما در مورد مشرکین جایز نمیداند.
این دو آیه بیان میکند که زیارت قبور و ایستادن و دعا کردن کنار آنها، بیگمان عملی عبادی و سنتی در اصل شریعت اسلام است. فحوای این دو آیه به منزله استثناء از عموم پیشین است که در تقدیر میباشد. علاوه بر این، دو آیه کریمه علت نهی از زیارت قبور منافقان را نیز دربردارد؛ چراکه آنان کافر و مشرک شدند و بیان علت، مخصِّص و مفید تفصیل است.
اشکال اول: آیه مورد نظر در مقام بیان تفصیل بین زیارت قبور مشرکان و موحدان نیست؛ زیرا عنوان زیارت قبر با عنوان ایستادن بر سر قبر متفاوت است.
اشکال دوم: ایستادن بر سر قبر معمولاً پس از نماز و برای دفن میت صورت میگیرد، نه اینکه همیشه اتفاق بیفتد.
در پاسخ میگوییم، کلام ایشان لجبازی آشکار است؛ زیرا زیارت قبر همان رفتن نزد قبر و ماندن کنار آن است، خواه بایستد یا بنشیند؛ یعنی ایستادن بر سر قبر جز با رفتن به کنار آن محقق نمیشود. در هر دو عنوان چه استعمال لفظ بعض و اراده کل شود و چه استعمال غایت و اراده مغیّا، وحدت مراد جاری است.
در توضیح مطلب باید گفت که ایستادن بر سر قبر، هدف و غایت برای رفتن است که با آن مقدمه زیارت حاصل میشود؛ زیرا رفتن بر سر قبر، بخشی از مجموع زیارت است. این مطلب شبیه آن چیزی است که در کتاب حج در مورد لفظ دو وقوف در عرفات و مزدلفه آمده است. مراد از این وقوف، بودن در آن مکان است، نه وقوف در مقابل نشستن. در نتیجه نهی از ایستادن بر سر قبر منافقان، به جهت نهی از دعا کردن و طلب رحمت برای ایشان است؛ مانند آنچه در مفاد آیه اول آمده است و این چیزی
است که هنگام زیارت قبرها صورت میپذیرد.
نفس وقوف (بدون دعا و طلب رحمت) در روایات نهی نشده است و هیچ کس صرف وقوف و نزدیک شدن به قبور مشرکان را حرام نمیداند، بلکه آنچه حرام است، ایستادن بر سر قبر مشرکان برای استغفار و دعا و طلب رحمت برای آنهاست. نفس سلام کردن بر اهل قبور نوعی دعا و طلب رحمت و سلامت (در برزخ) برای اهل قبور است و این کار، مرسومترین کاری است که هنگام زیارت قبرها صورت میگیرد. از این مطلب پاسخ اشکال دوم روشن میشود که دعا کردن بر میت، اختصاصی به مراسم دفن ندارد و مستمر و همیشگی است.
روایات مستفیضی وارد شده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، هر هفته قبرستان بقیع را زیارت میکرد و بر مردگان سلام میداد، دعا میکرد، سوره حمد میخواند و میفرمود: «این کارها قبر آنها را نورانی و ظلمت را از آنها دور میکند». ایستادن پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر سر قبرها اختصاصی به مراسم دفن نداشت. همچنین آنچه که حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) در مورد زیارت قبر حضرت حمزه سیدالشهداء یا شهدای احد - رضوان الله علیهم - انجام میداد نیز به همین شکل بود.
آلوسی در تفسیر روح المعانی، نکته جالبی را از سیوطی نقل میکند که این آیه، علاوه بر اینکه نشان میدهد پیامبر (صلی الله علیه و آله) به زیارت قبر مادر گرامیش آمنه (دختر وهب) میرفت، بر این مطلب دلالت میکند که ایشان موحد بوده است؛ چراکه در روایت آمده است، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) بارها قبر مادرش را زیارت کرد؛ هم در سال صلح حدیبیه و هم در هنگام بازگشت از غزوه تبوک که این مسئله در فصل دوم در دلایل وجوب خواهد آمد.
العینی در عمدة القاری میگوید:
نهی از زیارت قبور در صدر اسلام و زمانی بوده است که مردم هنوز با پرستش بتها انس
داشتند و قبرها را مسجد قرار میدادند؛ ولی پس از آنکه پایههای دین اسلام مستحکم شد و دیگر قبرها را پرستش نمیکردند، حکم نهی از زیارت قبرها نسخ شد؛ زیرا زیارت قبور، یادآور آخرت است و موجب زهد در دنیا میشود.
العینی پیش از بیان این مطلب و در کتاب التوضیح میگوید: «امت اسلام بر جواز زیارت قبر مطهر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) اتفاق نظر دارند»(1)و مطلبی که شیعه و سنی روایت کردهاند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) قبر مادر گرامیش را زیارت میکرد نیز بیانگر این مطلب است.
یکی از دلیلهای منکران زیارت قبور، حدیثی است که ابوداوود در سنن خود آورده است که: محمدبنکثیر از شعبه از محمدبنحجاده از اباصالح از ابنعباس حدیث نقل میکند که: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زنانی که قبرها را زیارت میکنند و بر سر قبرها چراغ میگذاردند و آنجا را مسجد قرار میدهند، لعن کرده است».(2)
چنانکه در سنن ترمذی (باب آنچه که در کراهت زیارت قبرها از سوی بانوان آمده است) میگوید: «قتیبه از ابوعوانه از عمربنابیسلمة از پدرش و او از ابوهریره حدیث نقل میکند که: رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زنانی را که به زیارت قبرها میروند، لعن کرد».(3)
حاکم نیشابوری نیز در المستدرک این روایت را نقل کرده است: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زنانی را که قبرها را زیارت میکردند و آنها را مسجد قرار میدادند و آنجا چراغ میافروختند، لعن کرده است».(4)
در کتاب تحفةالأحوذی آمده است:
مؤید جواز زیارت قبور از سوی بانوان، حدیث انسبنمالک است که میگوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) زنی را در قبرستان دید که در کنار قبری گریه میکرد؛ خطاب به زن فرمود: تقوا پیشه کن و در مصیبت صبر داشته باش.... پیامبر (صلی الله علیه و آله) نشستن زن در کنار قبر را نهی نکرد و تقریر ایشان حجت است.(1)
بر این اساس روشن میشود که جلوگیری بانوان از زیارت قبرها، به خاطر بیتابی و شکیبا نبودن آنها در مصیبتها(2)و سختیهاست. در غیر این صورت، زیارت قبور از سوی بانوان به منظور زنده نگهداشتن آموزههای دین و نام و یاد اولیای الهی، بیگمان از مظاهر بزرگ دین خواهد بود.
بیهقی در کتاب السنن الکبری روایتی نقل میکند از حضرت جعفربنمحمد از پدرش امام باقر و ایشان از پدرشان حضرت سجاد و ایشان نیز از پدرشان سیدالشهداء (علیهم السلام) که: «فاطمه (علیها السلام) دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در هر جمعه، قبر عمویش حمزه را زیارت میکرد و در آنجا نماز میخواند و عزاداری میکرد».(3)
حاکم نیشابوری در المستدرک میگوید: «آخرین راویان این حدیث همگی موثق هستند» و در ادامه میافزاید:
در مورد مسئله تشویق به زیارت قبور و پژوهش در ترغیب به مشارکت در این امر، کوششهای فراوانی انجام دادم و کسی که نسبت به گناهان خویش بخیل است (میخواهد گناهانش زودتر آمرزیده شود) باید بداند که زیارت قبور از سنتهای قطعی است.(4)
آنچه را که ابنحجر عسقلانی در تلخیص الحبیر(1)و شوکانی در نیل الأوطار(2)ذکر کردهاند و آنچه در کلام برخی از بزرگان در مورد نهی بانوان از زیارت قبور به خاطر بیتابی آنان بر مصیبت بیان کردیم، نمایانگر همین معنی است.
ترمذی در سنن از ابنعباس و حسانبنثابت از ابوعیسی نقل میکند که این حدیث صحیح است. بعضی از اهل علم معتقدند که نهی بانوان از زیارت قبور، پیش از آن بود که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) اجازه زیارت قبور را به همگان بدهد؛ در نتیجه پس از آن، بانوان و آقایان شامل این اجازه شدند. بعضی از اهل علم گفتهاند: «ناخوشایند بودن زیارت قبرها از سوی بانوان از دیدگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به خاطر بیصبری و ناشکیبایی آنان است».(3)
در سنن نسائی روایتی به نقل از عبداللهبنبریده و او از پدرش نقل میکند که:
در محضر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودیم که فرمود: من پیش از این شما را از خوردن گوشت قربانی منع کردم... و در ادامه فرمود: و شما را از زیارت قبرها منع نمودم؛ اما اینک میگویم هر کس که بخواهد، میتواند به زیارت قبرها برود، اما سخن زشت و ناپسند نگوید.(4)
از روایت پیشگفته، اینگونه برداشت میشود که بازداشتن از زیارت قبرها، بهخاطر ترس از بیان سخن زشت و ناپسند با خدا یا اظهار افسوس و تأسف از قضا و قدر الهی است.
در کتاب تحفةالاحوذی از قول پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) آمده است که ایشان بانوان زائر قبرها را لعن کردند. قرطبی در ذیل این روایت میگوید:
از آنجایی که این واژه در قالب صیغه مبالغه بهکار رفته، این لعن برای بانوانی است که فراوان به زیارت قبرها میروند و علت آن نیز شاید تباه شدن حق شوهر باشد؛ شاید هم علت آن، شیون و
فریادی است که زنان به راه میاندازند. در صورت اجتناب از این گونه موارد، زیارت قبرها برای بانوان اشکالی ندارد؛ زیرا مردان و بانوان بهطور مساوی به یادآوری مرگ احتیاج دارند.(1)
شوکانی در نیلالأوطار میگوید: «در بین احادیث واردشده در مورد زیارت قبرها که به نظر میرسد متعارض است، این سخن (نسخ شدن نهی از زیارت قبرها)، سخن مطمئنی است».(2)
او میگوید:
احادیثی که در مورد نهی از زیارت قبرها وارد شده، منسوخ است و ناسخ آنها این حدیث است که علقمةبنمرثد از سلیمان از بریده از پدرش و او از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود: «پیش از این شما را از زیارت قبرها نهی میکردم، اما اکنون میگویم، قبرها را زیارت کنید». خداوند متعال به پیامبرش اجازه زیارت قبر مادرش را اعطا کرد و این حدیث در صحیح مسلم و بخاری آمده است.(3)
از این روایت اینگونه برداشت میشود که دستور زیارت قبرها، منسوخ کننده دستور پیشین، یعنی نهی از زیارت قبرها و نهی از ساختن آنهاست. چنانکه از ظاهر کلام ترمذی به نقل از بعضی از اهل علم، همین معنا به دست میآید. آنچه که از سخن قرطبی و شوکانی برداشت میشود، این است که نهی از زیارت قبرها و...
به خاطر بیتابی کردن و بیان افسوس و دلتنگی از قضا و قدر الهی است. روشن است که تمام موارد ذکر شده، از شعائر دینی (ساختن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان) به دور است.
یکی از روایتهایی که در صحیح بخاری نقل شده، این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در بیماری منجر به وفاتشان فرمودند: خداوند قوم یهود را لعنت کند که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند.(1)
از عایشه روایت شده که میگوید:
وقتی بیماری، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دردمند کرده بود، ماریه همسر پیامبر از معبد یهودیان که در سرزمین حبشه دیده بود، صحبتی به میان آورد، و ام سلمه و ام حبیبه نیز که به سرزمین حبشه سفر کرده بودند از زیباییها و تصاویر و نقشونگار آنجا حرفهایی زدند؛ در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) سر مبارکش را بلند کرد و فرمود: «زمانی که انسان صالحی از اینان بمیرد، آنها بر قبر او مسجد احداث کرده و تصویر او را آنجا ترسیم میکنند؛ ایشان بدترین مخلوقات نزد پروردگارند».(2)
در مسند احمدبنحنبل از عبداللهبن عبیدالله و از عایشه روایت شده که هر دو گفتند: هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بستر بیماری بود، پارچهای سیاه رنگ و چهار ضلعی بر صورت مبارکش قرار داد؛ پارچه را از روی چهرهاش برداشتیم و او میفرمود: خدا لعنت کند یهود و نصاری را که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند. عایشه میگوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله)، حاضران را از آنچه یهود و نصاری انجام میدادند بر حذر داشت.(3)
این روایت با عبارتهای دیگری از ابنعباس و عایشه در سنن دارمی نقل شده است که این دو میگویند:
زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بستر بیماری بود، پارچهای سیاه رنگ و چهار ضلعی بر صورت مبارکش گذاشته شد؛ هنگامی که اندوهگین شد، آن را از چهره برداشت و فرمود: لعنت
خداوند بر یهود و نصاری که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند. سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) دیگران را از آن اعمال برحذر داشت.(1)
احمدبنحنبل از ابوهریره روایتی را در مسند خویش از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود: «خدایا قبر مرا بت قرار نده؛ خدا لعنت کند قومی را که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار میدهند».(2)
عایشه نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در بیماری پایان عمر خود فرمود: «خداوند یهود و نصاری را لعنت کند که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار دادند».
احمدبنحنبل در ذیل این روایت میگوید: «و اگر این لعن رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نبود، قبرش را آشکار میکردند، ولی بیم آن میرفت که قبر ایشان نیز مسجد شود».(3)
از مالک در الموطأ از زیدبناسلم از عطاءبنیسار روایت شده است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«خدایا قبر مرا مانند بتی که پرستش شود قرار مده؛ خشم و غضب خداوند بر امتی که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار دهند». ابنعبدالبر میگوید: «اختلافی در مرسل بودن حدیث از نظر مالک نیست».(4)
احمدبنحنبل در مسندش از اباهریره نقل میکند که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «قبر مرا محل اجتماع خود قرار ندهید و خانههای خود را مقبره خود نکنید و در هر مکانی که هستید بر من درود بفرستید، چراکه درود شما به من میرسد».(5)
در سنن ابیداوود از اباهریره نقل شده است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «خانههای خود را قبرستان نکنید و قبر مرا محل اجتماع قرار ندهید و [در هر مکانی که هستید]
1) (1) سنن الدارمی، ج 1، باب النهی عن اتخاذ القبور مساجد؛ السنن الکبری، ج 4، باب ذکر ما کان یفعله رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی وجعه.
2) (2) مسند احمد، ج 2، مسند أبیهریرة.
3) (3) همان، ج 6، حدیث السیدة عایشة.
4) (4) الموطا، مالکبنأنس، ج 1، باب جامع الصلاة، ح 414.
5) (5) مسند احمد، ج 2، مسند أبی هریرة.
بر من درود بفرستید، چراکه درود شما به من خواهد رسید».(1)
در مجمع الزوائد هیثمی از ابوعبیده روایتی نقل شده است که آخرین سخنی که بر زبان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) جاری شد، این بود:
یهود و نصاری را از سرزمین حجاز و جزیرةالعرب اخراج کنید و بدانید که بدترین مردم کسانی هستند که قبر پیامبران خود را مسجد قرار میدادند.
این روایت در مسند احمد، به دو طریق نقل شده است.(2)
هیثمی در مورد این عبارت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «قبر مرا بت قرار ندهید»، از اباهریره نقل میکند که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «قبر مرا بت قرار ندهید؛ خدا لعنت کند مردمی را که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار میدادند». این روایت را ابویعلی نقل میکند و در سند آن اسحاق بنابی اسرائیل قرار دارد.(3)
حدیث عایشه را که پیش از این به آن اشاره کردیم، نسائی در سنن خود در باب نهی از مسجد قرار دادن قبرها آورده است.(4)روایتی را که بیهقی در سنن خود در باب نهی از نماز خواندن به سمت قبرها آورده است، در مجمع الزوائد از قول اسامةبنزید نقل شده است.(5)
مؤید این مطلب روایتی است که از قول ابنعباس در ذیل کلام خداوند متعال در آیه 23 سوره مبارک نوح که میفرماید:
(وَ قالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَکُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدًّا وَ لا سُواعاً وَ لا یَغُوثَ وَ یَعُوقَ وَ نَسْراً)
1) (1) سنن أبیداوود، ج 1، باب زیارة القبور، ح 2042.
2) (2) مجمع الزوائد، الهیثمی، ج 5، باب فی جزیرة العرب و اخراج الکفرة.
3) (3) همان، ج 4، باب قوله (صلی الله علیه و آله) لاتجعل قبری وثنا.
4) (4) سنن النسائی، ج 4، باب اتخاذ القبور مساجد.
5) (5) مجمع الزوائد، ج 2، باب فی الصلاة بین القبور و اتخاذها مساجد.
و گفتند: دست از خدایان و بتهای خود برندارید [بهخصوص] بتهای «وَد»، «سواع»، «یغوث»، «یعوق» و «نسر» را رها نکنید.
عطاء از ابنعباس نقل میکند که:
بتهایی که میان عربها در زمان حضرت نوح (علیه السلام) بود، هر یک به قبیلهای اختصاص داشت؛ بدین صورت که بت وَد به قبیله کلب در دومة الجندل، و بت سُواع به قبیله هذیل، بت یغوث به قبیله مراد و سپس به قبیله بنیغطیف در سرزمین سبأ، بت یعوق به قبیله همدان و بت نَسر به قبیله بزرگ آلذیکلاع اختصاص داشت. این نامها از آن مردان صالحی از قوم حضرت نوح (علیه السلام) بود. پس از آنکه آنها از دنیا رفتند، شیطان به قوم آنها وحی کرد که بتهایی را در محل نشستن آنها بگذارند و هر یک از بتها را به نام آنها بخوانند. آن قوم نیز چنین کردند و آن بتها پرستش نشدند تا اینکه آن قوم از دنیا رفتند و پس از مدتی این جریان منسوخ شد و مردمان بعدی، بتها را عبادت کردند.(1)
ابنتیمیه در منهاج السنة اقرار کرده است که نهی واردشده در مورد پرستش بتهاست، نه زیارت قبرها.(2)
پاسخ ما به استدلال این احادیث این است که ظاهر این روایتها بیان میدارد که نمیتوان تصاویر و تمثالهایی به شکل صاحبان قبرها (انبیا (علیهم السلام) یا بندگان صالح) ترسیم کرد تا آن تصاویر و تمثالها، بت محسوب شده و مانند الههای پرستش شوند؛ همانند آنچه که مشرکان انجام میدادند. این مسئله با عمران و آبادسازی قبر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عبادت و توجه به سوی خداوند متعال، تفاوت بسیار دارد. برای این پاسخ، شواهدی وجود دارد که به آنها اشاره میکنیم.
اول: روایتهایی وجود دارد که وجوب آباد ساختن قبر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و جواز عبادت و نیایش در آنجا را بیان میدارد. چنانکه در روایتهای مستفیض و متواتر از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرمود: «میان منبر و خانه من باغی از باغهای بهشتی است». این روایت برای ایجاد انگیزه در مورد عبادت کردن نزد قبر شریف پیامبر است؛ چنانکه در کلام الهی ذیل آیه 125 سوره مبارک بقره آمده است:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «مقام ابراهیم (علیه السلام) را محل نماز قرار دهید».
دوم: روایتهایی وجود دارد که مسلمانان را به زیارت نزد قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) تشویق میکند و زمان آن را پس از انجام اعمال حج اعلام میکند که در ادامه به آنها اشاره خواهیم کرد.
سوم: آنچه در الفاظ این دسته از روایتها - که به آن استدلال کردهاند - آمده است به روشنی میگوید: «کسانی لعن شدند که تصاویری را به شکل پیامبران و صالحان ترسیم کرده و آنها را عبادت میکردند».
ابنحبان در کتاب صحیح خود روایتی را از ابنعباس نقل میکند: «پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به قبر دورافتادهای رسید؛ ایشان بر آن قبر نماز خواند و ما نیز با ایشان نماز خواندیم». ابوحاتم میگوید:
در این خبر، روشن است که نماز پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بر قبر، در مورد قبر دورافتادهای بوده است. لفظ «دورافتاده» بر این مطلب دلالت دارد که نماز بر قبر، جایز است؛ در صورتی که جدید باشد و در منطقهای یا در میان قبرهایی واقع شود که نبش قبر نشده باشند. اما قبرهایی که نبش شده و خاک آنها زیر و رو شده است، خاک آنها نجس است و نماز بر نجاست جایز نیست؛ مگر اینکه انسان روی شیء پاک بایستد و بر قبر نبش شده نماز بخواند.(1)
1) (1) صحیح ابنحبان، ج 7، باب إباحة الصلاة علی قبر المدفون.
مقتضای کلام ایشان آن است که حکم کراهت برای نماز خواندن و سجده کردن روی قبرها، به اعتبار نزدیک شدن به محل نجاست است.
به نظر من نهی از مسجد قرار دادن قبرها، در موردی است که روی قبرها تصاویر و تمثالهایی مانند بت قرار دهند. چراکه روایت نقل شده از عایشه و نهی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، به منظور برحذرداشتن مسلمانان از آنچه که یهود و نصاری با پیامبران خود انجام دادند نیز، به این معنا دلالت میکند. زیرا آنها بر کشیدن تصاویری برای حضرت عیسی مسیح و حضرت مریم (علیهما السلام) عادت داشتند. علاوه بر این نصرانیان این دو را با خداوند متعال، خدایان سهگانه به حساب میآورند و این تصاویر را عبادت میکردند؛ چنانکه خداوند متعال در آیه 171 سوره مبارک نساء میفرماید:(وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ) ؛ «و نگویید خداوند سهگانه است».
شبیه این روایتها، روایتی است که احمدبنحنبل در مسند خویش از ابیعبیده نقل کرده است که میگوید:
آخرین سخنی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر زبان مبارکش جاری ساخت این بود که فرمود: یهودیان حجاز و مسیحیان نجران را از جزیرةالعرب اخراج کنید و بدانید بدترین مردم کسانی هستند که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار میدادند.(1)
احمدبنحنبل وقتی روایتش از عروةبنزبیر و او نیز از عایشه را نقل کرده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در بیماری پایان عمر خود فرمود: «خداوند یهود و نصاری را لعنت کند که قبرهای پیامبرانشان را مسجد قرار دادند» میگوید: «اگر این مسئله نبود، قبر ایشان آشکار میشد؛ چراکه بیم آن میرفت که قبر ایشان را مسجد قرار دهند».(2)
جواب مفصل برای روایت اول: این روایت یا بر عملکرد یهود و نصاری حمل میشود که عیسی و عزیر (علیهما السلام) را خدا میدانند یا بر معنایی دلالت میکند که برخی از شارحان حدیث ذکر کردهاند و آن معنا این است که لعن بر نمازگزاری که روی قبرها نماز میخواند و کسی که بر روی آنها میایستد، به سبب اهانت و هتک حرمتی است که به صاحب قبر صورت میگیرد.
پاسخ به روایت دوم: سخن راوی در روایت دوم که نظر خود اوست، نه از روایتهای نقل شده، اشتباه است؛ زیرا محل قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) از ابتدای دفن پیکر مطهر ایشان آشکار بود. چراکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در اتاق مشترک میان خانه خود و حضرت فاطمه (علیها السلام) دفن شد. این همان جایی بود که ایشان قبض روح شد و محل دفن ایشان در محل کنونی، با تدبیر امیرالمؤمنین (علیه السلام) و در ظاهر به وصیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام گرفت. در نتیجه محل قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای تمام مسلمانان سده اول مشخص بود.
این اتاق دارای بنایی بلند بود که دیوارهای آن بر قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) مانند ضریح و شبکهها احاطه داشت.
در نتیجه، دفن پیکر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درون اتاق از ابتدای امر، ویژگی خاص قبر شریف ایشان است که بعدها با احداث بنایی استوار پیرامون آن و آشکار ساختن قبر شریف ایشان، محلی برای عبادت قرار گرفت. خداوند در مورد محل عبادت و پرستش قرار دادن این خانه در آیه 36 سوره نور میفرماید:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) ؛ «در خانههایی که خداوند اذن فرموده، دیوارهای آن بالا رود».
پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: «میان منبر و قبر من باغی از باغهای بهشت است».(1)
1) (1) سنن أبیداوود، ج 2، باب زیارة النساء للقبور.
گفتار یهودیان شبیه این مطلب است که حضرت عزیر را فرزند خدا میدانند؛ چنانکه مؤید آن روایت عایشه بود که میگفت: «اگر چنین نبود (که قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را بت قرار میدادند) قبر شریف ایشان آشکار میشد؛ چراکه بیم آن میرفت که قبر ایشان را مسجد قرار دهند». این سخن عایشه، باوجود اینکه قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) آشکار بود، به این معناست که مراد از آشکار شدن قبر و مسجد قرار گرفتن آن، قبله و معبود قرار دادن آن به واسطه نصب تمثال و تصویر روی آن است. همانگونه که نصاری در کلیساهایشان حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) را خدا قرار داده و تمثال او را مقابل خود برای عبادت نصب میکنند. به علاوه هرگونه تعظیم نسبت به فرد مقابل، بدون قصد و اراده اینکه او خداست، عبادت محسوب نمیشود؛ وگرنه دستور قرآن کریم به قبله قرار دادن مقام حضرت ابراهیم (علیه السلام)، باید عبادت ابراهیم (علیه السلام) باشد؛ ولی قرآن کریم از این سخنان به دور است.
آنچه که این برداشت را تأیید میکند، نزدیکی و ارتباط نهی از بت قرار دادن قبر و عملکرد یهود و نصاری در مورد قبرهای پیامبرانشان است. پیوستگی و ارتباط میان دو امر دلالت میکند که علت نهی از بت قرار دادن قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله)، احداث ساختمانی بر قبر مطهر ایشان برای عبادت خداوند در جوار آن نیست؛ بلکه مقصود حرکت نکردن به سوی عملکرد نصرانیان است.
مؤید این مطلب روایتی است که به طریقهای گوناگون و متعدد نقل شده است؛ از جمله آنچه که در سنن بیهقی آمده است:
انسبنمالک میگوید، روزی مشغول خواندن نماز بودم، در حالی که پیش روی من قبری بود و من متوجه آن نبودم. ناگهان عمر به من فریاد زد، قبر، قبر! گمان کردم که میگوید، قمر، قمر! اطرافیان به من گفتند مقصودش قبر است و من خود را از آن دور کردم. یعنی انس از قبر
عبور کرده و نماز خود را ادامه داده است. چنانکه در روایت دیگری نیز آمده است که او نماز خود را قطع نکرد و آن را ادامه داد.(1)
با توجه به این روایت بر لازم نبودن اعاده نماز استدلال کردهاند، اگرچه مکروه است.(2)
این مسئله در عمدة القاری از افراد زیادی مانند عبدالله بن عمر و گروهی از تابعین مانند حسن بصری و از شرح ترمذی و مالک نقل شده است: «نماز خواندن کنار قبر و قبرستان صحیح است».(3)
در کلام ابنحجر بیان شد که اگر نماز خواندن به سوی قبر، سبب باطل شدن نماز میشد باید نماز را قطع میکرد. این در صورتی است که نماز خواندن به سوی قبر، عبادت صاحب قبر و نسبت خدایی دادن به آن نباشد.
کلام مؤلف عمدة القاری که میگوید: «نماز خواندن میان قبرها مکروه است شامل مواردی است که نماز بر روی قبر یا به طرف آن یا میان دو قبر باشد. بیضاوی گفته است:
از آنجا که یهود و نصاری به منظور بزرگداشت مقام پیامبران خود به طرف قبور آنها سجده میکردند و آنها را قبله خود در نماز و مانند آن قرار میدادند و قبرها را همانند بت میپرستیدند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنها را لعنت کرد و مسلمانان را از چنین کاری منع نمود. در نتیجه اگر کسی در کنار قبر بنده صالحی، یک مسجد احداث کند و با نزدیک شدن به او، قصد تبرک جستن نماید (نه اینکه به سوی او تعظیم کند و متوجه او شود) شامل لعن پیامبر (صلی الله علیه و آله) نخواهد بود.(4)
در مورد حکمت نهی از نماز خواندن در قبرستان، نظرات متفاوتی وجود دارد؛ گفتهاند که این مسئله، به این سبب است که زیر محل نماز فرد نجس است. قاضی حسین گفته است: «با قرار دادن زیراندازی پاکیزه، نمازخواندن کراهت نخواهد داشت». ابنرافعه در الکفایة میگوید: «آنچه کلام قاضی بر آن دلالت میکند، این است که کراهت نماز در قبرستان به خاطر احترام اموات است».(1)
در ادامه صاحب عمدة القاری از قرطبی نقل میکند:
آنچه که در روایت درباره قرار دادن تصاویر و تمثالها بر روی قبرهای صالحان آمده، این است که پیشینیان آنها، آن تصاویر را کشیدند تا با آن شمایل مأنوس شوند و به یاد کارهای شایسته آنها بیفتند و مانند آنان تلاش کنند و خدا را در کنار قبرهای آنها عبادت کنند. بعد از آن گروه، عدهای دیگر جانشین آنها شدند و هدف آنها را فراموش کردند.
در این میان شیطان به وسوسه پرداخت که پیشینیان شما این تصاویر را عبادت و تعظیم میکردند و بدین وسیله آنان را به عبادت آن تصاویر تشویق کرد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسلمانان را از چنین مسئلهای بر حذر میداشت. زمانی که صحابه و تابعین به گسترش مسجد شریف نبوی (صلی الله علیه و آله) احساس نیاز کردند، در اطراف قبر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، دیوارهای بلندی از چهار طرف احداث کردند تا اینکه قبر آن حضرت در دسترس مردم نباشد و چنین مسئلهای رخ ندهد. سپس العینی از ابنبطال نقل میکند که نهی وارد شده در روایت، به سبب آن است که قبرها و تصاویر را خدا قرار میدادند.
از شافعی و پیروانش نقل شده که ساخت مسجد بر روی قبرها مکروه است. سپس بیضاوی نهی را بر خدا دانستن حمل کرده و گفته است: اگر کسی در کنار قبر بنده صالحی مسجد احداث کند و با تقرب به او قصد تبرک نماید (نه اینکه به صاحب قبر
1) (1) عمدة القاری، ج 4، ص 173.
تعظیم و توجه کند) وعده نقل شده از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شامل او نمیشود.(1)
به اعتقاد من، سخنان ایشان به این معناست که از این نهی در روایت، معنی الوهیت اراده میشود، نه آن چیزی که سلفیها فهمیدهاند.
پاسخ دیگر اینکه بر فرض که ما موهوم بودن دلالت این احادیث را بپذیریم، احادیث زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و آباد ساختن قبر ایشان و نیز اهل بیت آن حضرت، از چند جنبه، بر این امر مقدم است.
از سوی دیگر این روایات به حد تواتر رسیده است؛ چنانکه در حدیث مستفیض آمده است: «میان قبر و منبر من باغی از باغهای بهشت است». مضمون این حدیث در طول قرنهای گذشته، میان مسلمانان قطعی و بدیهی است. مؤید این مطلب سیره قطعی مسلمانان در سدههای نخستین و رفت و آمد بر سر قبر حضرت ابراهیم (علیه السلام) و قبرهای سایر پیامبران (علیهم السلام) است. به علاوه این روایات در مورد زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) اخص از روایات نهیکننده است. آیات قرآن کریم نیز مؤید این روایات است، مانند کلام خداوند در آیه 125 سوره مبارک بقره که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «مقام ابراهیم (علیه السلام) را محل نماز قرار دهید».
و همچنین خداوند در آیه 36 سوره نور میفرماید:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ) ؛ «در خانههایی که خداوند اذن فرموده، دیوارهای آن بالا رود».
روایاتی که دستور زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و احداث ساختمان بر آن را میدهد نیز روشن و آشکار است؛ در حالی که روایات نهیکننده از اینکه قبرهای پیامبران مسجد قرار گیرد جنبههای متعددی دارد و پیش از این بیان کردیم که روشنترین آنها وجه دیگری است.
1) (1) عمدة القاری، ج 4، ص 174.
مسلم در صحیح خود از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) روایتی نقل میکند که فرمود: «هیچ مسجدی شایستگی مسافرت و هجرت را ندارد، به جز سه مسجد: مسجد من (رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، مسجدالحرام و مسجدالاقصی».(1)
این روایت را طبرانی در معجم الکبیر با همین عبارت از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است.(2)
هیثمی نیز در مجمع الزوائد این روایت را نقل کرده است.(3)همچنین بزاز این روایت را با این تقریب نقل کرده است که «نهی، دلالت بر حرام بودن سفر به قصد زیارت قبرها میکند».
جواب:
در ردّ این ادعا میگوییم، پیش از این بعضی از جوابها مطرح شد و بهزودی برخی از پاسخهای استدلال به این حدیث و خلاصه آن را بیان خواهیم کرد.
قال رسول الله (صلی الله علیه و آله): لا تشدّ الرجال الّا الی ثلاثة مساجد: مسجدی هذا، والمسجدالحرام، والمسجد الاقصی.(4)
اول: حرف «لا» در اینجا برای نهی نیست، بلکه برای نفی کمال تام بوده و در سه مسجد منحصر است که این مسئله به خاطر مرسوم بودن این استعمال در این معنی است. شاهد این مطلب، بیان این حدیث بدون حرف «لا» است؛ مانند «انما یسافر إلی الثلاثة» ونیز به گونهای دیگر مانند «تشدّ الرحال إلی الثلاثة...». از این رو نووی در شرح مسلم میگوید:
آنچه نزد جمهور علما صحیح است و محققین و امام الحرمین این معنی را در نظر گرفتهاند این است که: «سفر به غیر از این سه مسجد، نه حرام است و نه مکروه؛ بلکه مقصود این است که فضیلت تام، مخصوص قصد سفر به این سه مسجد است».(1)
دوم: مستثنیمنه در جمله ذکر نشده است و باید آن را مقدر گرفت. اگر آن مقدر، لفظ مسجد باشد، معنی حدیث چنین خواهد بود که آهنگ سفر به سوی مسجدی نمیشود، مگر سه مسجد، این معنی بر مطلوب ایشان - که سفر به قصد زیارت قبرهای شریف ایشان است - دلالت نخواهد داشت.
اگر مقدر، به معنای سفری باشد که قربة إلی الله انجام میگیرد و در هیچ سفر دیگری، نباید قصد سفر قربة إلی الله کرد مگر برای سه مسجد، باید گفت که در این صورت، مقدر بدون شاهد و دلیل بوده و این تاویلگرایی محض است. از سوی دیگر، ایشان در اسلوب و روش خود منکر تأویلگرایی محض هستند و در پایهگذاری اعتقادات نادر خود - که با عقاید مسلمانان مخالف است - مرتکب آن میشوند. با وجود این نمیتوان به آن پایبند بود، زیرا مستلزم تخصیص اکثر است که امری زشت و ناپسند میباشد.
در شریعت اسلام بر انجام سفرهایی با انگیزه صله رحم، دیدار برادران ایمانی، جهاد در راه خدا، تشکیل گروههای همبستگی، طلب علم و نیکی، کمک کردن بر کارهای شایسته، مهاجرت به سوی خدا و رسول او و... تأکید و سفارش شده است. به علاوه اگر ما فرض بر تعمیم بگیریم، این عموم با رجحان زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) تخصیص میخورد.
روایاتی که قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از مظاهر عبادت و پرستش میدانست، از این عموم حدیث (لاتشدّ الرحال) به طور مطلق اخص است. به اضافه اینکه این روایات (که زیارت قبر پیامبر را از مظاهر عبادت میداند) با آیات قرآن مطابقت دارد؛ خداوند در
1) (1) شرح صحیح مسلم، ج 9، باب سفر المرأة مع المحرم إلی الحجّ و غیره.
آیه 125 سوره مبارک بقره میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «و مقام ابراهیم را محل نماز قرار دهید». و سخن خداوند در آیه 36 سوره مبارک نور که میفرماید:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ) ؛ «در خانههای که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن بالا رود و در آن نام او ذکر شود». این مطلب در بحث قرآنی به طور مفصل بیان شد.
سوم: مستثنی شدن مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) (چنانکه در روایت «لاتشد الرحال» آمده بود)، در حقیقت استثناء قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و قبرهای اهل بیت (علیهم السلام) اوست؛ زیرا مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) به سبب انتساب آن به خانههای او کسب فضیلت کرده است؛ شاهد این مطلب، سخنی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که فرمود: «میان منبر و خانه من باغی از باغهای بهشت است».
همانند کلام خدای متعال در مورد مسجد حضرت موسی (علیه السلام) در آیه 87 سوره یونس که فرمود:
(وَ أَوْحَیْنا إِلی مُوسی وَ أَخِیهِ أَنْ تَبَوَّءا لِقَوْمِکُما بِمِصْرَ بُیُوتاً وَ اجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ)
و به موسی (علیه السلام) و برادرش وحی کردیم که برای قوم خود، خانههایی در سرزمین مصر انتخاب کنید و خانههایتان را مقابل یکدیگر [و متمرکز] قرار دهید! و نماز را برپا دارید! و به مؤمنان بشارت ده [که سرانجام پیروز میشوند].
تقریب استدلال: مسجد نبوی منسوب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پسرعمویش علیبنابیطالب (علیه السلام) است؛ چنانکه مسجد حضرت موسی (علیه السلام) منسوب به او و برادرش هارون است. همانگونه که حضرت موسی (علیه السلام) تمامی درهای ورودی به مسجد، به غیر از در خانه خود و هارون را بست، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نیز فرمود: یا علی، تو در نزد من مانند هارون نزد موسی (علیه السلام) هستی؛ جز اینکه پس از من پیامبری نیست.
درنتیجه پاداشی دو چندان در مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خاطر خانههای او بهدست میآید و آنجا باغی از باغهای بهشت میشود.
بهزودی خواهیم گفت که باعظمتترین مکانهای روضه شریف، همان خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خانه علی (علیه السلام) و فاطمه (علیهما السلام) است. خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) شامل خانههای فرزندان معصوم او میشود که درنتیجه تمام خانههای پیامبران، قبرهای ایشان، خانههای اهل بیت (علیهم السلام) و قبرهای آنها نیز جزء استثنای مسجد شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) میشوند.
چهارم: استحباب مسافرت به مسجد نبوی (صلی الله علیه و آله)، همراه با زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است؛ زیرا مسجد در کنار قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار گرفته است و رفتن به مسجد، با زیارت قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) همراه میشود. رفتن به مسجدالحرام نیز همینگونه است، زیرا ایشان فرمودند: «هر کس حج به جای آورد و مرا زیارت نکند، به من جفا کرده است».
کلام خداوند متعال ذیل آیه 22 سوره مبارک فاطر که میفرماید:
(وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ)
و هرگز مردگان و زندگان یکسان نیستند. خداوند پیام خود را به گوش هرکس بخواهد میرساند و تو نمیتوانی سخن خود را به گوش آنان که در گور خفتهاند برسانی.
همچنین در آیه 13 ممتحنه میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَما یَئِسَ الْکُفّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستی نکنید؛ آنان از آخرت مأیوساند، همانگونه که کفار مدفون در قبرها مأیوس میباشند!
تقریب دلالت آیه اول: ظاهر آیه و آنچه از آن به ذهن میرسد، این است که مردگان قدرت شنوایی ندارند و انسان زنده نمیتواند با آنها سخن بگوید. در نتیجه راه ارتباط میان زندگان و مردگان قطع شده است؛ پس زیارت مردگان سودی نخواهد داشت و از
آیه دوم که خطاب آن به مؤمنان است، برداشت میشود که با قومی که مورد غضب خداوند قرار گرفتهاند دوستی نکنند که این خود در نتیجه اعمال بد و زشت آنان در این دنیا، ناامید شدن از رحمت الهی و پاداش آخرت و به سبب نداشتن ذخیرهای از عمل صالح حاصل شده است. حال این عده از مردم، همانند کسی هستند که از مردگان و سرای آخرت ناامید شده است و به آنان در جلب منفعت یا دفع ضرر امیدی ندارد. این مسئله به سبب باور و اعتقاد ایشان است که مردگان از این دنیا جدا شدهاند و فایدهای در زیارت آنان وجود ندارد.
علاوه بر دو آیه مذکور، در جایگاه استدلال از این حدیث شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز استفاده میشود که:
زمانی که فرزند آدم (علیه السلام) از دنیا برود، عمل او منقطع میشود، مگر از سه چیز: فرزند شایستهای که برای او دعا کند، دانشی که از آن سود برند و صدقهای که همواره جاری و مستمر باشد.(1)
با این تقریب، زیارت اموات نفعی به حال آنها ندارد؛ زیرا عمل میت منقطع شده است و چیزی از زائر زنده به او نمیرسد. همچنین شخص زنده، پاداش یا منفعتی از مرده کسب نمیکند؛ زیرا مرده از او قویتر نیست و نمیتواند عملی انجام دهد که خود یا دیگر انسانهای زنده از آن بهرهای ببرند.
پاسخ استدلال قبلی این است که دلالت دو آیه مذکور بهطور دقیق عکس آن چیزی است که در استدلال ایشان بیان شده است. آیه اول میگوید کسی که رسالت رسولان الهی و رسالت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و بشیر و نذیر بودن ایشان را تکذیب میکند، میت است، اگرچه به حسب ظاهر در دنیا زنده است. همچنین کسی که اهل ایمان و تصدیق است،
1) (1) بحارالأنوار، المجلسی، ج 2، باب ثواب الهدایة و التعلیم وفضلهما.
زنده است و خداوند دینش را به او میفهماند، و اما کسی که تکذیب میکند، در کری و کوری مانند مردهای است که اعضای او از حرکت افتاده است؛ نظیر آنچه در کلام خداوند ذیل آیه 46 سوره حج آمده است که میفرماید:
(أَ فَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ یَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَی الْأَبْصارُ وَ لکِنْ تَعْمَی الْقُلُوبُ الَّتِی فِی الصُّدُورِ)
آیا آنان در زمین سیر نکردند تا دلهایی داشته باشند که حقیقت را با آن درک کنند یا گوشهای شنوایی که با آن [ندای حق را] بشنوند؟! چراکه چشمهای ظاهر نابینا نمیشود، بلکه دلهایی که در سینههاست کور میشود.
قرآن کریم در این آیه، بر اعضای جوانحی روح که در صفت حیات و مرگ، از اعضای بدن و اندام دنیوی با اهمیتتر است، متمرکز شده است. مانند آنچه که در سخن پروردگار ذیل آیه 72 سوره اسراء آمده که میفرماید:(وَ مَنْ کانَ فِی هذِهِ أَعْمی فَهُوَ فِی الْآخِرَةِ أَعْمی وَ أَضَلُّ سَبِیلاً) ؛ «اما کسی که در این جهان [از دیدن چهره حق] نابینا بوده است، در آخرت نیز نابینا و گمراهتر است».
مقصود از این کوری، نابینایی چشم ظاهری نیست، بلکه مراد کوری قلب است. بر این اساس در روایت آمده که شخص نادان، در میان دانشمندان همچون مردهای در میان زندههاست. همچنین انسان عالم میان افراد نادان، مانند زندهای میان مردگان است.
مرگ و حیات روح با مرگ و حیات بدن متفاوت است. ادراک و شعور، حیات است و جهل و غفلت، مرگ. ایمان حیاتی اثرگذار، و کفر و تکذیب حق، مرگ است. این مانند تعبیر اصطلاحی قرآن کریم در مورد واژه قریه و قری (روستا و روستاها) و واژه مدینه (شهر) است. مانند آنچه در کلام خداوند در آیه 13 سوره یس آمده که میفرماید:
(وَ اضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْیَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ) ؛ «و برای آنها، اصحاب قریه [انطاکیه] را مثال بزن، هنگامی که فرستادگان خدا به سوی آنان آمدند». و کلام خداوند در آیه 20 سوره یس که
میفرماید:(وَ جاءَ مِنْ أَقْصَا الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعی قالَ یا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ) ؛ «و مردی [با ایمان] از دورترین نقطه شهر با شتاب فرا رسید، گفت: ای قوم من! از فرستادگان [خدا] پیروی کنید».
سه پیامبر الهی به شهری آباد فرستاده شده بودند؛ با وجود این، قرآن آن را روستا نامید، چراکه اهل آن کافر بودند. خلاف این مطلب در مورد مکانی است که مؤمن آل یس، حبیب نجار از آنجا آمده بود، و این به خاطر ایمان اهل آنجا بود. تمدن در قرآن کریم به معنای ایمانی است که مایه کمال و پیشرفت بشریت باشد و کفر، مایه تخلف و نابودی برای آنهاست. مانند لفظ بیسوادی و دانش و دانشآموزی در قرآن کریم که به مردم مکه عنوان بیسواد اطلاق میشد، زیرا پیش از آن پیامبری میان آنها مبعوث نشده و کتابی نیز بر آنها نازل نشده بود. آنان اهل کتاب نبودند، یعنی اهل علم نبودند. شبیه این مطلب، در کلام خداوند در آیه 64 سوره عنکبوت آمده است:(وَ إِنَّ الدّارَ الْآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ) ؛ «فقط سرای آخرت، سرای زندگی واقعی است».
این آیه شریف بر این مسئله دلالت دارد که سرای آخرت، سرایی پر از نشاط و نیرو و نسیم زندگیبخش است. گویا سرای دنیاست که زندگی در آن به مرگ نزدیکتر از حیات است و سرای آخرت به زندگی نزدیکتر است تا مرگ. خداوند در آیه 17 سوره اعلی میفرماید:(وَ الْآخِرَةُ خَیْرٌ وَ أَبْقی) ؛ «در حالی که آخرت بهتر و پایدارتر است».
پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «مردم بسان خفتگاناند؛ زمانی که مرگ آنها را فراگیرد، بیدار میشوند». منظور سخن خداوند و کلام رسولش این است که حواس پنجگانه انسان، در آخرت به مراتب قویتر از سرای دنیاست.
کلام خداوند در آیه 22 سوره ق نیز اشاره به این مطلب دارد:(فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ فَبَصَرُکَ الْیَوْمَ حَدِیدٌ) ؛ «ما پرده را از چشم تو کنار زدیم، و امروز چشمت تیزبین است».
این آیه اشاره میکند که بینایی در سرای دنیا با پردهای پوشیده شده است. شبیه این مطلب روایتی است از حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) که فرمود: «بهدرستی که شیرینی و تلخی
دنیا همانند خواب است». از مجموع آیات و روایات به دست میآید که ادراک و بینایی و شنوایی نزد اهل آخرت (اموات)، قویتر و دقیقتر از ادراک اهل دنیا (زندهها) است.
آیه دوم، دلالتی روشن بر این موضوع دارد که کفار در اعتقاد خود نسبت به مردگان اشتباه میکنند؛ همانند خطای افرادی که به خاطر ناامیدی از آخرت، مورد غضب پروردگار قرار گرفتهاند. این افراد (مغضوب علیهم) به سبب نداشتن ایمان به سرای آخرت، اعتماد و اطمینانی نسبت به وجود آخرت، حیات اخروی، پاداش الهی و رضوان و نعمتهای پروردگار ندارند؛ در حالیکه سرای آخرت حقیقتی واقعی است و از نظر جایگاه، بزرگی، گشایش، جمال، جلال و ارزش، باعظمتتر از دنیاست. مشمولان غضب پروردگار به سبب بیایمانی دچار خطا و جهل در این باره شدهاند؛ مانند جهل کافران به موقعیت اصحاب قبور. مردگان در برزخ هستند و اگر اهل نجات باشند، از نعمتهای پروردگار بهرهمند میشوند و اگر اهل عذاب باشند، دچار عقاب الهی میشوند. پس ناامیدی از مردگان، ویژگی کافران و منافقان است و این معلول نداشتن ایمان به آخرت است. این در حالی است که مردگان آرزوی داشتن رابطه و رفت و آمد با اینها را دارند.
داشتن ارتباط با مردگان، از ویژگیهای مؤمنان به آخرت است. پس جای هیچگونه شگفتی در شدت سختگیری وهابیان در مورد زیارت اهل قبور و اولیا و برگزیدگان الهی نیست. این مسئله، معنای دیگری به غیر از رویارویی با ایمان به آخرت و معاد ندارد. این شبیه سخن کافران است:
(وَ قالُوا ما هِیَ إِلاّ حَیاتُنَا الدُّنْیا نَمُوتُ وَ نَحْیا وَ ما یُهْلِکُنا إِلاَّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِکَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلاّ یَظُنُّونَ)
آنها گفتند: چیزی جز همین زندگی دنیای ما در کار نیست؛ گروهی از ما میمیرند و گروهی جای آنها را میگیرند و جز طبیعت و روزگار، ما را هلاک نمیکند! آنان به این سخن که میگویند علمی ندارند، بلکه تنها حدس میزنند [و گمانی بیپایه دارند].
اینان حیات و زندگی را منحصر به سرای دنیا نمودند و منکر حیات اخروی و برزخ شدند: خداوند در آیه 23 و 24 سوره مبارک فجر میفرماید:
(وَ جِیءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنّی لَهُ الذِّکْری * یَقُولُ یا لَیْتَنِی قَدَّمْتُ لِحَیاتِی)
و در آن روز جهنم را حاضر میکنند. [آری] در آن روز، انسان متذکّر میشود، اما این تذکر چه سودی برای او دارد؟! * میگوید: ای کاش برای [این] زندگیم چیزی از پیش فرستاده بودم.
همچنین خداوند در آیه 100 سوره مؤمنون میفرماید:
(لَعَلِّی أَعْمَلُ صالِحاً فِیما تَرَکْتُ کَلاّ إِنَّها کَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَ مِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلی یَوْمِ یُبْعَثُونَ)
شاید در آنچه ترک کردم [و کوتاهی نمودم] عمل صالحی انجام دهم [ولی به او میگویند:] چنین نیست. این سخنی است که او به زبان میگوید [و اگر بازگردد، کارش همچون گذشته است] و پشت سر آنان برزخی است تا روزی که برانگیخته شوند.
آیه پیشگفته، بر این مطلب دلالت دارد که مرگ، انتقال از خانهای به خانه دیگر است و میت، خواستار بازگشت به دنیاست. چنانکه در حدیث نبوی آمده است: «و همانا از خانهای به خانه دیگر منتقل میشوید». انسان میت هنگام عبور از گذرگاهی که به برزخ منتهی میشود، سوگند یاد میکند و آیات و روایاتی که بر حیات برزخی دلالت میکند بیشمار است. در نتیجه ممانعت از زیارت قبور، روگردانی از توجه به آخرت و دعوت به اقامت در دنیا و ماندگاری در آن است.
در قرآن کریم، بارها از مرگ به وفات تعبیر شده است. وفات، توفی و وفاء، به معنی کمال و به کمال رساندن و به دست آوردن کمال است. چنانکه در کلام خداوند
ذیل آیه 37 سوره اعراف آمده است:(حَتّی إِذا جاءَتْهُمْ رُسُلُنا یَتَوَفَّوْنَهُمْ) ؛ «تا زمانی که فرستادگان ما [فرشتگان قبض ارواح] به سراغشان روند و جانشان را بگیرند».
تعبیر به وفات، یعنی اینکه فرشتگان تمام ذات انسان را بدون هیچ نقصی استیفاء میکنند، و این عمل (استیفای ذات انسان) از سوی فرشتگان به هنگام مرگ صورت میپذیرد و هیچ چیز از آن در دنیا باقی نمیماند و بهطور کامل به برزخ منتقل میشود. بنابراین، برخلاف آنچه منکران سرای آخرت معتقدند، ذات انسان هیچگونه پراکندگی، نابودی و تغییری را نمیپذیرد. برای این کار، واژه «نزع» به معنی کندن به کار میرود؛ یعنی کندن روح از بدن و انتقال آن به بدن برزخی در برزخ. چنانکه خداوند ذیل آیه اول سوره نازعات میفرماید:(وَ النّازِعاتِ غَرْقاً) ؛ «سوگند به فرشتگانی که [روح مجرمان را از بدن آنها] بهشدت برمیکشند».
برای این فعل کندن، انتقال و حرکت دادن نیز بهکار میرود؛ چنانکه در آیه 29 و 30 سوره قیامت آمده است:(وَ الْتَفَّتِ السّاقُ بِالسّاقِ * إِلی رَبِّکَ یَوْمَئِذٍ الْمَساقُ) ؛ «و ساق پاها [از سختی جان دادن] به هم بپیچد. [آری] در آن روز مسیر همه بهسوی [دادگاه] پروردگارت خواهد بود».
همچنین خداوند در آیه 26 سوره قیامت میفرماید:(کَلاّ إِذا بَلَغَتِ التَّراقِیَ) ؛ «هرگز چنین نیست [او ایمان نمیآورد] تا موقعی که جان به گلوگاهش برسد».
این آیات به کندن و جدا شدن روح و رسیدن آن به استخوانهای ترقوه (گلوگاه) به هنگام مرگ و حرکت ذات و روح انسان به سوی خداوند، بدون هیچگونه فنا و پراکندگی اشاره دارد. اگر بخواهیم به همه آیات اشاره کنیم، سخن به درازا خواهد کشید. پس اینها (وهابیان) با جلوگیری از زیارت قبور، درواقع از توجه مردم به مسیر آخرت ممانعت میکنند. یاد آخرت و مرگ، آنان را ناراحت ساخته و خواب را از چشمانشان میرباید. ایشان از مردم میخواهند که در دنیا مقیم شوند، سرگرم دنیا باشند و از سرای پاداش و مرگ غافل شوند. این دعوت ویرانگری است که فرزندان دنیا برای
مبارزه با فرزندان آخرت آن را ترویج میکنند. پیش از این در حدیث نبوی اشاره شد که حکمت زیارت قبور، آن است که یاد آخرت را در انسان زنده میسازد. پس اینها (وهابیان) با جلوگیری از زیارت قبور، درواقع یاد آخرت را منع میکنند.
این عملکرد وهابیان، برخلاف روایتی است که از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل شد؛ پیش از این گفتیم که دعا و طلب آمرزش فرزند صالح، برای پدری که از دنیا رفته مؤثر است. این امر منحصر به دعای فرزند نیست، بلکه اشاره به دعای هر انسان صالحی دارد که دعای او در حق میت مستجاب شود. چنانکه در روایت نبوی (صلی الله علیه و آله) از ابوهریره نقل شده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «این قبرها سرشار از ظلمت و تاریکی بر اهل آنهاست و خداوند عزوجل با دعای من، آن را نورانی میسازد». همانگونه که در مسند احمدبنحنبل و سنن ابیداوود آمده، حدیث شریف بیان میدارد که میت از دعای انسانهای صالح بهرهمند میشود. از سوی دیگر گاهی انسان از عمل مردگان (اگر از بندگان صالح خدا باشند) بهره میبرد؛ چنانکه آیه 82 سوره کهف بر همین مسئله دلالت دارد و میفرماید:
(وَ أَمَّا الْجِدارُ فَکانَ لِغُلامَیْنِ یَتِیمَیْنِ فِی الْمَدِینَةِ وَ کانَ تَحْتَهُ کَنْزٌ لَهُما وَ کانَ أَبُوهُما صالِحاً فَأَرادَ رَبُّکَ أَنْ یَبْلُغا أَشُدَّهُما وَ یَسْتَخْرِجا کَنزَهُما رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِی ذلِکَ تَأْوِیلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً)
و اما آن دیوار، از آن دو نوجوان یتیم در آن شهر بود و زیر آن، گنجی متعلق به آن دو وجود داشت و پدرشان مرد صالحی بود و پروردگار تو میخواست آنها به حد بلوغ برسند و گنجشان را استخراج کنند. این رحمتی از پروردگارت بود و من آن [کارها] را خودسرانه انجام ندادم. این بود راز کارهایی که نتوانستی در برابر آنها شکیبایی به خرج دهی.
محورهای بحث
تعیین موضوع بحث: ساختن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) ایشان، از مظاهر پرستش الهی است. ما در چند محور به این مسئله خواهیم پرداخت:
اول: ساخت و آبادسازی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندان مطهرشان (علیهم السلام)، از مظاهر عبادت پروردگار بوده و رکنی از آموزههای دین است.
دوم: نظرات شیعه و اهل سنت و دیگر مذاهب اسلامی در مورد این قاعده اعتقادی شریف را بیان میکنیم.
در بسیاری از کتابهای اسلامی در مورد کارهای این فرقه ناچیز که کمر به جنگ با حرمهای اهل بیت (علیهم السلام) بستهاند و آنچه اینان در مکه و مدینه انجام میدهند، جستوجوهای زیادی کردم تا بتوانم شواهدی برای کارهای اینان بیابم. این گروه پرچمدار شعار مادیگرایی و حسگرایی شدهاند و عقاید مسلمانان را با نام توحید تخریب میکنند.
از نتیجه این جستوجوها، این حکم بهدست آمد که بر خلاف نظر این گروه، ساخت و عمران قبر پیامبر و عترتش (علیهم السلام) واجب و از شعائر الهی محسوب میشود.
در اینجا تذکر این نکته لازم است که درصدد بیان مشروع بودن و مشروع نبودن این قاعده شریف نیستم، چراکه تمامی فرقههای اسلامی بر مشروعیت این کار اتفاق نظر دارند؛ بلکه میخواهم بگویم که ساختن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عترتشان (علیهم السلام) از آموزههای دینی و از شعائر الهی است و جایگاه و شرافت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) از شرافت مکه والاتر بوده و جنبه شعائری آن، حتی از کعبه و مسجدالحرام نیز بیشتر است. حتی زمانی که به نظرات گروهی از علمای مذاهب اسلامی مراجعه کنیم، درمییابیم که ایشان بر اینکه اعضای شریف بدن پیامبر (صلی الله علیه و آله)، والاتر و شریفتر از کعبه است، اتفاق نظر دارند و این مطلب نزد ایشان امری مسلم به حساب میآید. سمهودی نیز در ابتدای کتابش وفاءالوفاء، این مطلب را نقل کرده است.
هدف از این بحث، بیان حقیقت امور است؛ چنانکه مذهبهای چهارگانه، خاکی را که با یکی از اعضای شریف بدن پیامبر (صلی الله علیه و آله) تماس داشته باشد، بر کعبه افضل دانسته و بر آن اجماع دارند، چه رسد به افضلیت بر مسجدالحرام. این مطلب نزد امامیه واضح و مسلم است. البته بعضی دلایل ضعیف و سست هم آورده شده که قول به برتری کربلای مقدس بر کعبه را منکر شده و عجیب دانستهاند؛ در حالیکه روایات منصوص درباره این مطلب نزد ما شیعیان در حد مستفیضه و متضافره است و انکار این مطلب، انکار حقایق مسلم نزد امامیه است.
سوم: بیان و بررسی بعضی از وسوسههای باطل این فرقه در مورد این قاعده شریف و ذکر بعضی فتواهای شیطانی اینان. برای مثال، وهابیان اعتراف میکنند که اگر میتوانستند، قبه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نیز تخریب میکردند. این فرقه، تعابیر شیطانی بسیاری برای از بین بردن دین و توحید بهکار بردهاند و ما برای رهایی از این فتنه، تنها به خدا پناه میبریم.
لازم به ذکر است که بگوییم، بحث تنها در مورد زیارت اهل قبور و ساخت قبر نیست؛ هرچند آن هم پیروی همین بحث بوده و بیارتباط با آن نیست؛ بلکه منظور ما،
بحث درخصوص زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عترت ایشان (علیهم السلام) است و اینکه این مطلب از قواعد شرعی و آموزههای دینی است.
حال بعضی از دلایل اینان که پرچم مادیگرایی و حسگرایی را به نام توحید به دوش گرفتهاند، ذکر میکنم:
اول: زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و زیارت قبور عترت ایشان، وسیله و شفیع قرار دادن آنان است و این به خیال ایشان شرک است.
شوکانی در درّ النضید میگوید: «اجماع صحابه در توسل به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و بندگان صالح بعد از ایشان اثبات شده است».(1)پس کسی که منکر توسل به آن حضرت، بعد از مرگشان یا منکر توسل به ذات افراد صالح شود، خلاف اجماع عمل کرده که این رفتار، باطل و بنا بر نظر همگان، مردود است. بنابراین تمام علما، گفتار ابنتیمیه و پیروان او را رد میکنند؛ چراکه اینان، توسل را جایز نمیدانند.
مؤلف: زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و تقرب جستن نزد خدا به واسطه این زیارت، نزد وهابیان شرک است؛ در حالیکه این امر از امور توحیدی است و تقرب خداوند سبحان را به دنبال دارد. همچنین با نص قرآن کریم بیان خواهیم کرد که توسل و تشفع، تنها راه رسیدن به توحید است. پس این گروه اندک، توحید را شرک میدانند و پرچم مادیگرایی و حسگرایی را با نام توحید بلند میکنند.
دوم: در زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) ایشان، این بزرگان مورد خطاب قرار میگیرند و از ایشان طلب کمک میشود که تمام این مطالب به خیال وهابیان مختص خداست. آنان بر این باورند که گاهی در زیارت، بر قبر هم سجده میشود و زائر در
1) (1) الدرّ النضید فی إخلاص کلمة التوحید، باب التوسل إلی الله سبحانه بأحد من خلقه، ص 6.
این اماکن، با حالت خشوع و خضوع وارد شده و گریه هم میکند و این امور نوعی خضوع در برابر غیرخداست.
این درحالی است که هیچ کس، حتی ابنتیمیه توسل را رد نمیکند، بلکه بر این امر به عنوان شعار دین تأکید نیز میکند. وی در کتابش «التوسل و الوسیلة»(1)آورده که سلف نیز توسل میکردند و از احمدبنحنبل در منسک المروزی، توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دعا و مانند آن را(2)نقل کرده است. این عین عبارت احمدبنحنبل است که در منسک المروزی آمده است: «برای حاجتت واسطهای چون پیامبر (صلی الله علیه و آله) فراهم کن تا خدا آن را برآورد» و اینگونه ابنتیمیه جواب اخنائی را داده است.(3)
از اقتضای این قاعده شریف روشن میشود که اینان با خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) جنگ کرده و نمیتوان ادعایشان را حمل بر اجتهاد کرد.
سوم: زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، تعظیم و بزرگداشت ایشان است که لازمه آن تذلل و تذلیل در برابر عظمت ایشان میباشد و تذلل و خشوع برای غیرخدا جایز نیست. همچنین ساختن قبر و سقف برای آنها، تزیین کردن آنها به طلا و نقره، روشن کردن چراغ در آن حرمها و معطر کردن آن مکانها، بهطوری که مایه عظمت صاحب بقعه و قبر شود، جایز نیست.
در حقیقت ساخت بنا، نوعی عظمت برای قبور ایجاد میکند که اینها شرک و معارض توحید است.
چهارم: وهابیان به آیه 18 سوره یونس استدلال کردهاند:
(وَ یَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَ لا یَنْفَعُهُمْ وَ یَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللّهَ بِما لا یَعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ)
آنها غیر از خدا، چیزهایی را میپرستند که نه به آنان زیان میرساند و نه سودی میبخشد و میگویند: اینها شفیعان ما نزد خدا هستند! بگو: آیا خدا را به چیزی خبر میدهید که در آسمانها و زمین سراغ ندارد؟! منزه است او و برتر است از آن همتایانی که قرار میدهند.
به گمان این جماعت، پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است، کسی که بین خود و خدا واسطه قرار دهد و از او طلب شفاعت کند، آن شخص را پرستیده و شریک خدا دانسته است؛ چراکه شفاعت طبق آیه 255 سوره بقره که میفرماید:(مَنْ ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ) «کیست که در نزد او، جز به فرمان او شفاعت کند؟»، بهطور کامل از آن خداست. بنابراین طلب شفاعت از پیامبران، بعد از مرگشان، ساخت حرم برای ایشان، قرار دادن چراغ در حرمشان، برپایی نماز در این مکانها، نذرکردن، آنجا را محل اجتماع قرار دادن و برای آنجا خادم گماشتن، اعمالی هستند که پیامبران پیش از مرگشان از آنها خبر داده و با این کار تمام راههای منتهی به شرک را بسته و مسلمانان را از تمامی مظاهر شرک بر حذر داشتهاند.
اینان با این منطق، تمام مسلمانان را تکفیر کردند و آیات قرآن را نیز تفسیر به رأی کرده و رسالههای بسیاری در این موضوع نوشتهاند. چنانکه محمد بن امیر صنعانی میگوید:
دلیلی که نوشتن این رساله را بر من واجب کرد مسائلی بود همچون دیدن مشرک شدن مردم در شهرها، روستاها و بسیاری کشورها از جمله یمن، شام، مصر، نجد، تهامه و دیگر بلاد؛ همچنین اعتقاد مردم به قبور و به افرادی که مدعی علم به غیب هستند؛ در حالیکه آنان اهل گناه بوده و اهل حضور در مسجد و انجام عبادت نیستند و به سنت و کتاب آگاهی نداشتند و از حساب و کتاب روز جزا نیز باکی ندارند. در نتیجه، هدف من این است که حق خدا را در انکار ایشان به جای آورم.(1)
در کلام چنین افرادی دقت کنید و ببینید که چگونه تمام مسلمانان را تکفیر میکنند و آنان را متصف به این صفات زشت و ناپسند میدانند.
همچنین به آیات دیگری نیز استناد کردهاند؛ از جمله آیه 22 سوره فاطر:
1) (1) تطهیر الاعتقاد من ادران الالحاد، ص 2.
(وَ ما یَسْتَوِی الْأَحْیاءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللّهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی الْقُبُورِ)
و هرگز مردگان و زندگان یکسان نیستند. خداوند پیام خود را به گوش هر کس بخواهد میرساند، و تو نمیتوانی سخن خود را به گوش آنان که در گور خفتهاند برسانی! بنابراین آنان که در قبرند، سود و زیانی نمیرسانند و نمیشنوند.
هرچند ما منظور آیه را از (مَنْ فِی الْقُبُورِ) خواهیم گفت، ولی کوتاه عرض میکنیم که اینان به آیات متشابه استدلال کردهاند و میخواهند فتنهانگیزی کنند و از تأویل آیات قرآن به نفع خود استفاده نمایند.
همچنین به آیه 13 سوره ممتحنه استدلال کردهاند به:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِبَ اللّهُ عَلَیْهِمْ قَدْ یَئِسُوا مِنَ الْآخِرَةِ کَما یَئِسَ الْکُفّارُ مِنْ أَصْحابِ الْقُبُورِ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! با قومی که خداوند آنان را مورد غضب قرار داده دوستی نکنید؛ آنان از آخرت مأیوساند، همانگونه که کفار مدفون در قبرها مأیوس میباشند.
این خلاصهای از آیاتی بود که اینان برای رسیدن به منظورشان به آنها استناد کرده بودند؛ اما این تمام حرفشان نیست و جنبههای دیگری نیز برای اثبات ادعایشان شبیه به همین مطالب ذکر کردهاند.
پنجم: در زیارت قبور، تبرک جستن به آنها بهواسطه بوسیدنشان و دست کشیدن به آنها - به ادعای اینان - شرک است و نه مظهری برای توحید و عبادت خدا.
در اینجا ادعا میشود که قبر و شخص زیارتشده، به جای خدا خوانده میشود و زائران از او طلب میکنند که حاجاتشان را برآورده کند و مشکلاتشان را مرتفع نماید. زائران برای او نماز میخوانند و حیوان ذبح میکنند و از این قبیل اعمال که همه شرک بوده و جایز نیست.
ششم: اموالی که در این حرمها هزینه میشود، اسراف بوده و براساس نص قرآن
غیرجایز و حرام است. منشأ این اشکال، پولپرستی و اهمیت نداشتن امور معنوی نزد ایشان است؛ چراکه روش اینان بر پایه جمع کردن مال است و اگر مانع زیارت میشوند، برای ذخیره کردن مال و خرج نکردن آن است که این مسئله، نشان میدهد که مال برای ایشان، همچون بت است.
هفتم: سفر به نیت زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) یا حضرت علی (علیه السلام) یا زیارت قبور ائمه بقیع (علیهم السلام)، حج است و آن هم حجی برای غیر خانه خدا. از سوی دیگر طواف غیر کعبه نیز جایز نیست.
به اذن خدا بیان خواهیم کرد که زیارت و سفر به سوی این اماکن، از عبادتهایی است که بر آن اجماع شده است و زیارت این مشاهد شریف، مراسم و اعمالی همچون حج است که هم نزد امامیه و هم نزد اهل سنت منصوص و یقینی بوده و آن را از آداب زیارت خانه خدا دانستهاند.
هشتم: آباد ساختن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و قبور اهل بیت (علیهم السلام) ایشان، باعث تعطیلی مساجد و مانع انجام عبادت و اقامه نماز در آنها میشود. همچنین سفر برای زیارت این مشاهد، باعث تعطیلی حج و زیارت خانه خدا خواهد شد.
این ادعا در حالی است که تاکنون در هیچ سالی، حج خانه خدا (چه عمره چه حج واجب) از سوی شیعیان تعطیل نشده است.
نهم: مهمترین دلیل وهابیان این است که این قبور از سوی زائران، قبله به حساب میآیند و برای این مدعای خود به کلام مرحوم مجلسی نیز استناد کردهاند که فرموده: «در زیارت، رو به قبر ایستادن لازم است؛ اگرچه موافق قبله نباشد... و قبله قرار دادن قبر از طرف زائر، مانند رو به قبله ایستادن است؛ چراکه مزور، وجه الله است و خدا به مردم امر کرده که در این حالت، رو به او یعنی مزور بایستند».(1)
1) (1) بحارالأنوار، ج 98، ص 396.
تهمتی آشکار و دروغی واضح علیه شیعه امامیه
مرحوم مجلسی نمیگوید در نماز رو به قبله ایستادن نیاز نیست و اگر پشت به قبله باشیم اشکالی نخواهد داشت یا اینکه بگوید زائر در نمازش قبر را قبله قرار دهد، بلکه منظور وی، رو به قبر ایستادن در هنگام زیارت است؛ وگرنه زائر هنگام نماز باید رو به قبله بایستد. بله ایشان میگوید در نماز هم بهتر است جلوتر از قبر نایستد بلکه رو به قبله و در سمت راست قبر باشد. اینها همه از آداب زیارت و احترام به قبر است. این مطالب از آیات قرآن و از جمله آیه 125 سوره بقره که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) «و از مقام ابراهیم (علیه السلام)، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید» استفاده میشود.
حال آیا کسی میتواند مدعی شود و بگوید که خداوند بر مسلمانان امر کرده تا مقام ابراهیم (علیه السلام) را به جای کعبه قبله قرار دهند؟ یا اینکه این ادعاها، از روی ظن و گمان بیاساس این فرقه کوچک و رهروانشان میباشد؟
دهم: وهابیان، مجموعه روایاتی را در مورد نهی از زیارت قبور یا ساخت قبرهایی که مورد پرستش و سجده قرار میگیرند، در کتابهایشان آورده و به آنها استناد میکنند. در این روایات، پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام این امور شرکآلود و مخالف توحید را نهی کردهاند.
الف) حدیث معروف نبوی (صلی الله علیه و آله) که بخاری آن را نقل کرده: «خدا لعنت کند یهود و نصاری را که قبور پیامبرانشان را سجدهگاه خویش گرفتند».(1)
ب) از عایشه نقل شده که در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بعضی از زنان ایشان که به حبشه رفته بودند (یعنی امسلمه، ماریه و امحبیبه) از کنیسهها، زیباییها و تصاویر نصبشده در آنجا تعریف کردند. ایشان سر بلند کردند و فرمودند: آنان وقتی مرد صالحی از میانشان فوت میکرد، بر قبرش مسجدی میساختند. سپس در آنجا تصاویر را نصب
1) (1) صحیح بخاری، ج 5، باب مرض النبی.
میکردند؛ آنان بدترین مردم نزد خداوند بودند.(1)
ج) ابنعباس میگوید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله)، زنان زیارتکننده قبرها و کسانی که آنجا را مسجد قرار میدادند و چراغ میگذاردند، لعن میفرمودند».(2)
د) کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «خداوندا قبرم را بت قرار مده! خدا لعنت کند قومی را که قبور پیامبرانشان را مسجد میکردند. بعد از من، قبرم را به عنوان بت قرار ندهید».(3)
ه) کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «قبرم را محل اجتماع خود قرار ندهید و خانههایتان را قبر قرار ندهید و هر جایی بودید بر من درود بفرستید درودتان به من خواهد رسید. نزد قبور، نه نماز بخوانید و نه عبادتی انجام دهید».(4)
این خلاصهای از روایاتی است که این گروه به آنها تمسک کردهاند و ما در بحث روایی، مفصل در توضیح این روایات و تعارض و جمع آنها با دسته دیگری از روایات که از نظر سند و دلالت قطعی هستند، بحث خواهیم کرد.
از جمله اسرار عظمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) که بر مردم مخفی است و نزد خدا ثابت است، این مسئله است که هیچ عمل و عبادتی قبول نمیشود، مگر به ولایت ایشان؛ و اعمال حج نیز از همین قاعده پیروی میکنند.
حال کسی که این ولایت را نمیپذیرد و با آن ستیزه دارد، درواقع با شهادت اول ستیزه کرده که نتیجهاش میتواند رسیدن به همان بتپرستی جاهلی باشد و تمامی عبادتهایش، عبادت بت باشد که از آن به خدا پناه میبریم.
البته این ولایت برای پیامبر، دائمی و ثابت است و تا زمانی که تکلیفی وجود دارد، این ولایت نیز ثابت است.
مقریزی در کتابش «إمتاع الأسماع»، کلام علامه زینالدین مراغی را میآورد که میگوید:
شایسته است هر مسلمانی، زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تقرب به خدا بداند و به آن اعتقاد داشته باشد، و سند این مطلب هم وجود روایات در اینباره و کلام خدا در آیه 64 سوره مبارک نساء است که میفرماید:(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ) ؛ «و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند [و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند]...» و اینکه از عظمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) با مرگشان هیچ کاسته نمیشود و کسی نمیتواند بگوید طلب مغفرت حضرت برای گنهکاران و یا زیارت ایشان مختص به حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. همچنانکه بعضی از محققان، اینگونه پاسخ دادهاند که آیه، تواب و رحیم یافتن خدا را به سه امر مشروط دانسته: آمدن این افراد نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله)، طلب مغفرت خودشان، و طلب مغفرت پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای ایشان. بدین ترتیب طلب مغفرت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، برای تمامی مؤمنان و مؤمنات انجام شده است؛ چراکه وی برای همه طلب مغفرت کرده است. خداوند در آیه 19 سوره محمد میفرماید:(وَ اسْتَغْفِرْ لِذَنْبِکَ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ وَ الْمُؤْمِناتِ) ؛ «و برای گناه خود و مردان و زنان با ایمان استغفار کن». پس هنگامی که آمدنشان و طلب مغفرتشان حاصل شود، امور سهگانه مذکور که موجب پذیرش توبه از جانب خدا و جلب رحمتش میشود، تکمیل شده است. علاوه بر این، تمامی مسلمانان بر استحباب زیارت اهل قبور اجماع دارند؛ چنانکه نووی آن را حکایت کرده و حتی ظاهریه آن را واجب دانستهاند. پس زیارت حضرت مطلوب است، چراکه زیارت قبور، تعظیم و احترام آنها و تعظیم و احترام پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم واجب است. ازاینرو برخی از علما فرمودهاند: «در زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، تفاوتی بین زن و مرد نیست».(1)
در فصلهای بعدی بیان خواهیم کرد که ساخت مساجد، حتی مسجدالحرام و کعبه
1) (1) إمتاع الأسماع، ج 14، باب ذکر ما جاء فی زیارة قبر النبی (صلی الله علیه و آله).
نیز بدون ملحق کردن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ساخت آنها در منطق قرآن، پرستش بت و شرک به خدا دانسته شده است. البته این مطلب بر خلاف ادعای این گروه اندک میباشد که مدعی شرک بودن این امور هستند و تنها کعبه را وسیله توجه بندگان به خداوند دانسته و توجه به خدا بهوسیله غیرکعبه را شرک و بتپرستی میدانند. این در حالی است که حتی خودشان روایاتی دارند که میگوید، بدن پیامبر (صلی الله علیه و آله) از کعبه نیز شریفتر است و مذاهب چهارگانه نیز بر این مطلب اجماع دارند.
چه تفاوتی میان حج مسلمانان و حج دوران جاهلی که مشرکان قریش با بتپرستی انجام میدادند وجود دارد؟ مشرکان هم در امور عبادی حج، از جمله در طواف، سعی بین صفا و مروه، وقوف در عرفات و دادن قربانی در منا ممارست داشته و تمام این اعمال را انجام میدانند؛ همانگونه که در زمان ابراهیم خلیل (علیه السلام) انجام میشد.
مؤلف: مشرکان بدون هیچ تفاوتی، مانند مسلمانان در این امر ممارست داشتهاند؛ ولی با این حال خداوند ایشان را در آیه 28 سوره توبه نجس معرفی میکند:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّمَا الْمُشْرِکُونَ نَجَسٌ فَلا یَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرامَ بَعْدَ عامِهِمْ هذا وَ إِنْ خِفْتُمْ عَیْلَةً فَسَوْفَ یُغْنِیکُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شاءَ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ حَکِیمٌ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! مشرکان ناپاکاند؛ پس نباید بعد از امسال، نزدیک مسجدالحرام شوند و اگر از فقر میترسید، خداوند هرگاه بخواهد، شما را به کرمش بینیاز میسازد [و از راه دیگر جبران میکند]؛ خداوند دانا و حکیم است.
یعنی قرآن، نفس حجی که مشرکان انجام میدادند و نمازها و ساخت بیتاللهالحرام را به عبادت بت تعبیر کرده است. اینان از بتپرستی و شرک خارج نشده و به اسلام وارد نشدهاند؛ چراکه ایمان به خدا جز با اقرار و اعتقاد و تسلیم بودن در برابر ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله)
حاصل نمیشود، پس اگر اسلام آوردنشان از شهادت دوم و اقتضائات آن خالی باشد، درواقع شهادت نخست آنان ابتر و بازگشت به بتپرستی جاهلی خواهد بود. این همان چیزی است که این گروه منحرف و دعوتکننده به بتپرستی جدید بدان معتقدند.
تفاوت میان حج مشرکان و مسلمانان، این بود که مشرکان باوجود اینکه اعمال حج را انجام میدادند و به آباد نمودن بیتاللهالحرام نیز رسیدگی میکردند، حجشان مخالف امر الهی و بیثمر بود؛ چراکه حجشان خالی از ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود و در برابر ولایت آن حضرت تسلیم نبودند. همین تسلیم نبودن در برابر ولایت خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و اقرار نکردن به آن، در منطق قرآن و الفبای دین یکتاپرستی، شرک و بتپرستی به حساب میآید. اگر غیر از این بود، حج مشرکان میباید به خاطر آمدن آنها به سوی خانه خدا، مورد رضایت خدا واقع میشد و خدا آن را عبادت محسوب میکرد؛ در حالی که خداوند این عبادت را چنانکه در آیه «28 سوره توبه» گذشت، شرک و بتپرستی میداند.
از این برهان تاریخی دینی، روشن میشود این اعمالی که مشرکان قریش به حضرت ابراهیم (علیه السلام) نسبت میدادند، ساختگی بود؛ چراکه به دین خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) ملتزم نبودند و این عبادات را از ولایت حضرتش منقطع کردند. این درواقع بازگشت به بتپرستی جاهلی و دور شدن از شعائر دینی بوده است.
از برهان امام باقر (علیه السلام) در روایت صحیح السند اعلایی نیز روشن میشود که این کارها جاهلانه و مشرکانه است.
علیبنابراهیم از پدرش از ابنابیعمیر از ابناذینه از فضیل میگوید:
امام باقر (علیه السلام) به مردمی که گرد کعبه طواف میکردند، نگاه کرد و فرمود: در زمان جاهلیت، اینگونه طواف میکردند. همانا مردم دستور دارند که گرد کعبه طواف کنند و سپس سوی ما
کوچ کنند و ولایت و دوستی خود را به ما اعلام دارند و یاری خود را به ما عرضه کنند؛ سپس این آیه (37 سوره ابراهیم) را قرائت فرمود:(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «دلهای برخی از مردم را متوجه آنها گردان».(1)
در اصول کافی، حسین بن محمد از معلی بن محمد از علی بن اسباط از داوود بن نعمان از ابیعبیده از امام باقر (علیه السلام)، همانند روایت بالا نقل شده است.(2)
در این برهان دینی تاریخی، امام باقر (علیه السلام) بتپرستی را در اصطلاح قرآن کریم بیان میدارند و میفرمایند که این افعال، کرداری جاهلانه و عبادت غیرخداست. هرچند اعمالی که مشرکان انجام میدادند، شبیه اعمال مسلمانان بود، ولی چون خالی از ولایت خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) و پیامبران دیگر بود، در اصطلاح قرآن کریم، از آن به وثنیت و بتپرستی جاهلی تعبیر شده است. این در حالی است که حتی راه و روش مورد نظر قریش نیز که آن را منسوب به حضرت ابراهیم (علیه السلام) میدانستند، خلاف این چیزی است که این گروه گمراه مدعی آن هستند.
اطاعت خدا از راه اطاعت اوامرش که از طریق ابواب الهی بهدست میآیند، محقق میشود و اگر از راهی غیر این گرفته شود، دیگر نمیتوان به آن طاعت خدا گفت؛ چنانکه این گروه، اینگونه عمل میکنند؛ زیرا راه اتصال به پیامبر (صلی الله علیه و آله) را قطع کردهاند و کارهایشان مانند ابتدای جاهلیت است؛ در حالیکه خدا آنها را به این رفتار امر نکرده است.
به همین دلیل، مدعی هستیم که اینان به اسم توحید و مبارزه با شرک، به بتپرستی و بیدینی فرا میخوانند. بنابراین توحید، هیچ منافاتی با داشتن ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ساخت و عمران قبر ایشان ندارد.
قریش میپنداشتند که آنان بر دین حنیف ابراهیمی هستند و پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خارج از این
دین است؛ این در حالی است که قرآن، اعتقاد به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ولایت ایشان را ضروری دانسته و قطع ارتباط و رابطه با ایشان را بتپرستی و شرک معرفی میکند. مشکل این فرقه، دقیقاً همین است که معتقدند هرگاه با پیامبر (صلی الله علیه و آله) قطع ارتباط کردی، موحد شدهای و به توحید راه یافتهای!
توحید حقیقی آن است که از راه حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بدان برسی و راهنما و دعوتکننده به سوی حق، پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد. هر عبادتی که وصل به این عروة الوثقی نباشد، بیمعنا خواهد بود. بنابراین قریشیان کافر برای خود عبادتهایی ساخته بودند و آنها را دینی میپنداشتند و حتی پایبند به انجام آن بودند. یکی از آن اعمال، طواف کعبه بود که به اعتبار مرکزیتی که برای آن قائل بودند و آن را قبله میدانستند، به آن احترام میگذاشتند. به همین علت وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بیتالمقدس را قبله قرار داد، به پیامبر (صلی الله علیه و آله) ایراد گرفتند که در آیین ابراهیمی، کعبه قبله است و از این امر نتیجه گرفتند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از دین اجدادشان خارج شده است. چنانکه آیه 144 سوره بقره نیز به این مطلب اشاره دارد:
(قَدْ نَری تَقَلُّبَ وَجْهِکَ فِی السَّماءِ فَلَنُوَلِّیَنَّکَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَکَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیْثُ ما کُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ لَیَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا یَعْمَلُونَ)
نگاههای انتظارآمیز تو را به سوی آسمان [برای تعیین قبله نهایی] میبینیم. اکنون تو را به سوی قبلهای که از آن خشنود باشی، باز میگردانیم. پس روی خود را به سوی مسجدالحرام کن! و هر جا باشید، روی خود را به سوی آن بگردانید و کسانی که کتاب آسمانی به آنها داده شده، به خوبی میدانند این فرمانِ حقی است که از ناحیه پروردگارشان صادر شده [و در کتابهای خود خواندهاند که پیغمبر اسلام، به سوی دو قبله نماز میخواند] و خداوند از اعمال آنها [در مخفی داشتن این آیات] غافل نیست.
ظاهراً قریش و مشرکان برای خودشان روشهایی در انجام عبادات داشتهاند که آن را به حضرت ابراهیم (علیه السلام) نسبت میدادند؛ ولی آن عبادات از ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) خالی بود. همچنین یکی از اسباب شرکآلود بودن عبادات یهود و نصاری در کنیسهها و دیرها نیز این بود که آن عبادات، از ولایت خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) خالی بود و قطع ارتباط مساجد با ولایت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) که کاری جاهلی به حساب میآید نیز از همین نوع است. درنتیجه اینان توحید را با سخنانی پوچ و بتپرستانه از مضمون اصلی آن تهی میسازند.
علیبنابراهیم از پدرش از ابنابیعمیر از ابنأذینه از زراره از امام باقر (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: «مردم امر شدند که نزد این سنگها بیایند و طواف کنند؛ اما پس از آن نزد ما آیند و ولایت و ارادتشان را به ما ابراز بدارند و نصرتشان را به ما عرضه نمایند».(1)
در این برهان اعتقادی، امام بیان میدارند که در اصل، طاعت برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و با ولایت ایشان میسور است، نه به وسیله سنگهای کعبه. چنانکه خداوند در آیه 143 سوره بقره میفرماید:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلی عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّهُ)
و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند، از آنها که به جاهلیت باز میگردند، مشخص شوند. و مسلماً این حکم، جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده، دشوار بود.
1) (1) کافی، ج 4، باب إتباع الحج بالزیارة.
در اصل هدف از دستور توجه به قبله در عبادات، اطاعت از رسول خداست (صلی الله علیه و آله)، نه آنچه اینان - که توحید را قطع ارتباط با پیامبر و خروج از ولایت ایشان در عبادات میدانند - یعنی قطع کنندگان واسطههای الهی و دربهای ارتباط مخلوقات با خدا، ادعا میکنند و وساطت و توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) را مردود میدانند؛ چراکه این کار خود، عین بتپرستی است.
در منطق قرآن، اقرار نکردن به ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، تسلیم نبودن در برابر ایشان و مقاومت در برابر ولایتشان، بتپرستی قلمداد شده است؛ چراکه این کار فرمانبری از غیرخداست. کلمات اهل بیت (علیهم السلام) نیز به این مطلب قرآنی اشاره دارد. انسان ناچار است برای ارتباط با خدا، واسطهای را بین خود و خدایش قرار دهد و اگر این کار را انجام ندهد، از کجا میتواند به دستورات و ارشادات و خواستههای پروردگارش پیببرد و برایش روشن شود که اینگونه گمانهزنیهای شیطانی، عبادتی بتپرستانه است. دلیلش هم این است که چون از ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) خالی است و برگرفته از اطاعت خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست و برای خدای متعال انجام نشدهاند، بتپرستی خوانده میشوند. حتی طواف خانه خدا، اگر از راه دستورات الهی به دست نیامده باشد، طواف سنگ و اطاعت غیرخدا به حساب میآید.
کسی که ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عترت ایشان را انکار کند، خدا را معصیت کرده و دسترسیاش به دستورات خدا نیز قطع شده است. بنابراین امام باقر (علیه السلام) این عمل را عمل جاهلی دانستهاند و اینگونه عبادات خالی از ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را به بتپرستی تعبیر کردهاند.
این مطلب، همان کلام خدا در آیه 143 سوره بقره است که میفرماید:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ یَنْقَلِبُ عَلی عَقِبَیْهِ وَ إِنْ کانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّهُ وَ ما کانَ اللّهُ لِیُضِیعَ إِیمانَکُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤُفٌ رَحِیمٌ)
و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر پیروی (صلی الله علیه و آله) میکنند و آنها که به جاهلیت باز میگردند، از یکدیگر مشخص شوند. و مسلماً این حکم، جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده، دشوار بود. [این را نیز بدانید که نمازهای شما در برابر قبله سابق، صحیح بوده است] و خدا هرگز ایمان [نماز] شما را ضایع نمیگرداند؛ زیرا خداوند، نسبت به مردم، رحیم و مهربان است.
این برهان قرآنی، بیانگر روح معنای بتپرستی در ماجرای تغییر قبله است که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، بیتالمقدس را قبله قرار داده بودند و این امر برای قریش و غیرقریش دشوار بود و برای همین، قرآن در آیه اینگونه تعبیرکرد:(وَ إِنْ کانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّ عَلَی الَّذِینَ هَدَی) ؛ «و مسلماً این حکم، جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده، دشوار بود».
از این برهان قرآنی روشن میشود که انجام عبادت و برپایی نماز به سوی قبله، هدف اصلی نیست؛ بلکه هدف اساسی از این امر، اطاعت و تدین به ولایت خاتمالانبیاء (صلی الله علیه و آله) است و این ولایت، قبله واقعی و اصلی در عبادات است و در غیر اینصورت عبادت، عبادت بت خواهد بود.
امام باقر (علیه السلام) به همین معنا اشاره دارند، زمانی که از ایشان میپرسند:
یابن رسول الله، چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) به قبله اول امر فرمودند؟ حضرت فرمود: به خاطر این آیه:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها) یعنی بیتالمقدس، تا معلوم شود چه کسی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) تبعیت میکند - هرچند میدانست که کعبه قبله خواهد بود -. در حالیکه اهل مکه، قبله بودن کعبه را میپسندیدند، خدا آنها را با امر به قبلهای که دوست نمیداشتند به تبعیت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) توجه میدهد و زمانی که اهل مدینه بیتالمقدس را برای قبله میپسندیدند، به آنها امر شد کعبه را قبله در نظر بگیرند تا روشن شود چه کسی در آنچه دوست ندارد، از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیروی میکند که او موافق و تصدیقکننده ایشان میباشد.(1)
1) (1) بحارالانوار، ج 4، باب الثالث البداء والنسخ.
خداوند در آیه 143 سوره بقره میفرماید:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ)
و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند، مشخص شوند.
این ماجرای قرآنی بهروشنی نشان میدهد که توحید در عبادت و پیروی از دستورات خدا، نهتنها در بیاعتنایی به ولایت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیست، بلکه اطاعت و تبعیت از خدا، در گروی داشتن ولایت کسی است که هدایتگر به سوی اطاعت از خداست. آیه 80 سوره نساء میفرماید:
(مَنْ یُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ وَ مَنْ تَوَلّی فَما أَرْسَلْناکَ عَلَیْهِمْ حَفِیظاً)
کسی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و کسی که سر باز زند، تو را نگهبان [و مراقب] او نفرستادیم [و در برابر او، مسئول نیستی].
اگر اینگونه نباشد، این عبادتها از قبیل نماز خواندن و به سوی کعبه ایستادن و طواف کردن، همگی عبادت جاهلی و بتپرستانه خواهند بود. بر این اساس در ابتدای بحث در جواب سخنان طولانی اینان گفتیم که بدون ضمیمه کردن اقتضائات و نتایج شهادت دوم (شهادت به رسالت)، حتی شهادت به وحدانیت خدا نیز نوعی بتپرستی و تنها شهادتی زبانی خواهد بود و باید این دو شهادت را به یکدیگر ضمیمه کرد.
از این برهان قرآنی که اهل بیت (علیهم السلام) آن را تبیین کردهاند، به دست میآید که توحید در عبادت و ترک بتپرستی حقیقی، جز با اقرار و تسلیم در برابر ولایت خاتمالانبیاء (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) ایشان میسر نمیشود.
آیه 30 سوره بقره میفرماید:
(وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِیها مَنْ یُفْسِدُ فِیها وَ یَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّی أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ)
[به خاطر بیاور] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین، جانشینی [نمایندهای] قرار خواهم داد. فرشتگان گفتند: پروردگارا! آیا کسی را در آن قرار میدهی که فساد و خونریزی کند؟! [زیرا موجودات زمینی دیگر، که قبل از آدم وجود داشتند نیز، به فساد و خونریزی آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان، عبادت است] ما تسبیح و حمد تو را بهجا میآوریم و تو را تقدیس میکنیم. خداوند فرمود: من حقایقی را میدانم که شما نمیدانید.
در این برهان، قرآن کریم داستان ابلیس ملعون را که در بیش از هفت سوره ذکر شده، یادآور میشود و این رخداد درحقیقت شروع خلافت بشری را بیان میکند؛ چراکه میفرماید:(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ) . این آیه اسرار بزرگی را در دل دارد که بسیار بلند و مترقیاند که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در خطبه معروف قاصعه در نهج البلاغه به آن اشاره میفرمایند. ایشان یادآور این رخداد شده و شیطان ملعون را توصیف میکنند:
پس شیطان دشمن خدا و پیشوای متعصّبها و سرسلسله متکبّران است که اساس عصبیّت را بنا نهاد و بر لباس کبریایی و عظمت، با خدا در افتاد. لباس بزرگی را بر تن پوشید و پوشش تواضع و فروتنی را از تن در آورد. آیا نمینگرید که خدا به خاطر خودبزرگبینی، او را کوچک ساخت؟ و به جهت بلندپروازی، او را پست و خوار گردانید؟ پس او را در دنیا طردشده و آتش جهنم را در قیامت برای او مهیا فرمود.
خداوند اگر اراده میکرد، آدم (علیه السلام) را از نوری میآفرید که چشمها را خیره کند، زیباییاش عقلها را مبهوت سازد و عطر و پاکیزگیاش حس بویایی را تسخیر کند؛ اگر چنین میکرد، گردنها در برابر آدم (علیه السلام) فروتنی میکردند و آزمایش فرشتگان برای سجده آدم (علیه السلام) آسان بود. اما خداوند مخلوقات خود را با اموری که آگاهی ندارند آزمایش میکند تا بد و خوب مشخص شود و تکبر و خودپسندی را از آنها بزداید و خودبزرگبینی را از آنان دور کند. پس، از آنچه خداوند نسبت به ابلیس انجام داد، عبرت گیرید؛ زیرا اعمال فراوان و کوششهای مداوم او را با تکبر از بین برد. او ششهزار سال عبادت کرد که مشخص نیست از سالهای دنیا یا آخرت
است؛ ولی با ساعتی تکبر، همه را نابود کرد. چگونه ممکن است پس از ابلیس، فرد دیگری همان اشتباه را تکرار کند و سالم بماند؟
سپس فرمود: ای بندگان خدا! از دشمن خدا پرهیز کنید؛ مبادا شما را به بیماری خود مبتلا سازد و با ندای خود، شما را به حرکت درآورد و با لشکرهای پیاده و سواره خود، بر شما بتازد.(1)
از میان تعابیر قرآنی روشن میشود که عبادت شیطان، کفر به پروردگار است؛ چون او رهاکننده و منکر ولایت ولی خدا شده است. چنانکه آیه 12 سوره مبارک اعراف میفرماید:
(قالَ ما مَنَعَکَ أَلاّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُکَ قالَ أَنَا خَیْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِی مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِینٍ)
[خداوند به او] فرمود: در آن هنگام که به تو فرمان دادم، چه چیز تو را مانع شد که سجده کنی؟ گفت: من از او بهترم، مرا از آتش آفریدهای و او را از گل.
و همچنین آیه 34 سوره بقره میفرماید:
(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِیسَ أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ)
و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم سجده و خضوع کنید! همگی سجده کردند، جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید، [و به خاطر نافرمانی و تکبرش] از کافران شد.
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمود:
شیطان به سجده در برابر آدم (علیه السلام) امر شد؛ پس عرض کرد: پروردگارا به عزتت قسم، اگر مرا از سجده به آدم معاف بداری، به گونهای عبادتت میکنم که تا به حال کسی اینگونه عبادتت نکرده باشد. خداوند تبارک و تعالی فرمود: من میخواهم همانطور که امر کردم و خواستم اطاعت شوم.(2)
این دقیقاً همان چیزی است که سلفیه گرفتارش هستند؛ آنها ولایت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) را به این دلیل که عبادت غیرخدا شرک و کفر است، انکار میکنند و خدا را آنگونه که خود میخواهند و میپسندند اطاعت میکنند، نه آنگونه که خدا میخواهد. از آنچه
ذکر شد، روشن میشود که آنچه اینان به آن معتقدند و باور دارند، همان بتپرستی جدید است.
اگر عبادتکنندهای بخواهد معبودش را آنچنانکه خودش میپسندد عبادت کند، درواقع خودش و هوای نفسش را عبادت کرده و آن را بر خواسته معبودش مقدم داشته است. برای همین خداوند در این خطاب توحیدی، شیطان را اینگونه خطاب میکند: «همانا من طاعت را آنگونه که خواستهام میپسندم، نه آنگونه که تو میپسندی».
خداوند در آیه 34 سوره بقره، شیطان را بعد از عبادت شش هزارسالهاش چنین توصیف میکند:(أَبی وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرِینَ) ؛ «ابلیس سر باز زد و تکبر ورزید، [و به خاطر نافرمانی و تکبرش] از کافران شد». البته این بعد از انکار و رد کردن ولایت ابوالبشر آدم (علیه السلام) از سوی او بود که خدا بر آن امر کرده بود. این در حالی است که با منطق این گروه، عبادت شیطان، عبادت مخلصانه و بیاعتنا به واسطه است، ولی خدا آن را شرک و کفر معرفی کرده است.
این خطاب «و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: برای آدم (علیه السلام) سجده و خضوع کنید!» که در این آیه آمده، یک نمونه و مصداق برای هر شخصی است که به مقام خلیفةاللهی رسیده باشد؛ چنانکه فرمود:(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً) این سجود مختص به آدم (صلی الله علیه و آله) نیست، بلکه در مورد هر خلیفهای از خلفای الهی صدق میکند. در واقع آیه میفرماید، آن هنگام که به فرشتگان و هر مؤمنی گفتیم بر خلیفه خدا که در محمد (صلی الله علیه و آله)، ابراهیم خلیل (علیه السلام) و داوود (صلی الله علیه و آله) تجلی پیدا کرده است سجده کنید، من، تو و اولوالعزم را که مقام و منزلتی والاتر از آدم (صلی الله علیه و آله) دارند، خلیفه قرار میدهم که البته این مطلب از بیان قرآنی این آیه به دست میآید.
در عبارت (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ) خداوند نمیفرماید، میخواهم پیامبر یا رسول قرار بدهم، بلکه میفرماید خلیفه قرار میدهم؛ یعنی قدرت تصرف و اصلاح به
او - یعنی امام - میدهم و او را جانشین خویش روی زمین قرار میدهم. خداوند، فرشتگان و تمامی مخلوقاتش را گوش به فرمان خلیفهاش قرار میدهد و به آنها خطاب میکند که بر ابراهیم، عیسی و نوح (علیهم السلام) سجده کنید؛ یعنی در عبادات و طاعاتتان به چه کسی توجه کنید؟ به خلیفه و یار و دوست خدا.
اگر خداوند تبارک و تعالی این گروه ناچیز را به سجده کردن در برابر آقای پیامبران، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) امر میکرد و میفرمود که در طاعات و عباداتشان متوجه ایشان باشند، اینان اولین کسانی بودند که ابا میکردند و استکبار میورزیدند و همراه ابلیس (لعنت خدا بر او باد) با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) محاربه میکردند و همانگونه که ابلیس تکبر ورزید و از سجده کردن به آدم (علیه السلام) و پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) ابا داشت، اینان نیز تکبر میورزیدند. آیه مذکور به نص قرآن کریم در آیات دیگر و به نص حدیث نبوی که شیعه و غیرشیعه آن را متواتر دانستهاند، شامل اهل بیت (علیهم السلام) نیز میشود.
جابربنسمرة میگوید: از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در حجةالوداع شنیدم که فرمود:
این دین بعد از من دچار هیچ کژی نشده و آسیب هیچ دشمنی به آن نخواهد رسید و همواره بر بدخواهانش چیره خواهد آمد تا وقتی که از امت من دوازده خلیفه بیایند. سپس چیزی فرمود که متوجه نشدم؛ پس به پدرم گفتم، پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه فرمود؟ گفت، حضرت فرمود: همه آنها [خلفای من] از قریشاند.(1)
پس هر کسی که عنوان خلیفةاللهی در زمین بر او صدق کند، مصداق این آیه کریمه خواهد بود:(وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ) ؛ چراکه در آیه 124 همین سوره بقره، خطاب به حضرت ابراهیم (علیه السلام) میفرماید:
(إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لا یَنالُ عَهْدِی الظّالِمِینَ)
من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم! ابراهیم (علیه السلام) عرض کرد: از دودمان من [نیز امامانی
1) (1) مسند احمد، ج 5، باب حدیث جابربنسمرة.
قرار بده] خداوند فرمود: پیمان من، به ستمکاران نمیرسد! [و تنها آن دسته از فرزندان تو که پاک و معصوم باشند، شایسته این مقاماند].
در نتیجه به مقام امامت و خلافت، کسی جز برگزیدگان و پاکان از فرزندان اسماعیل و ابراهیم (علیهما السلام) دست نمییابند. خداوند متعال در آیه 78 سوره مبارک حج میفرماید:
(وَ جاهِدُوا فِی اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ فَأَقِیمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّکاةَ وَ اعْتَصِمُوا بِاللّهِ هُوَ مَوْلاکُمْ فَنِعْمَ الْمَوْلی وَ نِعْمَ النَّصِیرُ)
او شما را برگزید، و در دین [اسلام] کار سنگین و سختی بر شما قرار ندارد. از آیین پدرتان ابراهیم پیروی کنید. خداوند شما را در کتابهای پیشین و در این کتاب آسمانی، «مسلمان» نامید تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم. پس نماز را برپا دارید و زکات را بدهید و به خدا تمسک جویید که او مولا و سرپرست شماست! چه مولای خوب، و چه یاور شایستهای.
این گزینش و انتخاب از جانب خداوند عزوجل، در مورد فرزندان پیامبر اکرم (علیهم السلام) نیز جاری و ساری است؛ چراکه ایشان فرزندان ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) هستند و همچنین رسول مورد نظر در دعای ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام)، که در آیه 124 سوره بقره به آن اشاره شد، از میان ایشان است. به این ترتیب این ویژگی و دستور الهی در کلام خداوند در آیه (وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ) ثابت است و البته این دستور و عهد، شامل حال ستمگران نمیشود.
از آیات دیگر به دست میآید که دستور به سجده، فقط متعلق به حضرت آدم (علیه السلام) نبود؛ آیات 71 و 72 سوره ص میفرماید:
(إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ طِینٍ * فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ)
و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل میآفرینم! هنگامی که آن را نظام بخشیدم و از روح خود در آن دمیدم، برای او به سجده افتید.
یعنی خدای تبارک و تعالی امر کرده، به این خلیفهای که از جنس خاک است، سجده کنید؛ پس بشر نیز مأمور به اطاعت و سجده در برابر اوست.
کسی به جز برگزیدگان خدا به این جایگاه بلند نخواهد رسید؛ چنانکه قرآن کریم در آیههای تطهیر، مباهله، مودت، فیء، انفال، خمس و بسیاری از آیات دیگر این مطلب را بیان کرده است که این جایگاه به پیامبران و اوصیای آنها اختصاص دارد. امام رضا (علیه السلام) نیز زمانی که به محمدبنفضل امر کردند تا دانشمندان و متکلمان را در خانه حفصبنعمیر در کوفه جمع کند، به این مطلب اشاره کرده، و فرمودند:
ای مردم! آیا منصفترین مردم کسی نیست که با دشمن خود از کتاب و دین و ملت و شریعت او استدلال کند؟ جواب دادند آری. سپس فرمود: پس بدانید امام نیست، مگر کسی که قیام کند به آنچه پیامبر (صلی الله علیه و آله) قیام نموده، هنگامی که متصدی امامت شده است. شایسته امامت نیست، مگر کسی که با تمام ملتها، درباره امامت با برهان استدلال کند. رأسالجالوت پرسید آن استدلال برای امامت چیست؟ فرمود: اینکه عالم به تورات، انجیل، زبور و قرآن کریم باشد؛ با اهل تورات از تورات آنها؛ با اهل انجیل از انجیل آنها، و با اهل قرآن از قرآن آنها دلیل و برهان بیاورد؛ تمام لغات را بداند، بهطوری که هیچ زبانی نباشد که از آن اطلاع نداشته باشد و با هر قومی به زبان خودشان صحبت کند. با تمام این اوصاف نیز باید پرهیزگار و پاکیزه از هر ناپاکی و مبرا از هر عیب باشد؛ عادل، منصف، حکیم، رئوف، مهربان، بخشنده، عطوف، راستگو، خیرخواه، نیکوکار، امانتدار، مطمئن، کاردان و توانا باشد.
نصربنمزاحم از جای برخاست و گفت: درباره جعفربنمحمد (علیهما السلام) چه میفرمایی؟ فرمود: چه بگویم درباره پیشوایی که تمام امت محمد (صلی الله علیه و آله) گواهاند بر اینکه دانشمندترین مردم زمان خود بود. پرسید: درباره موسیبنجعفر (علیهما السلام) چه میگویی؟ در جواب فرمود: او نیز مانند جعفر (علیه السلام) بود. [نصر] گفت: مردم درباره او در شگفت بودند. حضرت فرمود: موسیبنجعفر (علیهما السلام) مدتی میان مردم
زندگی کرد؛ با نبطیها به زبان خودشان، با خراسانیان به [فارسی] دری؛ با رومیان به زبان رومی و با سایر اقوام به زبان خودشان صحبت میکرد. دانشمندان جهان از یهود و نصاری خدمتش میرسیدند و با آنها از کتابهای خودشان و به زبان خودشان احتجاج مینمود.
پس زمانی که مدت عمرش به پایان رسید و زمان وفاتش نزدیک شد، غلامی از طرف ایشان نزد من آمد و پیغامی به این مضمون آورد: پسرم اجل من سر آمده و عمرم تمام شده؛ تو وصی و جانشین پدرت هستی. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هنگام وفات، علی (علیه السلام) را خواست و سفارشهایی به ایشان نمود. ایشان به علی (علیه السلام) صحیفهای را واگذارد که در آن نامهایی ثبت شده بود که به پیامبران و اوصیای الهی اختصاص داشت. سپس فرمود: یا علی، نزدیک من بیا؛ سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سر حضرت علی (علیه السلام) را به طور کامل پوشاند؛ آنگاه فرمود: زبانت را بیرون بیاور؛ آنگاه با انگشترش زبان علی (علیه السلام) را مهر کرد؛ سپس فرمود: علی زبانم را در دهانت قرار ده و بمک و آنچه در دهان خود یافتی ببلع. علی (علیه السلام) دستور پیغمبر را اجرا کرد. آنگاه فرمود: خداوند به تو فهمانید آنچه به من فهمانیده و بینش تو را به اندازه من قرار داده و دانش تو را نیز به همان مقدار که به من داده عنایت کرد. بهجز اینکه پیغمبری بعد از من نخواهد بود. هر یک از امامان نیز همین گونهاند؛ بعد از درگذشت موسیبنجعفر، من به هر زبانی آشنا شدم و به تمام کتابها اطلاع پیدا کردم.(1)
از میان این کلمات و آیات روشن آشکار میشود که سجده، کنایه از اطاعت مطلق و بیچونوچرا، تسلیم محض بودن و انتهای فروتنی است که مسئله مخصوص آدم (علیه السلام) هم نیست. توحید در عبادت با توجه به ولی خدا، برای خداوند حاصل میشود و این معنای حقیقت قبله است؛ نه اینکه معنای کعبه، همان سنگها و طواف به دور آن باشد. این مطلب درست از کلام خدا به دست میآید که در آیه 143 سوره بقره فرمود:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ) ؛ «و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند، مشخص شوند».
1) (1) بحارالأنوار، ج 49، باب وروده 7 بالکوفة.
همانگونه که ذکر شد، نص صریحی در کلام خداوند متعال وجود دارد که میفرماید: «و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم؛ برای آدم (علیه السلام) سجده و خضوع کنید!»؛ یعنی او (آدم (علیه السلام) را قبله خود قرار داده و ولایت او را وجهه عبادت خود قرار دهید.
همچنین این برهان قرآنی ثابت و روشن، دلالت میکند که توحید در عبادت، در پرتو توجه به ولی خدا و خلیفه و حجت از جانب او برای خدا محقق میشود، نه با قطع توجه و ارتباط با اولیای خدا.
در «عیون الأخبار» و «علل الشرائع» شیخ صدوق از امام صادق (علیه السلام) نقل شده که فرمود: «هرگاه یکی از شما به حج مشرف شد، حجش را با زیارت ما تمام کند؛ چراکه زیارت ما کاملکننده حج است».(1)
شیخ صدوق در «خصال» به استناد خودش از علی (علیه السلام) در احادیث اربعة مائة نقل میکند که فرمود:
زمانی که به قصد خانه خدا عزم سفر میکنید، حج خود را با زیارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تمام کنید؛ چراکه ترک آن جفاست و به آن مأمور شدهاید و با زیارت قبوری که بر شما حقی از جانب خدا دارند و خدا شما را به آنها ملزم ساخته، حج را تمام کنید و نزدشان از خدا طلب روزی کنید.(2)
از این روایات و همچنین قرائن دیگر که ذکر شد، روشن میشود که شخص مسلمان، باید تمامی عبادتهایش، اعم از زکات و روزه را به زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ضمیمه کند و در حقیقت زیارت، تمامکننده و کاملکننده این عبادتهاست. در غیر این صورت، اعمالش پذیرفته نشده و از بین میرود. خداوند در آیات 35 و 36 سوره مبارک ابراهیم (علیه السلام) میفرماید:
(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْنِی وَ بَنِیَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ * رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ کَثِیراً مِنَ النّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی وَ مَنْ عَصانِی فَإِنَّکَ غَفُورٌ رَحِیمٌ)
[به یاد آورید] زمانی را که ابراهیم گفت: پروردگارا! این شهر [مکه] را شهر امنی قرار ده! و من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگاه دار * پروردگارا! آنها [بتها] بسیاری از مردم را گمراه ساختند. هر کس از من پیروی کند، از من است و هر کس نافرمانی کند، تو بخشنده و مهربانی.
خداوند در آیه 37 سوره ابراهیم (علیه السلام) میفرماید که ابراهیم (علیه السلام) چنین با پروردگار خود نجوا کرد:
(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند. تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز.
در این آیه که میفرماید:(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ) ، «پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم.» منظور مسجدالحرام، کعبه و حرم مکی است.
در تفسیر عیاشی آمده:
از فضلبنموسی کاتب از أبیالحسن موسیبنجعفر (علیهما السلام) فرمود: زمانی که ابراهیم، اسماعیل و هاجر را در مکه ساکن کرد و خواست با آنها خداحافظی کند و برگردد، آنها گریه کردند. ابراهیم (علیه السلام) پرسید، چرا گریه میکنید؟ من شما را در بهترین سرزمین، نزد خداوند و در حرم او جای دادم! هاجر عرض کرد: ای ابراهیم، فکر نمیکردم که پیامبری چون تو چنین کاری انجام بدهد؟ فرمود: مگر چه کردم؟ هاجر عرض کرد: زن و بچهای ضعیف را که هیچ چارهای ندارند، بدون هیچ مونسی و آبی و هیچ زراعتی و شیری برای دوشیدن، تنها رها کنی. امام (علیه السلام)
فرمود: ابراهیم (علیه السلام) زمانیکه این حرفها را شنید، متأثر شد و چشمانش اشکآلود گشت و تا در بیتالله رفت و دو طرف درب کعبه را گرفت و عرض کرد:
(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ) (ابراهیم: 37)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند. تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز و از ثمرات به آنها روزی ده؛ شاید آنان شکر تو را بجای آورند.(1)
هدف از اسکان هاجر و اسماعیل (علیه السلام) و فرزندانش در کنار خانه خدا، در سرزمینی که نه کشاورزی و نه دامی در آن هست، چه بود؟(رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ) ؛ «تا نماز را برپا دارند». هدف از آن، اقامه امر دین و استحکام معارف آن و آبادانی مسجد بود. این امر جز با اقامه نماز و حج و آدابش و هرآنچه باعث آبادانی امور دین و مسجد میشد، تحقق نمییافت.
آیا هدف نهایی از اسکان اسماعیل (علیه السلام) و مادرش هاجر، چیزی غیر از نسل ابراهیم (علیه السلام) بود که همان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیتشان (علیهم السلام) هستند، تا نماز و تمام مظاهر عبادت را نزد بیتاللهالحرام و در سرزمین مقدسی که بدون زراعت است بپا دارند. آیا هدفی غیر از این و بعد از این وجود دارد؟
جواب: عبارتی که در آیه 37 سوره ابراهیم (علیه السلام) میفرماید:(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز»، بیانگر همان ثمره و نتیجه نهایی است. در کلمه «فاجعل» ثمرهای که از ابتدای کلام بهدنبال آن بودیم بیان شده است، که روایات اهل بیت (علیهم السلام) نیز کلمات آیه را توضیح میدهد.
1) (1) بحارالانوار، ج 12، الباب الخامس: احوال أولاده و أزواجه؛ تفسیر عیاشی، ج 2، ص 232.
این آیه بیت الغزل کلام الهی است که میفرماید: «تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز».
چنانکه بر فقیه هم لازم است تا برای رسیدن به ماهیت احکام شرعی، تمام قرائن موجود در قرآن کریم و نصوص وارده را جمع کرده و ملاحظه کند.
مفاد و نص این آیه کریم، چنانکه امام باقر (علیه السلام) هم بیان فرمودهاند، از آیات حج محسوب میشود که شایسته است فقها از این آیه در مجموع آیات حج غافل نباشند.
این آیه میگوید که حج هدفی دارد؛ زیرا آنچه اقامه و بدان عمل میشود و نزد بیتاللهالحرام و وادی مقدس بنا میشود، هدفش در این کلام الهی که میفرماید: «تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز» ذکر شده است. یعنی متوجه چه کسانی ساز؟ فرزندان و نسل اسماعیل و ابراهیم (علیهما السلام). «تهوی الیهم» یعنی با قلبهایشان به آنان میل داشته باشند و ولایت ایشان را داشته باشند؛ یعنی متوجه آنان باشند و محبت قلبی به ایشان داشته باشند.
خدای متعال در آیه 23 سوره شوری میفرماید:(قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) ؛ «بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [اهل بیتم]». «علیه أجرا» (یعنی مزدی بر رسالت) یعنی هدف از اعمال حج ولایت داشتن به اهل بیت (علیهم السلام) است.
این آیه بر لزوم داشتن مودت اهل بیت (علیهم السلام) صراحت دارد و بیان میدارد که مودت اهل بیت (علیهم السلام) کاملکننده نماز، طواف، اعتکاف و در واقع تمامی عبادتهاست. چنانکه در بیان آیه قبل گذشت، خدای متعال در آیه 125 سوره بقره فرمود:(طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ) ؛ «خانه مرا برای طوافکنندگان و مجاوران و رکوعکنندگان و سجدهکنندگان، پاک و پاکیزه کنید».
مفاد این آیه در آیه 143 سوره بقره به صورت صریح آمده است:
(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ)
و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر پیروی میکنند، مشخص شوند.
مشاهده میکنید که چگونه آیات، شاهد یگدیگر میشوند و یکدیگر را تفسیر میکنند و هماهنگ و متحدند.
سؤالی دیگر: چه چیز نماز و عبادتها و رو به قبله شدن را کامل میکند؟ اینکه مردم به ایشان رو کنند و به نسل ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) مایل شوند و اهل بیت (علیهم السلام) همان فرزندان مسلمانی هستند که حتی برای لحظهای مشرک نبودهاند. این همان دعا و درخواست ابراهیم (علیه السلام) از خداوند بود. قرآن در آیات 128 و 129 سوره بقره میفرماید:
(رَبَّنا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَیْنِ لَکَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَکَ وَ أَرِنا مَناسِکَنا وَ تُبْ عَلَیْنا إِنَّکَ أَنْتَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ * رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ)
پروردگارا! ما را تسلیم فرمان خود قرار ده و از دودمان ما، امتی که تسلیم فرمانت باشند، به وجود آور و طرز عبادتمان را به ما نشان ده و توبه ما را بپذیر که تو توبهپذیر و مهربانی * پروردگارا! در میان آنها پیامبری از خودشان برانگیز.
همچنین برای این امت، ویژگیهایی است که منطبق با عترت پیامبر (صلی الله علیه و آله) میباشد. هدف از حج و عبادت نیز همین امت دانسته شده است و با محبت، ولایت و زیارت ایشان حج کامل میشود.
آیا ممکن است که این دعای حضرت ابراهیم (علیه السلام) مستجاب نشود و در نسل اسماعیل (علیه السلام)، امتی مسلمان و موحد نباشد و همگی مشرک باشند؛ همانگونه که این گروه گمراه - که به ابوطالب، عبدالمطلب و سایر پدران و اجداد پیامبر جسارت میکنند - ادعا مینمایند؟
اینها همه در کنار این آیات 26 تا 28 سوره زخرف قرار میگیرد که میفرماید:
(وَ إِذْ قالَ إِبْراهِیمُ لِأَبِیهِ وَ قَوْمِهِ إِنَّنِی بَراءٌ مِمّا تَعْبُدُونَ * إِلاَّ الَّذِی فَطَرَنِی فَإِنَّهُ سَیَهْدِینِ * وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقِیَةً فِی عَقِبِهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُونَ)
و به خاطر بیاور هنگامی را که ابراهیم (علیه السلام) به پدرش [عمویش آزر] و قومش گفت: من از آنچه شما میپرستید بیزارم * مگر آن کسی که مرا آفریده، که او هدایتم خواهد کرد * او کلمه توحید را کلمه پایندهای در نسلهای بعد از خود قرار داد؛ شاید به سوی خدا باز گردند.
خداوند آن را سخن جاویدانی در فرزندان و نسلش - که حتی لحظهای نیز به خدا شرک نورزیدند - قرار داد و در نسلش امتی موحد و مسلمان قرار داد که از ویژگیهای خاصی برای امامت و خلافت الهی برخوردار باشند. این امامت در نسل او باقی است تا دلهای مردم به ایشان میل و سوق پیدا کند.
این همان دعای ابراهیم خلیل و اسماعیل ذبیح (علیهما السلام) است که از خدا خواستند تا در فرزندانشان، امتی مسلمان و خداپرست قرار داده و امامت را نیز در نسلشان جاویدان کند. از این مطلب، آشکار میشود که باید مجموع آیات را با هم دید و در مقام تبیین حقیقت حج و اهداف آن، نمیتوان آنها را از یکدیگر جدا کرد. کعبه نیز مرکزیتی را که بهدست آورده به خاطر محبت این نسل است. «تهوی الیهم» در آیه، به معنای ولایت ایشان و راه رسیدن به معارف دین است.
(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز».
این درخواستی از جانب ابراهیم (علیه السلام) است تا خدا قلبهای مردم را متوجه ایشان کند، نه متوجه کعبه، چراکه اگر مرادش بیت بود، ضمیر «إلیه»، مفرد میآمد و امام باقر (علیه السلام) نیز در برهان پیشگفته به همین مطلب اشاره فرمود: «همانا مردم امر شدند تا دور این سنگها بگردند و سپس نزد ما آیند و ولایتشان را به ما اعلام کنند. این همان هدف اصلی طواف و سایر عبادتهاست».
بر خلاف ادعای این گروه ناچیز که توحید در عبادت را بغض و نفرت و قطع ارتباط با پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عترتشان معرفی میکنند و ساختن قبر ایشان را شرک میدانند، آیه 143 سوره مبارکه بقره میفرماید:(وَ ما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِی کُنْتَ عَلَیْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ یَتَّبِعُ الرَّسُولَ) ؛ «و ما، آن قبلهای را که قبلاً بر آن بودی، تنها برای این قرار دادیم که افرادی که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیروی میکنند، مشخص شوند».
همچنین آیه 37 سوره ابراهیم (علیه السلام) که میفرماید:(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز»، همراه آیه 23 سوره مبارک شوری که میفرماید:(قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) ؛ «بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [اهل بیتم]»، لزوم مودت اهل بیت (علیهم السلام) را بیان میدارد. از بارزترین مصادیق مودت اهل بیت (علیهم السلام) زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عترتشان (علیهم السلام) است؛ یعنی این آیه بعد از آیه قربی، دومین آیهای است که تصریح بر مودت و محبت اهل بیت (علیهم السلام) دارد؛ چراکه ابراز محبت به اهل بیت (علیهم السلام) و زیارت قبورشان، از فطرت انسانی نشأت میگیرد.
یکی از شواهد فطری بودن این مسئله، اقدام اسماعیل (علیه السلام) است؛ زمانی که پدرش ابراهیم (علیه السلام) برای زیارت و دیدار او با ساره خداحافظی کرد. این داستان را علیبنابراهیم از پدرش از ابنابیعمیر از أبان از امام صادق (علیه السلام) با اختلاف در برخی کلمات نقل کرده و در آخر آن آورده است:
هنگامی که شوهرت اسماعیل آمد، به او بگو پیرمردی اینجا آمد و تو را توصیه کرد که در خانهات را عوض کنی. میگوید اسماعیل آمد و خود را بر جایگاه پدر انداخت و آنجا را میبوسید و میگریست.(1)
مجلسی نیز در بحار اینگونه نقل کرده است:
زمانیکه ابراهیم (علیه السلام) آمد و به در خانه اسماعیل رسید، به همسرش گفت: شوهرت کجاست؟
1) (1) مجمع البیان، الطبرسی، ج 1، باب و إذ جعلنا البیت مثابة للناس.
عرض کرد: برای صید از خانه خارج شده و إن شاء الله تا لحظاتی دیگر باز میگردد. شما از مرکب پایین بیا (رحمت خدا بر شما باد)... تا اینکه ابراهیم (علیه السلام) فرمود: زمانی که شوهرت آمد، سلامم را به او برسان و بگو: درگاه خانهات محکم و پابرجا باشد. زمانی که اسماعیل (علیه السلام) آمد، بوی پدرش را حس کرد و به همسرش فرمود: آیا کسی نزدت آمد؟ عرض کرد: بله پیرمردی که نیکوترین مردم در صورت و خوشبوترینشان بود آمد و اینگونه فرمود... و من سرش را شستم و اینجا جای قدمهای او در مقام است. اسماعیل (علیه السلام) به او گفت: او پدرم ابراهیم (علیه السلام) بوده است.
در نتیجه در وجود پیامبران نیز این فطرت بشری وجود دارد: «پس اسماعیل (علیه السلام) بر جای پای پدر افتاد و گریه کرد و آن را بوسه زد». اسماعیل (علیه السلام) چون دارای جایگاه پیامبران آگاه و از فطرت وحیانی برخوردار است، در نتیجه این عمل او، توحید محض و عبادت مخلصانه به درگاه خدای سبحان است.
آیا کسی میتواند مدعی شود که اسماعیل (علیه السلام) زمانی که خود را بر جایگاه پدرش ابراهیم خلیل (علیه السلام) انداخت و گریه کرد، مشرک شد و این عمل او منافی توحید به خدا بود؟
آغاز دعای ندبه نیز به همین معنا اشاره دارد و جایگاه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) را بیان میدارد و اینکه اجر و مزد رسالت ایشان، محبت و مودت اهل بیتشان (علیهم السلام) است؛ همانطور که آیه 23 سوره شوری میفرماید:(قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) ؛ «بگو من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [اهل بیتم]».
ای خدا چرا رسول بهسوی ما نفرستادی که ما را از جانب تو به نصیحت ارشاد کند؟ و چرا پیشوا نگماشتی که ما از آیات و رسولانت پیروی کنیم، پیش از آنکه به گمراهی و ذلّت افتیم. بنابراین در هر زمانی رسولی فرستادی تا آنکه امر رسالت به حبیب گرامیت، محمد (صلی الله علیه و آله) منتهی شد و چون تو، او را به رسالت برگزیدی، سید و بزرگ خلایق بود و خاصه پیغمبرانی که به رسالت انتخاب فرمودی و برتر از هر کس که برگزیده توست و گرامیتر از تمام پیامبرانی که
معتمد تو بودند. بدین جهت او را بر همه رسولانت مقدم داشتی و بر تمام بندگانت از جن و انس مبعوث گردانیدی و شرق و غرب عالمت را زیر قدم فرمان رسالتش گستردی و بُراق را مسخّر او فرمودی و روح پاک وی را بهسوی آسمان خود به معراج بردی و علم گذشته و آینده تا انقضای خلقت را به او به ودیعت سپردی. آنگاه او را بهواسطه رعب و ترس دشمن از او، بر دشمنان پیروز گردانیدی و جبرئیل و میکائیل و دیگر فرشتگان با اسم و رسم و مقام را گرداگردش فرستادی و به او پیروزی دینش را بر تمام ادیان عالم بهرغم مشرکان وعده فرمودی. این پیروزی پس از آن بود که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) را تو با فتح و ظفر به خانه کعبه، مکان صدق اهل بیت (علیهم السلام) باز گردانیدی و برای او و اهل بیتش (علیهم السلام)، آن خانه مکه را اولبیت و نخستین خانه برای عبادت بندگان مقرر فرمودی و وسیله هدایت عالمیان گردانیدی که آن خانه، آیات و نشانههای آشکار ایمان و مقام ابراهیم خلیل (علیه السلام) بود و محل امن و امان بر هر کس که در آن داخل میشد و درباره خاندان رسول (علیهم السلام) فرمودی: البته خدا از شما اهل بیت رسول، هر رجس و ناپاکی را دور میسازد و کاملاً پاک و مبرا میگرداند؛ آنگاه تو ای پروردگار، در قرآنت اجر و مزد رسالت پیغمبرت (صلی الله علیه و آله) را محبت و دوستی امت نسبت به اهل بیت (علیهم السلام) قرار دادی؛ آنجا که فرمودی: بگو ای رسول ما: که من از شما امت، اجر رسالتی جز محبت نزدیکان و خویشاوندانم نمیخواهم.(1)
کلمات دعا نشان میدهد که کعبه برای پیامبر قرار داده شده و به واسطه پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام) بر شرافت آن افزوده شده است. این مطلب همان مضمون آیه 37 سوره ابراهیم (علیه السلام) است که میفرماید:
(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز.
1) (1) دعای ندبه.
اراده الهی چنین رقم خورد که کعبه، مرکزی برای عبادت شود و فرزندان اسماعیل (علیه السلام) در آن سرزمین ساکن شوند تا این آموزههای دینی، همواره برپا باشند. مکه، پایتخت دینی جهان اسلام، به وسیله نسل ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) زنده شد. در این امر پیوندی میان نسل اسماعیل و ابراهیم (علیهما السلام) و احیای شعائر و آموزههای دین وجود دارد که در نتیجه توجه به کعبه در حج و نماز - که درواقع همان توجه به خود خداست - پدید میآید. البته این توجه به واسطه توجه به فرزندان ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) حاصل میشود. آیه 37 سوره ابراهیم میفرماید:(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز».
نتیجه: این آیه به سه بخش تقسیم میشود:
بخش اول: خداوند میفرماید:
(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز.
استقرار فرزندان ابراهیم خلیل (علیه السلام) در سرزمینی خشک و بیآب و علف نزد خانه و حرم الهی، با همه سختیهایی که هاجر و فرزند شیرخوارش متحمل شدند، به دستور الهی و اطاعت از امر خدا صورت گرفت.
این دستور به خودیخود و با فهم و درک بشری، خارج از طاقت و توان به نظر میرسد؛ حال چگونه است که پیامبری از پیامبران الهی، همسر و فرزند شیرخوارش را در سرزمین بیآب و علفی برده و در آنجا به حال خود رها کند؟ این دستور همانند دستوری است که به ابراهیم (علیه السلام) برای ذبح فرزندش داده شد که انجام دستور الهی است.
بخش دوم: خداوند میفرماید:(رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «پروردگارا تا نماز را برپا دارند، تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز». این آیه بیان میدارد که نماز را نزد خانهای که حرم توست به پا دارند؛ مانند خطاب خدا به ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) که در آیه 125 سوره بقره فرمود:(طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ) ؛ «خانه مرا برای طواف کنندگان و مجاوران و رکوع کنندگان و سجده کنندگان، پاک و پاکیزه کنید». یعنی به تمام مظاهر عبادت عمل کنند و کعبه را مرکز عبادت قرار دهند و درنتیجه دین به پا داشته شود.
بخش سوم: میفرماید:(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز». استقرار فرزندان ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) در خانه خدا و اقامه دین و قرار گرفتن کعبه به عنوان مرکزی برای عبادتها به وسیله این نسل حاصل میشود.
در پس این دو امر، هدف بزرگی وجود دارد و آن این است که مردم به سوی کعبه توجه و اقبال نمایند و آن را قبله و مرکز عبادت در نماز و طواف خود قرار دهند و با این توجه نسبت به کعبه، در واقع متوجه این خاندان پاک باشند؛(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) ؛ «دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز»، یعنی با دوستی اینان و توجه به ایشان، دین الهی زنده میماند و این همان هدف از مرکز قرار دادن کعبه است؛ به صورتی که بهواسطه توجه به این نسل پاک، توجه به خداوند متعال حاصل شود و با این دو امر به خدا تقرب جویند. این همان مطلبی است که امام باقر (علیه السلام) به آن اشاره فرمود: «ملاقات امام، کاملکننده حج است».(1)درنتیجه نمیتوان این آیه را از آیات حج به حساب آورد.
شیخ صدوق نیز روایت کرده است که: تمیمبنبهلول از پدرش از اسماعیلبنمهران از
1) (1) الکافی، ج 4، باب إتباع الحج بالزیارة؛ علل الشرائع، ج 2، العلة التی من أجلها وجبت زیارة النبی؛ عیون أخبار الرضا، ج 1، باب فی ذکر ثواب زیارة الإمام.
جعفربنمحمد برای ما نقل کرد که فرمود: «هرگاه یکی از شما توفیق به جا آوردن حج را یافت، حجش را با زیارت ما کامل کند؛ چراکه این زیارت کاملکننده حج است».(1)
همچنین در صحیحه أبیعبیدة آمده که گفت:
امام باقر (علیه السلام) مردم را در مکه دید که چه میکنند؛ سپس فرمود: کارهایی مانند کارهای جاهلیت! به خدا سوگند که چنین دستور ندارند. آنچه دستور دارند، این است که حج خود را انجام دهند و به نذر خود وفا کنند و نزد ما آیند و ولایت خود را به ما خبر دهند و نصرت خویش را بر ما عرضه کنند.(2)
همچنین امام باقر (علیه السلام) فرمود:
آیا میدانید که کدام زمین نزد خدا بافضیلتتر است؟ هیچ یک از ما سخن نگفت و ایشان خود پاسخ داد: آن سرزمین، مکه است که خداوند آن را حرم خویش ساخت و خانه خود را در آن نهاد؛ سپس فرمود: آیا میدانید که کدام قسمت از سرزمین مکه نزد خدا محترمتر است؟ دیگر بار هیچ کس از ما سخن نگفت و باز ایشان پاسخ داد: آن قسمت، مسجدالحرام است. سپس فرمود: آیا میدانید که کدام قسمت از مسجدالحرام نزد خدا بلند مرتبهتر است؟ باز هم هیچ کس از ما سخن نگفت و ایشان پاسخ داد: آن قسمت که میان رکن و مقام قرار دارد و در کعبه است که آن «حطیم» حضرت اسماعیل (علیه السلام) است که در آن زمین به گوسفندانش علوفه میداد و نماز میخواند. به خدا سوگند که اگر بندهای در این مکان گام نهد و شبها را تا روز به نماز بایستد و روزها را تا شب روزه بدارد، ولی به حق و حرمت ما اهل بیت (علیهم السلام) آگاه نباشد، خداوند هرگز از او چیزی نپذیرد(3)؛ چراکه پدرمان ابراهیم (علیه السلام) به پروردگارش عرض کرد:(فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ) «دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز» و نفرمود تمام مردم را.(4)
1) (1) عیون أخبار الرضا، ج 1، باب فی ذکر ثواب زیاره الإمام؛ تفسیر نور الثقلین، ج 1، باب فان أحصرتم فما استیسر من الهدی.
2) (2) الکافی، ج 1، باب أنّ الواجب علی الناس بعد ما یقضون مناسکهم أن یأتوا الإمام.
3) (3) ثواب الأعمال، باب من جهل حق أهل البیت، ص 205 و در منابع دیگری البته با اندکی اختلاف در الفاظ حدیث.
4) (4) تفسیر العیاشی، ج 2، باب قوله تعالی: رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی، ص 233.
در تفسیر عیاشی آمده:
مردی از امام باقر (علیه السلام) در مورد آیه 37 سوره ابراهیم که میفرماید:(إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ) ؛ «من بعضی از فرزندانم را در سرزمین بیآب و علفی، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم» تا اینجای آیه که میفرماید:(لَعَلَّهُمْ یَشْکُرُونَ) ؛ «بلکه شکرگزار باشند»، نقل کرد و امام (علیه السلام) فرمود: ما همانها هستیم و ما باقیماندگان از همان نسل هستیم. در روایت دیگری از حنانبنسدیر، از امام باقر (علیه السلام) نقل شده که فرمود: ما باقیمانده همان خاندانیم.(1)
اینکه اهل بیت (علیهم السلام) از فرزندان ابراهیم (علیه السلام) هستند و در کنار بیت مستقر شدهاند، خود برهانی مستقل بر این مطلب است که ایشان افراد مورد نظر در دعای ابراهیم (علیه السلام) هستند که او از خدا خواست که امتی مسلم بوده و امامت در ایشان باشد (آیه 37 سوره ابراهیم (علیه السلام). برای همین کلینی به طور مستقل بابی را برای توضیح همین مطلب باز کرده است. درنهایت دانسته میشود که اوامر سهگانه در آیه با هم مقترن بوده و از هم جدا نیستند.
عبداللهابنسنان از ذریح محاربی روایت کرده که گفت:
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم، خداوند در کتابش مرا به چیزی امر فرموده و میخواهم که آن را بدانم، فرمود: بگو آن چیست؟ گفتم، کلام خداوند که میفرماید:(ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) . حضرت فرمود:(ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) ملاقات امام است و (وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) مناسک است. عبداللهابنسنان میگوید:
خدمت امام صادق (علیه السلام) رفتم و عرض کردم: فدایت شوم معنای کلام خدا که میفرماید:(ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) چیست؟ فرمود: یعنی کوتاه کردن مو، ناخن و چیزهایی دیگر. عبداللهابنسنان میگوید، عرض کردم: فدایت شوم همانا ذریح محاربی از شما برایم
1) (1) تفسیر عیاشی، ج 2، ص 231.
روایت کرد که شما به او فرمودهاید:(ثُمَّ لْیَقْضُوا تَفَثَهُمْ) یعنی ملاقات امام و (وَ لْیُوفُوا نُذُورَهُمْ) یعنی مناسک. حضرت فرمود: ذریح راست گفته و تو هم درست میگویی. برای قرآن، ظاهری هست و باطنی و چه کسی میتواند آنچه ذریح تحمل کرده، تحمل کند؟(1)
حال چگونه ارتباط با امام معصوم حاصل میشود، در حالی که ما در عالم جسمانی و مادی زندگی میکنیم؟ آیا باید همانند دشمنان اهل بیت (علیهم السلام) با ایشان قطع ارتباط کرد؟
جواب: این ارتباط، تنها با حضور فیزیکی و پناه بردن به ایشان حاصل میشود که البته همراه با توجه داشتن به خداوند به واسطه ایشان در زیارت کامل میگردد (به سوی ما آیند و ما را به ولایتشان مطلع سازند و نصرتشان را بر ما عرضه کنند) و این همان چیزی است که اهل بیت (علیهم السلام) به آن اشاره کردهاند.
آنچه که روایت با سند صحیح به آن اشاره دارد و کلینی آن را با سند خود نقل کرده، بدین شرح است:
از علیبنابراهیم، از صالحبنسندی از جعفربنبشیر و محمدبنیحیی از احمدبن محمد بنعیسی از ابنفضال همگی از ابیجمیله از خالدبنعمار از سدیر نقل میکند که: زمانی که امام باقر (علیه السلام) وارد مسجدالحرام میشد و من خارج میشدم؛ ایشان دست مرا گرفت و رو به کعبه ایستاد و فرمود: ای سدیر! همانا مردم مأمور شدند که نزد این سنگها (کعبه) آیند و گرد آن طواف کنند؛ سپس نزد ما آیند و ولایت خود را نسبت به ما اعلام دارند و همین است گفته خدا که میفرماید:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) (2)؛ «همانا من آمرزندهام آنکه را ایمان آورد و کار شایسته کند و سپس رهبری شود». آنگاه با دست به سینهاش اشاره کرد و فرمود: بهسوی ولایت ما [رهبری شود]. سپس فرمود: ای سدیر! آیا کسانی که مردم را
از دین خدا گمراه میکنند، به تو نشان دهم؟ سپس در آن زمان به ابوحنیفه و سفیان ثوری نگریست که در مسجد حلقه زده بودند و فرمود: اینهایند که بدون هدایت از جانب خدا و کتابی آشکار، از دین خدا جلوگیری میکنند. همانا این پلیدان اگر در خانههای خود بنشینند و مردم کسی را بر آگاهی از خدای تبارک و تعالی و رسولش نیابند، نزد ما آیند تا ما به آنها از خدای تبارک و تعالی و رسولش خبر دهیم.(1)
باید توجه داشت که مرحوم کلینی این بحث را اعتقادی دانسته و آن را در کتاب الحجه از اصول کافی آورده است؛ مانند آن کاری که در بحث خمس و انفال انجام داده است. ایشان قصد داشته این نکته را بیان کند که علت تشریع خمس و انفال که از منابع مالی عموم مردم است، ولایت اهل بیت (علیهم السلام) بر این اموال است و بحث از ولایت، بحثی اعتقادی است و با این کار، هدف از قرار دادن این بحث در کتاب الحجه را روشن کرده است.
همچنین سرپرستی بر انفال و فیء از ابواب بزرگ و مهم دستورات اسلامی است و برای همین تحت ولایت امام معصوم قرار گرفتهاند. در برخی روایات آمده است که امام، پروردگار تدبیر بر زمین است و به اذن خدای متعال تدبیر و مدیریت میکند؛ البته با استفاده از اوامر خدای منزه و متعال که فرمود:(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً) ؛ «من در زمین خلیفهای میآفرینم، که ولایت کامل به امر خدای متعال در دست اوست».
فقیه باید درباره این مقدمات اعتقادی بحث کند تا مبانی فقهی خود را بر اساس آن پایهریزی نماید و پس از آن به بحث مسائل و ابواب فقهی متصل و مرتبط برسد.
در این برهان امام باقر (علیه السلام) به توحید در عبادات در مقابل بتپرستی با استناد به آیه 82 سوره طه میپردازد: این آیه که میفرماید:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) ؛ «و من هرکه را توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم».
1) (1) الکافی، ج 1، باب أنّ الواجب علی الناس بعد ما یقضون مناسکهم أن یأتوا الإمام.
این آیه بیان میدارد که مغفرت خداوند مخصوص اهل ایمان و عملکنندگان به عمل صالح است و حج از بارزترین این اعمال است؛ چنانکه در روایت آمده است که «حاجی مانند روزی که از مادرش متولد شده، از گناهانش پاک میشود».(1)اما با این حال، غفران الهی با هر سببی از اسباب که به دست بیاید، مشروط به شرط دیگری است که آن «اهتداء» است.
«و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم!»؛ سپس حضرت با دست به سینه مبارکشان اشاره کردند و فرمودند: «به ولایت ما»؛ یعنی ایمان به توحید و عمل صالح بهتنهایی کافی نیستند و با اهتداء به اهلبیت (علیهم السلام) و اقتداء به تعالیم و ارشادهای ایشان تکمیل میشوند.
همچنین مرحوم کلینی در باب شناخت امام و مراجعه به ایشان از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است که:
خدای تبارک وتعالی بندگانش را به راههای هدایت خبر داده و برای ایشان در آن راهها، چراغهای بلند قرار داده و به آنها خبر داده است که چگونه راه بپیمایند و فرموده است:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) ؛ «و من آمرزگار آن کسانم که توبه کرده و عمل صالح داشته و سپس راه هدایت پیماید». همچنین فرموده است:(إِنَّما یَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقِینَ) ؛ «خدا فقط از پرهیزکاران میپذیرد». پس کسی که از اوامر خدا باک داشته باشد، خدا را در حالی که مؤمن به دین محمد (صلی الله علیه و آله) است ملاقات کند. افسوس، افسوس، که مردمی گذشتند و پیش از آنکه هدایت یابند، مردند و گمان بردند که مؤمن هستند؛ ولی از آنجا که نمیدانستند، مشرک بودند.
هر که از در به خانه وارد شود، ره یافته و آنکه راهی غیر از در را در پیش گیرد، راه هلاکت پیموده است. خدا اطاعت ولی امرش را به طاعت رسولش و طاعت رسولش را به طاعت
1) (1) اصول کافی، ج 4، ص 252.
خودش پیوند داده است، پس هر که از والیان امر اطاعت نکند، خدا و رسولش را اطاعت نکرده و همین است اقرار به آنچه از طرف خدای عزوجل نازل شده است.(1)
از امام محمد باقر (علیه السلام) نیز نقل شده است که فرمود:
روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) سواره از شهر بیرون شد و علی (علیه السلام) همراهش پیاده میرفت. فرمود: ای اباالحسن! یا سوار شو یا برگرد؛ زیرا خدا به من دستور داده که سوار شوی چون سوارم و پیاده باشی چون پیادهام و بنشینی چون نشستهام، جز در اقامه حد الهی که باید در آن نشست و برخاست کنی. خدا به من کرامتی نداده، جز آنکه مانندش را به تو داده؛ مرا به نبوت و رسالت مخصوص کرده و تو را در آن ولی من قرار داده است که حدودش را اقامه کنی و در مشکلاتش قیام کنی. بدان که مرا به راستی مبعوث به نبوت کرد؛ کسی که منکر توست به من ایمان ندارد، و کسی که کافر به توست به خدا ایمان ندارد. فضل تو از فضل من است و فضل من از خداست و این است معنی قول خدای عزوجل که میفرماید:(قُلْ بِفَضْلِ اللّهِ وَ بِرَحْمَتِهِ فَبِذلِکَ فَلْیَفْرَحُوا هُوَ خَیْرٌ مِمّا یَجْمَعُونَ) بدان باید شاد باشند؛ آن بهتر است از آنچه فراهم کنند. فضل خدا نبوت پیغمبر (صلی الله علیه و آله) شماست و رحمتش، ولایت علیبنابیطالب (علیه السلام) است. فرمود: شیعه به نبوت و ولایت باید شاد باشند و آن بهتر است از آنچه جمع کنند؛ یعنی مخالفان از اهل و مال و فرزند دنیا جمع میکنند.
به خدا یا علی! تو آفریده نشدی مگر برای آنکه خدا پرستیده شود و بهوسیله تو نشانههای دین شناخته شود و راه کهنه اصلاح گردد. هر که از تو جدا شد گمراه است و راهی به سوی خدا ندارد. این است گفتار پروردگار عزوجل:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) ؛ «من هر که را توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم». یعنی به ولایت تو.
پروردگار تبارک و تعالی به من دستور داده که همان حقی که برای من مقرر شده، برای تو مقرر کنم. حق تو بر هر که به من ایمان آورده واجب است. اگر تو نبودی، حزب خدا شناخته
1) (1) الکافی، ج 1، باب معرفة الإمام و الرد إلیه.
نمیشد و بهوسیله تو، دشمن خدا شناخته میشود. هر که با ولایت تو خدا را ملاقات نکند، چیزی از اعمال همراه ندارد و خدای عزوجل به من نازل کرد که (یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ) ؛ «ای پیغمبر، برسان آنچه را به تو نازل شده از پروردگارت». (مائده: 67) مقصود ولایت توست ای علی!(وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ) ؛ «و اگر نرسانی تبلیغ رسالت نکردی». اگر آنچه دستور داشتم در مورد ولایت تو را نرسانده بودم، اعمالم تباه میشد و هر که خدا را بیولایت تو ملاقات کند، اعمالش تباه است. این وعدهای است که برای من تحقق مییابد. من هیچ نگویم، جز آنچه پروردگارم گوید و آنچه گویم از طرف خدای عزوجل گویم که درباره تو نازل کرده است.(1)درود خدا بر پیامبر و خاندان پاکش.
از مفاد آیه روشن میشود که از اسباب مغفرت خدا، توبه و عمل صالح است و این مغفرت، تنها با یک چیز به نام اهتداء و هدایت حاصل میشود. با توجه به نص آیه قرآن که میفرماید:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) ؛ «و من هر که را توبه کند و ایمان آورد و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم!»، هیچ بندهای، تا هنگامی که به ولایت اهلبیت (علیهم السلام) هدایت نشود، به سوی خدا نیز راه نمییابد. برای فهماندن همین مطلب، امام با دست به سینه مبارکشان اشاره کردند. اعمال انسان از قبیل حج و نماز سودی ندارند و پذیرفته نمیشوند مگر با اهتداء به ولایت اهل بیت (علیهم السلام). توحید در عبادت با ولایت ایشان کامل میشود و اعتقاد به توحید و انجام اعمال فراوان با اضافه شدن اهتداء به اهلبیت (علیهم السلام) به غفران منجر میشود. بعد از شناخت توحید، چیزی جز ولایت خدا و رسول (صلی الله علیه و آله) و اوصیای الهی از خاندانش نیست.
در این استدلال باید تأمل کرد و دید که چگونه بر عمومیت اسباب مغفرت دلالت میکند.
همانگونه که در روایات شیعه و سنی آمده، نمازهای پنجگانه (فرائض یومیه)، پاککننده و سبب آمرزش گناهان است. در روایات اهل بیت (علیهم السلام) به طور خاص بر این
1) (1) الأمالی، باب فضائل علی (علیه السلام).
مطلب اشاره شده و امام باقر (علیه السلام) از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود:
اگر بر در خانه یکی از شما نهری باشد که روزی پنج مرتبه خود را از آن شستشو دهد، آیا دیگر پلیدی در آن شخص باقی میماند؟ عرض کردیم: نه، فرمود: نماز هم مانند این نهر جاری است؛ هرگاه نمازی به جا آورده میشود، گناهان بین دو نماز را از بین میبرد.(1)
این نمازهای پنجگانه، باوجود اینکه عبادت هستند و سبب مغفرت گناهاناند، مشروط به اهتداء به ائمه و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) هستند. کسی که این ولایت را انکار کند، تا دنیا دنیاست، عبادتی از او پذیرفته نمیشود؛ چنانکه امام صادق (علیه السلام) فرمود: «همانا والاتر از هر عبادت، عبادتی است، و حب ما اهل بیت (علیهم السلام)، والاترین عبادتهاست».(2)
مانند این کلام را که در سوره طه آمده، اهل بیت (علیهم السلام) در تفسیر سوره حمد بیان کردهاند. سوره حمد که دربرگیرنده تمام قرآن معرفی شده و خود قرآن از آن به قرآن عظیم تعبیر کرده است؛ همانطور که آیه 87 سوره حجر میفرماید:(وَ لَقَدْ آتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِی وَ الْقُرْآنَ الْعَظِیمَ) ؛ «ما به تو سوره حمد و قرآن عظیم دادیم».
سوره حمد از مثانی به حساب میآید که بعضی از آیاتش بعضی دیگر را توضیح میدهد و بعضی از آیات، بعضی دیگر را تصدیق میکند؛ همانگونه که امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) نیز بر این مطلب اشاره کرده و میفرمایند: «بخشی، بخش دیگر را توضیح میدهد و برای بخشی دیگر شاهد است».
سوره حمد به خاطر اهمیت محتوایش، دو مرتبه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد و اهل بیت (علیهم السلام) نیز به این موضوع اشاره فرمودهاند. برای مثال محمدبنمسلم از امام صادق (علیه السلام) روایت
کرده است: «درباره آیه 87 سوره حجر از امام پرسیدم. فرمود: فاتحة الکتاب است که کلام در آن دوتادوتاست». در روایت دیگری پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میفرماید که خداوند با فاتحة الکتاب، بر من از گنجهای بهشت منت نهاد. در آن «بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ » وجود دارد؛ آیهای که خداوند دربارهاش در آیه 46 سوره اسراء میفرماید:(وَ إِذا ذَکَرْتَ رَبَّکَ فِی الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلی أَدْبارِهِمْ نُفُوراً) ؛ «و هنگامی که پروردگارت را در قرآن به یگانگی یاد میکنی، آنها پشت میکنند و از تو روی بر میگردانند».
سوره حمد به شهادت اول، دوم و سوم اشاره دارد، پس کلام خدا که میفرماید:(الْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ * اَلرَّحْمنِ الرَّحِیمِ) (1)به شهادت اول اشاره دارد، و آن عبارت «لا إله إلا الله» است. کلام خدا که میفرماید:(مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ) (2)به معاد اشاره دارد که از اصول دین است. کلام خدا که میفرماید:(إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ) (3)، به مقام تشریع و نبوت اشاره دارد؛ چراکه عبادت جز با حرکت در مسیر و خط نبوت و رسالت محقق نمیشود. کلام خدا که میفرماید:(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ * صِراطَ الَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ غَیْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَیْهِمْ وَ لاَ الضّالِّینَ) (4)به مقام امامت در امت اشاره دارد. در اینجاست که گروهی در میان امت اسلامی یافت میشوند که میگویند، شب و روز از خدا میخواهیم که ما را به صراط مستقیم ایشان هدایت کند. خدا در آیه 69 سوره نساء میفرماید:
(وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ أُولئِکَ رَفِیقاً)
1) (1) . ستایش مخصوص خداوندی است که پروردگار جهانیان است [خداوندی که] بخشنده و بخشایشگر است [و رحمت عام و خاصش همگان را فرا گرفته است].
2) (2) . [خداوندی که] مالک روز جزاست.
3) (3) . تنها تو را میپرستیم و تنها از تو یاری میجوییم.
4) (4) . ما را به راه راست هدایت کن... راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی، نه کسانی که بر آنان غضب کردهای و نه گمراهان.
و کسی که خدا و پیامبر را اطاعت کند، [در روز رستاخیز] همنشین کسانی خواهد بود که خدا، نعمت خود را بر آنان تمام کرده از پیامبران و صدیقان و شهدا و صالحان و آنها همنشینان خوبی هستند!
این راه، همان راهی است که از گمراهی در علم و از غضب در عمل منزه است؛ یعنی راه معصومان به لحاظ علمی و عملی، و اینان هدایتگران به سوی راه مستقیم هستند که خدا آنان را به سه صفت توصیف کرد:
اول: ایشان را از نعمت خاص خود برخوردار کرد؛ آنگونه که پیامبران را برخوردار ساخت و کس دیگری را به آن متنعم نکرد.
دوم: آنان هیچگاه مورد غضب خدا قرار نمیگیرند و اگر غیر از این بود، شایستگی هدایت امت را پیدا نمیکردند.
سوم: گمراهی هرگز به آنان راه ندارد و اگر جز این بود، هدایتگر و هدایتکننده امت نبودند.
قرآن کریم از هیچ فرد دیگری در این امت به غیر از اهل بیت (علیهم السلام) سخنی نگفته است که به چنین نعمت و لطفی از جانب خدا دست یافته باشند.
برای همین، سوره حمد اصول دین از توحید ذات و صفات را دربرگرفته و خدا را به رحمانیت و رحیمیت توصیف کرده است. این سوره به اقرار به معاد، نبوت، نیاز به نبوت و ضرورت هدایت به راه مستقیم اشاره کرده است؛ چنانکه این سوره از برائت از کسانی که مورد خشم خدا قرار گرفتهاند و گمراهان که دشمنان خدا، پیامبر و ائمه طاهرین (علیهم السلام) هستند، غفلت نکرده است. این همان چیزی است که مسلمان در نمازش آن را از خدا طلب میکند که خداوند برایش ائمهای هدایتگر قرار دهد.
همچنین این سوره بیان میدارد، هر مسلمانی که این سوره را تا اینجا میخواند، اسلام آورده، ولی هنوز به هدایت تامه راه نیافته است؛ اگرچه به شهادتین و معاد اقرار
کرده است. با این حال سوره مبارک حمد، مسلمان نمازگزار را هر روز مخاطب خویش قرار داده تا از خدا بخواهد او را به راه راست هدایت کند و این بدان معناست که با اقرار به شهادتین و معاد، هدایت کامل نمیشود؛ چراکه شهادت سوم به دو شهادت دیگر ضمیمه نشده است.
این گروه ناچیز (وهابیان) نقاب توحید را بر چهره میگذارد و به بتپرستی زمان جاهلیت دعوت میکنند؛ به طوری که در ادبیاتشان، طعم مقتضیات شهادت دوم چشیده نمیشود و نتایج شهادت دوم در محاسبات و ادبیات ایشان دیده نمیشود. پس ناچاریم شهادت سوم را به دو شهادت اول بیافزاییم؛ چراکه هدایت به راه مستقیم، شرط رسیدن به بهشت و رهایی از جهنم است. پس امامت، شرط هدایت است و هیچ عبادتی جز با امامت پذیرفته نمیشود. نبوت، تنها ارائه راه و آشکار کردن احکام و مقدمهای برای امامت است؛ امامت نیز با امر ملکوتی از جانب پروردگار محقق و مشخص میشود و پیامبر (صلی الله علیه و آله)، هم پیامبر است و هم امام یا به بیان دیگر، ایشان امام ائمه است.
لفظ «اهتدی» با تعابیر مختلف و جنبههای گوناگون در قرآن کریم آمده است، اما بر حقیقت واحدی دلالت میکند؛ یعنی خدایا برای ما هدایتگرانی قرار بده که هدایتگر و هدایتشده باشند تا ما به ایشان اقتدا کنیم. این یعنی امام و امامت که این معنی در سوره حمد با لفظ هدایت آمده و میفرماید:(اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ) یعنی برای ما هدایتشده و هدایتگری قرار بده تا ما به او اقتدا کرده و بر اساس ولایت او گام برداریم. این معنی، در دل نماز آمده است؛ نه اینکه تنها در اذان و اقامه به آن اشاره شده باشد؛ به نحوی که در نماز با زبان خود با قرائت سوره حمد، بدان اقرار میکنیم.
برخی از فقها مانند صدوق در «من لا یحضره الفقیه»، مفید در «المقنعه» و شیخ طوسی در «النهایه» و «مبسوط»، به استحباب دعای استقبال به قبله، در ابتدای نماز فتوا دادهاند که بعد از تکبیرةالاحرام گفته میشود. برای اینکه از ملت ابراهیم (علیه السلام) باشی، که او هم بر دین
محمد (صلی الله علیه و آله) بود و از شرک به خدا با قدم گزاردن در راه علی (علیه السلام) و با هدایت علی (علیه السلام) خارج شوی، بعد از تکبیرةالاحرام به خدا توجه میکنی و میگویی: «من روی خود را به سوی کسی کردم که آسمانها و زمین را آفریده؛ آگاه به آشکار و پنهان و بخشنده و مهربان است. در حالی که بر دین ابراهیم (علیه السلام) و محمد (صلی الله علیه و آله) و ولایت أمیرالمؤمنین علیبنابیطالب (علیه السلام) هستم، در ایمان خود خالص و تسلیمم و از مشرکان نیستم؛ نماز و تمام عبادات من و زندگی و مرگ من، همه برای خداوند جهانیان است».(1)
شهادت اول تنها با شروط آن کامل میشود؛ چنانکه امام رضا (علیه السلام) نیز فرمود: شهادت سوم از ارکان شهادت اول و از شروط آن به حساب میآید و شخص مسلمان با شهادت سوم هدایت میشود. در آیه 82 سوره طه نیز آمده است:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) ؛ «و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم». این همان هدایتی است که سوره حمد به آن اشاره دارد و ما را به راه راست هدایت میکند؛ راه کسانی که خدا آنها را با طهارت و نعمت خاص خود متنعم کرده و آنها را از هرگونه آلودگی منزه داشته است. آنان در گفتار و رفتار معصوماند و توجه به اهل بیت (علیهم السلام) و داشتن ولایتشان و حرکت در راه هدایتشان، باعث کامل شدن عبادات و اعمال میشود. برترین تحیات و درودها بر ایشان باد.
این مقصود کلام امام باقر (علیه السلام) خطاب به سدیر است؛ در حالی که امام رو به کعبه کرده بود، فرمودند:
ای سدیر، همانا مردم امر شدند که به سوی این سنگها آیند و آنها را طواف کنند؛ سپس به سمت ما آیند و ولایتشان را به ما اعلام دارند و این مفاد کلام خداست که میفرماید:(وَ إِنِّی لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدی) ؛ «و من هر که را توبه کند، و ایمان آورد، و
1) (1) المقنع، الشیخ الصدوق، الرکوع و ذکره، ص 93.
عمل صالح انجام دهد، سپس هدایت شود، میآمرزم». سپس حضرت با دست خود به سینه مبارکشان اشاره کردند و فرمودند: به ولایت ما. سپس فرمودند: ای سدیر! آیا به تو منعکنندگان از دین خدا را نشان بدهم؟ سپس به ابوحنیفه و سفیان ثوری که در آن زمان در مسجد حلقه درس داشتند، نگاه کردند و فرمودند: اینان ممانعتکنندگان از دین خدایند؛ چراکه هیچ هدایت و دلیل روشنی از جانب خدا ندارند. اگر این افراد خبیث در خانههایشان مینشستند و مردم پس از جستوجو، کسی را برای آگاهی از دین نمییافتند، نزد ما میآمدند و ما آنها را از خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) مطلع میساختیم و مردم نیز گمراه نمیشدند.(1)
برهان پنجمی که امام باقر (علیه السلام) به آن اشاره میفرماید، بدین شرح است: اولاً معنای توحید در عبادت که در مقابل بتپرستی است، اقرار و تولی به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) است. ثانیاً زیارت کردن، یکی از راههای نشان دادن تولّی به ولایت اهل بیت (علیهم السلام) و میل به ایشان است؛ آن هم زیارت با معرفت. پس زیارت، خود نوعی از تجدید پیمان و محکم کردن عهد با اهل بیت (علیهم السلام) و اظهار محبت به ایشان است.
درنتیجه زیارت قبور اهل بیت (علیهم السلام) و التزام به ولایتشان، کاملکننده عبادات و از شرایط قبولی حج و توجه نمودن به کعبه است. قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام)، از ارکان معارف دین و سبب قبولی طاعات بوده و کسی که با این رکن دشمنی کند، میخواهد مردم را به عبادات قریش که درواقع بتپرستی بود، ارجاع دهد و برخی اوامر الهی را از برخی دیگر جدا کند و عبادتها و عادتهای زمان جاهلیت را رواج دهد.
خداوند در آیه 26 و 27 سوره مبارک حج میفرماید:
(وَ إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ أَنْ لا تُشْرِکْ بِی شَیْئاً وَ طَهِّرْ بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْقائِمِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ * وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ)
1) (1) الکافی، ج 1، باب الواجب علی الناس بعدما یقضون مناسکهم.
[به خاطر بیاور] زمانی را که جای خانه [کعبه] را برای ابراهیم (علیه السلام) آماده ساختیم [تا خانه را بنا کند و به او گفتیم:] چیزی را همتای من قرار مده! و خانهام را برای طوافکنندگان و قیامکنندگان و رکوعکنندگان و سجودکنندگان [از آلودگی بتها و از هرگونه آلودگی] پاک ساز! و مردم را دعوت عمومی به حج کن تا پیاده و سواره بر مرکبهای لاغر از هر راه دوری بهسوی تو بیایند.
این آیه مبارکه هدف حج و تمامی عبادتها را بیان میدارد و متذکر میشود که حضرت ابراهیم (علیه السلام)، اولین مبلغ از جانب پروردگار برای دعوت به حج است. «وأذن» یعنی اعلان کن و مردم را به حج امر کن. روایات شیعه و سنی نیز این مطلب را تأیید میکند.
سپس بعد از فراخواندن مردم برای حج در ادامه آیه مبارکه میفرماید: «مردمانی سوی تو آیند»؛ این آمدن، آمدن به سوی کعبه و خدا، بدون واسطه نیست، چراکه اگر اینگونه بود میفرمود: «سوی من آیند» در حالیکه «آمدن» اول، به سوی حضرت ابراهیم (علیه السلام) است.
آمدن به حج، اجابت دعوت است و این اجابت دعوت الهی، با آمدن نزد ولی خدا کامل میشود. حج که قصد به سوی خداست، به واسطه آمدن نزد حضرت ابراهیم (علیه السلام) صورت میپذیرد؛ چراکه او وجیه درگاه الهی است و در نماز و طواف و دیگر عبادات حج متوجه او میشویم. پس باید با ابراهیم (علیه السلام) همپیمان شد و به او محبت داشت و دل به او داد.
این آیه مبارکه نیز مفهومی مشابه با آیات گذشته دارد؛ آیه 37 سوره ابراهیم میفرماید:
(رَبَّنا إِنِّی أَسْکَنْتُ مِنْ ذُرِّیَّتِی بِوادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ عِنْدَ بَیْتِکَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِیُقِیمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النّاسِ تَهْوِی إِلَیْهِمْ)
پروردگارا! من بعضی از فرزندانم را در سرزمینی بیآب و علف، در کنار خانهای که حرم توست، ساکن ساختم تا نماز را برپا دارند؛ تو دلهای گروهی از مردم را متوجه آنها ساز.
پس خدا ابراهیم (علیه السلام) و خانوادهاش را در کنار خانهاش ساکن کرد تا نماز را بپا دارند و حافظ دین باشند و خانه را برای طواف کنندگان، قیام کنندگان، رکوع کنندگان و سجودگران پاکیزه کنند و مردم را برای حج دعوت کنند. با این حال اگر نزد ابراهیم (علیه السلام) و فرزندانش از نسل اسماعیل نروی، حج مقبولیت و ارزشی نزد خدا ندارد؛ دلها باید به سوی ایشان و محبت و ولایت ایشان تمایل نشان دهند و ابراز اطاعت کنند و آنان را در قصد به سوی خدا واسطه قرار دهند.
اینکه خداوند متعال حضرت ابراهیم (علیه السلام) را در خانه خود اسکان داد و ایشان نیز خانواده خود را در آنجا ساکن کرد، به منظور رفتن به سوی آنها و ابراز علاقه به ایشان بود؛ او بود که از بیتاللهالحرام مکانی را برای عبادتش اختصاص داد، در حالیکه سنگها بر جای خود استوار بودند. اگر ابراهیم (علیه السلام) این کار را انجام نداده بود، سنگها بتی بیش نبودند، همانگونه که حج در دوران جاهلیت این چنین بود.
به همین منظور از مستحبات هنگام دخول به بیتاللهالحرام، سلام دادن و درود فرستادن به سیدالانبیا، محمد (صلی الله علیه و آله) و سپس سلام دادن بر حضرت ابراهیم (علیه السلام) بیان شده است؛ گویی که حاجی بر آنان وارد شده و زائر آنان است.(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمود: در حالی که بر در مسجد ایستادهای بگو:
سلام و رحمت و برکات خدا بر تو ای پیامبر (صلی الله علیه و آله)، با نام خدا و به واسطه خدا و از خدا و هرآنچه خدا بخواهد؛ و درود خدا بر انبیا و فرستادگانش و درود بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و درود بر ابراهیم (علیه السلام) و ستایش مخصوص پروردگار جهانیان است.(2)
درنتیجه آمدن برای زیارت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و ابراهیم (علیه السلام)، آمدن نزد خداست. در مورد اهل بیت (علیهم السلام) نیز همین گونه است؛ چراکه اینان همان خاندان و امت مسلماناند که
ابراهیم (علیه السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) به مودت و محبتشان دعوت کردند.
تجدید عهد کردن با اهل بیت (علیهم السلام) که با رفتن نزد ایشان و زیارتشان محقق میشود، درواقع تجدید عهد کردن با خداست؛ چنانکه در «تهذیب الاحکام» روایت شده، هنگامی که زید شحام از امام صادق (علیه السلام) پرسید: «جزای کسی که رسول الله (صلی الله علیه و آله) را زیارت کند چیست؟» ایشان فرمود: «مانند کسی است که خدا را در عرش زیارت کند».(1)
این ویژگی، در اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) نیز وجود دارد؛ چنانکه در کامل الزیارات آمده است که امام صادق (علیه السلام) فرمودند: «کسی که قبر حسین بن علی (علیهما السلام) را در روز عاشورا با معرفت زیارت کند، مانند کسی است که خدا را در عرش زیارت کرده باشد».(2)
این اماکن به هدف انجام عبادات و برپایی شعائر در آنها زیارت میشوند؛ وگرنه سنگها و طواف دور آنها، بدون ولی خدا و منتخبان خدا، در منطق قرآن عبادتی بتپرستانه شمرده میشود، نه آنگونه که این فرقه منحرف ادعا میکند. بنابراین انبیا و اوصیا دربهای الهیاند که به وسیله آنها متوجه خدا میشویم و اگر آنها نباشند، حج، در حقیقت حج ابراهیمی نیست و حج جاهلی است.
خداوند در آیه 125 سوره بقره میفرماید:
(وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی وَ عَهِدْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ أَنْ طَهِّرا بَیْتِیَ لِلطّائِفِینَ وَ الْعاکِفِینَ وَ الرُّکَّعِ السُّجُودِ)
1) (1) تهذیب، ج 6، ص 4؛ شیخ فرموده است: معنای کلام امام این است، کسی که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را زیارت کند، مانند کسی است که خدا را در عرش زیارت کرده باشد، یعنی زائر پیامبر (صلی الله علیه و آله) اجر و پاداش بسیار در قیامت دارد، مثل اینکه خدا او را به آسمان بالابرده باشد و او را به عرشش که بر دوش ملائکه است، نزدیک کرده باشد و بعضی از ملائکهاش را برای تکریم وی به او نشان دهد. این البته بر خلاف آن چیزی است که مشبّهه میگویند.
2) (2) کامل الزیارات، باب 71، ثواب من زار الحسین (علیه السلام) یوم عاشوراء؛ مستدرک الوسائل، ج 10، باب تأکّد استحباب زیارة الحسین، ص 291.
و [به خاطر بیاورید] هنگامی که خانه کعبه را محل بازگشت و مرکز امن و امان برای مردم قرار دادیم! و [برای تجدید خاطره] از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید! و ما به ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) امر کردیم که خانه مرا برای طوافکنندگان و مجاوران و رکوعکنندگان و سجدهکنندگان، پاک و پاکیزه کنید.
تعبیر به «مقام» در آیه شریف، بر بزرگی و عظمت آن مکان دلالت میکند؛ در حالی که مقام ابراهیم (علیه السلام) نیز سنگی مانند سنگهای دیگر آنجاست؛ چنانکه در آیه 40 سوره نازعات آمده است:(وَ أَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ) ؛ «و آن کس که از مقام پروردگارش ترسان باشد». همچنین خداوند در آیه 79 سوره اسراء میفرماید:(عَسی أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً) ؛ «امید است پروردگارت تو را به مقامی در خور ستایش برانگیزد!». این جایگاه بلند برای سنگ، تنها به خاطر تماس با بدن حضرت ابراهیم (علیه السلام) بهدست آمد؛ چراکه در هنگام ساخت کعبه، در آنجا ایستاده بود و برای همین آن مکان، تقدس پیدا کرد و محلی برای نماز شد. پس خدا به این سنگ عظمت و بزرگی عنایت کرد و آن را مقام نامید و به ما امر کرد که در آنجا نماز بگزاریم؛ یعنی در میان نماز طواف و دیگر اعمال حج و عمره، رو به آن مقام و کعبه بایستیم؛ این همان توجه به خداست. درنتیجه حاجی اگر میخواهد در عمره، در حج، در طواف و دیگر مراسمها به پروردگارش توجه پیدا کند، ناچار است به حجتها، واسطهها و آیات پروردگارش توجه کند، که مقام ابراهیم (علیه السلام) و کعبه نیز از آن جملهاند.
اگر این سنگ بهخاطر تماس با بدن ابراهیم (علیه السلام) به این جایگاه والا رسیده است، پس خود ابراهیم (علیه السلام) و توجه به او چه جایگاهی نزد خدا خواهد داشت؟ در نتیجه توجه به خدا به واسطه ابراهیم (علیه السلام) اولویت خواهد داشت و باید گفت: «ای آبرومند نزد خدا! شفاعت ما را هم بکن».
توجه به بیتاللهالحرام بدون توجه به مقام ابراهیم (علیه السلام)، مانند اعمال و مناسک مشرکان است؛ پس باید رمزی دیگر به رمزهای کعبه افزوده شود که آن رمز، توجه به حجتهای الهی و آیات خداوند است.
در علم اصول، ثابت شده است که حکم از موضوعش پیروی میکند و ممکن نیست که حکم، علت برای موضوع باشد؛ پس فرض موضوع بر فرض حکم تقدم دارد و حکم نیز در آیه 125 سوره بقره که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) (1)، وجوب مصلی قرار دادن مقام ابراهیم (علیه السلام) است و موضوع مقام ابراهیم (علیه السلام) و متعلق حکم، رو کردن به مقام ابراهیم (علیه السلام) در نماز است.
چون موضوع بر حکم سبقت دارد، درواقع علت بر معلولش سبقت پیدا کرده است؛ پس موضوع (یعنی مقام ابراهیم (علیه السلام) که محل نزدیک شدن به خدا، تبرک جستن، تقدس پیدا کردن و عبادت کردن خداست) برای تحقق به علت دیگری نیاز ندارد و متوقف بر چیز دیگری نیست. اینجاست که محمول، یعنی مصلی قرار دادن مقام ابراهیم (علیه السلام) در نماز اضافه میشود؛ البته این توجه به مقام ابراهیم (علیه السلام) در امتداد توجه به کعبه است.
پس حکم، دلالت میکند که موضوع، سابقهای در قداست دارد و از آموزههای دینی به حساب میآید، با این بیان روشن میشود که بیتاللهالحرام باید مشروط به شرطی مقصد قرار گیرد و آن شرط این است که عبادت توحیدی در حج، به ولی خدا (ابراهیم (علیه السلام) قرین شود. درواقع مکانهای مقدس و مشاعر شریف، در اصل برای رسیدن به آثار پیامبران و جایگاه ایشان هدف قرار گرفتهاند؛ چراکه خداوند متعال خودش این گونه اراده کرده و آنها را شعائر و وسیلهای برای نزدیکی به خودش قرار داده است.
وقتی سنگی که با پاهای حضرت ابراهیم (علیه السلام) تماس داشته، این عظمت و قداست را به دست آورد، پس درباره مشاهد پیامبر اکرم و اهل بیت (علیهم السلام) - که از حضرت ابراهیم (علیه السلام) و تمام پیامبران، باعظمتتر و پرفضیلتتر هستند - چه باید گفت؟ چراکه نص قرآن بر این مطلب دلالت دارد که علی (علیه السلام) نفس پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. این جایگاهی است که هیچیک
1) (1) از مقام ابراهیم (علیه السلام)، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید.
از پیامبران و فرستادگان از آن بهرهای نبردهاند. به همین علت خدا اهل بیت (علیه السلام) را در مواقع بسیاری، همردیف پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار داده و ویژگیهایی را به ایشان اختصاص داده است.
همچنین این آیه کریمه، دلالتهای دیگری نیز دارد؛ از جمله فراگیری تبرک جستن به آثار تمام پیامبران و اولیای الهی، عین توحید بودن این عمل و اینکه ترک آن، عین بتپرستی و جاهلیت شمرده میشود.
این درجه از قداست برای این عمل تنها به این علت است که نشان دهد اینها شعائر الهی هستند؛ پس احترام گزاردن به آنها، از باب احترام گزاردن به خدا واجب است. این آیه کریمه بر این مطلب دلالت دارد که مکانهای پیامبران و منتخبان خدا، مایه نزدیکی و عبادت خدا هستند.
اینگونه استفاده کردن از آیه بسیار روشن است و از تعبیر آیه به «المقام» این مطالب به دست میآید؛ چراکه تعبیر به «مقام»، دلالتی دینی - شرعی بر این مطلب دارد که مکان، محلی است که از آن تبرک میجویند.
همچنین از اضافه شدن مقام به ابراهیم (علیه السلام)، علیت فهمیده میشود؛ پس این حکم، حکم برای همه سنگها نیست، بلکه اختصاص به سنگ منتسب به حضرت ابراهیم (علیه السلام) دارد.
حتی قرطبی در تفسیرش از ابنعباس، مجاهد، عکرمه و عطاء نقل کرده است که مقام ابراهیم (علیه السلام)، در حقیقت تمام حج است. همچنین از عطاء نقل کرده که عرفه، مزدلفه جمرات است. شعبی نخعی و مجاهد هم میگویند: تمام حرم، مقام ابراهیم (علیه السلام) است.(1)
پس با این سخنان در تفسیر مقام ابراهیم (علیه السلام)، روشن میشود که جایجای حج و حرم، از منتسبات حضرت ابراهیم (علیه السلام) پر است و در حقیقت به خاطر ابراهیم (علیه السلام) است که این مکانها، شایستگی عبادت را به دست آوردهاند. اگر حج عبادتی توحیدی و
1) (1) تفسیر القرطبی، تفسیر قوله وَ إِذْ جَعَلْنَا الْبَیْتَ مَثابَةً لِلنّاسِ، ج 2، ص 113.
باعظمت شناخته میشود، به خاطر توجهی است که در اعمال و عبادتهای حج به خدا و بهواسطه پیامبران پیدا میشود. از این رو اعمال انسانها به ایشان پیوند میخورد و فرد مسلمان نمیتواند از حجتهای الهی و آیات پروردگار در آموزش آموزههای توحیدی، به بهانه توحید اجتناب کند.
از این قاعده دینی شریف که درباره آن بحث کردیم، قاعده تبرک جستن به آثار پیامبران به دست میآید که دلایل خاص خودش را دارد.
در این بحث به چند نمونه، درباره آثار پیامبران اشاره میکنیم که این آثار، در اثر تماس و برخورد با بخشی از بدنهای پاک ایشان، تبرک و تقدس یافتهاند و وسیله برآورده شدن حاجتها شدهاند.
(وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانِی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا)
و مرا - هر جا که باشم - وجودی پربرکت قرار داده و تا زمانی که زندهام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است.
آیه به این معناست که خداوند حضرت عیسی (علیه السلام) را هر کجا که باشد، کانون خیر و برکت قرار داد و به برکت همین ویژگی بود که ایشان، کور مادرزاد و مبتلا به پیسی را شفا میداد و مردگان را به اذن پروردگار زنده میکرد. ایشان در هر مکانی که ساکن میشد، واسطه برآورده شدن حاجتها بود. با این توضیحات، درباره خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) پاک ایشان و کسی که عیسی (علیه السلام) هنگام نزول از آسمان به او اقتدا خواهد کرد و وزیر او خواهد شد، چه میتوان گفت؟
زهری در جریان صلح حدیبیه زمانی که عروةبنمسعود از نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) به سوی قریش بازگشت و رفتار صحابه در قبال پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دید نقل میکند:
عروه با دو چشم خود مدتی در رفتار اصحاب رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دقت کرد و گفت، به خدا سوگند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای وضو استنشاق نکرد، مگر اینکه اصحاب قطرات آن را در کف دست برای تبرک میگرفتند و آن را به سر و صورت میمالیدند، هرگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنان را به کاری امر میکرد، به آن کار مبادرت میورزیدند و هنگام وضوی پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بر سر قطرات وضو با یکدیگر نزاع میکردند و هرگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخنی میگفت، گوش فرا میدادند و برای احترام پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خیرهخیره به او نگاه نمیکردند. پس عروه به سوی قریش بازگشت و گفت: ای قوم من، به خدا سوگند من پادشاهان بسیاری را ملاقات کردهام مانند قیصر، کسری و نجاشی؛ اما به خدا سوگند پادشاهی را ندیدم که یارانش همچون اصحاب محمد (صلی الله علیه و آله) او را تکریم کنند. به خدا سوگند پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای وضو استنشاق نکرد، مگر اینکه اصحاب قطرات آن را در کف دست برای تبرک میگرفتند و آن را به سر و صورت میمالیدند. هرگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنان را به کاری امر میکرد، به آن کار مبادرت میورزیدند و هنگام وضوی پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بر سر قطرات وضو با یکدیگر نزاع میکردند.(1)
در سیره ابنهشام نیز از زبان عروه، رفتار صحابه در قبال پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نقل کرده است. از جمله اینکه صحابه همانند وضوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) وضو میگرفتند و نمیگذاشتند قطرهای از آب وضوی پیامبر به زمین برسد و اگر دانهای از موهای پیامبر جدا میشد، آن را برای خود نگه میداشتند.(2)
در کتب صحاح آمده است که صحابه آب وضوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) را برای تبرک میگرفتند و حتی به آبی که از حلق حضرت در حین وضو خارج میشد نیز تبرک میجستند.
این مسئله، اقرار به متبرک بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) است؛ همچنین صحابه، پیامبر (صلی الله علیه و آله) را واسطه برآوردن حاجتها و نزدیکی به خدا میدانستند.
در نتیجه آیه 31 سوره مریم با آیه 125 سوره بقره که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «و [برای تجدید خاطره] از مقام ابراهیم (علیه السلام)، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید»، هماهنگ و همنواست.
نمونه بعدی، داستان سامری، صاحب گوساله است که در قرآن کریم درباره بنیاسرائیل آمده است و با خروج جناب موسی (علیه السلام) از شهر، برای میقات پروردگار آغاز میشود. قرآن کریم در آیات 87 و 88 سوره طه میفرماید:
(قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَکَ بِمَلْکِنا وَ لکِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زِینَةِ الْقَوْمِ فَقَذَفْناها فَکَذلِکَ أَلْقَی السّامِرِیُّ * فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إِلهُکُمْ وَ إِلهُ مُوسی فَنَسِیَ)
گفتند: ما به میل و اراده خود از وعده تو تخلف نکردیم، بلکه مقداری از زیورهای قوم را که با خود داشتیم افکندیم و سامری اینچنین القا کرد * و برای آنان مجسمه گوسالهای که صدایی همچون صدای گوساله [واقعی] داشت پدید آورد و [به یکدیگر] گفتند: این خدای شما و خدای موسی (علیه السلام) است! و او فراموش کرد [پیمانی را که با خدا بسته بود].
خداوند داستان را از زبان موسی در آیات 95 و 96 همین سوره، اینگونه حکایت میکند:
(قالَ فَما خَطْبُکَ یا سامِرِیُّ * قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ یَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ کَذلِکَ سَوَّلَتْ لِی نَفْسِی)
[موسی رو به سامری کرد و] گفت: تو چرا این کار را کردی، ای سامری؟ گفت: من چیزی دیدم که آنها ندیدند؛ من قسمتی از آثار رسول [و فرستاده خدا] را گرفتم، سپس آن را افکندم، و اینچنین [هوای] نفس من این کار را در نظرم جلوه داد.
مراد از «رسول» در آیه کریم، چنانکه در بعضی روایات نیز آمده، جبرئیل امین (علیه السلام)
است؛ او در حالی که سوار بر مرکبی بود، برای نجات موسی (علیه السلام) و بنیاسرائیل از دست فرعون و سپاهیانش و راهنمایی آنها برای عبور از یک طرف شهر به طرف دیگر فرود آمد. او بر مرکبی از جنس نور سوار بود و سامری که از یاران ویژه حضرت موسی (علیه السلام) بود، دید که مرکب جبرئیل (علیه السلام) هرجا که پا میگذارد، در جای پایش یک گیاه میروید. با مشاهده این صحنه، سامری قسمتی از خاک جای سم مرکب جبرئیل (علیه السلام) را برداشت و آن را در گوسالهای که ساخته بود قرار داد و در اثر آن، از گوساله صدا خارج میشد.
در تفسیر قمی از امام باقر (علیه السلام) نقل شده است:
سامری در روزی که خدا فرعون و یارانش را غرق کرد، پیش روی موسی (علیه السلام) ایستاده بود؛ به جبرئیل (علیه السلام) که بر اسب مادهای سوار بود و هرجا که مرکبش قدم میگذارد، به حرکت در میآمد، نظاره کرد. سامری که از بهترین یاران موسی (علیه السلام) بود، در این امر تأملی کرد و کمی از خاک مرکب جبرئیل (علیه السلام) را برداشت و آن را در کیسهای قرار داده، نزد خود نگاه داشت. او گاهی به آن خاک، بر بنیاسرائیل تفاخر میکرد. زمانی که شیطان سراغ آنان آمد و گوساله را ساختند، شیطان به سامری گفت، خاکی را که با خود داری بده؛ سامری آن را آورد و شیطان آن را در شکم گوساله ساختهشده قرار داد؛ سپس زمانی که خاک در آن قرار گرفت، صدایی از آن درآمد و حرکت کرد.(1)
در جامع طبری آمده: «سخن سامری که میگوید:(فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ) ؛ «من قسمتی از آثار رسول [و فرستاده خدا] را گرفتم»، یعنی قسمتی از اثر سم اسب جبرئیل (علیه السلام) را برگرفتم». سپس روایتی از ابنعباس را نقل میکند:
هنگامی که بنیاسرائیل آنچه از آلفرعون باقی بود را به آتش انداختند و شکستند، سامری اثر اسب جبرئیل (علیه السلام) را دید و مقداری از خاک نعلش را برگرفت؛ سپس رو به آتش کرد وآن را
1) (1) تفسیر قمی، ج 2، سجود بنی اسرائیل للعجل، ص 62.
در آتش افکند و گفت: ای مجسمه، گوسالهای باش که صدایی همچون صدای گوساله [واقعی] داشته باشد و اینگونه مایه بلا و امتحان بنیاسرائیل شد.
در حدیث دیگری از او نقل است که:
سامری آنچه را نزدش بود بر طلاها افکند و مجسمه گوسالهای شد که صدایی همچون صدای گوساله [واقعی] داشت و به بنیاسرائیل گفت: این خدای شما و خدای موسی (علیه السلام) است.
همچنین از مجاهد درباره آیه 96 سوره طه که میفرماید:(فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها) ؛ «من قسمتی از آثار رسول [و فرستاده خدا] را گرفتم، سپس آن را افکندم»، نقل است که گفت:
سامری از اثر نعل اسب جبرئیل (علیه السلام) خاکی برگرفت و آن را بر طلاهای بنیاسرائیل افکند؛ آنگاه مجسمه به گوسالهای که صدایی همچون صدای گوساله [واقعی] داشت تبدیل شد.(1)
زمانی که خاک نعل اسب جبرئیل (علیه السلام) که سامری آن را در راه فریبکاری و گمراهی استفاده کرد، چنین اثری دارد، در مورد کسی که برتر از جبرئیل (علیه السلام) است چه باید گفت؟ آیا اماکنی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در آنها ایستاده و قبر مبارکشان و مکانهایی که با بدن شریفشان برخورد داشته، برکت و تأثیر شگرفی ندارند؟
خداوند در آیه 33 سوره احزاب میفرماید:(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) ؛ «خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد». در این آیه، خداوند میخواهد به بندگان بگوید که اهل بیت (علیهم السلام) را معدن طهارت و قداست قرار داده و این خواست حضرت حق، ارادهای تکوینی است نه
1) (1) جامع البیان، الطبری، ج 16، صص 254 و 255.
تشریعی. به همین جهت، تعبیر «خداوند میخواهد» به کار رفته است. همچنین تعبیر «إنّما» در آیه، نشانه حصر و تأکید است نه عمومیت این حکم برای همه مردم. این اراده، نوعی امداد الهی است که اهل بیت (علیهم السلام) بهوسیله آن، قداست و برکت بهدست آوردهاند؛ چراکه خداوند ایشان را از پلیدیهای ظاهری و باطنی پاک گردانید. این عمومیت را میتوان از «الف و لام جنس در الرجس» برداشت کرد که شامل همه گناهان و آلودگیهای ظاهری مانند خمر، قمار و نجاست میشود. این طهارت و قداست، هدیهای از جانب خدای متعال به ایشان است؛ چراکه خداوند، شایستگی و لیاقت این موهبت را در ایشان دید و به آینده بندگیشان آگاهی داشت؛ در نتیجه این لطف، از مصادیق قانون «پاداش نخست برای عمل بعدی» است. به همین دلیل، آثار اهل بیت (علیهم السلام)، مقدس و متبرک است و ایشان دلایل روشن خداوند و وسایلی هستند که از طریق آنان میتوان به خدای متعال نزدیک شد.
خداوند در آیه 42 سوره آل عمران میفرماید:
(وَ إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ وَ اصْطَفاکِ عَلی نِساءِ الْعالَمِینَ)
[به یاد آورید] هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم! خدا تو را برگزیده و پاک ساخته و بر تمام زنان جهان، برتری داده است.
برخی از مفسران میفرمایند که خداوند، مریم، دختر عمران را دو مرتبه انتخاب کرد: اول، به اختیار و انتخاب او و دوم، اینکه بدون شوهر صاحب فرزند شد.(1)خداوند او را از هر پلیدی و پستی پاک گردانید و در جواب علمای بنیاسرائیل که او را متهم کردند، او را پاک و پاکیزه قرار داد. این مطلب مانند مفاد آیه 33 سوره احزاب است که
1) (1) تفسیر نور الثقلین، شیخ عباس القمّی، ج 1، ص 366، تفسیر قوله إِذْ قالَتِ الْمَلائِکَةُ یا مَرْیَمُ! إِنَّ اللّهَ اصْطَفاکِ وَ طَهَّرَکِ.
پیشتر به آن اشاره شد:(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) ؛ «خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد». تقدیس در اینجا، به معنای مبارک و پاکیزه بودن است(1)و هیچ کس جز پیامبران و اوصیا، آن هم با اراده و خواست خدا، به این جایگاه بلند نخواهد رسید.
خداوند در آیات 93 تا 96 سوره یوسف نقل میکند که:
(اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَ أْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ * وَ لَمّا فَصَلَتِ الْعِیرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّی لَأَجِدُ رِیحَ یُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ * قالُوا تَاللّهِ إِنَّکَ لَفِی ضَلالِکَ الْقَدِیمِ * فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشِیرُ أَلْقاهُ عَلی وَجْهِهِ فَارْتَدَّ بَصِیراً قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّی أَعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)
این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیندازید، بینا میشود و همه نزدیکان خود را نزد من بیاورید * هنگامی که کاروان [از سرزمین مصر] جدا شد، پدرشان [یعقوب (علیه السلام)] گفت: «من بوی یوسف (علیه السلام) را احساس میکنم، اگر مرا به نادانی و کم عقلی نسبت ندهید» * گفتند: «به خدا تو در همان گمراهی سابقت هستی!» * اما هنگامی که بشارتدهنده فرا رسید، آن [پیراهن] را بر صورت او افکند، ناگهان بینا شد! گفت: «آیا به شما نگفتم من از خدا چیزهایی میدانم که شما نمیدانید؟»
این آیات به داستان حضرت یوسف (علیه السلام) و جایگاه بلندش نزد خدای متعال اشاره دارد؛ آن هنگام که برادرانش را امر کرد که پیراهن او را بر صورت پدر بگذارند تا بیناییش به برکت این پیراهن بازگردد و این عین کلام خداست که:(اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً) ؛ «این پیراهن مرا ببرید و بر صورت پدرم بیندازید، بینا میشود». در این آیات، شخص
1) (1) بحارالأنوار، ج 63، ص 259.
شفایافته یکی از پیامبران بزرگ خدا، حضرت یعقوب (علیه السلام) است و شفا به وسیله پیراهنی که با بدن یوسف (علیه السلام) تماس داشته ایجاد شده است. این خود نوعی از واسطه قرار گرفتن و مبارک بودن، بهاضافه شفا از جانب خداست. پس شفا حقیقتی از جانب خدا و درواقع، تمام فیض از جانب خداست؛ چراکه او خالق حقیقی همه موجودات ممکن از جمله شفا و طلب شفا است.
در آیه 80 سوره شعراء به نقل از حضرت ابراهیم (علیه السلام) آمده است:(وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ یَشْفِینِ) ؛ «و هنگامی که بیمار شوم، خداوند مرا شفا میدهد». باید به این مطلب توجه داشت که شفادهنده بودن پیراهن یوسف (علیه السلام) تنها مختص به این مورد نیست؛ بلکه این ویژگی، هر چیزی را که نسبتی با یکی از پیامبران یا یکی از اوصیای الهی که برکت در آنها راه داشته، در برمیگیرد؛ چراکه فعل الهی در جریان طبیعی خود عام و فراگیر بوده و سنتی الهی است. برای همین خداوند در آیه 7 سوره یوسف (علیه السلام) میفرماید:(لَقَدْ کانَ فِی یُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آیاتٌ لِلسّائِلِینَ) ؛ «در [داستان] یوسف و برادرانش، نشانهها [ی هدایت] برای سؤالکنندگان بود». قرآن در آیه 111 همین سوره میفرماید:(لَقَدْ کانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِأُولِی الْأَلْبابِ ما کانَ حَدِیثاً یُفْتَری) ؛ «در سرگذشت آنها درس عبرتی برای صاحبان اندیشه بود. اینها داستان دروغین نبود».
حال که پیامبری (حضرت یعقوب (علیه السلام) به مقام پیامبری دیگر (حضرت یوسف (علیه السلام) به واسطه پیراهن او تبرک و توسل میجوید، پس دیگر بدن یوسف (علیه السلام) چه خواهد کرد؟ اینگونه است که آثار پیامبران، مقدس است. بنابراین بدن و آثار خاتم پیامبران چه جایگاهی خواهد داشت؟
خداوند در آیه 24 سوره یوسف (علیه السلام) میفرماید:
(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ کَذلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصِینَ)
آن زن قصد او کرد و او نیز - اگر برهان پروردگار را نمیدید - قصد وی مینمود اینچنین کردیم تا بدی و فحشا را از او دور سازیم؛ چراکه او از بندگان مخلص ما بود.
این آیه نیز بر طهارت اوصیا و پیامبران از پلیدی و گناهان تأکید دارد. خدای متعال در این آیه کریمه شأن یوسف (علیه السلام) را که از «مخلصین» است و به همین دلیل بدی و فحشا را از او دور گردانیده بیان میکند. این مطلب را از این قسمت از آیه که میفرماید:(لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَ الْفَحْشاءَ) ؛ «تا بدی و فحشا را از او دور سازیم»، نیز میتوان فهمید؛ چراکه خداوند میفرماید: «مانع رسیدن بدی و فحشا به او میشویم» و نمیفرماید: «اجازه نزدیک شدن او به بدی و فحشا را نمیدهیم یا نمیگذاریم یوسف به بدی میل پیدا کند». زیرا از جانب حضرت یوسف (علیه السلام) میل و اقبالی به فحشا نبود و از گناه پرهیز داشت، بلکه این زلیخا بود که میل به یوسف (علیه السلام) نشان داده و اراده فحشا کرد. البته یوسف (علیه السلام) از فحشا کناره گرفت؛ چراکه زلیخا به یوسف (علیه السلام) میل کرد، ولی یوسف (علیه السلام) به او میلی نشان نداد و این مطلب در همین آیه آمده است:(وَ لَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَ هَمَّ بِها لَوْ لا أَنْ رَأی بُرْهانَ رَبِّهِ) ؛ «آن زن قصد او کرد و او نیز - اگر برهان پروردگار را نمیدید - قصد وی مینمود».
امام رضا (علیه السلام) در جواب سؤال مأمون درباره عصمت پیامبران فرمود:
زلیخا میل یوسف (علیه السلام) کرد و یوسف (علیه السلام) هم اگر برهان پروردگارش را ندیده بود به او میل میکرد؛ ولی او معصوم بود و معصوم میل به گناه نمیکند و مرتکب آن نمیشود و پدرم از پدرش حضرت صادق (علیه السلام) برایم روایت کرد که زلیخا اهتمام کرد که انجام دهد و یوسف اهتمام کرد که انجام ندهد. پس مأمون گفت: «آفرین بر شما ای اباالحسن!(1)» یوسف پاک و پاکیزه از پلیدیها بود و هیچ پلیدی، چنانکه بعضی ادعا میکنند که به زلیخا میل نشان داد و نزدیک بود که مرتکب فحشا شود، به او نرسید.
1) (1) عیون أخبار الرضا، ج 2، ص 179، فی تفسیرقوله ولقد همت به.
خداوند در آیات 9 تا 12 سوره طه میفرماید:
(وَ هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی * إِذْ رَأی ناراً فَقالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِقَبَسٍ أَوْ أَجِدُ عَلَی النّارِ هُدیً * فَلَمّا أَتاها نُودِیَ یا مُوسی * إِنِّی أَنَا رَبُّکَ فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً)
و آیا خبر موسی (علیه السلام) به تو رسیده است؟ * هنگامی که [از دور] آتشی مشاهده کرد و به خانواده خود گفت: «[اندکی] درنگ کنید که من آتشی دیدم. شاید شعلهای از آن برای شما بیاورم یا بهوسیله این آتش راه را پیدا کنم. * هنگامی که نزد آتش آمد، ندا داده شد که ای موسی! * من پروردگار توام. کفشهایت را بیرون آر که تو در سرزمین مقدس طوی هستی.
خداوند همچنین در آیات 15 و 16 سوره نازعات میفرماید:
(هَلْ أَتاکَ حَدِیثُ مُوسی * إِذْ ناداهُ رَبُّهُ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً)
آیا داستان موسی به تو رسیده است؟ * در آن هنگام که پروردگارش او را در سرزمین مقدس طوی ندا داد.
همچنین در آیات 51 و 52 سوره مریم میفرماید:
(وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی إِنَّهُ کانَ مُخْلَصاً وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا * وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا)
و در این کتاب [آسمانی] از موسی (علیه السلام) یاد کن که او مخلص بود و رسول و پیامبری والامقام * ما او را از طرف راست [کوه] طور فراخواندیم و نجواکنان او را [به خود] نزدیک ساختیم.
در آیات 29 و 30 سوره مبارکه قصص آمده است:
(فَلَمّا قَضی مُوسَی الْأَجَلَ وَ سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْکُثُوا إِنِّی آنَسْتُ ناراً لَعَلِّی آتِیکُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النّارِ لَعَلَّکُمْ تَصْطَلُونَ * فَلَمّا أَتاها نُودِیَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَیْمَنِ فِی الْبُقْعَةِ الْمُبارَکَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ یا مُوسی إِنِّی أَنَا اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ)
هنگامی که موسی (علیه السلام) مدت خود را به پایان رسانید و همراه خانوادهاش [از مدین به سوی مصر] حرکت کرد، از جانب طور آتشی دید. به خانوادهاش گفت: «درنگ کنید که من آتشی دیدم؛ [میروم] شاید خبری از آن برای شما بیاورم، یا شعلهای از آتش تا با آن گرم شوید» * هنگامی که به سراغ آتش آمد، از کرانه راست درّه، در آن سرزمین پربرکت، از میان یک درخت ندا داده شد که: «ای موسی! منم خداوند، پروردگار جهانیان».
قرطبی در تفسیرش درباره آیه 12 سوره طه که میفرماید:(إِنَّکَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ طُویً) ؛ «تو در سرزمین مقدس طوی هستی» میگوید: «المقدس یعنی پاک و القدس یعنی پاکی و زمین مقدس یعنی زمین پاک»؛ تا آنجا که میگوید: «خداوند بعضی قسمتهای زمین را بر بعضی دیگر برتری داده؛ چنانکه بعضی زمانها را بر بعضی دیگر برتری داده است».(1)
صاحب المیزان در تفسیر «الواد المقدس» میگوید:
واژه «وادی» در اصل به معنای محلی است که سیلاب از آنجا میگذرد و به همین اعتبار، شکاف میان دو کوه را نیز وادی میگویند و جمع این واژه، «اودیه» است.
مراد از واژه «ایمن» جانب راست است؛ در مقابل «أیسر» که به معنای سمت چپ است که صفت شاطئ میباشد و «بقعة مبارکه»، منطقه مخصوصی است از «کناره سمت راست وادی» که در آن درختی قرار داشته که ندای یا موسی از آن درخت برخاسته است.(2)
چنانچه خداوند در آیات 51 و 52 سوره مریم فرمود:
(وَ اذْکُرْ فِی الْکِتابِ مُوسی إِنَّهُ کانَ مُخْلَصاً وَ کانَ رَسُولاً نَبِیًّا * وَ نادَیْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الْأَیْمَنِ وَ قَرَّبْناهُ نَجِیًّا)
و در این کتاب [آسمانی] از موسی (علیه السلام) یاد کن که او مخلص بود و رسول و پیامبری والامقام * ما او را از طرف راست [کوه] طور فراخواندیم و نجواکنان او را [به خود] نزدیک ساختیم.
مقصود از طور، چنانکه از طریق اهل سنت نیز آمده، کوهی است که خدا با موسی (علیه السلام) در آن سخن گفته است(1)و منافاتی با آیات قبل ندارد؛ چراکه وادی مقدس طبق نظر بعضی مفسران میتواند بر کوه طور و کوفه انطباق داشته باشد.
در روایتی آمده که مکان قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اول طور سیناست. از ابیجعفر امام باقر (علیه السلام) رسیده که فرمود:
در وصیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده بود که مرا به پشت شهر کوفه ببرید؛ زمانی که پاهای شما در سراشیبی قرار گرفت و بادی به سمت شما وزیدن گرفت، مرا همان جا دفن کنید؛ چراکه آنجا ابتدای طور سیناست. آنان نیز دستور امام را اجرا کردند.(2)
این همه تقدس و تبرک برای این وادی، به خاطر صحبت خدا با موسی (علیه السلام) در این سرزمین است. به او امر شد تا کفشهایش را از پا درآورده و در این زمین مقدس برای احترام به آن، پابرهنه راه برود؛ چراکه این سرزمین محل نزول وحی و سرزمین مناجات و حضور و نزدیکی به خداوند بود.
نتیجه: قرآن کریم تأکید میکند که بر روی زمین، مکانها و مناطقی وجود دارد که مقدساند و باید مقدس و محترم شمرده شوند و این خواست خداست. در آن مکانها وحی از آسمان نازل میشد و تقرب به خدا حاصل میگشت و اجر و ثواب عبادتها در این سرزمین بیشتر میشد و دیگر مناطق چنین ویژگی نداشتند. این مسئله خط بطلانی است بر ادعای کسانی که میگویند این احترام و تبرک، شرک و کفر به خداست.
پس آیه 125 سوره بقره که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید»، قانونگذاری از جانب خداست و مقدس قراردادن این مکانها وسیلهای برای ارتباط بهتر با او و هدایتی دینی است. این تقدیس نشان میدهد
این مکانها از محبوبترین اماکنی است که خداوند میخواهد در آنها عبادت انجام شود؛ مانند سعی بین صفا و مروه و توقف در عرفات که این جعل، حق طبیعی خداست.
نزد فقیهان امامیه مشهور است که:
در صحیح بودن احیای زمینهای موات، شرط است که آن زمینها از زمینهای مورد نظر برای عبادت نباشند که در دین اسلام از مظاهر عبادت لحاظ شدهاند؛ مانند سرزمین عرفات و مزدلفه و منا؛ پس احیای زمینی از این مکانها، اگر زمین موات باشند، صحیح نخواهد بود.
این فتوای فقیهان بود؛ اما به این شرط، اشکالی مطرح است یا به بیان دیگر، این شرط مانعی دارد. احترام و بزرگی شأن این مکانها در اسلام و مقدس بودنشان نزد خدا و مسلمانان، بهخاطر انجام عبادتهایی در طول زمانهای مختلف در این مکانهاست. درنتیجه این مطلب، مقام و منزلت این زمینها را بسیار بالاتر از آن قرار داده است که آنها را از زمینهای موات یا سایر زمینهای مباح به حساب آوریم تا به ملکیت و تصاحب افراد درآید و احکام اعتباری متعارف در معاملههای مردم بر آنها جاری شود.
خداوند در آیات 35 تا 37 سوره نور میفرماید:
(اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کَمِشْکاةٍ فِیها مِصْباحٌ الْمِصْباحُ فِی زُجاجَةٍ الزُّجاجَةُ کَأَنَّها کَوْکَبٌ دُرِّیٌّ یُوقَدُ مِنْ شَجَرَةٍ مُبارَکَةٍ زَیْتُونَةٍ لا شَرْقِیَّةٍ وَ لا غَرْبِیَّةٍ یَکادُ زَیْتُها یُضِیءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ وَ یَضْرِبُ اللّهُ الْأَمْثالَ لِلنّاسِ وَ اللّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ * فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ * رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ)
خداوند نور آسمانها و زمین است؛ مثل نور خداوند همانند چراغدانی است که در آن چراغی [پر فروغ] باشد؛ آن چراغ در حبابی قرار گیرد؛ حبابی شفاف و درخشنده همچون یک ستاره فروزان. این چراغ با روغنی افروخته میشود که از درخت پربرکت زیتونی گرفته شده که نه شرقی است و نه غربی [روغنش آنچنان صاف و خالص است که] نزدیک است بدون تماس با آتش شعلهور شود. نوری است بر فراز نوری و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند و خداوند به هر چیزی داناست. * [این چراغ پرفروغ] در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند [تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد]. خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود و صبح و شام در آنها تسبیح او میگویند * مردانی که نه تجارت و نه معاملهای آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند. آنها از روزی میترسند که در آن، دلها و چشمها زیر و رو میشود.
اشاره قرآن کریم در این آیات بر خانههای مقدسی است که خدا اجازه بلندی و بزرگی جایگاه آنها و ذکر نام و یاد خودش در آنها را داده است. در این خانههاست که خدا تسبیح و عبادات در آنها پذیرفته و ذکر در آنها شنیده میشود؛ دعا زیر قبه آنها بالا رفته و درهای آسمان باز شده و نزدیکی به خدا حاصل میشود. پس این خانهها، خانههایی مبارک و مقدساند که خدا آنها را وسیله و واسطهای برای قبولی عبادات و ذکر و تسبیح در شب و روز قرار داد. آنها خانههای مخصوصی هستند که قداست، آنها را احاطه کرده و حتی از آنها صادر میشود.
شاهد بر این مطلب، جار و مجرور «فی بیوت» است که در آیه، متعلق به نوری است که خدا آن را برای مردم مثال زد. پس نور در آن خانههایی است که خدا اجازه رفعت و بلندی آنها را داده است. همچنین آیه متذکر میشود که این نور، نور آسمانها و زمین است؛ یعنی به آنها احاطه و تسلط دارد و بر آنها از لحاظ خلقت و رتبه وجودی شرافت دارند.
حال این نور، مخلوقی از مخلوقات خداست که در آیه از باب اضافه فعل به فاعلش
به لفظ خدا اضافه شده است و آن عبارت است از انوار خمسه بزرگوار که خداوند برای هر کدام از ایشان، مثال و تشبیهی حسی ذکر کرده تا هم ادراکش برای اذهان آسان شود و هم معنا را تبدیل به سطحی قابل فهم برای بشر کرده باشد. این نور عین ذات حق تعالی نیست؛ چراکه ذات حق، معنایی واحد دارد و تکثربردار نیست؛ در حالی که نور ذکر شده در آیه، متعدد و شعبهشعبه است و به پنج نور تقسیم شده که از یکدیگر مستقل و جدا هستند.
اول: مشکات؛
دوم: مصباح؛
سوم: زجاجة؛
چهارم: کوکب دری؛
پنجم: شجرة مبارکه.
سپس آیه در ادامه میفرماید:(نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ) ؛ «نوری است بر فراز نوری و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند». در زبان عربی، علمای علم بلاغت میفرمایند، هر تشبیه، جمله جدا و مستقلی است که معنا و مفهوم جداگانهای دارد. پس آیه درصدد بیان یکی از مراحل خلقت موجودات یعنی خلقت نورهای پنجگانهای است که برتر از فرشتگان، روح، جن، انس و همه موجودات دیگر است. چنانکه از ظاهر آیه برداشت میشود، آنها نورهایی هستند که برخی از بعض دیگر گرفته شدهاند و با هم در ارتباط هستند.
این نورهای پربرکت که بر آسمانها و زمین احاطه دارند، همان کلماتی هستند که فرشتگان هیچ اطلاعی از آنها نداشتند. فرشتگانی که عهدهدار تدبیر و اداره شئون
آسمانها و زمین بوده و در جایجای ارکان هستی حضور دارند. فرشتگان تدبیر و اداره شئون آسمانها و زمین را بر عهده دارند و این نورهای پنجگانه، همان اسمهایی هستند که خدا به آدم (علیه السلام) تعلیم داد و فرشتگان هیچ اطلاعی از آن نامها نداشتند. این حضرت آدم (علیه السلام) بود که آنها را از آن نامها باخبر ساخت؛ زیرا خداوند از آن نامها به غیب آسمانها و زمین تعبیر کرد.(1)این تعبیر در روایات فریقین نیز آمده است.(2)
اگر این نامها از جنس عالم آسمانها و زمین بودند، فرشتگان باید آنها را میشناختند. از این نکته آشکار میشود، نامهایی که حضرت آدم (علیه السلام) آنها را میدانست و فرشتگان آن را نمیدانستند، مخلوقاتی بودند که به آسمانها و زمین احاطه داشتند و این معنا بر انوار پنجگانه در سوره نور نیز انطباقپذیر است.
این یک نمونه از انواع ارتباط میان آیات قرآنی است؛ بهگونهای که نورهای پنجگانه پیشگفته در سوره نور، همان نامهایی هستند که بر فرشتگان مخفی بودند؛ درحالیکه خدا آنها را به آدم (علیه السلام) آموخته بود. ضمن اینکه آنها آنگونه که در ادامه بیان خواهیم کرد، موجودات زنده عاقل و با درک از عالم نور بودند؛ زیرا در سوره بقره از ایشان با ضمیر «هم» و اسم اشاره «هولاء» تعبیر کرده و این دو لفظ نیز درباره موجودهای بیجان استفاده نمیشود.
از استعمال این الفاظ، اینگونه برداشت میشود که وجود مخلوقات پنجگانه، نوری محیط بر آسمان و زمین و برتر از فرشتگان هستند که فرشتگان نیز به آنها علمی ندارند؛ بلکه خداوند آدم (علیه السلام) را به خاطر نور اینان بر تمام مخلوقاتش - با اینکه فرشتگان مقربی چون جبرئیل، میکائیل، اسرافیل و عزرائیل (علیهم السلام) میانشان بود - برتری داد و آدم (علیه السلام) بهخاطر این نورها، استحقاق مقام خلافتاللهی را پیدا کرد و تمام فرشتگان به او سجده کردند.
از این مطلب، این نکته روشن میشود که این نورهای پنجگانه، باطن (غیب) و ملکوت آسمانها و زمین هستند؛ چراکه نور هرچیز، بهمنزله روح آن چیز است و بدون نور، ظلمانی خواهد بود. البته منظور از نور در اینجا، نور حسی نیست که اجسام را نشان میدهد، بلکه منظور نور خلقتی است که شیئی را ایجاد کرده و آن را از عدم به عرصه وجود در میآورد. پس نور آسمانها و زمین، یعنی ملکوت و باطن ایشان و انتقالدهنده آنها از تاریکی عدم به نور وجود. این اسم اعظم خداست که با مسمی متفاوت است و در قدرت و عظمت، بر تمام مخلوقات آسمانها و زمین برتری دارد.
خواهیم گفت که این نورهای پنجگانه مبارک، همان نامهایی هستند که خداوند متعال به آدم تعلیم داد و بهخاطر آنها، توبه او را پذیرفت و حضرت ابراهیم (علیه السلام) را برای رسیدن به مقام رفیع امامت با آنها آزمود. اینان همان پنج نفر اصحاب کساء و اهل آیه مباهلهاند. محمد (صلی الله علیه و آله)، علی (علیه السلام)، فاطمه (علیها السلام)، حسن (علیه السلام) و حسین (علیه السلام) همان اهل بیت و نور الهیاند که در خانههایی جای گرفتهاند که خدا اجازه رفعت آنها را داده است؛ برای اینکه محل ذکر، تسبیح، عبادت، توجه به خداوند متعال و استحکامبخش آموزههای دینی باشند.
سیوطی در «الدر المنثور» از ابنمردویه از انس بن مالک و بریده، آورده است که گفت:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آیه 36 سوره مبارک نور را قرائت فرمود:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) ؛ «[این چراغ پرفروغ] در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند»؛ مردی برخاست و عرض کرد: «ای رسول خدا، این خانهها کدام است؟» فرمود: «خانههای پیامبران»؛ پس ابوبکر برخاست و عرض کرد: «ای پیامبر خدا، آیا این خانه از آنهاست؟» و به خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) اشاره کرد. فرمود: «بله این خانه از برترین آنهاست».(1)
1) (1) الدرالمنثور، ج 5، ص 50، سورهنور.
ابوبصیر میگوید، از امام صادق (علیه السلام) درباره کلام خدا پرسیدم:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) ؛ «[این چراغ پرفروغ] در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند»؛ فرمود: «آنها خانههای پیامبرند».(1)
همچنین جابر از ابیجعفر، امام باقر (علیه السلام)، درباره این آیه:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ) ؛ «[این چراغ پرفروغ] در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند [تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد]؛ خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود»؛ روایت کرده است که فرمود: «این خانهها خانه پیامبران است و خانه علی (علیه السلام) از آنهاست».(2)
حاکم نیشابوری در مستدرک(3)روایت کرده است که:
از جمله کلماتی که خدا بهخاطر آنان توبه آدم (علیه السلام) را پذیرفت، همان نامهایی است که آدم (علیه السلام) بهخاطر آنها بر فرشتگان شرافت یافت و به مقام خلافتاللهی رسید. این مسئله به آن دلیل بود که آن کلمات از آدم (علیه السلام) برتر بودند و بهخاطر آنها توبهاش پذیرفته شد. از بزرگترین آن نامها، نام خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) است و اگر او نبود، آدم (علیه السلام) و بهشت و جهنمی هم خلق نمیشد.(4)
نص این دو حدیث شریف نبوی، دلالت دارد که اولین نور این نورهای پنجگانه و نامهایی که آدم (علیه السلام) آنها را آموخت و به آنها متوسل گشت، نام خاتم پیامبران است.
آنچه گفته شد، درباره همه نورهای پنجگانه صدق میکند.
خداوند که میفرماید:(نُورٌ عَلی نُورٍ یَهْدِی اللّهُ لِنُورِهِ مَنْ یَشاءُ) ؛ «نوری در پی نور دیگر است و خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند» (نور: 35)، اشارهای بر دوام و استمرار قانون
امامت و خلافتاللهی بعد از آن نورهای پنجگانه تا روز قیامت دارد. لفظ «علی» که یکی از معانی آن پشتسر و درپیهم است، نشاندهنده این استمرار است.
شاهد بر این مطلب را قبلا عرض کردیم که معنای هدایت، همان رسیدن به مطلوب است و هدایت در مقام تفسیر و بیان مقام امامت و ولایت استعمال شده است؛ چنانکه در آیه 73 سوره مبارک انبیا آمده است:(وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا) ؛ «و آنان را پیشوایانی قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت میکردند». منظور از هدایت در این آیه، امامت است که این معنا با مقتضای معنای نور نیز سازگار است؛ چراکه امام هدایتکننده به راه خداست.
برای همین امام باقر (علیه السلام) در تفسیر این قسمت از آیه نور (نوری است بر فراز نوری [دیگر]) فرمودهاند: «یعنی امامی که تأییدشده به نور علم و حکمت و از نسل امامی از فرزندان محمد (صلی الله علیه و آله) باشد و این مسئله از زمان آدم (علیه السلام) تا قیامت ادامه خواهد داشت».(1)
از فضیلبنیسار روایت شده است که از امام صادق (علیه السلام) پرسیدم: «نوری است بر فراز نوری؟» حضرت فرمود: «امامی پس از امامی دیگر».(2)
از امام رضا (علیه السلام) نیز در مورد این قسمت از آیه نور (خدا هر کس را بخواهد به نور خود هدایت میکند) روایت شده که فرمود: «خدا هر که را دوست بدارد، به ولایت ما هدایت میکند»(3)و در روایت دیگری آمده هر که را بخواهد، به ولایتمان هدایت میکند.
در اینجا به بیان دیگری از آیه کریمه که به آن استدلال کردیم، اشاره میکنیم که دقیقتر و روشنتر از بیان اول میباشد.
بعد از آنکه گفتیم، «در خانههایی» متعلق به نور میباشد و نور در خانههایی است که خدا اجازه رفعتشان را داده، میگوییم: آیه سومی که آن را در این جایگاه ذکر کردیم، یعنی آیه 37 سوره نور که میفرماید:
(رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ)
مردانی که نه تجارت و نه معاملهای، آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند؛ آنها از روزی میترسند که در آن، دلها و چشمها زیر و رو میشود.
تمام این جمله از مبتدا و خبر گرفته تا انتها، بدل از کلام خدای متعال (فی بیوت) است؛ یعنی در محل جر و بدل از بیوت میباشد.
بنابراین، آیه اینگونه معنا میشود که خانهها، مردانی هستند که نه تجارت و نه معامله، آنان را از یاد خدا باز نمیدارد و این خانهها خانههای سنگی و گلی نیستند. شواهد بسیاری از آیات قرآن بر این مطلب وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
الف) اینکه قرآن میفرماید:(رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ) ، طبق قرائت اهل بیت (علیهم السلام)، فاعل برای «یسَبِّح» نیست؛ چراکه واژه یسبح به قرائت اهل بیت (علیهم السلام) به فتح باء و مجهول است. دراینصورت واژه رجال، فاعل یسبح نخواهد بود و آن، مبتدا و جمله بعدش، خبر است. تمام جمله نیز بدل از بیوت است. پس بیوت، مردانی هستند که تجارت و خرید و فروش ایشان را باز نمیدارد. کلام امام باقر (علیه السلام) به قتاده بصری، فقیه اهل بصره، نیز به همین نکته اشاره دارد. وی از امام پرسید:
خداوند به شما خیر دهد. به خدا قسم من نزد فقهای دیگر هم نشستهام. حتی در حضور ابنعباس هم بودهام، ولی دلم نزد هیچیک از ایشان همانند محضر شما نلرزید. سپس امام باقر (علیه السلام) فرمود: وای بر تو؛ میدانی نزد چه کسی هستی؟ نزد [آیات 36 و 37 سوره نور] (فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ یُسَبِّحُ لَهُ فِیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ * رِجالٌ لا
تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ) (1)؛ تو در آن جایگاهی و ما آن مردان هستیم. پس قتاده عرض کرد: به خدا قسم درست فرمودی. خدا مرا فدایت گرداند؛ به خدا قسم این خانهها، خانههای سنگی و گلی نیستند!(2)
همچنین از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود:
هرکه از در به خانه درآید، ره یافته و آنکه راهی غیر از در پیش گیرد، راه هلاکت پیموده. خدا اطاعت ولی امرش را به طاعت رسولش پیوند داده و طاعت رسولش را به طاعت خودش؛ پس هرکه از والیان امر اطاعت نکند، خدا و رسولش را اطاعت نکرده و همین است اقرار به آنچه از طرف خدای عزوجل نازل گشته که فرموده است:(خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ) ؛ «در هر مسجدی پوشاک زیور به تن کنید» (اعراف: 31) و بجویید خانههایی را که خدا اجازه داده رفعت گیرند و نامش در آنها برده شود؛ زیرا خدا به شما خبر داده که آنها (رِجالٌ لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ عَنْ ذِکْرِ اللّهِ وَ إِقامِ الصَّلاةِ وَ إِیتاءِ الزَّکاةِ یَخافُونَ یَوْماً تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَ الْأَبْصارُ) (3)(اسراء: 36) هستند.(4)
درنتیجه این خانهها و مساجد، گلی و سنگی نبوده و از جنس بشر هستند که خدا اجازه ترفیع و تعظیمشان را داده است و یاد خدا نزد ایشان محقق میشود؛ چنانکه هنگام رسیدن خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خداوند در آیه 64 سوره نساء امر به استغفار کرده است:(جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ) ؛ «به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند». همچنین در آیه 5 سوره منافقون میفرماید:(تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ) ؛ «بیایید تا رسول خدا برای شما استغفار کند».
1) (1) در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند [تا از دستبرد شیاطین و هوسبازان در امان باشد] خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود و صبح و شام در آنها تسبیح او میگویند * مردانی که نه تجارت و نه معاملهای، آنان را از یاد خدا و برپاداشتن نماز و ادای زکات غافل نمیکند.
2) (2) کافی، ج 6، باب ما ینتفع به من المیتة، ص 256.
3) (3) مردانی باشند که هیچ تجارت و داد و ستدی ایشان را از یاد خدا و گزاردن نماز و دادن زکات باز ندارد و از روزی که دلها و دیدهها در آن دگرگون شود، بیم دارند.
4) (4) کافی، ج 1، باب معرفة الإمام و الرد الیه، ص 181.
پس این خانههایی که از جنس انسان هستند، درواقع همان مساجد بزرگ خدا بوده و مکانهایی هستند که خدا نزد ایشان یاد شده و نزد ایشان طلب مغفرت میشود که اشاره آیه 31 سوره مبارک اعراف که میفرماید:(خُذُوا زِینَتَکُمْ عِنْدَ کُلِّ مَسْجِدٍ) ؛ «زینت خود را به هنگام رفتن به مسجد، با خود بردارید»، نیز به همین معنی است. منظور از زینت، ایمان و اقرار به واجبات خدا، یعنی اطاعت از اهل بیت (علیهم السلام) و داشتن ولایتشان است.
ولی قرائت با فتح باء (یسبَح) را ابنعامر و ابوبکر و ابنشاهی از حفص نیز قرائت کردهاند.(1)درنتیجه منظور از نوری که در خانههاست، مردانی است متصف به صفت عصمت که این صفت از عبارت (لا تُلْهِیهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَیْعٌ) ؛ «نه تجارت و نه داد و ستد آنان را از یاد خدا باز نمیدارد»، بهدست میآید.
بیگمان مردانی که خداوند آنان را نور خود برگزیده است، اهل بیت (علیهم السلام) هستند و اینان همان خانههایی هستند که خدا اجازه رفعت و بزرگی و توسل به ایشان را داده است؛ خدا نزد ایشان یاد میشود و روز و شب تسبیح میشود.
سؤال: چگونه ممکن است فاطمه (علیها السلام) یکی از مردان مورد نظر آیه محسوب شود؟
پاسخ: واژهای «الرجل» و «الرجال» در آیه مبارکه با توجه به شواهد و قرینههای موجود در آیه، بیانگر شخصیت بزرگ این افراد است که در مقامهای مختلف، محکم، بدون لغزش و ثابتقدماند. مراد از «الرجال» در آیه مبارکه، شخصیتهایی هستند که قدمهایی استوار در مقامهای بالای تقوی دارند و در تعابیر قرآنی لفظ «رجل» لفظی مشترک برای زن و مرد بهکار رفته است؛ مانند کلام خدا به ابراهیم (علیه السلام) در آیه 27 سوره مبارک حج:(وَ أَذِّنْ فِی النّاسِ بِالْحَجِّ یَأْتُوکَ رِجالاً وَ عَلی کُلِّ ضامِرٍ یَأْتِینَ مِنْ کُلِّ فَجٍّ عَمِیقٍ) ؛ «و مردم را دعوت عمومی به حج کن تا پیاده و سواره بر مرکبهای لاغر از هر راه دوری بهسوی تو بیایند». هدف این آیه، اقدام به قدم برداشتن در جواب دعوت حضرت ابراهیم (علیه السلام) برای حج است و فرقی
1) (1) التبیان، طوسی، ج 7، سوره نور، ص 439؛ زاد المسیر، ج 5، ص 364.
نمیکند اجابتکننده مرد باشد یا زن. مانند این آیه 23 سوره مبارک احزاب که میفرماید:
(صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْدِیلاً)
بر سر عهدی که با خدا بستند، صادقانه ایستادهاند؛ برخی پیمان خود را به آخر بردند [و در راه او شربت شهادت نوشیدند] و برخی دیگر در انتظارند و هرگز تغییر و تبدیلی در عهد و پیمان خود ندادند.
خداوند ایشان را در این آیه به دلیل ثبات و استقامتشان به مردی توصیف کرده است.
شکی نیست که چنین برداشتی از آیاتی که لفظ رجال دربردارنده معنای زن و مرد باشد، بدون قرینه پذیرفتنی نیست. البته در آیه محل بحث، قرائن متعددی وجود دارد که پیش از این برخی از آن قرائن ذکر شد و مشخص گردید که مراد آیه از رجال، اهل بیت (علیهم السلام) هستند و فاطمه زهراء (علیها السلام) نیز از ایشان است.
علاوه بر آنچه در آیه نور ذکر شد، دراینجا سخن را با بیان شواهدی که بر خلقت نوری اهل بیت (علیهم السلام) دلالت دارد، به پایان میرسانیم:
شاهد اول: کلام خداوند به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در آیه 52 سوره مبارک شوری:
(وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا الْکِتابُ وَ لاَ الْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ)
همانگونه [که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم] بر تو نیز روحی را به فرمان خود وحی کردیم. تو پیش از این نمیدانستی کتاب و ایمان چیست [و از محتوای قرآن آگاه نبودی] ولی ما آن را نوری قرار دادیم که بهوسیله آن هرکس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم و تو مسلّماً به سوی راه راست هدایت میکنی.
این آیه بیان میدارد که خدا به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نوری وحی کرده که همان روح است. شکی نیست که وحی پنهانی از جانب خدا بر ذات و حقیقت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) صورت پذیرفته است و آن نور نیز با شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) متحد شده است. برای همین آیه
میفرماید: از آثار این نور این است که (نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا) ؛ «بهوسیله آن هرکس از بندگان خویش را بخواهیم هدایت میکنیم». سپس همین اثر را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) برمیشمرد:
(وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ) ؛ «تو مسلّماً به سوی راه راست هدایت میکنی» که این عبارت به روشنی بیان میدارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) و این نور، در حقیقت و آثار، یکی هستند.
حال که ذات پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نوری است که به راه راست هدایت میکند، پس اهل بیت ایشان (علیهم السلام) نیز - که در آیه مباهله و تطهیر جان پیامبر (صلی الله علیه و آله) دانسته شدهاند - همین گونهاند. نص این آیه این معنا را میرساند؛ چراکه در آیه فرمود، این روح که از جنس عالم امر است، بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وحی شده و خداوند بهوسیله آن بندگان را هدایت میکند. خداوند میفرماید این روح را بر هر کس که بخواهد وحی میکند و این روح را نه مختص به پیامبران کرد و نه گفت که افراد باید پیامبر یا فرستاده ما باشند. آیه 2 سوره مبارک نحل نیز مانند همین آیه است:(یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ) ؛ «فرشتگان را با روح [الهی] بفرمانش بر هر کس از بندگانش بخواهد نازل میکند».
در این آیه، لفظ «عباده» آورده شده و با لفظ انبیا یا رسول، کلام را تخصیص نزده است؛ این امر بیانگر این است که کسانی را که خداوند با مشیتش انتخاب میکند، منحصر به پیامبران نیستند، بلکه کسانی را که برای عصمت و پاکی برمیگزیند نیز شامل میشود. احادیث متواتری وجود دارد که فاطمه (علیها السلام) را بضعه پیامبر(1)معرفی میکند و امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) را از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را از ایشان(2)؛ همچنین فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) که میفرماید: «علی (علیه السلام) از من است و من از علی (علیه السلام)»(3)نیز بر همین معنی دلالت دارد.
شاهد دوم: کلام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) که فرمود:
چهار هزار سال قبل از آنکه آدم (علیه السلام) خلق شود، من و علیبنابیطالب (علیه السلام) نوری در پیشگاه خداوند بودیم؛ زمانی که خدا آدم (علیه السلام) را آفرید آن نور را به دو بخش تقسیم کرد که یک بخش آن نور، من هستم و بخش دیگر آن علیبنابیطالب (علیه السلام).(1)
شاهد سوم: روایات فراوانی وجود دارد که بیان میدارد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) نوری بود که پشت به پشت از نسل انسانهای والامقام به رحمهای پاک منتقل میشد و هنگام ولادت نور ایشان، شرق و غرب عالم روشن شد؛ چنانکه مادرشان آمنهبنتوهب، از هنگام ولادت ایشان اینگونه نقل میکند: «در هنگام ولادتش خود دیدم که از من نوری خارج شد که از آن قصرهای بصری در شام نورانی شد».(2)
شواهد دیگری نیز وجود دارد که بر خلقت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (صلی الله علیه و آله) ایشان از نور دلالت میکند.
نتیجه: دستور و اجازه بلندی و رفعت خانههایی که پیش از این بیان شد، از جانب خود خدا رسیده است؛ چنانکه در آیه 36 سوره نور میفرماید:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) ؛ «در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند». این قانون تا روز قیامت ادامه دارد که البته آبادانی آن، با عبادت و انجام امر الهی صورت میپذیرد. چنانکه در آیه 125 سوره بقره میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید». حتی اگر مقام ابراهیم (علیه السلام) و این سنگ از خانه کعبه خارج شود، باز هم آن مکان مخصوص عبادت است. شرافت این مقام، بهواسطه شرافت ابراهیم (علیه السلام) بهوجود آمده و هدفش زنده نگه داشتن نام پیامبران است؛ این همان تحلیل و بیانی است که میخواستیم از آیات ارائه کنیم.
عبادت توحیدی برای اینکه مورد قبول حضرت حق واقع شود شروطی دارد که اگر رعایت نشوند، عبادتی پوچ، بیفایده و چهبسا بتپرستانه و مشرکانه خواهد بود؛ چراکه خدا به آن امر نکرده و اطاعت از خدا نیست. پس شناخت و ایمان قلبی نسبت به خدا از بهترین عبادتها و چهبسا از بزرگترین واجبات الهی است؛ چراکه تسلیم و خضوع در برابر خداست و نتیجه آن توجه به باری تعالی و ملاقات با اوست. این عبادت توحیدی مخلصانه، یعنی معرفت خدا، بدون واسطه به دست نخواهد آمد و این بهخاطر عظمت پروردگار است؛ چراکه نه میتوان احاطهای به او داشت، نه میتوان او را لمس کرد و نه میتوان هیچگونه رویارویی جسمی، عقلی و نفسی با او داشت؛ زیرا هیچ جسمی در برابر او قرار نمیگیرد، مگر آنچه که شبیه او باشد و هیچ نفسی و عقلی در برابر او قرار نمیگیرد جز آنچه که نظیر او باشد. خدای متعال نیز منزه از آن است که جسم یا نفس یا عقل باشد؛ پس تمام موارد پیشگفته از ماهیتهای محدود، فقیر و محتاج هستند.
بنابراین برای ایمان به خدا و شناخت او که از بزرگترین عبادات و توجهات به خداوند متعال است، ناچاریم که وسیله و واسطهای فراهم کنیم که این واسطه، همان ایمان به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اقرار به شهادت دوم است. این امر باعث خارج شدن از عرصه شرک به توحید ناب اسلامی میشود؛ چراکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، باعظمتترین نشانه خداوند است.
این درست خلاف آن چیزی است که این گروه افراطی ادعا میکنند و عبادتی را توحیدی میدانند که تجلی و تقارنی در آیات و نامههای مخلوق پروردگار نداشته باشد. اینان هرگونه واسطهای را شرک میدانند؛ حتی اگر آن واسطه، پیامبر یا وصی باشد. این درست همان چیزی است که قریش در جاهلیت مدعی آن بودند؛ خدا را به پیروی از
پیامبرش اطاعت نمیکردند و ولایت پیامبر را بر خود نمیپذیرفتند.
درنتیجه اگر دخالت دادن شهادت دوم در شهادت اول شرک به خدا باشد، پس توحید و بندگی چگونه به دست میآید؟ در این صورت، دیگر توحیدی محقق نمیشود و کسی مؤمن نخواهد شد؛ مگر زمانی که از صمیم قلب و با شهادت اول و دوم متوجه خدا شود. کسی که هرگونه اسم، واسطه و تجلی برای حق را در پرستش خدا نفی میکند، بیگمان در تاریکی شرک و بتپرستی غرق شده است. هنگامیکه ایمان و معرفت به خدا اینگونه باشد، پس وضع دیگر عبادتها که جایگاهی پایینتر دارند چه خواهد بود؟
نتیجه: پس معرفت، ایمان و توحید که تمام دین را دربرگرفته، تنها با توسل و واسطه قرار دادن آیات بزرگ پروردگار و همراهی شهادت دوم با شهادت اول، دستیافتنی است. این بدان معناست که تمامی شئون و رفتارهای دینی مانند توبه، عبادت یا رسیدن به مقامی از مقامهای الهی، تنها با مداومت بر شهادت دوم، اقرار به آن و در نظر گرفتن تمام شئون آن در اصول و فروع معارف توحیدی بهدست میآید. شکی نیست که ایمان به شهادت دوم، داشتن توجه قلبی به خدا بهوسیله پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) میباشد؛ زیرا همانگونه که ذکر شد، ایمان همان طلب و نزدیکی به دیدار پروردگار است که این نزدیکی به پروردگار، تنها بهواسطه شهادت دوم (شهادت به اینکه محمد (صلی الله علیه و آله) رسول، ولی و خلیفه خدا در زمین است) بهدست میآید.
پس دیدیم که اسلام برای رسیدن به ایمان و اعتقاد که بافضیلتترین و بزرگترین عبادتها هستند، در کنار دیگر عبادتها، بر توجه پیدا کردن به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تأکید دارد. توجه نداشتن به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) در عبادت، در واقع انکار شهادت دوم و دعوت به شرک - حتی با نام توحید - است. این همان چیزی است که سلفیها به آن گرفتار شدهاند؛ چراکه توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) را قبول ندارند و در ترسیم بنای توحید در ادبیات مکتوب آنها، پیوندی میان سیمای شهادت دوم و نتایج آن با شهادت اول یافت نمیشود.
آنان در معنای توحید، تنها به تفسیر شهادت اول بسنده میکنند و در ترسیم توحید، هیچ اشارهای به چگونگی رکنیت نتایج شهادت دوم نمیکنند همچنین چگونگی ضرورت ارتباط میان نتایج این دو شهادت در اصل توحید را نیز تبیین نمیکنند. از همین مطلب روشن میشود که توسل و توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، واجب و ضروری بوده و امری سلیقهای و فرقهای نیست.
خدای متعال نام پیامبرش را به خاطر مقام و نزدیکی ایشان به خود، با بیشتر عبادتها همراه کرده است؛ چنانکه در فصل پیش گذشت، نزدیکی و توجه به خدا، بدون شهادت دوم و اقرار به آن دستیافتنی نبوده و اعتقاد به آن، شرط قبولی عبادات است. در ادامه به بعضی از شواهد اشاره میکنیم:
شاهد اول: بنا بر اجماع مسلمانان، درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) در تشهد نماز، شایستهتر از ترکش است.(1)
البته در بعضی مذاهب مانند مذهب اهل بیت (علیهم السلام)(2)و نزد برخی فقیهان مذاهب دیگر(3)، صلوات شرط واجب برای نماز شمرده شده است و در این رابطه نیز به روایت عایشه که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل کرده استدلال کردهاند. حضرت در این روایت میفرماید: «نماز بدون طهارت و درود بر من پذیرفته نمیشود».(4)زمانی که از ایشان در مورد کیفیت درود فرستادن سؤال شد، فرمود: «بگویید: اللهم صل علی محمد و علی آل محمد».(5)همچنین درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بعد از قنوت نماز نیز مستحب دانسته شده
1) (1) المجموع، نووی، ج 3، استحباب الإشارة بالمسبحة و تعین لفظ التشهد، ص 460.
2) (2) النهایة، شیخ طوسی، باب فرائض الصلاة و من ترک شیئا، ص 89.
3) (3) فتح العزیز، الرافعی، ج 3، ص 504؛ المجموع، ج 3، ص 467.
4) (4) السنن، الدار قطنی، ج 1، باب ذکر وجوب الصلاة علی النبی، ص 348.
5) (5) صحیح بخاری، ج 4، کتاب بدء الخلق، ص 118؛ الوسائل، ج 7، باب کیفیة الصلاة علی محمد، ب 35.
است که نووی به پیروی از غزالی در «المهذب» در مورد ذکر این مطلب یقین پیدا کرده و آن را به جمهور نیز نسبت داده است.(1)
بسیار روشن است که درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) در واقع نوعی دعا و درود برای ایشان است. درود فرستادن به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) در نماز، یعنی اینکه نمازگزار به واسطه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خداوند نزدیک میشود. نماز باعث عروج و نزدیکی به خداوند است و اگر نماز پذیرفته شود، سایر اعمال نیز پذیرفته میشود.
حال باید در نظر داشت که قبول شدن نماز با صلوات و درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) حاصل میشود. هدف از آمدن درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) در نماز، توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندان ایشان (علیهم السلام) است. پس میبینید نماز که از مهمترین عبادتهاست، با واسطهها و دربهای الهی همراه است تا مورد قبول درگاه حق قرار گیرد و مایه تقرب به خدا شود. حال، نماز که اینگونه است، پس درباره عبادتهای دیگر چه باید گفت؟
قرار گرفتن نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) در نماز و توجه قلبی به این بزرگواران، خود باعث توحید در عبادت میشود. در حقیقت برای رسیدن به توحید است که صلوات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) در نماز گنجانده شده است. فرق میان نماز مسلمانان و نماز مشرکان دور خانه کعبه نیز همین بود؛ چراکه مشرکان در نماز خود، برخلاف مسلمانان، نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) را با نام خدای متعال همراه نمیکردند.
جدای از نماز، در برخی اعمال واجب و مستحب دیگر نیز درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، امری مستحب خوانده شده است؛ مانند زمانی که حاجی از تلبیه فارغ میشود(2)
یا زمانی که ذبح انجام میدهد.(1)همچنین درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) یکی از ارکان خطبه نماز و نماز میت(2)به حساب میآید.(3)
علاوه بر این درود فرستادن بر پیامبر و خاندانش (علیهم السلام)، قبل و بعد از اذان و اقامه مستحب است؛ چنانکه عبدالعزیز هندی - به نقل از نووی در شرح الوسیط - در کتاب فقهیاش «فتح المعین» بر این مطلب تصریح کرده است.(4)موارد بیشمار دیگری نیز در فقه وجود دارد که نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندان ایشان در آن قرار گرفته است. تمام این موارد برای توجه و توسل پیدا کردن به ایشان است و باعث پذیرش اعمال، مایه نزدیکی به حق و گشایش درهای آسمان میشود. چنانکه مفاد آیه 40 سوره اعراف میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ)
کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبر ورزیدند، [هرگز] درهای آسمان به رویشان گشوده نمیشود و [هیچ گاه] داخل بهشت نخواهند شد؛ مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد. اینگونه گنهکاران را جزا میدهیم.
این آیه بر این مطلب دلالت دارد که اگر در دعا بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندانش (علیهم السلام) درود فرستاده نشود، به آسمان نخواهد رسید. البته روایات بسیاری نیز از سوی شیعه و سنی درمورد این مطلب بیان شده است؛ از جمله آنکه امام علی (علیه السلام) میفرماید: «دعا در آسمان بالا نمیرود، مگر زمانی که با درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندانش (علیهم السلام) همراه باشد».(5)
همچنین اباذر از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود: «دعا بالا نمیرود تا اینکه بر من و
خاندانم درود بفرستند».(1)
امام صادق (علیه السلام) نیز از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) روایت میکند که فرمود: «درود شما بر من، موجب استجابت دعاهایتان و سبب پاکی اعمالتان میشود».(2)
روایت دیگری نیز از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:
مردی نزد پیغمبر (صلی الله علیه و آله) آمد و عرض کرد: «ای رسول خدا! آیا من یکسوم نمازهایم را برای شما قرار دهم؟ حضرت فرمودند: نه، آیا نیمی از نمازهایم را مخصوص شما گردانم؟ حضرت فرمودند: نه، آیا تمامی آن را از آن شما گردانم؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در این صورت خداوند خرج و پاداش دنیا و آخرتت را کفایت میکند». سپس شخصی از امام پرسید: خداوند شما را خیر دهد، ولی چگونه این شخص نمازهایش را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) رار میدهد؟ امام صادق (علیه السلام) فرمود: از خدا چیزی نمیخواست، مگر اینکه با درود بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندانش (علیهم السلام) آغاز میکرد.(3)
در روایت دیگری به نقل از فضالةبنعبید آمده است:
روزی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) در مسجد شنیدند مردی در نماز دعا میکند، ولی نه حمد و ثنای پروردگار را میکند و نه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود میفرستد؛ پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از این کار اظهار تعجب کردند. سپس او را صدا زد و به او یا به شخص دیگری فرمود: «هرگاه کسی از شما به نماز ایستاد، نخست با حمد و ثنای پروردگار آغاز کرده سپس بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود بفرستد و بعد از آن هر دعایی که میخواهد بگوید».(4)
ابنمسعود میگوید:
هرگاه یکی از شما میخواهد چیزی از پروردگار درخواست کند، ابتدا با حمد و ثنای پروردگار آنگونه که شایسته آن است آغاز کند؛ سپس بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود بفرستد و بعد
خواستهاش را بخواهد؛ حال سزاوار استجابت میباشد.(1)هیثمی در کتابش به نام «مجمع الزوائد» میگوید: «طبرانی آن را روایت کرده و رجالش همگی صحیح میباشند».(2)
همچنین جابربنعبدالله نقل کرده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
مرا مانند ظرف آب سواره قرار ندهید؛ چنانکه راکب وقتی میخواهد سفری برود، ظرف آب را پر میکند؛ اگر خواست با آن وضو میگیرد و اگر خواست مینوشد و اگر نخواست دور میریزد؛ پس نام مرا در وسط و اول و آخر دعا قرار دهید.(3)
قاضی عیاض نیز از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است که فرمود: «هیچ دعایی به آسمان نرود تا وقتی که درود فرستادن بر من بدان ملحق شود؛ آنگاه بالا رود».(4)
ابنعطاء میگوید: «دعا، ارکان و اسباب و بالهایی میخواهد... که اسبابش درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) است».
روایات دیگری نیز از طریق شیعه بیان شده که موثق و مورد اطمینان است؛ از امام صادق (علیه السلام) نقل شد که فرمود: «کسی که دعا کند و نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نبرد، دعایش بر سرش کوبیده میشود؛ زمانیکه نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) را ببرد، دعایش بالا رود».(5)
امیرالمؤمنین (علیه السلام) میفرماید:
هرگاه خواستی از خدا حاجتی بخواهی، خواستهات را با درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آغاز کن و بعد از آن حاجتت را بیان کن؛ بهدرستیکه خداوند، کریمتر از آن است که دو حاجت از او خواسته شود و یکی از حاجتها را مستجاب و دیگری را رد کند.(6)
همچنین امام صادق (علیه السلام) میفرماید:
دعاهایتان را با درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) آغاز کنید؛ چراکه درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد خدا پذیرفته است و اینگونه نیست که خداوند بخشی از دعا را بپذیرد و بخش دیگر را رد کند.(1)
امام عسکری (علیهم السلام) به نقل از پدرانشان، از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده که فرمود:
خدای متعال میفرماید: بندگان من، اگر کسی از شما خواستهای داشته باشد و بهوسیله کسی که او را دوست میدارید نزد شما بیاید، پس خواسته او را اجابت میکنید. بدانید که محبوبترین بندگانم و بزرگوارترین ایشان نزد من، محمد (صلی الله علیه و آله) و علی (علیه السلام)، حبیب و ولی من هستند. پس هر کس حاجتی از من میخواهد، به اینان متوسل شود و آنان را واسطه قرار دهد؛ چون من حاجت کسی را که مرا به وسیله آنها و اولاد پاکشان بخواند، مستجاب میکنم و کسی که مرا به وسیله آنها بخواند، دعایش را رد نمیکنم. چگونه دعای کسی را که به وسیله حبیب و انتخاب شدهام، و ولی و حجتم و روح و نور و نشانه و درب رحمتم و آبرودار و بزرگترین نعمتم مرا میخواند، رد کنم؟ آگاه باشید که من ایشان را از نور عظمت خودم خلق کردم و آنان را اهل کرامت و ولایتم قرار دادم؛ کسی که مرا به وسیله ایشان - در حالی که آشنا به حقشان باشد - بخواند، حقی بر من داشته و اجابتش بر من واجب میشود.(2)
همه این روایات و احکامی که درباره درود فرستادن به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندانش (علیهم السلام) در نماز و دیگر عبادات ذکر شد، این را نشان میدهد که نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت پاکش (علیهم السلام) همراه تمام عبادتها آمده است و این همراهی بدان معناست که خداوند این اسامی مبارک را واسطه فیض و شرط حقیقی برای توسل به خودش در توبه و دیگر عبادات و مقامات الهی قرار داده است. درحقیقت درهای آسمان، غیر از راه ایشان بستهاند و خداوند همین امر را راهنمایی آشکار برای بندگانش قرار داده است.
تمام مطالب ذکرشده درباره شاهد اول بود که درود فرستادن بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) در نماز و در کنار سایر عبادتهاست.
شاهد دوم: همراهی نام مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله) در سلام نماز نیز، شاهد دیگری بر ادعای ماست. در سلام نماز میگوییم: «السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته». سلامی که قسمتی از نماز است و نماز بدون آن تمام نمیشود، قسمتی از خود این سلام، فرستادن درود بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) است. به اجماع تمام فرقههای اسلامی، در آستانه پایان نماز، مستحب است که نمازگزار بر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) سلام دهد.
شکی نیست که اینگونه سلام دادن، نوعی زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و توسل و توجه به ایشان است. از همینرو از تعبیر «أیها» - که خطاب به نزدیک است - استفاده شده است. حال هنگامی که خداوند، فرستادن درود و سلام بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تشریع میکند، آن هم در نمازی که برای یاد و نزدیکی به خودش و باعث پرواز روح قرار داده است، پس بردن نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) درواقع یاد خدا و فراخواندن ایشان، فراخوانی خداوند است. این جایگاه تنها به خاطر این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) آیه و نشانه بزرگ الهی و واسطه بین خدا و بندگانش میباشد.
همچنین صدا زدن و توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای رسیدن به مقامات بالای معرفت در نمازی که خود مایه نزدیکی هر انسان باتقوایی است، از بزرگترین عبادات توحیدی به حساب میآید و در دل نماز وجود دارد و هر شخصی روزی چند مرتبه آن را انجام میدهد.
نتیجه: وقتی نام پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دل نماز که از ستونهای دین محسوب میشود قرار میگیرد تا باعث رسیدن به مقامات بالا نزد پروردگار شود، پس وضعیت دیگر عبادات دینی چگونه خواهد بود؟
بنابراین چگونه گفته میشود یاد پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندانش (علیهم السلام)، یاد غیرخدا بوده وشرک است؟ آیا این باور، چیزی غیر از نابود کردن آموزههای شهادت دوم در عقاید اسلامی و توحیدی است؟
شاهد سوم: همراهی اهل بیت (علیهم السلام) با پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آیه 61 سوره مبارکه آل عمران است که میفرماید:
(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ)
هرگاه بعد از علم و دانشی که [درباره مسیح] به تو رسیده، [باز] کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
هیچ کس جز علی (علیه السلام) به منزله ذات پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار نگرفت و خداوند متعال اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) را مانند خود پیامبر (صلی الله علیه و آله)، حجتی الهی قرار داده و پنج تن آل عبا (علیهم السلام) را با هم، حجتهایی از جانب خود بر تمام ادیان آسمانی تا روز قیامت قرار داده است. درنتیجه اهل بیت (علیهم السلام) نیز شریک پیامبر (صلی الله علیه و آله) در رسالتشان هستند؛ چراکه مباهله نوعی قسم خوردن و درخواستی آخرتی از امر خداست. میدانیم که در قسم نیز وکالت راه ندارد؛ پس اهل بیت (علیهم السلام) در رسالت با پیامبر (صلی الله علیه و آله) شریک هستند، ولی پیرو پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده و پیامبر (صلی الله علیه و آله) آقای آنان است و با شفاعت ایشان، اهل بیت (علیهم السلام) به این مقام و جایگاه رسیدهاند.
نتیجه: اهل بیت (علیهم السلام) در مقامها به جز مقام وحی، با پیامبر (صلی الله علیه و آله) همرتبه هستند؛ البته آنان به پیروی از پیامبر (صلی الله علیه و آله) به این مقامها رسیدهاند. این بدان معناست که ایمان و محبت به اهل بیت (علیهم السلام) جزء دین بوده و تمامی پیامبران برای رسیدن به مقامهای والا نزد پروردگار، با ایمان به آنان و یاری رساندن به آنها امتحان شدهاند.
شرط درستی ایمان، پذیرش توبه و دیگر عبادتها، و رسیدن به مقامهای والای الهی، توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) ایشان است.
خداوند متعال در آیه 59 سوره مبارک نساء میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولیالأمر [اوصیای پیامبر] را».
این آیه بیان میدارد که اطاعت از ولی خدا، برگرفته از اطاعت از خود خداست پس به امر و دستور الهی باید در برابر ولی خدا، در دل و در عمل، تواضع داشته و تسلیم باشیم. کسی که از ایشان سرپیچی کند، درواقع از امر خدا سرپیچی کرده است. کلینی نیز همین معنا را در کتاب حجت آورده است:
علی بن ابراهیم از پدرش و او از محمد بن ابی عمیر از عمر بن اذینه از برید عجلی نقل میکند که امام باقر (علیه السلام) درباره قول خدای تبارک و تعالی درباره آیه 54 سوره نساء که میفرماید:(فَقَدْ آتَیْنا آلَ إِبْراهِیمَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً) ؛ «ما به آل ابراهیم (علیه السلام) کتاب و حکمت و ملک بزرگ دادیم»، فرمود: خدا پیغمبران و رسولان و امامان را از آل ابراهیم (علیه السلام) قرار داد؛ پس چگونه این مردم نسبت به آل ابراهیم (علیه السلام) این مقام را معترف هستند، ولی درباره آل محمد (صلی الله علیه و آله) منکر هستند؟ عرض کردم:(وَ آتَیْناهُمْ مُلْکاً عَظِیماً) ؛ «و به ایشان ملک بزرگی دادیم»، چیست؟ فرمود: «ملک بزرگ این است که امامان را در آن خانواده قرار داد؛ هر کس از آنها اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و هر کس نافرمانی کند، خدا را نافرمانی کرده است؛ این است ملک بزرگ».
توضیح مطلب اینکه نماز، روزه، حج، زکات، جهاد و دیگر اعمال، همه از واجبات الهی و دینی هستند، ولی احکام آنها و بیان اجزا، شرایط و اقسام آنها، همه از سنتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) دانسته شده و پیامبر (صلی الله علیه و آله) ما را از تفصیلهای آنها مطلع میکند؛ بهعنوان نمونه، آنچه در روایات فریقین نقل شده، این است که نمازهای واجب از جانب خدا دورکعتی
بودهاند و آنچه به رکعات نمازها اضافه شده، سنت و دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.(1)دیگر احکام مفصلی که واجب شده نیز اینگونه است و کتابهای حدیثی (چه ابواب فقهی و چه غیرفقهی) سرشار از دستورات پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
در نتیجه انجام نماز، روزه، حج و دیگر عبادات، اطاعت از امر خدا و امر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است. دراصل پیروی از خدا بدون اطاعت و پیروی از اوامر و نواهی پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهدست نخواهد آمد. پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) باب اطاعت خدا است؛ چراکه ایشان در بیان اوامر و نواهی خداوند، راهنما، هدایتگر و سخنگوی رسمی خداوند بوده و این بیان در تمام ابواب عبادی جاری است. برای رسیدن به تفصیل شرطها و اجزای اعمال، باید به اوامر خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سنت و سیره ایشان - که آشکار کننده و بیانگر واجبات الهی و سنتهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است - گردن نهاد. انجام عبادتها که خضوع در برابر حق هستند، به واسطه اطاعت از اوامر خدا، رسول و اولیالامر از خاندان پیامبر دستیافتنی است.
این همان مطلبی است که از آن به بازخوردها و پیامدهای شهادت دوم و سوم تعبیر کردیم؛ زیرا همین شهادت و پیامدهایش موجب التزام به انجام تمامی دین با نیت پیروی از خدا و پیامبرش میشود.
آیات فراوانی بر این مطلب دلالت دارند؛ مانند آیه 132 سوره آل عمران که میفرماید:(وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ الرَّسُولَ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ) ؛ «و خدا و پیامبر را اطاعت کنید، تا مشمول رحمت شوید».
سپس خداوند مسلمانان را از مخالفت با اوامر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نهی میفرماید و در آیات بسیاری، آنها را از عواقب سنگینی که در اثر مخالفت با اوامر پیامبر (صلی الله علیه و آله) دچار خواهند شد آگاه میسازد؛ مانند آیه 63 سوره نور که میفرماید:
(لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً قَدْ یَعْلَمُ اللّهُ الَّذِینَ یَتَسَلَّلُونَ مِنْکُمْ لِواذاً فَلْیَحْذَرِ الَّذِینَ یُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِیبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ یُصِیبَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ)
1) (1) وسائل الشیعه، ج 6؛ مسند احمد، ج 6، ص 241؛ مجمع الزوائد، ج 2، ص 154.
صدا کردن پیامبر را در میان خود، مانند صدا کردن یکدیگر قرار ندهید. خداوند کسانی از شما را که پشت سر دیگران پنهان میشوند و یکی پس از دیگری فرار میکنند میداند. پس آنان که فرمان او را مخالفت میکنند، باید بترسند از اینکه فتنهای دامنشان را بگیرد یا عذابی دردناک به آنها برسد.
همچنین آیه 92 سوره مبارک مائده میفرماید:(وَ أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا) ؛ «اطاعت خدا و اطاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) کنید و [از مخالفت فرمان او] بترسید».
آیه 20 سوره مبارک انفال میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! خدا و پیامبرش (صلی الله علیه و آله) را اطاعت کنید و سرپیچی ننمایید؛ در حالی که [سخنان او را] میشنوید.
آیه 33 سوره مبارک محمد (صلی الله علیه و آله) میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ لا تُبْطِلُوا أَعْمالَکُمْ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید رسول [خدا] (صلی الله علیه و آله) را، و اعمال خود را باطل نسازید.
در کنار آیات بسیار دیگری که خبر از این سنت فراگیر الهی، یعنی لزوم اطاعت و پیروی از تمامی پیامبران میدهند، در آیه 64 سوره نساء نیز آمده است:(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ) ؛ «ما هیچ پیامبری را نفرستادیم، مگر برای اینکه به فرمان خدا، از وی اطاعت شود».
کسیکه بخواهد در نماز، روزه و حجش، طاعت خدا را از طاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) جدا کند، به راه و روش بتپرستی - که خدا این روش را در قرآن روشی ناپاک و شرکآلود معرفی کرده - عمل نموده است. روشن است که اطاعت از کسی که خدا به اطاعت از او امر نکرده باشد، درواقع بتپرستی و شرک است. نماز کسی که حتی نمازش را برای اطاعت از کسی میخواند که خدا به اطاعت از او امر نکرده، بتپرستی محسوب
میشود. این اطاعت، اطاعت از هوای نفس است؛ چنانکه بتپرستی قریش که خدا آن را در آیات قرآن نکوهش کرده نیز همینگونه بود.
حال روشن میشود که هر عبادتی و هر عملی برای رسیدن به مقامات بالای معنوی، بدون اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) محقق نخواهد شد؛ ولی این گروه اندک، چیزی جز دوری از خدا به انسان اضافه نمیکنند؛ شیطان نیز اعمالشان را برایشان تزیین کرده و آنها در گمراهی و تاریکی خویش فرو رفته و دست و پا میزنند.
پس برای نزدیکی به خداوند، قبله معنوی انسان، باید اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، داشتن محبت ایشان و تسلیم بودن در برابر اراده ایشان باشد. البته این پیروی، همان تسلیم بودن در برابر خداست؛ همانند خضوع فرشتگان در برابر آدم (صلی الله علیه و آله) که اطاعت از فرمان الهی بود.
اینها همه از ملزومات شهادت دوم است و هماهنگی و تقارن این شهادت با شهادت اول را میرساند. آیات قرآن نیز بر شهادت سوم و هماهنگی آن با شهادت دوم و شهادت اول تأکید دارد. شهادت سوم عبارت است از اطاعت اولیالامر که خدا به اطاعت از آنها امر کرده است؛ مثل آیه 59 سوره نساء که میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولیالأمر [اوصیای پیامبر] را و هر گاه در چیزی نزاع داشتید، آن را به خدا و پیامبر بازگردانید [و از آنها داوری بطلبید]، اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید. این [کار] برای شما بهتر و عاقبت و پایانش نیکوتر است؛ که خدا اطاعت ایشان را همچون اطاعت خود و رسولش قرار داده است.
خداوند در قرآن کریم مراد از اولیالامر - که اطاعتشان واجب است - را بیان کرده و پیش از آن نیز مراد از امر را امری ملکوتی از جنس عالم «کن فیکون» اعلام میدارد؛
چنانکه در آیه 82 سوره یس میفرماید:(إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ) ؛ «فرمان او چنین است که هرگاه چیزی را اراده کند، تنها به آن میگوید: موجود باش؛ آن نیز بیدرنگ موجود میشود».
در آیه 50 سوره قمر نیز میفرماید:(وَ ما أَمْرُنا إِلاّ واحِدَةٌ کَلَمْحٍ بِالْبَصَرِ) ؛ «و فرمان ما یک امر بیش نیست، همچون یک چشم بر هم زدن».
در آیه 52 سوره شوری نیز آمده است:(وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا) ؛ «همانگونه [که بر پیامبران پیشین وحی فرستادیم] بر تو نیز روحی را بفرمان خود وحی کردیم».
آیه 54 سوره اعراف نیز میفرماید:(أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ تَبارَکَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمِینَ) ؛ «از آن او [و به فرمان او] ست! پربرکت [و زوالناپذیر] است خداوندی که پروردگار جهانیان است».
همچنین آیه 5 سوره سجده میفرماید:
(یُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَی الْأَرْضِ ثُمَّ یَعْرُجُ إِلَیْهِ فِی یَوْمٍ کانَ مِقْدارُهُ أَلْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدُّونَ)
امور این جهان را از آسمان به سوی زمین تدبیر میکند؛ سپس در روزی که مقدار آن هزار سال از سالهایی است که شما میشمرید، بهسوی او بالا میرود [و دنیا پایان مییابد].
این آیه بیان میدارد که معنای امر، تدبیر آسمانها و زمین است. بنابراین اولیالامر همان کسانی هستند که امر، در شب قدر بر ایشان نازل میشود و در آن شب همه امور مشخص و معین میشوند. خدای متعال در آیات 3-5 سوره مبارک قدر میفرماید:
(لَیْلَةُ الْقَدْرِ خَیْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ * تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ * سَلامٌ هِیَ حَتّی مَطْلَعِ الْفَجْرِ)
شب قدر بهتر از هزار ماه است * فرشتگان و «روح» در آن شب به اذن پروردگارشان برای [تقدیر] هر کاری نازل میشوند * شبی است سرشار از سلامت [و برکت و رحمت] تا طلوع سپیده.
قرآن در توصیف شب قدر در آیات 3-6 سوره مبارک دخان میفرماید:
(إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةٍ مُبارَکَةٍ إِنّا کُنّا مُنْذِرِینَ * فِیها یُفْرَقُ کُلُّ أَمْرٍ حَکِیمٍ * أَمْراً مِنْ عِنْدِنا إِنّا کُنّا مُرْسِلِینَ * رَحْمَةً مِنْ رَبِّکَ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ)
که ما آن را در شبی پربرکت نازل کردیم؛ ما همواره انذارکننده بودهایم * در آن شب هر امری بر اساس حکمت [الهی] تدبیر و جدا میشود * [آری، نزول قرآن] فرمانی بود از سوی ما [محمد (صلی الله علیه و آله) را] فرستادیم * اینها همه به خاطر رحمتی است از سوی پروردگارت که شنونده و داناست.
سپس خداوند بیان میدارد که شریعت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز از همین امر حکیم است که در شب قدر تعیین میشود؛ آنجا که خطاب به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در آیه 18 سوره جاثیه فرمود:
(ثُمَّ جَعَلْناکَ عَلی شَرِیعَةٍ مِنَ الْأَمْرِ فَاتَّبِعْها وَ لا تَتَّبِعْ أَهْواءَ الَّذِینَ لا یَعْلَمُونَ)
سپس تو را بر شریعت و آیین حقی قرار دادیم؛ از آن پیروی کن و از هوسهای کسانی که آگاهی ندارند، پیروی مکن.
آیات دیگری تصریح دارد که امر ملکوتی بر بندگان خدا نازل میشود و اختصاصی به مرسلین و پیامبران ندارد. خداوند در آیه 2 سوره مبارک نحل فرمود:
(یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِهِ عَلی مَنْ یَشاءُ مِنْ عِبادِهِ أَنْ أَنْذِرُوا أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاتَّقُونِ)
فرشتگان را با روح [الهی] بفرمانش بر هر کس از بندگانش بخواهد نازل میکند [و به آنها دستور میدهد] که مردم را انذار کنید [و بگویید:] معبودی جز من نیست؛ از [مخالفت دستور] من بپرهیزید.
از آیاتی که ذکر شد، نتیجه گرفته میشود که امر، از عالم ملکوت و غیب است؛ با تدبیر آسمانها و زمین مرتبط است؛ تنها به شئون دنیوی و مادی اختصاص ندارد؛ با رسیدن مردم به دستورات خداوند و هدایت و ترساندن آنان مرتبط است؛ شامل اولیای الهی انتخابشده از سوی خداست؛ منحصر در مقام نبوت و پیامبری نیست که این هم به خاطر ارتباط مستقیم آن با مقام هدایت و رساندن به مطلوب است و آنچنانکه
گفتیم، ملازم مقام خلافت و امامت است. برای همین در آیه 24 سوره سجده میفرماید:
(وَ جَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِآیاتِنا یُوقِنُونَ)
و از آنان امامان [و پیشوایانی] قرار دادیم که به فرمان ما، [مردم را] هدایت میکردند، چون شکیبایی نمودند و به آیات ما یقین داشتند.
صبر و یقین ذکرشده در این آیه مبارک، برای ائمه اولیالامر، اشاره به مقام عصمت آنان در علم و عمل دارد. در این امت غیر از اهل بیت پیامبر (علیهم السلام)، اولیالامری که اطاعتشان واجب باشد و خدا هر پلیدیای را از ایشان جدا ساخته و پاکیزهشان کرده باشد، یافت نمیشود؛ زیرا همانگونه که در سوره قدر و دخان آمده، امر ملکوتی در شب قدر مرتبط با نزول و مقامات پنهانی قرآن است و کسی به این مقامات راه پیدا نخواهد کرد، مگر پاکان؛ چنانکه آیات 77-79 سوره مبارک واقعه میفرماید:
(إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ * فِی کِتابٍ مَکْنُونٍ * لا یَمَسُّهُ إِلاَّ الْمُطَهَّرُونَ)
که آن، قرآن کریمی است * که در کتاب محفوظی جای دارد * و جز پاکان نمیتوانند به آن دست زنند [دست یابند].
همچنین در دین اسلام، بندگی با اطاعت از خدا حاصل میشود و اطاعت خدا نیز با اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر (علیهم السلام) بهدست میآید. پس بعد از خداوند متعال، پیامبر (صلی الله علیه و آله) ولی مؤمنین است و بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، اولیالامر کسانی که حق استنباط، بیان و تفسیر دین مخصوص ایشان است. خداوند ذیل آیه 83 سوره مبارک نساء میفرماید:
(وَ إِذا جاءَهُمْ أَمْرٌ مِنَ الْأَمْنِ أَوِ الْخَوْفِ أَذاعُوا بِهِ وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَی الرَّسُولِ وَ إِلی أُولِی الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِینَ یَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ)
و هنگامی که خبری از پیروزی یا شکست به آنها برسد، [بدون تحقیق] آن را شایع میسازند، در حالی که اگر آن را به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پیشوایان - که قدرت تشخیص کافی دارند - بازگردانند، از ریشههای مسائل آگاه خواهند شد.
حال از آنچه بیان شد، روشن میشود که حد و اندازه اطاعت و پیروی از اولیالامر، به همان اندازه اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله)، یعنی شامل تمام دین است؛ چنانکه ولایت و اطاعت خداوند نیز همینگونه بوده و به بعضی از شئون سیاسی یا اجتماعی اختصاص ندارد.
پس انجام تمامی عبادات و دستورات دینی، اطاعت از خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر است؛ اولیالامر نیز همان اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند. بنده زمانی تسلیم امر خدا شده و به او نزدیک میشود که از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر پیروی کند. این یعنی اینکه شهادت دوم و سوم واسطهای برای رسیدن به شهادت اول یا همان عبادت خداست. درنتیجه عبادت بامعرفت که والاترین عبادات است، از این راه بهدست میآید.
برای همین است که دین در آیات 55 و 56 سوره مبارکه مائده عبارت است از ولایت و اطاعت از خدا، رسول و اولیالامر. خداوند در این آیات میفرماید:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ * وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ)
سرپرست و ولی شما، تنها خداست و پیامبر (صلی الله علیه و آله) او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند * و کسانی که ولایت خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) او و افراد باایمان را بپذیرند، پیروزند؛ [زیرا] حزب و جمعیت خدا پیروز است.
ولایت و اطاعت در اصل از آن خداست و بعد از آن با اجازه و دستور خدا به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر نیز داده میشود؛ چنانکه خداوند تمامی مخلوقاتش را به تواضع و فروتنی در برابر آدم (علیه السلام) به عنوان یک مصداق در جایگاه خلیفة الهی امر کرد؛ یعنی اینکه هر کس به مقام خلیفه الهی برسد، باید در برابر او تسلیم بود و از او پیروی کرد.
هنگامی که توجه و نزدیکی به خدای متعال، تنها با اطاعت از خدا و پیامبرش (صلی الله علیه و آله) بهدست آید، پس اطاعت از اولیالامری که با اطاعت از خدا و پیامبرش (صلی الله علیه و آله) هماهنگ باشد نیز راه رسیدن به اطاعت از خداست. درنتیجه قصد نزدیکی در عبادتها برای
رسیدن به خدا ممکن نیست، مگر با تواضع و فرمانبری در برابر ولی امر. درنتیجه کسی به وظیفه خود عمل کرده است که امر ولی خدا را در راستای پیروی از امر خدا و پیامبر (صلی الله علیه و آله) انجام دهد.
نتیجه: تمام عبادات، واجبات الهی، سنت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و راه هدایت اهل بیت (علیهم السلام)، در تمامی سطوح اعتقادی و عبادی هستند. همچنین مشخص شد که هر کس خدا را بدون توجه به حجت خدا و ولی امر بپرستد، عملش باطل و پوچ خواهد بود؛ زیرا بدون رعایت مقامهای سهگانه اطاعت، نتیجهای برای او حاصل نخواهد شد. درحقیقت چنین فردی، شهادتهای سهگانه را به یکدیگر ضمیمه نکرده است و راهی بهسوی خداوند متعال نمییابد، مگر از راه نشانهها و بیانهای الهی و اولیالامر (اهل بیت (علیهم السلام).
همراهی نام و یاد پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر، سبب توحید در عبادت میشود؛ زیرا خداوند پیروی از آنان را همردیف اطاعت خود قرار داده است. پس انکار این واسطه و وسیله، نتیجهای غیر از جدایی انداختن میان خدا، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر و جدایی شهادتهای سهگانه از یکدیگر نخواهد داشت. این جدایی همان عبادت ابلیسگونه و مشرکانه است؛ چراکه شیطان برخلاف فرشتگان که اهل عبادت توحیدی بودند و در برابر خدا و خلیفهاش خضوع کردند، قصد داشت میان اطاعت خدا و اطاعت خلیفه خدا جدایی بیندازد.
پس مورد آیه 59 سوره مبارک نساء:(أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) ؛ «اطاعت کنید خدا را! و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولو الأمر [اوصیای پیامبر] را» که حکم به وجوب اطاعت در تمام دین میکند، مشخص میشود و همانگونه که در تمام دین از خدا اطاعت میشود، اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر [اهل بیت پیامبر (علیهم السلام)] نیز مشمول این حکم میشوند.
توجه به خدای متعال از راهی غیر از راه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و ولی خدا، معادل شرک، پلیدی و بتپرستی قریشی خواهد بود. نیت نزدیکی به خدای متعال هنگامی که در این چارچوب نباشد، مقبول درگاه الهی واقع نخواهد شد؛ زیرا از طریق نشانهها و درهای الهی که خداوند به پیروی از آنها امر کرده، حرکت نکرده است.
براساس قرآن کریم و سنت پاک پیامبر (صلی الله علیه و آله)، توسل چهار جنبه دارد:
جنبه اول: حقیقت توسل در لغت و اصطلاح؛
جنبه دوم: توسل، عبادتی توحیدی؛
جنبه سوم: دلایل عقلی و تاریخی بر عبادت بودن توسل؛
جنبه چهارم: ادله تحلیلی.
در اینجا چکیده این بحثها و برخی نکات را بیان میداریم:
نکته اول: واسطهای که خداوند تبارک و تعالی برای بندگان قرار داده و معین کرده است، عین توحید و ربوبیت خداست. ازسوی دیگر، قطع ارتباط و دوری و استکبار در برابر اراده خدای متعال، با کفر و شرک به خدا برابر است. درواقع این واسطهها و حجتهای الهی، درهای توحید هستند؛ زیرا خضوع، اخلاص، تسلیم بودن و نزدیکی به سوی خدای متعال با انجام دستورهای او در این مسئله بهدست میآید؛ مانند آیه 64 سوره مبارکه نساء که میفرماید:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً)
و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند [و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند]،
به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
آیه 5 سوره منافقون نیز میفرماید:
(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)
هنگامی که به آنان گفته شود، بیایید تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شما استغفار کند، سرهای خود را [از روی استهزا و کبر و غرور] تکان میدهند و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر میورزند.
دهها دستور الهی دیگر نیز در آیات قرآن و احادیث شریف وجود دارد که تنها راه نزدیکی بنده به پروردگار را توجه به آیات الهی و وسیلهها و واسطههای ربانی میداند.
نکته دوم: تواضع و خضوع در عبادت و در پیشگاه خداوند متعال، سبب بالا رفتن مقام بنده و نزدیکتر شدن او به خالق است. اما هنگامی که بنده منکر واسطهای شود که خداوند میان خود و بندگانش قرار داده است، دیگر راهی برای آگاهی یافتن از اوامر و نواهی الهی نخواهد داشت.
همچنین تواضع و فروتنی در مقابل خداوند متعال، حالتی خاص و خالص و از روی شناخت خداوند است و رها کردن توسل، نوعی تکبر ورزیدن و جفاست که مناسب با ادب انسان در مقام توحید الهی نیست. پروردگار متعال کسانی را که توسل را منع کرده و از واسطه قرار دادن ممانعت میکنند و خواهان ارتباط مستقیم با آسمان (منبع وحی) هستند، با وجود نداشتن صلاحیت برای آن کار، نکوهش کرده و در قرآن مجید ذیل آیه 21 سوره فرقان میفرماید:
(وَ قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ أَوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً)
و کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند [و رستاخیز را انکار میکنند] گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند یا پروردگارمان را با چشم خود نمیبینیم؟! آنها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند.
خداوند در آیه 52 سوره مدثر نیز میفرماید:(بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتی صُحُفاً مُنَشَّرَةً) ؛ «بلکه هر کدام از آنها انتظار دارند نامهای جداگانه برای او فرستاده شود».
این مسئله بهخاطر پایین بودن استعدادها و کمبود ظرفیتهاست. درنتیجه چارهای جز شفاعت یافتن شخص متوسل ازسوی فردی که به آن توسل یافته، نیست.
نکته سوم: بیشک، پیشی گرفتن در مرتبه وجودی میان مخلوقات، بدین معناست که موجودی که از نظر رتبه پیشی گرفته است، نزد خداوند متعال با شرافتتر، گرامیتر و مقربتر از مخلوق دیگر است. این مسئله عقلانی بر لزوم توجه و توسل به مقربان درگاه خداوند دلالت دارد؛ مخلوقاتی گرامی نزد پروردگار که همان اولیای الهی و پیامبران هستند.
نکته چهارم: قطع ارتباط با پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، مراجعه نکردن به ایشان، دوری گزیدن از ایشان، نپذیرفتن ولایت ایشان، فاصله گرفتن از ایشان و قطع ارتباط میان شهادت دوم (رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و شهادت اول (وحدانیت خداوند)، همگی عبادتها و مناسک عبادی را به طور کلی به شرک و بتپرستی تبدیل میکند. مانند طواف کردن پیرامون کعبه که در صورت فقدان شهادت دوم و پذیرش ولایت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، به عبادت غیرخدا تبدیل میشود.
از مهمترین تفاوتها میان حج مشرکان و مسلمانان، این است که مشرکان اعمال حج را انجام میدهند ولی بدون خضوع و پذیرش ولایت نماینده خداوند متعال؛ اما مسلمانان مناسک حج را همراه با حال خضوع و فروتنی در برابر ولایت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اقرار به نبوت و رسالت ایشان انجام میدهند و به این جهت حج مسلمانان، بندگی و
اطاعت خالص به درگاه خداوند است.
شکی نیست که انکار وجود واسطه منسوبشده از سوی خداوند متعال، از جانب ابلیس صورت گرفت که خود از مدعیان توحید در عبادت بود و انکار این واسطه الهی مستلزم اعتراض بر خداوند متعال است.
خداوند متعال در آیه 64 سوره نساء میفرماید:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً)
و اگر این مخالفان، هنگامی که به خود ستم میکردند [و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند] به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
این آیه کریمه حقیقت این جماعت ناچیز را روشن میسازد که ادعا میکنند توسل به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یا به امام (علیه السلام) شرک است؛ چراکه آیه شریفه بیان میدارد که توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، شفیع قراردادن ایشان به پیشگاه خداوند و درخواست از پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای طلب مغفرت از گناهان به درگاه خداوند متعال، شرط اساسی و رکن اصلی برای پذیرش توبه و مشمول رحمت خداوند قرار گرفتن است.
پس اگر به گفته آن عده اندک، توسل به پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) و واسطه قرار دادن ایشان شرک است، چگونه خداوند متعال گنهکاران را به این عمل امر میکند؟
واضح است که بخشایش گناهان در شأن و اختیار پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست، بلکه جایگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) درخواست بخشایش و عفو از خداوند متعال است.
آیه شریفه که بر توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) تأکید دارد دلیل ساکتکنندهای است برای
کسانی که حق را عمدا انکار میکنند و مشروع بودن توسل و واسطه قراردادن در عبادات را منکر میشوند.
مطلب مهم در این آیه کریمه این است که قرآن کریم نمیفرماید ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، برای آنها طلب مغفرت کن، بلکه میفرماید رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای آنها طلب مغفرت کند. از این نکته، این موضوع استفاده میشود که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به این دلیل برای گنهکاران و معصیتکاران طلب بخشایش میکند که خداوند متعال این جایگاه را به ایشان عطا فرموده است.
پس امکان ندارد شفاعتکننده برای دیگری شفاعت کند، مگر اینکه خداوند به او این اجازه را داده باشد. همانطور که در گفتار خداوند سبحان ذیل آیه 109 سوره طه آمده است:(یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً) ؛ «در آن روز، شفاعت هیچ کس سودی نمیبخشد، جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده و به گفتار او راضی است».
ما شواهد روشنی داریم که بر مشروعیت واسطه قرار دادن و توجه به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) برای کمک خواستن از ایشان در استغفار و توبه و بازگشت به سوی خدا، دلالت دارد.
شاهد اول: درخواست مغفرت و توبه حضرت آدم (علیه السلام)؛ توبه حضرت آدم (علیه السلام) با آمدن به محضر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) به دست آمد؛ اما این آمدن در افق قلب و قصد و نیت حاصل شد.
در روایات شیعه و سنی این حدیث از پیامبر بزرگوار (صلی الله علیه و آله) آمده است:
زمانی که آدم (علیه السلام) مرتکب خطا شد، پشیمان گشت و به پروردگار سبحان عرض کرد «پروردگارا! به حق محمد (صلی الله علیه و آله) از تو میخواهم از گناه من درگذری»؛ خداوند متعال فرمود: «ای آدم! چگونه تو محمد (صلی الله علیه و آله) را میشناسی با اینکه هنوز او را خلق نکردهام؟» آدم عرض کرد: «پروردگارا! زمانی که مرا خلق کردی و از روح خود در من دمیدی، آنگاه که سرم را بلند کردم، بر پایههای عرش این نوشته را دیدم که خدایی نیست، جز الله جلجلاله و محمد (صلی الله علیه و آله)
رسول اوست. پس متوجه شدم که تو نامی را در کنار نام خود اضافه نمیکنی، مگر اینکه محبوبترین خلق نزد تو باشد». خداوند فرمود: «راست گفتی ای آدم؛ بهدرستیکه محمد (صلی الله علیه و آله) محبوبترین خلق نزد من است. مرا بخوان به حق و منزلت او که من تو را آمرزیدم و اگر محمد (صلی الله علیه و آله) نبود، تو را خلق نمیکردم».(1)
این روایت دلالت میکند که آمدن حضرت آدم (علیه السلام) به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پناه بردن او به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بهسبب توجه قلبی بهوسیله پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بهسوی خداوند متعال بود. شهادت به وحدانیت خدا و رسالت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) از شریفترین و با عظمتترین عبادات توحیدی است.
شاهد دوم: [علی بن ابراهیم] قمی در تفسیرش میگوید:
پدرم از ابنابیعمیر، از معاویةبنعمار از ابیالعباس المکبر نقل کرد: غلام همسر حضرت زینالعابدین (علیه السلام) که نامش ابوایمن بود، بر امام باقر (علیه السلام) وارد شد و عرض کرد: «یا اباجعفر! گروهی مردم را فریب میدهند و میگویند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) شفاعت میکند، پیامبر (صلی الله علیه و آله) شفاعت میکند». حضرت باقر (علیه السلام) بسیار ناراحت شدند؛ تا حدی که رنگ چهره حضرت دگرگون شد؛ سپس فرمودند: «وای بر تو ای ابوایمن! اگر تقوای شکم و شهوت داشتی، آیا تو را به غرور و فریب میکشاند؟ زمانی که هول و هراس قیامت را ببینی، محتاج شفاعت محمد (صلی الله علیه و آله) هستی. وای بر تو! آیا پیامبر (صلی الله علیه و آله) جز برای کسی که اهل دوزخ است شفاعت میکند؟» سپس فرمود: «در روز قیامت هیچ کس از اول خلق تا آخرین آنها نیست، مگر اینکه نیازمند شفاعت محمد (صلی الله علیه و آله) است». سپس امام باقر (علیه السلام) فرمود: «پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) حق شفاعتی در امت خود دارد و برای ما اهل بیت (علیهم السلام) حق شفاعتی در شیعیان ماست؛ شیعیان ما نیز حق شفاعتی در بستگان خود دارند». سپس امام (علیه السلام) فرمود: «روز قیامت یک مؤمن در قبیلهای مانند ربیعه و مضر شفاعت میکند [کنایه از جمعیت انبوه است] و بنده مؤمن حتی برای خادم خود شفاعت
1) (1) المستدرک علی الصحیحین، ج 2، ص 615.
میکند و میگوید: «خدایا بهخاطر خدمتی که به من کرد و در سرما و گرما از من محافظت میکرد.» خداوند متعال در آیه 109 سوره طه میفرماید:
(یَوْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَ رَضِیَ لَهُ قَوْلاً)
در آن روز، شفاعت هیچ کس سودی نمیبخشد، جز کسی که خداوند رحمان به او اجازه داده، و به گفتار او راضی است.(1)
من [مؤلف] میگویم: مقصود کسی است که مبدأ آن نور (شفاعت) را قرار داده و از گفتار او در مورد ولایت راضی است.
شاهد سوم: سومین شاهد، روایاتی از کتب صحاح نزد اهل سنت است که بیان میکند، حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) سرور مردم در روز قیامت است و او برای کسانی که به ایشان توجه میکنند و درخواست شفاعت میکنند، شفاعت خواهد کرد.
حدیث اول: ابوهریره میگوید:
همراه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در مهمانی دعوت بودیم؛ گوشت سردست به ایشان تعارف شد و حضرت از آن خوشش آمد. سپس تکهای با دندان پیشین از آن کند و فرمود: «من در قیامت سرور مردم هستم. آیا میدانید خداوند در آن روز تمام خلق از اولین تا آخرین را در زمینی هموار و یکجا جمع میکند و خداوند ناظر آنهاست و او سخن آنها را میشنود؟ دراینحال خورشید به آنان نزدیک میشود (گرمای شدید) و بعضی از مردم میگویند: نمیبینید چه اتفاقی میافتد؟ این همان حادثهای است که به ما خبر داده بودند. نمیبینید که در چنین حالی به طور مسلم نیازمند شفیعی برای خود در پیشگاه پروردگارتان هستید؟ (در ادامه حدیث طولانی) پس به سوی حضرت آدم (علیه السلام) میروند و از او درخواست شفاعت میکنند؛ آدم (علیه السلام) میگوید به کس دیگری غیر از من متوسل شوید؛ پس به سوی نوح (علیه السلام) میروند و همان درخواست را میکنند و ایشان میفرماید این کار از من ساخته نیست و سراغ حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بروید؛ پس از آن نزد من میآیند و من زیر عرش پروردگار سجده میکنم؛ سپس ندایی از عرش میرسد که ای محمد (صلی الله علیه و آله)،
1) (1) تفسیر القمی، ج 2، ص 201.
سرت را بلند کن و شفاعت کن که شفاعتت مورد پذیرش قرار میگیرد و آنچه میخواهی درخواست کن تا به تو عطا کنیم.(1)
حدیث دوم: انسبنمالک حدیثی را از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که در روز قیامت، مؤمنان کنار هم جمع میشوند و به آنان چنین الهام میشود و میگویند:
اگر واسطهای ما را نزد پروردگارمان شفاعت کند، از سختیهای این روز آسوده خواهیم بود. سپس نزد حضرت آدم (علیه السلام) میروند و میگویند: ای آدم! تو پدر نسل انسانها هستی و خداوند تو را بهدست خود آفرید و به فرشتگان امر فرمود تا به تو سجده کنند و به تو دانش تمامی نامها را آموخت. پس برای ما در پیشگاه خداوند عزوجل شفاعت کن تا ما از سختیهای قیامت رهایی یابیم. آدم (علیه السلام) به آنها میفرماید: من کسی که شما میخواهید نیستم. ایشان ترک اولای خود را به یاد میآورد و به این جهت از خداوند متعال حیا میکند و به آنها میگوید: به سوی نوح (علیه السلام) بروید؛ زیرا اولین فرستادهای است که خداوند او را برای هدایت مردم به زمین فرستاد.
پس مردم نزد حضرت نوح (علیه السلام) میآیند و ایشان میفرماید: من آن کسی که شما میخواهید نیستم ایشان نیز خطای خود را و آن درخواستی را که بدون علم و اطلاع از خداوند تقاضا کرد، به یاد میآورد و از خداوند حیا میکند و میفرماید: «نزد حضرت ابراهیم (علیه السلام) بروید که او خلیل الرحمن است»؛ پس مردم نزد حضرت ابراهیم (علیه السلام) میآیند و ایشان میفرماید: «من آن کسی که شما میخواهید، نیستم؛ نزد حضرت موسی (علیه السلام) بروید که او کلیم الله است و خداوند به او تورات عطا فرموده است».
پس مردم نزد حضرت موسی (علیه السلام) میآیند و ایشان میفرماید: من آن کسی که شما میخواهید نیستم؛ ایشان نیز قتل نفسی که انجام داده بود به یاد میآورد و از خداوند حیا میکند که چیزی درخواست کند و میگوید: «سراغ حضرت عیسی (علیه السلام)، بنده خدا، رسول او، کلمه پروردگار و روح او بروید».
1) (1) صحیح بخاری، ج 4، ح 3375.
پس مردم سراغ او میروند و او نیز خود را معاف میدارد و به مردم میگوید: «سراغ حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بروید که خداوند گناه متقدم و متأخر او را بخشیده است». در این هنگام مردم سراغ من (رسول الله) میآیند و من برمیخیزم و میان دو صف از مؤمنین راه میروم تا اینکه از پروردگارم اجازه بگیرم و به من اجازه داده شود. زمانی که پروردگارم را مشاهده کردم، در درگاه الهی به سجده میافتم و خداوند تا هر زمان که بخواهد مرا به آن حال رها میکند؛ سپس ندا میرسد، یا محمد! سرت را بلند کن؛ هر چه میخواهی بگو؛ ما میشنویم و آنچه میخواهی در خواست کن تا به تو عطا کنیم و شفاعت کن تا مورد پذیرش قرار گیرد. من سرم را بلند میکنم و خداوند را به طریقهای که به من میآموزد، شکرگزاری میکنم؛ سپس مردم را شفاعت میکنم. خدا حدی برای من تعیین میکند؛ پس آنها را به بهشت وارد میکنم.
پس از آن برای بار دوم برمیگردم و زمانی که خداوند را مشاهده میکنم، به سجده میافتم و تا زمانی که او بخواهد مرا به حال خودم رها میسازد؛ سپس ندا میرسد یا محمد! سرت را بلند کن و هرچه میخواهی بگو؛ ما میشنویم و آنچه میخواهی درخواست کن تا به تو عطا کنیم و شفاعت کن تا مورد پذیرش قرار گیرد. من سرم را بلند میکنم و خداوند متعال را به طریقهای که به من میآموزد، سپاسگزاری مینمایم. پس خدا حدی برای من تعیین میکند؛ پس آنها را به بهشت وارد میکنم.
پس از آن برای بار سوم برمیگردم و زمانی که خداوند را مشاهده میکنم، به سجده میافتم و تا زمانی که او بخواهد مرا به حال خودم رها میسازد؛ سپس ندا میرسد یا محمد! سرت را بلند کن و هرچه میخواهی بگو؛ ما میشنویم و آنچه میخواهی درخواست کن تا به تو عطا کنیم و شفاعت کن تا مورد پذیرش قرار گیرد. من سرم را بلند میکنم و خداوند متعال را به طریقهای که به من میآموزد، سپاسگزاری مینمایم؛ پس خدا حدی برای من تعیین میکند؛ پس آنها را به بهشت وارد میکنم و پس از آن برای بار چهارم باز میگردم و میگویم: «خدایا کسی باقی نمانده است مگر کسانی که قرآن آنها را حبس کرده است».(1)
1) (1) مسند احمد، المجلد الثالث، مسند انس بن مالک، ح 11710.
حدیث سوم: روایتی است که نووی از عتبی نقل کرده است. عتبی میگوید:
کنار قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نشسته بودم؛ مردی عرب آمد و رو به سوی قبر مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کرد و عرضه داشت: سلام بر تو ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، شنیدهام خداوند در آیه 64 سوره نساء چنین فرموده:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً)
اگر هنگامی که به خود ستم کردند [و فرمانهای خدا را زیر پا گذاردند] به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
حال نزد تو آمدهام و از شما درخواست دارم برای گناهانم طلب بخشایش نمایید و شما را شفیع خود نزد خداوند قرار دادم تا خداوند مرا بیامرزد و سپس این اشعار را خواند:
ای بهترین کسی که استخوانهایش در زمین هموار دفن گشته
عتبی میگوید: مرد عرب این اشعار را خواند و بازگشت. من به خواب فرو رفتم و پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در خواب دیدم؛ ایشان به من فرمودند به دنبال آن مرد عرب برو و به او از جانب من مژده بده که خداوند او را آمرزید.(1)
حدیث چهارم: روایتی است که بیهقی از ابیحرب هلالی نقل کرده است:
بعد از انجام مناسک حج، مردی عرب به زیارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمد؛ وقتی به در مسجدالنبی (صلی الله علیه و آله) رسید، توشه خود را از روی شتر بر زمین گذاشت و زانوی شترش را بست و
1) (1) الأذکار النوویة، ص 206؛ تفسیر ابنکثیر، ج 1، ص 532.
وارد مسجد شد. سپس مقابل قبر مطهر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ایستاد و عرض کرد: پدر و مادرم به فدایت یا رسول خدا! با بار سنگین گناه آمدهام؛ میخواهم شما را در پیشگاه خداوند متعال شفیع خود قرار دهم؛ زیرا در قرآن مجید آمده است:
(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاّ لِیُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِیماً) (نساء: 64)
هنگامی که به خود ستم میکردند [و فرمانهای خدا را زیر پا میگذاردند]، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر هم برای آنها استغفار میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
ای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، پدر و مادرم به فدایت! حال با بار سنگین گناهان و خطاها نزد شما هستم و از شما طلب شفاعت دارم تا در حقم دعا نمایی و خدا گناهانم را بیامرزد.(1)
حدیث پنجم: قسطلانی نقل میکند:
حکایت شده که ابوجعفر منصور عباسی، دومین خلیفه عباسیان، از مالکبنانس سؤال کرد: «ای اباعبدالله! وقتی میخواهم دعا کنم، به سمت قبله بایستم یا به سوی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)؟» مالک ابن انس گفت: «اگر بهسوی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستی، لازم نیست روی خود را به سمت قبله برگردانی؛ زیرا پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) برای تو وسیله نجات است؛ همچنانکه برای پدرت حضرت آدم (علیه السلام) وسیله نجات در روز قیامت است. بلکه رو بهسوی قبر شریف پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) کن و از او طلب شفاعت نما که خداوند شفاعت او را میپذیرد».(2)
کسی نمیتواند این آمدن و استغفار را مختص به زمان حیات پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بداند؛ زیرا مفاد آموزههای قرآنی تا زمانی که قرآن باقی است، باقی و جاویدان است و سیره بر شمول و عدم تعلق به مدت زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) دلالت دارد. پس طلب آمرزش از
پیامبر (صلی الله علیه و آله) و آمدن به حضور ایشان (برای بخشش گناهان)، مختص به دوران حیات دنیوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست. اگر چنین نباشد، عمل به اینگونه آیات، باطل و بیهوده خواهد بود و پایههای توبه در دین ویران خواهد گشت.
بهدست آوردن مقامات معنوی و منزلت و نزدیکی به خداوند متعال، امکان ندارد مگر با توجه و توسل به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) که البته این، شرط قبولی عبادات و درستی ایمان بنده است.
این آیه شریفه از شرط بودن توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) پرده برداشته است و به شکل منظم و بهترتیب، آنها را بیان میکند؛ چراکه مراتب با نگاهی دقیق لحاظ شده که به این ترتیب است:
شرط اول: پذیرش اعمال و درستی ایمان، بهسبب آمدن به محضر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و پناه بردن به ایشان است. آمدن به محضر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، عین توجه به ایشان و متوسل شدن به آن حضرت در پذیرفته شدن توبه است.
شرط دوم: اظهار پشیمانی و طلب مغفرت و بازگشت به سوی خدا و نزدیک شدن و توجه نمودن به سوی پروردگار متعال.
شرط سوم: تأیید و امضای پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر توبه توبهکنندگان و عبادت عابدان و شفاعت کردن آن حضرت در پذیرفته شدن توبه گنهکاران امت.
اولین شرط برای قبولی توبه گنهکار و کسی که به خود ظلم کرده، این نیست که در برابر پروردگار اظهار پشیمانی و ندامت کند؛ بلکه شرط اول، آمدن به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و پناه بردن به ایشان است و بنده ناگزیر است برای توسل و درخواست شفاعت به پیشگاه خداوند، ابتدا بهسوی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) برود و پس از آن به درگاه خداوند متعال
اظهار ندامت و طلب مغفرت کند.
ترتیب ذکر شده برای این شرایط در آیه مبارکه، دارای مراتب خاص است؛ زیرا این مراتب سهگانه با نگاهی دقیق لحاظ شده است؛ نه اینکه به قرینه عطف به حرف اضافه «ف» بیان شود. سپس خداوند سبحان در آخر این آیه شریفه، باب توبه و بازگشت را برای گنهکاران باز گذاشته است؛ چراکه خداوند متعال پیامبر (صلی الله علیه و آله) را پناهگاهی برای امت قرار داده است. بهاینجهت چارهای نیست جز اینکه اول به پیامبر (صلی الله علیه و آله) پناهنده شویم و سپس از خداوند طلب بخشایش و آمرزش کنیم؛ زیرا خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله)، بابالله است و برای رفتن به سوی الله، باید از بابالله وارد شد.
پس پناه بردن به خداوند متعال با پناه بردن به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تحقق مییابد. بنابراین پس از پناه بردن به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، خداوند متعال میفرماید: «هر آینه خداوند را توبهپذیر و مهربان خواهند یافت». پناه بردن و بازگشت به سوی خداوند بهواسطه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، شرطی است برای باعظمتترین جایگاههای بنده با پروردگارش که همان توبه و آمرزش گناهان است. پس چگونه در مورد عباداتی که در درجات پایینتر قرار دارد و اندوختهای برای آخرت محسوب میشود، پیامبر (صلی الله علیه و آله) به عنوان شرط قرار نگیرد؟ چگونه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد خواستههای پراکنده دنیایی که کالایی ناچیز در برابر کالای آخرت است، شرط قرار نگیرد؟
طلب بخشش از خداوند متعال، بدون توسل و توجه به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) کافی نیست و معنی آن این است که برای نجات یافتن باید به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) متوسل شد؛ سپس طلب بخشایش از خدا نمود و این آمدن نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله)، در آمرزش الهی موضوعیت دارد.
البته هیچ شکی نیست که استغفار و درخواست آمرزش از خدا برای گناهان، نوعی عبادت و حالتی از ارتباط میان بنده و پروردگارش است. بودن نزد پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و آمدن به حضور ایشان، تأثیری بسزا در پذیرفته شدن آن عبادت، حصول اطمینان در دعا
و روی آوردن به سمت خداوند متعال دارد.
این موضوع بدین معناست که خداوند تبارک و تعالی، شهرها و مکانهایی را شرافت داده و امید اجابت دعا با حضور در آن مکانها و ایستادن زیر قبه آن بیشتر است؛ بهعنوان مثال وقوف در عرفات در روز عرفه یا ایستادن زیر ناودان کعبه مکرمه یا حضور در ملتزم و مستجار و.... چنانکه در روایات آمده است که هر رکعت نماز در مسجدالحرام، برابر با چند هزار رکعت نماز است و این یعنی اینکه حضور در بیتاللهالحرام در محکمتر شدن رابطه میان بنده و خداوند متعال نقش دارد و وسیلهای برای این معناست.
بهطورمسلّم روشن است که منظور از ظلم در آیه شریفه، تنها گناهان و خطاهای فردی نیست؛ بلکه این ظلم و گناه شامل تمام انواع ظلم اعم از اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، معیشتی یا تجاوز به مقررات حقوقی و مسایل اخلاقی نیز هست.
معنی این سخن آن است که حصول شناخت و به دست آوردن معرفت در مورد این امور فردی و اجتماعی، جز از راه پناه بردن و رفتن به محضر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) امکان نخواهد داشت. پس هر نوع ظلم و ستم یا انحراف از حق که از فرد یا جامعه درباره این امور محقق میشود، چارهای جز رجوع به محضر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) ندارد. در مقابل تعدّدِ انواع ظلم و ستم، انواع پناه بردن و روی آوردن به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز متعدد میشود.
اشاره به موضوع توبه و طلب آمرزش در آیه کریمه، بهدلیل وجود خصوصیتی در آن نیست؛ بلکه نوعی از عبادت و پرستش خداوند یکتاست؛ زیرا توبه، بازگشت به سوی پروردگار و توجه بیش از پیش به خداوند سبحان و نزدیکتر شدن به اوست. آیه شریفه در بیان شرایط توسل به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) اختصاصی به توبه ندارد؛ بلکه در این جهت، شامل تمام انواع عبادات است.
بهویژه اینکه توبه به طور مشخص یعنی بازگشت و از ماده «آب - یؤوب» است که یعنی بازگشت به سوی خداوند متعال و درخواست نزدیکتر شدن به خداوند متعال.
شکی نیست که مجموعه عبادات، تقاضای بازگشت و نزدیکی به خداوند متعال و حرکت در راهی است که مقصد آن نزدیکی به خداوند است؛ پس عبادات نیز نوعی بازگشت و حرکت بهسوی خداوند سبحان است.
بنابراین توبه عملی جداگانه و مستقل از سایر انواع عبادتها مثل نماز، حج و... نیست؛ بلکه توبه عبادتی عام و مطلق است که شامل تمام انواع عبادات میشود.
این آیه کریمه بر این مطلب دلالت دارد که توسل و توجه به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله)، شرطی ضروری در همه موقعیتهاست؛ نه اینکه مختص به زمان حیات پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) باشد؛ زیرا مقصود از آمدن به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، تنها حضور جسمانی انسان گناهکار نزد پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نیست؛ بلکه حضور فیزیکی شخص متوسل به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، یکی از مصادیق ذکرشده در آیه شریفه است. تعبیر از آمدن، تعبیر کنایی است که هدف از آن، یاری خواستن و متوسل شدن و توجه قلبی به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) است.
نتیجه: این آیه مبارکه به منظور بیان حقیقت توبه و شرایط عمومی آن نازل شده است که این شرایط برای همه مسلمانها و در همه زمانها مشترک است و ممکن نیست فقط مختص به یک مقطع کوتاه زمانی و دوران حیات خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) باشد.
منظور از آمدن به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، ایجاد ارتباط با آن بزرگوار، به وسیله توجه و بودن در محضر مبارک آن حضرت و سپس استغفار کردن به درگاه پروردگار است. این مضمون مطابق با مفاد کلام خداوند متعال است که میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «از مقام ابراهیم برای خود عبادتگاهی انتخاب کنید»؛ (بقره: 125) یعنی حضور داشتن نزد پیامبران الهی از علامتها و نشانههایی است که خداوند متعال آنها را برپا داشته، تا بهوسیله آنها به او نزدیک شوند.
این شاهد زمانی روشنتر خواهد شد که بدانیم وجود پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) برای عالمیان رحمت است و این از رحمتهای عمومی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) برای این امت است و تنها
به کسی که حضور فیزیکی نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) داشته، اختصاص ندارد.
خداوند متعال میفرماید: «نزد تو آیند» که این بیانگر معنای پناه بردن، کمک خواستن، توسل یافتن و توجه قلبی به آن حضرت است و دلالتی بر اختصاص به حضور جسمانی ندارد.
همچنین باید توجه داشت که این آیه شریفه، در محل بحث به رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) اختصاص ندارد؛ بلکه یک سنت الهی است که در مورد پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) جریان دارد. پس آیه در مورد عرضه کردن اعمال، به عمومیت داشتن آن به خاندان پیامبر اشاره دارد و میفرماید:(وَ قُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَی اللّهُ عَمَلَکُمْ وَ رَسُولُهُ وَ الْمُؤْمِنُونَ) ؛ «و بگو عمل کنید؛ پس خداوند و رسولش و مؤمنان بر اعمال شما احاطه دارند و میبینند». (توبه: 105)
«الذین آمنوا» یعنی کسانی که ایمان آوردهاند و شامل اولیالامر میشود که اهل بیت (علیهم السلام) هستند. همانطور که در قول خداوند در سوره حج آیه 78 آمده:
(هُوَ اجْتَباکُمْ وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَجٍ مِلَّةَ أَبِیکُمْ إِبْراهِیمَ هُوَ سَمّاکُمُ الْمُسْلِمِینَ مِنْ قَبْلُ وَ فِی هذا لِیَکُونَ الرَّسُولُ شَهِیداً عَلَیْکُمْ وَ تَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ)
و در راه خدا جهاد کنید و حق جهادش را ادا نمایید؛ او شما را برگزید و در دین [اسلام] کار سنگین و سختی بر شما قرار نداد، از آیین پدرتان ابراهیم (علیه السلام) پیروی کنید. خداوند شما را در کتابهای پیشین و در این کتاب آسمانی، [مسلمان] نامید تا پیامبر گواه بر شما باشد و شما گواهان بر مردم؛ زیرا آنها [اهل بیت (علیهم السلام)] امت مسلمان از فرزندان ابراهیم و اسماعیل (علیهما السلام) هستند که خداوند آنان را برگزید و پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) از میان آنان مبعوث شد و خداوند متعال آنها را گواهان بر اعمال و عقاید مردم قرار داد.
آیاتی که قبلاً نیز اشاره شد عمومیت دارد. آیاتی که بر لزوم آمدن نزد حضرت ابراهیم (علیه السلام) در حج و نمازگزاردن کنار محل نماز ایشان و اقبال قلبها بهسوی خاندان وی تصریح دارد.
بنابراین توجه کردن به پیامبر و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) در توبه کردن، عبادت نمودن و رسیدن به مقامهای الهی، شرط و معاهدهای الهی است که بنده برای رسیدن به آنچه که شایسته آن است، باید تمام همت خود را به کار گیرد.
خداوند متعال در آیه 81 سوره آلعمران میفرماید:
(وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِیثاقَ النَّبِیِّینَ لَما آتَیْتُکُمْ مِنْ کِتابٍ وَ حِکْمَةٍ ثُمَّ جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ إِصْرِی قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّاهِدِینَ)
و به خاطر بیاورید هنگامی را که خداوند از پیامبران [و پیروان آنها] پیمان مؤکد گرفت که هرگاه کتاب و دانش به شما دادم، سپس پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند، به او ایمان بیاورید و او را یاری کنید. سپس خداوند به آنها گفت: آیا به این موضوع اقرار دارید؟ و بر آن پیمان مؤکد بستید؟ گفتند: آری، اقرار داریم [خداوند به آنها] فرمود: پس گواه باشید و من نیز با شما از گواهانم.
این آیه شریفه از سوره آل عمران، مضمون آیه قبلی از سوره نساء را توسعه داده است. عهد و پیمان ذکرشده در این آیه مبارکه، بدین معناست که میان خداوند متعال و پیامبران الهی، معاهدهای وجود دارد. دو طرف این معاهده که معاوضه و داد و ستدی در پیمان انجام دادهاند، مقام نبوت و مقامهای غیبی الهی است که خداوند متعال آنها را در مقابلِ امر مهم و باارزشی به آنها عطا کرده است که باید به آن ایمان بیاورند؛ آن مسئله، کلام خداوند متعال است که میفرماید:(جاءَکُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ) ؛ «پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شماست، تصدیق میکند؛ باید به او ایمان بیاورید و او را یاری نمایید».
پس مقامهای معنوی و بخششهای الهی به پیامبران، به شرط ایمان و اعتقاد به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و یاری کردن ایشان به آنها داده شده است. بیگمان کسی که فردی را یاری میکند، از شخص یاریشده تبعیت نیز میکند و او را رهبر خود میداند. تمامی پیامبران دنبالهرو و پیرو رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) هستند و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله)، امام و پیشوای تمام پیامبران است.
پیامبران، منتخبان خاص الهی و البته مقدم بر تمام مردم بودند و با اعطای مقام نبوت و رسالت و مقامهای غیبی تکریم شدند. این مقامها به واسطه ایمان آنها به ولایت پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) و تعهدشان در مورد یاری رساندن آن حضرت است. البته پیامبران (علیهم السلام)، باسابقهترین مسلمانان و قدیمیترین شیعیان برای خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) هستند.
از ابنعباس در حدیثی نقل شده که میگوید:
خداوند هیچ پیامبری را مبعوث نکرد، مگر اینکه از او عهد و پیمان گرفت که اگر حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) مبعوث شد و او در قید حیات بود، به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) ایمان بیاورد و او را یاری کند. همچنین به آن پیامبر امر شد که از امت خود پیمان بگیرد که اگر حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) به پیامبری مبعوث شد و آنها زنده بودند، به آن حضرت ایمان بیاورند و او را یاری کرده و از آن حضرت پیروی کنند. از این نکته معلوم میشود که تمامی پیامبران به بعثت حضرت محمّد (صلی الله علیه و آله) بشارت داده شدند و مأمور به پیروی از ایشان هستند.(1)
(صلی الله علیه و آله)
این آیه مبارکه بر این معنی دلالت دارد که پیامبران الهی، بعد از ایمان به خداوند متعال، به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و همراهی و یاری ایشان ایمان آوردهاند. پس دین تمام پیامبران، دین خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) یعنی همان اسلام است.
خداوند متعال در آیه مذکور میفرماید:(مُصَدِّقٌ لِما مَعَکُمْ) ؛ «این پیامبر آنچه را که شما
1) (1) البدایة و النهایة، ج 2، باب مبعث رسول الله (صلی الله علیه و آله) تسلیماً کثیراً.
همراه دارید تصدیق میکند». این به آن معنی نیست که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تابع و پیرو پیامبران پیشین است. عبارت آیه شریفه، تصدیق کننده است؛ نه ایمانآورنده؛ یعنی پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) بر مقامهای پیامبران احاطه و اشراف دارد و آن مقامها بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) پوشیده نیست تا گفته شود به آن مقامها ایمان داشته است. این بهعکس جایگاه پیامبران در برابر مقامهای پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) است؛ یعنی تمامی پیامبران به مقامهای آن حضرت ایمان داشتهاند؛ زیرا این مقامها برای آنها پوشیده بوده است و اشرافی نسبت به آن نداشتهاند. برای همین خداوند سبحان به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) امر نکرد به پیامبران پیش از خود اقتدا کند. خداوند در آیه 90 سوره انعام میفرماید:(أُولئِکَ الَّذِینَ هَدَی اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ) ؛ «آنها کسانی هستند که خداوند هدایتشان کرده؛ پس به هدایت آنها اقتدا کن».
پس پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) تابع و هدایتیافته هیچ یک از پیامبران و رسولان الهی نیست؛ بلکه او به هدایت الهی رهیافته و اولین بنده به درگاه حضرت حق است.
خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله)، اولین بنده و پیشرو در بندگی خداوند متعال است و در قرآن کریم از هیچ پیامبری غیر از حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) به اولین مسلمان تعبیر نشده است. به این مطلب در آیات 162 و 163 سوره انعام اشاره شده است:
(قُلْ إِنَّ صَلاتِی وَ نُسُکِی وَ مَحْیایَ وَ مَماتِی لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ * لا شَرِیکَ لَهُ وَ بِذلِکَ أُمِرْتُ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ)
بگو نماز و تمام عبادات من و زندگی و مرگ من، همه برای خداوند، پروردگار جهانیان، است. همتایی برای او نیست و به همین مأمور شدهام و من نخستین مسلمانم.
همچنین خداوند در آیات 12 و 13 سوره زمر میفرماید:
(قُلْ إِنِّی أُمِرْتُ أَنْ أَعْبُدَ اللّهَ مُخْلِصاً لَهُ الدِّینَ * وَ أُمِرْتُ لِأَنْ أَکُونَ أَوَّلَ الْمُسْلِمِینَ)
بگو من مأمورم خدا را پرستش کنم در حالی که دینم را برای او خالص کرده باشم * و مأمورم که نخستین مسلمان باشم.
ولی در مورد سایر پیامبران در قرآن کریم فقط به «من المسلمین» تعبیر شده است که یعنی یکی از بندگان تسلیم شده خداوند است؛ همچنین باید در نظر داشت که در میان آنها، پیامبران اولوالعزم نیز هستند. خداوند در آیه 72 سوره یونس از زبان حضرت نوح این معنی را نقل میکند:
(فَإِنْ تَوَلَّیْتُمْ فَما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاّ عَلَی اللّهِ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُسْلِمِینَ)
و اگر [از قبول دعوتم] رو برگردانید [کار نادرستی کردهاید، چراکه] من از شما مزدی نمیخواهم؛ مزد من تنها با خداست و من مأمورم که از تسلیمشدگان در برابر خدا باشم.
در این آیه از حضرت نوح (علیه السلام) به اولین مسلمان تعبیر نشده است. بیگمان دین خداوند یکی است؛ همانطور که خداوند در آیه 19 سوره آلعمران میفرماید:(إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ) ؛ «دین نزد خداوند اسلام [و تسلیم بودن در برابر حق] است». از احدی از بندگان، دینی غیر از اسلام را قبول نمیکند. خداوند در آیه 85 سوره آل عمران میفرماید:
(وَ مَنْ یَبْتَغِ غَیْرَ الْإِسْلامِ دِیناً فَلَنْ یُقْبَلَ مِنْهُ وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ مِنَ الْخاسِرِینَ)
هر کس جز اسلام [و تسلیم در برابر فرمان حق] آیینی برای خود انتخاب کند، از او پذیرفته نخواهد شد و او در آخرت از زیانکاران است.
پس پیامبر مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله)، اولین تسلیمشده در برابر فرمان حق و اولین کسی است که به میثاق و پیمان الهی پاسخ مثبت داد؛ همان عهد و پیمانی که خداوند از تمام پیامبران و مرسلین گرفته است.
در حدیثی از امیرالمؤمنین علیبنابیطالب (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «خداوند از تمام پیامبران، پیش از پیامبر ما این عهد و پیمان را گرفته که امتشان را از آمدن خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) باخبر سازند و به آنها امر کنند تا او را تصدیق نمایند».
خصیبی در کتاب «هدایة الکبری» حدیثی از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل کرده که حضرت فرمود:
بدانید که خداوند از تمام پیامبران درباره من پیمان گرفته است و من پیامبری هستم که خداوند رسالت را با من به پایان رسانده است و این گفته خداوند در قرآن کریم است که فرمود:(رَسُولَ اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِیِّینَ) . به خدا سوگند من قبل از تمام پیامبران بودم و بعد از آنها مبعوث شدم و خداوند آنچه را به آنها عطا فرموده بود، از فضلش به من نیز عنایت کرد و آنچه را که به احدی عنایت نکرده، به من عطا فرمود. سپس از تمام پیامبران برای من عهد و پیمان گرفت و از من میثاقی برای کسی نگرفت. هیچ پیامبری را به نبوت نرساند و هیچ رسولی را به رسالت نگمارد، مگر اینکه به او امر کرد به نبوت و رسالت من اقرار کند و اینکه امتش را به بعثت و رسالت من بشارت دهد.(1)
بدین جهت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) بهترین پیامبران و رسولان و امام و پیشوای آنان است. پیامبران در بندگی خدا و تسلیم دین حق بودن، پیرو ایشان هستند تا چه رسد به غیر پیامبران از دیگر موجودات.
برایناساس از امام صادق (علیه السلام) نقل شده است که فرمود:
بعضی از قریش به پیامبر (صلی الله علیه و آله) عرض کردند: «به چه جهت بر پیامبران دیگر سبقت گرفتید و شما آخرین پیامبر الهی و خاتم آنها هستید؟» پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) فرمود: «بهدرستی من اولین کسی هستم که به پروردگارم ایمان آوردم و اولین کسی هستم که به پیمان الهی که از پیامبران گرفته شد، پاسخ مثبت دادم. زمانیکه خدا فرمود:(وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی) (2)؛ «خود را بر شما گواه میگیرم، آیا من خدای شما نیستم؟ همه گفتند: «بله، تو خالق و پروردگار ما هستی و من اولین پیامبری بودم که پاسخ دادم بلی و از همه پیامبران در این اقرار سبقت گرفتم».(3)
از این احادیث در مییابیم که پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) مقام و منزلت عظیمی نزد خداوند
سبحان دارد و او بهترین خلق و آقای فرزندان حضرت آدم (صلی الله علیه و آله) است. به این جهت بعثت او برای تمام امتها و در تمام زمانهاست؛ برخلاف دیگر پیامبران و رسولان؛ زیرا بعضی از آنها برای قوم خودشان و در شهر و منطقهای که زندگی میکردند مبعوث شده بودند و برخی دیگر از پیامبران برای بعضی از اقوام و ملتها.
پس اقرار پیامبران الهی به نبوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و یاری آن حضرت، برای اعتلای کلمه توحید و یکتاپرستی است. به این جهت کسانی که به دینی غیر از اسلام ایمان دارند نیز به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) ایمان آوردند؛ مثل برخی از یهودیان و مسیحیان در زمان حیات پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و حتی بعد از رحلت ایشان. این مسئله بهدلیل وجود بشارتهای فراوان و بسیار واضحی است که در تورات و انجیل آمده است.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) هدایتیافته به هدایت خداوند است و تمام پیامبران را تصدیق کرده است. او گواه بر ایمان پیامبران است و دیگر پیامبران پیرو او هستند. پیامبران الهی به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) ایمان دارند و این بدان معنا نیست که به آنچه بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شده احاطه داشته باشند؛ بلکه ایمان آنان به ذات پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) است و آن حضرت شاهد، مطّلع و تصدیقکننده تمام آن چیزی است که نزد آنان است. اما پیامبران به ایشان ایمان دارند و این یعنی هیچ یک از مقامها و درجات دیگر پیامبران، بر پیامبر اسلام (علیه السلام) مخفی و پوشیده نیست؛ ولی باید در نظر داشت که ایمان سایر پیامبران به ذات پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، ایمانی غیبی است.
مقام پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نسبت به سایر پیامبران، غیب الغیوب است و ایشان از مقامهای پیامبران دیگر، آگاه بوده و شاهد بر راستی و درستی آن است.
درحقیقت پیامبران زمانی اهلیت و شأنیت مقام نبوت و رسالت را پیدا کردند که به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله)، پیش از تمام ارواح در عالم ارواح (عالم ذر) ایمان آوردند و بر آنها ولایت و محبت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) واجب شد. به این جهت آن حضرت، شفیع همگان
است و پیامبران به آنچه که از مقام و فضیلت رسیدند، جز با اعتقاد به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) نبود. پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) شفیع قبولی اعمال و دریچه رحمت گسترده خداوند است؛ همانگونه که خداوند در آیه 107 سوره انبیاء میفرماید:(وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ) ؛ «ما تو را جز رحمت برای جهانیان نفرستادیم».
از تمام مطالب ذکر شده روشن میشود که آیه مبارکه، بر مقام سوم رسول اعظم (صلی الله علیه و آله) تأکید دارد. همچنین روشن میشود که توجه به درگاه الهی، برای رسیدن به هر مقام یا کسب تقرب و نزدیکی به خدا، جز با توسل به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و شفاعت ایشان کامل نمیشود. با شفاعت جستن به آن حضرت، پس از ایمان به سرور پیامبران و رسولان، بزرگترین رزقها به بنده عطا میشود.
سپس این آیه کریمه، خطیر بودن این امر الهی را همراه با تأکیدات شدید و محکم بیان میکند؛ آنگاه که خداوند متعال میفرماید:(أَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلی ذلِکُمْ إِصْرِی) ؛ «آیا به این موضوع اقرار دارید و بر آن پیمان مؤکد بستید؟» پس از آنکه گرفتن اقرار و انجام معاهده و پیماننامه به پایان رسید، خداوند آنها را بر این جریان شاهد گرفت و فرمود:(فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَکُمْ مِنَ الشّاهِدِینَ) ؛ «پس گواه باشید! و من نیز با شما از گواهانم».
از بحث گذشته برای ما روشن شد که پیامبران به مقامها و درجاتشان نمیرسیدند، مگر با ایمان به خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و یاری او و اعتقاد به آنچه که همراه اوست. نتیجه این مسئله، آن است که اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) در دایره میثاق الهی و دین حنیف که ایمان به آن و دعوت به سوی آن از همه پیامبران الهی خواسته شده، با پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) مشترکاند.
اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) نیز پیروان آن حضرت هستند و به وسیله خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) به خداوند نزدیک میشوند. آنان به شفاعت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و به خواسته او در مقامشان
قرار گرفتهاند و آن مقام و درجه، مقام شفاعت عظمی در روز قیامت است.
دلایل متعددی برای همراهی اهل بیت (علیهم السلام) با پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آن میثاق که از پیامبران گرفته شد وجود دارد که علاوه بر ذکر آنها به آیاتی که دلالت بر برابری مقام پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام)، دارد اشاره میکنیم؛ مانند آیه مباهله در حجّیتِ (وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ) ، آیه تطهیر، آیه طاعت و آیات دیگر.
اینگونه احادیث با این مضامین از شیعه و سنی نقل شده است. در بعضی از روایات به نقل از اهل بیت (علیهم السلام) آمده است که تمام پیامبران و رسولان، همراه اهل بیت (علیهم السلام) رجعت میکنند و در زمان برقراری حکومت جهانی مبارک و عدلگستر، به جهاد برمیخیزند.
در اینجا به بعضی از آن روایات اشاره میکنیم:
در روایاتی آمده است که حضرت عیسی (علیه السلام) از آسمان برای یاری حضرت مهدی [فرود میآید و سپس با آن حضرت بیعت کرده و پشت سر ایشان نماز میخواند.
از حذیفة بن یمان نقل شده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
حضرت مهدی (عج) به اطراف خود التفات میکند میبیند که حضرت عیسیبنمریم از آسمان نزول کرده است و گویی از موی سرش آب میچکد.(1)حضرت مهدی (عج) میفرماید: جلو برو و بر مردم نماز جماعت بخوان. حضرت عیسی بن مریم (علیهما السلام) عرض میکند: نماز برای شما برپا شده است. پس عیسی (علیه السلام) پشت سر مردی از فرزندان من نماز میخواند و پس از اینکه نماز
1) (1) یعنی موی سر حضرت عیسی (علیه السلام) میدرخشد؛ گویا به سرش روغن مالیده است.
خوانده شد، عیسی (علیه السلام) بر میخیزد تا اینکه حضرت مهدی (عج) در جایگاه خود مینشیند و عیسی (علیه السلام) با او بیعت میکند.(1)
امام صادق (علیه السلام) فرمود:
فردی یهودی خدمت پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد و در برابر ایشان ایستاد و با دقت به ایشان خیره شد. پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای یهودی چیزی میخواهی؟ یهودی عرض کرد: آیا شما بهتر هستید یا موسیبنعمران که خداوند با او سخن گفت و بر او تورات را نازل فرمود و معجزاتی چون عصا و شکافته شدن دریا و سایه انداختن ابرها بر سر او را به وی عطا نمود؟! پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: شایسته نیست بندهای از خود تعریف کند، ولی من میگویم: زمانی که آدم (علیه السلام) مرتکب اشتباه شد و خواست توبه کند، عرض کرد: الهی! به حق محمد و آل محمد درخواست میکنم، از من در گذری و گناهم را ببخشی. سپس خداوند او را آمرزید و خطایش را بخشید و زمانی که نوح (علیه السلام) سوار بر کشتی شد و ترسید که غرق شود، عرض کرد: پروردگارا! از تو درخواست میکنم به حق محمد (صلی الله علیه و آله) و آل محمد (صلی الله علیه و آله) از غرق شدن نجاتمان دهی؛ پس خداوند او را از آن مهلکه و طوفان نجات داد و زمانی که ابراهیم (علیه السلام) آتش را دید و میخواستند او را در آن بیندازند، عرض کرد: پروردگارا! از تو میخواهم به حق محمد و آل محمد مرا از آتش نجات دهی؛ پس خداوند آتش را بر او سرد و ایمن قرار داد و زمانی که موسی (علیه السلام) عصا را انداخت و تبدیل به اژدها شد، خود نیز ترسید و عرض کرد: خدایا از تو میخواهم به حق محمد و آل محمد مرا از آن ایمن سازی؛ خداوند فرمود:(لا تَخَفْ إِنَّکَ أَنْتَ الْأَعْلی) ؛ «نترس تو مسلماً پیروز و برتر هستی». (طه: 68)
ای مرد یهودی! اگر موسی (علیه السلام) مرا درک کند و سپس به من ایمان نیاورد و نبوت من را نپذیرد، ایمانش هیچ فایدهای و نبوتش هیچ سودی ندارد. ای مرد یهودی! مهدی (عج) از فرزندان من است؛ زمانی که او ظهور کند، عیسی بن مریم (علیه السلام) برای یاری او نازل میشود و مهدی (عج) جلو میرود و عیسی (علیه السلام) پشت سر او نماز میخواند.(2)
ابواسحاق ثعلبی در تفسیر قرآن خود در قصه اصحاب کهف اینگونه میآورد:
خداوند آنها را در جای اولشان و به همان حالت قرار میدهد، تا آخر زمان و زمان قیام مهدی (عج) و گفته شده که مهدی (عج) به آنها سلام میکند و خداوند آنها را زنده میکند؛ سپس به حالت اولشان باز میگرداند و آنها تا روز قیامت بر نمیخیزند و حرکت نمیکنند.(1)
در بعضی از روایات اینگونه آمده که اصحاب کهف از یاران و کارگزاران حضرت مهدی [هستند. همچنین خداوند آن حضرت را با سههزار فرشته از فرشتگان خود یاری میدهد.
مفضّلبنعمر از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که حضرت فرمود:
قائم (عج) از پشت کوفه 27 مرد خارج میکند که پانزده نفر آنها از قوم حضرت موسی (علیه السلام) هستند؛ آنهایی که به راه حق هدایت کرده و به آن عمل نمودهاند و هفت نفر دیگر از آنها اصحاب کهف هستند و یوشعبننون، سلمان، ابودجانه انصاری، مقداد و مالک اشتر؛ اینان در محضر آن حضرت و از یاران و کارگزاران آن حضرت هستند.(2)
یاری رساندن به امام مهدی (عج) از سوی حضرت عیسی (علیه السلام) و اوصیای الهی، یاری خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) است. حتی میتوان گفت، یاری رساندن به حضرت مهدی (عج) از سوی حضرت عیسی (علیه السلام)، همان وظیفه و تکلیفی است که به سبب آن حضرت عیسی (علیه السلام) شایستگی دریافت مقام نبوت را پیدا کرد. اطاعت پیامبران و پیروی آنها از اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، اطاعت از امر غیبی خداوند متعال است. این از بزرگترین آزمایشهای پیامبران در مورد آن عهد و میثاقی است که از آنها گرفته شد.
از آن جمله، روایاتی است که نشان میدهد یاری پیامبران به حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)، با یاری کردن وصی و پسر عموی او، حضرت علیبنابیطالب (علیه السلام) حاصل میشود.
امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که خداوند متعال میفرماید: از تمام مخلوقات، پیامبران و رسولانم برای خودم و به ربوبیتم پیمان گرفتم و برای تو ای محمد (صلی الله علیه و آله) به نبوتت و برای علی (علیه السلام) به ولایتش نیز پیمان گرفتم.(1)
روایاتی نیز به یاری کردن امیرالمؤمنین علیبنابیطالب (علیه السلام) و جهاد در پیشگاه آن حضرت در زمان رجعت ایشان اشاره دارد که یکی از آن روایات، حدیثی است که سعدبنعبدالله قمی از فیضبنابیشیبه نقل میکند:
میگوید: از امام صادق (علیه السلام) شنیدم که این آیه شریفه را تلاوت میفرمود: و آنگاه خداوند از پیامبران عهد و پیمان را گرفت.... برای اینکه به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ایمان بیاورند و امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) را یاری کنند. سپس امام فرمود: آری، از آدم (علیه السلام) گرفته تا سایر پیامبران، خداوند هیچ پیامبر و رسولی را مبعوث نکرد، جز اینکه به دنیا برگردانده شود تا در رکاب امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) جهاد کند.(2)
ابیسعید خدری، حدیث دیگری را این چنین نقل میکند:
ما (عدهای از اصحاب) نشسته بودیم و به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) که بهسوی ما میآمد نگاه میکردیم؛ حضرت نزدیک ما آمدند در حالی که بند کفششان پاره شده بود و آن را برای تعمیر به علی (علیه السلام) دادند و فرمودند: در شما مردی هست که با مردم در مورد تأویل آیات قرآن جهاد میکند، همچنانکه من بر نزول قرآن با آنها جهاد کردم. ابوبکر گفت: آیا آن فرد من هستم؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: خیر. عمر گفت: آیا منم؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: آن مرد کسی است که در حال تعمیر کفش است یعنی علی (علیه السلام).(3)
این مطلب بسیار روشن است که یاری امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، یاری رسول خدا (صلی الله علیه و آله) است. این مسئله به دلیل نزدیکی خانوادگی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین نیست؛
بلکه این موضوع امری الهی و از جانب خداوند سبحان است. همچنانکه ولایت و سروری رسول مکرم اسلام (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت شریفش (علیهم السلام) برای تمام مخلوقات است و این عهد و پیمان از تمام فرشتگان و سایر موجودات گرفته شده و تنها مختص به اهل زمین نیست. درحقیقت این بزرگان، سفیران الهی خداوند در میان تمام مخلوقات و در تمام مقامات علمی و تکوینی هستند.
خداوند متعال در آیه 33 سوره احزاب میفرماید:(إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیراً) ؛ «خداوند فقط میخواهد پلیدی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و کاملاً شما را پاک سازد».
خداوند در این آیه مبارکه اهل بیت (علیهم السلام) را با پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیوند داده و آنان را شریکان آن حضرت و تابعان ایشان در طهارت قرار داده است. مقام طهارت پیامبر یعنی عصمت ایشان؛ چراکه او سرور پیامبران است و در بالاترین درجه پاکی و عصمت قرار دارد.
نوع عصمت اهل بیت (علیهم السلام) نیز از جنس و سنخ پاکی و عصمت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است. خداوند متعال پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) را در عصمت و طهارت پیونده داده و به هیچ پیامبری عصمت و پاکی، از نوع عصمت و طهارت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نداده است.
خداوند در آیه 61 سوره آلعمران میفرماید:
(فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ)
هرگاه بعد از علم و دانشی که به تو رسیده [باز] کسانی با تو به ستیز برخیزند، بگو: بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم و لعنت خدا را به دروغگویان قرار دهیم.
بر این اساس به هیچ کس مقام و رتبه ذات پیامبر (صلی الله علیه و آله) داده نشده است، مگر علیبنابیطالب (علیه السلام). خداوند میان پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) در مقام حجت حق بودن، پیوند و ارتباط قرار داده است.
این پنجتن (علیهم السلام)، حجت بر تمام بشر و تمام ادیان الهی و غیر آن تا روز قیامت هستند. اهل بیت پیامبر خدا (علیهم السلام) در امر ابلاغ دین و رسالت، با پیامبر شریک و همراه ایشان هستند؛ زیرا مباهله نوعی پیمان بستن است و در اصل عهد و پیمان باید بدون واسطه و وکالت باشد. این بدان معنا است که اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) با پیامبر (صلی الله علیه و آله) در امر تبلیغ دین و رسالت شریک هستند، ولی اهل بیت (علیهم السلام) در این موضوع یعنی رسالت، تابع و پیرو پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) هستند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سرور اهل بیت (علیهم السلام) است و بهواسطه شفاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، اهل بیت (علیهم السلام) به این مقام رسیدهاند.
نتیجه: اهل بیت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) با سرور پیامبران در مقامات معنوی پیوند خورده و پیرو آن حضرت هستند. این بدان معنی است که ایمان داشتن به اهل بیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دوست داشتن ایشان، همان پیمان و عهدی است که از همه پیامبران گرفته شد و ایمان به ایشان و یاری کردن آنان، سبب بهدست آوردن مقامها و درجات عالی نزد خداوند متعال میشود. از آیات مبارکه این قاعده بهدست میآید که توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیتش (علیهم السلام)، شرط صحت ایمان و قبولی توبه و سایر عبادات بوده و وسیلهای برای رسیدن به مقامهای تقرب به خداوند است.
پروردگار در آیه 37 سوره بقره میفرماید:
(فَتَلَقّی آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَیْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِیمُ)
سپس آدم (علیه السلام) از پروردگارش کلماتی دریافت کرد [و با آنها توبه کرد] و خداوند توبه او را پذیرفت؛ چراکه خداوند توبهپذیر و مهربان است.
واژه «کلمه» و «کلمات» در برخی از آیات قرآن کریم آمده است. معنای واژه «کلمه» نزدیک به معنی واژه «آیه» است؛ چراکه معنی آن علامت و نشانه دلالتکننده بر مدلول و معنایی است. واژه «آیه» در موارد متعددی از آیات قرآن کریم بر موجودات تکوینی اطلاق شده است. همچنانکه واژه «اسم» از نظر معنی به واژههای «کلمه» و «آیه» نزدیک است. واژه «اسم» به معنای نشان و علامتی است که بر شیء خاص یا معنای خاص دلالت میکند.
شواهد فراوانی در قرآن کریم وجود دارد که بر معنی واژه کلمه دلالت میکند که دراینجا به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
شاهد اول: خداوند متعال در آیه 45 سوره آلعمران بر حضرت عیسی (علیه السلام) عنوان کلمه اطلاق میکند و میفرماید:
(إِنَّ اللّهَ یُبَشِّرُکِ بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِیحُ عِیسَی ابْنُ مَرْیَمَ...)
هنگامی را که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند تو را به کلمهای [وجود باعظمتی] از طرف خودش بشارت میدهد که نامش مسیح، عیسی، پسر مریم است، در حالی که در این جهان و جهان دیگر، صاحب شخصیت خواهد بود؛ و از مقربان [الهی] است.
اطلاق «کلمه» به حضرت عیسی (علیه السلام) مجازی نیست؛ بلکه یک اطلاق حقیقی است؛ زیرا اصل در معنی کلمه، عبارت است از شیء موجودی که دلالت بر یک معنی پنهان میکند. بر صفات خداوند متعال چه دلالتی عظیمتر و بزرگتر از پیامبران و حجتهای الهی وجود دارد؟ هدایتکردن کسانی که به آنها اقتدا میشود و مخلوقات به واسطه آنان هدایت میشوند، همانند هدایت خداوند است که با کلمات خود، هدایت میکند. آیه کریمه نیز ناظر به همین معنی است.
شاهد دوم: از بزرگترین آزمایشهای حضرت ابراهیم (علیه السلام) پیمان گرفتن از او، در مورد پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت شریفش (علیهم السلام) بود. همچنانکه خداوند متعال در آیه 24 سوره بقره میفرماید:(وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ) ؛ «[به خاطر آورید] هنگامی که
خداوند، ابراهیم (علیه السلام) را با وسایل گوناگون آزمود و او به خوبی از عهده این آزمایشها برآمد». عهد و میثاق حضرت ابراهیم (علیه السلام)، همان کلمات، یعنی آزمایشهای الهی بود و زمانی که آنها را به پایان رساند و به سرور پیامبران ایمان آورد و تسلیم حق شد، خداوند او را مستحق دریافت مقام امامت دانست.
امتحان حضرت ابراهیم (علیه السلام) در مورد ایمان و تصدیق حق، شبیه داستان حضرت مریم (علیها السلام) است که کلمات پروردگارش را تصدیق کرد. پس این کلمات نشانههای روشن و گویای الهی از پیامبران و اوصیای آنها هستند و اتمام این کلمات، موجب رسیدن به مقامات الهی است.
شاهد سوم: یکی از شواهد دیگر آن است که بر حجتهای خداوند تبارک و تعالی از باب تشبیه، کلمات الله - که هدایت یافتگان به واسطه آنها هدایت میشوند - اطلاق شده است. در بسیاری از احادیث و اخبار، از شیعه و سنی وارد شده و در زیارتهای خاص اهل بیت (علیهم السلام) نیز از این لفظ یعنی «کلمات کامل» خداوند استفاده شده است.
در بعضی از این احادیث درباره دریافت این کلمات (نشانههای الهی) از سوی حضرت آدم (علیه السلام) ذکری به میان آمده است؛ از جمله ابنعباس نقل میکند:
از پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مورد آن کلماتی که حضرت آدم (علیه السلام) از خداوند متعال دریافت کرد و بهواسطه آنها توبه کرد و توبهاش پذیرفته شد سؤال کردم؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: آدم (علیه السلام) از خداوند درخواست نمود که توبهاش را به حق محمد (صلی الله علیه و آله)، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام) بپذیرد و خداوند نیز آن را پذیرفت.(1)
در حدیث دیگری مفضل میگوید:
از امام صادق (علیه السلام) در مورد قول خداوند متعال راجع به آیهای که میفرماید:(وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ) ؛ «زمانی که خداوند ابراهیم را با کلماتی امتحان کرد و او به
1) (1) المناقب، ابنمغازلی، ص 63؛ ینابیع المودة، ج 1، ص 288؛ الدرالمنثور، ج 1، صص 60 و 61.
طور کامل از عهده آنها بر آمد»، پرسیدم؛ حضرت فرمودند: آن کلمات همان است که به آدم (علیه السلام) عطا شد و بهوسیله آنها توبه کرد. آن کلمات این بود که او گفت: پروردگارا از تو میخواهم به حق محمد (صلی الله علیه و آله)، علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام)، توبه مرا بپذیری و خداوند نیز توبه او را پذیرفت که پروردگار توبهپذیر و مهربان است. مفضل میگوید: عرض کردم ای پسر رسول خدا! معنی «فأتمهن» چیست؟ حضرت فرمودند: یعنی تا دوازدهمین امام که حضرت مهدی قائم (عج) و نهمین فرزند حسین (علیه السلام) است، به پایان رسانید.(1)
این اسامی مبارک در باطن عالم ملکوت وجود داشت و فرشتگان نیز از آن اطلاع نداشتند؛ سپس حضرت آدم (علیه السلام) این اسامی را که باعظمتترین کلمات زنده و صاحب عقل و ادراک است، دریافت نمود. خداوند متعال میفرماید:(وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها) ؛ «سپس تمامی علم اسماء را به آدم آموخت». یکی از این نامها، خاتمالنبیین (صلی الله علیه و آله) است و این معنی در کتاب «مستدرک الوسائل» آمده است که: اگر سیدالانبیا محمد (صلی الله علیه و آله) نبود، خداوند آدم و بهشت و جهنم را خلق نمیکرد.(2)
هنگامی که خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) از بارزترین مصادیق اسماء وجود است، دیگر نامها و کلمات نیز اهل بیت پیامبر (علیهم السلام) هستند. بهقرینه روایاتی که به ما رسیده و آیات قرآن، اهل بیت (علیهم السلام) با وجود پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) پیوند خوردهاند.
باید توجه داشت که عقاید اسلامی، مختص به بعثت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نیست؛ بلکه تمام پیامبران و رسولان الهی به دستورات و عقاید اسلام مبعوث شدهاند.
آنچه که بهواسطه آن، حضرت آدم (علیه السلام) به مقام خلیفةاللهی و نبوت رسید، همان عهد و پیمانی است که به آن اقرار کرد و ایمان آورد. آن پیمان، ولایت پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام) بود که قبول این ولایت برای رسیدن به مقامهای بزرگی همچون نبوت و رسالت شرط است.
هر کس که به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیتش (علیهم السلام) ایمان داشته باشد و یاور آنها و تسلیم اوامرشان باشد، در دایره دینداران قرار میگیرد و این عهد و میثاقی است که از پیامبران گرفته شد. با توجه به نص قرآن کریم، یکی از نشانههای دینداری، قبول ولایت اهل بیت (علیهم السلام) است مانند آیه 3 سوره مائده که میفرماید:
(الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً)
امروز دین شما را کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان آیین [جاویدان] شما پذیرفتم.
روایات شیعه و سنی، بهروشنی بیان میدارد که این قسمت از آیه سوم سوره مبارکه مائده، در مورد نصب الهی علیبنابیطالب (علیه السلام) در مقام خلافت و امامت بعد از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نازل شد؛ این جریان در واقعه غدیر خم به وقوع پیوست.(1)به همین علت، امامت و خلافت بعد از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از اصول دین بوده و امر ولایت و امامت، جانشین امر نبوت میشود؛ در نهایت باید گفت، آنچه که دین با آن کامل میشود، امری بنیادین و محوری است.
دین عبارت است از ولایت خدا، ولایت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، ولایت اولیالامر و اطاعت از آنها. خداوند متعال در آیات 55 و 56 سوره مائده میفرماید:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ * وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ)
سرپرست و ولی شما تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع، زکات میدهند و کسانی که ولایت خدا و پیامبر او و افراد با ایمان را بپذیرند [پیروزند، زیرا] حزب و جمعیت خدا پیروز است.
ولایت و اطاعت برای خداست؛ ولی به دستور و اذن خداوند متعال، ولایت و اطاعت،
1) (1) الغدیر، علامه امینی، ج 1، ج 5، ج 11 و شرح احقاق الحق.
به پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اولیالامر نیز داده شده است. همانطور که خداوند این مقام را به حضرت آدم (علیه السلام) داد و فرشتگان و دیگر مخلوقات را در برابر آدم (علیه السلام) خاضع و مطیع قرار داد.
ولایت و خلافت بعد از پیامبر (صلی الله علیه و آله) جزء دین است که همه پیامبران به آن مبعوث شدهاند. خداوند با آیاتی همچون آیه ولایت، ذویالقربی و مودت پیامبران را خطاب قرار داده است و مردم مکلف به پیروی از اولیالامر، محبت به نزدیکان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و توجه به درگاه خداوند بهوسیله آنها هستند.
حضرت عیسی (علیه السلام) نیز در زمان نزولش از آسمان به این آیه قرآن عمل میکند و مشمول این خطاب قرآن میشود:
(إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ)
سرپرست و ولی شما تنها خداست و پیامبر او و آنها که ایمان آوردهاند؛ همانها که نماز را بر پا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند.
سپس آن حضرت (علیه السلام) پشت سر ولی خدا و حجت منتظر [نماز میخواند. آیات وارده در مورد احکام فیء و خمس نیز شامل او میشود. چنانکه خداوند متعال در آیه 41 سوره انفال میفرماید:
(وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَیْءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ إِنْ کُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ وَ ما أَنْزَلْنا عَلی عَبْدِنا یَوْمَ الْفُرْقانِ یَوْمَ الْتَقَی الْجَمْعانِ وَ اللّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ)
بدانید هرگونه غنیمتی بهدست آورید، خمس آن برای خدا و برای پیامبر و برای نزدیکان و یتیمان و مسکینان و واماندگان در راه [از آنها] است. اگر به خدا و آنچه بر بنده خود در روز جدایی حق از باطل، روز درگیری دو گروه [با ایمان و بیایمان] [روز جنگ بدر] نازل کردیم، ایمان آوردهاید و خداوند بر هر چیزی تواناست.
این آیه مبارکه به طور مشخص نشان میدهد که صاحبان خمس، حق تصرف و اختیار در مالیات اقتصادی حکومت اسلامی را دارند. صاحبان خمس، خداوند متعال، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و نزدیکان پیامبرند؛ آن هم بهقرینه اشتراک در حرف «لام» که بر مالکیت تصرف در اموال حکومت اسلامی دلالت دارد. یتیمان، مسکینان و درراهماندگان از موارد مصرف خمس هستند و با حذف «لام» دلالت بر آنها تغییر میکند.
یاری ولی خدا و ایمان به رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بر تمام پیامبران واجب است؛ زیرا از میثاقها و پیمانهایی است که خداوند با پیامبرانش بسته است. تسلیم بودن پیامبران در برابر دستورات الهی در مورد ایمان به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و یاری ایشان و خلفایش، جلوه کامل بندگی خداوند متعال است.
امام صادق (علیه السلام) حدیثی از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که حضرت فرمودند:
خداوند فرمود از تمام مخلوقاتم و از همه پیامبران و رسولانم، عهد و میثاق گرفتم. پیمان گرفتم برای ربوبیتم، برای نبوت تو ای محمد (صلی الله علیه و آله) و برای ولایت علی (علیه السلام).(1)
درنتیجه تمام پیامبران و رسولان الهی، با اقرار به ولایت علی (علیه السلام) مبعوث شدهاند. همچنین با همان بیان، آیه 7 سوره حشر است که میفرماید:
(ما أَفاءَ اللّهُ عَلی رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی الْقُرْبی وَ الْیَتامی وَ الْمَساکِینِ وَ ابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیاءِ مِنْکُمْ وَ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ شَدِیدُ الْعِقابِ)
آنچه را که خداوند از اهل این آبادیها به رسولش بازگرداند، از آن خدا، رسولش، خویشاوندان او، یتیمان، مستمندان و در راهماندگان است. تا [این اموال عظیم] در میان ثروتمندان دستبهدست نگردد. آنچه پیامبر خدا برای شما آورده، بگیرید [و اجرا کنید] و از آنچه نهی کرده، خودداری کنید و از [مخالفت] خدا بپرهیزید که خداوند کیفرش شدید است.
1) (1) بحارالأنوار، ج 15، ص 18.
«فیء»، تمامی ثروتهای زمین است و برای برپایی عدالت مالی و اقتصادی در زمین، باید اموال عمومی سرزمینهای اسلامی براساس ولایت خدا و پیامبر او و ذویالقربی اداره شود. ذویالقربی نزدیکان پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند که خداوند متعال دوستی و محبت آنها را اجر و مزد رسالت و زحمات خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) قرار داده است. همانطور که خداوند میفرماید:(قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی) ؛ «بگو: من هیچ پاداشی از شما بر رسالتم درخواست نمیکنم، جز دوست داشتن نزدیکانم [اهل بیتم (علیهم السلام)]». دوستی و محبت ذویالقربی، امری است بسیار مهم که اگر درست انجام شود، بقیه اصول دین نیز درست رعایت خواهد شد.
تقابل معادله در آیه شریفه، یعنی عدالت میان دوستی ذویالقربی و تمام دین حنیف اسلام. در این مسئله مهم، کسی جز اهل بیت معصوم پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به ایشان نزدیکتر نیست؛ پس قبولی ولایت آن بزرگواران، سبب نجات از گمراهی و اصلی مهم در دین است که همه پیامبران به آن مبعوث شدند.
همچنانکه در مباحث پیشین اشاره شد، ولایت، همان دین الهی است که با تسلیم در برابر آن، پیامبران شایستگی رسیدن به مقام نبوت را یافتند و هر پیامبری به یک مرتبه از درجات تسلیم نائل شد. پس باید گفت: نسبت به قبولی ولایت خدا و تسلیم در برابر او، مراتب و درجات مختلفی هست و به حسب درجه بندگی و تسلیم هر پیامبر، مقامی برای او نزد خداوند وجود دارد. هرگاه این درجه تسلیم و بندگی، از درجات بالایی برخوردار باشد، آن پیامبر از پیامبران اولوالعزم خواهد بود. خداوند بعضی از پیامبران و رسولان را نسبت به دیگر پیامبران و رسولان فضیلت داده و به این مسئله در آیه 55 سوره اسراء اشاره کرده است:(لَقَدْ فَضَّلْنا بَعْضَ النَّبِیِّینَ عَلی بَعْضٍ) ؛ «ما بعضی از پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم». خداوند برخی از پیامبران را پایینتر از دیگری قرار داده که در آیه 253 سوره بقره به این مطلب اشاره میکند:
(تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ مِنْهُمْ مَنْ کَلَّمَ اللّهُ وَ رَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجاتٍ)
بعضی از رسولان را بر بعضی دیگر برتری دادیم؛ خدا با برخی از آنها سخن میگفت و بعضی را درجاتی برتر داد.
تمام این فضیلتها و برتریهایی که بعضی از پیامبران بر بعضی دیگر داشتهاند، براساس درجه تسلیم و بندگی آنها در پیشگاه خدا و اطاعت آنها از دین خدا بوده است. حتی این بهواسطه ولایت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) بوده است.
یکی از شرطهای رسیدن به درجات و مقامات بالا همچون نبوت و رسالت، تسلیم بودن در مقابل پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیتش (علیهم السلام) و توجه قلبی به خداوند بهواسطه آنان است. علاوه بر این، شرط پذیرفتن عبادات دیگر مانند توبه و سرازیر شدن رزق از سوی خدا نیز همین است.
مسئولیتهایی که خداوند متعال بر عهده پیامبران گذاشته، آزمونی از جانب خداوند متعال است. کسی جز پاکان و معصومان از فرزندان پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) به این مقام باعظمت نائل نمیشود. همچنانکه خداوند متعال در آیه 124 سوره بقره میفرماید:(قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِماماً) ؛ «خداوند به او فرمود: من تو را پیشوای مردم قرار دادم». پس باید گفت: هیچ پیغمبری از پیغمبران، مبعوث به نبوت و رسالت نشد، مگر اینکه تسلیم دین خداوند شد که همان ولایت و سرپرستی خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و ولایت اهل بیت (علیهم السلام) است. از ولایت آنان در آیات قرآن به کلمات تعبیر و تصدیق شده است؛ همچنانکه در شأن حضرت مریم (علیها السلام) در آیه 12 سوره تحریم آمده:(صَدَّقَتْ بِکَلِماتِ رَبِّها) ؛ «یعنی مریم کلمات پروردگارش را تصدیق کرد». علاوه بر این، واژه «کلمه» بر انسانهایی مانند حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) که حجتهای خداوند متعال هستند، اطلاق شده است.
بیگمان آن کلماتی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) با آنها آزمایش شد، از حجتهای الهی بوده و از جهت مقام، از ابراهیم و عیسی (علیهما السلام) برتر هستند. امامان از نسل حضرت
ابراهیم (علیه السلام) همان سرور پیامبران و عترت پاک او هستند که در آیه مبارکه هم بدان اشاره شده است. زمانی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) درخواست میکند که خداوند امامت را در نسل او قرار دهد.
خداوند متعال در آیه 65 سوره نساء میفرماید:
(فَلا وَ رَبِّکَ لا یُؤْمِنُونَ حَتّی یُحَکِّمُوکَ فِیما شَجَرَ بَیْنَهُمْ ثُمَّ لا یَجِدُوا فِی أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمّا قَضَیْتَ وَ یُسَلِّمُوا تَسْلِیماً)
به پروردگارت سوگند که آنها مؤمن نخواهند بود، مگر اینکه در اختلافات خود، تو را به داوری بطلبند و سپس از داوری تو در دل خود احساس ناراحتی نکنند و کاملاً تسلیم باشند.
ولایت خداوند متعال، ولایت رسول اعظم (صلی الله علیه و آله)، ولایت اولیالامر و نیز تسلیم بودن در برابر آنها، درجاتی دارد و به هر پیامبر به میزان تسلیم بودن و ولایتپذیریاش درجه و مقام عطا میشود.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: «بر شما باد تسلیم».(1)(وظیفه شما تسلیم در برابر خدا و رسولش و اولیالامر است).
در کتاب شریف «اصول کافی» حدیثی با سند صحیح از امام صادق (علیه السلام) با این مضمون نقل شده که حضرت فرمودند: بهدرستی که سه نوع تکلیف بر عهده مردم است؛ اول: شناخت ائمه (علیهم السلام)؛ دوم: تسلیم بودن در برابر امرشان؛ سوم: رجوع به ائمه (علیهم السلام) در آنچه اختلاف پیدا میکنند.(2)
به نظر ما منظور از تسلیم، خضوع قلبی و باطنی بسیار است؛ پس اگر این چنین شد، آنگاه عبادت خالص خداوند بهتنهایی و بدون اینکه نفس انسان تکبری بورزد، تحقق مییابد. درستی و صحت اعمال و عبادات انسان، با اخلاص در عبادت محقق
میشود و هرگاه اینگونه شد، درهای رحمت الهی از آسمان باز خواهد شد. همانطور که خداوند متعال در آیه 40 سوره اعراف میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ)
کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبر ورزیدند؛ [هرگز] درهای آسمان به رویشان گشوده نمیشود و [هیچگاه] داخل بهشت نخواهند شد؛ مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد. اینگونه گنهکاران را جزا میدهیم.
پس چارهای جز اطاعت در برابر دستورات خداوند متعال، از جمله توجه به پیامبر و اهل بیتش (علیهم السلام) و تمسک به ولایت ایشان نخواهد بود.
بیشتر مذاهب اسلامی بر این سخن اتفاق نظر دارند که سلام بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) با این لفظ: «السلام علیک ایها النبی و رحمة الله و برکاته» برتری دارد. این سلام بر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، پیش از سلام پایانی نماز است. یعنی سلام بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نمازگزار بهجا آورده است؛ درحالیکه با این سلام نمازش تمام نمیشود.
این سلام از نمازگزار، بیانگر زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از سوی تمام امت اسلامی است که در هر روز پنج مرتبه تکرار میشود. در این زیارت و سلام بر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، ایشان با حرف «ک» و حرف ندای نزدیک «ایها» مورد خطاب قرار میگیرد. سلام دادن و مخاطب قرار دادن پیامبر (صلی الله علیه و آله) با حرف ندا درحالی صورت میگیرد که نمازگزار مشغول نماز خواندن و نجوا کردن با پروردگار خویش است. در این لحظاتِ حضور در محضر پروردگار متعال، نمازگزار با توجه به پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، متوجه پروردگار میشود؛ چراکه پیامبر (صلی الله علیه و آله)، باب اعظم الهی است. همانگونه که نمازگزار، نمازش را با اقرار به رسالت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) پس از اقرار به توحید پروردگار در اذان و اقامه آغاز نمود، دوباره بهوسیله
پیامبر (صلی الله علیه و آله) متوجه خداوند متعال میشود. پس انسان در این نماز که ستون دین، معراج مؤمن به سوی پروردگار و وسیله نجوا کردن با خالق است، با پذیرش ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و گرامیداشت ایشان و عظمت دادن به او، به پروردگارش نزدیک میشود.
خداوند متعال در آیه 157 سوره اعراف میفرماید:
(الَّذِینَ یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ یَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ یَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ یُحِلُّ لَهُمُ الطَّیِّباتِ وَ یُحَرِّمُ عَلَیْهِمُ الْخَبائِثَ وَ یَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِی کانَتْ عَلَیْهِمْ فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِکَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ)
همانها که از فرستاده [خدا]، پیامبر «امّی» پیروی میکنند، پیامبری که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است، مییابند؛ آنها را به معروف دستور میدهد و از منکر باز میدارد. اشیای پاکیزه را برای آنها حلال میشمرد و ناپاکیها را تحریم میکند و بارهای سنگین و زنجیرهایی را که بر آنها بود، [از دوش و گردنشان] بر میدارد؛ پس کسانی که به او ایمان آوردند و حمایت و یاریش کردند و از نوری که با او نازل شده پیروی نمودند، آنان رستگاراناند.
خداوند متعال در آیات 2-4 سوره مبارک حجرات میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ * إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ * إِنَّ الَّذِینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را فراتر از صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله) نکنید و در برابر او بلند سخن مگویید [و داد و فریاد نزنید]؛ آنگونه که بعضی از شما در برابر بعضی بلند صدا میکنند. مبادا اعمال شما نابود گردد، در حالی که نمیدانید! * آنها که صدای خود را نزد
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کوتاه میکنند، همان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را برای تقوا خالص نموده و برای آنان آمرزش و پاداش عظیمی است. * [ولی] کسانی که تو را از پشت حجرهها بلند صدا میزنند، بیشترشان نمیفهمند.
این آیه شریفه بیان میکند که رعایت خضوع و فروتنی در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، توجه داشتن به ایشان و بزرگداشت آن حضرت، سبب پذیرش اعمال خواهد بود. از سوی دیگر بلند کردن صدا بالاتر از صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله) و بردن نام ایشان با صدای بلند، نشاندهنده بیادبی و بیاحترامی به آن جناب و رعایت نکردن تجلیل و بزرگداشت اوست که سبب از بین رفتن اعمال خواهد شد. این مطلب برای فروتنی در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و بزرگداشت ایشان است؛ چراکه ایشان نشانهای بزرگ از آیات پروردگار، علامتی از مظاهر پرستش خداوند و شاخص دین الهی است. چنانکه خداوند متعال در آیه 32 سوره مبارک حج میفرماید:(ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ) ؛ «این است [مناسک حج] و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دلهاست».
این مطلب بهروشنی بر عظمت و بزرگی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) دلالت دارد و بیان میدارد آن حضرت، گرامیترین انسانها نزد خداوند متعال است. اعطای این مقام بزرگ و قداست معنوی از ناحیه خداوند، بهمنزله هدایت بهسوی بابی است که باید از آن وارد شد. درنتیجه جلوگیری از رسیدن به عظیمترین در پروردگار و بازداشتن از پناه بردن به ایشان، از صفات منافقان است. خداوند متعال در آیه 5 سوره منافقون میفرماید:
(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)
هنگامی که به آنان گفته شود: بیایید تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شما استغفار کند، سرهای خود را [از روی استهزا و کبر و غرور] تکان میدهند و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر میورزند.
نتیجه: از مطالب پیشگفته، روشن میشود که تصدیق آیات و کلمات الهی و توجه و خضوع در برابر آنها، عبارت است از تسلیم در برابر ولایت اهل بیت (علیهم السلام)، فرمانبرداری از دستورات آنان و بزرگداشت آنان. پیش از این در احادیث شیعه و سنی گذشت که یکی از کلماتی که حضرت آدم (علیه السلام) از خداوند متعال دریافت نمود، نام مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود.
مقتضای تعبیری که در روایات آمده، این است که نامهای دیگری نیز در آنجا ذکر شده و بهوسیله آنها حضرت آدم (علیه السلام) متوجه درگاه الهی شد. همچنین در مورد کلماتی که حضرت ابراهیم (علیه السلام) بهوسیله آنها امتحان شد و به مقام امامت رسید، باید در نظر داشت که آن آزمایش، نه با یک کلمه، بلکه با کلمات بود. در قصه حضرت آدم (علیه السلام) و حضرت ابراهیم (علیه السلام)، جناس مشهور در عبارت «الکلمات» وجود دارد؛ ازاینرو در روایتهای شیعه و سنی، نام مبارک پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) به عنوان بارزترین آن کلمات ذکر شده است. در کنار نام پیامبر (صلی الله علیه و آله)، نامهای دیگری نیز وجود دارد که ولایت آنان به ولایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) پیوند خورده است.
خداوند متعال در آیه 40 سوره اعراف میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها لا تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوابُ السَّماءِ وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ)
کسانی که آیات ما را تکذیب کردند و در برابر آن تکبر ورزیدند، [هرگز] درهای آسمان به رویشان گشوده نمیشود و [هیچگاه] داخل بهشت نخواهند شد؛ مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد؛ اینگونه گنهکاران را جزا میدهیم.
این آیه مبارکه، به بعضی از احکامی که بیانگر تکذیب آیات الهی است، اشاره دارد. مقصود از آیات، همان حجتهای الهی هستند؛ چراکه خداوند متعال لفظ آیه را برای
حضرت مریم و عیسی (علیهما السلام) بهکار برده است و در آیه 50 سوره مؤمنون میفرماید:(وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْیَمَ وَ أُمَّهُ آیَةً) ؛ «و ما مریم و فرزندش عیسی را آیه و نشانهای قرار دادیم». حال که حضرت عیسی (علیه السلام) با اقرار و ایمان به ولایت سیدالانبیا (صلی الله علیه و آله) به این مقام بزرگ رسیده است، پس خود پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) ایشان که باعظمتترین آیات پروردگار هستند، چه جایگاهی خواهند داشت؟
حضرت عیسی (علیه السلام) از وزیران دولت حضرت مهدی [و پیرو دولت کریمه ایشان خواهد بود. حال توجه به این نکته ضروری است که خدای تعالی، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیتش (علیهم السلام) را در پاکی، عصمت، ولایت، حجت بودن و سایر مقامهای معنوی، همسان و همتای یکدیگر قرار داده است.
بیگمان پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت طاهر او (علیهم السلام) مصداق بارز آیهای هستند که ما درصدد بیان آن هستیم. اهل بیت (علیهم السلام) آشکارترین و عظیمترین آیات خداوند متعال هستند.
کسانی که آیات الهی را تکذیب و از آنها جلوگیری میکنند و در برابرشان استکبار میورزند - همانگونه که ابلیس ملعون در برابر حضرت آدم (علیه السلام) چنین کارهایی کرد - درهای آسمان به روی آنها باز نمیشود. برای باز شدن درهای آسمان برای پذیرش کارهای نیک، عبادتها و عقاید، رسیدن به مقامهای معنوی، خداوند متعال در آیه 10 سوره فاطر چنین میفرماید:(إِلَیْهِ یَصْعَدُ الْکَلِمُ الطَّیِّبُ وَ الْعَمَلُ الصّالِحُ یَرْفَعُهُ) ؛ «سخنان پاکیزه به سوی او صعود میکند و عمل صالح آن را بالا میبرد».
مراد از سخن پاکیزه همان عقاید صحیح است؛ آیه شریفه چنین بیان میدارد که ایمان و عقیده، باید در مسیر قبول درگاه الهی باشد و لازمه این صعود، این است که درهای آسمان باز شود. آیه مورد بحث (اعراف: 40)، کلید درهای آسمان را تصدیق آیات الهی، خضوع در برابر آنها، پناه بردن به ایشان و مانع نشدن در برابرشان معرفی میکند. بهمنظور بالا رفتن و عروج به آسمان، بهناچار باید به آیات الهی توجه کرد، به
ایشان پناه برد، از مسیر آنها جلوگیری نکرد و تصدیقشان نمود. این آیه بهصراحت بیان میکند که قبول توبه، عبادت و هر عمل نیکویی که باعث نزدیکی به خداوند عزوجل است، محتاج باز شدن درهای آسمان میباشد. این درها هیچگاه با استکبار ورزیدن در برابر آیات الهی باز نخواهد شد. پس برای قبول عبادتها و طی کردن مقامهای معنوی، تنها ایمان به آیات الهی کافی نیست؛ بلکه بهناچار باید نسبت به آیات الهی اظهار مودت، ارتباط، توجه و عنایت ویژه داشت.
به بیان دیگر، باید به آنها توسل جست، از ایشان روی نتافت و در مقابل آنها استکبار نورزید؛ چراکه آیه برای باز شدن درهای آسمان و داخل شدن به بهشت دو شرط قرار داده است. اول: تصدیق، ایمان و معرفت نسبت به حجتها و آیات الهی؛ دوم: استکبار نورزیدن در برابر آنها که خود دربرگیرنده دو امر است: یکی استکبار نورزیدن، یعنی داشتن فروتنی و تواضع در برابر آنها و دیگری جلوگیری نکردن از مسیر آنها که به قرینه حرف «عن» از فعل استکبار استفاده میشود. مانند آنچه که آیات قرآن مجید در بیان سبب کفر ورزیدن ابلیس ذکر میکند (ابی و استکبر). إباء به معنای انکار و در مقابل تصدیق است و استکبار در برابر خضوع و تبعیت.
شبیه این مطلب در آیه پنجم سوره منافقین آمده است که میفرماید:
(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَیْتَهُمْ یَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَکْبِرُونَ)
هنگامی که به آنان گفته شود، بیایید تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شما استغفار کند، سرهای خود را [از روی استهزا و کبر و غرور] تکان میدهند و آنها را میبینی که از سخنان تو اعراض کرده و تکبر میورزند.
این آیه شریفه، آشکارا بیان میدارد که طلب آمرزش و پذیرش توبه، به آمدن نزد پیامبر بزرگوار اسلام (صلی الله علیه و آله) بستگی دارد. این آیه ویژگی انسان منافق را نیز جلوگیری از
آیات الهی، استکبار ورزیدن در برابر آیات الهی، دوری از آنها و پناه نبردن به ایشان معرفی میکند. این خود بیانگر این مطلب است که برخی از آیات قرآن مجید شاهد برخی آیات دیگر است. این آیه بیان میدارد که برای بازگشت به سوی خداوند و نزدیک شدن به او، ابتدا باید به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شد، سپس به آن حضرت توسل جست و از آن حضرت طلب شفاعت نمود تا بدین ترتیب به شفاعت پروردگار دست یافت.
توسل یافتن تنها راه پناهنده شدن به محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) است که با کمک خواستن از آن حضرت حاصل میشود. پس از آن، توبه و طلب آمرزش فرد آغاز شده و با استغفار و شفاعت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، تأیید و امضا میشود. این حضور به منظور محقق شدن توبه، رسیدن به مقام مغفرت الهی و پذیرفته شدن اعمال صورت میپذیرد. آیه 36 سوره اعراف در راستای آیات گذشته است که میفرماید:(وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ) ؛ «و آنها که آیات ما را تکذیب کنند و در برابر آن تکبر ورزند، اهل دوزخاند؛ جاودانه در آن خواهند ماند».
دلیل دیگری برای این ادعا که مراد از آیات در اینجا همان پیامبران و حجتهای الهی هستند، تعبیر «کذّبوا» است که در برابر آن، تصدیق منصبهای الهی و آنچه که به آن فرا میخوانند، قرار میگیرد. اما آیات تکوینی پروردگار، تصدیق یا تکذیببردار نیستند؛ بلکه تنها غفلت و بیتوجهی نسبت به آنها صورت میگیرد؛ زیرا در آیات تکوینی اختلاف وجود ندارد تا تصدیق یا تکذیب شوند. پس تصدیق یا تکذیب، تنها در برابر حجتهای الهی است که مدعی مقام معنوی الهی هستند. پس مقصود از آیه و آیات در محل بحث ما، همان حجتهای الهی، یعنی پیامبران، رسولان، برگزیدگان و اوصیایی هستند که مقامهای الهی به آنها نسبت داده میشود.
نتیجه: این آیات مبارکه، بیان میکند که کلید درهای آسمان، همان اقرار به حجتها
و آیات الهی است که با توسل یافتن به آنها محقق میشود و بارزترین و بزرگترین آیات الهی، وجود مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) هستند. این بزرگان، کلیدهای درهای آسمان در پذیرفته شدن توبه، عبادت، معرفت، ایمان، عقیده و رسیدن به مقامهای معنوی هستند.
اگر آیات الهی تصدیق نشوند و محبت، توجه و توسل به آنها قطع شود، هیچ عبادت و توبهای پذیرفته نمیشود. رویگرداندن از این آیات، سبب از بین رفتن اعمال و در نتیجه جلوگیری از ورود به بهشت میشود. چنانکه خداوند متعال در آیه 40 سوره اعراف میفرماید:
(وَ لا یَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتّی یَلِجَ الْجَمَلُ فِی سَمِّ الْخِیاطِ وَ کَذلِکَ نَجْزِی الْمُجْرِمِینَ)
و [هیچ گاه] داخل بهشت نخواهند شد، مگر اینکه شتر از سوراخ سوزن بگذرد؛ اینگونه گنهکاران را جزا میدهیم.
تنها شرط نجات در روز قیامت، داشتن ارتباط با آیات الهی و توسل یافتن به آنهاست؛ زیرا آنان مسیرهای غیبی هستند که سبب نزدیکی به خدای تعالی میشوند. به بیان دیگر، توجه و عنایت به اهل بیت (علیهم السلام)، شرط باز شدن درهای آسمان و تنها راه پذیرش ایمان، توبه و دیگر اعمال و مقامهای معنوی است.
قرآن کریم در آیههای متعددی، چگونگی آفرینش حضرت آدم (علیه السلام) و سجده فرشتگان را برای ما حکایت کرده است. این آیات دربردارنده معانی بزرگی است و به مقام امامت و خلافت اختصاص دارد. روشن است که دستور سجده کردن فرشتگان و فروتنی و مطیع بودن آنها، مختص حضرت آدم (علیه السلام) نبود؛ زیرا این مسئله معادلهای همیشگی برای کسی است که به مقام خلافت الهی دست یابد. پس هر کس که به این مقام دست یابد، خداوند
تمامی فرشتگان، حتی مقربان را نیز مطیع او خواهد کرد. فرشتگان بهواسطه اطاعت او (ولی خدا) خدا را عبادت میکنند و در انجام دادن امور مهم و باعظمتی که مرتبط با عالم امکان و وجود است، در برابر ولی خدا خاضع هستند. این خضوع، فروتنی واقعی است که بر اساس بالاتر بودن رتبه خلیفه خدای تعالی در عالم تکوین صورت میپذیرد.
خداوند متعال در آیات 28 و 29 سوره حجر میفرماید:
(وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّی خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ * فَإِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِیهِ مِنْ رُوحِی فَقَعُوا لَهُ ساجِدِینَ)
و [به خاطر بیاور] هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشری را از گل خشکیدهای که از گل بدبویی گرفته شده، میآفرینم * هنگامی که کار آن را به پایان رساندم و در او از روح خود [یک روح شایسته و بزرگ] دمیدم، همگی برای او سجده کنید.
خدای متعال تنها به بیان فعل سجود اکتفا نکرده و با عبارت «فقعوا» بر انجام بیدرنگ آن تأکید میکند. این مسئله، بیانگر تأکید ویژهای بر معنی فروتنی و تعظیم خاص در امور مربوط به جانشین خداست.
حال که تمام خلیفههای الهی، احترام بسیاری نزد فرشتگان دارند، پس امر به سجده کردن و اظهار فروتنی در برابر جانشین خدا، شامل تمام پیامبران، بهویژه پیامبران اولوالعزم و اوصیای پاک ایشان نیز میشود. خلیفه الهی که از نامها و مقامهای معنوی خبر میدهد، برای فرشتگان دری است به سوی پروردگار متعال. چنانکه خدای متعال پس از این آیه شریفه، این آیه را نازل فرمود:(فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ) ؛ «تمامی فرشتگان همگی به سجده افتادند». (حجر: 30)
با وجود اینکه دستور سجده کردن برای تمام فرشتگان بود، ولی خداوند برای بیان آن، تنها به صیغه جمع که همراه با «ال» میآید اکتفا نکرد؛ بلکه با کلمات تأکیدی مانند «اجمعون» و «کلهم» آن را همراه ساخت. بر این اساس دستور به سجده کردن، شامل
جناب جبرئیل، اسرافیل و میکائیل - علیهم افضل الصلاة و السلام - نیز میشود.
عالم غیب جدا و دور از تشریع عالم مادی است؛ اگرچه با دین الهی بیگانه نیست؛ چنانکه خداوند متعال نیز در آیه 83 سوره آل عمران میفرماید:(وَ لَهُ أَسْلَمَ مَنْ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) ؛ «و تمام کسانی که در آسمانها و زمین هستند، در برابرِ [فرمان] او تسلیماند». در چنین عالمی، فرشتگان الهی نیازمند وجود واسطههایی هستند که در برابر آنها فروتنی کنند و برای رساندن اخبار غیب و معرفت پروردگار و عبادت و تقرب به خدای تعالی، میان آنها و خداوند عزوجل واسطه شوند. این واسطه، همان جانشین و ولی خداوند، یعنی حضرت آدم (علیه السلام) است؛ چراکه خداوند، فرشتگان را به توجه و عنایت به ایشان و اظهار فروتنی در برابر او مأمور نمود و این خضوع در بازگشت و پذیرفته شدن عبادتهای آنها و رسیدنشان به مقامهای عالی معنوی شرط شده بود، تا چه رسد به عالمهای دیگر.
حال که حضرت آدم (علیه السلام)، پیامبر فرشتگان و واسطه بهرهمندیهای علمی و غیرعلمی آنان از سوی خداوند متعال است و آنان مطیع فرمانهای او هستند و سرپیچی از دستورهای ایشان برای فرشتگان سزاوار نیست، پس این رابطه در مورد سیدالانبیا (صلی الله علیه و آله) و آقای بشریت چگونه خواهد بود؟ آیا فرشتگان مطیع و فرمانبردار دستورهای ایشان نخواهند بود؟
با این بیان، فرشتگان نیز شامل این فرمان الهی هستند که میفرماید:(أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ) ؛ «از خداوند و از رسول او و از پیشوایان معصوم خود اطاعت کنید». (نساء: 59) این دستور به ساکنان زمین (افراد بشر) اختصاص ندارد و این برداشت از آیه شریف بهخاطر وحدت و یکپارچگی دین و شمول آن به تمامی مخلوقات است.
جانشین خداوند، پیامبر فرشتگان نیز هست که مقام خبر رساندن و آموزش دادن آنها را بر عهده دارد؛ زیرا او (خلیفه الهی) ظرف علم الهی است. پس او، پیامبرِ معارف دین الهی است؛ اگرچه پیامآور شریعتی برای مردم روی زمین نباشد.
پس سجده کردن فرشتگان برای حضرت آدم (علیه السلام) عبارت است از هدایتی صحیح و اطاعتی عملی که بدون آن هیچگونه کمالی برای ایشان حاصل نمیشد. این پیروی در مورد هر انسانی صدق نمیکند؛ بلکه این موقعیت، مختص مقام خلافت است که خداوند متعال آن را برای حضرت آدم (علیه السلام) قرار داد. لازمه این مقام، پیروی فرشتگان و جنیان (بنا بر نظر مشهور علما، ابلیس از طایفه جن بود) از ایشان است. این همان مضمون امامت است که به معنای پیروی کردن علمی و عملی است و دربردارنده هدایتی است که علاوه بر نشان دادن مسیر، فرد را به مقصد نیز میرساند. با این مطلب ثابت میشود که مسائل مربوط به امامت، تنها به انسانها اختصاص ندارد، بلکه شامل فرشتگان و جنیان نیز میشود.
با این بحث معلوم میشود که حضرت آدم (علیه السلام) بر فرشتگان ولایت تکوینی داشت و تمامی امور آنها در تصرف و اختیار ایشان بود.
نتیجه: جانشینی خداوند محدود به کره خاکی زمین نیست و مقید به این عالم نیز نمیباشد؛ اگرچه آن خلیفه و جانشین دارای بدن خاکی و از سنخ زمینیان باشد. چنانکه ولایت پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت پاک ایشان (علیهم السلام) بر تمامی فرشتگان و موجودات جریان دارد. زیرا این ولایت، جزء دینی است که فراگیر بوده و به یک عالم اختصاص ندارد.
همچنین نبوت خاتمالانبیا (صلی الله علیه و آله) و ولایت سیدالاوصیا (علیه السلام)، مختص به موجودات زمین نیست؛ این بدان معناست که اظهار شهادت دوم و سوم (رسالت و ولایت) تنها به عهده اهل این دنیا نیست؛ زیرا رساندن اخبار غیب و رسیدن به فیضهای معنوی به طور عام، نیازمند وجود خلیفه الهی است. درنتیجه برای رسیدن به مقامهای معنوی و پذیرفته شدن طاعتها و عبادتها در همه عالمها، بهناچار باید به ولی خدا توجه و عنایت داشت؛ زیرا او واسطه و سفیر الهی میان خداوند و همه موجودات در تمامی مقامهای علمی و تکوینی است.
مضمون شهادت دوم و سوم، همان اقرار به جاودانگی وساطت است که به عالم زمین (ماده) اختصاص ندارد و این از نتایج و پیامدهای شهادت دوم و سوم است که بدون آن توحید انسان به کمال نخواهد رسید و نزدیکی برای مخلوق بهسوی پروردگار حاصل نخواهد شد.
چنانکه پیش از این گفتیم، جانشین و خلیفه الهی، مقام خبر رساندن و آموزش در دیگر عالمها را نیز داراست. او تنها پیامبر دینی برای انسانها و بر روی کره زمین نیست، بلکه او آموزگاری الهی برای معارف دین و سفیر و فرستاده خداوند به سوی مخلوقات است. اظهار بینیازی از این واسطه الهی در این عالم مادی امکان ندارد؛ چنانکه سخنگوی این مدعیان اینگونه میپنداشت و در هنگام بیماری پیامبر (صلی الله علیه و آله) گفت: «درد و بیماری بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) مستولی شده است و تنها کتاب خدا برای ما کافی است».(1)
برخی این سخن را چنین تفسیر کردهاند که خلیفه دوم قصد داشته هنگام غلبه درد و ناراحتی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، کار را برای ایشان سبک و آسان کند؛ اما هدف واقعی و پشت پرده، همان از بین بردن آثار و احادیث پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) بود. او با این سخن هدف حقیقی خود را آشکار میکند:
من میخواستم احادیث پیامبر (صلی الله علیه و آله) و سنتهای ایشان را مکتوب کنم؛ ولی به یاد قومی پیش از شما افتادم که چنین کردند و تنها بر همان مطالب نوشتهشده به دست خودشان گرد آمدند و کتاب خدا را رها ساختند. به خدا سوگند که کتاب خداوند را با چیز دیگری در هم نمیآمیزم.(2)سپس او در ادامه میگوید: آرزویی بود همانند آنچه اهل کتاب آرزو کردند؛ ولی من نمیگذارم که مردم به جای قرآن با سنت سرگرم شوند.(3)
این سخنان تنها از روی نادانی و نداشتن شناخت و معرفت نسبت به مقام پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت پاک ایشان (علیهم السلام) گفته میشود.
در بحثهای گذشته بیان شد که نزد این گروه، نتایج و پیامدهای شهادت دوم، با این دستاویز که اینها بر توسل و واسطه آوردن دلالت میکند و توسل به غیر خداوند، شرک و کفر است، نادیده گرفته شده است.
درهای آسمان به روی کسانی که آیات خداوند متعال و نامها و کلمات وی را تکذیب میکنند و در برابر آن استکبار میورزند - همانند آنچه که شیطان انجام داد - باز نخواهد شد؛ پس آنها نمیتوانند خدا را بخوانند و به او نزدیک شوند و دعایشان مستجاب نخواهد شد. چنانکه خداوند متعال در ذیل آیه 52 سوره مدثر میفرماید:(بَلْ یُرِیدُ کُلُّ امْرِئٍ مِنْهُمْ أَنْ یُؤْتی صُحُفاً مُنَشَّرَةً) ؛ «بلکه هر کدام از آنها انتظار دارد نامه جداگانهای [از سوی خداوند] به او داده شود».
آیات قرآن مجید بهطور روشن و آشکار بیان میکند که بیشتر افراد بشر، این توان و قدرت معنوی را ندارند که بهخودیخود به خداوند نزدیک شوند یا به صورت مستقل و بدون واسطه به آنها وحی شود. چنانکه خداوند متعال در آیه 51 سوره شوری میفرماید:
(وَ ما کانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُکَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْیاً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ أَوْ یُرْسِلَ رَسُولاً فَیُوحِیَ بِإِذْنِهِ ما یَشاءُ إِنَّهُ عَلِیٌّ حَکِیمٌ)
و شایسته هیچ انسانی نیست که خدا با او سخن گوید؛ مگر از راه وحی یا از پشت حجاب، یا رسولی میفرستد و بفرمان او آنچه را بخواهد وحی میکند؛ چراکه او بلند مرتبه و حکیم است.
پس پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) سفیران الهی پیش از خلق و بعد از خلق هستند و فرشتگان نیز اگرچه خودشان از عالم غیب و اهل آسمانها هستند، ولی به وجود واسطهای علمی میان آنها و خدای تعالی نیاز دارند. البته لازم به ذکر است که دلیلها و برهانهای فراوانی بر این مطلب وجود دارد.
در مباحث عقلی روشن شده است که حقیقت موجود انسانی، تنها جنبه جسمی و مادی او نیست؛ بلکه او مجال و مهلتی طولانیتر از این دارد و در پشت پرده این حقیقت مادی و زمینی، حقیقتی دور از عالم بدن وجود دارد. این حقیقت همان روح است و پیش از خلقت جسم و آمدن بر روی زمین، وجود داشته است؛ برایناساس، ما محتاج به ولی خدا هستیم که بهواسطه او متوجه درگاه خدای تعالی شویم و او ما را از دستورهای خداوند آگاه سازد. کسی که این مطلب را نپذیرد، دچار تکبر و تجاوز از حد خود شده و نفس خود را بزرگ شمرده است؛ درحالیکه نفس او کوچک، فقیر و دور از عرصه عظمت صفات الهی است. خداوند متعال در آیه 21 سوره فرقان میفرماید:
(وَ قالَ الَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَیْنَا الْمَلائِکَةُ أَوْ نَری رَبَّنا لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَ عَتَوْا عُتُوًّا کَبِیراً)
و کسانی که امیدی به دیدار ما ندارند [و رستاخیز را انکار میکنند] گفتند: چرا فرشتگان بر ما نازل نشدند یا پروردگارمان را با چشم خود نمیبینیم؟! آنها درباره خود تکبر ورزیدند و طغیان بزرگی کردند.
خلاصه: از آیاتی که در مورد سجده کردن بر حضرت آدم (علیه السلام) نازل شده است، چنین استفاده میشود که نتایج و پیامدهای رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) با معارف جاودانه دینی که شامل فرشتگان، جنها، انسانها، عالم برزخ، آخرت و بهشت و دوزخ میشود، در ارتباط است؛ چه رسد به عالم خاکی دنیا. همچنین واسطه شدن پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت او (علیهم السلام) و شهادت دوم و سوم، عالم ارواح را نیز شامل میشود. برایناساس مسیر بهرهمندی و کسب فیض در تکامل عقول دانشمندان امت اسلامی و بالا بردن مراتب علمی آنها در مسائل دینی، همان پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت پاک ایشان (علیهم السلام) هستند؛ چراکه با تلاش بیوقفه و مبارک آنان، معارف صحیح و متقن دین مستحکم شده و عقاید فاسدی مانند جبر، تفویض، تجسیم، تشبیه، تعطیل و... بهدور انداخته شده است.
پس اینان (پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) واسطه فیض و سفیران ارواح و عقول هستند.
این خود یک بیان عقلی در مورد نتایج و بازخوردهای شهادت دوم و سوم است که اضافه بر بیانات پیشین که بر پایه آیات مبارک قرآن بود، بیان شد.
ما در اینجا به قاعدهای که درباره آن بحث میکردیم، اشاره میکنیم و میگوییم: توجه کردن به خدای تعالی و تقرب جستن به او در مقامهای سهگانهای (توحید، نبوت، امامت) که ذکر شد، شامل تمام پیامبران، رسولان، فرشتگان و تمام مخلوقات نیز میشود.
این افراد، کسانی بودند که در کنار قبرهای آنان مسجدی احداث شد که در آن نماز و عبادت خدای متعال انجام میگرفت. خداوند متعال در آیه 19 سوره کهف میفرماید:
(وَ کَذلِکَ بَعَثْناهُمْ لِیَتَسائَلُوا بَیْنَهُمْ قالَ قائِلٌ مِنْهُمْ کَمْ لَبِثْتُمْ قالُوا لَبِثْنا یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالُوا رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِما لَبِثْتُمْ فَابْعَثُوا أَحَدَکُمْ بِوَرِقِکُمْ هذِهِ إِلَی الْمَدِینَةِ فَلْیَنْظُرْ أَیُّها أَزْکی طَعاماً فَلْیَأْتِکُمْ بِرِزْقٍ مِنْهُ وَ لْیَتَلَطَّفْ وَ لا یُشْعِرَنَّ بِکُمْ أَحَداً)
اینگونه آنها را [از خواب] برانگیختیم تا از یکدیگر سؤال کنند؛ یکی از آنها گفت: چه مدت خوابیدید؟ گفتند: یک روز، یا بخشی از یک روز. [و چون نتوانستند مدت خوابشان را دقیقاً بدانند] گفتند: پروردگارتان از مدت خوابتان آگاهتر است. اکنون یک نفر از خودتان را با این سکهای که دارید به شهر بفرستید، تا بنگرد کدام یک از آنها غذای پاکیزهتری دارند و مقداری از آن برای روزی شما بیاورد. اما باید دقت کند و هیچ کس را از وضع شما آگاه نسازد.
آیه مبارکه به داستان اصحاب کهف اشاره دارد. همان اصحاب کهفی که خداوند در قرآن کریم آنان را در ذیل آیه 9 همین سوره این گونه معرفی میکند:(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْکَهْفِ وَ الرَّقِیمِ کانُوا مِنْ آیاتِنا عَجَباً)؛ «آیا گمان کردی اصحاب کهف و رقیم از آیات عجیب ما بودند؟». آیات عجیبتری در آسمانها و زمین وجود دارند؛ معجزاتی که برای پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) رخ داد، از بهترین نمونههای آن است.
مفسران چنین آوردهاند:
زمانیکه اصحاب کهف توافق کردند و یکی از خودشان را به همراه پولهایشان برای تهیه غذا به شهر فرستادند، مردم شهر از حال آنان باخبر شده و به سوی غار آمدند. وقتی آن شخص که به شهر آمده بود وارد غار شد، از خدا خواست که او و دیگر دوستانش را بمیراند تا بازیچه دست مردم نشوند و خداوند نیز دعایشان را مستجاب کرد و آنان را میراند تا راه ورود به غار بر توده مردم شهر پنهان بماند و دستشان به آنان نرسد.(1)
روایات میگویند:
در آن زمان پادشاهی به نام دقیانوس سلطنت میکرد که بتپرست بود و زمانی که شنید این جوانمردان بر دین او نیستند، آنان را احضار کرد و آنان از ترس او به سوی این غار گریختند؛(2)زیرا مسیحیان در زمان سلطنت او سخت شکنجه میشدند. پس خداوند آنان را برای چند قرن به خواب برد و بعد از اینکه آیین مسیحیت فراگیر شد، آنان را از خواب بیدار کرد.
خداوند متعال این افراد را بعد از این خواب طولانی بیدار کرد تا با این کار اعتقاد به معاد را که اساس آن زنده شدن دوباره انسان پس از مرگ است، در دل مؤمنان استحکام بخشد.
اندلسی راجع به این آیه در تفسیرش این چنین آورده:
همانگونه که آنان را خوابانیدیم، دوباره بیدارشان کردیم تا نشانه قدرت ما بر میراندن و زنده کردن باشد و شاید مردم از یکدیگر پرسوجو کنند و حال عجیب اینان را دیده، به خلقت، بزرگی و قدرت پروردگارشان شناخت پیدا کنند و بر یقین آنها افزوده شده و خداوند را به خاطر نعمتهای بیشماری که به آنها ارزانی داشته شاکر باشند.(3)
آن کسی که موظف شد تا به شهر بیاید و غذایی برای دیگران از شهر تهیه کند، بزرگ و رئیس آنان، تملیخا نام داشت که یکی از وزیران دقیانوس بود. او پرستش بتها را رها کرد و شک را از دل دیگر یارانش دور ساخت و آنان را به سوی یکتاپرستی راهنمایی کرد. او در مقابل دیدگان مردم، خدای تبارک و تعالی را پرستش کرد تا مردم را از انقلاب خود و رهایی از آیین شرک باخبر سازد سپس بقیه افراد را به سمت آن غار حرکت داد و بذر توحید و یکتاپرستی را در دلهای آنان پاشید. خداوند نیز زندگانی دیگری در مکانی دیگر برایشان فراهم ساخت. آیه 16 سوره مبارک کهف میفرماید:
(وَ إِذِ اعْتَزَلْتُمُوهُمْ وَ ما یَعْبُدُونَ إِلاَّ اللّهَ فَأْوُوا إِلَی الْکَهْفِ یَنْشُرْ لَکُمْ رَبُّکُمْ مِنْ رَحْمَتِهِ وَ یُهَیِّئْ لَکُمْ مِنْ أَمْرِکُمْ مِرفَقاً)
و هنگامی که از آنان و آنچه جز خدا میپرستند کنارهگیری کردید، به غار پناه برید که پروردگارتان [سایه] رحمتش را بر شما میگستراند و در این امر، آرامشی برای شما فراهم میسازد.
اما بعد از آنکه از خواب بیدار شدند، پنداشتند که شاید بخشی از روز یا حداکثر یک روز را خوابیدهاند و احساس گرسنگی و تشنگی کردند. آیه 19 سوره کهف میفرماید:(فَلْیَنْظُرْ أَیُّها أَزْکی طَعاماً) ؛ «تا بنگرد کدام یک از آنها غذای پاکیزهتری دارند». ابنعباس میگوید: «یعنی غذایی حلال و پاک بیاورد»؛ زیرا کسانی که در شهر آنها زندگی میکردند، با بردن نام بتها، حیوانات را ذبح میکردند؛ ولی در میان آنان اشخاصی بودند که ایمانشان را مخفی میکردند.(1)اینکه آنان در پی غذایی پاک و حلال بودند، خود نشانگر این است که آنان اهل رعایت و مواظبت در امور معنوی نیز بودهاند؛ زیرا وقتی آنان در مورد امور ظاهری مراقبت میکردند، پس بیگمان در مورد نجاسات معنوی نیز اهل مراقبت بودند. خوردن غذای شبههناک و حرام، اثر زیادی در پاکی و زلالی نفس انسان دارد و میل انسان را به خداوند تبارک و تعالی کاهش میدهد و مانع
1) (1) تفسیر قرطبی، ج 10، ص 375.
قبولی عبادتها و دعاهای فرد میشود. از رسیدن اصحاب کهف به این جایگاه و وارد شدن آنان به عرصههای دیگر که وابسته به عالمهای نورانی است، فهمیده میشود که باید در ابتدا، مقدمات فراوانی را فراهم کرده باشند تا برای درک آن مقامهای بزرگ و جایگاههای بلند لیاقت پیدا کنند.
طبری در تاریخ خود میگوید:
اصحاب کهف فرزندان پادشاه روم بودند و خدا اسلام را نصیب آنها کرد و آنان عدهای اندک بودند که از قوم خود کناره گرفتند و به غار پناه بردند و خدا آنها را به مدت طولانی به خواب برد تا اینکه قومشان همگی از بین رفتند و امتی مسلمان به جای آنها آمد که پادشاهی مسلمان داشتند و درباره مسئله روح و جسم اختلاف کردند. یکی میگفت: روح و جسم با هم برانگیخته میشوند؛ دیگری میگفت: روح برانگیخته میشود و جسم در زمین نابود میشود و چیزی از آن باقی نمیماند. پادشاه از اختلاف آنان ناخشنود بود؛ خرقهای پوشید و بر خاکستر نشست و سپس خدای عزوجل را خواند و گفت: پروردگارا! اختلاف اینان را مینگری؟ کسی را برانگیز که حقیقت را برای آنها بیان کند و خدا اصحاب کهف را برانگیخت.(1)
آیه 21 سوره مبارک کهف میفرماید:
(وَ کَذلِکَ أَعْثَرْنا عَلَیْهِمْ لِیَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ أَنَّ السّاعَةَ لا رَیْبَ فِیها إِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً)
و اینچنین مردم را متوجه حال آنها کردیم تا بدانند که وعده خداوند [در مورد رستاخیز] حق است و در پایان جهان و برپایی قیامت شکی نیست. در آن هنگام که میان خود درباره کار خویش نزاع داشتند، گروهی میگفتند: بنایی بر آنان بسازید [تا برای همیشه از نظر پنهان
1) (1) تاریخ طبری، ج 1، ص 457.
شوند و از آنها سخن نگویید که] پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است. ولی آنها که از رازشان آگاهی یافتند [و آن را دلیلی بر رستاخیز دیدند] گفتند: ما مسجدی در کنار [مدفن] آنها میسازیم [تا خاطره آنان فراموش نشود].
شکی نیست که این اتفاق نشانهای از جانب خدای تبارک و تعالی بود تا به آنها نشان دهد که زندگی بعد از مرگ حقیقت داشته، شکی در آن راه ندارد و خداوند متعال تمام مردگان را زنده میکند و استخوانهای پوسیده را حیات دوباره خواهد بخشید؛ چنانکه به جناب عزیر - که او را نیز پس از گذشت صد سال زنده کرد - این را نشان داد. آیه 259 سوره مبارک بقره میفرماید:
(أَوْ کَالَّذِی مَرَّ عَلی قَرْیَةٍ وَ هِیَ خاوِیَةٌ عَلی عُرُوشِها قالَ أَنّی یُحْیِی هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عامٍ ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ یَوْماً أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ قالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عامٍ فَانْظُرْ إِلی طَعامِکَ وَ شَرابِکَ لَمْ یَتَسَنَّهْ وَ انْظُرْ إِلی حِمارِکَ وَ لِنَجْعَلَکَ آیَةً لِلنّاسِ وَ انْظُرْ إِلَی الْعِظامِ کَیْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَکْسُوها لَحْماً فَلَمّا تَبَیَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلی کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ)
یا همانند کسی که از کنار یک آبادی [ویران شده] عبور کرد، درحالیکه دیوارهای آن، به روی سقفها فرو ریخته بود، [و اجساد و استخوانهای اهل آن، در هر سو پراکنده بود او با خود] گفت: چگونه خدا اینها را پس از مرگ زنده میکند؟! [در این هنگام] خدا او را یکصد سال میراند، سپس زنده کرد و به او گفت: چقدر درنگ کردی؟ گفت: یک روز یا بخشی از یک روز. فرمود: نه، بلکه یکصد سال درنگ کردی. نگاه کن به غذا و نوشیدنی خود [که همراه داشتی؛ با گذشت سالها] هیچگونه تغییر نیافته است. [خدایی که یک چنین مواد فاسدشدنی را در طول این مدت، حفظ کرده، بر همه چیز قادر است!] ولی به الاغ خود نگاه کن [که چگونه از هم متلاشی شده. این زنده شدن تو پس از مرگ، هم برای اطمینان خاطر توست، و هم] برای اینکه تو را نشانهای برای مردم [در مورد معاد] قرار دهیم. [اکنون] به استخوانها [ی مرکب سواری خود] نگاه کن که چگونه آنها را برداشته، به هم پیوند میدهیم و گوشت بر آن میپوشانیم. هنگامی که [این حقایق] بر او آشکار شد، گفت: میدانم خدا بر هر کاری توانا است.
روایت شده ابنکواء از امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) پرسید:
آیا فرزندی در دنیا آمده که از پدرش بزرگتر باشد؟ فرمود: بله، فرزند عزیر؛ زمانی که سوار بر استر از کنار شهری خراب عبور کرد و همراه خود کتاب(1)و کوزهای از آب گوارا داشت و با دیدن این شهر ویران با خود گفت: خداوند چگونه این شهر مرده را دوباره زنده خواهد کرد؟ پس خداوند برای صد سال او را میراند به صورتی که فرزندش بچهدار شد و نسلی از او بهوجود آمد؛ سپس خداوند او را دوباره زنده کرد و اینگونه بود که فرزندش از خود عزیر بزرگتر بود.(2)
اما اینکه سؤال کرد:(أَنّی یُحْیِی هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها) ؛ «چگونه خدا اینها را پس از مرگ، زنده میکند؟»، این سخن او از روی انکار معاد نبود؛ بلکه فقط میخواست کیفیت و چگونگی دوباره زنده شدن مردگان را ببیند تا به ایمان و یقینش افزوده شود و با این حالت خوابید.
پس آنچه در آیه سوره کهف راجع به معاد و حیات پس از مرگ آمده، برای نشان دادن قدرت خداوند در زنده کردن مردگان و بازگشت دوباره آنان به عرصه حیات است و اینکه زندگی و مرگ و همه چیز به دست اوست و خداوند بر همه چیز تواناست.
افراد بسیاری بعد از مرگ به دنیا بازگشتند؛ یکی از آنها اصحاب کهف بودند که خداوند آنان را میراند و بعد از 309 سال در زمانی که اعتقاد به معاد از سوی مردم نفی میشد، برای آنکه قدرتش را به آنان نشان دهد و بدانند که زنده شدن مردگان حقیقت دارد، حجت بر آنان تمام شود و نزاع و اختلاف در این امر را کنار بگذارند. برخی میگفتند: تنها ارواح در آخرت مبعوث خواهند شد و برخی میگفتند: هم روح و هم جسم. خداوند متعال برای حل این اختلاف و اینکه نشان دهد هر دو دوباره زنده خواهند شد، آنان را حیات دوباره بخشید.(3)
این کار تنها برای آگاهی دادن به عدهای و خارج کردن آنان از حیرت انجام نشد، بلکه برای همگان این حقیقت روشن گردید که آنچه مؤمنان آن قوم ادعا میکردند - یعنی بازگشت روح و جسم با یکدیگر در قیامت - درست بود و با این کار مؤمنان تأیید و دلگرم شده و منکران تنبیه شدند. معاد جسمانی درواقع یعنی بدن انسان به طور دقیق با تمامی اجزایش مانند روز اول بعد از پوسیدن و خاک شدن، دوباره ساخته شده و برمیگردد.
ظاهراً تشکیکهایی که در مورد مسئله معاد جسمانی میشود، همه بهخاطر نقص فهم انسان از درک این امور است که بر ما پوشیده مانده و از دسترس بشر بهدور افتاده است؛ چراکه این امور از جنس عالم مادی و زمینی نیست و مربوط به عالم نورانی و لطیف است. خداوند در آیات 3 و 4 سوره مبارک قیامت میفرماید:
(أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ * بَلی قادِرِینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ)
آیا انسان میپندارد که هرگز استخوانهای او را جمع نخواهیم کرد؟ * آری قادریم که [حتی خطوط سر] انگشتان او را موزون و مرتب کنیم.
اما شکی در این نیست که منکران و شککنندگان در این عقیده، به این حقیقت همیشگی ایمان نیاوردند تا آنچه برای اصحاب کهف اتفاق افتاد، برای آنان نیز آشکار شد و ایمان آوردند. این درست همان چیزی است که در عصر ما، این فرقه گمراه به آن عقیده دارند و به دنبال آن هستند.
ابنکثیر از ابنجریر در بیان اختلافهای ذکر شده در قضیه اصحاب کهف آورده است: «آنان دو گروه بودند: یکی اهل ایمان و دوم، نظر مشرکان».(1)ابنعباس میگوید:
در مورد ساخت مسجد و ساختن بنا در آنجا اختلاف کردند؛ اهل ایمان گفتند: در اینجا مسجدی بسازیم؛ چراکه آنان نیز بر دین ما بودند. اما مشرکان گفتند: در اینجا یادبودی بسازیم؛ چراکه ایشان بر سنت ما بودند.(2)
شوکانی(1)با عنایت به روایتی از اهل بیت (علیهم السلام) که آشکار میسازد آنچه در کنار آن غار ساخته شد، مسجد بود، به این مطلب اشاره میکند که سخن مسلمانان در آن زمان اجرایی شد و گفته شده که حکومت بهدست اهل ایمان بود؛ درنتیجه نظر آنها اجرایی و عملی شد که البته توجیه اول پسندیدهتر و مناسبتر است.
ظاهر امر این است که دو طرف درگیری، بر بزرگداشت مقام آن جوانمردان همعقیده بودند و آنچه در آن اختلاف داشتند، چگونگی بزرگداشت آنان بود.
کسانی که قصد داشتند دیواری بر دهانه غار بسازند، هدفشان این بود که اعتقاد به معاد و زندگی دوباره را به فراموشی بسپارند؛ چراکه طرفداران این فکر میتوانستند همیشه به اصحاب کهف برای اثبات معاد استدلال کنند. ازاینرو با ساخت دیوار بر دهانه غار، این نشانه برای همیشه پنهان میشد و آثار آن نیز در طول زمان از بین میرفت. آیه 21 سوره کهف میفرماید:(فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ) ؛ «گروهی میگفتند: بنایی بر آنان بسازید [تا برای همیشه از نظر پنهان شوند و از آنها سخن نگویید که] پروردگارشان از وضع آنها آگاهتر است». یعنی آنها را به حال خود رها سازید تا ارتباط مردم با آنان بریده شده، داستان آنان فراموش شود و از آنان سخنی نگویید. این اندیشه با سخنان افراد غیرمؤمن به معاد، سازگار است.
مؤلف: این آیه در مقام مدح بوده و عمل و کار آنان را نکوهش نمیکند. این خود نشانگر این است که ساخت بنا در کنار قبور انسانهای صالح، از سنتهای ابراهیمی است؛ برای همین قرآن کریم کارشان را عبادت بت توصیف نکرده است؛ بهویژه اگر در دین الهی، ساخت عبادتگاه بر قبر افراد صالح حرام بود (چنانکه این گروه کوچک ادعا میکنند)، قرآن کریم باید فریاد میزد که این کار با هدف ما منافات دارد و در اصطلاح نقض غرض است. بهویژه اینکه هدف از این رویداد، بالا بردن میزان هدایت بهسوی
1) (1) فتح القدیر، للشوکانی، ج 3، ص 277.
توحید خداوند عزوجل است، نه ترویج بتپرستی؛ اگر غیر از این باشد و خداوند سکوت کند، فعل الهی مخالف هدف اصلی اوست.
نباید از ظاهر روایتهایی که در مورد تحریم قبرها وارد شده(1)فریب خورد؛ بلکه باید در هدف اصلی و حقیقی آنها اندیشه کرد و نهی در روایتها به این خاطر است که قبرها در صدر اسلام، از آن مشرکانی بود که با مسلمانان نسبت خویشاوندی داشتند. کسانی که به این دسته از روایات استناد میکنند، درواقع در پی ویرانی بنای زیارت و نزدیکی به خداوند متعال هستند؛ چراکه این امر، مخالف روایات وارده و سنت شریف نبوی است؛ مانند این روایت: «میان قبر و منبرم باغی از باغهای بهشت است»(2)و همچنین این روایت: «کسی که قبرم را زیارت کند، شفاعتم بر او واجب میشود» یا «شایسته شفاعتم میشود» و این روایت: «کسی که مرا بعد از مرگم زیارت کند، همانند کسی است که مرا در حیاتم زیارت کرده است».(3)پیامبر (صلی الله علیه و آله) همچنین در زیارت مادرشان، هم گریه کردند و هم افراد همراه را گریاندند و فرمودند: از پروردگارم اجازه خواستم تا برای مادرم طلب مغفرت کنم که اجازه نداد و از پروردگارم اجازه خواستم تا مادرم را زیارت کنم که به من اجازه داد (در حالی که به نظر اینان، وی مؤمن نبوده است). ما در ادامه هنگام استدلال بر وجوب ساخت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام)، به این روایتها استناد خواهیم کرد.
با این بیان روشن میشود که آنچه قرآن کریم درصدد تبیین آن است، همراه ساختن آموزهها و تعالیم رشددهنده با اصحاب کهف بوده و اینکه بر غار آنها مسجدی ساخته
شده است، به این معناست که ساختن مسجد بر قبرها موجب گسترش خوبی صالحان و نشر آیات پروردگار است.
پس کسانی که گفتند:(إِذْ یَتَنازَعُونَ بَیْنَهُمْ أَمْرَهُمْ فَقالُوا ابْنُوا عَلَیْهِمْ بُنْیاناً) ؛ «در آن هنگام که میان خود درباره کارشان نزاع داشتند، گروهی گفتند: «بنایی بر آنان بسازید»، هدف آنان (کسانی که قصد از بین بردن آثار اصحاب کهف را داشتند) خاموش کردن این چراغ و تخریب آن نشانهای است که خداوند به این جوانمردان اعطا کرد؛ چراکه ساخت بنا بر آن مکان، سبب باقی ماندن نشانه الهی و نور خداوند عزوجل میشود. چنانکه ساخت بنا بر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز باعث جاودانگی دین و شریعت سرور پیامبران میشود.
آنچه مورد نظر شرع است، تنها در مورد قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) نیست، بلکه میخواهد بگوید که این کار، رکنی از ارکان معارف و تعالیم دین است و تلاش کردن برای از بین بردن این آموزه دینی، باعث از بین رفتن تمام عقیده میشود. خداوند متعال در آیه 125 سوره بقره میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «و از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید». پس این مقام از جانب خدای عزوجل نزد پیروان، جاودانه باقی میماند و آن را برای نزدیکی به خداوند سبحان، مصلای خود قرار میدهند.
ساختن و آباد کردن قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت (علیهم السلام) - با زیارت و حرم ساختن برای آنها - از آموزهها و شعائر دین است که با آن میتوان به خدای تعالی نزدیک شد و این کار رکنی از ارکان معارف دین بوده و خود، اعتقاد به نبوت خاتم پیامبران و رسولان است.
در این بحث به سمپراکنیهای این گروه که با اسم توحید این کار را انجام میدهند اشاره میکنیم. مانند این حرف که میگویند: بزرگداشت مقام پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شرک است. درحالیکه قرآن کریم در سورههای متعددی خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) را تکریم کرده
است. پس بزرگداشت پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، بزرگداشت خدای عزوجل است؛ چراکه بزرگداشت مخلوق خدا، بزرگداشت خداست. این کار بیان میکند که آفریننده این مخلوق، چه عظمتی دارد که آن را با این اتقان و نظم و با این صفات و خواص بسیار خلق کرده است. درمقابل، کوچک کردن مخلوقات خداوند، کوچک کردن و توهین به عظمت خداوند است. خداوند برای بزرگداشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) این چنین فرمود:
(آیه 56 سورة احزاب) آورده است:
خدا و فرشتگانش بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود میفرستند. ای کسانی که ایمان آوردهاید! بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم [فرمان او] باشید.
صاحب مجمع البیان در مورد بزرگداشت پیامبر (صلی الله علیه و آله) میآورد که این تکریم، بهگونهای است که هیچ بزرگداشتی حتی به آن نزدیک نشده و به مرتبه آن نمیرسد. در آیه (إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً) ؛ «خدا و فرشتگانش بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود میفرستند»؛ معنای آن این است که خداوند بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود فرستاده و ایشان را مورد تمجید نیکوی خویش قرار میدهد و او را به بزرگترین ستایشها تکریم کرده است و فرشتگان نیز بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) درود میفرستند و پاکترین دعاها را نثار ایشان میکنند.
ابوحمزه ثمالی میگوید: سدی و حمیدبنسعد انصاری و بریدبنابیزیاد، برایم از عبدالرحمن بن ابیلیلی از کعببنعجرة نقل کردند:
هنگامی که این آیه نازل شد، عرض کردیم: ای رسول خدا! سلام دادن به شما را میدانستیم، اما درود فرستادن بر شما چگونه است؟ فرمود: بگویید خداوندا! بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندان او درود فرست؛ چنانکه بر ابراهیم (علیه السلام) و خاندان او درود فرستادی؛ چراکه تو ستوده و بلندمرتبهای و بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خاندانش برکت را جاری کن؛ چنانکه بر ابراهیم (علیه السلام) و خاندان او جاری کردی.(1)
1) (1) بحار الأنوار، ج 17، ص 19؛ مسند، ج 1، ص 162؛ سنن نسائی، ج 3، ص 48؛ المعجم، الطبرانی، ج 19، ص 123.
عالمان اسلامی همگی بر این تفسیر، همعقیده هستند. اما این گروه بر این مطلب تکبر ورزیده و بهسوی اهل بیت (علیهم السلام) نیامدند و به نظرهای کوتاه و ناصواب خویش عمل کردند. خداوند متعال در آیه 36 سوره اعراف میفرماید:
(وَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا وَ اسْتَکْبَرُوا عَنْها أُولئِکَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِیها خالِدُونَ)
و آنها که آیات ما را تکذیب کنند و در برابر آن تکبّر ورزند، اهل دوزخاند جاودانه در آن خواهند ماند.
اینگونه تعابیر حتی در میان برخی از نوادر عالمان شیعه نیز موجود است؛ چراکه معتقدند توسل به یکی از اولیای الهی بتپرستی است؛ درحالیکه توسل به آنها، توسل به آیات بزرگ الهی بوده و آنها راههای رسیدن به خداوند هستند.
این تعابیر شیطانی بهمنظور پوشش دادن به این ادعاها صورت گرفته و هدف نهایی آن جلوگیری از رفتن به سوی اهل بیت (علیهم السلام) و توهین به آیات پروردگار است. این مسئله خود، نوعی توهین و هتک حرمت ذات خداوند است.
قرآن کریم در سوره احزاب، مقامهای بزرگی را برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) برمیشمرد که از درک بشر بالاتر است. خداوند در آیات 1 و 2 سوره حجرات میفرماید:
(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اتَّقُوا اللّهَ إِنَّ اللّهَ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ وَ لا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ کَجَهْرِ بَعْضِکُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمالُکُمْ وَ أَنْتُمْ لا تَشْعُرُونَ)
ای کسانی که ایمان آوردهاید! چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید [و پیشی مگیرید] و تقوای الهی پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست * ای کسانی که ایمان آوردهاید! صدای خود را فراتر از صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله) نکنید و در برابر او بلند سخن مگویید [و داد و فریاد نزنید]؛ آنگونه که بعضی از شما در برابر بعضی صدا بلند میکنند؛ مبادا اعمال شما نابود گردد، درحالیکه نمیدانید.
بالا بردن صدای خود بر صدای پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بهنحوی که موجب سبک شمردن ایشان باشد، باعث نابودی اعمال میشود؛ چراکه فروتنی در برابر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بزرگداشت ایشان در جایگاه نشانه بزرگ پروردگار، آموزهای از آموزههای الهی و نشانی از نمادهای دین است. خداوند در آیه 32 سوره حج میفرماید:(ذلِکَ وَ مَنْ یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللّهِ فَإِنَّها مِنْ تَقْوَی الْقُلُوبِ) ؛ «این است [مناسک حج] و هر کس شعائر الهی را بزرگ دارد، این کار نشانه تقوای دلهاست». کسانی که در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) خضوع ندارند، آداب حضور در محضر ایشان را رعایت نمیکنند، صدای خویش را از صدای ایشان بالاتر میبرند و با ایشان مانند یکی از خودشان برخورد میکنند، اعمالشان از بین میرود؛ چراکه این کار باعث رویگردانی از نشانههای پروردگار میشود.
در «عمدة القاری» آمده است:
زیدبنارقم میگوید: گروهی از مردم عربزبان، نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آمدند. دستهای از آنان به دستهای دیگر گفت: بروید نزد این مرد؛ اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود ما خوشبختترین مردمان خواهیم بود و اگر پادشاه بود، در کنارش زندگی میکنیم. پس نزد حجره پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آمدند، درحالیکه ایشان را صدا میکردند: یا محمد یا محمد! (صلی الله علیه و آله)(1)
اینجا خداوند آیه 4 سوره حجرات را نازل کرد:(إِنَّ الَّذِینَ یُنادُونَکَ مِنْ وَراءِ الْحُجُراتِ أَکْثَرُهُمْ لا یَعْقِلُونَ) ؛ «کسانی که تو را از پشت حجرهها بلند صدا میزنند، بیشترشان نمیفهمند». این آیه درباره گروهی از بنیتیم، زمانی نازل شد که نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمدند و آنان از عربهایی بودند که مراعات ادب و حشمت اشخاص را نمیکردند. پس از پشت حجرهها صدا میکردند: یا محمد! (صلی الله علیه و آله) بیرون بیا و این کار پیامبر را اذیت کرد.
خداوند در آیه 1 سوره حجرات میفرماید:
1) (1) عمدة القاری، ج 19، ص 183.
ای کسانی که ایمان آوردهاید! چیزی را بر خدا و رسولش مقدم نشمرید [و پیشی مگیرید] و تقوای الهی پیشه کنید که خداوند شنوا و داناست.
قرطبی در تفسیرش در مورد این آیه میگوید:
یعنی در قول و عمل بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سبقت مجویید و هرآنچه که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از امور دین و دنیا به شما عرضه میکند، آن را اجابت کنید. هرکس که سخن و عمل خود را بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) مقدم بدارد، مانند آن است که بر خدا تقدم یافته است؛ چراکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) از جانب خدا امر میکند.(1)
یکی از روایتهایی که واحدی از ابنجریح نقل میکند این است که:
ابنابیملیکة از عبداللهبنزبیر نقل میکند: سواری از بنیتمیم بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شد؛ پس ابوبکر خطاب به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) گفت: قعقاع بن معبد را امیرشان قرار بده؛ عمر گفت: اقرع بن حابس را امیر کن. ابوبکر خطاب به عمر گفت: تو در پی مخالفت با من هستی و عمر گفت: من قصد مخالفت با تو را نداشتم و این بگو مگو ادامه یافت تا اینکه صدایشان بالا گرفت و اینجا بود که این آیه شریفه (یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ) تا (وَ لَوْ أَنَّهُمْ صَبَرُوا حَتّی تَخْرُجَ إِلَیْهِمْ) نازل شد.
بخاری این حدیث را از حسنبنمحمدبنصباح روایت کرده است. مهدوی نیز آن را نقل کرده است.(2)احمدبنحنبل نیز این حدیث را از ابنملیکة با اختلاف در الفاظ نقل کرده و میگوید: «نزدیک بود که دو خیر (که مقصود ابوبکر و عمر است) با بلند کردن صدایشان نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) هلاک شوند».(3)
ترمذی در سنن خود از ابنابیملیکه نقل میکند، عبداللهبنزبیر برایش چنین نقل کرد:
اقرعبنحابس بهنزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آمد؛ پس ابوبکر گفت: ای رسول خدا! او را امیر قومش قرار ده و عمر گفت: ای رسول خدا چنین مکن. پس آنان نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) شروع به نزاع کردند و
صدایشان را بالا بردند؛ پس ابوبکر به عمر گفت: تو در پی مخالفت با من بودی و عمر گفت: من در پی مخالفت با تو نبودم. میگوید اینجا بود که این آیه نازل شد:(یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِیِّ) .
میگوید: «بعد از این واقعه، عمر هنگامی که در محضر پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخنی میگفت، بسیار آرام صحبت میکرد؛ بهطوریکه بهسختی فهمیده میشد».(1)
مورخان در جریان صلح حدیبیه نقل میکنند:
زمانی که قریش عروةبنمسعود ثقفی را برای مذاکره به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرستاد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) با او با لحنی که با یکی از اصحابش سخن میگفت برخورد کرد و به او گفت که برای جنگافروزی نیامده است. پس او از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فاصله گرفت و به روش تعامل و برخورد اصحاب با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) توجه میکرد. حضرت وضو نمیگرفت، مگر اینکه آب وضویش را میربودند و آب مزمزه ایشان را برای تبرک میگرفتند و اگر مویی از پیامبر میافتاد، آن را برای خود به یادگار نگه میداشتند. عروه به سوی قریش بازگشت و گفت: ای گروه قریش! من در زمان کسری نزد او رفتهام و نزد قیصر نیز بودهام و نجاشی را دیدهام؛ اما به خدا سوگند! من پادشاهی را در میان قومی، مانند محمد (صلی الله علیه و آله) در میان قومش ندیدم. من گروهی را دیدم که او را هرگز در ازای چیزی تسلیم نمیکنند؛ پس خود دانید هرچه میخواهید انجام دهید.(2)این رفتار و برخورد مؤمنان و صحابه نزدیک در قبال پیامبر (صلی الله علیه و آله) خداست که این چنین ایشان را تکریم و تعظیم میکردند.
در صحیح ابنحبان با الفاظ دیگری در مورد استحباب بهکارگیری فرستادهای برای مذاکره با دشمن (مهادنه) آمده است:
عروه صحابه پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تحت نظر گرفت؛ پس برایش روشن شد و گفت: به خدا سوگند! پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای وضو استنشاق نکرد، مگر اینکه آب دهان مبارکش را کسی به دست میگرفت و
آن را به سر و صورت خویش میمالید و هرگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنان را بر کاری امر میکرد، به انجام آن مبادرت میورزیدند و هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) وضو میگرفت، بر سر آب وضوی ایشان با یکدیگر منازعه میکردند و زمانیکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) سخن میگفت، به احترام ایشان صدای خود را پایین میآوردند و از روی تکریم پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خیرهخیره به ایشان نگاه نمیکردند.(1)
از این نکته آشکار میشود که بالا بردن صدا بر صدای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، موجب از بین رفتن عقیده و نابودی اعمال میشود و تکریم و تعظیم پیامبر (صلی الله علیه و آله)، یعنی تعظیم آیات پروردگار عزوجل. خداوند تبارک و تعالی در آیه 3 سوره مبارک حجرات میفرماید:
(إِنَّ الَّذِینَ یَغُضُّونَ أَصْواتَهُمْ عِنْدَ رَسُولِ اللّهِ أُولئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوی لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِیمٌ)
آنها که صدای خود را نزد رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کوتاه میکنند، همان کسانی هستند که خداوند دلهایشان را برای تقوا خالص نموده و برای آنان آمرزش و پاداش عظیمی است.
از همین روست که میگوییم: صدا زدن و فراخواندن، زمانی عبادت محسوب میشود که با اعتقاد به استقلال در قدرت و غنی به ذات بودن معبود انجام گیرد؛ و اگر بداند که او هم قدرت و توان خود را از جانب پروردگار متعال بهدست آورده است و خداوند نیز بهخاطر جایگاه و نزدیکی او، این توان و قدرت را به وی داده است و این تکریم بنده از جانب خداوند، بهخاطر آبرومندی و نزدیکی به خودش میباشد و تمام این امور، بخششی از جانب خدای عزوجل است, پس بااینحال صدا زدن این غیر، توجه کردن و خواستن خداوند متعال است؛ چراکه خواستن نزدیکان پروردگار، درواقع خواستن خداست؛ همانگونه که رویگردانی و پشت کردن به نزدیکان درگاه الهی، درواقع دوری کردن از محضر ربوبی است. پس صدا کردن آن غیر، صدا زدن خدا بهوسیله آیات بزرگ اوست و خواندن خدا با نامهای نیکویی است که به آنها شناخته میشود.
1) (1) صحیح ابنحبان، ج 11، ص 220.
هیچ کس غیر از این گروه ناچیز، ادعای کفر و شرک بودن این مطلب را ندارد؛ چراکه ادعا میکنند فراخواندن و یاری خواستن از زندگان، شرک است؛ چه رسد به مردگان. آنان بر این باورند که فرد با این کار، مهدورالدم شده و قتلش واجب است.
نتیجه: خداوند عزوجل بر همه موجودات احاطه داشته و بر همه آنان سیطره دارد؛ او مالک حقیقی آن چیزهایی است که به آنها داده و بر توانایی آنها مسلط است. درحقیقت مالکیت بخشیدن، یکی از مخلوقات خداوند است و کسی که چیزی به او داده شده و آنچه که عطا شده، همگی در حدوث و بقاء به خداوند متعال محتاجاند پس چگونه ممکن است که مخلوقی در فعلش مستقل باشد، ولی در وجودش نیازمند و محتاج به قیومیت خداوند تبارک و تعالی؟
در ادامه میگوییم: صفات فعل بر صفات ذات دلالت دارند و کسی که در فهم صفات فعل عاجز باشد، صفات ذات را هم نخواهد شناخت. عظمت صفات ذات، بدون فهم عظمت خلقت در مخلوقات شناخته نخواهد شد؛ پس این مخلوقات بزرگ، نشانگر بزرگی و عظمت صفات فعلی پروردگارند و درنتیجه عظمت مخلوق، بر بزرگی صفت ذاتی دلالت دارد که غیبالغیوب است.
پس در این راه و روش، نگاه به آیات فعلی پروردگار است؛ از آن جهت که مخلوق خدای متعال هستند و مرتبط و نیازمند به او و رهنمون بهسوی او میباشند. گرامیترین مخلوقات و باعظمتترین آن نشانهها، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) هستند؛ زیرا خداوند با بزرگداشت ایشان و اعطای مقامهای تکوینی، آنان را مورد محبت خویش قرار داده است.
درنتیجه، زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت ایشان (علیهم السلام) از بزرگترین درهای عبادت و اسباب نزدیکی به خداوند و از مظاهر دین است و رویگردانی از آن آیات الهی و رها ساختن و انکار این مظاهر دینی، باعث از بین رفتن اعمال و خسران در دنیا و آخرت
میشود. ولایت بهتنهایی نیز کافی نیست؛ بلکه باید شرط دیگری برای قبولی اعمال به آن ضمیمه شود که عبارت است از توجه پیدا کردن به ایشان و روی آوردن بهوسیله زیارت و تمسک به آنان.
خداوند در آیه 74 سوره بقره میفرماید:
(ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِکَ فَهِیَ کَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَ إِنَّ مِنَ الْحِجارَةِ لَما یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهارُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْماءُ وَ إِنَّ مِنْها لَما یَهْبِطُ مِنْ خَشْیَةِ اللّهِ وَ مَا اللّهُ بِغافِلٍ عَمّا تَعْمَلُونَ)
سپس دلهای شما بعد از این واقعه سخت شد؛ همچون سنگ یا سختتر؛ چراکه پارهای از سنگها میشکافد و از آن نهرها جاری میشود و پارهای از آنها شکاف برمیدارد و آب از آن تراوش میکند و پارهای از خوف خدا [از فراز کوه] به زیر میافتد [اما دلهای شما، نه از خوف خدا میتپد و نه سرچشمه علم و دانش و عواطف انسانی است] و خداوند از اعمال شما غافل نیست.
خداوند درباره دلهای مریض در آیه 10 همین سوره فرمود:
(فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِیمٌ بِما کانُوا یَکْذِبُونَ)
در دلهای آنان یک نوع بیماری است؛ خداوند بر بیماری آنان افزوده و به خاطر دروغهایی که میگفتند، عذاب دردناکی در انتظار آنهاست.
این ویژگی از صفات افرادی است که با خدا و رسولش ستیز کرده و از امامانی گمراه و منحرف پیروی میکنند؛ چراکه جرئت و حماقت کرده و در فتوایشان به طور صریح از تخریب قبه پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) به نام توحید سخن میرانند. این از القائات زهرآگین آنها بر اسلام و مسلمانان است که بهمنظور جلوگیری از این مظاهر مقدس دینی صورت میگیرد؛ مظاهری که دوام یاد آنها باعث برپا ماندن اصل دین و تعالیم توحیدی خواهد بود. مسلمانان نیز با سیره عملی مبارک خود همین کار را کردهاند. البانی میگوید:
از آن چیزهایی که مایه تأسف است، این بنا [ی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)] است که قرنهاست بر قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بنا شده است - و همواره پابرجا بوده است -. این قبه سبز مرتفع و قبر شریف، با پنجرههایی مسی، زیورها و دیگر چیزهایی که خود صاحب قبر به آن راضی نیست، احاطه شده است. هنگامی که در سال 1368 ه. ق برای زیارت مسجد شریف نبوی رفتم و برای عرض سلام به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به آنجا مشرف شدم، در پایین دیوار شمالی قبر، محراب کوچکی دیدم و در پشت آن نیز قسمتی از زمین مسجد را دیدم که کمی مرتفع نیز بود که به این مسئله اشاره داشت که این مکان، مختص نماز خواندن در پشت قبر است. من تعجب کردم که چگونه این تفکر بتپرستی در دوران تسلط دولت توحیدی بر این مکان سایه افکنده است!(1)
وی سپس ادعا میکند که این افعال، بتپرستی است؛ برخلاف احادیث نبوی که میگوید: میان قبر و منبرم باغی از باغهای بهشت است. یعنی خداوند در آنجا عبادت شده و میتوان به او نزدیک شد. در مورد زیارت مشاهد مشرفه که محل عبادت پروردگار، نزدیکی به او و رسیدن به مقامهای بالاست نیز همین حکم جاری است.
بعضی از آنها اینگونه فتوا دادهاند: «تخریب مشاهدی که بر قبرها بنا شده، واجب است و باقی گذاردن آنها بعد از اینکه انسان قادر به تخریب و ویران کردن آنهاست، حتی برای یک روز هم جایز نیست».(2)
خداوند بر دل و گوش و چشم بعضی از اینها مهر زده و اینان با پیامبر (صلی الله علیه و آله) اعلام دشمنی و کینه کردهاند و میگویند:
همانا من میگویم مردم ششصد سال است که بر هیچ اعتقادی نبودهاند و این اجتهاد من است و من از تقلید خارج هستم و میگویم که اختلاف علماء در این مسئله بلاست. من کسی را که به بندگان صالح خدا توسل یابد، تکفیر میکنم و من بوصیری را بهخاطر این سخنش که
خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) میگوید: «ای گرامیترین مردم»، تکفیر میکنم. من اعلام میکنم که اگر میتوانستم، قبه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را خراب میکردم و اگر میتوانستم، ناودان کعبه را بر میداشتم و ناودانی چوبی برایش میگذاشتم، و من زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را حرام میدارم و زیارت قبر پدر و مادر و دیگران را نیز صحیح نمیدانم.(1)
دلهای ایشان مرده و پرقساوت شده که پیرو هوای نفس و از رهروان شیطان و حزبش هستند. خداوند متعال در آیه 23 سوره جاثیه میفرماید:
(أَ فَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَواهُ وَ أَضَلَّهُ اللّهُ عَلی عِلْمٍ وَ خَتَمَ عَلی سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ وَ جَعَلَ عَلی بَصَرِهِ غِشاوَةً فَمَنْ یَهْدِیهِ مِنْ بَعْدِ اللّهِ أَ فَلا تَذَکَّرُونَ)
آیا دیدی کسی را که معبود خود را هوای نفس خویش قرار داده و خداوند او را با آگاهی [بر اینکه شایسته هدایت نیست] گمراه ساخته و بر گوش و قلبش مُهر زده و بر چشمش پردهای افکنده است؟ با این حال چه کسی میتواند غیر از خدا او را هدایت کند؟ آیا متذکر نمیشوید؟
حافظ تقیالدین سبکی میگوید:
همواره اهل علم، عوام را در تمام شئون زندگیشان از بدعتها نهی میکنند و آنها را زمانی که در جایی، بدعتی از ایشان پدیدار شود، بهسوی سنت در زیارت و دیگر اعمال ارشاد میدارند و هیچ گاه آنان را بهخاطر زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و توسل به ایشان در زمره مشرکان به حساب نیاوردهاند. چگونه آنان را مشرک بدانند و حال آنکه خداوند، آنان را از شرک رهایی بخشیده و ایمان را در دلهایشان جای داده است؟ اولین کسی که آنها را بهخاطر این امور به شرک متهم ساخته، ابنتیمیه است و بعد از او کسانی راه او را ادامه دادهاند که از روی نیاز، در پی غارت و مباح دانستن اموال و خون مسلمانان هستند.(2)
نتیجه: دین اسلام در ایمان و اعتقاد به خداوند، به توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرا میخواند و
این امر در میان تمام عبادتها از بافضیلتترین آنهاست. دوری جستن از توجه به خاتم پیامبران (صلی الله علیه و آله) در عبادت، انکار شهادت دوم و دعوت به شرک با نام توحید است. این همان چیزی است که سلفیها از فهم آن ناتواناند؛ چراکه منکر توسل به پیامبر (صلی الله علیه و آله) شدند و در ادبیات کتابهایشان در ترسیم بنای توحید، هیچ رنگ و اثری از همراهی شهادت دوم و نتایج و دستاوردهای آن، با رنگ و آثار شهادت اول دیده نمیشود؛ پس در تفسیر شهادت اول، به توحید بسنده میکنند و بر چگونگی رکن بودن نتایج شهادت دوم در ارکان توحید، هیچ توجهی نمیکنند. اینان بر نحوه ارتباط میان نتایج هر یک از شهادت اول و دوم در ترسیم و تبیین اصل توحید نیز راهی نیافتند و از همین جا معلوم میشود که توسل و توجه به پیامبر (صلی الله علیه و آله)، یک ضرورت بوده و تنها یک امر مختار شرعی نیست.
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) به حضرت علی (علیه السلام) وصیت کرد در همان خانه خودشان دفن شوند و روح مطهر ایشان در همان اتاق شریفی که مشترک میان او و حضرت زهرا (علیها السلام) بود، به ملکوت اعلی پیوست. همان اتاقی که در ابتدای هجرت به مدینه منوره، پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دختر عزیزش به آنجا وارد شدند. آن اتاقی که پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و وفات دخترش حضرت فاطمه (علیها السلام)، عایشه با برداشتن دیواری که میان اتاق او و اتاق شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود، آن را به اتاق خود ملحق ساخت.
دستور پیامبر (صلی الله علیه و آله) به امیرالمؤمنین (علیه السلام) مبنی بر دفن کردن ایشان در اتاق شریفش، به منزله احداث بناء در اطراف قبر شریف ایشان است. این مسئله، خود دلیل روشنی است بر اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنجا را محلی برای عبادت و پرستش خداوند قرار داد تا علامت و نشانهای برای این دین حنیف باشد.
این امری قطعی و از ضروریات دین است و کسی جز انسانی لجباز و متکبر که از هواهای نفسانی و بدعتها پیروی میکند، منکر آن نمیشود؛ زیرا از همان لحظات اول در جریان دفن پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بدن شریف ایشان در اتاقی که مختص به آن حضرت بود، قرار گرفت و دیوارهای اتاق شریف، همانند اضلاع ضریحی بود که امروزه بر روی قبرهای مطهر اهل بیتش (علیهم السلام) قرار میگیرد.
از این مطلب معلوم میشود که حفظ و نگهداری بنای قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت پاک ایشان (علیهم السلام)، سنتی قطعی در دین است و انکار آن جز با هدف از بین بردن این نشانه و مبارزه با دومین پایه و ستون دین که همان شهادت دوم است، صورت نمیگیرد.
سیره مسلمانان در مورد قبرهای پیامبران در سرزمین شام نیز این گونه بوده است. یکی از آن قبرها، قبر حضرت ابراهیم خلیل (علیه السلام) است که مسلمانان از زمانی که سرزمین شام را فتح کردند تا هماکنون، بر حفظ، نگهداری و استحکام بخشیدن به آن تلاش کردند. از قبرهای دیگر میتوان به قبر حضرت اسماعیل (علیه السلام) اشاره کرد که در بیتاللهالحرام و درون حجر دفن شده است؛ همچنین قبر مادرش جناب هاجر (علیها السلام) که اسماعیل (علیه السلام) او را درون حجر دفن کرد و ایشان به خاطر اینکه قبر مادرش زیر پای طواف کنندگان لگدمال نشود، دیوار حجر را بنا کرد.
در این زمینه برخی روایتها از شیعه و سنی بر این مضمون دلالت میکند و ما به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
الف) روایتی که مرحوم کلینی در کتاب شریف «کافی» از معاویةبنعمار نقل میکند که میگوید:
از حضرت امام صادق (علیه السلام) سؤال کردم که آیا حجر، جزء خانه کعبه است یا از کعبه چیزی داخل آن است؟ حضرت فرمود: خیر، حتی به اندازه سر ناخنی داخل آن نیست. اما حضرت
اسماعیل (علیه السلام) مادرش را درون آن دفن و برای جلوگیری از لگدکردن قبر، در اطراف آن حجر را احداث کرد که درون آن قبرهای پیامبران است.(1)
ب) روایت شده است که:
حضرت ابراهیم (علیه السلام) زمانی که مناسک حج را به پایان رساند، خداوند عزوجل به او دستور رفتن داد که در این میان، مادر اسماعیل (علیه السلام) (هاجر) رحلت کرد. اسماعیل (علیه السلام) او را کنار خانه کعبه دفن کرد و دیوار حجر را در اطراف آن بنا کرد تا اینکه قبرش لگدمال نشود.(2)
ج) مفضل بن عمر از حضرت صادق (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: «حجر، خانه اسماعیل (علیه السلام) بود که درون آن قبر هاجر و قبر حضرت اسماعیل (علیه السلام) واقع شده است».(3)
در بعضی روایتها آمده است که: «در اطراف کعبه هفتاد پیامبر مدفون هستند، که به این سیره جاری میان مسلمانها اشاره دارد».
د) معاویة بن عمار از امام صادق (علیه السلام) نقل میکند که فرمود: «میان رکن یمانی و حجرالاسود، هفتاد پیامبر دفن شدهاند که از شدت گرسنگی و سختی رحلت کردند».(4)
ح) روایت دیگری در کافی از حضرت امام باقر (علیه السلام) نقل شده است که فرمود: «در مسجد خیف هفتصد پیامبر نماز خواندهاند و میان رکن (حجرالاسود)، مملو از قبرهای پیامبران است و قبر حضرت آدم (علیه السلام) نیز در حرم الهی است».(5)
و) در تفسیر قرطبی به نقل از ابنعباس آمده است که:
در مسجدالحرام تنها دو قبر وجود دارد؛ یکی قبر حضرت اسماعیل (علیه السلام) و دیگری قبر حضرت شعیب (علیه السلام). قبر حضرت اسماعیل (علیه السلام) درون حجر و قبر حضرت شعیب (علیه السلام) در مقابل حجرالاسود
قرار گرفته است. عبداللهبنضمره سلولی میگوید: میان رکن (حجرالاسود) و مقام، تا چاه زمزم، قبر 99 پیامبر است که برای حج خانه خدا به آنجا آمدند و در آن مکان دفن شدند (درود خداوند بر همگی آنها باد).(1)
ز) طبرانی از ابنعباس نقل میکند که:
اولین موجوداتی که کعبه را طواف کردند، فرشتگان خدا بودند و میان حجرالاسود تا رکن یمانی، قبرهای بسیاری از پیامبران واقع شده است. هر پیامبری که مورد آزار و اذیت قوم خودش قرار میگرفت، از میان آنها هجرت میکرد و در کنار خانه خدا به عبادت میپرداخت تا از این دنیا رحلت نماید.(2)
ح) هیثمی در «مجمع الزوائد» از ابن عباس، کلامی را مانند عبارت پیشگفته نقل میکند.(3)
دفن و خاکسپاری پیکر مطهر پیامبران در کنار بیتاللهالحرام، سنتی قطعی و دلیلی آشکار بر رجحان انجام عبادت و بندگی در کنار قبرهای پیامبران است. این مسئله، دلیلی روشن بر برتری انجام طواف این قبرها و تحقق انواع عبادتها در کنار آنهاست. از جمله آن قبرها قبر ذیکفل (علیه السلام) در عراق، دانیال در شوشتر، آن کسی که در زمان خلافت خلیفه دوم با راهنمایی امیرالمؤمنین علیبنابیطالب (علیه السلام) دفن شد، جناب عزیر در العماره در جنوب عراق، زکریا در حلب، یحیی در شام، شعیب در اردن، شیث در لبنان و دیگر قبرهای پیامبران (علیهم السلام) که در عراق، شام و فلسطین بناهای مستحکمی دارند اشاره کرد.
به عبارت دیگر حفظ و نگهداری این قبرها از نابود شدن، جز با بازدید و مواظبت همیشگی و آباد ساختن آنها از طریق زیارت ممکن نخواهد شد. این امر از روش عالمان اسلامی در طول قرنهای متمادی با نگارش کتابهای مختلف و گزارش کردن احوال این قبرها برداشت میشود.
کلامی از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) با سندهای مستفیض بیان شده که فرمود: «میان قبر و منبر من باغی از باغهای بهشت است» و در تعبیری دیگر چنین آمده است که: «میان خانه و منبر من باغی از باغهای بهشت است و منبر من بر روی حوض کوثر است».(1)
در مسند احمدبنحنبل با لفظ دیگری آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «میان این خانههای من و منبرم، باغی از باغهای بهشت است و منبر من بر روی باغچهای از باغچههای بهشت است».(2)
چنانکه سیوطی در تفسیر «الدر المنثور» آورده و بیهقی از محمدبنالمکندر نقل کرده که میگوید:
جابربنعبدالله انصاری را در کنار قبر مطهر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) گریان دیدم؛ او میگفت: اینجا محل ریختن اشک از چشمان است؛ از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میفرمود: میان منبر و قبرم باغی از باغهای بهشت است.(3)
این حدیث متواتر در کتاب «عمدة القاری» از راویان متعددی مانند امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، جابربنعبدالله انصاری، عایشه، امسلمه، عبداللهبنعمر، ابوسعید خدری، سعد،
زبیر، عبداللهبنزید و عمربنخطاب نقل شده است.
این حدیث متواتر بر این مطلب دلالت دارد که قبر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، علامت و نشانهای همیشگی تا روز قیامت برای پرستش خداوند متعال قرار داده شده است؛ چنانکه تمام شهر مدینه، برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) حرم قرار داده شده است.
حرم بودن بهمعنی جایگاه پرستش قرار گرفتن، محل قداست و تبرکجستن، و پناهگاهبودن آنجاست؛ تا چه رسد به مسجد شریف نبوی و نیز تا چه رسد به میان قبر و منبر ایشان که به مراتب از سایر مکانها برتر است.
محل عبادت و پرستش قرار دادن یک مکان، با وقف مقایسه نمیشود؛ زیرا محل عبادت قرار دادن سرزمینهای خاص که تنها به اختیار شارع است، همیشگی و تا روز قیامت جریان دارد. سرزمینهایی که شارع، هالهای از قداست و عظمت را به آن ارزانی داشته است، بدون در نظر گرفتن مسجد بودن آن، مکانهایی برای عبادت هستند. چنانکه وضعیت در مورد چند برابر شدن پاداش عبادت در دیگر مناطق حرم مکه معظمه، اگرچه جزء مسجدالحرام نباشد، این چنین است. پاداش عبادت در مسجدالحرام چندهزار برابر است؛ چنانکه عبادت در سرتاسر سرزمین مکه چندبرابر است.
نتیجه اینکه محل عبادت و پرستش قرار گرفتن، با مسئله وقف متفاوت است. مسجد بودن مسجدالحرام، همانند سایر مسجدها نیست؛ بلکه از جنبه جایگاه عبادت قرار گرفتن آن است؛ همچنانکه وضعیت در مورد منا و مزدلفه نیز اینگونه است و تا ابد جایگاه عبادت و پرستش قرار گرفتهاند.
شوکانی در «نیل الاوطار» میگوید:
کسانی که معتقدند شهر مدینه بر مکه فضیلت دارد، به چند دلیل تمسک کردهاند. یکی از آنها این سخن پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) است که فرمود: میان قبر و منبر من، باغی از باغهای بهشت است.
این دلالت میکند که این افراد از این حدیث متواتر چنین فهمیدهاند که محل قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله)، جایگاهی الهی برای عبادت و پرستش قرار داده شده و حرمت آن بر حرم مکه معظمه برتری دارد.(1)
دلیل دیگر بر این مطلب آن چیزی است که سمهودی در «وفاء الوفاء» آورده است:
بر قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) رحمت و رضوان الهی و نیز فرشتگان از جانب خداوند نازل میشوند و در نزد خداوند محبوبیت فراوانی دارد. کسی که در آن قبر آرمیده است، نزد خداوند محبوبیتی دارد که عقلها از ادراک آن عاجزند و این ویژگی، تنها مختص به آن مکان شریف است؛ پس دراینحال، چگونه برترین مکانها نباشد؟(2)
سمهودی در کتابش، «وفاء الوفاء»، یادآور میشود، آن تربتی که اعضای شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دربر گرفته است، از کعبه شریفتر است. امت همعقیدهاند که کعبه معظمه از شهر مدینه برتر است؛ بهاستثنای خاکی که اعضای پیکر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دربر دارد.(3)
مؤلف «التاج السبکی» از ابنعقیل حنبلی نقل میکند: «بقعهای که پیکر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دربر دارد، از عرش برتر است».
همین طور مؤلف «فاکهی» (از دانشمندان اسلامی) نقل میکند:
همگی اتفاق نظر دارند که بقعه دربر دارنده اعضای شریف بدن پیامبر (صلی الله علیه و آله)، به طور مطلق بافضیلتترین نقاط روی زمین، حتی نسبت به موضع کعبه است.
وی در ادامه میافزاید:
من میگویم: همچنین آن بقعه شریف که اعضای پاک بدن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دربر دارد،
بافضیلتتر از تمامی آسمانهاست. حتی اگر کسی بگوید، سرتاسر کره زمین از تمامی آسمانها باشرافتتر است، سخن گزافی نگفته است؛ زیرا بدن مطهر ایشان درون زمین قرار گرفته است.(1)
پیش از این گذشت که تعبیر حدیث در کتاب مسند احمد، چنین بود که پیامبر فرمود: «میان خانههای من، باغی از باغهای بهشت است». این حدیث شریف به این معناست که باید میان خانه پیامبر (صلی الله علیه و آله) و قبر شریف ایشان، باغی از باغهای بهشتی باشد. ازسویدیگر در حدیثهای متعددی خانه علی، فاطمه، حسن و حسین (علیهم السلام)، داخل خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) شده است؛ مانند آنچه که در ذیل آیه شریفه 36 سوره نور بیان شده است:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ) ؛ «[این چراغ پرفروغ] در خانههایی قرار دارد که خداوند اذن فرموده دیوارهای آن را بالا برند».
سیوطی در کتاب «الدر المنثور» روایتی را از ابنابیحاتم از مجاهد در ذیل این آیه نقل میکند که آن خانهها، خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) هستند. همچنین ابنمردویه از انسبنمالک و بریده نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، آیه 36 سوره نور را تلاوت فرمود؛ سپس مردی از میان جمعیت برخاست و پرسید: یا رسول الله! این خانهها کدام است؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: خانههای پیامبران. پس از آن ابوبکر برخاست و پرسید: یا رسول الله (صلی الله علیه و آله)! آیا این خانه (اشاره به خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) از آن خانههاست؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: بله، از برترین آنهاست.(2)
غیر از اینها روایتهای فراوانی وجود دارد که در مورد اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است. این مکانهای شریف، محلی برای عبادت، زیارت و متوسل شدن به ایشان قرار
داده شده است؛ زیرا این جایگاهها از مظاهر پرستش الهی هستند و این وجه از تعلیل، از صیغه جمع ذکرشده در آیه شریفه دانسته میشود. شرح این مطلب در مورد این قاعده قرآنی در بحث اول گذشت.
مرحوم کلینی در کتاب «کافی» از جمیلبندرّاج نقل میکند که امام صادق (علیه السلام) از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل میفرمود:
میان منبر و خانههای من، باغی از باغهای بهشت است و منبرم بر روی باغچههای بهشت قرار دارد. پاداش نماز در مسجد من، برابر با هزار رکعت نماز در سایر مساجد، بهجز مسجدالحرام است.
جمیل میگوید:
به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: آیا خانه علی (علیه السلام) از خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) محسوب میشود؟ (یعنی آیا خانه علی (علیه السلام) هم از باغهای بهشتی است و جزء خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و آن خانهها، مختص به خانههای همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیست، بلکه شامل اصحاب کساء نیز میشود؟) امام صادق (علیه السلام) فرمود: بله، برترین آنهاست.(1)
پس خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) شامل خانه علی، فاطمه، حسن، حسین و امامان دیگر از فرزندان حسین (علیهم السلام) نیز میشود و این خانهها برترین و بافضیلتترین آنهاست.
از تعابیر متعدد و گوناگون حدیث، روشن میشود که مقصود از این کلام که فرمود: «میان منبرم و خانههای من، باغی از باغهای بهشت است»، عموم به نحو مجموعی و استغراقی است. یعنی تمام آن زمینی که در حدیث، اطراف آن مشخص شده، باغی از باغهای بهشت است. پس درصورتی مفاد این روایت کامل خواهد بود که عنوان خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نحو عموم استغراقی دربرگیرنده خانه علی، فاطمه و فرزندان پاک ایشان (علیهم السلام) باشد.
بهعبارتدیگر، بیان حدیث با عبارتهای گوناگون که گاهی در مورد منبر میگوید
1) (1) الکافی، ج 4، باب المنبر و الروضة و مقام النبی (صلی الله علیه و آله).
«بر باغچهای از باغچههای بهشت است» یا اینکه «منبر بر روی حوض است» یا اینکه «بر باغی از باغهای بهشت است»، همگی بر این مطلب دلالت دارد که هر طرف از این محدوده معین، بر باغی از باغهای بهشت است. درنتیجه عنوان (بیوتی) عموم استغراقی است و این عنوان داخل در حکم مغیی است؛ یعنی بخشی از روضه و باغ بهشتی، منبر است و بخشی از آن خانهها هستند و بخشی میان آنهاست.
همچنین عنوان خانهها (البیوت)، همانگونهکه در روایات شیعه و سنی در ذیل آیه 36 سوره نور که میفرماید:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) آمده است، مراد از آن، خانههای پیامبران است که خانه آقای پیامبران (صلی الله علیه و آله)، جزء آنهاست و آن حضرت فرمود: خانه علی (علیه السلام) و فاطمه از برترین آن خانههاست. چنانکه سیوطی در تفسیرش «الدرالمنثور» در ذیل این آیه شریف به نقل از ابنمردویه از انسبنمالک و بریده، این مطلب را ذکر کرده است.
آنچه این مطلب را تقویت میکند، این است که انتساب خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) به رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، از انتساب خانههای همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ایشان، قویتر و تمامتر است و داخل شدن خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) در خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله)، امری حقیقی و واقعی است؛ نه اینکه بخواهد خانه علی (علیه السلام) و فاطمه (علیها السلام) را به جای خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) به حساب آورد.(1)
درنتیجه بهحسب مفاد اوّلی حدیث، عنوان عام خانههای پیامبر (بیوت)، قبرهای فرزندان مطهر ایشان را نیز دربر میگیرد.
از سوی ائمه (علیهم السلام) به ما روایتهایی رسیده است که مواضع قبرهای آنان از باغهای بهشتی است. برایناساس خواندن نماز و انجام عبادت، بهویژه در کنار سر مبارک آنها
1) (1) رابطه نزدیکان مانند فرزند و...، رابطهای نسبی و جداییناپذیر است؛ بر خلاف رابطه زوجیت که امری اعتباری است.
مستحب است. ازاینجهت در روایتهای مستفیض از ائمه (علیهم السلام)، در مورد اجازه گرفتن برای زیارت حرمهای شریف آنان، چنین آمده است: «خدایا من در مقابل دری از درهای خانههای پیامبرت (صلی الله علیه و آله) ایستادهام».
همچنین از ائمه (علیهم السلام) روایت شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «درِ خانه فاطمه (علیها السلام)، درِ خانه من است و خانه او، خانه من است؛ هر کس آن را مورد هتک و بیحرمتی قرار دهد، حجاب الهی را هتک کرده است».(1)
از این حدیث، تشویق و ترغیب به زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) برداشت میشود و اینکه آن قبرها، مکانهای مقدسی است که خداوند متعال آنها را محل عبادت و اسباب و وسایلی برای نزدیک شدن به خود قرار داده است.
این حدیث متواتر که از جهت سند و دلالت به طور قطع به آن اطمینان داریم، با مضمون آیات قرآن مطابقت دارد. خداوند در آیه 125 سوره بقره میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «و از مقام ابراهیم، عبادتگاهی برای خود انتخاب کنید».
حال این امر در مورد مقام و منزلت حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) که حرمت او باعظمتتر از حضرت ابراهیم (علیه السلام) است، چگونه خواهد بود؟ همچنین در مورد پیکر پاک ایشان چه باید گفت؟ حال آنکه مقام ابراهیم (علیه السلام)، جایگاه پیکر شریف ایشان نیست؛ بلکه فقط پاهای حضرت ابراهیم (علیه السلام) را لمس کرده است. پس مفاد این حدیث شریف و قطعی، با یک امر قطعی و ضروری از ضروریات مسلمانها مطابقت دارد و آن عبارت است از اینکه مقام ابراهیم (علیه السلام) را محل عبادت خود قرار دهند. از این مطلب میتوان چنین استفاده کرد که آبادسازی قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) و خواندن نماز و دعا در کنار آن و تبرک جستن به آن، از درهای عبادت خداوند متعال است.
1) (1) غایة المرام، ج 2، باب 21 و 29.
سمهودی میگوید:
همانگونه که حرم مکه معظمه از سوی حضرت آدم و حضرت ابراهیم (علیهما السلام) محل عبادت و پرستش قرار گرفت، حرم مدینه نیز از سوی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) محل عبادت قرار گرفت و نیز همانطورکه مسجدالحرام و کعبه معظمه، محل و جایگاه عبادت شد، به همان صورت مسجد نبوی و قبر شریف آن حضرت نیز از سوی سیدالانبیا (صلی الله علیه و آله)، محل عبادت قرار گرفت.(1)
روایتی در باب حرمبودن مدینه از انسبنمالک نقل شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
مدینه از فلان مکان تا فلان مکان حرم است و کسی نباید درختان آن را قطع کند و نباید امر جدید، غیرمعمول و ناشناختهای در سنت وارد شود و هرکس چنین کند، لعنت خداوند، فرشتگان و تمامی مردم بر او باد.(2)
احمدبنحنبل در مسند خویش حدیثی را از ابیمالک اشجعی و او از رافعبنخدیج نقل میکند که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «سخنی در حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) از مکه به میان آمد؛ ایشان فرمود: ابراهیم (علیه السلام) مکه را حرم قرار داد و من هم میان این دو رشته کوه مدینه را حرم قرار میدهم».(3)
بر انسان عاقل و زیرک، مخفی نمینماند که محل عبادت قرار گرفتن قبر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) و شهر مدینه، باشرافتتر و باعظمتتر از سایر مشاعر و محلهای عبادت مانند مقام ابراهیم (علیه السلام) است. ازاینجهت در روایتها آمده است که حرمت مسجد پیامبر (صلی الله علیه و آله) با وجود آن حضرت و اهل بیت او (علیهم السلام) فزونی یافته است. از این مطلب فهمیده میشود که انکار این جایگاه عظیم، آفتی از آفات دین خواهد بود.
چنانکه گفتیم، مفاد این حدیث شریف (ما بین قبری و منبری) قطعی است؛ حال چگونه اینان به این بیانها تمسک میکنند؟ علاوهبراین، حدیث ذکرشده در مورد قبر شریف ایشان نیز قطعی است. همچنین حدیث مستفیضی که در مورد زیارت قبر مادر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شده، یعنی همان سنتی که ایشان تشریع کرده است. زیارت قبرهای اهل بیت پیامبر (علیهم السلام)، از عموم روایتهای اخصی است که گمانهزنی درباره آنها انسان را به زحمت و مشقت میاندازد و خاص، مقدم بر عام است.
اضافه بر این اگر ما بر اساس توهم، تعارضی میان روایتها ببینیم، همانطور که در بحث قرآنی پیش از این بیان شد، آبادسازی قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و قبرهای اهل بیت ایشان (علیهم السلام) مطابق با آیات قرآن مجید است و با احکام ضروری و قطعی دین که از شهادت دوم و سوم بهدست میآید نیز مطابق است.
آنچه که در بیشتر روایتهای ذکرشده از سوی شیعه و سنی ملاحظه میشود، بیان حدیث نبوی با این عبارت است که: «میان منبر من و خانههای من، باغی از باغهای بهشتی است».
خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) میان اتاقهای همسران ایشان تقسیم شده است که در جهت قبله و قبر شریف ایشان - که در حال حاضر محل عبور زیارت کنندگان قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) است - قرار دارد و در جهت پشت به قبله (شمال مدینه)، سکوی مرتفعی که پایان خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) است، واقع شده (که متصل به پنجرههای ضریح از قسمت پایانی است) و بر روی آن سکوی مرتفع، خانه یکی از همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نام سوده دختر زمعه، قرار گرفته که در آن محراب تهجد و نماز شب پیامبر (صلی الله علیه و آله) واقع شده است؛ بهطوریکه قبله محراب تهجد پیامبر (صلی الله علیه و آله)، خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) قرار میگیرد.
بنابراین خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) در میان خانههای همسران پیامبر (صلی الله علیه و آله) که قریب به 9 اتاق بود واقع میشود که این اتاقها در دو بخش شمالی و جنوبی تقسیمبندی میشوند. اما اتاقی که پیکر مطهر پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آن دفن شد، همان اتاقی است که میان ایشان و دخترش فاطمه (علیها السلام) مشترک بود که در ابتدای ورود به مدینه و قبل از ازدواج ایشان با حضرت علی (علیه السلام) در آن اتاق زندگی میکردند. همانگونه که ابنابیالحدید در شرح نهج البلاغه ذکر میکند، حضرت فاطمه (علیها السلام) اجازه باز کردن کوچکترین سوراخ و منفذی را در آن اتاق به عایشه نداده بود.
همچنین در روایتهای شیعه و اهل سنت آمده است: «خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) از خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) و از خانههای پیامبران است»؛ چنانکه سیوطی در «الدر المنثور» در ذیل آیه 36 سوره نور، آن روایت را بیان کرده است ومانند آنچه که حضرت امام صادق (علیه السلام) برای ما بیان فرمود.(1)برایناساس در روایت آمده است که: «خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) از برترین خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) است و نماز خواندن در آن از روضه برتر است». بنابراین گسترش محدوده روضه شریف، روشن میشود که اندازه آن بیشتر از آن حدّ و اندازهای است که در کتابهای شیعه و سنی آمده است. ظاهر آنچه عالمان در تعریف محدوده روضه شریف بیان کردهاند، این است که آنها بر همان اندازهای اکتفا کردهاند که از لفظ حدیث (میان قبر من و منبرم باغی از باغهای بهشت است) استفاده میشود.
درحالیکه آنچه در الفاظ متعدد حدیث بیشتر بیان شده، اقتضا میکند که حد روضه شریف از جهت طولی تا بعد از پنجرههای ضریح و از طرف شمال تا آخر سکوی مرتفعی که متصل به آن است، ادامه داشته باشد. آنچه این استظهار را تأیید میکند، روایتی با سند صحیح از علیبنجعفر است که میگوید: «نماز خواندن در خانه علی و
1) (1) الوسائل، باب 59، من أبواب أحکام مساجد، ح 1 و 2؛ الکافی، ج 4، باب المنبر و الروضة و مقام النبی 9، ح 13 و 14.
فاطمه (علیهما السلام) از روضه برتر است». این بدان معناست که آن خانه، بهترین مکان روضه است؛ زیرا خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) داخل روضه هستند و نیز غایت داخل در مغیی است.
سیوطی در الدر المنثور ذیل این آیه شریفه که میفرماید:(فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللّهُ أَنْ تُرْفَعَ) ؛ «در خانههایی که خداوند اذن فرموده [دیوارهای آن] بالا روند»؛ آورده است که:
ابوبکر برخاست و عرض کرد: ای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)! آیا این خانه (خانه علی و فاطمه (علیهم السلام) از آنهاست؟ حضرت فرمود: بله، از برترین آنهاست. این گفته سیوطی به همین مطلب اشاره دارد.(1)
مؤید این مطلب آن است که حضرت امام جواد (علیه السلام) کنار ستونی که در مقابل خانه فاطمه (علیها السلام) بود، زیاد نماز میخواند.
از عمومیت و شمول کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود: «بیوتی: خانههای من»، چنین استفاده میشود که شامل قبرهای ائمه (علیهم السلام) مانند قبر امام حسن مجتبی (علیه السلام) در بقیع، امیرالمؤمنین (علیه السلام)، سید الشهداء، امام کاظم، امام رضا، امام جواد، امام هادی و امام عسکری (علیهم السلام) نیز میشود. بعد از آنکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «خانههایی که خداوند اذن داده است بالا بروند، همان خانههای پیامبران و خانههای اوست که خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) و فرزندان ایشان از برترین آنهاست».
حدیث دیگری از حسینبنثویر از حضرت امام صادق (علیه السلام) در مورد آداب زیارت سیدالشهداء (علیه السلام) آمده است که فرمود:
با آب فرات غسل کن و لباسهای پاک و نظیف خود را بپوش؛ سپس پابرهنه به سمت حرم حرکت کن، زیرا تو در حرمی از حرمهای خداوند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) او هستی.(2)
همچنین روایتهای مستفیضی که در این زمینه وارد شده است میفرماید:
«قبر حسینبنعلی (علیهما السلام) باغی از باغهای بهشت است».(1)
در روایت صحیح از ابوهاشم جعفری آمده است که میگوید:
شنیدم حضرت محمدبنعلی الجواد (علیهما السلام) میفرمود: میان دو کوه سرزمین طوس، قطعهای است که از بهشت گرفته شده است؛ هر کس در آن داخل شود از اهوال روز قیامت ایمن خواهد بود.(2)
ابوعامر، خطیب و سخنران اهل حجاز، میگوید:
محضر امام صادق (علیه السلام) رسیدم و عرض کردم: کسی که قبر امیرالمؤمنین (علیه السلام) را زیارت کند و آنجا را آباد سازد، خداوند چه پاداشی به او خواهد داد؟ حضرت فرمود: ای ابوعامر! شنیدم از پدرم و او از پدرش و... از امیرالمؤمنین (علیه السلام) که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به ایشان فرمود: به خدا قسم که در سرزمین عراق کشته شده و در آنجا مدفون خواهی شد. حضرت علی (علیه السلام) میگوید: ای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، کسی که قبرهای ما را زیارت کند و آنها را آباد نماید و از آنجا سرکشی و مواظبت نماید، خداوند چه پاداشی به او خواهد داد؟ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای اباالحسن! خداوند قبر تو و قبر فرزند تو را قطعه زمینی از زمینهای بهشتی قرار داد. خداوند قلبهای انسانهای نجیب و بندگان برگزیدهاش را مشتاق شما ساخت و در این راه و در مسیر عمران قبرهای شما، مشقتها و آزار و اذیتهای فراوانی را متحمل میشوند و بهقصد نزدیکی به پروردگار متعال و ابراز دوستی به رسولش، بسیار به زیارت قبرهای شما میآیند. ای علی! اینان بهطور ویژه به شفاعت من نائل شده و بر حوض کوثر بر من وارد خواهند شد و در بهشت به زیارت من خواهند آمد. ای علی! هر کس قبرهای شما را آباد سازد و از آنها مراقبت و مواظبت کند، مانند آن است که حضرت سلیمانبنداوود را در ساخت بیتالمقدس کمک کرده است. کسی که به زیارت قبرهای شما بیاید، برای او معادل ثواب هفتاد حج بعد از حجة الاسلام (حج واجب) نوشته میشود و مانند روزی که از مادرش متولد شده، از گناهانش پاک میشود تا
وقتی که از زیارت شما برگردد. ای علی! بشارت بر تو باد و به دوستان و دوستداران خود مژده بده که چشمروشنیها و نعمتهایی در انتظار آنان است که هیچ چشمی آن را ندیده و نیز گوشی نشنیده و حتی بر قلب انسانی خطور نکرده است. ولی عدهای از انسانهای پست و فرومایه، زیارتکنندگان قبرهای شما را سرزنش و ملامت میکنند؛ همانگونه که زن بدکار ملامت میشود. آنان شرورترین افراد امت من هستند که خداوند آنها را از شفاعتم بهرهمند نسازد و حوض کوثر بر من وارد نشوند.(1)
همین روایت را مرحوم شیخ طوسی (رحمه الله) در کتاب تهذیب الاحکام و در باب زیارت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) و فضیلت کوفه آورده است.(2)
همچنین روایتهای مستفیضی در مورد آداب زیارت امامان از فرزندان پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) وارد شده است که دلالت بر آن دارد که بقعههای قبرهای آنها از حرم خداوند متعال و حرم رسول اوست و آنها از خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) محسوب میشوند. چگونگی اجازه خواستن قبل از ورود به حرمهای شریف آنها، به این نکته اشاره دارد که میگوید: خدایا من مقابل دری از خانههای پیامبرت و فرزندان او (که برترین درودها بر آنها باد) ایستادهام و مردم را از وارد شدن به آن خانهها بدون اجازه پیامبرت منع کردی....(3)در این نوع از دعا و اجازه خواستن، قبرهای امامان (علیهم السلام) بهمنزله خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) قرار گرفته است. به همین سبب و بهجهت روایتهایی که پیش از این بیان شد، مرحوم سید مرتضی (علم الهدی) و ابنجنید و بعضی از متأخرین مانند علامه شیخ حسین عصفور، به رجحان تمام بودن نماز برای مسافر در کنار قبرهای هر یک از امامان فتوا دادهاند؛ نه اینکه این مسئله اختصاص به آن مواضع چهارگانه (مسجد نبوی، مسجدالحرام، مسجد کوفه و حرم سیدالشهداء (علیه السلام) داشته باشد با این تقریب که علت
بهتر بودن خواندن نماز به صورت کامل در آن مواضع چهارگانه، چند برابر شدن ثواب نماز است و این علت در سایر مکانهای متبرکهای که هر یک از دیگر امامان در آنجا مدفوناند نیز موجود است.
احمدبنحنبل در مسندش از ابوهریره نقل میکند:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) به زیارت قبر مادرش آمنه رفت و در آنجا گریست و اطرافیان او هم گریه کردند؛ سپس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: از پروردگارم اجازه خواستم تا برای مادرم طلب آمرزش کنم؛ ولی به من اجازه داده نشد و از خداوند اجازه خواستم تا قبر او را زیارت کنم و به من اجازه داده شد؛ پس شما نیز به زیارت قبرهای مردگان بروید، زیرا شما را به یاد مرگ و آخرت میاندازد.(1)
شبیه این روایت را مسلم در کتاب صحیح خود در باب اجازه خواستن پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از خداوند متعال برای زیارت مادرش، آورده است.(2)
حاکم در مستدرک میگوید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) همراه هزار سربازی که سر خود را پوشیده بودند، به زیارت قبر مادرش رفت که همگی در آن روز با پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریه کردند».
این حدیث طبق قواعد و شرایط مسلم و بخاری صحیح است.(3)اگرچه مضمون ابتدای این احادیث از نظر ما بیاعتبار است (چراکه میگوید پیامبر (صلی الله علیه و آله) از استغفار برای مادرش منع شد)؛ زیرا مادر گرامی پیامبر (صلی الله علیه و آله)، بانویی راستگو و درستکار و دارای مراتب عالی در توحید و ایمان به خدا بود. خود پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نیز از نسل پدران و مادران خداپرست و عابد بود
1) (1) مسند احمد، ج 2، مسند ابوهریره، ج 5، حدیث بریدة أسلمی.
2) (2) صحیح مسلم، ج 3، باب استئذان النبی (صلی الله علیه و آله) ربه عزوجل فی زیارة قبر أمه؛ سنن ابن ماجه، ج 1، باب ما جاء فی زیارة المشرکین؛ سنن ابوداوود، ج 2، باب المحرم یموت کیف یصنع به.
3) (3) المستدرک، ج 2، زیارة النبی (صلی الله علیه و آله) قبر أمّه.
و در اصلاب پاکیزه و رحمهای پاک قرار گرفته بود. ولی اشکالی که در ابتدای این احادیث وجود دارد، از توجه و استدلال به ذیل آن احادیث جلوگیری نمیکند.
به نظر ما از احادیث متواتری که در مورد زیارت قبر مادر پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسیده است - که درود خداوند بر او باد و خداوند ما را با او محشور کند - چنین بهدست میآید که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مصیبت از دست دادن مادرش، مجلس عزا و ماتم در کنار قبر ایشان برپا کرد و سنتی بزرگ را در معرض دید عموم مسلمانان قرار داد تا سرآغاز حرکتی در برپا کردن مجلسهای عزا و ماتم در کنار قبرهای اهل بیت ایشان (علیهم السلام) و در مصیبتهای آنان باشد. نکته جالب در این حدیث متواتر نزد اهل سنت این است که کسی که گریه کرد، شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) بود که اطرافیان را نیز به گریه درآورد.
نووی در شرح مسلم پس از بیان این حدیث میگوید: «این روایت را نسائی از قتیبه و او از محمدبنعبید نقل کرده است». ابنماجه نیز از ابیبکربنابیشیبه از محمدبنعبید نقل کرده است که تمامی این افراد از موثقان هستند و این حدیث بیگمان صحیح است؛ بهویژه عبارت «گریه کرد و اطرافیان را نیز به گریه درآورد».(1)
هیثمی در مجمع الزوائد، روایتی را از ابنعباس نقل میکند که:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) هنگام بازگشت از غزوه تبوک و انجام عمره مفرده، زمانیکه از ارتفاعات کوه عسفان پایین آمد، خطاب به اصحاب فرمود: کنار این گردنه تکیه بزنید تا نزد شما برگردم؛ سپس بهسوی قبر مادرش حرکت کرد و در آنجا بهمدت زیادی با پروردگار خویش مناجات کرد. پس از آن اشک از چشمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) جاری شد و صدای گریه حضرت بلند شد؛ بهطوری که اصحاب نیز از گریه ایشان به گریه افتادند.
1) (1) شرح مسلم، ج 7، باب استئذان النبی (صلی الله علیه و آله) ربه فی زیارة قبر أمّه.
هیثمی در پایان میگوید که این روایت را طبرانی نیز در معجم الکبیر آورده است.(1)
از عبارت این حدیث آشکار میشود که سنت دعا و مناجات نزد قبرهای اهل بیت (علیهم السلام) را پیامبر (صلی الله علیه و آله) پایهگذاری کردند؛ چنانکه شدت گرفتن گریه ایشان نیز سنتی در اقامه عزا نزد قبرهای اهل بیت (علیهم السلام) است. این حدیث متواتر با الفاظ و عبارتهای گوناگون نقل شده است که دلالت میکند زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از قبر مادرش و اقامه عزا و انجام دعا و مناجات در آنجا، چندین مرتبه تکرار شده است.
از این عبارت حدیث متواتر که میگوید: «سپس پیامبر (صلی الله علیه و آله) گریه کرد و گریهاش شدت یافت و اطرافیان را نیز به گریه آورد» چند نکته استفاده میشود:
الف) مهاجرت و سفر کردن به منظور زیارت قبرهای اهل بیت (علیهم السلام) رجحان دارد؛ چراکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) بارها به زیارت قبر مادرشان رفتند.
ب) سنت برپایی عزا و ماتم بر اهل بیت (علیهم السلام) جایز است.
ج) قبرهای اهل بیت (علیهم السلام) را همانند جایگاههایی برای عبادت و مناجات با پروردگار قرار دادند. برپا کردن مجلس عزا و گریه کردن و به گریه درآوردن بر مصیبتهای اهل بیت (علیهم السلام)، سنت بزرگی بود که بارها از پیامبر (صلی الله علیه و آله) صادر گردید. مرحوم علامه امینی در کتاب «سنتنا و سیرتنا» ذکر میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) دوازده مجلس در عزا و ماتم سیدالشهداء (علیه السلام) برپا کرد. ایشان برای هر یک از آنها مصادر و منابعی را از اهل سنت نقل کرده است.
قرطبی صاحب کتاب «الاستذکار» و بیهقی مؤلف «شعب الایمان» و العینی صاحب «عمدة القاری»، زیارت کردن پیامبر (صلی الله علیه و آله) از قبر مادرش را ذکر کردهاند.(2)
ابنحجرعسقلانی در «فتح الباری» چنین آورده است که:
پیامبر (صلی الله علیه و آله) کنار قبری نشست و به مدت طولانی در جوار آن مناجات نمود؛ سپس حضرت به گریه افتاد و ما نیز از گریه او به گریه آمدیم. آنگاه حضرت فرمود: قبری که من در کنار آن هستم، قبر مادر من است.(1)
طبری چنین روایت میکند که:
وقتی پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شهر مکه شد، بر موضع قبری ایستاد که قبر مادرش بود و آنقدر آنجا ایستاد تا اینکه آفتاب بدن او را داغ کرد؛ به امید اینکه از جانب خداوند به او اجازه داده شود تا برای مادرش استغفار کند.(2)
طبرانی از عکرمه و از ابنعباس نقل میکند که: «رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زمانی که از غزوه تبوک باز میگشتند و عمرهای را بهجا آوردند، از ارتفاعات کوه عسفان پایین آمدند و قبر مادرشان را زیارت کردند».(3)این روایتها یکدیگر را تأیید میکنند.
العینی در عمدة القاری میگوید:
شارع (صلی الله علیه و آله) هر سال نزد قبرهای شهدا میرفت و میفرمود: سلام علیکم بهخاطر صبری که داشتید، سرای جاویدان آخرت چه نیکوست! همچنین ابوبکر، عمر و عثمان نیز این کار را انجام میدادند.
همچنین ابنابیالدنیا نقل میکند: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) قبر مادرش را همراه با هزار رزمنده که صورت خود را پوشانده بودند، در روز فتح مکه زیارت کرد». ابنابیشیبه از حضرت علی (علیه السلام)، عبداللهبنمسعود و انسبنمالک نقل میکند که:
حضرت فاطمه (علیها السلام) قبر جناب حمزه، عموی گرامیش را در هر جمعه زیارت میکرد و نیز عمر،
قبر پدرش را زیارت میکرد و در کنار آن میایستاد و برای او دعا میکرد؛ عایشه نیز قبر برادرش عبدالرحمن را در مکه زیارت میکرد.(1)
د) از این حدیث متواتر چنین استفاده میشود که پیامبر (صلی الله علیه و آله)، پایهگذار سنت زیارت قبرهای اهل بیتش (علیهم السلام) بود و روایت نقل شده «لا تشدّ الرحال» که آن را دلیلی برای عمومیت نفی ثواب در زیارت غیر مساجد سهگانه قرار دادهاند؛ نزد بیشتر دانشمندان اهل سنت، همانگونه که پیش از این بیان کردیم، حمل بر فضیلت میشود.
مرحوم شیخ صدوق روایت صحیحی را از یاسر خادم نقل میکند که حضرت علی ابن موسی الرضا (علیه السلام) فرمود:
به زیارت قبری نباید رفت جز قبرهای ما. آگاه باشید که من بهوسیله سم، مظلومانه به شهادت میرسم و در مکان غریبی دفن خواهم شد. پس هر کس بهقصد زیارت من مسافرت کند، دعایش به اجابت میرسد و گناهان او آمرزیده میشود.(2)
نووی در شرح مسلم میگوید:
نظر صحیح و درست پیش اصحاب ما و آنچه که امامالحرمین و محققان در نظر گرفتهاند، این است که سفر کردن به مسجدی غیر از آن مساجد سهگانه، نه حرام است و نه مکروه. گفتهاند مقصود آن است که فضیلت کامل و تام، فقط در سفر کردن به این سه مسجد است؛ والله اعلم.
شیعه و اهل سنت از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند که فرمود: «کسی که حج به جا آورد و مرا زیارت نکند، به من جفا کرده است». این حدیث شریف با الفاظ و عبارتهای دیگری نیز بیان شده است که مفاد آنها تعیین وقت مشخصی برای یکی از موسمهای زیارت آن حضرت است. این مفاد، روایت استدلال به ظاهر این حدیث را باطل میکند.
این درحالی است که روایتهای متواتری از اهل بیت (علیهم السلام) نقل شده است که زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) و عمران و آباد ساختن آنجا و قبرهای اهل بیت ایشان (علیهم السلام) از آموزههای دینی و از مظاهر بزرگ عبادت و پرستش خداست. صاحب کتاب «وسائل الشیعه»، 96 باب در این زمینه نگاشته که در آنها صدها حدیث ذکر شده است. این به علاوه آن چیزی است که مرحوم مجلسی صاحب بحارالانوار در ابواب مزار و میرزای نوری در مستدرک الوسائل از اصول نقل شده از اصحاب آوردهاند. همچنین محدثان برتر دیگری نیز در این زمینه و در ابواب احکام مساجد و غیره، روایتهایی را در کتابهای حدیثی نقل کردهاند.
این امر به بالاترین درجه تواتر در میان روایتها رسیده است و از این جهت این مطلب از پایههای اساسی در شعائر دینی و آموزههای اهل بیت (علیهم السلام) است؛ بهحدیکه ایشان شیعیان را به زیارت قبرهای ائمه (علیهم السلام) و آبادسازی آنها، حتی در صورت خوف بر جان برانگیختهاند. این خود به گستردگی و وسعتِ رکنیت این مطلب در دین اشاره دارد. این سیره و روشی است که نزد شیعیان اهل بیت (علیه السلام) از قرن اول و دوم هجری تاکنون دستبهدست منتقل شده است.
ابنماجه از ابنابیملیکه و از عایشه نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اجازه زیارت قبرها را دادند.(1)
اصل این روایت، چنانکه غزالی در احیاء العلوم نقل کرده است، بدین گونه است که عبداللهبنابی ملیکه میگوید:
روزی عایشه از سوی قبرستان برمیگشت؛ به او گفتم: ای امالمؤمنین از کجا میآیی؟ گفت:
1) (1) سنن ابنماجه، ج 1، باب ما جاء فی زیارة القبور.
از قبر برادرم عبدالرحمن بنابیبکر؛ به او گفتم: آیا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) زیارت قبرها را منع نکرده بود؟ گفت: بلی، در ابتدا از زیارت قبرها منع کرد، ولی پس از آن، امر به زیارت قبرها نمود.(1)
این روایت بر عمومیت اذن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در زیارت قبرها دلالت دارد که شامل بانوان نیز میشود؛ چنانکه بیان راویان حدیث نیز این چنین است.
ابنماجه از عبداللهبنمسعود نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «پیش از این شما را از زیارت قبرها منع کردم؛ اما حال میگویم به زیارت آنها بروید؛ زیرا موجب زهد در دنیا و به یاد آوردن آخرت میشود».(2)
همچنین ابوداوود در سنن از ابنبریده نقل میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: «پیش از این شما را از زیارت قبور نهی کردم، اما اینک میگویم که به زیارت آنها بروید؛ چراکه زیارت قبرها یاد مرگ و آخرت را در انسان زنده میکند».(3)
یکی از دلیلهای این مطلب، روایت مستفیضی است که از پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) نقل شده که فرمود: «هر کس حج به جا آورد و مرا زیارت نکند، به من جفا کرده است و هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من بر او واجب است».(4)این تعیین وقت برای زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) که پس از انجام مناسک حج است، اگرچه منحصر به همین مورد نیست، ولی یکی از زمانهای زیارت، پس از اعمال حج است.
در برخی روایتها چنین عبارتی آمده که: «هر کس پس از مرگ، مرا (پیامبر (صلی الله علیه و آله)
1) (1) إحیاء العلوم، ج 4، باب زیارة القبور؛ السنن الکبری، ج 4، باب ما یقول اذا دخل المقبرة؛ نیل الأوطار، ج 4، الدلیل علی تحریم إتباع الجنائز للنساء.
2) (2) سنن ابنماجه، ج 1، باب ما جاء فی زیارة قبور المشرکین.
3) (3) سنن أبیداوود، ج 2، باب المحرم یموت کیف یصنع به.
4) (4) الدر المنثور، ج 1، سورة البقرة.
زیارت کند، گویا در زمان حیاتم مرا زیارت کرده است».(1)
هیثمی در مجمع الزوائد از ابنعمر نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من بر او واجب است».(2)این روایت را بزاز نیز نقل کرده است.
عبداللهبنعمر از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود: «کسی که فقط به قصد زیارتم به نزد من آید و حاجتی جز این نداشته باشد، بر من واجب است که در روز قیامت از او شفاعت کنم».(3)
این حدیث به طور آشکار انسان را بر خالص کردن قصد از سفر و مهاجرت در زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) برمیانگیزد. این روایت را طبرانی در معجمالکبیر و الاوسط آورده است که در سند آن حفصبنابیداوود قاری قرار گرفته که احمد او را توثیق کرده است.
عبداللهبنعمر از پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) نقل میکند که فرمود: «هر کس قبر مرا پس از مرگم زیارت کند، مانند کسی است که در زمان حیاتم مرا زیارت کرده است».
هیثمی در مجمع الزوائد میگوید: این روایت را طبرانی در معجم الصغیر و الاوسط نقل کرده است و در سند آن عایشه، دختر یونس قرار گرفته است. پس از آن، بابی با این عنوان آورده است: قرار دادن صورت بر روی قبر رسول خدا (صلی الله علیه و آله).(4)
متقی هندی در کنز العمال از ابنعباس نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «هر کس به قصد انجام مناسک حج به سوی مکه بیاید و پس از آن مرا در مسجدم زیارت کند، برای او پاداش دو حج نیکو و پذیرفتهشده ثبت میشود».(5)
این حدیث شریف بر خالص کردن هدف زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) دلالت میکند. این
حدیث، بدعتهای وهابیت را باطل میکند که میگویند قصد سفر به مدینه منوره، تنها باید به قصد مسجد نبوی باشد، نه به هدف زیارت قبر شریف ایشان و نه به قصد زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله). آنها این بدعتها را بر تخیلات خود پایهریزی کردهاند که در برداشت از حدیث «لا تشدّ الرحال» بهدست آمده است. درحالیکه رفتن به مسجد نبوی با زیارت ایشان تلازم دارد؛ حتی رفتن به مسجدالحرام با زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) متلازم است که این خود بر امر به سفر کردن به قصد زیارت قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله) دلالت دارد.
(صلی الله علیه و آله)
(علیهم السلام)
این حدیث شریف به ما میفهماند که زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله)، دارای پاداشی معادل چندین برابر اعمال حج است. از این معنی نباید چنین برداشت شود که اعمال حج، ناچیز شمرده شده و حج نادیده گرفته شود؛ بلکه معنای حدیث، تأکید ویژهای بر اهمیت زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و داشتن ولایت ایشان است. این روایت، اهمیت و ضرورت ضمیمه کردن زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به اعمال حج را بیان میکند؛ همچنین بیان میدارد که ولایت، رکنی از ارکان دین، مانند حج، نماز، روزه و زکات است. ولایت برترین رکنهاست، بدون اینکه نسبت به سایر رکنها کوتاهی صورت گیرد. نظیر همین مطلب، روایتهایی است که بارها مسلمانان را به زیارت قبرهای اهل بیت (علیهم السلام)، بهخاطر پاداش فراوان آن برمیانگیزد. این دستور به معنای قرار گرفتن در معرض هلاکت بهخاطر ترک حج نخواهد بود؛ چنانکه سلفیان و وهابیان، اینگونه میاندیشند. چگونه چنین است، درحالیکه در روایت اهل بیت (علیهم السلام) آمده است: «اگر مسلمانان یک سال حج را ترک کنند، نابود خواهند شد».(1)
1) (1) وسائل الشیعه، ج 1، ابواب مقدمة العبادات؛ کافی، ج 2، باب ان ترک الخطیئة الاسیر؛ مستدرک الوسائل، ج 8، باب عدم جواز تعطیل الکعبة عن الحج؛ تفسیر العیاشی، ج 1، قوله تعالی: (وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ).
همچنین اهل بیت (علیهم السلام) فرمودهاند:
خداوند متعال سختیها و بلاها را از شیعیانی که توفیق انجام مناسک حج را ندارند، بهبرکت شیعیانی که حج به جا میآورند، دور میسازد. اگر همه آنها فریضه حج را ترک کنند، هلاک خواهند شد. این معنای کلام خداوند در آیه 251 سوره بقره است که میفرماید:(وَ لَوْ لا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ لَفَسَدَتِ الْأَرْضُ) ؛ «و اگر خداوند بعضی از مردم را بهوسیله بعضی دیگر دفع نمیکرد، زمین را فساد فرا میگرفت».
یعنی برپایی مراسم حج از طرف مسلمانان و مؤمنان، بدون ملاحظه استطاعت، یک واجب کفایی است.
در روایت از امامان معصوم (علیهم السلام) آمده است که:
اگر مردم به علت فقر و مشکلات اقتصادی از انجام حج عاجز باشند، بر حاکم اسلامی لازم است که با دادن هزینههای آن از بیتالمال، عدهای را به منظور انجام حج اعزام نماید تا این فریضه الهی تعطیل نشود. همانطور که برای زیارت قبر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز باید از بیتالمال هزینه نماید.
در روایت دیگری از اهل بیت (علیهم السلام) آمده است که: بر حاکم اسلامی واجب است دو شهر مکه معظمه و مدینه منوره را با سکونت دادن عدهای از مسلمانها آباد و پررونق نگه دارد.(1)
همچنین در روایت اهل بیت (علیهم السلام) آمده است که مسکنگزیدن و اقامت دائمی کنار بیتاللهالحرام و مدینه منوره و سایر شهرهایی که قبور مطهر اهل بیت (علیهم السلام) در آنجا واقع شده است، جهاد در راه خدا بهحساب میآید. آنچه که از مجموع این روایتها بهدست میآید، این است که بر مسلمانان واجب است که نسبت به برپایی و آبادساختن همه آموزههای دینی و ارکان شریعت اقدام کنند؛ نه اینکه نسبت به بعضی از آنها بهحساب بعضی دیگر اقدامی صورت پذیرد، یا اینکه تنها به برخی از آنها اکتفا شود.
1) (1) الکافی، ج 4، باب الإجبار علی الحج؛ الوسائل، ج 11، باب وجوب إجبار الوالی الناس علی الحج.
احمدبنحنبل در مسندش روایتی از داوودبنابیصالح نقل میکند که:
روزی مروان بهسمت مسجد نبوی آمد و مردی را دید که صورتش را روی قبر مطهر پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) قرار داده است. مروان به آن مرد گفت: آیا میدانی چه کار میکنی؟ آن مرد صورتش را بلند کرد و او کسی جز ابوایوب نبود. سپس فرمود: بله به نزد پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آمدهام، نه به زیارت سنگها. در عبارت دیگری چنین آمده: به زیارت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آمدهام و سنگی مشاهده نمیکنم.(1)
این روایت بهصورت کامل در کتاب «الخلافه» آمده است و آن را احمد و داوودبنابیصالح نقل کردهاند. ذهبی گفته است غیر از ولیدبنکثیر، کسی از داوودبنابیصالح روایت نقل نکرده است و کثیربنزید از او روایت نقل کرده و کسی آن را تضعیف ننموده است؛ چنانکه در مسند نیز بیان شده است.
احادیثی که مسلمانها را به زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) تشویق و ترغیب میکند، خط بطلانی بر سخنان پوچ و باطل سلفیان خواهد بود که سفر کردن به غیر از مساجد سهگانه را حرام دانستهاند.
صاحب «تحفة الأحوذی» میگوید:
میان دانشمندان اسلامی در مورد جواز سفر کردن به غیر از مساجد سهگانه مانند رفتن به زیارت بندگان صالح خداوند، خواه زنده یا مرده باشند و نیز رفتن به سرزمینهای ویژه به قصد تبرک جستن از آنجا و نماز خواندن در آنها، اختلاف شده است.
وی در ادامه میگوید:
نظر صحیح نزد امامالحرمین و غیر او از شافعیان، این است که سفر کردن، حرام نیست. از حدیث «لاتشدّ الرحال» پاسخهایی دادهاند؛ یکی از آنها این است که مراد از روایت، این است که فضیلت تام و کامل در سفر کردن به این سه مسجد است؛ بر خلاف غیر آنها و سفر کردن
1) (1) مسند احمد، ج 5، حدیث ابوایوب انصاری؛ مستدرک، ج 4، باب ابکوا علی الدین اذا ولیه غیر اهله؛ مجمع الزوائد، ج 4، باب قوله (صلی الله علیه و آله) لاتجعل قبری وثنا؛ ولایة المناصب، ج 5؛ تاریخ مدینة، ابنعساکر، ج 57.
به غیر از آن سه مسجد جایز است. در روایت احمد که در آینده بدان اشاره خواهد شد، لفظی آمده است که ظهور در تحریم ندارد.(1)
آنچه این استظهار را تقویت میکند، روایتهایی است که با عبارتهای گوناگون از ابوهریره نقل شده است؛ مانند «قصد سفر، جز به سوی سه مسجد نباید کرد» و مانند «تنها به سه مسجد باید مسافرت کرد». عبارت اول را بخاری در صحیح خود آورده است(2)و روایت دوم را مسلم از طریق دیگری از ابوهریره بیان نموده است.(3)روایت اول را مؤلفان کتابهای سنن و نیز غیر آنها بیان کردهاند.(4)
بزاز این دو عبارت حدیث را نقل کرده است و بر این نکته تأکید میکند که حدیث در جهت بیان اهمیت و فضیلت مساجد سهگانه ایراد شده است. آنچه این استظهار را تقویت میکند، احادیث مستفیضهای است که نزد شیعه و اهل سنت بر چند برابر بودن پاداش نماز در مسجد نبوی و مسجدالحرام دلالت دارد.(5)
در احادیث اهل بیت (علیهم السلام) آمده است که پاداش نماز در مسجد کوفه از بیتالمقدس بیشتر است. در روایتهای اهل بیت (علیهم السلام) آمده است که جواز تمام خواندن نماز برای مسافر در مواضع چهارگانه (مسجدالحرام، مسجد نبوی، مسجد کوفه و حائر
1) (1) تحفة الأحوذی، ج 2، باب ما جاء فی أی المساجد أفضل.
2) (2) صحیح بخاری، ج 2، باب فضل الصلاة فی المسجد.
3) (3) صحیح مسلم، ج 4، باب بیان أن المسجد الذی أسس علی التقوی.
4) (4) همان، باب سفر المراة مع المحرم، باب لاتشدّ الرحال الا الی ثلاثة؛ ارواء الغلیل، محمد ناصر الالبانی، ج 3، باب النهی عن شدّ الرحال؛ ج 4، باب تفضیل الصلاة فی مسجده؛ أحکام الجنائز، باب صیغة السلام عند الدخول؛ المعجم الصغیر، ج 1، باب من اسمه سلمة؛ المعجم الاوسط، ج 2، ج 4، ج 5؛ المعجم الکبیر، ج 22، باب من یکنی ابونجیح؛ مجمع الزوائد، ج 4، باب قوله (صلی الله علیه و آله) لاتشدّ الرحال الاالی ثلاثة.
5) (5) مجمع الزوائد، ج 4، باب قوله (صلی الله علیه و آله) لاتشدّ الرحال الا إلی ثلاثة.
الحسینی (علیه السلام) در کربلا) بهجهت ثواب و پاداش عظیم آن است.(1)
پیش از این گذشت که پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در روایتی که شیعه و اهل سنت آن را نقل کردهاند، فرمود: «میان قبر و خانههای من، باغی از باغهای بهشت است» این محدوده شامل خانه علی و فاطمه (علیهما السلام) و فرزندان ایشان نیز میشود.
خانههای پیامبر (صلی الله علیه و آله) شامل قبر ایشان و قبرهای اهل بیت پاک ایشان (علیهم السلام) نیز میشود و بههمینجهت فضیلت و پاداش فراوانی برای نماز در کنار قبر آنها ذکر شده است.
اینجا تفاوتی آشکار میان استظهاری که بیشتر دانشمندان اهل سنت به آن معتقدند و آنچه که سلفیها (وهابیت) به آن معتقدند، وجود دارد. چراکه مشهور نزد دانشمندان اهل سنت این است که حدیث «لاتشدّ الرحال» را بر نفی کمال تام و نهایی حمل کردهاند؛ درحالیکه وهابیت حدیث را بر نهی تحریمی حمل کردهاند. این به نکته مهمی اشاره دارد که روش پوچ و باطل ایشان در استظهار حدیث، خود سبب بروز بحران در این فهم دور از ادب شده است. زیرا آنها بر ظاهر الفاظ و عبارتهای حدیث پافشاری کرده و جمود میورزند و هیچگونه توجهی به سایر طرقی که حدیث از آن نقل شده است و نیز شواهد و قرائنی که وجود دارد، نمیکنند. این بلایی بزرگ در روش استظهار در ادله است؛ وگرنه نظیر این تعبیر به طور فراوان در گفتوگوها استفاده میشود؛ مانند «هیچ بردباریای مانند صبر و شکیبایی نیست».
گذشته از آنچه گفته شد، این احادیث را آیات قرآن مجید یاری میکند. خداوند متعال در آیه 64 سوره نساء میفرماید:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ)
1) (1) الوسائل الشیعة، ج 8، باب 25، من صلاة المسافر.
اگر اینان هنگامی که به خود ظلم کردند، به نزد تو میآمدند و از خدا طلب آمرزش میکردند و پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم برای آنها طلب آمرزش میکرد، خدا را توبهپذیر و مهربان مییافتند.
و نیز خداوند در آیه 5 سوره منافقون میفرماید:(وَ إِذا قِیلَ لَهُمْ تَعالَوْا یَسْتَغْفِرْ لَکُمْ رَسُولُ اللّهِ) ؛ «هنگامی که به آنان گفته میشود بیایید تا رسول خدا (صلی الله علیه و آله) برای شما طلب آمرزش کند».
این دو آیه کریمه، دلالت میکند که آمدن به محضر پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، سفارش ویژه و مؤکد خداوند متعال است تا افراد در آن مکان شریف بهمنظور کسب توبه و طلب آمرزش حضور یابند.
بهعبارتدیگر تشویق و ترغیب قرآن کریم و سنت متواتر و مستفیض بر زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، مستلزم آن است که قبر آن حضرت را از مظاهر عبادت و پرستش پروردگار و از علامتها و نشانههای بزرگ دینی قرار دهیم تا اینکه این سنت الهی از بین نرود و بلکه نام و یاد مبارک ایشان در جایگاه پایه و اساس دین و حقیقت شهادت به رسالت، همواره باقی بماند. ازاینجهت معلوم میشود که آباد کردن قبر شریف ایشان از نشانههای بزرگ برای استمرار دین، در میان جامعه بشری و همه عالمیان تا روز قیامت است.
دعوت به محو و ناپدید کردن قبر شریف پیامبر (صلی الله علیه و آله)، درحقیقت دعوت به نابودی دین و شریعت خاتم الانبیا (صلی الله علیه و آله) است که همان هدف اصلی یهود و نصاری میباشد. ازاینجهت اشکال موجود در نظر اینان درباره محو و ناپدید کردن قبرهای پیامبران و رسولان الهی - که برگرفته از این کلام پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) است - روشن میشود؛ پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «خداوند یهود و نصاری را لعنت کند که قبرهای پیامبران خود را مسجد قرار دادند». در تعبیر دیگر چنین آمده است که: «خداوند یهود را بکشد».
عمران و آباد کردن قبرهای پیامبران و رسولان الهی، بهمنظور جاویدان ساختن یاد و
نام آنها، امری بسیار پسندیده است. قرآن مجید نیز بر زنده بودن نام و یاد آنها و الگوشدن آنها برای بشریت و سرچشمه نور الهی قرار گرفتن آنها، تأکید میکند؛ چنانکه خداوند متعال میفرماید:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقامِ إِبْراهِیمَ مُصَلًّی) ؛ «و از مقام ابراهیم، جایگاه عبادتی برای خود انتخاب کند». باوجوداین دعوت قرآن مجید، چگونه دین، ما را به محو کردن قبرهای پیامبران فرا میخواند؟ مگر اینکه بگوییم این حدیث شریف بهمنظور زشت و ناپسند شمردن کارهای یهود و نصاری درباره خدا قرار دادن حضرت عیسی (علیه السلام) و حضرت عزیر (علیه السلام) از سوی یهودیان، صادر شده است؛ یا اینکه بگوییم یهود و نصاری قبرهای انبیا را ویران ساختند و روی آنها سجده کردند و نماز خواندند که منجر به یکسان شدن آن قبرها با خاک و از بین رفتن علامت بودن آنها شد.
بخاری در صحیح خود از محمدبنمقاتل از عبدالله از ابوبکربنعیاش و او از سفیان تمار نقل میکند که: «قبر مطهر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را دیدم، درحالیکه بالاتر از سطح زمین بود».(1)
همچنین احمدبنحنبل روایتی را در مسندش از شعبی اینگونه نقل میکند:
کسی که همراه با پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بود، برای من نقل کرد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) از کنار قبری که بهطور جداگانه در گوشهای قرار گرفته بود عبور کرد؛ پس در مقابل آن به نماز ایستاد و همراهان وی نیز برای نماز تشکیل صف دادند. من به او گفتم: ای ابا عمرو! چه کسی برای تو این حدیث را نقل کرد؟ گفت: ابنعباس.(2)
همچنین در صحیح ابنحبان با اسناد خودش از ابنعباس نقل میکند که: «روزی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از کنار قبری که در گوشهای تنها واقع شده بود عبور کرد و ایشان بر آن نماز خواند و ما نیز با ایشان نماز خواندیم».(3)
ابوحاتم میگوید:
این خبر بهطور روشن بیان میدارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر قبری که در ناحیهای بهصورت منفرد واقع شده بود نماز خواندند و این واژه «منبوذ»، دلالت میکند که اگر قبر تازه احداث شده باشد یا در قسمتی واقع شده که نبش نشده بود، نماز خواندن روی آن جایز است؛ اما خاک قبرهایی که نبش شده و زیرورو شدهاند، نجس است و نماز خواندن روی نجاست جایز نیست؛ مگر اینکه انسان بر روی شیء پاکیزهای بایستد و بر روی قبری که نبش شده نماز بخواند.(1)
این روایتها این معنا را تقویت میکند که مقصود از اینکه نباید قبرها را مسجد قرار دهیم، درحقیقت دوری گزیدن از موارد آلودگی و کثافات به هنگام خواندن نماز است.
روایتهایی بهطور پراکنده به ما رسیده است که بر مسئله وجود حیات برزخی برای اهل قبور دلالت دارد. یکی از آنها روایتی است که مسلم در صحیح خود از ابوهریره نقل میکند:
جوان یا زن سیاهچهرهای مدتی در مسجد برای نماز شرکت میکرد؛ پس از مدتی که آن شخص غایب شد، پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) از آن زن یا از آن جوان پرسوجو کرد و سراغ او را گرفت؛ به ایشان عرض شد که مرده است. حضرت فرمود: چرا مرا مطلع نساختید؟ گویا اصحاب فقدان آن زن یا آن جوان را کوچک شمرده بودند. سپس پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: مرا بر قبر آن راهنمایی کنید؛ پس اصحاب ایشان را به کنار قبر او بردند و پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بر آن نماز خواند. سپس فرمود: این قبرهای شما سرشار از ظلمت و تاریکی بر اهل آنهاست و خداوند متعال با نماز من، آن خانه قبر را نورانی میسازد.(2)
چنانکه ابنحبان به این نکته اشاره کرده است و در پایان روایت چنین میافزاید که:
بعضی از مخالفین به این زیارت پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله)، چنین احتجاج کردهاند که این از ویژگیهای پیامبر
خدا (صلی الله علیه و آله) است؛ ازاینجهت که میخواهند منکر این ویژگی برای پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) بشوند؛ درحالیکه این روایت در این مسئله، بسیار روشن است و بهطور واضح بر وجود حیات برزخی دلالت دارد.(1)
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) میفرماید: «هرگاه انسانی که محبوب میت در دار دنیا بوده است، به زیارت میت میرود، میت با او بسیار انس و الفت میگیرد».(2)
روایتی در وفاء الوفاء از ابنعباس نقل شده است که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
هیچ انسان مؤمنی از کنار قبر برادر مؤمن خود که او را پیش از این میشناخت عبور نمیکند و سلام نمیدهد، جز اینکه میت نیز او را میشناسد و جواب سلام او را میدهد.(3)
روایت دیگر اینکه:
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) در جنگ بدر دستور دادند تا جنازههای مشرکان در چاه قلیب ریخته شود؛ سپس خطاب به آنان فرمود: بهدرستی ما به حقانیت وعدههای پروردگارمان پی بردیم؛ آیا شما نیز وعدههای پروردگارتان را حق یافتید؟ در این میان عمر به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) عرض کرد: با چه کسی سخن میگویی؟ با اجسادی که روح در آن وجود ندارد؟ رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: قسم به کسی که جان محمد (صلی الله علیه و آله) در دست اوست! شما به آنچه که میگویم از آنها شنواتر نیستید. قتاده میگوید: خداوند آنها را زنده کرد تا بشنوند و از این سخن حسرت ببرند و مورد بازخواست و توبیخ قرار گرفته و پشیمان گردند.(4)
این اظهار تعجب و اعتراض صورت گرفته از ناحیه بعضی از اصحاب، بهسبب جهل آنها نسبت به وجود حیات برزخی برای مردگان است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) این اعتراض و تعجب را چنین پاسخ میدهد: «شما از آنها شنواتر نیستید».
مضمون این حدیث با خطاب حضرت شعیب (علیه السلام) به قوم خود پس از نابودی آنها
مطابقت دارد که خداوند در آیات 91-93 سوره اعراف میفرماید:
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دارِهِمْ جاثِمِینَ * اَلَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کَأَنْ لَمْ یَغْنَوْا فِیهَا الَّذِینَ کَذَّبُوا شُعَیْباً کانُوا هُمُ الْخاسِرِینَ * فَتَوَلّی عَنْهُمْ وَ قالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالاتِ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ فَکَیْفَ آسی عَلی قَوْمٍ کافِرِینَ)
سپس زمینلرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان بهصورت اجسادی بیجان در خانههاشان مانده بودند * آنها که شعیب (علیه السلام) را تکذیب کردند، [آنچنان نابود شدند که] گویا هرگز در آن [خانهها] سکونت نداشتند. آنها که شعیب (علیه السلام) را تکذیب کردند، زیانکار بودند * سپس از آنان روی برتافت و گفت: ای قوم من! من رسالتهای پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و برای شما خیرخواهی نمودم؛ بااینحال، چگونه بر حال قوم بیایمان تأسف بخورم؟
همچنین سخنانی که بر زبان حضرت صالح (علیه السلام) جاری شد که قرآن مجید در آیات 78 و 79 سوره اعراف میفرماید:
(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دارِهِمْ جاثِمِینَ * فَتَوَلّی عَنْهُمْ وَ قالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکُمْ رِسالَةَ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکُمْ وَ لکِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحِینَ)
سرانجام زمینلرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان، [تنها] جسم بیجانشان در خانههاشان باقی مانده بود * (صالح) از آنها روی برتافت و گفت: ای قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ کردم و شرط خیرخواهی را انجام دادم، ولی [چه کنم که] شما خیرخواهان را دوست ندارید.
از این سخنان به این نتیجه میرسیم، کسی که معتقد است انسان به محض مردن از این زندگی جدا میشود و نه سخنی را میشنود و نه سودی میرساند، در مورد حیات برزخی که متفاوت با زندگی مادی دنیاست، نادان است. حیات برزخی که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) و اهل بیت پاک ایشان (علیهم السلام) آن را تبیین کردهاند، آشکار میسازد که نفس انسان در عالم برزخ، حواسی را در اختیار دارد که چندین برابر حواس عالم مادی دنیاست و بر این اساس، آنچه را که میگوییم، میشنوند و زیارت آنان پس از مرگ، بخشی از ایمانی است که هر انسان مؤمنی باید به آن پایبند باشد.
قرآن کریم.
نهج البلاغه.
الاحتجاج، الطبرسی، النجف الأشرف، دارالنعمان، 1386 ه. ق.
أحکام الجنائز، ناصرالدین بن محمد الألبانی.
الإحکام فی أصول الأحکام، ابنحزم.
إحیاء علوم الدین، الغزالی.
الأذکار النوویة، یحیی بن شرف النووی، دارالفکر، 1414 ه. ق.
الإرشاد فی معرفة حُجج الله علی العباد، الشیخ المفید، بیروت، دارالمفید.
الاستذکار، القرطبی.
الأم، الشافعی، ط الثانیة، بیروت، دارالفکر، 1403 ه. ق.
الأمالی، الشیخ الطوسی، ط الأولی، قم، دارالثقافة، 1414 ه. ق.
إمتاع الأسماع، المقریزی.
بحارالأنوار، محمدباقر المجلسی، بیروت، مؤسسة الوفاء، 1403 ه. ق.
البرهان فی علامات مهدی آخر الزمان، المتقی الهندی، قم، مطبعة الخیام.
بصائر الدرجات، محمد بن الحسن الصفار، طهران، مؤسسة الأعلمی، 1404 ه. ق.
تاریخ الطبری.
تاریخ مدینة دمشق، ابنعساکر، بیروت، دارالفکر، 1415 ه. ق.
التبیان فی تفسیر القرآن، الطوسی، ط الأولی، بیروت، دار إحیاء التراث العربی، 1409 ه. ق.
تحذیر الساجد من إتخاذ القبور مساجد، ناصرالدین الألبانی.
تحف العقول، الحرانی.
تحفة الأحوذی فی شرح الترمذی، المبارکفوری، ط الأولی، بیروت، دارالکتب العلمیة، 1410 ه. ق.
تطهیر الاعتقاد فی أدران الإلحاد، محمد بن إسماعیل بن صلاح الصنعانی.
تفسیر ابنکثیر، ابنکثیر، بیروت، دار المعرفة، 1412 ه. ق.
تفسیر البحر المحیط، الأندلسی.
تفسیر الثعلبی، أبواسحاق الثعلبی.
تفسیر العیاشی، محمد بن مسعود بن عیاش السلمی السمر قندی، طهران، المکتبة العلمیة الإسلامیة.
تفسیر القرطبی، أبی عبد الله محمد بن أحمد الأنصاری القرطبی، دار إحیاء التراث، 1405 ه. ق.
تفسیر القمی، علی بن إبراهیم القمی، ط الثالثة، مؤسسة دارالکتاب، 1404 ه. ق.
تفسیر المیزان، العلامة الطباطبائی، مؤسسة النشر الإسلامی.
تفسیر نورالثقلین، العلامة الشیخ عبد علی بن جمعة العروسی الحویزی.
تقیید العلم، أحمد بن علی بن ثابت الخطیب البغدادی أبوبکر.
تلخیص الحبیر، ابنحجر العسقلانی.
تهذیب الأحکام، الشیخ الطوسی، دارالکتب الإسلامیة، 1407 ه. ق.
التوحید، الصدوق، قم، جماعة المدرسین، 1387 ه. ق.
ثواب الأعمال، الصدوق أبی جعفر محمد بن علی بن الحسن بن بابویة، ط الثانیة، قم، منشورات الرضی، 1412 ه. ق.
جامع البیان، ابنجریر الطبری، بیروت، دارالفکر، 1415 ه. ق.
خصائص أمیرالمؤمنین، النسائی.
الخصال، الصدوق، قم، جماعة المدرسین، 1403 ه. ق.
الدر المنثور، جلالالدین السیوطی، ط الأولی، بیروت، دار المعرفة، 1365 ه. ق.
الدر النضید فی إخلاص کلمة التوحید، الشوکانی.
ذکری الشیعة فی أحکام الشریعة، الشهید الأول محمد بن مکی جمالالدین العاملی.
رد المحتار علی الدر المختار (حاشیة ابنعابدین)، ابنعابدین.
الرد علی الأخنائی، ابنتیمیة.
الرسائل الشخصیة، الشیخ محمد عبدالوهاب.
روضة الطالبین، الإمام العلامة محییالدین بن شرف النووی الدمشقی.
روضة الواعظین، الفتال النیسابوری، قم، منشورات الرضی.
زاد المسیر فی علم التفسیر، ابن الجوزی، ط الأولی، بیروت، دارالفکر، 1382 ه. ق.
زاد المعاد فی هدی خیر العباد، ابنالقیم.
سنن ابن ماجة، محمد بن یزید القزوینی، بیروت، دارالفکر.
سنن أبی داوود، السجستانی، ط الأولی، بیروت، دارالفکر، 1410 ه. ق.
سنن الترمذی، الترمذی.
سنن الدار قطنی، علی بن عمر الدار قطنی، ط الأولی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1417 ه. ق.
سنن الدارمی، عبدالله بن بهرام الدارمی.
السنن الکبری، البیهقی، بیروت، دارالفکر.
سنن النسائی، ط الأولی، بیروت، دارالفکر، 1348 ه. ق.
السیرة النبویة، ابنهشام، ط الأولی، دار ابنحزم، 1422 ه. ق.
السیف الصقیل، الحافظ تقیالدین السبکی، مکتبة زهران.
شرح احقاق الحق، السید المرعشی، قم، مکتبة المرعشی النجفی.
شرح المواهب اللدنیة، القسطلانی.
شرح مسلم، النووی.
شرح نهج البلاغة، ابن أبی الحدید المعتزلی، ط الأولی، دار إحیاء الکتب العربیة، 1378 ه. ق.
شعب الإیمان، البیهقی.
الشفا بتعریف حقوق المصطفی، القاضی عیاض، بیروت، دارالفکر، 1409 ه. ق.
صحیح ابنحبان، محمد بن حبان التمیمی البستی، ط الثانیة، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1414 ه. ق.
صحیح البخاری، بیروت، دارالفکر، 1401 ه. ق.
صحیح مسلم، بیروت، دارالفکر.
عقد الدرر فی أخبار المهدی المنتظر، یوسف بن یحیی بن علی المقدسی الشافعی السلمی، طبعة مصر، 1399 ه. ق.
علل الشرائع، الصدوق، النجف الأشرف، المکتبة الحیدریة، 1386 ه. ق.
عمدة القاری، العینی.
عیون أخبار الرضا (علیه السلام)، الصدوق، ط الأولی، بیروت، مؤسسة الأعلمی، 1404 ه. ق.
غایة المرام و حجة الخصام، السید هاشم البحرانی.
الغدیر، الأمینی، بیروت، دار الکتاب العربی، 1389 ه. ق.
فتح الباری، ابنحجر العسقلانی، ط الثانی، بیروت، دار المعرفة.
فتح العزیز فی شرح الوجیز، عبدالکریم الرافعی، بیروت، دارالفکر.
فتح القدیر، الشوکانی، عالم الکتب.
فتح المعین، الملیباری الهندی، ط الأولی، بیروت، دارالفکر، 1418 ه. ق.
فضائل الصحابة، احمدبنحنبل، بیروت، دار الکتب العلمیة.
الفواکه الدوانی علی رسالة ابن أبی زید القیروانی، أحمد بن غنیم بن سالم النفراوی.
القاعدة الجلیلة فی التوسل و الوسیلة، ابنتیمیة.
القوانین الفقهیة، ابن الجزی الکلبی.
الکافی، محمد بن یعقوب الکلینی، ط الثالثة، طهران، دارالکتب الإسلامیة، 1388 ه. ق.
کامل الزیارات، ابن قولویه، ط الأولی، مؤسسة نشر الفقاهة، 1417 ه. ق.
کتاب المصنف، أبوبکر عبدالرزاق الصنعانی، المجلس العلمی.
کشف الغطاء، الشیخ جعفر کاشف الغطاء، ط حجریة، مهدی أصفهان.
کفایة الأثر، الخزاز الطوسی، بیروت، دار الأندلس.
کلمة التقوی، العلامة الشیخ محمد أمین زینالدین، المطبعة الشرقیة.
کنز العمال، المتقی الهندی، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1409 ه. ق.
لسان المیزان، ابنحجر العسقلانی، ط الثانیة، بیروت، مؤسسة الأعلمی.
اللهوف فی قتلی الطفوف، ابنطاووس الحسینی، قم، مطبعة مهر، 1417 ه. ق.
من لا یحضره الفقیه، الصدوق، ط الثانیة، قم، جماعة المدرسین، 1404 ه. ق.
مجمع البیان فی تفسیر القرآن، الطبرسی، ط الأولی، بیروت، مؤسسة الأعلمی، 1415 ه. ق.
مجمع الزوائد و منبع الفوائد، الهیثمی، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1407 ه. ق.
المجموع فی شرح المهذب، النووی، بیروت، دارالفکر.
المحاسن، البرقی، تحقیق: جلال الدین الحسینی، المکتبة الإسلامیة.
مختصر البصائر، الحسن بن سلیمان الحلی، ط الأولی، النجف الأشرف، المطبعة الحیدریة، 1370 ه. ق.
مستدرک الوسائل و مستنبط المسائل، المحدث النوری، ط الأولی، مؤسسة أهل البیت لإحیاء التراث، 1408 ه. ق.
المستدرک علی الصحیحین، الحاکم النیسابوری، بیروت، دارالمعرفة، 1406 ه. ق.
مسند احمدبنحنبل.
معانی الأخبار، الصدوق، النشر الإسلامی، 1361 ه. ش.
المعجم الأوسط، الطبرانی، دار الحرمین، 1415 ه. ق.
المعجم الکبیر، الطبرانی، ط الثانیة، القاهرة، مکتبة ابنتیمیة.
مقتل أبی مخنف.
المقنع، الصدوق أبی جعفر محمد بن علی بن الحسین بن بابویه، قم، مؤسسة الإمام المهدی، 1415 ه. ق.
مناقب المهدی، الحافظ أبونعیم الاصفهانی.
مناقب أمیرالمؤمنین، ابن المغازلی الشافعی.
منسک المروزی، احمدبنحنبل.
منهاج السنة، ابن تیمیة الحرانی الدمشقی، دارالآثار.
الموطأ، عبدالله مالک بن أنس.
میزان الاعتدال، الذهبی، ط الأولی، بیروت، دارالمعرفة، 1382 ه. ق.
نظم درر السمطین، الزرندی الحنفی، ط الأولی، 1377 ه. ق.
نیل الأوطار، الشوکانی.
الهدایة الکبری، الحسین بن حمدان الخصیبی، ط الرابعة، بیروت، مؤسسة البلاغ، 1411 ه. ق.
وسائل الشیعة، الحر العاملی، ط الثانیة، مؤسسة آل البیت لإحیاء التراث، 1414 ه. ق.
الوسیلة إلی نیل الفضیلة، ابنحمزة، ط الأولی، قم، مکتبة المرعشی النجفی، 1408 ه. ق.
وفاء الوفاء، السمهودی.
ینابیع المودة، القندوزی الحنفی، ط الأولی، دار الأسوة، 1416 ه. ق.