ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : مبانی نظری و عملی حب اهلالبیت علیهم السلام / اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان: گروه فرهنگی المیزان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۳۳۶ ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی. اهل بیت؛ ۱.
شابک : ۳۹۰۰۰ ریال : 978-964-2609-24-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا/ برونسپاری.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۳۳۲- ۳۳۶؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : دوستی -- جنبههای مذهبی -- اسلام
موضوع : اخلاق اسلامی
رده بندی کنگره : BP۱۹۶/۶۵/ط۲م۲ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۶۵۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۶۴۸۳۷
بسم الله الرحمن الرحیم
مبانی نظری و عملی حبّ اهلالبیت علیهم السلام
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 11
مقدمه مؤلف... 15
جلسهی اول، معنی مودّت و ولایت اهلالبیت علیهم السلام ... 17
محبّت فیالله.. 25
رجوع برای فهم برین.. 29
شرایط تحقق عملی محبّت... 35
مصداق محبّت به خدا 38
معنی طهارت تکوینی اهلالبیت علیهم السلام ..... 40
معجزهی محبّت و مودّت... 42
حبّ اهلالبیت علیهم السلام؛ مسیر فنای عبد.. 46
راه عملی محبّت به خدا 49
زیباترین محبّت... 53
مصداق واقعی عشق.. 57
چگونگی شروع شور عشق.. 60
جلسهی دوم، معنی مودّت و ولایت اهلالبیت علیهم السلام ... 67
اساسیترین نیاز. 70
چگونگی هدایت قلب... 72
اگر دوست داشتن در انسان بمیرد. 74
برکات محبت به انسانهای متعالی.. 76
نتایج محبّت به اهلالبیت علیهم السلام در قیامت... 79
جامعیت محبّت... 81
محبت به اولیاء الهی؛ آثاری از لطف خدا 83
راههای نظر به خداوند.. 85
نیاز عشق به مصداق.. 87
تفاوت خیالات وَهمی با خیالات آسمانی.. 90
جایگاه حضور حضرت جبرائیل علیه السلام .... 92
شرط تحقق عشق واقعی.. 97
نیاز انسانها به نمونههای عالی تربیتی.. 99
عقلِ معصومشناس، دلِ معصومپسند.. 103
مودّت به اهلالبیت علیهم السلام اساس دینداری.. 106
تأسفی آزاردهنده. 110
عاشقان را بر سر خود حکم نیست... 115
جلسهی سوم، معنی مودّت و ولایت اهل البیت علیهم السلام ... 119
سابقهی تاریخی توجه به حقایق قدسی.. 121
راه ارتباط با حقیقت ولایت... 123
مراحل ولایت امامان علیهم السلام ..... 127
نظر به ولایت ائمه علیهم السلام در دو نگاه. 129
چگونگی تعین به مقام ائمه علیهم السلام ..... 131
حداقلِ شرط جهت تجلّی نور ولایت... 135
میهمانی عالم قدس... 137
ورود به زندگی معنادار. 140
رابطهی حبّ به اهلالبیت علیهم السلام و ظهور ایمان.. 142
کربلا؛ آینهی ظهور محبّت حقیقی.. 144
محبت اهلالبیت علیهم السلام؛ جوابدادن به ذات دوستداشتن.. 148
اصل اصیل دوستداشتن.. 151
اهلالبیت علیهم السلام و لایههای عمیق وجود انسان.. 153
بدترین شکست... 155
محبّت به انسان کامل و انتخابهای صحیح.. 159
انسان کامل؛ مسیر رسیدن به انسانیت... 162
جایگاه مودّت به اهلالبیت... 165
سیر از «صورت» به «حقایق» 166
جلسهی چهارم، برکات محبّت به اهل البیت علیهم السلام ... 175
امامان معصوم علیهم السلام؛ آینهی محبّت به خدا 180
اوقات فراغت؛ هدیهی خدا یا معضل بشر؟. 182
محبّت پایدار. 183
سلطان دلها و قبولشدن نماز. 191
مسیر قبول عبادت... 193
عوامل نزدیکی به محبت امامان علیهم السلام ..... 197
ارتباط جانها با امام قبل از تولد.. 199
اتحاد مقام عشق و مقام عصمت... 202
امام علیه السلام؛ مصداق کامل عقل عملی.. 203
زیباترین اطاعت... 206
معصومین وسیلهی شناخت حق.. 214
چگونگی مدیریت محبّت تکوینی.. 216
بزرگترین محبّت به بشر. 218
جلسهی پنجم، معنی و نتایج حبّ اهل البیت علیهم السلام ... 227
اگر محبّت گم شود. 230
رنجی که میبریم.. 232
راه ایجاد محبّت به اهل البیت علیهم السلام ..... 235
محبّت به عبد محض؛ دریچهی محبّت به ربّ... 237
جامعهی ایدهآل ما 240
اهلالبیت علیهم السلام؛ هدیهی خدا به بشر. 242
مقصدعقل؛ مقصدقلب... 245
تغذیهی قلب و خیال.. 247
عشق و محبّت به «کامل»، درمان حقیقی رذائل اخلاقی.. 249
خداوند خود را از طریق معصومین علیهم السلام نشان میدهد.. 250
عدم تفکیک دینداری از محبّت به اهلالبیت علیهم السلام ..... 253
محبّت اهل البیت؛ مسیر بهشت است... 256
دل، آنگاه که درست راه برده شود. 257
محبّت به اهل البیت علیهم السلام، جواب محبّت نهایی دل.. 259
برنامهی دین برای دل.. 262
برترین مردم. 263
حبّ اهلالبیت علیهم السلام و مسیر اتحاد جهان اسلام. 266
مسیر کمال ایمان.. 269
زیباییهای خداپسند.. 271
جلسهی ششم، جایگاه مخلَصین در هستی.. 277
مقامی فوق دسترسی شیطان.. 279
تفاوت مخلَصین با مخلِصین.. 281
ضرورت وجود انسانهای معصوم. 283
مخلَصین؛ نمونهی کامل ظهور خواست خدا 287
کمال معصومین در حفظ عصمت... 291
چگونگی برخورد با مخلَصین.. 294
مصداق مخلَصین.. 297
زیارت جامعه و خصوصیات مخلَصین.. 300
حضور مخلَصین در همهی مراتب هستی.. 303
یک راز بزرگ.... 305
اوج بصیرت... 309
غفلتی خطرناک.... 312
آینههای نمایش حق.. 316
خلقتی فوق زمین و زمان.. 320
مباهله و نتایج آن.. 323
باسمه تعالی
محبّت و مودّت به پاکترین انسانها که مأمور هدایت بشریت نیز هستند، اوج به ثمررساندن زندگی است. زیرا اولاً؛ در این مسیر محبّت است که اشارت میکند و جلو میبرد. ثانیاً؛ سمت و سوی آن محبّت به سوی انسانهای معصومی است که تعین کمال انسانیاند. و در این بستر عشق حقیقتاً به ثمر میرسد و دوستداشتن سرکوب نمیگردد.
موضوع مودّت به اهلالبیت علیهم السلام بهواقع جوابگویی به عشقی است که هرکس میخواهد به آن برسد و تسلیم آن شود و در راه آن خود را ببازد تا با پاکی هرچه زلالتر، شایستهی نزدیکی به محبوب گردد و در آتش عشق به محبوب از هر خودبینی و خودخواهی رهایی یابد و شایستهی قرب الهی گردد. حضرت باقر علیه السلام تمام این مسیر را با تمام ابعاد آن چنین بیان فرمودهاند: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ لَا یَکُونَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ حَتَّی یَنْظُرَ إِلَی اللَّهِ وَ یَنْظُرَ اللَّهُ إِلَیْهِ فَلْیَتَوَالَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّهِمْ وَ یَأْتَمَّ بِالْإِمَامِ مِنْهُمْ
فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ کَذَلِکَ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ نَظَرَ إِلَی اللَّه»(1)هرکس مایل است بین او و خدا حجابی نباشد تا خدا را ببیند و خداوند نیز او را مشاهده کند باید آل محمّد را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزار باشد و پیرو امامی از این خانواده گردد. اگر چنین بود خدا را میبیند و خدا نیز او را میبیند.
وقتی متوجه شدیم محبوبی جز خداوند برای انسان قابل تصور نیست و قلب باید با آن اُنس بگیرد و نه عقل، میفهمیم چرا برای رسیدن به محبوب حقیقیمان باید از مسیر محبّت اهلالبیت علیهم السلام این راه را طی کنیم.
کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهلالبیت علیهم السلام » سعی دارد پس از طرح درست موضوع و شناخت صحیح مقام اهلالبیت علیهم السلام راه اُنس قلبی و مودّت و محبّت به آن ذوات مقدس را هموار کند.
آنچه خوانندگان عزیز باید عنایت فرمایند دقّت در مقدماتی است که ابتدا باید درست درک شود تا إنشاءالله از محبّت عاطفی به محبتی حِکمی و قلبی دست یابند، تا از این طریق بهترین عالَم را که عالَم محبت و اطاعت از امامان معصوم علیهم السلام است سرمایهی جان خود کنند. و در واقع چنین محبّتی است که میتواند سرمایهی حقیقی جان انسان باشد. و در راستای آن محبّت است که اطاعت از خدا و رسول او صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام شیرینترین عمل برای انسان میگردد.(2)
1) بحارالأنوار، ج23، ص 81
2) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» میفرمودند: «علاوه بر ولایت و اطاعت، مودّت لازم است. مودّت پشتوانه است، اگر این مودّت نباشد همان بلایی بر سر امت اسلامی خواهد آمد که در دورانهای اول بر سر عدهای آمد، مودّت را کنار گذاشتند، بهتدریج ولایت و اطاعت هم کنار گذاشته شد، مودّت خیلی مهم است. (22/9/1388)
سخنران محترم، ما را متوجه میکند که «سختدوستداشتن» و عشق حقیقی را به تعالی رساندن، فقط از مسیر محبّت به اهلالبیت علیهم السلام ممکن است و سعی دارد روایاتی که راههای ورود به چنین محبّتی را نشان میدهد تبیین کند،تا انسانها به بهانهی جوابدادن به عاطفه به سمت هر خاشاکی دست دراز نکنند.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
مقدمه مؤلف...
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
}وَالَّذینَ آمَنُوا وَعَمِلوُا الصّالِحاتِ فی رَوْضاتِ الْجَنّاتِ لَهُمْ ما یَشاؤُنَ عِنْدَ رَبِهِمْ ذلِکَ هُوَ الْفَضْلُ الْکَبیرُ ذلِکَ الَّذی یُبَشِّرُ اللهُ عِبادَهُ الَّذینَ ء امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدة فی القُرْبی وَ مَنْ یَقْتَرِفْ حَسَنَهً نَزِدْ لَهُ فیها حُسْناً اِنَّ اللهَ غَفورٌ شَکُورٌ{ (1)
کسانی که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام دادهاند در باغهای بهشتاند و هرچه بخواهند نزد پروردگارشان برای آنها فراهم است؛ این است فضل بزرگ الهی.
این همان چیزی است که خداوند بندگانش را که ایمان آورده و اعمال صالح انجام دادهاند به آن نوید میدهد! بگو: من هیچ پاداشی از شما برای رسالتم درخواست نمیکنم جز دوستداشتن نزدیکانم؛ و هرکس کار نیکی انجام دهد، بر نیکیاش میافزاییم؛ چرا که خداوند آمرزنده و سپاسگزار است.
خداوند در آیات فوق ابتدا نتیجهی ایمان و عمل صالح را گوشزد میفرماید که آن بهشتی است با همهی مطلوباتی که افراد طلب میکنند و
1) سورهی شوری، آیات 22 و 23.
آن را فضل کبیر و یک لطف بزرگ از طرف پروردگار میداند. سپس در آیهی بعد آن بهشت را بشارتی برای اهل ایمان بر میشمارد. پس از طرح چنین نتیجهای برای دینداران، به پیامبرش دستور میدهد بگو: من در راستای رسالت که راه دینداری را برای شما گشوده، هیچ اجر و مزدی نمیخواهم مگر دوستی و مودّت نزدیکانم. از طرز بیان قسمت اخیر آیه معلوم است که خداوند نکتهی مهمی را مطرح میکند و به همین دلیل شکل گفتن را تغییر داد و نفرمود «و این بشارت الهی برای کسانی است که به نزدیکان من مودّت و محبّت دارند» بلکه میگوید: ای پیامبر به آنها بگو- تازه به این نحو هم بگو- که نتیجهی رسالت من و جزای رسالت من وجواب صحیح و برخورد صحیح با رسالت من، این است که شما مسئلهی دینداری را به مودّت نزدیکانم بکشانید. یعنی آن موضوع را مسئلهای بالاتر و شدیدتر از ایمان و عمل صالح معرفی میکند.
بدون آنکه بخواهیم مسئله را با احساسات دنبال کنیم و تعصب شیعهبودن خود را به میان آوریم از خود میپرسیم موضوع مودّت نزدیکان چیست که در قرآن اینچنین با اهمیت و به شکل خاص مطرح میفرماید؟ آیا شیعهی واقعی که مکتبش مکتب محبّت و عشق به اولیاء الهی است، با تدبّر در قرآن و با راهنماییهای قرآن به این مطلب رسیده است، یا یک نوع فرقهگرایی است؟ آیا در آیات قرآن دقت کرده و حساسیت به خرج داده تا به قلهی فهم آیات الهی دست پیدا کرده است، یا این عقیده را که باید به اهلالبیت پیامبر علیهم السلام محبّت داشت تا دینداری انسان کامل باشد، به طور عادی بهدست آورده است؟ در خصوص موضوعی که در این آیه
مطرح است باید بسیار دقّت و حوصله داشت تا متوجه نتایج فوقالعادهی حبّ به اهلالبیت پیامبر علیهم السلام شد، مثل آدمی که میخواهد برود چیز مهمی را از سر یک قله بردارد، باید خیلی پاهایش را محکم بردارد، زیرا به گفتهی مولوی:
هر
که او ارزان خرد، ارزان دهد
گوهری،طفلی
بهقرصی نان دهد
اگر ما مسئلهی بزرگی را ارزان بخریم، بهخوبی از آن استفاده نمیکنیم. و موضوع محبّت و مودّت به اهلالبیت علیهم السلام بهواقع موضوع بسیار مهمی است که اگر با حوصله مطلب را دنبال کنیم انسان از عظمت آن حیرت میکند.
بههرحال خداوند در معرفی بهشتی که به مؤمنین بشارت میدهد میفرماید: «ذلِکَ الَّذی یُبَشِّرُ اللهُ عِبادَهُ الَّذینَ ءامَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ»، سپس به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد: «قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ المَوَدة فی القُرْبی»؛ از خودمان می پرسیم چرا در میان بحثِ بشارت الهی به مؤمنینی که عمل صالح انجام میدهند، یک مرتبه بحث «مودّت به نزدیکان» را پیش میکشد. از طرز سخن معلوم است که یک چیزِ مهم و اساسی را به میان آورده و این از خود آیه و از آوردن کلمهی «قُلْ» مشخص است، علاوه بر اینکه به اصطلاح اُدبا جمله با استثناء آمده که یک نحوه حصر را میرساند، مثل اینکه به کسی گفته شود، بگو هیچکس را قبول ندارم غیر از این آقا، با این طرز بیان قبولداشتن بقیه را مطلقاً نفی کردهاست، ولی اگر بگوید من این آقا را قبول دارم؛ دوستداشتن بقیه را نفی نکرده. این
دو نوع گفتار یک معنی را به خواننده خبر نمیدهد، هرچند در هر دو جمله خبر از آن است که این آقا را قبول دارد.
خداوند در آیهی مورد بحث میفرماید: «قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ المَوَدة فی القُرْبی»؛ در راستای رسالت خود چیزی جز مودّت نزدیکانم را نمیخواهم، به این معنی که اجر رسالت مرا نمیدهید، مگر اینکه به ذیالقربی مودّت بورزید. طبیعی است که یک انسان محقق و کسی که میخواهد دینداری خود را از قرآن بگیرد و میداند قرآن به عنوان کتاب خدا ظرائفی را به همراه دارد، باید این موضوع را با دقت و خارج از احساسات دنبال کند، تا إنشاءالله به آن چیزهایی که باید با نور خداوند از طریق این آیه به آن برسد، دست یابد. بنده با دقّت در تفسیر شریف المیزان و سخنان علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» احساس میکنم ایشان با همین دقت به آیه نظر انداختهاند.
مستحضر هستید که علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» یک مفسر خاص هستند، زیرا سعی دارند در تفسیر المیزان کوچکترین احساساتی را که پایهی عقلی نداشته باشد وارد نکنند. حتی ایشان در تفسیر ارزشمند خود ذرّه ای از مبنای استدلالی و حِکمی خارج نمیشوند. ابنسینا یک فیلسوف بزرگ است، در عین حال شاعر هم هست، ولی همواره مواظب است در کتابهای فلسفی حرفهایی را که میخواهد بزند با شعر مخلوط نکند چون میداند شعر، عامل تحریک عواطف است و ممکن است در مباحث عقلی باعث شود عقل تحت تأثیر عاطفه قرار بگیرد و از مسیر استدلال خارج گردد. علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» هم یک شاعرِ اهل دلاند ولی در
تفسیر قیم المیزان مواظباند حرفی که احساسات را بر میانگیزاند نزنند، تا در تفسیر قرآن ذرّهای از مسیر استدلالی خارج نگردند، وگرنه میدانند که شعر در جای خود جایگاه بزرگی دارد.
ابتدا خلاصهی نظرات ایشان را در ذیل آیهی مذکور طرح میکنیم و سپس مورد بررسی قرار میدهیم.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند:
«اینکه خداوند به پیامبرش میگوید: در رابطه با اجر رسالت بگو، اجری در رابطه با آن نمیخواهم مگر دوستی نزدیکانم، از آنجاییکه استثناء در آن آیه، استثنای منقطع است، موضوعی است در رابطه با هدایت مسلمانان. و با توجه به آیهی 48 سوره سبأ که میفرماید: «قل ما سَئَلْتُکُمْ مِن اَجْرٍ فَهُوَ لَکُم…» بگو این اجر و مودّت ذیالقربی که از شما میخواهم، باز در رابطه با ادامهی دینداری است و آن برای خود شما مفید است. زیرا اسلام هرگز مردم را دعوت نمیکند به اینکه خویشاوندان پیامبر صلی الله علیه و آله را بهخاطر اینکه خویشاوندان او هستند دوست بدارند، بلکه آن محبّت، محبّت فی الله است بدون اینکه مسئلهی خویشاوندی کمترین دخالتی در آن داشته باشد. صلهی رحم هم غیر از محبّت به رحم است، چون اسلام بر هر محبّتی به جز محبّت به خدا خط بطلان کشیده است و با توجه به اخبار زیادی که از طریق سنی و شیعه وارد شده همهی آنها آیه را به مودّت عترت تفسیر کردهاند و طایفهی دیگر از روایات که مردم را در جهت فهم کتاب خدا به اهلالبیت ارجاع داده، کمک میکند تا متوجه باشیم منظور از واجبکردن مودّت اهلالبیت و اجر رسالت قراردادن
آن مودّت، تنها این بوده که این محبّت وسیلهای گردد تا مردم را به ایشان رجوع دهد واهلالبیت مرجع علمی قرار گیرند. لذا مودّتی که اجر رسالت فرضشده چیزی ماورای خود رسالت و دعوت دینی و بقاء و دوام آن نیست و در واقع همان است که بگوید: «من هیچ اجری نمیخواهم».
هم چنین در جواب کسانی که میگویند اگر «فی القربی» خانوادهی پیامبر محسوب شود پیامبر صلی الله علیه و آله متهم میشوند به اینکه دین خدا را وسیلهی ارتزاق خانوادهی خود کرده و لذا فیالقربی را باید به کسان دیگری نسبت داد، علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» استناد میکنند به آیهی «قل لا اسئلکم عَلَیْهِ اَجْراً،اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْری لِلْعالَمین»؛(1)
بگو این اجری که در برابر رسالتم به شما پیشنهاد میکنم، یعنی «مودّت فی القربی» چیزی نیست جز «ذِکْری لِلْعالَمین»؛ ذکر و وسیلهی الهی شدن بشریت، تا مردم معارف دین خدا را از اهلالبیت علیهم السلام بگیرند، نه اینکه مالی به آنها بدهند، پس اجری که در آیهی مورد بحث در رابطه با رسالت خواسته شده، نفعی است که عاید مؤمنین میگردد نه عاید عترت پیامبر علیهم السلام . مضافاً که در سورهی فرقان، آیهی 57 می فرماید: «قل ما اَسئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ اَجرٍاِلا مَنْ شاءَ اَنْ یَتَخِذَ اِلی رَبِّهِ سَبیلاً»؛ یعنی مزد من در انجام رسالت این است که اگر یکی از شما بخواهد راهی به سوی پرودگارش اتخاذ کند و دعوت مرا به اختیار بپذیرد، همین مزد من است. یعنی چیزی جز دعوت در کار نیست.
1) سورهی انعام آیهی 90.
در آیهی مورد بحث؛ استثنایی بهکار رفته است که برای رسیدن به دینداری واقعی بسیار راهگشاست و آن اینکه میفرماید: بگو من از شما در ازاء رسالتم چیزی نمیخواهم مگر مودّت نزدیکانم. یک وقت به فرزندتان میگوئید: «من در ازاء فراهمکردن شرایط تحصیل برای تو، چیزی نمی خواهم جز اینکه درس بخوانی». این استثناء را استثناء منقطع میگویند. خداوند در آیهی مورد بحث به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید:
«بگو در ازاء رسالتم از شما هیچ نمی خواهم جز اینکه به ذیالقربایم مودّت کنید. بعد میگوید: مودّتی که گفتم بکنید «فَهُوَ لَکُم» برای خودتان مفید است، پس عملاً من هیچ چیز از شما نمیخواهم جز این که میخواهم بامودّت ذی القربی راه دینداریتان را کاملتر کنید.
در قرآن در راستای اجر و مزد رسالت نبی اکرم صلی الله علیه و آله فقط یک جا بحث شده و آن هم فقط در همین آیه است که میگوید من اجری از رسالت نمیخواهم مگر مودّت فیالقربی. بعد در آیهی 48 سوره سبأ اشاره میکند که آن اجری هم که گفتم، در رابطه با استجابت دعوت رسولالله صلی الله علیه و آله و ادامهی دینداری است و به نفع خودتان است. زیرا روح اسلامی که سراسر آن دعوت به توحید است و انصراف از غیر خدا، هرگز مردم را دعوت نمیکند به اینکه خویشاوندان پیامبرتان را - بهخاطر اینکه خویشاوند او هستند- دوست بدارید، بلکه برای کمال دینداری مؤمنین و برای آن که دینداری مسلمانان به نتایج واقعی خود دست یابد و مسیر دینداری وارد وادی محبّت الهی شود، چنین نکتهای را میفرماید و معلوم است که در
این مودّت و محبّت، محبّت فِی الله مطرح است، بدون اینکه ذرهای مسئلهی خویشاوندی پیامبر صلی الله علیه و آله مطرح باشد. این را هم عملاً دیدهایم که روح اسلام این نیست که به کسی بیدلیل ارزش بدهد.
همچنان که ملاحظه فرمودید، علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرماید: «حتی صلهی رحم که در اسلام توصیه به آن شده، محبّت به رحم نیست». یعنی ما حق نداریم جز برای خدا، کسی را دوست بداریم، هرچند وظیفه داریم به دستور خدا ارحام خود را محترم بشماریم و با آنها قطع رابطه نکنیم. یک مسلمان باید فقط خدا را دوست داشته باشد و در عین حال به دستور خداوند باید صلهی رحم بکند و به والدین خود نیکی نماید، میفرماید: «وَ وَصَّیْنَا الْاِنسانَ بِوالِدَیْهِ حُسْناً»؛(1)
به انسان توصیه کردیم به والدین خود نیکی کند، یعنی کمکشان کند، و به آنها احترام بگذارد.
دوست داشتن در سرتاسر اسلام فقط برای خداست تا مصداق حقیقی معبودبودن پروردگار محفوظ بماند و در آن راستا، هر انسانِ خدایی، اعم از والدین و غیر والدین را میتوان دوست داشت، چون نشانی از محبوب دارد. حضرت یعقوب علیه السلام چندین پسر داشتند، ولی به دو نفر از آنها عشق می ورزیدند و محبّت خاص داشتند، چون این دو نفر انسانهای الهی بودند و به جهت انسان الهیبودن آنها، خداوند آن دو یعنی یوسف و بنیامین«علیهماالسلام » را به پیامبری برگزید. در مورد محبّت پیامبر صلی الله علیه و آله به فاطمه زهرا علیها السلام نیز موضوع از همین قرار است، با اینکه حضرت فقط یک دختر نداشتند ولی فقط حضرت زهرا علیها السلام را که مظهر عبودیت کامل الهی بودند،
1) سورهی عنکبوت، آیهی 8.
در حد جان دوست میداشتند. اگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فاطمه زهرا علیها السلام را به اندازهی بقیهی دخترانشان دوست داشته باشند، معنیاش این است که برای حضرت رسول صلی الله علیه و آله خوب و خوبتر مساوی است. اگر یکی از برادران یا فرزندانتان متدینتر است ولی شما او را مانند بقیه دوست دارید نشان میدهد که خدادوستیتان مشکل دارد. البته اینکه باید حقوقشان را به طور مساوی رعایت کنید، بحث دیگری است، ولی مگر میشود دلی که خدادوست است فرزند متدیّن و مؤمن خود را به اندازهی فرزند عادی خود دوست داشته باشد؟!
وقتی روشن شد صلهی رحم غیر از محبّت به رحم است و اسلام بر هر محبّتی، جز محبّت به خدا خط بطلان کشیده است، جایگاه محبّت و مودّت به ذیالقربایِ پیامبر صلی الله علیه و آله روشن میشود.
در مودّت به ذی القربای پیامبر صلی الله علیه و آله و مصداقهای ذیالقربی، بین شیعه و سنّی هیچ اختلافی نیست. همین امروز هم با آن همه فتنهای که امویان دیروز و وهابیون امروز دامن میزنند، وقتی به مکه مشرف میشوید بعضاً ملاحظه میکنید که برادران اهل تسنن از مصر یا سودان - بهخصوص سنّیهای شمال آفریقا روبهروی چاه زمزم یعنی در کنار یکی از آیاتِ بینات الهی- میایستند و نیایش میکنند و به پیامبر صلی الله علیه و آله و امیرالمومنین علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام و حسنین علیهم السلام متوسل میشوند. با اینکه شیعه هم نیستند ولی چون طبق آیهی قرآن و روایت وارده میدانند ذیالقربا چه کسانی هستند به آنها متوسل میشوند.
روح قرآن به عنوان کتاب هدایت الهی این است که ما را از طریق ارجاع به اهلالبیت پیامبر صلی الله علیه و آله به هدایت اصلی برساند. در آیات 79-77
سورهی واقعه میفرماید: «اِنَّهُ لَقُرآنٌ کَریمٌ، فی کِتابٍ مَکنُونٍ»؛ هر آینه آن قرآن، قرآن کریمی است و در مقام و مرتبهی بالایی قرار دارد، به عبارت دیگر الفاظ قرآن یک باطنی دارند و آن باطن مقام خیلی بالایی دارد. «فی کِتابٍ مَکْنُونٍ» در نوشتهای است پنهان، که از دسترس حس و عقل معمولی خارج است. «لا یَمَسُّهُ اِلاّ الْمُطَهَّروُنَ»؛ فقط مُطَهَّرون میتوانند با آن قسمتِ متعالی و مکنون قرآن تماس حاصل کنند.
از طرف دیگر قرآن میفرماید: فقط و فقط عدهای خاصاند که مطهّرند. میفرماید: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»؛(1)خداوند فقط اراده کرده است از شما اهلالبیت علیهم السلام هرگونه آلودگی را بزداید و یک نوع طهارت خاصی به شما بدهد. پس قرآن از یک طرف میفرماید من یک حقیقت عالیهای دارم که مطهّرون میتوانند با آن تماس بگیرند، از طرف دیگر خودش مطهّرون را معرفی میکند که آنها اهلالبیت علیهم السلام هستند. این آیات بهخوبی ما را متوجه این امر میکند که برای درک حقیقی قرآن باید دامن «اهلالبیت» را بگیرید، زیرا آنها با حقیقت قرآن و جنبهی متعالی و پنهان آن، در تماساند. حال وقتی در آیهی 23 سورهی شوری میفرماید: ذی القربی را دوست داشته باشید؛ آیا نتیجه نمیگیرید که این نوع دوستداشتن یکنوع دوستداشتن برای فهم بهتر قرآن است؟ علامه«رحمةاللهعلیه» با توجه به همین نکات میفرمایند: سایر آیات که ما را به اهلالبیت علیهم السلام ارجاع میدهد برای
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
فهم بهتر قرآن است، تا متوجه باشیم منظور از واجبکردن مودّت اهل البیت علیهم السلام و اجر رسالت قراردادن آن، تنها این بود که این محبّت وسیلهای شود تا مردم به ایشان رجوع کنند و از این طریق، اهلالبیت مرجع علمی مسلمانان قرار گیرند. چرا که قرآن در آنجا فرمود: اینها با باطن قرآن و اصل قرآن در تماساند و در اینجا میفرماید که به اینها مودّت و محبّت بورزید و دلتان را متوجه اینها بکنید، نتیجه آن میشود که به آنها رجوع کنید تا دین واقعی را در اختیارتان بگذارند.
با توجه به نکات فوق إنشاءالله به این اصل محکم میتوان دست یافت که تأکید بر محبّت به نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله جهت رجوع به آنها برای فهم صحیح دین و کشف حقایقی از قرآن است که ما با فهم خودمان امکان دستیابی به آن را نداریم. زیرا با دقت در آیاتی که در سورهی واقعه عرض شد روشن میشود حقایقی در باطن قرآن هست که این خاندان به عنوان مصداق کامل «مطهرون» آن حقایق را میشناسند، بنابراین برای کشف آن حقایق باید با انگیزهی طلب علمی و تعالی قلبی با آن خانواده مرتبط شد. زیرا اگر در دینداری با پای خشک استدلال جلو برویم و دل را به صحنه نیاوریم شوق ادامه دینداری از بین میرود ولی از آن طرف دلدادگی هم باید عاقلانه باشد و نه احساساتی صِرف، یعنی اگر مودّت به اهل البیت علیهم السلام را به معنای دوست داشتنهای عادی بگیریم و در مسیر رسیدن به فهم برین دین به آنها رجوع نکنیم، حق مطلب را اداء نکردهایم
و از مقصدی که دین در این مودّت برای ما در نظر گرفته باز میمانیم. زیرا با دقت در آیهای که میفرماید: «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(1)
فقط مطهّرون با حقیقت قرآن در تماساند، ما با مودّت فیالقربی إنشاءالله به حقایقی میرسیم که دستیابی به آن حقایق بدون مدد اهل البیت علیهم السلام و دلدادگی به آنها برایمان محال است. و خداوند آن حقایق را در بین خانوادهی پیامبر صلی الله علیه و آله گذاشته است و از طریق دلدادگی به آنها و پذیرفتن ولایت آن بزرگواران میتوان به آن حقایق دست یافت. »
خداوند به همان دلیل که پیامبرش را انتخاب کرده تا مردم از هدایت خاص الهی محروم نمانند، به شما میگوید اگر میخواهید در دینداری به جاهای درستی برسید، اولاً: باید به این خانواده محبّت و مودّت بورزید و از این طریق به آنها رجوع کنید، ثانیاً: این خانواده با توجه به ارتباطی که با باطن قرآن دارند، مرکز حقیقت قرآنند، لذا مودّتی که اجر رسالت فرض شده، چیزی ماوراء خودِ رسالت و دعوت دینی و بقاء و دوام دین نیست. خداوند با طرح مودّت به اهل البیت علیهم السلام میخواهد دینداری را از ضعفها و نقصها پاک گرداند و عقول را با شور قلبی درهم آمیزد تا دینداری به معنی واقعی آن صورت پذیرد، چون در دینداری باید عقل و قلب در میان باشد. با برداشتی خشک و خشن از دین نمیشود به خدا نزدیک شد. و تا عشق به خدا در میان نیاید بندگی واقعی صورت نمیگیرد و جز عاشق کسی در مقابل معشوق اظهار خواری نمینماید.
1) سورهی واقعه، آیهی 79.
عنایت بفرمائید وقتی میفرماید: «قُلْ لَا اَسْئلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِنْ هُوَ اِلاّ ذِکْری لِلْعالَمین»؛(1)
بگو من به جهت انجام رسالتم هیچ اجر و مزدی از شما نمی خواهم و این قرآن چیزی نیست مگر ذکری برای همهی عالمیان تا انسانها متذکر پروردگارشان باشند و مقصد و مقصود اصلی خود را فراموش نکنند. ممکن است سؤال شود؛ در سورهی شوری، آیهی 22 میفرماید: چیزی که به عنوان مزد رسالتم میخواهم «مودّت فی القربی است» ولی در این آیه میگوید: چیزی به عنوان مزد رسالتم نمیخواهم و این قرآن چیزی نیست مگر ذکری برای همه عالمیان. پس چرا یکجا میفرماید: مزد رسالتم مودّت نزدیکانم باشد، و یکجا میگوید مزدی برای آوردن این قرآن نمیخواهم و این قرآن چیزی جز ذکر برای عالمیان نیست؟ اگر به این دو آیه دقت بفرمایید میتوان نتیجه گرفت که عملاً مودّت فیالقربی همان ذکر برای عالمین خواهد بود تا از طریق این مودّت یاد خدا و بندگی او در انسانها بماند. چون وقتی میفرماید: من هیچ چیزی نمیخواهم و این قرآن ذکر برای عالمین است، معلوم میشود آنجا هم که فرموده: هیچ چیز نمیخواهم مگر مودّت فیالقربی، هیچچیز نمیخواهد الاّ اینکه آنچه میخواهد، همان دینداری بهتر است. یعنی خداوند ادامه و کمال رسالت پیامبرش را با توصیه به مودّت فیالقربی برنامهریزی کرده است.
با دقت در مباحث گذشته دیگر نهتنها جایی ندارد که تصور کنیم پیامبر صلی الله علیه و آله با توصیهی مودّت به نزدیکانش خواسته است برای فرزندانش نان
1) سورهی انعام، آیهی 90.
و آبی دست و پا کند، بلکه روشن میشود که مردم معارف دین را با عمل به این آیه از اهل البیت پیامبر علیهم السلام میگیرند. و واقعاً این آیه چه نانی در سفرهی اهل البیت پیامبر علیهم السلام گذاشت؟! در حالی که تاریخ نشان میدهد همهی آنها شهید شدند. توجه داشته باشید که اهلالبیت علیهم السلام از قبیلهی بنیهاشم بودند و قبل از بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله یکی از قبایل مهم مکه بهشمار میآمدند، حال خداوند میفرماید: بروید قرآن را از اینها بگیرید و آنها در این راستا چه آزارها که ندیدند، همهی آن آزارها به خاطر تأکیدی بود که این خانواده به قرآن داشتند، خدا خوب می داند که در آینده چه کفر و تعصبی بر جامعه حاکم خواهد شد و طرح محبّت اهل البیت علیهم السلام موجب میشود تا کینههای پنهان رو شود، ولی چون نجات اسلام با آنگونه مشکلات همراه بود آن خانواده با جان و دل همهی آن مشکلات را قبول کردند.
در سورهی فرقان که میفرماید: «قل لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ اَجْرٍ اِلاّ مَنْ شاءَ اَنْ یَتَّخِذَ اِلی رَبِّه سَبیلاً»؛(1)بگو ای پیامبر! مزد من در انجام رسالتم این است که اگر یکی از شماها بخواهد راهی به سوی پروردگارش اتخاذ کند و دعوت مرا به اختیار بپذیرد، همین مزد من است. پس در دعوت به مودّت ذِیالقربی چیزی جز خود دعوت در کار نیست».
به گفتهی علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» چنانچه ملاحظه فرمایید آیهی فوق میفرماید:
1) سورهی فرقان، آیهی 57.
«ای پیامبر بگو: در مورد قرآن و رسالت خود چیزی نمیخواهم مگر آنکسی که بخواهد راه پروردگارش را پیگیری کند، یعنی اجر رسالت من همان کسی است که به سوی پروردگارش سیر میکند، و شکرانهی این کار از ناحیهی خدا، خود این شخص است که راه پروردگارش را پیشه کرده است. از طرفی فرمود: اجر رسالت من مَودّة فیالقربی است، از طرفی میفرماید: اجر رسالت من آن کسی است که راه خدا را پیشه کند. پس معلوم است ذیالقربی راه خدایند و هرکدام همان کسی هستند که به نحو مطلق راه الهی را پیشه کردهاند، چون کسی که در حدّ محدودی راه الهی را پیشه کرده است نمیتواند اجر رسالت باشد، چون اجر رسالت و قرآن باید چیزی در حدّ قرآن و رسالت باشد و کسی که تماماً و در تمام ابعاد، اتخاذ سبیل اِلی رَبّه کرده باشد مصداق کامل اجر رسالت است که همان ائمهی معصومین علیهم السلام و در حال حاضر حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه هستند.»
ابنعباس نقل میکند که چون آیهی «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرا إِلاّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی» نازل شد اصحاب عرض کردند: یا رسولالله! أقربای شما که خدایتعالی مودّتشان را بر ما واجب کرده چه کسانیاند؟ حضرت فرمودند: علی و فاطمه و فرزندان ایشان،(1)و این مودّت را که نام میبرد مزد خاصی نیست بلکه برای آن است که بهوسیلهی آن، از آنان پیروی شود و موجبات سعادت دنیا و آخرت خود را فراهم سازند و لذا فرمود: «..مَا سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُم ...» و این مودّت اقربای من برایشماست.
1) الغدیر، ج 2، ص 307 .
چنانچه ملاحظه فرمودید اینکه گفته میشود اهلالبیت پیامبر علیهم السلام سبیلِ به سوی حق هستند از خودِ قرآن استنباط میشود و شیعه در این مورد چیزی ماوراء قرآن نگفته است.
با دقت در مباحث گذشته روشن میشود قرآن اصرار دارد موضوعی در اندیشهی مسلمانان مطرح شود با عنوان مودّت به نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله و آن را به عنوان مسیر صحیح دینداری مورد توجه قرار دهند و لذا در آیهی 57 سورهی فرقان میفرماید: بگو از شما در رابطه با اجر رسالتم چیزی نمیخواهم مگر «مَنْ شاءَ اَنْ یَتَّخِذَ اِلی رَبِّه سَبیلاً» کسی را که خواست راهی به سوی پروردگارش بیابد، همان شخص اجر رسالت من است و مصداق کامل چنین کسیکه میخواهد به سوی پروردگارش راه پیدا کند علی علیه السلام و ائمهی معصومین علیهم السلام هستند، پس اجر رسالت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله خانوادهی عصمت و طهارت میباشند تا همانطور که باید به رسالت رسول خدا صلی الله علیه و آله رجوع کرد، باید به آنها رجوع نمود.
احمد حنبل از سعید بن جبیر، از ابن عباس نقل میکند که: لَمَّا نَزَلَتِ الْآیَةُ «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» قُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَنْ قَرَابَتُکَ الَّذِینَ افْتَرَضَ اللَّهُ عَلَیْنَا مودّتهُمْ قَالَ: «عَلِیٌّ وَ فَاطِمَةُ وَ وُلْدُهُمَا» ثَلَاثَ مَرَّاتٍ یَقُولُهَا؛(1)وقتی آیهی «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی» نازل شد گفتم ای رسول خدا! خویشاوندان شما چه کسانی هستند
1) بحارالأنوار، ج 23، ص 241. تفسیر فرات: ص 144.
که بر ما واجب است آنها را دوست بداریم؟ فرمود: علی و فاطمه و فرزندانشان . این سخن را سه مرتبه تکرار نمود.
ملاحظه میکنید احمد حنبل که یکی از ائمهی چهارگانهی اهل سنت است چنین میگوید و هم اکنون نیز در فرهنگ اهل سنت موضوعِ محبّت اهلالبیت علیهم السلام موضوع پذیرفتهشدهای است. مشکل این است که آن دقتهایی که بتوانند با آن، نتایج عالیهای از این آیه بگیرند در میان نیست و موضوع را در حدّ یک محبّت عاطفی خلاصه کردند، بدون آنکه آن خانواده را مرجع برنامهریزی جامعه اسلامی قرار دهند و قاعدهی اتحاد بین وِلایت و وَلایت را که زیباترین شکل زندگی اجتماعی است محقق کنند، یعنی کسانی حاکم جامعه اسلامی باشند که به جهت عصمت و پاکی و بیعیبیشان محبوب جان افراد باشند.(1)
محبوبقراردادن نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله که در آیهی مورد بحث مطرح است از نیازهای اساسی انسان است، چون اولاً: انسان نیاز دارد که دوست داشته باشد تا قلب او تغذیه شود. ثانیاً: آن دوست داشتن، دوست داشتن حقیقی باشد. لذا است که گفته میشود: «اصل در محبوب، آن است که او از هرگونه آلودگی مبرّا باشد وگرنه مودّت حقیقی محقق نمیشود.» زیرا فطرت انسان طوری است که تمام دل خود را به کسی که از همهی عیوب
1) موضوع اتحاد بین وِلایت و وَلایت را در بحث «جایگاه إشراقی انقلاب اسلامی» از سلسله مباحث مربوط به انقلاب اسلامی دنبال بفرمائید.
مبرا نباشد نمیدهد و نمیتواند بدهد و لذا خداوند ابتدا اهلالبیت علیهم السلام را از هرآلودگی مصون داشت و سپس توصیه به مودّت آنها نمود. فرمود: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»؛(1)خداوند فقط اراده کرده است تا از شما اهلالبیت هرگونه آلودگی را پاک کند وآنهم چه پاککردنی، پاککردنی خاص. و حال پس از آنکه آنها را در نهایت پاکی قرار داد و خبر آن طهارت خاص را به ما رساند، میفرماید: پیامبر بگو! جواب و اجر رسالت من دوستداشتنِ نزدیکان و فیالقربیِ من است.
انسان واقعاً دلش را تماماً جز به خدا به احدی نمیتواند بدهد، چون انسان از هر کمالی، مطلق آن کمال را میطلبد و مصداق کمال مطلق فقط خدا است، محبّت به خدا جواب آن بُعد از ابعاد ما است که نیاز به محبّت به کمال مطلق دارد. اما از آنجایی که این محبّت محقق نمیشود مگر آن که مصداق خارجی پیدا کند وگرنه یک محبّت ذهنی است و نه قلبی، ما نیاز به انسانهایی داریم که نمایش کامل محبوب حقیقی ما باشند، زیرا محبّت قلبی با تصور محبوب در خیال سیراب میشود و این است که نمیشود خدا را دوست داشته باشی ولی ما بازاء محبّت به خدا را در جلوهای از انسانیت پیدا نکنی و باز آن محبّت، زنده و با طراوت بماند.(2)
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
2) عنایت داشته باشید که بحث از عالم خیال است و نه قوهی خیل و این طور نیست که عالم خیال ساختهی قوهی خیال باشد، بلکه عالمی است که انسان از طریق نفس ناطقهی خود با آن عالم مرتبط میشود و با صورت خیالی حقایق تماس حاصل میکند و از آنجایی که بعداً روشن خواهد شد اهلالبیت علیهم السلام دارای باطن و حقیقت نوری هستند و مرتبهای از آن حقیقت نوری در عالم عقل و مرتبهای در عالم خیال است، انسان از طریق عقلی و قلبی به آن ذوات مقدسه تجلیات نوری آنها را در خیال خود پدید میآورند، و یا از طریق توجه به سیره و گفتار آنها از طریق مرتبهی خیال خود به مرتبهی عالم خیال انوار اولیاء الهی منتقل میشود، و یا به عبارت دیگر مفتخر به تجلی نور آنها در مرتبهی خیال خود میشود و به جهت پاکی و طهارت آن نور، به آنها دل میسپارد.
اگر بخواهید محبّت به خدا داشته باشید ولی کسی را نیابید که مظهر محبّت به خدا باشد، محبّت شما بیمصداق میشود و قلبی نمیگردد و در حد یک مفهوم ذهنی باقی میماند و سیر و نفوذ آن تا دل و قلب نمیرسد، زیرا خداوند در هر محلی جمال خاصی دارد و با توصیه به مودّت فیالقربی به ما خبر داد آن جمالی که ما را به خودش متصل میکند و موجب نظارهی وجه جمیل او میشود، نظر محبّتآمیز به اهلالبیت علیهم السلام است. به همین جهت گفته میشود محبّتی که در حدّ مفهوم ذهنی است و نظر به جمال متعین او ندارد، محبّت نیست. مفهوم محبّت هرگز نمیتواند نقش محبّت واقعی را ایفا کند، مثل مفهوم آب که نمیتواند نقش تربودن را داشته باشد، آری! «محبّت قلبی به خدا بدون محبّت به یک انسان معصوم محقق نمیشود» به همین جهت هم خداوند میفرماید: «قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ»؛(1)ای پیامبر به آنها بگو اگر میخواهید خدا را دوست داشته باشید، از من پیروی کنید تا خداوند به شما محبّت بورزد. در این آیه با بیان ربط محبّت به خدا به پیروی از پیامبر صلی الله علیه و آله، روشن میشود که براساس همان محبّت به خداوند باید پیامبر صلی الله علیه و آله
1) سورهی آل عمران، آیهی 31.
را پیروی کرد که خود به خود یک نوع محبّت به پیامبر صلی الله علیه و آله را به همراه داشته باشد و انسان را متوجه مصداق عینی محبّت الهی بکند.
در راستای بهدستآوردن مصداق محبّت به خدا امام صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ وَاللَّهِ اَسْماءُ الْحُسنی»؛(1)چون
خداوند میفرماید: «وَلِلّهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»؛(2)برای خداوند اسماء حسنایی هست، پس او را از طریق آن اسماء حسنا بخوانید. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: به خدا سوگند ماییم آن اسماء حسنایی که خدا فرموده او را از طریق اسماء حسنا بخوانید. در واقع حضرت در این سخنِ بسیار مهم خود میخواهند ما را راهنمایی کنند که از طریق مصداق اسماء الهی و محل ظهور جمال خاص پروردگار میتوانید با خدا مرتبط شوید.
وقتی بخواهید دوستداشتن را وارد زندگی کنید، از یک طرف باید محبوب انسان هیچ نقصی نداشته باشد و از طرف دیگر جلوه و ظهور جنبهی کمالی خودِ ما باشد تا همسنخی بین مُحِب و محبوبْ واقع گردد. به همین دلیل خداوند کسانی را در عالم قرار داده که اولاً: از جنس خود انسانها هستند. ثانیاً: در عین انسانبودن، معصوماند و تمام جنبههای آرمانی و کمالی انسانها را دارا میباشند و در شخصیت خود جواب واقعی آن محبّتی هستند که ما باید به محبوب خود داشته باشیم. اگر شما
به این لیوان محبّت کنید و به خود القاء نمایید که این لیوان را خیلی دوست میدارم، اگر کمی هوشیار باشید همان لحظه از درون خود به خودتان میگوئید اینکه لیوان است، چطور همهی دلت را میخواهی به آن بدهی؟! اصلاً مگر میتوانید در جان خود چنین احساسی را پیدا کنید؟ به همین جهت در اولین توجه به لیوان به عنوان محبوب واقعی، دل خود را از آن پس میگیرید و به دنبال محبوبی میگردید که بتوانید دل خود را تماماً به آن بدهید.
مسلّم دل انسان بهجز کسی را که در برخورداری از کمال، مطلق باشد به عنوان مصداق کامل محبّت نمیپذیرد و آنهم جز خدا نیست، منتها خداوند از جهت وجود، در کمال مطلق است و معبود همهی جانها است ولی خود او ما را متوجه معصومینی کرده که از جهت انسانیت در کمال انسانی قرار دارند و مقصد و مقصود کمالِ همهی انسانها میباشند. خداوند در قرآن از وجود انسانهایی خبر داده که آنها را از هرگونه پلیدی مبرّا ساخته و در آخر آیه میفرماید: «یُطَهِرَکُمْ تَطْهیراً»؛ طهارتی به شما اهلالبیت دادم که از طهارتهای معمولی نیست، مطلق طهارت است. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» وعلامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» مسلّم در آخر عمر نه تنها گناه نمیکردند حتی فکر انجام گناه هم نمیکردند. ولی اینها خودشان را خاک پای اهلالبیت علیهم السلام هم به حساب نمیآوردند، چون آن طهارت خاصی را که خداوند برای اهلالبیت علیهم السلام قرار داده است تا حدّی میفهمند که آنها عین طهارتاند و هر اندازه که به آنها نزدیک شوند از مسیر طهارت آنها میتوانند به طهارت واقعی و همهجانبه دست یابند.
حیف که وقتی می خواهیم در موضوع مقام اهلالبیت علیهم السلام وارد بشویم، چون بعضی از مسائل معرفتی هنوز درست برایمان حلنشده، یکمرتبه به ذهن میآید که آیا برای آنها پارتیبازی شده است؟! و واقعاً اگر این مسائل برایمان حل نشود نمیگذارند سیر ما درست انجام گیرد، همان طور که سر پل صراط یک گناه نمیگذارد جلو برویم، عقیدهی ضعیف هم نمیگذارد انسان تا نزدیکی به حقایق جلو برود.
با سیر در معارف الهی إنشاءالله باید به جایی برسیم که متوجه گردیم همین طور که خداوند آب را برای ما خلق کرد، که عین تری است، اهل البیت علیهم السلام را خلق کرد که عین انسانیت هستند. هرکس هر چقدر میخواهد از تری بهرهمند باشد باید برود آن را از عین تری بگیرد، هیچکس نمیگوید این پارتی بازی است که چرا آب عین تری شد. چون میداند برای اینکه سیراب شود عین تری را خلق قرار کردند. حالا چرا اهل البیت علیهم السلام عین طهارت شدند؟ جواب این است برای اینکه ما از طریق آنها از نقائص خود خارج شویم و به کمال انسانی خود دست یابیم. اینها وجودهای مقدسی هستند با طهارتی خاص که اصطلاحاً به آن طهارت تکوینی میگویند. قرآن فرمود: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ...»؛(1)خدا اراده کرده است که فقط شما اهلالبیت از هرگونه آلودگی پاک باشید. وقتی میفرماید این طهارت را فقط برای آن خانواده
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
اراده کرده است، پس باید آن طهارت یک نوع طهارت خاص باشد، زیرا میدانیم خداوند با فرستادن پیامبران و با دستوراتی که از آن طریق به بشر داده، اراده کرده است همهی بشریت از هرگونه پلیدی پاک و مطهر باشند و اساساً پیامبران برای همین طهارت عمومی که به آن طهارت تشریعی گفته میشود، ارسال شدهاند. پس خداوند با احکامی که فرستاده خواسته است همهی بشریت تشریعاً و با انتخاب خود از پلیدیها پاک باشند ولی از طرف دیگراراده کرده است تا فقط خانوادهی پیامبر صلی الله علیه و آله در طهارت باشند، با دقت در این دو قضیه میتوان نتیجه گرفت که آن طهارتی که برای اهلالبیت علیهم السلام اراده کرده غیر از آن طهارت تشریعی است که برای عموم بشر اراده کرده است. وقتی متوجه شدیم طهارت اهلالبیت علیهم السلام، طهارت تشریعی نبود، میماند که آن طهارت، طهارتی تکوینی باشد، یعنی ذات و جان آنها عین طهارت باشد. در طهارت تشریعی به انسانها توصیه میشود تا خودشان به اندازهای که میخواهند و با انتخاب و اختیار خودشان دستورات دین را عمل کنند تا از آلودگیهای کفر و ریا و کبر پاک بمانند ولی در طهارت تکوینی ارادهی خداوند موجب تحقق آن طهارت میشود، مثل مرد یا زن قرار دادن ما که با ارادهی تکوینی خدا واقع شده است. منتها امامان معصوم علیهم السلام با ارادهی خود باید تلاش کنند آن طهارت تکوینی را در اموری که به انتخاب و اختیار آنها بستگی دارد حفظ کنند و عبادات طولانی آنها جهت حفظ آن طهارت است. از جمله آیاتی که روشن میکند عدهای را خداوند برگزیده و خالص گردانیده آیهای است که از قول شیطان میفرماید: «قَالَ فَبِعِزَّتِکَ لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ،
إِلَّا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ»؛(1)شیطان به خدا گفت: به عزّت تو قسم همه را گمراه میکنم مگر آنهایی که مخلَص هستند. یعنی تو آنها را خالص گردانیدهای، نه اینکه خودشان به تدریج در امر خلوص خود قدم گذاشته باشند.
آنچه عزیزان باید به آن عنایت داشته باشند این است همان طور که خداوند برای سیرابشدن انسانها عین تری را خلق کرده، برای طهارت انسانها نیز انسانهایی که عین طهارتاند را خلق نموده است. بنابراین خداوند با ارادهی تکوینی خود، اهلالبیت علیهم السلام را مجسمهی هدایت بشریت قرار داد و این از زیباییهای نظام اَحسن الهی است که عین طهارتی را که در ملائکه گذاشته است، عیناً در انسانهایی که امکان الگوگیری از آنها ممکن است، قرار داده است. خداوند در قرآن در مورد ملائکه میفرماید: «لَا یَعْصُونَ اللَّهَ مَا أَمَرَهُمْ»؛(2)
هیچ عصیانی در مقابل امر خدا ندارند. در بارهی اهلالبیت علیهم السلام میفرماید: این خانواده عین عصمتاند، پس همانطور که وجودات مقدس و پاکی در آسمانها موجود است به نام ملائکه، وجودات مقدس و پاکی در زمین هست به نام اهلالبیت علیهم السلام .
خداوند با توجه به ساختار وجودی انسانها به آنها خبر داد اگر میخواهید محبّتتان را درست خرج کنید و آن را به درستی جهت دهید،
انسانهای معصومی در این عالم هستند که برای شما امکان جهتدهی و مدیریتِ محبّتهایتان را ممکن میسازند، باید به آنها مودّت و محبّت بورزید و از این جهت فرمود، اجر رسالت من مودّت فیالقربی است تا این محبّت در بستر رسالت و شریعت مدیریت شود و گرفتار محبوبهای وَهمی نشویم.
وقتی انسان توانست به جای محبّت به دنیا و لوازم آن، محبّت را به جایی منتقل کند که به شکل واقعی جواب آن را میدهد و بهواقع کسانی هستند که به جهت عصمتی که در شخصیتشان هست، ارزش محبّتورزیدن دارند، شکوفایی و امیدواری و نشاط در زندگی انسان شروع میشود، بهخصوص که در این راستا پروردگار خود را نیز راضی کردهایم و با جلب رضایت پروردگار، تمام بهشتها در قلب انسان شکوفا میگردد، چون با ظهور چنین رضایتی راه ارتباط با خدا گشوده شده و گویا انسان برای ارتباط با خدا بال میگشاید و در این حین چیزی جز یقین در میان نخواهد ماند و این همان معجزهی محبّت و مودّت است.
از مسیر مودّت به انسانهای معصوم که نمایش کمالات الهی هستند و آیت کبرای خداوند میباشند، راه عشق به خدا گشوده میشود، چون امامان معصوم علیهم السلام مطلق کمال در موطن انسانیتاند و عشق به آنها امکان انتقالِ عشق به کمال مطلق را در انسان پدید میآورد و آنهایی که حقیقتاً در وادی عشق وارد شدهاند و با عشق الهی به حرکت در آمدهاند بر این نکته تأکید دارند که راه عشقِ به خدا از طریق عشق به آیات کبرای او
ممکن است. از این رو مودتورزیدن به اهلالبیت علیهم السلام سبب میشود که اولاً: از عشق محروم نمانید، ثانیاً: گرفتار عشقهای وَهمی و ناقص نگردید.
عشق به موجود کامل عشق حقیقی است و انسان را راه میبرد و به انتها میرساند و تمام وجود او را به ادبِ با معشوق دعوت میکند که در بندگی تمام به نمایش میآید و شریعت الهی به عنوان راه رسیدن به محبوب، با ارزشترین هدیهی خدا میگردد و امامان معصوم علیهم السلام به عنوان راههای متعین برای انس با محبوبِ قلب و جان انسان مورد مودّت و محبّت قرار میگیرند، و با رؤیت سیرهی آن ذوات مقدسه، دل از مستوری و حجاب آزاد میشود.
عاشق نه در سودای تملک است و نه در طلب ماندن، میخواهد یک چیز بماند و آن محبّت به معشوق و این در کربلا واقع شد، چون همهچیز برای وقوع چنین عشقی فراهم بود، از معصوم بودن محبوب، تا دستور الهی برای تعلق محبّت به نزدیکان رسول خدا صلی الله علیه و آله، و از معجزهی عشق بود که اصحاب امام حسین علیه السلام توانستند در فداکاری سبقت بگیرند. آیا عشق به آن صورت که در کربلا نسبت به امام حسین علیه السلام و یا نسبت به سایر ائمه علیهم السلام به خصوص نسبت به علی علیه السلام ظاهر شد، در جای دیگری صورت عملی به خود گرفت؟
شریعت وسیلهای است تا ما با انجام وظایف دینی که خدا به عهدهمان گذاشته، خدای خود را راضی کنیم. چون دلمان میخواهد خدایمان را راضی کنیم و چون خدا میداند بشر نیاز دارد که پروردگار خود را راضی کند شریعت را فرستاد و انسانهای مؤمن هم متوجه شدند که با انجام
وظایف و فرایض، محبوب خود را راضی میکنند. حال انسان مؤمن در راستای بهدستآوردن رضایت خدا بود که شنید خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله میگوید: بگو در امر جوابگویی به رسالت من یک چیز بیشتر در میان نیست و آن مودّت فیالقربی است که جزیی از دینداری است و راهی است برای اینکه دینداری شما صورت حقیقی بگیرد، «فَهُوَ لَکُمْ» و آن مودّت برای کمال خودِ شما است و جزیی از راه دینداری است و آنهایی که میخواهند حق شریعت الهی را ادا کنند به حکم خدا به ذی القربی محبّت بورزند، محبّتی که خداوند به صورت فطری در جان انسانها نهادینه کرده است.
انسان بدون آنکه تصورش را بکند، چون وارد فرهنگ محبّت به انسانهای معصوم شد، ناگهان میبیند چه برکات غیر قابل تصوری از این محبّت نصیبش می شود، دیگر حتی نمیگوید: «خدا در قلب من است» بلکه متوجه میشود «او در قلب خداوند است» و دیگر قصهی اینکه خود را به حضور خداوند ببرد به این موضوع تبدیل میشود که خداوند بندهاش را به حضور میبرد و در آن مسیر هرلحظه کمالی از خود را به او مینمایاند، زیرا در منظر خود امامانی را مییابد که تمام زندگی آنها، نمایشِ حضور خداوند است، و در رابطه با آن حضور گزارش میدهند که: «لَنا حالاتٌ مَعَ اللّهِ هُوَ فِیها نَحْنُ وَ نَحْنُ فِیها هُوَ وَ مَعَ ذلِکَ هُوَ هُوَ وَ نَحْنُ نَحْنُ»؛(1)
ما را با خداوند حالاتی است که او در آن حالت مائیم و ما در آن حالت اوئیم و مع ذلک او، اوست و ما، مائیم.
1) نورٌ عَلی نور، ج 1، ص 155. (کلمات مکنونه فیض، کلمه پنجاهم از امام صادق علیه السلام ).
وقتی متوجه شدیم مقام فنای عبد در رب یعنی چه و در آیهی تطهیر تدبر نمودیم که میفرماید: ما اراده کردهایم شما خانواده را در مقام تطهیر قرار دهیم و روشن شد این تطهیر، تطهیر تکوینی است، و تمام ابعاد وجودی آنها عین طهارت از هرگونه پلیدی است، اعم از بُعد قلبی تا بُعد جسمی، همانطور که آب تکویناً عین تری است، حال میفهمیم چرا امام صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّذِی لَا یُقْبَلُ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا قَالَ فَادْعُوهُ بِه»؛(1)سوگند به خدا مائیم اسماء حسنای الهی که هیچ چیزی از بندگان پذیرفته نمیشود مگر با معرفت به ما، که خداوند فرمود او را به آن اسماء حسنا بخوانید.
از حضرت «الله» به عنوان جامع کمالات در تجلی اول، مخلوقی متجلی میشود که در مقام مخلوقیت جامع همهی کمالات الهی است و موجودی که ظرفیت حمل همهی کمالات الهی را داشته باشد جز انسان نمیتواند باشد و لذا قرآن فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»؛(2)همهی اسماء را به آدم تعلیم کردیم. و حضرت صادق علیه السلام در حدیث فوق متذکر همین نکتهاند که آن تجسم عینی انسانی که حامل همهی اسماء الهی است، ما اهل البیت هستیم که خداوند مودّت و محبّت به آن ها را به مسلمانان دستور فرموده تا از این طریق راه ارتباط با خودش را بر بندگانش بگشاید
و راه عشق الهی گُم نشود و شوق به کمال مطلق، بدون تجسم عینی، از منظر ها خارج نگردد و دلِ بیتاب حق، سرگردان نشود که از کجا باید شروع کند.
ابن عباس میگوید: «فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی؛ فَقَالَ عَلَیْکَ بِحُبِّ عَلِیبنِ أَبِی طَالِبٍ- فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ أَوْصِنِی؛ قَالَ عَلَیْکَ بِمَوَدَّةِ عَلِیبنِ أَبِی طَالِبٍ، وَ الَّذِی بعَثَنِیبالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ اللَّهَ لَا یَقْبَلُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتَّی یَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِیبنِ أَبِی طَالِبٍ وَ هُوَ تَعَالَی أَعْلَمُ فَإِنْ جَاءَهُ بِوَلَایَتِهِ قَبِلَ عَمَلَهُ عَلَی مَا کَانَ فِیهِ وَ إِنْ لَمْ یَأْتِهِ بِوَلَایَتِهِ لَمْ یَسْأَلْهُ عَنْ شَیْءٍ وَ أَمَرَ بِهِ إِلَی النَّارِ یَا ابْنَ عَبَّاسٍ وَ الَّذِیبعَثَنِیبالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ النَّارَ لَأَشَدُّ غَضَباً عَلَی مُبْغِضِ عَلِیٍّ مِنْهَا عَلَی مَنْ زَعَمَ أَنَّ لِلَّهِ وَلَدا»؛(1)
عرض کردم: یا رسول اللّه! مرا توصیهای بکن. فرمود: علی بن ابی طالب را دوست بدار. عرض کردم: یا رسول اللّه! دیگر چه سفارشی داری؟ فرمود: به علی بن ابی طالب مودّت بورز. سوگند به خدایی که مرا به حقّ به پیامبری برانگیخته است خداوند هیچ حسنهای را از بندهای نمیپذیرد مگر آن که از حبّ علی بن ابی طالب از او پرسش کند و خداوند، آگاه است اگر بندهی او در حالی به روز رستخیز آمد که ولایت علی را با خود داشت، عمل او را میپذیرد و اگر ولایت او را نداشت دیگر خداوند از اعمال او پرسشی نمیکند و فرمان میدهد به آتش دراندازندش. ای ابن عبّاس! سوگند به خدایی که مرا به حق به پیامبری
1) کشف الیقین فیفضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام، ص 464.
برانگیخت، آتش بر کسی که نسبت به علی کینه ورزد بیشتر شعله خواهد کشید تا کسی که برای خدا فرزند قائل باشد.
با دقت در امثال روایت فوق متوجه میشویم دینداری با محبّت به ذیالقربی برکاتی دارد که اولین نتیجهی آن تحقق دینداری است و نهایت آن فنای در محبوب است به آن معنی که:
آبکوزه
چون در آب جو شود
محو
در وی گردد و او جو شود
وقتی آب کوزه در جوی وارد شد دیگر احساس محدودبودن به کوزه را ندارد و احساس آبِ جویبودن میکند؛ همان حالتی که برای شهدا پیش میآید که مصداق کامل فناء فیاللهاند و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَی فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَی مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ مَاتَ شَهِیداً وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ»؛(1)هرکس از شما در بستر خود جان سپرد در حالی که حقّ پروردگار خود و رسول او و اهل بیت وی را بشناسد، شهید مرده و اجر او بر کردگار است.
دقت در این دو روایت اخیر؛ رازهای بزرگی را بر ما میگشاید که این مقال ظرفیت طرح آنها را ندارد، فقط همین اندازه فکر کن که چگونه خداوند در منظر حبّ علی علیه السلام هر حسنهای را از بندگانش میپذیرد و چگونه معرفت به خدا و رسول و اهل بیت رسول صلی الله علیه و آله موجب فنای عبد از انانیت خود میشود که چنانچه با آن معرفت از دنیا رحلت کرد، شهید مرده است.
1) نهج البلاغه، ص 283.
از آن جایی که فقط خداوند متعلَّق حقیقی محبّت در جان و فطرت انسان است، انسان نمیتواند جز خدا را دوست داشته باشد، زیرا هر چیزی را که انسان دوست دارد به جهت جنبهی کمالی آن است، همین امر موجب میشود به محبوبی نظر کند که متذکر کمال و زیبایی است و آن محبوب هرگز نمیتواند با زیباییهای زمینی خود دل ما را در نزد خود نگه دارد مگر آن که زیبائیهای آسمانی در او باشد و آن زیباییها اولاً: در موطن انسانی، مطلق باشد، ثانیاً: راهی به سوی زیبائی مطلق بگشاید و مصداق این زیبایی جز امامان معصوم علیهم السلام نیستند. وقتی گل زیبایی را دوست دارید به جهت آن است که زیبایی را دوست دارید و چون این گل از آن زیبایی برخوردار است، آن را دوست دارید، پس عملاً زیبایی را دوست دارید، از طرفی زیبایی به معنی مطلق آن جز کمال مطلق یعنی خداوند نیست، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در این رابطه فرمود: «اِنَّ اللَّهَ جَمیلٌ یحِبُ الْجَمال»؛(1)خداوند زیبا است و زیبایی را دوست دارد. پس هرچه را که شما به عنوان زیبایی دوست دارید به جهت آن است که کمال مطلق را دوست دارید و چون دوستداشتن زیبایی خود یک نوع کمال است، خداوند در عین آن که خود را دوست دارد، هر زیبایی را از آن جهت که زیبایی است و به جمال جمیل او تعلق دارد، دوست دارد. ما گل را از آن جهت که نقص دارد دوست نداریم بلکه از جهت جنبهی کمالیاش
1) بحارالأنوار، ج 70، ص 192.
دوست داریم. مثلاً میگوییم: این گل اطلسی، خصوصیات گل بنفشه را ندارد، ای کاش کمالات و زیباییهای آن گل را هم داشت. پس در واقع شما نقصهای گل زیبا را دوست ندارید، بلکه کمالاتش را دوست دارید. حال چون کمالاتش محدود است، به اندازهای که محدود است، ناقص است و شما آن نقص را دوست ندارید، پس کمالاتش را به طور مطلق میخواهید، از طرفی مطلق همهی کمالات، خداست،پس مطلقاً محبّت انسانها به خداست و اگر آن محبّت به جایی دیگر نیز سیر میکند چون حکایتی است از کمال مطلق و چون زیباییهای آن را نشان میدهد دوست دارید. دعوت به مودّت اهل البیت علیهم السلام از آن جهت است که آن ذوات مقدسه نمایش کمالات الهیاند و متذکر مودّتی هستند که انسان به خدا دارد و آن را محقق میسازند. خداوند بر اساس علم به قاعدهی مودّت، امامان معصوم علیهم السلام را راه ارتباط محبّتآمیز به خودش قرار داده است. چون در دل آن محبّت، محبّت مطلق به خدا و قرب حقیقی که فقط از طریق مودّت بهوجود میآید، حاصل میشود.
خاصیت عشق این است که عاشق را همسنخ معشوق میکند، وقتی محبوبِ جان انسان کسانی بودند که عین فنای فیاللهاند، انسان از طریق آنها مفتخر به فنای فیالله میشود و راه عملی محبّت به خدا جز این نیست. بنابراین راه محبّت به پروردگار، با معرفت به اهل البیت علیهم السلام شروع میشود و به مودّت آنها میرسد و راه محبّت به پروردگار از طریق آنها گشوده میگردد.
موضوع یگانگی مُحبّ با محبوب تا حدّی است که حتی وقتی محبوب انسان، انسان غیر معصومی هم باشد، نقشآفرین است. شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» میفرمودند طلبههای شاگرد مرحوم آیتالله جلوه آنچنان مجذوب ایشان میشدند که تُن صداهایشان شبیه تُن صدای استادشان میشد. کسی که فرهنگ محبّت را شناخت و وارد دنیای محبّت شد چیزهایی در شخصیتش ایجاد میشود که در حالت عادی غیر ممکن بود بهوجود آید. میفرمودند: ما از شکل راهرفتن بعضی از طلبهها میفهمیدیم اینها شاگردان مرحوم آیتالله جلوه هستند، ناخودآگاه آنچنان بین آنها با استادشان اتحاد پیدا میشد که دیگر خودشان را فراموش میکردند، حتی حرکاتشان تحت تأثیر محبّت به استادشان واقع میشد. همانطور که گاهی محبّت فرزندان به پدر و مادر طوری است که شما از تکلم آن جوان متوجه میشوید که فرزندِ چه کسی است. تا آنجا که ما میخواهیم بگوییم شباهت چهره فرزندان به مادر و پدر، ریشه در توجه و محبّت روح فرزند به مادر و پدر دارد. البته گاهی موانعی در میان میآید که این مسیر درست طی نمیشود. اما به طور کلی عشق موجب یگانگی بین مُحبّ و محبوب خواهد شد، چون موجب اتصال روحی بین آنها میگردد در نتیجه هر چه را که محبوب دوست میدارد، مُحِب هم آن را دوست خواهد داشت. منتها وقتی این مسیر نتیجهی واقعی میدهد که رسیدن به مطلق کمال از منظر مُحب پنهان نگردد. توصیه به عشقی که عرفا به آن تأکید دارند از همین جهت است و لذا حافظ توصیه میکند:
عاشق شو ور نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی
او تأکید دارد که انسان از طریق عشق، به مقصد اصلی خود که قرب به معبود اصلی است، میرسد، ولی همین حافظ میگوید:
مردی
ز کَنَندهی در خیبر پرس
اَسرار
کرم ز خواجهی قنبر پرس
گر
طالب فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمهی
آن ز ساقی کوثر پرس
یا در جایی دیگر میگوید:
حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق
بدرقهی رهت شود همّت شحنهی نجف
همچنان که مولوی در مورد علی علیه السلام میگوید:
ترجمانی
هرچه مارادر دل است
دستگیریهرکهپایشدرگلاست
مرحبا
یا مجتبی یا مرتضی
ان
تغب جاء القضاء ضاق الفضا
انت
مولی القوم من لا یشتهی
قدردی
کُلاًّ لئن لم ینته
میگوید: آنچه در درون قلب عارفان است تو ترجمان آن هستی تا بتوانند واردات قلب خود را درست تحلیل کنند، همچنان که دستگیر کسانی هستی که در مسیر سلوک پایشان در گِل گیر کرده است. خوشآمدی ای برگزیده و ای پسندیده، اگر در صحنهی هدایت اهل سلوک نباشی، قضا می آید و فضای بندگی را تنگ میکند، تو مولای قوم مسلمانان هستی، حال آنکس که تو را نخواهد و نپذیرد، اگر باز نایستد و از انکارش دست بر ندارد، بهکلی هلاک میشود. همچنین که در جای دیگر میگوید:
هست
اشارات محمد المراد
کل
گشاد اندر گشاد اندر گشاد
صد
هزاران آفرین بر جان او
بر
قدوم و دور فرزندان او
آن
خلیفه زادگان مقبلش
زادهاند
از عنصر جان و دلش
در موضوع حُب اهل البیت علیهم السلام که در قرآن و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله بر آن تأکید شده است نهتنها مسیر محبّت به پروردگار عملی میشود و انسان میرسد به این که تمام وجودش محبّت به خداوند میگردد، بلکه به خودی خود دنیایی خاص در مقابل روح و قلب انسان گشوده میشود که به عنوان نمونه؛ در خبر داریم: سهلبنحنیف انصاری که از دوستان عالی مقام علی علیه السلام بود در کوفه وفات کرد، هنگامی که علی علیه السلام از صفین به کوفه برگشتند سهلبنحنیف وفات کرده بود امام علیه السلام در ضمن سخنانی که در این باره بیان داشتند فرمودند: «لَوْ أَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهَافَت»؛(1)اگر کوهی مرا دوست بدارد از هم پارهپاره میشود.
حدیث فوق میرساند که شخصیت اهل البیت علیهم السلام طوری است که اگر کسی بتواند با جنبهی معنوی آن ذوات مقدسه مرتبط شود آنچنان جذب آنها میشود و آنچنان محبّت به آن خاندان در جانش شعله میکشد که هرگونه انانیتی در او ذوب میگردد، حتی بدنِ خود را نمیتواند تحمل کند. همانطور که در قرآن میفرماید: «لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَی جَبَلٍ لَّرَأَیْتَهُ خَاشِعًا مُّتَصَدِّعًا مِّنْ خَشْیَةِ اللَّهِ»؛(2)
اگر این قرآن را بر کوهی فرومیفرستادیم یقینا آن کوه را از هم پاشیده میدیدی. یا میفرماید: «وَلَمَّا جَاء مُوسَی لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِی أَنظُرْ إِلَیْکَ قَالَ لَن تَرَانِی
وَلَکِنِ انظُرْ إِلَی الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِی فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ موسَی صَعِقًا فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَیْکَ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُؤْمِنِینَ»؛ و چون موسی به میعاد ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت عرض کرد پروردگارا خود را به من بنمای تا بر تو بنگرم، فرمود هرگز مرا نخواهی دید لیکن به کوه بنگر پس اگر بر جای خود قرار گرفت به زودی مرا خواهی دید، پس چون پروردگارش بر کوه جلوه نمود آن را ریزریز ساخت و موسی مدهوش بر زمین افتاد و چون به خود آمد گفت تو منزهی به درگاهت، توبه کردم و من نخستین مؤمن به تو هستم.
در آیهی اخیر میفرماید با تجلی نور پروردگار بر کوه، نه تنها کوه پارهپاره شد، بلکه حضرت موسی علیه السلام نیز مدهوش شد و به کلی خودیت خود را از دست داد و لذا چون به خود آمد عرض کرد، هماکنون با این حالِ جدید به سوی تو آمدم و در این مسیر اولین مؤمنین از امت خود گشتم.
علی علیه السلام و اهل البیت علیهم السلام ظاهرشان یک چیز است و باطن آنها که محبّت برانگیز است، چیز دیگری است و افراد خاصی در زمان ائمه علیهم السلام متوجه آن باطن شدند و در مسیر محبّت به آن خاندان قرار گرفتند که امثال میثم و کمیل و رشید هجری و سلمان از آنهایی هستند که وارد محبّت باطنی نسبت به آن حضرت شدند و از محبّت آنها به حضرت در تاریخ داستانها نقل شده است تا آنجا که موضوع محبّت به علی علیه السلام یک جرم به حساب می آمد و حاکمان اموی محبین آن حضرت را به قتل میرساندند.
موضوع حب اهل البیت علیهم السلام در روایات و تأکید رسول خدا صلی الله علیه و آله بر آن، نشان میدهد که از طریق این حب نتایجی خاص نصیب مسلمانان خواهد شد. در خبر داریم محمدبن بکیر خدمت زیدبن علی میرسد و از او میخواهد حدیثی از پدرش حضرت سجاد علیه السلام برایش بگوید و وی میفرماید: «قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فِی اللَّهِ- حُشِرَ مَعَنَا وَ أَدْخَلْنَاهُ مَعَنَا الْجَنَّةَ- یَا ابْنَ بُکَیْرٍ مَنْ تَمَسَّکَ بِنَا فَهُوَ مَعَنَا فِی الدَّرَجَاتِ الْعُلَی- یَا ابْنَ بُکَیْرٍ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی اصْطَفَی مُحَمَّداً صلی الله علیه و آله - وَ اخْتَارَنَا لَهُ ذُرِّیَّةً فَلَوْلَانَا- لَمْ یَخْلُقِ اللَّهُ تَعَالَی الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةَ- یَا ابْنَ بُکَیْرٍ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ- وَ نَحْنُ السَّبِیلُ إِلَی اللَّهِ وَ مِنَّا الْمُصْطَفَی وَ الْمُرْتَضَی- وَ مِنَّا یَکُونُ الْمَهْدِیُّ قَائِمُ هَذِهِ الْأُمَّة»؛(1)
فرمود پدرم از پدر خود و او از جدش نقل کرد ... هر که ما خانواده را دوست داشته باشد با ما محشور میشود و همراه خود او را به بهشت میبریم. پسر بکیر! هرکه چنگ به دامن ما بزند در مقامهای عالی بهشت با ما خواهد بود. خدای تعالی محمد صلی الله علیه و آله را برگزید و ما را برای او ذریه قرار داد، اگر ما نبودیم دنیا و آخرت را نمیآفرید. ای پسر بکیر خدا به واسطهی ما شناخته شد و به واسطهی ما پرستش گردید، ما راهنمایِ به سوی خدائیم، از ما خانواده، محمد مصطفی و علی مرتضی است و از ما خواهد بود مهدی و قائم این امت.
1) بحار الأنوار، ج46، ص 202.
همچنین از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم: «من أحبّنا أهل البیت حشره اللَّه آمنا یوم القیامة»؛(1)هر که ما اهل بیت را دوست داشته باشد، خدا او را روز قیامت ایمن محشور میکند.
این حدیث شریف نشان میدهد که حب امامان معصوم علیهم السلام همهی محبّتهایی را که عامل نزدیکی به آتش است از جان انسان پاک میکند. و لذا حدیث دیگری با جامعیت بیشتر، موضوع را مطرح میفرماید و میگوید: قال رسول صلی الله علیه و آله : «معرفة آل محمّد صلی الله علیه و آله : براءة من النّار و حبّ آل محمّد صلی الله علیه و آله جواز علی الصّراط و الولایة لآل محمّد صلی الله علیه و آله : أمان من العذاب»؛(2)
شناخت آل محمّد صلی الله علیه و آله باعث بیزاری از آتش و دوستی آل محمّد صلی الله علیه و آله وسیلهی عبور از صراط و ولایت آل محمّد صلی الله علیه و آله سبب ایمنی از عذاب است.
ملاحظه بفرمائید قرآن از طریق مودّت ذیالقربی، چه راهی را در جلو بشر قرار میدهد! چون عشق و محبّت اتحاد میآورد، به ما میگوید عشقتان را به این خانواده بیندازید. از آن طرف هم این خانواده را طوری پرورانده که در اوج بینقصی و عصمتاند تا بتوانیم محبّت خود را به آنها بیندازیم تا با محبّت به آنها، دل به جهت نیافتن محبوب ایدهآل خود، عقبگرد نکند.
اگر انسان به غیر معصوم عشق بورزد، یا گرفتار عشق سرگردان و وَهمی میشود، که محبوب او ربطی به واقعیت ندارد، یا گرفتار عشقی منقطع میگردد که قابل ادامهدادن نیست. ولی در مودّت و محبّت به اهل
البیت علیهم السلام هر چقدر آن محبّ جلو برود بیشتر شکوفا میشود و شعلهور میگردد. چون مُحِب، با مَحبوبی متحد میشود که در اوج کمالِ انسانی است و حقیقت ایدهآل اوست. و چون حال و هوای محبوب به مُحب منتقل میشود، با مودّت به اهل البیت علیهم السلام، نحوهای از عصمت و پاکی در قلب انسان جاری میگردد و این شروع ارتباط حقیقی با خدا خواهد شد و محبّت به خدا آن طور که حقِ محبّت است در جان مُحِبِّ اهل البیت علیهم السلام جریان مییابد، این است سرّ آن که با محبّت به اهل البیت علیهم السلام راه محبّت به خدا به قلب انسان باز میشود که البته در مباحث آینده إنشاءالله باز به این موضوع میپردازیم.
چقدر خوب است که عزیزان متوجه شوند به راحتی نمی توان به محبّت به خدا دست پیدا کرد و از وسیلههایی که خداوند نیز بر آن تأکید دارد غافل ماند. میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ وَجَاهِدُواْ فِی سَبِیلِهِ لَعَلَّکُمْ تُفْلِحُونَ»؛(1)
ای کسانی که ایمان آوردهاید تقوای الهی پیشه کنید و جهت قرب به او وسیلهی مخصوص آن را بهدست آورید، و در راه رسیدن به او تلاش و جهاد کنید، باشد که رستگار شوید.
حضرت کاظم علیه السلام در تفسیر آیهی فوق در راستای بهدستآوردن وسیله جهت قرب الهی میفرمایند: یعنی طاعت و عبادت و ترک معصیت،
1) سورهی مائده، آیهی 35.
پس از معرفت به امام و پیروی از او. و علیبن ابراهیم در تفسیرش میگوید معنی آیه این است که بهواسطهی امام و بهوسیلهی او به خدا نزدیک شوید.(1)اگر این نکته به خوبی روشن شود که راه ارتباط با خدا انسانهای کاملی هستند که عین انسانیت میباشند، آن وقت جایگاه محبّت به اهل البیت علیهم السلام و نتایج آن به خوبی روشن میشود.
با دقت در آیات مربوط به اهل البیت علیهم السلام میتوان متوجه شد که عشق به خدا به غیر از طریق اهل البیت علیهم السلام محال است، وقتی این موضوع به خوبی روشن شد، ثابت میشود که مدعیان عشق به خدا که از مسیر محبّت به اهلالبیت علیهم السلام غافلاند، متوجه نیستند که واقعاً به خدا عشق ندارند. به قول حافظ: «عشق داند که در این دایره سرگردانند» چون عشق از قلب ریشه میگیرد و قلب با نظر به جلوهی عینی محبوب به آرامش میرسد، جلوههایی که در خیال ظاهر میشوند و لذا تا مصداق واقعی عشق تجسم نیابد، عشق محقق نمیشود و رابطهی انسان با خدا در حدّ مفهوم عقلی باقی خواهد ماند و به دلدادگی منجر نمیگردد ولی وقتی محبوب مصداق پیدا کرد امکان تعلق قلبی به آن فراهم میگردد و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: «مَنْ رَانی فَقَدْ رَأی الحق»؛(2)هرکس مرا ببیند خدا را دیده است. یعنی آن حضرت آیت کاملی از خداوند هستند که امکان انتقال به خداوند را به بینندهی آن حضرت میدهد و از طرفی باید خود حضرت
دوستداشتنی باشند، تا معشوق همسنخ عاشق باشد و بتواند نیاز عاشق را به عنوان وجودِ برینِ عاشق رفع کند.
از شخصیتهای مشهوری که در مقام حبّ فیالله سرآمدِ عارفان تاریخ بهشمار میآید جناب عمربن علی حموی مصری مشهور به «ابنفارض»، عارف بزرگ قرن هفتم هجری است.(1)
وی در شرح احوالات خود میگوید:
ذَهَبَ
الْعُمْرُ ضِیاعاً وَانْقَضی
باطِلاً
اِذْلَمْ اَفُزْ مِنْکُمْ بِشَیْء
غَیْرُ
مَا اُولِیْتُ مِنْ عَقْدی وَ لاَ
عِتْرَةِ
الْمَبْعُوثِ حَقّاً مِنْ قُصَیّ
یعنی؛ عمر من ضایع و باطل گشت، چراکه به هیچوجه به حقیقت شما نرسیدم و کامیاب نشدم. غیر از عقد و گرهی ولایت عترتِ برانگیخته شدهی به حق از اولاد قُصَیّ (عترت و خاندان محمدبنعبدالله... ابنقُصَیّ) که آن به من رسیده است.
یعنی؛ نتیجه یک عمر سیر و سلوک الیالله، وصول به ولایت عترت طاهره است که به صورت بخشش به من عطا شده و من از آن کامیاب و فائز گردیدهام.(2)
این نشان میدهد که اگر سیر و سلوک و حبّ فیالله از حبّ اهلالبیت علیهم السلام هم شروع نشود اگر سیر و سلوک خالص باشد بالاخره به حبّ آن ذوات مقدسه میانجامد تا سالک بتواند نتیجهی کار خود را بیابد.
انسان به خودِ برتر و آرمانی خود عشق میورزد و به همین جهت در اصلاح خود تلاش میکند، حال وقتی با امامان معصوم علیهم السلام مرتبط شود به یک نحو به خود برتر خود نظر کرده و به آن عشق میورزد. زیرا در عشق، خودی غیر از خود معمولی در وسط است و شور عشق از اینجا شروع میشود، حال وقتی امامان معصوم علیهم السلام تجسم عینی خودِ برتر انسان بودند و انسان توانست از این زاویه به آنها نظر کند، چون هم ما انسانیم و هم آنها، ولی آنها انسانهای بینقصاند، نظر به آنها عین نظر به خودِ برترمان است و عشقِ رسیدن به خودِ برتر، همان عشق به آنها خواهد بود و معنی عشق به اهل البیت علیهم السلام که دریچهی عشق به حضرت حق است، فعلیت خواهد یافت و میفهمیم جایگاه ذکر «اللَّهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ»؛ جایگاه نظر به محبوبانی است که از دریچهی آنها راه ارتباط با محبوب حقیقی گشوده میشود که مقصد و مقصود برین هر انسانی است، به همین جهت حضرت ثامنالأئمه علیه السلام میفرمایند: صلوات بر محمد و آل محمد معادل تسبیح و تهلیل و تکبیر است.(1)
ذکر صلوات بر محمد و آل محمد به قلبها جهت میدهد تا اسماء الهی را در آینهی جمال اهلالبیت بنگرد. از خدا تقاضا میکنی؛ سلام و صلواتت را بر محمد و آل او ارزانی
1) امالی صدوق، ص 73.
دار زیرا آنها جان و قلب ما هستند و عملاً از طریق صلوات بر محمد و آل محمد نظر جان را به قلّهی وجود اصلی خود سیر دادهایم.(1)
خدایا! وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام را شناختیم، متوجه شدیم تو چقدر بر بندگانت محبّت داشتی که چنین انسانهایی را برای هدایت بشر خلق کردی و تو چقدر به بندگانت محبّت داشتی که به آنها دستور دادی به اهلالبیت پیامبرت محبّت بورزند. خداوند می خواست نتیجهی مودّت به ذیالقربی این شود که انسانها را با پایدل بهسویخودش بکشاند.
علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در غزلی همین مضمون را با خدا در میان گذاردهاند که؛ خدایا! من را متوجه این خانواده کردی تا تو را بیابم، با مودّت به آنها چیزهایی به دست آوردم که اصلاً خودم نمی توانستم به صِرف عبادت به دست بیاورم، میگویند:
منبه سرچشمهی خورشید نهخود بردم راه
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
من خس بی سرو پایم که به سیل افتادم
او که میرفت مرا هم به دل دریا برد
خودتآموختیام«مهر»وخودت سوختی ام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
اگر آن برافروختهرویانِ درگاه خودت نبودند و دستور مودّت به این خانواده را به ما نمیفرمودی و مهر به آنها را به ما آموزش نداده بودی، هنوز همان خس بیسرو پا بودیم.
1) برای بررسی بیشتر در مورد جایگاه صوات بر محمد و آل محمد علیهم السلام و نقش آن در تعالی روح انسان به کتاب «صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله؛ عامل قدسیشدن روح» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
«من به سرچشمهی خورشید نه خود بردم راه» یعنی ای خدا! من اصلاً نمیتوانستم محبّت به تو را بفهمم، به من راه عملی یاد دادی، یاد دادی به اهلالبیت علیهم السلام محبّت و مودّت بورزم، ناگهان از همهی منیتها سوختم و دیدم با تمام وجود با تو روبهرو شدم، این نیز از مهر تو به ما بود که فرمودی به اهلالبیت علیهم السلام مهر بورزیم، و همین مهر بود که مرا بالا برد.
من خس بی سرو پایم که به سیل افتادم
او
که میرفت مرا هم به دل دریا برد
خود را در مسیر حیات و ممات اهل البیت علیهم السلام قرار دادم، یکمرتبه خود را در دریای بندگی تو یافتم، چقدر خوب خس بی سر و پا را به دریای بندگی خود آوردی.
خودت آموختی ام مهر وخودت سوختیام
با برافروخته رویی که قرار از ما برد
یعنی تو آمدی کسانی را که مظهر محبّت به تو بودند به من نشان دادی و از این طریق چه راههای به ظاهر غیر قابل فتح را بر من گشودی، حالا میفهمیم چرا به ما فرمودی: «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَابْتَغُواْ إِلَیهِ الْوَسِیلَةَ»؛(1)ای مؤمنان تقوای الهی پیشه کنید و برای رسیدن به خدا وسیلهی آن را جستجو نمایید. فرمودی با مودّت و محبّت به این وسیلهها، راه رسیدن به خدا را ممکن و شیرین کنید. پس به گفتهی حافظ:
عالم از نالهی عشاق مبادا خالی
که خوشآهنگ و فرحبخش نوائی دارد
فراموش نفرمائید اگر خداوند به ما فرمود مودّت و محبّت نزدیکان پیامبر را پیشه کنید، مسلم دلی برای ما خلق کرده که جای این محبّت
1) سورهی مائده، آیهی 35.
است، باید نگذاریم با محبّتهای دروغین از این اصیلترین محبّت محروم شویم.
اگر فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام در حدّ یک احساسات منهای حکمت معرفی شود به آن فرهنگ جفا شده است و اگر آن فرهنگ در حدّ استدلالهای منهای شور و محبّت قلبی معرفی گشت، حقیقت آن در حجاب رفته و در هر دو حال راه دینداری حقیقی گم میشود.
آیا دعاهایی که از طریق امامان معصوم علیهم السلام مطرح شده نشانهی وجود دلهای عاشقانهای نیست که در اوج محبّت به حقاند و به ما فرمود با مودّت به آنها از آن عشق محروم نگردید؟ حال و هوای خاصی در دعاهای مربوط به ائمه علیهم السلام هست که نشان میدهد صاحبان اصلی این دعاها تماماً در عشق به حق بودهاند و خداوند به ما راه نشان داده است که می فرماید؛ دلهای خود را به آنها بدهید، آنهایی که تمام دل خود را به خدا دادهاند. اگر عالیترین عشق به خدا در میان نبود، هرگز چنین دعاهایی از قلب مبارک اهل البیت علیهم السلام صادر نمیشد، پس آنها عین عشق به خدایند و هرکس هر اندازه میخواهد در عشق به خدا وارد شود باید از راه مودّت و محبّت به آنها وارد آن وادی گردد(1)
تا قاعدهی «واصل» و «تابع» محقق گردد و ما به عنوان تابعان آنهایی که خود وصل به حقاند، از نور آنها بهرهمند گردیم. إنشاءالله.
1) همانطور که هرکس خواست از تری و رطوبت بهرهمند شود باید از عینتری که آب است آن تری را بگیرد.
در یک جمعبندی میتوان نکاتی را که در این جلسه عرض شد به صورت زیربیان کرد:
1- با دقت در آیاتِ قبل از آیهی «مودّت فیالقربی»، موضوعِ نتیجهی کار مومنانی که عمل صالح انجام دادهاند را به عنوان« فضل کبیر» مطرح می فرماید و سپس مودّت فیالقربی را بهعنوان اجر رسالت پیش میکشد تا معلوم شود فضل کبیر و روضات جنّات از طریق آن مودّت محقق میشود.
2- علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» با ربط آیاتی که در آنها موضوع اجر رسالت مطرح میشود روشن میکنند که مودّت به اهلالبیت علیهم السلام برای آن است که آن عزیزان مرجع علمی و عامل هدایت جامعه باشند و تذکر میدهند که این محبّت، محبّت فیالله است و نه محبّت عاطفی به خانوادهی پیامبر صلی الله علیه و آله از آن جهت که فرزندان پیامبرند.
3- علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» با دقت در آیهی «قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاء أَن یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلًا»؛(1)به زیبایی تمام روشن کردند اجر رسالت پیامبر صلی الله علیه و آله باید شخصی باشد که آن شخص میخواهد راهِ به سوی پروردگارش را اتخاذ کند و چنین کسی نمیتواند یک مسلمان معمولی باشد و لذا اجر رسالت آن حضرت باید انسانهای معصومی باشند که شایستهی اتخاذ راه به سوی پروردگارشان می باشند.
4- به شرایط تحقق عملی محبت پرداخته شد که آن محبت فقط از طریق محبت به انسانهای معصوم محقق میشود وگرنه انسان در
1) سورهی فرقان، آیهی 57.
محبتهای وَهمی متوقف میگردد و از نظر به خدا از طریق مظاهری که جمال حق را مینمایانند محروم میشود.
5- تا اندازهای به سخن امام صادق علیه السلام پرداختیم که فرمودند: «نَحْنُ وَاللهِ أسماءُ الْحُسْنی»؛ و جا دارد در جلسات آینده بیش از پیش بدان پرداخته شود.
6- به موضوع طهارت تکوینی اهلالبیت علیهم السلام پرداخته شد و جایگاه این طهارت در هستی تا اندازهای روشن شد و اینکه چرا هرکس بخواهد در موطن انسانی به طهارت برسد باید از طریق آن ذوات مقدسه راه خود را پیدا کند.
7- در این جلسه به طور مختصر به موضوع اتحاد بین مُحبّ و محبوب پرداخته شد و به معجزهی محبّت و مودّت در کربلا اشاره گشت تا إنشاءالله در جلسات آینده راههای فهم عمق موضوعِ محبّت گشوده شود.
8- با توجه به روایت حضرت صادق علیه السلام به موضوع فنای آن ذوات مقدسه در ارادهی پروردگار به صورت گذرا اشاره شد و اینکه با محبت به بندگانی که بهطور کامل فانی در حقاند میتوان راه فنای فیالله را طی کرد.
9- روشن شد چرا رسول خدا صلی الله علیه و آله به ابنعباس میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ لَا یَقْبَلُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَةً حَتَّی یَسْأَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِیبنِ أَبِی طَالِبٍ»؛ خداوند هیچ حسنهای را از بندگان قبول نمیکند مگر اینکه از حبّ علی علیه السلام از آنها سؤال کند. و امیدوار هستیم در جلسات آینده راز این نکتهی بسیار مهم برای عزیزان روشن گردد.
10- از زیباترین محبّت سخن به میان آمد و اینکه انسان دوست دارد به محبتی دست یابد که حتی بدن او در میان نباشد و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «لَوْ أحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهافَتْ» اگر کوهی مرا دوست بدارد از هم پاره میشود.
11- از نقش محبت به اهلالبیت علیهم السلام و آرامشی که در قیامت به همراه می آورد تا حدّی سخن گفته شد، به امید آنکه راز این محبّت که مصداق واقعی عشق است در جلسات آینده روشن شود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
}قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی{(1)
ای پیغمبر به این مردم بفرما: در ازای این رسالتی که من برای شما آوردم، هیچ اجری نمیخواهم جز اینکه مودّت نزدیکان را در خودتان ایجاد کنید.
مقدمات بحث بحمدالله در جلسهی قبل گذشت، امیدوارم که آن مقدمات در ذهن عزیزان بماند تا إنشاءالله نتایج بعدی حاصل شود.
محور بحث در این جلسه بر روی نیاز قلب به دوستداشتن انسانهای کامل است و اینکه اگر به این نیاز درست جواب داده نشود انسان سرخورده میگردد و دوستداشتن که ضروریترین بُعد زندگی است خاموش میشود، سپس ذهن عزیزان متوجه برکات محبّت به اهل البیت علیهم السلام در قیامت و حیات ابدی میشود و اینکه چرا گفته شده؛ «برای مؤمن هیچ لذّتی به اندازهی مرگ نیست». بعد از آن به این موضوع میپردازیم که محبّت در انسان وقتی به نتیجه میرسد که آن محبّت «جامعیت» داشته باشد و نظر به محبوبی شود که همهی کمالات انسانی در او جمع است.
1) سورهی شوری، آیهی 23.
موضوع مهم این جلسه محبّت به خدا از طریق محبّت به اهلالبیت علیهم السلام است تا از آن طریق «عشق» از حالت مفهومی به حالت مصداقی سیر کند.
بعد از آن به تفاوت محبوبهای وَهمی با محبوبهای حقیقی و نقش هرکدام میپردازیم که لازم است با دقت کامل آن را دنبال فرمایید.
جایگاه خیال و رابطهی آن با عشق موضوع بسیار مهمی است که سعیشده تا حدّ ممکن عزیزان متوجه این امر بگردند.
تذکری هم راجع به جایگاه عرشی و نوری اهلالبیت علیهم السلام داده شده و اینکه باید سعی شود نظرها متوجه این جایگاه باشد و از همه مهمتر باید تلاش کرد که ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام از جایگاه عرشی خود بر جان ما إعمال ولایت نمایند و جان ما را تدبیر کنند و در آخر به شرایطی توجه شده که امکان إعمال ولایت انسان کامل را بر جان انسان فراهم میکند.
در جلسهی قبل عرض شد خداوند در قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند بگو: «...فَمَا سَأَلْتُکُم مِّنْ أَجْرٍ إِنْ أَجْرِیَ إِلاَّ عَلَی اللّهِ...»؛(1)من هیچ اجری از شما نمیخواهم، همانا اجر من بر خدا است. پس معلوم است این اجری که در سورهی شوری در رابطه با «مَوَدَّة فِی الْقُرْبی» مطرح میفرماید، برای رسول خدا صلی الله علیه و آله نیست، بلکه همانطور که قرآن میفرماید برای ماست. و در همین راستا به پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود بگو: «قُلْ ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ
1) سورهی یونس، آیهی 72.
لَکُم»؛(1)این اجری که در قرآن در رابطه با اجر رسالت مطرحشده برای خود شماست، و باز یادآوری میکنم که روشن شد خداوند محبّت ما را به چیزی میاندازد که نتیجهی آن محبّت رسیدن به عالیترین محبوب باشد که آن قرب به خودش است و إنشاءالله غفلت نفرمودهاید که این محبّت، محبّتی است که موجب ادامهی دین و دینداری برای انسان میگردد و به همین جهت خداوند در آیهی مورد بحث در سورهی شوری میفرماید نتیجهی نهایی دینداری به عنوان اجر رسالت باید محبّت به کسانی بشود که خداوند برای آنها عصمت و طهارت محض را اراده کرده است و فرمود: «اِنَّما یریدُ اللّهُ لِیذْهِبَ عَنْکُمُ الرِجْسَ اَهْلَ الْبَیت وَ یطَهِرَکُم تَطْهیراً»؛(2)خداوند اراده کرده از شما اهل البیت هرگونه آلودگی را پاک کند و شما را به تطهیری خاص مطهر نماید. خداوند در راستای هدایت انسانها از یک طرف معصومین علیهم السلام را پرورانده، از طرف دیگر کشش وجودی هر انسانی را تماماً به سوی انها که عالیترین شخصیت ممکن میباشند قرار داده و نیز خود دین گفته است که نتیجهی نهایی دینداری، محبّت ذیالقربی است. پس در واقع آیهی: «قُلْ لا اَسْئَلُکُم عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی» عالیترین و همه جانبهترین و وسیعترین نیاز انسان را به او گوشزد میکند.
لازم است مقدماتی که عرض شد دائماً در ذهن عزیزان باشد چون وقتی انسان بخواهد قلب خود را سیر بدهد باید بداند حقیقتاً قلب چه چیزهایی را دوست میدارد، ما نمیتوانیم به قلب خود بگوییم چه چیزی را دوست بدارد و چه چیزی را دوست ندارد، ما فقط میتوانیم به قلب کمک کنیم تا در شناخت مصداقها فریب نخورد و جایگزینی غلط انجام ندهد، به این معنا که جای چیزی را که به دنبال آن است به غلط به چیز دیگری ندهد. قلب همیشه پاکی و حقیقت را میخواهد و همیشه تعالی را دوست دارد، ممکن است مصداق پاکی و حقیقت را به شکلی غلط به او معرفی کنیم.
به قلب نمیتوان گفت آنچه را نفس امّارهی من میخواهد بپذیر، اما میشود قلب را از صحنهی زندگی بیرون کرد و نفس امّاره را جایگزین آن کرد. از طرفی آدمها با قلبشان زندگی میکنند نه با عقلشان و لذا اگر قلب در صحنه نباشد، زندگی در صحنه نیست. به همین جهت پدرانی که خیلی جدی و منظم و حسابگر باشند در خانوادهشان خیلی موفق نیستند، مگر اینکه در عین منظمبودن، با محبّت و مدارا کارها را جلو ببرند. اگر در کنار عقل و استدلال، قلب انسانها در میان نباشد انسانها نمیتوانند زندگی کنند، خیلی زود دلمرده میشوند. در همین راستا اگر دین به مودّت کشیده نشود شور و نشاط در دینداران پیش نمیآید و اگر هم به سوی مودّت سیر کند باید این مودّت در مسیر صحیحی مدیریت شود تا قلب اغفال نگردد. همانطور که وقتی عشقهای سرگردان را به جای
عشقهای حقیقی بگذاریم بعد از مدتی آثار منفی و سرخوردگیهای انتهاییاش ما را آزار میدهد و احساس میکنیم در عشق شکست خوردهایم، اگر مودّت «فیالقربی» را درست مدیریت نکنیم به آن نتیجهی فوقالعاده ارزشمندی که در پی دارد نمیرسیم.
در عشقهای سرگردان انگیزش اصلی گرایش به یافتن محبوبی متعالی و بینقص است ولی در مصداق آن اشتباه میشود. هر انسانی احساس میکند نیاز به دوستداشتنی عمیق و کامل و ناب دارد و جهت جوابگویی به آن میخواهد کسی یا چیزی را دوست داشته باشد که بتواند تمام وجودش را خرج آن کند، اما آن عشق و محبّت را خرج کسی یا چیزی می کند که مصداق واقعی آن محبّت ناب نیست و لذا چیزی نمیگذرد که دچار سرخوردگی میشود.
عشقهایی که مصداقش غلط باشد، موجب بیجواب ماندن میل به محبّتورزی فطری میشود، در آن صورت جواب محبّتورزی را درست ندادهایم. همانطور که گاهی ما جواب تشنگیمان را غلط میدهیم و به جای این که آب بخوریم، شربت میخوریم و تشنگیمان را بیجواب میگذاریم و خود را کلافه میکنیم بدون آن که بفهمیم علت این کلافگی چیست.
میل به محبّتورزیدنِ ناب در هر انسانی هست اگر درست جوابش را ندهد، سرخورده میشود و احساس بیثمری میکند. خدا محبّت را در جان ما گذاشته است تا ما را به عالیترین شکلِ زندگی برساند ولی اگر آن محبّت را سرگردان کردیم و سعی نکردیم مصداق آن را درست
انتخاب کنیم، ابتدا متوجه موضوع نمیشویم ولی بعد از مدتی احساس میکنیم هیچ نتیجهای نگرفتهایم در حالی که میتوانستیم از طریق درست به کار بردن محبّت فطری نتایج فوقالعادهای بهدست آوریم.
اگر محبّت به اهل البیت علیهم السلام دارای نتیجهی کمی بود خداوند آیهی مربوطه را با این سبک و سیاق نمیآورد و اینچنین تأکید نمیفرمود که مسلمانان باید همهی اجر رسالت را با مودّت اهل البیت علیهم السلام جواب دهند. مسئله باید خیلی مهم باشد، زیرا مهمترین مسئله برای بشر، هدایت بشر است و این مهم با ارسال پیامبر صلی الله علیه و آله محقق میشود و حال در راستای ارسال پیامبر صلی الله علیه و آله و هدایت بشر میفرماید: نتیجه و ثمرهی این مهمترین مسئله، با مودّت به اهل البیت علیهم السلام به بار مینشیند و تأکید میفرماید که ای پیامبر بگو این رسالت باید به مودّت نزدیکان ختم بشود وگرنه نتیجهی مطلوب نصیب شما نمیشود.
مودّت و دوستداشتن را در جان ما گذاشتند تا محبوبمان را پیدا کنیم و به ثمرهای متعالی برسیم، در این راستا اولین ضرر بزرگ وقتی پیش میآید که با محبوبهایی بهسر ببریم که کمالات مطلوب ما را در خود نداشته باشند و ما متوجه آن نباشیم و عملاً از ثمرهی فراوانِ بهسربردن با محبوب واقعی محروم شویم. ضرر دومِ پیدانکردن محبوب واقعی، سرخوردگی در محبّت و مودّت است که آسیبهای فراوانی به بار
میآورد، زیرا در آن صورت دوست داشتن در انسان میمیرد و وای اگر دوست داشتن در انسان بمیرد.
خداوند به انسان یک عقل منطقی و استدلالی داده است. این عقل باعث میشود که خدا را پیدا کند. اگر عقل را درست به کار ببرد به وجود خدا میرسد. ولی خدا علاوه بر عقل، یک دل هم به او داده است. همان که به ما عقل داد تا به وجود خدا پی ببریم، یک دل هم به ما داده است که بتوانیم به خدا عشق بورزیم. از آن طرف دل برای عشقورزیدن نیاز دارد که صورت محبوب خود را در خیال خود متعین کند. تا آن محبت در حدّ مفهوم انتزاعی نماند و با توجه به صورتی که حکایت از او دارد دل را متوجه او نماید. ممکن است هنوز این سؤال برای عزیزان باشد که به چه دلیل عشق ورزیدن به خدا، واسطه میخواهد؟ در این مرحله از بحث ممکن است عواطف و احساسات با اصل موضوع مخلوط شود و آنطور که لازم است موضوع روشن نگردد و پایههای بحث محکم نگردد و اگر پایهی این مباحث محکم نباشد، مسئلهای که فوق عقل است، به نام عشق و محبّت، تبدیل میشود به مسئلهای که دون عقل است یعنی احساسات، در آن صورت نه تنها نتایج لازمی را که میتوان به دست آورد از دست میدهیم، بلکه ممکن است تحت عنوان محبّت به اهل البیت علیهم السلام به آفاتی دچار شویم که درنتیجهی آن، چیزی که باید وسیلهی صعود ما باشد عامل سقوط ما گردد.
عرض شد که ما یک عقل منطقی و استدلالی داریم که باید از آن در جایش استفاده کرد ولی نباید غفلت کنیم که خداوند استعداد دیگری هم
در ما نهاده است، که آن فوق عقل استدلالی است، آری عقلِ استدلالی ادعایش زیاد است و فکر میکند برای همهی زندگی ما کافی است ولی ما نباید غفلت کنیم که استعداد بالاتری هم داریم، به قول حافظ:
عقلمیگفتکهدلمنزل و مأوای من است
عشقخندیدکه یا جای تو یا جای من است
عشق نمیخواهد عقل را نفی کند، بلکه متذکر میشود که همیشه تو نمیتوانی میداندار باشی. عقل اگر خواست همه میدان زندگی را بگیرد، عشق روشن میکند که نمیتواند و برای بعضی از مراحل کم میآورد. به قول حافظ:
عاقلان
نقطهی پرگار وجودند ولی
عشق
داند که در این دایره سرگردانند
اگر انسان جای عشق را در زندگی باز نکند و اگر این عشقی که خداوند در جان انسان گذاشته به صحنهی زندگی نیاورد، احساس کمبود میکند.
هر چند عقل میتواند مصداقهای محبّت را بشناسد ولی خودش بهتنهایی کافی نیست که راه را تا آخر برود. اگر مصداقهای واقعی محبّتورزیدن را درست نیابیم و محبّتورزیدن خود را سرگردان کنیم و دل را به مصداق درستِ محبّت راهنمایی نکنیم، عشقورزیدن خود را ضایع کردهایم و اینجاست که انسان دوستداشتن خود را گم میکند چون نمیفهمد چهچیز را و چه کس را باید دوست داشت.
خداوند به پیامبرش صلی الله علیه و آله فرمود: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»؛(1)به مردم بگو: اگر میخواهید جواب مناسب به رسالت من بدهید و دینداری خود را از طریق رسالت من به انتها برسانید، باید آن دینداری را در مسیر محبّت به نزدیکان من قرار دهید. در واقع از آیه برمیآید که اگر دینداری به محبّت نزدیکان پیامبر علیهم السلام کشیده نشود، به انتها نرسیده است. این بدین معنی است که مکتب محبّت باید مکتب ما بشود، ولی محبّت به انسانهای متعالی! زیرا از یک طرف انسانهای متعالی، نمایش جنبهی متعالی وجود انسانها هستند، و از طرف دیگر آیات کامل اسماء حسنای پروردگار و نمایش محبوب و معبود انسانهایند.
خداوند میفرماید این افراد خاص، انسانند ولی انسانهای معصوم، از خانوادهی توحید نبوی هم هستند.(2)
به اینها باید مودّت پیدا کنید، نتیجهاش چه میشود؟ نتیجهاش این میشود که اولاً: مودّت و محبّت ما سرگردان نمیگردد، ثانیاً: زندگی به ثمرهی لازمهی خود دست مییابد. چون بدون مودّت به نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله اصلاً هنوز میوهی دینداری به دست نیامده است.
ما باید از طریق تدبّر در آیات قرآن یقین پیدا کنیم که اهل البیت علیهم السلام وجودات مقدس متعالی هستند، انسانیهایی که جز ظهور مشیت الهی در
صحنهی شخصیتشان نیست و لذا خودشان در این رابطه میفرمایند: «اِنَّ قُلُوبَنا اَوْعِیةُ مَشِیتِ اللّه، فَاِذا شَاءَ شِئْنَا»؛(1)
قلبهای ما ظرف خواست و مشیت الهی است، هر وقت او چیزی را خواست، ما نیز همان را میخواهیم. وقتی در وصف رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «عَبْدُهُ» او بندهی خداست، یعنی آن حضرت تمام ابعاد وجودی خود را تحت حکم معبودش قرار داده است لذا رکوعش ظهور نور عبودیت خداست، رکوع و سجود ایشان مثل رکوع و سجود ما نیست که نفسانیت ما آن را کدر کرده و انگیزههای دنیایی در آن وارد شده باشد و به همین جهت این رکوعها آن رکوعی نیست که عبودیت محض حق از آن ظاهر شود و در همین رابطه به ما توصیه میکنند رکوعتان را به رکوع امام زمان عجل الله تعالی فرجه وصل کنید تا با نور رکوع آن عبد صالح، رکوعتان رکوع شود یا میفرمایند: اگر به زیارت ثامن الائمه علیه السلام رفتی به نیابت امام زمام عجل الله تعالی فرجه به زیارت برو تا از منظر جان مبارک آن حضرت زیارت کنی، ممکن است در ابتدای امر نتوانیم در عمل برای بهکاربردن این توصیهکاری بکنیم و قلب خود را آنچنان به امام زمان عجل الله تعالی فرجه نزدیک کنیم که به نیابت آن حضرت زیارت کنیم، ولی وقتی اراده میکنیم که به نیت آن حضرت زیارت نماییم، همین اندازه هم موجب میشود تا اتصال بهتری بین قلب ما و امامان معصوم علیهم السلام واقع گردد و فردای قیامت نتایج آن برایمان معلوم میشود. گاهی در عبادت، شوریو حالی برای انسان پیش میآید، ولی چیزی نمیگذرد که آن شور میرود ولی دوباره در پیری ممکن است آن شور و
1) سید حسین بروجردی، صراط مستقیم، ج 3، ص 374.
حال برگردد. گفت: «سر پیری جوانشدن عشق است» ممکن است در هنگام پیری هم همهی آن حال برنگردد ولی بالأخره بعد از مرگ که همهی عوامل غفلت مرتفع شد، آن حالات به عالیترین شکل در جان ما ظاهر میشود و در آن عالم ارادهی اتصال به رکوع و سجود و زیارت ذوات مقدسهی معصومین علیهم السلام کار خود را خواهد کرد.
محبّت واقعی اهل البیت علیهم السلام در این دنیا سراغ احدی نمیآید، اصل این محبّت در عالم قیامت ظاهر میشود، وقتی پرده عقب رفت آدم میبیند عجب من سالها به دنبال ذرهای از این محبّت به ذُرّیه ی پاک پیامبر صلی الله علیه و آله بودم و حالا به دریایی از محبّت رسیدم. عمده آن است که بتوانیم آن خانواده را بشناسیم و محبّت خود را به طرف آنها سوق دهیم.
در آن دنیا با برطرفشدن موانعِ محبّت ندا سر میدهی: ای مظاهر عبودیتِ خدا! من سالها به دنبال این بودم که به سایهی محبّت وجود مقدس شما متصل شوم ولی نان و آب و حواشی زندگی مانع میشد حالا که از آنها فارغ شدم میبینم آن محبّتی که در دنیا به شما داشتم چقدر خوب نتیجه داد. از حضرت صادق علیه السلام هست که به یکی از یارانشان به نام عُقْبَه می فرمایند: خداوند درقیامت از بندگان اعمالشان را نمیپذیرد مگر بر آن مبنایی که شما شیعیان بر آن مبنا هستید، شما در حین احتضار واقعیت حرفهای ما را میبینید و چشمتان روشن میشود. پس از آنکه جناب عُقْبه سؤال میکند و اصرار می نماید چه چیزی را میبینیم
میفرمایند: آن دو را میبینید. میپرسد آن دو کیستند؟ میفرمایند: رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام . سپس حضرت ادامه میدهند که «یا عُقْبَه لَنْ تَمُوتَ نَفْسٌ مُؤْمِنَةٌ اَبَدَاً حَتَّی تَراهُما» هیچ انسان مؤمنی نیست که بمیرد و آن دو را نبیند. آن دو بر آن مؤمن که رحلت کرده وارد میشوند، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله بالای سرش مینشیند و علی علیه السلام نزدیک پایش، پس رسول خدا صلی الله علیه و آله به او میگوید: ای ولی خدا! بشارت باد ترا! من رسول خدا هستم» من از آنچه در دنیا رها کردی برای تو بهترم. سپس رسول خدا صلی الله علیه و آله بلند میشوند و علی علیه السلام بر بالای سر او قرار میگیرند و به او میفرمایند: ای ولی خدا! بشارت باد ترا، من علیبنابیطالب هستم که تو او را دوست داشتی، آیا مایلی نفعی به تو برسانم.(1)
اینکه گفتهاند هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازهی مرگ نیست، در همین رابطه است که انسان با پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام روبهرو میشود. لذّتی که در کنار ضریح آنها با نازلهای از آن روبرو میشوید.
البته این برکات به شرطی است که در دنیا راه آنها را در قلبمان به سوی آن عزیزان باز کرده باشیم. این که شنیدهاید شفاعت ائمهی معصومین علیهم السلام در آن دنیا غوغا میکند به جهت آن است که در این دنیا جهت جان خود را به سوی آنها قرار دادهایم و نقطه نهایی کمال خود را آنها میدانیم، إنشاءالله در آن دنیا این جهتگیری محقق میشود.
اینکه عرض میکنم آثار محبّت به ذوات مقدسهی اهل البیت علیهم السلام فردا معلوم میشود، یک وعدهی ساده نیست یک قاعدهی اساسی در کار
1) الکافی، ج 3، ص 128.
است، باید تلاش کرد به رکوع و سجود امام زمانمان عجل الله تعالی فرجه که رکوع و سجود محض است وصل شویم. در دعای ندبه میگوئید: «وَ اجْعَلْ صَلاتَنا بِه مَقْبُولَه» یعنی خدایا نماز ما را با وصل به نماز امام زمانمان قبول فرما، چون آن نماز قبول است و اتصال به نماز آن حضرت، با محبّت به این خاندان ممکن است و برای رسیدن به چنین نتایجی خداوند به ما میفرماید: جهت محبّت خود را به سوی این خانواده - که عبد محض هستند - بگردانید. کسانی که (به تعبیر زیارت جامعه کبیره) خودشان «اَلتّامّینَ فِی مَحَبَّةِ اللّه» هستند و تمام و کمال در محبّت پروردگار خود مستغرقاند.
این نکته را عنایت دارید که «محبّت سازمان روحی و روانی آدم را عوض میکند». برای روشنشدن این مسئله این تجربه را حتماً داشتهاید که گاهی میخواهید نماز یا قرآن را با توجه و حضور بخوانید، ولی نمیتوانید، اگر به معنی آن توجه کنید، حال و حضور میرود. اگر بخواهید به قلب مراجعه کنید و حال و حضور را به صحنه آورید، حجابی و خطوراتی میآید و به کلی از موضوع پرت میشوید، ولی وقتی محبّت به سراغ شما آید، همهی اینها را با خود میآورد. مثلاً وقتی به حرم حضرت ثامن الائمه علیه السلام مشرف میشوید و در محضر ایشان شروع میکنید به دعاخواندن، از آنجایی که آن حضرت امام رئوفی هستند، و به کوتاهیها و نقصهای ما نظر نمیکنند و ما را تحویل میگیرند، ملاحظه
میکنید در نماز و یا زیارت، حال و معنی و آداب و حضور تماماً یک جا حاصل شد و حتی نکاتی را هم که قبلاً در آن دعا متوجه نبودید متوجه میشوید. موضوع ورود به عالم محبّت چنین برکاتی دارد که انسان را به جامعیت میرساند. وقتی دعای کمیل را در محضر وجود مقدس حضرت ثامنالائمه علیه السلام و در ذیل محبت به آن حضرت میخوانید، چون در عشق جامعیت هست، میبینید تمام آنچه را که در تکتک فرازهای دعا میطلبیدید همه یک جا برایتان حاصل شد. در حالت عادی وقتی به آداب نظر کنی، فکر و تأمل در معانی از دست میرود، وقتی به معانی دقت کنیم، حال و شور و عشق میرود، ولی این مشکل با کیمیای محبّت به ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام حل میشود و در زیر سایهی محبّت به این خاندان جهت جان انسان به کمالی میرسد که عبودیت او کامل میگردد. به گفتهی شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» در کتاب جاذبه و دافعهی علی علیه السلام «عشق؛ محدودیت انسان را میشکند و ترسویی و بخل و حسادت و بدخواهی و کبر را از بین میبرد» یعنی:
هر
که را جامه ز عشقی چاک شد
او
ز حرص و عیب، کلی پاک شد
انسان در حالت عادی میخواهد حسود نباشد، متوجه میشود متکبر است و عُجْب به سراغش آمد، شیطان گاهی میگوید: بگذار یک نماز حسابی به او بدهیم تا گرفتار عُجب شود، گاهی وسوسه میکند و نمیگذارد ما حضور قلب داشته باشیم، ولی گاهی وسوسه نمیکند، انسان میبیند چه نماز خوبی خواند! حالا این عُجب از آن عدم حضور خطرناکتر است. امام صادق علیه السلام میفرماید: «إِنَّ اللَّهَ عَلِمَ أَنَّ الذَّنْبَ خَیْرٌ
لِلْمُؤْمِنِ مِنَ الْعُجْبِ وَ لَوْ لَا ذَلِکَ مَا ابْتُلِیَ مُؤْمِنٌ بِذَنْبٍ أَبَدا»؛(1)خداوند میداند که گناه برای مؤمن بهتر از عُجب و خودبینی است و اگر چنان نبود هیچ مؤمنی گرفتار گناه نمیشد.
وقتی محبّت به میان نباشد نهتنهاآن جامعیتی را که ما در عباداتِ خود طلب میکنیم بهدست نمیآید حتی اگر حال خوشی آمد، به جای تواضعِ بیشتر عُجب و خودبینی را به همراه دارد. در همین رابطه مولوی میگوید که انسان در اثر عشق بهکلی از هر حرص و عیب پاک میشود و این از طریق جذبهای که خداوند در جان ما قرار داده تا به مظاهر جامع اسماء الهی عشق بورزیم، عملی میشود که در واقع آثاری از محبّت خداوند است به بندهاش که چنین راهی را در جلو او میگذارد. هر اندازه جذبه و محبّت به امامان معصوم علیهم السلام شدیدتر شود، مشکلها در مسیر بندگی سریعتر برطرف میگردد و فاصلهها به شدت کاهش می یابد و منازلی را که انسان باید طی کند تا به منزل محبوب برسد راحتتر طی میکند. گفت:
حافظا
گر مدد از بخت بلندت باشد
صید
آن شاهد مطبوع شمایل باشی
انسان در مسیر محبّت به اهل البیت علیهم السلام صید شاهدی میشود که حقیقتاً مطلوب و مطبوع جان اوست تا آنجا که از همهی پلیدیها متنفر میگردد. ابن عباس از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند: «لَوِ اجْتَمَعَ النَّاسُ عَلَی
1) بحار الأنوار، ج66، ص 235.
حُبِّ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ لَمَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ النَّار»؛(1)اگر مردم بعد از نبی صلی الله علیه و آله بر حبّ علیبنابیطالب علیه السلام اجتماع میکردند هرگز خداوند آتش را خلق نمیکرد.
وقتی خداوند وجود مقدس حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله را اینگونه معرفی میکند که: «عَبْدُهُ وَ رَسُولُهُ» خبر از آن میدهد که بندگی او را خداوند تصدیق کرده و او مظهر عبودیت خداوند است و هرکس خواست راه بندگی را بیاموزد و به معبود خود برسد، باید به او نظر کند. یک «عَبْدُهُ» ما میگوییم و یک «عَبدُهُ» هم خدا میگوید، به قول خواجه عبدالله انصاری: «الهی اگر یک بار گویی بندهی من، از عرش بگذرد خندهی من». حالا خدا به پیامبر گفته است: او عَبد پروردگارش است، این یک چیز عظیمی است. عالیترین قلهای که انسان به آن نایل میشود همین است و پیمودن این راه برای ما، نظرکردن به بندههای واقعی خداوند است، حال هر چیزی که عبودیت من را در من رشد ندهد مرا از مقصد اصلی خود باز داشته و یکی از ابزارهای شیطان است، شیطان اگر نتوانست انسان را از دینداری منصرف کند از وادی محبّت به اولیاء الهی محرومش میکند و نمیگذارد وارد وادی محبّت شود، در نتیجه اگر از حسادت آزاد شویم تلاش میکند گرفتار کبر گردیم و الی آخر، ولی در کورهی عشقِ به انسانهای معصوم علیهم السلام که خودشان در جامعیت بندگی قرار دارند همهی عیبها به کلی پاک میشود. زیرا عشق جامعیت میآورد، انسان در آن وادی متوجه میشود چقدر خوب از دست تکبر و حسد و سایر
1) احتجاج- ترجمه غفاری مازندرانی، ج 1، ص 154.
رذائلش خلاص میشود، اصلاً خودی برایش نمیماند تا بخواهد به آن نظر کند و گرفتار کثرت معبود شود، وارد وادی محبّت شده و هرکس وارد چنین جمعی شد اهل محبّت به خداوند است که قرآن در موردشان میفرماید: و کسانی که ایمان آوردهاند به خدا محبّت بیشتری دارند.(1)
آنچه که بنده با توجه به آیهی مورد بحث در سورهی شوری بر آن تأکید دارم این است که «نه عشق به غیر خدا عشق است، و نه عشق خدا بیواسطه ممکن است» عشق به غیر خدا مثل عشق انسانها به همدیگر را «شهوت حیوانی» میگویند که از حوزهی عشق بیرون است و در وصف آن گفتهاند:
عشقی
که نه عشق جاودانی است
بازیچهی
شهوت جوانی است
یک نوع دیگر عشق هست که به آن «عشق مجازی» می گویند، مثل محبّت به اهل البیت علیهم السلام، یک عشق دیگر هم هست که به آن «عشق حقیقی» میگویند که آن عشق و محبّت به خداست که مقصد و مقصود همهی محبّتها و عشقها این عشق و محبّت است. و این که گفتهاند «اَلْمَجازُ قَنْطَرَةُ الْحَقیقَه» عشق مجازی پل و وسیلهی رسیدن به عشق حقیقی است، به این معنی است که عشق به اهل البیت علیهم السلام که آینهی نمایش کامل صفات علیای حقاند، وسیلهی رسیدن به عشق حقیقی است. و حرف این است که عشق به خدا منهای عشق به انسانهای معصوم، در واقعیت عملی
1) سورهی بقره، آیهی 165.
نیست و بیشتر جنبهی انتزاعی دارد تا جنبهی قلبی به همین جهت از حضرت باقر علیه السلام هست که «مَنْ سَرَّهُ أَنْ لَا یَکُونَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ حَتَّی یَنْظُرَ إِلَی اللَّهِ وَ یَنْظُرَ اللَّهُ إِلَیْهِ فَلْیَتَوَالَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّهِمْ وَ یَأْتَمَّ بِالْإِمَامِ مِنْهُمْ فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ کَذَلِکَ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ نَظَرَ إِلَی اللَّه»(1)هرکه میخواهد که بین او و خدا حجابی نباشد تا خدا را بیند و خداوند او را مشاهده کند باید آل محمّد علیهم السلام را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزار باشد، اگر در چنین شرایطی قرار گرفت خداوند به او نظر میکند و او نیز به خدا مینگرد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید در روایت فوق حضرت باقر علیه السلام؛ راهِ عملی نظرکردن به خداوند و لقاء الهی را نشان میدهند تا گرفتار بیراههها نگردیم.
ممکن است ابتدا علت و نقش و تأثیر محبّت به ائمهی معصومین علیهم السلام برای عزیزان روشن نباشد ولی تأکیدات بسیاری که از طریق قرآن و روایاتی که از رسول خدا صلی الله علیه و آله در بارهی این محبّت آمده نشان میدهد که اگر ما به جایی نرسیدهایم به جهت آن است که در طریق آن محبّت موفق نبودهایم و علت اینکه وارد طریق محبّت نشدهایم این است که راه را غلط طی کردهایم و ندانستهایم باید برای رسیدن به محبّت الهی، محبّت به اهل البیت علیهم السلام را در جان خود شعلهور کنیم و برای شروع به این محبّت، ابتدا باید به مقام خاصی که آنها دارند باید معرفت پیدا کرد. محبّت به خدا آرزوی همهی انسانهاست عمده آن است که بدانیم راه رسیدن به چنین
1) بحار الأنوار، ج23، ص 81.
محبّتی بدون عشق به پاکان یعنی امامان معصوم علیهم السلام ممکن نیست. به گفتهی مولوی:
عشق
پاکان در میان جان نشان
جان
مده الا به مهر دل خوشان
فکر در مورد خدا واسطه نمیخواهد، عقلِ ما کافی است برای اینکه متوجه وجود خدا شویم، ولی نه معنی و مفهوم خدا، آن خدای نقشآفرین و اثر گذار است و نه معنی و مفهوم عشق، آن عشقِ دارای سوز و شور است. مفهوم عشق، معنی و مفهوم آن است و نه خود آن، همانطور که معنی و مفهوم تری آب، معنی و مفهوم تری است و نه خودِ تری. شما تا به آب وصل نشوید «تر» نشدهاید. فکر آب، فکر است، فکر که «تر» نیست، فکر آتش که نمیسوزاند، فکر عشق، فکر است نه عشق. از همینجا ممکن است غفلت کنیم و فکر شود میتوان با مفهومِ انتزاعی عشقِ به خدا، به عشق به خدا دست یافت و تصور کنیم برای رسیدن به آن عشق، نیازی به مودّت و محبّت به اهل البیت علیهم السلام نداریم. در حالی که با حلوا، حلواگفتن که دهن شیرین نمیشود، به شوق عشق، با مفهوم عشق بهسر میبریم، خود عشق کو؟ گفت:
چوگویدمرغجانیاهو،بگویدفاخته کوکو؟
بگوید چون نبردی بو، نصیبت انتظار آمد
وقتی متوجه شدیم معنی عشق، عشق نیست. همان طور که معنی آب، تری نیست بلکه معنا و مفهوم است، روشن میشود که «عشق فقط در موطن عالم خیال و با اتحاد صُوَر خیالیه از معشوق محقق میشود و
مصداق پیدا میکند» شما به معنی خدا نمیتوانید عشق بورزید. چون معنی خدا یک مفهوم ذهنی و انتزاعی است. برای دلدادن به خدا نیاز به مظهر کمال و محل تجلی صفات عالیهای داریم که اصل آن مظاهر را مطلوب خود میدانیم. به عبارت دیگر در دلدادگی نیاز هست که کمال مورد نظر را در صُوَر خیالیهی خود تصور کنیم تا عشق و محبّت در حدّ مفهوم عشق متوقف نشود، بلکه متعلَّق واقعی و وجودی داشته باشد. زیرا عشق بدون مصداق و صورت، محقق نمیشود، حال یا آن صورت الهی است و اشاره به حقایق عالیه دارد و یا غیر الهی و دنیایی است و اشاره به معانی وَهمی دارد. ولی در هر صورت عشق مصداقی میخواهد که نفس انسان بتواند در خیال خود با آن اُنس بگیرد، با معنا و مفهوم که نمیشود چنین اُنسی را برقرار کرد، آری میتوان به معنا و مفهومِ خوبی و زیبایی فکر کرد ولی نمیتوان با آن عشقورزی کرد و دل به آن سپرد، چون آن مفهوم زیبایی است و نه خودِ زیبایی، به همین جهت هم بزرگان این راه گفتهاند: «تا کسی خیالش را ادب نکند، هرگز به مرحلهی عشق نمیرسد» یا به گفتهی مولوی:
آدمی
را فربهی هست از خیال
گر
خیالاتش بود صاحب جمال
آدم به وسیلهی خیال در نشاط و فربهی قرار میگیرد، آن هم در صورتی که صورتهای خیالیه جلوهی حقایق ربانی باشد. اساساً تا صورت خیالیه به صحنهی نفس انسان نیاید انسان وارد عمل نخواهد شد، منشأ عمل؛ صورت خیالیهی آن عمل است. مثلاً میخواهید نصف شب، قبل از اذان صبح جهت اداء نماز شب بلند شوید. پیش خود میگویید خوب
است بلند شوم عبادت کنم، ولی صرف اینکه پذیرفتهاید آن کار خوب است اقدام به آن نمیکنید، اما اگر بتوانید صورت خیالیهای مناسب آن عمل را در خود ایجاد کنید، اقدام به عمل مینمایید. مثل اینکه تصور کنید هماکنون در این نیمه شب استاد مورد علاقهی شما در حال عبادت با خدای خود است، آن صورت خیالیه عامل تحریک شما جهت انجام آن امر میگردد. اقدام به عمل به جهت صورت خیالیهی نورانیهای بود که در نفس شما ایجاد شد وگرنه هر روز تصمیم میگیرید که نصف شب جهت عبادت بیدار شوید ولی موفق نمیشوید. به قول مولوی:
هیچ
نامی بیحقیقت
دیدهای
یا
ز گاف و لامِ گُل، گُل چیدهای
اسم
خواندی، رو مسمی را بجو
مه
به بالا دان نه اندر آب جو
تا
قیامت گر کسی مِیّ، مِیّ کند
تا
ننوشد باده، مستی کی کند؟
نام
فروردین نیارد گل به باغ
شب
نگردد روشن از نام چراغ
صورت خیالیهی آنچه مطلوب ما است عامل تحریک نفس جهت رسیدن به آن مطلوب می شود و انسان دست به عمل میزند تا با مطلوب خود اُنس بگیرد. تأثیر صورت خیالیه بستگی به شدت و ضعف آن دارد مثلاً یادتان بیاید که مرحوم آیت الله قاضی به مرحوم علامه سیدمحمدحسین طباطبایی«رحمةاللهعلیهما» فرمودند: «دنیا میخواهی نماز شب، آخرت میخواهی نماز شب» این جمله تصوری از سعادت دنیا و آخرت در شما ایجاد میکند و برای رسیدن به سعادت دنیا و آخرت، منجر به عمل میشود. با اینکه قبلاً هم از نتایج نماز شب مطلع بودید ولی تصور برخورد مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» با علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» و چنین گفتاری
منجر به اقدام به عمل شد، وقتی این بر خورد به ذهن شما آمد راحتتر موفق به انجام نماز شب میشوید.
صورت خیالیه، صورتی است که انسان میتواند با آن مؤانست داشته باشد و با آن زندگی کند و آن را آینهی مطلوب و محبوب خود قرار دهد، حال اگر آن صورت، زمینی باشد حرکت انسان به سوی وَهمیاتِ غیر واقعی است و در نهایت موجب پوچی و هلاکت است؛(1)و اگر آن صورتِ خیالی، آسمانی باشد موجب اُنس قلبی با حقایق معنوی میشود.
ریشهی خیالات گاهی مربوط به دنیا است و تصوراتی که ما از دنیا در درون خود ایجاد میکنیم و گاهی ریشه و منشأ آنها توجه نفس به حقایق عالیه است. هنر انسان آن است که مواظب باشد خیالات پست وارد زندگی او نشود و دستورات پیامبران خدا در راستای همین امر است، زیرا تا وقتی ذهن انسان از تصورات وَهمی پاک نباشد استعداد اُنس با حقایق معنوی و تجلی صُوَر آن حقایق در خیالات انسان پیش نمیآید. حرف اهل البیت علیهم السلام به ما این است که اگر خواستید محبّت ما به قلبتان بیاید، اول باید در دنیا ورع داشته باشید، دنیا را باید زیر پایتان بگذارید تا قلب آماده شود و صورتهای عالیه در آن تجلی کند و انسان را به سوی منشأ خود به حرکت در آورد. مشهور است که مجنون سالها دنبال لیلی بود، و با
1) در مورد وَهمیات و بیثمری آن به نوشتار «نگاه و حجاب» از همین نویسنده رجوع فرمائید.
صورت خیالی لیلی عشقبازی میکرد، صورتی را در خیال خود از لیلی ساخته بود که لیلی خارجی در آن حدّ نبود، لیلی در آخر عمرِ مجنون، به سراغش آمد، مجنون دید آن لیلی که او در خیال خود دارد و با آن زندگی میکند خیلی بهتر از این لیلی است که در بیرون است، عذر او را خواست و گفت: من لیلی خودم را دارم و سالهاست با آن مأنوس هستم، وجود تو مانعی بین من و او خواهد شد. مجنون لیلای خودش را آرامآرام در موطن خیالش ساخته و با آن زندگی میکرد. لیلی بیرونی در ابتدای امر وسیلهای بود تا مجنون بتواند لیلی خود را پیدا کند و از طریق صورتی که در خیال خود دارد با معانی مطلوب خود مأنوس باشد.
وقتی شما یک فرش میخرید و آن را در اتاقتان پهن میکنید، یک رضایت درونی در خیالتان ایجاد میشود که مربوط به تصویری است که آن فرش در ذهن و خیال شما ایجاد کرد، تصوری از طریق آن فرش در شما ایجاد شد که برایتان آرامشبخش است. در واقع آنچه نشاطآور بود صورت خیالیهی فرش بود که حالا هر کس به منزل ما بیاید میگوید: چه فرش زیبایی و ما از طریق آن آبرو میگیریم، به همین جهت اگر این فرش بسوزد مثل این است که دل ما دارد میسوزد، چون واقعاً آن فرشی که در درون دل ما بود سوخت.
در روایت داریم که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: وقتی انسان در حال احتضار است، «مال»، «فرزند» و «عمل» او در برابرش مجسم میشوند او در آن حال به فرزندش میگوید: تو چه کار برای من میتوانی بکنی؟ - حالا ممکن است فرزندش در آمریکا باشد- میگوید: من تو را به قبرت
می رسانم و در آن دفن میکنم. این جواب، جواب همان حقیقت خیالیهی فرزند است که این آقا در طول زندگی با آن اُنس داشت و فعلاً جسم آن فرزند در آمریکاست ولی آن صورت خیالیه که منشأ همهی کارها و ارادههای این آقا بود و همیشه هم با او بود صورت خیالیهی فرزند است که در حین احتضار در منظر او آمد. در همان روایت داریم: «فَیَلْتَفِتُ إِلَی مَالِه»؛(1)در آن حال به مالش نظر میکند و میگوید: من نسبت به تو حریص بودم، حالا تو برای من چه کار می کنی، «فَمَا لِی عِنْدَکَ؟» فیقول: «خُذْ مِنِّی کَفَنَکَ»؛ میگوید: کفن خودت را از من بگیر. عنایت دارید که آن مالی که حرف میزند همان صورت خیالیهی مال است و اگر دقت کنیم همین حالا هم با ما حرف میزند، مثل همان فرش. فرش را که خریدید، آن بُعدی از آن که با شما حرف زد صورت خیالیهاش بود که در درون شما القاء میکرد که من به شما آبرو میدهم و از این قبیل حرفها. پشمها و نخها که حرف نمیزنند! چه عاملی شما را روانهی بازار کرد تا فرش بخرید؟ جز همان صورت خیالیه؟ حالا هم که آن را خریدید، آن صورت خیالیه با حضوری شدیدتر وارد ذهن و اندیشه شما شد و جزء مال و دارایی شما به حساب آمد، این همان مالی است که با شما حرف میزند.
البته التفات دارید که این خیالی که مورد بحث ما است غیر از خیالاتی است که در بحثهای اخلاقی مطرح میشود، این خیال به عنوان بُعدی از
1) الکافی، ج 3، ص 231.
ابعاد وجودی انسان در مباحث فلسفی و عرفانی مورد بررسی قرار میگیرد.(1)که به قول فارابی پیامبران عظمتشان به آن است که خیال تیزپرواز دارند و از طریق خیالِ پاکی که دارند سریعاً به حقایق عالیه منتقل میشوند. محل ظهور حضرت جبرائیل علیه السلام از عالم قدس در موطن خیال حضرت محمد صلی الله علیه و آله است، چون عالم خیال، عالمی است بلند مرتبه و وسیعتر از عالم ماده و با درجهی وجودی شدیدتر از این عالم، خداوند حقیقت وَحی را در قلب مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله القاء میکند و همان حقیقت در موطنِ خیال پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله، به صورت حضرت جبرائیل علیه السلام صورت پیدا میکند. همینکه این صورت در جان پیامبر صلی الله علیه و آله تجلی کرد، پیامبر صلی الله علیه و آله نهتنها قرآن را با قلب میفهمند، بلکه در حقیقت جبرائیلی آن را میبینند و نیز با گوش خود میشنوند، صورت وَحی در موطن خیال، وجود مقدس جبرئیل علیه السلام است، به طوری که در آن حال جبرائیل علیه السلام تمام موطن خیال پیامبر صلی الله علیه و آله را اشغال کرده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با رؤیت حضرت جبرائیل علیه السلام در عالم مثال مطلق یا عالم خیال میفرمایند: «رأی جبرئیل علیه السلام فی السدرة و له ستمائة جناح»؛(2)جبرئیل علیه السلام را در مقام سدرةالمنتهی دیدیم در حالیکه ششصد بال داشت. در آن حال گوش پیامبر صلی الله علیه و آله هم صوت قرآن را از عالم خیال از طریق قوهی شنوایی میشنود، ولی نه اینکه در عالم ماده کسی قرآن بخواند و پیامبر صلی الله علیه و آله بشنوند، آن صورت در
عالم خیال منفصل ایجاد میشود و در موطن قوهی شنوایی به صورت صوت تجلی میکند و در قلبِ آن حضرت به صورت معانی وجودی و حضوری تجلی مییابد. قلب مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله حقیقت قرآن را حس میکنند، منتها حس قلبی. این طور نیست که مفهوم قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده باشد، خودِ حقیقت قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است. این قرآن، آن قرآنی است که جان پیامبر صلی الله علیه و آله را به نشاط آورده است، صِرف مفهوم که نشاطآور نیست. معانی که در اینجا مورد نظر ماست غیر از معانی مفهومی و ذهنی است. به عنوان مثال شما وقتی که خوشحال میشوید سراسر وجود شما خوشحال است ولی وقتی فکر خوشحالی میکنید، فکر خوشحالی، خوشحالی آور نیست و مثل وجودِ خوشحالی تمام جان شما را در بر نمیگیرد.
عشق و محبّت از طریق وجود و حضور معانی در انسان ایجاد میشود و نه از طریق مفهوم آن معانی. به همین جهت هم تمام وجود انسان را اشغال میکند، عمده آن است که با این مقدمات طولانی روشن شده باشد که منشأ عشق و مودّت در خیال است و خیال باید بتواند صورتی از معانی عالیه را پیدا کند تا از آن طریق با معانی عالیه مأنوس باشد و به آنها عشق بورزد.
فارابی میگوید: پیامبران از طریق تزکیهی طولانی و از آن جهت که خداوند میخواهد جهت هدایت انسانها پیامبری را ارسال کند، یک خیال تیزپروازی را به آن پیامبر میدهد تا با عالم خیال مرتبط شود، آن وقت با آن خیالِ بسیار متعالی میتوانند وَحی را در همهی ابعاد آن دریافت کنند.
پیامبران برای دریافت وحی لازم نیست فکر بکنند. حوزهی فکر در مفاهیم است، مثل کاری که فیلسوفان انجام میدهند نیست. پیامبران وجودشان را از هر قیدی و هر درکِ مفهومی آزاد میکنند و با نفس ناطقه یا همان قلب که به وسعت تمام هستی است، در صحنهی عالم حاضر میشوند. در نتیجه به مدد الهی تمام وجودشان در درک شهودی و وصل به واقعیت قرار میگیرد و شور و نشاطی خاص در جان آنها شعلهور میگردد. این غیر از آن حالتی است که با فکرکردن پیش میآید، اتصال وجودی با حقایق حالتی است که خیال انسان را شدیداً تحت تأثیر خود قرار میدهد و متناسب آن صورتهای نورانی و معنوی در آن تجلی میکند.(1)
در مورد سایر انسانها و نیاز آنها به داشتن یک محبّت و مودّت متعالی لازم است که صورت کاملی از انسانیت را در موطن خیال خود داشته باشند، تا اولاً: محبّت آنها وَهمی نباشد، ثانیاً: صرفاً با مفهوم معانی عالیه مرتبط نباشند و بیعشق بمانند. چون اگر محبوب انسان هر چند هم که متعالی باشد نتواند از طریق عالم خیال با او مرتبط شود آن محبوب بهواقع محبوب نیست، چون عشقآفرین نیست و دلدادگی به او ممکن نمیگردد. انسان کامل یا واسطهی فیض الهی در عینی که دارای مقام فوق عالم مثال و عالم خیال است و مقامش، مقام «اَوّلُ مَا خَلَقَ اللّه» است،
1) بر همین اساس در سفر معراجی که رسول خدا صلی الله علیه و آله داشتند در منظر خود دوازده نور عرشی ملاحظه فرمودند که صورت مثالی ذوات مقدسهی ائمهی اطهار علیهم السلام بود.(بحارالأنوار، ج 26، ص 237)
میتواند در مرتبهی عالم خیالِ انسانها تجلی کند و جذبهی لازم بین انسانها و او برقرار گردد و این به شرطی است که مصداقهای بیرونی آن مقام را بشناسیم تا پس از معرفت به آنها و با توجه به اینکه آن ذوات مقدسه دارای حقیقت نوری هستند، محبّتی که پس از معرفت به مقام نوری آنها در موطن خیال محبینشان تجلی میکند یک محبّت وَهمی نباشد بلکه محبّتی وجودی و واقعی باشد و موجب تغذیهی جان محبین آنها گردد و یک نحوه سنخیت بین مُحب و محبوب تحقق یابد.
وجود خارجی امامان معصوم علیهم السلام متذکر انتقال به حقیقت نوری آنها میشود(1)
لطف
شاهنشاه جان بیوطن
چون
اثر کردست اندر گُل تن؟
لطف
عقل خوش نهاد خوشنسب
چون
همه تن را در آرد در ادب
عشق
شِنگ بیقرار بیسکون
چون
در آرد کل تن را در جنون؟
که وقتی در موطن خیال با آن حقیقت نوری مرتبط شدیم محبّت حقیقی شروع میشود و صحنههایی را پدید می آورد که عشق و پاکبازی اصحاب امام حسین علیه السلام در کربلا یک نمونه از آن بود، همهی اینها به جهت آن بود که محبوب آنها؛ اولاً: انسانی بود که میتوانستند با او مرتبط شوند و صورتی خیالی از کمالات او در جان خود بیابند. ثانیاً: انسان کاملی بود که جهت متعالی و آرمانی انسان را متذکر میشد، که همان صورت خلیفةاللهی انسان باشد. اینها همه خبر از آن میدهد که
1) در مورد انتقال از ظاهر به باطن میتوانید حرکات و سکنات افراد را در نظر بگیرید که چگونه میتوان فهمید آن فرد، انسانی عاقل یا حکیم است و یا فردی است که در درونش بیتفاوتی جریان دارد و یا عشق و شوق حکومت میکند. به گفتهی مولوی:
مسیر زندگی هرکس باید به عشقی ختم شود که آن عشق، عشق به انسان کامل باشد.
اینکه شما در زیارت عزیز آل یاسین به امام زمانتان میگویید: «السَّلامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقُومُ، السَّلامُ عَلَیْکَ حِینَ تَقْعُدُ»؛ سلام بر ایستادن و نشستن شما، سلام بر قیام و نماز شما. بر تمام ابعاد وجود انسانی متعالی که مظهر کامل حضرت حق است، در جلوهای که قابل مؤانست است دارید میگوئید: «السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللَّهِ وَ دَلِیلَ إِرَادَتِهِ»؛ سلام بر شما ای حجت خدا و نمایش ارادهی او. این کلمات یک نوع معاشقه و مؤانست با حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه است و یک نوع جهت دادن به محبّتی است که جان هر انسانی نیاز به آن دارد. آری پس حرف این بود که «نه عشق به غیر خدا، عشق است، و نه عشق به خدا بدون واسطه، ممکن و دستیافتنی است». براساس چنین فرهنگی است که در زیارت امامان معصوم علیهم السلام عرضه میداری؛ «اللَّهُمَّ إِنِّی أَتَقَرَّبُ إِلَیْکَ بِحُبِّهِمْ وَ بِوَلَایَتِهِمْ أَتَوَلَّی آخِرَهُمْ بِمَا تَوَلَّیْتُ بِهِ أَوَّلَهُمْ...»؛(1)خدایا! از طریق محبت و ولایت به آنها به تو تقرب میجویم و ارادت میورزم به آخرین آنها کما اینکه به اولین آنها ارادت دارم.
عشقِ انتزاعی و مفهومی، همان فکر و معنی عشق است نه خود عشق، عشق به حق بیواسطه نمیشود و آن واسطه هم باید الهی باشد وگرنه
1) مفاتیحالجنان، زیارت امام رضا علیه السلام .
انسان گرفتار عشق سرگردان و وَهمی میشود. به همین جهت باید گفت: اگر انسان معصومی در عالم نباشد، عشق واقعی لگدمال میشود. ما از نظر ساختار وجودی و سرشتی که داریم نمیتوانیم به انسانهای محدود عشق بورزیم. البته عصمتِ وجود مقدس ائمهی معصوم علیهم السلام طوری است که آنها کسی را به خود مشغول نمیکنند بلکه در تمام حرکات و گفتار نمایش حقاند و عملاً ما از طریق واسطههایی که خداوند فرموده به آنها مودّت بورزید، از طریق محبّت و مودّت به آنها به محبّت و مودّت به حق نائل میشویم تا شور واقعی که باید در زندگی باشد صورت فعلیت به خود بگیرد و هدف زندگی فراموش نشود هدفی که حافظ در بارهاش گفت:
عاشق شو ارنه، روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود در کارگاه هستی
میگوید اگر دلت را حرکت ندهی و فقط با فکر و یا به جهت ترس از آتش و یا طمع بهشت زندگی دینی کنی، آن دینداری شور ندارد و نمیتوانی خودِ مادون خود را در آن ذوب کنی و به آن خودِ برتری که مقصد اصلی زندگی زمینی است، دست یابی. اگر آن عشق پیدا نشود اصلاً نمیفهمی چرا روی زمین آمدهای. همین طور که گاهی برای بعضیها این سؤال پیش آمده که چرا خدا ما را خلق کرد؟ ملاحظه کنید که وقتی انسان به مقصد حقیقی نرسد، کل زندگیاش برایش زیر سؤال میرود. حالا اگر کسی به محبّت حقیقی نرسد، کل زندگی برایش بیمعنی میشود. این است که باید متوجه بود همهی انسانها بدون استثناء در زندگی احتیاج به یک نمونههای اعلائی دارند که در انسانیت در اوج
کمال باشند و هرکدام کمال نهایی انسان را در موقعیتهای مختلف بنمایانند، این نیاز را عقل هم تأیید میکند. بالأخره انسان میخواهد بداند بهترین نحوهی بودن برایش چگونه است که باید به آن برسد و جهت شخصیت، نحوهی زندگی، تفکر، ایمان و حدود و کیفیات صفاتش را با آن نمونههای اعلا بررسی کند. انسان میخواهد بداند چقدر باید به فرزندش محبّت بورزد، چقدر باید غذا بخورد و چقدر باید بخوابد؟ آیا ممکن است این مطالب را انسان نیاز داشته باشد و خداوندِ حکیم آن را بیجواب گذارده باشد؟ خداوند با وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام که به انسان معرفی کرده، این نیازها را جواب داده است، پس بدیهی است که انسان برای این که به سؤالات اساسی در زندگی جواب دهد باید یک نمونهی اعلا در مدّ نظر خود داشته باشد که با توجه به آن، موقعیت خود را بررسی کند.
وقتی میگوییم انسان باید تربیت شود با این سؤال روبرو میشویم که چگونه باید تربیت شود؟ همه میخواهند تربیت بشوند، مگر تمام دنیا هماکنون نمیگویند ما میخواهیم تربیت بشویم، ولی چون قهرمانان خود را درست انتخاب نکردهاند عکس آن چه میجویند، مییابند؟ وقتی این مسئله مطرح میشود که ما باید تکامل پیدا کنیم، این سؤال پیش میآید که در چه راهی؟ آیا اگر مدارج عالی دانشگاهی را طی کنیم یا قهرمان المپیک بشویم، کامل شدهایم و در راه تکامل خود قدم گذاشتهایم؟
ملاحظه میفرمایید به راحتی نمیتوان جواب اطمینانبخشی به این سؤال داد. پس مسلّم خداوند چنین نیازی را بیجواب نمیگذارد و انسانهای کاملی را که شخصیت آنها متذکر مقصد حقیقی انسان باشد در منظر او قرار می دهد، زیرا شریعت به عنوان تئوری هدایت بشر به سوی کمال، به تنهایی جواب کامل چنین نیازی نیست.(1)وقتی مطرح کنیم که ما به عنوان پیرو یک مکتبِ بزرگ مثل مکتب اسلام، باید خود را بسازیم و بشویم آنچه باید بشویم، این سؤال پیش میآید که مثل چه کسی؟ از این جهت است که خداوند نمونههای اعلای بشری یعنی ائمهی معصومین علیهم السلام را در منظر ما قرار داد و در قرآن بر طهارت آنها نیز تأکید فرمود.
خداوند کسانی را پروراند تا افقهای عالی انسان را تعیین فرمایند و به بشریت از این موضوع خبر داد و به خودِ اهلالبیت علیهم السلام نیز فرمود: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ»؛ فقط خداوند شما اهل البیت را اراده کرده از همهی پلیدیها پاک گرداند، آن هم پاککردنی مطلق، چون در آخر آیه فرمود: «وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا». طهارت بقیهی مردم از طریق تبعیت از شریعت انجام میشود ولی طهارت اهل البیت علیهم السلام تکوینی است و با ارادهی خاص الهی انجام شده تا آنها ملاک طهارت برای بقیه باشند. آری ائمهی معصومین علیهم السلام هم باید از طریق تبعیت از دستورات شریعت این طهارت را حفظ کنند، چون در عینی که طهارت آنها تکوینی است، اختیار آنها از آنها سلب نشده است و آنها هم در زندگی خود نشان
1) به همین جهت در متن قرآن موضوع اطاعت از رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولیالامر را پیش میکشد. (به تفسیر سورهی نساء، آیهی 59 در المیزان رجوع فرمایید).
دادند به خوبی آن طهارت را حفظ کردند و با عبادات طاقتفرسا مانع ورود گناه در زندگی خود شدند. هنر هر انسانی آن است که چنین کسانی را بیابد تا راه سعادت خود را گم نکند. کسی که در کنار آب بنشیند و دائماً بگوید چرا خدا ما را سیراب نکرد، از تشنگی میمیرد ولی آنکس که بگوید حالا که من نیاز به آب دارم سعی میکنم آن عین تری که موجب سیرابی من میشود را پیدا کنم و تشنگیام را رفع کنم؛ از آب بهرهی کافی را برده است.
خدا برای تشنگی انسان عین تری را خلق کرد، بر اساس همان قاعده برای رسیدن انسانها به انسانیت، اهل البیت علیهم السلام را که عینُ الانساناند خلق کرد. ما برای رسیدن به انسانیت نیاز داریم که با عین انسانیت مرتبط باشیم، همانطور که برای رفع تشنگی نیاز به عین تری داریم. تا عینُ الانسان در منظر ما قرار نگیرد نمیتوانیم به انسانیت خود دست یابیم. عینُ الانسان یعنی انسانی که تمام جنبه های کمالیاش فعلیت یافته باشد که به آن انسانِ معصوم میگویند، اما نه انسان معصومی که عصمت او اکتسابی و تدریجی باشد که از نقص به سوی کمال سیر کرده باشد، بلکه باید از ابتدا مظهر کامل انسانیت باشد تا آنهایی هم که میخواهند به عصمت اکتسابی برسند از آن کمک بگیرند. خداوند در آیهی تطهیر به ما خبر میدهد که اهلالبیت علیهم السلام را برای ما پرورانده چون نیاز به انسانهای معصومی داریم که سراسر وجودشان درستی باشد. آدم عاقل وقتی انسانهای معصوم را پیدا کرد میگوید حالا که با ارتباط کامل با وجود مقدس آن ذوات عالیهی مطهّره میتوانم آدم بشوم، برای یک لحظه هم دامن آنها را رها نمیکنم.
آیا راه درست این است که بنشینم و بگویم چرا خدا من را معصوم نکرد؟ یا راه درست این است که دامن آنها را بگیرم و بگویم:
دیر
آمدی ای نگار سرمست
زودت
ندهیم دامن از دست
به گفتهی مولوی:
الله،
الله زود بشتاب و بجو
چونکهبحرِرحمتاستاین،نیستجو
الله،
الله چون به فضلت راه داد
سر
به خاک پای او باید نهاد
خودکهرا
آمد چنیندولت به دست
قطره
را بحری تقاضاگر شده است
چون
تقاضا میکند دریا تو را
پس
چه استادی و درماندی هَلا؟
این همان توسل واقعی است که با مدّ نظر قرار دادن اهلالبیت علیهم السلام و تلاش برای ارتباط با آن ذوات مقدسه، از آلودگیهای خود بهدر آییم و به مقصد متعالی انسانی خود برسیم. در جای خود بحث مفیدی است که در مورد جایگاه اهلالبیت علیهم السلام در هستی، هرکس موظف است به عظمت خدا در این امر فکر کند که چگونه برای رساندن انسانها به مقام عالیهی انسانی، انسانهای شایستهای را پرورانده، بدون اینکه قدرت انتخاب آنها را از آنها بگیرد، آن ذوات مقدسه عصمت خود را حفظ کردند و خودشان علاوه بر اینکه به عنوان انسان، عامل حفظ طهارت خودشان هستند، نمونهی کامل طهارتی هستند که بشر به آن نیاز دارد، آن ها موظفاند آن عصمت موهبتی و تکوینی را با تلاش زیاد و عبادات طاقتفرسا حفظ کنند و ما موظفیم به آن بزرگواران نزدیک شویم تا به عصمت اکتسابی دست بیابیم. حیف انسان است که تشنهی انسانیت است و به عینالانسان رجوع نکند.
خداوند با پروراندن انسانهای متعالی، به انسانها نشان میدهد که خودشان را چگونه بسازند. ائمهی معصومین علیهم السلام را به عنوان انسانهای دارای عصمت معرفی میکند و اندیشهها را متوجه آنها مینماید تا برای آزادشدن از آلودگیها به آنها رجوع کنند و بر مبنای مهربانی بینهایتاش راه نزدیکی به خودش را در محبت به آنها قرار داده و لذا میفرماید: علاوه بر اینکه عقل به شما دادم که معصومشناس باشید، دلی هم به شما دادم که معصومپسند باشید.
ما به کمک عقلمان به راحتی میتوانیم ثابت کنیم، قرآن حق است و قرآن هم میفرماید: اهل البیت پیامبر علیهم السلام انسانهای مطهَّر و معصوم هستند و مودّت چنین انسانهای معصومی را پیشهی خود سازید. خدا به انسان عقل داد تا وجود و خصوصیات معصومین علیهم السلام را بفهمد ولی دل هم داد که بتواند عاشق انسانهای معصوم باشد، همچنان که عدهای را هم معصوم قرار داد که بشود به آنها محبّت ورزید و از این طریق جواب نیاز دل را داد.
ما باید زندگی خود را بر اساس تجلّیات انوار الهی که بر جان برگزیدگانش تجلی میکند، تنظیم کنیم. روی این نکته در تاریخ تفکر بشر بسیار سخن گفته شده است، از افلاطون گرفته و زبان فلسفه، تا انبیاء و زبان شهود، همه متوجه حقایق قدسی در عالم بودهاند. افلاطون نام آن حقایق مقدس را «مُثُل» گذاشت و تا اینجا را فهمیده بود که آن حقایق مقدس از جنس نورند و انسانها اگر بتوانند با آنها ارتباط برقرار کنند
مبانی جانشان قدسی میشود اما به واقع نمیداند چگونه میشود با حقایق ارتباط برقرار کرد. آری، عقل او به او خبر داده که چنین حقایق مقدسی وجود دارند ولی راه ارتباط با آنها را نمیداند، چون راه ارتباط با آنها کار شریعت است و پیامبر، نه کار فلسفه و فیلسوف. از جمله ذوات مقدس عالَم، نور عرشی پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام است که پیامبر صلی الله علیه و آله در گزارشی که از سفر معراجی خود دادند میفرمایند: «من در حالی که در مقابل پروردگارم بودم، به ساق عرش نگریستم و دوازده نور دیدم و در هر نوری سطری سبز بود که نام هر یک از اوصیای من بر آن نوشته شده بود؛ «اَوَّلُهُم عَلِیبنابیطالبٍ وَ آخرهُم مَهْدِی اُمَتی».(1)
برای من و شما خیلی زحمت دارد که با نور ذوات مقدس معصومین علیهم السلام ارتباط برقرار کنیم و از طریق باطن این انسانهای برگزیده از خدا نور بگیریم، خداوند بر همین اساس موضوع مودّت به آنها را در قرآن پیش آورده و تأکید فرمود باید به اینها مودّت بورزید تا به نتیجهی نهایی دینداری که قرب خدا است نایل شوید.
افلاطون پس از اثبات مُثُل میگوید حکیم باید به مُثُل وصل شود و توصیههایی در این مورد دارد. اما در دستگاه عقلِ فلسفی، فرهنگ مودّت و محبّت وجود ندارد، با اینکه میگوید فیلسوف باید از طریق حکمت به مقام اتصال و ارتباط با عالم مُثُل دست یابد، ولی واژهی «حکمت» برای
1) بحارالانوار، ج 26، ص 337، برای بررسی بیشتر در مورد حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام میتوانید به حدیث طولانی و ارزشمندی که در جلد 26 بحارالانوار ص 7 هست رجوع فرمائید و یا سلسله مباحث حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام از همین نویسنده را دنبال کنید.
بیان مقام اتصال رسا نیست چون این واژه ما را بیشتر با مفهوم مُثُل مرتبط میکند و مفهوم حقیقت غیر از خودِ حقیقت است و ارتباط با مفهوم حقیقت موجب بهرهمندی از نور حقایق نمیشود، آنچه عامل چنین ارتباطی خواهد بود «مودّت» است و به همین جهت قرآن بر «مودّت» به ذوات قدسی و عرشی اهلالبیت علیهم السلام تأکید دارد.
اگر انسان به آثار فیلسوفان بزرگ دقت کند میبیند اینها به واقع آنطور که شایسته بوده گم گشتههایشان را پیدا نکردهاند، هرچند متوجه وجود آن حقایق شدهاند و مایل هم بودند با آن حقایقِ ربانی مرتبط شوند، دین با روش خاصی که در اختیار بشر میگذارد و به دینداران توصیه میکند: «تَخَلَّقُوا بِاَخْلاقِ اللّه»؛(1)
به اخلاق الهی متخلّق شوید، و در راستای رسیدن به اخلاق الهی، به مؤمنین متذکر می شود که با متخلقشدن به اخلاق پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و واردشدن به آدابی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به شما مینمایاند و با محبّتی که پیرو آن دنبال میکنید، امکان اتصال به عالم قدس برایتان محقق میشود. اگر انسانها پیامبر نداشتند، راهی که آنها را متخلق به اخلاق الهی بکند بهدست نمیآورند و لذا اگر تمام انسانها جمع شوند به خودی خود راهی را که آنها را به حقایق قدسی متصل کند به دست نمیآورند، این راه کار همان خدایی است که از یک طرف آن ذوات مقدس را پروراند و از طرف دیگر کمال انسانها را در ارتباط قلبی با آنها قرار داد. مکتب بزرگی چون اسلام نمونههای اعلای انسانیت را که خدا آنها را پرورانده و در عین حال از انسانیت هم خارجشان نکرده
1) بحار الأنوار، ج58، ص 129.
به صحنه میآورد، ائمهی معصومین علیهم السلام مَلَک نیستند، انسانند ولی به عنوان انسانهای مخلَص، دستپروردهی خدا هستند و با نوری که به آنها رسیده میتوانند بشر را به سر منزل مقصود که قرب خدا است برسانند. ما باید از نظر دینداری وارد برنامهای شویم که قرب و انس با خدا ممکن گردد، برنامهی مودّت به اهل البیت عصمت و طهارت علیهم السلام .
آنچه بر عهدهی ما است همان است که قرآن میفرماید که مودّت به اهل البیت پیامبر صلی الله علیه و آله را یکی از اصول دینداری خود بدانیم و برای وارد شدن به زندگی دینی از چنین موضوع مهمی غفلت نکنیم، به طوریکه در روایت داریم؛ ملکی خدمت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله آمد و پرسید: «یَا مُحَمَّدُ سَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنَا عَلَی مَا بُعِثُوا قَالَ قُلْتُ [عَلَی مَا بُعِثُوا قَالَ عَلَی وَلَایَتِکَ وَ وَلَایَةِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام »؛(1)ای محمّد بپرس پیامبرانی را که پیش از تو برانگیخته شدند به چهچیز مبعوث شدند؟ من گفتم: بر چه چیز برانگیخته شدند؟ گفت: بر دوستی تو و دوستی علی بن ابی طالب مبعوث شدند.
دستگاه محبت به اهلالبیت علیهم السلام را باید حفظ کنیم زیرا اولاً: خداوند انسانهای کامل و نمونههای اعلای انسانیت را پرورانده، ثانیاً: آن نمونههای اعلا را در آیهی تطهیر به ما معرفی کرده. ثالثاً: دلی که به آن نمونههای اعلا بتواند مودّت بورزد را به انسان داده تا زندگی انسانها
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص 210.
خشک و سرد نباشد، زیرا انسان نمیتواند بدون شور قلبی زندگی کند و به فعلیت لازم دست یابد. رابعاً: فرموده به آن نمونههای اعلای انسانیت مودّت بورزید و وقتی مودّت و محبّت به صحنه آمد بهطور طبیعی تبعیت از آنها به صحنه میآید. زیرا وقتی مودّت و محبّت به محبوبی متعالی در میان آمد تبعیت از آن محبوب عین ادامهی مودّت است، این تبعیت با تبعیتهای سودجویانه تفاوت اساسی دارد، همان تبعیتی که اصحاب سیدالشهداء علیه السلام در کربلا به نمایش گذاشتند. عمده آن است که متوجه شویم مودّت به چنین انسانهایی جزء سازمان زندگی دینی ما است و کوتاهی نسبت به آن موجب میشود از برکات واقعی دینداری محروم شویم تا آنجایی که در متون معتبر برادران اهل سنت از رسول خدا صلی الله علیه و آله داریم که فرمودند: «اَساس الإسلام حُبّی و حُبّ اَهل بیتی».(1)آنچه برای عزیزان به عنوان سؤال پیش میآید و إنشاءالله آرامآرام حل میشود، این است که چرا مودّتی که دین میگوید باید به ائمهی معصومین علیهم السلام داشت، همیشه برای ما ملموس نیست؟ همین قدر بدانید که گفت:
ای یک دلهی صد دله، دلْ یک دله کن
صرّاف وجود باش و خود را یله کن
وقتی دل در محبوبهای دروغین پراکنده شد و به هر چیزی وابسته گشت، دیگر حقیقتی برای آن نمیماند. دلی، دل است که یکی باشد و یک محبوب هم بیشتر نداشته باشد و آن محبوب هم جز انسان کامل نمیتواند باشد.
1) متقی هندی، کنزالعمال، ج 7، ص 103.
دل انسان به راحتی محبوب اصلی خود را به دست نمیآورد و از آن طرف هم محبوب اصلی رخ خود را به هر انسانی نمینمایاند و خود را به هر دلی نشان نمیدهد و لذا میمانیم دل خود را به که بسپاریم، به محبوبهای مبهم که نمیشود دل سپرد، هم باید دل را به محبوب سپرد و هم به آن محبوبی که دلسپردنی است باید دل سپرد. به گفتهی مولوی:
اگر که یار نداری چرا طلب نکنی؟
اگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی
به خیرگی بنشینیکهاین عجبکاری است
عجب تویی که هوای چنین عجب نکنی
میگوید: اگر که یار نداری چراطلب نکنی؟ چون دل هر انسانی یار میخواهد، حالا اگر به یار رسیدی آن را چیز سادهای ندان، چرا نسبت به این لطف بزرگ که به تو شده، طرب نمیکنی؟ باید با دل زندگی کنی و دعا و عبادت راههای زندگی کردن با دل است، عبادت بهجز تمرین عشق و محبّت به محبوب چیز دیگری نیست، عمده آن است که بتوانیم از طریق مودّت به پیامبری که آن عبادات را آورده و مودّت به امامانی که این دعاها را اظهار فرمودهاند، این راه را درست طی کنیم. مولوی در ادامه میگوید: «به خیرگی بنشینی که این عجب کاری است» آدم میگوید آخر چطوری با دل زندگی کنم؟ فکر میکند با دل زندگی کردن کار عجیبی است و ربطی به دین ندارد، در حالی که «عجب تویی که هوای چنین عجب نکنی» تعجب است که انسان چگونه میتواند بدون محبّت به محبوب متعالی زندگی کند؟! در شعر قبلی حافظ میگوید اشکال جای دیگر است، دل را تکه تکه کردی، «ای یکدلهی صد دله» بیا دلت را یکدله کن، اشکال در خودمان است، باید با یک محبوب حقیقی که به
جهت یگانهبودنش، ارزش محبّت ورزیدن دارد، دل را یک دله کرد، در ادامه میفرماید:
یک
صبح به اخلاص بیا در بر دوست
گر
کام تو بر نیامد آنگه گله کن
اخلاص یعنی تمام دل را به محبوبدادن و در دلدادگی به محبوب جهت یگانهگرایی جان همواره محفوظ بماند، میگوید علت سرگردانی و گلهمندی تو آن است که یکدله نشدهای و آن دل را تماماً به محبوب حقیقی خود نسپردهای. به گفتهی مولوی:
گذر ز دانه و دام جهان و خویش مباز
که مرغ با پر آزاد میکند پرواز
زمن نیوش و میاسا در این دو روز جهان
کهپیشرویتو راهیستسخت دور و دراز
بسی دمیده در این جویبار سبزه نغز
بسی شکفته در این بوستان شکوفه ناز
بسی چمیده در این کوهسار کبک دُرِی
بسی رمیده در آن آهوان مشکانداز
به خویش آی و تماشای پیشتازان کن
که هیچ ناید از این کاروان راه، آواز
نشان مهر که دیده است در سرای سپنج
جهان به کس ننماید دو روز چهره باز
به ساز و سوز بهار و خزان شکیبا باش
به تنگنای جهان باش «ورس» را انباز
به هرزه راه مپیما و خویش خسته مساز
که پیش پای تو باشد بسی نشیب و فراز
ما گاهی بیدل هستیم و گاهی هم دلِ سرگردان داریم. همانطور که بیدلی چیز بدی است و انسان گرفتار زندگی خشک و سردی میشود، دل سرگردان هم که با محبوبهای وَهمی زندگی کند، گرفتار پوچی و یأس میگردد. اینکه انسان دنبال هر کس به نام شیخ و استاد راه بیفتد، دل خود را سرگردان کرده است. آدم بدون این که دلدادگیاش پایگاه
منطقی و عقلی محکم داشته باشد مجاز نیست که «بر خیال راست، کج را بخرد» و به امید استادِ راه، به هرکس دل بسپارد.
متأسفانه گاهی مسئلهی حبّ اهلالبیت علیهم السلام را اینقدر پایین میآورند که مردم وقتی محبّان اهل البیت را در کسوت چنین افراد سطحی و با حرکاتی عوامانه مییابند، از موضوعِ حبّ اهلالبیت که اوج مسلمانی است، دست بر میدارند. مودّت و محبّت به اهل البیت علیهم السلام را طوری نمایش می دهند که انسانهای عاقل نتوانند آن را بپذیرند. به همین دلیل است که عرض میکنم، اگر مبانی حب اهل البیت علیهم السلام محکم و همراه با معرفت نباشد یک نوع بازی با احساسات است، این کار آنچنان چهرهی اصلی فرهنگ مودّت به اهلالبیت علیهم السلام را در اذهان مردم کدر میکند که اگر شما موضوع «عشق به اهل البیت علیهم السلام » را پیش بکشید مردم به یاد آن کارهای غیر معقول میافتند و اصل مسئله را نفی میکنند. آن وقت مودّت و محبّتی که خدا و پیامبر اینهمه بر آن تأکید دارند و افراد میتوانند از آن بهرههایی فوقالعاده ببرند، از دست میرود.
گاهی عدهای با ادعای محبّت به اهل البیت علیهم السلام کارهایی کردهاند که نمی توان آن ها را آدمهای عادی به حساب آورد، چه رسد به انسانهایی که متوجه شدهاند باید فوق عقل، دل را هم در دینداری به صحنه آورد. به قول «کییر کگور»: «گاهی کلیسا به گونهای عمل میکند که اگر بخواهیم دیندار شویم، باید اول احمق شویم و بعد دیندار باشیم» این خطر
برای هر نوع دینداری که با عقل و حکمت همراه نباشد، هست. خودِ اهل البیت علیهم السلام راه و رسم محبّت و ولایت به خودشان را به ما نشان دادهاند. امام صادق علیه السلام به یکی از یاران خاصشان به نام «عبداللهبنجُنْدب» میفرمایند: «یَا ابْنَ جُنْدَبٍ بَلِّغْ مَعَاشِرَ شِیعَتِنَا وَ قُلْ لَهُمْ- لَا تَذْهَبَنَّ بِکُمُ الْمَذَاهِبُ- فَوَ اللَّهِ لَا تُنَالُ وَلَایَتُنَا إِلَّا بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ فِی الدُّنْیَا وَ لَیْسَ مِنْ شِیعَتِنَا مَنْ یَظْلِمُ النَّاسَ»؛ ای فرزند جندب! به شیعیان ما برسان که دنبال این فرقه و آن فرقه راه نیفتند- عمرشان را در این دستهبازی و فرقهبازی و خانقاه بازیها از بین نبرند(1)حضرت میگویند ای پسر جندب! به شیعیان ما بگو: حالا که راه را پیدا کردهاید چرا باز هم طفره میروید، بیایید تمام همّت و وقت خود را در همین راه که اهل البیت علیهم السلام به شما معرفی کردهاند بگذارید، بعد میفرمایند: هرگز به ولایت ما نمیرسید مگر این که اولاً: در دنیا آدمهای وارسته و سختکوشی باشید. ثانیاً: حقوق برادران و خواهران دینیتان را رعایت کنید، نگران زندگی مردم باشید و اگر کسی به مردم ظلم کند اصلاً شیعهی ما نیست. از حضرت میپرسیم: ای امام عزیز شما چه میخواهید به ما بدهید که شرط رسیدن به آن، چنین اعمالی است؟ از سخن حضرت روشن می شود که میخواهند به ما همان ولایت و محبّتی را که نیاز هر انسان دینداری است، بدهند. میفرمایند: به ولایت ما دست نمییابید مگر با پرهیزکاری و سختکوشی در دنیا، گفت:
1) بنده بعضی از این افرادی که به دنبال این خانقاهبازی و شیخبازیها رفتهاند میشناسم، بعضاً آمدهاند با بنده صحبت کردهاند معلوم میشود بعد از بیستسال ارتباط با فلان فرقه و خانقاه از جهت توحیدی، هیچچیز بهدست نیاوردهاند.
رنج
راحت شد چو شد مطلب بزرگ
گَردِ
گله توتیای چشم گرگ
آنقدر موضوع ولایت و مودّت اهل البیت علیهم السلام مهم است که برای رسیدن به آن باید راه پرهیزکاری و سختکوشی را پیشه کرد. اگر متوجه باشیم که وجود مقدس امام صادق علیه السلام و بقیهی ائمه علیهم السلام مظاهر حقایق غیبی عالماند که قبل از خلقتشان هم موجود بودهاند و رسیدن به ولایت آنها به این معنی است که نفس ما تحت تدبیر انوارآن ذوات مقدس عالم اعلی قرار گیرد، میفهمیم چرا چنین ولایتی بهراحتی بهدست نمیآید و باید وَرَع و اجتهاد پیشه کرد. نتیجهی آن ولایت این است که انسان توانسته از سرگردانی دل نجات یابد و محبوب حقیقی خود را پیدا کند و وارد عالم محبّت شود، آن وقت سوز محبّت به انسان کامل، همهچیز جز نظر به محبوب را، در نزد مُحبّ به فراموشی میبرد. آیا بهرهای بالاتر از این میتوان در زندگی سراغ داشت که محبّ از دیار خود خارج شود و به دیار محبوب سیر کند؟ در آن صورت میل او همان میلی میشود که انسانهای معصوم در آن هستند و آرامش دل او همان دوری از گناهی خواهد شد که محبوب او در مقام عصمت در آن قرار دارد. تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله به یکی از اصحاب میفرمایند: «مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَنَحْنُ شُفَعَاؤُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَا ابْنَ بَکْرٍ مَنْ أَحَبَّنَا فِی اللَّهِ حُشِرَ مَعَنَا وَ أَدْخَلْنَاهُ مَعَنَا»؛(1)هرکس ما اهل بیت را دوست بدارد، در قیامت او را شفاعت میکنیم، و کسی که ما را دوست بدارد با ما محشور میشود و با ما وارد بهشت میگردد.
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص 415.
بهواقع تا انسان محبوبِ معصومی نداشته باشد نهتنها نمیتواند به درستی از گناه فاصله بگیرد، حتی چنانچه مرتکب گناه شد موفق به توبه میگردد، حضرت امام موسی کاظم علیه السلام میفرمایند: «لَا خَیْرَ فِی الْعَیْشِ إِلَّا لِرَجُلَیْنِ رَجُلٍ یَزْدَادُ فِی کُلِّ یَوْمٍ خَیْراً أَوْ رَجُلٍ یَتَدَارَکُ سَیِّئَةً بِالتَّوْبَةِ وَ أَنَّی لَهُ بِالتَّوْبَةِ وَ اللَّهِ لَوْ سَجَدَ حَتَّی یَنْقَطِعَ عُنُقُهُ مَا یَقْبَلُ اللَّهُ ذَلِکَ مِنْهُ إِلَّا بِوَلَایَتِنَا أَهْلَ الْبَیْتِ أَلَا وَ مَنْ عَرَفَ حَقَّنَا وَ رَجَا الثَّوَابَ فِینَا وَ رَضِیَ بِقُوتِهِ وَ سَتَرَ عَوْرَتَهُ وَ دَانَ بِمحبّتنَا فَهُوَ آمِنٌ یَوْمَ الْقِیَامَة»؛(1)خیری در زندگی نیست مگر برای دو مرد، یکی مردیکه هر روز کردار نیکش را زیاد میکند، دیگر مردی که گناهانش را بهوسیلهی توبه جبران کند ولی توبه کجا ممکن است؟ به خدا سوگند اگر آنقدر سجده کند که گردنش قطع شود خدا توبهاش را نمیپذیرد مگر به ولایت و دوستی اهل بیت پیغمبر علیهم السلام . آگاه باشید هرکس حق ما را بشناسد و امیدوار ثواب در بارهی ما باشد و به روزی خود راضی باشد و عفت خود را حفظ کند و بهوسیلهی دوستی ما به خدا نزدیک شود پس او در روز قیامت در امان خواهد بود.
حضرت رسول صلی الله علیه و آله فرمودند: «خُلِقَ نُورُ فاطمة علیها السلام قَبْلَ اَنْ یخْلُقَ الْاَرْضَ وَ السَّماء»؛(2)نور فاطمه علیها السلام قبل از خلقت آسمانها و زمین خلق شده است. این روایت میرساند که حضرت فاطمه زهرا علیها السلام یک حقیقت غیبی دارند که از طریق معرفت و حُبّ به آن حضرت آن نور بر جان ما تجلی میکند
و در نتیجه جان ما توسط آن نور تدبیر میشود و این نحوه خلقت همچنان که عرض شد برای امامان علیهم السلام نیز هست که رسول خدا صلی الله علیه و آله به عنوان دوازده نور عرشی در سفر معراجی خود آنها را دیدند. و این نشان میدهد اهلالبیت علیهم السلام جایگاه خاصی در هستی میباشند که باید متوجه آن جایگاه بود.
وقتی متوجه شدیم جایگاه ائمه علیهم السلام در هستی کجاست معنی این که میفرمایند چگونه میشود به ولایت ما رسید روشن میشود و میفهمیم چگونه میتوان از تدبیر آن حقایق معنوی غیبی در جان خودمان استفاده کنیم، و از همه مهمتر ارزش راهی که نشان میدهند تا ما به ولایت آنها دست پیدا کنیم مشخص میگردد. اینها در عالم غیب فوق زمین و زمانند و از طرفی شخصیت زمینی آنها مظهر تامّ آن حقیقت غیبی است. حالا اگر بعد از معرفت، از طریق مودّت، زمینهی ارتباط با آن انوار غیبی را در خود ایجاد کردیم، رازهای آن عالم بر جان ما گشوده میشود و ایمان به حقایق غیبی فعلیت مییابد. به گفتهی حافظ:
گویند
رمز عشق مگوئید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر میکنند
معنی زندگی حقیقی فقط با ارتباط با جان انسانهای کامل روشن میشود. ابتدا باید خود را طبق دستور ائمه علیهم السلام اصلاح کنیم، وقتی «با ورع و تلاش در دنیا» و «رعایت حقوق مسلمانان» و «تجاوز نکردن به حقوق غیر مسلمانان» جان خود را آماده کردیم و دل را یک دله نمودیم و نظرِ محبّتآمیز به آن وجودات مقدس انداختیم، در این صورت دلی پیدا کردهایم که میتواند درست نظر کند. و جان خود را محل تابش انوار
مقدسهی اولیاء الهی قرار دهد. نتیجهی تابش آن نور، ظهور عبودیت پروردگار و متحققشدن به اخلاق الهی خواهد بود، در این راستا تمام ابعاد انسانی انسان به صورتی همهجانبه شکوفا میشود، زیرا از طریق محبّت است که اتصال به محبوب حقیقی امکان مییابد و انسان احساس میکند شخصیتش تغییر اساسی نموده است.
اینکه حضرت صادق علیه السلام میفرمایند به ولایت ما نمیرسید مگر آنکه اهل وَرَع و اجتهاد باشید؛ چون لازمهی آن ولایت، محبّت از طرف ما و تدبیر از طرف آنها است و اگر جان ما آمادهی اِعمال تدبیر آنها نباشد، آن تدبیر محقق نمیشود. ولایت به معنی محبّت و مدیریت و حاکمیت است و از طریق مودّت به اهل البیت علیهم السلام همهی آن معانی در جان انسان واقع میشود، چون از طریق تولّی و محبّت به آن ذوات مقدس، آنها بر قلبها و جانها نظر میکنند و تدبیر لازم را إعمال مینمایند. وقتی ما توانستیم ولایت آنها را در تمام ابعاد زندگی، حتی در مسائل اجتماعی و سیاسی بپذیریم و زمینهی إعمال ولایت آنها را فراهم کردیم، در چنین حالتی تمام ابعاد انسان تحت نور آن ذوات مقدس قرار میگیرد، زیرا که «عاشقان را بر سر خود حکم نیست» این وقتی است که حاکمیت و تدبیر آن ذوات مقدس را از سر پذیرش قلبی در تمام ابعاد زندگی بپذیریم و گردن نهیم و با تمام وجود و از طریق دعا و توسل زمینهی تدبیر آن ذوات قدسی را بر جان و مال خود فراهم نماییم، در چنین فضایی خواهی گفت:
کجایند امام حسن و امام حسین و فرزندان امام حسین علیهم السلام که این تدبیر را اعمال کنند؟ همان نکتهای که در دعای ندبه سر میدهید و میگویید: «وَ لْیَصْرُخِ الصَّارِخُونَ وَ یَضِجَّ الضَّاجُّونَ وَ یَعِجَّ الْعَاجُّونَ أَیْنَ الْحَسَنُ أَیْنَ الْحُسَیْنُ أَیْنَ أَبْنَاءُ الْحُسَیْن»؛ باید که شیونکنان، شیون کنند، و ضجهزنان، ضجه زنند، و نالهکنندگان، ناله کنند که کجایند امام حسن و امام حسین و فرزندان امام حسین علیهم السلام که بر جان و دل ما حکومت کنند. آن وقت است که با این آمادگی جامع، آنها نظر مبارکشان را بر ما میاندازند و آن میشود که باید بشود. به فرمایش آیتالله بهاءالدینی«رحمةاللهعلیه»: اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه نظرشان را بر ما بیندازند مبادی میل ما عوض میشود. و تمام میل انسان، میلهای انسان واقعی گردد و انسان و جامعه را به سوی مقصد و مقصود اصلی سیر میدهد.
آنچه میتوان در این جلسه بهعنوان جمعبندی مطرح کرد عبارت است از:
1- دین با توصیهی محبت به ائمهی اطهار علیهم السلام بهعنوان عالیترین درجهی انسانیت، اساسیترین نیاز انسان را که دوستداشتن حقیقی است جواب میدهد.
2- قلب از طریق یافتن محبوبهای حقیقی نهتنها از سرخوردگیهایی که در زندگیهای معمولی وجود دارد نجات مییابد، بلکه به عالیترین نشاط که همان محبت به اولیاء الهی است، نایل میگردد و از خطرِ محرومبودن از دوستداشتن رهایی مییابد.
3- محبت به انسانهای متعالی، نهتنها مودّت و محبت را از سرگردانی نجات میدهد، بلکه موجب میشود تا زندگی به ثمرهی حقیقی خود که همان دینداری ناب از طریق مودّت انسانهای کامل است، دست یابد.
4- محبت واقعی در قیامت و با رفع حجابها بین مُحبّ و محبوب واقع میشود و اولین منزلِ این ارتباط در حالت احتضار با ملاقات جمال مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله و علی علیهم السلام شروع میشود و در همین راستا گفته شده؛ «هیچ لذّتی برای مؤمن به اندازهی مرگ نیست».
5- موضوع جامعیت که در اثر محبت پیش میآید، قلب را در حضور و شور و شوق قرار میدهد، چون در عشق، محدودیتها بهکلی از میان برمیخیزد.
6- روشن شد «نه عشق به غیر خدا عشق است و نه عشقِ به خدا، بی واسطه ممکن است».
7- موضوع نیاز عشق به مصداق، موضوعی است که اگر از آن غفلت شود انسان ممکن است از مفهوم خوبیها در ذهن و فکر مطلع شود ولی این غیر از ارتباط با مصداق خوبیها است که موجب اُنس قلبی با حقیقت میشود.
8- خیالات اگر تجلیات حقایق قدسی باشد جان انسان را فربه میکند و به بهترین نحو تغذیه مینماید، ولی اگر ریشه در امور دنیایی داشته باشد انسان را به وَهمیات گرفتار میکند و تغذیهای برای جان او نخواهد بود.
9- تفاوت بین قوهی خیال با عالم خیال و توجه به حضور حضرت جبرائیل علیه السلام در عالمی از عوالم هستی یعنی عالم خیال نیز روشن شد.
10- بحث شد اگر انسانِ معصومی در عالم نباشد عشق حقیقی متحقق نمیشود، چون جان انسان از یک طرف طالب محبوب کاملی است که هیچ نقصی نداشته باشد، از طرفی آن محبوبِکامل باید طوری باشد که بتوان با تصور شخصیت او، در عالم خیالِ خود با او اُنس گرفت و این با وجود انسان کامل در عالم محقق میشود.
11- موضوع نیاز انسانها به انسانهای کامل جهت توجه به نمونههایی که باید در تربیت به آنها نظر داشت و اینکه خداوند هرگز چنین نیازی را بیجواب نمیگذارد و چنین انسانهایی را میپروراند؛ مورد بحث قرار گرفت.
12- خداوند نهتنها عقلی به انسانها داد تا از طریق تدبّر در قرآن و روایات رسول اکرم صلی الله علیه و آله را بشناسد، دلی نیز به انسانها داد تا معصوم را بپسندند و از این طریق به زیباترین شکل هدایت گردند.
13- موضوع رابطهی بین مودّت به اهلالبیت علیهم السلام و اساس دینداری و اینکه خداوند تمام شرایط را برای تحقق چنین رابطهای فراهم فرمود، تا آنجا که فلسفهی وجودی همهی انبیاء را چنین مودّت و محبّتی قرار داد، مورد بحث قرار گرفت.
14- از انحرافی سخن به میان آمد که موجب تأسف شدید شده و آن سطحیکردن موضوع حبّ اهلالبیت علیهم السلام است و اینکه در این رابطه چه خسارت بزرگی به مسیر دینداری همراه با محبت به جان انسان وارد میشود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
}قُلْ لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فی القُرْبی{(1)
ای پیغمبر! بگو در برابر رسالتی که به شما رساندم، چیزی از شما نمیخواهم مگر مودّت نزدیکان.
عرض شد این خواستن، خواستنی است که به خود انسانها برمیگردد و این مودّت، موجب کمال دین داری است و اجر پیامبری پیامبر صلی الله علیه و آله به آن است که مردم دینداری را به نهایت برسانند و نهایت دینداری، مودّت به ائمهی معصومین علیهم السلام است.
سؤال ما از ائمه علیهم السلام این است که اگر ما آرامآرام رسیدیم به این که شما حقایق مقدس عالیهای هستید که در جمال انسانی، همهی اسماء حسنای الهی را به نمایش آوردید، چطور میتوانیم با شما ارتباط برقرار کنیم؟
یک بحث این است که بدانیم حقایق عالیهای در عالم هست و بحث دیگر این است که چگونه با این حقایق ارتباط برقرار کنیم. حتماً
1) سورهی شوری، آیهی 23.
مستحضرید که موضوع ارتباط با حقایق قدسی مسئلهی بزرگ بشریت بوده و تاریخ تفکر گواه آن است که در طول تاریخ، بزرگان دنیا چه اندازه روی این مسئله وقت گذاشتهاند، بسیاری از اندیشمندان تا اینجا رسیدهاند که حقایقی آسمانی در عالم غیب هست، استدلالهای محکمی هم برای اثبات وجود آنها آوردهاند و معتقد بودند باید با آن حقایق ارتباط پیدا کنند تا زندگی، نشاط خود را بیابد، از سقراط و افلاطون و ارسطو و فلوطین بگیرید تا این اواخر، هگل و امثال او. البته در جهان اسلام بزرگانی مثل فارابی، ابن سینا، شیخ إشراق، محیالدینعربی و ملاصدرا که جای خود دارند.
در موضوع وجود حقایق قدسی حرفهای خوبی گفته شده است ولی در موضوع چگونگی ارتباط با آن حقایق کار زیادی از طرف فیلسوفان نشده است. همیشه ادیان الهی بودهاند که باب این موضوع را باز کرده و راهکار نشان دادهاند، هر چند در دل دین هم کم بودهاند افرادی که راهکارهای ارائهشده توسط دین را جدّی بگیرند و مثلاً در دین اسلام متوجه شوند موضوعِ مودّت فیالقربی اوج دینداری است و موجب ارتباط قلبی با ذوات مقدس ائمهی اطهار علیهم السلام میشود که به عنوان واسطهی فیض، اصل و اساس همهی حقایق غیبی میباشند. زیرا:
آنکه
را روی به بهبود نبود
دیدنِ
روی نبی سود نبود
امام صادق علیه السلام خودشان به آنهایی که آماده بودند این راه را طی کنند و ارزش کار برایشان روشن شده بود راه را نشان دادند و همانطور که در جلسهی قبل عرض شد به عبداللهبنجندب میفرماید: «یَا ابْنَ جُنْدَبٍ بَلِّغْ
مَعَاشِرَ شِیعَتِنَا وَ قُلْ لَهُمْ- لَا تَذْهَبَنَّ بِکُمُ الْمَذَاهِبُ- فَوَ اللَّهِ لَا تُنَالُ وَلَایَتُنَا إِلَّا بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ فِی الدُّنْیَا...»؛(1)ای فرزند جندب! به شیعیان ما برسان و به آنها بگو: به طرف این فکر و آن فکر و این مکتب و آن مکتب راه نیفتید که چگونه به ولایت ما و ارتباط با حقایق قدسی برسید، به ولایت ما نمیرسید مگر با ورع و دوری از گناهان و تلاش در دنیا برای اصلاح خود. اولاً: متوجه باشید باید با عالیترین حقایق قدسی یعنی ذات ائمهی معصومین علیهم السلام مرتبط شوید و از ولایت آنها بهرهمند گردید. ثانیاً: این ولایت با وَرَع و تلاش در دنیا و رعایت حقوق مؤمنین و تقویت روحیهی ایثارگری نسبت به آنها و ظلمنکردن به مردم، بهدست میآید و لا غیر.
اولین سؤال این است که بعد از علم به وجود قدسی انسانهای کامل، چگونه به ولایت آنها برسیم و بتوانیم از تجلّی انوار باطنی وجود آنها در باطن خود بهرهمند شویم، به عبدالله بن جندب میفرمایند بیخودی خودتان را گرفتار این گروه و آن دسته نکنید، راهکار روشن است. بعد میفرمایند: «بِالْوَرَعِ وَ الِاجْتِهَادِ فِی الدُّنْیَا- وَ مُوَاسَاةِ الْإِخْوَانِ فِی اللَّهِ - وَ لَیْسَ مِنْ شِیعَتِنَا مَنْ یَظْلِمُ النَّاس»؛(2)به پرهیزکاری و تلاش در خودسازی و تقویت روحیهی ایثار نسبت به برادران دینی و کنترل خود در اینکه اگر کوچکترین ظلمی به کسی روا دارید، به آن نتیجه میرسید. چون
همانطور که مستحضرید این ولایت دو طرفی است، یک آمادگیهایی ما باید در خودمان ایجاد کنیم، و یک الطافی هم آن ذوات مقدس میفرمایند، از طرف آنها ما نگران نیستیم، نگرانی از جانب خودمان است که شرایط تجلی نور ولایت را در جان خود محقق بکنیم و به آن محبّتی که اوج دینداری است دست نیابیم، زیرا:
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
از یک طرف باید به وجود این ذوات مقدس و چگونگی حضور آنها در عالم، معرفت پیدا کنیم، و از طرف دیگر باید راه ارتباط با حقیقت نوری آنها را بیابیم. حضرت صادق علیه السلام در رابطه با چگونگی ارتباط با آن مقامهای قدسی ما را متوجه صفاتی میکنند که در آن روایت ملاحظه فرمودید. اگر عنایت فرمائید توصیههایی که حضرت میفرمایند ساده نیست و باید با یک برنامهریزی اساسی آنها را وارد زندگی خود نماییم، ولی وقتی متوجه نتیجهی فوقالعادهی آن شویم بهراحتی به آن دستورات دل میدهیم. ولایت انسان کامل آنقدر بزرگ است که مواساة اخوان با همهی سختی که دارد، آسان میشود. آنچه را به عهدهی ما گذاردند اگر انجام گیرد بقیه را آنها به عهده گرفتهاند. عمده آن است که با معرفت به مقام ائمه علیهم السلام، عزم محبّت به آنها را در خود به وجود آوریم و شرایط روحی و اخلاقی خود را آماده کنیم، تا تجلی نور ولایت بر قلب ما ظهور کند و اُنس با آن مقامات قدسی شروع شود. گفت:
اول
قدم آن است که او را یابی
آخر
قدم آن است که با او باشی
وقتی دل متوجهی مقام ائمهی معصومین علیهم السلام شد و مؤانست با آن ذوات قدسی شکل گرفت دیگر راه تجلیات ناب نور انسان کامل بر باطن انسان باز میشود که زبان در وصف چنین ارتباطی الکن است و ثمرات آن قابل تصور نیست، چون عالَمِ چنین ارتباطی، عالم علم حصولی نیست که الفاظ بتوانند وصف کنند. ارتباط با آدمیت محض که صاحبّ مقام «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسماءَ کُلَّها» است، مقصد و مقصود باطنیترین بُعد از ابعاد انسان است. این همان راه محبّت است که خدا میداند چه برکات عجیبی در آن نهفته است و همه سرگشتهی آن هستند، تا خود را در معرض نور آنها قرار بدهند و دائماً از آن نور بهرهمند شوند و آدم؛ آدم بشود. چقدر مایهی تأسف است که بعضیها این راه را با این همه برکت و بزرگی که دارد با یک سلسله ادعاها و سطحینگریها در حجاب بردهاند و مانع شدهاند که مردم حقیقت آن را پیدا کنند. وقتی بحث ولایت اهلالبیت علیهم السلام مطرح است به این معنی است که آنها به مبادی جان ما و باطن وجود ما توجه میکنند، یعنی نور انسان کامل بر قلبها تجلی میکند. اگر نسبت به تجلی نور انسان کامل کمی فکر شود حرفها و رازهای زیادی در آن هست و روشن میشود از طریق آن تجلی، دل انسان الهی میگردد، دل با کتاب و درس الهی نمیشود، با نظر ولایی امامان معصوم علیهم السلام دل با همهی گرایشهایش الهی میگردد، مثل خود آن ذوات مقدس، منتهی در حد نازله. در همین رابطه میفرمایند: «مَنْ أَحَبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ فَنَحْنُ شُفَعَاؤُهُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ یَا ابْنَ بَکْرٍ مَنْ أَحَبَّنَا فِی اللَّهِ حُشِرَ مَعَنَا وَ أَدْخَلْنَاهُ مَعَنَا»؛(1)
هرکس ما
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص 415.
اهل بیت را دوست بدارد، در قیامت او را شفاعت میکنیم، و کسی که ما را دوست بدارد با ما محشور میشود و با ما وارد بهشت میگردد.
در روایت داریم که خَیْثَمَه میگوید: خدمت حضرت باقر علیه السلام رسیدم حضرت فرمودند: «یَا خَیْثَمَةُ إِنَّ شِیعَتَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ یُقْذَفُ فِی قُلُوبِهِمُ الْحُبُّ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُلْهَمُونَ حُبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ إِنَّ الرَّجُلَ یُحِبُّنَا وَ یَحْتَمِلُ مَا یَأْتِیهِ مِنْ فَضْلِنَا وَ لَمْ یَرَنَا وَ لَمْ یَسْمَعْ کَلَامَنَا لِمَا یُرِیدُ اللَّهُ بِهِ مِنَ الْخَیْرِ...»؛(1)ای خیثمه! حبّ ما اهلالبیت در دلهای شیعیان ما القاء میشود و محبت ما به آنها الهام میگردد، ما را دوست میدارند و فضائل ما را تحمل میکنند، در حالیکه نه ما را دیدهاند و نه کلام ما را شنیدهاند. این برکات از آنروست که خداوند اراده کرده است که به آنان خیر برساند.
در مورد جایگاه حبّ اهلالبیت علیهم السلام باید دقیق و با حوصله کار شود زیرا معارف ارزشمندی در آن نهفته است. متأسفانه در طول تاریخ به شیعه اجازه ندادند تا در فضای مناسب حرفهای خود را بزند. در حال حاضر نور شهدا و اثر خون شهدا زمینهساز شده است که شیعه آرامآرام بتواند حرفهایش را بزند و موضوع حبّ اهلالبیت علیهم السلام جای خود را پیدا کند. از خود بپرسید آیا برکتی زیر این آسمان از این بالاتر هست که امام معصوم به انسان نظر کند و نور آن کمال عالیه در مرتبهای نازله با جان انسان متحد گردد و یک نحوه یگانگی با ذات مقدس پیش آید در حدّی که انسان با آنها محشور شود؟
1) بحار الأنوار، ج24، ص 151.
نظر به ولایت ائمه علیهم السلام از دو جنبه مدّ نظر قرار میگیرد؛ یک جنبه آن که ما با نظرِ محبّت و مودّت و با دلی زنده، فوق عقل برهانی، به آنها نظر کنیم. و جنبهی دیگر اینکه آنها به باطن ما نظر کنند و باطن ما را تحت تأثیر تجلیات انوار خود قرار دهند. و اینکه میفرمایند: والله کسی به ولایت ما نمیرسد مگر اینکه چنین و چنان کند؛ به جنبهی دوم نظر دارد که لازمهی پذیرش تجلیات انوار انسان کامل، صفات و معارف خاصی است که انسان باید در خود پدید آورد. مسئلهی اصلی هر انسان در این رابطه آن است که بتواند نور ولایت امامان علیهم السلام را بر جان خود جاری کند، علاوه برصفات و اخلاقیات خاص، برای تجلی نور ولایت امام معصوم عقاید دقیقی نیز نیاز است. مثلاً امام رضا علیه السلام میفرمایند: «مَنْ اَنْکَرَ خَلْقَ الْجَنَّةِ وَالنّار کَذَّبَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله وَ کَذَّبْنا وَ لا مِنْ وِلایَتِنا علی شَیْئٍ وَ یَخْلُدُ فی نارِ جَهَنَّم»؛(1)کسیکه منکر باشد که هماکنون بهشت و جهنم موجود است، پیامبر و ما را تکذیب کرده است و تحت ولایت ما نیست و برای همیشه در آتش است.
روایت فوق میرساند که اگر کسی معتقد نباشد هماکنون بهشت و جهنم موجود است نمیتواند از تجلی نور ولایت امامان معصوم علیهم السلام بر جان خود برخوردار باشد، چون چنین عقیدهای زمینه است تا جان انسان برای تجلی نور آنها آماده گردد.
1) توحید صدوق، باب ما جاء فیالرُّؤْیَه، حدیث 21 ص 118.
میدانید که رحمان و رحیم و سمیع و علیم از اسماء الهیاند، و خداوند در قرآن میفرماید: «وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»؛(1)برای خداوند اسماء حسنایی هست، او را به آن اسماء بخوانید. یعنی گاهی حق به صفت رحمان جلوه میکند به آن تجلی میگویند: «اسم رحمان» یا به صفت رحیم جلوه میکند به آن تجلی میگویند: «اسم رحیم» اینها اسماء حسنای الهی هستند یعنی حقاند در صفاتی خاص. آن وقت آن اسماء مظهر میخواهد تا به نمایش در آیند: امام صادق علیه السلام در رابطه با آیهی فوق میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللّه الاَسْماءُ الْحُسْنی»؛(2)به خدا سوگند ماییم اسماء حسنای الهی. ملاحظه کنید امام خودشان را چطوری به ما معرفی میکنند و ما را به کجا راهنمایی میفرمایند. ابتدا باید متوجه بود «اسماء حسنا» یعنی چه؟ تا بعد روشن شود چرا ائمهی معصومین علیهم السلام اسماء حسنای پروردگار هستند. به عنوان مثال «قیوم» یکی از اسماء الهی است و تمام عالم را پر کرده است. قیوم، یعنی هرچه شما پدیده و وجود میبینید که قائم است و موجود است، به «اسم قیومِ» خداوند موجود است. یا «اسم حی» یعنی در این عالم هر چه حیات میبینید، ظهور آن «حی مطلق» است، حالا امام میفرماید: «نَحْنُ وَ اللّه اَلْاَسْماءُ الْحُسْنی»؛ ما همان اسماء حسنای خداوند هستیم. و توجه ما را به حقیقت نوری و وجودی خود معطوف میکنند بهتر از این چگونه میتوان گفت تا ما بفهمیم جایگاه آنها در هستی کجا است؟
نگاه دقیق و عمیق به مقام اهلالبیت علیهم السلام در هستی، غلو نیست، غلو یعنی یک چیزِ غیر بزرگ را ما بزرگ کنیم، بدون آنکه دلیل عقلی یا نقلی مطمئن برای بزرگی آن داشته باشیم. اما اگر عظمت موضوع مهمی را ادلهی قوی عقلی پشتیبانی کرد و بعد هم شواهدی از وحی الهی آن را تأیید کرد، اعتقاد به عظمت آن موضوع، غلو نیست بلکه توجه به موضوع بزرگی است که باید با تعمق متوجه آن شد. اگر آن موضوع برای ما روشن نشد نباید آن را منکر شویم باید خود را رشد دهیم تا به حقیقت آن دست یابیم. به قول مولوی:
کردهای
تأویل حرف بِکر را
خویش
را تأویل کن نی ذکر را
یعنی برای درک حقیقت باید خود را عوض کنی نه آنکه حقیقت را در حدّ فهم خود تغییر دهی، کسی که در مورد موضوعاتِ عمیق معرفتی تأمل نکرده آیا حق دارد بگوید آن موضوعات غلو است؟ آیا کسی پای بحث علمای شیعه نشسته و مبانی عقلی و نقلی و قرآنی عقاید شیعه را به خوبی بررسی کرده و بعد به این نتیجه رسیده است که آنها نسبت به اهلالبیت علیهم السلام غلو میکنند و حرفشان از مرز عقل و نقل معتبر بیرون است؟ یا همینطور از دور یک چیزی به گوشش خورده و سریعاً قضاوت کرده است.
ما در موضوع وجود انسان کامل و واسطهی فیض، ابتدا با استدلال بحث میکنیم و نحوهی وجود آن عزیزان در نظام هستی و مقام عصمت
آنها را ثابت مینماییم(1)
سپس دلایل قرآنی خود را بیان میکنیم(2)
و پس از آن که جایگاه و مقام واسطهی فیضبودن و معصومبودن آنها روشن شد، حالا میگوئیم این سخنان را معصوم گفته است. امامان علیهم السلام شیعیان خود را طوری تربیت کردهاند که نگران باورهایی باشند که مبانی عقلی و استدلالی ندارد، حالا آیا میشود که خود شیعیان چیزهای بیمبنا را بپذیرند؟ ما خودمان اعتراض داریم به این ولایتبازیهای احساساتی، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که به واقع میتوان ایشان را به عنوان یکی از شخصیتهای بزرگ شیعه نام برد که ذوب در ولایت اهلالبیت علیهم السلام بودند، چهقدر از دست این نوع ولایتبازیها آزرده بودند. در یکی از پیامها در آخرین روزهای عمر شریفشان میفرمایند: «ولایتیها که تا دیروز در سکوت و تحجرِ خود آبروی اسلام و مسلمین را ریختهاند و در عمل پشت پیامبر و اهلالبیت عصمت و طهارت علیهم السلام را شکستهاند و عنوان ولایت برایشان جز تَکَسُّب و تَعَیش نبود، امروز خود را بانی و وارث ولایت معرفی نموده و حسرت ولایت دوران شاه را میخورند.»(3)
و در جایی دیگر میفرمایند: اینها کمر ما را شکستند. امامی که خودشان اهل ولایت اهلالبیت علیهم السلام اند به جهت انحراف اینان از مسیر ولایت اهل البیت علیهم السلام میگویند کمر ما را این ولایتبازیها شکست، و به آنهایی که ولایت را وسیلهی تَکَسُّب و تَعَیش کردهاند یعنی ولایت را وسیلهی کسب و زندگی
و آب و نان نمودهاند اشکال میگیرند. چرا امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» از این نوع ولایتگرایی نگراناند؟ چون متوجه بودند این گروهها مسئلهای این چنین بزرگ و عمیق را آنچنان سطحی و احساساتی میکنند که دیگر آن تأثیر عمیق و غیر قابل تصور را از دست خواهد داد.
آنچه ائمه علیهم السلام به ما پیشنهاد میکنند تدبّر در امور آنهاست،(1)
آنها مأمورند ما را متوجه حقیقت قدسی وجود خود بنمایند و به ما بفهمانند در عالم قدس حقایقی به نام اسماء حسنای الهی هست که صورت کلیه و جامع آنها در وجود یک انسان باید جمع بشود و در حرکات و سکنات او جاری و ساری باشد که بحث آن إنشاءالله در جای خود خواهد آمد. آنها مأمورند به ما خبر دهند: ای طالبان انوار عالم قدس بیایید تا ما شما را به آنجاها برسانیم، بیایید در زیر سایهی ولایت ما قرار بگیرید تا به آن عالم سیر کنید. راستی اگر در این موارد شکسته نفسی کنند و ما را از مقام خود آگاه نکنند و به سوی خود راهنمایی ننمایند، برای رسیدن به آن حقایق قدسی چه کار باید کرد؟ مثل آن است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله رودربایستی کنند و نگویند من پیغمبر خدا هستم، در آن صورت بشریت چگونه متوجه وجود پیامبر بشود؟ اینجا شکسته نفسی بر نمیدارد، باید
1) امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «... إِنَّ أَمْرَنَا صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ لَا یَحْتَمِلُهُ إِلَّا مَلَکٌ مُقَرَّبٌ أَوْ نَبِیٌّ مُرْسَلٌ أَوْ عَبْدٌ قَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْإِیمَان»؛ امرما مشکل همراه با دشواریهاست، آن را تحمل نمیکند مگر فرشتهای مقرب یا پیامبری مرسل یا بندهای که خداوند قلب او را از طریق ایمان آزموده باشد.
بیایند ما را به سوی خود راهنمایی کنند. کسی جز خودشان نمیتواند مقام آنها را بشناسد، شناختن مقام جامعیت اسماء حسنای کلیه، کار خودِ انسانهای کامل است لذا باید گفت: «گل خندان که نخندد چه کند؟» اینجاست که وقتی آنها خودشان را به ما معرفی کردند و روشن شد چقدر در این امر صادقاند ما باید خاک پای آنها را سرمهی چشم خود کنیم و با تمام وجود از آنها تشکر کنیم که ما را به سوی خود هدایت کردند. حضرت صادق علیه السلام به دو نفر از علماء اهل سنت میفرمایند: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحِیحاً إِلَّا شَیْئاً یَخْرُجُ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَیْت»؛(1)اگر به شرق و غرب عالم هم بروید، هرگز به علم صحیح و درستی دست نمییابید، مگر آن علمی که از نزد ما اهلالبیت بیرون آید. این غیر از آن است که یک انسان خود خواه ما را به سوی خود بخواند، اینها خودی ندارند که ما را به سوی آن خود دعوت کنند، آنها سراسر نمایش اسماء الهیاند، پس در واقع آنها از طریق هدایت ما به خودشان، ما را به سوی خدا دعوت کردهاند.
وقتی به مقام ائمه علیهم السلام معرفت پیدا کردیم و آنها را به عنوان مظاهر جامع اسماء الهی شناختیم و قلب خود را متوجه آن مقام نمودیم تا در سیر باطنی خود تحت تأثیر تجلی نور ولایت آنها قرار گیرد، این ابتدای راه است، باید ما آرامآرام ظرفیت پذیرش آن نور را در خود ایجاد کنیم. هرچقدر آن نور در جان ما جا باز کند، خودش وسیلهی معرفی خودش میشود و ما به یقینی که نسبت به مقام اهلالبیت علیهم السلام باید برسیم، میرسیم.
1) بحار الأنوار، ج2، ص 92.
مثل آن که وقتی با قرآن روبهرو میشوید بین شک و یقین هستید، گاهی نوری از قرآن به قلبتان مینشیند و با تمام وجود حقّانیتش را باور میکنید، ولی ممکن است دوباره این فکر به ذهنتان بیفتد که نکند یک انسان نابغه بدون آنکه پیامبر باشد این حرفها را زده است؟! ولی باز با تدبّر در قرآن میبینید مسئله از این حرفها بیرون است و متوجه حقانیت آن میشوید، ممکن است چند بار گرفتار شک و تردید بشوید تا بالأخره نور قرآن جای خود را در قلب شما - با اُنس طولانی- باز کند، به طوری که پس از مدتی اصلاً جای هیچ شکی برایتان باقی نمیماند. عین همین مسئله در موضوع فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام و ولایت آن ذوات مقدس برایتان پیش میآید. همانطور که قرآن نوری دارد که با تدبّر در آن، بر قلبتان تجلی میکند و خودش خود را ثابت مینماید، مقام قدسی و نور ولایی اهلالبیت علیهم السلام هم همینطور است. قرآن برای اثبات حقانیت خود میفرماید: «أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ کَانَ مِنْ عِندِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِیهِ اخْتِلاَفًا کَثِیرًا»؛(1)
ای پیامبر! آیا اینهایی که منکر رسالت تو هستند در قرآن تدبّر نمیکنند، که اگر از طرف غیر خدا بود در آن اختلاف زیادی میدیدند؟ اگر انسان در قرآن تدبّر کند آن چنان جلوهی وحدانی حضرت احد را مییابد که هیچ شکی در آن نخواهد کرد که این کتاب از حضرت اَحد نازل شده و با تمام وجود تصدیق میکند که اگر از طرف غیر خدای احدِ واحد بود هرگز وجود اینهمه انسجامِ غیر قابل تصور در آن ممکن نبود. در مورد اهلالبیت علیهم السلام هم شرطِ ارتباط همین است و اگر این ارتباط
1) سورهی نساء، آیهی 82.
برقرار شود انسان به جایی میرسد که میبیند اگر قلب و جان و باطن این انسان ها در تصرف کامل حق نبود محال بود چنین گفتار و رفتاری به دست بُعد بشری آنها از آنها صادر شود، تا آنجا که انسان حیرت میکند که مگر می شود انسانی شروع به سخنگفتن بکند و بدون هیچ یادداشتی کلماتی از زبانش جاری شود که ما آن سخنان را به نام دعای جوشن کبیر میشناسیم. بنده معتقدم ابتدا خداوند با جلوهای از معانی کامل بر قلب مبارک آن ذوات مقدس تجلی میکند و اسماء هزارگانه خود را به تجلی در میآورد، سپس حاصل آن تجلی؛ دعای جوشن کبیر میشود که از زبان آنها جاری میگردد. در مورد سایر ادعیه مثل دعای ابوحمزه از امام سجاد علیه السلام یا مناجات شعبانیه از حضرت علی علیه السلام و دعای سحر ماه رمضان از حضرت باقر علیه السلام یا مناجات امام حسین علیه السلام در روز عرفه، همه و همه قضیه از همین قرار است. چگونه انتظار داریم متوجه نور باطنی و قدسی ائمه علیهم السلام شویم در حالی که فرصتی برای تدبّر در سخنان و ادعیهی آنها نگذاشتهایم؟
همانطور که قرآن قصه و زبان فطرت ما است، اهلالبیت علیهم السلام هم خودِ گم شدهی ما هستند، آن خود عالیهای که در همهی زندگی به دنبال آن هستیم، لذا است که گفت:
چون
یافتمت جانان
بشناختمت
جانان
مسئله اینگونه است که انسان پس از مدتی تماس با گفتار و رفتار این خانواده، آرام آرام خودِ گم شده و آرمانی خود را در آنها مییابد و احوالی را که باید پیدا کند به کمک ارتباط وِلایی با آنها پیدا میکند و
متوجه میشود آنی که باید در نهایت باشد همینها هستند و آن محبّوبی که باید بگزیند، همینهایند و لذا وقتی میفرمایند: هرگز به ولایت ما نمیرسید مگر اینکه چنین و چنان کنید، با تمام وجود میگویید؛ «هرچه بگویی بشوم».
ائمهی معصومین علیهم السلام از انجایی که مظهر محبّت الهی به خلق اند، شیفتهی آناند که دست ما را بگیرند، ولی ما باید حداقل شرطی را که لازمهی این دستگیری است داشته باشیم و به همین جهت در بهدستآوردن آن حداقل شرط به ما دستوراتی میدهند. یکی از آن دستورات که انسان را از تنبلی و سستی بیرون میآورد و وارد حیات معنوی میکند مواسات اخوان و تقویت روحیه ای است که برادران خود را بر خود مقدم بداریم و از دست و زبانمان هیچ ظلمی بر احدی روا مداریم و این از اولین شروط است. غم فلسطینیان را خوردن و هر کاری که از دستمان برآمد برای آن ها انجام دادن، یکی از راههای ورود به آسمان و ارتباط با ذوات مقدس ائمهی طاهرین علیهم السلام است، مراعات حقوق برادران دینی دریچهی ارتباط با خدا و حقایق الهی است. امام صادق علیه السلام در همین حدیث بارها به اصحابشان در مورد رعایت مردم سفارش میکنند، چون امام راه سیر به عالم بالا را در این عمل میدانند، یک جا میفرمایند: «اَلْماشی فِی حاجَةِ اَخیهِ کَالسّاعی بَینَ الصَّفا وَ الْمَروَه، وَ قاضی حاجَتِةِ کَالْمُتَشَحِّطِ بِدَمِه فِی سَبیلِ اللّهُ یوْمَ بَدْرٍ وَ اُحُدٍ وَ ما عَذَّبَ اللّهُ اُمَّةَ اِلاّ
عِنْدَ اسْتِهانَتِهِمْ بِحُقُوقِ فُقَراءِ اِخْوانِهِم»؛(1)ای پسر جندب؛ آنکس که در راه برآوردن حاجت برادرش گام بردارد عملش همچون سعی بین صفا و مروه است - که سیر از مروهی دنیا به سوی صفای عالم معنا است - و آنکس که نیاز حاجتمندی را برآورده سازد کارش همچون کار شهیدی است که در راه خدا در جنگ بدر و احد شهید شده - این عمل، او را به مقام فنا میرساند تا بدون حجاب، با غیب ارتباط برقرار کند- و خداوند هیچ امتی را جز به جهت بیاعتنایی و سبکشمردن حقوق فقرائشان عذاب نکند.
ملاحظه کنید چگونه حضرت راه ارتباط با ذوات قدسی را داشتن روحیهای میدانند که نگران وضع مردم باشد و با توجه به امور مردم خود را آمادهی تجلی نور ولایت ائمهی معصومین علیهم السلام نماید، باید روحیهی ظلم به مردم کاملاً در جان ما خشکیده شود و راضی نباشیم یک ذره ظلم از طرف ما به احدی برسد. چنانچه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «واللَّهِ لَوْ أُعْطِیتُ الْأَقَالِیمَ السَّبْعَةَ بِمَا تَحْتَ أَفْلَاکِهَا عَلَی أَنْ أَعْصِیَ اللَّهَ فِی نَمْلَةٍ أَسْلُبُهَا جُلْبَ شَعِیرَةٍ مَا فَعَلْتُه...»؛(2)بهخدا سوگند اگر هفت اقلیم را با آنچه که در زیر آسمانها است به من بدهند تا در بارهی موری ستم کنم و پوست جوی را که در دهن دارد از او بگیرم و نافرمانی خدا را کنم چنین کاری نخواهم کرد.
چگونه برایتان پیش آمده که وقتی متوجه شدید خدا هست میتوانید دل خود را متوجه خدا نمایید، چون دل انسان توان و استعداد آن را دارد که به خدا توجه کند، اگر موانع را برطرف نماید خود به خود آن توجه واقع میشود. این مسئله در عین عجیب بودن، برای انسان سخت نیست، چون وقتی دل را از حجابها آزاد کرد و آن را بیدار نمود، مییابد که آن بیداری منجر به توجه قلب به خدا شد و با توجه به خدا همهی آنچه را به دنبالش بود بهدست آورد، چیزهایی را که در ابتدا تصور آن را هم نمیکردید، برایتان پیش آمد. اینکه میگویند یاد خدا کارها خواهد کرد، یاد خدا همین توجه قلبی به حضور حق است، بقیهی برکات با توجه قلبی به حق یکی بعد از دیگری بر جان انسان سرازیر میشود. دل همینکه تا مرز توجه به حق جلو رفت و موانع را پشت سر گذاشت، مییابد که نور آمد. در حالی که در ابتدا نمیتوانست تصور کند تجلی نور حق بر قلب یعنی چه، چون فکر میکرد خودش میخواهد آن نور را به قلب خود بیاورد، در حالیکه آن نور بود، باید موانع تجلی آن را برطرف میکرد، مثل آنکه ما پرده را عقب میزنیم تا نور خورشید جلوه کند. همین موضوع در بارهی امکان تجلّی نور ولایت ائمهی طاهرین علیهم السلام بر قلب انسانها مطرح است.
ممکن است ابتدا این سؤال برای شما پیش بیاید که چطور میشود ما با توجهِ محبّتآمیز به اهلالبیت علیهم السلام به شخصیت مطلوبی که به دنبال آن
هستیم برسیم و آدم شویم؟ عرض بنده این است مگر بنا است شما خودتان را آدم کنید؟ مگر من میتوانم خودم را آدم کنم و میلها و اندیشههایم را در حد تعادل حقیقی قرار دهم؟ این امکان ندارد، اگر تا صد سال دیگر هم بنده با تکیه بر خودم بخواهم کاری بکنم همین هستم که فعلاً هستم. قاعدهای در این دنیا هست که باید طبق آن قاعده عملکرد و آن، اینکه باید آرامآرام توجه جان خود را به سوی وجود قدسی و معنوی و نورانی اهلالبیت علیهم السلام سیر داد و البته لازمهی آن سیردادن، مجموعهای مقدمات معرفتی و اخلاقی است که دین الهی توصیه فرموده است، بقیهی کار از طرف آنها انجام میشود و تجلیات نور ولایت آنها است که کار اساسی را میکند و ما به نتیجه میرسیم، خودشان این راه را نشان ما دادند. البته این بدین معنی نیست که کار، کار راحتی است و نیاز به تلاش و مجاهده ندارد ولی چون مطلب بزرگ است کارهایی که منجر به آن نتیجه میشود، در مقابل نتیجهای که حاصل میشود چیزی به حساب نمیآید. آری اگر آرامآرام آنچه را ما باید بکنیم شروع کنیم، بهتدریج نتایجی که باید به دست آید، ظاهر میشود.
باید افتان و خیزان و به طور پیوسته جلو برویم تا به مرور حجابها رفع شود و صورت نهایی محبّت و مودّت ظاهر گردد، ولی با این همه همین که وارد دستگاه مودّت شدید به ورود ارزشمندی اقدام کردهاید، چیزی نمیگذرد ملاحظه میکنید به مرور چیزهایی را به دست میآورید که در ابتدا تصور آن ها را هم نمیکردید. آنها که این راه را رفتند چیزهایی یافتند که گفتنی نبود.
همینقدر تصور فرمائید انسان با ارتباط با دریای بیکران قلب معصوم وارد چه عالَمی میشود، آداب ارتباط را هم که خودشان به ما یاد دادند و خودشان هم که مالامال از میل توجه به ما هستند، پس راه رسیدن به مقصد نهایی از این بهتر در کجا یافت میشود؟ آنها خانوادهی کرم هستند، به این معنی که طالب ولایت خود را محروم نمیکنند.
عمده آن است که از نکات مطرح شده غفلت نکنیم تا مودّت به این خانواده جای خود را در قلبها باز کند و با امیدی که قلب پیدا میکند آن طلب محقق شود. آنچه موجب محرومیت بزرگ است غفلت از همین نکته است که حقایق متعالی مطهرهای در این عالم هست که با نظر به سیره و گفتار آنها در این دنیا، میتوان نسبت به آنها مودّت پیدا کرد تا در بستر شریعت محمدی صلی الله علیه و آله به اوج کمالی که یک انسان میتواند به آن دست یابد، برسیم. و خود قرآن هم در رابطه با نتیجهی آن مودّت فرمود: «مَا سَأَلْتُکُمْ مِنْ اَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»؛ آنچه در رابطه با اجر رسالت که عبارت باشد از مودّت اهلالبیت علیهم السلام به شما توصیه کردیم برای نتیجهگیری خودِ شما است و موجب میشود تا میهمان عالم قدس شوید. وقتی میفرماید: «فَهُوَ لَکُمْ»؛ میخواهد خبر دهد راه ورود به دینداری برتر را به شما نشان دادم تا در میانهی راه نمانید.
وقتی تمام آداب شریعت را انجام دادیم هنوز وارد آن سطح از دینداری نشدهایم که احساس کنیم به مقصد رسیدهایم. تا در مرحلهی رعایت آداب شریعت هستیم، میشود دروغ نگوییم، نماز بخوانیم و دزدی نکنیم ولی وارد عالَمی که در آن عالَم دل شور و عشق امیرالمؤمنین علیه السلام را
دارد شود، نشدهایم و به همان اندازه به آن نتایج عالیهای که میتوانستیم با دینداری خود به آن جاها دست یابیم، نرسیدهایم، این است که میفرماید آن مودّت «فَهُوَ لَکُم» برای خود شماست تا وارد مرحلهی عالیهی دینداری شوید و مزهی دینداری را به واقع بچشید.
زندگی بدون مودّت به اولیاء معصوم علیهم السلام، زندگی معناداری نیست. چون هنوز انسان با مظاهر اسماء الهی ارتباط پیدا نکرده که منجر به محبّت انسان به خدا شود. خداوند نمیخواهد ما فقط در حدّ مسلمانانِ اهل سنت باشیم که عبادات خود را انجام دهیم و حرام و حلال دین را مراعات کنیم و دیگر هیچ، چون همهی آنچیزی که خداوند برای بندگانش میخواهد این نیست. باید در مسیر دینداری یک نشاط معنوی و یک دل زنده در میان باشد که منجر به اُنس با اسماء الهی گردد و در این رابطه به ما فرمود، وارد میدان مودّت فیالقربی گردید تا به آنچه باید به دست آورید، نایل شوید. در آن حال است که نماز حالت قلبی پیدا میکند، قرآن خواندن، قرآن خواندن دیگری است، دلِ شیدایی در میان میآید که در حضور است و قدرت اُنس با حقایق را پیدا کرده است.
یک وقت هست که آدم قرآن میخواند و سعی میکند که حواسش هم جمع باشد تا معنی آیات را خوب بفهمد، این کار خوبی است، ولی مگر قرآن به صورت مفهوم به عقل پیامبر صلی الله علیه و آله رسیده است که ما بخواهیم از طریق مفاهیم و معانی آیات با قرآن مرتبط شویم؟ آری خیلی خوب است
که در آیات قرآن تدبر کنیم و به معانی آیات فکر کنیم ولی این انتهای راه نیست، جایی که قرآن را عقلی بخوانیم غیر از جایی است که در ارتباط با قرآن، دل وسط است. اگر انسان بتواند با دل و قلبِ خود با آیات مرتبط شود نه تنها از تدبّر و فهم عالیهی آیات محروم نمیشود بلکه قرآن به عنوان کتاب ذکر، موجب نشاط و شور دیگری میگردد. خداوند میفرماید: «وَ اِنَهُ لَتَنْزیلُ رَبِ الْعالَمینَ * نَزَّلَ بِهِ الرُّوحُ الاَمینُ * عَلی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنْذِرین»؛(1)آن قرآن نازل شدهای است از حقایق عالم بالا که توسط پرودگار عالم، روحالامین آن را بر قلب تو ای پیامبر نازل کرده تا مردم را از عاقبت بیارتباطی با عالم قدس بترسانی. عرض من روی عبارت «عَلی قَلْبِکَ» است که این قرآن در فضای قلب پیامبر صلی الله علیه و آله جای داده شده و اگر کسی خواست با آن ارتباط درستی برقرار کند باید با دل و قلب خود با آن روبهرو شود، تا آخر که نمیشود با عقل و مفهوماتِ آیات با قرآن زندگی کرد، ما هم اگر خواستیم با قرآن مرتبط شویم باید قلبمان را به صحنه بیاوریم تا با جنبهی وجودی و حقیقی قرآن ارتباط برقرار کنیم. گفت:
عاقل
به کنار جو پی پل میگشت
دیوانهی
پابرهنه از جوی گذشت
یعنی با پای دل خیلی راحتتر میشود مسیر را طی کرد و معلوم نیست عقل بتواند تا آنجاها که دل سیر میکند بیاید. این کدام دیوانه است که از جوی گذشت؟ این همان عشق دیوانه است که ما دیوانهی آن دیوانهایم. گفت:
1) سورهی شعراء، آیات 192 و 193 و 194.
عشق دیوانه است، ما دیوانهی دیوانهایم
نفس
امّاره است، ما امّارهی امّارهایم
مسیر مودّت اهل البیت علیهم السلام که در این بحث بر آن تأکید میشود موجب میگردد تا چهرهی حقیقی و وجودی عالم بر قلب انسان رخ بنمایاند و آیات الهی با آن چهره بر قلب انسان تجلی کند و در این راستا است که عرض میشود زندگی بدون مودّت به اولیاء الهی معنایی نخواهد داشت، چون آن ها راه ارتباط با معنی حقیقی وجودی عالماند لذا اگر کسی محبّت به امیرالمؤمنین علیه السلام را در زندگی خود ایجاد نکند و رکوع و سجودش را داخل آن نگاه نبرد، زندگی کاملی را شروع نکرده است و هیچ چیزی را به صورت حقیقی نمییابد تا با آن چیز درست ارتباط برقرار کند. و در همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الْإِیمَانِ»؛(1)بدانید اگر کسی بر دوستی آل محمد بمیرد، با ایمان کامل مرده است.
نهتنها زندگی بدون دوستداشتن حقیقی که همان مودّت به اولیاء معصوم علیهم السلام است، معنی و حرارتی نخواهد داشت، حتی واقعیتی هم پیدا نمیکند، چون انسان با چهرهی واقعی و وجودی عالم مرتبط نخواهد شد. مولوی در رابطه با سرعت عشق برای رسیدن به مقصد میگوید:
عقل
تا تدبیر و اندیشه کند
رفته
باشد عشق تا هفتم سما
عقل
تا جوید شتر از بهر حج
رفته
باشد عشق بر کوه صفا
1) تفسیر زمخشری، ج4،ص220.
اساساً تا حبّ در میدان دینداری ظهور نکند ایمان حقیقی محقق نمیشود، چرا که هر جا پای ایمان وسط است باید پای قلب به میان باشد که همان دل دادن و دل سپردگی و محبّت است. قرآن میفرماید: پیامبر؛ به بعضی از افرادی که مدعی ایمان هستند بگو شما فعلاً در مرحلهی تسلیم در مقابل احکام الهی هستید: «لَمّا یدْخُلِ الْایمانُ فِی قُلُوبِکُمْ»؛(1)
هنوز ایمان وارد قلبهای شما نشده است. دقت بفرمایید که وقتی پای ایمان را وسط آورد موضوع قلب را مطرح فرمود. از طرفی میدانید که ایمان عبارت است از جهتدادن جان و قلب به سوی هدف حقیقی، یعنی با ایمان است که دل به سوی خدا سیر میکند و از طرفی دل که وسط آمد دیگر فکر و مفهوم مطرح نیست، شور و حبّ و عشق مطرح است و لذا است که گفتهاند ایمان با حبّ ممکن است. امام معصوم میفرمایند: «هَلِ الْإِیمَانُ إِلَّا الْحبّ»؛(2)آیا ایمان جز حبّ است یعنی اگر خواستید به ایمان حقیقی برسید باید حبّ خود را جهت دهید، باید مودّتی خاص را در زندگی خود به میان آورید تا در دینداری به نشاط حقیقی دست یابید. و این حبّ و دوستی باید دوستی چیزی باشد که ذاتش دوست داشتنی است.
آدم باید چیزی را دوست داشته باشد که ارزش دوستداشتن داشته باشد و بتواند به رسم محبّت و دوستداشتن، محبّ خود را فدای محبّوبش کند، نه اینکه محبّوب را برای خود بخواهد، در آن حال آن دوستی، دوستی حقیقی نیست و بهرهای که در محبّت و عشق حقیقی هست در آن نیست. اصحاب کربلا امام حسین علیه السلام را برای خودشان دوست نمیداشتند، این آن دوستی حقیقی که جواب عمق جانمان را بدهد نیست، اصحاب کربلا دیدند اصلاً امام حسین علیه السلام عین دوستداشتن است. ابتدا از حجاب کبر و شهرت آزاد شدند، به عمق جانشان رجوع کردند دیدند تمام وجودشان محبّت به حسین علیه السلام است، همچنان که عمق جانشان یعنی قلبشان محبّت و ایمان به خدا است، لذا برای آن که جواب آن عشق را بدهند - که عالیترین شکل زندگی است - تمام وجود خود را فدای امام حسین علیه السلام کردند. وقتی حضرت سیدالشّهداء علیه السلام در شب عاشورا به یاران خود فرمودند: «إِنِّی قَدْ أَذِنْتُ لَکُمْ فَانْطَلِقُوا جَمِیعاً فِی حِلٍّ لَیْسَ عَلَیْکُمْ مِنِّی ذِمَامٌ هَذَا اللَّیْلُ قَدْ غَشِیَکُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلًا»؛(1)من بیعت خود را از شما برداشتم از تاریکی شب استفاده کنید و همگی بروید. ابتدا جناب عباس قمر بنیهاشم برخاست و عرض کرد: «لِمَ نَفْعَلُ ذَلِکَ لِنَبْقَی بَعْدَکَ لَا أَرَانَا اللَّهُ ذَلِکَ أَبَدا...»؛(2)هرگز ما چنین نمیکنیم برای آنکه بعد از شما بمانیم،
هرگز خداوند از ما چنین چیزی را نبیند. سپس اصحاب آن حضرت روشن کردند معنی زندگیشان را در فداشدن برای امامشان یافتهاند. از جمله زهیربنقین عرض کرد: «فَقَالَ وَ اللَّهِ لَوَدِدْتُ أَنِّی قُتِلْتُ ثُمَّ نُشِرْتُ ثُمَّ قُتِلْتُ حَتَّی أُقْتَلَ هَکَذَا أَلْفَ مَرَّةٍ وَ أَنَّ اللَّهَ تَعَالَی یَدْفَعُ بِذَلِکَ الْقَتْلَ عَنْ نَفْسِکَ وَ عَنْ أَنْفُسِ هَؤُلَاءِ الْفِتْیَانِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِکَ»؛(1)
سوگند به خدا دوست میداشتم کشته شوم دوباره زنده گردم و بهمین کیفیت هزار مرتبه کشته شوم و زنده گردم و خدای متعال بدین وسیله تو و جوانان اهل بیتت را از آسیب دشمنان نگهداری فرماید. چون اصحاب کربلا متوجه شده بودند چگونه جواب عشقی را که خدا در جان آنها گذارده پاسخ دهند و لذا آنچه برای آنها مهم بود آن عشق بود و نه چیز دیگر.
البته همانطور که آرامآرام قلب آماده میشود تا محل ایمان به خدا گردد و انسان باید در این راه خود را از موانع تجلی ایمان آزاد کند، محبّت به اهل البیت علیهم السلام هم همپای ایمان آرامآرام و با رفع خودخواهیها وارد قلب میشود.(2)
در کربلا موضوع محبّت به محبّوبِ حقیقی بود که توانست کار را تا آنجا برساند. اصحاب امام علیه السلام فقط برای این که
1) شیخ مفید، الارشاد، ج 3، ص 92.
2) حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «لَا یُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلَّانَا حَتَّی یُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا کَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِیدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیَامَةِ الْأَکْبَر» بندهای ما را دوست ندارد و به ما ارادت نمیورزد تا اینکه خدا قلبش را پاکیزه کرده باشد و خدا قلب بندهای را پاکیزه نکند تا اینکه آن قلب را در اختیار ما قرار دهد و تسلیم حکم ما شود و چون تسلیم حکم ما شد، خدا از حساب سخت نگاهش دارد و از هراس بزرگ روز قیامت ایمنش سازد.
ارادتشان را به امام معصوم علیه السلام تغذیه کنند متوجه بودند که نیاز دارند مودّت به آن حضرت را با فداکردن خود به فعلیت در آوردند و تا ابد با چنین مودّتی زندگی کنند، مثل این که انسانِ تشنه با آب خنک نیاز خود به آب را جواب میدهد و تغذیه میکند، واقعاً عشق و محبّت به اولیاء الهی که مظهر اسماء حسنای خداونداند به خودی خود مقصد اصلی هر انسانی است، شعلهور نگهداشتن این محبّت و بیجوابنگذاشتن آن، مقصد هرکسی است که میخواهد نیمهکاره نمیرد. هرچه انسان خود را فدای محبّوب متعالی خود بکند جانش خنک میشود و اصحاب کربلا این موضوع را از قبل خوب فهمیده بودند ولذا در شرایط پیشآمده فرصت را از دست ندادند و نگذاشتند که عقل مانع عشق شود. زیرا به قول مولوی:
لاابالی
عشق باشد، نی خرد
عقلآن
جویدکز آن سودی برد
برعکس عشق که:
ترک
تاز و تنگداز و بیحیا
در
بلا چون سنگ زیر آسیا
پاک
می بازد نباشد مزد جو
آن
چنانکه پاک میگیرد ز هو
عقل به دنبال حفظ خود و سود حاصله است، ولی عشق چیز دیگری است اصلاً رعایت این چیزهای جزئی حسابگرانهی عقلی را نمیکند، فقط میخواهد که دوست داشته باشد و این دوستداشتن را با فنای خود به اوج برساند، تا فقط همین دوستداشتن برایش بماند. اصحاب امام حسین علیه السلام در این دستگاه دیدند برای به ثمررساندن آن عشق و مودّت باید خودشان را در اوج فداکاری، فدای حضرت سیدالشّهداء علیه السلام بکنند در
صحنهای که هیچ جلوهای از پیروزی ظاهر به چشم نمیخورد، تا به عالیترین شکل به آن محبّت جواب داده باشند، اما نه برای خودشان، به این معنا که یک خودی برایشان بماند، نه! فقط میخواستند آن دوستداشتن از دست نرود، چون خود آن دوستداشتن، آن هم دوست داشتنِ چنان محبوبی برای آنها مقصد بود و حسین علیه السلام در واقع آنچنان دوستداشتنی را به آنها بخشید، همچنان که خود آن حضرت در اوج دوستداشتن خدا، زیباترین فداکاری را در کربلا به نمایش گذاشت تا دین خدا بماند و حق در نمایش اسماء الهی در حجاب نرود. اهلالبیت علیهم السلام به طور کلی جواب چنین دوستداشتن و مودّتی هستند که اصحاب امام حسین علیه السلام آن را یافتند و خداوند خبر چنین مودّتی را در قرآن با توصیه به مودّت به اهل البیت علیهم السلام به ما خبر داد. در جان هر انسانی این محبّت گذاشته شده است و مطلوب همه هم همین نوع مودّت است. حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ شِیعَتَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ یُقْذَفُ فِی قُلُوبِهِمُ الْحُبُّ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُلْهَمُونَ حُبَّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ إِنَّ الرَّجُلَ یُحِبُّنَا وَ یَحْتَمِلُ مَا یَأْتِیهِ مِنْ فَضْلِنَا وَ لَمْ یَرَنَا وَ لَمْ یَسْمَعْ کَلَامَنَا لِمَا یُرِیدُ اللَّهُ بِهِ مِنَ الْخَیْرِ وَ هُوَ قَوْلُ اللَّهِ تَعَالَی وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ یَعْنِی مَنْ لَقِیَنَا وَ سَمِعَ کَلَامَنَا زَادَهُ اللَّهُ هُدًی عَلَی هُدَاه»؛(1)حبّ ما اهلالبیت در دلهای شیعیان ما القاء میشود و محبت ما به آنها الهام میگردد، ما را دوست میدارند و فضائل ما را تحمل میکنند، در حالیکه نه ما را دیدهاند و نه
1) بحار الأنوار، ج24، ص 151. تفسیر فرات: 158 فیه:[ علی هداه] و الایة فی محمد. 17.
کلام ما را شنیدهاند. این برکات از آن رو است که خداوند برای آنان ارادهی خیر کرده است. و این آیه اشاره بآن است: «وَ الَّذِینَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدیً وَ آتاهُمْ تَقْواهُمْ» یعنی هرکس ما را ببیند و کلام ما را بشنود خداوند بر هدایت او میافزاید.
از یک طرف خداوند یک نوع جمال معنوی غیر قابل توصیفی در این خانواده قرار داده است، از طرف دیگر مودّت به چنین جمال و کمال معنوی را در انسانها گذاشته و به ما نیز گفته به این خانواده محبّت بورزید. به طوری که به گفتهی مولوی:
تشنه
مینالد که کو آب گوار
آب
مینالدکه کو آن آبخوار
حکمت
حق در قضا و در قدر
کرده
ما را عاشقان یکدگر
کمال و جمال، بالذات در خدا است و بالعرض در ائمهی معصومین علیهم السلام است و لذا با مودّت به معصومین علیهم السلام عملاً به خدا نزدیک میشویم، چون انسانهای معصوم علیهم السلام آینهی تمام نمای کمالات خداوند هستند، خودی ندارند که خود را نشان دهند. پس میتوان گفت در جان هر انسانی دوستی خدا بالاصاله و دوستی معصومین علیهم السلام بالتبع است. اولاً: ذات انسان از آن جهت که تمام کمالش نزد خدا است، آنچنان است که عین دوستداشتن خداوند است و همهی کمالات او نزد خدا است ثانیاً: از آن جایی که دلدادن به خداوند بدون نظر به مظاهر اسماء الهی یعنی اهلالبیت عصمت و طهارت علیهم السلام، دلدادن بدون مصداق، و انتزاعی است،
پس محبّت به اهل البیت علیهم السلام جواب دادن به ذات انسانی خودمان است که عین دوستداشتنِ خداوند است و از جهتی محبّت به آن ها نزدیکی به «منِ برتر» هرکس می باشد و لذا هرکس به دنبال مرتبهی عالی خود باشد حتماً به اهل البیت علیهم السلام محبّت میورزد، همانطور که دوست دارد خودش راستگو و عالم و پرهیزکار باشد و دائماً خود را در حضور با حق احساس کند، مصداق کامل این کمالات را که امام معصوم است، دوست دارد و از این جهت امامان معصوم علیهم السلام مقصد جان هر انسانی میباشند. در زیارت جامعه با توجه به همین نکته است که خطاب به آن ذوات مقدس عرض می کنی «مَنْ أَحبّکُمْ فَقَدْ أَحبّ اللَّهَ» هرکس شما را دوست بدارد خدا را دوست داشته است. از طرفی روشن شد از طریق محبّت است که حجابها بین انسان و حقایق عالم برطرف میشود و جان انسان آماده میشود تا خداوند او را عالِم به حقایق دین الهی بگرداند و از مهالک دنیایی مصون بدارد، که در زیارت جامعه بدان متذکر میشوی و خطاب به آن ذوات مقدس عرض میکنی: «بِمُوَالاتِکُمْ عَلَّمَنَا اللَّهُ مَعَالِمَ دِینِنَا وَ أَصْلَحَ مَا کَانَ فَسَدَ مِنْ دُنْیَانَا» از طریق دوستی و محبّت به شما خداوند ما را به حقایق دینمان آگاه نمود و آنچه را موجب فساد دنیایمان میشد اصلاح کرد.
حضرت سیدالشهدا در دعای عرفه در محضر حضرت حق عرض میکنند: «إِلَهِی تَرَدُّدِی فِی الْآثَارِ یُوجِبُ بُعْدَ الْمَزَارِ» خدایا! توجه من به آثار تو سبب میشود شهود و وصالم ضعیف شود. مبنای نالهها و اشکهای ائمه علیهم السلام همه برای حفظ اتصال و جلوگیری از ضعیفشدن آن
اتصال است، چون آنها همواره وصال تامّ و تمام را طلب میکنند. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» کتاب آدابالصلاة را طی نامهای که در اول کتاب آمده به احمد آقا«رحمةاللهعلیه» تقدیم میکنند و میفرمایند: «پسرم شنیدهایم که پیامبر صلی الله علیه و آله هر روز هفتاد بار استغفار میکردند. پسرم! استغفار پیامبر صلی الله علیه و آله به جهت دیدن خدای واحد است در کثرت.» این نوع دیدنِ خدای واحد در کثرت برای پیامبر صلی الله علیه و آله استغفار میخواهد، چون خدا را بیحجاب ندیدهاند، بلکه در آیاتش دیدهاند. مقام معصومین علیهم السلام طوری است که این نحوه رؤیت و شهود را برای خود کم میدانند، همانطور که امام حسین علیه السلام رؤیت حق در آیاتش را یک نحوه دوری احساس میکنند و آن را برای خود یک نحوه عدم ارتباط میدانند. حال چه کسی هست که این چنین مقامی را نخواهد، کدامیک از ما طالب آن مقام که خدا را به تمامه رو در روی قلب خود بیاید، نیست؟ مقامی که امامان معصوم علیهم السلام همواره خود را در آن مقام محقق کردهاند. این است معنی این که عرض میکنم همه بالذات طالب امام اند و امام نیاز حقیقی و طلب حقیقی هر کس است، آن بزرگواران «خودِ برتر» ما هستند. موقعی ما به آن خود خواهیم رسید که این خودِ مادون را نخواهیم، در آن صورت عملاً اماممان را خواستهایم و یک نوع یگانگی بین آن خودِ برتر و ائمهی معصومین علیهم السلام در شما ظاهر میشود، پس این که خداوند فرمود آن مودّتی که از شما خواسته شد «فَهُوَ لَکُمْ» اصلاً برای خود شماست، معنی روشنی خواهد داشت و در همین راستا خداوند میفرماید مودّتِ خود را به این خانواده بدهید، چون
آنها «خودِ برتر» ما هستند، از این طریق خود را در افقی برتر قرار می دهیم و از آن افق به زندگی مینگریم.
دوستداشتن اهلالبیت علیهم السلام ذاتی هرکس است و این نوع دوستداشتن جواب مناسبدادن به جان خودمان است، البته باید آرامآرام دوستیهای دروغین و غیر حقیقی را که به جانمان دادهایم، از آن بگیریم تا جان ما به خود برگردد و یک نوع همسنخی با مقام عصمت و طهارت پیدا کند، در آن صورت دوستی اهلالبیت علیهم السلام شروع میشود.
وقتی شما دوست داشتن این لیوان را به خودتان دادید، آنچه را در ذات خود دوست میدارید به جانتان ندادهاید، باطن خود را ضایع و سرگردان کردهاید، چون همچنان که عرض شد «دوست داشتن اهلالبیت علیهم السلام جواب مناسب دادن است به جان تا آنچه را که جان و قلبِ هر انسان حقیقتاً میخواهد و نیاز دارد که به آن محبّت بورزد، به آن داده شود.
قلبِ هیچ انسانی کمتر از دوستی اهلالبیت علیهم السلام را تاب نمیآورد و بهجز با آن دوستی آرام نمیگیرد، زیرا جان انسان، کمال مطلق را میخواهد و در همین راستا بیشترین دوستی را که آن با دوستی ذوات مقدس معصومین علیهم السلام محقق میشود، میطلبد، به همین جهت اگر در جواب آن دوستی، دوستی غیر معصومین به آن داده شود سرخورده
خواهد شد. و پس از آن که خود را گرفتار انواع دوستیها کرد در نهایت احساس میکند به هیچچیز نرسیده است.
ذات انسان چه بخواهد و چه نخواهد، دوستداشتن چیزی را طلب میکند که بالاتر از آن چیزی نباشد که بتوان دوست داشت و محبوبهای محدود، تاب دوستداشتنی را که انسان به دنبال آن است ندارند. همین امر موجب میشود که به اصطلاح میگویند: «هر ماه عسلی بعد از مدتی به ماه سرکه شیره تبدیل میشود» و انسان از محبوبی که برای خود برگزیده سرخورده میگردد، چون محبوبهای محدود اگر به عنوان جواب به دوستداشتن نهایی پذیرفته شوند، تاب آن دوست داشتن را ندارند. آری چند روزی میتوان با یک محبوبِ محدود بهسر برد ولی جان انسان در درون خود شروع میکند به اعتراض کردن، چون آن محبوبی که دوستداشتن آن باید در نهایتِ دوستداشتن باشد، به او داده نشده است و آن مجلایی که موجب شود تا انسان از طریق او با کمالات الهی مأنوس گردد در معرض جان او قرار نگرفته است.
انسان معصوم به عنوان مجلای کمالات الهی، همهی آن چیزی است که انسان باید به عنوان اصل اصیل دوست داشتن به آن نظر کند که در زیارت جامعه متذکر میشوی و میگویی: «إِنْ ذُکِرَ الْخَیْرُ کُنْتُمْ أَوَّلَهُ وَ أَصْلَهُ وَ فَرْعَهُ وَ مَعْدِنَهُ وَ مَأْوَاهُ وَ مُنْتَهَاهُ»؛ اگر سخن از خوبی به میان آید، شما اول و اصل و فرع و معدن و مأوا و منتهای آن هستید. حال اگر انسان غیر امام معصوم را دوست داشته باشد و دوستی غیر معصوم را به جانش بدهد، جانش تاب و تحمل آن دوستداشتن را نخواهد داشت و
سرخورده میشود. عکسالعمل آن سرگردانی و سرخوردگی همان یأسی است که انسانها با آن روبهرو میگردند و احساس دوری از هدف واقعی، افراد را فرا میگیرد.
اگر به زاویههای عجیبی که در کربلا باز شد دقت کنید میبینید که امام حسین علیه السلام میخواهند برای ما روشن کنند که ای آدمها! شما باور نمیکردید اینهمه میتوانستید در محبتورزی صعود کنید. ما هم باید از خود بپرسیم چطور میشود که با یاد کربلا ناگهان اشک مان در میآید؟ امام علیه السلام نشان دادند ای آدمها باید این نوع محبتورزیدن در میدان زندگیتان ظاهر شود و ما با دیدن آن نوع زندگی در اصحاب حسین علیه السلام و با توجه به افق بلند آن، غم غربت به سراغمان میآید و اشکِ ناشی از آن، از چشمهایمان جاری میشود. از این جهت عرض میشود امام علیه السلام نمایش جنبهی نهایی انسانها است در بواطن پنهانی آنها که خود انسانها متوجه آن نیستند و در کربلا این معنی روشن شد و اشکها در حین نظارت بر صحنهی کربلا حکایت از طلب قلبها برای رسیدن به آن جنبههای نهایی دارد.
نظر به وجود مقدس اهلالبیت علیهم السلام از هر جهت یک نوع برکت و کمال را مدّ نظر انسانها قرار میدهد تا راه را گم نکنیم و به بیراهه نیفتیم. در بحث «کربلا؛ مبارزه با پوچیها» سعی شده است از جهتی عظمت فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام تماشا شود ولی از آن جایی که این خانواده در افقی بسیار
متعالی زندگی میکنند، باید نسبت به آنها خیلی عمیق فکر کرد، آنها لایههای عمیق وجود ما هستند تا ابعاد متعالی و معنوی ما از منظرمان دور نشود. یک فوتبالیست نمایش لایهای از قدرت پنهان پاهای ماست، پاهایتان خیلی که قوی بشود، به آن فوتبالیست نزدیک میشوید. ولی مگر ما فقط پا هستیم؟ لایههای عمیق ابعاد معنوی وجود خود را باید با نزدیکی به اهلالبیت علیهم السلام تقویت کنیم و به شکوفایی بکشانیم، آنها نهاییترین قلهی وجود انساناند و کربلا از آن صحنههایی است که اباعبدالله علیه السلام با عمیقترین بُعد از ابعاد وجود ما، با ما حرف میزنند و عمیقترین ابعاد معنوی ما را جذب میکنند تا مسیر ما به سوی آنچه باید دوست داشته باشیم متوجه شود و از مقصد خود باز نمانیم.
در کربلا به خوبی این معنی روشن می شود که غیر از ارتباط با ائمهی معصومین علیهم السلام هیچ انسانی جواب بیشترین دوست داشتن جان ما را در خود ندارد، زیرا هر انسانی با تمام فطرت یعنی در عمیقترین بُعد وجودش، غیر خدا را نمیخواهد و جوابگویی به این بُعد در کربلا به عالیترین شکل به نمایش آمد.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمودند: کارتر رئیس جمهور آمریکا هم به دنبال خدا است، چون به قول امام اگر به کارتر میگفتند یک کشور دیگری هم در کره ماه هست آیا میخواهی رئیس جمهور آنجا باشی؟ حتماً میگفت آری، اگر به او امکان میدادند رئیس جمهور روسیه هم باشد او مایل بود. این یعنی اینکه همهی انسانها به دنبال کمال مطلقاند،
البته این افراد مصداق کمال مطلق را اشتباه میگیرند ولی بالأخره به دنبال کمال مطلق یعنی خداونداند.
انسان ذاتی دارد که اولاً: خاصیتش طلب کمال مطلق است، ثانیاً: کمال مطلق را همه دوست دارند، به همین جهت آن دوستداشتنِ ذاتی را نمیشود به این لیوان سوق داد وگرنه انسان به شدت از درون سرخورده میشود، زیرا قلبی که دوستداشتن به کمال مطلق را دارا است و با ارتباط با مصداق آن میخواهد خود را تغذیه کند، اگر به چیزی غیر معصوم دل بسپارد بیچاره و درمانده میشود. این به جهت آن است که روح انسانی از آن جهت که طالب کمال مطلق است، بیشترین دوستداشتن را میخواهد و با هرچیزی آرام نمیگیرد. میخواهد چیزی را پیدا کند که بتواند تمام دوستداشتنش را در آن خرج کند. مثلاً اگر کتابی پیدا کردید که بتوانید با تمام وجود دوستش داشته باشید خیلی خوشحال میشوید، همه به دنبال آناند که چیزی را با تمام وجود دوست داشته باشد، ولی اگر آن چیز نتواند جواب دوستداشتن آنها را بدهد در دوستداشتن شکست میخورند و این بدترین شکست است، به طوری که از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نقل شده: «ألا وَ مَنْ ماتَ عَلی بُغْضِ آل محمّدٍ ماتَ کافراً، وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةّ»؛(1)بدانید هرکس بر بغض آل محمّد بمیرد کافر از دنیا رفته و هرکس بر بغض آل محمّد بمیرد بوی بهشت را
1) بحارالأنوار، ج 23، ص 233- زمخشری، تفسیر کشاف، ج 4، ص 220.
استشمام نخواهد کرد. این روایت نشان میدهد اگر مسیر دوستداشتن انسان درست هدایت نشود و به مسیری غیر از محبّت به آن خانواده بیفتد هرگز انسان کوچکترین بهرهای از کمالات نخواهد برد و معنی بدترین شکست که عرض کردم از این جهت بود.(1)و در مقابل پیامبر خدا صلی الله علیه و آله
1) در راستای عدم جمع بین دوستی آل محمّد علیهم السلام و دوستی دشمنان آنها در روایت داریم: «عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فِی قَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ «ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ» قَالَ، قَالَ: عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام لَیْسَ عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ مِمَّنِ امْتُحِنَ قَلْبُهُ لِلْإِیمَانِ إِلَّا وَ هُوَ یَجِدُ مَوَدَّتَنَا عَلَی قَلْبِهِ فَهُوَ یَوَدُّنَا وَ مَا مِنْ عَبْدٍ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ مِمَّنْ سَخِطَ اللَّهُ عَلَیْهِ إِلَّا وَ هُوَ یَجِدُ بُغْضَنَا عَلَی قَلْبِهِ فَهُوَ یُبْغِضُنَا فَأَصْبَحْنَا نَفْرَحُ بِحُبِّ الْمُحِبِّ وَ نَعْرِفُ بُغْضَ الْمُبْغِضِ وَ أَصْبَحَ مُحِبُّنَا یَنْتَظِرُ رَحْمَةَ اللَّهِ جَلَّ وَ عَزَّ فَکَأَنَّ أَبْوَابَ الرَّحْمَةِ قَدْ فُتِحَتْ لَهُ وَ أَصْبَحَ مُبْغِضُنَا عَلَی شَفَا جُرُفٍ مِنَ النَّارِ فَکَأَنَّ ذَلِکَ الشَّفَا قَدِ انْهَارَ بِهِ فِی نارِ جَهَنَّمَ فَهَنِیئاً لِأَهْلِ الرَّحْمَةِ رَحْمَتُهُمْ وَ تَعْساً لِأَهْلِ النَّارِ مَثْوَاهُمْ إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ وَ إِنَّهُ لَیْسَ عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ یُقَصِّرُ فِی حُبِّنَا لِخَیْرٍ جَعَلَهُ اللَّهُ عِنْدَهُ إِذْ لَا یَسْتَوِی مَنْ یُحِبُّنَا وَ مَنْ یُبْغِضُنَا وَ لَا یَجْتَمِعَانِ فِی قَلْبِ رَجُلٍ أَبَداً إِنَّ اللَّهَ لَمْ یَجْعَلْ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ یُحِبُّ بِهَذَا وَ یُبْغِضُ بِهَذَا أَمَّا مُحِبُّنَا فَیُخْلِصُ الْحُبَّ لَنَا کَمَا یَخْلُصُ الذَّهَبُ بِالنَّارِ لَا کَدَرَ فِیهِ وَ مُبْغِضُنَا عَلَی تِلْکَ الْمَنْزِلَةِ نَحْنُ النُّجَبَاءُ وَ أَفْرَاطُنَا أَفْرَاطُ الْأَنْبِیَاءِ وَ أَنَا وَصِیُّ الْأَوْصِیَاءِ وَ الْفِئَةُ الْبَاغِیَةُ مِنْ حِزْبِ الشَّیْطَانِ وَ الشَّیْطَانُ مِنْهُمْ فَمَنْ أَرَادَ أَنْ یَعْلَمَ حُبَّنَا فَلْیَمْتَحِنْ قَلْبَهُ فَإِنْ شَارَکَ فِی حُبِّنَا عَدُوَّنَا فَلَیْسَ مِنَّا وَ لَسْنَا مِنْهُ وَ اللَّهُ عَدُوُّهُ وَ جَبْرَئِیلُ وَ مِیکَائِیلُ وَ اللَّهُ عَدُوٌّ لِلْکَافِرِین» از حضرت صادق علیه السلام در بارهی آیهی: «و ما جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِنْ قَلْبَیْنِ فِی جَوْفِهِ» خدا دو قلب در نهاد یک فرد قرار نداده. از علیبنابیطالب علیه السلام نقل کرد که فرمود: هر بندهای را که خدا قلبش را آزمایش کند برای ایمان، محبت ما را در قلب خود مییابد، ما را دوست میدارد و هر بندهای را که مورد خشم خدا باشد دشمنی با ما را در قلب خود مییابد و با ما دشمنی میورزد، ما به دوستی دوستان شادیم و دشمنی دشمنان را متوجه هستیم، دوست ما به رحمت خدا مینگرد، درهای رحمت خدا بروی او باز است و دشمن ما در پرتگاهی از آتش قرار گرفته که در حال سقوط در آتش جهنم است. گوارا باد اهل رحمت را رحمت پروردگار، مرگ بر جهنمیان، جایگاه آنان جهنم است. خداوند میفرماید: «فَلَبِئْسَ مَثْوَی الْمُتَکَبِّرِینَ». و هرگز کسی کوتاهی در راه محبت ما ندارد بهواسطهی خیر و خوبی که خدا در او قرار داده باشد زیرا دوست و دشمن ما با یک دیگر مساوی نیستند و محبت و دشمنی ما در قلب یکنفر جای نمیگیرد زیرا برای یکفرد خدا دو قلب قرار نداده که با یکی دوست بدارد و با دیگری دشمن. دوست ما محبتش خالص است همان طور که طلا را آتش پاک و خالص میکند و دشمن ما نیز همان طور است، مائیم نجبا و فرزندان ما فرزندان پیامبرند و من وصی اوصیایم و گروه ستمپیشه از طرفداران شیطانند و شیطان از آنها است هرکه میخواهد بداند ما را دوست دارد یا نه به قلب خود نگاه کند اگر در محبت ما دشمن ما را شریک قرار میدهد از ما نیست و ما نیز با او ارتباطی نداریم. خداوند، جبرئیل و میکائیل با او دشمنند خدا دشمن کافران است.
میفرمایند: «مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیداً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الْإِیمَانِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْکَرٌ وَ نَکِیرٌ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ یُزَفُّ إِلَی الْجَنَّةِ کَمَا تُزَفُّ الْعَرُوسُ إِلَی بَیْتِ زَوْجِهَا، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فُتِحَ لَهُ فِی قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَی الْجَنَّةِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَی السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَة»؛ (1)هرکس بر محبّت آل محمّد از دنیا برود شهید مرده است. بدانید که هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد آمرزیده است، توجه کنید هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد با توبه از دنیا رفته است، هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد با ایمان کامل از دنیا رفته و هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد
1) بحارالأنوار، ج 23، ص 233.
ملک الموت به او بشارت بهشت میدهد و بعد از او نکیر و منکر، هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد چنان با جلال او را به بهشت میبرند مانند عروسیکه به خانهی شوهر میرود، هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد دری از قبرش به بهشت گشوده میشود، توجه کنید هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد خداوند قبر او را جایگاه زیارت ملائکهی رحمت قرار میدهد، هرکس بر محبّت آل محمّد بمیرد بر راه و روش پیامبر و جماعت مؤمنین مرده است.
این روایت که بین شیعه و سنی مشهور است حاوی معارف بسیار بلند و نکات بسیار ارزنده است که میتوان گفت رسول خدا صلی الله علیه و آله راهِ به ثمررسیدن جهان اسلام را نشان دادهاند و جا دارد که در تکتک فرازهای آن تأمل شود که إنشاءالله در جلسات آینده تا حدّ امکان به آن پرداخته میشود. آنچه به اجمال از این روایت و امثال آن روشن میشود این است که محبّت به اهل البیت پیامبر علیهم السلام علامت ایمان و شرط قرارگرفتن در ایمان است و لذا در راستای ورود به زندگی حُبّی، رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لَا یُؤْمِنُ أَحَدُکُمْ حَتَّی یَکُونَ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَحبّ إِلَیْهِ مِمَّا سِوَاهُمَا»؛(1)کسی از شما ایمان واقعی نمیآورد مگر آن وقت که خدا و رسولش نزد او محبّوبتر از همهچیز باشد. عنایت بفرمایید که شرط ورود به ایمان را حبّ خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار داده است.
1) مسکن الفؤاد عند فقد الأحبّة و الأولاد، شهید ثانی، ص 17.
جزئیات و آثار محبّت به خدا از طریق محبّت به پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمهی معصومین علیهم السلام آنقدر عظیم است که در قالب الفاظ نمیگنجد و حتی اگر هم اهل محبّت به این خاندان بخواهند چیزی از آن محبّت بگویند، الفاظ ظرفیت ارائهی آنچه در دل دارند را ندارند، همینقدر هست که انسان وقتی امام معصوم را محبّوب خود گرفت، او را در همه چیز بر خود مقدم میدارد و او را برمیگزیند و در این راستا هر آنچه را امامش میخواهد میپسندند و این عالیترین هدایت ممکن است، زیرا میل و ارادهی او در مسیر انتخاب صحیحترین اعمال قرار میگیرد آن هم از طریق محبّت، که موجب راحتی جان است و نه از طریق تکلّف که در انجام امور احساس سختی کند. به گفتهی حافظ:
عاشقان
را بر سر خود حکم نیست
هر
چه فرمان تو باشد آن کنند
انسان در مسیر محبّت به امام معصوم میخواهد بداند خواست او چه چیز است تا همان را عمل کند و راحتی و آرامش دل خود را در آن مسیر میجوید، همان که حافظ در رابطه با آن گفت:
گر
نثار قدم یار گرامی نکنم
گوهر
جان به چه کار دگرم باز آید
موضوع محبّت به علی علیه السلام و فرزندان حضرت علیهم السلام موضوعی بوده که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله حضرت بر آن تأکید فراوان داشتند. ابن عباس نقل میکند که رسول خدا صلی الله علیه و آله نظر کردند به علی علیه السلام فرمودند: «أَنْتَ سَیِّدٌ فِی الدُّنْیَا وَ سَیِّدٌ فِی الْآخِرَةِ مَنْ أَحبّکَ فَقَدْ أَحبّنِی وَ حبیبِی حبیبُ اللَّهِ وَ مَنْ
أَبْغَضَکَ أَبْغَضَنِی وَ مُبْغِضِی مُبْغِضُ اللَّهِ وَ الْوَیْلُ لِمَنْ أَبْغَضَکَ بَعْدِی»؛(1)
تو بزرگ دنیا و آخرتی، هرکس تو را دوست دارد همانا مرا دوست داشته و دوست من دوست خداست و هرکس تو را دشمن دارد همانا مرا دشمن داشته و دشمن من دشمن خدا است پس وای بر آنکس که تو را بعد از من دشمن دارد. علت آن تأکیدها هم روشن است، چون علی علیه السلام و سایر ائمه علیهم السلام وَجه الله هستند و مسیر محبّت الهی را برای انسان می گشایند.
حضرت باقر علیه السلام قاعدهای را مینمایانند، تا به خوبی بتوانیم جایگاه محبّت اهل البیت علیهم السلام را بشناسیم، حضرت میفرمایند: «إِذَا أَرَدْتَ أَنْ تَعْلَمَ أَنَّ فِیکَ خَیْراً فَانْظُرْ إِلَی قَلْبِکَ فَإِنْ کَانَ یُحبّ أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یُبْغِضُ أَهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَفِیکَ خَیْرٌ وَ اللَّهُ یُحبّکَ وَ إِذَا کَانَ یُبْغِضُ أَهْلَ طَاعَةِ اللَّهِ وَ یُحبّ أَهْلَ مَعْصِیَتِهِ فَلَیْسَ فِیکَ خَیْرٌ وَ اللَّهُ یُبْغِضُکَ وَ الْمَرْءُ مَعَ مَنْ أَحبّ»؛(2)هرگاه میخواهی بدانی در توخیری هست به دلت نگاه کن اگر بندگان مطیع خدا را دوست میداری و معصیتکاران را از خود طرد میکنی در تو خیری وجود دارد و خداوند تو را دوست میدارد. اما از آن طرف اگر مشاهده کردی که دلت همواره با معصیتکاران میباشد و به آنها تمایل دارد و با دوستان خدا و اهل طاعت بغض و کینه نموده و آنها را دوست نمیدارد، بدان در تو خیری نیست و خداوند دشمن تو میباشد و حقیقت آن است که آدمی با کسی که دوست دارد محشور میشود.
این نوع روایات جهت روشنشدن این مطلب است که چرا جواب دوستداشتن حقیقی فقط انسان معصوم باید باشد- انسانی که افق برتر انسانها است- و به همین جهت عرض نشد جواب دوستداشتن حقیقی، خدا است با اینکه اصل همهی دوستداشتنها باید به خدا ختم شود ولی نباید از این قاعده غفلت کرد که راه محبّت به انسان معصوم که حقیقت انسانی است، مسیری است که انسان، آمادهی ارتباط با انوار الهی میشود، زیرا انسانیت ما با ارتباط قلبی با انسان کامل تغذیه میگردد، همانطور که تشنگی ما با تری کامل که همان آب است تغذیه میشود. درست است که آب را خدا خلق کرده ولی خودش ما را برای رفع تشنگی به آب وصل نموده است. براساس همین قاعده هم خداوند به پیامبرش میفرماید: «قُلْ إِن کُنتُمْ تُحبّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحبّبْکُمُ اللّهُ وَیَغْفِرْ لَکُمْ ذُنُوبَکُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»؛(1)بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا دوستتان بدارد و گناهان شما را بر شما ببخشاید و خداوند آمرزنده مهربان است.
1) سورهی آل عمران، آیهی 31.
اگر میخواهید انسان باشید باید انسانیت را از معصوم که حقیقت انسانیت است بگیرید.(1)
شما در دعای ندبه از خدا تقاضا میکنید که: «وَ امْنُنْ عَلَیْنَا بِرِضَاهُ»؛ خدایا امام زمان عجل الله تعالی فرجه را از من راضی کن. زیرا ما آدمیتمان را از امام زمان عجل الله تعالی فرجه که انسان کامل است میتوانیم بگیریم، هر چند وجودمان را از خدا میگیریم و شرط تجلی نور انسانیت از انسان کامل، رضایت قلب مبارک حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه است.
به هر صورت التفات فرمودید که دوستداشتنِ غیر معصومین پشتکردن به عالیترین دوستداشتن است که هر انسانی به دنبال آن است و محبّتورزیدن به کمالهای محدود و ناقص به جای محبّت به امامان معصوم علیهم السلام روح بشر را پس از مدتی از نشاط و طراوت میاندازد. باید غم مردمی را خورد که دوستداشتنشان را خرج چیزهایی میکنند که پس از مدتی دیگر نمیتوانند آنها را دوست داشته باشند. باید برای همگان روشن شود کسی که دوستداشتن خود را به خدا و ائمهی معصومین علیهم السلام نمیدهد، با استعدادی که برای دوست داشتن عالیترین انسان در او قرار دادهاند، بهخوبی مدارا نکرده است. زیرا از یک طرف انسان میخواهد مطلوب دوستداشتنیاش را داشته باشد و دلش را به آن بسپرد، از طرف دیگر این کارِ بسیار سختی است که انسان بتواند معصوم را
1) موضوع واسطه بودنِ انسان کامل برای رسیدن هرکس به انسانیت، موضوعی است که آن را میتوانید در کتاب «مبانی معرفتی مهدویت» و کتاب «جایگاه و معنی واسطهی فیض» از همین مؤلف دنبال بفرمائید.
پیدا کند، در حالیکه تنها راه برای دلسپردن به مطلوب حقیقی، دلسپردن به معصوم است و تا انسان دل خود را از محبّتهای دروغین پاک نکند جهت دل به سوی معصوم سیر نخواهد کرد، اگر هنوز نسبت به پاکیها سرمست نیست به میخانهی محبّت به معصوم راهش نمی دهند. به گفتهی مولوی:
گفت
که سرمست نهای، روکه از این دست نهای
رفتم
و سرمست شدم و از طرب آکنده شدم
در رابطه با ایجاد محبّت به معصومین علیهم السلام ابتدا انسان باید خود را درست کند زیرا انسان با تمام ذاتش با کسی روبهرو نمیشود و به او محبّت نمیورزد مگر آن که آن محبوب، اولاً: به صورت انسان باشد. ثانیاً: انسان کاملی باشد. چون لازمهی اتحاد تناسب است. انسان تا با کسی اتحاد پیدا نکند نمیتواند دوستش داشته باشد، این غیر از گرایش انتزاعی و مفهومی نسبت به یک موضوع است، اتحاد، دوستداشتن ملموس است و در موطن عالَم خیال محقق میشود، تا انسان بتواند به یاد محبّوب خود باشد و با او زندگی کند و در نشاط و شور باشد. از آنجایی که لازمهی اتحاد، تناسب است و تناسب موجب اتحاد میشود، قرآن در جواب آنهایی که میگفتند چرا خداوند فرشتهای را به عنوان پیامبر برای ما نازل نکرد میفرماید: «وَلَوْ جَعَلْنَاهُ مَلَکًا لَّجَعَلْنَاهُ رَجُلاً وَلَلَبَسْنَا عَلَیْهِم مَّا یَلْبِسُونَ»؛(1)
و اگر او را فرشتهای قرار میدادیم حتما وی را به صورت مردی در میآوردیم. چون آن ملک باید قابل تماس باشد و صرفاً ارتباط با پیامبر،
1) سورهی انعام، آیهی 9.
ارتباط ذهنی و مفهومی نباشد تا انسان بتواند در شخصیت او آثار محبوب حقیقی را ببیند و احساس کند، به همین جهت اگر امامان و پیغمبر علیهم السلام در کنار شریعت الهی، در صحنهی زندگی بشر ظاهر نمیشدند در حقیقت هیچ وقت بشر نمیتوانست خدا را به معنی قلبی آن، دوست داشته باشد، زیرا دریچهی ارتباط قلبی انسان با خدا باید در تجسم عینی اسماء الهی یعنی انسان کامل برای انسان بروز کند، در چنین حالتی است که انسان در نهایت، در آینهی جمال انسانهای کامل خدا را مییابد. پس اگر پیغمبران و امامان علیهم السلام نبودند، خدا دوستی در فرهنگ بشر تحقق نمی یافت، زیرا اولاً: لازمهی محبّت اتحاد است و لازمهی اتحاد تناسب است. ثانیاً: جمال انسانهای کامل آینهی نمایش حق میباشد و می توان از طریق آنها با حق تماس حاصل کرد وگرنه تماس ما با حق، تماسی است انتزاعی و فکری و نه قلبی.
وقتی شما بر اساس محبّت ذاتی به کمال مطلق، میخواهید خدا را دوست داشته باشید باید بدانید خدا در جلوهی عالیهی خود در امام معصوم به نمایش میآید، آنها هستند که حق را به نمایش میگذارند و نه خود را. از این جهت اگر دقت بفرمائید تنها محبّت به انسان کامل، محبّت حقیقی است، زیرا در عین اینکه بین مُحبّ و محبوب اتحاد برقرار میشود، سیر آن محبّت به جهت آن که محبوب، نمایش اسماء الهی است، به محبّت خدا منتهی میشود.
ذات خدا را فقط خودِ خدا میشناسد، حتی انبیاء هم ذات خدا را نمیتوانند بشناسند، چنانچه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مَا عَرَفْناکَ حَقَّ مَعْرِفَتِک»؛(1)
یعنی آنطور که حق معرفت تو است ما تو را نشناختیم. تنها به کمک اسماء حسنای الهی میتوان خدا را شناخت، امامان هم میفرماید ماییم آن اسماء الهی، پس با شناخت حقیقی امام و نظر به سیرهی آن عزیزان میتوان خدا را شناخت و با او ارتباط و اُنس برقرار کرد و در این راستا به ما دستور دادهاند به آنها محبّت بورزیم، وقتی روشن شود هیچ پیامبری هم نمیتواند ذات خداوند را بشناسد و با آن ارتباط برقرار کند، می ماند ارتباط با اسماء الهی که خداوند هم به همین نکته نظر دارد که میفرماید: «وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»؛(2)خدای را اسماء حسنایی هست، پس او را از طریق آن اسماء بخوانید و با او مرتبط شوید، اسماء حسنای الهی مثل اسم «الله» و اسم «رحمان» و امثالهم است. از طرفی قرآن میفرماید: «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْماءَ کُلَّها»؛(3)خداوند همهی اسماء را به آدم آموخت و این آموختن، آموختنی حصولی نیست بلکه جان آدم با همهی اسماء متحدشده و حقیقت او عین اسماء گشته است، با توجه به اینکه اسمِ «الله» است که جامع همهی اسماء الهی است، پس وقتی به جان آدم همهی اسماء تجلی کرده، یعنی جان آدم ظرف قبول اسم «الله» گشته است و چون
صورت کامل و بالفعل آدمیت، ائمه معصومین علیهم السلام میباشند، پس در واقع اگر کسی بخواهد با «الله» ارتباط پیدا کند باید به کسی رجوع کند که قلبش جامع همهی اسماء الهی باشد، یعنی کسی که اولاً: انسان باشد، تا اتحاد با او ممکن گردد، ثانیاً: مظهر اسماء الهی باشد و نه مظهر صفات خود. پس باید عبد محض و معصوم باشد تا بتواند مظهر اسماء الهی باشد و انسان از طریق او متوجه صاحب آن اسماء یعنی متوجه حضرت «الله» گردد و از این طریق به محبّت به خدا برسد، محبّتی که همواره زنده و فعّال است.
با توجه به آنچه گفته شد إنشاءالله میتوان جایگاه مودّت به ذیالقربی را فهمید و این که محبّت به انسان کامل علاوه بر تناسب بین محبّ و محبوب، همان اتحادی است که لازمهی هر محبّتی است ونهایت این محبّت، محبّت حقیقی و قلبی به خدا را به همراه دارد و چون محبّت به کمال مطلق به میان آمد، آن محبّت میتواند دائمی باشد و سرخوردگی به بار نیاورد و انسان را دائماً در نشاطِ محبّت پایدار نگهدارد، در این حالت است که محبّت از صورتها میگذرد و به حقایق که همان قلب معصومین علیهم السلام یا مقام اسماء حسنای الهی است، میرسد و انسان میتواند به حقیقةالحقایق دل بسپارد.
البته از دریچهی فوق به امامان معصوم نگاهکردن نیاز به مقدمات معرفتی و قلبی دارد تا انسان از ظاهر، به باطن سیر داشته باشد و در سیره و
گفتار آنها متوجه حقیقت انسانیت آنها بگردد و جذبهی مطلوب رخ بنمایاند و انسان احساس کند با حقیقت خود روبهروست. عدهای امام را فقط در محدودهی یک انسان بزرگ میشناسند، این کجا و امامشناسی حقیقی که شیعه معتقد است کجا؟! آنچنان موضوع عمیق است که خود امامان شیعیان را از طرح آن برای مردم عادی نهی میکردند زیرا موضوع از فهم مردم عادی بالاتر است. باید تلاش کرد تا حبّ اهل البیت علیهم السلام در قلب انسان تجلی کند، انسان باید ابتدا از صورتها بگذرد و به حقایق که همان قلب امامان معصوم علیهم السلام است برسد، در آن حال با مقام جامع اسماء روبهرو شده است که همان حقیقةالحقایق یا «اسم الله» است. این مقام کجا و جسم حضرت و نفس حضرت کجا؟! این موضوع از نفس ناطقهی حضرت هم بالاتر است همان مقام نور عظمت است که حضرت صادق علیه السلام در آن رابطه فرمودند: «إنّ اللهَ خَلَقَنا مِنْ نورِ عَظَمَتِه»؛(1)
خداوند ما را از نور عظمت خود آفرید.
اگر موضوع حبّ اهل البیت علیهم السلام درست تحلیل نشود و متوجه مقامی که باید به آن مقام محبّت ورزید نشویم، نه تنها تأثیری بر روی مردم ندارد بلکه موجب انکار میشود، علاوه بر این که دکانی میشود برای عدهای که چماق ولایت را به سر رقیبانشان بکوبند، و این ظلم به ائمه علیهم السلام است. ولی اگر موضوع درست طرح شود و جایگاه قلبی این محبّت روشن گردد انسانها در مسیر آن قرار خواهند گرفت و آرامآرام سیر محبّت به مقام اهلالبیت علیهم السلام در جان آنها شروع میشود و از صورتها میگذرند و با
1) اصول کافی، ج 2، ص 233.
حقیقت باطنی و نور ولایت آن ذوات مقدس مرتبط میگردند. مگر مردم عادی میتوانند معنی واسطهی رزقبودن امام را تصور کنند یا بفهمند معنی واسطهی عالم هستیبودنِ وجود مقدس امام زمان یعنی چه؟ به همین جهت ما نباید این موضوعات را همهجا مطرح کنیم، چون ابتدا باید مقدمات آن روشن شود تا مبنا و مقصد حرفها مشخص گردد و مردم در مسیر حبّ اهل البیت علیهم السلام بتوانند از صورتها عبور کنند و سیرهی آن عزیزان را آینهی انتقال به نور باطنی آنها قرار دهند. تا وقتی ما از صورتها نگذریم، نمیفهمیم یعنیچه که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: فاطمهی زهرا علیها السلام در دنیا فاطمه است و در آسمان «منصوره» بود.(1)این روایات راه اندیشهی ما را به سوی معارف بزرگی باز میکند تا بتوانیم معنی سیر از صورت به حقایق را بشناسیم. روایت میفرماید: خداوند صلب پیامبر صلی الله علیه و آله را شایسته دید و لذا پس از طی مقدماتی، آن حقیقت آسمانی را که به نام «منصوره» بود در آن صلب قرار داد و در دنیا به صورت فاطمه علیها السلام ظهور کرد. پس این فاطمهی زمینی جلوه و صورتی است از یک حقیقت آسمانی و میتوان از طریق این صورت زمینی به سوی آن حقیقت آسمانی سیر نمود و با آن مأیوس شد و از نور آن بهرهمند گشت و معنی اینکه با مودّت اهل البیت علیهم السلام انسان قدرت سیر از صورت و نزدیکشدن به حقایق را مییابد از این قرار است و معنی «قلب» امام زمان عجل الله تعالی فرجه که ما در فرهنگ خود داریم و از خدا میخواهیم قلب مبارک او را از ما راضی بگرداند تا حجابی بین ما و آن حقیقت نباشد، نیز به همین
1) بحارالانوار، ج 43، ص 4.
معنی است و لذا همهی معصومین علیهم السلام یک مقام غیبی و قلبی دارند که صورت و سنت و سیرهی زمینی آنها مظهر آن حقیقت است و وسیلهی ارتباط با آن مقام غیبی و راه ورود به حقیقةالحقایق.
امیدوارم تا حال روشن شده باشد که اگر ائمهی معصومین علیهم السلام نبودند که انسان با دوستی آنها به دوستی خدا برسد هیچکس خدا را به معنی واقعی آن، دوست نمیداشت، نه اینکه خدا را اثبات نمیکرد، همهی متکلمین میتوانند خدا را اثبات کنند ولی چه خسارت بزرگی است که با خدا طوری بهسر ببریم که دوستی او در زندگی ما حضور نداشته باشد. اگر به روایتی که سنی و شیعه نقل کردهاند و در واقع به صورت دعا از پیامبر صلی الله علیه و آله نقل شده و غزالی هم این روایت را در کتاب احیاء العلوم آورده است، دقت شود متوجه میشویم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بنا داشتهاند چه نوع حبّی را به ما آموزش دهند، به خدای خود عرضه میدارند: «اَللّهُمَ ارزقنی حبَّکَ وَ حبَّ مَنْ اَحبَّکَ وَ حبَّ مَنْ یقَرَّبُنی اِلی حبَّکَ وَاجْعَلْ حبَّکَ اَحبَّ مِنَ الْماءِ الْبارد»؛(1)
خدایا! حبّ خودت را روزی من بگردان، و دوستی کسی که تو را دوست دارد و دوستی کسی که مرا به دوستی تو نزدیک میکند نیز نصیب من بگردان، و دوستی خودت را دوستداشتنیتر از آب خنک برای من بدار. شاهد بحث من قسمت «مَنْ یقَرَّبُنی اِلی حبّکَ»؛ است. پیامبر صلی الله علیه و آله دارند دعا میکنند که خدایا! به من لطف کن کسی را دوست داشته باشم که اگر او را دوست داشته باشم به دوستی تو نزدیکم
1) غزالی، احیاءالعلوم، ج 13، ص 23.
میکند. حال سؤال ما از جهان اسلام این است که آیا از این دعا نمیفهمید که پیامبر صلی الله علیه و آله دارد میگوید کسانی زیر این آسمان هستند که میشود دوستشان داشت و اگر آنها را دوست داشته باشید، با خدا دوستی کردهاید. در آن دعا میگویی: خدایا حبّ کسانی که با حبّ آنها به حبّ تو نزدیک میشوم را رزق من بکن. میخواستم با طرح این دعا معنی حبّ فاطمه علیها السلام و حبّ حسنین«علیهماالسلام » و حبّ علی علیه السلام برای ما معلوم شود و اینکه پیامبر صلی الله علیه و آله متوجهاند حبّ این افراد دریچهی محبّت به حق را بر جان انسان میگشاید، به همین جهت در آخر دعا حبّی را تقاضا میکنند که موجب حبّ به خدا شود. حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ الْمُؤْمِنَ لَیَسْکُنُ إِلَی الْمُؤْمِنِ کَمَا یَسْکُنُ الظَّمْآنُ إِلَی الْمَاءِ الْبَارِدِ»؛(1)مؤمن میآرامد به سوی مؤمن، مانند تشنه که با آب خنک به آرامش میرسد.
مؤمن برای برادر مؤمن خود دریچهی سیر به سوی عالم غیب است، لذا با جمال خود، انسان را به سوی آرامشِ عالم معنا دعوت میکند. سکینه یا آرامش از جنس عالم حرکت و تغییر نیست، از جنس عالم ثابتات است که تجلی آن در حرکات و سکنات مؤمنین به صورت وقار ظاهر میشود و دریچهی محبّت به حق است. و نیز رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «بَکَی شُعَیْبٌ علیه السلام مِنْ حبّ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَیْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ ثُمَّ بَکَی حَتَّی عَمِیَ فَرَدَّ اللَّهُ عَلَیْهِ بَصَرَهُ فَلَمَّا کَانَتِ الرَّابِعَةُ أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ یَا شُعَیْبُ إِلَی مَتَی
1) بحار الأنوار، ج 64، ص 165.
یَکُونُ هَذَا أَبَداً مِنْکَ إِنْ یَکُنْ هَذَا خَوْفاً مِنَ النَّارِ فَقَدْ أَجَرْتُکَ وَ إِنْ یَکُنْ شَوْقاً إِلَی الْجَنَّةِ فَقَدْ أَبَحْتُکَ قَالَ إِلَهِی وَ سَیِّدِی أَنْتَ تَعْلَمُ أَنِّی مَا بَکَیْتُ خَوْفاً مِنْ نَارِکَ وَ لَا شَوْقاً إِلَی جَنَّتِکَ وَ لَکِنْ عَقَدَ حبّکَ عَلَی قَلْبِی فَلَسْتُ أَصْبِرُ أَوْ أَرَاکَ فَأَوْحَی اللَّهُ جَلَّ جَلَالُهُ إِلَیْهِ أَمَّا إِذَا کَانَ هَذَا هَکَذَا فَمِنْ أَجْلِ هَذَا سَأُخْدِمُکَ کَلِیمِی مُوسَی بْنَ عِمْرَان».(1)
شعیب علیه السلام از حبّ خدای عزوجل آنقدر گریست تا نابینا شد، پس حقّ تعالی بینایی را به او برگرداند سپس آن قدر گریست تا بینایی خود را از دست داد، باز خداوند چشمانش را به او بازگرداند، پس از آن باز آن قدر گریست تا نابینا گردید، این بار نیز خدای عزّ و جلّ بینایی را به وی برگرداند، پس چون بار چهارم شد حقّ تعالی به او وَحی نمود و فرمود: ای شعیب تا کی این طور میکنی، اگر از خوف جهنّم گریه میکنی، تو را از آن آزاد و رها کردم و اگر به جهت شوق به بهشت گریه میکنی، بهشت را برایت مباح نمودم.
شعیب علیه السلام عرض کرد: پروردگارا، تو میدانی که نه از خوف جهنّم میگریم و نه به خاطر شوق بهشت اشک میریزم بلکه حبّ و شوق تو قلبم را فرا گرفته به طوری که صبر نمیتوانم نمود تا تو را ببینم. خداوند جل جلاله به او وحی نمود و فرمود: حال که چنین است کلیم و هم سخنم موسیبنعمران را به زودی خادم تو قرار میدهم.
1) علل الشرائع، ج 1، ص 57.
در این روایت معلوم میشود برای ورود به عالم ملکوت و اُنس با خدا، خداوند مصاحبت حضرت موسی علیه السلام را به حضرت شعیب علیه السلام میدهد، جان انسان با چنین ملاقاتی از جنبهی باطنی آن ولی خدا تغذیه میکند. زیرا از طریق اُنس با اولیاء الهی یک نحوه اتحاد با جنبهی باطنی آنها برای ما پدید میآید و در صفای آنها مستقر میشویم. حالا حساب کنید با نظر حبّی به اهلالبیت علیهم السلام جان و قلب ما تا کجاها میتواند سیر کند. «اللّهمّ ارْزُقنی حُبَّ مَنْ یقَرِّبُنی إلی حُبِّکَ» خدایا! رزق مرا محبّت آنهایی قرار ده که محبّت به آنها مرا به محبّت به خودت نزدیک میکند.
موضوعات مطرحشده در این جلسه را میتوان به صورت زیر جمعبندی نمود:
1- تفاوت نظر فیلسوفان نسبت به حقایق قدسی و نظر انبیاء و اولیاء الهی و چگونگی ارتباط با آن حقایق از طریق انبیاء علیهم السلام .
2- راهکار حضرت صادق علیه السلام برای ارتباط شیعیان با حقیقت ولایت امامان علیهم السلام .
3- جنبههای دوگانهی نسبت ولایت ائمه علیهم السلام بر ما از آن جنبه که ما با نظر مودّت به آن ذوات مقدس نظر کنیم و از آن جنبه که آنها به باطن ما نظر نمایند.
4- تفاوت نظر به ولایت امامان علیهم السلام با نگاههای سطحی و آثار منفی آن و نگاه حکیمانه و نتایج فوقالعادهی آن.
5- چگونگی رسیدن به یقین نسبت به مقام باطنی ائمه علیهم السلام و اینکه با تدبّر و اُنس با آثار آن ذوات مقدس، یقین شروع میشود و به مرور شدت مییابد.
6- حدّاقل شرط برای ایجاد زمینه در قلب انسان جهت تجلی نور ولایت ائمه علیهم السلام، توجه به موضوع مواسات اخوان و عدم ظلم حتی به یک مورچه است.
7- چگونگی معنادارشدن زندگی با مودّت به اهلالبیت علیهم السلام و ارتباط با اسماء الهی و انس با حق.
8- نقش حبّ در تحقق دینداری حقیقی و اینکه از طریق محبّت به اهلالبیت علیهم السلام قلب به میدان میآید و وقتی قلب به میدان بیاید ایمان ظهور میکند.
9- نگاه به حادثهی کربلا از آن جهت که آینهی تمامنمای حبّ به اهلالبیت علیهم السلام بود و اینکه حبّ اهلالبیت علیهم السلام چگونه حبّی است و چرا اصحاب حسین علیه السلام توانستند دوستداشتن حقیقی را که غذای اصلی قلب هر انسانی است به بهترین نحو به فعلیت برسانند.
10- از آنجایی که ائمهی معصومین علیهم السلام جنبهی برتر و آرمانی هر انسانی هستند، محبّت به آنها از یک طرف محبّت به خوبیها و از طرف دیگر عبور از خودِ مادون و نزدیکی به خودِ برتر است.
11- توجه به اصل اصیل دوستداشتن و اینکه محبّت به اهلالبیت علیهم السلام تنها دوستداشتنی است که منجر به سرخوردگی و شکست نمیشود - آنهم بدترین شکست یعنی شکست در دوستداشتن.
12- اهلالبیت علیهم السلام لایههای عمیق وجود انساناند تا نگذارند ابعاد متعالی انسانها از منظرشان دور شوند و گرفتار لایههای سطحی و زودگذر زندگی گردند.
13- در راستای محبّت به انسان کامل مسیر میلهای انسانها مطابق میلهای امامان معصوم علیهم السلام میگردد و به همان اندازه با شوق و شیدایی، در مسیر انتخاب صحیح قرار میگیرند.
14- لازمهی اخذ هر درجه از انسانیت، ارتباط با انسان کامل است، همانطور که آب مسیر اخذ هرگونه رطوبت میباشد. ابتدا انسان باید جان خود را از هرگونه پلیدی پاک کند تا همسنخی بین جان او و انسان کامل شروع شود و محبّت به انسان کامل ظهور یابد.
15- موضوع اسماء حسنیبودن امامان علیهم السلام و ایجاد زمینه جهت مباحث بعدی.
16- توجه به مقام آسمانی حضرت زهرا علیها السلام که «منصوره» نامیده میشوند و مقام زمینی آن حضرت که «فاطمه» نامیده میشوند، تا روشن شود نظر به ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام همیشه باید با توجه به مقام آسمانی آنها مورد توجه باشد تا بتوان با تجلی انوار آن مقام با جنبههای معنوی آنها مأنوس گشت.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
} قُل لا اَسُئَلُکُمْ عَلَیهِ اَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی{(1)
ای پیغمبر به مؤمنین بگو حالا که وارد میدان دینداری شدید و رسالت مرا درک کردید بدانید جواب این رسالت و اجری که شما میخواهید در ازاء آن به من بدهید، مودّت نزدیکان من است.
عرض شد معنی آیهی فوق آن است که باید دینداری با مودّت اهل البیت علیهم السلام به شکوفائی نهایی برسد. بحثهای جلسهی گذشته را به این امید ادامه میدهیم که إنشاءالله مقدمهای شده باشد تا در آیاتی که در راستای آیهی فوق مطرح است دقت بیشتری بشود. در آیهی فوق میفرماید اجر رسالت و جوابی که شما میتوانید به آن بدهید «الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی»؛ است و چون استثنایی که در آیه مطرح است استثنای منقطع است بنابراین نتیجه به خود پیامبر صلی الله علیه و آله بر نمیگردد، بلکه به امت برمیگردد، مثل آن است که شما به فرزندتان بگوئید من در ازاء پولی که برای تحصیل تو میدهم چیزی نمیخواهم مگر آن که درس بخوانی. البته آیات دیگر هم این موضوع را تأیید میکند، پس همهی ما در ذهنمان این مسئله هست که خداوند در آیهی فوق میفرماید: برخورد نهایی با دینداری این است که
1) سورهی شوری، آیهی 23.
شما پای «الْمَوَدَّةَ فِی الْقُربی» را در جانتان باز کنید و مودّتتان را به طرف نزدیکان پیامبر صلی الله علیه و آله سوق دهید تا گرفتار محبّتهای پوچ و سرگردان نشوید. با توجه به ادلّهی روایی که از شیعه و سنی نقل شده در این مسئله اختلافی نیست که اهل البیت پیامبر صلی الله علیه و آله مصداق این آیه هستند. سپس با طرح آیهی 48 سورهی سبأ که خداوند به پیامبرش فرمود: «ما سَئَلْتُکُمْ مِنْ اَجْر فَهُوَ لَکُمْ»؛ بگو آنچه تحت عنوان اجر رسالت یعنی مودّت فیالقربی از شما خواستم، آن مطلبی است که به نفع شما است و نه به نفع خانوادهی من، و هدف آن است که شما به بهترین شکل در مسیر دینداری، به مقصد مطلوب برسید. و نیز در آیهی 57 سورهی فرقان میفرماید: «قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ إِلَّا مَن شَاءَ أَنْ یَتَّخِذَ إِلَی رَبِّهِ سَبِیلًا»؛ بگو آنچه از شما میخواهم چیزی نیست مگر آن کسی که میخواهد به سوی پروردگار خود راهی بگشاید. به این معنی که مودّت اهل البیت علیهم السلام راهی است برای رسیدن به مقصد حقیقی و آن کسی که راه رسیدن به پروردگار خود را انتخاب کند همان اجر رسالت من است. اول خداوند فرمود بگو: اجر رسالت من «مَوَدَّةَ فِی الْقُربی» است و در آیهی اخیر ما را راهنمایی میکند که در رابطه با اجری که گفتم، آن اجر چیزی نیست مگر این که اگر کسی میخواهد راه صحیح را به سوی پروردگارش پیدا کند از طریق «مَوَدَّةَ فِی الْقُربی» میتواند آن راه را پیدا کند که البته مصداق اصلی آنکس، خودِ اهل البیت علیهم السلام میباشند که هم از یک جهت راهاند و هر کس خواست به مقصد اصلی برسد باید از طریق آنها مسیر را طی کند و از طرف دیگر راهرو اند و خودشان پیشتازان مسیری هستند که به مقصد
حقیقی منجر میشود و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقِینِ إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ الْآنَ إِذْ رَجَعَ الْحَقُّ إِلَی أَهْلِهِ وَ نُقِلَ إِلَی مُنْتَقَلِهِ».(1)هیچکس از این امت را نمیتوان با آل محمّد صلی الله علیه و آله قیاس نمود، و هرگز نمیتوان پروردهی نعمت این خاندان را در مرتبهی آنان دانست، که آل محمّد اساس دین و پایگاه یقیناند، افراد افراطی و تفریطی هر دو باید به سوی آنها بر گردند، امتیازات ولایت به ایشان اختصاص دارد و وراثت و وصایت مخصوص آنها است.
در راستای اساس دینبودنِ اهلالبیت علیهم السلام در دعای ندبه در وصف آنها به خدا عرضه میداریم: «هُمُ السَّبِیلَ إِلَیْکَ وَ الْمَسْلَکَ إِلَی رِضْوَانِکَ»؛ آن ها راه رسیدن به تو و مسیر کسب رضایت تو هستند. یا در زیارت جامعهی کبیره نگاه عمیق و دقیقی را در همین رابطه اظهار میداریم که ائمه علیهم السلام راه رسیدن به خدا و رضوان و رضایت او هستند، میگویی: «السَّلامُ عَلَی الدُّعَاةِ إِلَی اللَّهِ وَ الْأَدِلاءِ عَلَی مَرْضَاةِ اللَّهِ»؛ سلام بر شمایی که بشریت را حقیقتاً به سوی خدا میخوانید و راهنمایان انسانها به سوی رضایت الهی هستید.
پس اگر نسبت به سه آیهی فوق دقت بفرمایید نکات ارزشمندی در راستای به کمال رسیدن دینداری نصیب عزیزان می شود و از سیاق آیات
1) [1] - نهجالبلاغه، خطبهی 2 - بحارالانوار، ج 23، ص 117.
و تأکیدی که در آنها هست، معلوم میشود مسئلهی مهمی مطرح است، لذا یک جا به صورت حصر میفرماید: اجر رسالت من هیچ چیز نیست مگر «مودّتِ به نزدیکان». بعد در جای دیگر میفرماید: این «مودّت فی القربی» به نفع خود شماست و سپس میفرماید: مسیری که میخواهید طی کنید تا به مقصد اصلی برسید همان اجر رسالت من یعنی «مودّت فی القربی» است. و در زیارت ائمهی معصومین علیهم السلام به همین نکته اشاره میکنید و خطاب به آنها میگوئید: «أَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ ... بِمُوَالاتِکَ»؛(1)از طریق مودّت به شما به خدا تقرب میجویم. یا میگوئید: «أَتَقَرَّبُ إِلَی اللَّهِ بِحبّکُمْ...»؛(2)از طریق محبّت به شما به خدا تقرب میجویم.
با توجه به آیاتی که بحث شد میتوان نتیجه گرفت، اگر خدا تمام محبّت خود را به اهل البیت علیهم السلام نداده بود هرگز به ما نمیگفت نتیجهی دینداری شما باید مودّت به آن خانواده باشد، این نشان میدهد که آنها از یک طرف در جان خود در سوز و گدازِ مودّت به حقاند و از طرف دیگر سیره و سنت آنها برای دیگران نمایش و راه و رسم محبّت به حق میباشد و از طریق محبّت به آن ها به عالَمی وارد میشویم که عالَم قرب به خداوند است. به همین جهت است که تأکید میکنم مودّت به مقامات معصوم علیهم السلام اولاً: به دست آوردن مودّت حقیقی و جهتدادن به آن مودّت
است. ثانیاً: مودّت به آنها عین مودّت به حق است و چیزی جز مودّت و تقرب به حق در میان نمیماند، چون آنها چیزی از خود ندارند جز آنکه «وَ التَّامِّینَ فِی مَحبّةِ اللَّهِ»؛(1)هستند و در آینهی وجود آن ها اوج محبّت به خدا را میتوان دید و شناخت و دنبال کرد. اگر خداوند تماماً مودّتش را به اینها نداده بود هرگز به ما نمیفرمود اوج دینداری را با محبّت به این خانواده به دست آورید.
گاهی خدا به من و شما لطفی میکند و حبّ خودش را به ما میدهد ولی هر کمالی از یک طرف صورت تامّ و کاملی دارد و از طرف دیگر صورتهای نازله، که آن صورت نازله به تبع صورت تامّ و کامل معنی مییابند، مثل نَم و رطوبت که صورت نازلهی آب است، پارچهای که رطوبت دارد بهرهای از آب دارد ولی صورت تامّهی آب نیست، صورت نازلهی آن است. از آنجایی که هر نازلهای دارای ذاتی است که آن ذات در جای خود کامل و تمام است، خداوند محبّت تامّ به خود را به اهل البیت علیهم السلام داده و به ما میگوید با محبّت به آنها، مسیر قرب به خدا را برای خود مدیریت کنید و خود را از بیثمری برهانید، زیرا از یک طرف زندگی بیمودّت و محبّت بیثمر است، از طرف دیگر مودّت به هرکس و هرچیز هم نتیجهبخش نیست.
در راستای اینکه زندگی غیر دینی بیثمر و پوچ است و باید زندگی را به سوی حبّ اهلالبیت علیهم السلام سوق داد از حضرت کاظم علیه السلام داریم که: «لَمَّا قَضَی رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله مَنَاسِکَهُ مِنْ حَجَّةِ الْوَدَاعِ رَکِبَ رَاحِلَتَهُ وَ أَنْشَأَ یَقُولُ لَا
1) زیارت جامعهی کبیره.
یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کَانَ مُسْلِماً فَقَامَ إِلَیْهِ أَبُوذَرِّ الْغِفَارِیُّ«رَحِمَةاللَّهُ» فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ! وَ مَا الْإِسْلَامُ فَقَالَ صلی الله علیه و آله الْإِسْلَامُ عُرْیَانٌ وَ لِبَاسُهُ التَّقْوَی وَ زِینَتُهُ الْحَیَاءُ وَ مِلَاکُهُ الْوَرَعُ وَ کَمَالُهُ الدِّینُ وَ ثَمَرَتُهُ الْعَمَلُ وَ لِکُلِّ شَیْءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حبّنَا أَهْلَ الْبَیْت»؛(1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله بعد از پایان مراسم حج در حجةالوداع، بر مرکبش سوار شده و فرمود: به بهشت نمیرود مگر مسلمان. ابوذر از جا برخاسته و عرض کرد ای رسول خدا! اسلام چیست؟ حضرت فرمودند؛ اسلام برهنه است و پوشش آن تقوی، و زیورش حیاء، و قوام و هستی آن پارسائی، و کمالش دین و بهرهاش عمل است، و هر چیزی را بنیادی است و بنیاد اسلام دوستی خاندان ماست.
حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله اساس اسلام را حبّ اهلالبیت علیهم السلام معرفی میکنند، چون این نکته را به خوبی احساس کردهاید که زندگی بدون محبّت و مودّت زندگی پوچ و بیثمری است، همچنان که محبّت به چیزی که ارزش محبّتورزیدن ندارد، سراسر همراه با زحمت و رنج است و چون اسلام آمده است که زندگیها را از پوچی و رنجها نجات دهد ما را متوجه محبّت به اهلالبیت علیهم السلام میکند.
امروزه با پدیدآمدن انواع وسایل الکتریکی و الکترونیکی و اینکه کارها راحت و سریع انجام میگیرد، اوقات فراغت به یکی از مشکلات مردم جهان تبدیل شده، که چگونه آن را بگذرانند. عجیب است، چیزی
1) بحارالأنوار، ج 65، ص 379.
که میتواند بزرگترین هدیهی خدا باشد و بشر را به ساحت عالَم معنویت سیر دهد، مشکل بشر شده است. امام سجاد علیه السلام از خدا تقاضا میکنند: «نَبِّهْنِی لِذِکْرِکَ فِی أَوْقَاتِ الْغَفْلَةِ، وَ اسْتَعْمِلْنِی بِطَاعَتِکَ فِی أَیَّامِ الْمُهْلَةِ، وَ انْهَجْ لِی إِلَی محبّتکَ سَبِیلًا سَهْلَة»؛(1)خدایا! مرا در اوقات فراغت به یاد خود هشیارم گردان، و درایام مهلت به طاعت و بندگیات بگمار، و همواره راهی به سوی محبّت و دوستیات برای من آشکار نما. در واقع خداوند کسی را که بخواهد مورد لطف قرار دهد مفتخر به داشتن اوقات فراغت میکند تا بتواند در آن فرصت با خدای خودش مناجات و معاشقه کند. وقتی هارون امام موسی کاظم علیه السلام را به زندان میفرستد. امام میفرمایند: خدایا! مدّتی بود دنبال زمان و مکانی بودم تا بتوانم با تو مناجات کنم حالا این فرصت را به من دادی. حال ملاحظه بفرمائید چه شده که اوقات فراغت مشکل بشر شده است! بشری که از طریق دل با خدا ارتباط ندارد اوقات فراغتش مزاحم او خواهد شد و بشری که نتواند زندگی خود را در مسیر اولیاء الهی قرار دهد، دل خود را وارد زندگی نکرده است.
محبّت به اهل البیت علیهم السلام مسیر وارد شدن در نظام محبّت ورزیدن حقیقی است و این چیزی است که انسانها شدیداً به آن نیاز دارند. مگر میشود مدتی از عمر ما بگذرد و پیر و تنها شویم در حالی که مصداق انس حقیقی جان خود یعنی خداوند را از آن طریق که او در مقابل ما قرار
1) حضرت سجاد علیه السلام، دعای مکارم الاخلاق.
داده، فراهم نکرده باشیم؟ در تنهایی پیری و از آن مهمتر در برزخ، نه میتوان بیخدا بود و نه با خدای صرفاً حاصل از استدلال میتوان بهسر برد. باید دل ما محبوب خود را پیدا کرده باشد تا بتواند در آن تنهایی، عالیترین بهرهها را نصیب خود کند. اصولاً اگر دلِ مرتبط با حقایق غیبی، در صحنه نباشد توجه آن، توجهی نیست که بتواند با محبوب خود مرتبط شود و ارتباط وجودی با آن پیدا کند و تا توجه تامّ به محبوب نباشد دل آدم به شعف مطلوب خود دست نمییابد.
هر انسانی نیاز دارد که با تمام وجود دل خود را به یک محبوب حقیقی بسپارد و آن محبوب بتواند همهی وجود انسان را تسخیر کند، که چنین محبوبی جز انسان کامل یعنی امام معصوم نمیتواند باشد. به همین جهت در روایت داریم وقتی انسان مؤمنی رحلت کرد و به انتهای مسیری رسید که در آن حبّ اهلالبیت علیهم السلام جاری بود، رسول خدا صلی الله علیه و آله و علی علیه السلام را ملاقات میکند و رسول اکرم صلی الله علیه و آله به او میفرمایند: «یا وَلِی اللّهِ اَبْشِرْ اَنَا رَسُول اللّه»؛ ای دوست خدا! بشارت باد تو را که من رسول خدا هستم. و حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «یا وَلِی اللَّهِ اَبْشِرْ اَنَا عَلِی بْنُ اَبِی طالِب اَلَّذی کُنْتَ تُحبّهُ...»؛(1)
ای ولی خدا بشارت باد تو را که من علی بن ابی طالبی هستم که در دنیا بر محبّت با او پایدار بودی. این روایت خبر از آن میدهد که مسیر محبّت به رسول خدا و ائمهی معصومین علیهم السلام در آن عالمی که مسیر الی الله است به ملاقات اهلالبیت علیهم السلام منجر میشود تا مسیر سیر به سوی خداوند از طریق محبّت به آن ذوات مقدس هموار گردد. در همین
1) الکافی، ج 3، ص 128.
راستا حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «لَا یُحبّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلَّانَا حَتَّی یُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا کَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِیدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیَامَةِ الْأَکْبَر»؛(1)کسی نمیتواند ما را دوست داشته باشد و به ما محبت بورزد مگر اینکه خدا قلبش را پاکیزه کرده باشد و خدا قلب بندهای را پاکیزه نکند مگر اینکه تحت تأثیر ما بوده و ما را پذیرفته باشد، و چون جانش ما را پذیرفت خدا از حساب سخت نگاهش دارد و از هراس بزرگ روز قیامت ایمنش سازد.
چنانچه ملاحظه میفرمائید حضرت محبّت به اهل البیت علیهم السلام را عامل امنیت او از فزع روز قیامت برمیشمارند، چون از طریق محبّت به آنها سیر به سوی خوبیها و سیر به سوی کمال مطلق به بهترین نحو عملی میشود، همهی اینها به جهت آن است که انسان به خود بفهماند غیر معصوم نمیتواند همهی وجود انسان را تسخیر کند.
آنچه به خوبی باید برای عزیزان روشن شده باشد این است که بالأخره ثمرهی زندگی باید محبّت باشد و محبّتی هم که متعلَق آن انسانهای معصوم علیهم السلام نباشند، علاوه بر آن که زودگذر است و آخر پیری و در برزخ به کار نمیآید، جواب حقیقی به جانها نیست تا در فرصتها و فراغتها بتوان از آن بهرهمند شد. به جدّ باید از خود بپرسیم اگر در تنهایی پیری و بهخصوص در برزخ با محبّتی عمیق و پایدار بهسر نبریم چگونه میتوانیم از آن نشئه استفاده نماییم؟ با محبّت به دنیا و ساختمان و حقوق و مدرک که نمیشود آن تنهایی را برای خود قابل تحمل نمود، چه رسد بخواهیم از
1) الکافی، ج 1، ص 194.
آن تنهایی نهایت بهره را ببریم و به نشاط متعالی دست یابیم. آنجایی که این مشغولیتهای دنیایی نیست، وای بر ما اگر محبّت به حقایق پایدار و ذوات قدسی را با خود نبرده باشیم. آیا میشود دلمان را جذب پارک کنیم؟ آنجا که نمیشود کارهایی انجام داد مثل کارهایی که پیران پارکنشین در این دنیا انجام میدهند. آنجا دل انسان جذب این چیزها نمیشود، کمی فکر کنیم که اگر در آنجا محبّت به امیرالمؤمنین علیه السلام را نداشته باشیم چه میشود. بر همین اساس رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «حبّ أَهْلِ بَیْتِی نَافِعٌ فِی سَبْعَةِ مَوَاطِنَ أَهْوَالُهُنَّ عَظِیمَةٌ عِنْدَ الْوَفَاةِ وَ فِی الْقَبْرِ وَ عِنْدَ النُّشُورِ وَ عِنْدَ الْکِتَابِ وَ عِنْدَ الْحِسَابِ وَ عِنْدَ الْمِیزَانِ وَ عِنْدَ الصِّرَاط»؛(1)حبّ اهل بیت من در هفت موضعِ هولناک مفید است؛ هنگام مرگ، در گور، موقع برخاستن از قبور، وقت بازشدن کتاب، در رسیدگی به حساب، زمان سنجش اعمال و در گذشتن از صراط. یا میفرمایند: «حبّ آل مُحمّد صلی الله علیه و آله جَوازٌ عَلیَ الصّراط وَ الولایة لآل محمّد صلی الله علیه و آله أمان مِنَ العذاب»؛(2)
دوستی خاندان محمّد صلی الله علیه و آله وسیلهی عبور از صراط، و ولایت خاندان محمّد صلی الله علیه و آله سبب ایمنی از عذاب است. از همه مهمتر حدیثی است که عبدالله بن عمر از قول رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل میکند که در عین طولانیبودن به جهت آنکه رازهایی را در درون خود دارد تماماً نقل میشود. حضرت فرمودند: «أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً لَا یَخْرُجُ مِنَ الدُّنْیَا حَتَّی یَشْرَبَ مِنَ الْکَوْثَرِ وَ
یَأْکُلَ مِنْ طُوبَی وَ یَرَی مَکَانَهُ فِی الْجَنَّةِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً قُبِلَ صَلَاتُهُ وَ صِیَامُهُ وَ قِیَامُهُ وَ اسْتَجَابَ لَهُ دُعَاهُ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً اسْتَغْفَرَتْ لَهُ الْمَلَائِکَةُ وَ فُتِحَتْ لَهُ أَبْوَابُ الْجَنَّةِ الثَّمَانِیَةُ یَدْخُلُهَا مِنْ أَیِّ بَابٍ شَاءَ بِغَیْرِ حِسَابٍ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً أَعْطَاهُ اللَّهُ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ وَ حَاسَبَهُ حِسَابَ الْأَنْبِیَاءِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً هَوَّنَ اللَّهُ عَلَیْهِ سَکَرَاتِ الْمَوْتِ وَ جَعَلَ قَبْرَهُ رَوْضَةً مِنْ رِیَاضِ الْجَنَّةِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً أَعْطَاهُ اللَّهُ بِکُلِّ عِرْقٍ فِی بَدَنِهِ حَوْرَاءَ وَ شُفِّعَ فِی ثَمَانِینَ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ لَهُ بِکُلِّ شَعْرَةٍ فِی بَدَنِهِ حَوْرَاءُ وَ مَدِینَةٌ فِی الْجَنَّةِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً بَعَثَ اللَّهُ إِلَیْهِ مَلَکَ الْمَوْتِ کَمَا یَبْعَثُ إِلَی الْأَنْبِیَاءِ وَ دَفَعَ اللَّهُ عَنْهُ هَوْلَ مُنْکَرٍ وَ نَکِیرٍ وَ بَیَّضَ وَجْهَهُ وَ کَانَ مَعَ حَمْزَةَ سَیِّدِ الشُّهَدَاءِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً أَثْبَتَ اللَّهُ فِی قَلْبِهِ الْحِکْمَةَ وَ أَجْرَی عَلَی لِسَانِهِ الصَّوَابَ وَ فَتَحَ اللَّهُ عَلَیْهِ أَبْوَابَ الرَّحْمَةِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً سُمِّیَ فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ أَسِیرَ اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً نَادَاهُ مَلَکٌ مِنْ تَحْتِ الْعَرْشِ یَا عَبْدَ اللَّهِ اسْتَأْنِفِ الْعَمَلَ فَقَدْ غَفَرَ اللَّهُ لَکَ الذُّنُوبَ کُلَّهَا، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ وَ وَجْهُهُ کَالْقَمَرِ لَیْلَةَ الْبَدْرِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً وُضِعَ عَلَی رَأْسِهِ تَاجُ الْمُلْکِ وَ أُلْبِسَ حُلَّةَ الْکَرَامَةِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً جَازَ عَلَی الصِّرَاطِ کَالْبَرْقِ الْخَاطِفِ، أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً کُتِبَ لَهُ بَرَاءَةٌ مِنَ النَّارِ وَ جَوَازٌ عَلَی الصِّرَاطِ وَ أَمَانٌ مِنَ الْعَذَابِ وَ لَمْ یُنْشَرْ لَهُ دِیوَانٌ وَ لَمْ یُنْصَبْ لَهُ مِیزَانٌ وَ قِیلَ لَهُ ادْخُلِ الْجَنَّةَ بِلَا حِسَابٍ أَلَا وَ مَنْ أَحبّ عَلِیّاً صَافَحَتْهُ الْمَلَائِکَةُ وَ زَارَتْهُ الْأَنْبِیَاءُ وَ قَضَی اللَّهُ لَهُ کُلَّ حَاجَةٍ أَلَا وَ مَنْ أَحبّ آلَ مُحَمَّدٍ أَمِنَ مِنَ الْحِسَابِ وَ الْمِیزَانِ
وَ الصِّرَاطِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حبّ آلِ مُحَمَّدٍ فَأَنَا کَفِیلُهُ بِالْجَنَّةِ مَعَ الْأَنْبِیَاءِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّةِ»؛(1)
آگاه باشید کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد از دنیا خارج نمیشود مگر اینکه از حوض کوثر بنوشد و از درخت طوبی بخورد و جای خود را در بهشت ببیند، بدانید کسیکه علی علیه السلام را دوست داشته باشد نماز و روزهی او قبول میشود و دعای او مستجاب میگردد، با خبر باشید کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد ملائکه برای وی طلب آمرزش میکنند و درهای هشت بهشت برای او گشوده میشود تا از هر دری خواسته باشد وارد شود، هرکس علی علیه السلام را دوست داشته باشد خداوند بزرگ در فردای قیامت صحیفهی اعمال او را به دست راستش خواهد داد و حساب او مثل حساب انبیاء است، بدانید کسی که علی را دوست داشته باشد خداوند سکرات مرگ را بر او آسان میکند و گور وی را باغی از باغستانهای بهشت میگرداند، کسی که دوست بدارد علی علیه السلام را خداوند به عدد هر رگی که در بدن او است حوری به او عطا فرماید و شفاعت او در هشتاد نفر از اقوام و نزدیکانش پذیرفته میشود و برای او به عدد هر مویی که در بدن او رسته، حوریای و شهری در بهشت هست، کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد خداوند ملک الموت را هنگام جاندادن پیش او میفرستد به هیئتی که نزد پیمبران میفرستد و از او ترس نکیر و منکر را بر میدارد و چهرهی او را سفید و نورانی میگرداند و وی را با حمزهی سیدالشهداء محشور میفرماید، کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد
1) شیخ صدوق، فضائل الشیعة، ص 5.
خداوند دانش و حکمت را به دل او جای میدهد و زبانش را به درستی و راستی گویا نموده و از لغزش و خطا حفظ میفرماید، بر او درهای رحمت خود را میگشاید، کسی که محبّ علی علیه السلام است در آسمان و زمین اسیر (کمند محبّت) حق نامیده میشود، کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد فرشتهای از زیر عرش الهی صدایش میکند و گوید: ای بندهی خدا عمل خالصی شروع کردی خداوند گناهان تو را بیامرزد، هرکس علی علیه السلام را دوست داشته باشد مانند ماه تابان شب چهارده به صحرای محشر وارد میگردد، کسی که او را دوست داشته باشد تاجی بر سر او گذاشته شده و لباسهای عزت بر او پوشانیده میشود، کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد از پل صراط مانند برق جهنده میگذرد، هر که علی علیه السلام را دوست داشته باشد امان از آتشِ دوزخ و عذاب الهی و اجازهی عبور از صراط به وی عطا میشود و برای او حسابی نیست و دیوان عمل او را باز نمیکنند و اعمال او را نمیسنجند و به او میگویند بدون حساب به بهشت داخل شو، کسی که دوستدار علی علیه السلام است فرشتگان با وی مصافحه کنند و انبیا زیارتش نمایند و خداوند متعال حاجاتش را برآورد، کسی که آل محمّد علیهم السلام را دوست بدارد از پس دادن حساب و سنجش اعمال و لغزش از پل صراط ایمن است، شخصی که بر دوستی آل محمّد علیهم السلام بمیرد من ضامنِ بودن او با انبیا در بهشتم، آگاه باشید! کسی که بر دشمنی آل محمّد علیهم السلام بمیرد هرگز بوی بهشت را درک نخواهد کرد.
یکی از بزرگان عرفا میفرمایند: «محبّت چون آب است در نظام هستی»، یعنی چیزی است که باید همهجا باشد. در همین رابطه باید بدانیم
عشق به حق از طریق عشق به معصوم علیهم السلام چیزی است که لازم است در کنار هر کاری که انجام میدهیم اعم از کار فکری یا کار عملی، مدّ نظر ما باشد، به طوری که همهی کارها در فضای محبّت به آن ذوات مقدس انجام شود تا زندگی جهت اصلی خود را از دست ندهد.
عموماً ما متأسفانه در موضوع به صحنهآوردن دل مشکل داریم و تا وارد عمل نشویم متوجه نیستیم این موضوع چقدر کار میبرد و چه اندازه نتیجه دارد. اگر خواستیم از مرحلهی تئوری وارد عمل شویم و تصمیم گرفتیم با دل عبادت کنیم در آن حال است که متوجه میشویم به مقدماتی اساسی نیاز داریم. و در همین رابطه است که حافظ میگوید:
ألا
یا ایُّها الساقی اَدِر کأساً و ناوِلها
که عشقآساننمود اول ولی افتاد مشکلها
پیش خود میگوئیم از این به بعد میخواهیم نمازمان همان ذکرمان باشد و بتوانیم از طریق این بهترین هدیهی خدا، یعنی نماز، با خدا انس بگیریم. همهی ما میخواهیم در یک جای تنهای تنها، در صحرایی دور و یا نخلستانی خلوت، ما باشیم و خدا، ولی ملاحظه کردهاید وقتی آن تنهایی فراهم شد، آن اُنسی که به دنبالش بودیم تا با خدا داشته باشیم، به طوری که ما راضی شویم، حاصل نمیشود. چون دل را قبلاً با محبّت معصومین علیهم السلام نپرورانده ایم و صاحب دلی را با خود به همراه نیاوردهایم تا خداوند با نظر به دل او به ما نیز بنگرد. آن جا است که میفهمیم جایگاه محبّت اهل البیت علیهم السلام چقدر کارساز است، تا وارد عمل نشدهایم و با مفاهیم انتزاعی محبّت ارتباط داریم ممکن است فکر کنیم جهت ارتباط قلبی با خدا نیاز به محبّت اهل البیت علیهم السلام نداریم، ولی وقتی وارد عمل شدید
میبینید بدون نظر به آن ذوات مقدس و دلسپردن به آنها دل یک قدم هم جلو نمیرود. آن وقت است که خواهی گفت:
عمری
گذشت و شور عبادت نداشتیم
با
گریههای نیمه شب عادت نداشتیم
یا
عشق و التفات به دلهای ما نداشت
یا
ما حضور عشق و ارادت نداشتیم
چون میخواهیم بدون محبّت به آن ذوات قدسی راه به سوی عالم قدس را طی کنیم.
بعد از آنکه در مکتب مودّتِ انسانهای معصوم وارد شدیم، و از آن منظر با خداوند مرتبط گشتیم و خواستیم از طریق نماز که عامل یاد خداست آن ارتباط را فعلیت ببخشیم، نماز غوغا میکند. بزرگان دین از ما تعجب میکنند چرا تلاش نمیکنیم از نمازمان آن بهرهای را که میتوان بهدست آورد، به دست آوریم، عدهای به دنبال ذکر یا اذکاری هستند تا از آن طریق به سیر و سلوک خود ادامه دهند، آیا به دستور رب العالمین عنایت ندارند که میفرماید: «أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِکْری»؛(1)نماز را اقامه کن برای این که در ذکر من وارد شوی. و نماز بیش از سایر اذکار میتواند حالت «ذکر» را داشته باشد و عامل اتصال قلب انسان به خدا گردد زیرا نماز ذکر جامع است و اصل همهی اسماء الهی در آن مدّ نظر قرار میگیرد، به همین جهت رسول خدا علیهم السلام میفرمایند: «وَ قُرَّةُ عَینِی فِی الصَّلاة»؛(2)روشنی
چشم من در نماز است. نماز آینهی نمایش حقیقت هر انسان است. لذا پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: « أَوَّلُ مَا یُحَاسَبُ بِهِ الْعَبْدُ الصَّلَاةِ فَإِذَا قُبِلَتْ قُبِلَ مِنْهُ سَائِرُ عَمَلِهِ وَ إِذَا رُدَّتْ عَلَیْهِ رُدَّ عَلَیْهِ سَائِرُ عَمَلِه»(1)اولین چیزی که از بنده در روز قیامت محاسبه میشود نماز است، اگر از او قبول شد، سایر اعمال او قبول میشود و اگر قبول نشد سایر اعمال او نیز مورد قبول قرار نمیگیرد و ردّ میشود. چون حقیقت انسان عبودیت اوست که عبارت است از یاد خدا. حال اگر بخواهد یاد پروردگار در میان باشد باید دل در صحنه باشد، به اندازهای که دل در صحنه باشد، یاد پروردگار در صحنه است و برای آن که دل در صحنه باشد باید توجه به معصومین علیهم السلام که سلطان دلها هستند در میان باشد. آنهایی که قلب محض هستند و هیچ میلی از هیچ بُعدی از ابعاد آنها در عمل آنها دخالت ندارند و خودشان فرمودند: «اِنَّ قُلُوبَنا اَوْعِیةُ مَشِیةِ اللّهِ فَاِذا شاءَ شِئْنا»؛(2)قلبهای ما ظرف اراده و خواست خداست، چون او بخواهد ما نیز همان را میخواهیم. مولوی در رابطه با آن که باید دل را در محضر خدا آورد و آن دل باید دلی باشد که قلب عالم است که همان قلب وجود مقدس صاحبّ الامر عجل الله تعالی فرجه است میگوید:
صد
جوال زر بیاری ای غنی
حق
بگوید، دل بیار، ای منحنی
گر
ز تو راضی است دل، من راضیام
ور
به تو مُعْرِض بود، اِعراضیام
ننگرم
در تو، در آن دل بنگرم
تحفه
آن را آر، ای جان در برم
با
تو او چون است؟ هستم من چنان
زیر
پای مادران باشد جنان
مادر
و بابا و اَصل خلق، اوست
ایخنکآنکس
که دلداند زپوست
تو
بگویی نَک دل آوردم به تو
گویدت
این دل نیرزد یک تِسو
آن
دلی آور که قلب عالم است
جانِ
جانِ جانِ جانِ آدم است
از
برای آن دلِ پر نور و بَر
هست
آن سلطان دلها منتظَر
در همین رابطه و با توجه به چنین معرفتی است که از خدا میخواهید به حقیقت وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه که سلطان دلها است «وَاجْعَلْ صَلاتَنا بِهِ مَقْبُولَه»؛ نماز ما را قبول بفرما، برای آن که مقامی که مقام زندگی با دل است همان مقام امام زمان عجل الله تعالی فرجه است. او صاحبّ دل اصلی است و در تمام ابعاد با خدا مرتبط است و از منظر ارتباط با او دل انسان میتواند با خدا مرتبط باشد.
صاحب
دل، آینهی شش رو بود
حق
در او از شش جهت نازل بود
پس انسان وقتی در مرحلهی ارتباط با خدا است که دل در میان باشد و وقتی دل در میان است که نظرها به مصداق اسماء الهی یعنی ائمهی معصومین علیهم السلام معطوف گردد و از آن طریق بتوان از طریق نماز به ذکر الهی دست یافت. در همین رابطه است که حضرت صادق علیه السلام میفرماید: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»؛(1)
1) الکافی، ج 1، ص 144.
سوگند به خدا مائیم آن اسماء حسنایی که خدا عملی را از بندگان نپذیرد مگر آنکه با معرفت به ما همراه باشد. البته عنایت داشته باشید که معرفت به اهلالبیت علیهم السلام چه معرفتی است که اولاً: منجر به نظر به اسماء حسنای الهی میشود. ثانیاً: مسیر قبول عبادت بندگان میگردد. حدّاقل به موضوعِ معرفت به حقیقت نوری آن ذوات مقدسه فکر بفرمایید.
با توجه به اینکه خداوند میفرماید: جهت یاد و ذکر من نماز بهپا دارید، پس این درست نیست که بعضیها نماز میخوانند ولی به دنبال فراغتی هستند که از طریق ذکر خاصی دلشان را با خدا مأنوس کنند. باید بتوانیم کاری کنیم که «نماز» همه چیز ما بشود و از دریچهی نماز راه انس با خدا بر جانمان باز شود. بقیهی اذکار هم وقتی به مقصد اصابت میکند که جان ما از طریق نماز راه ارتباط با خدا را بگشاید و معنی اینکه فرمود: اگر نماز قبول شود سایر اعمال نیز قبول میشود، همین است. آن وقت فراموش نفرمائید حضرت صادق علیه السلام فرمودند: اعمال بندگان را خداوند قبول نمیکند مگر با معرفت به ما و این که متوجه شویم آنها اسماء حسنای الهی هستند و از طریق مودّت و دلسپردن به آنها، دل وارد میدان انس با اسماء الهی میشود و خداوند را در منظر خود مییابد، از این طریق است که نماز ذکر انسان میشود و بهرههای فراوان آن نصیب انسان میگردد. اگر علامهی طباطبائیها«رحمةاللهعلیهم» از دولت سر نمازهایشان به جایی رسیدند با توجه به آن مودّت و آن معرفت بود که نمازهایشان نماز شد. به قول خودشان در یک چلهای که در باغهای روستای دماوند مشغول ذکر بودم، همراه با ذکر من کلاغها هم ندای الله، الله سر میدادند.
ما هم اگر بنا است کاری برای خود بکنیم با همین نمازها میتوان چنین کاری کرد. عمده آن است که سیر رسیدن به محبّت را وارد زندگی کنیم آن هم از طریق صحیح، تا به جمعیت خاطر برسیم، آن وقت میبینید نماز از دستتان نمیرود.
شیعه به جهت مودّت و معرفت به اهل البیت علیهم السلام مشهور بود که به نحو آرام و طمأنینه نماز میخواند و لذا عُبیداللهبنزیاد وقتی وارد کوفه شد و خواست مخفی گاه مسلم بن عقیل را بیابد به غلام خود مَعْقِل گفت به مسجد برو و با کسانی اُنس بگیر که به آرامی و طمأنینه نماز میخوانند آنها شیعیان حسیناند و میتوانی از آن طریق بر مسلمبنعقیل دست یابی و اتفاقاً هم او متوجه مسلم بن عوسجه شد و از آن طریق به مخفیگاه جناب مسلم بن عقیل دست یافت.
انسان با محبّت به ذوات قدسی امامان معصوم علیهم السلام وسعت مییابد و از دیوارهای تنگ دنیا آزاد میشود و از آن طریق آتش جهنم را خاموش میکند. همینطور که آتش دنیا را خاموش میکند. این است که اهل دل میفرمایند: «محبّت؛ بهشتِ نقد است» و برای ورود به چنین بهشتی خداوند پای مودّت حقیقی را جلوی روی مؤمنین باز کرده است. و به شما عزیزان عرض کنیم، این مودّت، برای ماها که دوران پیری را میگذرانیم بسیار کارساز است و ما شدیداً به مودّتی که در منظر آن امامی معصوم باشد بسیار نیاز داریم تا دوران پیری از شور و نشاط خارج نشود. مخاطب بحثهای ما عموماً جوانان هستند که تا حدّی با نوعی یا انواعی از مودّت و محبّت مرتبط هستند ولی مودّت به امامان معصوم علیهم السلام آن وقتی که
محبّتهای جوانی فرو مینشیند بسیار حیاتبخش است، هم در سنین پیری و هم در قبر و برزخ. در قبر و برزخ شدیداً محبّت ورزیدن به انسانهای پاک و متعالی جان را ارضاء میکند و جوانان هم باید تلاش کنند وارد محبّت به امامان معصوم علیهم السلام شوند وگرنه وقتی سنی از آنها گذشت و محبّت به امور دنیا فرو نشست، اگر این مودّت نباشد، زندگی سختی انسان را فرا میگیرد. ممکن است تا مدتی محبّت به امور دنیایی را به خود القاء کنیم ولی از یک مرحلهای، دیگر دل نمیتواند محبّت به این امور را بپذیرد و اگر محبّت به امامان معصوم علیهم السلام در همان دوران جوانی پایههایش ریخته نشود، در وقتی که دیگر امور دنیایی دل را جذب نمیکنند فشارهای زیادی به انسان وارد میشود و انواع افسردگیها به انسان روی میآورد.
به جهت نتایج فراوانی که دارد خداوند میفرماید به معصومین علیهم السلام عشق بورزید و همهی شرایط برای این نوع عشقورزیدن را فراهم کرده است. چون هم میتوان به راحتی متوجه شد آنها عین بندگی خدایند و تمام وجودشان هدایت خلق است به سوی حق و هم میتوان فهمید که اینها ذوات مقدسی هستند که دل تماماً در طلب آنهاست، همینکه وارد این راه شدیم ملاحظه میکنیم محبّت آنها در جان ما نهاده شده است. رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «إِنَّ حبّ عَلِیٍّ قُذِفَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ فَلَا یُحبّهُ إِلَّا مُؤْمِنٌ وَ لَا یُبْغِضُهُ إِلَّا مُنَافِقٌ»؛(1)محبّت حضرت علی علیه السلام در دل مؤمنین
1) بحار الأنوار، ج 43، ص 281.
جای گرفته است. پس غیر از مؤمن کسی علی علیه السلام را دوست ندارد و غیر از شخص منافق بغض او را نخواهد داشت.
در روایت داریم که خَیْثَمَه میگوید: خدمت حضرت باقر علیه السلام رسیدم حضرت فرمودند: «یَا خَیْثَمَةُ إِنَّ شِیعَتَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ یُقْذَفُ فِی قُلُوبِهِمُ الْحبّ لَنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُلْهَمُونَ حبّنَا أَهْلَ الْبَیْتِ وَ إِنَّ الرَّجُلَ یُحبّنَا وَ یَحْتَمِلُ مَا یَأْتِیهِ مِنْ فَضْلِنَا وَ لَمْ یَرَنَا وَ لَمْ یَسْمَعْ کَلَامَنَا لِمَا یُرِیدُ اللَّهُ بِهِ مِنَ الْخَیْرِ...»؛(1)
ای خیثمه! حبّ ما اهلالبیت در دلهای شیعیان ما القاء میشود و محبّت ما به آنها الهام میگردد، ما را دوست میدارند و فضائل ما را تحمل میکنند، در حالیکه نه ما را دیدهاند و نه کلام ما را شنیدهاند. این برکات از آنروست که خداوند اراده کرده است که به آنان خیر برساند.
در واقع میتوان گفت محبّت به ائمهی معصومین علیهم السلام در قلب هر مؤمنی ریشه دارد و «آشنایی نه غریب است که جانسوز من است» این را در رابطه با حضرت سیدالشهداء علیه السلام بارها احساس کردهاید که واقعاً «إنَّ لِلحُسین مَحبّهٌ مَکْنُونَهٌ فی قُلوبِ الْمُوْمِنین»؛(2)که در عمق جانتان یک محبّت بنیادین نسبت به امام حسین علیه السلام دارید، وقتی وارد مرحلهی محبّت اهل البیت علیهم السلام شدید متوجه میشوید این محبّت بنیادین به همهی آن ذوات مقدس تعلق دارد. ابتدا محبّت به امام حسین علیه السلام ملموستر است ولی کمی
که مطلب را به روش صحیح دنبال کنیم و حقِ دل را وانگذاریم احساس میکنیم موضوعِ محبّت به این خاندان سرّی است از اسرار الهی که در هر دلی نهاده شده است. آری هرچه از امام حسین علیه السلام جلوتر میروید موضوعِ آن محبّت، سرّیتر و درونی تر میشود، از حضرت رضا علیه السلام که میگذری و به امام جواد و هادی و عسکری علیهم السلام که میرسی دیگر مسئله سِرُالسِّر است. انسان باید خیلی قلبی شده باشد تا بتواند با نور آنها رابطه برقرار کند تا جایی که ارتباط با غیبت کبرای حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه دیگر از سرُالسّر هم بالاتر میرود، دیگر هیچ سهمی از حسّ جهت ارتباط با ذات مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه در صحنه نمیماند، در این مرحله است که انسان متوجه میشود عجب! از اول هم این ذوات مقدس غایب بودند، یک ظهور مختصری در حرکات و گفتار خود داشتند تا ما را متوجه حقیقت غیبی خود کنند و به سوی آن بکشانند. پس حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه سرّ اهل البیت را آشکار نموده و فهماندند که اینها همیشه در غیب بوده و هستند، ظهور زمینی آنها، اشاره بود به وجود غیبی آن عزیزان علیهم السلام که توجه به آن حقیقت غیبی از اول در جان ما نهاده شده بود و از طریق محبّت به آنها متوجه وجود باطنی آنها در قلب خود خواهیم شد.
به اندازهای که توانسته باشیم به باطن اصیل خود رجوع کنیم متوجه حبّ علی علیه السلام و سایر ذوات مقدس معصومین علیهم السلام میشویم. گفت:
این
صدا در کوه دلها بانک کیست
گه پُر است زین بانک اینکُه گهتهیاست
این صدای امام ما است که با او آشنائیم و لذا به اندازهی دوری از حقیقت خودمان به ضعف محبّت به این خاندان گرفتار میشویم. این را
میتوانید امتحان کنید؛ گاهی که با خودمان خوب برخورد نکنیم و در تزکیهی خود از رذائل کوشا نباشیم، به همان اندازه نه تنها نسبت به ائمه معصومین علیهم السلام احساس محبّتمان کم میشود، حتی احساس بیگانگی با آنها به ما دست میدهد، دیگر احساس نمیکنیم امام معصوم؛ جانِ جانِ ما است و برعکس، هرچه در اصلاح خود بیشتر تلاش کنیم و مواظب باشیم آلوده نشویم، احساس میکنیم قلبمان بیشتر متوجه اماممان عجل الله تعالی فرجه است. هر چقدر آلودگیهای خود را کم کنیم، بدون اختیار به امام زمانمان نزدیکتر میشویم.
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «شخصی خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و آن حضرت همراه اصحابش بود، بر آن حضرت سلام کرد و گفت: به خدا ولایت و محبّت تو را دارم. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: دروغ میگویی. آن شخص گفت: آری! به خدا قسم من محبّت و دوستی تو را دارم و تا سه بار تکرار کرد. امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: دروغ میگویی، تو چنان که میگویی نیستی، همانا خداوند روحهای مردم را دو هزار سال پیش از بدنهایشان آفرید و سپس دوستان ما را به ما عرضه کرد، به خدا سوگند که روح تو را در میان آنها ندیدم، پس تو کجا بودی؟ آنگاه آن مرد ساکت شد و جوابی نگفت و دیگر مراجعه نکرد.»(1)
ملاحظه کنید که قبل
1) عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام أَنَّ رَجُلًا جَاءَ إِلَی أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ هُوَ مَعَ أَصْحَابِهِ فَسَلَّمَ عَلَیْهِ ثُمَّ قَالَ لَهُ أَنَا وَ اللَّهِ أُحبّکَ وَ أَتَوَلَّاکَ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَذَبْتَ قَالَ بَلَی وَ اللَّهِ إِنِّی أُحبّکَ وَ أَتَوَلَّاکَ فَکَرَّرَ ثَلَاثاً فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام کَذَبْتَ مَا أَنْتَ کَمَا قُلْتَ إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ الْأَرْوَاحَ قَبْلَ الْأَبْدَانِ بِأَلْفَیْ عَامٍ ثُمَّ عَرَضَ عَلَیْنَا الْمُحبّ لَنَا فَوَ اللَّهِ مَا رَأَیْتُ رُوحَکَ فِیمَنْ عُرِضَ فَأَیْنَ کُنْتَ فَسَکَتَ الرَّجُلُ عِنْدَ ذَلِکَ وَ لَمْ یُرَاجِعْه(الکافی، ج1، ص 438)
از بدن، جان هر انسان با امامش روبهرو شده و قصهی زندگیاش را به نمایش گذاشته که چگونه با این امامش در زندگیاش برخورد میکند و اگر روحانیت خود را از دست نداده باشد قبل از بدن و زندگی دنیایی، محبّت به امامش را از عمق جان به امام عرضه داشته است. در جانِ خود نظر کنید، آیا عدالت و ایمان و شجاعت علی علیه السلام را نمیخواهید؟ پس همهی شما با امیرالمؤمنین علیه السلام در وقتی که فقط جان بودید بیعت کردید، ایشان شما را شناخت و شما ایشان را شناختید، قصهی دنیا تکرار آن بیعت است. به همین دلیل آیهی قرآن در رابطه با کافران به پیامبرش میفرماید: «قَدْ ضَلُّواْ وَمَا کَانُواْ مُهْتَدِینَ»؛(1)
اینها گمراه شدند و از اول جزءمهتدین نبودند و لذا میفرماید: «إِنَّ رَبَّکَ هُوَ أَعْلَمُ مَنْ یَضِلُّ عَنْ سَبیلِه وَ هُوَ اَعْلَمُ بِالْمُهْتَدین»؛(2)
و خدا میداند چه کسی از مسیر پروردگارش منحرف شده و چه کسی زندگی دنیائیاش را بر اساس پذیرش هدایت خدا ترسیم کرده است. آیهی فوق از طرف خدا یک نوع تسلّی خاطر به پیامبر صلی الله علیه و آله است که حضرت تصور نکنند در انجام رسالت کوتاهی کردهاند. میفرماید اینها آن وقتی که زندگی دنیایی شان را انتخاب کردند و ما هم بر اساس همان انتخاب، آنها را خلق کردیم، خودشان هدایت الهی را
نپذیرفتند، در عین اینکه اختیار داشتند، انحراف از مسیر پروردگارشان را انتخاب کردند و هیچگونه جبری هم در پی نخواهد داشت، بلکه قضیه این است که شما قبل از این که به صحنه حیات دنیایی بیایید اختیاراً خودتان را به صحنهی ارتباط با حق یا عدم ارتباط با حق سپردهاید، بعد تقاضای حضور عینی و خارجی و دنیایی کردهاید و خداوند هم از آنجایی که سمیع و علیم است، این تقاضا را شنید و پذیرفت.
عرض بنده در اینجا این است که رابطهی قلب ما با امام و رابطهی امام با قلب ما یک مسئلهی آسمانی و باطنی است و نباید از آن مرحله و مرتبه غفلت کرد، وقتی به خود بیاییم متوجه محبّت قلبی خود نسبت به امام خواهیم شد.
در واقع باید از خدا تقاضا کنیم خودمان را به خودمان بشناساند تا مقام نوری اهل البیت علیهم السلام را از عمق جان درک کنیم و عهدی را که فطرت ما با آن ذوات قدسی بسته است به فعلیت درآوریم و بدانیم دستوری که خداوند به ما میدهد که به آنها محبّت بورزیم، در راستای دعوت به محبّت فطری ما به آن ذوات مقدس است.
دوستی اهل البیت علیهم السلام وقتی خوب ظاهر میشود که متوجه باشیم هر کمالی که برای شخصیت خود میخواهیم نهایتش آنها هستند ولذا به همان اندازه که تمنای رسیدن به کمالات خود را داریم باید تمام توجهمان به آنها باشد. نهاییترین قلهای که در شخصیت خود بنا است به صورت فعلیتیافته شکل دهیم، ائمهی اطهار علیهم السلام هستند و محبّت به آنها جذبهی رسیدن به شخصیت نهاییمان را در ما ایجاد میکند و این روش در
اصلاح نفس روش بسیار کارسازی است. این محبّتها میتواند ما را به آنچه باید بشویم، برسانند، چون طلب حقیقی ما آنهایند و از طریق محبّت به آنها عملاً ما به کمالی که باید برسیم میرسیم. زیرا از طریق محبّت به انسان کامل جان ما در دست او قرار میگیرد و با اراده و حرکات او هماهنگ میشود، همچون عصایی که در دست حضرت موسی علیه السلام بود، در عین اینکه به ارادهی حضرت علیه السلام اژدها میشد ولی در هر حال عصایی بود در دست حضرت و به آن تکیه میکرد. گفت:
جانا
تویی کلیم و منم چون عصای تو
گه
تکیهگاه خلقم و گه اژدهای تو
در
دست فضلو رحمتتو یارموعصا
ماری
شوم چو افکندم اصطنای تو
بر اساس نکات فوق است که بزرگان میفرمایند: «در مقام عشق و محبّت، جای چون و چرا نیست، صفت عاشق این است که به محبّوبش نمیگوید چرا چنین کردی؟ و چرا چنان نکردی؟ چون او را عین خود میداند و در میل او مستغرق است». محبوب حقیقی طوری است که مُحبّ میل او را میل اصلی خود میداند، به طوری که در برابر او از خود میلی ندارد که احساس دوگانگی کند و نظر به میل خود داشته باشد. در نظر به محبوب میلی برای محبّ نمیماند.
وقتی امامان معصوم علیهم السلام نهایتِ خواستن ما باشند و در عمق جان خود آنها را تصدیق کردیم ناخودآگاه هر چه میگویند همان چیزی است که ما میخواهیم، چون زبان حال محبّ به محبوب آن است که همهی ابعاد
وجودی تو آن چیزی است که من میخواهم. از اینرو هرگز پیش نمیآید که در عشق حقیقی عاشق به محبوبش بگوید چرا چنین کردی و چرا چنین گفتی؟ عین این نوع دلدادگی و یگانهشدن در نسبت بین انسان و امام معصوم واقع میشود.
هم در مقام عشق و محبّت، جای چون و چراکردن نیست و هم در مقام رویارویی با انسانهای معصوم، در هر دو حال چرا چنین کردی و چرا چنین گفتی معنی ندارد، چون انسانهای معصوم جز آنچه صحیح و حق است انجام نمیدهند. پس در واقع مقام اعتقاد به امام معصوم و مقام عشق به هم میرسند، به این معنی که تنها با ارتباط با مقام انسان معصوم است که میتوان آن عشق حقیقی را به دست آورد. اگر انسان بخواهد به عشق حقیقی دست یابد باید محبوب خود را انسانهای معصوم قرار دهد تا دیگر هیچ دغدغهای جز عشقورزیدن و آزادشدن چون و چرا، برای او پیش نیاید و این اوج آرامش و توکل و اطمینان خاطر است تا دیگر معنی نداشته باشد به امام علیه السلام بگویی چرا چنین کردی و چرا چنین گفتی.
چنانچه عنایت بفرمائید همانطور که در عقل نظری موضوعات عقلی به بدیهیات تکیه دارند و عقل انسان در مقابل بدیهیات چون و چرایی ندارد و جانش به راحتی آن را میپذیرد، عقل عملی در مقابل امام معصوم اینگونه عمل میکند. در عقل نظری به طور بدیهی و با اطمینان کامل میپذیریم جزء هر چیز از کل آن چیز کوچکتر است، در موضوعات
عقل عملی هم همهچیز باید به انسانهای معصوم ختم شود تا انسان نسبت به صحت آن اعمال مطمئن باشد و بدون هیچگونه دغدغهای به گفتار و اعمال آنها تکیه کند. چون گفتار و رفتار آنها عین درستی است. وقتی شما میگوئید: «جزء هرچیز از کل آن چیز کوچکتر است» ملاحظه میکنید که جان شما برای پذیرش این قضیه دلیل نمیخواهد، یعنی آن قدر صحیح بودن آن برایتان روشن است که خودش دلیل خودش است و شما به راحتی آن را میپذیرید، بدون این که نیاز باشد با دلیلی که روشنتر از این موضوع باشد آن را ثابت کنید. این در امور نظری و عقلی است، در امور عملی هم جایگاه انسانهای معصوم چنین جایگاهی است. وقتی با ادلهی عقلی و نقلی متوجه شدیم که این انسانها، انسانهای معصومی هستند و خداوند بنا به نیاز بشر آنها را پرورانده است، همین که متوجه شدیم آنها آنطور میگویند و آن طور عمل میکنند، عقل عملی انسان به راحتی میپذیرد و از این طریق نیاز خود را در شناخت عمل صحیح بر طرف میکند و جان خود را به آرامش میرساند. درست همانطور که اگر امور بدیهی در جان انسان نبود انسان در تفکر پریشان میشد، اگر به انسانهای معصوم رجوع نکند در عمل هم پریشان میگردد، که نمونه پریشان حالی بشر را امروز در بسیاری از امورش ملاحظه میفرمائید. لذا است که باید باز تأکید کرد انسان معصوم آن نهاییترین قلهای است که بشر در امور فردی و اجتماعی میخواهد به آن برسد. و خداوند معصومین را در منظر او قرار داد تا راه را گم نکند و محبّت به آنها را که در واقع محبّت به جنبهی کمالی انسانیت خود
اوست، به او توصیه کرده، تا نهتنها زندگی او با محبّت و شور و نشاط همراه باشد بلکه آن محبّت موجب شود تا او به صحیحترین اعمال دست یابد و از طریق نظر به آنها نیاز درونی خود را سیراب نماید. این آن عشقی است که عرفای بزرگ به دنبال آناند و به ما توصیه میکنند و میگویند:
در
این خاک، در این خاک، در این مزرعهی پاک
به
جز مهر، به جز عشق، دگر تخم نکارید
عرض شد در عشق حقیقی که عشق به انسانهای معصوم است دیگر جای چرا چنین کردی و چرا چنین گفتی باقی نمیماند، سراسر اطمینان و سیرابشدن است، زیرا همهی میلِ مُحبّ همان میلی است که محبوب دارد و این معجزهی بزرگ مودّت به امامان معصوم است که از یک طرف پای محبّت در میان است و از طرف دیگر این محبّت انسان را به صحیحترین مسیر راهنمایی میکند، گفت:
جستجویی
در دلم انداخت او
تا
ز جستجو روم در جوی او
آیا جز این است که در ارتباط با انسانهای معصوم و با توجه به آن که محبّت آنها در جان ما نشسته است، دیگر انسان نمیگوید چرا چنین کردند و چرا چنین گفتند؟ چون هر چه آنها بکنند در واقع جلوهی جنبهی برتر ما است که از دست و زبان آنها جاری شده، زیرا هرآنچه ما میخواهیم بشویم و هرآنچه میخواهیم بگوییم، همانی است که آنها هستند و آنها میگویند و لذا چون و چرایی در آن مقام راه نمییابد بلکه با نزدیکی و اطاعت از آنها، درون خود را از یک نیاز اساسی سیراب
کردهایم. همهی حقیقت ما آنها هستند و آنها نهتنها جان ما که جانان مایند لذا میگویی «پسندم آنچه را جانان پسندد». و به تعبیر زیارت جامعهی کبیره آنها «قادَة الْاُمَمْ» و راهنمای امت هستند تا هرکس را از نظر تکوینی و تشریعی، به آن مقصد نهایی که میتواند برسد، برسانند.
کسی که حبّ اهل البیت علیهم السلام را هدف محبّت خود قرار داد و از طریق تزکیهی لازم به این مرحله رسید و مقدمات آن محبّت را با رفع حجابها در خود ایجاد کرد، برایش آنچه را باید از درون خود به مشاهده بنشیند پیش میآید. مگر نه اینکه مُحبّ، عاشق چیزی است که در جان محبوبش هست؟ و مگر نه اینکه با تمام وجود به دنبال آن چیزی است که ببیند محبوباش میخواهد؟ این همان زیباترین اطاعتی است که با مودّت و محبّت اهل البیت علیهم السلام واقع میشود.
در جان امامان معصوم علیهم السلام جز توجه به حق و عبودیت او چیز دیگری نیست و در مقام «الْمُطِیعُونَ لِلَّهِ، الْقَوَّامُونَ بِأَمْرِهِ، الْعَامِلُونَ بِإِرَادَتِهِ»؛(1)هستند، در مقام اطاعت محض خداوند و بر پایدارندگان امر او و عملکننده به خواست اویند، با مودّتی که به چنین انسانهایی پیش میآید، آن عبودیتِ ناب برای محبّ هم حاصل خواهد شد. به این صورت که انسان با نزدیکی به عبودیتِ امامان معصوم علیهم السلام از طریق مودّت به آنها به عبودیت حق میرسد و به خداوند خواهد گفت: «وَاجْعَلْ
1) زیارت جامعهی کبیره.
صَلاتَنَا بِهِ مَقْبُولَه» خدایا! به نور عبودیت حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه نماز ما را مقبول خود قرار ده، چون روح محبّ با محبوب یک نوع همسنخی پیدا کرده و با قبول عبادات امام معصوم علیه السلام عبادات مُحبّین به او هم مورد قبول قرار میگیرد و در سیر الیاللّهی که محبوب دارد وارد میشود و خواهد گفت:
من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم
او
که میرفت مرا هم به دل دریا برد
وقتی غفلت نکرده باشیم که معصومین علیهم السلام هیچ خودی برای خود ندارد، بلکه عبودیت محضاند، با مودّت به آنها، در عین اینکه آنها در مقام جانان ما قرار میگیرند و جانِ جانِ ما میشوند عملاً حقِّ جان خودمان را هم اداء کردهایم، جانی که در فطرت و سرنوشت خود مُهر توحید و خدا پرستی بر آن خورده(1)در این راستا است که تمام محبّت ما به صورت عملی به حق میافتد، زیرا نظر جان خود را به کسانی انداختهایم که عین بندگی حق و آینهی تمامنمای حق هستند، درنتیجه محبّت به آنها ما را به حق و محبّت به حق و اطاعت از حق میکشاند، اطاعت از حقّی که از منظر محبّت به امامان معصوم علیهم السلام واقع میشود.
حال ملاحظه فرمائید این نوع مودّت کار انسان را تا کجاها جلو میبرد و چرا از خدا میخواهی: «وَ اجْعَلْ صَلاتَنَا بِهِ مَقْبُولَةً»؛ خدایا! با توجهی که به آن امام داری و از منظر توجه به او، نماز ما را قبول بفرما. این دعا
1) حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «فَطَرَاللّهُ الْخَلْقَ عَلَی التُّوحید» خداوند خلق را بر اساس توحید و نظر به حقیقت یگانهی خودش خلق کرده است.(شیخ صدوق، اعتقادات امامیه، ج 2، ص 62).
مربوط به قسمت آخر دعای ندبه است. در آن دعا بعد از آن که متوجه مقام امامان معصوم علیهم السلام میشوی و موضوع مودّت آنها را متذکر میگردی، به مقام حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه نظر میکنی و چنین تقاضایی را مطرح مینمایی. در ابتدای دعای ندبه به سنت خدا در پروراندن پیامبران«صلواتاللهعلینبیناوعلیهم» نظر میکنی، بعد توجه جانِ خود را به آخرین پیامبر خدا حضرت محمد صلی الله علیه و آله میاندازی و بعد وارد توجه قلبی به حضرت علی علیه السلام میگردی و اوصیاء پیامبر علیهم السلام را از نظر میگذرانی و در انتها، پس از نظر به حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه و شعلهورکردن شیفتگی خود به آن حضرت، تقاضاهایت را مطرح میکنی و زندگی عبادی خود را وصل به وجود مقدس آن حضرت مینمایی، و از خدا تقاضا میکنی: «وَاجْعَل... ذُنُوبَنَا بِهِ مَغْفُورَةً وَ دُعَاءَنَا بِهِ مُسْتَجَابا»؛ و به نور عصمت امام زمان عجل الله تعالی فرجه که محبوب جان ما است، گناهانمان را ببخش- چون در عالم عصمت هر گناهی محو میشود- و دعاهایمان را مستجاب کن - چون در مقام عصمت، حجاب و غفلتی نیست که مانع استجابت دعا شود-
با مودّت به امامان معصوم علیهم السلام یک نحو اتحادی با جان آنها در روح و روان ما واقع میشود و انسان خود را در نفس امام معصوم پیدا میکند. به طوریکه حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «مَنْ اَحَبَّنَا فِی اللّهِ حُشِرَ مَعَنَا»؛(1)هرکس برای خدا ما را دوست بدارد با ما محشور میشود. گفت:
آب
کوزه چون در آب جو شود
محو
در وی گردد و او جو شود
1) دیلمی، ارشاد القلوب، ج 2، ص 415.
درست است که این راه علاوه بر آنکه طول میکشد زحمت هم دارد، ولی اگر به نتیجهی فوقالعادهی آن توجه فرمایید بهراحتی به سختیهای راه تن میدهید. گفت:
رنج
راحت شد چو شد مطلب بزرگ
گَردِ
گله توتیای چشم گرگ
آیا این بهای کمی است که همهی ابعاد وجودی ما تحت تأثیر امامان معصومی قرار بگیرد که سراسر وجود مقدسشان عبودیت و محبّت به حق است؟ آیا نزدیکشدن به قلّههای نهایی انسانیت که همهی وجودشان مُذَکّر حق است و حق را در وجود خود به نمایش گذاشتهاند، چیز کمی است که به راحتی از آن بگذریم و بخواهیم ساده به دست آید؟
هر
که مانَدْ زین قیامت بیخبر
تا
قیامت وای او، ای وای او
هر
که ناگه از چنان مَه دور ماند
ای
خدایا! چون بُوَد شبهای او
خیمه
در خیمه، طناب اندر طناب
پیش
شاه عشق و لشکرهای او
خیمهی
جان را ستون از نورِ پاک
نور
پاک از تابش سیمای او
عشقْ
شیر و عاشقان اطفال شیر
در
میان پنجهی صدتای او
در
کدامین پرده پنهان بود عشق
کس
نداند، کس نبیند جای او
عشق،
چون خورشید ناگه سر کند
برشود
تا آسمان غوغای او(1)
ائمهی معصومین علیهم السلام - که مودّت به آنها به ما توصیه شده است - همه و همه هدیهی حق به بشریتاند و نهایتِ کمالِ بالفعل انسانها هستند، خودشان به جهت دلسوزی و لطفی که دارند با انواع روشها ما را دعوت میکنند که بیایید تا از طریق ما آنچه باید بشوید، بشوید. اصبغ بن نباته
1) کلیات شمس تبریزی، غزل شماره 2224.
میگوید: « کُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَجَاءَ ابْنُ الْکَوَّاءِ فَقَالَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ «مَنِ الْبُیُوتُ» فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- «وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها»(1)قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام نَحْنُ الْبُیُوتُ الَّتِی أَمَرَ اللَّهُ بِهَا أَنْ تُؤْتَی مِنْ أَبْوَابِهَا، نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ بُیُوتُهُ الَّتِی یُؤْتَی مِنْهُ فَمَنْ تَابَعَنَا وَ أَقَرَّ بِوَلَایَتِنَا فَقَدْ أَتَی الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ مَنْ خَالَفَنَا وَ فَضَّلَ عَلَیْنَا غَیْرَنَا فَقَدْ أَتَی الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهافَقَالَ: یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ! «وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ»(2)فَقَالَ عَلِیٌّ علیه السلام : «نَحْنُ أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ نَعْرِفُ أَنْصَارَنَا بِسِیمَاهُمْ وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ لَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَنَا وَ عَرَفْنَاهُ وَ لَا یَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْکَرَنَا وَ أَنْکَرْنَاهُ وَ ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَوْ شَاءَ عَرَّفَ لِلنَّاسِ نَفْسَهُ حَتَّی یَعْرِفُوهُ وَحْدَهُ وَ یَأْتُوهُ مِنْ بَابِهِ وَ لَکِنَّهُ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ بَابَهُ الَّذِی یُؤْتَی مِنْهُ فَقَالَ فِیمَنْ عَدَلَ عَنْ وَلَایَتِنَا وَ فَضَّلَ عَلَیْنَا غَیْرَنَا فَإِنَّهُمْ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُون»؛(3)خدمت حضرت امیر علیه السلام نشسته بودم که ابن کوّاء آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین، منظور خداوند عزّوجلّ از «بیوت» در آیهی «وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها»(4)کیست؟. فرمود: ما آن بیوتی هستیم که خداوند امر فرموده
که از درهای آنها وارد شوید، ما بابهای خداوند و خانههایی هستیم که از ما وارد میشوند، پس هرکه با ما بیعت نموده و به ولایت ما اعتراف نماید بیشک از درهای آن خانه وارد شده، و هرکه با ما مخالفت نموده و دیگری را بر ما تفضیل دهد به آن خانهها از پشت وارد شده است.
ابن کوّاء پرسید: ای امیرالمؤمنین تفسیر آیهی «وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ»(1)
چیست؟
حضرت فرمودند: مائیم اصحاب أعراف، یاران خود را از سیمایشان میشناسیم و در روز قیامت مائیم آن اعرافی که میان بهشت و دوزخیم، و هیچکس به بهشت وارد نشود جز آنکه ما را شناخته و ما نیز او را بشناسیم، و کسی به دوزخ نرود جز آنکه منکر ما بوده و ما نیز او را انکار کنیم، و اگر خداوند خواسته بود که خود را به مردم تعریف کرده تا او را به یکتایی شناخته و از باب او در آیند همین کار را میکرد، ولی پروردگار متعال ما را ابواب و صراط و سبیل خود و همان بابی که از آن در آیند قرار داده است و در بارهی کسانی که از ولایت ما سرباز زده و دیگری را بر ما تفضیل دهند فرموده است که اینان «عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ»(2)از راه راست منحرف شدند.
وقتی انسان متوجه شد اهل البیت علیهم السلام راههای قرب الهیاند و عالیترین نحوهی بودنِ ما هستند و تمام جذبهی دل باید به آنها باشد، به راحتی دعوت آنها را با جان و دل میپذیرد و احساس میکند شخصیت آنها
برای او همچون آب گوارایی است که جان تشنه از حقیقت را سیراب میکند و لذا حضرت صادق علیه السلام در رابطه با آیهی 16 سورهی جنّ که میفرماید: اگر مؤمنین بر طریق ایمان پایدار باشند ما آب گوارایی به آنها مینوشانیم، میفرمایند: یعنی اگر بر ولایت علی علیه السلام پایدار باشند دلهای آنها را از آب ایمان شاداب میکنیم.(1)
به همین منظور عرض میکنم: اینها لطف خدا به بشریت هستند و در این رابطه و با توجه به معرفت به مقام آنها و مودّت به آنها ذکر عظیم شما میشود: «اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد»؛(2)در خبر داریم که ابیعلقمه میگوید: «صَلَّی بِنَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله الصُّبْحَ- ثُمَّ الْتَفَتَ إِلَیْنَا فَقَالَ مَعَاشِرَ أَصْحَابِی - رَأَیْتُ الْبَارِحَةَ عَمِّی حَمْزَةَ بْنَ عَبْدِ الْمُطَّلِبِ - وَ أَخِی جَعْفَرَ بْنَ أَبِی طَالِبٍ- وَ بَیْنَ أَیْدِیهِمَا طَبَقٌ مِنْ نَبِقٍ - فَأَکَلَا سَاعَةً فَتَحَوَّلَ إِلَیْهِمَا النَّبِقُ عِنَباً - فَأَکَلَا سَاعَةً فَتَحَوَّلَ الْعِنَبُ رُطَباً - فَدَنَوْتُ مِنْهُمَا فَقُلْتُ بِأَبِی أَنْتُمَا أَیُّ الْأَعْمَالِ أَفْضَلُ - فَقَالا وَجَدْنَا أَفْضَلَ الْأَعْمَالِ الصَّلَاةَ عَلَیْکَ - وَ سَقْیَ الْمَاءِ وَ حبّ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام »؛(3)پیغمبر صلی الله علیه و آله نماز بامداد را برای ما خواند، سپس به ما رو کرد و فرمود: ای همهی گروههای اصحابم! شب گذشته عمویم حمزة ابنعبدالمطلب و برادرم جعفربنابیطالب را در خواب دیدم و در پیش آنها طبقی بود از میوهی درخت سدر و ساعتی از آن خوردند، و آن میوه
انگور شد و ساعتی از آن خوردند و آن انگور رطب شد و من نزدیک آنها رفتم و گفتم: پدرم قربان شما کدام اعمال برتر است؟ گفتند ما برترین اعمال را صلوات بر تو و نوشاندن آب و دوستی علیبنابیطالب علیه السلام یافتیم.
التفات بفرمایید که توجه به مقام پیامبر و آل او علیهم السلام چطور حبّ آنها را در جان انسان نهادینه میکند که در قیامت یعنی در شرایطی که باطنها ظاهر میشود، آنچنان کارساز است. ما در ذکر صلوات میگوییم خدایا! درود و صلوات خود را بر این خانواده نثار کن زیرا از طریق مودّت به آنها درجاتی بس عظیم نصیب ما شد و از بیراههرفتن نجات یافتیم.
حتی آن روایاتی که امامان معصوم میفرمایند: شیعیان ما از گِلی که خدا ما را آفریده، آفریده شدهاند(1)
یا میفرمایند شاخههایی از شجرهی طوبی در منزل شیعیان ما است(2)میخواهند بگویند یک نوع همسنخی و اُنس بین جان ما و شیعیان ما برقرار است، به این معنی که قلب شیعه
1) قَالَ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله یَقُولُ لِعَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام «أَ لَا أَسُرُّکَ أَ لَا أَمْنَحُکَ أَ لَا أُبَشِّرُکَ فَقَالَ بَلَی یَا رَسُولَ اللَّهِ بَشِّرْنِی قَالَ فَإِنِّی خُلِقْتُ أَنَا وَ أَنْتَ مِنْ طِینَةٍ وَاحِدَةٍ فَفَضَلَتْ مِنْهَا فَضْلَةٌ فَخَلَقَ اللَّهُ مِنْهَا شِیعَتَنَا...»(الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج1، ص 44) جابر بن عبداللَّه انصاری گفت از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم به علی علیه السلام میفرمود میخواهی خوشحالت کنم، میخواهی عطیه به تو بدهم، میخواهی مژده به تو بدهم؟ عرض کرد آری مرا مژده بده. فرمود من و تو از یک طینت آفریده شدیم و شیعیان ما را خدا از مازاد طینت ما خلق کرد.
2) رسول خدا صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام میفرماید: «...أَنْتَ صَاحبّ شَجَرَةِ طُوبَی فِی الْجَنَّةِ أَصْلُهَا فِی دَارِکَ وَ أَغْصَانُهَا فِی دُورِ شِیعَتِکَ وَ مُحبّیک» (الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج 1، ص 44) توئی صاحب درخت طوبی در بهشت که ریشهی آن در خانه تو است و شاخهای آن در خانههای شیعیان و دوستان تو است.
میتواند وارد حیطهی نوری اهل البیت علیهم السلام شود و نسبت به حقیقت آنها غریبه نیست.
بر اساس ارتباط روحی که هرکس با امام خود دارد به ما دستور میدهند مثلاً وقتی به زیارت حضرت ثامن الحجج علیه السلام در مشهد مقدس میروید به نیابت امام زمان عجل الله تعالی فرجه آن حضرت را زیارت کنید، به این معنی که از منظر قلب مبارک امام زمان عجل الله تعالی فرجه به زیارت حضرت ثامن الائمه علیه السلام بروید. زیرا وقتی مودّت آنها را پیدا کردیم از آنجایی که یک نوع همسنخی بین مُحبّ و محبوب برقرار میشود، میتوانیم وارد حیطه و منظر امام گردیم تا آن حدّی که به نیابت حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه به زیارت برویم و یا حج به جا بیاوریم تا همسنخی شدت یابد و نیز عمل به صورت کاملتری انجام گیرد و با جان جانتان که امام معصوم است در میدان عبادت وارد شوید و نه با خودتان. همانطور که اگر قرآن را از منظر امام معصوم بخوانید چیز دیگری است و برکات خاص خود را دارد. همهی این دستورات بعد از محبّت و مودّت عملی خواهد شد و معنی خاص خود را پیدا میکند.
در روایت قدسی که حضرت حق میفرماید: «کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً؛ فَاحبّبْتُ انْ اعْرَفَ، فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَف»؛(1)من گنجی مخفی بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق کردم تا شناخته شوم.
1) شرح مقدمهی قیصری، آشتیانی، ص 1225.
ملاحظه میفرمائید که انگیزهی خلقت عالم را موضوع «حبّ» شناخت خود قرار داده و میفرماید: هدف خلقت خلق این است که توسط خلق شناخته شوم. حالا آیا با افراد معمولی که سادهترین مسائل معنوی را هم نمیتوانند بشناسند خدا شناخته میشود؟ یا باید کسانی باشند که به واقع در تمام حرکات و گفتارشان نمایش حق باشند و این افراد جز معصومین علیهم السلام نخواهند بود؟ پس اولاً: فلسفهی خلقت و هدف خلقت، ظهور معصومین علیهم السلام است. ثانیاً: جریان خلقت به طریق محبّت محقق شده و حضرتِ حق نظر «حبّی» به آن ها داشته است.
وقتی روشن شد مقصد خلقت آنهاییاند که حق را نمایش میدهند تا بشر با نظر به آنها، حق را بیابد پس اگر انسان بخواهد خود را در مسیر محبّتی قرار دهد که از حق شروع شده است، باید به چنین انسانهایی محبّت بورزد، تا اولاً: حق را بشناسد، ثانیاً: در مسیر محبّتی قرار گیرد که حق به آنها دارد. چون خداوند میفرماید: دوست داشتم شناخته شوم. پس با نظر به انسانهای کاملی که نمایش حقاند، حق شناخته میشود و این نوع شناختن را دوست دارد، باید با نظرِ محبّت به انسانهای کامل در محبّت به حق وارد شویم. دوباره عنایت بفرمائید در این حدیث شریف خداوند میفرماید: «فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَی اُعْرَف»؛ خلق را آفریدم تا شناخته شوم. باید از خود پرسید از طریق کدام مخلوق است که پروردگار عالم به معنی واقعی آن شناخته میشود؟ آیا جز این است که باید کسانی باشند که با توجه به آنها انسانها متوجهی اسماء الهی شوند و آنها آینهی تمام نمای پروردگار عالم باشند؟
با برهان فلسفی میتوان فهمید خدا هست ولی معرفت به خدا و لقای حق چیز دیگری است که از طریق مظاهر ممکن است، آن هم مظاهری که به طور کامل بتوانند حق را نشان دهند وگرنه با مظاهری که بعضی از کمالات حق را مینمایانند، معرفت ما به خدا ناقص خواهد بود. باید کسانی باشند که نمایش کامل اسماء الهی باشند و دل ما را متوجه حق بکنند و لازمهی آن این است که بتوانیم با مودّت به آنها، مسیر معرفت واقعی به حق را طی کنیم. قبلاً عرض شد بدون محبّت، توجه تامّ و همهجانبه پدید نمیآید. پس خلقت ما انسانها وقتی معنیدار میشود که در زندگی توجه به معصومین و محبّت به آنها اصل قرار گیرد و لذا باید چنین محبّتی را در جان خود جای دهیم.
ممکن است شیطان القاء کند مگر محبّتورزیدن در اختیار ماست که بخواهیم به اهل البیت علیهم السلام محبّت بورزیم؟ در جواب باید التفات داشته باشید که آنچه در اختیار شماست مدیریت آن محبّتی است که خداوند در جان شما قرار داده است. بدیهی است که هر انسانی در فطرت خود به دنبال کاملترین انسان است تا صورت کمالیهی خود را در او بنگرد و سعی کند خود را به او برساند. حال خداوند به انسانها متذکر میشود آنچه را در فطرت خود در این رابطه میخواهید، اهل بیت پیامبر علیهم السلام هستند. پس در واقع خداوند پایههای دستور تشریعی خود را به صورت
تکوینی در جان ما قرار داد تا ما مطابق فطرت و تکوینِ خود عمل کنیم و بی سرو سامان نگردیم.
اگر در مسیر صحیحی نسبت به محبّت فطری خود به انسانهای کامل قرار گیریم در اوج کمال خود قرار گرفتهایم. چطور وقتی در حرم ائمهی معصومین علیهم السلام وارد میشوید خود به خود ابعاد روحانی شما شکوفا میشود و آن مودّتی که به دنبالش بودید ظهور میکند به طوری که احساس میکنید نماز و دعا در زیر سایهی حریم امام معصوم علیه السلام روحانیت خاصی دارد و همانی است که شما میخواستید؟ اصل واردشدن در وادی مودّت و محبّت اهل البیت علیهم السلام، واردشدن در عالَمی است که ریشه در جان ما دارد و همه به دنبال آن هستیم تا مسیر قرب و حبّ الهی را درست طی کنیم. پس در واقع خداوند از طریق مودّت به معصومین علیهم السلام لطف کرد و محبّت ورزیدن به خودش را به ما یاد داد. باید مواظب باشیم تا از طریق اعتقادات باطل و اعمال فاسد مانع تجلی این محبّت نباشیم و آن را در زیر حجاب وَهمیات و هوسها دفن نکنیم.
وقتی متوجه شدیم که خداوند محبّت به خود را از طریق مودّت به اهل البیت علیهم السلام به ما میدهد کار شروع شده است و وارد وادی پر برکت مودّت به ذیالقربی شدهایم و برنامهی اصلاح دل صورت کاربردی به خود خواهد گرفت تا از یک طرف دلها از محبّتهای دروغین پاک شود و از طرف دیگر نور محبّت حقیقی به محبوبهای متعالی، بر قلبها تجلی کند، در چنین شرایطی انسان قصهی محبّت را خواهد شناخت و متوجه خواهد شد که عجب! هزاران برابرِ آنچه ما به اهل البیت علیهم السلام مودّت داریم
آنها به ما مودّت دارند، مییابیم که آنها آینهی تمامنمای محبّت خداوند به بندگانش هستند، همانی که خداوند در رابطه با محبّت رسول خدا صلی الله علیه و آله به مردم میفرماید: «لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»؛(1)
حقیقتاً برای شما پیامبری از جان خودتان آمد که بر او دشوار است شما در رنج بیفتید، به هدایت شما حریص و نسبت به مؤمنان دلسوزِ مهربان است.
نمونهی محبّت اولیاء دین به مردم را در گریههای جانسوز حضرت فاطمه علیها السلام مییابید، آیا آن گریهها جز گریه و غم برای امت بود که چرا امت را از نور هدایت الهی باز نمودند و محرومشان کردند؟ با این وسعت، غمِ مردم را خوردن جز در خانهی پیامبر و اهل بیت او علیهم السلام که محل تجلی محبّت پروردگار به بندگان است، در جای دیگر نمیتوان سراغ گرفت؟ غم فاطمه زهرا علیها السلام جلوهی بزرگترین محبّت به بشر است و چقدر ظلم است که این غم را تفسیری دنیایی کنیم. فاطمه علیها السلام میفهمد که خانهنشین کردن علی علیه السلام یعنی بستن دریچهی بزرگ هدایت الهی به روی بشر. آیا آن کس که غم مردم را دارد که به بیراهه نروند، میتواند در این رابطه اشک نریزد؟ این بزرگترین غم برای کسی است که بزرگترین محبّت را به مردم و بزرگترین شعور را به برکت هدایت الهی دارد. تلاشهای
1) سورهی توبه، آیهی 128.
همهی ائمه علیهم السلام را از همین زاویه باید نگاه کرد و این که جانشان در راستای محبّت پروردگار به مردم، در محبّت به مردم شعلهور است.
در راستای محبت خداوند به بندگانش در حدیث قدسی داریم که میفرماید: «مَنْ تَقَرَّبَ إلیَّ شَبْراً تَقَرّبْتُ إلیه ذراعا، و مَنْ تَقَرَّبَ اِقْتَرَبَ إلیّ ذراعاً تَقَرَّبْتُ مِنْه باعاً، و مَنْ أتانی یَسَعی أتَیْتُه هَرولة»؛(1)اگر بندهی من یک وجب به من نزدیک شود، من یک ذراع به او نزدیک میشوم و اگر یک ذراع به من نزدیک شود، من به اندازهی فاصلهی دو دستِ باز به او نزدیک میشوم. و اگر آهسته به سوی من آید، من شتابان به سوی او میآیم.
مولوی در رابطه با محبّت پیامبران و اولیاء الهی میگوید:
گوسفندی
از کلیم اللَّه گریخت
پای
موسی آبله شد نعل ریخت
در
پی او تا به شب در جستجو
و
آن رمه غایب شده از چشم او
گوسفند
از ماندگی شد سست و ماند
پس
کلیم الله گََرد از وی فشاند
کف
همی مالید بر پشت و سرش
مینواخت
از مهر همچون مادرش
نیم
ذره طیرگی(2)
و خشم نی
غیر
مهر و رحم و آب چشم نی
گفت
گیرم بر منت رحمی نبود
طبع
تو بر خود چرا استم نمود
با
ملایک گفت یزدان آن زمان
که
نبوت را همیزیبد فلان
وقتی وارد نگاه محبّت به اولیاء الهی شدیم و جایگاه آن معرفت را درست شناختیم و حرکات و سکنات آن ذوات مقدس را بر اساس محبّتی
که به آنها پیدا کردیم تفسیر نمودیم، متوجه خواهیم شد چه بزرگیها و ایثارها که این خانواده برای هدایت بشر از خود نشان ندادهاند.
عمده آن است که بتوانیم حرکاتی که از سر محبّت انجام گرفته است را با نگاه محبّتآمیز بنگریم و تفسیر کنیم. به عنوان مثال خداوند بر قلب زنِ خانواده، محبّت به همسرش را میاندازد و زن خانواده پیرو آن محبّت به راحتی به شوهر خود خدمت میکند و فداکاری و تواضع مینماید. حال اگر خدای نکرده مرد معنی حرکات همسرش را از زاویهی محبّت نبیند و تصوّر کند که چون همسرش به او نیاز دارد این کارها انجام میدهد، اینجاست که همهی آن زیباییها را زشت میبیند و شاید بدبختی از این بالاتر برای این مرد نباشد که خداوند شعور فهمِ محبّت را از او بگیرد. اما اگر خداوند به او لطف کرد و محبّتهای همسرش را درست دید، وارد عالَم محبّت میشود و وقتی دید همسرش در محبّتورزیدن از او پیشتازتر است تواضعش نسبت به او بیشتر میشود. عمده آن است که انسان بتواند زبان محبّت را بشناسد، این یک مثال بود تا روشن شود چقدر عقب خواهیم افتاد اگر حرکات و گفتار اهل البیت علیهم السلام را از زاویهی محبّتی که آن عزیزان نسبت به بشر دارند، ملاحظه نکنیم.
به سخنان ذوات مقدّس اهلالبیت علیهم السلام که مینگریم میبینیم محبّت به خلق در آن سخنان شعلهور است و همین امر آنها را تا آسمان معنویت سیر داده است تا راز زندگی صحیح در زمین را برای بشر به ارمغان بیاورند. روایات اهل البیت علیهم السلام، تحفهی خدا است در سفر عشقِ بینهایتِ این خانواده به مردم و همین محبّت به خلق باعث شده تا رازهای
زندگیکردنِ صحیح در روی زمین را از آسمان بگیرند. بنده با دل خودم اینطوری حرف زدم و آن را قسم دادم که:
ای دل! جای دیگر، جای محبّت نیست، محبّت خود را خرج دشمن خود مکن، هر کس تو را از محبّت رسول خدا و خانوادهی او علیهم السلام باز دارد، چون از محبّت به خدا باز داشته دشمن است. ای دل! دوست را دوست بدار، نه دشمن را.
شافعی امام فرقهی شافعیه از اهل سنت هم اقرار دارد که «نزدیکترین ذیالقربای پیامبر صلی الله علیه و آله فاطمه زهرا علیها السلام است.» و واقعاً هم او درست تشخیص داده است و شما دیدید بیشترین محبّت به حق و خلق در اشکها و غمهای حضرت زهرا علیها السلام ظاهر گشت و ائمهی معصومین علیهم السلام در گِرد محور وجود مقدس آن بانوی بزرگ، ذیالقربی هستند و همهی آنها آینهی محبّت خدا به خلقاند و از این طرف هم باید مصداق محبّت مخلوق به خدا همین خانواده باشند.
این مسلّم است که اندازهی انحراف هرکس به اندازهی دشمنی با فاطمه زهرا است و دشمنی با علی و فرزندان او علیهم السلام به دنبال آن است. و بعد همان شافعی میگوید: مسلّم بعد از فاطمه علیها السلام علی و فرزندانش مصداق ذیالقربی هستند و باید آنها را دوست داشت.
امام عسکری علیه السلام میفرمایند: مادرمان فاطمه حجت خدا هستند برای ما، همچنان که ما حجت خدا هستیم برای مردم(1)یعنی فاطمه علیها السلام آینهی محبّت
1) « نَحْنُ حُجَجُاللهِ عَلی خَلْقِهِ وَ جَدَّتُنا فاطِمَةُ حُجَّةٌ عَلَیْنا»، تفسیر اطیبالبیان»، ج13، ص223.
به خدا برای ائمه معصومین علیهم السلام است. همهی حرف این است که روشن شود مسیر محبّت ما باید کجا باشد همچنان که مسیر دشمنیها باید روشن شود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لِکُلِّ شَیْءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حبّنَا أَهْلَ الْبَیْت»؛(1)هرچیزی اساس و پایهای دارد و بدون آن اساس، آن چیز پایدار نمیماند و اساس اسلام حبّ به ما اهل البیت علیهم السلام است، و لذا اگر این محبّت در زندگی یک مسلمان وارد نشود، اسلام او برایش نمیماند. اگر اهل البیت علیهم السلام بینهایت محبّت به مردم نداشتند حاضر نبودند اینگونه خودشان را برای هدایت خلق به خطر بیندازند و این چنین سخن بگویند که قدم به قدم مردم به حقیقت نزدیک شوند. اینگونه حرف زدن برای کسانی که در اوج رؤیت حقیقت هستند خیلی سخت است و مسلّم سکوت کردن برایشان آسانتر است ولی تشعشعات محبّتشان به خلق، اجازه نمیدهد که ما را از پایدار ماندن در اسلام از طریق رسیدن به اساس اسلام، محروم کنند، لذا است که میفرمایند: بدانید! به معنی واقعی به نمازتان دست نمییابید مگر اینکه وارد محبّت ما خانواده شوید. بدین معنی که هم باید وارد وادی محبّت شوید و هم باید به اهل البیت علیهم السلام محبّت بورزید تا اسلام در جان شما شکوفا شود و روز به روز به نتیجه و ثمره برسد. شافعی در مورد محبّت اهل البیت شعر مشهوری دارد که مطلعش این است:
یا
راکبا قف بالمحصّب من منی
و
اهتف بساکن خیفها و الناهض
1) بحارالأنوار، ج 27، ص 82 .
سحرا
اذا فاض الحجیج الی منی
فیضا
کملتطم الفرات الفائض
اِنْ
کانَ رَفَضاً حبّ آلِ مُحَمَّدٌ
فَلْیشْهَدْ
الثَّقَلانِ اِنّی رافِضِی(1)
ای سواره! در «محصب»- که از سرزمین منی بهشمار میآید- توقف کن و در آنجا کسی را که در «خیف» ساکن است، و یا کسی را که از محل «خیف» عازم مقصد خود میباشد، بهویژه حاجیان را که در سحرگاه مانند آب نهر فرات میغلطند و موج میزنند و پشت سر یکدیگر عازم مقصد میشوند، مورد خطاب قرار داده و بگو که هرگاه محبّت و علاقه به «آل محمد» دلیل بر رفض (شیعهبودن) باشد، جن و انس گواهی بدهند که من رافضیام!! «ابن حجر» گفته است که «بیهقی» اظهار داشته: «شافعی» ابیات مزبور را هنگامی میسراید که خارجیها بر اثر حسادت و عداوتی که با او داشتند، او را به رافضیها (شیعه) نسبت میدادند.(2)
ملاحظه کنید که فرهنگ اهل البیت علیهم السلام در اصلِ اسلام به طور واضح مطرح بوده است، آنچه موجب شده موضوع در حجاب رود فعالیت امویان بوده که خود را رقیب بنی هاشم میدانستند و سعی میکردند موضوع حبّ اهل البیت علیهم السلام را از صحنهی جوامع اسلامی به بغض به اهل البیت علیهم السلام تبدیل کنند و مسلم در یک بازخوانی مجددی که جوامع اسلامی در این امر بکنند مسیر جهان اسلام طوری به سوی اهل البیت علیهم السلام و حاکمیت وجود مقدس حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه بر میگردد که پیروی از مکتب آن حضرت مدّ نظر همهی جهانیان قرار خواهد گرفت. إنشاءالله.
صد بار مُردم ای جان، وین را بیازمودم
چون بوی تو بیامد، دیدم که زنده بودم
صد بار جان بدادم، وز پای در فتادم
بار دگر بزادم، چون بانک تو شنودم(1)
اندر دو کون جانا، بی تو طرب ندیدم
دیدم بسی عجایب، چون تو عجب ندیدم
آوازهی جمالت از جان خود شنیدم
چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدم
اندر جمال یوسف گر دستها بریدند
لختی نظر به من کن بنگر چها بریدم
میتوان موضوعات این جلسه را را به صورت زیر جمعبندی کرد:
1- با توجه به سیاق آیاتی که در مورد «مودّت فیالقربی» و اجر رسالت نبیالله صلی الله علیه و آله سخن میگوید روشن میشود مودّت به اهلالبیت علیهم السلام یکی از مسائل مهم و اساسی مسلمانی است و موضوعی خارج از یک امر عاطفی است.
2- خداوند محبّت تامّهی خود را به اهلالبیت علیهم السلام داده و قلب آنها را ظرف مشیت و خواست خود قرار داده و از آن طرف به ما دستور فرموده تا به آن ذوات مقدس محبّت بورزیم تا از این طریق به محبّت الهی دست بیابیم.
3- انسان در تمام مراحل زندگی خود، بهخصوص در پیری و در برزخ و قیامت، نیاز به محبّتی پایدار دارد که فقط با محبّت به امامان معصوم علیهم السلام تحقق مییابد، زیرا محبّت به امور دنیایی محبّتی پایدار نیست و دل پس از مدتی بالاخره دیگر نمیتواند به آن امور محبت بورزد.
4- حضرت صادق علیه السلام فرمودند: «خداوند عملی را از بندگان نپذیرد مگر آنکه با معرفت ما همراه باشد»، این نشان میدهد تمام حرکات انسان
1) کلیات شمس، غزل 1689.
باید با توجه به جنبهی نهایی آن عملی که در انسان کامل تجلی مییابد، صورت گیرد و محبّت به اهلالبیت علیهم السلام عامل چنین توجهی است.
5- خداوند قلب انسانها را طوری آفریده که اگر آلوده به هوسها نگردد، خودبهخود محبّت به انسانهای کامل در آنها شعلهور است و لذا راه بهدستآوردن محبّت به آن خاندان پاک، نگهداشتن قلوب از آلودگیها است.
6- رابطهی بین پایداری در عشق حقیقی و وجود مقام عصمت امامان آنچنان تنگاتنگ است که در واقع تنها عشقی، عشق حقیقی است که محبوب آن امامی معصوم باشد، تا دیگر چرا چنین کردی و چرا چنین گفتی در بین محبّ و محبوب در میان نیاید.
7- همچنانکه در عقل نظری قضیه باید به بدیهیات ختم شود تا عقل آرام گیرد و موضوع را بپذیرد، در عقل عملی هم، موضوع باید به انسانی معصوم ختم شود تا انسان به اطمینان و آرامش برسد.
8- زیباترین اطاعت وقتی است که انسان با تمام وجود و از سر شوق قلبی اطاعت را انجام دهد و چنین اطاعتی فقط در رابطه با انسانی معصوم تحقق مییابد.
9- اهلالبیت علیهم السلام مظهر محبّت خداوند به بندگانش میباشند و اینهمه دلسوزی برای هدایت خلق و اشکهای حضرت زهرا علیها السلام به جهت به انحرافافتادن مسیر هدایت خلق، ظهور آن دلسوزی است.
10- خداوند در حدیث قدسی اظهار فرمود؛ خلق را خلق کردم تا شناخته شوم، و چون شناختِ خداوند به ظهور همهی اسماء الهی است و
مظهر آن اسماء، انسانهای کامل میباشند. پس انگیزهی خلقت همانا ظهور اهلالبیت علیهم السلام بوده است و با محبّت به آن ذوات مقدس، امکان شناخت جامع آنها ممکن میگردد و آن شناخت منجر به شناخت خداوند میشود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
}قُل لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلَّا الْموَدَّةَ فِی الْقُرْبی{
بگو پیامبر! من در رابطه با اجر رسالتم از شما چیزی نمی خواهم مگر اینکه مسیر دینداریتان به محبّت و مودّت ذیالقربی بینجامد.
یعنی دینداری مسیرش چنین باشد که:
مهر
پاکان در میان جان نشان
جان
مده الّا به مهر دل خوشان
چون با توجه به اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است که روح میفهمد چه چیز بخواهد و چگونه بشود تا مطلوبش را بهدست آورد. گفت:
همنشین اهل معنی باش تا
هم عطایابی و هم باشی فتا
تیغ در زرّادخانهی اولیاست
دیدن ایشان شما را کیمیاست
گرتوسنگِ خاره و مرمرشوی
چون به صاحبدل رسی گوهرشوی
این وقتی است که مهر پاکان و مطهرون را در میان جان خود جای دهیم و در این صورت است که دل انسان جهتگیری مناسبی انجام داده و راهش به سوی عالم معنا گشوده شده است. گفت:
دلْ تو را در کوی اهل دل کشد
تن تو را در حبس آب و گل کشد
هین غذای دل بده از هم دلی
رُو بجو اقبال را از مقبلی
اهل البیت علیهم السلام که در ارائهی اسماء و صفات الهی مظهریت تمام دارند، راه عشق به حق را که قدسیترین موهبت الهی است به انسانها نشان میدهند.
درخشش عشق به حق، از طریق عشق به مظاهر تامّ الهی، به انسان کمک میکند تا در تیرگی ظلمات دنیا، زمین نخورد و از ارتباط با آسمانِ معنویت باز نماند.
حال که اصل شریعت را پذیرفتی و آرامآرام تاب و تحمل تجلی انوار مقدس معنوی را پیدا کردی پس وارد وادی مودّت و محبّت شو تا شریعت الهی در تو شکوفا شود و اوج بگیرد و این است که میگویند: «مودّت فیالقربی» را تمرین کن- تا نگویند دینداری، «محبّت» را که هنر بزرگ انسانیت است، نابود کرده است. راستی دینی که به محبّت ختم نشود آیا به جای آنکه نجات دهنده باشد، آزار دهنده نخواهد بود؟ لذا حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «... هَلِ الدِّینُ إِلَّا الْحُبُّ» مگر دین جز محبّت چیز دیگری هست ؟ تا آنجا که میفرمایند: «الدِّینُ هُوَ الْحُبُّ وَ الْحُبُّ هُوَ الدِّین»؛(1)دین محبّت است و محبّت هم دین میباشد. و نیز اهل سنت در روایات خود از قول علی علیه السلام نقل میکنند که فرمودند: «اصول الإسلام ثَلاثَةٌ، لا ینْفَعُ واحدٌ منها دون صاحبه الصلاة و الزّکوة و الموالاة»؛(2)اصول
اسلام سهچیز است که هرکدام بدون دیگری نتیجهی خود را ندارد، نماز و زکات و محبّت.
ائمهی معصومین علیهم السلام کسانی هستند که در نمایاندن اسماء الهی مظهریت تامّ دارند و لذا باید به آنها دل سپرد تا سرمایهی محبّت حقیقی از یاد نرود، هر چند دشمنان محبّت تلاش میکنند این راز، پوشیده بماند، اما معلوم است که به کلی نابود نمیشود.
فاجعهی کربلا را دشمنان محبّت به وجود آوردند تا برای همیشه از شر محبّت راحت شوند، اما دیدید که محبّت نابود نشد و این یک قاعده است که انتهای دینداری باید به محبّت ختم بشود، همچنانکه انتهای عالم به ظهور مظهر تامّ تمام محبّت حضرت صاحبالزّمان عجل الله تعالی فرجه ختم میشود، تا عالم به بلوغ خود برسد، اهلالبیت علیهم السلام باز میآیند تا نور حقیقت و عشق را در سراسر عالم منعکس نمایند.
امروز دوست در این خانه غایب است اما این بدین معنی نیست که غیبت او منتهی به غلبهی مطلق کفر و کینه شود. از غیبت دوست نباید غافل بود و عهد خود را با او نباید فراموش کرد که شمع در شب میدرخشد تا روز فرا رسد و مردم در سیاهی شب، روز را فراموش نکنند.
اگر محبّت به مظاهر تامّ الهی گُم شود، هیچ عهدی با خدا روی زمین نمیماند، حرف و ادعا می ماند ولی عهد نمیماند. از طریق محبّت به مظاهر عالیهی انوار الهی است که تمام ابعاد انسان شکوفا میشود و در حالی از دنیا میرود که در اوج کمالات انسانی است.
ما عهد کردهایم که به گِرد خویش نچرخیم، چون دوستی هست که باید به گِرد او چرخید و او است که زمین را به آسمان پیوند میزند، زیرا که اگر به گرد خویش بگردیم و عاشق خود شویم، هرچه بیشتر زمینی شدهایم.
توصیهی خدا که فرمود: «قُل لا اَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ اَجْراً اِلاَّ الْموَدَّةَ فِی الْقُرْبی» برای این است که به گِرد دوست بگردیم.
عمده آن است که پاکانی را پیدا کنیم که دل را به طور مطلق در میدان ارتباط با خدا آوردهاند و خداوند با دل آنها حرف میزند و به ما توصیه کرده تا محبّتِ دلِ خود را خرج آنها کنیم تا به خداوند محبّت ورزیده باشیم و از آن طریق با ما گفتگو کند.
عرض شد که خود خداوند میفرماید: من عدهای را پاک و خالص در عالم قرار دادهام تا تو ای انسان! مودّت و محبّت آنها را در جانت ایجاد کنی و از این طریق جواب دین الهی و رسول خدا صلی الله علیه و آله را درست داده باشی و در نتیجه سیر تو یک سیر با ثمر باشد و به لقاء الهی ختم شود.
میخواهیم مباحثی که در جلسات قبل مطرح شد مقدمه قرار دهیم تا با ادامهی بحث به لطف الهی به نتایج عمیقتر و وسیعتری دست یابیم.
زمان و حوصله بسیار میخواهد تا شیعه بتواند مبانی عمیق و با ارزش خود را در یک فضای علمی و سالم و خارج از ذهنیتهای غلط مطرح کند. بارها عرض شده است که ما عموماً به دو صورت ضربه خوردهایم،
مثل همان ضربهای که در مورد نهضت اباعبدالله علیه السلام خوردهایم که به قول شهیدمطهری«رحمة الله علیه»: «عدهای در کربلا قاتل امام حسین علیه السلام بودند، عدهای هم با بد تفسیر کردن نهضت آن حضرت، قاتل نهضت آن حضرت شدند» عین همین برخورد در رابطه با موضوع ولایت اهل البیت علیهم السلام برای ما پیش آمد. زیرا از یک طرف موضوع، موضوعی بسیار ظریف و آسمانی است و نیاز هست که با دقت زیاد آن را دنبال کنیم تا ابعاد آن فهمیده شود و به جهت ظریفبودن موضوع عدهای راحت منکر اصل قضیه شدند. از طرف دیگر هم عدهای آنقدر موضوع را بد فهمیدند و بد معرفی کردند که نتیجهی کار بهتر از کار کسانی که منکر اصل مطلب شدند نیست. در رابطه با فهم غلط و ارائهی ناصحیح موضوع ولایت اهلالبیت علیهم السلام بهواقع از هر دو طرف ضربههای مهلکی به ما خورده است. به طوری که به جهت ذهنیتهای پیش آمده نمیتوانیم شرایطِ ارائهی مطلبی با این عظمت را فراهم کنیم، مطلبی که شیعه و سنی به عظمت آن اقرار دارند و فخر رازی به عنوان یکی از علماء بزرگ اهل سنت در تفسیر کبیر خود از قول زمخشری نقل میکند وقتی آیهی مودّت ذیِالقربی نازل شد از رسول خدا سؤال شد «مَنْ قرابتُک هؤلاء الّذین وَجبتَ عَلینا مَوَدّتهم؟» کدام اند آن نزدیکان شما که دوستی آنها را بر ما واجب کردی؟ حضرت فرمودند: «علی و فاطمه و ابناهما» علی علیه السلام و حضرت فاطمه علیها السلام و فرزندان آنها، سپس اضافه میکند که اینها نشان میدهد که حبّ آل محمد واجب است»(1)
1) فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 27، ص 166.
در جلسات قبل مطرح شد در عین اینکه دوست داشتن خدا، مقصد نهایی ما است ولی این ممکن نیست مگر از طریق دوستداشتن اولیاء معصوم دین علیهم السلام و مشخص شد که با محبّت ائمهی معصومین علیهم السلام دوستداشتن خدا را میتوانیم برای خود محقق کنیم و عرض شد باید خصوصیات روحی خاصی را در خود ایجاد نمائیم تا آرامآرام این محبّت جای خود را در قلب ما پیدا کند و دستوراتی که شریعت الهی و ائمهی معصومین علیهم السلام به ما دادهاند برای رسیدن به همین مطلب است، به ما میگویند باید حلمات زیاد شود، نسبت به دنیا زهد داشته باشی، به مردم کوچکترین ظلمی روامداری، تا آرامآرام جانتان به حالت تعادل برسد و زمینهی ارتباط با انسانهای معصوم در آن فراهم گردد. در این حالت روح انسان یک نوع همسنخی و هماهنگی با امام معصوم پیدا میکند زیرا میخواهد او را اسوهی خود قرار دهد و شخصیت او را نهایت خود ببیند. انسانی که مقصد خود را دنیا و شهرت و شهوت قرار داده باشد نه مطلوب خود را امام معصوم قرار داده و نه توانسته است حدّاقلِ همسنخی را بین خود و انسان کامل ایجاد کند و لذا دوست داشتن امام معصوم برای چنین فردی محال است. همانطور که اگر قلب خود را از آلودگیها پاک کرده بود حُبّ اهلالبیت بر قلب او تجلی میکرد. حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «لَا یُحِبُّنَا عَبْدٌ وَ یَتَوَلَّانَا حَتَّی یُطَهِّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ وَ لَا یُطَهِّرُ اللَّهُ قَلْبَ عَبْدٍ حَتَّی یُسَلِّمَ لَنَا وَ یَکُونَ سِلْماً لَنَا فَإِذَا کَانَ سِلْماً لَنَا سَلَّمَهُ اللَّهُ مِنْ شَدِیدِ الْحِسَابِ وَ آمَنَهُ مِنْ فَزَعِ یَوْمِ الْقِیَامَةِ الْأَکْبَر»؛(1)بندهای ما را دوست ندارد و به ما ارادت
1) بحار الأنوار، ج23، ص 308.
نمیورزد تا اینکه خدا قلبش را پاکیزه کرده باشد و خدا قلب بندهای را پاکیزه نکند تا اینکه آن قلب را در اختیار ما قرار دهد و تسلیم حکم ما شود و چون جانش تسلیم ما شد و ما را پذیرفت خدا از حسابِ سخت نگاهش دارد و از هراسِ بزرگِ روز قیامت ایمنش سازد.
وقتی متوجه شدیم اولاً: دستورات دین در جان ما ریشه دارد و حکم خدا حکمی است که با فطرت ما هماهنگ است. ثانیاً: دستورات دین یک نحوه پاکی را در ما به وجود میآورد، میفهمیم چرا از یک طرف رعایت دستورات دین ما را به محبّت اهل البیت علیهم السلام سوق میدهد و از طرف دیگر با مودّت و محبّت به آنها انسان در دینداری اوج میگیرد و ابعاد عمیق او شکوفا میگردد. مثل اینکه شریعت الهی میفرماید: حبّ و حرص دنیا نداشته باشید، حلم داشته باشید، اهل ریا نباشید، حقوق بقیهی انسانها را رعایت کنید، به والدین خود احسان نمائید. چنانچه ملاحظه کنید با انجام این دستورات به لطف الهی یک نحوه شباهتی به معصومین علیهم السلام در انسان ایجاد میشود ولی انسان با انجام این دستورات تا حدی جلو میرود و نسیمهایی از نور شریعت به جانش میوزد و دل او متوجه حقیقتی برتر میشود، همانطور که یک اسب، ما را تا لب دریا بیشتر نمیبرد، و از آن به بعد برای ادامه راه نیاز به کشتی داریم. حال به ما میگویند با توجه به اینکه با انجام این دستورات یک نوع شباهتی به معصومین علیهم السلام پیدا کردید و شایستهی ورود به ساحت جدیدی شدید، بقیهی راه را باید با کشتی
محبّت به معصومین علیهم السلام سیر کنید. دراین جاست که احساس میکنید شما را متوجه محبّتی میکنند که درعمق جانتان بود، به عبارتی آن محبّت گمکردهی شما بود، بقیهی راه را از این به بعد از طریق محبّت به انسانهای کامل در جلو ما قرار میدهند، دیگر محبّت است که انسان را به سوی مقصد و مقصود حقیقی میکشاند. آن کارهایی را که میتوانستیم بکنیم به ما دستور دادند تا انجام دهیم ولی آن کارهایی را که نمیتوانستیم بکنیم ولی نیاز داشتیم، با وارد کردن ما در وادی محبّت به معصومین علیهم السلام برایمان پیش میآورند.
ابتدا از طریق انجام دستورات شریعت الهی و رعایت حرام و حلال پروردگار یک نوع همسنخی با انسانهای کامل در شما ایجاد گشت و احساس کردید افقی متعالی در مقابل شما باز شد، از این به بعد محبّت به انسان کامل پیش میآید و شریعت الهی نیز متذکر این محبّت است تا انسان آن را بیجواب نگذارد و یا در تطبیق مصداق اشتباه نکند. پس تا انسان وارد وادی آدمیت نشود، خود را با امام معصوم در یک وادی نمیبیند تا بخواهد امام معصوم را صورت بالفعلِ مقصد خود بیابد. به همین جهت هم به ما گفتند این دستورات را عمل کنید بعد به لطف الهی احساس میکنید افقی متعالی برای خود میشناسید و پای محبّت به امام معصوم و انسان کامل در زندگیتان به میان میآید.
در راستای رسیدن به محبّتِ به انسانهای کامل و امامان معصوم علیهم السلام متوجه میشویم:
«وقتی خدا خواست محبّت خود را به ما بدهد، محبّت پیامبر و اولیاء معصومین علیهم السلام را به ما میدهد.»
حضرت حق که مقصد و مقصود همهی انسانها است و خودْ هدف است، با طرح مودّت به فیالقربی میخواهد خود را به ما بدهد و برای این کار میفرماید: باید محبّت و مودّت فیالقربی را در خود بهوجود آورید. به عبارت دیگر چون میخواهد ما را وارد وادی محبّت به خود بکند راهی جز این نیست تا معصومین را که دریچهی نمایش اسماء الهیاند در جلو ما قرار دهد و توجه ما را به آنها بیندازد، دریچههایی که محبّت به آنها، عین محبّت به حق است. و لذا حضرت باقر علیه السلام در همین رابطه فرمودند: «نَحْنُ واللهِ وَجْهُه»؛(1)به خدا قسم مائیم وجه خداوند.
حال به بنده بفرمایید؛ اگر با بندگان مخلَصی که هیچ خودخواهی و منیّتی در وجودشان نیست و سراسر وجودشان محبّت به حق است، روبهرو شدی، جز این است که از دریچه وجود آنها با حق روبهرو شدهاید، آن هم با قدم قلب و محبّت، و نه با فکر و ارتباط با مفاهیم؟
علت ارادت ما به امثال امام خمینی یا علامه طباطبایی و یا ملاصدرا«رحمتاللهعلیهم» این است که اینها در اوج بزرگیِ اندیشه، هرگز ما را
1) بحارالانوار، ج 24، ص 193.
مشغول خودشان نمیکنند و دائماً انگشت اشارهی تعالیمشان به سوی ذوات مقدس ائمهی طاهرین علیهم السلام است که در نهایت به قرب خدا منجر میشود، بر عکسِ بعضیها که وقتی مدتی کنار آنها قرار گرفتند احساس میکنید به جای آنکه خدا در قلب شما جای گیرد و شما را به معبود اصلی متصل گردانند، شخصیت خودشان همهی قلب ما را پر میکند و یک نحوه مریدبازی به میان میآید.
در روایت داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «قَالَتِ الْحَوَارِیُّونَ لِعِیسَی یَا رُوحَ اللَّهِ مَنْ نُجَالِسُ؟ قَالَ: مَنْ یُذَکِّرُکُمُ اللَّهَ رُؤْیَتُهُ وَ یَزِیدُ فِی عِلْمِکُمْ مَنْطِقُهُ وَ یُرَغِّبُکُمْ فِی الْآخِرَةِ عَمَلُه»؛(1)
حواریین به عیسی علیه السلام گفتند یا روح الله! با که همنشین شویم؟ فرمود: با کسی که دیدارش شما را به یاد خدا اندازد و سخنش دانشتان را زیاد کند و کردارش شما را به آخرت تشویق نماید.
حقیقتاً مقامی که انسان را متوجه خدا کند مربوط به معصومین علیهم السلام است، چون این ذوات مقدس آینهی نمایش اسماء الهیاند، آینه، خودش را نشان نمیدهد بلکه حکایتگر است از آنچه ماوراء آن است. شما هر چه در آینه نگاه کنید خودِ آینه را نمیبینید، هر چه نگاه کنید که آینه را ببینید خودی ندارد که نشان دهد، آینه از آن جهت آینه است که خود را نشان نمیدهد بلکه آیه و حکایت است از صورتی که ماوراء آن است. کارش اشاره به غیر خودش است، چون از خودیِ خود پاک شده تا غیر را بنمایاند، آیات الهی خبر از حقیقتی میدهند که ماوراء آنها است. حال وقتی ما به بندگان محض خداوند نزدیک شویم و توجه قلب خود را در
1) الکافی، ج 1، ص 39.
مسیر محبّت به آنها اندازیم، با توجه به اینکه آنها عبد محض هستند و از خود چیزی ندارند، حکایتگر اسماء پروردگارشان میشوند و لذا با توجه قلبی به آنها احساس میکنید محبّت به حق، آرامآرام در قلب شما جلوه کرد و آنچه را در ابتدا غیر ممکن میپنداشتید و فکر میکردید محبّت به حق معنی نمیدهد و فقط میشود حق را فهمید، حالا میبینید از طریق محبّت به معصومین علیهم السلام که عبد محض خداوند هستند، محبّت به حق ظاهر شد، البته بدون محبّت به حق غیر ممکن است زندگی آن وسعت و شوری را که نیاز حقیقی انسان است پیدا کند. و اگر محبّت به حق- این کیمیای ژرف و گرانقدر زندگی- در زندگی پیش نیاید انسان از بسیاری از مشکلات نمیتواند بگذرد. و لذا راه رسیدن به چنین کیمیای گرانقدری بسیار مهم است، عدهای چون راه را درست پیدا نکردند انکار میکنند و یا بهانه میآورند. به گفتهی مولوی:
به
خیرگی بنشینی که این عجب کاری است
عجب
تویی که هوای چنین عجب نکنی
وقتی راه را درست انتخاب کردیم و به درستی مسیر محبّت به اهل البیت علیهم السلام را طی نمودیم نهتنها دیگر رسیدن به آن محبّت برای ما عجیب نیست بلکه در اوج نشاط به امام خود عرض میکنیم:
سلطان
منی، سلطان منی
و
اندر دل و جان، ایمان منی
در
من بِدَمی من زنده شوم
یک
جان چه بود، صد جان منی(1)
1) مولانا محمد بلخی، کلیات شمس تبریزی، ص 1249.
حال با توجه به اینکه فرهنگ دین، فرهنگ محبّت است و پروردگار که بنا دارد ما را در آن فرهنگ بپروراند، میفرماید باید رابطهی محبّتِ بین خود و اهلالبیت علیهم السلام را بهدست بیاورید تا رابطهی شما و خدا، رابطهی «یُحِبُّهُمْ وَیُحِبّونَهُ» شود که خدا ما را دوست داشته باشد و ما هم خدا را، و از این طریق جامعهی ایدهآل اسلامی شکل میگیرد. زیرا جامعهی ایدآل ما جامعهای است که خداوند از سر محبّت به مخلوقاتش بنگرد و مؤمنین هم از دریچهی محبّت به پروردگارشان نظر داشته باشند. قرآن به مؤمنین میفرماید: اگر جهت محبّت خود را از خدا برگرداندید و به سوی یهود و نصاری بردید، شما را میبرم و جامعهای را میآورم که من آنها را دوست داشته باشم و آنها هم مرا دوست داشته باشند. «فَسَوْفَ یَأتِی اللهُ بِقَوْمٍ یُحِبُّهُمْ وَیُحِبّونَهُ»(1)پس مطابق آیات الهی جامعهی آرمانی، جامعهای است که محبّت متقابلِ بین عبد و ربّ در آن حاکم باشد، همچنان که میفرماید: «وَالَّذینَ آمَنوا اَشَدُّحُبّاً لِلّه»؛(2)یعنی مؤمنین شدیدترین محبّت را به خداوند دارند، بدین معنی که اوج محبّت خود را در صحنهی زندگی برای خدا گذاردهاند و با خدا خوشاند، چون هرکس با محبوبش خوش است و اینها محبوبشان را خدا قرار دادهاند و پروردگار ما که بنای
پروراندن ما را دارد چنین محبّت و دوستداشتن را برای ما خواسته و خودش هم زمینه را فراهم کرده است. لذا به گفتهی یکی از بزرگان:
«همان خدای محبوبی که سورهی فاتحةالکتاب را به بندگانش هدیه داد تا درخدمت بندگانش باشد، همان خدا اهلالبیت علیهم السلام را به بشریت هدیه داد و فرمود: به آنها مودّت و محبّت بورزید تا از طریق این مودّت، خود را به بندگانش بدهد.»
ابتدا کمی نسبت به سورهی فاتحةالکتاب تأمّل بفرمایید تا محبّت خدا به بندگانش روشن شود. ملاحظه کردهاید که این سوره قسمتی از قرآن است و وَحی خداست به پیامبر صلی الله علیه و آله . حال در این سوره آیهای هست که میفرماید: «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعیِن»؛ ما فقط تو را میپرستیم و از تو یاری میخواهیم. در حالیکه خدا این آیه را نازل کرده و او دارد این حرف را میزند و به همین شکل هم وحی شده است، از طرفی این تقاضای بندگان خداست از خدا، که موظفاند به خدا بگویند: «اِیّاکَ نَعْبُدُ وَ اِیّاکَ نَسْتَعیِن»؛ اینجاست که میگویند سورهی فاتحةالکتاب هدیهی خداست به بنده، تا بنده یاد بگیرد چگونه به خدا نزدیک شود. یعنی خداوند از سر محبّت چنین سورهای را به این صورت نازل کرده تا خودش را در خدمت بندگانش قرار دهد، و به آنها آموزش دهد که بگویند: فقط از تو کمک میخواهیم، تا به کمک بندگانش بیاید، و بگویید: اهدنا الصراط المستقیم، تا من به خدمت شما بیایم و راه صحیح را به شما نشان دهم، مثل پدر بزرگ مهربانی که به نوادهی خود متذکر میشود بگو گردو میخواهم، تا به او گردو بدهد. یعنی تقاضایی را که
باید داشته باشد در دهانش میگذارد. همین خدا اهلالبیت علیهم السلام را به بشریت هدیه کرده و مودّت آنها را به او توصیه نموده تا از این طریق، بشریت را به محبّت خودش برساند.
اینکه اهلالبیت علیهم السلام هدیهی خدا به بشریت هستند، تا راه محبّت به خدا باز باشد، نیاز به بحثی طولانی داردو باید متوجه طهارت تکوینی آن عزیزان باشیم که در جلسهی اول تا حدّی به آن پرداخته شد. همانطور که آب - عین تری است - هدیه است به بشریت تا بشر با رجوع به آن تشنه نماند و از طرفی نمی شود سیراب شد مگر با آن چیزی که در ذات خود و به صورت تکوینی «تر» است، یعنی با نمِ پارچه نمیشود سیراب شد تنها ذاتی که عین تری است میتواند سیراب کند، باید برای نجات بشر هم عین انسان که همان انسان کامل و یا عین عصمت است در صحنه باشد و این هدیهی بزرگ خداست، عمده آن است که متوجه شویم بدون معصومین علیهم السلام سیر محبّت به خدا محقق نمیشود و این مدّ نظر ما است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بسیار تلاش کردند تا اهلالبیت علیهم السلام یعنی این دریچههای هدایت در اختیار مردم باشند. حضرت در جاهای متفاوت و به صورتهای مختلف مسئلهی حبّ اهلالبیت علیهم السلام را پیش میکشیدند به طوری که امروز در کتب روایی اهل سنت به طور کامل مسئلهی حبّ اهلالبیت مطرح است. زمخشری در تفسیر کشّاف حدیثی نقل کرده که فخر رازی و قُرطُبی نیز در تفسیرشان از او اقتباس کرده اند، او میگوید
چون آیهی: «...قُل لَّا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبَی...»؛(1)نازل شد رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیداً، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الْإِیمَانِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْکَرٌ وَ نَکِیرٌ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ یُزَفُّ إِلَی الْجَنَّةِ کَمَا تُزَفُّ الْعَرُوسُ إِلَی بَیْتِ زَوْجِهَا، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فُتِحَ لَهُ فِی قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَی الْجَنَّةِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَی السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَةِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ آیِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ کَافِراً، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّة»(2)هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، شهید مرده است. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، آمرزیده شده است. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، تائب و توبه کرده مرده است. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، به صورت مؤمنی که ایمانش کامل است مرده است. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، ملک الموت و ملائکهی نکیر و منکر به او بهشت را بشارت میدهند. و هر کس با حبّ آل محمد بمیرد، بهشت به او نزدیک میشود، آنطوری که
عروس به منزل همسرش نزدیک میشود. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، دو در از قبرش به سوی بهشت باز میشود. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، قبرش مزار و زیارتگاه ملائکهی رحمت میگردد. و هرکس با حبّ آل محمد بمیرد، در راستای سنت پیامبر و جماعت مسلمین مرده است. و هرکس با بغض آل محمد بمیرد، روز قیامت در بین دو چشمش نوشته شده است، مأیوس از رحمت خدا و هرکس با بغض آل محمد بمیرد، کافر مرده است. و هرکس با بغض آل محمد بمیرد، بوی بهشت به مشامش نمی رسد.
ملاحظه کنید که در آن خلوتِ برزخ و قیامت حب اهل البیت علیهم السلام چه اندازه کارساز است و بغض به این خانواده چقدر آزار دهنده و ویرانگر است.
فخر رازی مفسر مشهور اهل سنت میگوید: آل محمد صلی الله علیه و آله کسانی هستند که بازگشت امرشان به پیامبر است و کسانی که ارتباطشان به او محکمتر و کاملتر باشد «آل» محسوب میشوند و شک نیست که فاطمه و علی و حسن و حسین علیهم السلام محکمترین پیوند را با رسول خدا داشتند و این از مسلّمات و مستفاد از احادیث متواتر است، بنابراین لازم است آنها را آل پیامبر بدانیم.(1)
اینکه زمخشری نقل میکند وقتی آیهی «مودّت فی القربی» نازل شد، اصحاب عرض کردند: ای رسول خدا، خویشان شما چه کسانی هستند که مودّتشان بر ما واجب است؟ حضرت فرمودند: علی و فاطمه و دو
1) فخر رازی، تفسیر کبیر، ج 27، ص 166.
فرزندشان. این حدیث نشان میدهد که موضوع حبّ خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله مسئلهای نیست که مربوط به شیعه باشد، منتها شیعه با دقتی بیشتر این مسئله را دنبال کرده و متوجه شده که این حب یک مسئلهی عاطفی و احساسی نیست، بلکه در راستای هدایت الهی است، آن هم در راستای مرتبهی عالیهی هدایت.
آنچه موجب میشود که بدانیم چرا باید در دینداری بر موضوع محبّت تأکید شود توجه به جایگاه عقل و قلب در شخصیت انسان است. ابتدا باید روشن شود مقصد عقل چیست و چه چیزی است که اگر انسان بدان دست نیابد، عقل به ثمر نمیرسد و مقصد قلب چیست و چه چیزی است که اگر قلب به آن نرسد، به ثمر نرسیده است.
عنایت دارید که عقل میتواند متوجه وجود کلیات عالم هستی بشود، شما اگر عقلتان را به کار ببرید و آرام آرام تقویتش کنید و به کششهای آن بیمحلی ننمائید به خوبی میرسید به اینکه عالم خدا دارد و دارای مبادی مجردی مثل ملائکه است. به گفتهی فیلسوفان نهایت توان عقلِ نظری کشف مفهوم حقایق عالم است، حقایقی مثل خدا و ملائکه و سنتهای لایتغیر الهی که در عالم جاری است، پس اگر عقل را ضایع نکنیم و به کارش بگیریم برای درک مفاهیمِ عقلیِموجود در عالم، توانا میشود. ولی باید بدانیم که برای درک حقایق عالمِ وجود علاوه بر عقل، دل و یا قلب هم داریم که اگر آن را به کار بگیریم به جای علم به مفاهیمِ
معقول، با «وجود» حقایق غیبی ارتباط پیدا میکند و وجودِ نوری حقایق را مییابد و با آنها مرتبط میشود و در جان خود با مرتبهی آنها متحد میگردد و محل تجلی اسماء الهی میشود. به عنوان مثال «لا اِله اِلاّ الله» به معنی این که هیچ محبوبی جز «الله» نیست، بیش از آنکه سخن عقل باشد سخن دل است، «اِله» غیر از خالق و ربّ است. خالقبودن خدا را عقل میفهمد، همچنانکه میفهمد این جهان با یک تدبیر واحد اداره میشود، یعنی میفهمد عالم یک رب یگانه دارد، اما اگر قلب آماده باشد، «اسم رب» به عنوان یک حقیقت، بر قلب انسان تجلی میکند، جان انسان منوّر به چنین حقیقتی میشود. یکی از چیزهایی که دل میتواند بیابد و به دنبال آن است محبّت به کمال مطلق است، دل نهتنها به دنبال آن است که محبّت بورزد، بلکه میخواهد به مطلقِ کمال، محبّت بورزد تا به محبّت واقعی دست یابد و اگر جوابش را ندهیم و به غیر محبوب حقیقی مشغولش کنیم، محبّت در آن میمیرد. و چون حقیقت دل محبّتورزیدن است و حقیقت انسان دل است، اگر انسان دل خود را به محبوب حقیقیاش نرساند مسیر مرگ خود را طی میکند، زیرا از حقیقت خود فاصله گرفته است.
آری همانطور که عقل میتواند خدا را بفهمد و تا درک مفهوم وجودِ خدا قدرت سیر دارد؛ قلب هم میتواند وجود خدا را بیابد و بدان محبّت بورزد. اگر خواستیم دل را قانع کنیم باید به آن خدا بدهیم و همچنان که عرض شد این فقط از طریق آینههای نمایش خدا یعنی ائمهی معصومین علیهم السلام ممکن میگردد وگرنه خدای ما خدای فکری و انتزاعی
میشود، که مربوط به عقل است و در این حال دل را بی خدا گذاردهایم و جواب حقیقیاش را ندادهایم. موضوع بیخداشدن دل، موضوع بسیار مهمی است، در حدّی که در برزخ و قیامت، یعنی مواقفی که فقط قلب در صحنه است انسان بیخدا میماند.
همان طور که قبلاً هم عرض شد باید محبّت باطنی خود را جهت بدهیم تا دل را به مقصد واقعیاش که محبّت به کمال مطلق است برسانیم و از سرگردان گذاشتن محبّتِ آن به شدت احتراز کنیم. همان طور که اگر عقل را جهت ندهیم و همهی توانش را صرف چگونگی فریب دادن مردم کنیم، عقل خود را ضایع کردهایم، برای قلب هم خطر مبتلاشدن به دوستداشتنهای وَهمی مطرح است. مولوی در مورد عقلِ به ثمر نرسیده میگوید:
قیمت
هر کاله دانی که چیست
قیمت
خود را ندانی احمقی است
جان
جمله علمها این است، این
که
بدانم من کیام فی یوم دین
یعنی عقل را باید جهت داد تا انسان قیامت خود را ارزیابی کند.
عین موضوع ضایعکردن عقل و جهتدادن آن برای حیلهگری بیشتر، موضوع ضایعکردن دل و زیانهایی که در پی دارد، موضوع بسیار مهمی است، و آن عبارت است از اینکه محبّت به موجودات محدود را مقصد دل قرار دهیم، در این حالت است که عرض شد دل انسان سرخورده و افسرده میشود. در حالی که در محبّت به انسان کامل، که آینهی تمام
نمای حق است، دل در مسیر محبّت به مقصد واقعی خود قرار میگیرد و در مسیری که باید حرکت کند، حرکت میکند تا آنجا که خیال انسان منور به صُوَر معنوی میگردد و به نشاط می آید، که این نکتهی بسیار مهمی است و هر اندازه تلاش کنیم تا خیالمان منور به صُوَر معنوی شود به همان اندازه احساس میکنیم راه ورود به بهشت بر جان ما گشوده شده است. همین قدر بدانید که:
آن
خیالاتی که دام اولیاست
عکس
مه رویان بستان خدا است
وقتی دل راجهت دادیم مشخص میشود که باید به «کامل» محبّت بورزیم و کامل در موطن انسانی، امام معصوم است، از طرفی حرکات و سکنات و سیره و گفتار امام معصوم را میتوانیم در نفس خود تصور کنیم، و سعی کنیم حرکات و سکنات و سیره و گفتار خود را به او نزدیک نمائیم. در حالی که خدا را نمیتوان تصور کرد تا دل در طریق اُنس با صورت خیالیهی او به حرکت درآید. با تصور امام معصوم و توجه به سیرهی او، قلب و خیال تغذیه میشوند. بنابراین خداوند نیاز فطری ما به محبّتورزیدن را از طریق محبّت به اهلالبیت علیهم السلام به راه مستقیمِ سعادتش هدایت فرموده است. چون از یک طرف ما نیاز داریم به «کمال مطلق» محبّت بورزیم، از طرف دیگر خداوند برای جوابدادن به این نیاز توصیه میفرماید به اهلالبیت علیهم السلام که در موطن انسانی، در کمال محضاند، محبّت و مودّت بورزیم و از این طریق عملاً ما را در مسیر محبّت به خود راهنمایی فرموده است.
علمای اخلاق میفرمایند: هر چند انسان باید تلاش کند تا رذایل اخلاقی خود، مثل ریا و حسد و کبر و حبّ دنیا و حبّ شهرت را از خود دور کند ولی عموماً تا آخر گرفتار این صفات است. حتی قرآن میفرماید: «وَ ما یُؤْمِنُ اَکْثَرُهُمْ بِاللهِ اِلّا وَ هُمْ مُشْرِکون»؛(1)
اکثر مؤمنین گرفتار شرکاند که البته منظور شرک خفی است. با این همه میفرمایند: اگر شور محبّت به انسان کاملی در جان انسان افتاد، تمام این رذایل و عیبها رخت بر میبندند، چون در مودّت و محبّت به محبوب، خودی برای مُحِبّ نمیماند که بخواهد روی آن حساب باز کند. در عشق و محبّت، نظر به خود مطرح نیست، تا خودخواهی در میدان باشد، عاشق، لاابالی است و هرگز رعایت خود را نمیکند. گفت:
لاابالی
عشق باشد نی خرد
عقل
آنجا میرود، سودی کند
وقتی عشق آمد انسان به خودش هم رحم نمیکند.
سینه
چاک و یکه تاز و بیحیا
در
بلا چون سنگ زیر آسیا
محبّت و مودّت به انسان کامل، انسان را فوق سودها و زیانها میبرد و خودخواهی او را میسوزاند، به همین جهت رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مَنْ مَاتَ عَلی حُبّ آل مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهیداً» هر کس بر محبّت آل محمد بمیرد شهید مرده است. چون شهادت یک نحوه فناءِ فیالله است و محبّت به انسان کامل با نفی هرگونه منیت، انسان را به مقام فنای از خود و بقاء به
1) سورهی یوسف، آیهی 106.
حق میرساند. اگر کسی میخواهد ریشهی شرکِ خفی در او سوزانده شود و از آثار حبِّ شهرت آزاد گردد، باید پای عشق حقیقی را به میدان آورد، زیرا در چنان عشقی دلواپس خود نیست چه رسد به شهرت خود. گفت:
گر
مرید راه عشقی فکر بد نامی مکن
شیخ صنعا خرقه رهن خانهی خمّار داشت
این نوع آزادشدن از شهرت فقط در مکتب محبّت به انسانهای کامل تحقق عملی پیدا میکند، به همین جهت امام باقر علیه السلام به یکی از اصحاب خود میفرمایند: «اعْلَمْ بِأَنَّکَ لَا تَکُونُ لَنَا وَلِیّاً حَتَّی لَوِ اجْتَمَعَ عَلَیْکَ أَهْلُ مِصْرِکَ وَ قَالُوا إِنَّکَ رَجُلُ سَوْءٍ لَمْ یَحْزُنْکَ ذَلِکَ وَ لَوْ قَالُوا إِنَّکَ رَجُلٌ صَالِحٌ لَمْ یَسُرَّکَ ذَلِک»(1)اگر تمام همشهریانت جمع شدند و گفتند: «تو مرد بدی هستی» و این سخن محزونت سازد، و چنانچه گفتند: «تو مرد خوبی هستی» تو را خوشحال کند، بدان که تو در ولایت ما نخواهی بود.
عزیزی میگفت: به امید دیدن حق به سراغ خانهی او در مکه معظمه رفتم، چون هرکس را باید در خانهاش به سراغش رفت، خودِ حضرت حق هم که ما را دعوت کرده است به زیارت خانهاش برویم حتماً میخواهد خود را به ما نشان دهد و خودش به استقبال ما میآید. میگفت؛ وقتی در اوج آمادگیِ دیدن حق بودم، یک مرتبه در درون خود متوجه شدم با پیامبر و ائمهی معصومین علیهم السلام روبهرویم، احساس کردم خداوند ائمهی
1) تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، ص 284.
معصومین علیهم السلام را به من نشان داد، تا خودش را به من نشان داده باشد و این برای من عبرتی بزرگ بود. در همین رابطه در روایت داریم که «سلام بن مستنیر» میگوید از حضرت باقر علیه السلام در رابطه با آیهی «کُلُّ شَیْءٍ هالِکٌ إِلَّا وَجْهَهُ»؛(1)
پرسیدم. حضرت فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ وَجْهُهُ الَّذِی قَالَ وَ لَنْ نَهْلِکَ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ»؛(2)به خدا قسم ماییم وجه اللهای که خدا فرمود، و تا روز قیامت پایدار خواهیم ماند. و نیز حضرت فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الَّذِینَ أَمَرَ اللَّهُ الْعِبَادَ بِطَاعَتِهِمْ فَمَنْ شَاءَ فَلْیَأْخُذْ هُنَا وَ مَنْ شَاءَ فَلْیَأْخُذْ هُنَا وَ لَا یَجِدُونَ عَنَّا وَ اللَّهِ مَحِیصاً ثُمَّ قَالَ نَحْنُ وَ اللَّهِ السَّبِیلُ الَّذِی أَمَرَکُمُ اللَّهُ بِاتِّبَاعِهِ وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیم»؛(3)به خدا قسم مائیم آنهایی که خداوند مردم را به اطاعت از آنها ملتزم نموده، هرکس میخواهد از هر طرف برود چارهای جز رجوع به ما را ندارند. به خدا قسم ما همان راهی هستیم که باید از آن پیروی کنید، سوگند به خدا ما صراط مستقیم هستیم.
خود شما هم این مطلب را امتحان بفرمائید، در شرایطی که وضع روحیتان برای ارتباط با خدا خوب است، یکمرتبه احساس میکنید خداوند توجه به امام معصوم را به شما لطف میکند. مقام نزدیکی به امام معصوم هم که گفتنی نیست، همین قدر هست که انسان حس میکند که با امامِ خود یک احساس نزدیکی دارد.سرّ محبّت به معصومین علیهم السلام که به ما دستور دادهاند در همین نکته نهفته است که میخواهند با آن ذوات مقدس
رابطهی قلبی پیدا کنیم و از طریق محبّت و مودّت، مبادی میل مُحبّ، منطبق یا نزدیک به میلهای محبوب شود و این بزرگترین نتیجهای است که انسان در زندگی میتواند به آن دست یابد. در آن شرایطی که با محبّت به امام معصوم قلب ما رنگ الهی پیدا کند عالَم ما، عالَم بندگی پروردگارمان میشود و همانطور که میلهای آن عزیزان، الهی است، میلهای ما هم الهی میشود، إنشاءالله.
در همین رابطه حضرت باقر علیه السلام به اباخالد کابلی میفرمایند: «لا یحِبُّنا عَبْدٌ وَ یتَوَلاّنَا حَتّی یطَهِّرَاللهُ قَلْبَهُ...»؛(1)
بندهی خدا به ما محبّت نمیورزد مگر آنکه خداوند قلب او را از آلودگیها پاک میگرداند.
مگر نه این است که هماهنگشدن میلها فقط با اتحاد روحها ممکن میشود؟ از طرفی مگر نه این است که اتحاد روحها با محبّت بهوجود میآید؟ پس عنایت بفرمائید با محبّت به امامان معصوم علیهم السلام چگونه راهِ طولانی اصلاح خود آسان میشود و راه صدساله یک شبه طی میگردد. درست است که نزدیکشدن میل ما انسانها به میل انسانهای معصوم کار بزرگی است. ولی ملاحظه کنید در این طریقی که خداوند برای ما تدارک فرموده است، چنین نزدیکی، ممکن است و با شدت و ضعفی که دارد بالأخره قابل تحقق است.
عمده آن است که وارد میدان محبّت به ائمهی معصومین علیهم السلام شویم، بعد ملاحظه میفرمائید آرامآرام به نتایجی میرسید که اگر آن نتایج را روز اول به شما میدادند به جهت عدم تحمل، قالب تهی میکردید.
1) بحارالانوار، ج 23، ص 308.
شاگردان عارفی به او گفتند: چند سال است خدمت شما هستیم ولی هنوز چیزی نشدهایم. او به آنها گفت: اگر همین حالات و معارفی را که در این چند سال آرامآرام بهدست آوردهاید روز اول یکمرتبه به شما داده بودند اصلاً برایتان قابل تحمل هم نبود، منتها چون حقایق قلبی، قلب را آماده میکند و بعد درجهی وجودی انسان را تغییر میدهد انسان احساس نمیکند، مثل علم حصولی نیست که انسان با رجوع به حافظهی خود متوجه شود این علوم را قبلاً نداشته و حالا دارد.
در موضوع رسیدن به محبّت اهل البیت علیهم السلام و روبرو شدن با ثمرههای غیر قابل توصیف آن، در ابتدا ممکن است انسان با شک به آن نگاه کند، و گمان کند دینداری چیز دیگری است و مودّت و محبّت به اهل البیت علیهم السلام چیز دیگر و از خود بپرسد چرا قرآن با تأکید میفرماید: ای پیامبر به مؤمنان بگو: اجر رسالت من چیزی نیست جز مودّت فیالقربی و باز تأکید میکند؛ ای انسانها این مودّت برای خود شماست و کسی را که میخواهد به سوی خدا راهی پیدا کند، به سوی آن مقصد راه میبرد. در ابتدا ممکن است انسان موضوع دینداری و محبّت به اهلالبیت علیهم السلام را دو موضوع جدا از هم بگیرد، ولی اگر به قرآن اطمینان کند و با جدّیت تمام راه مودّت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله را دنبال نماید و در این راه حوصله و صبر لازم را به خرج دهد، احساس میکند پس از مدّتی وارد میدانی از دیانت میشود که تازه میفهمد معنی دین و دستورات آن یعنی چه، در آن
حالت است که با تمام وجود خواهد گفت: «هَلِ الّدین اِلاَّ الْحُبّ» آیا دین جز حبّ معنی میدهد، آن هم حُبّ به انسانهای کامل؟ و یقین میکند هیچ راهی برای دینداری واقعی جز ولایت اهلالبیت علیهم السلام وجود ندارد. با توجه به چنین بصیرتی است که در زیارت آنها ندا سر میدهی: «السَّلامُ عَلَی الدُّعَاةِ إِلَی اللَّهِ وَ الْأَدِلاءِ عَلَی مَرْضَاةِ اللَّهِ ...»؛(1)
سلام بر شما که مردم را به سوی خداوند میخوانید و به سوی رضایت الهی راهنمایی میکنید.
در راستای آن که انسان از طریق محبّت به اهل البیت علیهم السلام بصیر میشود و متوجه ذوات مقدسی میگردد که عین هدایت به سوی حقیقتاند حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «عَلِیٌّ هُوَ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیم»؛(2)
علی علیه السلام به خودی خود همان صراط مستقیم است یا حضرت امام سجاد علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ»؛(3)
مائیم صراط مستقیم و از طریق آنها صورت متعینِ مسیر رسیدن به پروردگار را مشاهده میکنی و در راستای محبّت به آنها و اتحادی که پیرو آن پدید میآید، تکویناً خود را در مسیر حرکت به سوی حضرت ربّ قرار میدهی و جان خود را در عالَمِ سیر الی الله وارد میکنی و تشیع خود را از تشریع به سوی تکوین جلو میبری. در روایت داریم که مفضّل از حضرت صادق علیه السلام در رابطه با «صراط» سؤال کرد، حضرت فرمودند «هُوَ الطَّرِیقُ إِلَی مَعْرِفَةِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ هُمَا صِرَاطَانِ، صِرَاطٌ فِی الدُّنْیَا وَ صِرَاطٌ فِی الْآخِرَةِ وَ أَمَّا الصِّرَاطُ
الَّذِی فِی الدُّنْیَا فَهُوَ الْإِمَامُ الْمُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ مَنْ عَرَفَهُ فِی الدُّنْیَا وَ اقْتَدَی بِهُدَاهُ مَرَّ عَلَی الصِّرَاطِ الَّذِی هُوَ جِسْرُ جَهَنَّمَ فِی الْآخِرَةِ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفْهُ فِی الدُّنْیَا زَلَّتْ قَدَمُهُ عَنِ الصِّرَاطِ فِی الْآخِرَةِ فَتَرَدَّی فِی نَارِ جَهَنَّم»(1)«صراط» راهی به سوی شناختن خدای بزرگ است، و صراط دوگونه است: یکی صراطِ در این دنیا، و دیگری صراط در قیامت. اما صراط در دنیا امامی میباشد که فرمانبرداری از او واجب است، هرکس در دنیا او را شناخت و رهنمودهای او را بهکار بست، در آخرت از صراط، که پلی است به روی جهنّم خواهد گذشت و هرکس در این جا امام خود را نشناخت، هنگام گذشتن از صراطِ آخرت گامش خواهد لغزید و در آتش دوزخ خواهد افتاد.
با رسیدن به محبّت اهلالبیت علیهم السلام «دین» برای انسان به صورت حقیقتی جلوه میکند که تجسم عینی آن امامان معصوم علیهم السلام هستند، دیگر شریعت الهی برای انسان در حدّ تشریع و اعتبار باقی نمیماند بلکه انسان متوجه حقیقت تکوینی آن میگردد.
عرض شد محبّت به امامان معصوم علیهم السلام جهتدادن محبّت است و محبّت به لیوان ضایعکردن محبّت است، و عرض شد خداوند اراده کرده است تا افرادی را در طهارتِ تکوینی بپروراند تا انسان بتواند از طریق طهارتِ آنها به طهارت و پاکی معنوی برسد و برای طی چنین مسیری محبّت آنها را توصیه فرمود و از این طریق شرایط کمال انسانی را تماماً فراهم کرد و اگر کسی در این مسیر قدم بگذارد به بابرکتترین راهِ ممکن
1) شیخ صدوق، معانی الأخبار، ص: 32
قدم گذاشته است و بهواقع این یک هدف ایدهآل و خیالی نیست که انسان فقط آرزویش را داشته باشد، بلکه یک راه شدنی است و برکاتش هم فوقالعاده است و قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله هم به همین جهت بر آن بسیار تأکید کردهاند.
مرحوم طبرسی از «شواهدالتنزیل» و آن از «ابی امامه باهلی» از محدّثان اهل سنت نقل میکند که رسول الله صلی الله علیه و آله فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی خَلَقَ الْأَنْبِیَاءَ مِنْ أَشْجَارٍ شَتَّی وَ خُلِقْتُ أَنَا وَ عَلِیٌّ مِنْ شَجَرَةٍ وَاحِدَةٍ فَأَنَا أَصْلُهَا وَ عَلِیٌّ فَرْعُهَا وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ثِمَارُهَا وَ أَشْیَاعُنَا أَوْرَاقُها فَمَنْ تَعَلَّقَ بِغُصْنٍ مِنْ أَغْصَانِهَا نَجَا وَ مَنْ زَاغَ هَوَی وَ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللَّهَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ حَتَّی یَصِیرَ کَالشَّنِّ الْبَالِی ثُمَّ لَمْ یُدْرِکْ محبّتنَا أَکَبَّهُ اللَّهُ عَلَی مَنْخِرَیْهِ فِی النَّارِ ثُمَّ تَلَا. «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی»؛(1)خداوند انبیاء را از درختهای مختلف آفرید و من و علی را از یک درخت آفرید، من ریشهی آن درخت و علی شاخهی آن است و حسن و حسین میوهی آن و پیروان ما، برگهای درختند، هرکس به یک شاخه از آن درخت چنگ بزند نجات مییابد و هرکس توجه ننماید گمراه است، اگر بندهای خدا را بین صفا و مروه سه هزار سال پرستش کند به طوری که همچون مَشکی خالی شود، اما درک محبّت ما
1) بحارالأنوار، ج 23، ص: 230- عقباتالانوار فی امامة الأئمة الأطهار، ج 17، ص 252
را ننماید خداوند او را به صورت در آتش میاندازد، بعد این آیه را تلاوت کرد که: «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی».
در واقع پیامبر صلی الله علیه و آله از طریق این حدیث میخواهند به همهی مسلمانان بفرمایند: اگر در مسیر عباداتتان، حتی عبادات بزرگ و سخت، به کمتر از محبّتِ به انسان کامل و امام معصوم رسیدید، راه را اشتباه رفتهاید و جهت شما دینی نبوده است، چون میفرماید با آن همه عبادات به جهنم برخورد میکنند.
اگر انسان به دل خود جفا نکند، و او را مشغول پستیها و پوچیها ننماید، دل او به او میگوید کجا برو و کجا نرو و چه چیز را دوست داشته باش و چه چیز را دشمن. آن وقت چنین دل سالمی محال است معصوم را دوست نداشته باشد، دیگر شیعه و سنی و یهودی و نصرانی ندارد، مسلّم اگر یک مسیحی دلش را ضایع نکرده باشد و محبّت حضرت عیسی علیه السلام را به جهت عصمت آن حضرت در دل خود رشد داده باشد محال است وقتی متوجه سجایای حضرت محمد صلی الله علیه و آله شد در همان راستا و بیش از پیش، محبّت حضرت محمد صلی الله علیه و آله را در جان خود احساس نکند. چون به همان دلیلی که عیسی علیه السلام را دوست دارد و باید هم دوست داشته باشد، باید حضرت محمد صلی الله علیه و آله که مقام جامعیت همهی پیامبران است را دوست داشته باشد. این به شرطی است که دل خود را درست راهبرده باشد و انگیزهی دوستداشتنِ پاکیها و هدایتها باقی باشد. دلی که درست رشد کرده
باشد محال است اهل البیت علیهم السلام را دوست نداشته باشد. لذا در همین رابطه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لَوْ ضَرَبْتُ خَیْشُومَ الْمُؤْمِنِ بِسَیْفِی هَذَا عَلَی أَنْ یُبْغِضَنِی مَا أَبْغَضَنِی وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیَا بِجَمَّاتِهَا عَلَی الْمُنَافِقِ عَلَی أَنْ یُحِبَّنِی مَا أَحَبَّنِی وَ ذَلِکَ أَنَّهُ قُضِیَ فَانْقَضَی عَلَی لِسَانِ النَّبِیِّ الْأُمِّیِّ صلی الله علیه و آله أَنَّهُ قَالَ یَا عَلِیُّ لَا یُبْغِضُکَ مُؤْمِنٌ وَ لَا یُحِبُّکَ مُنَافِق»؛(1)
اگر با شمشیرم بر بینی مؤمن بزنم که دشمن من شود، با من دشمنی نخواهد کرد، و اگر تمام دنیا را به منافق ببخشم تا مرا دوست بدارد، دوست من نخواهد شد و این بدان جهت است که قضای الهی جاری شد، و بر زبان پیامبر امّی صلی الله علیه و آله گذشت که فرمود: «ای علی! مؤمن تو را دشمن نگیرد، و منافق تو را دوست نخواهد داشت.»
امثال روایت فوق نشان میدهد هرکس که به دنبال محبّت انسانهای معصوم نیست ایمان واقعی را در خود رشد نداده است و اگر هزاران سال هم عبادت کرده باشد، در واقع به خودش و به دلش خیانت کرده است. دلی که راه را درست میرود، تا به امام معصوم نرسد قانع نمیشود. ما دست و پای آن فرد را میبوسیم که بگوید این دین مرا قانع نکرد و برای جوابگویی کامل به عقل و قلبم میخواهم به بقیهی ادیان سر بزنم. اما به ما بگوید کجا میخواهد برود، در حال حاضر کدام مکتب است که انسان را تا محبّت و اتحاد با انسانهای معصوم جلو میبرد و او را متوجه انسانهایی میکند که خداوند آنها را در طهارت تکوینی پرورانده تا دینداری انسانها را کامل کنند؟ جناب سلمان چون نمیخواست به عقل و قلبش
1) نهج البلاغه، ص477.
جفا کند رسید به اینکه دین زرتشت در آن حال و آن زمان برایش کافی نیست و لذا حرکت کرد به سوی بیتالمقدس که همان دمشق قدیم باشد، مدتها با بزرگان دین مسیحیت به سر برد، به استادش گفت: من اینها را برای خودم کم میبینم و استادش به او گوشزد کرد که در متون ما هست که باید پیامبری در این زمانها بیاید و طبق شواهد باید در منطقهی عربستان باشد و سلمان راه افتاد به سوی عربستان و اسیر شد و او را به یک باغدار اهل مدینه فروختند و بالاخره پیامبر صلی الله علیه و آله را یافت و دید این است آن کسی که میتواند جواب قلب او را بدهد و در همان راستا بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله فقط محبّت فاطمه و علی و فرزندانشان علیهم السلام او را قانع میکرد و احساس میکرد با محبّت به آنها به ثمر میرسد. چون سلمان نخواست به خود و عقل و قلبش جفا کند، راهش را تا رسیدن به محبّت معصومین علیهم السلام پیش برد و ما هم اگر بخواهیم به خود جفا نکنیم غیر ممکن است که جز به حبّ اهلالبیت علیهم السلام به چیز دیگری قانع شویم.
فرض بگیرید شما یک فرد از اهل سنت باشید و فقط هم بخواهید روح خود را با قرآن مأنوس کنید و از آن نور بگیرید، آیا جز این است که قرآن از زبان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله به شما میفرماید: باید یک عدهای را دوست داشته باشی تا جواب رسالت پیامبر علیهم السلام را درست بدهی؟ آیا در خودِ قرآن پای محبّت و مودّت به میان نمیآید، آن هم مودّت به انسانهای خاص. پس راه رسیدن به محبّت انسانهای کامل روشن است،
هرکس خود را محروم کرد به جهت غفلت از خواستههای حقیقی دلش بود که محروم شد. اهل دنیا بدان جهت از محبّت اهل البیت علیهم السلام محروم شدند که محبّت دلشان را خرج خانه و فرش و فرزند و همسر کردند، چه فرق میکند بین کسی که فرش و خانه، محبّت قلبش را اشغال کرده با آن کسی که دل خود را به هرکس، غیر از امام معصوم سپرده است؟ هیچکدام جواب محبّت نهایی قلب را، که نیاز حقیقی انسان است ندادهاند. «کییرکگور» آن دانشمند مسیحی که میخواهد به عقل و قلب خود جفا نکند در انتقاد از مسیحیت موجود میگوید: «مسیحیت به ما میگوید اول احمق شوید و سپس مؤمن باشید». یعنی میخواهد بگوید ما برای جوابگوییِ صحیح به عقل و قلب خود به چیزِ دیگری غیر از مسیحیتِ موجود نیاز داریم، همان طورکه «یاسپرس» فیلسوف معاصر اروپایی می گوید: «با هیچ عقلی نمیشود این «اَبْ» و «اِبْن» و «رُوحُ القُدُس» را جفت و جورکرد.»
انسان برای ارتباط باخدا از طریق قلب، نیاز به امام معصوم دارد لذاست که حضرت رضا علیه السلام در آن حدیث سلسلةالذهب که میفرمایند، تمام توجه دل انسان فقط باید به خدا باشد و در توجه به خداست که انسان از هر مشکل و بلایی نجات مییابد، عامل تحقق چنین موضوعی را ولایت امام معصوم قرار میدهند. میفرمایند: پدرانم از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل فرمودند و آن حضرت از جبرئیل شنید که او از خدا پیام آورد که: «کَلِمةُ لا الهَ اِلّا الله حِصْنی، فَمَنْ دَخَلَ حِصْنی اَمِنَ مِن عَذابی»؛ کلمهی «لا إله إلاّ الله» قلعهی محکم من است، هرکس وارد قلعهی محکم من شد از عذاب
من در امان میماند. ولی میبینید امام علیه السلام بعد از این فرمایش؛ چون راحله به راه افتاد ندا سر دادند «بِشُروطِها وَ اَنَا مِن شُروطِها»؛(1)یعنی ورود به «کلمهی لا اله الاّ الله» شرطی دارد و مائیم آن شرط. به این معنی که توجه قلبی و انس با حق و حق را إله خود قراردادن، از طریق امام معصوم ممکن است به آن نحو که وَلایت و وِلایت آنها را بپذیریم.
عمده آن است که بتوانیم روح خود را آماده کنیم تا با نظر به سیره و گفتار ائمهی معصومین علیهم السلام به باطن نوری آن عزیزان منتقل شویم، همانطور که انسان با نظر به کعبه به باطن کعبه که بیت المعمور است،(2)
منتقل میشود و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «مَثَلُ عَلِیٍّ فِی هَذِهِ الْأُمَّةِ کَمَثَلِ الْکَعْبَةِ الْمَسْتُورَةِ النَّظَرُ إِلَیْهَا عِبَادَةٌ وَ الْحَجُّ إِلَیْهَا فَرِیضَة»؛(3)مَثَل علی صلی الله علیه و آله در بین شما مانند کعبهی مستور است که نگاهکردن به آن عبادت و حرکت به سوی آن واجب است
امیدوارم این نکته را عزیزان به خوبی متوجه شده باشند که اگر میخواهند دین الهی برای جانشان طعم داشته باشد، باید جهت محبّتیِ جان را رشد بدهند و این هم از طریق محبّت به امام معصوم عملی و پایدارخواهد شد، و خود خدا هم چنین توصیهای در مورد اجر رسالت و
نبوت میفرماید و این نوع دینداری نهتنها انسان را خسته نمیکند، بلکه میل به ادامهدادن آن دائم در جان شما قوت میگیرد. إنشاءالله.
تا کی به جوانانمان این تصور را بدهیم که فکر کنند وقتی با صد دلیل وجود خدا و معاد و صراط و حشر و بهشت و جهنم را پذیرفتند پس دیگر دینداری را به طور کامل انجام دادهاند و عملاً آنها را از آن نوع دینداری که پیامبران خدا به بشریت پیشنهاد کردهاند، محروم کنیم؟ البته در امور عقاید لازم است عقل قانع شود ولی باید از خود پرسید جوانان ما دلشان را به کجا ببرند؟ آیا مگر نه این است که جای ایمان قلب است و به همین جهت خداوند به اعرابی که هنوز در مسیر دینداری تا مرحلهی پذیرش قلبی جلو نیامده بودند فرمود: «قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَلَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ»؛(1)ای پیامبر به آنها بگو شما ایمان نیاوردهاید و لکن بگوئید تسلیم دستورات دین هستیم و هنوز ایمان در قلوب شما وارد نشده است. این نشان میدهد که دین برای دل انسانها برنامه دارد و باید دل را از طریق محبّتورزیدن به مظاهر اسماء الهی به صحنه آورد و وظیفهی هر مسلمانی است که بر روی این نکته برنامهریزی کند.
در صدر اسلام دینی در صحنه بود که اکثر جوانان میداندار آن بودند، چون جوابگوی دلهای آنان بود و اگر ما همان دین را در صحنه نداشته باشیم باید به دینداری پیرمردها و پیرزنهای بازنشسته قانع شویم و جوانان
1) سورهی حجرات، آیهی 14.
را بیشتر به طرف لاابالیگری سوق دهیم، چون دین را در همهی ابعادِ روح به آنها عرضه نکردهایم. متوجه نیستیم «انسانها با دلشان زندگی میکنند» و نمیشود فقط با عقل زندگی کرد؟ اگر صرف عقل برای زندگی کافی بود خداوند به ما دستور میداد غذاها را به صرف نیاز بدنتان بخورید، دیگر یک قدرت چشایی که ما از غذاهای مورد نیازمان خوشمان بیاید در ما ایجاد نمیکرد، در آن صورت اکثر مردم از فرط نخوردن غذا میمردند، چون وقتی انسان رغبت به غذا نداشت به صرف نیاز به غذا، انگیزهی خوردن غذا در او ایجاد نمیشد. همانطور که تولید مثل را با لذّات جنسی همراه کرد، دینداری هم باید با شوقِ محبّت به خدا و اولیاء او همراه باشد تا انسان از طریق آن نوع دینداری به نتیجه برسد و بتواند عاشقانه به دستورات الهی عمل کند. اگر به صرف عقل عبادت کنیم پس از مدتی خسته میشویم ولی اگر دل را در میدان آوریم و دل طعم عبادات را چشید دیگر تمام عشق او میشود عبادت.
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَةَ، فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا بِجَسَدِهِ وَ تَفَرَّغَ لَهَا، فَهُوَ لَا یُبَالِی عَلَی مَا أَصْبَحَ مِنَ الدُّنْیَا عَلَی عُسْرٍ أَمْ عَلَی یُسْر»(1)افضل مردم کسی است که عاشق عبادت باشد، عبادت را در آغوش و آن را با قلبش دوست بدارد و تن خود را با آن همراه کند و خود را برای انجام آن فارغ گرداند. چنین شخصی باک
1) الکافی، ج 2، ص 83.
ندارد که زندگی دنیایی اش به سختی بگذرد یا به آسانی. چنانچه ملاحظه میفرمائید رسول خدا صلی الله علیه و آله موضوع عشق به عبادت را پیش میکشند و میفرمایند اوج انسانیت با عشق به عبادات تحقق مییابد و این با به صحنهآوردن دل و ایجاد محبّت به اولیاء الهی عملی میگردد.
عشق دریچهی وصال است و انسان را از همهچیز بیگانه میکند جز از محبوب و معشوق خود، حال اگر محبوب انسان خدا باشد، آیا زیباتر از آن میشود که انسان از همه چیز منصرف شود جز از خدا و به نور او ببیند و به نور او بشنود؟ خداوند در حدیث قدسی میفرماید: بندهی من از طریق انجام مستحبّات تا آنجا صعود میکند که: «کُنْتُ اذاً سَمْعَهُ الَّذی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذی یُبْصِرُ بِهِ وَ لِسانَهُ الَّذی یَنْطِقُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتی یَبْطِشُ بِها، انْ دَعانی اجَبْتُهُ و انْ سَالَنی اعْطَیْتُه»؛(1)گوش او خواهم شد که بدان میشنود و چشمش که بدان میبیند و زبانش که با آن سخن میگوید و دستش که با آن میگیرد. اگر مرا بخواند جوابش میدهم و اگر از من چیزی بخواهد عطایش کنم. مسلم تا معشوق و محبوب انسان حق تعالی نباشد هرگز عشق، معشوق را در خود غرق نمیکند زیرا عاشق باید بتواند با تمام ذات با محبوب و معشوق خود روبهرو شود و در آن صورت است که همهی اسماء الهی در او تجلی میکند. وقتی معشوق و محبوب انسان خدا بود،
1) اصول کافی، ج 4، ص 53، « کتاب الایمان و الکفر»،« باب من اذی المسلمین و احتقرهم»، حدیث 7.
انسان در عشق فانی میشود زیرا در آن حال معشوق غیبت ندارد تا عشق با افولِ کمالات محبوب، افول کند.
وقتی محبوب عین کمال بود، مُحبّ با نظر به او هر بار زندهتر از از قبل میشود و از دیدار او سیر نمیگردد و به وَجد و حضوری بیشتر نایل میگردد، به طوریکه هرگز حاضر نیست از آن دست بردارد. به همین جهت گفتهاند: «هر عشقی که در عاشق اندک عقلی باقی گذارد که به غیر معشوق بیندیشد عشق خالص نیست، بلکه حدیث نفس است» و تا در این مسیر نظرها به انسان کامل نیفتد که در عین فنا در حق است، چنین عشقی محقق نمیشود. در همین راستا خداوند فرمود: «قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ»؛(1)ای پیامبر! بگو اگر مُحبّ خدا هستید، از من تبعیت کنید تا شما نیز مُحبّ خدا شوید. این آیه نشان میدهد تبعیت از رسول خدا صلی الله علیه و آله در فرائض و نوافل موجب عشق خدا به بنده میشود، تا آنجا که به مقام قرب نوافل نایل میگردد که خواست او با خواست خدا یکی میشود که این یک نحوه یگانگی بین محبّ و محبوب است که در سورهی فاتحةالکتاب تجلی کرد و محبوب ما به ما فاتحةالکتاب را داد تا از یک طرف در خدمت بندگانش باشد و از طرف دیگر بندگانش از طریق آن سوره در خدمت پروردگارشان باشند.
1) سورهی آل عمران، آیهی 31.
آری چون موضوعِ عشق به حق موضوع بزرگی است برای اینکه نتیجه بدهد پشتکار میخواهد ولی از آن طرف هم نیاز بزرگی است که باید برای رسیدن به آن از هیچ کوششی فروگذاری نکرد.
یک وقت میخواهیم موضوع ولایت اهل البیت علیهم السلام را در حد حاکمیت آنها بر جامعهی مسلمین بحث کنیم که بحث حقی است و انصافاً هم علمای علم کلامِ شیعه دلایل غیرقابل خدشهای بر حقانیت اهل البیت علیهم السلام در این مورد طرح کردهاند، ولی یک وقت موضوعِ محبّت به آن خاندان مطرح است، البته حاکمیت امام یکی از شئون ولایت اوست ولی چنانچه در موضوع وِلایت ائمه علیهم السلام، خود را در حد حاکمیت آن عزیزان محدود کنیم از نتایج و کمالات بسیاری خود را محروم کردهایم. البته این مسلّم است که اگر اعتقاد به حاکمیت امام معصوم نداشته باشیم عملاً اعتقاد به حاکمیت غیر معصوم را پذیرفتهایم و این همان پذیرش حاکمیت باطل است به جای حاکمیت حق. ولی عرض بنده این است که از راه بررسی عمیق مسئلهی حبّ اهل البیت علیهم السلام علاوه بر پذیرش و اطاعت از معصوم یک نحوه هماهنگی و نزدیکیِ روحی با آن ذوات مقدس به میان میآید و در این حالت است که انسان از عمق قلب، از غیرمعصوم فاصله میگیرد و از این طریق راه نزدیکشدن به سایر مسلمانان، و واردکردن آنها در عالَم اهلالبیت علیهم السلام از طریق طرح حبّ آل محمد صلی الله علیه و آله عملی است. زیرا حبّ اهلالبیت علیهم السلام در متون دینی اهل سنت پایگاه خوبی دارد که متأسفانه تحلیل درستی از آن ندارند. حال اگر بتوانیم موضوع را درست
طرح کنیم به برکت محبّت به اهلالبیت علیهم السلام جهان اسلام را به جهانی یک پارچه زیر ولایت ائمه معصومین علیهم السلام تبدیل خواهیم کرد و از فتنهی امویان که هزار و چهارصد سال است جهان اسلام را گرفتار اختلاف کردهاند رها میشویم.
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در اول وصیتنامهی الهیسیاسی خود میفرمایند: «حدیث ثقلین حجّت قاطع است بر جمیع بشر بهویژه مسلمانان مذاهب مختلف و باید همهی مسلمانان که حجّت بر آنها تمام است جوابگوی آن باشند».
امام«رحمةاللهعلیه» در واقع از متونی استفاده میکنند که در بین خودِ مسلمانان اهل سنت پایگاه دارد و زمینهی پذیرش آن نیز فراهم هست، عملاً در وصیتنامهی خود به همهی مسلمانان میگویند بیایید بنشینیم ببینیم این دو گوهر گرانبهایی که پیامبر صلی الله علیه و آله فرمودند تا زمانی که به آنها متمسک شوید، خطر انحراف در شما نیست، چیست؟ و چرا تا حالا از آنها غفلت کردهایم؟ جز این است که یکی از آن ثقلین عترت پیامبرند که قرآن میفرماید آنها را محبوب خود قرار دهید و در راستای این محبوبیت، دل در طاعت آنها بگمارید تا به جامعهی آرمانی که بشریت سخت به دنبال آن است، برسید؟ آیا بشریت با حاکمانی که از آنها میترسند میتوانند کارشان را جلو ببرند، یا کار بشر با حاکمانی که محبوب دل مردماند جلو میرود؟ فکر میکنم اگر از طریق حب اهل البیت علیهم السلام وارد شویم مسلمانان به هم نزدیک میشوند وشیعه بهواقع به مقصدی که دنبال آن است دست مییابد. نمونهاش هم محبّت و ارادت بزرگان اهل سنت به امام
خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بود، شیخ احمد یاسین رهبر روحانی نهضت انتفاضهی فلسطین یا شیخ سعید شعبان عالم برجستهی لبنانی با اینکه هر دو از اهل سنت بودند، در حد بسیار زیاد به امامخمینی«رضوان اللهتعالی علیه» ارادت میورزیدند. همهی این محبّتها به جهت روحیه و روش امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بود که میخواستند گمشدهی جهان اسلام را به آنها برگردانند و جهان اسلام هم آماده است، منتها به همان روش قرآن، یعنی توجه به «مودّت فیالقربی» ولی نه به روش صوفیانه که به حاکمیت معصوم منجر نشود، بلکه به روشی که به حاکمیت کسانی منجر شود که باید طبق وظیفهی دینی به آنها مودّت و محبّت ورزید. این روش بحمدالله دارد شکل میگیرد و علمای ما برای تحقق آن سرمایههای خوبی دارند که امیدوار کننده است. در کشورهایی مثل مصر و تونس و مراکش و الجزایر و سومالی و...زمینه به شکلی که عرض کردم بهخوبی فراهم است. آنها ناراحت میشوند اگر بگوییم ما شیعیان بیشتر از شما محبّ اهل البیت علیهم السلام هستیم، ولی متأسفانه آن بصیرتی که روشن کند پذیرفتن محبّت اهل البیت علیهم السلام لوازمی دارد مورد توجه قرار نگرفته و حاکمان جور و آخوندهای درباری، موضوع را در غفلت نگه داشتهاند. عبدالباسط قاری قرآنِ مشهور مصری در زندگینامهاش میگوید: هر وقت میخواستم بروم در رادیوی مصر قرآن بخوانم، اول میرفتم زینبیه و به حضرت زینب علیها السلام توسل میجستم و بعد به استودیو جهت قرائت قرآن میرفتم. همین حالا هم که به مسجدالنبی مشرّف شوید، میبینید اطراف آن اسم ائمه معصومین علیهم السلام در آثار بنا شده از دولت عثمانی نوشته شده است، چون
حبّ این ذوات مقدس را بر خود واجب میدانند. آن خطاطی که اسامی ائمه را در اطراف فضای بازِ داخل مسجدالنبی نوشته، ازجمله اسم حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه را هم نوشته است و آنوقت میدانید که لقب حضرت مهدی، محمد است و این خطاط طوری این دو را با هم نوشته است که هم مهدی خوانده میشود و هم محمّد و هم «حی»، یعنی این مهدی هم اکنون هم زنده است، در حالیکه عقیدهی اکثر اهل سنت این است که بعداً آن حضرت متولد میشوند. خدا نویسندهی آن را رحمت کند، ولی متأسفانه در سفر اخیر که بنده مشرف شدم دیدم آن کتیبه را تغییر دادهاند و کتیبهای را جایگزین کردهاند که فقط اسم مهدی بر آن نوشته شده است. به هر صورت توجه به اهل البیت علیهم السلام در بین مسلمانان دنیا پذیرفته شده است.
هیچ مسلمانی نیست که به دنبال عالیترین محبّت نباشد و عالیترین محبّت، محبّت به خداست که از طریق محبّت به آل محمد صلی الله علیه و آله محقق میشود. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَلا وَ مَنْ مَاتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِنا مُسْتَکْمِلَ الْایمان»؛(1)بدانید هرکس با حبّ آل محمد صلی الله علیه و آله بمیرد، مؤمن مرده، آن هم مؤمنی که ایمانش کامل شده است. و این نشان میدهد که حبّ آل محمد صلی الله علیه و آله موجب کمال ایمان و تعالی قلب در مسیر درک حقایق ایمانی میگردد تا آنجایی که توانسته است به خداوند و به
1) زمخشری، تفسیر کشاف، ج 4، ص 220.
همهی اسماء حسنای او ایمان بیاورد. اینجاست که میبینید ورود به محضر حق جز به واسطهی اسماء حق امکان ندارد و آن اسماء جز در مظاهر کامل، موجب ایمان کامل نمیگردد. زیرا بندهی واقعی عاشق هیچچیزِ خدا نمیشود مگر آنچه از او ظاهر شده و آن چیزی که از خدا به نحو کامل ظاهر شده، انسان کامل است که همچون جام بلورین که محتوای خود را مینمایاند، اسماء الهی را به نحو جامع مینمایاند و انسانها را عاشق خدایشان میکند.
خدایی که در حرکات و گفتار امامان معصوم علیهم السلام تجلی میکند چون ما را دوست داشت خواست از آن طریق ما نیز او را دوست بداریم و از همه چیز منصرف شویم و این است که همواره در مسیر محبّت به اهل البیت علیهم السلام در جستجوی احیاء محبّت به پروردگارمان هستیم و میدانیم محبّت ما به اهلالبیت علیهم السلام عین محبّت پروردگارمان است به ما، تا عشق را به ما هدیه کند.
خداوند با عشقِ خودش ما را مست محبّت کرده است و لذا گفتهاند؛ عاشق، عاشقِ عشق است و خداوند این عشق را به بندگانش میدهد تا بندگی به معنی واقعی آن محقق شود، زیرا جز عاشق کسی او را بندگی نمیکند و در برابرش اظهار خواری نمینماید. با این همه ما او را در جلوهگاه های کاملهاش دوست داریم. پس ما اسماء او را دوست داریم و چون پرده بر افتد آگاه میشویم جز خدا را دوست نداشتهایم و لذا میفرماید: «وَقَضَی رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُواْ إِلاَّ إِیَّاهُ»؛(1)پروردگارت چنین حکم
1) سورهی إسراء، آیهی 23.
فرمود که عبادت نشود جز او، پس مودّت و اطاعت از امامان علیهم السلام که به ما دستور داده در حکم عبادت خودِ اوست.
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اِنَّ اللّهَ جَمیلٌ یحِبُّ الْجَمال»؛(1)
خداوند جمیل است و جمال و زیبایی را دوست دارد. اولاً رسول خدا صلی الله علیه و آله در این فرمایش خبردادند که خداوند زیبا است و طبیعی است هرکسی زیبایی را دوست دارد، پس حتماً همه خدا را دوست دارند. ثانیاً: فرمود، خداوند زیبایی را دوست دارد، پس هر کس به اندازهای که به خدا نزدیک شود زیبا میشود و مورد محبّت الهی قرار میگیرد و رابطهی محبّت بین عبد و ربّ محقق میشود. ثالثاً: میفرماید اگر خود را برای پروردگارت زیبا کنی تو را دوست خواهد داشت و تو نمیتوانی خود را برای پروردگارت زیبا کنی مگر اینکه از رسول خدا صلی الله علیه و آله پیروی نمایی که پیروی از ایشان عامل آرایش و زینت ما است که فرمود: «قُلْ إِن کُنتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونِی یُحْبِبْکُمُ اللّهُ...»؛(2)بگو ای پیامبر اگر میخواهید خدا را دوست داشته باشید خود را به آرایش منِ پیامبر بیارائید، خود را به صفاتی بیارایید که اقتضای بندگی خداوند است و موضوع محبّت به اهل البیت علیهم السلام در همین راستا قرار دارد. زیرا خداوند در هر محلی جمال خاصی دارد و با توصیه به ما در رابطه با مودّت فیالقربی، خبر داد آن جمالی که ما را به خدا متصل
میکند و موجب نظارهی وجه جمیل او میشود، محبّت به اهل البیت علیهم السلام است. و چون جمال را دوست دارد، و به عالم نمینگرد مگر پس از آن که آن را زیبا کرد پس اولین نگاه او به اهل البیت علیهم السلام است و هرکس را به اندازهای که از محبّت آنها بهره دارد مورد توجه قرار میدهد و لذا رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُورَاً لَهُ»؛(1)بدانید هر کس بر حبّ آل محمّد بمیرد، مورد مغفرت الهی است و خداوند به جای نظر به گناهان او، به محبّت او به آل محمد صلی الله علیه و آله مینگرد و با نظر حبّی بر او مینگرد. همان نکته که در متون اهل سنت از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده که: «دوستی علیّبن ابیطالب علیه السلام حسنهای است که گناه بهواسطهی آن دوستی، ضرری نمیرساند.(2)
در آخر به خودم و شما توصیه میکنم:
عشق
را صد ناز و استکبار هست
عشق
با صد ناز میآید به دست
عشق
چون وافی است وافی میخرد
در
حریف بیوفا میننگرد
آن
که ارزد صید را عشق است و بس
لیک
او کی گنجد اندر دام کس
تو
مگر آیی و صید او شوی
دام
بگذاری به دام او روی
عشق
میگوید به گوشم پست پست
صید
بودن خوشتر از صیادی است
گول
من کن خویش را و غره شو
آفتابی
را رها کن ذره شو
بر
درم ساکن شو و بیخانه باش
دعوی
شمعی مکن پروانه باش
تا
ببینی چاشنی زندگی
سلطنت
بینی نهان در بندگی
پروردگارا! به لطف و کرامتت راههای محبّت ورزیدن به خودت را برای ما گشوده بدار تا توانسته باشیم از طریق محبّت به ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام به عالیترین درجهی قرب دست یابیم. یا الرّحمالرّاحمین.
به طور مختصر میتوان موضوعات مطرحشده در این جلسه را به صورت زیر جمعبندی کرد:
1- تنها از طریق ارتباط با پاکان و مطهرون است که جان انسان به تعادل میرسد و میتواند به سوی هدف واقعی خود حرکت کند.
2- دینی موجب شکوفایی جان است که موضوع محبّت را محور اصلی خود قرار دهد و محبّتورزیدنِ فطری انسان را مدیریت نماید.
3- با توجه به دستورات دین، راه پدیدارشدن محبّت اهلالبیت علیهم السلام مشخص میشود و رعایت آن دستورات موجب ظهور آن محبّت میگردد.
4- از معنی «وَجهالله»بودنِ اهلالبیت علیهم السلام سخن به میان آمد و اینکه چگونه نظرِ محبّتآمیز به وجهالله ما را به سوی محبّت به الله میرساند.
5- جامعهی ایده آل اسلامی، جامعهای است که محبّتِ بین رَبّ و عبد، به فعلیت برسد و حقیقت «یُحِبُّهُمْ وَیُحِبُّونَهُ»(1)در تمام مناسبات زندگی ظهور یابد.
6- اهلالبیت علیهم السلام هدیهی خدا هستند تا بشریت راه محبّت به خدا را گم نکند.
1) سورهی مائده، آیهی 54
7- مقصدِ عقل توجه به کلیات عالم و مقصد قلب جهت ارتباط با اسماء الهی است و با توجه به مقصد قلب، جایگاه اهلالبیت علیهم السلام در هستی بهتر روشن میشود.
8- همچنانکه با بهکارگیری عقل در حیلهگری، عقل ضایع میشود، اگر قلب در مسیر محبّت به مطهرونِ عالَم قرار نگیرد به همان شکلی که عقل ضایع میگردد، قلب نیز ضایع میشود و در آن صورت خیال انسان به جای آنکه محل تجلّی مَهرویانِ بستان خدا باشد و از رذائل اخلاقی بهدر آید، محل وسوسههای شیطانی میگردد.
9- یکی از مشکلات امروزین مؤمنین این است که فکر میکنند میتوان بدون رسیدن به محبّت اهلالبیت علیهم السلام، دینداری را به صورتی مطلوب انجام داد و لذا محبّت به آن ذوات مقدس را امری فرعی و حتی احساساتی قلمداد میکنند.
10- وقتی جهتگیری انسان در عبادات به سوی انسان کامل و امام معصوم نباشد، با هزارسال عبادت باز از مسیر جهنم جدا نشده است و به تعبیر رسول خدا صلی الله علیه و آله، از صورت بر آتش فرو میافتد.
11- وقتی انسان دل را درست راه ببرد و از اغراض باطل پاکش گرداند، مسیر آن حتماً به سوی محبّت به امام معصوم علیه السلام خواهد بود، حتی اگر به حکم خدا توسط آن امام معصوم تنبیه شود.
12- اگر دل بر اساس فطرت خداخواهیاش، درست راه برده شود، در نهایت بهجز به محبّت امام معصوم، به هیچ چیز دیگر راضی نمیشود و لذا
حضرت رضا علیه السلام شرط رسیدن به «لا إله إلاّ الله» را توجه به اهلالبیت علیهم السلام دانستند.
13- اگر برای ادامهی دینداری در راستای جوابگویی به دل، برنامهها را در جهت نظر به مظاهر اسماء الهی تدوین نکنیم و از مرز استدلالهای عقلی جلوتر نیاییم، نمیتوانیم در آیندهی کشور جوانان دینداری در صحنهی نظام اسلامی داشته باشیم.
14- وقتی مودّت و محبّت به اهلالبیت علیهم السلام در آن حدّی که آنها به عنوان انسانهای کامل، قطب جان انسان شدند به صحنه آمد، موضوع تبعیت از آنها حدّاقلِ جوابگویی به محبّتی است که انسان نسبت به امام خود پیدا میکند.
15- با توجه به اینکه حکم خدا آن است که جز او عبادت نشود، پس توصیه به محبّت اهلالبیت علیهم السلام بستری برای عبادت الهی خواهد بود.
16- از آنجایی که خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد، هرکس به اندازهای که به خدا نزدیک میشود، زیبا خواهد بود و به همان اندازه مورد محبّت خداوند قرار میگیرد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
}قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ یُبْعَثُونقالَ فَإِنَّکَ مِنَ الْمُنْظَرینَ اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومقالَ فَبِعِزَّتِکَ لأُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعین، إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصین{(1)
شیطان گفت پروردگارا پس مرا تا روزی که ایشان برانگیخته میشوند مهلت ده، فرمود در حقیقت تو از مهلتیافتگانی، تا روزی معین و معلوم. شیطان گفت پس به عزت تو سوگند که همگی را جداً از راه بهدر میبرم، مگر آن بندگانی از تو را که مخلَص هستند.
در بارهی مقام و جایگاه اهلالبیت علیهم السلام به عنوان انسانهایی که خداوند به نحوهای خاص آنها را پروریده میتوان به آیهی فوق توجه داشت زیرا که شیطان هم متوجه است انسانهایی در عالم هستند که نمیتواند هیچگونه تأثیری بر آنها داشته باشد.
پس از آنکه شیطان از دستور خدا سرباز زد و به آدم سجده نکرد و خداوند او را از مقامی که در کنار ملائکه داشت خارج کرد، شیطان
1) سورهی صاد، آیات 79 تا 83 .
گفت: پس خدایا تا روزی که مردم را مبعوث میکنی، من را فرصت بده. خداوند فرمود: تا وقتی که من تعیین میکنم تو فرصت داری. پس حضرت حق از یک جهت، تقاضای شیطان را پذیرفت، از یک جهت هم آن تقاضا را محدود کرد. چون شیطان گفت: تا روزی که مردم مبعوث میشوند من را فرصت بده، حضرت حق فرمود: آری، تو جزء کسانی هستی که فرصت داده شدهاند، امّا «اِلی یَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُوم»؛ تا یک وقت مشخص، که معلوم است آن فرصت تا اول برزخ است. چون شیطان دیگر در برزخ تصرفی بر انسان ندارد.(1)
شیطان در ادامه گفت: «فَبِعِزَّتِکَ لأُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعین»؛ در این فرصتی که به من دادی به عزّت تو قسم میخورم که همهی بندگان تو را گمراه میکنم و مسیرشان را وارونه مینمایم، «إِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصین»؛ غیر از کسانی از بندههایت که اینها مخلَصاند.(2)
اگر انسانی تصمیم گرفت خود را از ناخالصیهای اخلاقی پاک گرداند، چنین کسی را مخلِص میگویند، حتی اگر آن افراد امثال سلمان و ابوذر باشند. چون آن بزرگواران تصمیم گرفتهاند از آلودگیهایی که برای هر بشر معمولی به طور طبیعی هست، خود را پاک
1) حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: هرکس در آستانهی مرگ قرار میگیرد ابلیس یکی از شیطان هایش را میفرستد تا او را به کفر و شک نسبت به دین گرفتار کند «حتّی تَخْرُجُ نَفْسُه» تا اینکه نفس او از بدنش خارج شود (الکافی، ج 3، ص 123) و این آخرین فرصت برای شیطان است تا اغوای خود را بر بندگان إعمال نماید، از آن به بعد برزخ شروع میشود و انسان میماند و اعمالی که انجام داده است.
2) «مخلِص»؛ اسم فاعل باب افعال، به معنی تصفیهکنندهی چیزی از ناخالصی است، و «مخلَص» اسم مفعول از همان باب به معنی تصفیه و خالصشده است.
گردانند؛ ولی مخلَص، انسانی است که از ابتدا به لطف خدا خالص شده است و این است که قرآن در مورد حضرت یوسف علیه السلام در مقابله با حیلهی همسر عزیز مصر میفرماید: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»؛(1)
اینچنین از یوسف هرگونه بدی و فحشایی را دور کردیم، زیرا که او از بندگان «مخلَص» ما بود. نمیگوید او از آن بدیها فاصله گرفت، بلکه میگوید ما آن بدیها و فحشا را از او دور کردیم و بعد هم تأکید میفرماید: چون یوسف از «مخلَصین» بود.
خداوند در رابطه با مخلَصین، مقام آنها را تا آنجا معرفی میکند که فقط آنها به معنی واقعی خدا را میشناسند و میتوانند توصیف کنند؛ میفرماید: «سُبْحانَ اللهِ عَمّا یَصِفُون، اِلاّ عِبادَاللهِ الْمُخْلَصین»؛(2)
خدا منزه است از اینکه بتوان او را توصیف کرد، مگر توصیفی که مخلَصین میکنند. این آیه میرساند، غیر مخلَصین مقامشان مقام فهم حقیقی خدا نیست و در ارتباط با خدا در حجاب هستند، و نیز میرساند که قلب مخلَصین آیینهی تمام نمای حق است و غیری در آن تصرف ندارد تا بین آنها و خدا حجاب شود.
بحثمان در این موضوع است که شیطان میداند عدهای هستند که دست او به آنها نمیرسد و خداوند هم سخن شیطان را که گفت «همه را
گمراه میکنم إلاّ مخلَصین»، نفی نفرمود. از طرفی میدانید که قرآن کتاب هدایت است و کتاب هدایت، همهی سخنانش حق است. مهم نیست که چه کسی این سخن را میگوید، اگر کاری یا سخنی یا عقیدهای باطل بود، خدا که کتاب هدایت را آوردهاست، بطلان آن را در آن کتاب بیان میکند. به همین جهت است که میگوییم درست است که این سخن را شیطان گفته است، ولی خدا بر آن صحّه گذاشته است، یعنی آری همینطور است که شیطان نمیتواند مخلَصین را به سوی گمراهی تحریک کند. پس بندگانی هستند که شیطان نمیتواند هیچگونه نفوذی در آنها داشته باشد، حال باید بررسی شود مخلَصین چه خصوصیاتی دارند که شیطان نمیتواند سهمی در آنها داشته باشد.
حضرت حق در قرآن میفرماید: شیطان گفت من فقط در بندگان مخلَص تو نمیتوانم تصرف کنم، این غیر از آن است که عدهای را شیطان تحریک کند، ولی نپذیرند و یا عدهای را تحریک کند و ابتدا تحت تأثیر قرار گیرند و سپس توبه کنند و یا عدهای را تحریک کند در حدی که زبان شیطان میشوند، افراد نوع اخیر از بحث ما خارجاند. بحث در تفاوت بین مخلِصین با مخلَصین است و اینکه روشن شود مؤمنین ناب یا مخلِصین، غیر از مخلَصیناند. خیلیها مؤمن و پاک دامناند، در عین حال شیطان اراده میکند تا تحریکشان کند، حال یا تحت تأثیر او قرار میگیرند و سپس توبه میکنند و پاکدامنی خود را ادامه میدهند و یا تحت تأثیر او قرار نمیگیرند. اما مقام و مرتبه «مخلَصین»؛ اصلاً جایی نیست که شیطان بتواند در حوزهی شخصیتشان وارد بشود، چون توسط
خدا خالص شدهاند، مقامی است که شیطان در آن مقام دستگیرهای ندارد که بدان متوسل شود و بهانهای برای تحریک داشته باشد.
میخواهیم بر روی آیهای که میفرماید: شیطان به خدا گفت: به عزتت قسم همهی بندگانت را گمراه میکنم مگر آن بندگانی که مخلَص هستند به خواست خدا یک مقداری تدبّر کنیم، ببینیم چه چیزهایی از خود قرآن در رابطه با مخلَصین برای ادامهی زندگیمان بهدست میآید. اولاً: معلوم میشود در طول تاریخ عدهای هستند که اینها مخلَصاند، و شیطان هم از خدا فرصتی خواست تا در تمام این مدّت به اغوای بندگان بپردازد مگر به اغوای مخلَصین، و از آنجایی که خداوند به ملائکه میفرماید: «...إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً...»؛(1)من بنا دارم همواره در زمین خلیفهای داشته باشم و طبق آیات بعدی آن خلیفه همهی اسماء الهی را آموخته و درنتیجه خداوند را با همهی اسماءاش میشناسد و میتواند توصیف کند. پس مسلّم تا آخر دنیا مخلَصینی هستند که شیطان از دسترسی به آنها مأیوس است. انبیاء به طور مسلّم جزء مخلَصیناند و قرآن بعضاً به آنها اشاره فرموده است.
وقتی متوجه شدیم مخلَصبودن به چه معنی است و روشن شد خداوند عدهای را طوری میپروراند که از هر ناخالصی پاک باشند، متوجه این نکته نیز خواهیم شد که اساساً اگر بناست خدا من و شما را هدایت کند،
1) سورهی بقره، آیهی 30
باید مخلَصین را در عالم قرار دهد تا ما بتوانیم به آنها که نمونهی هدایت کامل الهی هستند اطمینان کنیم وگرنه برای رسیدن به مقصد مورد رضایت خداوند، الگو و نمونهی کامل نخواهیم داشت، در حالی که برای تربیت کامل، صِرف توصیه و تئوریهای تربیتی کافی نیست، باید نمونهی کاملی که نمایش عینی آن تربیت است مدّ نظر انسان باشد و خداوندی که دارای رحمت کامل و واسع است انسانها را از این نیاز محروم نمیکند و لذا افرادی را میپروراند که از هرگونه عیبی که در راه بندگی خدا عیب و نقص محسوب میشود، پاک باشند تا بتوان به طور کامل به آنها اطمینان کرد.
اگر بنده به جنابعالی بگویم میخواهم یک میلیون خبر به شما بدهم که فقط یکی از آنها غلط است. شما دیگر به هیچکدام از آنها نمیتوانید اطمینان کنید، از نظر شما در اولین خبر امکان غلطبودن هست تا آخرین خبر و عملاً هیچ کدام از خبرها به درد شما نمیخورد و لذا در مورد هدایت الهی باید شخصیتهایی را خداوند بپروراند که هیچگونه انحرافی در آنها نباشد تا بشریت بتواند به آنها اعتماد کند و هدایت شود.
از آنجایی که خداوند حکیم است و خلقت او لغو و بیهدف نیست و در آن راستا ما را هدایت میکند تا به کمالی که لازم است، برسیم و از آن طرف چون میل درونی ما طالب هدایت شدن است و خداوند هیچ میلی از ما را بیجواب نمیگذارد، پس میل به هدایت را هم بدون پاسخ رها نمیکند و جواب این نیاز را میدهد و طوری هم جواب میدهد که به
واقع برای ما قابل استفاده باشد و این میرساند که باید انسانهایی همواره در مدّ نظر مردم باشد که از ابتدا هیچ نقصی در شخصیت آنها دیده نشود. به قول مولوی خدا میفرماید:
من
کریمم، نان نمایم بنده را
تا
بگریاند طمع، آن زنده را
هر
کراماتی که میجویی به جان
او
نمودت تا طمع کردی در آن(1)
پس خداوند هم میل داشتن انسان کامل را در ما گذاشته است تا به سوی آن حرکت کنیم و هم آن میل را بیجواب نمیگذارد.
ما نیاز داریم که هدایت بشویم، از طرفی با آدمی که در طول عمرش یک اشتباه هم داشته باشد، هدایت نمیشویم. چون اگر ما اطمینان کامل نداشته باشیم که آن فرد عین عصمت است و احتمال اشتباه در او بدهیم، به هدایت دست نمییابیم و نسبت به درستی اعمال او گرفتار شک و تردید میشویم. اینها همه روشن میکند که در طول تاریخ و برای همیشه عدهای هستند که در عقیده و اخلاق و عمل عین صحّت و عصمتاند و پیامبران مصداق کامل این مقام میباشند.
وقتی پیامبری از طریق معجزه ثابت کرد که پیامبر است، و برای هدایت بشر آمده است، لازمهی هدایت، آن است که او معصوم باشد و خداوند اجازهی این که شیطان در افکار و گفتار و اعمالش تصرف کند را به شیطان نمیدهد، چون خداوند او را برای هدایت بشریت برگزیده است، وقتی آن هدایت به معنی واقعی محقق میشود که حرکات و افکار و
1) دفتر دوم مثنوی، بیت شماره 361 و 362.
گفتار پیامبر خدا مخالف دین خدا نباشد و شخصیت خود او مطابق دینی باشد که برای هدایت بشر آورده است.
ابتدا باید به درستی بیندیشیم که لازمهی هدایت الهی، علاوه بر آوردن دستوراتی که هیچ نقصی در آنها نباشد، این است که آورندهی آن دستورات نیز مصداق کامل آن هدایت باشد، تا مردم نگویند: آورندهی دین مقید به دین خدا نیست چرا ما مقید باشیم. و اگر پیامبر خدا مثل بقیه با پذیرفتن دین، به تدریج رو به سوی کمال برود، باز مشکل باقی میماند و نقطه ضعفهای قبلی آن پیامبر مانع هدایت مردم میشود و خدایی که با رحمت واسعهاش اراده کرده تا مردم را هدایت کند چنین نقصی را در پیامبر خود قرار نمیدهد و لذا از ابتدا پیامبر خود را حفظ میکند تا گرفتار کوچکترین لغزشی نباشد و لکهی سیاهی در زندگی او به چشم نخورد، در همین رابطه علی علیه السلام میفرمایند: «...وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِم و مَحاسِنَ اخلاقِ العالَمِ، لَیْلَهُ وَ نَهارَهُ »؛(1)
یعنی از همان لحظهای که پیامبر صلی الله علیه و آله را از شیر گرفتند، خداوندْ بزرگ ترین فرشتهی خود را مأمور تربیت آن حضرت کرد تا شب و روز، او را به راههای بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند.
پس نتیجه میگیریم خداوند با علم به شایستگیهای پیامبر صلی الله علیه و آله، از ابتدا پیامبر خود را پرورانده تا مستعد دریافت بزرگترین پیام برای بندگانش
1) نهج البلاغه، خطبهی 193.
بشود و از طریق نفس مقدس آن حضرت ما بتوانیم به دین خدا دست یابیم.
خداوند براساس اسم هادی خود ما را هدایت میکند و بر همین اساس حتماً شرایط هدایت را به بهترین نحو فراهم مینماید و بهترین شرایط، شرایطی است که شخصیت حامل سخن خدا عین همان عقاید و اعمالی باشد که آورده است و شیطان نتواند هیچ تصرفی در او داشته باشد و تماماً مظهر رضایت حق و مظهر ظهور ارادهی پروردگار باشد و این بدینمعنی است که خداوند در عدهای که باید دین خدا را به بشریت عرضه کنند تصرف خاصی مینماید و درنتیجه آنها مُخلَص خواهند بود.
یکی از خصوصیات مخلَصین این است که کمالاتشان موهبی است، یعنی از طرف خدا به آنها داده شده و این طور نیست که مثل انسانهای معمولی به تدریج آن کمالات را اکتساب کرده باشند، چون خدا روی آنها برنامهریزی خدا داشته است. مقام مخلَصین مثل مخلِصین نیست که خودشان اراده کرده باشند با پذیرفتن دین خاص، به تدریج به کمالات لازم دست یابند. حضرت رضا علیه السلام در وصف امامانی که باید بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله هدایت جامعه را به عهده بگیرند، میفرمایند: «الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ لَا یُدَانِیهِ أَحَدٌ وَ لَا یُعَادِلُهُ عِدْلٌ وَ لَا یُوجَدُ لَهُ بَدِیلٌ وَ لَا لَهُ مَثِیلٌ وَ لَا نَظِیرٌ، مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ
مِنَ الْمُتَفَضِّلِ الْوَهَّاب»(1)امام؛ یگانهی دوران است، هیچکس به پایهی او نرسد، عالمی همطرازش نباشد، جایگزین و مثل و مانند ندارد، بدون سعی و طلب به فضل خدایِ وهاب به همهی فضائل ممتاز است. چنانچه ملاحظه میفرمایید حضرت رضا علیه السلام نیز بر غیر اکتسابی و موهبیبودن مقام امام تأکید میفرمایند.
ما در این دنیا نیاز داریم بدانیم که خداوند چه چیزی را حق میداند و چه چیزی را باطل و این نیاز وقتی به واقع جواب داده میشود که نمونههایی در دنیا باشند که مطلقاً نمونههای نمایش رضایت پروردگار باشند، تا دوستی با آنها دوستی با خدا باشد و دشمنی با آنها دشمنی با خدا باشد و لازم است پرورندهی چنین کسانی آنها را در تمام عمر از هرگونه آلودگی منزه نگه دارد.
وقتی روشن شد عصمتِ مخلَصین اکتسابی نیست و موهبی است به این نتیجه میرسیم که خداوند تکویناً چنین مقامی را به آنها داده و لذا وجودشان عین عصمت است. و آیهی تطهیر نیز از این نوع عصمت برای اهل البیت علیهم السلام خبر میدهد، زیرا میگوید: خدا فقط اراده کرده است شما اهل البیت را از هر گونه آلودگی پاک گرداند(2)
در حالیکه از طرف دیگر خداوند اراده کرده از طریق فرستادن پیامبران، همهی مردم از آلودگی پاک شوند، پس معلوم میشود آن نوع پاککردنی که برای
اهلالبیت علیهم السلام اراده کرده است از نوع دیگری است، و از آن جایی که پاککردن مردم از آلودگی به صورت تشریعی انجام میشود و باید خود مردم به تدریج در اصلاح خود بکوشند، باید ارادهی خداوند جهت پاککردن اهلالبیت علیهم السلام از آلودگی، ارادهی تکوینی باشد و این همان مقام مخلَصین است که خداوند آنها را برای خود پاک کرده است و هیچکس سهمی در آنها ندارد مگر خودِ خداوند و در همین راستاست که حضرت امام حسن عسکری علیه السلام میفرمایند: «اِنَّ قُلُوبَنَا اَوْعِیةُ مَشِیةِ اللّه فَاِذَا شَاءَ شِئْنا»؛(1)قلبهای ما ظرف اراده و خواست خداوند است، چون او بخواهد، ما میخواهیم. و حضرت علیه السلام میفرمایند آنجا که خداوند فرمود: «وَمَا تَشَاؤُونَ إِلَّا أَن یَشَاء اللَّهُ»؛(2)
شما نمیخواهید مگر آنچه را خدا بخواهد، در رابطه با ما است و این همان قول رسول خدا صلی الله علیه و آله است که فرمود: «إِنَّ اللَّهَ جَعَلَ قَلْبَ وَلِیِّهِ وَکْراً لِإِرَادَتِهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ شِئْنَا»(3)خداوند دل ولیّ خود را آشیانهی ارادهی خویش قرار داده هرگاه او بخواهد ما نیز میخواهیم. و به همین جهت خداوند میفرماید: «سُبْحَانَ اللَّهِ عَمَّا یَصِفُونَ * إِلَّا عِبَادَ اللَّهِ الْمُخْلَصِینَ»؛(4)منزه است خداوند از آنچه انسان ها او را وصف میکنند، مگر آن طور که بندههای مخلَصِ او، او را وصف مینمایند، که نمونهی توصیف حقیقی توحید الهی را در نهجالبلاغهی
علی علیه السلام میتوان یافت و واقعاً اگر امامان علیهم السلام نبودند آیا چنین توصیفاتی واقع میشد؟
با توجه به مطالب فوق میتوان گفت رمز و راز اینکه خداوند اجازه داده است تا مخلَصین او را توصیف کنند آن است که قلب آنها تماماً محل تجلی انوار پروردگار است، بنا به فرمایش علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با آیهی 160 سورهی صافات؛ «هرکس خدا را با مفاهیم محدودی که در پیش خود دارد، وصف میکند و همان را برای خدا کمال میداند، در حالی که خدای متعال، نامحدود و بالاتر از این تعاریف است، و بندگان مخلَص کسانی هستند که تماماً هستی آنان برای خدای سبحان است و غیر خدا در حریم دل آنها راه ندارد و لذا آنها خدا را شناختهاند و بر همان اساس وصف میکنند». چون با تمام وجود نمایش حقاند و خداوند با زبان آنان با بندگان سخن میگوید، که در حدیث قدسی به آن اشاره دارد و میفرماید: «کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ به وَ بَصَرَهُ الَّذِی یَبْصِرُ به وَ لِسَانَهُ الَّذِی یَنْطِقُ به»؛(1)گوش او می شوم که بدان گوش بشنود وچشم او میشوم که بدان ببیند و زبان او میشوم که بدان سخن بگوید.
حال که روشن شد ما نیاز داریم عدهای به عنوان نمونههای رضایت الهی همواره در صحنهی زندگی بشر باشند و خداوند آنها را جهت چنین امری پرورانده، میفهمیم خداوند ما را تا عالیترین مرحله هدایت یاری فرموده است.
1) إحیاء علوم الدین، ج 14، ص 61 .
البته آن سؤال را هم باید بتوانید جواب دهید که اگر خدا روی اینها برنامهریزی کردهاست و اگر خداوند در شخصیت آنها تصرف کرده، پس کمال آنها به چیست؟ زیرا خودشان در کمالاتشان نقشی نداشتهاند. اگر موضوع را عمیقاً دنبال بفرمایید ملاحظه خواهید کرد که کار «مخلَصین» خیلی سنگین و طاقتفرساتر از «مخلِصین» است. چون مخلَصین باید آن عصمتِ موهبی را با انواع عبادات و مراقبتها نگه دارند که مسلّم سختترین کار زیر این آسمان همین است که به کسی مقام عصمت کامل بدهند و بدون آنکه سایر صفات انسانی، مثل غضب و شهوت و اختیار را از او بگیرند و بدون آنکه او را به فرشته تبدیل کنند، وظیفه داشته باشد آن عصمت را تا آخر حفظ کند. این کار فقط از عدهای خاص بر میآید، چون در شرایطی قرار میگیرند که یک خطا کافی است تا تمام مقام عصمت آنها از دست برود.
وقتی شما را از ابتدا در مقام عصمت قرار ندهند شخصیتتان طوری است که آرام آرام واجبات الهی را انجام میدهید و اگر هم در یک مورد کوتاهی کردید، توبه میکنید و دوباره کار را ادامه میدهید. به ما فرمودند اگر گناهی کردی استغفار کن، باز اگر گناه کردی، استغفار کن تا آثار آن گناه از جانتان پاک شود، شما هم بالاخره با آن استغفارها و پایدارشدن بر انجام واجبات و ترک محرمات، آرامآرام آدم مؤمن و متدین میشوید. با این راهی که جلوی پای ما گذاشتهاند، اگر گناه یا خطایی هم کردیم، نابود نمیشویم. اما اگر از ابتدا انسان را در مقام
عصمت قرار دادند و بدون آنکه او را به ملائکه تبدیل کنند که دیگر صفات انسانی را نداشته باشد، به او دستور دهند مقام عصمت را حفظ کن، حالا چنین فردی اگر یک اشتباه کرد کارش تمام است. امامان معصوم علیهم السلام کسانیاند که خداوند در عین اینکه آنها را در مقام عصمت قرار داده، قدرت انتخاب را از آنها سلب نکرده است و یا مثل ملائکه که هرکدام در یک بُعد از ابعاد الهی هستند، در یک بُعد قرار نداده است.(1)لذا هم قوهی غضبیه دارند و هم قوهی شهویه و هم سایر میلهایی که در هر انسانی هست. حال با اینهمه، باقیماندن در مقام عصمت، امری است فوقالعاده طاقتفرسا.
هر سالکی در سیر و سلوک خود در مرتبهی ابتدائی، در مقام قربِ به حق قرار ندارد و در انتها به لطف الهی مقام «قربِ» به حق نصیب او میشود. در مرتبهی «بُعد» و فاصلهداشتن از حق در مقامِ وصل به خدا نیست، ولی تلاش میکند که وصل بشود. حالا اگر امروز جهت اتصال به حق کمی سستی کرد، دوباره از فردا شروع میکند. اگر کمی غفلت کرد، توبه میکند و باز سلوک را شروع میکند. اما اگر کسی به قرب رسید، باید دائم مواظب باشد که سقوط نکند و از مقام قرب محروم نگردد. جامی از قول عاشقِ واصل میگوید:
محنت
«قرب» ز «بُعد» افزون است
جگر
از هیبت «قربم» خون است
1) قرآن از زبان ملائکه میفرماید: «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ»؛(سورهی صافات، آیهی 164) نیست برای ما مگر مقامی معلوم. یعنی ملائکه هر کدام یک بُعدی از کمالات و اسماء الهی را دارند و لذا انتخاب برای آنها معنی ندارد، چون در مقابل چند بُعد قرار ندارند تا بخواهند بُعدی را بر بُعدی ترجیح دهند.
هست
در «قرب» همه بیم زوال
نیست
در «بُعد» جز امید وصال
اظهار میدارد بیشترین فشار در مقام قرب هست، چون باید یکنَفَس و بدون هیچ وقفهای، تلاش کنم این حال از دستم نرود - تازه قرب عارف کجا و اتصال خاص ائمهی معصومین و پیامبران علیهم السلام کجا؟- در قرب، آدم میترسد نکند سقوط کند. در بُعد، امید این هست که به وصال برسد. حالا اگر به وصل رسیدی باید آن وصل را نگهداری. این است که عرض میکنم ائمه علیهم السلام سختترین کاری را که برای یک انسان ممکن است به دوش دارند و آن این است که آنها را در مقام معصومیت کامل قرار دادهاند و به آنها میگویند عصمتتان را حفظ کنید. درست است مقام بسیار عزیزی است و لطف بسیار بزرگی است که چون خداوند شایستگی لازم را در آنها دیده به آنها بخشیده است ولی عبادات طولانی آنها نشان میدهد تا چه حد باید تلاش کنند تا این گوهر گرانمایه را حفظ کنند. آری هدیهی بزرگی است ولی نگهداشتنش از آن بزرگتر و کمال امامان معصوم علیهم السلام در همین حفظ عصمت است. چون ممکن است عزیزان از خود بپرسند، آیا امامان معصوم علیهم السلام که در قلهی عصمت قرار دارند، تکاملی هم برای آنها هست، جواب آن است که باقیماندن در مقام عصمت و حفظ عصمت برای آنها تکامل است. آیا تکاملی بالاتر از آن میشود که انسان معصومی در طول زندگی با انواع حادثهها روبهرو شود و عصمت خود را حفظ کند و قلب خود را همواره آمادهی تصرف پروردگارش قرار دهد و نفس خود را با مقام «نور عظمت» متحد نگهدارد؟
باز برگردیم به این موضوع که معلوم شد عدهای در این عالم مُخلَصاند، و خداوند آنها را خالص کرده است و چون آنها را برای خودش خالص کرده هیچکس در آنها هیچ تأثیر و سهمی ندارد و شیطان هم نمیتواند در آنها سهم داشته باشد. حال میخواهیم کمی روی معنی مخلَصبودن بیشتر بمانیم تا روشن شود وقتی عدهای آینهی خواست خدایند چگونه باید به آنها نظر کرد. وقتی نور خدا بر قلب آنها تجلی کرد همان نور از دست و زبان آنها جاری است، و در زیارت جامعهی کبیره خطاب به آنها میگویی: «وَ الْأَدِلاءِ عَلَی مَرْضَاةِ اللَّهِ»؛ سلام بر شما که راه سیر به سوی رضایت الهی هستید، به این معنی که خواست خدا بر قلب آنها جاری است و نمونهی آن چیزی هستند که خداوند از بندگانش میخواهد، چون چیزی از خود ندارند و قلبشان محل ارادهی خداوند است.
خداوند میدانسته است که اگر به عموم انسانها چنین مقامی را داده بود نمیتوانستند عصمت خود را نگه دارند و لذا در بین تمام بندگانش عدهای که شایستگی چنین مقامی را داشتند و خداوند از قبل میدانست اینها با تلاشی که دارند آن عصمت را حفظ میکنند آنها را مفتخر به مقام عصمتِ موهبی نمود و آنها را به ما معرفی کرد. شما گاهی به مکه یا زیارت ائمه علیهم السلام میروید و به لطف الهی بهرههای خوبی هم نصیبتان میکنند ولی با غفلتهایی که پیش میآید از دستتان میرود، در حالی که امامان علیهم السلام آن مقام عالی را همواره محفوظ میدارند، در روایت داریم که
هر کس در روز عرفه در صحرای عرفات وارد شد و گفت خدا من را نبخشیده است، سوء ظن به خدا دارد. چون خدا همهی گناهانش را میبخشد. حالا عزیزانی که به مکه مشرف شدهاند و در عرفات وقوف پیدا کردهاند، بفرمایند آن مقام چه شد؟ میبینید که رفت. حال اگر به شما بگویند باید حالی که در عرفات بهدست آوردی تا آخر حفظ کنی و شخصیت تو در ازاء حفظ آن حال، ارزش دارد. حساب کنید چه میشود! و چه تکلیف فوق طاقتی را به ما پیشنهاد میکنند.
اینکه میگویند اصلاً فکر رسیدن به مقام اهلالبیت علیهم السلام را نکنید؛ از همین جهت است. یعنی در واقع دارند به ما از سر دلسوزی توصیه میکنند هیچکس فکر این را که به مقام ما نزدیک بشود نکند. اگر ما آرزو کنیم ایکاش ما هم مثل اهلالبیت علیهم السلام همانطور که آنها را خداوند به مقام عصمت رساند، معصوم بودیم، ببینید چه خطراتی را برای خود آرزو کردهایم، در حالی که نمیتوانیم کمترین حال معنوی را که در اثر روزهی ماه رمضان به دست آوردهایم حفظ کنیم. باید راضی باشیم که اهلالبیت علیهم السلام به ارادهی حکیمانهی خداوند امامان معصوم ما باشند و ما از خدا بخواهیم توفیق استفاده از آنها را به ما بدهد. مثل تشنهای که بدون چون و چرا از آب گوارا استفاده میکند. وقتی موضوع را از این دید نگاه کردیم احساس میکنیم برکات اُنس با اهل البیت علیهم السلام شروع شد! چون میفهمیم قصّهی ما نسبت به آنها، قصّهی تشنه است نسبت به آب.
وقتی رسیدیم به اینکه مخلَصین، عین عبودیتاند، عین سجده و عین رکوعاند؛ سعی میکنیم از چشمهی وجود آنها خود را سیراب کنیم. مثل
آب که عین تری است، و انسان تشنه خود را از طریق آن سیراب میکند، به جای این که بگوید چرا من آب نشدم، از آب جهت رفع تشنگیاش استفاده میکند. هنر آن است که متوجه شویم خداوند از طریق پیامبران و امامان معصوم علیهم السلام هدیههایی به عالم بشریت دادهاست و به تأمل بنشینیم که عجب برکتی است سنت وجودِ حجّت خدا در عالم و چقدر بحث با برکتی خواهد بود مسألهی امامشناسی! بهخصوص اگر متوجه شویم آنها با فرهنگ خاصی که خودشان در آن فرهنگ پروریده شدهاند، ما را به سوی «حق» دعوت میکنند.(1)
ملاحظه کردید که وظیفهی اهل بیت علیهم السلام، حفظ آن عصمتی است که خداوند به آنها داده است و آنها قهرمانان بینظیری در حفظ این عصمت بودهاند.
معلوم شد که آیات قرآن خبر میدهند که عدهای زیر این آسمان هستند که مخلَصاند و به همان معنایی که عرض شد، جز خدا هیچ چیز و هیچکس در آنها سهمی و تأثیری ندارد. و این را هم میتوان متوجه شد که وجود اینها مربوط به زمان خاص نیست چون بحث شیطان در رابطه با گمراهی خلق و استثنا کردن مخلَصین در طول تاریخ مطرح است. هنر ما این است که وقتی روشن شد عدهای با این خصوصیات هستند که درس نخوانده، عالِماند؛ و قلبشان تماماً ظرف خواست خداست، بگردیم آنها را پیدا کنیم و دامنشان را بگیریم. لذا حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: «اَلْاِمَامُ
1) در بررسی موضوع هدایت ائمه علیهم السلام و «یهْدی إلی الْحق» رجوع شود به بحث «امام علیه السلام و ایصال الیالمطلوب» از کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» از همین مؤلف.
وَاحِدُ دَهْرِهِ لا یدَانِیهِ اَحَدٌ»؛(1)امام یگانهی روزگارش میباشد که هیچ کس همطراز او نخواهد بود.
اگر متوجه معنی مخلَصین باشیم شناخت مصداق آنها کار مشکلی نیست، زیرا در شروع کار بهزودی میتوان فهمید آنهایی که در این مقام نیستند چه کسانی هستند و پس از آن نظر میکنیم به آنهایی که دارای این مقاماند و شواهد فراوانیجهت نزدیکی ما به مصداق مخلَصین در دست است. به عنوان مثال قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ»؛(2)
ای مؤمنان خدا را اطاعت کنید، و رسول خدا و اولی الامر را اطاعت کنید. چنانچه ملاحظه میفرمائید علاوه بر اطاعت خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله دستور فرمود «اولیالامر» را نیز اطاعت کنید و مسلّم خداوند بندگان خود را به اطاعت کسی دعوت نمیکند که معصوم نباشد و احتمال گناه و اشتباه در او برود، از طرفی هیچکدام از صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله چنین ادعایی ندارند که معصوماند، و فقط اهل بیت پیامبر علیهم السلام اند که میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللّهِ السَّبِیلُ اَلَّذی اَمَرَکُمْ اللّهُ بِاِتِّباعِهِ وَ نَحْنُ وَ اللّهِ الصِّراطُ الْمُسْتَقیم»؛(3)به خدا سوگند مائیم آن راهی که خدا به شما امر کرد از آن پیروی کنید و سوگند به خدا مائیم صراط مستقیم. و یا
در میان صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله فقط امیرالمؤمنین علیه السلام اند که نهجالبلاغهای را به بشریت ارائه فرمودهاند و به آن نحو خدا را در آن وصف کردند. آیا بقیهی صحابه، یکهزارم نهجالبلاغه مطلب آوردهاند؟ وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام و فرزندان حضرت میگویند علم هدایت جامعه در نزد ما است و «نَحْنُ وَ اللَّهِ دَلَلْنَاکُمْ عَلَی رَبِّکُمْ»؛(1)به خدا سوگند مائیم که شما را به سوی پروردگارتان راهنمایی میکنیم. حال یا نعوذبالله آنها دروغ میگویند، یا راست میگویند. اگر دروغ بگوید که از بقیهی صحابه پایینتراند و آدم دروغگو طوری است که هم حرفش مشخص است و هم نوع سلوکش. در حالیکه همهی حرکات و گفتار این خانواده حکایت از صداقت آنها دارد و سخنان و توصیههای رسول خدا صلی الله علیه و آله مطابق روایاتی که اهل سنت نقل کردهاند همه حکایت از آن دارد که مصداق کامل مخلَصین، اهل بیت پیامبر علیهم السلام هستند. در مناقب خوارزمی آمده که ابن عبّاس روایت کرده است رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اگر مردمان اجتماع میکردند بر محبّت علیّ بن ابی طالب علیه السلام خداوند متعال هرگز آتش جهنّم را خلق نمیکرد.»؛(2)
و نیز در همانکتاب هست که از سلمان پارسی پرسیدند چهقدر حبّ تو نسبت به علی علیه السلام زیاد است! گفت: از حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: «کسی که علی علیه السلام را دوست داشته
باشد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمنی کند با من دشمنی نموده است.»؛(1)
باز تأکید میکنم اگر خصوصیات مخلَصین را درست شناختیم پیداکردن مصداقهای آن بسیار راحت خواهد بود، چون عدهای خاص و محدود میتوانند در آن مقام باشند و تفاوت آنها به خوبی با سایر افراد مشخص است. چه کسی میتواند دهان باز کند و یکجا، در بین جمعیت، در روز عرفه مناجات عرفه را اظهار کند، جز امام حسین علیه السلام ؟ و یا چه کسی میتواند مثل امام سجاد علیه السلام دعای ابوحمزه و یا دعاهای صحیفهی سجادیه را اظهار نماید؟ هنر شیعه این است که خصوصیات انسانهای مخلَص را در قرآن پیدا کرده و بعد متوجه مصداقهای آن شده و به امامان معصومی رسیده است که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر آن تأکید داشتند.
از یک طرف خودِ قرآن میگوید: در طول تاریخ انسانهایی هستند که مخلَصاند و شیطان در آنها هیچ تأثیری نمیتواند بگذارد و در نتیجه حتماً معصوم خواهند بود، از طرف دیگر هیچیک از صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله حتی سلمان، ادعای عصمت ندارند، مگر امیرالمؤمنین علیه السلام . و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز به کمک مردم آمدند و بنا به نقل ابن عباس از مناقب خوارزمی، فرمودند: «کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد نماز و روزه و عباداتش مقبول خداوند متعال است و دعایش مستجاب میشود و نیز کسی که علی علیه السلام را دوست داشته باشد خداوند به عدد هر موئی که در بدنش است، شهری در بهشت به او عطا خواهد نمود و نیز کسی که آل محمّد صلی الله علیه و آله را
1) الفین، ترجمهی وجدانی، ص 963.
دوست داشته باشد از حساب و میزان و صراط به خوبی خواهد گذشت و در امان است و نیز اگر با دوستی محمّد و آل محمّد علیهم السلام بمیرد من ورود او را به بهشت کفالت مینمایم و نیز کسی که دشمنی کند آل محمّد صلی الله علیه و آله را، روز قیامت نامهی اعمالش را در پیش چشمهایش قرار میدهند و از رحمت خداوند دور باشد.»(1)
توجه به زیارت جامعهی کبیره که از حضرت امامهادی علیه السلام صادر شده، هنر شیعه است، که پس از دقت در معنی و جایگاه مخلَصین توانسته است مصداق آنها را پیدا کند و با نگاهی صحیح به مخلَصین بنگرد، در همین راستا و صرفاً جهت تبیین مقام مخلَصین فرازهایی از آن زیارت را مورد توجه قرار میدهیم.(2)
ابتدا پس از سلام به آن ذوات مقدس و اقرار به مقامات عالی آنها، اظهار میدارید شما اُمناء خدای رحمان هستید. یعنی خدای رحمان شما را امین خود قرار داده و قلبتان جایگاه دستورات اوست، به این معنی که آنها مخلَصاند و قلبشان محل حکم خدا است و یا در فرازی دیگر اظهار میدارید: «اَلسَّلامُ عَلی حُجَجِاللهُ عَلی اَهْلِ الدُّنْیا»؛ سلام بر شما که حجت خدا برای اهل دنیایید. به این معنی که نمایش امر و نهی الهی هستند و از
خود هیچ چیزی به صحنه نمیآورند، آنچه را خداوند خواسته است از طریق اهلالبیت علیهم السلام به اهل دنیا نشان داده است. و در فراز دیگر اظهار میدارید؛ «اَلسَّلامُ عَلی مَحالِّ مَعْرِفَةِالله»؛ سلام بر شما که چون بخواهیم خدا را بشناسیم، باید شما را بشناسیم. شما جایگاهها و جلوهگاههای معرفتالهی هستید، چون پروردگار عالم با تمام اسماء الهی خود بر قلب شما تجلی کرده است. لازمهی چنین صفاتی آن است که تمام وجود آن شخص در اختیار حق باشد و حق بر آن قلب تجلی کند و آن را تصرف نماید، به همین جهت حضرت امام باقر علیه السلام به آن دو نفر عالم اهل سنت میفرمایند: «شَرِّقا وَ غَرِّبا فَلا تَجِدانِ عِلْماً صَحیحاً اِلاّ شَیْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدَنا اهلالبیت»؛(1)به شرق روید و به غرب روید، هیچ علم صحیحی نمییابید مگر آن چه که از نزد ما اهلالبیت بیرون آمده باشد. ملاحظه میکنید که ائمه علیهم السلام مأمورند این حقیقت را به گوش بشریت برسانند و وقتی هم سراغ آنها میرویم میبینیم به واقع دارای چنین خصوصیاتی هستند و میتوانند این ادعای بسیار بزرگ را ثابت کنند.
پس یک بحث این است که ما از طریق قرآن بفهمیم که زیر این آسمان، کسانی هستند که مخلَصاند و قلب آنها تماماً در تصرف خدا است، بحث دیگر آن است که بررسی کنیم مصداق مخلَصین چه کسانی هستند و این خصوصیات در چه کسانی پیدا میشود. مسلّم قلب انسانِ مخلَص جایگاه معرفت الهی است و کسی است که خداوند نور کامل
1) بحارالأنوار، ج 2، ص 92.
خود را در قلب او متجلی میکند همچنان که قلب او «مَعَادِنِ حِکْمَةِ اللَّهِ» است، خداوند حکمتهای خود را در چنین قلبی میگذارد.
بنابراین معلوم شد خداوند یک عدهای را آفریده است که جان و قلب آنها در تصرف کامل اسماء و صفات الهی است و لذا هر کمالی را که بتوانیم برای خدا تصور کنیم قلب آنها محل تجلی آن کمالات است و زیارت جامعهی کبیره در فرازهای گوناگون نظر به چنین معرفتی دارد که با تحلیلِ جایگاه مخلَصین در هستی متوجه آن مقام میشویم. اگر کسانی غیر از اهل بیت علیهم السلام را پیدا کردید که مصداق مخلَصین باشند، میرویم به دنبال آنها، چون طبق آیات قرآن میدانیم در عالم مخلَصینی هستند پس باید آنها را پیدا کرد، و لذا در آخر زیارت جامعه اظهار میکنیم: «اللَّهُمَّ إِنِّی لَوْ وَجَدْتُ شُفَعَاءَ أَقْرَبَ إِلَیْکَ مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ الْأَخْیَارِ الْأَئِمَّةِ الْأَبْرَارِ لَجَعَلْتُهُمْ شُفَعَائِی»؛ خدایا اگر من شفیعانی نزدیکتر به تو از محمد و اهل بیت او مییافتم آنها را شفیع بین خودم و تو قرار میدادم. به این معنی که غیر از اینها کس دیگری را پیدا نکردم، همهی آن کسانی که احتمال داشتن چنین مقامی را برایشان میدادم بررسی کردم، دیدم مخلَصی که قرآن معرفی میکند امروزه فقط با خصوصیاتی که در اهل البیت علیهم السلام هست، مطابقت دارد بر همین اساس به آنها عرض میکنیم: سلام بر شمایی که «حَفَظَة لِسِرِّهِ»؛ نگهبان سرّ خدایید و شایستهی آنکه اسرار الهی در جان شما گذاشته شود.
یا عرضه میداریم: «اَلسَّلامُ عَلَی الدُّعاةِ اِلَیالله وَ اَدِلاّءِ عَلی مَرْضاتِ الله»؛ سلام بر کسانی که فقط به خدا دعوت میکنند و راهنمایان به سوی
رضایت الهی هستند. چون خودی جز بندگی خدا از خود ندارند. بالأخره هرکس به اندازهای که از مسیر امامان معصوم علیهم السلام جدا شود به همان اندازه که خود دارد، مردم را به خود دعوت میکند. من و شما هم به همان اندازه که رجوعِ سخنانمان به سیره و کلام معصوم بود به آنها دعوت کردهایم. اما اگر رجوع حرفها به سوی خودمان بود خود را هلاک و مردم را سرگردان میکنیم.
آنهایی که در این موضوع تفکر نمیکنند ممکن است بدون هیچ دلیلی بگویند این حرفها نسبت به اهل بیت علیهم السلام غلوّ است، غافل از این که بالأخره آیا چنین شخصیتهایی در عالم هست یا نه؟ اگر کسی به درستی خدا را بشناسد و متوجه شود خداوند حقیقتی است که جامع همهی کمالات است و در عین آن که همهی کمالات را به نحو مطلق دارا است، اَحد است و آن کمالات، او را از مقام احدیت خارج نمیکند، متوجه وجود چنین مقاماتی میشود. مثل نور بیرنگ که در عین دارا بودن هفت نور، از بیرنگی خارج نمیشود، چون آن هفت نور به نحو جامعیت در نور بیرنگ هست و در نور بیرنگ مستغرقاند، صفات خداوند هم در ذات خداوند مستغرق است و یک حقیقت است که جامع کمالات است، که ما به آن حقیقت «حضرت الله» میگوئیم، حال «حضرت الله» به عنوان یک حقیقتِ وجودی، حتماً تجلی دارد و تجلی او همسنخ اوست، منتها به مخلوقیت و به نازله و چون «حضرت الله»؛ جامع کمالات است، اولین
مخلوق او که خلیفهی او به حساب میآید، نیز جامع همهی اسماء الهی است، همانی که قرآن در وصف او فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا»؛(1)
خداوند همهی اسماء را به آدم آموخت، و رسول خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با چنین مقامی فرمودند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ نُوری»؛(2)
اول چیزی که خداوند خلق کرد، نور من بود، یعنی اولین مخلوق، انسان کامل است که جامع همهی اسماء الهی است و غیر این هم نمیتواند باشد، چون ملائکه جامع اسماء الهی نیستند و هرکدام حامل اسمی از اسماء الهی میباشند، یکی حامل اسم علیم است و یکی حامل اسم مُحْیی. وقتی اولین مخلوق باید انسان کامل باشد و حامل همهی اسماء الهی است، آیا نظرکردن به انسان کامل و اسماء الهی را در مقام او یافتن و وصفکردن، غلوّ است؟
اگر انسان کامل به عنوان واسطهی فیض در عین مخلوقبودن، همهی اسماء الهی را به نحو کامل داشته باشد، پس هر علمی که در عالم هست، از پنجرهی وجود مقدس اوست که تجلی مییابد و او از آنچه در سینهی سایر مخلوقات هست، بیشتر از خودِ مخلوقات آگاه است و نسبت او در رابطه با سایر اسماء نیز همینطور است، به طوری که حیات هر ذیحیاتی از پنجرهی مقدس او تجلی میکند و او بیش از آن موجود در حیات آن موجود حاضر است. مقام مخلَصبودن چنین اقتضایی را دارد که واسطهی فیض باشد و قلب او محل تجلی اسماء الهی گردد و از طریق او آن اسماء بر بقیه تجلی کند و از خود هیچ رأی و نظری نداشته باشند. چنانچه
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «یَا جَابِرُ لَوْ کُنَّا نُفْتِی النَّاسَ بِرَأْیِنَا وَ هَوَانَا لَکُنَّا مِنَ الْهَالِکِین»؛(1)
ای جابر! اگر ما با نظر و رأی خود به مردم چیزی بگوییم و فتوایی بدهیم حتماً هلاک خواهیم شد. معلوم است جان آنها واسطهی فیض بین خلق و خالق است.
وقتی رسیدیم به این نکته که یک عدهای هستند که در عین داشتن مقام مخلوقیت، سراسر وجودشان را حق در اختیار دارد، بقیه میتوانند جایگاه خود را در نسبت با آنها تعیین کنند و به اندازهای که به آنها نزدیکاند از ارتباط با حق بهرهمند شوند. با توجه به این امر غلوّ در این موضوع چه معنی دارد؟ غلوّ وقتی است که صفات انسان کامل را به کسی غیر از انسان کامل نسبت دهیم، یا انسان کامل را در حدّ خالق بالا ببریم، در حالی که آنها میفرمایند: «اجْعَلُونَا مَخْلُوقِینَ وَ قُولُوا فِینَا مَا شِئْتُم»؛(2)ما را آفریدهی خدا بدانید آنگاه هر کمالی را که مایلید در وصف ما بگوئید جا دارد.
در زیارت جامعه با توجه به مقام واسطهی فیضبودن ائمه علیهم السلام میگویی: «وَ عَیْبَةِ عِلْمِهِ»؛ سلام بر شما که محل علم خدائید. فراموش نفرمائید که خدا مخلَصین را برای خود پروریده تا مظهر صفات او باشند و از طریق آنها، صفات حضرت حق ظاهر گردد و راه مردم به سوی خدا به
نمایش در آید و لذا در ادامه میگویی: «وَ حُجَّتِهِ وَ صِراطِهِ وَ نُورِهِ»؛ سلام میدهی به کسانی که حجت خدا و صراط او و نور اویند، از طریق آنها خداوند به بندگانش میگوید اگر میخواهی ملاک رضایت و عدم رضایت چگونه است، به آنهایی که حجت مناند نظر کن، همانهایی که صراط و مسیر رسیدن بندگان به خداوندند و نور او را مینمایانند، راستی اگر مظاهر نوری خدا نبودند بشریت از کجا میتوانست خدا را بشناسد؟ و وقتی قرآن فرمود: یک عدهای مخلَصاند و شیطان هم روی اینها نمیتواند تأثیر بگذارد، راز بزرگی را برای بشریت آشکار نمود، همان رازی که حضرت باقر علیه السلام در موردش فرمودند: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ لَا یَکُونَ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ حَتَّی یَنْظُرَ إِلَی اللَّهِ وَ یَنْظُرَ اللَّهُ إِلَیْهِ فَلْیَتَوَالَ آلَ مُحَمَّدٍ علیهم السلام وَ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّهِمْ وَ یَأْتَمَّ بِالْإِمَامِ مِنْهُمْ فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ کَذَلِکَ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ نَظَرَ إِلَی اللَّه»؛(1)هرکه مسرور میشود از اینکه بین او و خدا حجابی نباشد تا خدا را ببیند و خداوند نیز او را مشاهده کند باید آل محمّد علیهم السلام را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزار باشد و پیرو امام از آل محمّد علیهم السلام گردد، اگر چنین بود خدا را میبیند و خدا نیز او را میبیند. فکر میکنم تأمل بر روی این حدیث شریف بهواقع اسرار زیادی بر جان انسان میگشاید و تدبّر در آن را به عهدهی عزیزان میگذارم.
پس عدهای در مقام مخلَص هستند که صراط و نور خدایند، با حرکات و سکنات و گفتارشان صفات و کمالات خدا را نشان میدهند و
1) بحارالأنوار، ج23، ص 81
میتوان از منظر آنها صفات و اسماء خداوند را به تماشا نشست، همان نکتهای که علی علیه السلام در آن رابطه در وصف خود فرمودند: «أَنَا عَیْنُ اللَّهِ وَ أَنَا یَدُ اللَّهِ وَ أَنَا جَنْبُ اللَّهِ وَ أَنَا بَابُ اللَّه»؛(1)من چشم خدا در بین بندگان و دست خداوند و در قرب خدا و باب او هستم. آدم وقتی به اعمال و گفتار این ذوات مقدس توجه میکند، متوجه میشود یقیناً نوری خاص پشت گفتار و رفتار آنها هست، وگرنه انسان به خودی خود و با تفکر و تعقل نمیتواند تا اینجاها جلو بیاید.
شیعه چقدر هوشیاری به خرج داده که مصداق مخلَصین را پیدا کرده و در مقابل آنها اظهار میدارد «اَشْهَدُ اَنَّکُمُ الْاَئِمَّةُ الرّاشِدوُنَ الْمَهْدِیُّونَ الْمَعْصُومُونَ الْمُکَرَّمُونَ الْمُقَرَّبُونَ الْمُتَّقُونَ الصّادِقُونَ الْمُصْطَفُونَ الْمُطیعُونَ الْقَوّامُونَ بِأَمْرِهِ الْعامِلُونَ بِإِرادَتِهِ»؛ میگوید: شهادت میدهم آن کسانی که در قرآن، آدرسشان را به ما به عنوان مخلَصین داده شمایید. امامانی هدایتگر و رشددهنده و معصوم و بزرگوار و مقرّب و متّقی و صادق و برگزیده و مطیع حق و نمایش امر الهی و عامل به هر آنچه خدا اراده کرده است در بین بشریت. به خود میگوئیم اگر اهل بیت پیامبر علیهم السلام آن مخلَصینی که در قرآن خبر از آنها دادهاست، نیستند، پس چه کسانی میتوانند در چنین مقامی باشند؟ در حالی که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: « وَ لِکُلِّ شَیْءٍ أَسَاسٌ وَ أَسَاسُ الْإِسْلَامِ حُبُّنَا أَهْلَ الْبَیْت»؛(2)هر چیزی بنیادی دارد و بنیاد اسلام دوستی ما خاندان است.آیا این محبت، جز محبت فیالله
است که چون اهلالبیت علیهم السلام مظاهر کمال خداوندند، محبت به آنها عین محبت به خداوند و موجب ورود به دینداری واقعی میشود؟ همان نوع از دینداری که حضرت باقر علیه السلام در موردش فرمودند: «اَلدّین هُوَ الْحُبّ»؛ دین فقط در دوستداشتن خلاصه میشود و دوستداشتن اهلالبیت علیهم السلام، دوستداشتن آن چیزی است که دوستداشتنی است یعنی دوستداشتنِ کمال مطلق، چون امامان «وجه الله» هستند و از طریق آنها با انوار الهی روبهرو میشویم. لذا حضرت باقر علیه السلام فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ وَجْهُهُ...»؛(1)بهخدا قسم ما وجه اللّه هستیم.
چنانچه قلب را متذکر موضوع مخلَصین بکنیم با اندک بررسی و تحقیق متوجه میشویم مصداق مخلَصین در حال حاضر که در صحنهی هدایت بشریت نقش اصلی را دارد، جز اهل البیت پیامبر علیهم السلام کسان دیگری نمیتوانند باشند. در واقع در زیارت جامعهی کبیره اعلام میداریم ما به این نتیجه رسیدهایم آن کسانی که باید به دنبالشان باشیم و در قرآن از وجود آنها خبر داد، چنین خصوصیاتی دارند و جز شما اهلالبیت کس دیگری نیست. وقتی پذیرفتیم که طبق خبر قرآن مخلَصین در این عالم هستند و نیز میفرماید: «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»؛(2)
من همواره خلیفهای در زمین قرار می دهم که مقامش، مقام پذیرش و ارائهی همهی اسماء الهی است، دیگر شک نمیکنید که همواره باید چنین انسانهایی در هر دورهای باشند که مصداق کامل نمایش وظیفهی الهی هر انسانی
میباشند، چون شیطان نگفت همه را گمراه میکنم مگر مرسلین را، اگر چنین میگفت میپذیرفتم فقط پیغمبرها مخلَصاند. آری مسلّم انبیاء الهی جزء مخلَصین هستند، ولی فقط انبیاء نیستند که در مقام مخلَصین قرار دارند. بلکه بحث بر سر خلیفهی خدا بود که شیطان گفت همه را گمراه میکنم مگر مخلَصین را، پس هرکس بتواند به عنوان خلیفهی خدا حامل همهی اسماء الهی باشد، مصداق مخلَصین است و تا آخر تاریخ حضور چنین افرادی ادامه دارد و وظیفهی ماست با شناخت خصوصیات آنها حجّتهای خدا روی زمین را گُم نکنیم. آیا هیچکدام از صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله اظهار داشتند: «نَحْنُ أَبْوَابُ اللَّهِ وَ نَحْنُ الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ وَ نَحْنُ عَیْبَةُ عِلْمِهِ وَ نَحْنُ تَرَاجِمَةُ وَحْیِهِ وَ نَحْنُ أَرْکَانُ تَوْحِیدِهِ وَ نَحْنُ مَوْضِعُ سِرِّه»؛(1)مائیم دریچه های علم خدا، و مائیم راه مستقیم و محل علم او و مائیم بازگوکننده و شرح دهندهی وحی خدا و استوانههای اصلی کاخ توحید او و مائیم جایگاه سرّ او؟ در حالی که حضرت سجاد علیه السلام آن انسان عابد و صادق چنین اظهاراتی دارند آیا میتوان گفت: ادعا میکنند؟
وقتی در زیارت جامعه در راستای مطلعشدن از مصداقهای مخلَصین صفات آن عزیزان را اظهار میداری و میگویی: «الْقَوّامُونَ بِأَمْرِهِ»؛ شما قیامکننده به امر خدائید، چون در ابتدا متوجه چنین مقامی برای انسانهایی خاص شدهای، حالا با امثال آن زیارت خود را با مصداق آن مقام مأنوس
1) معانی الأخبار، ص 35
میکنی و میگویی آقا! قبول دارم شمائید آنهایی که نمایش حاکمیت امر خدایند «الْعَامِلُونَ بِإِرَادَتِهِ»؛ اراده و خواست خدا در شخصیت شما تجلی میکند. «الْفَائِزُونَ بِکَرَامَتِهِ»؛ شما به نور کرامت پروردگار به مقاماتی خاص نایل شدهاید، چون «اصْطَفَاکُمْ بِعِلْمِهِ»؛ با علمی که نسبت به شما داشت شما را انتخاب کرد «وَ ارْتَضَاکُمْ لِغَیْبِهِ»؛ و شما را برای کشف حقایق غیبیاش برگزید «وَ اخْتَارَکُمْ لِسِرِّهِ»؛ و انتخابتان کرد برای سرّ خودش. در این فراز حاصل تلاش خود را برای یافتن چنین گوهرهایی بر زبان میآورید و این اوج بصیرت یک انسان است که توانسته است جایگاه غیب و سرّ پروردگار عالم را پیدا کند و با آنها مأنوس گردد و از عالَم آنها بهرهمند شود.
در اکثر زیارات یکی از خصوصیاتی که برای امامان متذکر میشوید فراز «وَ جاهَدْتُمْ فِیاللهِ حَقَّ جِهادِهِ»؛ است. با توجه به سیره و گفتار آنها اظهار میدارید؛ شما در رابطه با خدا و تحقق امر الهی در جان خود و در نظام بشری، آنچه را که ممکن بوده در نهایتِ تلاش انجام دادید. چون همچنان که عرض شد یک عمر قلب را در محضر حق قراردادن و بر آن اساس مردم را هدایت کردن کار عجیبی است. به من بگویید کدامیک از ما نمازهایمان را آن طور که حقِّ نماز است میتوانیم بخوانیم؟ تازه وقتی تصمیم گرفتیم حق نماز را بهجا آوریم و در محضر حق ادب حضور را رعایت کنیم متوجه میشویم کار خیلی مشکلی است، آنهم مشکلترین کار. میتوان به قلهی اورست صعود کرد اما آیا میتوان از اول نماز تا آخر نماز حضور قلب داشت؟ گاهی شیطان از طریق همین تصمیم که
برای حضور قلب میگیریم، ما را از اصل حضور قلب محروم میکند و مشغول اراده برای حضور قلب میکند، همان اراده، حجاب میشود. مخلَصین کسانیاندکه از همهی این موانع رسته و قلب خود را تماماً در حضور نگه داشتهاند. در وصف آنها میگویید: «وجَاهَدْتَ فِی سَبِیلِهِ وَ عَبَدْتَهُ صَادِقاً مُخْلِصاً حَتَّی أَتَاکَ الْیَقِین»؛ شما در راه پروردگار تلاش لازم را انجام دادید، و صادقانه و مخلصانه او را عبادت کردید تا اینکه عمرتان به پایان رسید. لذا حرف شما در این فراز این است که تا آخر عمر قلب خود را در حضورِ با حق نگه داشتید. و این نوع سخنگفتن و وصفکردن با توجه به مقام «مخلَص»بودن ائمه علیهم السلام است. یک شیعهی واقعی علاوه بر اینکه متوجه شده است انسان «مخلَص» چه مقامی است و کسی که «مخلَص»باشد چه خصوصیاتی دارد، متوجه شده است مصداق آن چه کسانی هستند.
کافی است در موضوع مخلَصین از آیات الهی سرسری نگذریم، در آن صورت هماهنگ با قرآن که برای اهلالبیت علیهم السلام مقام خاصی از طهارت را معرفی میکند، خطاب به آنها خواهید گفت: «وَ أَدِلاءَ عَلَی صِرَاطِهِ»؛ شما نمایاننده ی راهی هستید که به خدا ختم میشود و انسانها را به قرب الهی میرساند و عاملی هستید که یاد خدا از زندگی بشر به حاشیه نرود «وَ أَدَمْتُمْ ذِکْرَهُ»؛ و نه تنها یاد خدا فراموش نشود «وَ وَکَّدْتُمْ مِیثَاقَهُ»؛ بر عهدی که بشر با خدا بسته تأکید میکنید، تا بندگی خدا در متن زندگی بشر زنده بماند و مورد غفلت قرار نگیرد، تا آنجا که اظهار میداری: «حَتّی اَعْلَمْتُمْ دَعْوَتَهُ»؛ تا این که دعوت خداوند را آشکار ساختید. بعد از
آنکه عرضه داشتید شمائید آنهایی که نهایت تلاش در بندگی خدا را به نمایش گذاشتید، میگوئید: و شمایید که دعوت حق را اعلان کردید تا مردم از طریق شما به خداوند نزدیک شوند، در حالیکه اگر آنها از خود و در خود چیزی داشتند، حجاب حق میشدند و با توجه به مخلَصبودن، چنین لکهای هرگز بر دامن آنها نمینشیند، بلکه تمام وجود آنها مسیر ظهور دعوت حق میشود. عرضه میدارید: «وَ بَیَّنْتُمْ فَرائِضَهُ»؛ شما نشان دادید وظایف مردم نسبت به پروردگارشان چگونه باید باشد. «وَ اَقَمْتُمْ حُدوُدَهُ»؛ حد و حدود احکام الهی را پایدار نگه داشتید تا معلوم شود حد بندگی چگونه باید رعایت گردد «وَ نَشَرْتُمْ شَرایِعَ اَحْکامَه»؛ و دین خدا را نشر دادید تا در غوغای سیاستِ حاکمان مدعی اسلام، دین خدا به فراموشی کشانده نشود. راستی آیا میشود زمین بدون وجود چنین افرادی به حیات خود ادامه دهد؟
اساتید عزیز ما میفرمودند: «با حیلهی امویان، پیامبر صلی الله علیه و آله طوری در اهل سنت معرفی شدند و طوری از مقام مخلَصبودن آن حضرت غفلت کردند که دیگر ضرورت پیش نیاید تا جانشینان پیامبر صلی الله علیه و آله نیز در مقام مخلَصین باشند. عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله را در آن حدی پذیرفتندکه وَحی الهی را بدون اشتباه به ما رساندهاند و در بقیهی موارد آن حضرت را در حد سایر انسانها معرفی کردند. آن وقت دیگر نهتنها موضوع مقام واسطهی فیضبودن حضرت منتفی است، بلکه دیگر جایی برای هیچکس تحت
عنوان واسطه بین خدا و مخلوقات باقی نمیماند. از خود نپرسیدند چرا خداوند به ملائکه میفرماید: «إِنِّی جَاعِلٌ فِی الأَرْضِ خَلِیفَةً»؛(1)من همواره در زمین خلیفهای قرار میدهم که آن خلیفه حامل همه اسماء الهی است و همهی ملائکه بر او سجده میکنند. آیا پس از پیامبر صلی الله علیه و آله کسی هست که در مقام خلیفةاللهی باشد یا چنین مقامی دیگر وجود نخواهد داشت و بشر از مخلَصینی که شیطان نتواند بدانها دسترسی داشته باشد و حجت خدا برای بندگان باشد، محروم میشود، و یا کسانی غیر از آل محمد علیهم السلام مصداق مخلَصین هستند؟ در حالی که روایات بسیار زیادی نسبت به حُبّ آل محمد علیهم السلام و نتایج فوقالعادهی آن حبّ در متون اهل سنت هست که بهخوبی انسان را متوجه مقام مخلَصبودن آنها میکند.(2)
1) سورهی بقره، آیهی 30.
2) صاحب تفسیر کشّاف یعنی زمخشری از قول پیامبر صلی الله علیه و آله نقل میکند: «أَنَّهُ قَالَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ شَهِیداً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مَغْفُوراً لَهُ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ تَائِباً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ مُؤْمِناً مُسْتَکْمِلَ الْإِیمَانِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ بَشَّرَهُ مَلَکُ الْمَوْتِ بِالْجَنَّةِ ثُمَّ مُنْکَرٌ وَ نَکِیرٌ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ یُزَفُّ إِلَی الْجَنَّةِ کَمَا تُزَفُّ الْعَرُوسُ إِلَی بَیْتِ زَوْجِهَا أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فُتِحَ لَهُ فِی قَبْرِهِ بَابَانِ إِلَی الْجَنَّةِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ جَعَلَ اللَّهُ قَبْرَهُ مَزَارَ مَلَائِکَةِ الرَّحْمَةِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی حُبِّ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ عَلَی السُّنَّةِ وَ الْجَمَاعَةِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ جَاءَ یَوْمَ الْقِیَامَةِ مَکْتُوبٌ بَیْنَ عَیْنَیْهِ آیِسٌ مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ کَافِراً أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّة»؛ هرکس بر محبت آل محمّد از دنیا برود شهید مرده. متوجه باشید هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد آمرزیده است. توجه کنید هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد با توبه از دنیا رفته، هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد با ایمان کامل از دنیا رفته و هر کس بر محبت آل محمّد بمیرد ملک الموت به او بشارت بهشت میدهد و پس از او نکیر و منکر، هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد چنان با جلال او را به بهشت میبرند مانند عروسیکه به خانهی شوهر میرود، هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد دربی از قبرش به بهشت گشوده میشود. توجه کنید هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد خداوند قبر او را جایگاه زیارت ملائکه رحمت قرار میدهد، هرکس بر محبت آل محمّد بمیرد بر راه و روش پیامبر و جماعت مؤمنین مرده، هرکس با کینهی آل محمّد بمیرد روز قیامت که میآید بر پیشانی او نوشته است: مأیوس از رحمت خداست. هرکس بر بغض آل محمّد بمیرد کافر از دنیا رفته، و هر کس بر بغض آل محمّد بمیرد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد.
مسلّم محبت به آل محمّد علیهم السلام که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله بر آن تأکید دارند ریشه در مقامی دارد که مخصوص این خانواده است وگرنه، نه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و نه خداوند در سورهی شوری هرگز نسبتِ جسمی آل محمد علیهم السلام به آن حضرت را عامل محبت ورزیدن امت به آنها قرار نمیداد.
اگر در صدر اسلام بررسی کنیم مسلّم از صحابهی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله جز علیبنابیطالب علیه السلام کسی را در حدّ مخلَصبودن نمیتوان یافت و هیچ یک از صحابه هم چنین ادعایی ندارند و اگر کسی از صحابه در آن حدّ بود بر رسول خدا صلی الله علیه و آله واجب بود که در جریان مباهله او را شرکت دهد. در میان تابعین هم غیر از فرزندان امام حسین علیه السلام کسی را نمیتوان یافت که مصداق مخلَصین باشد و هیچکس هم چنین ادعایی ندارد. ابوحنیفه در توصیف امامصادق علیه السلام میگوید: کسیکه هیچجا درس نخوانده و همه محتاج اویند. همینطور بقیهی ائمه علیهم السلام را هم بررسی کنید تا امام زمان عجل الله تعالی فرجه ببینید چه کسانی خصوصیات مخلَصین را دارا هستند. آدمهای خوبِ زمان ما که هیچکدام چنین ادعایی ندارند. امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرماید:
جانم فدای خاک پای امامزمان؛ آدمهای بد هم که نمیتوانند مخلَص باشند.
حتماً این موضوع برای ما مهم است که وقتی فهمیدیم یک عدهای مخلَصاند و خصوصیاتشان هم چنین و چنان است، آن وقت میرسیم به انسانهایی که باید در موردشان بگوییم: «فَالرّاغِبُ عَنْکُمْ مارِق»؛ کسی که از شما جدا شد، از حقیقت دور شد. مسلم اگر کسی از انسانی که مخلَص است جدا شود، از هدف جدا شده است. «وَاللاّزِمَ لَکُمْ لاحِق» و کسی که همراه شما باشد، به مقصد رسید. چون مخلَص یعنی کسی که تمام وجودش آینهی خواست خدا است، و لذا اظهار میداری: «وَ الْحَقُّ مَعَکُمْ وَ فِیکُمْ وَ مِنْکُمْ وَ إِلَیْکُمْ» حق با شما و در شما و از شما و به سوی شما است، آیا معنی مخلَصبودن و واسطهی فیضبودن و خلیفةاللهبودن جز این است؟ و لذا در تبیین موضوع اظهار میداری «وَ آیَاتُ اللَّهِ لَدَیْکُمْ وَ عَزَائِمُهُ فِیکُمْ وَ نُورُهُ وَ بُرْهَانُهُ عِنْدَکُمْ وَ أَمْرُهُ إِلَیْکُمْ» آیات الهی نزد شما است و شما نمایش او هستید، و عزم و ارادهی او در شما محقق است و نور و تجلیات او از شما تشعشع میکند و امر او به شما ختم میگردد. پس میتوان نتیجه گرفت: «مَنْ وَالاکُمْ فَقَدْ وَالَی اللَّهَ وَ مَنْ عَادَاکُمْ فَقَدْ عَادَی اللَّهَ»؛ هرکس شما را دوست داشته باشد، خدا را دوست داشته و هرکس با شما مخالفت و دشمنی کند با خدا دشمنی کرده است.
ائمه علیهم السلام در راستای آنکه ما خود را ارزیابی کنیم به ما ملاک دادهاند و لذا حضرت صادق علیه السلام از قول علی علیه السلام میفرمایند: «فَمَنْ أَرَادَ أَنْ یَعْلَمَ
حُبَّنَا فَلْیَمْتَحِنْ قَلْبَهُ فَإِنْ شَارَکَ فِی حُبِّنَا عَدُوَّنَا فَلَیْسَ مِنَّا وَ لَسْنَا مِنْهُ وَ اللَّهُ عَدُوُّهُ وَ جَبْرَئِیلُ وَ مِیکَائِیلُ وَ اللَّهُ عَدُوٌّ لِلْکَافِرِین»؛(1)
هرکه میخواهد بداند ما را دوست دارد یا نه، به قلب خود نگاه کند اگر در محبت ما دشمن ما را شریک قرار میدهد از ما نیست و ما نیز با او ارتباطی نداریم وخداوند و جبرئیل و میکائیل با او دشمناند و خدا دشمن کافران است.
وقتی متوجه شدیم مخلَصین آیینهی نمایش حقاند، اگر کسی گفت من خدا را دوست دارم و ائمه علیهم السلام را دوست نداشت، حتماً به خود دروغ گفته است و به واقع جواب قرآن را در مورد مخلَصین نداده است و نتوانسته است محبت خود را به صورت صحیح هدایت کند. محبت به مخلَصین، یعنی محبت به انسانهایی که در حرکات و گفتار خود حق را مینمایانند و لذا محبت به آنها، همان محبت به خدا است در آیینهای که حضرت حق خود را به نمایش در آورده. و از طرفی دیگر جذبهی فطری محبت به حق را در ما پرورانده است و لذا اگر کسی فطرت خود را ضایع نکرده باشد، در راستای محبت به حق، محبت به امامان معصوم علیهم السلام در او به خوبی وجود دارد گفت:
دیده
آن باشد که باشد شهشناس
تا
شناسد شاه را در هر لباس
اگر کسی خداشناس باشد، وقتی خداوند خود را در مظاهر عالیهاش نمایش میدهد، که طبق آیهی مورد بحث آن مظاهر عالیه مخلَصین
1) بحارالأنوار، ج24، ص 317
هستند، حتماً آنها را میشناسد و اگر به آنها محبت ندارد چطور میتواند ادعا کند خدا را دوست دارم؟ اینجاها است که دُم خروس پیدا میشود! به همین جهت در این فراز از زیارت میگویید اگر کسی شما را دوست داشته باشد، خدا را دوست داشته و «مَنْ عاداکُم» و اگر کسی شما را دشمن بدارد خدا را دشمن داشته است و در همین راستا در متون اهل سنت داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ مَاتَ کَافِراً، أَلَا وَ مَنْ مَاتَ عَلَی بُغْضِ آلِ مُحَمَّدٍ لَمْ یَشَمَّ رَائِحَةَ الْجَنَّة»؛(1)
آگاه باشید! هرکس بر بغض آل محمّد بمیرد کافر از دنیا رفته و هرکس بر بغض آل محمّد بمیرد بوی بهشت را استشمام نخواهد کرد.
ملاحظه میفرمایید زیارتنامههایی مثل زیارت جامعهی کبیره صرفاً حرف امام هادی علیه السلام نیست بلکه این زیارت استحکام کامل عالیترین عقیدهای است که یک مسلمان باید داشته باشد و خبر از یک هوشیاری بزرگ میدهد در یافتن حقایق متعالی. سورهی صاد، آیهی 83 که موضوع مخلَصین و عدم دسترسی شیطان به آنها را مطرح میکند، نکات بسیار ارزشمندی در راستای هدایت ما در درون خود دارد و اگر بر روی آن تأمل شود توفیقات بزرگی نصیب انسان میگردد و لذا شیطان سخت در تلاش است که ما را از توجه به آن محروم کند تا متوجه مصداقهای مخلَصین نشویم و عملاً با داشتن عبادات کثیره به هیچ سعادتی نایل نگردیم. اَنس بن مالک میگوید: «کُنْتُ أَنَا وَ أَبُوذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ زَیْدُ بْنُ
1) احمد ابوکف، «آل بیتالنّبی صلی الله علیه و آله و آله فی مصر»، ص233، انتشارات دارالمعارف، قاهره
أَرْقَمَ عِنْدَ النَّبِیِّ صلی الله علیه و آله إِذْ دَخَلَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ«علیهماالسلام » فَقَبَّلَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ وَ قَامَ أَبُوذَرٍّ فَانْکَبَّ عَلَیْهِمَا وَ قَبَّلَ أَیْدِیَهُمَا ثُمَّ رَجَعَ فَقَعَدَ مَعَنَا فَقُلْنَا لَهُ سِرّاً یَا أَبَاذَرٍّ: أَنْتَ رَجُلٌ شَیْخٌ مِنْ أَصْحَابِ رَسُولِ اللَّهِ تَقُومُ إِلَی صَبِیَّیْنِ مِنْ بَنِیهَاشِمٍ فَتَنْکَبُّ عَلَیْهِمَا وَ تُقَبِّلُ أَیْدِیَهُمَا فَقَالَ نَعَمْ لَوْ سَمِعْتُمْ مَا سَمِعْتُ فِیهِمَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَفَعَلْتُمْ لَهُمَا أَکْثَرَ مِمَّا فَعَلْتُ أَنَا فَقُلْنَا وَ مَا سَمِعْتَ یَا أَبَاذَرٍّ قَالَ سَمِعْتُهُ یَقُولُ لِعَلِیٍّ علیه السلام وَ لَهُمَا یَا عَلِیُّ وَ اللَّهِ لَوْ أَنَّ رَجُلًا صَلَّی وَ صَامَ حَتَّی یَصِیرَ کَالشَّنِّ الْبَالِی إِذًا مَا نَفَعَتْهُ صَلَاتُهُ وَ لَا صَوْمُهُ إِلَّا بِحُبِّکُمْ یَا عَلِیُّ مَنْ تَوَسَّلَ إِلَی اللَّهِ جَلَّ شَأْنُهُ بِحُبِّکُمْ فَحَقٌّ عَلَی اللَّهِ أَنْ لَا یَرُدَّهُ یَا عَلِیُّ مَنْ أَحَبَّکُمْ وَ تَمَسَّکَ بِکُمْ فَقَدْ تَمَسَّکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَی»؛(1)من و ابوذر و سلمان و زیدبنارقم؛ خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله بودیم ناگاه حسن و حسین«علیهماالسلام » بر آن حضرت وارد شدند رسول خدا صلی الله علیه و آله آن دو را بوسید، سپس ابوذر حرکت کرد و خودش را به روی آن دو افکند و دستهایشان را بوسید بعد برگشت به جای خود کنار ما نشست. سپس ما گفتیم ای اباذر تو پیرمردی هستی از اصحاب و یاران رسول خدا برای این دو کودک از بنی هاشم، بلند میشوی و دست آن دو را میبوسی. ابوذر گفت آری اگر آنچه را که من از رسول خدا صلی الله علیه و آله در بارهی این دو شنیدم شما میشنیدید شما هم کار مرا انجام میدادید بلکه بیشتر از آنچه من انجام دادم شما انجام میدادید گفتم ای اباذر آنچه شنیدهای چیست؟ گفت شنیدم به علی میفرمود ای علی! به خدا سوگند اگر مردی نماز بگزارد و روزه بگیرد تا
1) إرشادالقلوب إلی الصواب، ج2، ص 415.
مانند مشک خشکیده شود نماز و روزهاش فائدهای ندارد مگر به دوستی شما، ای علی هرکس متوسل به خدا شود به واسطهی دوستی شما، بر خدا سزاوار است که او را ناامید برنگرداند. یا علی! هرکس شما را دوست دارد و چنگ به دامن شما بزند به دستگیرهی محکمی چنگ زده است.
قصهی آنکه به زیارت خانهی خدا رفت تا خدا را ببیند، و خداوند جایگاه پیامبر و اولاد پیامبر علیهم السلام را به او نشان داد، در همین جا معنی پیدا میکند و اگر کسی نسبت به جایگاه مخلَصین در هستی کمی فکر کند میفهمد این قصه یعنی چه و هزاران قصهی دیگر را هم خواهد فهمید.
باز در فهم مصداق مخلَصین در زیارت جامعه میگویی: «اَنْتُمُ الصِّراطُ الْاَقْوَمُ وَ شُهَداءُ دارِ الْفَناءِ وَ شُفَعاءُ دارِ الْبَقاء» شما آن راه راستی هستید که همواره پایدار است و اسوههای زندگی دنیا و شفیعان زندگی آخرت میباشید. من و شما وقتی خودمان را در نظر میگیریم میبینیم که اگر چند صباحی از جهتی هم اصلاح شویم چیزی نمیگذرد که آن حالت میرود و پایدار نمیماند. اما مخلَصین تماماً بر صراط مستقیم پایدارند و خودشان آن صراط پایدارند و به قول حضرت سجاد علیه السلام : «نَحْنُ الصِّراطُ الْمُسْتَقیم»(1)مائیم صراط مستقیم. همچنان که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «عَلِی هُوَ الصِّراطُ الْمُسْتَقیم»(2)علی به خودی خود صراط مستقیم است. وقتی ذات آنها صراط مستقیم شد دیگر انحراف از آن معنی ندارد و در همین رابطه و با توجه به چنین معرفتی اظهار میداری «وَ شُهَداءُ دارِالْفَناء»
شما در این دنیا، نمونههای کامل درستزندگیکردن و نظارهگر باطن انسانها میباشید. همچنان که «شُفَعَاءُ دَارِ الْبَقَاءِ» هستید و در قیامت شفیع مایید تا مسیرِ به سوی پروردگارمان را به بهترین نحو طی کنیم.
ائمه علیهم السلام در قیامت مطابق این که در دنیا پیرو آنها بودیم ما را در آن دنیا به سوی مقصد مطلوب سیر میدهند. در یکی از فرازهای زیارت جامعه نظر به ملاک بودن مقام مخلَصین میکنی و میگویی: «وَالْبابُ الْمُبْتَلی بِهِ النّاس» شما دریچههایی هستید که خداوند خلق را از طریق شما میآزماید. بخواهید یا نخواهید خداوند برای ما زیر این آسمان نمونههایی گذاشته است که دریچهها و باب امتحان ما هستند. هرکس به طرف آنها آمد از ظلمات زندگی دنیایی نجات یافت وگرنه هلاک میشود. عرضه میداری: «مَنْ اَتیکُمْ نَجی وَ مَنْ لَمْ یأْتِکُمْ هَلَک» هرکس به سوی شما آمد نجات یافت و هرکس راه دیگری رفت هلاک گشت و در اوج بیثمری و بیهودگی، زندگی را تمام نمود زیرا از کنار مخلَصین رفتن به خودی خود انحراف است.
إنشاءالله این بحث وسیلهای شود تا جایگاه مخلَصین را به طور جدّی دنبال بفرمائید و روشن شود با چه هدفی خداوند عدهای را با ارادهی خاص خود میپروراند و چرا علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر آیهی 33 سورهی احزاب که بحث طهارت اهل البیت علیهم السلام را پیش میکشد، روشن میکنند آن طهارت باید تکوینی باشد، به این معنی که وجود مقدس اهل
البیت علیهم السلام به ارادهی خاص خداوند عین طهارت گردند و متوجه باشیم اگر در این دنیا مخلَص موجود است باید خصوصیاتی را داشته باشد که شما در زیارت جامعه از یک جهت و در دعاها و مناجات آنها از طرف دیگر، متذکر آن خصوصیات میشوید و از مقام باطنی و نوری آنها غفلت نمیکنید که به جهت تقدّم درجهی وجودی که دارند قبل از خلقت آسمان و زمین وجود داشتند.
ابن عباس گفت ما در خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بودیم که علیبنابیطالب علیه السلام وارد شد همینکه چشم پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به او افتاد در چهرهاش تبسم نمود و فرمود: مرحبا به کسی که خدا او را چهل هزار سال قبل از خلقتِ آدم آفرید. عرض کردم یا رسول الله آیا ممکن است پسر قبل از پدر باشد؟ فرمود: آری خداوند من و علی را قبل از آدم از یک نور آفرید، به فاصله چهل هزار سال قبل از خلقت آدم نوری آفرید و به دو قسمت تقسیم نمود مرا از نیم آن و علی را از نیم دیگر آفرید، قبل از آفرینش تمام اشیاء، سپس از نور من و علی اشیاء را آفرید . سپس ما را در طرف راست عرش قرار داد، بعد ملائکه را آفرید ما تسبیح کردیم ملائکه بعد از ما تسبیح نمودند، ما تهلیل گفتیم آنها بعد از ما به تهلیل مشغول شدند، ما تکبیر گفتیم سپس آنها تکبیر گفتند این تسبیح و تهلیل و تکبیر ملائکه بهواسطهی تعلیم من و علی بود»(1)
لذا در زیارت جامعهی کبیره خطاب به آن ذوات مقدس اظهار میداری. «خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَاراً فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ حَتَّی مَنَّ عَلَیْنَا بِکُمْ» خدا شما را آفرید و محیط به عرش
1) بحارالأنوار، ج25، ص 24.
خود گردانید تا این زمان که به نعمت وجود شما بر ما منت گذاشت «جَعَلَکُمْ فِی بُیُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ» شما را در خاندانی قرار داد که إذْن فرموده آن را بالا برند، خانههایی که نام خدا در آنها برده میشود، و صبح و شام در آنها تسبیح او میگویند .
در این فراز علاوه بر آن که متوجه خلقت نوری آن ذوات مقدس هستید، متوجه تعین و ظهور دنیایی آنها نیز میباشید که خداوند آنها را در خانوادهای خاص قرار داد تا آنجا که میگویی «مَنْ أَرَادَ اللَّهَ بَدَأَ بِکُمْ» هرکس خدا را طلب کرد از شما شروع کرد تا به نتیجه رسید و از آن دقیقتر عرضه میداری «بِکُمْ فَتَحَ اللَّهُ وَ بِکُمْ یَخْتِمُ»(1)خداوند برکاتش را از طریق شما میگشاید و آن برکات به ما منتهی میشود و آن برکات به شما نیز ختم میشود. از آنجایی که متوجه هستید از طریق همین مخلَصین راه رضوان خداوند گشوده میشود. میگویی: «بِکُمْ یُسْلَکُ اِلَی الرِّضْوان»؛ به کمک شما انسانها به سوی رضایت خداوند کشیده میشوند. چون در واقع قلب آن ذوات مقدس نمایانندهی آن چیزی است که خداوند از بندگانش میخواهد و اقتضای مخلَصبودن، چنین خصوصیاتی است.
با توجه به حرکات و سکنات ائمه علیهم السلام و تأکیدات رسول خدا صلی الله علیه و آله در توجه به اهل البیت علیهم السلام و با توجه به صحنههای متفاوت تاریخ و موضعگیریهای منحصر به فردی که ائمه علیهم السلام از خودشان نشان دادهاند و
1) من لا یحضره الفقیه، ج2، ص 613.
از همه مهمتر تأکید قرآن به «مودّت فیالقربی» و طهارت اهلالبیت، خیلی زود میتوان متوجه شخصیتهایی شد که تعبیرات مطرح شده در زیارت جامعهی کبیره، صفات واقعی این ذوات مقدس است. مسلّم غیر از ائمهای که شیعه متوجه آنها شده کسان دیگری را مصداق چنین صفاتی نمیتوان یافت. زمان حضرت نوح علیه السلام مصداق مخلَصین معلوم بود، و همهی مؤمنین نظر به آن حضرت داشتند(1)
ولی در این زمان با همهی غفلتهایی که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله شد، اگر غیر از ائمهی معصوم علیهم السلام کسان دیگری را مصداق صفات مذکور یافتید ما را هم دنبال خودتان ببرید! و اگر مشخص شد چنین نیست پس مواظب باشد حالا که همواره مخلَص در دنیا هست، پس دنبال دیگری غیر از ائمهی معصومین علیهم السلام راه نیفتید.
چقدر خوب است که انسان در اعتقاد حقی که یافته خیلی محکم باشد. ما بحمدالله یقین داریم مقام یک عدهای زیر این آسمان عین عصمت است پس باید چشم خود را از آنها برنداشت و در امور زندگی - اعم از زندگی فردی یا اجتماعی و اقتصادی- خط کلی را از آنها گرفت. از یک طرف آیهی تطهیر یعنی آیهی 33 سورهی احزاب میگوید اهلالبیت علیهم السلام عین پاکی و عصمت اند. از طرف دیگر جریان مباهله که
1) عنایت داشته باشید که مخلَص بودن مقام است و مقولهای است وجودی و تشکیکی؛ و شدید و اَشد در آن جاری است و لذا اگر صفات مطرح در امثال زیارات برای اهل البیت علیهم السلام به نحو اَشد مطرح است برای سایر انبیاء به نحو شدید مطرح است و در آنجا نیز موضوع تشکیکی بودن جاری است.
سورهی آل عمران متذکر آن است روشن میکند فقط عدهای خاص در مقام جعل لعنت خدا بر کاذبین بودند، پس باید جایگاه این عدهی خاص را از بقیه جدا کرد. در آیهی مباهله که خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید حال که مسیحیان نجران محکوم شدند و باز دین اسلام را نپذیرفتند آنها را دعوت به مباهله و نفرین به همدیگر کن. میفرماید: «فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءکُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءکُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةُ اللّهِ عَلَی الْکَاذِبِینَ»(1)پس هرکه پس از روشنشدن مطلب باز با تو محاجّه کند، بگو بیایید پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و جانهایمان و جانهایتان را فرا خوانیم سپس مباهله کنیم و لعنتخدا را بر دروغگویان قرار دهیم و در این نفرین لعنت خدا بر کاذبین را جَعل نمائیم. تا حقانیت هرکدام که حقاند، روشن شود. پیامبر صلی الله علیه و آله امام حسن و امام حسین علیهم السلام را به عنوان أبناء آوردند و تنها یک زن یعنی فاطمهزهرا علیها السلام را به عنوان نساء آوردند. در حالی که اگر یک زن دیگر زیر این آسمان بود که شأنش، شأن جعل لعنت الهی بود و پیامبر صلی الله علیه و آله نیاورده بودند، نعوذ بالله پیامبر صلی الله علیه و آله از حکم خدا سرباز زده بودند، چون خدا نگفت یکی از زنها را بیاور، فرمود زنها را بیاور، اما پیامبر صلی الله علیه و آله فقط یک زن، آن هم حضرت زهرا علیها السلام را آوردند، و این نشان میدهد کس دیگری نبود که در مقام جعل لعنت الهی بر کاذبین باشد و قلبش مسیر جعل لعنت الهی بر دشمنان توحید باشد، و نیز خداوند واژهی «أنْفُس» را بهکار برد، یعنی جانهایتان را بیاورید و نه جانت را. در حالی که پیامبر صلی الله علیه و آله فقط
1) سورهی آل عمران، آیهی 61.
امیرالمؤمنین علیه السلام را آوردند. این نشان میدهد زیر این آسمان اَحدی در حدّ جان پیامبر صلی الله علیه و آله نبوده است. و غیر از این چند نفر کسی شایستگی مقام جعل لعنت خدا بر آنهایی که خداوند اراده کرده بر آنها لعنت بفرستد را نداشته است. اگر کس دیگری بود، با توجه به رخصت و دستوری که خداوند داده بود و به صیغهی جمع آورده، حتماً پیامبر صلی الله علیه و آله میآوردند، پس فقط اینها مقامشان مقام مخلَصین بوده و قلبشان مسیر جعل لعنت خدا بر کاذبین بوده است.(1)
عنایت فرمودید: در آیهی تطهیر میگوید: اهلالبیت علیهم السلام در مقام تطهیرند، چون فرمود: «اِنَّما یُریدُاللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُم الرِّجْسَ اَهْلَ البیت، وَ یُطَهِّرَکُم تَطْهیراً»(2)از طرفی در عرف اولیه وقتی گفته میشود، اهلالبیت پیامبر علیهم السلام شامل زنان آن حضرت هم میشود چون زنِ هر کس جزء اهل خانه است، اما در جریان مباهله، حضرتپیغمبر صلی الله علیه و آله زنانشان را نیاوردهاند. پس معلوم است آنها مستجابالدّعوة و معصوم و جزء مخلَصین نیستند. از طرفی در قرآن در آیهی تطهیر میگوید که اهلالبیت پیامبر علیهم السلام معصومند، پس معلوم میشود این اهل البیت که در قرآن از آن نام برده و بر طهارت آنها خبر داده شامل زنان پیامبر صلی الله علیه و آله نمیشوند(3)وقتی در جریان مباهله تدّبر کنیم متوجه میشویم قلبی میتواند مسیر جَعل لعنت خدا باشد که تماماً در
اختیار خدا قرار گرفته باشد و آن صاحب قلب از خود هیچ ارادهای جز ارادهای که خدا میخواهد نداشته باشد. در آیهی تطهیر نیز موضوع تطهیر تکوینی را به میان میکشد که بحث آن گذشت و آن را به اهل البیت علیهم السلام نسبت میدهد. پس در واقع قرآن علاوه بر این که از مخلَصین خبر داده، آنها را نیز معرفی کرده و مصداق آنها را تعیین نموده است. حال آیا عزیزان میتوانند بگویند خدا ما را تنها گذاشته است و به خودمان واگذار کرده است، یا همهی راههای هدایت را خودش برای ما روشن نموده است؟
طبق آیهی 83 سورهی صاد روشن شد انسانهایی هستند که اینها «مخلَص»اند. و معلوم گشت لازمهی «عباد مخلَص»بودن، این است که هیچکس در آنها تصرف و سهمی ندارد و لذا ابلیس هم در آنها سهمی ندارد و طبق فرمایش قرآن ابلیس هم اقرار کرد در آنها تصرفی نمیتواند داشته باشد. وقتی متوجه شدیم لازمهی مخلَصبودن چه نوع شخصیتی است و چنین اشخاصی چه خصوصیاتی خواهند داشت، تلاش میکنیم مصداق چنین افرادی را بیابیم زیرا یافتن چنین افراد و ارتباط با چنین افرادی - اعم از ارتباط علمی یا قلبی- بزرگترین کاری است که انسان در زندگیاش میتواند انجام دهد.
هنر شیعه در این است که با تدبّر در قرآن؛ اولاً: متوجه شده مخلَصین یعنی چه، پس به دنبال هرکس راه نیفتاده است. ثانیاً: با تدبر در قرآن و توجه به راهنماییهای آن متوجه شده این مخلَصین همان اهلالبیتی هستند که در سورهی احزاب، آیهی 33 خداوند اراده کرده است از هرگونه
پلیدی پاک باشند و لذا اینها افراد خاصی هستند. ثالثاً: شیعه توانسته است به کمک ادعیه و زیارات و به کمک خودِ مخلَصین، فرهنگ ارتباط با آن ذوات مقدس را بهدست بیاورد. و در این راستا هرکس به اندازهی همّت خود با آنها ارتباط پیدا میکند و در راستای فهم وجود مقدس مخلَصین است که در دعای ماه رجب میگویید: هیچ فرقی بین آنها و خدا نیست - چون آنها از خود چیزی ندارند، بلکه مظهر خواست خدایند- مگر اینکه آنها بندهی خدایند؛ خطاب به حضرت پروردگار عرضه میداری «لا فَرْقَ بَیْنَکَ وَ بَیْنَها اِلاّ اَنَّهُمْ عِبادُکَ وَ خَلْقِک»؛ سپس در ادامه با این نکتهی عمیق موضوع را خوب روشن میکنی که «فَتْقُها وَ رَتْقُها بِیَدِک»؛ یعنی تمام شخصیت آنها در دست تو است، رتق و فتق آنها را تو در دست داری، که این جمله در واقع معنی حقیقی مخلَصبودن آنهاست. به همین جهت شیعه، در فرازهای آخر زیارت جامعهی کبیره، فهم و شعور خود را اظهار میکند که خدایا! حالا که این ذوات مقدس از خود چیزی ندارند و تماماً مظهر حکم و امر تواند، خطاب به ائمه میگویی: «مَنْ اَطاعَکُمْ فَقَدْ اَطاعَ الله وَ مَنْ عَصاکُمْ فَقَدْ عَصَیالله وَ مَنْ اَحَبَّکُمْ فَقَدْ اَحَبَّالله وَ مَنْ اَبْغَضَکُمْ فَقَدْ اَبْغَضَالله»؛ چون لازمهی مخلَصبودنِ کسی آن است که حرف او حرف خدا است و دشمنی با او دشمنی با خدا است. ای ائمهی دین؛ هرکس شما را اطاعت کند، خدا را اطاعت کرده و هر کس شما را معصیت کند و با شما مخالفت کند، خدا را مخالفت کرده و هر کس محبت شما را دارد به واقع به خدا محبت ورزیده است و هر کس بر شما
کینهورزی کند، مسلماً به خدا کینهورزی کرده است. چون آنها چیزی جز نمایش حق در موطِن نظام هستی نیستند.
حال که فهمیدی مخلَصینی هستند، و فهمیدی شناخت آنها یک کمال عقلی و قلبیِ فوقالعاده میخواهد. در آخر زیارت جامعه دست توسل به خود حضرت حق دراز میکنی و عرضه میداری «اَسْئَلُکَ اَنْ تُدْخِلَنی فِی جُمْلَةِ الْعارِفینَ بِهِمْ وَ بِحَقِّهِمْ وَ فِی زُمْرَةِ الْمَرْحُومینَ بِشَفاعَتِهِمْ»؛ خدایا! از تو درخواست دارم، اولاً: مرا از جمله کسانی قرار بدهی که توانستهاند این مقامات و این ذوات مقدس را بشناسد. ثانیاً: متوجه حق آنها بشوم که جایگاه آنها در جامعه و سیاست و اقتصاد و تعلیم و تربیت کجاست و فکر و اندیشهی کسانی غیر از آنها را به جای آنها انتخاب نکنم. ثالثاً: از جملهی کسانی باشم که از طریق ارتباط قلبی و عقلی با آنها از طریق شفاعت آنها مورد رحمت قرار گرفتهاند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین
محیالدین،«فتوحات مکیه»
انسانشناسیدر اندیشةامام خمینی، مؤسسةتنظیمونشرآثارامامخمینی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
کلیات شمس تبریزی، مولانا جلالالدین محمد بلخی
دیوان حافظ، شمسالدین محمد شیرازی
مصباحالهدایة الی الخلافة و والولایة، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
اسماء حُسنی، آیت الله محمد شجاعی
مقالات، آیت الله محمد شجاعی
اسرار الصلاة، آیت الله جوادیآملی
نصوصالحکم بر فصوص الحکم، فارابی، آیتالله حسنزاده آملی
شمسالوحی تبریزی، آیتالله جوادی آملی
کشفالمحجوب هجویری، علیبنعثمان الجُلابی هجویری
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
غرر الحکم و درر الکلم
متّقی هندی،کنزالعمال،
آیت الله حسن زاده، ممد الهمم.
تفسیر علی بن ابراهیم
«مصباح الشریعه»، ترجمه عبد الرزاق گیلانی
ابن شعبه حرانی،تحف العقول
آیتالله حسینی تهرانی، معادشناسی
توحید صدوق
شیخ حسن دیلمی، إرشاد القلوب إلی الصواب
شیخ حرّعاملی، وسائل الشیعه
آیت الله جوادیآملی،امام مهدی عجل الله تعالی فرجه موعود موجود
امام خمینی، چهل حدیث، مؤسسةتنظیمونشرآثارامامخمینی
شیخ عباس قمی،مفاتیح الجنان
بهاء الدین خرمشاهی- مسعود انصاری، پیام پیامبر،
شیخ صدوق و شیخ مفید، اعتقادات امامیه.
اصغر طاهرزاده، معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
اصغر طاهرزاده، هدف حیات زمینی آدم
امام خمینی، شرح حدیث «جنود عقل و جهل»
شیخ صدوق،علل الشرائع
محمد تحریرچی، مدرسهی عشق، ترجمهی بخشهایی از فتوحات مکیه
محمد تحریرچی، ادب آداب دارد، ترجمهی بخشهایی از فتوحات مکیه
ویلیام چیتیک، عوالم خیال(ابن عربی و مسئلهی کثرت دینی)
محمد بدیعی، احیاگر عرفان
مستدرکالوسائل، حسین نوری طبرسی
کلمات مکنونه فیض
نورٌ عَلی نور، حسنزادهی آملی
کشف الیقین فیفضائل أمیرالمؤمنین علیه السلام
الحکم الزاهرة با ترجمهی انصاری
ینابیع المودة، قندوزی
مشارقالدراری، فرقانی
دیوان ابن فارض
روح مجرد، آیتالله حسینی تهرانی
امالی صدوق
«صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله؛ عامل قدسیشدن روح»، طاهرزاده
صراط مستقیم، سید حسین بروجردی
احتجاج- ترجمهی غفاری مازندرانی
«ادب خیال و عقل و قلب»، طاهرزاده
شرح فصوص(قیصری)
کنزالعمال، متقی هندی
صحیفهی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
کشاف زمخشری
تفسیر فرات، ابوالقاسم فرات بن ابراهیم بن فرات کوفی
مسکن الفؤاد عند فقد الأحبّة و الأولاد، شهید ثانی
احیاءالعلوم، غزالی
فضائل الشیعة، شیخ صدوق
الخصال، ابن بابویه
فلاح السائل، سیدبن طاووس
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
خصائص الحسینیه، شیخ جعفر شوشتری
اعتقادات امامیه، شیخ صدوق
الإحتجاج علی أهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی
شرح مقدمهی قیصری، آشتیانی
تفسیر اطیبالبیان، آیتالله سیدعبدالحسین طیب اصفهانی
طرائف الحکم، میرزا احمد آشتیانی
فضائل پنج تن علیهم السلام در صحاح ششگانه اهل سنت، محمد باقر ساعدی
فرائدالسمطین، شیخالاسلام حموئی
تفسیر کبیر، فخر رازی
تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله
کنز الفوائد: ابو الفتح کراجکی
عقباتالانوار فی امامة الأئمة الأطهار
المناقب، ابن المغازی
الفین، علامه حلی، ترجمهی وجدانی
آل بیتالنّبی صلی الله علیه و آله و آله فی مصر، احمد ابوکف
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· روزه، دریچهای به عالم معنا
· ده نکته از معرفت النفس
· ماه رجب، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام
جایگاه و معنی واسطه فیض