ghaemiyeh.com
سرشناسه : سعیدیراد، عبدالرحیم، ۱۳۴۶ - ، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : سایه حضور: خاطراتی از حضور زنان در دفاع مقدس/ گردآوری و بازنویسی عبدالرحیم سعیدیراد؛ [به سفارش] ستاد آیههای ایثار و تلاش.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۸ ص.
فروست : پیک افتخار؛ ۱۶.
شابک : رایگان978-600-5029-40-6 :
وضعیت فهرست نویسی : برونسپاری (فاپا)
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۸؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- زنان
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹ - ۱۳۶۷ -- خاطرات
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش
شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۷ /ز۹س۷ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۲۶۱۹۴
پیک افتخار 16
سایه حضور
خاطراتی از
حضور زنان در دفاع مقدس
ستاد آیههای ایثار و تلاش
پیک افتخار
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185. تلفن 88950526
نشانی الکترونیکی: www.ayehayeisar.org
سایه حضور
گردآوری و بازنویسی: عبدالرحیم سعیدی راد
تهیه شده در:
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول تیر 1387
چاپ: نقشینه پیمان
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران
بسم الله الرحمن الرحیم
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
دوستان و بستگان نزدیک در منزل ما جمع شدند تا برای خروج از شهر تصمیم بگیرند. من در مقابل پدرم ایستادم و گفتم که همراه شما نمی آیم. چون من دختری بودم که از لحاظ اخلاقی و درسی زبانزد فامیل بود. پدرم بخاطر نافرمانی سیلی محکمی به صورتم زد. بعد از این جریان از خانه خارج شدم.
اما مخالفت با حضور زنان و دختران در خرمشهر تنها به خانواده ها محدود نمی گشت. بلکه بسیاری از فرماندهان و رزمندگان مرد نیز با این حضور موافق نبودند، ترس از اسارت، عمده دلیل آنان برای این مخالفت بود. (1)
1) راوی: نوشین نجار
روبروی مسجد جامع خرمشهر، مطب دکتر شیبانی بود که تبدیل شده بود به محل تجمع جمعی از خواهران، آنجا هم محل مداوای مجروحین بود، هم انبار مهمات و هم محل استراحت خواهران. بعضی از آقایان و از جمله «شیخ شریف»(1)دکتر شیبانی را مجاب کرده بودند که مطب را از ما پس بگیرد و ما مجبور شویم از شهر برویم. ما هم جلوی مطب تحصن کردیم.
شیخ شریف آمد. ما گفتیم بالاخره این شهر نظافت می خواهد، غذا می خواهد، کارهای پشتیبانی می خواهد. شما مگر چقدر نیرو دارید که این کارها را بکنید. او بعد از صحبت، قانع شد و اجازه داد ما بمانیم.(2)
من و زهره قبل از رسیدن به گمرک از ماشین پایین پریدیم. عراقی ها تا گمرک رسیده بودند و ما برای دفاع رفته بودیم. می خواستیم تا آنجا که سلاح و مهمات داریم بجنگیم. مسافتی را زیگزاگ رفتیم. از بشکه ها و جعبه های چوبی خیلی بزرگ به عنوان سنگر استفاده می کردیم و برای
هم خط آتش می بستیم. یعنی برای جلو رفتن بچه ها و کم شدن حجم تیراندازی دشمن اسلحه را روی رگبار می گذاشتیم و از بالای سر بچه هایی که دولا دولا جلو می رفتند به طرف دشمن تیراندازی می کردیم تا آنها راحت تر بتوانند تغییر موضع بدهند. سنگر به سنگر جلو رفتیم تا به جایی رسیدیم که ریل راه آهن بود. کم کم به یک رزمنده کامل تبدیل شدم. (1)
1) راوی: مریم امجدی
تازه از اردوی سپاه برگشته بودیم و در حیاط باشگاه اروند آبادان جلسه انتقادات و پیشنهادات داشتیم که یکباره صدای عجیب شلیک پشت سر هم گلوله و شکستن دیوار صوتی شنیده شد. برادران سپاهی خبر آوردند که باشگاه را ترک کنید که عراقیها حمله کردهاند. با مینی بوس بچهها را به منزلهایشان رساندند. عراقی ها آنقدر نزدیک شده بودند که از آن سوی شط دیده میشدند. در نماز جمعه اعلام شد که نیروهای آموزش دیده بسیجی خود را به سپاه معرفی کنند. من نیز با چند تن از خواهران به سپاه مراجعه کردیم، اما گفتند که به برادران احتیاج بیشتری داریم.
همه بی تاب بودیم و در فکر اینکه کاری از دستمان بر نمیآید مضطرب و هیجان زده در گوشه و کنار شهر به فکر امدادرسانی بودیم. به
مناطق بمباران شده سر میزدیم تا اینکه یک روز خود را در بیمارستان هلال احمر یافتیم و چون دوره امداد ندیده بودیم به کارهای اولیه و مراقبتی پرداختیم. آنقدر مجروح زیاد بود که بیمارستان جا نداشت و مجروحان را درراهروهای بیمارستان گذاشته بودند زیادی مجروحان باعث شد که خیلی زود در کارم حرفه ای شوم و به مداوای آنها بپردازم.
وقتی خرمشهر سقوط کرد و امکان سقوط آبادان نیز میرفت، از بسیج به خواهران گفته شده که باید شهر را ترک کنید. لذا ماشین آوردند و همه را حتی خواهرانی را که در مساجد کار می کردند از طریق جاده خاکی انتقال دادند. زیرا تمام جادههای اصلی به محاصره دشمن در آمده بود.
مادرم به من و برادرم اصرار کرد که همراه آنها برویم اما من حاضر نشدم و گفتم اینجا
میمانم. گفتم: «با این کمبود نیرو چه کسی از مجروحان پرستاری می کند؟»
من و برادرم در شهر ماندیم و از آن به بعد در بیمارستان شرکت نفت آبادان کار میکردیم. شهر بسیار خلوت شده بود و برادرم نیز به خط مقدم رفته بود. من مجبور شدم تنها به خانه بروم تا وسایل لازم را برای اقامت در بیمارستان به همراه بیاورم.
آن روزها درکیف همه خواهران یک اسلحه و یک نارنجک برای محافظت شخصی بود، در کوچههای خلوت راه میرفتم و اسلحه را سخت در دستم میفشردم، این سرود را میخواندم: شهر من اسلحه بر دوش در کوچه هایت می گردم و میگویم تو را ترک نگویم... به این ترتیب دو سال و نیم در بیمارستان ماندم. یکبار بر اثر اصابت ترکش به عصب پاهایم مجروح شدم، که الحمدالله بهبودی حاصل شد.
میخواستیم کاری انجام دهیم که هم در روحیه شاگردان و هم خدمت عمدهای به جبهه باشد، لذا با صحبتهایی که با هلال احمر انجام دادیم، قرار گذاشتیم تا آمبولانسی به صورت امانت به مدرسه آورده شود، آنگاه به شیوههای مختلفی که دانشآموزان در نظر میگیرند، به تدریج پول آن تهیه شود.
قرار شد هر روز یک کلاس، غذایی تهیه کند و با فروش آن به دانشآموزان، سودش را برای خرید آمبولانس پرداخت کند. حتی بعضی از کلاسها روزه گرفتند و پول صبحانه و نهارشان را به جبهه دادند. این مسأله شور و شوق عجیبی در دانشآموزان به وجود آورد.(1)
1) راوی: سرکار خانم مصباحی
در سال 66، شرایط خاصی در جبههها به وجود آمده بود. در دبیرستان دخترانهای که من مدیر آن بودم، جهاد مالی اعلام شد. روز اول چند تن از فرزندان شهدا، انگشترهایی که پدرانشان برایشان خریده بودند، داوطلبانه به صندوق ریختند.
دانش آموزی داشتیم که برادر شهیدش برای ازدواج خود یک انگشتر برای نامزدش خریده بود. او نیز آن را به جبهه اهدا کرد.(1)
دستم را از زیر چادر بیرون آوردم و یکبار دیگر برای آخرین بار به آن نگاه کردم. النگوهایم را از دستم بیرون آوردم و گفتم: «میخواهم برای جبهه بدهم.»
1) همان
برادری که در دکه ایستاده بود، گفت: «چیه؟ طلاست؟»
...یکباره به خاطرم آمد لحظات خوشی را که برای خریدنش صرف کرده بودیم. مغازهدار وقتی آن را آورد، گفت: «عقیق این انگشتر یمنی است.»
تو خوشحال شدی و به عنوان تنها خرید ازدواجمان آن را خریدی. میخواستم به آن برادر بگویم: «آره طلاست. تنها خرید ازدواجمان است.» میخواستم بگویم که «خیلی دوستش دارم.» میخواستم بگویم که «چند روزی در دستم کردم که خاطرهاش در ذهنم بماند...» آن برادر نوشت: «انگشتر طلا با نگین دریافت گردید....» از دکه کمک به جبهه بیرون آمدم و در دلم گفتم: «یا زهرا (س) قبول کن! »(1)
1) از نامه های مرحومه فهیمه بابائیانپوربه همسر شهیدش غلامرضا صادق زاده
در عملیات کربلای چهار و پنج تعداد مجروحان زیاد بود و آنها را به نقاهتگاهی که به همین منظور در استادیوم آزادی تهران تدارک دیده بودند، آوردند. ساعت 12 شب، به بسیج خواهران محل اطلاع دادند که دویست کیلو هویج را باید آماده و آبگیری کنید. ما بلافاصله با خواهران تماس گرفتیم. آنها به مسجد آمدند و در مدت 2 ساعت، تمامی هویج ها را آب گرفتند. وقتی برادرها برای تحویل آنها به مسجد آمدند، از سرعت عمل ما شگفت زده شدند.
درست یک هفته بعد از ازدواج با محسن به جبهه جنوب اعزام شدم. محسن به خط مقدم منتقل شد و من به بیمارستان پایگاه هوایی دزفول.
خیلی خوشحال بودم که همسرم مانع حضورم در جبهه نمی شود. او هم از این بابت خیلی راضی بود.(1)
آن روزها شنیدیم که بعضی کارخانهها لباسهایی را که برای برادران سپاهی و ارتشی میدوزند، دستی 45 تومان از دولت پول میگیرند. ما با مراجعه به واحد امور صنفی تقاضا کردیم که دو هزار دست لباس را میدوزیم و مجاناً در اختیار دولت میگذاریم.(2)
اوایل جنگ بود. فکر میکردم من که زن هستم، تکلیفم چیست؟ احساس کردم که باید
با یک جانباز ازدواج کنم... به همین خاطر با جانبازی که از هر دو چشم نابینا و از داشتن پا محروم شده بود ازدواج کردم.(1)
قرار بود از چهره تعدادی از شهدا که فردا تشییع می شدند طرحهایی کشیده شود. تقریبا کار محالی بود چون هیچ وسیله ای نداشتیم. چند تا از خواهران چند قوطی رنگ از خانه هایشان آوردند. نقاش ابتدا طرحها را با مداد روی تختهها پیاده کرد. قلم مو نداشتیم. نگاهی به هم انداختیم. آستینم را بالا زدم و انگشتم را در قوطی رنگ فرو بردم و شروع کردم به رنگ زدن. بقیه هم به من نگاه کردند و با خنده مرا همراهی کردند... صدای اذان صبح که بلند شد، به برکت همان شهدا، کار طراحی ما نیز به پایان رسیده بود.
1) راوی: معصومه صالح خانی
در آن روزها خواهران دو دسته بودند، عدهای برای مهمات رسانی تعیین و تعدادی هم برای امدادگری راهی بیمارستان شدند. ما به بیمارستان رفتیم. پشت سر هم مجروح میآوردند. دست و پاها و بدنهای پاره پاره، که در پتو و حصیر پیچیده شده بودند . اوائل جرأت نمیکردیم به آنها دست بزنیم؛ ولی کمکم عادت کردیم. خواهران هر کار نیاز بود، میکردند، از تخلیه مجروحین و پرستاری تا کار در آشپزخانه و نگهبانی از بیمارستان. امکانات بسیار کم و مختصر بود. حتی مجبور بودیم سِرُمها را به میخ آویزان کنیم، روز به روز وضع بدتر میشد... آب و برق نبود و آب از شط میآوردیم و یا شستشو را کنار شط انجام میدادیم. این کار باعث می شد که گاهی پای بعضی از خواهران لیز می خورد وآب، او را تا وسط شط می برد...
جنگ شروع شده بود که به اتفاق چند نفر از خواهران پرستار داوطلبانه به مریوان رفتیم. یک روز خواهری را برای عمل آوردند که دستش سفید سفید شده بود. حالت غش و بیهوشی داشت و از ضعف مفرط رنج میبرد. ما بلافاصله به مداوای او مشغول شدیم. حالش که بهتر شد از وضعش پرس و جو کردیم، فهمیدیم این خواهر اهل شمال است. چندی پیش که عملیات شروع شده، نیمه شب به منطقه رسیده و اظهار داشته که میخواهم در یک مرکز درمانی در کنار پرستاران کار کنم. او به مدت 72 ساعت، بی آنکه چیزی بخورد، در اتاق عمل پنسها را میشسته و دسته بندی میکرده است. از بس که دستش داخل آب بوده، خون به دستش نرسیده و دست کاملاً سفید شده بود. این خواهر شمالی پس از بهبودی، مجدداً در منطقه ماند و به صورت تجربی به پرستاری مجروحین جنگی پرداخت.
روز دهم جنگ ، همراه سیصد نفر از خواهران به جبهه اعزام شدیم. وقتی به ماهشهر رسیدیم، بعضی همانجا ماندند اما من همراه بقیه راهی خط مقدم شدم.
آن زمان خط مقدم خرمشهر و آبادان بود. این مدت همراه دکتر چمران بودیم و چون ایشان و همسرشان قبلاً به ما آموزش چریکی داده بودند، قرار گذاشتیم همراهشان به لبنان هم برویم. خرمشهر که سقوط کرد، ما تا پشت کشتارگاه عقب کشیدیم و در بیمارستان ولی عصر (عج) مستقر شدیم . چون خرمشهر خالی از سکنه شده بود، از ما نیز خواستند تا شهر را ترک کنیم. ما جزو آخرین نفراتی بودیم که از خرمشهر خارج میشدیم. بعدها در عملیات ثامن الائمه و بیت المقدس شرکت کردم. در والفجر یک شیمیایی شدم... هفت بار مجروح شدم. پای چپم ترکش خورده و تا به حال سه بار عمل شده و احتمالاً آخر هم قطع خواهد شد...(1)
1) راوی: آمنه وهاب زاده - جانباز
سرکار خانم فاطمه نواب صفوی، نوه شهید نواب صفوی، به عنوان دیدهبان به طرف خط بهمن شیر رفته بود. او با اطلاعات مؤثر و مفیدی که از موقعیت دشمن میداد، در موفقیت عملیات نقش تعیین کنندهای را ایفا کرد. در آخرین دیدار او را در حالی دیدم که پیکر شهیدی را با خود حمل میکرد. معلوم شد که از یک عملیات موفق چریکی بازمیگردد.(1)
کوکتل مولوتوف درست میکردیم. گونیها را پر از شن میکردیم و در نقاط حساس خرمشهر میچیدیم.
بیشتر شبها هم روی پشت بام مسجد
1) راوی: برادر جانباز ایران خواه
جامع خرمشهر با اسلحه ام - یک نگهبانی میدادیم و هر چند ساعت یکبار پست خودمان را عوض میکردیم.(1)
اوایل انقلاب ویزیتور روزنامه اطلاعات بودم. بعد از مدتی خبرنگار شدم. اواخر شهریور 59، وقتی عراق به زادگاهم کرمانشاه حمله هوایی کرد، جهت تهیه عکس و گزارش به سمت کرمانشاه رفتم...
هواپیماهای دشمن مدرسه پسرانهای را با بمب،به خاک و خون کشیدند و من کار عکاسی ام را برای جنگ از همان جا شروع کردم.(2)
فاطمه ناهیدی آن روزها دختری بیست و چهار ساله بود که پس از فارغ التحصیلی در رشته مامایی، با سفر به مناطق محروم، میکوشید تا در این عرصه آن چه میتواند، انجام دهد. در یکی از همین سفرها، در شهر بم، خبر جنگ را شنید و عازم جبهه شد. خیلی زود نام او در سیاهه اولین کسان و اولین زنانی که به اسارت عراق درآمدند، ثبت شد. او و همبندانش، معصومه آبادی 17 ساله، مریم بهرامی و حلیمه آزموده، 40 ماه در اسارت به سر بردند. در دوران اسارت 17 روز تمام اعتصاب غذا کردند تا آنان را از زندان سیاسی الرشید به اردوگاههای مخصوص اسرا ببرند. برادران اسیر هم باورشان نمیشد که آنان بتوانند تحمل کنند. آنها سرمشق اسرا بودند؛ با حجابشان، کلامشان و استقامتشان.(1)
1) کتاب دوره درهای بسته ص 14
«شهناز حاجی شاه» و « شهناز محمدزاده » نمونه هایی از زنانی هستند که مانند کوهی استوار در درگیری های مسلحانه با دشمن جام شهادت را نوشیدند و به آرام گاه ابدی شتافتند.
یکبار « حاجی شاه » به دوستش « محمدزاده » گفت: «دیشب خواب دیدم هر دومون لباس سفید پوشیدیم.»
«محمدزاده» به او گفت: «یعنی هر دو باهم شهید می شویم.»
...و فردا هردوشان با هم در حالی که ترکش خمپاره به قلب و دست هایشان اصابت کرده بود، کنار فلکه گلفروش در خرمشهر، به شهادت رسیدند.
شهناز گاهی با بچه ها شوخی می کرد. لباس شیری رنگی داشت که آن را به بچه ها نشان می داد و می گفت: «لباس عروسیه!»
نامزد داشت... وقتی به سردخانه رفتم دیدم «شهناز» ها کنار هم در سردخانه خوابیده اند. «شهناز حاجی شاه» لباس شیری رنگش را پوشیده بود.»(1)
به ما خبر دادند که در منطقه پلیس راه، جنازه یکی از شهدا روی زمین مانده. تصمیم گرفتم هرطور شده بروم و جنازه را به قبرستان منتقل کنم. از طرفی عوامل دشمن و ستون پنجم در شهر پراکنده بودند و ممکن بود به من صدمه برسانند. برای همین 3 سرباز را با خود بردم.
1) کتاب گل سیمین- نشر سوره مهر
با هر زحمتی بود بالای سر شهید رسیدیم. چند روز از شهادتش می گذشت. ترکش، شکمش را پاره کرده بود و به آسفالت چسبیده بود. سربازان گفتند: «نمیشود او عقب برد.»
اما من اصرار کردم. گفتند: «باید چیزی باشد که جنازه را در آن بپیچیم و ببریم.»
هرچه گشتیم چیزی پیدا نکردیم و من به ناچار، چادرم را درآوردم و شهید را روی چادر گذاشتیم و به عقب منتقل کردیم. البته روسری داشتم. وقتی برگشتم رفتم و چادر مادرم را گرفتم و این تنها روزی بود که من برای چند ساعت بدون چادر بودم. (1)
چند ماه بود که در منطقه بودم. از خانواده ام بی خبر بودم. یک روز که در خرمشهر بودیم
1) راوی: زهرا حسینی
سروکله دایی ام پیدا شد. خیلی خوشحال شدم که بعد از مدتها یکی از فامیل را میبینم. خیلی اصرار داشت تا مرا به همراه خودش برگرداند اما من زیر بار نمی رفتم.دایی عزیز، از بردن من ناامید شد، با ناراحتی رفت...(1).
ابتدای جنگ خانهی ما در اهواز نزدیکی پادگان بود. شوهرم به همراه دو تا از فرزندانم در جبهه بودند. یکبار بمباران هوایی دشمن انبار مهمات این پادگان را منفجر کرد. به قدری صداها عجیب و هراسناک و بیوقفه به گوش می رسید که مردم بدون اینکه بدانند به کجا می روند ، فقط
این سو و آن سو میدویدند. صحرای محشری برپا بود. هیچکس نمیدانست چه اتفاقی افتاده است.
شایع شده بود که عراقی ها وارد شهر
1) راوی: مریم امجدی
شدهاند. چه کاری از دستم بر میآمد؟ چای را روی اجاق گذاشتم و در حیاط را باز کردم. هر کس رد میشد، میگفتم: «اینجا امن است!»
آن شب تمام اتاقها پر از زن و بچه شد. حدود 200 نفر را توانستم جا بدهم. تا صبح نخوابیدم و از میهمانها محافظت کردم.(1)
مادر شهیدان ابراهیم و اسماعیل فرجوانی
عراقیها ورودی گمرک را به شدت زیر آتش داشتند. همن جا یک نفر مجروح افتاده بود. به هر زحمتی بود پانسمانش کردم و توسط برادر و خواهر «وطنخواه» مجروح را سوار جیپی شد و به عقب منتقل شد. من ماندم تنها. امکان داشت هر لحظه اسیر بشوم
. چرا که 100-150 متر بیشتر با عراقیها فاصله
1) راوی:
نداشتم... از دور دیدم یک نفر با لباس عراقی نزدیک میشود. نزدیک که آمد، دیدم از بچههای خرمشهر است به من گفت: «نمیترسی؟»
گفتم: «اگر میترسیدم اینجا نبودم.» مجروح بود، پانسمانش کردم و برگشت به خط.(1)
به دنبال مصطفی از جبهه ای به جبهه دیگر می رفتم. روزهایی را در زیرزمین دفتر نخست وزیری زندگی کردیم. در روزهای سخت جنگ کردستان در پاوه و سردشت در کنار مصطفی بودم. در ماههای شروع جنگ تا شهادت در دفتر ستاد فرماندهی جنگ در اهواز زندگی می کردیم .شب آخر با مصطفی واقعاً عجیب بود. نمی دانم آن شب چی شد! صبح وقتی
1) راوی: زهره فرهادی
مصطفی میخواست برود، من مثل همیشه لباس و اسلحهاش را آماده کردم و آب سرد دادم دستش برای توی راه.
مصطفی اینها را گرفت و به من گفت: «تو خیلی دختر خوبی هستی!»
بعد یک دفعه یک عده آمدند توی اتاق و من مجبور شدم بروم طبقه بالا. صبح زود بود و هوا هنوز روشن نشده بود. کلید برق را که زدم چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد. انگار سوخت. من فکر کردم یعنی امروز دیگر مصطفی شهید میشود. این شمع دیگر روشن نمی شود. نور نمی دهد. تازه داشتم متوجه میشدم چرا اینقدر اصرار داشت و تأکید میکرد که امروز ظهر شهید میشوم. یقین پیدا کردم که مصطفی اگر امروز برود دیگر بر نمیگردد. دویدم و کلت کوچکم را برداشتم، آمدم پایین. نیّتم این بود مصطفی را بزنم! بزنم به پایش تا نرود.
مصطفی در اتاق نبود. آمدم دم ستاد و
همان موقع مصطفی سوار ماشین شد. من هرچه اصرار کردم که میخواهم بروم دنبال مصطفی نمیگذاشتند. فکر میکردند دیوانه شدهام! کلت دستم بود! به هرحال مصطفی رفته بود... همان روز مصطفی آسمانی شد.(1)
همسر شهید مصطفی چمران
سرویس بهداشتی مسجد جامع، به دلیل ازدحام نیرو، چندان وضعیت مطلوبی نداشت. برای همین، هر روز برای تمیز کردن آن اقدام میکردیم. باور کنید اگر خانه خودمان بود این کارها را نمیکردیم. اما میدان، میدان دیگری بود. تا زانو توی کثافت میرفتیم. دستمان را فرو میبردیم و چاه را تمیز میکردیم. برایمان خیلی سخت بود. اما حفظ شرف و دین اجازه تردید به ما نمیداد. باید هر کاری که از دستمان برمیآمد میکردیم.(2)
یک روز «مهدی آلبوغبیش» آمده بود که به ما سر بزند. گفت: «اینجا خطرناکه، نباید شبها اینجا بخوابین. چون تو گوشه و کنارش مهمات انبار کردیم. برین بلوار رو به رو برای خودتان خندق و گودال بکنین و مستقر بشین. تا هم در امان باشین و هم مواظب باشین که منافقا برای بردن مهمات نیان.»
در آن زمان نمیدانستیم مهمات تا چه حدی خطرناک است. حتی روی صندوقهای فشنگ میخوابیدیم. آلبوغبیش میگفت: «روی صندوقها نخوابین. اگر یه تیر به شما یا به این صندوقهای فشنگ بخوره، همهتون میرین هوا.»(1)
1) راوی: سهام طاقتی
بهوضوح میدیدیم که حضور ما در آنجا خیلی مؤثر است. همین حضور، شهر را از حالت خشک نظامی بیرون میآورد.
وقتی رزمندگان خسته از درگیری، برای استراحت بهعقب میآمدند و خواهران با ظرف آب یا غذایی به سراغ آنها میرفتند، مشخص بود که چقدر روحیه میگرفتند. در واقع آنها وقتی میدیدند خواهران و مادران خودشان هنوز در شهر هستند، برای دفاع از خرمشهر، مصممتر میشدند.(1)
آب نبود. شپش هم شایع شده بود واقعاً سخت بود .
خیلی از
خانمها مجبور شدند موهایشان را کوتاه کنند.
1) راوی: زهرا حسینی
آن روزها آنقدر جنازه جابجا می کردم که لباس هایم همیشه خونی بود. لازم بود مرتب لباسهایم را عوض کنم اما...
در خرمشهر هم آب قطع شده بود. هفتهای یک بار، پنج - شش نفری بهحمام میرفتیم. آن هم در آبادان. در راه هر ماشینی که گیرمان میآمد سوار میشدیم. گاهی وانت بود. گاهی ماشین حمل نوشابه که وسطش میله داشت. نوشابه که نداشت. ما وسط مینشستیم و میرفتیم ایستگاه 12. خانه آشنایی نداشتیم. میرفتیم و در خانهها را میزدیم و میگفتیم میتونیم از حمامتان استفاده کنیم.(1)
عراقیها خرمشهر را محاصره کرده بودند و صدای انفجار از همه جا بلند بود. در همین وقت یکی از بچههای سپاهی آمد و گفت:
1) راوی: زهرا حسینی
«وسایلتون رو جمع کنین و سوار وانت بشین تا شما رو به کوت شیخ ببریم.»
ما لجبازی کردیم و گفتیم: «شهر را رها نمیکنیم.»
گفت: «شهر را رها نمیکنیم یعنی چه؟ عراقیها خیابان به خیابان جلو اومدن. الان تو خیابان پشت سری ما هستن... » باز هم گفتیم: «ما نمیآییم.»
گفت: «اگر نیاین همین الان به هر کدامتون یک تیر خلاصی میزنم تا دست عراقیها نیفتین.» چاره ای جز رفتن نبود. (1)
آخر ین نی رو ها ، با آخر ین گلوله می جنگیدند. امکان تامین نیروها نبود. پل خرمشهر در تیررس گلوله های مستقیم بود.
1) راوی: سهام طاقتی
رزمندگان که تعداد آنان در آخرین روز شاید به چهل
نفر نمی رسید ، سرسختانه مقاومت می کردند. کم کم کوچه ها از خون آخرین یاران ارغوانی می شد، من جزو آخرین نفراتی بودم که به ساحل رودخانه رسیدم.
امکان گذشتن از پل نبود. آخرین ماشینی که تعدادی زخمی را از پل می گذارند هدف گلوله آرپی جی قرار گرفت و روی پل ماند. مجبور شدیم از سقف پل حرکت کنیم. آویزان به میله های سقف پل، همراه با تجهیزات انفرادی، با اندک رمقی که مانده بود. گلوله ها به اطراف می خورد. ترکشها صفیر زنان از کنارمان می گذشتند. بیش از چهل دقیقه آویزان به سقف پل، خود را به آن سوی پل رساندیم. آن طرف رودخانه ده ها زخمی افتاده بودند. چند دختر جوان مشغول پانسمان و مداوای زخمی ها بودند.
دختری جوان سر یکی از رزمندگان را بر
زانو گرفته بود. رزمنده جوان تمام سطح لباسش خون آلود بود. نزدیک تر که شدم کلمات مقطع و بریده بریده اش را می شنیدم که می گفت: «مرا بگذار و به بچه ها برس.» معلوم شد خواهر و برادرند. دختر جوان، دکمه لباس جوان را که خون از آن می جوشید گشود. گویی تاب دیدن نداشت. جوان آرام این شعر را خواند و آسمانی شد: مو از «قالو بلی...» تشویش دیرم گنه از برگ و بارون بیش دیرم اگر «لا تنقطوا...» دستم نگیره مو از «یاویلنا...» اندیش دیرم صدای رزمنده ای زخمی، دختر جوان را از جا کند، سر برادر را به نرمی بر زمین گذاشت و به سراغ زخمی رفت.(1)
1) راوی: دکتر محمد رضا سنگری- نشریه فرهنگ پایداری شماره دوم
در آغاز جنگ، مادرانی بودند که تا خط مقدم حضور می یافتند و مشوق رزمندگان بودند. در جبهه فیاضیه آبادان، پیر زنی با نشاط حتی در سنگرها حضور می یافت و همه او را «ننه» صدا می زدند. وقتی گلوله های خمپاره و توپ به اطراف می خورد با لحنی آرام و مهربان می گفت: «ننه نترسید! ننه چیزی نیست! خدا پشت و پناهتان.» در آن لحظه ها و صحنه ها کمتر رزمنده ای بود «حلوای ننه» کام او را شیرین نساخته باشد.(1)
یکبار چند شهید را با هم برای تدفین آورده بودند. عجب غوغایی بود. یکی از مادران بیش از همه بی تابی می کرد. تلاش برای آرام کردن او چندان نتیجه بخش نبود. ناگهان زنی
1) همان
که چادر دور کمر گره زده بود پیش آمد در گوش او چیزی گفت که آرام شد و او را با خود همراه کرد. بعد معلوم شد که او مادر شهید است و اکنون پنجمین شهید او را آورده بودند تا به خاک بسپارند.
آن مادر پنجمین شهیدش را با دست های خود در مزار نهاد و صبور و آرام بالا آمد و با اشاره به جوانان و همرزمان حاضر گفت: «همه شما پسران من هستند و آن که رفت عزیزتر از علی اکبر امام حسین (ع) که نیست.»
سپس ادامه داد: «عزیزان من! جبهه، کربلاست. امام حسین(ع) را تنها نگذارید.»(1)
زمانی که تصمیم گرفته شد به جبهه اعزام شویم من به عنوان مسؤول امداد انتخاب شدم و سرپرستی حدود ۲۰۰ نفر از رزمندگان
1) همان
امدادگر را بر عهده گرفتم. خاطرم هست که در ثامن الائمه با فرماندهانی چون شهید صیادشیرازی، شهید همت و حسن باقری همرزم بودیم.
روز عملیات در شرق رود کارون به همراه دو نفر از زنان امدادگر و یکی از برادران همرزم مستقر شده بودیم. در همان زمان متوجه شدیم تعدادی از نیروهای تکاور عراقی در کانال پناه گرفته اند. من که مانتو بلندی پوشیده و چفیه دور گردنم بسته بودم و کلاه بر سر داشتم به سمت عراقی ها رفتم، آنان در ابتدا با دیدن من تصور کردند از برادران رزمنده هستم روی این حساب بلافاصله بلوزهایشان را برای اینکه درجه هایشان مشخص نشود از تن درآورده و شروع به بوسیدن عکس امام خمینی(ره) که به همراه داشتند، کردند. به کمک همرزمانم آنان را دستگیر کردیم. و سه مجروحی که میانشان بود را به بیمارستان پتروشیمی منتقل کردیم.
بعد از انتقال مجروحان به بیمارستان، یکی از اسرا با گریه به سمت من آمد و به زبان عربی گفت که یکی از آن مجروحین برادرم است و بعد از من طلب آب کرد و من وقتی به او آب دادم گریه کرد و گفت: باورم نمی شود تا همین چند ساعت قبل من به روی شما اسلحه می کشیدم و شما در جواب آب خنک به من می دهید..(1)
نزدیک صبح بود و من داخل چادر امداد بودم که ناگهان متوجه صداهای زیادی در اطرافم شدم. از چادر خارج شدم. مه غلیظی از بمباران شیمیایی در منطقه بود طوری که چشم چشم را نمی دید. در همان لحظه یکی از برادران رزمنده با سرعت به سمت من آمد و یک ماسک داد و آن را بلافاصله به صورتم زدم
1) راوی: آمنه وهاب زاده – جانباز 70 درصد
و شروع کردم به دنبال مجروحان رفتن، ترکیب بمب های شیمیایی به گونه ای بود که بلافاصله بر سیستم بدن از جمله دستگاه تنفسی تأثیر می گذاشت.
برای یک لحظه دیدم همه رزمندگان سعی می کنند فریاد بزنند و کمک بطلبند ولی صدا از گلویی بیرون نمی آمد. در همان موقع جوانی را دیدم که بدجوری آسیب دیده بود و بلافاصله ماسکم را به صورتش زدم...
در این عملیات من و سایر نیروها به مدت ۱۲ ساعت در همان منطقه شیمیایی به سر بردیم و آنجا بود که من شیمیایی شدم و ۷۰ درصد بدنم دچار آسیب شد.(1)
1) همان
روزهای اول جنگ، 9 ساله بودم. رادیو آژیر قرمز می زد. به خانه خواهرم رفته بودم. در تکاپوی جمعآوری وسایل بودیم. همراه من خواهر بزرگترم هم حضور داشت. درست در ساعت 14 بمباران هوایی شروع شد.
بر اثر این بمباران، خواهرم شهید شد. پای چپ من از بالای زانو قطع شد و بینایی چشم چپم را نیز از دست دادم.
مرا به بیمارستان اهواز بردند. اما چون امن نبود ما را بدون اطلاع خانواده و شبانه به اراک اعزام کردند. آن دوران که من در بیمارستان بستری بودم هم من از خانواده ام بی اطلاع بودم و هم آنها خبری از من نداشتند. تلخترین ساعت های زندگی من زمانی بود که به من گفتند: «خانوادهات را در بمباران از دست دادهای» و قصد داشتند مرا به پرورشگاه منتقل کنند اما من زیر بار نمیرفتم و در بیمارستان ماندم تا اینکه پس از یک سال و نیم
خانوادهام مرا پیدا کردند.(1)
عراقیها تا کوی طالقانی خرمشهر رسیده بودند؛سر کوچه سنگربندی بود؛توی کوچهها دولا دولا میرفتیم؛ هر کس پشت و بالای سر نفر جلویی رگبار میبست تا عراقیها نتوانند او را بزنند؛ همین طور کوچه به کوچه و سنگر به سنگر میرفتیم، توی یکی از کوچهها یکی از مسئولین کشور را دیدم. اول با دیدنش خوشحال شدم اما او تا چشمش به من افتاد، داد زد:«در این جا چه میخواهی؟ برای چه این جا اومدی؟ برگرد عقب».
گفتم:«برای همون هدفی اومدم که شما اومدین» گفت: «لازم نکرده مگر نمیبینی عراقیها تا کجا اومدن؟»
1) راوی: مژگان طرفی نژاد،جانباز 70 درصد، عضو تیم دو و میدانی جانبازان و معلولین و دارنده مقام سوم جهان
گفتم: «خوب، اومدم که جلوی اونا رو بگیرم، در ضمن سرخود که نیومدم. ب-ا گروه ابوذر اومدم با همونا هم بر میگردم.»
سراغ بچّههای گروه ابوذر رفت و سرشان داد زد: «چرا این خواهرها رو با خودتون آوردین؟ نمیترسین اسیر بشن؟»(1)
اولین بار شهریور 59 همراه با یک اکیپ پزشک به سنندج و از آنجا به قصر شیرین رفتم. شهر، خالی از سکنه بود و ما در بیمارستانی به نام «قرنطینه» مستقر شدیم. آنجا زیر زمین های بزرگی داشت. مجروحان را می آوردند و ما آنها را درمان می کردیم.
یکی از چیزهایی که واقعا از جبهه به یاد ماندنی است و هرگز از خاطرم نمی رود این است که مجروحان جنگی قدرت بالایی در
1) راوی: مریم امجدی
تحمل درد داشتند. من حدود 40 روز مسئول «نقاهتگاه قدس» در عملیات بیت المقدس بودم.
مجروحان زیادی داشت که باید تحت مراقبت و درمان ما قرار می گرفتند همیشه کمترین مسکن را مصرف می کردم . خودم تعجب می کردم که مجروحی با آن شدت جراحت، چطور مسکن قوی نمی خورد و با صبر و بردباری درد را تحمل می کند.(1)
بعد از بازجویی اولیه مرا در سالن مستطیل شکل بزرگی که شبیه سردخانه بود حبس کردند دو در آهنی در دو سو قرار داشت. در و دیوار سرد و سیمانی سالن همراه با سکوتی که فضا را گرفته بود ترس عجیبی را در جانم انداخت، نشستم، تکیه بر دیوار دادم. افکار
1) راوی: نرگس توانا – مدیرکل پرستاری وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی
شوم و وحشتناکی در سرم افتاده بود احساس میکردم هر لحظه یکی از آن درها باز میشود و چهره منحوس و خشن یکی از بازجوها برابرم ظاهر میشود. خستگی و کوفتگی راه و بیخوابی امانم را بریده بود اما تا پلک بر هم میگذاشتم ترس مثل پتکی بر سرم فرود میآمد، چشم باز میکردم و دوباره به در خیره میماندم. به نماز و دعا نشستم اشک میریختم و ائمه معصومین را صدا میزدم، حالم دگرگون شد و رویایی دیدم در سالن باز شد و به من گفتند: مولا علی(ع) به دیدنت آمده آن بزرگوار نگاهی به من انداخت و رفت. از خواب پریدم، اطمینان خاطر پیدا کرده بودم، دیگر آن افکار شوم و عجیب در سرم نبود، دیگر از در و دیوار سالن ترسی نداشتم و بقیه کارها را به خدا واگذار کردم.(1)
1) راوی: خدیجه میرشکار- آزاده- کتاب «اسیر شماره 339»، صفحه 38
به نگهبان گفتیم سه روز مهلت دارید، اگر ما را به اردوگاه نبرید اعتصاب غذا میکنیم. در این 3 روز آرام بودیم، فکر کرده بودند منصرف شدهایم. سلولهای دیگر میگفتند بچهها بارها اعتصاب غذا کردهاند ولی فایده نداشته است مجبورشان کردهاند اعتصابشان را بشکنند. مهلتشان که تمام شد مسوول زندان را خواستیم گفتند باید صبر کنید ما نمیخواستیم صبر کنیم همه موافق بودیم با شروع اعتصاب، غسل شهادت کردیم از زیر در بلند گفتم بسماللهالرحمنالرحیم، ما چهار دختر ایرانی هستیم که نباید اینجا باشیم از این لحظه اعتصاب غذای خود را شروع میکنیم باید ما را بفرستید ایران یا به صلیب سرخ معرفی کنید. هر مسالهای که برای ما پیش بیاید، سازمان بینالملل مسوول هستند. در اعتصاب بودیم که مریم به حالت غش افتاده بود، معصومه و حلیمه داد میزند و یا حسین یا
حسین میگفتند، من سر مریم را گذاشته بودم روی پایم آن قدر بیرمق شده بودیم که فریادهایمان به ناله بیشتر شبیه بود، معده مریم و معصومه خونریزی کرده بود اما ما همچنان در اعتصاب بودیم.
عراقیها وحشت کرده بودند بالاخره با پافشاری ما بعد از 17 روز افراد صلیب سرخ به دیدن ما آمدند، از ما عکس فوری انداختند و یک برگ آبی و زرد دادند که ما به خانوادههایمان نامه بنویسیم و با پیروزی ما که به سختی به دست آمد ما را از زندان الرشید به اردوگاه اسراء منتقل کردند.(1)
1) به نقل از کتاب دوره درهای بسته ص 37
کتاب نقد و بررسی ادبیات منظوم دفاع مقدس، دکتر محمد رضا سنگری، ج 3.
کتاب نقش پشتیبانی رزمی زنان در دفاع، کنگره نقش زنان در دفاع و امنیت.
کتاب نقش زنان مسلمان در صدر اسلام.
کتاب نقش دفاعی زنان در جهان.
کتاب زنان جنگ، به کوشش سید امیر معصومی، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران جمهوری اسلامی ایران.
کتاب عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس (وحدت مردمی و حضور روحانیت)، مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه.
کتاب نقش رزمی زنان در دفاع، کنگره نقش زنان در دفاع و امنیت.
کتاب دوره درهای بسته، فاطمه ناهیدی، مریم برادران، مؤسسه روایت فتح.
کتاب خرمشهر در جنگ طولانی، مرکز مطالعات و تحقیقات جنگ سپاه
کتاب نامههای فهیمه، به کوشش علیرضا کمری، چاپ دفتر ادبیات و هنر مقاومت.
کتاب عوامل معنوی و فرهنگی دفاع مقدس، مرکز تحقیقات اسلامی نمایندگی ولی فقیه در سپاه، ص 80.
کتاب عشق و آتش (ویژهنامه بانوان فداکار مازندران)، ص 104 و 106.
کتاب نقش رزمی زنان در دفاع، زهرا رحمانیان، ناشر: سازمان تحقیقات خودکفایی بسیج
سایت www.women.org.ir