ghaemiyeh.com
سرشناسه:شهیدیپاک، محمدرضا، ۱۳۴۱-
عنوان و نام پدیدآور:تاریخ تحلیلی مغرب [کتاب]/ محمدرضا شهیدیپاک؛ [برای] دفتر برنامهریزی و فنآوری آموزشی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری:۵۱۶ ص.: مصور (رنگی)، نقشه، نمونه .
فروست:دفتر برنامهریزی و فنآوری آموزشی؛ ۱۰۹.
شابک:۸۰۰۰۰ ریال: 978-964-195-177-3
یادداشت:کتابنامه: ص. [۵۱۳] - ۵۱۶؛ همچنین بهصورت زیرنویس.
موضوع:اسلام -- مغرب -- تاریخ
موضوع:آفریقای شمالی -- تاریخ
رده بندی کنگره:DT۱۹۴/ش۹ت۲ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی:۹۶۱
شماره کتابشناسی ملی:۲۵۸۳۷۴۲
بسم الله الرّحمن الرّحیم برنامهریزی آموزشی،باید امری پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآیند.
تحوّلات اجتماعی،نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش،اطلاعات،مهارتها،گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید.
گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها،تنها در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور،ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقی که در قالب موقعیّتهای رسمی آموزشگاهی با ایجاد رشتههای جدید،گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمان یافته صورت گیرد،امکانپذیر است.
بالندگی مراکز آموزشی،در گرو نظام آموزشی استوار،قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن،برنامههای آموزشی،متنهای درسی و استادان،ارکان اصلی بهشمار میآیند؛پویایی برنامههای آموزشی نیز به هماهنگی آن با نیاز زمان،استعدادِ دانشپژوهان و امکانات موجود،وابسته است؛چنانکه استواری متنهای درسی به ارائه تازهترین دستاوردهای علم در قالب نوترین شیوهها و فنآوریهای آموزشی بستگی دارد.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و روزآمد کردن آنها،به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت«انقلاب شکوهمند اسلامی»،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند؛در همین راستا،جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة،به عنوان بخشی از این مجموعه،که رسالت تعلیم و تربیت طلاّب را بر عهده دارد،به پیریزی دفتر برنامهریزی و فنّآوری آموزشی اقدام نمود.
این دفتر،با ارج نهادن به تلاشهای صورت گرفته و خوشهچینی از خرمن دانش عالمان گرانقدر بر آن شد تا با بهرهگیری از شیوههای جدیدآموزشی و تازهترین دستاوردهای علمی به تهیه متنهای آموزشی بپردازد.
تدوین و نشر بیش از صد متن درسی،در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل این تلاش است.
نوشتار حاضر که با عنوان«تاریخ تحلیلی مغرب»برای دانشپژوهان دوره کارشناسی ارشد رشته تاریخ نگارش یافته،حاصلِ تلاش علمی و درخورِ تقدیر جناب آقای دکتر محمدرضا شهیدی پاک-دامتوفیقه-است که از ایشان و دیگر فرزانگانی که در به ثمر رسیدن این اثر بذل عنایت کردهاند،تشکّر و قدردانی میکنیم.
درپایان،ارباب فضل ومعرفت را بهیاری خوانده،چشم امید به نقد و نظر آنان دوختهایم.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلّی الله علیه و آله
دفتر برنامهریزی و فنآوری آموزشی
مقدمه 17
1.مغرب 19
تقسیمات مغرب 22
2.معرفی اجمالی شهرهای مغربی 25
بَرقه(انطابلس)25
طرابلس الغرب(مدینه ایاس)26
فزان(جرمُه)26
صبره 27
تونس(تونیوتوم)27
اوجله 28
باشو/باشوا 28
رقاده 28
قیروان 29
مهدیّه 30
سوسه 30
صفاقس/سفاقس 31
قابس(تاکاپه)32
باجه 32
بجایه 32
تاهرت(تیاره جدید)33
سطیف 33
بلاد نومیدیا 34
سجلماسه 35
بسکره 35
البرج 36
نفطه 36
طولقه و دوسن 36
بلاد جرید 36
توزر 37
قفصه 37
تا ورغه 38
اقلیم تلمسان 38
الجزیره 38
مستغانم 39
وهران(اوران)39
تلمسان 40
سرزمین فاس 40
تامسنا 41
فاس 41
أَنفاَ 42
المنصوره 42
الرباط 42
شاله 43
معدن عوام 43
تاغیه 43
زرفه 43
سلا 43
مِکناس 44
ولیلی 44
العرایش 44
القصر الکبیر 45
اصیلا(اصیله)45
طَنجَه(تیگنس)45
سَبتَه(ثیوتا)45
ترغه 46
ملیله 46
سرزمین مراکش 47
اقلیم حاحا 47
اقلیم سوُّس/سوُّس اقصی 48
اقلیم مراکش 48
اقلیم جزوله 48
اقلیم دکاله 49
اقلیم هسکوره 49
اقلیم تادلا 49
اغمات 50
انمای 50
افزا 50
آیت عتاب 50
آیت عیاض 50
جزایر مدیترانه غربی 50
صقلیه 51
جزیره قبرس(مدیترانه شرقی،آغاز حرکت مسلمانان به غرب اسلامی 28ه)52
جزیره ساردنی 52
الجزایر الشرقیه(البالئار)52
رودهای محدوده برقه تا طنجه 53
کوهها 54
حیوانات 59
پراکندگی بربر 59
پیشینه تاریخی مغرب 62
امپراتوری بیزانس و افریقیّه 64
سقوط افریقیّه 66
فتوحات مغرب 69
فتح افریقیّه و غزوه العبادلة السبعة 74
فتنه عثمان؛توقف فتوحات 76
معاویةبن حُدَیج 77
عقبةبن نافع و بنای قیروان 80
عزل عقبه و ولایت ابوالمهاجر 82
فتح مغرب اقصی به وسیله عقبه 83
ولایت زهیر و سقوط قیروان 85
حسانبن نعمان و دوره جدید فتوحات 87
کاهنه 88
بنای تونس 91
موسیبن نصیر 93
ولاة افریقیه پس از سقوط امویان 98
چکیده دوره و الیانِ مغرب 102
نتایج فتح مغرب و دوره ولاة 104
پرسش 105
منابع،برای مطالعه بیشتر 106
3.خوارج 107
انگیزه ظهور خوارج در غرب سلامی 108
مراحل شکلگیری خوارج در غرب اسلامی 110
دوره عمومی شورش و قیام خوارج در غرب اسلامی 111
دولت خوارج صُفریه؛بنیمدرار 113
ب)دوره شورش علنی خوارج صُفریه 115
سقوط قیروان 117
دولت عباسی و خوارج 120
تأسیس دولت بنیمدرار(بنی واسول)-صفریه(208266 ه/977 م)123
روابط خارجی صفریه 125
4.خوارج اباضیه 131
تصرّف طرابلس 132
2.دولت بنیرستم در مغرب اوسط 135
جانشین عبدالرحمنبن رستم 137
افلحبن عبدالوهّاب(208-258ه)138
ابوبکربن افلح(258261ه)139
ابوحاتم(281294ه)141
علل سقوط رستمیان 143
روابط خارجی بنیرستم 144
فرهنگ و تمدن اسلامی در مغرب دوره خوارج 145
چکیده دوره خوارج در مغرب 146
نتیجه دوره خوارج در مغرب 147
پرسش 147
منابع،برای مطالعه بیشتر 149
5.نگاه اجمالی به دولت اغلبی 151
زمینه پیدایش دولت اغلبی 152
ولایت ابراهیمبن اغلب 153
زیادة اللهبن ابراهیم(201223ه)157
ابوالعباس(226242ه)159
ابوالغرانیق(250-261ه)161
ابراهیم دوم(261289ه)162
زمینههای سقوط ابراهیم دوم 163
آخرین امرا و سقوط دولت اغلبی 166
6.فرهنگ و تمدن اسلامی در دوره اغلبی 169
تأسیسات 172
علوم و معارف در دوره اغلبی 173
چکیده دولت اغلبی در افریقیّه 175
نتایج دوره اغالبه در مغرب 176
پرسش 177
منابع،برای مطالعه بیشتر 178
7.نگاهی اجمالی به دولت ادریسی 179
زمینه قدرت ادریسیان 180
از مکه تا ولیلی 183
توسعه قدرت ادریسی 186
ادریس اصغر 187
مهاجرت مخالفان 189
علیبن محمدبن ادریس(221-234 ه.ق)و یحییبن محمد 193
یحییبن یحییبن محمّدبن ادریس 194
یحیای چهارم 196
آخرین سردار،حسن الحجام 197
انحطاط دولت ادریسی(موسیبن ابیالعافیه)199
گرایش موسی به امویان 200
دولت دوم ادریسیان 203
جوهر و فتح مغرب 205
حسن بین فاطمیان و امویانِ آندلس 206
پایان دولت ادریسی 208
بنای فاس 209
فرهنگ و تمدن اسلامی در مغرب دوره ادریسی 211
چکیده دولت ادریسیان 215
نتایج دوره حکومت ادریسی 215
پرسش 216
منابع،برای مطالعه بیشتر 217
8.فاطمیان در افریقیّه 219
گرایش بربرها به داعی و عکسالعمل خلافت عباسی 222
ورود عبیدالله مهدی به افریقیّه 225
آغاز دور جدید دعوت فاطمیان 228
نخستین اقدامات داعی بعد از سقوط دولت اغلبی 230
نسب عبیدالله مهدی 233
قتل ابوعبداللهِ شیعی 236
دولت فاطمی مصر 238
حمله دوم ابوالقاسم به مصر 242
مهدیّه،پایتخت جدید فاطمیان 243
ولایت ابیالقاسمبن عبیدالله بر افریقیّه 244
ولایت ابوطاهر،اسماعیلبن ابیالقاسمبن عبیدالله(منصور)246
فتح مصر و ولایتِ مَعَدبن اسماعیل(المعزلدین الله)248
امارت ابیالفتح بر افریقیّه 251
ابیمناد بادیس،ناصرالدوله(نصیرالدوله)254
زناته پایگاه امویان در مغرب 256
روابط حاکم و نصیرالدوله 258
عوارض سقوط فاطمیان در مغرب،آغاز ملوکالطوایف 260
صقلیه فاطمی 261
فرهنگ و تمدن اسلامی در عصر فاطمیان در افریقیه 264
چکیده دولت فاطمیان در مغرب 265
نتایج حکومت فاطمیان در مغرب 266
پرسش 266
منابع،برای مطالعه بیشتر 267
9.دولت بنیزیری و بنیحماد 269
هجوم عرب بنیهلال 271
تمیمبن معز 273
یحییبن تمیمبن معز 275
علیبن یحییبن تمیمبن معز،در مهدیّه(509-515ه)276
حسنبن علیبن یحیی ابنتمیم(515-558ه)277
نبردهای زیریان با نرمانها 277
بنی حمّاد(405547ه)280
محسنبن قائد(446447ه)282
بلکینبن محمدبن حمّاد(447454 ه/10551062 م)282
ناصر بن حمّاد و شکست سبیبه 283
ولایت منصوربن ناصر(481-498 ه/1088-1105 م)287
ولایت یحییبن عبدالعزیز(547 515ه)289
حکومت موحّدین 291
فرهنگ و تمدن اسلامی در افریقیه دوره زیریان و بنیحماد 293
تونس،قلعه بنیحماد 294
تشکیلات اداری زیریان 295
دیوانها و نظام اداری زیریان 296
جند 297
تشکیلات مالی زیریان 298
تشکیلات قضایی و دینی زیریان 298
محصولات زراعی و صنعتی در دوره زیریان 300
روابط خارجی بنیزیری 302
مذاهب افریقیّه در دوره زیریان 303
علوم و معارف دوره بنیزیری 305
هنر در دوره زیریان 307
طب 309
نجوم 309
چکیده دوره زیریان و بنیحمّاد در افریقیّه و مغرب اوسط 310
نتایج دوره حکومت بنیزیری و بنیحماد 311
پرسش 311
منابع،برای مطالعه بیشتر 313
10.مرابطین 315
خروج مرابطین و تشکیل دولت 318
بنای مراکش و فتوحات مغرب 321
فتح طنجه و سبته 323
نخستین مرحله سیاست مغربی یوسف در آندلس 325
مرحله سوم سیاست مغربی یوسف در آندلس 329
مرحله چهارم سیاست مرابطی-عباسی 332
امارت علیبن یوسف 333
بربرهای برانس و مسئله قرطبه 337
ظهور ابن تومرت 341
انحطاط دولت مرابطین 342
تاشفینبن علی 344
امارت ابراهیمبن تاشفین 346
فرهنگ و تمدن اسلامی در دوره مرابطین 348
وزیر 349
دیوانهای اداری مرابطین 352
امور مالی 354
هزینههای دولت مرابطین 355
کشاورزی و صنعت 356
بازرگانی داخلی و خارجی 357
ترکیب جمعیتی دوره مرابطین 359
طبقات اجتماعی مردم در عصر مرابطین 361
عمران و شهرسازی در عصر مرابطین 363
اوضاع اندیشه در دوره مرابطین 366
معارف و علوم در دوره مرابطین 368
چکیده مرابطین در مغرب 370
نتایج دولت مرابطین 371
پرسش 372
منابع،برای مطالعه بیشتر 373
11.موحّدین(524-667 ه/1130-1269 م)375
ابن تومرت،از آندلس تا بغداد 378
سازمان دهی اصحاب 382
تأسیس دولت موحّدین 384
عبدالمؤمنبن علی 388
فتوحات عبدالمؤمن در افریقیّه 392
شورشهای زمان عبدالمؤمن 394
یوسفبن عبدالمؤمن 397
خلیفه امیرالمؤمنین،یعقوببن یوسف(المنصور بالله)401
محمدبن یعقوب(الناصرلدین لله)404
انحطاط قدرت موحّدین 408
برخورد مأمون با موحّدین 412
دولت ابیمحمد،عبدالواحد رشید ابنمأمون 415
ابیالحسن سعید علی و ظهور بنیمرین 417
دولت مرتضی و ابیدبوس 419
فرهنگ و تمدن اسلامی در عصر موحّدین 423
تقسیمات اداری موحّدین 426
اوضاع اقتصادی و دیوان مالی 429
صنعت و تجارت 433
تأسیسات عمرانی 435
جند 436
علوم و معارف در عصر موحّدین(مغرب)438
مغرب،بعد از سقوط موحّدین 442
چکیده دولت موحّدین 443
نتایج دولت موحّدین در مغرب 444
پرسش 444
منابع،برای مطالعه بیشتر 446
12.دولتهای مغرب پس از سقوط موحدین 447
اوضاع سیاسی و فرهنگی دولت حفصی 451
اوضاع اقتصادی اجتماعی دولت حفصی 452
فرهنگ و تمدّن دوره حفصی 455
بنی عبدالواد(1236 م/633 ه 1550 م/962ه)457
بنی مرین 459
فرهنگ و تمدن افریقیه در عهد مرینی 462
پیدایش و نضج تاریخنگاری مغرب در قرن هشتم هجری 463
اوضاع اقتصادی عصر مرینی 465
بنی وطاس(961831ه)468
چکیده دولتهای پس از سقوط موحّدین 468
جهاد صوفیان و فقها در غرب اسلامی 469
نتایج 474
پرسش 474
منابع،برای مطالعه بیشتر 475
فهرست منابع 475
ضمائم 479
...إِنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّی یُغَیِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ... (1)
پیدایش«مغرب بزرگ عربی»پدیده جغرافیایی و تاریخی،مربوط به پایان قرن نخست هجری بود که سرانجام مرزهای امپراطوری روم را به بخشی از اروپا محدود ساخت.این تحوّل سیاسی-نظامی و اجتماعی-فرهنگی؛چهره قرون وسطی را تغییر داده و در پی آن دوره جدیدی از روابط اقتصادی و نظامی بین مسلمانان و مسیحیان آغاز گردید:دهها مرکز جدید جمعیت شهری شکل گرفت و در نخستین شهر اسلامی مغرب یعنی«قیروان»،دومین مرکز انتقال فرهنگ و تمدن ایرانی-اسلامی(بیتالحکمه)تأسیس شد که موجی عظیم از علوم و معارف اسلامی را به غرب جهان اسلام منتقل نمود.
طی قرن سوّم تا دهم هجری نیز قدرت سیاسی اسلام در مغرب،بین بیست خانواده حکومتی استمرار پیدا کرد.
در کتاب حاضر تاریخ فرهنگ و تمدن در عصر دولتهایی که از دوره«والیان»تا ورود«خلافت عثمانی»بر«مغرب»حکومت کردند،مورد بررسی تحلیلی قرار گرفته است.
در پایان ضمن تشکر از مسئولان محترم«جامعة المصطفی صلّی الله علیه و آله العالمیة»،بهویژهمدیر کل دفتر برنامهریزی و فنآوری آموزشی و همه کسانی را که در تهیه این اثر نهایت کوشش خود را مبذول داشتهاند،ارج نهاده و سپاسگزارم.
محمدرضا شهیدی پاک
قم-تابستان 1387
1) (1) .رعد،آیه 11.
درباره واژه«مغرب»و محدوده جغرافیایی آن در جهان اسلام در متون اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد؛در این بین ابنخلدون که خود از نزدیک با شهرهای مغرب و حدود آن آشنا بوده و مسافرتهای طولانی در این دیار داشته،تلاش نموده است تا وصف دقیقی از واژه مغرب ارائه دهد؛ازاینرو گزارشهای وی دراینباره دقیقتر بوده و بر سایر بررسیها مقدم است؛در یک نگاه اجمالی،دو دیدگاه در مورد مغرب وجود دارد:
1.«مغرب»سرزمین وسیعی است که در اصطلاح جغرافیدانانِ مسلمان از آن با واژه«غرب اسلامی» (1)یاد شده و مغرب و آندلس را دربر میگیرد؛ (2)تاکنون تصوّر بر این بوده است که فرانسویها واژه«غرب اسلامی»را ابداع کردهاند؛اما چنانکه خواهد آمد،واضع این واژه،جغرافیدانان مسلمان بودهاند.
2.حدّ مغرب با مناقشاتی،از حدود برقه تا طنجه است که با این تعریف،سرزمین آندلس از آن خارج است.
اکنون وصف مقایسهای چند تن از صاحبنظرانِ جغرافیای اسلامی را در خصوص واژه«مغرب»بررسی میکنیم:
ابنخلدون،مورخ مغربی قرن هشتم هجری در مورد واژه مغرب مینویسد: (3)واژه
مغرب در عرف جغرافیایی،اسمی است در مقابل مشرق؛اما در اصطلاح جغرافیدانان،واژه مغرب،بر ناحیه و سرزمین معینی اطلاق شده که حد غربی آن«بحرظلمات»است؛ (1)شهرهای طنجه،سلا،آزمور،انفی،اسفی (2)از شهرهای بزرگ آن است؛حد شمالی مغرب در اصطلاح جغرافیدانانِ عرب،دریای مدیترانه با شهرهای ساحلی،تونس،بجایه،وهران،سوسه،مهدیّه،صفاقص،طرابلس،سواحل برقه و اسکندریه است؛ (3)حد جنوبی و سمت قبله مغرب،رمال،حدفاصل بین بلاد«سودان»و بلاد«بربر»میباشد که شهرهای بلاد جرید(قبله تونس)در آن واقع است؛که از طرف غرب،به«دریای محیط»محدود شده و از سمت شرق آن«نیل»عبور میکند؛ (4)حد شرقی آن«بحر قلزم»در ناحیه سویس (5)است که از این نقطه تا«دریای روم»دو روز راه است و فاصله آن تا مصر سه روز است؛با این وصف،اقلیم مصر و برقه،داخل در حدود مغرب است؛ (6)
اما در عرف جغرافی دانان امروز(روزگار ابنخلدون)اقلیم مصر و برقه (7)داخل محدوده مغرب نیست و حد مغرب از طرابلس است.
ابنخلدون،همچنین در کتاب خود روایت ابنعذاری در مورد مغرب را آوردهاست؛او حد مغرب را از ساحل«نیل»در اسکندریه تا شهر سلا در«مغرب اقصی»دانسته است.
جغرافیدانان و مورخین مسلمان بر سرزمینهای ماورای مرز غربی مصر تا ساحلِ«اقیانوس اطلس» (8)که در غرب جهان اسلام قرار دارد با عنوان«مغرب»یاد کردهاند؛در بین آنها،تقسیمبندی ابنخلدون و حمیری که هر دو مغربی و معاصر هم بودهاند،
(حمیری جغرافیدان مورخ قرن دهم ساکن سبته (1)و ابنخلدون ساکن تونس)،به صواب نزدیکتر است.حمیری در روایات منسوب به پیامبر صلّی الله علیه و آله در مورد فتح«افریقیّه»،حد آن را از برقه تا طنجه نوشته است.
در بیان ایشان،اقلیم مغرب به حسب دوری و نزدیکی از مرکز خلافت،به سه منطقه مغرب ادنی،مغرب اوسط و مغرب اقصی تقسیم شده است؛گویا بعد از دوره ولاة،مغرب به سه سرزمین تقسیم شده است. (2)ابوالفداء نیز،با عنوان قطعه از این سه منطقه یاد کرده است؛ (3)در متون جدید،از این منطقه،با نام«آفریقای شمالی»شامل:مراکش،الجزایر،لیبی،تونس یاد میشود. (4)
مورخ دیگر معاصر ابنخلدون و حمیری،ابنعذاری مراکشی،مورخ دربار«موحّدین»است؛ (5)او در پایان کتاب المعجب،وصف جغرافیایی شبیه آن دو از مغرب و آندلس ارائه داده است؛ (6)در بیان رقیق قیروانی،مورخ قرن چهارم هجری نیز از برقه تا طنجه با عنوان«افریقیّه»یاد شده است؛ (7)لئون افریقی (8)هم از این منطقه(غرب)با عنوان افریقیا یاد کرده و آن را به چهار مملکت(مراکش،فاس،تلمسان،تونس)تقسیم کرده است. (9)
اعراب مسلمان در ابتدای فتوحات،آفریقای شمالی و آندلس را باهم مغرب نامیدند؛در این نگرش،مغرب،شامل سراسر شمال آفریقا بود که شاملِ غرب مصر،صحرای
1) (1) .حمیری،الروض المعطار،ص47.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص190؛ابوالفداء،تقویم البلدان،ص123.
3) (3) .ابوالفداء،تقویم البلدان،ص123.
4) (4) .مصاحب،دایرةالمعارف فارسی،ج1،ص177.
5) (5) .ابنعذاری و ابنخلدون به گفته جغرافیدان غرب اسلامی،ادریسی استناد جستهاند.ادریسی بخشی از اثر جغرافیایی خود را به مغرب به عنوان منطقه خاص جغرافیایی اختصاص داده است.دوزی و دوخویه؛این بخش از کتاب ادریسی را بهطور مستقل(آمستردام،1969)منتشر کرده است.
6) (6) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص248.
7) (7) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص38،31.
8) (8) - .Leon Afri.
9) (9) .حسنبن محمدبن الوزان مغربی،معروف به لئون افریقی 957 ه،مورخ و سفرنامه نویس قرن نهم و دهم هجری،از جمله مقربان سلطان تلمسان محمد و طاسی بود.او با استفاده از این موقعیت،سفرهایی را به مغرب،سودان و آندلس انجام داد؛لیون افریقی،وصف افریقیة،ج1،ص36.
بزرگ آفریقا و آندلس میشد؛ (1)این دو سرزمین،معادل یک چهارم جهان اسلام است؛ (2)به روایت اصطخری(346ه)«دیار مغرب،بر درازای«دریای روم»[است]و آن دو نیمه باشد و اما شرقی برقه و افریقیّه و تاهرت و طنجه و سوس و زویله و...و اما غربی این دیار ولایت آندلس است». (3)
در نهایت،موضوع بحث در جلد نخست کتاب،تعیین محدوده جغرافیایی حوادثی است که در حدفاصل برقه تا طنجه رخ داده است که بهطور خاص از آن با واژه«مغرب»یاد میکنیم؛این سرزمین در عرف جغرافیدانان مسلمان چنانکه بیان گردید در قرون میانه به سه قطعه«ادنی»،«وسطی»و«اقصی»،واقع در غرب سرزمین مصر تقسیم شده که قرنهای متمادی نیز،این تقسیمبندی رعایت شده است؛این منطقه،اکنون،لیبی(با سه استان عمده آن برقه،طرابلس،فزّان)و تونس،الجزایر و مغرب که با عنوان کشور مراکش از آن یاد میشود را دربرگرفته است و در اصطلاح جغرافیای سیاسی،از آن با عنوان«افریقای شمالی»یاد میشود.
مغرب ادنی:مغرب ادنی یا افریقیّه،دروازه ورود اسلام به غرب اسلامی بوده است؛ (4)این بخش از سرزمین مغرب عربی،به دلیل نزدیکی به سرزمینهای عرب و دارالخلافه حجاز،بدین نام،شهرت یافته است؛ابنخلدون،محدوده افریقیّه را طرابلس و برقه (5)و سرزمین«بربرهای نفزاوه»،«بنییفرن»،«نفوسه»و انبو هی دیگر از بربرها دانسته است؛به
1) (1) .در یک متن عربی که بهوسیله جغرافیدان بنام غربی،سیمونه( Simonet )ترجمه شده است،از شش ایالت شبه جزیره ایبری(تاراکونیا،کارتاژینا،لوزیتانیا،گالیسیا،آندالوسیا و تانژیتانیا)نامبرده و از ایالت تانژیتانیا(طنجه)به عنوان ششمین ایالت شبه جزیره ایبری یاد شده است و با عنوان ایالت تنگه و اراضی آن آمده است؛ر.ک:اولاگوئه،هفت قرن فراز و نشیب تمدن اسلامی در اسپانیا،ص250،249.
2) (2) .قره چانلو،جغرافیای تاریخی کشورهای اسلامی،ج2،ص233.
3) (3) .اصطخری،مسالک و ممالک،ص39.
4) (4) .منظور از غرب اسلامی،همه سرزمینهای واقع در غرب جهان اسلام،شامل مغرب و آندلس است.
5) (5) .انطابلس؛ر.ک:عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص250.
گفته او،قیروان مرکز آن در گذشته و اکنون تونس،پایتختآناست. (1)
سرزمین مغرب ادنی،شامل طرابلس،تونس و بخشی از الجزایرِ شرقی است؛لئون در مورد (2)وجه تسمیه«افریقیّه»ریشه آن را از واژه لاتینی Separavit دانسته و تقسیمبندی خاص خود را آورده است؛در بیان او از تونس(شامل:بجایه،قسنطینه،طرابلس الغرب و الزاب) (3)به عنوان مملکت چهارمافریقیّه یاد شده است.
مغرب اوسط: (4)به سرزمین واقع در حدّ فاصل بجایه تا وادی مَلَوِیِه، (5)«مغرباوسط»اطلاق شده (6)و پایتخت آن تلمسان و«جزایر بنیمَزغَنَّه»است؛ (7)اینسرزمین،امروزه(1246 ه/1830 م)در اشغال فرانسه قرار دارد؛ (8)حمیری،پایتخت مغرب اوسط را بجایه ذکر نموده است؛ (9)مهمترین شهر مغرب اوسط، (10)تلمسان به عنوان مرکز فرهنگی و عمرانی این منطقه در منابع،مورد توجه قرار گرفته و قرنها پایتخت دولتهای بزرگ حاکم در مغرب بوده است؛شهر ساحلی بجایه،از شهرهای بزرگ مغرب اوسط،همواره از نقاط بسیار آباد و محل سکونت علما و دانشمندان اسلامی و از مراکز فرهنگی مغرب(پایتخت دولت بنیحمّاد) (11)بودهاست.
مغرب اوسط،سرزمین بربرهای«زناته»،«مغراوه»،«بنییفرن»و...بوده و در زمان ابنخلدون،قبایل عرب بر منطقه سلطه کامل پیدا کرده و بربرها تابع آنها شدند؛ابنخلدون مینویسد:«بلاد بجایه،سرزمین بربرهای«زواوه»،«کُتامه»،«هوّاره»و«عجیسه»
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص204؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص77.
2) (2) .لیون افریقی،وصف افریقیة،ج1،ص29،28،27.
3) (3) .همان،ج1،ص31.
4) (4) - .al-maqhrib-al-awsat.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص202.
6) (6) .ابوالفداء از شرق بوهران تا آخر حدود بجایه نوشته است؛ر.ک:ابوالفداء،تقویمالبلدان،ص122.
7) (7) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص253.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص77.
9) (9) .حمیری،الروض المعطار،ص80.
10) (10) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص3،ص4.
11) (11) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص253.
بود؛اما امروزه سرزمینِ عرب و بقایای بربرها به بالای کوهها کوچ کردهاند. (1)
مغرب اقصی (2):در منابع،از«رودخانه مَلَوِیِه»تا اسفی در ساحل اقیانوس اطلس،با نام مغرب اقصی یاد شده است؛شهرهای مراکش،فاس،سِجلماسَه،همواره از جمله نقاط مهم فرهنگی،اقتصادی و سیاسی مغرب اقصی بوده است؛ (3)«جبال دَرَن»در جنوب مغرب اقصی،از مراکز مهم بربرهای«مصامده»،«برغواطه»،«غماره»،«اوربه»،«صنهاجه»و«مطغره»است و رودخانه بزرگ«اُمّربیع» (4)در آن جاری است؛ (5)همچنین بربرهای«مکناسه»و«زناته»در کنار«رودخانه مَلَوِیِة»که از کوههای«تازی»سرچشمه میگیرد (6)و به دریای روم میریزد (7)بهسر میبرند؛ابنعذاری،به یازده رودخانه بزرگِ جاری در مغرب اشاره کرده است. (8)
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص203.
2) (2) - .al-maghrib-al-aqsa.
3) (3) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص259.
4) (4) .رودخانه امربیع از رودخانههای خروشان و پر آب مغرب اقصی است که گرو هی از بربر در دهکدهای به همین نام در آنجا سکونت میکردند؛ر،ک:مؤلف مجهول،الاستبصار،ص 180؛حمیری،الروض المعطار،ص605.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص202،201.
6) (6) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص262.
7) (7) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص202.
8) (8) .واژه مغرب بر هر سه منطقه مغرب اقصی،ادنی و اوسط اطلاق شده است.
سخن،پیرامون سرزمین مغرب به دلیل پیشینه تاریخی با اهمیتِ آن در سرزمینهای اسلامی،نیازمند بحثی جامع است.ازاینرو،در گفتار حاضر،سعی شده است تا حد امکان،به ابعاد مختلفی چون جغرافیای شهری و طبیعی مغرب پرداخته شود.
چنانکه گذشت،در اصطلاح جغرافیدانان مسلمان به سرزمینهای حدّفاصل برقه تا طنجه«مغرب»اطلاق شده است؛مهمترین شهرهای این منطقه که از آغاز فتوحات اسلامی،مسلمانان در آنها ساکن شده و یا شهرهایی که بهوسیله آنها تأسیس گردیدند عبارتند از:
(1) سیرناییک، (2)شهری قدیمی بین اسکندریه و افریقیّه،مرز بین مصر و افریقیّه و نخستین توقفگاه در راه مصر به قیروان است؛این شهر بیابانی،در شش مایلی ساحل دریا واقع شده و خاک سرخ و روغن آن،خواص طبی دارد از محصولات آن،پنبه بسیار مرغوب و نیز پشم و عسل است که صادر میشود؛ابنخرداذبه این منطقه را محل سکونت بربر (3)و اصطخری،ادریسی و ابنحوقل آن را شهرکی میانه و آباد دانسته و ناحیهای وسیع و آباد در احاطه کوهها معرفی کردهاند؛ (4)به گفته حمیری،بیشتر ذبایح مردم مصر از آنجا تأمین
میشود،چون چراگاههای بزرگ و مناسب دارد؛ (1)اوجله،اجلابیه،دان و زویله از دیگر شهرهای حدفاصل برقه تا طرابلس هستند. (2)
از شهرهای افریقیّه بوده و شهری باستانی در ساحل دریای مدیترانه است؛به گفته حمیری دیوارهای آن از بقایای باستانی است واژه طرابلس را به«سه شهر»(تریپولی)و«شهر مردم»معنا کردهاند، (3)طرابلس الغرب از شرق به برقه از شمال به«دریای مدیترانه»و از غرب به تونس و از جنوب به«صحرای فزان»محدود است؛ابنخرداذبه،نخستین جغرافیدان مسلمان است که از آن نام برده است، (4)این شهر،شهری آباد و پرجمعیت و پرنعمت با بازارهای متعدد است،شغل مردم آنجا تجارت در خشکی و دریاست؛ابنحوقل (5)در سفر به طرابلس آن را شهری از سنگ سپید و پر نعمت،با مردمی که در حال دادوستد با روم و مصر هستند و نیز محل سکونت دائمی بربرها معرفی کرده است؛در اطراف شهر،نخلستانها و باغبزرگ میوه وجود دارد؛در طرابلس،رباط بزرگی برای عبادت عابدان و زهّاد بنا شده است(مقصود از رباط در غرب اسلامی،بهویژهدر افریقیّه،محل مرابطه و عبادت صالحان و صوفیان و جای اقامت مجاهدان است).
فزان (6)(کشور باستانی غار امانت)ولایتی وسیع بین فیوم و طرابلس غرب(بین قابس و طرابلس غرب)از نقاط سکونت بربرهای مسلمان(قبیله مزاته)بوده (7)و مرکز آن،زُویله السودان است؛هوای فزان،صحرایی با رطوبت کم و حرارت زیاد،تابستان بسیار گرم و
زمستان بسیار سرد دارد؛در هر جای آن نخل خرما به چشم میخورد،قسمت اعظم فزان را بیابانهای بیآب و علف تشکیل میدهد.مردم زویله(ربض مهدیّه)به گفته ادریسی،ثروتمند و بازرگان هستند و لباس سفید میپوشند؛ (1)زویله اول مرز سودان است؛ (2)و جلولاء از دیگر شهرهای آن،ناحیهای سرسبز در افریقیّه با باغها و گلزارهای بسیار است که عسل(گل یاسمین)آن شهرت دارد. (3)
صبره،شهر بزرگی در نزدیکی قیروان است که بهدست«فاطمیان»بنا گردید؛فاطمیان این شهر را منصوریّه نامیدند؛صبره به شهری باستانی در ناحیه طرابلس الغرب نیز اطلاق شده است و در متون جغرافیایی با نام«سبرت»و«سبره»(مشتق از نام یونانی، sabrata )آمده است. (4)
(5) (تونیوتوم)
تونس«مرز بلاد افریقیّه»،(که در گذشته ترسیس یا ترشیش خوانده میشد)شهری در ساحل مدیترانه میان خلیجی در ده مایلی شهر باستانی قرطاجنه(کارتاژ)قرار دارد،این شهر،از جمله شهرهای بزرگ اسلامی بوده و جامع آن در110 ه/732 م بهدست عبیداللهبن حبحاب بنا شده است؛ (6)تونس در کوهپایه کوه«امعمرو»،قرار دارد؛دیوار تونس به گزارش بکری،بیست و چهار هزار ذراع بوده و چهار دروازه دارد و شریفترین شهر افریقیّه از جهت آب،زراعت،میوه و هواست؛در منابع به عنوان یکی از دو قیروانین از آن یاد شده است. (7)
1) (1) .ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص283،282.
2) (2) .بکری،المغرب فی بلاد افریقیة،المغرب،ص610.
3) (3) .حمیری،الروض المعطار،ص168.
4) (4) .همان،ص354؛ادریسی،نزهة المشتاق،ص121،بکری،معجم ما استعجم،ص9،8،ابنعبدالحکم،فتوح افریقیه و المغرب،ص172،171.
5) (5) .تُونِس،تونُسْ،تونیوتوم(به زبان لاتین).
6) (6) .حمیری،الروض المعطار،ص143.
7) (7) .همان،ص1432.
«جزیره شریک»،«جزیره شکله»و چندین«ربض» (1)در اطراف تونس وجود دارد؛از جمله«ربض باردو»که باغها و قصور متعددی در آن بنا شده است.در تونس همچنین،انواع متعددی از ماهی صید میشود؛بنای دارالملعب(طیاطر)شامل چندین کاخ و آبگیر(آبگیرهای شیاطین)در آن است؛به فاصله دو تا چهار مایل در اطراف تونس باغهای زیتون گسترده شده است.
«اوجله»،شهری کوچک است که در نزدیکی شهر برقه قرار گرفته دارای نخلستانهایی است. (2)
«باشو»شهری است که در«جزیره شریک عبسی»که قبله تونس است قرار گرفته و دارای جامع،بازارها و حمامهای متعددی است. (3)
بنزرت (4)مرکز شهرهای«عمل صطفوره»،شهری کوچک در ساحل دریا و در نزدیکی تونس است و از سواحل آن دوازده نوع ماهی صید میشود؛ (5)تینجه نیز از دیگر شهرهای عمل صطفوره است. (6)
در چهار مایلی قیروان واقع شده و شهری بزرگ است (7)که بیشترین سرسبزی و بوستان در بلاد افریقیّه را دارد و معتدلتر از آن در افریقیّه وجود ندارد؛رقاده،در سال 263هبنا گردید،هرکس در آن اقامت کند،همواره مسرور و با نشاط است؛اسحق طبیب،یکی از
امرای اغلبی را با استفاده از هوای رقاده معالجه کرد؛این منطقه محل تفریح خاص امراء اغلبی شد و ابراهیمبن احمد اغلبی به دلیل عبید و نظامیان خود،نبیذ را در رقاده،آزاد و در قیروان ممنوع کرد. (1)
«زغوان»از کوههای بزرگ افریقیّه نزدیک جزیره شریک است که آن را به علت راهنمایی مسافران،کلب الرفاق،نامیدند.
«بیاس»محلی در افریقیّه بین قیروان و تونس و«بندر رادس»از دیگر بنادر مشهور تونس است.
سبیطله(قموده)نیز در هفتاد مایلی قیروان،شهری بزرگ و دارای آبادیهای متعددی است.
(2) «قیروان» (3)معرّب واژه فارسی«کاروان»،پایتخت ولایت قیروان در نزدیکی شهر قمونیه (4)(قموده) (5)از بزرگترین و ثروتمندترین شهرهای مغرب بلاد افریقیّه و تا پایان خلافت«موحّدین»مرکز این بلاد بوده است؛بندرهای مهم«سوسه»،«المنستیر»و«مهدیّه»در چهل مایلی آن قرار داشته و تجارت آن پر رونق است؛همچنین این ناحیه از آبگیرهای بزرگ و شگفتی برخوردار است.
معروفترین علما و فقهای غرب اسلامی از قیروان بهپا خاستند.طنبذه(محمدیه)و طبرقه از دیگر بلاد افریقیّه در حدفاصل تونس و قیروان است.قموده نیز در دو مایلی قیروان و در سمت قبله آن واقع شده است. (6)
1) (1) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص360.
2) (2) - .Kairouan.
3) (3) .نلینو آن را قورینا؛اسم رومی پیش از اسلام را آورده است و ابنعبدالحکم قُونیة ذکر نموده است.
4) (4) - .Qumunia.
5) (5) .در برخی منابع قمونیه را قیروان افریقیه نامیدهاند؛اکنون جای آن دهکدهای با نام قرینه در ایالت بنغازی کشور لیبی است و این مطالب دلیل بر بیاصالتی منشأ رومی برای نام قیروان است و مصدر فارسی آن صحیح است.
6) (6) .حمیری،الروض المعطار،ص472.
(1) شهری اسلامی در ساحل افریقیّه است که در ناحیهای به نام«حمه»بهدستور عبیدالله مهدی ساخته شد؛این شهر محل توقف کشتیهای روم و مغرب بوده؛شهری با قلاع،استحکامات استوار و غیر قابل نفوذ است؛کشتیهای شرق و غرب(از اسکندریه،صقلیه،آندلس و شام)که کالاهای گوناگونی با خود دارند در آنجا توقف میکنند و پارچههای بسیار مرغوبی در آن جا بافته میشود. (2)
(3) «سوسه»(سوس،یا هادرونتوم) (4)بندر پر رونق افریقیّه،در یک منزلی قیروان در ساحل دریای مدیترانه قرار دارد.این شهر،دارالصناعه بوده و از اماکن معتبر کشتی سازی در مدیترانه است؛دارای کشتزارهای وسیع،با محصولات متنوع بوده و بیشتر مردم آن به بازرگانی مشغولند؛ (5)بافت انواع پارچههای لطیف و ظریف(سوسیه)و تولید نوعی پارچه به نام«بیضا»در آنجا معمول بود؛این شهر به کثرت مساجد و رباطهای عبادی-نظامی معروف است و در نزدیکی آن،حدود پانصد رباط وجود داشته که گرو هی از عابدان و صالحان در آن به عبادت مشغول بودهاند. (6)از جمله معروفترین این رباطها«رباطالمنستیر»بین مهدیّه و سوسه است که همه ساله،انبو هی از مردم،چند روز از جمله در روز عاشورا آنجا تجمع میکنند و هزینه این رباط از محل صدقههای مردمی تأمین میشود؛نزدیک منستیر،دریاچه نمک بزرگی است و«آبگیرهای بزرگ»و«دارالملعب باستانی»در شمار نقاط دیدنی سوسه هستند؛به لحاظ تاریخی همواره بین مردم مهدیّه و سوسه از گذشته اختلافات و مشاجراتی وجود داشته است.
لیون افریقی وصف کاملی از تاریخ سوسه و اوضاع بد اقتصادی اجتماعی آن دارد؛سوسه،شهری باستانی،درصد مایلی تونس که رومیان بنا کردند و مسلمانان پس از فتح،آن را پایتخت خود قرار دادند؛کشت گندم،زیتون و انجیر در آنجا معمول بوده است،مردم آن به دریانوردی و تجارت دریایی مشغول و نساجی و گاوداری و سفالگری در آن رواج داشته است؛در زمان لیون(قرن دهم هجری)شهر خالی از سکنه بوده است. (1)
(2) «صفاقس»(سفاقس)، (3)شهری باستانی در افریقیّه و در ساحل شمالی قابس در سه منزلی قفصه قرار دارد؛این شهر بندری آباد بوده و دارای بازارهای متعدد و دیوارسنگی بزرگ با دروازههای آهنین و پاسگاههای مخصوص نگهبانی و مرابطه بوده؛آب شرب مردم از آب انبارهای بزرگ تأمین میشده است؛ (4)این شهر،در میانجنگلی از درختان زیتون واقع شده و روغن زیتون آن،مرغوبتر از مصر،مغرب،صقلیه و روم است؛کشتیها از سراسر دنیا در آن توقف میکنند و بازرگانانی از نقاط مختلف برای خرید روغن زیتون و سایر کالاها به آنجا سفر میکنند. (5)
«جزیره قرقنه»،در مقابل آن قرار گرفته و جزیره«جربه»نزدیک قابس،محل سکونت«خوارج اباضی»بوده است؛مساحت این جزیره به طول شصت مایل و عرض پانزده مایل بوده و جزیره بسیار کوچک«زیزو»(ریزو)به آن متصل است.جزیره از نخلستان و تاکستان پوشیده شده است؛«جربه»(جزیره آباد و پربرکت)میوههایی بسیار گوارا دارد (6)جزیره کوچک«بسه»در جوار آن واقع گردیده است.
(1) از شهرهای افریقیّه،در چهار منزلی قیروان در جنوب شرقی تونس واقع شده (2)و از جمله بلاد جرید است؛اطراف شهر را خندقی بزرگ فرا گرفته است؛شهر خوش منظره قابس در سه مایلی دریا قرار دارد و درخت توت در آن زیاد است (3)و ابریشم بسیار مرغوبی دارد و در افریقیّه،فقط در قابس حریر تولید میشود و این شهرِ صحرایی-دریایی را«دمشق مغرب»نامیدهاند؛در جنگلهای آن،درختان انگور،زیتون،انجیر و خرما وجود دارد و موز افریقیّه،تنها در این شهر بهدست میآید؛از جمله دیگر محصولات آن روغن زیتون است که به نواحی دیگر صادر میشود؛ (4)مردم قابس سیاه چرده،کشاورز و ماهیگیرند. (5)
(6) شهری باستانی در بیست و پنج مایلی ساحل دریاست؛ (7)جمیع ارباب صنایع در این شهر حضور داشته و کشاورزی آن پررونق بوده و به ارزانی و فراوانی ارزاق مشهور بود؛به گفته لیون:دیوارهای قدیمی باجه تا زمان حضور او در این شهر وجود داشته است؛باجه را به سبب وفور گندم«باجة القمح» (8)و انبار غله افریقیّه(هری افریقیّه)نامیدهاند. (9)
1) (1) - Gab?es.
2) (2) .ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص297،276.
3) (3) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج4،ص389،290.
4) (4) .حمیری،الروض المعطار،ص452،451.
5) (5) .لیون افریقی،وصف افریقیة،ج2،ص91.
6) (6) - B?eja.
7) (7) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج1،ص315،314.
8) (8) .لیون افریقی،وصف افریقیة،ج2،ص664.
9) (9) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج1،ص315،314.
10) (10) .Buji ، Bougie ، Bijayah.
11) (11) .ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص222؛بجایة الناصریة.
قبایل مختلفی در دل کوههای آن زندگی میکنند.شهر بجایه(بوزی) (1)در ساحل مدیترانه،پایتخت مغرب،در دامنه کوه بلند«مسیول»(امسیول)قرار دارد؛گیاهان دارویی نادری در آن میرویند؛در این بندر،مهمترین«دارالصناعه»افریقیّه(به دلیل چوب مناسب)قرار دارد؛این شهر تا صقلیه سه گره دریایی فاصله دارد؛بندری بزرگ که کشتیها از هر سو در آن لنگر میانداختهاند؛در بجایه جایی به نام«لؤلؤة»بر بلندای کو هی مشرف بر دریا وجود دارد که امرای«صنهاجه»در آن کاخهایی ساختند؛ (2)کوه بزرگ مسیول در ابرها فرو رفته و چشمههای بسیاری از آن جاری است؛ملوک«صنهاجه»پایتخت و مراکز مهم حکومتی خود را در این منطقه بنا کردند (3)تا از شر عرب درامان باشند در مورد ارتفاعات بجایه گفتهاند:«بجایه کلها عقاب حل لمن حلها عقاب».
(4) شهری است در مشرق ولایت وهران که آن را«عراق مغرب»نامیدهاند؛این شهر در دامنه یکی از کوههای اطلس شمالی(کوه جرول:قزول)ساخته شده و از معروفترین شهرهای مغرب اوسط(در بین راه مسیله (5)و تلمسان)است. (6)
رودخانه بزرگی از ناحیه غرب در آن جاری است و میوههای آن از جمله گلابی تاهرت،مثالزدنی است؛مردم آن به کشاورزی و تجارت اشتغال داشته و گاو و گوسفند زیادی در آن وجود دارد؛از محصولات آن،تولید روغن و عسل فراوان بوده و بازارهای بزرگ و پر رونق از جمله«بازار معصومه»در آن برقرار است.
این شهر،ناحیهای پرجمعیت دردشت جنوب شرقی بجایه در نزدیکی کوه«ایکجان»و
محل سکونت«بربرهای کتامه»است.کوه ایکجان،بین سطیف و قسنطینه،دارای دژهای متعددی است؛ (1)از این شهرِ پر آب و سرسبز،انواع میوهها،از جمله گردوی بسیار خوب صادر میشود؛قسنطینه،شهری است کوهستانی که در ارتفاعات بنا شده و صخرههای بلند از سمت جنوب بر آن مشرف است و رودخانه«سوفغمار»از دو طرف،به صورت خندقی آن را احاطه کرده است و دیواری سنگی بلند و سیاه رنگ از سمت شمال آن را در خود گرفته و صعود به این شهر را بسیار مشکل کرده است؛در این شهر هشت هزار خانوار(در زمان لیون)زندگی میکنند؛آثار شهرنشینی تا حدزیادی در آن هویداست و جمیع حرفهها و اصناف در این شهر مشغول بهکار هستند؛تجار بزرگ در قسنطینه به تجارت روغن زیتون و پارچه اشتغال دارند.چشمههای آب سرد و آب گرم در این کوهستان جاری است و آب گیرهای بزرگی دارد. (2)
بونه(عنابه)،میله،تیفاش،تبسه،اوربس،باجه،عین رمیت،القصبه،شیرس،نابولی(رادس)،گمرت،المرسی،اریانه،الحمامات،اهریقلیه،المنستیر از جمله شهرهای مهم اقلیم تونس و بجایه محسوب میشوند.
سرزمین نومیدیا،یکی از مناطق بربرنشین در حاشیه«جبال اطلس»است؛از جملهمناطق آن،تسیت،شهر کوچکی است که«نومیدیها»آن را در دل«صحرای لیبی»بنا کردند؛ودان و افزان از دیگر شهرهای نومیدیاست؛ودان شهری در جنوب افریقیه؛ (3)یعقوبی ودان را شهری از توابع برقه میداند.او فزان را نیز از جمله مناطق بربرنشین دانسته است(که بربرهای هواره،مزاته،لواته و...در آن ساکنند)؛درعه نیز،از شهرهای مهم نومیدیاست که از جبال اطلس شروع میشود و حدود دویست مایل در صحرای لیبی امتداد پیدا میکند این شهر در کنار«رود درعه»گسترده شده است.
از جمله شهرهای مهم نومیدیاست که در طول«رودخانه زیز»تا دل صحرای لیبی گسترده شده است؛این شهر،مسکن قبایل مختلف بربر«زناته»،«صنهاجه»و«هواره»بوده است؛به گفته یعقوبی:بیشتر بربر«صنهاجه»از شهر باستانی سجلماسه مرکز ناحیه تافیلالت است؛در نام موسس آن،اختلاف بسیاری وجود دارد.به گفته بکری در سال 143 ه بنا شد. (1)لیون به حسب شیوه خود در معرفی شهرهای افریقیّه که برای همه آنها سابقه رومی درست کرده این شهر را رومی دانسته است؛اما به گفته محققین پیشرفت رومیها در افریقیّه از جبال اطلس فراتر نرفته است. (2)رود بزرگ زیز از شهر سجلماسه عبور میکند.این شهر خوش آب و هوا بوده و نیز دارای جمعیت زیاد،مدارس،چند جامع و حمامهای متعدد و معادن نقره و طلاست.
تقرت و زاب از دیگر شهرهای نومیدیا هستند؛زاب،منطقهای رملی و بسیار گرم(و کم آب)در وسط بیابانهای نومیدیاست،که از غرب در مسیله امتداد پیدا کرده و از شرق در«بلاد جرید»و از شمال به سرزمین بجایه و از جنوب به بیابانهایی که مسیر«تقرت-ورقله»آن را قطع میکند،منتهی میشود؛تعداد نامحدودی نخلستان آن را پوشانده است.مسیله،نقاوس،طنبه،بسکره،تهوده و...از دیگر شهرهای این اقلیم هستند؛در این قلیم پنج شهر عمده وجود دارد که عبارتند از:
بسکره شهری باستانی و مرکز«بلاد زاب» (3)است که انبو هی از نخلستانها (4)و باغهایی با انواع میوه و از جمله،باغهای متعدد زیتون آن را فرا گرفته و جنگلی به وسعت شش مایل بهوجود آورده است؛انواع معروف و مرغوبی از خرما(کبسا،صیحانی و یاوی)از نخلستانهای آن بهدست میآید و به دلیل وجود نخلهای خرما این شهر را«بسکرة
النخل»نامیدهاند؛رود بزرگی که از«کوههای اوراس»سرچشمه میگیرد،باغها و نخلستانهای آن را مشروب میسازد؛این شهر همچنین چندین حومه آباد دارد؛از بسکره به عنوان دار علم وفقه یاد کردهاند و قبایل بربر،سدراته و مغراوه در اطراف آن بهسر میبرند.دارای آبگیرهای بزرگی است که با آبِ رود پر میشوند؛در این شهر کوه نمک بزرگی نیز مورد بهرهبرداری است. (1)
این شهر در چهارده مایلی غرب بسکره قرار گرفته،شهری است پرجمعیت که مردم آن غالباً صنعتگر و کشاورزند.
از شهرهای پرجمعیت و آباد بوده و دارای جوامع،مساجد و حمامهایی است؛مردم آن ثروتمندند و راههای لیبی به سودان از این شهر عبور میکند.
طولقه و دوسن از دیگر شهرهای بلاد زاب(جرید)و مشتمل بر سه شهر متصل بههم هستند که یک دیوار و خندقی در اطراف آنها قرار گرفته است؛باغها و رودهایی اطراف شهر را فرا گرفته است؛وجود باغهای زیتون،انگور،خرما و انواع میوه از ویژگیهای آنهاست. (2)
(3) سرزمینی در حدفاصل بسکره تا«جزیره جربه»،با آب و هوای بسیار گرم و خشک است که جز نوعی خرمای مرغوب درآن نمیروید؛توزر،قفصه،نفزاوه،غدامس،تاورغه از جمله شهرهای این سرزمین هستند.کوههای دَرَن به این شهر مشرف است. (4)
(1) توزر،شهری باستانی در صحرای نومیدیا،در کنار رودخانه کوچکی که از کوههای جنوبی سرچشمه میگیرد، (2)قرار دارد، (3)این شهر،مرکز شهرهای«بلاد جرید»است. (4)
(5) قفصه،شهری باستانی است که بهوسیله رومیها بنا شد (6)و بهدست«دوک»های رومی اداره میشد،تا اینکه عقبهبن نافع آن را گرفت؛ (7)دیواریهای بلندِ قفصه به ارتفاع بیست و پنج ذراع و به قطر پنج ذراع از سنگ است،آب و هوای بسیار نامطلوبی دارد و در بیرون شهر انبو هی از نخلستان و باغهای زیتون و لیمو به چشم میخورد؛بهترین خرما در این بلاد به عمل میآید؛قفصه به چهار چیز معروف است:خرما،زیتون،پارچه و سفال، (8)در شهر قفصه،چشمههای متعددی جاری است و آب انبار بسیار بزرگی،آب چشمه بزرگ شهر را در خود جمع میکند و از آب آن آسیاب بسیاری به فعالیت مشغولند؛در این شهر سیب سوسی که مزه و بو و رنگ خاصی دارد میروید؛خرمایی درشت به نام«کسما»که بهاندازه یک تخم مرغ است،از تولیدات این شهر است؛همچنین پسته فراوان در این شهر میروید که به پسته«قفص»معروف است و به بلاد مغرب،آندلس،شام و مصر صادر میشود؛بوستانهای متعددِ گل در قفصه به چشم میخورند انواع گل از یاسمن،نرگس،نارنج،آس،بنفشه،سوسن و...در آن میروید؛در قفصه،انواع لباس(طیلسان،عمامه پشمی و...)تهیه میشود (9)و بهترین گلاب در آنجا
تهیه میشود.از دیگر تولیدات آن،ظروف مطلاست؛این شهر،همچنین دارای مردمی ثروتمند و خیّر است.
تاورغه،شهری در حاشیه صحرای برقه در منطقه طرابلس است که دارای چند آبادی است که اطراف آنها را نخلستان فرا گرفته است.
(1) بعد از خروج رومیها از سرزمین تلمسان (2)(قیصریه)قبایل«بنیعبدالواد»(از بربرهای مغراوه)در این سرزمین حاکم شدند.مهمترین شهرهای اقلیم تلمسان،بندر وهران،شهر المرسی الکبیر،شهر تلمسان،قصر تمریز دکت،صحرای انکار،قصر ایسلی،وجده،ندرومه،تبحریت،هنین و ارشکول هستند؛شهرهای این منطقه،انگشت شمار،لکن پرجمعیت،آباد،سرسبز و خرم هستند؛شهر بزرگ تلمسان،مهمترین شهر منطقه و پایتخت این سرزمین است؛ (3)الجزایر،تقدمت،المدیه و تدلیس از جمله شهرهای اقلیم تلمسان میباشند.
(4) جزایر بنیمزغنا، (5)محل سکونتِ قبیله قدیمی«مزغنه»است،مزغنان (6)شهری باستانی در ساحل مدیترانه و محل سکونت بربرهاست. (7)دامداری،زراعت و زنبورداری از مشاغل آن بوده و عسل و روغن و دام فراوانی دارد؛کشتیهای مغرب وآندلس در ساحل آن توقف میکنند.
آثار باستانی موجود در شهر،حاکی از سکونت اقوام مختلفی در دورانهای گذشته در آن است.«دارالملعب»از جمله بناهای باستانی موجود در این شهر است که صحن آن با کاشیهای رنگارنگ فرش شده است و نقوش انواع حیوانات در آن وجود دارد که در طی قرنها سالم مانده است؛در بنادر آن،چشمهای وجود دارد که آب آن گوارا است؛کوهها،چون تاج،این شهر را دربر گرفتهاند؛در کوههای الجزیره،قبایل بربر زندگی میکنند و به زراعت گندم اشتغال داشته و انواع دام از گوسفند،گاو و..پرورش میدهند؛آنان،در روابط تجاری خود،کالاهایی چون عسل و روغن را به بلاد مجاور صادر میکنند (1)از ویژگیهای دیگر آن وجود آبادیهای متعدد سرسبز و خرم در حومه شهر است.
(2) مستغانم،شهری بندری در شمال شرقی وهران در مصب«رود شلف»و محل استقرار گسترده بربرهاست؛رودهای متعددی از جمله رودِ شلف در این شهر جاری است؛شلف با عبور از این شهر،به دریای مدیترانه میریزد؛مستغانم همچنین شهری پرجمعیت و آباد،با کشاورزی پررونق بوده و محصول عمده آن پنبه است. (3)
(4) وهران،شهری ساحلی است و در مقابل شهر المریه آندلس قرار دارد؛این بندر همواره مورد توجه بازرگانان«جنوایی»و«کاتالونیایی»بوده است؛شهر در احاطه کوههاست (5)و جمعیتی از بربرها در آنجا زندگی میکنند؛به روایتی،گرو هی از بازرگانان آندلسی آن را به سال 290 هجری بنا کردند تا از تعرض بربرهای ساکن در آن منطقه در امان باشند؛در شهر،باغهای بسیاری وجود دارد؛دارای بازارهای متعدد بوده و بیشتر آذوقه شهرهای ساحلی آندلس از آنجا تهیه میشود.
وهران دارای چند بندر کوچک و بزرگ برای توقف کشتیهاست و کشتیهای کوچک و بزرگ در آن توقف میکنند؛رودخانه بزرگی که از سمت خشکی در آن جاری است،منبع تامین آب آشامیدنی مردم شهر است؛از جمله محصولات شهر،انواع میوه،عسل،روغن،شیره و دامِ فراوان است؛برخی،وهران را دارای مردمی متکبر و مغرور دانستهاند. (1)
تلمسان،شهری باستانی و بربرنشین،مرکز«مغرب اوسط»و دروازه ورود به«مغرب اقصی»است. (2)این شهرِ بزرگ و پرجمعیت،در دو منزلی وهران،پایتخت بربر«زنانة»بوده است؛رودخانه بزرگ«سطیف»که از کوه«صخرتین»سرچشمه میگیرد در شهر جاری است و کشتیها از دریا وارد این رودخانه میشوند؛تلمسان،بعد از فاس،شلوغترین و مرفهترین شهر مغرب است و آبادیها و روستاهای بسیاری در اطراف تلمسان وجود دارد. (3)ارشکول،اقلیم بنیراشد،مدینة البطحاء،وهران،المرسیالکبیر،مستغانم،بریشک،شرشال،ملیانه،تنس،مازرته و...از دیگر شهرها و نواحی آباد و مسکون مغرب اوسط است.
(4) این سرزمین،از غرب،به رود«ابیرقراق»و از شرق به«رودایناون»و از شمال به رودخانه«سبو»و از جنوب به کوهپایههای«جبال اطلس»محدود است؛این سرزمین از حیث تولیدِ محصولات کشاورزی بسیار پُر رونق و حائز اهمیت است. (5)
سرزمین فاس متشکل از هفت اقلیم است.اقلیم تامسنا،فاس،ازغار،الهبط،الریف،کرط و الحوز،هر اقلیم در گذشته امارتی خاص داشته است.
نام منطقهای(از سرزمین فاس)در حدفاصل رودخانه«امالربیع»(در غرب)و«رود ملویه»(در شرق)و دریای متوسط(در شمال آن)است.
در اقلیم تامسنا،حدود چهل شهر و سیصد کاخ وجود دارد که محل سکونت بربرهاست؛از جمله،انفا شهر بزرگِ آن در ساحل مدیترانه در شصت مایلی شمال اطلس،در نهایت آبادانی و خرمی است که انواع حبوبات و میوهجات در آن میروید و دریا از هرسو آن را احاطه کرده است.
مشهورترین مجموعه از دو شهر جدا از هم است (1)که بهوسیله مغربیها وآندلسیها بنا شد؛از بین دو شهر عدوة القرویین و عدوة الاندلسین،رودخانه بزرگ فاس عبور میکند (2)و از این رودخانه،نهرهایی شهرهایی در تمام شهر و حتی در همه خانههای فاس جاری میشود؛شهر فاس در نهایت آبادانی،قطب بلاد مغرب و پایتخت آن است و از همه نقاط به آن رفتوآمد میکنند؛در کوههای بههم پیوسته آن،جمعیت انبو هی زندگی میکنند.
باغها و مزارع فراوانی،فاس را احاطه کرده است و سیبِ خوشرنگ و طعم طرابلسی در آن میروید و مس زرد رنگ آن به همه نقاط صادر میشود،رودخانه بزرگ«سبو»(از بزرگترین رودخانههای مغرب)در کنار این شهر جاری است که از کوههای«بنیوارتین»و...سرچشمه میگیرد،رودخانه فاس به رودخانه سبو میریزد و آبادیهای خرم و سرسبزی فاس و تلمسان را به یکدیگر پیوسته است،کوههای بلندی اطراف شهر فاس را فراگرفته و شهر در دامنه این کوهستان بنا شده و قلعه فاس در بلندترین نقطه شهر قرار گرفته و شهر دارای سه مسجد جامع است،رودخانه«ماء المبروش»از داخل شهر عبور میکند.
به گفته لیون به علت عبور رودخانه ساف(فاس)از شهر،آن را فاس نامیدهاند وجوه
دیگری نیز در تسمیه شهر گفتهاند؛لیون وصف بسیار کاملی از شهر فاس از جهت مذهبی،اقتصادی،اجتماعی،جغرافیای تاریخی و...دارد. (1)
(2) شهری بزرگ است که بنای آن به دوره حضور رومیها میرسد؛این شهر در نهایت آبادانی و شکوفایی است و در آن انواع حبوبات و میوهها میروید و زیباترین مناظر افریقیّه اطراف شهر را فرا گرفته است؛باغهای متعدد(بهویژه تاکستان)در شهر و اطراف آن وجود دارد و مقدار انبو هی میوه(بهویژه هندوانه و خیار)در این شهر تولید و به فاس منتقل میشود.مردم انفا،لباسهای فاخر میپوشند و انواع اصناف و مشاغل در شهر به کار مشغولند.
المنصوره،شهر کوچکی است که«منصور موحدی»در دشت زیبایی در دو مایلی«بحر محیط»(در بیست و پنج مایلی رباط)ساخت؛ (3)از جمله شهرهای دیگر این ناحیه شهر النخیله است که شهری کوچک در نزدیک تامسناست؛شهرهای کوچک ادندون،تکیت،عینالحلوف نیز از دیگر شهرهای این ناحیه هستند.
(4) رباط،شهری بزرگ است که«منصور موحدی»در شرق رودخانه«ابی رقراق»بنا کرد؛این رود با عبور از شهر به«بحرمحیط»میریزد؛شهر مشرف به تنگه«جبلالطارق»بوده و جهت اهداف نظامی ساخته شد تا نظامیانی که مجبور به اقامت چند ماهه در نزدیک تنگه بودند در آنجا سکونت کنند؛رباط دارای تعداد زیادی مسجد،حمام،خانه،کاخ،انبار ادویه و...است و انبو هی از تجار و اصناف مختلف در آن زندگی میکنند.
(1) شهری کوچک نزدیک رود«ابیرقراق»در دو مایلی«دریای محیط»(و یک مایلی رباط)است؛جامعی دارد که در نهایت زیبایی است؛منصور(خلیفه موحدی)در این شهر دفن شد و شاهان این سلسله،آنجا را مقبره خانوادگی خود ساختند.ملوک«بنیمرین»نیز از آنها پیروی کردند؛لیون افریقی در سفر به شاله،سی قبر از پادشاهان این دو سلسله را شمرده و ثبت کرده است.
شهری در کنار رود«ابیرقراق»در سی مایلی کوه«اطلس»است؛بین شهر و کوه،جنگل انبو هی فاصله شده است که پلنگ و شیر زیادی دارد؛هتلها و مساجد و خانههای آن بسیار زیباست.
تاغیه شهری قدیمی است که بربرها،در جبال اطلس ساختهاند و جنگلهای انبوه از هرسو آن را احاطه کرده است.این شهر،در بیست و پنج مایلی فاس قرار گرفته است.
زرفه شهری کوچک از اعمال تامسناست و در دشت وسیعی واقع شده و رودهای متعددی در آن جاری است و نیز جنگلی از درختان انجیر آن را فرا گرفته است.
(2) سلا،شهری باستانی است که«رومیها»بنا کرده و«گوتها»مدتی آن را در اختیار گرفتند.این شهر،در ساحل اقیانوس قرار گرفته و بازارهایی آباد دارد.کشتیهای اشبیلیه و سایر بلادِ آندلس و نیز جمهوریهای ایتالیا در آنجا توقف نموده و انواع کالاها را
عرضه میکنند. (1)بنادر«وادی شلبِ»آندلس در فاصله یک روز و شب از آن قرار دارد.این شهر دارای باغهای بسیاری است و پنبه از محصولات عمده آن است؛شهرهای دیگر این ناحیه فنزاره در دشتی زیبا و المعموره،هستند که توسط ملوک«موحّدین»بنا شدهاند؛المعموره،در مصب رود سبو(در دوازده مایلی سلا)بنا شده و در کنار آن جنگل انبوه بلوط وجود دارد و حجم عظیمی از بلوط آن به فاس حمل میشود. (2)
(3) شهر بزرگی است که«قبیله مکناس»آن را در سی و شش مایلی فاس بنا کردند؛اینشهرِ پرجمعیت در دشت بزرگی نزدیک رودخانه کوچکی واقع شده است. (4)که باغ و بوستان اطراف آن را فرا گرفته؛میوههای فراوان و ممتاز از جمله گلابی،انار،عناب،انجیر،انگور،هلو و زیتون دارد و حجم انبو هی کتان در آن تولید میشود. (5)
ولیلی را«رومیها»برفراز کوه«زرهون»بنا کردند (6)و ادریس آن را آباد کرد و ضریح و قبر ادریس در آن واقع است؛ (7)شهر کوچک«قصر فرعون»نیز،در هشتاد مایلی؛ولیلی قرار گرفته است.
العرایش،شهری در ساحل مدیترانه است که رود«اللکوس»با عبور از آن به دریا میریزد؛اطراف این شهرِ پرجمعیت را جنگلهای انبوه پوشانده که محل زندگی حیوانات درنده است و محصول عمده آن پنبه و ذغال است.
القصر الکبیر شهر بزرگی است که در زمان«منصور موحدی»بنا شده؛این شهر،در مسیر کاروانهای نظامی که برای جهاد به آندلس میرفتند قرار داشت؛در اطراف آن بوستانها،باغهای میوه و انگور به چشم میخورد،شهر بصره،شهر الحمر(تطاوین)از جمله دیگر شهرهای منطقه فاس هستند.
اصیلا،شهری باستانی در ساحل دریای محیط در صد و چهل مایلی فاس است (1)که«رومیها»آن را بنا کردند و سپس در اختیار«گوتها»قرار گرفت و در سال 94 ه به دست مسلمانان افتاد؛این شهرِ سرسبز و خرم و پرجمعیت نخستین شهر از سمت غرب است که در دشتی وسیع قرار دارد؛آب،سمت غرب و بخش میانی شهر را فرا گرفته است؛اصیلا،محلِ سکونت بربر«لواته»و«کتامه»بوده که سهبار در سال بازار بزرگی در آنجا دایر میشود و مردم از همه شهرها در آن حضور مییابند.در اصیلا همچنین،رباط بزرگی بنا شده است.
(2) طنجه،شهری بزرگ بین محیط و اقیانوس است که آن را نیز رومیها در سی مایلی«اعمده هرقل»بنا کردند؛این شهر همواره پُرجمعیت و پُررونق و خرم بوده است؛ (3)درختان پرتقال،لیمو و سایر میوهها در آن به وفور وجود دارد؛این شهر بندری در کنار جبلالطارق واقع شده و مرکز ایالت طنجه است. (4)
(5) سبته،شهر بزرگی در کنار«جبلالطارق»و واقع میان دو دریا(محیط و اقیانوس)است
و ابنخرداذبه،نخستین جغرافیدانی است که از آن سخن گفته است.سبته،روبهروی بندر«الخضراء»آندلس قرار دارد و فاصله آن دو،به اندازه پرتاب یک تیر است؛وقتی هوا صاف است،جزیره«الخضراء»را میتوان دید؛نام دریای شمالِ آن،«زقاق»و دریای جنوب آن«بسول»است؛سبته بهترین محلِ توقف کشتیهاست؛هیچ شهر ساحلی در حجم صید ماهی،شبیه آن نیست؛صید مرجان از جمله محصولات دریایی اصلی آن است. (1)
ترغه،شهر کوچکی است که بنای آن را به گوتها نسبت دادهاند؛این شهر،در هشتاد مایلی تنگه«جبلالطارق»قرار دارد.بادس،(واقع بین دو کوه بلندی که بنای آن به بربرها و گوتها منسوب است)و یلیش(محل توقف کشتیها و در محاصره جنگلصنوبر)است،از جمله دو شهر کوچک دیگر این منطقه واقع بر کرانه دریای مدیترانه هستند. (2)
ملیله، (3)شهری بزرگ،پرجمعیت و باستانی است (4)که در رأس خلیجی در دریای متوسط واقع شده؛این شهر،در نهایت سرسبزی و خرّمی بوده و مرکز منطقه بزرگی از سرزمین فاس است؛لیون از ملیله با عنوان«اقلیم کرط»یاد کرده است؛کرط،از سمت غرب به رودخانه«ملولو»(نهرنکور)و از شرق به رودخانه«ملویه»محدود بوده (5)و در جنوب آن کوههایی که تا صحرای«نومیدیا»کشیده شده است،قرار دارند؛این اقلیم،بسیار خشک،بیآب و علف و کم جمعیت است؛کرط،یکی از بنادر«نکور»است؛منطقه کرط به
سه قسمت،شهرها،کوهها و بیابانی بزرگ تقسیم شده است که شمال آن«دریای متوسط»و جنوب آن به صحرای منطقه«حوز»پیوسته است.
منطقه«حوز»را لیون،هفتمین اقلیم از سرزمین فاس دانسته است؛این اقلیم31 سرزمین فاس را به خود اختصاص داده و از شرق به رودخانه«زاع»و از غرب به رودخانه«تیکریکره»منتهی میشود؛شهر تودیرت،مرکز«اقلیم حوز»است که نزدیک رودخانه«زاع»بنا شده است؛این شهر،از شمال به صحرای«کرط»و از جنوب به صحرای«الظهره»و از شرق به صحرای«انکاد»و از غرب به صحرای«تفراطه»در کنار شهر تازا متصل است؛هداجیه،کرسیف،دبدو و تازا از جمله دیگر شهرهای این اقلیم هستند.تازا در پنج مایلی اطلس و پنجاه مایلی فاس قرار دارد؛این شهر،سومین شهر سرزمین فاس از حیث آبادانی و پیشرفت است و به سبب هوای خوب آن مورد توجه ملوک و صاحبان قدرت قرا گرفته است؛باغهای فراوان،بهویژهتاکستان،شهر را احاطه کرده و بهترین شراب این مناطق در آنجا تولید میشود؛از دیگر شهرهای این ناحیه صفرو،از مراکز تولید روغن زیتون،عین الاصنام و مهدیّه(در مغرب اقصی)واقع در جنگلهای کوهپایه«جبال اطلس»هستند.
(1) سرزمین مراکش،شامل،«اقلیمِ مراکش»،«اقلیم دکاله»،«اقلیم حاحا»،«اقلیم جزوله»،«اقلیم سوس»،«اقلیم تادلا»و«اقلیم هسکوره»است. (2)
این ناحیه،در غرب سرزمین مراکش واقع شده و منطقهای خشک و بی آب و علف با کوههای صخرهای است.
شهر تدنست از مهمترین شهرهای«اقلیم حاحا»است که در دشتی بزرگ قرار دارد.
(1) این اقلیم در مقابل«حاحا»در آن سوی«جبال اطلس»در اقصی نقاط مغرب قرار گرفته است؛ (2)غرب آن به«دریای محیط»متصل است (3)و از جنوب به رملهای صحرا و از شمال به«جبال اطلس»و از شرق به رودخانه«سوس»محدود است و مهمترین شهر آن ماسه است که از سه شهر کوچک در میان جنگل انبو هی شکل گرفته است؛ساکنان ماسه کشاورزند.رودخانه ماسّت از شهرهای سوس عبور میکند و به دریای محیط میریزد. (4)
تییوت از دیگر شهرهای بربر،در نزدیکی رودخانه«سوس»قرار گرفته و محصول عمده آن،حجم انبو هی گندم و جو و سایر حبوبات است؛علاوه بر این از دیگر تولیدات آن شکر،انجیر،انگور و هلوست.
ترودانت نیز از دیگر شهرهای سوس است که بربرهای قدیم آن را بنا کردهاند و در جنوب سلسله جبالِ بزرگِ اطلس قرار دارد.
(5) در مغرب این ناحیه،کوهِ«نفیفه»و مشرق آن کوه«انمای»واقع شده و از سمت شمال به رود«تنسیفت»محدود میشود؛در این ناحیه مثلثی شکل،انواع گندم و حبوبات در حد بالا تولید میشود.لیون در نوشتههای خود دشت مراکش را به دشت حاصلخیز«لومباردی»در ایتالیا تشبیه نموده است. (6)
«جزوله»از نواحی پرجمعیت سرزمین مراکش است که از سمت غرب متصل به کوه«سوس ایلدا»و از شمال به«اطلس»محدود شده و در کوهپایه آن قرار دارد و از شرق به اقلیم حاحا پیوسته است و تنها منطقه مسکونی و آبادِ اطلسِ صغیر است.
اقلیم دکاله از سرزمین مراکش منطقهای کم جمعیت است،چنانکه به جز شهر اسفی مرکز جمعیتی وجود ندارد؛این شهر بهوسیله بربرها بنا شد؛دینه و مایه بیر از جمله نقاط آباد ناحیه مذکور هستند.
«هسکوره»یکی از اقالیم هفتگانه سرزمین مراکش است که ناحیهای باستانی محسوب میشود؛از جمله شهرهای این ناحیه،شهر تاریخی بزو،واقع در کو هی بلند است که از شهرهای پرجمعیت ناحیه«هسکوره»محسوب میشود و مردم آن به کشاورزی و باغداری اشتغال داشته،انواع میوه،حبوبات،روغن زیتون،کشمش و انجیر را به مناطق اطراف صادر میکنند. (1)
ناحیه کوچک تادلا در حد فاصل رودخانه«العبید»و رودخانه«امالربیع»قرار دارد و از جنوب به سلسله جبال«اطلس»منتهی میشود؛تفزه پایتخت این ناحیه است؛ (2)الجمعه الجدید،تومکلاست،تینیزا و تشرامت از دیگر شهرهای این ناحیه هستند.
بزرگترین شهر ناحیه و مرکز آن مراکش،از بزرگترین پایتختهای جهان و اشرف شهرهای افریقیّه است که در نزدیکی راه اغمات به صحرا،که از جبال اطلس عبور میکند،واقع شده؛این شهر بر اساس نقشه چند مهندس و صنعتگرِ ماهر و به دستور یوسفبن تاشفین بنا گردید؛رود بزرگ«تنسیفت»از شش مایلی آن عبور میکند و شهر در محاصره باغهای انگور و سایر میوهجات و نخلستانهای بزرگ است. (3)آثاری باستانی مربوط به پیش از اسلام در آن وجود دارد. (4)
شهری پر جمعیت در بیست و چهار مایلی مراکش است که در دامنه کوه درن از«جبال اطلس»واقع شده؛این شهر را باغهای انگور فرا گرفته و رودی که از کوههای اطلس سرچشمه میگیرد،از آن عبور میکند. (1)
انمای شهر کوچکی است که بربرها در دامنه کوههای«اطلس»بنا کردند؛مردمی ثروتمند و مرفه در آن زندگی میکنند.
افزا از شهرهای کوچک ناحیه تادلا،روی تپهای در دامنه جبال اطلس بنا شده و از مراکز تولید لباس پشمی(البرانس)است؛رودخانهای که از کوههای اطلس سرچشمه گرفته،از حد فاصل شهر تفزا و افزا عبور میکند و به رودخانه«امالربیع»میپیوندند؛در کنار این رود،باغهای متعدد با انواع میوهها وجود دارد.
آیت عتاب یکی از شهرهای پر جمعیتِ ناحیه تادلا است که در دامنه کوههای اطلس بنا گردیده است.
آیت عیاض از دیگر شهرهای این ناحیه در کوهپایه اطلس صغیر واقع شده است و بنای این شهر را به بربرها نسبت دادهاند و چشمههای متعددی در آن جاری است.
چندین جزیره کوچک و تعدادی جزیره بزرگ در مدیترانه غربی وجود دارند؛برخی
1) (1) .البکری،المغرب،ص153،152.
منابع،جزایر این ناحیه را حدود بیست جزیره ذکر کردهاند:جربه، (1)صقلیه،سردانیه و قرشقه (2)از جمله جزایر بزرگ آن است.
(3) صقلیه (4)نام یکی از شهرهای جزیره است که بر کل آن اطلاق شده است؛جغرافیدانان مسلمان،صقلیه را جزیرهای به شکل مثلث متساویالساقین با زاویه حاده تصویر کردهاند؛ (5)این جزیره بزرگ،بهوسیله تنگه«مسینا»از شبهِ جزیره ایتالیا جدا شده است و در هشتاد مایلی جزیره مالطه در شرق آندلس قرار دارد و جزیره کوچک قوصره در جنوب آن واقع شده است.طول جزیره،دوازده روز و پهنای آن چهار روز است. (6)
مهمترین شهر آن شهر باستانی بلرم (7)است که در دهانه دریا قرار گرفته است و مساجدی متعدد دارد؛کوه«اتنا»، (8)کوه«آتش»،کوه«اخباث»از مهمترین کوههای این جزیره هستند که هر ده سال یکبار آتشفشانی میکنند. (9)این جزیره همواره سرسبز،دارای سیوسه شهر و سیزده قلعه و کشتزارهای بسیار وسیع است؛ (10)(بندر)مازر، (11)جرجنت،مسینا، (12)قصریانه،پالرمو(بلرم)از شهرهای معروف آن است؛رودخانه بزرگ«روطه»در بلرم جاری است؛قصریانه،بندر مهم صقلیه،کوههایی پر برف دارد،بندر باستانی سیرالکوز(سرقوسه)از دیگر بنادر قابل توجه صقلیه است.
1) (1) - .djerba/jerba.
2) (2) .با عنوان قرسته،جزیره نزدیک سردانیه آورده که در زمان عبدالرحمن بن حکم اموی در حوزه حکومت امویان آندلس قرار گرفت.ر.ک:حمیری،الروض المعطار،ص455.
3) (3) . sicil/ سیسیل(صقیله).
4) (4) .یاقوت حموی،معجم البلدان،صقیله،ج3،ص127.صقلیه به معنای انجیر و زیتون است.
5) (5) .حمیری،الروض المعطار،ص366.
6) (6) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 6 مراجعه شود.
7) (7) - .Blarm.
8) (8) - .Etna.
9) (9) .ابن جبیر،رحله،ص392.
10) (10) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج3،ص417،416.
11) (11) .Mazer.
12) (12) .Mesina.
حجم انبوه رفت و آمد اقوام و ملل مختلف به این جزیره و وقوع خیرهکننده فتنهها و حوادث و تجربه انواع مذاهب و فرق(در دوره باستان و قرون وسطی)بهوسیله مردم آن،زمینههای پیدایش فرقهای بسیار مخفی و مافیایی را ایجاد کرد؛قبر جالینوس در این شهر قرار دارد و دارای معدن گوگرد و چشمههای معدنی فراوان است؛صقلیه دویست سال در اختیار مسلمانان بود.
(1) قبرس،جزیره بزرگ،سرسبز و حاصلخیز دریای شام و محل توقف کشتیها برای مسافرت به سایر نقاط است. (2)محیط آن یک روز راه است و یک مایل تا جزیره«رودس»فاصله دارد.سه شهر معروف آن نمیسون در جنوب و نفقیسه و کرینیه است.
(3) ساردنی(سردینیه)جزیرهای کوهستانی است و شهرهای عمده آن،قیطنه،قالمر و قشیلیه هستند.
این منطقه متشکّل از سه جزیره در مدیترانه غربی در مقابل مرز شرقی آندلس است؛جزایر مزبور عبارتند از:میورقه (4)(مایورکا)،منورکا (5)(منورقه)و ایویثا (6)است.این ناحیه دارای کشتزارهای وسیع بوده و ماهیگیری در آن پر رونق است.میورقه در فاصله سه گرهی (7)قبله آن بجایه در مغرب اوسط قرار دارد و تا برشلونه در آراگون یک گره دریایی فاصله دارد و جیزه منرقه در یک گرهی شرق آن است و در شرق آن به فاصله دو گرهی
جزیره کوچک سردانیه است و در غرب آن جزیره بسیار کوچک یابسه است.میورقه جزیرهِ مادر و دو جزیرهِ دیگر دختران آن هستند.
«تنسیفت»،رود بزرگی است که از«جبال اطلس»نزدیک شهر انمای(در شرق مراکش)سرچشمه میگیرد و در مسیر حرکت خود به سمت شمال،با عبور از دشتهایی در«اقلیم اسفی»در ناحیه دکاله به دریای«محیط»میریزد؛این رود،پیش از ورود به دریا با رودهای«اسیف المال»که از کوه«هستاته»نزدیک مراکش سرچشمه میگیرد و«نفیس»که از نواحی مراکش از جبال اطلس سرچشمه میگیرد،میپیوندد؛تنسیفت،رودی کم عمق بوده و در نقاطی از آن ارتفاع آب تا بالای زانوی اسب میرسد.در نزدیک مراکش منصور موحدی بر روی این رود پلی با پانزده قوس بنا نمود (1)که چند سال بعد سیل آن را برد و منهدم کرد. (2)
رود«تساوین»؛متشکل از دو رود است که از کوه غجدامه سرچشمه میگیرد؛
«العبید»؛نام رود دیگری در این ناحیه است که از کوههای بلند و برفگیر«اطلس»سرچشمه گرفته و با عبور از«هسکوره»و«تادلا»در دشتی جاری میشود و سپس به رودخانه«امالربیع»میپیوندد.
«ام الربیع»،رودخانه بسیار بزرگی است که از کوههای بسیار بلند«جبال اطلس»در ناحیه تادلا و فاس سرچشمه میگیرد و در دشتهای ادخسان جاری میشود و با عبور از درههای تنگ آن از پلی که ابوالحسن مرینی روی آن بنا کرد،عبور کرده و در نزدیکی شهر آزمور به دریای«محیط»میریزد؛کشتیهای کوچک روی این رود در رفت و آمد هستند و ماهی معروف«لاتشیه»از آن صید شده و به پرتغال صادر میشود. (3)
«رود ابورقراق»؛این رودخانه که برای کشتیرانی از آن استفاده میشود از یکی از جبال سلسله کوههای اطلس سرچشمه میگیرد و با عبور از درهها و جنگل متعدد در
نزدیک شهر سلا و الرباط به دریای«محیط»میریزد.
«بهت»؛این رود از«جبال اطلس»سرچشمه گرفته و به سمت شمال حرکت میکند و با عبور از یکی از دشتهای سرزمین ازغار وارد دریا و آبگیرهای متعددی میشود.
سبو؛این رود،از کوه«سلیلکو»در سرزمین فاس،از چشمه بسیار بزرگی در میان جنگل سرچشمه میگیرد و با عبور از درهها و جنگلها وارد دشتی در شش مایلی فاس میشود و با گذر از دشتی در حد فاصل الهبط و ازغار به رودهای کوچکی که از کوههای«غماره»سرازیر میشوند،میپیوندد.
الجواهر؛نام رود دیگری است که با عبور از فاس،به رودخانه«سبو»میریزد؛در این رود،حجم انبو هی ماهی وجود دارد.مصب سبو در غایت وسعت و عمق است و کشتیهای بسیار بزرگ وارد آن میشوند. (1)
رودخانه«لکوس»؛این رود،از جبال«غماره» (2)سرچشمه گرفته و به سمت غرب در جریان است و و با عبور از دشتهای الهبط و ازغار،از نزدیک شهر القصر الکبیر عبور میکند و نزدیک شهر العرایش به دریای«محیط»میریزد.
رودخانههای«ملولو»،«ملویه»،«زا»،«التافنه»،«مینا»،«الشلف»،«الشفه»،«الواد الکبیر»،«السمار»،«یدوغ»،«البربر»،«المجرد»،«قابس»،«سوس»،«درعه»و«زیز»از جمله دیگر رودخانههای افریقیّه هستند. (3)
جبال اوراس یا کوههای کُتامه: (4)سلسله کوههای مرتفع در هشتاد مایلی بجایه(به طول شصت میل)هست که از شمال به بلاد مسیله،سطیف،نکاوس و قسنطینه متصل شده و از جنوب به«صحرای نومیدیا»پیوسته است.قطعهای از جبال دَرَن و متصل به آن است و نزدیک باغایه به سوس پیوسته است. (5)از نقاط بسیار مرتفع آن،چشمههایی جاری است
که به دشتهای پایین کوه میریزد؛به دلیل صعبالعبور و ناشناخته بودن مسیر کوه،دسترسی به مردم ساکن در این کوهها بسیار دشوار است و این مردم نیز دوست دارند راههای آنها ناشناخته بماند تا از شر امرا و اعراب مجاور خود در امان باشند. (1)
کوههای فازار(جبل فاران):از کوههای مشهور بلاد مغرب است که گروه زیادی از بربر در آن زندگی کرده و به پرورش گوسفند،گاو و اسب اشتغال دارند؛شدت برف در فصل سرما به حدی است که آنها به دشتهای ساحلی غرب مهاجرت میکنند؛بهترین گیاهان دارویی که برای مداوای بیماریها مفید است در کوههای فازار میروید.
جبال بجایه:سلسله کوههای بسیار بلند با جنگلهای انبوه و چشمهسارهای فراوان است؛این کوهستان محل سکونت قبایل آزاد است که قرنها در این نقاط کوهستانی به دور از سلطه حکومتهای مختلف زندگی کردهاند.
جبال قسنطینه:منطقه واقع در شمال قسنطینه و غرب آن را سلسله جبالی که تعداد آن معلوم نیست فرا گرفته است این کوهها از بجایه آغاز شده و تا نزدیک عنّابه امتداد دارند.
در این کوهها محصولات زیادی بهدست میآید؛دشتهای بین آنها بسیار حاصلخیز است و مردم ثروتمندی در این مناطق زندگی میکنند. (2)
کوههای عنّابه:عنابه از شمال به دریا متصل است و در غرب و جنوب آن سلسله کوههایی است که به کوههای قسنطینه پیوسته است و در شرق آن کوههای کم ارتفاعی است که دارای زمینهای کشاورزی حاصلخیزی است.چشمههای بسیار در این کوهها جاری است که از دشت میان این کوهها و دریای مدیترانه عبور میکنند.
کوههای مجاور تونس:تونس در دشتی واقع شده که ارتفاعات قابل توجهی،جز چند ارتفاع کوچک صخرهای در سمت غرب آن،که تا دریا امتداد پیدا کرده وجود ندارد؛تنها کوه بلندِ آن در فاصله سی مایلی(جنوب شرق)تونس،کوه برفگیر زاغوان است که بر فراز آن،قبایل کوچکی که به کشاورزی اشتغال دارند زندگی میکنند؛از کوههای زاغوان آب مورد نیاز تونس تأمین میشود.
کوههای بنی یفرن:کوههای بسیار بلند بنییفرن در اقلیمی سرد در سی مایلی جربه واقع شده است.
کوههای بلند غُریان:این کوهها،در پنجاه مایلی طرابلس قرار دارد،جو،زیتون،خرما و زعفران محصول ممتاز آن است که به اسکندریه و شهرهای مجاور صادر میشود (1)و زعفران آن به لحاظ کیفیت از زعفران یونان،تونس و قاهره مرغوبتر است.
جبل نفوسه:سلسله کو هی بسیار بلند و سرسبز که فاصله آن تا قفصه،شش روز است به جبال درن متصل هستند؛ (2)انجیر،انگور و...از محصولات آن است و بیشتر محصول آن جو است که مردم در طبخ آن مهارت خاص دارند و نان جو آن،بهترین طعام در این بلاد است. (3)جبال نفوسه از نقاط مهم پراکندگی بربر اباضی است.سروس،از مهمترین نقاط زندگی اباضیه در این کوههاست. (4)
کوههای منطقه فاس:کوههای بنیکریر،بنیمنصور،بقویه،بنیخالد،بنییوسف،بنیزرویل،بنیدزین،شفاون،بنیجباره،تیزرن،بنییرزو،بنیبوشیت،بنیولید،آیشتوم،بنییدر،لوکای،بنیوزروال،بنیوریاکل،بنیاحمد،بنیجنفن،بنیمسکلده،بنیومود،غیاته،مطغره،البرانس،تسول،وبلان،بنییستیتن و زیز،از جمله کوههای منطقه فاس هستند که در گزارش مفصّلِ لیون از فاس،ساکنان و مشاغل آنها،محصولاتی که تولید میکنند و نیز سایر مسائل مربوط به جمعیتِ ساکن در این کوهها،که همه آنها مسکونی بودهاند،وصف شده است. (5)
از دیگر کوههای فاس،میتوان به کوههای الهبط؛سلسله جبالی متشکل از هشت کوه هستند که قبایل غماره در آن بهسر میبرند و تابع شاه فاس هستند؛کوه رهونه،که مردم بربرِ آن به صابون سازی،شمع سازی و تولید روغن،عسل و انگور مشغولند و شرابهای سرخ و سفید برای مصرف شخصی تولید میکنند؛اشاره کرد به گفته لیون
مردم این نواحی،علیرغم تحریم دین اسلام،شراب مینوشند. (1)
کوه بنیفنزکار نیز،کو هی بلند به طول بیست و پنج مایل است که مردم بربرِ آن به شغل دباغی پوست گاو و تولید لباسهای خشن و صابونسازی مشغول هستند؛آنان در این ناحیه بازار بزرگی را در روزهای شنبه برپا میکنند که حتی«جنواییها»به آن میآیند.
کوههای منطقه تلمسان:کوه(بسیار بلند)بنییزناسن در پنجاه مایلی تلمسان به طول بیست و پنج مایل و عرض بیست و پنج مایل است؛کوهِ مَطغَرَه،کو هی بلند و بسیار سرد است که جمعیت انبو هی در اطراف آن زندگی میکنند؛در این کوه،غیر از جو نمیروید؛کوههای ولهاصه،اغبال،بنیورنید،مغراوه،بنیبوسعید،ونشریس و کوههای الجزایر که در شرق و جنوب دشت الجزایر کشیده شده است و انبو هی از قبایل در آن زندگی میکنند از جمله کوههای این ناحیهاند. (2)
دیگر کوههای این منطقه عبارتند از:بنیعروس،حبیب،بنیحسان،انجره،وادراس(بین سَبته و تَطَّاوین)،بنیکژه فط،زرهون که از دشت«سایس»در ده مایلی فاس،تاسی مایل به سمت غرب امتداد دارد و عرض آن به ده مایل میرسد؛این کوه خالی از سکنه بوده و انبوه درختانِ زیتون آن را پوشانده است؛حدود پنجاه آبادی در اطراف آن وجود دارد؛فاس در شرق و مکناس در غرب آن واقع است؛زنان زرهون به کار نساجی مشغول هستند.
کوه بلند تات،در هفت مایلی غرب فاس است؛همچنین کریکره(کو هی در چهل مایلی)مجاور جبال اطلس است؛بحر«محیط»در شمال آن و رود«ابیرقراق»در غرب آن و بخشی از کوه غماره در شرق آن قرار گرفته است.
جبال اطلس: (3)اطلس،سلسله کو هی در سرزمین مراکش است که جماعت انبو هی از بربرها در آبادیهای آن سکونت میکنند؛این سلسله،از کوه«ادواو عاقل»در حاشیه بحر محیط شروع میشود؛کوه دمنسره و کوه الحدید نیز،از دریای«محیط»از سمت شمال شروع شده و تا رود«تنسیفت»در جنوب امتداد پیدا میکنند؛از جمله کوههای این ناحیه هنتاته است؛لیون مینویسد:در عمر خود کو هی بلند تر از آن ندیدم،قله آن همواره برفگیر است. (4)
کوههای نفیفه و سمد از کوههای بلند و برفگیر مراکش هستند که بربرها در آن زندگی میکنند،دیگر کوههای این منطقه شیشاوه،سکسیوه و تینمل است که شهر تینمل بر قله آن بنا شد و قبر مهدیبن تومرت و شاگردش عبدالمؤمن در این شهر قرار گرفته است.
بنیماجر نیز،کو هی در فاصله دوازده مایلی شهر اسفی است؛کوه بلند الجب الاخضر،در کنار رود«امالربیع»که با درختان بلوط پوشیده شده است قرار دارد.ناحیه«هسکوره»از نواحی پر جمعیت و بزرگ سرزمین مراکش است.شهر المدینه از جمله شهرهای این ناحیه است که در بین جنگلی از زیتون و انگور قرار گرفته است.و در چهار مایلی آن در بین چهار کوه بلند شهر تکود قرار گرفته که هوای بسیار سردی دارد و انواع باغها با میوههای متنوّع آن را فرا گرفتهاند و چشمههای بسیاری در شهر جاری است شهر الجمعه نیز از دیگر شهرهای کوهستانی ناحیه«هسکوره»است.
کوه تنزیته،از جمله کوههای بلند سلسله جبال اطلس است که حدود پنجاه کاخ در آن وجود دارد که در طول رودخانه«درعه»ساخته شدهاند؛جمعیت بسیاری روی این کوه در نقاط مختلف آن زندگی میکنند؛غجدامه و تساوین نیز از جمله کوههای دیگر اطلس هستند.
کوه سکیم(و کوه مغران که قله آن همواره پوشیده از برف است)از کوههای ناحیه«تادلا»و از جمله کوههای پرجمعیت است؛کوه دیگر این منطقه دادس است که از بلندترین کوههای سرد ناحیه تادلا محسوب میشود که از جنگل پوشیده شده است.
کوههای ایکجان،سطیف و قسنطینه که محل سکونت قبیله«کتامه»هستند از قلعه استواری برخوردارند. (1)
(2) لیون،در کتاب خود فصلی را به صحراهای افریقیّه اختصاص داده است او در کتاب خود،از بیابانهای لیبی که بر پنج قسم است،سخن میگوید و از شرح صحرای صنهاجه که بسیار خشک است آغاز میکند؛غرب این صحرا دریای«محیط»و شرق آن تا نمکزارهای«تغزه»و شمال آن تا دل شهرهای«نومیدیا»(در سرزمین سوس در نزدیکی شهر-اقاو درعه)پیشرفته است.در هر صد تا دویست مایل،آب یافت نمیشود؛آب آن
تلخ و شور و از چاههای بسیار عمیق بیرون میآید.تعدادی از وحوش و مارهای متنوع در این بیابان وجود دارد.فلاتی بسیار خطرناک بین منطقه«چاه ازواد»و«چاه اروان»که در صد و پنجاه مایلی تمبکتو است وجود دارد که افراد زیادی در آن از تشنگی مردهاند.سایر صحراهای افریقیّه نیز به همین شکل است. (1)
صحراهای دیگر این ناحیه عبارتند از:
صحرای قبیله و نزیکه از صنهاجه؛صحرای قبیله تارکه؛صحرای قبیله لمطه؛صحرای قبیله برداوه؛صحرای قبیله لواته؛شهرهای سرت،برداوه و الواحات از جمله شهرهای مسکونی،صحراهای لیبی هستند. (2)
حیوانات افریقیّه:لیون در کتاب خود به ذکر برخی از حیواناتی که در اروپا وجود نداشته و یا با حیوانات آن جا فرق دارند،اشاره کرده؛از جمله«شتر»که در بیابانهای نومیدیا و لیبی و بلاد بربر به وفور یافت میشود و بخشی از ثروت اعراب است؛شتر افریقیّه از شتر آسیا بهتر است؛چون قادر به حمل بار طی چهل تا پنجاه روز،بدون آب و غذاست.
«اسب مغربی»که در اروپا به آن اسب بربری میگویند و از نسل اسب عربی است و در سراسر افریقیّه پراکنده شده است؛«اسب وحشی»(اللمت)حیوانی شبیه گاو است و از پوست آن،بهترین سپر را درست میکنند؛گاو وحشی،خر وحشی،گاو کو هی،الدمان،گوسفند،شیر و پلنگ،از جمله دیگر حیوانات جنگلهای بلادبربر است؛خرگوشِ وحشی در کوههای غماره و انواع میمون در کوههای قسنطینه یافت میشود. (3)
مقصود از«بربر»، (4)افراد بومی ساکن در سراسر ساحل مدیترانه غربی و اقیانوس اطلس در
دوره رومی و اسلامی است که در بسیاری از منابع اسلامی از بربر به عنوان ساکنان اصلی مغرب یاد کردهاند؛ (1)اما گذشته این سرزمین،حاکی از مهاجرت نژادها و اقوام مختلف به آنجاست؛نام اقوام مختلفی از جمله:افارقه،بربر، (2)فنیقی، (3)اقوام عبری و رومی،در تاریخ افریقیّه ذکر شده است؛لیون افریقی از نژاد«بربر»به عنوان ساکنان اصلی افریقیّه نام برده است و از آن با عنوان«افارقة البیض»یاد کرده و چنانکه پیشتر اشاره شد به پنج گروهِ صنهاجه؛مصموده؛زناته؛هواره و غماره تقسیم نموده و محل سکونت آنها را مشخص کرده است. (4)
از نوشته لیون چنین میتوان دریافت که وی این پنج گروه بربر را عامل همه حرکتهای سیاسی-اجتماعی-دینی در غرب اسلامی که قدرت سیاسی بازیچه دست آنها بوده است،میداند (5)و به دخالت عناصر بربر در رویکار آمدن دولتهای اسلامی از«ادریسیان»(173 تا 300ه)تا«بنیمرین»و«بنیحفص»(625تا983ه)،اشاره کرده است. (6)
بافت جمعیتی بربرها،جز در موارد تشکیل دولتهای بزرگ بربری،بافتی قبیلهای بوده است و گویا ابنخلدون نیز که خود در بین بربرها متولد شد و بالید،بنیاد نظریه تاریخی خود را بر مبنای تحول قبایل بربر بنا نهاده است؛او از زبان گروههای پنجگانه بربر با عنوان«أوال أمزیغ» (7)یعنی:کلام نیل،نام برده و به پراکندگی زبان بربر در مناطق
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص175.
2) (2) . Barbarus/Barbari ؛بربر Barbar در اصطلاح یونانی واژهای است که معادل جاهلی در اسلام است و در فرهنگ یونان باستان،هر غیر یونانی و یا غیر رومی بربر نامیده شد و واژه Barbar از واژه بربر( Berb ق res )که موضوع کتاب است،به حسب معنی متفاوت است و بر ساکنان بومی مغرب از برقه تا طنجه اطلاق شده است.
3) (3) . Finiqiyye/ فینیقیه/ Feniqiyye ؛سرزمینی مطابق لبنان کنونی،در قرن 9ق.م.مهاجرنشینی در کارتاژ ایجاد کردند و...ر.ک:مصاحب،دایرةالمعارف فارسی،ص1970،1940.
4) (4) .لیون افریقی،وصف افریقیة،ج1،ص39.
5) (5) .همان،ص39،38.
6) (6) .لیون در زمان ملوک بنیحفصی،ابنمرین و ابنزیان،از تونس،مراکش و تلمسان،پایتخت این سه دولت دیدن کرده و وصف مفصلی از این مناطق ارائه داده است.
7) (7) .واژه بربر،ریشه لاتینی دارد و به معنای شخص بیفرهنگ و خارج از محدوده روم و غیر رومی اطلاق شده است و لذا بربرها به مخالفت با این نامگذاری خود را امازیغ یعنی احرار نامیدند.ر.ک:حرکات،المغرب عبرالتاریخ،ج1،ص19.
اطراف و داخل مراکش اشاره کرده و زبان رایج شهرهای افریقیّه در ساحل مدیترانه مانند تونس را زبان عربی دانسته است. (1)
ابنخلدون از جمله مورخین مغربی است که بهطور مفصل به بررسی نژاد بربر پرداخته و شاخههای مختلف آنها و نقش هریک از قبایل بربر در تحولات مغرب را ذکر کرده است؛ (2)او بربرها را به دو شاخه اصلی«بربر بُتر» (3)(بدوی)و«بربر بُرانس»(حضری)تقسیم کرده است. (4)ابنخلدون،بیان مورخین گذشته چون یعقوبی و ادریسی (5)که منشأ قوم بربر را فلسطین نوشته و مسیر حرکت آنها را از فلسطین به مصر،نیل و افریقیّه دانستهاند،مردود شمرده و آنها را ساکنان اصلی مغرب معرفی نموده است (6)وی مینویسد:«کلام درست این است که بربرها از اولاد کنعانبن حامبن نوح بوده و نام جدّ اعلای آنها ماذیع است...و اینکه نَسَبشناسان عرب،بربرها را از عرب دانستهاند باطل است».
1) (1) .لیون افریقی،وصف افریقیة،ج1،ص41.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص192.
3) (3) .بررسی وضع کنونی بربرها از موضوع کتاب خارج است؛اما بربرها به ساکنین بربری زبان آفریقای شمالی که از 3000ق.م.در این سرزمین سکونت داشتند اطلاق میشود؛جمعیت آنها امروزه،10.000.000 نفر است و عموماً دارای مو و چشمان تیره،پوست روشن،سرگرد و قامت متوسط هستند؛ولی موی بور و چشمان آبی،سر کشیده و قامت بلند نیز استثنائاً در آنان دیده میشود.آنها در ناحیه ممتد از سواحل اقیانوس اطلس تا مصر و از طرف جنوب در صحرای افریقا تا رود نیجر متفرقاند؛ولی تمرکز آنها در کوههای اطلس و در باریکه معروف به ساحل بربر(باریکه نزدیک مدیترانه بین طنجه و طرابلس غرب)میباشد؛ر.ک:مصاحب،دایرةالمعارف فارسی،ج1،ص401؛45%ساکنان مغرب،2%تونس و 30%الجزایر از نژاد بربرند.ر.ک:حرکات،المغرب عبرالتاریخ،ج1،ص23؛در منبع دیگر آمده است.20%الجزیره و 40%مغرب؛ر.ک: Bret ، p ، 3 ، The Berbers ،(به زبان بربری سخن میگویند...).
4) (4) .اصطخری،مورخ قرن چهارم،به بربرهای بُتر،که در آندلس سکونت گزیده و بربرهای برانس ساکن مغرب اشاره کرده؛ر.ک:اصطخری،مسالک و ممالک،ص46.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص68؛یعقوبی،تاریخ یعقوبی،ج1،ص232؛ادریسی مینویسد:دیار البرابر فلسطین رحلت البربر الی المغرب.ر.ک:ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص222،.
6) (6) .ابنعبدالحکم بربر را از فلسطین و مهاجرت آنها را به داستان جالوت و داود ارتباط داده است.ر.ک:ابن عبدالحکم،فتوح افریقیّه و المغرب،ص27؛ابنخلدون،العبر،ج6،ص192،191،175.
ناصری سلاوی(مورخ مغربی)نیز سخن ابنخلدون را برگزیده و بخشی از کتاب خود را به تقسیم بربرها،قول حقیقی در نَسَب آنها و اختلاف گسترده نَسَبشناسان درباره آن اختصاص داده است. (1)
سلاوی به نقل از ابنخلدون،«بربر برانس»را به هفت قبیله:اوربه،صنهاجه،کتامه،مصموده،عجیسه،اودیغه و ازداجه؛و نیز«بربر بُتر»را به پنج گروه:ضریسه،نفوسه،ادّاسه،بنولَوَی و مکناسه که«بنیمدرار»از آن برخاستند،تقسیم کرده است؛قبایل«صنهاجه»با بیشترین تعداد،ثلث جماعت بربر را تشکیل میدهند؛چنانکه،«بنیزیری»و«مرابطین»از جمله بربرهای صنهاجه بودند.
وصف کامل گذشته سرزمین مغرب،حجم انبو هی از تاریخ جهان را به خود اختصاص داده است؛لذا به ذکر اجمالی نام قدرتهایی که در این منطقه منشأ حوادث بودهاند بسنده میکنیم.
پیشینه تاریخی مغرب در مهمترین بخش آن،یعنی سرزمین افریقیّه منعکس شده است؛افریقیّه به دلیل موقعیت سوق الجیشی در دریای مدیترانه،مورد نظر دولتها بوده و سابقه حضور بیشترین تعداد اقوام مختلف را در خود دارد؛افریقیّه،در طی تاریخ طولانی خود،شاهد حاکمیت عقاید و فرهنگهای مختلف و خاستگاه عقاید و فرهنگ خاص بربرها (2)و محل انتشار مسیحیت بوده است؛ (3)رومیان(427 تا 146ق.م)و جانشینان آنها،قرنها مروّج فرهنگ مسیحیت در غرب اسلامی بودند. (4)
در منابع تاریخی از دولتهای متعدّد حکومتگر در غرب اسلامی یاد شده است؛این مطلب،بهویژهدر مورد افریقیّه در معنای خاص آن(مغرب ادنی و بخش بزرگی از مغرب اوسط)مصداق دارد و افریقیّه را از این حیث میتوان یکی از نادرترین نقاط جهان
دانست که بیشترین تعداد تمدن و نژاد و دولت را تجربه کردهاست.فهرست اجمالی تعدادی از نژادها و دولتهایی،که بهصورت متوالی بر افریقیّه حکومت کردهاند:
بربرها (1)(8143000 ق.م)؛قرطاجنیها یا کارتاژها (2)(814 یا 880ق.م 146ق.م)؛ (3)رومیها(146ق.م 427 م)؛ (4)واندلها (5)(439 م-534 م) (6)بیزانسیها؛ (7)(534 م 647 م/27ه)؛ (8)اعراب و ولاة عرب (9)(27-184ق/647 م،800 م)؛ (10)اغالبه(296184ق/800 م-900 م)؛ (11)فاطمیان (12)(296-362ق/909 م-972 م)؛ (13)دولت بنیحمّاد و دولت صنهاجی بنیزیری (14)(362-555ق/972 م-1160 م)؛مرابطین(454ق-541ق)؛موحّدین (15)(555ق-
1) (1) .ابن عبدالحکم،فتوح مصر و اخبارها،ص294؛ابنخرداذبه،المسالک و الممالک،ص84،83؛مؤلف مجهول،الاستبصار فی عجائب الامصار،ص155؛ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص222؛الخوند،الموسوعة التاریخیة الجغرافیة،ج7،ص89؛ابن خلدون،العبر،ج11،ص212،205.
2) (2) .بکری،المسالک و الممالک،ج2،ص699؛الخوند،الموسوعة التاریخیة الجغرافیة،ج7،ص134.
3) (3) .مخلوف،شجرة النور الزکیة،ج2،ص103؛حقی،تونس العربیة،ص12؛لیون افریقی،وصف افریقیة،ج2،ص68.
4) (4) .عبدالوهاب،خلاصة تاریخ تونس،ص31،29،27؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص251؛حمیری،جغرافیدان دوره موحدی،اهالی«توزر»از شهرهای بزرگ افریقیّه را از بقایای روم بهشمار آورده است(ر.ک:روضالمعطار،ص144)در دوره حفصی از آثار رومی یاد شده است(لیون،ج2،ص58)الخوند،الموسوعة التاریخیة الجغرافیة،ج7،ص89؛مؤلف مجهول،الاستبصار،ص121.
5) (5) .مخلوف،شجرةالنور الزکیة،ج2،ص102؛عبدالمنعم،العلاقات بین الشرق و الغرب فی القرون الوسطی،ص19.
6) (6) .عبدالوهاب،خلاصه تاریخ تونس،ص39،38.
7) (7) .عامر،تونس عبرالتاریخ،ص85،84.
8) (8) .ابن ابی دینار،المونس فی اخبار افریقیة و المغرب،ص26.
9) (9) .همان،ص85،84،22؛ابن عبدالحکم،فتوح مصر،ص294.
10) (10) .ابن عبدالحکم،فتوح مصر،ص294.
11) (11) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص147،146؛ابن ابیدینار،المونس،ص53؛ابن ابیزرع فاسی،الانیس المطرب،ص98.
12) (12) .ابن ابیدینار،المونس فی اخبار افریقیة و المغرب،ص54.
13) (13) .همان،ص73.
14) (14) .ابن خلدون،العبر،ج11،ص317.
15) (15) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص241،132.
634ق/1160 م-1237 م)؛حفصیون(627ق-938ق).
در تاریخِ شهرهای افریقیّه،نامهای مختلفی ذکر شده است که هرکدام حاکی از حضور اقوام مختلف در این مراکز است.بهطور نمونه،بجایه را فنیقیها ساختند و آن را«صلده»نام نهادند و رومیها آن را«صلدای»نامیدند و سپس این شهر به دست«واندالها»و«بربرها»ویران شد؛اما ناصر حمادی در 468 ه آن را مجدداً ساخت و آن را بُجایه،به نام قبایل ساکن در آنجا،نامگذاری کرد؛در دوره موحّدی و حفصی،بجایه از اهمیت خاصی برخوردار شد. (1)
در خصوص تونس نیز،از حضور اقوام مختلف در آنجا سخن رفته است؛بهویژهآنکه تونس در دوره حفصی،پایتخت شد و جایگاه سنتی قیروان در افریقیّه را گرفت و به محل برخورد اقوام و مذاهب مختلف تبدیل شد؛ (2)نقشه توسعه امپراتوری«هخامنشی»،حاکی از حضور این سلسله در مرزهای افریقیّه است؛در اواخر عصر«ساسانی»گروههای عمدهای از مردم مناطق مرکزی ایران به صورتهای مختلف،از جمله در ضمنِ سپاهیان فاتحِ عرب،در شهرهای مغرب ساکن شدند و آثاری از آنها در فرهنگ و تمدن بهجا ماند و بخش عمدهای از هویت این منطقه رنگ ایرانی به خود گرفت.
«افریقیّه»به معنای وسیع آن،پیش از ورود اسلام به مغرب اطلاق میشد و در تصرف امپراتوری بیزانس بود؛مسعودی،فرمانروای«صقلیه»و«افریقیّه»(دیار مغرب)را جرجس نامیده است؛ (3)موقعیت سوقالجیشی افریقیّه(از برقه تا طنجه)از حیث سلطه بر مدیترانه و به جهت منابعِ سرشار اقتصادی آن،همواره مورد عنایت خاص امپراتوری بیزانس بود؛رومیها عنایت ویژهای به افریقیّه داشتند و افریقیّه یکی از ایالات بزرگ و با برکت امپراتوری روم بود که بخش وسیعی از عایدات دولت روم از آن منطقه تأمین میشد.
هنگام ظهور اسلام،افریقیّه،بخشی از امپراتوری روم،از مرزهای مصر در حدود برقه،طرابلس،تونس،جبال اوراس،تاطنجه و سبته را شامل میشد؛ (1)سبیطله پایتخت این ایالتِ رومی بود (2)و حضور رومیها،بهویژهدر منطقه افریقیّه به معنای خاصِ آن بیشتر بود؛لذا در منابع جغرافیایی مسلمانان به این مطلب بیشتر توجه شده و ریشه رومی نامهای بسیاری از شهرهای افریقیّه در این منابع جغرافیایی ذکر شده که حاکی از حضور قدرتمند و طولانی مدت روم در این منطقه بوده است؛حمیری نیز،در ذکر شهرهای افریقیّه،به سابقه رومی آنها اشاره کرده است؛ (3)در این بین،توجه و تعصب لیون افریقی نیز قابل توجه است؛برونشویک(محقق یهودی فرانسوی)از جمله خاورشناسان قرن بیستم که به تاریخ قوم بربر در افریقیّه پرداخته،به سابقه رومی شهرهای افریقیّه اشاره کرده و از پیوند بربرها با رومیها و مسیحیها و مقاومت آنها در برابر پذیرش احکام اسلام سخن گفته است.
افریقیّه،به عنوان یکی از ولایات امپراتوری روم به وسیله«بِطریقها» (4)و یا حاکمان نظامی،اداره میشد؛این افراد،از بین افراد بلند پایه دولتِ بیزانس و معتمدین و رجال کلیسا انتخاب میشدند.سلطه«بیزانس»بر افریقیّه،به منزله توسعه کلیسای غرب و گسترش مسیحیت بود؛امپراتوری روم،با موفقیّت،مسیحیت را در آسیای صغیر،ارمنستان،آسیای دور و بالکان گسترش داده و افریقیّه را به جرگه مسیحیت وارد کرده بود. (5)
امپراتوری بیزانس در دهههای پایانی قرن هفتم و هشتم میلادی با هجوم اعراب مواجه شد؛در دوره امویان،این امپراتوری موفق شد پیشروی اعراب در آسیای صغیر را متوقف سازد و آنها را در خط«توروس»(رشته جبال جنوب ترکیه)نگه دارد و مرده ریگ آناطولیاش را از استیلای«بنیامیه»حفظ کند؛ (6)اما امپراتوری نتوانست این تهاجم
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص1003.
2) (2) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 8 مراجعه شود.
3) (3) .حمیری،الروض المعطار،ص303،302،143،142،115.
4) (4) .بطریق؛معرّب،پاتریسین اصطلاحی است که به هر یک از اعضای خاندانهای اولیّه شارمند روم قدیم که سایر مردم موالی آنها بودند اطلاق میشد.ر.ک:مصاحب،دایرةالمعارف فارسی،ص502.
5) (5) .توین بی،ترجمه آریا،خلاصه دوره دوازده جلدی بررسی تاریخ تمدن،ص225.
6) (6) .همان،ص224.
اعراب را در افریقیّه متوقف سازد و جبهه گستردهای از نزاع در نوار ساحلی مدیترانه،بین اعراب و روم گشوده شد.
امپراتوری بیزانس،همچنین،در اوایل قرن هفتم میلادی،با هجوم خسرو پرویزِ ساسانی که قصد داشت(در سال 618 م)پایتخت خود قسطنطنیّه (1)را به قرطاجنه(در کنار تونس فعلی)انتقال دهد،مواجه شد.
در دهههای اول قرن هفتم میلادی،عنایت امپراتوری روم به افریقیّه شدت گرفت و به همین جهت برای انتشار مسیحیت بین قبایل بربر،گروههای متعدد تبشیری به افریقیّه اعزام میشدند؛ (2)این مذهب،از قرن دوم میلادی وارد افریقیّه شد و دولت روم،همواره در پی گسترش آن در افریقیّه بود؛با مرگ هرقل بزرگ در سال 610 م،برادرش بهطریق گریگوریوس و الی افریقیّه شد و مدتی کوتاه بعد از او بهطریق قیصریوس و سپس بهطریق نقیتاس پسر گریگوریوس ولایت افریقیّه را بر عهده گرفتند (3)و بعد از مدتی،بین خانواده سلطنتی گریگوریوس و اهل افریقیّه،رابطه دوستی پایدار برقرار شد؛قدرت اقتصادی افریقیّه و فراوانی محصولات کشاورزی در دشت تونس،باعث شد قسطنطینِ دوم مدتی(شش سال)پایتخت بیزانس را به صقلیه منتقل کند. (4)
پیش از ورودِ اسلام به افریقیّه،نوعی آشفتگی اجتماعی،دامنگیر این منطقه گردید، (5)که در آغاز ماهیّت و رنگ مذهبی داشت؛حرکت دینی راهب مَکسیم در حوالی 640 م سلطه کلیسای غرب را بر افریقیّه مستقر ساخت و مذهب«کاتولیک»را در آنجا برقرار نمود و افریقیّه را به سرعت تسلیم سیاست غرب کرد؛ (6)این حرکت،باعث جدا شدن افریقیّه از
کلیسای شرق و ورود آن به اردوگاهِ اطاعت کلیسای پاپی غرب گردید و مرحلهای از شکست مسیحیت ارتدکسی را رقم زد که تا چند قرن استمرار یافت؛ (1)مسیحیت ارتدکسی هر چند از یوغ امپراتوری روم شرقی آزاد شد؛اما در برابر کلیسای غربی(پاپ)،متوقف شده و نفوذ خود در افریقیّه را از دست داد و این سرزمین،چنانکه گفته شد در حیطه نفوذ غرب مسیحی قرار گرفت؛ (2)لکن در حقیقت،جدایی افریقیّه از کلیسای شرق،به علت ترس از توسعه غزوات عرب در برقه و طرابلس بود که افریقیّه را تهدید میکرد. (3)ظلم و فشار سنگین مالیاتی روم، (4)شورش دائم بربرها،اضطراب گستردهای در ولایت افریقیّه به دنبال داشت؛چنانکه این سرزمین به عنوان منطقهای نظامی در اختیار حاکم نظامی قرار گرفت.
بهطریق گریگوریوس،از این وضعیت استفاده نمود و اندکی پیش از آغاز فتوحات اسلامی در افریقیّه خود را امپراتور نامید و از دولت مرکزی بیزانس اعلام استقلال کرد؛ (5)با فروپاشی قدرت نظامی بیزانس در افریقیّه،اندکی پیش از ورود اعراب،دولتهای کوچکی از بربرهای«لواته»در حد فاصل مصر،برقه و افریقیّه تأسیس گردیدند. (6)
با این اوصاف،حد فاصل سالهای 610 تا 717 م مقارن با ظهور اسلام،امپراتوری بیزانس با مشکلات زیادی مواجه بود که موجودیت آن را در افریقیّه تهدید میکرد؛درگیری طولانی رومیها با ایرانیها بر سر آسیای صغیر و درگیری بربرها و رومیها،از جمله مهمترین آنها بود که بیزانس را در موضع ضعف قرار داده بود.
وجه اهمیت فتح افریقیّه و مغرب،هنگامی که در قالب روابط و جنگهای ایران و روم و شرق و غرب به آن نگریسته شود،به منزله فروپاشی هیمنه مسیحیت در آفریقای
شمالی است؛ (1)امپراتوری روم،یکپارچگی و تمامیّت فرهنگی خود بر بخش بزرگی از سرزمینهای تحت پوشش خود را از دست داد؛این توقفِ مسیحیت در مغرب،از سویی،زمینههای تجزیه امپراتوری مقدسِ مسیحیت را نیز،فراهم ساخت و به جدایی مسیحیتِ افریقیّه از مسیحیتِ شرقی کمک کرد و مأموریت امپراتوری روم شرقی در ترویج مسیحیت را با شکست مواجه ساخت.
مقارن با ظهور اسلام،مرگ یوستینین در سال 656 م،نشان سقوط امپراتوری روم در یونان و ایالتهای شرقی بود.در جنگهای تقریباً نامتناوبی که در طول صد و هفتاد و پنج سال میان مرگ یوستینین و جلوس لئوایسوریایی رخ داد،امپراتوری قسطنطنیّه،ایالت شرقی و فتوحات افریقایی یوستینین را به اعراب واگذار نمود و در همین زمان،«اسلاوها»و«لمباردها»ایالتهای اروپایی آن را در بخش جنوب شرقی اروپا و ایتالیا از آن خود کردند؛بدینترتیب«امپراتوری بالفعل»روم شرقی،در ایالتهای مرکزی و شرقی آن،پس از مرگ یوستینین،چنان نابود شد که پس از مرگ تئودوسیوس در امپراتوری بالفعل روم غربی،از بین رفته بود؛ (2)در زمان امپراتور قسطنطین چهارم،کار نزاع داخلی در امپراتوری بهحدی رسید که او گروه خاصی را جهت پایان دادن به نزاع در ایتالیا،افریقیّه،بالکان و...(در سال 680 م)تشکیل داد؛به دنبال اقدامات قسطنطین،روم و بربر در برابر اعراب متحد شدند؛ (3)به گفته ابنخلدون (4)بربرهای متحد با روم،«بتر»و«برانس»و بیشتر از بطون بربر بتر(نفوسه،زناته،مطغره،نفزاوه)بودند؛بربرهای«اوربه»،«هواره»،«صنهاجه»از برانس بودند؛هنگام فتح افریقیّه سَتَردیدبن رومیبن بارزتبن
1) (1) .از زمان هخامنشیان تا پایان دوره ساسانی ایران و روم تا ظهور اسلام که با شکست ایران در برابر روم مقارن شد،(ر.ک:سوره روم)بارها با یکدیگر مصاف داده و دچار ضعف و در معرض اضمحلال قرار گرفته بودند؛در حقیقت سقوط افریقیه،حادثهای عظیم در قرون وسطی بود که با سقوط آن دیوار دفاعی و بزرگترین خاکریز غرب در برابر شرق فرو ریخت مرهون سابقه جنگهای طولانی ایران با رومیها در مدیترانه و سواحل افریقیه است و بیدلیل نیست که کینه رومی نسبت به ایرانیها؛عقدهای مضاعف است و همواره کوشیدهاند با تحریف تاریخ آن را تسکین دهند.
2) (2) .توینبی،ترجمه آریا،خلاصه تاریخ تمدن،ص227.
3) (3) .ابنخلدون،ج6،ص146.
4) (4) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص160.
بَرزیات، (1)فرمانده بربرهای افریقیّه بود که هفتاد و سه سال از ولایت او میگذشت. (2)
علیرغم اتحاد پراکنده بربرها با روم، (3)فروپاشی قدرت و ضعف امپراتوری بیزانس در افریقیّه به حدی بود که قادر به حفظ افریقیّه نبود و اگر در فاصله سالهای 35 تا 45ه(که دولت اسلامی درگیر مسائل داخلی بود)دولت بیزانس از اوضاعی آشفته برخوردار نبود،قادر به بازپس گرفتن افریقیّه بود؛اما این دولت از ضعف و اضطرابی،بیش از دولت تازه بنیادِ اسلامی رنج میبرد. (4)
بعد از فتح مصر،فتح افریقیّه نخستین گام جهت فتح مغرب و«شبه جزیره ایبری»بود.به مجموعه فتوحاتی که در حد فاصل بین سالهای 27 تا 50 ه جهت فتح افریقیّه صورت گرفت«فتوح افریقیّه»میگویند؛فتح رسمی مغرب،با اقدام به فتح افریقیّه در زمان خلافت عثمان آغاز شد؛ (5)ابنعبدالحکم،سال بیست و هفتم هجری را سال رسمی فتح افریقیّه ذکر نموده است. (6)
بخش اعظمی از نیروهای عرب،روم و بربر در دهها برخورد گسترده نظامی در حد فاصل مرزهای مصر و سواحل مدیترانه تا ساحل غربی اقیانوس اطلس،درگیر سلسله جنگها و غارتهای طولانی شدند؛ (7)از این درگیریها در قالب برخورد اسلام و مسیحیت،برخورد روم و عرب و ادامه نزاع تاریخی و طولانی شرق و غرب یاد کردهاند؛ (8)اندکی پیش از ظهور اسلام،جنگ بین شرق و غرب در قالب جنگ بین ایران و روم ادامه یافت و آخرین جنگها با شکست«امپراتوری ساسانی»همراه شد؛با فروپاشی ایرانِ
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص216،سَکْردَیدبن رومیبن مازرت از اوربه.
2) (2) .همان،ج6،ص146.
3) (3) .همان،ج7،ص15.
4) (4) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص112.
5) (5) .بلاذری،فتوح البلدان،ص228.
6) (6) .ابن عبدالحکم،فتوح افریقیة و الاندلس،ص45.
7) (7) .غزوات در مدیترانه در برابر نیروهای روم،با غزوه قبرس،(28ه)ذات الصواری(34ه)آغاز شده بود.
8) (8) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 10 مراجعه شود.
ساسانی به دست اعراب مسلمان،روم،تا چند قرن در بخشی از متصرفات شرقی خود باقی ماند؛با این وجود،درگیری در آسیای صغیر با نیروهای شرقی همچنان به عنوان یکی از معضلات«امپراتوری روم»محسوب میشد؛اعراب که تا دیروز باجگذار«امپراتوری ساسانی»بودند،درگیریهای دیرینه ایران و روم را ادامه دادند؛فتوحات مغرب که در حقیقت برخورد عرب با روم بر سر افریقیّه و مغرب بود را میتوان به نخستین نبردهای مسلمین در«موته»و«تبوک» (1)با روم که در عصر پیامبر اسلام صلّی الله علیه و آله روی داد،برگرداند.
والیان و فرماندهان مسلمان که به تازگی در سرزمین قبطیها مستقر شده بودند در مصر،افقهای وسیعی را در ادامه فتوحات فرا راه خود دیدند؛لکن با مخالفت عمر،فتوحات در مصر متوقف شد؛اما عمروعاص بعد از فتح اسکندریه با وجود این منع،از مرز مصر گذشت و تحرکاتی را برای فتح افریقیّه انجام داد؛ (2)از نظر محققان،معلوم نیست (3)که علت توقف پیشروی عمروعاص در افریقیّه واقعاً به دلیل مخالفت«خلیفه دوّم»بوده یا به دلیل فقدان آمادگی لازم از جهت نیرو و سلاح و یا مسایل دیگری،عامل این تصمیم بوده است.
عمروعاص،در نخستین حملات خود،شهرهای بَرقَه،زُوَیله،طرابلس،سُرت،لُبَد،صبراته،جبل نفوسه،شروس و...،را در سال بیست ودوم هجری فتح کرد و با بربرها بر اساس پرداخت جزیه صلح نمود؛ (4)با فتح این شهرها،مقدمات اولیه فتح افریقیّه فراهم شد؛ (5)
1) (1) .بلاذری،فتوح البلدان،ص71.
2) (2) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص8؛سیوطی،حسن المحاضرة فی اخبار مصر،ج2،ص4.
3) (3) .خلیفه دوم در پاسخ عمرو گفت:تلک المفرقة و لیست بافریقیة،عمروبن عاص امتثال امر عمر کرد و به مصر بازگشت؛این کلام نشان میدهد که علت مهم توقف،دستور عمر بوده است؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص81.سلاوی جملهای از کتاب الجمان نقل کرده که خلاف مطلب فوق است؛مبنی بر اینکه زمانی که عمروبن عاص مصر را فتح کرد،شش تن از بربر نزد او آمدند و خواستند اسلام بیاورند و عمرو آنها را نزد عمر فرستاد و عمر برای آنها روایتی از پیامبر صلّی الله علیه و آله مبنی بر کمک بربرهای مغرب در انتشار و حمایت اسلام خواند.
4) (4) .بلاذری،فتوح البلدان،ص227،226،225.
5) (5) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص8؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص81.
وی،بعد از فتح مصر،ابتدا عقبةبن نافع را جهت اطلاع از اوضاع برقه و طرابلس و بلاد اطراف،اعزام کرد و سپس خود،جهت فتح طرابلس و بلاد مجاور ساحلی،مانند صُرت و صَبرَه حرکت کرد چرا که از ناحیه جنوب که عقبه در آن مستقر بود،خاطرجمع بوده و اطمینان به امنیت آنجا داشت؛ (1)منطقه برقه و طرابلس از مناطق پر آشوب بر علیه بیزانس بود و اخیراً بهوسیله حاکمان بیزانسی سرکوب شده و لذا آمادگی پذیرش سپاه عرب را داشت و از اعراب استقبال شد. (2)
اخبار متعددی از اطاعت و ورود اختیاری بربر برقه(انطابلس)به دین اسلام و فتح به صلح برقه به(13 هزار دینار)حکایت میکند. (3)اما فتح طرابلس در سال 22 ه به زور و عنوة بود. (4)در طرابلس رومیها در برابر عمروعاص عاجز شدند و از طریق دریا،شهر را ترک کردند؛ (5)حمیری،متن روایت محاصره یکماهه طرابلس،توسط عمروعاص را آورده و نهی عمر از حمله ناگهانی به افریقیّه را بهدلیل کافی نبودن نفرات و عدم آمادگی دانسته است. (6)
عمروعاص،سپس گرو هی را در سال 23ه (7)به فرماندهی بُسر،جهت فتح وَدّان و صبره اعزام کرد که از مراکز تجمع بربرهای«نفوسه»بودند؛بعد از فتح صبره،عمرو،با دژهای مستحکم روم و بربر و پادگانهای آماده آنها مواجه شد که پیشروی در آنها چندان آسان نبود؛لذا از خلیفه دوم در ادامه پیشروی اذن خواست.
1) (1) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص25.
2) (2) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص54.
3) (3) .بلاذری،فتوح البلدان،ص229،227؛مونس،فتح العرب للمغرب،ص55؛الجمان فی اخبار الزمان،ورقه،ص123،122؛نسخه خطی دارالکتب المصریه؛علمای مغرب راجع به فتح به صلح یا عنوة افریقیّه(سه قول)،بحثهای مسبوط فقهی را مطرح کردهاند؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص109.که جا دارد در ادامه پژوهش به آنها پرداخته شود.
4) (4) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص38؛کیفیّت ورود عرب به طرابلس غرب با وجود استحکامات و دیوار آن طی داستانی در متون آمده است.
5) (5) .همان،ص63.
6) (6) .حمیری،الروض المعطار،ص354.
7) (7) .بلاذری،فتوح البلدان،ص228.
گریگوریوس (1)حاکم افریقیّه(که ادعای امپراتوری کرده بود)بعد از سقوط صبره خود را برای مقابله بزرگ با عرب آماده کرد؛در نامهای که عمروعاص برای عمر فرستاد وضعیّت مسلمین و فاصله آنها تا فتح افریقیّه ترسیم شده بود؛عمرو در نامهاش اشاره کرد که:عقبه،را بر مغرب گمارده و خود تا زویله پیش رفته است؛عمرو،بعد از گزارش فتحِ طرابلس،خِطاب به عمر نوشت:فاصله آنها تا افریقیّه نه روز است و اگر رأی امیرالمؤمنین باشد خداوند آن را به دست او فتح خواهد کرد. (2)
پاسخ منفی خلیفه دوّم به درخواست عمرو در این جمله (3)او که«افریقیّه المفرقه ثلاث مرات لا أوجه الیها احدا ما مقلت عینی الماء»منعکس است؛ (4)این پاسخ نشان میدهد که محدوده افریقیّه نزد عرب مبهم بوده و منطقهای وسیع و نامشخص که فتح آن بسیار دشوار و ناممکن است،برای خلیفه دوم تصویر شده بود؛ (5)قابل توجه اینکه فتوحات از فلسطین (6)و مصر (7)تا افریقیّه،همواره با منع عمر مواجه بود؛اما انجام گرفته است؛ (8)با عزل عمروعاص در سال 25 ه و بازگشت او به مصر، (9)فتح منطقه طرابلس ناتمام ماند و شهرهای بزرگ این منطقه،مانند جزیره جربه و شهر بزرگ قابس،همچنان فتح نشده باقی ماندند.
در رابطه با موضوع کشورگشایی مسلمین در این دوره به نوعی میتوان از تعارض خواستههای اشرافیت جدید عربی با سیاست تند خلیفه دوم و قتل او ارتباط برقرار کرد؛اشرافیت عرب و در رأس آنها،امویها،ادامه فتوحات را مهمترین عامل تأمینکننده منافع
1) (1) .جرجیر در منابع عربی؛ر.ک:بلاذری،فتوح البلدان،ص231.
2) (2) .ابن عبدالحکم،فتوح مصر و اخبارها،ص172.
3) (3) .در متن فتوحِ افریقیّه والاندلس عبارت جواب عمر چنین آمده:لا انهالیست بافریقیة و لکنها المفرقة غادرة مغدور بها لا یغروها احد ما بقیت؛ر.ک:ابن عبدالحکم،فتوح افریقیة والاندلس،ص34،33.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص81.
5) (5) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص24.
6) (6) .بلاذری،فتوح البلدان،ص229.
7) (7) .همان.
8) (8) .همان،ص226.
9) (9) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص83.
خود میدانستند؛ارتباط این مطلب با مسایل داخلی حوزه خلافت و استفاده بیشتر خلیفه دوم از نیروهای اموی نیز جای تحقیق بیشتر دارد.آیا عمر میخواست با تأخیر در اعزام نیروها به مرزهای دور از مرکز،ابتدا انسجامی حزبی در این نیروها به وجود بیاورد و سپس آنها را وارد عرصه فتوحات کند؟به همین سبب با مرگ عمر در 23 ذیالحجه سال 26 ه و آغاز خلافت عثمان در اوایل محرم سال 26 هجری(نوامبر 644 م)تحرک بنیامیه در محدوده متصرفات روم افزایش یافت؛در آغاز سال 25 (1)یا 26 و 27ه) (2)عبداللهبن سعدبن ابیسرح،سرسپرده متعصب اموی به عنوان و الی مصر در امر خراج و حرب منسوب شد؛ (3)عبدالله ابتدا تحرکات و غزوات پراکندهای در مرزهای افریقیّه انجام داد؛ (4)او بعد از اعزام شدن به محل مأموریت خود از عثمان برای جهاد در افریقیّه اجازه خواست. (5)
در نامه عبدالله به عثمان،وضعیت جهاد در مرزهای مصر و افریقیّه و براورد نیروهای روم در مقابل اعراب منعکس شده است؛او به عثمان نوشت:«در زمان ولایت عمروبن عاص،مسلمانان در گروههایی جهت جنگ و گرفتن غنیمت به اطراف افریقیّه لشکر کشیدهاند و اکنون وقت انجام کار نهایی فرارسیده و امکان فتح کامل افریقیّه وجود دارد».عثمان با وجود اینکه همچنان منع عمر در مورد فتح افریقیّه را به یاد داشت؛با مسئله انبوه مبارزان مسلمان که در مرزهای افریقیّه مستقر و پراکنده شده بودند نیز مواجه بود و جهت تعیین تکلیف آنها موظف بود تصمیم جدیدی اختیار کند؛در چنین وضعیّتی خلیفه سوم با جمع زیادی از صحابه و اصحاب رأی،در مورد افریقیّه مشورت کرد و آنها به جنگ افریقیّه رأی مثبت دادند. (6)عثمان با تدارک هزار شتر،به این سپاه کمک کرد (7)و در پی آن حارثبن حکم از خویشان نزدیک عثمان در رأس جماعتی از صحابه،با لشکری،مدینه را ترک کرد و به مصر رسید. (8)
1) (1) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص49.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص83.
3) (3) .بلاذری،فتوح البلدان،ص227.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص83؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص49.
5) (5) .بلاذری،فتوح البلدان،ص226.
6) (6) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص1003.
7) (7) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص9.
8) (8) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص51،50.
عبداللهبن سعدبن ابیسرح،والی مصر از این سپاه استقبال نمود و خود را برای فتح افریقیّه آماده کرد؛انگیزه سیاسی او این بود که فتح در زمان عثمان صورت بگیرد؛عبدالله،عقبةبن عامر را به عنوان جانشین خود در مصر انتخاب و با سپاهی بیست هزار نفری،در برقه به سپاه عقبةبن نافع پیوست و سپس به سمت افریقیّه حرکت کرد؛ (1)به علت وجود شمار زیادی از صحابه و تابعین در این لشکر که عبدالله نام داشتند،این غزوه به نام«غزوة العبادلة السبعة»معروف شد؛برخی از این شخصیتها عبارت بودند از:(عبداللهبن سعد،عبداللهبن زبیر،عبداللهبن ابیبکر،عبداللهبن عمر،عبداللهبن زیدبن الخطاب،عبداللهبن عباس،عبیدالله بنعباس و عبداللهبن عمروبن عاص). (2)گریگوریوس (3)حاکم افریقیّه،ابتدا از عبدالله درخواست صلح کرد؛اما خود بهزودی صلح را نقض کرد و بنای تجاوز گذاشت؛سپاه مسلمانان در نزدیکی شهر سُبَیطله (4)در هفتاد مایلی قیروان (5)در کنار«دژ عقوبه»با سپاه یکصدو بیست هزار نفری گریگوریوس روبهرو شد و شکست سختی (6)به سپاه روم (7)وارد نمود. (8)
گریگوریوس که علاوه بر دخترش صدهزار دینار به عنوان جایزه جهت قتل
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص1003.
2) (2) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص9؛29تن از صحابه و مالکی نام 49 تن از تابعین حاضر در افریقیّه را آورده است؛ر.ک:المالکی،ریاض النفوس،ج1،ص،91 189،61؛حمیری،الروض المعطار،ص46؛مونس،فتح العرب للمغرب،ص81.
3) (3) .گریگوریوس بطریقی بود که از سوی هرقل امپراتوری روم در قسطنطنیّه مستقر بود و حاکم افریقیّه شد و بعد از مدتی ادعای استقلال در افریقیّه کرد.
4) (4) - .Sufetula.
5) (5) .حمیری،الروض المعطار،ص302.
6) (6) .ابن خلدون،العبر،ج11،ص215 از جمله اسرای روم در این جنگ رهبر بربر زناته(زمازبن صقلاب بربری بود که در مدینه به دست عثمان مسلمان شد و بربر زناته از این زمان هم پیمان بنیامیه شدند)؛ر.ک:الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص58؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص84،سلاوی،یکی از ملوک بربر به نام صولاتبن وزمار زناتی را ذکر کرده که با هیأتی از اسرا به مدینه اعزام شد و اسلام آورد.
7) (7) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص1005.
8) (8) .همان،ج7،ص15.
عبداللهبن سعدبن ابیسرح تعیین کرده بود،خود به دست عبدالله بنزبیر کشته شد (1)و سپاه او شکست خورد.پس از این پیروزی،عبداللهبن سعدبن ابیسرح بعد از یکسال و سه ماه اقامت در افریقیّه به مصر بازگشت. (2)اهل افریقیّه در این جنگ با اعراب بر سر پرداخت بیست میلیون و پانصد هزار دینار صلح کردند؛ (3)خبر شکست گرگوریوس حاکم افریقیّه به هرقل که در قسطنطنیّه پایتخت بیزانس بهسر میبرد رسید. (4)امپراطور روم،از این خبر به خشم آمد و بهطریقی دیگر را به قرطاجنه،(پایتخت افریقیّه)فرستاد تا جانشین گریگوریوس باشد.
حادثه سبیطله،موجب سلطه عرب بر افریقیّه و در هم شکستن هیمنه روم از افریقیّه شد؛پانزده شهر افریقیّه در این حمله آزاد شدند (5)اما همچنان قرطاجنه پایتخت رومی افریقیّه در دست روم باقیماند و مسلمانان در پی تدارک حمله دیگری جهت تصرف آن برآمدند.
اخبار فتح افریقیّه به مدینه رسید؛مردم مدینه از خبر تقسیم غنایم و کاری که مروانبن حکم در مصادره همه غنایم انجام داد،خشمگین شدند؛ (6)کثرت غنایم افریقیّه و نوع تقسیم و مصادره آن به وسیله آلمروان،موجی از فتنه در مدینه علیه عثمان به همراه داشت؛مخالفت ابنزبیر از فرماندهان عالی رتبه«نبرد سبیطله»و قاتل حاکم افریقیّه،از میدان نبرد با عبداللهبن سعدبن ابیسرح برادر رضاعی عثمان و و الی عثمانی مصر آغاز شد؛ابنزبیر با ورود به مدینه به جمع شورشیان علیه عثمان پیوست.
بنابراین با وجود بقای قرطاجنه و نقاط دیگری از افریقیّه،فتح کامل افریقیّه میسر نشد و حمله عبداللهبن سعدبن ابیسرح در زمره غارتهای طویل و پر حادثه قرار 42/25 گرفت؛
1) (1) .همان،ج4،ص1004؛بلاذری،فتوح البلدان،ص226؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص84؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص11،10.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص1005.
3) (3) .همان.
4) (4) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص59.
5) (5) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص99.
6) (6) .ابن تغری بردی،النجوم الزاهره،ج1،ص69؛مونس،فتح العرب للمغرب،ص 103؛ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص8.
ارسال انبوه غنایم توسط عبداللهبن سعدبن ابیسرح به مدینه جهت توجیه و فریب مردم مدینه بود که به آنها نشان دهد فتح افریقیّه موفقیتآمیز بوده و به اتمام رسیده است. (1)
چنانکه گذشت پیوندی ملموس بین فتوحات افریقیّه و حوادث داخلی خلافت اسلامی،وجود دارد؛آیا میتوان منع عمر در ادامه فتوحات را به نوعی،پیشگیری از وقوع چنین فتنهای دانست؟منع عمر از ادامه فتح افریقیّه و دستور بازگشت عمروعاص به مصر،نخستین نشانههای چالش ناشی از فتوحات مغرب در دستگاه خلافت مرکزی است؛آشکار است که گسترش فتوحات در سمت غرب به دلیل اینکه رأس قدرت در غرب از«امویان»بود،باعث افزایش هرچه بیشتر قدرت امویان میشد.
با وجود اینکه از حضور عناصر برجستهای از«شیعه» (2)و«حزب زبیری»در فتوحات گزارشهایی موجود است؛اما عناصر اصلی این فتوحات از وابستگان درجه یک و سرسپردگان قسم خورده«حزب اموی»بودند (3)از جمله عبداللهبن سعدبن ابیسرح،معاویةبن حُدَیج،بسربن ارطاة و...مصر،اردوگاه اصلی فتوحات مغرب،محل استقرار«حزب عثمانی»بود و مهمترین جلسات سیاسی این حزب در این ناحیه تشکیل میشد؛با وجود آنکه عثمان،خود،مجوز اقدام جدی جهت فتح افریقیّه را صادر کرد،اما اقدامات یاران او در جمع غنایم،آتش اختلافی در افریقیّه و مصر افروخت که گدازههای بزرگ آن در مدینه فرود آمد و نخستین کسی که در آن سوخت خود عثمان بود.حضرت علی علیه السّلام؛از فاتحان مصر با عنوان«فَجَرَه»(صاحبان ظلم)که مانع از اسلام شدهاند یاد فرمودهاند. (4)
در گزارشی،میان فتوحات و غنایم افریقیّه و نحوه تقسیم آن با فتنه و قتل عثمان،ارتباط برقرار شده است؛عبداللهبن سعدبن ابیسرح بعد از شش ماه توقف در افریقیّه،
چنانکه بیان شد،با غنایم به مدینه برگشت؛مروان بنحکم،خمس آن را که به پانصد هزار دینار بالغ میشد برداشت و این از اسباب گفتوگو و اختلاف مردم در مورد عثمان شد و مردم بهدرستی نهی عمر در مورد ادامه فتوحات پی بردند؛عمر با نهی عمروعاص از فتح افریقیّه آنگونه که پیشتر هم آمد،به او نوشت:افریقیّه،مفرقه و باعث اختلاف امت میشود و آب آن قساوت میآورد؛مسلمانان اگر جرعهای از آب آن بنوشند دچار اختلاف میشوند؛حمیری مینویسد:«پس مسلمانان وارد افریقیّه شدند و از آب آن نوشیدند و خلیفه خود،عثمان را کشتند». (1)
در این بین،بزرگان حزب عثمانی،معاویه و یاران او بودند که از تشنج در مرکز خلافت اسلامی و اضطراب در مرزهای مصر و افریقیّه به نحو مناسبی جهت کسب قدرت خلافت در آینده بهرهبرداری کردند؛بین سالهای 35 تا 41 ه عبداللهبن سعد و یاران عثمان دچار فتنه و انتقاد و تعریض و شورش مردم شدند؛لذا فتوحات که به دست این گروه اداره میشد،متوقف شد و تا حل مسئله بین معاویه و حضرت علی علیه السّلام و استقرار امور به دست معاویه،همچنان متوقف ماند؛ (2)معاویه و رجال او با به دست گرفتن خلافت اسلامی،میدانِ بازی در عرصه فتوحات به دست آوردند و دور دوم فتوحات مغرب آغاز شد.
در زمان توقف فتوحات،تحرکاتی پراکنده در افریقیّه انجام میگرفت؛تعدادی از افراد سپاه عبداللهبن سعدبن ابیسرح به سال 31 یا 33 ه/652 م به نقاطی از افریقیّه یورش بردند (3)و بربرها را مجبور به پرداخت جزیه کردند؛عبدالله،بعد از ده سال فرمانروایی بر افریقیّه،عزل شد و در راه بازگشت به مدینه در فلسطین جان سپرد.تعدادی از افراد سپاه عبدالله،جهت اجرای مفاد پیمانِ صلح اعراب با بربر در افریقیّه باقی ماندند.
(4) از جمله چهرههای معروف حزب عثمانی که نقش اساسی در امور داخلی حزب
1) (1) .حمیری،الروض المعطار،ص48.
2) (2) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص110.
3) (3) .کندی،الولاة و الفضاة،ص14،12،11؛سیوطی،حسن المحاضره،ص512.
4) (4) .داستان اخراج جُناحه رومی( Gennadius )از کارتاژ و تحریک معاویه بوسیله او برای فتح مجدد افریقیه،ر.ک:ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص17،16؛(حُباحِبة)نخستین متصدی امور مسلمانان در کارتاژ بود.
اموی و امر فتوحات مغرب داشت معاویة ابن حُدَیج است. (1)او بعد از عبداللهبن سعدبن ابیسرح،جهت استقرار نظم و حفظ دستآوردهای فتوحات وارد افریقیّه شد؛ (2)چنانکه معاویه،بعد از استقرار و همزمان با صلح با امام حسن علیه السّلام در ربیعالاول سال 41ه (3)و برقراری آرامش نسبی در حجاز،معاویةبن حدیج (4)را که در رأس حزب عثمانی در مصر قرار داشت به ولایت افریقیّه فرستاد و او همان کسی است که مانع از غلبه یاران علی علیه السّلام بر مصر شد؛این شخص،همچنین در طرح قتل محمدبن ابیبکر نقش اصلی را داشته (5)و از متعصبان نسبت به معاویه و کینهتوزان نسبت به امام علی علیه السّلام بود و به عنوان مزد این کار خود به ولایت افریقیّه رسید؛از جمله اقدامات سیاسی معاویه،اعلام استقلال ولایت افریقیّه از مصر بعد از مرگ عمروعاص در 44 ه بود.
مورخین،انجام سه غزوه را در سال 45،41 یا 50 ه به معاویهبن حُدیج نسبت دادهاند؛ (6)یکی از محققین،غزوه سال 45 ه را مقرون به صحت دانسته است. (7)
وظیفه معاویةبن حدیج،استقرار صلح و ثبات و حفظ دستآوردهای فتح برای مسلمین بود؛ (8)او در محل قیروان بناهایی جهت سکونت و استقرار سپاهیان ساخت و چاههایی حفر کرد که تا سال 1200 هجری همچنان به«آبار ابنحدیج»معروف بوده است؛ (9)
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص311؛ابنخلدون معاویةبن خدیج آورده؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج4،ص398.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص231.
3) (3) .همان،ص271.
4) (4) .تاریخ درست غزوات معاویةبن جدیج در 50،45،41،34 ه و تعداد غزوات او مورد اختلاف است که مورد بحث مفصل«حسین مونس»قرار گرفته است؛ر.ک:مونس،فتح العرب للمغرب،ص119.
5) (5) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص18؛توقف فتوحات در افریقیّه و مصر در شرایط حکمین قرار نگرفت و عمروعاص با استفاده از این فرصت حزب عثمانی را با انگیزه فتوحات متحد ساخت.
6) (6) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص217،216.
7) (7) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص119.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص87.
9) (9) .الزاوی،تاریخ فتح العربی فی لیبیا،ص63.
ورود معاویةبن حدیج به افریقیّه با تشنج داخلی در دستگاه حکومت روم در افریقیّه و برخورد آنها با مردم همراه بود؛مردم افریقیّه،«أولیمَه» (1)حاکم رومی را عزل و او را از قرطاجنه(کارتاژ)،محل استقرار حکام روم در نزدیکی تونس بیرون راندند و الاطریون (2)را به جای او نشاندند. (3)
در پی تحرکات موفقیتآمیز معاویةبن حدیج در افریقیّه،امپراتور بیزانس،سپاهی بزرگ را به فرماندهی نقفور (4)برای سرکوب شورشیان و مقابله با سپاه معاویةبن حدیج راهی افریقیّه کرد؛در«نبرد قمّونیه»سپاه رومی شکست خورد و به سوسه عقبنشینی کرد؛ابنحدیج بعد از این پیروزی،سپاهیان خود را به شهرهای مختلف افریقیّه فرستاد و رومیان را از سوسه بیرون کرد و موفقیت او به جایی رسید که در سال 46 ه به صقلیه حمله کرد و یکماه در آنجا اقامت کرد و با غنایم بسیار بازگشت. (5)
رویفقبن ثابت انصاری(53ه)از صحابی پیامبر و ساکن در مصر،به سال 46 ه از سوی معاویة بن حدیج،والی طرابلس شد؛او نیز،ناحیه جربه را در سال 47 ه فتح کرد.از دیگر حوادث جنگی،دوره معاویةبن حدیج،انهدام دیوار شهر جلولا (6)در بیست و چهار مایلی قیروان بود؛ (7)در فتح جلولاء (8)معاویةبن حدیج،جهت کسب رضایت خانواده بنیامیه،جوانی از بنیامیه را فرمانده سپاه خود کرد. (9)
1) (1) - .Olympus/ أولَیمه.
2) (2) - .Arteion.
3) (3) .بلاذری،فتوح البلدان،ص229.
4) (4) - .Neciphore.
5) (5) .ابن عبدالحکم،فتوح مصر،ص329؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص320؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص78،76؛دکتر ابراهیم بیضون،حملات افریقیّه در زمان معاویةبن حدیج و بعد از او را حملات زمینی و در نزدیکی نوار ساحلی دانسته و روایت فتح صقلیه توسط معاویه بن حدیج را علی رغم آنکه مورخین سنتی نقل کردهاند،باطل دانسته است؛ر.ک:بیضون،الدولة العربیة فی اسپانیا،ص36؛پیش از این،معاویهبن حدیج حملاتی را به صقلیه انجام داده بود.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص88؛البیان المغرب،ج1،ص16.
7) (7) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص64.
8) (8) - .Gouloulis.
9) (9) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص122.
با فتوحات معاویةبن حدیج،غزوات عرب در افریقیّه و مغرب بیست و شش ساله شد؛وی سرانجام در 48 یا 50 ه از مقام خود عزل شد و به مصر بازگشت و عقبةبن نافع جای او را گرفت؛ (1)با این وجود وضعیت غرب اسلامی،همچنان متشنج و بیثبات بود و مردم بومی بربر به عربها به عنوان بیگانه نگاه میکردند و آنان را فاتحانِ جنگجو میدانستند؛رومیها و بربرها بهطور پیوسته در حال بستن پیمان با عربها و شکستن آن بودند؛لذا ادامه منظم غزوات همچنان ضرورت داشت.
عقبةبن نافع،پیش از این در حد فاصل سالهای 41 تا 43 ه مانوری صحرایی داشت (2)و در سال 43 ه سریهای به غدامس انجام داد و بربرهای«لواته»را در برقه به اطاعت خود درآورد و بربرهای«هوّاره»را مطیع خود ساخت و به مصر بازگشت که عمروعاص را در حال مرگ دید. (3)
در سال 50 ه عقبةبن نافع از سوی معاویه،متولی فتوحات مغرب شد؛ (4)نخستین اقدام عقبه،بنیاد و توسعه شهر قیروان بود (5)که جماعتی انبوه از نیروهای نظامی مسلمانان در اطراف آن سکنی گزیده بودند؛ (6)تخطیطِ منظم و تمصیرِ شهر قیروان به مثابه نخستین شهر اسلامی در افریقیّه را به عقبه نسبت دادهاند؛ (7)عقبه گروههای مختلف مجاهدین و قبایل عرب را در جاهای مختلف شهر ساکن گردانید و محل مسجد جامع و دارالاماره را مشخص کرد. (8)
1) (1) .ابن عبدالحکم،فتوح مصر،ص329؛بلاذری،فتوح البلدان،ص230.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص320.
3) (3) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص66.
4) (4) .بلاذری،فتوح البلدان،ص231؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص7.
5) (5) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص20.
6) (6) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 11 مراجعه شود.
7) (7) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص72؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص89.
8) (8) .عقبه در خواب دید مردی در نقطهای از قیروان اذان میگوید؛صبح در همان نقطه جامع قیروان را بنا کرد؛ر.ک:بلاذری،فتوح البلدان،ص231.
قیروان فارسی و معرب کاروان میباشد و در مورد اینکه واژه«قیروان»ریشهای عربی و یا فارسی دارد اختلاف است؛ (1)اما باید گفت قیروان واژهای فارسی است که معرّب«کاروان»میباشد؛با احداث این شهر،پایگاهی در افریقیّه ایجاد شد که کنترل سایر نقاط آن را آسان نمود؛این پایگاه تا مدت مدیدی سیاستها و مصالح مسلمین جهت ادامه فتوحات در افریقیّه را تأمین میکرد؛بنای این شهر،حاکی از موفقیّت مسلمانان در شهر سازی است،برخی از مستشرقین،مسلمانان را در انتخاب پایتخت ناموفق دانستهاند؛اما موفقیت عقبه در بنای شهر قیروان،رد نظریه کسانی چون بنت (2)و توینبی (3)است که مسلمانان را در شهرسازی ناموفق دانستهاند؛کودل،انتخاب محل قیروان به وسیله عقبه را موفقیتآمیز دانسته است. (4)برخی از محققین به نقشه حساب شده معاویه و عقبه در بنای قیروان اشاره کردهاند؛از جمله فورنل (5)اعتقاد دارد که معاویه در سال 48 ه سپاهی برای محاصره قسطنطنیّه فرستاد (6)و به پایتخت بیزانس حمله کرد تا روم را از افریقیّه غافل کند و عقبه بهراحتی و بدون مزاحمت روم،بتواند شهر قیروان را بنا کند؛ (7)بههرحال برپایی این شهر،اهمیت حیاتی برای ادامه فتوحات و بقای اسلام داشت؛این مطلب در کلام عقبه هویداست که وضعیّت متزلزل مسلمانان در افریقیّه را درک کرده بود؛به گفته او ضرورت ساخت یک شهر بزرگ به وسیله مسلمانان در افریقیّه این بود که او بعد از حدود سی سال که از آغاز فتح افریقیّه میگذشت،ملاحظه کرده بود هرگاه امامی و بزرگی وارد افریقیّه میشود،مردم در اسلام خود ثابت مانده و اوضاع آرام میشود؛ (8)اما وقتی او افریقیّه را ترک میکند،مردم از دین برگشته و انتظام امور از بین میرود؛لذا باید شهری ساخت تا مایه عزت مسلمین و اسلام باشد و اهل اسلام در آنجا در امان باشند؛
بدین ترتیب بود که عقبه،منطقهای را در سه مایلی قرطاجنه،پایتخت بیزانس در افریقیّه انتخاب کرد (1)و در وسط ولایت بیزانسی افریقیّه شهری ساخت؛ (2)بنای قیروان در نزدیک پایتخت بیزانس در افریقیّه حاکی از پایان سلطه روم بر افریقیّه بود.
قیروان،جای قرطاجنه،مرکز سنتی قدرت در دوره«فنیقی»و«رومی»را گرفت و محور قدرت در افریقیّه به مرکز خلافت اسلامی نزدیکتر شد.
تهاجم بزرگ عقبه در افریقیّه،علیه نیروهای رومی،در سال 50 ه جهت فتح کامل افریقیّه روی داد؛ (3)مورخان بیزانس در کار عقبةبن نافع مبالغه کرده و اعتقاد دارند (4)که مسیحیان در اوایل حکومت قسطنطین چهارم مورد ستم عقبه قرار گرفتند. (5)
عقبه تا سال 55 ه در برقه و زویله به سر برد تا اینکه سرانجام معاویه او را عزل؛ (6)و ابوالمهاجر(دینار)را به ولایت افریقیّه نصب کرد؛البته عقبه،بار دیگر چنانکه خواهد آمد در سال 62 ه بعد از حدود ده سال دوری از افریقیّه،به وسیله یزیدبن معاویه به عنوان و الی افریقیّه نصب شد.
ابوالمهاجر،مولی مسلمةبن مُخلّد و الی مصر(سال 47ه)به وسیله مسلمه(اولین کسی که ولایت مصر و افریقیّه با هم به او تفویض شده بود) (7)در سال 55 ه به ولایت افریقیّه رسیده؛ (8)او با استفاده از این وضعیت بنای بدرفتاری با عقبه را گذاشت تا اینکه
1) (1) .قرطاجنه،سواحل تونس و بنزرت تا قیروان،بهترین موقعیت از لحاظ سلطه بر مدیترانه غربی و دارای بزرگترین ناوگان دنیا در عصر فنیقی میباشد و تمدن بسیار قدرتمندی در این منطقه شکل گرفت و در تاریخ افریقیّه به عصر قرطاجنی معروف گردید.
2) (2) .بلاذری،فتوح البلدان،ص231.
3) (3) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص139؛نهایة الارب،ج1،ص68.
4) (4) .مونس،الفتح العرب للمغرب،ص139؛ Fournel:OP.cit.L.P 151 ؛ Rith ، OP.cit.P 842
5) (5) .همان،ص138.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص320.
7) (7) .همان،ص321؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص78.
8) (8) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص148.
خود در امر افریقیّه مستقل باشد؛از جمله اقدامات ابوالمهاجر،تخریب قیروان بود؛گویا مسلمه قصد داشته ولایت افریقیّه از مصر جدا نشود و خود همچنان و الی هر دو بماند و لذا ابوالمهاجر را در افریقیّه،در برابر عقبه قرارداد؛عقبه در مصر نیز دوام نیاورد و به شام بازگشت و مورد استقبال معاویه قرار گرفت و معاویه از رفتار مسلمه و ابوالمهاجر از او عذر خواهی کرد.
محققین علت عزل عقبه را بر اساس سیره شخصی معاویه ارزیابی کردهاند که او تحمل فرماندهان توانمند در سطح بالا را نداشت و تلاش برای گرفتن مصر از عمروعاص،بعد از خدمات چشمگیر عمروعاص به او در همین راستا بود. (1)
ابوالمهاجر با بربر و روم جنگید و با حمله به«جبل اوراس»بربرها را محاصره کرد؛کَسیلَه (2)رهبر بربرها در زمان او مسلمان شد و پیمان صلح با ابوالمهاجر بسته (3)و با ابوالمهاجر همراه شد و به سپاه او پیوست و ابوالمهاجر از او در تخریب قیروان استفاده کرد؛اما کَسیلَه بعد از اینکه با حمایت حاکم اسلامی(ابوالمهاجر)توانست نخستین پادگان اسلامی در مغرب را ویران کند؛با استفاده از ضعف ابوالمهاجر با روم هم پیمان شد و با همکاری گروه عظیمی از آنها به مسلمانان حمله کرد و ابوالمهاجر را شکست داد. (4)و در مغرب اقصی بنای ارتداد گذاشت.
ابوالمهاجر در سال 59 ه قرطاجنه پایتخت روم در افریقیّه را محاصره کرد. (5)
عقبه بعد از مرگ معاویه،به وسیله یزید دوباره به ولایت افریقیّه نصب شد؛ (6)دور دوم ولایت وی مرحله جدیدی در فتوحات افریقیّه بود،عقبه دوره دوم حملات خود را با
1) (1) .بیضون،الدولة العربیه فی اسپانیا،ص41.
2) (2) .کَسِیلَةبن لَمْزِم/کسیلةبن لیوم؛ر.ک:رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص18،16؛ابن خلدون،العبر،ج6،ص11؛مجموعه نویسندگان،دایرةالمعارف التونسیة،عدد خاص،ص62
3) (3) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص146؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص80.
4) (4) .همان،ص163.
5) (5) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص168.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص450؛ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص23.
سپاهی به سرداری زهیربن قیس بلوی آغاز کرد؛ابوالمهاجر نیز در افریقیّه در کنار عقبه باقی ماند و در امر غزوات شرکت داشت؛در عین حال،عقبه شهری که ابوالمهاجر ساخته بود را خراب کرد و دوباره به عمران قیروان پرداخت و امور شهرهای در دست مسلمین را تنظیم کرد؛عقبه از بسیاری از بربرهای تازه مسلمان در سپاه خود کمک گرفت. (1)
در نقاط مرکزی افریقیّه که بربرنشین بود،عقبه با مقاومت کمتری روبهرو بود؛«جبل اوراس»یکی از نقاط مقاومت بربرها در زمان عقبه بود؛او در نقاط ساحلی(از قیروان و باغایه (2)تا بلاد زاب، (3)بلیش و لمبیزه)با مقاومتِ روم روبهرو بود.او در طی نوار ساحلی به سمت مغربِ اوسط حرکت نمود و تلمسان را فتح کرد (4)و همچنان پیش رفت تا به طنجه و سوس اقصی و ساحل غربی«اقیانوس اطلس»رسید (5)و با اسب در آب ساحل دریا رفت و جملاتی با این محتوا را بر زبان جاری ساخت:«خدایا!اگر این بحر ظلمات نبود،تا ملک ذوالقرنین پیش میرفتم...». (6)
عقبه در طنجه با سرداری رومی به نام یلیان،بهطریقی رومی صاحب طنجه،طرح دوستی ریخت و در پی آن یلیان او را به«بلاد بربر»راهنمایی کرد؛ (7)در شهر تهوده در«بلاد زاب»که امروزه به سیدی عقبه معروف است؛چنانکه در تاریخ آمده بسیاری از بربرها به دلیل رفتار عقبه،مرتد شده و گروه بسیاری از آنان به کسیله پیوستند و تعداد اندک نیروهای عقبه باعث شد تا وی و همراهانش در تهوده در سال 64/63 ه بهوسیله بربرها قتل عام شوند. (8)بعد از فاجعه تهوده،دولتی شبهِ بربری-مسیحی در دشت تونس
1) (1) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص163.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص451.
3) (3) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص189؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص185؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص10 8.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص451؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص237.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیّه المغرب،ص15.
6) (6) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص195؛المالکی،ریاض النفوس،ص9.
7) (7) .ابن اثیر،اسد الغابه،ج4،ص42؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص451؛رقیق قیروانی،الیان آورده است؛نویری للیان؛ر.ک:رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص14.
8) (8) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص80؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص452؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص17؛ابن عبدالحکم،فتوح مصر و اخبارها،ص337 335؛سلاوی،الاستقصاء،ج،ص82،.
شکل گرفت و بربرها بر نواحی برقه تا ساحل اقیانوس اطلس سلطه پیدا کردند؛مسلمین،در پی این حوادث در برقه،منتظر کمک هم کیشان عربِ خود باقی ماندند. (1)
کَسیلَه بعد از قتل عقبه و عقب نشینی اعراب،به مدت پنج سال قدرت را در افریقیّه به دست گرفت؛در این هنگام اعراب به تدارک حمله مشغول شدند و بربرها و رومیها،بعد از شنیدن خبر لشکرکشی عرب به«جزیره شریک»با یکدیگر متحد گردیدند. (2)
در این مدت،زهیر که بعد از مرگ عقبةبن نافع،ریاست مسلمین در افریقیّه را عهدهدار شده بود، (3)جنگ با بربرها را ادامه داد؛اما نتوانست حمله کَسیله برنسی،به قیروان را دفع کند و بدینترتیب،قیروان بعد از چهارده سال که از تأسیس آن میگذشت،سقوط کرد؛ (4)حلمه کسیله بُرنسی به قیروان،بربرها را متحد و آتش شورش را شعلهور ساخت؛زهیر با انبو هی از صحابه،ناچار به عقب نشینی به برقه شده و همچنان منتظر کمک خلافت در برقه باقی ماند. (5)
سال 65 ه با مرگ یزیدبن معاویه و فتنه مروانی قیسی،آثار ضعف در خلافت اموی ظاهر شد و در افریقیّه ارتداد بربر«زناته»و«برانس»به اوج خود رسید؛ (6)زمانی که عبدالملکبن مروان به خلافت رسید،مردم از فتنه در افریقیّه به ستوه آمده بودند و از عبدالملک خواستند تا برای انتقام خون عقبه و تنظیم امور افریقیّه اقدام کند؛عبدالملک،زهیر را احق به خونخواهی (7)عقبه دانست و سپاهی به کمک زهیر به برقه فرستاد و دستور داد تا جنگ افریقیّه را دنبال کنند. (8)
1) (1) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص210.
2) (2) .همان،ص182.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص453.
4) (4) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص31،30.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص299.
6) (6) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص83.
7) (7) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص17.
8) (8) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص83.
زهیر در سال 67 ه با عبور از راه ساحلی،بدون ممانعت وارد قیروان شد و در روز چهارمِ خروج کسیله از قیروان،زهیر،اداره امور شهر را به دست گرفت؛ (1)کسیله نیز،سرانجام در نزدیکی قیروان در مَمْس (2)در جنگی بزرگ،بههمراه انبو هی از بربر کشته شد. (3)قوم کسیله که از بربرهای برانس بودند،طعمه این جنگ شدند؛و بدینترتیب،کمر مقاومت بربر و روم در افریقیّه در هم شکسته شد؛ (4)زهیر،بعد از این جنگ،کار فرماندهی جنگ افریقیّه را رها کرد و به مصر بازگشت.
رومیها از خلأ فرماندهی در قیروان و برقه استفاده،به برقه حمله کرده و مسلمانان را قتل عام کردند و زهیر و یارانش را در سال 71 ه درحالیکه زهیر همراه گروه اندکی از یاران خود شهر ساحلی برقه را ترک میکرد،در دریا کشتند؛با قتلِ عقبه و زهیر،چون گذشته،ارتداد،افریقیّه را فرا گرفت؛ (5)بربر و روم متحد شده و شورش بربرها همهجا فراگیر شد. (6)قتل زهیر،بیداری عرب را به دنبال داشت و آنها خطر روم در افریقیّه را جدی گرفتند و بزودی مقاومت رسمی و اتحاد بربر-روم در افریقیّه را برای همیشه از بین بردند.
از علل بازگشت زهیر به مشرق را،مخالفت عبدالعزیزبن مروان(برادر خلیفه عبدالملکبن مروان)ذکر کردهاند؛از سویی،آتش فتنه«زبیریان»و«امویان»به سال 63 ه و 64 ه در مدینه،و توابین کوفه در 65 ه و 70 ه و نیز،قتل مصعببن زبیر و عبدالله بن زبیر
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص299.
2) (2) . Mamma ،شهری بیزانسی که تا زمان بکری آباد بوده است؛ابناثیر،«ممش»و ابنخلدون،«میس»آوردهاند؛ر.ک:مونس،فتح العرب للمغرب،ص230؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص453،ممس،ر.ک:رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص18،10.
3) (3) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص33؛بلاذری،فتوح البلدان،ص239؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص95،94.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص300،299؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص454؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص20.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج3،ص454،453؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص85؛ابناثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص91؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص33؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص21.
6) (6) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص86.
در 73 ه،هیأت حاکمه اموی را به خود مشغول کرده بود؛ (1)چنانکه امکان پرداختن به افریقیّه و فرستادن نیروهای کمکی را از آنها گرفت و بدینترتیب،آنان افریقیّه را به حال خود رها کردند؛ (2)در این زمان ژوستنیان که از قیامهای داخلی برعلیه خلیفه آگاه شده بود،در سال 70 ه از سمت شرق به قلب دولت عربی-اسلامی حمله کرده و بعد از مصالحه با عبدالملک به پایتخت خود بازگشت. (3)
حسانبن نعمان از متعصّبان و مقرّبان«بنیامیه»که نزد آنها به«الشیخ الامین»معروف بود از سوی عبدالملکبن مروان،متولی جریان پنجاه ساله فتوحات مغرب شد؛ (4)در مورد سالهای ورود و حملات حسان به افریقیّه اختلاف زیادی وجود دارد؛ (5)او بعد از ورود به افریقیّه،تحولاتی اساسی در آنجا بهوجود آورد که در نوع خود بیسابقه بود؛اما در پی برخورد با عبدالعزیزبن مروان،برادر خلیفه و و الی مصر،بر سر غنایم و...ناگزیر افریقیّه را ترک کرد و دیگر حاضر نشد به آنجا برگردد؛او در جواب ولیدبن عبدالملک،خلیفه اموی که میخواست حسان به افریقیّه بازگردد گفت:«هرگز برای بنیامیه کار نمیکنم». (6)نزاع بین ولاة افریقیّه و و الیان مصر و خلفا،ویژگی دائم فتوح افریقیّه و مغرب در دوره و الیان بود؛ (7)چنانکه کارشکنی عبدالعزیز در امور زهیر و حسان را یکی از عوامل بی نظمی در فتوحات دانستهاند.
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص3-121،105،27،5.
2) (2) .بلاذری،فتوح البلدان،ص230.
3) (3) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص234.
4) (4) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص37؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص135؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص34؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص114،113؛مونس،فتح العرب للمغرب،ص236.
5) (5) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص113؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص187؛فتوح ابنعبدالحکم،ص200؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص24.
6) (6) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص270،265؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص39؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص37،36.
7) (7) .همان،ص42،41.
حسانبن نعمان از آغاز دوره ولایت خود تا پایان آن با زیادهخواهی عبدالعزیزبن مروان و الی مصر که برادر خلیفه عبدالملکبن مروان نیز بود روبهرو گردید؛عبدالعزیز،همه غنایمی که حسان بهدست آورده بود را ضبط کرد و حسان با هدایای کمی نزد خلیفه ولیدبن عبدالملک رفت و از عبدالعزیز شکایت کرد؛چنانکه گفته شد،سرانجام این برخوردهای عبدالعزیز باعث شد حسان از کار برای امویان برای همیشه منصرف شود و حسان نیز به عبدالعزیز فهمانده بود که تنها در پی فتوحات و مسئله اسلام و اصلاح امور به افریقیّه آمده و در پی غنایم نیست.
خلیفه اموی،عبدالملکبن مروان در سال 74 ه،بعد از خاموش شدن فتنه زبیریان،مجدداً حسانبن نعمان را و الی افریقیّه کرد. (1)حسان در آغاز ورود به افریقیّه سیاست جدید مسلمین در نابودی آخرین ریشههای روم در افریقیّه را آغاز کرد.او با سپاهی چهل هزار نفری از برقه تا تونس را طی کرد و در سال 76 ه/695 م قرطاجنه (2)پایتخت روم در افریقیّه را تصرف کرد و به قیروان بازگشت و با شنیدن خبر تجمع رومیها (3)در بنزرت و صطفوره به آنجا حمله کرده با این حملات کار روم در افریقیّه به نهایت رسید و آخرین مقاومتهای بربر و روم در هم شکست. (4)
حسانبن نعمان که برای استقرار اوضاع،وارد افریقیّه شده بود،بعد از شکست نهایی روم،سراغ متحد آنها(بربرها)رفت.بزرگترین عنصر مقاومت بین بربرها و نقطه امید بربر و روم،زنی به نام کاهنه بود که در«جبال اوراس»بهسر میبرد؛با قتل کاهنه،مقاومت روم و بربر در هم شکست و مغرب بهطور کامل تسلیم شد. (5)ابناثیر از قول واقدی در مورد آن
زن مینویسد:کاهنه به خونخواهی کسیله قیام کرد (1)و در اولین برخورد با حسان،همراه با انبو هی از بربرها در جبال اوراس،اصحاب حسان را قتل عام کرد و هشتاد تن از آنها را به اسارت گرفت؛حسان،ناگزیر به طرابلس و قابس عقبنشینی کرد و پنج سال در آنجا منتظر دستورالعمل جدید عبدالملکبن مروان باقی ماند. (2)در این مدت حسان مراکزی جهت استقرار سپاه خود ساخت که به«قصور حسان»معروف شد. (3)اوضاع افریقیّه در زمان حسان در اثر شورش کاهنه به حدی مضطرب و متشنج بود که حتی مسیحیان و رومیها همصدا با مسلمانان و گرو هی از بربرها از قدرتطلبی و فساد کاهنه به ستوه آمده و به حسان شکایت میبردند.عموم بربر از طولانی شدن جنگ خسته شدند و میخواستند از شر کاهنه نجات پیدا کنند.
قیام کسیله،قیام خالص بربری به حمایت روم بود.در قیام کسیله«بربر برانس»در کنار روم بود و در حقیقت قدرت نمایی روم در قالب بربر برانس صورت میگرفت؛اما قیام کاهنه،قیام قبیلهای بربر یهودی از«زناته»بود که در پی حفظ بقایای فرهنگ و تمدن قدیم بود که بهطور مستقل و به دنبال ضعف تمدن و حکومت بیزانس و خلأ قدرت عرب،شکل گرفت.
کاهنه خود را از اولیای (4)خدا و مستجاب الدعوه میدانست؛کاهنه،واژهای«عبری»و به معنای زن جادوگرِ بربر(اهیا بنت مایتا-وَهیا-دهیا دخت)میباشد؛ (5)به کاهنه،«دامیه»نیز میگفتند،ابناثیر مینویسد:«چون غیبگویی میکرد،کاهنه نامیده شد»؛برخی نیز،او را کاهنه و برخی او را«بهطریق یوحنا»دانستهاند.کاهنه به دلیل حاصلخیزی روستاها و ثروت شهرهای به افریقیّه آنجا را ویران نموده تا عرب را از افریقیّه متنفر کند؛ (6)این
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص174.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص36،35؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص30،26؛السراج،الحلل السندسیة،ج1،ص514.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص136؛مونس،فتح العرب للمغرب،ص250،245،244،242؛بلاذری،فتوح البلدان،ص231.
4) (4) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص88.
5) (5) .ابنخلدون،آن را کاهنه دختر...،آورده است؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج7،ص17.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص136،135.
سیاست کاهنه افریقیّه را از بین برده و به نابودی کشاند.روم و بربر به جزایر دریای مدیترانه و آندلس مهاجرت کردند؛چون قدرت دفاع از افریقیّه را از دست دادند؛ولی در واقع،کاهنه به حقیقتِ اهداف عرب آگاه نبود و باعث از دست رفتن نظم و امنیت در افریقیّه شد. (1)
رومیها از فرصت و ناامنی شورش بربرها استفاده کردند و ژوستنیان دوم در سال 74ه(695 م/697 م)با ناوگان«بیزانس»به فرماندهی یوحنا دوباره قرطاجنه را از مسلمانان بازپس گرفت (2)و مسلمانان که به ریاست ابوصالح در قرطاجنه بهسر میبردند را اخراج کرد؛بدینترتیب تحرکات رومیها در افریقیّه گسترش یافت و رومیها بعد از اینکه حسان افریقیّه را ترک کرد پیمان شکستند و برقه را گرفتند؛ابراهیمبن نصرانی از برقه فرار کرد؛زهیربن قیس که در مصر بهسر میبرد و همچنان با عبدالعزیزبن مروان و الی مصر درگیر بود،برای مقابله با تحرکات رومیها،عازم افریقیّه شد و در دَرنه با سپاه اندک هفتاد نفری خود به مقابله با لشکر انبوه روم رفت و در نبردی نابرابر به همراه سپاهش کشته شد؛یکی از محققین روایات مربوط به قتل زهیر را بررسی کرده است؛بعد از قتل زهیر،عطیةبن یربوع،مسلمانان پراکنده در صحرای برقه و حوالی درنه را جمع کرد و هفتصد تن در اطراف او جمع شدند و با حمایت اشراف مصر به روم حمله کردند؛اما این حملات،بینتیجه بود و مسلمانان منتظر اقدام جدیدی از سوی حسان بودند.
حسان بعد از شکست از کاهنه،نامهای به عبدالملک فرستاد و از کثرت جمعیت بربر در مغرب سخن گفت (3)و تا سال 84 ه در«قصور حسان»ماند (4)تا اینکه سرانجام نیروی کمکی و تدارکات لازم برای حمایت از او رسید. (5)همزمان با وجود شایعاتی مبنی بر اعزام نیروهای جدید عربی به افریقیّه،در اردوگاه کاهنه تزلزل راه یافت،کاهنه از راه کهانت دریافته بود که بهزودی عرب بر او غلبه خواهد کرد.
در سال 94 ه چهل هزار نیرو به فرماندهی خالدبن یزید از شام به کمک حسان آمد و حسان از فرصت خرابی و ناامنی در افریقیّه استفاده کرد.آنها در«قصرالجم»(از حصون افریقیّه)، (1)بین صفاقس و سوسه با بربرها مصاف دادند و کاهنه کشته شد و جماعت بربر متفرق گردیدند؛بربرها با حسان به شرط اینکه دوازده هزار بربر برای جهاد در خدمت لشکر حسان درآیند پیمان صلح بستند؛ (2)حسان دو پسر اسیر کاهنه را آزاد کرد و فرماندهی هر شش هزار تن را به یکی از آن دو پسر داد و آنان را برای ادامه جهاد به مغرب فرستاد؛با این اقدامات نفوذ فرهنگ اسلام در میان بربرها قوی شد و بربرها اعلام اطاعت کردند.
حسان،بعد از آرامش نسبی در افریقیّه،اقدامات اداری و مالی انجام داد؛دیوانها را از خط لاتینی به خط عربی برگردانده و بر اراضی خراج قرار داد؛او اراضی متعلق به دولت بیزانس را بین بربرهای فقیر تقسیم و«جامع قیروان»را تجدید بنا کرد.اعمال اصلاحی حسان در افریقیّه،نشان آغاز پایان عملیات جنگی و فتح افریقیّه و مغرب و قطع ریشه روم از مغرب و پایان تحرکات رومیها و بربرها محسوب میشد؛معاملات مردم که با سکههای لاتینی انجام میشد با ضرب نام اسلامی روی همین سکهها اصلاح شد؛حسان همچنین شکل صلیب را از روی سکهها برداشت و چهره عبدالملک و ولید پسر او را به جای صورت قیصر و پسرش ضرب کرد و کلمه توحید را به خط لاتینی روی سکه خود ضرب نمود.
از جمله اقدامات مهم حسان،جهت استقرار نهایی ثبات در افریقیّه و بهویژهدر ساحل افریقیّه و مغرب،اقدام به ساخت شهر و بندر اسلامی تونس بود.شهری که ساخت آن
1) (1) .قَصر الجَم از حصون بسیار مستحکم رومی افریقیّه با سابقه تاریخی طولانی در قریه رومی«ترسرروس»از منطقه مهدیّه در سر راه سوسه و صفاقس و محل بازی حیوانات و از بزرگترین پادگانهای جهان در آن زمان بود؛این بنا،همچنان باقی بوده و جزو آثار سیاحتی است و سالانه از آن بازدید میکنند؛ر.ک:مونس،فتح العرب للمغرب،ص92.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص136.
سی سال به درازا انجامید؛ (1)این شهر،جای شهر باستانی بیزانسی قرطاجنه(کارتاژ)را گرفت و آن را از صفحه تاریخ حذف کرد؛با ساخت این شهر،ارتباط روم و افریقیّه قطع شد و افریقیّه به سرزمین امن اعراب تبدیل شد؛این شهر،دروازه حملات عرب به صقلیه،سردانیه و ایتالیا بود و نقش اساسی در سلطه عرب بر سراسر مدیترانه غربی و کنترل حملات روم ایفا کرد.بهدستور حسان آبراهی از دریا تا تونس حفر کردند و دریاچهای تونس را فرا گرفت.به دستور عبدالملکبن مروان،ساخت (2)دارالصنَّاعه در تونس آغاز شد (3)و لشکری هزار نفری از«قبطیها»ی مصر به تونس اعزام شد.
حسان با غنایمی بسیار،که سی و پنج هزار برده در بین آنها بود به مشرق برگشت؛او بر صدقات،حنشبن عبدالله الصنعانی را گماشت و بر افریقیّه،مردی از سپاه خود به نام صالح را قرار داد؛ (4)وی وقتی از برقه میگذشت،ابراهیم بنالنصرانی را بر خراج آن گماشت و به راه خود ادامه داد تا به مصر رسید؛در ملاقات با عبدالعزیزبن مروان و الی مصر،او از حسان خواست که غنایم را تحویل بدهد؛حسان به مخفی کردن بسیاری از غنائم و جواهرآلات اقدام نمود و آنها را با خود به دمشق برد؛او سردار خود زهیربن قیس را در مصر نزد عبدالعزیز گذاشت.عبدالملک از غنائم حسان بسیار خوشحال شد.
برخی مورخان اعتقاد دارند،حسان،بعد از مرگ عبدالملک و در زمان خلافت ولید به دمشق رسید؛ (5)ولید در ازای جواهراتی که حسان آورده بود او را در ولایت افریقیّه ابقا کرد و از او خواست که به افریقیّه برگردد؛اما حسان به جهت زورگویی برادر او عبدالعزیزبن مروان و الی مصر گفت:نه به سوی بنیامیه. (6)
در مورد اختلاف عبدالعزیز و حسان روایتی دیگر آمده که حسان ولایت مغرب را
1) (1) .ابن شماع،الادله البینه النورانیه،ص14؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص113؛بکری،المغرب فی ذکر بلاد افریقیه و المغرب؛مونس،فتح العرب للمغرب،ص263،262،261.
2) (2) .المونس،ص15؛حمیری،روض المعطار،ص145،144،143.
3) (3) . Tunisie/Tunisia ؛تونس،به حسب تورات ترسیس( Tharsis )یا طرشیش و....
4) (4) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص97،94.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص136.
6) (6) .«لا الی بنیامیه»؛ر.ک:رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص37.
پذیرفت و راهی مصر شد و در مصر از عبدالعزیزبن مروان خواست که طارقبن زیاد را از ولایت درنه عزل کند و عبدالعزیز نپذیرفت و لذا حسان گفت:«من نزد عبدالملک باز میگردم»و ولایت مغرب را رها کرد و به شام رفت. (1)
بههرحال،حسان از ولایت افریقیّه کنار رفت و اندکی بعد از فتوحات،به سال 85 ه در شام مرد (2)و عبدالملک و یا ولید درصدد برآمدند شخصی چون حسان که مردم او را از اولیای خدا بدانند و فقط در پی جهاد و فتوحات و برپا دارنده سنت مرابطه باشد،پیدا کنند؛ (3)لذا از بین همرزمان و اصحاب حسان،موسیبن نصیر را که به این اوصاف شهرت داشت انتخاب کردند و به ولایت افریقیّه گماشتند. (4)موسیبن نصیر در سال 88 ه وارد افریقیّه شد (5)و صالح را که حسان بر افریقیّه گماشته بود عزل کرد و خود امور را بهدست گرفت؛موسی از تابعین و متولد سال 19 ه بود؛او نخستین کسی بود که به تعلیم قرآن و علوم دینی به بربر پرداخت و اسلام در عهد او در افریقیّه و مغرب استحکام و استقرار یافت و امور طرابلس آرام گرفت.موسی،بکربن عیسی القیسی را و الی طرابلس و پسرش عبدالله را و الی افریقیّه و پسر دیگرش عبدالعزیز را و الی آندلس کرد و همراه صحابی پیامبر،المنیذر جنگ آندلس را پیگیری کرد؛سرانجام منیذر در طرابلس مرد و قبر او در آنجا همچنان مشهور است؛ (6)منیذر از صحابی پیامبر از قبیله یمنی مذحج یاکنده بود؛فتح آندلس (7)نیز در زمان ولایت موسیبن نصیر رخ داد؛ (8)موسیبن نصیر،پیش از ورود به
1) (1) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص97.
2) (2) .ابنعبدالحکم،فتوح مصر و افریقیه،ص203.
3) (3) .از جمله سنتهای فقهی مسلمانان که در ابواب فقهی کتاب جهاد ذکر شده،سنت مرابطه است؛افراد به جهت اقامت در جبهههای جنگ با کفار نذر میکردند که چند ماه و یا چند سال در آنجا بمانند.
4) (4) .مونس،فتح العرب للمغرب،ص265.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص252؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص99،98،38.
6) (6) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص609.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص264.
8) (8) .بلاذری،فتوح البلدان،ص232؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص41.
افریقیّه،در نبردهای قبرس شرکت کرد،در«جنگ مرج راهط»،در کنار ضحاکبن قیس فهری از«حزب زبیریان»بود و از بزرگان تابعین بود؛او از جمله کسانی است که طرحهای بزرگ و نقشههای گسترده در مورد فتوحات ارائه داد و او را میتوان سردار بیبدیل فتوحات اسلامی قلمداد کرد؛در عظمت عملکرد او در فتوحات،اندیشه صائب او در فتح قسطنطنیّه بود؛او به سال 49 ه لشکری را برای فتح قسطنطنیّه اعزام کرد؛چون خطر حقیقی را در بقای بیزانس میدید،چنین سابقه جنگی و اندیشههای بلند در مورد فتوحات،موسی بننصیر را عنصر مناسبی برای ادامه فتح مغرب و سامان حقیقی آن ساخت؛موسی،ابتدا کوه«زغوان»و نواحی اطراف آن تا قیروان را گرفت و بربرهای آنجا را مطیع ساخت و سپس قبایل بربرِ مغربِ اوسط از«هواره»،«زنادقه»،«کتامه»و«صنهاجه»را به اطاعت خود درآورد و با فتح شهر بزرگ سجومه به سمت مغرب اقصی حرکت کرد و طنجه و شهرهای سجلماسه و وادی درعه را به تصرف خود درآورد و با فرماندار رومی سبته یولیان وارد مذاکره شد،او با توسعه دارالصناعه تونس و تقویت ناوگان آن،زمینههای نبرد دریایی و حفاظت از سواحل افریقیّه را فراهم ساخت.
با ورود موسی و پسرانش به آندلس،دوران ولایت موسیبن نصیر در افریقیّه به اتمام رسید و اوضاع افریقیّه بعد از وی وارد مرحله جدیدی از حاکمیت خلافت اسلامی در مغرب شد؛آغاز فتح آندلس به وسیله موسی به منزله استقرار فتوحات افریقیّه و پیشروی موفقیتآمیز مسلمانان بود؛ابنخلدون ولایت موسیبن نصیر را آغاز ثبات اسلام در افریقیّه دانسته و مینویسد:«از آغاز فتح تا قبل از ورود موسیبن نصیر و فتح آندلس،بربر،دوازده بار از طرابلس تاطنجه،مرتد شده و اسلام آنها متزلزل بود،تا اینکه طارق و موسیبن نصیر وارد آندلس شدند». (1)
بعد از موسیبن نصیر و پسران او،چندین تن از اعراب بر افریقیّه حکومت کردند؛ویژگی این افراد،سرسپردگی محض به دستگاه خلافت بود؛در عهد آنها،حوادث بیشماری رخ داد؛چگونگی به قدرت رسیدن این افراد و فهرست پارهای از رخدادهای مهم دوران آنها عبارت است از:
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص220؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص119.
1.بعد از عزل عبداللهبن موسیبن نصیر، (1)محمدبن یزید قرشی در سال(99/97ه)از سوی سلیمان بنعبدالملک،والی شد (2)و حکومت وی دو سال و یکماه طول کشید؛ (3)سلیمانبن عبدالملک،طی نامهای به او خواستار مجازات خانواده موسیبن نصیر شد؛در آن زمان آندلس نیز در اختیار و الی افریقیّه بود.
2.اسماعیلبن عبیداللهبن ابیالمهاجر،از سوی عمربن عبدالعزیز،در محرم سال 100 ه به ولایت رسید؛ (4)از او به عنوان بهترین و الی افریقیّه نام بردهاند؛ (5)چرا که در زمان او همه بربرها مسلمان شدند و عمربن عبدالعزیز،اقدامات اصلاحی دینی خود را در زمان ولایت وی انجام داد و ده تن از فقهای تابعین و علمای آشنا به امر دین را به ریاست فقیه عبداللهبن یزید معافری که جامع رباط را ساخت،راهی افریقیّه کرد. (6)در آغاز سال 100 ه سراسر افریقیّه،از برقه تا سوس زیر سلطه اسلام قرار گرفت و مسیحیان و بربرها دیگر قادر به انجام هیچ کاری نبودند و مجبور شدند اسلام بیاورند و یا جزیه بدهند و باقیمانده نصارا در چند آبادی کوچک جمع شدند.
3.یزیدبن ابیمسلم،از سوی یزیدبن عبدالملک،در سال 102ه (7)والی افریقیّه شد؛ (8)این شخص مولی حجاج بنیوسف و مانند او ظالم بود؛او نسبت به بربرها سخت گرفت؛اما آنها او را دو ماه بعد از ولایتش کشتند و محمد بنیزید را برای بار دوم و الی خود کردند؛در پی این حوادث،خلیفه یزیدبن عبدالملک،مجبور شد از رفتار و الی خود عذرخواهی کند؛قتل یزیدبن ابیمسلم با ظهور فتنه خوارج در افریقیّه مقارن شد. (9)
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص300.
2) (2) .ابن عبدالحکم،فتوح افریقیا والاندلس،ص86.
3) (3) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص60،59،58.
4) (4) .همان،ص62.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص323.
6) (6) .الزاوی،تاریخ فتح العربی فی لیبیا،ص100103.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص353.
8) (8) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص64.
9) (9) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص102.
4.بشربن صفوان؛یزیدبن عبدالملک او را در سال 103ه (1)والی افریقیّه نمود؛او با خاندان موسیبن نصیر رفتار زشتی انجام داد. (2)با مرگ یزیدبن عبدالملک،جانشین او(هشامبن عبدالملک)او را در ولایت افریقیّه ابقا کرد؛بشر پس از آن،به جنگ صقلیه رفت (3)و سرانجام به سال 109 ه در قیروان درگذشت. (4)
5.عبیدةبن عبدالرحمن،که در محرم سال 110ه (5)از سوی هشامبن عبدالملک و الی افریقیّه و آندلس شد؛المنستیر بن الحبحاب الحرشی،عامل او در جنگ صقلیه بود که به دلیل تأخیر در جنگ و فرارسیدن سرما و غرق شدن سپاهیان،مورد توبیخ قرار گرفت و عزل شد. (6)
6.عبیداللهبن حبحاب،این شخص از سوی هشامبن عبدالله (7)در اوخر سال 116 ه یا 114 ه از ولایت مصر عزل و و الی افریقیّه شد؛ (8)او دارالصّناعه جامع تونس را ساخت و در سال 123 ه از مقام خود عزل گردید؛ (9)وی جنگهای گستردهای را در مغرب سامان داد و به جنگ صقلیه پرداخت و فتوحات آنجا را ادامه داد. (10)
عبیداللهبن حبحاب،حبیببن ابیعبیدةبن عقبهبن نافع را برای ادامه جهاد و سرکوب بربرها به مغرب فرستاد؛حبیب،تا سوس اقصی و سودان پیش رفت؛او قسم خورد که در کنار هر دژِ بربر،خیمه یک عرب«قیسی»یا«تمیمی»را برپا کند؛ (11)چنانکه اشاره گردید عبیداللهبن حبحاب،پیشتر و الی مصر بود؛اما به فرمان هشام،مصر را ترک کرد و پسر
1) (1) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیّه و المغرب،ص66،65.
2) (2) .ابن عبدالحکم،فتوح افریقیا والاندلس،ص90.
3) (3) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص66.
4) (4) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص109.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص68.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص403.
7) (7) .همان،ج4،ص411.
8) (8) .ابن عبدالحکم،فتوح افریقیا والاندلس،ص94.
9) (9) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص71.
10) (10) .همان،ص72-75.
11) (11) .همان،ص74.
خود را جانشین و الی مصر نمود؛او در سال 117 ه چند کشتی را به جزیره«سردانیه»فرستاد و در 122 ه سپاهی به صقلیه فرستاد. (1)ظهور خوارج در زمان او رخ داد. (2)
7.با شکست عبیدالله،کلثومبن عیاض،توسط هشامبن عبدالملک در 123 ه و الی افریقیّه شد. (3)فعالیت جنگی طی دو دهه،از 102 تا 123 ه کند شد و گرو هی از بربرها سر بر شورش برداشته و مسلمانان را در موضع ضعف قرار داده بودند که هشام؛کلثوم را همراه نامهای با جماعتی بزرگ از شام فرستاد تا بربرهای شورشی را سرکوب کنند؛ (4)آنها در طرابلس به و الی آن(صفوانبن ابیمالک)پیوستند و با سی هزار نفر به جنگ بربر شورشی رفتند(ده هزار نفر از امویان و بیست هزار نفر از سایر اعراب).
در سال 122 ه بربرهای پیاده،سپاه سواره نظام(خیاله)کلثوم را در هم شکستند و این شکستی مفتضحانه برای اعراب بود؛کلثوم نیز سرانجام،خود در این جنگ کشته شد. (5)اختلاف بین بَلجبن بشر قیسی و حبیببن ابیعبیدة (6)که در تلمسان به سر میبرد، (7)باعث تضعیف سپاه کلثوم گردید؛بعد از مدتی درگیری و اختلاف،بلج،حبیب و کلثوم،برای جنگ با بربرها متحد شدند؛ (8)اما جماعت انبوه بربر،سپاه قیروان را متوقف و پراکنده ساخت و سپاه شام،همراه بلج به آندلس رفت. (9)به روایتی،عبدالملکبن قطن و الی آندلس،برای سرکوب بربرهای آندلس،بلج را به آندلس فراخواند (10)و او بعد از مدتی عبدالملک را کشت و خود و الی آندلس شد.
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص416.
2) (2) .همان،ص417،416.
3) (3) .همان،ص417؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص76.
4) (4) .طبری،تاریخ الامم و الملوک،ج4،ص210.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص457.
6) (6) .همان،ج4،ص417.
7) (7) .ابن عبدالحکم،فتوح افریقیا والاندلس،ص98.
8) (8) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص79،77،76.
9) (9) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص458.
10) (10) .همان،ص459.
به دنبال ضعف اعراب،مردی بربر به نام عکاشه از«خوارج صفریه»خروج کرد. (1)بربرها به ریاست عکاشهبن ایوب فزاری در جنگ با اعراب ابتدا شکست خوردند؛اما با اجتماع مجدد آنان در اطراف او،بر و الی قیروان،عبدالرحمن بنعقبه،غلبه کرد و قیروان در معرض سقوط قرار گرفت. (2)
8.حنظلهبن صفوان؛هشام ابنعبدالملک با در خطر قرار گرفتن قیروان در سال 124 ه او را و الی افریقیّه کرد تا در برابر«خوارج صفریه»از این شهر دفاع کند؛ (3)سیصد هزار بربر در سپاه عکاشه بودند. (4)در جنگ بزرگ بین مسلمین و خوارج در سال 124 ه 180/170 (5)هزار تن کشته شدند؛ (6)چنانکه این جنگ بهنام«واقعة القرن»معروف شد. (7)عبدالواحدبن یزید از جمله رهبران بربر در این جنگ کشته و عکاشه اسیر شد؛ (8)لیثبن سعد،غزوه«قرن»را به جنگ«بدر»تشبیه کرده و گفته بود:«بعد از بدر،هیچ جنگی سختتر از جنگ عرب در الاصنام(قرن)نبوده است».
پس از سقوط دولت اموی در شام خلافت نو بنیاد عباسی که در ایران و ماوراءالنهر و سند با مشکلاتی روبهرو بود کوشید تا سیاست امویان در حفظ ولایت افریقیه را دنبال
1) (1) .همان،ص417.
2) (2) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص78.
3) (3) .طبری،تاریخ الامم و الملوک،ج4،ص271.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص418.
5) (5) .در تاریخ فتوحات مغرب و آندلس،ارقام بسیاری از جنگها بهویژهبهوسیله ابنعذاری مراکشی ذکر شده است؛بحث در مبالغهآمیز بودن این ارقام،جای خاصی را میطلبد،اما بههرحال این ارقام میتواند در مقایسه با ارقام سایر جنگها مفید باشد.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج4،ص418.
7) (7) .ابنعذاری مراکشی،در البیان المغرب،«قیروان»آورده؛حمیری،نویری و تجانی،همچون رقیق قیروانی،«قرن»آوردهاند؛ابن عبدالحکم،فتوح افریقیا والاندلس،ص103؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص80.
8) (8) .رقیق قیروانی،فتوح افریقیة والاندلس،ص96103.
کند ویژگی دوره ولاة عباسی در افریقیه این است که ولایت افریقیه پس از قدرتنمایی چند فرصت طلب،به دو خاندان بزرگ نظامی؛آل مهلب و خاندان اغلبی رسید.
1.عبدالرحمنبن حبیببن ابیعبیدةبن عقبهبن نافع؛او نخستین قدرتطلب بعد از سقوط«امویان»و ظهور دولت«بنیعباسی»،در افریقیّه بود که حکومت را از حنظلةبن صفوان گرفت و سفاح او را ابقا کرد؛ (1)وی بعد از مرگ سفاح،به منصور پیوست.
عبدالرحمنبن حبیب،بعد از ده سال قدرت در سال 137 ه به قتل رسید؛ (2)قتل او بهوسیله برادرش،الیاس صورت گرفت چون عبدالرحمن هر پیروزی در جنگ با بربر را به پسرش نسبت میداد درحالیکه فرماندهی جنگ با الیاس بود و لذا الیاس او را کشت؛در زمان عبدالرحمن،دولت اموی با قتل مروانبن محمد سقوط کرد.
2.الیاسبن حبیب؛که پس از به قتل رساندن برادر خود(عبدالرحمن)شش ماه در افریقیّه حکومت کرد. (3)
3.عمروبن حفصبن حفص ابوالاحوص عجلی؛وی نخستین و الی بود که منصور عباسی برای افریقیّه تعیین کرد.
4.محمدبن اشعث خزاعی؛هنگام شکست ابوالاحوص،والی مصر بود و به دستور منصور با چهل هزار تن عازم افریقیّه شد؛اغلببن سالم،جد«اغالبه»نیز همراه او بود؛او برای مقابله با یکصدو بیست هزار بربر وارد طرابلس شد.ابوالخطاب،والی شورشی افریقیّه از خوارج،کشته شد و سر او به سال 144 ه برای منصور فرستاده شد؛او همچنین عبدالرحمنبن رستم(والی اباضیه)را از قیروان بیرون کرد. (4)قبیله«ورفجومه»،گرو هی از خوارج بربر مستعربه به رهبری عاصمبن جمیل(خواهر زاده طارقبن زیاد)بودند که قیروان را اشغال کرده و به غارت و کشتار و هتک نوامیس مردم پرداختند؛ (5)«خوارج اباضیه»به رهبری ابوالخطاب معافری
وارد قیروان شدند و خوارج«ورفجومه»را سرکوب و از قیروان راندند و از اعمال آنها تبرّی جستند. (1)این اخبار به منصور(خلیفه عباسی)رسید.
5.عیسیبن موسی خراسانی؛دیگر فرماندهی است که توانست در 148 ه با زور به مدت سه ماه زمام امور افریقیّه را بر عهده گیرد. (2)
6.اغلببن سالم،همراه محمدبن اشعث و الی افریقیّه (3)شد و با بازگشت محمدبن اشعث به شرق،منصور در سال 148 ه ولایت افریقیه را به اغلببن سالم واگذار کرد.بعد از مرگ اغلب،به دنبال جنگ او با خوارج در سال 150 ه،او را شهید نامیدند.
7.با درگذشت اغلب بن سالم،مردم افریقیّه،مخارقبن غفار طایی را به ولایت انتخاب کردند. (4)
در این دوره،«آل مهلب»قدرت را به دست گرفتند.آل مهلب از خانوادههای اصیل عربی بودند که در دولت اموی و عباسی از و الیان افریقیّه بوده و مقام اول را در جنگ با خوارج داشتند.این خاندان،حدود سی سال در خدمت دولت عباسی،امرایی را تقدیم کردند که در شرایط حساس مغرب که شورش و هجوم بربر قطع نمیشد،نقش اساسی را در قلع و قمع بربر ایفا کردند؛ (5)نخستین و الی آنها،عمربن حفص(هزار مرد)بود که در سال 151 ه،وارد افریقیّه شد؛آنگاه پس از وی یزیدبن حاتم(155170ه)،کشتار گستردهای از بربر ترتیب داد؛ (6)سومین و الی مهلبی روحبن حاتم(171-174ه)بود و سپس،فضلبن روح(174177ه)از جمله کارگزاران مهلبی خلافت عباسی بودند که در ذیل به و الیان آل مهلب میپردازیم:
8.عمروبن حفصبن قبیصه(هزار مرد)؛عمروبن حفص،(عمربن الاحوصی،العجلی العبدی)نخستین و الی از آل مهلب در افریقیّه بود که منصور به سال 151 ه او را
منصوب کرد. (1)او حمیدبن بشار اسدی را و الی طرابلس نمود و در زمان او خوارج از هرسو هجوم میآوردند. (2)
9.یزیدبن حاتمبن قبیصه ابنالمهلب؛خلیفه ابوجعفر منصور عباسی در سال 155 ه ولایت افریقیّه را به او داد. (3)او ابوحاتم(اباضی مذهب)را همراه سی هزار تن از اصحابش کشت و جماعت بربر را پراکنده نمود (4)و توانست بر طرابلس حاکم شود؛یزید،بعد از ترک طرابلس،سعیدبن شدّاد را بر آنجا گمارد و خود بدون جنگ وارد قیروان شد. (5)در سال 156 ه ابویحییبن فانوس الهواری در طرابلس شورید و یزیدبن حاتم،شخصی به نام عبداللهبن السمط الکندی را به جنگ او فرستاد و فانوس و اصحاب او کشته شدند و افریقیّه به اطاعت کامل یزیدبن حاتم در آمد؛او بدینترتیب شورش بربر«ورفجومه»در 157 ه و شورش بربر«نفزاوه»را در 161 ه سرکوب نمود و سرانجام در رمضان(171/170ه)در قیروان درگذشت. (6)
10.روحبن حاتم(174ه)؛وی برادر یزیدبن حاتم و ابتدا و الی فلسطین بود؛بعد از مرگ یزیدبن حاتم،هارونالرشید در سال 171 ه ولایت مغرب را به او داد؛دوره ولایت روحبن حاتم با پنج خلیفه عباسی مصادف شد،ورود ادریسبن عبدالله به مغرب نیز در زمان او صورت گرفت. (7)
11.نصربن حبیب مهلبی؛وی بعد از روحبن حاتم،در 174 ه به مدت سه ماه و الی افریقیّه گردید. (8)
12.فضلبن روحبن حاتم؛آخرین امیر مهلبی بود که در محرم 177 ه و الی
1) (1) .همان،ص127.
2) (2) .همان،ص183.
3) (3) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص129.
4) (4) .ابن اثیر،الکاملفی التاریخ،ج5،ص197.
5) (5) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص132،131.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص210.
7) (7) .همان،ص282؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص135.
8) (8) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص135.
افریقیّه شد؛وی،یحییبن موسی را به ولایت طرابلس گمارد. (1)
13.عبداللهبن جارود،بعد از فضل،والی افریقیّه شد و جنگهای بزرگی را با بربرهای افریقیّه تدارک دید. (2)
14.هرثمهبن اعین هاشمی؛او توسط هارون الرشید در 179 ه و الی افریقیّه شد. (3)سفیانبن ابیالمهاجر،توسط هرثمه به عنوان و الی طرابلس انتخاب شد؛در زمان او اوضاع،بهطور نسبی آرام بود؛اما بربرها از هر موقعیت،جهت حمله و انتقام از اعراب استفاده میکردند؛در این دوره عیاضبن وهب هواری و کلیببن جمیع بر او شوریدند. (4)عاقبت او در سال 181 ه به شرق بازگشت و مأمون او را به اتهام همراهی با ابراهیمبن مهدی دستگیر و به زندان افکند و در 200 ه در زندان درگذشت.
15.محمدبن مقاتلبن حکیم الُعَکّی؛هارون الرشید (5)او را در سال 181 ه به ولایت افریقیّه گماشت؛به سال 183 ه او با شورش تمّامبن تمیم تمیمی در تونس روبهرو شد که قیروان را تصرف کرد.ابن مقاتل،دو سال و ده ماه در افریقیّه حکومت کرد. (6)
16.در محرم سال 184 ه تمّام،تسلیم ابراهیمبن اغلب که به وسیله هارون به ولایت«زاب»رسیده بود شد و او امارت قیروان را به دست گرفت.
در دوره«راشدین»نیروهای عرب(اعراب فاتح)به عنوان فاتح و جنگجو وارد افریقیّه شدند و بهطور منظم به دفعات متعدد حملات گستردهای را در افریقیّه و مغرب انجام دادند.با عبور نخستین فاتحان از برقه و فتح افریقیّه،جهان اسلام شکل جغرافیایی جدیدی پیدا کرد.در دوره ولاة هیچگونه سازمان اداری در کار نبود.در دوره اموی و
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص297،رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص149.
2) (2) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص158.
3) (3) .همان،ص168،ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص299.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص300.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص169.
6) (6) .همان،ص170،ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص312.
عباسی فتوحات با استقرار قدرت و نظم خاصی انجام شد و نظام خلیفه-والی؛حاکم بود.والی تعیین شده از سوی خلیفه در دارالاماره در مرکز افریقیّه،قیروان مستقر بود و عمّال را در استانهای مختلف افریقیّه تعیین میکرد.دواوین خراج،برید،جند،مقدم العماره(وزیر البحریه)دیوان رسائل و قاضی،از جمله مشاغل دوره ولاة بود.
در دوره ولاة که 134 سال؛از50 ه تا 184 ه به طول انجامید از عقبةبن نافع تا محمدبن مقاتل العکی؛سی و شش تن(در دوره اموی و عباسی)امارت کردند.نزاع بین قیسی و یمنی و تصیفه وابستگان به هر طایفه،از گرایشهای غالب در طول دوره ولاة بود و بلاد مغرب مانند سایر بلاد اسلامی بیشترین خسارت را از فتنههای سیاسی ناشی از جنگ بین قیسی و یمنی متحمل شد.غالب اعراب فاتح در مغرب از اعراب یمنی بود.جمع اموال شخصی و ارضای خلفا موجب میشد،ولاة همواره در پی کسب غنایم باشند.بدرفتاری ولاة با بربر بهویژهمحروم ساختن آن دسته از بربر که با اعراب همکاری کردند از غنایم جنگی و گرفتن جزیه سنگین آنها را به ستوه آورد.بهطوری که عمربن عبدالعزیز مجبور شد دستورالعمل خاصی را اعلام کند که شاید از شدت ستم عمّال علیه بربر بکاهد.
دوره ولاة در مغرب با عملیات نظامی سعدبن عبداللهبن ابیسرح و معاویةبن حدیج رهبر حزب اموی در مصر همزمان با فتح افریقیّه آغاز شد.معاویةبن حدیج 26 سال از عمر خود را در فتوحات مصر و مغرب و جزایر مدیترانه سپری کرد.بعد از او عقبةبن نافع به سال 48 هجری فتوحات مغرب را ادامه داد.بنای شهر قیروان در ساحل مدیترانه بهوسیله او استمرار فتوحات را امکانپذیر ساخت.با سقوط قرطاجنه پایگاه امپراتوری روم شرقی در افریقیّه از دست رفت و شهرهای مغرب به تدریج رنگ اسلامی گرفت.
به سال 55 ه ابوالمهاجر جای عقبه را گرفت.مغرب در سال 55 ه با ارتداد و شورش انبو هی از بربرها به رهبری کسیله روبهرو شد.سرانجامِ این شورشها سقوط قیروان در 65 ه بود.حسانبن نعمان به فتوحات جان تازهای بخشید.او با بنای تونس موقعیت مسلمانان در افریقیّه را تثبیت کرد.شورش بربرها به رهبری کاهنه که نیروی مسلمان و حتی بربرها و مسیحیان را به ستوه آورده بود،به کمک سپاه چهل هزاری نفری اعزامی از شام به سال 95 ه در هم شکست.ورود موسیبن نصیر به عرصه فتوحات مغرب شکل
نوینی به فتوحات داد.نشر اسلام و قرآن و استقرار امنیت و آرامش از دستآوردهای او بود.خاندان مهلبی از جمله خانوادههای مستقر در مغرب بودند که چند تن از افراد آن در خدمت به خلافت و پیشرفت فتوحات نقش اساسی ایفا کردند.نخستین و الی خاندان مهلبی عمربن حفص(هزارمرد)و آخرین آنها فضلبن روح بود.
1.پیروزی مسلمانان در غرب اسلامی،باعث نهایی شدن تجزیه امپراتوری روم و جدایی ارزشمندترین متصرفات آفریقایی از پیکره آن گردید.
2.غنایم فتوحات مغرب به شکل ناعادلانهای به«حزب اموی»تعلق گرفت.
3.چهره فتوحاتِ دوره اموی،با فاجعه قتل امام حسین علیه السّلام ننگین شد.
4.توسعه فتوحات به وسیله حزب اموی علیرغم مخالفت خلیفه دوم و حوادثخونین در مرکز خلافت،وسیلهای جهت کسب مشروعیت و تحصیل قدرت سیاسی بود.
5.فضای جغرافیایی جدیدی،جهت گسترش اسلام و زبان عربی ایجاد شد.
6.پیروزی مسلمانان در غرب اسلامی،باعث شکلگیری مغرب کبیر شد؛این منطقه،بین اروپا و شرقِ جهان اسلام قرار گرفت و جهان مسیحیت به اروپا محدود شد.
7.با فتح مغرب،مسلمانان بر مدیترانه غربی مسلط شدند.
8.امویان،گرو هی از نظامیان بلندپایه سرسپرده خود که در شرق،در نابودی اهلبیتِ پیامبر صلّی الله علیه و آله خوش خدمتی کرده بودند را به صورت دانههای تسبیح در فتوحاتِ مصر،افریقیّه و مغرب بهکار گرفتند و معاویةبن حدیج،سازمان مخفی امویان در مصر را شکل داد و در پوشش فتوحات،مخالفان امویان را حذف میکرد و امر فتوحات،توجیه روانی سیاستهای داخلی امویان،نزد عوام و خواص بود؛آنها با فتوحات مشروعیت حقوقی و فقهی کسب میکردند و عوام و خواص را با پرچمداری فتوحات و معرفی خود به عنوان چهره مجاهدِ فی سبیلالله فریب میدادند؛در عین حال،در کنار فاتحین،گرو هی از صحابه و تابعین نیز بودند که نقشی اساسی در گسترش اسلام در بین مردم سرزمینهای فتح شده ایفا میکردند.
9.کارکرد تعصّب عربی اموی در غرب اسلامی،مانند کارکرد منفی این تعصب در شرق،شورشهای موالی بربر را در پیداشت و خلافت عباسی نیز،همین سیاست اموی را در استمرار فتوحات دنبال کرد.
1.«محدوده مغرب»را در اصطلاح جغرافیدانان مسلمان بنویسید.
2.«تقسیمات مغرب»را در اصطلاح جغرافیدانان مسلمانان بیان کنید.
3.نقش«موسیبن نصیر»در فتح مغرب را بررسی کنید.
4.سیاست امویان در فتح مغرب را بنویسید.
5.علل شورش بربرها در دوره«والیان»را شرح دهید.
6.علل گرایش بربرها به اسلام را بررسی کنید.
1.ابنعبدالحکم،فتوح مصر و المغرب،از منابع اساسی فتح مغرب.
2.الزاوی،الطاهر احمد؛تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،مؤلف،تحرکات مسلمانان از اسکندریه تا برقه و طرابلس را بررسی کرده است.
3.خطاب،محمد شیث؛قادة الفتح المغرب العربی،(از نقاط قابل ذکر این کتاب،توجه به نقش شخصیت انسانی و اسلامی سرداران بهنام فتح است؛لذا نویسنده در کتابِ خود،هر فاتح را تحت عنوانی با اسم«انسان»آورده و در ذیل آن به سجایای اخلاقی و معنوی آن سردار پرداخته است).
4.موسیبن نصیر،مؤسس المغرب العربی،ابراهیم احمد العدوی.
5.فیلیپ،تاریخ عرب،حتی وجه اهمیت آن در استفاده از منابع متعدد لاتین.
6.حسن حسنی،عبدالوهاب،خلاصه تاریخ تونس.
7.کندی،محمدبن یوسف،الولاة و القضاة.
8.دینوری،ابنقتیبه،الامامة و السیاسة.
9.حسن احمد محمود،انتشار الاسلام و الثقافة العربیة فی افریقیة.
«خوارج»در تاریخ غرب اسلامی از نیمه قرن دوم تا قرن چهارم هجری از نقشی اساسی در زمینههای سیاسی،اجتماعی و اقتصادی مغرب برخوردار بودند؛با اقبال گسترده مغربیها نسبت به مذهب خوارج،چند دولتِ مستقلِ خوارج در مغرب تشکیل شد؛خوارج در اواخر قرن اول هجری و اوایل قرن دوم در شرق دچار ضعف شده و مضمحل شدند و فعالیت آنها در نقاط مرکزی عالم اسلام محدود گردید. (1)مبارزه حضرت علی علیه السّلام با خوارج اساسیترین برخورد با آنها در شرق و در مرکز دینی سیاسی و اسلامی حجاز و کوفه بود که باعث ریشه کن شدن جریان مزبور در نواحی مرکزی گردید؛حضرت علی علیه السّلام،چشم فتنه خوارج را کند؛ (2)اما با این وجود آنان مجدداً پس از آن حضرت در غرب جهان اسلام سر برآوردند؛نویسنده کتاب«الاستقصاء»پیشگویی حضرت علی علیه السّلام در مورد خوارج که علیرغم قلع و قمع در شرق در مغرب گسترش پیدا کردند را آورده و مینویسد:
«وقال علیه السّلام:لما قتل الخوارج فقیل له یا امیرالمؤمنین هلک القوم باجمعهم!»کلاّ و اللّه...؛
سخنی است از آن حضرت؛پس از سرکوبی خوارج کسی به حضرتش گفت:«آنان به تمامی نابود شدند!»و مولا در پاسخ فرمود:نه هرگز،به خدا سوگند که خوارج نطفههایی در صلب مردان و زهدان زنانند،بدانسان که اگر شاخهای از آنان بریده شوند،دگرباره برویند و سرانجام به هیأت گروههایی دزد و راهزن سربرآورند؛در نسخه مزبور قطعه پایانی حدیث متفاوت است و عبارت«لصوصاً»را دارد.
«فقال علی 8 والذی نفسی بیده،انهم لفی اصلاب الرجال و ارحام النساء!لاتخرج خارجة،الاّ خرجت بعدها مثلها»! (1)
شکل فعالیتهای خوارج در نقاط مختلف شرق و غرب یک وجه مشترک داشت و آن تند روی و از هم گسیختگی مثالزدنی شورشهای آنان بود؛شورشهایی که سامان مناسبی پیدا نمیکرد و گسترش فتنه خوارج به فروپاشی اساس جامعه اسلامی منجر میشد؛اهمیت مبارزه حضرت علی علیه السّلام با خوارج،حقیقتی غیر قابل انکار در تاریخ اسلام است که مورد توجه محققین قرار گرفته است؛ (2)حرکت خوارج به شکل نوعی«آنارشیسم» (3)کور در شرق ظهور کرد و در غرب،فضای مناسبی جهت فعالیتهای خود یافت و سرانجام،در قالب سه دولت در غرب اسلامی،سامان یافت؛با این وصف،از حرکت خوارجِ مغرب میتوان با عنوان شورشهای سازمان یافته یاد کرد؛به طور نمونه،وقتی که عبدالرحمنبن رستم بنیانگذار دولت«بنیرستم»شهر تاهرت را بنا میکرد گفت:«این شهر همواره با فتنه و جنگ و خون همراه خواهد بود». (4)
در بلاد مغرب،اندکی پیش از ظهور خوارج،رفتار امویان خشم مردم در غرب اسلامی را برافروخته بود؛خوارج از این فرصت استفاده کردند و دعوت خود را در مغرب گسترش
دادند؛بربرها خیلی زود به تناقض آشکار بین تعالیم اسلام و مبادی عدالتخواهانه آن با سیاست امویان پی بردند؛لذا به سادگی به مذهب خوارج که شعار اساسی آن عدالت و دموکراسی بود روی آوردند؛ (1)نمود دموکراسی خوارج در مسئله امامت بود که آن را بهطور مساوی،حق همه افراد امت میدانستند.جواز شورش و قیام علیه ظلم و وجوب امر به معروف و نهی از منکر،باعث موضع مشترک«خوارج»و«بربر»علیه امویان شد و مواضع خوارج با طبیعت بربرها موافق افتاد؛ (2)ازاینرو،خوارج پرچمدار عقیدتی و سیاسی بربرها شدند.
به گفته برخی از محققین،انگیزه واقعی بربرهای مخالف در مغرب،مبارزه با مبادی اسلام (3)و انتزاع حکومت از دست اعراب بههر قیمتی بود؛لذا در برابر حکومت اموی در سراسر مغرب سر به شورش برداشتند.تمام رهبران خوارج به جز،ابوالخطّاب معافری که نسب عربی داشت،از بربرها بودند:میسره مطغری و خالدبن حمید (4)از«زناته»،عکاشه از«ورفجومه»،ابوقره از«مغیله»و عبداللهبن مسعود و ابوحاتم از«هواره»بودند؛ (5)گروههای مختلف بربر در شورش خوارج حضور داشتند و منحصر به قبیله خاصی نبود؛این وضعیت،دیدگاه برخی خاورشناسان که انقلاب خوارج در غرب را به قبیله زناته محدود کردهاند،نقض میکند. (6)
چنانکه گذشت،این حقیقت که حرکت خوارج در عراق آغاز شد و سرانجام در نقطه دیگری از جهان اسلام سربرآورد و چون بیماری در سراسر غرب شایع شد،در کلام حضرت علی علیه السّلام آمده است؛چنانکه آن حضرت،خود در جایی فرمودند:«چشم فتنه خوارج را درآوردم»؛اصحاب او نیز بعد از سرکوب خوارج گفتند:«خدا ریشه آنها را برای همیشه قطع کرد؛اما آن حضرت اصحاب و مسلمانان را متوجه حقیقتِ اندیشه
خارجی و ماهیت جریان خوارج نمود؛در دیدگاه حضرت علی علیه السّلام خارجیگری،جزو ذات و ماهیت قدرت در حوزه خلافت اسلامی و نوعی بحران دائمی در حوزه امامت و خلافت است.درباره این مطلب درکلام حضرت علی علیه السّلام که فرمود: (1)«والذی نفسی بیده،انهم لفی اصلاب الرجال و ارحام النساء لاتخرج خارجة،الاّخرجت بعدها مثلها»،سلاوی مینویسد:«علی 8 درست گفت؛چون خداوند طوایفی از خوارج را در نقاط مختلف به وجود آورد و آنها به صورت بیماری در آمدند و خلفا از درمان این درد لاعلاج،ناتوان و درمانده شدند». (2)
استفاده«خوارج»و«شیعه»از وضعیت بربرها در مقابل و الیان اموی،غرب اسلامی را جولانگاه مناسب اندیشههای خوارجِ«صفریه»و«اباضیه»ساخت و با شورشهای متعددی همراه بود؛این جریان قدرت دولتی در مغرب ادنی،اوسط و اقصی را بین شیعه و خوارج تقسیم نمود و بدینترتیب،چند دولت خارجی و شیعی در غرب اسلامی به وجود آمد و افریقیّه و مغرب را از نفوذ قدرت خلافت مرکزی آزاد کرد. (3)قیامهای پراکنده و نامنظم و سازمان خوارج در دوره اموی به سرعت از سوی امویان سرکوب میشد و فرقههایی چون«ازارقه»و«النجدات»از عمدهترین فرق خوارج در عراق در معرض نابودی کامل قرار گرفتند (4)و به مغرب روی آوردند و دعوت سرّی و سازمان یافته خود را در این بلاد آغاز کردند.
تاریخ آغاز ورود خوارج به مغرب،مورد اختلاف است؛بنابه روایتی:عبداللهبن وهب الراسبی و عبداللّهبن اباض در سال 38 ه بعد از«معرکه نهروان»به«جبل نفوسه»گریختند و آنجا را«دارالهجره»ساختند و خوارج در اطراف آن ساکن شدند؛قدر مسلّم آنکه
خوارج از دهههای پایانی قرن اول هجری،وارد مغرب شدند (1)و به نشر سِرّی عقاید خود پرداختند؛بلاد مغرب اقصی و برخی نواحی مغرب اوسط؛مرکز پراکندگی«خوارج صفری»و مغرب اوسط و مغرب ادنی محل پراکندگی«خوارج اباضی»شد.
با توجه به بررسیهای تاریخی،حوادث خوارج در مغرب در سه شکل متمایز صورت گرفته است:
1.دوره دعوت سری؛
2.دوره شورش و قیام؛
3.دوره استقرار،کسب قدرت و تشکیل دولت.
پیش از آنکه دولتهای خارجی مغرب را در قالب این سه مرحله بررسی کنیم،ویژگیهای مشترک شورشهای خوارج افریقیّه و محدوده عمومی آنها و عناصر اصلی و نتایج کلی شورشها را به اختصار بررسی میکنیم:
مخالفت خوارج با حکّام و و الیان افریقیّه و مغرب در دوره عبیداللهبن حبحاب به سال 121 ه به بیشترین حدّ خود رسید.شرایط مغرب از سال 121122 ه از هر جهت آماده شورش بود. (2)ابنخلدون به شدّتِ مقاومت بربرها در برابر اعراب فاتح اشاره کرده و مینویسد:بربرها،دوازده بار در افریقیّه مرتد شدند و اسلام آنها ثابت نبود؛ابنعذاری از سال 122 ه با عنوان سال شورش همه بربرها در مغرب یاد کرده است؛او علت شورش بربر در سرزمین مغرب را رفتار و الیان و ستم مالیاتی در صدقات و عُشر و اینکه عاملان مغرب،زنان پسندیده بربر(البربرّیات السنیّات)را به عنوان هدایای ارزشمند،برای خلفا به مشرق میفرستادند،دانسته است؛این ستمِ عرب،خشم بربر در سراسر افریقیّه را برافروخت. (3)
ابنخلدون،سیر مکانی(و پراکندگی)انقلاب خوارج را به اجمال ترسیم کرده است؛ (4)
شورشِ خوارج،از منطقه طنجه و در بین بربرهای«زناته»آغاز شد و در طول ساحل،از طنجه تا قیروان گسترش یافت؛آغاز شورش با معرکه اشراف در«وادیشلف»و سپس در«وادیسبو»و سپس در«القرن»در نزدیکی قیروان بود و سرانجام،شورش خوارجِ طرابلس به وقوع پیوست. (1)این شورشها در سالهای 125 تا 135ه(743-752 م)بین طرابلس،تونس و تلمسان؛و نیز در 140 ه تا 141 ه در اطراف قیروان و بعد در سال 153 ه در طنجه جریان داشت و از سال 154 تا 170 ه دورهای از استقرار و آرامش در مغرب حاکم شد.
قبایل مختلف بربر،بزرگترین شورش خود را در زمان خلیفه هشامبن عبدالملک به رهبری میسره مطغری (2)از بزرگان«خوارج صفریه»که اعلام خلافت نمود،انجام دادند؛سپاه عرب به سرداری حبیب ابنابی عبیده و کلثوم و بلجبن بشر،آنها را سرکوب نمود؛ (3)گروه«خوارج اباضیه»نیز در دروه حکومت مروانبن محمّد در اواخر حکومت امویان،در سال 126ه(746 م)در طرابلس به رهبری عبداللهبن مسعود تجیبی شوریدند که سرانجام به قتل او انجامید.
با این اوصاف،خوارج در مغرب،بیشترین شورشها را در پنج دهه از قرن دوم ایجاد کردند و زلزلهای در مغرب به وجود آوردند که سراسر مغرب را به کام نابودی کشاند و اضطراب و آشوب در همهجا حاکم شده،امور مغرب مختل گردیده و امور از دست و الیان اموی خارج شد؛ابنخلدون از این پدیده با عنوان«و اعضل امر الخارجیه...؛کار خوارج مسئله لاینحلی شد...»یاد کرده است. (4)
«بنی امیه»و سپس«عباسیان»قادر به کنترل مرزهای دوردست خود نبودند (5)در پایان دوره اموی،حوادث مشرق امور مغرب را از دستور کار خلافت اموی بیرون برد؛در اوایل دوره عباسی،همچنان مسئله شرق از اهمیت بالاتری نسبت به مغرب برخوردار بود
و سراسر خلافت سفاح(اولین خلیفه عباسی)به مسئله شرق گذشت؛اما جانشین او منصور(دومین خلیفه عباسی)از آنجا که مغرب را در حال سقوط به دست خوارج دید،اقدامات گستردهای برای حفظ آن انجام داد.منصور و هارون الرشید در اجرای این سیاست و الیان خود در مغرب را از بین افراد سیاستمدار و اصیل و صاحب رأی انتخاب میکردند و به و الیان مصر اختیار تام در حمایت مالی و نظامی از و الیان مغرب داده بودند؛اما تلاش آن دو،در این زمینه با موفقیت همراه نشد و اوضاع مغرب به نفع«شیعه»و«خوارج»تمام شد و همه سرزمینهای میان تاهرت و طنجه تا بلاد سودان و آندلس از سلطه خلافت عباسی خارج شد و تنها کاری که خلافت عربی در برابر قیام بربر انجام داد،تشکیل دولت«اغالبه»در افریقیّه در 181ه(800 م)برای جلوگیری از پیشروی دو دولت خارجی«صفریه»(140ه)و«رستمی»(161ه)بود.
از خصوصیات خوارج در غرب اسلامی،پراکندگی آنها و کشمکش و مقابله دائم بین خوارج صفریه و اباضیه بود،این دو،هیچگاه سیاست واحد و دوستانهای نسبت به هم اتخاذ نکردند و همواره با هم در حال نزاع بودند؛ازاینرو جنگ بزرگی در سال 141ه(757 م)برای مالکیت قیروان بین آنها در گرفت. (1)
«خوارج صُفریّه»بعد از انجام دورهای از دعوت سری و شورش علیه و الیان اموی،نخستین دولت خارجی در غرب اسلامی را بنیاد نهادند؛تحول فکری در عقاید صفریّه مبنی بر«جوازِ تقیه»باعث شد تا آنها به دعوت سری در مغرب روی بیاورند. (2)
عَکَرمَه بربری مغربی(م150ه)از موالی ابنعباس (3)و از فقهای صفریه در سالهای اول قرن دوم هجری وارد قیروان شد؛ (4)او با بزرگان صحابه،فقها و محدثینی چون
ابوهریره و عایشه در شرق ملاقات کرده و از آنها حدیث شنیده بود؛ (1)وی در قیروان با رؤسای قبایل بربر از جمله میسره رئیس قبیله«مطغره»ارتباط برقرار کرد و عقاید خود را بین آنها انتشار داد؛ (2)او همچنین با ابوالقاسم سکموبن واسول(شیخ مکناسه) (3)در قیروان ارتباط برقرار کرد و عقاید خود را به او انتقال داد،بهطوریکه بعد از وفات عَکرَمة(107/105ه)از ابوالقاسمبن واسول به عنوان پیشوای صفریه در مغرب نام بردهاند؛ابوالقاسم،مذهب صفریه را بین قبیله«مکناسه»و در مناطق جنوبی مغرب اقصی،بهطور مخفی رواج داد و به«وادی تافیلالت»رفت و مذهب خارجی را بین قبایل بربر کوخنشین منتشر ساخت.بربر«برغواطه»،عقاید صفریه را به دنبال ملاقات طریفبن شمعون با عکرمه در قیروان،پذیرفتند و نقشی اساسی در گسترش عقاید صفریه در مغرب اقصی ایفا کردند.قبیله بربر«بنویفرن»از«زناته»در مغرب اقصی و برخی از وابستگان آن در مغرب ادنی،به مذهب صفریه روآوردند.
برخی از اعراب مقیم افریقیّه و مغرب نیز،به آنان پیوسته و در انتشار آن مؤثر واقع شدند؛حتی برخی از و الیان اموی نیز به این مذهب گرایش یافتند و صفریه بر همه قبایل بربر سلطه پیدا کرد؛ (4)از جمله یزیدبن مسلم متهم به تقیه شده و از خوارج صفری محسوب گردید؛ (5)مذهب صفری در بین گرو هی از بربرهای رومی شده که به مسیحیت گرویده بودند،نیز گسترش یافت.این گروه از بربرها که در اثر آمیزش با روم،از فرهنگ بالاتری نسبت به سایر بربرها برخوردار بودند (6)به دلیل حفظ جایگاه اجتماعی خود اسلام آوردند؛ولی و الیان اموی با آنها همچون دیگر بربرها رفتار کردند؛عبدالاعلی بن حُدَیج رهبر این دسته از«افارقه»مغرب اقصی(که مذهب صفریه را از عکرمه دریافت کرده بود)
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص171.
2) (2) .به قسمت ضمائم،ضمیمه شماره 1 مراجعه شود.
3) (3) .ابوالقاسم سمغونبن واسول مکناسی؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص156؛ابنخلدون،نام او را سمکوبن مصلانبن ابییزول آورده است؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج6،ص267.
4) (4) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص267؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص42.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیّه و المغرب،ص66،65،64؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص40،؛ابناثیر،الکامل فی التاریخ،مبرد،الکامل،ج3،ص949.
6) (6) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص91؛محمود،انتشار الاسلام،ج1،ص167.
در شورش میسره شرکت کرد و رهبری شورش در طنجه را به عهده،گرفت.
عقاید صفریه با تلاش ابوالقاسم سمکوبن واسول (1)در سودانیهای مقیم جنوب صحرا نیز انتشار یافت؛چون قوافل تجاری،بین بلاد مغرب و سودان از وادی«تافیلالت»رد میشدند که ابوالقاسم در حال تبلیغ مذهب صفری در آنجا بود.انتشار مذهب صفری در بین سیاهان سودان،بهحدّی بود که بعد از برپایی دولت صفری در سجلماسه در 140 ه نخستین امام خود(عیسیبن یزید الاسود)را از بین سیاهان انتخاب کردند. (2)چگونگی انتشار سریع و وسیع مذهب صفریه در افریقیّه از جمله مسائلی است که مورد توجه ابنخلدون قرار گرفته است. (3)
در زمان عبیداللهبن حَبْحاب،در سالهای 117121 ه آتشفشان شورش خوارج،فوران کرد؛خصومتهای قبیلهای قیسی-یمنی،بین اعراب و ستم اقتصادی،سیاسی و اجتماعی و الی عرب،عمربن عبدالله مرادی که از سوی عبیدالله بن حبحاب،والی طنجه بود،آتش شورش بربر را برافروخت؛این و الی،رفتار بسیار بدی در طَنجه با بربرها داشت؛بربر را«فیء»مسلمین دانست و میخواست بربرهای مسلمان را تخمیس کند؛ (4)چنانکه رقیق قیروانی آن را زمینه نخستین فتنه بربر در دوران اسلامی در افریقیّه شمرده است. (5)
اسماعیل،پسر عبیداللهبن حبحاب نیز در ولایت«سوس اقصی»،نسبت به بربرها ستم پیشه کرد؛عبیداللهبن حبحاب،حبیببن ابیعبید را مأمور عملیات جنگی گستردهای در سراسر مغرب کرد؛این حمله،انبو هی از غنایم و شمار زیادی اسیر به دنبال داشت و رعب و وحشت را بر افریقیّه حاکم ساخت؛عبیداللهبن حبحاب،گرو هی از بربرها را در
حمله به صقلیه و سردانیه اجیر کرد و این کار خشم بربرها را بر علیه اعراب برانگیخت؛ (1)فرصت حمله حبیببن ابیعبیده به صقلیه باعث شد تا بربرها،پیمان صلح خود با عبید اللهبن حبحاب را شکستند و در افریقیّه شوریدند؛بربر«طنجه»،میسره السقاء مدغری(نامی که به سبب فروش آب به وی دادند)را به رهبری خود برگزیدند و عمربن عبدالله،کارگزار طنجه را کشتند و میسره را خلیفه و امیرالمؤمنین خواندند؛ (2)عبیداللهبن حبحاب،در پی این رویداد،یکی از سرداران خود بهنام خالدبن حبیب را به جنگ میسره فرستاد و حبیببن ابیعبیده را از صقلیه فرا خواند و به طنجه فرستاد.
اختلافی که بین بربرها با میسره بروز کرده بود سرانجام منجر به قتل او شد؛ (3)بربرها پس از آن،خالدبن حُمَیْد زناتی را رهبر خود کردند؛او سال 117 ه در نبردی معروف به«غزوة الاشراف»با خالدبن حبیب و اعراب جنگید و با وارد کردن شکستی سخت به بزرگان عرب،آنان را کشت.خبر شکست غزوة الاشراف و پیروزی بربر،موجی از شورش را در افریقیّه و مغرب به دنبال داشت و امور را از دست عبیداللهبن حبحاب خارج نمود،هشام،خلیفه اموی،در پی این ماجرا عبیداللهبن حبحاب را احضار کرد و کلثوم را به جای او فرستاد.غزوة الاشراف،نزاع نژادی میان بربر و عرب را وارد مرحله اساسی کرد و ریشههای عمیقی از این نزاع در افریقیّه بهجا گذاشت.به گفته رقیق:«وقتی هشام،خبر شکست عرب در حادثه غزوة الاشراف را شنید گفت:به خدا قسم با خشمی عربی،لشکری به جنگ آنها میفرستم که سرِلشکر نزد آنها و انتهای آن پیش من باشد». (4)
با رسوخ مذهب خوارج در بین بربرها،زمینه شورشِ بزرگ علیه اعراب آماده شد؛ (5)خوارج«صُفری»،زودتر از خوارج«اباضیه»برای خروج از مرحله دعوتِ سرّی،به مرحله ظهور آماده شدند؛نخستین قیام«صفریه»به رهبری میسره مطغری (6)در 121 ه رئیس قبیله
مطغره، (1)پیشوای (2)صفریه،انجام شد. (3)او ابتدا هیئتی از بربرها را به دربار هشامبن عبدالملک فرستاد تا از رفتار ابنحبحاب و تقسیم غنایم شکایت کند.
خوارج صُفریه به تقلید از خوارج شرق،به صورت سر تراشیده،عریان و تنها با شلوار و سردادن شعار تحکیم(لاحکم الاللّه)به جنگ میرفتند. (4)جمعیت صفریه بیشمار بود؛آنان در معرکه«قدوره»در سال 123ه(741 م) (5)سپاه عرب به رهبری کلثوم را شکست داده،بر مغرب اقصی سلطه پیدا کردند؛پس از آن آماده تصرف قیروان شدند و فعالیتهای خود را در مغرب ادنی و اوسط متمرکز ساختند. (6)قبایل مغرب اوسط و ادنی،(نفزه و هواره و...)به رهبری خالد بن حُمَیْد زناتی(رئیس انقلاب صفریه در افریقیّه)عقاید صفریه را در مغرب اوسط و ادنی،منتشر میکردند. (7)
در این نهضت،بربر«برانس»و«بتر»با هم همکاری داشتند(زناته از بُتر و هوّاره از بُرانس)عکّاشه و عبدالواحد رهبر بربر«هوّاره صُفریه»در مغرب ادنی به کمک بربر«زناته»مغرب اوسط،قابس را تصرف کردند و قیروان را در محاصره گرفتند؛اما کار آنها با مقابله عامل طرابلس(صفوانبن مالک)با شکست مواجه شد.عکاشه و عبدالواحد (8)جهت استمرار مبارزه،صفریه اقلیم زاب را سازمان دادند و از بربر زناته به رهبری ابیقره کمک گرفتند. (9)
در برابر هجوم بربرها،سیهزار نفر از سوی هشامبن عبدالملک به سرداری حنظلهبن
1) (1) .مضغری،(معروف به حقیر،فقیر،خفیر)از بربر،بتر؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص140.
2) (2) .مَیْسَره المَدْغَری؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص52.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص139.
4) (4) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص52.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص86.
6) (6) .همان،ص53.
7) (7) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص53.
8) (8) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص222.
9) (9) .منطقهای بسیار گرم در کنار صحراء در سمت بلاد جرید در افریقیه.
صفوان برای دفاع از قیروان وارد افریقیّه شدند؛ (1)هشام از سقوط قیروان به دست«خوارج صفریه»بعد از سقوط مغرب اقصی به شدت بیمناک بود؛چرا که سقوط قیروان بهمنزله حاکمیت خوارج بر سراسر مغرب تلقی میشد؛عبدالرحمنبن عقبه در اقلیم زاب و معاویهبن صفوان در«طرابلس»و حنظله در قیروان،در پی مقابله با«صفریه»و خنثی کردن اقدامات آنها در مغرب اوسط و ادنی بودند؛با این وجود،تحرکات خوارج در اطراف قیروان شدت گرفت؛عکاشةبن ایوب با سپاه خود در محل قَرْن در نزدیک قیروان مستقر شد و عبدالواحدبن یزید،با سپاهی بزرگ از«صفریه تلمسان»به رهبری ابوقره و برخی قبایل مغرب اقصی به سوی قیروان حرکت کرد و در محلی بهنام الاصنام (2)نزدیک قیروان استقرار یافت؛بدینترتیب این شهر در محاصره خوارج صفریه قرار گرفت.
حنظله،گرداگرد قیروان خندقی حفر نمود و سعی کرد تا عکاشه را تطمیع کند؛اما سودی نداشت، (3)او با خلیفه(هشامابن عبدالملک)در این خصوص مکاتبه کرد با این همه سرانجام،نبرد بین خوارج صفریه و حنظله آغاز گردید؛عکاشه،اسیر و صفریه شکست خوردند و جماعت انبو هی از آنها کشته شدند؛ (4)عبدالواحد نیز در این نبرد کشته شد و سپاه او متواری گردید. (5)
ابنخلدون،کشتههای این جنگ را صدو هشتاد هزار تن نوشته است. (6)بدینسان حنظله در دو جنگ قرن و الاصنام کمر صُفریه در مغرب ادنی و اوسط را شکست و اعتباری برای خلافت اموی بعد از شکست(غزوة الاشراف)کسب کرد. (7)
با مرگ هشامبن عبدالملک در 125 ه/743 م دولت اموی در مغرب ضعیف شد.عبدالرحمنبن حبیب به زور،ولایت افریقیّه را تصاحب کرد. (8)و خلیفه اموی
(مروانبن محمد)،مشروعیت او را بهناچار پذیرفت؛عبدالرحمن با حیله،نهضت صفریه در مغرب ادنی و اوسط را در هم شکست؛ (1)وی همچنین،انقلاب عروةبن ولید صدفی را در تونس سرکوب کرد (2)و اتحاد بین عبداللهبن سکردید و ثابتبن وردیدن صنهاجی را در باجه بههم زد. (3)
با مرگ عبدالرحمنبن حبیب و اشتغال خلافت عباسی به امور داخلی و جنگ اعضای خانواده عبدالرحمنبن حبیب برای ولایت بر افریقیّه؛ (4)نهضت صفریه مجدداً قوت گرفت؛آنها در سال 139 ه شهر قیروان را تصرف کردند و بر افریقیّه و سراسر مغرب اوسط و اقصی مسلط شدند؛و بدینترتیب«خوارج اباضی»تنها در نقاطی از مغرب ادنی باقی ماندند؛این وضع،باعث شد تا ابوالخطاب معافری برای دور کردن صفریه از قیروان قیام کند. (5)درگیری بین خوارج بر سر قیروان در سال 140 ه آغاز شد.منابع سنی و اباضی مینویسند:ابوالخطاب در پاسخ به تقاضای مردم قیروان برای نجات آنها از ستم صُفریه قیام کرد (6)اما در حقیقت اباضیه به خاطر اعلام ورود به مرحله امامت ظهور،به قیروان حمله کردند. (7)ابوالخطاب در 141 ه وارد قیروان شده و عبدالرحمنبن رستم را و الی قیروان نمود (8)و آنگاه برای جنگ با سپاه منصور عباسی حرکت کرد. (9)
شکست صُفریه در افریقیّه،باعث از بین رفتن قدرت آنها در مغرب اوسط و محدود شدن آن در مغرب اقصی شد.ابوقره صفری،امارت کوچکی در تلمسان بپا کرد؛وی رهبر صفریه مغرب اوسط و اقصی(بعد از خالدبن حُمَیْد زَناتّی)بود و در محاصره قیروان در سال 124 ه با عبدالواحد هوّاری همراه گردید.
با استفاده از فرصت اختلاف خوارج«اباضی»و«صُفری»،محمدبن اشعث خزاعی،جایگاه خلافت عباسی در افریقیّه را مستحکم ساخت (1)و اباضیه را از قیروان بیرون راند و آتش فتنه بربر را خاموش نمود؛این امر،آغاز عملیات دولت عباسی جهت باز گرداندن مغرب اوسط و ادنی بود؛منصور عباسی با دستورالعمل خاصی در سال 148 ه،اغلببن سالم تمیمی را مأمور این کار کرد.اغلب؛ابوقره را در اقلیم«زاب»شکست داده و مجبور به عقبنشینی به تلمسان کرد؛وی آنگاه در تلمسان با چند حمله او را ضعیف کرد؛اغلب،تصمیم داشت،سراسر مغرب تا طنجه را از خوارج پاکسازی کند؛اما سپاهیان او در 150 ه بر وی شوریده و او را کشتند (2)و مأموریت اغلب ناتمام ماند.با قتل اغلببن سالم،منصور،عمربن حفص را در سال 151 ه و الی مغرب نمود؛ (3)در این هنگام،خوارج مغرب از هر سو شوریدند؛این شورشها،بزرگترین شورش خوراج بعد از میسره بود. (4)
عمربن حفص در مدت ولایت خود،سیصدو هفتاد و پنج بار با بربرها مصاف داد. (5)والی قیروان،عمربن حفص به اقلیم«زاب»و«حصن طُبنه» (6)رفت تا مانع از هجوم صفریه به قیروان شود و بتواند از آنجا به تلمسان مرکز عملیات جنگی صفریه حمله کند؛اباضیه و صفریه برای محاصره«طُبنه»متحد شدند؛خوارج در دوازده لشکر متحد،به مواضع عمربن حفص در طُبنه حمله کردند. (7)خلافت عباسی،سرکوب خوارج را به عهده عمربن
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص225.
2) (2) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص104،103.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص183.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص195،193.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص197.
6) (6) .حمیری،الروض المعطار،ص387؛بزرگترین شهر بلاد زاب؛با قلعهای باستانی که در فاصل قیروان تا سجلماسه شهری آبادتر از آن نیست.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص196؛ابوقره یفرنی با 40 هزار نفر از صفریه؛عبدالرحمنبن رستم صاحب تاهرت با 15 هزار تن از اباضیه؛مسوربن هانی زناتی با 10 هزار اباضی؛عبدالملک بن سَکَرَدید با 2000 تن از بربر صنهاجه صفری...؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج6،ص226،225،223؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص105.
حفص گذاشت؛وی با پانزده هزار عرب در سال 153 ه در محاصره طُبنه قرار گرفت؛محاصره طُبنه به دلیل اختلاف«اباضیه»و«صفریه»شکست (1)و ابوقره به تلمسان بازگشت و عمربن حفص،موفق شد عبدالرحمنبن رستم اباضی را شکست دهد (2)و سردار او(مهنابن مخارقبن غفار طائی)؛ابوقره خارجی را سرکوب کرد. (3)عمرحفص،سردار خود(مهنا)را به عنوان عامل طبنه قرار داد و به قیروان بازگشت؛چرا که ابوحاتم یعقوببن لبیب اباضی،هشت ماه بود که قیروان را در محاصره داشت؛عمربن حفص که از طُبنه به سمت قیروان حرکت میکرد از اربس و تونس گذشت و در قیروان خود را برای شکستن محاصره ابوحاتمِ اباضی آماده کرد؛ (4)تعداد زیاد خوارج،سیصدو پنجاه هزار تن(هشتاد و پنج هزار سوار)از عوامل عمده مقاومت و پیروزی آنها بود. (5)
منصور عباسی با شنیدن خبر محاصره قیروان،یزیدبن حاتم پسر عموی عمربن حفص را با شصت هزار نیرو اعزام کرد؛ (6)اما پیش از رسیدن او(در ذیالحجه)عمربن حفص در اواسط ذیالقعده سال 154 ه کشته شد و ابوحاتم اباضی،قیروان را تصرف کرد؛ (7)سپاه یزید و همراهان،با شعار خونخواهی عمربن حفص(یا لثارات عمربن حفص)به جنگ ابوحاتم رفتند؛یزیدبن حاتم در سرت به جمیلبن صخر پیوست؛ (8)ابوحاتم ناگزیر،به«جبل نفوسه»گریخت در نبردی که بین آنان در گرفت،سالم در مقدمه سپاه یزیدبن حاتم،از ابوحاتم اباضی شکست خورد؛ (9)در پی این نبرد،یزیدبن حاتم،خود
1) (1) .برخی محققین تأکید کردهاند که عمربن حفص موفق شد تا سپاه 40 هزار نفری ابوقره صفری را از محاصره طُبنه منصرف کند؛اما گرو هی دیگر اختلاف بین اباضیه و صفریه را دلیل شکست محاصره طُبنه دانستهاند؛ابنخلدون،العبر،ج6،ص.
2) (2) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص105.
3) (3) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص61.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص183؛ابن خلدون،العبر،ج6،ص227.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص108.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص197.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص184.
8) (8) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص123،110.
9) (9) .همان،ص123-125.
به مصاف ابوحاتم اباضی رفت و در سال 155 ه با آنها مصاف داد و خوارج را قتل عام کرد؛سی هزار تن از خوارج اباضی،در این جنگ کشته شدند.
بربر«ورفجومه»در سال 157 ه شوریدند و ابوزرجونه را به رهبری خود برگزیدند؛یزیدبن حاتم،سردار خود،یزید ابنمجزات مهلبی را برای سرکوب آنها فرستاد؛ (1)او بربرهای ورفجومه را قتل عام نمود و قیروان را آزاد کرد. (2)
اقدامات خلافت عباسی در مهارِ جریانِ خوارج،در مغرب،منجر به محدود شدن خوارج در حد فاصل مغرب اقصی و بخشی از مغرب اوسط شد و دولت عباسی در مغرب ادنی،حاکمیت متزلزلی را اداره میکرد؛که یک دهه بعد،مجبور شد تن به استقلال«خاندان اغلبی»بدهد و این حادثه از سویی نشان شکست اقدامات خلفای عباسی در حفظ مغرب و جلوگیری از تجزیه امپراتوری آنان در آغاز خلافت عباسی از سمت غرب بود.
صفریه در افریقیّه و مغرب ادنی،توسط یزیدبن حاتم(170ه)قلع و قمع شدند؛شورش«ورفجومه»در 157 ه به دست مهلببن یزید (3)و حرکت صفریه در«بلاد زاب»به رهبری ایوب هواری در 164 ه سرکوب شد؛ (4)«ادریسیان»با کمک خوارج صفریه،موفق به تشکیل دولتی در مغرب اقصی شدند (5)و صفریه نیز خود،دولت بنیمدرار را در سجلماسه تشکیل دادند. (6)نزاع«ادریسیان»و«رستمیها»بر سر تلمسان،باعث از بین رفتن قدرت صفریه در مغرب اوسط شد و انبو هی از صفریه به سجلماسه که پناهگاه اصلی آنها بود مهاجرت کردند؛عبدالرحمنبن رستمِ اباضی نیز،با پذیرشِ اطاعت و الی عباسی،دولتی در مغرب اوسط تشکیل داد. (7)
اختلاف اباضیه و صفریه و اقدامات دولت عباسی برای مهار جریان خوارج در
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص198.
2) (2) .همان،ج4،ص503؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص126؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص167.
3) (3) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص126،125.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص198.
5) (5) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص61.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص208؛ابن خلدون،العبر،ج6،ص225.
7) (7) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص228.
مغرب،از جمله انتخاب و الیان با کفایت چون:ابن اشعث،اغلببن سالم،عمربن حفص و یزیدبن حاتم،باعث از بین رفتن نفوذ خوارج در قیروان و رویکار آمدن خانواده«بنیمهلب»در افریقیّه شد؛خوارج صفریه و اباضیه از نواحی شهری مغربِ ادنی دور شدند و به مناطق صحرایی و ارتفاعات دور مغرب اقصی و اوسط پناه بردند:خوارج صفریه در مناطق جنوبی مغرب اقصی و خوارج اباضی در مناطق محدودی از مغرب اوسط ساکن شدند؛بدینترتیب تحرکات خوارج از حالت شورش به حالت ثبات درآمد و به تشکیل دولت انجامید؛تشکیل دولت خارجی در مغرب،تحقق اهدافی بود که در شرق جهان اسلام سرکوب شده بود و مبارزات خوارج،بعد از نیم قرن به ثمره مطلوب خود رسید؛از اینرو،پیروزی خوارج و تشکیل دولت خارجی،نشانه حاکمیت روح قوم گرایی و استقلالطلبی بربر در برابر عرب بود و آثار اقتصادی،سیاسی؛اجتماعی بسیاری را به همراه داشت.
(1) خوارج صفریه در تأسیس دولت(141ه)و آغاز شورش(121ه)مقدم بودند؛برخی از محققین،از دولت آنها با عنوان«دولتک»نام بردهاند. (2)دولت محلی سجلماسه،هنگامی که کارگزاران خلافت در مغرب،مشغول ولایتهای غربی و جنوبی بودند،توسط صفریه در وادی ملویه تأسیس شد؛ (3)اقلیم تافیلالت در دورترین نقطه صحرا که دور از مغرب و دور از عمران در سمت جنوب و غرب بود و نیز،راه ورود به آن دشوار و از لحاظ طبیعی خودبهخود از دشمن محفوظ بود؛مورد انتخاب بربر«مکناسه»از گروه بربرهای«بُتر»قرار گرفت؛دولت«بنیمدرار»تنها از بربرهای مکناسه شکل گرفت و بربر«زناته»و«نفوسه»در آن دخالتی نداشتند؛ (4)بربر«صنهاجه»،«زویله»و«زناته»و نیز سیاهان و«اهل ربضِ»آندلس در برپایی این دولت،کمک کردند؛از کلام«یعقوبی»استنباط میشود که عناصر
مختلفی در«سجلماسه»مستقر شده بودند؛ (1)بربر«زویله»در جنوبِ«سجلماسه»،واسطه کاروانهای تجاری بین سجلماسه و بلاد سودان بودند.
ابوالقاسمبن سمکو(ملقب به مدرار)از بربرها و سیاهانِ اهل بادیه که به تدین معروف و علاقمند به زراعت و کسب علم و نیز شجاع و قوی جثه بودند،در تأسیس دولت خود استفاده کرد.ابوالقاسم در 138ه(755 م)وارد سرزمین تافیلالت شده،به چوپانی مشغول گردید؛ (2)و اصول مذهب صُفریه را به مردم آموخت؛خیمه ابوالقاسم،محل تجمع یاران او بود؛ (3)وقتی یاران او به چهل تن رسیدند،موجودیت دولت خود را اعلام کرد (4)و با عیسیبن یزید اسود(یکی از موالی عرب)براساس رسم خوارج صفری بیعت نمود و او را به امامت برگزید؛در دوران امامت عیسی،تحول چشمگیری در زمینه زراعت و آبیاری پدید آمد و سجلماسه رو به آبادانی و عمران گذاشته (5)و نقشی اساسی در تجارت منطقه ایفا کرد؛به دنبال این تحولات،مردمِ سجلماسه ثروتمند و مرفه شدند؛این شکوفایی اقتصادی،باعث استحکام دولت«بنیمدرار»شد و جماعت صفریه از هر سو به سجلماسه شتافتند؛اما با این وجود بعد از مدتی،مردم بر علیه امام عیسیبن یزید شوریدند وابوالقاسمبن سمکو را به امامت برگزیدند.
به روایتی،صفریه،بعد از قتل عیسیبن یزید در 155 ه به دستور ابوالقاسم،ابوخطاب صُفری را به امامت برگزیدند. (6)برخی عبدالرحمنبن رستم زعیم اباضیه را در قتل عیسیبن یزید دخیل دانستهاند؛به هر شکل،عیسیبن یزید چون از خط امامت در مذهب صُفری منحرف گردید و در تطبیق احکام آن افراط کرد،او را عزل نموده و کشتند.بعد از قتل عیسیبن یزید که امامت وی پانزده سال به طول انجامید،امامت در خانواده ابوالقاسمبن سمکو،موروثی شد و مراسم بیعت آنها در حضورِ جمهور صفریه و در سجلماسه برگزار
1) (1) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 12 مراجعه شود.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص156.
3) (3) .مؤلف مجهول،الاستبصار،ص201.
4) (4) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص85؛المالکی،ریاض النفوس،ص93.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص268.
6) (6) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص87؛ابن خطیب،اعمال الاعلام،ج3،ص139.
میشد.دولت بنیمدرار،دولتی صحرایی و همواره در عزلتی که طبیعت صحرا به آن تحمیل میکرد،بهسر میبرد و روابط سیاسی محدودی با دول مجاور داشت.
تا سال 168 ه/782 م ابوالقاسم بهنام منصور و مهدی عباسی بر سجلماسه حکم راند (1)و بعد از او،پسرش الیاس(ابالوزیر)تا سال 170 ه حکومت کرد و بعد برادر او یسعبن ابیالقاسم حاکم شد که دولت سجلماسه در عصر او به اوج قدرت خود رسید؛پس از یسع،پسرش مدرار(المنتصر)به قدرت رسید.دو پسر او مدتی بر سر قدرت دچار نزاع بودند. (2)بعد از مرگ مدرار در 253 ه/857 م،میمون بن مدارا ملقب به«الامیر»قدرت را به دست گرفت و تا سال 263 ه/877 م حکومت کرد؛سپس پسرش محمدبن میمون به سال 270 ه به قدرت رسید؛بعد از او،یسعبن منتصر بر سجلماسه حاکم شد؛در زمان این حاکم بود که او عبیدالله مهدی وارد سجلماسه شده و زندانی گردید.
با به قدرت رسیدن«فاطمیان»،عبیدالله(مهدی)سجلماسه را تصرف کرد و در پی آن،یسع حاکم سجلماسه در 296 ه کشته شد؛بعد از او فتحبن میمون(اباضی مذهب)و سپس احمدبن میمون و بعد از وی محمدبن یسع (3)که از اطاعت فاطمیان سرپیچیده و خود را خلیفه خواند و«معتز»لقب گرفت؛پس از معتز پسرش منتصر،به سال 321 ه و سپس محمدبن فتح بهنام«عباسیان»خطبه خواند.سرانجام خزرونبن فُلفول وابسته دولت اموی به سال 366 ه/976 م،سجلماسه را تصرف و دولت بنیمدرار در پی آن سقوط کرد.
بهطور کلی،روابط دولت«بنیمدرار»براساس دشمنی با«عباسیان»،«اغالبه»و«ادریسیان»و دوستی با«بنیرستم»و«امویانِ»آندلس استوار بود.مورخان خاورشناس معاصر اعتقاد دارند که دولت بنیمدرار تبعیت رسمی دولت عباسی را پذیرفته بود و خطبه بهنام آنها میخواند؛ (4)اما،این نظر از حقیقت به دور است؛چون دو مورد نص ابنخلدون مبنی بر
تبعیت از دولت بنیعباس را باید حمل بر تقیه کرد که در مذهب صفریه جایز بود. (1)از سویی بنیمدرار سکه بهنام خود زدند و بدون ذکر نام خلفای عباسی خود را امیرالمؤمنین نامیدند.بنابراین سخن،گفته سلاوی نیز،مبنی بر اینکه:«بنیمدرار در آغاز،خطبه بهنام منصور و سپس مهدی میخواندند.»، (2)قابل تأمل است و باید در مستندات آن تجدیدنظر نمود؛از جمله روایتی که میگوید:«یسعبن مدرار برای رعایت مصالح دولت عباسی،عبیدالله مهدی را در سجلماسه زندانی کرد»،دچار اضطراب بوده و در صحت آن جای تردید است؛ (3)خوارج،هیچگاه خلافت و امامت«بنیعباس»را نپذیرفتند و همه گروههای خوارج،مقابله با خلفای عباسی را واجب اعلام کردند؛بنیعباس نیز،بارها خوراج صفریه را قتلعام و نابود کردند. (4)
چگونگی سیاست بنی مدرار در قبال«اغالبه»،تابع سیاست آنها با«عباسیان»بود اما اغالبه نیز به علت درگیری در مدیترانه،مغرب را رها کردند و این دلیل دوستی متبادل آنها نیست؛زندانی شدن عبیدالله مهدی با نامه زیادةاللهِ اول اغلبی به فرض صحت این خبر، (5)حاکی از تابعیت بنیمدرار از اغالبه نیست؛ (6)چون بنیمدرار جهت کنترل تجاوز اغالبه،مجبور بودند با امویان آندلس از در دوستی درآیند؛ستم اغالبه در قیروان نسبت به پیروان صفریه،بهویژهدر زمان قضاوت امام سحنون که فتوا به منع فعالیتهای دینی و آموزشی صفریه داد،یکی از عوامل کدورت و برخورد بین اغالبه و بنیمدرار بود. (7)
روابط«صفریه»و«ادریسیان»بهطور اجباری،مسالمتآمیز بود و«دولت ادریسی»(172 ه/789 م)که با کمک صفریه در مغرب اقصی که تحت نفوذ صفریه بود،رویکار
1) (1) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص267.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص171.
3) (3) .اسماعیل،الخوارج فی بلاد المغرب الاسلامی،ص97،95.
4) (4) .ابناثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص67،61.
5) (5) .ابناثیر،با نقل این خبر مینویسد:یسعبن مدرار با مهدی،رابطه صمیمی پیدا کرد؛سپس نامه زیادةالله،مبنی بر دستگیری مهدی به او رسید و مهدی تا تصرف سجلماسه به دست داعی در حبس بسر میبرد؛ر.ک:ابناثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص.
6) (6) .اسماعیل،الخوارج فی بلاد المغرب الاسلامی،ص98.
7) (7) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص58؛دباغ،معالم الایمان،ج2،ص55.
آمدند؛بعد از اینکه ادریس اول موفق شد دولت خود را که رنگ صفریه داشت بنیاد کند،آنها را رها کرد و صفریه از جانب«آلادریس»مورد ستم قرار گرفتند؛این نزاع را اختلاف سنتی بین«شیعه»و«خوارج»دامن میزد؛البته موانع طبیعی موجود بین ادریسیان و بنیمدرار و اختلاف داخلی ادریسیان،باعث جلوگیری از جنگ بین دو دولت بود؛اما خطی ارتباطی بین پایتخت صفریه و پایتخت ادریسیان از طریق تجاری که از فاس آغاز میشد(فاس،صُفروی،قلعه مهدی،تادله،وادی شعبالصفا،جبلالکبیر،سجلماسه)برقرار بود و بسیاری از خوارج صفریه در فاس بهسر میبردند؛فعالیتهای ادریسیان نیز در این دوره،تنها در جهت کنترل و سرکوب صفریه در مراکز پراکندگی آنها در مغرب اقصی،تلمسان و نواحی اطراف آن بود.
ادریس دوم،در سال 173 ه و عبداللهبن ادریس،اقداماتی نظامی برای کنترل صفریه انجام دادند؛عبدالله و یحییبن ادریس،اغمات،سوس اقصی،بلاد نفیس،تا مدلت و درعه را از نفوذ بنیمدرار خارج ساخته (1)و معادن طلا و نقره درعه را از دست آنها بیرون آوردند. (2)
صفریه مغرب اقصی،به رهبری عبدالرزاق صُفری؛بر علیبن عمربن ادریس در فاس شوریدند و در شهر صفروی در جنوب فاس،اعلام استقلال کردند و سپس عبدالرزاق وارد فاس شد و در منابر«عدوة الاندلسیین»،خطبه بهنام او خوانده شد و حکومت ادریسی به«عدوةالقرویین»در فاس محدود شد و خطبه بهنام محسنبن قاسمبن ادریس(العدام)خوانده شد؛ (3)العدام به زحمت توانست عبدالرزاق صفری را ازفاس خارج کند؛اما در سجلماسه،یسعبن مدرار از فرصت قیام صفریه در مرکز دولت ادریسی استفاده نمود و سپاهی برای جنگ با دولت ادریسی آماده کرد؛اما پیش از حرکت،ابوعبدالله شیعی وارد سجلماسه شد و یسع ناچار به عقبنشینی شده و مجبور به صرفنظر از حمله به فاس گردید. (4)عبدالرزاق نیز در سال 293 ه/907 م کشته شد و شورش آنها به تدریج فروکش کرد.
روابط بنیمدرار و دولت رستمی،روابطی با ثبات نبود؛پیش از تشکیل دولت رستمی،با وجود اختلاف صفریه و اباضیه،روابط دوستی بنیمدرار با بنیرستم در مغرب ادنی به سبب دشمنی بنیعباس با این دو،برقرار بود؛اما بعد از مرحله تشکیلِ دولت رستمی و پراکندگی خوارج اباضیه در محدوده دولت خوارجِ صفریه و انتشار گسترده آنها در نقاط مختلف مغرب و در محدوده دولت اباضیه،مشکلاتی را برای این دو دولت به دنبال داشت.گرو هی از اباضیه در سجلماسه،در حوادث داخلی دولت بنیمدرار دخالت میکردند؛چنانکه گرو هی از خوارج صفریه نیز در«قلعه تالغمت»مشرف بر شهر تاهرت،بهسر میبردند که در حوادث داخلی دولت اباضی سهیم بودند (1)و نقش اساسی در شورش ابیحاتم یوسفبن محمد داشتند؛ (2)اما حکام سجلماسه و تاهرت،نمیخواستند در اینگونه شورشها و دخالتهای خوارج دخالت کنند و میکوشیدند از طرق مختلف،روابط دوستی دو دولت را حفظ کنند.یسعبن مدرار،دختر عبدالرحمنبن رستم به نام«اُروی»را برای پسرش(مدرار)خواستگاری کرد؛ (3)البته این ازدواج نتوانست اهداف سیاسی مورد نظر را به دنبال داشته باشد و منافع دو دولت را تأمین کند. (4)
از سوی دیگر روابط دولت سجلماسه و امویانِ آندلس،همواره ثابت و به صورت حفظ منافع متقابل بود،بنیمدرار با امویان آندلس علیرغم دوری مسافت،روابط بسیار دوستانهای داشتند؛بین سجلماسه و قرطبه،به خاطر روابط اغالبه و بنیعباس که دشمن مشترکِ بنیمدرار و امویان آندلس بودند،منافع مشترکی،بهویژهدر مدیترانه وجود داشت؛عبدالرحمن دوم خلیفه اموی(206-238ه)علیرغم دشمنی سنتی بین خوارج و سنیّان اموی،روابط دوستانهای با بنیمدرار برقرار کرد.بنادر بنیمدرار در دریای مدیترانه مورد استفاده دولت اموی آندلس بود که نسبت به سلطه کامل اغالبه بر مدیترانه نگران بودند؛عناصری از خوارج صفریه به شهرهای آندلس مهاجرت کردند و گرو هی از آندلسیها نیز
1) (1) .المالکی،ریاض النفوس،ج2،ص69؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص104.
2) (2) .ابن الصغیر،تاریخ بنیرستم،ترجمه جودی،ص52،51؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص104.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص157؛ابن خلدون،العبر،ج6،ص267؛سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص171.
4) (4) .المالکی،ریاض النفوس،ج2،ص94؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص105.
در سجلماسه ساکن شدند. (1)بعد از«شورش ربض»در عهد حکمبن هشام(180-206 ه/797-821 م)جمع کثیری به سجلماسه پناه بردند.میمونبن مدرار(ملقب به امیر)،هنگام قحطی آندلس،مقادیر انبو هی گندم،شکر و خرما به دولت اموی آندلس کمک کرد.در زمان امیر محمدبن عبدالرحمنبن حکم که عصر او به استقرار سیاسی معروف است،روابط دوستی امویان آندلس و امرای سجلماسه به اعلا درجه خود رسید،بهطوری که مورخین از سیادت امیر محمد اموی بر امرای سجلماسه،میمون و یسعالمنتصر سخن گفتهاند. (2)
ظهور ابوعبدالله شیعی در منطقه،روابط امویان و خوارج بنی مدرار را مستحکمتر ساخت و عملیات مشترکی از سوی امویان آندلس و امرای سجلماسه،بعد از سقوط اغالبه به دست شیعه،برای حفظ دولت بنی مدرار صورت گرفت؛ (3)ولی مؤثر نبود و دولت سجلماسه در 297 ه توسط ابوعبدالله شیعی سقوط کرد؛امیر قرطبه نتوانست کاری انجام دهد و بنیمدرار با وابستگی به خلافت«فاطمیان»به حکومت خود ادامه دادند.
با انکار مذهب صفریه،توسط محمدبن واصل و پذیرش تبعیت امویان آندلس،فاطمیان بار دیگر سجلماسه را تصرف کردند.
ظهور«شیعه»و«دولت فاطمی»در 297 ه آغازِ پایان نهایی خوارج در مغرب است.ابوعبدالله شیعی،از سال 280 ه وارد مغرب شد و مبارزه برای سرنگونی دو دولت خارجی«بنیرستم»و«بنیمدرار»را آغاز کرد؛هنگام عبور عبیدالله مهدی از سجلماسه،یسعبن مدرار،مهدی را با نامه (4)امیر اغلبی(زیادةالله اول)که مجری دستور خلیفه عباسی معتضد (5)مکتفی بود، (6)دستگیر کرد؛برخی،یهود سجلماسه را در این کار دخیل دانستهاند. (7)دولت
1) (1) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص106؛ابن بشکوال،الصله،ج2،ص418؛ابنفرضی،تاریخ العلماء و الولاة،ج1،ص123.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص116؛ابنخطیب،اعمال الاعلام،ج2،ص22.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص150؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص107.
4) (4) .قاضی نعمان،افتتاح الدعوه،ص44؛ابن اثیر،الکامل ابناثیر،ج8،ص13.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص26.
6) (6) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص108؛الخلاصة النقیة،ص37.
7) (7) .مؤلف مجهول،الاستبصار،ص202.
بنیمدرار،معادن نقره و طلای درعه را در اختیار داشت و انحصار تجارت طلا با جنوب در دست آنها بود.یهود نیز ظهور«جنبش شیعی»را خطری برای منافع خود میدیدند و لذا امرای سجلماسه را بر علیه آنها تحریک کردند و با سقوط سجلماسه متعرض آنها شدند.یسع،عبیدالله مهدی را مورد بازجویی قرار داد و از نسب و کار او پرسید و به زندان افکند،بعد از سرنگونی دولت بنیمدرار،عبیدالله مهدی دستور داد،یسع را دستگیر و در سجلماسه به قتل رساندند. (1)
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص153.
شورش و مبارزات«اباضیه»در مغرب،به دلیل نزدیکی به قیروان(مرکز امارت)و استقرار نیروهای نظامی خلافت،دیرتر از«صفریه»شروع شد؛اما پیروزی مبارزاتِ صفریه در مغرب اقصی،اباضیه را تشویق کرد تا در قیام خود تعجیل کنند. (1)در سال 126 ه/744 م اباضیه به رهبری عبداللهبن مسعود تجیبی،در طرابلس شوریدند که با قتل عبداللهبن مسعود به شکست انجامید. (2)در سال 131 ه نیز هوّاره در اطراف،عبدالجباربن قیس مرادی و حارثبن تلید حضری به خونخواهی عبداللهبن مسعود تجیبی جمع شدند و طرابلس را محاصره کردند؛ (3)عبدالرحمنبن حبیب،والی افریقیّه با حیله،آن دو را شکست داد و کشت؛در سال 132 ه،اسماعیلبن زیاد نفوسی قابس را تصرف کرد؛ولی عبدالرحمن بن حبیب او را شکست داد و به قتل رساند. (4)
شکستهای خونین قیامهای اباضیه در طرابلس و قابس در فاصله سالهای 126 تا 132 ه اباضیه را به فکر انداخت تا شورشهای خود را در شکل مؤثری سازمان دهند؛آنها با مهاجرت به بصره،با ابوعبیده مسلمبن ابیکریمه و رهبران اباضیه در این خصوص
مشورت کردند و بعد از آمادگی،جهت انجام انقلابی سازمان یافته به مغرب بازگشتند.بنا به توصیه ابوعبیده:
1.رهبری مذهب باید به یکی از افراد عرب که به فنون سیاست و حکومت آگاه باشد،سپرده میشد؛
2.پیش از اقدام به انقلاب،از حیث نیروی انسانی و امکانات مادی،در حد مطلوب باشند؛
3.برخی از افراد هیئت اعزامی به بصره در فقه و علوم شریعت تبحر پیدا کنند تا بتوانند در مسایل مربوط به انقلاب و مرافعات دخالت کنند.
هیئت اعزامی به بصره در سال 141 ه وارد افریقیّه شد و در اولین اقدام خود با رؤسای قبایل بربر،بهطور سری ارتباط برقرار کرد؛ابوخطاب عبدالاعلیبن سمح معافری به اشاره ابوعبیده،به«امامت ظهور»اباضیه برگزیده شد و انبو هی از قبایل«نفوسه»،«هواره»و«زناته»گرد او جمع شدند. (1)ابوالخطاب بهطور ناگهانی طرابلس را تصرف نمود و عامل شهر(عمروبن عثمان قرشی)را بیرون کرد؛سپس«اباضیه»طرابلس را پایتخت و محل مرکزی فعالیت خود قرار دادند و ابوعبیده را از مسئله ظهور امامت آگاه ساختند.ابوالخطاب«جزیره جربه»و«جبل دمر»و«قابس»را در سال(140 ه/757 م)گرفت و بلاد مغرب ادنی،تحت سلطه او در آمد.
حرکت ناگهانی اباضیه در مغرب ادنی که دوره«امامت ظهور»نام گرفت،بر خلافتِ نوپای عباسی،بسیار گران آمد و منصور برای جلوگیری از سقوط نهایی مغرب ادنی،لشکری به استعداد 140/150 هزار نفر با هدایت بیست و هشت نفر از زبدهترین سرداران خود،از جمله اغلببن سالم،عازم افریقیّه کرد؛ (2)این لشکر به فرماندهی محمدبن اشعث خزاعی در سال 142 ه وارد بلاد مغرب شد؛طلایه سپاه،با فرمانده خود(ابوالاحوص عمروبن اباحوصِ عجلی)،به سمت قیروان حرکت کرد؛ابوالخطاب نیز،به سرعت
قیروان را ترک کرد،اما در مغمداس در ناحیه«سُرت» (1)با ابوالاحوص روبهرو شد.
ابوالخطاب،در رأس هفتاد هزار اباضی در سرزمین سُرت به مصاف ابوالاحوص رفت؛ابناشعث نیز وارد معرکه شد و بخشهایی را به تصرف خود درآورد؛در این نبرد،اباضیه به شدت سرکوب شدند و کارگزار ابناشعث در زویله و ودان،(اسماعیلبن عکرمه خزاعی)و عامل او در طرابلس(مخارقبن غفار)،اباضیه را قتل عام کردند.اباضیه«زناته»نیز،به دست ابناشعث به قتل رسیدند و اباضیه مغربِ ادنی،منکوب شده و سر به طاعت و الیان عباسی نهادند. (2)نبرد«تاورغا»در 144 ه پایان دوره ناموفق«امامت ظهور»بود و اباضیه وارد دوره«امامت دفاع»،یعنی:مبارزه پنهانی شدند؛مسئولیت«امامت دفاع»را بعد از قتل ابیالخطاب،یعقوببن حبیب معروف به«ابوحاتم ملزوزی»که از بربرهای«هُوّاره»بود در سال 145 ه/762 م به عهده گرفت؛ (3)در این دوران،صدقات مغرب اوسط به عبدالرحمنبن رستم که از سوی اباضیه مغرب ادنی،زمینه را برای برپایی دولت اباضی،آماده میکرد،ارسال میشد.
در سال 150 ه/767 م در زمان ابوحاتم(امام دفاع)،عامل طرابلس از اباضیه خواست که وفاداری و اطاعت خود را از خلافت عباسی اعلام کنند؛در اثر امتناع آنها،جنگ در گرفت و منجر به تصرّف طرابلس در سال 151 ه بهوسیله اباضیه شد؛عمربن حفص،سه سپاه به فرماندهی جنیدبن بشار ازدی فرستاد تا اباضیه را از طرابلس بیرون کنند؛اباضیه هر سه لشکر را در هم شکستند.
در سال 153 ه ابوحاتم،قیروان را برای پیوستن به حلقه محاصره«طبنه»،با لشکری بزرگ متشکل از اباضیه و صفریه(ابی قُرّه در رأس ده هزار نیرو و عبدالرحمنبن رستم با پانزده هزار نیرو)ترک کرد،اختلاف اباضیه و صفریه باعث شکست محاصره شد.
ابوحاتم،دوباره به قیروان رفت و آنجا را محاصره کرد؛عبدالرحمنبن رستم به تهوده بازگشت و عمربنحفص او را شکست سختی داد؛ابوحاتم،قیروان را با صد و پنجاه هزار نفر در محاصره داشت؛با تشدید محاصره،بسیاری از مردم به اباضیه پیوستند.
عمربنحفص،«طبنه»را رها کرد (1)و برای شکستن محاصره قیروان عازم شد؛اما بعد از تلاش زیاد به موفقیتی دست نیافت و جان خود را از دست داد. (2)سرانجام برادر و جانشین عمروبن حفص (3)(جمیلبن حفص)،محاصره قیروان را شکست.اختلاف در سپاه ابوحاتم و حمله بزرگ یزیدبن حاتم، (4)علیرغم پیروزی اولیه ابوحاتم در مغمداس و شکست طلایه سپاه یزیدبن حاتم(به سرداری سالمبن سواد تمیمی)،باعث عقب نشینی اباضیه به ارتفاعات«جبل نفوسه»شد؛آنها در دژی مستحکم در پشت خندقی که به سرعت حفر کردند،پناه گرفتند.یزیدبن حاتم در تعقیب آنها از خندق گذشت و سپاه اباضیه را شکست سختی داد و جماعت عظیمی از آنها(حدود،سیهزار تن)از جمله ابوحاتم و سایر سران اباضیه را کشت و یکی از عمّال خود را در طرابلس به ریاست منصوب کرد در 155 ه به قیروان بازگشت. (5)
این ضربه یزیدبن حاتم،ضربه نهایی و کاری بر خوارج اباضیه بود و به فعالیت آنها در مغرب ادنی پایان داد؛بهطوری که در دوران ولایت وی،اباضیه هیچکاری نتوانستند انجام دهند؛ابنعذاری،از وضع خوارج در دوره ولایت یزید،با عبارت:«افریقیّه در زمان یزیدبن حاتم آرام شد»،یاد کرده است؛ (6)اما در زمان جانشین او(داودبن حاتم)،اباضیه قبیله«نفزه»در«جبال باجه»به رهبری صالحبن نصیر،شوریدند و داوود را شکست دادند؛اما یکی از فرماندهان صالح،بهنام سلیمانبن الصمه،اباضیه را در نبرد«شقنباریه»شکست داد و شورش بربرهای«هُوّاره»را در 180 ه در هم شکست؛بدینترتیب،اباضیه در مغرب ادنی و افریقیّه در هم شکستند (7)و تنها عبدالرحمنبن اوسط در 161 ه با پذیرش حاکمیت
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص76.
2) (2) .طبری،تاریخ الامم و الملوک،ج4،ص504
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص76.
4) (4) .نیروهای نظامی یزید بن حاتم،مرکب از سپاه شام،خراسان و عراق بود؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ص81،80.
5) (5) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص124.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص78.
7) (7) .در حوادث سال 161 ه ابنخلدون از فروپاشی هیمنه خوارج در افریقیّه یاد کرده(رکدت ریح الخوارج من البربر من افریقیة و تداعت بدعتهم الی الاضمحلال...)؛ر.ک:ابنخلدون،العبر،ج6،ص228.
نماینده دولت عباسی در افریقیّه موفق شد تا دولت اباضیه را در مغرب اوسط تأسیس کند و در پی آن قلمرو اباضیه به آنجا محدود شد.
عبدالرحمنبن رستم جزو معدود رهبران غیر بربر بود که موفق شد در مغرب اسلامی دولت تأسیس کند؛اکثر منابع عبدالرحمنبن رستم را فردی ایرانی معرفی کردهاند و نَسَب او را به طبقهای از بزرگان ایران رساندهاند؛ابنخلدون او را از فرزندان رستم(سردار ایرانی جنگ قادسیه)شمرده است؛بکری نیز،او را به شاپور ذیالاکتاف نسبت داده (1)و منابع خوارج (2)او را به کسری انوشیروان رساندهاند؛ (3)باید اذعان نمود که روایت ابنخلدون درست نیست؛چون رستم در شانزدهم هجری و عبدالرحمنبن رستم در 168 ه کشته شد؛برخی،پدر عبدالرحمن را مولی عثمان(خلیفه سوم)دانستهاند که در پی پیشگویی روایتی که امر مغرب بهزودی به«فرس»(ایرانیان)واگذار خواهد شد، (4)در اواخر قرن اول هجری به حجاز و مکه رفت و با یکی از زنان حاجیه مغربی ازدواج کرد و با او به مغرب بازگشت.
عبدالرحمنبن رستم،جهت فراگیری اصول مذهب اباضی،در سال 135 ه/752 م با هیئتی پنج نفره،به بصره رفت (5)و به حلقه ابیعبید مسلمبن ابیکریمه (6)وارد شد و پنج سال نزد او اصول مذهب را آموخت و فروع آن را نیز،در محضر مشایخ مذهبی اباضی
1) (1) .بکری،المغرب،ص67.
2) (2) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی؛ابوزکریا:ورقه 5؛الدرحینی،ورقه 9؛الشماخی،السیر،ص138.
3) (3) .ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ج2،ص246.
4) (4) .همان،ص247؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص108؛الدرجینی،ج1،ورقه 9.
5) (5) .ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ج2،ص248؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص112.
6) (6) .تمیمی(145ه)ایدئولوگ اباضیه،از شاگردان امام جابربن زید از بنیانگذاران اندیشه اباضیه بود،او مدرسهای سرّی در سرداب،نزدیک بصره به پا کرد و مشاهیر ائمه اباضیه مغرب از آن بیرون آمدند؛ر.ک:همان،ج2،ص418؛وقتی که ابوعبیده مرد،منصور عباسی گفت:آیا او مرد؟انالله و انا الیه راجعون،اباضیه از دست رفت؛ر.ک:همان،ج2،ص419.
فرا گرفت و زمانی که ابوالخطاب معافری در سال 140 ه امامت اباضیه را به عهده گرفت، (1)عبدالرحمن رستم را به عنوان قاضی طرابلس انتخاب و سال 141 ه او را جانشین خود در قیروان کرد. (2)
بهدنبال شورشِ مردم قیروان علیه اباضیه و ورود سپاه ابناشعث به اطرافِ قیروان،عبدالرحمن مجبور شد،قیروان را ترک کرده و به سرزمینی که بسیاری از اباضیه در آن زندگی میکردند،برود؛ (3)عبدالرحمنبن رستم با اباضیه مغربِ اوسط،روابط نزدیکی داشت و از آنها در محاصره عمربن حفص در«طُبنه»در 151 ه/768 م استفاده کرد؛خطر دائم هجوم و الیان عباسی،و وضعیت متزلزل اباضیه در قیروان،باعث شد تا عبدالرحمنبن رستم،در مغرب اوسط شهری را که پایگاه ثابت و مطمئن اباضیه باشد،تأسیس کند؛تاهرت (4)جهت کشاورزی و دامداری مناسب بود (5)و در ناحیهای کوهستانی و مناسب با روحیه اباضیه که بیشتر از اهالی کوهستان بودند،قرار داشت؛شهر تاهرت با کمک مالی اباضیه طرابلس بنا شد؛از تاهرت به عنوان شهر فتنه و شورشهای داخلی یاد کردهاند؛بانی شهر،عبدالرحمنبن رستم نیز هنگام تأسیس تاهرت گفت:«شهری است که از خون و فتنه و جنگ جدا نیست». (6)
علیرغم مخالفت بربرهای«صنهاجه»ساکنِ مغرب اوسط،بعد از مرگ ابیالخطاب در سال 144 ه/761 م با عبدالرحمنبن رستم به عنوان«امام دفاع»بیعت شد؛ (7)بار دیگر در سال 162 ه/779 م بعد از تأسیس شهر تاهرت،به عنوان امام ظهور با او بیعت شد.عبدالرحمنبن رستم،با بهرهمندی از هوش و سرشت ایرانی خود،موفق شد دولتی
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص225.
2) (2) .ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ج2،ص247؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص81.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص377.
4) (4) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج2.
5) (5) .فورنیل (Fournel )آغاز مشروعیت حکومت عبدالرحمن را از سال بنیان تاهرت دانسته است؛ر.ک:ناصر و مجموعه مؤلفان،تاریخ بنیرستم،ص250.
6) (6) .حمیری،الروض المعطار،ص127،126.
7) (7) .ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ج2،ص247؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص111؛بکری،المغرب،ص68.
قدرتمند که حدود یک قرن و نیم استمرار یافت،در مغرب اوسط و بخش اعظمی از مغرب ادنی بر پا کند. (1)
عبدالرحمنبن رستم،پیش از وفات،دولتی ائتلافی را از عناصر مختلف،در قالب نوعی مجلس شورا،جهت انتخاب امام بعد از خود تعیین کرد؛انتخاب عبدالرحمن(امام اول رستمی)بر اساس اتفاق«اهل حل و عقد»و با اجماع اکثر شیوخ قبایل اباضی و براساس مساوات و اصول مذهب اباضی بود؛اما بعد از او،اوضاع متشنج شد و آتش اختلافات سیاسی،مذهبی،نژادی و نزاع بین اعضای خانواده عبدالرحمن بر سر قدرت،شعلهور گردید.
عبدالوهاببن عبدالرحمنبن رستم(171-208 ه/788824 م)دومین امام اباضیه،بر اساس امامت موروثی به قدرت رسید؛ (2)و این نوع انتخاب،مخالف اصول مذهب اباضی بود؛لذا اباضیه را با اختلاف مذهبی مواجه ساخت که تا سقوط دولت اباضیه،منشاء مشکلات بود؛شورش یزیدبن فندین در رأس جماعت«نکاریّه»از اولین تحرکاتی بود که علیه عبدالوهاب و در موضوع«امامت»به راه افتاد. (3)اعتراض ابنفندین با عکسالعمل فقهای اباضیه شرق در مکه،بصره و مصر مواجه شد:فقهای مشارقه بر حقانیت قول ابنفندین در انحراف عبدالوهاب از اصول مذهب اباضی در امامت رأی دادند و به ابنفندین پیوستند.
نکاریّه،دوبار کوشیدند تا عبدالوهاب و پسر او میمونبن عبدالوهاب را ترور کنند؛اما عبدالوهاب در جنگ بزرگی،جماعت نکاریّه را قتل عام کرد.جماعت اباضیه نکاریه استان«زاب»هم مرز با دولت«اغالبه»،از سوی این دولت حمایت و تحریک میشدند. (4)حدود سی هزار تن از واصلیّه که زیر سلطه دولتِ اباضی در اطراف تاهرت زندگی میکردند،از این موقعیت استفاده کرده و به بهانه غصبِ امامت بهوسیله عبدالوهاب،شوریدند؛
مخالفت«واصلیّه»(بربرهای قبیله زناته)که از دیرباز عناد فکری با اباضیه داشتند به شکل شورشی بزرگ در سال 195 ه/811 م در اطراف تاهرت آغاز شد؛گویا انگیزه آنها،پیوستن به دولت«ادریسی»بود؛باقیمانده واصلیه به اطاعت امام اباضی در آمدند.
شورش دیگر از قبیله«هواره»و در جنوب تاهرت از سوی دولت رستمی سرکوب شد. (1)یکی از بزرگترین شورشها علیه دولت رستمی که دوّمین شکاف بین اباضیه محسوب میشد و حدود بیست سال طول کشید،شورش خلف،یکی از نوادگان ابیالخطاب،عبداللهبن عبدالاعلی ابنسمح،اولین«امام ظهور»و پسر سمحبن ابیالخطاب وزیر امام عبدالوهاب و عامل امام در جبل نفوسه بود؛اباضیه مغربِ ادنی با خلفبن سمح بیعت کرده و بر امام عبدالوهاب خروج کردند و به دلیل فاصله زیاد بین تاهرت و بخش شرقی دولت رستمی،طرابلس و جبلنفوسه تحت حکومت خلفبن سمح بود.
پیروان،اباضی خلفبن سمح در مسئله امامت،به ازدواج امامت(وجود دو امام اباضی در زمان واحد)و حقوق رعیت در تعیین امام اعتقاد داشتند و بر این مبنا به مخالفت با عبدالوهاب برخاستند و امامت او را انکار کردند؛ (2)این دیدگاهِ اباضیه،پیرو خلفبن سمح،باعث جدایی سیاسی،مبتنی بر دیدگاه فقهی شد؛اکثر اباضیه شرق،به نفع عبدالوهاب و بر ضد خلف،فتوا دادند.عبدالوهاب،شخصی بهنام اباعبیده عبدالحمید الجناوی را بر پیروان خلف گمارد،بعد از مرگ عبدالوهاب،پسر او افلحبن عبدالوهّاب،به قدرت رسید و او نیز،همچنان درگیرِ مسئله خلف بود.
سوّمین امام اباضی(افلحبن عبدالوهاب) (3)مانند پدر،بر خلاف اصول امامت در مذهب اباضی به طریق موروثی به امامت رسید.مهمترین مسائل زمان او،اختلاف فقهی-سیاسی گذشته در زمینه امامت بود که نزاع سومی نیز پیرامون مسئله امامت در عهد او اضافه شد.مسئله سوم به دنبال نزاع در مشروعیت امامت و حد اختیارات عمّال او در جمعآوری
حقوق شرعی از مردم بود؛عالم و شیخ اباضی فرجبن نصربن نفاث، (1)سیاست افلح را انکار کرد و قریه قنطراره را مرکز فعالیت بر ضد افلح قرار داد. (2)مشکل دیگری که افلح با آن مواجه شد،وقوع برخوردها و اختلافات قبیلگی بود.افلح با سیاست(فَرّق تَسُد)بین آنها تعادل برقرار نمود و قدرت آنها را کنترل کرد. (3)از دوران افلح،علیرغم افزایش آشوبها و شورشهای دینی با عنوان دوران طولانی دولت بنیرستم یاد کردهاند؛او همه شورشها را سرکوب و آرامش و امنیت را برقرار ساخت.بعد از وفات او،شورشها دوباره با شدت بیشتری بروز کردند؛آتش اختلاف و تعصّب نژادی و قبیلگی شعلهور شد؛ایرانیان،قبایل نفوسه و وابستگان خانواده«رستمی»،«سمحیه»(پیروان خلفبن سمح)؛«عرب»و قبایل«بربرِ»ساکن در اطراف تاهرت چون:«کلواته»،«هواره»و«مزاته»،طرفهای این نزاع بودند.
در دولت رستمی،مناصب دولتی و سرداری سپاه و مقامات عالی نظامی و دولتی،بنابراینکه نژاد ائمه رستمی از نژاد فارسی است،به ایرانیها سپرده میشد. (4)
ابوبکربن افلح،امور حکومت را به دست وزیر خود محمدبن عرفه (5)سپرد و خود به ملذات و آداب و تواریخ روی آورد؛امارت بهنام ابوبکر و در حقیقت به دست محمدبن عرفه اداره میشد. (6)عموی ابوبکر،محمدبن افلح(ابو یقظان)که پارهای از امور را به دست داشت،کینهتوز محمدبن عرفه و حزب او بود.قتل محمدبن عرفه و شورشهای بعد از آن را از عوامل اساسی ضعف دولت رستمی شمردهاند. (7)قبایل«نفوسه»و«رستمیه»
1) (1) .ابن الصغیر،تاریخ بنیرستم،ترجمه جودی،ص79.
2) (2) .همان،ص78؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب العربی،ص124.
3) (3) .همان،ص78؛اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص126.
4) (4) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص127؛ Lewcki:melages Berberes.P.273
5) (5) .ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ج2،ص389.
6) (6) .ابن الصغیر،تاریخ بنیرستم،ترجمه جودی،ص80.
7) (7) .ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ج2،ص387.
نیز با ابویقظان همراه بودند؛ابویقظان(261281ه)پسر افلح،با اجازه پدر با کاروانی به حج رفت و در سعی صفا و مروه گرو هی از عباسیان (1)او را شناختند و گفتند پسر جلودار«شراة»به مکه آمده و او را در بغداد زندانی کردند؛با این وجود او ارتباطی دوستانه با خلیفه(متوکل)برقرار کرد و آزاد شد.هنگامی که ابویقظان در بغداد بود،افلح درگذشت و مردم،ابوبکر،پسر دیگر او را به امامت برگزیدند؛بعد از مدتی ابویقظان از عراق به مغرب باز گشت و نزد برادرش مشغول بهکار شد.
محمدبن عرفه،که همه امور دولتِ ابوبکربن افلح را در اختیار داشت،مورد حسد و خشم ابویقظان قرار گرفت.ابویقظان برای دفاع از میراث قدرت در خانواه رستمی محمدبن عرفه را مخفیانه ترور کرد. (2)عرب و نیروهای جند،پیروان محمدبن عرفه به خونخواهی او،به رهبری،محمودبن ولید بر ابویقظان شوریدند،جنگ بین جند و عرب از سویی و امام و رستمیها از سوی دیگر درگرفت و انبو هی از دو طرف کشته شدند؛فارسها در این فرصت کوشیدند تا بر تاهرت مسلط شوند؛ (3)در این بین اعراب و جند با رستمیها بر علیه فارسها متحد شده و سرانجام بر آنان مسلط شدند و در پی آن ابویقظان مجبور به ترک شهر تاهرت شد؛او ناگزیر،به«رستمیّه»متوسل شده،در جنوبِ تاهرت،در مکانی بهنام اسکیدال ساکن گردید و شهر تاهرت به دست عرب و جند افتاد؛اما بلافاصله بربر«هوّاره»،محمدبن مسئله (4)را به امارت برگزیده و شهر را تصرف کردند و هفت سال آن را در اختیار گرفتند. (5)اختلاف بربر«هوّاره»و«لواتَه»موجب طرد لواته،به خارج از شهر شد. (6)یعقوبی معاصر دولت رستمی به مخالفت و جنگ ابن مسئله اباضی از بربرهای هواره با ابنافلح رستمی اشاره کرده است. (7)با این وصف،لواته با ابویقظان
1) (1) .ابن الصغیر،تاریخ بنیرستم،ترجمه جودی،ص79،85،75،71.
2) (2) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،129؛ابنعرفه شوهر خواهر ابوبکر و ابوبکر شوهر خواهر ابنعرفه بود و بیش از ابوبکر،مورد توجه عام و خاص بود.
3) (3) .همان،ص121.
4) (4) .همان،ص305؛الازهار الریاضیة،ج2،ص236.
5) (5) .ابن الصغیر،تاریخ بنیرستم،ترجمه جودی،ص92،91،89،40.
6) (6) .اسماعیل،الخوارج فی المغرب الاسلامی،ص130.
7) (7) .یعقوبی،البلدان،ص135.
متحد شد و سایر قبایل نیز امامت ابویقظان را پذیرفتند و محمد مسئله را انکار کردند.«نفوسه»و«رستمیها»با ابویقظان بیعت کردند؛ابویقظان مورد استقبال مردم تاهرت قرار گرفت و خانه او محل اجتماع مردم شد؛ابنخلدون با بررسی بربر لواته از شاخههای بزرگ بربر«بُتر»به دخالت تاریخی آنها در برخی حوادث سیاسی مغرب اشاره کرده است. (1)
ابویقظان،پس از استقرار در تاهرت،اباعبدالله،محمدبن عبداللهبن ابیشیخ را قاضی تاهرت نمود و مردی از اهالی نفوسه را مسئول بیتالمال کرد و گرو هی را هم به«امر به معروف و نهی از منکر»گماشت.ابویقظان،سیاست عدم تعصب نسبت به قبیلهای خاص را در پیش گرفت؛او مجلس مشورتی از روسای قبایل انتخاب کرد؛امور دولت رستمی را چنان به نظم آورد که برخی او را با عبدالرحمنبن رستم بینانگذار دولت اباضیه،مقایسه کردهاند. (2)مردی پارسا به نام عیسیبن فرناس از نفوسه و مردی فقیه از هُواره و فقیهی بهنام ابوعبیده همواره نزد ابویقظان بودند. (3)ابویقظان زندگی بسیار ساده داشت و مانند مردم زندگی میکرد و در بین مردم محبوب و مطاع بود.او به سال 281 ه از دنیا رفت و هفده دینار از او باقی ماند؛بعد از مرگ او،مردم عادی،بدون مشورت با بزرگان قبایل،ابوحاتمِ نوجوان را به امامت برگزیدند؛غزاله مادر ابوحاتم،عهدهدار کارهای ابویقظان بود.
یوسف ابوحاتم،پسر محمد از سرداران ابویقظان بود؛از جمله مشاغل او را امین قافلههای حج و مشرق دانستهاند. (4)ابوحاتم ششمین امام رستمی،پسر ابویقظان،در یکی از مراسم حج خبر مرگ پدر را شنید،مردم در کاروان با او بیعت کردند؛دو روز بعد،او به شهر رسید و مردمِ شهر به استقبال او آمدند؛سران قبایل و خویشان،با او بیعت کردند؛در زمان ابوحاتم،سه عالم غیر اباضی در پی خاموش کردن مذهب اباضی بودند.
دوره ابوحاتم،دوره سوم دولت اباضیه و دوره ضعف این دولت نام گرفته است در این دوره،نزاع خانوادگی و فتنه طوایفِ غیر اباضی،تاهرت را فراگرفت؛انبو هی از علمای مالکی،علمای کوفه،شیعیان،خوارج صُفریه(در دژ تالغمت در اطراف تاهرت زندگی میکردند)جماعتی از معتزله(واصلیه)در اطراف تاهرت بهسر میبردند و در آتش انتقام از ضرباتی که از عبدالوهاببن رستم خورده بودند،لحظه شماری میکردند؛ (1)سیاست تسامح ابویقظان در آخرِ حکومت خود که با همه فرقهها مماشات میکرد،این اوضاع را به وجود آورده بود.
در دوره او و در دوره ابوحاتم در منابر تاهرت،خطبههای نهجالبلاغه قرائت میشد؛ (2)علمای کوفی و دیگر طوایف مذهبی،مردم عامه را بر علیه ابوحاتم شوراندند و ابوحاتم مجبور شد از قبایل«صنهاجه»که غیر اباضی بودند کمک بگیرد؛ابوحاتم قبایل را با پول بر علیه مردم شهر برانگیخت و به وسیله آنها شهر را محاصره کرد؛قبایل«لواته»،«صنهاجه»،گرو هی از«عجم»،«نفوسه»و«رستمی»در این محاصره شرکت و به شهر حمله کردند؛مردم شهر در پی تسلیم و قبول امامتِ ابوحاتم بودند؛اما شیوخ،مردم را به جنگ و مقاومت دعوت میکردند؛آنان یعقوببن افلح برادرزاده ابوحاتم را که تاکنون از امور کناره گرفته و با ابوحاتم مدتی درگیر بود را به تاهرت فرا خواندند و در 282 ه به امامت او بیعت کردند. (3)
با سقوط ابوحاتم،قبایل«لواته»،او را رها کردند و به یعقوب پیوستند و ابوحاتم با هجوم به تاهرت آنها را مجبور به انعقاد پیمان صلح نمود؛ (4)ابوحاتم تا سال 186 ه در پی تطمیع سران فرق و قبایل بود و آنها را به امامت خود معتقد کرد و وادار به بیعت نمود و در سال 186 ه وارد شهر تاهرت شد و یعقوببن افلح،همراه شیوخ کوفی از شهر فرار کرد و میان قبایل ذواغه در منطقه طرابلس رفت و به طیببن خلفبن سمح پیوست؛
سرانجام ابوحاتم یوسف در سال 294 ه توسط یکی از برادرزادگانش کشته شد (1)و دولت رستمی،به نهایت ضعف خود رسید و در سراشیبی سقوط قرار گرفت.
با همکاری سمحیه و توطئهگران داخلی در خانواده«رستمی»و عنایت یعقوببن افلح،ابوحاتم یوسف کشته شد و شخصی از خاندان رستمی بهنام یقظانبن ابییقظان به امامت رسید. (2)دوران او،سراسر فتنه و آشوب بود؛خانواده ابوحاتم(دختر و برادر او)برای انتقامِ خون وی به ابوعبدالله شیعی پیوستند و از او خواستند که به تاهرت بیاید.مالکیه،واصلیه،شیعه و صفریه،نیز از یقظانبن ابییقظان در به قدرت رساندن فارسها،انتقاد داشتند.اختلاف داخلی و هجوم«داعی فاطمی»،کار دولت رستمی را ساخت و ابوعبدالله شیعی در 297 ه به امامت یقظانبن ابییقظان پایان داد و کار دولت رستمی به نهایت رسید.
دولت رستمی به جهت موقعیت جغرافیایی مهم و هممرز بودن با«اغالبه»و«بنیمدرار»برسر مسائل دینی در تضاد و دشمنی با یکدیگر بودند؛آنها«بنیعباس»و اغالبه سنّی و ادریسیان شیعی را از جهت مذهبی،دشمن خود میدانستند و در این دشمنی،با فاس،قیروان و بغداد (3)با دولت«بنیمدرار»مشترک بودند؛هدف بغداد،سرنگونی دولت تاهرت بود و مخالفان دولت رستمی،بغداد را پناهگاه خود میدانستند؛نفاثبن نصر بعد از شکست در قیام علیه افلحبن عبدالوهاب به بغداد گریخت (4)و مورد استقبال قرار گرفت.
گروهِ علمای کوفی موجود در تاهرت در حوادث داخلی دولت رستمی نقش اساسی ایفا کردند (5)و ابوبکربن حمّاد تاهرتی،برادر عمربن حماد،رهبر شورشیان تاهرت،اندکی پیش از شورش تاهرت،در بغداد بهسر میبرده است و این حاکی از توطئه دولت عباسی و شورشیان،علیه بنیرستم است. (6)
دولت رستمی،از شرق،غرب و جنوب،دولت اغالبه را در احاطه داشت و قبایل بدوی در مناطق مرزی دو دولت،رفت و آمد میکردند؛در نواحی زاب،درگیری دائم بین علمای مالکی و اباضیه وجود داشت؛جماعتی از«اباضیه نکاریّه»از بربر«هوّاره»در جنوب تونس،از سوی اغالبه حمایت میشدند و دشمن اباضیه،(بنیرستم)بودند؛ (1)«اباضیه قسطیلیه»نیز از ستم اغالبه در امان نبودند؛ (2)منطقه طرابلس تابع دولت اغالبه و مسکن شماری از اباضیه،همواره محل نزاع بین اباضیه و عامل اغلبی منطقه بود. (3)در سال 267 ه در حمله سپاه عباسی احمدبن طولون از مصر به طرابلس(881 م)،اباضیه نفوسه با سپاه اغلبی در برابر آن سپاه جنگیدند. (4)
دوستی«بنیرستم»با«امویانِ»آندلس و«بنیمدرار»،(دشمنان ادریسان)باعث شد که بنیرستم در موضع دشمنی با دولت ادریسی قرار گیرد؛با این وجود در تلمسان و مغرب اقصی،اکثر قبایل بربر که با ادریس اول بیعت کردند،خارجی مذهب و اباضی بودند. (5)در سال 173 ه تلمسان،که مرکز خوارج اباضیّه و صفریّه بود،به اطاعت دولت ادریسی درآمد و دولت رستمی قادر به تصرف تلمسان نبود.قبیله بربر«اوربه»و برخی از همتباران«زناته»که پیرو مذهب«واصلیه»بودند؛در زمان ادریس دوم در سال 195 ه با حمایت دولت ادریسی واصلیّه،بر عبدالوهاب رستمی شوریدند.بعد از وفات ادریس دوم در 203 ه،تلمسان و اطراف آن،به«آل سلیمان»(سلیمانبن عبدالله،برادر ادریس بزرگ)رسید و به صورت ولایت مستقل،حایل بین دو دولت درآمد. (6)
بنی رستم،علیرغم اختلاف مذهبی با امویان آندلس،روابط سیاسی دوستانهای با آنها داشتند؛چون هر دو با اغالبه و عباسیان دشمن بودند؛عبدالرحمن اموی،هنگام فرار از
شرق،پس از ورود به آندلس،به خانواده بنیرستم پناه برد. (1)روابط تاهرت و قرطبه،در سراسر دورانِ حکومت رستمی برقرار بود؛امیر اموی(عبدالرحمن حکم)،از بین رستمیها وزرا و حاجبان خود را انتخاب میکرد؛امرای آندلس به مناسبت امامت ائمه رستمی،برای آنها هدیه میفرستادند و زمانی که افلحبن عبدالوهاب به امامت رسید،امیر محمد اموی،هدایایی برای او فرستاد؛در زمان افلح،شهر عباسیه(که اغالبه تأسیس کرده بودند)به دست رستمیان سوزانده شد؛امیر محمد،با شنیدن این رویداد،صدهزار دینار برای افلح فرستاد؛خطر اختلاف داخلی و بیثباتی دولت رستمی،باعث شد تا ابویقظان(امام رستمی)خود را دست نشانده و تحت اطاعت امیرمحمد اموی قرار دهد. (2)با ظهورِ خطر شیعی،دولت اموی،جاسوسان خود را برای حمایت دولت رستمی در بلاد پراکند؛اما این اقدامات،برای حفظ دولت رستمی بیثمر بود و این دولت سرانجام در 297 ه سقوط کرد و بلاد مغرب در اختیار فاطمیها قرار گرفت؛امویان تنها در زمان حکم المستنصر موفق شدند با«اباضیه نکاریه»،جهت مقاومت در برابر«فاطمیها»ارتباط برقرار کنند.
پیدایش مناطق جدید شهرنشینی و عمران و رفاه در جاهایی که خوارج دولت تشکیل دادند از عمدهترین مطالبی است که در مورد فرهنگ در عصر حاکمیت خوارج میتوان ذکر نمود.
بنیان شهر تاهرت و سجلماسه،دو شهر بزرگی که«خوارج بنیمدار»و«اباضیه»در مغرب اقصی و مغرب اوسط بنا کردند،باعث رونق تجارت و کشاورزی و رفاه عمومی در این دو منطقه شد؛شهر تاهرت،از حیث آبادانی،به عراقِ مغرب معروف شد؛در منطقه مغربِ اوسط،خوارج اباضی،عامل انتقالِ فرهنگ خوارج اباضی بودند؛شهر سجلماسه را عراق مغرب نامیدند.
نظریه خاص اباضیه راجع به امامت در مغرب به ظهور رسید؛آنان برای حفظ مذهب خود که با مخالفت شدیدِ فقها و متکلمینِ سنی مالکی همراه بود،آثار کلامی زیادی به سبک جدل و مناظره پدید آوردند؛نظریه کلامی آنها،راجع به امامت،مورد تأیید سایر گروههای خوارج در مغرب قرار گرفته و بدان معترف بودند و ائمه رستمی را امامان حقیقی میشمردند. (1)قدیمیترین کتاب کلامی اباضیه را عیسیبن علقمه المصری(م150ه)از مشایخ مغرب و داعیان اباضیه با نام کتاب التوحید الکبیر (2)نوشت.
افلحبن عبدالوهاب(م258ه)و خواهر او از بزرگان علم حساب،فلک،فقه و کلام بودند که حوزه درسی پر رونقی در تاهرت داشتند. (3)ائمه و بزرگان اباضیه،انبو هی از کتب شرقی را به مغرب آوردند و کتابخانه«معصومیه»را در تاهرت بنیاد نهادند که مرکز نشر اباضیه بود.در زمینه آموزش و تعلیم و تربیت،اباضیه،نظام خاص آموزشی به نام نظام«عزابه» (4)ایجاد کردند،که محل تعلیم و پرورش فرزندان اباضیه از پایینترین مراحل آموزش تا عالیترین مراتب آموزش بود؛این نظام آموزشی،عقاید و فرهنگ اباضیه را در طول قرنها حفظ کرده است؛این نظام آموزشی و تربیتی،نظام عام و گسترده بود که همه ارتباطات اجتماعی اباضیه را تحت سیطره خود داشت.
جامعه نیمه اول قرن اول هجری،اجازه بقا به خوارج را نداد و آنها به نقاطی در شرق وغرب گریختند.اختلاف داخلی بین گروههای خوارج به این مهاجرت دامن زد و آنان در نقاط مختلف جهان اسلام بهویژهمغرب پراکنده شدند.از عکرمه مولی ابنعباس به عنوان نخستین کسی که اندیشه خوارج صفریه را وارد مغرب کرد نام بردهاند.قبایل بربر از جمله زناته و مکناسه اندیشههای خوارج را پذیرفتند.نفوذ خوارج در مغرب به حدی بود که آنها نخستین مهاجران مسلمان شرقی بودند که موفق شدند در افریقیّه دولت
تأسیس کنند.خوارج صفریه دولت بنیمدرار را بنا کردند و خوارج اباضیه،دولت بنیرستم را در مغرب اوسط تأسیس کردند.عمران و آبادانی در سجلماسه و تاهرت مرهون فعالیتهای سیاسی-اقتصادی خوارج در این نواحی است.خوارج اباضیه جزو اصیلترین و ماندگارترین خوارج مغرب بودند.خوارج از آغاز پیدایش دشمنی ادریسیان و اغالبه وابستگان دولت عباسی را به همراه داشتند.پیشروی فاطمیان در متصرفات آنها نیز از دههپایانیقرن سوم آغاز شد و طومار خوارج را در مغرب ادنی و اوسط درهم پیچید.
1.برخورد میان تسنن،تشیع و خوارج،آثار خود را در غرب جهان اسلام نشان داد و ظهور خوارج در افریقیّه،باعث تغییرات اساسی در تاریخ سیاسی،فرهنگ و تمدن افریقیّه گردید.
2.«دولت اباضی»عبدالرحمنبن رستم،نوع خاصی از سیستم حکومتی را که در رأس آن،«امام اباضیه»قرار داشت عرضه کرد.
3.دولتهای خوارجِ مغربی،در گسترش فرهنگ اسلام و زبان عربی در غرب جهان اسلام سهمی بهسزا دارند.
4.پدیده خوارج در غرب اسلامی،روندی غیر از خوارج در شرق را دنبال کرد و سرانجام شورش آنها به حکومتی با ثبات انجامید.
5.شر خوارج،به بهانه گسترش افکار خود در مغرب،از مرکز خلافت اسلامی کم شد.
6.پیشگویی حضرت علی علیه السّلام در مورد خوارج محقق شد؛محققین معاصر مغربی به این نکته توجه کردهاند.
7.قدرت اسلامی در غرب اسلامی،به دلیل ریشهدار شدنِ خوارج در آنجا،برای همیشه تقسیم شد.
8.خلأ قدرت و نظم اجتماعی در میان بربرها،باعث استقبال آنها از هرگونه حرکت تند علیه خلافت اسلامی گردید.
1.علل پیدایش پدیده«خوارج»در جامعه اسلامی صدر اسلام چه بود؟
2.زمینههای گسترش خوارج در غرب اسلامی را ذکر کنید.
3.رئوس افکاری که خوارج در مغرب منتشر میساختند را بیان نمایید.
4.مناطقِ پراکندگی خوارج در غرب اسلامی را ذکر کنید.
5.علت بقای«خوارج اباضیه»در مغرب را بنویسید.
6.روابط خوارج با«دولت اموی آندلس»را بررسی کنید.
1.الاباضیه فی موکب التاریخ،علی یحیی معمر؛
2.اعلام لیبیا از الطاهر احمد الزاوی الطرابلسی؛رجال اباضیه در لیبی از ورود اسلام به آنجا تا عصر مؤلف را آورده است.
3.الفرق الاسلامیه فی الشمال الافریقی،الفرد بل،ترجمه عبدالرضا بدوی؛مؤلف به تفصیل فرقههای حاکم در شمال افریقا،از هنگام فتح تا عصر مؤلف را ذکر کرده است.فرق خوارج و عقاید آنها را تحلیل و مقایسه کرده و فرق صوفیه را معرفینموده است.
4.الاباضیه بالجرید،صالح باجیه.
5.الازهار الریاضیه فی ائمه و ملوک الاباضیة،سلیمان پاشا بارونی.
دولت«اغلبی»و چهار دولت«ادریسی»،«رستمی»،«بنیمدرار»و«ابوقره»در تلمسان،دولتهایی بودند که در قرن دوم هجری در مغرب رویکار آمدند؛ (1)تفاوت و ویژگی اساسی دولت اغلبی،نسبت به دولتهای«شیعی»و«خارجی»معاصرش،محلی بودن دولتهای مزبور بود؛این دولتها در عزلت سیاسی قرار داشته و به امور داخلی،اجتماعی و اقتصادی خود مشغول بودند؛ (2)اما اغالبه بر مدیترانه غربی غلبه کامل پیدا کردند و روابط گستردهای در سراسر حوزه مدیترانه ایجاد نمودند؛آنان،سلسله جنگهایی را با مسیحیان منطقه انجام دادند و سپاهیان آنان برای نشر اسلام،وارد مناطق جنوب ایتالیا شدند؛بازرگانی دریایی در کنترل آنها قرار گرفت و وارث موقعیت بیزانس در مدیترانه گردیدند؛بدینترتیب قیروان،مرکز انتشار عقاید و معارف اسلامی شد و مشرقیها (3)و آندلسیها برای کسب معارف و تحقیق علوم اسلامی به قیروان هجوم آوردند؛با توجه به این تحولات باید اذعان نمود که بخش اعظم تاریخ روابط بیزانس با مسلمانان،مربوط به مناسبات و روابط با اغالبه است.
1) (1) .به قسمت ضمائم تصویر شماره 13 مراجعه شود.
2) (2) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبه،ص3-5.
3) (3) .مقصود از مشرقی در درجه نخست ایرانیانی هستند که به بهانههای مختلفی،(در ضمن سپاه خراسان،دانشمندان مهاجر از درباره عباسیان و...)وارد قیروان شدند،در مقالهای از مؤلف به نفوذ ایرانیان و سهم آنها در شکلگیری تمدن غرب اسلامی و تأسیس بیتالحکمة قیروان اشاره شده است.
وخامت و آشفتگی اوضاع مغرب،به علت حضور دولت اموی آندلس،شیعیان و خوارج(خطر دولتهای رستمی و ادریسی)بهگونهای بود که بیم از دست رفتن سراسر مغرب از حیطه حاکمیت بغداد بر خلاف عباسی مستولی شد. (1)مغرب اوسط و مغرب اقصی از پیکره خلافت عباسی جدا شده و بغداد،در برابر شورشهای دائم خوارج بربر و سرکشی و استقلالطلبی قبایلِ عرب و و الیان عباسی سررشته امور (2)در افریقیّه را از دست داد؛ (3)در این دوره،دولت رستمی،دولت ادریسی و امویان آندلس(دشمنان خلافت عباسی)در پی حذف عوامل بغداد از افریقیّه بودند.
آخرین و الی عباسی(عکی)،در سال 183 ه نتوانست از سقوط قیروان و تونس به دست تمامبن تمیم جلوگیری کند (4)و با شورش گسترده خوارج در طرابلس
1) (1) .وخامت و آشفتگی اوضاع مغرب به حدی بود که هرثمةبن اعین از ولایت آنجا استعفا داد و نزد رشید بازگشت؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص89؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص300،299؛عبدالرحمن اموی،برای انتقام از خلافت عباسی،بربر را به شورش در برابر و الیان عباسی تحریک میکرد؛بعد از اینکه محمدبن اشعت،والیان و خانواده مهلبی،شورشِ خوارج را به شکل گستردهای سرکوب کردند،خوارج،شکل مبارزات خود را از شورش به تشکیل دولت تغییر دادند؛این تغییر شکلِ مبارزه،نفوذ خلافتِ عباسی را از مغرب بر انداخت؛ر.ک:اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبه،ص11.
2) (2) .سرکشی عبداللهبن جارود(عبدویه)بر هرثمةبن اعین و بر فضلبن حاتم،والی عباسی و تصرّف قیروان در سال 177 ه و رها شدن سر رشته امور از دست و الیان عباسی،از عوامل آشوب در اواخر دروه و الیان بود؛از جمله شورشیان،یکی از اعراب خراسان به نام محمدبن فارسی بود که در بیان اوضاع قیروان میگفت:«هر جماعت بدون رئیس به هلاک نزدیکتر است».
3) (3) .رفتار و الی عباسی عبدالرحمنبن حبیب که اطاعت خلافت را رد کرد و لباس سیاه عباسی را کند و روی منبر گفت:این لباس اهل آتش در جهنم است و...همه التزامات مالی و معنوی خلافت عباسی را رد کرد،نمونه اوضاع و الیان در پایان دوره ولاة نسبت به خلافت بغداد است.این وضع به همه گروههای مخالف،صحنه بازی برای مبارزه داد.ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص67؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص299،297؛یعقوبی،تاریخ،ج2،ص412؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص87،86.
4) (4) .یعقوبی،تاریخ،ج2،ص412؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص87،86؛شورش تمامبن تمیم تمیمی بر علیه محمدبن مقاتل عکی در سال 183 ه اتفاق افتاد؛او در رأس جماعتی از عرب و جنود و اهالی شام و عجمِ فارس از خراسان قیام کرد و مردم در استقبال از شورشیان با خروج عکی از قیروان میگفتند:«الحمدالله از دست عکی راحت شدیم».ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج91،90،1.
روبهرو شد. (1)ابراهیمبن اغلب و الی«زاب»از طرف هارون الرشید،برای نجات قیروان و تونس وارد قیروان شد (2)و در سال 184 ه در مسجد قیروان،به عنوان و الی جدید،خطبه خواند.خلافت بغداد در سال 177 ه با قتل ادریس اول بهوسیله سلیمانبن جریر که جهت انجام دو قتل(ادریس و راشد)وارد مغرب شده بود به ظاهر از جانب«ادریسان»آسوده شد؛ (3)اما راشد،دولت ادریسی را برپا نگه داشت؛از آنجا که عکی از عهده قتل راشد بر نیامد،هارون،قتل راشد را از ابراهیمبن اغلب خواست و ابراهیم در 188 ه راشد را به قتل رساند.بدینسان،ابراهیمبن اغلب،مورد اعتمادِ کامل خلافت بغداد قرار گرفت؛استمرارِ سلطه ادریسیان در مغرب اقصی و سایر عواملی که منافع دولت عباسی در افریقیّه را تهدید میکرد،این دولت را مجبور به اتخاذ تصمیم جدیدی در رابطه با آنجا کرد تا حاکمیت خود بر مغرب ادنی را به هر شکل ممکن حفظ کند؛کار حاکمیت بغداد در مغرب به جایی رسیده بود که به حفظ سلطه اسمی خود در آنجا رضایت داد و همه قدرت در افریقیّه را به توصیه هرثمهبن اعین به ابراهیمبن اغلب سپرد؛بدینترتیب ابراهیم،به سه شرط ولایت افریقیّه را پذیرفت: (4)
1.در اداره امارت افریقیّه مستقل باشد و خلیفه بغداد در امور داخلی او دخالت نکند؛
2.بعد از او امارت افریقیّه در فرزندانش بماند؛
3.افریقیّه از پرداخت سالیانه صدهزار دینار به مصر معاف شود و در عوض،سالیانه،چهل هزار دینار به خلیفه بغداد بپردازد.
هارون در سال 184 ه با شروط ابراهیمبن اغلببن سالمبن عقال تمیمی موافقت کرد و او را به عنوان و الی افریقیّه به رسمیت شناخت. (5)عمدهترین مسئله او غلبه بر خوارجِ اباضی
طرابلس بود؛ابراهیمبن اغلب،سفیانبن ابیمهاجر را که از زمان هرثمهبن اعین،عامل طرابلس بود در محل خود ابقا کرد؛مردم طرابلس،از سفیانبن ابیمهاجر،ناراضی بوده و در سال 189 ه به زعامت ابراهیمابن سفیان تمیمی بر علیه او شوریدند و ابراهیمبن سفیان را به عنوان و الی طرابلس تعیین کردند؛اما ابراهیم،آن را نپذیرفت و پسرش عبدالله را به سال 196 ه به عنوان عامل طرابلس فرستاد؛ولی مردم وجند،بر او شوریدند و او را از طرابلس اخراج کردند؛ابراهیمبن اغلب ناگزیر،بار دیگر سفیانبن ابیمهاجر را به عنوان و الی طرابلس منصوب کرد. (1)
در این دوران،اباضیه طرابلس از قبیله بزرگ«هوّاره»و از ابیمنصور(صاحب جبل نفوسه)اطاعت میکردند که تابع امامت اباضیه تاهرت بود؛آنان در 196 ه بر عامل طرابلس شوریدند و اقدامات او را برای سرکوب قیام اباضیه،با شکست مواجه ساخته و طرابلس را تصرف کردند. (2)خبر این رویداد به ابراهیمبن اغلب رسید؛او پسرش عبدالله را با سپاهی،جهت بازپس گرفتن طرابلس فرستاد؛وی شهر را بازپس گرفت و اوضاع طرابلس آرام شد؛ (3)اما اباضیه طرابلس از ستم عبدالله،به عبدالوهاببن رستم(امام اباضی)در تاهرت پناه بردند و از او کمک خواستند؛بدینترتیب قبایل مختلف اباضی بربر متحد شدند و طرابلس را در محاصره گرفتند. (4)در حین محاصره،خبر مرگ ابراهیمبن اغلب رسید (5)و عبدالله مجبور شد تا با اباضیه مصالحه کند؛بنابر پیمان صلح قرار شد که شهرِ طرابلس در سمتِ داخلِ دیوار واز سمت دریا محدوده حکومت عبداللهبن ابراهیم بوده و خارج از دیوار تاسُرت از آن اباضیه باشد؛بدینسان،همه اراضی طرابلس در اختیار اباضیه قرار گرفت.
عبداللهبن اغلب،سفیانابن ابیمهاجر را برای بار سوم به عنوان عامل طرابلس تعیین کرد و در سال 197 ه به قیروان رفت و برادرش(زیادة الله)حکومت را تسلیم او کرد. (6)
1) (1) .به قسمت ضمائم،ضمیمه شماره 3 مراجعه شود.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص93.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص339.
4) (4) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص146.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص392،391.
6) (6) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص146؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص339.
از نخستین اقدامات دولتِ اغلبی،جهت تثبیت حاکمیت خود،بنای شهرِ جدید بود تا از تعرض مخالفان جدی داخلی خود در امان باشد؛ابراهیمبن اغلب از فقها و سرداران نظامی(عمران بن مجالد و حمزةبن سَبَّال و عامربن معمر)که همواره در حال کارشکنی پنهانی و برپایی شورش علیه او بودند،رنج میبرد و لذا شهر جدید عباسیّه را در سال 184 ه ساخت و مخفیانه به آن شهر رفت. (1)و بعد از دوازده سال و چند ماه در سن پنجاه و شش سالگی در قیروان درگذشت. (2)
از ابراهیمبن اغلب به عنوان حافظ قرآن،فقیه،دانشمند و ادیب و شاعر نام بردهاند. (3)
عبداللهبن ابراهیمبن اغلب بعد از مرگ ابراهیم به ولایت رسید و از آغاز،بنای ستم با رعیت را گذاشت. (4)او با امان نامه و تطمیع و حیله و وساطت فقیه(یحییبن سلاّم)،سردار اغلبی(عمرانبن مجالد)را پذیرفت؛ولی او را در سال 200 ه به قتل رساندو لذا یحییبن سلّام افریقیّه را ترک کرد و به مصر رفت. (5)ظلم مالیاتی عبدالله اول،باعث شورش گسترده مردم شد و آنها به رهبری حفصبن حمیدبن جزری قیام کردند؛ (6)شدت مظلومیت مردم به حدی بود که ناله و نفرین آنها را در مرگ زودرس این امیر ظالم اغلبی مؤثر دانسته و آن را علت اصلی مرگ او نوشتهاند؛گفته شد با نفرین ابنحمید و پیروان او قرحهای در پشت گوش آن امیر اغلبی پیدا شد که سرانجام باعث مرگ او در شانزده ذیالحجه سال 201 ه بعد از پنج سال و یکماه حکومت گردید؛سراسر حکومت اغلبیان،شاهد شورشهای فراگیر و مستمر و مزمن داخلی است که بخش اعظمی از هزینه این دولت نظامی را به خود اختصاص داده بود و اساساً فلسفه وجودی دولت اغلبی،حفظ حاکمیت خلافت عباسی در منطقهای
1) (1) .الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص153؛بلاذری،فتوح البلدان،ص235؛ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص93،92؛ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص7ص105،106،10؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص187.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص95.
3) (3) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص176؛ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص13.
4) (4) .الاغالبه،ص36.
5) (5) .ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص105.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص314؛ابن ابّاز،الجلة السیراء،ج10،ص163؛البیان المعرب،ج1،ص95.
شورش خیز بود که هیچکس قادر به حل نهایی آن و کنترل و رفع شورش نبود؛چنانکه گذشت،چند خاندان در این منطقه از سوی عباسیان،عهده دار این امر بودند؛خانواده اغلبی،موفقترین آنها بود که تأسیس دولت به نام عباسیان در چنین وضعیتی را پذیرفت و در حقیقت،وجه اهمیت اغالبه-که هنوز جای پژوهش دارد-بررسی سازوکار آشکار و یا پنهانی است که این دولت برای تأسیس دولت بر فراز امواج شورشها بهکار گرفت و چنانکه خواهد آمد،ویژگی هر حاکم اغلبی در تعداد شورشهایی است که با آن مواجه بوده است؛با این وصف،از جمله اوصاف کلی در مورد دولت اغلبی این است که نظامیان اغلبی،حجم انبو هی از ثروت،قدرت،مشروعیّت،علم و هنر علمای مهاجر(بهویژه ایرانیان)را با استفاده از قدرت فائقه نظامی در سازمان دولت خود در محدوده دولت اغلبی(از برقه تا بجایه)بهکار گرفتند و مانندِ دولتهای نظامی شرق اسلامی،چون:«غزنویان»و«سلاجقه»منشأ خدمات تمدنی شدند.
دوران ابراهیمبن اغلب با شورشهای زیادی همراه شد،مهمترین این شورشها عبارتند از:
1.قیام حمدیس کندی(186ه)از خاندانهای اصیل عرب؛ (1)
2.شورش مردم طرابلس از 189 تا 196ه؛طرابلس در دوره حکومت بنیانگذار«دولت اغلبی»آشفته و کانون قدرت نمایی مردم ناراضی،بربرهای اباضی رستمی و نیروهای نظامی شورشی بود؛این وضع،منجر به سقوط شهر بهوسیله بربرها شد و هزینه گزافی بر دولت ابراهیم و پسرش عبداللهبن ابراهیم(زیبا)تحمیل کرد؛عبدالله در طی پنج سال حکومت خود(196-201ه)طرابلس را به بربرها واگذار کرد؛
3.قیام عمرانبن مجالد(194ه) (2)از سرداران دولت اغلبی؛او فقهای افریقیّه،از جمله اسدبن فرات را بر ضد دولت اغلبی تحریک و قیروان را تصرف کرد؛ (3)بعد از یک سال
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص313؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبه،ص33؛رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص190،189.
2) (2) .ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص106،104؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص313،عمرانبن مخلد؛همان،ج5،ص369.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص369؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبه،ص32.
نبرد،ابراهیمبن اغلب با کمک مالی خلیفه عباسی توانست شورش ابنمجالد را سرکوب کند که در پی آن سران شورش به ناحیه زاب گریختند. (1)
زیادةاللهِ اول در زمان مأمون(خلیفه عباسی)به سال 201 ه به ولایت رسید (2)و مأمون حکومتش را به وی تبریک گفت و آن را مورد تأیید قرارداد؛از او به عنوان اعلم خانواده اغلبی نام بردهاند؛ (3)او در طی پنج سال امارت برادرش(ابوالعباس عبدالله) (4)همه زورگوییهای او را با احترام تحمل کرد. (5)
بیشترین شورشهای دولت اغلبی در عصر زیادةاللهِ اول به وقوع پیوست؛عمدهترین این شورشها عبارت بودند از:
1.شورش ابنصقلبیه؛در سال 217 ه زیادبن سهل صقلبی(معروف به ابن صقلبیّه)قیام کرد و به سرعت سرکوب شد؛ (6)
2.قیام عمروبن معاویه؛وی که پیشتر در سال 194 ه بر ابراهیمبن اغلب شوریده بود؛در سال 208 ه در شهر قصرین بر علیه زیادةاللهِ اول قیام کرد و سرانجام توسط ابوهارون موسی،سردار اغلبی دستگیر و کشته شد. (7)
3.قیام طُنْبُذی؛منصوربن نصر طُنْبُذی و الی طرابلس در زمان اغالبه،در سال 209 ه به خونخواهی عمروبن معاویه قیام کرد و مردم به او پیوستند؛زیادةاللهِ اول،بارها به طُنْبُذه لشکر کشید؛ولی طنبذی او را شکست داد و موفق شد در کنار دولت اغلبی،دولت
1) (1) .همان،ج314،5؛بلاذری،فتوح البلدان،ص235؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص145.
2) (2) .همان،ص433،432،ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص95.
3) (3) .الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص147؛ابن ابّاز،الحلة السیراء،ج1،ص163.
4) (4) .رقیق قیروانی،تاریخ افریقیة و المغرب،ص199.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص95.
6) (6) .عبدالوهاب،ورقات،ج3،ص282.
7) (7) .ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص110؛ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص98،97؛الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص191.
کوچک مستقلی ایجاد کند و بهنام خود سکه بزند؛ (1)شورش طنبذی به علت اختلاف بینسران آن و در پی قتل منصور،در سال 211 ه ناکام ماند.
4.فتح صقلیه؛جزیره صقلیه (2)همواره از اهمیت فوقالعادهای برخوردار بود؛مسلمانان از آغاز ورود به مدیترانه،دهها غزوه دریایی برای تصرف صقلیه انجام دادند. (3)در دوره اغلبی اولین بار در سال 189ه(805 م)ابراهیمبن اغلب با حاکم صقلیه-کنستانتین-پیمان صلح ده ساله بست. (4)در سال 196 ه امپراتوری بیزانس پیمان صلح را نقض و با سپاهی به فرماندهی حاکم صقلیه به جنگ اغالبه رفت. (5)
در سال 198 ه پیمان صلح جدید منعقد شد (6)و در سال 212 ه زیادةاللهِ اولِ اغلبی،با استفاده از موفقیت شورش توماس صقلابی (7)علیهِ بیزانس و همکاری فیمی(وفیمه) (8)فرمانده ناوگان بیزانس در مدیترانه (9)(و پناه بردن او به اغالبه)با سپاهی به فرماندهی اسدبن فرات از«بندر سوسه»به صقلیه حمله کرد؛ (10)در این زمان،بندرگاهِ سوسه و دارالصناعه آن،از مراکز بزرگِ عملیات نظامی در سراسر مدیترانه غربی و اروپا بود؛در دوره اغلبی تا عمق ایتالیا و سواحل مدیترانه غربی،تحت نفوذ نیروهای اغلبی قرار داشت؛آنها یکبار وارد رُم شدند و بعد از دو ماه توقف،آنجا را ترک کردند و سه روز بعد در«بندر مازر» (11)نیروهای مسلمان پیاده شده (12)و در جنگ بزرگی،رومیان را شکست
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص435،433؛ورقات،ج3،ص283،ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص99-102.
2) (2) - .Sicil.
3) (3) .همان،ج5،ص437،436.
4) (4) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص183.
5) (5) .سالم و عبادی،تاریخ البحریه الاسلامیة فی حوض البحر الابیض المتوسط،ص987.
6) (6) .الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص456؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص183.
7) (7) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص185.
8) (8) - .Euphemius.
9) (9) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص188.
10) (10) .به قسمت ضمائم تصویر شماره 6 مراجعه شود.
11) (11) .Mazer.
12) (12) .الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص475،473.
دادند و صقلیه را فتح کردند؛فتح صقلیه،باعث شد تا بسیاری از شورشیان افریقیّه،عزم جهاد کنند و این ناحیه،روی آرامش به خود ببیند؛صقلیه در دوره اغلبی بهوسیله و الیان منصوب از سوی دولت اغلبی اداره میشد.
5.سرکوب قیام فضلبن ابیعَنبر؛این رویداد،در سال 218 ه در«جزیره شُریک»، (1)(از جزایر تونس)به وقوع پیوست که با کشتار گسترده مردم به دست نظامیان اغلبی همراه بود.
محمدبن ابوعقال اغلببن ابراهیمبن اغلب(223226ه)ملقب به«خزر»در پنجاه سالگی به امارت رسید؛محمدبن اغلب،شورش قفصَه را در سال 224 ه سرکوب نمود؛ (2)او همچنین خرید و فروش نبیذ(شراب)را در قیروان ممنوع کرد. (3)بعد از مرگ ابوعقال در 226 ه پسر او،محمدبن ابوعقال اغلببن ابراهیم،معروف به ابوالعباس(226-242ه)در سن بیست سالگی به امارت افریقیّه رسید و بر مسند قدرت تکیه زد؛امور دولت او در اختیار خاندان«بنیحُمید»بود؛ (4)فتح قصریانه(مرکز قدرت رومیها در صقلیه)از جمله حوادث مهم دوره امارت ابوالعباس به سال 238 ه بود؛جهاد در صقلیه در سراسر دوران اغلبی همچنان ادامه داشت؛ (5)در این دوره،نیرویهای رومی صقلیه،همچنان از سوی«بیزانس»حمایت میشدند.
عمدهترین شورشهای زمان محمدبن اغلب عبارتند از:
1.شورش ابوجعفر،احمدبن اغلب(برادر امیر اغلبی:محمدبن اغلب)؛این قیام،در 231 ه بر علیه خاندان«بنیحُمید»رخ داد که منجر به قتل محمدبن علیبن حمید(وزیر
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص105؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص40.
2) (2) .همان،ج1،ص107.
3) (3) .خرید و فروش و استفاده از نبیذ از مسائل جنجالی دوره اغلبی است که در محافل عمومی،سیاسی،نظامی و فقهی،همزمان مطرح بود؛یکی از امرای اغلبی،خرید و فروش آن را در«رقاده»شهر سلطنتی،برای نظامیانش آزاد گذاشت تا آنها صفا کنند؛اما در«قیروان»به فتوای برخی فقها برای عموم مردم،حرام شمرده شد.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص108،107.
5) (5) .غزوة السریه به سال 251ه(سریه الف فارس)و غزوات 252 و 254-257ه؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص115،114؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص114،113.
ابوعقال)و برافتادن نفوذ خاندان بنیحمید از دولت اغلبی شد و همه امور افریقیّه به دست ابوجعفر افتاد؛ (1)رفتار ستمگرانه ابوجعفر احمد،خشم مردم و فقهای مالکی را برانگیخت و در پی آن،آنان در سال 232 ه بر علیه او قیام کرده،او را به عراق تبعید نمودند و بدینترتیب،امور افریقیّه به محمدبن اغلب بازگشت. (2)
2.شورش سالم بن غلبون(233ه)؛سالم از خانواده اغلبی و حاکم زاب بود؛امیر افریقیّه،خفاجةبن سفیان را برای سرکوب او فرستاد و سالم در پی وقوع جنگ کشته شد. (3)
3.شورش قُوَیْبَع در تونس(234236ه)؛این شورش نیز،مانند سایر شورشهای دوره اغلبی،از حمایت مردم و فقهای مالکی برخوردار بود که از ظلم اغالبه به ستوه آمده بودند؛ (4)محمد اول،لشکری به سرداری خفاجهبن سلیمان به تونس فرستاد و شورش قویبع را سرکوب کرد. (5)
4.شورش«بربرها»؛طرابلس از آغاز حکومت اغلبی،کانون شورش بربرها بود و امرای اغلبی با آنها مدارا و گاهی به شدت آنها را سرکوب میکردند؛بربرهای«هوّاره»در طرابلس به سال 245 ه از پرداخت مالیات خودداری کرده و بر علیه حکومت شوریدند؛اما بهوسیله نیروهای عبداللهبن محمدبن اغلب(عامل طرابلس)قیام آنان سرکوب شد.
محمدبن اغلب،بعد از شانزده سال حکومت،سرانجام در سی و شش سالگی در دوم محرم سال 242 ه وفات یافت و حکومت به برادرزاده او،احمدبن محمدبن ابیعقال اغلب (6)(242-249ه)که جوانی بیست ساله بود رسید؛ساخت پادگانهای ساحلی برای جلوگیری از حملات رومیان،آبگیرها و آب انبارها،از جمله اقدامات عمرانی او بود؛انجام اینگونه خدمات از او چهرهای مقدس در نزد مردم ساخت؛ (7)ابوابراهیم احمد
1) (1) .ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص182،170،169،ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص107-109.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص108.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص99؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص110،109.
4) (4) .الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص276.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص102؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص110.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص112.
7) (7) .ابنعذاری مینویسد:ابوابراهیم،در سال 245 ه،اموال زیادی را صرف خدمات عمرانی کرد تا کفاره کلمه کفرآمیزی که در حال مستی گفت،باشد؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص113.
سرانجام در سال 249 ه درگذشت. (1)و بعد از مرگ وی،برادر او زیادة اللهِ دوم(ابومحمد زیادة اللهبن محمدبن اغلب،(249-250ه)حدود یکسال حکومت کرد و در سال 250 ه درگذشت و حکومت اغلبی به برادرزاده او ابوعبدالله محمدبن احمد(ابوالغرانیق)که تنها چهارده (2)سال داشت رسید.
ابوالغرانیق،در آغاز حکومت،با شورش داخلی بربرها و هجوم نیروهای بیزانس در دریای مدیترانه مواجه شد؛دوران طولانی او به جنگهای خارجی و شورشهای داخلی گذشت؛ابنعذاری مینویسد:اشتغال به لذات،بر او غلبه کرد؛اطلاق لقب«ابوالغرانیق»بر او مؤید چنین مطلبی است؛امارت ده ساله او،معاصر چند خلیفه عباسی(مستعینبالله،المعتز،المهتدی و المعتمد)بود (3)و مهمترین حادثه دوران وی،شورش بربرهای ولایت زاب بود که لشکر ابوخفاجه محمدبن اسماعیل،برای سرکوب آن رفت و شکست خورد؛ (4)و ابوخفاجه کشته شد.
«جزیره مالطه»در 255 هجری فتح شد. (5)ابناثیر در حوادث 257 ه از لشکرکشی به مالطه،بهوسیله نیروی محمدبن خفاجه(صاحب صقلیه)خبر داده،که باعث شکست محاصره روم و آزادی این جزیره شد؛عیاشی امیر اغلبی و ستم او بر مردم،به جایی رسید که مردم و علما علیه او شوریدند؛محمد دوم،بر اثر بیماری طولانی به«میت»معروف شد و به سال 261 ه در 24 سالگی مرد (6)و امارت اغلبی به ابراهیمبن احمدبن محمدبن اغلببن ابراهیمبن اغلب(ابراهیم دوم)رسید.
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص66.
2) (2) .به دلیل شدت علاقه او به شکار پرندهای به نام غرانیق چنین لقبی به او اطلاق شد؛ر.ک:ابن ابّار،اکلة السیراء،ج1،ص171.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص116.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص143.
5) (5) .ابن ابّار،الحلة السیراء،ج2،ص281؛الزاوی،تاریخ فتح العرب فی لیبیا،ص150؛ابن اثیر،الکامل فیالتاریخ،ج6،ص145.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص116؛سراج،الحلل السندسیة فی اخبار التونسیة،ج2،ص10؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص150.
مورخان،حکومت ابراهیم دوم را به دو دوره عادلانه و ظالمانه تقسیم کردهاند. (1)او شهر رقادّه را در 264 ه ساخت و پایتخت دولت اغلبی را از قیروان به آنجا منتقل ساخت؛ (2)ابراهیم دوم،به سال 281 ه،تونس را پایتخت دولت اغلبی قرارداد و در سال 283 ه دوباره به پایتخت سابق(رقاده)بازگشت؛ (3)بدینسان،دوران بیست و هشت ساله حکومت او،آینه اعمال متضاد و رفتار متناقضِ ابراهیم دوم است؛ادامه جهاد با«روم»بر سر صقلیه،سرکوب بربرها،ظهور داعی فاطمی،سه جریان حاکم بر دولت اغلبی در دوران زمامداری او بود.
سراسر دوران ابراهیم دوم،با برخوردهای گسترده مردمی و قتل عام مواجه بود؛از علل عمده این شورشها،علت اقتصادی بود؛اسراف در هزینههای لشکرکشی و عیّاشی و شهرسازی باعث قحطی در افریقیّه شد و اوضاع فلاکت باری را برای دولت اغلبی به وجود آورد،بهطوریکه منجر به جنون ابراهیم دوم شد. (4)
مردم زاب در سال 268 ه در اثر ناتوانی از پرداخت مالیات به دولت اغلبی به دستور ابراهیم دوم قتل عام شدند؛ (5)در سال 280 ه زیادةالله دوّم،فرمان داد تا مردم،بردگان و اسبهای خود را به دربار اغلبیان تحویل دهند؛بدینترتیب،شورش سراسر افریقیّه را فرا گرفت؛اما ابراهیم دوم،شورش سراسری افریقیّه را طی سالهای 280 و 281 ه با قدرت تمام سرکوب کرد. (6)
از جمله مشکلات دولت اغلبی،بربرها بودند که در دوره ابراهیم دوم،چند بار با این دولت درگیر شدند؛بربرهای افریقیّه،بهویژهدر منطقه زاب و طرابلس در سراسر
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص132؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص239.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص273؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص117.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص129؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص154.
4) (4) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص221،319؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص119؛فاسی،الانیس المطرب،بروض القرطاس،ص96.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص312؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص119،116.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص129،124،123؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص241.
حکومت اغلبیان با این دولت درگیر بودند و در مواردی،با دولت مرکزی همکاری میکردند از جمله در موارد ذیل:
1.در حمله عباسبن احمدبن طولون در سال 266 ه به طرابلس،بربرهای«اباضی»قبیله«نفوسه»به فرمانده سپاه اغلبی(احمدبن قُرهُب)پیوستند و سپاه ابنطولون را قلع و قمع کردند و از طرابلس متواری ساختند؛ (1)
2.بربرهای منطقه باجه در سال 268 ه در سپاهی به فرماندهی حاکم باجه(حسنبن سفیان)شوریدند؛ (2)که در پی آن محمدبن قُرهُب،حاجب ابراهیم دوم اغلبی،قبایل بربر باجه را سرکوب کرد. (3)
3.بربرهای«لواته»در باجه در سال 269 ه شوریدند و پیش از آن در سال 268 ه شهر قَرنِه را تصرف کردند؛ابنقُرهُب که برای سرکوب آنها رفته بود در مصاف با بربرها کشته شد. (4)
نابسامانی اقتصادی و اختلال در امرِ سکه،باعث شورش عمومی مردم شد؛آنها،بازارها را تعطیل کردند،آنگاه دسته جمعی به رقاده رفته،در مسجد جامع گرد آمدند و بر علیه ابراهیم شعار دادند و فرستاده او را سنگباران کردند؛این شورش به«قیام دراهم»معروف شد.
اصلاحات مالی ابراهیم دوم و ضرب سکه نقرهای جدید،باعث ایجاد آشوب بین بازرگانان شد. (5)ابراهیم دوم بعد از مذاکراتی که به همراه جانشین خود نَصربن صَمصامَه با شورشیان انجام داد،قائله دراهم را پایان داد (6)و دینار جدیدی به نام«عاشریه»ضرب کرد.گویا حبس و قتل قاضیالقضات افریقیّه با این شورش مرتبط بود.
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص283،282؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص119.
2) (2) .همان،ص312؛یاقوت حموی،معجم البلدان،ص106.
3) (3) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص325،324،ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص118،احمدبن قُرْهب.
4) (4) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص326،325.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص120؛الزاوی،تاریخ فتح العربی فی لیبیا،ص150.
6) (6) .همان،ص121،120؛ابیالضیاف،اتحاف اهل الزمان،ج1،ص143،142.
قتلعام غلامان پایتخت و فقها،علمای بزرگ و رجال سیاسی نزدیک به ابراهیم دوم،به دستور این امیر اغلبی،حکایت از ترس او از جناحهای مختلفِ قدرت در مغرب که در افریقیّه فعال شده بودند میکرد،که او را مجبور به تصمیمهای عجولانه و از روی هوی و هوس در حذف نیروهای نزدیک به خود کرد: (1)قتل طبیب مخصوص و حاجب دربار از این جمله است.
روی آوردن ابراهیم دوم به پیروی از قول منجمان در امور سیاسی،وجود تشنج و اضطراب حاکم بر دارالاماره اغلبیان را تأیید میکند؛ابراهیم دوم،به پیشگویی منجمان که او بهدست یکی از غلامان خود کشته خواهد شد (2)ترتیب اثر داده و دستور داد تا تمام غلامان صقلبیه شهر رقاده را در سال 280 ه قتلعام نمودند و بردگان سیاه را جانشین آنها کردند؛ (3)از جمله اقدامات نابخردانه سیاسی ابراهیم،کشتار فقها و امرای دربار بود.او در طول سالهای 278،277،276،275 و 279 ه گرو هی، (4)از جمله قاضیالقضات،حاجب،دبیر و پزشک مخصوص خود را کشت؛ (5)از جمله قتل عامهای سیاسی او کشتار مردم تونس به سال 280 ه است؛ (6)قتل عام مردم و سرکوب شورشهای بزرگ،اوضاع متزلزلی را برای دولت اغلبی بهوجود آورد؛از جمله حوادثی که نقش اساسی در سقوط دولت اغلبی داشت،قتل عام«بَلَزْمه»بود:کشتار عربهای ساکن در قلعه بلزمه را مورخان از مهمترین عوامل فروپاشی دولت اغلبی میدانند. (7)
ستم ابراهیمِ دوم به حدی رسید که معتضد(خلیفه عباسی)طی نامهای تهدیدآمیز به او اخطار داد که اگر از کارهایش دست نکشد،امارت افریقیّه را به پسر عموی او،
1) (1) .ابنعذاری مینویسد:ابراهیم دوم،گرو هی از اهل افریقیّه را بَطَراً و شهرةً کشت؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص112.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص123،132؛ابیالضیاف،اتحاف اهل الزمان،ج1،ص143.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص122.
4) (4) .اسحاقبن عمران،طبیب معروف به تسم ساعة و حاجب خود،فتح را به وضع بدی کشت.
5) (5) .ابن خطیب،اعمال الاعلام،ج3،ص32،30؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص322،321.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص123،124.
7) (7) .عبدالرزاق،الاغالبه،ص240.
ابوالعباس محمدبن زیادةالله دوم،عامل طرابلس خواهد داد. (1)ابراهیم دوم،کمر به نابودی جانشین احتمالی خود بست و هنگامی که در مسیر حمله به طرابلس بود با بربرهای«نفوسه»درگیر شد و در کنار قلعه قدیمی«مانو»جنگی رخ داد که طی آن،خلق انبو هی از«بربرهای اباضی»و بزرگان آنها کشته شدند. (2)
فرستاده خلیفه بغداد،در سال 288 ه وارد تونس شد و از ابراهیم خواست که امارت افریقیّه را به پسرش واگذار کند و خود،راهی حج شود و گویا هدف واقعی مأموریت فرستاده خلیفه بغداد،مذاکره با ابراهیم دوم در خصوص فعالیتهای«داعی شیعی»(ابوعبدالله صنعانی)در بین قبایل«کُتامه» (3)بوده است؛ (4)ابراهیم دوم،بعد از این مذاکره از قدرت کناره گرفت و توبه کرد و امارت را در 289 ه به پسرش ابوالعباس عبدالله داد و به قصد جهاد به صقلیه رفت و در 289 ه در قلوریه درگذشت. (5)
ابوالعباس عبدالله(289290ه)سعی کرد تا حدی آثار جنایت و فساد پدرش را جبران کند و حکام ولایات را تغییر داد.در زمان این امیر،داعی شیعی(ابوعبدالله حسینبن احمد محمد)معروف به مُعلم صنعانی یا مشرقی،در سال 280 ه همراه حجاج قبیله«کُتامه» (6)وارد افریقیّه شد و در شهر إکجان(ایکجان)مستقر (7)و به تبلیغ و دعوت فاطمیان پرداخت؛حاکم میله(موسیبن عباس)از فعالیتهای او با خبر شد؛اما پنداشت که او معلمی بیش نیست. (8)
1) (1) .فقها و بزرگان افریقیّه نیز او را تهدید میکردند؛از جمله نامه شیخ ابیالاحوض به او است که خطاب به ابراهیم نوشت:یا فاسق!یا جائر!یا خائن...و عن قریب یعایق مقعدک من جهنم...؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص130.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص130،129؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص154.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص133،131؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص160؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص68؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص357.
4) (4) .ابن الضیاف،اتحاف اهل الزمان،ج1،ص147؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص48.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ص256،257؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص160.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص124؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص246.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص451؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص680.
8) (8) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص248.
فعالیتهای ابوعبدالله در اکجان و تازرُوت (1)مؤثر واقع شد و او توانست شهر میله را تصرف کند. (2)
داعی فاطمی در 290 ه در مقابل نخستین حمله عبدالله دوم،امیر اغلبی به فرماندهی برادرش ابوعبدالله محمد معروف به احول(حَوَال)،نتوانست مقاومت کند و شهر میله از تصرف او خارج شد. (3)«اغلبیان»از هر راهی درصدد کنترل پیشرفت«شیعیان»بودند؛از جمله ابنمعتصم(منجم دربار اغلبی)کوشید تا داعی فاطمی را با تطمیع از ادامه تبلیغ در افریقیّه منصرف کند؛اما ریشههای تبلیغ شیعی،چنان استوار بود که در کنار اوضاع بسیار متشنج دولت اغلبی زمینه گسترش هر چه سریعتر نهضت«فاطمیان»را فراهم ساخت و ماشین جنگی اغالبه که تاکنون بر همه شورشها غلبه کرده بود؛در برابر این فاطمی شکست خورد و طلسم آن باطل شد.
با مرگ ابراهیم دوم،مردم با عبدالله دوم،پسر او بیعت کردند؛ (4)«اغلبیان»در دومین حمله به داعی شیعی در 290 ه از او شکست خوردند. (5)احول در سومین نبرد خود در سال 290 ه با داعی شیعی نیز،نتوانست کاری از پیش ببرد و به شهر طُبنه عقبنشینی کرد. (6)عبدالله دوم در سال 290 ه،بهوسیله پسرش زیادة الله فرمانده سپاه مستقر در صقلیه کشته شد این امر اوضاع دولت اغلبی را دگرگون کرد؛اختلاف خانوادگی سقوط اغالبه را آسان نمود.
زیادةالله سوم؛زیادة اللهبن عبداللهبن ابراهیم(290-296)با قتل پدر به قدرت رسید و با وعده و وعید از خویشان خود و بزرگان دربار بیعت گرفت (7)و سپس،همه اعضای
1) (1) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص699.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص455،452.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص415،414؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص613.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص133.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص44.
6) (6) .همان،ص44؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص716.
7) (7) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص135؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص243.
خاندان اغلبی را به جزیره«کَرّاث»تبعید نموده و به قتل رساند. (1)در این بین،قتل ابوعبد الله(احول)بهوسیله پسرش زیادةالله سوم،برای داعی فاطمی بسیار خوشایند بود. (2)
زیادةالله بعد از قتل عامِ خاندان اغلبی به جلب رضایت مردم و فقهای مالکی پرداخت و خود را مدافع«مذهب مالکی»اعلام کرد (3)و به اصلاحات اداری و دیوانی و عزل و نصب وزرا اقدام کرد؛او کوشید تا از نیروی فتوای فقهای اهل سنت،«فاطمیها»را محدود کند و اهل سنت را از«شیعیان»بترساند؛وی به همین منظور،فقها را وادار کرد به کفر ابوعبدالله شیعی داعی فاطمی،فتوا دهند:خطرِ داعی فاطمی،موجودیتِ دولت اغلبی را تهدید میکرد؛آخرین امیر اغلبی زیادة الله سوم،همه فقهای افریقیّه را به پایتخت دعوت کرد و در سال 291 ه در جلسهای از آنان در مقابله با«داعی فاطمی»کمک خواست؛آنها نیز،داعی را کافر و مردم را به جهاد علیه او فرا خواندند؛ (4)با وجود شدت ظلم و فساد زیادةاللهِ سوم و جاذبه شعارهای مهدویتی ابوعبدالله شیعی،این رأی شورای فقهای قیروان،مورد توجه مردم افریقیّه قرار نگرفت؛ (5)داعی،یکی پس از دیگری شهرهای افریقیّه را تصرف میکرد؛سطیف را در اواخر سال 291 ه گرفت و در نبردی در روستای کیونَه،چهل هزار نیروی اغلبی را در هم شکست؛ (6)دولت اغلبی در آخرین نفسهای عمر خود،پس از شکست سطیف و کیونَه،به خلافت عباسی متوسل شد و امیر اغلبی دو هیئت به سال 291 ه و 295 ه به بغداد فرستاد؛اما هیچ زمینهای برای نجات دولت اغلبی از سراشیبی سقوط باقی نمانده بود و داعی شیعی،همچنان با قدرت،آخرین دژهای مستحکم دولت اغلبی را تسخیر میکرد:طبنه،باغایه و سپس أُربُس،از جمله دیگر شهرهای افریقیّه نیز سقوط کردند؛در سال 293 ه داعی شیعی،شهر طنبه مرکز ایالت زاب
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص444.
2) (2) .ابن خطیب،اعمال الاعلام،ج3،ص38،37؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص243؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص444.
3) (3) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص625.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص135-137.
5) (5) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص727،726.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص149،148؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص354.
را تصرف کرد؛او در سال 296 ه در نبرد اربُس در کنار«قلعه اربُس»با سپاه اغلبی(به فرماندهی ابراهیمبن احمد اغلبی)پسر عموی زیادةالله سوم به جنگ پرداخت (1)و شکست سختی به سپاه اغلبی وارد کرد؛زیادةالله سوم،با خبر شکست اربس،در سال 296 ه،همراه سه هزار تن از همراهانش از رقّاده گریخت. (2)ابراهیمبن احمد،سردار سپاهِ شکست خورده در جنگ اربس نیز،به او پیوست؛ (3)پس از شکست اربس،بزرگان قیروان در 29 جمادیالثانی سال 296 ه نزد ابوعبدالله شیعی رفته و شهر را تسلیم وی کردند و زیادةالله به قاهره فرار کرد؛با مرگ زیادةاللهِ سوم که در مصر به امید کمک خلیفه عباسی به سر میبرد،«اغلبیان»از صحنه روزگار محو شدند. (4)
1) (1) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ص106؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص445؛ابن ابّار،الحله السیراء،ج1،ص175؛سراج،الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،ج2،ص11.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص152،147؛الزاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبیا،ص158.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص459،458.
4) (4) .همان،ص446،445.
عصر دولت اغلبی را که صد سال به درازا کشید،باید نخستین دوره شکوفایی فرهنگ و تمدن اسلامی در افریقیّه دانست؛«اغلبیان»،دربارِ باشکو هی داشتند و در کاخهای متعددی که بنا کردند،امور افریقیّه را دور از چشم عموم مردم اداره میکردند؛منابع متعدد،گزارشهای مفصلی از اوضاع کاخهای امرای اغلبی،عیّاشی و میگُساری آنها نقل کردهاند. (1)
اغلبیان،امور کشور را از طریق شخصیتهای برجسته اداره میکردند و آنها را«وزیر»مینامیدند. (2)جانشین امیرِ اغلبی،«بدیل»نام داشت. (3)منصب وزارت،سالها در خاندان«بنیحُمید»امری موروثی بود؛ (4)«حاجب»،امور کاخ امرای اغلبی را به عهده داشت؛نصربن صَمْصَامَه،از جمله حاجبانِ مشهور دوره اغلبی بود؛ (5)امور شهر نیز به دست«عمّال»که از سوی امیر اغلبی و از بین اعضای خانواده او تعیین میشدند،اداره میشد. (6)
دواوینِ خراج،سکه،برید،جند،خاتم،کشف و دارالطراز از جمله دواوین مطرح در دولت اغلبی بود (7)و مرکز آن در کنار جامع قیروان قرار داشت؛دیوان خراج،از مهمترین
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص143؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص263.
2) (2) .عبدالوهاب،بساط العقیق،ص47.
3) (3) .همان.
4) (4) .مخلوف،شجرة النور الزکیه،ج2،ص119.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص121،120؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص77.
6) (6) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص165.
7) (7) .همان،ص783؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص76،75.
دواوین افریقیّه محسوب میشد؛ (1)خراج افریقیّه در زمان«مأمون»خلیفه عباسی،سالانه به سه میلیون دِرهَم میرسید؛ (2)در دیوانِ سکه(از دواوین اصلی اغلبیان)،سکههایی مشترک که روی آن کلمه«اغلب»و در طرف دیگر آن نام«خلیفه عباسی»حک شده بود ضرب میشد. (3)در سال 189 ه ابراهیمِ اول اغلبی سکه خاصی زد که روی آن فقط کلمه«الخلیفه»و نام امیر اغلبی ضرب شده بود. (4)
ناوگان دریایی اغالبه که مانع بزرگی در برابر رومیان بود؛همه جزایر مدیترانه را تصرف کرد و بر سراسر مدیترانه مسلط شد. (5)در بین امرای اغلبی،ابراهیم اول،بیشترین تلاش را صرف توسعه نیروی دریایی انجام داد؛ (6)بسیاری از شهرهای افریقیّه از جمله تونس،بجایه و سوسه از مهمترین مراکز کشتی سازی و عملیات دریایی بودند.
در رأس«دیوان قضا»،قاضی افریقیّه که مقام«قاضیالجماعة»را برای خود قائل بود،قرار داشت؛قاضی افریقیّه توسط امرای اغلبی،از بین فقهای«مالکی»و«حنفی»تعیین میشد و دارای مسئولیت گستردهای بود؛ (7)معمولاً قضات افریقیّه این منصب را با کراهت و گاهی به زور میپذیرفتند. (8)در عین حال،رقابتی پنهان نیز،بین آنها در جریان بود؛ (9)سحنون(م240ه)امام مالکی،از جمله مشهورترین«قاضیالجماعة»های افریقیّه در دوره اغلبی بود؛ (10)قاضیالجماعة،ریاست مظالم و حسبه را نیز به عهده داشت و در دارالقضاة،کنار دارالاماره و مسجد قیروان به قضا مینشست. (11)صاحب الصلاة دستیار قاضیالقضات
1) (1) .زاوی،تاریخ الفتح العربی فی لیبی،ص142،141.
2) (2) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص784.
3) (3) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص411،410؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص785؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص76.
4) (4) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص75.
5) (5) .غنیمی،موسوعة المغرب العربی،ج2،ص176.
6) (6) .طالبی،الدولة الاغلبیة،ص436.
7) (7) .محفوظ،عنوان الاریب،ج1،ص64؛طالبی،الدولة الاغلبیة،ص785.
8) (8) .اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص110.
9) (9) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص110،109،97؛الطالبی،تراجم اغلبیة،ص243،222.
10) (10) .الطالبی،تراجم اغلبیة،ص105؛سراج،الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،ج1،ص271.
11) (11) .الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص786.
و در حد مقام او بود. (1)صاحب المظالم،قاضی الانکحه،دبیر قضات،امناء،صاحب السوق،ناظر السوق» (2)(محتسب)،از دیگر کارگزاران دستگاه قضایی اغلبی بود.
«صاحب مظالم»،قاضی دستیار و شخصی غیر از قاضیالقضات بود که بر اجرای عدالت نظارت میکرد،اسدبن فرات(213ه)از بزرگترین قضات افریقیّه از سال 203 تا 213 ه،قاضی الجماعة دولت اغلبی، (3)در مذهب«حنفی»و«مالکی»مسلط بود (4)و مذهب حنفی را مانند بغداد،مذهب رسمی دولت اغلبی ساخت؛اما افریقیّه،بیشتر شاهد گسترش مذهب مالکی بود چرا که در این سرزمین،بزرگترین حاملان فقه مالکی،چون:ابوالحسن علی بن زیاد تونسی (5)و عبداللهبن فروخ فارسی (6)و بهلولبن راشد زندگی میکردند؛امام سحنون قاضی الجماعه دولت اغلبی،مذهب مالکی را مذهب رسمی دولت اغلبی نمود؛اندیشه اعتزال سحنون با نوشتن«المدّونه»بزرگترین روح مذهب مالکی در افریقیّه شد. (7)
اندیشه«اعتزال»در دوره اغلبی از محبوبیت زیادی بین مردم و رجال دربار اغلبی برخوردار بود (8)و تکفیر،مجادله و درگیری با حنفی مذهبان معتزلی و پیروان مذهب مالک از جمله مسائل مطرح در عصر اغلبی بود؛مسئله خلق قرآن، (9)رؤیت خدا (10)و حلیّت نوشیدن شراب (11)از مهمترین موضوعاتِ مناظرههای عصر اغلبی بود؛مأمون،در سال
1) (1) .قضاة قرطبة و علماء افریقیة،ص181،180.
2) (2) .عبدالوهاب،ورقات،ج2،ص413.
3) (3) .سراج،الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،ج1،ص737،724،عبدالوهاب،ورقات،ج2،ص376.
4) (4) .المالکی،ریاض النفوس،ج1،ص267،266.
5) (5) .همان،ص234.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص159،122؛الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص786.
7) (7) .المالکی،ریاض النفوس،ج1،ص346،345؛اسماعیل عبدالرزاق،الاغالبة،ص109،108.
8) (8) .الطالبی،الدولة الاغلبیة،ص264؛المالکی،ریاض النفوس،ج1،ص204.
9) (9) .الطالبی،ریاض النفوس،ج1،ص287.
10) (10) .همان،ص264؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص119.
11) (11) .همان،ص268؛چند نسخه از کتاب ابوسحق ابراهیمبن قاسم رقیق قیروانی،به نام«قطب السرور فی شرح الانبذة و الخمور»به جا مانده است.
218 ه از زیادة الله اول خواست تا فقها و علمای افریقیّه را در مسئله خلق قرآن امتحان کند، (1)سحنون،از جمله پیشوایان مخالف با مسئله خلق قرآن بود و در عین حال با دولت اغلبی همکاری میکرد و به سال 234 ه قاضیالجماعة دولت اغلبی شد.
شهرسازی و پیشرفت معماری در دوره اغلبی،در آغاز متأثر از هنر اموی و سپس هنر رومی و ایرانی بود؛گسترش شهرسازی از جمله پدیدههای بارز عصر اغلبی است؛اغالبه دو شهر عباسیه(عباسیه اول و دوم)و رقّاده را ساختند و قیروان را به حد اعلای توسعه و شکوفایی رساندند:حفر قنات،ساخت آبگیرها، (2)مساجد،برجها، (3)قلعههای مرزی،رباطها،جادهها و دهها قصر،از جمله کارهای عمرانی دوره اغلبی است. (4)
از مهمترین تأسیسات عمرانی دوره اغالبه،ساخت«دارالصناعه»در شهر سوسه و تونس بود،زیادةالله اول در شهر سوسه در سال 205 ه،کارخانه ساخت کشتی جنگی احداث کرد؛او از این شهر،در سال 206 ه،برای فتح جزیره«ساردنی» (5)و در سال 212 ه برای فتح صقلیه حرکت کرد؛ (6)کارخانه کشتیسازی تونس نیز،مرکز ساخت کشتیسازی در عصر اغلبی،بهویژهدر دوره زیادة اللهِ اول بود. (7)
«رباط»(قلعه نظامی و عبادی در مرزها)از مهمترین تأسیسات دوره اغلبی است؛احمدبن محمد اغلبی،حدود (8)صد هزار رباط و قلعه مرزی ساخت«رباط المنستیر»که در سال 180 ه ساخته شد،از بزرگترین رباطهای اولیه است که تاکنون پابرجاست؛این برجهای نگهبانی،نوعی«برید»بود که بر فراز آنها آتش میافروختند،و اخبار از سبته تا
1) (1) .همان،ج2،ص47.
2) (2) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 14 مراجعه شود.
3) (3) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 15 مراجعه شود.
4) (4) .مقدسی،احسن التقاسیم فی معرفة الاقالیم،ص187؛عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص48.
5) (5) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ص105؛مؤلف مجهول،الاستبصار،ص119.
6) (6) .ابوالفداء،تقویم البلدان،116؛عبدالوهاب،ورقات،ج2،ص23،22.
7) (7) .تیجانی،الرحلة التیجانیة،ص6.
8) (8) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص66؛الطالبی،الدولة الاغلبیة،284.
اسکندریه در طول یک شب با آتش منتقل میشد، (1)و تعداد زیادی از این برجها در عهد ابراهیم دوم بنا شد.
مسجد جامع قیروان،کهنترین مسجد در غرب اسلامی در سال 50 هجری،توسط عقبةبن نافع ساخته شد و در سال 221 و 248 ه توسط زیادةالله اول،احمدبن محمّد اغلبی و ابراهیم دوّم،بازسازی شد؛مسجد جامع زیتونه در سال 248 ه توسط احمدبن محمد اغلبی و زیادة اللهِ دوم،بازسازی و توسعه داده شد. (2)
پیدایش و پیشرفت علوم و معارف دوره اغلبی،مرهون علوم و معارف بیزانسی و یونانی موجود در افریقیّه و همچنین انتقال علوم و معارف و نهضت علم خواهی و تولید علم از مشرق(بغداد)به افریقیّه بود؛نهضت ترجمه و تأسیس«بیتالحکمة»در دارالخلافه بغداد،در قیروان نیز مورد تقلید امرای اغلبی قرار گرفت و دومین بیتالحکمه جهانِ اسلام در این شهر توسط امرای اغلبی،تأسیس شد؛مهمترین مأموریت این بیتالحکمه،جمعآوری و ترجمه کتب لاتینی و یونانی بهویژهدر زمینه طب به زبان عربی بود؛چند تن از امرای اغلبی که خود مسلط به زبان لاتینی بودند،در این امر نقش بسزایی داشتند؛ (3)اما در حقیقت،مهاجرت انبو هی از دانشمندان ایرانی به قیروان،در تأسیس مرکز علمی بیتالحکمه قیروان تأثیر فراوانی داشت؛چنانکه«ایرانیها»همین نقش را در رابطه با بیتالحکمه بغداد ایفا نمودند و این روح ایرانی بود که در دو نقطه مهم از جهان اسلام منتشر شد و آثار علمی ایرانی از همین طریق در شرق و غرب جهان اسلام منتشر گردید.
«نهضت ترجمه»منجر به شکوفایی علم در زمینه طب،فلسفه،کلام و نجوم شد؛ابنخُنُبس،مترجم زبان یونانی به عربی در دربار زیادةالله سوم اغلبی بود؛ (4)در بیتالحکمة
کتابخانه بزرگی برپا شد و ابراهیم دوم،جهت خرید و جمعآوری کتب،افرادی را به مشرق فرستاد؛ (1)کتابخانه جامع قیروان و چندین کتابخانه خصوصی دیگر،از جمله کتابخانه ابنجَزَّار،از مراکز بزرگ کتاب در افریقیّه بهشمار میرفتند.
در رأس علومِ دوره اغلبی،باید از علم«طب»،«صَیْدَله»و«داروشناسی»نام برد که با پیشرفتهای چشمگیری در افریقه روبهرو شد؛طب افریقیّه،حاصل مهاجرت طبیبان ایرانی به افریقیّه و میراث سنتی طب رومی بود؛امرای اغلبی،توجه خاصی به علم پزشکی و نیز پزشکان داشتند و پزشکان حاذق و کتب پزشکی زیادی را از بغداد و مصر به افریقیّه آوردند.اسحقبن عمران، (2)یوحنابن ما سویه؛اسحقبن سلیمانِ یهودی، (3)از اولین اطبای ایرانی بودند که از بغداد وارد قیروان شده و طب افریقیّه را پیریزی کردند؛حاصل آموزشهای طبی در افریقیّه،ظهور تعداد زیادیپزشک در افریقیّه (4)و تربیت افرادی بود که تا حدود زیادی با پزشکی سنتی و انواع داروها آشنا بودند و به فقهای بدن شهرت داشتند. (5)
«اغلبیان»تأسیسات بیمارستانی خاصی که از لحاظ معماری شکل ویژه خود را داشت،در سراسر افریقیّه در حومه شهرهای بزرگ بنا کردند؛اولین«دمنه» (6)را زیادةالله اول در اطراف قیروان ساخت؛دمنه سوسه در اطراف شهر سوسه توسط ابراهیم دوم و دمنه سفاقس در 235 ه ساخته شد؛مکتب خاصی در علم«صیدله»بهوسیله پزشک معروف دوره اغلبی،احمدبن جزّار بنیاد شد؛ (7)«زاد المسافر»کتاب او،در علم صیدله،قرنها مورد استفاده محافل پزشکی بود و علم داروشناسی با ترجمه این کتاب به ایتالیا
1) (1) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص327؛عبدالوهاب،العمر،ج1،ص75،74.
2) (2) .عکاوی،الموجز فی التاریخ الطب عند العرب،ص245،244.
3) (3) .همان،ص245
4) (4) .همان،ص262؛عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص85.
5) (5) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص372؛بن میلاد،الطب العربی التونسی فی عشرة قرون،ص40.
6) (6) .نوعی بیمارستان؛رجوع به مقالهای از مؤلف در خصوص دمنه.
7) (7) .عکاوی،الموجز فی التاریخ الطب عند العرب،ص255،بن مراد،بحوث فی التاریخ الطب و الصیدلة عند العرب،ص7.
منتقل گردید؛ (1)بیشترین منابع اصلی این کتاب ایرانی است و حجم قابل توجهی از واژههای آن فارسی هستند.
در زمینه جغرافیا، (2)تاریخ (3)در علم هیئت و نجوم و احکام نجوم، (4)در ادبیات، (5)نحو، (6)شعر، (7)علوم قرآنی (8)و حدیث (9)(همزمان با گسترش زبان عربی در افریقیّه)،عصر اغلبی با رونق فوقالعاده این علوم مواجه شد؛فلسفه و کلام در افریقیه دوره اغلبی،با وجود تعصب فقهای مالکی،رواج داشت و حتی مکتب ترکیبی خاصی در قیروان،آمیخته از پزشکی و فلسفه،به وجود آمد؛ (10)اسحقبن عمران (11)از جمله بنیانگذاران این شیوه بود؛دوره اغلبی مرحلهای اساسی در شکلگیری کلام متعصب تسنن در افریقیه و مغرب بود.که با حجم انبو هی از جدل همراه است.ابنفرّاء(سلیمانبن حفص) (12)(269ه)،و نیز،ابوبکر قموّدی(300ه)مشهور به فیلسوف، (13)از جمله متکلمان معروف دوره اغلبی بودند که آثاری از آنها بهجا مانده است.
استقلال دولت اغلبی،آخرین تلاش خلافت عباسی جهت حفظ مغرب از سقوط کامل
1) (1) .عکاوی،الموجز فی التاریخ الطب عند العرب،ص256.
2) (2) .المالکی،ریاض النفوس،ج1،ص381.
3) (3) .سراج،الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،ج1،ص742،737؛الدیباج المذهب،ج1،ص217؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص139،129،108؛معجم مؤلفین التونسیین،ج5،ص127،126،ج359،3.
4) (4) .عبدالوهاب،العمر،ج1،ص39،38؛عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص254،252.
5) (5) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص95
6) (6) .سیوطی،بغیة الوعاة،ج1،ص586.
7) (7) .عنوان الاریب،ج1،ص83،82؛عبدالوهاب،العمر،ج1،ص635،634.
8) (8) .عبدالوهاب،العمر،ج1،ص105،95.
9) (9) .تراجم مؤلفین التونسیین،ج4،ص96؛سراج،الحلل السندسیة فی اخبار التونسیة،ج1،ص747،743.
10) (10) .العمر،ج1،ص38؛ورقات،ج1،ص28،27.
11) (11) .عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص234.
12) (12) .محفوظ،تراجم المؤلفین التونسیین،ج5،ص246؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص330.
13) (13) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص159،151.
در برابر هجوم شیعه و خوارج بود.ابراهیمبن اغلب و الی زاب در 184 ه در قیروان خطبه بهنام عباسیان خواند و با قتل ادریس و راشد سرسپردگی محض خود به خلافت بغداد را اعلام کرد و امارت را با این کار در خاندان اغلبی پایدار ساخت.
ابراهیمبن اغلب با بنای شهر عباسیه وضعیت سیاسی جدیدی در افریقیّه ایجاد کرد.ابراهیمبن اغلب بعد از ده سال حکومت و سرکوب همه مخالفان از دنیا رفت وحکومت را به زیادةالله اول داد.عصر زیادةالله عصر شورشها و تهاجم نیروهایبیزانس بود.بعد از زیادةالله اول ابوعقال و پسرش از 223242 ه با شورشهای متعددی روبهرو شدند و بعد از ابوعقال حکومت به احمدبن محمد 249243 ه برادرزاده او رسید که اقدامات عمرانی زیادی انجام داد.بعد از او پنج تن از امرای اغلبی بر قیروان حکومت کردند.فتح جزایر مهم مدیترانه در زمان اغلبیان انجام شد.با گسترش تبلیغات فاطمیان در مغرب اوسط و تحرکات نظامی آنها پایههای حکومت اغالبه سست شد و آخرین امیر اغلبی زیادهالله سوم نتوانست از حمایت خلافت عباسی در مقابل تهاجم فاطمیان برخوردار شود و به مصرگریخت و افریقیّه به تصرف فاطمیان در آمد و رقاده پایتخت اغالبه سقوط کرد.اغالبه در ایجاد تأسیسات نظامی ودفاعی مانند قلاع و تأسیسات آبرسانی پیشرفت فوقالعادهای ازخود نشان دادند. (1)چهرههای معروف علم طب و صیدله که آثار ماندگاری از خود بهجا گذاشتند در دوره اغلبی پدید آمدند.موجی از ترجمه آثار لاتینی به عربی در دوره اغالبه روی داد.
1.با تاسیس«دولت اغلبی»،فعالیت«دولت اموی»آندلس در مدیترانه محدود شد.
2.میزان فعالیتهای بینالمللی در مدیترانه غربی افزایش یافت.
3.پیدایش«اغالبه»،مرحلهای اساسی از تعالی سیاسی و استقرار امنیت در افریقیّه بود.
4.کانون جدیدی جهت انتقال فرهنگ وتمدن اسلامی در قیروان ایجاد شد که آثار ماندگاری از آن به جا مانده است.
1) (1) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 16 مراجعه شود.
5.اعطای استقلال به اغالبه،ناتوانی و ضعف«خلافت عباسی»را در اداره استانهای ماورای بحار نشان داد.
1.نقش«اغالبه»در مدیترانه غربی چه بود و فلسفه وجودی اغالبه در افریقیّه را بررسی کنید.
2.رشد علوم و فنون و انتشار معارف اسلامی و زبان عربی در«عصر اغلبی»را ذکر کنید.
3.علل سقوط«اغالبه»را بررسی کنید.
4.روابط دولت اغلبی با دولت بیزانس و دولتهای اروپایی را بنویسید.
5.علل شکست سیاست اغالبه در برابر«داعی فاطمی»و«ادریسیان»چه بود؟
1.الخلاصة النقیة فی امراء افریقیة،محمدالباجی المسعودی.
2.تاریخ المغرب العربی،سعد زغلول.
3.الاغالبة،محمود اسماعیل عبدالرزاق.
4.احکام السوق،یحییبن عمر الکنانی.
5.الامامة و السیاسة،ابن قتیبه دینوری.
6.بحوث فی تاریخ الطب و الصیدلة عندالعرب،ابراهیمبن مراد.
7.تاریخ صقلیة الاسلامیة،عزیز احمد.
8.تراجم اغلبیة،محمد الطالبی.
9.تونس،عبرالتاریخ،احمدبن عامر.
10.سهم اغالبه در فرهنگ و تمدن اسلامی،عبدالستار عودی.
11.البلدان،یعقوبی.
12.تاریخ مملکة الاغالبة،ابن وردان.
مؤسس دولت ادریسی،باتوجه به شرایط به وجود آمده ناشی از استقلالطلبی بربرها در مغرب اقصی و با بهرهگیری از محبت مردم به اهلبیت علیهم السّلام و روحیه آزادیخواهی آنها تشکیل دولت داد.محدوده دولت ادریسی (1)از سوس اقصی تا شهر وهران در مغرب اوسط بود.ادریسیان در طول حکومت خود(172 ه/787 م-375 ه/985 م)از مداخله دو دولت قدرتمند«فاطمیان»مصر و«امویان»آندلس رنج میبردند و دخالتهای این دو دولت،سرانجام موجب سقوط دولت ادریسی شد. (2)ادریسیان،خدمات قابل توجهی در عرصه فرهنگ و تمدّن اسلامی انجام دادند.
حکومت ادریسی در مغرب،از عوامل اساسی گسترش زبان عربی شد.«جامع قرویین»قرنها محل آموزش و انتشار فرهنگ و تمدّن اسلامی بود.آخرین امیر ادریسی،اوضاع متشنجی را در مغرب تجربه کرد؛چرا که با دخالت و نفوذ زیاد دربار فاطمی و امویان آندلس مواجه بود.وجه اهمیّت اساسی ادریسیان،تشکیل دولت براساس نظام امامت شیعی در منطقهای بود که مهد اوّلیه«خوارج»در مغرب به شمار میرفت.دولت ادریسی به خلاف دو دولت خارجی تاهرت و سجلماسه که دولتهای صحرایی بودند، (3)دولتی شهری بود.
بنا به یک احتمال دولت ادریسی،دولت شیعه زیدی از نوع معتدل و نزدیک به اهل سنت بود. (1)یکی از وجوه اساسی اختلاف این دولت با دول خارجی مغرب این بود که این دولت بدون زمینه دعوت قبلی که در مورد دول خارجی مغرب،معهود بود،رویکار آمد و پیدایش آن،تنها به دوش شخصی واحد از خانواده اهلبیت علیهم السّلام بود که به خاطر احترام بربرها به مناقب اهل بیت علیهم السّلام،موفّق به در دست گرفتن حکومت شد.«امویانِ»آندلس و«عباسیان»هر دو از جریان امامتِ علوی در مغرب در رنج بودند.امویان آندلس کوشیدند با ارتباط با اروپا،ادریسیها را از شمال و همچنین با ایجاد رابطه دوستی با«رستمیان»،ادریسیان را از جنوب،کنترل کنند.نزاع بر سر امامت،شورش«خوارج»و ظهور«فاطمیان»و توطئه امویان آندلس،دولت ادریسی را به سقوط کشاند.
منابع معاصر غربی از«ادریسیان»به عنوان قدیمیترین امارت زیدیان پایبند به تسنن نام بردهاند که کشوری پادشاهی در منطقه ولوبیلیس (2)تأسیس کردند. (3)بعد از حکومت محمد المنتصر،قلمرو ادریسی تجزیه شد و به تصرّف بربرهای«مکناسه»در آمد و شاخههای کوچکی از آنها در جاهایی چون«تمدولت»در جنوب و شاخه اصلی آنها (4)در ریف مراکش شمالی،زیر سلطه«امویان»آندلس قرار گرفته و گاهی نیز هم پیمان با«فاطمیان»شدند.در 353 ه حسن،آخرین دولتمردِ ادریسی،بهدست امویان کشته شد و حیات سلسله ادریسی خاتمه یافت.
ریشههای قدرت ادریسیان به استفاده از نَسَب،باز میگردد.در این هنگام،نَسَبگرایی و بهرهگیری از آن،به روند رایجی در غرب اسلامی و سایر نقاط جهان اسلام،جهت کسب قدرت و تشکیل دولت درآمده بود.«شیعیان»با ادعای نَسَب علوی،چند دولت علوی در
شرق(یمن،مصر)و غرب جهان اسلام تأسیس کردند و اهل سنت نیز با ادعای نسب«قرشی»و انتساب به یکی از قبایل عربی بهویژه قبایل حجازی با استفاده از نسب عربی،در نقاط مختلف جهان اسلام بهویژه در غرب اسلامی دولتهای کوچک محلی ایجاد کردند.ادریسیان در صدر گروه هایی قرار دارند که با استفاده از نَسَب رویکار آمدند و این مسئله جزو ارکان اصلی نظام آنها بود،بهطوری که پس از سقوط آنان،همچنان،تاکنون،جایی برای استفاده از«نَسَب ادریسی»در عرصه قدرت سیاسی در مغرب باقی مانده است.
در مورد نسب ادریسیان،مانند نسب فاطمیان اختلاف وجود دارد.ابنخلدون در این زمینه به بحث پرداخته و عقیده کسانی که نسب ادریسیان و فاطمیان را انکار کردهاند،مغرضانه دانسته است. (1)وی در ذکر«طالبیان»،نسب ادریسیانِ مغرب اقصی:بنو ادریسبن ادریسبن عبدالله را الکامل آورده است. (2)او در جای دیگری مینویسد:«عباسیان هنگامی که نتوانستند قیام ادریسیان در مغرب را کنترل کنند،مراتب کینه و بغض خود را در انکار نسب ادریسیان نشان دادند». (3)او این تلاش بیهوده آنها را به بافندگی با تار عنکبوت تشبیه کرده است.
با انقراض دولت«بنیامیه»،قدرت به«بنیعباس»رسید و آنها در مقابل اهل بیت علیهم السّلام قرار گرفتند.جاسوسان منصور گزارش کردند که داعیان محمدبن عبدالله در خراسان برای او تبلیغ میکنند.منصور به عامل خود در مدینه«ریاحعثمان»دستور داد تا آل حسنبن علی و عبداللهبن حسن را دستگیر کردند.منصور،در سفر حج همان سال،چهل و پنج تن از بزرگان آل حسن را با خود به عراق برد و در قصر«ابنهبیره»در شهر کوفه محبوس نمود تا هلاک شدند. (4)محمدبن عبدالله و ابراهیم از شمار محبوسین خارج بودند.در این فرصت محمدبن عبدالله به سال(145 ه/762 م)در مدینه خروج کرد.
همراه با سقوط دولت بنیامیه و پیش از انتقال خلافت به بنیعباس،مردم با(نفس زکیه)محمدبن عبداللهبن حسن مثنیبن حسن السبطبن علیبن ابیطالب علیه السّلام از بزرگان اهلبیت علیهم السّلام در روزگار خود بیعت کردند.مردم مدینه از مالک و ابوحنیفه در خصوص بیعت با«نفس زکیه»فتوا خواستند.آن دو نیز رأی به جواز بیعت با وی دادند و به همین دلیل،در دوره خلافت منصور عباسی دچار محنت شدند. (1)
منصور،ابتدا برای محمدبن عبدالله،اماننامه فرستاد و او را به اطاعت خود خواند.محمد دعوت منصور را رد کرد و مکاتباتی بین این دو در خصوص استحقاق خلافت برقرار شد. (2)سرانجام،منصور سپاهی به فرماندهی،عیسیبن موسی برای جنگ با نفس زکیه(مهدی)فرستاد.در نبردی که بین آنان رخ داد،وی در نیمه رمضان 145 ه کشته شد (3)و برادر او(ابراهیم)نیز که در ذیالقعده همان سال در بصره شورش کرده بود،به دست عیسیبن موسی به قتل رسید.بدینترتیب شورش اولاد حسن،بهطور موقّت فروکش کرد؛اما زمان،آبستن حادثهای عظیم بود که بخش اعظمی از عرصه تاریخ و جغرافیای جهان اسلام را برای همیشه به خود اختصاص داد.
بیست سال بعد از سرکوب قیام«آل حسن»بار دیگر یکی از اولاد نفس زکیه در سال 169ه(786 م)در مدینه قیام کرد.حُسَینبن علیبن حسنبن مثلثبن حسن المثنیبن حسن السبطبن علیبن ابیطالب علیه السّلام،به همراه برادران«نفس زکیه»:ادریس،یحیی و سلیمان(فرزندان عبداللهبن مثنی)،در مدینه اعلام حکومت نموده و مردم مدینه با او بیعت کردند.آنان عمر بنعبدالعزیزبن عبیداللهبن عبداللهبن عمربن خطاب(والی مدینه)را شکست دادند و راهی مکه شدند؛مردم مکه نیز با او بیعت کردند.سرانجام،در روز هشتم ذیالحجه روز«ترویه»؛وجوه بنیعباس در سه مایلی شهر مکه در محل«فخ»با او جنگیدند و او را همراه با صد تن از یارانش کشتند و سپاه فراری حُسین،همراه با حجاج
1) (1) .همان،ص9(ضرب ملک،حبس ابوحنیفه)؛جامع القرویین،ص43.
2) (2) .ابنخلدون،متن کامل این مکاتبات را آورده است؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج4،ص8.
3) (3) .منصور،خیال میکرد با قتل نفس زکیه برای همیشه از دست علویان و ادعای خلافت آنها آسوده شد؛اما خبر دولت ادریسی،بیست سال بعد،خواب را از چشم منصور ربود.چون بخش اعظمی از محدوده خلافت وی از دست رفت.ر.ک:جامع القرویین،ص43.
بههر سو گریختند.برخی مصیبت واقعه فخ را به دلیل شدّت قساوت و کشتاری که به عمل آمد برتر از کربلا دانستهاند. (1)سرهای کشتگان را همراه سر حسین (2)برای هادی عباسی بردند. (3)یحیی و ادریس(دو پسر عبداللهبن حسن)از این معرکه گریختند:یحیی به شرق گریخت و در«بلاد دیلم»مورد استقبال مردم قرار گرفت و سرانجام دستگیر شد (4)و در زندان هارونالرشید درگذشت؛اما برادرش(ادریس)سرنوشتی متفاوت داشت. (5)
ادریس،ابتدا به مکه و از آنجا به مصر گریخت و سپس به جایی رفت که در امان باشد.فرار ادریس به مغرب میتوانست موفقیتآمیز باشد.این فرار که شکل مهاجرت پیدا کرد،دو سال طول کشید.والی مصر(علیبن سلیمان هاشمی)که مأمور دستگیری حسنیها از سوی هارون الرشید بود به اهل بیت علیهم السّلام گرایش داشت و از دستگیری ادریس امتناع کرد؛به آن دو امان داد و وسایل فرار او و راشد را فراهم کرد؛آن دو در لباس متصوّفه به برقه،قیروان،تلمسان و سپس به بلاد طنجه و سرانجام به ولیلی رفتند.ادریس از طریق«دریای سرخ»وارد بلاد نوبه (6)در سودان شد و سپس به مصر گریخت (7)و با کمک صاحب برید مصر(واضح مولی صالحبن منصور)که به تشیّع گرایش داشت و از وضع ادریس مطّلع بود،همراه راشد،در پوششِ«برید»به مغرب رفت.داستان ادریس در مصر و فرار او را،بهطور مفصّل و با روایات متعدد،بسیاری از منابع نقل
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص12.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص268.
3) (3) .منصور از قتل نفس زکیه و دیدن سر او،متغیر نشد؛اما هادی از دیدن سر حسین(صاحب فخ)به خود لرزید؛ر.ک:جامع قروییین،ص43؛اعلام،ج2،ص256.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص23.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص15.
6) (6) .جامع القرویین،ص43.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج5،ص268؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص24؛سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص16.
کردهاند. (1)ادریس در اوّل ربیع الاوّل سال 172 ه وارد شهر ولیلی شد (2)و مورد استقبال بربرهای«برانس»از قبیله«اوربه»قرار گرفت. (3)
اسحق ابنعبدالحمید،از بربرهای محب اهل بیت بزرگ ولیلی آنها را پناه داد و کمر همت به خدمت آنها بست.آن دو نفر،شش ماه نزد اسحق(رئیس بربر اوربه)به سر بردند. (4)آنگاه در رمضان سال 172 ه اسحقبن عبدالحمید قبایل اوربه را جمع کرد و آنها را با نسب ادریس آشنا ساخت و از اینکه ادریس در بین آنهاست خدا را سپاس گفت و احساس افتخار و غرور خود را بیان نمود و ادریس را سرور قوم خود معرفی کرد و گفت:«ما بندگان او هستیم و او از ما بیعت میخواهد».چنانچه گفتهاند:اسحقبن عبدالحمید اوربی،رهبر اوربه به مذهب اعتزال بود و سالها از اسلام اجداد او که اسامی عربی داشتند،میگذشت. (5)همچنین گرایش او به اعتزال را دلیل بر تعصب و اهمیّت او نسبت به عقاید دینی دانستهاند. (6)
1) (1) .نقشه فرار ادریس به مغرب با موفقیت صورت گرفت.روایت بکری و ابنعذاری میگوید:«ادریس از راه غیر معمول که گویا مخصوص برید بوده و راشد از راه معمول قافله و حجاج رفت»؛بکری و سلاوی تصریح میکنند که ادریس از آن دسته شهرهای افریقیّه که تحت سلطه خلافت بود،عبور نکرد و از بلاد بربر عبور کرد؛ر.ک:زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص426.
2) (2) .شهر ولیلی،شهری باستانی در دامنه کوه زرهون در بیست و هشت کیلومتری شهر مکناس در گذشته به قصر فرعون شهرت داشت.
3) (3) .بربر اوربه،از بربرهای برانس شامل قبایل(دیقوسه،رغیوة،زهجوکة،لجایه،مزیاته،نفاسه،نیجه)بود؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص19؛ابن خلدون،العبر،ج4.
4) (4) .ادریس در نخستین بیانیههای خود عواطف مردم مغرب را برانگیخت،متن یکی از آن بیانیههای را علال فاسی در 1974 میلادی در مجله التضاس منتشر کرد.ر.ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص115117.
5) (5) .بنابه نقل اکثر منابع،مذهب ادریس اکبر،مذهب اهل سنت و جماعت بود؛اما(ر.ک:بکری مسالک الممالک،ص18)،(ر.ک:مقدسی،احسن التقاسیم،ص43)ابن فقیه همدانی،(ر.ک:البلدان،ص83)او را شیعی معتزلی دانستهاند البته اعتزال ادریس به مفهوم اعتزال مدرسه بغداد و بصره که صاحب فلسفه خاص متافیزیکی بودهاند،نبود بلکه اعتزال پیش از قرن دوم(قبل از براه افتادن جریان کلامی اعتزال)بمفهوم فرقه سیاسی مخالف خوارج در قتال مسلمین بود.(ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص18)بههرحال،اعتزال و تشیعِ بدون غلو،تکفیر و رفض و بدون اعتقاد به خلق قرآن در مغرب وجود داشت.با توجه به عدم تصریح منابع اولیه به تشیع ادریس،و توثیق امام رضا علیه السّلام از ادریس زمینههایی برای قائل شدن به تشیع امامی ادریس وجود دارد.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص19،16.
قبایل بربر اوربه در روز جمعه چهارم رمضان سال(172ه)با ادریس بیعت کردند.قبیله اوربه،از بزرگترین قبایل بربرهای مغرب اقصی در خدمت اهداف ادریس قرار گرفت و این باعث شد تا به تدریج بربرهای زناته،بربرهای زواغه،زواره،سدراته،غیاثه،مکناسه،غماره و همه بربرهای مغرب اقصی به ادریس پیوسته،امامت او را بپذیرند (1)و دعوت عباسیان را رد نمایند.
بعد از مدتی کار ادریس بالا گرفت و قدرت او بر سراسر مغرب اقصی سایه افکند.برادر او،سلیمانبن عبدالله(بنابه قولی در حادثه فخ کشته شد)وارد مغرب شد و در تلمسان بین قبایل زناته فرود آمد.
در اواخر سال 172ه (2)ادریس بن عبدالله با جمع بزرگی از بربر زناته،اوربه،صنهاجه و تامسنا به قصد ساحل اقیانوس اطلس که بربرهای آنجا به دین یهود و مسیحی بودند حرکت کرد و بربرهای این ناحیه بهدست ادریس اسلام آوردند.ادریس در اوایل سال 173 ه به عملیات خود در مغرب ادامه داد و دهها قلعه و دژ،که بربرهای مجوس در آن بهسر میبردند را فتح کردند و آنها نیز اسلام آوردند.او بعد از فتح حصن فندواوه،دژ مدیونه،بهلوله،قلعه غیاثه و بلاد فازاز را گرفت و در نیمه جمادیالثانی 173 ه وارد ولیلی شد. (3)ادریس،در نیمه رجب سال 173 ه به قصد تلمسان از شهر ولیلی خارج شد. (4)محمد جزر(صاحب تلمسان)،رئیس قبایل بربر«مغراوه»و«بنییفرن»با او بیعت کرد و ادریس به آسانی وارد تلمسان شد و به اهالی آن امان داد. (5)او سپس مسجد تلمسان را بنا کرد و منبری در آن نهاد که روی آن،نام او حک شده بود.ابنخلدون این منبر را دیده و مینویسد:«نام ادریس روی این منبر تا این زمان موجود است». (6)
1) (1) .همان،ص19.
2) (2) .همان،ص21.
3) (3) .همان.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص24.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص23.
6) (6) .بسمالله الرحمن الرحیم.هذا ما امر به الامام ادریسبن عبداللهبن حسنبن الحسنبن علی 8 و ذلک فی شهر صفر سنة اربع و سبعین و ماتهِ؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص24؛حمیدی،جذوة المقتبس،ص21.
ادریس بعد از اینکه در تلمسان با استقبال قبایل بربر روبهرو شد و بربرها به فرمان او درآمده و مغرب به دست او افتاد،تصمیم به فتح افریقیّه گرفت.در این هنگام،اخبار قدرت ادریس به هارونالرشید رسید.هارون از ترس اینکه با سقوط افریقیّه،سراسر مغرب از چنگ دولت عباسی خارج خواهد شد،به فکر مقابله جدی با وی افتاد.چون اقدام نظامی و ارسال نیرو به مغرب دشوار بود،هارون،به اشاره مشاور عالی خود(یحییبن خالد برمکی)؛مردی از موالی مهدی پدر هارونالرشید را به حضور طلبید و در این مورد با او گفتوگو کردند. (1)شمّاخ،از جمله اعراب مهاجری بود که بهطور معمول به مغرب هجرت میکردند؛او مردی عالم،فاضل و مسلط به صناعت جدل بود؛وی مأموریت قتل ادریس را پذیرفت و با مال و افرادی که از او حمایت کنند،همراه با نامه هارون به ابراهیمبن اغلب راهی مغرب شد. (2)
شمّاخ،عالم و ادیب،وارد مغرب شد و اعلام کرد که از«عباسیان»بیزار است؛او به عنوان داعی فاطمی نزد ادریس رفت (3)در مدّت کوتاهی،با حضور در جلسات بحث و گفتوگو در حضور ادریس،خود را از محبّان اهل بیت معرفی کرد و جزو مقربان ادریس شد؛ (4)به سال 177 ه در اول ربیعالآخر،شمّاخ در فرصتی مناسب،زمانی که راشد،نزد ادریس نبود،با استفاده از عطر یا مسواک مسموم،ادریس را کشت.به روایتی،شمّاخ شیشهای عطر به ادریس داد و گفت:«این بهترین عطر مشرق است»و چون ادریس از شیشه عطر بویید به مجرد اینکه سمّ به مشام او رسید،بیهوش شد و شمّاخ با اسبی تندرو که از پیش آماده کرده بود،فرار کرد.به روایتی،وی با ماهی و به روایتی با انگور او را مسموم کرده است؛ (5)شمّاخ بعد از انجام مأموریت مهم خود درحالیکه در درگیری با
بربرها مجروح شده بود گریخت. (1)بعدها او را در بغداد با یک دست دیدند.امام«ادریس اکبر»را در صحن رباطی در دروازه شهر ولیلی دفن کردند و تربت او زیارتگاه مردم شد.
قتل ادریس،آغاز ماجرایی بود که قرنها سرنوشت تاریخ و جغرافیایی غرب اسلامی را تغییر داد و در حوزههای متعددی تحت نفوذ خود گرفت.ترورهای خلافت عباسی،در مورد امویان آندلس کارساز نبود و در مورد ادریسیان مغرب اقصی نیز با وجود حذف ادریس،این حادثه،هیمنه فرعونی خلافت عباسی در غرب جهان اسلام را در هم شکست.فرزندی که از ادریس بهجا ماند؛دولتی بر اساس تعصب به نسب و حسب قبیلهای تأسیس کرد.قدرت نسب علوی ادریسی با قدرت تعصب قبیلهای بربرهای کینهتوز اعراب اموی و عباسی،چنان قدرت مستحکمی را ایجاد کرد که زیرساختهای قدرت در مغرب برای قرنها شیعی شد و حتی با حاکمیّت مذهب تسنن بر جامعه شیعی ادریسی؛همچنان نسب علوی،رکن اصلی کسب قدرت در مغرب باقی ماند و خانواده حاکم،از بین صاحبان این نسب انتخاب میشدند.
در واقع،ماجرای ادریسیان،با قتل ادریس آغاز شد و توطئه دولت عباسی،ثمره مثبتی برای این دولت به بار نیاورد.امام ادریس،زنی بربر بهنام کنزه (2)را در حباله نکاح خود داشت؛هنگام مرگِ ادریس،این زن هفت ماهه باردار بود.رؤسای بربر در اجتماع خود راجع به جانشین ادریس در مورد فرزند ادریس مشورت کردند که اگر پسر باشد او را به امامت برگزینند و اگر دختر بود از بین خود شخصی را به امامت انتخاب کنند.برخی محققین مانند کوتیه،این گفتوگو را انکار کردهاند؛ (3)البته انکار کوتیه (4)و موارد مشابه در مورد ادریس دوم را باید در زمره اقوال مطروحه و باطل در مورد نسب ادریسیان قرار داد.ابنخلدون از جمله مورخینی است که اینگونه اقوال را باطل اعلام کرده و مینویسد:«مردم با ادریس اصغر،در
شکم مادر و سپس زمانی که شیرخواره بود و در کودکی بیعت کردند،تا اینکه به سن 11 سالگی رسید (1)و در این زمان،بربرها در جامع شهر ولیلی در سال 188 ه از روی اخلاص با او بیعت کردند. (2)دو ماه بعد از وفات ادریس،کنزه،کودکی به دنیا آورد که او را تینما نامید که همان ادریسبن ادریس بود. (3)مردم چند سال بعد نیز بار دیگر در شهر فاس که تازه تأسیس بود،در سال 192 ه با او بیعت کردند.
ادریسبن ادریسبن عبداللّه روز دوشنبه سوم رجب سال 173ه (4)متولد شد و راشد(مولای پدرش)تربیت او را به عهده گرفت. (5)او در هشت سالگی حافظ قرآن بود.سپس سنّت،حدیث،فقه،عربی،شعر و امثال عرب و ایامالناس را آموخت.ادریس هنوز در سن یازده سالگی بود که در بسیاری از فنون و معارف به مهارت رسید،در سواری،تیراندازی و فنون حرب و امر سیاست فردی آزموده شد و برای بیعت و فرمانروایی آماده گردید. (6)
صاحب افریقیّه(ابراهیمبن اغلب)کوشید تا با گرو هی از بربرها علیه ادریس و راشد متحد شوند و آنها را سرانجام وادار به قتل راشد در سال 186 ه نمود. (7)بعد از او ابوخالد،یزیدبن الیاس عبری،سرپرستی ادریس اصغر را به عهده گرفت.قتل راشد را در سال 188 ه/808 م سال بیعت با ادریس اصغر نوشتهاند. (8)بیعت با ادریس در روز جمعه اول ربیع الاول سال 188 ه بیست روز بعد از قتل راشد صورت گرفت.
1) (1) .سن او را هنگام بیعت امامت را سیزده سالگی نیز نوشتهاند،دکتر سعد زغلول روایات مختلف در مورد سن امامت ادریس اصغر را بررسی و جمع کرده است.ر.ک:زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص43؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص210؛سلاوی،الاستقصاء،ص196.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص26؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص24.
3) (3) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص438؛بکری،مسالک و ممالک،ص122.
4) (4) .بکری،تولد او را سال 175هر.ک:مسالک الممالک،ص12؛و ابنابی زرع سال 177 ه نوشتهاند.
5) (5) .ابن ابی زرع،روض القرطاس،ص11؛ابن ابّار،الحلة السیراء،ج1،ص100،53.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص26.
7) (7) .در عرب و یا بربر بودن راشد و حر یا بنده بودن او بحثهایی صورت گرفته است؛ر.ک:همان،ص29.
8) (8) .راشدبن منصه الاوربی مولا ادریس،او را از عرب مولدین،بربر،حبشی دانستهاند؛ر.ک:حمیدی،جذوة المقتبس،ص18؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص25.
ابراهیمبن اغلب که به واسطه قتلِ راشد،اخلاص خود را به خلافت عباسی ثابت کرده بود،به ولایت افریقیّه رسید.او در نامهای به رشید،قتل راشد را به خود نسبت داد و مراتب دوستی خود با عباسیان و دشمنی با ادریس را اعلام کرد. (1)صاحب برید نیز طی نامهای به هارون،حقیقت قتل راشد را گزارش کرد و ابراهیم ابناغلب را عامل آن معرفی کرد و کذب و الی افریقیّه(محمدبن عکی)را روشن ساخت؛لذا رشید،عکی را عزل و ابراهیمبن اغلب را و الی افریقیّه نمود اما این روایت،دچار اشکال است؛چون عزل عکی در سال(184 ه/800 م)؛چهار سال پیش از قتل راشد ثبت شده است.
اعلام رسمی دولت ادریسی،مهاجرت انبوه گروههای مخالفت دولت عباسی از مغرب و آندلس به محل سکونت ادریس اصغر را به دنبال داشت.ادریس اصغر،در روز جمعه،هفتم ربیعالاول سال 188 ه در مسجد جامع ولیلی به منبر رفت و خطبه خواند و مردم را تحتتأثیر خود قرار داد و مردم نیز با او بیعت کردند. (2)بربرهای مغرب به سوی ادریس شتافتند.رؤسای قبایل به او پیوستند و اموال زیادی به او تقدیم کردند.در سال 189 ه گروههای متعددی از عرب افریقیّه (3)و آندلس،از جمله اعراب«قیس»،«مذحج»،«یحصب»و«الصّدف»در خدمت او قرار گرفتند.بدینترتیب،شهر ولیلی چهره شهر عربی به خود گرفت و شهر گنجایش اعراب را نداشت و تعداد عرب بر بربر،غلبه کرد. (4)
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص31.
2) (2) .الحمدالله احمده و استغفره واستعین به و اتوکّل علیه،اعوذ به من شر نفس و من شر کل ذی شر و اشهد ان لا اله الاالله و ان محمداً عبده و رسوله المبعوث الی الثقلین بشیراً و نذیراً و داعیاً الیالله باذنه و سراجا منیراً صلّی الله علیه و آله و علی آل بیته الطاهرین الذین اذهبالله عنهم الرجس و طهرهم تطهیراً. ایها الناس،انا قد ولینا هذا الامر الذی یضاعف فیه للمحسن الاجرو علی المسیء الغرور.و نحن و الحمدلله علی قصد.فلا تمدوا الی غیرنا فانّ الذی تطلبونه من إقامة الحق،انما تجدونه عندنا...؛ر.ک:حمیدی،جذوة المقتبس،ص27،26.
3) (3) .حدود پانصد سوار از بنییحصب نزد ادریس هجرت کردند،ادریس از آنها استقبال کرد چون بین بربر تنها بود.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص26.
ادریسِ اصغر،بسیاری از بزرگان عرب را که نزد او آمده بودند،جهت تشکیل دولت با خود همراه کرد.او عمیربن مصعب ازدی معروف به ملجوم (1)و عامربن محمدبن سعید قیسی را وزیر و اباالحسن عبداللهبن مالک خزرجی را کاتب خود نمود. (2)
ابراهیمبن اغلب،کوشید تا بزرگان عرب و بربر را به انحای مختلف از اطراف ادریس پراکنده کند.او بهلولبن عبدالواحد مضغری و اسحقبن محمد اوربی از خواص و ارکان دولت ادریس را با مال و حیله به«اغلبیان»نزدیک و از ادریس دور نمود.ادریس برای بهلولبن عبدالواحد نامه نوشت و او را مورد ملاطفت قرار داد و پیوند نزدیک خود با رسولخدا صلّی الله علیه و آله را در نسب خود متذکر شد؛ (3)اما بهلول همچنان متمایل به اغالبه باقی ماند و با رشید بیعت کرد (4)و مراتب استنکاف خود را در نامهای (5)بیان نمود. (6)ادریس در سراسر مغرب پیروانی داشت هر ناحیه که از سلطه قدرت«عباسیان»و«خوارج»خالی بود،دعوت ادریس را پذیرفت و قدرت ادریس از محدوده مغرب اقصی فراتر رفت (7)و حتی گرو هی از مسیحیان و یهودیان و مجوس دوگانه پرست نیز با او بیعت کردند. (8)
تعداد زیاد عربها در اطراف ادریس و انجام امور ادریس بهوسیله اعراب،باعث
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص31.
2) (2) .ابن ابی زرع،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص29.
3) (3) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص456.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص27.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص32.
6) (6) . أبهلول قد حملت نفسک خطة تبدلت منها ضلة برشاد أظلل ابراهیم مع بُعد داره فاصبحت منقاداً بغیر قیاد کأنک لم تسمع بمکر ابناغلب و قد ماد من بالکید کل بلاد و من دون ما منتک نفسک خالیاً و مَنّاک ابراهیم شَحوْک قتاد
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص31.
8) (8) .همان،ص31.
نگرانی بربرها شد؛به گفته ابنخلدون (1)ابن ابیزرع:او اعراب مهاجر (2)را بطانه و حاشیه خود قرار داد و اعراب،صاحب سِرّ او شدند؛از نظر این تاریخپژوهان،ادریس در امر دولت به بربرها توجهی نکرد. (3)اینکه بتوان بین قتل رهبر بربر«اوربه»و توجه بیشتر ادریس به عربها رابطهای برقرار کرد،نیاز به تأمل بیشتر دارد؛قتل رهبر بربر«اوربه»،اسحقبن محمد(که دولت ادریسی بر پایه مساعی او استوار شد)بهوسیله اباخالد،یزیدبن الیاس،جانشین راشد انجام گرفت؛ (4)اتهام اسحق،همکاری با دولت عباسی بود؛ (5)سرنوشت او را به ابومسلم خراسانی و ابیعبداللهِ شیعی تشبیه کردهاند.
ادریس دوم در سال 197 ه،شهر نفیس و اغمات از جمله بلاد مصامده را گرفت؛او در سال 199 ه بربرهای خارجی قبایل«نفذه»در مغرب اوسط را مطیع خود ساخت و وارد تلمسان شد؛او سه سال در این شهر به سر برد و در این مدت به اصلاح شهر و اطراف آن پرداخت و همچنین چندین جنگ با خوارج صفریه در این شهر را تجربه کرد. (6)ادریس دوم،بعد از اینکه بربرها را زیر پرچم خود متحد ساخت و از مذاهب خوارج جدا کرد،در سال 213 ه/828 م در سی و شش سالگی درحالیکه دوازده فرزند پسر از خود بهجا گذاشته بود،درگذشت. (7)
محمدبن ادریسبن ادریسبن عبدالله،جانشین ادریس دوّم (8)شهرهای مغرب را بین هشت تن از برادران خود تقسیم کرد؛اینگونه توزیع قدرت،تجزیه سیاسی دولت ادریسی را به دنبال داشت و زمینههای سقوط آن را فراهم ساخت؛بر مبنای این تقسیم قدرت،شهرهای تحت نفوذ هریک از برادران به شرح زیر بود:
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص26.
2) (2) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص29.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص32؛جولیان،تاریخ افریقیا الشمالیة،ج2،ص43.
4) (4) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص444؛البکری،المغرب فی ذکر بلاد افریقیه و المغرب،ص117،108،90.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص32.
6) (6) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص50.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص39.
8) (8) .ابنخلدون،العبر،ج4،ص27.
قاسم: (1)سبته،طنجه،قصر مصموده،قلعه حجر النسر،تطوان و قبایل آن؛
عمر:تیکساس،ترغه و بین آن دو از قبایل صنهاجه و غماره؛
داود:بلاد هواره،ورغه،و بین آن دو از مکناسه و غیاثه؛
یحیی:اصیلا،عراتش،بصره،بلاد ورغه و...؛
عیسی:سلا،شاله،آزمور،تامسنا و قبایل آن؛
حمزه:ولیلی و اعمال آن؛
احمد:مکناسه،تادلا و ما بین آن دو و بلاد فازاز؛
عبدالله:اغمات،نفیس،جبال مصامده،بلاد لمطه،سوس اقصی.
محمد بن ادریس،همچنین شهر تلمسان را که در زمان پدرش به عیسیبن ادریس رسیده بود،به عموی خود(سلیمانبن عبدالله)واگذار کرد و تا هنگام ورود«عبیدیان»به تلمسان،عموزادگان او در آنجا حکومت میکردند. (2)
چنانکه اشاره شد،بعد از تقسیم شهرهای مغرب،بین فرزندان ادریسبن ادریس،به شکلی که محمدبن ادریسِ دوم انجام داد،انتظار اختلاف و آشوب میرفت؛ (3)اینچنین بود که ابتدا عیسی بر برادرش محمد خروج کرد؛محمد،قاسم،صاحب طنجه و عمر را به جنگ او فرستاد؛عمربن ادریس،مناطق تحت سلطه عیسی را نیز در اختیار گرفت و دامنه حکومتش وسعت یافت (4)و عیسیبن ادریس از دور خارج شد؛ (5)بعد از مرگِ عمر،در سال 220 ه،قدرت وی به پسرش علی رسید. (6)
سرانجام،محمدبن ادریس در سال 221 هجری درگذشت و در شهر فاس در کنار پدر و برادرش دفن شد.
1) (1) .ابن ابّار،الحلة السیراء،ج10،ص131؛مونس در ذیل الحلة السیراء در مورد این تقسیم بحث کرده است.
2) (2) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص51.
3) (3) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص459.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص28.
5) (5) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص52.
6) (6) .عمربن ادریس،جدِ بنیحمود که مدتی بعد از سقوط بنیامیه،آندلس را در اختیار گرفتند،بود.سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص45.
بعد از مرگ محمدبن ادریس،مردم با پسر او علیبن محمدبن ادریس بیعت کردند و او را«حیدره»لقب دادند؛ (1)علی،در روز بیعت،تنها نه سال و چهار ماه داشت به همین دلیل،بزرگان عرب و بربر امور او را به عهده گرفتند؛ایام او را روزگار خیر و برکت نوشتهاند.بعد از مرگ وی در 234 ه،برادرش یحیی حکومت را به دست گرفت؛ (2)ایام یحیی روزگار قدرت و عظمت ادریسیها بود و آثار خوبی از دوران او بهجا ماند (3)و فاس به درجه بالایی از عمران و آبادی رسید؛وی حمامها و هتلهای متعدد ساخت و چند حومه در اطراف فاس بنا کرد و مردم از جاهای دور از آندلس،افریقیّه،فاس و...به آنجا مهاجرت میکردند.
مهمترین حوادث دوران یحیی،بنای«مسجد قرویین»در فاس توسط فاطمه قیروانی و ظهور یک«متنبّی»است؛فاطمه فهریه،مکنی به«امالبنین»مال هنگفتی به ارث برد و خواست مسجدی بنا کند که از ثواب خداوند برخوردار باشد؛ (4)به همین منظور،وی زمین سفید رنگی که متعلق به مردی از قبیله هواره بود خرید.روز شنبه اول رمضان سال 245 ه/856 م بنای مسجد آغاز شد؛بهدستور فاطمه،مصالح مسجد باید از داخل زمین مسجد تأمین میشد،لذا؛زمین مسجد را تا عمق بسیار زیادی حفر کردند و چاه آبی که در مسجد ایجاد شد،برای مصرف بنّایی و مصارف بعدی مسجد،مورد استفاده قرار گرفت.طول«مسجد قرویین»در آغاز،150 شبر(حدود 35 متر)بود. (5)بخشهای متعددی در زمان ادریسیان و بعد از آنها،به مسجد افزوده شد.
بعد از«ادریسیان»،احمدبن ابیبکر زناتی(عامل امویان در مغرب در سال 344ه)،در مسجد،اصلاحات اساسی به عمل آورد؛او در بالای مناره مسجد،شمشیر امام ادریسبن ادریس را به عنوان تبرک قرارداد؛از آنجا که،گرو هی از نوادگان ادریس بر سر شمشیر با
هم اختلاف داشتند،امیر احمدبن ابیبکر به آنها گفت:من شمشیر را میخرم و آن را بر فراز مناره قرار میدهم؛آنها نیز شمشیر را به رایگان به وی دادند و او آن را برای تبرّک،بر فراز مناره قرار داد. (1)این شمشیر،یکی از شمشیرهای حضرت علی علیه السّلام (2)بود که ادریس با خود به غرب آورد. (3)میزان تأثیر وجود شمشیر حضرت علی علیه السّلام در مغرب اقصی بهحدی بود که وصف آن از چارچوب روایتهای تاریخ خارج شد و به صحنه ادب آمد و شعرا در مدح و وصف آن،دیوان هایی پدید آوردند که با عنوان«ادب السیف»معروف شد؛چنانکه حدود پنجاه و پنج شاعر در مورد آن شعر سرودند.همچنین در تاریخ آمده در زمان استعمار فرانسه در سال 1945 م شمشیر مفقود شد. (4)زمان وضع سیف بر فراز مناره از آغاز تا زمان مقری،هفتصد و پنجاه و دو سال و هفت ماه و هفت روز بود.
ماجرای دیگری که در ایام یحییبن محمد در سال 237 ه رخ داد این بود که مردی در ناحیه«تلمسان»ادعای نبوت کرد و قرآن را تأویل نادرست نمود و جماعتی کثیر در اطراف او جمع شدند و غوغایی بهپا خاست.او شعائر و دستورات و آداب مخصوصی آورد؛از جمله هرگونه زینت و طهارت را با این استدلال که لاتغیر لخلق الله ممنوع اعلام کرد؛امیر آندلس او را احضار کرد و گرو هی را به منظور توبه دادنِ وی فرستاد؛او توبه نکرد؛لذا او را کشتند،درحالیکه میگفت:«آیا مردی را میکشید که میگوید خدا پروردگار من است».
ششمین امام ادریسی،بعد از پدرش،حکومت را به عهده گرفت؛ (5)شیوع فساد در فاس از خصوصیات دوران حکومت اوست.او بنای کج رفتاری گذاشت، (6)ابنابی زرع،داستانی
را از اینگونه رفتار او نقل کرده که باعث مرگ او و انقطاع دولت ادریسی از نسل محمدبن ادریس شد. (1)حادثهای که باعث شورش عامه و سلطه عبدالرحمنبن ابیسهل جذامی بر فاس و سقوط موقت دولت ادریسی شد؛در این ماجرا،عاتکه(دختر علیبن عمربن ادریس)زن یحیی،شوهر خود را در عدوة الاندلسین مخفی کرد و یحیی همان شب از ننگ جان سپرد. (2)عاتکه بنت عمر به پدرش صاحب ریف و سواحل نامه نوشت و از او کمک خواست؛عمر نیز،با سپاهی از عرب و بربر به فاس آمد و بر آن مسلط شد و دولت ادریسی از این زمان،بین اعقَاب محمدبن ادریس و قاسمبن ادریس به نوبت تقسیم شد و مردم در فاس با علیبن عمربن ادریس بیعت کردند.
«خوارج صفریه»با استفاده از ضعف دولت ادریسی،تحرکات گستردهای را در مغرب اقصی آغاز کردند؛آنان به رهبری عبدالرزاق فهری از وشقه (3)شهری از ایالت سرقسطه آندلس و کمک خوارج بربر مدیونه،فاس و قریه صفرون(امروزه در سی کیلومتری فاس است)دولت فاس را متزلزل ساختند؛ (4)علیبن عمر به مقابله با آنها برخاست؛ (5)و اما سرانجام با شکست وی،فاس به دست عبدالرزاق افتاد؛ (6)او«عدوة الاندلسین»را تصرف کرد و در آنجا خطبه خواند.مردم«عدوة القرویین» (7)از یحییبن قاسمبن ادریس کمک خواستند؛در پی هجوم آنان،علیبن عمر ناگزیر به بلاد اوربه گریخت.
شورش«خوارج صفریه»در زمان یحییبن یحیی نشان داد که حرکت آنان در مغرب اقصی،علیرغم گرایش بربرها به«تشیع»،همچنان آتش زیر خاکستر است. (8)
بعد از سقوط فاس به دست عبدالرزاق فهری،یحییبن قاسم(جد اشرف جوطیین در
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص53.
2) (2) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص78.
3) (3) - .Huesca.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص78.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص38.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص55.
7) (7) .بخشی از شهر فاس که بدست مهاجران قیروانی و مغربی بنا شده بود.
8) (8) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص472.
فاس)برای نجات فاس به جنگ عبدالرزاق (1)رفت و او را از«عدوة الاندلسین»بیرون راند. (2)او خاموش ساختن فتنه خوارج از مغرب را پیشه خود ساخت.مردم آندلسی ربض«عدوة الاندلسیین» (3)با او بیعت کردند؛او ثعلبةبن محارببن عبدالله ازدی ربضی از اهالی شذونه را به فرماندهی آنان برگزید؛بدینسان قدرت در عدوةالاندلسین بین این خانواده باقی ماند. (4)یحیی با خوارج صفریه تا قتل او به دست ربیعبن سلیمان در سال 292 ه/905 م همچنان در جنگ بود. (5)در حد فاصل سالهای 253-285 ه حوادث طبیعی بزرگ و فراگیر،چون زلزله سال 267 ه و قحطی سالهای 285،260،253 ه،و بیماری وبا در سال 260 ه سراسر مغرب و آندلس را فراگرفت؛کسوف سال 254 ه در مغرب و سرخی آسمان این سرزمین در 266 ه،از حوادث مهم مغرب در این دوران بود.
بعد از قتل یحیای سوم ملقب به«مقداد جوطی»،مردم،با یحییبن ادریسبن عمربن ادریس(یحیای چهارم)بیعت کردند و او امارت«ادریسیان»را به دست گرفت؛ (6)یحیای چهارم،حلقه واسطه خاندان ادریسی بود و قدرت و شکوه دولت ادریسی زمان او به بالاترین حدّ خود رسید؛ (7)مهمترین حادثه دوران یحیی،حمله مصالةبن حبوس مکناسی(سردار عبیدالله مهدی)صاحب تاهرت و مغرب اوسط به مغرب اقصی بود. (8)«عبیدیان»،در پایان قرن دوم هجری به عمر دولت اغلبی و دول خارجی در مغرب ادنی و اوسط پایان داده و خود را برای براندازی«ادریسیان»آماده کردند. (9)
1) (1) .المقدم،ر.ک:ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص78.
2) (2) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص474.
3) (3) .بخشی از شهر فاس که بوسیله اندلسیهای مهاجر ساخته شد.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص79.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص58،57.
6) (6) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص80.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص59.
8) (8) .همان،ص64.
9) (9) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص81.
مصالة در سال 305 ه به فاس رسید؛ (1)یحییبن ادریس در جمع انبو هی از عرب،بربر و موالی به مقابله با او شتافت و در نزدیک مکناسه شکست خورد.مصاله،فاس را محاصره کرد و یحییبن ادریس مجبور شد (2)با پرداخت مال و قبول بیعت با عبیدالله مهدی و استقرار مصاله در فاس و تسلیم مناطقی از مغرب به پسر عموی مصاله(موسیبن ابیالمعافیه مکناسی)،موافقت کند. (3)موسی،صاحب تسول،بلاد تازا،طنجه،بصره...و بزرگِ مکناسه در مغرب اقصی بود. (4)با این صلح،مغرباقصی زیر نگین«فاطمیها»قرار گرفت و دولت ادریسی وابسته دولت فاطمی شد.
بعد از خروج مصالةبن حبوس از فاس،موسیبن ابیالعافیه،بنای استبداد گذاشت:یحییبن ادریس را به زندان افکند و با وضع بدی او را شکنجه داد و اموالش را مصادره نمود و به نواحی اصیلا تبعید کرد. (5)یحیی در بلاد ریف،به بنیعم خود پیوست و با کمک مالی آنها به افریقیّه رفت و در آنجا موسیبن ابیالعافیه او را توقیف کرد و در شهر الکای زندانی نمود.یحیی بعد از بیست سال آزاد شد و در فقر و ذلت به مهدیّه رفت که در آتشِ فتنه ابییزید مخلدبن کیداد یفرنی میسوخت و در محاصره او بود.سرانجام یحیی،غریب و گرسنه در سال 332 ه درگذشت.
(6) کار دولت ادریسی به پایان خود نزدیک شد و جنگ قدرت بین ادریسیان و فاطمیان به مراحل نهایی خود نزدیک شد و آخرین تلاش دولت ادریسی برای استقرار مجدد دولت با شکست مواجه شد.
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص65.
2) (2) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص80.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص64.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص83.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص32.
6) (6) .وجه تسمیه او به حجّام را ابنابی زرع ذکر کرده است؛ر.ک:ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص82.
مصالةبن حبوس،پس از دستگیری یحییبن ادریس و مصادره اموال او،عامل خود(ریحان کتامی)را بر فاس گماشت و خود به قیروان بازگشت.سه ماه از حکومت او بر فاس نگذشته بود که حسنبن محمدبن سلاوی قاسمبن ادریس معروف به حجّام بر او شورید.با شورش حجّام بر علیه ریحان در سال 310 ه/922 م ریحان کشته شد و مردم با حجّام بیعت کردند (1)و اکثر قبایل بربر مغرب به اطاعت او درآمدند و او بیشتر شهرهای مغرب را تصرف کرد.در سال 311 ه/923 م،امیر حسن حجام به جنگ موسیبن ابیالعافیه رفت و در«فحص الزاد»در نزدیکی«وادی المطاحن»بین فاس و تازا دو سپاه با هم روبهرو شدند؛جنگی که در تاریخ دولت ادریسی بینظیر بود.در این نبرد،از سپاه ابیالعافیه،هزار و سیصد تن و از سپاه حجّام،هفتصد تن کشته شدند و موسیبن ابیالعافیه بر حجّام غلبه کرد و سپاه حجام شکست خورده و پراکنده شدند؛ (2)در پی این شکست،حجّام به فاس بازگشت؛در این هنگام عامل او،حامدبن حمدانِ همدانی به او خیانت کرد و شبانه او را در خانهاش دستگیر کرد و درهای شهر را به روی سپاه حجّام بست و موسیبن ابیالعافیه را به فاس فراخواند. (3)موسیبن ابیالعافیه که مترصد این فرصت بود به فاس شتافت و«عدوة القرویین»را اشغال کرده و اهل«عدوة الاندلسیین»را قتل عام کرد و وقتی همه شهر فاس را متصرف شد،از حامدبن حمدان خواست که حجّام را احضار کند.حامد از کرده خود پشیمان شده بود و در برابر موسی ایستاد و فرمان او را اجرا نکرد (4)و از او مهلت خواست و موسی را از عاقبت ریختن خون اهل بیت ترساند. (5)شب هنگام حامد؛حسن را آزاد کرد و او را از دیوار شهر بیرون برد؛ساق پای حجّام در اثر سقوط از دیوار شهر،شکست و حجّام سه سال بعد در«عدوة الاندلسیین»درگذشت.موسیابن ابیالعافیه،بعد از این ماجرا قصد قتل حامدبن حمدان را داشت که او به مهدیّه فرار کرد.
ابنخلدون از شکست حجّام در برابر موسیبن ابیالعافیه با عنوان«ذهاب ملک ادارسه»یاد کرده است.حجّام دو سال در فاس و اعمال آن حکومت کرد و بعد از سقوط دولت او،فاس و همه مغرب اقصی و اعمال آن بین«عبیدیان»و«امویان»آندلس دستبهدست میشد؛قبایل مغرب و بزرگان آن با ابیالعافیه بیعت کردند و او آنها را به بیعت«فاطمیان»فرا خواند. (1)در سال 317 ه موسی در نخستین اقدام خود بعد از سلطه کامل بر فاس و مغرب،همه پیروان و خانواده ادریس را از شهرهای فاس،اصیلا،شاله و بلادی که محل اصلی زندگی آنها بود، (2)اخراج و در قلعه«حجرالنسر» (3)جمع کرد. (4)و سردار خود اباالفتح تسولی را با هزار سوار مأمور محافظت از قلعه نمود و خود به فاس برگشت؛او بدینترتیب،تصمیم گرفت ریشه آنها را در مغرب بکند؛او همچنین،عامل عدوة الاندلسیین(عبداللهبن ثعلبةبن محارببن عبّود ازدی)را کشت و به جای او طوالبن یزید را منصوب کرد. (5)قلعه حجر،قلعه بلندی بود که محمدبن ابراهیمبن محمدبن قاسمبن ادریس آن را بنا کرده بود و تا زمان حاکمیت ابن ابیالعافیه بر فاس او و الی این قسمت از شهر بود.
موسی،پسر خود مدینبن میمونبن موسیبن ابیعافیه را جانشین خود در مغرب اقصی نمود و خود به طرف«تلمسان»حرکت کرد که هنوز در اختیار و الیان ادریسی بود؛او در سال 319 ه وارد تلمسان شد؛حاکم تلمسان در این زمان،حسنبن ابیعیش از اعقَاب سلیمان بنعبدالله(برادر ادریس اکبر)بود. (6)با ورود موسی به شهر،حسن به ملیله فرار کرد و در دژی متحصن شد.
در شعبان سال 320 ه ابنابیالعافیه به شهر نکور حمله برد و آن را تصرف کرد و
سپس حسن را محاصره کرد و با او پیمان صلح بست.موسی بنابیالعافیه بعد از اینکه مغرب اقصی و اوسط را تحت سلطه خود درآورد،به فاس برگشت. (1)
خبر سقوط«دولت ادریسیان»به عبدالرحمن ناصر اموی(صاحب آندلس)رسید؛او جهت تحقق آرزوی دیرینه«امویان»در تملک مغرب اقصی؛سبته را از بنیعصام که از جمله داعیان ادریسیان بودند،گرفت و بعد با موسیبن ابیالعافیه که بر مغرب اقصی سلطه پیدا کرده بود،مکاتبه کرد و از او خواست خطبه بهنام«امویان»بخواند و اطاعت«فاطمیان»را رها کند؛موسی،پذیرفت و خطبه بهنام ناصر خواند.خبر گرایش موسیبن ابیالعافیه به«بنیمروان»به خلیفه فاطمی عبیدالله مهدی،رسید.او سردار خود،حمیدبن یصلتین مکناسی(صاحب تاهرت)را در رأس ده هزار تن(به سرداری مصالةبن حبوس)به جنگ موسیبن ابیالعافیه فرستاد.موسی و حمید در«فحص مسون»مصاف دادند (2)و جنگ سختی در گرفت.حمید به موسی شبیخون زد و موسی و اصحاب او شکست خورده،پراکنده شدند و موسی به«عین اسحق»از بلاد تسول گریخت؛حمید در سال 321 ه به سوی فاس حرکت کرد و هنگامی که نزدیک فاس رسید،مدینبن موسی گریخت و به پدرش پیوست و حمید به راحتی وارد فاس شد و حامدبن حمدان همدانی را به عنوان عامل خود در فاس منصوب کرد و به افریقیّه بازگشت. (3)
وقتی خبر شکست موسیبن ابیالعافیه و فرار پسرش از فاس و ولایت حامدبن حمدان در فاس به گوش محصورین در قلعه«حجر النسر»رسید،دست به شورش زدند و فرمانده قلعه،ابوالفتح تسولی را کشتند و بعد از تحمل چهار سال زندگی در قلعه از آنجا گریختند.
با این همه«امویان»به تحرکات خود در مغرب اقصی ادامه دادند؛احمدبن بکر جُذامی بعد از مرگ عبیدالله مهدی؛در سال 322 ه در فاس بر حامدبن حمدان شوریده،او را به قتل
رساند و سرش را برای موسیبن ابیالعافیه فرستاد (1)و موسی نیز،آن را برای عبدالرحمن ناصر اموی به قرطبه ارسال کرد و بار دیگر،«مروانیها»بر مغرب مسلط شدند.
در سال 323 ه صاحب افریقیّه(ابیالقاسمبن عبیدالله مهدی)،سردار خود میسور خصی را به مغرب فرستاد تا احمدبن بکر جذامی را سرکوب نموده و فاس را از دست او نجات دهد؛میسور،فاس را چند روز محاصره کرد؛والی آن(احمدبن بکر)مجبور شد با میسور بیعت کند و با هدایایی نفیس از شهر خارج شد؛ (2)با این وجود،میسور او را دستگیر نموده،به مهدیّه فرستاد.مردم شهر که حیله میسور با احمدبن بکر را دیدند،درهای شهر را به روی میسور بستند و از باز کردن آن امتناع کردند. (3)میسور،هفت ماه فاس را در محاصره داشت؛مردم،از طول محاصره به ستوه آمدند و با دادن شش هزار دینار و نیز مقداری لباس،زره و...با او صلح کردند و با ابیالقاسم شیعی بیعت نمودند (4)و نام وی را در سکه ضرب کرده و بهنام او خطبه خواندند؛میسور،حسنبن قاسم لواتی را بر آنها گماشت؛حسن تا سال 341 ه یعنی هجده سال از سوی عبیدیان و الی فاس بود؛اما؛به گفته ابنخلدون:احمدبن بکر در سال 335 ه از افریقیّه به فاس آمد و بر حسنبن قاسم لواتی شورید و او را از فاس بیرون کرد.
میسور،بعد از صلح با مردم فاس،به جنگ ابنابی العافیه رفت و البوریبن موسیبن ابیعافیه را دستگیر و به مهدیّه تبعید نمود و موسی را از مغرب به نواحی ملوّیه و ماوراء آن،از بلاد صحرا دور کرد و به قیروان بازگشت. (5)فرزندان ادریس،بدینترتیب جنگهای متعددی را با موسیبن ابیالعافیه ترتیب دادند و او را به صحرا راندند.ابنابیعافیه تا سال 341 ه همچنان در بلاد صحرا از شهر اکرسیف تا نکور را در اختیار داشت و سرانجام در سال 341 ه در اطراف بلاد ملویه به قتل رسید.
به گزارش ابنخلدون:موسیابن ابیالعافیه از صحرا به مغرب بازگشت و فاس را
تصرف کرد و ابایوسفبن محارب ازدی را بر«عدوة الاندلسیین»،گمارد؛او عدوة الاندلسیین را تمصیر کرد و آن را از حالت دژهای متعدد بهصورت شهر درآورد؛وی همچنین در سال 325 ه به«تلمسان»حمله کرد و آن را به تصرف خود درآورد؛دامنه حکومت موسیبن ابیعافیه تا قلمرو حکومت محمدبن خزر(شاه مغراوه و صاحب مغرب اوسط)رسید و دعوت اموی را در سرزمین وی نیز منتشر ساخت.
بعد از مرگ موسیبن ابیالعافیه،پسرش،ابراهیم،حکومت مغرب را به دست گرفت و تا سال 360 ه حکومت کرد،پس از وی،عبدالرحمنبن ابراهیم به حکومت رسید و بعد از او پسرش(محمد)حاکم شد تا اینکه دولت«آل ابیالعافیه»سرانجام در سال 363 ه منقرض شد.
برخی از مورخین،دولت ابیالعافیه را بعد از مرگ محمد که در«جنگ بالمتونه»اتفاق افتاد،تا قاسمبن محمد رساندهاند؛قاسم در سال 445 ه به دست یوسفبن تاشفین کشته شد و کار آل ابیالعافیه،بعد از صدو چهل سال؛به پایان رسید.دولت این خاندان در فاس با ورود میسور خصی(سردار فاطمی)برافتاد.و تنها در اطراف فاس تا ظهور«مرابطین»حاکمیت داشتند.
در اوضاع آشفته مغرب اقصی،مدعیان قدرت از هر سو سر برآوردند:در سال 313 ه/925 م حامیم در«جبال غماره»که مردم آن دور از شریعت و در جهل بهسر میبردند،ظهور کرده و ادعای پیامبری کرد؛او خود را«حامیمبن مَنّالله»و از قبیله مجکسة دانست؛گروه زیادی از مردم غماره گرد او جمع شده،نبوت،شریعت و اعمال عبادی او را پذیرفتند. (1)او قرآنی به زبان بربری آورد. (2)او همچنین برای پیروان خود،در
1) (1) .روزه روز دوشنبه و پنج شنبه را تا ظهر و روز جمعه و روزه ده روز از ایام رمضان و دو روز از شوال را واجب کرد و کفاره کسی که در روز پنج شنبه به عمد افطار کند را صدقه سه گاو نر قرار داد،کفاره افطار عمومی روزه روز دوشنبه،دو گاو نر بود،او همچنین پرداخت زکاة را در عُشر از هر چیز واجب کرد؛حج،وضو،غسل از خباثت را ساقط کرد و گوشت خوکِ ماده را حلال کرد و گفت که ماهی بدون تزکیه را نخورید؛او تخم مرغ و کله پاچه را نیز حرام نمود.
2) (2) .آیهای از قرآنی که او آورد: خلنی من الذنوب یا من خلی النظر ینظر فی الدنیا.اخرجنی من الذنوب یامن اخرج یونس من بطن الحوت و موسی من البحر»؛پیروان او در رکوع نماز میگفتند:امنت بحامیم و بأبیه ابنیخلف منالله و آمن رأسی و عقلی و ما یکنه صدری و ما احاطه به دمی و لحمی و آمنت بتالیة عمة حامیم اختای یخلف من اللّه.ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص91.
هر روز،دو نماز در طلوع و غروب خورشید که هر نماز سه رکعت داشت،مقرر کرد؛در حال سجده کف دست روی صورت قرار میگرفت و در این حال به سجده میرفتند؛خواهر وی نیز،زنی ساحره و کاهنه بود که در جنگها و قحطی به او پناه میبردند؛در سال 315 ه عبدالرحمن ناصرِ اموی،صاحب آندلس،گرو هی از نظامیان خود را برای سرکوبی او فرستاد؛آنها در«قصر مصموده»در اطراف طنجه،حامیم را کشتند و سر او را برای ناصر فرستادند و پیروان حامیم اسلام آوردند.
بقایای«ادریسیان»بار دیگر در منطقه ریف،دولت غیر مستقلی تشکیل دادند؛ (1)بلاد ریف،بین مروانیها و شیعیان قرار داشت و از دیرباز،محل پراکندگی فرزندان عمربن ادریس بود؛با انقراض دولت ادریسی فاس،به دست موسیبن العافیه،آنها نزد عموزادگان خود به بلاد ریف رفتند و دولتی کوچک بین دولت امویان آندلس و دولت شیعیان فاطمی تأسیس کردند. (2)بعد از فرار موسیبن ابیالعافیه در جنگ با قائد میسور،ریاست مغرب به پسرش محمدبن قاسمبن ادریس رسید؛قاسم،ملقب به کنون و برادرش ابراهیم،از جمله برادران حسن حجام بودند؛«بنیادریس»با قاسم بیعت کردند؛او قلعه«حجر النسر»را پایگاه خود ساخت و سراسر بلاد مغرب به جز فاس را تحت سلطه خود درآورد و تا سال وفاتش(337ه)وابستگی خود به دولت فاطمی را حفظ نمود؛بعد از مرگ کنون،پسرش احمدبن قاسم(ابوالعیش)،به حکومت رسید؛وی را فقیهی پرهیزکار و شجاع شمردهاند که عارف به اخبار ملوک و ایامالناس و انساب قبایل عرب و بربر بود. (3)او در میان بنیادریس به«احمد فاضل»معروف شد و به«امویان»گرایش داشت. (4)در زمان او،دعوت«عبیدیان»از سراسر قلمرو او در مغرب قطع شد؛او با عبدالرحمن ناصر اموی بیعت کرد؛در همه منابر قلمرو او خطبه بهنام ناصر خوانده شد و همه اهل مغرب تا
سجلماسه با او بیعت کردند.بیشتر،مردم مغرب اقصی،متمایل به«ادریسیان»بودند؛ (1)عبدالرحمن ناصر اموی،سراسر بلاد مغربِ اقصی را زیر نفوذ خود گرفت (2)و در همه شهرهای این ناحیه بهنام او خطبه خوانده شد؛ناصر از ابوالعیش خواست،طنجه و سبته را به«امویان»واگذار کند؛ابوالعیش،از این امر امتناع کرد و ناصر ناوگانی به جنگ او فرستاد؛ابوالعیش که توان جنگ دریایی را نداشت،تسلیم شد (3)و سبته و طنجه را رها کرد و دولت ابوالعیش و برادران و عموزادگان او تحتالحمایه امویان شدند و محدوده حکومت آنها به شهر بصره و اصیلا،محدود شد.
سرداران اموی،بربرهای مخالف«ادریسیان»در مغرب را سرکوب میکردند و قبایل زناته و بربر با ناصر بیعت کردند و در منابرِ مغرب از تاهرت تا سجلماسه،خطبه بهنام ناصر اموی خوانده شد؛تنها سجلماسه،تحت حکومت مناذر بربری باقی ماند؛ناصر اموی،محمدبن خیر مغراوی را بر مردم فاس که با او بیعت کرده بودند،گماشت. (4)محدوده حکومت و قدرت او اندک بود؛اما او جزو بزرگان ملوک زناته و نزد امویان از محبوبیت و احترام بالایی برخوردار بود.قبیله«بنییفرن»و«مغراوه»از جمله قبایل«زناته»،محبوب«امویان»بودند.
چون جد آنها(صلواتبن وزمَّار مغراوی)از موالی عثمان،(خلیفه سوم)بود که با هیئتی از بربرها به مدینه نزد عثمان رفت و به دست عثمان مسلمان شد؛ (5)محمدبن خیر،که و الی هر دو شهر فاس بود برای جهاد به آندلس رفت و پسر عموی خود،احمدبن بکربن احمدبن عثمان را جانشین خود گذاشت؛ابیالعیش نیز،به دنبال غلبه ناصرِ اموی بر بلاد عدوه،بقای خود در مغرب را بیاثر دید و برای جهاد در آندلس از ناصر اذن خواست؛او حسینبن کنون آخرین امیر ادریسی را جانشین خود نمود و عازم شد. (6)ناصر
به او اجازه داد تا ورود به آندلس در هر منزل برای او قصری بسازند.هزار دینار خرج هر روز او قرار داد و دستور داد تا همه اسباب و طعام لازم در هر قصر که او توقف میکند را تأمین کنند؛او از جزیره خضرا تا قرطبه را در سی منزل طی کرد.او در سال 348 ه در جهاد با فرنگیها کشته شد.
حضور مسلطِ«امویان»در مغرب و بیعت سراسر مغرب با ناصر(خلیفه اموی)و بیعت قبایل«زناته»و انبو هی از دیگر قبایل بربر با«امویان»،باعث وحشت«فاطمیان»شد و خلیفه فاطمی،معزالدین للهبن معدبن اسمعیل،سردار خود جوهر (1)را با سپاه بزرگ،مرکب از صدهزار بربر از قبایل«کتامه»،«صنهاجه»و...برای تصرف و آزادسازی مغرب از چنگال«امویان»،راهی مغرب کرد؛جوهر در سال 347 ه به قصد بلاد مغرب حرکت کرد؛خبر حرکت او به صاحب طنجه؛(علی بن محمد یفرنی)،جانشین ناصر اموی در بلاد مغرب رسید؛او قبایل«زناته»را جمع کرد و برای جنگ با سردار فاطمی سامان داد.دو سپاه در«تاهرت»در مقابل هم قرار گرفتند؛جوهر با صرف اموال زیاد،بین سران قبایل«کتامه»آنان را به قتل امیر«زناته»یعلیبن محمد ترغیب نمود.جنگ بین سپاه جوهر و یعلیبن محمد شدت گرفت. (2)گرو هی از«کتامه»یعلیبن محمد را کشته و سر او را برای جوهر بردند و او سر را به قیروان فرستاد.
جوهر به سمت سجلماسه حرکت کرد؛امیرِ مدراری آنجا(محمدبن فتحبن میمونبن مدرار)معروف به الشاکرلله،مدعی خلافت شده خود را امیرالمؤمنین نامید (3)و در مقابل جوهر ایستاد؛ (4)جوهر،سجلماسه را با سه روز محاصره تصرف کرد؛خوارج صفری سرکوب شدند و الشاکرلله کشته شد؛او در سال 349 ه/960 م به ماسه رسید و آنجا را پانزده روز به محاصره خود درآورد و سرانجام آن را بهوسیله زیریبن مناد صنهاجی
گرفت؛زیریبن مناد،شبانه،دیوار شهر را سوراخ کرد و وارد شهر شد و کشتار وسیعی از بربرها انجام داد و امیر زناتی آن(احمدبن بکر)را دستگیر نموده و شهر را غارت کرد؛ (1)جوهر در صبح روز پنج شنبه،بیست رمضان سال 349 ه وارد فاس شد؛بعد از سقوط این شهر،جوهر به پاکسازی بزرگان اموی در مغرب مشغول شد و بربرهای هوادارِ آنها را سرکوب نمود و پس از آن به مدت سی ماه در مغرب حکومت کرد؛او تا نقطه انتهایی مغرب،ساحل اقیانوس اطلس پیش رفت و در آنجا ماهی صید کرد و آن را در ظروف آبِ مخصوصی برای خلیفه فاطمی مغرب فرستاد. (2)جوهر همچنین موفق شد در این مدت دعوت اموی در مغرب را قطع کند و در همه منابر مغرب خطبه به نام«فاطمیان»بخواند.جوهر،همراه احمدبن ابیبکر یفرنی و ده تن از بزرگان آنها و نیز،محمدبن ابیالفتح،امیر سجلماسه درحالیکه آنها را در قفسهای چوبی،به روی شتر قرار داده بودند،وارد مهدیّه،پایتخت«عبیدیان»شد؛آنها،کاروان اسرا را در قیروان و بلاد افریقیّه گرداندند. (3)
در سال 349 ه بعد از اینکه جوهر مغرب را ترک کرد، (4)حسنبن کنون که در بیعت«عبیدیان»بود (5)بیعت خود را شکست و به«مروانیان»گرایید و از ترسِ«امویان»به خاطر نزدیکی به سرزمین آنها با ناصر اموی بیعت کرد. (6)بعد از ناصر،پسر او حکم المستنصر(خلیفه اموی)سردار محمدبن قاسم را برای سرکوب حسنبن کنون که بیعت خود را شکسته بود،راهی مغرب کرد و حسن ناچار به بیعت با آنها شد. (7)
خلیفه فاطمی(معدبن اسماعیل)یکی از وابستگان خود بهنام بلکینبن منادبن زیری را
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص104،103.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص262،261.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص104.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص91.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص262.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص105.
7) (7) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص91.
برای انتقام به مغرب فرستاد؛حسن،از ترس به او پیوست و بلکینبن زیری بعد از قتل عام زناته و گرفتن انتقام پدرش به افریقیّه بازگشت.طملس در ربیعالاول سال 362 ه از جزیره خضرا به سبته رفت و حسن در جمع قبایل بربر به جنگ با او شتافت؛در اطراف طنجه در محل«فحص بنیمصرخ»جنگ سختی بین آنان در گرفت و در این جنگ محمدبن قاسم(سردار اموی)و انبو هی از نیروهای او کشته شدند و سپاه او به سبته متواری گردیدند و از حَکَم(خلیفه اموی آندلس)کمک خواستند؛حکم نیز،صاحب حرب خود(غالببن عبدالرحمن) (1)که از بزرگان دولت و از سرداران بهنام آندلس و امرای بحر بود را به جنگ حسن فرستاد و نیرو و اموال زیادی نیز بدین منظور،در اختیار او قرارداد؛مأموریت غالبِ اموی ریشهکنی و پاکسازی کامل«آل ادریس»از مغرب بود؛حکم در دستور خود (2)به غالب گفت:«آل ادریس را از پناهگاههای خود بیرون بیاور و از بذل مال و...دریغ نکن،حرکت کن؛همچون کسی که اذن رجوع ندارد؛مگر زنده و پیروزمند یا مرده و مغرور...»؛غالب در آخر ماه شوال سال 362 ه از قرطبه خارج شد؛خبر حرکت غالب به حسنبن کنون رسید؛او از«جزیره خضرا»وارد قصر مصموده شد و حسنبن کنون با انبو هی از بربر به جنگ او رفت.غالب با دادن اموال زیاد به سران بربر،آنها را از اطراف حسن پراکنده ساخت و تنها خانواده و خواص حسن در اطراف او باقی ماندند.
حسن از ترس،شهر بصره را ترک کرد و با خانواده و اموال به«قلعه نسر»،نزدیک سبته رفت و در قلاع آن پناه گرفت.
غالب قلعه را محاصره کرد.نیروهای کمکی از اعراب آندلس در اول محرم سال 363 ه به غالب ملحق شدند؛چون محاصره شدت گرفت،حسن از غالب امان خواست و دژ را به او تسلیم کرد و همراه با غالب،با خانواده و خواص خود به قرطبه رفت.
غالب همه علویینِ سرزمین«عدوه»را از دژها بیرون آورد و هیچگونه جای پایی برای آنها در مغرب باقی نگذاشت و ریشه دعوت«فاطمیان»را در مغرب قطع کرد.غالب،محمدبن ابیعلیبن قشوش در«عدوة القرویین»و عبدالکریمبن ثعلبه را در
عدوةالاندلسیین قرار داد و خود،همراه با حسن و بزرگان و امرای ادریسی به سمت آندلس حرکت کرد و در اول محرم سال 364 ه وارد قرطبه شد و حسن را به حکم المستنصر تسلیم کرد. (1)
مجموعهای از علل داخلی (2)و خارجی دولت (3)ادریسی را در سراشیبی سقوط قرارداد و آن را بازیچه دو قدرت بزرگ غرب اسلامی ساخت،سرنوشت حسنبن کنون حاکی از این مطلب است.
حسنبن کنون،تا سال 365 ه در قرطبه بهسر برد؛مخارج او و همراهانش بر خلافت اموی سنگین بود لذا حکم دستور داد آنها را از قرطبه اخراج کرده و به سمت شرق راندند؛حسن و همراهان،ابتدا به تونس و بعد به مصر رفتند و در آنجا مورد استقبال خلیفه فاطمی(العزیزباالله نزاری)قرار گرفتند.حسنبن کنون تا سال 373 ه در مصر در دربار خلافت فاطمی بهسر برد؛در ایام هشام المؤیّدباللهِ اموی،که اوضاع«امویان»آشفته شد،حسن،به دستور خلیفه فاطمی(نزار)،به مغرب رفت؛نزار به عامل خود در افریقیّه(بلکینبن زیریبن مناد)دستور داد،حسن را با سپاه یاری دهد. (4)حسن با سه هزار نیروی نظامی،وارد بلاد مغرب شد؛ (5)قبایل بربر به او پیوستند و او دعوت خود را آشکار کرد. (6)
منصوربن ابیعامر(حاجب دولت اموی آندلس)،سپاهی بزرگ به فرماندهی،
1) (1) .همان،ج2،ص109.
2) (2) .علل داخلی عبارت بودند از:1.تقسیم مملکت بین افراد خانواده سلطنتی؛2.عدم سلطه ادریسیان به برخی مناطق مهم مغرب مانند سجلماسه و تامسنا و حتی فاس؛3.اهمال در نابودی مذاهب مختلف؛4.اکتفاء به نفوذ معنوی نسب و عدم تشکیل سپاه.
3) (3) .علل خارجی عبارت بودند از:1.دخالت دائم فاطمیان در امر ادارسه؛2.دخالت امویان؛3.عدم تأسیس خلافت و حکومت.ر.ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص108.
4) (4) .نزار،خلیفه اموی،قصد داشت یوسف بلکین را و الی مغرب قرار دهد؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص334.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص111.
6) (6) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص92.
ابوالحکم عمروبن عبداللهبن ابیعامر معروف به«عسکلاجه»به مغرب فرستاد که در مقابله با نیروهای حسن،شکست خورد؛منصور،نیروهای نظامی جدیدی را به فرماندهی پسرش عبدالملک به مغرب فرستاد که حسنبن کنون از مقابله با آنها عاجز شد و طلب امان کرد و تسلیم شد و از ابوالحکم درخواست کرد که او را امان داده و مانند بار اول او را به قرطبه ببرد،ابوالحکم در این خصوص به منصور نوشت و منصور،امان پسر عموی خود ابوالحکم را قبول نکرد و دستور داد حسنبن کنون را در سال 375 ه به قتل برسانند؛سر او را به قرطبه نزد منصور بردند با مرگ حسن،دولت علوی بعد از صد و هفتاد و سه سال حکومت در مغرب منقرض شد و کسانی که نَسَب علوی داشتند،خود را مخفی کردند،تا اینکه هنگام سقوط دولت اموی دو تن از«آل ادریس»که در آندلس بهسر میبردند،بار دیگر دعوت«علویان»را آشکار کردند. (1)
(2) شهرسازی (3)از وجوه بارز فرهنگ و تمدن اسلامی در«دوره ادریسی»است؛شهر فاس که قرنها مرکز تمدن بود بهدست«ادریسیان»تأسیس شد و به دنبال افزایش مهاجرت اعراب به ولیلی (4)این شهر گنجایش آنها را نداشت. (5)ادریس دوم،شهری ساخت که محل سکونت او و خواص و وجوه دولت باشد؛عمیربن مصعب ازدی(ملجوم)همراه با گرو هی،در جاهای مختلفِ مغرب اقصی جستوجو کردند تا اینکه مکانی را نزدیک«فحص سایس»،نزدیک شهر مکناس که زمینهایی حاصلخیز داشت،در کنار چشمه آبِ گرمی پیدا کردند؛جنگل انبو هی از درختان مختلف در اطراف این
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص112.
2) (2) - .Fez.
3) (3) .شهرهای بصره[بصرة الکتان]،بصرة الحمراء،اصیلا،جراوه،حجرالنسر،تامیدلت،اقلام،حمزه،قلعه سوق عکاشه،ماسنه و نکور در شمار شهرهای شیعی التأسیس بهوسیله دولت ادریسی در قرن سوم و نیمه چهارم هجری است.
4) (4) .جوثیه،علت انتقال از ولیلی به فاس را سیاسی دانسته است؛ر.ک:تاریخ المغرب العربی،ج2،ص444؛ماضی شمال افریقیا،ص308،307.
5) (5) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص29.
چشمه بود. (1)گرو هی از بربر«زواغه»،چادرنشین(بنوخیر)نیز پیرامون آن زندگی میکردند؛بدینترتیب،شهر فاس را کنار آن چشمه بنا کردند؛فاس بهتدریج،شکل شهر پادشاهی به خود گرفت؛بنای فاس در منطقه خاص بربرهای بیابانگرد نشان استقرار و قدرت«ادریسیان»درمغرب بود. (2)
در این محل،پیشتر گرو هی از بربر«زناته»معروف به«بنییرغش»که پیرو دین مجوس بودند و آتشکده آنها در محل شیبوبه قرار داشت، (3)زندگی میکردند؛چنانکه ابنخلدون مینویسد:«هنگام بنای فاس،«شیبوبه»محل استقرار آتشپرستان بود». (4)برخی از بربرهای یهودی و مسیحی نیز در این محل زندگی میکردند؛بعد از بنای فاس،«بنی خیر»در«عدوة القرویین» (5)و«بنی یرغش»در«عدوة الاندلیسین»منزل گرفتند. (6)بنی یرغش و بنیخیر دائماً در حال جنگ با یکدیگر بودند؛ادریس به آنجا رفت و بین آن دو قبیله،صلح برقرار کرد و آنها به دست ادریس مسلمان شدند؛ادریس آن بیشه را به قیمت ششصد هزار درهم از بربرها خرید؛اما آنها مبلغ را به ادریس بازگرداندند.
به دستور ادریس،بنای شهر فاس را با ساختن بخش آندلسی شهر از«عدوة الاندلسیین» (7)در اول ربیع الاول سال 192 ه آغاز کردند. (8)سه سال بعد«عدوة القرویین»ساخته شد.گرو هی از اصحابِ ادریس و عدهای از مردم همراه او به آنجا منتقل شدند.دیواری در اطراف«عدوة الاندلسیین»کشیدند و جامع معروف به«جامع الاشیاخ»را در آنجا بنا کردند. (9)ادریس،سپس
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص33.
2) (2) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص454.
3) (3) .وجود عناصر ایرانی در فاس در عهد ادریسی در منابعی گزارش شده است و در وجه تسمیه یکی از دروازههای فاس به دروازه فارس همین موضوع مطرح است.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص26.
5) (5) .عُدوه،عدِوةَ:مکان مرتفع،ساحل رودخانه؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص34.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص34.
7) (7) .عدوة الاندلسیین در سال 192 ه و عدوه القرویین در 193 ه ساخته شد.
8) (8) .شهر اول را ادریس اول در سال 172 ه و شهر دوم(عدوة القرویین)را ادریس دوّم در سال 192 ه ساخته است.
9) (9) .معروف به جامع انوار،ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص34.
به«عدوة القرویین»رفت و«جامع شرفا»را در آنجا ساخت (1)و به مردم دستور داد تا در اطراف آن،خانهسازی کنند.گرو هی نیز از عراق به آن منطقه مهاجرت کرده و ساکن شدند. (2)به علت استقرار اعرابِ مهاجر از قیروان و آندلس،بعد از حادثه ربض،شهر فاس به دو منطقه«عدوة القرویین»و«عدوة الاندلیسیین»تقسیم شد. (3)چهار هزار و هشتصد تن از (4)اعراب بعد از واقعه ربض در 202 ه به این شهر هجرت کردند؛نهری،شهر فاس را به دو نیمه تقسیم میکرد و دو بخش شهر،با پل به هم وصل میشدند؛این پل به«قنطرة بینالمدن»معروف بود. (5)همچنین در خیابانها و اماکن شهر،رودخانههای متعددی جریان داشت. (6)
در دوره ادریسی،اقتصادِ مغربِ اقصی،شکوفا گردید و فاس،در ملتقای روابط گسترده تجاری دولتهای اسلامی با اروپا قرار گرفت و تأسیسات عمرانی،خانهها،جوامع و مراکز عمرانی متعددی در آن ساخته شد؛بدینسان،فاس،پایتخت«ادریسیان»و مرکز تمدن و فرهنگ اسلامی،با چند مرکز علمی و فرهنگی،مانند مسجد قرویین،جامع اشراف (7)و تعداد قابل توجهی کاخ و...در زمره شهرهای با شکوه قرار داشت.ابن حوقل با نگاه مثبت به ادریسیان وصف خوبی از آبادانی فاس و تلمسان و سایر شهرهای دوره ادریسی دارد و آمار اجمالی از صنعت،کشاورزی،دوره ادریسی ارائه نموده است. (8)
حضور ادریسیها در«تلمسان»،این شهر را با بهبود وضعیت اقتصادی روبهرو
1) (1) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص38.
2) (2) .همان،ص39.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص35.
4) (4) .بن عبدالله،فاس منبع الاشعاع،ج2،ص788.
5) (5) .تازی،جامع القرویین،ص197.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص36.
7) (7) .جامع شرفا،بهوسیله ادریس دوم به سال 193 ه در محله قرویین بنا شد و ضریح ادریس در آن است و تاکنون زیارتگاه است.
8) (8) .ابن حوقل،صورة الارض،ص90 87.
ساخت،آنان همچنین چند شهر جدید مانند:سوق ابراهیم، (1)مدینة العلویین،اصیلا،نکور، (2)حجر النسر،ملیله،البصره،القصر الصغیر و جراوه را بنا کردند.رونق کشاورزی در فاس و سایر نقاط مغرب اقصی،پدیدهای رایج در پایتختهای تازه تأسیس در مغرب بود؛ (3)در عهد دولتِ ادریسی،اهل تجارات و صناعات،از هر سو به فاس هجرت کردند و همه برکاتِ زمین در آنجا جمع شد؛ (4)فقها،علما،شعرا،ستارهشناسان،ترانهسرایان،موسیقیدانها و جویندگان دانش،از مشرق و آندلس در فاس سکونت گزیدند. (5)
مذهب«مالکی»،در محدوده دولت ادریسی،به دلیل فعالیت گسترده داعیان مالکی در سراسر مغرب،شکوفا شد و ادریسیان با وجود آنکه خود به روایتی به مذهب«زیدی»بودند،پایتخت آنها،محل سکونت بزرگان مذهب مالکی بود. (6)این همزیستی مذهب مالکی در مملکت شیعی ادریسی،تا حدودی به حمایت تاریخی«مالک»از دعوت و انقلاب«نفس زکیه»در مدینه و مخالفت او با دولت عباسی بازمیگشت. (7)
«تلمسان»دوره ادریسی نیز،محل سکونت بزرگان مذهب مالک بود؛با این وصف،ادریسیان،کسانی بودند که اسلام سنی را در قالب مذهب مالکی انتخاب کردند و در انتشار این مذهب به مغرب کوشیدند و فاس،مرکز اصلی رواج مذهب سنی مالکی شد و حرکت مالکیّه فاس،مغرب اقصی را از فساد تحرکات فرهنگی خوارج و متنبّیان در مغرب اقصی که اسلام را به شکل تحریف شدهای عرضه میکردند نجات داد؛چنانکه
1) (1) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص513.
2) (2) .حمیدی،جذوق المقتبس،ص48.
3) (3) .در زراعت زیتون،مغرب در عصر ادریسی به حدی از پیشرفت رسید که شهر مکناس در عصر آنها،به مکناسة الزیتون معروف شد.
4) (4) .صنایع مختلفی از جمله نساجی و رنگرزی در فاس و سجلماسه رشد فوقالعاده پیدا کرد.سعدون نصرالله در سفر به مغرب در کتابخانه رباط دست نوشتهای راجع به ادریسیان پیدا کرده است که محتوی آمار اقتصادی مراکز صنعتی فاس عهد ادریسی است.ر.ک:دولة الادارسه ملوک تلمسان و فاس و قرطبه.
5) (5) .عثمان اسماعیل،تاریخ العمارة اسلامیة و الفنون التطبیقیه،ج1،ص291،290،285.
6) (6) .زغلول عبدالحمید،تاریخ المغرب العربی،ج2،ص519 517.
7) (7) .طنجه همزمان با شهر قم دو مرکز شهری با غلبه تشیع امامی بر آنها در قرن سوم هجری شد،چنانکه در کتاب مقالات الاسلامیین به آن تصریح شده است.
پیشتر بدان اشاره شد،کسانی چون:حامیمبن مَنَّ اللهِ و ابیالیاس،نصوص اسلام را تحریف کردند و به زبان بربری محلی قرآن و شریعت عرضه کردند.علمای قیروان و آندلس در خط مقدم مقابله با تحریف فرهنگی اسلام در فاس حضور داشتند؛جامع القرویین (1)و جامع شرفا،مظهرِ واقعی این حرکت فرهنگی در فاس بود.این مسجدِ جامع اسلامی،از جمله نخستین دانشگاهها در قرون وسطی است که علوم ادبی،قرآن،حدیث و علوم تجربی در آن تدریس میشد.
«جامع قروییّن» (2)قدیمیترین جامع در جهان اسلام بود (3)که در سال 245 ه به دست فاطمه فهریّه ساخته شد. (4)در نقشه این جامع،چهار شبستان که هرکدام شامل دوازده قوس است،دیده میشود. (5)مَأذنه«جامع قرویین»،قدیمیترین مأذنه مربع مستطیل شکل در جهان اسلام است که از زمان«ادریسیان»تاکنون باقی است. (6)مناره مکعبی شکلِ«جامع قرویین»در فاس را مستشرقان،تقلیدی از صومعه کلیسا،میدانند؛اما دکتر عبدالهادی تازی،آن را تقلید مستقیم از«کعبه»دانسته و دکتر عثمان عثمان اسماعیل آن را به سبک برجهای مربع شکل در معماری قدیمِ بربرها که از بناهای یمن جنوبی در عهد باستان تقلید شده است،میداند. (7)
«جامع آندلسیین»به تقلید از ساختمان مسجد قرویین در سال 245 ه توسط مریم(دختر محمدبن عبدالله فهری)بنا شد. (8)از جمله خصوصیاتِ معماری ادریسی،کاربردِ قوسهای موازی در قبله است که در مساجد اولیه شرق اسلامی در مسجدهای ابنطولون مصر،مسجد دمشق و بعلبک رایج بوده است؛نظام عقود موازی برای تنظیم صفوف
1) (1) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 17 مراجعه شود.
2) (2) .قرویین،تخفیف لفظ قیروانیین منسوب به قیروان.
3) (3) .به گزارش قلقشندی انواع علوم و معارف،از ریاضی و طب و فلسفه و...در جامعه قرویین فاس تدریس میشده است.ر،ک:صبح الاعشی،ج5،ص151.
4) (4) .عثمان اسماعیل،تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطلبیقیة،ج1،ص268.
5) (5) .تازی،جامع قرویین،ص202.
6) (6) .همان،ص203؛عثمان اسماعیل،تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیة،ج1،ص273،271.
7) (7) .عثمان اسماعیل،تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیة،ج1،ص269،268،267؛بنای کعبه با این بناها هماهنگ بوده است.
8) (8) .همان،ج1،ص277،276.
نمازگزاران مناسب بوده است؛مهاجران شرق،این شکل معماری را به غرب اسلامی بردند. (1)کاربرد قوسهای نعل اسبی شکل (2)که در شهرهای اغالبه و شهرهای امویان آندلس نیز رایج بود،از دیگر ویژگیهای معماری عصر ادریسی است؛ (3)منشأ این قوس از شرق بود،بروکلمان،منشأ این قوس را برگرفته از معماری گوتی دانسته؛اما دکتر اسماعیل این نظر را مردود شمرده است. (4)
برخی صنایع و کاربرد چوب و فلز در مغربِ عصر ادریسی گزارش شده است؛ابنخلدون در ضمن بیان آثار بهجا مانده از عصر ادریسی از منبر چوبی ادریس اکبر در«تلمسان»و لوح تأسیس«جامع قرویین»در فاس نام برده است. (5)«ادریسیان»سکّههایی (6)به شکل سکّههای«عباسیان»ضرب میکردند؛روی سکّههای ادریسی،علاوه بر لقب امرای ادریسی،و شعائر شیعی برخی علایم و نمادها(نخل و خاتم سلیمان (7)و...)حک شده بود.
سازمان حکومت ادریسی بر پایه امامت بود و از آنها با لقب امام یاد کردهاند از نقاط ضعف آنها عدم تأسیس نظام خلافت بود و امور اجرایی خود را به افرادی به عنوان وزیر مستشار میدادند،وزارت در عهد آنها وزارت تنفیذ بود. (8)چند کاتب معروف مغربی در خدمت نگارش نامههای اداری دولت ادریسی بود.از بین هیئتهای آندلسی و افریقیه که بدیدن ادریس دوم آمده بودند چند نفر به عنوان قاضی دولت ادریسی انتخاب شدند،نیروهای نظامی بدون انسجام در دوره ادریسی در مواردی پیشرفت چشمگیر داشت و به سرعت عمل و مقاومت و فداکاری در جنگ و تأمین امنیت داخلی و ساخت و تعمیر
1) (1) .عثمان اسماعیل،تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیة فی المغرب الاقصی،ج1،ص297.
2) (2) - .Holle Shoe.
3) (3) .همان،ج1،ص297.
4) (4) .آثاری از بناهای رومی در مغرب اقصی به جا مانده است؛از جمله در ولیلی رومیها آن را اشغال کرده و Volubilis نامیدند؛حاکم رومی قدیم در آنجا به سر میبرد و بقایای بناهای رومی در آنجا به جا ماند؛از جمله بناهای معروف رومیها که تا کنون(زمان سلاوی)پا برجا بوده است قوس کاراکالَّا Caracalla نام دارد.ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص16.
5) (5) .تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیة،ج1،ص305.
6) (6) .در موزه کتابخانه ملی پاریس و موزه خارکوف،چند سکه دوره ادریسی وجود دارد.
7) (7) - .Sceau Salomon.
8) (8) .نصرالله،دولة الادارسه فی المغرب العصر الذهبی،ص121.
سازههای عمرانی و عبادی و قلاع نظامی معروف شد.دولت ادریسی نقش اساسی در گسترش فرهنگ اسلام و زبان عربی و مغرب ایفا کردند.ادریسیان سازمان مالی بسیار مفید و منظمی ایجاد کردند و با ضرب نخستین سکه در 198 ه استقلال مالی خود را اعلام کردند.جزیه،زکات،فیء و غنایم از اهم موارد دولت ادریسی بود.
یکی از نوادگان حضرت علی علیه السّلام بعد از قتل عام فخ به سال 169 ه/789 م از ترس ستم بنیعباس به مغرب گریخت و در ناحیه شمال مغرب اقصی در شهر ولیلی به سال 172 ه ساکن شد.افراد دیگری از این خانواده در سایر نقاط مغرب اقصی پراکنده شدند.ادریس اول بهنام خود سکه زد،بعد از قتل ادریس اول،پسر او ادریس دوم در 11 سالگی در 183 ه به قدرت رسید.ادریس اصغر در سال 188 ه در جامع ولیلی موجودیت دولت ادریسی را اعلام کرد.با افزایش پیروان،شهر فاس را بهعنوان مرکز تبلیغ و دعوت و پایتخت دولت خود ساخت.ادریس دوم بارها تهاجم خوارج را دفع کرد.با مرگ ادریس دوم در 213 ه کار ادریسیان به دست محمدبن ادریس افتاد.
تقسیم قدرت توسط او ادریسیان را با چالش جنگ خانوادگی مواجه ساخت و دولت ادریسی تجزیه شد.با ظهور فاطمیان در افریقیّه منافع ادریسیان مورد تهاجم قرار گرفت و ادریسیان از ناحیه خوارج،فاطمیان و امویان آندلس مورد تهدید قرار گرفتند.آنها ابتدا تابع فاطمیان شدند سردار فاطمی در 347 ه مغرب اقصی را تصرف کرد.در سال 353 ه/974 م تسلیم امویان آندلس شدند و دولت ادریسی منقرض شد.مذهب و فقه مالکی در دوره ادریسی رواج پیدا کرد و فاس از مراکز تبلیغ آن شد.جوامع دوره ادریسی از مراکز بزرگ علم در مغرب شد و جلوههای شکوهمندی از فرهنگ و تمدن اسلامی پدید آمد.
1.«ادریسیان»به گسترش اسلام و زبان عربی در مغرب اقصی و اوسط کمک کردند.
2.عمران و آبادانی و تجارت با بنای شهر فاس در مغرب اقصی رونق گرفت.
3.بزرگترین مراکز علوم دینی و فرهنگ اسلامی در دوره ادریسی،در شهرهای مغرب اقصی بنا شد؛«جامع قرویین»را از حیث سطوح آموزشی با دانشگاههای بزرگ مقایسه کردهاند؛این جامع،از جمله جوامع اسلامی بود که الگوی نخستین دانشگاههای اروپایی شد.
4.تأسیس نخستین دولت شیعی متمایل به تشیع امامی و خارج از شعار مهدویت و مورد تأیید امام رضا علیه السّلام.
1.زمینههای استقبال از ادریس اکبر در مغرب اقصی را ذکر کنید؟
2.پراکندگی«ادریسیان»در مغرب را بنویسید؟
3.روابط«دولت ادریسی»با«دولت اموی آندلس»را بیان کنید؟
4.سهم«ادریسیان»در نشر فرهنگ و تمدن اسلامی در مغرب را بررسی نمایید؟
5.علل سقوط دولت ادریسی را ذکر کنید؟
1.زهرة الآس فی بیوتات اهل فاس،الکتانی.
2.دولة الادارسة ملوک تلسمان و فاس و قرطبه،اسماعیل عربی.
3.فاس،منبع الاشعاع،عبدالعزیزبن عبدالله.
4.دولة الادارسة فی المغرب،سعدون عباس نصرالله العصر الذهبی(217-223 ه/788-835 م).
5.المغرب الکبیر،عبدالعزیز سالم.
6.المغرب عبر التاریخ،ابراهیم حرکات.
7.الادارسة،محمود اسماعیل عبدالرزّاق.
8.مقاتل الطالبیین(در مورد نسب طالبیان)ابوالفرج اصفهانی.
9.التاریخ المعمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیة بالمغرب الاقصی،عثمان عثمان اسماعیل.
قدرت سیاسی در مغرب،پیش از ظهور«فاطمیان»،بین«ادریسیان»،«خوارج رستمی»،«خوارج صفری»سجلماسه،«خوارج برغواطه»و«دولت اغلبی»تقسیم شده بود؛اما«دولت اموی آندلس»و«دولت عباسی»نیز،در این قدرت سیاسی،سهمی داشتند و در حوادث مغرب دخالت میکردند؛
با آغاز کشمکشها اضطراب و آشوب،سراسر مغرب را فرا گرفت و دولتهای حاکم در مغرب متزلزل شدند و در برابر هجوم فرهنگی-نظامی (1)دعاة فاطمی مستأصل مانده و سقوط کردند. (2)تا این هنگام،قبایل بربر کوهستانی«کُتامَه»،«صِنهاجَه»،«ضرسیه»و«زواوه»از بربرهای بُتر،وارد مسائل سیاسی مغرب نشده بودند (3)و خوارج اباضی و صفری،هنوز در بین بربر کُتامه جای پایی به دست نیاورده بودند؛از سوی دیگر،رواج اندیشه خوارج،بین بربرهای«زناته»که از دشمنان«کُتامه»بودند مانع از گرایش کتامه به خوارج شد؛شیخ حُجّاج«کُتامه»در مکه با ابوعبدالله شیعی ملاقات کرد؛او به مذهب«اباضیّه نکاریّه»، (4)یا به نقلی به اهل بیت علیهم السّلام متمایل بود. (5)
ابن عذاری از قول ورّاق آورده: (1)«شیعه»بعد از رحلت علی علیه السّلام همچنان مبلّغینی را به اطراف بلاد میفرستاد،تا آنان را به امام معصوم بخوانند؛ (2)آنها در این راستا تصمیم گرفتند داعیانی را به مغرب بفرستند تا مردم را به حب اهل بیت علیهم السّلام فرا بخوانند؛به همین منظور مردی فصیح و صاحب کمال و عالمِ به جدل بهنام ابوعبدالله صنعانی را با مالی انبوه به مغرب اعزام کردند. (3)ابوعبدالله ابتدا به حج رفت؛ (4)او حج را فرصتی مناسب برای آشنایی با اهالی مغرب و آگاهی از اوضاع آنها و شناخت تمایلات ایشان به شمار آورد،در آنجا با رجال قبیله«کتامه»متعصب به مذهب«اباضی نکاریّه»آشنا شد و بهتدریج آنها را به خود جذب کرد. (5)او همچنین خود را مردی عراقی و معلم قرآن کودکان معرفی کرد که به دلیل روزی حلال،خدمت سلطان را رها کرده و برای انجام این منظور بهترین جا را مصر تشخیص داده و هم اینک عازم مصر است.با این وصف او با کاروان حُجاج مغرب،تا مصر همراه شد در راه آنها را به مذهب خود متمایل ساخت. (6)از جمله دیگر افرادی که پیش از ورود داعی فاطمی به تبلیغ ریشههای دعوت فاطمی پرداخت محتسب بود؛او با شیوخ«کتامه»ارتباط برقرار کرد.
ابن اثیر،نیمه ربیع الاول سال 280 ه را تاریخ ورود«داعی»به سرزمین«کتامه»ذکر کرده و کیفیّت آن را بهطور اجمال آورده است.داعی به حجاج مغرب گفت:«اگر در مصر به حاجت خود رسیدم،میمانم و اگر حاجت من برآورده نشد،چهبسا با شما تا قیروان همراه شوم»؛او در مصر،به بهانه انجام کارش،ناگهان آنها را ترک کرد و جماعت مغربی از غیبت او نگران شدند و به دنبال او بودند که او را یافتند و اصرار کردند که
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص124.
2) (2) .ابنخلدون،داستان ورود داعیان اسماعیلی به مغرب مانند حُلوانی و سُفیانی از اصحاب امام صادق علیه السّلام را ذکر کرده است؛ر.ک:ابنخلدون،العبر،ج7،ص65،64.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص450.
4) (4) .ابن عذاری به سبک خاص خود در سراسر کتاب،در موارد متعددی شیعه را به اباحیگری متهم نموده است؛او میگوید:«لان الحج لیس من مذهبهم الفاسد بل تکلف حضوره لیتسبب فی مراده».
5) (5) .ابنخلدون،العبر،ج7،ص66.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص451،450.
همراه آنها به قیروان بیاید؛او گفت:«در مصر،زمینه مناسب برای کار خود پیدا نکردم،پس با شما میآیم؛آنها نیز تعهد کردند که شغل معلمی را برای او در مغرب تضمین کنند؛بدینترتیب ابوعبدالله در قیروان مستقر شد.
ابو عبدالله،در مدت اقامت خود در قیروان از احوال قبایل بربر و تعداد افراد آنها و موقعیّت و قدرت آنها آگاه شد و دریافت که قبیله«کتامه»بزرگترین قبیله بربر از این حیث است. (1)افراد قبیله کتامه او را ابوعبدالله شیعی یا«المشرقی»نامیدند و در قیروان در منزل«شیخ کتامی»جا دادند (2)او با یکی از معلمین کودکان،در مسجدی نزدیک منزل«شیخ کتامی»آشنا شد (3)و آنها او را به امامت جماعت آن مسجد انتخاب کردند؛بدینترتیب شیخ کتامی،مسجد را به ابوعبدالله واگذار کرد و ابوعبدالله به امامت نماز و تعلیم کودکان در آن مسجد مشغول شد؛از تعلیم کودکان،چهل دینار جمعآوری شد و شیخ،آنها را به ابوعبدالله داد؛اما ابوعبدالله آن چهل دینار را همراه با کیسهای که در آن پانصد دینار بود به شیخ بازگرداند و گفت:«من معلم کودکان نیستم!بلکه حقیقت آن است که برای تو میگویم،خوب گوش کن:ما یاران اهل بیت علیهم السّلام هستیم؛روایتی درباره قبیله کتامه آمده و شما را انصار اهل بیت علیهم السّلام معرفی کرده و خداوند،دین خود را به واسطه شما ظاهر خواهد کرد. (4)شیخ گفت:«من مشتاقِ چیزی هستم که تو مرا به آن دعوت کردی و جان و مال خود و پیروانم را در راه آن فدا میکنم؛ما مطیع اوامر تو هستیم». (5)
ابوعبدالله از طریق شیخ و پسر او،نزد قبایل کتامه رفت و کار تبلیغ خود را در آنجا آغاز کرد؛او در اولین گام از شیخ خواست:«نزدیکترین خواص از عموزادگان خود را به میهمانی دعوت کن»؛شیخ نیز،چنین کرد و ابوعبدالله دعوت خود را بین آنها مطرح نمود؛ابوعبدالله در مدت اقامت در قیروان،از طریق این شیخ(معارک)و پسر او(تمّام)،عقاید«شیعه»را در بین
1) (1) .ادریسی،آماری از نفرات«کتامه»ارائه داده که کثرت قبیله را نشان میدهد؛او مینویسد:هنگام نگارش این کتاب،افراد کتامه چهار هزار تن بودند؛ر.ک:ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص296.
2) (2) .در محله فج الاخیار؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج7،ص67.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص126.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص451.
5) (5) .ابنخلدون،نام شخصیتهای بزرگ کتامه که در آغاز با ابوعبدالله همکاری میکردند را ذکر نموده است.
مردم رواج میداد؛وی در ماه رمضان،از مردم خواست تا بر خلافِ سنت معمول،که شبها نماز تراویح میخواندند،انجام دهند؛ابوعبدالله به آنها گفت:«این سنت عمر بوده و ما بهجای آن سورههای طولانی در نماز عشا میخوانیم»؛شیخ گفت:«ما مطیع تو هستیم».
ابوعبدالله،بربرها را انصار اهل بیت علیهم السّلام خواند و مخالفان خود را بهواسطه شیخ و اصحاب او از میان برداشت؛ (1)از جمله این مخالفان،برادر شیخ بود.شیخ،به مدت هفت سال با بنیعم خود درگیر بود؛تا اینکه سرانجام،هنگام وفات،همه خویشان و اصحاب خود را جمع کرد و به آنها توصیه کرد که پیرامون وجود ابوعبدالله متحد شوند؛با مرگِ شیخ،«کتامه»به پیروی از ابوعبدالله ملتزم شدند و قبایل بسیاری به او پیوستند؛ابوعبدالله آنها را در پوشش دیوانی،در سازمانی نظامی سامان داد و نیّت و هدف واقعی خود را که دعوت به امام معصوم علیه السّلام بود برای آنها آشکار ساخت.او به آنها گفت:«من شما را به خود نمیخوانم،بلکه به امامی میخوانم که چنین صفاتی دارد (2)و صاحب این امر است»؛ (3)او اظهار داشت که تاکنون آن امام معصوم علیه السّلام را ندیده و تنها اخبار او را در روایات شیعه خوانده و مراتب اعتقاد و ایمان صحیح خود را به آنها اظهار داشت تا اینکه قبایل بربر را به اطاعت محض خود درآورد.
دولت اغلبی،به دنبال فعالیتهای«داعی»؛نیروهای بومی را بر علیه او بسیج کرد؛ابو عبدالله مشرقی،ابتدا در«جبلایکجان»فرود آمد و سپس به«تازورت»،نزد«قبیله غسّان»،یکی از شاخههای کتامه رفت و از آنجا عازم«سطیف»شد و در پی حملات امیر اغلبی(احمدبن ابراهیم)،ناگزیر به«ملوسه»هجرت کرد و سرانجام در کوهستان«ایکجان»ساکن شد؛و آنجا را مرکز تبلیغی خود ساخت و آن را دارالفجر نامید (4)و از همان جا،
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص128.
2) (2) .ابوعبدالله مشرقی،کراماتی چون احیاء اموات و...را به مهدی نسبت داد و مردم و حتی وزرای اغلبی را به خود متمایل میساخت؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص452.
3) (3) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص128.
4) (4) .ادریسی،ایکجان را نزدیک سطیف و محل پراکندگی وسیع بربر کتامه دانسته است؛این ناحیه کوهستانی،دژ بزرگی داشت که برای اقدامات شیعی جای بسیار مناسبی بود؛ر.ک:ادریسی،ادریسی،نزهة المشتاق،ج1،ص269.
داعیان خود را به سراسر مغرب فرستاد؛با استقرار ابوعبدالله شیعی در ایکجان در حدود سال 289 ه اوضاع دولت اغلبی(با قتل ابراهیمبن احمد و حکومت پسرش زیادةالله و انتقال پایتخت اغلبی از تونس به قاهره)رو به آشفتگی گذاشت و داعی با استفاده از این فرصت،نیروهای خود را در سراسر بلاد پراکنده ساخت و اعلام کرد ظهور مهدی نزدیک است.
توسعه قدرت شیعی،دولت عباسی را سخت نگران ساخت؛چرا که داعی بعد از مدتی نبرد و مقاومت در برابر دولت اغلبی،سرانجام،جای خود را در افریقیّه پیدا کرده و با استقرار در ایکجان،شهری جدید را بنا نهاده و آنجا را به عنوان نقطهای جایگزین سلمیه که مهدی در آن بهسر میبرد به عنوان دارالهجره جدید معرفی کرد.استحکام قدرت شیعی و اضمحلال دولت اغلبی،دولت عباسی را وادار به اتخاذ تصمیمهای جدّی کرد.پیروان شیعه ابوعبدالله که در شکلگیری اوضاع متشنج دولت اغلبی نقش اساسی داشتند به وسیله دولت اغلبی سرکوب شدند.شدت نارضایتی مردم از دولت اغلبی در زمان امیر ابراهیمبن احمد به حدی رسید که در سال 283 ه معتضد(خلیفه عباسی)نامهای (1)به او نوشت و از ستم او بر مردم تونس انتقاد کرد و به او هشدار داد که اگر از اعمال خود دست بر ندارد جای او را به پسر عمویش(محمدبن زیادةالله)خواهد داد. (2)
قتل عام مردم طرابلس،در 284 ه و قتل عام مردم نفوسه،از جمله اقدامات سرکوب گرانه امیر اغلبی بود.
ابنعذاری داستانی را نقل کرده که ابراهیمبن احمد،سیصد تن اسیر نفوسه را پذیرفت و شیخ آنها را فراخواند و از او پرسید:«آیا علیبن ابیطالب را میشناسی!؟»؛او به ابراهیم گفت:«لعنت خدا بر تو ای ابراهیم!به سبب ظلم و ستم و کشتار تو!»؛ابراهیم وی را گردن زد و سینهاش را شکافت و قلب او را با دست خودش در آورد و دستور داد تا با بقیه اسرا چنین کنند؛آنگاه همه قلبها را به بند کشید و دستور داد تا در دروازه تونس نصب کنند؛در سال 289 ه کار ظلم دولت اغلبی به جایی رسید (3)که خاصّه و عامّه
مردم بر او شوریده و به عبدالله شیعی(داعی علوی)پیوستند و بدینترتیب دعوت وی در بین«کتامه»استوار گردید.دولت اغلبی،جهت جلب توجّه مردم،تدابیر جدیدی اتخاذ کرد؛ابراهیمبن احمد،تلاش کرد با شعار عدالتخواهی،خشم مردم را از خود دور کند؛لذا در اقدامی نمایشی،سال 289 ه را سال«عدل»نامید و به اقدامات عدالتخواهانه دست زد.او قصد داشت با این کار قلوب خواص را متوجه خود کرده و عموم را خشنود سازد.او از اعمال گذشته خود توبه و رد مظالم نمود و گرفتن عشر از غذا را ترک کرد (1)اموال زیادی را به فقهای قیروان بخشید تا بین فقرا پخش کنند؛اما در حقیقت،اقدامات ابراهیمبن احمد و توبه او تنها برای مهار موج گرایش مردم به تشیع و توقّف پیشرفت ابوعبدالله شیعی انجام گرفت؛ (2)نکتهای که ابنعذاری نیز به آن تصریح کرده که ابراهیم بناحمد،به خاطر بالا گرفتن امر شیعی در بین مردم،توبه کرد. (3)
ابراهیمبن احمد،بعد از بیاثر ماندن نمایش توبه،سرانجام حکومت را به پسرش،ابیالعباسبن ابراهیمبن احمد داد،او نیز نه ماه بعد از پدرش کشته شد و حکومت اغلبی در سال 291 ه به زیادةاللهبن ابیالعباس(زیادةالله سوم)رسید؛اولین اقدام او برای توقف فعالیت ابوعبدالله شیعی در افریقیّه،دعوت از فقهای بلاد جهت صدور رأی علیه داعی بود.فقهای افریقیّه در تونس جمع شده و درباره فعالیتهای داعی مذاکره کردند؛این جلسه در حضور عبداللهبن صائغ(صاحب برید دولت زیادةالله اغلبی)تشکیل شد؛وی از سوی امیر اغلبی،موضوع جلسه را برای آنها تشریح نمود و دیدگاهِ دولت اغلبی را در مورد داعی،برای فقها اعلام کرد؛او عبدالله شیعی را متهم کرد که«کتامه»را به شورش فراخوانده و مردم را به لعن ابوبکر و عمر دعوت کرده است و اینکه به اعتقاد او،همه اصحاب پیامبر بعد از او مرتد شدهاند؛او همچنین به آنان گفت که داعی اصحاب خود را
1) (1) .ابنعذاری در شدت خوی ابراهیم بن احمد،اخبار زیادی را در مورد قتل عام افراد خانواده و اطرافیان،به بهانههای واهی آورده است؛ر.ک:البیان المغرب،ج1،ص133،132.
2) (2) .ابوعبدالله شیعی،بعد از استقرار در بین کتامه،شهرهای میله و ناصرون را گرفت؛سپس لشکر دولت اغلبی،این دو شهر را تصرف کرده و سوزاندند که منجر به هجرت ابوعبدالله به ایکجان و بنای دارالهجرة در آنجا شد؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص452.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص131.
مؤمنین و مخالفان خود را کافر نامیده و خون مخالفان خود را مباح دانسته است.فقها با شنیدن اظهارات ابنصائغ،برائت و بیزاری خود را از ابوعبدالله اعلام کردند و به قتل او فتوا داده و مردم را به مبارزه با او تشویق کردند و به جهاد با او فتوا دادند. (1)
رؤسای«کتامه»از اقدامات امیر اغلبی بیمناک شدند و از قبیله موسیبن خریث،خواستند تا ابوعبدالله شیعی را به آنها تحویل دهد و یا او را اخراج کند؛اما رئیس آنها مخالفت کرد. (2)
دولت اغلبی نتوانست بین کتامه و داعی فاصله بیاندازد،لذا خود را برای اقدامات نظامی گسترده بر علیه او آماده کرد.به سال 291 ه لشکری به فرماندهی ابراهیمبن حبشی،جهت سرکوب داعی بسیج شد.
در سال 292 ه ابوعبدالله شیعی که از حرکت دولت اغلبی خبردار شده بود، (3)«کتامه»و یاران عرب و بربر خود از رؤسای قبایل را فراخواند.جمع انبو هی در اطراف او جمع شدند و داعی،آنها را به جنگ ترغیب و تخلّف از آن را حرام دانست؛سرانجام نیروهای دو طرف،در محلی بهنام«کینونه»(کبونه)باهم مصاف دادند؛جنگ بزرگی در گرفت و انبو هی از دو طرف کشته شدند؛سرانجام بعد از یک روز جنگ،سپاه اغلبی متحمل شکست سختی شد و باقیمانده سربازان اغلبی در ظلمت شب متواری شدند؛قبیله کتامه و بربرها،غنایم انبو هی از سپاه اغلبی به دست آوردند؛این نخستین پیروزی بزرگی بود که نصیب داعی شد و تأثیر به سزایی در روحیه پیروان او داشت و باعث سستی دشمن گردید.
بعد از مرگ محمدبن حبیب،مردم با پسر او عبیدالله بیعت کردند و وی به«مهدی»ملقب
1) (1) .همان،ص137.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص68.
3) (3) .ابنعذاری،این بزرگترین حمله و مقابله آغازین ابوعبدالله شیعی با سپاه اغلبی را که نقش سرنوشت سازی در ادامه حیات و بقای ابوعبدالله و نهضت او در افریقیه داشت را با ظهور ستاره دنباله دار جدی در ماه رجب آن سال برابر دانسته و مینویسد:در این سال ستاره ذوالذؤابه فی الجدی در جهت شمال در نزدیکی بنات نعش ظهور کرد؛ر.ک:البیان المغرب،ج1،ص138.
شد.این خبر،به داعیان افریقیّه رسید و ابوعبدالله شیعی،مردانی از«کتامه»را نزد او فرستاد و خبر پیروزی خود در افریقیّه را به او رساند و اعلام کرد که در انتظار آمدن وی بهسر میبرند. (1)در همین اثنا مکتفی بالله(خلیفه عباسی)دستور دستگیری مهدی را صادر کرد.مهدی شام را به قصد مصر و پیوستن به ابوعبدالله شیعی در لباس بازرگانان ترک کرد.به گفته ابنخلدون عامل دولت عباسی در مصر،(عیسی نوشری)،مأمور دستگیری مهدی بود که با وجود حبس موقتِ مهدی و پسرش(ابوالقاسم)در تشخیص هویّت آنها به یقین نرسید و آن دو را رها کرد؛برخی منابع نیز،تشیعِ عیسی نوشری را در این اقدام وی دخیل دانستهاند؛ (2)مهدی بدینترتیب به حرکت خود ادامه داد و به طرابلس رسید و از آنجا،ابوالعباس را نزد برادر ابوعبدالله شیعی فرستاد؛زیادةالله(کارگزار خلیفه در منطقه)که اخبار آنها را دنبال میکرد،ابوالعباس را دستگیر کرد و شخصی را برای دستگیری مهدی به طرابلس فرستاد،مهدی ناگزیر از طرابلس به قسنطینه و از آنجا به سجلماسه گریخت. (3)مهدی خبر فتح داعی و کسب غنایم را مخفیانه در سجلماسه دریافت میکرد؛ (4)او در این شهر،تا مدتی در میان گرو هی از هواداران شیعی،به صورتی پنهانی زندگی میکرد و از یاران خود میخواست که شرایط اختفا را رعایت کنند.
یکی از اشرافِ همراه عبیدالله شیعی،بهنام احمدبن محمد که در سجلماسه بهسر میبرد در این مورد گفت:«عبیدالله مهدی،مقدار زیادی دینار به من داد که در آن بلاد این مقدار یافت نمیشد؛وقتی تعجب زیاد من از این مطلب را فهمید و از امانت و صداقت من آگاه شد،نامه ابوعبدالله شیعی در مورد پیروزی او بر سپاه اغلبی را برای من خواند و از من خواست تا آن را برای کسی آشکار نکنم و گفت جاسوسانی در لباس مخفی مراقب اوضاع و احوال ما هستند».اضطراب عبیدالله مهدی،بیجهت نبود؛چون او شناسایی شد و مکتفی نامهای به زیادةالله نوشت و عبیدالله را همان مهدی که داعی او در کتامه بهسر میبرد،دانست.زیادةالله از یسعبن مدارا،دستگیری مهدی را خواست؛
بدینترتیب مهدی و پسرش(ابوالقاسم)در سجلماسه زندانی شدند. (1)
اسارت مهدی در سجلماسه با اوج درگیری ابوعبدالله شیعی با نیروهای اغالبه مقارن شد؛شهرهای افریقیّه در برابر داعی تسلیم میشد و اقدامات اغالبه بینتیجه بود.در سال 293 ه،زیادةاللّه،سپاهی به فرماندهی مدلجبن زکریا و احمدبن مسرور،برای جنگ با داعی فرستاد؛آن دو در روز دوشنبه،دهم جمادیالآخر به راه افتادند و در روز پنجشنبه سیزده جمادیالآخر به قیروان رسیدند؛اما این سپاه با قتل مدلج و یاران او شکست خورد. (2)مکتفی بالله نامهای خطاب به مردم افریقیّه نوشت و آنها را به یاری زیادةالله و جنگ با داعی شیعی تشویق کرد.
ابنعذاری این لحظه تاریخی و بحرانی در افریقیّه و در نتیجه تزلزل و سقوط دولت اغلبی و ظهور«فاطمیان»را با یک حادثه نجومی بزرگ مقارن دانسته و مینویسد:«زمانی که نامه مکتفی به افریقیّه رسید،کسوفی در سراسر افریقیّه روی داد و مردم نماز کسوف خواندند».دولت اغلبی در برابر پیشروی نیروهای شیعی مستأصل شد و به اقدامات بدون نتیجهای جهت متوقف ساختن داعی روی آورد. (3)از جمله،زیادةالله در شهر اربس با پخش اموال بسیار،نیروی نظامی قابل توجهی گرد آورد؛او سپاهی به«باغایه»نزدیک شهر طبنه فرستاد که انبو هی از بربرهای کتامه را قتل عام کردند.اما با این وجود،کار شیعی همچنان رو به پیشرفت بود.
در سال 293 ه داعی،شهر بَلَزْمه و طُبنِه را تصرف و با امان دادن وارد این دو شهر شد؛او پس از ورود،مأموران مالیاتی دولت اغلبی را مورد مؤاخذه قرار داده و دستور داد تا زکات به سنت پیامبر از شتر و گاو و گوسفند اخذ شود.
زیادةالله همچنان در پی جمعآوری نیرو و تدارک جنگ با داعی بود،او دستور داد تا داعی را بر منابر لعن کنند.در سال 294 ه ابراهیمبن حبشی(سردار زیادةالله)با سپاهی بزرگ ارْبُس را به قصد جنگ با داعی ترک کرد و در نیمه محرم سال 294 ه در طبنه با سپاه داعی برخورد نمود؛در ماه شعبان 294 ه داعی با سپاه،وارد باغایه شد و به مردم امان
داد؛ (1)بدینترتیب دولت اغلبی،نهایت کار خود را نزدیک دید،زیادةالله،در مشورت با ابنصائغ،در پی چاره امر داعی بود.ابنصائغ به او پیشنهاد کرد که پنهانی به مصر فرار کرده و فرماندهی نظامی را جانشین خود کند و اموال خود را نزد او قرار دهد؛زیادةالله به رأی ابنصائغ عمل کرد و دستور داد تا پانصد شتر برای این کار خریدند.فرار زیادةالله به مصر به گوش سردار او(ابراهیمبن حبشی)رسید،او به سرعت خود را به زیادةالله رساند تا مانع از فرار او شود؛او مقاومت در برابر شداید و محاصرههای چندین ساله را گوشزد کرد و گفت:«اهل افریقیّه و ثروت بیحساب آنها در اختیار تو است،درحالیکه تو محبوب مردان خود هستی یک شیخ ناشناس که جایگاهی در بین بربر ندارد علیه تو قیام کرده و تو در دژی استوار قرار داری». (2)
بدنه اصلی سپاه ابوعبدالله شیعی را جمع انبو هی از بربرها تشکیل میداد که آنها را به خیل عظیم ملخها تشبیه کردهاند. (3)شمار آنها را حدود سیصد هزار تن برآورد کردهاند.
مورخین از دوره فعالیت و تبلیغ سِرّی نخستین«داعیان فاطمی»در مغرب به«دوره شخم زدن»یاد کردهاند. (4)این دوره را میتوان بخشی از دوره«پیش اسماعیلیان»تلقی کرد که در اواسط قرن دوم فعالیت میکردند؛آغاز این دوره به اسماعیل فرزند امام جعفر صادق علیه السّلام و زمان رحلت آن حضرت علیه السّلام(148 ه/765 م)برمیگردد؛البته برخی آن را به رحلت پیامبر صلّی الله علیه و آله و پیدایش دو فرقه تسنن و تشیع مربوط دانستهاند؛از«اسماعیلیّه»دو شاخه عمده«مستعلویه»(اسماعیلیّه مغرب)و«نزاریّه»(اسماعیلیان شرقی،یا همان اساسین در بیان خاورشناسان)، (5)جریان اسماعیلیّه را به پیش بردند. (6)
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص72.
2) (2) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص144.
3) (3) .همان،ص152.
4) (4) .ابناثیر مینویسد:ان ارض کتامه من المغرب،قد حرثها الحلوانی و...؛ر.ک:ابناثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص450.
5) (5) .حشاشین assasins ، issini ، Heyssessini ، Hashishin ،رابطه میان الصیصه(صخره)و الصصیانی، assissath.
6) (6) .برخی از محققین،ارتباط و پیوستگی بین اسماعیلیه قرن سوم و اسماعیلیه اولیه را انکار کردهاند.
آغاز قرن دوّم هجری،نقطه عطفی در تحقق انتظارات مسیحایی شیعی از سوی گروههایی که به ظهور منجی ایمان داشتند بود؛این گروههای شیعه،در پایان حکومت«بنیامیّه»شکل گرفتند؛نقطه مشترک این فرقهها در مفهوم«امام موعود»به عنوان محور قدرت دینی و سیاسی،رابط بین مردم و خدا و جانشین پیامبر و تأکید بر نَسَبِ فاطمی او بود؛چنانکه اشاره شد،رحلت امام صادق علیه السّلام و اختلاف در جانشینی را آغاز رسمی کار«اسماعیلیه»دانستهاند؛از سال 148 ه تا رویکار آمدن«فاطمیان»(297ه)را دوره کمون و شکلگیری نهضت«اسماعیلیه»دانستهاند.
حملات نیروهای شیعی در سال 296 ه شدت گرفت و قدرت«اغالبه»به پایتخت آنها رقاده محدود شد؛سپاه ابوعبدالله شیعی در سال 296 ه به شهر قسطیلیّه رسید و شهر را تصرف کرد؛ (1)آنها دو ماه در شهر بهسر بردند،بدون اینکه کاری انجام دهند؛لذا در افریقیّه شایع شد،داعی مریض شده یا مرده است؛اما وقتی که خبر حرکت سپاه بزرگ داعی به تونس رسید،همهجا را ترس و اضطراب فرا گرفت و دولت اغلبی متزلزل و اوضاع پایتخت آنها مختل گردید؛ (2)داعی،در سال 296 ه وارد ارُبس شد؛ابراهیمبن ابیاغلب،والی ارُبس آن،همراهِ یاران خود آنجا را ترک کرد. (3)و اهالی اربس و سپاهِ اغلبی به مسجد جامع پناه بردند؛ابنعذاری مینویسد:«مردم از سر و دوش هم بالا رفته و از ترس قتل عام شیعی به مجامع پناه میبردند»؛به گفته او:سی هزار تن تنها بعد از نماز عصر تا شب در مسجد کشته شدند؛هنگام اذان صبح،او أُربس را به قصد باغایه ترک کرد و (4)روز یکشنبه،پنج روز به آخر جمادیالآخر،خبر سقوط اربس و باغایه به زیادةالله که در رقّاده به سر میبرد،رسید؛ابنصائغ(صاحبالبرید دولت اغلبی)،همچنان در کتمان اخبار میکوشید و برای امیر اغلبی دروغ میبافت و اوضاع را عادی جلوه میداد و میگفت آنها بر شیعی غلبه کردهاند.با این حال ابنصائغ دستور داد در دروازههای
رقاده با وعده پول نیرو جمع کنند؛سرباز پیاده،ده دینار و سرباز سواره بیست دینار؛وقتی این اخبار به مردم رسید و فهمیدند کار امیر اغلبی بهسر رسیده است،دستهدسته شروع به فرار کردند.
زیادةالله که اوضاع را چنین دید،روز دوشنبه،چهار روز مانده به پایان جمادیالآخر 296 ه با انبوه جواهرات و اموال،همراه جمعی از اهالی قیروان،از فقها و رجال دربار و بزرگان به طرابلس رفت.ابنصائغ،در این مدت،امور او را همچنان به عهده داشت؛او میزان اموالی که زیادةالله با خود همراه میبرد را به میزان سی حمل مال که در هر حمل،پانزده هزار مثقال بود،برآورد کرد؛اما اموال در شهر سوسه،توسط عامل آن مصادره و در«قصر رباط»،نگهداری و سرانجام به«شیعه»رسید.مردم،شهر رقاده و کاخهای اغلبی را غارت و دولت اغلبی،بعد از یازده سال و سه ماه سقوط کرد؛ابن صائغ از راه دریا به طرابلس-که زیادةالله در آنجا بهسر میبرد-گریخت؛زیادةالله ابنصائغ را مسئول چنین عواقبی دانست و دستور داد او را به قتل رساندند.خبر فرار زیادةالله به داعی رسید و از اربس به قیروان رفت؛مردم قیروان به وحشت افتادند و فقها و بزرگان خود را به استقبال شیعی فرستادند.
ابوعبدالله شیعی(داعی)اقدامات گسترده نظامی،اقتصادی و فرهنگی،جهت کنترل اوضاع افریقیّه انجام داد؛او شخصی بهنام ابوعبدالله غَرَوَیْهبن یوسف ملوسّی (1)را با گرو هی سوار به شهر رقّاده فرستاد تا اموال بهجا مانده از«اغالبه»را جمع کند. (2)او در روز جمعه،آخر جمادیالآخر با لشکری بزرگ وارد رقاده شد؛ (3)ابتدا دستور داد هیچکس از افراد خارج از شهر،حق ورود به شهر را ندارد و همه افراد شهر باید دست خالی شهر را ترک کنند؛در این سال،داعی،با هفت لشکر به تعداد سیصد هزار تن به سمت قیروان حرکت کرد؛فقها
و بزرگان قیروان به استقبال او شتافتند؛او روز شنبه اول رجب وارد قیروان شد و آنان در«ساقیه مَمْس»با او ملاقات کرده و از او امان خواستند و به تشکیل دولت ترغیب کردند. (1)او به آنها امان داده و وعده احسان و نیکی و اجرای عدالت داد.پیش از این،همین وعدهها را به رجال کتامه داده بود.
او سپاهیان خود را در حوالی شهر رقاده مستقر کرد (2)و خود درحالیکه قاری قرآن این آیه را قرائت میکرد: هُوَ الَّذِی أَخْرَجَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْکِتابِ مِنْ دِیارِهِمْ لِأَوَّلِ الْحَشْرِ ما ظَنَنْتُمْ أَنْ یَخْرُجُوا وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ فَأَتاهُمُ اللّهُ مِنْ حَیْثُ لَمْ یَحْتَسِبُوا وَ قَذَفَ فِی قُلُوبِهِمُ الرُّعْبَ یُخْرِبُونَ بُیُوتَهُمْ بِأَیْدِیهِمْ وَ أَیْدِی الْمُؤْمِنِینَ فَاعْتَبِرُوا یا أُولِی الْأَبْصارِ ؛ (3)وارد قصر معروف به«کاخ صحن»شد؛وی سپس غَرَوَیهبن یوسف را به شهر سوسه فرستاد؛او در سوسه به مردم امان داد و با خود بیست و هشت حمل مال غنایم را به قیروان آورد؛ (4)داعی،اغالبه قیروان و سردارانی که با زیادةالله همکاری نکرده بودند را امان داد و دستور داد،موالی«بنیاغلب»از جمله ابراهیمبن بربربن یعقوب تمیمی،معروف به«قوس»را به قتل رساندند. (5)
به دستور ابوعبدالله،برادرش ابوالعباس محظوم (6)و ابیجعفر حزّری و مادر ابوعبدالله شیعی را که در طرابلس زندانی بودند به قیروان آوردند. (7)ابوالعباس محظوم،فردی عجول و پرحرف و ضعیفالرأی و العقل بود؛از جمله اقدامات نادرست او این بود که او از برادر خود ابوعبدالله خواست همه فقهای مالکی را از قیروان تبعید کند؛اما برادر او نپذیرفت؛ابوعبدالله شیعی،نوعی حکومت نظامی در قیروان برقرار کرد و حسنبن احمدبن علیبن کُلیب(معروف به ابنابی خنزیر)را عامل آنجا قرار داد و دستور داد تا هر که شب از خانه خارج شود و یا شراب بنوشد یا شراب حمل کند و یا نزد او شراب
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص150.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص74.
3) (3) .سوره حشر،آیه 2.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص150.
5) (5) .ابوعبدالله شیعی در مورد قتل قوس گفت:در افریقیّه ایمن نبودم،مگر وقتی که قوس را کشتم.
6) (6) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص74.
7) (7) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص151.
پیدا شود را به قتل رسانند؛وی همچنین دستور داد اموال غارت شده از شهر رقاده را جمع کردند؛کنیزها و بردگان زیادةالله را جمع نموده و آنها را وقف کرد؛او ابوبکر(فیلسوف)معروف به قَمّودی را مأمور و مسئول ضرب سکّه کرد؛روی سکه عبارت الحمدالله رب العالمین را نگاشت و آن را«الحیدریّه»نامید.ابناثیر مینویسد:داعی؛ابتدا سکّه بدون نقش نام زد؛روی سکّه«حجةالله»و پشت آن«تفرّق اعداءالله»ضرب شد. (1)نقش خاتم،ابوعبدالله،عبارت«فتوکل علیالله»بود؛همچنین نقش خاتم اداری که با آن نامهها را مهر میکرد آیه: وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِکَلِماتِهِ وَ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ ؛ (2)بود.روی ران اسبها،«الملک الله»و روی پرچمهای سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ ...وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً ؛ (3)و آیات بسیاری از قرآن نوشته شدهبود. (4)
ابوعبدالله شیعی بعد از سقوط«اغالبه»،برادر خود ابوالعباس را در افریقیّه جانشین خود نمود و با سپاهی بزرگ به سمت سجلماسه حرکت کرد. (5)عبیداللّه مهدی و پسرش ابوالقاسم در سجلماسه زندانی بودند؛ابوعبداللّه شیعی در راه مغرب،مردم را به عبیدالله مهدی که او را امامی از آل علی علیه السّلام میدانست،دعوت میکرد؛او در مسیر سجلماسه از تاهرت عبور کرد و دولت«بنیرستم»که صد و سی سال از عمر آن میگذشت را برانداخت و افراد خانواده رستمی و وابستگان دولت آنها را کشت و سرهای آنها را برای برادرش فرستاد تا در قیروان بچرخانند؛ (6)وی پس از تصرف تاهرت،به سمت سجلماسه حرکت کرد. (7)ابوعبدالله در روز شنبه،شش ذیالحجه،سجلماسه را محاصره و در روز یکشنبه هفتم ذیالحجة آن را فتح کرد و درحالیکه از خوشحالی میگریست،عبیدالله مهدی و پسرش ابوالقاسم را که در اطاقی نزد
مریم بنت مدرار زندانی بودند،آزاد کرد. (1)امیر سجلماسه«الیسع»با خویشاوندان خود از شهر گریختند و از دوّاس خواستند که به تاهرت بیاید. (2)
ابوعبدالله شیعی بعد از چهل روز اقامت در سجلماسه؛ (3)ابراهیمبن غالب مزَّاتی را بعنوان و الی آنجا تعیین کرد و دو هزار سرباز از«کتامه»را در اختیار او قرار داد (4)و سپس همراه عبیدالله و پسرش ابوالقاسم به افریقیّه رفتند؛در پیشاپیش آنها غنایم و اسرای«بنیمدرار»حرکت میکردند.در نزدیکی شهر أَربا،عبیدالله دستور داد تا یسعبن مِدرار را کشتند. (5)در ربیعالاول سال 296 ه مردم سجلماسه بر امیر فاطمی آن(ابراهیمبن غالب مزّاتی)شوریده،او و شیعیان همراه او را کشتند و امیری از«بنیمدرار»بهنام«واسولبن میربن مِدرار»را و الی آنجا ساختند.
در سال 296 ه عبیدالله مهدی همراه پسرش ابوالقاسم و حاجب خود جعفربن علی و ابوالحسن طَیببن اسماعیل(معروف به حاضن)با همراهی ابوعبدالله به شهر رقاده رسید.بزرگان فقها و اهالی قیروان با شادمانی به استقبال او شتافته و با او تجدید بیعت کردند.ابوعبدالله شیعی به آنها و فرزندان آنها امان داد؛اما حرفی از امان در اموال ایشان نزد. (6)عبیدالله مهدی،سوار بر اسبی سرخ و ابوالقاسم پشتسر او سوار بر اسبی کبود و ابوعبدالله در پیشاپیش آنها سوار بر اسب کمیت درحالیکه مردم اطراف آنها را فرا گرفته و سلام میکردند،وارد رقاده شدند و عبیدالله در کاخ معروف به«الصحن»و پسرش ابوالقاسم در کاخ«ابیالفتح»مستقر گردیدند.
میزان مخالفت دولت عباسی با«شیعه»به حدی بود که با حرکت سیاسی شیعه با شدت و
بهصورت ریشهای مقابله میکرد؛قادر(خلیفه عباسی)جلسهای را از علمای بلاد تشکیل داد. (1)تا علما،بهویژهعلمای علوی،صحت نسب او را انکار کنند. (2)مورخان،از جلسه انکار نسب عبیدالله مهدی که جمع کثیری از علما در آن حضور داشتند با عنوان«المحضر»یاد کردهاند. (3)تصمیم این محضر،بر شدت اختلافات افزود و جای بحثی تاریخی را باقی گذاشت.
بدینترتیب نسب عبیدالله مهدی مورد اختلاف مورخان قرار گرفت. (4)ادعای او در مورد اینکه نسبش به حضرت علی علیه السّلام میرسد را ابنعذاری مراکشی باطل دانسته است.خبری از ابنطباطبای علوی نقل شده که:به خدا قسم او از ما نیست و بین ما و او نسبی نیست.مقاتل نیز،دراینباره میگوید:او عبیدالله محمدبن عبدالرحمن بصری است و قاضی ابوبکر باقلانی،نسب واقعی عبیدالله را در کتاب کشف الاسرار و هتک الاستار افشا کرده و او را از«قرامطه»دانسته و ادعا کرده که عبیداللّه مهدی بنیانگذار مذهب قرامطه است.
انکار نسب«فاطمیان»معیار خوبی برای نقد«عباسیان»و مورخان مغربی در تاریخ است.سخن ابنعذاری دراینباره،دیدگاه حاکم در منابع مغربی و اکثر منابع شرقی است. (5)از بین منابع شرقی،ابناثیر،نظر کاملاً مخالفی با ابنعذاری دارد و نسب او را تا علی علیه السّلام ذکر کرده است. (6)از بین منابع غربی،ابنخلدون نیز بر این دیدگاه است.او منکرین نسب عبیدالله مهدی را نقد کرده و تعریض آنها به نسب«عبیدیان»را ناشی از کینه و عداوت«بنیعباس»با«شیعه»و سفه و گناه شمرده است؛او ظهور«عبیدیان»را
1) (1) .ابناثیر سال 402 ه را زمان تشکیل این جلسه شمرده که در آن مرتضی،رضی و گرو هی از علمای علوی و شیعه و سنی حضور داشتند؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،8،ص 73؛همان،ج6،ص446.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص64.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص446؛ابن خلدون،العبر،ج7،ص65،64.
4) (4) .ابراهیم حسن،تاریخ سیاسی اسلام،ج2،ص501.
5) (5) .جرجی زیدان،از محققان معاصر مینویسد:مورخین در انتساب فاطمیان به حسینبن علی علیه السّلام اقوال متناقض دارند و به نظر من انتساب آنها درست است و متعصبین بنیعباس،جهت تحقیر شیعه چنین کردهاند؛ر.ک:زیدان،فتاة القیروان،ص6.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص446.
در مکه،بهترین دلیل بر صحت نسب آنها شمرده است. (1)
ابن عذاری از دیدگاه خاص ضد شیعی خود،در مورد تشیع عبیداللّه مهدی مینویسد:«او تشیع را اظهار و دستور سبّ اصحاب نبی را صادر کرد؛به اعتقاد او همه اصحاب پیامبر صلّی الله علیه و آله بعد از او به جز علیبن ابیطالب علیه السّلام سلمان،اباذر،مقداد،عمار یاسر،مرتد شدند؛او فقهای مغرب را مجبور کرد،تنها به رأی و مذهب جعفربن محمد(امام جعفر صادق علیه السّلام)فتوا دهند». (2)ابنعذاری دیدگاه گرو هی از مخالفان مغربی عبیدالله که در ادبیات مغرب منعکس شده را ذکر کرده است.جنبه برجسته شخصیت عبیدالله،ادعای«مهدویّت»او بود؛لذا ابنعذاری از مخالفت شدید برخی مغربیها؛با این ادعای او سخن گفته و شعری از محمدبن بدیل،کاتب ابنقضاعه آورده که عبیدالله مهدی را به علت ادعای مهدویّت،متهم به کفر کرده است. (3)
وصفی که ابنعذاری از عبیدالله مهدی دارد،گزارش یکی از مخالفان اندیشه مهدویّت و متعصبان به مبادی تسنن است؛ابنعذاری در ادامه مواضع مخالفان عبیدالله مهدی دو بیت شعر را از زبان برخی جوانان قیروان آورده که آن را مخفیانه به عبیدالله مهدی رساندند: (4)در سرزمین«کتامه»شخصی بهنام بَباب،همراه سایر قبایل بربر،بر علیه عبیدالله شوریدند؛عبیدالله،گرو هی انبوه از کتامه را مأمور جنگ با شورشیان کرد؛اکثر شورشیان کشته شده و بَباب اسیر گردید. (5)گزارش این فتح در قیروان بر مردم خوانده
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص64.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص160.
3) (3) . حل برقاده المسیح کان بها آدم و نوح حل بها احمد المصطفی حل بها الکبش و الذبیح حل بها اللّه ذوالمعالی و کل شیء سواهُ ریح
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص160؛ الجور قدر ضینا لا الکفر و الحماقة! یا مدعی الغیوب مَنْ کاتبُ البطاقَة؟
5) (5) .همان.
شد.زناته بار دیگر به تاهرت بازگشتند و دوّاسبن صولات(والی فاطمی)را محاصره کردند؛عبیداللّه مهدی،سرداری بهنام شیخالمشایخ را به جنگ آنان فرستاد و آنها زناته را در هم شکستند.ابوعبداللّه شیعی در سال 297 ه،همراه با سرداران خود از کتامه برای سرکوب قیام قبایل مغربی و فساد و ناامنی راهها،به مغرب لشکر کشید و شورشیان را سرکوب و آبادیها و شهرهای زیادی را فتح کرد.در پی آن نامههای متعدد تبریکِ فتح از نقاط مختلف به او رسید و در افریقیّه قرائت شد.
در ذیالحجة سال 297 ه،در شهر تَنَس بزرگان کتامه نزد ابوعبدالله شیعی جمع شدند و در مورد خلع عبیدالله مهدی به مشورت نشستند. (1)او در این جلسه به آنها گفت:رفتار عبیداللّه مهدی شباهتی به رفتار مهدی که تاکنون مردم را به او میخواند ندارد و نگرانی خود را از اینکه در مورد او به اشتباه رفته،اعلام نمود و برای روشن کردن اظهارات خود داستان حضرت ابراهیم را ذکر کرد که هنگام شب ستارهای بر او طلوع کرد و گفت این پروردگار من است؛آنگاه ادامه داد که بر من و شماست که عبیدالله مهدی را آزمایش کنیم (2)و علایم امام مهدی(المهدی رسول اللّه در بین دو کتف او است چنانکه مهر نبوت«خاتم النبوه»در بین دو کتف پیامبراکرم صلّی الله علیه و آله،بود و نشانهها و معجزات آشکار مهدی که نزد نقبای او معروف بوده را در او جستوجو کنیم.جماعت حاضر،همپیمان شده،برای امتحان عبیدالله مهدی (3)به رقّاده رفتند.
در سال 298 ه ابوعبداللّه شیعی در جنگ با بربرهای زناته،چند شهر را تصرف کرد و اهالی آنها را به اسارت گرفت.گزارش فتوحات به عبیدالله رسید؛ابوعبداللّه بعد از انجام این عملیات که چندین ماه طول کشید،به رقاده رسید؛درحالیکه خبر اجتماع ابوعبدالله شیعی با بزرگان کتامه و تصمیم آنها به خلع عبیدالله را به او رساندند.اندیشه خلع عبیدالله مهدی،از سوی قبیله بربر«هوّاره»در طرابلس استقبال شد و جماعتی از«زناته»،«لمایه»و
سایر قبایل طرابلس را در محاصره گرفتند.جمع انبو هی از آنها کشته و سرها در رقاده نصب شد. (1)عبیدالله بعد از حادثه سرکوب بربر هوّاره به عامل (2)خود در طرابلس(عَروبه)دستور داد تا ابیزاک تمّامبن مُعارک الاُجَّانی و ابوعبداللّه شیعی را به دلیل نیت قتل او بکشند. (3)ابوعبدالله شیعی و برادر او ابوالعباس را نزدیک کاخ عبیدالله مهدی،با نیزه کشتند.زمانی که ابوعبدالله و ابوالعباس به محل کمین رسیدند،افراد عَروبه از محل خود بیرون پریدند.ابوعبدالله به عَروُبه فریاد زد،فرزندم ما را نکش.عروبه گفت:کسی که مردم را به اطاعت او،امر کردی به من فرمان قتل تو را داده است.این حادثه در ظهر روز سه شنبه اول ذیالحجه سال 298 ه روی داد. (4)عبیدالله در مرگ آن دو گفت:رحمکالله یا اباعبدالله!و خداوند جزای نیکو در آخرت به شما عنایت کند و خداوند ترا رحمت نکند ای ابالعباس!چون تو راه حقیقت را سد کردهای. (5)
عبیدالله مهدی انگیزه قتل این دو را به مشرق نوشت:«اما بعد،شما از مقام ابیالعباس و ابیعبدالله در پیشگاه اسلام آگاهی دارید؛شیطان،ایندو را گمراه کرده و من آنها را با شمشیر پاک کردم؛والسلام».ابوعبدالله شیعی در ضمن داستانی،وقوع قتل خود توسط عَرُوبه،را پیشگویی کرده بود.قتل این دو با تشنج گسترده در طرابلس و تاهرت و نقاط دیگر همراه شد و ادعای مهدویّت چند نفر بربر را به دنبال داشت.
عبیدالله بعد از قتل ابوعبدالله،چند روز از چشم«کتامه»مخفی شد و سپس به آنها امان داد و بهطور متفرق و با احتیاط آنها را پذیرفت و سپس گرو هی از آنها را به اشکال مختلف کشت.از جمله اقدامات عبیدالله مهدی در سال 298 ه این بود که لشکری برای سرکوب«لُواتَه»فرستاد.در سال 299 ه،انبو هی بیشمار از«زناته»نیز کشته شدند.عبیدالله مهدی،سپس شورش مردم تاهرت که بر عامل فاطمی آن،دوّاس شوریده بودند و شورش طرابلس را سرکوب کرد؛او در 300 ه مارِطی(الملوطی-کادوکبن مُعاک)که
مدعی شد مهدی منتظر است و بر سراسر«زاب»حاکم شد را بهوسیله ابوالقاسم شیعی وادار به تسلیم نمود. (1)
در سال 300 هجری عبیدالله مهدی،حبّاسةبن یوسف را مأمور دستگیری بقایای«اغالبه»نمود،او شهر سُرت را از نیروهای وابسته به دولت عباسی آزاد کرد و با دادن امان،وارد شهر اجدابیه شد و نیروهای عباسی از این شهر فرار کردند؛او سپس شهر برَقه را پاکسازی نمود؛ (2)ابنعذاری مینویسد:«عبیدالله مهدی،دست حبّاسةبن یوسف را در انجام هر امری باز گذاشته بود». (3)اخباری که ابنعذاری در این مورد نقل کرده،حاکی از شدّت قساوت و برخورد نظامی حبّاسةبن یوسف در شهرهای فتح شده است.چند سپاه مصر در جنگ با حباسه شکست خورد.در شهر برقه،در ادامه پاکسازی اغالبه و وابستگان آنها به دستور حباسةبن یوسف،خانواده حارث و نزار و نیز،دو پسر ابنحّمال مزّاتی را به علت توهین و اتهام دزدی به عبیدالله مهدی هنگام عبور از برقه قتلعام کردند.مردم برقه در شکایتی به عبیدالله،جنایات حباسه به بنیحّمال مزّاتی را گزارش کردند.عبیدالله مهدی اعلام بیاطلاعی کرد و گفت (4)من فقط در مورد سه نفر دستور قتل دادم و از مردم عذرخواهی کرد؛به دستور او حبّاسه برقه را به سمت مصر ترک کرد و در«جبلمقته»فرود آمد؛او در سر راه خود دژها و نقاط آباد را تصرف میکرد.
«دولت فاطمی»با پیروزی در افریقیّه،سلسله تلاشهای منظمی برای فتح مصر آغاز کرد؛هدف اصلی آنان تأسیس خلافت فاطمی در مصر بود.عبیدالله بعد از حمله بزرگ دوم به مصر،به مکه نامه نوشت و از آنها خواست با او بیعت کنند؛ (5)این کار او،حاکی از نیّت واقعی عبیدالله از حمله به مصر است که سرانجام به فتح کامل مصر منجر شد.علل
انصراف«فاطمیان»از غرب جهان اسلام و توجه آنها به شرق،هنوز جای تحقیق دارد؛همکاری«ادریسیان»با دولت اموی آندلس و فعالیت خوارج و افزایش تعصب بربرها برای تشکیل دولت مستقلِ بربر و اختلاف در صفوف بربرهای حامی«فاطمیان»و نیز افزایش فعالیتهای فرهنگی تسنن در مغرب،از عوامل عمده هزینه سنگینی بود که فاطمیان برای تصرف مصر تحمل کردند؛از جمله ماهیت متزلزل فاطمی بود که کار را دشوار میساخت و این دولت،با تأسیس شهر قاهره به عنوان پایتخت،آخرین آزمون خود(انتخاب مرکز استقرار و آرامش)را با موفقیّت پشتسر گذاشت؛در نهایت،فتحِ مصر بهوسیله فاطمیان توازن قدرت در مدیترانه را بین امویان آندلس و فاطمیان برقرار ساخت.
در سال 301 ه،ابوالقاسم پسر عبیدالله مهدی،رقاده را با لشکری عظیم به سمت مصر ترک کرد،تحرکات نیروهای«اغلبی»و«عباسی»مصر،همچنان ادامه داشت،سردارِ عبیدالله مهدی(حسنبن احمدبن ابیخنزیر)،به شکل فجیعی بهدست محمدبن قُرهُب اغلبی کشته شد و ششصد تن از یاران او اسیر شدند و ناوگان او به آتش کشیده شد. (1)
لشکر ابوالقاسمبن عبیدالله در سال 302 ه به اسکندریه رسید.در این سفر حباسهبن یوسف همراه او بود.مردم اسکندریه از ترس سپاه ابوالقاسم،شهر را ترک کرده و به دریا گریخته بودند.ابوالقاسم و حباسه،اموال موجود در شهر را به غنیمت گرفتند و ابوالقاسم به سمت فَیّوم حرکت کرد و لشکر او در آنجا مستقر شد.سپاهی از عراق از طرف خلیفه بغداد،به سرداری مونس الفتی به جنگ ابوالقاسم آمد. (2)در این هنگام،حباسهبن یوسف به دلیل اختلاف با ابوالقاسم به مغرب گریخت؛مونس الفتی در روز دوشنبه نیمه رمضان 302 ه به مصر رسید و ابوالقاسم،ناگزیر،مصر را به سمت افریقیّه ترک کرد؛سپاه مصر در برقه متلاشی شد؛ (3)حبّاسه به برادر خود عروبه در تاهرت،نامه نگاری کرد و به او وعده داد که بعد از پیروزی با او همپیمان خواهد شد؛عبیدالله مهدی که از تبانی آنها مطلع شد،دستور داد حباسه را دستگیر کنند.حباسه در راه فرار به مغرب به حوزه برقه رسید و سپس وارد شهر نفزاوه شد؛امّا در آنجا او و اصحابش مورد تعقیب قرار گرفتند و حبّاسه
دستگیر شد و او را نزد عبیدالله بردند و همراه خانواده و نزدیکانش حبس کردند. (1)دستگیری و قتل حبّاسه شورش بزرگی را از سوی عروبه در مغرب به همراه داشت. (2)
مهدی به سال 297 ه،علیبن عمر را و الی صقلیه کرد.مردم او را عزل و احمدبن قرهب را و الی کردند.احمدبن قرهب در سال 300 ه اطاعت مهدی را رها کرد و خطبه بهنام مقتدر عباسی خواند. (3)در سال 303 ه اوضاع جزیره صقلیه آشفته شد و مردم بر ابنقُرَهب شوریدند و برخی با عبیدالله مهدی در مورد خلع ابنقرهب مکاتبه و اطاعت خود از عبیدالله مهدی را اعلام کردند؛مردم صقلیه با این تصمیم،به دو گروه مخالف و موافق عبیدالله مهدی تقسیم شدند؛ابنقُرهُب،چند کشتی اجاره و اموال زیادی را در آنها جمع کرد و تصمیم گرفت از صقلیه به آندلس فرار کند؛مردم متوجه فرار او شدند و او،پسرش و نیز افراد همراه او را اسیر کردند و نزد عبیدالله مهدی فرستادند. (4)در پی این رویداد مردم جزیره به عبیدالله نامه نوشتند و از او خواستند برای آنها عاملی تعیین کند؛آنان در نامه خود شرایطی را برای عبیدالله گذاشتند که او را عصبانی کرد. (5)ابنقُرهب و اصحاب او با غل و زنجیر،در محرم سال 304 ه وارد شهر سوسه که عبیدالله مهدی در آن بهسر میبرد شدند؛عبیدالله آنها را پذیرفت و به او گفت:«چه چیز باعث شد علیه ما قیام و حق ما را انکار کردی؟»او گفت:«اهل صقلیه به زور مرا و الی کردند و به زور نیز خلع کردند».عبیدالله مهدی آنها را به رقاده فرستاد و سپس روی قبر حسنبن ابیخنزیر در باب سالم آنان را کشتند. (6)
عبیدالله در ماه ربیع الاول سال 303 ه ناوگان نظامی را به صقلیه فرستاد؛فرماندهی این ناوگان با اباسعید معروف به الضیف بود.ناوگان چند ماه صقلیه را در محاصره داشت.مردم صقلیه با مشاهده لشکر و ناوگان بزرگ فاطمی،امان خواسته و تسلیم شدند.
الضیف،خبر فتح صقلیه را،برای عبیدالله مهدی نوشت،او به مردم امان داد و دیوار شهر را خراب کرد و اسلحه و اسبها و بردگان را مصادره کرد و آنگاه غنایم را با کشتی برای عبیدالله فرستاد.الضیف،سالمبن ابیراشد را با گرو هی از«کتامه»بر جزیره مستولی ساخت و خود به قیروان بازگشت؛سالمبن راشد در سال 313 ه چند شهر را در صقلیه فتح کردند،با این وصف صقلیه در طول حکومت اغالبه و فاطمیان صحنه نزاع بود.
ابناثیر درباره اوضاع این شهر مینویسد:«صقلیه،همواره محل شورش و جنگ بود و مسلمانان،در نقاطی که در تصرف رومیها بود پیوسته جنگ داشتند». (1)
همزمان با صقلیه،متصرّفات«فاطمیان»در سراسر نقاط مغرب اقصی،اوسط و ادنی،در معرض سقوط قرار گرفت و دشمنانِ عنودِ آنها،کینههای گذشته را زنده کرده و آتش مخالفت با مبانی دعوت فاطمیان را برافروختند؛ابنعذاری مراکشی که خود از مخالفان سرسخت«تشیع»است گزارشهای متعددی را-چنانکه گذشت-از برخورد با مبانی دعوت فاطمیان بهوسیله برخی رجال مغرب،روایت کرده است؛«دولت اموی»،مسئولیت و هدایت این مخالفتها را به عهده داشت.
عبیدالله مهدی بعد از پیشروی در مغرب،برای بزرگان آنجا نامه نوشت و آنها را به خود خواند؛ (2)وی از جمله برای سعید بن صالح،نامه نوشت و او را به قبول دعوت فاطمی فرا خواند؛اشعاری که در نامه مهدی به سعیدبن صالح آمده،نشان میدهد که او را با قهر و زور به امامت خود خوانده است؛سعید،با پاسخی تند،امامت عبیدالله را رد کرد؛در سال 304 ه ابیمدین شهر برقه را بعد از هجده ماه جنگ و در سال 305 ه مصالةبن حبوس شهر نکور را،فتح نمودند و در پی آن،سعیدبن صالح(رئیس نکور)کشته شد.بنیصالح از ترس،نکور را ترک کرده و به آندلس گریختند و به خلیفه اموی(ناصر)پناه بردند؛آنها در شهر بندری مالقه مستقر شدند و ناصر،قول همکاری و کمک مالی به آنان داد.
مصالة،مردی بهنام ذلول را و الی نکور ساخت و خود به تاهرت بازگشت؛اما
صالحبن سعید،از بندر مالقه به قصد او،حرکت کرد و او را به قتل رساند و خود حکومت نکور را به دست گرفت (1)و برای امیر اموی هدایایی از اسب و شتر فرستاد. (2)
در آغاز ذیالقعده سال 306 ه ولیعهد دولت فاطمی(ابوالقاسم)برای بار دوم به مصر لشکر کشید. (3)جماعتی از«کتامه»،عرب افریقیّه و بربرهای سایر قبایل او را در این تهاجم همراهی کردند.عبیدالله مهدی،منّ اللهبن حسین را از حکومت قیروان عزل و همراه ابوالقاسم راهی مصر کرد و قیروان را به اباسعید الضیف،داد.در آغاز سال 307 ه ابوالقاسم،یکی از سرداران خود به نام سلیمانبن کافی که مسئول مقدمه لشکر بود را با گرو هی از کتامه و دیگران به اسکندریه فرستاد و آنها شهر را تصرف کردند.سپاه ابوالقاسم،وارد شهر اسکندریه شد و ابوالقاسم خبر فتح را برای پدرش نوشت؛او بعد از فتحِ اسکندریه،سلیمانبن کافی را جهت فتح فَیُّوم،فرستاد؛او پس از نبردی شهر را تصرف کرد،سپاهیان افریقیّه پیدرپی وارد مصر میشدند و نیروی انبو هی در اطراف ابوالقاسم جمع شد؛وی پس از فتح اسکندریه،آنجا را به قصد فیّوم ترک کرد و در الاشمونین فرود آمد. (4)به گزارش ابنعذاری؛با ورود انبوه لشکر فاطمی به مصر قحطی،وبا،آشوب و اضطراب در آن مناطق حاکم شد. (5)
مصر در زمان حمله ابوالقاسم از نیروهای نظامی خالی بود و ابوالقاسم از این موقعیت استفاده مطلوب را برد.چند تن از وابستگان فاطمی در مصر،بهنام محمدبن علی مادرایی و برادرش ابیزنبور،ضعف مصر را مخفیانه برای ابوالقاسم گزارش و زمان مناسب تصرف مصر را به او اعلام کردند و از او اعلام اطاعت نمودند؛اما مادرایی از
1) (1) .ورود صالحبن سعیدبن صالح به نکور و رقابت برادران او؛هادی،ادریس،معتصم،در تصرّف نکور،به صورت داستانی آمده است؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص179،178.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص175.
3) (3) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص80.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص501.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص182.
طرف دیگر نامهای به«خلیفه عباسی»مقتدر نوشت و اخبار ورود سپاه افریقیّه به مصر را گزارش کرد.در حقیقت به گفته ابنعذاری نقشه مادرایی این بود که تا آمدن و الی مصر از بغداد،خود را هوادار ابوالقاسم نشان دهد.اهالی اسکندریه،به دنبال تصرف شهر به دست نیروهای فاطمی،از شام درخواست کمک کردند و ثمل الفتی با ناوگانی به طرف اسکندریه حرکت کرد تا از مردم آنجا حمایت کند؛او ناوگان فاطمی را در هم شکست و گرو هی از کتامه کُشته و گرو هی اسیر شدند؛برخی از اسرا از سرداران معروف فاطمی بودند؛ثمل،اسرا را با وضع خاصی سوار بر شتر در خیابانهای فسطاط گرداند. (1)
بنای شهر سلطنتی مهدیّه،نخستین اقدام حیاتی عبیدالله مهدی بود.افریقیّه از آغاز ورود اسلام تا زمان عبیدالله مهدی سرزمین شورشهای دائم بود؛چنانکه عبیدالله،خود با استفاده از این وضعیت در آنجا موفق به برپایی حکومت شد؛بنابراین،عبیدالله،بعد از استقرار نسبی در افریقیّه در اندیشه حفظ حکومت خود از شورشهایی بود که موجودیت او در افریقیّه را تهدید میکرد.آتش شورش«خوارج»بر افروختهتر میشد.عبیدالله در ساحل تونس تا قرطاجنه،به دنبال مکانی بود که مرکز مناسبی جهت استقرار سازمان اداری حکومت او باشد؛ابناثیر و ابنخلدون،اضطراب عبیدالله مهدی از هجوم خوارج را به صورت پیشگویی ذکر کردهاند. (2)ساخت مهدیّه از 303 تا 306 ه طول کشید.در روز پنجشنبه هشتم شوال سال 308 ه عبیدالله مهدی به همراه خانواده،اصحاب،اموال و همه مایحتاج زندگی به مهدیّه رفت و در آنجا ساکن شد.او در آنجا چند کاخ و خانههایی برای سران دولتی ساخت. (3)خانههای قیروان و رقاده به علت بارندگی زیادِ سال 308 ه دچار ویرانی شده و عبیدالله،مجبور بود در انتقال به مهدیّه تعجیل کند. (4)منابع،از مهدیّه به عنوان شهر حصین و دژ نام بردهاند.عبیدالله با استقرار در پایتخت جدید،موجودیت
دولت فاطمی را اعلام کرد و دارالصناعه بزرگی را در ساحل مهدیّه ساخت و ناوگانی متشکّل از دویست کشتی جنگی به وجود آورد. (1)شعرای افریقیّه در وصف مراسم انتقال عبیدالله به مهدیّه،اشعار مختلفی سرودهاند.
عبیدالله مهدی با انتقال به مهدیّه بهطور موقّت از شورش خوارج و سایر مخالفان در امان ماند؛عمدهترین مراکز تجمع خوارج،ناامن بود و عملیات نظامی دولت فاطمی در آنها استمرار داشت.
عبیداللّه مهدی در کنار عملیات نظامی در مغرب،داعیانی را به نقاط مختلف مغرب میفرستاد؛از جمله این نقاط،تاهرت(از اماکن استقرار خوارج)بود.ابوعبدالله داعی،هنگام خروج از سجلماسه ابوحُمِیْد دَوّاس را و الی خود قرارداده بود.او شش ماه در سجلماسه ماند تا سپاه افریقیّه به وی پیوستند و آنجا را در سال 299 ه بهطور کامل فتح کردند.مصالة بن حبوس مکناسی سیزده سال و الی آنجا بود تا اینکه،محمّدبن خَزَر الزناتی در شعبان سال 312 ه او را به قتل رساند.بعد از او برادرش(یَصَل)بن حبوس تا سال 319 ه و الی و سپس ابومالکبن یغمراسن و الی شد.اهالی شهر بر او شوریدند و در سال 323 ه او را اخراج کردند (2)و ابوالقاسم الاحدب ابنمصالةبن حبوس را بر خود مقدم داشتند.با قتل ابوالقاسمبن مصاله؛داودبن ابراهیم و الی تاهرت شد.بعد از او حمیدبن یصل در جمادیالآخر 323 ه تاهرت را به دست گرفت.حمیدبن یَصَل تاهرت را در جمادیالآخر سال 323 ه ترک کرد و به آندلس رفت.سرانجام اسماعیل،شهر تاهرت را تصرف کرد و میسور فتی را و الی آن قرار داد.مردم شهر علیه میسور شوریدند و از میسور به محمدخزر زناتی شکایت بردند و او را به تاهرت دعوت کردند.«بنو خزر»و«زناته»دژ عظیم تاهرت را تصرف کردند و همچنان اوضاع تاهرت ناآرام بود و یعلیبن محمد الیفرنی الزناتی بر آن دست یافت.تا اینکه جوهر سردار شیعی در سال 349 ه در تاهرت مستقر شد.
عبیداللّه مهدی،در دوره زمامداری خود موفق شد سراسر افریقیّه،طرابلس،برقه و صقلیه
را تحت سلطه خود درآورد.در زمان او،مصر بهدست پسرش(ابوالقاسم)فتح شد.عبیدالله دارای شش پسر بود؛پسر بزرگ و ولیعهد او ابوالقاسم عبدالرحمنبن عبیدالله بود؛عبیدالله مهدی،در سن شصت و سه سالگی در سال 322 ه در مهدیّه درگذشت. (1)مردم،در سوم ربیعالاول سال 322 ه با ابوالقاسمبن عبیدالله بیعت کردند. (2)دوران ابوالقاسم،سراسر،دوران فتح بود؛درباره او گفتهاند که بر هیچ مرکبی از دروازه قصرش سوار نشد،مگر اینکه با پیروزی بازگشت؛شهرهای زیادی از روم در ایام او گشوده شد و شورشهای متعدّدی سرکوب شد.از جمله دو شورش ابنطالوت و صاحب الحمار. (3)
در ناحیه طرابلس،ابنطالوت قرشی،علیه ابوالقاسم شورید؛او خود را پسر مهدی میدانست. (4)گرو هی از بربرها از او حمایت کردند.با این وجود،ابوالقاسم شورش او را سرکوب و ابنطالوت و اصحابش را کشت. (5)
در دوران حکومت فاطمی در مغرب«خوارج»همواره در جناح مخالف این دولت بودند و شورشهایی را برپا میکردند؛ (6)از جمله بزرگترین این شورشها که چندین سال دولت فاطمی را به خود مشغول کرد،شورش مخلد پسر کَیدادبن عثمانبن وُرِیمتبن تبقراسن بن سمیداربن یَفرَن(پدر کاهنه)بود؛ (7)او بعد از مرگ عبیدالله مهدی و در آغاز حکومت ابوالقاسم،مذهب خود را آشکار کرد و علیه«شیعه»قیام نمود و به تخریب شهرهای افریقیّه پرداخت و تعداد نامحدودی از اهالی آن را کشت.در سال 332 ه ابوالقاسم مجبور شد رقاده را ترک کرده و به مهدیّه برود. (8)
در سال 333 ه ابویزید،توانست سردار بزرگ فاطمی مسیرة الفتی را نیز شکست
1) (1) .همان،ص208.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص83.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص99.
4) (4) .همان،ص100،99.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص209.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص188.
7) (7) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص84؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص216.
8) (8) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص191.
دهد. (1)بین آن دو جنگهای بسیاری صورت گرفت؛اما جنگ بزرگ بین آنان،در«وادی الملح»روی داد که در آن،انبو هی از اصحاب ابوالقاسم کشته شدند. (2)در سال 333 ه،ابوالقاسم،سپاهی به فرماندهی زیدان به برقه فرستاد و عامربن مجنون و ابازراره را با او همراه کرد.جماعتی از سپاهیان برقه از«کتامه»با این سپاه همراه بودند؛لشکر به سمت مصر حرکت کرد و اسکندریه را تصرف نمود؛محمدبن اخشید سپاهی بالغ بر پانزده هزار تن را به مقابله با سپاه فاطمی فرستاد؛اما شکست خورد و جمع انبو هی از آنها اسیر شدند. (3)فاس که در اختیار احمدبن ابیبکر جذامی بود؛به سال 334 ه به دست میسور تصرّف شد، (4)او احمد را دستگیر کرد و به مهدیّه اعزام نمود.مردم فاس حسنبن قاسم لواتی را به ولایت برگزیدند و در جنگ با میسور،هفت ماه مقاومت کردند. (5)
شورش دیگر،به رهبری ابویزید که یکی از ائمه مذهب«اباضی»از فرقه نکاریّه(صاحب الحمار،شیخ المؤمنین)بود به وقوع پیوست؛ابنعذاری او را ستوده و مینویسد:فقها و عبّاد به او پیوستند و در ماه صفر سال 332 ه قیروان را تصرف کردند،او با ورود به قیروان،مردم را به جهاد علیه«شیعه»و اطاعت از مذهب«مالکی»فرا خواند؛سرانجام در شوال سال 334 ه ابوالقاسم در محاصره ابویزید،کشته شد. (6)
کنیه او«ابوطاهر»و لقب او«منصور»بود؛وی در رمضان سال 302 ه در مهدیّه متولد شد و در سی و دو سالگی حکومت را به دست گرفت؛مهمترین مسئله زمان او،شورش صاحب الحمار بود؛کار صاحب الحمار در افریقیّه رو به پیشرفت بود؛او در سال 335 ه،
شهر مهدیّه و سپس سوسه را محاصره کرد. (1)در سوسه او را از شهر بیرون کردند (2)وی آنگاه به مهدیّه رفت و وارد شهر شد؛یکی از سربازان اسماعیل،این خبر را برای او برد؛اسماعیل در حال بازی با لاکپشت در استخر کاخ بود،به او گفتند:بازی میکنی؟درحالیکه صاحب الحمار وارد مهدیّه شده!او با خونسردی گفت:«مرگ او فرا رسیده؛قسم به خدا،هرگز به آنجا باز نخواهد گشت»؛و در همان لحظه،دستور جنگ با او را صادر کرد. (3)
منصور در سال 336 ه شهر صبره را در نزدیکی قیروان ساخت و«فاطمیان»و اصحاب آنها مهدیّه را ترک کردند و در شهر جدید مستقر شدند و آن را«مَنصُوریه»نامیدند.منصور همه همت خود را صرف نابودی ابویزید کرد. (4)ابویزید که در برابر حملات منصور تاب مقاومت نداشت،به قلعه کتامه فرار کرد. (5)سپاهیان منصور او را دستگیر و در قفس آهنی گذاشته،نزد منصور به مهدیّه بردند (6)و در همان دروازه شهر مهدیّه که ابویزیدِ خارجی،نیزه خود را در آن زده بود،مصلوب کردند.
حمیدبن یصلتن(عامل مغرب)دعوت«شیعه»را کنار گذاشت و به«امویان»پیوست و تاهرت را در سال 336 ه تصرف کرد؛اما منصور با کمک نیروهای زیریبن مناد،تاهرت را باز پس گرفت و به یعلیبن محمد یفرنی سپرد و خود برای سرکوب بربرهای«لُوَاته»حرکت کرد و آنها نیز،ناگزیر به صحرا گریختند.منصور بقایای صاحبالحمار از جمله پسر او(فضل)را در 336 ه و معبِدبن خزر حامی ابویزید را در سال 341 ه از بین برد.
فرج صقلی به همراه ناوگان بزرگی،حمله فرنگیها به صقلیه را در هم شکستند؛منصور امارت صقلیه را به سال 339 ه از خلیلبن اسحق گرفت و به حسینبن علی کلبی واگذار کرد. (7)
بعد از مرگ منصور در سال 341ه (1)پسر او مَعَد،معروف به«المعزلدیناللّه»ریاست دولت فاطمی را در سن بیست و دو سالگی به عهده گرفت؛ (2)او سیاست و دلجویی از بربرها را پیشه خود ساخت. (3)در پی مرگ کافور اخشیدی(امیر وابسته به عباسی دولت مصر)،اوضاع مصر متشنج شد، (4)ناگزیر،خلیفه فاطمی،لشکری را به سرداری اباالحسن جوهر صقلی به مصر فرستاد. (5)او مصر را فتح کرد.بزرگان دولت اخشیدی به شام فرار کردند و دعوت دولت فاطمی بهنام المعزلدین اللّه (6)در روز جمعه بیستم شعبان 358 ه در جامع عتیق و در خطبه نماز جمعه به امامت ابومحمد الشمنشاطی خوانده شد. (7)فتح مصر برای دولت عباسی گران تمام شد؛چنانکه در مقابله با آن قادر به انجام هیچکاری نبود؛ابنهانی شاعر بزرگ آندلسی،موقعیّت این فتح را به شعر سروده: (8)
یقول بنوالعباس قد فُتحت مصر فقل لبنی عباس قد قضی الأَمرُ
در مکه در جریان مراسم حج سال 358 ه،خطبه بهنام خلیفه فاطمی خوانده شد. (9)در مدینه نیز،ابومسلم العلوم بهنام المعز خطبه خواند.جعفرفلاح به شام رفت و حسینبن عبدالله را دستگیر و نزد جوهر فرستاد؛جوهر نیز،جماعت اخشیدی را به معز هدیه کرد.آنها در رجب سال 359 ه وارد افریقیّه شدند.به سال 361 ه،بعد از فتح مصر،مَعَد،منصوریّه را به قصد مصر ترک کرد (10)و در اواخر شوال سال 361 ه،
1) (1) .منصور در سال هفتم خلافت،در اثر آسیب ناشی از سرمای زیاد و سرپیچی از دستور طبیب خود(اسحقبن سلیمان اسرائیلی)مرد؛ابن خلدون،العبر،ج4،ص99،95.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص309.
3) (3) .همان،ج7،ص243.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص99.
5) (5) .جوهر،غلام پدر اسماعیل بود.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص309.
7) (7) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص221.
8) (8) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص315.
9) (9) .خطبه حج سال 365 ه به نام عزیزبالله فاطمی خوانده شد؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص362.
10) (10) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص330.
وارد مصر شد. (1)او ابیالفتوح(یوسفبن زیریبن مناد صنهاجی)را در افریقیّه جانشین خود قرار داد و به همه عمّال،دستور داد تا از ابیالفتوح اطاعت کنند؛بدینترتیب ابیالفتوح،بعنوان امیر مغرب و افریقیّه امور دولت فاطمی را در غرب سرزمینهای اسلامی به دست گرفت.به قدرت رسیدن ابیالفتوح در افریقیّه و مغرب،آغاز بالقوه شکلگیری حکومت بربری«زیریان»بود؛زیرا معد،سرداری بربرها را از بُلُکین گرفته و به یوسف زیری واگذار نمود؛بلکین سیزده سال به عنوان امیر و وابسته به فاطمیان امور را به عهده داشت.
مغرب اقصی همواره مورد نزاع«ادریسیان»،«امویان»آندلس و«فاطمیان»بود.حاجب دولت اموی(منصوربن ابیعامر)بارها کوشید تا بُلکین را به خود جذب کرده و در جناح«امویان»وارد سازد؛این امر،تا حدودی،بعد از وفات بلکین در سال 373 ه محقق شد.برادران او در قرطبه مورد استقبال ابنابی عامر قرار گرفتند (2)و آمادگی خود را جهت جنگ،زیر پرچم«بنیامیه»اعلام کردند. (3)در سال 347 ه،جوهر(سردار خلیفه فاطمی)به سمت مغرب حرکت کرد و فاس را تصرف نمود؛او بدینترتیب،عملیات«فاطمیان»در مغرب را شروع کرد.
جوهر،سپس به سمت سبته رفت و موفق به فتح آن نشد؛لذا به قصد تصرّف سجلماسه به راه افتاد؛امیر سجلماسه،محمدبن فتح،(الشاکرلله)با اموال،اصحاب و خانواده خود،شهر را ترک کرد (4)و در دوازده میلی،سجلماسه در دژی متحصّن شد؛ (5)جوهر بدینترتیب،سجلماسه را گرفت و محمدبن فتح را در رجب سال 347 ه کشت. (6)
نیروهای ادریسی و خوارج مغرب،در برابر جوهر قادر به مقاومت نبودند؛یکی از
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص228.
2) (2) .نخستین خدمات برادران زیری،شرکت در جنگهای شمال آندلس بود؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص413.
3) (3) .الدولة الصنهاجیة،ج1،ص95.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج7،ص97؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص261.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص222.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص262.
بقایای ادریسیان در فاس(حسنبن کنون)از ترس جوهر در سال 347 ه به دربار عبدالرحمن ناصر اموی رفت. (1)صاحب سبته در سال 348 ه اخبار فتوحات جوهر در غرب را برای امیر اموی(عبدالرحمن ناصر)گزارش کرد. (2)در سال 368 ه،ابوالفتوح(یوسفبن زیریبن مناد)در ادامه تحرّک فاطمیها در مغرب،از طرف العزیزبالله،شهر بصره را منهدم و در چهارشنبه آخر شعبان 368 ه وارد فاس شد (3)و آنجا را تصرّف کرد؛او سپس،سجلماسه و بلاد هبط را گرفت و«بنیامیه»را از آنجا بیرون راند. (4)ابنعذاری مینویسد:«ابوالفتوح بصره،از شهرهای آباد مغرب را منهدم کرد چنانکه امروز،هیچ آثاری از آن در مغرب باقی نمانده است».
ابوالفتوح در ادامه تحرکات خود در مغرب،به دستور خلیفه فاطمی،بعد از فتح بصره به بلاد برغواطه رفت؛ (5)سرزمین برغواطه در اختیار صالح برغواطی بود؛او با چند جنگ،صالح را کشت و اصحاب او را به اسارت گرفت (6)و آنها را به سال 371 ه در منصوریّه و قیروان گرداند.
گزارش ادامه تحرّک«بنیامیه»در مغرب و تصرّف بلاد آنجا به دربار عزیزبالله فاطمی در مصر رسید؛او به سال 371 ه/982 م با دیسبن زیری را با نامهای به افریقیّه،نزد ابیالفتوح فرستاد؛عزیز،در این نامه،دستور داده بود که ابیالفتوح،لشکری مرکب از هزار تن از ابطال«صنهاجه»از جمله حبوس،ماکَسنَ وزاوَی و حَمَامَه و از«بنیزیری»و«بنو حمامةبن مناد»وزاویبن مناد و افراد شبیه آنها را انتخاب و برای دفع«بنیامیه»به طرف غرب حرکت کنند.
تحرکات سپاه فاطمی در شرق،موفقیتآمیز بود؛آنها در دو جبهه،تحرکات نظامی گستردهای داشتند و به علت همین عملیاتِ شرق،متصرّفات غربی آنها سقوط کرد؛
جوهر(سردار فاطمی)در سال 367 ه به شام لشکر کشید و از افتکینِ ترکی،شکست خورد. (1)لذا عزیزبالله،خود در 368 ه با سپاهی بزرگ به شام رفت (2)و در الرمله با افتکین روبهرو شد و در جنگهای عظیمی،سپاه شام را شکست داد؛افتکین ترکی اسیر شد؛عزیزبالله او را در مصر مورد عفو قرارداد؛ولی وی اندکی بعد از آن،درگذشت.
از جمله نتایج بلند مدت نبردهای چند جانبه«فاطمیان»،«امویان»،«ادریسیان»و قدرتهای محلی«خوارج»در غرب اسلامی را باید از دست رفتن تدریجی قدرت مسلمانان در مدیترانه غربی دانست؛بهویژهبر افتادن«فاطمیان»از مغرب که در سایه اتحاد مغرب،قدرت بیبدیل و شکستناپذیری ایجاد کرده بودند؛زمینههای سقوط متصرّفات آندلسی مسلمانان را فراهم نمود؛سقوط صقلیه،چنانکه شرح آن خواهد آمد،به این امر سرعت بیشتری بخشید.
بعد از مرگ یوسفبن زیری(ابوالفتوح)پسر او ابوالفتح منصُور در اوایل سال 374 ه ولایت افریقیّه را به عهده گرفت؛او برادر خود یَطُّوفت را از شهر أشیر فراخواند و او را مأمور دستگیری عبداللّه کاتب،(عامل مهدیّه)کرد؛ (3)عبدالله دستگیر شده و چند روزی در منصوریه زندانی گردید؛ (4)اما بعد از مدتی دوباره به قدرت بازگشت؛چنانکه وی شخصیتهای قیروان،اعم از قضات،علما و شیوخ را جمع کرده و برای عرض تبریک حکومت و تسلیت فوت پدر منصور نزد او رفتند،آنها در شهر أَشیر به حضور منصور رسیدند؛منصور نیز،خطاب به آنان گفت که منصور از دیدن آنها مسرور شده (5)و مراتب سپاس خود را نیز،نسبت به عبدالله کاتب اعلام و کار برادرش در حق او را محکوم کرد و به عبدالله دستور داد تا به کسانی که به دیدار او آمدهاند،به هرکدام ده هزار دینار بدهد؛
او همچنین خطاب به مردم گفت:«پدر و جد من،با مردم با شمشیر رفتار کردند و من با آنها با احسان برخورد میکنم».
شرح ماجرای این ملاقات بهگونهای دیگر نیز آمده؛چنانکه در رجب سال 375 ه،منصور به رقاده رفت؛عبدالله کاتب با انبو هی از اهالی قیروان به ملاقات منصور آمدند و او هدایای زیادی بین آنها تقسیم کرد؛عبدالله کاتب هم هدیهای ارزشمند به منصور تقدیم نمود.منصور نیز هدیهای به ارزش یکمیلیون دینار برای خلیفه فاطمی مصر فرستاد. (1)
در سال 374 ه منصور،لشکری بزرگ به فرماندهی یَطُّوفت به دو شهر فاس و سجلماسه فرستاد؛هدف یَطُّوفت بازگرداندن شهرهایی بود که هنگام مرگ ابیالفتوح از سلطه حکومت صنهاجه خارج شده بودند؛ (2)اما لشکر وی در جنگی بزرگ با سپاه زیریبن عطیّه الزناتی(قرطاس)شکست خورده و سپاه وی متفرق شد (3)و فاس همچنان در مالکیت زیریبن عطیّه باقی ماند.خبر شکست سپاه یَطُّوفت،به مَنصُور رسید و او سپاهی را همراه عبدالله کاتب به تاهرت فرستاد و بعد از این شکست،منصور دیگر متعرض بلاد«زناته»نشد.
منصور،در سال 377 ه با لشکری بزرگ وارد منصوریّه شد و در کاخی که برای (4)او ساخته بودند مستقر گردید. (5)عبدالله کاتب نیز در این سفر،همراه او بود؛عبداللهِ کاتب،در سال 377 ه به بهانه جمع اموال و قدرتطلبی در دولت منصور و در حقیقت از حسدورزی بزرگان دولت،کشته شد.
گفتهاند منصور وقتی تغییر حال عبدالله را نسبت به خود دید به او گفت از امر سیاست کناره گیرد و به کتابت بپردازد؛اما جواب او این بود:«قتل و نه کنارهگیری»؛در ماه رجب سال 377 ه درحالیکه عبدالله جزوی از قرآن را در دست داشت،بین او و
منصور مجادله لفظی تندی روی داد و منصور او را با نیزه زد و...جسد عبدالله را در اصطبل دفن کرد.
با قتل عبدالله کاتب،شورش همهجا را فرا گرفت،راهها ناامن شد؛ازاینرو یوسفبن ابیمحمد،از سوی منصور برای اصلاح امور به ولایت افریقیّه برگزیده شد. (1)از جمله بزرگترین شورشهای سامان یافته دوره زیریان،شورش خراسانی بود:قتل عبدالله کاتب در سال 377 ه خروج ابیفهم خراسانی(الداعی)را به دنبال داشت. (2)یوسفبن عبدالله جانشین پدرش در مهدیّه،اموال،حشم و سپاه بزرگی در اختیار ابوالفهم قرار داد و به بلاد«کتامه»فرستاد،بربرهای کتامه دعوت ابوالفهم را اجابت کردند.او سپاه بزرگی از کتامه ترتیب داد،پرچمی را تعیین کرد و بهنام خود سکه زد. (3)
منصور در سال 378 ه با سپاهی بزرگ برای سرکوب«کتامه»و خاموش کردن شورش ابوالفهم عازم بلاد کتامه شد؛ (4)وی شهر میله را ویران کرد و اهالی آن را به شهر باغایه تبعید نمود. (5)ابنعذاری میگوید:منصور در این سفر از نقطهای عبور نکرد،مگر آنکه آن را خراب کرد؛هنگامی که به کتامه رسید،انبو هی از آنها را به قتل رساند؛کتامه تسلیم شدند و ابوالفهم(رهبر شورشیان)به کوهستان گریخت؛اما سپاهِ منصور او را تعقیب نمود و پس از دستگیری،نزد منصور بردند؛او را پس از دستگیری مضروب کرده و ریش او را کندند و عاقبت،او را به شکل بدی کشتند.
در سال 379 ه،عموی منصور،(ابوالبهاربن زیری)،در تاهرت بنای مخالفت گذاشت؛منصور به تاهرت لشکر کشید و به جای وی برادر خود(یطُّوفت)را و الی شهر نمود. (6)
1) (1) .همان،ص243،242.
2) (2) .داعی شیعه،عبدالله کاتب(المختال)به دلیل مبالغه در حیله و تکبر با اولاد زیری و دعوت به مذهب شیعه و ارتباط با خلیفه فاطمی(نامه نگاری با یعقوب بن کَلَس وزیر العزیز بالله فاطمی)کشته شد؛ادریس،ترجمه ساحلی،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص105.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص440.
4) (4) .همان،ص431.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص243.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج7،ص441.
ابوالبهار به غرب گریخت و از ابنابی عامر،حاجب دولت اموی درخواست کمک کرد؛ابنابی عامر به او نوشت:اگر حرف تو صحّت دارد،فرزند خود را به گروگان نزد ما بفرست،او فرزند خود را همراه با کاتب خود میمون(معروف به ابنالدّایه)با یک کشتی به آندلس فرستاد،کشتی در راه غرق شد و همه سرنشینان آن از جمله فرزند ابوالبهار مردند.ابنابی عامر برای ابوالبهار وجو هی از اموال،لباس و...فرستاد و از زیریبن عطیّه(حاکم وابسته اموی در فاس)خواست تا ابوالبهار را یاری دهد؛با رسیدن نامه به زیریبن عطیّه،ابوالبهار خود را به فاس رساند و با زیریبن عطیّه(صاحب فاس)طرح دوستی ریخت. (1)
اوضاع افریقیّه چنان متزلزل شد که زمینهای جهت ادامه سلطه مصر در بخش غربی دولت فاطمی باقی نماند.ابنعذاری در گزارشی از حیف و میل عامل افریقیّه،یوسفبن ابیمحمد سخن گفته است؛چنانکه او از شدت اشتغال به اکل و شرب و استفاده از گُل و عیش و نوش به«شیخ الورد»معروف شد؛در چنین حال و هوایی،یوسف امور افریقیّه را به ابن البونی سپرد؛اوضاع افریقیّه را ابنعذاری در این زمان تصویر کرده و موقعیت مردم شهر و مردم بادیه و ارتباط دولت با این دو را ذکر کرده است؛او مینویسد:با اداره مملکت بهوسیله بونی،اهل پایتخت در امن و عافیت و مردم بادیه در عذاب،رنج و ورشکستگی زندگی میکردند؛او جبّار و سرکش و در عین حال بخشنده و با سخاوت بود؛در همه آبادیها و شهرهای افریقیّه میگشت و خراج جمع میکرد و همه پولها را صرف دوستان و مجالس عیش و نوش و سپاه یوسف میکرد.او در هر روز به خواص اطراف یوسف پنج هزار درهم میداد،هزینه مطبخ و میوه روزانه او به همین اندازه بود.سرانجام،بونی و پسرش را دستگیر کرده و گردن زدند و یوسفبن ابیمحمد را از افریقیّه عزل و محمدبن ابیالعرب را جانشین او ساختند.
با مرگ ابوالفتوح منصور در روز پنج شنبه سوم ربیع الاول سال 386 ه پسر او بادیسبن منصور،امور دولت را به دست گرفت. (2)مردم از نقاط مختلف افریقیّه برای عرض تسلیت
و تهنیت به حضور او شتافتند.با آغاز حکومتِ بادیس،نزار فاطمی(العزیز بالله)در مصر درگذشت و حاکم بامراللّه جانشین او شد. (1)ابومناد در صفر سال 387 ه ولایت شهر أَشیر را به عموی خود حمادبن ابیالفتوح(یوسفبن زیریبن مَناد)داد.در سال 387 ه فرستاده مخصوص خلیفه فاطمی مصر(قاضی الباهری)به منصوریّه رسید و ابومناد با لشکری بزرگ و جمیع رجال کشور به استقبال او شتافتند.او حامل سه نامه از خلیفه فاطمی بود؛دو نامه،در جامع قیروان خوانده شدند؛مضمون نامهها،حکم ولایت ابومَناد و ملقب شدن او به«نصیرالدوله»و نامه دوم،خبر مرگ العزیزبالله و اعلام خلافت الحاکم بامرالله بود؛نامه سوم نیز،عقد پیمان دوستی با بادیس و خانواده بنیمناد با حاکم بالله(خلیفه فاطمی)بود.در سال 388 ه،هدایای خلیفه فاطمی،شامل جواهرآلات و گردن بندها و آویزها؛به دست بادیس رسید. (2)
زیریبن عطیّه(قرطاس)صاحب فاس،وابسته خلافت اموی آندلس در سال 389 ه تحرّکاتی را در غرب آغاز کرد؛از جمله،تاهرت را محاصره نمود.یطُّوفتبن یوسفبن زیری(صاحب تاهرت)جریان را به پسر برادرش(امیر افریقیّه)گزارش کرد و از او کمک خواست؛محمدبن ابیالعرب،با لشکری به کمک او شتافت.وقتی نامه یطوفت به بادیس نصیرالدوله رسید به محمدبن ابیالعرب،دستور داد که به جنگ«زناته»برود، (3)ابیالعرب به بادیس(نصیرالدوله)رسید و در آنجا حمادبن یوسفبن زیری با لشکری عظیم به او پیوست و دو لشکر تاهرت به سپاه یطُّوفت ملحق شدند؛زیریبن عطیّه در دو مرحلهای تاهرت در محلی بهنام آمَّسار اردو زده بود.سپاه یطوفت در روز شنبه چهارم جمادیالاول سال 389 ه به او حمله کرد و بعد از چند روز،سپاه افریقیّه منهدم (4)و زیریبن عطیّه بر افریقیّه مسلط شد؛ (5)در این نبرد،گروه کثیری از سپاه افریقیّه کشته و اسیر شدند و زیریبن عطیّه،تاهرت را تصرف کرد؛بدینترتیب،
ابنابیالعرب،حمّاد و یطّوفت عقب نشینی نموده و در أشیر مستقر شدند.
خبر شکست بادیس به منصوریّه رسید و نصیرالدوله صاحب افریقیّه،روز شنبه دوم جمادیالآخر سال 390 ه برای مقابله با زیریبن عطیّه از منصوریّه،خارج شد.او برای استفاده از نیروی فُلفُلبن سعید زناتی که در طُنبه صاحب قدرتی بود به آنجا رفت؛فُلفُل از پیوستن به او عذر خواست و سرانجام در مقابل ولایت طنبه،درخواست او را پذیرفت.نصیرالدوله،حکم ولایت طبنه را برای فلفل نوشت و او را ترک کرد.فلفل در پیوستن به نصیرالدوله تأخیر کرد و وقتی مطمئن شد که وی به اندازه کافی از طنبه دور شده،به قتل و غارت مناطق اطراف پرداخت و باغایه را محاصره کرد؛نصیرالدوله،یطُّوفت را در اشیر گذاشت (1)و پسر او ایوب را با چهار هزار سوار در تاهرت نهاد و خود برای سرکوب فُلفُل حرکت کرد.خبر محاصره باغایه توسط فلفل در بَلَزمه به او رسید.چهل و پنج روز از محاصره باغایه بهوسیله فلفل میگذشت. (2)نصیرالدوله در ده ذیالقعده سال 389 ه با فُلفُل برخورد کرد جنگهای متعددی بین آنها درگرفت،انبو هی از بربرها در اطراف فلفل جمع شده بودند؛امّا با این همه،فلفل شکست خورد و به کوه«الحناش»گریخت و سپاه نصیرالدوله او را تعقیب کردند؛قابل توجه اینکه در این جنگ،هفت هزار تن از«زناته»کشته شد.
در سال 390 ه،نصیرالدوله برای دستگیری فلفل بار دیگر به راه افتاد،نامه عامل او،شش روز مانده به پایان رجب به قابس رسید که فلفل قابس را به سمت طرابلس ترک کرده است.وقتی فلفل به طرابلس رسید،یحییبنعلی و گرو هی از یاران او به استقبالش شتافتند و او را در طرابلس جا دادند. (3)هر روز که از عمر دولت فاطمی در مصر میگذشت پایههای قدرت آنها در افریقیّه سستتر میشد.شورش بربرها و استقلالطلبی آنها توسعه پیدا میکرد و سرانجام نیز،قدرت در افریقیّه،بین بربرها تقسیم شد.
«زناته»از جمله قبایل بربر در مغرب بودند؛بنا به روایتی جد آنها خزربن صولات به دست
عثمانبن عفان اسلام آورد و بعدها آنان از هواداران«امویان»در مغرب شدند.زیریبن عطیه مَعراوی(صاحب فاس و مناطق اطراف آن)امیر زناته در عصر خود،از وابستگان خلافت اموی آندلس و در ارتباط دایم با قرطبه بود؛وی در سال 379 ه در خدمت ابنابی عامر(حاجب دولت اموی آندلس)قرار گرفت و مجری اوامر او در مغرب شد.این دوستی با«امویان»تا سال 387 ه ادامه داشت تا اینکه روابط زیریبن عطیّه و امویانِ آندلس در زمان مظفربن ابیعامر بههم خورد و بین او با مظفر،جنگهای متعدد در گرفت.
به همین دلیل،وی بر علیه ابنابی عامر با هشام المؤید متحد شد.ابنابی عامر،لشکری به فرماندهی واضح و پسرش عبدالملک به جنگ او فرستاد،عبدالملک در«جزیره خضرا»فرود آمد و سپس به طنجه رفت و جنگهای گستردهای بین او و زیریبن عطیّه رخ داد که به شکست زیریبن عطیّه منجر شد.سلطه عبدالملکبن ابیعامر بر همه مغرب تا تلمسان و تاهرت و آن سوی سجلماسه گسترده شد.عبدالملک بعد از این پیروزی،راهی آندلس شد و واضح را جانشین خود در بلاد فاس کرد.او نیز،هنگام ترک فاس،عبداللهبن ابیعامر را و الی فاس قرارداد. (1)بعد از مرگ محمدبن ابیعامر،پسر او عبدالملک مظفر،حکومت فاس را به معزبن زیریبن عطیّه داد به شرط آنکه،در سال،تعدادی اسب و سلاح به دربار اموی قرطبه ارسال کند و پسر خود مُعَنصر را در قرطبه گروگان بگذارد.با انقراض دولت عامریه در آندلس،معنصر نزد پدرش بازگشت و قرطبه دچار فتنه شد.
در روایت دیگری از ابنعذاری مراکشی،بعد از مرگ زیری(حامی سیاست امویان آندلس)در سال 391 ه،معز پسر او توسط عموزادگان خود امور حکومت را به دست گرفت و از مظفرابن ابیعامر خواست که ولایت مغرب را بر اساس تعهدات مالی از اسب و سلاح و دیگر چیزها به او واگذار کند؛معز دو پسر خود حمامه و مُعنصر را نیز نزد مظفر،گروگان گذاشت.با مرگ مظفر،برادر او عبدالرحمن،حاجب هشام المؤید شد؛معز هدایایی مرکب از هفتصد اسب و تعدادی شتر،اموال،اسلحه و هدایای ارزشمند دیگری،همراه دو جوان از عموزادههای خود و گرو هی از شیوخ قبایل و بزرگان فاس
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص253.
برای عبدالرحمن فرستاد.عبدالرحمن از آن هدایا خوشحال شد و به همه فرستادگان معز،هدایایی از لباس و...داد و ولایت مغرب به جز شهر سجلماسه را برای معز نوشت. (1)او ولایت سجلماسه را پیشتر برای واضحالفتی نوشته بود.معز تا پایان دولت عامری،ولایت مغرب را در دست داشت؛در این دوره انقراض دولت مروانی و ایجاد فتنه و اختلاف در مغرب و آندلس،باعث پراکندگی جامعه مسلمین گردید.
معزبن زیری با این اوضاع آشفته تا سال مرگش 416 ه مدارا کرد.بعد از او پسرش ابوالعَطَّاف حمامه که اهل ادب و سیاست بود،به حکومت رسید.شهر فاس در ایام او آرام و ادبا،شعرا و علما از هر سو به سوی آن شهر شتافتند.بعد از مرگ ابوالعطاف در سال 433 ه پسرش،دوناسبن حمامه حاکم شد که از آغاز کار با مخالفت عموزادگان خود روبهرو شد و اختلاف داخلی،امور آنها را چنان ضعیف کرد که در فاس دو امیر،کار را به دست داشتند و همواره بین آنها جنگ بود؛این وضع در مغرب تا ظهور مرابطین،بدین شکل ادامه داشت.
عَبداللّهبن یاسین از فرماندهان«مرابطین»با تصرف شهر اغمات و اطراف آن،باعث هراس«زناته»شد و آنها از سمت شرق عقبنشینی کردند.با مرگ عبداللهبن یاسین،زناته دوباره به مغرب بازگشتند و همه افراد متهم به همکاری و ارتباط با مرابطین را کشتند.طی این جنگها،در سال 444 ه بلاد مغرب را قحطی فرا گرفت و سال(444ه)به سال«سَنَة اوقیة بدرهم» (2)معروف شد.
در سال 403 ه کاروان هدایای خلیفه فاطمی حاکم بامرلله به نصیرالدوله بادیس(صاحب افریقیّه)و پسر او منصور عزیزبالله،وارد مهدیّه شد؛منصور،همراه با اهالی قیروان هیئت را در«قصر الماء»پذیرفتند.حاکم بامرلله،ولایت برقه و اعمال آن را به نصیرالدوله داد. (3)در سال
404 ه،احکامی از حاکم به نصیرالدوله رسید که طی آن،عنوان ولایتعهدی خود را به پسر عموی خود(ابیالقاسم عبدالرحمنبن الیاس)داده بود؛نامه حاکم در جامع قیروان و منصوریّه خوانده شد و نام ولیعهد،همراه با نام حاکم در بنود و سکه (1)وارد شد. (2)نصیرالدوله از این کار حاکم ناراحت شد و گفت:اگر امام(حاکم بامرلله)از این تدبیر اعلام نارضایتی نمیکرد برای او مینوشتم که ولایتعهدی را از پسر خود به پسر عمویش منتقل نکند.
در سال 405 ه،نصیرالدوله،هدیهای جلیل برای حاکم فرستاد.این هدیه در کاروانی بزرگ و با تشریفات رسمی حرکت کرد و با عبور از قیروان از طریق دریا راهی مصر شد.این هدیه متشکل از صد اسب،زینهای محلاة،پارچههای سوسی مُذَهَّبِ نفیس،ده کنیزِ صقلبی و بیست وصیفه(خدمتکار)زیبا روی و...بود؛همچنین سیده ام مَلّال(خواهر نصیرالدوله)نیز،برای دختر حاکم هدایایی فرستاد که این هدایا در برقه بهوسیله اعراب غارت شد. (3)حاکم در 405 ه منصوربن نصیرالدوله را به«عزیزالدوله»ملقب ساخت و ولایاتی را به حکومت او افزود.افزایش قدرت منصور؛درگیری بین حمّاد و بادیس و نیز،تشنج در افریقیّه را به دنبال داشت.افریقیّه از آغاز قرن پنجم هجری با وضعیت متزلزلی مواجه شد،چنانکه انتظار سقوط قدرت«فاطمیان»در آنجا میرفت.در پایان سال 406 ه/1016 م تحرکات دائم«زناته»در جنوب افریقیّه و خطر تفرقه و نبرد بین«بنی حماد»و«بنیزیری»،بقای حاکمیت فاطمیان در افریقیّه را تهدید میکرد.
در گیرودارِ کشمکش بین حمّاد و بادیس،مرگ بادیس فرا رسید و پسر او معز به سال 406 ه در مهدیّه جانشین پدر شد و مردم با او بیعت کردند. (4)دولت فاطمی مصر کوشید روابط خود را با معز مستحکم سازد؛بدین منظور در سال 411 ه ابوالقاسمبن یزید را به عنوان سفیر حاکم بامرالله(خلیفه فاطمی)با هدایایی از شمشیر جواهر نشان و لباسهای فاخر نزد وی فرستاده و او را به عنوان«شرفالدوله»ملقّب ساخت و حکم ولایت او را تقدیم کرد.حاکم،همچنین پانزده پرچم مُذَهَّب برای معز فرستاد.محمدبن
عبدالعزیز نیز نامهای دیگر از حاکم،نزد معز برد که پاسخنامه معز در مورد اخبار آندلس(انقراض دولت اموی و حکومت قاسمبن حمود)بود.
دوره معز،با اوج ثروت،قدرت و شکوفایی«زیریان»همراه شد. (1)وصف عروسی بینظیر معز در 413 ه را رقیق قیروانی در کتاب خود آورده است.در سال 414 ه خلیفةبن وَرُّو (2)و همراهان او از طرابلس به معزالدوله پیوستند (3)و در سال 414 ه،محمدبن عبدالعزیز سفیرِ ظاهر(فاطمی مصر)،احکام جدید و هدایایی از طرف خلیفه برای معز برد. (4)مهمترین حادثه دوره زیریان که نقطه عطفی در تاریخ غرب اسلامی و حادثهای بزرگ در تاریخ اسلام به حساب میآید که سرنوشت تاریخ اسلام را عوض کرد و آثار بینالمللی به همراه داشت،قطع رابطه معز با مصر (5)و گرایش کامل او از«تشیع»به«تسنن»بود که آغازی برای قطع دائمی ریشه«تشیع»از افریقیّه شد.اعلام«استقلال زیریان»پیروزی مجددی برای«عباسیان»در افریقیّه به حساب میآمد که با حذف خونین جمعیت«شیعه»همراه شد. (6)
شروع حقیقی ملوکالطوایفی در غرب اسلامی را باید به سقوط«فاطمیان»برگرداند؛خلأ
1) (1) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص164،163.
2) (2) .زناته جنوب شرقی افریقیّه،در طول دوره زیریان،مانعی بزرگ و پرهزینه بودند؛دولت فاطمی نیز،بعد از تجربه اعراب بنیهلال،کوشید از زناته طرابلس بر علیه زیریان استفاده کند.در دوره زیری،موارد متعددی از جنگ و صلح بین زیریان و زناته گزارش شده است؛(ر.ک:روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص194204).
3) (3) .همان،ص270.
4) (4) .همان،ص271.
5) (5) .حادثه،قطع رابطه با مصر،در روابط دولت زیری با دولت بیزانس مؤثر واقع شد.
6) (6) .داعیان و جاسوسان خلافت عباسی در افریقیّه سخت مشغول تغییر گرایش زیریان از فاطمیان به عباسیان بودند.از جمله شخصی به نام«ابن دمنه»شرایط را جهت پیوستن معز به خلافت عباسی آماده کرد.وزیر قائم عباسی علیبن حسینبن احمد هدایایی برای معز فرستاد و او را به خروج از اطاعت فاطمیان تشویق کرد.منابع فاطمی،از این وزیر با کنیه ابندمنه یاد کردهاند؛ر.ک:روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص216؛دیوان المؤید،ص260،259.
قدرتِ دولت فاطمی در غرب اسلامی،خسارت جبرانناپذیری برای جهان اسلام بهبار آورد که نخستینِ آنها از دست رفتن ریشههای قدرت اسلامی در مدیترانه غربی و عقبنشینی نیروهای اسلامی از مرزهای جنوبی ایتالیا بود که بخشی از خط مقدم نبرد را تشکیل میداد؛سقوط این خطوط به نیروهای مسیحی اجازه فعالیت از خشکی و دریا در درون متصرّفات اسلامی را میداد.سقوط صقلیه،مهاجرت سیلآسای انبو هی از اعراب به افریقیّه،فعال شدن بربرهای«صنهاجه»و تشکیل چند دولت کوچک بنی زیری،بنیحماد،بنیخراسان،بنیحبوس،بنیجامع،بنیرند و ظهور قدرت«نرمانها»در صقلیه و هجوم دائم آنها به سواحل افریقیّه و نیز،دخالت در امور داخلی دولتهای افریقیّه و تحریک بربرها و عربها و استمرار دخالتهای خلافت عباسی در امور مدیترانه،در کنار سقوط خلافت اموی در آندلس و...،از عناصر تشکیل دهنده چنین وضعیتی بود که افریقیّه را به سرزمین نزاع و جنگ داخلی خانمانسوز بین اعراب،بربرها و دولتهای کوچک آنها تبدیل ساخت؛این وضعیت،حتی با ظهور«مرابطین»نیز،ادامه پیدا کرد و تنها در ایام پیدایش«موحّدین»تا حدودی از شدت آن کاسته شد.فوران تفرقه و نزاع داخلی در مغرب و نبودن قدرت واحد در آنجا،آندلس را تحت تأثیر قرار داد و زمینههای فروپاشی و پیدایش نخستین دوره ملوکالطوایف در آندلس را فراهم ساخت و این حادثه،عبرتی است برای مسلمانان که اگر موجودیت جهان اسلام در غرب اسلامی،در شکل تقسیم آن به«افریقیه فاطمی»و«آندلس اموی»حفظ میشد،بهمنزله سیادت مسلمانان تا مرزهایی بود که از قلب اروپا عبور میکرد؛لکن این تصوری است ناشدنی،چون نیروهای اموی و فاطمی نمایندگان جناحهای کاملاً مخالف و متضاد شرق جهان اسلام بودند که درونیترین لایههای آن به دورترین نقاط جهان اسلام فرو جَستند،تا اینکه در غرب اسلامی،در برابر یکدیگر قدرتنمایی کنند و به عبارتی:سراسر نُه قرن حکومت مسلمین در غرب اسلامی،علیرغم برپایی تمدن و انتقال فرهنگ اسلامی،چیزی جز قدرتنمایی و اختلاف تشیع و تسنن نبوده است.!!
(1) دو دهه پایانی نیمه اول قرن نخست هجری به سال 31 ه مسلمانان بهطور موقت به
1) (1) - .Sicil.
صقلیه،بزرگترین جزیره دریای مدیترانه غربی پا گذاشتند؛مشکلات امپراتوری بیزانس در جنوب ایتالیا (1)در برابر«لومباردیها» (2)و قتل کنستانتین دوم (3)در سرقموسه(سیراکوز)اوضاع این منطقه از مدیترانه را متشنّج ساخت.مسلمانان به سال 47 ه/668 م،74 ه/695 م و 77 ه/698 م حملاتی به صقلیّه داشتند؛با سقوط آندلس،صقلیه به سال 85 ه و سپس سالهای 122،116،115،113،111،110،91 و 135 ه از سوی ناوگان مسلمانان مورد حمله قرار گرفت بیزانس در عصر قسطنطین پنجم ناوگان بزرگی برای حفاظت از سیسیل فرستاده و از 135 ه به استحکام بنادر سیسیل پرداختند و در مدیترانه حملات خود به کشتیهای مسلمانان را افزایش دادند و امنیت آبراهههای مدیترانه را از بین بردند.نیروهای دریایی«ادریسی»،«اموی»و«اغالبه»در طول سالهای 205،204،201،197،190 و 223 ه حملاتی را به صقلیه مرکز فعالیت دریایی«فرانکها» (4)در مدیترانه انجام دادند.اختلاف فیمی و امپراتوری بیزانس میخائیل دوم صقلیه را برای تصرف«اغلبیان»آماده ساخت.در 212 ه ناوگان اسدبن فرات وارد این شهر شد و در طول حکومت اغلبیان،مسلمانان به تدریج در مقابل حمله بیامان ناوگان بیزانس به صقلیه مقاومت کردند و حملاتی را به جنوب ایتالیا انجام دادند.سازمان اداره مسلمانان در مغرب در سیسیل شکل گرفت و شهرها و نواحی صقلیه در«سازمان جماعه»نظم داده شد که زیر نظر امیر یا و الی عرب صقلیه بود.با ظهور«فاطمیان»،علیبن احمدبن ابیالفوارس قدرت را بهنام آنها در جزیره به دست گرفت و سپس«فاطمیان»به سال 297 ه حسنبن محمدبن ابیخنزیر(از بربرهای قبیله کتامه)را و الی صقلیه کردند.با شورش مردم صقلیه،مهدی فاطمی ابنقرهب را به این شهر فرستاد و مردم او را عزل کرده،به خلیفه عباسی مقتدر اعلام وفاداری کردند و سپس سعیدبن احمد و الی صقیله شد و پس از مدتی او نیز عزل شد و سالمبن راشد،والی گردید؛با شورشهای گسترده صقلیه،منصور(خلیفه فاطمی)،عطاف ازدی را به عنوان و الی صقلیه تعیین کرد و مردم صقلیه در روز عید فطر 335 ه بر او شوریدند و وی از خلیفه کمک
خواست؛ (1)خلیفه نیز،حسنبن ابیالحسن کلبی را با گرو هی از کتامه به صقلیه فرستاد؛ (2)حسن کلبی،در 340 ه شورشی را که به رهبری خانواده«بنو الطیر»به وقوع پیوسته بود،سرکوب کرد و بهتدریج آرامش را در شهرهای صقلیه برقرار ساخت«کلبیان»حدود نود سال،سلسلهای نیمه مستقل در صقلیه تشکیل دادند و زیر پرچم خلافت فاطمی حکومت کردند و بهنام آنها خطبه خواندند و سکه زدند.در طول مدت حکومت حاکمان فاطمی،صقلیه با هجوم دائم ناوگان بیزانس مواجه بود که با کمک ناوگان فاطمی،دفع میشد؛آنان گاهی اوقات با بیزانس علیه فرانکها متحد میشدند و در صفوف متحد علیه آنها جنگ میکردند.
ترکیب جمعیتی صقلیه به علت دشمنی دائم عربها با هم و با بربرها و وجود شورشهای دائم«مولدان»شکل واحدی پیدا نکرد:در برخی مناطق،اکثریت با مسلمانان و در برخی مناطق،غلبه با مسیحیان بود.مسلمانان در طول دوره حضور خود در صقلیه،فرهنگ و تمدن اسلامی و ایرانی را در زمینههای مختلف رواج داده و حاکم ساختند.صقلیه،عمدهترین راه انتقال دانش و فرهنگ مسلمانان به اروپا شد.دانشکده طب پالرمو،الگوی دانشکده پزشکی«سالرنو»در ایتالیا بود و اطبّای آن به روش اطبّای مسلمان تربیت میشدند؛بسیاری از واژههای عربی و فارسی در واژگان سیسیلی بهجا مانده است. (3)در آثار معماری،«نمازخانه پالاتینا»در برخی نوشتههای تزیینی سقف آن به زبان عربی،نسخ کوفی فاطمی غلیظ با حروف درشت،با نوعی خطوط ظریف در هم بافته شده است.معماری قسمت اعظم سیسیل تا پایان قرن دوازدهم میلادی،همچنان به مهر اسلامی ممهور بود. (4)
«دولت کلبی»سرانجام بعد از حاکمیّت ده تن از خانواده کلبی،پس از نود و پنج سال حکومت بر صقلیه به سال 464 ه منقرض شد و خورشید اسلام در صقلیه غروب کرد. (5)
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص443،442.
2) (2) .به قسمت ضمائم،ضمیمه شماره 5 مراجعه شود.
3) (3) .واژه فارسی بازار؛به صورت bazzariou( باتساریوتو)از راه زبان عربی به زبان سیسیلی راه یافت و همچنین واژه عربی قهوه،به سیسیلی cafe و...؛ر.ک:عزیز،ترجمه لطفی و یاحقی،تاریخ سیسیل در دوره اسلامی،ص145.
4) (4) .همان،ص156.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج4،ص451.
دوره جدید شهرسازی و عمران افریقیه با ورود،فاطمیان در افریقیه آغاز شد،فاطمیان چند شهر بزرگ سلطنتی،بندر مهدیه،و منصوره و شهر زویله را بنا کردند.استحکامات نظامی و مراکز عبادی و آموزشی متعددی از جمله مسجد جامع بزرگ مهدیه را که تاکنون باقی است.تأسیس نمودند،بیشترین توسعه جامع قیروان در عهد فاطمی صورت گرفت،سبک معماری آن ها در ایجاد دروازههای بسیار بزرگ،سبک خاصی در عمران و شهرسازی است.بندر مهدیه از عمده ترین نقاط تجاری و صدور فرهنگ و تمدن اسلامی در مدیترانه غربی بود و کشتیهای بزرگی از هند،ایران،اندلس،یونان بسیاری از ملل مسلمان و مسیحی همواره در آن توقف داشتند و کالاهایی را به اقصینقاط جهان حمل مینمودند.فاطمیان را میتوان بنیانگزار نیروی دریایی مسلمانان در مدیترانه دانست،ناوگان عظیم فاطمی بسیاری از تحرکات مخالفان در مدیترانه را تحت سلطه داشت و بر مدیترانه حکومت میکرد.بنیانگزاران مکتب طبی قیران از جمله طبیب شیعه احمدبن جزّار، (1)شیبانی ادیب و متفکر ایرانی در عصر اغلبی از حامیان فاطمیان بودند و در سایه حمایت آنها علم طب و ادبیات و فرهنگ عربی و اسلامی توسعه پیدا کرد.پیشرفت فوق العادهای در ساخت سلاحهای جدید نظامی در عصر فاطمی در افریقیه پدید آمد،از جمله کارهای ابن القیّار در ساخت«النار المحرقة»است.
طبیب دونش بن تمیم(360 ه/971 م)آثار بسیاری در طب تألیف کرد از اطبای دربار منصور و قائم فاطمی در افریقیه بود.بناهای جدید فرهنگ و تمدن اسلامی که فاطمیان در افریقیه بنا نهادند در عصر زیری و بنو حماد دنبال شد و در تهیه و ضرب سکه،چندین دارالضرب فاطمی از جمله مهدیه،منصور و سیسیل تأسیس شد.در سکههای عصر فاطمی،سکههای شیشهای سیسیل در نوع خود بینظیر است.در صنعت شیشه و ساخت ظروف بلورین توسعه قابل توجهی در عصر فاطمی پدید آمد که برخی از آثار آنها در موزههای اروپایی موجود است؛صقلیه عصر فاطمی که زیر سلطه خاندان کلبی بنی حسین بود که از سوی فاطمیان حدود صد سال در سیسل حکومت کردند،خاطره
1) (1) .عبد الوهاب،العمر،71 و 23.
دوره طلایی فرهنگ و تمدن اسلامی را در عرصههای مختلف در خود دارد.نظام آموزشی و تشکیلات اداری و حکومتی فاطمیان در افریقیه از نخستین سازمانهای پیشرفته در قرون وسطی است؛فاطمیان نخستین سازماندهی مخفی برای تأسیس دولت و خلافت موفق را در غرب جهان اسلام سامان دادند.
«داعیان اسماعیلی»با ورود به مغرب زمینه را برای ظهور مهدی آماده کردند و اوصاف او را در بین بربرها ذکر کردند و مردم را شیفته ملاقات با او ساختند؛ابوعبدالله شیعی،مسئولیت مستقیم تبلیغ عقاید«اسماعیلیّه»را در مغرب به عهده داشت.عبیدالله مهدی هنگامی وارد مغرب شد که در اثر تبلیغات شیعی انبو هی از مردم و سران و علمای دینی به او پیوستند.
دولت اغلبی به دستور معتضد عباسی به مقابله با تحرکات اسماعیلیه برخاست.با مردمی شدن حرکت عبیدالله مهدی اجازه هر گونه اقدامی را از دولت وابسته اغلبی گرفت و مغرب شاهد گسترش روز افزون محبوبیت عبیدالله مهدی بود.مهدی تهاجم نظامی اغالبه را با کمک مردم دفع کرد و وارد اقدامات نظامی علیه آنها شد.در 293 ه داعی سطیف،بلزمه و طبنه را گرفت و با تصرف شهرهای افریقیّه در 296 ه دولت اغلبی را ساقط کرد به همین ترتیب موج پیام داعی و عبیدالله مهدی،دولت خارجی سجلماسه را هم از میان برداشت و عبیدالله مهدی در قیروان مستقر شد و سپس در سال 308 ه مهدیّه را به عنوان پایتخت امن بنا کرد.عبیدالله مهدی درمغرب اوسط به پیشروی ادامه داد و پسرش ابوالقاسم را مامور حمله به مصر کرد.ابوالقاسم در آغاز سال 306 ه برای بار دوم به مصر لشکر کشید.بعد از مرگ عبیدالله مهدی در سال 322 ه مردم با ابوالقاسم بیعت کردند.در دوران او حملات به مصر ادامه پیدا کرد و فاطمیان فاس را در محاصره گرفتند.اسماعیل در 336 ه شورش صاحب الحمار خارجی را درهم کوبید.پسر او معدبن اسماعیل،فاس و مصر را فتح کرد و پایتخت از مهدیّه به قاهره منتقل شد.
فاطمیان شام را به سال 368 ه فتح کردند.فاطمیان بعد از خروج از افریقیّه،آنجا را به دست زیریان سپردند و خانواده بنیزیری بهنام فاطمیان خطبه میخواندند.تا اینکه
فاس و شهرهای مغرب سر به شورش برداشتند و از دایره حکومت فاطمیان خارج شدند و امویان در متصرفات آنها نفوذ کردند.روابط زیریان با فاطمیان در عهد معزبن بادیس تیره شد و او با مصر قطع رابطه و اعلام استقلال کرد و نام فاطمیان را از سکه و خطبه انداخت و خطبه بهنام عباسیان خواند و قتلعام شیعیان را آغاز کرد.سرانجام اعراب بنیهلال افریقیّه را درنوردیدند و حکومت فاطمیان بر مغرب برای همیشه از دست رفت.
1.سلطه«فاطمیان»در مغرب،پیروزی واقعی«تشیع»در برابر تهاجم«تسنن»در مشرق بود و نوعی تصفیه حساب عقیدتی به حساب میآمد.
2.پیروزی«فاطمیان»در مغرب،باعث تجزیه«خلافت عباسی»در مغرب و مشرق شد و ضربهای اساسی بر پیکر این خلافت وارد نمود.
3.تلاش«فاطمیان»در ایجاد اتحاد سیاسی یکپارچه در سراسر مغرب،با شکست مواجه شد.
4.«فاطمیان»نیروی دریایی بسیار بزرگ و نیرومندی در«مدیترانه»ایجاد کردند و زیر ساختهای اساسی و ماندگارقدرت مسلمانان را برای چند قرن در این منطقه بنیان نهادند.
5.تجارت،اقتصاد،عمران و آبادانی در عصر فاطمی در افریقیّه از رشد فوقالعادهای برخوردار شد و بغداد را تحتتأثیرالشعاع خود قرار داد.
6.«تشیع»شکل خاص امامت و حکومت ولایتی را در برابر نظام خلافتی«تسنن»در مغرب و مصر تجربه کرد و خلافت عباسی را فاقد مشروعیت دانست.
1.زمینههای پیدایش«فاطمیان»در افریقیّه را ذکر کنید؟
2.علت سقوط دولتهای خارجی مغرب را در برابر«فاطمیان»بررسی کنید؟
3.چگونگی روابط«فاطمیان»با«ادریسیان»را توضیح دهید؟
4.مراحل فتح مصر بهوسیله«فاطمیان»را بنویسید؟
1.مقریزی،السلوک لمعرفة دول الملوک.
2.مقریزی،المواعظ و الاعتبار فی ذکر الخطط و الاثار.
3.صنهاجی،ابنعبدالله محمد(626ه)،اتعاظ الحنفاء بأخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء.
4.ابن حماد،محمدبن علی،اخبار ملوک بنیعبید و سیرتهم(که با عنوان تاریخ فاطمیان به فارسی ترجمه شده است).
5.قاضی نعمان(کارگزار بلند پایه دولت فاطمی)،رساله افتتاح الدعوة(تاریخ رسمی فاطمیان).
6.العبادی،احمد مختار،سیاسة الفاطمیین نحو المغرب و الاندلس.
7.کنون،عبدالله،نظم الفاطمیین و رسومهم فی مصر.
8.شعیرة،محمد عبدالهادی،الاسکندریة من العصر الاسلامی الی نهایة العصر الفاطمی.
9.طاهری،عبدالله ناصری،زمینههای پیدایش فاطمیان از تاریخ سیاسی اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانی.
10.هنر و معماری اسلامی،ا.الگ گرابر؛جلد اول،این اثر به هنر اسلامی فاطمیان در شمال آفریقا و مصر پرداخته و به حفاری در کاخ فاطمیان در مهدیّه اشاره شده است و از مسجد تعمیر شدهای از فاطمیان که در مهدیّه باقی است سخن گفته است.
11.جمالالدین،محمد عبدالله،الدولة الفاطمیة قیامها بالمغرب و انتقالها الی مصر.
قتلعام شیعیان در افریقیّه،در روایت ابناثیر (1)و ابنعذاری انعکاس تقریباً یکسانی دارد؛ابناثیر (2)مینویسد:«در محرم سال 407 ه در سراسر افریقیّه«شیعه»قتل عام شد»؛وی علت قتل عام را گزارشها و مشاهدات معزبن بادیس از لعن«عمرین»در قیروان بهوسیله شیعه و طمع مردم و نظامیان افریقیّه به قتل و غارت بود؛عامّه مردم به منازل شیعه هجوم بردند و عامل قیروان نیز،آنها را بر این کار تحریک میکرد؛قتل عام شیعه در افریقیّه،مرحلهای از نزاع خونین تشیّع و تسنّن در غرب اسلامی بهشمار میرود.ابنعذاری به علّت گرایشات خاص خود،با ایراد اتهاماتی به شیعه،آنها را مسبب قتل عام شیعه در افریقیّه شمرده است. (3)برخی محققانِ معاصرِ مغربی،کوشیدهاند تا سفّاکی«زیریان»در واقعه قیروان،طرابلس و مهدیّه را به شکلی توجیه کنند و آن را به وضعیّت قحطی و تنگدستی اقتصادی مردم نسبت دادهاند.
چنانکه اشاره شد،ماجرای این کشتار به استناد تاریخ از معزبن بادیس شروع شد؛معز که نزد،ابنابی الرجال،با فرهنگ مذهب مالکی،متعصب به سنت و جماعت و نیز علاقهمند به ابوبکر و عمر تربیت شده بود؛در نوجوانی در یکی از اعیاد نزدیک مصلی
اسب او رم کرد؛معز،نام ابوبکر و عمر را بر زبان آورد و از آن دو کمک خواست؛شیعیانی که این سخن را شنیدند،قصد قتل او را کردند؛اما گرو هی از مردم قیروان که تسنّن خود را مخفی کرده بودند،هجوم آورده و او را نجات دادند و حدود سه هزار تن از شیعه را کشتند. (1)به گفته ابنعذاری محل آن واقعه تاکنون به«برکة الدم»شهرت دارد.از قتل عام شیعه توسط معز،داستانهای زیادی نقل شده است. (2)معز تا سال 440 ه تمام همّت خود را صرف قطع کامل عرب فاطمی و شیعه از افریقیّه کرد (3)و مذهب تسنن را که از سال 140 ه نفوذ آن از افریقیّه قطع شده بود،دوباره برقرار ساخت. (4)
قیروان و مهدیّه از جمله نقاط اختفای شیعیانی بود که بهوسیله نیروهای نظامی معز در سالهای 406-409 ه قتل عام شدند؛در سال 409 ه گرو هی از این شیعیان،قصد مهاجرت به صقلیه را داشتند که قتل عام شدند. (5)به گزارش ابنعذاری،اهل قیروان نخستین گروه از مردم افریقیّه بودند که دعوتِ به«فاطمیان»را از خطبه نماز جمعه قطع کردند؛آنان در نماز جمعه به تقیه شرکت میکردند و نماز جمعه را بالاخره به تعطیلی کشاندند. (6)معز،این وضعیت را در قیروان دید و دستور داد که در سراسر افریقیّه نام خلیفه فاطمی(المستنصربالله)را از خطبه انداختند (7)و آنها را لعن و نفرین کردند.سکهها را تغییر و نام«عبیدیان»را از سکه انداختند. (8)آنان همچنین،پرچمها،طرازها و نشانها را تغییر دادند.
معز در خطبه جمعه قیروان به سال 442 ه تمیم را ولیعهد معرفی کرد؛او در سال 443 ه دستور داد تا مردم قیروان لباس سیاه بپوشند؛ (9)او ابتدا گروه زیادی از رنگرزها را
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص274؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص114.
2) (2) .برخی محققین در صحت این روایات تردید جدی وارد کردهاند؛ر.ک:روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص186،184.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص274.
4) (4) .همان،ص297،296.
5) (5) .همان،ص269.
6) (6) .همان،ص277.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص295.
8) (8) .ابن عذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص278.
9) (9) .همان،ص280.
جمع و پارچه سیاه از کتان تهیه کرده و خیاطهای قیروان را دستور داد تا لباسهای سیاه بدوزند.او قضات،فقها و بزرگانِ قیروان و خطبا را لباس سیاه پوشاند و خود به منبر رفت و بهنام ابیجعفر عبدالله قائم بامرالله(خلیفه عباسی)دعا کرد و«بنیعبید»و«شیعه»را لعن و خطبه بهنام«عباسیان»خواند. (1)او با خلیفه عباسی بغداد،مکاتبه نمود و از او خلعت و لقب گرفت. (2)همزمان با واقعه قیروان و قتل عام شیعه در آنجا،به سال 407 ه واقعه«مشارقه»در طرابلس الغرب با قتل عام شیعه همراه شد. (3)
کار معز در اعلام اطاعتِ«عباسیان»و خلع دعوت«فاطمیان»؛فتنهای عظیم را در افریقیّه به دنبال داشت؛ابوالقاسم جرجانی،وزیر مستنصر فاطمی،ابتدا معز را از عواقب توهین به مذهب«شیعه»بر حذر داشت؛اما معز در نامهای با تعریض و توهین به خلفای فاطمی،آن را پاسخ داد. (4)
فاطمیان که تاکنون عبور اعراب را از نیل به افریقیّه ممنوع کرده بودند،راه را در ازای پرداخت یک دینار برای هر نفر گشودند. (5)ناگهان جمعیتی انبوه،از نیل عبور کرده و در برقه ساکن شدند.خلیفه فاطمی(المستنصر)که شاهد قطع دعوت فاطمی از افریقیّه و اقدامات معز در سنی سازی افریقیّه بود با مشورت وزیر خود(یازوری)از نیروی عرب«بنیهلال»جهت سرکوب«زیریان»استفاده کرد؛بهکارگیری اعراب توسط دولت زیری
1) (1) .همان،ص297.
2) (2) .سفیر خلیفه عباسی،ابوالفضل بغدادی،حدود سال 443 ه در عهد معز در قیروان به سر میبرد و زمانی که بیعت معز به دست خلیفه عباسی رسید،خلعت را بهوسیله ابوالفضل برای معز فرستاد.با قطع ارتباط با فاطمیان،نام شهر منصوریّه به صبره تغییر کرد و ضرب سکه به نام المستنصرباللهِ فاطمی قطع شد و پرچمهای سفید فاطمیان،جای خود را به پرچمهای سیاه عباسی داد و دستور داد در خطبههای جمعه بنیعبید را لعن کردند.در متن یکی از خطبهها بعد از توحید،به فضیلت خلفای راشدین به ترتیب و سپس لعن عبیدالله اشاره شده است؛ر.ک:روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص236،232،231،230؛نفائس عربیة،ج1،ص186.
3) (3) .تیجانی،الرحلة تیجانیة،ص265.
4) (4) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص325.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص281.
نیز انجام شد.معز،برای سرکوب«بنیحماد»به گرو هی از اعراب«بنیریاح»متوسل شد؛مونسبن یحیای ریاحی از جمله این اعراب بود که معز با او در مورد بهکارگیری عرب بنیریاح،در سپاه خود مشورت کرد. (1)مونس گفت:چنین نکن،عرب بنیریاح اطاعتپذیر نیستند. (2)در عید قربان سال 442 ه عرب«بنیهلال»(ریاح،زغبه،اثبج)به لشکر سلطان حمله کرد،گرو هی کثیر از بردگان سلطان که جلوی سپاه بودند،کشته شدند و شکست سختی به«صنهاجه»وارد ساختند و ناگزیر صنهاجه و«بنومناد»از مقابل اعراب گریخته،و اعراب با ورود به لشکر سلطان معز،اموال و خانههای آنها را غارت کردند. (3)غنایم اعراب در این تهاجم،پانزده هزار شتر،ده هزار چادر و لباس و...بود.تلفات حمله اعراب را ابنعذاری هشتاد هزار سوار از سپاه معز و حدود همین مقدار پیاده نظام نوشته است. (4)هجوم اعراب به افریقیّه،فروپاشی دولت زیری و تقسیم بلاد تونس را به دنبال داشت و در نتیجه،دولتهای کوچک محلی مانند«بنیخراسان»بربر در تونس (5)و«ابنالرند»در قفصه و«ابنالورد»عرب در بنزرت پدید آمدند.بدینترتیب افریقیّه تا ظهور دولت موحّدین،دو دولت«بنیحماد»(بجایه)و«بنیزیری»(تونس)را تجربه کرد. (6)
اعراب در هفدهم ذیالحجه سال 446 ه به نزدیک قیروان رسیدند و«صنهاجه»در جنگ«حیدران» (7)از آنان شکست خوردند. (8)در پی این رویداد،اعراب قیروان را غارت و مردم را به اسارت گرفته و در مقابلِ فدیه آزاد میکردند؛تعداد اعرابی را که از شرق به افریقیّه آمدند،هفت هزار تن نوشتهاند. (9)در 446 ه سلطان عرب(مونسبن یحیی)باجه را
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص15،14.
2) (2) .زیریان،عرب بنو ریاح و زغبه را راندند و این از جمله موارد استفاده از آنها بود؛ر،ک:روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص294.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص296.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص290.
5) (5) .بروتشویک،تاریخ افریقیّه فی عهد الحفصی،ج1،ص31.
6) (6) .همان،ص34؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص297.
7) (7) .این نبرد به جنگ حیدران معروف شد.
8) (8) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص 292.
9) (9) .همان،ص293.
تصرف کرد؛هجوم عرب«بنیهلال»،دولت بنیزیری را در معرض فروپاشی کامل قرار داد؛عرب و زناته نتوانستند در افریقیّه در کنار هم زندگی کنند و اعراب،زناته را به جنوب مغربِ اوسط راندند. (1)بعد از حمله اعراب،قیروان اهمیت خود را از دست داد؛در جمعیت و عظمت قیروان دوره فاطمی نوشتهاند که هر روز هفتصد گاو در آن ذبح میشد.در سالهای 450-453 ه درگیریهایی بین عرب و قبایل بربر روی داد که پیروزی در آن با عربها بود. (2)به گفته محققین،در آغاز قرن ششمِ هجری،افریقیّه تابع«عربِ هلالی»شد. (3)
از جمله حوادث دوره معز،گسترش قدرت دریایی مسلمین در مدیترانه بود.ناوگان معز به سال 411 ه/1020 م و 416 ه/1025 م تحرکاتی را در جنوب ایتالیا انجام داد. (4)از جمله مشکلات مدیترانه،مسئله صقلیّه بود که در دوره«فاطمی»و«زیری»جریان داشت.جنگهای دریایی ناوگان زیری با ناوگان«بیزانس»و«نرمان»در مدیترانه،در مواردی با شکست و در چند مورد نیز با پیروزی همراه بود. (5)از جمله موارد جنگ دریایی،بین سردار زیریان(ابنالحّواس)در مقابل اتحاد حاکم صقیله(ابنالثمنه)و نرمانها در رجب 444 ه/دسامبر 1051 م بود.معز به سال 454 ه در پنجاه و شش سالگی درگذشت و در مقبره بنیزیری در المنستیر دفن شد.
تمیم در روز دوشنبه سیزدهم رجب 422 ه در منصوریّه متولد شد؛وی فردی اهل ادب و شعر بود؛چنانکه عماد اصفهانی به دیوان شعر او اشاره کرده است. (6)به قدرت رسیدن تمیم،با زور و با قتل هفتصد تن از بزرگان دربار،نزدیکان و خواص پدرش همراه شد.
1) (1) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص288.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص294.
3) (3) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص355.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص145.
5) (5) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص211.
6) (6) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص297؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص119.
تمیم،قابس را در سال 489 ه گرفت و برادرش را از آنجا اخراج کرد. (1)او در 445 ه مهدیّه و در 455 ه سوسه را متصرف شد (2)و در 456 ه حمله حَمُّودبن ملیّل برغواطی (3)را به مهدیّه دفع نمود (4)و در 458 ه به تونس حمله کرد (5)و ابنخراسان صاحب تونس مجبور شد با تمیم صلح کند. (6)در سال 448 ه رومیها بهطور ناگهانی وارد مهدیّه شده و مهدیّه و زویله را غارت کردند (7)و در سال 488 ه،شاه مالک غز ترک (8)به تمیم خیانت کرد و تمیم او را شکست داد. (9)تمیم در پانزدهم رجب سال 501 ه در هفتاد و نه سالگی درگذشت (10)و سیصد تن اولاد ذکور از خود باقی گذاشت. (11)
مسئله اعراب،همچنان مشکلی بزرگ برای دولت بنیزیری بود و تمیم با تدبیر و سیاست توانست اعراب را کنترل کند.او امور دولت را به«صاحب الاشغال»(جرجیر)که فردی مسیحی بود سپرد. (12)درگیری با«بنیحمّاد»از جمله جنگ با ناصربن علنّاس بن حمّاد که همزمان با تمیم به حکومت رسید جریان داشت.ناصر به سال 457 ه با لشکری
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص4.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص295.
3) (3) .حمودبن ملیل برغواطی از اضطراب ناشی از هجوم اعراب بنی هلال استفاده کرده و در سوسه و صفاقس اعلام استقلال کرد؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج6،ص173.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص299.
5) (5) .تمیم به سال 491 ه،جربه،قرطبه،تونس و صفاقس را گرفت؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص28،17.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص299.
7) (7) .همان،ص301.
8) (8) .شاه از اتراک فراری از بلاد شرق به مصر و سپس به طرابلس غرب بود که بهوسیله اهالی آنجا و الی طرابلس شد و تمیم با حمله به طرابلس،شاه ملک را به سال 488 ه مطیع خود ساخت و جزو مرتزقه تمیم در آمد.او منتظر فرصت مناسب جهت انتقام از تمیم بود؛ر.ک:تیجانی،الرحلة التیجانیة،ص71،70؛الدولة الصنهاجیة،ج1،ص346.
9) (9) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص302.
10) (10) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص119.
11) (11) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص302.
12) (12) .تیجانی،الرحلة التیجانیة،ص333.
از عرب و بربر،مهدیّه را محاصره کرد و در جنگ بزرگی که در اطراف قیروان روی داد،بنیحمّاد شکست خورده (1)و با ناصر پیمان صلح بستند؛ناصر به سرعت تجدید قوا کرد و در سال 460 ه شهر أریس را محاصره و سپس به سمت قیروان حرکت کرد. (2)او حمایت اعراب«اثبج»را با خود داشت؛اما اعراب به حدی قدرتمند بودند که«زیریان»و«بنیحماد»با هزینه هنگفتی با آنها صلح کردند. (3)ناوگان تمیم،چند جنگ دریایی با ناوگان«نرماندی»و ناوگان«جنوا»و...انجام داد. (4)سقوط صقلیه به سال 484 ه/1092 م در عهد تمیم رخ داد؛مهدیّه به سال 480 ه بهوسیله سیصد کشتی و سی هزار نیروی مسیحی اشغال شد و نیروهای مسیحی با پرداخت صد هزار دینار از سوی تمیم به آنها پس از غارتِ مهدیّه،شهر را ترک کردند. (5)
از دوران پانزده ساله بعد از مرگ تمیم،که سه تن از«زیریان»:علی،یحیی و حسن حکومت کردند، (6)به«دوره احتضار دولت زیری»یاد کردهاند. (7)مشکل اعراب و شورشهای پیاپی آنها،ظهور«ابنتومرت»و حمایت شاه نرمان(رجار دوم)از شورش اعراب و تصرف اکثر شهرهای ساحلی افریقیّه بهوسیله نرمانها،از حوادث مهم دوره احتضار است؛یحییبن تمیم در چهل و سه سالگی به حکومت رسید. (8)وی در 504 ه با ناوگانی مرکب از پانزده غراب به بلاد روم حمله کرد (9)و در 507 ه ناوگان مهدیّه،سواحل روم را غارت کرده و تعدادی اسیر گرفت.در 505 ه سفیر خلیفه فاطمی مصر،پیام تبریک
1) (1) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص308،307،306،301.
2) (2) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص299.
3) (3) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص324،323.
4) (4) .همان،ص332336.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص328.
6) (6) .به قسمت ضمائم،ضمیمه شماره 6 مراجعه شود.
7) (7) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص357.
8) (8) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص304.
9) (9) .همان،ص305.
و هدایایی را برای یحییبن تمیم با خود آورد؛یحیی،روابط خوبی با امپراتور بیزانس و صقلیه داشت.
یحیی در 508 ه،پسرش علی را و الی صفاقس و برادرش عیسی را و الی سوسه کرد.
رومیها،در 508 ه بار دیگر به میورقه که در اختیار موالی ابنمجاهد(مبشرالفتی)بود حمله کرد و علیبن یوسف بلافاصله آن را پس گرفت؛مهمترین مسئله دوران هشت ساله حکومت یحیی(501-509ه)جنگ با«نرمانها»بر سر صقلیه و حاکمیت بر«مدیترانه»بود.یحیی،شورش ابنمحفوظ در اقلیبیه را سرکوب کرد و آنجا را گرفت و اهل صفاقس را که به دعوت«فاطمیان»بازگشته بودند را به اطاعت از«زیریان»درآورد و نبردهای دریایی متعددی با ناوگانهای مسیحی انجام داد و«جنوا»و سردینیه را باج گذار خود نمود. (1)
ظهور ابنتومرت و عبور او از افریقیّه در زمان یحیی رخ داد.وزیر نصرانی پدر او(جرجی انطاکی)به یحیی پیوست؛دو تن با توطئه،یحیی و وزیرش را به قتل رساندند؛سلطان که به شدت مجروح شده بود،در اثر این جراحات در روز عید قربانِ سال 509 ه درگذشت.
پس از مرگ یحیی،مردم و دولتمردان،نامه بیعت را با علامت یحیی(بحمدالله وحدهله)برای علی(والی صفاقس)نوشتند.علی،در سی سالگی حکومت را به دست گرفت و تدبیر دولت را به گرو هی خاص سپرده و خود،به عیّاشی روی آورده بود.او در 520 ه ناوگانی به جربه فرستاد و اهالی آن را وادار به اطاعت نمود. (2)
علیبن یحیی،سال 510 ه به کمک اعراب بنیخراسان(احمد ابنخراسان)را در تونس سرکوب کرد. (3)علی،آنگاه قابس و مهدیّه را در سال 511 ه محاصره کرد و به دنبال آن،رافع در آنجا اعلام استقلال کرده و با شاه صقلیه ارتباط برقرار کرده بود،به قیروان گریخت. (4)
صاحب مصر نیز در 511 ه هدیهای برای او فرستاد.علی در سال 512 ه در نبردی،اعراب را در هم شکست.در 512 ه نامهای از رجار(شاه صقلیه)به او رسید و امیر زیری با علی،تجدید پیمان کرد.رجار که مدتها از مهدیّه باج میگرفت،از علی درخواست تمدید آن را نمود؛اما علی،سفیر او را بدون جواب بازگرداند.
روابط حسنه بین علیبن یحیی و رجار(شاه صقلیه)به علت حمایت وی از رافع،تیره شد و این موضوع،باعث شد تا علی در مقابل خطر احتمالی نرماندیها(شاه رجار)با«مرابطین»متحد شود و با مرابطین،صقلیه را تهدید کرد،این کار علی،باعث توقّف تهدیدات رجار گردید.
حسن،پسر علی بن یحیی،در رجب سال 502 ه در سوسه متولد شد؛وی در دوازده سالگی پس از مرگ پدرش به حکومت رسید. (1)در زمان حکومتِ حسنبن علی امور دولت او را صندل خصی به عهده گرفت. (2)در 516 ه عبداللهبن میمون،قائد علییوسفِ مرابطی،به دنبال توافق قبلی با علیبن یحیی،به صقلیه حمله کرد (3)و شهر نقوطره را از حاکم صقلیه(رجار)باز پس گرفت. (4)
یکی از وقایع عصر حکومت حسن بن علی،تداوم نبردهای«زیریان»با«نرمان»ها بود،که در ادامه به این موضوع میپردازیم.
در 517 ه ناوگان فرنگیها به جزیره«الاخامسی»حمله کرده (5)و عده بیشماری از آنجا به سوی دریا گریختند؛در روز دوّم حمله،بیست و سه«شینی»(کشتی جنگی)به مهدیّه
حمله کردند؛اما اعراب،مانع از اقدامات آنان شده،مواضع آنها را در هم کوبیدند. (1)به دستور رجار(شاه صقیله)رومیها وارد جزیره شده،قصر را گرفتند؛ (2)اما مسلمانان،بعد از شانزده روز فرنگیها را در جزیره و قصر«دیماس»از دریا و خشکی،محاصره کردند. (3)سرانجام فرنگیها،از حسنبن علی بنیحییبن تمیم،امان خواستند؛اما اعراب زیر بار نرفته و خود،بدون توجه به دیدگاه سلطانِ افریقیّه،فرنگیها را در مهدیّه و قصر دیماس قتل عام کردند. (4)و از آنها سیصد کشتی و هزار اسب به غنیمت گرفتند.
ابنعذاری از قول ابوصلت مینویسد:«مردی فرنگی را در دروازه رجار در صقلیه دیدم که به انجیل قسم میخورد که از ریشهای خودش هرگز یک مو نمیکند،مگر اینکه انتقام قتل فرنگیها را در مهدیّه،از اهل مهدیّه بگیرد».همکاری صقلیه و بنیزیری در دوره حسن ادامه پیدا کرد.نیروهای حسن،با کمک شاه صقلیه(رجار)،به سال 529 ه،حمله یحییبن حمّاد(صاحب بجایه)را دفع کردند؛ (5)اما در سال 536 ه رجار خیانت کرد و کشتیهایی که از مصر برای ملاقات با حسن میرفتند،را توقیف کردند؛حسن به دلیل قحطی افریقیّه،ناچار بود از صقلیه گندم وارد کند؛لذا از رجار درخواست تجدید پیمان صلح کرد.
در این دوره،بار دیگر نیروهای فرنگی از صقلیه به طرابلس یورش بردند و آن را تصرف کرده و در سال 539 ه سواحل افریقیّه را غارت کردند.به دنبال این موارد،حسن،چند سفیر را به دربار رجار فرستاد و پیمانهای گذشته را متذکر شد؛اما او عذر وی را خواست و تجاوزات رجار گسترش پیدا کرد؛چنانکه وی در سال 542 ه قابس را تصرف کرد.قابس و«بنیمطروح»در طرابلس،از رجار اعلام اطاعت کردند و از او خلعت گرفتند،حسن،به سال 542 ه قابس را گرفت و یوسف(صاحب قابس)که رجار را دعوت کرده بود،در مهدیّه بهوسیله مردم سنگسار شد.
ابوصلت میگوید:«روم بعد از شکست،بار دیگر در 543 ه،مهدیّه را گرفتند؛صاحب مهدیّه(حسنبن علیبن یحیی بن تمیمبن معزبن بادیس)مهدیّه را ترک کرد.مسئولیت حمله صقلیه را جرجی(که پدر کافر او از علوج سلطان تمیم بود)بر عهده داشت». (1)این علج از اسرار مسلمین آگاه بود و لذا با هدایت او،روم بر مهدیّه سلطه یافتند.ابناثیر نیز،داستان خیانت جرجی را نوشته است. (2)
تا ظهور«موحّدین»،شهر مهدیّه در اختیار صقلیه بود. (3)موحّدین در دهم محرم 555 ه مهدیّه را باز پس گرفتند.شاه صقلیه؛صفاقس را اشغال کرد و وارد بونه(عنابه)شد و مردم را به اسارت گرفت.مردم تونس،از ترس حمله رجار(شاهصقلیه)مسلح شدند و خود را برای مقابله با او آماده کردند.سرانجام سراسر افریقیّه بهوسیله نیروهای نرماندیها تصرف شد.رجار دوّم،به مردم افریقیّه امان داد و پس از آن جرجی،در مهدیّه ساکن شد.با سقوط مهدیّه به دست رجاربن رجار(رجار دوم)و تصرّف سواحل شرقی افریقیّه بهوسیله نرمانها،حسن از مهدیّه فرار کرد (4)و مغرب اوسط به دست موحّدین افتاد.خلیفه فاطمی(حافظ)و اعراب«بنیهلال»با رجارِ دوم،علیه عبدالمؤمن همپیمان شدند (5)و حسن،ابتدا به بزرگ اعراب ریاح(محرزبن زیاد)فادعی(صاحب قلعه)متوسل شد؛اما آنها را پناه مناسبی ندید و قصد فرار به مصر،نزد حافظ که خطبه بهنام او میخواند،نمود (6)جرجی،به قصد سفر او پی برد و به همین خاطر حسن از قصد خود منصرف شد (7)و عزم رفتن به نزد عبدالمؤمن را کرد؛اما به دلایلی نزد او نیز نرفت (8)و سرانجام با اولاد و یاران خود در شهر الجزایر ساکن شد؛با این حادثه،دولت صد ساله«زیریان»با حکومت
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص313.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص351،350.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص313.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص352.
5) (5) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص437.
6) (6) .همان،ج1،ص422؛تیجانی،الرحلة التیجانیه،ص342.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص352.
8) (8) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص423.
نه امیر به پایان رسید. (1)حسن،با تصرّف مهدیّه به وسیله عبدالمؤمن به او پیوست و در حملات او به مهدیّه و سایر جنگهای او با رجار شرکت کرد و سرانجام عبدالمؤمن حکومت در مهدیّه را به صورت اقطاع به او واگذار کرد؛حسن،هشت سال در آنجا بهسر برد تا اینکه یوسفبن عبدالمؤمن او را به مراکش فراخواند و وی در مسیر رفتن،به سال 563 ه در تامسنا درگذشت. (2)
حکومت بنیحمّاد از جمله دولتهای صنهاجه و شعبهای از دولت بنیزیری است که در تاریخِ حاکمان قبائل صنهاجه از آنها یاد شده است. (3)شکلگیری این حکومت بدینگونه بود که بادیس(نوه بُلُکین)بخش غربی حکومت خود را به عمویش حمّادبن بُلکین سپرد و به او آزادی دخالت در همه امور داد.نخستین اقدام حمّاد،کوچاندن«زناته»از مغرب اوسط و آماده کردن زمینه،جهت تمرکز قدرت«بنیحمّاد»در این ناحیه بود.اقدام دیگر حمّاد،بنای پایتخت بود،او در سال 398 ه/1007 م قلعه بنیحمّاد را در دامنه کوه«المعادید»(نزدیک مسیله)مرکز قدرت خود قرار داد. (4)حمّاد،با بادیس درگیر شد و از اطاعت«عباسیان»سرباز زد و در قلعه«بنیحماد»اعلام استقلال نمود. (5)در حقیقت،صنهاجه غربِ افریقیّه که دور از بساط طرب و خوشی زیریان در افریقیّه(تونس)
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص351.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص333.
3) (3) .ملوکِ صنهاجه را به سه فرقه«البلکانیه»،که مشتمل بر ملوک افریقیه،بجایه مغرب اوسط و آندلس در ایام طوائف بودند و جمیع آنها به بیست و پنج گروه بالغ میشدند؛ده گروه در افریقیّه که اول آنها مناد صنهاجی و سپس ده گروه در بجایه که اول آنها حمادی بلکینبن زیریبن مناد مختط شهر قلعه حماد و در مغرب اوسط یک گروه و در آندلس چهار گروه؛فرقه دوم از ملوک صنهاجه«مرابطین»که در مغرب اقصی و اوسط و عدوةالاندلس با دوازده امیر حکومت کردند؛و فرقه سوم«الغانیه»که ما بین آندلس،بجایه و قابس حکومت کردند و پنج حاکم بودند؛(ر.ک:طلوع سعد السعود،ج1،ص140،138).
4) (4) .باسورث،ترجمه بدرهای،سلسلههای اسلامی جدید،ص92.
5) (5) .شماخی از حمّاد،با عنوان دشمن خدا نام برده و به چهره مستبد و ستمگر وی توجه کرده است که حتی از انداختن عموی خود در جلوی سگ،خودداری نکرد؛ر.ک:روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص143؛الشماخی،ص403.
میزیستند به همان عادت سختِ بیابانگردی خود ماندند و چون ژاندارمی،به عنوان حافظ مرزهای غربی برای دولت زیریان عمل میکردند. (1)
حمّاد در جنگهایی که از سال 406 ه شروع شد،سعی کرد بر مغرب اوسط سلطه پیدا کند.او باغایه،مسیله و اشیر را تصرّف کرد.معز در جنگی که در 408 ه به وقوع پیوست،اصحاب حمّاد را قتل عام کرد (2)و سپس با او صلح نمود. (3)حمّاد پسر خود(قائد)را در پانزدهم شعبان 408 ه نزد معز فرستاد و معز او را و الی مسیله،طبنه،بندر الدجاج و...قرار داد. (4)صلح بین«بنیزیری»و«بنیحماد»با مصاهره مستحکم شد. (5)با مرگ حمّاد در رجبِ سال 419 ه،امور بنیحمّاد به دست قائد افتاد،قائد در آغاز بنای مخالفت با معز را گذاشت (6)و سپس دیگر فرزندان حمّاد در سال 434 ه/1040 م نیز به او پیوستند و معز،دو سال قلعه بنیحمّاد را در محاصره گرفت (7)و آنان در سال 434 ه مجبور شدند با معز صلح کنند.به سال 438 ه سفیر قائدبن حمّاد در قیروان مستقر شد.معزبن بادیس با«فاطمیان»و«بنیحمّاد»قطع رابطه کرد و به«عباسیان»پیوست؛اما قائدبن حمّاد بعد از سلطه«اعراب هلالی»بر افریقیّه،بلافاصله به خیال اینکه لقب«شرف الدوله»را که خلیفه فاطمی به معز داده بود بگیرد،دوباره به«فاطمیان»پیوست؛ (8)ولی عمر قائدبن حماد،کفاف نداد و در رجب 446 ه/6 اکتبر 1054 م بعد از بیست و هفت سال حکومت درگذشت. (9)وصیّت مهم قائد به فرزندان و اصحابش این بود که به عموزادگان خود احسان کنند و تا سه سال از قلعه خارج نشوند. (10)
1) (1) .تاریخ افریقیا الشمالیة،ص93.
2) (2) .الدولة الصنهاجیة،ج1،ص192؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص10.
3) (3) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص172،158.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص100؛ابن خلدون،العبر،ج6،ص158.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص90.
6) (6) .خروج فاطمیان از افریقیّه،سرزمین وسیع را بین ملوک الطوایف تقسیم کرد.بنوهلال در قابس،بنوالرند در فقصه،بنوملیل در صفاقس،بنوخراسان در تونس،بنووزلی در بترزت و بنیحمّاد در قلعه و اطراف آن؛ر.ک:عبدالوهاب،ورقات،ج1،ص451.
7) (7) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص351.
8) (8) .همان،ص353.
9) (9) .همان،ص352.
10) (10) .روجی ادریس،الدوله الصنهاجیة،ج1،ص285.
محسن پسر قائدبن حمّاد که حاکمی ستمگر بود از آغازِ حکومت،برخلاف وصیّتِ پدرش،عموزادگان را کنار گذاشت.عموی او(یوسفبن حماد)با او به مخالفت برخاست و با جمع عظیمی از عرب به محسن حمله کرد. (1)یوسف،قلعه«طیّاره»را مرکز عملیات خود،علیه محسن قرار داد.یوسفبن حمّاد در طی دوره انتقالِ قدرت از قائد به محسن،در کار غارت اشیر بود.محسن پس از قتل چهار تن از عموزادگان خود به جنگ یوسفبن حمّاد(عموی خود)رفت.سرانجام نامهای به یوسف نوشت و او را نزد خود فرا خواند و به او امان داد؛امّا یوسف در پاسخ نوشت:«چگونه به تو اطمینان کنم درحالیکه چهار تن از عموزادگان خود را کشتهای!»؛عموی دیگر محسن(بلکینبن محمد،والی افریون)نیز دعوت محسن را نپذیرفت و به جنگ او رفت (2)و سرانجام،در نبردی در ربیع الاول 447 ه محسن را کشت و قلعه«بنیحماد»(پایتخت دولت حمادی)را تصرّف کرد و بدینسان،حکومت محسن،پس از نه ماه،به بلکین رسید. (3)
بلکین،امیری ماهر،دور اندیش و صاحب رأی و درعین حال،سفاک بود.مهمترین حوادث دوران او،شورش بسکره و نزاع بین«زناته»و«بنیهلال»و جنگ با«زناته»و«مرابطین»بود. (4)در عهد حماد،شیوخ بنیرُمّان که در بسکره حکومت میکردند به سال 450 ه/1058 م شوریدند و فرمانده جنگ بلکین(خلف بنابیحیدره)بزرگان«بنیرمان»را دستگیر و اعدام کرد و اداره بسکره،به اعراب«بنیسندی»که با بلکین پیمان صلح بسته بودند،رسید.عروسبن سندی رئیس طایفه«بنیسندی»تا زمان ورود«موحّدین»حاکم بسکره بود و سپس،جای خود را به خانواده«بنیزیان»داد. (5)
جنگ عرب«بنیهلال»و بربرهای«زناته»در افریقیّه امری اجتنابناپذیر بود؛این دو،هرگز قادر به زندگی در کنار هم در افریقیّه نبودند؛«بنیهلال»،بربرهای«زناته»را مجبور کردند تا از جنوب افریقیّه به مغرب اوسط کوچ کنند؛لذا قبایل زناتی،یعنی:مجموعه«بنییاسین»به تحریک«بنییعلی»در تلمسان به رهبری اباسُعدَه خلیفه یفرنی وارد جنگ با«بنیهلال»شدند و بنیحمّاد نیز،در این میان با عربها همراه گردیدند و در 449 ه/1058 م بلکین برای جنگ با بربرهای زناته لشکر کشید.
سقوط سجلماسه (1)در 452 ه،1061 م به دست«مرابطین»باعث شد تا«بنیحماد»از فرصت استفاده کرده و هجوم گستردهای را به مغرب اقصی آغاز کنند.از جمله اهداف بنیحماد،سلطه بر راه تجاری طلا بود.یکی از راههای مهم تجاری سودان از سجلماسه میگذشت و اهمیت آن با قطع راه جرید و طرابلس بهوسیله اعراب«بنیهلال»،بیشتر شده بود.بلکین نیروهای خود را به سمت مغرب بسیج کرد (2)و در 454 ه/1062 م فاس (3)را تصرف کرد؛اما سرانجام،در اوّل رجب 454 ه کشته شد و با قتل وی،افریقیّه دچار آشوب گردید و فقط شهر مهدیّه برای تمیمبن زیری باقی ماند.
پس از بلکین،حکومت به ناصر رسید؛ناصربن حمّاد که قدرت را در شمال و بخش میانی مرتفعات مغرب اوسط در دست،داشت با حمایت اعراب هلالی که مغرب اوسط را در اختیار داشتند،در برابر زناته،جبهه مقاومتی را تشکیل دادند.
دولت«بنیزیری»در اوضاع آشفته مغرب اوسط و ادنی کوشید تا پایههای خود را محکم کند؛اما آنها در برابر اقدامات ناصر(از امرای قدرتمند بنیحماد)کاری از پیش نبردند.
ناصربن حمّاد از آغاز حکومت با انجام حملاتی به متصرفات«زیریان»اقدام به توسعه ارضی«بنیحمّاد»نمود.ناصر مناطق مهم را به چهار تن از برادران خود داد.او بَسْکَره را بهوسیله وزیرش(خلفبن ابیحیدره)تصرف کرد و اعیان این شهر را به قلعه
تبعید نمود؛با مرگ بلکینبن حماد،علیبن رکّان با کمک داییهای خود«بنیعَجِیسَة»از فرصت دوری ناصر از پایتخت استفاده کرده و شبانه قلعه«بنیحماد»را غارت و تصرف کرد؛اما ناصر به سرعت از مسیله خود را به پایتخت رساند و آن را پس گرفت. (1)
تمیمبن معز،نیم قرن(454501ه)کوشید تا بین اجزای پراکنده دولت صنهاجه(زیریان)اتحاد ایجاد کند؛ (2)تلاش کرد تا اختلاف بین اعراب«بنیهلال»را دامن بزند؛ (3)بدین منظور،از«بنیریاح»و«بنیعدی»بر ضد اثبج و زغبه،کمک گرفت.بعد از مدت کوتاهی از پیروزی بر صاحب صفاقس،حمّودبن ملیل(455ه)سوسه را گرفت.در مقابل،ناصربن حماد،مجموعهای از بربر و بنیهلال را متحد ساخت؛اما سرانجام،تمیم با کمک اعراب«بنیریاح»،سایر اعراب را از اطراف ناصربن حمّاد پراکنده ساخت و ناصر را در جنگ«سبیبه»شکست داد؛معرکه نبرد سبیبه،عواقبی وخیم چون عواقب معرکه حیدران بر«بنیزیری»داشت.
ماجرا از این قرار بود که ناصر با تعداد زیادی از رؤسای قبایل از جمله حمّودبن ملیل برغواطی،یحییبن قُرطّاس(بزرگ قسطیلیه)که به او پیوستند، (4)احساس کرد در مغرب اوسط قدرتی بزرگ شده و بنابراین،به فکر فتح مغرب ادنی افتاد.وجود اختلافات و رقابت قبیلگی،باعث شد تا ناصر خیال کند میتواند بر این اساس یاران زیادی پیدا کند و لذا در سال 457 ه او به تحریک شیوخ عرب«اثبج»جنگی بین بربر و عرب ایجاد کرد؛در جناح ناصر:عرب«بنیهلال»،«اثبج»،«بنیعدی»و«زناته»و در جناح مقابل:بنیریاح،زغبه،بنیسلیم و بنیزیری صف کشیده بود. (5)ناصر،مهدیّه را با لشکری انبوه در محاصره گرفت.تمیم با اقدامات وسیع مالی و نظامی این محاصره را درهم شکست و اطرافیان ناصر از عرب و بربر را با وعده و وعید و تخویف و تطمیع پراکنده ساخت؛در این بین خیانت عرب«بنیریاح»هم در شکست ناصر مؤثر واقع شد.سرانجام دو گروه در 457ه
در دشت«سبیبه»مصاف دادند.به گفته ابنخلدون،در اثر توطئه پنهانی بین«بنیریاح»و«زناته»،معزبن زیری و زناتیها به ناصر پیوستند و امیر مغراوه با ناصر بود؛اما در حین جنگ،ناگهان با تحریک تمیم،از ناصر جدا شده (1)و به تمیم پیوستند.
سپاه شکست خورده ناصر،بهوسیله اعراب غارت شد و در نتیجه این جنگ،اعراب بر بلاد مسلط شدند.در این نبرد،دوازده هزار تن از سپاه صنهاجه کشته شدند؛ناصر بعد از شکست،وزیر خود،ابنابی الفتوح (2)را مأمور انجام مذاکرات صلح با شورشیان کرد. (3)سراسر مملکت«بنیحماد»را آشوب فرا گرفت و عرب در هرجا به آن دامن میزد؛آنان همچنین مرکز بنیحمّاد(قلعه)را غارت کردند؛شکست صنهاجه در معرکه سبیبه،سلطه بنیهلال را بر سراسر مغرب ادنی و اوسط،آسان نمود؛بدینترتیب،اعراب بنیریاح حاکم افریقیّه شدند و قبیله«اثبج»که«بنیحماد»آنها را بر سایر اعراب برتری داده بود،پراکنده شده و نفوذ خود را از دست دادند.بعد از شکست«سبیبه»و خراب شدن پایتخت«بنیحماد»،اعراب در اطراف دیوارهای قلعه مستقر شدند و بدینترتیب امنیت قلعه از دست رفت؛ناصر به فکر پایتخت جدیدی افتاد و بدین منظور به بازسازی بجایه پرداخت.محمدبن بجیع،همراهِ سفیر ناصر و برخی از کشاورزان بربر از یکی از قبایل صنهاجه (4)در سال 460 ه به مکان زندگی قبیله بجایه رفتند که در دامنه کو هی بلند و پر آب،در ساحل دریا قرار داشت و تصمیم به بنای شهری بندری گرفتند.این شهر علی رغم توطئههای بسیار به سرعت ساخته شد و به نام ناصربن حمّاد«الناصریه»نامیده شد.با ساخت این شهر جدید،ناصر در آنجا به تجدید قوا پرداخت. (5)
اعراب«اثبج»همپیمان«بنیحماد»در برابر اتحاد زیری-ریاحی،ناصر را در این کار همراهی میکردند.او از پایتخت جدید،ابتدا به شهر اربس حمله کرد و آن را در سال 460 ه محاصره و اهالی را امان داد و عامل آن ابنمجزار را کشت و سپس قیروان را
گرفت.والی قیروان(قائدبن میمون)به«بنیحماد»پیوست و قیروان سقوط کرد. (1)ناصر،قیروان را در 461 ه به قصد قلعه ترک کرد.تمیم،بلافاصله لشکری بزرگ به قیروان فرستاد،قائدبن میمون نیز که یارای مقابله با لشکر تمیم را نداشت،بلافاصله قیروان را رها نمود و در قلعه به ناصر پیوست.او پس از شش سال همراهی با ناصر نزد حمّودبن ملیل برغواطی(والی صفاقس)رفت (2)و به تحریک او،موفق شد تا امیر عرب زغبه(یبقیبن علی)را وادار کند که قیروان را به مخدوم او بفروشد؛یبقی،قیروان را در مزایدهای علنی به بنیحمّاد فروخت.قائدبن میمون،به سبب وساطت در فروش قیروان بهوسیله حمّودبن ملیل بر غواطی به ناصربن حماد،دشمن بنیریاح و بنیزیری،بار دیگر به سال 470 ه و الی قیروان شد. (3)
پیروزی دشمنان تمیم به انعقاد معاهده صلح،بین بنیزیری و بنیحمّاد در 470 ه/1077 م کمک کرد؛چون افزایش قدرت اعراب،نسبت به«بنیحماد»و«بنیزیری»،تمیم را نگران ساخت؛زیرا تفوّق«بنیریاح»آغاز سودجویی اعراب از وضعیت اختلاف بین بنیحمّاد و بنیزیری به حساب میآمد؛لذا در مراسمی در 470 ه پیمان صلح بین«بنیحماد»و«بنیزیری»منعقد شد.
وبا و قحطی در سال 469 ه افریقیّه را فرا گرفته و جمعی عظیم را در کام مرگ فرو برده بود؛این وضعیت نیز به انعقاد پیمان صلح بین آن دو کمک کرد؛تمیم،برای استحکام صلح،دختر خود بلّاره را به عقد ناصر در آورد.بدین منظور ناصر نیز«قصر بلّاره»را بهنام نامزدش(دختر تمیم)بنا کرد. (4)
ناصر برای ایجاد امنیت و آرامش به بربرهای زناته مغربِ اوسط دست دوستی داد؛او بنیومانو سردار زناتی(المنتصربن خزرون)که در سالهای 460 ه،470 ه به طرابلس آمده و در صحرا به قتل و غارت مشغول بودند را با اقطاع«وادی زاب»و«ریفه»تطمیع نمود و همزمان به عروسبن سندی(هندی)دستور داد تا به مجرّد رسیدن منتصر به بسکره او را بکشد. (5)
سپس رهبر زناته(مغراوی)را از میان برداشت و در پی آن،شیوخ«بنیورسیفان»را از بین برد؛همچنین زناته«بنیتونس»را سرکوب کرد و امرای آنها را کشت و زناته«مغراوه»و«بنیغمرت»را که با اعراب«بنیعدی»مردم زاب را به وحشت انداخته بودند، (1)سرکوب کرد.اقدامات ناصر در سرکوب شورشها و قتلعام بربرهای زناته و اعرابِ هم پیمان آنها و نیز دستگیری و قتل سران زناته،حاکی از میزان آشوب در مغرب اوسط است؛ابنخلدون،دوران ناصر را دوران شورش دانسته و در عین حال آن را عهد عظمت«بنیحماد»به حساب آورده است. (2)
منصور در کودکی در سال 481 ه/1088 م جانشین ناصر شد.یوسفبن تاشفین(امیر مرابطین)و تمیمبن معز(جد مادریاش)،ولایت او را تبریک گفتند.او کاتب و شاعر بوده و به تصوف گرایش داشت؛منصور بعد از مدتی اقامت در قلعه بنیحمّاد به بجایه رفت؛او خانواده بدوی«بنیحماد»را وارد زندگی شهری کرد؛بنای بجایه را به منصور نسبت دادهاند؛به همین جهت آن را المنصوریه نامیدند. (3)او در بجایه کاخها،باغها،دارالصناعه و خانههای بزرگ و زیبایی ساخت؛از جمله قصر«مُلک»، (4)قصر«کوکب»و قصر«السلام»را در قلعه بنیحمّاد و قصر«اللؤلؤ»و قصر«أمیمون»را در بجایه بنا گذاشت.او نخستین فرد از بنیحمّاد بود که سکّه زد. (5)در سال 487 ه،والی قسنطینه(عموی منصور)بر او شورید،او ولایت منصور را نپذیرفت و با«مرابطین»،«زیریان»(تمیم)و اعراب مخالف«بنیحماد»،همپیمان شد؛منصور،با لشکری بزرگ او را شکست داد. (6)
از جمله خطراتی که«بنیحماد»را تهدید میکرد،دولت مراکش بود؛یوسفبن
تاشفین در سالهای 473 و474 ه حملاتی را به بخش غربی مملکت بنیحمّاد(مسکن مغراوه)انجام داد.او تلمسان وهران و دیگر شهرها تا شهر الجزایر را گرفت و در 475 ه به سمت مغرب اقصی حرکت کرد.منصور با فرستادن لشکری به فرماندهی پسرش(امیر عبدالله)،مرابطین را مجبور به عقبنشینی به مغرب اقصی نمود.وی در 469 ه/1103 م در رأس بیست هزار عرب،و بربر از«زناته»به تلمسان حمله برد و در سال 470 ه یوسفبن تاشفین را مجبور به صلح کرد.منصور پس از حمله به تلمسان،شورش بربرهای«زناته»را در زاب سرکوب کرد و به بجایه بازگشت و قبایل اطراف بجایه را مجبور به مهاجرت به کوهستانهای دور افتاده کرد.منصور هفت ماه بعد از حمله به تلمسان،در ربیعالثانی 498 ه درگذشت.با مرگ منصور در 498 ه پسرش،بادیس به حکومت رسید. (1)او در نخستین روز حکومت،وزیر پدرش(عبدالکریمبن سلیمان)را کشت و عامل بجایه را سرکوب کرد و هنوز یکسال از حکومتش نگذشته بود که درگذشت. (2)
بعد از مرگ بادیس،برادرش عبدالعزیز(498-515ه)به حکومت«بنیحماد»دست یافت؛پیشتر بادیس او را از ولایت الجزایر عزل و به جیجل فرستاده بود.او سردار خود(علیبن حمدون)را از بجایه به قلعه فرستاد و در آنجا با او بیعت شد؛بربرهای زناته نیز با او بیعت کردند؛او با ناوگانی جربه را به اطاعت«بنیحماد»در آورد.عرب را که فساد آنها بالا گرفته بود با سپاهی از بجایه بهوسیله پسرش(یحیی)و سردارش(علیبن حمدون)سرکوب کرد و آنها را از اطراف قلعه دور کرده و خود در آنجا ساکن شد.ابنخلدون،ایام او را عصر آرامش و امنیت دانسته است.از حوادث مهم زمان عبدالعزیز عبور ابنتومرت از بجایه است. (3)او در ملاله اقامت کرد و به تدریس پرداخت. (4)عبدالعزیز او را احضار و وادار به ترک آنجا کرد و در نتیجه ابنتومرت به مغرب رفت.عبدالعزیز سرانجام در 415 ه مرد.
بعد از مرگ عبدالعزیز،پسرش(یحیی)به حکومت رسید؛ابنخلدون مینویسد:«ایام طولانی حکومت او به شهوترانی و حرص شکار گذشت»؛وی از او با عنوان مستضعف و مغلوب زنان یاد کرده است.دوران او به ضعف و انقراض دولت«بنیحماد»و سست شدن قدرت قبایل«صنهاجه»منتهی شد.
یحیی در سال 533 ه برای بازدید از قلعه و انتقال اشیای آن به بجایه به آنجا رفت.در این هنگام ابنمروان در توزر شورید و مطرّفبن علیبن حمدون او را سرکوب نموده و در الجزایر به زندان افکند. (1)مطرّف پیشتر در سال 529 ه برای فتح مهدیّه که در اختیار حسنبن علیبن تمیمبن معز بود،لشکر کشید؛اما در هنگام جنگ،نیروهای مطرّف از خشکی و دریا محاصره شده و در نتیجه مهدیّه را رها کردند؛ناوگان دریایی رجار(صاحب صقلیه)با بیست کشتی جنگی به کمک حسن شتافتند. (2)مطرّف همچنین تونس را در سال 522 ه گرفت و احمدبن خراسان شهر را تسلیم مطرّف کرد. (3)او شهرهای مسیر خود را مطیع«بنیحماد»ساخت و کرامة بنالمنصوربن حمّاد(عموی یحییبن عبدالعزیز)را به ولایت تونس گماشت و بعد از مرگ او برادرش و سپس پسرش(مَعّدبن منصور)تا(543 ه/1148-1149 م)والی تونس بودند.بعد از سقوط مَعّد،اوضاع تونس متشنج شد و مردم بار دیگر امور را به یکی از«بنیخراسان» (4)سپردند تا اینکه عبداللهبن عبدالعزیز(پسر برادر ابیبکر)به او خیانت کرد و ده سال بر تونس،تا زمان فتح تونس به دست«موحّدین»بر آن حکومت کرد.
یحییبن عبدالعزیز کوشید در سال 536 ه با خلیفه فاطمی مصر،از نو رابطه دوستی برقرار کند و بدین منظور هدیهای برای صاحب مصر فرستاد.یحیی قصد داشت با توجه به تشنج ایجاد شده بین حسن و مصر به خلیفه فاطمی نزدیک شود(کشتی حسن«صاحب مهدیّه»،دشمن یحیی،بهوسیله صاحب دیوانِ مصر در«بندر اسکندریه»به خاطر
مسائل چندی که بین حسن و صاحب مصر بود،توقیف شده بود).
در سال 540 ه قحطی مهیبی(537542ه)افریقیّه را فرا گرفت و صاحب صقلیه(رُجار)که ادعای دوستی با مسلمین را داشت،فرصت را برای مداخله نظامی در افریقیّه مناسب دید.و در 537 ه به طرابلس یورش برد.در 540 ه ناوگان صقلیه با دویست کشتی به فرماندهی جرجی انطاکی از خشکی و دریا طرابلس را محاصره کرد و در شنبه،ششم محرم 541 ه/1146 م طرابلس را گرفته و غارت کرد.بار دیگر در سال 542 ه،رجار دوم،از توازن قوا بین بیزانس و صقلیه استفاده کرد و سیصد کشتی را به فرماندهی جرجی انطاکی،برای تصرّف مهدیّه فرستاد،این ناوگان،دچار طوفان شد و مدتی بعد از طوفان،مهدیّه را تصرف نمود.ناوگان جرجی،بعد از استقرار در مهدیّه به سمت سوسه و صفاقس حرکت کرد و در بیست و سوم صفر 542 ه این شهرها را فتح کرد؛اندکی بعد،رجار،بر سراسر سواحل افریقیّه مسلط شد.
رجار،به دول ساحلی،نوعی استقلال داد و با این سیاست،آنها را تحت نفوذ خود قرارداد.از جمله محمدبن رُشید از سوی صاحب صقلیه بر قابس حکومت میکرد؛بدین ترتیب رجار،حاکمیت مطلق بر مدیترانه غربی را به دست آورد و رقیب خود(بیزانس)را نیز از صحنه قدرت در مدیترانه خارج کرد.
در طول سالهای جنگ بین صقلیه و قسطنطنیّه(بیزانس)،در همه موارد،پیروزی با صقلیه بود.با مرگ جرجی انطاکی امیرالبحر صاحب صقلیه،جانشین او شد.
«بنی حماد»از دو سو در معرض هجوم«موحّدین»و«رجار»قرار داشتند،سرانجام به سال 543 ه موحّدین،بجایه را گرفتند (1)و سپاه یحییبن عبدالعزیز را در هم شکستند. (2)آخرین امیر«بنیحماد»به قصد سفر به بغداد به صقلیه گریخت؛اما منصرف شد و به بونه نزد برادرش(حارث)رفت؛برادر،او را نپذیرفت و او را تقبیح کرد و یحیی ناگزیر،به قسنطینه نزد برادر دیگرش(حسن)رفت و امور دولت«بنیحماد»را به دست او سپرد.موحدین در این زمان قلعه«بنیحماد»را تصرف کردند (3)و افرادی چون جوشنبن
عبدالعزیز و ابنالدجامیس از اثبج را کشته و قلعه را ویران کردند. (1)
یحیی سرانجام مجبور شد با عبدالمؤمنِ موحدی در سال 547 ه بیعت کند؛او نزد عبدالمومن به مراکش رفت و در آنجا ساکن شد و سپس در 588 ه به سلا رفت و در قصر«بنیعشیره»ساکن گردید و در آن سال مرد.
حارثبن عبدالعزیز برادر یحیی و صاحب بونه نیز به صقلیه گریخت و بعدها بونه را با کمک شاه صقلیه باز پس گرفت؛در روایت ادریسی،رجار دوم،ناوگانی را در 548 ه به فرماندهی فیلیپ مهدوی (2)جهت تصرّف عنابه(بونه)فرستاد؛آنها بونه را گرفتند و حارثبن عبدالعزیز را امیر آنجا ساختند؛ولی موحّدین بونه را مجدداً تصرف کردند و او را کشتند و دولت«بنیحماد»بدین ترتیب منقرض شد. (3)
موحّدین،در سال 551 ه به منظور فتح تونس حرکت کردند و در 552 ه،سرانجام عبدالمؤمن،این شهر را با سپاهی بزرگ از عرب و مصامده(موحّدین)فتح کرد.منابع اسلامی بر استقلال تونس در این هنگام تأکید کردهاند؛درحالیکه منابع غربی(میشل آماری)و برخی از منابع اسلامی،آن را تابع صقلیه دانستهاند. (4)
در حد فاصل سقوط«بنیحماد»و«زیریان،»تا ظهور سلسله«موحّدین»،مردم افریقیّه از آشفتگی اوضاع داخلی صقلیه و اضطراب حکومت غلیوم اول(شاه صقلیه)بهویژهوخامت اوضاع در جنوب ایتالیا،استفاده کردند و در شهرهای افریقیّه بر حاکمان مسیحی افریقیّه شوریدند؛ (5)از جمله این شورشها،آشوب صفاقس بود: (6)عمر فریانی که از سال
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص364.
2) (2) .فیلیپ مهدوی،از اهالی مهدیّه،از خواجگان دربار رجار دوم(شاه صقلیه)و دوست و همکار رجار،امیرالبحر صقلیه بود؛او در حمله نظامی رجار به شهر عنّابه،به شهر خود خیانت کرد و به رجار پیوست.
3) (3) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص364.
4) (4) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج1،ص440؛استوریا،ص435-437؛مراکشی معتقد است:زمانی که عبدالمومن،تونس را در 1159 م.گرفت،این شهر تابع صقلیه بود.
5) (5) .همان،ج1،ص442.
6) (6) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص169.
543 ه/1143 م کارگزار این شهر بود،در فرصت مناسبی،مردم را بر علیه مسیحیان تحریک کرد و در 548 ه جمعی از مردم به خانههای اهالی صقلیه در صفاقس هجوم بردند.ابناثیر این حادثه را در ذکر حوادث سال 551 ه آورده است.غلیوم با شنیدن این خبر،ابوالحسن(پدر عمر فریانی که در صقلیه گروگان بود)را احضار و دستور داد نامهای به پسرش بنویسد و او را از اینگونه امور نهی کند؛وی همچنین او را به قتل ابوالحسن تهدید کرد و پس از آن ابوالحسن را به زندان انداخت و بعد از مدتی او را کشت؛تیجانی،نویسنده الرحلة التیجانیة خود در صفاقس شاهد عزاداری،عمر فریانی برای پدرش بوده و جزئیات حادثه را گزارش کرده است. (1)
عمر فریانی بعد از حادثه صفاقس و اخراج نصاری از صفاقس،مردم افریقیّه را به شورش و قیام علیه مسیحیان تحریک کرد.در این بین،شورش مردم زویله،منجر به محاصره مهدیّه بهوسیله ناوگان صقلیه شد.مردم زویله و مهدیّه مجبور شدند به دریا فرار کنند (2)و در پی آن،مسیحیان در مهدیّه مستقر شدند و چند سال مهدیّه مرکز مستقل و پناهگاه همه مسیحیان افریقیّه شد.
مردم طرابلس نیز با سرپیچی از دعوت نرمان(شاه صقلیه)که از آنان خواسته بود روز جمعه در منابر دعوت موحّدین را انکار نمایند و از آنها بدگویی کنند،به طرابلس حمله کردند و اشغالگران مسیحی آنجا را فراری دادند و شیخ ابویحییبن مطروح را حاکم کردند. (3)او تا آمدن عبدالمومن موحدی به طرابلس،بر سر قدرت بود.بهدنبال پیروزی مردم طرابلس بر نرمان،مردم قابس هم،به رهبری محمدبن رُشید بر نرمان شوریدند و بدینسان سراسر افریقیّه به جز مهدیّه و سوسه از حاکمیت صقلیه رهایی یافت. (4)
به سال 553 ه وقتی اخبار فروپاشی«زیریان»و هجوم صقلیه به افریقیّه به گوش عبدالمؤمن که راهی آندلس بود رسید،با لشکری بزرگ،متشکل از هفتاد و پنج هزار
سوار و پانصد هزار پیاده در هفتاد روز خود را به تونس رساند و با تصرف تونس (1)در چهارشنبه دوازدهم رجب 554 ه/سیام جولای 1159 م به مهدیّه رفت و بعد از شش ماه محاصره آن را آزاد کرد. (2)
قیروان،در دوره«بنیزیری»پایتخت سیاسی،اقتصادی و فرهنگی افریقیّه بود.این شهر در دوره زیریان دارای چهارده دروازه و دیواری دو جداره به موازات هم به فاصله نصف میل بود. (3)هفت دژ نظامی حفاظت شهر را به عهده داشتند. (4)وجود چندین مقبره بزرگ و جامع عظیم و حدود سی مسجد آباد (5)حاکی از رونق زندگی شهری در قیروانِ دوره زیری است.قصرهای متعدد حکومتی در مرکز دارالاماره(قصر الفتح،قصر الحمص،قصر الماء،دارالضیافة سلطنتی و...)از جمله بناهای معروف دوره زیری هستند؛همچنین چندین خیابان بزرگ و بازارهای متعدد در شهر قیروان وجود داشت:خیابان اصلی السماط،خیابان ابنالمعتب بازار بزرگ قیروان (6)و بازارهای اطراف آن (7)سوق العبر(البرکه)،سوق الدجاج،سوق الغَزل،سوق الخّرازین،سوق السماعیل،سوق الکعک،سوق الجواهرییّن،سوق الصّیارفه،سوق الضرب،سوق البزازین،سوق السراجین،سوق الرهادنه،سوق الجرّارین،سوق العطّارین،سوق الطعام،سوق الزجاجین؛چهل و هشت حمام عمومی و دهها حومه آباد،در اطراف شهر،پانزده آبگیر و حوض بزرگ (8)جهت تأمین آب
1) (1) .تیجانی،الرحله التیجانیة،ص 346.
2) (2) .سراج،الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،ج1،ص251.
3) (3) .بکری،المغرب،ص25.
4) (4) .همان،ص144.
5) (5) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج2،ص 18،17،11،10.
6) (6) .همان،ص21؛المالکی،ریاض النفوس،ص46،44؛عبدالوهاب،بساط العقیق،ص10،6،5.
7) (7) .همان،ص17.
8) (8) .همان،ص24؛بکری،المغرب،ص26،25؛المالکی،ریاض النفوس،ص86.
آشامیدنی مردم قیروان و نیز تفریحگاهی برای اوقات فراغت،مورد استفاده مردم بوده است. (1)اطراف شهر قیروان،وجود دشتهای وسیع و سرسبز،آب و هوایی مطبوع را ایجاد کرده بود.
شهر تونس در زمانی که قیروان در اثر هجوم«بنیهلال»ویران شده بود،رو به آبادانی و رونق گذاشت؛تونس،شهری با پنج دروازه بود (2)و چندین منطقه مسکونی در اطراف آن وجود داشت؛سطفوره و نوار ساحلی از بنزرت تا بونه،جزیره«شریک»،نوار ساحلی از نابل تاسوسه،منستیر،مهدیّه،زویله،نوار ساحلی از مهدیّه تا صفاقس و از صفاقس تا قابس و از قابس تا طرابلس،قسطیلیه(توزر)،جریده،نفزاوه،قفصه،مهمترین نقاط و مراکز شهری آباد در بخش شرقی افریقیّه در دوره«زیریان»بودند؛شهرهای کاف(شقنباریه)،اربس أبَّه،مرماجنّه،ممّس نیز از جمله نقاط آبادِ غرب افریقیّه در دوره«بنیزیری»محسوب میشدند.
از دیگر شهرهای تحت نفوذ و سلطه دولت بنیزیری که در مغرب اوسط قرار داشتند عبارتند از:تبسّه،باغایه،مجّانه،تیفاش،مسیله،بلزمه،تیجس،المهریین،دکمه،اوراس،الزّاب،الحضینه،أشیر،ملیانه،مدینه حمزه،بونه،قبایل صفری،جیجل،قسنطینه،میله،سطیف،الجزایر،تنس و بجایه.
در تقسیم اماکن جغرافیایی،بخشی از مغرب اوسط،حوزه حاکمیت«بنیحماد»،خویشاوندان نسبی و سببی و سیاسی«بنیزیری»بود.از جمله اقدامات«بنیحماد»تأسیس دژ شهری بود که به قلعه«بنیحماد»معروف شد و مرکز عملیات آنها گردید.پایتخت دولت بنیحماد (3)به سال 398 ه/1008 م در شمال مسیله در کوهپایه کوه«کیّانه»در نقطه استراتژیکی خاصی نسبت به منطقه اطراف خود قرار داشت؛از وجود چندین قلعه بزرگ در این کوه خبر دادهاند که همواره پناهگاه شورشیان بود.قلعه بنیحماد،دارای سه
دروازه بود و تأسیسات مختلفی در قلعه و در اطراف آن وجود داشت:چند قصر و دارالاماره،چندین مسجد و اماکن اقامتی مختلف؛همواره مقدار زیادی گندم و میوهجات نیز در قلعه نگهداری میشد؛صنایع مختلفی چون:تولید زین اسب،تولید انواع پارچه و لباسهای پشمی و حریر و...در قلعه دایر بود.
«بنی زیری»امرای دست نشانده«فاطمیان»بودند. (1)اما در این بین،معزبن بادیس به«عباسیان»پیوست و بهنام آنها بر افریقیّه حکومت کرد.«زیریان»در بسیاری از تشکیلات اداری،مانند«فاطمیان»بودند.استفاده از پرچم و عمامههای سفیدِ تاج مانند در بین آنها مرسوم بود. (2)نام خلیفه فاطمی در پرچمها و لباسهای رسمی آنها نوشته شده بود.معزبن بادیس در بیعت با خلیفه عباسی،پرچم سیاه را در دستگاه اداری خود معمول کرد.دربار امرای بنیزیری،محل تشریفات مفصل جشنها و مراسم با شکوه بود؛در این جشنها،معمولاً از حیوانات،مانند فیل،زرّافه،ببر و شترهای اصیل استفاده میشد. (3)معزبن بادیس یک باغ وحش اختصاصی داشت.امرای بنیزیری علاقهمند به شکار و شکارگاههای اختصاصی متعددی در اطراف قیروان داشتند. (4)
در دربار آنها شعرا و مورخین رسمی حضور داشتند تا در وصف و مدح و عظمت«زیریان»بنویسند و بسرایند.امرای بنیزیری و بنیحماد،امور دولت خود را به وزرا که معمولاً از بین افراد مورد اعتماد آنها انتخاب میشدند،میسپردند:امور دولت در اختیار وزیر اکبر بود که به ان«متولی امور الدولة»میگفتند؛ (5)عبداللهبن محمد کاتب،از جمله
1) (1) .بنیحماد،تا پایان،وابسته به خلافت عباسی باقی ماندند.عبارت سکه بنیحمّاد که ابنخلدون آن را نقل کرده(یک روی سکه،نام امیر یحییبن عبدالعزیز همراه آیه: وَ اتَّقُوا یَوْماً و...است و روی دیگر سکه،نام خلیفه عباسی،مقتضی و تاریخ ضرب سکه است)این مطلب را نشان میدهد؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج6،ص363.
2) (2) .روجی ادریس،الدولة الصنهاجیة،ج2،ص122،117.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج1،ص249.
4) (4) .همان،ج1،ص266.
5) (5) .همان،ص301.
وزرایی بود که وزارت دو امیر زیری را به عهده داشت؛ابیالحسنبن احمد فهری صقلی،وزیر یحییبن تمیم بود. (1)امرای زیری در هر شهر عاملی داشتند که اداره امور آنجا را به عهده داشت؛قدرت مالی در هر شهر در اختیار شخص دیگری که مستقیم با امیر زیری مرتبط بود قرار داشت.«بنیحماد»نیز،قدرت مالی را از قدرت اداری در هر شهر جدا میکردند و امور وزارت«بنیحماد»در دست خانواده«بنیحمدون»بود.به علت وجود قبایل مختلف،ولایت هر منطقه به صورت اقطاعی در اختیار عامل قرار میگرفت. (2)
مجموعهای از خواص ادبا،چون:ابوالحسن علیبن ابیرجال،ابنرشیق (3)و ابنشرف از مشهورترین کاتبان دربار زیریان بودند.آنها نامههای اداری خود را با علامت رسمی«الحمدالله وحده»مینوشتند. (4)دیوان انشا را در عهد«زیریان»،«الکتابه»میگفتند و متصدی آن«خاتم»را در اختیار داشت.مکاتبات بین«زیریان»و«فاطمیان»با عناوین«یا مولای»،«عبد»و یا«ضیعتی»صورت میگرفت.در هریک از شهرهای افریقیّه،شخصی به عنوان صاحب برید«برود»مستقر بود و اخبار را به امرای زیری منتقل میکرد.استفاده از کبوتر نامهبر در حد گستردهای در افریقیّه و در کشورهای ساحل مدیترانه معمول بود؛ (5)چنانکه در سال 480 ه/1087 م،تمیم به وسیله کبوتر نامهبر از سقوط قوصره آگاه شد.
شخصی بهنام صاحب خبر سلطان،وضع سیاسی و اخبار بلاد را به سلطان میرساند؛ (6)اما«صاحب برید»مسئول نامهها،اخبار سرّی و اخبار جواسیس بود. (7)نظام سادهای،متشکل از و الیان،کنترل و امنیت هر شهر را به عهده داشتند.نگهبانان و گشت
امرای بنیزیری،مردان جنگی بودند که خود فرماندهی سپاه را به عهده گرفته و در نبردها شرکت میکردند.سرداران آنها بیشتر از میان اعراب افریقیّه انتخاب میشدند.عالیترین مقام نظامی آنها«المقدم»یا قائدالجیش بود.فرمانده سواره نظام«قائد الاعنه»نام داشت.به یک دسته نظامی،«العرافه»اطلاق میشد (3)و هر عرافه را یک«عریف»فرماندهی میکرد؛به فرمانده عالی رتبه سپاه،در سپاه بنیزیری«عنبر»میگفتند.هر یک از امرا و خواص از خانواده زیریان،نگهبان مخصوصی از بردگان سیاه داشت که به آنها«حاشدالسودان»میگفتند.حمادّ بعد از شکست در شلف در 406 ه در رأس پنج هزار تن از بردگان خود فرار کرد.سپاه«زیریان»متشکل از قبایل اعراب افریقیّه،مزدور اتراک و اعراب«بنیهلال»که مُعّز آنها را در سپاه زیری سازمان داد،بود.حدود سی هزار سوار و سی هزار پیاده تعداد نیرویی است که«زیریان»قادر به تأمین آن در هر جنگ بودند.
در اسلحهخانه یا«بیت السلاح»،سلاحهای سبک،مانند:انواع شمشیر،خنجر،نیزه بلند،انواع سپرِلمطی(پوست آهو)و تیرهای پردار با نوک فولادی و نوعی تیر و کمان بهنام«قوس البندق»وجود داشت.زیریها مجبور بودند نیروی دریایی قدرتمندی داشته باشند.ناوگانی که معز در سال 416 ه به جنگ صقلیه فرستاد،شامل چهارصد قطعه،که سه هزار نیروی سوار و سه هزار نیروی پیاده در خود جا داده بود میشد؛«قائد الاسطول»یا«مقدم الاسطول»فرماندهی نیروی دریایی را به عهده داشت؛انواع کشتی جنگی و غیر جنگی در ناوگان حضور داشت؛برخی از کشتیها مخصوص پرتاب نفت(آتش یونانی)بودند.
مسئول سازمان مالی زیریان،صاحب«الاشغال»یا«والی الاشغال»نام داشت. (1)مهمترین وظیفه او جمعآوری انواع مالیات از خراج،جزیه و مُکُوس (2)بود؛دولت بنیزیری،ضرب سکه را بهطور کامل در اختیار داشت. (3)زیریان،در ابتدا بهنام خلیفه فاطمی سکه میزدند.روی سکه با خط کوفی زیبا،نام خلیفه و شعارهای شیعی بود.معزبن بادیس(کارگزار عباسی)در شعبان 441 ه دستور داد نام خلیفه فاطمی را از سکههای زیری برداشته و به جای علائم شیعی،علائم سنّی روی سکهها ضرب کردند. (4)مهدیّه،قیروان،منصوریّه،صفاقس،طرابلس،زویله،از مهمترین شهرهای محل ضرب سکه بودند.«صاحب السکه»همراه با گرو هی از افراد در«دارالسکّه»مسئولیت ضرب سکه را به عهده داشتند؛دینار،درهم و سکه نحاسی در افریقیّه دوره زیری رایج بود.زیریان در سال 399 و441 ه نقود افریقیّه را اصلاح کردند. (5)نصف درهم(قیراط)،ربع و ثمن درهم و نصف ثمن درهم(خرنوبه،خرویه)،دینار تمام تجاری(یک مثقال)،نصف دینار(رباعی)ثمن دینار(ثمانی)سدس دینار(سدسیه)؛همچنین الثلثیه،اللوانیه،دینارهای صفاقسی معروف الرُبعیه و طرابلسیه،از جمله دینارهای دوره زیریان است.مبالغ هنگفتی از مالیاتها،از خراج،عشر،صدقات و المراعی به بیتالمال زیریان میرسید. (6)به جمع کننده مُکُوس،«مَکّاس»میگفتند که از مسافران،تجار و کالاهای صادراتی و وارداتی در دروازه شهرها گمرک دریافت میکرد.برخی از فقهای دوره زیری ازدواج با مَکّاس را شرعی نمیدانستند.
تشکیلات قضایی زیریان به عهده قاضی خاصی بهنام«صاحب المظالم»یا حاکم بود.
حاکم مسئولیت«صاحب السوق»یا«محتسب»را نیز به عهده داشت.از حاکم در دوره زیری با عنوان«مالک سیف»و«سوط سلطان»یاد کردهاند.در افریقیه دوره زیری قضاوت بهطور موروثی و تنها مربوط به خاندان حاکم بود و قاضی،طی مراسمِ خاصی در دارالاماره یا جامع اعظم با سجل سلطانی معرفی میشد.در طول دوره«صنهاجی»فقها در هیچیک از شهرهای افریقیّه متصدی امر قضا نشدند؛اما قاضیان مأمور تطبیق احکام خود با فتوای فقها بودند. (1)
در سال 424 ه/1033 م از سوی خلیفه فاطمی،قاضی قیروان،«قاضیالقضات»نامیده شد.یک قاضی سنّی در کنار یک قاضی شیعی در صبره(المنصوریه)محل دارالاماره مستقر بود.مسئولیت قاضیالقضات قیروان از سال 334 تا 399 ه به عهده خانواده«بنیهاشم»بود و نخستینبار،یکی از افراد این خانواده(عبدالرحمنبن محمدبن عبداللهبن هاشم)در سال 424 ه از خلیفه فاطمی،لقب قاضیالقضات گرفت که به معنای استقلال قاضی قیروان از قاضی قاهره بود؛بعد از انتقال پایتخت«زیریان»به مهدیّه،قاضی مهدیّه نیز،لقب قاضیالقضات گرفت.«قضاة الانکحه»و قضات سایر شهرهای افریقیّه از دیگر کارگزاران دستگاه قضایی زیریان بودند.
قضاوت بر اساس شهادات و ایمان بود و قاضی،حکم خود را به کمک شاهدان عادل و با تکیه بر فتاوای فقها صادر میکرد.قاضی،مهر خاصی داشت که در موارد صدور حکم و نیز تأیید اوزان مورد استفاده بود.یکی از فقها یا قضات،مقام«صاحبالصلاة و الخطبه»را به عهده داشت.معمولاً قضات،بین شغل قضاوت و امامت جامعِ اعظم،جمع میکردند. (2)مسئول نگهداری مساجد و اوقافِ مربوط به مساجد،«نقیب»نام داشت و به مسئول انجام امور روزمره مساجد،«قیم الجامع»میگفتند.
هجوم اعراب به افریقیّه و نقل و انتقال بربرها،دوره زیری را با جابهجایی و ترکیب جمعیتی قابل توجهی روبهرو ساخت و طبقات اجتماعی جدیدی در عهد بنیزیری پدید آمد که مسئولیتهای دینی و سیاسی و قضایی را به عهده میگرفتند.گرو هی از بربرهای
«صنهاجه»،شیعه،عرب اصیل و از رؤسای قبایل«هلالی»بودند که جزو کارگزاران عالی رتبه دولت بنیزیری بهشمار میآمدند.این گروه،طبقه اشراف افریقیّه را شکل میدادند؛در مقابلِ آنها،جماعت انبو هی از کشاورزان،روستاییان و مردم قبایل بیابانگرد در سطح پایینی از وضعیتِ معیشتی زندگی میکردند؛لازم به ذکر اینکه دوره بنیزیری با رواج برده داری همزمان بود.
کشاورزی پررونق افریقیّه،باعث میشد که اقلام عمدهای از محصولات زراعی،در شهرهای افریقیّه با قیمت ارزان در اختیار مردم قرار گیرد.تجارت داخلی بین شهرهای افریقیّه،براساس این محصولات بود؛گندم و جو (1)دو محصول اصلی افریقیّه بهشمار میآمد و باجه،تیفاش و قسنطینه از جمله مراکز مهم تولید این دو محصول بودند.جنگل صفاقس،سوسه،طرابلس،دشت قیروان و بسکره،از مراکز مهم تولید«زیتون»بود؛«خرما»در قابس،قسنطینه،تونس،بسکره و توزر تولید میشد. (2)
«گردو»و«بادام»در تونس و بجایه به خارج از افریقیّه صادر میشد.«لیمو»،«گلابی»،«سیب»،«موز»،«هلو»،«انجیر»،«انار»،«انگور»و«نیشکر»از جمله میوههایی بودند که به وفور در شهرهای افریقیّه تولید میشد.
پرورش چارپایان(گوسفند و گاو)در قسنطینه در دشت نوبه،«اسب»در دشت قموده،«شتر»در اکثر مناطق،«سگ»در قسنطینه،قفصه،توزر و افریقیّه معمول بود؛ (3)همچنین صنعت خاصی که به وسیله آن از هسته خرما،غذای مخصوصی برای چارپایان تهیه میکردند از جمله صنایع پرمشتری در بازارهای افریقیّه بود؛مردم از سر و صدای ناشی از تولید این محصول ناراضی بودند و به همین علت خواستند،این صنعت به خارج از شهر منتقل شود. (4)
سواحل افریقیّه،بهویژهبنزرت و تونس،مراکز مهم صید ماهی(غذای اصلی و مهم مردم افریقیّه،بهویژهدر مناطق ساحلی)بود؛المنستیر یکی از مراکز صید ماهی«تن»در مدیترانه غربی محسوب میشد؛منابع جغرافیایی،اطلاعات مبسوطی راجع به انواع ماهی و صید ماهی و مسائل مربوط به تجارت ماهی و تغذیه مردم افریقیّه از انواع ماهی گزارش کردهاند.
گیاهان مورد استفاده در صنعت نساجی،از جمله موارد محصولاتی بود که در سطح وسیع و به مقدار زیاد در افریقیّه کشت میشد:«پنبه»،در مسیله،نقاوس،طبنه،قفصه و قرطاجنه،تولید میشد؛«سماق»،«زعفران»،«حنا»و«قرطم»(عُصفر)که در قرون وسطی در رنگرزی و صباغی کاربرد داشت،در شهرهای افریقیّه کشت و صادر میشد؛همچنین چوب لازم برای تولید کشتی نیز از جنگلهای صنوبرِ بجایه تهیه میشد.
صنعت بافندگی و نساجی،از پشم و حریر، (1)پنبه،کتان،از رونق فوقالعادهای در عصر زیریان در افریقیّه برخوردار شد.پارچه خاصی بهنام«المُخَیَّر»بهترین پارچهای بود که در افریقیّه تولید میشد که مخصوص استفاده در دربار حکومتی بود؛همچنین پارچهای بهنام«الغزل»نیز که با نخهایی از طلا مزین شده بود و در سوسه تهیه میشد از دیگر محصولات نساجی این ناحیه محسوب میشد. (2)عمامه،ملحفه،کیسه(دورمدیه)،از دیگر صنایع مربوط به نساجی در افریقیّه بودند و در این میان قابس تنها مرکز تولید حریر نازک در افریقیّه بود. (3)
ساخت کاغذ در دوره«اغلبی»در قیروان،تونس و مهدیّه معمول بود؛این محصول در دوره زیریان از افریقیّه به اروپا منتقل شد. (4)«صنعتالرّق»و جلدسازی در قیروان دوره زیری از صنایع پررونق بود. (5)تونس و قفصه،مرکز ساخت ظروف سفالی مسی و فلزی
بودند.نوعی ظروف بسیار شفاف سفالی بهنام«الهوائیه»در تونس ساخته میشد. (1)صنعت شیشه سازی در افریقیّه،بهویژهدر قفصه که بهترین نوع شیشه در آن ساخته میشد،رواج داشت.استخراج معادن(مس،طلا،نقره،سرب،آهن و...)در افریقیّه در سطح وسیعی معمول بود؛در این بین،معادن آهن و نقره منطقه«مجّانه المعادن»شهرت زیادی داشت چنانکه جغرافیدانان از آن یاد کردهاند. (2)
از جمله صادرات افریقیّه«مرجان»بود،مرجانِ افریقیّه که در سواحل آن،بهویژهدر سواحل القل صید میشد،به مصر و بسیاری از کشورهای همجوار صادر میشد.
بیشترین روابط خارجی دولت بنیزیری در زمینه تجارت دریایی با دول اروپایی از جمله:صقلیه،ونیز،پیزا،جنوا و مرسیلیا که رقابت شدیدی در سلطه بر تجارت دریایی مدیترانه داشتند،بود؛صقلیه نزدیکترین و مهمترین طرف تجاری دولت بنیزیری بود و زیریان،«روغن زیتون»و«قماش»به صقلیه صادر کرده و مقدار زیادی گندم وارد میکردند.آنها همچنین روابط تجاری گستردهای را با مصر برقرار کردند؛ازاینرو،کشتیهای تجاری در افریقیّه از مهدیّه تا اسکندریه در رفت و آمد بودند.یک کاروان دائمی نیز،بین مصر و افریقیّه از طریق برقه در حرکت بود.قافلههای مصری در قابس(از جمله بنادر افریقیّه که از سراسر جهان به آنجا رفت و آمد میکردند)توقف مینمودند. (3)«روغن زیتون»مصرفی مصر،از صفاقس وارد میشد.دولت زیری از سودان و از طریق صحرا«طلای خالص»وارد میکرد. (4)روابط تجاری زیریان با آندلس،پررونق بود و بنادر افریقیّه،نقشی واسطهای در تجارت آندلس با شرق داشتند. (5)جمهوریهای ایتالیا،بندقیه،جنوا و پیزا،با بنادر افریقیّه(طرابلس و مهدیّه)روابط تجاری گستردهای داشتند.
شهرهای جمهوری پروانس،در جنوب فرانسه،مانند مرسیلیا،دارای منافع زیادی در بنادر افریقیّه بوده و رقابتی دائمی با هم داشتند. (1)بیزه و جنوا دو جمهوری رقیب در روابط با تونس و رعایای آنها،از امتیازات چشمگیری در تونس برخوردار بودند.سفیر بیزه در تونس(ابیتمیمبن عَلیوم)شخصی تازه مسلمان بود.ابنخراسان در پیام خود به رئیس جمهوری بیزه او را رئیس و شیخ خواند؛در مقابل،شخصی مسیحی به نام جرجی انطاکی،به عنوان سفیر در خدمت دولت«بنیزیری»بود.
مقدسی فهرستی از کالاهایی که بین تونس و سایر کشورها حمل و نقل میشد را ارائه کرده است:صادرات افریقیّه زیتون،پسته،زعفران،بادام،خشکبار،هلو،پوست،پارچههای مغربی،بهویژهسوسیه،روغن،پشم،حریر،شمع،پارچه،مرجان و...؛نیز واردات آن از کشورهای اسلامی و اروپایی،چوب،مواد معدنی،توابل و گندم در سالهای قحطی بود.
خرید و فروش«برده»از جمله اقلام عمده تجاری«زیریان»بود؛بازار بزرگ خرید و فروش برده در تونس و قیروان وجود داشت که به آن«البرکه»میگفتند. (2)بردگان سیاه،بردگان سفید صقلبی و خواجههای سودانی،کنیزهای زیبای رومی در این بازار عرضه میشد؛با توجه به رونق تجارت بردگان،بخشی از فتاوای فقهای دوره«بنیزیری»به مسائل خرید و فروش برده مربوط بوده است.
تا زمان معزبن بادیس،به لحاظ مذهب،افریقیّه بخشی از جهان اسلام محسوب میشد که در تاریخ خود،شاهد کشمکش بین مذاهب بود.در این عصر،مذاهب«حنفی»،«شیعه»و«مالکی»،در افریقیّه رواج داشتند:ابتدا مذهب حنفی(مذهب حنفی مذهب خواص اغالبه بود)،سپس مذهب تشیع و سرانجام مذهب مالکی،یکی پس از دیگری حاکم شدند.در بخشی از دوره زیریان که به دولت شیعی«فاطمی»وابسته بودند،مذهب شیعه در افریقیّه رواج داشت؛بعدها به دنبال قطع رابطه«زیریان»و«فاطمیان»مذهب مالکی بر سراسر افریقیّه حاکم شد.
انتشار اندیشههای«اشعری»،نیز،به واسطه مذهب«شافعی»و به همّت دو فقیه تونسی:ابیانی(م361ه)و السیوری(م462ه)که از جمله فقهای شافعی دوره زیریان بودند و در انتشار مذهب اشعری در افریقیّه نقش اساسی داشتند،صورت گرفت؛بدینترتیب آثار مذهب اشعری،به صورتی موقت و جزئی در افریقیّه بعد از قرن سوم هجری وجود داشت.
چنانکه پیشتر اشاره شد فقه و مذهب مالکی در دوره زیری در افریقیّه رواج گستردهای یافت و علمای مالکی،آثار متعددی در فقه مالکی پدید آوردند.از جمله این متفکران ابناللبّاد(م333ه)،سعیدبن الحدّاد(م320ه)،الممّسی(م333ه)،ابیانی(م361ه)که به فقه شافعی هم گرایش داشت،ابومحمد عبداللهبن ابیزید(م386ه) (1)که از بزرگان فقه مالکی در افریقیّه و از عوامل پیروزی نهایی مذهب مالکی در افریقیّه بودند.کتاب وی الرساله از نصوص کلاسیک فقه مالکی شد که قرنها در غرب اسلامی،مورد تحقیق،بررسی و تدریس قرار گرفته است.همچنین،ابواسحاق تونسی(م443ه)دارای تعلیقهای بهنام«تعلیقیّه تونسی امام مازری»(امام مذهب مالکی در شهر مهدیّه عصر«صنهاجی»(م536ه)،پیرامون موارد حل خصومت و نزاع بین پیروان و علمای مذهب شیعه و مالکی بود.
دو کتاب دعائم الاسلام از قاضی نعمان و الرساله ابنابی زید منبع ذکر اختلاف عقیدتی و مبارزه دینی مذهب شیعه و مذهب مالکی در افریقیّه محسوب میشدند.از جمله موارد مورد منازعه«جواز مسح بر خفین»،«عدم جهر به بسمالله در نماز»و«شرب مسکرات»(نبیذ)بود:ابنابی زید در الرساله بابی را به جواز مسح بر خفین اختصاص داد؛او جهر به«بسمالله»را در همه نمازها واجب میدانست؛ولی قاضی نعمان،این عادت عامیانه را انکار و تحریم کرد.عدم تأخیر بین نماز ظهر و عصر از سوی شیعه،با معارضه اهل سنت مواجه شد و بهخاطر مخالفت با شیعه،در افریقیّه بین دو نماز ظهر و عصر فاصله انداختند. (2)
در دوره زیریان،«مالکیه اباضی مذهب»،در«جزیره جربه»طرابلس بهسر میبرند.آنها در حالت قطع رابطه با اهل سنت افریقیّه زندگی میکردند و از هرگونه ارتباط با مالکیه افریقیّه پرهیز میکردند.فتوای فقهای سنی مالکی افریقیّه نیز،حاکی از طرد«خوارج اباضی»از جامع اهل سنت افریقیّه است.بنابه فتاوای فقهای مالکی،تعلیم قرائت و کتابت قرآن به کودکان خوارج ممنوع بوده است (1)و در منابع مالکی ازدواج با خوارج منع شده است.مساجد محل تجمع«اباضیه»نیز توسط اهل سنتِ مالکی،تخریب میشد.
محل استقرار اصلی و اولیّه«اباضیه»در غرب اسلامی،افریقیّه بوده است؛«مذهب اباضی»در افریقیّه قدمت و ریشهای تاریخی داشت.فعالیت گسترده فکری علمای اباضیه در افریقیّه،همواره مورد توجه بزرگان دولت«فاطمی»و«زیری»قرار میگرفت.معزلدینالله در مناظرات علمای«اباضیه»،«مالکی»و«شیعه»حاضر میشد.از جمله بزرگان اباضیه افریقیّه در عهد زیریان،ابوالقاسم،یزیدبن مخلد،ابوخزر یعلیبن ثاقب و ابانوح مقیم(الحامد)بودند. (2)مناظرات عقیدتی اباضیه،در این عصر،منجر به نزاعهای خونین میشد.بسیاری از شیوخ اباضیه همکاری با امرای دولت زیری در شهرهای مختلف را محکوم میکردند.محمدبن بکر(م504ه)از علمای بزرگ اباضی،ساکن شهر تمسولت بود که بیست و دو جلد کتاب در فرهنگ اباضی نوشت؛این روایت بر اهمیت فرهنگ اباضیه در عصر زیری تأکید میکند.آثار این نویسنده اکنون باقی است و مورد بررسی و تحقیق خاورشناسان علاقمندان به فقه و اصول قرار گرفته است.
میراث گرانبهای«اغلبی»و«فاطمی»زمینه بسیار مناسبی جهت تعالی فرهنگی در افریقیّه ایجاد کرده بود.انبوه کتاب در زمینههای مختلف،بخشی عظیم از این میراث بود که در مساجد،رباطها و جوامع افریقیّه بهجا مانده بود؛«جامع قیروان»از این جهت،مورد توجه امرای زیری قرار گرفت و«زیریان»در توسعه کتابخانه جامع قیروان،تلاش زیادی انجام دادند.حارثبن مروان و پسرش یحیی از جمله معروفترین ناسخان کتب در دربار
معزبن بادیس در قیروان بودند که در شناخت خطوط مختلف تخصص داشتند.عصر معزبن بادیس،دوره طلایی خط افریقی در عصر زیریان بود؛چنانکه دُرّه از زنان خطاط معروف دوره زیری،مصحفی شگفتآور در جامع قیروان،به دستور و با سرمایه فاطمه(یکی از افراد خانواده حاکم بنیزیری)،پدید آورد. (1)
در دوره زیری،تعلیم کودکان در مکتب خانه اهمیت زایدالوصفی پیدا کرد؛بهترین آثار مربوط به تعلیم کودکان،در این دوره به دست آمده که از جمله آنها الرسالة المفصلة لاحوال المتعلمین و المعلمین،اثر قابسی(م403ه)از آثار ماندگار در زمینه آموزش مکتب خانهای بود.همچنین در این دوره،آموزش مبادی فقه در کنار قرآن،رواج یافت.
در این عصر،ادبیات عرب نیز رواج بی سابقهای پیدا کرد؛دربار زیریان،محل رفت و آمد شعرا و ادبای بزرگ بود؛از جمله آنان شاعر مشهور مغرب و آندلس،ابیهانی(م362ه)بود که بین دربار امویان آندلس،زیریان افریقیّه و فاطمیان مصر رفت و آمد میکرد؛او در زمینه ادبیات عرب درخشید و دیوان ارزشمندی از خود بهجا گذاشت؛وی معاصر متنبّی در شرق اسلامی بود؛چنانکه بزرگان علم و ادب عصر زیری،او را«متنبّی مغرب»لقب داده بودند.
ابوالقاسم،ابراهیمبن قاسم کاتب(معروف به رقیق)،نویسنده و مورخ رسمی دولت«صنهاجه»نیز،از فحول شعرا و بزرگان ادبای عصر بنیزیری بود.البحبور و اسحاقبن ابراهیم را جزو شعرای«شیعه»افریقیّه نام بردهاند.از جمله چهرههای ادبی این عصر ابوزکریا الشقراطسی(م429ه)شاعر و ادیب شهر توزر بود؛وی از شعرای دربار معزبنبادیس(که همواره صد شاعر در اطراف او بود)محسوب میشد.پسر او(الشقراطسی)صاحب قصیده«الشقراطسیه»در مدح پیامبر صلّی الله علیه و آله است که دهها بار در افریقیّه تا دوره متأخر شرح و چاپ شده است. (2)
ابوعبدالله محمدبن عطیه کاتب از دیگر شعرای قیروان در عصر زیری بود که در برای بادیس و پسر او معز شعر میسرود.طارقی از کاتبان و خطاطان دربار (3)بنیزیری در نثر و
نگارش«رسائل سلطانیه»و«مکاتبات اخوانی»بود.ابنرشیق قیروانی(م456ه)در کتاب خود (1)فهرستی از شعرای قیروان و برخی شعرای تونس،مهدیّه،قفصه و...را آورده است.ابنرشیق خود،شاعر،نویسنده و کاتب معاصر دوره زیری،صاحب اثر ماندگار الانموذج الزمان فی شعراء قیروان است.او را خورشید ادبیات افریقیّه دانستهاند که در سراسر تاریخ افریقیّه میدرخشد؛وی در قیروان در دربار بادیس و سپس در خدمت معز بن بادیس قرار گرفت و با انتقال معز به مهدیّه،به آنجا رفت.شهرت او به جهت نقد ادبیاتِ زمان خود از شعر و نثر بود.بر این اساس او کتاب مشهور خود در صنعت شعر را بهنام العمده را در 420 ه نوشت.او کتاب قراضة الذهب فی نقد اشعار العرب را نیز نوشت.شرحی بر موطّأ مالک از دیگر آثار ابیرشیق است.از طریق کتاب الانموذج میتوان به میزان فعالیت ادبی در افریقیه دوره زیری پی برد. (2)
از دیگر شعرای عصر زیری،ابننحوی توزری(م513ه)است که در قلعه«بنیحماد»مستقر شد.او با سرودن«قصیده منفرجه»که دهها شرح در نقاط مختلف جهان اسلام بر آن نوشته شده،معروف گردید. (3)
تاریخ نگاران هنر،از سبک خاص و جداگانهای از سبکهای هنری فاطمی رایج در افریقیّه در دوره«بنیزیری»یاد کردهاند.دستکم میتوان به سبک هنر زیری-فاطمی در افریقیّه اشاره نمود. (4)«زیریان»و«بنیحماد»در طی حکومت خود،قصرها و کاخها و تأسیسات متعددی در چندین شهر افریقیّه بنا کردند.تأثیر عناصرِ هنرِ«معماری ایرانی»در سازههای بناهای دوره زیری در قوسها،گنبدها و تزیینات ظاهری بنا به چشم میخورد. (5)انواع تزئینات روی گچ با روغن اندود شده،در سطح وسیعی در بناهای دوره زیری رواج
داشت.سبک استحکامات نظامی«دوره فاطمی»،همچنان در«دوره زیری»حفظ شد،با این وجود،«زیریان»در أشیر،«قلعه بنیحماد»و بجایه،استحکامات نظامی جدیدی ایجاد کردند؛این بناها،تا حد زیادی متأثر از استحکامات نظامی و قلعههای نظامی«ایرانی»بود.کاربرد خط کوفی تزیینی در مقابر و کتیبهها از دیگر خصایص هنر فاطمی-زیری است.کاربرد نقوش گل و گیاه،حیوانات و نقوش انسانی در همه بناها به جز مساجد،به سبک هنر ایرانی در این زمینه معمول بود؛حضور انبوه«ایرانیان»در افریقیّه مؤید چنین امری است.
کاربرد چوب در بناها و تزیینات دوره زیری در سطح گستردهای به چشم میخورد؛«منبر بلکین»به تقلید از«منبر جامع فاس»در سال 369 ه زمانی که بلکین مغرب را گرفت،ساخته شد؛در این منبر،علاوه بر تقلید از منبرِ«ادریسیان»،نوعی خاصی از نجّاری بهکار رفته بود.که اولین نمونه از این نوع نجاری در غرب اسلامی محسوب میشد.«مقصوره» (1)معزبن بادیس با نجاری خاصی،شکل جدیدی از«مشربیات» (2)را در خود بهکار برده بود.
ساخت چراغهای بزرگ مسی،ساخت زیورآلاتِ مسی و برنزی و شیشهسازی،ساخت ظروف شیشهای در«قلعه بنیحماد»در بجایه به شکل فنی و تخصّصی رواج داشت.در صبره،چراغهایی شیشهای پیدا شدهاند که با زنجیر در اطاقها آویزان میشده و به نظر میرسد از مصر یا از یکی از کشورهای مشرق وارد افریقیّه شدهاند.در صبره همچنین،گلولههای کوچک تزیینی شیشهای زیادی پیدا شده که گویا به عنوان تزیین در ظروف بزرگ بهکار رفته است.
«بنیزیری»و«بنیحماد»،در مهدیّه،صبره و قیروان ظروف شیشهای تولید میکردند.کاسه،شیشه،ظروف عطر که با صور حیوانات و سایر تزیینات،مزین شده بود،از ویژگیهای صنعت شیشهسازی در دوره زیری است.در این عصر،«قلعه بنیحماد»و بجایه،مرکز اصلی صنعت شیشهسازی در افریقیّه محسوب میشدند.
صنعت جلد سازی،در عصر«صنهاجی»در قیروان به حدی از توانایی رسید که از سبک مستقل جلد سازی قیروانی نام بردهاند.
هنر موسیقی به خاطر توجه معزبن بادیس که خود آشنا به الحان موسیقی بود،رواج یافت.عبدالوهاببن حسینجعفر الحاجب،یکی از معاصران رقیق قیروانی(نوه جعفربن علی،صاحب سه تن از خلفای نخستین فاطمی در افریقیّه)،یگانه زمان خود در موسیقی و آواز خوش و اعلم زمان در نواختن عود و...بود.هنر موسیقی زیری،تحتتأثیر موسیقی شرقی قرار داشت و در این عصر،موسیقی آندلسی بهوسیله اباصلت امیةبن عبدالعزیز(م529ه)وارد افریقیّه شد.
مدرسه طبی قیروان در دوره زیری،تحت سلطه دو طبیب اسرائیلی: (1)اسحقبن سلیمان و دونشبن تمیم بود. (2)احمد بنجَزَّار شاگرد اسحقبن سلیمان،صاحب کتاب«زادالمسافر»و کتاب«طب الفقراء و المساکین» (3)از بزرگان و مراجع طب در دوره زیری است.ابراهیم ابنعطای یهودی،طبیب مخصوص معزبن بادیس بود.همچنین،طبیب مشهور آندلسی(ابومروان عبدالملکبن محمدبن مروانبن زُهر)در قیروان به کار طب مشغول بود. (4)ابوصلت امیة بنعبدالعزیز که در طب یونانی متبحّر بود از طبیبان معروف افریقیه دوره زیری است.قسطنطین افریقی،(م480ه)متولد قرطاجنه نیز،از اطبای افریقیّه و عامل اصلی انتقال طب از افریقیّه به اروپا بود.مراکز درمانی دوره اغلبی و مراکز مخصوص بیمارانی که میبایست دور از اجتماع،نگهداری شوند(دمنه) (5)در عهد«زیریان»گسترش یافت.دِمنه نوع خاصی از بیمارستان با معماری ویژه بود.
مربی معزبن بادیس(ابوالحسن علیبن ابیرجال کاتب شیبانی)که در علم فلک و نجوم
ماهر بود (1)در یک عملیات رصدی در بغداد در 378 ه شرکت کرد و کتابی در فلک به نام الباع فی احکام النجوم تدوین کرد که در سال 1256 م به لاتین ترجمه شد.او منظومهای نیز،در علم فلک تدوین کرد.فقیه ابوطبیب عبدالمنعمبن محمدبن ابراهیم کندی(م435ه)که در علوم مختلف کار کرده بود در این فکر بود که قیروان را به دریا متصل کند. (2)امیر زیری(یحیی)از علاقمندان به فلک و کیمیا،مرکزی مخصوص جمعآوری گزارشهای مربوط به این علوم در قصر خود بهنام«دارالعمل»تأسیس کرد.معزبن بادیس نیز به اهدای کتابهای نادر به دانشمندان معروف بود. (3)
زیریان از فروع دولت فاطمیان بودند که اعلام استقلال کردند.بزرگ خاندان زیری،زیریبن مناد صنهاجی از آغاز تأسیس دولت فاطمی در افریقیّه نقش اساسی داشت و دولت فاطمی را از شر خوارج پیرو صاحب الحمار نجات داد.زیری به پاس خدماتش شهر أشیر را در مغرب اوسط ساخت و مرکز فعالیتهای خود قرار داد و سپس شهرهای جزائر بنی مزغنه و ملیانه و المدیه را در 349 ه بنا کرد.او در هر یک از این شهرها یکی از فرزندان خود را قرار داد و به نام آنها سکه زد.زیریبن مناد جانشین خلیفه فاطمی در منطقهای که از اهمیت مذهبی،سیاسی،اقتصادی فوقالعادهای برخوردار بود،گشت.بعد از انتقال فاطمیان از مهدیّه به قاهره خلیفه معزلدین اللهفاطمی امور افریقیّه را به بلکینبن زیری سپرد.بلکین اشیر را به فرزندش حمّاد داد و در شهر منصوریّه مستقر شد.به تدریج امرای بنیزیری در امور افریقیّه با آزادی کامل تصمیم گرفتند،با این حال بلکین همچنان پایبند به رسوم خلافت فاطمی بود و خطبه بهنام آنها میخواند.با مرگ بلکین در 373 ه پسرش منصور همین سیاست را به شکل کمرنگتری ادامه داد.پس از منصور پسر او بادیس بنای مخالفت با خلافت فاطمی گذاشت.زیریان از زمانی که با مشکل استقلال طلبی حمّاد روبهرو شدند،نتوانستند از حمایت نظامی خلیفه فاطمی استفاده کنند
و از سال 375 ه مجبور شدند تسلیم قدرت طلبی بنیحمّاد در مغرب اوسط شوند.زیریان از فرصت ضعف خلافت اموی که از اوائل قرن پنجم هجری روبه فروپاشی میرفت و مشکلات خلافت فاطمی بعد از مرگ حکم در 411 ه نهایت استفاده را بردند و به خلافت عباسی که در ایام قادر380 422 ه و قائم قدرت گرفته بود،پیوستند.نرمانها از دریا به سواحل افریقیّه هجوم می بردند و مهدیّه و تونس بهوسیله رجار دوم شاه صقلیه اشغال شد و پیشروی موحّدین از خشکی به شهرهای بنیزیری،این دولت را به ورطه نابودی کشاند.آخرین حکمران بنیزیری حسنبن علی در 547 ه تسلیم موحّدین شد و دولت بنیزیری سقوط کرد.
1.جنگ«بنیحماد»و«بنیزیری»،مغرب اقصی را به میدانی خالی برای«امویانِ آندلس»تبدیل ساخت و حَکَم دوم در 362 ه فاس،بصره و حجرالنسر،از مراکز تجمع«ادریسیان»را اشغال کرد.
2.مشغول شدن«فاطمیان»به شرق،عراق و شام،باعث شد آنها از افریقیّه و مغرب غافل شده و متصرّفات مغربی خود را برای همیشه از دست بدهند.
3.قدرتطلبی و تأسیس پیاپی حکومتهای محلی در افریقیّه و مغرب اوسط،ریشههای اتحاد و یکپارچگی قدرت مسلمین در مغرب را از بن خشکاند.
4.«بنیزیری»تا حد بسیار زیادی،فرهنگ اسلامی و زبان عربی را در مغرب ادنی و اوسط منتشر ساختند.
5.«زیریان»و«بنیحماد»در معماری،هنر،علوم و معارف اسلامی،دستآوردهای درخشانی عرضه کردند.
6.درگیری بین«بنیحماد»،«بنیزیری»و مرابطین و سرانجام،تهاجم موحّدین به مملکت زیریان،باعث از دست رفتن جزایر مدیترانه غربی شد.
1.فلسفه وجود دولت«بنیزیری»را بیان کنید.
2.رابطه دولت زیریان با خلافت«فاطمی»و خلافت«عباسی»و«امویان»آندلس را ذکر کنید.
3.علت تأسیس شهر«قلعه»بهوسیله دولت«بنیحماد»چه بود؟
4.نتایج نزاع«بنیحماد»و«بنیزیری»را ذکر کنید.
5.نقش اعراب«بنیهلال»در روابط بین«زیریان»و«بنیحماد»چه بود؟
6.علل اعلام استقلال«زیریان»از«خلافت فاطمی»را بررسی کنید.
1.انموذج الزمان فی شعراء القیروان،رقیق قیروانی.
2.ورقات من حضارة العربیة بقیروان،حسن حسنی عبدالوهاب.
3.الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،وزیر سراج.
4.المغرب الاوسط ایام الزیریین،لویس گولفن.
5.الحیاة الادبیة فی افریقیة ایام بنیزیری،بویحیی.
6.دولة بنیحماد،عویس عبدالحلیم.
7.دولة بنیحماد،اسماعیل العربی.
8.الصراع المذهبی بافریقیة،الی قیام الدولة الزیریة،عبدالعزیز المجذوب.
9.الدولة الصنهاجیة،روجی ادریس،ترجمه حمادی الساحلی.
(1) نَسَبِ«مرابطین»مانند نسب سایر حکومتهای بربر و عربِ غرب اسلامی،مورد تردید و اختلاف جدّی مورخین قرار گرفته است. (2)لمت،نیای قبیله بربر«لمتونه»؛جدال،جدّ قبیله«جداله»؛لمط جد قبیله«لمطه» (3)و مسوف جَدّ«مسوفه»از قبایل صحراگرد در حد فاصل سرزمینهای اسلامی و سودان در رفت و آمد بودند؛ (4)این قبایل،اصل خود را به یمن (5)و به قبیله«حمیر»میرساندند (6)که به علت غلبه کفر در یمن،مجبور شدند با زدن«لثام»(دهان بند)مانند زنان فرار کنند؛ (7)آنان،از یمن به مغرب اقصی رفتند و در صحراهای آنجا در کنار بربرها سکونت گزیدند (8)و بهتدریج
1) (1) - .Al moravids.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص374،373.
3) (3) .همان،ص184،183.
4) (4) .همان،ص373.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء اخبار دول المغرب الاقصی،ج1،ص159.
6) (6) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة فی اخبار المراکشیه،ص17،16.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص328.
8) (8) .کوچ انبوه عشایر و اقوام و قبایل چادرنشین به سرزمینهای کشاورزی و شهرهای جدید،فرایندی در سراسر جهان اسلام بود که در قرن پنجم و ششم هجری رخ داد و باعث شکلگیری مراکز بزرگ شهری و قدرتهای جدید شد؛در غرب اسلامی،بربرها از کوههای اطلس و ساکنان صحرای افریقا از همان صحرا به طرف شمال،یعنی مراکش و آندلس هجوم آوردند؛ر.ک:تاریخ مردمان عرب،ص157؛ (البته باید توجه داشت که این مهاجرت و تجمع در دشت مراکش،بهوسیله ابن عذاری مورد تصریح قرار گرفته است؛او مینویسد:بعد از گردهمایی از صحرا به این دشت شهر مراکش را ساختند و بعد از استقرار در مراکش و تأسیس دولت بربرهای شهری،به آندلس هجوم بردند و بدنبال آن حکومت بربرها در مراکش و آندلس در دوره موحّدین استمرار یافت؛لذا بیان حورانی در خصوص کوچ بربرها و مقایسه آن با سایر نقاط جهان اسلام،چندان خالی از مسامحه نیست...).
زبان آنها بربری شد. (1)قول مورد اتفاق مورخان در کلام ابنخلدون آمده است: (2)او«مرابطین»را طبقه دوم بربر«صنهاجه»دانسته است.«صنهاجه»از قبایل«برانس»و هفتاد قبیله تحت پوشش آن بود.یکی از دولتهایی که بهوسیله بربر«صنهاجه»شکل گرفت،دولت«ملثمین»در مغرب اقصی بود که در آندلس،مغرب اقصی و اوسط،از بجایه تا«جبلالذهب»در سودان گسترش یافت. (3)از زمان ظهور مرابطین،مغرب ادنی در اختیار«بنیزیری»و«بنیحماد»،بخش اعظم مغرب اقصی در اختیار ملوک«مغراوه»،بلاد تامسنا (4)در دست«برغواطه»و بقیه مغرب در اختیار گروهها و قبایل شورشی بود. (5)
آغاز دعوت«مرابطین»به صورت سرّی و به دنبال ملاقات و مذاکره مخفیانه یکی از بزرگان مرابطین و فقیهی از فاس انجام گرفت. (6)یکی از افراد قبیله«بنیجداله»بهنام یحییبن ابراهیم کدالی که برای ادای فریضه«حج»در سال 440 ه به حجاز سفر کرده بود (7)بعد از بازگشت از حج،در قیروان،و در مجلس درس فقیه ابوعمران فاسی(م439ه)تحتتأثیر افکار وی قرار گرفت. (8)ابوعمران نیز،او را مردی خیرخواه دید و از قبیله او پرسید؛گفته شد:از قبایل«صنهاجه»صحرا و از«جداله»است. (9)فقیه از وی پرسید:
1) (1) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة فی اخبار المراکشیة،ص19.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص327.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص155.
4) (4) .همان،ص159.
5) (5) .به قسمت ضمائم،ضمیمه شماره 7 مراجعه شود.
6) (6) .گویا مرابطین به دلیل فعالیتهای سرّی بویژه در آغاز کار خود؛تاریخی سرّی نگاشتند و مرحلهای اساسی از تاریخنگاری در مغرب را رقم زدند.
7) (7) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص374.
8) (8) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص328.
9) (9) .کداله،ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص163.
«مذهب شما چیست»؟او پاسخ داد:«جهل،بر قبایل ما حاکم است؛ما از دانش و مذهب دور هستیم». (1)ابیعمران به او گفت:«چرا در پی کسب دانش نمیروند؟»؛او پاسخ داد:«چون در صحرا عالمی در بین ما نیست و جز با چند بازرگانِ بیسواد که حرفهای غیر از تجارت ندارند،با کس دیگری ارتباط نداریم؛اما،مردم ما شیفته قرآن،طالب علم و علاقمند تدبّر در دین هستند»؛ (2)ابیعمران در پاسخ گفت:«مشکل شما را بررسی میکنم».سپس ابیعمران مشکل را با گرو هی از طلاب خود در میان گذاشت؛ولی دوری از وطن و انزوا در صحرا و تحمل مشقت صحرا،اجازه همکاری به هیچکس نمیداد؛ (3)ابیعمران،ناگزیر یحییبن ابراهیم را به یکی از فقهای مغرب اقصی(واکاکبن زلّو)که در سوس ساکن بود،معرفی کرد. (4)او در میان عشیره خود به«صلاح»معروف بود؛یحیی جریان قوم خود را با او در میان گذاشت.واکاک یکی از طلاب خود بهنام عبداللهبن یاسین کزولی را همراه یحیی به بلاد بنیجداله،در صحرا فرستاد؛ (5)هفتاد تن از شیوخ جداله،نزد او به تحصیل و تهذیب پرداختند.و با او ارتباط مرید و مراد برقرار کردند؛ (6)این گروه،در قبیله
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص163؛ابنخلدون مذهب مرابطین پیش از اسلام را مجوس دانسته است.ر.ک:ابنخلدون،العبر،ج6،ص373.
2) (2) .ابن سیماک،الحلل الموشیة،ص19.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص163؛ابیعمرانبن عیسیبن الحاج الفاسی از بنیغفجوم،از قبیله طروه از زناته،متولد فاس،از فقهای مذهب مالکی،تحصیلات اولیّه را در فاس فرا گرفت و بعد به آندلس و سپس به بغداد رفت و در درس ابوبکر باقلانی اصول آموخت و به قیروان بازگشت؛او تعلیقهای بر مدونه مالک نوشت؛ر.ک:سراج،الحلل السندسیة،ج1،ص272؛مخلوف،شجرة النور الزکیة،ج1،ص206.
4) (4) .واجَّاجبن زلُّو اللمطی از اهالی سوس اقصی؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص164؛ابنسیماک عامری،الحلل الموشیة،ص20.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص328؛جزولی،کزولی؛واجاج،فقیهی از شهر نفیس،از شاگردان ابیعمران بود.ابیعمران نامهای به واجاج نوشت.یحیی،همراه با نامه،نزد واجاج رفت؛در متن نامه،ابیعمران نوشته بود:«زمانی که حامل نامه من(یحییبن ابراهیم کدالی)به تو رسید،یکی از شاگردان خود را همراه او بفرست تا به مردم قبیله قرآن و شرایع بیاموزد»،یحیی در رجب سال 430 ه/1030 م به شهر نفیس رسید.واجاج در شهر نفیس مردی مستجاب الدعوه بود و در آنجا رباطی داشت(رباط نفیس)که عبداللهبن یاسین در آن تربیت شد.واجاج یکی از طلاب خود به نام«عبداللهبن یاسین جزولی»را همراه یحیی به صحرا فرستاد؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص164.
6) (6) .برای عبداللهبن یاسین،منابع مغرب،کراماتی را ذکر کردهاند؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص182.قبر او در قریه کریفله به عنوان ضریح مهدی مرابطین،زیارتگاه آنها است.
خود به تبلیغ پرداختند. (1)بهتدریج جمع انبو هی از قبایل جداله به حمایت عبداللهبن یاسین برخاسته و قبیله«لمتونه»را مجبور به پذیرش دعوت وی نمودند و رفته رفته سایر قبایل صحرا نیز به آنها پیوستند. (2)از جمله یکی سرسپردگان عبداللهبن یاسین،رهبر قبیله لمتونه(امیر ابوزکریا یحییبن عمر)بود. (3)افراد قبایل به فرمان عبداللّهیاسین که خود را معلم دینی میدانست و در مقام امر و نهی بود،گردن نهاده و آماده انجام هر کاری بودند.آنها مراتب وفاداری خود را به عبداللهبن یاسین در نخستین جنگها با قبایل مشرک،نشان دادند.محققین چند علت از جمله درگیری سنتی بین بربر«بتر»و«برانس»و تمایل«مرابطین»به غلبه«برانس»بر«بتر»و نیز،انگیزههای اقتصادی و افزایش جمعیت بربرهای برانس در صحرا که نیاز به فضای بیشتری برای زندگی داشته و به همین دلیل،با اقدام به هجرتی بزرگ و تاریخی وارد مغرب اقصی شدند را از عوامل عمده کشمکشهای مداوم در این منطقه برشمردهاند.
حرکات سه عامل اقتصادی،مذهبی و سیاسی را باعث پیدایش مرابطین دانسته است که عزم کردند دولت قدرتمند غانه در جنوب را مهار کنند و در 432 ه در تصرف او دغشت شکست خوردند و تشنج سیاسی شمال صحراء باعث قیام مرابطین شد. (4)
عبداللهبن یاسین که به وفاداری یاران متعصب خود،پی برده بود،آنها را«مرابطین» (5)نامید،
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص167.
2) (2) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص21.
3) (3) .بعد از مرگ یحییبن ابراهیم جدالی،رهبر مرابطین به فکر انتخاب جانشین او بود؛لذا یحییبن عمر ابنعمر ابنتکلاکین لمتونی را که از سرسپردگان متعصب(عبداللهبن یاسین)بود به فرماندهی جنگ مرابطین برگزید؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص169.
4) (4) .المغرب عبر التاریخ،ج1،ص156.
5) (5) .عبدالله بن یاسین از سنت مرابطه که در فقه جهادی اسلام مطرح است،جهت پرورش نیروهای خود استفاده کرد،او رباط خود را در ناحیهای از رود سنگال که نزدیک سرزمین مشرکین غانه بود قرار داد.ابتدا هفت نفر و...به تدریج رباط سنگال،محل تربیت نیروی ملثمین شد.کلمه رباط ریشه قرآنی و حدیثی داشته و از مفاهیم عبادی اسلامی است،چرا که توصیه به ارتباط با خداوند و مرابطه،به معنای نماز آمده و سپس به عنوان اصطلاح سیاسی-عبادی-نظامی به کار رفته درآمد.وجه اهمیت سیاسی مسئله مرابطه به حدی است که بزرگانی از خاورشناسان،پارهای از عمر خود را به تحقیق در امر مرابطه و بنای ساختمان عبادی-نظامی رباط در غرب اسلامی صرف کردند و در این زمینه کتاب و مقاله مستقل پدید آوردند.مفهوم مرابطه،چند قرن پیش از مرابطین در سواحل افریقیّه در حد گستردهای بهویژهدر عصر اغالبه و فاطمیان مطرح شده بود و چنانکه در متون اسلامی آمده در کتاب فقهی جهاد و منابع فقهی شیعه و سنی«کتاب المرابطه»وجود دارد که به احکام فقهی و قواعد مرابطه پرداخته است.
که بیشاز هزار تن بودند؛ (1)سپس او دستور خروج از صحرا را صادر کرد.آنها ابتدا به سجلماسه و درعه،که در اطاعت امرای«مغراوه»زناته بودند،رفتند. (2)امیر مغراوه(مسعودبن وانودین)دعوت مرابطین (3)و رهبری عبداللهبن یاسین (4)را نپذیرفت؛ابوزکریا(از فرماندهان مرابطین)نیز،هنگامی که وارد سجلماسه شد،مسعود را تبعید کرد. (5)ابوزکریا همراه عبداللهبن یاسین،با سپاهی بزرگ لمتونه،مسوفه،لمطه،هزرجه و بلاد درعه را گرفتند. (6)آنان در محرم 448 ه در بلاد سوس با فتح شهر ماسه و تارودانت«شیعیانِ»آنجا را قتلعام کردند. (7)سرانجام سجلماسه و درعه نیز،با عبداللهبن یاسین بیعت کرده و پس از آن،مرابطین با لشکری عظیم به سمت بلاد مصامده و أغمات به راه افتادند.با مرگ ابوزکریا
1) (1) .به علت ارتباط مستحکم آنها و تسلیم محض نسبت به دستورات عبدالله بنیاسین در امر به معروف و نهی از منکر و جهاد؛ر،ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص167.
2) (2) .در حقیقت،عبداللهبن یاسین از مفهومی که در غرب اسلامی از چند قرن پیش رایج شده بود استفاده کرد و موفق شد با به کارگیری عناصر عبادت و اعتکاف در رباطها و آمادگی نظامی،نیروهای وفاداری پدید آورد که هستههای بنیادی و نخستین پیام او را در بین مردم پیاده کنند؛او برای اینکه وجهه مردمی پیدا کند،با وجود تعصب شدید نسبت به مذهب تسنن،از مفاهیم شیعی نیز استفاده کرد؛به طوری که در متون مغرب از او با عنوان مهدی مرابطین یاد شده است.این مقوله در مقالهای از مؤلف،با عنوان«مهدویّت در غرب»مورد توجه قرار گرفته است.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص171.
4) (4) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص22.
5) (5) .مسعودبن وانودین(صاحب سجلماسه)سپاهی گردآورده و به جنگ عبداللهبن یاسین آمد و در جنگ کشته شد و مرابطین غنایم زیادی به دست آوردند و وارد سجلماسه شدند و مظاهر فساد از آلات موسیقی و مراکز فروش خمر و...را سوزاندند؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص172،171.
6) (6) .ناصری مینویسد:شیوخ و فقهای سجلماسه در سال 447 ه/1055 م وقتی خبر ظهور مرابطین و مبارزه آنها با فساد را شنیدند،نامهای به عبداللهبن یاسین نوشته و از او خواستند که به بلاد آن ها بیاید و آنجا را از فساد پاک کند؛ابنسیماک عامری،الحلل الموشیة،ص23.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص173.
در 447 ه برادر او ابوبکربن عمر به فرماندهی جنگ مرابطین انتخاب شد. (1)در طول مسیر،قبایل مختلفی از«وریکه»،«وهیلانه»،«هزمیره»به او پیوستند و در سال 450 ه/1449 م (2)با استقبال شیوخ مصامده،او به آرامی وارد شهر اغمات شد و در 452 ه آنجا را به قصد،بلاد تامسنا(جهت دعوت بیعت آنها با عبداللهبن یاسین)ترک کرد؛وی در آنجا با برغواطه جنگید (3)و عبداللهبن یاسین،در جنگ با اهالی سوس کشته شد و ابوبکربن عمر با دوازده هزار بربر«زناته»این ناحیه را تسخیر کرد. (4)
پس از حدود ده سال جنگ و کشورگشایی،سرانجام،مرابطین در شهر اغمات مستقر شدند؛در این هنگام هیئتهایی از صحرا و دیگر نقاط به لشکر مرابطین پیوستند و جمعیت بسیار بزرگی را ایجاد کردند که زمینه تأسیس شهری در دشت مراکش را فراهم نمود.ابوبکربن عمر در 453 ه به علت درگیری«لمتونه»و«جداله»در صحرا، (5)پسر عموی خود یوسفبن تاشفین (6)را عهدهدار امر مغرب نمود (7)و خود،با دو سوم سپاه (8)به صحرا رفت. (9)تا یکسال،امور مغرب به دست یوسفبن تاشفین اداره میشد و کار او بالا گرفت؛او قلعهای بزرگ(قصر الحجر)ساخت.به سال 464 ه،ابوبکربن عمر،پس از فتح مناطقی،به بلاد سودان که هنوز اسلام نیاورده بودند رفت.تا لحظه مرگ(شعبان 480 ه/نوامبر 1061 م)در جنگ بود و سراسر بلاد صحرا تا جبلالذهب را تسخیر کرد. (10)
1) (1) .همان،ص172.
2) (2) .همان،ص177.
3) (3) .همان،ص175؛ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص23.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص329.
5) (5) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص23.
6) (6) .مطالب مختلفی راجع به علت ترک اغمات توسط ابوبکربن عمر و سکونت گزیدن وی در صحرا ذکر کردهاند؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص185.
7) (7) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص24.
8) (8) .ناصر مینویسد:نصف سپاه مرابطین را ابوبکربن عمر با خود به صحرا برد و نیم دیگر،همراه یوسفبن تاشفین؛سجلماسه را ترک کردند.
9) (9) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص189.
10) (10) .همان،ص186.
ابوبکربن عمر در سال 465 ه به مغرب بازگشت و لشکر او در اطراف اغمات مستقر شد؛یوسف در آنجا با گرو هی به دیدن ابوبکربن عمر رفت؛آنان در محل ملاقات،بین اغمات و مراکش،روی«بُرنسی» (1)نشستند و آن محل به«فحص البرانس»معروف شد.ابوبکربن عمر،شکوه و جلال یوسف و قدرت حکومت او را دید و به یوسف تبریک گفت و در این محل،فقها و امرای«مصامده»،اعیان دولت،کتّاب،شیوخ«لمتونه»،خواص و عوام مردم،جمع انبو هی گرد آمدند و ابوبکربن عمر بهطور رسمی در حضور همه،امور مغرب را به یوسف واگذار کرد. (2)یوسف،هنگامی که به مراکش بازگشت،هدایای ارزشمندی برای ابوبکر فرستاد(بیست و پنج هزار دینار طلا،هفتاد اسب،بیست و پنج اسب با زین طلا،هفتاد شمشیر مزین به طلا،صدو پنجاه قاطر،صد عمامه مقصوره،دویست برانس،صد خادم،و... (3)
در سال 454 ه/1062 م،یوسفبن تاشفین در محلی (4)بهنام«مُرّاکُش»(به زبان بربری به معنی تند راه برو)شهر مراکش را بنا نهاده و سپس مسجد مراکش را ساخت؛ (5)بعدها پسر یوسف(علیبن یوسفبن تاشفین)نیز،دیوار شهر مراکش را در 526ه-1131 م بنا نهاد. (6)
سپاه مرابطین،در سال 454 ه/1062 م،قبایل مغرب را مطیع خود ساختند (7)و پس از آن،عملیات فتح فاس توسط فتوحبن دوناس آغاز گردید. (8)سپاه یوسف در راهِ فاس،ابتدا در قلعه«فاز»از(قلعه مهدی)فرود آمدند. (9)مهدیبن یوسف کزنائی(صاحب بلاد
1) (1) .نوعی لباس خاص مردم بربر در مغرب بزرگ عربی.
2) (2) .همان،ص26.
3) (3) .همان،ص28.
4) (4) .همان،ص192.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص378،377.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص193.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص195.
8) (8) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص28.
9) (9) .قلعه مهدی بعد از نه سال محاصره درسال 465 ه به صلح فتح شد؛ر.ک:ابن خلدون،العبر،ج6،ص378.
مکناسه)دشمن معنصر مغراوی(صاحب فاس)به سپاه مرابطین پیوست؛اما در جنگ با تمیمبن معنصر کشته شد؛ (1)به دنبال قتل او،مرابطین،تمیمبن معنصر را به قتل رساندند و قاسمبن محمد مکناسی و الی فاس گردید؛ (2)او قبایل«زناته»را جمع کرد و به جنگ مرابطین رفت و در وادی صغیر آنها را شکست داد و جماعتی از بزرگان مرابطین را کشت. (3)
سرانجام یوسفبن تاشفین با لشکری عظیم در 462 ه/1069 م،بعد از اینکه سراسر مغرب به جز سبته را تصرف کرده بود،فاس را در محاصره گرفت (4)و با جنگ وارد شهر شد. (5)فتح دومِ فاس در پنج شنبه بیستم جمادیالثانی 462 ه/مارس 1070 م انجام شد.جمعیتی انبوه از«مغراوه»،«بنییفرن»و«مکناسه»کشته شدند؛ (6)یوسف،با ورود به فاس،شکل ظاهری شهر را به سرعت تغییر داد.دیوارهای میانی شهر(عدوةالقرویین و عدوةالاندلسیین)را برداشت و فاس را به صورت شهر واحدی درآورد و دستور داد در هر کوچه و خیابان،مسجدی بسازند و هر کوچه که فاقد مسجد بود اهالی آن سرزنش میشدند. (7)
در سال 464 ه/1071 م،یوسفبن تاشفین،امرای«مغراوه»،شیوخ قبایل«زناته»،«غماره»و«مصامده»و سایر قبایل بربر را فراخواند. (8)در اجتماعی عظیم،سران قبایل،بهطور رسمی با یوسف بیعت کردند و یوسف به آنان خلعت داد؛اعیان دولت و شیوخ قبایل،در این اجتماع،یوسفبن تاشفین را که تا این زمان امیر خوانده میشد،امیرالمؤمنین نامیدند. (9)او در سال 465 ه شهر الدمنه (10)و در سال 468 ه تلمسان را فتح کرد (11)و در سال 467ه«جبال
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص196.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص379.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص196.
4) (4) .به قسمت ضمائم،ضمیمه شماره 7 مراجعه شود.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص380،379.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص196.
7) (7) .همان،ج2،ص197
8) (8) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص380.
9) (9) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص29.
10) (10) .همان،ص28.
11) (11) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص197.
غیاثه»،«بنیمکود»و«بنیرهینه»را تحت سلطه خود در آورد. (1)
یوسف به سال 467 ه،بزرگان دولت خود را به نقاط مختلف روانه ساخت:سیربن ابیبکر را به ولایت مکناسه،مکلاته و فازاز،گماشت و عمربن سلیمان را بر فاس و اطراف آن و داودبن عکاشه را بر سجلماسه و درعه (2)و پسر خود(تمیمبن یوسف)را بر مراکش،اغمات،سوس و مصامده،تادلا و تامسنا گمارد و بدین صورت سراسر مغرب،بهجز طنجه و سبته تسلیم یوسف گردید.یوسف،در سال 472 ه/1079 م،تلمسان،اگرسیف،ملیله و همه بلاد ریف و شهر نکور را گرفت.او در 473 ه بهنام خود سکه زد ودر 477 ه شهر وجده و بلاد بنییزناسن،تنس،وهرات و همه اعمالِ جزایر را فتح کرد (3)و در 475 ه به مراکش برگشت. (4)وی در همین سال،از اعمال مغرب بازدید کرد و به بررسی احوال مردم و عملکرد کارگزاران خود پرداخت.
دو شهر بندری طنجه و سبته،نقش اساسی در سلطه بر«مدیترانه غربی»و«دریای ظلمات»و دستیابی به ساحل آندلس ایفا میکردند.این دو شهر در زمان حکومت«امویان»به دو تن از سرداران وابسته به حکومت اموی آندلس سپرده شد.این دو تن،از نوادگان«ادریس»بنیانگذار دولت ادریسی بودند که بعد از سقوط دولت اموی،دولت«بنیحمود»را بنا کردند و در سبته و طنجه یکی از«برغواطه»(بهنام سکوت)را عامل خود قرار دادند.سکوت برغواطی،بهوسیله عبدالشیخ(موالی بنیحمود)در بازار برده فروشان خریداری و نزد علیبن حمود بزرگ شده (5)و مراتب وفاداری خود را نشان داده بود (6)و به همین سبب علی او را عامل سبته و طنجه قرار داد.قبایل«غماره»به او پیوستند و دایره
حکومت او بر بلاد«غماره»نیز گسترده شد.ولایت او با ظهور«مرابطین»و انتشار قدرت آنها همزمان شد. (1)یوسفبن تاشفین،زمانی که شهر الدمنه را تصرف کرد راهی سبته شد. (2)پسر او(معز)،سبته را فتح کرد. (3)
ماشین جنگی مرابطین،در طی چند دهه،به مرزهای آندلس رسید و آنها خود را برای توسعه متصرفات خود در آندلس آماده کرده بودند؛از سویی نیز،فتوحات مرابطین در مغرب،مورد توجّه مسلمانان آندلس قرار گرفت و این مسئله به عملیات مرابطین در آندلس سرعت بخشید و یوسف،منتظر شنیدن درخواستی از سران ملوکالطوایف بود تا به ورود خود به آندلس شکل شرعی بدهد.همین وضعیت را در شمال آندلس،دولت قشتاله در خود حس میکرد.ماشین جنگی قشتاله،خط مقدم جبهه نبرد با مسلمانان را به نواحی مرکزی آندلس نزدیک کرده و منتظر موقعیتهای مناسب،برای تصرّف آندلس بود و این امر،از وجوه مشترک دولت قشتاله و دولت مرابطین محسوب میشد.سیاست مرابطین در آندلس،از یکسو بخشی از سیاست و استراتژی بلند مدت مغربی آنهاست که مورد حمایت«خلافت عباسی»بود و از سویی دیگر،منافع ملی قوم«بربر» (4)را نیز تأمین میکرد؛با این وصف،حوادث آندلس،که از نیمه قرن پنجم هجری به دست«مرابطین»رقم میخورد را به عنوان بخشی از تاریخ مغرب قلمداد میکنیم.
یوسف،از سوی معتمدبن عباد(صاحب اشبیلیه)،برای جهاد در آندلس دعوت شد (5)و در پاسخ او نوشت که بعد از فتح سبته و طنجه به آندلس میآید. (6)معتمدبن عباد،یوسف را در دروازه شهر بندری طنجه،در جایی بهنام بلیطه در سه منزلی سبته ملاقات کرد (7)و او را
1) (1) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص381.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص199.
3) (3) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص382.
4) (4) - .Belber.
5) (5) .در گزارش ابناثیر،مشایخ قرطبه با قاضی محمدبن ادهم در خصوص تجاوز الفونسو و قصد او در مسیحی کردن آندلس مشورت کردند؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج445،8.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص199.
7) (7) .مراکشی،ملاقات معتمد با یوسف را در مراکش به سال 479هنوشته است؛ر.ک:عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص92؛ابنخلدون مینویسد:معتمد،یوسف را در فاس ملاقات کرد؛ر.ک:ابنخلدون،العبر،ج6،ص382.
از اوضاع آندلس آگاه ساخت و از ترس و اضطراب حاکم بر جامعه مسلمانان در این ناحیه خبر داد. (1)معتمدبن عباد در نامهای (2)اوضاع آندلس و اخبار تحرکات الفونس ششم(شاه قشتاله (3)و لیون (4)ملقب به«کبیر»که محورِ همکاری دولتهای مسیحی شمال آندلس بود)را گزارش نموده بود.الفونس ششم،در 477 ه/1084 م طلیطله (5)را بعد از هفت ماه محاصره،از حاکمیّت قادربن ذیالنون خارج کرده و آنجا را پایتخت قشتاله ساخت. (6)فروپاشی دولت امویان آندلس در آغاز قرن پنجم هجری،وضعیت نابسامانی را در آندلس حاکم ساخت و آندلس بین رؤسای آن تقسیم شد:هنوز زمان کوتاهی از جانشینی دولت«بنیحمود»از دولت«بنیامیه»نگذشته بود که ابنعباد در اشبیلیه،ابنافطس در بطلیوس،ابنذیالنون در طلیطله،ابنهود در سرقسطه و مجاهد عامری در دانیه اعلام استقلال کردند.الفونس شاه قشتاله از این وضعیت بهترین استفاده را برد و به تخریب بلاد مسلمین پرداخت و در 478 ه سرقسطه را تصرف کرد.
یوسف،با نماینده ملوکالطوایف،مذاکراتی درباره چگونگی ورود مرابطین به آندلس انجام داد.آنان در روز پنجشنبه،نیمه ربیعالاول سال 479 ه/1086 م در«جزیره خضرا»فرود آمدند (7)و آنجا را قرارگاه اصلی(رباط) (8)عملیات خود قرار دادند.با ورود یوسف،معتمدبن عباد،ابنافطس و سایر ملوک آندلس در جزیره خضرا به استقبال وی شتافتند.این خبر،به الفونس که سرقسطه را در محاصره داشت رسید؛وی آنجا را رها کرد و
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص206.
2) (2) .او در نامه خود،یوسف را امام و امیرالمؤمنین و محیی دعوة المسلمین و...خواند؛ر.ک:ابنسیماک،الحلل الموشیة،ص45.
3) (3) - .Gastilla.
4) (4) - .Leon.
5) (5) - .Toledo.
6) (6) .ارسلان،الحلل السندسیة فی الاخبار الآثار الاندلسیة،ج1،ص160؛سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص205.
7) (7) .معتمد،طی مراسمی،جزیره خضرا را به یوسفبن تاشفین هدیه کرد؛بعد از این مراسم بود که یوسف سبته را ترک و با لشکر انبو هی وارد جزیره شد؛در یک منزلی جزیره،معتمد به استقبال یوسف رفت و سلام کرد و خواست دست او را ببوسد؛ولی یوسف با او معانقه کرد؛ر.ک:ابنسیماک عامری،الحلل الموشیة،ص51.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص207.
ابنرُدُمیر،اهالی قشتاله،جلیقیه و...را نزد خود فراخواند؛او بدینترتیب،جمعیت انبو هی از مسیحیان جزیره را فراهم آورد و به جنگ یوسف شتافت. (1)
آوازه قدرت مرابطین در مغرب،موجب وحشت امرای مسیحی آندلس شده بود.الفونس،نامهای به معتمدبن عباد نوشت و تهدید به جنگ کرد (2)و متذکر که:«صاحب شما(یوسفبن تاشفین)خود را به رنج و عذاب انداخته که از دریا عبور کرده و وارد آندلس شده است و من او را از تحمل رنج بیشتر خلاص میکنم و به زودی در شهرهایتان شما را ملاقات خواهم کرد».یوسف نیز،سپاهیان خود را که در«جزیره خضرا»مستقر کرده بود،بهطور منظم به سوی اشبیلیه حرکت داد (3)و ملوکالطوایف را به همکاری با خود فراخواند.صاحب غرناطه،صاحب مالقه و...به او پیوستند؛اما صاحب المریه به دلایلی از همکاری عذر خواست. (4)برخی از سران ملوک الطوایف به معتمدبن عباد(سرپرست کسانی که از یوسف دعوت کرده بودند)هشدار دادند که:از آینده ورود مرابطین به آندلس بترسد؛چون:الملک عقیم و السیفان لایجتمعان فی غمد؛ابنعباد نیز در پاسخ گفت: (5)«شترچرانی برای مرابطین بهتر از خوکچرانی برای مسیحیان است»!
اباسلیمان داوودبن عایشه (6)سردار سپاه یوسف از ابطال مغرب که با ده هزار سپاه از مرابطین و همراهی برخی از ملوکالطوایف حرکت میکرد،عازم جنگ با الفونس شدند.الفونس نامهای به یوسف نوشت (7)و اوضاع ملوک الطوایف در آندلس را تشریح و به او گوشزد کرد که:«دفاع از اینها نفعی به حال تو ندارد»؛یوسف پاسخ داد:«جواب تو آن
1) (1) .همان،ص208،207.
2) (2) .همان،ص213.
3) (3) .همان،ص212.
4) (4) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص52.
5) (5) .رعی الجمال خیر من رعی الخنزیر.
6) (6) .جنگ زلاقه متداولین،جنگ مرابطین در آندلس بود؛سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص213.معتمد،از اینکه مردم،یوسف را امیر المسلمین بخوانند ناراحت بود؛از اینجا آینده را پیش بینی میکرد؛ابنسیماک عامری،الحلل الموشیة،ص58.
7) (7) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص43.
است که میبینی،نه آنکه میشنوی»! (1)نیروهای مسلمانان در بطلیوس مورد استقبال و پذیرایی صاحب بطلیوس(محمدبن افطس) (2)قرار گرفتند.سپاه صاحب المریه(ابنصمادح)،سپاه صاحب غرناطه(ابنحبوس)،سپاه صاحب ثغراعلی(ابن مسلمه)و...حضور پیدا کردند. (3)سپاهیان ملوکالطوایف و سپاه مرابطین در یک فرسخی سپاه الفونس (4)در جایی بهنام زلاّقه مستقر شدند.یوسف در نامهای الفونس را به اسلام و یا جزیه و یا جنگ فرا خواند. (5)سرانجام نبرد آغاز شد و الفونس،با حملهای سریع،سپاه ملوکالطوایف را در هم شکست؛الفونس در ابتدا تصور میکرد سپاه مرابطین تار و مار شده است؛اما ناگهان،سپاه یوسف ظاهر شد و شکست سختی بر الفونس وارد ساخت. (6)انبو هی از افراد او کشته و اسیر شدند. (7)یوسف همه غنایم جنگ را به سران ملوکالطوایف بخشید و نظر مثبت آنها را به خود جلب کرد؛وی همچنین،ده هزار سر از کشتگان سپاه الفونس را به اشبیلیه (8)و چهل هزار از آنها را به مغرب فرستاد،تا مردم،پیروزی را از نزدیک مشاهده کنند.
بنابه روایتی،یوسف در همین روز ملقب به«امیرالمسلمین»گردید. (9)خبر فتح،به همه نقاط افریقیّه رسید و یوسف،آندلس را ترک کرد و سیربن ابیبکر،سردار خود را در آندلس برای ادامه جهاد باقی گذاشت (10)و از او خواست هر شهر و منطقهای را که فتح
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص446.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص213.
3) (3) .همان،ج2،ص215؛ابنخلدون،العبر،ج6،ص383؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص93،92.
4) (4) .همان،ج2،ص216.
5) (5) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص53.
6) (6) .ابنسیماک،مالقی زلاقه را به فتح قادسیه ویرموک تشبیه کرده است که خدا مسلمانان را حمایت کرد؛خبر پیروزی در جنگ را معتمد توسط کبوتر نامه بر در دو خط برای پسرش رشید نوشت:«بدان جمع مسلمان با طاغیه الفونس لعین جنگیدند و خدا مسلمانان را پیروز گردانید و به دست آنها مشرکین را نابود کرد و الحمدالله رب العالمین...»؛ر.ک:ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص66،63.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص217،216.
8) (8) .همان،ص217.
9) (9) .همان،ص218.
10) (10) .سیربن ابیبکر از سرداران بنام مرابطین است که در مجموع سکههای مرابطین،نام او روی برخی سکهها ضرب شده است.
کرد،امیری از سپاه خودش را بر آن شهر بگمارد و تا فتح کامل شهرهای آندلس متعرض ابنعباد نشود.مراکشی به این حقیقت تصریح کرده که یوسف،سیاست ابتدایی خود را نجات آندلس از دست روم اعلام میکرد و هر روز به تعداد سپاهیان خود در آندلس میافزود تا اینکه سراسر آندلس را متصرف شد سپس حقیقت نیت خود را آشکار ساخت و دولت مرابطین را توسعه داد.
یوسف به سال 481 ه/1088 م برای بار دوّم وارد آندلس شد. (1)ورود دوّم او به آندلس،گام دوّم در اجرای نیت واقعی وی و اجرای سیاست مغربی او بود که نام اصلاحات به خود گرفت.یوسف در ورود دوم کوشید تا ملوکالطوایف را بهعنوان نیروهای رسمی دولت مرابطین به اطاعت محض خود وادار کند و برای اطمینان خاطر خویش آنها را در سرسپردگی به خود امتحان کند.
مسیحیان بعد از شکست زلاقه در دژ«حصن لبیط» (2)اجتماع کردند و از آنجا دست به حملاتی به اشبیلیه و شهرهای اطراف آن زدند.یوسف،ملوکالطوایف را به جهاد دعوت کرد و از آنها خواست در اطراف«حصن لبیط»تجمع کنند.سپاه مسلمانان چهار ماه دژ لبیط را در محاصره داشتند.فصل زمستان فرا رسید و نزاع بین ابنعبدالعزیز و ابنعباد باعث ضعف و سستی اردوگاه مسلمین شد و الفونس از این موقعیت استفاده کرد و با سپاه بزرگی از مسیحیان،محاصره را شکست. (3)سپاه یوسف محاصره دژ را رها کرد و به لورقه و مرسیه رفت و سپس آندلس را ترک نمود و به مغرب بازگشت؛چرا که آمادگی تصرف دژ لبیط را نداشت،سرانجام این حمله یوسف،به دلیل عدم همکاری ملوکالطوایف در جهاد،شکست خورد. (4)ابنرشیق،(صاحب مرسیه)از جمله کسانی بود که معتمد از یوسف خواست او را سرکوب کند؛یوسف نیز او را دستگیر کرد و از آنجا
1) (1) .همان،ص221.
2) (2) .لبیط،دژی بر کوه بلند در وسط بلاد مسلمین بود و دشمن از فراز آن کوه به طور دائم سرایایی میفرستاد و به شهرهای مختلف مسلمانان تجاوز میکرد؛ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص67؛همان دژ Aledol که تاکنون بین مرسیه و لورقه باقی ماند؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص221.
3) (3) .یازده هزار سواره و دوازده هزار پیاده از سپاهیان روم در این حصن بودند؛ر.ک:الحلل الموشیة،ص69.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص222.
که او اسلام آورد،از مرگ رهایی یافت. (1)ابنخلدون به اصلاحات اقتصادی یوسف در آندلس در سفر دوم اشاره کرده است،وی از جمله در همین ارتباط،ملوکالطوایف را در مورد گرفتن مالیاتهای غیرشرعی و...از مردم،توبیخ کرد. (2)
نزاع بین مسلمانان و مسیحیان بر سر آندلس،که شهرهای آن،بین گرو هی قدرتطلب از مسلمانان،مسیحیان،عربها،بربرها و مولدین تقسیم شده بود به رویارویی مستقیم طرفین اصلی نزاع«مرابطین»و«قشتاله»منجر شد؛یوسف برای اینکه دست ملوکالطوایف و نیز قشتاله را از آندلس کوتاه کند،مجبور بود در دو جبهه بجنگد؛او با حمله به طلیطله دولت قشتاله را در موقعیت انفعالی قرار داد و او را مجبور به مذاکره با یوسف در خصوص آندلس و سپس همکاری با آنها نمود.
یوسفبن تاشفین در سال 483 ه در سومین مرحله ورود خود،قلب مملکت قشتاله را نشانه گرفت و یکراست سراغ طلیطله رفت؛او بدینترتیب پایتخت الفونس را در محاصره گرفت و اطراف آن را با جنگ تسخیر کرد؛در حمله سوم،هیچیک از ملوکالطوایف به کمک یوسف نیامدند؛ (3)این مسئله باعث شد تا شورای فقهای مغرب و آندلس (4)به خلع ملوکالطوایف (5)فتوا دادند.رفتار ملوکالطوایف در آندلس باعث گردید تا علمای شرق(غزالی و طرطوشی)نیز،فتوا به خلع آنها دهند. (6)
آنچه باید به آن اذعان نمود اینکه در حقیقت،پیدایش«مرابطین»بر اساس طرحی از«خلافت عباسی»بود و یوسف در سومین مرحله ورود خود،همه نیروهای مغربی را در آندلس بسیج کرد و زمینههای پیوستن آندلس به مغرب را فراهم ساخت.
یوسفبن تاشفین،بعد از جنگ طلیطله،به سمت غرناطه حرکت کرد. (1)امیر غرناطه(عبداللهبن بلکینبن بادیسبن حبوس)به خاطر مقابله با اقدامات یوسف از در صلح با الفونس در آمده بود. (2)یوسف،غرناطه را محاصره کرد؛عبداللهبن بلکین،دروازههای شهر را بست و دو ماه محاصره را تحمل کرد و سپس شکست را پذیرفته و تقاضای امان نمود.یوسف به او امان داد و عبداللهبن بلکین و برادرش(تمیمبن بلکین،صاحب مالقه)را همراه با خانوادههایشان به مراکش فرستاد و حقوق ماهیانهای برای آنها قرار داد و بدینترتیب«بنیبادیس»به دست«مرابطین»سقوط کردند و غرناطه،مالقه و سایر شهرهای دولت بربری غرناطه در اختیار مرابطین قرار گرفت.
غرناطه،پیشتر،مورد طمع ابنعباد بود و وی سودای تصرّف آن را در سر داشت؛متعمدبن عباد و متوکلبن افطس(برای عرض تبریک و تعظیم)به غرناطه،نزد یوسف رفتند تا تصرّف ملک غرناطه و مالقه را به وی تبریک بگویند؛اما یوسف آن دو را نپذیرفته،از آنها روی برگرداند و با لشکری به سمت بلاد آنان به راه افتاد. (3)در این هنگام،پشیمانی در ابنعباد،به سبب فرا خواندن یوسفبن تاشفین به آندلس بروز کرد و به متوکّلبن افطس گفت:«ما نیز به ناچار از جامی که عبداللهبن بلکین نوشید،مینوشیم».ابنعباد،از ترس حمله یوسف،به ساخت دیوارهای مستحکم و پل پرداخت؛پسرش،
1) (1) .ابناثیر مینویسد:عبداللهبن بلکین(صاحب غرناطه)در بازگشت از اشبیلیه با یوسف همراه بود که یوسف به او خیانت کرد و غرناطه را گرفت.این دیدگاه ابناثیر،به واقعیت نزدیکتر است و ما را به این نظریه رهنمون میشود که:سقوط ملوک الطوایف در آندلس به دست یوسف،مرحلهای از توطئه مستمر خلافت عباسی،جهت توسعه سلطه خود بر آندلس بود که چند قرن از عمر آن میگذشت و جملات عبدالواحد مراکشی که یوسف از آغاز به فکر تسخیر آندلس بود آن را تأیید میکند؛در حقیقت،ملوک الطوایف،قربانی توسعهطلبی مسیحیان،در مسیحی ساختن آندلس و سلطهطلبی روز افزون خلافت عباسی که در پی گرایش تسنن بود،شدند.در مقاله«تحولات کلامی دوره مرابطین،در بستری از نزاع تشیع و تسنن»نوشته مؤلف،بر نقض این نظریه که مرابطین در آندلس مفید واقع شدند،تأکید شده است؛(ر.ک:فصلنامه تخصصی تاریخ اسلام،ش8)یوسفبن تاشفین با براندازی مرابطین از خلیفه عباسی مقتدی بامرالله به سال 479 ه لقب امیرالمسلمین و ناصرالدین و خلعت و اعلام و تقلید گرفت؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص448؛ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص71.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص222.
3) (3) .ابن سیماک،الحلل الموشیة،ص72.
ابوالحسن به او گفت:«آیا نگفتم این بیابانی ما را از سرزمین خود بیرون خواهد کرد!».یوسف در 484ه (1)چهار لشکر«لمتونه»را از سبته (2)به قصد محاصره و سرکوب و از میان برداشتن ملوکالطوایف،به آندلس فرستاد و مأموریت هریک را به سرداری واگذار کرد:
-لشکر عبداللهبن حاج،که مأمور تسخیر قرطبه بود؛ (3)
-لشکری به فرماندهی سیربن ابیبکر که مأمور براندازی«بنیعباد»بود؛
-لشکر ابا زکریا بن واسینو،مأمور براندازی معتصم(صاحب المریه)بود.
-لشکر جؤذر حشمی،مأمور براندازی یزید الراضی،(پسر معتمدبن عباد،حاکم رنده)بود. (4)
یوسف در سبته مستقر شد و به امر لشکرها نظارت میکرد. (5)لشکرهای مرابطین تمام ولایات آندلس به جز مملکت ابنهود در ثغراعلی را تصرف کردند و پس از آن،دیگر اثری از ملوکالطوایف،باقی نماند. (6)ابنهود،با نوشتن نامهای به یوسفبن تاشفین از او خواست تا«بنیهود»را به عنوان سد بین مسلمین و مسیحیان باقی بگذارد،تا بنیهود،عیون مسلمین در سرزمین مسیحیان باشند.به این ترتیب،تنها بنیهود با سیاست ترساندن دائمی مسلمین و مسیحیان از یکدیگر،توانستند مدتی باقی بمانند. (7)
در بین نیروهای اعزامی از سبته،لشکر سیربن ابوبکر لمتونی به اشبیلیه رسید و از ابنعباد خواست که شهر را به او تسلیم،ابنعباد نپذیرفت؛ (8)سیربن ابوبکر،ناگزیر اشبیلیه را در محاصره گرفت و بخشی از لشکر را به قرطبه فرستاد تا آنجا را محاصره کنند؛آنها قرطبه را که مأمونبن معتمد و الی آن بود در 484 ه گرفتند و بعد بیاسه و حصنالبلاط،
مدور،صخیره (1)و شقوره را گرفتند و اشبیلیه را نیز به محاصره خود درآوردند.بدینترتیب کار بر ابنعباد سخت شد و از الفونس کمک خواست؛الفونس،سردار خود را با سپاهی بالغ بر بیست هزار سوار و چهل هزار پیاده به اشبیلیه فرستاد. (2)سیربن ابوبکر،که از حرکت مسیحیان خبردار شد،با سپاهی بزرگ به اشبیلیه حمله کرد و سپاه مسیحیان را در هم شکست؛معتمد و خانواده او دستگیر و به اغمات تبعید شدند.مرابطین در 484 ه وارد اشبیلیه شدند و بطلیوس را در 489 ه گرفتند و و الی آن عمربن افطس را کشتند.عبدالمجیدبن عبدون(الفهری)(م527ه)شاعر متولد بیّاسه پرتغال،در شمال باجه،چگونگی عاقبت ملوکالطوایف را در رثای خود در قصیدهای مشتمل بر شصت و هفت بیت آورده است. (3)
یوسف،در آخرین ورود خود به آندلس،تحقّق اهداف اولیّه و حقیقت سیاست مغربی-عباسی خود را با اعلام نقشه امپراتوری جدید الاحداث در غرب جهان اسلام بیان کرد و از شکلگیری دورهای از مغرب بزرگ بربری خبر داد.بسیاری از مورخان معاصر،از قلمرو حکومت«مرابطین»با عنوان امپراطوری بربر یاد کردهاند.یوسف در سال 496 ه جهت آگاهی از اوضاع آندلس،همراه دو پسرش(امیر ابوطاهر تمیم و ابوالحسن علی)وارد آنجا شد. (4)وی پس از گشت و گذار در شهرهای آندلس آن را به عقابی تشبیه کرد که سر آن طلیطله و منقار آن«قلعه ریاح»و سبته،دم آن،جیان و چنگالهای آن غرناطه،و بال راست آن بلاد غرب و بال چپ آن،بلاد شرق آندلس بود.این توصیف یوسف از آندلس دلیل بر این است که او میخواست سیاستی خاص را در این کشور پیاده کند.او در سال 496 ه حکم ولایتعهدی خود را که متضمّن امر جهاد در آندلس بود،به پسرش داد. (5)متن نامه ولایتعهدی در کتاب
الحلل الموشیه بهطور کامل آمده است.از جمله شروط ولایتعهدی این بود که او را با هفده هزار نیرو در نقاطی از آندلس مستقر کند:بدینترتیب هفت هزار سوار در اشبیلیه،هزار سوار در قرطبه،هزار سوار در غرناطه،چهار هزار سوار در شرق آندلس و باقیمانده سپاه را در سایر نقاط مرزی جهت محافظت و مرابطه در دژهای نزدیک به دشمن مستقر ساخت. (1)آخرین وصیّت یوسف راجع به آندلس به ولیعهدش سه نکته بود:
-معترض اهالی«جبل درن»نشود و آنها را تحریک نکند؛
-با بنیهود در آندلس مهادنه (2)کرده و آنها را حامل بین خود و روم قرار دهد؛
-از کارهای خوب اهل قرطبه استقبال کند و از بدی آنها در گذرد. (3)
سرانجام یوسف،در اول محرم سال پانصد هجری درگذشت و در مراکش،به خاک سپرده شد.در زمان او،محدوده مملکت«مرابطین»از افراغه(در ساحل راست نهر«سنکا»نزدیک شمال مکناسه)تا اشبونه در شرق آندلس رسید چنانکه طول آن به اندازه مسیر سی و سه روز راه و همین مقدار عرض آن بود. (4)
یوسف را سیاستمدار،دوراندیش و حافظ مصالح مملکت،خیرخواهِ اهل علم و کسی که همواره در مشورت با اهل علم و دین بود،دانستهاند؛او میان قد،گندمگون و لاغر اندام بود و صدایی ظریف داشت.او خطبه بهنام«بنیعباس»میخواند.خلیفه بغداد(المستظهر بالله)نامه عهد برای یوسف فرستاد و غزالی و طرطوشی نیز او را«امیرالمسلمین»نامیدند و به جهاد،عدالت و خیرخواهی خواندند. (5)
مردم بعد از مرگ یوسف،در مراکش با پسر او ابوالحسن علی (6)که بیست و سه سال
داشت بیعت کردند (1)و مرابطین(فقها،شیوخ قبایل مراکش)درحالیکه وی دست در دست برادرش(ابوطاهر تمیمبن یوسف)داشت (2)با او بیعت کردند. (3)در فاس یحییبن ابیبکربن یوسف،بر عموی خود شورید (4)و علیبن یوسف با سرداران«لمتونه»روز چهارشنبه هشتم ربیعالآخر سال 500 ه وارد فاس شد و یحیی از ترس بیعت کرد. (5)علیبن یوسف در ادامه مسیر به تلمسان رفت و مزدلی(صاحب تلمسان)با او بیعت کرد.یحیی،عموی علی نیز به مزدلی پناه برده بود؛به همین جهت مزدلی از علی خواست یحیی را عفو کند؛علی پذیرفت و او را بین سکونت در«جزیره منورقه»در شرق آندلس و بازگشت به صحرا،مخیر ساخت.او صحرا را انتخاب کرد و از آنجا به حج رفت و به مراکش بازگشت و بار دیگر به شورش متهم شد؛به همین دلیل،این بار او را به«جزیره خضرا»تبعید کردند تا اینکه در همانجا درگذشت. (6)علیبن یوسف در زمان فرمانروایی خود،در اوضاع آندلس تغییراتی ایجاد کرد از جمله،والی قرطبه را تغییر داد،برادر خود(تمیمبن یوسف)را از ولایت بلاد مغرب عزل و و الی غرناطه کرد.
دولت مرابطین و دولت قشتاله،همچون تیغههای یک قیچی بودند که هرچه بیشتر در آتش جهاد با یکدیگر میدمیدند پایههای قدرت یکدیگر را استحکام بخشیده و دولتهای ملوکالطوایفی آندلس که برخی از آنها پرچمدار جهاد با مسیحیان بودند را به سراشیبی سقوط نزدیک میکردند؛به این ترتیب آندلس،برای تقسیم آماده میشد.
جنگ بین مسلمانان و الفونس(بزرگِ جلالقه)به شدت در آندلس ادامه داشت. (7)تمیم،برای جنگ با مسیحیان،در سال 502 ه/1108 م وارد آندلس شد و نزدیک طلیطله
«دژ اقلیچ»(اقلیش)را در محاصره گرفت؛ (1)الفونس،فرزند خود(شانجه)را با سپاهی به کمک آنها فرستاد.جنگ بزرگی بین سپاه سه هزار نفری مرابطین و سپاه شانجه در گرفت،شانجه(پسر الفونس)در این نبرد کشته شد و مسلمانان دژ اقلیچ را فتح کردند. (2)الفونس به علت شکست و قتل پسرش،بیست روز بعد از این واقعه مرد.دو سردار مرابطین(عبداللهبن محمدبن فاطمه و محمدبن عایشه)فرماندهی نیروهای لمتونه را به عهده داشتند. (3)در همین زمان بین مسلمین و نیروهای مسیحی،درگیریهای بزرگی در بلنسیه و مرسیه رخ داد که منجر به قتل سردار بزرگ مرابطین،(ابیعبداللهبن الحاج)شد. (4)
علیبن یوسف،چهار بار برای بررسی اوضاع و جهاد،وارد آندلس شد:
او در نخستین بار ورود خود در سال 500 هجری در«جزیره خضرا»مستقر شد؛فقها،رؤسا،قضات،اعیان دولت و ادبا و شعرای آندلس،نزد او جمع شدند و او را از اوضاع آندلس مطلع ساختند. (5)
علیبن یوسف نخستینبار به سال 503 ه برای جهاد با لشکری بالغ بر صد هزار نفر،وارد آندلس شد و یکسره به سمت قرطبه حرکت کرد؛ (6)او یکماه در قرطبه اقامت کرد و سپس شهر طلایوت را گرفت؛وی آنگاه دویست و هفتاد و نُه دژ را در اطراف طلیطله تصرف کرد و سپس مجریط را فتح نمود؛ (7)
او سرانجام شهر طلیطله را محاصره نمود و خسارات زیادی به اطراف آن وارد کرد. (8)«الحللالموشیة»این جهاد را تحت عنوان«جواز دوم امیرالمؤمنین به آندلس»ذکر کرده است. (9)
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص239.
2) (2) .همان،ص240.
3) (3) .مورخین،الفونسو را،الاُذُفونس ثبت کردهاند؛سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص240.
4) (4) .همان،ص241.
5) (5) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص85.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص243.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج6،ص387.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص243.
9) (9) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص85.
در ذیالقعده سال 504 ه/1110 م در ادامه جهاد،امیر سیربن ابیبکر(م507ه)شهرهای غرب آندلس(شنترین،بطلیوس،بابوره،پرتغال و لشبونه)را گرفت و در 507 ه/1113 م،امیر مزدلی به جنگ طلیطله رفت. (1)
از بین بردن ملوکالطوایفی در نواحی جنوبی و مرکزی آندلس،بهوسیله مرابطین،نتایجی را برای آندلس به بار آورد:نخستین نتیجه آن،سقوط سرقسطه(بزرگترین خط مرزی،بین مسلمانان و مسیحیان در شمال شرق آندلس)بود،صاحب سرقسطه(احمدبن یوسف المستعین بالله)در 503 ه/1109 م سرقسطه را در مقابل هجوم ابنرذمیر (2)که شاه آراگون (3)،نبره،قشتاله و لیون بود، (4)ترک کرد و خود نیز،کشته شد.به سال 512 ه،عبدالملکبن مستعینبن هود(عمادالدوله)با حمله ابنرذمیر به سرقسطه مواجه شد.الفونسوی اول(المحارب)پسر دیگرِ دون سانشو رامیرز نیز به لارده،حمله کرد.علیبن یوسف از سپاه مرابطین مستقر در شرق آندلس خواست تا برای نجات سرقسطه و لارده حرکت کنند؛بدین ترتیب تمیمبن یوسف،با لشکری از بلنسیه به لارده رفت و با الفونس وارد جنگ شد و نیروهای او را از اطراف لارده متواری ساخت. (5)
تمیم به بلنسیه بازگشت؛اما ابنرذمیر،مسیحیان را به اطراف سرقسطه فراخواند؛بدینسان،جمعیت انبو هی از مسیحیان چون افواج مورچگان سرقسطه را محاصره کردند؛آنان برجهای چوبی،بیست منجنیق و...را در اطراف شهر مستقر ساختند.سرانجام بعد از مقاومت جانکاهِ مسلمین،شهر سرقسطه در 528 ه/1118 م سقوط کرد؛سقوط سرقسطه،ضربه مهلکی بر موجودیت مسلمانان در آندلس وارد کرد و بعد از آن،الفونسوی اول آتش جنگ علیه مرابطین را در آندلس شعلهور ساخته و ارکان دولت آنان را ویران ساخت.همزمان با این مصیبت بزرگ در آندلس،مرابطین در مغرب با جنبش عظیم ابنتومرت روبهرو شدند.
در 513 ه ابنرذمیر بر سراسر شرق آندلس مسلط شد؛او«قلعه ایوب»بلندترین قلعه شرق آندلس را گرفت بدنبال این حوادث،امیرالمسلمین،(علیبن یوسف)مراکش را به قصد جهاد در آندلس ترک کرد و با سپاهی بزرگ وارد قرطبه شد.سلاوی از این ورود با عنوان ورود دوّم علی یاد کرده است. (1)«الحلل الموشیة»ورود دوّم علی در 503 ه و نتیجه آن را فتح طلبریه و هجوم به طلیطله گزارش کرده است. (2)علیبن یوسف در این مرحله از لشکرکشی،شهر شنتمریه در غرب آندلس را گرفت و سراسر غرب آندلس را در سلطه خود آورد؛در پی این فتوحات،فرنگیها از این بلاد به قلاع مرتفع فراری شدند. (3)علیبن یوسف بعد از این جنگ،به سال 515 ه/1121 م آندلس را ترک کرد و تمیمبن یوسف را و الی آندلس نمود.بعد از مرگ تمیم در 520 ه،امیرالمسلمین،پسرش(تاشفینبن علی)را و الی آندلس ساخت و جزایر شرقی آندلس را به محمدبن علی المسوفی(ابن غانیه)داد. (4)تاشفین،با پنجهزار نیرو وارد آندلس شد،ابتدا به اطراف طلیطله حمله برد و دژهای آن را تسخیر کرد و سی دژ،از دژهای غرب آندلس را گرفت.او همچنین در سال 530 ه جماعتی از فرنگیها را در«دژ عطیّه»تار و مار کرد. (5)در 531 ه تاشفین،شهر کرکی را نیز با شمشیر گرفت (6)و در 532 ه بعد از فتح شهر اشکونیه،شش هزار اسیر از این شهر با خود به مغرب برد.
از جمله خسارات حضور«مرابطین»در آندلس،انتقال جمعیت انبو هی از بربرهای برانس به آندلس بود.خلأ قدرت اعرابِ اموی و اعراب فاطمی در غرب اسلامی،این موقعیت را برای بربرهای مرابطین فراهم ساخت تا با تعصّب نسبت به عنصر نژاد بربر،دولتی
یکپارچه در مغرب و آندلس شکل دهند؛این اندیشه،سایر اهداف مرابطین را تحتتأثیر جدّی خود قرار داد و عنصر وحدت اسلامی را که زمینه بقای قدرت مسلمانان در آندلس بود،به شدت تضعیف نمود؛ازاینرو،مرابطین برای ادامه جهاد و استحکام دولت خود در مغرب و آندلس،حجم عظیمی از نیروهای مزدور مسیحی را بهکار گرفتند.از جمله فتنههایی که باعث آن،سیاست نژادی مرابطین بود،«فتنه قرطبه»بود که نقشی اساسی در تزلزل دولت مسلمانان در آندلس ایفا کرد:شرح ماجرا از این قرار است که در سال 515 ه کشمکشی در قرطبه بین امیر ابویحییبن داوود و اهالی قرطبه روی داد که باعث درگیری بین اهالی شهر و مرابطین شد،در جریان این رویداد خانههای زیادی از مرابطین غارت و سوزانده شد و فتنه،تمام قرطبه را فرا گرفت.اخبار قرطبه به امیرالمسلمین رسید؛او با لشکری بزرگ و کم سابقه از بربرهای«صنهاجه»،«مصامده»،«زناته»و...وارد آندلس شد و به سمت قرطبه حرکت کرد. (1)علی،ابتدا از فقها در مورد مسئله قرطبه فتوا خواست(چون پدر او قبلاً وصیت کرده بود متعرض کار بد مردم قرطبه نشود!!)آنها فتوا دادند که:«اگر حق روشن شود که علت واقعه بین مرابطین و مردم قرطبه چه بوده است،واجب است برای پاسداشت حریم خون و مال و ناموس مرابطین اقدام کرد».علی در اطراف قرطبه مستقر شد.مردم از ترس دروازههای شهر را بستند و آماده جنگ با علیبن یوسف شدند.
شخصیتها و اعیان قرطبه نزد او آمدند و وصیت پدرش در مورد مردم قرطبه را به او یادآوری کردند. (2)به دنبال گفتوگوهای صورت گرفته بین طرفین،سرانجام اعیان قرطبه راضی به پرداخت خسارات مالی حادثه مرابطین شده و غائله خاتمه پیدا کرد. (3)ابناثیر،علت این حادثه را تعرّض یکی از نیروهای مرابطین به یکی از زنان قرطبه ذکر کرده است. (4)
در سال 512 ه نامه بیست و هشتمین خلیفه عباسی(المستنصربالله)به علی بن یوسف رسید که مراتب سپاس خلیفه از جهاد مرابطین در آندلس را اعلام میکرد. (5)این سیاست
بغداد در مقابل سیاستهای«پاپ»که دولتهای صلیبی را در راستای اهداف کلیسا متحد میساخت،دو قطب اسلامی-صلیبی بوجود آورد که تخریب غرب جهان اسلام و سقوط مرزهای شمالی آندلس،از جمله نتایج آن بود.
سرکوب مسلمانان بهوسیله مرابطین که با پرچم اسلام و با ادعای نجات اسلام در آندلس قد علم کردند،مسیحیان داخلی در حوزه اسلامی آندلس و تیز«معاهدین»و«مولدین»را نسبت به مسلمانانِ آندلس جسور ساخت؛در این موقعیت،معاهدین و مولدین اخبار داخلی شهرهای خود را به دولتهای مسیحی شمال آندلس،گزارش میکردند و آنها را به دخالت در آندلس تحریک و تشویق مینمودند؛از جمله ابنرذمیر در ادامه تحرکات خود در بلاد مسلمین در سال 519 ه از سوی معاهدینِ مسیحی معاهد در غرناطه تحریک شد تا به آنجا حمله کند.معاهدین اوصاف غرناطه از حیث آبادانی و منابع ثروت را به ابنرذمیر گوشزد و او را وادار کردند به قصد این شهر حرکت کند.ابنرذمیر،چهار هزار تن از سواران آراگون را برای این کار انتخاب کرد. (1)آنها به«انجیل»قسم خوردند تا آخرین نفس برای تصرّف غرناطه بجنگند.سپاه ابنرذمیر در آخر شعبان 519 ه از سرقسطه خارج شد و با عبور از بلنسیه با و الی آن(شیخ ابومحمد بدربن ورقاء)و جماعتی از مرابطین جنگید.در طی مسیر،معاهدین مسیحی به او میپیوستند (2)و در تعیین راه درست به او کمک میکردند؛این سپاه،مرحله به مرحله،شرق آندلس را پشتسر گذاشت. (3)تمیمبن یوسف و الی آندلس(که غرناطه را پایتخت قرار داده بود)بلافاصله،سپاهیان مسلمان را در اطراف شهر غرناطه مستقر نمود؛گرو هی از نیروهای کمکی نیز از مغرب به آنها پیوستند؛در این هنگام تعداد افراد سپاه ابنرذمیر در اطراف غرناطه،به پنجاه هزار تن رسیده بود. (4)
نیروهای مسیحی،در«وادی فردش»(فرتونه)و سپس در المروقه و بعد در قریه النبیل (5)
در نزدیکی غرناطه،فرود آمده و چند شب در آنجا اقامت کردند.باران اجازه حرکت را به آنها نمیداد.در این مدت،معاهدین به آنها آب و غذا میرساندند.سپاه مسیحی چون نتوانست غرناطه را تصرف کند ناگزیر،آنجا را ترک کرد.امیر ابوطاهر،آنها را تعقیب کرد و در نزدیک لسانه،بین آنان جنگی درگرفت که منجر به شکست سپاه غرناطه شد. (1)سپاه ابنرذمیر در ادامه راه به بحربلش (2)رسید و بعد از توقفی کوتاه به شرق آندلس حرکت کرد و با عبور از مرسیه به شاطبه رفت و از آنجا وارد سرزمین خود شد؛این سفر جنگی،در بلاد مسلمین،یکسال و سه ماه طول کشید. (3)
مکر معاهدین مسیحی با مسلمین و نقش آنها در همکاری با ابنرذمیر در هجوم به سرزمین مسلمین،باعث خشم مسلمانان شد.قاضی ابوالولیدبن رشد(قاضی آندلس)به مراکش رفت و در خصوص حقیقت این مطلب با امیر المسلمین گفتوگو کرد و اهداف معاهدین مسیحی را برای او بازگو نمود.برخوردهایی که قاضی ابنرشد و دیگران در مورد اوضاع آندلس با امرای مرابطی در مراکش داشتند و نیز،بررسی علل همکاری،مدارا و تسامح امرای مرابطین با مسیحیان از مسائلی است که جای تحقیق بیشتری دارد.برخی از محققین،اجازه مرابطین به کلیساسازی در مغرب اقصی را در بوته نقد قرار دادهاند و فتوای متقابل دو فقیه مرابطی در این خصوص را بررسی کردهاند؛بههرحال،اینگونه برخورد مرابطین با مسئله آندلس،همچنان تأکیدی بر توطئه و نقش مرابطین جهت تصرف آندلس است که در این راه حاضر شدند نیروهای اسلامی و بومی آندلس و دولتهای ملوکالطوایفی را به بهانههای مختلف از صفحه روزگار محو کنند.بنابر فتوای ابنرشد،معاهدین به ترک وطن خود و مهاجرت به مغرب محکوم شدند. (4)ابیطاهر تمیم از آندلس عزل شد و قاضی ابنرشد نیز،چون مشغول تدوین کتاب البیان و التحصیل بود در سال 514 ه جای خود را به ابوالقاسمبن حمدین داد. (5)با این وصف،ابنرشد پدر و ابنرشد در عهد«موحّدین»که همچنان سیاست مغربی و بربری مرابطین و سرسپردگی به خلافت
عباسی را حفظ کردند،دچار محنت شده و از امور سیاسی و دولتی معزول گردیدند.
یکی دیگر از ملوکالطوایف که نقش بسیار اساسی در حفظ مرزهای شمالی داشت«بنیهود»است که قربانی سیاست مراکش شد.از جمله اقدامات مهم علیبن یوسف،این بود که بعد از مذاکره با بزرگان دولت در مراکش در مورد یکی از ملوکالطوائفِ شرق آندلس(بنیهود)تصمیم به براندازی دولت آنها گرفت.بدینترتیب فقهای مراکش فتوا دادند که:«شرع حکم میکند بلاد آنها را تصرف کنی،چون آنها همچنان با روم هستند و به رأی آنها عمل میکنند».علیبن یوسف نیز،لشکری از مرابطین به فرماندهی ابابکربن تیفلویت را مأمور انجام این کار کرد.ابنهود از حرکت این سپاه مطلع و آماده دفاع از سرزمین خود شد.او نامهای به مراکش فرستاد و از علیبن یوسف خواست که از تصمیم خود صرفنظر کند و اهمیت حضور دولت بنیهود در مرز با مسیحیان را برای وی متذکر شد؛نامه ابنهود تأثیر خود را روی علی بنیوسف گذاشت؛لذا وی دستور توقّف حمله به سرزمین بنیهود را صادر کرد. (1)
مهدی بنتومرت بعد از چند سال سفر،امر به معروف و نهی از منکر در بین عموم و کسب تجارب سیاسی،مورد توجه مردم و دولت مرابطین قرار گرفت.خبر اعلام موجودیّت ابنتومرت در سال 514 ه به مراکش رسید. (2)قاضی ابنرشد که در آن زمان برای مذاکره در مورد آندلس در مراکش بهسر میبرد،فتوا داد که باید در اطراف خانه او دیوار بکشند. (3)
ابنتومرت در یک روز جمعه وارد مسجد جامع مراکش شد و نزدیک منبر در صف اول به نماز ایستاد؛خدمه مسجد به او گفتند اینجا جایگاه امیرالمسلمین است؛ (4)او گفت:وَأَنَّ الْمَسَجِدَ لِلَّهِ...؛ (5)در این بین،امیرالمسلمین(علیبن یوسف)وارد مسجد شد و
حاضران به احترام او برخاستند؛اما ابنتومرت بلند نشد؛بعد از نماز،ابن تومرت به علی سلام کرد و به او گفت:«منکرات را در کشور خود تغییر بده،تو مسئول مردم هستی»!؛امیرالمسلمین پاسخی به وی نداد و وارد قصر خود شد.آنجا در مورد ابنتومرت سؤال کرد و دستور داد که نزد او بروند و در مورد کار او سؤال کنند!و اگر درخواستی دارد جویا شوند.ابنتومرت گفت:«من درخواستی ندارم،تنها هدف من تغییر منکرات است».فقهای دربار از علی خواستند مجلس گفتوگو با ابنتومرت منعقد شود.از جمله فقهای متکلم مالکبن وهیب بود (1)که با او در مسائل مختلفی مناظره کردند. (2)فقها نتایج مناظرات خود با ابنتومرت را به عرض علیبن یوسف رسانده و از او به عنوان مردی فتنهگر یاد کردند که مردم را فریب میدهد و بهتر است که او را دستگیر کرده و مانع از ملاقات وی با مردم شوند؛مالکبن وهیب نیز به امیر المسلمین پیشنهاد کرد که:«او را به غل و زنجیر بکش (3)و در خانه آهنی زندانی کن،والاّ بهزودی باید برای غلبه بر او یک خانه طلا خرج کنی». (4)برخی فقها،رأی مالکبن وهیب را پذیرفتند و گفتند:«ای امیر!بر او غل و زنجیر بگذار پیش از آنکه او بر تو طبلی بگذارد».یکی از شیوخ مرابطین که در مجلس حاضر بود نیز گفت:«او مردی ضعیف و ساده است او را به حال خود رها کنید». (5)با این وصف،دولت مرابطین،متعرض مهدیبن تومرت که چندی بعد بنیان دولت مرابطین را از بیخ کند،نشد.
ابن تومرت از آزادی موجود در دولت مرابطین استفاده کرده،فرصت درگیری مرابطین در آندلس را مغتنم شمرد و به سفر تبلیغی در مغرب پرداخت.چنانکه گستره تبلیغی او در شهرهای مختلف،سبب سستی و اضمحلال دولت مرابطین شد. (6)او در سال 515 ه به اغمات رفت و به تبلیغ پرداخت.صاحب اغمات او را از شهر بیرون کرد و به سوس
اقصی راند در آنجا بربرها در اطراف او جمع شدند؛ (1)وی بعد از مدتی سوس را ترک کرد و به«جبل دَرَن»در شهر هَرغَه،در سوس اقصی رفت.در این زمان،علیبن یوسف،برای بررسی ماجرای فتنه بین مردم قرطبه و مرابطین در حال سفر به آندلس بود که مردم هرغه اطراف مهدیبن تومرت را گرفتند.مهدی به کوهستانی رفت که دسترسی به آن بسیار دشوار بود؛و هنگامی که علیبن یوسف از آندلس بازگشت،ماجرای فعالیتهای ابن تومرت به او رسید و اینکه مردم در سفرِ تو به وی رو آوردهاند. (2)او به همین دلیل از عامل خود در سوس(ابیبکر متونی)خواست تا مهدی را دستگیر کند؛و او نیز چند بار نیروی نظامی برای دستگیری مهدی فرستاد،اما موفق نشد. (3)اداره امور مملکت،به سبب تبلیغات مهدی آشفته شد.کار مهدی در سوس اقصی بالا گرفت. (4)قبیله هنتاته و سایر قبایل اطراف او را گرفتند و اجازه نمیدادند کسی متعرض او بشود؛لذا علیبن یوسف لشکری بزرگ فراهم نموده،سیربن لمتونیبن مزدلی را فرمانده آن ساخت و آنها را برای دستگیری ابنتومرت روانه نمود؛اما یاران ابنتومرت،فرمانده لشکر مرابطین را کشتند و سپاه او را تارومار کردند.مهدی از اصحاب خود در مورد لمتونه سؤال کرد؛گفتند:«آنها ما را خوارج خواندهاند».مهدی گفت:«من هم آنها را مجسّمین و زرّاجنه مینامم» (5)و نامهای خطاب به لمتونه و مرابطین نوشت و آنها را فریب خورده شیطان و فئه باغیه و طاغیه دانست و به تقوا و اطاعت خدا دعوت کرد.
دامنه جنگ علیبن یوسف با اصحاب مهدی توسعه پیدا کرد و همه همت دولت مرابطین در مراکش،صرف حل مسئله ابن تومرت شد.علیبن یوسف هر سپاهی که میفرستاد،یاران مهدی آن را شبانه،در پیچوخم کوهستان بلند«دَرَن»که مهدی در یکی از شهرهای کوهستانی آن بهنام تینملل پناه گرفته بود،تار و مار کرده به قتل میرساندند. (6)قلل این کوهستان همیشه برفی بود.
رفته رفته دعوت مهدی فراگیر شد و حدود چهل هزار نفر در اطراف او جمع شد؛مهدی شیخ ابامحمد بشیر را در رأس سپاهی جهت تصرف مراکش اعزام کرد.علیبن یوسف با شنیدن خبر هجوم نیروهای«موحّدین»به مراکش صد هزار تن از«مرابطین»را به جنگ آنها فرستاد.«موحّدین»مراکش را به مدت چهل روز محاصره کرده و سرانجام شهر را فتح کردند.علیبن یوسف سیصد تن از سواران شجاع و تیرانداز ماهر به فرماندهی عبداللهبن همشک را از آندلس برای مبارزه با موحّدین فراخواند و با لشکری به جنگ مصامده(موحّدین)رفت. (1)در این جنگ حدود چهل هزار تن از«موحّدین»کشته شدند و تنها چهار صد تن از آنان باقی ماندند.آنها خود را به زحمت به تینملل رساندند، (2)مهدی از آنان پرسید:«آیا عبدالمؤمن زنده است».گفتند:«بله»؛گفت:«تا او زنده است،کار باقی است».این واقعه در اخبار موحّدین به«یوم بُحیره»معروف است.
تا مرگ مهدیبن تومرت در 524 ه،«مرابطین»و«موحّدین»چهل بار با یکدیگر مصاف دادند.امر«موحّدین»بعد از مرگ مهدی،به دست عبدالمؤمن افتاد.کار موحّدین بالا گرفت و آتش فتنه در مغرب روشن شد:جنگ بعد از جنگ؛قیمتها بالا رفت و خشکسالی و قحطی همهجا را فرا گرفت.بسیاری از نظامیان و نیروهای مستقر در آندلس به مغرب آمدند و در این فتنه نابود شدند؛فساد،آندلس را فرا گرفت و امور مسلمین در آنجا مختل شد. (3)
علیبن یوسف نیز بعد از سی و شش سال و هفت ماه حکومت در 537 ه در مراکش درگذشت؛مرگ او را سه ماه مخفی نگهداشتند و با تاشفینبن علی بیعت کردند.
تاشفینبن علی،در آغازِ حکومت،مشغول جنگ با«موحّدین»بود؛با این حال،چند بار با مسیحیان آندلس مصاف داد.در غزوه سال 528 ه او در اطراف بطلیوس با الفونس که با سپاهی عظیم به قصد بطلیوس حرکت کرده بود،در محلی نزدیک زلاقه وارد جنگ
شد و نیروهای الفونس را شکست داد. (1)«غزوة القصر»،از دیگر جنگهای همراه با پیروزی تاشفین در آندلس بود که فقیه شاعر آندلسی،(ابوزکریابن صیرفی)آن را به نظم درآورده است.
«موحّدین»،همه نقاط مرتفع را که سرشار از آذوقه بود در اختیار داشتند و به راحتی نیروهای دولت مرابطین را با تهاجم ناگهانی و دائمی از پای در میآوردند.تاشفین،در برابر حملات موحّدین،مستأصل شده بود و دولت او،رفتهرفته رو به ضعف گذاشت.عبدالمؤمنبن علی،نیروهای خود را در کوهستان«غماره»پراکنده ساخت و از غماره به اطراف تلمسان رفت. (2)در این هنگام،اکثر«زناته»با او بیعت کردند. (3)
دولت«مرابطین»در آخرین سالهای حیات خود،اقدامات گستردهای را جهت مهار شورش«موحّدین»انجام داد؛تاشفین از سپاه سجلماسه،بجایه و نقاط مختلف کمک خواست و چهار هزار نیرو از آندلس به مغرب فراخواند و بدینترتیب،جمع انبو هی از نیروهای«مرابطین»با نظمی خیرهکننده در اطراف تلمسان برای هجوم به«موحّدین»فراهم شدند. (4)(لشکر سجلماسه و بجایه به فرماندهی طاهربن کباب و لشکر آندلس به فرماندهی ابراهیمبن تاشفین).ابنسیماک مالقی عامری (5)در کتاب خود (6)جزئیات این لشکرکشی را وصف کرده است؛ (7)تاشفین دژی در ساحل وهران ساخت و فرمانده ناوگان
1) (1) .همان،ص124،123،122.
2) (2) .همان،ص130.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص202.
4) (4) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص132،131؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص15.
5) (5) .مؤلف احتمالی الحلل الموشیة.
6) (6) .تحقیقات بسیاری پیرامون کتاب صورت گرفته است.عبادی در مجله تطوان(شس)؛منونی مینویسد:در طبع اول به اشتباه به ابنخطیب نسبت دادند و برخی به ابنسماک عامری و آن را تأیید نکرده است،اما آن را آندلسی دانسته است و لذا برخی او را مالقی نامیدهاند؛ر.ک:منونی؛المصادر،ج1،ص105،حسین مونس مینویسد:ماریا و مکی بنا با تحقیقات خود او را«محمد بن سماک عامری»دانستند.(مادرید 1984)لکن با توجه به اماراتی در متن کتاب مؤلف آن حرف منونی به صواب نزدیکتر است و حیث زمانی نیز تحقیق منونی تقدم دارد.
7) (7) .همان،ص133.
مرابطین در المریه(عبدالله بن میمون)را مأمور کرد تا بیست کشتی (1)جنگی(جفن)در بندر وهران آماده نگهدارد تا هر زمان که عزیمت به آندلس ضروری بود،از آنها استفاده کند.عبدالمؤمن نیز،نیروهای خود را از تلمسان به سمت وهران انتقال داد (2)و جنگ بین نیروهای«مرابطین»و«موحّدین»به آن منطقه کشید و با استمرار جنگ،کار مرابطین رو به تیرگی گذاشت.
از زمانی که تاشفین در وهران مستقر شد،امور دولت مرابطین به کلی مختل گردید؛چهار سال و نه ماه جنگ با موحّدین او را مأیوس و خسته کرده بود. (3)او در سال 534 ه/1114 م با خواص دولت (4)و نزدیکان خود،به دژی که برای تدارک سریع نیرو به آندلس ساخته بود (5)پناه برد؛اما«موحّدین»اطراف دژ را به آتش کشیدند، (6)تاشفین شبانه از دژ فرار کرد؛اما هنگام فرار از دژ، (7)اسب سریع او(ریحانه)به علت تاریکی شب از بلندی سقوط کرد و تاشفین کشته شد. (8)
ابراهیم،پسر تاشفین در وهران،عهدهدار دولت محتضر«مرابطین»شد و جنگ با«موحّدین»را ادامه داد.جماعتی از مرابطین در اطراف مراکش با او بیعت کردند.عموی او(اسحقبن علی)بیعت را شکست و علیرغم هجوم موحّدین به مراکش که هر روز
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص254؛ده کشتی نوشته است.
2) (2) .همان،ص252.
3) (3) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص133.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص254.
5) (5) .همان،ج2،ص255؛او در شب بیست و هفتم رمضان 539 ه به رباطی(رباط صلب الکعب)که در نقطه بلندی از ساحل دریا در وهران ساخته شده و پناهگاه اعیان و متعبدون بود پناه برد.موحّدین از تنها بودن تاشفین در آن رباط آگاه شده و رباط را به آتش کشیدند؛تاشفین خواست با اسب فرار کند،لگام اسب از دست او رها گشته،از صخرهای به دریا پرتاب و در دم کشته شد.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص202.
7) (7) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص133.
8) (8) .همان،ص134.
نزدیکتر میشدند،بنای جنگ با ابراهیم را گذاشت.در این بین،عبدالمؤمن وهران را گرفت و سپس تلمسان را به تصرّف خود درآورد. (1)در این نبردها،تعداد کشتگان به بیش از صد هزار تن رسید؛عبدالمؤمن،پس از تصرف تلمسان هفت ماه در این شهر ماند و سپس به سمت مغرب حرکت کرد (2)و فاس را نه ماه در محاصره گرفت و سرانجام با خیانت جیّانی(والی فاس)،عبدالمؤمن وارد این شهر شد و پس از آن آنجا را به قصد سلا ترک کرد (3)و با شش هزار نفر از قبایل«رقانه»و«مکناسه»آنجا را فتح کرد. (4)نیروهای موحّدین بعد از فتح شهرهای مهم مغرب با همه توان خود به مراکش(پایتخت مرابطین)عزیمت کردند. (5)در محرم سال 541 ه عبدالمؤمن با لشکر بزرگ موحّدین در«جبل جلیز»نزدیک مراکش اردو زد؛او مسجد و صومعهای بلند مشرف بر مراکش ساخت و خود در فراز آن به کار قبایل،نظارت میکرد.قبایل مختلف موحّدین در نقاط مختلفی کمین کردند.اکثر اهل مراکش نظامی بوده و برای جنگ شهر را ترک کرده بودند.عبدالمؤمن دستور داد طبلها را به صدا در آورند،قبایل از پناهگاههای مخفی خود خارج شده و به سوی شهر حمله کردند، (6)جمعیت انبو هی در محاصره و تسخیر مراکش کشته شدند و مراکش در روز شنبه هشتم شوال سال 541 ه فتح گردید. (7)تعداد کشتههای این نبرد را بین هفتاد تا صد هزار تن نوشتهاند. (8)
بدین ترتیب با مرگ ابواسحقبن ابراهیمبن تاشفین به سال 541 ه دولت هفتاد ساله
1) (1) .مرابطین،روبرتیر Roberto ،(سردار مسیحی تاشفین)را کشتند و لشکر او را غارت کردند؛روبرتیر،از اشراف برشلونه و سردار یک فرقه نظامی بود که به خدمت علیبن یوسف در آمد و مسئول سپاه مسیحی مرابطین شد؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص254.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص203.
3) (3) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص136.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص204؛ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص137.
5) (5) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص204.
6) (6) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص137.
7) (7) .همان،ص138.
8) (8) .همان،ص139.
«مرابطین» (1)با حکومت چهار امیر منقرض شد (2)و در سال 543 و544 ه،عبدالمؤمن،آخرین مقاومت بقایای مرابطین در دکّاله را در هم شکست. (3)
مورخین،عصر«مرابطین»را دوره عمران و آبادانی،ارزانی گندم،رفاه،نبودن خراج و مالیات غیر شرعی(مکوس)و پیشرفت در زمینه هنر معماری دانستهاند. (4)ظهور مرابطین،نتیجه حرکت دینی نیمه قرن پنجم هجری در مغرب اقصی بود که سراسر مغرب و آندلس را تحتتأثیر خود قرار داد و آثار آن در همه ابعاد فرهنگ و تمدن ظاهر شد.
از عبداللهبن یاسین(فقیه مالکی)به عنوان«مهدی مرابطین»نام بردهاند.با توجّه به اصلاحات سیاسی،مذهبی و اجتماعی او در مغرب اقصی که کمتر از دو دهه،بخشی از قبایل صحرایی«صنهاجه»را جهت تشکیل دولت آماده ساخت،از او به عنوان نظریه پرداز و معمار دولت مرابطین میتوان یاد کرد؛دولت دینی مرابطین،با حرکت مسلحانه هواداران سرسپرده عبداللهبن یاسین و شاگردان معنوی و طلاب نزدیک او به قدرت رسید.از دیگر سو،حرکت مرابطین را باید جنبش اصیل قبایل بربر و به نوعی اعلام موجودیت بربر در برابر عرب دانست.قبیله بربر«لمتونه»سایر قبایل را تحت سلطه خود در آورده،آنها را متحد ساخت و منشأ حرکت بزرگ قبیلههای متعلق به بربر«صنهاجه»در مغرب اسلامی گردید.
مرابطین،تابع خلافت عباسی بوده و خود را امیر مینامیدند.مشروعیت حکومت مرابطین،خارج از دستگاه دولتی آنها و متکی بر خلافت عباسی بود.عالیترین سطح قدرت،متعلق به امیر مرابطی بود که او را«امیرالمسلمین»مینامیدند و او ریاست عالی مرابطین را به عهده داشت.انتقال قدرت در دولت مرابطین به صورت موروثی بود.قدرت امارت در چهار تن از خانواده یوسف باقی ماند؛هر چهار تن،دورهای را به عنوان
ولیعهدِ مشروع پشتسر گذاشتند.امیر مرابطی،متولّی همه امور دولت از جهاد،قضا،امور دینی،مسائل اقتصادی و اجتماعی بود.مجموعهای از شیوخ مرابطین،نقش مشورتی را در انتخاب ولیعهد بر عهده داشتند و امیر،از نظریات آنها در انتخاب ولیعهد سود میجست.مرابطین،ولیعهد خود را برای رسیدن به توانایی لازم برای حکومت،آماده میکردند و نام ولیعهد در کنار نام پدر در سکهها ضرب میشد. (1)
امرای مرابطین،امور دولت خود را به عهده وزرا میگذاشتند.عهد مرابطین را دوره تنوّع در وزارت نامیدهاند. (2)وزرا از خانواده و قبیله معین انتخاب میشدند (3)و دارای صفات ویژهای بودند که شایستگی و اهلیّت آنها را ثابت میکرد.آنان همچنین به لحاظ نویسندگی افرادی ماهر بودند.ابن عبدون از جمله کُتّاب معروف در خدمت یوسفبن تاشفین بود. (4)ابوبکر عبدالعزیزبن سعیدبن عبدالعزیز نیز از کاتبان معروف مرابطین بود. (5)ابیعبداللهبن ابیخصال غافقی (6)رئیس کاتبان آندلس،کاتب یوسفبن تاشفین بود.یوسفبن تاشفین بقای امارت خود را مدیون استخدام کاتبان ماهر آندلسی بود. (7)کاتبان،معاون امرای مرابطی در شؤن مملکت بودند و امرا،مکاتبات خاص خود را بهوسیله کاتبان،که حافظ سِرّ آنها بودند،مینوشتند.دولت مرابطین از آغاز در امور اداری بر جمعیتی از کاتبان تکیه کرد و شغل کتابت،بالاترین شغل اداری در دستگاه حکومتی آنان بود؛کاتبان دارای سطح بالایی از معارف و دانش اسلامی از حیث بلاغت و فصاحت و متبحّر در علوم قرآن و ادبیات عرب بودند.
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج4،ص98.
2) (2) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص93.
3) (3) .حرکات،اطلاق وزیر(وزیر مرکزی؛وزیر ولایات)بر کارگزاران عصر مرابطی را نوعی مجاز و بواسطه مورخین پس از مرابطین دانسته است.ر،ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص191،190.
4) (4) .همان،ص113.
5) (5) .همان،ص114.
6) (6) .همان،ص115.
7) (7) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص173.
برخی از کاتبان،به دو زبان عربی و زبان مرابطین(بربری)تسلط داشتند. (1)
مرابطین،وزرای خود را از بین فقهای کاتب،انتخاب میکردند.ابومحمد،عبدالغفور، (2)کاتب فقیه،وزیر یوسفبن تاشفین بود.وزیر،در مقام مسؤل امور مالی،حاجب(رئیس الوزراء)بود.یوسفبن تاشفین داماد خود(سیربن ابیبکر)را که در زمینه نظامی فعال بود،به عنوان وزیر خود برگزید و پسر او(علیبن یوسف)،وزیر خود ینتیانبن عمر را رئیس فرقه حشم(ملثمین)قرار داد. (3)او کاتب و مسئول نگارشِ مکاتباتِ«امیر المسلمین»،نامههای وارده و تسجیل مکاتبات و از سویی،مستشار خاص«امیرالمسلمین»بود؛چنانکه یوسفبن تاشفین برای نخستین ورود به آندلس،با کاتب خود(عبدالرحمنبن سبط آندلسی)که از اهالی المریه بود مشورت کرد. (4)همانطور که امیرالمسلمین در مراکش(پایتخت دولت مرابطین)کاتبان را به عنوان معاونان خود انتخاب میکرد،امرا و و الیان شهرها نیز،کاتبانی به عنوان معاون خود انتخاب میکردند؛ (5)به عنوان مثال:سیر ابنابی بکر(داماد یوسفبن تاشفین)والی اشبیلیه،ابنعبدون را به عنوان کاتب و معاون خود انتخاب کرد. (6)عنوان و شعار بالای نامههای اداری در دولت مرابطی،«العظمةاللّه»بود. (7)
ولایات دولت مرابطین،شامل مراکش(پایتخت مغربی)و اطراف آن:فاس،سوس،سجلماسه،تلمسان،صحرا،اقلیم سبته و طنجه بود.والیانِ هر اقلیم،از خانواده حاکم و توسط شخص«امیرالمسلمین»انتخاب میشد.
ابنخلدون مینویسد:«یوسفبن تاشفین،والیان را از بین پسران،امرا و خانواده و خویشان خود انتخاب میکرد». (8)سیربن ابیبکر(داماد یوسفبن تاشفین)والی شهرهای
1) (1) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص117؛عقد الجمان،ج20،قسم 3،ص600.
2) (2) .همان،ص102.
3) (3) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص101.
4) (4) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص32.
5) (5) .محمود،قیام دولة المرابطین،ص353.
6) (6) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص87.
7) (7) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص17.
8) (8) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص185.
مکناسه،بلاد مکلاته و بلاد فازاز بود؛عمربن سلیمان،والی فاس و اطراف آن شد؛داودبن عایشه و الی سجلماسه و پسر او تمیمبن یوسف،والی دو شهر اغمات و مراکش و نیز بلاد سوس و سایر بلاد مصامده،تادلا و تامسنا بود.
مراکز مهم اداری نیز،به فرزندان قبیلههای«جداله»،«لمتونه»و«مسوفه»که از قبایل مؤسس دولت مرابطین بودند،سپرده شد. (1)امیرالمسلمین(علیبن یوسف مرابطی)،امیر ابوطاهر را به ولایت مکناسه؛امیر یحییبن ابیبکر را به ولایت فاس؛امیر مزدلی را به ولایت تلمسان؛امیر سیربن ابیبکر را به ولایت اشبیلیه؛امیر ابوبکربن ابراهیم را به ولایت غرناطه و پسرش(عمر)را در 524 ه به عنوان و الی فاس منصوب کرد و وقتی عمر بنای ظلم و فساد گذاشت او را عزل و به جای وی امیر یحییبن ابیبکر را قرار داد.
از جمله ویژگیهای و الیان دوره مرابطین،درخشش واهلیّت آنها در امور نظامی بود.به دلیل شرایط دائمی جنگ،مرابطین مجبور بودند که و الیان را از بین افراد متبحّر در امور نظامی که در جنگها تجارب خود را نشان داده بودند،انتخاب کنند؛سیربن ابیبکر؛داودبن عایشه و امیر مزدلی از و الیانی بودند که از بین سرداران نظامی انتخاب شدند. (2)والیان آندلس نیز به دلیل شرایط جنگی حاکم بر آندلس،از بین نظامیان انتخاب میشدند؛ابیبکربن ابراهیم،عبداللهبن فاطمه،سیربن الحاج،عبداللهبن مزدلی،سیربن ابیبکر و...از این جمله سرداران بلند پایه نظامی بودند که به عنوان و الی،اداره امور شهرهای آندلس را به عهده داشتند؛اینان،در عین حال،مسئول جهاد و دفاع نیز بودند. (3)
رابطه دولت مرابطین با و الیانِ محلی در ولایات مختلف،به شکلی بود که و الیان در منطقه عمل خود،تا حد زیادی استقلال داشتند.چون حکومت مرابطین،نوعی حکومت اقطاعی بود که امیرالمسلمین،همه امور یک استان را به دست و الی میسپرد و به او اختیار تام میداد و در حقیقت نوعی دولت خودکفا یا«فدرالیسم»بود.والی،تدبیر امر سپاه،تعیین قضات،حکّام و جمعآوری خراج و دفاع از حریم و اقامه حدود و محافظت
از شعائر دین را به عهده داشت. (1)امرای مرابطین به ولایات سرکشی و کار و الیان را از نزدیک بررسی کرده (2)و و الیان خاطی را با انتقال به دیگر نقاط مجازات میکردند.
در زیر مجموعه دیوانهای مرابطین از«دیوان رسائل»یا«انشاء»که کارمندی عالی رتبه بهنام کاتب بر آن ریاست میکرد و نیز،دیوان«غنایم»و«نفقات جند»،دیوان«مالیاتها»،دیوان«جمعآوری انواع مالیات»و«مراقبت دخل و خرج»،یاد کردهاند.
دیوان الاعمال المَخزَنیه،دیوانی مختص به امور مالی،جمع اموال عمومی و هزینه کردن آن برای عمّال و مشرفین و...بود.در کنار دیوان رسائل،دیوان جیش بود که دو دیوان فرعی را در خود داشت:دیوان نخست،«دیوان عسکر»مربوط به سپاه،جنگ و بزرگان سپاه بوده و وظیفه آن بررسی آمار جند و حوایج روزمره آنها بود؛یک نظامی بلند پایه و آشنا به امور نظامی در رأس این دیوان قرار داشت؛او چند نفر کاتب به عنوان معاون و نیروی کمک در اختیار داشت؛دیوان دوم:«دیوان تمییز»بود که بهطور کلی امور سپاه را در اختیار داشت.چون بخش اعظمی از اوقات امرای مغرب و آندلس صرف امور نظامی میشد این دو دیوان،از مهمترین دیوانها در دولتهای مغرب و آندلس محسوب میشدند. (3)
دو عنوان«صاحب اللیل»و«عریف»،اسامی دیگر«شرطه»در مغرب بودند.عریف معاون حاکم و اصحاب مظالم در اقامه حدود و تعازیر و دستگیری و جلب مردم برای این امور بود.صاحب شرطه در مغرب،مجری دستورات قاضی بوده و محافظت از شهر را به عهده داشت.رفت و آمدهای مشکوک را کنترل میکرد؛حدود ده تن،او را در انجام این وظایف یاری میکردند.افرادی از شرطه در بازار،اموال مردم را از گزند دزدان حفظ میکردند.در دستگاه قضایی مرابطین،«فقها»از نقش فوقالعادهای برخوردار شدند؛دو قاضی به عنوان«قاضیالجماعه»یکی در قرطبه و دیگری در مراکش مشغول امر داوری بین مردم بودند.نظام
قضایی مرابطین،نظامی مستقل از سیستم اداری بود. (1)قضات توسط امیر مرابطی،انتخاب میشدند و و الیان دولت مرابطین،در شهرهای مختلف،قاضی استخدام میکردند.
«قاضی الجماعه»که در پایتخت مستقر بود،در انتخاب قضات شهرهای بزرگ دخالت تام داشت؛اما قاضی شهرهای کوچک را و الیان،خود تعیین میکردند.محل قضاوت قضات در مسجد بود. (2)قاضی مالقه ابیعبدالله محمدبن سلیمان،(م500ه)در مسجد مالقه قضاوت میکرد. (3)قاضی با همکاری چند«حاجب»و چند«کاتب»کار میکرد.قضاتِ دوره مرابطین،بعد از مشاوره با چهار فقیه،حکم صادر میکردند. (4)
دایره فعّالیّت و نفوذ قضات در دوره مرابطین گسترده بود.آنها بر همه امور روزمره شهر،مانند بنّایی و ساخت تأسیساتی از قبیل مانند دیوار شهر و مساجد و...نظارت میکردند. (5)قاضی،خود،اقدام به تعیین شخصی به عنوان«محتسب»میکرد.یوسفبن تاشفین به قاضی ابراهیمبن احمد دستور داد بر ساخت دیوار شهر سبته نظارت کند. (6)قضات،در شهرهای مختلف مغرب و آندلس به قضاوت مینشستند و انتقال آنها در شهرها به دستور امیر مرابطی یا و الی هر شهر صورت میگرفت.«امیرالمسلمین»،قضات برخی از شهرها را به پایتخت میآورد و به عنوان«قاضیالجماعه»پایتخت منصوب میکرد. (7)«ولایت مظالم»در دوره مرابطین،مختص به«امیرالمسلمین»یا نایب او یا«قاضیالجماعه»بود.«امیرالمسلمین»تاشفینبن علیبن یوسف،خود،ولایت مظالم را به عهده داشت.او در غرناطه برای مظالم دستور مینوشت؛خود نامههای شکایت را دریافت میکرد و به آنها پاسخ میداد. (8)«حسبه»از وظایف دینی بود و نقشی اساسی در
زندگی روزمره مردم مغرب و آندلس در دوره مرابطین داشت.متصدی حسبه در دوره مرابطین،معاون قضات بود که بر اجرای قوانین مربوط به مصالح عمومی نظارت میکرد و در جلوگیری از خیانت و سوءاستفاده در معاملات،حامی مردم بود.مسئول حسبه از بین علما و فقهای مسلط بر احکام فقه،انتخاب میشد.
کتّاب در دروه مرابطین،مسئولیت امور مالی و تدوین مسائل آن در هر ناحیه را به عهده داشتند و عمّال ولایات،خود به جمعآوری مالیاتها اقدام میکردند.از امیرالمسلمین(علیبن یوسفبن تاشفین)به عنوان اوّلین کسی که فرنگیها و رومیها را در امور مالی بهکار گرفت،یاد کردهاند. (1)علت این امر،تبار فرنگی مادرِ وی بود؛به همین علت او فرنگیها را در امور مالی دخالت میداد. (2)سیاست مالی دولت مرابطین در ابتدا،حذف همه مالیاتهای غیر شرعی از جمله«مغارم»و«مکوس»بود.این سیاست،در بیانیههای بنیانگذار دولت مرابطین(عبداللهبن یاسین)بیان میشد؛ (3)اما مسئله آندلس و ظهور ابنتومرت،سلسلهای از جنگها را به دنبال داشت که نیازمند هزینه هنگفت بود؛لذا مرابطین،علیرغم خط مشی مالی که قصد اجرای آن را داشتند،اقدام به وضع انواع مالیاتهای جدید کردند،بهطوری که موجبات ظلم و ستم بر مردم مغرب را فراهم ساخت.این مطلب انتقادات تند ابنتومرت بر علیه مرابطین را به دنبال داشت.ابنتومرت،ظلم مالیاتی مرابطین را در امر مغارم و مکوس و در انحصار گرفتن بنادر و...را متذکر شده است. (4)با این وصف،گفته ابنابی زرع که در عصر مرابطین،هیچگونه مالیات غیر شرعی از«مکوس»،«معونه»و...وجود نداشته است،حرف درستی نیست و احتمالا ناظر به ادعاهای نخستین مرابطین است. (5)
منابع مالی دولت مرابطین را«جزیه»، (1)انواع مالیات«خراج»،«زکات»،انواع«قباله»(مالیاتی که بر همه کالاهای کوچک در بازار اخذ میشد و در مغرب و آندلس،به مالیاتی که صاحبان حرف و صنایع میپرداختند اطلاق شده است)، (2)«مکوس» (3)(که بر اماکن محل رفت و آمد نصب شده بود)و«غنایم»،که از مهمترین منابع درآمد مرابطین بود،تشکیل میدادند. (4)مرابطین،ثروت هنگفتی از تصرف بلاد ملوکالطوایف در آندلس به دست آوردند (5)و میزان درآمد آنها،تا حد بسیار بالایی افزایش پیدا کرد؛هفت و نیم میلیون درهم نقره و صدو بیست و پنج هزار دینار طلا در خزانه یوسفبن تاشفین باقی ماند. (6)
هزینه سپاه،در خشکی و دریا،بیشترین بخش مخارج دولت مرابطین بود.سپاه یوسفبن تاشفین را بالغ بر صد هزار تن یا چهل هزار تن نوشتهاند.در معرکه زلاقه،بیست هزار تن حضور پیدا کردند.برخی آن را بین صد و سی تا صد و پنجاه هزار تن نیز،برآورد کردهاند. (7)هزینه سپاهِ مرابطین به جز هزینه سلاح،دویست هزار دینار ثبت شده است؛بخش بزرگی از هزینه نظامی،صرف نگهداری ناوگان بزرگ نظامی مرابطین میشد که جانب غربی دریای«مدیترانه»را حفظ میکرد. (8)بخشی از هزینه دولت مرابطین نیز،صرف پرداخت حقوق به فقها،علما و قضات میشد. (9)
هزینه ساختمان و تعمیر و نگهداری بناهای مختلف،مانند قلعههای نظامی،دژها،دیوارها و تأسیساتِ عامالمنفعه،مانند:مسجد،حمام،بیمارستان،مسافرخانهها،پلها و
1) (1) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص13.
2) (2) .ابن قطان،نظم الجمان،ص 156.
3) (3) .مالیاتهای نامشروع.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ج2،ص19.
5) (5) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص204.
6) (6) .همان،ص208.
7) (7) .همان،210.
8) (8) .ابن خلدون،العبر،ص255.
9) (9) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص216.
سدها،از هزینههای جاری مرابطین بود.علیبن یوسف،برای ساخت مسجد جامع بزرگ مراکش،هفتاد هزار دینار هزینه کرد (1)و برای ساخت دیوار شهر مراکش نیز،هفتاد هزار دینار هزینه کرد. (2)سکه در دوره مرابطین در«دارالسّکه مراکش»،«دارالسکّه سجلماسه»،فاس و تلمسان ضرب میشد؛روی سکه،نام یوسفبن تاشفین ضرب شده بود.او در 464 ه/1071 م سکهای در مراکش ضرب کرد که نام امیر ابوبکربن عمر بر آن نقش بسته بود.در روی دیگر سکّههای مرابطی،وابستگی آنها به خلافت عباسی،با ضرب نام خلیفه عباسی،اعلام شده بود.به دلیل رواج تجارت و رونق بازرگانی مرابطین و سلطه آنها بر«مدیترانه»سکّه آنها از ارزش فوقالعادهای برخوردار بود و نقد رایج در دو سوی ساحل شرقی و غربی در«مدیترانه غربی»محسوب میشد. (3)
در مناطق ساحلی اقیانوس«اطلس»و دریای«مدیترانه»،همچنین منطقه«الودیان»(که رودهای پرآب«ملویه»در تازا و تلمسان جاری بوده و به دریای مدیترانه میریزد)و نیز کرانههای رودهای«سبو»،«ابورقراق»،«تانسیفت»و«سوس اقصی»(که در دامنههای کوه درن جاری است)،زمینهای حاصلخیزی وجود دارد که به کشت پنبه،نیشکر،زیتون،گندم،جو،میوه و سبزیجات و نیز دامپروری رونق خاصی بخشیده بود. (4)شغل جمعیت انبو هی که در این مناطق زندگی میکردند،کشاورزی و دامپروری بود.امرای مرابطین،به امر زراعت اهمیت میدادند:علیبن یوسف روی رود«تانسیفت»با کمک صنعتگران آندلسی،سدی احداث کرد که در توزیع آب این رودخانه مؤثر واقع شد. (5)بعضی از اراضی زراعتی نیز،به عنوان«اقطاع»به بزرگان لشکر سپرده میشد.مرابطین تجربه موفقیتآمیز اقطاعِ زمینهای کشاورزی در آندلس را به مغرب انتقال دادند. (6)در دوره
مرابطین؛مغرب با تحوّل محسوسی در زمینه صنایع روبهرو شد. (1)منابع معدنی متنوع و فراوان در این ناحیه،در رشد صنایع کمک میکرد:صنعت«نساجی»، (2)«کشتیسازی»، (3)«تولید شکر»،«استخراج روغن زیتون»،«شیشهسازی»و صنعت«ظروف مسی»رایج بود.ابنسعید مغربی،ویژگی شهر فاس را کثرت صنایع دانسته است. (4)در عهد مرابطین،شهر فاس،دارای نود و چهار دکان«طراز دوزی»،صد و بیست و شش«صبّاغی»،هفتاد و چهار«دبّاغی»،دوازده دکان«ریختهگری مس و آهن»،یازده«شیشهگری»و صد و هشت«سفالگری»،بود. (5)سبته و طنجه،دارای بزرگترین کارخانههای کشتیسازی بودند؛سوس اقصی به صناعت«خز»و«شکر»؛ (6)تلمسان به بافت«پارچههای پنبهای»و«پشمی»؛شهر تونس به ساخت«سپر لمطی»،«زین»،«لگام»و«تجهیزات مربوط به شتر»؛ (7)شهر ایجلی به«ریختهگری مس»و صدور آن به سودان معروف بودند. (8)
به دنبال آرامش و استقرار سیاسی در دوره مرابطین،تجارت داخلی (9)بین شهرهای مغرب و آندلس و تجارت خارجی از رونق فوقالعادهای برخوردار شد.امرای مرابطین،اقداماتی چون:ساختن کاروانسرا،کاستن از مالیات و حمایت از تجّار را برای رونق تجارت انجام دادند؛از جمله،یوسفبن تاشفین در شهر فاس به سال 426 ه/1069 م چندین«کاروانسرا»،
1) (1) .همان،ص262.
2) (2) .همان،ص260،257.
3) (3) .همان،ص261.
4) (4) .همان،ص261.
5) (5) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص262؛العلوم و الفنون،ص255.
6) (6) .همان،ص264.
7) (7) .همان،ص266؛وصف المغرب،ص59.
8) (8) .همان،ص265؛بکری،المغرب فی ذکر بلاد افریقیة و المغرب،ص162.
9) (9) .از عوامل عمده ظهور مرابطین،پیروزی آنها در جنگ تجاری بین مملکت«غانه»و ملثمین صحرا بود که بر راه تجاری بین شمال صحرا و جنوب آن که از سجلماسه به او درغشت میرفت و کاروانها مجبور به عبور از دیار ملثمین بود.حرکات،استفاده از این موقعیت اقتصادی بواسطه تأسیس دولت در شمال را عامل اقتصادی ظهور مرابطین دانسته است.ر،ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص157.
«استراحتگاه»،«حمام»و سایر تأسیسات،جهت اقامت و استفاده تجّار بنا نمود. (1)
رونق تجارت داخلی در شهرهای مغرب اقصی،در نتیجه شکوفایی زراعی و صنعت در دوره«مرابطین»و«موحّدین»تا پایان حکومت ناصر موحدی،همچنان تداوم یافت. (2)فاس به عنوان بزرگترین مرکز تجاری در غرب اسلامی شهرت یافت.تجارت خارجی در بازارهای مغرب اقصی،از رونق بالایی برخوردار شد.بازارهای مغرب اقصی،مقصد تجّار و قافلههای بازرگانی بود که از نقاط مختلف به مغرب میآمدند.این منطقه محل عبور کاروانهایی شد که از سودان به سمت آندلس و اروپا حرکت میکردند.در این بین،تشکیل ناوگان بزرگ مرابطین،نقش اساسی در تجارت خارجی داشت.
مغرب اقصی از طریق چند راه خشکی و دریا با منطقه سنگال و نیجر متصل میشد.راهها از شهرهای جنوبی مغرب اقصی،مانند سجلماسه و دَرعه عبور کرده و به سمت اودُغشت و سپس نیجر و مناطق دور دستِ غرب ادامه یافتند. (3)بنادر حاشیه ساحلی اقیانوس«اطلس»و«دریای مدیترانه»،در دروه مرابطین،در سایه قدرت ناوگان آنها نقش اساسی در رونق تجارت در مغرب اقصی ایفا کردند. (4)
مهمترین بندر بازرگانی سیاسی دوره مرابطین،«بندر سبته»در ساحل«دریای مدیترانه»بود.«بندر آسفی»در ساحل اقیانوس«اطلس»نیز از مهمترین بنادر مغرب در عصر مرابطین محسوب میشد. (5)منابع جغرافیایی معاصرِ مرابطین،فهرستی از کالاهای صادراتی و وارداتی مرابطین ارائه کردهاند. (6)تسهیلاتی که ناوگان مرابطین در محافظت از راههای دریایی و بنادر ایجاد کردند،باعث روابط و مناسبات خوب تجاری با دول اروپایی از جمله:فرانسه،انگلیس و جمهوریهای ایتالیا شد. (7)بنادرِ مرابطین،همچنین
1) (1) .ابن ابیزرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ج2،ص44.
2) (2) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص269.
3) (3) .همان،ص276.
4) (4) .تعداد 200 قطعه جمعی ناوگان مرابطین بود.ر،ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص212.
5) (5) .همان،ص279.
6) (6) .ابن حوقل،صورة الارض،صفحات متعدد؛بکری،المغرب فی دکر بلاد افریقیة و المغرب،صفحات متعدد.
7) (7) .حسن،الحضارة الاسلامیة،ص287.
محل رفت و آمد و خرید و فروشِ تجّار آندلسی و مصری که کالاهای شرق را عرضه میکردند،بود. (1)
«بربرها»،جمعیت غالب در جامعه مغرب اقصی را تشکیل میدادند؛بنیانگذارانِ دولت«مرابطین»نیز از بین آنها سربرآوردند.مورخین و نسبشناسان،در تبار و اصل قوم بربر اختلاف نظر دارند (2)چنانکه ابنخلدون بهطور مفصل به آن پرداخته است. (3)مرابطین از«بربر برانس»از قبایل«صنهاجه»بخش اعظم مغرب را تحتسلطه خود داشتند (4)و حدود هفتاد قبیله،زیر مجموعه قبایل صنهاجه بودند:مسوفه،کداله،لمطه،مسراته،تکلاتة،منداسه و لمتونه،که طبقه حاکم خاندان یوسفبن تاشفین از بین این قبیلهها برخاستند. (5)یوسفبن تاشفین آنها را از صحرا فراخوانده و در امور مهم بهکار گرفت.قبایل«مصامده»بعد از قبایل صنهاجه،بیشترین جمعیت مغرب اقصی را تشکیل میدادند؛لذا مرابطین،همواره به محبّت و دوستی با آنان اهمیت میدادند؛بیشترین مقدار مالیات،زکات و اعشار از این قبیله تأمین میشد.یوسفبن تاشفین در وصیت خود به فرزندش او را از تحریک قبایل مصامده و اهالی«جبل درن»بر حذر داشته بود. (6)حضور مصامده در لشکرهای آنها امکان بقای مرابطین را فراهم ساخت. (7)کمک قبایل مصامده به ابنتومرت و پیوستن مصامده به دعوت وی باعث پیروزی«موحّدین»بر مرابطین شد.زندگی اجتماعی مصامده بر خلاف قبایل«اهلاللثام»که مرابطین از آنها بودند،تنها بر پایه زراعت،دامداری و زندگی صحرایی نبود؛آنان خانههایی زیبا میساختند و زندگی مرفهای داشتند (8)و بر
1) (1) .همان،ص290.
2) (2) .ابن حزم،جمهرة انساب العرب،ص461.
3) (3) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص177.
4) (4) .برانس،هفت شاخه داشت(از داجه،مصوده،اوربه،عجیسه،کتامه،صنهاجه،اوریغه).
5) (5) .ابن ابی دینار،المونس،ص101؛ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص264.
6) (6) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص60.
7) (7) .محمود،قیام دولة المرابطین،ص196،195.
8) (8) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة عصر المرابطین و الموحدین،ص301.
خلاف«ملثمین»یکجانشین بودند.قبایل هرغه،هنتاته،تینملل،کیدمویه،نفیسه،وریکه،هزمیره،دکاله،حاجه و...از جمله قبایل مصامده محسوب میشدند. (1)
بیشترین جمعیت مغرب،بعد از بربر را«عرب»به خود اختصاص داده بود.سراسر قرن پنج هجری،پیش از ظهور بربرهای مرابطین،مغرب با بزرگترین مهاجرت دستههای عرب مواجه شد.مورخین به همه دستههای عرب که در طی این سالها به مغرب مهاجرت کردند،نام عرب«بنیهلال»اطلاق کردهاند.قبایل عرب بنوسلیم،بنیهلال،جشم،صلط،معقل و...از جمله قبایل عربی بودند که در این قرن،به دنبال اختلاف سیاسی«فاطمیان»با«بنیزیری»در مغرب مستقر شدند. (2)«عرب هلالی»در مغرب اقصی،فعالیتهای گستردهای انجام دادند:آنها همراه با«مرابطین»در جهاد در آندلس شرکت جستند؛در واقعه اقلیج(501 ه/1107 م)اعراب«بنیهلال»حضور داشتند و چند تن از بزرگان آنها نیز کشته شدند.داوطلبان عرب در سپاه مرابطین حضور چشمگیری داشتند.در سپاه علیبن یوسفبن تاشفین در ورود دوّم او به آندلس،جماعت زیادی عرب وجود داشت. (3)محققین تعداد اعرابی را که در قرن پنجم هجری وارد شمال آفریقا شدند،دویست و پنجاه هزار نفر تخمین زدهاند؛ (4)ورود این مقدار عرب،آثار محسوسی به دنبال داشت:گسترش زبان عربی،اختلاط خونی بربر و عرب که بسیاری از روحیههای عربی را به بربرها انتقال داد،از جمله این آثار است. (5)
سودانی،رومی،صقالبه،غز(ترک)از دیگر طبقات اجتماعی مردم در مغرب اقصی،هنگام ظهور مرابطین بودند. (6)یوسفبن تاشفین،جمعیت انبو هی را در سپاه خود استخدام کرد (7)که در این بین،تنها دو هزار نفر در کار محافظت از او بودند. (8)یوسفبن تاشفین،
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص223.
2) (2) .همان،ج4،ص62.
3) (3) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ج2،ص89.
4) (4) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص319.
5) (5) .همان،ص320،319.
6) (6) .همان،ص322.
7) (7) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص167.
8) (8) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص 13.
جماعتی از صقالبه(دویست و پنجاه تن)را جزو سپاه مخصوص حراست خود قرار داد. (1)
یوسف بن تاشفین(امیرالمسلمین)برای ازدواج خود زنی رومی بهنام«قمر»را به همسری برگزید که ولیعهد او از این همین زن بود. (2)
طبقات اجتماعی در جامعه عصر مرابطین را میتوان به شرح ذیل برشمرد:
1.طبقه حاکم(خانواده یوسفبن تاشفین)در مراکش و سایر شهرهای تحت حاکمیت دولت«مرابطین»،همه امور را در دست داشتند و قدرت در این خانواده خلاصه شده بود و بهطور موروثی نیز،در این خانواده باقی ماند.
2.طبقه فقها و علما؛فقها و علما،داری بیشترین حد نفوذ در دولت«مرابطین»بودند.این دولت،بر اساس دعوت یک مصلح دینی و یک فقیه مرابطی بنا نهاده شد؛لذا فقها و علما در عصر مرابطی بالاترین جایگاه اجتماعی را در جامعه،بعد از طبقه حاکم داشتند.
یوسفبن تاشفین در دولت خود،گرو هی زیاد از فحول علما و فقها،از هر دانش را به مراکش دعوت کرد؛چنانکه عبدالواحد مراکشی مینویسد: (3)دربار یوسف،از حیث تجمّع علما،مانند دارالخلافه دولت عباسی بغداد شد. (4)فقها،در تصمیمگیریهای مهم سیاسی مرابطین،نقش اول را داشتند:امیرالمسلمین(یوسف بن تاشفین)در ضرورت استیلا بر آندلس به رأی فقها عمل کرد.مردم،فقیه ابنالقلیعی را واسطه بین خود و امیرالمسلمین میکردند و او با نفوذی که روی امیرالمسلمین داشت،امور مردم را انجام میداد.فقهای آندلس اطاعت از یوسفبن تاشفین را منوط به عهد او از«خلیفه عباسی»میدانستند.یوسفبن تاشفین،هیچکاری را بدون مشورت فقها انجام نمیداد. (5)
این طبقه،از خزانه دولتی مرابطین،حقوق ماهیانه دریافت میکردند. (1)طبقه قضات نیز،در جایگاه اجتماعی علما و فقها قرار داشتند.
3.طبقه تجار و بازرگانان؛شهرهای مراکش،فاس،سبته،طنجه،أَغمات،سجلماسه و چند شهر دیگر در عصر مرابطین،گرو هی انبوه از تجّار را در خود جای داده بودند. (2)تجّار در متن حوادث سیاسی بلاد خود،حضور داشتند و در دفاع از سرزمین خود آماده بودند. (3)تجّار دوره مرابطین،«طلا»،«پوست»،«عاج»و دیگر کالاها را وارد کرده و«نمک»،«مس»و«صدف»،«آهن آلات»و«صنایع آهن»صادر میکردند.بهویژهمردم اغمات،بیشتر در کار تجارت بودند و هر خانواده اغماتی صاحب کاروانی بود (4)و انبو هی کالا برای تجارت داشت.نظام تجاری،از بازارهای مختلفی از اصناف مختلف را در خود جا داده بود:بازار مخصوص فروش«ماهی»که در آن افراد«حوّات»به خرید و فروش ماهی میپرداختند؛بازار فروش«روغن»(سمّان)«جزّار»و«بافندگان لباس»،«صنعت حلاجی»،طایفه«بنّاها»،سازندگان«آجر»،«سفال»،تولیدکنندگان«آهک»،سازندگان«ابزار آلات خانه»،«نانوایان»،سازندگان«سلاح»،سازندگان«ورق»،«صابون»،«پوست»و«حمّالان»و«دلاّلان»،«سقاها»،«دربانان»،«صیادان»،«حلّاقها»و...از دیگر حرفههای موجود در این نظام تجاری محسوب میشدند. (5)
4.اهل ذمه؛گروههایی از«یهود»و«نصاری»در مغرب اقصی بهسر میبردند.تلمسان از نقاط تجمع مسیحیت (6)و فاس از مراکز مهم تجمع یهودیان بود. (7)امرای مرابطین،بر یهود مغرب اقصی و آندلس جزیه سنگینی میبستند.علیبنیوسف،مجبور شد،تعداد زیادی از نصارای آندلس را به خاطر همکاری با ابنرذمیر و تحریک او به اشغال غرناطه
به مغرب اقصی تبعید کند. (1)به گفته محققین،یهود در دوره مرابطین در شرایط بدی بهسر میبردند. (2)گذشته از جزیه و جرایم سنگین مالی،یهود از اقامت شبانه در مراکش ممنوع شدند؛با این حال،گروه زیادی از مزدوران یهودی و مسیحی در سپاه و دستگاه دولتی مرابطین مشغول بهکار بودند و در امور مالی و جمعآوری مالیات با دولت مرابطین همکاری میکردند؛بنابراین،قوانینی که دولت مرابطین نسبت به یهود وضع میکرد و نیز،جریان تبعید مسیحیان از آندلس به مغرب را،باید در چار چوب شرایط زمانی(بحبوحه جنگ صلیبی و مجازات خیانت مسیحیان آندلس)ارزیابی کرد. (3)
بسیاری از یهودیان در شهرهای مغرب اقصی،به کارهای تجاری و صناعات مختلف مشغول بودند:«قندیلسازی»؛ (4)«تولید زیورآلات»در فاس؛ (5)بنّایی در سجلماسه از آن جمله بود.یهود در عصر مرابطین،آزادی نوشتن،بحث و حضور در جلسات علمی و درس را داشتند.عالم یهودی ساکنِ فاس در عصر مرابطین،قاموسی به زبان عبری نوشت.مباحث علمی یهود در دوره مرابطین در آندلس،تا حد زیادی شکوفا شد و به مرحلهای اساسی از پیشرفت رسید؛بنابراین،«اهل ذمّه»،مانند سایر طبقات اجتماعی در سایه تسامح (6)و عدالت و الیان مرابطی و امیرالمسلمین بهسر میبردند. (7)تسامحِ مرابطین و یا تعصب آنها مورد نقد برخی از محققین قرار گرفتهاست.
مغرب اقصی از زمان ظهور دولت مرابطین تا دوران ناصر موحدی،شاهد رشد فزاینده در
زمینه معماری و خلق آثار و تأسیسات شهری،مساجد،حمام،بیمارستان،کاروانسرا،پل (1)و...بود: (2)سیصد و هفتاد و پنج مسجد،چهل و دو وضوخانه،نود و سه حمام و سقاخانه،در فاسِ دوره مرابطین دایر بود. (3)یوسفبن تاشفین،اقدامات عمرانی زیادی در شهر تازه تأسیس مراکش انجام داد؛او مهندسین و معماران را از آندلس برای عمران و ساخت و ساز،به فاس فرا خواند و با کمک معماران آندلسی،پلی برروی رودخانه«تنسیفت»بنا نمود.ویژگی ساختمانهای دوره مرابطین،عظمتِ حجم بنا و استحکام و بزرگی و خالی بودن از تزیینات است؛این ویژگی موجود در بناهای دوره مرابطی را به گرایش آنها به سادگی و هماهنگ با انگیزه دینی آنها دانستهاند. (4)
مرابطین،علیرغم میل خود به عدم کاربرد تزیینات در بناها،در برخی از مساجد آن را بهکار میبردند. (5)در«جامع قرویین»شهر فاس به سال 533 ه هنگام توسعه مسجد،محراب زیبایی در آن ساختند و انواع تزیینات را در آن بهکار گرفتند. (6)بهطوری که زمان ورود عبدالمؤمن موحدی به فاس مردم فاس از ترس این که عبدالمؤمن(که با تزیینات در اماکن دینی مخالف بود)محراب جامع فاس را خراب کند،بلافاصله محراب را پوشاندند تا از چشم او مخفی بماند؛ (7)البته وی نیز بعد از آنکه قدرت را به دست گرفت،خود در بهکارگیری تزیینات در بناها تسامح نشان داد (8)و آن را امری لازم شمرده و فرزندان او نیز به همین شیوه عمل کردند؛چنانکه تزیینات عصر«موحدی»در مسجد«کُتُبیاه»واقع در مراکش تا بیشترین حد ممکن خود را نشان داده است.
1) (1) .پل«تانسیفت»با 400 متر طول در عهد علی بنا شد و با تعمیرات دورههای بعد همچنان باعث اتصال مراکش را راههای منتهی به شمال است.ر،ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص225.
2) (2) .همان،ص372.
3) (3) .همان،ص375.
4) (4) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص376.
5) (5) .این اظهار دکتر حسن،تا حدودی مسامحهآمیز است؛ر.ک:حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص377.
6) (6) .به قسمت ضمائم،تصویر شماره 18 مراجعه شود.
7) (7) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص377؛زهرة الآس،ص58.
8) (8) .همان،ص378.
در حکومت مرابطین،چند شهر در مغرب اقصی ساخته شد که نقش اساسی در توسعه شهری مغرب داشته و مهاجرتهای بسیاری را در پی داشت:
1.مراکش: (1)مراکش پایتخت مرابطین بود،در انگیزه بنای آن باید گفت:یوسفبن تاشفین به خاطر تأمین اهداف سیاسی-نظامی مرابطین،اقدام به تأسیس شهری جدید نمود؛او در نزدیکی أغمات که نیروهای نظامی مرابطین در آن ازدحام کرده بودند،شهر مراکش را که در حد فاصل راههای بازرگانی بود،بنا کرد.أغمات،محل سکونت بزرگترین گروه جمعیتی بربر در مغرب اقصی بود؛بربرهای«مصامده»بهطور بالقوه عامل شورش بر علیه مرابطین بودند؛لذا یوسف،جهت کنترل آنها مراکش(پایتخت مرابطین)را در نزدیکی آنها ساخت؛رساندن اسلحه و مهمات به نیروهای مرابطین،از مراکش آسان بود و از سویی شوکت و قدرت یوسفبن تاشفین،نیاز به شهر جدیدی داشت تا پایتخت این قدرت جدید در مغرب اقصی باشد. (2)روایات موجود در منابع،بنای مراکش را به سالهای مختلفی(461ه (3)/462ه (4)/459ه (5)/454ه (6)مربوط دانستهاند.از بین این روایات،سال 454 ه/1062 م بنا به قراین به صحت نزدیکتر است؛ (7)چراکه یوسفبن تاشیفن به سال 452 ه قدرت را به دست گرفت.یوسف،خود در بنای شهر شرکت میکرد.این کار باعث تشویق مردم به همکاری در بنای شهر میشد و لذا شهر مراکش با سرعت ساخته شد. (8)
2.تلمسان:شهر تاقررت یا تلمسانِ جدید از جمله بناهای ساخته شده توسط مسلمین است و محل استقرار نیروهای نظامی و پادگان آنها بود که از آنجا به مناطق
1) (1) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج5،ص94.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص330.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج4،ص19.
4) (4) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص6.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص208.
6) (6) .ابن ابی زرع فاسی،الانس المطرب بروض القرطاس،ج2،ص39.
7) (7) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص380.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج1،ص209؛ابن خلدون،العبر،ج6،ص184.
مختلفی اشراف داشتند.یاقوت آن را محل سکونتِ سلطان مرابطین و خواص او دانسته (1)و آن را با فسطاط و قاهره در مصر مقایسه کرده است. (2)
3.شهر تاودا:از جمله شهرهایی بود که مرابطین به عنوان پایگاهی جهت کنترل قبایل«غماره»ساختند؛گویا شهرهای مرابطین از اهمیت نظامی برخوردار و تنها با اهداف نظامی بنا میشده است. (3)
4.شهر القصر:امرای مرابطی القصر را به عنوان شهری سلطنتی ساختند؛آنها چندین کاخ و دژ در این شهر بنا کردند.امیر مرابطی،همراه با عموزادگان خود در این شهر زندگی میکرد.
از جمله دیگر بناهای عصر مرابطین،دژهای مستحکم جهت مراقبت از قبایل بود؛در این رابطه ساخت حدود هفتاد دژ را به آنها نسبت دادهاند.مساجد،مدارس،کاروانسرا،حمام،از دیگر کارهای عمرانی مرابطین بود.که به عنوان نمونه میتوان به ساخت مدرسه صابرین توسط یوسفبن تاشفین اشاره کرد. (4)
دولت مرابطین بر پایه دعوت و اصلاح دینی به وجود آمد و اوضاع سیاسی،اقتصادی و اجتماعی منطقه را با شعار اجرای احکام فقه مالکی و انتشار اسلام،تغییر داد.این دولت،با شعار رواج سنت رسول صلّی الله علیه و آله و کتاباللّه از طریق امر به معروف و جهاد مسلحانه با هدف پایان دادن به منکراتی که مغرب اقصی را فراگرفته بود،برپا شد.تأکید بر سنت رسول خدا صلّی الله علیه و آله و دوری از هرگونه اندیشه خارج از سنت،شکل تعصّبآمیزی نزد مرابطین پیدا کرد.در سال 503 ه/1109 م امیرالمسلمین(یوسفبن
1) (1) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج1،ص870.
2) (2) .مسجد تلمسان از جمله آثار باقی مانده دوره مرابطین به شکل اصلی آن است که سه هزار متر مربع وسعت دارد و قبه محراب آن زیباترین تزئینات جهان اسلام است.ر،ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص223.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ص190.
4) (4) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص392؛محمود،قیام الدولة المرابطین،ص228.
تاشفین)دستور داد (1)تا کتاب احیاء علومالدین اثر غزالی در همه شهرهای مغرب و آندلس،مراکش،قرطبه و...سوزانده شود. (2)سیاست دولت مرابطین در مورد آثار غزالی تا پایان این دولت برقرار بود.امرای مرابطی بر مذهب مالکی و سنت پیامبر صلّی الله علیه و آله و کتاب خدا اصرار داشتند و هرگونه اندیشه خارج از آنها را بدعت میشمردند. (3)تاشفین بنعلیبن یوسفبن تاشفین در 538 ه/1143 م دستور داد تا مردم در سراسر مغرب و آندلس،تنها به مذهب مالکی تمسک نموده و با کتب و افکار خارج از آن به عنوان بدعت مبارزه شود. (4)
اقدام مرابطین در حمایت،تقویت و انتشار گسترده مذهب مالکی،باعث وحدت مغرب بر محور این مذهب شد.به همین علت،محبوبترین قشر نزد امرای مرابطی،فقهای مالکی بودند؛تنها کسانی که به علم فروغ(فقه مالکی)،عالم بودند مورد اعتماد و مُقرَّب (5)امیرالمسلمین واقع میشدند.شهر بزرگ مغرب،محل رواج«مذهب مالکی»شد؛در نتیجه،علمای دوره مرابطی،در«علم فروغ»متوقف شدند و«علم اصول»و«کلام»را رها کردند. (6)
امرای مرابطین،تعصب زیادی جهت اجرای احکام دین،بهویژهمسئله نماز،زکات و جهاد داشتند. (7)جهاد مرابطین با دو هدف براندازی«برغواطه»در شمال مغرب اقصی و جهاد با کفار سودان در جنوب انجام میگرفت. (8)
دوزی از محققان خاورشناس در امر آندلس،مرابطین را افرادی با جهل و تعصب وصف کرده است.برخی از محققانِ عرب،بیان دوزی را به علت کراهت او از مغربیها
1) (1) .حرکات کتابسوزی غزالی را به ث فقهاء در(505/500ه)دانسته و پیرامون آن بحث کرده است:ر،ک:المغرب عبر التاریخ،ج1،ص180.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص75.
3) (3) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص173.
4) (4) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص451.
5) (5) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص173.
6) (6) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص465.
7) (7) .همان،ص476،472.
8) (8) .همان،ص474.
دانسته که اینگونه آن را در آثارش نشان داده است و یا اینکه دوزی تنها بر منابع دوره«موحّدین»تکیه کرده؛منابعی که ناخرسندی خود از مرابطین را با شدّت در آثارشان نشان دادهاند.دوزی همچنین در نوشتههای خود،مرابطین را عامل رکود فلسفه،شعر و ادبیات در آندلس دانسته است. (1)
انگیزه دینی مرابطین (2)در تأسیس دولت،باعث رواج علوم دینی در عصر مرابطین شد.بدینترتیب،آنان در حوزههای علوم قرآن،علوم حدیث،فقه و تصوف،چهرههای مشهوری را به دنیای فرهنگ اسلامی عرضه کردند،چنانکه آثاری مکتوب نیز از این دوره بهجا مانده است.علوم قرآن در درجه اوّل اهمیّت در دوره مرابطین قرار داشت. (3)تحقیق در قرآن کریم،بهویژهعلم قرائت،از رشد قابل توجهی برخوردار شد.قرائت،تحقیق،تدریس و«تفسیر طبری»رایج بود. (4)علم حدیث،مورد توجه خاص و الیانِ دوره مرابطین قرار داشت و«موطّأ مالک»محور همه تحقیقات در مورد حدیث بود.
مرابطین،در زمینه«کلام»به طریقه سلفِ خود رفتند و علم کلام را بدعت شمردند.ظهور ابنتومرت با اقبال به علم کلام روبهرو شد.او خود را حامل علم کلام و اصحاب خود را«متکلمین»مینامید.آنان هر روز،همراه با قرآن،کتاب توحید او را میخواندند. (5)کتاب ابن تومرت با عنوان«اعزما یطلب»حاوی اندیشه کلامی سیاسی فقهی و اصولی اوست. (6)
«فقه مالکی»در دوره مرابطین،مصدر اصلی تشریع و مناط درس و بحث بود.زبان
1) (1) .محمود،قیام دولة المرابطین،ص444؛ Dozi ، Recherche ، vol ، I ، P ، 348.
2) (2) .حاکمیت اشراف و رواج فساد و فروپاشی اخلاقی(شرب خمر،زنا،سرقت)در سجلماسه و فساد دینی برغواطه در مناطق ساحلی اطلس؛نزاع داخلی در فاس،رواج مکوس و ظلم ثروتمندان به فقراء و...که در سراسر مغرب ریشه دوانیده بود زمینه بسیار مناسبی شد تا مرابطین برای اقامه حدود دین،دولت تأسیس کنند.ر،ک:حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص157.
3) (3) .همان،ص484.
4) (4) .همان،ص501.
5) (5) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص80.
6) (6) .ابن تومرت،اعز ما یطلب،سراسر کتاب.
عربی که زبان مکاتبات و معاملات و زبان انتشار معارف اسلامی بود،گسترش فوقالعادهای پیدا کرد.در مؤسسات علمی،علوم به زبان عربی تدریس میشد.تدریس و تعلیم زبان عربی رواج داشت.همچنین تحقیقات در علم«نحو»و«لغت»در دوره مرابطین،رشد فزایندهای داشت.بدینسان،نهضتی ادبی در دوره مرابطین آغاز شد و در دوره موحّدین رشد کرده و به ثمر نشست. (1)
از جمله چهرههای مطرح ادبیات در این دوره ابوعبدالله محمد احمدبن هشام(557 ه/1161 م)است که از محققین و دانشمندان علم نحو در دوره مرابطین محسوب میشود. (2)مدرسه خاصی در علم«نحو»و«لغت»در دوره مرابطین پدید آمد.در زمینه علم«تاریخ»و«سیره»نیز در این دوره،مورخینی بهنام پدید آمدند.کتاب مفقود تاریخ الدولة اللمتونیة از ابنصیرفی و کتاب المدارک فی التعریف باعلام مذهب المالک از قاضی عیاض از جمله آثار تاریخی عصر مرابطین است.در این دوره همچنین،شخصیت بزرگی در«جغرافیا»بهنام ابوعبدالله محمد ادریسی پدید آمد که به مصر،مغرب،آندلس و افریقیّه سفر کرد.سفر او پانزده سال طول کشید.مالکبن وهیب نیز در«فلک»،«نجوم»،«هیئت»و«فلسفه»متبحّر شد.تحولات«فلسفی»و«کلامی»مرابطین در مقالهای از مؤلف با این نام بررسی شده است. (3)
دوره مرابطین،دوره اوج نثر عربی در مغرب است.نامهها و توقیعات بهجا مانده از امرای مرابطی،حاکی از این مطلب است.امرای مرابطی،حامی ادبا و کتّاب بودند و دربار آنها،محل حضور شاعران و کاتبان معروف،بهویژهاز آندلس بود. (4)عبدالرحمنبن أسباط،از جمله کاتبان یوسفبن تاشفین بود که نامه او به معتمد(از رؤسای ملوک الطوایف)بهجا مانده و از شاهکارهای نثر ادبی است.ابابکربن قصیره،دیگر کاتب یوسفبن تاشفین بود که نامه او نیز به الفونس باقی مانده است،او را از نوادر ادبیات عرب دانستهاند. (5)
فیلسوف بزرگ(ابوبکربن باجه)نیز،کاتب مخصوص امیر ابیبکر ابراهیم بود.
سرآمد کاتبان دوره مرابطین،مورّخ و ادیب صاحب دو کتاب معروف القلائد و المطمح بود که بهنام امیر ابراهیمبن یوسف بن تاشفین کتابت میکرد.هجوم ادبا،کتّاب به دربار و استقبال از آنها باعث ایجاد جنبشی ادبی در عصر مرابطین شد. (1)عبداللهبن سعید الوجدی،ابراهیمبن جعفر لواقی(م513ه)ابوعبدالله تمیمی(م505ه)،قاضی عیاض(صاحب المدارک)،عیسی ملجوم(م476ه)،علیبن حرزهم(559ه)،ابوالقاسم معافری و...از جمله ادبای عصر مرابطین بودند که آثاری از آنها بهجا مانده است. (2)دیوان خطب از مروانبن میمجون طنجی (3)(491ه)از جمله آثار برجا مانده از دوره مرابطین است؛یاقوت حموی درباره مروان طنجی گفته:«سی هزار بیت از اشعار عرب جاهلی را از حفظ داشت».او«صاحب صلاة»و خطیب جمعه مرابطین در عهد یوسف بود.
حرکت دینی سیاسی مرابطین در صحرا واقع در جنوب مغرب اقصی رخ داد.پیدایش دولت مرابطین در حقیقت بخشی از سیاست خلافت عباسی جهت مقابله با توسعه خلافت فاطمی در غرب اسلامی بود.خلافت عباسی در شرق و غرب جهان اسلام دو دولت رویکار آورد که از توسعه تشیع جلوگیری کردند.غزنویان و سلجوقیان در شرق و دولت مرابطین در مغرب این وظیفه را بهعهده گرفتند.فقیه اهل سنت متعصب به مذهب مالکی مأمور اصلاحات مذهب تسنن بین قبیله جداله شد و جماعتی متعصب از افراد این قبیله را با عقاید خود تربیت کرد و آنها را مرابطین نامید.او قبایل صنهاجه را بهوسیله این افراد متحد ساخت و قبیلههای لمتونه،مسوفه و لمطه پیرامون قبیله جداله جمع شدند.
مرابطین ابتدا،سجلماسه را در 445 ه تصرف کردند و سپس با سلطه بر راه تجاری صحرا شهرهای اغمات،ماسه،نفیس،تادلا؛را تصرف کردند و با براندازی برغواطه در
450 ه سراسر مغرب اقصی زیر سلطه آنها درآمد.با قتل مهدی مرابطین(عبداللهبن یاسین)در 451 ه،ابوبکربن عمر جای او را گرفت و جنگهای مرابطین را ادامه داد و در اثنای نبرد کشته شد و یوسفبن تاشفین امور مرابطین را به دست گرفت.مهمترین اقدام او بنای شهر مراکش در 454 ه بود.این شهر در محل التقای راههای تجاری جنوب شرقی و شمال غربی مغرب قرار داشت.یوسف در 462 ه فاس را گرفت و تا سال 473 ه مرابطین بسیاری از شهرهای بنیحمّاد در مغرب اوسط تا جزائر بنیمزغنه را تصرف کردند و سلسلهای از جنگها بین بنیحمّاد و مرابطین آغاز شد.یوسف بنتاشفین همواره گرو هی از فقهای مالکی را دربار خود داشت و در امور مهم با آنها مشورت میکرد.
اوضاع متزلزل ملوکالطوایف و ترس از سلطه مسیحیان بر سراسر آندلس در پی تهاجم صلیبیها منجر به دعوت یوسفبن تاشفین به آندلس شد.
یوسفبن تاشفین پیشروی مسیحیان در آندلس را بهطور موقت متوقف ساخت و سلطه مرابطین بر آندلس را برقرار نمود.اتحاد سیاسی مغرب و آندلس بهوسیله مرابطین محقق شد.شدت گرفتن هجوم صلیبی و پیدایش اندیشههای اشعریگری ابن تومرت و مقابله اندیشههای غزالی با سلفیگری مرابطین،مرابطین را از داخل و خارج متزلزل کرد به سال 518 ه در ایام حکومت علیبن یوسفبن تاشفین حرکت موحّدین؛آندلسیها را به خود جذب کرد و بخش آندلسی دولت مرابطین سقوط کرد و موحدین درحالیکه مرابطین را کافر مینامیدند،به بهانه اصلاح دینی در 542 ه/1147 م مراکش پایتخت آنها را تصرف کردند.اما شاخهای از مرابطین بنیغانیه حدود یک قرن در مناطق محدودی از افریقیّه و جزایر بالئار دوام آوردند.ناوگان مرابطین سراسر دریای مدیترانه غربی و شرقی تا سواحل شام را تحت نفوذ خود داشت.
1.تحقّق موقت اتّحاد سیاسی مغرب و آندلس؛
2.پیروزی تلاشهای«خلافت عباسی»در سلطه بر آندلس؛
3.از بین رفتن ریشههای ادریسیان در مغرب اقصی؛
4.گسترش زبان عربی در بخشهای جنوبی صحرا در آفریقای سیاه؛
5.افزایش قدرت سیاسی«فقهای مالکی»؛
6.افزایش سلطه دریایی مسلمانان در«مدیترانه غربی»؛
7.توسعه فرهنگ و معارف اسلامی در زمینه«فقه مالکی»،«علوم قرآنی»و«کلام»مبتنی بر اندیشه سلف و نیز،انتشار«سلفیگری»در مغرب و آندلس؛
8.افزایش تناقض ناشی از برخورد«سلفیگری»با«عقلگرایی»و«فلسفه»در جامعه آندلس عصر مرابطین؛
9.رویکار آمدن زنان و سپردن امور به آنها و ارتباط گسترده با مسیحیان و اعمال تسامح در رابطه با آنها.
1.در مورد واژه«مرابطین»توضیح دهید.
2.نقش«خلافت عباسی»در تأسیس دولت«مرابطین»را بررسی کنید.
3.ویژگیهای سیاسی عصر«مرابطین»در مغرب و آندلس را بنویسید.
4.علت برخورد«مرابطین»با«برغواطه»را بیان کنید.
5.علل سقوط دولت مرابطین را شرح دهید.
6.روابط مرابطین با دولتهای مسیحی شمال آندلس چگونه بود؟
1.تاریخ المغرب العربی،سعد زغلول.
2.موسوعة التاریخ المغرب العربی،غنیمی.
3.تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیة بالمغرب الاقصی،عثمانبن عثمان اسماعیل؛(این اثر ضمن شرح اجمالی از سلسلههای حاکم در مغربِ اقصی به سیر اجمالی هنر معماری در مغربِ پیش از اسلام و دوره اسلامی پرداخته است.مؤلف در فصل سوم این اثر هنر معماری در دوره مرابطین را با ذکر آثار و تصاویری از آنها،ویژگیها و عناصر آن ذکر کرده است.در فصل هفتم کتاب،مؤلف،کاربرد گسترده چوب در معماری و هنر دوره مرابطین را بهطور مفصل بررسی کرده است.وی،از جمله،منبر«جامع قرویین»که از چوب آبنوس،صندل و نارنج ساخته شده و آیاتی از سوره حشر با عاج در مدخل ورودی منبر روی چوب آبنوس نقش شده را وصف کرده (1)و گزارشی از مقصوره چوبی«جامع تلمسان»؛منبر چوبی مرابطین در توزر؛تزئینات گچی و تزئینات روی سنگو...به دست داده است).
4.تاریخ سیاسی اسلام،ج4،حسن ابراهیم حسن.
5.مقدمهای بر تاریخ سیاسی-اجتماعی شمال آفریقا از آغاز تا ظهور عثمانیها،عبدالله ناصری طاهری.
6.تاریخ افریقیا الشمالیة من البدء الی الفتح الاسلامی،شارل اندری جولیان.
7.قیام دولة المرابطین(تاریخ مستقل دولت مرابطین)،دکتر حسن احمد محمود.
8.دولة المرابطین فی المغرب و الاندلس،سعدون عباس نصراللّه.
9.اضواء جدیدة علی المرابطین،دندش عصمت عبداللطیف.
1) (1) .به ضمائم،تصویر شماره 19 مراجعه شود.
دولت موحّدین (1)بر پایه دعوت دینی در چهار مرحله،ظهور کرد:1.مرحله دعوت سری؛2.مرحله دعوت آشکار؛3.مرحله مبارزه مسلحانه با مرابطین؛4.مرحله تشکیل دولت.
قبیله«مصامده»،نقش اساسی در همه مراحل ظهور موحّدین و دعوت ابنتومرت داشت،آنان از بزرگترین قبایل بربر در اطراف مراکش بودند که«مرابطین»شهر مراکش را به منظور کنترل آنها ساختند.دولت موحّدین،از تجمّع تعصبآمیزِ قبایل مصامده پیرامون شخصیت ابنتومرت پدید آمد. (2)
از ویژگیهای دولت موحّدین،وجود مورّخین رسمی است که حوادث آن را ثبت کردهاند.موحّدین از جمله دولتهایی بودند که دوره آنها با رشد تاریخنگاری همراه شد و مورّخین بزرگی در عصر آنها پدید آمدند.آثار متعددی،همزمان با دولت موحّدین به حوادث صورت گرفته در عصر این دولت پرداخته که بیش از هر مطلب دیگری به شخصیت ابنتومرت پرداختهاند؛چرا که دولت موحّدین،پیرامون شخصیت ابنتومرت شکل گرفت و نفوذ او تا سقوط این دولت تا حد زیادی همچنان حفظ شد.
بیدق یکی از مورخین معاصرِ موحّدین و دوست و همراه ابنتومرت،پیش از اعلام حکومت،کتابی را به شرح حال ابنتومرت اختصاص داد؛او مسائل مربوط به نَسَب و
فعالیتهای ابنتومرت پیش از اعلام حکومت در مغرب را ذکر و حوادث مغرب از زمان ورود وی به مغرب را یادآور شده است.ابنعذاری مراکشی نیز،از دیگر مورخین دوره موحدی است که کتاب المعجب را در مورد دولتهای مرابطین و موحّدین نوشت.المن بالامامه نیز از دیگر منابع مربوط به دولت موحّدین است که در عصر موحّدین نوشته شد.نظم الجمان از ابنالقطان، (1)(از مقربان دربار یعقوب موحدی)و جذوة المقتبس و المن بلاامامه از ابنصاحب الصلاة(کاتب مهدی موحدی)،از دیگر منابع تاریخی مربوط به دولت موحّدین است. (2)ابن القطان همچنین،کتاب«الامامة الکبری»را در دفاع از مبانی و مشروعیّت موحّدین نوشت. (3)
دو مورخ رسمی معاصر موحّدین(بیدق و مراکشی)نَسَب ابن تومرت را علوی ذکر کردهاند. (4)بیدق مینویسد:«نَسَبِ صحیح او:محمدبن عبداللهبن وکلّید ابن یَامصلبن حمزةبن عیسیبن عبیداللهبن ادریسبن ادریسبن عبداللهبن حسنبن حسنبن فاطمه بنت رسول صلّی الله علیه و آله،است». (5)ابنخلدون نیز مینویسد:«اکثر مورخین میپندارند که ابنتومرت از اهل بیت است». (6)ابنخلدون به نقل از ابننخیل(نسبشناس و مورّخ و کاتب رسمی دولت حفصی)،این نَسَب را ذکر کرده است. (7)او به وجود اضطراب در این نَسَب اشاره کرده و آن را با اقوال ابنرشیق(463ه)و ابنالقطان (8)در مورد نسب ابنتومرت مقایسه کرده است،چون در این سلسله نَسَب،اسامی خالص بربری وجود دارد.ابنخلدون
1) (1) .ابن قطان،نظم الجمان،ص16.
2) (2) .همان،ص20.
3) (3) .بیدق،بحث مفصّلی را به نَسَب ابنتومرت،نَسَب ابنالمومن،نَسَب مادر عبدالمؤمن و برادر و خویشان و نَسَب بعضی از اصحاب ابنتومرت اختصاص داده است؛ر.ک:بیدق،اخبار المهدی،ص26،25،24.
4) (4) .شعرای دربار موحدی او را با این نَسَب ستودهاند:«سلام علی قبر الامام،الممجَّدِ،سلالةِ خیر العالمین محمّد،مشبهِه فی خلْقه،ثم فی اسمه ابیه و القضاء المسدَّد»؛ر.ک:عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص133.
5) (5) .بیدق،اخبار المهدی،ص21.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء الاخبار الدول المغرب الاقصی،ج3،ص11.
7) (7) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص465،464.
8) (8) .ابنالقطان جزو مورخین رسمی دربار موحّدین نسب علوی ابنتومرت را محقق ساخته است.ر.ک:ابنسیماک عامری،الحلل الموشیة،ص.103.
سرانجام استدلال میکند:«چون فرزندان ادریسبن عبدالله از راه مصاهره در بین مصموده پراکنده شدند،اسامی بربر در نسب آنها پیدا شد.» (1)
بههرحال،نسب ابنتومرت مورد اتفاق نیست.محقّقین سنّی مخالف،آن را نَسَبی ساختگی پنداشته و آن را از لوازم ادعای مهدویّت دانستهاند که جهت ادعای مهدویّت،ادعای نسب علوی جزو ضروریات اولیّه بوده است. (2)
سلاوی به پیروی از ابنخلدون (3)عبارت اکثر مورخینی که نَسَب او را علوی دانستهاند،آورده است. (4)عبدالواحد مراکشی،او را از شرق دانسته و مینویسد:«محمّد از اهالی سوس است؛من نسب او را به خط خودش ملاحظه کردم».سوس در مغرب اقصی از قبیله«هَرغَة»از طایفهای از این قبیله به نام«ایسَرغِینَن»بود.این کلمه به زبان بربرِ«مصامده»به معنای«شرفاء»است. (5)از میان مورّخین شرقی،ابناثیر،نَسَب علوی او را تأیید میکند (6)و موضع او در نسب ابنتومرت مانند موضع او در نسب عبیدالله مهدی است؛ابنخلکان نیز،همین نَسَب را ذکر کرده است؛ (7)اما ذهبی بر نادرست بودنِ نَسَب وی و نیز اظهار مهدویّت بهوسیله ابن تومرت ادعای اجماع کرده است.
مورّخان معاصر:آندره جولیان، (8)میکل آندره و حسن ابراهیم حسن نیز،در آثار خود به این نَسَب اشاره کردهاند؛ (9)ابراهیم حسن،مورّخین را درباره نسب مهدی به سه
1) (1) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص465.
2) (2) .زرکشی،الدولتین،ص2.
3) (3) .ابنخلدون،العبر،ج6،ص464؛«زعم کثیر من المورخین ان نسمیه فی اهل البیت...».
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص11.
5) (5) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص178.
6) (6) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج8،ص195.
7) (7) .ابن خلکان،وفیات الاعیان،ج4،ص146،ابنخلکان،روایت پیشگویی مقام مهدی را که ابنتومرت ادعا کرده،در کتاب خود آورده است.
8) (8) .جولیان،تاریخ افریقیا الشمالیة،ج3،ص121.جمله جولیان در مورد نَسَب ابنتومرت به عنوان یک مستشرق و مورّخ فرانسوی حاکی از این است که قوم و هواداران،ابنتومرت را بعد از اینکه او تقوی،زهد و شخصیت برتر دینی خود را نشان داد،از طریق ادریسیان منتسب به رسول خدا دانستند.
9) (9) .ابراهیم حسن،تاریخ سیاسی اسلام،ج4،ص309.
دسته(منکرین،مثبتین و معتدلین)تقسیم کرده است.عبدالله عنان،نسب علوی او را انکار کرده است. (1)
مهدی ابن تومرت در خانوادهای،اهل زهد و دیندار به دنیا آمد؛او از کودکی بهدنبال دانش بود.خانواده او اهل مرابطه و مراقبه در مسجد بودند. (2)ابنتومرت چون در کار روشن کردن چراغهای مسجد بود به او به زبان بربری«اسافو»(نور)میگفتند. (3)او برای ادامه تحصیلات در جوانی به آندلس رفت و در قرطبه به تحصیل مشغول شد و سپس به مهدیّه رفت (4)و در درس امام مازری حاضر شد.وی هجده ساله بود که آنجا را به قصد اسکندریّه و انجام«حج»ترک کرد.در اسکندریّه در حوزه درس ابوبکر طرطوشی حاضر شد و بعد،از آنجا به بغداد رفت؛او در عراق وارد حوزه درسی غزالی شده (5)و در«نظامیّه بغداد»ساکن شد (6)و با علمایی چون:طرطوشی،کیاهراسی،ابوبکر چاچی،مبارکبن عبدالجبار از متکلمین و محدثین بغداد ملاقات کرد؛البته خبر حضور او در بغداد و ملاقات و تلمّذ از غزالی مورد اختلاف بین مورخین است.کتب رسمی تاریخ موحّدین:المعجب، (7)الحلل الموشیة (8)آن را تأیید کردهاند؛اما ابناثیر و ابنخلدون آن را مورد تردید قرار دادهاند. (9)
در گزارش عبدالواحد مراکشی از ملاقات ابنتومرت با غزالی در شام، (10)شیخ الشیوخِ
1) (1) .عنان،تاریخ دولت اسلامی در آندلس،ترجمه آیتی،ج3،ص159.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص465.
3) (3) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص103.
4) (4) .زرکشی،الدولتین،ص4.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص465.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص13.
7) (7) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص1270.
8) (8) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص105،104.
9) (9) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص466؛ابناثیر گزارش ملاقات غزالی با ابنتومرت را ضعیف شمرده و قول درست را عدم اجتماع غزالی و ابنتومرت دانسته است؛ر.ک:ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج195،8.
10) (10) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص178.
خلافت عباسی،از ابنتومرت با عنوان امید آینده مغرب یاد کرده است.
ابنتومرت،با انگیزه براندازی«مرابطین»بغداد را به قصد مغرب ترک کرد و ابنخلدون این انگیزه سیاسی را در اثر مذاکره او با غزالی دانسته است. (1)به گفته مورّخین،او با اطمینان خاطر از اینکه امیری آینده مغرب از آن اوست و قدرت سیاسی را سامان خواهد داد، (2)با اعتماد به نفس (3)در میان قوم خود ظاهر میشد.
ابن تومرت،مدّت زیادی در مکه بهسر برد (4)و در آنجا«فقه»،«حدیث»،«اصول فقه»و«کلام»را آموخت.او مقیّد به احکام شرع بود و خود را برای تحمّل هرگونه آزار و رنج در این راه آماده کرده بود.ابنتومرت (5)در رأس سال 500 ه به مغرب بازگشت (6)درحالیکه خود را مصداق حدیث«انّالله یبعث لهذالامه علی رأس کل مائة سَنة مَنْ یجدد لها دینها»میدانست؛سفر او به مغرب،در حقیقت آغاز اقدامات اصلاحی او بود.سختگیری او در امر به معروف و نهی از منکر بر مردم در مکه باعث خروج او از آنجا شد. (7)از مکه به مصر و اسکندریه رفت.مصرِ فاطمی،ایّام خلافت آمربنبن مستعلی را تجربه میکرد. (8)ابنتومرت در همه جا در مقام امر به معروف و نهی از منکر بود و لذا با برخورد تند مردم مواجه و زمانی که از شدت خشم مردم نگران میشد،تظاهر به جنون میکرد.
او سرانجام،اسکندریه را به قصد بلاد مغرب ترک کرد.چنانکه گفتهاند:سفر او به شرق،پنج سال طول کشید.همچنین در راه،خمره شراب کشتی را شکست و به مردم گفت نماز بخوانند؛مردم او را به دریا انداختند؛نصف روز در دریا بود و آسیبی به او نرسید! (9)دریا طوفانی شد،آنها ترسیدند و او را با احترام به کشتی برگرداندند و طلب عفو کردند،لذا
1) (1) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص466.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص12.
3) (3) .همان،ج3،ص13.او در خواب دید که همه آب دریا را در دو نوبت نوشیده است.
4) (4) .همان،ص13.
5) (5) .عمرو موسی،الموحدون،ص35؛اتحاف السادة المتقین بشرح اسرار احیاء العلوم،ج1،ص26.
6) (6) .ابن قطان،نظم الجمان،ص620.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص13؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص179.
8) (8) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص179.
9) (9) .بو رویبة،عبدالمؤمن،ص10.
ابنتومرت در نظر آنان مرد بزرگی جلوه نمود.او در مسیر خود وارد بجایه شد و در این شهر شروع به تدریس و وعظ کرد.جمعیت زیادی از مردم در اطراف او جمع شدند. (1)صاحب بجایه(عزیزبن منصور ابن ناصربن مکناسیبن حمّاد صنهاجی) (2)او را از بجایه راند و او ناگزیر به ملاّله،جایی نزدیک بجایه رفت؛ (3)وی یکماه در ملاّله بود؛ (4)در آنجا با عبدالمؤمنبن علی که همراه عموی خود به شرق سفر میکرد،آشنا شد.
عبدالواحد (5)مینویسد:«او عبدالمؤمن را با خط الرمل شناخت و به اهمیّت آینده او در حوادث سیاسی دولت موحّدین" پیبرد».زرکشی مینویسد:«ابنتومرت،شیفته عبدالمؤمن شد و او را از سفر به شرق بازداشت و با خود همراه کرد.» (6)
در روایت زرکشی و ابناثیر ابنتومرت(مهدی)بعد از ترک اسکندریه به سال 514 ه ابتدا وارد مهدیّه شد.در مهدیّه جمع انبو هی از مردم در اطراف وی جمع شدند.والی مهدیّه(امیر یحییبن تمیمبن معزبن بادیس حمیری صنهاجی)او را احضار کرد و جماعتی از فقها با او مناظره کردند.خشوع،زهد و علم ابنتومرت او را مجذوب خود کرد؛ابنتومرت نیز برای یحیی دعا کرد. (7)مهدی از مهدیّه به تونس(در ایام حکومت بنیخراسان)و از آنجا به بجایه رفت. (8)و پس از آشنایی با عبدالمؤمن در مَلاّله آنجا را به قصد وانشریس ترک کرد که در مسیر،گرو هی قابل توجه از اصحاب،از جمله عبدالواحد مراکشی او را همراهی میکردند؛آنها از آنجا به تلمسان و سپس به فاس و مکناسه رفتند.
ابن تومرت،در تلمسان،فاس و سایر نقاطی که به نشر«عقاید اشعری»میپرداخت (9)با
1) (1) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص179.
2) (2) .زرکشی،الدولتین،ص5.
3) (3) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص180.
4) (4) .همان،ص181.
5) (5) .همان،ص180.
6) (6) .زرکشی،الدولتین،ص5.
7) (7) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص128؛الدولتین،ص4.
8) (8) .زرکشی،الدولتین،ص4.
9) (9) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص195؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص131.
مخالفت علما روبهرو میشد.او تا سال 514 ه در تلمسان (1)در مسجد طریانه (2)،عوام و خواص را تحتتأثیر افکار خود قرار داد؛لذا به دستور و الی و به اشاره فقها که به امیر تلمسان گفتند:«زودتر او را از شهر دور کن که عقول مردم را فاسد میکند»!، (3)ناگزیر از فاس بیرون رفت.امیر تلمسان و فاس اخبار ابنتومرت را برای امیرالمسلمین(علیبن یوسفبن تاشفین)حاکم دولت مرابطین نوشتند.
در نیمه ربیعالاول 515 ه ابنتومرت وارد مراکش شد. (4)در مراکش،در محل نماز جمعه با امیر مرابطین علیبن یوسف برخورد تندی کرد که موجب رنجش خاطر امیر شد.همچنین در مجلسِ فقهای مراکش برای مناظره با آنها حضور پیدا کرد؛قاضی مراکش(مالکبن وهیب آندلسی)که در علوم معقول و منقول آثاری داشت با او مناظره کرد و امیرالمسلمین را از وی بر حذر داشت. (5)مالکبن وهیب بر اساس معادلات علم نجوم،به امیر مرابطی گفت که حکومت خود را از او(ابنتومرت)نجات داده و پیش از آنکه او شهره آفاق شود بر او زنجیری بزند چون میپندارد که او همان«صاحب الدرهم المربع»باشد.
اخبار عبدالواحد و زرکشی و بسیاری از مورخین معاصر ابنتومرت،براساس پیشگویی و خواب،جهت ترسیم چهرهای ماورالطبیعی از ابنتومرت است.این مطلب مورد توجّه محققین معاصر قرار گرفته است.ارائه چهرهای ماورایی از ابنتومرت در آثار بیدق نیز،هویداست؛بیدق از مهدی به عنوان امام معصوم و یا معصوم یاد کرده است.آندره جولیان،یکی از نکات مهم در زندگی وی را تلاش او برای اقتدا به رسولخدا صلّی الله علیه و آله در اقوال و افعال و فعالیتهایش او دانسته است. (6)
1) (1) .در تلمسان،او مورد استقبال قاضی تلمسان(ابنصاحب الصلاة صاحب کتاب«المن بالامامه»)قرار گرفت.او به ابنتومرت پیوست و در آینده از خواص کتّاب موحّدین شد و از تلمسان تا مراکش،ابنتومرت را همراهی کرد؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص17.
2) (2) .مسجد العباد؛ر.ک:عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص129.
3) (3) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص129.
4) (4) .زرکشی،الدولتین،ص5.
5) (5) .همان،ص5؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص130؛ابن اثیر،الکامل ابناثیر،ج9،ص196؛الدولتین،ص5.
6) (6) .جولیان،تاریخ افریقیا الشمالیة،ج3.
از نکات قابل توجه در حرکت مهدی(ابنتومرت)،نقش اصحاب او است که در نقاط مختلف مغرب و آندلس سازماندهی شده بودند.در گزارشهای تاریخی،شخصیت او در میان هالهای از اصحاب وفادار ترسیم شده است.این تصویر تا حد زیادی در اخبار بیدق،یار همراه(یکی از 4 صحابی اولیّه مهدی)آمده است.بیدق،تنها مورّخی است که کتابی به شخصیّت مهدی اختصاص داد و به علت نزدیکی بیدق به مهدی،میتوان کار او را نوعی«بیوگرافی سیاسی»از مهدیبن تومرت دانست.بیدق نَسَب ابنتومرت،عبدالمؤمن،مادر عبدالمؤمن و برخی از اصحاب او را ذکر کرده است.پرداختن به اصحاب،جهت ارائه نظم پیچیدهای بین انبو هی از قبایل بربر بود که فعالیتها و گرایشهای آنان عامل حرکتهای سیاسی و تشکیل دولت در غرب اسلامی محسوب میشد؛لذا سازمان دادن به قبایل و اصحاب،ضرورتِ اولیّه حرکت مهدی(ابنتومرت)بود.او کار سازماندهی اصحاب و هواداران از عوام و خواص را از مصر آغاز کرد.
تاریخ نگاران،تعداد قابل توجهی از اصحاب مهدی را در مصر برشمردهاند؛این افراد،در مصر با ابنتومرت پیمان برادری بستند.در این بین محمدبن عبدالظاهر اخمیمی و چند تن دیگر،نخستین کسانی بودند که در مصر به او گرویدند. (1)بیدق نام چهل و پنج تن از اصحاب مهدی در مصر را بهطور کامل ذکر کرده است. (2)این افراد در مصر،امور مختلف مهدی را اداره میکردند.در بین این افراد،رجالی از شرق و غرب اسلامی حضور دارند. (3)همچنین در متون تاریخی،نیّت ابنتومرت در ایجاد پیوند حرکت خود در غرب با جنبش اصلاحی غزالی در شرق مورد توجه قرار گرفته است. (4)
تشکیلات«موحّدین»که در قالب نوعی حزب سیاسی، (5)پیرامون یک شخص سامان
یافته بود،نشان میدهد که موحّدین پیش از پیروزی و اعلام دعوت ظاهری،حزبی مخفی را شکل داده بودند؛اما محققین برآنند که حزب موحّدین بلافاصله پس از بیعت با ابنتومرت شکل گرفته است. (1)برخی از ارکان مهم حزب ابنتومرت،در سال بعد از بیعت بوجود آمد؛چنانکه تکوین«اهل خمسین»طی مراحلی بعد از بیعت صورت گرفته است. (2)
بیدق در شرح چگونگی سازماندهی پیروان ابنتومرت ابتدا به تشکیلات حزبی و«تمییز»اشاره کرده (3)و سپس حرکت اصلاحی وی در شهرهای مغرب را ذکر کرده است.کاربرد کلمه حزب (4)در گزارش بیدق و حضور شخصی وی به عنوان یکی از همراهان بلند پایه ابنتومرت در همه حوادث پیش از تشکیل دولت،حاکی از این است که نوعی از پیوند و ترکیب از این افراد،پیش از تشکیل دولت موحّدین بهوسیله مهدی و چند تن از نزدیکترین اصحاب او صورت گرفته است.احتمال دیگر اینکه:بیدق به عنوان مورّخ رسمی دولتِ«موحّدین»قصد داشته تا تصویر منظّمی از پدیده موحّدین در غرب اسلامی ارائه دهد؛بنابراین،آن دولت را به شکلی منطقی،به صورتی که خود صلاح دیده سامان داده است.
بیدق،تاریخ موحّدین را از ورود ابنتومرت به ترتیب به تونس، (5)قسنطینه، (6)بجایه، (7)ملّاله (8)ذکر کرده است.(او در این گزارش،از عبدالمؤمنبن علی با عنوان خلیفه و از ابنتومرت با عنوان سیدنا المعصوم یاد کرده است).وی همچنین داستان ملاقات ابنتومرت در ملّاله با خلیفه و انصراف خلیفه از سفر به شرق به درخواست معصوم را
ذکر کرده (1)و پس از آن،سفر او همراه عبدالواحد شرقی (2)از ملاّله به سمت مغرب اقصی،ورود به تلمسان و ملاقات با ابنصاحب الصلاة (3)و بعد،ورود او به فاس، (4)مکناسه، (5)سلا، (6)مراکش (7)و برخورد با امیرالمسلمین (8)و سپس ورود به اغمات (9)و تینمَلّ و نیز بیعت با امام مهدی در تینمَلّ را ذکر کرده است. (10)
محمدبن تومرت،همراه اصحاب خود مراکش را به قصد سوس ترک کرد (11)و در محلی بهنام تینمَلّ مستقر شد.او در این محل،بدون اینکه از دعوت خود سخن به میان آوَرَد،به تدریس علم و معارف پرداخت. (12)جماعت انبو هی از مردم از«مصامده»در اطراف او جمع شدند.او مبانی عقیدتی خود را در این مدت در کتاب اعزما یطلب ارائه داد.به گزارش ابناثیر و ابنخلکان او ابتدا به اغمات رفت و از اغمات به اشاره مردی از مصامده به تینمل مهاجرت کرد. (13)و در آنجا (14)مصامده با او براساس«توحید»و جنگ با«مجسّمین»،یعنی:«مرابطین»،بیعت کردند؛اصحاب عشره،نخستین افرادی بودند که زیر
1) (1) .همان،ص56،55.
2) (2) .همان،ص58.
3) (3) .همان،ص60.
4) (4) .همان،ص62.
5) (5) .همان،ص63.
6) (6) .همان،ص66.
7) (7) .همان،ص67.
8) (8) .همان،ص69.
9) (9) .همان،ص70.
10) (10) .همان،ص73.
11) (11) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص187.
12) (12) .همان،ص132.
13) (13) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص196.
14) (14) .زرکشی،الدولتین،ص6.
درخت«خَروّب» (1)با او بیعت کردند و پس از آن گرو هی از بزرگان قبیله«هنتاته» (2)و همه افراد قبیله«هرغه»نیز،با او بیعت کردند و بعد از این بیعتها او را به«مهدی»ملقب ساختند.از او به عنوان دومین مهدی بعد از عبیدالله مهدی فاطمی نام بردند. (3)بیعت عمومی با«مهدی»در روز شنبه در«جامع»انجام شد و او (4)بعد از این بیعت،به کوهستان تینمل مهاجرت کرد و در آنجا ساکن شد.
تعصّب و اطاعت مصامده از ابنتومرت،همچنان رو به افزایش بود. (5)عبدالواحد ضمن شرح داستانی اسطورهای به نقل از بکری،از ورود اسکندر (6)به«جبال دَرَن»(محل زندگی مصامده)یاد کرده و اینکه اسکندر آنجا را از ترس ترک کرد،وی ویژگی مصامده را آسان بودن خونریزی بهوسیله آنها دانسته و مینویسد:«من خود در سوس شاهد این صفات بودم.خونریزی،خصلت فطری مصامده و اقتضای وضعیت اقلیمی آنها بود». (7)
ابنتومرت عقاید خود را در سوس در کتابی منطبق با مذهب ابوالحسن اشعری تنظیم کرد و آن را«اعزمایطلب»نامید؛اکثر مسائل بر اساس«مذهب اشعری»بود؛مگر در مسئله صفات و چند مسئله دیگر که با«معتزله»همراه بود و در مسئله«امامت»او شیوه مذهب«شیعه امامیه»را برگزید و نوشتهای نیز،در«عصمت امام»دارد. (8)ابن تومرت بعد از بیعت خود را«مهدی معلوم»در روایات معرفی و ادعای«عصمت خاصه»کرد،چنانکه بیدق (9)و ابنقطان،در کتاب خود از او با عنوان مهدی معلوم و معصوم نام بردهاند.عبدالواحد موحدی مینویسد:«ابنتومرت به چیزی از تشیع اعتقاد داشت؛اما اعتقاد خود را از عوام
مخفی کرده بود». (1)البته زرکشی مینویسد:«بدعتی از عقاید ابنتومرت،بهجز وفاق او با شیعه امامیّه در مسئله عصمتِ امام،سراغ نداریم». (2)او«مرقعه»میپوشید و در زهد و عبادت یگانه و پیشرو بود.برخی از نظریات غریب در دین،از جمله اضافه کردن جمله«اصبح ولله الحمد»را به وی نسبت دادهاند. (3)او به آنها تلقین کرد که در قبر،نام ابنتومرت را نیاورید در آنجا رستگاری از آن شماست. (4)
مرحله چهارم حرکت«موحّدین»که منجر به سقوط«مرابطین»و تشکیل دولت موحّدین شد،با حرکت مسلحانه ابنتومرت از«کوه تینمل»آغاز شد.بیدق و زرکشی به اقدامات گسترده نظامی رهبر موحّدین اشاره کرده و از کیفیّت و کمیّت عملیات نظامی ابنتومرت و یاران او در مغرب و آندلس یاد کردهاند؛البته اقدامات نظامی وی چهرهای از ابنتومرت را به نمایش گذاشت که ذهبی،مورّخ شرقی،از او و یارانش با عنوان سفاک و خونریز یاد کرده است. (5)مهدی بعد از بیعت،جنگ با سپاه لمتونه را آغاز کرد.بیدق،جزئیات جنگهای ابنتومرت با مرابطین را ذکر کرده است.او از جزئیات نُه جنگِ ابنتومرت با مرابطین که خود در آنها حضور داشت یاد کرده است. (6)در این جنگها،ابنتومرت،مرابطین را«مجسّمین»، (7)«ملثمین»و«زَرّاجنه» (8)نامیده است.مهمترین جنگها،«نبرد بشیر»بود که مهدی در طی آن شکست سختی از مرابطین متحمل شد.توجه ابنتومرت به عبدالمؤمنبن علی در این جنگ که گرو هی انبوه از موحّدین در آن کشته شدند به مثابه امضای خلافت عبدالمؤمن بود. (9)
1) (1) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص188.
2) (2) .زرکش،الدولتین،ص7.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص31.
4) (4) .همان،ص32.
5) (5) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص132؛زرکشی،الدولتین،ص6.
6) (6) .بیدق،اخبار المهدی،ص77،74.
7) (7) .همان،ص77.
8) (8) .همان،ص75؛زراجنه،مرغ سیاه شکمِ بال سفید،مرابطین چون این مرغ قلب سیاه با لباس سفید داشتند؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص82.
9) (9) .بیدق،اخبار المهدی،ص79؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص136.
در پایان این جنگ که چند ماه طول کشید،ابنتومرت بیمار شد.بیدق،اخباری ماوراءالطبیعی در مورد مرگ او نقل کرده است؛ (1)«روزی،هنگام بیماری از بیرون خانه صدایی لطیف شنید که با او حرف میزند،آن هاتفِ غیبی،زمان مرگ ابنتومرت را به اطلاع او رساند و او را برای موت آماده کرد». (2)بیدق مینویسد:مهدی شش روز بعد،در روز چهارشنبه یا پنجشنبه بیست و پنجم رمضان (3)524 ه درگذشت و به نقلی،در روز سه شنبه،هشتم جمادیالآخر سال 528 ه در پنجاه و یک یا پنجاه و پنج سالگی درگذشت (4)و او را در مسجدش که در کنار منزلش در تینمل بود به خاک سپردند. (5)سلاوی مینویسد:«قبور موحّدین،بعد از سقوط آنها تخریب گردید و جسدشان سوزانده شد و اکنون ویرانهای است». (6)
1) (1) .همان،ص81.
2) (2) .همان،ص82. .صدا آمد: کانی بهذا البیت قد باد اهله و قد درستُ اعلامهُ و منازلهُ ابن تومرت با زبان شعر پاسخ داد: کذالک امور الناس یبلی جدیدها و کلُّ منّا حقاً ستبلی خصائلَه صدا پاسخ داد: تَزوَّد من الدنیا فانک داخل و انک مسؤول فما انت قائلُه مهدی پاسخ داد: اقول بانالله حقٌ شهدته و ذلک قول لیس تخفی فضائلهُ صدا پاسخ داد: فهیأ عدّةٌ للموت[انک میّتٌ] و قد ازف الامر الذی انت نازلُهُ مهدی پاسخ داد: متی داک جَبَّرَنی هدیتَ فّاننی سَأَفْعَلُ مَا قد قُلتَ لی و أُعاجِلهُ صدا پاسخ داد: تبیت ثلاثاً بعد عشرین لیلة الی منتهی شهر فما انت کامُلةٌ
3) (3) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص194؛زرکشی،الدولتین،ص7.
4) (4) .بیدق،اخبار المهدی،ص83؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص201.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص41.
6) (6) .همان،ج3،ص41.
سالهای متمادی از همراهی عبدالمؤمنبن علی با ابنتومرت میگذشت و عبدالمؤمن در این ایام،در واقع در عالیترین سطح تصمیمگیری در دولت موحّدین حضور داشت؛او به آسانی جانشین ابنتومرت شد و سازمان اصحاب در روز پنجشنبه،دهم جمادیالآخر سال 528 ه با وی بیعت کردند. (1)مراکشی مینویسد:ابنتومرت،قبل از مرگ،جماعت خمسین را خواست (2)قبایل مختلف به نام«مصامده»نزد او جمع شدند؛او بعد از قرائت خطبهای در توحید و مبارزه با بدعتها و شرک و ثبات در دین گفت:«مردی را برای شما انتخاب کردهام که شب و روز،ظاهر و باطن او را آزمودهام،او ثابت در دین و آگاه در امور خود است»؛سپس به عبدالمؤمن اشاره کرد و به آنها توصیه کرد که با او بیعت کنند.در روایت سلاوی آمده که برخی قبایل،بعد از مرگ ابنتومرت طمع خلافت داشتند و بیم انجام توطئه میرفت؛لذا موحّدین،سه سال،مرگ مهدی را مخفی نگه داشتند؛سرانجام،شیخ ابوحفص،عمربن یحیای هنتاتی آن را بر ملا ساخت و با صاحب او(عبدالمؤمن)بیعت کرد و بقیه اصحاب هم از او اطاعت کردند. (3)
عبدالمؤمنبن علیبن علوی کومی مردی از قبایل کوچک ساحل تلمسان بود؛مادر او(وحره کومیه)،منسوب به قبایل عرب بود. (4)او به سال 487ه-500 ه/1094-1106 م در ایّام امارت یوسفبن تاشفین در قریه تاجرا به دنیا آمد. (5)پدر او قاضی و یا سفالگر بود. (6)مورخان در نَسَب علوی او اتفاق نظر دارند.بیدق،نَسَبِ عبدالمؤمن و مادر او را از طریق امام حسن علیه السّلام به امام علی علیه السّلام رسانده است.اجداد او در جریان برخی از فتنههای آندلس به ساحل تلمسان مهاجرت کردهاند.نسب مادر او نیز از طریق امام حسن علیه السّلام به امام علی علیه السّلام میرسد.بیدق،خویشان او از قبیله«بنیکنونه»را در هفت پشت:
بنیعبدالمؤمن،بنیدی یعقوب،بنیعلوی،بنیحسن،بنیحسین و...ذکر کرده است. (1)مورّخین رسمی دولت موحّدی کوشیدهاند تا چهرهای ماوراءالطبیعی و مقدس از عبدالمؤمن ارائه دهند.این گزارش شامل ولادت،دوران کودکی،جنگها و مرگ عبدالمؤمن است. (2)
عبدالمؤمن با ده سال جنگ(531-541ه)بلاد مغرب را فتح کرد. (3)در جنگ نخست،او از تینمل خارج شد و نبرد بین مسلمین در مغرب(بین مسوفه و لمتونه)شعلهور شد. (4)عامل تلمسان(یحییبن اسحق:آنکمار)به دستور عبدالمؤمن در ماه صفر 534 ه از تینمّل خارج شد و«جبال غیاثه»در مغرب اقصی و بطویه در مغرب اوسط را فتح کرد و سپس وارد بلاد«زناته»شد و قبایل«مدیونه»و...به او پیوستند.
روبرتیر(لابرتیر) (5)سردار رومی مرابطین،قبایل«زناته»(متحد موحّدین)را قتلعام کرد؛ (6)اما عبدالمؤمن لشکر روبرتیر را شکست داده و او را کشت.تاشفینبن علی لمتونی در سال 539 ه/1144 م وارد بندر وهران شد و یکماه منتظر ماند تا ناوگان مرابطین از بندر المریه به وهران برسد.محمدبن میمون با ده کشتی جنگی وارد وهران شد و از سوی دیگر،عبدالمؤمن از تلمسان به وهران حمله کرد (7)و با قتل تاشفینبن علی وهران (8)سقوط کرد و عبدالمؤمن در اطراف تلمسان مستقر شد و آنجا را در محاصره گرفت.
عبدالمؤمن،همچنان تلمسان را در محاصره داشت و سپاهیان او به پاکسازی«مرابطین»در مغرب اوسط و اقصی مشغول بودند و اخبار فتوحات آنان،همچنان به او میرسید.سرانجام وی در 541 ه/1146 م به قصد فاس حرکت کرد و تلمسان را به ابراهیمبن جامع سپرد.لشکری از موحّدین،فاس را هفت ماه در محاصره داشت؛سرانجام
1) (1) .بیدق،اخبار المهدی،ص 24،23،22.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص39؛بورویبة،عبدالمؤمن،ص10،9.
3) (3) .همان،ص45.
4) (4) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص201.
5) (5) - .Robertyer.
6) (6) .بیدق،اخبار المهدی،ص87؛سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص47.
7) (7) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص202.
8) (8) .زرکشی،الدولتین،ص8.
این شهر در سال 543 ه سقوط کرد و موحّدین،شبانه وارد شهر شدند. (1)
پس از این پیروزی،عبدالمؤمن،لشکری را برای محاصره مکناسه فرستاد؛او همچنین،ابراهیمبن جامع(والی خود در تلمسان)که در محاصره فاس به او پیوسته بود را و الی فاس قرار داد.عبدالمؤمن در راه با شیخ«بنیمرین»مواجه شد و او را که غنایم«وهران»را با خود همراه داشت به قتل رساند. (2)در همین هنگام بود که خبر بیعت اهل سبته،به او رسید. (3)
عبدالمؤمن بعد از فتح فاس عازم مراکش شد و آنجا را در سوم شوال سال 541 ه بعد از نه ماه محاصره فتح کرد. (4)بدینترتیب با فتح مراکش،عبدالمؤمن بر سراسر مغرب سلطه پیدا کرد و بساط دولت مرابطین را در هم پیچید. (5)عبدالمؤمن بعد از خروج از تینمل ابتدا در 526 ه مراکش را در محاصره گرفت و سپس به تادلا و بعد به سلا رفت (6)و مردم این دو شهر با او بیعت کردند. (7)وی آنگاه شهر تازا را در 527 ه گرفت و دستور ساخت رباط شهر تازا را صادر کرد (8)و خود را«امیرالمؤمنین»نامید. (9)چنانکه بیدق نیز در سراسر کتاب خود از عبدالمؤمن با عنوان«خلیفه امیرالمؤمنین عبدالمؤمن»نام برده است.مردم از اینکه عبدالمؤمن به خود چنین لقبی داده دچار اشمئزاز و تنفر شدند؛چنانکه عبدالواحد مراکشی هم به بروز این حالت در بین مردم اشاره کرده است. (10)وقتی عبدالمؤمن به سال 526 ه/1160 م در جبلالطارق فرود آمد،رؤسای بلاد،علما و مردم در مجلس او گرد آمدند. (11)
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص203.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص49.
3) (3) .زرکشی،الدولتین،ص8.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص51؛ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص205.
5) (5) .زرکشی،الدولتین،ص8.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص21،20.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص53.
8) (8) .همان،ص54.
9) (9) .همان،ص53.
10) (10) .همان،ص54.
11) (11) .همان.
عبدالمؤمن،بعد از فتح تلسمان و فاس،لشکر بدرانبن محمد مسوفی و دو لشکر به فرماندهی موسیبن سعید و عمربن صلح صنهاجی را به آندلس فرستاد.آنها در آندلس به صاحب شریش(ابیعمربن عزرون)پیوستند. (1)شریش اولین نقطهای بود که«موحّدین»در ذیالحجه سال 539 ه/بیست و پنجم می 1145 م فتح کردند و به پیشروی خود در آندلس ادامه دادند. (2)در این هنگام کارگزار شهر لبله،(یوسفبن احمد بطروجی)به آنها پیوست.«موحّدین»به شلب،سپس باجه و بطلیوس رفتند و در شعبان 541 ه/1147 م از دریا و خشکی به اشبیلیه حمله کردند و این مناطق را از وجود«مرابطین»پاکسازی کردند. (3)«موحّدین»در سال 543 ه نیز قرطبه (4)را از یحییبن علی مسوفی(ابن غانیه)گرفتند.
با ورود«موحّدین»به آندلس و درگیر شدن آنان در جنگ با«مرابطین»،دولتهای مسیحی آندلس،از فرصت استفاده کرده و به شهرهای مسلمانان حمله کردند؛در پی این رویداد ابن غانیه که قرطبه را در اختیار داشت،مجبور شد تا شهرهای بیّاسه، (5)أبذه، (6)اشبونه،طرطوشه،المریه، (7)مارده،افراغه،شنتمریه،شنترین (8)و نیز،بسیاری از دژهای مسلمین را به الفونس هفتم(سلیطن) (9)واگذار کند.عبدالمؤمن به سال 546 ه سپاهی را به سرداری شیخ ابوحفص که سید ابوسعیدبن عبدالمؤمن نیز همراه او بود،به آندلس فرستاد.آنها المریه را محاصره کردند.مردم المریه از الفونس هفتم و ابنمردنیش کمک خواستند. (10)
عبدالمؤمن در سال 545 ه/1150 م در سلا مستقر شد (11)و مردم آندلس،متشکل از پانصد فقیه،قاضی،خطیب،شیوخ و سرداران بلند پایه،نزد وی رفتند. (12)عبدالمؤمن نیز،
1) (1) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص342.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص63.
3) (3) .همان،ص64.
4) (4) .همان،ص65.
5) (5) - .Baezea.
6) (6) - .Huete.
7) (7) - .Almeria.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص66.
9) (9) - .EL.Empcorador.
10) (10) .همان،ص71.
11) (11) .بورویبة،عبدالمؤمن،ص28.
12) (12) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص192.
دستور داد تا از آنها به بهترین شکل استقبال شود. (1)ابوالقاسمبن حاج،اوضاع قرطبه و آندلس را برای عبدالمؤمن توصیف کرد؛در این جلسه،رؤسای شورشهای ضد مرابطین در آندلس با او بیعت کردند (2)و یکسال بعد در سال 546 ه سپاه بزرگ عبدالمؤمن،غرناطه و المریه را گرفت (3)و تا سال 548 ه حکومت مغرب و آندلس (4)بهطور کامل در اختیار«موحّدین»قرار گرفت. (5)
اخبار آشوب افریقیّه که ناشی از درگیری بنیزیری و اعراب بود،باعث شد (6)عبدالمؤمن در مورد آن با اصحاب خاص خود چارهاندیشی و مشورت کند. (7)او ابتدا در 546 ه/1152 م به قصد سلا از مراکش خارج شد؛دو ماه در سلا ماند و سپس اعلان کرد برای جهاد به آندلس و سبته میرود.او در سبته،چنین تظاهر کرد که قصد عزیمت برای جهاد را دارد؛سپس سبته را به قصد مراکش ترک کرد.زمانی که به«القصر الکبیر»رسید،از بیراهه به سمت وادی ملویه رفت و از آنجا به تلمسان و سپس به بجایه و الجزایر وارد شد و شهر را تصرف کرد (8)و مردم شهر با او بیعت کردند.وی همچنین بعد از جنگی خونین،«قلعه بنیحماد»را تصرف نمود؛ (9)در این جنگ،قلعه تخریب شده و هجده هزار تن کشته شدند. (10)
چنانکه اشاره شد،فرنگیها از فرصت آشوب افریقیّه استفاده کردند؛آنان همچنین
1) (1) .به ضمائم،ضمیمه شماره 8 مراجعه شود.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص64.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص370،348.
4) (4) .همان،ص346.
5) (5) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص162.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص38
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص69.
8) (8) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص146،145.
9) (9) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص373،272.
10) (10) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص69.
شهرهای مهدیّه،صفاقس،سوسه و بسیاری از شهرهای مرزی افریقیّه را گرفتند. (1)آخرین امیر«بنیزیری»(حسنبن علی صنهاجی)بعد از سقوط مهدیّه به سمت صقلیه گریخته (2)و بعد به الجزایر، (3)نزد پسر عمویش(یحییبن عزیز)رفت.با تصرف الجزایر توسط عبدالمؤمن،حسنبن علی،به او پیوست و او را به جهاد با دشمن ترغیب کرد. (4)عبدالمؤمن در ماه صفر 554 ه/1159 م مراکش را به قصد افریقیّه ترک کرد.او از این سفر در آغاز،قصد جهاد در آندلس و سرکوب قشتاله را داشت.او با صد هزار نیرو (5)به سمت افریقیّه حرکت کرد.حسنبن علی صنهاجی(صاحب مهدیّه)پیشاپیش سپاه او حرکت میکرد.آنان در بیست و چهارم جمادیالآخر 554 ه/1159 م به تونس رسیدند؛صاحب تونس(احمدبن خراسان)با ناوگان خود که شامل هفتاد کشتی جنگی(از شینی و طریده و شلندا)بود،به مقابله با سپاه عبدالمؤمن آمد.اما سپاه عبدالمؤمن وارد تونس شد و به اهالی آن امان داد.و اسلام را بر ساکنان یهود و مسیحی آنجا عرضه کرد. (6)
نیروهای عبدالمؤمن سه روز در آنجا به سر بردند و سپس در هجدهم رجب سال 554 ه/1159 م به قصد مهدیّه حرکت کردند؛در این هنگام مهدیّه در اشغال«نرمانها»(حاکمان صقلیه)بود. (7)ناوگان موحّدین مهدیّه را از هر سو محاصره کرد و در مدت محاصره مهدیّه،صفاقس،طرابلس، (8)سوسه،«جبال نقوسه»و«قصور افریقیّه»و فاس را آزاد کرد.مردم قفصه نیز با او بیعت کردند.در بیست و دوم شعبان 554 ه/1159 م،صاحب صقلیه با صدو پنجاه کشتی شینی و چندین کشتی طریده به کمک مهدیّه شتافت.ناوگان بزرگ عبدالمؤمن باعث وحشت فرنگیها شد.سپاه عبدالمؤمن ناوگان آنها را در
هم شکست و هفت کشتی جنگی(شوانی)غنیمت گرفت. (1)مردم مهدیّه از کمک صقلیه ناامید شده و از عبدالمؤمن امان خواستند.صاحب صقلیه برای عبدالمؤمن نامه فرستاد که اگر رعایای صقلیه در مهدیّه کشته شوند،همه مسلمانان جزیره صقلیه را قتلعام میکنیم.فرنگیها دوازده سال مهدیّه را در تصرف داشتند.عبدالمؤمن،صبح روز دهم محرم(عاشورا)555 ه/1160 م وارد مهدیّه شد (2)و امور شهر را به فرج کومی و حسنبن علی صنهاجی(والی سابق آن)سپرد. (3)به دنبال این پیروزی،شاه صقلیه،هدیه گرانبهایی برای«موحّدین»فرستاد.(از جمله این هدایا یاقوتی بهنام«حافر»بود که با آن روی مصحف عثمان را تزیین کردند)؛او با عبدالمؤمن صلح کرد و متعهد شد که سالیانه مبلغی به او بپردازد. (4)
عصر عبدالمؤمن با شورشهای متعددی روبهرو شد.گزارش سرکوب خونین این شورشها در اثر بیدق آمده است.بخش عمدهای از شورشها در آندلس و در اعتراض و انکار مهدویّتِ ابنتومرت بود.بیدق در برخی از موارد،آمار کشتههای این شورشها را نیز ارائه داده است؛وی که مورّخ رسمی و دوست وفادار ابنتومرت بود،در کتاب خود فصلی را به این شورشها که از وسعت قابل توجهی برخوردار بودند،اختصاص داده و گزارش آن را تحت عنوان«امر الثائرین علی هذا الامر العزیز و کیف اخذهمالله اخذ عزیز مقتدر»در دو بخش:شورشیان مغرب و شورشیان آندلس،آورده است؛وی در بخش شورشهای مغرب،به سیوسه شورش،با ذکر اسامی سران آن اشاره کرده است. (5)از جمله این قیامها،میتوان به شورشهای ذیل اشاره نمود:
1.شورش ماسی:از جمله مهمترین شورشهای مغرب،شورش محمدبن هود
سلاوی،معروف به«ماسی»بود (1)که با انکار مهدویّت ابنتومرت،خود،ادعای مهدویّت نمود.او خود را هادی و مهدی نامید. (2)مردم سجلماسه،درعه و بهتدریج،همه قبایل در مغرب به او پیوستند (3)و برای«موحّدین»جز مراکش،منطقهای باقی نماند. (4)عبدالمؤمن،سردار خود(شیخ ابا حفص هنتاتی)را در اول ذیالقعده 542 ه،بیست و سوم مارس 1148 م برای سرکوب او فرستاد.سپاه وی در محل رباط ماسه درگیر جنگ شد و سرانجام محمد بن هود،به همراه شصت هزار نفر پیاده و هفتصد سوار در جنگ کشته شد. (5)پسر اباحفص هنتاتی نیز نقاطی که به دعوت او پیوسته بودند را سرکوب کرد. (6)محمدبن هود خود را واسطه اتصال بین خدا و مردم معرفی کرده و خلق انبو هی به او گرویده بودند.
2.شورش و توطئه برادران ابنتومرت: (7)بنو مغار(برادران مهدی)که در فاس زندانی بودند،به قصد قتل عبدالمؤمن،از زندان فرار کرده و شبانه،وارد مراکش شدند؛آنان در اقدامی مخفیانه و الی شهر را کشتند؛امّا؛توطئه آنها با شکست مواجه شد.
3.شورش مردم سَبته:اهالی سبته بعد از اینکه عبدالمؤمن،تاشفینبن علی را کشت و تلمسان و فاس را فتح کرد با وی بیعت کردند؛اما به دنبال قیام ابنهود و آشفتگی وضع«موحّدین»،مردم شهر به رهبری قاضی عیاض(که به یحییبن علی مسّوفی،معروف به ابنغانیه پیوست)قیام کردند.یحییبن علی مسّوفی در قرطبه پناه گرفته و به دعوت«مرابطین»وفادار مانده بود.قاضی عیاض از یحیی خواست برای سبته و الی تعیین کند.یحیی نیز،یکی از بزرگان مرابطین که همراه ابنغانیه از فاس به قرطبه گریخته بود را به سبته فرستاد.یحییبن ابیبکر از فرماندهان«مرابطین»قدرت را در سبته به دست گرفت.
به دنبال قیام سبته،عبدالمؤمن،مراکش را در 542 ه/1147 م برای سرکوب برغواطه و تصرّف سبته ترک کرد.او ابتدا به سوی برغواطه حرکت کرد که سردار موحّدین(شیخ ابیحفص هنتاتی)را در نبردی شکست داده بودند. (1)اهالی برغواطه وقتی از هجوم عبدالمؤمن آگاه شدند،به یحییبن ابیبکر(صاحب سبته)نامه نوشتند و از او کمک خواسته و با وی بیعت کردند؛یحییبن ابیبکر با همراهان جدید خود وارد جنگ با عبدالمؤمن شد.در این نبرد،یحیی،ناگزیر به صحرا گریخت و برغواطه مجبور شدند تا رؤسای قبایل خود را نزد عبدالمؤمن فرستاده و از او امان بخواهند. (2)او به آنها امان داد و بدینترتیب،آنان با عبدالمؤمن بیعت کردند.مردم سبته که اوضاع را چنین دیدند از کار خود اظهار ندامت کرده و با عبدالمؤمن بیعت کردند.
سلاوی مینویسد:«کاری که از قاضی عیاض سر زد،نشان میدهد که آنها به مشروعیت امامتِ«موحّدین»اعتقاد نداشته و برای آنها هیچگونه حقی در مسئله ولایت،امامت و حکومت قائل نبودهاند».موحّدین در 543 ه،شهر قدیم مکناسه را بعد از هفت ماه محاصره گرفتند.و پس از آن،شهر جدید«مکناسه تا کرارت»را بنا نهادند. (3)
4.شورش ابنقسی:از جمله شورشهایی که با انکار مهدویّت ابنتومرت همراه بود،شورش ابوالقاسم احمدبن حسینبن قسی از مولدین شهر شلب و از کارگزاران دولت«مرابطین»بود. (4)او در سال 545 ه/1152 م با ادعای ولایت و مهدویّت از فرصت جنگ«مرابطین»و«موحّدین»با یکدیگر بهترین سود را برد.وی،از نیروی شورشیان بهره گرفت و خلق انبو هی پیرامون او فراهم شدند؛ (5)اما به زودی یاران او دچار اختلاف شدند و او به سرعت خود را به سلا نزد خلیفه موحدی(عبدالمؤمنبن علی)رساند و توبه کرد و از وی امان خواست و از کارهای خود تبرّی جست.عبدالمؤمن نیز،او را پذیرفت و اکرام کرد و او را با سپاهی بزرگ از موحّدین عازم آندلس کرد.با این وجود،در پی وقوع
فتنه ابنهودِ ماسی در مغرب،ابنقسی،بیعت خود را شکست؛اما با شکست ابنهود،مجدداً از کار خود پشیمان و هراسناک شد و در سال 546 ه به شاه پرتغال(الفونسو هینریکس)صاحب قُلمریه (1)پناه برد.به دنبال آن،هنگامی که مردم شلب از ماجرای پناهندگی او آگاه شدند،از وی بیزاری جستند.
با مرگ عبدالمؤمن در سال 558 ه/1163 م که در اثر بیماری رخ داد، (2)پسر او(ابوحفصبن عبدالمؤمن)از خواص«موحّدین»برای برادرش یوسفبن عبدالمؤمن بیعت گرفت. (3)سردار معروف موحّدین(شیخ ابیحفص هنتاتی)از جمله خواص بیعتکنندگان بود؛بدین ترتیب عموم مردم در روز جمعه هشتم ربیعالاول سال 560 ه/1165 م با او بیعت کردند؛ (4)ولی با این وجود برادرش(صاحب بجایه)و برادر دیگرش(صاحب قرطبه)از بیعت با او امتناع کردند؛اما او معترض آنها نشد بدینترتیب همه بلاد موحّدین بهجز بجایه و قرطبه با بیعت،به وی اعلام وفاداری کردند. (5)با این وجود دو برادر یوسف نیز به سال 559 ه ناگزیر با وی بیعت کردند. (6)در سال 561 ه موحّدین نماد رسمی دولت خود را که در مکاتبات نیز بهکار میرفت جمله«الحمدلله وحده»انتخاب کردند و تا اواخر دولت موحّدین همین عنوان باقی بود.منابع مغربی،یوسفبن عبدالمؤمن را فردی دانش دوست و عالم به علم نحو و فلسفه ونیز،حافظ حدیث و قرآن معرفی کردهاند. (7)دو تن از بزرگترین اعلام فلاسفه (8)(این طفیل و ابنصائع)در عهد او درخشیدند.دوران یوسف،عصر افزایش درآمد،خراج و ثروت موحّدین و امنیت و آبادانی و رفاه مردمِ مغرب بود؛
1) (1) - .Coimbre.
2) (2) .بورویبة،عبدالمؤمن،ص39.
3) (3) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج9،ص461؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص58.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص99.
5) (5) .همان.
6) (6) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص559.
7) (7) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص167؛سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص111.
8) (8) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص169.
چنانکه مراکشی آن را پدیدهای بینظیر در افریقیّه دانسته است. (1)با این وجود شورشهای متعددی نیز در زمان یوسف رخ داد؛از جمله:
در سال 561 ه/1165 م،سبعبن منغفاد در جبل«تیزیران»از بلاد غماره شورید و فتنه وی همهجا را فرا گرفت.قبایل«صنهاجه»به او پیوستند و یوسف خود با اعزام لشکری بزرگ،آنها را سرکوب کرد و سبع را کشت. (2)
«بنی رند»نیز،از اواخر دولت«زیریان»در فقصه از بلاد افریقیّه،حکومتی مستقل بر پا کرده بودند؛آنها با تأسیس دولت«موحّدین»با عبدالمؤمن بیعت کردند و در جنگهای افریقیّه به او پیوستند؛اما در سال 574 ه/1178 م بار دیگر در قفصه استبداد ورزیده و باعث اضطراب اوضاع قفصه و اطراف آن شدند؛ (3)آنان از جمله،عامل موحّدین(عمربن موسی)را به قتل رساندند.یوسف ناگزیر،در سال 576 ه با لشکری انبوه،قفصه را تصرّف کرد و بنیرند را کشت؛پس از این نبرد وی در 577 ه به مراکش بازگشت و چنانکه نوشتهاند هزینه لشکرکشی او به قفصه یکمیلیون دینار شد. (4)
توسعه مراکش،یکی از تحولات دوره یوسف بود.او از قبایل«هسکوره»و«صنهاجه»خواست تا همراه با اهل و عیال خود در مراکش سکونت کنند؛با این اقدام جمعیت انبو هی از بربر و عرب به سوی مراکش سرازیر شدند.
جهاد در آندلس و حفظ شهرهای اسلامی،از مهمترین وظایف خلافت موحدی بود. (5)در سال 565 ه/1169 م یوسفبن عبدالمؤمن،برادرش(اباحفص)را برای جهاد به آندلس فرستاد. (6)او از راه دریا و«قصر المجاز»با بیست هزار سپاهی وارد آندلس شد و برادر خود(اباسعید)را به بطلیوس فرستاد و او با فردیناندوِ دوم شاه لیون(ملقب به بیبوج) (7)صلح کرد و سپس همه لشکر موحّدین،همراه با ابراهیمبن هَمُشْک و ابنمردنیش شورشی مرسیه،
که به موحّدین پیوسته بود،مرسیه را محاصره کردند. (1)اباحفص،بلاد ابنمردنیش را تصرف کرد؛اما اقدامات او بیفایده بود و غارت فرنگیها ادامه داشت و یوسفبن عبدالمؤمن،آماده ورود به آندلس شد.جماعت انبو هی از اعراب افریقیّه،به وسیله ابیزکریا(صاحب بجایه)و ابیعمران(صاحب تلمسان)به او پیوستند و یوسف با صد هزار نفر از عرب و موحّدین به سال 567 ه/1171 م وارد آندلس شد.نیروهای ابوحفص نیز در اشبیلیه به او پیوستند.یوسف همچنین وَبذَه (2)را برای مدتی محاصره کرد (3)و در ناحیه«قلعه ریاح» (4)در سال 567 ه با نیروهای فرنگ مصاف داد. (5)او به سال 567 ه،بنای«جامع اشبیلیه»را آغاز کرد و به کارهای عمرانی،از جمله ساخت پل روی رودخانه اشبیلیه و آوردن آب از«قلعه جابریّه»به اشبیلیه پرداخت.یوسف،آنگاه در سال 571 ه/1175 م اشبیلیه را به قصد مراکش ترک کرد؛او قرطبه را به برادرش(ابیالحسن)سپرد و اشبیلیه را به برادر دیگرش(ابیعلی)داد. (6)به سال 573 ه شاه صقلیه با تقدیم هدایایی با یوسف صلح کرد و حاضر به پرداخت باج سالانه شد. (7)
مراکش در این هنگام به مرکز جمعیتی بسیار بزرگی تبدیل شد و خلیفه،جهت استفاده از نیروی آنها و نیز،کنترل بربر و عرب،اقدام به تفکیک نیروهای نظامی و قبایل عرب و بربر نمود و آنها را در قبیلههای مختلف،دستهبندی و شناسایی نمود.این اقدامات،جهت تهیه لشکر بزرگی برای سرکوب فعالیتهای مسیحیان در آندلس صورت گرفت.او همچنین دستور ساخت چند«منجنیق»را صادر کرد و آنها را در محل مجیره در نزدیک مراکش آزمایش نمود؛به گزارش ابنعذاری:خلیفه موحدی با وجود شورشها و مشکلاتِ مغرب همواره در صدد تدارک نیرو برای غزوات آندلس بود.علیمحمد بن ازین(معروف به جزیری)که بر مذهب«خوارج»بود،گرو هی از بربرها را
فریب داده و از مراکش گریخت.سپاه موحّدین درحالیکه پیشاپیش آنها مصحف عثمان سوار بر شتری سفید حرکت میکرد(مصحف مهدی نیز در کنار آن بر قاطری حمل میشد)و قبیله«هفتانه»و«تینمل»پیشاپیش آنان حرکت میکردند (1)برای مقابله با وی عازم شدند؛یوسف در فاس گرو هی از یاران او را به جرم خیانت دستگیر و محاکمه کرد.
چند سال بعد از ترک آندلس بهوسیله خلیفه موحدی،مسیحیان،دور جدیدی از تهاجم را در آندلس آغاز کردند.در سال 577 ه/1181 م خبر حمله الفونس هشتم(نبیل)و شاه صغیر (2)(شاه قشتاله)به قرطبه،مالقه،غرناطه و رنده به مراکش رسید. (3)او استجه (4)و«دژ شقیله»را گرفت و نصاری را در آنجا اسکان داد.به دنبال گسترش تحرّکات مسیحیان در آندلس،موحّدین از دو جناحِ پایتخت مغربی و آندلسی خود،به غرب آندلس هجوم بردند.ابواسحق محمدبن یوسفبن وانودین از اشبیلیه به جنگ الفونس رفت و خلیفه(یوسف)نیز،به عزم جهاد،مراکش را از«باب دکّاله»به سمت افریقیّه ترک نمود و وقتی به سلا رسید،به سمت آندلس تغییر مسیر داد؛ (5)او در روز پنج شنبه،پنجم صفر سال 580 ه/1184 م وارد آندلس شد و در«جبل فتح»فرود آمد؛وی آنگاه از آنجا به«جزیره خضرا»رفت و سپس در روز جمعه بیست و سوم صفر 580 ه/1184 م وارد اشبیلیه شد. (6)پسر او(ابواسحق)به همراه فقها و بزرگان اشبیلیه به استقبال او رفتند.نیروهای«موحّدین»در اولین جنگ خود،شهر شنترین (7)در غرب آندلس را در محاصره گرفتند (8)و سپس به سمت اشبونه (9)حرکت کردند و در نزدیکی شنترین در محاصره قرار گرفتند.یوسف مجروح شد و جمع کثیری از مسلمانان نیز کشته شدند. (10)یوسف،ناگزیر،
1) (1) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج4،ص133،132.
2) (2) - .EL-Reychico.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص107.
4) (4) - .Ecija.
5) (5) .همان،ص108.
6) (6) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص257.
7) (7) - .Sataren.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص109؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص182.
9) (9) - .Lisboa.
10) (10) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص182.
محاصره را رها کرد و به مغرب رفت.او در راه از شدت جراحت به سال (1)580 ه/1184 م در نزدیکی جزیره خضرا درگذشت. (2)
یوسف بن عبدالمؤمن را مردی،عالم به فقه و اصول و شرح و تفسیر قرآن معرفی کردهاند.پس از درگذشت،هجده فرزند پسر از او باقی ماند.
(3) خبر مرگ یوسف(ابویعقوب)،تا رسیدن سپاه به اشبیلیه مخفی نگه داشته شد؛«موحّدین»جسد او را روی«محفه»(وسیله حمل مجروحِ جنگی)تا اشبیلیه بردند.در اشبیلیه خبر تجدید بیعت او اعلام شد و در پی آن مردم مصامده با پسر او(المنصور بالله)بیعت کردند. (4)منصور واسطه پیوند،بین ملوک موحّدین بود.عصر او را دوران رفاه و امنیت دانستهاند.او تأسیسات زیادی از جمله:مسجد،پل،مدرسه،بیمارستان،چاه آب و...در افریقیّه،مغرب و آندلس ساخت.اقدامات فرهنگی مهمی نیز در عصر وی صورت گرفت؛او امر به معروف و نهی از منکر را در سطح گستردهای در مغرب اعمال کرد و شیوه تهدید و انذار را به جای استفاده از زور و شمشیر بهکار گرفت.منصور،با دستور مؤکد به همه و الیان خود نوشت که باید با مردم با محبت و عدالت رفتار کنند.مبارزه با شراب خواری و از بین بردن مسکرات از جمله کارهای او بود.او خود،در رجب سال 580 ه به مدت چند روز،از هنگام طلوع فجر تا ظهر در مسجد جامع،مجاور«قصرالحجر»برای مظالم و دادخواهی مینشست و به امور و شکایات مردم رسیدگی میکرد.در این ایام،وی اصلاحاتی عمرانی را در مراکش و حومه آن انجام داد؛ (5)از جمله دستور داد تا زنان مغنیّه را جمع آوری و از فعالیت آنان ممانعت به عمل آوردند.
مهمترین حادثه دوره وی (1)،خروج علیبن اسحق مسوقی(ابنغانیه)از وابستگان و بازماندگان«مرابطین»بود.«بنیغانیه»جزایر شرقی آندلس:«میورقه»،«منورقه»و«یابسه»را در اختیار داشتند.علیبن اسحق و محمدبن اسحق با شنیدن مرگ یوسفبن عبدالمؤمن با ناوگان خود،بجایه را در صفر 581 ه/1185 م تصرّف کرده و سپس الجزایر،مازونه،ملیانه و قلعه را گرفتند؛ (2)ولی در قسنطینه با مقاومت«موحّدین»روبهرو شدند. (3)دولت«ایوبی»مصر با پیشروی به غرب در طرابلس غربی نیرو مستقر کرد و با«بنیغانیه»روابط دوستانهای برقرار نمود و افریقیّه را در معرض تجزیه از پیکر دولت موحّدین قرار داد.منصور در سال 585 ه/1189 م و 586 ه مشغول سروسامان دادن به اوضاع افریقیّه بود که نیروهای قشتاله،بخش اعظم غرب آندلس(شلب (4)،باجه (5)و یابوز)را تصرف کردند. (6)ابنعذاری در کتاب خود،گزارش مفصلی با عنوان«ذکر حرکة المنصور من مدینه لحرب المیارقة و العرب و اشیاعهم و الاغزاز و اتباعهم»دراینباره ذکر کرده است. (7)
مهاجرت عرب به افریقیّه از نیمه قرن اول تا نیمه قرن پنجم هجری،پیوسته ادامه داشت.کوه،دشت و بیابان افریقیّه محل سکونت دائمی اعراب شد.اعراب در آغاز خلافت«موحّدین»و هنگام براندازی«بنیحماد»و بنیزیری از افریقیّه بهوسیله عبدالمؤمن،علیه«موحّدین»پیمان بستند.رجار(شاه صلقیه)نیز به آنها کمک نظامی نمود. (8)عبدالمؤمن با لشکری انبوه در سال 548 ه اتحاد صقلیه-عرب را در هم شکست و اعراب را به مراکش انتقال داد؛این انتقال در عهد یعقوب نیز ادامه پیدا کرد؛یعقوب(المنصور)در اواخر قرن هشتم هجری،در دوره قدرت«موحّدین»،اعراب را به مغرب اقصی کوچاند و سرزمینهای تحت حکومت موحّدین را به بربری و عربی تقسیم نمود. (9)
به سال 585 ه،وی از«قصر المجاز»به«جزیره خضرا»رفت و از آنجا به اشبونه لشکر کشید (1)و با گرفتن سیزده هزار اسیر در آخر رجب 585 ه/1189 م به (2)فاس برگشت.
بیماری منصور در سال 588 ه و بروز فساد در بین اعراب،باعث ایجاد تفرقه در سپاه منصور و توقّف عملیات در آندلس شد.به سال 589 ه الاشل در زاب ادعاهایی کرد و خود را«موعود»خوانده،گرو هی از اعراب نیز به وی گرویدند و در سال 590 ه اخباری از افریقیّه،مبنی بر فساد عرب به منصور رسید. (3)منصور به سال 591 ه وارد آندلس شد. (4)الفونس(صاحب طلیطله)نامهای به منصور نوشت و موقعیت برتر دولت قشتاله نسبت به دولت«موحّدین»در آندلس و سستی و بیتوجهی ملوک الطوایف،نسبت به امر مردم را متذکر شد و خود را امیر ملت مسیحی و مسلمان در آندلس خواند.منصور،پاسخنامه الفونس را با نوشتن آیه: اِرْجِعْ إِلَیْهِمْ فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أَذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرُونَ ؛ (5)پاسخ داد و نوشت:«جواب آن است که میبینی نه آنچه که میشنوی. (6)
نیروهای منصور،در روز پنجشنبه،سوم شعبان 591 ه/1195 م در دومنزلی نیروهای دشمن،نزدیک«دژالأرک» (7)مستقر شدند. (8)از روز شنبه پنجم شعبان،سلسله جنگهایی بین سپاه«موحّدین»و نیروهای مسیحی(متشکّل از شاه قشتاله،الفونس ششم،شاه پرتغال و چند تن دیگر از قدرتهای مسیحی و آندلس)صورت گرفت. (9)سرانجام جنگ به نفع مسلمین تمام شد.مورخین تعداد کشتگان و اسرا و غنایم این نبرد را در شمار قابل توجهی ذکر کردهاند. (10)الفونس در پی این شکست ریش و موی سر خود را تراشید و به
1) (1) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص199.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص141.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص 191،190،189.
4) (4) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص201.
5) (5) .نمل،37.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص150.
7) (7) - .Alarcos.
8) (8) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص202،201.
9) (9) .سلاوی،الاستقصاء،ج2،ص154.
10) (10) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص201.
طلیطله بازگشت و تا آخر عمر بر مرکب سوار نشد و روی فرش ننشست و درمیان درباریان نیز ظاهر نشد.منصور،سپس به طلیطله و طلمنکه حمله کرد؛و در 593 ه/1196 م وارد اشبیلیه شد و طلیطله را در محاصره گرفت.عملیات وی باعث شد تا ملوک مسیحی در خواست صلح کردند. (1)وی در اشبیلیه،خبر قیام جزیری در مراکش و شایعات مربوط به او را شنید؛ (2)منصور،بعد از فتوحاتی در اطراف طلیطله،جهت سرکوب کامل نیروهای قشتاله،مدتی در آندلس مستقر شد و اقدامات عمرانی ماندگاری را در آنجا انجام داد.
یعقوببن یوسف(المنصور بالله)سرانجام در بیست و دوم ربیعالاول سال 595 ه/1199 م درگذشت و در مراکش به خاک سپرده شد.
پس از درگذشت منصور،مردم در روز جمعه بیست و دوم ربیعالاول سال 595 ه در مراکش با پسر وی(محمّدبن یعقوببن یوسف)به عنوان خلیفه«موحّدین»بیعت کردند.در پی مرگ یعقوب،اوضاع«موحّدین»دچار آشفتگی شد و دولت آنها رو به سقوط نهاد؛نخستین اقدام ناصر موحدی مشورت در مورد امر افریقیّه با جماعت شیوخ«موحّدین»بود.آنها شیخ ابومحمد عبدالواحدبن ابیحفص را مأمور افریقیّه کردند.ناصر،با سپاهی از موحّدین به سمت تونس حرکت کرد و ابنغانیه با شنیدن خبر لشکرکشی ناصر،به مهدیّه گریخت.ناصر در تعقیب ابنغانیه از قیروان،قفصه و قابس عبور کرد و در مهدیّه او را محاصره کرد.شیخ عبدالواحد با چهل هزار نیرو از«موحّدین»به سال 602 ه/1105 م در نواحی قابس به جنگ یحییبن اسحاق رفت و او را محاصره کرد و برادر او(جبارةبن اسحق)را کشت. (3)یحییبن اسحق نیز به صحرا فرار کرد و سال 603 ه/1236 م در همانجا مرد.
ناصر،همچنان علیبن غانیه(معروف به الحاج)را در مهدیّه در محاصره داشت.موحّدین او را«الحاج الکافر»مینامید. (4)ناصر او را امان داد و«الحاج الکافی»نامید.که
بعدها جزو نیرهای ناصر در جنگ«العِقاب»در آندلس کشته شد.ناصر مهدیّه را در سال بیست و هفتم جمادیالاول 602 ه/1206 م فتح و به تونس رفت؛او یکسال در تونس بهسر برد و به سال 603 ه/1207 م،شیخ عبدالواحد(پسر شیخ ابیحفص هنتاتی و جد حفصیین)را در افریقیّه حاکم ساخت (1)و در ربیعالاول سال(604 ه/1207 م)وارد مراکش شد. (2)فتح«جزیره میورقه»در سال 599 ه/1202 م به معنای پایان حضور«بنیغانیه»در این جزیره بود.ناصر،پس از پیروزی عموی خود،(السید البازید)را و الی میورقه نمود. (3)
از جمله مهمترین شورشهای دوره«موحّدین»،شورش عبدالرحیمبن عبدالرحمنبن فرس از علمای آندلس معروف به«مهر»بود.او که در یکی از مجالس علمی یعقوب(منصور)سخنان تندی نسبت به او ایراد کرده بود،با خروج از آن مجلس مخفی شد و بعد از مرگ منصور،در بلاد جزوله ادعای امامت نمود و خود را«مهدی معلوم»در روایات نامید.ناصر سپاهی در تعقیب وی فرستاد و آنها او را به قتل رساندند.
از جمله شورشهای دوره ناصر،شورش چند تن از بازماندگان«فاطمیان»به سال 603،600 و 612 ه در سوس و دیگر نقاط بود. (4)نیروهای«موحّدین»شخص مدعی مهدویّت در بلاد جزوله را دستگیر کردند و جسد او را در دروازه شهر فاس آویختند و سوزاندند (5)و آن دروازه فاس را«باب المحروق»نامیدند. (6)پسر محروق،در سال 610 ه در کوهستان«غمارة»بر علیه«موحّدین»شورید و خود را«مهدی»نامید.ناصر سپاهی نیز برای او فرستاد وی نیز،سرانجام کشته شد. (7)
درحالیکه ناصر در مغرب درگیر سرکوب شورشها بود،خبر رسید که الفونس هشتم(که پیشتر در نبرد ارک شکست خورده بود)بنای تجاوز به مرزهای مسلمین در
آندلس را دارد.ناصر با سپاهی به تعداد ششصد هزار نفر،برای مقابله با او،مراکش را ترک کرد و وارد آندلس شد. (1)وی در اوایل سال 608 ه/1211 م اشبیلیه را به قصد جنگ با قشتاله ترک کرد.او دژ«شلبطره» (2)و دژ«ریاح»را در محاصره گرفت؛ (3)اما بعد از چند ماه از محاصره این دژها،مسلمانان در اثر اختلاف داخلی ضعیف شدند. (4)در اواخر ذی الحجه سال 608 ه/1212 م نیروهای ناصر در نزدیکی«حصن العقبان» (5)(عقاب) (6)مورد تهاجم قرار گرفته و مسلمانان در پانزدهم صفر 609 ه/1212 م شکست سختی را متحمل شدند.این شکست،پایان حضور«موحّدین»در آندلس بود.در منابع غربی از این نبرد با عنوان جنگ Las navas of Tolosa یاد کردهاند. (7)به گفته منابع؛آندلس با این شکست از دست رفت. (8)
ناصر،بعد از شکست«عقاب»به مراکش بازگشت (9)و برای پسرش یوسف(ملقّب به منتصر)از مشایخ«موحّدین»بیعت گرفت و خود را از مردم پنهان کرد و در چهارشنبه،یازدهم شعبان 610 ه درگذشت؛بدینترتیب یوسفبن ناصر در شانزده سالگی به قدرت رسید و جمعی از شیوخ موحّدین،امور دولت او را بر عهده گرفتند. (10)به سال 612 ه ابراهیمبن فخار اسلامی(وزیرِ شاه قشتاله)برای انعقاد پیمان صلح،وارد مراکش شد. (11)با این وجود،دوران حکومت منتصر را آغاز سقوط موحّدین دانستهاند.ظهور«بنیمرین»در اطراف فاس به سال 613ه (12)و بینتیجه ماندن اقدامات منتصر در مهار آنها؛ادامه
1) (1) .همان،ص191.
2) (2) - .Salva Tirra.
3) (3) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص228.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص238.
5) (5) - .Castro Ferral.
6) (6) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص230.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص194.
8) (8) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص161.
9) (9) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص230.
10) (10) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص161.
11) (11) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص244.
12) (12) .این عذاری سال 620 ه را آغاز ظهور بنیمرین نوشته است.ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص247.
شکستهای آندلس از جمله شکست سال 614 ه در«قصر ابیدانس»که کمتر از ماجرای«عقاب»نبود و نیز تداوم تهاجم«بنیغانیه»اوضاع متزلزلی را پیش روی خلیفه جوان موحدی قرار داد که در مراکش در حال غفلت،ایام را سپری میکرد.او به جمعآوری گاو علاقه داشت و بر اثر ضربه شاخ گاو در سال 620 ه درگذشت و پس از وی حکومت به عبدالواحدبن یوسفبن عبدالمؤمن رسید.
عبدالواحد که از نوادگان منصور بود،در سن پیری قدرت را به دست گرفت. (1)وزیر«موحّدین»(ابنجامعه)و خواص آنان با وی بیعت کردند (2)و از سراسر مملکتِ«موحّدین»،نامههای بیعت به او رسید و در منابر بهنام او خطبه خوانده شد.ابن ابیزرع،از خلافت عبدالواحد،به عنوان«خلافت منسوخه»نام برده است.چرا که از آغاز خلافت او،جنگ قدرت بین پایتخت آندلسی موحّدین و پایتخت مغربی آنها در گرفت و عادل،پسرِ برادرِ عبدالواحد موفق شد از قدرت شیوخ مراکش به نفع خود استفاده کند.
ابامحمد،عبداللهبن منصور ملقب به«العادل»والی مرسیه،از بیعت با عبدالواحد خودداری کرد. (3)وزیر او ابازیدابن برجان(معروف به الاصفر)که امورِ العادل را اداره میکرد به وی گفت: (4)«تو از عبدالواحد به خلافت شایستهتری(پسر منصور،برادر ناصر و عموی منتصر هستی)»و بدینسان او را برای کسب قدرت تحریک میکرد.عادل،سرانجام در مرسیه اعلام خلافت کرد و شیوخ و فقهای این شهر با او بیعت کردند.والیان شهرهای آندلس نیز،برخی بهطور سری و برخی نیز،آشکارا با وی بیعت کردند.در این بین،کشمکش گستردهای بر سر کسب قدرت بین عادل و ملوک شهرهای آندلس صورت گرفت که منجر به قتل عبدالواحد گردید.عادل،شیوخ موحّدین را در مراکش به بیعت با خود فرا خواند و به آنها وعدههای بزرگ مالی و ولایات شهرها را داد و بدینترتیب آنها را به خود متمایل ساخت.شیوخ موحّدین،به دنبال این وعدهها،عبدالواحد را تهدید به قتل کرده و او را مجبور به استعفا نمودند.وی نیز ناگزیر درخواست آنها را اجابت کرد
و در شعبان سال 621 ه کاخ سلطنتی را ترک کرد؛یک روز پس از این ماجرا،عادل وارد کاخ شد و در حضور شیوخ موحّدین،فقها،با وی بیعت نمودند.سیزده شب پس از آنکه عبدالواحد خود را خلع کرد،به قتل رسید؛او را نخستین خلیفه مقتول بنیعبدالمؤمن دانستهاند.سلاوی،کار شیوخ موحّدین با عبدالواحد را به کاری که ترکها با خلفای عباسی کردند تشبیه کرده است،به گفته او:«این کار شیوخ،زمینه سقوط موحّدین را فراهم کرد».بیعت اول با عادل در پانزدهم صفر 621 ه/مارس 1224 م در مرسیه صورت گرفت و وی پس از آن به«العادل فی احکامالله»ملقب شد؛بیعت دوم با وی نیز،در حضور انبو هی از موحّدین در مراکش،در اواخر شعبان 621 ه صورت گرفت.
در روزهای پایانی حکومت«موحّدین»،همزمان،آندلس و مغرب را شورش فرا گرفت و اقدامات امیر موحدی برای مهار آن بینتیجه ماند؛خلافت مراکش یکپارچگی سیاسی خود را از دست داد و مسئله جانشینی از کنترل شیوخ موحّدین مستقر در مراکش خارج شد.دشمن با استفاده از این موقعیت،جهت تضعیف و نابودی جناح مغربی خلافتِ موحّدین،در کنار جناح آندلسی آن قرار گرفت و کوشید تا شکاف موجود را تا سر حد ممکن افزایش دهد.از این زمان به بعد،دولت قشتاله،همه توان خود را جهت نابودی مراکش انجام داد و از هر صدای مخالفت با مغرب،در آندلس حمایت کرد.
عادل که خود با استفاده از شورش در مرسیه قدرت خلافت را از آن خود کرده بود با شورش شهر بیّاسه در آندلس مواجه شد،ابومحمد عبدالله(بیّاسی)نیز قصد داشت به روش عادل،مقام خلافت را تصاحب کند.ورود قدرتهای مسیحی آندلس به این نزاع،آتش فتنه قدرت،بین خانواده موحّدین را شعلهور ساخت.سید ابوزیدبن ابیعبدالله(برادر بیّاسی)نیز از بیعت با عادل خودداری کرد.شورش ابومحمد عبداللهبن محمدبن یوسفبن عبدالمؤمنبن علی بر علیه عادل و برادر او ابیالعلاء(صاحب بلنسیه،شاطبه و دانیه)سه سال طول کشید و علت اصلی بسیاری از ویرانیها و اضطراب در بخش آندلسی حکومت«موحّدین»شد. (1)بیّاسی در جریان این کشمکشها مجبور شد تا بسیاری
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص205.
از قلاع آندلس را به مسیحیان واگذار کند.ابومحمد بیّاسی،شهر بیّاسه،اطراف قرطبه،جیّان و نیز،دژهای ثغر اوسط را تصرف کرد. (1)خبر بیعت مراکش با عادل،آتش فتنه بیّاسی را بیشتر برافروخت و عادل برای خاموش کردن فتنه بیّاسی،وارد آندلس شد و برادرش(ابیالعلاء)را با سپاهی بزرگ،برای سرکوب بیّاسی فرستاد.آنها بیّاسه را محاصره کردند و بیّاسی مجبور شد با عادل بیعت کند؛ (2)امّا به مجرّد اینکه ابیالعلاء او را آزاد کرد،او بیعت خود را با عادل شکست و با الفونس(شاه قشتاله)هم پیمان شد و در مقابل کمک الفونس،قول داد که بیّاسه و قیجاطه را به او واگذار کند.بیّاسی با این کار،نخستین شخص از موحّدین بود که بدعت واگذاری قلاع و بلاد به مسیحیان را بنیاد نهاد.
الفونس،سپاهی بیست هزار نفری به کمک بیّاسی فرستاد.ابیالعلاء با این سپاه،نزدیک اشبیلیه مصاف داد و شکست خورد و لشکر او توسط فرنگیها غارت شد.عادل که از سرایت فتنه بیّاسی از آندلس به مغرب هراس داشت،جهت مهارِ شورش اعراب در مغرب،برادر خود ابیالعلاء را در برابر تهاجم مسیحیان و بیّاسی تنها گذاشت. (3)
بدینترتیب،عادل،در برابر اعراب با شکست مواجه شد و اوضاع موحّدین در مغرب نیز،همچنان رو به وخامت میرفت:قبایل عرب،عادل را خلع کردند؛برادر او(ابیالعلاء)وقتی خبر خلع عادل را شنید،خود،در آندلس اعلام خلافت کرد؛ (4)اکثر اهالی آندلس به سال 624 ه/1227 م دعوت او را اجابت کرده و با او بیعت کردند و او را«مأمون»لقب دادند. (5)بعد از بیعت آندلس،مأمون نامهای به مراکش نوشت و«موحّدین»را از بیعت اهالی آندلس مطلع ساخت و آنها را به بیعت خود فراخواند. (6)عبدالواحد مراکشی،مأمون را عامل فتنههای مغرب و آندلس،جهت دستیابی به خلافت معرفی کرده است. (7)
در برخی از روایات تاریخی درباره خلع عادل و به قدرت رسیدن ابیالعلاء(برادرش)آمده است که در مراکش،«موحّدین»بر بیعت ابیالعلاء اتّفاق کرده و عادل را مجبور کردند تا خود را خلع کند؛ (1)او امتناع کرد و گفت:«به خدا قسم هرگز بیعت نمیکنم و امیرالمؤمنین میمیرم».موحّدین نیز او را با عمامهاش خفه کردند (2)و مراتب بیعت خود را برای مأمون نوشتند؛اما بعد از اینکه برید،نامه بیعت آنها با مأمون را به آندلس برد،از بیعت خود با مأمون پشیمان شده و آن را شکستند. (3)و به سال 624 ه با یحییبن ناصربن منصور بیعت کردند.اوضاع مغرب و آندلس مضطرب شد و آشوب و فتنه و فساد همهجا را فرا گرفت. (4)
مأمونبن منصور و یحییبن ناصر،در مغرب و آندلس،بر سر میراث خلافت،در مقابل هم قرار گرفتند.«موحّدین»در مراکش با یحییبن ناصر که شانزده ساله بود،بیعت کردند تا مطیع آنان باشد.اعراب«هَسکُوره»و«خِلط»از بیعت با او خودداری کردند.مأمون نتوانست به سرعت خود را به مراکش(پایتخت موحّدین)برساند و یحییبن ناصر با اعراب خِلط و هَسکُوره که در بیعت با مأمون باقی مانده بودند،درگیر شد؛سپاه یحیی در این درگیریها شکست خورد و جمع کثیری از آنان کشته شدند؛یحیی ناگزیر،به مراکش بازگشت و از همکاری ابیزیدبن برجان با عربهای هسکوره و خلط مطلع شد. (5)به دستور او،ابیزید به قتل رسید،و در پی آن اوضاع آشفته شد،قیمتها بالا رفت،ویرانی و فساد،همه مغرب را فراگرفت؛«بنیمرین»در مرزها فعال شدند و«موحّدین»در همه شهرهای خود با شورش مواجه شدند. (6)
گزارش ابنابیزرع،حاکی از فروپاشی دربار موحّدین در این زمان است؛زیرا شیوخ آنان و نیز،خانواده سلطنتی،دیگر قادر به حفظ قدرت نبودند؛او مینویسد:«شیوخ
موحّدین،فرزندان عبدالمؤمن را به بازی گرفتند،بیعت میکردند و میشکستند،خلع میکردند و میکشتند!». (1)با این وصف،شورش،سراسر مغرب و آندلس را فرا گرفت و آندلس در آستانه دوره جدیدی از نظام ملوکالطوایفی قرار گرفت.
به دنبال ضعف دولت موحّدین در مغرب،مدّعیان حکومت (2)و بزرگان خانواده موحّدین،هر کدام در نقطهای از مغرب و آندلس ادعای استقلال کرده و برای پیشبرد کار خود،با واگذاری بخشی از متصرّفات خود،بهویژهدژهای نظامی،از شاه قشتاله کمک میگرفتند؛این وضعیت،ناامیدی و خشم مردم مغرب و آندلس از موحّدین را به دنبال داشت.«بنیهود»در سرقسطه و«بنیالاحمر»در جنوب آندلس،به نزاع برخاستند. (3)به گفته ابنابی زرع:«تا سال 629 ه سراسر آندلس از دایره حکومت موحّدین خارج شد». (4)بروز قیامها و شورشها،در آشفتگی اوضاع این دولت نقش مؤثری ایفا مینمودند؛به عنوان مثال:
1.محمدبن یوسفبن هود،از اعقاب«بنیهود»به سال 626 ه/1227 م در سرقسطه اعلام استقلال کرد و سپاه موحّدین را به سال 625 ه/1227 م در هم شکست و بهنام خلیفه عباسی بغداد خطبه خواند. (5)
2.به سال 626 ه در بلنسیه که یکی از سادات موحّدین بهنام ابوزید حکومت میکرد،با شورش یکی از بازماندگان زیان بن ابیالحملاتبن مدافعبن ابیالحجاجبن سعدبن مردنیش،از خانواده«مردنیش»که خاندانی با سابقه در بلنسیه بودند،روبهرو شد.امیر موحدی در برابر این شورش،تاب نیاورد و به الفونس(شاه قشتاله)پیوسته و مرتد شده و به دست«پاپ»و«شاه آراگون»مسیحی گردید. (6)
1) (1) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص245.
2) (2) .به سال 625 ه در جبال غماره،محمدبن ابیالطوابین الکتافی المتقی شورید و ادعای نبوت کرد؛ر.ک:سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص211.
3) (3) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص215.
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص253.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص213.
6) (6) .همان،ص214.
3.در سال 629 ه،محمدبن یوسفبن نصر(معروف به ابناحمر)در دژ«ارجونه» (1)در اطراف قرطبه شورش کرد و بهنام ابیزکریای حفصی(صاحب افریقیّه)خطبه خواند و اهل قرطبه به اطاعت او درآمدند.
مأمون،هنگامی حکومت را به دست گرفت که خرابی،فتنه،قحطی،گرانی و ناامنی همهجا را فرا گرفته و دشمن بر بسیاری از بلاد آندلس غلبه پیدا کرده بود. (2)عمدهترین مشکل«موحّدین»در این زمان،بحران قدرت در انتخاب خلیفه و رفتار نادرست شیوخ موحّدین با عادل و مأمون بود.
موحّدین در مراکش،عادل را رها کردند و با برادر او(مأمون)بیعت کردند؛اما بلافاصله،بیعت خود را شکسته با پسر برادر او(یحییبن ناصر)بیعت نمودند.خبر بیعت موحّدین،در حالی به مأمون رسید که در اشبیلیه بود؛او بلافاصله دستور داد تا در منابرِ آندلس،مراتب بیعت موحّدین را اعلام کنند و آنگاه خود،به سرعت عازم مراکش شد.در«جزیره خضرا»به او خبر رسید که موحّدین بیعت خود را شکسته و با یحیی بیعت کردهاند.وی بلافاصله با شنیدن این خبر،با شاهِ قشتاله(فردیناند سوم)و شاه لیون ملقب به«قدیس»(سان فرناندو)مکاتبه کرد و سپاهی از فرنگیها درخواست نمود تا با یحیی بجنگد.شاه قشتاله گفت:در صورت پذیرش شرایط،سپاهی اعزام خواهد کرد:از جمله،او باید،ده دژ در اختیار شاه قشتاله قرار میداد (3)و در مراکش،ساخت کلیسا و انجام مراسم مذهبی،قضایی و...را برای مسیحیان بهطور علنی آزاد اعلام میکرد. (4)مأمون،شرایط شاه قشتاله را پذیرفت و او دوازده هزار نیرو در اختیار خلیفه موحدی قرار داد.مأمون با این سپاه به سال 626 ه وارد خاک مغرب شد.این نخستین ورود یک سپاه فرنگی به سرزمینهای اسلامی بود. (5)
یحییبن ناصر(صاحب مراکش)از ترس جنگ با عموی خود(مأمون)به سال 626 ه/1229 م از تونس به تینمّل گریخت.شیوخ موحّدین،با مأمون تجدید بیعت کردند و خبر فرار یحیی را برای او نوشتند.با تأخیر مأمون،یحیی دوباره به مراکش بازگشت و آماده دفاع از شهر شد. (1)سپاه مأمون در بیست و پنجم ربیعالاول سال 627 ه/1230 م وارد مراکش شد.یحیی که خود را آماده دفاع از مراکش کرده بود،شکست خورد و به کوهستان فرار کرد. (2)
مأمون وارد مراکش شد و بر منبر«جامع منصور»در خطبهای،مهدی بنیانگذار دولت موحدی را لعن کرد و عصمت او را منکر شد و اعلام کرد کسی حق ندارد مهدی را معصوم بخواند.او همچنین مهدویّت ابنتومرت را انکار کرد و عیسی علیه السّلام را مصداق«مهدی موعود»دانست. (3)وی آنگاه پس از پایین آمدن از منبر دستور داد تا نام مهدی را از سکهها،نامهها و علایم لشکر حذف نموده و درهمی به صورت دایره ضرب کنند و به زبان بربری اذان بگویند.او هر آنچه را که مهدی سنت کرده بود،بدعت خواند.و دستوراتی را در این خصوص طی نامهای رسمی به موحّدین و پیروان آنها به سراسر مغرب و آندلس نوشت.متن کامل این نامه در کتاب الحلل الموشیة فی اخبار المراکشیة آمده است. (4)این نامه،از متون ادبی مغرب و آندلس محسوب شده و حاکی از تبحّر مأمون در ادبیات عرب است. (5)
مهمترین اقدام مأمون در ورود به مراکش،حذف شیوخ موحّدین از صحنه سیاست بود؛او با این کار،عالیترین رکن قانونگذاری سنتی موحّدین را نابود کرد و در حقیقت،شیشه عمرِ دولت موحّدین را شکست.مأمون سه روز خود را از مردم مخفی نگه داشت؛آنگاه در روز چهارم،شیوخ موحّدین را جمع کرد و در حضور قاضی خود(المکیدی)
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص218.
2) (2) .همان.
3) (3) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص251.
4) (4) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص166،165.
5) (5) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص249.ابنابی زرع،مأمون را فقیه،حافظ حدیث و عارف به قرائتهای قرانی و مسلط به صوت و تلاوت خوش قرآن دانسته است.
که از اشبیلیه آورده بود،گفت:«ای جماعت موحّدین!شما کینه و عناد خود را به ما ثابت کردید و پیمان شکستید و برادران و عموهای ما و...را کشتید»،وی سپس نامه بیعت موحّدین را نشان داده و آن را جلوی آنها پرت کرد. (1)موحّدین شگفتزده شدند و در مقابل او کرنش کردند.مأمون،آنگاه رأی قاضی را در مورد پیمانشکنان درخواست کرد.و سپس دستور داد تا همه شیوخ موحّدین را جمع کردند؛ (2)همچنین به روایتی،به آنان امان داد و باعث شد آنها برای عرض سلام و بیعت شتاب کرده و مجتمع شوند؛وی همه آنها را کشت و به صغیر و کبیر رحم نکرد (3)و سرهای آنها را در دروازههای شهر آویخت. (4)تعداد کشتگان این قتل عام را تا چهار هزار تن نوشتهاند. (5)
کار مأمون،کمر دولت موحّدین را شکست و آنها را مستأصل کرد.وی به نیروهای مسیحی دولت قشتاله اجازه ساخت کلیسایی در وسط مراکش را داد؛همچنین به مسیحیان اجازه داد تا آزادانه به فعالیت بپرازند.مأمون پنج ماه در مراکش بود و سپس به کوهستان«هسکوره»برای جنگ با یحیی رفت و در رمضان سال 627 ه/1230 م او را در محل الکاعه شکست داد.
سال 626 ه عمرانبن منصور در سبته علیه برادر خود(مأمون)شورید و خود را خلیفه خواند و بر خود«المؤید»لقب داد. (6)مأمون،سبته را محاصره کرد.یحیی در این هنگام،از فرصت استفاده کرده و مراکش را تصرف نمود.او کلیسای مسیحیان را ویران و بسیاری از یهودیان مراکش را کشت و وارد قصر مأمون شد و با غنایم زیادی به کوهستان بازگشت؛مأمون محاصره سبته را رها کرده،به مراکش بازگشت.عمران نیز از فرصت بهره جسته و به آندلس رفت و با ابنهود متّحد شد و سَبته را در مقابل المریه به ابنهود
1) (1) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص 252.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص219.
3) (3) .ابنابی زرع،داستان شنیدنی از قتل یک کودک سیزده ساله موحّدین در حالی که به مأمون گفت:من را به سه دلیل نکش...،نقل کرده است؛ر.ک:الانیس المطرب بروض القرطاس،ص252.
4) (4) .الحلل الموشیة این تعداد را چهارده هزار سر نوشته است؛ر.ک:ابنسیماک عامری،الحلل الموشیة،ص165.
5) (5) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص265.
6) (6) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص253.
واگذار کرد. (1)و خود به المریه رفت و در آنجا درگذشت. (2)مأمون نیز با شنیدن این خبر،درحالیکه عازم محاصره سبته بود،در بیست و نهم ذیالحجه سال 629 ه/1232 م بدرود حیات گفت. (3)
عبدالواحد(پسر مأمون)با لقب«الرشید»قدرت موحّدین را در روز دوم وفات پدرش،در اول محرم سال 630 ه در مراکش به دست گرفت؛عبدالواحد(رشید)مانند پدرش با تدبیر و زور به قدرت رسید.رشید از آغاز کوشید تا نام«مهدی»را مجدداً به خطبه افزوده و نقش او را در سکههای طلا و نقره ضرب کند؛او بدینترتیب،همه رسوم موحّدین که پدرش(مأمون)آنها را از بین برده بود دوباره اعاده کرد. (4)مادر رشید،(حباب)فرنگی الاصل بود.افرادی چون کانونبن جرمون سفیانی و شعیببن اوقاریط هسکوری و فرنیسل(سردار سپاه مسیحیان) (5)در مراکش برای عبدالواحد از موحّدین و مردم،با دادن وعدههای مالی و زور شمشیر بیعت گرفتند. (6)عبدالواحد در مراکش مستقر شد.«اعرابِ خلط»و نیز،شعیب ابناوقاریط به سال 631 ه بنای مخالفت با وی را گذاشتند و با یحییبن ناصر بیعت کردند؛اما رشید آنها را سرکوب کرد؛در سال 632 ه وی،یحیی را در«جبال هسکوره»تعقیب کرده و سپس،از آنجا به سوی سجلماسه رفت و آن شهر را تصرّف نمود.با این وصف در سال 632 ه یحییبن ناصر،با اعرابِ خلط و هسکوره،مراکش را در محاصره گرفت و آن را تصرّف کرد و یکی از بزرگان موحّدین(سلطان سید ابوابراهیمبن ابیحفص)ملقب به«ابیحافه»را کشت.با این حوادث،اوضاع پایتخت موحّدین متشنج شد و نظم امور از هم گسیخت.
در سال 633 ه خلیفه(رشید)سجلماسه را به قصد مراکش ترک کرد و اعرابِ خلط با شنیدن خبر عزیمت وی به مراکش،بیعت خود را با یحیی شکستند و یحیی ناگزیر به اعرابِ«معقل»پناه برد؛اما با خیانت آنها مواجه شده و به دست آنان به قتل رسیده و سر او را برای رشید به مراکش بردند.رشید،با ورود به مراکش،رؤسای«خلط»را احضار کرد و آنها را کشت (1)و لشکر آنها را پراکنده ساخت. (2)مسعود حمیدان خلطی به دستور وی به مراکش فرا خوانده شد تا با دولت موحدی صلح کند؛اما جریان صلح،به قتل رهبر اعراب خلط در مراکش منجر شد. (3)در سال 635 ه اهالی اشبیلیه،بیعت خود را با«ابنهود»نقض کردند و با رشید بیعت نمودند. (4)رشید سرانجام در جمادیالآخر سال 640 ه/1242 م در برکهای از باغهای خود در مراکش غرق شد. (5)
انحطاط قدرت«موحّدین»،افزایش تحرّکات مسیحیان در«مدیترانه»و آندلس را به دنبال داشت؛به سال 631 ه/1234 م مسیحیانِ جمهوری جنوا به شهر بندری سبته حمله کرده و شهر را در مدت کوتاهی تصرّف کردند و با اهالی شهر،در قبال پرداخت مبلغ چهارصد هزار دینار صلح کردند. (6)(شاه قشتاله)با استفاده از فرصت جنگ بین«موحّدین»،قرطبه را در بیست و سوم شوال سال 633 ه/1236 م اشغال کرد. (7)او با استفاده از سهلانگاری مسلمین در دفاع از قرطبه،آن را در محاصره گرفت و بعد از محاصره شدید،قرطبه سقوط کرد.در منابع عربی هیچ اشارهای به جزئیات سقوط شهر نشده است.فرناند سوم با ورود به قرطبه،فاصله دستور داد تا در«جامع اعظم»شهر،صلیب برافراشته و ناقوسها را در شهر به صدا در آورند.بدینسان طی مدت کوتاهی،قرطبه
1) (1) .اعراب خلط،تحت تأثیر سم پاشی ابناوقاریط قرار گرفتند؛ر.ک:ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص296،295،294-342.
2) (2) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص255.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص302،301،300.
4) (4) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص229.
5) (5) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص255.
6) (6) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص227؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص346؛ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص185.
7) (7) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص231.
پایتخت سنّتی مسلمین،مهد علم و ادب اسلامی و خاستگاه بسیاری از شخصیتها،فقها و علمای مسلمان سقوط کرد.
پس از فتح قرطبه،دولت قشتاله به سراغ اشبیلیه رفت؛با انتشار خبر سقوط لشکر«موحّدین»در تلمسان به سال 646 ه و قتل سعید(خلیفه موحدی)،تحرّکات مسیحیان در آندلس به بیشترین حد خود رسید.دولت قشتاله به سال 645 ه اشبیلیه را بعد از یکسال و پنج ماه محاصره طولانی فتح کرد و پایتخت مملکت اسلامی در آندلس از اشبیلیه به غرناطه منتقل شد.
بعد از رشید(به سال 642 ه/1248 م)قدرت به علیبن مأمون(المعتضدبالله)رسید. (1)او در ادامه سیاست مأمون،گرو هی از شیوخ«موحّدین»را سرکوب و اموال آنها را مصادره نمود.از مهمترین حوادث دوران او،شدّت گرفتن تحرّکات«بنی مرین»بود که در زمان مأمون به قصد براندازی دولت«موحّدین»ظهور کردند؛آنان با اعراب،برعلیه موحّدین متّحد شدند. (2)سعید،در سال 642 ه/1245 م مراکش را برای سامان دادن به اوضاع مغرب و به قصد سجلماسه ترک کرد. (3)
او در نزدیکی فاس،با«بنیمرین»پیمان صلح موقت بست؛اما آنان بلافاصله در سال 643 ه پیمان صلح خود را نقض کردند (4)و امیر ابوبکربن عبدالحق مرینی،مکناسه را تصرّف کرد و با امیر حفصی(ابوزکریا)،بنیانگذارِ«دولت حفصی»که در تونس اعلام حکومتی مستقل از موحّدین کرده بود،بیعت نموده و خلع موحّدین را اعلام نمود.اهالی اشبیلیه و سبته نیز پیمان خود با موحّدین را شکستند و با امیر ابوزکریای حفصی بیعت کردند.حفصیان با استفاده از وضعیت متزلزل مراکش،خود را وارث حقیقی خلافت موحّدین معرفی نمودند؛امیر حفصی،به سمت مغرب پیشروی کرد و تلمسان را گرفت.
جد ملوک بنیزیان(یغمراسنبن زیان)نیز با او بیعت کرد.در این هنگام ابوزکریا،خود را برای فتح مراکش و تکیهزدن بر کرسی خلافت مراکش آماده میکرد.
در ایام خلیفه موحدی(سعید)؛ولایات دولت«موحّدین»یکی پس از دیگری فرو ریخت:ابنهود،آندلس را بهنام خود کرد؛ابن ابیحفص در افریقیّه اعلام استقلال نمود؛ابناحمر در غرناطه،سلسلهای جدید تأسیس کرد؛«بنیمرین»شهرهای مغرب اقصی را تصرف نموده و پایتخت موحّدین را گرفتند و«بنیزیان»در مغرب اوسط به قدرت رسیدند.خلیفه موحدی در 645 ه مراکش را ترک کرد؛هدف او به ترتیب:سرکوب«بنیمرین»و سپس سرکوب یغمراسن در تلمسان و در نهایت ابنابی حفص در افریقیّه بود.او ابتدا به سمت مکناسه رفت و در«حصن تازا»با جماعت«بنیمرین»روبهرو شد؛آنها قدرت مقابله با خلیفه موحدی را نداشتند،امیر ابوبکربن عبدالحق مرینی،نزد سعید آمد و از او خواست تا به مراکش برگردد و کارِ یغمراسنبن زیان را به او بسپارد. (1)سعید،با وزرای خود مشورت کرد و آنها به او گفتند:«چنین نکن،چون زناتی برادر زناتی است و او را خوار و تسلیم نمیکند»؛لذا سعید به ابوبکر نامه نوشت و از او خواست تا جماعتی از قوم خود را به عنوان نیروی کمکی،به سپاه موحّدین ملحق کند.ابوبکر پانصد تن از قبایل«بنیمرین»را با سپاه موحّدین همراه کرد.
سپاه موحدی از تازا،راهی تلمسان شد.یغمراسن،با شنیدن خبر لشکرکشی سعید در«قلعه تامزردکت»پناه گرفت؛فقیه حزرون و وزیر یغمراسن با هیئتی جهت مذاکره،نزد سعید رفتند و از او درخواست عفو و امان کردند و عنوان کردند که آمادهاند حاجات او را برآورده سازند؛ (2)اما خلیفه موحدی درخواست آنها را نپذیرفت و گفت:«باید خود یغمراسنبن زیان برای اعلام اطاعت نزد او بیاید».این امر بر یغمراسن،گران آمد؛سپاه سعید،در اواخر صفر سال 646 ه/1248 م«قلعه تامزردکت» (3)را در محاصره گرفت این محاصره سه روز طول کشید؛روز چهارمِ محاصره،سعید،به صورت ناشناس،اطراف قلعه را دور زد تا راهی برای نفوذ به آن پیدا کند.یکی از سربازان«بنیعبدلواد»(یوسف شیطان)از فراز
دیوارهای قلعه،خلیفه(سعید)را شناخت و با نیزهای او را از پا در آورد. (1)
خبر قتل سعید،باعث آشوب در لشکر موحّدین شد.جسد سعید را در«مقبره ابیمدین»در تلمسان به خاک سپردند.سپاه موحّدین پراکنده شده و بنیعبدالواد صاحب غنایم زیادی شدند:مصحف عثمان و گردن بندی گرانبها متشکل از دویست قطعه یاقوت و دُرّ،از جمله این غنایم بود.خبر شکست لشکر موحّدین در تلمسان به گوش«بنیمرین»رسید.آنان از فرصت استفاده کرده،در مکناسه و اطراف تازا دست به شورش زده و عبداللهبن سعید را کشتند و رباط را تصرّف کردند (2)و این از نخستین فتوحات«بنیمرین»بود؛آنان پس از این پیروزی،شهر فاس را نیز تصرّف کردند. (3)باقیمانده موحّدین خود را به مراکش رسانده و با ابوحفص،عمر المرتضی پسر ابیابراهیمبن یوسفبن عبدالمؤمن بیعت کردند. (4)مرتضی،پیش از این و الی«رباط الفتح»در سلا بود. (5)
شیوخ موحّدین در«جامع منصور»جمع شدند و مسؤلیت خلافت موحدی را به ابوحفص عمر،سپردند. (6)او به سرعت به سمت مراکش حرکت کرد؛در راه،شیوخ عرب نیز با او بیعت کردند و او را به«مرتضی»ملقب ساختند. (7)مهمترین مسئله دولت موحدی،«خروج بنیمرین»و قدرتطلبی آنها بود.آنها بر مکناسه،رباطِ تازا و...مسلط شدند و در 647 ه/1249 م فاس را نیز گرفتند. (8)مرتضی با ارسال سپاهی بلاد«رباط فتح»را در 650 ه پس گرفت.او سه سال بعد در 653 ه با سپاهی از هشتاد هزار«موحّدین»،عرب،ترک،
1) (1) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص238.
2) (2) .همان،ج3،ص239.
3) (3) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص293،292،291
4) (4) .ابن ابی زرع فاسی،الاستقصاء،ج3،ص243.
5) (5) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص258.
6) (6) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص240.
7) (7) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص288.
8) (8) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص244.
اهالی آندلس و فرنگیها به سوی فاس لشکر کشید. (1)شکوه و عظمت«بنیمرین»،سپاه بزرگ موحّدین را که در حومه فاس اردو زده بودند مرعوب نمود. (2)در این بین،حادثهای باعث به هم ریختن اردوگاه موحّدین شد:اسب یکی از سربازان بنیمرین،به سوی چادرهای اردوگاهِ سپاه موحّدین فرار کرد؛مردم به دنبال اسب دویدند تا آن را بگیرند؛این حادثه باعث آشوب در اردوگاه موحّدین شد؛لشکر موحّدین،به تَوهّم اینکه بنیمرین به آنها شبیخون زدهاند،بنای فرار گذاشتند؛اوضاع لشکر متشنج شد و نیروهای موحّدین از هر سو گریختند و عقب نشینی کردند. (3)ابوبکربن عبدالحق با شنیدن این خبر،بلافاصله به لشکر موحّدین حمله کرده و آن را غارت نمود.مرتضی با گروه اندکی از شیوخ موحّدین و فرنگیها وارد مراکش شد.به سال 654 ه ابوالقاسم عزفی در سبته اعلام استقلال کرد (4)و در 655 ه،«مرینیها»سجلماسه را تصرّف کردند و آنگاه به فرماندهی یعقوببن عبدالحق وارد تامسنا شد.مرتضی،در سال 660 ه لشکری از موحّدین را به سوی تامسنا فرستاد؛اما نیروهای موحّدین در اثر خیانت اعراب از بنیمرین شکست خوردند.بنیمرین در پی این نبرد به سمت مراکش پیشروی کرده و درگیری با موحّدین به اطراف مراکش(پایتخت در حال احتضار موحّدین)کشیده شد؛در این هنگام عبداللهبن یعقوببن عبدالحق مرینی درگیرودار جنگ به قتل رسید و با کشته شدن وی،جنگ خاتمه یافته و بنیمرین،اطراف مراکش را ترک کردند. (5)
یکی از سرداران مرتضی بهنام ابیالعلا،معروف به«ابیدبوس»(چون همواره سلاح دبوس حمل میکرد به این نام ملقب شد) (6)از خانواده بنیعبدالمؤمن،در جریان توطئهای،به یعقوببن عبدالحق پیوست؛برخی از وزرای مرتضی با ابیدبوس مکاتباتی داشتند و او
را از اوضاع مراکش مطلع ساختند و از او خواستند تا از فرصت استفاده کند. (1)
یعقوب از او استقبال کرد؛ابیدبوس از یعقوب خواست تا او را در جنگ با مرتضی یاری کند.یعقوب فتح مراکش را برای ابیدبوس تضمین کرد؛ (2)به این شرط که نیمی از اموال سلطان بعد از فتح متعلق به او باشد. (3)بدینترتیب،امیر یعقوب،پنج هزار نیرو از قبایل بنیمرین با تدارکات کافی در اختیار ابیدبوس قرار داد و اعراب«جشم»هم در راه به او پیوستند.سپاه ابیدبوس در نزدیکی سلا،نامهای به مرتضی و جمیع موحّدین مراکش نوشت و آنها را به بیعت با خود دعوت کرد.در بین راه،قبایل«صنهاجه»و اعراب«هسکوره»،به او پیوستند.
ابی دبوس به همراهی اعراب«سفیان»،«بنیجابر»و«اروه»به سرعت راهی مراکش شد،شهر از مدافعین و نگهبانان خالی بود؛چرا که مرتضی از حرکت سریع ابیدبوس به سمت مراکش غافل بود.ابیدبوس در اغمات(نزدیک مراکش)اردو زد و شهر را در محاصره گرفت (4)و در بیست و یکم محرم سال 665 ه ناگهان وارد شهر شد و به سرعت کاخ سلطنتی موحّدین را تصرّف کرد (5)و لباس سلطنتی به تن کرد.مرتضی،وقتی ابیدبوس را در لباس سلطنتی دید،گریخت و اندکی بعد،به دست یکی از وزرای ابیدبوس در دهم ربیعالآخر سال 665 ه بیست و چهارم اکتبر 1266 م کشته شد. (6)
جمیع موحّدین با ابیدبوس(الواثق بالله و المعتمد علیالله)در سیزدهم محرم 665 ه در محل«جامع منصور»بیعت کردند. (7)خبر سقوط مراکش به امیر یعقوببن عبدالحق رسید؛او نامهای به ابیدبوس نوشت و و اجرای شروطی که او متعهد شده بود را خواستار شد.ابیدبوس در پاسخ،او را همچون یکی از عمّال خود مخاطب ساخته و
نوشت:«شاکر سلامتی خود باش و مراتب بیعت خود را اعلام کن،وگرنه آنچه در اختیارداری از تو سلب خواهد شد». (1)
پیمانشکنی ابیدبوس باعث شد تا یعقوببن عبدالحق،با جماعتی انبوه از«بنیمرین»و نیروهایی که از مغرب به او پیوسته بودند به مراکش لشکرکشی کند.در نزدیکی مراکش،ابیدبوس از مواجهه با او خودداری کرد و به کاخ سلطنتی خود پناه برد؛یعقوب،چند روز مراکش را در محاصره داشت.ابیدبوس درحالیکه در محاصره بود،نامهای به رقیب یعقوب(صاحب تلمسان)،یغمراسنبن زیان نوشت و با ارسال هدیهای ارزشمند از او خواست تا با تهاجم به فاس،یعقوب را از تصرف مراکش منصرف کند.یغمراسن نیز،بلافاصله به فاس حمله کرد و آتش فتنه را برافروخت.خبر تهاجم بنیزیان به فاس به یعقوب رسید.او بلافاصله محاصره مراکش را رها کرد و در شعبان 666 ه به یغمراسنبن زیان حمله کرده و سپاه او را تار و مار کرد و دوباره خود را به مراکش رساند و شهر را محاصره نمود.
محاصره مجدد مراکش،دولت موحّدین را که همه استوانههای قدرت خود در سراسر مغرب و آندلس را از دست داده بود با سقوط حتمی مواجه ساخت.ابیدبوس که خود،در کشتن فرزندان مرتضی(خلیفه پیشین)درنگ نکرده بود، (2)مستأصل شده و کار بر«بنیعبدالمؤمن»دشوار گردید.ابیدبوس و وزرای او،ناگزیر برای جنگ از مراکش خارج شدند و در مدت کوتاهی،لشکر موحّدین شکست خورده و ابیدبوس کشته شد. (3)یعقوب در اول محرم سال 668 ه/1269 م مراکش را فتح کرد. (4)شیوخ موحّدین از مراکش به«کوهستان تینمل»گریختند و با برادر مرتضی(اسحقابن ابیابراهیم)بیعت کردند.او تا سال 674 ه در کوهستان تینمل خلیفه طفیلی موحّدین بود ولی سرانجام در 674ه«بنیمرین»او،فرزندان،حواشی و خواص وی را به قتل رساندند.با قتل آنها دولت بنیعبدالمؤمن(موحّدین)بعد از صدو بیست و پنج سال حکومت منقرض شد. (5)
خلافت:در رأس هرم قدرت«موحدین»،مقام«خلافت»و سلطنت قرار داشت.امرای موحّدین خود را«خلیفه»و«امیرالمؤمنین»مینامیدند (1)و از آغاز،رقبای سرسختی برای خلافت عباسی بودند.ابنتومرت با سفر به بغداد،متوجه ضعفِ خلافت عباسی شده بود و مشروعیت دعوت اصلاحی او نیز برای شروع و تداوم،به قدرت خلافت نیاز داشت (2)و در حقیقت،عبدالمؤمنبن علی(یار و همراه ابن تومرت)بعد از مرگ ابنتومرت در اجرای وصیت وی،اعلام خلافت کرد. (3)مشروعیت قدرت ابنتومرت(بنیانگذار موحّدین)براساس ادعای«مهدویّت خاصّه»بود.از او به عنوان«مصلح دینی»یاد کردهاند؛او مبدأ قدرت خود را«امر به معروف و نهی از منکر»قرارداد؛بزرگترین«منکر»در نزد او«مرابطین»و بزرگترین معروف که به آن دعوت میکرد،«توحید»و«ایمان به مهدی»بود؛لذا دولت خود را دولت«موحّدین»نامید. (4)
دولت موحّدین و سلطه سیاسی آن،براساس نوعی دعوت دینی حاصل شد که مایههای استحکام و بقای خود را از ایمان دینی طبقات موحّدین میگرفت.ابنتومرت،برای حفظ استحکام ایمان مؤمنین و طرد شکاکان به مهدویّتِ خود،برنامه«تمییز»(تفکیک اقشار و طبقات مختلف مردم از یکدیگر)را اجرا کرد.برنامه تمییز،با چالش بزرگی در جامعه غرب اسلامی همراه بود؛چنانکه برخی از مورخان به هزینه خونین انجام این برنامه اشاره کردهاند.
بشیر ونشریسی، (5)مردم مخالف را با عنوان«منافق»و«خبیث»از صف«موحّدین»جدا میکرد. (6)او مخالفین را«اهل نار»و موافقین را«اهل بهشت»معرفی مینمود. (7)جانشین
ابنتومرت نیز،مشروعیت خود را از قدرت دینی که از ابنتومرت به ارث برده بود،کسب کرد.او خلافت را در خاندان خود موروثی کرد و مشروعیت خلفای بعد از او،براساس رویه سلطنت موروثی محقق شد.عبدالمؤمن (1)از اینکه ولیعهدی برای خود انتخاب کند ابا مینمود و از شیوخ موحّدین،پروا و خوف داشت. (2)تفویض قدرت از طریق«بیعت خاصّه»در حضور شیوخ موحّدین،فقها،علما و بزرگان مذهب و«بیعت عامّه»در حضور جماعت صورت میگرفت. (3)خلفای موحدی،افرادی از شیوخ موحّدین را به عنوان نایب خود انتخاب میکردند که در موارد ضروری جانشین آنها میشد. (4)
نخستین خلیفه موحدی(عبدالمؤمنبن علی)با استقرار حکومت،علاقمند به حفظ قدرت در خانواده خود بود؛او علیرغم اکراه شیوخ موحّدین از این کار(که تبدیل حکومت از خلافت به سلطنت نوعی تجرّی از اصول دعوت موحّدین است)؛خلافت را بین فرزندان خود حفظ کرد درحالیکه ابنتومرت بنیانگذار دولت موحّدین،براساس شایستگی دینی و علمی و به عنوان مصلح دینی،قدرت را به دست گرفت.البته به گفته برخی از محققین،عبدالمؤمن،باانگیزه حفظ وحدت دولت موحّدین که برای جهاد در آندلس ضرورت داشت،دست به این کار زد. (5)
ولایتعهدی به اولاد بزرگتر میرسید و ولیعهد از پیش،برای احراز مقام ولایتعهدی آمادگی لازم جسمی،علمی و دینی را کسب میکرد. (6)عزل ولیعهد به دست سلطان بود.برای نمونه،ابتدا پسر بزرگ عبدالمؤمن(محمد ولیعهد شد؛اما عبدالمؤمن او را به خاطر فساد اخلاقی(به جرم شراب خواری) (7)پس از چهل و پنج روز ولایتعهدی عزل کرد و برادر او یوسف را ولیعهد نمود.خبر ولایتعهدی،به ولایات،
به صورت کتبی ارسال میشد و آنها هم با ارسال نامه،بیعت خود را اعلام میکردند. (1)
قدرت واقعی در دولت موحّدین در اختیار خلیفه موحدی بود و وزرا،عهدهدار امور مختلف اداری،مالی و سیاسی میشدند.وزارت دولت موحّدین در قبیله و خانواده خاصی منحصر میشد.خانواده«بنیجامع»و قبیله«هنتاته» (2)که نقشی اساسی در تأسیس دولت موحّدین داشتند،مقام وزارت را به عهده میگرفتند. (3)به طبیب مخصوص دربار موحّدین، (4)شیخ قبیله و کتّاب نیز،عنوان«وزیر»اطلاق شده است. (5)کاتب در همه امور دولتی دخالت میکرد. (6)وزرا از بین کاتبان ماهر انتخاب میشدند.احمدبن عطیّه،نخستین وزیر،به معنای مصطلح«وزارت»، (7)از ادبا و فقهای عصر موحدی و کاتب مخصوص و وزیر بهنام دولت موحّدین بود. (8)وزرا از منتسبین به خانواده خلافت (9)و از بین طبقه عشره که متکفّل امور مهم در دولت موحّدین بود،انتخاب میشدند. (10)در عصر ابنتومرت،گزینش وزرا،براساس طبقات موحّدین بود؛اما در عصر عبدالمؤمن،دایره گزینش وزرا از بین طبقات موحّدین،قبیله و خانوادهای معین،فراتر رفت و ملاک انتخاب،وجود برخی شایستگیها در شخص وزیر بود. (11)
نظر به قدرت وزارت،گاهی اوقات وزرا در دولت موحّدین استبداد میورزیدند (12)و
1) (1) .همان،ص88.
2) (2) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص275.
3) (3) .حرکات،المغرب عبر التاریخ،ج1،ص317.
4) (4) .وزیر علیبن زهر،سالها طبیب مخصوص عبدالمؤمن بود.
5) (5) .عمرو موسی،الموحدون،ص156؛ابن سعید مغربی،اختصار القدح،ص98.
6) (6) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص105،102.
7) (7) .عمرو موسی،الموحدون،ص154.
8) (8) .ابن ابّار،اعتاب الکتاب،ص226.
9) (9) .عمرو موسی،الموحدون،ص157.
10) (10) .ابن قطان،نظم الجمان،ص124.
11) (11) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص96.
12) (12) .عمرو موسی،الموحدون،ص160.
بهطور مستقل،عهدهدار امور دولت میشدند. (1)وزیر اباسعیدبن جامع(وزیر سلطان ناصر موحدی)،امور سلطنت را به دست گرفت؛او شیوخ موحّدین را از اطراف خلیفه دور کرد و نامههای وارده از آندلس را از چشم خلیفه دور نگهداشت (2)این کارِ وزیر،منجر به ماجرای شکست«عقاب»در آندلس شد که زمینه سقوط موحّدین را فراهم ساخت.وزرا،وظایف مالی(اشغال)وظایف نظر در مظالم و اداره مستقل برخی از اقلیمها را بر عهده داشتند.ابنخلدون منکر وجود مقام«حاجب»در دولت موحّدین است؛با این حال،برخی از منابع به ابعاد آن در دولت موحّدین در زمان خلیفه عبدالمؤمن،و یوسفبن عبدالمؤمن اشاره کردهاند. (3)
دولت موحّدین در مغرب،به شش اقلیم تقسیم میشد:1.فاس؛2.سجلماسه؛3.سوس؛4.تلمسان؛5.صحرا؛6.طنجه و سبته.موحّدین،تقسیمات اداری آندلس را براساس تقسیمات دوره«مرابطین»حفظ کردند. (4)به جز سرقسطه که از دست مسلمین خارج شد.در دوره موحّدین ولایت مستقل«الغرب»پدید آمد. (5)انتخاب و الیان،طی مراسمی خاص و از طریق مشاوره خلیفه،با خواص دربار خود صورت میگرفت.خلفای موحدی،همراه هر و الی،جماعتی از شیوخ موحّدین را به عنوان هیئت مشاوره و الی میفرستادند.خلیفه در کنار این گروه مشورتی،گرو هی کاتب نیز میفرستاد. (6)والیانِ شهرها از بین خانواده عبدالمؤمن و از بزرگان موحّدین و فرزندان آنها انتخاب میشدند. (7)بنابه رسم اداری موحّدین،جهت کنترل و الیان و جلوگیری از استبداد آنها،آنان را بین شهرهای
مختلف جابهجا میکردند،ولایت شهرها به ترتیب به افرادی از موحّدین با عنوان«سید»و«شیخ»میرسید. (1)
موحّدین،دیوانهای متعددی برای انجام امور اداری خود تأسیس کردند.در دیوان انشا،نخبگان کتّاب مغرب و آندلس،به کتابت و توقیع نامههای خلفا مشغول بودند. (2)دیوان جیش نیز،مشتمل بر دیوان عسگر و دیوان تمییز میشد؛ (3)از جمله مسؤلیتهای دیوان تمییز،تنظیم نیروهای موحّدین،پیش از جنگ بود؛کاتب دیوان تمییز،اسامی افراد،فرقهها و دستههای مخصوص آنها را ثبت میکرد؛چند کتّاب جیش(هورانی-طوسی) (4)امور سپاه یعقوب موحدی را ثبت میکردند.وجود دو دیوان در امور نظامی که مسائل مالی و جنگ را به عهده داشتند،نشان میدهد امور نظامی برای آنها در درجه نخست اهمیت قرار داشت. (5)
«دیوان برید»از جمله دیوانهای خاص دولت موحّدین بود که به دلیل مکاتبات زیاد دربار موحدی،بهویژهبین مغرب و آندلس و نیاز به سرعت در انتقال نامهها در دوره موحدی،دیوان مستقل برید از رشد فوقالعادهای برخوردار شد.برید دوره موحدی شب و روز و در دریا و صحرا با نظم و سرعت در کار انتقال نامهها بود.منصب«رقاص» (6)نقشی اساسی در ارسال نامههای سلطنتی،بهویژهدر ایام جنگ داشتند. (7)عبدالمؤمن،خلیفه اولِ موحدی،اصلاحاتی را در نظام برید انجام داد.به دلیل سوء استفاده،برخی از رقاصها از مقام خود،آنان خرج روزمره خود را از مردم طلب میکردند؛به همبن منظور،عبدالمؤمن،اصلاحاتی را جهت کنترل مقام«رقاص»انجام داد و با سه شرط امنیت این کار را تأمین کرد:
1.انتخاب اهل ثقه و درستکار در امر برید؛
2.همراه ساختن آذوقه و مایحتاج سفر رقاصها؛
3.اعمال مجازاتهای گوناگون در مورد رقاصهای خلافکار. (1)
حداکثر سرعت برید در دوره موحدی به حدی بود که رقاص،فاصله مرسیه در جنوب شرق آندلس تا مراکش را در شانزده روز طی میکرد. (2)
در غرب اسلامی،مسئول این شغل،«صاحب شرطه»یا«صاحب اللیل»یا«عریف»نامیده میشد و معاونِ حاکم و اصحاب مظالم در اقامه حدود،و تعازیر و احضار اشخاص و مجری اوامر قاضی بود. (3)
«شرطه»از مشاغل مهم اداری عهد موحّدین بود و رجال بلند پایه موحّدین عهده دار آن میشدند.شرطه نقش بسیار اساسی در نابودی راهزنان در عهد موحّدین ایفا کرد. (4)
بدنه اصلی سازمان قضایی موحّدین از قضات مغربی تشکیل شده بود.خانوادههای معروفی چون:خانواده تادلی امر قضاوت را در اختیار داشتند.در کنار قضات مغربی،قضات آندلسی و گاهی قضات مصری در دوره موحّدین عهده دار امر قضا بودند. (5)در رأس سازمان قضایی،«قاضی الجماعه»قرار داشت که در پایتخت مستقر بود. (6)این قاضی،بر جماعت قضات سلطه داشت و تعیین قضات شهرها،بهویژهشهرهای بزرگ به عهده او بود.دایره وظایف قضات،شامل امور حسبه و تعیین محتسب نیز میشد. (7)خلفای موحّدین،به سنّت مرسوم سازمان قضایی مسلمین،مجالس بزرگ مظالم را در یکی از روزهای هفته ترتیب میدادند (8)و خلیفه یا و الی مظالم،خود در این جلسه شرکت میکرد و به شکایات مردم گوش میداد. (9)
1) (1) .ابن قطان،نظم الجمان،ص163.
2) (2) .عمرو موسی،الموحدون،ص166.
3) (3) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص153.
4) (4) .همان،ص154.
5) (5) .همان،ص159،158،157،156.
6) (6) .عمرو موسی،الموحدون،ص199.
7) (7) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص167.
8) (8) .عمرو موسی،الموحدون،ص205.
9) (9) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج4،ص80.
پژوهشگران غرب اسلامی،دوره ظهور«مرابطین»تا عصر منصور موحدی(610ه)را عصر شکوفایی اقتصادی مغرب قلمداد کردهاند. (1)امنیت رونق اقتصادی مغرب در عصر موحّدین تا حدود زیادی مرهون نظام گسترده مالی(دیوان أشغال،المخزن)موحّدین بود.نحوه اداره معاملات و روابط اقتصادی،توسط مأموران اداره مالی،به شکلی بود که در رشد حرکت اقتصادی شهرهای مغرب،تأثیر مستقیم داشت؛فاس،تلمسان،تادلا،سبته،طنجه،مراکش و سوس از مناطق عمدهای بودند که رشد اقتصادی عصر مرابطین و موحّدین را تجربه کردند.
علاوه بر دیوان سنتی مالی که در دوره مرابطین در مغرب و آندلس وجود داشت، (2)موحّدین در کنار آن«دارالاشرف»را تأسیس کردند، (3)در هر شهر نیز،دیوان مالی مخصوص آن شهر وجود داشت.دارالاشرف،مخصوص نظارت و اشراف بر مناطق مالی بود و شخص«مشرف»بر آن،ریاست میکرد.ابیعمرانموسی،مسئول دارالاشرف مراکش بود. (4)کارمندان امور مالی،تحت مراقبت شدید دستگاه دولت موحّدین بودند.مشرفِ به عنوان«مفتّش عام دیوان مالی»در شهرهای مغرب به همه امور مالی و معاملات نظارت میکرد.«متولی المجابی»و«متولی المستخلص»،از جمله کارگزاران بلند پایه اداره مالی در دوره موحّدین بودند.مشرِفین نیز،زیر نظر خلیفه موحّدین بودند؛منصور در سال 584 ه مشرِف شهر مرسیه را معاقبه و بهدلیل سوء تصرف مالی به شلاق محکوم کرد که مشرِف این شهر در اثر شدّت جراحات،از دنیا رفت. (5)
«خراج»،«زکات»،«جزیه»و مالیاتهای مختلف و غنایم و عواید حاصله از مصادره اموال،از جمله منابع مالی دولت موحّدین بودند.از جمله سیاستهای دولت موحّدین که پیشرفت فوقالعادهای پیدا کرد،سیاست آنها در جمع اموال بود.مورخین،خلفای موحّدین،
از جمله یوسفبن عبدالمؤمن و پسر او منصور موحدی را در این خصوص ستودهاند.
خلفای موحّدین،با تکیه بر فتوای علمای عصر خود و نیروی نظامی،زمینهای مرابطین را زمینهای اهل کفر دانسته و بر آن خراج نهادند.و طبق فتوای ابیحنیفه بر آن دسته از اراضی که اهالی آن اسلام آورده بودند(مانند زمینهای مغرب اقصی)نیز،خراج نهادند. (1)به گفته محققین (2)عبدالمؤمنبن علی به علت جهاد در آندلس و شورشهای دائم داخلی،نیاز به تأمین هزینه سنگین جنگ داشت؛لذا مجبور بود با اتّخاذ چنین سیاست مالی،هزینههای مزبور را تأمین کند.دولت دینی موحّدین،تبلیغات گستردهای درباره زکات داشت.خلیفه عبدالمؤمنبن علی،مانع زکات را مانند مانع سایر فرایض محسوب میکرد و او را مستحق مجازات مرگ میدانست.موحّدین از نقود،زیورآلات،هر نوع حبوبات،روغن زیتون،خرما،کشمش،حاصل تجارت و نیز از معادن زکات اخذ میکردند. (3)
از جمله علل ظهور دولت موحّدین،لغو نمودن بسیاری از مالیاتهای غیرشرعی بود که مرابطین از مردم میگرفتند.ابنتومرت و خلیفه عبدالمؤمنبن علی با صدور دستورالعملهای متعدد،انواع مالیاتهای غیرشرعی را لغو میکردند.از جمله این احکام،نامه صادره از ابنتومرت به سال 543 ه از تینّمل خطاب به جمیع طلاّب،مشیخه و اعیان و همه مردم آندلس بود که در آن آمده بود:«...برای ما مطالبی در امر مغارم،مکوس،قبالات و تحجیر المرسی (4)و موارد دیگر از این قبیل ذکر کردهاند؛ما آنها را از بزرگترین گناهان کبیره میشماریم». (5)
نامه دیگر از عبدالمؤمنبن علی به سال 547 ه است که در آن مالیاتهای غیرشرعی مانند انواع مکوس،قبالات و مغارم،حرام و گناه شمرده شد و و الیانی که آنها را اخذ میکردند،از اشقیا قلمداد شدهاند.یوسفبن عبدالمؤمن نیز همین سیاست را در کاستن
مالیاتها و الغای مالیاتهای غیرشرعی ادامه داد.او اخذ قباله از یکی از پلهای اشبیلیه را به سال 567 ه الغا کرد. (1)
غنایم جنگی از جمله منابع درآمد سرشار موحّدین بود.سقوط مرابطین و چند جنگ بزرگ موفقیتآمیز با مسیحیان در آندلس،انبو هی از غنایم را نصیب موحّدین ساخت. (2)غنایم جنگ«الارک»،به گفته مقری شصت هزار دروع فرنگی،تعداد غیرقابل شمارش از چهارپایان مختلف،سیزده هزار اسیر،صد و چهل و سه هزار خیمه،شش هزار اسب،هفتاد هزار سلاح و...بود.
محاسبه و مراقبه خلفای موحّدین از کارگزاران،والیان و طبقه کارمندانِ دیوان مالی،موارد متعددی از مصادره اموال کارگزاران عالیرتبه دولت را به دنبال داشت. (3)مصادره اموال محمدبن عیسی(مشرف اشبیلیه)،به سال 576 ه به امر خلیفه یوسفبن عبدالمؤمن و مصادره و محاسبه اموال عمّال فاس،مکناسه و چند شهر دیگر،به سال 579 ه چهارصدو شصت هزار دینار عاید خزانه دولت موحّدین کرد. (4)به سال 585 ه خلیفه منصور موحدی،اموال علی ابنسنان و در سال 593 ه اموال ابیسلیمان داوودابن ابیداوود را در اشبیلیه مصادره کرد.همچنین در همین سال،از اموال اباعلی عمربن ایوب که مسئول دیوان مالی بود،پانزده هزار دینار مصادره شد؛منصور سپس این دو کارگزار را زندانی کرد.در 593 ه منصور موحدی اموال صاحب دیوان اعمال،افریقیّه را نیز مصادره کرد. (5)
عمده درآمدهای دولت موحّدین در جهاد آندلس هزینه میشد.انبوه نیروهایی که در این نبردها شرکت میکردند،مخارج هنگفتِ نظامی را برای موحّدین به همراه داشت.چنانکه در یکی از لشکرکشیهای موحّدین به آندلس،شصت هزار نیروی نظامی حضور داشتند و همزمان ده هزار نیروی نظامی در مراکش مستقر بودند.پرداخت حقوق به قبایل تحت پوشش موحّدین که با آنها همکاری نظامی میکردند،حاکی از میزان بالای هزینه
نظامی موحدین است. (1)آنها حقوق منظم به نظامیان و کارگزاران دولت خود پرداخت میکردند.«مرتبات»و«ارزاق»از جمله هزینههای دولت بود.«مواسات»،«احسان»،«برکات» (2)از جمله انواع نفقاتی بود که دولت به نیروهای نظامی خود پرداخت میکرد.وزرا،رجال دربار،اطرافیان سلطان،فقها،قضات و طلاب؛حقوق ماهیانه خود را از دربار موحدی دریافت میکردند.طلاب،گرو هی از فرزندان قبایل مورد اعتماد موحّدین بودند (3)که عبدالمؤمن آنها را در مدرسه خاصی گردآورده و آنها را جهت اداره امور اداری بلاد تربیت میکرد (4)و در حقیقت این گروه بدنه اصلی دستگاه اداری دولت موحّدین را تشکیل میدادند.
هزینههای ساختمانی و تعمیرات،از اقلام عمده مخارج دولت بود.فقهای موحدی در مغرب و آندلس،اقدامات گستردهای در عمران و شهرسازی انجام دادند.نخستین خلیفه،عبدالمؤمن،شهر جبلالطارق در آندلس را ساخت و آن را شهر«فتح»نامید.بنای«جامع اشبیلیه»بهوسیله یوسفبن عبدالمؤمن هزینه هنگفتی داشت. (5)در مناره جامع اشبیلیه صد هزار دینار طلا بهکار رفت. (6)کاخ و ابنیه تفریحی متعددی،اعم از باغها و بستانها در مغرب و آندلس ساخته شد.هزینه روزانه بیمارستان موحّدین در مراکش سی دینار و مخارج سالیانه آن یازده هزار دینار بود. (7)اقطاعات و هدایا از جمله هزینههای بزرگی بود که این دولت متحمل میشد. (8)
مراکش و فاس،از مهمترین شهرهای محل ضرب سکه در دوره موحّدین بود.ابنتومرت،شکل جدیدی از سکه مربع شکل را در غرب اسلامی معمول کرد.در جوانب
1) (1) .همان،ص211،210؛سعدالله،تاریخ الجزایر الثقافی،ج2،ص226.
2) (2) .قلقشندی،صبح الاعشی،ج5،ص141،140.
3) (3) .عمرو موسی،الموحدون،ص94.
4) (4) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص217.
5) (5) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص151.
6) (6) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب الروض القرطاس،ص166.
7) (7) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص287.
8) (8) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص221.
دایره وسطِ آن«تهلیل»(لا اله الا اللّه)و«تحمید»(الحمدللّه)و در روی دیگر سکه نام خلفا و...نقش بسته بود.در منابع از ابنتومرت با عنوان«صاحب درهم المربعه»نام بردهاند.«دینارهای مهدی»،«دینارهای مؤمنیّه»،«دینارهای یوسفیه»و«دینارهای یعقوبیّه»از جمله مسکوکات دوره موحّدین است. (1)وزن دینار موحدی 4/729 گرم،مانند وزن سکه در زمان عمرو برابر وزن شرعی بود؛کثرت طلا در خزانه موحّدین،باعث شد تا خلیفه موحدی(منصور)وزن دینار را افزایش دهد. (2)
صنعت در دوره موحدی در زمینههای«کشتی سازی»،«شیشهگری»،«نساجی»و«ساخت ظروف مسی و آهنی»رواج پیدا کرد.عبدالرحمن ابیبکر،به کثرت تولیدات در عصر ناصر موحدی اشاره کرده و از چهل و هفت صنعتگر در آن هنگام یاد کرده است. (3)سبته و شاطبه در ساخت نوعی کاغذ در این دوره،معروف بودند. (4)«موحّدین»صنعتگران ماهر را به پایتخت فرا میخواندند و از تخصص آنها بهره میگرفتند؛حاج یعیش مالقی را خلیفه عبدالمؤمن موحدی استخدام کرد تا در«جامع مراکش»،مقصورهای مکانیکی با رعایت اسلوب هندسی بسازد.
مقری مینویسد:«افراد ماهر در صنایع،از مهندسین،صواغین،نظامین،حداثین،نقاشین،نجارین،زواقین،مجلدین و دیگران،در پایتخت موحّدین،به دستور عبدالمؤمن جمع شدند تا پوششی برای«مصحف عثمان»درست کنند». (5)
پیشرفت زراعت و صنعت و استقرار سیاسی و امنیت در دوره موحّدین،باعث گسترش روابط تجاری بین شهرهای مغرب اقصی و اوسط و افریقیّه،با آندلس و کشورها و بلاد همجوار شد. (6)والیان،توجّه خاصی به تجارت مبذول میداشتند و تجّار را با
إسقاط مالیاتها و ساخت مراکز مخصوص اقامت بازرگانان داخلی و خارجی(فنادق)در شهرهای مغرب،به تجارت تشویق میکردند.از جمله،موحّدین،دو مرکز اقامتی بسیار عالی در شهر قصر صنهاجه ساختند که مورد توجّه نویسنده«الاستبصار»قرار گرفته و از آن دو مرکز با عنوان«فندقین عجیبین»یاد کرده است؛این محل یک منطقه شهری پر درآمد بود که تجّار از هر سو به آنجا رو میآوردند.
منصور موحدی،چند محل اقامتی برای تجّار در مراکش بنا کرد؛این مراکزِ اقامتی،محل استراحت و اقامت تجّار و انبار کالاهای آنها بود. (1)گزارشهای متعددی از رونق بازارهای شهرهای مغرب در دوره موحّدین وجود دارد که حاکی از شکوفایی تجارت در این عهد است.از جمله در بازار اغمات،هر روز،صد گاو و هزار گوسفند ذبح میشد. (2)
بازارهای شهرهای مغرب،از کالاهایی که قافلهها از نقاط مختلف خارج از مغرب میآوردند،پر بود.کاروانهایی از آندلس،سودان و کشورهای اروپایی،کالاهای این کشورها را به مغرب میآوردند و حجم انبو هی از کالا از جمله«مس»،«لباس پشمی»،«انواع لباس»،«عطر»و...را با خود میبرند.راههای تجاری مغرب از مسیر خشکی و راه دریایی بود.در آغاز،مهمترین راه بین مغرب و مصر،راه خشکی بود که با افزایش دزدی در این راهها،راه دریایی،اهمیت بیشتری پیدا کرد؛تجار آندلس و مغرب اقصی،«غلاّت»و«انواع طعام»وارد میکردند و تجّار مغرب اقصی از آندلس«انواع میوه»،«پنبه»،بهویژه«پنبه اشبیلیه»را به افریقیّه و سجلماسه و بلاد اطراف آن صادر میکردند. (3)«طلا»؛کالایی بود که تجّار موحّدین از سودان وارد میکردند؛البته بیشترین رابطه تجاری مغرب در دوره موحّدین،با تجّار مصری بود. (4)روابط تجاری دریایی مغرب با جمهوریهای ایتالیا،جنوا،ونیز،صقلیه و فلورانس از رونق خوبی برخوردار بود.مغرب به کشورهای اروپایی«گوسفند»و«شمع»صادر و از اروپا،«لباس»و...وارد میکرد. (5)
«موحّدین»در مغرب و آندلس حرکت عمرانی وسیعی را با ساخت تأسیسات و تعمیر آنها آغاز کردند.بعضی از خلفای موحدی،چون:منصور،شیفته کارهای عمرانی بودند.از جمله اقدامات عامالمنفعه عمرانی موحّدین،تأمین آب در مراکش،فاس،سلا و مکناسه بود.موحّدین،طرحهای متعددی را جهت آبرسانی به این شهرها به اجرا گذاشتند.منصور موحدی«سقایه»بزرگی در وسط شهر مراکش بنا کرد؛آب شهر از سمت قبله وارد میشد و تا قسمت میانی میرسید و در مسیر،آبگیرهایی جهت بهرهبرداری از آن وجود داشت.
ناصر موحدی در فاس،سقایه بزرگی ساخت که آب از چاههای خارج شهر به آن میرسید. (1)عبدالمؤمن موحدی بهوسیله سلسله قناتهایی در سال 545 ه آب آشامیدنی شهر سلا را تأمین کرد. (2)«موحّدین»آب آشامیدنی شهر مکناسه را از چاههایی که در شش مایلی شهر بود تأمین کردند. (3)موحّدین در نزدیکی شهر سلا،شهر رباطالفتح را ساختند. (4)شهر بطحاره (5)از دیگر شهرهای تازه بنیاد عصر موحّدین بود.از جمله دیگر بناها تأسیسات ساخته شده در دوره موحّدین ساخت دژهای نظامی بود. (6)
«مساجد»متعددی نیز،در این دوره افتتاح گردید.نخستین خلیفه موحدی،«مسجد جامع کتبیین»را در 553 ه در مراکش ساخت که جزو آثار ماندگار اسلامی محسوب میشود.آثار مسجد جامع اعظم موحدی در اشبیلیه تا کنون باقی است که نمونهای از معماری دوره موحدی را در خود جا داده است. (7)
«بیمارستان»مراکش،محل معالجه انواع بیماریها بود و انبو هی از پزشکان را در خود
1) (1) .ابن ابی زرع فاسی،الانیس المطرب بروض القرطاس،ص169.
2) (2) .بیدق،اخبار المهدی،ج3،ص1؛ابن صاحب الصلاة،المن بالامامة،ص488.
3) (3) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص387؛الروض الهتون،ص2.
4) (4) .یاقوت حموی،معجم البلدان،ج 3،ص 109.
5) (5) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،جزء دوم،ص150.
6) (6) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص395،394.
7) (7) .به ضمائم،تصویر شماره 20 مراجعه شود.
داشت و در زمان خود،در دنیا بینظیر بود.منصور موحدی این بیمارستان را در شکلی بدیع بنا کرد.
«حمام»از دیگر تأسیساتی بود که موحّدین در شهرهای مغرب بنا میکردند.تنها به یکی از خلفای موحدی،ساخت سیصد و نود و سه حمام را نسبت دادهاند. (1)بنای«کاروانسرا»،«اقامتگاه»و«مدرسه»از دیگر تأسیسات موحّدین در شهرهای مغرب و آندلس محسوب میشود.در این عصر نمونهای از مدارس ساخته شده که در نوع خود بی نظیر بود،«مدرسه دریایی»بود؛که در آنجا مقامات عالی رتبه دریایی،تربیت میشدند. (2)همچنین،عبدالمؤمنبن علی در کنار کاخ خود،مدرسهای ساخت که حافظ قرآن تربیت میکرد.
بدنه اصلی ارتش«موحّدین»را قبایل«مصموده»که سرسپردگان موحّدین بودند،تشکیل میداد. (3)سایر قبایل بربر نیز در سازمان ارتش موحّدین نقش اساسی داشتند.موحّدین،اصطلاح«چشم»،«عبیدالمخزن»و«جند»را بر قبایل بربری غیر از موحّدین اطلاق میکردند.در کنار موحّدین طبقات دیگری در ارتش موحّدین حضور داشتند:بزرگان مخزن،آندلسیها،عربها،غزها،کردها،رومیها (4)و سیاهها (5)سایر اقشار ارتش موحّدین بودند.ارتش موحّدین به«پیاده»و«رجاله»تقسیم میشد.گرو هی تیرانداز نیز به نام«غزاة»(رماة)در این سپاه حضور داشتند. (6)گرو هی طبل زن،نیز همراه ارتش موحّدین حرکت میکردند. (7)مؤذنان،قاریان قرآن و اهل حدیث در آغازِ حرکت ارتش،قرآن،حدیث و
1) (1) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص403؛عمرو موسی،الموحدون،ص217؛البستان فی اخبار الزمان،ورقه 29.
2) (2) .سلاوی،الاستقصاء،ج3،ص198.
3) (3) .عمرو موسی،الموحدون،ص220،219،218،217.
4) (4) .ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج4،ص53.
5) (5) .ابن قطان،نظم الجمان،ص109؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج4،ص84،23.
6) (6) .ابن سیماک عامری،الحلل الموشیة،ص94؛ابن قطان،نظم الجمان،ص128.
7) (7) .ابن صاحب الصلاة،المن بالامامة،ص503،502،494،493،431؛ابن ابیزرع فاسی،الروض القرطاس،ص141.
عقاید مهدی را میخواندند.سطوح فرماندهی از یگانهای نظامی،قبیلهای منطقهای و فرماندهی کل به افراد مورد اعتماد از جمله شیوخ موحّدین و سادات،سپرده میشد. (1)موحّدین شکل خاصی از حرکت سپاه و تجهیزات نظامی به کار میبستند که در منابع تاریخی به جزئیات آن اشاره شده است. (2)
از واحدهای عمده نیروی نظامی موحّدین،ناوگان قدرتمند دریایی آنها در«مدیترانه»بود.دهها دارالصناعه و کارخانههای ساخت کشتی در ساحل غرب اسلامی در کار ساخت انواع کشتی برای این ناوگان بودند.بنادر طنجه،سبته،بادس،ریف،مهدیّه،تونس،وهران،عنّابه،قادس و المریه،از مراکز سنتی کشتی سازی،در دوره موحدی محسوب میشدند. (3)فرماندهی ناوگان دریایی موحدین،با شیوخ بلندپایه موحّدین بود.عبداللهبن سلیمان از خلیفه اهل خمسین موحّدین،یکی از فرماندهان عالیرتبه ناوگان دریایی بود. (4)خانوادههای«بنیجامع»و«بنیابراهیم»از جمله فرماندهان ناوگان موحدین بهشمار میرفتند.
ناوگان دریایی موحّدین،نقشی اساسی در حفظ امنیتِ تجارت،سفر و حج در«مدیترانه»داشت.این ناوگان،بارها دولتهای مسیحی اسپانیا را در آبهای مدیترانه شکست داد.ابنخلدون رابطه مستقیمی بین صنعت ناوگان دریایی و سقوط دولت موحّدین برقرار کرده و ناشی از ضعف ناوگان دریایی موحدین پس از مرگ منصور موحدی و شروع سلطنت ناصر موحدی دانسته است. (5)
با این وضعیّت،مسیحیان با حمله سال 607 ه/1219 م ناوگان موحّدین را با شکست مواجه ساختند و بدینسان سواحل غرب اسلامی در معرض هجوم ناوگان دریایی دول مسیحی اسپانیا که در حال قدرت گرفتن بود،قرار گرفت. (6)
1) (1) .همان،ص503،494،409،407؛ابنعذاری مراکشی،البیان المغرب،ج3،ص179،163،132،131؛عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص342؛ابن قطان،نظم الجمان،ص127.
2) (2) .ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،ج10،ص 576،572؛ابن قطان،نظم الجمان،ص114،104،102؛عمرو موسی،الموحدون،ص265.
3) (3) .عمرو موسی،الموحدون،ص 266.
4) (4) .همان،ص270.
5) (5) .ابن خلدون،العبر،ج6،ص246.
6) (6) .ابن ابیزرع فاسی،الروض القرطاس،ص183.
عمدهترین جریان در عرصه اندیشه عصر موحّدین،تحولات«کلامی»و«فلسفی»است.در رأس جریان اندیشه فلسفی و کلامی دوره موحّدین،ابنرشد قرار داشت. (1)این دوره،مرحلهای اساسی از رویکرد مسلمین به«فلسفه ارسطویی»است.که با افول دعوت دینی«مرابطین»و طلوع دعوت دینی موحّدین همراه بود.در عصر«مرابطین»و«موحّدین»برخورد مذاهب و اندیشهها با برخورد خونین نظامی و حذف رقیب همراه شد.قیام ابنتومرت علیهِ دعوت دینی مرابطین قیامی گسترده و مسلحانه در شکل امر به معروف و نهی از منکر بود که دعوت دینی مرابطین را باطل و حکومت آنها را ساقط نمود.این معرکه کلامی بین،مرابطینِ متعصب به سلفیگری مطلق و فقه مالکی و موحّدین که کلام تأویلی اشعری را آوردند،رخ داد. (2)
قرن پنجم و ششم غرب اسلامی،حضور بزرگانی از«صوفیه»چون:ابومدین و علیبن حرزهم را تجربه میکرد؛ویژگی این متصوّفه دوری از«کلام»و«فلسفه»و رویآوردن به اذکار و عبادت صرف بود.مردم،جهت رفع ظلم،شفای بیماران و بسیاری از حوایج خود به آنها مراجعه میکردند. (3)جایگاه مردمی متصوّفه،توجّه سلاطین موحدی را به خود جلب کرده بود.منصور موحدی در حمله بزرگ خود به آندلس،همه متصوّفه و علمای قوم را جمع کرد و از آنها برای انجام حمله نظامی تبرّک جست.او در این مراسم،صوفی بزرگ ابوالعباس احمدبن جعفر خزرجی(معروف به سبتی)را مورد تکریم خود قرار داد. (4)و زمانی که بیمار شد ابوالعباس سبتی را برای معالجه و شفای خود خواست. (5)مراکشی،عهد منصور موحدی را دوران انتشار صالحین و متصوّفه و منقطعین الیالله که در نزد مردم صاحب شهرت شده بودند و مردم از آنها درخواست دعا
میکردند،معرفی کرده است. (1)گاهی رجوع مردم به متصوّفه بهویژهبرای استشفا مورد اعتراض فقها قرار میگرفت؛از جمله فقهای فاس لمس بدن زنان توسط صوفی ابییعزی و نظر به زنان را تحریم کرده و آن را خروج از دین قلمداد کردند. (2)
رواج تصوّف و اعتقاد به قدرت ماورایی برای متصوّفه و متبرّک بودنِ آن،در دوره موحّدین،بخشی از اندیشه و فرهنگ عمومی مردم شده و تأثیر زیادی در زندگی روزمره مردم مغرب بهجا گذاشت. (3)ظهور ابنتومرت و جانشین او(عبدالمؤمن)در هالهای از قصص،راجع به قدرت ماورایی اولیای خدا و متصوّفه رخ داد. (4)
«علوم قرآن»و«حدیث»نیز در عصر موحدی از رونق خوبی برخوردار بود؛و در این زمینهها شخصیتهای بزرگی ظهور کردند. (5)ابوبکر یحییبن محمدبن خلف هوزنی اشبیلی،مقیم سبته(602ه)و علیبن محمدبن یوسف یابری(617ه)کتابهای مختلفی در علم«قرائت»و«تجوید»تألیف کردند. (6)ابیبکر محمدبن علیبن جوزی سبتی(608ه)و ابوالحسن علیبن محمد غرناطی از جمله مفسران بهنام دوره موحدی بودند.کتاب وجیز از عبدالحقبن غالببن عطیّه(541ه)از تفاسیر مورد رجوع مردم مغرب بود.علمای حدیث در این عهد،در نزد امرای موحدی مقام والایی یافتند.قاضی عیاض سبتی در علم حدیث کتاب الاکمال المعلم فی شرح صحیح (7)و چند تألیف دیگر را ارائه نمود.عبدالمؤمن موحدی نیز دستور جمعآوری احادیث مربوط به جهاد را در مجموعه واحدی صادر کرد (8)و منصور موحدی به جمعآوری احادیث نماز در مجموعه واحدی فرمان داد. (9)
1) (1) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص199.
2) (2) .التادلی،التشوف،ص196.
3) (3) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص480.
4) (4) .همان،ص481،480.
5) (5) .به ضمائم،تصویر شماره 21 مراجعه شود.
6) (6) .همان،ص484.
7) (7) .تاویت،الادب المغربی،ص130.
8) (8) .عبدالواحد مراکشی،المعجب،ص197.
9) (9) .حسن علی حسن،الحضارة الاسلامیة،ص485.
از اولین اقدامات ابنتومرت نیز،اصلاح در زمینه«علم فقه»بود.او کتاب موّطاء را بدون اسناد تألیف کرد.او دستور داد همه کتاب فروع را به سال 555 ه سوزاندند و این کار موضع ثابت موحّدین شد.منصور موحدی نیز،همین کار را تکرار کرد و به قرآن و حدیث اکتفا نمود. (1)
عصر«موحّدین»یکی از دورههای رواج زبان بربری در غرب اسلامی است.امّا زبان«مرابطین»عربی بود و آنها از مورخان این زبان بودند و ابنتومرت برای مقابله با آنها به زبان بربری سخن میگفت. (2)
رهبران موحّدین چون که خود بربر بوده و زبان بربری،زبان مادری آنها بود به این زبان سخن میگفتند.ابنتومرتِ بربر نیز،در زندگی شخصی خود به زبان بربری سخن میگفت و متون علمی را به همین زبان مینوشت.موحّدین،تعصب خاصی نسبت به زبان بربری داشتند.خطبههای نماز جمعه به زبان بربری خوانده میشد و کتاب عقیدة التوحید ابنتومرت را که به زبان بربری بود از حفظ میکردند.
ابنتومرت برای دعوت خود جهت نفوذ در قبایل بربر که بخش اعظم ساکنان مغرب بودند از زبان بربری استفاده میکرد.
نهضت ادبی موحّدین در چارچوبِ دعوت ابنتومرت و فقهای مالکی وابسته به آن صورت گرفت.در این نهضت،بسیاری از انواع«شعر»،مانند خمریات و انواع ادبیات که با روح دینی و شریعت اسلامی سازگاری نداشت،از صحنه ادبیات مغرب حذف (3)و نیز،همه صنایع لفظی معمول در ادبیات شرق،متروک گردید.در زمینه علم«نحو»و«لغت»پیشرفتهای چشمگیری به وجود آمد. (4)ابوعبدالله،محمدبن احمدبن هشام لخمی سبتی(557 ه/1161 م)از جمله نحویهای این دوره بود که اثر ماندگار او در علم نحو،پس از گذشت قرنها همچنان از کتب درسی در محافل علمی جهان اسلام بهشمار میرود.جزولی(610ه)که منزلتی عظیم نزد منصور موحدی داشت نیز،یکی دیگر از علمای
مشهور در علم نحو در دوره موحدی است.چند مدرسه نحوی نیز،در این دوره در فاس،تلمسان و سبته ایجاد شد که حاکی از پیشرفت فوقالعاده نحو در این عصر میباشد. (1)
دوره موحّدین را میتوان یکی از دورههای خاص پیشرفت تاریخنگاری مسلمین قلمداد کرد.مورخین بزرگ این دوره آثار ماندگار و ارزشمندی که آیینه تاریخ مغرب است به وجود آوردند.المعجب از عبدالواحد مراکشی،نظم الجمان از ابنالقطان،المن بالامامة از ابن صاحب الصلاة و اخبار المهدی از بیدق،از مهمترین آثار تاریخی دوره موحّدین است.در زمینه جغرافیا و علم فلک،کتاب نزهة المشتاق اثر ادریسی حاکی از پیشرفت علم جغرافیا در این دوره است.کارهای ادریسی در زمینه نقشه و تهیه نقشه کروی جهان در نوع خود بی سابقه بوده و حاکی از تکامل علم جغرافیا در این عصر میباشد.یکی دیگر از نوشتههای جغرافیایی این دوره الاستبصار است که به جغرافیای تاریخی پرداخته است.
کاربرد«ریاضیات»و«هندسه»در عملیاتِ معماری و عمرانی،دوره موحدی را دوره تعالی ریاضیات ساخت و شخصیتهایی پدید آمدند که نقشی اساسی در برپایی تمدن اسلامی ایفا کردند؛قصاعی،مقیم فاس(م611ه)که عالم به هندسه بود (2)و ابومحمد عبداللهبن محمدبن حجاج(ابنیاسمین 601ه)از اهالی فاس که در خدمت منصور موحدی اشتغال داشت و در«جبر»از جوزهای از او به جا مانده است؛ (3)همچنین حسن مراکشی،نویسنده جامع المبادی و الغایات فی علم المیقات از جمله ریاضیدانان دوره موحدی بودند. (4)
دوره موحدی همچنین،دوره تحولی اساسی در زمینه علم«طب»است. (5)خلفای موحدی،گرو هی از اطبّای حاذق مغرب و آندلس را در دربار خود جمع کرده و زمینه تحصیل و تحقیق علمی را برای آنها فراهم کردند.این افراد،به عنوان طبیب مخصوصِ خلفای موحدی فعالیت میکردند.
ابنرشد نویسنده کتاب الکلیات فی الطب نظریات بدیعی را در زمینه«طب»در این کتاب مطرح کرده است.دیدگاههای ابنرشد در باب«موسیقی»خود حاکی از تداوم توجه علمی مسلمانان به موسیقی و روند تکاملی علم موسیقی در تمدن اسلامی است؛وی به جنبه هنری و زیباییشناختی موسیقی توجه کرده و موسیقی و ارکان حزنآور و مضطربکننده را تحریم و هدف موسیقی را سوق دادن انسان به تعادل دانسته است.
در دوره موحّدین،سبک خاص مغربی-آندلسی در«معماری»به وجود آمد.بسیاری از آثار دوره موحّدین در مغرب و آندلس به این سبک بنا میشد. (1)هنر کتابت بهویژهکتابت قرآن و ساخت جلد آن در دوره موحدی،از رشد فزایندهای برخوردار شد. (2)
میراث قدرت موحّدین در مغرب،بین«بنیحفص»،«بنیمرین»،«بنیزیان»تقسیم شد.جد اعلای«بنیحفص»از کارگزاران عالیرتبه دولت موحّدین و از یاران ابنتومرت بود و نقش زیادی در پیروزی موحّدین و تأسیس دولت آنها برعهده داشت و به پاس سرکوب«بنیغانیه»در دوران ناصر موحدی،ولایت افریقیّه را به دست گرفته و با احساس تزلزل در ارکان دولت موحّدین،به بهانه مخالفت با مأمونِ موحدی که مبانی افکار ابنتومرت را رد کرد،اعلام استقلال کردند و بر افریقیّه و بخشی از الجزایر شرقی مسلط شدند و خود را وارث حقیقی موحّدین معرفی کردند.
در مغرب اوسط نیز خانواده«بنیعبدالواد»،بر میراث موحّدین تکیه زده و تلمسان را پایتخت خود قرار دادند.همچنین در مراکش قبایل«بنیمرین»که خود از کارگزاران موحّدین بودند،بنای مخالفت گذاشتند و با حمایت دولت«بنیحفص»ضربه نهایی را بر پیکر ضعیف دولت موحّدین وارد ساختند و خود را وارث حقیقی موحّدین دانستند؛اینان،ابتدا مدتی در مراکش مستقر شدند و سپس پایتخت خود را به فاس منتقل نمودند.این دولتها،فرهنگ و تمدن اسلامی را به اوج شکوه و
عظمت خود رساندند و دربار آنها محل رفت و آمد دانشمندان بزرگ بود.
در این کتاب جا دارد که بخش پایانی کتاب به سه دولت بزرگ بربری مغرب اختصاص پیدا کند که آخرین دوره حکومت مسلمانان در آندلس را تجربه و مشاهده کردند و نقش اساسی در حفظ میراث اسلامی و توسعه آن ایفا کردند.
ظهور ابنتومرت(مهدی)در مغرب،مرحلهای دیگر از توطئه خلافت عباسی،جهت کنترل جریان سیاست و اندیشه در غرب جهان اسلام بود.در اکثر منابع،گزارشی از سفر ابنتومرت به بغداد و حضور او در حوزه درس غزالی آمده است.غزالی از او به عنوان امید آینده مغرب یاد کرده است.او با بازگشت به مغرب،با شعار امر به معروف و نهی از منکر،تبلیغات گستردهای را در شهرهای مغرب ادنی،اوسط و اقصی،علیه مرابطین به راه انداخت و به همین سبب،در مراکش محاکمه شد.او هسته حرکتی مسلحانه را کوههای تینمّل سامان داد؛در سال 518 ه امامت خود را اعلام و یاران خود را در سازمان و تشکیلات بسیار منظمی با هم مرتبط نموده و سلسله جنگهایی را آغاز کرد که سرانجام به سقوط«مرابطین»منجر شد.جانشین مهدی نیز،این جنگها را تا برپایی دولت«موحّدین»در مراکش ادامه داد.عبدالمؤمنبن علی درسال 527 ه جانشین ابنتومرت شد و در جنگهای سالهای 539،536،534،533 و 540 ه،شهرهای مغرب اوسط را از چنگ مرابطین خارج ساخت و در 541 ه مراکش را به تصرف خود درآورد.مردم آندلس،با شنیدن اخبار این جنگها بر و الیان مرابطین شوریدند.موحّدین در 546 و 547 ه شهرهای«بنیحماد»در مغرب اوسط را نیز تصرّف کردند و تا 548 ه این منطقه،تابع موحّدین شد.عبدالمؤمن سپس مغرب را متحد ساخت و در 558 ه راهی آندلس شد و با یکپارچه ساختن قدرت سیاسی در مغرب و آندلس،امپراتوری موحّدین را پدید آورد.از سال 558 تا 610 ه،سه خلیفه موحدی:ابویعقوب یوسف،یعقوب منصور و محمد ناصر حکومت کردند.مهمترین حادثه دوران ناصر،جنگ«الارک»در 591 ه و شکست جبهه متحد دولتهای مسیحی شمال آندلس بود.دولتهای مسیحی در جنگ«عقاب»در 609 ه شکست سختی به موحّدین وارد کردند.با مرگ ناصر در 610 ه،یوسف دوم و سپس
عادل و ادریس(مأمون)از سال 610 تا 633 ه دولت موحّدین را به دست گرفتند.
مأمون،با برقراری ارتباط با دولتهای مسیحی اسپانیا و طرد عقاید موحّدین،پایههای دولت موحّدین را متزلزل ساخت.افریقیّه از این فرصت استفاده کرده و«حفصیان»در 627 ه اعلام استقلال کردند و سپس«بنیزیان»در مغرب اوسط ادعای حکومت کردند؛و مغرب اقصی نیز به قبایل«بنیمرین»رسید و این قبایلِ شورشی سرانجام مراکش را در 668 ه تصرّف کردند.
1.وحدت سیاسی مغرب و آندلس نهایتاً منجر به قدرت گرفتن جبهه صلیبی در تهاجم علیه مسلمانان شد.
2.با سقوط موحّدین نیروی دریایی مسلمانان در مدیترانه تلاشی شد و مدیترانه غربی تحت نفوذ دولتهای مسیحی اسپانیا قرار گرفت و دولت جدید پرتغال تلاشهایی را جهت سیادت بر دریای مدیترانه غربی آغاز کرد.
3.پیروزی ابنتومرت علیه مرابطین نشانه شکست تسنن سلفگرا بهویژهدر آندلس بود.
4.پیروزی موحّدین نزاع عقیدتی در مغرب و آندلس را تا حد زیادی دامن زد.
5.موحّدین؛فرهنگ و تمدن اسلامی بهویژهدر زمینه فلسفه و طب را به اوج خود رساندند.
6.موحّدین در زمینه تشکیلات اداری پیشرفتهترین نظم اداری در تمدن سازی را عرضه کردند.
7.نیروی نظامی موحّدین بهویژهنیروی دریایی آن،الگوی کارآمد نیروی نظامی دریایی در تاریخ باقی ماند.
8.وحدت سیاسی سراسر مغرب و آندلس زیر پرچم واحد دولت اسلامی محقق شد.
1.مبانی اندیشه«ابنتومرت»را ذکر کنید.
2.رابطه«ابنتومرت»با خلافت عباسی را بررسی کنید.
3.جایگاه اندیشه«غزالی»در دولت«موحّدین»را توضیح دهید.
4.مهمترین جنگهای زمان«عبدالمؤمن»و«ابنتومرت»را ذکر کنید.
5.رابطه شورشهای آندلس با ظهور«موحّدین»در مغرب را بررسی کنید.
6.انگیزه«موحّدین»برای سرنگونی«مرابطین»چه بود؟
7.علل سقوط«موحّدین»را بیان کنید.
1.رسائل موحدیّة من انشاء کتاب الدولة المؤمنیة،تحقیق:لوی پرونسال.
2.المن بالامامة علی المستضعفین بان جعلهمالله ائمة و جعلهم الوارثین،ابنصاحب الصلاة.
3.الحلة السیراء من عرف من علماء المائة السابعة فی بجایة،غیرینی.
4.تاریخ قضاة آندلس،ابوالحسن علیبن عبدالله نباهی.
5.دلیل المورخ المغرب الاقصی،عبدالسلام ابنسودة المری.
6.جولات فی تاریخ المغرب،عبدالقادر الصحراوی.
7.الدعوه الموحدیّة بالمغرب،علام عبدالله علی.
8.جذوة الاقتباس فیمن حل من العلماء مدینة فاس،ابنالقاضی احمدبن احمد.
9.العلوم و الآداب و الفنون فی عهد الموحّدین،محمد المنونی.
10.محمدبن تومرت و حرکته التجدید فی المغرب و الاندلس،سعد زغلول.
11.المغرب عبر التاریخ،حرکات،ابراهیم،ج1،ص376،375.
12.اسلام و تمدن اسلامی،میکل،آندره.
سهم واقعی مشروعیّت معنوی دولت«موحّدین»سرانجام به خانواده«حفصی»رسید که اجداد آنها در برآمدن موحدین نقشی اساسی داشتند و در اداره امور بخش آندلسی مملکت موحدین،عهدهدار وظایف عالی بودند؛همچنین جد اعلای حفصیان جزو اصحاب خاص ابن تومرت و از شیوخ موحّدین محسوب میشد.
ابومحمد عبدالواحد حفصی(م618ه)بنیانگذار«دولت حفصی»ابتدا برای حل مشکل افریقیه،از«بنیغانیه»به سال 603 ه عامل مستقل«موحدین»شد.سپس ابوزکریا با آشکار شدن نخستین نشانههای ضعف موحدان در 625 ه به دنبال اختلاف خانوادگی بین عادل موحدی و برادرش(ابوالعلا ادریس مامؤن)اعلام استقلال کرد.
ابوزکریا(اولین امیر دولت حفصی)،نخست تونس و اطراف آن را گرفت و به سال 634 ه با لشکری بزرگ تلمسان را به اطاعت وادار نمود و«مرینیها»با او صلح نموده و مراتب بیعت خود را اعلام کردند؛وی پس از استحکام و استمرار امور داخلی خود در ارتباط با دول مجاور مغربی،با انعقاد پیمانهای تجاری،پایههای دوستی خود را با دول اروپایی فعال در مدیترانه غربی استحکام بخشید.سیسیل،آراگون و جنوا نیز،با دولت حفصی روابط دوستانهای برقرار ساختند؛بدین ترتیب،دولت حفصی در دهه اول عمر خود،بزرگترین شریک تجاری اروپا در منطقه مدیترانه غربی شد و از حمایت همسایگان مسلمانان خود نیز برخوردار گردید؛مسلمانان آندلس نیز در اشبیلیّه،بلنسیه،
غرناطه و شریش به اهمیّت،ثروت و قدرت دولت حفصی پی بردند و به دنبال آن«بنیالاحمر»،«بنیمرین»،«بنیعبدالواد»،«ایوبیان مصر»و نیز اکثر قبایل عرب و بربر با ابوزکریا اعلام بیعت کردند.
از جمله توصیفهایی که درباره ابوزکریای حفصی شده،برخورداری وی از ویژگی تصوّف و در عین حال،ثروت انبو هی است که از او بهجا مانده است؛چنانکه کتابهای الفارسیة فی مبادی الدولة الحفصیة،الادلة البیّنة و الدولتین که درباره دولت حفصی است به این نکته اشاره کردهاند. (1)
احمدبن ابیزکریا ملقّب به«المستنصر بالله»امیر حفصی،همه ثروت و شکوه امارت حفصی را در اختیار گرفت؛وی با توجه به اوضاع مدیترانه غربی و خلأ قدرت در شرق جهان اسلام همزمان با سقوط بغداد،مورد توجه تام اروپا و دنیای اسلام قرار گرفت و ازاینرو با تشریفاتی در مکه(نامه مکه)خلافت بغداد به تونس منتقل گردید.بدینترتیب،در سال 651 ه/1253 م وی،خود را«المستنصر بالله»نامید.
«حفصیان»از آغاز کار،تشکیلات اداری بسیار منظّمِ«موحدین»را استحکام بخشیده و توسعه دادند و نظم اداری آنها از ویژگیهای برجسته دولت حفصی است.
خلافت«مستنصر»که یک سال و اندی طول کشید در آغاز،با هجوم متّحدان صلیبی در 26 ذیالحجه سال 668 ه/ژوئیه 1270 م روبهرو شد که«نبرد هشتم صلیبی»را که پایان جنگهای کلاسیک صلیبی بهشمار آمده است را به همراه داشت.
لویی نهم با عده زیادی از دولتهای مسیحی،درحالیکه قصد تصرف مصر و جبران شکست در«صلیبی هفتم»را داشتند به دلایل نامعلوم و درحالیکه تا آخرین لحظات،اهداف حمله را پنهان داشتند،بندر«قرطاجنه»تونس را تصرّف کردند؛لوئی نهم،(شارل دانجو)،برادر او(شاه سیسیل)،فیلیپ سوم(شاه فرانسه)از فرماندهان این حمله بودند.در جریان این لشکر کشی،لوئی قدیس که به نام خدا این جنگ را آغاز کرده بود،دچار بیماری وبا شد و جمع انبو هی از نیروهای او نیز در اثر وبا جان باختند.طبق سنّت قرن دوازدهم و چهاردهم میلادی در مورد شاهان؛شارل دانجو؛امعا و احشای
1) (1) .ابن خطیب در الفارسیة؛ابن شمّا در الادلة البیّنة،زرکشی در الدولتین.
لویی نهم را به بلرم برد و جسد او را در ساحل تونس در محل جنگ دفن کرد.
منابع معاصر جنگ،از معاهده«مستنصر»با لویی نهم،با عنوان پیمانی ذلتبار نام بردهاند؛بیبرس(شاه ممالیک مصر)،«مستنصر»را شایسته خلافت مسلمانان ندانست. (1)منابع معاصر از جمله علل شکست لوئی را علاوه بر وبا،مسئله همکاری برخی سران دول اروپایی با«مستنصر»دانستهاند؛بدینترتیب،چنانکه فردریک دو کاستیل(پسر عموی لوئی نهم)و فردریک لانشا( Frederic Lacia )پسر عموی کونستانس دی هوهنشتادفن( constance de hohenstafen )در کنار مستنصر حفصی بودند.چگونه میتوان نبرد یاد شده را«جنگ صلیبی»دانست،درحالیکه جناح اسلامی از حمایت مستشاران عالی رتبه مسیحی برخوردار بوده است؟ (2)منابع مسیحی از علل عمده جنگ،سادگی بیش از حد لوئی و شور ایمانی واقعی او و نیز گمان باطلی که مدتی به تحریک چند کشیش مسیحی در تونس بر او غلبه کرده بود دانستهاند؛او به تصور گسترش مسیحیّت در افریقیه،اقدام به تصرّف تونس نمود.
عهد مستنصر اول حفصی را باید دوره شکوه سیاسی،فرهنگی و علمی«حفصیان»دانست؛انبو هی از مهاجران اندلسی که تونس را بهشت خود میدانستند،مورد استقبال حفصیها قرار گرفتند؛در عین حال بلنسیه در شرق آندلس،در آستانه سقوط قرار گرفت و حمایت نظامی و مالی حفصیان مانع از سقوط آن نشد.
پس از مرگ«مستنصر»اختلاف بر سر جانشینی وی بالا گرفت؛به این اختلاف،باید نزاع بین کارگزاران اندلسی و مغربی حفصیان را که از دوره مستنصر حفصی شروع شده بود،افزود؛چنانکه چند تن از مقامات عالی رتبه دولت حفصی،جان خود را برسر این کشمکش از دست دادند.«دولت آراگون»در این دوره،شرق آندلس را در اختیار داشت و دولت قشتاله،نواحی مرکزی را زیر سلطه خود گرفت؛آنان همچنین در تصرّف سواحل افریقیه از یکدیگر سبقت میجستند.
سرانجام ابواسحاق ابوزکریا یحیای دوّم(پسر مستنصر بالله اول)،در یازدهم ذیالحجّه
سال 675 ه روی کار آمد.نزاع جناحهای آندلسی،مغربی و قدرتطلبی برادرِ«المستنصر بالله»باعث سقوط نخستین دولت پس از دوره شکوفایی شد و بدین سان دولت حفصی،وارد دورهای از تشنج و پراکندگی گردید که منجر به تقسیم قدرت آن،بین شهرهای بجایه(بخش غربی)،تونس(بخش شرقی)و قسنطینه(بخش مرکزی)گردید.این آشفتگی،همچنین ظهور مدعی مهدویّت فضلبن واثق را به سال 682 ه بهدنبال داشت؛او انبو هی از شیوخ موحّدین را کشت و دولت حفصی را در بحرانی یکساله فرو برد و در آستانه سقوط قرار داد.در این هنگام،سواحل افریقیه،بیش از گذشته مورد هجوم ناوگانهای متحد سیسیلی،آراگونی و قشتاله قرار گرفت.
اعراب،در این دوره به مثابه عنصری تخریبگر بودند که به هرجومرج شهرهای افریقیه،بهویژهنواحی دوردست از پایتخت،دامن میزدند.چنانکه«حفصیان»از اعراب با عنوان«عقرب»یاد کردهاند.ابوالحسن مرینی و فرزندش(متوکّل)با استفاده از ضعف دولت مرکزی حفصی که قدرت آن به تونس محدود (1)شده بود،سرانجام آرزوی وحدت مغرب بزرگ را محقق ساختند.آنان،تونس و شهرهای دیگر افریقیّه(بجایه و قسنطینه)را متصرّف شدند،در مدّت کوتاهی دولت مرینی بر سراسر مغرب تسلّط یافت.با این وصف،توطئه اعراب و رؤسای محلی و شیخنشینهای توزر،نفطه،حامه،قفصه و زاب و نیز اوضاع نامساعد دریایی،دزدی دریایی،غارت و قدرتطلبی در نواحی مختلف اروپا و افریقیه وضعیت بسیار دشواری را برای دولت حفصی ایجاد کرد و آن را در آستانه سقوط قرار داد.آغاز حکومت ابوالعباس احمد دوم(776 ه 796ه)و ابوفارس عبدالعزیر(المتوکّل)(796 ه 837 ه/1433/1394 م)بار دیگر وحدت و قدرت را به دولت حفصی بازگردانده و سلطه حکومت حفصی را در سراسر افریقیه مستقر ساخت؛همچنین ابوعمر عثمانبن محمد(893 ه 899ه)و ابوعبدالله محمد المتوکل(833 ه 899ه)بار دیگر شکوه دولت حفصی را تجدید کردند.با حکومت ابوعبدالله محمد الحسنبن محمد(932 ه 942ه)دولت حفصی در سراشیبی سقوط قرار گرفت؛ترکهای عثمانی از جنوب و دولتهای متحد اسپانیا از شمال مدیترانه غربی،دولت حفصی را در محاصره
1) (1) .در 747 ه و 758 ه.
گرفتند؛سلطان حفصی،برای نجات از سلطه ترکها به دامن شارل پنجم(شاه اسپانیا)پناه برد و دولت حفصی از 942 ه تا980 ه با حمایت اسپانیا افریقیه را از تصرّف«عثمانیها»حفظ کرد؛اما به سال 982 ه ابوعبدالله محمد ششم،سرانجام تونس را به ترکها تسلیم کرد و در پی آن،دولت حفصی منقرض گردید. (1)
محدوده دولت حفصیان افریقیه،سرزمینی وسیع بود که از برقه تا جزایر«بنیمزغنه»امتداد داشت.در این دوره تونس،قیروان،بجایه،الجزایر،قسنطینه،زاب،بسکره،جزیره جربه،طرابلس الغرب،بندر بنزرت،از جمله شهرهای مهم افریقیه محسوب میشدند.
انتقال مرکز افریقیه از قیروان به تونس از نخستین فعالیتهای عمده دوره حفصی است.هجوم انبوه مهاجران آندلسی به تونس و سایر شهرهای افریقیه،باعث گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی در این سرزمین شد و در ابعاد مختلف علوم و معارف اسلامی،دوره جدیدی از فرهنگ و تمدن اسلامی آغاز گردید.
«حفصیان»که خود را وارث خلافت«موحّدین»میدانستند،از دهههای نخستین قرن هفتم هجری در افریقیه فعّال شده و رشته امور«دولت موحّدی»را به دست گرفتند و در سال 625 ه اعلام استقلال کرده و«دولت حفصی»را بر پایه اصلاح دینی بنا کردند.امیر ابو زکریای حفصی ادعای خلافت نکرد؛اما پسر او(محمد)خود را خلیفه خواند و خلافت را از بغداد به تونس منتقل کرد و بدین ترتیب«خلافت حفصی»را بنیاد نهاد.
«حفصیان»تا سال 983 ه بر افریقیه حکومت کردند.در دروه طولانی حکومت آنها،افریقیّه،شاهد تحوّلات چشمگیری در عرصه هنر،تمدن،شهرسازی،فرهنگ و علوم اسلامی بود.
چهرههای شاخص علوم،در زمینه طب،مانند ابن آندراس و صقلی،ابداعاتی در زمینه طب و دارو عرضه کرده (2)و جریان طب اسلامی را در افریقیه توسعه و تکامل بخشیدند.قلصادی،مهاجر آندلسی،آخرین مراحل تکامل«علم حساب»را در افریقیة به
نگارش در آورد؛یکی از عمدهترین دستآوردهای«حفصیان»در عرصه«تاریخنگاری»پدید آمد و آثار جهانی در افریقیه،بهویژهدر قرن هشتم هجری خلق شد.در این نوشته به بخش مهمی از دستاورد فرهنگی و تمدن افریقیه عصر حفصی میپردازیم.
دولت حفصی سرانجام پس از چهارصد سال حکومت به علت تغییرات عمده مدیترانه غربی،سقوط آندلس،ظهور اسپانیای متحد،فعال شدن پرتغال در مدیترانه و پیشروی دولت عثمانی در افریقیه،سقوط کرد و حجم انبو هی از میراث معارف اسلامی،بهویژهدر«طب»و«تاریخنگاری»از خود بهجا گذاشت؛بخش انبو هی از این آثار،هنوز به صورت مخطوط در کتابخانههای غرب اسلامی،بهویژهافریقیه وجود دارد.
افریقیه محدوده بزرگ دولت حفصی است که بخش شرقی سرزمین بربر را فرا میگرفت و اقوام مختلف بربر و عرب با سلیقهها و مذاهب مختلف را در خود جای داده بود؛این گروههای اجتماعی بارها نزاعهای خونین داخلی را تجربه کرده بودند؛کنترل این وضع برای«حفصیان»امری طاقت فرسا بود؛چنانکه بارها پایتخت از اعمال قدرت بر بسیاری از نواحی مملکت عاجز بود و قدرت آن به تونس(پایتخت جدید التأسیس بربرها در افریقیه)محدود میشد و سرانجام تشنج موجود بین بربرها و اعراب و بهویژهطغیان قبایل عرب از موجبات اصلی سقوط دولت حفصی شد.
گویا پس از سقوط دولت«فاطمی»و نابودی تمدّن سنّتی قیروان،وضعیّت شهری افریقیه بهتدریج به بافت بادیه و روستایی تبدیل شد و این وضعیت،کنترل نواحی دور از تونس و نیز،نواحی کوهستانی و حواشی صحرا بهویژهمناطق طرابلس الغرب و نقاط پراکندگی خوارج را بسیار مشکل ساخته بود و دولت حفصی بر مجموعهای از مهاجران اندلسی که از فرهنگ شهری اندلسی متأثر بودند و آن را با خود به تونس و شهرهای آن آوردند و نیز اعراب بدوی بیابانگرد و مستقر و بربر و علوج مزدور مسیحی و یهودی؛مهاجران مغرب اقصی(مجموعه مغربی منسجم و منظم در تونس)و جماعات مسیحی و یهودی در نواحی ساحلی،بهویژهشهرهای بجایه و تونس که کارهای مختلف نظامی،امور اداری و فعالیت تبشیری انجام میدادند،حکم میراند.
دامنه نفوذ مسیحیان در دولت حفصی گسترده بود؛چنانکه قائد نبیل،قائد فارح،قائد ظافر و قائد صابر از مسیحیانی بودند که از مشاغل بالایی در حد«حاجب»در این دولت برخوردار بودند.خلیفه حفصی مستنصر باللهِ اوّل را هزار تیرانداز ماهر مسیحی حفاظت میکرد.یهودیان از وضعیتی متفاوت برخوردار بودند؛آنان همچون گذشته به دولت حفصی جزیه پرداخته و لباس مشخص میپوشیدند.بنابر یک روایت تاریخی:در شهر شصت تا نود هزار نفری تونس،در اوایل دوره حفصی،یک شهرک مخصوص مسیحیان با دوهزار و هفتصد نفر جمعیت وجود داشت؛دو هزار پانصد یهودی نیز در تونس بهسر میبردند که ششصد نفر آنها به کار تجارت خارجی مشغول بودند. (1)ترکیب نامتجانس و بسیار متنوّع دوره حفصی مسایل شهری خاصی را بهدنبال داشت.اعراب در این ترکیب و نیز استقرار و آرامش و یا بههم خوردن آن نقش خاصی داشتند.دولت حفصی،اقداماتی را جهت اسکان اعراب بدوی که به تونس میآمدند،انجام داد که از آن جمله تأسیس«دارالنزول العربان»بود؛ (2)لیون مینویسد:«مردم تونس از ترس اعراب،جرأت کاشت گندم ندارند». (3)
در تونس،اصناف مختلفی که کار توزیع غذا،حبوبات،سبزیجات،غلاّت را بر عهده داشتند و نیز بازارهایی که تعداد آنها را تا سی هفت بازار دانستهاند وجود داشت.
لئون افریقی که از افریقیه عصر حفصی دیدن کرده است،وصف اقتصادی از تونس،بجایه و چند شهر دیگر افریقیه ارائه نموده است.او بجایه را شهری با هشت هزار نفر جمعیت دهها حمام،مدرسه،زوایا و بازارهای بسیار زیبا توصیف کرده و اهالی بجایه را مردمی ثروتمند که در رفاه زندگی میکنند معرفی نموده است. (4)شهر قسنطینه دارای بازارهای متعدد بود که انواع پارچه،خرما،زیتون و...در آن داد و ستد میشد.بَنْزَرْت از جمله شهرهای باستانی در سی و پنج مایلی تونس بود که مردم آن از راه ماهیگیری زندگی میکردند.
لیون در توصیف خود از تونس،اهالی آن را مردمی با لیاقت و خوش لباس که بر سر عمامه میگذارند و لباس بلند میپوشند معرفی میکند؛درباره پوشش زنان تونس نیز میگوید:آنان با رعایت اصول زیبایی،با حجاب کامل،همه صورت خود را میپوشانند و روی چادر،مقنعه بلندی میاندازند که همه ناحیه سینه آنها را میپوشاند و در حجاب مانند زنان فاسی هستند.
«بسیس»یکی از غذاهای مردم تونس بوده که از آرد جو تهیه میشد و مردم آن را با روغن زیتون و آبلیمو یا پرتغال میخوردند.لیون در اینباره مینویسد:یک بازار فقط مخصوص فروش آرد جو ویژه بسیس در تونس وجود دارد. (1)آنان همچنین غذای دیگری از جو با نام«بازین»دارند.
خانههایی که با سنگ،کاشی و...تزئین شده به شهر زیبایی خاصی بخشیده است.حمامهای تونس،بسیار بهتر از حمامهای فاس است.اطراف تونس را باغهای لیمو،سیب،پرتقال،گل سرخ و..فرا گرفته است.همچنین در این ناحیه باغهای بسیار گسترده«زیتون»وجود داشت که حجم عظیمی از روغن زیتون تولیدی آن به مصر صادر میگردید.از چوب زیتون نیز،برای تهیه زغال استفاده میشده است.در وصف طرابلس الغرب نیز آمده است که این شهر خانههایی زیباتر از خانههای تونس داشته (2)و دارای بازارهای جدا از هم برای هر حرفه و شغل بوده و بیشتر مردم آن به تجارت اشتغال داشتهاند.
«زیتون»رمز ثروت بادیه و شهر در افریقیه بوده است. (3)در عهد ابیفارس عبدالعزیز که از دورههای طلائی«حفصیان»بود،مالیات زیتون از موارد عمده ثروت دولت محسوب میشد؛چنانکه در وصف باغهای زیتون تونس آمده:«باغ زیتون سحنونبن سعید در محله«بنیخلاف»؛دوازده هزار و باغ عبدالحرم بن ربعی الزاهد،هفده هزار درخت زیتون دارد». (4)
نزدیک چهل بازار با اصناف و شغلهای مختلف در تونس دایر بوده است.بازارها
نقطه اتصال بادیه و شهر محسوب میشدند.مردم و امرای حفصی و اطراف تونس و سایر شهرها در فصل گرما به باغها و قصور میرفتند.شهر بندری مهدیه با سی کشتی در عصر حفصی،بندری بازرگانی برای ارائه خدمات بود.دیوارهای این شهر،چند بار در این دوره تعمیر شد.
امرای حفصی باغهای سلطنتی متعددی در اطراف تونس و سایر شهرها ایجاد کردند.در محل«کاخ بار دو»عصر طلایی سلطان حفصی(ابیعمر و عثمان)،چندین باغ پرتقال،لیمو و نیز باغ گلهای زیبا ایجاد شده است؛در باغ ابیفهر،درختهای خرما،عناب،انواع میوه و انجیر،انار و سدر و انواع گل یاسمن و درخت نارنج و سرو و نیلوفر،وجود داشت. (1)
برجهای مسکونی از جمله تفریحگاههای حفصیان بود.مستنصر به سال 651 ه/برج«المشتی»را بنا کرد که قصبه و تفریحگاه رأسالطابیه را به یکدیگر مرتبط میکرد؛این برج تا سال 735 ه منزل و استراحتگاه سلاطین حفصی بود.مستنصر همچنین نزدیک باغ رأسالطابیه،محلی را برای سوارکاری دایر کرد.
شاخصه دوره حفصی،انتقال فرهنگ و تمدّن آندلسی،مصری و ایرانی به افریقیه و ترکیب آنها در این منطقه است.در این عصر،دوره نوینی از فرهنگ و تمدن اسلامی در افریقیه آغاز و فرهنگ و تمدن اسلامی به رشد و توسعه خود در این ناحیه ادامه داد و به آخرین مرحله از تکامل خود،بهویژهدر رشته طب،تاریخنگاری،حساب و...نایل گردید.
در همه عرصههای علم و معارف افریقیه دوره حفصی،چهرههای شاخص آندلسی به چشم میخورد.قلصادی،در علم حساب،ابن سبعین در فلسفه،عرفان و تصوّف؛ابن خلدون در تاریخ و...بدینترتیب،توسعه نهاد آموزش اسلامی در افریقیه ثمرات مثبتی به بار آورد،نخستین مدارس اسلامی،به شکل مدارس شرقی نظامیّه در شرق،در غرب اسلامی دوره حفصی ایجاد شد،از جمله«مدرسه شمّاعیه»که از معروفترین مدارس حفصی بود که در سال 647 ه بنا گردید.«جامع زیتونه»با دوازده قرن پرچمداری فرهنگ
1) (1) .زرکشی،الدولتین،ص38؛ابن قتفذ،الفارسیة،ص128.
و تمدن اسلامی بخش دوّم عصر طلایی خود را در دوره حفصی آغاز کرد.علوم دینی،فقه،حدیث،علوم قرآنی و نیز علوم تجربی،طب،نجوم،مکانیک در این دوره،دستآوردهای ماندگاری از خود برجا گذاشتند که اکنون نیز مورد استفادهاند.
صنعت نساجی،شیشهسازی،کشتیسازی و...در شهرهای مختلف افریقیه از رونق برخوردار بود؛همچنین سبک خاصی در معماری با عنوان معماری حفصی به وجود آمد(تاج حفصی)که همان مکتب ترکیبی(آندلسی-مغربی-افریقیه)است.
محققان بسیاری از گذشته تاکنون،تمدن اسلامی در دوره حفصی را مرحلهای اساسی در تکامل تمدن اسلامی دانستهاند و آن را واسطه انتقال حقیقی فرهنگ و تمدن اسلامی به اروپا قلمداد نمودهاند. (1)
حفصیان،تشکیلات سیاسی بسیار منظم و قدرتمندی ایجاد کردند و با اتکا به همین تشکیلات،چهارصد سال حکومت کردند؛بهکارگیری گسترده آندلسیها،از جمله ویژگیهای تشیکلات دوره حفصی در عهد نخست آن است.انتقال از مفهوم«امیر»به مفهوم«امیرالمؤمنین» (2)و«خلیفه»و از آن جا به«سلطان»و اعلام سلطنت از ویژگیهای دوره حفصی است،علیرغم آن که حفصیها به پیروی از خلفای نخستینِ حجاز،خود را«راشدین»مینامیدند و گویا میخواستند در افریقیه با تعصّب بر«تسنّن»نوعی خلافت راشدین را اجرا کنند؛لکن بعدها اعلام سلطنت کردند؛چنانکه منابع عربی نیز از آنها با عنوان سلاطین تونس یاد کردهاند.
1) (1) .به ضمائم،تصویر شماره 22 مراجعه شود.
2) (2) .شیخ،امیر،امیرالمؤمنین،خلیفه،سلطان. در متون اروپایی واژه«امیرالمؤمنین»بسیار مورد توجه قرا گرفته است و بالفظ Mira(Momenien)Miramolin در متون وثیقه اروپایی برای نامیدن سلاطین حفصی به کار رفته است؛به طور کلی امیرالمؤمنین جایگاه خاصی در الفاظ و اصطلاحات تاریخ تشکیلات اسلامی دارد و خلفای راشدین،دولت اموی،دولت عباسی،خود را با القاب خلافتی که د رأس آن امیرالمؤمنین است،نامیدهاند. در غرب اسلامی،ابتدا فاطمیان،سپس امویان اندلس و موحدین به طور رسمی از لقب امیرالمؤمنین استفاده کردند؛اما این کار نزد حفصیان با مستنصربالله حفصی آغاز شد و استفاده از این لقب نزد آنها از اهمیّت سیاسی فوقالعادهای برای آن دولت و سایر دولتهای اسلامی همسایه آن مانند مصر برخوردار بود و لذا«مستنصر اوّل»حفصی آرزوی مهم خود را نامیده شدن به این لقب میدانست؛همین مفهوم را مورّخ سیاسی و مقرب مستنصر،در قطعه شعری منعکس نموده و ضمیر شاد مستنصر از این لقب را متذکر شده است.
در علوم و معارف دوره حفصی،«طب»در رأس دانشهایی بود که دستاوردهای نمایانی عرضه کرد.از طبیب ابن آندراس با عنوان«ابن سینای دوّم»یاد کردهاند.صقلی طبیب و گیاه شناس،کار بزرگی در عرصه«طب بالینی»در تشخیص بیماری«سل»انجام داد. (1)علم حساب آخرین مراحل تکامل خود را به وسیله مهاجر اندلسی قلصادی در تونس به انجام رساند و محققان کار وی را در حساب،حلقه پیش از پاسکال و نیوتن دانستهاند.
تصوّف در دوره حفصی در سراسر افریقیه گسترش یافت؛بنای زوایا و رباطها که سنتی معهود در معماری افریقیه بود،با شدّت بیشتری به وسیله امرای حفصی دنبال شد.تاریخ نویسان امیر ابوزکریا(بنیانگذار دولت حفصی)را از جمله متصوّفه نام بردهاند.در این دوران فرقه«شاذلیه»از بزرگترین فرقههای تصوف مدیترانه غربی و شرقی،در تونسِ دوره حفصی پدید آمد و در سراسر مدیترانه پراکنده شد.
در علم جغرافیا و تاریخنگاری،آثاری اساسی و کلاسیک پدید آمد.از جمله«تاریخنگاری قرن هشتم غرب اسلامی»که در افریقیه متولد شد. (2)
ابن خلدون با ابداع علم عمران،باب جدیدی در تاریخ تفکّر اجتماعی گشود؛ (3)چنانکه به گفته محققان،تنها وجود ابن خلدون برای افتخار تمدن اسلامی کافی است.
در این دوره،در هنر موسیقی نیز،موسیقی سبک اندلسی-افریقیه،با ورود و استقرار مهاجران اندلسی در شهرهای افریقیه رواج یافت.
با فروپاشی دولت«موحدین»بخش میانی مملکت آنها در مغرب به«بنیزیان»تعلّق گرفت.گرو هی از قبایل«زناته» (4)از جمله قبیله«واسین»،درنواحی تلمسان که«حفصیان»
1) (1) .ر.ک:پاک،طب تونسی در افریقیه دوره حفصی،فصلنامه تخصصی تاریخ اسلام.
2) (2) .ر.ک:مقاله از مؤلف:«پیدایش تاریخنگاری اسلامی در غرب اسلامی»(قرن هشتم هجری)1-مکتب افریقیه 2مکتب مغرب و اندلس.
3) (3) .ر.ک پاک؛تحولات فلسفی کلامی دوره حفصی،فصلنامه تاریخ و تمدن اسلامی،س 1،ش،3؛1383.
4) (4) .ابن خلدون بخشی را در کتاب العبر به وصف قبیله«زناته»و سیر تحولات تاریخی آنها از پیش از اسلام تا تشکیل دولت«بنی زیان»اختصاص داده است.
و«بنیمرین»چشم طمع به آن داشتند،مستقر شدند و دولتی مستقل تشکیل دادند.تلمسان به سال 666 ه در نبرد«تلاغ»به تصرّف بنی مرین درآمد؛بار دیگر نیز تلمسان(پایتخت بنیعبدالواد)در سال 753 ه به اشغال دولت مرینی درآمد؛حفصیها نیز به سال 827 ه این شهر را تصرّف کردند.
در این دوره،سواحل دولت بنی عبدالواد از سوی دولت تازه تأسیس«آراگون»و نیز قشتاله تهدید میشد.از سویی،«دولت عثمانی»هم در مدیترانه غربی،تحرّکاتی را آغاز کرده بود؛بدینسان دولت بنیعبدالواد در منطقه بیثباتی که هنوز آثار تخریب ناشی از هجوم اعراب«بنیهلال»در آن هویدا بود؛دولت متزلزلی را تشکیل دادند.
هجوم عثمانیها (1)به بنادر و شهرهای ساحلی دولت«بنیزیان»و نیز هجوم«دولت مرینی»از ناحیه غرب،باعث شد تا آخرین سلطان بنیعبدالواد،به نام حسنبن عبدالله مسیحی شده و نام کارلوس بر خود گذارد.
عثمانیها،شهرهای ساحلی مغرب میانه را به تصرّف خود درآورده و با ورود به الجزایر و اشغال تلمسان،موفق شدند تا ایالتی مستقل و ترک را در مدیترانه غربی،تأسیس کنند.
«سلطان زیانی»،از دولت متحد اسپانیا درخواست کمک کرد،اما تهاجم اسپانیاییها به وسیله ترکها دفع شد و نیروهای مسیحی با دادن تلفات سنگین،تلمسان و الجزایر را ترک کردند.دولت عثمانی با تصرّف مغرب ادنی و مغرب میانه،دریای مدیترانه را تحت سلطه خود قرار داد و مرزهای اروپایی خود را تا حدود مرزهای جنوبی اسپانیا گسترش داد.
یغمراسنبن زیان(بنیانگذار دولت«بنیعبدالواد»)موفق شد با کمک قبایل عرب از جمله«اعراب هلالی»؛دولت قدرتمندی تأسیس کند که مدّت سیصد سال بر یک سوّم از خاک مغرب بزرگ عربی،حکومت کردند.تلمسان پایتخت«بنیزیان»به شهری بسیار آباد و مرکز بازرگانی بینالمللی در مدیترانه غربی تبدیل شد؛ (2)بنادر این شهر(هنین و هران)قطب و رابط بزرگ بازرگانی بین اروپا و افریقا بودند.برادرِ ابنخلدون،که سِمَتِ کاتب مخصوص سلطان زیّانی(ابوحمّوی دوم)را داشت،توصیفی از خاندان این سلسله
را با نگارش کتابی مستقل درباره«بنیعبدالواد»و بیان نَسَبِ علوی آنها آورده است.ابوحمّوی دوم(سلطان بنیعبدالواد)نیز با نگارش کتاب واسطة الملوک فی سیاسة الملوک بر این نَسَبِ علوی تصریح کرده است. (1)
از جمله تحرکات ویرانگر اواخر عصر«موحّدین»که مورد حمایت معارضان موحدین قرار گرفت و منجر به سقوط آنان شد،فعالیتهای قبایل بربر«مرینی»برای به دست گرفتن قدرت در مراکش بود.
عبدالحق با ادعای اصلاح دینی و تعصب بر«تسنن مالکی»مخالفت خود با موحّدین را اعلام کرد.قبایل بربر«زناتی»مرینی،قرنها پیش،از افریقیه از«صحرای فجیج»حرکت کرده و در مغرب اقصی مستقر شده بودند؛آنان در آغاز از موحّدین اعلام اطاعت کردند؛اما با شدت گرفتن جنگ بین«مرابطین»و«موحدین»و در پی آن،ظهور آثار ضعف در دولت موحّدی و فروپاشی قدرت آنها در مغرب و آندلس؛وارد سلسله جنگهایی با«موحّدین»شدند و در جنگ سال 613 ه معروف به«عامالمشعله»شکست سختی را بر«موحّدین»وارد کردند. (2)و در پی آن،برای نخستین بار،شهر مکناسه را به سال 636 ه تصرّف کرده و با حمایت«حفصیان»که یک دهه قبل از دولت موحدین اعلام استقلال کرده بودند،تحرّکات خود را در مغرب اقصی ادامه دادند.
نخستین امیر مرینی(ابوبکر بن عبدالحق)،ولایت امیر ابوزکریا(بنیانگذار دولت حفصی)را پذیرفت؛آنها بهتدریج سوس،سبته و تلمسان و...متصرّف شدند و با تصرّف شهرهای مغرب،دولت موحدی را به پایتخت آن(مراکش)محدود ساختند؛آنان سرانجام در سال 660 ه مراکش را نیز گرفتند و بدینسان«مرینیها»در مغرب اقصی،خود را وارث خلافت«موحدین»خواندند.
یعقوب موحدی کوشید تا«بنی زیان»را در مغرب اوسط براندازد؛وی آنها را در مغرب اوسط،محدود کرد و به مقابله با تجاوزات دولت قشتاله در اراضی غرناطه
پرداخت.در این رابطه«جنگ استجه»که در سال 674 ه رخ داد را همچون«نبرد عقاب»برآورد کردهاند.
اشغال مالقه به وسیله یعقوب،باعث خشم«امیر غرناطه»شده و پراکندگی صفوف دول اسلامی در برابر دولتهای متحد مسیحی آندلس و تصرّف«جزیره خضرا»به وسیله قشتاله را در پی داشت.او در سال 684 ه پس از جنگ دریایی با قشتاله،مجبور شد با الفونسوی دهم( EL Sabio )علیه غرناطه معاهده صلح امضا کند.
پس از یعقوب،پسرش یوسفالناصر حکومت مرینی را به دست گرفت و سیاست پدرش را در مورد«حفصیان»،«بنی زیان»،«بنیالاحمر»و«قشتاله»همچنان ادامه داد و به توسعه حکومت خود در مغرب اوسط پرداخت.
او تلمسان را محاصره کرد و پس از هشت سال جنگ،بر سراسر مغرب اوسط مسلط شد.سپس عامربن عبدالله بن یوسف ابی ثابت،امر«دولت مرینی»را به عهده گرفت؛دولت قشتاله روابط خوبی را با دولت حفصی و دولت زیانی،برای محدود نمودن تحرکات بنی مرین در مدیترانه غربی و سواحل آندلس برقرار نمود.
بعد از دورهای از ناتوانی،دولت مرینی،بار دیگر،در عهد الاکحل(المنصوربن علیبن عثمان بن یعقوب)قوت گرفت و کوشید تا شکوه سرزمین مغرب در عصر یعقوب المنصور را مجدداً احیا کند؛اما اوج قدرت«بنیمرین»با سلطنت ابیالحسن مرینی آغاز شد.وی در«جنگ طریف»(741ه)بر نیروهای مسیحی غلبه کرد و با ایجاد آرامش در مغرب اقصی،در سالهای 748 ه تا 753 ه برای مدت کوتاهی موفق شد با تصرّف مغرب اوسط و ادنی،سراسر مغرب را جزو مملکت بنی مرین قرار دهد.
پس از ابوالحسن مرینی که چهره او در تاریخ مغرب با خدمات گسترده فرهنگی،سیاسی،نظامی و اجتماعی عجین شده است،پسرش متوکل علیالله فارسبن حسن(ابوعنان مرینی)روی کار آمد؛دولت او با ضعف نیروی نظامی«بنیمرین»بهویژهناوگان دریایی آن مواجه شد و دریای مدیترانه غربی بهتدریج زیر سلطه ناوگانهای قشتاله،آراگون و دول اروپایی در آمد و مغرب،وارد دورهای جدید از آشوب گردید؛بدین سان امرای مرینی نتوانستند کرسی قدرت در مغرب اقصی را حفظ کنند و ناگزیر،به سرعت راه سقوط را در پیش گرفتند و آخرین خلیفه مرینی(عبدالحقبن ابیسعید بن
ابیالعباسبن ابیسالم)در اثر هجوم خارجی و توطئه داخلی وزرای خائن و فاسد خود سقوط کرد.
پرتغالیها(خوان اول)و قشتاله(فرناندوسوا)پس از«جنگ طریف»که به سلطه دولت مرینی بر آبراهه«جبلالطارق»پایان داد،همه تلاش خود را صَرف اشغال سواحل مغرب کردند؛آنان سبته را سال 1415 م/818 ه و پس از آن طنجه را تصرف کردند.در این هنگام،شورشیان،بر آخرین سلطان مرینی(سلطان عبدالحق)در فاس شوریدند(863 ه/1458 م)و در پی کشتن وی با ابوعبدالله حفیه(از شرفاو بقایای ادریسیها)به عنوان سلطان بعیت کردند؛ (1)سرانجام غرناطه نیز به سال 897 ه سقوط کرد و بسیاری از شهرهای ساحلی مغرب،به تصرّف دولت پرتغال درآمد. (2)
از وجوه اهمیّت«دولت مرینی»،نزدیک بودن این دولت به سرزمین آندلس بود.با آغاز مهاجرت مسلمانان آندلسی به مغرب،نزدیکترین جایی که آنها میتوانستند مستقر شوند شهرهای مغرب اقصی بود؛با این وصف،حجم عظیمی از معارف اسلامی و علم و تمدن مسلمانان اندلسی وارد مغرب شده و حوزه جدیدی از فرهنگ و تمدن اسلامی در غرب اسلامی پدید آمد.
«مرینیها»تشکیلاتی گسترده و منظم اداری،در مغرب اقصی تأسیس کردند که در نوع خود کمنظیر بود؛ادامه جهاد در آندلس،از ویژگیهای دولت«بنیمرین»بود،در تاریخ تشکیلات نظامی،تأسیس«نیروهای ویژه»برای جهاد در اندلس از ابداعات«بنیمرین است».ناوگان(اسطول)گسترده دولت مرینی در بنادر سلا،طنجه،سبته،بجایه،الجزایر و...مستقر بودند.«الحراقات»،«الشینی»،«المسطحات»و...از جمله نمونههایی از کشتیهای جنگی این دولت بودند.سپاه مرینی،مرکب از نیروهای«بربر»،«مرینی»،«زناتی»،«عرب»و«آندلسی»بود.عناوینی چون:«مشرف،صاحب القصبه،صاحب الصلاة،محتسب،صاحب الشرطه(قائد)نیز از جمله عناوین تشکیلاتی بنیمرین محسوب میشد.
مغربِ عهد مرینی با رشد فوقالعادهای در عرصه آموزش مواجه شد،«مرینیها»نهضت مدرسه سازی چشمگیری به راه انداختند که از نهضت مدرسهسازی«مرابطین»در مغرب و«ایوبی»مصر و«فاطمی»مغرب و مصر و«موحدین»پیشتر رفت.
ابوالحسن مرینی در هر شهرِ بلاد مغربِ اوسط و اقصی،مدرسهای ساخت. (1)رشد وقف در زمینههای آموزشی که در وقفنامههای دوره مرینی باقی مانده،گواه این جریان است.ابن مرزوق بنای نخستین مدرسه را آغاز دوره مرینی و مدرسه«الحلفائیین»دانسته است؛پس از آن«الصفارین»در 670ه (2)و سپس مدرسه«العثارین»به وسیله ابوسعید مرینی تأسیس گردید.شیوه حفظ قرآن،روش اصلی آموزش در دوره مرینی بود و دانشجو برای ورود به مدارس آموزشی،نیازمند حفظ کل«قرآن»بود و تا پایان دوره تحصیلی،خود را به حفظ نصوص درسی مقید میدانست. (3)فقه مالکی،نحو،تفسیر،حدیث،منطق،بیان،طب و...از علوم رایج در مراکز آموزشی مرینی بود. (4)
همچنین،با توجه به شرایط جنگی آن عصر،در اختراع ابزار جنگی پیشرفتهایی در عصر مرینی حاصل شد.
بافت اجتماعی شهرهای غرب اسلامی شکل سنتی بیشتری پیدا کرد و نظام قبایلی درحد گسترده برقرار بود؛قبایل در نظامی از احلاف در کنار هم زندگی میکردند. (5)همه قبایل«عرب»و«بربر»در دایره همین نظام قبایلی بهسر میبردند.نشانههای اصلی جوامع مغرب،همچنان سنتی باقی ماندند؛از جمله لباس سنتی بربر(بُرنُس)و غذای سنتی مغرب،همواره مورد علاقه مردم بوده است. (6)
1) (1) .سایح،الحضارة المغربیه،ج2،ص7.
2) (2) .همان،ج2،ص8؛ابن مرزوق،المسند الصحیح،ص35.
3) (3) .«من لم یحفظ النص لص».
4) (4) .به ضمائم،تصویر شماره 24 مراجعه شود.
5) (5) .سایح،الحضارة المغربیه،ج2،ص21.
6) (6) .لو علم ارسطو فضل...فی الغذاء و فضل موسی فی الحلق و البُرْنُس فی اللباس،لشهد للبربر بالحکمة؛ر.ک:سایح،الحضارة المغربیة،30/25.
درست در لحظاتی که مغرب شاهد سقوط آندلس و از دست رفتن قدرت مسلمانان در غرب اسلامی بود،گرو هی از علمای مسلمان به ثبت نُه قرن تاریخ تحولات اسلامی در غرب اسلامی مصمم شدند؛دانش تاریخنگاری از قرن پنجم هجری در عصر«مرابطین»در مغرب به رشد فزایندهای رسید و در عصر اوّل،دوّم و سوّم«موحدین»مورّخان بزرگی پدید آمدند؛اما شکل کلاسیک تاریخنگاری در عصر اوّل مرینی با ظهور مورّخان مغربی،چون:ابنعذاری مراکشی،ابنابیزرع فاسی،ابنبطوطه و ابنجبیر،پدید آمد.کتاب البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب،را باید شاخص مکتب تاریخنگاری مغرب به شمار آورد،که در دهههای پایانی قرن هفتم و آغاز قرن هشتم هجری در مراکش به وسیله احمدبن محمد مراکشی(معروف به ابن عذاری مراکشی)تألیف شد.این کتاب نخستین کتاب تاریخ کلاسیک مغرب و اندلس است.مقصود ابنعذاری از«مغرب»،غرب اسلامی است که شامل اندلس،مغرب ادنی مغرب اوسط و مغرب اقصی میشود.کتاب او مشتمل بر حوادث،از فتح اسلامی تا نیمه قرن هفتم هجری است و از معتبرترین منابع در خصوص دولت«اموی»آندلس،منبع خاص دولت«مرابطین»و دولت«موحدین»محسوب میشود.
نسخههای خطی البیان المغرب بیش از هر منبع دیگرِ تاریخ غرب اسلامی،مورد توجه خاورشناسان قرار گرفت:دوزی بخشی از آن را در 1848 م و بخشی دیگر را در 1851 م در لیدن منتشر کرد و پرونسال بخشی از آن را در سال 1948 م و بخشی دیگر را در سال 1951 م در این شهر،انتشار داد.
پرونسال،همچنین بخشی از این کتاب را با نام نبذ تاریخیّه اخبار البربر فی القرون الوسطی منتشر کرد.کتاب ابن عذاری نیازمندِ نقد درونی و بیرونی است،بهویژه مواضع متعصبانه او نسبت به«تشیع»و«فاطمیان»جای تأمل بسیار دارد.
الانیس المطرب بروض القرطاس،نخستین کتاب تاریخ عمومی کلاسیک خاص مغرب است که گزارشهای مختصری از ملوک مغرب و تاریخ فاس ارائه کرده است.احمدبن ابیزرع فاسی،تاریخ مغرب اقصی را از زمان پیدایش دولت«ادریسی»در سال
172 ه تا سال 726 ه با ذکر رویدادهای پنج دولت«ادریسی»،«زناته»(المغراویین،والیفرنیین)،«مرابطین»،«موحدین»و بخشی از رویدادهای«دولت مرینی»تا سال 726 ه را ذکر کرده است؛این کتاب به نامهای دیگری نیز معروف است.
کتاب الذخیرة السنیة فی تاریخ الدولة المرینیة از مؤلفی مجهول در احوال«دولت مرینی»تا اواخر سال 679 ه است.کتاب الذیل و التکملة لکتابی الموصول و الصلة از ابنعبدالملک مراکشی اوسی(م703ه)؛کتاب برنامج از ابیالقاسم تجیبی(م730ه)؛از جمله آثار مهم قرن هشتم در مکتب تاریخنگاری مغرب است که به وسیله مؤلفان فاسی و مراکشی تألیف شده است.همچنین الدیباج المذهب فی معرفة اعیان المذهب،اثر ابنفرحون ابراهیمبن علیبن محمد الیعمری المدنی،متوفی 799 ه،کتابی در تاریخ زندگی اعیان مالکیّه است.ابنخطیب کتاب رقم الحلل فی نظم الدول را در قالب ارجوزهای در بیان دولتهای اسلامی و نیز کتاب اعمال الاعلام را در تاریخ مغرب به مناسبت بیعت سلطان نابالغ مرینی تدوین کرد که شامل تاریخ دول شرقی و غربی جهان اسلام است.
ابن مرزوق نیز،کتاب المسند الصحیح الحسن فی مآثر مولانا ابی الحسن را در سیره سلطان ابوالحسن مرینی تألیف کرد.از جمله دیگر تألیفات مغربی ابنخطیب،کتاب روضة النسرین فی دولة بنیمرین است که نسب«بنیمرین»و قبایل«زناته»و ایام سلطنت آنها را نوشته است.جنی زهرة الآس فی بناء مدینة...فاس اثر ابیالحسن،علی الجزنانی،کتابی است که در دو بخش تدوین یافته و بخش اول آن در وصف شهر فاس است و بخش دوم،شرحی از تاریخ مغرب از دولت ادریسی تا دولت موحدین است.کتاب الحلل الموشیة فی الاخبار المراکشیة،اثر دیگر ابنخطیب نیز با وصف مراکش و تأسیس آن آغاز شده و سپس بهطور گسترده به«مرابطین»و«موحّدین»پرداخته است. (1)
الاحاطة فی اخبار غرناطة نیز از تألیفات تاریخی قرن هشتم هجری از ابنخطیب است که به ترجمه ملوک غرناطه و کسانی که از غرب و شرق به این شهر آمدهند،پرداخته است.بهویژهکه او به ترجمه کسانی پرداخته است که در دربار سلطان ابوعنان مرینی بودهاند.
1) (1) .منوتی،المصادر العربیة لتاریخ المغرب،ج1،ص103.
نفاضة الجراب فی علالة الاغتراب کتابی دیگر از ابنخطیب است که هنگام تبعید او در مغرب نوشته شده است.او در این کتاب،مشاهدات خود از مغرب اقصی و مملکت مرینی را ثبت کرده است.
تحفة النظار فی غرایب الامصار و عجایب الاسفار معروف به«سفرنامه ابنبطوطه»،از ابوعبدالله محمد طنجی(متولد 779ه)از حواشی سلطان ابیعنان مرینی،که علاوه بر وصف سفرهای او به شرق،دولت ابیعنان مرینی و اوضاع مغرب در عصر او را آورده است.ابوالولید اسماعیل(ابن الاحمر)از مقربان سلطان ابنعنان مرینی نیز چند اثر به صورت تکنگاری تاریخی تألیف کرد.ابنالحاج غرناطی(م767ه)از بزرگان ادب آندلس،از جمله کسانی است که به خدمت سلطان ابیعنان مرینی درآمد و از بزرگان شعرای دربار او شد؛وی در سفر به افریقیه،سلطان ابیعنان را همراهی کرد.سفرنامه او فیض العباب و اجالة القداح الاداب فی الحرکه الی القسنطینة و الزاب نام دارد.
دوره مرینی مغرب با شکوفایی و رونق اقتصادی در زمینه کشاورزی روبهرو شد و بنی مرین به صنعت«ناعوره»و«ساقیه»و اصلاح زمینهای زراعتی اهمیّت میدادند.ابنالحاج غرناطی گزارشهای مفصلی از اقدامات مهندسی و عمرانی در زمینه بهبود زراعت و تنوّع محصولات کشاورزی،میوه،غلات،گل و..در سبته،سوس،مراکش و...دارد.به گزارش او،تنها در سبته در عصر ابیعنان مرینی،یکصدوسه آسیاب فعال بوده است. (1)صنعت نساجی،تولید روغن،دباغی،ساخت کشتی و لوازم آن،سفالسازی؛ (2)ساعتسازی(ساعت آبی) (3)در شهرهای مغرب اقصی دایر بود.بازرگانی داخلی و خارجی رونق گرفت.
گزارشهای متعددی از قیساریه(بازارهای بزرگ)در مرکز شهرهای مغرب اقصی در منابعِ تاریخی عهد مرینی وجود دارد؛در این میان گزارش لیون افریقی از بازار بزرگ فاس قابل توجه است؛او از آمد و شد بازرگانان پرتغالی در بنادر مغرب اقصی بهویژهانفا و دارالبیضا سخن گفته است. (1)فاس دوره مرینی از نگاه لیون در اوج شکوه و شکوفایی اقتصادی و اجتماعی بهسر میبرد؛این شهر دارای یازده مدرسه دینی،هفتصد و مسجد جامع بود که برای برخی از بناهای آن حتی نظیری در ایتالیا هم دیده نشده است. (2)از جمله دیگر بناهای این شهر دویست مهمانخانه در نهایت زیبایی،تعداد قابل توجهی بیمارستان،حمام و چهارصد آسیاب بود.لیون مینویسد:بازار فاس مانند شهر کوچکی است (3)که با دیوارهایی احاطه شده و دوازده عدد دروازه و پانزده محله دارد و هر محله دارای یک قیصریه بازار است.وی در گزارش خود حرفهها و اصناف فاسِ عصر مرینی را ثبت کرده است.چنان که در یک بازار سی دکّان کتابفروشی،صدوپنجاه کفّاشی،پنجاه خرازی،پنجاه میوه فروشی،سی دکّان پنبه فروشی،هشتاد دکان علاقهبندی،چهل دکان سبزی فروشی و...وجود داشته است؛در گزارش لیون به بازار مخصوص بازرگانان نیز اشاره شده است.در این بازار،بازرگانان عمده فروش استقرار یافتهاند. (4)صدوپنجاه دکان عطاری نیز در کنار این بازار وجود داشتهاست. (5)
در دوره مرینی،همچنین معماری مغربی-آندلسی با رونق فوقالعادهای مواجه شد:چند شهر جدید،از جمله«فاس جدید»بنا گردید و شهر فاس نیز به صورت شهری نظامی با دو دیوار از نو بنا و به صورت قلعهای استوار با برجهاو باروهای دفاعی درآمد.اعیاد و مراسم سنتی غرب اسلامی،در دوره مرینی بیش از هر جای دیگر با
شکوه بسیاری برگزار میشده است.این مطالب در منابع تاریخی عصر مرینی منعکس شده است.
«بنی مرین»درصدد بازآفرینی مجدّد امپراطوری«موحّدین»بودند و لذا در امور اقتصادی،رسوم دوره موحّدین را حفظ کردند،سکههای دینار آنها چون دینار موحّدی مربع شکل بود؛«دوبل»،«سکودو»،و«درهم»در سجلماسه و«حندوسِ مربع شکل»در سوس و ماسه رایج بود.مالیاتهای عصر موحدی کماکان برقرار بود و در این زمینه اصلاحاتی انجام شد،مانند وضع مالیات خاصّی برمردم شهرهای فاس و مکناسه؛در مقابل،اصلاح راهها و کشاورزی مغرب عصر مرینی از رونق فوقالعادهای برخوردار شد،که از آن جمله میتوان به تولید پنبه در ماسه و سلا و نیز،تولید نیشکر در سجلماسه،سوس،سبته و مراکش اشاره کرد؛همچنین چهل کارخانه تولید شکرِ مرغوب در مراکش در عصر ابیعنان مرینی دایر بود. (1)خرمای بسیار مرغوب در سجلماسه،مانند خرمای بصره عراق تولید میشد که نوعی از آن بهنام«ایرار»،خرمایی بینظیر بود. (2)
ناوگان مرینی،بیشتر قطعات ناوگان بزرگ موحّدی را به ارث برد و چهارصد قطعه کشتی در اختیار داشت و در چند جنگ بزرگ دریایی،دولت اسپانیا را شکست داد.تعداد کشتی ابوالحسن مرینی به ششصد قطعه رسید.
سلا به عنوان بزرگترین دارالصناعه مدیترانه غربی در آغاز دوره مرینی بنا گردید و ناوگان مغربی،نقشی عظیم در ناوگان کاشف آمریکا داشت. (3)
شهر تامسنا از مراکز جمعیّتی و آباد دوره مرینی در شصت مایلی اقیانوس اطلس،در نهایت خرمی و سرسبزی بود.شالّه از شهرهای نزدیک رود ابی رقراق مقبره رسمی سلاطین موحدی و بنیمرین شد؛لیون از سی مقبره،مربوط به ملوک موحدین در شالّه یاد کرده است. (4)
شهر سلا،در عهد مرینی به نهایت آبادانی و زیبایی رسید و به شهری مرفّه،پیشرفته و متمدن تبدیل تبدیل شد؛از سلا با عنوان مناره تمدن اسلامی یاد کردهاند. (1)مهندس اشبیلی،ابنالحاج،دارالصناعه و بندر گاهی در سلا ساخت و این شهر،خود را برای ایفای نقش بزرگی در این راستا آماده ساخت.سواحل سلا،علاوه بر ایفای نقشِ مهمترین بندر بازرگانی،دارای کشتزارهای وسیع غلاّت،پنبه و انواع میوه بوده و مرکز اقتصادی مغرب و آندلس محسوب میشد.با تأسیس مدرسهای توسط ابوالحسن مرینی،سلا مرکز فرهنگی مغرب اقصی گردید.ابن خطیب که پس از مهاجرت از غرناطه،از سال 1358 تا 1361میلادی،به مدت سه سال در این شهر به سر برد،مینویسد:«سلا جامع بین بداوت و حضارت است». (2)
چنانکه در تاریخ آمده،این شهر از چهرههای فرهنگی برخوردار بوده که از آن جمله میتوان به ابن عاشر که در شمار علمای طبیب و ادیب سلا در عصر مرینی است اشاره کرد. (3)همچنین تصوف در سلا با رشد فوقالعادهای مواجه شد.در این بین،سیدی عاشر از متصوّفه،صاحب کرامت بود و قبر او همچنان ضریح و زیارتگاه است. (4)
بنی وطاس،شاخهای از بربرهای مرینی بودند که پس از آنها در شمال شرق مراکش حکومت کردند و به دست شرفای سعدی (5)منقرض شدند. (6)
فروپاشی دولت«موحّدین»خسارتی بزرگ برای جهان اسلام،بهویژهغرب اسلامی
بود؛چنانکه سقوط نهایی اندلس را باید از نخستین نتایج فروپاشی موحّدین دانست.تجزیه مغرب عربی،به سه دولت«بنیزیان»،«بنیمرین»،«بنیحفص»؛(که علیرغم دوستی ظاهری،برای نابودی یکدیگر،در دوستی با دول اروپایی سبقت میگرفتند)اختلاف سنتی بین قبایل اعراب و بربرهای پراکنده در سرزمین مغرب را چنان دامن زد که این مناطق همواره جدا از هم و در حال نزاع با یکدیگر بهسربردند.
حجم بیشتری از معنویّت،فرهنگ و میراث مادی«موحّدین»در اختیار«حفصیان»قرار گرفت؛اما این میراث،چند دهه پس از سقوط موحدین از بین رفت.آندلسیهای مهاجر(که سه دولت متخاصم مغربی پس از سقوط آندلس نتوانستند کاری برای نجات آنها انجام دهند)در مغرب اقصی،(محل حکومت مرینی)و مغرب اوسط(محل حاکمیت بنیزیان)و نیز مغرب ادنی(محل حاکمیّت دولت حفصی)مستقر شدند و فرهنگ و تمدن اسلامی بهطور مجزّا در این سه منطقه به رشد و توسعه خود ادامه داد؛آخرین مراحل تکاملِ بسیاری از علوم و معارف اسلامی،در محدوده این سه دولت صورت پذیرفت و در این دوره چهرههای نامدار و آثار ماندگار تمدن اسلامی پدید آمدند.
با آغاز سقوط شهرهای آندلس و قوت گرفتن جنگهای صلیبی آندلس که به موازات جنگهای صلیبی مشرق در سرزمین شامات در جریان بود،سه قدرت به مقابله با این جریان صلیبی آندلس که سرمایه خود را از دول اروپایی اخذ میکرد،برخاستند.
جریان نخست دولتهای مغربی و آندلس است که میتوان تحرکات آنها را به آغاز تشکیل نخسین دولتها در غرب اسلامی بازگرداند که پدیده جهاد در مرزها و ثغور شمالی آندلس را همواره در دستور کار خود قرار داده بودند و آن را مبنای اساسی مشروعیت خود نزد مسلمین میشمردند.
جریان دوم جریان فقها است که از آغاز حضور مسلمانان در غرب اسلامی جریانی تأثیرگذار بودند و فتاوای بسیاری مبنی بر ضرورت و وجوب جهاد در مرزهای اسلامی
در آندلس و مغرب را صادر نمودند و در مواردی خود پیشگام بسیج مردم و تحریک رؤسای دول برای جهاد بودند.
گرده سوم متصوفه و در اصطلاح مغربی؛اولیاء خدا و بزرگان عرفانی دینی بودندکه با تأسیس فرق تصوف و بنای زوایا و رباطها زمینه تربیب نیروهای همواره آماده نبرد را فراهم میساختند؛
بزرگترین بسیج مردمی در برابر نبرد صلیبی آندلس بهوسیله این گروه سامان داده شد؛بخشی از مأموریت اجتماعی تصوف مغربی و تصوف آندلسی،وظیفه«رباط»بوده است،در این راستا دولتی با همین نام تأسیس شد،«دولت مرابطین»و پس از آن دولت
موحدین دو دولت بزرگ مغربی-آندلسی است،که بخشی از نیروهای نظامی آنها بر اساس سنت مرابطه در صحنههای نبرد حاضر بودند.حاصل مبارزات و مقاومتهای این نبرد تأخیر در سقوط نهایی آندلس و بقای همیشگی اسلام در مغرب بود.جغرافیای مبارزه در غرب اسلامی در سه منطقه جدا از هم(آندلس-افریقیه-مغرب)با اشکال متقاوتی در قالب فرق تصوف دنبال شد:
1.جهاد فقها و متصوفه آندلسی:آندلس نخستین نقطهای که سران فتوحات آن در شمار زهاد و عرفا و با شعائر دینی فتح آن را آسان و میسر ساختند؛دخالت متصوفه و فقها در جهاد آندلس،در متون فقهی و تصوف منعکس گراییده است،محی الدین عربی بزرگ متصوفه آندلس و بنیانگذار طریقت اکبریه و پرچمدار تصوف در جهان اسلام از نخستین علمای آندلس است که نسبت به جنگهای صلیبی،حساسیت خاصی نشان داد و مردم مسلمانان و سران بلاد اسلامی را به نبرد با آنها دعوت نمود.مجموعهای از فتاوای فقهای آندلسی در خصوص اهمیت جهاد و افضل بودن آن بر حج از دلایل حضور فقها آندلسی در صحنه مقابله با نبرد صلیبی آندلس است.
2.افریقیه:افریقیه که بیش از سایر نقاط سواحل مدیترانه غربی در معرض تهاجم دائم نیروهای صلیبی اروپایی بود،بهوسیله متصوفه و فقها مورد حمایت قرار گرفت.افریقیه به طور سنتی از نوعی سپر دفاعی سود میبرد،این سپر دفاعی استحکامات نظامی بود که از دوران بسیار گذشته در دوره رومی در سواحل افریقیه بنا میشد.مسلمانان نیز به این استحکامات آن قدر افزودند که این قلاع و مراکز سیاسینظامی و عبادی بهصورت بخشی از
هنر معماری و شهرسازی اسلامی درآمد و جزء استحکامات پایدار و توسعه پایدار شهری در شهرهای ساحلی افریقیه گردید.
رباط سوسه،رباط منستیر از جمله مهمترین رباطها است،بهطوری که با سیاست ساخت رباطها و زوایا که مرکز تجمع متصوفه و آموزش نیروهای آماده دفاع و نبرد بودند نوعی جهاد ساحلی را سامان دادند و از سواحل به خوبی دفاع کردند.
مشهورترین تحرکات صوفیه در افریقیه،تحرکات محرزبن خلف است که در عصر معزبن بادیس صنهاجی امیر بنی زیری،به سال 407هظهیر و اجازه تأسیس زاویه از او گرفت.اختلافات و جنگ داخلی در افریقیه در قرن پنجم فعالیتهای فرق متصوفه را کاهش داد و در قرن ششم و هفتم،افریقیه مغرب و آندلس شاهد جریان جهادی گسترده این تومرت که هالهای از عرفان و تصوف داشت را فراگرفت.
در عصر حفصیان،ابوالحسن شاذلی(م593ه-656ه)پیشوای متصوفه آندلس،افریقیه و مغرب،برای مقابله با جنگ صلیبی هفتم برای حفاضت از شهر ساحلی اسکندریه در مصر انبو هی از مردم و پیروان خود را بسیج کرد و حضور او باعث شکست صلیبیها در نبرد هفتم و پیروزی مسلمانان در نبرد منصوره شد.
قادریه که از مهاجران آندلس به عراق و سپس از عراق به مغرب اقصی بودند سرانجام به سال 762 ه/1360 م زاویه بزرگی در فاس تأسیس نمودند،این جریان در سال 930هوارد افریقیه شد؛جریان مستمر تصوف قادریه منجر به استمرار جهاد ساحلی صوفیان مغرب در افریقیه شد.نمونه بارز این استمرار در حرکت جهادی شیخ عبد القادر الجزایری از شرفای قادری به سال 1832 م متجلی گردید.
طریقه شوذیه از جمله طرق آندلسی تصوف است که بهوسیله ابی عبدالله محمد شوذی اشبیلی که قاضی شهر اشبیلیه در آندلس بود،تأسیس شد،او با مهاجرت به افریقیه در عهد موحدین؛طریقه خود را در آنجا گسترش داد.طریقه حرالی و طریقه مرجانی از طرق آندلسی هستند که با مهاجرت به تونس زوایایی احداث کردند.انبو هی از فتاوای فقهای افریقیه و مغرب در جواز اوقاف بر دیوار و استحکامات دفاعی و تسلیحات نظامی شهرهای ساحلی از جمله وقف بر کارخانه توپسازی دلایل بر حضور فقها در جهاد علیه صلیبیون آندلس است.
3.مغرب اقصی:مغرب اقصی که بخشی از شهرهای آن در سواحل شمالی و غربی مغرب بزرگ عربی است؛شاهد بزرگترین تحرکات نظامی و جهادی بر مبنای تصوف بوده است.از جمله آنها تحرکات«مرابطین»است که منجر به تشکیل دولت نظامی مرابطین در آندلس و مغرب گردید؛مرابطین نقطه آغاز تأسیس خود را از حرکت تصوف رباطی در مغرب آغاز کردند.
طریقه مشیشیه منسوب به عبد السلامبن سلیمان،ملقب به مشیش از شرفای ادریسی است.این طریقه مراقبت از جهاد را از رئوس اساسی طریقت خود قرار داد،از جمله جهاد آندلسی آنها نیز تحرکات نظامی در دفاع از سبته،قابل ذکراست.
طریقه ماکریه و زوایایی که در سواحل اقیانوس اطلس در قرن هفتم و هشتم هجری احداث کردند،نقش اساسی در استمرار فرهنگ اسلامی در سواحل مغرب داشتند،طریقه زکراویه نیز در اواخر قرن هفتم هجری بوسیله گرو هی از شرفا در عهد مرینی تأسیس شد.در عهد مرینی نوعی جهاد سازمانیافته دولتی در آندلس هدایت میشد که در تشکل نظامی به نام«مشیخة الغزاة»سامان داده شد،و هدایت آن با بزرگانی از مغرب بود.
طریقه جزولیه در قرن دهم بوسیله گرو هی از شرفا از جمله ابو عبدالله جزولی(806ه-870ه)تأسیس شد؛احمدبن زرُّق برنسی(866ه-899ه)از بربرهای قبایل برانس در مغرب اقصی جریانی از تصوف اسلامی در مغرب براه انداخت که نقش اساسی در توسعه فرهنگ اسلامی و استحکام اجتماع دینی و اسلامی در مغرب بزرگ عربی و مقابله با فرهنگ ضد اسلامی داشت.
بدین شکل با حضور گسترده متصوفه در صحنه سیاسی-اجتماعی غرب اسلامی و تأسیس صدها زاویه و رباط،تصوف همواره نیروی مبارزه با تهاجم نظامی و فرهنگی صلیبی در مغرب بود و شهرهای ساحلی مغرب بهواسطه حضور گسترده آنها،جهاد ساحلی گستردهای را علیه صلیبی آغاز کردند.
از سنوسی پیشوای بزرگ فرقه سنوسیه و عیّاشی رئیس فرقه عیّاشیّه و بهلولی و
شاذلی که از سران متصوفه افریقیه و مغرب و آندلس هستند به عنوان پرچمداران جهاد و فرماندههان عالیرتبه نظامی در نبرد با صلیبیها یاد کردهاند.که سنت مرابطه در غرب اسلامی را استمرار بخشیدند،زاویه دلاء از زوایای معروف مغرب است که نقش اساسی در حفظ شکل اسلامی و هیئت سیاسی-اجتماعی محیط اسلامی و محافظت از بنیه فرهنگی و اقتصادی و اخلاقی جوامع اسلامی و همبستگی جوامع مسلمان در مغرب داشته است.لذا حجم انبو هی از تحقیقات خاورشناسان به اهمیت تصوف مغربی و سازههای سیاسی-مذهبی-فرهنگی رباط و زاویه معطوف گردید و از آغاز تحرکات تصوف به شناسایی تصوف اسلامی و استفاده از شیوههای آنها در نبردهای صلیبی کمک جستند و آندلس و بسیاری از نقاط کلیدی مدیترانه غربی را با همین شیوهها در اختیار گرفتند. (1)از جمله لُول از پدران شرقشناسی،کتابی در خصوص رباطها و زوایا نوشت و عمر خود را صرف درک تصوف غرب اسلامی نمود و صلیبیون را با همان سلاحی که مسلمین از آن سود میجستند یاری داد.
مسلمانان مغربی،نوعی خاص از تصوف با عنوان«تصوف فلسفی»تأسیس کردند که این نوع از تصوف،الگوهای خاصی برای هدایت حرکت جهاد فرهنگی و نظامی جهت مقابه با صلیبیها در خود داشته است. (2)
رباط تیط در مغرب اقصی در بلاد آزمور،در مقابله با تحرکات پرتغال؛این رباط در عهد مرابطین،موحدین،بنی مرین و بنی وطاس،نقش اساسی در حفاظت سواحل اطلس داشته است.زاویه تا مجروت و مخزن(از سال 1542 م-1914 م)و زاویه الناصریه از زوایای معروف مغرب اقصی است که نقش اساسی در حفظ تشکل اسلامی جوامع و شهرهای ساحل اقیانوس اطلس در چند قرن گذشته تا دوره معاصر داشتهاند،ویژگی اساسی تصوف مغربی-آندلسی،انتماء آنها به خانوادههای شرفا و افتخار آنها به انتساب به امیرالمؤمنین امام علی علیه السّلام است.
ظهور چهار قدرت اسلامی در منطقه مغرب بزرگ عربی و یک دولت اسلامی در منتهیالیه بخش کوچکی از جنوب آندلس و دو دولت قدرتمند مسیحی در شمال و شرق و مرکز آندلس حاکی از آغاز دورهای از نابسامانی و تشنّج سیاسی،نظامی،اقتصادی در مدیترانه غربی میباشد.
1.علل فروپاشی خلافت«موحّدین»و نقش«بنیمرین»و«بنیحفص»را در آن بنویسید.
2.تقسیمات مغرب در دوره«بنیمرین»،«بنیحفص»و«بنیزیان»را ذکر کنید.
1.المغرب عبر التاریخ،سه جلد،ابراهیم حرکات.
2.الموسوعة المغرب العربی،غنیمی.
3.تاریخ افریقیة الشمالیة،شارل اندره جولیان.
ضمیمه شماره 1:رؤسای خوارج بنی مدرار در سجلماسه
823/208 مستنصر بن الیَسَع،ابومالک،معروف به مدرار
867/253 میمون بن مستنصر،ابن ثقیة،ملقب به امیر
877/263 محمد بن میمون
884/270 الیسع بن مستنصر،ابوالمنصور
909/296 واسول بن فتح بن میمون ملقب به امیر
913/300 احمد بن میمون ملقب به امیر
921/309 محمدبن سارو،ابوالمنتصر،ملقب به معتزّ
933/321 سمکو بن ابیالمنتصر،ملقب به منتصر،دور اول حکمرانی
943/331 محمد بن واسول الفتح،ملقب به شاکر
958/347 سمکو،ملقب به منتصر،دوره دوم حکمرانی
352تا366 یا 369/
963تا977 یا 980 عبدالله بن محمد،ابومحمد
ح 366/ح 977 خلع مدراریان از حکومت
ضمیمه شماره 2:رستمیان در بخشی از مغرب اوسط
778/161 عبدالرحمن بن رستم
788/171 عبدالوهاب بن عبدالرحمن
824/208 افلح بن عبدالوهاب،ابوسعید
872/258 ابوبکر بن افلح
874/260 محمد بن افلح،ابوالیقظان
894/281 یوسف بن محمد،ابوحاتم،دور اول حکمرانی
895/282 یعقوب بن افلح،دور اول حکمرانی
899/286 یوسف بن محمد،دور دوم حکمرانی
؟یعقوب بن افلح،دور دوم حکمرانی
907/294296-909 یقظان بن محمد
ضمیمه شماره 3:اغلبیان در افریقیه
800/184 ابراهیم اول ابن اغلب
812/197 عبدالله اول ابن ابراهیم اول،ابوالعباس
817/201 زیادةالله اول ابن ابراهیم اول،ابومحمد
838/223 اغلب بن ابراهیم اول،ابوعقال
841/226 محمد اول ابن اغلب،ابوالعباس
856/242 احمد بن محمد اول،ابوابراهیم
863/249 زیادة الله دوم ابن محمد اول
863/250 محمد دوم ابن احمد،ابوعبدالله ابوالغرانیق
875/261 ابراهیم دوم ابن احمد،ابواسحاق
902/289 عبدالله دوم ابن ابراهیم دوم،ابوالعباس
903909/290296 زیادة الله سوم ابن عبدالله دوم،ابومضر در تبعید در گذشت
ضمیمه شماره 4:ادریسیان در مغرب اقصی و اوسط
789/172 ادریس اول(الاکبر)ابن عبدالله
791/175 دوره نایبالسلطنگی به نام پسرش ادریس که پس از مرگ او به دنیا آمد
803/187 ادریس دوم(ملقب به الاصغر یا الازهر)ابن ادریس اول
828/213 محمد بن ادریس دوم،ملقب به مستنصر
836/221 علی حیدره بن محمد
849/234 یحیی اول ابن محمد
863/249 یحیی دوم ابن یحیی اول
866/252 علی دوم ابن عمر
؟یحیی سوم ابن قاسم،ملقب به مقدام جوطی
905/292 یحیی چهارم ابن ادریس،در 919/307 خلع شد
927/920/313315 حسن بن محمد ملقب به حجّام
938/326 قاسم کنون بن محمد(در حجرالنصر،در ردیف و شمال غربی مراکش)
948/337 احمد بن قاسم،ملقب به ابوالعیش(در اصیلا)
954974/343363 حسن بن قاسم(در حجرالنصر)،دوره اول حکمرانی
985/375 حسن،دوره دوم حکمرانی
ضمیه شماره 5:حکومت کلبیان در صقلیه وابسته به فاطمیان
948/337 حسن بن عبدالله بن ابیالحسین کلبی
953/342 احمد بن حسن،ابوالحسین
970/359 علی بن حسن،ابوالقاسم
982/372 جاهر بن علی
983/373 جعفر بن محمد بن علی
985/375 عبدالله بن محمد بن علی
989/379 یوسف بن عبدالله،ابوالفتوح ثقةالدوله
998/388 جعفر بن یوسف،تاجالدّوله
1019/410 احمد اکحل بن یوسف،ابوجعفر تأییدالدوله،فت-1038/429
431-ح 445
1040-ح 1053 حسن صمصام بن یوسف،صمصامالدوله
1044/436 تجزیه صقلیه عرب به امیرنشینهای مختلف همراه با غلبه نورمانها که از 1060/425 آغاز شد.
ضمیمه شماره 6:بنی زیری در افریقیه
پس از 947/336 زیری بن مناد
972/361 یوسف بلگین اول ابن زیری
984/373 منصور بن بلگین اول
996/386 بادیس بن منصور،ملقب به ناصرالدّوله تقسیم قدرت
2.زیریان قیروان
1015/405 بادیس
1016/406 معزّ بن بادیس
1062/454 تمیم بن معزّ
1108/501 یحیی بن تمیم
1116/509 علی بن یحیی
543 1121/515-1148 حسن بن علی
بنی حماد در بخشی از مغرب اوسط
1015/405 حماد بن بلگین اول
1028/419 قائد بن حماد،شرفالدّوله
1054/446 محسن بن قائد
1055/447 بلگین دوم ابن محمد
1062/454 ناصر بن علناس
1088/481 منصور بن ناصر
1105/498 بادیس بن منصور
1105/498 عزیز بن منصور
515 یا 547 518/
1121 یا 1124-1152 یحیی بن عزیز،فت-1162/557
1152/547 غلبه موحدون
ضمیمه شماره 7:سلسله مرابطین در مغرب و اندلس
یحیی بن ابراهیمگدالی یا جدالی یحیی بن عمر لمتونی،
فت-447 یا 1055/448-1056
ابوبکربن عمرلمتونی،فت-1087/480
1061/453 یوسف بن تاشفین
462467/
10701075 ابراهیم بن ابی بکر،حکمران سجلماسه
1107/500 علی بن یوسف
1142/537 تاشفین بن علی
1146/540 ابراهیم بن تاشفین
11461147/540541 اسحاق بن علی
ضمیمه شماره 8:ابو یعقوب یوسف
محمد بن تومرت،فت 1130/524
1130/524 عبدالمؤمن بن علی کومی
1163/558 یوسف بن عبدالمؤمن،ابو یعقوب
1184/580 یعقوب بن یوسف،ابویوسف،ملقب به منصور
1199/595 محمد یعقوب،ابوعبدالله ملقب به ناصر
1213/610 یوسف دوم ابن محمد،ابویعقوب ملقب به مستتصر
1224/621 عبدالوحید بن یوسف اول،ابو محمد ملقب به مخلوع
1224/621 عبدالله بن یعقوب،ابو محمد ملقب به عادل
1227/624633-1235 یحیی بن محمد،ابوزکریا ملقب به مستعصم،از این زمان به بعد اقتدار موحدون در مراکش دستخوش معارضه ادریس اول ابن یعقوب،ابوالعلی ملقب به مأمون،630 1227/624-1232 و عبدالوحید بن ادریس اول،ابومحمد ملقب به رشید،1232/630 بود.
1235/633 عبدالوحید بن ادریس اول ملقب به رشید
1242/640 علی بن ادریس اول،ابوالحسن ملقب به سعید
1248/646 عمر بن اسحاق،ابوحفض ملقب به مرتضی
12661269/665668 ادریس دوم ابن محمد،ابوالعلی ابودبوس ملقب به واثق تا نیمه قرن هفتم/سیزدهم مسیحیان تمام زمینلاد اسپانیا به استثنای غرناطه را گرفتند و سرزمینهای موحدون در شمال افریقا میان حفصیان،بنی عبدالوادید و مرینیها تقسیم شد.
ضمیمه شماره 9:سلاطین بنی حفص در افریقیه
1229/627 یحیی اول ابن عبدالواحد،ابوزکریاء
1249/647 محمد اول ابن یحیی اول،ابوعبدالله ملقب به مستنصر
1277/675 یحیی دوم ابن محمد اول،ابوزکریاء ملقب به واثق
1279/678 ابراهیم اول ابن یحیی اول،ابواسحاق،مقتول در 1283/682
1282/681 غلبه غاصبانه احمد بن ابی عُماره
1284/683 عمر اول ابن یحیی اول،ابوحفض(پس از 1285/684 تنها بر تونس حکومت داشت)
1285/684 یحیی سوم ابن ابراهیم اول،ابوزکریا ملقب به منتخب(تا 1299/689 در بجایه و قسطنطنیه)
1295/694 محمد دوم ابن یحیی دوم،ابوعبدالله(یا ابوعصیده)
1309/709 ابوبکر اول ابن عبدالرحمن،ابویحیی ملقب به شهید(بعد از سال 1309/705 در قسطنطنیه و پس از 312/712 در بجایه نیز حکومت داشت)
1309/709 خالد اول ابن یحیی سوم،ابوالبقاء
1311/711 زکریای اول ابن احمد،اللحیانی،ابویحیی(در تونس)
1317/717 محمد سوم این زکریای اول،ابوعبدالله یا ابوضربه لحیانی ملقب به مستنصر(در تونس)
1318/718 ابوبکر دوم ابن یحیی سوم،ابویحیی ملقب به متوکل
1346/747 عمر دوم ابن ابوبکر دوم،ابوحفص
1348/748 نخستین اشغال تونس به دست مرینیها
1350/750 احمد اول ابن ابوبکر دوم،ابوالعباس الفضل ملقب به متوکل
1350/750 ابراهیم دوم ابن ابوبکر دوم،ابواسحاق ملقب به مستنصر دور اول حکمرانی
1357/758 اشغال قسطنطنیه و تونس به وسیله مرینیها برای بار دوم
1357/758 ابراهیم دوم ابن ابوبکر دوم،دور دوم حکمرانی(تا 1369/770 در تونس،امرای حفصی دیگر در بجایه و قسطنطنیه حکومت داشتند)
1369/770 خالد دوم ابن ابراهیم دوم،ابوالبقاء(در تونس)
1370/772 احمد دوم ابن محمد،ابوالعباس ملقب به مستنصر(قبلاً در بجایه و قسطنینه حکمرانی داشت)
1394/796 عبدالعزیز بن احمد دوم،ابو فارس ملقب به متوکل
1434/837 محمد چهارم ابن محمد المنصور،ابوعبدالله ملقب به منتصر
1435/839 عثمان بن محمد المنصور،ابوعمرو یا ابوعمر
1488/893 ابن محمد مسعود،ابوزکریا یحیی
1489/894 عبدالمؤمن بن ابی سالم ابراهیم،ابومحمد
1490/895 زکریای دوم ابن یحیی چهارم،ابویحیی
1494/899 محمد پنجم ابن ابو محمدالحسن،ابوعبدالله ملقب به متوکل
1526/932 حسن بن محمد پنجم،ابوعبدالله،دور اول حکمرانی
1534/941 نخستین فتح تونس به وسیله ترکان عثمانی به دست خیرالدین بارباروسا
1543/950 احمد سوم ابن حسن،ابوزیان یا زیان
1569/977 فتح تونس به وسیله ترکان عثمانی برای دومین بار به دست علوج علی
1573/981 محمد ششم ابن حسن،ابوعبدالله(به عنوان دستنشانده اسپانیا)
1574/982 غلبه قطعی عثمانیها برای سومین بار بر تونس به دست سنان پاشا و گرفتن آن از دونخوان شاه اتریش
ضمیمه شماره 10:بنی عبدالواد در بخش غربی مغرب اوسط
1236/633 یغمراسن بن زیان یا زیان،ابویحیی
1283/681 عثمان اول ابن یغمراسن،ابوسعید
1304/703 محمد اول ابن عثمان،ابوزیان یا زیان
1308/707 موسی اول ابن عثمان،ابوحمو
1318/718 عبدالرحمن اول ابن موسی اول،ابوتاشفین
1337/737 نخستین غلبه مرینیها
1348/749 عثمان دوم ابن عبدالرحمن اول،ابوسعید
زعیم بن عبدالرحمن اول،ابوثابت
1352/753 دومین غلبه مرینیها
1359/760 موسی دوم ابن یوسف،ابوحمو
1389/791 عبدالرحمن دوم ابن موسی دوم،ابوتاشفین
1394/796 یوسف اول ابن عبدالرحمن دوم،ابوثابت
1394/796 یوسف دوم ابن موسی دوم،ابوالحجاج
1395/797 محمد دوم ابن موسی دوم،ابوزیان یا زیان
1400/802 عبدالله اول ابن موسی دوم،ابومحمد
1402/804 محمد سوم ابن موسی دوم،ابوعبدالله ملقب به واثق
1411/813 عبدالرحمن سوم ابن محمد سوم،ابوتاشفین
1411/814 سعید بن موسی دوم
1411/814 عبدالواحد بن موسی دوم،ابومالک،دور اول حکمرانی
1424/827 محمد چهارم ابن عبدالرحمن سوم،ابوعبدالله
1428/831 عبدالواحد بن موسی دوم،دور دوم حکمرانی
1430/833 احمد اول ابن موسی دوم،ابوالعباس
1462/866 محمد پنجم ابن محمد،ابوعبدالله ملقب به متوکل
1469/873 ابوتاشفین بن محمد پنجم
1469/873 محمد ششم ابن محمد پنجم،ابوعبدالله ثابتی
1504/910 محمد هفتم ابن محمد ششم،ابوعبدالله ثابتی،از 1512/918 دستنشانده فردیناند دوم شاه آراگون
1517/923 موسی سوم ابن محمد پنجم،ابوحمو
1528/934 عبدالله دوم ابن محمد پنجم،ابومحمد
1540/947 محمد هشتم ابن عبدالله دوم،ابوعبدالله
1541/947 احمد دوم ابن عبدالله دوم،ابوزیان یا زیان،دور اول حکمرانی
1543/949 غلبه اسپانیاییها
1544/951 احمد دوم ابن عبدالله دوم،دور دوم حکمرانی به عنوان دستنشانده عثمانیها
1550/957 حسن بن عبدالله دوم
1555/962 فتح تلمسان به دست صلاح رئیس پاشا امیر جزایر
ضمیمه شماره11:خلفای بنی مرین در مغرب اقصی
عبدالحق مرینی،ابومحمد
1217/614 عثمان اول ابن عبدالحق اول،ابوسعید
1240/638 محمد اول ابن عبدالحق اول،ابومعروف
1244/642 ابوبکر بن عبدالحق اول،ابویوسف
1258/656 یعقوب بن عبدالحق اول،ابویوسف
1286/685 یوسف بن یعقوب،ابویعقوب ملقب به ناصر
1307/706 عمرو بن یوسف،ابوثابت
1308/708 سلیمان بن یوسف،ابوالربیع
1310/710 عثمان دوم ابن یعقوب،ابوسعید
1331/731 علی بن عثمان دوم،ابوالحسن
1348/749 فارس بن علی،ابوعنان ملقب به متوکل
1358/759 محمد دوم ابن فارس،ابوزیان با زیان السعید،دور اول حکمرانی
1358/759 ابوبکر بن فارس،ابویحیی
1359/760 ابراهیم بن علی،ابوسالم
1361/762 تاشفین بن علی،ابوعمرو
1362/763 محمد دوم ابن فارس،ملقب به منتصر،بار دوم حکمرانی
1362/763 عبدالحلیم بن عمر،ابومحمد،فقط در سجلماسه
13631364/764765 عبدالمؤمن بن عمر،ابومالک فقط در سجلماسه
1366/767 عبدالعزیز اول ابن علی،ابوفارس ملقب به مستنصر
1372/774 محمد سوم ابن عبدالعزیز،ابو زیان یا زیان السعید
1373/775 احمد اول ابن ابراهیم،ابوالعباس ملقب به مستنصر
13741382/776784 عبدالرحمن بن ابی افلوسن،ابوزید،حکمران در مراکش
1384/786 موسی بن فارس،ابوفارس
1386/788 محمد چهارم بن احمد اول،ابوزیان یا زیان المنتصر
1386/788 محمد پنجم ابن علی،ابو زیان یا زیان الواثق
1386/789 احمد دوم ابن احمد اول،ابوالعباس
1393/796 عبدالعزیز دوم ابن احمد دوم،ابوفارس
1397/799 عبدالله بن احمد دوم،ابوعمرو
1398/800 عثمان سوم ابن احمد دوم،ابوسعید
14201465/823869 عبدالحق دوم ابن عثمان سوم،ابومحمد،تحت نایب السلطنگی وطاسیان و سپس حکمران اسمی تحت فرمان آنها
ضمیمه شماره 12:خاندان حکومتی و طاس(831-946)در مغرب اقصی و اوسط
1428/831 یحیی اول ابن زیان و طاسی،ابوزکریا نخست نایب الحکومه
مرینیها و سپس حکمران حقیقی از جانب آنها
1448/852 علی بن یوسف
14581459/863 یحیی دوم ابن یحیی اول
869 14591469/863 حکمرانی مستقیم عبدالحق دوم مرینی
1472/876 محمد اول ابن یحیی اول،ابوعبدالله شیخ
1504/910 محمد دوم ابن یحیی اول،ابوعبدالله برتقالی
1526/932 علی بن محمد دوم،ابوالحسن یا ابوحسون،به عنوان حکمران رقیب،نوبت اول حکمرانی
1526/932 احمد بن محمد دوم،نوبت اول حکمرانی
1545/925 محمد سوم ابن احمد،ملقب بن قصیر،ناصرالدین
15471549/954956 احمد بن محمد دوم،نوبت دوم حکمرانی
956-1549 شریفان سعدی(شرفاء سعدیه)
1554/961 علی بن محمد دوم،گرفتن موقت فاس،نوبت دوم حکمرانی
1554/961 شریفان سعدی
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
1.ابن ابی الضیاف،احمد،اتحاف اهل الزمان باخبار ملوک تونس و عهد الامان،تونس،الجزایر،الدار التونسیة للنشر،1976 م.
2.ابن ابی زرع فاس،انیس المطرب بروض القرطاس فی اخبار ملوک المغرب و تاریخ مدینة فاس،الرباط،دارالمنصور،1972 م.
3.ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،بیروت،دارالکتب العلمیة،1998 م.
4.ابن الابار،محمد،الحلة السیراء،حسین مونس،القاهرة،دارالمعارف،1985 م.
5.ابن الصغیر،اخبارالائمة الرستمیین(تاریخ بنیرستم)،ترجمه جودی،تهران،انتشارات وزارت فرهنگ اسلامی،1375ش.
6.ابن بطوطه،محمد،تحفة النظار فی غرائب الامصار،ط3،بیروت،دارالکتب العلمیة،2003 م.
7.ابن تغری بردی،یوسف،النجوم الزاهرة تبارع المصر و القاهرة،بیروت،دارالکتب العلمیة،1992 م.
8.ابن جلجل،سلیمان بن حسان،طبقات الاطباء و الحکماء،قاهرة،المعهد العلمی الفرنسی للآثار الشرقیة،1955 م.
9.ابن حزم،ابیمحمد علی،جمهرة انساب العرب،بیروت،دارالکتب العلمیة،2001 م.
10.ابن حوقل،ابیالقاسم،صورة الارض،(افست لیدن)بیروت،دارصادر،1938 م.
11.ابنخطیب قسنطینی،الفارسیه فی مبادی الدولة الحفصیة،تونس،1968 م.
12.ابن شمّاع،الادلة البینة النوارنیة فی مفاخر الدولة الحفصیة،تونس،مطبعة العرب،1936 م.
13.ابن صاحب الصلاة،عبدالملک،المن بالامامة،ط3،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1987 م.
14.ابن عذاری المراکشی،البیان المغرب باخبار الاندلس و المغرب،کولان،بروونسال،لیدن،1948 م.
15.-؛البیان المغرب فی اخبار الاندلس و المغرب،ط1،بیروت،دارالثقافة،1400 ه.
16.ابوالفداء،عمادالدین،تقویم البلدان،پاریس،1840 م.
17.ابو زکریا،یحیی،کتاب السیرة و اخبار الائمة الرستمین،تونس،الدار التوسیة للنشر،1985 م.
18.اسماعیل عبدالرزاق محمد،الاغالبه،القاهرة،مکتبة سعید راخص،1972 م.
19.اسماعیل،محمود،الخوارج فی المغرب الاسلامی،مکتبة مدبولی،القاهرة،بیروت،1976 م.
20.افریقی،لیون،وصف افریقیا،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1983 م..
21.براون،کینیکث،موجز تاریخ اسلام،ترجمه اناس لعلو و محمد حیدة،الدارالبیضاء،منشورات أمل،2001 م.
22.بروکلمان،کارل،تاریخ ملل و دول اسلامی،ترجمه جزایری،چ2،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1383ش.
23.برونشویک،روبار،تاریخ افریقیة فی العهد الحفصی،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1988 م.
24.بکری،ابی عبید،المغرب فی ذکر بلاد افریقیة و المغرب،بغداد،مکتبة المثنی،بیتا.
25.بن عبدالله،عبدالعزیز،فاس منبع الاشعاع فی القارة الافریقیة،رباط،المطبعة الملکیة،2001 م.
26.بن مراد،ابراهیم،بحوث فی تاریخ الطب و الصیدلة عند العرب،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1991 م.
27.بن میلاد،الطب العربی التونس فی عشرة قرون،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1999 م.
28.بوروبیة،رشید،عبدالمؤمن،الجزیره،وزارة الاعلام و الثقافة،1979 م.
29.بیدق،ابی بکر الصنهاجی،اخبارالمهدی،تحقیق:پرونسال،پاریس،1980 م، Lebrairieorjentaliste.
30.التازی،عبدالهادی،جامع القرویین،ط1،بیروت،دارالکتب اللبنانی،1972 م.
31.تاملین،فردریک،گزیده آثار توینبی،ترجمه آریا،تهران،امیرکبیر،1385ش.
32.التاویت،الادب المغربی،بیروت،دارالکتاب اللبنانی،1960 م.
33.جولیان،شارل آندره،تاریخ افریقیا الشمالیة،ترجمه محمد مزالی،ج3،ط6،تونس،دارالتونسیة للنشر،1985 م.
34.الحجازی،عبدالرحمن عثمان،تطوّر الفکر الاباضی،بیروت،التربوی،1976 م.
35.حسن،حسن علی،الحضارة الاسلامیة فی المغرب و الاندلس فی عصر المرابطین و الموحّدین،ط1،مصر،مکتبة الخانجی،1980 م.
36.-،تاریخ الحضارة الاسلامیة(عصرالمرابطین و الموحّدین فی المغرب و الاندلس)،مصر،مکتبة خانجی،1980 م.
37.حقی،احسان،تونس العربیة،بیروت،دارالثقافه،بیتا.
38.الخوند،مسعود،الموسوعة التاریخیة الجغرافیة،بیروت،الشرکة العالمیة للنشر،2005 م.
39.دباغ(حاشیه،ابن ناجی)عبدالرحمن،معالم الایمان فی معرفة اهل القیروان،تونس،المطبعة الرسمیة العربیة،1320 ه.
40.رقیق،تاریخ افریقیه و المغرب،ط1،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1990 م.
41.روجی،ادرس،(الهی دی روجی)،الدولة الصنهاجیة،ترجمة جمادی الساحلی،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1993 م.
42.الزاوی،الطاهر احمد،تاریخ الفخ العربی فی لیبیا،القاهرة،دارالمعارف،بیتا.
43.زرکشی،محمد،تاریخ الدولتین الموحدیّة و الحفصیّة،تحقیق:ماضور،تونس،المکتبة العتیقة،1966 م.
44.زغلول،سعد،تاریخ المغرب العربی،اسکندریة،منشأة المعارف،1979 م.
45.زیدان،جرجی،فتاة قیروان،بیروت،الدار النموذجیة،2004 م.
46.سراج،محمد،الحلل السندسیة فی الاخبار التونسیة،تحقیق:محمد حبیب الهیلة،بیروت،دارالمغرب الاسلامی،1985 م.
47.سعدالله،ابوالقاسم،تاریخ الجزایر السیاسیة،الجزایر،الشرکة الوطنیة للنشر،1981 م.
48.سلاوی،احمد،الاستقصاء لاخبار دول مغرب الاقصی،دارالکتاب،مغرب دارالبیضاء،1954 م.
49.السیوطی،جلال الدین،بغیة الوعاة فی طبقات اللغویین و النجاة،القاهرة،مطبعة عیسی،1965 م.
50.الطالبی،محمد،الدولة الاغلبیّة،تعریب:المنجی الصیادی،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1995 م.
51.-؛تراجم اغلبیة،تونس،المطبعة الرسمیة التونسیة،1968 م.
52.طبری،محمدبن جریر،تاریخ الامم و الملوک،بیروت،دارالکتب العلمیة،1997 م.
53.عامر،احمد،تونس عبرالتاریخ،تونس،مکتبة النجاح،1960 م.
54.العامری،ابن سیماک-المالقی،محمد،الحلل الموشیة فی اخبار المراکشیة،دارالبیضاء،1979.
55.عبدالعزیز،سالم و احمد سنخار العبادی،تاریخ البحریة الاسلامیة فی حوض البحر الابیض المتوسط،بیروت،دارالنهضة العربیة،1969 م.
56.عبدالمنعم،ماجد،العلاقات بین المشرق و المغرب فی العصور الوسطی،بیروت،مکتبة الجامعة العربیة،1966 م.
57.عبدالوهاب،حسن حسنی،العمر،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1990 م.
58.-؛بساط العقیق،تونس،مکتبة المنار،1970 م.
59.-؛خلاصة تاریخ التونس،تونس،الدار التونسیة،1983 م.
60.-؛ورقات،تونس،مکتبة المنار،1966 م.
61.عثمان،عثمان اسماعیل،تاریخ العمارة الاسلامیة و الفنون التطبیقیّة بالمغرب الاقصی،ط1،رباط،1992 م.
62.عزیر،احمد،تاریخ سیسیل در دوره اسلامی،ترجمه یاحقی و لطفی،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1362ش.
63.العکاوی،رحاب خضر،الموجز فی تاریخ الطب عندالعرب،بیروت،دارالمناهل،1995 م.
64.عمر موسی،عزالدین،الموحدون فی الغرب الاسلامی تنظیماتهم و نظمهم،ط1،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1991 م.
65.قاضی نعمان،افتتاح الدعوة،تحقیق:فرحات دشواری،تونس،الشرکة التونسیة للتوزیع،1975 م.
66.قرچانلو،حسین،جغرافیای تاریخی کشورهای اسلامی،تهران،سمت،1380ش.
67.القیروانی،ابن رشیق،حسن،الموذج الزمان فی شعراء القیروان،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1991 م.
68.کعبی،منیجی،القیروان،بیروت،درالغرب الاسلامی،1990 م.
69.کندی،محمد بن یوسف،کتاب الولاة و القضاة،بیروت،مکتبة المثنی،1908 م.
70.کنون،عبدالله،النوابغ المغرب العربی،بیروت،مکتبة المدرسة،1961 م.
71.الماجی،علی حامد،المغرب فی عصر ابی عنان مرینی،بیروت،1986 م.
72.مالکی،عبدالله،ریاض النفوس فی طبقات علماء القیروان و افریقیة و زهادة،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1983 م.
73.مبرد،ابوالفضل،الکامل فی اللغة والادب،بیروت،المکتبة العصریة،2006 م.
74.محفوظ،بحمده،تراجم مؤلفین التونسیین،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1982 م.
75.محمود،حسن احمد،قیام دولة المرابطین،قاهرة،مکتبة النهضة المصریة،1957 م.
76.-؛انتشارات الاسلام و الثقافة العربیة فی افریقیة،القاهرة،مکتبة النهضة المصریة،1957 م.
77.المزاری،الاغابن عودة،طلوع سعد السعود،ط1،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1990 م.
78.مسعودی،مروج الذهب،تحقیق:پلا،قم،انتشارات رضی،1422 ه.
79.مقدیش،محمود،نزهة الانظار فی عجائب التاریخ و الاخبار،بیروت،دارالغرب الاسلامی،1988 م.
80.المقریزی،تقیالدین احمد،اتعاظ الحنفاء باخبار الائمة الفاطمیین الخلفاء،تحقیق شیّال،مصر،قاهرة،المجلس الاعلی للشؤون الاسلامیة،ط1996،2 م.
81.مولف مجهول،الاستبصار فی عجائب الامصار،تحقیق:سعد زغلول،بغداد،دارالشؤون الثقافیة،1986 م.
82.مولف مجهول،الذخیرة السنیة فی تاریخ الدولة المرینیة.
83.مونس،حسین،الثغر الاعلی الاندلسی،مکتبة الثقافة الدینیة،1992 م.
84.-؛معالم تاریخ المغرب و الاندلس،ط1،القاهرة،دار مطابع مستقبل،1980 م.
85.ناصر و مجموعه مؤلفان،معجم اعلام الاباضیة،ط27،بیروت،دارالغرب الاسلامی،2000 م.
86.نصرالله،سعدودی عباس،دولة الادارسة فی المغرب،ط1،بیروت،دارالنهضة العربی،1987 م.
87.یعقوبی،احمد،البلدان،افست لیدن،بیروت،دار صادر،1892 م.