ghaemiyeh.com
سرشناسه : محدثی خراسانی، مصطفی، ۱۳۴۰ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : چاووشی بیداران: گلچینی از چهل سال شعر انقلاب اسلامی/ به کوشش مصطفی محدثیخراسانی؛ ویراستار احمد کنجوری.
مشخصات نشر : تهران: موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس، انتشارات، ۱۳۹۸.
مشخصات ظاهری : ۱۳۸ ص.؛ ۵/۱۴×۵/۲۱ سم.
فروست : پیشکسوتان؛ کتاب اول.
شابک : ۱۶۰۰۰۰ ریال978-600-8094-62-3 :
موضوع : شعر انقلابی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
موضوع : Revolutionary poetry -- 20th century -- Collections
موضوع : شعر فارسی -- قرن ۱۴ -- مجموعهها
موضوع : Persian poetry -- 20th century -- Collections
موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب اسلامی، ۱۳۵۷ -- شعر
موضوع : Iran -- History -- Islamic Revolution, 1979 -- Poetry
شناسه افزوده : موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس. انتشارات
رده بندی کنگره : PIR۴۱۹۱
رده بندی دیویی : ۸فا۱/۶۲۰۸
شماره کتابشناسی ملی : ۵۷۳۲۷۸۴
به نام خدا
چاووشی بیداران
گلچینی از چهل سال شعر انقلاب
به کوشش مصطفی محدثی خراسانی
چاووشی بیداران
به کوشش مصطفی محدثی خراسانی
ویراستار: احمد کنجوری
طرح جلد و صفحه آرایی: استودیو هست
ناشر: انتشارات موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
چاپ اول: 1397
شمارگان: 1000 نسخه
قیمت: 6000 تومان
شابک: 978 - 622 - 6147 - 20 - 0
نشانی: میدان ونک، بزرگراه شهید حقانی، خیابان سرو، جنب مترو حقانی، موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
تلفن: 88657020 - 021
مقدمه
1 - احتشامی خسرو
2 - اخلاقی زکریا
3 - اسرافیلی حسین
4 - اسماعیلی رضا
5 - اکرامی محمود
6 - امیری اسفندقه مرتضی
7 - امیری وحید
8 - امینپور قیصر
9 - امینی اسماعیل
10 - اوستا مهرداد
11 - باقری ساعد
12 - باقری عباس
13 - بهمنی محمدعلی
14 - بیابانکی سعید
15 - حبیبآبادی پرویز بیگی
16 –ترکی محمدرضا
17 - جعفریان محمدحسین
18 - حسنزاده لیلهکوهی محسن
19 - حسینی سیدابوالقاسم (ژرفا)
20 - حسینی سیدحسن
21 - حسینی سیدعبدالله
22 - راکعی فاطمه
23 - رحمانی صادق
24 - زارعی احمد
25 - سبزواری حمید
26 - سپاهی علیرضا
27 - سعیدی کیاسری هادی
28 - سیار محمدمهدی
29 - طهماسبی قادر (فرید)
30 - عبدالملکیان محمدرضا
31 - عرفانپور میلاد
32 - عزیزی احمد
33 - علا افشین
34 - علیپور مصطفی
35 - فیض ناصر
36 - قزوه علیرضا
37 - کاشانی سپیده
38 - کاشانی مشفق
39 - کاظمی محمدکاظم
40 - کاکایی عبدالجبار
41 - محدثی خراسانی مصطفی
42 - محمدینیکو محمدرضا
43 - محمودی سهیل
44 - مردانی نصرالله
45 - معلم دامغانی علی
46 - ملکیان محمدحسین
47 - منوری هادی
48 - موسوی گرمارودی سیدعلی
49 - مودب علیمحمد
50 - مهرابی عالیه
51 - میرافضلی سیدعلی
52 - میرزایی محمدسعید
53 - میرشکاک یوسفعلی
54 - وحیدی سیمیندخت
55 - هراتی سلمان
56 - هوشمند علی
در آستانۀ چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، به آیینۀ هنرو ادبیات آن نگاه میکنیم؛ باغی شکوفا و رنگارنگ را به نظاره مینشینیم که آکنده از شمیمی قدسی و روحنواز است و در حوزههای مختلف، فصلهای شکوهمندی به کتاب میراث گرانسگ هنر و ادبیات ایران زمین افزوده است.
در این میان شعر از اولین همراهان و حتی پیشگامان نهضت و انقلاب اسلامی بوده است؛ بهطوری که در تمامی مقاطع حساس انقلاب، حضورقاطع و تاثیرگذار آن را شاهد بودهایم. امروز تنها آینهای که به تمام و کمال میتوان تصویر روشنی ازهویت انقلاب اسلامی و آرمانهایش را در آن مشاهده کرد، همانا آیینۀ شعر انقلاب اسلامیست.
شعر انقلاب اسلامی ریشه در پیشینهها و پشتوانههای شعرشکوهمند فارسی دارد. اگرچه جریان شکلگیری آن به سالهای منتهی به پیروزی انقلاب برمیگردد، بنیانهای اصلی عمارت آن مبتنی بر ارزشها و آرمانهای انقلاب اسلامیست و دوران تثبیت و کمال خویش را در سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی تجربه کردهاست و جریانسازان و میدانداران اصلی آن، نسل برآمده از انقلابند که در کوران سالهای دفاع مقدس به اوج شکوفایی خویش رسیدند.
جریان شعر انقلاب، حرکتی جمعی و مستمر بوده و شاعران بسیاری در شکلگیری آن سهیم بودهاند؛ اما در این میان نقش دو حرکت موازی دیگر
در قد برافراشتن و قوام جریان شعرانقلاب و انقلاب ادبی را نباید از نظر دور داشت: یکی جلسۀ شعر حوزۀ هنری به میدانداری ارجمندانی چون سید حسن حسینی، قیصر امینپور و ساعد باقری و...؛ دیگری جلسات سالانه مقام معظم رهبری در این چند دهه و دیداری که نیمۀ ماه رمضان با شاعران انقلاب داشته و دارند.
مجموعۀ حاضر دربردارندۀ تعدادی از سرودههای انقلاب است که به مقبولیتی نسبتاً عام رسیده و به حافظۀ شعر انقلاب راه یافتهاند. این اشعار مشتی و اندکیست از بیشمار سرودههای انقلاب اسلامی که انجمن شاعران انقلاب اسلامی و دفاع مقدس در آستانۀ چهلمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی، آنها را انتخاب کرده و به جامعه ادبی کشور و علاقهمندان هنر و ادبیات انقلاب اسلامی تقدیممیکند.
زادروز: 15 اسفند 1325
محل تولد: اصفهان، هوندگان سمیرم سفلی (هونجان)
آثار: از مضراب تا محراب، افسانه اصفهان آبی، امشب صدای تیشه، باغهای چوبی، در کوچه باغ زلف، حماسه در حریر، زین نقره واژگون و... .
ای غروب، آیینه خاک شقایق پوشتان
خفته در خون شفق، خورشید دوشادوشتان
مرگ شب را در شبستان وطن فریاد کرد
چلچراغ زخمها در خلوت آغوشتان
نامتان جاویدتر پژواک طور عشق باد
تا مپندارند مردن میکند خاموشتان
ای کبوترهای خونینبال آفاق بهشت
جرعۀ رحمت ز جوبار خدایینوشتان
سوگتان را شبنم صدباغ گرید بر مزار
تا گلاب اشک شوید تربت گلجوشتان
ای مشبک پیکران دین و ایمان روز و شب
سجده دارم، سجده بر خاک شقایقپوشتان
زادروز: 1341
محل تولد: روستای شهیدیه، میبد یزد
آثار: تبسمهای شرقی
خرقهپوشان به وجود تو مباهات کنند
ذکر خیر تو در آن سوی سماوات کنند
پارسایانِ سفرکرده به آفاق شهود
در نسیم صلوات تو مناجات کنند
پیش آیینۀ پیشانی تو هر شب و روز
ماه و خورشید تقاضای ملاقات کنند
پی به یک غمزۀ اشراقی چشمت نبرند
گرچه صد مرحله تحصیل اشارات کنند
بعد از این، حکمتیان نیز به سرفصل حیات
عشق را با نفس سبز تو اثبات کنند
قدسیان چون ز تماشای تو فارغ گردند
عطر انفاس تو را هدیه و سوغات کنند
بعد از این شرط نخستین سلوک این باشد
که خط سیر نگاه تو مراعات کنند
زادروز: اول اسفند 1330
محل تولد: تبریز
آثار: تولد در میدان، آتش در خیمهها، در سایۀ ذوالفقار، عبور از صاعقه، ردپای صدا، گزیدۀ ادبیات معاصر شماره 5، تشنه در باران زخم، باران آرزوها را خیس میکند و... .
میبرم منزل به منزل چوب دار خویش را
تا کجا پایان دهم آغاز کار خویش را
در طریق عاشقی مردن نخستین منزل است
میبرد بر دوش خود منصور دار خویش را
برنمیدارد نگاه از من جنون سینهسوز
میشناسد چشم صیادم شکار خویش را
رونق روشندلان با منت خورشید نیست
میکند روشن چراغم شام تار خویش را
در دل طوفانیام از موج خونین باک نیست
میفشارد در بغل دریا کنار خویش را
موج پر جوشم من از دریا نمیگیرم کنار
مینهم بر دوش طوفان کولهبار خویش را
بس که میپیچد به خود امواج این گرداب سخت
ساحل از کف میدهد اینجا قرار خویش را
زادروز: 24 مرداد 1339
محل تولد: محله هفت چنار تهران
آثار: حنجره سرخ عشق، بر آستان جانان، این مریم همیشه، عاشقانههای شرقی، ملکوت کلمات، سلام بر عاشورا، رفتارشناسی ادبی و شعر مفهومی و... .
مانده ز فهم تو دلم بینصیب
معجزۀ عشق، غرور غریب
نام تو را بردم و قلبم شکست
مثل شهیدان تو غریبی، غریب
بیرق افراشتۀ زخم تو
حادثه ای پر ز فراز و نشیب
میوزد از خاک تو بوی بهشت
بوی خدا، بوی ظفر، بوی سیب
خاک تو سرمنزل مقصود عشق
ای وطن عشق! نداری رقیب
قلب زمین، قبله ی خون، قاف زخم!
معجزۀ سرخ! عجیبی، عجیب
مژدۀ آزادی تو، دلنواز
خندۀ پیروزی تو، دلفریب
باز بخوان سورۀ «النازعات»
باز بخوان آیۀ «امَن یجیب»
خُرّم و سرسبز بمان تا ابد
ای وطن چلچلههای نجیب
فتح تو یک معجزۀ روشن است
«نصر من الله و فتح قریب»
زادروز: 9 آبان 1338
محل تولد: روستای جوشقان اسفراین (خراسان شمالی)
آثار: دریا تشنه است، این کتاب اسم ندارد، گریهکردن کم آرزویی نیست، ما با سلیقۀ مردم پیر میشویم، بهارانهها، حال ساده، حال استمراری و... .
گفتند این خاک دیگر سرو و صنوبر ندارد
اینجا درختان غریبند، این جا دلاور ندارد
گفتند خوب است امروز، در گوشهای دفن سازیم
این آسمان را که بوی بال کبوتر ندارد
یک عمر از شمعدانی تعریف کردند، هرچند
دیدند این باغ عاشق، از لاله بهتر ندارد
بر شانههای خیابان، بردند دلهای ما را
بردند و بردند، انگار، این کوچه آخر ندارد
یک آسمان ابر دارم، در سینه از سوگ یاران
یک شب بیاید ببیند، هر کس که باور ندارد
زادروز: 1345
محل تولد: تهران
آثار: بازوان مولایی، رستاخیز حرکات، قتیل قبله، چین کلاغ، سیاهمست سایه تاک، ورمشور، دهلی ستاره بود و... .
تا کی دل من چشم به در داشتهباشد؟
ای کاش کسی از تو خبر داشتهباشد
آن باد که آغشته به بوی نفس توست
از کوچۀ ما کاش گذر داشتهباشد
هر هفته سر خاک تو میآیم اما
این خاک اگر قرص قمر داشته باشد
این کیست که خوابیده به جای تو در این خاک؟
از تو خبری چند مگر داشته باشد
خاکستری از آن همه آتش، دل این خاک
از سینۀ من سوختهتر داشته باشد
آن روز که میبستی بار سفرت را
گفتی به پدر هر که هنر داشتهباشد
باید برود هرچه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشتهباشد
گفتی: نتوان ماند از این بیش، یزیدی ست
هر کس که در این معرکه سر داشتهباشد
باید بپرد هر که در این پهنه عقاب است
حتی نه اگر بال و نه پر داشتهباشد
کوه است دل مرد، ولی کوه، نه هر کوه
آن کوه که آتش به جگر داشتهباشد
کوهی که بنوشد، بمکد، شیرۀ خورشید
کوهی که ستاره، که سحر داشتهباشد
آن کوه که نایابترین معدن دُر اوست
آن کوه که در سینه گهر داشتهباشد
کوهی که جوابت بدهد هرچه بگویی
کوهی که در آن نعره اثر داشتهباشد
کوهی که عبا باشدش از شعشعۀ نور
عمامهای از ابر به سر داشتهباشد
آن کوه که یاقوت، که یاقوت شهادت
در دامنه، در کتف و کمر داشته باشد
این تاک که با خون شهیدان شده سیراب
تا چند در آغوش تبر داشتهباشد
دردا اگر از خوشۀ این شاخۀ سرشار
بیگانه ثمر چیده و بر داشتهباشد
باید بروم هر چه شود گو بشو و باش
بگذار که این جاده خطر داشته باشد
عشق است بلای من و من عاشق عشقم
این نیست بلایی که سپر داشتهباشد
رفتی و من آن روز نبودم، دل من هم
تا با تو سر سیر و سفر داشتهباشد
رفتی و زنت منتظر نو قدمی بود
گفتی به پدر: کاش پسر داشته باشد
گفتی که پس از من چه پسر بود، چه دختر
باید که به خورشید نظر داشته باشد
باید که خودش باشد: آزاده و آزاد
نه زور و نه تزویر و نه زر داشته باشد
اینک پسری از تو یتیم است در اینجا
در حسرت یک شب که پدر داشته باشد
برگرد، سفر طول کشید ای نفس سبز
تا کی دل من چشم به در داشتهباشد؟
زادروز: 1342
محل تولد: تهران
آثار: الفبای باران، گزیده ادبیات معاصر، ترجمه کتاب «بانوی ماسه و ماه» اثر دکتر سعاد الصباح
شاعر کویتی و... .
1
مهمان ضیافت خطر هیچ نداشت
هنگام که میرفت سفر هیچ نداشت
گمنامترین شهید را آوردند
جز پاره ای از عشق دگر هیچ نداشت
2
سرسبزترین بهار تقدیم تو باد
آوای خوش هزار تقدیم تو باد
گویند که لحظه ایست روییدن عشق
آن لحظه هزار باد تقدیم تو باد
3
آیینۀ شعر، بغض نشکفتۀ ماست
پروانۀ زخم، آتش خفتۀ ماست
زهدان زمانۀ سترون امروز
آبستن حرفهای ناگفته ماست
4
شعرم غزلی از آفتاب دل توست
جانم سخنی که بازتاب دل توست
این دفتر گر گرفته در آتش عشق
از نسخه خطی کتاب دل توست!
5
این عقل دوباره خام شد عشق کجاست؟
در پردۀ ننگ و نام شد عشق کجاست
یاران، یاران چگونه میباید گفت:
کار من و دل تمام شد عشق کجاست؟!
زادروز: دوم اردیبهشت 1338
محل تولد: روستای گتوند (شهرستان امروزی) از توابع شهرستان شوشتر در استان خوزستان
وفات: ۸ آبان ۱۳۸۶
آثار: در کوچه آفتاب، تنفس صبح، طوفان در پرانتز، منظومه ظهر روز دهم، مثل چشمه، مثل رود، آینههای ناگهان، گلها همه آفتابگردانند،دستور زبان عشق و... .
سراپا اگر زرد و پژمردهایم
ولی دل به پاییز نسپردهایم
چو گلدان خالی، لب پنجره
پُر از خاطرات ترک خوردهایم
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم
اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل دلیل است، آوردهایم
اگر داغ شرط است، ما بردهایم
اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم!
اگر خنجر دوستان، گردهایم!
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخمهایی که نشمردهایم!
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر بردهایم
زادروز: دی ماه 1342
محل تولد: تهران
آثار: خندمین تر افسانه، لبخند سعدی، لبخند غیر مجاز، نشر اکاذیب، دلقک و شاعر دربار و... .
وه! چه شوم و وحشتناک، زرد در خزان مردن
سرو بودن و آخر در تنور نان مردن
ترس من نه از مرگ است میهراسم از ماندن
مثل دیگران بودن، مثل دیگران مردن
برّههای پرواری، از چرای بیعاری
سرنوشتشان باری، بر در دکان مردن
آی باد غارتگر! از گناه ما بگذر
شیوۀ شقایق هاست سرخ و بینشان مردن
با تو با توأم ای مرگ! ما حریف میدانیم
در تبار ما رسم است رو به آسمان مردن
آی مرغ آتشزاد! قسمت کلاغان باد!
هم در آشیان زادن هم در آشیان مردن
غایت سرافرازی اهتزاز بر دار است
جان بیقرار ما، فدیۀ چنان مردن
نام اصلی: محمدرضا رحمانی
زادروز: 20 بهمن 1308
محل تولد: بروجرد
وفات: 1370
آثار: از کاروان رفته، شراب خانگی ترس محتسب خورده، حماسه آرش، تیرانا، اشک و سرنوشت، امام حماسهای دیگر و... .
«خورشید تابان جهاد اسلامی»
فری ای جهان زیر شهپر گرفته
همای ز گردون فراتر گرفته
ز دامان آخر زمان بردمیده
جهان را چو خورشید انور گرفته
بتان را سریر خدایی ز سر بر
به منشور الله اکبر گرفته
خمینی امام ای که داد ولایت
به توفیق دادار داور گرفته
لوای ولایت به توقیع حیدر
به فر ولای پیمبر گرفته
به دریای خون بادبانها گشوده
به توفان درون هر دو لنگر گرفته
ز توحید، رایت به گردون کشیده
ز سر، شرک را تاج و افسر گرفته
به حکمت خدایی، به گوهر الهی
درفش رسالت، به سر بر گرفته
زهی رق منشور نصر منالله
بر ایوان نه توی اخضر گرفته
برآورده بر چرخ، دامان خرگه
همه باختر تا به خاور گرفته
به ناورد طاغوت جهل و اسارت
درخشنده شمشیر حیدر گرفته
بت آذری را خلیل خدایی
بر آتش کشیده بر آذر گرفته
تو خون شهیدی، تو اشک یتیمی
تو خشم خدایی، شرر در گرفته
تو فریاد انصاف صد قرن رنجی
به داد دل خلق منبر گرفته
ابرقدرتان جهان را سراسر
ز سنگر گذشته، به سنگر گرفته
فری آذرخشی که جهل و ستم را
به خرمنگه کفر اندر گرفته
شرار جهانسوز شمشیر حمرا
فلک را به دامان احمر گرفته
ز افریقیه تا بدخشان و برمه
به لشکر شکسته، به کشور گرفته
ز شعب ابیطالب و دیر یاسین
ز فیضیه تا تل زعتر گرفته
ز خون شهیدان چو دامان گردون
سراپای گیتی به گوهر گرفته
همه نغمۀ نایی نینوایی
به نی تا نوای نواگر گرفته
همه فر الهی، همه ره خدایی
جهان راو از کفر کیفر گرفته
تو اشک فقیری، تو آه اسیری
به دامان آخر زمان در گرفته
همه داد مستضعفان زمانه
ز عفریت زور و بت زر گرفته
هم انصاف آوارگان فلسطین
از این شوم بیدادگستر گرفته
به ویرانی کشور جهل بسته
میان را و سالار کشور گرفته
خدایی کمالت، الهی خصالت
به گوهر کشیده، به زیور گرفته
به حکمت لوای ز گردون گذشته
به همت ولای بر اختر گرفته
ز فقه و ز حکمت، ز اشراق و عرفان
فراتر پریده، فراتر گرفته
ز بهرام تیغ و ز ناهید مرمر
حمایل ز دوش دو پیکر گرفته
ز بس آسمانی، ز بس کبریایی
به پاکی روان مصور گرفته
به ناورد دجال، روحاللهی بین
پرند آور از مهر انور گرفته
به فر نگین رسالت جهان را
درفشان لوای پیمبر گرفته
شب مردمی را تو شبگیر عدلی
به ایمان و آن ایزدی فر گرفته
به یک حمله از ملک خاقان گذشته
به یک لمحه تا مرز قیصر گرفته
به خلق خدایی چه کافر، چه مؤمن
برابر نهاده، برادر گرفته
به همت ز اورنگ دارا گذشته
به دولت سریر سکندر گرفته
از این دین به مردان صهیون و قطبی
ز رخ پردههای مزور گرفته
به یک جلوه تومار شوم «سیا» را
همه درنوشته همه درگرفته
روان را به ایمان جهان را به بینش
سراپا بریده سراسر گرفته
ز توفان برافراشته بادبانها
بدین ورطه، سکان و محور گرفته
ز بالا بتان را سپه در شکسته
ز سر بر شهان را کله برگرفته
ز فر تو خورشیدها بردمیده
به ظلمات «عدل مظفر» گرفته
خرد حکمتت را به مدرس نشسته
هنر محضرت را به زیور گرفته
اگر عقل را مانده آبی و رنگی
ز آب کلام تو جوهر گرفته
به کاخ سپید اندرون اهرمن را
حجاب از جنایات بیمر گرفته
همه پیروانت به دین و مروت
ره و رسم سلمان و بوذر گرفته
نه ناورد سفیانیان زمانه
ره حمزه و رای جعفر گرفته
چو زینب زنانی به رغم اسارت
ره دخت زهرای اطهر گرفته
فری دخترانی به پاکی و عصمت
که گوهر از آن پاکمادر گرفته
به اشراف رای تو، آفاق حکمت
بهاریست سرسبزی از سر گرفته
به اثبات حق ذوالفقار قلم را
هماره به آیین حیدر گرفته
مدیح تو مدح شرف بود و تقوا
که از تو هنر شوکت و فر گرفته
(عاشورای سال 1399 قمری)
زادروز: 13 شهریور 1339
محل تولد: نازی آباد تهران
آثار: نجوای جنون، شعر امروز، گزیده ادبیات معاصر و... .
هر چه میخواهد بگوید، هر که میخواهد
هر چه میخواهد بگوید تلخ یا شیرین
من ترا میگویم ای «باغ بهارآور»
ای نماز آبها را قبلة دیرین!
من تو را میگویم ای بالیدنت از خاک
باور آنان که بر ماندن برآشفتند
من تو را میگویم ای باغی که مبعوثان
قصة گلکردنت را بارها گفتند
در خطر گاهی که طبع زرد هر طوفان
شهوت قتل درختان تو را دارد
یا به میدانی که هر باد خزانفرمای
حرص مرگِ سبز رختانِ تو را دارد
من دعای نیمهشبهای دلم این است:
در تو، روز پنجه درآویختن با باد
لحظه لحظه درختان راستقامتتر
و آتش سبز چمنها شعلهورتر باد
خواهم ای گلکردة داغ زمین، ای باغ!
در پناه دستهای «باغبان» مانی
بانگ برداری که باری، ما نمیخشکیم
پشت پاییز و زمستان را بلرزانی
زادروز: 25 فروردین 1334
محل تولد: زابل
آثار: تبعید در آفتاب، تکیه بر زخم، صبح در پرگار، ایوب در باد، بیانیه، سنگ و سرنا، از پلک سنگ و... .
مرگ بر آمریکا را
خودت به من یاد دادهای
همان روز که عاشورا
در زخمهایت شکفت
گلوی ارغوانیات را بوسید
رگهای ملتهبت را ورق زد
و همه ما را
با هم از فرات برگرداند
سیراب
سیراب
سیراب.
حسین
لبهای عطشانم را به سقایی سپرد
که تکههای تنش
بر روی خاک سوخته جا ماند
تا اعتمادم را
به اردوی مماشات نبرد
هزار و چارصد سال بعد
با او، به علقمه باز آمدم
(به میدان ژاله)
مشتی کلمه، از آن زلال برگرفتم
به یاد جملههای خردادخیز افتادم
کلمه
بر روی کلمه پاشیدم
تا یادم نرود
آمریکا
همان عمروعاص شکمباره است
همان بوزینهباز قلادهساز
که خوک چرانانش
راه
بر کاروان آفتاب بستهاند.
خودت به من یاد دادهای
بقایای پیکرم را در «ام الرصاص»
از اروند بگذرانم
تا در چشم «کربلای پنج»
آنقدر بزرگ شوم، که دنیا
از حقارت دقکند
دق!
خودت
کف دست «عقیل» را نشانم دادهای
تا از میلۀ گداخته
به بیداری برسم
و با خاموشکردن پیهسوزی حقیر
هزار سال از دارالحکومه دور شوم
دور
دور
دور...
خودت به من گفته ای
از گندم «ری» چنان روی بگردانم
که نان سفرهها به تساوی
بین گرسنگان زمین، قسمت شود
و کولهبار عدالت
بر روی شانههای ایمان برود
به خرابههای بیچراغ
خانههای نمور،
افسرده
خانههای بیاجاق.
خودت مشتهایم را برافراشتهای
از پُرزهای حنجرهام، تیغزار ساختهای
تا زخم بر روی زخم بگذارم
اما
دست از دامان بینیازی برندارم
خودت گفته ای که بیایم
در زیر بیرق آن پیر
اندام فرسودهام را از دهان باد بگیرم
تکه
تکه
تکه، نو کنم...
حالا
مگر کدام درفش عزت، واژگون شده است
که مرا
به ضیافت حلوای غرب میبری
و نمیپرسی
این سی و هفت سال
در «شعب ابیطالب» وطن، چگونه گذشت...!
انقلابی که سهم زاغهنشینها را
از حلق «سعدآباد» پس گرفت
تا به کام دنیای تیره روز برساند
اکنون
تنش را
در جکوزی کدام اشرافزاده نرم میکند؟!
در بستر کدام آرامش
میخواهد پیه روی پیه بگذارد؟!
از کدام سمت اراده میآید
تا آب در آسیاب سیاست بریزد...؟!
خودت مرا، همدوش پابرهنهها
از دیولاخها و درههای هول عبور دادهای
در کربلا
به خیمهگاه بصیرت بردهای
تا از بزرگراه عاشورا
به مدینه عاشقی برسم
به اتحاد جماهیر سرها و نیزهها
حالا اگر گواه میخواهی
آنک گواه: خاورمیانه
گودال قتلگاه.
و یزید
همین آمریکاست
همین ابن سعد منحوس
همین پسر مرجانه انگلیس
همین موریانه مستکبر
همین
«سیصلی نارا ذات لهب»
خودت به من یاد دادهای، چگونه بمیرم!
پس، با من بگو بمیر
اما
فریاد «مرگ بر آمریکا» را
هرگز از من مگیر
هرگز!
(18 تیر 94 - زابل)
زادروز: 27 فروردین 1321
محل تولد: دزفول
آثار: گاهی دلم برای خودم تنگ میشود، دهاتی، شاعر شنیدنی است، این خانه واژههای نسوزی دارد، من زندهام هنوز و غزل فکر میکنم، غزل زندگی کنیم و... .
زندهتر از تو کسی نیست، چرا گریه کنیم؟
مرگمان باد و مباد آن که تو را گریهکنیم
هفت پشتِ عطش از نام زلالت لرزید
ما که باشیم که در سوگ شما گریهکنیم؟
رفتنت آینۀ آمدنت بود، ببخش
شب میلادِ تو تلخ است که ما گریه کنیم
ما به جسم شهدا گریه نکردیم، مگر
میتوانیم به جان شهدا گریه کنیم؟
گوشِ جان باز به فتوای تو داریم، بگو
با چنین حال بمیریم و یا گریه کنیم؟
ای تو با لهجۀ خورشید سرایندۀ ما
ما تو را با چه زبانی به خدا گریه کنیم؟
آسمانا! همه ابریم گره خورده بههم
سر به دامانِ کدام عقده گشا گریه کنیم؟
باغبانا! ز تو و چشمِ تو آموختهایم
که به جانتشنگی باغچهها گریه کنیم
زادروز: 4 مهر 1347
محل تولد: خمینی شهر اصفهان
آثار: رد پایی بر برف، نیمی از خورشید، نه ترنجی نه اناری، نامههای کوفی، سنگچین، هی شعر تر انگیزد، سکته ملیح، جامهدران و... .
میان خاک سر از آسمان درآوردیم
چهقدر قمری بیآشیان درآوردیم
وجبوجب تن این خاک مرده را کندیم
چهقدر خاطره نیمهجان درآوردیم
چهقدر چفیه و پوتین و مهر و انگشتر
چهقدر آینه و شمعدان درآوردیم
لبان سوختهات را شبانه از دل خاک
درست موسم خرماپزان درآوردیم
به زیر خاک به خاکستری رضا بودیم
عجیب بود که آتشفشان درآوردیم
به حیرتیم که ای خاک پیر با برکت
چهقدر از دل سنگت جوان درآوردیم
چهقدر خیره به دنبال استخوان گشتیم
ز خاک تیره ولی ارغوان درآوردیم
شما حماسه سرودید و ما به نام شما
فقط ترانه سرودیم -نان درآوردیم-
برای این که بگوییم با شما بودیم
چهقدر از خودمان داستان درآوردیم
به بازیاش نگرفتند و ما چه بازیها
برای این سر بیخانمان درآوردیم
و آبهای جهان تا از آسیاب افتاد
قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم
زادروز: اول دی ماه 1333
محل تولد: اردستان اصفهان
آثار: غریبانه، آن همیشه سبز، گزیده ادبیات معاصر، حماسههای همیشه، سرگذشت یادها (زندگی نامه مشفق کاشانی)، ارغوانیها و... .
یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه
هم سوخته شمع ما، هم سوخته پروانه
بشکسته سبوهامان، خون است به دلهامان
فریاد و فغان دارد، دردیکش میخانه
هر سوی نظر کردم، هر کوی گذر کردم
خاکستر و خون دیدم، ویرانه به ویرانه
افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی
دیگر نبود دستی، تا موی کند شانه
تا سر به بدن باشد، این جامه کفن باشد
فریاد اباذرها، ره بسته به بیگانه
لبخند سروری کو، سرمستی و شوری کو
هم کوزه نگونگشته، هم ریخته پیمانه
آتش شده در خرمن، وای من و وای من
از خانه نشان دارد، خاکستر کاشانه
ای وای که یارانم، گلهای بهارانم
رفتند از این خانه، رفتند غریبانه
زادروز: 17 خرداد ماه 1341
محل تولد: آبادان
آثار: فصل فاصله، هنوز اولِ عشق است، خاکستر آیینه، بغض در نواحی لبخند، سالهای بیترانگی، از واژه تا صدا، پارسای پارسی، پیشگامان شعر فارسی و... .
«دریاقلی» اوراقی فروشی بود در گوشۀ «کوی ذوالفقاری» آبادان که در گورستانی از اتومبیلهای فرسوده زندگی میکرد. در ماههای آغاز جنگ،آبادان در محاصره نیروهای دشمن بود و در کوران اختلافات داخلی جناحهای سیاسی و آشفتگیهای ماههای آغاز جنگ در آستانه سقوط قرار داشت. تقدیر این بود که هنگامی که دشمن، غافلگیرانه از رودخانه بهمنشیر گذشته، وارد آبادان شده بود، تنها دریاقلی تنها متوجه حضور و نیت شوم او بشود. دریاقلی در آن شب پاییزی آبان ماه ۱۳۵۹ با شجاعت و عزمی شگفت مسافتی ۹ کیلومتری را علیرغم حضور دیدبانان دشمن و خطرات موجود با دوچرخۀ کهنهاش طی کرد تا این خبر را به مدافعان شهر برساند. با حضور رزمندگان و مردم شهر، نیروهای دشمن به آن سوی بهمنشیر رانده شدند یا تن به مرگ و اسارت دادند. اینگونه بود که حماسه ای بزرگ پدید آمد.
اگر هوشیاری و عزم و دلیری این مرد گمنام –که چند روز بعد به شهادت رسید- نبود، کسی نمیداند چه حوادث
تلخی پیش میآمد و چه سرنوشتی برای مردم ایران- و حتی منطقه- رقم میخورد! دست کم این بود که آبادان با تلفاتی سنگین سقوط میکرد و بازپس گرفتنش نیازمند نبردهایی خونینتر و پرهزینهتر از فتح خرمشهر بود. آنها که گذشته را به ارزانی میفروشند و به سادگی نفی میکنند، بدانند که اگر این شهیدان گمنام نبودند، امروز چیز قابل توجهی برای معاملهکردن و فروختن نداشتند!
این ابیات بیقدر ذکر خیر اندکی است از این دریادل آبادانی که تنها مایۀ شرمساری شاعر آن تواند بود:
آن سوی نخلها پُر سرباز دشمن است
این شهر در محاصره، شهر تو و من است
دشمن نفوذ کرده و این شهر بیپناه
اینک به زیر چکمۀ ناپاک دشمن است
دریاقلی! رکاب بزن، یا علی بگو
چشم انتظار همت تو دین و میهن است
ای مرد اهل درد، بنازم به غیرتت
این خانهها هنوز پر از کودک و زن است
فردا -اگر درنگ کنی- کوچههای شهر
میدان جنگ تن به تن و تانک با تن است
از راه اگر بمانی و روشن شود هوا
تکلیف شهر خاطرههای تو روشن است!
دریاقلی! رکاب بزن گرچه سهم تو
از این دیار، ترکش و یک مشت آهن است
دریاقلی! به وسعت دریاست نام تو
تاریخ در تلفظ نام تو الکن است
هی مردِ مرد از نفس افتاده ای مگر؟!
همپای مرگ، کار تو امشب دویدن است
چون موجها به دامن ساحل نمیخزی
دریایی و طریقت دریا تپیدن است.
زادروز: 1346
محل تولد: مشهد، کوی پنجتن طلاب
آثار: در حاشیه شط، پنجرههای رو به دریا، فریادی پشت پنجرۀ جهان، شانههای زخمی پامیر، شیری در قفس ۹۰۲، گزیده ادبیات معاصر، در پایتخت فراموشی و... .
دیشب از چشمم بسیجی میچکید
از تمام شب «دوعیجی» میچکید
باز باران شهیدان بود و من
باز شب های «مریوان» بود و من
دست هایم باز تا آهنج رفت
تا غروب «کربلای پنج» رفت
یادهای رفته دیشب هست شد
شعرم از جامی اثیری مست شد
تا به اقیانوسهای دور دست
هم چنان رودی که می پیوست شد
مثنوی در شیشۀ مجنون نشست
آن قدر نوشید تا بدمست شد
اولین مصرع چو بر کاغذ دوید
آسمان در پیش رویم دست شد...
یک نفر از ژرفنای آب ها
آمد و با ساقیام هم دست شد
باز دیشب سینهام بی تاب بود
چشم هاتان را نگاهم قاب بود
باز دیشب دیده، جیحون را گریست
راز سبز عشق مجنون را گریست
باز دیشب برکهها دریا شدند
عقده های ناگشوده وا شدند
خواب دیدم کربلا باریده بود
بر تمام شب خدا باریده بود
خواب دیدم مرگ هم ترسیده بود
آسمان در چشمها ترکیده بود
مرگ آنجا سخت زیبا بود، حیف!
چون عروسانِ فریبا بود، حیف!
این چنین مطرود و بیحاصل نبود
مرگ آنجا آخرین منزل نبود
ای غریو توپها در بهت دشت
آه ای اروند! ای «والفجر هشت!»
در هوا این عطر باروت است باز
روی دوش شهر، تابوت است باز
باز فرهادم، بگو تدبیر چیست؟
پای این البرز هم زنجیر کیست؟
پشت این لبخندها اندوه ماند
بارش باران ما انبوه ماند
همچنان پروانهها رفتید، آه!
بر دل ما داغ تان چون کوه ماند!
یادها تا صبح زاری میکنند
واژه هایم بیقراری میکنند
خواب دیدم سایهای جان میگرفت
یک نفر در خویش پایان میگرفت
ای سواران بلندای سهیل!
شوکران نوشان «گردان کمیل!»
ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»
خیل مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاه آسمان همراهتان
ای امام عصر خاطرخواهتان
ای در آتش سوخته! پرهای من!
ای بسیجیها! برادرهای من!
ای بسیجی ها، چه تنها ماندهاید!
از گروه عاشقان جا ماندهاید
ای بسیجی ها! زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّی خوب مردن هم نماند
غرق در مانداب لنگرها شدیم
غافل از جادوی سنگرها شدیم
از غریو موجها غافل شدیم
غرق در آرامش ساحل شدیم
فصل سرخ بی قراریها گذشت
فرصت چابک سواریها گذشت
فرصت از اشک و از خون تر شدن
از زمستان نیز عریان تر شدن
فرصت در خُم نشستن، مُل شدن
در دهان داغ آتش، گل شدن
یاد باد آن آرزوهای نجیب
یاد باد آن فصل، آن فصل عجیب
اینک اما فصل تنها ماندن است
فصل تصنیف دریغا خواندن است
اینک اما غربتم عریان شدهاست
حاصل آغازها پایان شدهاست
اینک این ماییم، عریان و علیل
دستمان کوتاه و خرما بر نخیل
روی لبخندم صدایی گم شده است
پشت رؤیایم هوایی گم شده است
چشمهایم محو در بال کسی ست
در خیابان ها به دنبال کسی ست
نخلهای سر جدا، یادش به خیر!
ای بسیجیها! خدا، یادش به خیر!
فصل سرخ بیقراری ها گذشت
فرصت شب زنده داریها گذشت
این قلم امشب کفن پوشیدهاست
آرزوها را به تن پوشیدهاست
واژههایم را هدایت میکند
از جداییها شکایت میکند
«مقتل» آن شب غرق نور ماه بود
غرق در باران «روح الله» بود
جام را با او زدید و گمشدید
پای شب هوهو زدید و گمشدید
بازگردید ای کفن پوشان پاک!
غرق شد این نسل در امواج خاک
باز باران خزان پوشان زرد
باز توفان کفن پوشان درد
باز در من بادها آشفتهاند
لحظههایم را به شب آغشتهاند
آمدیم و قافها در قید ماند
قلب ما در «پاسگاه زید» ماند
طالب فرهادها جز کوه نیست
مرهم این زخم جز اندوه نیست
عقدهها رفتند و علت مانده است
در گلویم «حاج همت» مانده است
زخمیام اما نمک حق من است
درد دارم نی لبک حق من است
پیش از اینها آسمان گل پوش بود
پیش از این ها یار در آغوش بود
اینک اما عدهای آتش شدند
بعد کوچ کوهها آرش شدند
بعضی از آنها که خون نوشیدهاند
ارث جنگ عشق را پوشیدهاند
عدهای «حُسنالقضا» را دیدهاند
عدهای را بنزها بلعیدهاند
بزدلانی کز یم خون تر شدند
از بسیجیها بسیجیتر شدند
آی، بیجانها! دلم را بشنوید
اندکی از حاصلم را بشنوید
تو چه میدانی تگرگ و برگ را
غرق خون خویش، رقص مرگ را
تو چه میدانی که رمل و ماسه چیست
بین ابروها رد قناصه چیست
تو چه میدانی سقوط «پاوه» را
«باکری» را «باقری» را «کاوه» را
هیچ میدانی «مریوان» چیست؟ هان!
هیچ میدانی که «چمران» کیست؟ هان!
هیچ میدانی بسیجی سر جداست؟
هیچ میدانی «دوعیجی» در کجاست؟
این صدای بوستانی پرپر است
این زبان سرخ نسلی بیسر است
تو چه میدانی که جای ما کجاست
تو چه میدانی خدای ما کجاست
با همانهایم که در دین غش زدند
ریشۀ اسلام را آتش زدند
با همان ها کز هوس آویختند
زهر در جام خمینی ریختند
پای خندق ها اُحد را ساختند
خون فروشی کرده خود را ساختند
باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخِ آن ابریق را شیرین کنیم
با خمینی جلوۀ ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است
ما ز شور عاشقی آکندهایم
ما به گرمای خمینی زندهایم
گر چه در رنجیم، در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما
سینه پر آهیم، اما آهنیم
نسل یوسفهای بیپیراهنیم
ما از این بحریم، پاروها کجاست؟
این نشان! پس نوش داروها کجاست؟
ای بسیجیها زمان را باد برد!
تیشه ها را آخرین فرهاد برد
من غرور آخرین پروانهام
با تمام دردها همخانهام
ای عبور لحظهها دیگر شوید!
ای تمام نخلها بیسر شوید!
ای غروب خاک را آموخته!
چفیهها! ای چفیههای سوخته!
ای زمین، ای رملها، ای ماسهها
ای تگرگِ تقتقِ قناصهها
جمعی از ما بارها سر دادهایم
عدهای از ما برادر دادهایم
ما از آتش پارهها پر ساختیم
در دهان مرگ سنگر ساختیم
زندههای کمتر از مردارها!
با شما هستم، غنیمتخوارها!
بذر هفتاد و دو آفت در شما
بردگان سکه! لعنت بر شما
باز دنیا کاسه خمر شماست
باز هم شیطان اولیالامر شماست
با همانهایم که بعد از آن ولی
شوکران کردند در کام علی
باز آیا استخوانی در گلوست؟
باز آیا خار در چشمان اوست؟
ای شکوه رفته امشب بازگرد!
این سکوت مرده را در هم نورد
از نسیم شادی یاران بگو!
از «شکست حصر آبادان» بگو!
از شکستن از گسستن از یقین
از شکوه فتح در «فتح المبین»
از «شلمچه»، «فاو» از «بستان» بگو
ای شکوه رفته! از «مهران» بگو!
از همانهایی که سر بر در زدند
روی فرش خون خود پرپر زدند
شب شکاران سحراندوخته
از پرستوهای در خود سوخته
زان همه گل ها که میبردی بگو!
از «بقایی» از «بروجردی» بگو!
پهلوانانی که سهرابی شدند
از پلنگانی که مهتابی شدند
ای جماعت! جنگ یک آیینه است
هفته تاریخ را آدینه است
لحظهای از این همیشه بگذرید
اندر این آیینه خود را بنگرید
ابتدا احساسهامان تُرد بود
ابتدا اندوههامان خرد بود
رفتهرفته خندهها زاری شدند
زخمهامان کمکمک کاری شدند
ای شهیدان! دردها برگشتهاند
روزهامان را به شب آغشتهاند
فصلهامان گونهای دیگر شدند
چشمهامان مست و جادوگر شدند
روحهامان سخت و تنآلودهاند
آسمانهامان لجنآلودهاند
هفتهها در هفتهها گم میشوند
وهم ها فردای مردم میشوند...
فانیان وادی بی سنگری!
تیغهای مانده در آهنگری
حاصل آن ماجراها حیرت است؟
میوۀ فرهنگ جبهه عشرت است؟
حاصل آغازها پایان شده است؟
میوۀ فرهنگ جبهه نان شده است؟
زخمیام، اما نمک... بیفایده است
درد دارم، نیلبک... بیفایده است
عاقبت آب از سر نوحم گذشت
لشکر چنگیز از روحم گذشت
جان من پوسید در شبغارهها
آه ای خمپارهها، خمپارهها!
زادروز: 1350
محل تولد: روستای لیلهکوه از توابع شهرستان لنگرود
آثار: موسیقی کلام، بالهای به خون نشسته، فریادهای خسته، دو بال تا ملکوت و... .
وقت جانکندن من بود، نمیدانستم
تیغ برگردن من بود، نمیدانستم
آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد
آخرین شیون من بود نمیدانستم
تا نمردم بگذارید که فریاد کنم
دوست هم دشمن من بود نمیدانستم
از همان خنده که معنای عطوفت میداد
نیتش کشتن من بود نمیدانستم
آنچه من بارقه عاطفه پنداشتمش
آتش خرمن من بود نمیدانستم
لحظه وصل من و دوست، خدا میداند
وقت جان کندن من بود، نمیدانستم
زادروز: 7 خرداد ماه 1341
محل تولد: تهران
تخلص:ژرفا
آثار: بر ساحل سخن، زخم پرواز دیدار، بر بال قلم، بهشت ارغوان، چراغ شقایق و... .
شعر اگر کلید بغض مانده در گلو نباشد
پرنیان نقش و معنی هر چه هست، گو نباشد
شعر اگر نگوید اینجا، اشک و آه و خون چه کردند
از شعور و شور مردی، ذرهای در او نباشد
شعر اگر دمی نشیند، زیر این رواق خونرنگ
بیکران کهکشانش، دیگر آرزو نباشد
کودکیست شعر و دلخوش، ساعتی به اسب چوبی
گر تفنگ برندارد، جنگ روبهرو نباشد
تا سرای میپرستان، رد پای زخم ما گیر
هیچ سو سری نیابی، ره به آن سبو نباشد
در میان آن مضامین، آیههای آسمانیست
هر که را وضو نباشد، اذن جستوجو نباشد
زادروز: 7 خرداد ماه 1335
محل تولد: محله سلسبیل تهران
وفات: 9 فروردین ماه 1383
آثار: همصدا با حلق اسماعیل،برادهها،بیدل، سپهری و سبک هندی، گنجشک و جبرئیل، گزیدۀ شعر جنگ و دفاع مقدس، نوشداروی طرح ژنریک، طلسم سنگ، در ملکوت سکوت، از شرابههای روسری مادرم، بالهای بایگانی و... .
بیا عاشقی را رعایت کنیم
ز یاران عاشق حکایت کنیم
از آنها که خونین سفر کردهاند
سفر بر مدار خطر کرده اند
از آنها که خورشید فریادشان
دمید از گلوی سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشیواری عشقبازان فزود
عزای کهنسال را عید کرد
شب تیره را غرق خورشید کرد
حکایت کنیم از تباری شگفت
که کوبید درهم، حصاری شگفت
از آنها که پیمانۀ «لا» زدند
دل عاشقی را به دریا زدند
ببین خانقاه شهیدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون میزنند
دف عشق با دست خون میزنند
سر عارفان سر فِشان دیدشان
که از خون دل خرقه بخشیدشان
به رقصی که بیپا و سر میکند
چنین نغمۀ عشق سر میکنند
«هلا منکر جان و جانان ما
بزن زخم انکار بر جان ما
اگر دشنه آذین کنی گردهمان
نبینی تو هرگز دل آزردهمان
بزن زخم، این مرهم عاشق است
که بیزخم مردن غم عاشق است
بیار آتش کینه نمرودوار
خلیلیم! ما را به آتش سپار
که پروانه –در خلسه- طی طریق
به پایان برد با دو بال حریق»
در این عرصه با یار بودن خوش است
به رسم شهیدان سرودن خوش است
بیا در خدا خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان تکلم کنیم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشیست هان! اولین شرط عشق
بیا اولین شرط را تن دهیم
بیا تن به از خود گذشتن دهیم
ببین لالههایی که در باغ ماست
خموشند و فریادشان تا خداست
چو فریاد با حلق جان میکشند
تن از خاک تا لامکان میکشند
سزد عاشقان را در این روزگار
سکوتی از این گونه فریادوار
بیا با گل لاله بیعت کنیم
که آلالهها را حمایت کنیم
حمایت ز گلها، گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
زادروز: 7 خرداد ماه 1343
محل تولد: مشهد مقدس (تربت جام)
آثار: نافله باران، شعر شهودی (مجموعه مقالات)، فصل فراق، ضریح آفتاب و... .
در عرصههای خوف و خطر پا گذاشتید
رفتید و عشق را به تماشا گذاشتید
همسنگران همسفرم از چه رو مرا
با کولهبار خاطره تنها گذاشتید؟
در طی این طریق به سوی رها شدن
رسم وفا نبود مرا جا گذاشتید
با پیکر تپیده به خون، لحظۀ عروج
سر را به روی دامن زهرا گذاشتید
از هرچه داشتید، گذشتید با امید
بر هرچه داشتید به دل، پا گذاشتید
در اشتیاق شعله این شمع سوختید
رفتید و عشق را به تماشا گذاشتید
زادروز: 15 اسفند ماه 1333
محل تولد: زنجان
آثار: سفر سوختن، آواز گل سنگ، مادرانهها، در بارۀ شعر، گزیده ادبیات معاصر، آوا و معنا در شعر نیما، منطق در زبان شناسی و... .
به آرزو، به تصوّر، به خواب میماند
به پرسشی که ندارد جواب میماند
نگاه او چه بگویم به نهر جاری نور
گلِ رُخَش به گل آفتاب میماند
به روح عاصی آتش، به طبع سرکش عشق
به قلب پرتپش انقلاب میماند
چنین که برده ز سر هوش عاشقان یکسر
به شاهبیت غزلهای ناب میماند
خوشا شنیدن از آن لب که چشمهسار سخاست
ترنّمی که به آواز آب میماند
حقیقی است ولیکن به زعم همچو منی
به آرزو، به تصور، به خواب میماند
زادروز: 1344
محل تولد: شهرستان گراش فارس
آثار: با همین واژههای معمولی، انار و بادگیر، همه چیزها آبی است، گزیده ادبیات معاصر شماره 120، سبزها قرمزها و... .
ای ابرهای معجزه، طوفان بیاورید
یک مشت خاطرات پریشان بیاورید
یک کاسه از طراوت آن دستهای سبز
یا از گلوی تشنۀ باران بیاورید
ای بادهای غمزده دیگر دلم گرفت
بویی ز خاک پای شهیدان بیاورید
گفتید با تمام وقاحت به آسمان
بر سفرههای خالی ما نان بیاورید
با آن همه ستارۀ روشن کسی نگفت
من سیب سرخ دارم و ایمان بیاورید
ای کوچههای سنگی بنبست، حالیا
چرخی زنید و رو به خیابان بیاورید
من میروم به سمت صمیمانۀ حیات
آیینه، شمعدانی و قرآن بیاورید
پس با تمام حنجرهام جار میزنم
ایمان به انتهای زمستان بیاورید
زادروز: 1336
محل تولد: شهرستان قاین از توابع خراسان جنوبی
فعالیتهای ادبی: راهاندازی مجلات پیام انقلاب و امید انقلاب سپاه پاسداران، راهاندازی کنگره شعر دانشجویی، راهاندازی کنگره شعر جنگ و... .
باز امشب هوس گریه پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
کوچه پر نمنم باران و همآواز قنوت
خاک نمدیده و بر آن ردپای ملکوت
کسی از دور به آواز مرا میخواند
از فراز شب بی راز مرا میخواند
راهی میکدۀ گمشدۀ رندانم
من که چون راز دل می زدگان عریانم
باید از خود بروم تا که به او باز آیم
مست، تا بر سر آن راز مگو باز آیم
ابر پوشانده در چوبی آن میخانه
پشت در باغ و بهارست و می و افسانه
چمنی سبزتر از سبز و بر آن همچو منی
می مرد افکن و نقل از لب شیریندهنی
چون خرد پهنکنم روی زمین سجاده
روی سجاده تن عقل به مهر افتاده
خرد خرد همان به که مسخر باشد
عقل کوچکتر از آنست که رهبر باشد
تا که شیرین کندم کام و برد تشویشم
آن می تلختر از صبر بنه در پیشم
باز امشب هوس گریۀ پنهان دارم
میل شبگردی در کوچۀ باران دارم
حال من حال نمازست و دو دستم خالی
راه من دور و درازست در این بیحالی
شب و باران و نمازست و صفا پیدا نیست
کدخدایان همه هستند و خدا اینجا نیست
همه هستند بدانسان که برون از دستند
عدهای مست می و عدهای از خود مستند
امشب از خود به درآییم و صفایی بکنیم
دستی از جان به در آریم و دعایی بکنیم
چه صفایی که میان من و حق دیوارست
یا چه مستی که چنین خصم خدا هشیارست
پیش از این راه صفا این همه دشوار نبود
بین میخانه و ما این همه دیوار نبود
کاخ با کوخ؛ چه میبینم؛ عزیزان، یاران!
این قصوریست که از ماست نه از هشیاران!
آی خورشید، برادر! نفسی با من باش
ظلماتست برآ، در نفسم روشن باش
مهرورزان قدیمیم که یک تن بوده
با هم از روز ازل یکسره روشن بوده
از سر مهر برآ و نظری در من کن
حال و روز من و این طایفه را روشن کن
یکی از قصر درآمد که برو؛ داد اینست!
هر که جز فتوی ما داد یقین بیدینست
بگذارید که فتوا بدهم تضمینی:
ستر کفرست گر از قصر برآید دینی!
هر که را قصر فرازست، فرازش قصرست
هر که در کاخ فرو رفت، نمازش قصرست!
تیغ و اسبست که پوسیده به میدان یارب
کاخها سبز شد از خون شهیدان یارب
آی مومن! به کجا؟ دین تو اینجا ماندهست
پشت دیوار در قصر خدا جا ماندهست!
حق نه این است که با قصرنشینان باشیم
حق نه اینست که ما در صف اینان باشیم
حق در این است که تیغ علوی برگیریم
روش پرمنش فاتح خیبر گیریم
دینم امروز به میدان خطر افتاده است
کارش امروز به گوسالۀ زر افتاده است
مگذارید که گوساله دهن باز کند
ورنه موسی شود و دعوی اعجاز کند!
گرچه موسیصفتان با دل و جان میکوشند
باز گوسالهپرستان همه را میدوشند!
گر که خود را به مثل مانی ارژنگ کنند
نتوانند به نیرنگ مرا رنگ کنند
در نیام دهنم زنگزده تیغ زبان
همه تن چشمم و دائم نگرانم نگران
دین اگر میرود اینگونه ببینم فردا
غیر تسبیحی و ته ریشی از او نیست بهجا
باز امشب هوس گریۀ پنهان دارم
میل شبگردی در کوچۀ باران دارم
چشم بیمعرفت ماست که روشن شده است
یا شغادست که همرزم تهمتن شده است
کار این دست خودی دست پر انگشت منست
ضرب این خنجر بشکسته که در پشت منست
آی! در بین من و ما، من و ما پنهانند
زره از پشت ببندید که نامردانند
باز امشب هوس گریۀ پنهان دارم
میل شبگردی در کوچه باران دارم
مردم آن به که مرا مست و غزلخوان بینند
اشک در چشم منست و همه باران بینند
به صفای دل مردم که خدا در آنجاست
به دل اشک تو که سعی صفا در آنجاست
در گلوی من مست از نفس حق نفسیست
کژ مژانیم ولی راستی از ما چه کسیست؛
دیدۀ می زدۀ ماست که روشن شدهاست
جان چنان کرده رسوبی که همه تن شدهاست
حال من حال نمازست و نماز اینجا نیست
شوق دیدار مرا سوخت و او پیدا نیست
بگذارید نسیمی بوزد بر جانم
تا که از جامۀ خاکی بکند عریانم
نیمهشب شود از مهر تو جانم روشن
با نمازی همه دل سبز و قنوتی گلشن
چشم در راه بهاریم به نیرنگستان
بال ما زنده و ما سنگ در این سنگستان
دستها در ملکوت و بدنم بر خاکست
ظاهر آلودهام اما دل و جانم پاکست
باز هم بر سر گلدسته اذان خواهم داد
فجر را بر همه آفاق نشان خواهمداد
تکیه دارید گر اول به خدا بسمالله
پس از آن بر دل و بر شانۀ ما بسمالله
ور نه این راه و شما تا به ندامتخانه
ور نه این سیر و شما تا هدف بیگانه
باز ما مرد نبردیم به یادت باشد
ما که در حادثه مردیم به یادت باشد
ما که افتادی اگر، پا به رخت نگذاریم
یا علی گفته، از خاک ترا برداریم
این میان آنکه غریبست ولی است و منم
و این میان آنکه نجیب ست علی است و منم
همه عالم ز شما مهر ولی باز از ما
کاخها آنِ شما، تیغ و علی باز از ما
خط اگر خط ولا بود نجاتست در آن
مقصد جمله خدا بود نجاتست در آن
شب و باران و نمازست و همه آواز قنوت
باقی مثنویام را بسرایم به سکوت
نام اصلی: حسین آقا ممتحنی
زادروز: 1304
محل تولد: سبزوار
وفات: 22 خرداد 1395 در تهران
آثار: سرود درد، سرود سپیده، سرودی دیگر، تو عاشقانه سفر کن، بانگ جرس، این بانگ آزادی و... .
وقت است تا برگ سفر، بر باره بندیم
دل بر عبور از سد خار و خاره بندیم
از هر کران بانگ رحیل آید به گوشم
بانگ از جرس برخاست وای ِمن خموشم
دریادلان راه سفر در پیش دارند
پا در رکاب ِ راهوار خویش دارند
گاه سفر را چاووشان فریاد کردند
منزل به منزل حال ره را یاد کردند
گاه سفر آمد، نه هنگام درنگ است
چاووش میگوید که ما را وقت تنگ است
گاه سفر آمد، برادر! گام بردار
چشم از هوس، از خورد، از آرام بردار
گاه سفر آمد برادر! ره درازست
پروا مکن بشتاب! همّت چارهسازست
گاه ِسفر شد، باره بر دامن برانیم
تا بوسهگاهِ وادی ایمن برانیم
وادی نه ایمن، هان مگو، باید سفر کرد
از هفت وادی در طلب باید گذر کرد
وادی نه ایمن، رهزنان در رهگذارند
بیم حرامی نیست، یاران هوشیارند
وادی نه ایمن، جاده هموارست ما را
امید بر عزم جلودارست ما را
وادی پر از فرعونیان و قبطیانست
موسی جلودار است و نیل اندر میانست
تکریتیان صد دام در هر گام دارند
راهآشنایان، ره به مقصد میسپارند
رهتوشه باید کو؟ بیاور کولهبارم
امید را رهتوشه بهر راه دارم
رهتوشه باید، پای من همواره پو باش
هفتاد وادی پیش رو گر هست گو باش
رهتوشه باید، عزم را در کار بندم
دل بر خدا آن گه به رفتن باره بندم
رهتوشه باید، مرغوا مشنو ز هر کس
رهتوشه ما را شوق دیدار حرم بس
تنگ است ما را خانه، تنگ است ای برادر!
بر جای ما بیگانه، ننگ است ای برادر!
ننگ است ما را خانه بر دشمن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادن
تاراج و باج و فتنه را گردن نهادیم
خفتیم، غافل، خانه بر دشمن نهادیم
خفتیم غافل از معادای حرامی
کردیم سر تسلیم یاسای حرامی
خفتیم غافل رزم را از یاد بردیم
پس داوری بر محضر بیداد بردیم
خفتیم و دشمن، داد، نی، بیدادمان داد
خواب و خور و افیون و مستی یادمان داد
دشمن، سرا بگرفته و راه نفس هم
دست عمل بشکسته و پای فرس هم
تاراج شد، تاراج هر کالایمان بود
خاموش شد هر نغمه، کاندر نایمان بود
ما خامُش و او هر طرف شور و شغب کرد
تاوان خورد و خفت مستی را طلب کرد
سینا و طور و عزّه را بلعید با هم
ما خفته و او در تهاجم قدس را هم
جولان، به جولانی دگر بگرفت از ما
ماندیم، ما سرگشته، او را قدس و سینا
فرمان رسید: این خانه از دشمن بگیرید
تخت و نگین از دست اهریمن بگیرید
یعنی کلیم، آهنگِ جان سامری کرد
ای یاوران! باید ولی را یاوری کرد
وقتست تا زاد سفر بر دوش بندیم
دل بر پیام دلکش چاووش بندیم
چابکسواران، رهروان، اِحرام بستند
دل بر طنین این صلای عام بستند
آهنگ رفتن کن که ما را چاره فرد است
واماندن از این کاروان، درد است، درد است
باید خطر کردن، سفرکردن، رسیدن
ننگ است از میدان، رمیدن، آرمیدن
وادی به وادی سینه باید سود بر راه
منزل به منزل رفت باید تا سحرگاه
گر خاره و خارا و گر دور است منزل
حکم جلودار است بربندیم محمل
ما را گریزی جز که آهنگ سفر نیست
عزم سفر کن فرصت بوک و مگر نیست
باور مکن، افسانۀ افسونگران را
همراه باید شد در این ره کاروان را
باور مکن، امید دیدار حرم نیست
گامی فرا نه، تا حرم جز یک قدم نیست
از دشت و دریا در طلب باید گذشتن
بیگاه و گاه و روز و شب باید گذشتن
گر صد حرامی، صد خطر در پیش داریم
حکم جلودار است سر در پیش داریم
حکم جلودار است بر هامون بتازید
هامون اگر دریا شود از خون بتازید
فرض است فرمان بردن از حکم جلودار
گر تیغ بارد، گو ببارد نیست دشوار
جانان من برخیز و آهنگ سفر کن
گر تیغ بارد گو ببارد جان سپر کن
جانان من برخیز! بر جولان برانیم
ز آنجا به جولان تا خط لبنان برانیم
آنجا که جولانگاه اولاد یهوداست
آنجا که قربانگاهِ زعتر، صور، صیداست
آنجا که هر سو صد شهید خفته دارد
آنجا که هر کویش غمی بنهفته دارد
جانان من! اندوه لبنان کشت ما را
بشکست داغ دیر یاسین پشت ما را
جانان من! برخیز باید بر«جبل» راند
حکم است باید باره بر دشت امل راند
جانان من برخیز و زین بر بارگی نه
زی قدس، زی سینا، قدم یکبارگی نه
باید ز آل سامری کیفر گرفتن
مرحب فکندن، خیبری دیگر گرفتن
باید به مژگان رُفت گَرد از طور سینین
باید به سینه رَفت زینجا تا فلسطین
باید به سر، زی مسجدالاقصی سفر کرد
باید به راه دوست، تَرک جان و سر کرد
جانان من برخیز و بشنو بانگ چاووش
آنک امام ما علم بگرفته بر دوش
تکبیر زن، لبیک گو، بنشین به رهوار
مقصد، دیار قدس همپای جلودار ...
زادروز: اول دیماه 1349
محل تولد: سنگدیوار (با تلفظ محلی سندیفال) از توابع دهستان هزار مسجد (به مرکزیت لایین) در شهرستان کلات نادری
آثار: فوارهها، تقویم تنهایی، شرح بتپرستیها.
فوارهها که یخ زدهبودند، وا شدند
در ناگهان ظهر زمستان، رها شدند
تکرار سربلندی دیرین خویش را
هربار پیش از آنکه نشینند، پاشدند
هرچند شوق رفتشان بستهبود پای
در راستای قامت خود جابهجا شدند
فوراههای ساده که از ارتفاع رود
در زیر بار روشنی خویش تاشدند
فوارههای تاشده با دستهای زلال
در دست آفتاب زمستان عصا شدند
درگیر و دار صحبت فواره و عبور
یاران باد وارد این ماجراشدند
فوارههای رمزده در های و هوی باد
یکدست، دستهای بلند دعاشدند
یکعده در عبور خود از ابر و آسمان
در امتداد روشن خود تا خدا شدند
یکعده نیز خسته در آوردگاه باد
از خویش با خیال نشستن جدا شدند
فوارهها -خلاصه بگویم- که عاقبت
زادروز: 9 آبان 1346
محل تولد: کیاسر مازندران
آثار: نامی که گم شد، یادنامه استاد اوستا، گزیده غزل استاد اوستا و... .
مبارکت ای صبور شبها، به صبحِ تابان رسیدی آخر
ز دل پراکندگی گذشتی، به مطلقِ جان رسیدی آخر
سری نداری، تنی نداری، به غیر خود دشمنی نداری
شمیم پیراهنی نداری؛ ولی به کنعان رسیدی آخر
دریچۀ شعلهور گشودی، به عشق آتش جگر گشودی
ز بستر سینه پر گشودی، به زیر دندان رسیدی آخر
شکفت در شعلههای خونت، گدازههای تب و جنونت
هزار ابر از دلت برآمد؛ به گل، به باران رسیدی آخر
شبی -شبِ خنجر و ستاره- به مرگ آویختی دوباره
گذشتی از آسمان سواره؛ به خود، به انسان رسیدی آخر
تو خواب سرسبز ریشه بودی، بهار فردای بیشه بودی
در ابتدای همیشه بودی، ولی به پایان رسیدی آخر
زادروز: اول تیر ماه 1362
محل تولد: در زاهد شهرِ فسا (استان فارس)
آثار: رودخوانی، حقالسکوت، دادخواست، بیخوابی عمیق، یادآوری و... .
مرگ بر
تازیانهها
تازیانههای بیامان
به گردههای بیگناه بردگان
مرگ بر
مرگ ناگهانی
صد هزار زندگی
با سقوط علم از آسمان!
مرگ بر
کشتن جوانهها
مرگ بر
انتشار سم
در زلال رودخانهها
مرگ بر فصاحت دروغ
مرگ بر
بوقهای بووووق
مرگ بر
سیمهای خاردار و کشتزارهای مین
مرگ بر
گورهای دستهجمعی و
بندهای انفرادی زمین
مرگ بر بریدن نفس
مرگ بر قفس
مرگ بر شکوه خار و خس
مرگ بر هوس
مرگ بر حقوق بیبشر
مرگ برتبر
مرگ بر شرارههای شر
مرگ بر سفارت شنود
مرگ بر
کودتای دود
زنده باد زندگی او
زنده باد زندگی من... تو... ما
یک کلام:
مرگ بر
آم...ری...کا
مرگ بر ابولهب
مرگ بر یزید و شمر و ابن سعد
مرگ بر
زادۀ زیاد
بگو بلند: بیش باد!
مرگ بر
قطعنامههای بستن فرات
قحط آب
مرگ بر
تیر مانده بر گلوی کودک رباب
مرگ بر
قتل خندههای روشن علیرضا
مرگ بر گلوله ای که خط کشید
روی خاطرات آرمیتا
یک کلام:
مرگ بر آمریکا
یک عده ما شدند و گروهی شما شدند
زادروز: 9 شهریور 1331
محل تولد: میانه (میانج)
تخلص:فرید
آثار: عشق بیغروب، گزیده ادبیات معاصر شماره 94، روزی به رنگ خون، پری ستارهها، پریشدگان، پری بهانهها و... .
بخوان حماسه، که از دل قرار برگردد
صفیر سوختهام را شرار برگردد
صداقتم به سریر کلام بنشیند
صراحتم به سخن، آشکار برگردد
به چهرهام تب غیرت چنان گل اندازد
که صبر خشم کشم را عذار برگردد
به رهگذار وقاحت نشستهای تا چند
که ننگ رفته بر این لالهزار برگردد؟
در این بهشت عدالت چه خیره میکوشی
که بر مراد ستمکار، کار برگردد؟
ز خون ما و شما آسیا بگردانند
قسم به خون که اگر روزگار برگردد
سنان ببارد اگر بر عمود قامت ما
گمان مبر به یمین و یسار برگردد
بر این شهیدسرا کفر برنخواهدگشت
خلوص ما مگر از کردگار برگردد
جفای رفته بر این ملک برنمیگردد
مگر ز قبله وحدت مدار برگردد
بخوان حماسه، که چابکسوار همت ما
بر آن سر است به اصل و تبار برگردد
بیار مرکب بیزین و جوش بیپشت
که مرد جنگ نه از کارزار برگردد
از این مدافعه بیفتح برنمیگردیم
مگر که مرکب ما بیسوار برگردد
بریز باده ایثار، کز دماغ تهیست
کسی کز این شب می هوشیار برگردد
امید سر زده من! خدای من تا چند
ز خُمسرای شهادت خمار برگردد؟
چنان در آتشم امشب که در حریم دلم
اگر چمد نفسی، داغدار برگردد
«فرید» سوی تو میآید ای نهایت سرخ
از این سفر نکند شرمسار برگردد
زادروز: 14 خرداد 1331
محل تولد: نهاوند
آثار: مه در مه، ریشه در ابر، رباعی امروز، ردپای روشن باران، مهربانی، آوازهای اهل آبادی، ساده با تو حرف میزنم و... .
از آتش
چه مردان سبزی
چه مردان سبزی از آتش گذشتند
چه مردان سبزی در آتش نفس تازه کردند
زمین تشنه
من تشنه
دلهای با خویش و با هیچ پیوسته، تشنه
چه مردان سبزی به دریا رسیدند
نسیمی نیامد
نسیمی نپرسید
نسیمی مرا رو به معنای شبنم نچرخاند
دل من گرهگیر گلهای قالی
دل من گرهگیر برگ حقوق تقاعد
دل من گرهگیر یک میز
یک پله
یک پست
دل من گرهگیر من ماند
چه مردان سبزی به آیین افرا رسیدند
دل من گرهگیر تزویر پنهانی یک ترازو
دل من گرهگیر یک حجره
یک خانه
یک کارخانه
دل من گرهگیر حراج انصاف
چه مردان سبزی به باغ تماشا رسیدند
دل من نپرسید
چرا خانهام از عبور پرستو تهی شد
چرا پشت تنهاییام
رد پرواز پروانهها سوخت
مسیر نگاهم
چرا از نفسهای باران جدا ماند
چرا کرت دستان سبزم ورق خورد
و دیگر کسی سمت سرچشمۀ باغ را
از دل من نپرسید
دل من گرهگیر من ماند
و «امروز» پای مرا بست
و افسون یک وعده، یک وجه
و جادوی یک نام
و آوازۀ یک تریبون
و پیوند رنگینترین چاپ
با دفتر شعر وا خوردۀ من
مرا از مسیر کبوتر جدا کرد
و من چشم بستم بر اندوه مرغان آبی
و من پشت کردم به قانون افرا
و من پا نهادم به چشم شقایق
و من چشم بستم به هنگامۀ آه
در سینۀ چاه
و از کوچۀ رنج سرشار یک شهر
دامن کشیدم
من آیینۀ درد را حس نکردم
و آن میل پنهان مرا برد
بریدم
به غربت رسیدم
و بیگانگی از دلم آسمان را درو کرد
و من پشت کردم
به مردان سبزی که در آسمان ریشه دارند
و مردان سبزی که از خوان آتش گذشتند
و مردان سبزی که در باغ آتش
نفس تازه کردند
چه مردان سبزی
چه مردان سبزی به محراب معنا رسیدند
و من سقف بیناییام را
چراغ کبوتر نیفروخت
و من باغ داناییام
میوه ای مهربان را نیاموخت
و من تا چراغان معنای یک گل
دلم را نبردم
دل من گرهگیر من ماند
و مردابِ امروز پای مرا بست
چه مردان سبزی به دریای فردا رسیدند!
زادروز: اول بهمن ۱۳۶۷
محل تولد: شیراز
آثار: از شرم برادرم، پاییز بهاریست که عاشق شده است، جشن فراموشیها، بیخبریها، چارهها، از آخر مجلس، راهبندان و... .
1
ما سینه زدیم بیصدا باریدند
از هرچه که دم زدیم، آنها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم
از آخر مجلس شهدا را چیدند
2
با دشمن خویشیم دمادم در جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
ما رود مدامیم، بگویید به تیغ
ما شیشۀ عطریم بکوبید به سنگ
3
این کیست که با این همه غم میخندد
زخمیشده باز دم به دم میخندد
در مرگ چه رازیست که این کهنه درخت
با هر تبری که میزنم میخندد
4
ای کاش فراغتی فراهم میشد
از وسعت درد قطعه ای کم میشد
این بار مصیبتی که بر شانۀ توست
ایوب اگر داشت قدش خم میشد
5
تا مرهم زخم کهنۀ ما نمک است
هر سو که نگاه میکنم قاصدک است
من ماندم و یک درد به نامِ پرواز
این درد میان مَردها مشترک است
زادروز: 4 دی ماه 1337
محل تولد: سرپلذهاب کرمانشاه
وفات: 15 اسفند ۱۳۹۵
آثار: کفشهای مکاشفه، شرجی آواز، خوابنامه و باغ تناسخ، باران پروانه، رودخانه رؤیا، یک لیوان شطح داغ، ملکوت تکلم، روستای فطرت و... .
هین مگر هنگام هیجا آمده
یا مسیحا بر چلیپا آمده
هین مگر این زلزله تنزیل بود
یا طنین بال میکائیل بود
پارهشد چون فرق حیدر مه مگر
قبضشد روح رسولالله مگر
این خروش خون خیرالناس بود
یا کریوه یا اخی عباس بود
ای تو سکان سکینه مؤمنین
نوح امت، کشتی حق، قطب دین
ای ز صرع عشق تو غلیان خلق
رعشۀ ایمان تو در جان خلق
ای یل نفس پلید انداخته!
ای حسین با یزید انداخته!
ای بقا نوشیده پیر فانیان
خرقهپوش حلقۀ روحانیان
ای حسن پیمودۀ راه حسین
پرچم خون بر گلوگاه حسین
معنی بیگانه با حرف آمده
یکه مرد الف در الف آمده
ای نفیر پنج تن آل عبا
چار قطب ارض را زیر قبا
ای به تو، روح خدا در گل شده
لامکان تا لامکان نازل شده
ای به اوج لافتی شهپر زده
حیدر این دورۀ خیبر زده
ای به خندق بیرق فریاد ما
تیغ تو بر ذوالفقار آباد ما
ای سیهپوش تو خیل انس و جن
بهترین تفسیر نفس مطمئن
ای به نور مصطفی آیینهدار
ای نخستین حیدر بیذوالفقار
ای غریو نینوا در هی هیات
زینبستان زینبستان در پیات
ما مرید بیدل راه توایم
ما ز هر آیینه خونخواه توایم
ای خم و می را به نی انداخته
خلق را در های و هی انداخته
هین مرو خلقی سقیم خود مکن
امت ما را یتیم خود مکن
ای گل حق این چه لالا کردن است
این چه وقت کوچ بالا کردن است
ای لب آیینه حیرتگوی تو
خاک بر چشمان ما بیروی تو
ما همه آیینه یاد توایم
بچههای نازیآباد توایم
ای صدای سرخ مظلومان مرو
یا خمینی جان محرومان مرو
دیگر آن قرآن ناطق، آه نیست
نقطه ای از باء بسمالله نیست
شیعیان! نالنده و مویان روید
در پیاش یا بنالحسن گویان روید
گرچه این عصر ظهور نایب است
قائم آل محمد غایب است
یا خمینی بیتو گلشن بیصفاست
داغ تو همرنگ داغ مصطفاست
بیتو یک دانگ رسالت ماندهاست
قسط در برج عدالت ماندهاست
وای بر ما بیتو میمیریم ما
قسط خود را از که میگیریم ما
یا خمینی کفۀ ایمان تویی
در ترازوی خدا میزان تویی
یا علی شیر دغلگیرت کجاست؟
یا ولی عصر شمشیرت کجاست؟
یا علی مقداد کو عمار کو
استخوان مردی ابوذروار کو
آنکه بشکافد ز هم وقت فرود
کعبه الاحباری آل سعود
وای بر ما قافلهی فرصت گذشت
چاردهقرن از پی هجرت گذشت
پی به پی پیک بهاران میرود
هشت قرن از سر بداران میرود
هادی گم کرده را هان پس کجاست
مهدی ما بیپناهان پس کجاست
ای ولی مؤمنین لب باز کن
کعبه را از نو طنین انداز کن
لاله در تمثیل این غم نارس است
مهدیا داغ خمینیمان بس است
شیعیان زنجیر باید زد به خون
تا بهشت سرخ زهرا لالهگون
از چمن سبزی گذشت از لاله جوش
چون تهی شد جام پیر زهر نوش
فتنۀ چرخ مقرنس را ببین
آتش بیتالمقدس را ببین
ای گروه مؤمنین وقت عزاست
حضرت صاحبزمان صاحبعزاست
قلب عرفان بیتپش در سینه شد
وه چه خاکی بر سر آیینه شد
ای ز عطر پاک عرفان دامنت
باغ کنعان در گل پیراهنت
بی تو وهمی از بهاران ماندهاست
سایه ای از سر بداران ماندهاست
شب شد و من همچنان دم میزنم
دم از آن خورشید عالم میزنم
جاده جاری گشته و ما میدویم
شب شد و ما بیخمینی میرویم
دشت، تفصیل سواران میدهد
باغ، بوی سربهداران میدهد
ما شب خود را شبانی میکنیم
در عدمها دشتبانی میکنیم
دختران چون اشک در آیینهاند
مثل داغی کودکان بر سینهاند
کودکان این لالههای تازه جوش
گریه مینوشند از جام خروش
روح مجروح خدا تندیس شد
قطب ما امروز مغناطیس شد
شاعری پرسید از من در صعود
بیخمینی میتوان آیا سرود
من برایش حیرتی آتش زدم
تکیه بر ابری تجلیوش زدم
میتوان بر تیغۀ لا لانه کرد
میتوان در خنجرستان خانه کرد
میتوان زنجیر غربت را جوید
میتوان تا بوسعیدستان دوید
میتوان بر ملک ری نخجیر زد
میتوان تا جور هم زنجیر زد
میتوان آری به صحرا شن گریست
لیک باید لال در باطن گریست
پیر از چنگ مریدان رفتهاست
رو به شاباش شهیدان رفتهاست
ای مریدان ما دچار هیبتیم
حق تجلی کرده و در غربتیم
یاد داری بر مصلای صلیب
نالۀ آن صد نیستان عندلیب
ما که بیرقدار بودا نیستیم
امت وهم یهودا نیستیم
این فغان آیینهدار ساز ماست
این تشنج سنت آواز ماست
ما دلی داریم از خون ریش ریش
ما عزاداریم از دهقرن پیش
شیعیان تیغ جلالی میخورند
برگ خشک خشکسالی میخورند
زخم مینوشند اینان مست مست
شیعیان شیرند حتی در شکست
رخ مپوش از داغ محملهای ما
ذوالفقار اینجاست در دلهای ما
هر کجا شور حسینی میشود
یک خمینی صد خمینی میشود
رفت از خوف خمینی شب به غار
این فقط یک تیغه بود از ذوالفقار
تیغ اول رقص ربانی کند
تیغ دوم ظلم را فانی کند
تیغ اول تا دل کفار رفت
نایب آمد هول استکبار رفت
تیغ دوم کعبه را رقصان کند
آنچه حیدر کرد با بت، آن کند
وه چه خبطی آن سلالۀ بید کرد
شیر ما را در نجف تبعید کرد
بیشه هرگز هیبت شیری نکاست
از نجف جز شیر هرگز برنخاست
ای سد راه سکندر بازگرد
ای قلاووز ای قلندر بازگرد
ما ظهورستان نامت میشویم
کاسۀ راه کلامت میشویم
ای خدا نوشیده و فانی شده
رخت خاک افکنده ربانی شده
بیتو ما را سایه ما را سوره نیست
دامن البرز را اسطوره نیست
بیتو زخم کهنه افیون میخورد
شیعه مینالد، زمین خون میخورد
آه ای آیینهداران سنگتان!
جادههای بیخمینی ننگتان!
بوی خون در شیعیان بیدار شد
باز تاریخ زمین تکرار شد
روحها بر شطی از تن میروند
دختران شیون به شیون میروند
آه این روح بلند آبهاست
این همان عصیانگر خیزابهاست
از عدم می خورده پیر مست رفت
عاشقان انگار عشق از دست رفت
از خروس قریه بانگی ماندهاست
این ولایت را دو دانگی ماندهاست
بیخمینی خانقاه نور نیست
بیخمینی هیچ کوهی طور نیست
ای عدم پیمودگان خنجر کجاست
ای ز شب برگشتگان! حیدر کجاست
ابر میگرید بیابان نیز هم
کوچه مینالد خیابان نیز هم
زادروز: ۴ فروردین ۱۳۴۸
محل تولد: شهرستان نور استان مازندران
آثار: یک عالم پروانه، نسیم دختر باد، یک سبد بوی بهار، خاطرات مه گرفته، دو منظومه بلند عاشورایی، گل صد برگ و تانک، کودکانهها و غزل و... .
دیدنش فتنهها به دل میکرد
صورتش ماه را خجل میکرد
گر که میدید روی او بیشک
گل سرش را به زیر گِل میکرد
آفتابی که در نگاهش بود
چشم خورشید را کسل میکرد
گریه یا خنده، اشک یا فریاد
با نگاهش مرا دودل میکرد
«او چو خورشید بود و من فانوس
حالت قطره بود و اقیانوس»
تا که لب را به گفته وا میکرد
شور و حالی دگر به پا میکرد
چشم دل باز کردم و دیدم
تار و پودش خدا خدا میکرد
او همان آفتاب تابان بود
یا که چشمان من خطا میکرد؟
مولوی هم اگر در آنجا بود
دامن شمس را رها میکرد ...
«او چو خورشید بود و من فانوس
حالت قطه بود و اقیانوس»
زادروز: ۴ فروردین 1340
محل تولد: تنکابن در استان مازندران
آثار: از گلوی کوچک رود، هفت بند مویه، گزیده ادبیات معاصر، باران انگورهای سوخته، در چهار راه نارنج، ساختار زبان شعر امروز، میترواد مهتاب و... .
به باد خود را سپردهای تا نشانیات را کسی نداند
کجاست آنکه زبان گشاید تو را به نام دلت بخواند
گمِ غبارِ غروبِ راهم - وَ ماهی کوچک سیاهم
به غیر چشم تو هیچ رودی مرا به دریا نمیرساند
بر آتشِ تفتِ تیغ صحرا، هزار سال است آبلهپا
کرشمه چشمهای دلم را پی نگاهِ تو میدواند
صنوبر قامتت نماید مگر درستی و راستی را
وگرنه گیسوی پیچپیچت مرا به بیراهه میکشاند
تو و نماز و شب و سکوتم، شکفتهای باز در قنوتم
دوباره یک زخم باستانی، به شانهام ریشه میدواند
زادروز: ۲ خرداد ۱۳۳۸
محل تولد: شهر مقدس قم
آثار: ترجمه اشعار و زندگینامه ۴۰ شاعر ترک در سال ۱۳۸۰، گزیده ادبیات معاصر، فیضبوک، املتهای دستهدار، نزدیک تهخیار و... .
کودکی سوخت در آتش به فغان، هیچ نگفت
مادری ساخت به اندوه نهان، هیچ نگفت
پدر پیر شهیدی که به عشق ایمان داشت
سوخت از داغ پسرهای جوان، هیچ نگفت
دختر کوچک همسایۀ ما پر زد و رفت
دل آیینه شکست و کس از آن هیچ نگفت
وقتی از ششجهت آوار تبر میبارید
مردی از حنجر نامرد جهان هیچ نگفت
وطنم زخمی شمشیر دو صد حادثه گشت
باز با این همه از زخم زبان هیچ نگفت
آن طرفتر، پس دیوار بلند تردید
شاعری بود که با طبع روان هیچ نگفت
خاک خوبم، وطنم، در گذر از آتش و دود
آب شد، آب، ولی از غم نان هیچ نگفت
خواستم یک شب از خویش که آیینه چه گفت؟
پاسخش باز همان بود، همان، هیچ نگفت
زادروز: اول بهمن ماه 1342
محل تولد: گرمسار، استان سمنان
آثار: از نخلستان تا خیابان، دو رکعت عشق، شبلی و آتش، این همه یوسف، عشق علیهالسلام، با کاروان نیزه، من میگویم شما بگریید، سوره انگور، صبح بنارس و... .
در کولهبار غربتم یک دل، از روزهای واپسین ماندهاست
عباسهای تشنهلب رفتند، لب تشنه مشکی بر زمین ماندهاست
من بودم و او بود و گمنامی، نامش چه بود؟ انگار یادم نیست!
بر شانههای سنگی دیوار، نام تو ای عاشقترین، ماندهاست
مثل نسیم صبح نخلستان، سرشار از زخم و سکوت و صبر
رفتید، اما در دل هر چاه، یک سینه آواز حزین ماندهاست:
«رفتیم اگر نامهربان بودیم» -رفتند اما مهربان بودند-
«رفتیم اگر بار گران....» آری، بار گرانی بر زمین ماندهاست!
بر شانۀ خونینتان، یاران! یکبار دیگر بوسه خواهمزد
بر شانۀ خونینتان عطرِ تابوتهای یاسمین ماندهاست
ز آنان برای ما چه میماند؟ یک کولهبار از خاطرات سبز
از من ولی یک چشم بارانی، تنها همین، تنها همین ماندهاست
نام اصلی: سرور اعظم باکوچی
زادروز: اول مرداد ماه سال 1315
محل تولد: کاشان
وفات: بیست و دوم بهمن 1371
آثار: پروانههای شب، هزار دامن گل سرخ، سخن آشنا، آنان که بقا را در بلا دیدند (مجموعه یادداشتهای دفاع مقدس)، گزیده ادبیات معاصر شماره 31، مجموعه آثار، انتشارات انجمن قلم و... .
به خون گر کشی خاک من، دشمن من
بجوشد گل اندر گل از گلشن من
تنم گر بسوزی، به تیرم بدوزی
جدا سازی ای خصم، سر از تن من
کجا میتوانی، ز قلبم رُبایی
تو عشق میان من و میهن من
مسلمانم و آرمانم شهادت
تجلّی هستیست، جان کندن من
مپندار این شعله افسرده گردد
که بعد از من افروزد از مدفن من
نه تسلیم و سازش، نه تکریم و خواهش
بتازد به نیرنگ تو، توسن من
کنون رود خلق است دریای جوشان
همه خوشۀ خشم شد خرمن من
من آزاده از خاک آزادگانم
گل صبر میپرورد دامن من
جز از جام توحید هرگز ننوشم
زنی گر به تیغ ستم گردن من
بلند اخترم، رهبرم، از درآمد
بهار است و هنگام گل چیدن من
نام اصلی: عباس کی منش
زادروز: اول مرداد ماه سال 1304
محل تولد: کاشان
وفات: 28 دی ماه 1393
آثار: صلای غم، سرود زندگی، شراب آفتاب، آذرخش، آینه خیال، خلوت انس، راز مستان، کهکشان آبی و... .
با تو آن عهد که بستیم خدا میداند
بی تو، پیمان نشکستیم، خدا میداند
با تو، سرلوحۀ انصاف گشودیم به عدل
بی تو، دیباچه نبستیم، خدا میداند
با تو، هر بند گره گیر گشودیم ز دست
بی تو، از پا ننشستیم، خدا میداند
با تو، بستیم به هم سلسله ی صبر و ثبات
بی تو، هرگز نگسستیم، خدا میداند
با تو، در میکده خوردیم می از جام ولا
بی تو، با یاد تو مستیم، خدا میداند
با تو، بودیم و نهادیم به فرمان تو سر
بی تو، در راه تو هستیم، خدا میداند
با تو، از دامگه حادثه جستیم و کنون
بی تو، سر بر سر دستیم، خدا میداند
حالی ای روح خدا، لطف خدا یاور ماست
پرتو روی نبی، پورعلی، رهبر ماست
زادروز: 1346
محل تولد: هرات افغانستان
آثار: پیاده آمده بودم، روزنه(مجموعه آموزشی شعر)، کلید در باز(رهیافت هایی در شعر بیدل)، رصد صبح، قصۀ سنگ و خشت، کفران، شمشیر و جغرافیا، ده شاعر انقلاب و... .
و آتش چنان سوخت بال و پرت را
که حتی ندیدیم خاکسترت را
به دنبال دفترچۀ خاطراتت
دلم گشت هر گوشه سنگرت را
و پیدا نکردم در آن کنج غربت
به جز آخرین صفحۀ دفترت را
همان دستمالی که پیچیدهبودی
در آن مهر و تسبیح و انگشترت را
همان دستمالی که یک روز بستی
به آن زخم بازوی همسنگرت را
همان دستهایی که پولکنشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را
سحرگاه رفتن زدی با لطافت
به پیشانیام بوسه آخرت را
و با غربتی کهنه تنها نهادی
مرا آخرین پاره پیکرت را
و تا حال میسوزم از یاد روزی
که تشییع کردم تن بیسرت را
کجا میروی ای مسافر؟ درنگی!
ببر با خودت پاره دیگرت را
زادروز: 15 شهریور 1342
محل تولد: ایلام
آثار: آوازهای واپسین، مرثیۀ روح، سالهای تاکنون، حتی اگر آیینه باشی، گزیده ادبیات معاصر شمارۀ 7، بررسی تطبیقی ادبیات پایداری جهان، زنبیلی از ترانه، حق با صدای توست و... .
ای نگاه تو سرشار از عطر مهماننوازی!
زیر باران بیرحم این عشقهای مجازی
کی تنور گلوی تو میخواند آواز آتش؟
کی مرا در لهیب نفسهای خود میگدازی؟
کی قدم میزنی در سکوت غریبانة من؟
کی به هم میخورد نظم این شانههای موازی؟
کی به آیات آتش صدای مرا میگشایی؟
کی به مضراب خنجر گلوی مرا مینوازی؟
میتوانستی ای کاش از من سراغی بگیری
میتوانستی ای کاش از من شهیدی بسازی
زادروز: اول آذر ماه 1340
محل تولد: تایباد از شهرستانهای منطقه باخرز خراسان
آثار: شاعران پروازی، هزار مرتبه خورشید، گزیده ادبیات معاصر شماره 46، طنین کوه، سلوک باران، سکر سماع، بودن در نبودن و... .
بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم
بیا به اسب، حماسه، رکاب برگردیم
بیا دوباره مروری کنیم خاطره را
به روزهای خوش التهاب برگردیم
کنون که موعظه در کاخها نمیگیرد
بیا به سرب، به سرب مذاب برگردیم
به دستهای پر از پینه، سفرههای تهی
به حرف اول این انقلاب برگردیم
اگرچه طی شده وقت سفر ولی ای دل
بیا به آینه، قرآن، به آب برگردیم
زادروز: 17 مهر ماه 1340
محل تولد: تهران
آثار: سرزمین بیآسمان، آرش کمانگیر، گزیده ادبیات معاصر، شمارۀ 91، شعر امروز و... .
ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت
تا قیامت همهجا محشر کبرای تو برپاست
ای شب تار عدم، شام غریبان عزایت
عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت
خبری مختصر از حادثه کربوبلایت
همرهانت صفی از آینه بودند و خوش آن روز
که درخشید خدا در همۀ آینههایت
کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل
میفشاندیم سبکتر ز کفی آب به پایت
از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده
میرود دایره در دایره پژواک صدایت
نام اصلی: سیدحسن ثابت محمودی
زادروز: ۲۷ دی سال ۱۳۳۹
محل تولد: تهران، خیابان ایران (خیابان عینالدوله سابق)
آثار: دریا در غدیر، فصلی از عاشقانهها، عشق ناتمام، عاشقانه در پاییز، میخواهم عاشقانهتر بخوانم، خانهای روی ابرها، بهار ادامۀ پیراهن توست، از شلوغی پیادهروها و... .
دلم شکستهتر از شیشههای شهر شماست
شکستهباد کسی کاین چنینمان میخواست
شما چهقدر صبور و چهقدر خشم آگین
حضورتان چو تلاقی صخره با دریاست
به استواری معیار تازه بخشیدید
شما نه مثل دماوند او به مثل شماست
بیا که از همۀ دشتها سوال کنیم:
کدام قله چنین سرفراز و پابرجاست؟
به یک کرامت آبی نگاه دوختهاید
کدام پنجره اینگونه باز سوی خداست؟
میان معرکه لبخند میزنید به عشق
حماسه چون به غزل ختم میشود زیباست
شما کهاید؟ صفی از گرسنگی و غرور
که استقامت وخشم از نگاهتان پیداست
اگر چه باغچهها راکسی لگدکردهاست
ولی بهار فقط در تصرف گلهاست
تخلص غزلم چیست غیر نام شما؟
ز یمن نام شما خود زبان من گویاست
زادروز: ۱۳۲۶ در کازرون
محل تولد: کازرون، استان فارس
تخلص:ناصر
وفات: ۱۳۸۲ در کربلا
آثار: خون نامۀ خاک، ستیغ سخن، قیام نور، سمند صاعقه، شهیدان شاعر، قانون عشق و... .
این
غنچۀ گل از چمن گمشدگان است
آلالۀ
سرخ دمن گمشدگان است
هر
برگ گل سرخ که افتاده در این باغ
تنپاره ای
از باغ تن گمشدگان است
صبحی
که از آن روح فلق سرخ برآید
آیینۀ
گلگون بدن گمشدگان است
جاویدترین
قصۀ ناگفتۀ هستی
شیرینسخنی
از دهن گمشدگان است
گفتی
که از این گمشدگان نیست نشانی
هر
لاله نشان از کفن گمشدگان است
از
خویش برون، گمشدۀ خویش مجویید
در
خانۀ دلها وطن گمشدگان است
عطری
که در آمیخته با فطرت گلها
بوییست
که از پیرهن گمشدگان است
در
غربت عالم نتوان زیست به شادی
شادی
همه در انجمن گمشدگان است
شبسوز
شهابی که فشاند گل خورشید
برقی
ز فروغ سخن گمشدگان است
خود
باختن و رفتن و از خویش گذشتن
معنای شدن در شدن گمشدگان است
زادروز: 1330
محل تولد: دامغان
آثار: رجعت سرخ ستاره، گزیده ادبیات معاصر شماره 47 و... .
کار صعب است در این راه، بگویم یا نه؟
توأمانند مهِ و ماه، بگویم یا نه؟
شرق از مرمره تا سند به پا میخیزد
خلق از افریقیه تا هند به پا میخیزد
خون تاجیک دگر جوش جنون خواهد زد
ازبک از آمویه، پاپوش به خون خواهد زد
باشه در صخرۀ کشمیر فزون خواهد شد
ببری از بیشۀ بنگال برون خواهد شد
ترکمن بر زبر باد سفر خواهدکرد
باز افغان به جهان عربده سر خواهدکرد
روم عثمانی از آیینه برون خواهدتاخت
ترک شروانی از ارمن به لیون خواهدتاخت
اور و اربیل مپندار که بیآیینست
کرد سالار امین است، صلاحالدین ست
دوش نقشی به زمین آمد و نقشی برخاست
آذرخشی بدرخشید و درفشی برخاست
صبح امکان محالست در عالم امروز
حشر رایات جلالست در عالم امروز
گیتی از اشتلم شیعه دژم خواهد شد
جیش سنّی و اباضیه به هم خواهد شد
زیدی و مالکی افسانه دِگر خواهدکرد
شافعی و حنفی ترک سمر خواهدکرد
هله رعد است، هلا برق به پا خواهدخاست
اُمت واحده از شرق به پا خواهدخاست
زادروز: 5 تیر ۱۳۶۴
محل تولد: اصفهان
آثار: نتهای گریهدار، جمع مکسر، توارد شخصی، بدبیاری و... .
یکایک سر شکست آن روز اما عهد و پیمان نه
غم دین بود در اندیشۀ مردم، غم نان نه
شبی ظلمانی و تاریک حاکم بود بر تهران
به لطف حضرت خورشید اما بر خراسان نه
کبوترهای گوهرشاد بودیم و صدای تیر
پریشان کرد جمع یکدل ما را، پشیمان نه
سراسر، صحن از فوج کبوترها چنان پر شد
که چندین بار خالی شد خشاب آن روز و میدان نه
یکی فریاد میزد شرمتان باد آی دژخیمان!
به سمت ما بیندازید تیر، اما به ایوان نه
یکی فریاد سر میداد بر پیکر سری دارم
که آن را میسپارم دست تیغ و بر گریبان نه
برای او که کشتن را صلاح خویش میداند
تفاوت میکند آیا جوان یا پیر؟ چندان نه
دیانت بر سیاست چیره شد، آری جهان فهمید
رضاجان است شاه مردم ایران، رضاخان نه!
کلاه پهلوی هم کمکم افتاد از سر مردم
نرفت اما سر آنها کلاه زورگویان، نه!
گذشت آن روزها، امروز اما بر همان عهدیم
نخواهد شد ولی اینبار جمع ما پریشان، نه!
به جمهوری اسلامی ایران گفتهایم: «آری»
به هرچه غیر جمهوری اسلامی ایران: «نه»
کجا دیدی که یک مظلوم تا این حد قوی باشد
اگرچه قدرت ما میشود تحریم، کتمان نه
دفاع از حرم یعنی قرار جنگ اگر باشد
زمین کارزار ما «تل آویو» است، تهران نه!
زادروز: 1344
محل تولد: مشهد مقدس
آثار: کوچههای بیتقویم، اولین فصل زمین، پارهخطی تا ماه، دوباره شیعه شدم (سفرنامه)، گزیده ادبیات معاصر، کوچههای علمدار و...
اگرچه موج مرده در سواحلم
هنوز بوی جبهه میدهد گلم
به بادها قسم که در مسیرتان
همیشه تکهتکه میوزد دلم
اگرچه زیر پای جاده ماندهام
نمیبرد کسی مرا به منزلم
دلم مسیر تیغهای آختهست
که تکهتکه طی شود مراحلم
مگر به نور عشق پشت کردهام
که سایه سبز میشود مقابلم
خدای من مباد آن زمان رسد
که عافیت کشد به راه باطلم
زادروز: 31 فروردین 1320
محل تولد: شهر مقدس قم
آثار: در سایهسار نخل ولایت، سرود رگبار، در فصل مردن سرخ، خط خون، چمن لاله، دستچین، صدای سبز، گوشواره عرش و... .
درختان را دوست میدارم
که به احترام تو قیام کردهاند
و آب را
که مهر مادر توست،
خون تو شرف را سرخگون کرده است:
شفق، آینهدار نجابتت
و فلق محرابی
که تو در آن
نماز صبح شهادت گزاردهای
در فکر آن گودالم
که خون تو را مکیده است
هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم
در حضیض هم میتوان عزیز بود
از گودال بپرس
شمشیری که بر گلوی تو آمد
هر چیز و همه چیز را در کائنات
به دو پاره کرد:
هرچه در سوی تو، حسینی شد
و دیگر سو، یزیدی
اینک ماییم و سنگها
ماییم و آبها
درختان، کوهساران، جویباران، بیشه زاران
که برخی یزیدی
وگرنه حسینیاند
خونی که از گلوی تو تراوید
همهچیز و هرچیز را در کائنات به دو پاره کرد در رنگ!
اینک هرچیز: یا سرخ است
یا حسینی نیست!
آه، ای مرگ تو معیار!
مرگت چنان زندگی را به سخره گرفت
و آن را بیقدر کرد
که مردنی چنان
غبطة بزرگ زندگانی شد!
خونت
یا خونبهایت حقیقت
در یک تراز ایستاد
و عزمت، ضامن دوام جهان شد
-که جهان با دروغ میپاشد-
و خون تو، امضای «راستی»ست
تو را باید در راستی دید
و در گیاه،
هنگامی که میروید
در آب،
وقتی مینوشاند
در سنگ،
چون ایستادگیست
در شمشیر،
آن زمان که میشکافد
و در شیر،
که می خروشد؛
در شفق که گلگون است
در فلق که خندة خون است
در خواستن برخاستن؛
تو را باید در شقایق دید
در گل بویید
تو را باید از خورشید خواست
در سحر جست
از شب شکوفاند
با بذر پاشاند
با باد پاشید
در خوشهها چید
تو را باید تنها در خدا دید.
هرکس، هرگاه، دست خویش
از گریبان حقیقت بیرون آورد
خون تو از سرانگشتانش تراواست
ابدیت، آینهایست
پیش روی قامت رسای تو در عزم
آفتاب، لایق نیست
وگرنه میگفتم
جرقة نگاه توست.
تو تنهاتر از شجاعت
در گوشة روشن وجدان تاریخ
ایستادهای
به پاسداری از حقیقت
و صداقت
شیرینترین لبخند
بر لبان ارادة توست
چندان تناوری و بلند
که به هنگام تماشا
کلاه از سر کودک عقل میافتد.
بر تالابی از خون خویش
در گذرگه تاریخ، ایستادهای با جامی از فرهنگ
و بشریت رهگذار را میآشامانی
-هرکس را که تشنة شهادت است-
نام تو، خواب را بر هم میزند
آب را طوفان میکند
کلامت، قانون است
خرد، در مصاف عزم تو، جنون
تنها واژة تو خون است، خون
ای خداگون!
مرگ در پنجة تو
زبونتر از مگسیست
که کودکان به شیطنت در مشت میگیرند
و یزید، بهانهای،
دستمال کثیفی
که خلط ستم را در آن تف کردند
و در زبالة تاریخ افکندند
یزید کلمه نبود
دروغ بود
زالویی درشت
که اکسیژن هوا را میمکید
مخَنثی که تهمتِ مردی بود
بوزینهای با گناهی درشت:
«سرقت نام انسان»
و سلام بر تو
که مظلومترینی
نه از آن جهت که عطشانت شهید کردند
بل از این رو که دشمنت این است
مرگ سرخت
تنها نه نام یزید را شکست
و کلمة ستم را بیسیرت کرد
که فوج کلام را نیز در هم میشکند
هیچ کلام بشری نیست
که در مصاف تو نشکند ای شیرشکن!
خون تو بر کلمه فزون است
خون تو در بستری از آن سوی کلام
فراسوی تاریخ
بیرون از راستای زمان
میگذرد
خون تو در متن خدا جاریست
یا ذبیح الله
تو اسماعیل گزیدة خدایی
و رؤیای به حقیقت پیوستة ابراهیم
کربلا میقات توست
محرم میعاد عشق
و تو نخستین کس
که ایام حج را
به چهل روز کشاندی و أتمَمْناها بِعَشْرْ
آه،
در حسرت فهم این نکته خواهم سوخت
که حج نیمهتمام را
در اِستِلام حجر وانهادی
و در کربلا
با بوسه بر خنجر، تمام کردی.
مرگ تو،
مبدأ تاریخ عشق
آغاز رنگ سرخ
معیار زندگیست.
خط با خون تو آغاز میشود:
از آن زمان که تو ایستادی، دین راه افتاد
و چون فرو افتادی
حق برخاست
و «راستی» درست شد
و از روانة خون تو
بنیاد ستم سست شد
در پاییز مرگ تو
بهاری جاودانه زایید
گیاه رویید
درخت بالید
و هیچ شاخه نیست
که شکوفهای سرخ ندارد
و اگر ندارد
شاخه نیست
هیزمیست ناروا بر درخت مانده!
تو، راز مرگ را گشودی
کدام گره، با ناخن عزم تو وا نشد؟
شرف، به دنبال تو لابهکنان میدود
تو، فراتر از حمیتی
نمازی، نیتی
یگانهای، وحدتی
آه ای سبز!
ای سبز سرخ!
ای شریفتر از پاکی
نجیبتر از هر خاکی
ای شیرینِ سخت
ای سخت شیرین!
بازوی حدید!
شاهین میزان!
مفهوم کتاب، معنای قرآن!
نگاهت سلسلة تفاسیر
گامهایت وزنة خاک
و پشتوانة افلاک
کجای خدا در تو جاریست
کز لبانت آیه میتراود؟
عجبا!
عجبا از تو، عجبا!
حیرانی مرا با تو پایانی نیست
چگونه با انگشتانهای
از کلمات
اقیانوسی را میتوان پیمانه کرد؟
بگذار بگریم
خون تو در اشک ما تداوم یافت
و اشک ما، صیقل گرفت
شمشیر شد
و در چشمخانة ستم نشست
تو قرآن سرخی
«خونْ آیه»های دلاوریت را
بر پوست کشیدة صحرا نوشتی
و نوشتارها
مزرعهای شد
با خوشههای سرخ
و جهان یک مزرعه شد
با خوشه، خوشه، خون
و هر ساقه:
دستی و داسی و شمشیری
و ریشة ستم را وجین کرد
و اینک
و هماره
مزرعه سرخ است
یا ثار الله
آن باغ مینوی
که تو در صحرای تفته کاشتی
با میوههای سرخ
با نهرهای جاری خوناب
با بوتههای سرخ شهادت
و آن سروهای سبز دلاور
باغیست که باید با چشم عشق دید
اکبر را
صنوبر را
بوفضایل را
و نخلهای سرخ کامل را
حر، مشخص نیست
فضیلتیست
از توشهبار کاروان مهر جدا مانده
آن سوی رودِ پیوستن
و کلام و نگاه تو
پلیست
که آمدمی را به خویش باز میگرداند
و اما دامنت:
جمجمههای عاریه را
در حسرت پناه یافتن
مشتعل میکند
از غبطة سر گلگون حر
که بر دامن توست
ای قتیل!
بعد از تو
«خوبی» سرخ است
و گریة سوک
خنجر
و غمت توشة سفر
به ناکجاآباد
و ردّ خونت
راهی
که راست به خانة خدا میرود...
تو از قبیلة خونی
و ما از تبار جنون
خون تو در شن فروشد
و از سنگ جوشید
ای باغ بینش
ستم، دشمنی زیباتر از تو ندارد
و مظلوم، یاوری آشناتر از تو
تو کلاس فشردة تاریخی
کربلای تو،
مصاف نیست
منظومة بزرگ هستیست،
طواف است.
پایان سخن
پایان من است
تو انتها نداری
زادروز: 1355
محل تولد: تربت جام، خراسان رضوی
آثار: دستخون، سفر بمباران، کهکشان چهرهها، عطر هیچ گلی نیست، الفهای غلط، مردههای حرفهای، عاشقانههای پسر نوح و... .
مرا مبین که چنین آب رفته لبخندم
هنوز غرقه امواج سرد اروندم
در این شبانه که غواص درد مواجم
به دستگیری یاران رفته محتاجم
کسی نگفته و ماندهاست ناشنیده کسی
منم شبیه کسی، آنکه خواب دیده کسی
منم شمایل داغی که شرقیان دیدند
گلی که در شب آشوب، غربیان چیدند
منم شبیه به خوابی که این و آن دیدند
برای این همه مهپیکر جوان دیدند
منم که با سند زخم اعتبار خودم
منم که چهره تاریخی تبار خودم
شبیه سوختن ایل داغدار خودم
منم که با سند زخم اعتبار خودم
پری نموده و بر پردهها فریب شده
فریب غرب مخور کاینچنین غریب شده
ستارهها و پریهای سینما منگر
به چشم غارنشینان چنین به ما منگر
دروغ این همه رنگش تو را ز ره نبرد
شلوغ شهر فرنگش دل تو را نخرد
سخن مگو که چنین و چنان به زاویهها
مرو به خیمه تاریک این معاویهها
مبر حکایت خانه به کوی بیگانه
مگو به راز، به دیوان، حکایت خانه
اگرچه درد زیاد است و حرفها تلخ است
بهل که بگذرم از شکوه، ماجرا تلخ است
اگرچه حرف زیاد است و حرف شیرین است
ببین به چهره من برد-بردشان این است
اگر نبود به کف تیغ من که تیزتر است
کجا ز طفل یمن طفل من عزیزتر است
مگر نه طفل من است این گلی که در یمن است
چرا فشردن دستی که بر گلوی من است؟
بهشت مردم شرقم، به غرب کی نگرم؟
دخیل کربوبلایم، کجا به ری نگرم؟
چرا که مشق کنم، خط تیغ حرمله را؟
چرا به گندم ری بازم این معامله را؟
ببین به من که برای جهان چه میخواهند
برای این همه پیر و جوان چه میخواهند
برای پیری این کودکان چه میخواهند
منم بلاغت تصویر آنچه میخواهند
گمان مبر که من سوخته ز مریخم
خلاصه همه بغضهای تاریخم
بگو به دشمن تا گفتوگو به من آرد
پی مذاکره بگذار رو به من آرد
ز خندههای شما اخم من جمیلتر است
منم دلیل شما، زخم من جلیلتر است
بایست! قوت زانوی دیگران مطلب
به غیر بازوی خویش از کسی امان مطلب
به ضربه سم اسبان، به روز جنگ قسم
به لحن داغترین خطبه تفنگ قسم
که جز به تابش شمشیر، صبح ایمن نیست
چراغهای توهم همیشه روشن نیست
کجا به بره دمی گرگها امان دادند؟
کجا که راهزنان گل به کاروان دادند؟
مگر نه شیوه فرعونشان رجیمتر است
در این مناظره، موسای تو کلیمتر است؟
مکن هراس ز من، نامۀ امان تواَم
چراغ شعلهور عیش جاودان تواَم
به دیدگان وصالی در این فراق نگر
به کودکان ستمدیده عراق نگر
نه کدخدا به تو این قریه رایگان داده
به خط خون من این مرز را امان داده
نه چشم مست تو شرط ادامه صلح است
دهان سوختهام قطعنامه صلح است
کنون که غرقه لطفم، مرا سراب ببین
مرا در آینه رجعت آفتاب ببین
جهان ز موج تو پر شد، خودت جزیره مباش
یمن اویس شد اکنون، تو بوهریره مباش
چه گویمت که از این بیشتر نباید گفت
به گوش بتکده غیر از تبر نباید گفت
زادروز: 31 تیر ماه 1359
محل تولد: یزد
آثار: به رنگ آتش، مسافران کوپه صبح، گریههای شمع خندههای باد، خوشههای مینیاتوری، قلمدانهای فیروزه، به امضای گل سرخ و... .
روی اجاق، قوری شبنم گذاشتم
دمنوش خاطرات تو را دم گذاشتم
شد آخرین لباس تنت، دستمال اشک
این روضه را برای محرم گذاشتم
گفتی که صبر پیشهکن ای باغ مریمم
هرروز ختم سورۀ مریم گذاشتم
هربار روی خون تو قیمت گذاشتند
غمهای تازهای به روی غم گذاشتم
هرگز تکان شانۀ دل را کسی ندید
من داغ لرزه را به دل بم گذاشتم
تو در رکاب حضرت زینب قدم زدی
من بر رکاب صبر تو، خاتم گذاشتم
حالا من و یتیمی گلهای باغ تو
قابی که روی چادر بختم گذاشتم
اینخانه بعد رفتن تو سنگر من است
اینگونه پا به خطّ مقدّم گذاشتم
زادروز: 1348
محل تولد: رفسنجان
آثار: تقویم برگهای خزان، گنجشک ناتمام، گوشه تماشا، رباعی از نیما تا امروز، تمام ناتمامیها،
خواب گنجشکها، در آستانه تازه شدن، آهستهخوانی، بههمین کوتاهی و... .
حیرت زدهام تشنۀ یک جرعه جوابم
ای مردم دریا! برسانید به آبم
آیا پس از دشت رهی هست؟ دهی هست؟
یا اینکه به بیراهی دویده است شتابم؟
من کوزه به دوش آمدهام چشمه به چشمه
شاید که تو را ای عطش گنگ بیابم
آهی و نگاهی... دریغا که خطا بود
یک عمر که با آینهها بود خطابم
هرصبح من و حسرت خفتن
هرشب من و اندوه که حیف است بخوابم
چون صاعقه هر بار که عشق آمد و گل کرد
یک شعله نوشتند ملائک به حسابم
مینوشم از این تلخ اگر آتش اگر آب
حیرت زدهام تشنۀ یک جرعه جوابم
زادروز: 24 آذر 1355
محل تولد: کرمانشاه
آثار: درها برای بستهشدن آفریدهشد، مرد بیمورد، الواح صلح، فرجام، غزل هزارۀ دیگر، دیروز میشوم که بیایی و... .
زمانه خواست تو را ماضی بعید کند
ضمیر مفرد غائب کند شهید کند
شناسنامه درد تو را کند تمدید
تو را اسیر زمین مدتی مدید کند
درون بغچۀ عطرش نشد که دختر باد
سپیده دم گل زخم تو را خرید کند
ز دست خیمه بر این باغ ابری از اندوه
که رد پای تو را نیز ناپدید کند
زمانه بافت لباس عزا به قامت تو
که خود تهیه اسباب روز عید کند
زمانه خواست که در خانگاه تاولها
تو را مراد کند درد را مرید کند
کنون زمانه شاعر چه از تو بنویسد
خدا نصیب غزل مصرعی جدید کند
خدا نخواست فقط از تو سر بگیرد… خواست
که ذره ذره تمام تو را شهید کند
زادروز: 20 شهریور 1338
محل تولد: روستای خیرآباد بن معلا در بخش لرستان خوزستان و از توابع شوش دانیال
آثار:
قلندران خلیج، از چشم اژدها، ماه و کتان، در سایه سیمرغ، جای دندان پلنگ، از زبان یک یاغی، زخم بیبهبود، گزیده ادبیات معاصر و... .
تمام خاک را گشتم به دنبال صدای تو
ببین باقیست روی لحظههایم جای پای تو
اگر مؤمن اگر کافر به دنبال تو میگردم
چرا دست از سر من بر نمیدارد هوای تو
صدایم از تو خواهد بود اگر برگردی ای موعود
پر از داغ شقایقهاست آوازم برای تو
تو را من با تمام انتظارم جستوجو کردم
کدامین جاده امشب میگذارد سر به پای تو؟
نشان خانهات را از تمام شهر پرسیدم
مگر آن سوتر است از این تمدن روستای تو؟
زادروز: 1312
محل تولد: جهرم، استان فارس
آثار: یک آسمان شقایق، حس میکنم زندگی را، موجهای بیقرار، به درک عشق رسیدن، این قوم ناگهان، هشت فصل سرخ، و ...
سفر به دامن دشتی خیال پرور کن
گل خیال مرا دانهدانه پر پر کن
به آبگیرِ سپهری دگر، بشو رُخسار
نهال خرّم عشقی دگر تناور کن
به باغ هستی من جلوه بهاری نیست
خزان گلبن سبز مرا تو باور کن
بهشت خانه من خلوتی ز تنهایی ست
نظر فراتر از این کلبه محقر کن
همیشه در سفر عاشقی چنان خورشید
بسوز و عالم اندیشه را منوّر کن
چو نور رد شو از این شیشه های رنگارنگ
هوای پر زدنی بهتر از کبوتر کن
زادروز: اول فروردین 1338
محل تولد: روستای مزردشت از توابع تنکابن استان مازندران
وفات: ۹ آبان ۱۳۶۵
آثار: از آسمان سبز، دری به خانه خورشید، از این ستاره تا آن ستاره و... .
امسال سال موش است
سالی که هزار نقشه برای مردم کشیدی
و نیرنگ را
در محضر موش اعظم تلمذ کردی
دلت مثل پستو تاریک است
میدانم
و واحدهای درس «نداریم» را
تمام کردهای
الهی اصلاً نداشتهباشی
مردم که هیزم تری به تو نفروختهاند
تو را امریکایی میدانند
آنها از اینکه باید در صف بمانند
دلخور نیستند
من بارها دیدهام
برای خوندادن
چهقدر صف را تحمل کردهاند
و برای ثبت نام در بسیج
و برای رأیدادن هم
داخل صف دعا میکردند
خواهرم میگوید:
تحملش آسان نیست
چگونه میشود این همه معطل خوردن شد
تو میخواهی خواهرم فرصت نکند
برای رزمندگان دستکش ببافد
تو همین را میخواهی
امریکا نیز
الهی هر چه در پستو داری زنگ بزند
مثل دلت که زنگ زدهاست
مثل تریاک قهوه ای شدهاست
تو نشئۀ پولی
اما یادت باشد
که ما هم کم نیستیم
زبانمان مدتهاست
با ذکر «بسمالله» بیعت کرده است
تو در شبنشینیهایت
موش را با گربه آشتیدادی
تا کبوترها را بترسانی
و خیال کردی اگر نداشته باشیم
با تو همصدا خواهیم شد
الحق که مثل موشی
از نوع موش کور
لاجرم کور خواندی
مادرم میگوید:
باکی نیست اگر قند نیست
خرما و کشمش هست
اگر اینها هم نیست
نخوردن هست، خدا هست
قلب تو ای پستونشین حقیر
قلب تو مثل سکههای زمان طاغوت است
یکروی آن به عکس شاه مزین است
و روی دیگر آن عکس یک شغال
تو تلفیقی از شاه و شغالی
این سکه دیگر رایج نیست
و آخرین مهلتش پریروز بود
سرانجام تو هم نزدیک است
چرا که ما پشتمان
از حضور مردم گرم است
میدانیم که نخواهی ماند
آنسان که دیگران نماندند
اما چه کنیم که تو هنوز هستی
تو همهجا هستی
اما چون لوازم یدکی نایابی
و مثل زباله
میل انبار شدن با توست
تو فراوانی، عیناً کمبود
تو میل داری انبارت ورم کند از گوشت
مثل شکمت
شکل تو مثل کاریکاتور
لوچ است و خندهدار
و اندیشهات
مثل بازارهای سر پوشیده نمور است
و بینش تو در حدود ویترین است
به مرگ تو قسم
تو را از شاخۀ بودن خواهیمچید
و تو را مثل یک تیرآهن
لای آجرها خواهیمگذاشت
و تو را با قلب پر از سیمانت
به استانبولی میریزیم
و جرزهای خانهمان را میبندیم
تا از هجوم سرما در امان باشیم
تا بیدغدغه نماز بخوانیم
آه که تو چهقدر بدبختی
و در هوای آفتابی قدم زدن را نمیفهمی
و نمیدانی که بخشش چه لطفی دارد
بیشک سال آینده سال ماست
سال را ما تعیین میکنیم
حتماً باید سال کبوتر باشد
و یاد آن روز چهقدر شیرین است
که تو را در پستو دفن کنیم
و در هوای پر از فراوانی
به خدا فکر کنیم
السلام علیک یا آفتاب! (تکبیر)
زادروز: اول فروردین 1346
محل تولد: بندر دیر، استان بوشهر
تخلص:وامق
آثار: آتش و ارغوان و... .
زینو
بانوی دشتهای دشتستان
شیر اوژن «اشکفتهای جاشک»
بانوی گندمزار
بانوی جنگ،
بانوی کار
میآید
با قامتی به هیبت فریاد
گیسو سپید،
مقنعه بر سر
داغ چهار جگرگوشه
بر دل
میآید
از پشت نخلستان آتش
کل میزند و شروه میخواند:
«خبر اومد که دشتستون بهاره
زمین از خون یاران لالهزاره
خبر بر مادر پیرش رسونید
که فایز یک تن و دشمن هزاره»
زینو
بانوی گرمسیری شعر جنوبیام
دل را میان دست فشرده
چون گرد و باد
میپیچد و میآید
در زیر گامهایش
زمین ترک بر میدارد
از هر ترک،
صد لوله تفنگ
دهان میگشاید
در چشمهای روشن استواییاش
اسب آفتاب
شیهه میکشد
زینو
بانوی افسانههای محلی
پری دوبیتیهای «فایز»
اینک شکستهوار
ستوار میآید
تا در مراسم تشیع پنجمین جوان شهیدش
یک نخلستان دوبیتی
شروه بسراید
از کوچههای خاکی بندر
اینک صدای سنج و دمام میآید
در زیر تابوت پنجمین جوان شهیدش
دعا میخواند
و اشک میریزد
زینو
بانوی گرمسیری شعر جنوبیام.