ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : تمدن زایی شیعه / اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : [۴۴۶] ص.
شابک : 978-964-2609-30-7
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه:ص[۴۴۳]؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ - -- مصاحبهها
موضوع : اسلام و غرب -- پرسشها و پاسخها
موضوع : تمدن اسلامی -- پرسشها و پاسخها
موضوع : شیعه -- پرسشها و پاسخها
رده بندی کنگره : BP۲۲۹/۳/ط۲آ۵ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۸۹
شماره کتابشناسی ملی : ۲۱۱۳۸۸۴
بسم الله الرحمن الرحیم
مقام معظم رهبری«حفظه الله تعالی»:
«چشمانداز حرکت ملت ایران با این زمینهای که مشاهده میکنید، چشمانداز بسیار روشنی است؛ هم میراث گذشتهی ما، هم موجودی استعدادِ بسیار ارزندهی ما، .... همهی اینها به ما نوید میدهد که ما انشاءاللَّه خواهیم توانست تمدن اسلامیِ متعلق به ملت ایران را برای این دوره و برای امت اسلامی در این زمان بار دیگر سر دست بیاوریم و الگوئی را برای حرکت امت اسلامی انشاءاللَّه ارائه بدهیم.»
17/2/1387
تمدن زایی شیعه
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 13
مقدمه مولف... 15
جلسه اول، بشریت و نیاز به تمدن قدسی.. 21
ذات اجتماعی بشر و علت نیاز به تمدن.. 24
علت نیاز به قانون.. 26
قدسیبودن قانون، لازمهی عمل به آن.. 27
فرار از تکنیک، راه چاره نیست... 31
هر تمدنی، فرهنگ و ابزار مخصوص به خود را میسازد. 32
تمدن یا انزوا 33
رمز بقاء تمدنها 35
توجّه بیش از حد به خیال؛ علت جهانیشدنِ تمدن غرب... 37
تفاوت تمدن فراعنه با تمدن غرب... 39
غرب بهدلیل خیالیبودنش نابود میشود. 42
آیندهی غرب و مقابلهی مستقیم با قداستها 43
تمدن عقلانی صرف، ماندنی نیست... 45
تمدن دینی؛ تنها تمدن ماندنی.. 46
تمدن شیعه؛ تنها تمدن دینی.. 48
همافقشدن با یک تمدن؛ علت پذیرش آن تمدن.. 53
هر تمدنی ابزارساز است... 55
انقلاب اسلامی؛ ظهور جنگ اسلام و مدرنیته. 57
تحقق حتمی تمدن اسلامی.. 59
تمدنی که در آینده، خود را منکشف میکند.. 62
غفلتهایی که در راه است... 70
نشانههای حیات... 75
انقلاب اسلامی و جوابگویی به فطرتها 77
تمدن اسلامی؛ تمدنی فراگیر. 80
تشکیکی بودن حقیقت نظام اسلامی.. 86
جمهوری اسلامی بستر ظهور حقیقت حکومت اسلامی.. 88
جایگاه صحیح خیال در تمدن اسلامی.. 90
قدرت تمدن اسلامی.. 95
انکشاف قدرتهای معنوی و مادی.. 98
انقلاب اسلامی؛ مایهی نجات از ظلمات دوران.. 99
تنها مسیر نجات بشر جدید.. 103
جلسه دوم، شیعه و مسئولیت تمدن آیندهی جهان. 111
تمدن غرب؛ مادّیترین تمدن تاریخ بشریت... 114
تفاوت تمدن فراعنه با تمدن غربِ مدرن.. 116
چرا اینهمه شتاب؟. 118
تمدن شیعی؛ رقیب اصلی تمدن غرب... 121
شرطِ زندگیسازبودن یک تمدن.. 127
تفاوت زندگی اسلامی با تمدن اسلامی.. 130
راز ماندگاری یک تمدن.. 132
شیعه به دنبال تمدن اسلامی.. 134
تمدن زندگی ساز. 136
ابزارها؛ حامل فرهنگ خاص خود. 136
ابزارهای مناسب عقل و قلب... 140
فرهنگ شیعه و قدرت گذار از روح تکنیک غرب... 143
بصیرت نخبگان جامعه نسبت به نقش فرهنگی ابزارهای مدرنیته. 146
تفاوت مردمسالاری دینی با «لیبرالدموکراسی» 147
تفاوت برخورد ما با فلسفهی یونان، با برخورد ما با غرب... 148
خودآگاهی تاریخی، راه نجات از فرهنگ مدرنیته. 153
غرب؛ حجاب انکشاف حقایق.. 156
ابزارهای مدرن و عقل شیطانی.. 158
ظرفیتهای ناب طبیعت... 162
تواناییهای انقلاب اسلامی در حذف رقیبان.. 164
برکات حضور حدّ اکثری مردم. 171
حدّ نصاب اسلامیبودنِ ارکان نظام. 174
راههای معرفی انقلاب اسلامی.. 177
تعلق به انقلاب اسلامی؛ راه نجات از نیهیلیسم و اضمحلال.. 178
ارائهی تفسیر درست از تمدن غرب و مدرنیته. 180
بشر برای خود خطرناک میشود. 182
شاخصهی نظام مهدوی.. 183
جلسه سوم، اولین قدم، رویکرد به تمدن اسلامی.. 185
هدف از طرح مباحث «تمدنزایی شیعه» 187
شیعه و مقاومت در مقابل غربیشدن.. 188
چین و بازخوانی تمدن کهن.. 190
گوهر تشیع در معادلات آینده. 191
افق تمدنهای مختلف.... 193
آفات شتاب... 195
رجوع به حقایقِ غیر قابل محاسبه. 198
تمدن اسلامی؛ بهترین تمدن ممکن.. 199
عقل قدسی و تمدنسازی.. 200
ریشهی ظرائف تمدنهای قدسی.. 203
آفات اسلام سکولار. 203
اتصال به عاَلم ثبات؛ شرط بقای تمدن.. 205
غرب راه نجاتی برای خود نمیشناسد! 206
وقتی تکامل تکنیک هدف میشود. 209
علم غربی در خدمت روح تکنیک..... 210
زندگی کاهنان چهرهی دیگر گمراهی.. 211
نفوذ فرهنگی از طریق تکنولوژی.. 213
چگونگی تعامل با فرهنگ غرب... 215
جلسه چهارم، قواعد دوران گذار. 217
علم از منظر اسلام. 219
علم حقیقی و علم وَهمی.. 222
تفاوت التقاط فکری با گزینش علمی.. 224
نقش فرهنگها در جهت دادن به علوم. 226
چگونگی ارتباط با «وجود» 229
حاکمیت انسان بر تکنولوژی یا تکنولوژی بر انسان.. 232
راه نجات از روح حاکم بر تکنولوژی.. 234
آفات دلدادگی به فرهنگ غرب... 235
سختیهای دوران گذار. 238
تمدن اسلامی، ابزار مناسب خود را مینمایاند.. 239
برگشت به کجا؟! 241
اسلام امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»؛ راه برونرفت از فرهنگ غرب... 243
تفاوت معماری سنتی با معماری غربی.. 245
عوامل حجاب رؤیت طبیعت... 247
شرایط افاضهی «واهبالصّور» 248
اولین قدم. 250
فرهنگ دینی و تعامل صحیح با طبیعت... 251
معنی اضمحلال تمدنها 254
آفات مدیریتِ غافل از ملکوت عالم.. 258
جلسه پنجم، تمدنی مبتنی بر فطرت.. 261
تفاوت گرایش فطری با غریزی.. 263
خصوصیات تمدن تعالیبخش.... 267
جایگاه تمدن اسلامی نسبت به ایدهآلهای بشر. 270
ناکامیهای انسان در عقل معاش.... 273
غرب و گمشدن راه نجات... 274
بصیرت تاریخی.. 276
شدت و ضعف یک تمدن در زندگیسازبودنِ آن.. 277
مبنای مشروعیت نظام اسلامی.. 279
تفاوت سخن هگل با تفکر شیعه. 283
لوازم کار بزرگ.... 284
جلسه ششم، کمیتگرایی غربی و غفلت از کیفیت.. 287
حتمیترین واقعیت... 290
نگاه غلط به واقعیت عالم.. 291
تمدنی برای آرامش و شکوفایی.. 294
قلبهای الهی و قلبهای شیطانی.. 296
فروکاستن طبیعت در حدّ پدیدهای محاسبهپذیر. 300
کمیتها، حجاب کیفیتها 302
واقعیت محاسبهناپذیر. 303
جلسه هفتم، تمدن سکولار و ناکامی نهایی.. 309
بحران؛ انتهای تمدن سکولار. 311
عدم امکان جمع سکولاریسم با دین.. 313
علم جدید توهُّم یا واقعیت... 314
تجربه و تعبیر در علم : 314
چگونگی تشکیل نظریههای علمی.. 316
هدف علم، شناخت طبیعت: 317
عرف اهل علم و زبان آن: 318
خصلت کنایهای زبان علمی.. 319
استفاده از تمثیل و مدلسازی در علم.. 320
ربط مفاهیم علمی با واقعیت... 321
روحِ محدودنگرِ علم جدید.. 324
ملاکی برای الهی و یا شیطانیبودن یک تمدن.. 325
تصوری بهتر از تمدن اسلامی.. 329
تغییر جهت میلها،اولین قدم. 330
برکات نظر به تمدن اسلامی.. 332
زمینههای فروپاشی یک تمدن.. 335
معنی روح حاکم بر جامعه. 338
جایگاه نظر اکثریت... 342
توجه به ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه؛ بزرگترین عامل تحرک.... 347
ناکامی در کامروایی افراطی.. 349
جهانیشدن مشکلات... 351
جلسه هشتم، تفاوت نگاه فرهنگ مدرنیته و تفکر اسلامی به عالَم. 355
رمز بقاء و فنای نسبی تمدنها 358
تفاوت دوری از فرمان خدا، با مقابله با فرمان خدا 359
بنبست فرهنگ مدرنیته. 362
تفاوت علم وَهمی و علم حقیقی.. 365
تمدن غرب، مادیترین تمدن تاریخ.. 369
نگاهی ماوراءِ نگاه فرهنگ مدرنیته. 373
مدخلیت مشاهدهگر. 374
تعبیر و تفسیرهای عدم تعیّن.. 375
تعامل فرهنگ شیعه با علوم قلبیِ سایر ملل.. 379
تفاوت جنبههای محاسباتی علم غربی با جهتداری آن.. 382
لطافت تعامل با طبیعت... 387
نفس امّاره و تخریب طبیعت... 388
جایگاه فلسفه در دین و در تمدن اسلامی.. 390
سیر فلسفه ی اسلامی.. 394
جلسه نهم، بازگشت به ظرائف عالَم وجود 401
از غیر توحیدی بودن تا ضد توحیدی شدن.. 404
علم غربی و غفلت از ظرائف عالم وجود. 406
آفت تعمیم علم غربی به همهی تاریخ.. 408
حاکمیت فرهنگ غربی در تکنولوژی.. 410
ابزارهای بحرانساز. 411
معماری در دو منظر. 413
عدم جوابگویی طبیعت به نفس امّاره. 415
نفس امّاره و حجابِ از آینده. 417
تفکر فلسفی غرب... 418
راه عینیت بخشیدن به دین در جامعه. 421
ضرورت وجود فلسفه و عرفان در تمدنسازی.. 422
ابزارسازی همراه با الهامات الهی.. 423
نفت؛ تعادل یا عدم تعادل در طبیعت! 428
بحرانهای غربی و پیشرفت پزشکی.. 429
تفاوت مبانی طب سنتی با طب مدرن.. 431
آخرین سخن و اولین قدم. 433
انسانِ به پایان رسیده. 433
تمدنی گرفتار در تنگنای عالم حسّ.... 434
تفاوتهای اساسی تمدن غربی با تمدن اسلامی.. 437
ریشهی علاقهمندی به غرب... 439
ظهور اسم جامع مهدوی.. 441
باسمه تعالی
1- سلسله مباحث «تمدنزایی شیعه»، حاصل پاسخ به سؤالاتی است که حدود سهسال متمادی و طی نُه جلسه توسط عدهای از طلاب و دانشجویانی که مایل بودند در رابطه با موضوع تمدن اسلامی تحقیق کنند خدمت استاد طاهرزاده مطرح شده و پس از پیادهشدن جوابها از نوار و تکمیل و تصحیح مطالب توسط استاد خدمت عزیزان ارائه میشود.
2- مباحثی که در پیش رو دارید بر مبنای این قاعده با شما سخن میگوید که: با تغییر ساختار زندگی، تفکری متناسب با آن ساختار ظاهر میشود، همچنانکه متقابلاً تفکری اصیل، ساختار مناسب خود را پایهریزی مینماید. به سخن دیگر آری؛ ما نیز معتقدیم «انسانها شهرها را میسازند و شهرها انسانها را» و لذا باید در ساختار تمدنی که حاصل آن، انسانهای هماهنگِ آن تمدن است، حساسیت نشان داد و وقتی متوجه شدیم شهرهای غربی، انسانهای غربی تربیت میکنند و از نسبت میان صورت و سیرت غافل نماندیم، نسبت به تمدنی که موجب غفلت عالَم دینیِ فرزندان آیندة جهان اسلام خواهد شد، حساسیت نشان میدهیم.
3- انقلاب اسلامی به دلیل رویکرد خاصش به «عالم غیب و غیب عالم» با مبانی نظریِ تمدن غرب که صرفاً نظر به ماده و مادیات دارد، در تعارض است، ولی متأسفانه بعضاً این تعارض را صرفاً در ابتذالات اخلاقی نظیر مشروبات الکلی و سکس و امثال آن میدانند و لذا غرب را در «جبهة مدنیت» پذیرفتهاند و در نتیجه به شدت از توانایی آرمانهای انقلاب اسلامی
در ساماندهی نظام مدنی مخصوصِ به خود غافل گشتند. این سلسله نوشتار درصدد تبیین این غفلت و توجه به راهکارهای تحقق تمدن اسلامی است.
انقلاب اسلامی عامل گذار از مدرنیته به تمدن اسلامی است و در این راستا مسئولیت مضاعفی را باید بر دوش خود احساس کرد که آن اوّلاً؛ حفظ انقلاب اسلامی و ثانیاً؛ سیر و حرکت انقلاب تا نقطهی مطلوب یعنی تحقق تمدن اسلامی است.
4- همچنانکه ملاحظه میفرمایید در جواب های استاد بنا بر این است که دریچههای دقیق و عمیقی از فرهنگ مدرنیته از یکطرف و تمدن اسلامی از طرف دیگر در مقابل سؤالکنندگان گشوده شود که موجب احاطهی نسبتاً کاملی به آن دو بشود. زیرا تا جایگاه هستیشناسی فرهنگ مدرنیته درست روشن نشود انسانها متوجه نیستند در ظلماتی قرار دارند که راه بهجایی نمیبرند و از آن طرف اگر ذهنها قانع نشود که خداوند برای زندگی زمینی بشر راهکاری ارائه داده که تمام ابعاد او شکوفا میشود، نمیتواند عزم عبور از فرهنگ مدرنیته را در خود پدید آورد.
5- لازم به ذکر است که این مباحث در عین آنکه میتواند جنبهی مستقلی داشته باشد، نسبت به مباحث کتابهای «گزینش تکنولوژی از دریچهی بینش توحیدی» و «علل تزلزل غرب» و «فرهنگ مدرنیته و توهّم» جنبهی تکمیلی دارد و جوابگوی سؤالاتی است که با مطالعهی کتابهای مذکور پیش میآید.
امید است برای عزیزان با پیگیری سؤال و جوابها زمینهی فکری صحیحی در مبادی تصوری تمدن اسلامی و حکومت حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه ایجاد شود. إنشاءالله
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- ضرورت توجه به تمدن اسلامی جهت عبور از شرایط تاریخی موجود، چیزی است که هر مسلمان متعهدی متوجه آن میباشد، عمده مدیریتی است که به آن تمدن منجر شود و شیعه با تحقق انقلاب اسلامی ایثارگرانه توان فکری و فرهنگی خود را جهت مدیریت این جریان به صحنه آورده تا مسلمانان به تمدنی برسند که نه دیگر تضاد شیعه و سنی در میان باشد و نه اینهمه فقر و عقبماندگی آنها را آزار دهد و لذا نباید تصور شود شیعیان در صدداند خود را از جمع گستردهی مسلمانان جدا بدانند، بلکه معتقدند باید تمدنی به صحنه بیاید تا دیگر با اینهمه گسستگی در بین مسلمانان روبهرو نباشیم.
2- دامی که بشر مدرن در آن فرو افتاده، غفلت از این نکتهی مهم است که اصلِ اساسی هر تمدنی باید «توحید» باشد. اصلی که در آن وجود انسان و همهی اشیاء با هماهنگیِ تمدنیِ خود با توحید، معنی مییابد و تمدن اسلامی با توجه به اصل اساسی توحید، خود را به صحنه خواهد آورد و یک نحوه رجوع به توحید ابراهیمی است که همهی ادیان ابراهیمی به دنبال آن هستند.
3- در فضایی که سایهی فرهنگ مدرنیته همهی ذهنها را فرا گرفته است شناخت و تبیین چیستی و چگونگی تمدن اسلامی و تمایز آن با سایر تمدنها بهخصوص تمدن اموی و عباسی بسیار مشکل است. این کتاب سعی کرده تا آنجا که ممکن است تمایز تمدن اسلامی را از
تمدنهای اموی و عباسی روشن نماید تا به اسم رجوع به تمدن اسلامی، به تمدن یونانزدهی اموی و عباسی رجوع نشود وگرنه باز حقیقت در حجاب خواهد ماند و به اسم رجوع به تمدن اسلامی به نفی توحید اقدام میانجامد.
4- به آن جهت در این کتاب به جواب سؤالات عزیزان پرداخته شده که نهتنها سؤالات دغدغهی نسلی است که نظر به افقهای بلندی از زندگی دارد، بلکه بنا بر این است که از طریق جوابهایی که داده میشود، آیندهای نمایان گردد که خداوند برای بشر مقدر کرده و بشریت هنوز از رجوع به آن کاهلی میکند و بر طولِ تاریخِ سرگردانی خود میافزاید. به این امید به سؤالها با حوصلهی زیاد جواب داده شده تا ابتدا تصوری صحیح از تمدن اسلامی ارائه شود و إنشاءالله نظرها به تحقق آن معطوف گردد، چون تمدن اسلامی باید از قلبها شروع شود وگرنه با بخشنامه هیچچیزی عوض نمیگردد.
5- اگر با نظر به تمدن اسلامی، راه برگشت به نگاهی که عالم و آدم را در منظر الهی مینگرد و تعریف میکند، ظاهر نشود باید بدانیم که زمان زیادی نمیگذرد که دیگر چیزی به نام تفکر اصیل اسلامی نخواهیم داشت و بهکلی از کیستی اسلامی خود و چیستی آیات الهی جاهل میمانیم و در عین انجام عبادات دینی، از عالم دینی بیرون میافتیم.
6- برای عبور از یک نظام، یا یک فرهنگ و تمدن، به نظام و تمدنی دیگر هزاران سؤال در مقابل انسان قرار میگیرد، سؤالاتی از این نوع که چرا باید از تمدن قبلی عبور کرد و چگونه میتوان به تمدن مورد نظر دست یافت و تا در جوابگویی به هر دوی این سؤالات موفق نباشیم عزمی در جامعه برای عبور از تمدن قبلی و رجوع به تمدن جدید ظهور نمیکند و با توجه به این امر است که سراسر کتاب را سؤال و جوابهایی تشکیل داده که چرا باید از فرهنگ مدرنیته عبور کنیم و چرا باید با تمام جدیت نظرها را متوجه تحقق تمدن اسلامی کرد.
7- پس از روشنشدن نیاز انسان به جامعهای که منشأ قوانین آن باید عالم قدس باشد و روشنشدن این نکته که تمدنی ماندنی است که از وَهمیات به سوی واقعیات و به سوی سنن عالم سیر کرده باشد و به جای سرکوبی طبیعت، بتواند ابعاد پنهان آن را به انکشاف بکشاند، به این نتیجه میرسیم که تمدنی ماندنی است که جوابگوی تمام ساحات انسانی باشد و تمدن غرب که در نهایتِ مادیّت و شتابزدگی است هرگز نمیتواند جوابگوی نیازهای واقعی انسان
باشد و پایدار بماند، تمدنِ مقابل تمدن غربی، تمدنی است که شیعه مسئولیت بنیانگزاری آن را به عهده گرفته است، بهخصوص که شیعه به جهت فرهنگ انتظار، قدرت تشخیص ظلمات غرب و گذار از آن تمدن را در خود دارد و انقلاب اسلامی در جایگاه تاریخیِ مخصوص به خود، مرحلهی گذار و عبور از فرهنگ مدرنیته به تمدن اسلامی است.
8- ما معتقدیم بازسازی امّت واحدهی اسلام که با راهنماییهای ائمهی معصومین علیهم السلام ممکن گشته، به عهدهی شیعه میباشد، و بیداری اسلامی در دوران جدید از نفحات الهی است و لذا نباید نسبت به آن بیتفاوت بود و از آرمانهای متعالی آن غفلت نمود. باید در خیزش اسلامیِ قرن حاضر، افقهای حرکت را تا تحقق تمدن اسلامی مدّنظر داشت، و لازم است در این کار، ظرائف و دقائق فراوانی مورد توجه قرار گیرد که از جملهی آنها دو نکته از همه مهمتر است؛ یکی آگاهی به چیستی تمدن اسلامی است و دیگری شناخت مانع اصلی تحقق آن تمدن، یعنی فرهنگ مدرنیته. اگر خاستگاه فلسفی و اجتماعیِ فرهنگ مدرنیته به خوبی شناخته نشود، انرژی خیزش عظیم اسلامی پس از مدتی هدر میرود و باز جهان اسلام در تارهای عنکبوتی فرهنگ مدرنیته خود را اسیر مییابد و جوانانِ امیدوار به آیندهی جهان اسلام ناامید خواهند شد.
9- از آنجایی که چیستی تمدن اسلامی مسئلهی بسیار مهمی است و خلأ تئوریک برای تبیین اهداف آن هر محققی را که در صدد است در موضوع تمدن اسلامی سخن بگوید آزار میدهد، بحث «تمدنزایی شیعه» یا «مسئولیت شیعه در ایجاد تمدن اسلامی» به عنوان فتح بابی در این امر، کار را به عهده گرفته است. کوتاهی در این امر موجب جایگزینیهای التقاطی و انحرافی خواهد شد و نیز سبب انجام ندانمکاریها و سوءاستفاده از این خلأ توسط دشمنان میگردد. ظهور خلقالساعهی تئوریهای مجهول و غفلت از تئوریهای هماهنگ با آرمانهای انقلاب اسلامی، گفتگو از تمدن اسلامی را بسیار ضروری کرده است، آن هم به صورتی که باید به ظهور امام معصوم عجل الله تعالی فرجهختم شود.
10- بحث از تمدن اسلامی، عاملی جهت دهنده و برانگیزاننده به سوی آیندهی مطمئنی است، آیندهای که برای بشر از طریق حکومت جهانی اسلام، تقدیر شده است و همان طور که
امام خمینی«رضوان اللهعلیه» فرمودند: «اهداف عظیم این انقلاب، ایجاد حکومت جهانی اسلام است.»(1)
و به واقع اگر بتوانیم موضوع را به طور صحیح تبیین کنیم، نهتنها مسئلهی تضاد بین شیعه و سنّی از بین میرود، بلکه جهان اسلام متوجه خواهد شد که شیعه به عنوان اندیشهای که مسئولیت بنای احیاء جهان اسلام را دارد به صحنه آمده است و درصدد است از طریق راهنماییهای اهلالبیت پیامبر علیهم السلام همهی جهان اسلام را به رونق شایستهی خود برساند.
11- گفتگو از تمدن اسلامی، آن هم به صورتی که در فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام مطرح است، علاوه بر آنکه مانع انحراف از اهداف اصلی میگردد، إنشاءالله عامل ظهور با برکت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه خواهد شد و بر این اساس اعتقاد داریم این نوع گفتگوها میتواند عاملی جهتدهنده و برانگیزاننده به سوی آیندهای مطمئن باشد و وسیلهای است که از یک طرف موجب تصوری کاملتر از تمدن اسلامی میگردد و از طرف دیگر راهکارهای عبور از تمدن غربی را مینمایاند.
12- با تدبّر در اسلام و حقانیت آن، به عنوان آخرین و کاملترین راه کار برای زندگی بشر و با توجه به اینکه فرهنگ اهلالبیت پیامبر علیهم السلام کاملترین جلوهی اسلام است، انقلاب اسلامی بستر مطلوبی خواهد بود تا انسان را در نیل به فضائل مورد نیاز یاری کند و به عنوان یک نظام اجتماعی امکان بسط آرمانهای اصیل انسانی را فراهم نماید، و درست به همان صورت که «انسان کامل» آرزوی انسان ناقص است تا با نزدیکی به او از نقصهای خود آزاد شود، دستیابی به تمدن اسلامی آرزوی انسانی است که میخواهد اهداف بقیةاللهی را عینی و کاربردی نماید و بر این اساس موضوع تمدنزایی شیعه را به میان میآوریم.
13- برعکسِ بسیاری از اقوام و مللِ موجود در دنیا که نه انسانِ آرمانی آنها حَیّ و حاضر است، و نه مدینهی فاضلهی آنها امکان تحقق عینی دارد، در فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام، هم انسان آرمانیاش به عنوان انسانی معصوم حیّ و زنده و حاضر است، و هم تمدن آن، تمدنی است که با برنامههای کتابِ آسمانیِ تحریف نشده، توسط امامی معصوم تبیین و ارائه میشود و چنین
1) صحیفهی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، ج 21، ص 327.
شرایطی است که عنایت الهی را درجهت به ثمر رساندن اهداف عالیهی انسان به همراه میآورد.
14- سلسله مباحث «تمدنزایی شیعه» یا «مسئولیت شیعه در ایجاد تمدن اسلامی» درصدد است در شرایطی که بشریت از فرهنگ مدرنیته سرخورده است و به فکر راه و چارهای اساسی است، او را متذکر فرهنگی نماید که عاقبت زمین و زمینیان باید به سوی آن فرهنگ باشد تا وعدهی اقامهی حق، صورت بالفعل به خود بگیرد و هرچه زودتر جهتگیری بشر به سوی آن تمدن شروع شود و بشر به همان اندازه زودتر به بلوغ خود نزدیک گردد.
امید است مجموعهی جوابهایی که مطرح شده زمینهی تفکر نسبت به آن وعدهی بزرگ الهی را فراهم نماید و بشریت هر چه زودتر به سوی ثمر دهی بیشتر حرکت کند. إنشاءالله.(1)
طاهرزاده
1) عزیزان عنایت داشته باشند که اگر در جایجای کتاب از «تمدنزایی شیعه» سخن به میان میآید به معنی مسئولیتی است که شیعه در ایجاد تمدن اسلامی بهعهده گرفته وگرنه همچنانکه عرض شد هرگز بنای شیعه این نیست که صف خود را از جمع گستردهی مسلمانان جدا نماید، همچنانکه بنای اهلالبیت علیهم السلام چنین نبوده و نیست.
بسماللهالرحمنالرحیم
با عرض سلام خدمت استاد محترم:
مقدمتاً؛ هم تشکر میکنیم از اینکه فرصت دادید تا به صورت حضوری سؤالات را مطرح کنیم و هم پیشاپیش معذرت میخواهیم از اینکه ممکن است تا روشنشدن مطلب مجبور شویم بر سؤالات خود پافشاری کنیم و شما را خسته نمائیم.
شما در تمام مباحث خودتان دربارهی انقلاب اسلامی، فرض را بر این گذاشتهاید که این انقلاب، ظهور یک تمدن در مقابل تمدن غرب است و با چنین فرضی بحثهای خود را ارائه میدهید. از شما میخواهیم این مسأله را برای ما روشن کنید تا إنشاءالله این بحث مقدّمهای برای بحثهای شما دربارهی انقلاب اسلامی شود. و لذا محور سؤالات ما هم بر این اصل استوار است که «تمدن» را بشناسیم و بدانیم عوامل قدرت و بقای یک تمدن چیست تا بتوانیم به تواناییهای انقلاب اسلامی پیببریم، تا چنانچه به خوبی روشن شد انقلاب اسلامی طلیعهی تمدن آیندهی بشر است، آن هم تمدنی که جنبهی هدایتگری دارد، بیشتر بتوانیم زندگی خود را به انقلاب اسلامی بسپاریم به امید آنکه در نجات بشریت و خودمان قدمی برداشته باشیم؛ زیرا به تعبیر شما تنها راه نجات بشریت در دوران جدید همین انقلاب اسلامی است.
جواب: نکتهی اوّل اینکه به نظرم کار خوبی کردهاید که روی این مسأله حساسیت به خرج دادهاید، چون انصافاً در حال حاضر لازم است مسألهی «تمدنزایی شیعه» بهطور جدّی و کاربردی طرح شود. در واقع در زمانهی حاضر با این زبان با بشریت حرفزدن خیلی به او کمک میکند، چون میتواند افق آینده را تحلیل و ترسیم کند. من صلاح را در این میبینم که برای ملموسشدن بحث، از سؤالات ساده شروع کنیم و جلو رویم تا إنشاءالله به صورتی دقیق و کاربردی به انتهای خوبی برسیم، اما نه به یک حالت آرمانی که فقط جزء آرزوهای بشر است؛ بلکه باید برسیم به این که: نجات بشر به این است که به «تمدن شیعه» فکرکند و در تحقق عملی آن سرمایهگذاری نماید.
سؤال: ابتدا این سؤال پیش میآید که تمدن چیست و چرا بشر به آن نیاز دارد؟
جواب: ابتدا باید بدانیم علت نیاز بشر به تمدن در طبع خود بشر نهفته است، و چون بشر مدنیّالطبع است، حتماً نیازمند حیات اجتماعی است و این حیات اجتماعی را تمدن یا Civilization میگویند.(1)در اثبات نیاز بشر به اجتماع و تمدن فیلسوفان شواهد و دلایل خوبی آوردهاند؛ مثلاً «فارابی» میگوید: اینکه بشر قدرت گفتگوکردن دارد نشان میدهد که ما نیاز به ارتباط با غیر خود داریم، اصل این بحث هم از «ارسطو» است. فارابی از اینجا شروع میکند بعد میگوید: این نیاز هم نیازی است که خالق ما در ما گذاشتهاست؛ ما زبان را تفنّناً و به طور تفریحی برای خودمان اختراع نکردهایم، استعداد گفتگو و ایجاد صوت همراه معانی، ذاتیِ ما است. پس این قدرت گفتگو برای این است که با دیگر افراد ارتباط داشته باشیم. بنابراین در ذات ما «ارتباط با غیر» سرشته شده است. به همین جهت شما در نوع بشر کسی را ندیدهاید که بدون جمع با دیگران بخواهد زندگیکند.
علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» مقدمات خوبی برای این بحث میآورند؛ ایشان میگویند:
«اوّلاً قبولدارید که ما اگر از جمع انسانها فاصله بگیریم، زمینهی رشد بسیاری از استعدادهایمان را از دست میدهیم و چون این استعدادها در ذات ما گذاشته شده است و لازم است که شکوفا شود و چون این استعدادها از طریق اجتماع با انسانها و تشکیل مدینه
1) واژهی تمدن یا Civilization و واژه فرهنگ یا Culturواژههایی هستند که عملاً به همدیگر پیچیدهاند. به گفتهی فردریک.م، بارنارد: «در مواردی تکامل روحی یا معنوی انسان را با فرهنگ یکی دانستهاند، و در مواردی با تمدن. گاهی از فرهنگ به عنوان جزء خاصی از تمدن بحث میشود.... و گاهی نیز فرهنگ را لفظی کلیتر محسوب کردهاند و حال آنکه تمدن به فرهنگ شهرها محدود شده» (فردریک.م، بارنارد، مجله فرهنگ شماره 14 و 15 ص 75) همچنان که مستحضرید نمیتوان تعریف مشخصی برای تمدن یا فرهنگ در متون علمی پیدا کرد، زیرا هر مکتبی بر مبنای خود تعریفی از آن دو واژه دارد. ما در صحبتهای خود سعی کردهایم با مثالهایی که میزنیم معنی فرهنگ و تمدن را از نظر خود روشن کنیم و شاید بتوان در مجموع اینطور گفت که «فرهنگ» همان مبادی فکری باشد که منشأ حرکات افراد میگردد، که در بحث ما اسلام به عنوان مبادی فکری مورد نظر است و در مورد «تمدن» از یک جهت با اشپنگلر هم عقیده هستیم که میگوید: « شاید بتوان گفت: تمدن، ظهور نهایی فرهنگ است» و از یک جهت به اصل واژهی Civilization یا مدنیّت و توجه به شهری و جمعی بودن طبع انسان مینگریم.
شکوفا میشود، پس انسانها در کنار هم و بر اساس نیازهای کثیرشان نسبت به همدیگر، لازم است یک مدینهیا شهری را تشکیل بدهند.»
علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با نیاز بشر به قانونی متعالی میفرمایند:
«با توجه به اینکه حوائج بشر در اجتماع بهتر برآورده میشود و چون انسان کمالطلب است، پس به اجتماع روی میآورد، از طرفی در اجتماع به جهت غریزهی سودجوییِ بشر و استخدام همنوعان، نزاع و تزاحمِ منافع پیش میآید - هرکس میخواهد دیگری را به نفع خود بهکار گیرد- بنابراین در اجتماع قوانینی جهت کنترل خودخواهی و سودجوییِ انسانها نیاز است به طوریکه آن قوانین قدرت کنترل خودخواهی انسان را داشته باشد و جنبههای روحانی و تکاملی او را مدّنظر قرار دهد، و در این حال چنین اجتماعی با چنین خصوصیاتی تمدنی میسازد که بشر به پوچی گرفتار نشود.»(1)
با نظر به این مقدّمه یک قدم جلوتر میرویم، میگوییم این کنار هم آمدن یا اجتماعی بود که جزء طبیعت بشر است، باید خصوصیاتی داشته باشد که بشر در این گردآمدن احساس به ثمر رسیدن بکند.
ارسطو میگوید:
«کسی که فرد است، یا دَد(2)است یا خدا» میگوید: «خدا فرد است؛ و در کنار خود به کسی احتیاج ندارد، چون بینیاز محض است.» حیوان درنده یا دَدْ هم نمیخواهد چیزی بسازد که نیاز باشد موجود دیگری کنارش باشد. حالا از این دو که خارج بشویم، بشر است و نیازهایی که لازمهی زندگی او است و این نیازها با شهرنشینیِ بشر حاصل میشود.(3)
تا حال به طور اختصار رسیدیم به اینکه ریشهی تمدن، در نیازهای طبیعی بشر است، ولی این نیازها اگر در آن تمدن به نحو منطقی جوابداده نشود، آن تمدن میمیرد، چون باید در آن اجتماع قوانین و روابطی بین بشر حاکم باشد که در عین قدرتِ نفی استعمار و استثمار،
جنبههای روحانی و تکاملی بشر را مدّنظر قرار داده باشد و در ضمن منافع همة انسانها را نیز در نظر گرفته باشد.
فکر میکنم لازم است با تعمق بیشتر به فرمایش علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» توجّه شود. ایشان میفرمایند: حالا که بشر به حوائجش بهطور کامل نمیرسد الاّ با تشکیل اجتماع، باید متوجّه باشیم که بشر یک خاصیت دیگری هم دارد؛ و آن اینکه بشر بالطبع استخدامگر است، یعنی واقعاً بشر بهطور طبیعی میخواهد بقیه را در استخدام خودش درآورد- آیتالله جوادیآملی«حفظهالله» در دفاع از نظر علامهیطباطبایی«رحمةاللهعلیه» این حرف را اینچنین تبیین میکنند؛ میگویند یعنی ذاتِ غریزی بشر استخدامگر است، نه ذات فطریاش- بنا به فرمایش علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» حالا که یک غریزهای داریم بهنام غریزهی استخدامِ همدیگر، یا باید تمدن و جمعیتداشتن را کناربگذاریم، یا اینکه غریزهی «استخدامِ بقیه برای خود» را با قوانینی اصلاح کنیم.
علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» خصوصیات آن قوانین را طرح میکنند و میگویند: در اینکه بشر جمعیتگراست و تمدنداشتن لازمهی طبیعت او است و در اینکه بشر استخدامگر است، شکی نداریم. پس باید قوانینی داشته باشیم که مشکل دوم را رفعکند، نه اینکه ما از آن فرار بکنیم. میفرمایند: خصوصیات قوانینی که بتواند در عین جوابدادن به نیاز انسان به اجتماع، آفت استخدامگری را نداشته باشد، باید عبارت باشد از اینکه جنبهی روحانی و تکاملی بشر را در نظر بگیرد.
در ادامه میفرمایند: این قوانین با چنین ابعادی فقط از طریق انبیاء ممکن است برای بشر آورده شود به تعبیر دیگر چنین قوانینی با خصوصیت مطرحشده در عهدهی خالق بشر است که همة ابعاد بشر را میشناسد. میگویند؛ اگر هدفی که بشر بر اساس آن، جامعه را تشکیل داده برآورده نشود، چون فلسفهی وجودی آن جامعه دیگر از بین رفته است آن جامعه از بین میرود. مثلاً اگر انواع گناهان در جامعه شایع شد و به جای امنیت در کنار همدیگر، عدم امنیت نسبت به همدیگر شایع گشت، به جای اینکه غیبت نکنند تا در کنار همدیگر با آبرو بتوانند بهسر ببرند، غیبت نسبت به همدیگر شایع گشت و به جای نکاح، زنا شایع شد و امنیتِ
ناموس از بین رفت، دیگر بقای چنین جامعهای مختل میشود. به گفتهی علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»: بشر میخواهد از اجتماع خود بهره ببرد، اگر هدفی که بشر براساس آن هدف، جامعه را ساخته است برآورده نشود، افرادِ چنین جامعهای نمیتوانند از جامعهشان استفادهکنند، در نتیجه چنین جامعهای عملاً مضمحل میشود.
تا حال در یک جمعبندی به این نکات رسیدیم که اوّلاً؛ برای تکاملِ استعدادهای بشری، به جامعه نیاز هست. ثانیاً؛ اگر جامعه با قوانین خاصی اداره نشود، آن اجتماع به نیاز بشر به جامعه جواب نمیدهد. ثالثاً اگر خدای بشر آن قوانین را تعیین فرماید، بشر میتواند به کمک آن قوانین به آنچه که از طریق جامعه دنبال میکند، دست یابد، و لذا بشر میتواند به قوانین الهی عملکند و به نتیجه برسد.
اگر همان حرفهایی را که خدا فرموده است شخصی مثل «کانت» بزند، مشکل حل نمیشود، چون قوانین الهی علاوه بر صحیح بودن، با وجه قدسیِ خود جنبههای فطری اطاعت از معبود را نیز در ما به کار میگیرد و در چنین فضایی جامعه را به مقصد و مطلوب مورد نیازش میرساند. در حالی که اگر تمام حرفهایی را که پیغمبران میزنند کانت بگوید، نتیجه حاصل نمیشود، چون جنبهی قداست قوانین که بُعد اطاعت از معبود را تغذیه میکند در آنها نیست. به همین جهت هم حرفهای کانت با اینکه از جهات بسیاری ارزشمند بود ولی نتوانست اروپا را ادارهکند.
همانطور که عرض شد کانت از یک جهت پیغمبر اروپا است؛ حرفهای بسیار خوبی دارد، شما هم از خواندن کتابهای او لذّت میبرید. اما چون این حرفها آسمانی نیست، و خودش هم ادعا ندارد که حرفهایش آسمانی است، نتوانست حتّی آن اندازه که انتظار میرفت در غرب نقش ایفاء کند. و به همین جهت میبینیم بشر اروپایی حرفهای خوبی از کانت دارد ولی نتیجهی آن حرفها جامعهای شد که برای انسان غربی غیر قابل پذیرش است. این نتیجه، نتیجه ای نیست که فقط ما مدعی آن باشیم؛ خودِ غرب بیشتر از ما مدعی مطلوب
نبودنِ آن چیزی است که به آن رسیده است، منتها بشر غربی فکر میکند راه دیگری نیست و لذا به وضع موجود تن داده است.
وقتی روشن شد قوانینی باید جامعه را مدیریت کند که اوّلاً؛ همهی ابعاد بشر را جواب دهد. ثانیاً؛ از آسمان آمده باشد و دارای جنبهی قدسی باشد. باید بر روی این نکتهی اخیر تأمل کرد، زیرا اگر خود شما هم بپذیرید حرفهایی که کانت گفته حرفهای خوبی است مقید نیستید به آنها عمل کنید! چون شما را از نظر سرشت و فطرت آنچنان نساختهاند که به صرف خوببودن حرفها به آن عمل نمائید، شما را آنچنان ساختهاند که به حرف آسمانی که در عین خوب بودن، قدسی است، وفادار بمانید و در چنین حالتی است که احساس به ثمر رسیدن میکنید. تجربه کرده اید حتی اگر مردم حرفهای غیرمنطقیِ خرافی را تصور کنند از طرف خدا و پیغمبر صادر شده به آنها عمل میکنند، چون در دل عملِ خرافی یک وَهمی هست که اینها را خدا و پیغمبر گفتهاند لذا با اینکه با عقل تطبیق نمیکند ولی چون حس میکنند با عمل به آنها به بُعد اطاعت از معبود جواب دادهاند، عمل میکنند. ولی حرفهای کانت را با اینکه عقل غربی بسیاری از آن ها را منطقی میداند و مردم به آن احترام میگذارند به آنها عمل نمیکنند. بر همین اساس بر آسمانیبودنِ قوانین تأکید میکنم. البته غیرممکن است حرف و سخنی آسمانی باشد و منطقی نباشد، عرض بنده آن است که با فرض منطقیبودن یک سخن و یک دستور چنانچه قدسی نباشد، ضمانت اجرا و بقا ندارد.
این مقدّمات را به این جهت عرض کردم که روشن شود فرمایش علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» کاملاً درست است که میفرمایند ما برای جوابگویی به حوائجمان نیاز داریم اجتماعی زندگی کنیم. از طرفی غریزهی سودجویی از همدیگر را نمیشود تماماً از بشر گرفت، ولی میشود قوانینی آورد که آن قوانین به جهت خصوصیات خاصش، از جمله جوابدادن به ابعاد روحانی انسان، این مشکل را حلکند، تا بشر از آن طریق از برکات زندگی اجتماعی محروم نشود. اینکه میفرمایند: چنین قوانینی در حدّ خالق بشر است، از دو جهت مورد توجّه است؛ یکی از جهت همهجانبه بودن آن و اینکه موسمی و موقت نیست و دیگر به جهت آن که خالق انسانها آن را آورده و در نتیجه در عین اینکه بشر مطمئن است این قوانین تمام ابعاد انسان را جواب میدهد و تغذیه میکند، متوجه قدسیبودن آنها میباشد و با عمل به آنها با
خالق خود در ارتباط خواهد بود و دستورات خالق خود را انجام میدهد. چنین تعاملی با قوانین الهی همان چیزی است که تمدن ایدهآل را مدّ نظر ما قرار میدهد و تا حال هم در بعضی از مقاطع تاریخ شاهد زیباییهایی از تمدن بشری در این راستا بودهایم.
سؤال: آیا منظور شما از اینکه فرمودید: «کانت پیامبر اروپاست اما نتوانست مردم غرب را نجاتدهد»، این است که «حرفهای کانت درست است و برای مردم غرب نجاتدهنده است، اما چون مردم غرب به آن حرفها عملنکردند به این روز افتادند.»؟
جواب: عرض بنده آن است که اگر غرب به دستورات کانت عمل کرده بود به چنین بحرانی که امروز گرفتار آن شده است، دچار نمیشد، ولی چون پایگاه اندیشهی کانت، بشری است نه الهی، مردم آن حرفها را برای رسیدن به یک زندگیِ تضمینشده نمیتوانند بپذیرند. هر چند آن حرفها را از نظر عقلی قبول دارند. انصافاً اگر مردم اروپا با حرفهای کانت زندگیکنند زندگی و رفتارشان خیلی بهتر از این میشود که فعلاً هست امّا نمیتوانند، چون این حرفها را یک «آدم» زده است. بشر در زندگیاش به مقدسات نیازمند است. حالا این که آیا حرفهای کانت نقص دارد یا نه، مسلّم نقص دارد، ولی نقص اصلی آن حرفها برای عمل کردن، در رابطه با آسمانینبودن آنهاست. این نکته را فراموش نکنید که پایهگذاران غرب امید داشتند با افکار کانت بهشت موعودی را که پیامبران وعده داده بودند، بر روی زمین بنا کنند، چون چنین استعدادی را در افکار کانت میدیدند، ولی چرا نشد؟ جا دارد که بر روی این موضوع مفصلاً بحثشود، اما این حداقلِ بحث را جدّی بگیرید تا إنشاءالله به یک تحلیل خوبی برسید. حرفهایی که کانت در رابطه با اخلاق زده - خارج از مبانی سخنش- جدا از حرفهای پیغمبران نیست امّا متأسفانه نیامد از پایگاهی که انبیاء با بشر سخن گفتند با مردم سخن بگوید و حرفهای پیامبران را به بشر گوشزد کند، بلکه آن حرفها را تحت عنوان یک فلسفه در دستگاه عقلی خودش آورد و ارائه داد. همانطورکه میدانید، کانت گفت: یک عقل نظری و یک عقل عملی داریم، عقل نظری را رد کرد و عقل عملی را پذیرفت، او در اثبات نظر خود کارکرده است و برای خودش به عنوان یک فیلسوف، فیلسوف بزرگی است. بعد آمد گفت: همانطور که احکام بدیهیِ نظری داریم که خود آنها نظری و فکری نیستند - مثل امتناع اجتماع نقیضین- یک تعداد احکام بدیهی عملی داریم که عقل، آنها را درک میکند- مثل
خوببودن عدالت- و انسان باید بدون هیچگونه استدلال عقلی، متوجّه وجدان اخلاقی خودش شود و از آن دستور بگیرد و عمل کند(1)
و آنقدر نظر خود را جذاب بیان کرد که مردم اروپا گفتند با عمل به این حرفها به تمام آرمانهایمان میرسیم. حالا ممکن است بگویی پیغمبران هم که ما را متوجّه فطرت خود کردهاند، پس حرف کانت تا حدّی شبیه همان حرفهاست. ولی در حال حاضر اندیشمندان غربی پشیماناند که چرا به راهنماییهای پیغمبران پشت کردند و نهضت بازخوانی قرون وسطی در حال شکلگیری است، چون متوجه شدهاند با پیروی از امثال کانت، آن طلبِ قدسی که در احکام و دستورات کانت انتظار داشتند برآورده نشد. فعلاً نتیجهاش این شد که به همهچیز پشت کردهاند. الآن از اینکه به حرفهای کانت عملنمیکنند، پشیمان نیستند، کانت را هم فراموشکردهاند، امروز در دانشگاههای ما بیشتر از دانشگاههای غرب از کانت سخن گفته میشود. میخواهم از نقل این حادثهی تاریخی نتیجه بگیریم که؛ بشر برای جامعه و تمدنش قوانینی را میخواهد که علاوه بر اینکه آن قوانین، باید همهی ابعاد بشر را جواب دهد، باید جنبهی معنوی و آسمانی داشته باشد، چون چنین طلبی، ریشه در سرشت انسان دارد. شما هم همینطوری هستید، به همین جهت آدم با اینکه با عقل و استدلال میفهمد، مثلاً اجزاء تسبیحات حضرتزهرا علیها السلام چه معانی بزرگی دارد ولی سعی میکند تعداد اذکار را هم رعایت کند، چون علاوه بر جنبهی عقلی آن، میخواهد جنبهی قدسی آن نیز رعایت شود.
طلب فطریِ قدسیبودن اعمال را، نهتنها دستورات کانت بلکه هیچ فکرِ بشری جواب نمیدهد و به همین جهت شما امروز با اروپا و آمریکای اینچنینی روبهرویید. اینها حکایت از آن دارد که ما قانونی میخواهیم که هم قدسی باشد و راه اُنس انسانها با خدا را فراهم کند و هم متوجه هدایت همهی ابعاد انسان به سوی سعادت باشد. و این تأکیدی است که باید بر آن ماند. شاید بتوان گفت علت اصلی سقوط غرب، علاوه بر نقصهایی که در نگاهش به عالم و آدم دارد، همین قُدسینبودن قوانین و قدسیزدایی قوانین آن است. تا حدّی که عدهای
1) برای بررسی کامل نظرات کانت به بحثکانت در کتابهای «سیر حکمت در اروپا» از محمد علی فروغی، «فلسفهی اخلاق» از شهید مطهری، و «فلسفهی اخلاق» از آیتالله مصباح، و «نظر به معرفت در فلسفهی کانت» از یوستوس هارتتاک، ترجمهی دکتر غلامعلی حداد عادل رجوع کنید.
موضوع «نیاز به علم مقدس» را در نجات از ظلمات غرب به میان کشیدهاند. معتقدین حکمت خالده حرفشان همین است که چون غرب خواست بیارتباط با عالم قدس زندگیکند، شکست خورد، زیرا هیچ تمدنی بدون ارتباط با عالم قدس نمیتواند پایدار بماند و جوابگوی نیازهای اصیل بشر شود.
برای اینکه مقدّمات گفته شده درست نتیجه بدهد و ما را به تفریط نکشاند، لازم است این نکته عرض شود که امروزه عدّهای وقتی از غرب سرخورده میشوند زندگی خود را از آن تمدن بهکلّی جدا مینمایند و مثل مهاتماگاندی دهکدة «ترانسوال» ایجاد میکنند. تازه گاندی آن وقتی که تمدن غرب در طراوت خودش بود نتوانست آن را بپذیرد، آن وقتی که غربیان مدعی بودند به بهشتی که پیامبران وعده دادهاند رسیدهاند. اگر امثال مهندس مهدی بازرگان مجذوب غرب شدند چون اینها غرب را در دورهی طراوتش دیدهاند. ولی تعمّق نکردند که این طراوت، یک ظهور زودگذر است، آن طور که درست همان زمان امثال رنهگنون زودگذربودن غرب را میبیند و کتاب «بحران دنیای متجدد» را مینویسد. گاندی با توجهی که نسبت به ضعف های تمدن غرب داشت از آن عقبمیکشد و میخواهد به کلّی از آن فاصله بگیرد؟ چون متوجهی نیاز بشر به تمدن نیست. او راه برخورد درست با آن نیاز را پیشه نکرد. همانطور که میدانید، در حال حاضر هم در دنیا افرادی هستند که دهکدههای کوچک خانوادگی میسازند و دنبال کار خودشان میروند و با تمدن غربی قهرمیکنند. اینها حتماً شکست میخورند، چون ذات بشر تمدنگراست و لذا اگر به اجتماع بشری پشت کردیم به ابعادی از کمالات خود پشت کردهایم. باید تمدن غربی را عوض کرد، باید تمدنی را به صحنه آورد که حوائج بشر را که در راستای اجتماع برآورده میشود، جوابگو باشد.
دوباره به جملهی علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» برگردید که میفرماید؛ حالا که تمدنداشتن ذاتیِ طبع بشر است، پس ما نباید از تمدن دست برداریم، باید ببینیم چه میشود که آنچه را بشر از یک تمدن نیاز دارد بهدست نمیآورد. اگر این نکته با دقّت مورد بررسی قرار گرفت، تحلیلتان درست درمیآید؛ که چرا عدهای امروز، چه در آمریکا چه در اروپا، به دهکدههای
خانوادگی که به این تمدن پشت کرده، پناه میبرند؟ اینقدر هم عقبنشینی میکنند که از هیچ چیزِ این تمدن استفاده نمینمایند! در حدّی که گویا به تمدنی نیاز ندارند. اینها اشتباهکردند، چون فکرکردند میتوانند بیتمدن زندگیکنند. درست است که اینها در حال حاضر به تمدنی برخوردهاند که به نیازهای آنها جواب نمیدهد، ولی راه مقابله با آن این بود که بفهمند ضعف تمدن غربی در چیست نه این که خود را از هر گونه اجتماعی جدا کنند، علتش هم آن است که فکر نمیکنند امکان وجود تمدنی که بتواند بشر را نجات بدهد، هست. چند نفر در یک گوشه به حالت انزوا زندگی کنند یک کار است و به کمک رهنمودهای انبیاء تمدنی را پایهریزینمودن که جواب همهی حوائج بشر را بدهد؛ یک کار دیگر است. این که چند نفر خود را از جامعه جدا کنند و جامعهای ابتدایی تشکیل دهند، تمدنسازی نیست، اینها خودشان را هیچ و پوچ میکنند و کارشان ادامه نمییابد، همچنانکه هندِ گاندی در این راستا کار گاندی را دنبال نکرد و امروزه هندوستان با تمام تلاش میخواهد به ژاپن و آمریکا برسد.
سؤال: منشأ یک تمدن چیست؟ آیا منشأ یک تمدن، تنها فرهنگ است و یا تا آن فرهنگ به ساختن علم و ابزارهای هماهنگ با اهداف آن تمدن دست نزند، تمدن نام نمیگیرد؟
جواب: همانطور که تا حدّی بحث شد؛ هر تمدنی بر این اساس بهوجودآمده که انسانها بتوانند براساس فکر و برنامهای در کنار همدیگر، زندگی راحتتری تشکیل بدهند و در رسیدن به کمالات مطلوبی که برای خود ترسیم کردهاند احساس خلأ نکنند و مسلم برای رسیدن به اهداف مورد نظر، کار آن تمدن به ساختن ابزار مورد نیازش کشیده میشود و ابزار مورد نیازش را میسازد، بر این اساس باید گفت: ابزارسازی جزء لاینفک هر تمدنی است و هر تمدنی براساس اهدافی که برای خود تعریف کرده ابزار مناسب زندگی مردم خود را طراحی میکند. در ابتدا تأکید باید کرد که اگر در جامعه قوانین صحیح الهی در میان نباشد زندگی به نتیجه نمیرسد، ولی باید توجه داشت که قوانین الهی به نوعی از زندگی اشاره دارد که برای تحقّق آن باید روابط خاصی بین انسانها حاکم شود و بالتبع ابزارهای مخصوص آن زندگی ساخته میشود، همانطور که غرب ابزار خاص مورد نظرش را ساخت، ولی چون نوع
زندگی که دنبال میکرد غلط بود، درست وقتی که ابزارها به فعلیت رسیدند و توانست صورت ظاهری آن زندگی آرمانی را محقق کند، با چیزی روبهرو شد که آن را نمیخواست، ابزارها و تکنیک پیشرفته اهداف آن زندگی را فعلیت بخشیدند ولی چون آن زندگی جوابگوی همة ابعاد بشر نبود، در اوج تکامل ابزارها، بشر غربی با بنبست روبهرو شد.
فرهنگ؛ آداب و رسومی است که انسانها برای اهدافی که دنبال میکنند برای خود تدوین کردهاند، مثلاً همین که «چرا باید پشت چراغخطر توقف کرد یا چرا باید از طرف راست جاده حرکت کرد و چرا باید به دیگران سلام کرد؟» اینها فرهنگی است که تمدن در درون خود ساخته است و در همین راستا تکنیک مورد نظر خود را نیز میسازد. حال میخواهیم بگوییم اگر فرهنگ، ریشه در معنویت و عبودیت نداشتهباشد تا نفس امّاره را کنترل کند، ابزارهایی هم که میسازد، ابزارهایی در جهت ارضای نفس امّاره است. آن چه باید با دقت دنبال شود این نکته است که هر تمدنی ابزار مخصوص به خودش را میسازد تا به اهدافی که برای خود تعریف کرده برسد.
این که بزرگان ما در گذشته، عالَم دینی داشتهاند و زندگی مخصوص به عالَم خودشان را با همهی ابزارهای لازمهاش ساختهاند، نکتهی قابل توجّهی است، آنها عالَمشان بر اساس آن تمدنی بوده است که پذیرفته بودند و بر اساس همان تمدن و بر اساس همان عالَم نوع زندگی و وسایل آن را ساختهاند، به قدری آن عالم به فطرت انسان نزدیک است که با این همه پیشرفت تکنیکی هنوز عالَم آنها برای ما بسیار مطلوب است ولی عالَمی که فرهنگ مدرنیته آورده برایمان قابل پذیرش نیست؟! علتش آن است که عالَم آنها متذکر عالَم قدس است، چیزی که هر کس در فطرت خود طالب آن است. ما امروز گرفتار تمدنی هستیم که حجاب عالم قدس و عالم معهود ماست و لذا به عمق جانمان که توجّه کنیم از این تمدن متنفریم، هر چند جوابگوی نفس امّارهی ماست و از این جهت از آن خوشمان میآید.
سؤال: آیا ما در تمدنی که میخواهیم بسازیم، احتیاج به ابزار داریم یا اینکه اگر جامعه کامل شده باشد، دیگر احتیاجی به ابزار ندارد؟
جواب: ما تا در دنیا زندگی میکنیم حتماً به ابزار نیاز داریم. ما از طریق اسلام میخواهیم تمدن بسازیم، صوفیگری که نمیخواهیم راه بیندازیم. «تمدن اسلامی» یعنی نوعی از زندگی که انسانها بتوانند به تمام ابعاد مادی و معنوی خود به کامل ترین شکل جواب دهند، آری؛ در این زندگی، بعضیها ممکن است به افقهایی برسند که نسبت به بقیهی افراد به حداقل ابزار نیاز داشته باشند، امّا عموم مردم را نمیتوان در این حیطه قرار داد. اسلام بستری کلی میسازد تا هر کس مطابق استعدادهایش بتواند نوع زندگی الهی و انسانی خود را انتخاب کند. در این تمدن مشروبفروشی نیست، ابزارهای پوچ و محرّک نفس امّاره نیست، ولی شرایط برای زندگی در روی زمین فراهم است، حالا شما چقدر از ابزارهای زندگی دنیایی میخواهید استفاده کنید بهعهدهی خودتان است. پس تمدنی که نتواند در راستای اهداف خود ابزار مناسب بسازد تمدن به حساب نمیآید. هر چند در دل همین تمدنی که ابزارهای انسانی را برای رفع حوائج منطقی بشر میسازید افرادی هم خواهید داشت که طیّالأرض کنند و کمترین استفاده را از ابزارها بنمایند. ولی وظیفهی نظام اسلامی است که برای همة مردم تمدن خود را با لوازم مربوطهاش شکل دهد هرچند وقتی بستر رشد یقین فراهم شد انسانها کمتر گرفتار ابزار هستند که بعداً به آن میپردازیم.
مسلمانان در گذشته شهر و کوچهای میساختند که عالَم دینیشان را حفظ کنند، آرامشی را که نیاز داشتند حتّی در ساختن کوچههای خود حفظ میکردند و شما امروز با عبور از کوچههای قدیمی آن آرامش را لمس میکنید. مهم این بود که میدانستند چه میخواهند و بر آن اساس زندگی خود را شکل میدادند. البته این یک مثال بود، من واقعاً نمیدانم فردا ما چه نوع کوچه و گذرگاههایی میسازیم، ولی میدانم که رویهم رفته به گذشته بر نمیگردیم و بر آنچه هم که الآن هست، نمیمانیم.
سؤال: همانطور که اشاره کردید؛ در مباحث عرفانی بحث میشود که انسان در سیر تکاملی خود میتواند به جایی برسد که از ابزارها استفاده نکند و با یقین خود مایحتاج خود را پدید آورد و یا مثل حضرت عیسی علیه السلام بدون نیاز به کشتی و قایق بر روی آب حرکت کند، آیا انسانهایی هستند که دیگر نیازی به ابزار و در نتیجه تمدن نداشته باشند؟
جواب: همانطور که عرض شد در دل تمدن اسلامی افرادی میتوانند به کمالات خاصی برسند که دیگر فوق ابزارها اراده کنند ولی؛ نه عموم مردم میتوانند به این مقامات برسند و نه خود اینها همیشه و در همة امورِ خود اینچنین زندگی میکنند. اینجا باز هم حرف ارسطو سر جای خودش هست که گفت: هر که فرد است، یا خداست یا دَدْ است. این چنین آدمی که شما میگویید: دیگر خیلی خدایی شدهاست. اما باز هم نمیتوان گفت: «ابزار نمیخواهد»، بهتر است بگوییم: حداقل ابزار را میخواهد؛ آخرش شما بدن دارید، غذا میخواهید، لوازم تهیهی غذا نیاز دارید، حتّی حضرت مریم علیها السلام هم که در مرحلهای از زندگی، از میوههای بهشتی استفاده می کردند، همهی زندگیشان اینطور نبود، بالاخره باید خودشان بروند برای خودشان غذا تهیه کنند.
سؤال: باز این موضوع مطرح است که کدامیک از فرهنگها میتوانند منشأ تمدن واقع شوند؟
جواب: عمدهی بحث ما در جواب این سؤال نهفته است، تا حالا بحث این بود که هر بشری در کنار بشر دیگر به هر حال تمدنی را شکل میدهد، پس هر بشری و با هر فرهنگی دست به تدوین تمدنی میزند، منتها اگر آن تمدن مبتنی بر قوانین آسمانی باشد، جوابگوی انگیزههای اصیل همان بشری است که تمدن را ساختهاست. ولی اگر آن تمدن جواب نیازهای اصیل بشر را ندهد، و آن بشر احساس کرد تمدنی که بدان وابسته است توانایی لازم را ندارد دیگر به حفظ آداب آن وفادار نمیماند و در نتیجه آن تمدن سقوطمیکند.
تمدنها در دو حالت جواب نیازهای بشر را نمیدهند: یک حالت مثل فرهنگ حضرتموسی علیه السلام است که در زمان حضرت عیسی علیه السلام جواب نمیدهد، و مثل تمدن حضرت عیسی علیه السلام است که در زمان حضرتمحمّد صلی الله علیه و آله جواب نمیدهد که این طبیعی است، چون هر دینی که میآید نقصهایی را که مرور زمان برای تمدنِ دینی قبلی بهوجود میآورد تکمیل میکند. پس در واقع باید گفت: دین بعدی میآید تا دین قبلی را کامل کند و به معنی واقعی، سقوطی در کار نیست. اما یک حالت، حالت تمدنی است که از بنیاد بر اساس چپاول و ارضاء
نفس امّاره بنا گذاشته شده است، چیزی نمیگذرد که نشانههای سقوط این تمدن ظاهر میشود. چون اوّلاً؛ انسانها بر اساس طبع اجتماعی خود برای کمال برتر، در کنار همدیگر قرار گرفتهاند، ثانیاً؛ در دل این اجتماع، به جهت تزاحم منافع، غریزهی سودجویی انسان به طور طبیعی تحریک میشود که نمونه ی آن فرعون است که مظهر همان غریزهی سودجویی است. پس محال است تمدنی تشکیل بشود و فرعون و فرعونیت در آن به صحنه نیاید. مگر اینکه پیامبری از طرف خدا بیاید و آن غریزه را جهت دهد. یعنی در هر تمدنی بعد از اینکه تشکیلشد، به طور طبیعی، به جهت تزاحم منافعی که در اجتماع پیش میآید، غریزهی سودجویی ظاهر میشود، در کنار چنین مسئلهای است که باید با نور وَحی، غریزهی سودجویی را کنترل کرد و جهتداد. حال اگر جامعه از رهنمودهای وَحی استفاده کرد تمدنی میسازد که موجب شکوفایی ابعاد انسانی میشود و تا زمانی که بر دستورات الهی سر میسپارد، به حیات درخشان خود ادامه میدهد، ولی اگر از تبعیت دین خدا سرباز زد، زمینهی سقوط خود را فراهم میکند، چراکه بعداً روشن خواهد شد عامل بقاء کثرت، وحدت است و وحدت حقیقی خداوند است و لذا تا از طریق اجرای حکم خدا، حضور اَحد در کثرت جاری است، آن کثرت در انسجام و بقاء است، ولی چنانچه ارتباط کثرت از وحدت منقطع شد، آن کثرت رو به اضمحلال میگذارد.
ما در طول تاریخ همواره دو نوع تمدن داشتهایم: یکی تمدنهای فرعونی که در مقابل انبیاء میایستادند و یکی هم تمدنهای انبیاء الهی. تمدنهای فرعونی همواره در مسیر خود با بیثمری روبهرو میشوند و در نتیجه سقوط میکنند. به تعبیر قرآن: «وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ»؛(1)
یعنی نشان دادیم به فرعون و هامان و لشکریانش آن چیزی را که از آن فرار میکردند. که همان نابودی و اضمحلال آنها بود. امّا تمدنهای انبیاء روز به روز کامل میشوند. دوباره به معنی حرف علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» برگردید که وقتی تمدنی غیر الهی شد، همان اجتماعی که جمعی از انسانها در کنار هم آمدهاند تا نیازهایشان را بهتر برآورده کنند، ضدّ خودشان میشود؛ نه تنها دیگر نیاز انسانها در آن اجتماع برآورده نخواهد
1) سورهی قصص، آیهی 6 .
شد بلکه مانع یک زندگی طبیعی می گردد و به همین جهت آن تمدن حتماً سقوط میکند. اما یک وقت تمدنی نیازها را برآورده میکند ولی جوابگوی نیازهای جدید نمیباشد، این تمدن با آمدن پیامبر بعدی، یا به کمک رهنمودهای امام معصوم، کاملمیشود، به همین جهت هم میگویند فعالیتهای تمدنِ هر کدام از انبیاء، برای پیامبر بعدی مقدّمه محسوب میشود.
پس جواب سؤال کلّیتان که «چه فکر و فلسفهای میتواند منشأ تمدن قرار بگیرد؟» این است که هر فکر و فلسفهای میتواند منشأ تمدن بشود اما فکر و فرهنگی که بتواند به کنترل غریزهی سودجویی بشر جواب بدهد، این فکر و فرهنگ منشأ تمدنی میشود که برای افراد جامعه مفید است و سرنوشت آن هلاکتبار نخواهد بود.
سؤال: شدت نفوذ یک تمدن به چه عواملی بستگی دارد؟
جواب: پاسخ به این سؤال بحث قبلی را کامل میکند. عرض شد؛ هر تمدنی به نحوی نیازهای بشر را جواب میدهد امّا نیازهای بشر متفاوت است و در همین راستا تمدنها نیز متفاوتاند. ممکن است یک تمدن صرفاً نیازهای وَهمی و خیالی بشر را جواب دهد، تمدن دیگری در عین جوابگویی به نیازهای خیالی انسانها جوابگوی نیازهای عقلی آنها نیز باشد. تمدن دیگری نیازهای حسی و خیالی و عقلی و قلبی بشر را جواب دهد، پس ملاحظه میفرمائید که تفاوت تمدنها در چیست، حال این که میگویید «نفوذ تمدنها به چیست؟» در جواب باید عرض کنم نفوذ در کدام بُعد از ابعاد بشر مورد سؤال است، آری؛ تمدنی که فقط نیازهای وَهمی و خیالی بشر را جواب بدهد، در ابتدای امر نفوذش بسیار زیاد است، ولی بشری را میپروراند که خیالزده است. به عبارت دیگر این تمدن جوابگوی بشری است که طلبش در حدّ هوس و خیال است. این که تمدن غرب این چنین همهگیر شده، ریشهاش در مخاطب قرار دادن بشری است که خیالزده و هوسزده است، مخاطب تمدن غربی، بشر خیالزده است و چنین بشری را میپروراند. شما در دانشگاهها هم که نگاه کنید: دو نوع آدم هست: بعضی گروهها شعارهایی برای جذب دانشجویان میدهند که جنبهی وَجه وَهم و خیال آنها را تحریک میکند و یکی از راههای نفوذ وسیع و سریع در افراد تحریک وَهم و خیال
انسانهاست برای جوابگویی به هوس آنها. و بعضی از گروهها شعارهایی که برای جذب دانشجویان میدهند جنبهی فطری و عقلی آنها را متذکر میشوند. ممکن است عدهی زیادی جذب این گروهها نشوند، ولی آنهایی که میآیند میمانند و هرکدام برای خود نقشآفرین میشوند.
فرهنگ مدرنیته اوّلاً: با وَهم شکل گرفت. ثانیاً: با وَهم و هوس انسانها روبهرو میشود و تماماً تلاش کرد انسانها را در همین وَهم و هوس بپروراند. علت احساس خطری هم که نسبت به جمهوری اسلامی دارد این است که جمهوری اسلامی فرهنگی را به میدان آورده که با رهنمودهای آن، دیگر وَهم و هوس انسانها در میدان زندگی آنها فعّال نیست، در این صورت، غرب نه تنها نفوذش را از دست میدهد بلکه چون حُبابی میترکد. از خودتان نمیپرسید: چرا فرهنگ مدرنیته با هر گونه تفکر دینی و حکمت اصیل در تضاد است، هدیهی فرهنگ غربی به ملت ایران این است که ما برای نجات مردم ایران کاری میکنیم که رادیو آزادی در طول 24 ساعت از مرکز لوسآنجلس موسیقی پخش کند! پیام بوش در روز افتتاح رادیو آزادی این بود که: جوانهای عزیز ایران! ما برای اینکه شما خیلی خوش باشید و از دست ملاها آزاد باشید، دستور دادهایم که موسیقی بیشتری را به برنامهها اضافه کنند. این تمدن برای بقای خودش باید بتواند با وَهم و خیالات انسانها حرف بزند، بنابراین باید تمام زمینههای پرورش وَهم و خیال را فراهم کند.
چون انسانها در ابتدای شخصیت خود - قبل از اینکه خود را به تربیت عقلی وارد کنند- بیشتر با خیالات خود زندگی میکنند، فرهنگی که با خیالات انسانها با آنها سخن میگوید با اندک سرمایهای میتواند آن فرهنگ را در سطح گستردهای در بین جوامع بشری رشد دهد، از طرفی در دورهی جوانی است که خیالات انسان خیلی سریع تحریک میشود، این است که این تمدن بیشتر با جوانها حرف میزند و آنها را تحریک میکند. البته جوانی که در دوره جوانی در خیال خود متوقف شد، عملاً تا آخر در همان خیال میماند و لذا وقتی پیر شد باز تحت تأثیر فرهنگ غرب است، چون این فرهنگ امکان خروج از خیالات را به کسی نمیدهد.
نکتهای که هست، این که این تمدن برای بقای خود دائماً در حال تلاش است چون خیال، پایدار نیست و لذا برای نگهداریاش باید انرژی زیادی صرف کند، و این امکان ندارد و لذا
است که میگوییم در پیشانی این تمدن مهر هلاکت و بیثمری خورده است. البته موضوعِ اخیر جای بحث بیشتر دارد، ما خواستیم جواب آن قسمت از سؤال شما را بدهیم که چرا فرهنگ غرب نفوذش سریع است.
سؤال: شما فرمودید که غرب تنها به نیازهای خیالی انسانها را جوابمیدهد، ولی این طور که معلوم است غرب به نیازهای حسی انسانها نیز خیلی خوب جواب میدهد!
جواب: در فلسفهی اسلامی ما معتقدیم که حسِّ تنها نداریم؛ چون در واقع حقیقت حس در خیال است که ارضاء میشود اگر از یک منظرهی زیبا لذت میبرید به جهت صورت خیالیهای است که در شما ایجاد میشود. اندیشمندانِ منتقد غرب سخنانشان آن است که غرب از اوّل بر مبنای «وَهم» بنا شده است که در کتاب «مدرنیته و توهّم» نکاتی در این رابطه مطرح شد و دلایل این حرف ارائه گردید، پس در واقع تمدن حسّی یعنی تمدن خیالی و وَهمی.
سؤال: میدانیم که ظاهراً این طور که تحقیقات نشان میدهد تمدن فراعنه یکی از قویترین تمدنهای دنیا بوده است و حتّی تمدن غرب امروز هم نتوانسته در داشتن تکنیک و ابزار با آن برابری کند، با این همه احساس میشود آن تمدن نتوانسته دنیا را در بر گیرد. پس معلوم میشود که گسترة یک تمدن را فقط قدرت تکنیکی آن تمدن تعییننمیکند. و سؤال ما به طور مشخص از شما این است که گسترة نفوذ یک تمدن به چه عواملی بستگی دارد؟
جواب: نکتهی خوبی را به میان کشیدید؛ تا آنجا که بنده میدانم، از جمله علّتِ جهانگیر نشدن تمدن فراعنه، استفاده از «خوف» بود. قوهی «وهمیّه» بُعدی بهنام «خوف» دارد، که رضاخان هم از همین بُعد میخواست برای ادامهی حکومت خود استفاده کند. فراعنه عقل و تکنیک را با خوف به وسطآوردند؛ حتماً شنیدهاید: فراعنه مخالفان خود را چهارمیخ میکردهاند، تعبیر قرآن این است که:«و فِرْعَوْنَ ذِی الاَوْتاد»(1)یعنی؛ و سوگند به فرعونِ صاحب میخها. فرعون حتی همسرش جناب آسیه را هم چهارمیخ کرد! یعنی حکومتی بود که
1) سورهی فجر، آیهی 10.
با خوف و رعب و ترس میخواست خودش را نگه دارد. اما غرب با هوس میخواهد خودش را نگه دارد.
مستحضر باشید که یک بُعدِ وَهم؛ هوس، و بُعد دیگرش خوف و بُعد دیگرش، طمع است. تمام اینها در تمدن غرب هست - چون غرب، تمامیتِ نفس امّاره است- امّا تا جایی که ممکن است از تحریک هوس استفاده میکنند تا راحتتر با انسانها یگانه شود و انسانهای هوسزده آن تمدن را آینهی جوابگویی به خودشان ببینند. هر چند اخیراً به جهت بیداری ملتها مجبور شدهاند از خوفشان به طور علنیتر استفاده کنند و خصوصاً در کشورهای اسلامی با خوفشان دارند به میدان میآیند. چون رویهم رفته جوانان مسلمان به اندازهای که اسلام بر قلب و روانشان حاکم شده کمتر تحت تأثیر وَهم قرار میگیرند و به همان اندازه نفوذ فرهنگ غرب در آنها متوقف میشود. اینها فکرمیکردند با تحریک هوس و فساد، عنان جوانان را بهدست میگیرند و عملاً کار خودشان را جلو میبرند ولی بحمدالله جوانان کشورهای اسلامی به نحو چشمگیری به مذهب روی آوردهاند که البته نقش انقلاب اسلامی و فرهنگ تشیع را در این امر نباید نادیده گرفت. شاید خدا میخواهد از این طریق قدرتنمایی کند. حالا به همان اندازه که تحریک هوس در بین جوانان اسلامی خنثیشد، آنها با خوف جلوآمدند، چون دیگر چارهای ندارند.
سؤال: شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» جملهای دارند که: غرب به این علت توانسته است از رنسانس به بعد این همه پیشرفت بکند که اصالت ماده در هیچ دورانی به این اندازه مطرح نبوده است، و ریشهی گسترش غرب را اصالت مادّه میداند ولی ظاهراً تکنیک فراعنه قویتر بوده است.
جواب: فکر میکنم فرمایش شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» به نحوی به عرض بنده برگردد. چون ریشهی بحث برمیگردد به تمدنی که خیالات و وَهمیات را به کمک مادّه و حسّ تحریک میکند، به جای تمدنی که عقل و قلب را رشد میدهد. آری وسعت و گسترش مدرنیته نسبت به فراعنه بیشتر است چون فراعنه برای حفظ خود از ابزارهایی استفاده میکردند که بقای آنها به استفاده از منابع ارضی و انسانی سایر مناطق نبود، لذا توانسته بودند با روشهای طبیعی تمدن خود را نگهدارند. یکی از نقصهای مدرنیته همین است که ادامهی حیاتش در گرو پذیرش آن تمدن توسط بقیهی ملتها است. ماندن مدرنیته به این است که بتواند خود را به بقیه
تحمیلکند، او منافع خود را در منافع سایر ملل جستجو میکند. تمدن فراعنه از این جهت با نقص کمتری روبهرو بوده؛ که تمدنشان را با ارتباط با قوانین طبیعی شکل داده بودند و بعضی از کارهایشان هنوز هم مجهول است. در حالی که غربیها حیاتشان به این است که خاورمیانه هم باید مدرن بشود تا بتوانند ادامهی حیات دهند. فراعنه میتوانستند حیاتشان را با یک تمدن خودکفا ادامه بدهند، اما اگر خاورمیانه و ژاپن را از مدرنیته بگیری، از ادامهی راهش باز میماند و نمیتواند حیاتش را ادامه بدهد. این از ضعفهای اساسی فرهنگ مدرنیته است. یک زمانی ژاپن تلویزیون میساخت، آمریکا ماهواره، حالا ژاپن ماهواره میسازد آمریکا برنامههای ماکروسافت میسازد. همین کاری که ژاپن با جهان سومیها میکند، آمریکا با ژاپن میکند؛ یعنی اگر شما یک روزی بگویید ما تلویزیون یا ماهواره نمیخواهیم، ژاپن و کره جنوبی ورشکسته میشوند. و اگر ژاپن بگوید ما تمدن غرب را نمیخواهیم، آمریکا ورشکسته میشود. الآن شما خودتان تلویزیون و کامپیوتر میسازید و با این کار ژاپن را از این طریق که قطعات ریز الکترونیکیاش را بفروشد تقویت میکنید. حالا آن قطعات را اگر شما نخواهید، ژاپن ورشکست میشود. عمق قضیهی فرهنگ مدرنیته طوری است که بقائش به گسترش آن است و تا تمام عالَم را به خود وابسته نکند به تمامیت خود نمیرسد، و نقطهی سقوط این تمدن هم از همین جا شروع میشود و لذا دائماً باید چیزی بسازد که بقیه به او نیازمند باشند و بدین شکل خود را حفظ کند.
سؤال: آیا ممکن است که منظور شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» از آن عبارت این باشد که غرب هر چیزی را مرده و بیجان فرضکرد و بعد تلاش نمود تسخیرش کند، اما در تمدن فراعنه همه چیز را زنده میدانستند و برای هر چیزی هم یک ربّالنوعی فرضکرده بودند؟
جواب: بله، این احتمال هست و واقعاً غرب با نگاهی که بعد از رنسانس به جهان انداخت، همهی عالم را موجود مرده فرض کرد که هیچ حکمی ندارد و انسان میتواند هر صورت و جهتی که خواست به آن بدهد،(1)
ولی اگر بحث در رابطه با علت گسترش و نفوذ غرب در جهان باشد، نباید بحث قبلی مورد غفلت قرار گیرد.
1) دکارت فقط برای انسان روح قائل بود ولی برای بقیهی موجودات حتی حیوانات قائل به این بود که اینها ماشینهای بی روح هستند.
فراعنه از اوّل مبنا را بر تقابل و ترساندن افراد گذاشتهبودند؛ یعنی خیلی خشن برخورد میکردند. در عین حال از نظر تکنیک خیلی قوی بودند. علت نقشآفرینی و تمدنسازیشان هم به این جهت بود که روی تکنیکشان خیلی وقتگذاشته بودند - البته تکنیک به همان معنای تکنیک فرعونی نه تکنیک به معنی غربی آن- غربیها به این علت قدرت و گسترش یافتند که بر روی تکنیک از یک طرف و بر روی تحریک هوس مردم از طرف دیگر وقت گذاشتهاند. علت هلاکت و بیثمری هر دوی این تمدنها این است که نه با تکنیک میتوان به ابعاد روحانی انسانها جواب داد و نه با هوس، چون مبنای هر دوی آنها خیال و وَهم است، و اموری که بر وَهم و خیال و هوس پایهگذاری شود بعد از مدتی توان ارضاء کردن را از دست میدهد و این آغاز یک سقوط است، به خصوص که این تمدنها در مقابل عواملی که بر اساس سنن الهی ظهور میکنند توان پیشبینی را ندارند. حال آن عوامل یا تقابل حضرت موسی علیه السلام است و دریای نیل با فرعون، یا تقابل امام خمینی«رحمةاللهعلیه» است و انقلاب اسلامی و فریاد اسلامخواهی جهان اسلام با فرهنگ مدرنیته.
به هر صورت لازم است این نکته را برای خودحل کنید؛ که آیا تمدن غرب با این وسعتی که پیدا کرده است، میتواند خود را حفظ کند و پایههای تمدنیاش را نگهدارد؟ دلایل ما میگوید؛ یقیناً نه، چون تمام ساختارش بر مبنای «وَهم و خیال» پایهگذاری شده است و خیال - هر چند هم شیرین باشد- جنسش گذراست، فعلاً بنده میخواهم این سؤال را جواب بدهم که میفرمایید: «گسترهی نفوذ یک تمدن به چه چیزهایی بستگیدارد و چگونه برای گسترش خود ابزار میسازد؟» عرض بنده این است تمام ابزارهایی را که این تمدن میسازد، برای این است که خیالِ انسانها را ارضاء کند. ابزارهای تمدن غربی جهت ارضای عقل و قلب نیست. درست است که قلب و خیال خیلی شبیه هماند، اما یکی به حقایق نظر دارد و یکی به وَهمیاتِ غیر واقعی. مثلاً شما گُل را که نگاه میکنید، ممکن است هم خیالتان به شعف بیاید، هم قلبتان به عالم معنا منتقل شود، فرق پارک و دشت در همین است. نظام مهندسی پارک؛ خیال را اقناع میکند و یک نوع صورت ذهنی در ما بهوجود میآورد که باطن آن صورت، ذهنِ مهندسی
است که آن را طراحی کرده است. ولی دشت علاوه بر خیال، قلب را هم میتواند اقناع کند چون باطن آن، تدبیر خدای حکیم است. بر این اساس است که عرض میشود این تمدن علیرغم این همه انرژیای که صرف میکند، چون ساختارش بر مبنای وَهم و خیال است، نمیتواند بماند. در مثالی که در مورد پارک زدیم ملاحظه میکنید که دائماً ظاهر پارکها را تغییر میدهند تا برای گردشگران خستهکننده نباشد ولی هر چقدر هم شما به دشت و صحرا بروید خسته نمیشوید، چون با ابعاد عمیقتر شما در ارتباط است. به جهت وَهمیبودن تمدن غربی از همان روز اوّل بزرگان جهان گفتند این تمدن محکوم به فناست و به جای آنکه بشر را در تاریخ جلو ببرد تمام انرژی خود را صرف ماندن خود میکند.
در این موضوع عمیقاً اندیشه کنید که مگر میشود این تمدن تا آخر، برای حفظ خودش این همه انرژی صرفبکند؟! مسلماً مجبور است به دشمنیهای علنیتری رو آورد، موضعگیریهای مستقیمشان علیه اسلام و جنگ با مسلمین که برخلاف ادعای حقوق بشری خودشان است، نشاندهندهی ناتوانی آنها در حفظ خود است، به طوری که مجبور میشوند به حاکمان کشورهای عربی بگویند: دیگر نباید در اوّل سخنرانیهایتان «بسماللهالرّحمنالرّحیم» بگویید. بخواهید و نخواهید، اینها مجبورند با این کلمات مثل «بسماللهالرّحمنالرّحیم» که متذکر عالَمی غیر از عالَم مدرنیته است درگیر شوند. یعنی برای حفظ بقای وَهمی خود با هر چیزی که به نحوی عقلانی و الهی است درگیر میشوند. به بهانهی نفی طالبان با آیات جهادِ قرآن مقابله میکنند تا به زعم خود فرهنگ مقاومت در مقابل غرب را از صحنه خارج کنند. حتماً در آینده با احکام عرفانی هم درگیر میشوند. هانتینگتون پیشبینی میکند یکی از تمدنهایی که با غرب درگیر میشود، تمدنچین است، به این دلیل که در تمدن چین حکمتِ «لائوتسه»ای نهفته است که تمدن غرب نمیتواند آن را تحملکند، چون آن حکمت، ضد خیال وَهمزده است و با خیال نمیسازد، لذا باعث نفی تمدن غرب میشود. غرب معنویت را در حدّ مرتاضبازی و فالگیری و احضار روح و جادوگری میفهمد و در کنار خودش با آنها به سر میبرد، ولی با تمدنی که مبتنی بر حضور عالم قدس در روابط اجتماعی انسانها
باشد، حتماً درگیر میشود، از آن طرف جوامع مسلمان و بودایی با روبرو شدن با فرهنگ غربی، در حال بازخوانی خود برای به صحنه آوردن تمدنی هستند که مطابق مبانی معنوی آن جوامع باشد و ما هنوز در ابتدای این راه هستیم.
سؤال: این درگیری که میفرمایید بین این دو تمدن با غرب محقّق میشود، آیا میتوان گفت ابتدا از کجا شروع میشود؟
جواب: ساموئل هانتینگتون پیشبینی درستی کرده است؛ او میگوید: در آینده حتماً تمدن خاور دور و تمدن اسلامی با تمدن غرب درگیر میشوند. او پیشبینی میکند که جنگ آیندهی بشر هیچکدام از جنگهای موجود نیست؛ جنگ بین تمدن اسلامی و تمدن خاور دور از یک طرف و جهان غرب از طرف دیگر در پیش است.(1)
اسلام و تمدن خاور دور از جهت توجه به عالم قدس از یک سنخ اند، و چون هر دوی آنها به اشراق و معنویت معتقدند او این دو را یک فکر و تمدن میداند. او براساس روح غربی که با هر گونه اشراق و معنویتی در تضاد است پیشبینی میکند که در آینده جنگ، جنگ بین تمدنها است. به آمریکاییها پیشنهاد میکند که خودتان را برای این جنگ آماده کنید. البته به نظر بنده غرب دیگر در شرایطی نیست که بتواند فکر کند و بخواهد آیندة خود را حفظ کند چون اگر همان طور که هانتینگتون پیشبینی کرده در عصری قرار گرفتهایم که نظامهای دولت - ملت به سمت استحاله شدن و تبدیل شدن به نظامهایی با ماهیتهای فرهنگی و تمدنی پیش میرود، تفکر شیعه از جهات ریشههای فرهنگی قویترین سخن را خواهد داشت که بعداً به دلایل این ادعا میپردازیم.
1) نظریهی برخورد تمدنها از ساموئل هانتینگتون برای اولین بار در تابستان 1993 در مجلهی فارن منتشر شد و چند سال بعد به طور مفصل به شکل کتاب منتشر گشت. هانتینگتون در کتاب برخورد تمدن و بازسازی نظم جهانی نسبت به رشد کیفی و کمی جهان اسلام بر این باور است که قرن آینده قرن تمدن اسلام خواهد بود آنهم با سودایی از خودآگاهی جوامع اسلامی، وی عملی مانند افزایش رویآوردن به اسلام در اروپا و آمریکا و... را نشانههایی از این روند میداند و مینویسد که قرن آینده قرن محمدr خواهد بود.
یک تمدن ممکن است صرفاً با عقل فلسفی بنا شود و بخواهد همین بُعد انسان را جواب دهد، مثل تمدن یونان باستان. ولی چون چنین عقلی همهی ابعاد انسان را تشکیل نمیدهد بعد از مدتی انسانها نمیتوانند از طریق چنین تمدنی ابعاد عمیق شخصیت خود را ارضاء کنند. به همین جهت عرض میکنم تمدن عقلانی صِرف هم که مایههای الهی نداشته باشد و جنبههای قدسی انسان را بیجواب بگذارد محکوم به هلاکت است. چون انسان تمدنی میخواهد که با دل و قلب او نیز گفتگو کند. تمدن یونان در مجموع - صرف نظر از ضعفهای آن- تمدنی عقلانی است، به همین جهت در نهایت فعلیتیافتن خود، انسانهای منظم و منضبطی میسازد، بهاصطلاح آدمهای «جنتلمن» تربیت میکند. ولی چنین انسانهایی پس از مدتی از دست خودشان خسته میشوند، چون اگر عقل آنها اوّلاً؛ نتواند متوجّهی چیزی بالاتر، به نام وَحی و عالم قدس شود. ثانیاً؛ نتواند انسانها را آنچنان بپروراند که زبان وَحی را بفهمند، این عقل به خودیخود کارساز نیست. به همین جهت گفتهاند: «عقل برای فهم دستورات خدا است» نه اینکه خودش برای به سعادت رساندن انسانها به خودیخود کافی باشد. آری؛ آن نوع تمدن یونانی که در شخصیتهایی مثل سقراط و افلاطون و ارسطو ظاهر شد، بهتر از تمدن امروزی غرب است، ولی با آن عقل بشریت به نتیجهای که به دنبال آن است نمیتواند برسد. این است که میگوییم حتی تمدنی که صرفاً محدود به عقل استدلالی باشد برای زندگی بشر کافی نیست، یعنی بشر در نهایت نمیتواند با آن کنار بیاید و به نتیجهای که در همهی ابعاد شخصیت خود به آن نیاز دارد، برسد. بعضی از فیلسوفان غرب، فلسفه و تمدن امروز غرب را صورت نهایی همان فلسفه و تمدن یونان میدانند و معتقدند اگر آن فلسفه تمام امکانات بروز خود را پیدا کند، همین میشود که امروز غرب در آن قرار گرفته است. به نظر آن ها نباید تمدنِ محدود به عقل استدلالی یونان را از تمدن وَهمی امروز جدا دانست، که البته اگر با دقت روی موضوع بحث کنیم حرف بیربطی نزدهاند، چون عقلِ جدای از وَحی در واقع همان وَهم است ولی چون صورت استدلال به خود گرفته انسان در ابتدا متوجه وَهمی بودن آن نیست در حالی که اگر موضوع تفکر «وجود مطلق» نبود، هر چیز دیگر که باشد، رجوع به حقیقت نخواهد
بود، برعکس فلسفهی اسلامی که در فضای وَحی و با رجوع به «حق» استدلال میکند و لذا نور اسلام آن استدلال را به سلامت جلو میبرد.
نوع سوم، تمدنی است که حس و خیال و عقل و قلب را جواب میدهد، این تمدن چون به تمام ابعاد بشر جواب میدهد انسانها را به ثمر می رساند و محکوم هلاکت نیست. اگر ما ثابت کنیم که فقط مکتب پیغمبران توان جوابگویی به همهی ابعاد انسانها را دارد، ثابتکردهایم که فقط تمدن دینی توان نجات انسانها از هلاکت را در خود دارد. مکتب پیغمبران از طرف خالق انسانها آمده است، لذا با توجه به همهی ابعاد انسانها جوابگوی همهی نیازهای آنها است، از لذّتهای دنیایی گرفته تا لذّتهای خیالی و عقلی و قلبی. منظور از «لذّت» هم ارتباط با حقیقت است، مثلاً لذّت عقل این است که با مفهوم حقایق روبهرو بشود، لذّت قلب این است که با وجود حقایق معاشقه کند، لذّت خیال این است که رؤیا و آرزوهای مطابق با حق بسازد، لذّت حسّ این است که زیباییها را ببیند. تمام اینها در دین هست؛ منتها طوری مدیریت شده که شخص را به نتیجه برساند. در دین به کسی توصیه نمیشود به زیباییها نظر نکند، بلکه اوّلاً؛ هدف از دیدن زیباییها را برای انسان روشن مینماید. ثانیاً؛ مسیرهای انحرافی این گرایش را روشن میکند. یا بدون آن که آرزوهای انسان را سرکوب کند و او را را از سیر در عالم خیال باز دارد به او کمک میکند تا با آرمانهای حقیقی سر و کار داشته باشد و نه با آرمانهای وَهمی که عمر او را به دنبال ناکجاآباد از بین ببرد. شاید بتوان گفت آرمانیترین آدمها دیندارها هستند که به اهدافی بسیار بلند و زیبا حتی به آرمانهای بعد از این دنیا نظر دارند.
دین واقعاً جواب آرزوهای ما را میدهد، ولی آرزوهای بلندِ منطقی، هیچ آرزویی بلندتر از این نیست که آدم خوشحال بشود که میخواهد عدالت را در جامعهی جهانی برقرار کنند! این آرزوی بسیار زیبایی است. سیاستمداران دنیا که شعار «عدالت» سر میدهند، در واقع میگویند ما باید حاکم بشویم، عملاً هم ثابت شده، آنها عدالت را نمیخواهند، برای همین هم هیچوقت از عدالت لذّت نمیبرند، چون به واقع عدالت آرزویشان نیست، ولی تمدن
اسلامی طوری است که عدالت، لازمهی لاینفک آن است، و تحقق آن تمدن و آن عدالت یک آرزوی زیبا و روحافزا است که انسان را تا بیکرانهی عالم قدس و معنویت سیر میدهد.
از طرفی دین، عقلانیت را در جای خود دارد؛ شما وقتی خوب تفکر کنید یا مثلاً فلسفه بخوانید، ملاحظه می کنید همان حرفهایی که ابنسینا تحت عنوان «عقل فعّال» میزند، دین تحت عنوان «ملائکه» به طریقی ظریف و قلبپسند گفته است. یعنی دین نه تنها عقل را سرکوب نمیکند، بلکه قدرت پرواز بیشتر به آن میدهد. علاوه بر آن که باید متوجه بود عقل فلسفی ساحتی از ساحات تفکر انسانی است و لذا نه تنها دین با عقل مخالف نیست، با عقل فلسفی هم هیچگونه مخالفتی ندارد.
از آن طرف سراغ قلب میآییم؛ دین میگوید تو نباید در حدّ ارتباطِ با «مفهومِ» حقایق بمانی، اطلاع از حقایق به صورت مفهومی آن برای انسان کافی نیست، تلاش کن با خودِ حقایق - اعم از خدا و ملائکه- ارتباط پیدا کنی،(1)
دین با «وجودِ» حقایق ما را مرتبط میکند، نه با مفهوم حقایق. قلب با «وجود» حقایق ارتباط دارد و عقل با مفهوم حقایق مرتبط است و دین انسان را در هر دوی این حوزهها رشد میدهد.
از این به بعد باید روشن شود که اوّلاً؛ بخواهند و یا نخواهند، تمدنهای غیردینی که بر اساس وَهم و خیال است، در عین بیثمری، به هلاکت و بحران میافتند، نمونهاش تمدن فرعونی است. یکی از موضوعاتی که اگر رسیدید در مورد آن تحقیق کنید تمدن فراعنه است، مستشرقین کمی کارکردهاند، ولی از آن زاویهای که آیات قرآن ترسیم میکند کار نشده است. در تفسیر سورهی «قصص» باب بررسی آن تا حدّی باز شد، که در آن فرهنگ «هامان» بهعنوان یک کارشناسِ متفکری که در واقع یک آرشیتکت بسیار قوی نیز هست، کارهای عجیب و غریبی کردهاست. شاید در طول تاریخ، تمدنی به قدرت تمدن فراعنه از نظر تسلط بر طبیعت نداشته باشیم. تا آنجا که تمدنهای گذشته را بررسی کردهاند، هیچکدام بهاندازهی بزرگی و هیبت و پیچیدگی فراعنهی مصر نیست که قرآن به بعضی از آنها اشاره کرده است و از آثار باقیمانده از آنها هم عجایب قابل توجّهی مانده است، چگونگی ساختن اهرام ثلاثه
1) برای بررسی بیشتر به کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» از همین مؤلف رجوع شود.
هنوز برای بشر مجهول است. ژاپنیها چند سال پیش با تمام تجهیزاتشان آمدند که یک نمونهی کوچک از اهرام ثلاثه را بسازند، بعد از چندین سال چند تا کشتی هم غرق کردند و موفق نشدند. سنگ یکپارچهای که سقف این هرمها انداختهاند بهقول پروفسور «هشترودی» امروز با تمام جرثقیلها نمیتوانیم آن را تکان بدهیم، حالا آنها این سنگ را از دریای سرخ عبور دادهاند، مگر با کشتی میشود این سنگ را حمل کرد؟! این نمونه را از این جهت عرض میکنم تا هوشیار باشید، بقای تمدن به ابزارهای پیچیده و قدرتمند نیست؛ اگر آن تمدن نتواند جواب همهی ابعاد انسانها را بدهد، در عین ناکامی به هلاکت میرسد و حاصل آن همه تکنیک هیچ میشود.
حرف اصلیام را در مورد آیندهی جهان بدون مقدّمه عرض میکنم، تا شما اطراف قضیه هر چه سؤال دارید بفرمایید: ما میگوییم که فقط تمدن شیعه است که تمدن حقیقی است و آنوقتی که دروغینبودن سایر تمدنها روشن شد، شیعه است که میدرخشد، چون عرض شد که تمدن حقیقی، تمدنی است که به همة ابعاد بشر جواب میدهد. این ادعای ما است، بعداً صحبت خواهیم کرد که چرا سیر تاریخی و دلایل عقلی و نقلی همه و همه از آیندهای خبر میدهد که تشیع سازمان دهندهی آن است.
ابتدا اگر مقایسهای بین تفکر شیعه و سنّی بکنیم، میبینید تفکر سنّی به صرف تفکرش، تمدن نساخته است، یعنی در کشور سنّی، خلیفه با فکر شخص خودش کشور را اداره میکند، کنارش برای نظام قضایی یک قاضیالقضات دارد. بعد هم که قاضیالقضات بر مبنای اسلام یک حکمی داد، اگر خلیفه نظرش نبود، انجام نمیدهد. یا برعکس: اگر خلیفه اراده کرد کسی را بکشد، قاضیالقضات هم اگر رأی ندهد صِرفِ نظر خلیفه، قتل انجام میشود. یعنی اهل سنّت از اوّل بنا را بر همین گذاشتند که شخص خلیفه نه از آن جهت که منشأ حکم خداست، بلکه به صرف یک شخص، منشأ امور جامعه است. به ابابکر گفتند: خالدبنولید با همسر مالکبننویره زنای محصنه انجام دادهاست، طبق حکم خدا او را سنگسار کن! گفت: من
شمشیری را که در راه خدا از غلاف بیرون آمده است، غلاف نمیکنم!!(1)این به عنوان نمونه است.(2)
ولی در سرتاسر حاکمیت خلفای سهگانه و بعداً خلفای بنیامیه و بنیعباس همین رویه جریان داشت. دورهای را که مستشرقین بهعنوان «تمدن اسلامی» معرفی میکنند، این رومیها و ایرانیها هستند که آمدهاند در نظام اجتماعی آن دوره کار میکنند و آن جامعه را سر و سامان میدهند، ولی نه برای تحقق آرمانهای اسلامی. حالا چه آنها مسجد اموی را در دمشق بسازند، چه مسجدالنّبی را در مدینه، هیچ فرقی نمیکند؛ طرح این بناها عموماً طرح رومی است، هر چند به دست معماران دقیق مسلمان ساخته شده باشد، اسم اینها هم تمدن نیست. بعد هم از سالهای (125ه- ق) به بعد کتابهای یونانیها را در بیتالحکمه ترجمهکردند و تحت عنوان «دوران درخشان تمدن اسلامی»! بر روی آن تبلیغات نمودند، درست زمانی که اهلالبیت علیهم السلام خانهنشین بودند و اجازهی هیچ سخنی در مجامع عمومی نداشتند و اقلیتهای دینی و ملحدان حرفهای خود را بدون هیچ رقیبی میزدند و امثال یوحنای دمشقی اجازهی هرگونه شبههافکنی در جامعهی اسلامی را داشت، آن تمدنِ به اصطلاح اسلامی ظاهر شد. من منکر روحِ اسلامیِ بعضی از مسلمانان در آن شرایط و در بناهای آن دوران نیستم ولی تمدن اسلامی که اسلام میتواند در آن عظمت خود را نشان دهد، چیز دیگری است. آنچه هست، تمدن واقعشده بین مسلمانهاست! ما نه در زمان صفویه تمدن اسلامی داشتهایم، نه در زمان خلفای بنیامیه و بنیعباس. هنوز هم شرایط تحقّق تمدن اسلامی بهوجود نیامده است در عین اینکه هر وقت مسلمانان شرایط برایشان مساعد بوده تا آن حدّی که میتوانستهاند روح اسلامی را در زمانهی خود دمیدهاند.
اگر سؤال شود «به چه دلیل شیعه تمدنساز است؟» در جواب این سؤال باید متوجّه بود شاخصه تمدنسازی یک فکر چند چیز باید باشد. 1- زندگیساز باشد. 2- تمام سؤالهای جامعه را به عنوان انسانهای تعالیطلب، جواب بدهد که البته بعداً در این خصوص صحبت خواهد شد. خصوصاً اینکه تمدن باید به آرزوهای واقعی انسانها نظر داشته باشد. باید از جزئیترین سؤالها تا متعالیترین سؤالهای انسانها را جواب بدهد، تا بتواند بر ویرانههای
تمدنهای گذشته خود را اثبات کند و بنمایاند. 3- بتواند جنبههای قدسی احکام را حفظ کند و دین انسانها را در جنبههای حضوری و قلبی نگهدارد و صرفاً در جنبههای قالبی، آنها را متوقف نکند. تمدن روم، تمدن مصر، تمدن خلفای بنیامیه و بنیعباس، هیچکدام به معنای واقعی تمدنی نبودهاند که بنا داشته باشند نیازهایی را که بشر با اجتماعی شدن میخواهد به آن برسد، جواب بدهند، اینها راز ماندن را در خود نداشتهاند؛ به همین جهت هم شما در حال حاضر چیزی به نام تمدن اسلامی ندارید، چون از اوّل هم نداشتهاید. ولی برعکس؛ شیعه از اول یک سلسله ادعاهای بزرگ کرده و مدعی است طرحهایی برای زندگی دارد که جوابگوی نیازهای اصلی بشر است. میگوید جهان باید با یک عقل کلِّ نورانی به نام حجّت خدا بر زمین، اداره بشود و سخت تأکید دارد راز سقوط تمدنهای گذشته غفلت از این نکته بوده است، که در جای خودش بحث شده و باز باید در شرایط جدید بحث بشود.(1)شیعه میگوید: جامعهی ایدهآل جامعهای است که دائماً از طرف عالَم غیب بر آن نور و رحمت بریزد و مکتب تشیع توان تحقّق چنین شرایطی را دارد، معلوم است که هر جامعهای از چنین شرایطی استقبال میکند، ولی آن را عملی نمیداند. شیعه مدعی است جهان باید از طریق امام معصوم یعنی انسانی که واسطهی فیض بین آسمان و زمین است اداره شود، و مدعی است چنین انسانی همیشه در عالم هست. مشکل جهان، قسمت دوم بحث است که قبول ندارد همواره خداوند حجّتی در عالم پرورانده است وگرنه به مردم آمریکا هم بگویید اگر به جای رئیس جمهورتان یک انسان معصوم در رأس امور داشتید که علاوه بر اینکه در تفکر، معصوم است و شما را درست راهنمایی میکند، سبب میشود تا برکات غیب در امورات شما جاری شود، او میخواستید یا نه؟! میگفتند او را بر همه کس ترجیح میدهیم. اینها معتقدند چنین چیزی که معصوم بر جامعه حکومت کند به جهت نبود او، نشدنی است. اما شیعه میگوید ما دلیل داریم که شدنی است و شده است. از اینجاست که شما برای جهان نسبت به تمدن آیندهی بشر حرف دارید و میتوانید تمدنی را که امام معصوم بر صدر آن است، ترسیم نمایید و جهان را
1) به کتابهای «مبانی معرفتی مهدویت» و «جایگاه و معنی واسطهی فیض» از همین مؤلف رجوع شود.
متوجهی این امر کنید که چه نتایجی از نظر فکری و فرهنگی و تربیتی در چنین تمدنی به صحنه میآید.
وقتی امامی معصوم مستقیم یا غیر مستقیم با بشریت سخن بگوید و قواعد آسمان را به نحو حضوری با بشر در میان بگذارد، دیگر روحیة بشر روحیة دیگری است و در حال و هوای دیگری قرار خواهد گرفت، حال و هوایی که در صدر اسلام امید آن بود که با غدیر ظاهر شود و رشد کند. باید تلاش کنید حرفها و دلایلتان را و از همه مهمتر جنبههای حضوری و قدسی تمدن اسلامی را با دقّت بسیار و با زبان امروزین، ارائه دهید. برای جهان باید روشن کرد چرا ما معتقدیم: چهارده معصوم در عالم اسلام وجود دارد که اوّلاً؛ سیزده نفر از آنها آمدهاند و عصمت و توانایی خود را نشان دادهاند ولی حاکمان ظالم و انسانهای نادان مانع تحقق حاکمیت آنها شدند و چهاردهمین آنها هم در غیب است و او میتواند بشر را تغذیه کند. ثانیاً؛ بهترین شرایط، شرایطی است که با حاکمیت و برنامهریزی انسان معصوم اداره شود - انسان معصومی که دارای علم حضوری است و نه حصولی، و لذا جامعه را نیز بهسوی آن حالت سیر میدهد - دنیای جدید که فعلاً ما با آن روبهرو هستیم حاصل لیبرالیسم و فاشیسم است و نتیجة آن نابودی ابعاد اصلی و استعدادهای اصیل بشر است، و اگر هم در طول تاریخ سوسویی از آسایش برای بشر بوده، حاصل چند روزی است که بشر از پیامبران تبعیت کرده است، و در حال حاضر اوّلاً؛ تنها دینی که بدون هیچ تحریفی حرف پیامبران را میزند، دین اسلام است. ثانیاً؛ در اسلام تنها نگاه مطمئن، نگاهی است که از طریق ائمهی معصومین علیهم السلام ارائه میشود و شیعه نیز همهی حرفش همین است.
شیعه به این دلیل امروزه غرب را در حال سقوط میبیند که فرهنگ غرب جواب اهداف عالیهای را که بشر نیاز دارد نداده و هنوز هم سعی میکند با جایگزینیهایی از جنس همان تمدن، انسانها را به غفلت بیشتر بکشاند. ممکن است بفرمائید غربیان نیز خودشان کلیسا میروند و چیزهایی را که در متون مقدسشان دارند، میخوانند. ولی یادتان باشد متون مقدس تا توانایی تمدنسازی نداشته باشند و جامعه را به عنوان جامعه تغذیه نکنند، جوابگوی واقعی انسانها نیستند؛ باید متون مقدس توان تمدنسازی داشته باشند تا جوابگوی عالیترین اهداف بشر، در کلّیة روابط زندگی انسانها بشوند. ما میگوییم شیعه اوّلاً؛ برای ادارة جامعه تئوری
دارد. ثانیاً؛ این تئوری برای ادارهی جامعهی بشری عقلاً، قلباً و نقلاً جوابگوی عالیترین اهداف بشری است.
علّت اینکه یک تمدن سقوط میکند، این است که پس از مدتی روشن میشود تئوریهایش جوابگوی اهداف عالیهای که مدعی جوابگویی به آنها بوده است، نمیباشد و در همین راستا چون تمدن غرب، برعکس ادعاهای اولیهاش، نمیتواند اهداف عالیهی بشر را برای بشر محقّق کند، حتماً سقوط میکند. آنهایی هم که پیشبینی سقوط تمدن غرب را کردهاند، بر اساس همین معیارها پیشبینی کردهاند. به عنوان مثال، مگر بشر نمیخواهد همهی افراد جامعه نسبت به گفتار و قولشان وفادار باشند تا در عین آرامش روانیِ جامعه، امور اجتماعی مردم نیز سر و سامان داشته باشد؟! ولی واقعاً نمیشود چنین اخلاقی را در جامعه محقّق کرد، الاّ اینکه یک امر مقدسی جامعه را کنترل کند و انسانها یقین کنند اگر به تعهدشان پشت کردند در نظام هستی متضرر میشوند، هر چند در یک مرحله از زندگیِ اجتماعی برنده شوند. گاهی میبینید طرف برای اینکه به شما اطمینان بدهد به تعهدش عمل میکند به سبیل پدربزرگش قسم میخورد! یا در خانوادههای اشرافی محور قسمهایشان خاک پدربزرگشان است. خاک این پدربزرگ مگر چقدر قدرت دارد که بتواند در رویارویی با منافع مادّی، آنها را کنترل کند، و چگونه این انسان میتواند بپذیرد اگر به قولش پشت کرد خاک پدربزرگش او را از کمالات بزرگتری ناکام میکند؟!(1)
نباید گفته شود چون امروزه جامعهی بشری آشفته شده است، پس دیگر نمیتوان کاری کرد. باید از خود پرسید؛ «چرا آشفته شده است؟» وقتی فرهنگی آمد که نتوانست جایگاه مقدسات را حفظ کند، چه چیز میماند که جامعه را از آشفتگی نجات بدهد؟! در حال حاضر در مجموع در تمدن کنونی به طور جدّی آنگاه که منافع مادی افراد در خطر باشد هیچکس روی تعهداتش نمیماند. آیا ریشهاش این است که چیز مقدسی نیست که تعهدات را کنترلکند؟ یا همه به آن چیزی که تعهدات را کنترل میکند پشت کردهاند؟! اگر همه
1) قرآن میفرماید: «وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا یَنفَعُهُمْ وَلَا یَضُرُّهُمْ...» (سورهی فرقان، آیهی 55) کافران چیزهایی را عبادت میکنند و بدانها امید دارند که هیچ نفع و ضرری برایشان ندارد.
پشتکردهاند، دلیل بر این نمیشود که عامل کنترل کنندهای نیست و حاکمیت امام معصوم که واسطهی بین عالم غیب و عالَم شهود است و از صدر اسلام بر روی وجود آن تأکید شده به حاشیه برود. انسان کامل و حجت خدا، متذکر عالم قدس است و با حضور معنوی خود در جامعه، تمام این آشفتگیها را کنترل مینماید و عالم کثرت را به عالم وحدت متصل مینماید که متأسفانه در صدر اسلام و با غفلت از غدیر نگذاشتند معلوم شود چه ضرر بزرگی به بشر وارد شد. وقتی امام معصوم از صدر حاکمیت نظام اجتماعی حذف شد فاجعهی بزرگ تاریخ بشر شروع شد و حضرت زهرا علیها السلام آن را فهمیدند و متذکر شدند و عمق فاجعه را به گوش جهانیان رساندند.(1)
سؤال: قدرت تأثیرگذاری و نفوذ یک تمدن بیشتر به فرهنگ و فلسفهی آن بستگی دارد، یا به علم و ابزاری که میسازد و از آن طریق قدرت خود را مینمایاند؟
جواب: با عنایت به مباحث گذشته به خصوص کتاب «گزینش تکنولوژی از دریچهی بینش توحیدی» روشن میشود که بین تکنولوژی و فرهنگی که نیاز به چنین تکنولوژی را به همراه آورده، رابطهی تنگاتنگی هست. لذا همچنان که عرض شد اگر فرهنگ و تمدنی با خیال انسانها ارتباط داشته باشد و آرمانهای خیالی را جواب دهد، بهمجرّد اینکه عموم مردم در حدّ خیال باشند، و توسط مکتبی الهی تربیت نشده باشند، آن تمدن را میپذیرند. عموماً انسانها در ابتدای امر، قبل از اینکه خود را رشد داده باشند، در حد خیالاند. امّا اگر فکر و فرهنگ جامعه به مافوق خیال جلب شد. دیگر آن تمدنِ خیالپرور نمیتواند بر جامعه اثر بگذارد. این جواب را برای این سؤالتان فعلاً داشته باشید؛ که اگر این تمدن واقعاً در زمانی که روح توحیدی در جامعهی مسلمین حاکم بود به صحنه میآمد، هرگز پذیرفته نمیشد، تا روشن شود چرا ملت ایران در صد سالهی اخیر از غرب استقبال کردند. مثلاً اگر به جای سلسلهی قاجار یک سلسله از انسانهای حکیم در کشور ما حاکم شده بودند هرگز در آن حدّ
1) به کتاب «بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام در ریشهیابی آفات حذف حاکمیت دینی از مدیریت جهان» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
که شیفتگی به غرب در کشور ما رخ داد، غربزدگی پدید نمیآمد(1). یک ایل فاتح را چیزی جز ثروت و شهوت ارضاء نمیکند، اگر یک خانی را خواستید به طرف خودتان جذب کنید کافی است وسایل شهوت او را برایش فراهم کنید، بعد میتوانید منطقهی تحت حاکمیت او را در اختیار بگیرید. خان با خیالاتش زندگی میکند، مثل لاتها و چاقوکشها، اینها همهشان همینطوریاند. اروپاییها به همین جهت در زمان قاجار توانستند تأثیرگذار باشند، در زمان شاهاسماعیل صفوی هم اینها به ایران آمدند، امّا ایرانیها جای پایآنها را هم آب کشیدند. در آن زمان پایتخت ایران قزوین بود، از تهران تا قزوین مردم مواظب بودند چیزی با اروپاییهایِ نجس برخورد نکند و چون مردم در زمان صفویه در حیات دینی بهتری بهسر میبردند، غرب نتوانست از نظر فرهنگی تأثیرگذار باشد.
در جواب سؤال جنابعالی میخواهم عرض کنم: نمیتوان گفت یک تمدنی مثل تمدن غرب صرفاً از طریق علم و یا ابزار تأثیرگذار میشود، بلکه باید جامعهای هم که تمدنی را میپذیرد یک سنخیتی با آن داشته باشد، چون علم و ابزارهای آن تمدن مربوط به روح و عقل آن تمدن است، اگر روح آن تمدن با جامعهای که میخواهد آن را تحت تأثیر خود قرار دهد، همخوانی داشت قابل پذیرش میشود، حال آن پذیرش برای بعضی ممکن است از طریق علم پیش بیاید و بهصرف خواندنِ علوم غربی آن علوم را متذکر عالَمی بدانند که مطلوب آنهاست و لذا از نظر فکری غربزده شوند و برای بعضی ممکن است حالت پذیرش از طریق ابزارها پیش بیاید و با استفاده از ابزارهای آن تمدن وارد عالمی شوند که آن ابزارها برای آن عالَم ساخته شده و با استفاده از آنها غربزده شوند، و بعضی هم ممکن است از هر دو راهِ علم و تکنیک جذب غرب شوند. عمده آن است که آن جامعه در غربزدگی خود یک نحوه همافقی با تمدن غربی در خود احساس کند که برای تبیین موضوع و تقدم و تأخر عالم غربی و پذیرش تکنیکِ آن به بحث بیشتری نیاز داریم. به عنوان مثال؛ اگر روی فرهنگ ژاپن و مذهب شینتوی آنها مطالعه کنید،(2)ریشهی شیفتگی آنها نسبت به تکنولوژی غرب تا حدّی روشن
میشود زیرا وقتی در آن مذهب چیزی به نام اعتقاد به معاد و قیامت وجود ندارد و شخص همهی افق زندگی را دنیا میداند و قصد دارد هرچه بیشتر از دنیا استفاده کند، پس ابزارهای استفادهی بیشتر از دنیا برایش محبوب میشود و نگرانی از دستدادن زیباییهای عالَم غیب برایش نمیماند.
سؤال: آیا تمدن اسلامی فقط عامل ارائهی دیدگاههای صحیح نسبت به عالم و آدم است، یا قادر است علم تصرف در طبیعت و ابزار مناسب با دیدگاه خود را نیز بسازد؟
جواب: فعلاً باب جواب به این سؤال را باز میکنم تا إنشاءالله برکتی باشد برای روشن شدن نکات بعدی. این یک قاعده است که اگر شما به یک فکرِ حقّی رسیدید، آن فکر هرگز شما را آرام نمیگذارد، تا شرایط تحققش را فراهمکنید، به همین جهت است که میگویند: حرف حق جای خود را باز میکند؛ حال اگر تحقّقش منوط به ایجاد شرایطی باشد که لازم است مطالعاتی بر روی طبیعت انجام دهید، حتماً شرایط تحقّقِ علمی آن شرایط را فراهم میکند، و اگر تحققش منوط به ایجاد شرایط عملی باشد، شرایط عملی و ابزار مربوط به آن را فراهم مینماید. بهعنوان مثال؛ اگر من به این فکر رسیدم که باید سایهروشن اتاقم چنین و چنان باشد و آن را حق دانستم، حتماً برای عملیکردن این شرایط فکر و تلاش میکنم. شما میدانید؛ اتاقی که خیلی روشن باشد، هر چند که خنک هم باشد، چون خیلی روشن است، نمیتواند آرامش لازم را به شما بدهد. مثلاً نمیشود وسط بیابان زیر آفتاب با آرامشِ کامل نماز جعفر طیّار خواند، بلکه میگردید تا سایهی درختی پیدا کنید. شاید طرف فکرکند بهخاطر خنکی سایه است که در زیر درخت دارای آرامش بیشتری است، در صورتی که اگر هوا خنک باشد باز نور شدید به خودی خود مزاحم حضور قلب است. چون نور شدید، حس را به خودش جلب میکند و سیر آدم را به عالم غیب مختل میکند. همانطور که شرایط بسیار تاریک نیز انسان را به وَهم خودش مشغول میکند، به همین دلیل، مساجد قدیم سایهروشن است، از نظر نور طوری است که شما راحت میتوانید در آن جاها عبادت کنید. عرض بنده
این است که اگر شما فکری را حق دانستید ابزار مناسب تحقّق آن را میسازید، نتیجه این که یک تمدن حتماً ابزار متناسب با نگاه خود را به زندگی میسازد.
وقتی شما به مساجد قدیمی مثل مسجد جامع اصفهان یا مسجد جامع گلپایگان و امثال آن میروید، در عین شکوه و داشتن زاویههایی جهت تنهابودن با خدای خود، احساس میکنید گویا آنجا را برای شما ساختهاند، اما نه برای کسی که برج ایفل را خانهی اَمن روح خود میداند. همانطور که میدانید هر کسی یک بُعدی دارد و آن توجّه به خلوت و تنهاییِ با خود و خداست. آن توریست غربی هم اگر میآید مسجد جامع ابرکوه را با علاقهی کامل نگاه میکند، چون فضای آن مسجد یادآور بُعدِ توجّه به خلوت و تنهاییاش با خدا است. ولی تمدن اروپایی آن قدرت را ندارد که در مقابل بُعد خلوت معنوی و بُعد تحریک هوس، آن بعد اوّلی را در زندگی مردم ایجاد کند، لذا برای از بین بردن تقابل بین این دو بُعد، زمینهی جوابگویی به هوس و وَهم را شدت میبخشد و در همان راستا برای ارضای وَهم انسانها، برجهای چندین طبقه و سوپر مارکت های عظیمِ جذّاب میسازد. آن کسی که آن مساجد را ساخته است، ابزار منطبق بر فکر خود را ساخته و علم تحقق آن فکر را بهدست آورده است. فرق خیابانهای پاریس با جادههای باریکی که به مساجد ختم میشود این است که طراح خیابانهای پاریس بر اساس میلی که میشناسد آن خیابانها را طراحی کرده تا با کالسکههای چند اسبه سریعاً به مقصدی که برای خود تعریف کرده برسد. و آن کسی هم که کوچههای باریک را طراحی کرده میخواهد با قدمزدن در حال طمأنینه آن جاده به مسجد ختم شود تا با آرامش کامل به سوی مسجد قدم بردارد، چون اگر با شتاب و عجله به سوی مسجد حرکت کردید روح مسجد شما را راه نمیدهد. وقتی انسان با سرعتهای غیرعادی، یعنی سرعتی مافوق سرعت ماهیچههای خودش به مسجد رفت، دوستدارد زودتر از مسجد بیرون بیاید، چون از طریق آن سرعتِ غیرعادی که وَهمش ایجاد کرده برای خود کارهای وَهمی میسازد و میخواهد هر چه زودتر از مسجد بیرون بیاید تا به آن کارها برسد، در نتیجه، از آرامش و بقایی که لازمهی حضور در مسجد است تا در آن آرامش بتواند با خدا، که عین بقاء است، ارتباط داشته باشد محروم میشود، باید کوچهی منتهی به مسجد طوری باشد تا آدمها آرامآرام به سوی مسجد بیایند. پس هر تمدنی ابزار خودش را میسازد و نمیشود تمدنی باشد و فکر و
اندیشهای در آن جریان داشته باشد و برای تحقّق عملی آن تفکر، ابزار مناسب خود را نسازد. بنده پیشنهاد نمیکنم که برگردیم و تمدن گذشته را بسازیم، ولی ما یقیناً اگر تمدن اسلامی را بهلطف الهی پیداکردیم، ابزارهای مناسبش را که وسیله های ارتباط با اهداف آن تمدن است میسازیم، آن وقت است که میشود بقیه را هم به آن تمدن دعوتکرد. ما مردم را به صرف تئوریهایمان نمیتوانیم دعوتکنیم. ما باید به تمدن عینیمان دعوتکنیم که متذکر عالَم و اهداف ما است.
سؤال: حکومت اسلامی در چه حدّی باید ظهور کند و روابط سیاسی، اقتصادی، فرهنگی خود را تنظیم نماید تا بتوان گفت یک تمدن است؟ زیرا اگر یک تمدن به صحیح بودن تئوریهای آن است، این تئوریها قبل از انقلاب هم بود، پس چرا میگویید با ظهور انقلاب اسلامی ما به همآوردی با تمدن مدرنیته آمدهایم؟ آیا نمی توان گفت ما قبل از انقلاب هم در مقابله با مدرنیته بودهایم! و اگر یک تمدن به علم و ابزاری که پدید آورده تمدن شده با توجه به این که ما هنوز علم و ابزار آنچنانی نساختهایم و چند سالی است که تحت عنوان جنبش نرمافزاری تازه دارد حرفش زده میشود، پس ما هنوز تمدنی نیستیم که به مقابله با تمدن مدرنیته آمده باشیم؟!
جواب: حرف درستی میزنید ولی سخن ما این است که آیا تفکر شیعی و پیرو آن انقلاب اسلامی با این پشتوانهی تئوریک و آن هم تئوریهای قابل تحقّق، میتواند بعد از مدّتی به عنوان یک تمدن خودش را مطرح کند؟ به نظر ما این از مسلّمات است؛ که شیعه تمدن خود را طرح میکند و جهان را فرا میگیرد. فقط باید روی آن وقت بگذارید و کار کنید. با بررسی دقیق وضعِ موجود جهان و با توجه به تضادهایی که ذات فرهنگ مدرنیته بدان گرفتار است و نحوهی حضوری که انقلاب اسلامی در جهان پیدا کرده، محال است سیر تاریخی جهان به تمدن اسلامی ختم نشود. چیزی نیست که فکرکنید اگر دیر بشود، بشر راه دیگری دارد یا خدای بشر راه دیگری را تقدیر کرده است. اینها باید خوب تجزیه و تحلیل شود که چرا حاکمیت آیندهی جهان، حاکمیت تمدن اسلامی است. اینکه شما گاهی تعجب میکنید؛ چرا
بعضیها در مقابل فراز و نشیبهای انقلاب اسلامی هیچ خسته نمیشوند و یأسی به خود راه نمیدهند! همینطور ساده نیست، متوجّه اصولی شدهاند که مطابق آن اصول به ثمر رسیدن اهداف این انقلاب را حتمی میدانند و هر قدمی که در راستای انقلاب اسلامی بردارند، آن را قدمی پایدار میشناسند. این که بعضیها خسته میشوند، برای این است که نمیدانند، تمدن اسلامی یعنی چه، و چرا حکومت اسلامی حتماً میماند؟ و چرا حتماً به تمدن اسلامی ختم میشود؟ و چرا حتماً جهان را تحت تأثیر خود قرارمیدهد؟ علت اینها را نمیدانند و لذا خسته میشوند. موضوع ظهور تمدن اسلامی، مثل اصول طبیعی این عالم است؛ قانون ارشمیدس اگر صد سال بعد هم ثابت شده بود، بالأخره ثابت میشد. اینها چیزی نیست که با هوس ما آمده باشد و با هوس ما برود، اینها قواعد و سنن عالَم است.(1)
شما قواعد ریاضی عالم را با قواعد عقلی و فلسفی مقایسهکنید؛ قواعد عقلی و فلسفی خیلی محکمتر است. مثلاً اگر این دیوار قائمه باشد بیشترین نیرو را تحمل میکند، و اگر یک مقدار کج باشد بالاخره باز کمی نیرو تحملمیکند. یعنی یک مقدار خلاف قوانین ریاضی هم میشود زندگی کرد، ولی شما خلاف عقلتان نمیتوانید زندگی کنید. جامعه به میزانی که از قواعد عقلی منحرف شود، به نتیجهای که باید برسد، نمیرسد. اما یک دیوار اگر هم کمی کج باشد، به نتیجهای که ما برای آن در نظر گرفتهایم مثل نگهداشتن سقف دست مییابیم. پایدارماندن تمدنها قضیهشان به شکل دیگری است، چون تمدنها شکل میگیرند تا ابعاد همهجانبهی انسانها را جواب دهند و اگر از این کار باز بمانند، فلسفهی وجودیشان را از دست میدهند، به همین جهت لیبرال دموکراسی با آن همه شور و توان اوّلیه، امروزه یک تئوری شکست خورده است، چون در جوابگویی به بسیاری از ابعاد انسانها معطل مانده و تنها آنچه که در جوابگویی همهی ابعاد بشر در صحنه است، اسلامِ شیعی است.
1) در راستای همین قواعد است که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لَوْ لَمْ یَبْقَ مِنَ الدُّنْیَا إِلَّا یَوْمٌ وَاحِدٌ لَطَوَّلَ اللَّهُ ذَلِکَ الْیَوْمَ حَتَّی یَبْعَثَ اللَّهُ فِیهِ رَجُلًا مِنْ وُلْدِی یُوَاطِئُ اسْمُهُ اسْمِی یَمْلَؤُهَا عَدْلًا وَ قِسْطاً کَمَا مُلِئَتْ ظُلْماً وَ جَوْرا» اگر یک روز بیشتر از دنیا نمانده باشد خداوند آن روز را آنقدر طولانی میکند تا اینکه مردی از فرزندان مرا برانگیزاند که همنام من است، و زمین را پر از عدل و داد کند چنانچه پر از ظلم و ستم شده باشد. (بحارالانوار ج51، ص 75).
میگویید: «اگر حقیقت یک تمدن به صحیح بودن تئوریهای آن است، این تئوریها قبل از انقلاب اسلامی هم بود، پس چرا گفته میشود با انقلاب اسلامی است که ما به مقابله با تمدن مدرنیته آمدهایم؟» عرض بنده این است: از آن جایی که این تئوریها مدّ نظر ملت ایران بود، انقلاب اسلامی واقع شد و محال بود این تئوریها به چنین انقلابی ختم نشود. ما خواستیم به تئوریهای پذیرفته شدهی خودمان عمل کنیم، نتیجهاش بهوجود آمدن انقلاب شد. در واقع ملت مسلمان ایران با انقلاب اسلامی به تئوریهای خود تحقّق عینی داد که متهم نشود این حرفها عملی نیست و دورهی حاکمیت معصوم گذشته است. پس با این انقلاب، جنگِ بین اسلام و مدرنیته که در حد تئوری بود، در صحنهی عمل هم آغاز شد. استراتژیستهای غربی تازه بیدار شدهاند که اسلام شیعی به خودی خود یک تئوری کامل جهت ادارهی جهان است با این امتیاز که توان جوابگویی به نیازهایی را دارد که لیبرال دموکراسی جواب نداده است. متوجّه شدهاند اسلام یک برنامه است با ادعای ادارهی جهان و توان چنین کاری را دارد، حتماً هم جهان را تحت تأثیر خود قرار میدهد، به همین جهت هم سعی میکنند با امثال ضرغاویها و ملا عمرها و گروه طالبان، چهرهی اسلام را زشت نشان دهند چون در مقابل اسلام شیعی سخت خود را باختهاند. به هرحال جنگ بین اسلام و تمدن موجود غرب، گریزناپذیر است، چون این جنگ بین تمدن و توحّش است وبحمد الله روزبهروز توحش تمدن غربی که حاصل نفس امّاره است بیشتر ظاهر میشود؛ آیا شیخ احمدیاسینها(1)
را کشتن چیزی جز توحّش است؟ حالا هر چه میخواهند اسم آن را بگذارند حقیقت عمل که عوض نمیشود، این عمل چهرهی حقیقی جامعهی امروز بشر غربی است.
این که گفته میشود انقلاب اسلامی به مقابله با تمدن مدرنیته آمده به این دلیل است که مدرنیته هرچه به تمامیت خود نزدیکتر شد و چهرهی خود را روشنتر نمایاند، بیشتر مشخص شده که هیچ پایگاهی در تعالی انسانیت ندارد و از این طرف شیعه دائماً حقانیت و کاربردی
1) شیخ احمد یاسین؛ رهبر معنوی جنبش حماس بود که صبحگاهان در حین برگشت از مسجد در حالی که با ویلچر حرکت میکرد هلیکوپترهای اسرائیل با راکت او را هدف قرار دادند.
بودن تئوری هایش را روز به روز بهتر نشان داده و بهخوبی همهی مزاحمتهای جهان استکباری را به بهترین نحو از سر خود گذرانده است. در حالی که فرهنگ مدرنیته در این تقابل، هرچه بیشتر تلاش کرده، بیشتر به عدم توانایی خود نزدیک شده است. اگر در حال حاضر از بنده بپرسید تمدنِ اسلامی، به صورت بالفعل موجود است یا نه؟ جواب میدهم: نه. اگر بگویید: به طور دقیق تمدن اسلامی چیست؟ میگویم: در عین اینکه کلّیاتش معلوم است ولی مصداقهای ریز آن را نمیدانم، چون در زمان خودش، خودش را نشان میدهد. مثال سایه روشن را که عرض کردم در نظر بیاورید، اگر من به این باور رسیدم که اتاقی نیاز دارم که حالت سایه روشن داشته باشد؛ شروع میکنم به ساختن آن، حال در این کار از طریق آزمایش و خطا بهقدری جلو میروم تا آنچه را در نظر دارم بسازم. ممکن است چند بار بسازم اما ببینم این آن نیست که میخواهم، خراب میکنم و دوباره میسازم، باز اگر ببینم این آن نیست که میخواهم دوباره خراب میکنم و میسازم. امّا بالأخره وقتی آنطور که من میخواستم ساخته شد، در آن صورت با آن انس میگیرم، بعد از این حالت است که شما به مطلوب من آگاهی مییابید، در این صورت شما را هم به آن دعوت میکنم. با توجه به این نکته اگر إنشاءالله تمدن اسلامی با مجموعهی روابط و ابزارهایش ساخته شد، تمدن غرب با یک اشاره فرو میریزد. تمدن غربی در حال حاضر انسانها را به هوس دعوت میکند، حال فرض کنید اگر بشر بخواهد از هوسبازی دست بردارد، جایی ندارد که برود؛ ما هنوز نتوانستهایم چنین بشری را به وطنی دعوت کنیم که بتواند راه به سوی کمالات معنوی را لمس کند، ما هنوز فرهنگی که اشاره به وطن معنوی انسان داشته باشد نداریم تا او را به آن دعوت کنیم، امّا وقتی که وطن اسلامی را با توجّه به آرمانها و عالَم مخصوص به خودش ساختیم، آن وقت است که میتوانیم بهسادگی جهانیان را به تمدن اسلامی دعوت نماییم. فضای حرم ائمه علیهم السلام و یا فضای جبهه بوی وطن اسلامی میدهد، ولی مصداقهای عینی تمدن اسلامی که در آن تمام مصداقهای زندگی، متذکر عالَم قدس باشد، چیز دیگری است. وقتی شما به دیدار مناطق جنگی میروید، احساس میکنید دارای فضای خاصی است که با آن احساس آشنایی دارید، احساس میکنید وطن شما اینجاست، مثل مسجدالحرام که نماز را تمام میخوانید، زیرا در بطن این فضا یک تمدن خوابیدهاست و شما در آنجا یک نحوه سُکنیگزیدن و وطنگرفتن را مییابید. در
تمدن اسلامی عمده فضای قدسی است که مورد توجّه است، اما در آن فضا ابزارها چگونه است و کدام ابزار ما را متذکر آن فضا میکند فعلاً چیزی نمیدانیم، چون زمانه ما را به ابزارهای خودش راهنمایی میکند و هنوز زمان آن نرسیده است که به تئوریهایمان صورت عملی بدهیم، در زمان خودش، خود را مینمایاند، همان طور که بعد از جنگ، فضای جبههها خود را نمایاند و به همین جهت ما هنوز میتوانیم ادامه دهندهی فضای معنوی جنگ باشیم، هر چند دیگر جنگی در کار نیست ولی آن فضا به ما نزدیک است با اینکه چند سال است از زمان جنگ گذشته است. این را به عنوان مثال در جواب سؤالی عرض کردم که میگوید در تمدن اسلامی چه چیزی میآید.
«هایدگر» در مصاحبهاش با روزنامهی اشپیگل میگوید: این مصاحبهام را بعد از مرگم چاپ کنید. از او میپرسند: «درمان تمدن غرب چیست؟»، میگوید: «خدایی بیاید و کاریبکند!». شاید بگویید: به چه دلیل اینقدر این جمله بزرگ است؟ به نظر من چون نمیگوید: «خدای موجود که در ذهن و فرهنگ غرب است، کاری بکند»، اگر میگفت: «آن خدا کاری بکند»، جملهاش خبر از فکر بزرگ او نمیداد، چون میداند این برداشتی که امروزه مردم از خدا دارند برای تغییر سرنوشت این تمدن کافی نیست، آن خدایی که باید بیاید خدای دیگری است، به این معنی که اینها متوجه خدای واقعی که در زندگیشان نقشآفرین باشد، نیستند خدای ارسطویی را میشناسند - اگر نگوییم طاغوت را خدا گرفتهاند - و در شرایطی هم نیستند که بتوان آن خدا را به آنها معرفی کرد، چون هرچه ما از خدا برای اینها بگوییم به همین خدای ذهنی که دارند منتقل میشوند و لذا باید زمانه آنچنان عوض شود که امکان آزادی ذهن، از خدایی که دارند فراهم شود و با خدای واقعی و وجودی - یعنی خدای اهلالبیت و پیامبر علیهم السلام - آشنا شوند، که در شرح کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» باب آن باز شده است، لذاست که در واقع باید هایدگر در جواب آن روزنامهنگار همین را میگفت که گفت. اگر چه برای او مسلم است که خدا باید تمدن غرب را نجات دهد، نه برنامههای کارشناسان، ولی نمیداند کدام خدا، چون آن خدا خودش خود را در تمدن آینده منکشف میکند. از این جهت جملهی هایدگر جملهی عالمانهای است؛ با همین حرفش به جهان غرب میگوید من میدانم از این خدایی که شما از آن سخن میگویید، هیچ کاری در
تغییر سرنوشت این تمدن بر نمیآید؛ آن خدایی که باید بیاید و کاری بکند، همان خدایی است که «نیچه» میگوید مرده است. یک خدایی باید بیاید و کاری بکند که آقای دکتر فَردید«رحمةاللهعلیه» میگوید: «خدای پسفردا»، - خدای فردا نه - خدای پسفردا. حرف دکتر فردید هم حرف عالمانهای است، چون مردم بر اساس افق فکری امروزشان نهایتاً خدای فردا را میبینند، اما آن خدایی را که ماوراء این افق موجود است هنوز نمیبینند.(1)شاید از این حرفها تعجب کنید؛ که مگر خدا هم فردا و پسفردا دارد؟! علت این تعجب آن است که هنوز در امروز هستید، اصلاً این زبان برای کسی که ماوراء این تمدن تنفس نمیکند، زبان نامأنوسی است. عظمت تفکر وقتی ظاهر میشود که میفهمد چگونه روح زمانه چون اختاپوسی سایهی سیاهش را بر اندیشهی انسانها میاندازد تا نتوانند آزاد از آن زمانه فکر کنند. هایدگر انصافاً افقهای ارزشمندی را در جلو خوانندگان آثارش میگشاید. او کتابی نوشت بهنام «زمان»، بعد قولداد جلد دومش را هم بنویسد، اما هرگز ننوشت. چون دید در بحث زمان، وقتی از «زمان» سخن میگوید میخواهد به افقی ماوراء روح مدرنیته و تفکر ارسطویی نظر شود، ولی کتابی را که او فوق علم حصولی نوشته است دارند با علم حصولی میفهمند، حساب کرد جلد دوم کتاب را هم با همین افق میبینند، این بود که جلد دوم را ننوشت و این ننوشتن، بیشتر از نوشتن ارزشمند بود، چون پیام خود را با آن ننوشتن به همه رساند که در چه شرایطی گرفتار است.
وقتی که میگویم تمدن ما بعداً میآید، یعنی آنچه ما امروز داریم تمدنِ ما نیست. اگر من بتوانم تمدنی را که قرار است بیاید کاملاً معرفی کنم که در واقع آن ادامهی همین امروز خواهد بود و شما بتوانید با تفکر امروزین خود آن را بفهمید، دیگر آن تمدن، تمدن پسفردایی نیست، بلکه فردایی است. تمدن آینده را باید تئوری تمدن اسلام به صحنه بیاورد، این تئوری باید خودش را نشان بدهد و شما را جذب کند و شما هم بر اساس این تئوری
1) منظور از خدای پس فردا، خدای حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است که خدای حضوری است و به نور مقدس حضرت واسطهی فیض عالم را تحت تأثیر خود قرار میدهد.
فضای تحقّق تمدنتان را بسازید. شما در حال حاضر آیا فضای تاریخی همین تئوریهایتان را فهمیدهاید؟! به عنوان نمونه جایگاه تاریخی و قدرت جایگزینی تئوری ولایت فقیه را به همان صورتی که غربیها میفهمند و متوجّهاند جای آن در آیندهی تاریخ کجاست، آیا ما خودمان میفهمیم؟ ما هنوز نرسیدهایم به اینکه تنها راه نجات در قرنِ ازدحام و کشاکش تئوریهای اجتماعی، تئوری ولایت فقیه است. ما خیال میکنیم حتماً باید مذهبی بشویم تا ولایت فقیه را بفهمیم، در حالیکه اندیشمندان غربی - که نقصهای تئوریهای خود را خوب میشناسند - بهتر از ما جایگاه تاریخی آن را فهمیدهاند. مثلاً دکتر فردید که ادعای مذهبیبودن هم ندارد، میرسد به اینکه: تنها راه برای نجات از معضل جهان معاصر، ولایت فقیه است، شما بررسی کنید ببینید آیا ایشان از طریق نوشتههای مذهبی و روایی و استدلالی به این نتیجه رسیده است که تئوری آینده برای حاکمیت در جامعه، تئوری ولایت فقیه است؟ ابداً، او اصلاً نمیخواهد وارد این وادی بشود. امّا بر اساس توجّه به روح پسفردایی تاریخ، متوجّه است ذات عالَم، ذاتی است که باید معصوم در آن حکومت کند و این روح، زمانش نزدیک است و تئوری ولایت فقیه طلایه و پیشدرآمد آن است. او به امام زمان فکرمیکند، البته به امام زمان خودش که حضرت بقیةاللهالاعظم است و در پس فردای تاریخ ظهور میفرمایند.(1)
به این جمله دقتکنید که: خدای پسفردا چه خدایی است؟ خدای عالَم بقیةالله خدای حضوری و فعاّل است و نه خدای حصولی که متکلّمین بخواهند او را اثبات کنند، و بدانید در آیندهی جهان چنین خدایی نقشآفرین است، که به تعبیری میتوان گفت؛ آن خدا، خدای خمینی«رحمةاللهعلیه» است. بعضی از غربیها رسیدهاند به اینکه با ولایت فقیه میشود آیندهی جهان را نجات داد. اگر شما بروید در دانشگاههای آلمان بگویید این تئوری چطور است؛ که «یک کارشناس کشف حکم خدا بیاید جامعه را ادارهکند»؟ میگویند خوب است، میگویید ما توان تحقق چنین برنامهای را داریم، میگویند نمیشود. چون شرایط تحقّق ولایتفقیه در آن
1) به کتاب «دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان»، سید احمد فردید، ص 57 و یا کتاب «مفردات فردیدی»، سید موسی دیباج رجوع شود
فرهنگ از بین رفته است(1)
هنوز افراد مذهبی معنی ولایت فقیه را که میخواهد تمدن آینده را بسازد، بهاندازهای که زمانه اجازه میدهد، نمیشناسند، چون روح تاریخی و حضوری قضیه - همان روح بسیجیهای جبهه و جنگ- برایمان روشن نیست. امثال هایدگر میدانند روح آینده منتظر یک فضای حضوری است که خدای خمینی«رحمةاللهعلیه» آن را به صحنه میآورد، او منتظر امثال امام خمینی«رحمةاللهعلیه» است ولی بعضیها فکر میکنند حضور حضرت روحالله«رحمةاللهعلیه» یک چیز عادی در کنار بقیهی حادثههای زمانه است! دکتر فردید میگوید من آینده را فقط به امید بسیجیان، روشن میدانم. وقتی که این جمله را میگوید، مجامع علمی او را حذف میکنند. اما او دیگر اینطوری شدهاست، چون اسلامِ حضوریِ متعلق به روح حضرت بقیةاللهالأعظم علیه السلام را در انقلاب اسلامی شناخته و به همین جهت هم در سالهای 65 یا 66 به خطبههای نماز جمعهی آقای هاشمی که برای جهان غرب یک نوع ترقی قائل است اشکال میکند.(2)
پرسیدید: «چرا میگویم با انقلاب اسلامی به مقابله با تمدن مدرنیته آمدهایم؟ در حالیکه تئوریهای تفکر شیعه قبل از انقلاب هم بوده است، پس قبل از انقلاب هم در مقابله با مدرنیته بودهایم!». آری؛ از یک جهت تفکر شیعه که به ارتباط با عالم معنویت تأکید دارد همیشه مقابل مدرنیته بوده است. اما به شرطی که مدرنیته خود را نشان بدهد. مثلاً شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» در کتابهایشان به طور مشخص با مدرنیته درگیر نشدهاند زیرا در زمان حیات ایشان مدرنیته تمام چهرهی خود را ظاهر نکرده بود. دکترفردید میگوید ای کاش آقای مطهری چهار تا از این کتابهای غربیها را بدون ترجمه میخواند تا میدید اینها چه بلاهایی هستند! مدرنیتهای که
1) روشنفکران غربزدهی کشور ما چون در فضای فرهنگ غربی زندگی میکنند و امکانات آن فرهنگ را به رسمیت میشناسند نمیتوانند امکاناتی که ولایت فقیه در اختیار ملت مسلمان میگذارد را درست درک کنند.
2) نامه تاریخی احمد فردید به آقای هاشمی رفسنجانی، نقل از سایت موسسه فرهنگی مطبوعات ایران، شبکه ایران، شماره خبر 23576.
در طراوت سالهای 1930 ظاهر شده، هنوز موضع اصلی خود را نسبت به اسلام نشان نداده است. یکی از چیزهایی که بهنحو عجیبی مدرنیته را نشان داد، انقلاب اسلامی بود. اگر آمریکا در عراق به چنین عملکردهایی دست نزده بود، آیا خودش را به این صورتی که حالا معلوم شده نشان میداد؟ تازه مقایسه کنید؛ اگر با جمهوری اسلامی به طور مستقیم درگیر شود چقدر خود را نشان میدهد! مسلّم با درگیری با جمهوری اسلامی که دیگر بهانهی سرنگونی صدام را ندارد، تمام چهرهی منفی غرب ظاهر میشود و این مسئله زمینهی هرچه بیشتر ظهور تمدن اسلامی و افول تمدن غرب خواهد بود و ظاهراً برای شناخت این دو، زمان زیادی نیاز است مگر اینکه با اتفاق غیرمنتظرهای بشر بتواند قدمهای بلندی در تاریخ خود بردارد.
آن برداشت از انقلاب اسلامی که میخواهد ایران به یک ژاپن اسلامی تبدیل شود، نه تمدن اسلامی را میسازد و نه عامل نفی تمدن غرب است و نه آن انقلاب اسلامی، انقلاب اسلامی حضرت روحالله«رحمةاللهعلیه» است. در دولتهای سازندگی و اصلاحات با این رویکرد که خواستند کشور ایران در نهادهای بین المللی ادغام شود، عملاً توجه به تمدن اسلامی را در حجاب بردند و ناخواسته در صدد بودند نور انقلاب اسلامی را خاموش کنند.
سؤال: اینکه فرمودید بالاخره تمدن اسلامی را خواهیم ساخت، چطور میسازیم؟ مثلاً شما از یک طرف میگویید بزرگترین خدمت ادارات به ملت این است که تعطیل شوند، چون اینها مزاحم زندگی مردماند، از طرف دیگر تمام نظام کشور را همین ادارات قبضه کردهاند و ما هم هیچ تلاشی برای عوضکردنش ندیدهایم، پس ما چطور از نظام ادارای میخواهیم آزاد شویم و نظام اداری دیگری را به دنیا پیشنهاد کنیم؟!
جواب: با مقدماتی که عرض شد شاید جواب این سؤال داده شده، چون از سؤال شما برمیآید که ما با فکر «فردایی» و نه «پس فردایی»، میخواهیم نظام اداریمان را تغییر دهیم و شما انتظار دارید نظام اداری ما در همین فضایی که هست تغییراتی بکند تا ما چند قدم به تمدن اسلامی نزدیک شویم، در صورتی که باید نوع نگاه به عالم و آدم عوض شود. عرض کردم بنده هم مثل شما میدانم که در فضای دیگری تمدن اسلامی را میتوانیم به دنیا عرضه کنیم که آن فضا این فضا نیست. عمده روح آمادهگری است که باید در خود ایجاد نمائیم تا آن انکشاف فرا برسد، برای همین هم جملهی هایدگر را مثال زدم که میگوید:«خدایی بیاید و
کاری بکند» یعنی یک روح دیگری باید در صحنه باشد، همین که ما میفهمیم تمدن مدرنیته یعنی چه، و به روح آن کاملاً پی میبریم، شروع آمادگی ماست. آری؛ مقدمات قضیه همانهایی است که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» متذکر شدند، ولی راهحل این نیست که آن آقای کراواتی را از پشت میز برداریم و این آقای ریشی را بگذاریم، چون فضا همان فضا است. دیدید که این آقای ریشی بدون آنکه بخواهد کاری جز همان کار آقای کراواتیِ دیروز را انجام نداد. بنده در جلسهی آخر کتاب «انقلاب اسلامی، برون رفت از عالم غربی» به عقلی اشاره کردم که با ظهور آن عقل میتوان بسیاری از معضلات دیوانسالاری و فرهنگی کشور را پشت سرگذاشت و با ظهور فتنههای بعد از انتخابات دهمین ریاست جمهوری زمینهی ظهور آن عقل با عبور از عقل غربزده فراهمتر شد.
سؤال: شهیدآوینی میگوید: علوم غربی بیش از آن که موجب انکشاف و رازگشایی از عالَم باشد، باعث حجاب میشود و تکنولوژی امروزِ غربْ حاصل تصرف شیطان است در عالم وجود. آیا با این شرایط میتوانیم در راه ساختن تمدن اسلامی از تکنولوژی غربی استفاده کنیم یا اینکه در ساختن تمدن اسلامی کلاً علوم و تکنولوژی غرب را دور زده و از کنار آن رد میشویم و در حین دورزدن، از تمدن غرب فقط برای گذران زندگی عادیمان استفاده میکنیم؟
جواب: در عین آن که جواب این سؤال در آینده با طرح مقدماتِ لازم بهتر داده خواهد شد، خدمتتان عرض کنم که ساختن تمدن اسلامی را باید مرحله به مرحله در نظر گرفت، مرحلهی اول این است که ما هیچ راهی نداریم جز اینکه فعلاً از ابزارهای موجود گزینش کنیم، بحثی که در کتاب «امام خمینی«رحمةاللهعلیه» و خودآگاهی تاریخی» عرض شده است. حال در این مرحله خطر اینجاست که در گزینش تکنولوژیِ غربی، فرهنگ غربی و عالَم آن به ما تحمیل شود که با خودآگاهی نسبت به فرهنگ مدرنیته و نسبت به اهداف تمدن دینی تا آنجا که ممکن است این خطر را میتوان تقلیل داد. پس یک مرحله این است که شما فعلاً چارهای ندارید جز اینکه تکنولوژیهای موجود را گزینش کنید منتها با احتیاط و خودآگاهی. مرحلهی بعدی این است که در دل این گزینشها، آرامآرام عالَم اسلامی را که همان اتصال به عالم قدس است پیدا کرده و در کنار آن عالَم، ابزارها و نهادهایی مطابق آن عالم و آن اهداف
پایهریزی نمایید. مرحلهی سوم این است که با در دست داشتن ابزارهای مناسب و یک تحول شدید کلاً به زندگی غربی پشت کنید و تمدن اسلامی را احیا نمایید، و این را بدانید تا آن تمدن را احیاء نکنید، دائماً زهر تمدن غربی شما را مغلوب میکند، چون این تمدن متذکر نفس امّاره و هوس است و آن تمدن متذکر نفس مطمئنه و اتصال به عالم بقاء است، که البته گفتن این حرفها ساده است و در عمل نیاز به برنامهریزی دقیقی داریم که ابتدا بر تکنولوژی موجود سوار شویم و سپس جهت آن را به سوی دلخواه تغییر دهیم و به پیشرفتی دست یابیم که به معنی پیشرفت غربی نیست.
برای تقریب به ذهن که فضا چقدر در تصمیمگیری مؤثر است در نظر بگیرید آقایی به نام رئیس اداره پشت میز نشستهاست، آن بالا هم نشستهاست - رئیس که دم در نمینشیند - بعد شما قدم به قدم به طرف او میروید و تقاضایتان را روی میزش میگذارید. حالا هر کاری بکنید، فضایی که آقای رئیس درست کرده طوری است که شما در عین ارائهی تقاضا از ایشان احساس بدهکاری میکنید، در صورتی که واقعیت عکس این است؛ او از شما حقوق میگیرد تا کار شما را انجام دهد ولی با ایجاد فضای آنچنانی شرایط را برعکس کرده است. پس ببینید فضا چقدر در روح و روان ما نقش دارد، او پشت میز نشستهاست و شما ایستادهاید، بعد هم او باید به شما اجازه بدهد که بنشینید، ناخودآگاه روح حاکم بر آن فضا چنین اقتضا میکند که باید با اجازهی آقا بنشینی، بعد شما باید برگهتان را روی میز جلوی او بگذارید، همینکه میخواهید برگه را جلویش بگذارید، خم میشوید! و با این کار شما به عنوان یک انسان معمولی، در درون خود هم خم شدید، این فضای کبر غربی است که در ادارات ما جاری است و افرادی مناسب این فضا تربیت میکند. حالا اگر امیرالمؤمنین علیه السلام بود و به ایشان پیشنهاد میکردند پشت میز بنشیند تا ارباب رجوع به ایشان رجوع کند، اصلاً تحمل نمیکردند. چون حضرت میخواهند هرگز کسی در مقابلشان تحقیر نشود. این است که اگر امیرالمؤمنین علیه السلام بود و بنا بود رئیس این اداره باشد، حتماً چنین شرایطی را به ارباب رجوع تحمیل نمیفرمود، همچنانکه در زمان خودشان بنا به مقتضای زمانه به عنوان رئیس مملکت اسلامی، در بازار قدم میزند، چون او میخواهد روحی را حاکم کند که فضا، فضای خدمتگذاری باشد، نه طلبکاری. حالا اگر ما متوجّه شدیم این فضا، آن فضای تمدن اسلامی نیست، و روح
آمادهگری را در خودمان ایجاد کردیم، و از خود سؤال کردیم چه کار باید بکنیم که از این نظام اداریِ غربی که همراه با کبر کارگزاران و بدهکاری اربابرجوع است، آزاد شویم. توجه به چنین امری، شروع انکشاف آن چیزی است که باید بیاید و هنوز ظهور نکرده است پس اگر علی علیه السلام امروز بودند، چه کار میکردند؟! نمیدانیم امّا کاری میکردند که شبیه آنچه امروز هست نباشد. قبلاً عرض کردم آن تمدنی که خواهیم داشت، حتماً این نیست. امّا دوباره اگر بگویید: «چیست؟»، جواب میدهم نمیدانم چیست. روح تمدن اسلامی که در فضای اتصال به عالم قدس ظهور میکند با فرهنگ انتظار، خود را مینمایاند. من و شما باید سی سال در آن روح زندگی کرده باشیم، بعد آرامآرام تمدنی مطابق با آن روح، از ذهن و زبانمان جاری میشود و انسانها را دعوت به آن عالَم میکند.
زمانه و فرهنگی که امثال بنده در آن زندگی میکردیم سراسر تأیید تمدن غرب بوده و تمدنی ماوراء آن تمدن هم تصور نمیشده است، بالأخره با مطالعهی کتاب هایی که فرهنگ غرب را نقد میکرد و از آن مهمتر با روحانیت حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» آرامآرام به تمدن غربی و کارآیی آن شک کردیم و جوان امروزی در این شرایط جدید میخواهد از غرب بگذرد، حساب کنید نسل بعدی چقدر از نظر فرهنگِ عبور از غرب از ما جلوتر است، نگویید که جمعیت دارد به سوی رذائل غربی سوق پیدا میکند عنایت داشته باشید اولاً: فوّاره چون بلند شود سرنگون شود. ثانیاً: با ظهور فروریختن فرهنگ مدرنیته، به سرعت همهی جهتها تغییر میکند و اگر زمینهی رجوع به تمدن اسلامی را فراهم کرده باشیم نظرها به سوی آن تمدن کشیده میشود.
بنابراین اگر شما در حال حاضر نظام اداری موجود را اصلاح کنید باید ذهن و اندیشهی خود را به دور دستها سیر دهید و با افقی که در مقابل خود قرار میدهید کار را شروع کنید زیرا تمام مشکلات با فرهنگ غربی پدید آمده و با عطف توجه به تمدنی غیر از تمدن غربی طلوع اصلاح امور شروع میشود، ولی با این حال این سؤال پیش میآید که در حال حاضر باید با این ادارات چه کار کنیم؟ نمیشود که فعلاً آنها را تعطیل کرد و کشور را به هم ریخت. با توجه به این که شیعه مکتبی است معقول و آیندهساز، در عین آن که مواظب است افق اصلی فراموش نشود، ابتدا آفات نظام موجود اداری را به حداقل میرساند، مثلاً نسبت به
تکریم اربابرجوع حسّاس میشویم و یا سعی میکنیم کارها ساده شود تا اداریها نتوانند به اربابرجوع به جهت پیچیدگی کارها فشار بیاورند، سعی میکنیم تا آنجا که ممکن است سرنوشت مردم را به ادارات گره نزنیم. اینها کارهای عادی است که باید کرد تا از جهت دیگر و با نگاه دیگر روح جامعه ابتدا از این تمدن آزاد شود و نسبت به تمدن مدرنیته به یک خودآگاهی برسد، آنوقت آنچه باید انجام شود خودش را مینمایاند. ولی در حال حاضر سایهی سیاه نظام ادارایِ غربی طوری بر ذهنهای همه سایه انداخته که ماوراء آن را نمیتوانند ببینند تا بخواهند به مرور چیزی غیر آن را به جای آن بگذارند. باید روح جدیدی به صحنه بیاید تا همهی کارها با هم تغییر کند.ممکن است ابتدا باور نکنید که میشود با توجّه به آرمانهای تمدن اسلامی و با نظر به ضعفهای اساسی این تمدن، کاری کنیم که فضای موجود منفجر بشود. حالا چه کار بکنیم؟ نمیدانم، اما با توجّه به اهدافی که اسلام متذکر آن میشود و شیعه دقیقاً آنها را میشناسد کار بزرگی در پیش است.
پس ما مرحله به مرحله میتوانیم به جایی برسیم که در نهایت شیشهی عمر این تمدن را بشکنیم، در آن صورت است که یک شکوفائی چشمگیری براساس رویکرد ما به تمدن اسلامی ظاهر میشود، بعضی از ماها در مرحلهی اوّل هستیم و هنوز به مرحلهی دوم هم نرسیدهایم، مرحلهی سوم هم اصلاً نمیدانیم چیست که بخواهیم به آن برسیم!
سؤال: چرا با توجّه به نظام سیاسیِ حاکم در کشور که نمیتوان آن را اسلامی نامید، میگوییم حکومت ما، حکومت اسلامی است؟
جواب: ما به دنبال عالَمی هستیم که در آن عالَم در جمع مردم، بتوانیم نیازهایمان را برآورده کنیم، - و در راستای تحقق چنین هدفی - به معنای واقعی به حکومت اسلامی نیاز داریم و نظام اسلامی موجود را با همه ضعفهایی که دارد، مقدمهی تحقق آن عالَم میدانیم و معتقدیم بالقوه توان تحقّق آن عالَم را در خود دارد زیرا جهتگیری کلّیاش به آن سو است.
سؤال: بنده گاهی از خود میپرسم تئوریهای انقلاب اسلامی اگر اجرا نشود، چه فایدهای دارد که ما از آن دفاعکنیم؟ در پیش خود در جواب به این سؤال میگویم: «حکومت اسلامی یک حقیقت است، مثل کربلا که به خودی خود یک حقیقت است، انقلاب اسلامی ظهوری از همان حقیقت است. دفاع کردن از این انقلاب و جان دادن در راه آن، تلاش در جهت
برپاداشتن آن حقیقت است. پس تلاش در راه حفظ و اصلاح این نظام یعنی تلاش در جهت شدید کردنِ ظهورِ آن حقیقت و تماس با آن حقیقت و متحدشدن با آن حقیقت» آیا این جواب را شما میپذیرید؟
جواب: بله، واقعیت این است که هرکس به این انقلاب دست داد با حقایق خوبی مرتبط شد و تا مرز شهادت، یعنی فنای در راه آن حقیقت، او را سیر می دهند.
سؤال: در حال حاضر اسلامی بودنِ یک حکومت به چیست؟ به قوانین بر حق یا به رهبریِ فقیهِ آگاه به نظر معصوم یا به مسئولینی دلسوز و فعال و اسلامشناس و یا به مردمی که پشتوانهی این ارکان هستند. در بعضی از موارد مذکور، موارد نقض بسیار دیدهمیشود مثلاً مسئولین ناصالح و یا مردمی مخالف این نظام که دوستدارند خارج از کشور زندگی کنند، بسیارند. موارد مذکور در چه حدی باید باشد تا بتوانیم بگوییم نظامِ حاکم، حکومت اسلامی است؟
جواب: از یک جهت به همهی موارد مذکور در تحقق حکومت اسلامی نیاز است، ولی به شرطی که جهت گم نشود و عنایت داشته باشید که موارد نقض به خودی خود موضوع را منتفی نمیکند. مثلاً ما حالا میآییم عالَم اسلامی را به جوانان نشان میدهیم، بعد اراده می کنند که بروند و بر اساس آن عالَم، تمدن اسلامی را بسازند. اما چون رگههای فرهنگ مدرنیته یا رگههای تصلّب و ارتجاع در ذهن آنها هست، آن چیزی که میسازند همان چیزی که باید باشد نیست. ولی چون مطلوب ما حال و هوایش مشخص است، اینقدر آزمایش و خطا میکنیم، اینقدر خراب میکنیم و باز تجدید نظر میکنیم، آنقدر افراط و تفریط میکنیم، تا بالأخره به آن ایدهآلمان که عالَم مطلوب ما را جواب دهد، برسیم.
بعضی از همین جوانان مذهبی گاهی به اسم «مذهب» بسیار مرتجع و سطحی میشوند که وقتی امام خمینی«رحمةالله علیه» عمامهشان را برداشتند و با عرقچین در جمع حاضر شدند، گفتند: «اسلام رفت!» امام«رحمةالله علیه» واقعاً نمونهی عجیبی بود؛ میبینید قبا میپوشد، شعر میگوید، با نوهاش بازی میکند، جنگ میکند و نه مرتجع است و نه سطحینگر. هم روشنفکر است و هم جدای از سنّت نیست. این نمونهای است که ما باید دنبالش باشیم و باید با نظر به حضرت
روحالله«رضواناللهتعالیعلیه» در کنار همین جوانان مذهبی که بعضاً سایههای ذهنیِ ارتجاعی دارند و بعضاً غربزده هستند به آرمانهای خود نزدیک شویم.
ما دولت سازندگی را تجربه کردیم که با هدف نزدیکی به تمدن اسلامی در صدد بودند با قالب اسلامی مثل ژاپن و مالزی بشویم و به عشق ژاپن و مالزیشدن ایران، برنامهریزی کردند و نقطهنظر تاریخی آنها تمدن به ظاهر اسلامی بود که در زمان امویان و عباسیان ظاهر شد. چون مستشرقین اروپایی آن زمان را بهعنوان تمدن اسلامی دوران گذشته به رسمیت میشناسند، میخواستند به امید احیاء تمدن اسلامی همان شرایط را احیاء کنند و احیاء کردن آن نوع روابط، با ژاپن و مالزی شدن هم مانعةالجمع نبود. علت این تصور نسبت به تمدن اسلامی آن است که هنوز در سطح فرهنگ جامعه حکومت اسلامی و به تبع آن تمدن اسلامی به معنی واقعیاش تعریف نشده است، با این همه در دولت سازندگی ملاحظه کردید که مردمِ مذهبی با روبهروشدن با دستآوردهای آن دولت، از آن استقبال خوبی نکردند، چون وضعی که به وجود آمد آنچنان غربزده بود که هرگز متذکر آرمانهای آنها نمیتوانست باشد. در حالیکه فعالیتهای زیادی انجام گرفت، ولی بالأخره آن کار تجربهای بود که باز در یک آزمایش و خطای دیگر به امید رسیدن به جامعهی مورد نظر مردم به قصد نفی دولت سازندگی جذب شعارهای دولت اصلاحات شدند(1)
که پس از مدتی با نوع دیگری از غربزدگی روبهرو گشتند که درصدد بود با سکولارکردن کشور بهکلی به شعارهای اصلی انقلاب پشت کند و با توجه به این امر مقام معظم رهبری«حفظهالله» امتیاز دولت نهم را بازگشت به شعارهای انقلاب دانستند. ولی چون هنوز راه زیادی برای رسیدن به آرمانهای خود داریم باز گرفتار آزمون و خطا خواهیم بود و همچنان جلو میرویم، چون جهت بسیار روشن و ارزشمند است.
البته باز این خطر هست که چیز دیگری جای اهداف حکومت اسلامی را بگیرد زیرا نه از این طرف ظلمات غرب درست تبیین شده و نه از آن طرف معنی تمدن اسلامی روشن گشته است. بنده به مسیری که در پیش است امیدوارم، ولی از طرف دیگر بسیار هم نگرانم؛ از این
1) یکی از استراتژیستهای جریان اصلاحات به آقای خاتمی گفته بود: «تا میتوانی از هاشمی رفسنجانی فاصله بگیر که تا 50 سال آینده هرکسی از دولت سازندگی دفاع کند نخواهد توانست آراء عمومی را از آن خود کند.» (ویژهنامه سیاسی روزنامهی ایران، نوروز 1389).
جهت امیدوارم که روحیهای در صحنه است که خطرهای دولت های سازندگی و اصلاحات را تا حدّی از سر گذراندهایم ولی آیا روح حاکم بر اهل نظر و اهل سیاست طوری هست که از یک طرف عمق ظلمت مدرنیته را بشناسد و از طرف دیگر نظر آنها به تمدنی باشد که به معنی واقعی آن در انقلاب اسلامی مورد توجّه است. وقتی از بعضی از آنها شنیده میشود که با ذوق و شوق - نه بهعنوان اضطرار- میگویند ما باید دستآوردهای تمدن غرب را بر اساس نیاز و فرهنگمان گلچین کنیم، خبر از آن میدهد که موضوع رابطهی بین تکنولوژی و فرهنگِ همراه آن، برایشان روشن نیست و متوجّه نیستند ابزارهای هر تمدنی، فرهنگ مخصوص به خود را به دنبال میآورد. البته اگر به عنوان مرحله اوّلِ گذر از مدرنیته به سوی تمدن اسلامی، این حرف را بگویند، حرفی نیست. حرف آقای دکتر داوری را نمیتوان نادیده گرفت که میگوید: مدرنیته سراپا «یک چیز» است؛ هر جایش را بگیری، با همهاش روبهرو خواهی بود. ما در بین بعضی از شخصیتهای اصولگرا که خطرات اصلاحطلبان را ندارند با یک نحوه گرایش به غرب روبهروییم، و لذا همین گرایش، حجاب آنها میشود تا در تشخیص لوایح صحیح از ناصحیح آنطور که باید موفق نباشند و این نقطهضعفها همان نقطههای کوری است که شما در پیشبرد انقلاب در جلو خود دارید و از همان طریق ضربههایی خواهیم خورد.
سؤال: شما فرمودید که مدرنیته در ذات خود چیز خوبی ندارد که ما بتوانیم خوبیهایش را گلچینکنیم، اگر ممکن است، این را بیشتر توضیح دهید.
جواب: شاید این اساسیترین مسئلهای است که در ایجاد تمدن اسلامی باید مورد توجّه قرار گیرد و تا حدّی هم بحثهای قبلی آن را روشن کرده است. باید متوجّه باشیم که ما نسبت به ارتباط با غرب سه نوع تئوری داریم؛ یک تئوری این است که غرب خوب است و بیاییم آن را بپذیریم، تئوری دیگر این است که بیاییم خوبیهایش را بپذیریم و در فرهنگ خودمان بیاوریم و از آنها استفاده کنیم. تئوری سوم این است که فرهنگ غرب یک چیز منسجمی است؛ هر جایش را که بگیری، همهاش میآید، و بنابراین اگر خواستید که غرب نیاید باید از خود شروع کنید ولی براساس اضطراری که در زمان حاضر داریم از تکنولوژی غربی استفاده میکنیم تا شرایط عبور از غرب فراهم شود. ما به تئوری سوم معتقدیم، اگرچه تئوری دوم هم
برای خود حرف دارد. و شخصیتهای قابلاحترامی به آن معتقدند. عنایت داشته باشید که معتقدین به تئوری سوم با خودآگاهی تاریخی خود تئوری دوم را به عنوان گذر از غرب قبول کردهاند. ولی تفاوت در این است که معتقدین به تئوری دوم قبول ندارند بین تکنولوژی و فرهنگ غربی آنچنان رابطهی تنگاتنگی هست که نتوان تکنولوژی را از فرهنگ غربی جدا کرد و در فضای اسلامی از تکنولوژی غربی برخوردار نبود. برای تبیین چنین مشکلی بنده سعی کردم در ویرایش جدید کتاب «گزینش تکنولوژی از دریچهی بینش توحیدی» بیشترین همّت خود را بر روی عدم انفکاک بین تکنولوژی و روح حاکم بر آن بگذارم، چون معتقدم رجوعمان به تکنولوژی غربی باید در حدّ اضطرار باشد وگرنه در رسیدن به اهداف انقلاب اسلامی عقب میافتیم و خسارت زیادی میبینیم. نظرم این است که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به تئوری سوم معتقدند؛ چون اگر یادتان باشد، با نیروهای بسیجی شرکت نفت که چاههای شرکت نفت را خاموش کرده بودند تأکید داشتند؛ فقط باید از خودتان شروع کنید و روی این نکته خیلی وقت گذاشتند که: باید از خودتان شروعکنید، اگر بخواهید از آنها استفادهکنید، آنها نمیگذارند شما بهنتیجه برسید. ظاهراً افقی را امام«رحمةاللهعلیه» دائم مدّ نظر داشتند که آن گذار از مدرنیته آن هم به طور کلّی بود، یا مقام معظم رهبری«حفظهالله» مکالماتی دارند که نشان میدهد به خوبی متوجه موضوع هستند، میفرمایند:
«ما وقتی میگوئیم پیشرفت، نباید توسعهی به مفهوم رائج غربی تداعی بشود. امروز توسعه، در اصطلاحات سیاسی و جهانی و بین المللی حرف رائجی است. ممکن است پیشرفتی که ما میگوئیم، با آنچه که امروز از مفهوم توسعه در دنیا فهمیده میشود، وجوه مشترکی داشته باشد - که حتماً دارد - اما در نظام واژگانی ما، کلمهی پیشرفت معنای خاص خودش را داشته باشد که با توسعه در نظام واژگانی امروز غرب، نبایستی اشتباه بشود. آنچه ما دنبالش هستیم، لزوماً توسعهی غربی - با همان مختصات و با همان شاخصهها - نیست.»(1)
امثال آقای دکتر داوری و شهید آوینی با مباحث مبسوط و گستردهای که کردهاند دلایل اثبات تئوری سوم را تبیین کرده اند. حاصل قضیه اینکه ما در راستای عبور از فرهنگ مدرنیته و رسیدن به تمدن اسلامی راه زیادی در پیش رو داریم. این که انتظار دارید مسئولین به سرعت
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی»، 27/2/1388.
مطابق اهداف انقلاب عمل کنند به این جهت است که فکرمیکنید تمدن اسلامی را آن گوشه گذاشتهاند و میشود رفت آن را برداشت و به کار برد، این به جهت آن است که از شرایط تاریخی خود غافلیم. در راستای رسیدن به تمدن اسلامی منتظر افراط و تفریطهای بسیار باید باشید تا بالأخره افق ظهور تمدن اسلامی پیش بیاید، در آن صورت میفهمیم چه قدر تفاوت است بین افقی که سیر آن به سوی عالم بقیةالله است، با افقی که معتقد به بازگشت به تمدن گذشته در قالب اموی و عباسی است. عالم بقیةاللهی بیش از اینکه بخواهد شکوه زمینی داشته باشد، شکوه آسمانی دارد و چنین زمینی تحت تأثیر آسمان معنویت ادامهی حیات میدهد.(1)
آرامآرام متفکران ما باید متوجّه باشند اوّلاً؛ تمدن اموی و عباسی، حجاب حقیقت بودند و نه تنها اهلالبیت علیهم السلام در آن تمدن خانهنشین بودند، بلکه روح حقیقی اسلام خانهنشین بود، ثانیاً؛ معنی تمدنی که از طریق واسطهی فیض با عالم قدس ارتباط دارد باید روشن شود و جایگاه بحرانهای موجود بشری را در عدم توجّه بشر به آن تمدن بدانند. با اینکه گاهی در نظام اسلامی آنچنان سخت میگرفتیم که اگر بالای کتابی «باسمهتعالی» نبود اجازهی چاپ نمیدادیم و بعد آنچنان رها میکنیم که سکولار کامل میشویم. آن افراط در حدّ ارتجاع و این تفریط در حدّ سکولار، همان آزمون و خطاهایی است که گرفتار آن هستیم ولی روح کلّیِ حاکم بر انقلاب که بر فرزندان انقلاب حاکم است دائم خود را نسبت به هدفِ اصلی ارزیابی میکنند و با برونرفت از خطاها به سوی اهداف اصلی انقلاب جلو میروند. شما انتظار دارید در حال حاضر سریعاً به تمدن اسلامی برسیم در حالی که اکثر اصولگراها هنوز نمیدانند به واقع باید به دنبال چه چیزی باشند. به نظر ما امامخمینی«رحمةاللهعلیه» گمشدهی این نسل است، او به عنوان مجموعهای از فقه و فلسفه و تفسیر و عرفان و سیاست نمونهی کاملی برای ادامهی راه انقلاب اسلامی بود. باید روی این نکته وقت بگذاریم که چرا هنوز زمانه نتوانسته است امام«رضوانالله تعالیعلیه» را به عنوان یک حقیقت بزرگ در این قرن بشناسد، انسان فرهیختهای که
1) حتماً برای عزیزان پیش آمده است که در حرم امامان معصوم حالت معنوی خاصی به شما رجوع میکند و در آن حال از یک طرف قلب شما از نظر به گناهان متنفر است و از طرف دیگر شوق الهی در آن شدت گرفته، حال در نظر بگیرید اگر امامی معصوم، حی و حاضر بر تمام عالم حکومت کند، احوالات زمین و زمان چه احوالاتی خواهد بود و گرایشهای الهی مردم تا کجاها جلو میرود.
متذکر تمدن اسلامی بود و عالَمی را به بشریت معرفی کرد که بشر سرخورده از همهی «ایسم»ها و اسلامهای افراطی و تفریطی، گم شدهی خود را در آن عالَم یافت. با اینهمه هنوز در بین ما دعوا است که آیا فلسفه و عرفان جزء اسلام است و یا بیرون اسلام است، غافل از این که حضرت امام اسلام را با زبان تفکر فلسفی و عرفانی صدرایی ارائه دادند و به تعبیر مقام معظم رهبری: «امام«رضوانالله تعالیعلیه» چکیده و زبدهی مکتب ملاصدرا است، نه فقط در زمینهی فلسفیاش، در زمینهی عرفانی هم همینجور است».(1)
سؤال: لطفاً چنانچه ممکن است چهار مورد مذکور را بیشتر شرحدهید و بگویید چگونه آن ارکان باعث تشدید ظهور حکومت اسلامی میشوند و تأثیر کدام یک بیشتر است؟
جواب: اینها همه از لوازم حکومت اسلامی است: «قوانین بر حق» و «رهبر آگاه به نظر معصوم» و «مسئولینی دلسوز، فعال و اسلامشناس» و «مردمی که پشتوانهی این ارکان هستند» آری؛ همهی اینها لازمهی تحقّق تمدن اسلامی است، عمده روح دلسوزی و ایثارگری است که در رهبری و مسئولان باید نهادینه شود. اگر شما کسی را دیدید که به ظاهر خیلی مؤمن است ولی دلسوز مردم نیست، یقیناً ایمان در او نهادینه نشده، این یک مبنای اساسی است. خداوند در توصیف پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»؛(2)یعنی پیامبری از نوع خودتان به نزدتان آمد که از خسارتدیدن و نابود شدنتان ناراحت میشود و در نجات شما حریص است و نسبت به مؤمنین رؤوف و مهربان است، پس پیامبر صلی الله علیه و آله بیشتر از همه دلسوز مردم است، اگر در این حد دلسوز نبود، غیرممکن بود رسالت پیامبری امت به او واگذار میشد. اینطور نیست که فکر کنید حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» یک کمی دلسوز مردم بودند و کس دیگری زیر این آسمان بود که بیشتر از ایشان دلسوز مردم بود، نکته این است که اگر دلسوز مردم بودید نان آنها را تأمین
میکنید یا درختکاری و ماهیگیری به آنها آموزش میدهید یا دین خدا را برای آنها میآورید، اینها هر کدام مسیرهای متفاوت دلسوزی است. اتفاقاً اگر دلسوزی شما موقتی باشد و از گرسنگی افراد در حدّ احساسات متأثّر شده باشید، به او فقط نان میدهید؛ میگویید برو این نان را بخور تا از گرسنگی نمیری. اگر دلسوزی شما کمی عمیقتر باشد درختکاری، یا ماهیگیری به او یاد میدهید. این مثَل از چینیهاست آنها تا همینجا حرف دارند، از اینجا به بعدش ما حرف داریم که اگر واقعاً دلسوز مردم باشیم باید دین الهی را به مردم بدهیم. و چون پیامبر صلی الله علیه و آله عمیقاً و همهجانبه دلسوز مردم بودند، ظرفیت این همه دلسوزی این نبود که درختکاری به مردم آموزش دهند و لذا خداوند دین خود را در آن قلب متجلی کرد و آن حضرت به بشریت دین دادند. حالا آیا ممکن است کسی دین داشته باشد و غم فقرا را نخورد؟! این ممکن نیست.
اگر من و امثال من به طور همهجانبه دلسوز جوانان باشیم، باید فکری کنیم که بیکاری اصلاً معنا نداشته باشد. باید افق اصلی توجّه ما به تمدنی باشد که بیکاری در آن معنی پیدا نکند. شما بروید تاریخ خودمان را که مسلمانان در کنار همدیگر پدید آورده بودند نگاه کنید: پانصد سال پیش که جهان گرفتار تمدن مدرنیته نبود و تا حدّی روح توحیدی در آن جریان داشت، بیکاری معنی نداشته است، کارهای با درآمدهای متفاوت معنی داشته است؛ اما انسانِ بیکار معنی نداشت. اینقدر این مسأله در حال حاضرعجیب است که اگر به شما بگویند یک زمانی بیکاری معنی نداشته است باور نمیکنید. همچنانکه بیخانه بودن معنا نداشته است. ممکن است بفرمائید: «ما هر چه تاریخ را خواندهایم، بیکاری بوده است.»، شما تاریخ صد سال اخیر را بیشتر مدّ نظر دارید که نوع تعامل با طبیعت تغییر کرد و در بستر آن بیکاری به این نحوه آزاردهنده پدید آمد. از رنسانس به بعد این مشکلات پیش آمده است: بیکاری، بازنشستگی، بیخانه بودن، اینها همهاش حاصل این تمدن است، در کشور ما هم از مشروطه به بعد این مشکلات پیدا شده است. درست است باید به تمدنی نظر داشت که بیکاری در آن برای انسانها معنی ندارد ولی فعلاً باید نسبت به بیکاری جوانان حسّاس بود و برای کار مولّدِ مفید در درون شرایط موجود برنامهریزی کرد، امّا وقتی مسئله را به عنوان یک معضلِ ناشی از این تمدن بدانید رویکرد اصلی خود را به افقی دیگر معطوف میدارید.
اگر کسی فعلاً دارد از گرسنگی میمیرد، نمیشود درختکاری به او آموخت باید نانش داد. اما اگر دیدیم فعلاً یک تکه نان دارد که بخورد وظیفهی خود میدانیم که برای او به برنامه ای بالاتر بیندیشم.
وقتی مشخص شد دلسوزی برای مردم، عین دینداری است. حالا در نظر بگیرید در فضایی که روح دینی اوج میگیرد چقدر مسائل به خودی خود مرتفع میشود. اگر دیدید خودتان هم عافیتطلب شدهاید و میخواهید سر خودتان را بگیرید که باد کلاهتان را نبرد، بدانید حیات دینی در شما در حال فرو نشستن است و دیگر جزء اموات رفتهاید. بعضی از جوانان طلبه و دانشجو هنوز زندهاند چون غم مردم را میخورند، فقط اینها هستند که میتوانند زندگی را درست ادامه دهند و نشانههایی از حیات در آنها هست. بقیه هرکس که باشد - چه ثروتمند، چه فقیر - اگر غم مردم را نخورد، مرده است. خداوند در نور دلسوزی برای مردم به امامخمینی«رحمةاللهعلیه» توفیق چنین حرکت بزرگی را داد، چون هم غم مردم را میخورد و هم عاقلانه نه احساساتی دلسوزی میکرد.
به هر حال ملاحظه فرمودید که در نظام اسلامی و تمدن اسلامی هر چهار رکن فوق با همدیگر تعامل دارند و در آن فضا است که بشر میتواند به اهداف حقیقی خود برسد، ولی به صرف قانون و رهبر خوب، مسئله حل نمیشود، البته اگر روح اسلام به صحنه آمد، آن روح آنچنان است که به طور طبیعی این چهار رکن را به نحو پسندیدهای در کنار هم قرار میدهد.
سؤال: در حال حاضر آنچه به ظاهر به چشم میخورد، بخش عظیمی از جامعه دارند از معنویت دورمیشوند، و دستگاههای رسانه ای هم چون در فضای فرهنگ غربی تنفس میکنند، دست به دست هم دادهاند و فرهنگی را به مردم القاء میکنند که نسبت به دین بیتفاوت باشند و گرایش به زندگی معنوی مورد غفلت قرار گیرد، علتش هم آن است که -آن طور که شایسته است زندگی دینی را نمیشناسند- سینما و تلویزیون ما در بسیاری موارد پوچ و پوچکننده است و انسانهای پوچ را به خود جلب میکند و روز به روز پوچترشان مینماید، در حدّی که احساس میشود بعضی از فیلمها رواج بیدینی است. نهایتاً میتوان گفت: سینمای امروز
انعکاس پوچی بشریت است، و به تربیتی رسیدهاند که عموماً با انقلابی که بهتعبیر شما همهی حیات و نشاط بشر در گرو آن است، سر ناسازگاری دارند. حال با این وضع که متأسفانه در بستر حاکمیت انقلاب اسلامی جریان دارد، از کجا بفهمیم که این انقلاب ظهور همان حقیقت است و به آن سو در حرکت است؟
جواب: انقلاب اسلامی از جهت ساختار و اهدافی که در خود دارد، آن حقیقتی است که در دل خود آرمانهای انبیاء را پیشنهاد میکند، و از این جهت هیچ نقصی ندارد. از طرفی انقلاب در کلّیت خود توان دفع غیر را دارد، چون انقلابی است بر مبنای فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام که رویکردشان به آسمان معنویت است و نه انقلابی بر مبنای روش سقیفه که رویکردش به دنیا است و در دل آن به راحتی جریان نفاق جای میگیرد. حال که انقلاب اسلامی به جهت روح توحیدیاش قدرت دفع غیر را دارد، کم و زیاد بودنِ افرادی که از انقلاب فاصله میگیرند نقشی در حقّانیت آن ندارد که شما بهخاطر بیدینشدن عدّهای فکرکنید انقلاب از حقّانیت افتاده است. امیرالمؤمنین علیه السلام در راستای همین موضوع است که میفرمایند: «لا تَسْتَوْحِشُوا فِی طَریقِ الْهُدَی لِقِلَّةِ اَهْلِه» یعنی؛ در راه هدایت از کمی رهروان مهراسید. آری به ظهورآوردن حقیقت انقلاب به همّت مردم است، اما حقّانیتش به خودش است. همچنانکه علی علیه السلام آنچنان پاک بود که خیلیها از جمله طلحه و زبیر و عقیل برادر حضرت، بهجهت پاکیِ حضرت، «غیر» حساب شدند. ما باید شاکر وجود انقلابی باشیم که میتواند به خوبی جریانهای غیر الهی را که در درون آن لانه کرده بودند، دفع کند. از طرفی اینطور هم نیست که این انقلاب طرفداران ناب و حکیم نداشته باشد و رویشهای آن بیشتر از ریزشهایش نباشد، و یا همهی معترضین، به کلِّ نظام و انقلاب اسلامی معترض باشند؛ این نظام در عین آن که طرفدار فراوان و فهمیدهای دارد بسیاری از معترضینش، به کلِّ نظام معترض نیستند، بلکه با بیعدالتیهای درون آن مخالفاند که ما هم مخالفایم. در هر صورت اوّلاً؛ یک قاعده داشته باشید که حقّانیت و حقیقت هر فکر و مکتبی به کم و زیاد بودن طرفداران آن نیست، ثانیاً؛ حاکمیت آن حقیقت در شرایط مساعد - وقتیکه بحران تمدن غرب هرچه بیشتر آشکار شد- به خوبی عملی است. آری؛ یکی از ارکانهای نظام اسلامی مردماند. شما وقتی میگویید «حکومت اسلامی»، اگر واقعاً هدف حکومت اسلامی برای جوابگویی به نیازهای مادی و معنوی مردم نباشد مگر
ممکن است از آن دفاع کنند؟! پیامبر صلی الله علیه و آله آمدهاند که این مردم را نجات بدهند. مگر میشود حکومت پشتوانهی مردمی نداشته باشد و بماند و ثمر بدهد؟! به پیامبر صلی الله علیه و آله سنگ میزدند، بعد حضرت دعا میکرد که: خدایا! اینها را عذاب نکن، اینها را هدایت کن. شما تاریخ را بخوانید؛ حضرت رسولاکرم صلی الله علیه و آله گریه میکردند که خدایا! اگر اینها بدی میکنند، غافلاند. از خدا میخواستند مردمی که آن حضرت را اذیت میکنند عقاب نکند، هدایت کند! حالا این مردم وقتی میفهمند حضرت رسولاکرم صلی الله علیه و آله برای چه آمده و چه هدفی دارد، آیا به طرف رسولخدا صلی الله علیه و آله، برنمیگردند؟! در زمان رحلت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» انصافاً چه کسی از این ملت بود که گریه نکند؟!
این نشان میدهد که انقلاب اسلامی متذکر بُعدی از ابعاد انسانهاست که همواره در کنار آنها است و آن یک امر فطری است و لذا با ظاهر حرکات و گفتار مردم نمیشود نسبت به موضعگیری آنها در رابطه با انقلاب اسلامی قضاوت کرد، روی همین حساب است که رادیوهای بیگانه میگویند: مردم ایران قابل پیشبینی نیستند، چون آمار میگیرند که 80 درصد در انتخابات شرکت نمیکنند بعضاً هم از زبان خود مردم آن آمارها را تهیه میکنند ولی نظام اسلامی چون بُعد فطری آنها را مورد خطاب قرار میدهد در مراحل حساس بر اساس فطرتشان تصمیم میگیرند و به همین جهت هم محلهای رأیگیری بعد از ظهرهای روز انتخابات شلوغتر میشود، چون بالأخره مردم به خود میآیند و از دست شیطان در میروند و میآیند رأی خود را میدهند، تا یک نحوه وفاداری نسبت به نظام اسلامی را که انعکاسی از فطرت آنهاست اعلام کنند.
انصافاً مردم به جهت مشکلاتی که دشمنان انقلاب ایجاد کردهاند، در راه انقلاب اسلامی خیلی اذیت شدند، اما بالأخره در درون خود انقلاب را دوست دارند و نسبت به آن احساس نزدیکی میکنند.
این تازه در رابطه با «انتخابات» است که به یک نحو به نظام مربوط است، مردم «اصل نظام» را خیلی محکمتر از آن چه دشمن در تصور خود دارد، قبولدارند. بنده در دفتر مراکزی که تدریس میکنم با عدّهای از همکاران که دور هم نشستهایم این را تجربه کردهام، میبینیم در موضعگیریهای سیاسی کاملاً ضد انقلاباند، به راحتی هر چه حرف ضد انقلابی است
میزنند، وقتی که خوب حرفهایشان را میزنند بعد آخرش میگویند البته ما اصل نظام را قبول داریم! ما تعجب میکنیم! که اینها از اصل نظام چه چیز باقی گذاشتهاند که قبول دارند، اصل نظام آن روح اسلامیتی است که فطرت آنها به آن گرایش دارد.
سؤال: قدرتِ حقیقت، در تأثیرگذاری و هضم رقیب اعم از نابودکردن آن و یا در طول خود قراردادن، قبل و بعد از ظهور چه فرقی میکند، چون ما در روایت داریم: «ما مِنْ نَبیٍّ إلاّ وَ قَدْ زارَ کَربلا»(1)هیچ پیامبری نبود مگر اینکه کربلا را زیارت کرده. پس کربلا بهعنوان یک حقیقت، قبل از ظهورش هم تأثیرگذار بوده است که پیامبران خدا علیهم السلام به زیارت آن میرفتند. به این معنی که حقایق قبل از ظهور در دنیا هم تأثیرگذار میباشند. مثل کربلا که هم قبل و بعد از ظهورش موجب تأثیرگذاری بر روح اولیاء و انبیاء است و هم جبههی مقابل را نابود کرد و جبهههای موافق را در طول خود قرارداد، آیا میتوان این قدرت و توانایی را برای انقلاب اسلامی هم تعمیم داد؟
جواب: برای روشن شدن مطلب به این آیه عنایت کنید که میفرماید: «بَلْ جائَهُم بِالْحَقِّ وَ اَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهون»(2)پیامبر به نور حق بهطرف آنها آمد، اما اکثر آنها نسبت به قبول حق کراهت داشتند و از حق بدشان میآمد. امّا همان حق که به سوی مردم آمد و در ابتدا تمایلی به آن نداشتند، دو تا کار میکند: اوّلاً؛ عدهی زیادی را در طول خودش قرارمیدهد و با بیدار کردن فطرتشان آنها را به سوی خودش میکشاند. ثانیاً؛ با عدهای هم که با آن مقابله میکنند، درگیر میشود و از مسیر تاریخ بیرونشان میاندازد و هیچوقت از پا نمینشیند. با ظهور انقلاب اسلامی تازه دشمنان اسلام بیدار شدهاند که: «اسلام از پا ننشسته است!»، اینها فکرکردند با حضور مدرنیته و روحیهی ضد قدسیاش، چهارصد سال است اسلام را خلاصکردهاند، اصلاً نفهمیدهاند اسلام با نور توحیدی نابی که با خود دارد هرگز از پا نمینشیند.
اینها در عمل به مسیحیت القاء کردند که دیگر از آن کاری بر نمیآید. روح شرکآلود مسیحیت نیز تحت تأثیر قرار گرفت و پاپ گفت: یک واتیکان به ما بدهید ما را بساست. آقای بختیار تحتتأثیر همان فکر و فرهنگ بود که میگفت: همانطور که یک واتیکان به پاپ دادند، ما هم یک «قم» به آقای خمینی میدهیم والسلام. آنها به کلی از این نکته غافلاند که توحید از صحنهی اجتماع و نقشآفرینی در امور مردم پاکشدنی نیست. و امروز آن توحید در اسلام تعیّن کامل دارد. شما اگر به مصاحبههایی که روشنفکرهای ایرانی با رادیوآمریکا و بیبیسی انجام میدهند توجه کنید به خوبی متوجه میشوید چقدر اینها از جایگاه اسلام غافلاند. بیچاره دشمنی که میخواهد از چنین افرادی مشاوره و اطلاع بگیرد که هیچ اطلاعی از موضوع مورد مطالعه ندارند! مشکل غرب اساساً در شناخت ما این است که مشاورانش کسانیاند که از شیعه و روح توحیدی آن، هیچ خبری ندارند، هرچند از نظر شناسنامه شیعهاند، ولی از همان منظری شیعه را می نگرند که خودِ غرب آن منظر را به آنها القاء کرده است. در همین راستا آقای بختیار فکر میکند به آقای خمینی«رحمةاللهعلیه» میشود یک شبه واتیکان بدهد و قانعش کند، اصلاً نمیفهمد که آقای خمینی«رحمةاللهعلیه» به عنوان نمایندهی تفکر شیعه فقط مدعی اسلامیکردن ایران نیست، مدعی اسلامیکردن کلّ جهان است. میگویند: روزی هارونالرشید خلیفهی عباسی به حضرت امام موسی کاظم علیه السلام گفت که حاضر است فدک را برگرداند. آن حضرت میفرمایند: در صورتی حاضرم فدک را بازپس گیرم که آن را با تمام حدود و مرزهایش پس بدهی. هارون از مرزها و حدودش پرسید که کدام است؟ آن حضرت پاسخ میدهند: اگر حدود آن را بگویم هرگز پس نمیدهی. هارون پافشاری کرد و آن حضرت چنین فرمودند: مرز نخست آن عدن در یمن است، مرز دومش سمرقند در خراسان، و حدّ سوم آن افریقیه(شمال آفریقا) و مرز چهارم آن مناطق ارمنستان و بحر خزر است. هارون با شنیدن آن پاسخ، متغیر شد و به شدت ناخرسند گشت و با خشم گفت: به این ترتیب چیزی برای ما باقی نمیماند. امام فرمودند: میدانستم که نخواهی پذیرفت و به همین دلیل از گفتن حدود مرزهای فدک خودداری کردم.(1)
1) ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبین، ص 350.
آری؛ شیعه معتقد به حاکمیت اسلام بر کل جهان است، خدایی که اسلام را فرستاده، برای هدایت همهی بشریت فرستاده و میفرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیرًا وَنَذِیرًا وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ»(1)ای پیامبر ما تو را نفرستادیم مگر برای همهی مردم تا به سعادت آنها از طریق پیروی از اسلام بشارت دهی و از جدایی از اسلام برحذرشان داری ولی اکثر مردم متوجه هدایت همگانی دین اسلام نیستند.
خدا میفرماید: پیامبر آمد حق را گفت و حالا مردم در ابتدا و در برخورد اولیه از پذیرفتن آن کراهت دارند، ولی چون اسلام با فطرتها سخن میگوید اکثر مردم در عمق جان خود متوجّه میشوند حرفهای اسلام حرف خودشان است، چون اسلام یک حزب نیست، لذا آن عده قلیلی هم که مقابل اسلام میایستند با روشهایی که اسلام دارد، یا حذف می شوند یا به راحتی استحاله میگردند.
برای اینکه مقدمات جواب سؤالتان را فراهم کنم به این مثال عنایت کنید، اگر ما درختی بکاریم که چهل سال دیگر میوه بدهد، حال اگر پانزده سال به عشق میوهی درخت، آن را آبیاری کنیم، به حضور و ظهور میوه کمک کردهایم یا نکردهایم؟! و هماکنون که داریم در پانزدهسالگیِ این درخت به آن آب میدهیم، جز این است که در عالَم میوهدهیاش زندگی میکنیم؟ نه تنها ما در میوهدادنش شریکیم، بلکه گویا با میوههایش روبهروییم. حالا اگر بیستسال دیگر هم برای میوهدادنش تلاشکردیم، سیوپنج سال است که برای میوهدادنش تلاشکردهایم، آیا میشود گفت چون هنوز میوه نداده است، قطعش میکنیم؟ یا منتظریم که میوه بدهد؟ چون حقیقت این درخت در شرایط مناسب خودش میوهدادن است. اگر یقین داریم که سیر تاریخ حتماً به آن افق اعلی میرسد، دیگر معنی نمیدهد که از عقب و جلوافتادنش خسته شویم و از پا بیفتیم. گفت:
رنج
راحت شد چو شد مطلب بزرگ
گَرد
گله توتیای چشم گرگ
عرضم این است که اگر شیعه اهداف بزرگی را در پیش دارد، چون آن اهداف بزرگاند به سرعت به نتیجه نمیرسد و زمان میبرد تا بشریت به آگاهی لازم برسد ولی هیچ راهی
1) سورهی سبأ، آیهی 28.
وجود ندارد جز اینکه از پا ننشینیم تا میوههای درخت تشیع برسد. طرفِ مقابل تفکر شیعه فکری است که به جهت حسی و خیالی بودنش، میوههایش زود میرسد ولی هنوز نرسیده میگندد یا اصلاً در حدّ شکوفه میماند بدون آن که به میوه دادن برسد. تعبیر قرآن در مورد زندگی به ظاهر جذاب کافران خطاب به پیامبر صلی الله علیه و آله این است که «وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَی مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِّنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَی»(1)چشمهای خود را به بهرهها و امکاناتی که به خانوادههای اهل کفر دادهایم مدوز که آن شکوفههای زندگی دنیایند که بهزودی دورانش سپری میشود و آنها را به زندگی مشغول کردیم تا در آن امتحانشان کنیم و رزق تو بهتر و پایدارتر است. ما در حال حاضر دو راه بیشتر نداریم؛ یا پذیرش آنچه تحت عنوان فرهنگ غربی در صحنهی جهان جاری است، یا تأکید بر انقلاب اسلامی و نظر به آرمانهای بلندی که در پیش دارد. قرآن در مورد تمدنهای غیر توحیدی میفرماید: «وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ»(2)ملتهای قبلی را با تمام اراده و جدیّتی که داشتند به جهت ظلمی که مرتکب شدند هلاک کردیم، برای اینکه در راستای هدف خلقت خود عمل نکردند.
مثال درخت را در رابطه با سؤالتان عرض کردم که گویا میخواهید بگویید حقیقت قبل و بعد از ظهورش فرق میکند، در حالیکه ما نمیفهمیم برای حقیقت قبل و بعد از ظهور چه تفاوتی هست جز یک مسیری که باید به انتها برسد. انسان باید به عدالت فکر کند، حال هر روزی هم که مُرد برایش فرقی نمیکند؛ باید به عدالت فکر کرد. حتی اگر بر فرض در حال حاضر وضع عدالت بدتر از قبل از انقلاب هم شده باشد، باز باید به عدالت فکر کرد، و روشن است توسط انقلاب اسلامی با همین تئوری که الآن مطرح است باید به آن عدالت رسید. دیگر - در رابطه با حقّانیت موضوع - فرقی نمیکند که در حال حاضر چقدر بستر ظهور آن حقیقت فراهم است. فقط فرقش در این است که در حال حاضر امید بنده خیلی بیشتر از قبل از انقلاب
است چون همین که انسجام حکومت شاهنشاهی را ملت از بین برد و نظام انقلاب اسلامی را جایگزین آن کرد، بستر رسیدن به آرمانهای شیعه راحتتر فراهم شد.
اما همانطور که دیدیم، ممکن است در یک رأیگیری با مجلس و یا رئیس جمهوری روبهرو شویم که رگههای سکولاریستی در تفکر آنها حاکم باشد، این حادثه حقیقت انقلاب اسلامی را خدشهدار نمیکند، آری؛ آن را در حجاب میبرد و ظهورش را ضعیف میکند، ولی حقیقتِ مسئله در جای خود محفوظ است چون مردم با نور خون شهدایی که دادهاند، نوری که همواره به حقیقت انقلاب اشاره دارد، از آن مجلس و از آن دولت عبور میکنند و با انتخابات جدید، کلّ جریان را یکمرتبه عوض مینمایند! اگر دوباره هم سکولارها سرکار بیایند همان هوشیاری الهی، مردم را متوجه جهت اصلی میکند و از چهرههای دیگر سکولاریسم نیز عبور میکنند تا قدم به قدم به روح توحیدی انقلاب اسلامی نزدیک شوند. یکی از جملههای سکولارها این بود که: «ما برای حفظ اصلاحات حاضریم آزادی را قربانیکنیم.» شما این جمله را ساده نگیرید، این فکر هیچ فرقی با فکر رضاخان نمیکند، اینکه میگویند مکتب غربْ رضاخانپرور است، همین است. این چه اصلاحاتی است که آمده است فضای آزادی سیاسی را به ما بدهد؟! حالا برای اینکه به ما آزادی بدهد، حاضر است آزادی را قربانی و دیکتاتوری را حاکم کند تا آزادی را به ما بدهد. بنا بود همه چیز برای آزادی باشد، حالا این چه اصلاحاتی است که باید آزادی را فدای آن کنید؟! معنی اصلی حرف این است که برای حفظ خودمان حاضریم آزادی ادعایی را هم فدا کنیم و با دیکتاتوری، خودمان را بر مردم تحمیل نماییم. حالا چرا میشود با یک انتخابات در فضای نظام اسلامی که رجوع به حق در متن آن نهفته است این خطر را از انقلاب دفع کرد؟ چون جمهوریتی که عین اسلامیت است غیر از جمهوریتی است که در فضای لیبرالیسم مطرح می باشد و همین موجب می شود که همواره انحرافها معلوم شود(1)
«بعضی از مدیریتها در بخشی از برهههای این سی سال زاویههائی با مبانی انقلاب داشتند؛ اما ظرفیت انقلاب توانست اینها را در درون خود قرار بدهد؛ آنها را در کورهی خود ذوب کند؛ هضم کند و انقلاب بر ظرفیت خود، بر تجربهی خود بیفزاید و با قدرت بیشتر راه خود را ادامه بدهد. آن کسانی که میخواستند از درونِ این نظام، به نظام جمهوری اسلامی ضربه بزنند، نتوانستند موفق بشوند. انقلاب راه خود را، مسیر مستقیم خود را با قدرت روزافزون تا امروز ادامه داده است و همهی کسانی که با انگیزههای مختلف در درون این نظام قرار گرفتهاند، خواسته یا ناخواسته، به توانائیهای این نظام کمک کردند. به این حقیقت بایستی با دقت نگاه کرد؛ این ظرفیت عظیم، ناشی از همین جمهوریت و اسلامیت است؛ از همین مردمسالاری دینی و اسلامی است؛ این است که این ظرفیت عظیم را بهوجود آورده است. و راز ماندگاری و مصونیت و آسیبناپذیری جمهوری اسلامی هم این است و این را جمهوری اسلامی در ذات خود دارد و إنشاءالله آن را همواره حفظ خواهد کرد.» ۱۳۸۸/۰۵/۱۲
. با توجّه به این نوع از توانایی1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری دولت دهم فرمودند:
انقلاب اسلامی است که بنده به آیندهی این انقلاب امیدوارم. شاه با سکولارها چه فرقی میکرد؟! شاه هم میگفت: برای حفظ خودم حاضرم ده میلیون از مردم را به قتل برسانم، تئوری شاه در کشتار میدان هفدهشهریور این بود که چهارمیلیون نفر برای من بس است. منافقین هم در عملیات «مرصاد» گفته بودند: چهارمیلیون نفر برای ما بس است. در حالی که تا حال به خوبی ثابت شده این نقشهها و حرفها با بستری که انقلاب اسلامی ایجاد کرده، محکوم به شکست است، چون صحنهی دیگری از تاریخ مدّنظر این انقلاب است که به اینها اجازه نمیدهد خود را به انقلاب تحمیل کنند.
باید از خود پرسید آیا در این مرحله از تاریخ، «امیدواری» به آینده یک امیدواری منطقی است و همراه با واقعیاتی است که آن واقعیات این امیدواری را پایدار میکند یا غیرمنطقی و وَهمی است و خالی از پشتوانههای واقعی؟ آیا وضع مملکت از نظر افقها و راهکارهایی که انقلاب اسلامی دارد طوری هست که بتوان با برنامهریزی و نظر به اهداف انقلاب اسلامی به سوی جلو حرکت کرد؟ تجربههای گذشته نشان میدهد که انقلاب اسلامی توانسته است از مشکلات بزرگی عبور کند، دلیلش هم توجه به افقی است که فطرت انسانها طالب آن است و روحیهی شهادت و ایثارگری را در ذیل نظام ولایت فقیه به صحنه آورده است. چند سال از دولت اصلاحات گذشته بود و فضای سکولاریزه کردن همه چیز افق آینده را پوشانده بود بعضی از دوستداران انقلاب فکر میکردند دیگر انقلاب خلاص شد، چون جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را نمیشناختند، لذا نمیتوانستند حادثههایی را که پیش میآید درست تحلیل کنند، یکی از آنها عین جملهاش این بود که: من تا حالا برای همه تحلیلمیکردم، حالا باید کسی وضع موجود را برای من تحلیل کند! این آقا بریده بود چون سُنَن حاضر در تاریخ را در
رابطه با انقلاب اسلامی نمیشناخت. و مشخص هم شد بیجا بریده بود، چون چیزی نگذشت که همه چیز عوض شد.
سؤال میفرمایید که: «کربلا بعد از ظهورش جبههی مقابل را نابود کرد و جبهههای موافق را در طول خود قرارداد به این صورت که هر جبههی حقّی به میزانی که بر کربلا منطبق است مفید و مؤثر و عمیق است». این تعبیر، تعبیر خیلی خوبی است که حقایق چون ظهور کنند جریانهای حق گرای قبلی را در طول خود قرار میدهند و جریانهای باطل را نیز نابود میکنند، هیچ راه دیگری هم نیست. در راستای همین قاعده است که زمان ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه دیگر توبه قبول نیست. توبه؛ یعنی قرار گرفتن افراد در طول جریان حق و خارجشدن از موضع مقابله با حق، اما آن موقع دیگر فرصت توبه نیست چون یک تاریخ فرصت کافی بود، باید تا حالا اگر میخواستی در جبههی حق باشی موضع خود را مشخص میکردی، در آن شرایط کوچکترین مسامحهای روا نیست. جنس تمدن اسلامی این است که تا آن جا که ممکن است حجّت را به بشریت تمام کند و پیام خود را به خوبی به آنها برساند تا مشخص شود آنهایی که در مقابل آن هستند دشمن حق و حقیقتاند و از حق متنفرند. در حال حاضر انقلاب اسلامی طوری عمل کرده که معلوم شود بعضی از دولتها که با نظام اسلامی مقابله میکنند به جهت آن است که میدانند آن نظام با روح استکباری آنها کنار نمیآید و این را باید یک ارزش بدانیم نه این که بگوئیم چرا نظام اسلامی برای خودش دشمنتراشی میکند.
سؤال: وقتی بپذیریم حقیقت همواره در عالم فعّال است، چه در حضور و منهای ظهور، و چه در حضورِ همراه با ظهور، چرا باید بپذیریم نظام اسلامی یک حقیقت است؟
جواب: دوباره تئوری علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» را مرورکنید؛ فرمود: ذات بشر بالطبع نیاز به اجتماع دارد وگرنه بعضی از استعدادهایش تعطیلمیشود، پس نیاز به اجتماع در طبع بشر هست، از طرفی در اجتماع بشری و در شرایط عادی، به جهت اصل استخدام، از تزاحمِ منافع و در نتیجه استثمار افراد توسط افراد گریزی نیست. پس در عین اینکه بشر اجتماع و حکومت میخواهد، آن حکومت، باید دارای قوانینی باشد که همهی ابعاد انسان را هدایت کند تا نهتنها
انسانها توسط انسانهای دیگر استثمار نشوند بلکه بستر تعالی بشر را نیز فراهم کند و چنین قوانینی باید از طرف خدا باشد، و همچنان که عرض شد چون آنچه بر این اساس از طرف خدا می آید یک هویت و شخصیت خاصی دارد، لذا می گوییم قاعدهی ادارهی جامعهی بشری یک حقیقت است و در این راستا است که عرض میشود حکومت اسلامی به معنی واقعی آن یک حقیقت است. علاوه بر این، اصل «غدیر» یک حقیقت الهی است و حکومت اسلامی جلوه و ظهوری از آن حقیقت است و لذا به اعتبار حقیقت غدیر، حکومت اسلامی نیز یک حقیقت است و نیز به اعتبار حاکمیت امامزمان عجل الله تعالی فرجه در آخرالزمان و اینکه آن حقیقت یا آن فرج حتمیالوقوع است و یک سنت لا یتغیّر است، انقلاب اسلامی که مقدمه و مطلع آن حقیقت است نیز دارای حقیقت میشود.
سؤال: با توجّه به اینکه حقایق مَقُول به تشکیک هستند و شدت و ضعف میپذیرند آیا میتوان گفت ظهور حکومت اسلامی تشکیکی است و در ظهور خود شدت و ضعف میپذیرد، یعنی در بعضی از زمانها حقیقت حکومت اسلامی ظهور بیشتری دارد و در بعضی از زمانها ظهور کمتری؟
جواب: بلی؛ این سؤال موجب ورود به معارف خوبی در مورد نظام سیاسی اسلام میشود و واقعاً اگر متوجّه شویم حقیقت تمدن اسلامی و حکومت اسلامی تشکیکی است بسیاری از مسائل در ابعاد گوناگون برایمان روشن میگردد، هم معنی آیندهی جهان را میفهمیم و هم جایگاه امروزین خودمان را در حال حاضر میشناسیم که چقدر میتوانیم در آینده نقش داشته باشیم. ابتدا باید «تشکیک» را معنی کنیم، «تشکیک» یعنی وقتی موضوعی جنبهی وجودی داشت و اعتباری نبود، آن موضوع گاهی ظهورش شدید و گاهی ضعیف است؛ و اساساً حقیقت، از آن جهت که وجودی است و نه ماهیتی، ظهورش کم و یا زیاد میشود، زیرا وجود و حقیقت، مَقُول به تشکیک است، از یک طرف دارای جنبهی مطلق و نهایی است و از طرف دیگر تجلیاتی دارد که نسبت به مرتبهی مادون خود شدید و نسبت به مرتبهی مافوق خود ضعیفاند. مثل نور که در عین نوربودن، شدت و ضعف برمیدارد. وقتی حکومت اسلامی یک حقیقت است، مثل حکومت پهلوی یا قاجار بحث از وجود و عدم آن معنی ندارد تا بگوییم بهوجود آمده و ممکن است نابود شود، بلکه بحث از ظهور و خفای آن خواهد بود که
باید تلاش شود ظهورش شدیدتر شود تا به آن ظهور نهایی برسد. ما معتقدیم در زمان «شهیدرجایی» ظهور نور حکومت اسلامی شدیدتر بود و در دورهی دولت سازندگی و دولت اصلاحات یک مقدار در خفا رفت و باز در دولت بعدی در ظهور بیشتر قرار گرفت، ولی چون یک حقیقت است، هیچوقت از بین نمیرود و با همین دید باید ظهور حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه را نگاه کنید که ظهور نهایی حاکمیت حق با ظهور مقدس آن امام معصوم علیه السلام که سرّ اولیاءاند، عملی میشود و در همین راستاست که امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با حکومت اسلامی میفرمایند: إنشاءالله صاحب این انقلاب میآید و ما آن را به او تحویل میدهیم.
سؤال: اجازه دهید سؤال قبلی را برای جواب جامعتر با توجه به صحبتهای انجام شده دوباره تکرار کنیم که؛ ظهور حقیقت حکومت اسلامی به چیست؟ به «قوانین حق» و یا به «رهبری آگاه به نظر معصوم» و یا به «مسئولینی دلسوز، فعّال و اسلامشناس» و یا به «مردمی که پشتوانة این ارکان هستند»؟
جواب: همان طور که عرض شد ظهور حقیقت حکومت اسلامی به وجود همهی مواردی است که ذکر فرمودید و هر چه اینها بهتر محقّق شوند حقیقت حکومت اسلامی بیشتر ظهور مییابد و درنتیجه از میوهی سیر تاریخی تمدن انبیا بیشتر استفاده میکنیم و نیز در اثر ظهور بیشتر آن حقیقت، فروپاشی تمدنهای غیرتوحیدی زودتر تحقق مییابد و زمینهی ظهور تمدن اسلامی بهتر فراهم میشود.
سؤال: حکومت جمهوری اسلامی تا چه حد، ظهور آن حقیقت است؟
جواب: به اندازهای که ارکان نام برده شده در آن به صورت فعّال، حاضر و تأثیرگذار باشند. در این که حکومت جمهوری اسلامی فعلاً تنها نظامی است که بستر ظهور آن حقیقت است حرفی نیست، اما یادتان باشد، که ما اوّل باید تئوریهای انقلاب و تمدن اسلامی را خوب بشناسیم و به مردم هم معرفی کنیم تا همه بدانیم که این انقلاب میخواهد ما را به کجا
برساند(1)
وگرنه توسط اهداف غربی که به انقلاب تحمیل شده به غدیر پشت میکنیم و انقلاب اسلامی را که ادامهی همان غدیر است رها مینماییم. در بستر آگاهی مردم بقیهی ارکان نظام میتوانند فعّال و نافذ باشند و جمهوری اسلامی هرچه بیشتر مظهر آن حقیقت قرار بگیرد.
سؤال: آیا قدرت مقابلهی حکومت اسلامی با حکومتهای دیگر، به ظهور آن حقیقت مربوط میشود؟ آیا هرچه ظهور حقیقت حکومت اسلامی شدیدتر شود قدرت نفی رقیبانش هم بیشتر میشود؟ یا ظهور حکومت اسلامی جهت نفی رقیبانش کافی است؟
جواب: قدرت حکومت اسلامی در راستای نفی رقیبانش به ظهور آن بستگی دارد؛ به طوری که هر قدر آن حقیقت بیشتر ظهور کند بیشتر میتواند طرف مقابل خود را نفیکند. اما بهجهت این که حقیقت است، هرگز از بین نمیرود، و از این جهت قدرتش در خودش نهفته است ولی از جهت نفی رقیب، با ظهور هرچه بیشتر خود، آن نفی زودتر ظاهر میشود.
آیا تعجب نمیکنید چرا تمدن غرب برای از بینبردن اسلام در گذشته و از بینبردن نظام اسلامی در حال حاضر، اینقدر وقت میگذارد و هزینه میکند؟! حتماً سرگذشت «مستر هِمْفِر» جاسوس کارگشتهی انگلیسی را خواندهاید، تعجب نکنید که چرا این اندازه در مقابله با اسلام کار کردهاند. او میگوید: در لندن یک نفر را شبیه ناصرالدینشاه درست کرده بودند و افراد انگلیسی که باید با شاه در ایران ملاقات کنند ابتدا با آن شخصِ شبیه ناصرالدین شاه صحبت میکردند تا وقتی به ایران میآیند به طور عادی با شاه صحبت کنند. «مستر همفر» تنها مختصری از آنچه را در راستای نفی جهان اسلام انجام میدهند فاش کرده است. چرا اینها در این رابطه اینقدر وقت میگذارند؟ برای اینکه متوجهاند اسلام حقیقتی است که با بودن آن ظلمت مدرنیته نمیتواند بماند. همان حرف سفیر انگلستان در مصر درست است که به ملکهی انگلستان نامه مینویسد: «اگر به اسلام فرصت بدهید، ما باید برویم در قطب اردو بزنیم». چون هر چه حق بیشتر ظاهر شود، باطلِ مقابل خود را بیشتر نفی میکند. این که ما را متهم میکنند که شما میخواهید کل جهان را در سیطرهی خودتان درآورید، به این معنی که عرض کردم درست است. و این به معنی حاکمیت حق است در مقابل حاکمیت باطل. اینها متوجّه نیستند
1) برای توضیح بیشتر در این باره میتوانید به کتابهای مربوط به انقلاب اسلامی و امام خمینی«رضواناللهعلیه» از همین مؤلف رجوع فرمائید.
که تمامیتخواهیِ اسلام غیر از تمامیتخواهی فرهنگ لیبرالیته است تمامیتخواهی لیبرالیته دعوت به انقطاع از هر گونه تقید به شریعت الهی است. لیبرال دموکراسی دروغ میگوید که تمامیتخواه نیست، چون در برنامههایش میخواهد تمام جهان را به شکل خودش درآورد، منتها با روش خاص خودش که بقیهی ارزشها را نفی می کند تا خود را اثبات نماید، این نوع تمامیتخواهی کجا - که بشریت را به فساد و حاکمیت سرمایه بخوانیم- و آن تمامیتخواهی که پیامبران میآیند بشریت را به حق میخوانند و مقابل خود را باطل میشمارند کجا! و تازه حکومت اسلامی به اهل کتاب امکان ادامهی همان دینداری را که پذیرفتهاند میدهد، منتها میگوید باید جزیه بدهید تا زیر فرمان نظام اسلامی زندگی کنید.
سؤال: جایگاه «توهّم» و «خیال» در تمدن اسلامی کجاست؟
جواب: حتماً متوجهاید که انسانها زندگیشان را با خیال شکل میدهند. زندگی را با فرهنگ یا دینی که نقطهی تعلق آنها است شروع میکنند، سپس بر اساس خیال خود آن زندگی را در بیرون از ذهن خود دنبال میکنند.
همیشه تمدنها را فرهنگ یا باوری که مورد تعلق انسان است میسازد. یک فکر و فرهنگی برای شکلدادن زندگی، در ذهنها جای خود را باز میکند سپس انسانها برای به فعلیت آوردن آن فکر و فرهنگ، تمدنی را شکل میدهند. با توجه به این امر «تمدن» چیزی نیست جز صورت آن فکر و فرهنگ که ابتدا در خیال انسانها شکل داده شده و سپس جهت تحقق آن در خارج از ذهن برای آن برنامهریزی میکنند. خیابانها، معماری شهرها، آدابو رسوم، همه و همه بر اساس صورت ذهنی آن فکر و فرهنگی است که انسانها پذیرفتهاند و قبل از ظهور آن در بیرون، فرهنگ و فکر و تعلقات قلبی و دینی انسانها بنیاد آن نوع زندگی بوده است.
این باید برای عزیزان روشن باشد که انسانها بر اساس فرهنگ و تعلق قلبی که دنبال میکنند تمدن خود را میسازند تا بتوانند با صورت ملموس آن فکر مرتبط باشند، میماند که ما فعلاً هنوز نتوانستهایم بستری فراهم کنیم که براساس تعلق قلبی خود تمدنمان را شکل دهیم، زیرا هجوم تمدن غربی فرصت بسترسازی آن را به ما نداده و عزم جدّی برای مقابله با
فرهنگی که رقیب فرهنگ ما است ظهور نکرده تا قد عَلَم کنیم و فرهنگ رقیب را به حاشیه برانیم، زیرا تصور میکنیم میتوانیم در کنار تمدن غربی زندگی خود را ادامه دهیم ولی اگر به این آگاهی برسیم که در چنین وضعی هر روز داریم از زندگی خود عقب میافتیم شروع میکنیم و تمدن آیندهی جهان را میسازیم. دستور رهبری بارها این بوده است که ساختمانها را اسلامی بسازید، مساجدِ بین راهها را اسلامی بسازید، ولی فهم این حرف در حال حاضر برای عموم افراد مشکل است؛ چون افراد نمیدانند باید به دنبال چگونه عالَمی باشند که ساختمانهای اسلامی جوابگوی آن عالَم است. ولی با این همه مقام معظم رهبری«حفظهالله» باید دائماً تذکر دهند تا آرامآرام ذهنها مسئله را پیدا کند. ما که نمیتوانیم بهجهت اینکه طرف نمیفهمد سکوت کنیم؛ ما حرفمان را میزنیم، آرامآرام معنی و مفهوم آن حرف در فرهنگ عمومی جا باز میکند. پس روشن شد که در ذات تمام فرهنگها ساختن تمدنی مطابق آن فکر و فرهنگ نهفته است.
مطابق بحث فوق برای واردشدن در دنیای دینی، باید صورتهای ذهنی، متأثر از دین باشد و مطلوب خود را در مناسباتی قرار دهد که صورتهای ذهنی دینی را جوابگو باشد. وقتی متوجه شدیم روح تکنولوژی غربی ما را از عالَم دینی خود خارج میکند و گرفتار خیالات آشفته مینماید و آرامش زندگی دینی در آنها به حاشیه میرود، آنگاه مطابق صورت ذهنی خود که با عالَم دینی هماهنگ است زندگیها را شکل میدهیم. تا وقتی متوجه جایگاه صورت های ذهنی دینی نشویم، زندگی دینی را شروع نکردهایم. زندگی دینی، غیر از تفکر دینی انتزاعیِ موجود در کلاس و مدرسه است، زندگی در رابطه با عالَم و آدم شکل میگیرد و اگر ما تصور صحیحی از عالمِ خارج از ذهن خود نداشته باشیم، نمیتوانیم درست زندگی کنیم و اگر بخواهیم تصور صحیح داشته باشیم، باید خیال خود را ادب نماییم تا در تعامل با خارج به مقصد خود برسد و در این رابطه دنیایی را بسازیم که خیال سالم بتواند با آن تعامل داشته باشد.(1)
1) در موضوع ساختن عالَمی که خیال بتواند با آن تعامل صحیح داشته باشد، میتوانید به کتاب «عالَم انسان دینی» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
به مساجدی بنگرید که در کنار بازار ساخته شده و بنا بر این است که شخص پس از سر و کله زدن با مردم جهت اقامهی نماز ظهر و عصر به مسجد برود. به این معنی که از آن دنیای شلوغِ پر از کثرات به عالَم خلوت با خدای یگانه پناه بیاورد، در این حال باید آن مسجد را از روح بازار فاصله بدهید و این کار را با دالان طولانی مسجد عملی میکنید تا شرایط بریدن از بازار و به خود آمدن در آن فضا فراهم شود و از آن طرف هم فضای مسجد باید متذکّر سادگیِ عالم غیب باشد و نه آشفتگی و تجملات بازار. رابطهی خیال با فرش نخیِ بدون نقشو نگار مانند رابطهی آن با فرش ماشینیِ همراه با الیاف پلیاتیلن نیست. با توجّه به اینکه خیال اینقدر ظریف است که شما ناخودآگاه در رابطه با فرشهایی که با حرارت درست کردهاند همان حالی را پیدا نمیکنید که با فرشهایی پیدا میکنید که از الیاف طبیعی بافته شده است. فرشهای ساخته شده با الیاف پلیاتیلن که با حرارت بسیار زیادی پدید آمدهاند، روح را از حرارت نهفته در آن الیاف متأثر میکند، به همین جهت هم در ارتباط با آنها، خیالتان نمیتواند آرام بگیرد، هرچند وَهم شما از این فرشها راضی است، چون میتواند به کمک آنها بر دیگران فخر کند. رنگهایی که دیوارها را با آن رنگ کردهاند، حاصل آتش است و خیال با آنها آرام نیست. این پردههای پلیاتیلنی آتش است، برای همین هم ارتباطی که با دشت و دریا میتوانید برقرار کنید، با اینها نمیتوانید بر قرار کنید، اگر روحتان با لطافتهای عالم قدس آشنا شد، دیگر محصولات این تمدن را نمیپذیرد. این تمدن بر اساس جوابگویی به فخر ساخته شده است و لذا وَهم را تقویت و خیال را پژمرده میکند. از آتش فقط باید در جاهای خاص استفاده بشود، ورود آتش در زندگی باید حداقل باشد، اگر خواستیم گوشتی بپزیم، باید از آتش استفاده کنیم. تازه باید گوشت هم کم بخوریم. یعنی باید چیزهای که با آتش تماس نداشتهاند، بیشتر بخوریم. اینها حرفهایی است که باید در جای خودش به طور کامل بحث شود.
بحث در پروراندن خیال دینی است، شما حساب کنید مسجد چه خصوصیاتی باید داشته باشد که ما را از حرص دنیا دور کند؟ صورت حقیقی حرص دنیا، آتش جهنم است؛ همه چیز را میخورد. حالا که میخواهید از آتش جهنم فرار کنید باید از حرص فرار کنید، حرصی که در بازار شکل گرفته است. پس باید اینقدر از بازار فاصله بگیرید که آن حال و هوای درون
بازار همراه شما به مسجد نیاید در نتیجه یک دالان طولانی برای مسجد میساختند تا دور از غوغای بازار باشد، از آن طرف؛ باید آنقدر دیوارهایش قطور باشد که صداهای اطراف به داخل مسجد منتقل نشود و امکان خلوت با خود را به انسان بدهد. در ضمن مکروه است ارتفاع سقف اتاقهای منازل از سه ذرع بلندتر باشد. اما مستحب است سقف مسجد بلند باشد، تا یادآور شکوه عالم غیب گردد. اگر سقف اتاقهای منزل بلند باشد، چون یک نحوه تعلق به انسانها دارد، فخر و کبر را زیاد میکند ولی بلندی دیوار مسجد چنین نیست. مسجدها باید دارای زاویههایی باشند تا افراد بتوانند در داخل آنها تنهایی با خدا را تجربه کنند. زاویههای متعدد مساجد قدیم رمز و رازی دارد، مسجد حکیم اصفهان یا سایر مساجد مثل مسجد امام را ملاحظه میکنید که زاویه دارد، یک صحن دارد برای نماز جماعت که مؤمنین بیایند نماز جماعت بخوانند، بعد باید هرکس برود در زوایهی خودش که اطراف صحن مسجد ساخته اند، تا تنهاییاش را حفظ کند، از صبح زود تا ظهر باید کار کرد، بعدازظهر را باید به عبادت و تنهایی و اینگونه از امور گذراند. ما باید برای احیای عالَم دینی خود چنین مساجدی داشته باشیم. امروزه مدرنیته مسجد را از ما نگرفته، نگاه به مسجد را از ما گرفته است. امروز مساجد بدون توجه به آرمانهای مورد نظر اسلام ساخته میشود. لذا چون وجود مقدس حضرت حجّت عجل الله تعالی فرجه تشریف بیاورند، همه چیز بر اساس آن فرهنگ طراحی میشود. اینکه ملاحظه میکنید بعضی از مساجد برای روح شما جذاب است، ریشهاش همینهاست که عرض کردم، طوری ساخته شده که خیال ما را به آرامش می برد، چون سازندگان آن نسبت به آرمانهای معنوی در شرایط حضور بودهاند و وقتی ملّت ما نسبت به آرمانهای تمدن اسلامی در حضور قرار گرفت، تمدن اسلامی با همهی ساز و کارهایش شروع به نموّ میکند و ابزارهای مناسب آن آرمانهای حضوری وارد صحنهی زندگی میشود. بسیاری از وسایلی که امروز در موزهها گذاشتهاند تا مردم با دیدن آنها متذکر عالَم سازندگان آن شوند و انسان در رویارویی با آنها احساس قرابت میکند، اینها همه وسایل زندگی سازندگان آن بوده است و با حالت حضور نسبت به آرمانهای مذهبی خود، آنها را ساختهاند تا با آنها زندگی کنند ولی مواظب بودند نه تنها وسایل زندگیشان آنها را از حالت حضور نسبت به آرمانهای معنویشان خارج نکند، بلکه وسایل زندگی متذکر آن عالَم باشد. نگاه به تمدن اسلامی و در نهایت ظهور وجود
مقدس مهدی عجل الله تعالی فرجه ناخودآگاه ما را در عالَمی میبرد با زندگی خاص و روابط خاص که بیشتر انسان احساس میکند با گمشدهاش روبهرو است . اگر خواستید جهان را نجات دهید، باید از طریق فرهنگ شیعی، نوعی از تمدن و زندگی بهوجود آورید که متذکر فطرت بشریت باشد، تا حسرت رسیدن به چنین زندگی و خیالِ آرامشبخش، بقیهی ملتها را هم به سوی تمدن شیعه بکشاند.
فایده ندارد که ما ایران را یک ژاپن جدید بکنیم بعد انتظار داشته باشیم با چنین الگویی مردم دنیا برای مسلمانشدن انگیزه پیدا کنند، در حالی که باید چیزی به آنها ارائه داد که مطلوب حقیقی جان آنها باشد. همان طور که باید جلسات علمی و دینی به گونهای باشد که اگر طرف نیامد، احساس کند چیزی را که نیاز دارد از دست داده است، نه اینکه با پخش شیرینی و جایزه بخواهیم افراد را به جلسات بکشانیم! نمیگویم پذیرائی نشوند اما اگر پذیرائی انگیزهی آمدن افراد شد و انگیزهی قویتری آنها را به جلسات نکشاند کار فرهنگی نکردهایم و آنها از دریافت مطالب متعالی محروم میشوند. انبیاء و اولیاء الهی نوعی از زندگی را با خود میآوردند که انسانها در عمق جان خود طالب آن بودند ما هم این را در ابتدای دفاع هشت ساله تجربه کردیم که خیلیها به عشق به دست آوردن حال و هوای جبهه، به جبهه میرفتند، همینطور که در حال حاضر حوزهی علمیهی قم بیش از دههزار طلبهی خارجی دارد که طلب حال و هوای امامخمینی«رحمهاللهعلیه» آنها را به آنجا آورده است.
سؤال: آیا میتوان گفت وقتی افراد طالب مناسبات و فرهنگی میشوند که آن فرهنگ و مناسبات متذکر اصول فطری آنها باشد و آن جامعه بر روی اصول فطری پایهریزی بشود؟
جواب: بله؛ چون چنین جامعهای مذکِّر گمشدهی انسانها است. ما نمیتوانیم با پیشرفتی شبیه «ژاپن» مردم جهان را به انقلاب اسلامی دعوت کنیم. هرچند نباید در حال حاضر از پیشرفتِ مطرح در جهان عقب بیفتیم، ولی با فرهنگی که امامخمینی«رحمهاللهعلیه» آوردند میتوانیم مردم را به انقلاب اسلامی دعوت کنیم؛ امامخمینی«رحمهاللهعلیه» مذکِّرِ «مَنِ» گمشدهی همهی انسانهای حقطلباند، امامخمینی«رحمهاللهعلیه» صورت شخصیت ایدهآلی را که هر انسانی طالب آن است در مقابلشان مجسّم کردند تا انسانها بفهمند چه ترسیمی باید از خود داشته باشند، شخصیتی که فطرت انسانها با آن آشنا است. و برعکس، اگر ما گرفتار «وَهم» شدیم، حسرت
فرهنگ غرب را خواهیم خورد و گمشدهی ما زندگی و شخصیتهای غربی میشود. در نگاه انسان غربزده خلأهای وَهمی خودنمایی میکند و تلاش میکند آن خلأها و عریانیها را با رویکرد بیشتر به غرب جبران کند. آدم در بهشت، به طرف شجره رفت، یکمرتبه متوجه شد عریان است و به دنبال جمعآوری برگهایی برآمد که عریانی خود را بپوشاند، توصیه شده بود به طرف شجره که نماد کثرت است نرود. ما هم نباید به طرف غرب میرفتیم. کثرتگرایی، احساس عریانی و نقص پیش میآورد و ما را مشغول جبران نقصهایی میکند که وَهم ما برای ما میسازد. در ابتدا که در بهشت بودیم عریان نبودیم! چون نظرمان به کثرتها نبود. اگر هماکنون در عالَم دیگری باشید، در عالم ارتباط با معنویاتِ بیکرانه، کجا احساس نقص و عریانی میکنید؟ وقتی نظرتان را به دنیای سراسر نقص انداختند عریان میشوید. حال که خود را ناقص و عریان دیدید، باید نقصهای خود را بپوشانید. میبینید، تکنولوژی پیشرفته ندارید، در چنین شرایطی خلأهایی را در خود احساس میکنید که برای پرکردنش باید خود را به آب و آتش بزنید و هیچوقت هم به آنها که سلطان تکنولوژی هستند نمیرسید؛ چون آنها در ورود به وَهمیات کامل شدهاند، وَهمی که به ناکجاآباد نظر دارد.
سؤال: این حرف تا چه حد صحیح است که بگوییم: «در مقابل روندی که تمدن غرب در این چهارصدسال در پیش گرفته، علت عقبماندگی ما این است که در شکوفاکردن تمدن اسلامی با توجه به منابعی که از معصوم داشتیم و با توجّه به زحمات علماء، چهارصدسال تنبلی کردهایم و از آن طرف غرب از اندوختههای ما به جای اینکه ما خودمان استفاده کنیم در جهت رشد خودش استفاده کرد، »؟ و در یک کلمه آیا ما تنبلیهایی داشتهایم، اگر داشتهایم از چه جهت بوده است؟
جواب: غرب به نظر بنده پیشرفتی نداشته؛ بهخصوص که به کمالی دست نیافته، او چهارصد سال به سوی ناکجاآباد رفته است، ولی باور ندارد و لذا همان را ادامه میدهد و سعی میکند با تبلیغاتی که راه انداخته است اسم آن را ترقی بگذارد، ولی ما از آنجایی متوقف شدیم که زمینهی رجوع به تمدن اسلامی فراهم بود و کوتاهی کردیم، غربیها تمدن خودشان
را که ریشه در تفکر و فلسفهی یونانی داشت ادامه دادند. غربِ امروز صورت کاملشدهی تمدن یونان است، به همین جهت هم گفته میشود فلسفهی غرب به تمامیت خود رسیده است، یعنی تمام شرایط را فراهم کرد تا این بشود که حالا شده است، حالا از آنچه شده راضی است یا نه، بحث دیگری است. شاید تعجب کنید اگر گفته شود «بمب هیدروژنی» را پارمنیدس فیلسوف یونان باستان منفجر کرد. میگویید پارمنیدس کجا و بمب هیدروژنی کجا، ولی اگر بدانیم در پشت این بمب هیدروژنی چه فکر و فرهنگی نهفته است، موضوع روشن میشود. یونان یعنی «ارادهی معطوف به قدرت»؛ یعنی اراده و تلاش برای قدرتمندشدن، حالا در این فلسفه امثال ارسطو هم می گنجند؛ «نیچه» هم میگوید؛ «بمب هیدروژنی» یعنی «ارادهی معطوف به قدرت»، این تفکر هم که در سراسر افکار امثال ارسطو جاری است، همان تفکر است که میآید و در نهایت این میشود که شما امروز میبینید. نگویید یونان به عقل و استدلال پایبند بود و این تمدن به وَهم و هوس گرفتار است، عنایت داشته باشید آن عقل و استدلال متذکر بندگی خدا نبود، بلکه عقلی بود برای اهداف خاص که کارش به اینجاها میکشید. اگر افلاطون، مدینهی فاضله را تدوین میکند باز برای این است که از طریق اصول عقلی یک نحوه حاکمیت قدرت را به صحنه بیاورد. آن فیلسوفانی که میگویند این تمدن صورت تمامیتیافتهی یونان است، متوجّه افکار سقراط و افلاطون و بحثهای لطیف افلاطون هم بودهاند، ولی باید دید روح حاکم بر همهی آن فکرها چیست. اگر «ارادهی معطوف به قدرت» موتور همهی تحرکات بوده، پس این تمدن صورت تمامیتیافتهی آن اراده است. البته در این سیر اُفت و خیز داشتهاند، در دوران مسیحیبودن غرب، یعنی قرن پنجم تا قرن چهاردهم این اراده کمی تعدیل شد، ولی در همان دوران هم روح اصلی، همان «ارادهی معطوف به قدرت» بود. به همین جهت هم گفتهاند: بیش از آنکه دین مسیح، غرب را مسیحی کند، غرب، مسیحیت را غربی کرد، و اینکه غرب، جداشدن از فضای قرون وسطی را رنسانس و تحول برای خود میداند، چون از موانع تحقّق «ارادهی معطوف به قدرت» آزاد شد و راحتتر به خواست و طلب خود دست یافت.
امّا ما در اینکه به پیشرفتهای غرب نرسیدهایم، تنبلی نکردیم، ولی در اینکه شرایط تاریخی خود را نشناختیم و از همان صدر اسلام، عامل شکوه اسلام را که تحقّق صحیح اسلام
توسط اهلالبیت علیهم السلام بود رها کردیم، آری؛ از این جهت غفلت بزرگی داشتیم و هرچه جلو رفتیم تبعات آن غفلت بیشتر خود را نشان داد. یک جا در مقابل یونان در سالهای 125 هجری قمری به بعد و تأسیس «بیت الحکمه» بود که مجبور شدیم در مقابل تفکر یونانیها خود را ببازیم و نهضت ترجمهی کتب یونانی شایع گشت، چون از صاحبان اصیل تفکر اسلامی یعنی اهلالبیت علیهم السلام فاصله گرفتیم و لذا گرفتار سطحینگری شدیم و اینجا بود که یونانیت در مقابل این سطحینگری رنگ و لعابی برایمان داشت، در حالیکه یک روایت توحیدی امام صادق علیه السلام میتوانست منشأ تفکرات عمیق و دقیقی باشد که فلسفهی یونان از بسیاری جهات نسبت به آن تفکرات فقیر بود. جای دیگری که انحرافِ صدر اسلام تأثیر خود را نشان داد، حدود هفتصدسال پیش بود که غرب شروع کرد به نمایش خود به همان شکلی که خود را نمایش داد و هنوز که هنوز است جهان اسلام را مسحور خود کرده است. در حالی که ما تمام فرصتهای خود را در حکومت بنیامیه و بنیعباس در نمایش تمدن اسلامی سوزاندهایم و نه تنها از عظمت تمدنِ حضوری اسلام هیچ چیز نداشتیم که به نمایش بگذاریم، بلکه مرعوب تمدن تکنیکیِ وَهمیِ غرب هم شدیم، پس در واقع ریشهی این مشکلات را باید در جاهایی جستجو کرد که ما از تمدن اسلامی که باید در تمام ابعاد جوابگوی نیازهای بشری باشد، واماندیم و در این صورت نه تنها امروز نمیتوانیم روح و روان سایر ملل را جذب کنیم که حسرت غرب را هم میخوریم.
سؤال: من نمی گویم: «ما باید عین قدرت دنیای غرب را پیدا میکردیم»، اما الآن ما نگاه میکنیم میبینیم خود رهبران دینی ما هم - چه از جهت تحلیلهایی که در حوزهی سیاسی هست و چه از جهت تحلیلهایی که در حوزهی فرهنگی هست- نشان میدهند دلشان از تمدن غرب خون است، اما هیچ کاری نمیتوانند بکنند. میخواهم ببینم: آیا ما میتوانستیم در اسلامیبودن خودمان حتی از زاویة قدرت از آنها جلوبزنیم؟
جواب: اگر شما تمدن اسلامی را - به آن شکلی که غدیر به ما گوشزد میکند- جلو میبردید، قدرتمان حتماً قدرتی میبود که در آن فضا تمدن غربی دیگر قدرتی به حساب نمیآمد آن هم به دو معنا: یکی بهمعنای این که غرب به این قدرت موجود نمیرسید، دیگر این که قدرت شما در یک تمدن منسجم از قدرت او برتر بود. اوّلاً؛ شیفتگی ما نسبت به غرب، غرب را
ارزشمند و در نتیجه غالب کرد. ثانیاً؛ غفلت از تواناییهایی که تمدن اسلامی به ما میداد ما را نسبت به غرب نیازمند کرد. الآن ما در شرایطی هستیم که حتی در حوزههای نظری نمیتوانیم قوهی خیال نسل امروز را ارضا کنیم! زیرا وقتی تمدنی در صحنه است که تماماً عامل تحریک خیال و وَهم انسانها است فرصتی برای جوانان باقی نمیگذارد که به معارفی فوق وَهم و خیال بپردازند، معلوم است که فقط غرب بر اندیشهی او حکومت میکند و برای نجات از این مهلکه بدون آنکه مأیوس شویم، باید پیغمبروار به میدان بیاییم. روسیه رقیب آمریکا است، ولی پیغمبر جهان نیست؛ برای همین هم میبینید که در مقابل آمریکا عموماً خود را میبازد، چون قدرت را همانی میداند که آمریکا دارد. ما اگر میتوانستیم مثل امامخمینی«رحمةاللهعلیه» پیغمبروار به میدان بیاییم و متذکر ارزشهایی شویم که فوق فرهنگ مدرنیته است إنشاءالله نتایج فوقالعادهای به دست میآوریم. شرایطی را که در آن شرایط انقلاب اسلامی پیروز شد فراموش نکنید، به فرمایش امامخمینی«رحمةاللهعلیه» مشروبفروشیها بیشتر از کتابفروشیها بود، ولی امام«رحمةاللهعلیه» همین جوانان را متذکر عهد الهی خودشان نمود. مگر همین حالا جوانان بسیاری ندارید که به تحریکات وَهمی غرب پشت کردهاند و نه تنها از آنها خوششان نمیآید، بلکه متنفر هم هستند، پس این کار همواره قابل پیادهشدن است، البته باید در این رابطه بیشتر صحبت شود. إنشاءالله مطلب را در جواب سؤالات بعدی دنبال خواهیم کرد.
از نکات مهمی که ضعف تمدن غرب را در آینده مینمایاند به حجاببردن طبیعت است و اینکه مانع میشود این آیت الهی توانائیهای خود را بنمایاند تا وسیلهی اُنس ما با آن و عامل زندگی ما با آن باشد. غرب با سرکوب کردن طبیعت چیزی را از دست داد که سخت به دنبال آن بود، با چنین نگاهی به عالم و آدم، نمیتواند زیبائیها و توانائیهای طبیعت را به انکشاف درآورد، بلکه آن را مقهور میکند و روح معنوی آن را نادیده میگیرد، به همین جهت خیالِ زیبا ندارد. اگر بتوانیم به روشهای دینی که یکی از آن روشها به انکشافدرآوردن روح معنوی طبیعت است، به جوانانمان خیال زیبا بدهیم از آن فکر و فرهنگِ وَهمی سر میخورند. قبلاً در رابطه با به انکشافدرآوردن طبیعت عرض کردم که فرق یک کوزهگر با کسی که
بلوک سیمانی میسازد این است که کوزهگر تواناییهای همین خاک را به ظهور میآورد و زیباییهای آن را ظاهر میکند ولی کسی که بلوک سیمانی میسازد همین خاک را به صورتی در میآورد که شما هرگز نمیتوانید مانند یک کوزه با آن اُنس بگیرید و در ارتباط با آن خیالهای زیبا در خود بپرورانید. با این مثال خواستم تفاوت دو تمدن را بشناسید که چگونه یکی با طبیعت تعامل میکند و در عین اینکه از طبیعت استفادهی مادی و معنوی مینماید، آن را مقهور ارادهی خود نمیگرداند، بلکه تلاش میکند توانائیها و زیبائیهای آن را به انکشاف درآورد، و دیگری چگونه با طبیعت درگیر میشود و نتیجهی این درگیری آن است که دائم گرفتار طبیعت است و بهرهی او از طبیعت به قیمت نابودی طبیعت تمام شده. حالا این را در تمام روابط این دو تمدن تعمیم دهید و لذا اگر پیامبروار همّت کنید، به راحتی میتوانید اندیشهها را به طرف تمدن اسلامی معطوف داشته و گمشدهی مردم را به آنها معرفی کنید.
اگر میخواهید این بحث را دنبالکنید که «ما چگونه قدرتمند میشویم؟» روی این نکته فکر کنید که غرب با همهی این قدرتش چه میخواهد؟ اگر ما بتوانیم چیزی بهتر از آنچه غرب به دنبال آن است بر اساس تمدن اسلامی در تعامل با طبیعت بهدست آوریم - چیزی که تا حدّی در بعضی از آثار گذشتهگان به چشم میخورد- ببینید چقدر جلو میافتیم! تا ما در معنی قدرتمندشدن تجدید نظر نکنیم، از غرب عبور نمیکنیم و به قدرت واقعی که نیاز داریم نمیرسیم، با وسائلی که غرب ساخته و از آن طریق قدرتمند شده نمیتوان غرب را نفی کرد و جلو رفت. اگر به نور تفکر شیعه و در بستر انقلاب اسلامی، انقلاب روحی و معنوی در جهان چنان بسط یابد که مردمان دیگری شویم، آزاد از تکنیک و آزاد از سلطهی تکنیک، ضعف غرب ظاهر میشود و با نفی غرب قدرت حقیقی ظهور میکند البته راهکارِ ارتباط با نیروهای نهفته در طبیعت که با روشهای طبیعی میشود در اختیار بشر قرار گیرد، بحث دیگری است و به خودآگاهی خاص خود مربوط است.
سؤال: میدانیم که انقلاب اسلامی از ارزش والایی برخوردار است انقلاب اسلامی نشانهی شدتگرفتن بحران جهان موجود است و عکسالعملی بود در مقابل وضع جهان کنونی
و به واقع مدخل ورود به تمدن اسلامی است با آن برکات خاصش؛ و امام خمینی«رحمةاللهعلیه» با آن بصیرت خاصی که داشتند برای همین انقلاب آن همه تلاش نمودند و سالها مبارزهکردند و بهتعبیر شما بزرگترین نعمت الهی در این عصر، همین انقلاب اسلامی است ولی متأسفانه میبینیم همانطوری که در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمین اسلام را درست نمیدیدند و لذا بعد از رحلت حضرت به اسلام حقیقی پشت کردند و برعکس؛ امثال ابوسفیان اسلام و تواناییهای آن را میدیدند و به سهم خود برای نابودی آن تلاش فراوان کردند، امروز هم میبینیم که مسلمین و حتّی بسیاری از ایرانیان شیعه، انقلاب اسلامی ایران را آنطور که باید و شاید نمیبینند در حالی که غرب و بهخصوص آمریکا انقلاب و تواناییهای آن را میبینند و بهشدت با آن درگیر میشوند تا شاید از صحنهی عالم بیرونش برانند. شاید بشود گفت: مظلومترین حقیقتی که فعلاً در این عالم هست، انقلاب اسلامی است، گویا فقط شهدا شناختند انقلاب اسلامی چه حقیقت بزرگی است و به راحتی خود را فدای آن کردند. البته درست است که همهی حقایق در عالم ارض، غریب و مظلوماند اما بالأخره برای ارتباط با آنها مردم تلاش میکنند؛ مثلاً حقیقت کربلا هم غریب است اما بالاخره مردم برای تماس با حقیقت آن تلاشی میکنند، هر چند بسیار دیده میشود که در این راه به اشتباه میافتند. اما بسیارند کسانی که از این انقلاب حتّی دفاع ساده هم نمیکنند و ایران را به عنوان سردمدار مبارزه با جهان کفر نمیشناسند. برای خود ما هم شناخت انقلاب مشکل است؛ زیرا نه شرایط، شرایط اوّل انقلاب است که فضای جنگ یک نحوه معنویتی را در کشور حاکم کرده باشد و در آن راستا عظمت انقلاب فهمیده میشود، و نه ما اخلاص و صفای آن بسیجیان را داریم که با دلدادگی به انقلاب، حقیقت آن را قلباً شهود کنیم. لذا مجبوریم به بحثهای معرفتی پناه بیاوریم تا راه قلب را از طریق عقل طیکنیم. حالا در این فضا چطوری برای فهم این انقلاب تلاش باید کرد که هم خودمان این انقلاب را درککنیم و هم اینکه برای نشر آن تلاش نماییم؟ در واقع سؤال ما این است که برای شناختن و شناساندن این انقلاب چهکارکنیم؟
جواب: اصل انقلاب اسلامی مثل کربلاست؛ که وقتی با آن درست ارتباط پیدا کردیم، هم خودش را به ما نشان میدهد و هم زبان ارائهی خودش به سایرین را به ما میآموزد. شما ببینید: همین که با شناخت جایگاه تاریخی انقلاب، وارد وفاداری به انقلاب اسلامی شدید، بعد از
مدتی میرسید به این که تمام برکات عالَم در وفاداری به این انقلاب است. شما چطوری با کربلا اُنس میگیرید به طوری که بعد از مدتی متوجه میشوید با کربلا میشود همه چیز بهدست آورد؛ نه فقط به خودتان، بلکه به بقیه هم میتوانید از طریق کربلا همه چیز بدهید. بر این مبنا اساس کارتان باید این باشد که شما نمیخواهد انقلاب اسلامی را نجات بدهید، کاری بکنید که انقلاب اسلامی شما را نجات بدهد، به همان معنایی که عرض کردم. با انقلاب اسلامی، روحی معنوی در جهان بسط پیدا میکند و انسان از سلطهی تکنیک آزاد میشود.
جبرانخلیلجبران در کتاب خود به نام «پیامبر» میگوید: پس از آنکه پیامبر برای مردم از عشق و بخشش و تربیت و کار و دعا و خانه و دوستی و امثال اینها سخن گفت و راه و رسم صحیح برخوردکردن با هر یک از این مسائل را برای آنها شرح داد: «آنگاه کشیش پیری وی را گفت: از «دین» بگو. و او گفت: من امروز مگر هیچ غیر آن گفتهام؟...» منظورم از نقل این جمله همین است که مگر همین وفاداری به انقلاب اسلامی برای حفظ انقلاب، خودش به خودی خود موجب نجات ما نمیشود؟ و مگر متن دین، اقتضای چنین انقلابی را ندارد، و مگر توجّه به انقلاب اسلامی غیر از دینداری است؟ پس اگر انقلاب اسلامی را شناختیم و دوست داشتیم، خودش به ما میگوید که ما چهکار کنیم. بناست انقلاب اسلامی تکلیف من را روشنکند و توجه ما را به افقهای بلندتر زندگی بیندازد، نه اینکه من تکلیف این انقلاب را روشنکنم. این انقلاب به جهت ریشههای عمیق تاریخی و دینی، جای خودش را در تاریخ معاصر بازکردهاست و دارد خودش را نشانمیدهد، مثل کربلا؛ یعنی آیا واقعاً این کربلاست که به شما میگوید: «من چهکار کنم؟» یا شمایید که به کربلا میگویید ما چه کار کنیم که از تو جدا نباشیم؟! شهیدمطهری«رحمةاللهعلیه» سخنرانیهای کتاب «حماسهی حسینی» را برای خودشان گفتند یا برای کربلا؟ به نظر من برای خودشان؛ کربلا بود که به ایشان گفت این کار را بکن تا به من وصل بشوی، نه اینکه این کار را بکن تا برای من کاری کرده باشی. شهیدمطهری«رحمةاللهعلیه» هم به کربلا نگفتهاند: تو اینطور بشو که من میگویم، بلکه کربلا گفت: تو اینطور بگو که من هستم. میخواهم بگویم که انقلاب اسلامی خودش را آرامآرام به شما نشان میدهد. شما به همین جلسهی ما دقتکنید میبینید آخرش همهی حرفهای ما یک نکته داشت و آن این که: برای این انقلاب یک جایگاه و شخصیتی قائلایم، و به همین جهت
میگوییم که ارتباط با این انقلاب به شما عالَم میدهد و عالَمِ آینده را نیز تعیین میکند. حالا اگر شما رسیدید به اینکه اینها صحیح است، دنبال انقلاب راه میافتید، یعنی راه و چاه را از او میگیرید و تکلیف خود را تعیین میکنید و از نیستانگاری یا نیهیلیسیم دوران آزاد میشوید که این همان رسالتی است که از کربلا شروع شد.
سؤال: شما از داستانی که از «جبران خلیل جبران» نقلکردید، منظورتان چه بود؟ آیا منظورتان این نبود که: «ما آنچه در برخورد با این انقلاب باید میگفتیم، گفتیم، دیگر چیزی نماندهاست»؟
جواب: میخواهم بگویم: از انقلاب اسلامی، به دنبال چیز برتری نباشید، خودِ «انقلاب اسلامی» همان نوری است که به دنبالش بودید و نقطهی انکشاف تمدن اسلامی است. میخواهم بگویم شما باید همین دستورهای انقلاب را ادامه بدهید، یعنی خودِ انقلاب دارد میگوید که: «من کیام و چه کار میتوانم بکنم، دنبال من بیایید.»، چون این خطر هست که ما به سادگی از انقلاب بگذریم و به دنبال چیز دیگری باشیم؛ میگویند: طرف به جنگل رفته بود، گفت: «از بس درخت بود، جنگل را ندیدم!» حالا گاهی از انقلاب، چیزی غیر از شخصیت اصلی آن را میخواهیم! در حالیکه همهی زندگی در این عالَم، ماندن در کنار انقلاب اسلامی است، پس باید از همین انقلاب خیلی خوب استفاده کنیم. همین طور که واقعاً بعضیها کربلا را نمیتوانند ببینند لذا میخواهند برای کربلا کاری بکنند! ما باید حواسمان باشد کربلا خودش یک حقیقت است که توسط امامی معصوم و به نور اسلام و به کمک خدا تدوین شده است. انقلاب هم همین طور است، خودش یک حقیقت است و ریشه در دین دارد و یک فقیه بزرگ با اشراق خاصی که برقلبش شده، آن حقیقت را بر اساس این زمان شکل داده است. شما از این چیزی که هست خوب استفاده کنید. اوّلین گام جهت استفاده از انقلاب، درست شناختن آن است و جایگاه تمدنزایی آن را که در راستای تمدنزایی شیعه است، بشناسیم و ریشهی تاریخی آن را درست درک کنیم. مثال آن درختی را که پس از چهل سال میوه میدهد و ما اگر در هر مرحله از رشددهی درخت که به میوهدادن آن کمک میکند؛ باشیم، در همان حال در کنار ثمرههای درخت هستیم، فراموش نکنید.
سؤال: آیا میشود اینطوری سؤالکرد که: «ما چگونه باید با انقلاب برخورد کنیم؟»
جواب: بله؛ آن وقت سؤالتان اینطور میشود، حالا که این انقلاب یک رهنمود بزرگ خداست به بشر امروز، ما چه وظیفهای نسبت به انقلاب داریم؟ چون انقلاب اسلامی یک شخصیتی است با هویت خاص، پس انقلاب اسلامی همان آداب و ادب دینداریِ همهجانبه است در شرایط سیاسی، اجتماعی، اقتصادی جهان معاصر. انقلاب اسلامی یعنی انکشاف ظهور تمدن آخرالزمانیای که اماممهدی عجل الله تعالی فرجه شروع میکنند. اگر نهضت جهانی حضرت حجّت را درست بشناسیم، یقیناً جایگاه تاریخی این انقلاب را خواهیم شناخت که چگونه این انقلاب مدخل ورود به آن نهضت الهی خواهد بود و ایمانمان به ظهور نهایی وجود مقدس حضرت عجل الله تعالی فرجه دوچندان میشود. از این طرف اگر انقلاب اسلامی را درست بشناسیم و سمت و سو و ریشههای دینی و تاریخی آن را درست بررسی کنیم، مطمئن میشویم این انقلاب یک حقیقت فعّال تاریخی است که همواره منزلهای خود را یکی بعد از دیگری طی میکند تا به سر منزل اصلی خود که ظهور تمدن همهجانبهی شیعه است برسد و إنشاءالله بستر ظهور وجود مقدس حضرت بقیةاللهاعظم عجل الله تعالی فرجه گردد. چیزی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» متوجه آن هستند و در رابطه با این انقلاب میفرمایند: «من امیدوارم که إنشاءالله این روحیهای که در این کشور هست، این روحیهی اسلامی و توحیدی که در این کشور هست، باقی باشد، این کشور را به صاحب اصلی او، امام زمان علیه السلام تحویل بدهیم».(1)
با شناخت جایگاه تاریخی «انقلاب اسلامی» متوجه میشویم این انقلاب راهکار احیای حیات امروز بشر است، از یک فرد بگیر تا یک خانواده و یا یک کشور. حتی تجربه نشان داد آنهایی که مذهبی بودند اما نتوانستند با انقلاب اسلامی هماهنگ شوند، تحت تأثیر روح ظلمانی زمانه، به نحوی گرفتار فساد شدند. زیرا مذهب منهای وفاداری به انقلاب، مذهب نیست و لذا توانایی نجات در آن نمیباشد. پس این نشان میدهد آن دینی که نجاتدهنده است در دل این انقلاب نقش خود را بازی میکند. ما هم واقعاً از نقش نجات دهندگی انقلاب
1) صحیفهی امامخمینی«رضواناللهعلیه»، ج 15، ص 385.
اسلامی تعجب میکنیم؛ حتی ظاهراً یک مورد هم استثنا ندارد که کسی در کنار انقلاب اسلامی نسبت به آن بیتفاوت باشد و در عین مذهبیبودن، یک نوع فساد در شخصیتش ظاهر نباشد و بسیار پیش آمده آدمهایی که دارای صفای درونی هستند و به جهت تبلیغات منفی سعی میکنند در حاشیه باشند، ولی بالأخره نمیتوانند عظمتهای این انقلاب را نبینند. بنده هرچه بیشتر این موضوع را دنبال کردهام بیشتر معتقد شدهام که این انقلاب مسیر هدایت و نجات بشر دوران جدید است، به همین جهت هم نباید با ضعفهای جزئی که پیش میآید انقلاب را ارزیابی نمود، باید با رویکرد کلی به آن نظر کرد که راه برونرفت از ظلمات دوران در نهاد این انقلاب نهفته است.
شما در قرآن میخوانید «قُلْ أعوذُ بِرَبِّ الّفَلَقِ، مِنّ شَرِّ ما خَلَقَ، وَ مِنْ شَرِّ غاسِقٍ إذا وَقَب»، «غاسِقٍ» یعنی تاریکی محض. واقعاً اگر انقلاب اسلامی نبود و اطلاعاتتان از مدرنیته همینقدر بود که آن را ظلمات دوران میدانید، چهکار میکردید؟ مدرنیته مگر با روح ضد قدسیاش، همان «غَسَق»، یعنی تاریکی محض نیست؟، یکدفعه در دل این ظلمتِ محض، یک نور پیدا شده و به مقابله با آن ظلمت برخاسته است، نوری که شما بهراحتی میتوانید آن را ببینید و تجزیه و تحلیل کنید و ریشههای تاریخی و سمت و سوی آیندهی آن را بررسی کنید. قرآن با طرح آیهی «غاسِقٍ إذا وَقَب» و با توجه به آیات قبل آن، میخواهد بگوید: وقتی تاریکی همه جا را فرا بگیرد، از این تاریکی به پروردگار عالم پناه ببر، «بِرَبِّ الْفَلَق» به پروردگاری که نمیگذارد این تاریکی حکومتکند. راستی اگر این انقلابْ آن صبح ظلمتشکاف، در دل تاریکی مدرنیته نیست، پس باید یک صبح دیگر پیدا کنید که ربّ فلق آن را ایجاد کرده است! اینجاست که اگر کسی مدرنیته را درست بشناسد و بفهمد چه ظلمات بزرگی است و انقلاب اسلامی و سمت و سوی آن را هم درست بشناسد، بسیار امیدوارانه به آینده مینگرد و طلوع نور خدا را در افق آینده، هر چه بیشتر حس میکند که چگونه جهت جهان به سوی نور است و چگونه غدیر دارد به صحنه میآید و پردههای ظلمانی تاریخ را یکی پس از دیگری شکافته و با انقلاب اسلامی، تا اینجا رسیده و دارد جلو می رود.
حالا عکسش: کسانی که این انقلاب را ندارند، بگویید در آینده چه دارند؟! بالاخره آدم آینده میخواهد، آنهایی که دلدادهی به این انقلاب نیستند، کدامشان نسبت به آیندهشان اضطراب ندارند؟! لذا میبینید آن کسی که تا دیروز با انقلاب بوده، چقدر زیبا و امیدوارانه زندگی کرده است. اما امروز که از انقلاب جدا شده، در یک یأسی نسبت به آیندهی خود و جامعهاش دارد میپوسد و چارهای هم نمیبیند! چون بدون آنکه بخواهد از طریق وسوسههای شیطان، به نور پشت کرده است. در حال حاضر در صد زیادی از مردم اعم از مردم غرب یا مردم کشور خودمان نسبت به آیندهی خود در اضطرابند، در حالی که وفاداران به انقلاب هرگز احساس بیآیندگی نمیکنند، زیرا میدانند این انقلاب جای خود را در آیندهی تاریخ باز میکند. بنده اگر بخواهم جهان را بدون «انقلاب اسلامی» ببینم تمام عالم را سیاه میبینم.
اسلام عزیز به عنوان هدیهی خدا در ظلمات آخرالزمان توسط بزرگترین پیامبرش یعنی حضرت محمّد صلی الله علیه و آله به صحنه آمد، از آن طرف خداوند برای ادامهی اسلام، امام معصومی را در غدیر به مردم معرفی کرد تا اسلام در همان حالتِ حضوری و قدسی خود، خود را در دل تاریخ ادامه دهد، ولی حجاب سقیفه مانع ظهور آن اسلام شد و سپس با حاکمیت بنیامیه کار به جایی رسید که لعنت بر امام معصوم یعنی علی علیه السلام بر سر هر منبری واجب گشت، چون شیطان میدید که آیندهی تاریخ از آن حضورِ حضرت علی علیه السلام و غدیر است و لذا خواستند از این طریق، علی علیه السلام و غدیر را از آیندهی تاریخ حذف کنند تا اسلامِ حضوری و قدسی را حذف کرده باشند و لذا با تمام امید حتّی بر جسد مبارک سیدالشّهداء علیه السلام اسب راندند تا هیچ اثری از سیدالشّهداء علیه السلام در آیندهی تاریخ نماند. پس از حجابِ ظلمانی بنیامیه، حجاب ظلمانی بنیعباس حاکم شد و همان کاری را کردند که بنیامیه انجام دادند، امیدوار و دلخوش که دیگر غدیر تمام شد. ولی در عین ظهورِ کم و بیش تاریخیِ غدیر، بالأخره در دل حاکمیت ترکهای عثمانی که ظلمانیترین حجاب غدیر بودند، دولت صفوی ظهور کرد، که یک نحوه بازگشت به غدیر بود، هر چند شاه صفوی به جهت خودخواهیهایش تا حدّی حجاب بود، ولی کلّیت صفویه ظهور غدیر شد و باز غدیر در دل ظلمات جلو آمد تا آنجا که در انقلاب مشروطه و در مجلس شورای ملّی، مجتهدین باید مشخص کنند کدام قانون ارزش اجرا دارد. باز ظلمات مدرنیته از طریق رضاخان خواست غدیر را به حجاب ببرد، به طوری که
حجاب اسلامی ممنوع شد، و باز غدیر در دل ظلمات آخرالزمان جلو آمد و در انقلاب اسلامی، این فقیه است که باید رأی مردم به رئیسجمهور را تنفیذ کند، و ولایتفقیه یعنی حاکمیت حکم امام معصوم توسط کارشناس کشف آن حکم، و غدیر هنوز منزلهای بسیاری را باید طی کند تا زمانی که زندگی زمینی بشر به آسمان معنویت وصل شود و انسانها در یک قرار حضوری و قدسی وارد شوند و معنی اسلام و تمدن اسلامی نمایان گردد و آنوقت پوچی معنی واقعی خود را مییابد و از صحنهی زندگیها رخت بر میبندد و بسیاری از پوچیهایی که امروز مورد توجّه است در آن صورت مورد تنفر قرار خواهند گرفت. با ظهور خداوند به عرصهی تاریخ انسان، تمدن اسلامی طلوع کرده است و غدیر دارد جلو میرود. در شرایط جدید، اوّلین منزل «پیروزی انقلاب اسلامی» بود، گام بعدی، «تشکیل حکومت جمهوری اسلامی» است، سپس نوبت به «تشکیل دولت اسلامی» رسید که در حال شکلگیری است، سپس شرایط «تشکیل کشور اسلامی» فراهم میشود و إنشاءالله «ساختن تمدن اسلامی» و ایجاد شرایط حیات طیبه فراهم میشود. آنهایی که تمدن اسلامی را می شناسند، می دانند در حال حاضر باید در ایجاد ستونهای آن تمدن کوتاهی و سستی به خود راه ندهند و از هیچ تکاپویی در راستای تحقّق تمدن اسلامی کوتاه نیایند تا خود را در وسعتی به وسعت حضور حق در همهی تاریخ وسعت دهند. طراحی عالَمی بر این اساس کار آسانی نیست ولی این همیشه اول هر تاریخی بوده است.
سؤال: در قم توسط بعضی از فضلا و اساتید حوزه، فرهنگستانی جهت نقد غرب و تبیین تفکر دینی و شکل تفکرِ اسلامیِ ایدهآل در امور اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تأسیس شده است. آنها معتقدند فلسفهی ملاصدرا توانایی عینیّتیافتن را ندارد و فقط جنبهی نظری دارد، آنها خودشان میفرمایند فلسفهای ابداعکردهاند به نام «فلسفهشدن» که توانایی عملیشدن را هم دارد. با توجه به تشابه نظرات شما در بسیاری موارد با آنها، نظر شما در این باره چیست؟
جواب: بنده تا حدّی نظرات عزیزان را مطالعه کردهام، حرفهای خوبی دارند، چه در راستای نقد مدرنیته و چه در راستای «فلسفهی شدن» و ضرورت تفکر حضوری به جای تفکر حصولی. معتقدم اگر اندیشهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» را واکاوی کنیم آنچه تحت عنوان «فلسفهی شدن» مورد نظر عزیزان هست در حکمت متعالیه موجود است و با این رویکرد به حکمت
صدرایی که مقام معظم رهبری و امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در تفکرشان بر آن تأکید دارند، میرسیم. من ندیدم حرفهای عزیزان به همان معنایی که ایشان ادعا دارند -که تمدنساز و کاربردی است- از حرفهای ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» جدا باشد! انصافاً عزیزان خوبیهایی دارند، ولی نباید که این خوبیها باعث بشود که از بقیهی خوبیها غافل بشویم.
سؤال: آنها مثلاً میگفتند نظریهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» دربارهی «اصالت وجود» کاربردی نیست و خودشان یک نظریهی بالاتر دادهاند که همهی عالم بر اساس «ولایت» است، یا مثلاً میگویند: فلسفهی ملاصدرا، فلسفهی «بودن» است اما فلسفهی ما فلسفهی «شدن» است و لذا قابل پیادهشدن در جامعه است.
جواب: آری به واقع آنچه باید مدّ نظر ما باشد همان ولایت الهیه است و در مورد «فلسفهی شدن» اگر این نظریه درست بررسی شود، همان «اصالت وجود» حقیقی است. «اصالت وجود» را اگر به دست اهلش بدهید، میشود «شدن». چون وقتی معلول عینِ ربط به علت است، بقائش به تجلّیِ فیض دائمی و تبدیل قوّه به فعل است. از دیدگاه فلسفهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» وجود؛ «بودنی است، عین شدن». پس نمیتوان گفت: همهی فلسفهها تا حالا «بودن» بودهاست اما فلسفهی آقایان، «شدن» است. فلسفهی «شدن» به معنی صحیحش فلسفهی اصالت وجود واقعی است، اما نه اصالت وجودی که به روش اصالت ماهیت در بعضی از حوزهها درس میدهند. مشکل ما این است که اصالت وجود را به روش اصالت ماهیت درس میدهیم! و از آن نشاط حضوریاش خارجش میکنیم. در اینکه «فلسفهی «شدن» فلسفهی خوبی است حرفی نیست، اما نظر جدیدی نیست. ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» این همه حرف خوب میزند، تازه میگوید اصل اینها را من از ابنسینا دارم. این روش، روش خوبی است، حتّی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» اسم فلسفهی خود را هم که «حکمت متعالیه» گذارده، از پیشنهاد ابنسینا استفاده کرده است، چون ابنسینا پس از آن همه حرف که زده میگوید، اینها مربوط به عوام است، حرف اصلی چیز دیگر است که باید در حکمت متعالیه زد، که عمرش کفاف نداد آن را مطرح کند. حاصل کلام اینکه باید اندیشههای خود را با اتصال به اندیشههای تاریخ گذشته، بارور و جهتدار کرد. همچنانکه ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» با اتصال به افکار فیلسوفان گذشته به حکمت متعالیه رسید، آیا میتوان گفت: حالا که ما اصالت وجودی هستیم دیگر به تفکر ابنسینا نیاز نداریم؟ کسی که
بفهمد تفکر یعنی چه و فارابی و ابنسینا و سهروردی و محیالدین و قونوی را بشناسد، میفهمد این حرف، حرف خطرناکی است، چطور میشود انسان از تاریخ فکر، خود را محروم کند، آن هم از متفکرانی که قهرمان تفکر در زمان خودشان و در همهی دورانها بوده و هستند. ما به امید روزی هستیم که از ظلمت مدرنیته درآییم و با مردم خودمان و مردم جهان، افکار بزرگان اندیشهی بشری را در میان بگذاریم و مردمِ امروز را به یک تاریخِ سراسر تفکر وصل کنیم. زیبایی امروز زندگی این است که همین امروز با فارابی و امثال فارابی زندگی کنیم، در این حالت است که اندیشه وسعت مییابد، همانطور که زیبایی زندگی به این است که از طریق قلب با همهی پیامبران، به خصوص با وجود مقدس حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام زندگی کنیم. آیا از طریق صحیح - یعنی با ارتباط قلبی، همراه با معرفت صحیح- با حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام زندگیکردن مسئلهی سادهای است که بتوان از آن گذشت. البته زندگی با فیلسوفان قابل مقایسه با زندگی با پیامبران و ائمه علیهم السلام نیست. زندگی با آن ذوات مقدس، موجب تغذیهی تمام ابعاد جان ما میگردد، هرچند این دو نوع زندگی- یعنی زندگی با عقلا و اولیاء- جدای از هم نیز نیستند، چون نگاه فیلسوفان فوقالذکر، نگاه عقل است در فهم دین.
روح زمانه اقتضای حضور خدایی را دارد که خدای یونانزده نیست، خدای حضوری است. زمانه آمادگی آن را دارد که از مفهوم خدا به «وجود خدا» برگردد که همان خدای ائمه علیهم السلام است و امثال هایدگر در غرب نیز متوجهی نقیصهی خدای مفهومی و اینکه باید از فیلسوفان عبور کرد و به خدای انبیاء رجوع نمود ، شده است. عرض بنده آن است که فلسفهی حکمت متعالیه در حال حاضر چنین کمکی را به ما خواهد کرد و نباید با پیشفرضِ ذهنی که حکمت متعالیه یک نوع فلسفه است و سر و کار فلسفه با مفاهیم است از جایگاه تاریخی حکمت متعالیه غفلت نمود. فراموش نکنیم که حکمت متعالیه توسط عارفی تدوین شده که با زبان فلسفه با شما سخن میگوید و به نور اهلالبیت علیهم السلام با توجه به اصالتدادن به «وجود» مسئولیت رجوع به حق را به عهده دارد و لذا امثال دکتر فردید هم که سخت تحت تأثیر هایدگر است و بنا دارد به «وجود» یا اگزیست و تقرر حضوری رجوع کند، متوجه میشود نباید به حکمت متعالیه از منظر فلسفه بنگرد؛ میگوید: «من میخواهم از نو ملاصدرا را بخوانم، تا آنجا که سوبژکتیو و ابژکتیو در ملاصدرا محو شود. تفسیر من از ملاصدرا غیر از تفسیر
خودبنیادانهای است که حوالت دورهی جدید است».(1)
یا میگوید: «وقت ملاصدرا در مقایسه با وقت میرداماد دوری از طاغوت است... وقت امام عصر عجل الله تعالی فرجه «بقیةالله» است».(2)
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسهی قبل، ابتدا روشن شد انسان از نظر ساختار شخصی، طوری است که وقتی بخواهد به نحو کامل نیازهایش را برآورده کند، باید به زندگی اجتماعی روی آورد و اجتماع هم وقتی حوائج انسانی را درست و کامل برآورده میکند که دارای قانون باشد و آن قانون نیز باید منشأ قدسی داشته و از طرف خالق عالَم و آدم برای بشریت فرستاده شده باشد تا جوابگوی همهی ابعاد بشر گردد.
سپس بحث شد که غرب جدید خواست بدون قوانین قدسی زندگی اجتماعی خود را اداره کند، در نتیجه گرفتار بحران وضع کنونی شد. صحبتمان به اینجا رسید که باید مواظب بود تکنیک غرب ما را مقهور خود نکند، چراکه غرب جدید -که فرهنگ بریده از عالم قدس است- خود را پشت تکنیک پنهان کرده است، و از طرفی تکنیکِ موجود، برخاسته از همان فرهنگی است که غرب برای خود انتخاب کرده و لذا رسیدیم به این نکته که هر تمدنی فرهنگ و ابزار مخصوص به خود را میسازد و استفاده از آن ابزارها، ناخودآگاه فرهنگ مخصوص به خود را به همراه خواهد داشت.
سپس بحثِ رمزِ بقاء تمدنها مطرح شد و خصوصیات وَهمزدهی تمدن غربی مورد بحث قرار گرفت که در اثر همین وَهمزدگیِ مخصوص به خود، مقابل قداستهای الهی میایستد و عرض شد همین موضوع عامل هلاکت آن تمدن خواهد بود و آنچه در نهایت در تاریخ میماند تمدن دینی است با قرائتی که تشیع از اسلام دارد، و انقلاب اسلامی شروع و طلوع آن تمّدن است و اُفت و خیزهای اجرایی نباید ما را از جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی غافل کند و از جهتگیری آن به سوی تمدن اسلامی ناامید نماید، تمدنی که ابعاد پنهان طبیعت را به انکشاف میکشاند.
عنایت فرمودید که فرهنگها و تمدنها، مابازاء خارجیِ اندیشهی انسانها هستند و متوجه آرمانها و ایدآلهای انسانهایی هستند که آن تمدن را ساختهاند. همانطور که در تمدن
اسلامی همهچیز اعم از بناها و مناسبات همه انعکاس باغ ملکوتاند، تا متذکر نِیستان مرغ جان انسان باشند و شرایط اُنس با آن عالم گردند.
تمدن شیعه بستر مطلوبی است تا انسان را در رسیدن به فضائل مورد نظر فرهنگ تشیع یاری دهد و امکان به فعلیتآمدن آرمانهای آن مکتب را فراهم کند. درست همانطور که آرزوی انسان ناقص «انسان کامل» است، دستیابی به تمدن شیعی، آرزوی انسانی است که میخواهد اهداف نظام حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه را عینی و کاربردی کند.
در این جلسه با جواب به سؤالات عزیزان سعی میشود إنشاءالله موضوع «تمدنزایی شیعه» و اینکه شیعه مسئولیت تمدنسازی آیندهی بشر را - بدون آنکه کسی را به شیعهشدن دعوت کند - به عهده دارد، بیشتر تبیین گردد.
سؤال: ما احساس میکنیم در بحث «تمدنزایی شیعه» دو طرف بحث باید روشن شود، یک طرف ظلمات تمدنی است که مانع ظهور تمدن شیعه است که جنابعالی آن را فرهنگ مدرنیته میدانید، یک طرف هم تمدن شیعه است که به تعبیر شما نظر به «عالَم بقیةاللهی» دارد. در راستای تبیین این دو طرف و در توضیح فرهنگ مدرنیته در جلسهی قبل مطرح شد که شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «غرب به این علت توانسته است از رنسانس به بعد این همه در حالت مادی و در عالم مادی پیشرفت بکند که اصالت را به مادّه میدهد و در هیچ دورانی به این اندازهی اصالتدادن به مادّه مطرح نبوده است.» ولی طبق شواهد تاریخی تکنیک فراعنه از جهتی قویتر بوده است، به طوری که هنوز علمِ موجود غرب نتوانسته بعضی از رموز اهرام را کشف کند و یا شبیه آن را بسازد. آیا میتوان نتیجه گرفت که پیشرفت غرب در مادیبودن هنوز به پیشرفت فراعنه نرسیده است؟ و آیا میتوان از حرف شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» اینطور استفاده کرد که اصالتدهی به مادّه در فرهنگ غرب به این نحوهی شدید و افراطی آن، باعث میشود استفاده از هیچ تمدنی به اندازهی استفاده از تمدن غرب خطرناک نباشد؛ چون اصالتدهی مادّه در آن بیسابقه است و بیشتر باعث فاصلهگرفتن انسان از آسمان معنویت میشود؟ مثلاً مسلمان ها از علم یونانی استفاده کردند، امّا آن تمدن چون بیشتر با عقل استدلالی
یا بحثی انسانها -آنهم از جهتی- سر و کار داشت، نتوانست وارد جامعه و روابط اجتماعی آن زمان شود و دل مردم عادی را تسخیر کند، زیرا اصالتدهی به مادّه و عالم محسوس در آن تمدن و در آن شرایط به شدتِ تمدن امروزی غرب نبود.
جواب: برای ورود به بحث، سؤالی که فرمودید، سؤال خوبی است ولی لازم است بنده یک حاشیههایی به آن بزنم. ابتدا عرض میکنم: این که میفرمایند؛ «ما علم یونانیها را گرفتیم»، جای حرف و تأمل دارد که إنشاءالله در جای خود روشن خواهد شد. حالا یک بازنگری روی آن سؤال داشته باشیم که آیا تمدن فراعنه بیشتر مادّی و حسّی بود یا تمدن غرب؟ در اینکه هر دو مقصد و مقصود خود را لذات دنیایی قرار دادهاند، حرفی نیست ولی عنایت داشته باشید که بنا نیست تمدن خوب، از دنیا و عالم مادّه استفاده نکند.
آری؛ همچنان که در جلسهی گذشته بحث شد، تمدن خوب داریم و تمدن بد؛ تمدن خوب هم از دنیا کاملاً استفاده میکند، ولی دنیا را در راستای اهداف الهی مورد استفاده قرار میدهد و پتانسیلهای دنیا را وسیلهای برای نیل به اهداف انسانی خودش - اعم از اهداف مادّی و غیرمادّی- قرار میدهد.
تمدن بد به دو نحوه میتواند باشد؛ یک وقت از سنّتها و حکمتهای عالم ماوراءِ حسّ استفاده میکند و در شناخت آن سنّتها هم تلاش میکند، ولی اغراضش دنیایی است، که میشود گفت: تمدن فراعنه از این نوع بوده و به یک معنی فراعنه، حکیمان مادّی بودهاند. از ظواهر امر چنین برمیآید که فراعنه نظر به تواناییهای طبیعت و سنتهای جاری در آن داشتند، ولی در راستای اهداف پَست دنیایی. پس گرفتاری و وابستگی آنها به عالم مادّه کاملاً زیاد است، امّا به این معنا نیست که ماوراء مادّه را نفی کنند، برعکسِ تمدن موجود که به تمدن غربی مشهور است.
پس اگر بخواهیم خط انفکاکی بین تمدن بعد از رنسانس غرب و تمدنهایی مثل تمدن «فراعنه» یا تمدن «اینکاها» در آمریکای مرکزی ایجاد کنیم، فراعنه غیبگرا هستند، امّا توحیدی نیستند، یعنی از قوای غیبی عالَم استفاده میکنند، مثل بهکارگیری جادوگرها که از شیاطین کمک میگیرند، ولی قصد و مقصودی جز همین دنیا و برآوردهشدن هوسهای دنیایی ندارند، برای همین هم شما میبینید در آن تمدن، جادوگری فوقالعاده رواج داشته
است. این جادوگری که امروز معمول است، از نظر توانایی، غیر از جادوگری است که در زمان فراعنه بوده است. قرآن در توصیف جادوگران عهد فرعون میفرماید: «وَجَاءوا بِسِحْرٍ عَظِیمٍ»(1)آنها با جادو و سحر عظیمی برای مقابله با حضرت موسی علیه السلام به میدان آمدند. حالا عنایت داشته باشید وقتی خداوند بفرماید سحرِ آنها سحری عظیم بوده است، معلوم است تواناییهای سادهای به میدان نیاوردهاند!
در تحلیل فیلمِ «سفر به ماوراء» عرض شد؛ آن جادوگر کشور غنا که از طریق ارتباط با روح رودخانه میتواند در وسط حلقهی آتش بدنش را مدتی بالا در میان زمین و آسمان، نگه دارد، جادوگر پیشرفتهای است! میدانید که آب در اثر حرارت بخار میشود، بخار که شد، از سطح زمین و جاذبهی زمین تا حدّی آزاد میگردد، این یک قاعده در این عالَم است. علم فیزیک میتواند بگوید: چگونه اینطور میشود، ولی نمیداند چرا.
در بحثهای مربوط به الهیات فلسفه، بحث میشود؛ که عقولی هستند که عالم مادّه را تدبیر میکنند و عالم ماده در طول آن عقول قرار دارد، از جملهی آن عقول - عقلی است که آب را تدبیر میکند، به آن عقول، «عقول عَرْضیّه» میگویند- قاعدهی عقلی که آب را تدبیر میکند، این است که در موقع حرارت و در برخورد با آتش، تبخیر شود و به عبارت دیگر بالا میرود، آن جادوگر از همین عقل استفاده میکند.
اگر آن فیلم را ببینید، آن جادوگر میآید از صبح تا عصر در کنار رودخانه مینشیند و تماماً در آب متمرکز میشود، تا بتواند با عقل مدبّر آب مرتبط گردد و از قوای غیبی که آب را مدیریت میکند استفاده میکند. بعد میبینید که دور خودش آتش روشن میکند و در تمرکز فرو میرود و آرامآرام بالا میرود و مدتی در هوا میماند. زیرا از طرفی روحش با روح و عقلِ مدبّرِ آب مرتبط شده است، از طرفی در اطراف خود حلقهای از آتش روشن میکند که موجب تبخیر آب است، حال طبق همان قاعدهای که حرارت باعث میشود آب
1) سورهی اعراف، آیهی 116.
تبخیر بشود و بالا برود، او هم بالا میرود، یعنی آن جادوگر با اتّحادی که با آب و عقل مدبّر آن پیدا کرد، از همان نیرویی که آب را تبخیر میکند و از جاذبهی زمین آزاد میکند، استفاده میکند و تا آن حدّ که بتواند تمرکز خود را حفظ کند و آتش هم شعلهور باشد میتواند در هوا بماند.
جادوگرانِِ واقعی به همین شکل از قوای فوق طبیعت در جهت اهداف پَست خود استفاده میکنند که در واقع عمر خود را ضایع مینمایند. قرآن در آیهی 102 سورهی بقره نکات خوبی را در مورد جادوگران مطرح میفرماید و علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در تفسیر خود نکات دقیقی از آن استخراج نمودهاند.(1)
این نوع جادوگریها تمدن فرعونی را اداره میکرده ولی همانطور که قرآن میفرماید:«وَلَا یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی»(2)جادوگر هر کجا که آید و هر طور که آید، رستگار نمیشود و نتیجهای واقعی نمیگیرد. تمدن فرعونی هم با آن همه عظمت و دقت، به هلاکت و پوچی منجر شد و تعبیر قرآن در مورد آن تمدن این است که: «...وَ نُرِی فِرْعَوْنَ وَهَامَانَ وَجُنُودَهُمَا مِنْهُم مَّا کَانُوا یَحْذَرُونَ»(3)نمایاندیم به فرعون و هامان و لشکریانشان آن چیزی را که از آن فرار میکردند.
تمدن امروز جهانِ غرب کلاً چشمش را نسبت به آن قوای فوق طبیعی بسته است و هیچ استفادهای - چه مثبت و چه منفی- از آن نمیکند. تمدن فراعنه قوای عالم را در جهت اهداف شیطانی خود به کار گرفت و تمدن امروز غرب قوای مادّی طبیعت را جهت برآوردهشدن هوسها و اهداف شیطانی خود مورد استفاده قرار داده است. تمدن امروز تماماً از عکسالعملهای عالم مادّه استفاده میکند و لذا این تمدن را به این اعتبار میتوان گفت از همهی تمدنهای گذشته مادّیتر است، ولی در اصل فرق نمیکند، چون همه یک هدف دارند و تلاش در راه اهداف دنیایی، ملاکی برای تشخیص مادّی بودن انسان و تمدن جامعه است.
تمدنی که تمام توجهاش به عالم مادّه است و هیچگونه اتصال به عالم معنا و غیب ندارد - با توجه به این که عالم معنا، عالم بقا و ثبات است- بیشتر مقهور «حرکت و شتاب و سرعت» میشود و این حالت شاخصهی تمدن غربی است.
کاهنِان و اولیاء الهی هر دو حیات خود و تمدنشان را با سکوت و خلوت و ارتباط با عالم غیب ادامه میدهند منتها با دو رویکرد. مسلّم دین اسلام بسیاری از ابعاد تمدنش را با خلوتدارکردن مسلمان ها محقق میکند، چون اصل و هدف دین این است که انسان در عین حضور در «دنیا و عالم فنا» به «عالم بقاء و معنویت» متصل بشود و لذا شرایطِ تحقق چنین هدفی را در نظام زندگی فردی و اجتماعی انسانها پایهریزی مینماید، تا از استعدادهای عالم مادّه استفاده شود ولی اتصال اصلی را با «عالم بقاء» پایدار نگه میدارد.
کاهنان مصر و امثال آنها از یک جهت همین کار را میکنند، به همین جهت هم آن جادوگرِ ساکن غنا، با هلیکوپتر بالا نمیرود، بلکه با روح و عقل مدبّر آب بالا میرود و برای این که به کمک عقلِ مدبّرِ آب بالا برود، باید صبح تا عصر کنار رودخانه یا دریا بنشیند و در خلوت خود بر روح آب تمرکز کند تا با جنبهی باطنی و روح مدبّر آب ارتباط برقرار کند، پس این کاهن هم تمرکز و خلوت دارد، ولی مشکلش این است که چون هدف نهایی کارش لغو است، حاصل زحماتش از بین میرود و به هیچ سعادتی دست نمییابد، زیرا توجه اصلی قلبش عالم غیب و بقاء نبود، بلکه دنیا بود.
پس عنایت فرمودید که اوّلاً؛ چرا سرعت و شتاب در تمدن امروز از همهی تمدنها بیشتر بوده است و ثانیاً؛ چرا در عین اینکه حرکات کاهنان و جادوگران شبیه حرکات اولیاء خدا است، ولی حرکات کاهنان و جادوگران هیچ سعادتی برای آنها در پی ندارد.
تمدن غربی نه شبیه تمدن اولیاء خدا است و نه شبیه تمدن کاهنان و جادوگران که هر دو به عالَمی بالاتر از این عالم نظر داشتند و لذا تمدن غربی باید برای ارضاء روح انسانها که تمنای صعود دارند هواپیما و هلیکوپتر بسازد تا بالابردنِ جسم خود را جایگزین صعود روح خود
نماید بدون آنکه جان خود را در عالم معنویت سیر دهد. تمدنِ غرب از ارتباط با «عالم ثبات و بقاء» محروم است و هر روز بیشتر از روز قبل گرفتار حرکت و شتاب میباشد.
مادّه از هیچ جهت ثبات ندارد، نه در ذات و جوهر خود - که آن را برهان حرکت جوهریِ عالم مادّه ثابت میکند - و نه از آن جهت که جامعیت داشته باشد و از پراکندگی آزاد باشد. ملاحظه میکنید که این طرفِ فرش، آن طرفش نیست و شخصیت جامعی ندارد، در صورتی که در عالم غیب، چه روح دریا و رودخانه و چه عالم ملائکه و چه نفس ناطقهی انسان و چه حضرت احدی، همه و همه در مقام جامعیت هستند، به تعبیر دیگر همهی ابعاد خودشان، پیش خودشان است زیرا در آنجا «بُعد» نیست. اگر شما بخواهید با خدا ارتباط برقرارکنید، نباید راه بروید تا به او برسید، همین که بتوانید قلب خود را از عالم مادّه منصرف کنید - به جهت ذات مجردتان - با او روبهرو خواهید شد. امّا اگر از طریق بُعد مادیِ خود، بخواهید با عالم مادّه ارتباط برقرار کنید، عالم مادّه بُعد دارد، به طوری که این طرف آن، آن طرفش نیست، پس اگر خواستید آن قسمت از عالم مادّه را داشته باشید، باید از اینجا حرکت کنید و به آنجا بروید. آدمها به اندازهای که توجهشان به عالم مادّه است و در زندگیشان عالم مادّه نقش اصلی را بازی میکند، گرفتار حرکتاند، آن هم حرکتی که جهتی به سوی ماوراء خود ندارد. با همین قاعده میتوانید زندگی خود را هم ارزیابی کنید و ببینید تا چه اندازه مادّی است. بعضیها برای رسیدن به اهداف خود خیلی میدوند، اینها بیشتر از بقیه مادّی اند و بهاصطلاح، عملزدهاند. در حالیکه حقیقت، با جان انسانها هیچ فاصلهای ندارد، مجردات - اعم از خدا و ملائکه- مکان و زمان ندارند، و از طرفی واقعیترین واقعیات، مجردات هستند، پس آنکسی که گرفتار عملزدگی است، گرفتار خیالات خودش میباشد و به دنبال ناکجاآباد است.
تمدن مادّی، تمام مقصدش دستیابی به عالم مادّه است، پس تمام مقصدش ناکجاآباد است و لذا کارش حرکت و دویدن است. آدمهای مادّی و عملزده همانقدر مقصدشان دنیاست که میدوند، برعکسِ حکیمان که سعی دارند از عملزدگی فاصله بگیرند و در آن صورت است که با کمترین کار، بیشترین نتیجه را نصیب خود خواهند کرد.
در شرح حال بعضی از عزیزان که مطالعه میکنید، میبینید در احیاء دین و یا مبارزه با رژیم شاه، انگیزههای خوبی داشتهاند ولی چون حکمت لازمه را نداشتهاند، به اندازهای که کار کردند نتیجه نگرفتهاند.
اصل حرف این است که آدمها به اندازهای که حسّیاند، همهی چیزها را از تیررس خود دور میبینند و چون دور میبینند، مجبورند با شتاب زیاد حرکت کنند تا به آنها برسند و کسی که در این حالت قرار گرفت، اگر نودسال هم از سنّ او گذشت، به آرامش نمیرسد. گفت:
دور
میبینی سراب و میدَوی
عاشق
آن بینش خود میشوی
در قرآن در رابطه با این نوع حرکات سرگردان میفرماید: «لاَ یَغُرَّنَّکَ تَقَلُّبُ الَّذِینَ کَفَرُواْ فِی الْبِلاَدِ، مَتَاعٌ قَلِیلٌ ثُمَّ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ الْمِهَادُ»(1)این گردشها و رفت و آمدهای اهل کفر در بین شهرها، تو را جذب نکند، اینها بهرههای اندکی است که در پی آن جهنّم است که بد جایگاهی است. چنانچه ملاحظه میفرمایید خداوند این نوع سفرها و تحرکات بیهدف را مسیر منتهیشدن به جهنّم میداند. آری؛ از جهت دیگر به ما توصیه میکند که بروید آثار هلاکت کافران را ببینید و عبرت بگیرید. «قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الْمُجْرِمِینَ»؛(2)بگو بروند در زمین بگردند و در چگونگی عاقبت گناهکاران تفکر کنند. این نوع حرکتها، حرکتها و مسافرتهای جهتدار است، در اسلام به خودی خود حرکت و شتاب مدّنظر نیست، بلکه مسافرت جهت عبرت یا زیارت مورد نظر است.
حاصل قضیه اینکه اگر کسی حقایق غیبیه را نشناسد و متوجه نباشد آنها مدبّرات عالَم هستند، تمام توجه خود را به چیزهایی میاندازد که مربوط به عالم مادّهاند و چون عالم ماده دارای بُعد است آنچه در آن است به راحتی در دسترس نیست و چون آنها را نزدیک نمیبیند، میدود تا به آنها برسد. اگر امروزه مسلمانان هم نتوانستهاند از طریق اسلام با حقایق غیبی مرتبط شوند و آن حقایق را به عنوان مدبّرات عالم بشناسند به جهت آن است که
تحتتأثیر فرهنگ شتاب و تحرک غرب قرار دارند و از این جهت تمدن غرب بسیاری از مذهبیها را از گوهر اصلی اسلام که همان آرامش و وقار است، جدا کرده است، بدون اینکه خودشان بدانند.
پس اوّلاً؛ روشن شد تفاوت تمدنهایی مثل تمدن فراعنه با فرهنگ مدرنیته در عین اینکه هر دوی آنها ضد سعادت بشراند، در چیست. ثانیاً؛ تفاوت آرامش کاذب کاهنان با آرامش حقیقی اولیاء خدا معلوم شد. بعضی از غربیها که از آشفتگی تمدن خودشان خسته شدهاند و هنوز در حجاب مدرنیتهاند، حالا هم که میخواهند به روح و روحیهی آرامی رجوع کنند، به آرامش کاهنان دل میبندند، چون تمدن غربی نمیتواند بین «کاهن» و «نَبیّ» فرق بگذارد. ثالثاً؛ در این بحث روشن شد علت شتاب افراطیِ موجود در فرهنگ مدرنیته چیست.
سؤال: شما در جلسهی قبل در راستای نظر هانتینگتون فرمودید: فرهنگ مدرنیته با اسلام و تفکر خاور دور - اعم از بودایی یا کنفسیوسی- در تقابل است و بالأخره هم با آنها درگیر میشود. حال سؤال این است که درگیری از کجا شروع میشود که منجر به تمدن شیعی میگردد؟
جواب: عنایت داشته باشید که تمدن اسلامِ واقعی که همان مکتب تشیع است، با تمدن خاور دور در یک چیز مشترکاند و آن رسیدن به آرامش از طریق توجه به حقایق قدسی است و این دو تمدن از این جهت در مقابل فرهنگ مدرنیته هستند که شاخصهاش شتاب و دستیابی به عالم ماده است، از این جهت هانتینگتون درست میگوید که در آینده تمدن خاور دور و تمدن اسلامی با غرب درگیر میشوند. او پیشبینی میکند که جنگ آیندهی بشر هیچکدام از جنگهای موجود نیست؛ جنگ بین تمدن خاور دور و اسلام از یک طرف و تمدن غرب در طرف دیگر است، چون غرب در شرایطی است که هر تمدنی را باید در خود هضم کند و اگر تمدنی در مقابل آن مقاومت کرد و غربی نشد با آن درگیر میشود. البته آن تمدنی که در خاور دور با غرب درگیر میشود، غیر از آن چیزی است که امروزه در نظام سیاسی کشورهای ژاپن و سنگاپور و هنگکنگ و کره مطرح است، حتی تمدنِ چینیِ مورد نظر هانتینگتون، غیر از چینی است که فعلاً توسط حاکمان فعلیاش مدیریت میشود، این چین
و حاکمان چینِ فعلی هیچ فرقی با آمریکا نمیکنند، امّا بالأخره یک تمدنی در خاور دور هست که مؤمنینِ به آن تمدن به جهت ابعاد مقدسی که دارد، نمیتوانند از آن دست بردارند. تفکر اسلامی ناب از جهت قدسی و توجه به عالم بقاء، با تمدن خاور دور مشترک است و تمدن غرب بالأخره درگیری اصلیاش با آن گوهری است که در این دو تمدن نهفته است، ولی سازوکارهای تمدنسازی غیر از مقاومت صِرف در مقابل تمدن غربی است. در تفکر بودایی و کنفسیوسی و لائوتسهای، روح توجه به عالم قدس هست ولی به خودی خود آن مکاتب پیشنهادی برای ارائهی تمدنی مقابل تمدن غرب ندارند و امید غرب هم در رابطه با آنها در همین نقطه ضعفشان نهفته است، ولی آن نقطهی اصلیِ امید که در انتها برای خود حرف دارد و لذا تسلیم مدرنیته نمیشود، تفکر شیعه است که باید در این رابطه با حوصلهی زیاد مطلب را پیگیری کرد تا معلوم شود چرا باید آیندهی جهان را در مکتب تشیع پیدا کرد و چرا شیعه مسؤلیت ساختن تمدن آیندهی بشر را بر دوش دارد. اجازه دهید برای روشنشدنِ این مطلب در طول بحث و با مقدماتی که عرض خواهد شد پیش برویم.
عنایت دارید که فرهنگ غرب تا حدّی – بهخصوص در مراحلی که تئوریهای مادّیاش به بنبست میرسد- یک نوع خرافهگرایی را در کنار خود جای میدهد و همین امر است که امکان سازش با بسیاری از مکاتب خاور دور را برای آن میسر میسازد، چون روح مکاتب خاور دور روح انزوا است و داعیهی تمدنسازی، آن هم تمدنی جهانی در آن مکاتب نیست، نهایتاً میبینید جناب آقای کنفسیوس توصیههایی به حاکمان دارد، ولی اینطور نیست که مدعی باشد باید حاکمانِ حق در جامعه حاکم باشند، که بعداً بنده در این مورد عرایضی خواهم داشت.
امّا شیعه نگاهش به عالم و آدم نگاه دیگری است، شیعه معتقد است تمام جهان باید در حاکمیت حق درآید و ظالمان حق حاکمیت ندارند و خداوند ظرفیت جهان را طوری قرار داده است که باید احکام حق توسط حاکمان معصوم در آنجا جاری شود تا جهان به ثمرهی لازم خود برسد، در تفکر شیعه تحقق اسلامِ سعادتبخش به آن است که احکام اسلام در همهی ابعاد زندگی انسانها - اعم از فردی و اجتماعی- حضور فعال پیدا کند تا مردم مزهی دینداری خود را بچشند و به سعادت لازم دنیایی و آخرتی دست یابند.
وقتی تفکر موجود در دانشگاه، تفکر شیعه باشد، نگاه طبقهی تحصیلکرده نگاه همهجانبهای است که یک طرف آن توجه به عالم قدس است و یک طرف آن توجه به عالم ماده و طبیعت. وقتی مدیریت بر اساس تفکر شیعه باشد، روحیهی خدمتگذاری برای متعالیکردن انسانها حاکم میشود، همان روحیهای که سراسر شخصیت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را در برگرفته بود، به طوری که خداوند در وصف آن حضرت میفرماید: «لَقَدْ جَاءکُمْ رَسُولٌ مِّنْ أَنفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ مَا عَنِتُّمْ حَرِیصٌ عَلَیْکُم بِالْمُؤْمِنِینَ رَؤُوفٌ رَّحِیمٌ»(1)به سوی شما پیامبری آمد که از خود شما است، برای او بسیار گران میآید اگر رنجی به شما برسد و جهت مؤمن و متعالیشدن شما اشتیاق به خرج میدهد و محبت خاصی به مؤمنین دارد.
تفکر شیعی توان مدیریت در تمام ابعاد انسانها را دارد و لذا است که برای تفکر کفرآلود میدانی نمیگذارد تا بتواند در آن میدان مانور دهد و خود را بنمایاند، اینجاست که درگیری شیعه با تفکر شرکآلودِ انسانمدار غربی، حتمی خواهد بود. امثال هانتینگتون اسلام را به عنوان دین توحیدیِ خدامحور بررسی کردهاند و راهکارها و نظرات چنین دینی را دیدهاند و لذا نتیجه گرفتهاند حتماً این اسلام با مدرنیته که در عین محوریّت دادن به نفس امّارهی انسان، ادعای جهانیبودن دارد و میخواهد همهی اندیشهها را در خود هضم کند، درگیر میشود و چون مدرنیته شرط بقاء خود را در نفی بقیهی مکاتب میداند، این درگیری حتمی است. گفت هزار درویش در یک گلیم میگنجند ولی دو پادشاه در یک کشور نمیگنجند. چون هزار درویش هر کدام حاکمیت خدا را پذیرفتهاند، ولی دو پادشاه هر کدام خود را خدا میدانند. هر پادشاهی میگوید: من پادشاه زمین هستم! حالا اسلام میگوید: باید حکم پادشاه حقیقی عالم یعنی خدا بر جهان حاکم باشد، غرب هم خود را پادشاه میداند و میخواهد بر همهی جهان حکومت کند و لذاست که عرض میکنم؛ درگیری بین این دو حتمی است و چون یک طرفِ این درگیری خدا است، حتماً طرف دیگر مغلوب خواهد شد. فعلاً اسلام به میدان آمده است و نه شخص خاص، و اسلام به معنای حقیقیاش یقیناً همان اسلام به قرائت شیعه است، چون هرکس، چه سنّی و چه شیعه با کوچکترین تدبّر در قرآن میپذیرد که اسلام اصرار دارد
1) سورهی توبه، آیهی 128.
همهی ابعاد نظام بشری اسلامی باشد، حالا اگر هنوز آن آرمانها نتوانسته محقق بشود، ولی بالأخره جهان ظرفیت چنین نظامی را دارد. روح بازگشت به قرآن موجب تصدیق حرف شیعه خواهد بود، و لذا شیعه نمیخواهد سایر مسلمانان را به تشیع و شیعهشدن دعوت کند، بلکه نگاه دقیق خود نسبت به قرآن را در مقابل آنها میگشاید. وقتی قرآن میفرماید: «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ»(1)ای مؤمنان از خدا و رسول و اولیالامر اطاعت کنید. پس معلوم است علاوه بر خدا و رسول باید از شخص «اولیالامر» هم اطاعت کرد، که در اینجا ریزهکاریهای تفسیریاش مورد بحث نیست، ولی می فرماید از اولیالامر اطاعت کنید و سادهترین برداشت این است که «اولیالامر» باید انسان معصومی باشد در صراط مستقیم الهی تا مسلمانان بعد از رحلت رسول خداr راه سعادت را به صورت عینی ببینند. از طرفی خداوند بندگانش را به اطاعت از کسی تکلیف نمیکند که احتمال گمراهکردن بندگان را داشته باشد. پس علاوه بر خدا و رسول صلی الله علیه و آله، انسانهای دیگری هستند که باید با تبعیت از تفکر آنها مسیر حق را طی کرد. شیعه به دلایل قرآنی و روایات مورد قبول اهل سنت «اولیالامر» را اهلالبیت پیامبر علیهم السلام میداند، و اظهار میدارد؛ سخن و قرائت «اولیالامر» از قرآن، دقیقترین برداشت از اسلام و قرآن است. شیعه با تبیین این مسئله، فرهنگهای دیگر دنیا را در مقابل فرهنگ اسلام، باطل میداند، باطل هم باید از صحنة نظام فرهنگی، سیاسی بشر بیرون برود و دنیای کفر جهانی در مقابل این منطق هیچ حرفی ندارند. چون اولاً؛ هیچ دلیلی بر حقبودن فرهنگ خودش ندارد، ثانیاً؛ خوب میفهمد ما چه میگوییم. به قول دکتر شریعتی؛ ابوسفیان خوب میفهمید لاالهالاالله یعنی نفی ابوسفیان، و غرب هم خوب میفهمد درخشش اسلام ناب یعنی نفی همه حرفهای فرهنگ غرب.
پس این طرف قضیه روشن شد که بودن و درخشش قرائت شیعه از اسلام مساوی است با نبودن و غروب فرهنگهای دیگر، آنهم قرائتی از اسلام که میخواهد تمدنساز باشد و تمام ابعاد اجتماعی زندگی بشر را تغذیه کند. مسلّم با طرح این قرائت از اسلام، جهان اسلام بدون اینکه احساس شیعهبودن یا سنّیبودن بکند، به اسلامیکردنِ همهچیز فکر میکند. مثل همان
1) سورهی نساء، آیهی 59.
احساسی که جهان اسلام نسبت به طرح امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با نظام حکومتی جهان اسلام پیدا کرده و امروزه شوق زیادی در پیادهکردن آن در جهان اسلام در جریان است.
شاخصهی تمدن دینی و غیر دینی در این است که تمدن دینی متذکر عهد «عبودیت» انسان است، ولی تمدن غیردینی که امروز در غرب تجسّم یافته، عامل تقویت «انانیّت» است، و از آن طرف صورت کامل «عبودیت» در انسانهای معصوم محقق است و لذا است که فرهنگ اسلامی به صورتی که تشیع مطرح میکند میتواند تمدن اسلامی را محقق نماید و در خود قدرت نفی تمدن غرب را به معنای واقعی دارد.یعنی اگر به هر شکل دیگری با غرب مقابله شود، به خودی خود به بسط غرب منجرخواهد شد و حاصل آن تقابل چهرهی دیگری از مدرنیته با همان آرزوهای فرهنگ غربی خواهد بود.
شاخصهی تمدن شیعه، اتحاد «وَلایت» و «وِلایت» است،(1)به این معنی که در جامعهی آرمانیِ مکتب اسلام باید همان کسی که سراسر وجودش جلوهی محبوب است و در مقام عصمت قرار دارد، سرپرست جامعه باشد، و لذا ظاهر و باطن انسانها با تمام وجود در اطاعت والیِ جامعه است، زیراکه حکم او انعکاس کامل حکم محبوب حقیقی، یعنی خدا است. در چنین شرایطی و چنین اجتماعی، باطن شخص از طریق سینهی مولا به نور هدایت ربّالعالمین منوّر میشود و حقیقت «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ ... »؛(2)صورت اجتماعی به خود میگیرد. نگاه به چنین آرمانی و تلاش برای تحقق آن، تنها راه نجات است و همهی فسادهای اجتماعی که در تاریخ واقع شده، به جهت جدایی «وَلایت» از «وِلایت» است.
فرهنگ شیعه نمیتواند فرهنگ مدرنیته را به رسمیت بشناسد و از طرفی هم فرهنگ غرب به جهت حاکمیت نفس امّاره و انانیّتی که در آن هست، هیچ تمدنی غیر از خود را نمیتواند تحمل کند، پس به نفی رقیبش اقدام میکند و لذا جنگ شروع میشود و چون یک طرف این
1) این دو تعبیر را جناب دکتر احمد فردید در کتاب «دیدار فرهی» به کار بردهاند و روشن میکنند باید انسانهای کامل که جذبکنندهی فطرت و دلهای انسانها هستند، حاکمیت جامعه را در دست داشته باشند تا وِلایت با وَلایت متحد گردد. جهت تبیین وحدت وِلایت با وَلایت به کتاب «جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
2) سورهی بقره، آیهی 257.
جنگ، فرهنگی است که برای خود هیچ ادعایی ندارد جز حاکمیت حق، حتماً به حاکمیت حق ختم میگردد.
با این اوصاف که عرض شد نمیتوان پذیرفت فرهنگ خاور دور بتواند تا آخر در مقابل غرب ایستادگی کند، چون اوّلاً؛ در بنیان آن نفی مطلق مدیریت غربی موجود نیست، ثانیاً؛ چیزی که به واقع جایگزین مدیریت غربی در جهان باشد، در خود ندارد. امّا همانطور که عرض شد، علت اینکه آقای هانتینگتون میگوید این دو فرهنگ با غرب درگیر میشوند، برای این است که فرهنگ غرب هرگونه معنویت و قداستی را نفی میکند و در فرهنگ خاور دور یک نحوه قداستگرایی وجود دارد، امّا گوهر قداستگرایی شیعه چیز دیگری است.
در مقابل نظریهی جنگ تمدنها عدهای از شیعیان تصور میکنند ممکن است روزی شیعه با غرب کنار آید، اینها یا شیعه را نمیشناسند و یا غرب را، حتی آنجایی هم که قرآن اجازه میدهد یهود و نصاری در کنار مسلمانان زندگی کنند، طوری شرایط را فراهم میکند که آنها رقیبی در کنار تمدن اسلامی نباشند. لذا اولاً؛ آنها را به عنوان یک دین به رسمیت نمیشناسد و آنها را کافر میداند و میفرماید: «لَّقَدْ کَفَرَ الَّذِینَ قَآلُواْ إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِیحُ ابْنُ مَرْیَمَ ...»(1)آنهایی که میگویند مسیح فرزند خدا است، کافرند، و یا میفرماید: «وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَاهِهِمْ یُضَاهِؤُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ أَنَّی یُؤْفَکُونَ»(2)یهود گفتند عزیر پسر خدا است و نصاری گفتند مسیح پسر خدا است، اینها حرف است که میزنند، حرفهایی هماهنگِ سخنان کافران قبلی، خدا آنها را بکشد که چه تهمتهایی روا میدارند. ثانیاً؛ میفرماید: «قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیَوْمِ الآخِرِ وَلاَ یُحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یَدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ أُوتُواْ الْکِتَابَ حَتَّی یُعْطُواْ الْجِزْیَةَ عَن یَدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(3)با اهل کتاب نیز بجنگید تا آنکه جزیه بدهند، آن هم با دست خود و با حالت سرافکندگی و خواری، چون در این حالت رنگ و آبی
برایشان نمیماند که بخواهند تمدنی را پایهریزی کنند، چراکه باطلاند و در نظامِ حق، باطل باید سرافکنده باشد، و این غیر از احترام به حق شهروندی آنهاست، آن جای خودش محفوظ است. در اینجا بحث، بحث حقّانیت و عدمحقّانیت مکتب است و اتفاقاً این امر موجب میشود تا راحتتر به اسلام گرایش پیدا کنند و چون متوجه اسلام شدند، میفهمند که آن سختگیریها به مصلحت آنها بود.
به هر حال غرب از این جهت میفهمد اسلام ناب چه میگوید - هر چند به نحو دقیق و عمیقی نمیتوانند اصل اسلام را بفهمند- عمده؛ ایجاد بسترِ فرهنگی است که در آن بستر شرایط اجرایی این اهداف فراهم شود. مسلّم در تمدن اسلامی، اهل کتاب نیز بهتر از آنگونه که امروزه زندگی میکنند، زندگی خواهند کرد، بهخصوص در آن شرایطِ معنوی که اسلام ناب ایجاد میکند. به هر صورت ذات و گوهر اسلام ناب چیزی است که با فرهنگ مدرنیته کنار نمیآید و فرهنگ مدرنیته حجاب ظهور آن فرهنگ است و هر قدر اسلام توانست آن را عقب بزند، میتواند خود را بنمایاند.
شاید سالها صبوری و انتظار نیاز باشد تا اسلام ناب بتواند در نقطهی عطف ظهور عظمت خود قرار گیرد و عامل پدیدارشدن تاریخ جدیدی شود و بسیاری از ملتها – بهخصوص برادران اهل تسنّن را- که آمادگی کامل دارند، متذکر نقشآفرینی اسلام در دنیای جدید بنماید. در این نقطهعطف، عهدها نو میشوند و عهد و مِهری جدید ظاهر میگردد که محل تجلی روح ایمان و ظهور عهد همهی مسلمانان با اسلام است. در حال حاضر تشیع این مسئولیت را بر دوش گرفته و بر اساس این مسئولیت در نقطهعطف تاریخی خود ظاهر شده است و هنر ما این است که شرایط تاریخی خود را بشناسیم، تا زیباترین معنا را به زندگی اسلامی خود بدهیم.
سؤال: شما میفرمایید یک تمدن باید زندگیساز باشد، چگونه یک تمدن میتواند زندگیساز باشد؟
جواب: سؤال خوبی است ولی برای روشنشدن مطلب باید با دقت آن را پیگیری کنید. عنایت کردهاید که شما در درون خود قواعدی دارید و برای اینکه با خودتان کنار بیایید، باید
آن قواعد را در نظر بگیرید. تمدن غربی با نگاهی که به انسان انداخت، انسان را موجودی با نیازهای صرفاً مادّی تعریف کرد و خوشبختی او را در به دستآوردنِ لذّات مادّی دانست، و به همین جهت جامعهی غربی و انسان غربی هر نوع کنترل معنوی بر امیال مادّی خود را از دست داد و در نتیجه گرفتار بحرانهای ناخواسته شد. قواعدی را که اقتضای جان و دل انسان بود، رعایت نکرد، در حدیکه امروز نه انسانها با همدیگر کنار میآیند و نه با خود. انسان از نظر ساختار وجودی و قواعد تکوینی آنچنان است که اگر زندگی خاصی را که مطابق ساختار وجودی اوست شروع نکند، اولین مشکل او آن است که نمیتواند با خود کنار بیاید و عملاً با ابعادی از درون خود درگیر میشود. حال این درگیرشدن و اعتراض درونی انواعی دارد و اگر مسأله را با دقت ارزیابی نکند، یا با آن برخورد غلط مینماید یا اعتراضات درون خود را خفه میکند و یا با جایگزینیهای دروغین خود را فریب میدهد، به امید آنکه آن اعتراض درونی را فرو بنشاند. آدم ها وقتی با خود درگیر شدند، یا متوجه میشوند که با خلوت و اُنس با خداوند و پیرو آن پذیرفتن مسئولیتهای الهی در جامعه، آن اعتراض را جواب بدهند که از این طریق عملاً بهترین برخورد را با خود و درون خود کردهاند. یا اینکه با عیاشیِ افراطی میخواهند خودشان را از آن اعتراض درونی آزاد کنند و اگر با افراط و ادامهی سرگرمیهای عنانگسیخته، این عیاشیها را ادامه ندهند، آن اعتراض درونی آنها را راحت نمیگذارد.
اینکه شما میبینید افراد گرفتار فساد نمیتوانند در یک حدّ محدودی بمانند، به همین جهت است که صدای اعتراض درونی آزارشان میدهد. این دختر یا پسری که پیام اسلام و انقلاب را نپذیرفت، در تقابل با نظام جمهوری اسلامی نمیتواند یک انسان فاسد متوسط باشد، چون فطرت درونیاش در راستای بیتفاوتی نسبت به پیام این انقلاب به او نهیب میزند؛ یا باید مذهبی بشود و وارد عرصهی ضد کفر و ضد استکباری انقلاب شود، یا باید به صورتی افراطی بدی خود را ادامه دهد تا صدای اعتراض درونیاش را نشنود.
این که میپرسید: زندگیسازبودنِ یک تمدن یعنی چه؟ یعنی تمدنی که بتواند تمام ابعاد انسانیِ انسان را جواب بدهد به طوری که انسانها در بستر آن تمدن بتوانند برای همیشه و در طول زندگی، با خود کنار بیایند و پس از مدتی با بحران درونی روبهرو نشوند، و با دقت بر
روی فرهنگ غرب میتوان فهمید که تمدن غرب، زندگیساز نیست و این مطلب را بحمدالله امروزه اندیشمندان جهان مفصلاً به بحث گذاردهاند.
اگر یک تمدن دویستسال شعار بدهد که من تمام نیازهای شما را جواب میدهم، و بعد از دویستسال مردم با شرایطی روبهرو شوند که اساسیترین نیازهایشان را بیجواب ببینند، طبیعی است که بر آن تمدن میشورند. بیتفاوتی مردم جهان نسبت به وضع موجود، ناشی از همین است، امروزه مردمی که به فرهنگ غرب دل بسته بودند، یا مأیوساند و یا معترض، و یأس هم خودش یک نوع عکسالعمل منفی و در واقع صورتی خاص از اعتراض است. مثلاً شما آمریکاییها را ببینید، به قول خودشان، حداقل هفتادوپنج درصد مردمشان دیگر کاری به وضع موجودِ سیاسی و نظام فرهنگی کشورشان ندارند؛ یعنی از همهچیز دلسرد شدهاند. یک عدهشان هم منتظرند در اوّلین فرصت همهی نظامشان را نفی کنند. اینکه شما ملاحظه میکنید دو حزب جمهوریخواه و دموکرات با تمام انرژی سعی میکنند تا کشور آمریکا را نگه دارند، برای این است که متوجه شدهاند امکان فروپاشی ایالت متحده به ایالات غیر متحد بسیار نزدیک است، این وضع آمریکا است که نماد تمدن غرب است، اروپا از این هم بدتر است. پس تمدن غرب، تمدنی نبود که زندگیساز باشد و این نکته از همان ابتدا قابل پیشبینی بود، چون وقتی هر نوع کنترل معنوی از امیال مادّی برداشته شد، فسادِ عنانگسیخته کار را به بحرانی میکشاند که امکان ادامهی حیات از بین میرود و به تعبیر دیگر عالَم فرهنگ مدرنیته تاریک شده است، میلهای عنانگسیخته تمام انضباطها را به هم ریخته و زرنگی، جای اندیشه و حکمت نشسته و هوش به جای عقل قرار گرفته، تا هرچه بیشتر در عنانگسیختگی جلو برود، زیرا با نفی معنویات، باطن انسانها تاریک شد، درست همان معنویتی که تمدن اسلامی بر آن تأکید دارد و در صدد است بیشترین نتیجه را از آن طریق بهدست آورد.
اسلام میفرماید: در دوران ظلمات آخرالزمان باید هشتساعت کار، هشتساعت استراحت و خواب و هشتساعت عبادت و تفکر و خلوت و اُنس با خدا داشته باشی، وگرنه ظلمات آخرالزمان دل تو را تاریک میکند و در زندگی فردی و اجتماعیات بحران بهوجود میآید. تصور بفرمایید اگر جامعهای هشت ساعت از روز خود را به کسب معارف الهی و
عبادات معنوی بگذراند در چه جایگاهی از شعور و تمدن قرار میگیرد و چه معارف بلندی که امروز فقط در اختیار خواص است در سطح عموم مردم ظهور میکند.
سؤال: با توجه به توصیفی که از تمدن اسلامی دارید آیا تا به حال، تمدن اسلامی داشتهایم؟
جواب: ابتدا باید فرق زندگی اسلامی و تمدن اسلامی روشن شود تا بتوان عرض کرد چرا میگوییم تا حال تمدن اسلامی نداشتهایم.
میدانید که مسلمانان به دنبال اسلام هستند و تلاش میکنند در محیط زندگی خود شرایطی را جهت انجام وظایف دینی بهوجود آورند و لذا از این جهت آثاری از شرایط زندگی اسلامی در گوشه و کنار جهان اسلام به چشم میخورد و ائمهی معصومین علیهم السلام، در عین اینکه از حاکمیت حذف شدند، ولی نقش خود را در جریان معنویت در جهان اسلام ادامه دادند.(1)
ولی این غیر از آن است که حاکمان جهان اسلام خودشان اسلام را خوب شناخته باشند و بخواهند شرایط تحقق آن را در تمام روابط جامعه جاری کنند. پس از رحلت پیامبر خدا صلی الله علیه و آله جناب ابابکر به جای حضرت علی علیه السلام آمد، خود او میگوید: «به خدا سوگند من بهترین شما نیستم و البته من نشستن بر این جایگاه را ناخوش میداشتم و مایل بودم کسی از میان شما به جای من برای این کار انتخاب میشد»(2)
و یا در جای دیگر میگوید: «اَقِیلُونِی فَلَسْتُ بِخَیْرِکُم...» رهایم کنید که من بهتر از شما نیستم، و یا جناب خلیفهی دوم میگوید: «کُلُّ النّاسِ اَفْقَهُ مِنْ عُمَر حَتّی رباب الحجال»(3)همهی مردم از عمر داناتر به دین هستند، حتی زنان پردهنشین. و مسلّم بقیهی حاکمان جهان اسلام از خلیفهی اول و دوم بهتر نبودند در نتیجه آنها هم عالَم اسلام را
1) این فقط شیعه نبود که از اهلالبیت علیهم السلام استفاده کرد، بلکه امامان سعی داشتند جهان اسلام را از هدایتهای الهی خود متأثر کنند، به همین جهت امام صادق علیه السلام چهارهزار تن از دانشمندان جهان اسلام را تحت تأثیر خود قرار دادند که اکثر آنها شیعه نبودند.
2) طبقات ابنسعد، ج3 ، ص151- الامامة و السیاسه، ج1 ، ص16.
3) الفتوحات الاسلامیه، ج2، ص408 - ترجمهی الغدیر، ج11 ، ص286.
نمیشناختند که بخواهند تمدنی برای تحقق آرمانهای اسلام به پا کنند و چون تمدنها و فرهنگها مابهازاء آرمان انسانها هستند و متوجه ساحت درونی آنها میباشند، حال وقتی ساحات درونی حاکمانِ جهان اسلام در قرون گذشته نظر به عالَم اسلام ندارد، مسلّم تمدنی هم که حاصل احوالات درونی آن حاکمان است تجلّی اسلام حقیقی نیست و ما را متذکر عهدمان با حقیقت اسلام نمیکند.
در نگاه دینی، اساس زندگی مربوط به عالَمی است بعد از این دنیا و زندگی دنیا باید طوری تنظیم شود که همواره قیامت مدّنظر انسانها بماند. تمدنی که افق و محور اصلی آن توجه به قیامت و ابدیت نباشد، نه تمدن اسلامی است و نه پایدار خواهد ماند، زیرا بزرگترین عامل کنترل میلهای عنانگسیخته یاد مرگ و قیامت است و اگر قیامت فراموش شد، بحران شروع میشود. نمونهاش را هم در تمدن امویان و عباسیان ملاحظه میکنید که چگونه پس از چندی بهکلّی مضمحل شدند، پس به دلایل زیادی باید گفت: ما تا حالا هیچ تمدن صحیحی که بهوجودآورندگان آن، دین را به خوبی بشناسند و بستر ظهور آرمانهای آن را فراهم کنند، نداشتهایم. ما بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و حذف امیرالمؤمنین علیه السلام زمینهی بروز تمدن اسلامی به معنی واقعی آن را بهکلّی از دست دادیم، چون بنا بود بعد از رحلت آن حضرت همان حالت معنوی و حضوری که وجود منوّر رسول خدا صلی الله علیه و آله بهوجود آورده بودند، نهادینه شود و آرامآرام تمدنی مناسب انوار مقدس معصومین علیهم السلام ظاهر گردد، ولی نهتنها چنین نشد، بلکه همان رقابتهای قبیلگیِ دوران جاهلیت به صحنهی تصمیمگیریهای اجتماعی برگشت. زمان خلافت چهارسال و چندماهه ی امیرالمؤمنین علیه السلام هم با توجه به همهی درگیریها در همان فرصت محدود کارهای ارزشمندی شد، به طوری که مورخین مینویسند با احیاء ارزشها، ملاک ارزیابی افراد، تدیّن و تقوای آنها بود، ولی بسیاری از کارهایی که امکان داشت با توجه به توانایی حضرت علیه السلام انجام بشود، از قبل زمینهی انجامش از بین رفته بود و فرصت جبران آن را هم به حضرت ندادند. پس حتی دوران حاکمیت علی علیه السلام را هم نباید نمونهی کامل ظهور تمدن اسلامی دانست، چون با سه جنگ طاقتفرسا فرصتی برای حضرت نماند.
سؤال: به چه دلیل تمدن اسلامی نقصهای تمدنهای دیگر را ندارد و به بحرانهایی که تمدنهای گذشته دچار شدند دچار نمیشود؟!
جواب: اوّلاً؛ باید دید علت هلاکت و سقوط تمدنها در طول تاریخ چه بوده، ثانیاً؛ راز ماندگاری یک تمدن چیست.
اگر این دو نکته با دقت زیاد مورد بررسی قرار گیرد، میتوان به سؤال شما جواب داد. قرآن میفرماید: «وَ لَقَدْ أَهْلَکْنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکُمْ لَمَّا ظَلَمُواْ...»(1)هلاک کردیم ملتهای گذشته را به جهت آنکه ظلم کردند. یا میفرماید: «وَ أَهْلَکْنَا الْمُسْرِفِینَ»(2)اسرافکنندگان و آنهایی که میلهای خود را با نور ایمان کنترل نکردند، هلاک کردیم. یا میفرماید: «أَلَمْ یَرَوْاْ کَمْ أَهْلَکْنَا مِن قَبْلِهِم مِّن قَرْنٍ مَّکَّنَّاهُمْ فِی الأَرْضِ مَا لَمْ نُمَکِّن لَّکُمْ وَأَرْسَلْنَا السَّمَاء عَلَیْهِم مِّدْرَارًا وَجَعَلْنَا الأَنْهَارَ تَجْرِی مِن تَحْتِهِمْ فَأَهْلَکْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَنْشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْنًا آخَرِینَ»(3)آیا ندیدند ملتهای گذشته را با آنکه شرایط زندگی خوبی برایشان فراهم کردیم بهتر از آنچه به شما دادیم، بارانهای پی در پی برایشان فرستادیم، و از زیر شهرهایشان نهرها جاری ساختیم، ولی آنها را به جهت گناهانشان هلاک کردیم و گروه دیگری را جایگزین آنها نمودیم؟
حتماً عنایت دارید که مُردن انسانها امری طبیعی است، ولی هلاکتِ تمدنها یک امر طبیعی نیست، بلکه به جهت انحراف از مسیر توحید است و به همین جهت هم فرمود هلاکشان کردیم، یعنی حاصل کارشان پوچ و بیثمر شد و با فروافتادن در بحرانهای اجتماعی، تمدنشان از بین رفت. در همین رابطه میتوان به قسمت دوم بحث هم پی برد که راز بقاء یک تمدن چیزی جز توحید و حاکمیت حکم خدا در تمام ابعاد زندگی انسانها نیست، و لذا اگر بخواهیم توحید با همهی ابعاد، در نظام اجتماعی محقق شود، باید انسانی موحّد، آن هم موحّد کامل در نظام اجتماع حاکم باشد که او جز امام معصوم نخواهد بود. و حرف شیعه جز این
نیست؛ که اولاً: دلایل کافی داریم که فقط امامی معصوم باید در جامعه حکومت کند و حجّت خدا هم همیشه در عالم هست - چه غایب و چه حاضر و چه حاکم و چه غیر حاکم(1)ثانیاً: بشر فقط با حاکمیت معصوم میتواند آرام بگیرد و با تبعیت از فرامین و برنامههای او همهی ابعادش ارضاء میشود و بر اساس همین اعتقاد است که شیعه در زمان غیبت امام معصوم علیه السلام حداقل به حاکمیت فقیهی که کارشناس کشف و اجرای حکم آنها است قانع میگردد. و اگر مقایسه بفرمایید در راستای جوابگویی به ابعاد ظاهری و باطنی انسان، نظام جمهوری اسلامی نه تنها بحرانهای جهان غرب را ندارد، بلکه سعی میکند بحرانهای ناشی از غربزدگی جامعه را نیز تقلیل دهد و حتیالامکان پشت سر بگذارد.
مگر یک تمدن چگونه شکل میگیرد و جلو میرود تا به نقطهی عطف خود برسد؟ همین که در نظر و تفکر متوجه حق باشد و مکتبی داشته باشد که در حقشناسیِ آن مطمئن باشد، و اساس روابط بین انسانها را در عمل عدالت قرار دهد، در این دو صورت آن تمدن میتواند موانع را یکی بعد از دیگری پشت سر بگذارد و جلو برود. در طول تاریخ بعد از صدر اسلام جمهوری اسلامی تنها نظامی است که اراده حاکمانش حاکمیت اسلام ناب است، هرچند برای تحقق کامل آن سالها صبوری و انتظار لازم است و هرچند پسماندههای فرهنگ های غیردینی بعضاً این حرکت را به عقب برگردانند، ولی آن فرهنگها با ظهور فرهنگ شیعه، دیگر کارکرد خود را از دست دادهاند. عمده آن است که متوجه شویم در این شرایطِ تاریخی، اولاً: علت بیماری تمدنها به خوبی مشخص شده است. ثانیاً: راه درمان نیز ظاهر گشته است، و راه درمان شرایطی است که انسان متوجه باشد باید با بندگی خدا زندگی را شکل داد و دائم متذکر قیامت بود و حیات مادّی را چون پلی دانست که باید از آن گذشت و تمدنی ساخت که با متذکرشدن انسان به جنبههای معنوی، زمینهی رستگاری ابدی او فراهم شود، در این شرایط است که انسانها احساس پوچی نمیکنند و هدف خود را غیرقابل دسترس نمییابند و شرایط رسیدن به اهداف عالیهی انسانی را بر باد رفته نمیبینند.
1) امیر المؤمنین علیه السلام میفرمایند: «اللَّهُمَّ إِنَّکَ لَا تُخْلِی الْأَرْضَ مِنْ قَائِمٍ بِحُجَّةٍ امّا ظَاهِرٍ مشهورٍ أَوْ خَائفٍ مَغْمُورٍ لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُکَ وَ بَیِّنَاتُک» بار خدایا ! تو زمین را از حجتت تهی نمی گذاری این حجت یا ظاهر باشد یا مخفی تا حجج خدا و بیناتش از میان نرود.(اعلام الوری باعلام المهدی،ص425)
درست است که شرایط اجتماعی و نظام اداری کشور را در حال حاضر خراب میدانیم، امّا اوّلاً؛ نشانههایی از اصلاح این خرابیها به چشم میخورد که از آیندهای خبر میدهد که آرایش دیگری غیر از آنچه هست در نظام اداری ما حاکم شود. ثانیاً؛ شرایط حاضر نسبت به زمان طاغوت، برای کسی که بخواهد زندگی دینی خود را پایهریزی کند، مزاحمت کمتری ایجاد میکند، تا إنشاءالله شرایط به جایی برسد که بستر مناسب و کاملی برای زندگی دینی فراهم آید. فعلاً چیزی به نام انقلاب اسلامی در صحنهی زندگی این نسل ظاهر شده که جا دارد انسان برای پایداری و تکاملش بمیرد و در کنارش زندگی کند، چیزی که بقیهی مردم دنیا فعلاً در کنار خود ندارند و لذا احساس پوچی میکنند، چون هیچ آیندهی مقدسی برای خود نمیشناسند.
امروزه به راحتی میتوان گفت تنها عامل دلخوشیِ واقعی برای انسان مسلمان، افقی است که انقلاب اسلامی در منظر تاریخ گشوده است و زندگی ما را جهتدار کرده است. این نسل برای ماندن فلسفه دارد، همانطور که قبل از انقلاب هم جوانان مسلمان برای ماندنشان فلسفه داشتند و آن عبارت بود از اینکه باید نظام اسلامی را حاکم کنند، برای همین هم آنها برای ادامة حیاتشان در شوق و حال بودند. ولی افقی که انسان مدرن برای خود ساخته، آنچنان نیست که به او کمک کند تا همواره او را در نشاط قرار دهد، چراکه در افق مدرنیته بینش صحیحی نسبت به مرگ و غایت حیات مطرح نیست، گرفتار امروز است و لذا با اینهمه تبلیغ و سر و صدا برای زندگی، هیچ بهرهای از زندگی حقیقی ندارد و همچنان سؤالاتش درباره عالَم و آدم بیجواب مانده است و هر چه از عمر این تمدن میگذرد، نسبت آن با حقیقت کمتر میشود و در واقع چشم حقیقتبین آن بیش از پیش به چشم ظاهری و دید مادّی تقلیل مییابد و لذا برعکس تمدن دینی، قادر به درک شهودی و حضوری عالَم نیست ولی تمدنی که شیعه امکان تحقق آن را در خود دارد و به دنبال شرایط ظهور آن است، درست عکس این تمدن است و لذا با تمام اطمینان میتوان گفت تمدن شیعه راز ماندگاری خود را در خود دارد.
سؤال: اگر اسلام میتواند تمدنساز بشود، چرا قبلاً چنین تمدنی بهوجود نیامده است؟
جواب: چون قبلاً شرایط آن فراهم نبوده است در حالیکه شیعه همواره به دنبال فراهمشدن آن شرایط میگشته و سعی میکرده مقدمات آن را فراهم کند، ولی این که تا حال شرایط آن فراهم نبوده است، دلیل بر این نمیشود که بعداً هم آن شرایط فراهم نباشد، چون خداوند وعدهی تحقق صورت نهایی تمدن اسلامی را داده است.(1)
پس هر قدمی که به سوی ظهور تمدن اسلامی برداریم، حتماً با موفقیت همراه است و بر این اساس است که ما معتقدیم شرایط تحقق تمدن اسلامی بیش از گذشته در حال فراهم شدن است، زیرا اوّلاً؛ بشر در تجربهی تاریخی خود متوجه شده است که رمز و راز هلاکت تمدنها چیست، و ثانیاً؛ قاعده و ظرفیت نظام اَحسن الهی اقتضای داشتن بهترین شرایط برای تعالی انسانها را دارد و عقلاً و نقلاً نه تنها این قاعده شدنی است، بلکه امکان شدنش با ظهور انقلاب اسلامی بسیار بهتر فراهم شده است.
البته اگر سیصدسال هم یک مسألهی ریاضی که مبنایش درست است، حل نشد، به این معنا نیست که حلنشدنی است، بلکه به این معنا است که رشد لازم برای حل آن تا حال نبوده، امّا حلشدنی است. ذات و ظرفیت جهان طوری است که ربّالعالمین ظرفیت صعود و شکوفایی انسان را در بستر یک تمدن حقیقی گذاشته است و هرگز نباید چشم خود را از افقی که آن تمدن در آن ظهور میکند به جای دیگری منصرف کنیم و به دینی گرفتار شویم که در ذات خود سکولار است.(2)
1) خداوند در آیهی 55 سورهی نور میفرماید: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا مِنکُمْ وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُم فِی الْأَرْضِ کَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ وَلَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ الَّذِی ارْتَضَی لَهُمْ وَلَیُبَدِّلَنَّهُم مِّن بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا یَعْبُدُونَنِی لَا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئًا وَمَن کَفَرَ بَعْدَ ذَلِکَ فَأُوْلَئِکَ هُمُ الْفَاسِقُونَ» خداوند به مؤمنانِ اهل عمل وعده داده است که حاکمیت زمین را در اختیار آنها میگذارد، همانطور که قبلاً در بعضی موارد در اقوام گذشته چنین کرده، و دین آنها را در همهی روابط زندگیشان حاکم میکند و خوف آنها را به امنیت تبدیل میکند، مؤمنان با پرستش خداوند دینداری خود را ادامه دهند و جای کفر و امید به غیر نیست مگر برای فاسقان.
2) برای بررسی بیشتر این مسأله به کتاب «انقلاب اسلامی، بازگشت به عهد قدسی» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
سؤال: آیا میتوان گفت وقتی یک تمدن زندگیساز باشد عملاً جوابگوی نیازهای حقیقی و متعالی انسانها نیز هست و به اعتبار دیگر زندگیساز بودن یک تمدن کافی است برای اینکه جواب سؤالهای اساسی افراد را بدهد؟
جواب: حتماً همین طور است، چون وقتی یک تمدن زندگیساز است که متوجه ابعاد عمیق جان و روان انسانها باشد و برای جوابگویی به آن ابعاد برنامهریزی کرده باشد، پس عملاً جوابگوی سؤالها و نیازهای همهی ابعاد وجودی انسانها هست. علاوه بر این باید تمدنِ زندگیساز بر پایهی فرهنگ و مکتبی پایهریزی شده باشد که آن مکتب تحلیل قانعکنندهای نسبت به جایگاه عالَم و آدم ارائه دهد، تا انسان بتواند در ارتباط با خدای عالم خود را از غربت در زمین برهاند و اینجاست که انسان باید متوجه شود با جوابهای غلط و یا انتزاعی به سر نبرد تا پس از مدتی از ادامهی آن زندگی خسته شود.(1)و این همان چیزی است که تحت عنوان افسردگی گریبان افراد دلبسته به فرهنگ مدرنیته را گرفته و در فضای نفی شریعت الهی، خدا را از زندگی آ ن ها دور کرده و به حال جانکندن کشانده است.
سؤال: در جلسهی قبل مطرح شد اگر تمدنی صرفاً با خیال و وَهمِ انسانها ارتباط داشته باشد، انسانهایی که در حدّ خیال باشند، به راحتی آن تمدن را میپذیرند، ولی اگر انسانها فوق خیال بشوند و بخواهند با حقایق زندگی کنند و نه با تصورات خودشان، دیگر آن تمدن بیتأثیر میشود، و نیز بحث شد ابزارها و تکنیکهای چنین تمدنی بیشتر برای ارضای نیازهای خیالی افراد ایجاد میشوند و با آمدن آن ابزارها در زندگی انسانها، فرهنگ مربوط به آنها خود به خود میآید.
1) در موضوع تفکر انتزاعی و آثار منفی آن در صفحهی 75 کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود»؛ به بحثِ بلای نشستن «علم به واقعیت» بهجای «واقعیت» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
حال این سؤال پیش میآید که آیا یک فرد میتواند از علم و ابزار یک تمدن در حدّ لزوم استفاده کند، امّا از فرهنگی که همراه آن ابزارهاست متأثر نشود، و از آن بالاتر، اگر یک جامعه اراده کرد از علم و ابزار یک تمدن استفاده کند، آیا حتماً فرهنگی را که بر اساس آن فرهنگ، آن ابزارها ساخته شده وارد آن جامعه میشود؟ آیا راهی برای گزینش ابزارها بدون متأثر شدن از فرهنگ مربوط به آن ابزارها وجود دارد؟
جواب: این سؤال؛ سؤال دقیقی است و انتظار جواب ساده برای سؤال خود نداشته باشید. در کتاب «گزینش تکنولوژی از دریچهی بینش توحیدی» هم تا حدّی موضوع از زوایای مختلف بررسی شده و در ابتدای امر ممکن است انسان بگوید: چه اشکال دارد از تلویزیون استفاده کنیم ولی به کمک تلویزیون فرهنگ خودمان را ارائه دهیم، یا از هواپیما استفاده کنیم بدون اینکه لازم باشد برای سوارشدن بیحجاب باشیم. با یک نگاه انتزاعی رابطهای بین ابزارها با فرهنگ خاصی که آن ابزارها در دل آن ایجاد شدهاند، وجود ندارد، ولی وقتی دقیقتر مسأله را دنبال کنیم متوجه میشویم، موضوع به این سادگیها نیست، به مرور عرض خواهد شد که هر ابزاری بر اساس نیازی یا نیازهایی ساخته شده و بسیاری از آن نیازها بر اساس فرهنگی است که انسان در آن قرار دارد و از هر ابزاری که استفاده شود، فرهنگی که منجر به ساختهشدن آن ابزار شده، به صورتی نامرئی وارد آن زندگی و جامعهای میشود که از آن ابزار استفاده میکند.
در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» بحثی تحت عنوان «انسان ابزارساز، انسان دوران مدرنیته» مطرح شده، در آنجا تحلیل میشود که چگونه ابتدا معنی انسان در دوران جدید عوض شد و سپس این نوع تکنولوژی ایجاد و وارد زندگیها گشت. در زندگی توحیدی، انسان بنا را بر این گذاشته که خود را تغییر دهد تا شایستهی قرب الهی شود، ولی در تفکر جدید انسان به اندازهای که طبیعت را تغییر دهد، احساس وجود میکند و لذا ابزارهایی مناسبِ چنین برداشتی از انسان، ساخته شد تا با تغییر طبیعت و تسلط بر آن بر معنی خود بیفزاید.
عمده آن است که ما متوجه شویم در پشت این ابزارها یک نوع برداشت از «عالم» و «آدم» و «خدا» هست که بر اساس آن نوع فکر، تعامل خاصی با طبیعت شروع شد و برای آن نوع تعاملِ خاص با طبیعت، ابزارها و تکنیکهای مدرن طراحی و ساخته شد. حالا با پذیرفتن این
موضوع که رابطهای بین ابزارها و فرهنگها هست، آیا بالأخره میشود از آنها استفاده کرد و گرفتار فرهنگِ پنهان آن نشد؟ عرض بنده این است که در عین ظریفبودن موضوع، حال که راهی برای کنارگذاردن ابزارهای فرهنگ مدرنیته نداریم، شرط استفاده از ابزارها این است که در این موضوع به خودآگاهی برسیم که در اثر آن خودآگاهی، اوّلاً؛ فرهنگی را که موجب ساختن این ابزارها شده است، بشناسیم. ثانیاً؛ همواره فرهنگی که مورد توجه و پسندمان میباشد مدّ نظرمان باشد و بدانیم فرهنگ خودی از چه جوانبی مورد حملهی فرهنگ مدرنیته قرار میگیرد و با شناخت ظلمات فرهنگ مدرنیته و توجه به عظمت فرهنگ دینی، از خطر ورودِ فرهنگ پنهان در تکنولوژی غربی، تا آنجا که ممکن است مصون بمانیم تا آرامآرام تکنیکی مناسب فرهنگ دینی خود جایگزین آنها نماییم.
ابتدا باید از نظر تئوریک جایگاه تکنولوژی روشن شود تا بفهمیم از چه پایگاه فکری باید جامعهی امروزی را جلو برد تا از یک طرف از دنیای مدرن عقب نیفتیم و متهم شویم که دینداری با پیشرفت منافات دارد و از طرف دیگر خود را گرفتار آثار سوء تکنولوژی غربی ننمائیم. تکنولوژی غربی خواسته یا ناخواسته کارش به تخریب طبیعت میکشد و نه تعامل با طبیعت. حساب کنید برای ساختن یک لاستیک ماشین چقدر کارخانه باید ساخته شود و چه اندازه سوختهای فسیلی باید مصرف گردد و بعد از آنهم که دیگر آن لاستیک قابل استفاده نبوده برگشت آن به چرخهی طبیعت نزدیک به غیر ممکن است. حال بقیهی موضوعاتی را که در دل نظام تکنیکی غرب هست با همین مثال قیاس فرمایید. یک وقت از جایگاه تئوریک و نگاه فلسفی، فرهنگ پنهان در تکنولوژی را مورد بررسی قرار میدهیم، سخن همان است که منتقدین به تکنولوژی غربی میزنند که تکنولوژی غربی فرهنگ خود را به همراه دارد. ولی یک وقت در شرایط تاریخی خاصی قرار داریم که زندگی تکنیکی تمام اطراف ما را اشغال کرده و همهی میلهای ما را به خود جلب نموده، در این صورت رهبر و مدیر جامعه اگر بخواهد جامعه را جلو ببرد باید کاری کند که جامعه سوار تکنولوژی موجود شود و افسار آن را در دست بگیرد تا آرامآرام جامعه به نوعی از تکنولوژی نظر کند که به جای تخریب طبیعت، تعامل با طبیعت را مدّ نظر قرار دهد. هیچ مسلمان حکیمی، طالب آن نوع تکنولوژی نیست که طبیعت را تخریب کند و زندگی را از بستر طبیعی آن خارج کند، در حال حاضر باید
افسار تکنولوژی را در دست گرفت ولی در نهایت باید از آن عبور کرد. به همین جهت با اینکه مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» میفرمایند: «به طور قاطع میگویم الگوی غرب برای توسعه، الگوی ناموفق است»(1)
به دانشگاهها توصیه میکنند مواظب باشند در پیشرفت علمی از دنیا عقب نیفتند.
باید متوجه بود اگر افسار تکنیکهای دنیای مدرن را رها کنیم، تا داخل خانه و پسخانههای ما میآید، و با خود نوعی از زندگی را به همراه میآورد که در بستر آن نوع از زندگی، زندگی دینی و ارزشهای دینی به حاشیه میرود چون چیزهایی را عمده میکند که فرصتی برای غلبهی معانی معنوی در روح انسانهای جامعه باقی نمیماند. وقتی «تکنولوژی برتر» هدف یک فرهنگ شد هدف اصلی که قرب الهی است بهشدت مورد غفلت قرار میگیرد، ولی اگر با توجه به هدف اصلی به ابزارهای دنیای مدرن نظر شود فعلاً سعی میکنیم افسار تکنیک را در دست بگیریم و در حدّی که مجبوریم از آن استفاده کنیم از آن گزینش نماییم. حرف امثال «شهیدآوینی» هم همین نکته است که اگر نسبت به فرهنگ مدرنیته به خودآگاهی و نسبت به فرهنگ خود به دلآگاهی برسیم، فعلاً میتوانیم از تکنیکِ این تمدن استفاده کنیم تا خودمان را بازسازی نماییم و تمدنی بسازیم با فرهنگ خود. پس ما فعلاً به عنوان «اَکل مَیته» از این تمدن استفاده میکنیم، بدین معنی که روح آن را قبول نداریم ولی چارهای جز استفاده از آن نمیبینیم و لذا با حرص و ولع هم به سراغ آن نمیرویم. چون به چیزی مهمتر از غربیشدن که توجه کامل به عالم ماده است میاندیشیم و آن توجهدادن نظرها است به عالم قدس و معنویت. رنهگنون در کتاب «سیطرهی کمیت» آثار غفلت غرب از این موضوع را نشان میدهد و در کتاب «علل تزلزل تمدن غرب» سعی شده راهکار سیر به سوی قدسیشدن جامعه از طریق فرهنگ شیعه گوشزد شود و خطر غفلت از این موضوع نمایان گردد.
چه کسی باور میکرد به وسیلهی ایدهی توسعه به روش غربی که در دولت سازندگی عمده شد، جامعهای که تازه جنگ را تمام کرده بود و منور به نور قدسی فرهنگ شهادتطلبی
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در تاریخ 25/2/1386.
بود، گرفتار یک نحوه اشرافیت و سکولاریسم شود؟ غفلت از آفات فرهنگ غربی که در درون تکنیک آن پنهان است جامعهی ما را با چنین مشکلی روبهرو کرد و سالها زمان نیاز دارد تا خود را در جایی قرار دهیم که خداوند بعد از جنگ برای ما بهوجود آورد. شاید مسئولان، آن زمان گمان نمیکردند رابطهای بین تکنیک غربی و فرهنگ غربی هست و شاید هنوز هم عدهای باور نکنند. چون همینطور که شما در تفکر انتزاعی میتوانید گُل قالی را جدای از قالی تصور کنید و گمان کنید در خارج از ذهن یک قالی داریم و یک گُل قالی، غافل از اینکه همین گلها صورتهای گوناگون پشمهای قالی هستند، فکر کنیم همین طور که در یک تفکر انتزاعی میتوانیم تکنولوژی را از فرهنگ آن جدا تصور نماییم، در خارج از ذهن و در درون زندگی هم میتوان با هر فکر و فرهنگی از تکنولوژی غربی استفاده کرد و کاری هم به فرهنگ غربی نداشت.
ممکن است بگویید: بیاییم و مردم را نسبت به فرهنگ مدرنیته و ظلمات مربوطهاش به خودآگاهی برسانیم و از همین ابزارها استفاده کنیم! ولی بدانید این یک خوشخیالی صِرف است زیرا از مردم نمیشود چنین انتظاراتی داشت، بله نخبگان و رهبران جامعه باید به خودآگاهی لازم برسند و در عین استفادهی لازم از تکنولوژی غربی، بستر ظهور ابزارهای مناسبِ فرهنگ دینی را فراهم کنند. باید با رجوع مردم به حق، در عقل و قلب مردم فرهنگی جای بگیرد که بر اساس آن فرهنگ، ابزاری مناسب مقتضیات عقل و قلب خود بسازند.
اگر خانههای قدیم را توجه بفرمایید، میبینید پیش از آنکه ساختمانِ خانه مهمان را به اندرون خانه سیر دهد، از فضایی معروف به هَشتی میگذراند تا با «یا الله»گفتن، محارم را از دید نامحرم در امان بدارند. دیوارهای بلند خانه، حافظ همهی ارزشهایی است که انسان قصد حفاظت از آنها را دارد، همچنانکه فضای وسیع خانه، نمایانگر گشادگی سینهی اوست. کوبههای درشت و ستبر درِ خانه با صدای بَم، نمایانگر آن است که مردی در پشت در است و کوبههای ظریف و با صدای ریز، نمایانگر زنی است که صاحب خانه را فرا میخواند، و بدین
شکل ابزارهایی مناسب عقل و قلبِ خود میساختند، همچنانکه معماری عریان و لخت امروز، نشان میدهد که انسانِ متجدد رازی برای نهفتن و محارمی برای در اماننگهداشتن ندارد.
پس ملاحظه میفرمایید که ما نمیتوانیم تا آخر از همین ابزارها استفاده کنیم و هیچ تلاشی در جهت ساختن ابزاری متناسب با فرهنگ اسلامی نداشته نباشیم، چون در آن صورت خسارتهای بزرگی خواهیم دید، و آن محرومبودن از ابزارهایی است که متذکر عهد عبودیت ما است.
آری؛ بنده هم قبول دارم که نمیتوانیم بگوییم فرهنگ غرب به ما ربطی ندارد، همان طور که نمیتوانیم بگوییم ما راهمان را از توسعه جهانی جدا میکنیم ولی:
اولاً: لااقل بفهمیم آنچه در جهان جریان دارد آهنگ توحیدی ندارد و ما با رسوخ در فرهنگ توحیدی خود میتوانیم از تنگنایی که فرهنگ غرب گرفتار آن شده خود را تا اندازهای برهانیم.
ثانیاً: ما در عین این که میدانیم امروز وضع تاریخ عالم طوری نیست که بتوان به راحتی مدرنیته را کنار گذارد، ولی میتوان با تفکر، از فرهنگ توحیدی که از گذشته در وجود ما زنده مانده و به ما توانایی و امکان عمل در آینده را میدهد، آگاه شد و به عهدِ دینی خود که رمز بقای ملت ما از اضمحلال در دنیا و عامل سعادت ما در آخرت است، برگشت. زیرا بشر ساحتهایی دارد و اگر ساحت دینی و معنوی و عبادی و عقل قدسی او از بین رفت به کلّی دستخوش بحران میگردد. هرچند باز تأکید میشود؛ برای عبور از مدرنیته باید در همهی ملت عزم و خودآگاهی تاریخی پدید آید. ولی ملتی که با داشتن فرهنگ تشیع امکان این بازخیزی را با دل و دست و پا و سر دارد، برای رسیدن به این عزم عمومی راه دشواری را نباید طی کند.
ثالثاً: درست است که ما در چنین شرایطی نمیتوانیم مدرنیته را کنار گذاریم ولی اولاً؛ باید در پیدایش و قوام و سیر آن تأمل و تفکر کرد. ثانیاً؛ برای خارج شدن از آن، ادعاها را کنار گذارد و با جدیتی بیشتر از آنچه هست وارد برنامهای دراز مدت شد و این بدون تفکرِ عمیق در شناخت اسلامِ قدسی و غربِ قدسی ستیز، ممکن نیست. این طور نیست که فکر کنیم هرچیزی را با هر چیزی میتوان جمع کرد، باید متوجه باشیم تصور جمعِ اسلام با مدرنیته، یک تصور خیالی است، و این طور هم نیست که به راحتی بتوان از مدرنیته آزاد شد. ما باید بدانیم
در کجای تاریخ خود ایستادهایم - و از واقعیت زمانهی خود غفلت نکنیم - و به کجا میرویم و به کجا میتوانیم برویم. شرط رسیدن به توحید، درستاندیشیدن و درستعملکردن است.
رابعاً: درست است که امروز نمیتوان به راحتی مدرنیته و دستآورد اصلی آن، یعنی تکنولوژی را کنار گذارد، ولی باید متوجه بود که مصرف تکنولوژی نیاز به توحید و سنّت ندارد، اگر همچنان ادامه یابد بدون اینکه به عهد توحیدی خود متذکر باشیم و بدون آنکه در احیاء آن عهد بکوشیم، همهی زندگی توحیدی و عالم ایمانی ملتمان، تباه خواهد شد و تجربهی تاریخی نیز گواه است که کشورهایی که بیمهابا به مصرف تکنولوژی روی آوردند، همهی گذشتهی ایمانی آنها نیز مصرف همین تکنولوژی شد.
خامساً: از این نکتهی بسیار مهم نیز نباید غفلت کرد که اگر نظمی و نظامی در یک خانواده و یا جامعه وارد میشود و یک نظم و نظامی خارج میگردد، این دگرگونی ها تابع سلیقه و میل اشخاص نیست ، بلکه این تغییرات با تغییر در تفکر و در وجود مردمان صورت میگیرد. مشکل بزرگ این است که بعضی میپندارند میشود نظام دلخواه خود را با توصیه و یا تَحَکُّم به وجود آورد، بدون آنکه عالَم آن جامعه تغییر کند. آیا مشکل است بدانیم بین تکنولوژی و تفکرِ «فرانسیس بیکن» نسبتی لاینفک برقرار است؟ غرب برای جوامع غربزده عالَمی را بهوجود آورد که مقتضای تحقق آن عالَم، پذیرفتن غرب است، و اگر بخواهیم از غرب و لوازم آن رها شویم و از این توَهمِ بزرگِ تاریخی، ملت خود را به حقیقتِ توحید رهنمون گردیم، باید با تفکر و تأمل در غرب و عالَم غربی و با تفکر و تأمل در توحید و عالَم دینی، این سیر را عملی سازیم، تا در نتیجهی آن، مردم با دل و جان به استقبال توحید بزرگ یعنی اسلام بروند و مسلّم خداوندی که مددرسان پیامبرانش بوده ما را در این رسالت تاریخی تنها نمیگذارد و ارادهی خود را به دست ما عملی میسازد.
تاریخ گواه است که مسلمانان چون حول محور حقیقت اسلام گردآمدند آن حقیقت به آنان همّت و درک و عظمت داد و این بار با تجربهای بزرگتر این کار عملی خواهد شد، و اگر از نکات گفته شده غافل نگردیم، در حال حاضر میتوان از امکاناتی که مدرنیته برای طرح خود به وجود آورده استفاده کرد و با توجه به نقطهی آرمانی خود، خود را مجهز نمود و از مدرنیته عبور کرد و بدانیم هرچند نفس کشیدن در شرایطی که این فرهنگ به وجود آورده
بسیار سخت است ولی راهحل، نفس نکشیدن و مُردن هم نیست، همچنان که اگر سرنوشت خود را محکومِ بودن در زیر لگدهای این فرهنگ بدانیم نیز، حکیمانه نیست و هنرِ ملت ما، درستتصمیمگرفتن در چنین شرایطی است.(1)
سؤال: آیا شیعه میتواند در این شرایط که تکنولوژی غربی بر تمام قسمتهای زندگی انسانها حاکم شده و پیرو آن، فرهنگ خود را رسوخ داده و فرهنگ سایر ملل در حال از بین رفتن است، خود را حفظ کند و در مسیر تعالی قرار بگیرد تا ماوراء تکنولوژی غربی، ابزارهای مناسب فرهنگ توحیدی بسازد؟
جواب: نظر من مثبت است و معتقدم شیعه در افقی از تاریخ تنفس میکند که همواره مافوق فرهنگهای دیگر منتظر حاکمیت امام معصوم علیه السلام است، انتظار یعنی نظر به آرمانی بلندتر از وضع موجود. این تمدن نمیتواند کام انسانِ منتظر را شیرین کند، به همین جهت است که اکثر کشورها –که در فرهنگ انتظار قرار ندارند- با ولع و حرصی خاص از فرهنگ مدرنیته استقبال میکنند و نگران آنکه چیزی از دست میدهند نیستند، چون آرمانی ماوراء آرمانی که مدرنیته به آنها پیشنهاد میکند نمیشناسند.
تمدن غرب توانست آرمان اصلی اکثر ملل و اقوام را که «بودنِ در زمین است برای وصل به آسمان» از آن ها بگیرد، یا نسبت به آن آرمان اصلی غافلشان کند، ولی شیعه چون بر روی فرهنگ مهدویت و انتظار تکیه دارد، به طور طبیعی تمدن غربی برایش شیرین نمیشود. این خاصیت کلّی فرهنگ شیعه است و لذا پدر و مادر من و شما هم در فضای فرهنگی مهدویت و انتظار قرار میگیرند و همواره به افقی چشم دوختهاند که آسمان معنویت و زمین زندگی به همدیگر وصل میشود، به همین جهت هم وقتی که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» نهضت خود را شروع کردند، بسیاری از مردم عادی هم آن را فهمیدند و پذیرفتند. حتی بسیاری از خانوادههایی که گرفتار زندگی غربی شده بودند ولی آن فکر و فرهنگ به تمام وجودشان
1) چنانچه عزیزان مایل باشند مسئله را دقیقتر دنبال کنند به کتابهای «گزینش تکنولوژی از دریچهی بینش توحیدی» و «علل تزلزل تمدن غرب» و «فرهنگ مدرنیته و توهّم»، از همین مؤلف رجوع فرمایند.
ننشسته بود از نهضت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» و انقلاب اسلامی استقبال کردند، چون فرهنگ مهدویت و انتظار هنوز در افق روحشان روشن مانده بود. واقعاً عدهای از همین مردم که به انقلاب پیوستند در آن زمان در رفاه کامل بودند، آن هم در رفاه تکنیکی که نظام شاهنشاهی از آمریکا و اروپا و ژاپن همهی وسایلش را فراهم کرده بود. پس میتوان گفت به همان دلیل که شیعه توانست انقلاب کند و آن هم انقلابی که رویکرد اصلیاش عبور از غرب بود، میتواند ماوراء تکنولوژی غربی ابزارهایی مناسب فرهنگ توحیدی برای خود بسازد، مشکل در این است که هنوز افقی از تمدن اسلامی که مناسباتی غیر از مناسبات وضع موجود را به ظهور میآورد، در منظر جامعه قرار نگرفته است.
عنایت داشته باشید که شیعه در نهایت؛ هیچ فکر و فرهنگی را با عمق جان تأیید نمیکند و از طریق مقایسهی آن فرهنگ با جامعهی آرمانیاش ضعف سایر فرهنگها را تشخیص میدهد و لذا آنطور که فرهنگ مدرنیته میخواهد تا فرهنگ خود را بر آیندهی انقلاب اسلامی تحمیل کند، موفق نمیشود، چون فرهنگ مهدویت افق عقل و دل شیعه را به جایی برتر از اهداف دنیایی معطوف داشته و در نتیجه دنیای دیگری را مدّ نظر او قرار داده است. شما ملاحظه کردید که با چه فشاری خواستند از طریق رضاخان فرهنگ لیبرال دموکراسی را به ملت ایران تحمیل کنند ولی همین که فضا کمی تغییر کرد مردم به فرهنگ مردمسالاری دینی رجوع کردند که یکنوع تجربهی مدنی و جمعی است بر اساس اصول اسلامی.
تمدن غربی ادعا دارد: «من به تو آب و نان میدهم، وسایل رفاه برای زندگی میدهم، پارک میدهم، ولی تو اوّلاً؛ به این رفاه راضی باش و به عدالت فکر نکن، ثانیاً؛ به چیزی برتر از زندگی مادّی دل مبند، اینقدر سرگرمی برایت میسازم که همهی اوقات تو را پُر کند، پس بالاتر از رفاه را برای چه میخواهی؟» کدام شیعهای است که با این پیشنهادها عقل و دل خود را راضی کند؟ شیعه عملاً در تاریخ گذشتهاش نشان داده: «آری نان و آب میخواهد»، امّا بیش از نان و آب دغدغهی نوع تفکری را دارد که بر جامعه باید حاکم باشد و قلب و عقل جامعه را هدایت کند. این است راز آنکه میبینید دائماً شیعه در طول تاریخ و در همهی زمانها مورد
خشم حاکمان ظالم قرار میگیرد و کشته میشود، چون نمیتواند بپذیرد هرکس با هر فکر و روشی بر او حکومت کند و فقط نان و آب او تأمین باشد.(1)
فرهنگ شیعه علاوه بر اینکه بر حقّانیت حاکمان تأکید دارد، بر عدالت او نیز مصرّ است. عدالت چیزی نیست که شما بتوانید به سادگی از منظر شیعیان دور کنید، خون شیعه هم که بریزد، میگوید:«عدالت». البته به اندازهای که نور شیعه در قلب شیعیان شدت و ضعف دارد، حساسیت نسبت به عدالت هم شدت و ضعف دارد، ولی کلّیت مسئله در همهی شیعیان مورد توجّه است، پس این جمله که در ذهن بعضیها رفته است که «شیعه میتواند فرهنگ مدرنیته را بپذیرد»، حرف صحیحی نیست، چون پایهی تمدن غربی که بر محوریت نفس امّارهی انسانها است و نفس امّاره هم تمامیتخواه است، نمیتواند مطلوب شیعه باشد. شیعه به جهت بصیرتی که دارد، در عین اینکه میفهمد در وضع موجود نباید خود را از صحنهی تلاش و تحرک حذف کند و لذا مستقیماً از دستآوردهای مدرنیته فاصله نمیگیرد، ولی به افق دیگری می اندیشد.
در ضمن عنایت داشته باشید که امامان شیعه روشی را در برابر شیعه گشودهاند که همواره امکان خارجشدن دین از بنبست را دارد، همچنان که امام حسین علیه السلام توانستند جهان اسلام را از بنبستی که امویان ایجاد کرده بودند، خارج کنند.
خروج از بنبستِ وضع موجود و عبور از مدرنیته به کمک انقلاب اسلامی دارای سه مرحله است؛ مرحلهی اول، شناخت درست مدرنیته است با تمام زوایایش. مرحلهی دوم، جهت مقابله با روحیهی خاص فرهنگ مدرنیته، تقویت روحیهی شهادتطلبی است، مثل روحیهی اصحاب کربلا. مرحلهی سوم، نشاندادن روحیهی معنوی و عاطفی فرهنگ تشیع است، تا فرهنگ مدرنیته نتواند از مخالفان خود چهرهای تند و خشن و تروریست بسازد. همان کاری که حضرت اباعبدالله علیه السلام انجام دادند و عملاً ترور خود را به شهادت تبدیل کردند، و کاری که امروز شیعه باید در جهان اسلام انجام دهد با راهی که امام حسین علیه السلام در برابر ما گشودند،
1) بنا به خبر روزنامه کیهان«وقتی صدامحسین متوجه شده بود تا چند ساعت دیگر اعدام میشود، به افسر آمریکاییِ نگهبانِ زندانش التماس کرده بود مرا به یکی از مسؤلان ارشد آمریکایی برسان تا بگویم ؛ من قول میدهم به تنهایی شیعیان را نابود میکنم». چون او هم میداند مشکل آمریکا فرهنگ تشیع است که راضی به حاکمیت هر فکری نمیشود.
ممکن شده است و انقلاب اسلامی بستری است که هر سه مرحلهی فوق را عملی کرده و خواهد کرد و عکسالعمل مناسبی خواهد بود در مقابل فرهنگ مدرنیته که به چیزی جز به تکنیک نمیاندیشد و اگر انقلاب اسلامی بسط پیدا کند مردمان با سرمایهی فرهنگ شیعه، مردمان دیگری میشوند و از سلطهی تکنیک آزاد میگردند.
سؤال: آیا میتوانیم بگوییم: اگر از نظر تئوری، افراد جامعه به خودآگاهی لازم برسند، میتوانند از علم و ابزار غرب استفاده کنند، بدون آنکه تحتتأثیر فرهنگ آن تمدن قرار گیرند؟
جواب: اینکه میفرمایید نکتهی قابل تأمل و قابل دقتی است، ولی این بیشتر یک اندیشهی انتزاعی است که تصور کنیم عموم مردم میتوانند از تکنیک غربی استفاده کنند و تحتتأثیر خاستگاه فرهنگی این تکنیک قرار نگیرند. آری؛ فقط نخبگان بزرگ که به خودآگاهی و دلآگاهی رسیدهاند، میتوانند بدون تأثیرپذیری از فرهنگ نامرئی موجود در تکنیک غربی از آن استفاده کنند، آن هم به طور موقت، چون افق زندگی خود را در جای دیگر قرار دادهاند و از خساراتی که از طریق بهکارگیری این تکنیکها به جان و دل بشر وارد میشود، آگاهی دارند. ولی وضع عموم مردم چنین نیست، برای همین هم ما باید به فکر تحقق تمدنی باشیم که موجب نجات همهی مردم از فرهنگ ظلمانی مدرنیته میشود. روش دینی این نیست که سر خود را بگیریم و نگران بقیه نباشیم و تئوریهایی بدهیم که فقط نخبگان بتوانند با آنها زندگی کنند. دین؛ به همهی انسانها نظر دارد و راهی برای نجات همه مطرح میکند، نمونهاش هم کار حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» بود که توانست همهی مردم را از مهلکهی نظام شاهنشاهی نجات دهد و همه را وارد مرحلهی دیگری از تاریخ خودشان کرد. ایشان به همه توصیه میکنند: «خودتان را از غرب جدا کنید، افکارتان را از غرب جدا کنید و هم نسل آتی را جوری کنید که این غربزدگی را نداشته باشد».(1)
1) صحیفهی امام خمینی«رضواناللهعلیه»، ج 9، ص 433 در تاریخ 14/6/58.
سؤال: آیا جریانی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در مورد نظام اجتماعی انقلاب پدید آوردند که دارای وجهی از اسلامیت و وجهی از جمهوریت بود، پیرو آن ایدهای است که میخواستند برنامهای برای نظام زندگی همهی انسانها ارائه دهند.
جواب: امام خمینی«رحمةاللهعلیه» واقعاً کار عجیبی کردند؛ میخواستند مردم در شرایط جدید جهان، اهداف الهیشان را فراموش نکنند، پس بر اساس مبانی دینی، طرحی را تدوین کردند تا با هدف «فراموشنکردن اهداف الهی» مردم به میدان بیایند و در نظام سیاسی کشور خودشان نقشآفرینی کنند، و نتیجهی آن طرح «مردمسالاری دینی» شد. عنایت داشته باشید که بزرگترین دستآورد انقلاب اسلامی دستیابی به فناوری صلحآمیز هستهای نیست بلکه بزرگترین دستآورد انقلاب تجربهی تازهی اجتماعی است که بر اساس اصول اسلامی عمل میکند، در حالیکه در همهی جهان این تجربه بر اساس مبانی سکولار وجود دارد و نه عقلانیت اسلامی.
سؤال: یعنی این آرایش جدید که در نظام جمهوری اسلامی تدوین شده هیچ شباهتی به دموکراسی غربی و آفاتی که آن روش به همراه دارد، ندارد؟
جواب: حقیقتاً همینطور است، به طوری که مردمسالاری دینی چیزی کاملاً جدا از لیبرال دموکراسی غربی است؛ ذات دموکراسی غربی حاکمیت میلها و هوسهای مردم است تحت عنوان تأمین بیشترین آزادی عمل برای تکتک افراد. بخواهد و نخواهد پیام چنین طرز فکری این است که: «ما میخواهیم هوسهای سرگردان را میدان بدهیم». حالا انقلاب اسلامی آمده است درست برخلاف چنین نظام مدنی، عقلانیت اسلامی را به میان آورده تا به جای نفس امّاره جامعه را مدیریت کند، هدف از طرح شورای نگهبان این بوده که مردم همیشه در تصمیمگیریهای اجتماع حاضر باشند و میدان در اختیار نفس امّاره نیفتد تا عقل دینی حاکم باشد. در حالی که «لیبرال دموکراسی» حیلهای به کار برده است که میخواهد با تحریک هوسِ مردم، افسار آن ها را به دست صاحبان قدرت بدهد و به هر شکلی که احزاب خواستند بر آنها حکومت کنند. در واقع؛ روشِ لیبرالدموکراسی، غارت رأی مردم توسط صاحبان
احزاب برای ادامهی اهداف استکبار است، ولی در نظام اسلامی حاکمان باید بر اساس ضوابط الهی حکم برانند و با مردم هم باید بر اساس ضوابط الهی برخورد شود، پس به جای محوریت هوس باید محوریت حق به میدان بیاید و ساز و کار شورای نگهبان دقیقاً همین مسئله را دنبال میکند و تعبیر«مردمسالاری دینی» چنین باری را در خود دارد و جامعه را از ورطهی هلاکتبارِ مدرنیته میرهاند. علت تخاصم استکبار جهانی با نظام جمهوری اسلامی در همین نکته نهفته است که غرب با طرح جهانیکردن یا Globalization در صدد است فرهنگ لیبرال دموکراسی را بر جهان حاکم کند و از این طریق یک جهانگشایی به رهبری کاخ سفید و با موتور محرک صهیونیسم صورت گیرد، حال میبینند ایران قابلیت آن را دارد تا در دهههای آینده این تجربه را با شکست روبهرو کند و چیزی قابل پذیرشتر ارائه دهد.
سؤال: ما در قرن اوّل توانستیم از فلسفهی یونان استفاده کنیم بدون آنکه تحت تأثیر فرهنگ یونان قرار گیریم، آیا همین کار را نمیتوان در برخورد با جهان غرب کرد، و یا چون غربِ امروز سراسر مادّی است، بالأخره تأثیر منفی خود را میگذارد؟
جواب: اصل حرف این است که به ما دستور دادهاند: «اگر فکر و اندیشهای در هر گوشه از عالم هست، بروید بگیرید و آن را در حوزهی تفکر اسلامی بیاورید و از آن استفاده کنید» و این دستور در جای خود باید مورد توجه باشد، امّا عنایت داشته باشید که رسول خداr میفرمایند: «اُطْلُبُوا الْعِلْم وَ لَوْ بِالصِّینْ»؛(1)
علم را دنبال کنید و در هر گوشه که سراغ دارید به دنبال آن باشید حتی در چین، به عنوان دورترین منطقه نسبت به محل زندگی شما.
حال دو نکته قابل بحث است؛ اولاً: اینکه هر جا علم هست آن را بگیرید، تا خودتان در زمرهی عالمان آن علم قرار گیرید، ثانیاً: آن علم را در فضای مسلمانی خود وارد کنید، نه اینکه از طریق آن علم از فضای مسلمانی خود خارج شوید، و بحث ما در قسمت دوم است
1) بحارالأنوار، ج1، ص 177.
که چگونه با غرب برخورد کنیم که فضای غیرقدسیِ فرهنگ غرب، زندگی ما را تحتتأثیر خود قرار ندهد.
امّا اینکه فرمودید ما از فلسفهی یونان استفاده کردیم بدون آنکه تحتتأثیر فرهنگ آن قرار گیریم، جای تأمل و موشکافی دارد، ما واقعاً اینطور که شایع است فلسفه یونان را نگرفتیم. قضیه از این قرار بود که یک مرد بزرگی به نام «ابونصر فارابی» در آن شرایط خاصی که معتزلیان یونانزده درست کرده بودند، اندیشهای مناسب نیازهای آن روز جهان اسلام تدوین کرد، و در این راستا الهامات خوبی از فیلسوفان یونانی گرفت. به همین جهت است که آقای دکتر داوری در رسالة دکترای خود تأکید میکنند؛ «فارابی مؤسس فلسفه اسلامی است»، چرا ایشان سعی دارند بگویند که فارابی مؤسس است؟ چون به واقع چیزی را که فارابی تدوین نموده است، غیر از آن چیزی است که فیلسوفان یونان از سقراط گرفته تا ارسطو و حتی افلوطین، تدوین کردهاند.
مؤسسبودن فارابی یعنی اینکه به عنوان مثال، شما در شرایط کنونیِ دنیا ماندهاید که چگونه حرف اسلامی خود را تنظیم کنید که جهان امروز گوش شنوای آن حرف را داشته باشد. با توجه به اینکه امروزه به اسم «آزادی زن» میخواهند زنان را غارت کنند، یا میخواهند زیر پوشش تکنولوژی، نظام فکری سیاسی خود را به مردم جهان تحمیل کنند، و به اسم جهانیشدن، جهان را آمریکایی نمایند، از خود میپرسید برای رفع این مشکل و طرح نظر اسلام چه کنیم و لذا به دنبال یک برنامه و فکر مدوّن هستید که جوابگوی همه مشکلات باشد؟! حالا اگر توانستید برنامهای مدوّن ارائه دهید که بتواند در این زمانه نقش اساسی ایفاء کند، میگویند شما مؤسس آن برنامه هستید. فارابی در زمان خود، در چنین شرایطی بوده است؛ او ناظر بود که از آن طرف فرقهی «معتزله» به نام فلسفه به نحو عجیبی به صحنه آمده است، آنهم با یک یونانیتزدگی عجیب و غریب، به طوری که هر سخنی از دین که در قالب فلسفهی یونانی نمیگنجید، طرد میشد و عملاً ملاک حقّانیت و عدمحقّانیت سخن اسلام، فلسفهی یونان بود، آن هم در حوزهای که معتزلیان از دین برداشت کرده بودند. از این طرف منافقین کاملاً میداندار هستند، و هر شبههای را که بخواهند به جان مردم و جوانان مسلمان میاندازند، از آن طرف افکار افراد بیدینی مثل «ابنمقفّع» وارد فرهنگ جامعه شده، و اتفاقاً با
ظاهر عالمانه و اهل تکنیک هم وارد شدهاند، اشاعره از طرف دیگر با هرگونه تفکر فلسفی مخالفت میکردند، و مشکلاتی از این قبیل جامعهی اسلامی را آزار میداد! این مرد بزرگ، یعنی فارابی کار فوقالعاده بزرگی انجام داد و آن؛ پایهریزی اندیشهای بود که در عین رعایت فضای فلسفی و استدلالی، نظر متفکران جامعه را به جایی بالاتر از جایی که معتزلیان یا اشعریان میانداختند، جلب کرد. تا آنجایی که به گفتهی بعضی از متفکران، فارابی؛ اندیشهای مطابق «امامت شیعه» تدوین کرد بدون آنکه شیعهبودن خود را اظهار کند، ولی متوجه بود شیعه در هر شرایطی مسئول است که جهت جامعهی اسلامی را به سوی اصل آرمانهای اسلامی سوق دهد و همواره سعی کند جهان اسلام را از ورطههای خطر برهاند.
پس عنایت داشته باشید؛ دوران فارابی، دورانی است که باید یک عقل بزرگ به صحنه بیاید و اندیشهای را تأسیس کند که جامعه چند قدم نسبت به هدف تاریخی خود، جلو برود. همینطور که امروزه هم جامعهی ما و جهان اسلام نیاز به یک مؤسس دارد که در تحلیل مسائل عقلیِ اسلام و چگونگی تعامل با فرهنگ مدرنیته، به صحنه بیاید و إنشاءالله آن عقل پیدا میشود. همانگونه که امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در تدوین نظام سیاسی در دوران جدید، تئوری نظام اسلامی را تدوین کردند. مسلّم ایشان مدت طولانی فکر کردند و با الهامات الهی که به ایشان رسید، مسئولیت تأسیس نظام اسلامی در قرن اخیر را به عهده گرفتند.(1)
چیزی که امامخمینی«رحمةاللهعلیه» آورده است، برآیندِ اندیشهی همهی فقها است، امّا محدود به هیچکدام از آن ها هم نیست، این نوع کار مربوط به خود امام است و لذا عنوان مؤسس نظام جمهوری اسلامی مربوط به ایشان است. ما در بقیة امور، مثل نوع تعامل با غرب و تأسیس زبان مخصوصی جهت نقد غرب،(2)یا در رابطه با طرح مبانی عقیدتی در شرایط جدید و یا طرح مسائل تربیتی و تحلیل جایگاه خانواده در برخورد با دوران جدید، نیاز به مؤسس داریم و تا به
1) به کتاب «جایگاه إشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم» از همین مؤلف رجوع شود.
2) مارتین هایدگر در رابطه با زبان نقد غرب، مؤسس بزرگی است، ولی به گفتهی خود ایشان زبان او در نقد غرب، زبان آمادهگری است و آنچه مورد نظر بنده است قدمی جلوتر است و آن عبارت است از زبان جایگزینی تمدنی به جای فرهنگ مدرنیته، که مسلّم باید شیعه مسئولیت تدوین چنین زبانی را به عهده گیرد، إنشاءالله.
فکر مؤسس نباشیم، و عقلی که در این امور ما را از غرب عبور دهد نداشته باشیم با کارهای وصله پینهای همچنان در معضلات گرفتار خواهیم بود.
امروزه با افقی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» تأسیس کردند، جهان اسلام همواره آیندهی روشن سیاسی خود را میبیند و لذا هرقدر جلوتر برود، موانع را بهتر پشتسر میگذارد. اگر در موضوع تمدن غرب با مبانی اسلام، عقلی پیدا شود مانند عقلی که در نظام سیاسی توسط امامخمینی«رحمةاللهعلیه» تأسیس شد، آیندهی جهان اسلام به سرعت از معضلات موجود خارج میشود. عمده ارائهی طرحی است که بتواند بنبست موجود را که غرب در مقابل تفکر دینی ایجاد کرده، بشکند، کاری که حضرت اباعبدالله علیه السلام در مقابل بنبستِ ایجادشده توسط معاویه، با وسعت و عظمت خاص خودش انجام دادند و گفتمان جهان اسلام را نسبت به روحیهای که امویان ایجاد کرده بودند، بههم زدند.
موضوع ولایتفقیه در مسائل سیاسیِ آیندهی جهان اسلام، نقشی آفرید که ما را امیدوار کرد در دیگر مسائل جهان اسلام نیز رویکردها از سکولاریسم به سوی مناسبات الهی تغییر جهت خواهد داد، البته همانطور که عرض شد؛ شیعیان بار اصلی این مسئولیت را باید به دوش بگیرند، چون راهکار اصلی در فرهنگ تشیع نهفته است و امامان شیعه همواره چنین مسؤلیتی را به عهده میگرفتند، بدون اینکه اصرار داشته باشند بقیهی مسلمانان شیعه شوند. همینطور که ما در دفاع از مردم فلسطین یا مردم بوسنی به شیعهنبودن آنها کاری نداشتیم و همانطور که حضرت سیدالشهداء علیه السلام جهان اسلام را از حاکمیت امویان نجات دادند بدون آنکه نظر به شیعهشدن جهان اسلام در آن مقطع زمانی داشته باشند.(1)
پس عنایت فرمودید که «فارابی» از افکار متفکران دنیا استفاده کرده است، امّا این طور نبود که یک «فکر» را مثلاً از یونان بیاورد تا آدابش هم به دنبالش بیاید. فیلسوفان یونان از سقراط بگیر تا افلاطون و ارسطو، این ها معتقد به خدایان بودهاند؛ و به اصطلاح اسطورهگرا بودهاند، بدون آنکه به شریعت الهی معتقد باشند، معتقد نبودهاند پیامبری باید از طرف خدا بیاید و بشر را در امور دنیایی و اُخرویاش راهنمایی کند، در حالیکه تفکر و فلسفهی «فارابی» تماماً غیر
1) در این مورد به کتاب «راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه» از همین مؤلف رجوع شود.
از آن است. آری؛ اگر شما صرفاً تفکر «ارسطو» را در جامعه بیاورید، حتماً بقیهی ابعاد شخصیتی ارسطو که همان اسطورهگرایی و نفی شریعت باشد، هم میآید. فکر ارسطو اگر آمد، همهی فرهنگ ارسطویی میآید- همان برخوردی که «ابنرشد» نسبت به ارسطو داشت و در جهان اسلام التفاتی به او نشد- ولی فارابی خودش اندیشه دارد و برای خود جمعبندی خاصی کرده و در راستای تقویت و تبیین جمعبندی خود از فیلسوفان یونانی هم استفاده کرده است. به عبارتی میتوان گفت؛ زبانِ ارائهی مطالب خود را زبان فلسفه انتخاب کرد، کاری که به نظر بنده ما میتوانیم با فلسفهی هایدگر بکنیم، و زبان نقد مدرنیته را از هایدگر بگیریم، ولی دائماً افقی را که خودمان میشناسیم در نظر داشته باشیم.
توجه به نکتهی فوق میتواند جوابگوی نکات دیگری هم که در ذهن عزیزان هست، باشد. پس ملاحظه فرمودید که اگر فرمودند: «اُطلُبوا العلمَ ولو بالصین» یعنی؛ اگر در راستای تفکری که خودتان میشناسید، علمی در چین هست، آن علم را بگیرید و از آن استفاده کنید، امّا این غیر از آن است که به ما بگویند بروید مذهب بودا را بیاورید. امام خمینی«رضواناللهعلیه» با توجه به اینکه معتقدند باید تماماً به اسلام رجوع کرد میفرمایند:
«من به عنوان نصیحت می گویم کسانی که می خواهند مکتب اسلامی را با مکاتب دیگر تطبیق دهند و یا عناصری از آن مکتب را در اسلام وارد کنند، چه بدانند و چه ندانند در خدمت استعمار هستند. خدمت اینها به استعمار از خدمت آنها که عامل استعمار سیاسی یا عامل استعمار اقتصادی هستند، به مراتب بیشتر است و به همین نسبت خیانتشان به ملت بیشتر و عظیم تر است. از این رو برای حفظ انقلاب اسلامی در آینده از جمله مسائلی که باید مدنظر داشته باشیم، حفظ استقلال مکتبی و ایدئولوژیکی است»..».(1)
با توجه به نکات فوق در برخورد با علمیابی از سایر ملل، باید فرهنگ آن قوم را از نکات علمی که در اثر تحقیق به آن نکات دست یافتهاند، جدا کرد. و اگر آگاهی کامل از ساختار فکری خود نداشته باشیم، بهجای آنکه علوم آن قوم را بگیریم، ناخودآگاه تحت تأثیر فرهنگی قرار خواهیم گرفت که در پشت آن علم پنهان است و عملاً با آداب و فرهنگ دینی خود درگیر میشویم تا آنجایی که ممکن است در راستای گرفتن علوم آن قوم فرهنگی به
1) سایت خبری فردا نیوز،۱۰ خرداد ۱۳۸۹.
میان آید که جایی برای سه وعده یا پنج وعده نماز در آن باقی نماند و چون بستر سه وعدهی نماز فراهم نبود، عملاً از انجام آن منصرف میشویم، امّا اگر با آگاهی از فرهنگ خودی و جایگاه علمی فرهنگ دینی، نکتههای علمی ملت ها را گرفتیم چنین مشکلی پیش نمیآید.
بعضی از عزیزان در سخنرانیهایشان نکات خوبی را مطرح میکنند حاکی از اینکه پایهی بسیاری از پیشرفتهای علمی اروپا را دانشمندان جهان اسلام گذاشتهاند و میخواهند ما را متوجه سابقهی علمی خودمان بکنند. اگر فرمایش آن آقایان به این معنا باشد، حرف خوبی است، امّا نباید نتیجهی این حرفها تأیید فکر غرب و مدرنیته باشد و به بهانهی آنکه این علم از خود ما بوده گرفتار فرهنگ غربی شویم غافل از اینکه فعلاً این علوم با روح غربی ممزوج شده و گزینش علم از فرهنگِ نهفته در آن به خودآگاهی نیاز دارد.
سؤال: آیا قبل از اینکه جامعه به تمدن اسلامی برسد و ابزار متناسب با نگاه دینی به عالم و آدم بسازد، مردم میتوانند با فعالیتهای عقیدتی و اخلاقی، از حکومت خیال غربی بالاتر روند، تا در عین استفاده از تکنیک غربی، از فرهنگ آن کمتر تأثیر بگیرند؟ آیا این برنامه در عمل قابل اجراست تا با چنین شیوهای نهایتاً نفوذ فرهنگ مدرنیته کم شود؟
جواب: مسلّم اگر بخواهیم آفت فرهنگ مدرنیته را در جامعهی خود به حداقل برسانیم، باید با پایهریزی نظام تربیتی دقیق و عمیقی، گرفتاری مردم از آن فرهنگ به حداقل برسد، امّا باز تأکید میکنم؛ این کار، راهکار اصلی نیست، نهایتاً، نفوذ فرهنگ غربی را کم میکند، اما مانع نفوذ آن نمیشود که ما به آن عقل و قلبی برسیم که با تحقق تمدن اسلامی به آن میرسیم.
آن هایی که در حال حاضر بدون هیچ خستگی و یأس و با تقویت نظام اسلامی، در حال فعالیت فرهنگی و عرفانی و دینی هستند، دقیقاً به چنین جمعبندی رسیدهاند که آری؛ به اندازهای که عقل و اندیشه و ایمانِ قلبیِ مردم رشد کند، به همان اندازه نفوذ فرهنگ غرب ضعیف میشود و در نتیجه از بحرانی که جامعه در آن گرفتار شده کاسته میشود و جامعه آرامآرام ظلمات مدرنیته را میشناسد و میفهمد چگونه با حضور فرهنگ مدرنیته از زندگی
حقیقی محروم شده است. البته این روش به حوصلهی زیاد نیاز دارد و نباید انتظار داشت سریعاً نتیجه دهد، ولی بالاخره باید به خود گفت:
صد
انداختی تیر و هر صد خطا است
اگر
هوشمندی یک انداز و راست
امروزه در ادارات ما هر برنامه ای که برای اصلاح امور داده شود، از منظر فرهنگ غربی است و به جای رفع معضل جامعه، بسط مدرنیتهای است که عامل همان معضلات است! ولی اگر درصدی از کارمندانِ ستادی ادارات نسبت به دو طرف قضیه خودآگاهی لازم را داشتند، یعنی؛ هم ظلمات مدرنیته و تبعات آن را میشناختند، و هم فضای مورد نظر تمدن اسلامی را، و امور مردم را کارمندانی که در عالم قلبی و عقلی اسلامی وارد بودند جلو میبردند، اداراتِ موجود اینچنین به این بحران نمیافتاد که نه تنها مشکلی از جامعه و نظام حل نمیکنند، بلکه خودشان یکی از عوامل بحرانهای نظام اسلامی شدهاند. چون روح فرهنگ مدرنیته در تمام تصمیمگیریهایشان حاکم است، ولی روح انقلاب اسلامی در برنامهریزیها جای ندارد، هرچند گرایش به انقلاب اسلامی در آنها هست.- حضور و دلسوزی افراد متدین در ادارات و دانشگاهها غیر از حضور روح برنامهای است که در آن جاها حاکم است- امّا اگر درصدی از برنامهریزان، خودآگاهی لازم را داشتند، افق کارها تغییر میکرد و در آن صورت کار تمدن غرب تمام بود.(1)
پس حالا که نمیتوانیم بیرون از بحران غرب زندگی کنیم، باید در کنار حاکمیت فرهنگ غرب، افق تمدن اسلامی را مطرح نماییم، و همانطور که عرض شد اگر درصدی از برنامهریزان در دانشگاهها و ادارات، افرادی بشوند که با عقل و قلب اسلامی میاندیشند، ما
1) دکتر احمدینژاد در رابطه با دیوانسالاری یا بوروکراسی، در یکی از مقالههایش در وبلاگ شخصی خود مینویسد: مدتهاست که به خدمتها و خیانتهای دیوانسالاری میاندیشم، بسیاری از انقلابها در تارهای عنکبوتی بوروکراسی گرفتار شدهاند، تارهایی که خاصیت ارتجاعی و بازگردانندگی دارند و همهی شور و شعور انقلابی را خنثی میکنند... به طور خلاصه باید گفت که نظام بوروکراسیِ موجود چند شاخصهی برجسته دارد؛ اوّل اینکه: پیچکوار در حال توسعه است، دوم اینکه: با تمام توان از خود دفاع میکند، حتی ساختمان و ابزار کار مازاد خود را هم راضی نیست به دیگران بدهد، سوم اینکه: به شدت بخشی نگر و جزئینگر است، چهارم اینکه: در مقابل تحولات مقاوم است و هر گونه تحول را به منزلهی آسیب به خود تلقی میکند و در برابر آن مقاومت میکند، و آخر اینکه: بازدهی آن بسیار پایین و هزینهی آن فراوان و رو به افزایش است. (روزنامه کیهان 22/9/1385).
بهجای عمیقترشدن بحران به سوی آزادشدن از آن جلو میرویم و افقی روبهروی ما قرار میگیرد که دیگر آینده در نظام اداری و آموزشی ما اینچنین سیاه و ظلمانی نخواهد بود.
در راستای خروج از بحران، قرآن می فرماید: «قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ، مِن شَرِّ مَا خَلَقَ، وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ، وَ مِن شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ، وَ مِن شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَد». «غَاسِق» یعنی؛ آن ظلمتی که هیچ نوری در آن وجود ندارد، میفرماید برای نجات از چنین ظلمتی باید به پروردگاری پناه ببری که در دل ظلمت، فَلَق ایجاد میکند و در افقِ تاریک شب، روشناییِ حاکمیت بر ظلمت را مینمایاند، لذا میفرماید: «وَمِن شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ» یعنی؛ از شرّ چنین ظلمتی که همه جا را پر میکند، به خدایی که افق این ظلمت را میشکافد و اجازهی حاکمیت بحران را نمیدهد، پناه ببرید. پس کمکگرفتن از نیروهایی که عقل و قلب اسلامی دارند در ضعیفکردن بحران، استراتژی موفقی میتواند باشد و جا دارد در مورد آن فکر کرد و برنامهریزی نمود. البته فعلاً با عرایضی که خدمت عزیزان شد باب این بحث برای تفکر روی آن روشن گردید، وگرنه جا دارد در زمانی دیگر این بحث را توسعه دهیم، و فعلاً بحثِ درصدی از برنامهریزان ادارات را باید یک آرمان دانست و برای رسیدن به آن مقدماتی لازم است. اولین مقدمهی ما تدوین طرح تمدن اسلامی و راهکارهای تئوریک آن است و از آن مهمتر عزم عبور از علوم انسانی غربی است که باید چنین عزمی ایجاد شود.
عنایت داشته باشید اگر بخواهیم حکیمانه با موضوعات برخورد کنیم، باید متوجه باشیم در حال حاضر نمیتوانیم غرب را به جهت ساختار خاص فرهنگی که در جوامع پدید آورده، پس بزنیم، امّا میتوان با روشی که در فرهنگ حضوری شیعه هست کاری کرد که عقل و قلبِ جوامع اسلامی فعّال و متعالی شود و از این طریق هیبت کاذب فرهنگ مدرنیته فرو بریزید و چشم همه را نسبت به پژمردگی آن باز کنیم. توجه داشته باشید که فرهنگ غرب تمامیتخواه است، بنابراین اگر تا اندازهای محدود شود، به بحران میافتد. شما کافی است روشن کنید منظری که غرب در مورد انسان دارد به دلایل متعدد غلط است، همین موجب میشود که همهی روابط فرهنگی غرب بههم بریزد.
سؤال: کشف قواعد و سنن هستی از طریق انبیاء با آنچه علوم غربی کشف کردهاند، چه فرقی میکند که شهید آوینی«رحمةاللهعلیه» میگوید: «علوم رسمی غرب نه تنها انکشافی از حقیقت عالم انجام نمیدهد، بلکه اکثراً حقایق در آن علوم، مورد حجاب قرار میگیرند و انسانها را در جهانبینی موهوم سرگردان میکند.»؟ آیا میتوان علوم اسلامی را از ادامهی همین علوم غربی کشف کرد؟ اگر نمیشود و علوم جهت دارند، پس چگونه غربیها علوم اسلامی را گرفتند و به این نتایج رسیدند؟
جواب: برای بیان تفاوت موضوع، ابتدا باید معنی به انکشافکشاندن طبیعت روشن شود تا بتوان بحث را ادامه داد. ما معتقدیم اشیاءِ طبیعیِ عالَم دارای باطن معنوی و غیبی هستند و خداوند در همین رابطه میفرماید: «وَإِن مِّن شَیْءٍ إِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»(1)هیچ چیزی نیست مگر اینکه خزینههای آن نزد ما است و ما اندازهی محدود و معلومی از آن را نازل کردیم. پس اشیاءِ طبیعیِ عالم، ملکوت و باطنی دارند که میتوان با برخورد صحیح با این اشیاء، باطن آنها را به انکشاف کشاند و به گفتهی حافظ:
عارفی
کو که کند فهم زبان سوسن
تا
بپرسد که چرا رفت و چرا بازآید
وظیفهی ما در تعامل با طبیعت عبارت است از این که آن صورت بنیادینی را که ناشی از عقل قدسی است ظاهر نماییم و با آن ارتباط پیدا کنیم(2)و در آن صورت همهچیز محل تجلی عالم قدس و عامل اُنس ما با آن عالم است، در چنین شرایطی امکان سُکنیگزیدن در طبیعت و در کنار ابزارهای زندگی، در آرامش بهسربردن، ممکن میگردد. در حال حاضر فرهنگ مدرنیته با دادن صورتهای وَهمی به طبیعت مانع از آن است تا پدیدهها صورت ملکوتی خود را نشان دهند!
به عنوان مثال شما بلوک سیمانی و کوزهی سفالین را در نظر بگیرید؛ کوزه، همان خاک است که تواناییهایش به انکشاف کشانده شده و به همین جهت میتوانیم با آرامش در
کنارش سکنی گزینیم، گویا با ما حرف میزند و ما هم به راحتی با آن اُنس میگیریم، ولی این تعامل را با بلوک سیمانی نداریم، گویا دارد با ما دعوا میکند، بین روح ما و بلوک سیمانی جنگ است. آقای شهید «آوینیرحمةاللهعلیه» کاملاً درست میفرماید که مدرنیته از طریق حاکمیتی که بر طبیعت اِعمال نموده، بین خود و طبیعت حجاب ایجاد کرده است. چنانچه ملاحظه فرمودید؛ موقعیت سیمان در عالم مثل موقعیت خاک نیست، برای بهدستآوردن سیمان، خاک را با حرارت زیاد و اضافاتی که بر آن نمودند، کُشتند و به همین جهت سیمان پنجرهی نمایش عالم قدس نیست، بلکه از طریق آن، ناخواسته یک روح شیطانی در صحنه آمد. به عنوان مثال در روایات آمده است جایی که مجسمه و سگ باشد، ملائکه حاضر نمیشوند؟!(1)چون در آن خانه و اهل خانه روحی حاکم میشود که امکان تجلیات الهام ملائک از بین میرود. با دادن صورتهای وَهمی به طبیعت نیز همین حالت پیش میآید. مگر بلوک سیمانی جای خشت نیامد؟! خشت داشت کار خودش را در زندگی انسانها میکرد، بدون آنکه ارتباط ما را با طبیعت قطع کند، وقتی هم که به خشتها نیاز نداشتیم، آن را به خاک تبدیل میکردیم و به طبیعت تحویل میدادیم، به مزرعه میبردیم و یا دوباره به وسیلهی آن کوزه یا خانه میساختیم.
باید باب این موضوع را باز کنیم که چگونه بعضی از کارهای ما در برخورد با طبیعت موجب میشود تا طبیعت در حجاب برود و زمینهی انکشاف باطن طبیعت ضایع گردد. بسیار فرق است بین به انکشافدرآوردن طبیعت با به حجاببردن طبیعت. در جای خودش بحث شده است که چگونه طرح پارکهای کنار رودخانهی «زایندهرود»، به حجاببردنِ رودخانه است و انسان را به وَهمیات گرفتار میکند و انسان بهجای آنکه از طریق ارتباط با رودخانه به زیباییهای باطنی آن منتقل شود و در یک حالت اُنس با ملکوت بهسر برد، و جان و دل خود را تغذیه کند، مجبور است بنشیند روی صندلیهای پارک و تخمه بشکند، به امید آنکه
1) قال رسولالله صلی الله علیه و آله: «اِنَّ جِبرئیلَ اَتَانِی فَقال: اَنَّا مَعْشَرَ الْمَلائِکَةِ لا نَدْخُلُ بَیْتاً فیِهِ کَلْبٌ وَ لاتِمْثَالُ جَسَدٍ» پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: جبرئیل به نزد من آمد و گفت: ما گروه ملائکه در خانهای که سگ یا مجسمه باشد، وارد نمیشویم، (اصول کافی ج3 ص393- بحارالانوار ج56 ص177). برای بررسی بیشتر میتوانید به نوشتار «حکم شرعی مجسمه» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
گمشدهی خود را از این طریق بیابد و هرگز هم نمییابد و پس از چند ساعت پرسهزدن در خیابانهای مصنوعی پارک، به خانه بر میگردد و هیچ روحانیتی هم نصیب خود نکرده است، چون لذّات وَهمی نه پایدار است و نه دل و جان را تغذیه میکنند، امّا اگر این تغییرات مصنوعی نبود و ما هم رودخانه را آلوده نکرده بودیم، خزههایی که اطراف آن میرویید، نقطهی شروع ارتباط ما بود و در آن حالت رودخانه با روح ما حرف میزد و من و آن دو روح بودیم که با هم ارتباط داشتیم. امّا حالا با این دستکاریهای وَهمی وَهمها با هم ارتباط دارند. در چنین شرایطی هرگز نمیتوان علوم اسلامی را در راستای علوم غربی کشف کرد، چون نگاه غرب به طبیعت با نگاهی که فرهنگ دینی به طبیعت دارد متفاوت است. نگاه غربی به دنبال ملکوتِ باطنی عالم نیست تا با ادامهی آن استعدادهای نهفته در طبیعت ظاهر شود بلکه بیشتر سرکوبکردن است تا شکوفاکردن.
سؤال: در جلسهی قبل مطرح شد اگر انسان عالَم و حالی پیدا کرد و آن را برای خود پذیرفت، ابزار و شرایطی مناسب برای به فعلیتدرآوردنِ آن عالَم فراهم میکند، و به همین شکل هر تمدنی ابزاری متناسب با تمنّاهای خود را میسازد. سؤال ما در تقدم و تأخّر بین علم و ابزارهای مربوطه است به این معنی که علم کاملکنندهی ابزارها است و یا پدیدآورندهی آنها؟
جواب: رابطهی بین علم و تکنیک دیالکتیکی است و هرکدام در را به سوی دیگری میگشاید، در نتیجهی حالِ خاصی که بشر پیدا میکند ابزارهای خاصی ظهور میکند، آن ابزارها- بهعنوان جواب حال خاص آن بشر- زمینهی ظهور صورت شدیدترِ آن حال را فراهم مینماید تا تمنّای ظهور ابزارهای دیگری ظاهر شود که منجر به فعلیتیافتن جنبهی نهایی آن حال و عالَم گردد. و این است که باید گفت تمنّای اولیه منجر به فنی میشود که به وسیلهی آن فن، ابزار اولیه ساخته میشود و این ابزار بر اساس جنبهی برتر آن تمنّا به کمک علم و فن مربوطه کاملتر میشود تا به تمامیت خود برسد و انعکاس کامل شرایطی شود که آن تمدن به دنبال آن بود.
آری؛ اوّل حال طلب و تمنّا پیدا میشود، همانطور که انسانِ دوران جدید به این حال رسید که «میخواهد در دنیا فقط خوش بگذراند و نهایتِ ارضای هوسهایش را دنبال کند». فرانسیسبیکن و همفکرانش ابتدا به چنین تمنّا و حالی وارد شدند و در مقابل توصیههای اخلاقی ودینی که لذّات را کنترل میکرد، ایستادگی کردند، از این به بعد بود که جوابگویی به این حال و میل همهی همّت آنها شد، در چنین عالَمی هیچ حرام و حلالی معنی ندارد و تنها آن ابزاری که بتواند در رابطه با طبیعت بیشترین لذّت را به انسان برساند و وَهم او را ارضاء کند مهم میشود. پس چنانچه ملاحظه میفرمایید تا آن حالِ خاص شروع نشود، بقیهی لوازم و تبعاتش ظاهر نمیگردد، آن انسان در راستای تحقق هر چه بیشتر آن عالَم، فکر میکند و علمی بهوجود میآید تا راحتتر به آن ابزار و آن میل دست یابد که در تعبیرات دینی به آن فکر، فکر و عقل شیطانی یا «نَکْرا» میگویند که امیرالمؤمنین علی علیه السلام در وصف آن میفرمایند: «تِلْکَ الشیطَنَة هی شبیهةٌ بِالْعَقل وَ لَیسَتْ بِعقلٍ»(1)آن یک نوع شیطنتی است شبیه عقل و عقل به حساب نمیآید. در جای دیگر میفرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسِیرٍ تَحْتَ هَوَی اَمِیرٍ»(2)چه بسیار عقلی که زیر فرمان هوس به فعالیت مشغول است.
عکس مسئله ی فوق در راستای ایجاد عالَم دینی در تمدن اسلامی پیش میآید، به عالَمی که مسلمانان تمنّای آن را دارند تا روح خود را در فضای معنوی سیر دهند و شرایط مناسبِ ظهور آن حال و هوا را بهوجود آورند و در راستای رابطهای دیالکتیکی بین علم و ابزار، شرایط معنویِ جدید که صورت بیرونی آن حال معنوی میباشد، زمینه را برای معنویت برتر فراهم کنند که به ظهور شرایط برتری میانجامد و همچنان این رابطه متقابل در جهت نزدیکی به آرمانهای درونی و تمدن بیرونی آن آرمانها جلو میرود. به عنوان مثال؛ شما میخواهید به حال معنوی خود جواب دهید، آن حال معنوی میطلبد که افق مقابل جان شما گسترده باشد، در این راستا باید سقف مسجد - به عنوان محل ظهور آن حالت معنوی - بلند باشد تا در محل عبادتگاه رابطهی درون و بیرون محفوظ بماند و لذا لازم است بر اساس دستورات دین سقف
مساجد بلند ساخته شود تا ناخودآگاه روح انسانِ مؤمن به شکوه و برتریهای عالَم معنا منتقل گردد و صورت آن حال و هوای درونی، ظهور بیرونی داشته باشد و تمدنی مناسب درون آن انسان فراهم شود.(1)
کسی که حال و هوای معنوی را نمیفهمد و عبادات را در حدّ قالب خود میشناسد، ممکن است در مورد مسجد هم بگوید: مسجد را دو طبقه بسازید، طبقهی بالایش را کرایه بدهید تا خرجش در بیاید! نهتنها دستور داریم سقف مسجد بلند باشد حتی دستور داریم ساختمانهای اطراف مسجد کوتاهتر از مسجد باشد، تا مسجد همواره متذکر همان حالت بلند معنویت درونی باشد. شما هیچوقت از ساختمانهای چند طبقه به شکوه عالم معنا منتقل نمیشوید، امّا در مسجدی که باشکوه میسازند -و نه با تجمل- واقعاً به عالم معنا منتقل میشوید.
پس در جواب سؤال شما باید گفت: ابتدا «حال» و یا میل باطنی پیدا میشود و بقیهی شرایط، صورت آن حال خواهد بود و اینکه میگویند: اگر عالَم درونی انسانها عوض بشود، عالَم بیرونی آنها نیز عوض میشود، به همین معناست، یعنی ابتدا عالَم بشر جدید عوض شد و لذا عالَم را تغییر داد و دنیای جدید، صورت عالَم یا حال بشر جدید است که نفس امّارهاش او را جلو میبرد و زیباییهایی را پدید میآورد که در منظر نفس امّاره زیبا است، هرچند در منظر فطرتهای خداجو زشت میباشد.
وقتی طلب و تمنّای بشر این شد که میخواهد نهایت جوابگویی را به میلهای غریزیاش بدهد، یخچال و فریزر میخواهد تا هر وقت هر چیزی را خواست، در دسترسش باشد و به اصطلاح راحت زندگی کند. در حالی که اگر متوجه رشد ابعاد دیگر وجودش بود و تعامل با طبیعت را بُعدی از زندگی خود دانست، طلب گوشت دمدست نمیکرد تا ابزار مناسب آن را بسازد، ابزار مناسبِ همان زندگی را میساخت که تعامل با طبیعت، جزیی از آن زندگی باشد و به اندازهای که طبیعت اجازه میداد آرزو میکرد. شاید امروز تصور آن زندگی را هم نتوانید داشته باشید که قصابها زمانی گوسفندی را سر میبریدند که بتوانند آن را تا شب بفروشند، مردم هم وقتی گوشت میخریدند که بخواهند همان شب از آن استفاده کنند.
1) اگر فضای معنوی مسجد مدّ نظر نباشد مرتفعساختن سقف خانه از سه ذرع – حدود سه متر – کراهت دارد، چون موجب فخر میگردد.
در آن نظام فقط میل شما نبود که بتواند همهی تصمیمها را بگیرد، بلکه شرایط هم باید اجازه دهد، آن هم شرایطی که طبیعت تعیین میکند. به عنوان مثال وقتی برای تهیهی آب باید از چاه آب میکشیدید، دیگر انسان هر وقت که میخواست نمیتوانست هر چقدر آب که دوست دارد مصرف کند. وقتی میل شما اظهار میکرد من گوشت میخواهم، شرایط به آن میفهماند باید پیرو آن تلاشهایی انجام دهد و لذا نمیتوانست همینطور پشت سر هم دستور دهد. عالمان و نخبگان دنیای گذشته همان نوع زندگی را حکیمانه میدانستند و بنا نداشتند از آن بیرون آیند، اما از وقتی که حال و هوای بشر طوری شد که نتوانست در مقابل محدودیتهای طبیعت صبر کند و خود را با طبیعت هماهنگ بنماید، در چنین فضایی مهندسانی که مایل بودند جواب میلهای چنین بشری را بدهند برای او یخچال ساختند که هر وقت به گوشت احتیاج داشت، دم دست باشد. «فرانسیس بیکن» عملاً همین کار را کرد؛ او آزمایش عملی اینکه وقتی گوشت منجمد شود، مدت زمان بیشتری میماند را در یخچالهای طبیعی حاشیهی شهر لندن، آزمایش کرد، بعد هم در همان منطقه یخبندان سینهپهلو کرد و چیزی نگذشت که جان سپرد، ولی بنیانِ علمیِ ساختِ یخچالها را گذاشت. پس ملاحظه میفرمایید که؛ اوّل یک نیازی پیدا شد و بعد ابزارِ برآوردهشدن آن نیاز توسط اهل فن – که به جای حکیمان نشستند- ساخته شد. به عبارت دیگر؛ اوّل «حال» پیدا شد، بعد «نیاز به ابزار»، بعد هم خودِ «ابزار».
علمی که منجر به ساختن یخچال و امثال آن شد، جوابگویی اهل فن و مهندسان جامعه است به نیازی که آن بشر در خود بهوجود آورد. همینطور که امروزه هم مهندسان جامعه نبوغ خود را به کار میگیرند و با محاسبات دقیق، عالیترین وسیله را در جوابگویی به نیازهای بشر مدرن میسازند. باید در جای دیگر بحث شود که آیا متفکران جامعه باید صرفاً تابعِ میلِ جامعه، اندیشهی خود را بهکار گیرند - کاری که اکثراً متفکران غرب انجام دادند- یا باید بیش از آنکه هوس جامعه را جواب دهند، جامعه را به عالَمی بالاتر هدایت کنند و زندگی مردم را به حال و هوای برتری سوق دهند - کاری که اکثراً متفکران غرب از آن باز ماندند- زیرا عقل و فکر به عنوان هدیهی خدا به افراد داده شده جهت ارتباط با حقایق برتر این عالم و نه اینکه تماماً صرف ارتباط با همین عالم مادّه شود. دانشگاهها در فرهنگ مدرنیته بهوجود آمد تا متفکرانی
تربیت کنند در راستای جوابگویی به امیالی که بشر مدرن به دنبال آن است بدون آنکه بخواهند آن امیال را هدایت و کنترل نمایند.
سؤال: مطرح میشود علوم امروزی، قواعد همین عالم است که به دست متفکران کشف شده و بالأخره هم کشف میشدند، ولی شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» میگوید: علوم غرب حجاب طبیعت است نه انکشاف آن، و یا آیتالله جوادی«حفظهاللهتعالی» میفرمایند: غرب هر چه در این علومش بیشتر پیش رود، بیشتر از خدا دور میشود. حال سؤال این است اگر علوم موجود، قواعد همین عالم است که به دست متفکران کشف شده، چگونه میتواند حجاب طبیعت باشد یا انسانها را از خدا دور کند؟
جواب: فکر میکنم نکاتی که در جواب سؤالات قبل مطرح شد، مقدمات خوبی برای جواب به این سؤال باشد، آری؛ وقتی شما رسیدید به اینکه به یخچال نیاز دارید - حالا حق و باطل قضیه را کاری ندارم- وقتی حال و هوای شما طوری شد که نیاز به یخچال پیدا کردید، این طبیعت اینقدر توان و استعداد دارد که به شما یخچال بدهد، و این یعنی اینکه علوم امروزی از قواعد این عالَم کشف شده است، امّا فراموش نفرمایید: آیا این عالم استعداد آن را دارد که صورت زیباتر و ابزاری مناسب ابعاد عالیهی شما به شما بدهد؟ جواب بنده آن است که آری میتواند و شاید همهی حرف در همین نکته خوابیده است که ما در فرهنگ مدرنیته از طبیعت انتظار برآوردهشدن تمنّاهای متعالی خود را نداشتیم تا نهتنها ابزار مناسب آن تمنّاها را به ما بدهد، بلکه آنچنان ابزارهایش را در اختیار ما بگذارد که با کمترین تلاش به حوائج زندگی دنیایی خود دست یابیم، و در عین حال وجود آن ابزارها در شرایطی به صحنه بیاید که آن شرایط تذکر به عالم معنا باشد، نه اینکه شرایط طبیعی و معنوی عالم را از بین ببرد.
شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» حرفش به غرب این است که شما با اختراع ابزارهایی مثل یخچال و غیره، صورتهای دیگری را که این طبیعت با قوانین دقیقش میتوانست به شما ارائه دهد، در حجاب بردهاید. ممکن است کسی بگوید: «شما دارید با علم مخالفت میکنید!»، نه؛ ما با علم مخالف نیستیم، بنده قبول دارم بر روی این ساختمانِ پنجاهطبقه هزاران محاسبه دقیق شده است
و آن محاسبات غلط هم نبوده، وگرنه چنین ساختمان مهمی بهوجود نمیآمد و با در نظرگرفتن قواعد این عالم هم محاسبه شده است، امّا یادتان باشد با این نوع نگاه به طبیعت و با این نوع استفاده از آن، چه حجابهای بزرگی بین خود و طبیعت ایجاد کردیم! در فلسفه گفته میشود «هیولا» - یعنی آن جنبهی بالقوه عالم مادّه- قوهی محض است، قوهی محض یعنی استعدادی که هر صورتی را میپذیرد، امّا حالا که عالم ماده هر صورتی را میپذیرد و استعداد پذیرش صورتهای عالیِ مطابق نظام اَحسن را هم دارد، به من بگو؛ شما چه صورتی را به آن دادید و چه اندازه از آن استعداد بزرگ استفاده کردید؟
عنایت فرمودید که چگونه میشود از خاک، زیباییهای فوقالعاده به دست آورد و میشود هم آن خاک را حرارت داد و سیمان از آن ساخت. با همین خشتها مساجدی ساختهاند که وقتی انسان در فضای آنها قرار میگیرد، گویا در مرکز عالَم وجود وارد شده است! اصلاً نمیتواند از آنها دل بکند و از همین خاک با تغییرات افراطی که به آن دادهایم، این ساختمان های بزرگ مهندسی را ساختهایم که وقتی در فضای آن قرار میگیریم، گویا در زندان قرار گرفتهایم!
بحث بر سر این است که چرا بشر به این روز افتاد؟! این ساختمانها که همگی از خاک و سنگ است! چرا در فضای ساختمانهایی که با مصالح طبیعی و با معماری و هنر مقدس ساخته شده، شما اینقدر راحت به نقطه اُنس روحانی خود منتقل میشوید، ولی در ساختمانهای مدرن روح شما اینچنین در فشار است که برای نجات از فضای آن، به پارک پناه میبرید، به پارکی که باز بر مبنای همان صورت وَهمیه ساخته شده است و لذا از مار غاشیه به آتش سوزان پناه بردهاید! وقتی آدم به یکی از ساختمان های مدرن میرود، انگار صدها گلولهی آتشین به طرف قلبش شلیک میشود و بیش از آنکه قلب گوشتی او را خراب کند، قلب معنوی او را ساقط مینماید. برعکس؛ یک جا میروید که با همین خاک و خشتها، ولی با روح توجه به عالم معنا، بناهایی ساخته شده، احساس میکنید گویا درهای بهشت را بر روی شما باز کردهاند!
در معماری گذشته، هنر مقدس که نظر به عالم معنویت و ثبات داشت نقش اصلی را داشت و لذا وقتی شما وارد آنگونه مساجد میشدید تمام فضا شما را به آرامش دعوت مینمود، ولی
روحی که آپارتمانها را طراحی کرده نمیتواند چنین فضایی را ایجاد کند. یکی از دانشمندان معاصر در این رابطه میفرماید: «گنبدهای برکشیدهی مساجد، همواره حافظ یاد آسمان است که معمار و سازندهی آن، همهی خوبیها و زیباییها را در آن جستجو میکند، او با کاشیکاریهای آستانهها و منارهها، رنگ لاجوردین آسمان را به نمایش میگذارد، و با قرینهسازی خطوط و گچبریها، تعادل و نظم حاکم بر کلّ هستی را که منبعث از بینش حکیمانهی خالق اوست، نشان میدهد».(1)از این مهمتر راهروها و زاویههای مساجد است که شما را به بیرون آمدن از عالم مادّه دعوت میکند. البته جا دارد در جای مناسب باز از منظری دیگر معنیِ در حجابرفتن عالم وجود از طریق علوم غربی، بیشتر بحث شود، ولی شاید همین اندازه برای جواب سؤال شما کافی باشد.
سؤال: قبلاً مطرح فرمودید: انقلاب اسلامی به جهت ساختار خاص معنوی و عاطفی که در آن هست، در حذف رقبای خود توانایی کاملی دارد و لذا آینده از آن انقلاب اسلامی است و فرمودید هرچه بیشتر حقیقت توحیدی انقلاب ظاهر شود، توانایی حذف رقبایش نیز بیشتر ظاهر میگردد. حال این سؤال مطرح است که معنی حذف رقبا توسط انقلاب اسلامی چیست، و اینکه میفرمایید هرچه حقیقت توحیدی آن بیشتر ظاهر شود، تواناییهای حذف رقبایش نیز بیشتر ظاهر میشود، مگر انقلاب اسلامی هم حقیقت دارد؟ ما در مورد حادثهی کربلا میتوانیم حقیقت و باطن قائل شویم، چراکه روایاتی در مورد کربلا داریم که همهی پیامبران به حادثهی کربلا نظر داشتند، ولی آیا میتوان نسبت به انقلاب اسلامی هم چنین چیزی قائل شد؟
جواب: این مسلّم است که هر حادثهای وقتی ظهورکرد، به مرور جنبههای بالقوهاش به فعلیت میرسد و اگر حادثهای مثل انقلاب اسلامی در برههای از زمان پا به عرصهی وجود گذارد، از این به بعد است که به طور طبیعی قدرت حذف رقبایش را از خود نشان میدهد، امّا یک وقت است که حادثهها، حادثههای معنوی هستند و ریشه در عالم غیب دارند و بر اساس
1) اسماعیل شفیعی سروستانی، سیر تحول تفکر، فرهنگ و ادب، ص18.
مرتبهی غیبی وجودشان، منشأ اثراند، حال اگرآدمهایی پیدا شدند که میدانند این حادثه - به عنوان یک حقیقت غیبی - قبل از ظهورش هم تواناییهایی در خود دارد و با ظهورش، آن تواناییها کاملاً پیدا میشود، میتوانند قبل از ظهور آن حادثه، به آن امید ببندند، مثل حادثهی کربلا که همهی پیغمبران قبل از ظهور آن، از آن استفاده میکردهاند،(1)پیغمبرها به این امید بودند که حادثهی کربلا واقع بشود؛ یعنی در واقع امید آن ها به ظهور خاص کربلا بود که به فعلیت خود میرسد و عملاً امید آنها برآورده میشود. تا اینجا بحثی نیست و مسلّم حالا که کربلا در زمان و زمین خاص خود ظهورکرد، قدرت حذف رقبایش نیز به ظهور رسید و جهان اسلام را از بنبستی که امویان ایجاد کرده بودند خارج نمود و همچنان در متن تاریخ جلو میرود. عرض بنده این است که انقلاب اسلامی از نظر ذات حامل فرهنگ کربلا است و به این لحاظ توانایی حذف رقبای خود را دارد، همانطور که نهضت کربلا شهید داد، ولی شهید نشد، انقلاب اسلامی نیز شهید داد و باز هم میدهد، ولی شهید نمیشود.(2)
دقت در روند انقلاب و دقت در نقشههایی که رقیبان در مقابلش میکشند، نشان میدهد قدرت حذف رقیب در این انقلاب فوقالعاده قوی است! و این قدرت را سرایت دهید به تمدن اسلامی که ماوراء همهی حجابهای تاریخی که در مقابل خود دارد، همهی آن حجابها را حذف میکند و خود را مینمایاند. همینکه شما میبینید در حال حاضر فرهنگ مدرنیته با شاخصهی ضد قدسیاش در مقابل انقلاب اسلامی با تمام قدرت ایستاده، نشانهی قدرت انقلاب اسلامی است که قابلیت آن را دارد تا در دهههای آینده مانع جهانگشایی فرهنگ مدرنیته باشد. اینها تلاش میکنند انقلاب اسلامی را منزوی کنند، چون حضور آن را در آیندهی تاریخ جهان حس میکنند، قبل از ظهور انقلاب اسلامی، غرب حضور مؤثر در آیندهی جهان را برای خود پیشبینی کرده بود و فکر میکرد تمدن آیندهی جهان، تمدنی است با رویکرد به غرب، حالا متوجه شده اند نه تنها اسلام به آن نحوه که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به صحنه آورد، یک حرکت آیندهدار و یک حرکت تمدنساز هست، بلکه تمدنی است که - برعکس تمدن غربی- جوابگوی نیازهای معنوی بشری میباشد که فرهنگ غربی سالها در نفی و
سرکوبی آن تلاش کرده بود. این که میبینید بین خودشان اختلاف هست، یک گروه میخواهد حضور این انقلاب را از صفحهی زمین حذف کند و گروه دیگر میگوید: باید ایران را به عنوان یک واقعیت بپذیریم، به این جهت است که این انقلاب دیگر یک واقعیت جهانی شده است که به یک اعتبار هم چیز جدیدی نیست، بلکه فهم یک انسان الهی است از اسلام، مطابق با شرایط جدید، یعنی در واقع یک نوع تفسیر قرآن است در شرایط جدید.
مگر حذف تفکر «مهندس بازرگان» بهعنوان رئیس دولت موقت و یا «بنیصدر» که تا جایگاه رئیسجمهوریِ این انقلاب آمده بود، چیز سادهای بود؟! ولی چون با اهداف اصلی انقلاب اسلامی هماهنگی نداشت، انقلاب توانست آنها را حذف کند، همچنین حذف «شریعتمداری» به عنوان مجتهدی که به رقابت با امام خمینی«رحمةاللهعلیه» آمده بود، یکی از بزرگترین تواناییهای انقلاب بود، همچنانکه حذف امثال دکتر سروش نشانهی قدرت فکری انقلاب بود، عموماً تئوریسینهایی امثال دکتر سروش امید داشتند که میتوانند با حرفهای خود جهت اصلی انقلاب را به سوی طرح و اندیشهی خودشان تغییر دهند و اطلاعات و استعداد دکتر سروش امید چنین کاری را در او قوت میداد و عموماً هم در سایر انقلاب ها چنین شخصیتهایی توانستهاند انقلاب را به سوی تئوریهای خود بکشانند، ولی انقلاب اسلامی به جهت قدرت فوقالعادهی فقهی، فلسفی که ناشی از شخصیت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» بود، توانست آن ها را حذف کند. بسیاری از روشنفکران داخلی و خارجی، باورشان نمیآمد انقلاب توان حذف آن ها را داشته باشد و از آن مهمتر حذف روحیهی غربزدگی دولتهای سازندگی و اصلاحات بود که بنا داشتند انقلاب اسلامی را در نهادهای غربی ادغام کنند و از انقلاب اسلامی که بنا دارد مبانی نظام سلطه را به هم بزند یک ژاپن و یا مالزی بسازند.
همیشه در انقلابهای صدسالهی اخیر تئوریسینهایی بودهاند که در عین همراهی با انقلابها، ملاک و ارزشهای غرب و فرهنگ مدرنیته مدّنظرشان بوده و لذا در مقطع خاصی جهت انقلاب را در دست گرفتهاند. همان کاری که تحصیلکردههای غرب با انقلاب مشروطه انجام دادند با انقلابهای صدسالهی اخیر نیز انجام شد. انقلابی که نهتنها تحتتأثیر گفتار امثال دکتر سروش قرار نگیرد بلکه از فرهنگی که توسعه به روش غربی به همراه میآورد عبور کند
و به راه خود ادامه دهد، برای دنیای غرب بسیار وحشتناک است! این ها تمام امیدشان بعد از آنکه ایران از دست شاه بیرون آمد، به روشنفکرانی بود که در عین مذهبی بودن، اساس تمدن مدرنیته را پذیرفتهاند، حالا انقلابی به صحنه آمده که با روحیهی نفی تمام جلوههای مدرنیته به هر شکلی که باشد، در راستای تمدنسازی اسلامی قدم میگذارد.
انقلاب اسلامی هم قدرت تشخیص رقیب را دارد- با هر لباس و در هر سمت و مسئولیتی که باشد- و هم قدرتِ حذف رقیب را، این به جهت ساختار تشخیص هدف مشخصی است که در پیش روی خود ترسیم کرده است. همچنان که آنچه را حضرت زهرا علیها السلام از اسلام میشناسند، چیز دیگری است لذا بصیرت حضرت زهرا علیها السلام نسبت به آیندهی اسلام موجب میشود که آنچه بعد از رحلت رسول خدا واقع شد به عنوان اسلام اصیل پذیرفته نشود و منطق فاطمه علیها السلام در خطبهی مسجد مدینه جدایی آن فکر را نسبت به اهدافی که اسلام باید دنبال کند، مینمایاند، در حالیکه فرهنگ سقیفه خود را خارج از اهداف اسلام نمیداند.(1)
کارگزاران دولتهای سازندگی و اصلاحات حاضر نیستند بگویند ضد انقلاباند، ولی این انقلاب است که میفهمد این طرز تفکر با اهداف تمدنزایی اسلامی سازگاری ندارد. همین که انقلاب اسلامی بعضی از این روشنفکران را به جایی کشاند که با دشمن اسلام عقد اُخوت بستند، نشان میدهد که قدرتِ نمایاندن جایگاه اصلی رقبای خود را دارد. کسانی را که اگر سالهای قبل در باره ی آنها میگفتید این افراد رابطهی درستی با اسلام و انقلاب ندارند، عدهی زیادی نمیپذیرفتند، سیر انقلاب به سوی اهداف اصلی و پایداری انقلاب بر مواضع خود، موجب شد که شخصیت اصلی آن افراد روشن شود و یک نفاق سیاسی پنهان در آن افراد ظاهر گشت که همان نفاق منجر به خروج آنها از نظام اسلامی گردید.
در راستای قدرت حذف رقیب توسط انقلاب اسلامی، میبینیم بالأخره صدام حذف شد، ولی انقلاب حذف نشد. بعد حکومتِ به ظاهر دینیِ طالبان در افغانستان را آوردند تا به جهت تشابه دینی، چهرهی حکومت اسلامی ایران را از بین ببرند، ولی طالبان حذف شد! گفتند چون مردم عراق از صدام دل خوشی ندارند، صدام را حذف میکنیم و با استقبال مردم عراق، در
1) جهت تفصیل بیشتر این امر میتوانید به کتاب «بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
عراق پایگاه درست میکنیم و از این طریق انقلاب اسلامی ایران را سرنگون یا محدود میکنیم. شما دیدید که انقلاب اسلامی، آمریکا را عملاً در عراق به عنوان رقیب خودش حذف کرد و از همه مهمتر جریان انتخابات دهم ریاست جمهوری بود که با برنامههایی که از پانزدهسال قبل ریخته بودند به امید سرنگونی نظام اسلامی به میدان آمدند و انقلاب اسلامی آن را نیز دفع نمود، زیرا حقیقت انقلاب اسلامی توحید است و هر جریانی مقابل توحید ایستادگی کند نفی میشود.(1)
روش خاص انقلاب اسلامی روشی است که چون از سیره و سنت اهلالبیت علیهم السلام پیروی میکند عموماً در صحنههای مقابله با رقیب پیروز است. روش اهلالبیت علیهم السلام طوری است که به ظاهر درگیری مستقیم با هیچ کس ندارند، ولی رنگ هیچ حاکمیتی را هم نمیپذیرند. نمونهاش حرکات حضرت امام هادی علیه السلام است در موقعیتی که متوکل عباسی آن حاکم خونخوار و قدرتمند عباسی بر سر قدرت است، حضرت طوری موضعگیری کردهاند که متوکل به اطرافیان خود میگوید: «وَ یْحَکُمُ قد اَعْیانِی اَمْرُ ابْن الرِّضا»(2)وای بر شما! کار ابنرضا مرا از پای انداخته است. یا در تاریخ داریم که عثمان با حضرت علی علیه السلام در مسجد مدینه روبهرو میشود و در صحبت طولانی از حضرت گله میکند که «سوگند به خدا ای ابوالحسن؛ نمیدانم آیا آرزوی مرگ تو را داشته باشم یا آرزوی زندگی تو را؟ سوگند به خدا اگر تو بمیری من دوست ندارم پس از تو برای غیر تو زنده باشم، چون همانند تو کسی را نمییابم، و اگر زنده باشی پیوسته یک طاغی را مییابم که تو را نردبان و بازوی خود گرفته و پناه قرار داده ....».(3)شما در روش اهلالبیت علیهم السلام با دشمنانشان به زبان بیزبانی همین حرف را میشنوید که نه بهانهای دست آنها میدهند که آنها انگیزهی مبارزه با ائمه علیهم السلام را داشته باشند و نه حاضرند آنها را تأیید کنند و رنگ غلط آنها را به خود بگیرند، این است که وجود این خاندان و مکتب این خاندان همواره پایدار بوده و در هر دورهای اشاره به آیندهی تاریخ دارد،
به آیندهای که باید غدیر تحقق پیدا کند و فرهنگ علوی سراسر نظام اجتماعی بشر را تغذیه نماید و زندگی زمینی به آسمان معنویت متصل گردد و دشمنان انقلاب اسلامی از همین نوع موضعگیریهای انقلاب اسلامی کلافه شدهاند. بعضی از سران دولت آمریکا صریحاً میگویند که ما نسبت به ایران اشتباه کردیم و هرگز نمیتوانیم ایران را شکست بدهیم. عمده آن است که مسئولان اجرایی نظام اسلامی تواناییهای این انقلاب را بشناسند و طوری موضعگیری نکنند که دشمن به موفقیت خود امیدوار شود و برای مدّتی برای حرکت انقلاب به سوی تمدن اسلامی، زحمت ایجاد کنند.
ما به اندازهای که بر اساس روح انقلاب اسلامی وارد میدان شویم، پیروز خواهیم بود و رقیب خود را حذف میکنیم، ولی هر وقت برای راضیکردن دشمن، از هدف اصلی انقلاب که تحقق تمدن اسلامی است -آنهم به معنی واقعی تمدن اسلامی، نه تمدن اسلامی که مدرنیته برای ما معرفی میکند- کوتاه بیاییم، خودمان به دشمنان انقلاب روحیه دادهایم و متأسفانه بعضاً این کار را کردهایم.
وقتی جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را با این دید بنگریم، متوجه میشویم چرا و چگونه انقلاب اسلامی قبل از ظهورش هم موجب نشاط و حرارت به زندگی آن نیروهای مذهبی بود که به آیندهای ماوراء نظام شاهنشاهی فکر میکردند. اگر به وضع روحی نیروهای مذهبیِ قبل از انقلاب که به انقلاب فکر میکردند، عنایت بفرمایید، میبینید چقدر خوب عمل کردند و بسیاری از آنها بهتر از کسانی که با انقلاب روبهرو شدند، در فضای روحیهی انقلابی زندگی کردند و گوهر آن را شناختند و در تحقق آن گوهر سهیم شدند، گویا آنها به خوبی گوهر این انقلاب را قبل از اینکه ظاهر شود، در ماوراء زمان و مکان، میدیدند و با آن تماس داشتند. برای روشن شدن این موضوع حرف ارسطو، حرف دقیقی است که میگوید: قبل از مَردشدنِ یک کودک، حقیقت «مَردی» در عالَم هست، هر چند آن کودک بالفعل کودک است و بالقوّه مرد، بعد میگوید: این «مَردی» است که دارد بدن کودک را به سوی خودش جهت میدهد، هر چند که در زمان کودکی هنوز به آن نرسیده است، به عبارت دیگر؛ در
مقابل کودکی که هنوز مَرد نشده، «مَردی» در این عالَم هست و این کودک را به حرکتش درآورده تا پس از چند سال به آن برسد.(1)
انقلاب اسلامی به جهت آنکه پرتوی از حقیقت غدیر است، دارای حقیقت است و نیروهای متدین به انقلاب اسلامی، طوری وارد دینداری شدند که در افق خود متوجه وجود حقیقت انقلاب بودند، هرچند آن انقلاب هنوز در زمان و زمین خاصش ظاهر نشده بود، و لذا در عین این که از جهتی با آن زندگی مینمودند، از جهت دیگر در راستای ظهور آن تلاش میکردند، مثل باغبانی که نهالهای جوان درختِ سیب را در زمین مینشاند، درست است که هنوز در خارج میوههای سیب ظاهر نشده، ولی وجود بالقوّهی سیبها او را به حرکت درآورده و همان وجود بالقوه و غیبیِ سیبها آنچنان قدرتی دارد که باغبان را شب و روز به کار میگیرد، به طوری که نصف شب به باغ میآید، درختها را آبیاری میکند تا بعداً آن سیب ها روی شاخهی درختها ظاهر شوند. به گفتهی مولوی:
در
زمان، شاخ از ثمر سابقتر است
در
هنر از شاخْ او فائقتر است
چون
که مقصود از شجر، آمد ثمر
پس
ثمر اوّل بود آخر شجر
یعنی از نظر زمان، اوّل شاخهها هست و بعد میوه، ولی در عالم معنا آن میوه، حضور اصلی و برتری را در صحنه دارد، چون مقصود از کاشت درخت، میوهی آن بوده است، پس عملاً ابتدا میوه بوده و سپس درخت. در همین راستاست که معتقدیم آن چیزی که در نهایتِ تاریخ به عنوان حکومت مهدی عجل الله تعالی فرجه ظهور میکند، در همهی تاریخ نقش فعّال دارد و عملاً موتور حرکت تاریخ، ظهور حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است. همچنان که میوه، سراسر حرکت باغبان را شکل میدهد و درآخرین منزلِ حرکتِ درخت، ظاهر میشود. به این معنی است که میتوان گفت حرکات مقدس، مثل ذوات مقدس اهلالبیت علیهم السلام باطن دارند، منتها ذوات
1) فیلسوفان اثبات میکنند که غایتِ مفقود محال است، چون موجود در جهت بالفعلشدنِ بالقوههایش حرکت میکند و به همان اعتبار که بالقوه است به سوی غایتی که به فعلیت در میآید جهت میگیرد. پس باید آن جنبهی بالفعل و یا آن غایت موجود باشد تا شیئ جهت فعلیتیافتن بالقوههایش به سوی آن حرکت کند و چون ما معتقدیم انقلاب اسلامی حقیقتی است که دارای ذات است، این قاعده در مورد آن نیز صدق میکند و اینطور نیست که بخواهیم حکم امور حقیقی را به امور اعتباری سرایت دهیم.
مقدس، باطنشان بالإصالة است، ولی حرکات مقدس بالتَّبع است. مثلاً شما در رابطه با مقام حضرت زهرا علیها السلام میگویید: «اَلسَّلامُ عَلَیْکِ یَا مُمْتَحَنَةُ إمْتَحَنَکِ الَّذی خَلَقَکِ قَبْلِ أنْ یَخْلُقَکِ، وَ کُنْتِ لِمَا امْتَحَنَکِ بِهِ صَابِرَةً»(1)سلام بر تو ای امتحان شدهای که خالق تو قبل از آنکه تو را خلق کند، امتحانت کرد و تو نسبت به آن امتحان شکیبا بودی. معلوم است خداوند با حقیقتِ غیبی حضرت زهرا علیها السلام مصاحبه و مراوده داشته است، که به آن حقیقت، حقیقت نوری فاطمه علیها السلام میگویند که در کتاب «مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام» تا حدّی در این مورد بحث شد. پس ذوات مقدس معصومین علیهم السلام یک حقیقت است که قبل از ظهورشان در عالم بوده،(2)و حضرت فاطمه علیها السلام نظر به تحقق آرمانهای الهی در صورت و شکل یک انقلاب دارند، که اصل آن انقلاب، همان انقلاب مهدی عجل الله تعالی فرجه است و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هم به حضرت زهرا علیها السلام وعده دادند: «وَ مِنّا مَهدی هذهِ الاُمّة»(3)مهدی این امت از فرزندان تو است. یعنی ای فاطمه همان اسلامی که تو شناختی و شناساندی، آیندهی تاریخ را تغذیه میکند، ولی آن انقلاب نهایی، مقدماتی میخواهد که انقلاب اسلامی ایران، یکی از همان مقدمات است و به این اعتبار اولیاء خدا به آن نظر دارند و قبل از ظهور آن، آن را میشناسند و به همین جهت در روایات از نهضتی که در قم برپا میشود، خبر میدهند که ظاهراً اشاره به انقلاب اسلامی دارد و همهی اینها حکایت از آن دارد که انقلاب اسلامی یک حقیقتی است با ذاتی مشخص.(4)
در راستای نظر به تمدن اسلامی، توجه به آرایش سیاسی نظام اسلامی که ما معتقدیم میتواند طلیعهی تمدن اسلامی باشد، سؤالاتی مطرح است که اجازه دهید به آنها بپردازیم و سوالات را کمی ریزتر و اجراییتر مطرح کنیم و ادامهی سؤالات کلی در رابطه با تمدن اسلامی را به جلسهی آینده موکول نماییم.
سؤال: معمولاً در هر انتخاباتی، عدهای آن طور که باید و شاید کاندیدای شایستهای را که با اهداف انقلاب اسلامی هماهنگی داشته باشد، انتخاب نمیکنند و یا چون از منتخبین قبلی سرخوردهاند، به رقیب آنها رأی میدهند، بدون توجه به ساختار فکری افرادی که به آنها رأی میدهند. علت این مسأله هم این است که اکثر مردم آنطور که باید و شاید اهداف اصلی نظام اسلامی و جایگاه تاریخی آن را نمیشناسند، پس شرکت اکثریت مردم امکان دارد تهدیدی برای اهداف انقلاب محسوب شود و ما را از نزدیکی به تمدن اسلامی عقب بیندازد، مگر اینکه در حال حاضر کسانی رأی بدهند که در عین توجه به اهداف نظام اسلامی، به حکم وظیفهی شرعی رأی بدهند، تا با انتخاب کاندیداهای مناسب اوّلاً؛ انسانهای دلسوز و خدوم انتخاب شوند و خدمات آنها موجب شود مردم نسبت به نظام خوشبین گردند. ثانیاً؛ با تلاشهایی که برای رشد فکری مردم میشود خطر فریب مردم توسط تبلیغات به حدّاقل برسد. ولی میبینیم که در هر انتخاباتی مردم را به حضور پرشور در انتخابات دعوت میکنند و بسیار تأکید میشود تعداد بیشتری در انتخابات شرکت کنند، در حالیکه بر اساس بحثی که شد اگر تعداد کمی از افراد که بر اساس تفکر و وظیفه، انسانهای شایسته را انتخاب میکنند به صحنه بیایند، امکان انتخابِ اَصلح بیشتر است، ولی گویا در تحلیل مسئولان نظام، کثرت طرفداران نظام، ولو آن افراد به مبانی نظام آشنایی زیادی نداشته باشند و تنها به دنبال دنیای بهتری باشند، مهمتر است از انتخاب مسئولی دلسوز و مردمی در یک معادلهی کیفیتگرا. در حالیکه ظاهراً نمیتوان روی مسئلهی حضور اکثری مردم عادی برای نمایش قدرت نظام تأکید داشت، زیرا اگر قدرتِ یک حقیقت در هضم و دفع رقیب، به ظهور بیشتر است، پس چگونه تعداد زیاد طرفداران- ولو به اصول انقلاب آشنا نباشند- باعث تشدید آن ظهور است؟ در واقع سؤال ما از شما این است که تعداد زیاد طرفداران انقلاب که تنها سیاهیلشکرند و اهداف و آرمان های امامخمینی«رحمةاللهعلیه» را حتّی در مقام تئوری هم نمیشناسند، چگونه بیش از انسانهای متعهد متخصص- حتی به تعداد کم- در تشدید ظهور حقیقت حکومت اسلامی مؤثر است و رابطهی این نوع طرفداران با ظهور تمدن اسلام ناب چگونه است؟
جواب: البته پیگیری موضوعات نظری در مسائل سیاسی - که موسمی هستند- آنطور نیست که بتوان به طور قاطع موضوع را جمعبندی کرد. مسلّم اگر قبل از اصلاح ساختار نظام و
تصحیح جهت مردم، عنان کار را صرفاً بهدست مردم عادی بدهید، ممکن است کار را به جایی ببرند که نه تنها قدمی به جلو نباشد، بلکه صدها قدم به عقب برگردیم. قرآن در همین رابطه میفرماید: «... بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ»(1)پیامبر با حق و به حق، به سوی آن مردم آمد و بیشتر آنها نسبت به حق کراهت دارند. ولی باید ببینیم میتوان این نوع نگاه را به مردم فعلی ایران داشت. فکر میکنم که مسئولان نظام کلانِ قضیه و جهتگیری کلّی مردم را میبینند و آن نگرانیهایی را که به قول شما ممکن است پیش آید با اطلاعی که از مردم دارند، نمییابند و اگر هم این احتمال باشد که بعضی از کاندیداها بخواهند مردم را فریب دهند، نظام اسلامی امور را در کنترل دارد. مثلاً زیر لوای پیروزی آقای خاتمی در دوم خرداد یک عدهای با موج دوم خرداد و شعار اصلاحات آمدند تا ضربهی مهلکی به اصل انقلاب بزنند، امّا اگر عنایت فرمودید معادلاتی در متن انقلاب اسلامی هست که امید دشمنان را بسیار کاهش داد. دشمنان امید داشتند که با امواجی که در جریان دوم خرداد ایجاد میکنند، تا سرنگونی انقلاب جلو روند، ولی انقلاب نشان داد توان به حاشیهراندن افراطیهای دوم خردادی را دارد و دشمن با شعار «اصلاحات» که عموماً جهت سرنگونی نظامها مطرح میشود به مقصد خود نایل نشد، بلکه برعکس انقلاب اسلامی توانست عنصر غربزدگی افراطی را که در زیر پوست انقلاب پنهان شده بود از خود دفع کند و ما امروز با کالبد نیمه جانی از آن جریان روبهروییم که مجبور است دل در گرو قدرتهای برونمرزی بسپارد.
پس نمیتوان گفت مردم در شرایطی هستند که با یک انتخابات، نظام اسلامی را به عقب برگردانند، لذا اگر بر فرض شرایط در بعضی مواقع آنطور مناسب نباشد که معتقدین ناب به انقلاب انتخاب شوند، بستری که انقلاب اسلامی بهوجود آورده و آگاهی مردم نسبت به اهداف اصلی انقلاب طوری است که هر جریانی نمیتواند در متن تصمیمگیری نظام اسلامی حضوری فعّال پیدا کند، زیرا ساختار فرهنگی انقلاب تا حدّی نهادینه شده است، ولی با این وصف لازم است با جدیّت بیشتر مبانی انقلاب تبیین شود و جایگاه تاریخی آن برای مردم روشن گردد، و باید همهی گروهها که اصل انقلاب را قبول دارند، در انقلاب حاضر باشند، هر
1) سورهی مؤمنون، آیهی70.
چند با حضور بعضی از تفکرها از سرعت انقلاب کاسته گردد و یا حتّی به بیراهههایی نیز کشیده شود، ولی جامعیت حضور طرفداران انقلاب، برای نیل به افق نهایی مفیدتر است، حتی همانهایی که ارزشی فکر نمیکنند، با رأیدادن خود، به طور درونی به نظام ارزشی انقلاب متصل میشوند و در نتیجه خودبهخود احساس تعلق به ارزشها در آنها رشد میکند، و نمونههای بسیاری از این نوع آدمها را ملاحظه میکنید که در عین پایبندنبودن به ظاهر اسلامی، نسبت به حفظ نظام حساساند. حال وقتی رأیدادن به نظام دینی در بین آحاد جامعه نهادینه شد، در شرایط تاریخیِ امروز پایهای از تمدن اسلامی شکل میگیرد که در عین ارزشیبودن نظام، مردم وارد صحنهی انتخابات شدهاند و لذا در این حالت - بهخصوص که افراد مذهبی به حکم وظیفه وارد صحنه انتخابات میشوند- دیگر دشمن به راحتی نمیتواند نقشههای خود را برای براندازی نظام اسلامی عملی کند و یا چهرهی جهانی آن را خدشهدار نماید. با توجه به رویکرد اصلی مردم به اهداف انقلاب اسلامی بود که مردم در انتخابات ریاست جمهوری دورهی دهم چهل میلیون رأی دادند و مقام معظم رهبری«حفظهالله» فرمودند: این چهل میلیون رأی به نظام جمهوری اسلامی بود و همهی آنها مأجورند.
سؤال: با توجه به این که شاخصه اسلامیبودن نظام اسلامی، به اسلامی عملکردن ارکان نظام است، حال حدّ نصابی که مشخص میکند از کدام مرحله به بعد دیگر عملِ این نهاد یا آن مسئول، اسلامی نیست. مثلاً میفرمایند: اگر رهبریِ نظام تعمداً از کوچکترین مسئلهی اسلامی چشم پوشید، خود به خود عزل است، آیا برای درصد تعداد مردمِ طرفدار نظام هم حدّی هست که بگوییم اگر از این حدّ پایینتر آمد، دیگر نظام اسلامی نیست؟
جواب: بله، همانطور که فرمودید نهتنها برای مشروعیت ادامهی کار رهبری حدّ نصاب هست و خبرگان که خبرهی این کار هستند و بر کار رهبری نظارت دارند، قدرت تشخیص و قدرت عزل رهبری را دارند، برای سایر ارکان نظام هم حدّ نصاب هست. بر فرض اگر مردم، نظام اسلامی را نخواهند، آن نظام نه مشروعیت سیاسی دارد و نه مشروعیت فقهی. یعنی اگر اکثر مردم نظام اسلامی را نخواهند، در عین اینکه مرتکب معصیت خواهند شد - اگر به صِرف
اینکه نظام اسلامی است، آن را نخواهند- نظام هم حق ندارد خود را بر مردم تحمیل کند و ادامهی آن مشروع نیست.
ابناثیر نقل میکند که بعد از قتل عثمان، در روز بیعت با علی علیه السلام که روز جمعه بود، مردم در مسجد حاضر شدند و علی علیه السلام بالای منبر رفت و فرمود:«اَیُّهَا النّاس! اِنَّ هَذَا اَمْرُکُمْ لَیْسَ لِاَحَدٍ فِیهِ حَقٌّ اِلّا مَنْ اَمَرْتُمْ وَ قَدِ افْتَرَقْنَا بِالْأَمْسِ عَلَی اَمْرٍ وَ کُنْتُ کَارِهاً لِأَمْرِکُمْ فَأَبِیتُمْ اِلّا اَنْ اَکُونَ عَلَیْکُمْ، اِلّا وَ اِنَّهُ لَیْسَ لِی دُونَکُمْ اِلّا مَفَاتِیحُ مَا لَکُمْ وَ لَیْسَ لِی اَنْ آخِذٌ دِرْهَماً دُونَکُمْ»؛(1)ای مردم، حکومت از آن شماست، هیچ کس را در آن حقّی نیست مگر کسی که شما او را به حکومت تعیین کنید، ما هم دیروز در حالی از یکدیگر جدا شدیم که من از قبول حکومت شما کراهت داشتم، مگر آن که بر شما مسئول باشم، بدانید که هیچ چیز به من اختصاص پیدا نمیکند، مگر همین که کلیدهای اموال شما را در دست دارم و یک درهم بیشتر از شما نمیتوانم بردارم. مقام معظم رهبری«حفظهالله» در سخنانشان بابی را باز کردند مبنی بر اینکه؛ مشروعیت حاکمیت ما به خواست مردم است و اگر مردم ما را نخواهند، ادامهی کار ما از نظر شرعی مشروع نیست، چون حق انتخاب مردم همواره جای خودش محفوظ است، حال مردم وظیفهی الهیشان را انجام دادند یا ندادند، موضوع دیگری است.(2)مثل نمازخواندن است؛ باید مردم نماز بخوانند، اگر نخوانند، معصیت کرده اند، امّا حق انتخاب برایشان محفوظ است و میتوانند نماز نخوانند. بنابراین مردم در حفظ نظام اسلامی، رکن اصلیاند، نقش آنها پنجاهدرصد نیست بلکه در جای خودش صددرصد است، همانطور که نقش رهبریِ نظام هم در جای خودش، صددرصد است، به این معنی که بدون حضور ولیفقیه در رأس نظام، نظام مشروعیت و اسلامیتش را از دست میدهد و نظام طاغوت میشود.(3)
1) الکامل، ج3 ص193 – تاریخ طبری، ج 4، ص 435.
2) بیانات مقام معظم رهبری«حفظهالله» در اجتماع زائران و مجاوران حرم مطهر رضوی، 1/1/89 : «یقیناً حضور مردم در مشروعیت یک نظام نقش دارد. آن کسانی که در غرب، مشروعیت خودشان را اساساً ناشی از حضور مردم میدانند و هیچ عامل دیگری را در آن دخیل نمیدانند، آنها یک چنین حضوری را الان ندارند».
3) به کتاب «ولایت فقیه ولایت فقاهت و عدالت» آیت الله جوادی آملی رجوع فرمایید.
خیلی فرق است بین اینکه عدهای از اشراف و ویژهخواران، مخالف نظام اسلامی باشند با اینکه تودهی مردم مخالف باشند. مثلاً در زمان حضرت علی علیه السلام عدهای از امویان با حکومت آن حضرت مخالفت کردند، حضرت هم با آنها جنگید، چون آنها گروههای ویژهخوار بودند، برای خود حقّی اضافهتر از بقیه میخواستند و چون نظام علوی ویژهخواری آنها را به رسمیت نمیشناخت، با آن نظام مخالفت کردند، ولی در زمان شاه که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» مردم را دعوت به مخالفت کردند، واقعاً تودهی مردم نظام شاهنشاهی را نمیخواستند و درست همان ویژهخواران از نظام شاهنشاهی دفاع میکردند، و در این دوران، حضور مردم در انتخابات نشان میدهد مردم اصل نظام را پذیرفتهاند و رویهم رفته این ملاک خوبی است، به همین جهت مکرراً ملاحظه فرمودهاید در آن مواقعی که اصل نظام توسط دشمنان تهدید میشود، مردم با همهی گلههایی که از وضع اجرایی امور دارند، جهت دفاع از کلّیت نظام به صحنه میآیند. البته نمیشود درصد تعیین کرد که اگر چند درصد مردم نظام اسلامی را نخواستند، دیگر حاکمیت مسئولان مشروع نیست، ولی روح کلّی را میتوان تشخیص داد، که آیا تودهی مردم کلّیت نظام را پذیرفتهاند یا نه، و آیا ارادهی عمومی آن است که میخواهد نظام سیاسی دیگری را جایگزین این نظام بکند یا نه؟
توجه داشته باشیدآن وقتی که کسی عصبانی است و خرج زندگی به او فشار آورده و حرفی خلاف نظام میزند، آن حرف را حرف اصلی او به حساب نیاوریم همین فرد در موقع انتخابات، عمل دیگری انجام میدهد. نمونهاش عصر روزهای انتخابات است، ضد انقلابها گفته بودند: همهی مشکلات را عصرِ روزهای انتخابات بهوجود میآورد، یک مرتبه عدهای که تصور نمیشد در انتخابات شرکت کنند، به محل رأیگیری هجوم میآورند. علت این پدیده روشن است، طرف از صبح تا عصر با خود کلنجار میرود که چون فلانجا کار من را حل نکردند، و چون فلان برخوردِ بد را با من داشتند، پس به عنوان اعتراض، رأی نمیدهم، در همان حال هوشیاری تاریخی به او متذکر میشود که بین کلّیت نظام و برخورد بعضی ادارات باید فرق بگذاری، و این جدال درونی در نهایت او را به این نتیجه میرساند که بین کلّیت نظام و حواشی آن فرق بگذارد، و لذا حرکت میکند به طرف محل رأیدادن و به همین جهت تحلیلگرانِ رادیوهای بیگانه میگویند:«مردم ایران قابل پیشبینی نیستند!»
سومین رکن نظام، به غیر از مردم و رهبری، اسلام است و لذا اگر قوانین جاری سمت و سوی اسلامی نداشته باشند، دیگر نظام، اسلامی نیست و جایگاه شورای نگهبان به همین معنی است تا قوانین کشور از جهت اسلامیت کنترل شود و عدالت مورد نظر اسلام هم مدّنظر باید باشد. به هر حال جهت کلّی قوانین و کارها مدّنظر است، این که در ادارهای یک بخشنامه یا برنامهای جهت اسلامی ندارد، اصل نظام را از اسلامیت خارج نمیکند، وقتی نظام از اسلامیت خارج میشود که ارادهی رهبری یا مسئولان اصلی نظام نسبت به اسلامیبودن قوانین و روابط، بیتفاوت شود. شما وقتی میخواهید به خانهی ما بیایید، اگر در مسیر خود یک کوچه را اشتباه کردید، نمیشود به این نتیجه رسید که نمیخواهید به خانهی ما بیایید، امّا اگر جهتتان این باشد که اصلاً به خانهی ما نیایید، میگوییم ارادهی اصلی شما تغییر کرده است.
سؤال: چگونه انقلاب را از این دیدگاه میتوان به مردم معرفی کرد که متوجه شوند یک حادثهی اتفاقی نیست و ریشه و باطن دارد؟ به بیان دیگر برای شناختن و شناساندن این انقلاب با چنین خصوصیاتی که میفرمایند چه کارهایی باید انجام داد؟
جواب: همانطور که قبلاً عرض شد، ابتدا باید متوجه ریشهداری انقلاب اسلامی بود و آن را با انقلابهایی که صِرف آزادیخواهی توسط روشنفکران و تحت تأثیر شرق و غرب، در مقابل استعمارگران پدید آمد، فرق گذارد، بهخصوص که عموم آن انقلابها توسط همان انقلابیون به انحراف کشیده شد، چون با پشتوانهی الهی شروع نشده بود تا همان مکتب الهی به عنوان باطن آن انقلاب آن را تغذیه نماید و جلو ببرد. در عموم انقلابها از فردای پیروزی انقلاب خودِ انقلابیون راه و رسم همان دیکتاتوران را به نحوی دیگر دنبال میکنند، چون همانطور که عرض شد؛ نه انگیزههایِ الهی در میان بود و نه یک انسانِ دینشناس رهبری آن را به عهده داشت تا دین با همهی ابعادش در صحنه باشد چنین خصوصیاتی منحصر به انقلاب اسلامی است و بر همین اساس باید دیدگاه خود را نسبت به انقلاب اسلامی دقیق نماییم و جایگاه تاریخی آن را بشناسیم.
دیگر نکتهای که علاوه بر توجه به ریشهی تاریخی، در مورد انقلاب اسلامی باید مدّ نظر باشد توجه به آرمانهای آن است، باید سعی کنیم حتیالمقدور نمادی از تمدن اسلامی را که انقلاب اسلامی در پی رسیدن به آن است، نشان دهیم و نکتهی مهم دیگر این است که روشن کنیم انقلاب اسلامی در گوهر خود چه چیزی را میخواهد نفی کند و از آن عبور نماید، آیا مقابلهی انقلاب اسلامی با نظام شاهنشاهی بود و میخواست سلطنت را نفی کند، یا انقلابی است برای نفی مدرنیته، مدرنیتهای که حجاب مقدسات است؟
اگر رسالت تاریخی انقلاب روشن شود و معلوم گردد چرا خداوند توان نفی مدرنیته را بر عهدهی این انقلاب قرار داده، قدم اصلی را در معرفی انقلاب برداشتهایم، به همین جهت هم بنیانگذار این انقلاب شخصی است که همهی صفات لازم جهت عبور از مدرنیته به سوی تمدنی که تشیع رسالت تحقق آن را به دوش گرفته، دارا میباشد، از فقه و عرفان و فلسفه بگیر تا شجاعت و هوشیاری تاریخی، اجتماعی. انقلاب اسلامی با چنین جامعیتی ادامه مییابد و میتواند از فرهنگ مدرنیته عبور کند و مسئولیت تاریخی خود را که به تعبیر میشلفوکو؛ «برگرداندن روح به جهان بیروح است»،(1)ایفا کند.
سؤال: چگونه میتوان از برکات انقلاب اسلامی با توجه به توصیفی که از آن دارید، بیشترین استفاده را کرد؟
جواب: اگر هرکس زمانی را که در آن زندگی میکند، درست بشناسد و به تعبیر دیگر؛ بفهمد در کجای تاریخ قرار دارد، و از مسیر قدسی تاریخ غفلت نکند، بهترین برنامه را برای بارورکردن زندگی خود میریزد و در واقع زندگی خود را معنی میبخشد و از پوچی و روزمرّگی که تعبیر امروزین آن نیهیلیسم است رهایی مییابد. مشخصترین نمونهی حرف بنده، شهدای کربلا هستند که چون فهمیدند در آن موقعیت که یزید بر رأس امور مسلمین است، رسالت تاریخی خاصی به عهده دارند، با تمام نشاط و با راهنمایی امام معصوم علیه السلام
1) میشل فوکو، ایران روح یک جهان بیروح، ص 61.
وظیفهی خود را انجام دادند، و به راحتی تا شهادت جلو رفتند، چون فهمیدند در آن شرایط چگونه میتوانند زندگی خود و بقیه را معنی ببخشند.
به نظر بنده؛ تعلق به آرمانهای انقلاب اسلامی، در حال حاضر عالیترین شکل زندگی است بهخصوص در مقابل مرگی که فرهنگ مدرنیته برای انسانها شکل داده، همانطور که اگر انسان نفس نکشد، میمیرد و نفسکشیدن برای ادامهی حیات، ضروری است، ورود به انقلاب اسلامی چنین موقعیتی را در زندگی برای نسلهای این دوره بهوجود آورده است.
همه میدانیم حیات روی زمین، یعنی پذیرش ولایت حضرت حق بر تمام ارکان و ابعاد باطنی و بیرونی انسان و یافتن چنین ولایتی در نظام اجتماعی، سیاسی از طریق انقلاب اسلامی عملی شده است. انقلاب بهوجود آمد تا حکم خدا را در نظام سیاسی، اقتصادی و آموزشی و تربیتی ما محقق کند، این دیگر هنر ما است که آن را در زندگی خود توسعه دهیم و نهادینه کنیم، وقتی پنجره را در مقابل نور خورشید بستهایم، نمیتوان نور را منکر شد و بگوییم: «نور کو؟!» باید حقیقت انقلاب اسلامی را بشناسیم و از گوهر تاریخی و نقش آن آگاه شویم تا به امروز و فردای خود معنی ببخشیم، و گرنه در روزمرّگی و نیهیلیسمِ مخصوص مدرنتیه، خودمان و خانواده و حتی اعتقادات و مکتبمان استحاله میشود.
اگر ما در فهم جایگاه انقلاب اسلامی و نقش حیاتبخشی آن مشکل داریم، به جهت ضعف در مقدمات است، حال چه مقدمات عقیدتی، که معنی ولایت خدا در همه ابعاد زندگی را نمیفهمیم و نقش و تأثیر آن را نمیدانیم، و چه ضعف در مقدمات تاریخی که نمیفهمیم ریشهی این انقلاب در کجاست و فعلاً در کدام مقطع تاریخی ظهور کرده و مسیرش به کجاها سیر میکند. در مباحث «مبانی معرفتی مهدویت» تا حدّی نقش حاکمیت ولایت خدا در نظام مهدوی روشن گشت و صورت کاربردی قاعدهی حاکمیت وحدت بر کثرت به بحث گذاشته شد، زیرا هر اندازه اَحد بر کثرت اِعمال ولایت کند، کثرت به حیات نزدیک میشود، به همان صورتی که در حاکمیت و تدبیر روح بر بدن، بدن را زنده مییابید، چون روح انسان جنبهی وحدانی دارد و بدن جنبهی کثرت، انقلاب اسلامی صورت حاکمیت حضرت اَحد بر جامعهی انسانی است در شرایط امروزین جهان برای نجات بشر از اضمحلالی که فرهنگ مدرنیته در پی دارد.
اضمحلال در عین داشتن صورتهای مختلف، همهی آن صورتها یک مشخصه دارند و آن احساس پوچی است، چه در نظام فردیِ زندگی و چه در نظام اجتماعی. لذا وقتی شرایط حاکمیت وحدت بر کثرت - به هر نحو و هر اندازه- فراهم شد، هرکس طالب حیات و نشاط است، باید خود را در معرض نور آن پنجره قرار دهد، وگرنه همانطور که وقتی بدن از روح جدا شد، مضمحل و بیآینده میگردد، فرد و خانواده و جامعه اگر ولایت حضرت اَحدی را رها کرد، پوچ و بیآینده میشود، چه در دنیا، که شما بیآیندگی خانوادههای دور از ولایت خدا را به خوبی تجربه کردهاید و چه در آخرت، که جهنّم ظرف نمایش سوختن و بیآیندگی آنهاست، و همواره این حالت در ابدیت با آنها هست. اضمحلال یک تمدن وقتی تحقق مییابد که «وحدت غیبیه بر کثرتها حکومت نکند»، هیچ راهی برای تفسیر انواع اضمحلالها جز این نیست که « احاطه ی وحدت از کثرت برداشته شود»؛ هر اضمحلالی قاعدهاش این است. اضمحلال غرب، اضمحلال خانواده، اضمحلال جامعه، اضمحلال اداره، همه بر اساس همین قاعده است.
همانطور که عرض شد؛ برای درستمعرفیکردنِ انقلاب اسلامی، یک طرفش نشاندادن نشاط و حیات همهجانبهی ابعاد انسانی در زیر پرتو ولایت خدا است، که از طریق انقلاب اسلامی میتواند محقق شود، و طرف دیگرش درست نشاندادن آثار مخرب فرهنگ مدرنیته است، که از نظر فلسفی، چون غرب بعد از رنسانس به بهانهی ضعف کلیسا و انحراف کشیشان، بهکلّی از دین جدا شد و عملاً گرفتار رویکرد مخالف با توحید و مقدسات گشت، تمدنی ظهور کرد که از آسمان معنویت منقطع گشت و اتصال مناسبات انسانی را با حضرت احد جدا نمود. اگر بتوانیم آثار مخرب دیدگاه مدرنیته را در تمام ابعاد زندگی انسانها که حاکمیت کثرت بر کثرت است، درست نشان دهیم، آن وقت میفهمیم بشریت گرفتار چه خسارت بزرگی شده است و ضرورت حضور نبی و نبوت چه اندازه است. مدعیان رنسانس بهراحتی راه آسمان را بر انسانها بستند و خداوند هم آنها را به خود واگذاشت، و این به خود واگذاشتن بهخوبی در همهی روابط تمدن غرب روز به روز هر چه بیشتر به چشم میخورد، که البته
نشاندادن آثار این موضوع در جایجای فرهنگ مدرنیته که خود را در زیر چتر تکنولوژی پنهان کرده، کار مشکل و دقیقی است و از طرفی این نکته را نیز باید گوشزد نمود که حاکمیت وحدت بر کثرت از طریق مسیحیتِ امروز نیز غیر قابل تحقق است، زیرا مسیحیت نظام اَحدی را تقسیم کرده است و خدای پدر و خدای پسر برای خود ساخته و عملاً دیگر احدیتی نمانده است. پس تنها از طریق اسلام میتوان حاکمیت وحدت بر کثرت را در نظام اجتماعی بشر امروز عملی نمود و این نکته -ضرورت حاکمیت وحدت بر کثرت- را باید در تمام روابط خود نهادینه کنیم و آن را با مردم در میان بگذاریم، تا مردم بفهمند در صورت غفلت از آن، چگونه به پوچی گرفتار میشوند. نتیجه اینکه ابتدا باید معنی و نتیجهی حاکمیت وحدت بر کثرت روشن شود و سپس آفات دوری از این برنامه تحلیل گردد.
در راستای قاعدهی فوق است که انقلاب اسلامی را برای بشر امروز، «نعمت بزرگ خدا» میدانیم، چون عاملی است که ما را از اضمحلال و بیآیندهبودن نجات میدهد تا از تاریخ قدسی به بیرون پرتاب نشویم و بیتاریخ بمانیم. اگر افراد جامعه انسجامِ یگانهی شخصیت خود را از دست بدهند، دیگر نمیتوانند با خود ارتباط داشته باشند، چون از خود تعریفی ندارند، کسی که از خودش تعریف نداشته باشد، در بحران هویت است، نمیداند ایرانی باشد یا غربی، مسلمان باشد یا نباشد، گاهی هست، گاهی نیست، نمیداند دنبال افکار خودش باشد یا نباشد، حتی نمیداند دختر باشد یا نه، کدام لباس را بپوشد، کوچک است یا بزرگ، خیلی راحت وسیلهی بازی دیگران میشود، خدمت و خیانت را تشخیص نمیدهد. وقتی به روش زندگی و عقایدش حمله میشود، به سرعت عقبنشینی میکند، چون هیچ استحکامی ندارد و یک انسان پراکنده است. حال اگر میخواهیم اینطور نباشیم، هیچ راهی جز تلاش برای حضور فعّال انقلاب اسلامی- که عامل حاکمیت اَحد است- در زندگی خود نداریم. پس در جواب سؤال جنابعالی میتوان گفت: وقتی معرفت و تعلق به انقلاب اسلامی را در خود رشد دهید بهخوبی به برکات فوقالعادهی آن نائل میشوید.
ممکن است این سؤال برایتان پیش آید که گویا شرایط موجود - چه در داخل و چه در سایر کشورها- این طور نیست که بتوانند انقلاب اسلامی را آنطور که هست بشناسند و با آن روبهرو شوند، ولی عنایت داشته باشید که مسائل فرهنگی و جنبشهای معنوی آرامآرام جای خود را باز میکنند. اگر ملاحظه بفرمایید، در دو دههی آخر قرن بیستم مراجعه به دین به عنوان راهحل مسائل اجتماعی - و نه دین بهعنوان صِرف رابطهی بین انسان و خدا- شروع شد و در همین رابطه هانتینگتون میگوید: قرن بیستم، قرن فرار از دین بود، ولی دو دههی آخر آن، زمان برگشت بشریت به دین شد، و خودش انقلاب اسلامی را مثال میزند. بشری که در اواخر قرن نوزده و اول قرن بیستم شیفتهی دانش خود شده بود، از اواسط قرن بیستم با ناکامیهای دانش خود مواجه شد، دو جنگ جهانی نشان داد بشریت بدون دین و اخلاق چقدر برای خودش خطرناک است و در درون خود میتواند موجب اضمحلال خود باشد و امام خمینی«رحمةاللهعلیه» با شناخت همین شرایط تاریخی و با پشتوانهی فرهنگ اسلامی، مدیریت الهی خود را تا ظهور انقلاب اسلامی جلو برد و طرح تحقق دین - بهعنوان نیاز بشر جدید- با فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام را به صحنه آورد.
شما این را بدانید که تحولات فرهنگی، آرام است ولی به نحو همهجانبه و بیسر و صدا جای خود را باز میکند، به همین جهت ما در حال حاضر شاهد تحولات قابل توجهی در گرایش انسانها نسبت به دین هستیم. در اواخر سال دو هزار؛ ناظرِ کنگرهی بینالمللی ادیان میشویم و این شروع مبارکی است، ولی دینی که بشر امروز در جستجوی آن است، با آنچه قبلاً به دنبال آن بود، فرق میکند. بشر امروز با نوعی تجدید نظر نسبت به دین، به دنبال دینی میگردد که ممکن است نام و نشان آن را هم نداند، ولی با خدای مسیح که به بشر تبدیل شد، نمیخواهد روبهرو شود، با خدای بوداییها هم که در اجتماع و زندگیِ افراد حاضر نیست، نمیتواند مسائل خود را حل کند. بشر به دنبال دینی است که بتواند با تمام ابعاد، آن را بپذیرد و از نظر عقلانی بتواند از آن دفاع کند، تثلیثِ مسیحیت نه تنها قابل دفاع نیست، بلکه موجب بحران عقلی هم میشود. پس با هر عنوانی بشر امروز به دنبال دینی است که در شیعه به فعلیت
رسیده، نام آن را هرچه میخواهد بگذارد ولی چنین دینی دین آیندهی جهان خواهد بود و مسلّم همهی چشمها و قلبها به سوی تشیع دوخته میشود هرچند رسماً همه شیعه نباشند.
خلاصه؛ اوّلاً: زیباترین شکل زندگی در حال حاضر آن است که متوجهی گوهر انقلاب اسلامی باشیم و سعی کنیم با آن زندگی کنیم تا همواره درست زندگی کرده باشیم. ثانیاً: طوری باید خود را آماده کرد که در رویکردی که در آینده به انقلاب اسلامی میشود، بتوانیم به طور کاربردی و محسوس نیازهای آیندگان را برآورده سازیم. نگران نباشید که زمانه طوری است که اجازهی پیادهشدن تئوریهای انقلاب را نمیدهد، متوجه باشید که توان انقلاب اسلامی آنچنان کم نیست که خود را تثبیت نکند و گسترش ندهد، و لذا باید در وفاداری نسبت به آن صبر پیشه کرد و زندگی را معنی بخشید.
سؤال: منظور شما از این که میفرمایید:«انقلاب اسلامی، عامل انکشافِ ظهور آخرالزمانی انقلاب حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه است.» چیست؟
جواب: اصل این موضوع در مباحث مربوط به امام زمان عجل الله تعالی فرجه و انقلاب اسلامی عرض شده،(1)باید روشن شود که بلوغ زمین و زمان به حاکمیت انسان کامل بستگی دارد و در آن وقتی که عالَم کبیر با عالَم صغیر یگانه شوند، وجه آرمانی عالَم خلقت با تمام فعلیت خود به نمایش میآید و در آن شرایط آرزوی همهی انبیاء و اولیاء ظاهر میشود. شاخصهی نظام مهدوی، یکی؛ نفی ظلمات آخرالزمان و دیگری تحقق نور الهی است، و با توجه به این دو شاخصه میتوان گفت: انقلاب اسلامی زمینه را برای چنین آرمان بزرگی آماده میکند، تا آن ظهورِ مقدس واقع شود.
انقلاب اسلامی زمینهی تفکر بشر نسبت به آن شرایط است، تا لااقل بشر بتواند به غیر از فرهنگ مدرنیته به تمدن دیگری بیندیشد و متوجهی آیندهای شود، غیر از آیندهای که ظلمات
1) به کتاب «جایگاه و معنی واسطهی فیض» و کتابهای مربوط به انقلاب اسلامی و امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» از همین مؤلف رجوع شود.
کفر در پیش روی او گذارده، انقلاب اسلامی بهخوبی قدرت نشاندادن پایان حیات تاریخ غرب را در خود دارد و این کمک خوبی است تا بشر به حکومت مهدوی فکر کند.
اگر ما در مورد نظام الهی حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه خوب مطالعه کنیم، بهتر میتوانیم جایگاه انقلاب اسلامی و قدرت تمدنسازی آن را بفهمیم، یک طرف قضیه همانطور که عرض شد توجه به این نکته است که روشن شود غرب همه امکانات خود را به فعلیت رسانده و دیگر چیزی در قوّه ندارد تا آرمان های بشر را به خود مشغول کند و از این طرف انقلاب اسلامی ادعا ندارد که به خودی خود صورت آرمانی حیات بشر است، بلکه خود را انگشت اشاره به نظام مهدوی میداند که در آن نظام، کمالِ عالَم شروع میشود، و مسلّم تحقق نظام مهدوی مقدماتی از سنخ خودش میخواهد و انقلاب اسلامی، یکی از مقدمات آن است و ملاحظه کردهاید، شرایط موجود جهان، در عین حضور فعّال ظلمات حاکم بر روح و قلب بشر امروز، از جهت دیگر زمینهی پذیرش نظام مهدوی را از خود نشان میدهد و این پدیدهی عجیبی است که در اوج ظلمات مدرنیته، جریانی از شعور و بصیرت در جهان هست که انقلاب اسلامی را میفهمند و به آن امیدوار شده. به همین جهت است که میبینید ما میتوانیم انقلاب اسلامی را طرح کنیم و گوشهایی مشتاق شنیدن پیامهای آن هستند، میدانیم باید برای حفظ این انقلاب صبر و پایداری پیشه کنیم تا زمینهی نهایی پذیرش حق ظاهر شود و به مرور پذیرش جهانی بروز کند. انقلاب اسلامی به مردم جهان کمک میکند تا به معنی واقعی وارد عالم انتظارِ وضع موعود شوند و سرنوشت خود را گرهخورده به ظلمات وضع موجود نپندارند که البته این اوّل بحث است، اجازه دهید این بحث در آینده بیشتر روشن شود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
پس از روشن شدن نیاز انسان به جامعهای که منشأ قوانین آن باید عالم قدس باشد و روشنشدن این نکته که تمدنی ماندنی است که از وَهمیات به سوی واقعیات و به سوی سنن عالم سیر کرده باشد و به جای سرکوب طبیعت، بتواند ابعاد پنهان آن را به انکشاف بکشاند، به این نتیجه رسیدیم که تمدنی ماندنی است که جوابگوی تمام ساحات انسان باشد و تمدن غرب که در نهایتِ مادیّت و شتابزدگی است، نمیتواند جواب نیازهای واقعی انسان باشد، و تمدن مقابل این تمدن، تمدنی است که شیعه مسئول بنیانگزاری آن است، زیرا تمدن زندگیساز شروطی دارد و تنها شیعه از آن شروط برخوردار است، مضافاً اینکه شیعه به جهت فرهنگ انتظار، قدرت تشخیص ظلمات غرب و گذار از آن تمدن را نیز در خود دارد و انقلاب اسلامی در جایگاه تاریخی مخصوص به خود، مرحلهی آن گذار و عبور است.
ما معتقدیم بازسازی امّت واحدهی اسلام که با راهنماییهای ائمهی معصومین علیهم السلام ممکن گشته، به عهدهی شیعه میباشد، و بیداری اسلامی در دوران جدید از نفحات الهی است که نباید نسبت به آن بیتفاوت بود و از جهت آرمانی آن غفلت نمود. باید در خیزش اسلامیِ قرن حاضر، افقهای حرکت را تا تحقق تمدن اسلامی مدّنظر داشت، و لازم است در این کار، ظرائف و دقائق فراوانی مورد توجه قرار گیرد که از جملهی آنها دو نکته از همه مهمتر است؛ یکی چیستی تمدن اسلامی است -که در مباحث گذشته تا حدّی بدان پرداخته شده- و دیگری مانع اصلی تحقق آن تمدن، یعنی فرهنگ مدرنیته است. اگر خاستگاه فلسفی و اجتماعیِ فرهنگ مدرنیته به خوبی شناخته نشود، انرژی خیزش عظیم اسلامی پس از مدتی هدر میرود و باز جهان اسلام در تارهای عنکبوتی فرهنگ مدرنیته خود را اسیر مییابد و جوانانِ امیدوار به آیندهی جهان اسلام ناامید خواهند شد.
از آنجایی که چیستی تمدن اسلامی مسئلهی بسیار مهمی است و خلأ تئوریک برای تبیین هدف و مرحلهی نهایی نظام جمهوری اسلامی که همان تمدن اسلامی است هر محققی را که در صدد است در موضوع تمدن اسلامی سخن بگوید آزار میدهد، بحث «تمدنزایی شیعه» به عنوان فتح بابی در این امر کار را به عهده گرفته است. کوتاهی در این امر موجب جایگزینیهای التقاطی و انحرافی خواهد شد و نیز سبب انجام ندانمکاریها و سوءاستفاده از این خلأ توسط دشمنان میگردد. ظهور خلقالساعهی تئوریهای مجهول و غفلت از تئوریهای هماهنگ با آرمانهای انقلاب اسلامی، گفتگو از تمدن اسلامی را بسیار ضروری کرده است، آن هم به صورتی که مدّ نظر شیعه است و باید به ظهور امام معصوم عجل الله تعالی فرجهختم شود. بحث از تمدن اسلامی، عاملی جهت دهنده و برانگیزاننده به سوی آیندهی مطمئنی است، آیندهای که برای بشر از طریق حکومت جهانی اسلام تقدیر شده است و همان طور که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» فرمودند: «اهداف عظیم این انقلاب، ایجاد حکومت جهانی اسلام است.»(1)
و به واقع اگر بتوانیم موضوع را به طور صحیح تبیین کنیم، نهتنها مسئلهی تضاد بین شیعه و سنّی از بین میرود، بلکه جهان اسلام متوجه خواهد شد که شیعه به عنوان اندیشهای که مسئولیت بنای احیاء جهان اسلام را دارد به صحنه آمده است و درصدد است از طریق راهنماییهای اهلالبیت پیامبر علیهم السلام همهی جهان اسلام را به رونق شایستهی خود برساند.
سؤال: شما در بعضی از موارد از آیندهی تمدن چینیها و روسها نام میبرید. آیا منظورتان از تمدن چین و تمدن روس، تمدن بالقوهی آن هاست که مثل تمدن اسلامی بعداً شکوفا میشود؟ یا به عنوان قدرت آینده مدّ نظر شما است، چون آنچه ما امروزه در چین و روسیه میبینیم چیزی جز همان تمدن غرب نیست!
جواب: با دقت در اصالتهای فرهنگی چین و آموزههای کنفسیوس، میتوان آن را به عنوان یک تمدن پذیرفت؛ یعنی این طور نیست که ادامهی تمدن چین، به یک فرهنگی مثل
1) صحیفهی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، ج 21، ص 327.
فرهنگ غربِ امروز ختم شود و یا بنیادش همان فرهنگ غرب باشد. چین خودش یک تمدن است؛ فرهنگ دارد و خصوصیات یک تمدن در آن هست [ولی مثل تمدن اسلامی در حال حاضر تحت تأثیر فرهنگ غرب است و صورت غرب بر آن غالب شده است] و بالأخره در آینده مثل جوامع اسلامی خود را بازخوانی میکند، مقایسهای میکند بین آنچه در خود دارد و فعلاً از دست داده با آنچه با رویکرد به غرب بهدست آورده و میبیند با رویکرد به غرب ضرر کرده است، چون آنچه در خود دارد و میتواند به فعلیت آورد، ارزشمندتر از آن چیزی است که با رویکرد به غرب به دست آورده است و لذا انگیزهی پشتکردن به غرب در آن رشد میکند. البته در اینکه تمدن اصیل چینی در مرحلهی گذار از غرب، چقدر میتواند به مردم آگاهی بدهد و به سلامت به غرب پشت کند، به راحتی نمیتوان نظر داد، حتی نمیتوانیم پیشبینی کنیم که چین در همآوردی با تمدن غربی در چه زمان و در چه حدّ، تمدن غربی را نفی میکند. ولی مسلّم تمدن چینی، تمدنی است که نمیتواند غرب را تحملکند و میتواند بدیهای غرب را بفهمد. ممکن است در کشورهای آفریقایی هم تمدنهایی بوده باشد، ولی آن تمدنها آنقدرها بصیرت فرهنگی نداشته باشند که بتوانند انحراف غرب را برای مردم خود تئوریزه نمایند تا آن را نفی کنند. بنابراین در این راستا امید به آن نوع فرهنگها نداریم. بسیاری از کشورهای جهان سوم طوری غربزده شدهاند که با غربْ همسرنوشت میشوند و هرچه بر سر غرب آمد، بر سر آنها هم میآید. امّا چین اینطور نیست؛ البته باز عرض میکنم این که حالا با این همه پیچیدگیهای مدرنیته توانایی تمدن چینی میتواند انگیزش ایجاد کند که یک ملتی به پا خیزند و با فرهنگ غربی مقابلهی اساسی بکند، ما روی این توانایی در راستای ایجاد خیزش عمومی در مقابل غرب شک داریم، ولی در بودن آن توانایی در فرهنگ شیعه شک نداریم.
امّا در مورد تمدن روسی؛ روسیه تمدن خاصی به حساب نمیآید، هر چند یکی از قدرتهای آینده جهان میتواند باشد و آن هم قدرتی در مقابل قدرت آمریکا و اروپا، ولی با همان ملاکهای غربی، یعنی چهرهای از «غرب» است در مقابل چهرهی دیگری از «غرب» و با افول غرب همه افول میکنند و به بحران میافتند. روسیه همان غرب است با تمام خصوصیت غرب، همانطور که مارکسیسملنینیسم چهرهی دیگر غرب بود.
سؤال: با توجه به اینکه آنچه در حال حاضر در چین جریان دارد و علوم و ابزار و اهدافی که مطرح است، همه و همه علوم و ابزار و اهداف غربی است، تمدن چین که غیر از تمدن غرب است، فعلاً در حالت بالقوّه موجود است یا بالفعل؟
جواب: آن چیزی که در چین مقابل تمدن غربی است، فعلاً در حالت بالقوّه است، این حالت عین همان چیزی است که ما باید در مورد فرهنگ شیعه هم سؤالکنیم؛ در حال حاضر اگر مردم ما میدان بیشتری داشته باشند، از چینیها هم بیشتر حاضرند به ابزارها غربی رجوع کنند، ولی همانطور که در شیعه به جهت آرمانهایی که دارد و به جهت فرهنگ انتظار، آمادگی گذار از غرب وجود دارد، در تمدن چین هم آمادگی گذار از غرب هست ولی نه به صورت بالفعل. البته ضرورتی احساس نمیشود که بین فرهنگ چینی و شیعه مقایسه شود بهخصوص که معلوم نیست در تمدن چینی آن روحیهی حماسی که در شیعه وجود دارد موجود باشد که در صدد باشند همچون شیعیان آنچه را حق میدانند حتماً حاکم کنند. آنچه میتوان نتیجه گرفت آن است که آینده از آن تمدن شیعه است و این در حالی است که در آن آینده، تمدن خاور دور مقابل تمدن شیعه نیست و در صدد دشمنی با آن برنمیآید، زیرا آن احساس دوگانگی مطلقی که با تمدن غرب دارد، با شیعه ندارد و از آن طرف هم شیعه درصدد نفی آن تمدن نمیباشد. چینیان نسبت به طبیعت، به اصل عدم تصرف و بیعملی و سرسپردگی به نیروی فیاض هستی، معتقد هستند، چینیان نه تنها قومیاند که باروت را اختراع کردند ولی توپ نساختند، قطبنما را کشف کردند ولی به کشف قارههای جدید که یکی از جنبههای رنسانس غربی بود، تن ندادند، بلکه خطر شناسایی سودجویانه، که یکی از وجوه بارز تفکر جدید غربی است، به طرز شگفت در فرهنگ و نوشتههای کهن چینی گوشزد شده است، برای مثال به این چند سطر از کتاب «چوانگ تسو» عنایت بفرمایید تا روح بینش هماهنگی با طبیعت چینی آشکار شود.
چوانگ تسو میگوید: چون «دزی گونگ» به کرانهی شمالی رودخانه «هان» رسید، پیرمردی را دید که سرگرم باغبانی است، او جویهای چندی ساخته بود و با سختی به درون
چاه میرفت و کوزهاش را پر از آب میکرد و آب را در جویها روان مینمود و با مشقت زیاد به نتیجهای ناچیز میرسید. «دزی گونگ» به او گفت: «وسیلهای هست که میتوان به کمک آن روزی صد جوی را سیراب کرد و با مشقت اندک به نتایج بسیار رسید، آیا نمیخواهی از آن مدد جویی؟» باغبان سرش را بالا برده نگاهی به او افکند و گفت: «چگونه است آن؟» دزی گونگ گفت: «اهرمی از چوب بساز که پشتش سنگین باشد و دماغهاش سبک، از این راه آب بسیار به دست خواهی آورد، این روش را شیوه برکشیدن زنجیر گویند». باغبانِ پیر برآشفت و سپس با خنده گفت:
«استادم گفته است هر کس کارها را به طرز ماشینی انجام دهد، قلبش نیز مبدل به ماشین خواهد شد، هر که قلب ماشینی داشته باشد، معصومیت خود را از دست خواهد داد، هر که معصومیت خود را از دست بدهد، ذهنش متزلزل خواهد شد، ذهن متزلزل با «تائو» سازگار نیست، نه اینکه از این امور بیخبر باشم، بلکه از به کاربستن آن شرم دارم.»(1)
بدون اینکه بخواهیم در جزئیات این مکالمه چون و چرا کنیم، یک اصل در این مصاحبه مورد نظر است و آن، پاسخ پیرمرد باغبان است که پاسخ فرهنگ چینی به آفات چیرگی تفکر تکنیکی است که موجب از دست دادن روحانیت انسان میشود و باعث میشود تا دیگر انسان با طبیعتی که از هر سو او را در برگرفته همدم و همدل نباشد. چین امروز نمیتواند با جایگزینی آنچه غرب به آن داده است، از آن تمدن انسانی که در نهاد خود دارد دست بردارد و حتماً در صدد بازخوانی فرهنگ گذشتهی خود بر خواهد آمد.
قبل از انقلاب اسلامی که به ظاهر در حال رسیدن به دروازههای تمدن بزرگ بودیم و به سرعت به سوی غربیشدن پیش میرفتیم، فرهنگ شیعه با آرمان های خاص خود در حال بازخوانی خود بود و همینکه فرصتی پیدا کرد سر برآورد و خود را نشان داد. هرچند بعد از انقلاب در بعضی از برههها غربزدگی مانع سرعت سیرِ ما به سوی آرمانهایمان شد، ولی از آنجایی که آرمان شیعه حقیقتی است که از ذات این عالم قابل انفکاک نیست، همینکه
1) خودآگاهی تاریخی، دکتر محمد مددپور، ص119.
متوجه شویم وضع موجود جهان مطابق آن آرمان نیست و با توسعه به روش غربی به آن نرسیدیم، در روش خود تجدید نظر میکنیم و موقعیت خود را نسبت به آرمان اصلی خود بازخوانی مینماییم.
گوهر تفکر شیعه آنچنان با فطرتها همخوانی دارد که ظهور آثار تحقق آن خود به خود نفرات خود را جمع میکند و اگر این موضوع به درستی تبیین شود میپذیریم که هرگز نباید از گوهر شیعه غفلت کرد و به سبب آنکه امروز در حجاب مدرنیته گرفتار است آن را دست کم گرفت و گمان کنیم اگر در حال حاضر قدرت تأثیرگذاری فرهنگ مدرنیته بر روی جوانان ما نسبتاً زیاد است، چنین تأثیرگذاری تأثیرگذاری پایداری است.
سؤال: منظور از اینکه گفته میشود: «گوهر شیعه هنوز باقی است» و منظور از اینکه میفرمایید: «شیعه هنوز به فکری که بتواند مناسب مسائل امروز نفرات خود را جمع کند، نرسیده است.» چیست؟ آیا منظور این است که شیعه در تئوری هنوز به چنین فکری نرسیدهاست که بتواند جایگاه تمدن غرب را درست تحلیلکند و باید با استخراج از منابع اولیهاش به چنین فکری برسد؟ یا اینکه منظورتان این است که: «فرهنگ شیعه این قدرت تحلیل را دارد، اما ملت شیعه هنوز این تئوری را در تحلیل شرایط زمان حاضر درک نکرده است»؟
جواب: منظور از اینکه شیعه هنوز به چنین فکری نرسیدهاست، ملت شیعه است. مردم در زمان شاه برای نفی شاه از طریق فرهنگ شیعه خیلی خوب جلو آمدند، به طوری که در هر کوچه و مدرسه و دانشگاهی نفی فرهنگ شاهنشاهی از طریق جایگزینی تفکر شیعی، بهچشم میخورد، به همین جهت ملاحظه فرمودید که آن فکر نفرات خود را جذب کرد، بعد هم توانست با همان فکر و با همان نفرات انقلاب کند، ولی شیعیان با توجه به سرمایهی فرهنگی خود هنوز برای ادامهی انقلاب تا تحقق تمدن اسلامی بازخوانی همهجانبهای انجام ندادهاند. شیعیان بعد از اینکه انقلاب کردند و خواستند خود را در مسیر گذار از مدرنیته قرار دهد، باید مواظب باشند به کجا میخواهند بروند، وگرنه در شرایطِ جدید و با توجه به غلبهی روح غربی بر افکار عمومی، با دست خود به مدرنیته نزدیک میشوند، این به جهت آن است که مبانی فرهنگ تشیع به طور همهجانبه تجزیه و تحلیل نشده است و توجه به مبانی و آرمانهای تشیع
است که باعث میشود اکثر مردم آرامآرام به عزمی برسند که بدانند برای رهایی از وضع موجود باید کاری بکنند. البته عدهای به عنوان رهبریِ فکری جامعه باید زودتر و جلوتر توجه جامعه را به آن اهداف عالیتر جلب کنند و نگذارند افراد در بنبست فرهنگی گرفتار شوند.(1)
سؤال: طبق مباحث گذشته، علت نابودی هر تمدنی، جوابندادن به همهی ابعاد و ساحات وجودی انسانهاست. تمدن یونان، تمدنی بود که بیش از حدّ به بُعد عقلِ استدلالی انسانها نظر داشت، آن هم با به کارگیری عقل در محدودهی خاص، و لذا از توجه به ابعاد دیگر انسانها باز ماند، به همین دلیل هم نتوانست با نشاط لازم حیات خود را ادامه دهد. از این طرف تمدن غرب هم به دلیل توجه بیش از حدّ به بُعد خیال و وَهمِ انسان و بیتوجهی به ابعاد دیگر، افولش شروع شده است. حال سؤال این است که تمدن فراعنه که نابود شد، بیشتر به کدام بُعد از ابعاد انسانها نظر داشت و به کدام ابعاد نظر نداشت؟ تمدن کنفسیوس چطور؟ لطفاً دربارة تمدن ایرانیان - قبل و بعد از اسلام- هم توضیح دهید.
جواب: میتوانیم بگوییم از یک جهت فراعنه با همه پیشرفتی که کرده بودند یک نگاه غلط به زندگی و انسان داشتند و آن نگاه این بود که باور نداشتند خداوند جهت اصلاح و سعادت انسانها پیامبر میفرستد و این اساسیترین مشکلی است که تمدنهای بزرگ تاریخ در آن قرار داشتند. رُمیها در راستای اهداف خودشان ادب و قواعد دقیقی را اِعمال میکردند. ما در حال حاضر اگر به یک دانشجو بگوییم که خیلی مرتب باش، سرِ صبح از خواب بیدار شو، ساعتت را تنظیم کن، موهایت را شانه بزن، و با کفشهای واکسزده به دانشگاه بیا، درست سرِ جای خودت بنشین، نکاتی را که استاد میفرماید دقیقاً یادداشت کن، بعد هم سرِ ساعت به خانه برگرد. اگر این نوع آداب را برایش به عنوان آرمان مطرح کنیم و نگذاریم که از این بالاتر برود، او را در «ادب رُمی» وارد کردهایم. تمدنهای بزرگِ دوران گذشته اهداف سطحی را طی انضباطی دقیق دنبال میکردند و به آن انضباطْ فوقالعاده بها میدادند و لذا یک نوع
1) انگیزهی اصلی تدوین کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» امر فوق بود، زیرا با رجوع به فرهنگ حضوری اهلالبیت علیهم السلام میتوان از فرهنگ غربی عبور کرد.
زندگی چشمگیری را پدید آوردند، به همین جهت اروپا بعد از رنسانس شعار خود را «اومانیسم» یا «برگشت به ادب رُمی» قرار داد، فرهنگی که مقصد افراد جامعه تماماً رعایت قراردادها و آداب آن جامعه باشد و به چیزی برتر از قراردادهایِ سطحی نیندیشد، حتماً سقوط میکند. «ادب رُمی» به چیزی ماورای آداب و رسوم مَندرآوری نظر ندارد، فراعنه و رمیها با همین قراردادها همان برخوردی را میکردند که مؤمنین با قوانین الهی -که نظر به ماوراء عالم مادّه دارد- آن برخورد را میکنند، پس علت افول امثال تمدن رُمیها یا ایرانیان قبل از اسلام و فراعنه را باید در یک چیز جستجو کرد و آن عبارت بود از متوقفشدن در مجموعهای از آداب خشکِ مَندرآوری.
ممکن است تمدنی به جهت ریشههای فرهنگیاش توان جوابگویی به ابعاد انسانی را تا حدّی داشته باشد، ولی مردم از فرهنگ خود عدول کنند، باید بدانیم این کوتاهی یک حادثهی تاریخی و موقت است و مردم با یک بازخوانیِ مجدد به اصالتهای خود برگشت میکنند که در اینجا بازخوانی جهان اسلام مدّ نظر ما است. میتوان گفت پس از طرح کلیات اسلام توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله امکان شروع تمدن اسلامی با نظر به پیام غدیر فراهم بود و خداوند تمدن اسلامی را از «غدیر» شروع کرد ولی با به حجابرفتنِ پیام غدیر در آن دوران آن پیام بزرگ به تحقق تمدن اسلامی منجر نشد ولی در زمان صفویه غدیر بازخوانی گشت و این بازخوانی و رجوع به غدیر با افت و خیز ادامه یافت تا به 22 بهمن سال 57 رسید که با جدیت بیشتر ذهنها به آن توجه نمود.
البته فراموش نشود که شروع یک تمدن غیر از ظهور مناسبات آن تمدن در بین افراد جامعه است برای ظهور آن باید از موانع زیادی عبور کرد و از جمله متذکر این نکته باید بود که وقتی از تمدن اسلامی بحث میکنیم و میگوییم شیعه مسئولیت تحقق آن را بر عهده دارد، به هیچ وجه تمدن ایرانی مدّنظر نیست، همان طور که وقتی از «تمدن شیعه» سخن میگوییم، به این معنی است که تمدن شیعه پایههای علمیاش محکم و امیدوارکننده است، امّا تا ظهور عینی آن راهی طولانی در پیش است، «صفویه» قدم خوبی برداشت و به همین جهت هم با همهی موانعی که برایش پیش آوردند ادامه پیدا کرد و شکست نخورد. «قاجار» به عنوان یک ایل بیرون از تمدن به صحنه آمد تا صفویه را در حجاب ببرد، ولی با آن همه نتوانست جهتگیری اصلی به
سوی حاکمیت تفکر شیعه را تغییر دهد. در واقع میتوان گفت قاجار و پهلوی از بین رفتند و صفویه ادامه یافت و به یک معنی جمهوری اسلامی به عنوان نظام سیاسی که نظر به حاکمیت نظرات امام معصوم علیهم السلام دارد، ادامهی صفویه است، با آن تفاوت که دیگر شاه صفوی نیست که بنیانگذار نظامی باشد که نظر به شیعه دارد، بلکه دین است که خودش آمده است و افراد مؤمن به تشیع را به یاری گرفته. امروزه ولیّفقیه -که در اختیار دین است- دارد حکومت میکند، امّا در دورهی صفویه شاه بود که به ولیفقیه اجازه میداد تا حکم کند! یعنی شاه به شیخ بهایی و مرحوم کَرَکی و امثالهم، اجازه می داد که شما حق دارید فتوا بدهید و فتوایتان مثل حکم پادشاه نافذ است. مراحل خوبی طی شده است تا به این جا رسیدهایم که حالا ولیّ فقیه حرف اوّل را میزند، چون در حالت اول شاه به عنوان یک فرد حقّ خود میدانست که به فقیه اجازه حکمکردن بدهد، ولی در حالت دوم دین است که تعیین تکلیف میکند، زیرا ولیّ فقیه از خودش حرف نمیزند، بلکه حکم دین را کشف و اظهار مینماید.
سؤال: در بررسی فرهنگ مدرنیته به پدیدهی «سرعت» آنطور که فعلاً ظهور کرده، به عنوان پدیدهای بیسابقه برخورد میکنیم که تا این حدّ در تاریخ سابقه نداشته. آیا برخورد ما با این سرعت مثل برخورد ما با تکنولوژی باید باشد که فعلاً از آن استفاده کنیم، ولی نباید هدف بشود؟
جواب: همینطور است که میفرمایید، ولی عنایت داشته باشید که سرعتهای غیرطبیعی، فوقالعاده روح را مضطرب میکند و قلب را از آرامشِ مطلوب محروم میگرداند، لذا در یک نظام تربیتیِ سالم باید تا آنجا که ممکن است از سرعتهای غیرطبیعی فاصله گرفت؛ زیرا در مقابل سرعت و شتاب، سکینه و طمأنینه است و در متون روایی از رسول خداr هست که میفرمایند: «اَلْعَجَلَةُ مِن الشَّیْطَان، وَ التَّأنِّی من اللّهعزّ و جل»(1)عجله از شیطان است و تأنّی و آرامش از آنِ خداوند است. در حال حاضر که نمیتوان از شرایط موجود و سرعتهای
1) المحجة البیضاء، ج 5، ص 60.
افراطیِ آن فاصله گرفت، پس باید با احتیاط با آن برخورد کنیم. چون در سرعت افراطی رابطهی ما با عالم قدس -که عین بقاء و ثبات است- قطع میشود. در این رابطه نقش شتاب مثل همان نقش تکنولوژیهای غربی است؛ ابزارهای غربی رابطهی ما را با طبیعت قطع میکند و شتابِ حاصل از آن علاوه بر اینکه موجب قطع رابطهی ما با طبیعت میشود، روح و دل ما را نیز از عالم قدس منقطع مینماید.
عنایت داشته باشید از آنجایی که خداوند «عین بقاء» است و هیچ تغییر و حرکتی در ذات اَحدی نیست و از آن جایی که طبق حرکت جوهری، عالم مادّه «عین تغییر و حرکت» است و در پایینترین درجهی وجود قرار دارد، پس هر چه به عالم الهی و به خدا نزدیک شویم، به آرامش و سکینه میرسیم و هرچه به عالم مادّه نزدیکتر باشیم، قلب ما تحتتأثیر آن قرار میگیرد و به جای بقاء و آرامش، به حرکت و اضطراب میافتد. شما خودتان تجربه کردهاید که با نزدیکی به عالم مادّه دیگر آن تمرکز و حضور قلب را ندارید، دائماً خیالات پراکنده صحنهی ذهن را تحت تأثیر خود قرار میدهند. برعکس؛ هر چه به عالم بقاء و به حضرت اَحد نزدیک شوید، قلب شما در تمرکز قرار میگیرد و آنچنان جامع میشود که کاری از کاری بازش نمیدارد، این است که در اصطلاح میگویند: اولیاء الهی مثل دریا هستند و مریدان آنها مثل رودخانه، که باید حرکت کنند تا خود را به دریا برسانند، یا میفرمایند: امام مثل کعبه است، خودش به طرف کسی نمیرود، ولی همه باید به سوی او بیایند تا از حالت بقاء الهیِ امام استفاده کنند.
پس همان طور که فعلاً ما باید از ابزارها استفاده کنیم، ولی حدّ آن استفاده را باید رعایت نماییم، در مورد سرعت هم همین موضعگیری را باید داشت، باید مواظب بود سرعت بر ما حکومت نکند چون با حکومتِ سرعت، ارتباط صحیح ما با طبیعت به هم میخورد و از ابزارهای طبیعی نمیتوانیم بهدرستی استفاده کنیم.
اگر در حال حاضر بخواهید موهای زائد بدنتان را زایل کنید و سرعت افراطی تمدن غربی را نیز پذیرفته باشید، دیگر حوصله ندارید به همان روش طبیعیِ گذشتگان عمل کنید، لذا آن کار را با تیغ انجام میدهید. انسانهای حکیم و با حوصله در گذشته از آهک و دیگر مواد طبیعی چیزی به نام نوره ساختهاند که به کمک حرارت بدن درست محل اتصال موها به بدن را
در خود حل میکند. در این روش به اندازهای که طبیعت اجازه میدهد، جهت زایل کردن موهای زائد زمان صرف میشود و از سرعت طبیعی خارج نمیشوید؛ ولی با تیغ با سرعت بیشتر کار را تمام میکنید و منتظر عمل آن مادهی طبیعی هم نمیمانید. در روش قدما، طبیعت انسان را کنترل میکند و انسانها هم خود را هماهنگ امکاناتی میکردند که طبیعت در اختیار آنها میگذاشت. این را به عنوان یک مثال در نظر بگیرید و ببینید: در تمدن اسلامی -که بناست ارتباط ما با طبیعتِ خدا قطع نشود- در رابطه با سرعت، خودِ طبیعت یک اجازههایی به ما میدهد ولی خیلی زیاد نیست. شما هم همان قدر اجازه دارید به دنبال سرعتِ بیشتر باشید و این سرعت، حکمت را از شما نمیگیرد، اما اگر بخواهید بیشتر از حدّ طبیعی سرعت داشته باشید، باید با طبیعت قهر کنید؛ و مثلاً تصمیم بگیرید برای از بینبردن موهای زائد بدن، تیغ بسازید، وقتی خواستید تیغ بسازید، دیگر تمام رابطهتان با طبیعت عوض میشود. حالا ضررهای تیغ برای ازالهی موها بماند؛ این که آن آهک چقدر ضدعفونی کننده است و درست در جاهایی که زمینهی وجود عفونت زیادتر از بقیه جاهای بدن است، چقدر آن آهک مفید است، همه بماند. آن حوصلهای که آدم میگذارد تا خودِ طبیعت عملکند و یک نحوه ارتباط با عالم بقاء برایش ایجاد میشود، اینها دیگر در به کارگیری از تیغ وجود ندارد و برعکس، در به کارگیری تیغ همان شتاب افراطی بر قلب و روانِ انسان حاکم میشود. شما به هنگام استفاده از داروی طبیعی ازالهی مو، آن را به بدنتان میگذارید و هیچ کاری نمی کنید، منتظر میمانید تا خودش عمل کند، پس در واقع سرعتی نمیخواهد، تلاشی هم نمیخواهد؛ خودش از استعدادهای بدن شما و از آن حرارتی که بین پوست و این مو هست، استفاده میکند و فعل و انفعالات شیمیاییِ مخصوص خود را انجام میدهد و مو را در خود حل میکند. ولی با بهکارگیری تیغ میبینید میخواستیم از یک مسأله که عبارت بود از عدم سرعت ازالهی موهای زائد راحت بشویم، صدها مسأله برای خودمان در همین رابطه ایجاد کردیم و چندین کارخانه باید کار ساختن تیغ را پشتیبانی کنند، حقیقت این است که طبیعت در همهی امور دارای چنین استعدادهایی است که مثلاً در امر فوق میتوان از آهک موجود در طبیعت، استفاده نمود و به این شکل چنین مسألهای را به سادگی رفع کرد. این در صورتی است که کسی سرعت استفاده از تیغ را طلب نکند و نگران تحریک خیالاتش باشد، در آن صورت از تمیزکردن طبیعی خسته
نمیشود، چون سرعت مورد نیازِ خیال و وَهم را تبعیت نکرده؛ آری اگر زرنیخِ داروی ازالهی مو را اضافه کنید، کمی سرعت کار بیشتر میشود، ولی بالاخره آن سرعت حدّی دارد.
حالا بحث «بیعملی» که عین عملکردن است در این مثال بماند، که شما به ظاهر عملی انجام نمیدهید و داروی ازالهی مو دارد کار خود را انجام میدهد ولی در عمل نتیجهای که عبارت است از بینرفتن موها نصیب شما میشود.
سؤال: آیا میتوان گفت: در تمدن اسلامی هم باید به دنبال دنبال سرعت باشیم، اما تا جایی که تقابلی با طبیعت نداشته باشد.
جواب: بله، همینطور است؛ مگر میشود بشر طالب آن نباشد که حوائجش زودتر برآورده شود؟! اما اگر از حکمت فاصله نگیرد از سرعتی که تیغ ایجاد میکند، متنفر میشود، روحش میفهمد که این سرعت، قلب او را از آرامش و بقاء خارج میکند و گرفتار خیالات پراکنده میگرداند.
ذات دورهی جدید این است که یک موضوع را در تصور خود میسازد و سپس سعی میکند به کمک محاسباتی که انجام میدهد، به نحوی به آن تصورات تعیّن خارجی ببخشد. این مرحله، مرحلهی طرحریزی و بسط خیالات ذهنی است، و چون میخواهد آن تصور ذهنی را هر چه زودتر در خارج متعیّن کند، گرفتار سرعت و رشدِ ناموزون در همهی زمینهها میگردد، حال این میلِ به سرعت و رشد و بسطِ ناموزون به کجا منتهی خواهد شد؟ تا آنجایی که بالاخره بشر از شدت استغراق در حساب و محاسبه با امری مواجه میشود که غیرقابل محاسبه است، در این تماس با امر محاسبهنشدنی، چه بسا بشر تکانی خواهد خورد و امنیت او که ناشی از پناهبردن به دامان علم و عدد و حساب است، متزلزل خواهد گشت. در آن صورت است که با تفکر حقیقی، مناسبات بشر با عالم و نظام معنوی تجدید میشود، در آن صورت ساحتی برای بشر گشوده میشود که به خطاب و ندای الهی گوش فرا میدهد و تمام فعالیتهای شیعه به ثمرهی حقیقی خود خواهد رسید و برکات انتظار در بُعد اجتماعی آن ظاهر
میگردد. آن آیندهای که مدّنظر شیعه است، آیندهای است که بشر یاد گرفته است و یا آماده شده است به نحو دیگری فکر کند که ما آن را «عالم بقیّةاللهی» نام نهادهایم.
سؤال: تمدن اسلامی چه شاخصهای دارد که میماند و شکوفا میشود ولی به سرنوشت سایر تمدنها که پس از شکوفایی خود افول کردند، دچار نمیشود؟
جواب: رمز عدم افول تمدن اسلامی، وقتی به روش صحیح به صحنه بیاید - یعنی به روش فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام- آن است که تئوری و راهکارهای آن منطبق با فطرت انسانها است و لذا نه تنها پس از مدتی مورد فراموشی قرار نمیگیرد، بلکه در هر حال بشر به دنبال بستری است که به کششها و تمنیّات فطری خود صورت بالفعل بدهد و لذا سایر تمدنهای موجود به مرور با ظهور تمدن اسلامی بیرنگ میشوند و در نهایت از نشاط و حیات میافتند. البته عنایت داشته باشید که تمدن اسلامی صرفاً مجموعههایی از انضباطهای قالبی و آداب و رسوم خشک نیست، بلکه قراردادها و آدابی است که ریشه در فطرت انسان ها دارد و بنیان وجودی انسانها نسبت به آنها آشنایی کامل دارد، هر چند ممکن است با حاکمیت نفس امّاره آن کششها مورد غفلت قرار گیرد، ولی همین که بستر تحقق آن فراهم شد و در بستر جدید، مذاقِ آلوده به نفس امّاره میدان خودنمایی نداشت، آرامآرام بشر به خود میآید و پیام تمدن اسلامی همهگیر میشود و اکثر همانهایی که در ابتدا نسبت به آن روی خوشی نشان نمیدادند از آن استقبال میکنند و در همین راستا خداوند میفرماید: «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ، وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَن ذِکْرِهِم مُّعْرِضُونَ»؛(1)
بلکه برخلاف تهمتی که به پیامبر میزنند، آن رسول از طرف حق آمده و پیامهای حقّی را برای آنها آورده و اکثر آنها از آن حق کراهت دارند، ولی اگر خداوند از میلهای آنها پیروی کند آسمانها و زمین و آنچه در آنها است فاسد میشود. پس ما آن حقایق را به یاد آنها و برای آنها آوردیم و آنها از آنچه مربوط به آن حقایق است غافلاند.
1) سورهی مؤمنون، آیات 70 و 71.
چنانچه ملاحظه میفرمایید مسائل دینی که تمدن اسلام بستر تحقق آن است آنچنان نیست که در ابتدای امر مورد استقبال همگان قرار گیرد، ولی نباید از آن منصرف شد، بلکه با حوصله و پیگیری مطمئن باشیم روح و ارادهی عمومی به استقبال آن خواهند آمد و نباید این برههی خاص را که فعلاً مردم در ظلمات مدرنیته گرفتارند، به همهی مراحل آیندهی بشریت سرایت داد و عنایت داشته باشید که نه قبلاً چنین بوده است و نه بعداً چنین خواهد ماند و در این راستا است که عرض میشود اسلام در آیندهی حیات بشر، بهترین تمدن ممکن میباشد، تمدنی که نه تنها روابط اجتماعی انسانها را بر اساس نظام الهی و حقایق عالم قدسی تنظیم میکند، بلکه روابط روحی و روحانی انسان را با عالم قدس و حضرت «الله» به اوج خود میرساند، پس تمدن اسلامی در حدّ تنظیم آداب دنیایی بشر نیست، بلکه وسیلهی اتصال زمین است به آسمان، آن هم در تمام مناسبات بشری، اعم از فردی و اجتماعی.
سؤال: قبلاً بحث شد که انسان مطابق اهدافی که دارد ابزارهایی را پدید میآورد و مطابق آن اهداف و آن ابزارها زندگی خود را سر و سامان میدهد و تمدنی را پایهریزی میکند. بهترین نحوهی ابزارسازی را چه میدانید؟
جواب: قبلاً عرض شد که بالأخره بشر ادب و آدابی را در جامعه ایجاد میکند و به نام تمدن سعی میکند به حوائج خود جواب دهد، بررسی این که چرا پس از مدتی آن تمدن از درون به مشکل میرسد و نهادهایی که برای ادامهی آن تمدن تأسیس شده توان نگهداری آن تمدن را ندارد، بحث مهمی است. به عنوان مثال روح انسان در دورهی جنینی بدنی مناسب زندگی بیرون از رحم برای خود میسازد. چون به اصطلاح فیلسوفان «اَلنَّفسُ جسمٌ آلی»؛ یعنی، نفس جسمی است که برای حوائج خود آلات و ابزار میخواهد. روح شما در دوره جنینی برای جسمتان و برای زندگی بیرون از رحم، برنامهریزی میکند، مثلاً انگشتهای خود را پنج عدد قرار میدهد، شما که خودتان در دنیا انگشتانتان را پنج عدد قرار ندادید، بلکه روحتان این کار را در دوره جنینی انجام داد. همین روح، با همین خصوصیاتِ ابزارسازی برای رفع حوائج، در زندگی بیرون از رَحمِ مادر پس از چندی و به کمک فکر خود، آداب و
قراردادهایی را وضع میکند و به کمک امکانات عالم ماده ابزارهایی را میسازد و جمعِ تمدنی را پایهریزی مینماید. همین آدمی که انگشت خود را در دورهی جنینی ساخت، در این دنیا هم تکنولوژی ساخته است. امّا آیا بشر امروز این تکنولوژی را با همان عقلی ساخت که انگشتهایش را ساخت؟ اگر این کار شدهبود، هیچوقت برای بشر مشکلی پیدا نمیشد، نفس ناطقه در دورهی جنینی با آن ارتباط خاصی که با عالم برتر دارد و با توجه به اینکه تجلی روح کلّی است، آمده است و تمام جوانب حیات خود را - چه در رحم مادر و چه در دنیا- در نظر گرفته و یک دست با پنجانگشت ساخته است. این پنج انگشت، بهترین شکلِ ممکن نسبت به تمام جوانب نیاز انسان در این دنیا است، البته این در صورتی است که بخواهد بر اساس اهدافی که در راستای آن اهداف خلق شده، عمل کند. ممکن است بگویید اگر این پنج انگشت یک طور دیگری بود بهتر بود، تصور آن محال نیست، ولی اگر همهی جوانب را در نظر گرفتیم به راحتی اعتراف میکنیم طراحیِ دست و انگشتان ما با یک روح فوقالعاده متعالی انجام شده است. البته دوباره تأکید میکنم به شرطی که اهداف حقیقی انسان مدّ نظر باشد، و نه اهداف نفس امّاره. دزدها که اسکناس های جیب مردم را میخواهند بردارند، یکی از مشکلاتشان این است که دو انگشتِ وسط دستشان یک اندازه نیست، ولی بنا نبوده انگشت را برای جیببُری طراحی کنند، نفس حکیم شما در رابطه با عالم قدس، در دورهی جنینی انگشتهایی میسازد که دزدیکردن جزء زندگیاش نیست. پس تضادی هم پیدا نمیشود که چرا انگشتهای وسط دست یکی از دیگری کوچکتر است، در شرایط طبیعی هزاران حُسْن در همین متفاوتبودن اندازهی آن دو انگشت است، ولی از نظر جیببُرها این یک عیب است چون به راحتی نمیشود با آنها جیب مردم را خالی کرد.
فارابی و امثال او از همین قاعده و زاویه وارد میشوند؛ به اصل خلقت انسان توجه میکنند و به این نتیجه میرسند که انسان، بالذّات سخنگوست، چون در دورهی جنینی برای خودش حنجرهای منظم و با تارهای صوتی دقیقی ساخته است در حالیکه در رحم مادر آدم دهان و حنجره نمیخواهد! به این نتیجه می رسند اینکه روح انسان در دورهی جنینی دهان و حنجرهای مناسب حالت سخنگفتن میسازد، چون میداند که سخنگفتن جزء زندگی این دنیاست و باید به کمک عقل قدسیِ همهجانبهنگرِ خود، ابزاری مناسب سخنگفتن بسازد. اگر آدمها با
همین روحیهی حکیمانهی متصل به عالم قدس، نظام زندگی خود را در دنیا میساختند، نسبت به همهی نیازهای خود برنامهریزی میکردند، و هر نیازی از نیازهای خود را درست در محل خود جواب می دادند، همانطور که میبینید روح جنین چقدر زیبا و دقیق دهانش را درست همانجایی گذاشتهاست که بهترین محل ممکن است و تازه ملاحظه فرمودهاید چه اندازه از صورت، دهان شده است؟! بهاندازهای که بتواند حرفبزند و غذا بخورد، نه بیشتر و نه کمتر. تمام قواعد ارتباط با خارج را قبلاً تنظیم کرده است.
بشر با همان عقل قدسی خود به این دنیا آمده است. اگر آن عقل، به هوس آلوده نشود، با همان عهد الهی و نوری که در دورهی جنینی داشت، ابزارهای زندگی این دنیاییاش را میساخت، در آن صورت زندگی برایش شکل دیگری پیدا میکرد و در اُنس با خدا با عالمی روبهرو می گشت که گویا همهچیز از قبل برایش به نحوهی حسابشدهای فراهم شده است، با توجه به این نکته است که یک عارف کامل سعیمیکند نیازهای هوسساز بر او حاکم نشوند تا از یک طرف وابستگی او را به دنیا زیاد کنند، و از طرف دیگر ارتباط او با عالم غیب و معنویت را قطع کنند. بنابراین برای زندگی زمینی و ابزارهای مربوط به آن زندگی راهکارهای بسیار مفیدی را پیشنهاد میکند؛ پیشنهادهای عارف کامل برای ساختن ابزارهای زندگی زمینی، مثل فرامینی است که به صورت تکوینی، نفس انسان در دوران جنینی به گوشتهای بدنش میدهد. این دست با خصوصیات دقیقی که حالا دارد در ابتدای دورهی جنینی به این شکل نبود، یک تکه گوشت بود. نفس با توجه به علم کاملی که نسبت به آینده داشت، آن تکه گوشت را بر اساس اهداف مورد نظرش، تدبیر کرد و در نتیجه این دست با این شکل مخصوص را به وجود آورد. در مباحث انسانشناسی بحثی مطرح است که چطور میشود با تمرکزِ روح بر یک تکه گوشت و استخوان، پنج انگشت بهوجود بیاید؟ عنایت داشته باشید که روح با یک تصور خاصی که در نزد خود دارد، بر روی آن قسمت از بدنش که میخواهد آن را به صورت پنجانگشت درآورد، تمرکزمیکند و لذا آن گوشتها را به نیروی اراده طوری تنظیم میکند که به پنج انگشت تبدیل میشود و شکل میگیرد و بهترین ابزارها را بسازد.
پس چنانچه ملاحظه فرمودید ریشهی ساختن ابزار برای رفع حوائج زندگی اجتماعی و در نتیجه تمدنسازی، در خود انسان نهفته است، انسان همین که به این دنیا آمد، سهمی در
تمدنسازی جامعه میتواند داشته باشد، به طوری که به اهدافی فکر کند و بر اساس آن اهداف شرایط مناسب تحقق آنها را چه از نظر فکری و چه از نظر محیط خارجی فراهم آورد.
سؤال: با توجه به نکتهی اخیر که می فرمایند ذات و روح انسان طوری است که بسترهای مناسب برای رفع حوائج خود را میسازد، پس باید بشریت به خودی خود تمدن ساز باشد و این منحصر به مکتب خاصی نیست.
جواب: بله؛ چنین گرایشی و چنین تواناییهایی در انسانها هست، حتی روح انسان در دورهی جنینی چیزهای ظریفی مثل قرنیهی خود را که پردهای ظریفتر از حریر است، میسازد تا بعداً در زندگیِ بیرون از رحم از آن استفاده کند، ولی این به شرطی است که اوّلاً؛ در زندگی دنیایی هم ارتباط خود را با عالم قدس قطع نکند، ثانیاً؛ جهتگیریهای خود را نسبت به اهداف مقدس ضایع نگرداند. اگر جامعهای این دو نکته را رعایت کند، با همان دقتی که هر نفسی در دورهی جنینی انگشت و قرنیه برای خود میسازد، تمدن بهوجود میآورد.
درست است که هر فکر و فرهنگی، میخواهد تمدن بسازد. اما کدام فکر و فرهنگ است که میتواند چیزی بسازد که بماند و انسان در بستر آن فکر و فرهنگ احساس بیثمری نکند و شرایط به وجود آمده به تمام ابعاد بشر جواب دهد؟ آن فکر و فرهنگی که دو خصوصیت فوق را داشته باشد. هر جامعهای مجبور است برای زندگی جمعی خود تمدنی بسازد، اما آیا همهی این آداب و ادبی که اقوام مختلف بهوجود آوردند، بهمعنای این است که واقعاً در بستر آن آداب و شرایط، استعدادهای متعالی افراد جامعه به ثمر میرسند؟
سؤال: چرا نمیتوان گفت فرهنگ غرب به نحوی توانسته است به همهی سؤالهای بشر جواب دهد که اکثر مردم دنیا - اعم از مؤمن و لاابالی- آن را پذیرفتهاند و تصمیم گرفتهاند در بستر همان فرهنگ زندگی خود را به ثمر برسانند؟
جواب: از یک جهت باید گفت: آری، و از یک جهت میتوان گفت: نه. به این جهت میگوییم آری که تمدن غربی سعی کرده برای هر گرایشی - اعم از گرایشهای دنیایی و خیالی و یا گرایشهای متعالی و فطری- یک جایگزین تدوین کند، هر چند آن جایگزین مطابق حقیقت نباشد، حتی برای گرایشهای معنوی، نه تنها با آداب عبادی مخالفت نمیکند، بلکه آنها را پیشنهاد هم میکند، ولی عبادات سکولار شده را پیشنهاد میکند و اگر کسی متوجه نباشد که وظیفه دارد از طریق دین خدا و عبادات الهی، تمام ابعاد زندگیاش را در معرض حکم خدا قرار دهد، میپذیرد که نظام استکباری جامعهاش را اداره کند و دین خدا هم خلوت او را پُر کند. وقتی متوجه باشیم وظیفه داریم تمام ابعاد وجودی خود را در معرض حکم خدا قرار دهیم، دیگر دین سکولارشده را نمیپذیریم چون آن را جوابِ قلبی، عقلی و خیالی به تمام ابعاد روح انسان نمییابیم. آنچه قبلاً مورد بحث قرار گرفت، قدرت جوابگویی فرهنگ غرب بود به خیالات بریده از عقل و وَحی. علت این که امروزه غرب با چنین سرعتی در جوامع معمولی نفوذ میکند آن است که این فرهنگ، نزدیکترین نیازهای بشر را که حس و هوس است، جواب میدهد و مسلم تمدنی که پایههای خود را تا این حدّ سست کرده، دائماً در حال تزلزل است و برای نگهداریِ خود انرژی زیادی باید صرف کند و از آن طرف، سُنن و قواعد هستی چنین است که این تمدن نمیتواند خود را در این عالم حفظ کند. این طور نیست که ما بگردیم، تحقیقکنیم و بگوییم چون در حال حاضر اکثر غربیها احساس افسردگی میکنند، پس این تمدن برای ادامهی خودش جواب نمیدهد بلکه ما میدانیم در نظام هستی قواعدی هست و بشر هم ابعادی هماهنگ با قواعد نظام هستی دارد، که این تمدن هیچکدام از این دو موضوع را مدّ نظر قرار نداده. لذا انسان غربی هم در رابطه با خودش و هم در رابطه با نظام هستی، به بنبست میرسد و در نتیجه آرامآرام وقتی تمام انرژیهایش را در حفظ و شکوفایی آن تمدن صرف کرد و نتیجه نگرفت و امیدش از ادامهی این تمدن قطع شد، دیگر انگیزهای برای پایداری این تمدن نخواهد داشت و افراد جامعه از آن دست برمیدارند. عین همین قاعده را شما در دیگر امور زندگی دارید، ممکن است چند روزی دنبال فلان استاد و فلان کتاب بروید، چون امید دارید به مطلوب خود برسید، ولی اگر بعد از مدتی متوجه شدید که امیدهای شما برآورده نمیشود، آنها را رها میکنید. در رابطه با اسلام درست موضوع برعکس است؛
هر چه به آن امیدوارتر شدید، میبینید بیشتر نتیجه گرفتید و امید دستیابی به نتیجه بیشتر نیز در شما تقویت شد، به شرطی که نخواهید با قرائت فرهنگ غرب به اسلام نزدیک شوید. شما یک مورد در تجربیات خود پیدا کنید که بهواقع به اسلام امیدوار شدهاید و آن مورد را دنبالکردهاید و به خوبی جواب نگرفتهاید، و بر عکس؛ یک مورد پیدا کنید که بشرِ امروز به غیر اسلام امیدوار شده و جواب گرفته است. البته سرخوردگیها و جوابنگرفتنها متفاوت است و بستگی به درجهی دوری و نزدیکیِ برداشت ما از اسلام نسبت به عالم قدس دارد.
دین اسلام به عنوان پیام خدا آمده است تا این نکته را متذکر شود که ای انسان! تو این ابعاد وسیع و گستردهی مادی و معنوی را داری و آنچه غیر از اسلام در صحنه است در حال حاضر قدرت جوابگویی کامل به آن ابعاد را ندارد، پس اوّلاً؛ ابعاد متعالی انسان را برای او روشن میکند، ثانیاً؛ بستر جوابگویی به آنها را نشان میدهد. درست برعکسِ دین سکولارشده توسط فرهنگ غرب، که ابعاد متعالی انسان را مورد غفلت قرار میدهد بدون آنکه مستقیماً آن ها را نفی کند، و به جهت همین غفلت است که مؤمنین معمولی به بستری که فرهنگ غرب فراهم کرده است امیدوارند، چون نمیدانند استعداد چه چیزهایی را دارند و غرب آنها را مورد غفلت قرار داده است. آن آقای متدینی که میخواهد با فرهنگ غرب کنار بیاید، باید بنشیند تکلیف خودش را روشن کند که آیا در همین حدّی که فرهنگ غرب، بستر زندگی را فراهم کرده است میتواند احساس ثمردهی کند؟ اگر اسلام نیامده بود و متذکر این ابعاد نبود، یک بحث بود، حالا که این دین آمده و وسعت انسان را به او نشان داده بحث دیگری است، در همین راستاست که عرض میکنیم هیچ مکتبی در حال حاضر جز اسلام نمیتواند تمدن بسازد، بهمعنای اینکه نشان دادن همهی ابعاد متعالی انسان و جوابدادن به آنها فقط از طریق اسلام ممکن است.
سؤال: با توجه به اینکه بقای هر تمدن مشروط به این است که انسان در مناسبات خود به عالم ثبات وصل شود، آیا رمز بقاء هر تمدن را توجه به همین نکته روشن میکند، یا اینکه ظهور بیثباتی و درنتیجه اضمحلال تمدنها به عوامل دیگری هم بستگی دارد؟
جواب: هر چه جامعه به عالم ثَبات که جوابگوی همة ابعاد انسان است، وصل بشود، تمدن آن جامعه باقی خواهد ماند، اما این بحث احتیاج به مقدمه دارد؛ یعنی همانطور که یک تمدنِ قدسی آرامآرام ابعاد انسانی را برای او مینمایاند و آرامآرام راهکارهای جوابدادن به آن ابعاد را روشن میکند، در سقوط یک تمدن هم کار به همین شکل است، منتها سرعت و کندی سقوط یک تمدن نیز قابل بحث است. تمدن غرب با محدودیت شدیدی که برای خود نسبت به عالم غیب ایجاد کرد، زودتر سقوط میکند. در حالیکه تمدنی که تحت عنوان مسیحیت از قرن چهارم میلادی وارد غرب شد، به سرعتی که تمدن غرب سقوط کرد، سقوط نکرد و حدود ده قرن در اروپا به حکومت خود ادامه داد. بعد که از تمدن قرون وسطی سرخورده شد از این موضوع غفلت کرد که به همان دلیل که از آن مسیحیت جواب نگرفت، از تمدن رُمی نیز جواب نمیگیرد، عملاً از مار غاشیه به آب گندیده پناه برد. حالا داد میزند که ای مالک جهنّم! ما را نجات بده، این ناله و فغان هر انسانی است که گرفتار جهنم شده است. اینها در نزد خود نگفتند: مسیحیتی که به ما جواب نداد، به جهت این بود که کشیشان دنیایی شدند و جهت قدسی آن مکتب در حجاب رفت، حالا با بازگشت به فرهنگ رُم که سر تا پایش دنیا است حتماً شکست میخوریم.(1)
این اشتباهی بود که غرب با شروع رنسانس وارد آن شد و همواره در این اشتباه مانده است و روز به روز بر مشکلاتش افزوده میشود و به همین جهت دیوارههای تمدنی که با رنسانس بالا رفت، شکافهای اساسی برداشته است.
سؤال: فرمودید: ممکن است عواملی ظهور بیثباتی غرب را به تأخیر بیندازد، لطفاً بفرمایید آن عوامل چه چیزهایی میتوانند باشند و این تأخیر چه اندازه است؟
جواب: غرب در روش و در تبلیغات توانسته است خود را تاکنون حفظ کند، به طوری که برای کار شیطانی خود به خوبی برنامهریزی میکند، اعم از کارهای تکنیکی یا کارهای سیاسی، اقتصادی. هر چند هدف و مبنای آن غلط است و بر اساس این که نظام الهی، نظام
1) در راستای مادیشدن مسیحیت، به کتاب «خطر مادیشدنِ دین» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
حقّی است، غرب نمیتواند بر اساس این بینش و روش پایدار بماند و از تعادل خارج نشود. همانطور که ملاحظه میکنید جهت پنهان کردن ذات خود، واژههای مورد اطمینان بشر را به نفع خود مصادره میکند، مثلاً آزادی را با آن همه حرمتی که در بین اقوام و ملل دارد به خود نسبت میدهد به این امید که میتواند به کمک این تبلیغات حیات خود را ادامه دهد، ولی با توجه به شرایطی که الآن در دنیا و در خود غرب بهوجودآمده، باطن این فرهنگ در حال ظاهر شدن است و لذا شما هر روز در آن فرهنگ با بحران جدیدی روبهرو هستید، چه در خود غرب، و چه در کشورهایی که غربی شدهاند.
غرب مجبور است غیر از این غربی بشود که اکنون هست، حال از دو حال بیرون نیست، یا هر چه بیشتر حسّی میشود که بحران خود را عمیقتر خواهد کرد، چون با علت بیماری نمیتوان بیماری را درمان کرد و به جهت نبودن عوامل جدّی کنترل هوس و نفس امّاره، بالأخره مسیری را انتخاب میکند که به سقوط خود نزدیکتر میشود و یا مجبور است به کلّی تغییر جهت دهد و همهی خود را نفی کند، که فکر میکنم این احتمال بسیار ضعیف است و دیگر کار غرب تمام است. تعبیر قرآن در مورد تمدنهایی مثل تمدن غرب این است که «فَأَهْلَکْنَاهُم بِذُنُوبِهِمْ وَأَنْشَأْنَا مِن بَعْدِهِمْ قَرْنًا آخَرِینَ»؛(1)
پس آنها را به جهت گناهانشان هلاک کردیم و مردم دیگری را به جای آنها آوردیم.
غربیها قبلاً واژهی مقدس «آزادی» را شعار خود قرار داده بودند با شعار «آزادی» توانستند جامعهی خود را نگهدارند و بقیه را نیز به خود جلب کنند و کسی هم نپرسید آزادی از چه چیز،آزادی از استبداد یا آزادی از مقدسات؟ ولی چون هرچه بیشتر مادی شدند و به معانی عالیهی عالم غیب پشت کردند، نتوانستند از طریق کنترل نفس امّارهی خود، لااقل ظاهر این واژه را حفظ کنند. به طوری که امروزه دیگر نمیتوانند مثل سدهی گذشته ظاهر واژهی «آزادی» را - به عنوان واژهای مقدس- برای جامعهی خود و بقیهی ملتها حفظ کنند، چون اوّلاً؛ جامعهی غرب از طریق واژهی آزادی به معنی بیقیدی، در مقابل هر نوع کنترل معنوی، همهی تعادل خود را از دست داد و به قول خودشان امروزه در این فرهنگ، هیچ چیز جای خودش
1) سورهی انعام، آیهی 6.
نیست، ثانیاً؛ بقیهی مردم هم دیدند غرب به اسم آزادی، خود را به ملتها تحمیل کرده است. در چنین شرایطی غرب دیگر نمیتواند خود را بازخوانی کند و لذا پیشنهادهایی که برای رفع بحران خود مطرح میکند به بحرانی اضافه بر بحرانهای قبلی تبدیل میشود.
عرض شد که آیندهی غرب از دو حال بیرون نیست، یا همین نحوهای را که هست ادامه میدهد و هرچه بیشتر حسّی میشود که تبعات آن مشخص است، یا باید معنویتر شود و به یک تمدن معنوی برگردد. از طرفی به جهت عدم جوابگویی مسیحیت به نیازهای همهجانبهی بشر، به مسیحیت هم که نمیتواند برگردد، و به جهت سوابق تاریخی که از مسیحیت دارند و خود غربیها هم آن سوابقِ سوء را حتی بیشتر از آنچه بوده است، تبلیغ کردهاند، پس اگر خواستند به معنویت برگردند، باید دین دیگری را انتخاب کنند که نه مسیحیت باشد و نه یهودیت، و در همین راستاست که امروزه شما آثار برگشت به اسلام را در اروپا و امریکا ملاحظه میکنید، البته هنوز ما در ابتدای این تاریخ هستیم و غرب در انتخاب آیندهی خود به جهت آشفتگی فرهنگی که برای خود ایجاد کرده است، در شرایط انتخاب متعادلی نیست. بسیاری از اندیشمندان و جوانان غربی حالا هم که میخواهند از مدرنیته و مسیحیت عبور کنند، به بوداییشدن روی میآورند. زمان طولانی نیاز است که متوجه شوند بودا جوابگوی بشر امروز نیست.
حال اگر این سؤال را هنوز داشته باشید که آیا غرب به این شعور میرسد که از اضمحلال خود جلوگیری کند؟ فعلاً حرف ما این است که کلیت آن فرهنگ آنچنان از هوشیاری خارج شده و ظلمت همهی ابعاد انتخاب آن را گرفته که به هیچوجه راه نجاتی نمیشناسد، پس هرچه بیشتر در خودش فرو میرود و زمینهی سقوط خود را سرعت میبخشد، چون شرط نجات آنها، خارجشدن از فرهنگ غربی است و به یک نوع از خود بیرونآمدن نیاز است و این برای فرهنگ مدرنیته نزدیک به محال است. آنچنان در تارهایی از تفکر سیاه فرورفته که بیرونآمدن از آن را برای خود غیر ممکن نموده است و به اسم فرار از اصولگرایی از نجات خود فرار میکند. البته غفلت نکنید؛ اینکه با حفظ فرهنگ غربی و با روحیهی سکولار به سوی معنویات و حتی به سوی اسلام و قرآن میآیند، این غیر از بیرونآمدن از آن تفکر ظلمانی است، اینها میخواهند از این طریقهها همان روح و فرهنگ را ادامه دهند و لذا نه از
قرآن بهره میگیرند و نه از سقوط رها میشوند، میخواهند فشار روحی ناشی از زندگی تکنیکی را کم کنند و این غیر از رجوع به حق است.
امروز عدهی زیادی از آمریکاییها از بودا استقبال میکنند و یا شاید تعجب کنید که یکی از پرفروشترین کتابها در آمریکا، «ترجمه و شرح مثنوی مولوی» است، ولی این سؤال برای ما هست؛ که این ها میخواهند از عالَم خودشان به عالم مثنوی درآیند، یا در عالم خودشان میخواهند با مثنوی ارتباط پیدا کنند؟ اگر رجوع به مثنوی با حفظ عالم خودشان باشد، این نوع مراجعه به مثنوی هیچوقت امیدبخش نیست، عدهی کمی توانستهاند از عالم غرب آزاد بشوند، همان طور که عرض شد بیشتر به دنبال تخلیهی روانی هستند تا بار سنگینی را که دنیای تکنیکی بر روان آنها تحمیل کرده، سبک و قابل تحمل کنند.
سؤال: حال که روشن شد تمدن غرب، مادیترین تمدن تاریخ است و در نتیجه به جای اتصال به حقایق عالم، به ابزارهای ساختهی خود تکیه دارد، در مورد علت نفوذ آن در سایر ملل چه نکات دیگری را میتوان ارزیابی نمود؟
جواب: همانطور که فرمودید؛ به واقع این تمدن هیچ بهرهای از علم حقیقی ندارد و علمی که در آن مطرح است، science یا علم به ابزارهاست برای ساختن ابزاری دیگر که شدیدتر بتوان در طبیعت تصرف کرد، این علم کجا و علم به حقایق کجا. در منظر تمدن غربی، حقیقت گم شده است! علمی که آن ها دارند، به این معنی است که ابزاری برای تغییر طبیعت بسازند و طبیعت را بر اساس میل خود تغییر دهند و در این راستا ابزارهای مجهزی ایجاد کنند تا مقدمهای باشد برای اینکه به ابزار مجهزتری دست یابند. به همین جهت هم بدون این ابزارها، زندگیکردن برای غربیها محال شده است و اساساً زندگی را همین میدانند که ابزاری بسازند و با آن به سر ببرند. یک قدم از داشتن ابزارهای مجهز جلوتر نمیروند! افتخارشان این است که زودتر میتوانند با آن طرف دنیا ارتباط برقرار کنند تا به آن طرف دنیا خبر دهند چه ابزاری ساختهاند. مثل این است که فلان کس کلّ زندگیاش را صرف کرده است که ببیند کدام فرش بهتر از این فرشی است که دارد! اصل فرش مگر ابزاری نبود که ما
روی آن بنشینیم؟! حالا همة زندگیمان این شد که بدانیم آخرین فرشی که به بازار آمده، چه فرشی است! در حالی که بالاترین ظلمت این است که «ابزار» برای آدم «مقصد» بشود، و بهترین نور این است که ابزار برای انسان مطرح نباشد. در شرح حال پیامبر صلی الله علیه و آله از امامحسین علیه السلام داریم که: «در دنیا خشتی بر خشتی نگذاشت» آدم در حدّ داشتن خانه که ابزار میخواهد. ولی حضرت امام حسین علیه السلام میخواهند بفرمایند پیامبر صلی الله علیه و آله اینقدر از دنیا بهعنوان ابزار، کم استفاده کردند که سعی میکردند این نیاز را هم به عادیترین شکل با آن برخوردکنند که خودشان نخواهند در ساختن آن قدمی برداشته باشند. عظمت یک انسان و یک تمدن در این است که ابزارها را وسیلهای برای «کمال حقیقی انسان» بداند، در حالیکه غرب صرفاً تکامل تکنیک برایش هدف شده است و تکامل تکنیک را تکامل خود میداند، تکاملی به سوی تکنیکِ پیچیدهتر ولی برای چه چیز؟ معلوم نیست، در واقع باید گفت: برای همه چیز و هیچ چیز.
عالَم تکنیک اگر چه به یک اعتبار یک طرح بشری است، اما در اختیار بشر نیست، طوری است که هر جامعهای در آن عالَم قرار گیرد تابع آن میشود و از قانون کلّی آن پیروی میکند و غرب در چنین شرایطی است. علم غربی در اختیار اهدافی است که روح تکنیکی برای آن تعیین میکند و لذا علمش به معنی واقعی مثمر ثمر نیست و راه به جایی نمیبرد، چون نسبت خود را با تکنیک تعریف کرده است و نه با حقیقت.
در حالیکه در تمدن مورد نظر اسلام، چون هدف اصلی تعالی انسان است، آن هم تعالی حضوری و توجه به عالم بقیّةاللهی، اوّلاً؛ ابزارها آنچنان شخصیتی را که بتوانند بر انسانها حکومت کنند ندارند، ثانیاً؛ در آن شرایط، حرصِ تجهیز ابزارها در حدّی که همهی همّت جامعه، ساختن ابزارهای پیچیده شود، در کار نیست، بلکه برعکس؛ تلاش انسان در آن تمدن برای آزاد شدن از حکومت ابزارهاست و لذا مسلّم در تمدن اسلامی تکنیک نقش اساسی بازی نمیکند، چون توجه جامعه بیشتر به عالم غیب و ابزارِ ارتباط با آن عالم است و آن قلبی است که امیدش از ابزارها بریده باشد و به ابزارها به صورت استقلالی ننگرد، بلکه آنها را وسیله ای میداند که خداوند برای هر چه راحتتر شدن شرایط بندگی انسانها، خلق کرده است. به
همین جهت است که هر قدر انسانها در مراتب معنوی کاملتری قرار گیرند، بیشتر از امید بستن به ابزارها آزاد میشوند، تا آنجایی که میتوانند بدون استفاده از وسایل مادی به حوائج خود دست یابند که نمونهاش طیّالارض است.
سؤال: با توجه به این که روش کاهنان بیشتر با یک آرامش و جدایی از ابزارها همراه است و این درست برعکس روش فرهنگ غرب است، آیا میتوان گفت روش کاهنان به سعادت نزدیکتر است؟ و آیا میتوان گفت باطل هم شدت و ضعف دارد؟
جواب: نکتهی خوبی را مطرح کردید، عنایت داشته باشید که مقصد و مقصود انسانها رسیدن به حضرت اَحد است و لازمهی رسیدن به چنین مقصد متعالی سیر از کثرت است به سوی وحدت، از همان طریقی که خداوند برای بشر تعیین کرده است. حال یک وقت ملتی تماماً در کثرت دنیا گرفتار است و ماوراء اهداف خیالی، چیز دیگری مدّنظرش نیست، که این همان فرهنگ غرب است با امیدهای واهی به ابزارهای متکثر و اهداف پراکنده. اما یک وقت مثل بعضی از کاهنان از کثرت آزاد شده و به وحدت هم منتقل میشوند، اما آن وحدت، وحدت حقیقی نیست. آری؛ یک وقت است شما مسلمان هستید خدا دارید، «لاالهالاالله» میگویید و واقعاً به «الله» نظر میکنید، ولی توحیدتان ضعیف است؛ یعنی در عین تجلی نور «الله» بر قلبتان، حجابهایی مانع تجلی آن نور به نحو شدیدتر بر قلبتان میباشد این نوع نزدیکی به وحدت، حتی در مرتبه ضعیفش کارساز است. امّا یک وقت است از کثرت به وحدت آمدهاید، امّا به وحدت خیالی، به طوری که معتقدید خدایی از خدایان در این عالم هست و میخواهید با آن تماس بگیرید، در این حالت هم به نحوی دیگر گرفتار «کثرت» هستید و رجوع قلبتان به اَحد نیست.
درست است که این نوع از کاهنان عملاً از بسیاری از آفات دنیاییِ کثرت و اضطراب و امثال آن راحت شدهاند، ولی اشتباهشان این است که حال خود را با حال غربیها مقایسه میکنند، میبینند خیلی وضعشان از آنها خوبتر است. نمیآیند بررسی کنند ببینند آیا جواب روح خود را که طالب ارتباط با حضرت «الله» است، داده اند یا نه؟ آیا قلب را با
متوجهکردن به یگانهی مطلق، به یگانگی رساندهاند یا فقط آن را از شلوغی زندگی عالم مدرنیته تخلیه کردهاند؟ شما در این ذکر بسیار خوب ماه شعبان، هفتاد مرتبه میگویید: «اَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذی لااله الّا هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ، الْحَیُّ القیُّومُ وَ اَتُوبُ اِلَیْه»(1)یا هفتاد مرتبه میگویید: «اَستَغفرُ اللهَ» یعنی از «الله» تقاضا میکنید که گناهان و ضعفهای شما را ببخشد تا شایستهی قرب شوید، حالا این «الله» که مورد توجه شماست، باید سه خصوصیت داشته باشد: «الَّذی لااله الّا هُوَ»، «الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ»، «الحَیُّ القَیّومُ» یعنی شما میگویید من دارم به یک «الله»ی توجه میکنم که اولاً؛ «لااله الّا هُوَ» یعنی، تمام قطب قلب من همان یگانهی مطلق است، چون شرط نجات آن است که با تمام وجود متوجه آن یگانه شویم، آنهم با توجهی قلبی، و همان «الله»ی که یگانهی مطلق است، «الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ» و «اَلْحَیُّ القَیّومُ» است. آن کاهن فکر میکند که گمراه نیست، در حالیکه گمراه است، چون قلب او به سوی یگانهی مطلق رجوع نکرده در حالی که غیر از یگانهی مطلق، اصلاً واقعیت مستقلی در عالم نداریم، پس در واقع به سوی وَهمیات نظر میکند و لذا به هیچ میرسد. پس به این اعتبار نمیتوان گفت گمراهی شدت و ضعف دارد و تصور کنیم شدت گمراهی آن کاهن نسبت به یک انسان غربی، کمتر است. وقتی که انسان جهت روحش را به اَحَد نینداخت، چه دو خدا را بپرستد چه ده خدا را، از نظر عقیدتی گمراه است. این جاست که هم انسان غربی گمراه است و هم آن کاهنِ تمدن فرعون، چون وقتی گمراهی را نسبت به دوری از اَحد بگیریم، هر دو گمراهاند. اینها بالأخره خداهای کثیر را میپرستند، ولی اگر به اَحد رسیده باشند وضعشان مثل پیروان بقیهی ادیان است؛ ما معتقد نیستیم که مسیحیت و یهودیت با توجه به اصل دینشان، گمراه مطلقاند. آری؛ در مسیر توحید، شیعه، سنّی، مسیحی، یهودی، حتی زرتشتی، اینها همه شدت و ضعف دارند، یعنی همهی اینها را در وادی نجات میدانیم؛ هیچوقت «خالِدینَ فیها اَبَداً» را برای اینها به کار نمیبریم که بحث آن در علم کلام مطرح است.
1) مفاتیحالجنان، در اعمال مشترک ماه شعبان.
سؤال: با اینکه قبلاً نکاتی فرمودید ولی باز این سؤال جای بحث دارد که اگر بپذیریم هر تکنولوژی بر اساس فرهنگ خاصی پیریزیشده و در هر جایی هم که حضور یابد ناخودآگاه فرهنگ خاص خود را القاء میکند، پس باید اگر رابطهای با قومی و ملتی برقرار کردیم، از همهی جهات تحت تأثیر آن قوم قرار بگیریم، چرا استفادهی مسلمین از علم یونانیان، موجب نفوذ فرهنگ آنها در بین مسلمین نشد و یا چرا استفادهی اروپاییان از علوم و ابزار مسلمین، عاملی جهت متأثر شدن از فرهنگ مسلمین در آنها نگردید؟
جواب: چند نکته در این سؤال مطرح شده، اوّلاً؛ عنایت داشته باشید که یک وقت ملتی با فرهنگی قوی، به فرهنگ و تکنولوژی قوم و ملتی دیگر نظر میاندازد، در این حالت میداند چه چیز را گزینش کند. همانطور که قبلاً عرض شد، امثال فارابی و ابنسینا از همین نوع بودند که زبان تفکر یونانی را گرفتند ولی حرفهای بلند اندیشهی اسلامی را به خوبی حفظ کردند، و این برعکس کار معتزله بود که در بست خود را در اختیار تفکر یونانی قرار دادند. به عبارت دیگر ما در تعامل با سایر فرهنگها همچون شاگردی نبودیم که در آموختهها متوقف شویم. اما در رابطه با اینکه میفرمایید اروپائیان در رابطه با اخذ علوم و ابزار از مسلمین تحت تأثیر فرهنگ آنها قرار نگرفتند، عنایت داشته باشید که بعد از رنسانس اروپاییان آمدند همهی فرهنگ قرون وسطی را نفی کردند - اعم از آثار اسلامی و آثار مسیحی- همه را کنار گذاشتند. با اینهمه نمیتوان گفت آثار فرهنگ اسلامی در آنجا نیست. ثالثاً؛ ما روی قسمت اول بحث تأکید داریم که مردم عادی اگر ابزاری را به کار گرفتند، فرهنگی که این ابزار و تکنولوژی را ساخته نیز میپذیرند و باید پیرامون این موضوع مفصلاً بحث کرد، این نکته غیر از برخوردی است که عالمان ملتها در خصوص رابطهی علمی اقوام و ملل با همدیگر دارند.
در مورد اروپا در این چند قرن اخیر به جهت آنکه رابطهی ما با غرب از طریق عالمان صورت نگرفت بلکه رابطهها در سطح مردم عادی تنزل کرد و نتیجه این شد که نتوانستند بین تکنیک غربی و فرهنگ آن تفکیک کنند تا آنجا که بیشتر آن فرهنگی که منجر به پدید آمدن آن ابزارها شد را پذیرفتیم، در حالی که تعامل غرب با جهان اسلام قبل از رنسانس تعامل افکار
بود و عالمان آن خطّه از طریق ارتباط با اندیشههای عالمانی مثل ابن سینا و ابن هیثم خود را بازخوانی کردند، همان طور که تعامل ما با یونان، تعامل افکار بود، هر چند از جهاتی تحت تأثیر مسائل فرهنگی یکدیگر نیز قرارگرفتیم، ولی بالأخره در این تعامل «فکر» در میان بود. ولی رابطهی ما با غرب بدون هیچ تفکری، صرفاً رابطهی تکنولوژیکی بود که توسط روشنفکرانی انجام گرفت که هیچ بهرهای از فرهنگ اصیل اسلامی نداشتند این تعامل در بین عالمان صورت نگرفت که بدانند چه چیز را میخواهند و چه چیز را نمیخواهند! در این حالت است که تکنولوژی با خودش فرهنگش را هم میآورد! در این رابطه بیشتر باید بحث کنیم که «تمام فکری که تکنولوژی را ساخته است همراه آن هست». و اگر بدون هدفی خاص با آن برخورد شود فرهنگِ همراه تکنیک، خود را بر روح و روان انسان تحمیل میکند، غفلت نکنیم که این فرهنگ برای اهداف خاصی این تکنولوژی را ساخته و برای برآورده شدن آن هدف آن را به کار گرفته است و در نتیجه جهت خاصی را دنبال میکند. آری؛ اگر ما با آگاهی از این مسئله با این ابزار برخورد کنیم، کمتر به مشکل میافتیم، ولی عموم مردم تحت حاکمیت هدف فرهنگیِ این تکنولوژی قرار میگیرند، البته در بحث راههای عبور از فرهنگ تکنولوژی غربی در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» بحثهایی برای عبور از جنبههای فرهنگی تکنولوژی غربی شده است. عمده این است که نسبت به استفاده از ابزارها حساس باشیم، انتقاد ما به بعضی از عزیزان همین است که فکر میکنیم حساسیت لازم را در این امر ندارند. بحث بر سر این نیست که فعلاً از آنها استفاده کنیم یا نه؛ همهی ما میگوییم فعلاً باید از اینها استفاده کرد. تفاوت این جاست که به گفتهی آقای «دکتر رضا داوری»، تکنولوژی موجودِ غرب، ابزارها و وسایل سادهای نیستند که هر طور شما بخواهید در زندگی شما حاضر شوند.(1)
1) دکتر رضا داوری در مقالات خود در مجلهی «نامه فرهنگ» سعی وافر دارد تا این نکتهی بسیار ارزنده را به گوشزد کند که هرگز نمیتوان با هر فکر و فرهنگی از تکنولوژی استفاده کرد و وارد فرهنگ تجدد شد و لذا اگر میخواهید فرهنگ خود را حفظ کنید و گرفتار فرهنگ سکولار غرب نشوید، باید از خود شروع کنید. البته همچنانکه دأب ایشان است، مستقیماً اظهار نظر نمیکند، بلکه خوانندهی خود را به تفکر دعوت مینماید تا در مقابل انبوه سؤالها مجبور باشد فکر کند، ولی به او کمک میکند تا از درستفکرکردن محروم نشود. برای تعقیب مباحث تمدنزایی شیعه، دقت در کتابها و مقالات دکتر داوری بسیار مفید خواهد بود.
سؤال: طبق فرمایش جنابعالی و بر اساس اسناد تاریخی که ویلدورانت نیز در تاریخ فلسفهی خود به آن اذعان دارد، اروپا در دورهی رنسانس سعی کرد همهی آنچه را به نحوی بوی دین و بهخصوص بوی اسلام میدهد از فرهنگ خود پاک کند و تمدن سکولارِ موجود را بسازد، آیا در حال حاضر نظام اسلامی در رابطه با غرب برای متأثر نشدن از روح سکولار آن تمدن، میتواند چنین کاری را بکند؟
جواب: اوّلاً؛ باید ببینیم میتوانیم چنین کاری را بکنیم. ثانیاًَ؛ چنین کاری مفید است یا نه. به نظر بنده آنچه باید مدّ نظر باشد و سعی کنیم از آن پرهیز کنیم، آن معنایی است که فرهنگ غرب به عالَم و آدم داده است و اساس دوگانگی فرهنگ اسلامی با فرهنگ مدرنیته در تفاوت نگاه آنها به عالم و آدم است. بعد از اینکه این دوگانگی به خوبی تبیین شد، بحث گزینش تکنولوژی غربی باید مطرح باشد. وقتی تفکر در صحنه آمد، در «گزینش ابزار» میتوان موفق بود، شدت و ضعف استفاده از تکنولوژی غربی بستگی به استحکام ما در مکتب اسلام دارد. ملت ایران در آغاز انقلاب اسلامی به این جمعبندی رسید که به یک نوع زندگی بالاتر از زندگی غربی نیاز دارد که آن را میتوان در اسلام شیعی جستجو کرد و در راستای تحقق اسلام شیعی سعی کرد همهی مظاهر غرب را دور بریزد. اولِ انقلاب شرایط عجیبی بر روحها حاکم بود! به طوری که شهیدرجائی به عنوان رئیس جمهور کشور -آن موقعی که ترور مسئولان مطرح نبود- حاضر بود با دوچرخه رفت و آمد کند و تا آنجا که ممکن بود، از ماشین سواری استفاده نکند، تا این اندازه ارادهها در راستای نظر کردن به یک نوع زندگی دیگری معطوف بود. اکثر مردم میخواستند یک نوع زندگی دیگری را به جای زندگی به روش غربی پایهریزی کنند. ارادهی عمومی عبور از غرب بود آن هم در همهی ابعاد آن. متأسفانه دولت ها و بعضی از مسئولان در راستای چنین ارادهای قدم برنداشتند، جنگ هم از جهتی مانع پایهریزی بستری شد که باید انقلاب اسلامی در آن قرار میگرفت، بعد از جنگ، سازندگی به روش غربی مدّ نظر دولت وقت قرار گرفت و سعی شد نگاهها به آن نحوه از زندگی مثبت شود، در حالی که اگر نگاه جامعهای به فرهنگ غربی و تکنولوژیِ ساخته و پرداختهی آن فرهنگ
مثبت شد، به همان اندازه که تکنولوژی آن پذیرفته شد جای فرهنگ مربوط به آن نیز باز میشود. ولی اگر با توجه به تفاوت مبانی فکری که اسلام با غرب دارد، ارادهی مسلمانان پشتکردن به آن تمدن شد، دیگر هیچچیزِ غرب را نمیخواهند. چون براساس تجربهی تاریخی به این اندازه از بصیرت رسیدهاند که غرب یک مجموعهی به هم پیوسته است، اگر وجهی از آن را پذیرفتند، بقیهی وجوه آن به خودی خود وارد ذهنها و قلبها میشود.
اولین قدمی که باید در رویکرد به تمدن اسلامی برداشت تذکر به همین نکته است که بین تکنولوژی غربی و فرهنگ آن جدایی نیست. در این تذکر است که متوجه میشوید فرهنگ مدرنیته آنچنان است که همهی فرهنگها را نفی و نابود میکند. پس اگر پای آن در زندگی مسلمانان باز شد، همهی آنچه ما داریم و میخواهیم حفظ کنیم از دست میرود، حتی غذا خوردن و لباس پوشیدن و رفت و آمد ما غربی میشود. اگر مواظب چنین مسئلهای در فرهنگ غربی نباشیم و آن فرهنگ وارد زندگی ما شود، دیگر آن در اختیار ما نیست، بلکه ما در اختیار آن هستیم، آری متذکرشدن به این نکته راه عبور از فرهنگ مدرنیته و پایهریزی تمدن اسلامی خواهد بود، در آن صورت است که به عشق تمدن اسلامی گرفتار یک تمدن التقاطی نمیشویم که بخواهند آینده مدرنی را به انقلاب اسلامی تحمیل کنند.
یکی از مشکلات ما در شرایط کنونی این است که نه راهی جز همین زندگیِ همراه با تکنولوژی غربی را میشناسیم، و نه متوجه هستیم این زندگی به کجا میرسد. فرهنگ غربی موجب غفلت ما از همهی ابعاد فرهنگ توحیدیمان شده، و انقلاب اسلامی مرحلهای از هوشیاری نسبت به این غفلت است. این انقلاب برای جبران گسستی است که بین ما و آنچه در سابق داشتیم به وجود آمده، تا دیگر با نگاه غربی به گذشتهی خود ننگریم، و این تجدید نظر و بازبینیِ خود در شرایط حاضر، قدمی در به تعادلآمدن جامعه خواهد بود. اگر به تعادل فرهنگی فکر کنیم، تعادل فرهنگی ایجاد خواهد شد. ابتدا باید متوجه بود ریشهی این بیتعادلیها و بحرانها، فرهنگی است که از عالم قدس منقطع شده و لذا تعادل را باید در برگشت به عالم قدس در همهی مناسبات بشری جستجو کرد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در جلسهی گذشته مقایسهای بین تمدنها به عمل آمد و روشن شد چرا تنها شیعه است که در مقابله با فرهنگ غرب اولاً: استعداد حفظ خود را دارد. ثانیاً: میتواند ارکان آن تمدن را متزلزل کند و به نکتهی مهمی در رابطه با شاخصهی تمدن غربی یعنی شتاب و آفات آن اشاره شد و بحث حقایقِ غیر قابل محاسبه در رابطه با تفکر محاسبهگرای غربی مطرح شد و از فرازهای مهم بحث گذشته موضوع ابزارسازی با رجوع به عالم قدس و تفاوت آن با ابزارسازی در عین انقطاع از عالم قدس بود و مثال ساختن دست توسط نفس ناطقه در دورهی جنینی زده شد و روشن گشت اگر آن نحوه ارتباط در زندگی دنیایی هم حفظ شود، انسانها در ساختن ابزارهای زندگی به زیباترین تمدن دست مییابند. روشن شد چرا گفته میشود «اتصال به عالَم ثبات، شرط بقای تمدن است» و در نهایت نکتهی دقیقی در رابطه با اینکه علم غربی در خدمت روح تکنیک است، نه آن که تکنیک در خدمت انسان غربی باشد، مطرح شد و بحث با «چگونگی تقابل با فرهنگ غربی» به پایان رسید. بحمدالله در جلسهی گذشته نکات دقیقی روشن گشت، حال با توجه به مباحثی که گذشت سؤالات خود را ادامه میدهیم.
سؤال اول این است که: تعریف «علم» از نظر اسلام چیست؟ «علم» کشف حقیقت است یا کشف واقعیت؟ اگر بگوییم که «علم کشف واقعیت است»، شاید دیگر علم سکولار و غیرسکولار معنی ندهد، مثلاً «تابع» در ریاضی یک چیزی است که همه از آن استفاده میکنند و استفاده از آن کافر و مسلّمان ندارد.
سؤال دوم ما این است که: آیا منظر علوم جدید «وَهم» است یا واقعاً چیزهایی در ازاء این علوم در خارج وجود دارد؟ و جدای از علوم تجربی؛ مثلاً در «حرکت جوهری» بحث این است که واقعاً چیزی بهنام «حرکت» در ذات عالم ماده وجود دارد، ولی در «علم مکانیک» سؤال ما این است که: دست من که به این کلاسور نیرو وارد میکند، همان طور که ما یک
دست داریم و یک کلاسور، آیا چیز سومی هم به اسم «نیرو» وجود دارد یا این «وَهم» است؟ اگر ثابت شود که «نیرو، یک چیز وَهمی است.»، پس پایهی مکانیک طبق این حرف، بر وَهم استوار شده است. میگویند که «انشتین» اصلاً نیرو را قبول نداشته است و مکانیکی هم که ابداعکرده، بر پایهی همین فرض بوده که نیرو را قبول نداشتهاست. یا مثلاً در بحثهای «ترمودینامیک» بیان میشود که «ترمودینامیک» علمی است که بر پایهی «احتمال» استوار شدهاست؛ «ترمودینامیک» یعنی «احتمال توزیع ذرات»، از طرفی «احتمال» عین واقعیت نیست، پس ترمودینامیک بر چه چیزی از واقعیت نظر دارد؟
میگویند: آنتروپی یعنی «احتمال حضور و پخششدن ذرات»، این احتمال آیا واقعاً یک واقعیتی از عالم است؟ و اگر واقعیت است، آیا حقیقت است؟ اینها مسائلی است که منجر شده تا ما بپرسیم: آیا منظر علوم جدید از جهت مبانی نظری بر پایه «وَهم» است یا بر پایه واقعیات؟
جواب: برهان «حرکت جوهری» به خوبی روشنمیکند؛ که حرکتْ به ذات خود، یک واقعیت موجود در خارج است و عبارت است از کششِ عالم ماده بهسوی کمال برتر. در آنجا بحث میشود که علاوه بر حرکتِ عَرَضی قابل احساس، حرکت جوهری قابل تعقل هم داریم و حرکتهای عَرَضی ریشه در جوهری دارد که عین حرکت است در حالیکه وجودِ چنین جوهری را برهان عقلی برای ما روشن میکند.
ما میتوانیم به واقعیات عالم آگاهی پیدا کنیم، اگر آن واقعیات محسوس باشد، از طریق حسّ متوجه آنها میشویم و اگر معقول باشد، از طریق عقل متوجه وجود آن واقعیات میگردیم و علم در این رابطه عبارت است از همان آگاهی که ما از واقعیات خارج از ذهن، در ذهن خود داریم و در این تعریف دیگر حقیقت و واقعیت دو امر جدا نیستند. درست است خداوند حقیقت مطلق هستی است، ولی واقعیتی است که عقل متوجه آن واقعیت میشود، آنچه علم را سکولار میکند، نفی ارتباط واقعیتها با حقایق برتر است. آری؛ بنده و جنابعالی هر کدام یک واقعیت هستیم، ولی آیا مستقل از پروردگار خود میباشیم؟ و آیا هدف ما از بودن در این دنیا دستیافتن به مراتب بالاتر از بُعد حیوانی خودمان است یا نه؟ اینهاست که نگاه ما را نسبت به واقعیت خودمان سکولار یا غیر سکولار میکند.
اما اینکه میفرمایید چون ترمودینامیک مباحث خود را بر اساس احتمالات دنبال میکند، پس نظر به واقعیت ندارد، اینطور نیست، زیرا که توجه به«احتمالات» یک توجه عقلی است، یعنی عقل این رابطه را با چنین ضریبی از احتمالات نسبت به خارج کشف میکند. میگوییم: عالم کثرت، طوری است که حرکت دارد، حرکت که داشته باشد، خواهینخواهی جهتگیریها در این دنیایِ دارای حرکت، آن طور نیست که بتوانیم تمام ابعاد آینده را پیشبینی کنیم؛ چون موضوعی که حرکت میکند تا به نتیجهی مورد انتظار برسد، همراه با پارامترهای ناشناخته، در متن حرکتِ خود موجود میباشد و لذا در توجه به نقش پارامترهای ناشناخته، درصد احتمال رسیدن به نتیجه را تعیین میکنند، زیرا همان پدیدههای ناشناخته و غیرقابل پیشبینی هم بالأخره یک نظمی دارند و علمِ احتمالات بر اساس همان نظم، محاسبه میکند و نظر میدهد.
در قانون احتمالات در حدّ خودمان - نه در حدّ واقعیت- میتوانیم حدسبزنیم که این انضباط چند درصد است، اینجا دیگر بحث آزمون و خطاست؛ چون ما کاملاً به خودِ واقعیت احاطه نداریم و از طریق تجربه، یک جمعبندی میکنیم و اسمش را «احتمالات» میگذاریم. میگوییم: در این فعل و انفعال سی درصد، احتمال این نتیجه هست، یعنی «سی درصد» ماوراء مسیر عوامل شناخته شده، میتوان پیشبینی کرد، اما عواملی که نمیگذارند مستقیماً فعل و انفعالات نتیجه بدهند، هفتاد درصد است؛ یعنی عواملی که ما نمیتوانیم مستقیماً نقش آنها را پیشبینیکنیم، نهایتاً هفتاد درصد است. اینجاست که میگوییم در بحث «احتمالات» اصلاً بحثِ «وَهم» مطرح نیست؛ بحث «عدم اطلاع از همهی واقعیت» در میان است. قانون «احتمالات» میگوید در جمعبندیِ این برخوردها، قبل از اینکه نتیجه واقعبشود، این اندازهاش را میشود پیشبینیکرد، این «پیشبینی» بر اساس یک محاسبه علمی صورت میگیرد. میماند که: چرا بعضی مواقع پیشبینیهای ما صددرصد درست در نمیآید؛ برای اینکه همهی عوامل را نمیشناسیم؟ اما اینکه «این احتمال، خبر از خارج میدهد.»، در این شکی نداریم. حال «چقدر از خارج خبرمیدهد؟» آن را ما نمیدانیم؛ برای همین اسمش را «احتمالات» میگذاریم. هر کس که دارد میگوید: «احتمالاً»، خودش دارد میگوید که همهی مطلب در دست من نیست. هیچوقت شما نمیگویید: «اگر آب را این جا بریزید، احتمالاً اینجا تر
میشود.»، برای اینکه میدانید عواملی که اینجا را تر میکنند، همهاش دست خودتان است. اما میگویید: «فردا، احتمالاً بارانی است.»، چون میبینید که یک سلسله عواملی در میان هست که شما نمیتوانید نقش همهی آنها را پیشبینی یا کنترل کنید؛ بادی برخلاف پیشبینی شما میآید و تمام این ابری را که شما جهتش را به طرف شرق محاسبه کرده بودید، برمیدارد و به طرف دیگر میبرد، در این صورت واقعاً در خارج، آنچه شما بر اساس محاسبهتان گفتید، دروغ نیست، «احتمالات» است. همانطور که میدانید، میگویند: «احتمالات»، از علم «ریاضیات» است، ولی محاسباتی است در عین توجه به عواملی که شناخته نشده است.
سؤال: وقتی که پایهی بعضی علوم براساس احتمالات باشد - مثل«ترمودینامیک» که تمامش بر اساس احتمالات است، و احتمالات هم که یقینی نیست- پس بسیاری از علوم کاشف واقعیت عالم نیستند تا چه رسد به حقیقت عالم!
جواب: بله این حرف در جای خودش درست است، اما احتمال پایهاش بر اساس محاسبات علم ریاضیات است. شما در قانون احتمالات بر اساس یک قاعدهی ریاضی محاسبه میکنید که میشود در این مجموعهی مشخص جای این رابطهی خاص و درصد وقوع آن را مشخص کرد. عنایت داشته باشید که شما الآن با طبیعتی روبهرو هستید که بسیاری از ابعاد آن را نمیشناسید. هر چند نسبت به آن و نقش عوامل فعال آن بیگانه نیستید، حال با این مجموعهای که میشناسید، برنامهریزیمیکنید. اشکال این است که شما بخواهید مثل کسی که همهی مجموعه را میشناسد، نتیجهگیری کنید، ولی اگر متوجه اصل مطلب شوید و جایگاه احتمالات را به همان اندازه که هست بشناسید، مطلب درستی است، اگر مثل پاسکال با موضوع برخورد کنید، نه تنها ضرر نکردهاید، سود هم بردهاید.
اما اینکه فرمودید: «علم، کشف حقیقت است یا کشف واقعیت؟» باید عرض کنم که «واقعیت» و «حقیقت» دو چهره از یک ذاتاند؛ یعنی شما در نظر بگیرید که این زمین، الآن بهعنوان یک «واقعیت» برای ما مطرح است که کوه و دشت و نظم مخصوص به خود را دارد، اما حقیقتی در مرتبهی بالاتر از آن هست که خصوصیات کوه و دشت و نظم مخصوص آنها،
از آن صادر شدهاست. مثل «تن» و «مَن» شما، جدای آن بحثی که در ابتدا عرض کردم، به یک اعتبار میتوان گفت: «منِ» شما. حقیقت شماست و «تنِ» شما، واقعیت شما، به این اعتبار به یک مرتبه از وجود که از نظر حسّ به ما نزدیکتر است «واقعیت» میگویید و آن مرتبهای را که باطن این مرتبهی محسوس است، «حقیقت» میگویید. بنابراین ما اکنون با بدن شما روبهروییم و به آن علم داریم و این علم ما دروغ نیست، ولی آیا باطنی هم برای این بدن در صحنه هست یا نه؟ جهل از اینجا شروع میشود که حرکت و فعالیت و خصوصیات بدن را به آن باطن، یعنی «من یا نفس» متصل ندانیم، و لذا تحلیل درستی از عکسالعملهای بدن نخواهیم داشت، چون حرکات و عکسالعملهای آن را جدا و منقطع از آن باطن یا حقیقت بررسی میکنیم و این موجب میشود با واقعیت آنطور که شایسته است برخورد نکنیم. پس به این اعتبار که عرض کردم، «علم» کشف واقعیت و حقیقت است، بهشرطیکه آن دو از هم منفک نشوند؛ اگر ملکوت و باطن عالم مورد غفلت قرار گیرد، حتماً دیگر نمیتوان از واقعیتها، علمِ حقیقی بهدست آورد، چون آگاهی ما از پدیدهها، آگاهی از شخصیت واقعی پدیدهها نیست، اینجا بود که علم غربی به جهل مبتلا شد؛ چون عالم ماده را بهعنوان یک واقعیت گرفت، اما نتوانست آن را به عالم مافوق خود وصلکند که بحث آن در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توَهم» طرح شده است.
واقعیتِ بریده از حقیقت، دیگر واقعیت نیست؛ چون واقعاً آنطور که ما آن را میشناسیم وجود ندارد و لذا وقتی با منظر غربی به پدیدهها مینگریم، پدیدهها نمیتوانند خود را به ما نشان بدهند، و ما هم نمیتوانیم درست با آنها ارتباط پیداکنیم، مثل نوع برخورد شما با الفاظ من؛ در الفاظ من یک معنا خوابیدهاست، بالاخره این الفاظ به عنوان صوت، یک واقعیت است، اما چه موقع این الفاظ فقط صوت صرف نیست؟ وقتی که شما معنایی را که من در دل این الفاظ اراده میکنم در آن بیابید. پس اگر الفاظ را منقطع از آن معنا دیدید، صوت و صدا است، چون در درون آن صوت متوجه معنای آن نشدیم، پس در واقع به واقعیت آن الفاظ که عبارت بود از صوت و صداهایی که حامل معنا است، دست نیافتید. این تمام حرف ماست؛ اگر از ما بپرسند: «این زمین واقعیت دارد یا عالم غیب؟» میگوییم: هر دو واقعیتاند و علم به هر دوی آنها علم واقعی است و نه علم وَهمی و دروغی که مابهازاء خارجی نداشته باشد. اما اگر
بگویند: همین طبیعت را منقطع از عالم غیب ببین، میگوییم: در آن صورت ما واقعیتش را هم نمیبینیم؛ یعنی آنچه را که باید واقعاً از آن بهدست بیاوریم، بهدست نمیآوریم. بنابراین آگاهیهایی که ما از طبیعتِ منقطع از عالم بالا بهدست میآوریم، آگاهیهای حقیقی نیست و از اینجا علم وهمی شروع میشود.
سؤال: قبلاً فرمودید حضور تکنولوژیِ غربی ناخودآگاه فرهنگ خود را هم به همراه دارد، حال سؤال ما این است: در مورد برخورد با فرهنگ سایر ملل یا علوم پایهی فرهنگها و تمدنهای دیگر چه برخوردی میتوان داشت، مثل شیمی و مکانیک و یا پزشکی؟
جواب: بنده معتقدم این سؤال را باید در ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد، از یک جهت باید عرض کنم در برخورد فکری با فکر سایر ملتها مسئله فرق میکند، چون اگر واقعاً فکر در میان باشد - و نه تقلید- مطالبی را که میخواهیم و به دنبال آن هستیم، گزینش میکنیم و آن را در فرهنگ اصلی خود هضم مینماییم. تقریباً شبیه کاری که «ابنسینا» و «فارابی» با فلسفهی یونان کردند. آنها زبان تفکر فلسفی را از یونان گرفتند، اما در تفکر اسلامی هضمکردند، درست است که بوی تفکر «افلاطون» و «ارسطو» در فلسفهی موجود در جهان اسلام به مشام میخورد، ولی روح «اسلامیت» در آن بیش از این حرفها غلبه دارد. بیایید مقایسه کنید؛ ببینید: آیا حرفهای «افلاطون» و «ارسطو» با حرفهای«فارابی» و «ملاصدرا» یکی است و آنها در یک افق سخن میگویند؟(1)
پس اگر با سایر افکار درست برخورد کنیم، میتوانیم جنبههای مثبت آن افکار را جزء فکر خود کرده و به اصطلاح در خود هضم نماییم و این نشانهی زندهبودن یک فرهنگ است. ولی یک وقت در رویارویی با فرهنگهای دیگر، در آنها «استحاله» میشویم و از اصالت خود خارج میگردیم. اگر یک سگ در نمکزار افتاد، جنسش، جنس نمک میشود و میگویند آن سگ در نمکزار استحاله شده است، عین این حالت برای بعضی ملتها بهوجود آمده که
1) حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند: «بالجمله فلسفهی امروز حکمای اسلام را و معارف جلیلهی اهل معرفت را به حکمت یونان نسبتدادن از بیاطلاعی بر کتب قوم است»(آدابالصلوة، ص304).
در رویارویی با فرهنگهای دیگر استحاله شده و از اصالت خود خارج گشتهاند، مثل بعضی از ملتها که در برخورد با غرب، نه تنها تمام گذشتهی خود را نفی کردند بلکه حیات امروز خود را نیز از دست دادند و به یک بیهویتی صرف گرفتار شدند.
حالت سومی که ممکن است پیش آید، حالت التقاط است که ترکیبی از دو فرهنگ است، در این حالت هیچ انسجام و یگانگی در کار نیست و عملاً همان خودباختگیِ حالت دوم پیش میآید، منتها آشکار نیست، چون ظاهرش، ظاهر فرهنگ بومی است ولی باطن آن، همان نگاه فرهنگ مهاجم به عالم و آدم است و منشأ بیتعادلی کامل در آن ملت میشود.
امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در رویارویی با فرهنگ غرب به یک اعتبار تیر خلاص را به فرهنگ غرب زدند و به یک اعتبار از آن استفاده کردند و نظام سیاسی کشور را به روش جمهوری یا دموکراسی شکل دادند که ظاهراً شبیه نظام سیاسی مطرح در غرب است. اما خود غربیها هم قبول دارند آن چیزی که امامخمینی«رحمةاللهعلیه» بهعنوان «جمهوری اسلامی» پایهگذاری کردند، همه چیز هست بهجز دموکراسی به روش غربی. چون در دموکراسی غربی، صِرف میل مردم، تعیینکنندهی اهداف جامعه و برنامهها است، ولی در نظام جمهوری اسلامی، ملاکهای اسلامی در صحنه است. این را میگویند «هضمکردن یا استحاله»، که با حفظ هویت اسلامی، روش انتخابات را از غرب گرفتیم. البته در حال حاضر بدنهی بسیاری از کارهای ما در دانشگاهها و ادارات بیشتر «التقاط» است، یعنی با ملاکها و ارزش های غربی قاطی هستیم، ولی جهتگیریها، جهتگیریِ هضمکردن ساختارهای غربی در آرایش نظام اسلامی است که نیاز به زمان و برنامهریزی دارد.
پس اینکه سؤال کردهاید: «در تعامل با فکر و فرهنگ دیگر اقوام - به معنی گزینشکردن و واردکردنِ درستهای یک فکر در فرهنگِ خود، مثل همان کاری که مسلمین با فکر یونانی کردند و یا اینکه امروزه قصد داریم علوم انسانی غربی را در نظام اسلامی و فکر اسلامی هضم کنیم - در چنین تعاملی چقدر از فرهنگ نهفته در آن فکر وارد جامعهی ما میشود؟».
در جواب باید عرض کنم که در تعامل با علوم و فرهنگ سایر ملتها و تحت تأثیر قرارگرفتن از فرهنگ آنها، بستگی دارد که قدرت فرهنگِ واردکننده چقدر باشد؛ اگر قدرت شما آن قدر باشد که بتوانید آن فرهنگ و علوم را در خود هضمکنید، شما از دست
نمیروید. اما اگر قدرت شما آن قدر نباشد، مثل آن میشود که میروید آب بیاورید، آب شما را میبرد. اگر فرهنگ شما قدرت لازم را داشته باشد و شما هم قدرت روحی و قلبی و تسلط علمی لازم را نسبت به فرهنگ خود داشته باشید، میتوانید حتی شراب آن فرهنگ را تبدیل به سرکه کنید.
امثال امامخمینی«رحمةاللهعلیه» در این تعامل، فرهنگ مقابل را بهراحتی در فکر و فرهنگ خود هضم میکنند. شما وقتی غذایی را میخورید، آن غذا در یک گوشهی بدن شما قرار نمیگیرد، بلکه با هضمی که نسبت به آن غذا انجام میدهید، تبدیل به خون شما میشود و دیگر آن غذا خود شما است و نه موجود بیگانهای در بدن شما. وقتی فرهنگی را توانستهاید در خودتان هضم کنید، دیگر آن فرهنگ، فرهنگ بیگانه نیست، بلکه جزء فرهنگ خودتان است، چون آن را در افق فرهنگ خودتان درآوردهاید.
عرض شد این سؤال را باید از ابعاد گوناگون مورد بررسی قرار داد. حتماً میدانید علومی هست که جزء فطریات بشر است و مخصوص به فرهنگ خاص و یا ملت خاصی نیست. هر انسانی در هر قوم و قبیلهای برای کشف واقعیات، سه استعداد دارد که عبارت باشد از؛ «حسّ» برای یافتن محسوسات، و «عقل» برای یافتن «معقولات» و قلب برای یافتن «حقایق».
همهی شما وقتی به این درخت نگاه میکنید، در موطن «حس» یک چیز میبینید، چه مسلمان باشید چه کافر، چه ایرانی باشید چه غربی، آنچه متفاوت است در تحلیل پدیدهها و رابطهی آنها با بقیهی عوالم است.
در رابطه با مسائل ریاضی و مسائل منطقی هم شما با فطرت و استعداد ذاتی که دارید، موضوع را دنبال میکنید و از این جهت هم فرقی بین اقوام نمیکند، به همین جهت ریاضیات منحصر به قوم و ملتی خاص نیست؛ تمام ملتها ریاضیات را میفهمند. منطق و فهم منطقی هم مثل ریاضیات است، تفکر فلسفی هم چون مقدماتش مبتنی بر فطریات و اولیات و بدیهیات است، منحصر به قوم خاصی نیست، فطرتِ انسان تصدیق میکند که جزء هر چیز، کوچکتر از کلّ همان چیز است، بعد میآید بر اساس بدیهیات و اوّلیات، تفکر فلسفی میسازد. بعداً
دانشمندانی پیدا شدند و این فکر فلسفی را بر مبنای همان استعدادهای همگانی مدون کردند، در تدوین آن هندیها با توجه به رویکرد خود نسبت به عالم و جهتی که میخواهند دنبال کنند، یک نحوه تدوینکردند، ایرانیها به نحو دیگر و یونانیها هم به نحو دیگری. پس اینطور نیست که نظریه های «ارسطو» را از آن جهت که عقل را به کار گرفته و مبتنی بر بدیهیات، به آن نظریات رسیده است، پیغمبران قبول نداشته باشند، میماند که علم نبوت، علم دیگری است و پیامبران علیهم السلام از طریق قلب، با حقایق عالم ارتباط پیدا میکنند، آن هم پس از انگیزش و تحول و بعثتی که خداوند در جان آنها ایجاد میکند و آنها را آمادهی دریافت حکمِ تمام ابعاد عالم و آدم مینماید.
عین این مسأله که برای علوم عقلی مطرح است، برای علوم قلبی هم مطرح است؛ یعنی قلب تمام انسانها قلبی است که حقایق را فطرتاً میشناسند، منتها همانطور که باید عقل را تربیت کرد تا بتواند از طریق استدلال به بهترین نحو نتیجه بگیرد و با معقولات ارتباط عقلی پیدا کند، قلب را هم باید تربیت کرد تا با حقایق مرتبط شود، و تربیت قلب شدیداً به تزکیه بستگی دارد. تفاوت فرهنگها در به نتیجه رساندن عقل و قلب، در نوع تربیتی است که اِعمال میکنند، به خصوص تربیت قلب کاری دقیق و حساس است و نتیجهی آن هم بسیار با برکت است که در فرصت مناسب به آن پرداخته میشود.
پس علوم جدید و پیرو آن علوم پایهی مربوطه، از جهت حسّ و عقل منحصر به غرب نیست، هر چند در تحلیل و جهتدهی به آن بر اساس تفاوت فرهنگِ ملتها، متفاوت مطرح شود، از این به بعد است که به علومی مثل برق و مکانیک میرسیم؛ از اینجا به بعد،کنار ریاضیات و یا کنار حسّیات، نقش دل و گرایش ملتها پیش میآید، حالا که شما میخواهید از استعدادهای ریاضی و حسّی تان استفادهکنید، میل میآید کنار استعدادهای ذاتی و ابزاری را که آن میل دنبال میکند از طریق به کارگیری عقل و محاسبات بهوجود میآورد. آن علمی که عبارت است از «استعداد عقلی»، بهاضافهی «میلهای شخصی» منجر به علم مکانیک میشود که میخواستید به عنوان ابزار در جهت اهدافتان بهکار گیرید. حال اگر میل قلبی
جهت روحانی نداشته باشد،(1)آن علم، صورت نفس امّاره را به بازار میآورد. ما وقتی بحث از علم مکانیک میکنیم، در ابتدا ممکن است این طور تصور شود که «علم مکانیک» به خودی خود مثل علم ریاضی، یک علم است، درحالیکه اینطور نیست! «مکانیک» عبارت است از «تفکر ریاضی»، بهاضافهی نگاهی خاص به قواعد طبیعت جهت تسخیر هر چه بیشتر آن. چنانچه دقت بفرمائید در دل علم «مکانیک»، یک «میل» خوابیده است. اما در دل ریاضیات، میل و جهت قلبی مطرح نیست.
به عنوان مثال خواجهنصیرالدینطوسی«رحمةاللهعلیه» را ببینید که با همین ریاضیات و محاسبات فوقالعاده دقیق، رصدخانهی «مراغه» را میسازد. وقتی به رصدخانهی «مراغه» میروید، میبینید قواعد ریاضی که شما در مکانیک بهکار بردهاید، خیلی خوب رعایت شده است، اما طوری از آنها استفاده شده و جهت داده شده که هیچ ضربهای به طبیعت نزده او در عین رعایت آن قوانین، با طبیعت تعامل کرده و رصدخانه را ساخته است. موضوع علم مکانیک در مورد فیزیک هم مطرح است، «فیزیک» از یک منظر همان قوانین منظم طبیعت است، ولی با رویکردی که فرهنگ مدرنیته به عالم دارد. اما آیا در رصدخانهی «مراغه» قوانین فیزیک و مکانیک به معنای جدید آن بهکار رفته است؟ مسلّم نه، چون جهتی که در فیزیک جدید مطرح است و نگاهی که در آن نهفته است در نگاه علمای گذشته نبوده است، برخورد آنها با طبیعت با برخورد اینها اساساً متفاوت است.
امیرالمؤمنین علیه السلاممیفرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ تَحْتَ هَوی اَمیرٍ!»؛(2)چه بسیار عقلی که زیر حاکمیت هوس اسیر است و قلبِ هوسآلود بر آن عقل فرمان میدهد. «ریاضیات» عقل است، اما اگر هوس به میان آمد، همین ریاضیات را به علمی تبدیلمیکند که بر طبیعت سلطه پیدا
1) به جملهی «قلب اگر جهت روحانی نداشته باشد»، دقتکنید؛ یعنی اگر فردی قلبش جهت روحانی داشته باشد، میتواند این علوم را بیاورد ولی غربزده نشود. و اگر جامعه هم قلب روحانی داشته باشد، میتواند از علوم غرب استفادهکند ولی غربزده نشود. اما همانطور که در جلسهی دوم عرضشد، ممکن است نخبگان جامعه چنین توانایی را داشته باشند، ولی عموم جامعه نتوانند به چنین آگاهی برسند. و لذا در دوران گذار- قبل از اینکه علوم کاربردی اسلامی را تدوینکنیم- در اثر ورود علوم غرب، جامعه خواهناخواه تحتتأثیر فرهنگ غرب قرار میگیرد. البته ما از طریق بالابردن فرهنگ دینی و رشد آگاهی مردم نسبت به غرب، میتوانیم از نفوذ آن فرهنگ بکاهیم.
2) کلمات قصار، شماره211.
میکند و مانع انکشاف طبیعت میشود، به جای اینکه بگذارد تا طبیعت به انکشاف آید، با نهایت خودخواهی آن را سرکوب میکند.
شما در آن حال که به یک رودخانه نگاه میکنید و لذت میبرید، با «وجود» در مظهریت رودخانه ارتباط دارید، تا اینجا برخورد شما با رودخانه، یک برخورد فطری است؛ وقتی در آن حالتِ فطری و بدون هیچ پیشفرضی به آب نگاهمیکنید، واقعاً خودِ آب را میبینید، در این حالت اگر یک انسان غربی هم به آن نگاه میکند آب میبیند، تا اینجا فرقی نمیکند و زمینهی رؤیت برتر را از بین نبردهاید . یک وقت با دیدن آب، به بیرنگی عالم غیب منتقل میشوید، در این حالت «قلب»تان را هم در نگاهتان به میدان آوردید. در حالت دوم فقط «حس» در صحنه نبود، بلکه ساحت دیگری از وجود شما در رؤیت آب فعال شد و جهت رؤیت شما را به مرتبهای بالاتر سوق داد. بر اساس همین قاعده ولی برعکس حالت قبل، ممکن است جهت رؤیت خود را به سوی منافع مادی سوق دهید و در نگاه به آب و رودخانه به این حالت سیر کنید که میتوانید بر روی این رودخانه ساختن یک سدّ را پیشبینی کنید. در این حالت هم در منظر خود ساحت دیگری را داخل نمودید، و «زاویهی میلِ» شما در رؤیت شما به میان آمد، از اینجا به بعد، آن میل، انسان را دارد تحریک میکند که: «رودخانه را نبین، بلکه سدّی را ببین که میتوان روی آن زد.»! «سدّ» یعنی برق. «برق» یعنی زندگی الکتریکی و الکترونیکی و هزاران توجه به حاکمیت بر طبیعت. میل شما از نگاهِ به آب رودخانه به سوی سدّ سوق پیدا کرد، چون نمیخواهید شب در تاریکی طبیعت بهسر ببرید، میخواهید با برق، شب را روشن کنید و یا نمیخواهید ابزارهای شما در حدّ تعامل با طبیعت باشد و با آب قنات زندگی کنید، میخواهید با الکتروپمپ از حلق زمین آب بیرون بکشید. ملاحظه میفرمایید که عموماً در پشت هر نگاهی گرایشی نهفته است، وقتی گرایش شما این بود که برق می خواهید، رؤیت شما تحت تأثیر آن گرایش، آب رودخانه را به عنوان یک سدّ میبیند، و اگر شما به دنبال «وجود» بودید و میخواستید در رویارویی با هر چیز «وجود» را تجربه کنید، اساساً نگاه شما به عالم تغییر میکند. همان است که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «ما رَأیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَأیتُ
اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ»(1)ندیدم هیچ شیئی را، مگر آنکه خدا را قبل و بعد و با آن شیئ دیدم. در این نگاه واقعاً انسان مواظب است ذهنیات او در نگاهش به واقعیت، دخالت نکند و لذا هر چیز را تجلی خالق آن چیز میبیند.
تجزیه و تحلیل دقیق در رابطه با نتایجی که تکنیک به صحنه میآورد خیلی مشکل است؛ نباید پرسید برق مفید است یا مضرّ، باید مسئله را کمی عمیقتر ریشهیابی کرد که با چه گرایشی برق و امثال آن پدید آمد و به کجا ختم می شود. وقتی قرآن در مورد شراب و قمار میفرماید: «یَسْأَلُونَکَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَیْسِرِ قُلْ فِیهِمَا إِثْمٌ کَبِیرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَکْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا»؛ (2)
از تو در مورد شراب و قمار میپرسند، بگو در آن دو، گناه بزرگ و منافعی برای مردم است، ولی گناه آنها از منافعشان بیشتر است. ملاحظه میفرمایید که میگوید شراب و قمار منافعی هم دارد، ولی گناه مرتکبشدن به آنها از منافعشان بیشتر است و لذا حرام است.
پس شما نباید به من بگویید: برق که این همه نفع دارد! پس نباید در مورد آن چون و چرا کرد. به من بگو: برآیند فوایدش در مقایسه با آن چیزی که از ما گرفته است چه اندازه است؟ و البته فعلاً که ما آلودهی استفاده از آن شدهایم و زندگی ما به استفاده از برق پیچیده شده است، بحث در استفاده نکردن از آن نیست، بحث بر سر جایگاه این پدیده و امثال آن در کلّ زندگی و بر سر نگاه و منظر ما بر اساس این ابزارها به عالم و آدم است که چگونه امیال ما در نگاه به طبیعت نقش دارند.
با این بحث خواستم تفاوت نگاه صرفاً علمی، با نگاه علمیِ همراه با روح غلبه بر طبیعت روشن شود و عرض کنم اینطور نیست که شما بتوانید صرفاً علم داشته باشید، چون آن علم در هر فکر و فرهنگی شخصیت خاصی به خود میگیرد و تفکیک آن در عمل بسیار بسیار مشکل است. به گفتهی هیدگر: «اگر فیزیک جدید در جوهر خود ریاضی است، بدان جهت نیست که طبیعت بالذّات تابع احکام ریاضی باشد، بلکه جهت این امر آن است که ما از پیش، قصد کردهایم که طبیعت را صرفاً در صورت ریاضی آن درک کنیم و هر چه را که به این
طریق قابل ادراک نباشد، دور میاندازیم و مظاهر و پدیدارهای طبیعت را تابع طرحی که به نحو ماتقَدَّم ادراک شده است قرار میدهیم... تمام پدیدارها باید از پیش به عنوان مقادیرِ زمانی، مکانیِ حرکت تعیّن پیدا کنند تا بتوان آنها را به عنوان پدیدارهای طبیعت در نظر آورد.»(1)
دوباره به رودخانه نگاه کنید. یک نگاه این بود که آن آب است، یک نگاه دیگر از ساحت و مرتبه دیگر بود که آب را صورتِ یک حقیقت معنوی میدید که در این نگاه، «قلب» در کنار رؤیت حسّی در صحنه بود، چون آب در حالت بیرنگی و بیشکلی، حالت «اطلاق» دارد، لذا ما را به «اطلاق» محض، یعنی به عالم معنویت انتقال میدهد، همانطور که در قرآن میفرماید: «وَ کانَ عَرشُهُ عَلَی الماء»(2)عرش خدا قبل از خلقت آسمان و زمین بر آب استوار بود. آن آب، چه «آب»ی است که عرش خدا و برنامهی فرماندهی و مدیریت خداوند بر آن است، که تازه آن عرش جلوه میکند، میشود «کرسی»، و بعد کرسی جلوه میکند، میشود «ارض»، و یکی از اعضای این ارض، «آبِ» موجود در دریا و رودخانه است؟! معلوم است این «آب» یک باطن عمیقی دارد و قلبی که میتواند از این آب به آن منتقل شود این را میفهمد. اما از طرف دیگر انسان غربی صورت میل و هوسش را به این رودخانه میدهد، و میگوید این رودخانه را فقط به عنوان محل سدّ ببین، در این حالت فقط دیدن در میان نیست، زاویه دادن به دید در میان آمد، از این به بعد دارید یک طور دیگر نگاه میکنید و صرفاً با واقعیت و ابعاد باطنی آن روبهرو نیستید، بلکه با صورتی که میخواهید به واقعیت بدهید روبهرویید، به قول معروف «جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود» مولوی در همین رابطه میگوید:
از
نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف
مؤمن و گبر و یهود
در برخورد با هر چیزی نظرگاهها باید مدّنظر باشد، چه نظرگاهی که ساحات باطنی پدیده را در نظر میگیرد، چه نظرگاهی که صورت وَهمی را به پدیدهها میدهد.
سؤال: آیا درجهی دخالت فرهنگها به یک نحو است و یا فرق میکند، به عبارت دیگر علم ریاضیات در منظر فرهنگ غرب با علم مکانیک و علم زیستشناسی و روانشناسی در یک حدّ است؟
جواب: علوم ریاضی و علوم عقلی و علوم تجربی- به معنای صرف تجربه- ابعاد مختلف از روح بشراند تا بشر در همهی ابعادِ زندگی در عالم - اعم از مادی و معنوی - درست عمل کند. اینجا خواجهنصیرالدین طوسی و انیشتین فرقی ندارند ولی وقتی پای نظردادن پیش میآید، در علوم تجربی در نگاه غربی با مکانیک و برق و پیرو آن ساختن ابزارهای مربوطه روبهرو میشویم که جواب میلهای نهفته در آن نگاه است، در اینجاست که میتوان نتیجه گرفت ابزارها صورت علمی است که میلهای آن جامعه بر آن حاکماند. ولی وقتی صِرف علوم پایه در میان باشد، آن علوم، عقلی و تجربی است و ریشه در ذات و استعداد بشری دارد، ولی وقتی آن علوم بر اساس فرهنگ حاکم بر جامعه و بر ذهن دانشمندان جهت خاص به خود گرفت، دیگر فقط علم نیست، ابزاری جهت اهداف خاص است. البته تفاوت هست بین علومی مثل مکانیک که بالأخره بهرهای از علوم پایه در آن نقش دارد با علم روانشناسی که سراسر تحلیل است نسبت به رفتار انسان.
علم پزشکی نسبت به علم مکانیک بیشتر تحتتأثیر نظرگاه انسان غربی است؛ علم پزشکی از منظری به انسان نگاهمیکند که کاملاً از حقیقت انسان بیخبر است، انسانی که پایینترین درجهی وجودیاش بدن اوست و بقیهی مراتبِ برترِ وجود او در تدبیر بدنش کاملاً فعال هستند، در منظر علم پزشکیِ امروز مورد غفلت قرار میگیرد، به همین جهت میتوان گفت امروز در منظر علم پزشکی به هیچوجه انسان شناخته نشده است تا بخواهد آن را درمان کنند! با این حال علم پزشکی هم دو وجه دارد: یکی علوم پایه و یکی هم تحلیلها و حدسها و روشها. این که امروزه شما با آن روبهرو هستید، بیشتر تحلیل و تکنولوژی است تا توجه به حقیقت موضوع، اما مبادیاش- که همان علوم پایهی پزشکی است- سالمتر است، پزشکیِ امروز بدون آگاهی به مبادیِ تدبیر بدن، صرفاً بر اساس آزمون و خطا کارهایی را انجام می دهد.
عمده آن است که در تجزیه و تحلیل علومِ امروز، متوجه نظرگاهی بشویم که در دل آن علم نهفته است و نیز متوجه شدت حدسها و وَهمهایی بشویم که در بعضی علوم غالب است. اگر این مسئله را به طور دقیق دنبال کنیم و در محافل فکری مورد بررسی و مداقّه قرار گیرد، آرامآرام نکات دقیقی در مورد روح حاکم بر تکنولوژی امروز جهان برای ما روشن میشود و در آن حال نقد تکنولوژی، شروع مبارکی است. همان طور که امروز متفکران دارند به روح حاکم بر تکنیک انتقاد میکنند، و به اصطلاح بحث پرسش از تکنولوژی شروع شده است آینده نیز خبر از تحقق پرسشهای عمیقتری را میدهد. الآن مردم دوباره به تجزیه و تحلیل و بازخوانی افکار قبلیشان پرداختهاند؛ به خود میگویند تا حالا میگفتیم: «تکنیک خوب است ولی باید آن را خوب بهکار برد»، آرامآرام میرسند به این نکته که تکنیک خودش روح و فرهنگی دارد که به ما میگوید: «من را چطوری بهکار ببر»! دیگر بحث این نیست که تکنیک را چه طور به کار ببریم، بحث این است که هر تکنیکی انسانها را هر طور که خودش میخواهد به کار میبرد، به قول معروف «درست است که تکنیک یک امر بشری است اما در اختیار بشر نیست، و با خود عالَمی را میآورد که آن عالَم بر همه چیز حاکم میشود» آرامآرام مردم در بازخوانی تکنولوژی به این مطلب میرسند که تکنولوژی وقتی جای خود را در زندگیها باز میکند به جای آنکه هر طور ما بخواهیم آن را به کار گیریم، ناخودآگاه فرهنگِ به کارگیریاش را نیز بر ما تحمیل میکند. آری؛ خیلی طول میکشد که عموم مردم برسند به اینکه «اسلحهها به ما دستورمیدهند نه ما به اسلحهها»! تا حال اگر خیلی که میخواستند حکیمانه سخن بگویند، میگفتند: من مواظبام این تکنیک را چطوری بهکار ببرم یا نهایتاً «راسل» میگوید: «قدرت جدیدِ علم به نسبت خردمندی انسان برای او سودمند است و به نسبت نادانی او زیانمند خواهد بود، پس باید با افزایش علم، خردمندی نیز افزایش یابد.»(1)
یک زمانی حرف همان بود که راسل میگفت که اگر انسانها خردمند نباشند، از ابزارها خوب استفاده نمیشود. امروز حرف این است که آقای راسل! آن فرهنگی که ابزارها را ساختهاست، خودش را در ابزارها ادامه میدهد و بر انسان فرمان میراند؛ میگوید: «بیش از
1) برتراند راسل، کتاب جهانبینی علمی، نقل از کتاب جهانبینی اسلامی تربیت معلم، قسمت توحید، ص6.
آنکه ما بخواهیم ماشهی تفنگ را بکشیم، فرهنگی که این تفنگ را ساخته است، می گوید: چگونه ماشهی تفنگ را بکش»، ما فکرمیکنیم که داریم به اسلحه فرمان میدهیم. البته و صد البته روح حاکم بر تکنولوژی، روحی نیست که بشر به این راحتی بتواند آن را بشناسد و ابزارهایی بسازد که روح دیگری در آنها جاری باشد. بشری که خود را دایرمدار همهچیز میپندارد، با همین روحیه ابزارهایی را میسازد و خودش را در آن ابزارها و تکنیکها مینمایاند، در نتیجه این ابزارها برای آن ساخته میشوند تا بشری را به صحنه بیاورند که دایرمدار همهچیز است.
سؤال: آیا اولیاء الهی هم همین طور تحتتأثیر روح جاری در تکنولوژی قرار میگیرند؟
جواب: اولیاء الهی اصلاً با چنین روحیهای شروع نمیکنند که اسلحه ها به میدان بیایند تا حالا بخواهند کنترلشان کنند،آنها میآیند اسلحهها را تبدل به قلم میکنند. ما فقط میتوانیم بگوییم آنچه در بحث فوق گفته شد در سطح عموم است، نه برای خواص. یک فرد مؤمنی که اهدافش برایش مقدس و با نشاط و فعّال است، اگر اسلحه هم دست بگیرد، برای هدف مقدس از آن استفاده می کند، ولی عموم افراد جامعه نمیتوانند در چنین حالتی باشند، بالأخره تسلیم فرهنگی میشوند که حاکم بر آن اسلحه است. و در مورد به کارگیری سایر تکنولوژیها هم قضیه همینطور است.
البته در رابطه با ابزارها و روح حاکم بر آنها موضوعْ خیلی گسترده است، یک مرحله آن است که شما در به کارگیری ابزارها خود را کنترل کنید که تحتتأثیر روح حاکم بر آنها قرار نگیرید. مرحله دیگر آن است که با ایجاد خودآگاهی در جامعه، روح حاکم بر تکنیک را در عموم افراد جامعه خنثی نمایید، این یک قدرت فوقالعاده میخواهد، به عنان مثال در مقابل فردی که چاقویی را در جیب گذارده که به موقع از آن استفاده کند، آنقدر در خودت قدرت میبینی که او را مجبور به چاقوکشی با خودت نکنی؟! یک وقت بنا را بر این میگذارید که چون او چاقو دارد پس شما هم باید چاقو بکشید؟ یک وقت بنا را بر این میگذارید که او را کمک کنید که چاقو نکشد؟! این کار بزرگی است. نمونهاش حضرت علی علیه السلام که در رابطه با
شورش مردم در مقابل عثمان، بسیار تلاش کردند تا کار منجر به کشتهشدن عثمان نشود، به او فرمودند: «وَ اِنّی اَنْشُدُکَ اللهَ الّا تَکُونَ اِمَامَ هَذِهِ الْاُمَّة الْمَقْتُول»؛(1)تو را به خدا قسم میدهم که رهبر کشته شدهی این امت نباشی. با آن همه جفایی که به حضرت کرد، او را نصیحت کردند. نمونهی دیگرش کربلاست؛ امام حسین علیه السلام تمام تلاششان این است که کوفیان دست به شمشیر نبرند، چون وقتی روحها از بهکارگیری شمشیرها منصرف شد، نوع نگاهشان به زندگی طوری میشود که میتوان وارستگیها را به آنها توصیه کرد، بعد هم که از حضرت پیروی نکردند و به طرف حضرت شمشیر کشیدند، حضرت به یارانشان فرمودند: ما شروعکنندهی جنگ نخواهیم بود، کار ما یک نوع دفاع است.
در رابطه با تکنولوژیِ موجود و روح سلطهگری موجود در آن، ابتدا باید کاری کرد که نسبت به عالم و آدم تعاملی مقدس حاکم شود تا ارزش بسیاری از تکنیکها خنثی گردد، و اگر امکان تعاملی مقدس فراهم نشد ما در موضع دفاع قرار خواهیم گرفت، نه اینکه تحت تأثیر روح سلطهگرانهی آن قرار بگیریم، به همین جهت جهاد اسلامی برای رفع موانع است و نه حاکمیت و سلطه.
سؤال: عامل مهمی که موجب میشود ابزارها و تکنیکها به همراه خود، روح و فرهنگ خود را حاکم کنند چیست؟
جواب: قبلاً عرض شد رویهمرفته تکنیکها در فرهنگی خاص و با اهدافی خاص ساخته شدهاند و لذا هر جا هم که میآیند همان فرهنگ و اهداف را با خود میآورند، ولی آنچه موضوع را شدیدتر میکند، همدلی با فرهنگی است که تکنیکها در بستر آن پدید آمدهاند. یک زمان هست که اروپا در قرون وسطی در رویارویی با مسلمانان به ارزشهای دنیای اسلام اقرار میکند و لذا نهتنها علوم را از مسلمانان گرفتند، حتی دانشگاه آکسفورد را هم شبیه مدارس علمیهی مسلمانان ساختند، ولی همان اروپا در دورهی رنسانس که میخواست
1) نهجالبلاغه، خطبهی 164.
دینزدایی کند، سعی کرد نه تنها علوم مسلمانان را نفی کند، بلکه هر آنچه یادآور اسلام بود، حتی واژههایی را که از لغات عربی ساخته بودند، از زندگی خود پاک کردند، چون به دین و دینداری پشت کردند. پس قصهی همدلی یا جداییِ دلها نقش قابل توجهی در پذیرش روح حاکم بر تکنولوژی دارد. در مورد برخورد ما با فلسفهی یونان از طریق فارابی و ابنسینا قصهی همدلی به میان نبود و لذا زندگی ما یونانی نشد.
غرب بعد از رنسانس سعیکرد گذشتهی ملتهای دیگر را نفی و تحقیر کند تا زندگی و فرهنگ جاری در تکنولوژی غربی در ملتهایی که از تکنولوژی آنها استفاده میکنند به خوبی جا باز کند و یک نوع شیفگی نسبت به فرهنگ غرب در آنها پدید آید. به همین دلیل بنده معتقدم اگر از یک طرف عظمتهای اسلام را به ملت اسلامی بفهمانیم و از طرف دیگر ضعفهای فوقالعاده اساسی فرهنگ غربی را مورد بررسی قرار دهیم، راه ظهور تحقق تمدن اسلامی را گشودهایم. در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توَهم» سعی شده است ضعفهای فلسفیِ فرهنگ مدرنیته مورد بررسی قرار گیرد تا قبل از آزادشدن از تکنیک غربی، دلدادگی به غرب از بین برود، چون آنچه کار را مشکل کرده، کامپیوتر نیست، دلدادگی به فرهنگی است که این کامپیوتر از دل آن بیرون آمده است، در آن صورت از طریق کامپیوتر بدون هیچ مقاومتی همهی توصیههای فرهنگی آن فرهنگ را میپذیریم. اینکه دستاندرکاران فرهنگ گله و شکایت میکنند چرا سینمای ما بومی نیست، به این جهت است که ما در امور سینمایی خود، تکنیک سینما را نیاوردیم، بلکه روح حاکم بر سینما را آوردیم و لذا نمیتوانیم سینمای بومی داشته باشیم. در مورد کامپیوتر هم همینطور است؛ ناخودآگاه از طریق آن، کارهایی را انجام میدهیم که روح این تکنیک به ما القاء میکند. آری؛ در تئوری میتوان گفت که ما از طریق کامپیوتر اهداف خود را دنبال میکنیم، ولی این یک سخن انتزاعی است. در عمل ملاحظه میفرمایید کارهایی که فرهنگ غربی در دامان ما قرار داده ادامه مییابد، مگر اینکه دلدادگی به آن فرهنگ از بین برود و دلها در جای دیگری مستقر شود که در آن صورت دیگر دست و دلمان به کارهای دیگر مشغول میشود و کار خودمان را شروع میکنیم. بالأخره حالا که نمیتوانیم از تکنیک غرب آزاد شویم و از طرفی هم میدانیم فرهنگ عمومی مردممان آنچنان نیست که تحت تأثیر فرهنگ این تکنیک قرار نگیرند، باید فکر کنیم از کجا شروع کنیم تا در
نهایت تکنیکی مطابق روح اسلامی جایگزین این تکنیک نماییم. عمده توجه به مرحلهی گذار است که نباید در این مرحله جانب افراط و تفریط را گرفت، وگرنه یا از ادامه کار مأیوس میشویم و یا مردم را به زحمتهای طاقتفرسا دچار میکنیم، عمده آن است که راههای تولید علمِ مطابق با فرهنگ دینی همواره از ذهن و فکر ما خارج نشود و به تعبیر مقام معظم رهبری همواره «شکستن مرزهای علمی موجود»(1)مدّ نظر ما باشد.
ما در دوران گذار میخواهیم بگوییم: ابزارها و تکنیکهای موجود، صورت علم غرب است. اگر ما ابزار غرب را گرفتیم، صورتِ میل انسان غربی را هم گرفتهایم، چون عرض شد ابزارهای غربی، علمی است که با «صورت میل انسان غربی» وارد زندگی بشر شدهاست. حال سؤال این است که آن ابزارها را با میل غربی بگیریم یا با میل خود؟ اگر ابزار غرب را با میل خودتان گرفتید و نگذاشتید که این ابزار فرهنگ خودش را به شما تحمیلکند، آن را در روح اسلامی هضمکردهاید و لذا خطر خیلی کم میشود.
اینکه میپرسید: آیا میتوان در تمدن اسلامی همان علم و تکنیک را ادامه داد و از طریق آنها علم و تکنیکی منطبق با فرهنگ اسلامی استخراجکرد و تمدن اسلامی را ساخت؟ این بهشرطی است که از اول میل خود را از میل این تمدن جدا کنید و نگذارید فرهنگ غرب، عالَم اسلامی شما را از شما بگیرد. اگر گفتید: «من عبودیت برایم مهم است، در آرامش و سکینهبودن برایم مهم است و نه در شتابافتادن»، این تمدن و مظاهر آن را که از جملهی آنها سرعت خلاف طبیعت است، دیگر نمی توانید بپذیرید و با متذکرشدن به این موضوع اولین قدم جدایی شما با فرهنگ غرب شروع میشود، نگاه شما به سوی دیگر میافتد و در جادهی دیگری قدم میگذارید و زبان توجه به فقر وجودی انسان برایتان رخ میگشاید و با بیکرانهی عالم الهی مرتبط میشوید و در نتیجه حکومت کثرات فرو میریزد.
«عدد» به خودی خود نشان از نظرکردن به کمیّات و مادیات دارد؛ فرهنگی که پر از عدد است، یک فرهنگ مادی است. «فرهنگی که پر از عدد است» یعنی سراسر «کمیّت» است، سراسر «کثرت» و «بُعد» است! اما فرهنگی که ارتباطش با عالم قدس محفوظ است، عددهایش
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در دیدار با جمعی از نخبگان علمی کشور در تاریخ 6/8/1388.
کم است، کثرت در عالم معنا مطرح نیست، درست است که ما فعلاً در عالم مادّه و در بین کثرات زندگی میکنیم، ولی نباید از حاکمیت عالم معنا محروم باشیم و اصالت را به کمّیات بدهیم. پس ملاحظه فرمودید که در دوران گذار باید ظرائف و دقایقی را رعایت کرد. بلی؛ در دوران گذار- یعنی قبل از ایجاد تمدن اسلامی به صورت بالفعل- میتوانیم از علم و تکنیک غرب استفادهکنیم، ولی نه «لابشرط» و بدون هیچ محدودیت دینی.
با این مقدمات میتوان گفت: اینچنین نیست که در دوران گذار از فرهنگ مدرنیته به فرهنگ اسلامی، بتوانید تولید علم را بدون توجه به علم و تکنیک غرب شروعکنید، چون هنوز با توجه به حاکمیت تمدن غرب، به تصور اینکه تمدن اسلامی به چه شکل باید باشد، نرسیدهایم. شما در حال حاضر هر چقدر فکرکنید که با چه وسیلهای به خانهتان بروید جز ماشین سواری، چیزی به ذهنتان نمیآید، نهایتاً خیلی که بخواهید فوق این تمدن فکرکنید، میگویید: با کالسکه مسافرت می کنیم، در حالیکه ساختارهای موجود اجازهی چنین زندگی را به شما نمیدهد، پس مسلّم است به بشر امروز خیلی سخت میگذرد تا بتواند به یک تصور جدید برسد، و این است که مجبوریم با این تمدن تعاملکنیم تا آرامآرام و با توجه به اهداف خود نسبت به راهکارهای تحقق آن اهداف بیندیشیم.
میگویند در جهنّم به بعضی از آن جهت بسیار سخت میگذرد که هر چه در دنیا و در ذهنشان تصورکردهاند همانها را در اطراف خود ایجاد میکنند، در حالیکه با هوشیاری فطرت در آن شرایط، به چیزهای دیگری نیاز دارند ولی چیز جدیدی نمیتوانند تصورکنند و برای آنها که در جهنّم جاودانه نیستند، هزاران سال طول میکشد تا ذهنیات و ملکاتشان تغییر کند، این هزاران سال را در «خلأ» و در بیهویتی هستند تا استعدادهای اصلی خود را بازیابی کنند و به گرایشهای اصلی خود که روح ایمان بود دست یابند. این که میبینید بحثهایی که در مورد گذار از غرب میشود افراد را اذیت میکند، چون یکمرتبه همهی تصور او را میخواهید از او بگیرید، بعد هم هر چقدر فکرمیکند، چیزی نیست که به جای آن بگذارد و لذا برای او این کار، کار مشکلی خواهد بود، پس زمان زیادی نیاز هست که آرامآرام به
تمدنی غیر از تمدن غرب فکر شود و چون به تصور تمدن اسلامی نرسیدهایم به ناچار علم و تکنیکِ غرب را گزینش میکنیم، زیرا تصوری ماوراء آن نداریم، هر چیزی را برای زندگی تصور کنیم، همان ابزارهایی است که غرب در زندگی ما وارد کرده است. وقتی توانستیم به ابزارهایی نسبت به اهداف خود دست یابیم و قبل از آن، عالَم دینی خود را شناختیم و خواستیم زندگی خود را بر اساس آن عالَم ادامه دهیم، به همهی این تکنولوژی که ما را از عالَم دینیمان خارج میکند، پشت خواهیم کرد، چون در آن حالت متذکر یک نوع زندگی دیگری هستیم غیر از زندگی که غرب برای ما مطرح میکند.
افراد در رابطه با فرهنگ غرب و زندگی غربی سه دسته هستند: یک دسته که از اول مایلاند به همان زندگی غربی برسند، چون اهدافی را که غربیها برای زندگی خود دنبال میکنند برای خود پسندیدهاند. دسته دیگر مایل نیستند به نتایجی برسند که انسان در فرهنگ غرب به دنبال آن است، ولی طوری به زندگی غربی وابسته شدهاند که بعد از مدتی استحاله میشوند و ناخودآگاه رنگ غربی و تفکر غربی همهی زندگی آنها را اشغال کرده است. فقط دسته سوم میمانند؛ که هم از اول مایل نیستند به اهدافی برسند که یک زندگی غربی دنبال میکند و هم این عدمتمایل را تا آخر در خود حفظ میکنند و بر آن پایدار می مانند. امروزه میبینید فقط افراد دسته سوماند که در تلاشاند از روح فرهنگ غرب نجات پیدا کنند؛ و بالأخره هم نورِ انتظاری که دارند تا شرایط زندگی دینی محقق شود، اینها را نجات میدهد. ولی اگر عالَم دینی و اهداف مربوط به آن از مدّنظر ما رفت و دائم متذکر آن نبودیم، از زشتی زندگی غربی غافل میشویم و ناخودآگاه به آن تمایل پیدا میکنیم، و در این حالت نه تنها انقلاب اسلامی را بستر تحقق آرمانهای خود نمیدانیم، بلکه مزاحم خودمان میپنداریم.
آری؛ ما با همین ابزارهای گزینششده از تمدن غرب، تمدن اسلامی را شروع میکنیم، چون تصورجدیدی از زندگی پیداکردهایم ماوراء آنچه غرب به دنبال آن است. ما بعد از اینکه عالم دینی خود را حفظکردیم که همان عدم تمایل به زندگی غربی است، دائماً در راستای رسیدن به مطلوب خود فکرمی کنیم، یکمرتبه میبینیم إنشاءالله چیزهای جدیدی پیدا
شد، با تصور جدیدی روبهرو شدیم که در آن تصور، فرهنگی که گمکردهایم خود را آرامآرام مینمایاند و ما را دعوت به ساختن نوعی از زندگی مطابق عالم دینی میکند و شور نهفته در امت اسلام سر بر میآورد و سرعت میگیرد. آینده از آنِ بشری است که یاد گرفته به کمک رهنمودهای انبیاء فکر کند، نهال هیچ نوع تفکری دربارهی آنچه در دورهی ما وجود دارد نمیتواند سر از خاک برآورد و رشد کند مگر آنکه ریشه هایش از طریق همزبانی با انبیاء و با زبان و در خاک و گِل تفکر حضوری و وجودی آنان شکل بگیرد و آن وعدهی حتمی خدا برای ظهور حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجهاست و هر فکری که در راستای تحقق آن شرایط نباشد، فکر نیست.
سیصد سال پیش چه عاملی موجب شد که یکمرتبه عدهای از ما به غرب تمایل پیدا کردیم؟ از یک طرف پادشاهان خودباخته و عموماً فاسقِ قاجار مثل لشکر فاتحِ بیگانه با ملت برخورد کردند، از طرف دیگر هم آن اسلامی که ابعاد گوناگون فقهی و عرفانیِ عظیمی در خود داشت، در عقل و قلب مردم جا باز نکرد و مردم کوچه و بازار آنطور که باید و شاید روح و نور اسلام را در قلب خود نیافتند تا آن نور را با ظلمات فرهنگ غربی مقایسه کنند، به عبارت دیگر آن بصیرتی را که لازم داشتیم تا بهکمک آن و با دلسپردن به آن، ضعفهای زندگی غربی را بشناسیم، از دست داده بودیم، آن میلی که میتوانستیم رشدش بدهیم و بر اساس آن میل، تمدن اسلامیِ خود را در فرصت تاریخی پیشآمده، بسازیم، آن میل در ملت اسلام گم شد. الآن نمیدانیم اگر آن میل را حفظ کرده بودیم و رشد میدادیم با چه نوع زندگی روبهرو بودیم، اما میدانیم اینکه فعلاً در آن هستیم را نمیساختیم. در حال حاضر تا وقتی که دوباره آن میل را احیاء کنیم، ناچاریم در ذیل تمدن غرب زندگی کنیم، اما آن زندگی که ما میخواهیم، حتماً این زندگی نیست که غرب پیشنهاد میکند. ما قبلاً زندگی خاص خود را داشتیم و مردم اروپا هم خوب یا بد در قرون وسطی زندگی خاص خود را داشتند، یکمرتبه رنسانس آمد خودش را به قرون وسطی تحمیلکرد، به ما هم تحمیلشد. آیا امکان نداشت ما زندگی دیگری را در آن مرحله از تاریخِ خود که فرصت ساختن یک نوع زندگی بود، شروع می کردیم؟ آری؛ امکان آن فراهم بود، اما این کار را نکردیم. مشکل ما ادامهندادن گرایش اسلامیمان بود تا آنطور که شایسته بود شکوفا شود.
اگر چه حکمت متعالیهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» در اصفهان و شیراز مطرح شد و پیرو آن حکمت و عرفان در تهران با امثال «آقا محمدرضا قمشهای» و در اصفهان توسط «میرزا جهانگیرخان قشقایی» شکل گرفت، ولی این رویکرد در حوزههای علمیه همهگیر نشد تا ملت توسط روحانیت بتوانند از آن فکر تغذیه شوند و روح حکمت و عرفان مذاق جامعه را شیرین کند و درک و تشخیص تلخیِ زندگی غربی همگانی گردد. ما ضربه را از آنجا خوردیم و حالا هم از همانجایی که ضربه خوردیم باید مشکل خود را جبران کنیم، ما با رجوعِ هر چه بیشتر به اسلامی که مایهی عرفانی و فلسفی داشت، باید دل خود را به غرب نمیدادیم و حالا هم باید با دلسپردن به همان اسلام که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در حال حاضر متذکر آناند، از غرب دل بِکَنیم. در آن صورت به نوعی از زندگی بازگشت میکنیم که نهتنها دیگر از غرب عقب نیستیم، بلکه برای همیشه غرب را پشت سر میگذاریم، در آن شرایط است که ملاکها عوض میشود و اولین نتیجهاش فروریختن ابهت غرب و ملاکها و ارزشهای دروغین آن است، ملاکهایی که چهارصد سال است بقیهی ملتها را با آن اندازه میگیرند و کوتاهی آنها را به رخشان میکشد. این یک پدیدهی اتفاقی نیست که بنیانگذار انقلاب اسلامی یعنی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» فقیهی است که از حکمت متعالیه و عرفان دینی بهرهی کافی دارد، چون برای رویارویی با فرهنگ غرب و دلکندن از آن فرهنگ باید اسلامی در صحنه باشد که تمام ابعاد وجود انسان را جذب کند، با حکمت متعالیه عقل حِکمی و قدسی جذب اسلام میشود و رشد می کند و با عرفان اسلامی دل جذب اسلام میگردد و سیر میکند و با فقه و آداب دینداری سازماندهی میشود.
سؤال: میفرمایید: راه بهدستآوردنِ آن میلی که زندگی غربی دیگر برای ما جلوه نکند، توجهکردن است به آنچه داشتیم و زندگی غربی از ما گرفت و به تعبیر دیگر میفرمایید باید به زندگی گذشتهمان برگردیم، آیا این ممکن است؟
جواب: برگشت به میل و تمنّای گذشته ممکن است، اما برگشت به آن ابزارها و آن سبک زندگی، خیر. ما باید در تجدید نظر نسبت به زندگی غربی، تغییر میلمان را از آن نقطهای
شروع کنیم که به غرب میل کردیم، و به زندگی دینی و معنویِ خود که سرمایهی بسیار بزرگ الهی ما است برگردیم. ما حتی تا دویست سال پیش، اهل معانی بودیم؛ یعنی ملت، روح دعاها را میفهمید و با ابعاد متعالی آن، زندگی خود را شکل میداد! فهم دعاهای مطرح در فرهنگ تشیع در عین اُنس با ابعاد متعالی آن و جهانی فکرکردن، کاری است که باید انجام دهیم. بنده خیلی حسرت میخورم؛ که چطور شد با آمدن فرهنگ غرب، که به کویر میماند تا به زندگی، فرهنگ اُنس با دعا به عنوان روح زندگی - و نه صِرف خواندن برای ثواب- در زندگی ما گمشد؟! فعلاً آن دعاها با آن حالت حضوریاش، که میتواند قدرت دریافت جامعه را از عالم غیب پدید آورد، در روح زندگی ما حاضر نیست. این نمونهای از آن معنویت و میلی است که ما در شرایط تاریخی خود داشتیم و اوقات خود را با آن میگذراندیم. با پیداشدن وسایل نقلیه و وسایل ارتباط جدید، عملاً شهرها به همدیگر نزدیک شد و به یک اعتبار جهان کوچک گشت. یکمرتبه روحی به وجود آمد که جای روحِ یگانگی و خلوت انسان با خدا را گرفت، راه انسانها به سوی آسمان تنگ شد و میلهای کاذبی جای آن میلهای اصیل نشست و تنهاییها و ارتباط با عالم غیب، آزاردهنده شد. قبل از این که ما و اندیشمندان و علمای ما اقدامی برای معنویکردن این تنهایی بکنند، غرب برای همهی جهان مطابق با فرهنگ خود اقدام لازم را انجام داد و فرهنگ خود را در خلأ شرایط جدید حاکم نمود و چون چهارصد سال است که شرایط جدید با فرهنگ غربی همراه است بشر نمیتواند شرایط جدیدی را منهای فرهنگ غرب تصور کند.
حدود چهارصد سال پیش زمینههایی فراهم شده بود که جهان باید تغییر میکرد و پا در شرایط جدید میگذاشت، با شرایطی که از نظر فکری، فلسفهی صدرایی بهوجود آورده بود، ما میتوانستیم در آن شرایط جدید آیندهی خود را بسازیم ولی نساختیم. باز شرایط تغییر جهان فراهم شده است و خداوند با پیروزی انقلاب اسلامی زمینهی خوبی در اختیار ما گذارده است، اگر جهت خود را درست به سوی تمدن اسلامی قرار دهیم، گذشته را جبران خواهیم کرد، إنشاءالله.
سؤال: آنچه برای ما با توجه به سخنان شما مسئله شده این مطلب است که از یک طرف باید به غرب و تمام مظاهر آن که سراسر متذکر نفس امّاره است پشت کرد، از طرف دیگر با این دست خالی نمی توانیم از خود شروع کنیم، پس باید راه میانهای را پیدا کرد، حال با توجه به اینکه در راه میانه از گرفتارشدن به فرهنگ غربی نیز گریزی نیست، پس به کجا خواهیم رسید؟!
جواب: البته همانطور که خودتان اشارهکردید، «عملاً»، و نه عقلاً؛ ما در دورانِ گذار تحتتأثیر فرهنگ غرب خواهیم بود، چون عقلاً چنین است که اگر میلمان کاملاً اسلامی باشد غربی نمیشویم، اما عملاً چنین است که جامعه میلش کاملاً اسلامی نیست، پس عملاً در دوران گذار از این که تحتتأثیر غرب قرار میگیریم گریزی نیست. درنتیجه جامعهی ما هر قدر که میلش اسلامیتر باشد، در دوران گذار تأثیر کمتری از فرهنگ و ابزار غرب میپذیرد. عمدهی کار ما آن است که فیلترهایی داشته باشیم که نگذاریم روح غربی بر روح اسلامی ملت ما غلبهکند و این کار با معرفی اسلامی که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» نشان دادند ممکن است، و اگر توانستیم اسلام را از منظری که ایشان نشان دادند به مردم بنمایانیم، عملاً تکلیف میلهایمان را روشنکردهایم. خیلی فرق است بین این که کسی توجهاش به عالم قدس و وحدانیت باشد و کسی که اصلاً وحدانیت و معنویت را گمکردهاست! این که میبینید در شرایط کنونی جوانان ما نمیتوانند از این جهنم خود را بیرون بکشند، چون واقعاً نمیدانند باید چه کارکنند؛ تکلیف خودشان را آن جایی که باید با غرب یکسره کنند، گم کردهاند. نه این که این جدایی را نخواهند. بسیار اتفاق افتاده است جوانانی که به ظاهر فرهنگ غرب را پذیرفتهاند، وقتی بستر دینی را شناختند و توانستند تحلیل درستی از آن داشته باشد، با شوق تمام به زندگی دینی روی میآورند و گمشدهشان را در این نوع زندگی میخواهند پیدا کنند. ما هنوز نتوانستهایم حرفمان را به نحو درست و قابل تصور به جوانانمان برسانیم؛ آن چیزی را که از طریق امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در قرن حاضر در دین پیدا کردهایم، نتوانستهایم درست به این نسل انتقال دهیم. معلوم است که عموم جوانان ما روحشان، روح طالب معنویت است، ولی
سخت گرفتار تبلیغات و دروغهای دشمن هستند، اگر ما تلاش کنیم که به نحو درست و آرامآرام حرفمان را به آنها برسانیم و گمشدهشان را نشانشان بدهیم، حتماً میل تحقق تمدن اسلامی که در واقع شرایط جوابگویی به میل فطری است، در آنها رشد میکند. خدا به آنها کمک میکند تا بفهمند شرایطی را که فعلاً در آن افتادهاند نمیخواهند، این همه اعتراض به حرکات آمریکا - بهخصوص در جوانان دنیا، و بالأخص در جوانان کشورهای اسلامی- نشان آن است که میلهای این جوانان در جستجوی راه دیگری است ولی آن را نمیشناسند و آروزهای خود را عملی نمیدانند. ما از طریق انقلاب اسلامی داریم به جهانِ طالب زندگی صحیح و سعادتمندانه میگوییم میل خود را باید به سوی عالم قدس سیر بدهید. بشر عالم قدس را گم کرده است و وقتی هم بخواهد تصور کند که میل خود را از تمدن غربی بکَند، سرگردان میشود، لذا میگوید: «پس بگذار همین که هست را داشته باشم». اگر میبینید انعکاس تنفّر از حرکات دولت آمریکا در دنیا اینقدر وسیع است، بهجهت این است که میل گذار از وضع موجود در آنها پدید آمده است ولی نمیدانند این میل را چه کار بکنند و به کدام سمت و سو جهت دهند! طرح «عالَمِ انسان دینی»، به او کمک میکند که بفهمد میلش را به کجا باید سوق دهد.(1)فکر نکنید این کار مشکلی است، همین که فهمید میلش را به کجا باید سوق دهد، تکلیفش را با تکنولوژی غرب یکسره میکند.
اینکه انسان جایگاه فرهنگ مدرنیته و تکنولوژی مربوط به آن فرهنگ را درست بشناسد، نکتهی بسیار ارزشمندی است، چون در آن صورت تکلیف خود را نسبت به حال و آیندهی آن فرهنگ و تکنولوژی مربوط به آن میشناسد. افراد متدین عموماً احساساتشان نسبت به اشکالات غرب تحریک میشود؛ اما نمیتوانند تکلیف خود را با آن فرهنگ معلوم کنند، زیرا بعضی از نویسندگان که باید از جهت فکری مردم را راهنمایی کنند در راستای عبور از غرب قلم نزدهاند و مخاطبان خود را در این امر به فکر وارد ننمودهاند. حال اگر افرادی که به دنبال کتب مذهبی هستند به جهت عدم طرح موضوعِ جایگاه فلسفی فرهنگ مدرنیته، توسط آن نویسندگان با این مسئله روبهرو نشوند، نمیتوانند جایگاه فرهنگ مدرنیته را در آیندهی جهان
1) در مورد تحقیق در رابطه با «عالم انسان دینی» به کتابی که از همین مؤلف با همین عنوان تدوین شده رجوع فرمایید.
بشناسند. حضرت امامخمینی«رحمةاللهعلیه» به صورت کاملاً روشن و علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» به نحو ظریف، تکلیف ما را نسبت به غرب معلوم میکنند که بنده؛ در نوشتار «تئوری ادارهی جهان بشری از دیدگاه علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» و کتاب «خطر مادی شدن دین» نظرات علامه را شرح کردهام و سخنرانیهای امام«رحمةاللهعلیه» پُر است از روح و روحیهی عبور از غرب که در جلسات قبل اشارهی مختصری به آنها شد.
به این نکته باید عنایت داشته باشید که متفکرانی که پروای آینده دارند و میدانند ریشههای پایداری وضع موجود خشکیده است، همواره چشم به راهاند و بعضاً در حرکات عادی مردم آثار بحران را لمس میکنند، آن کس که منتظر است حادثهی مهمی رخ دهد، به همهچیز با نگاه دیگری مینگرد تا پیشآمد بزرگ عصر را که اثرش در همه جا ظاهر است، ببیند. گاهی آن چه را فکر میکنیم در پشت خانه است و هنوز وارد خانه نشده، در خانه وارد شده است، باید ورود آن را باور کنیم و اگر چیز مبارکی است در تحقق آن تلاش کنیم. آیا تمام شرایط برای استقبال از تمدن اسلامی به قرائتی که اهلالبیت پیامبر علیهم السلام ارائه میدهند، آماده نیست؟! غفلت نکنیم که در کجای تاریخ هستیم. چرا بعضی از گویندگان و نویسندگان مذهبیِ ما در مورد نقد فرهنگ غرب و جایگزینی تمدن اسلامی آنطور که باید و شاید عمل نمیکنند؟ آنوقت گله دارند که مردم دیگر کتابخوان نیستند و به جلسات مذهبی علاقه نشان نمیدهند! کدام کتاب را بخوانند؟! گویندهای که هنوز خودش افق تاریخ خود را نمیبیند، چه چیزی را میتواند به شنوندهی خود نشان دهد؟!
سؤال: شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» میگوید: «علوم رسمیِ غرب انسان را در جهانبینی موهوم سرگردان میکند.»! پس طبق این سخن، ما نباید بتوانیم از علوم غربی استفاده کنیم و یا به روش آنها ابزاری در راستای نزدیکی به تمدن اسلامی بسازیم، آیا میتوان این طور نتیجهگیری کرد که حتی اگر بر اساس آن علوم مسجدی هم بسازیم، فضای آن مسجد فضای سرگردانی است و نه آرامش؟
جواب: همانطور که قبلاً عرض شد: روح «سلطه بر طبیعت» در منظر علوم غربی، حتی در معماریِ غربی مستتر است و لذا علم معماری غربی، علمِ مستتر در فنّی است که میل غربی در آن جریان دارد، آری با آن معماری نمیتوان مسجدی ساخت که ما را به حضور در عالم معنا ببرد. اگر از آرشیتکتها و طراحهایی که با علم معماری و عمران مدرن کار میکنند، آهن را بگیرید، دیگر نمیتوانند هیچ چیزی بسازند! حتی در ساختن بناهایی که شبیه بناهای سنّتی است از نبشی آهن استفاده میکنند، اما معماری قبلی، نیروهای طبیعت را در بستر خودِ طبیعت به کار میگرفت. طاق قوسی قدیم را ببینید و مقایسه کنید با طاقهای قوسی که امروز میسازند. طاقهای قوسی امروزی که به تقلید از گذشتهگان میسازند تمامش آهن و سیمان است که با نیروی جوشکاری آنها را به همدیگر وصل کردهاند، ولی نگاه معماری گذشته نگاه دیگری است، با آن هماهنگی طبیعی که بین اجزاء بهوجود میآوردند رابطهی بین آسمان با زمین را نشان میدادند، در بین اجزاء به کار رفته در آن معماری، تضادی پیدا نمیکردید که حالا بخواهید با نیروی جوشکاری آن اجزاء را در کنار همدیگر نگهدارید. با انکشافی که معماران گذشته نسبت به استعدادهای طبیعت بهدست میآوردند، عملاً باطن زیبای طبیعت را به نمایش میگذاردند، نه اینکه کاری بکنند که اجزاء به تضاد بیفتند و حالا برای سرکوبی آن تضاد، نیروی جدیدی را وارد صحنه کنند، کار اینها مثل این است که گُلهای طبیعت را از طبیعت و از بستر اصلیِ رشد و نموش بگیریم و بیاوریم در گلدان و بگذاریم در آپارتمان و بعد چون گلهای طبیعی پژمرده می شوند، یک گل پلاستیکی میسازیم و در گلدان میگذاریم تا پژمرده نشود، این دیگر ارتباط با «گل» نیست. معماری جدید، صورت پلاستیکی معماری سنّتی است. فنّ غربی، علمی است که در آن فن، میل غربی مستتر است، میلی که به سوی ناکجاآباد نظر دارد و لذا حق با مرحوم شهید آوینی«رحمةاللهعلیه» است که میگوید: «علوم رسمی غرب انسان را در جهانبینی موهوم سرگردان میکند!»، کسی که مانند شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» متوجه عالم معنا شود، میبیند که روحِ غلبه و سلطه بر طبیعت، اجازهی ارتباط با واقعیتِ طبیعت را به انسان نمیدهد. البته همانطور که قبلاً عرض شد و باز تأکید میکنم؛ «علم، به خودی خود غربی نیست، ولی بین علم و تکنیک نباید خلط شود.». مثلاً «فیزیک» بهمعنای تحقیق در مورد «طبیعت»، غربی نیست، اما فیزیک به معنای، نگاه خاص به طبیعت برای یافتن نیروهایی که
فرهنگ مدرنیته میخواهد از طبیعت بگیرد، غربی است، این دو نکته را باید از هم جدا کنیم. فیزیک بهمعنای علم به قواعد خاصِ موجود در طبیعت چیزی است که همهی ملتها میتوانند از آن استفاده کنند، مثلاً حرارت موجود در طبیعت منشأ خیلی از کارها میشود. شما بیایید از حرارت طبیعت استفادهکنید، اما به شرطیکه در این کار با طبیعت در تعامل باشیم و نه این که بخواهیم بر آن سلطه پیدا کنیم.
همانطور که در تحلیل حوادث تاریخی باید مواظب باشیم ریشهی این حوادث را غلط تفسیر نکنیم و به کمک قواعد قرآنی به حوادث نگاه کنیم، مثلاً؛ تمدن فرعونیان و علت سقوط آنها را از منظر قرآن ببینیم و نه از منظر مورخین یا جامعهشناسها، در تفسیر پدیدههای طبیعی نیز باید این قواعد را رعایت کرد. در نگاه غربی، رودخانهای که میبینیم و به نظر خودمان هم فکر میکنیم «رودخانه» میبینیم، به جهت حاکمیت فکر کمیتگرای غربی، ناخودآگاه با دیدن رودخانه به نیروی برقی فکر میکنیم که با احداث سدّ بر روی آن به دست میآید. علوم جهتدار غرب همین طور است؛ عالَم را بر همان اساس تفسیر میکند و دائم از آن منظر به همهچیز مینگرد. به قول «هایدگر» فرهنگی که میخواهد بر همه چیز تسلط داشته باشد و همهچیز را به ابزار تبدیل میکند، جنگل را الوار میبیند، نه یک مجموعهای زیبا از ظهور قواعد عالم قدس. این نگاه که همه چیز را در منظر سود مادی ببیند، برای بشر خیلی مشکل ایجاد میکند! بشری که گرفتار این نگاه است، چشمش را به طبیعت بسته است و از ارتباط حقیقی با طبیعت محروم شده است! انسان غربزده همهی چیزها را «نیرو» و «ابزار» میبیند! اینکه در اسلام میگویند: «ربا حرام است» برای این است که در نگاهی که سود مادی همهی مقصد انسان شد، دیگر انسانیتی نمیماند که طبیعت و مال در خدمت آن باشد، بلکه او در خدمت مال و ثروت قرار میگیرد.
سؤال: آیا اینکه جنگل را الوار ببینیم، نگاه غلطی است، یعنی جنگل الوار نیست؟
جواب: به هیچ وجه جنگل الوار نیست، بلکه نمایشی از نظم عالم قدس است که در بستر زمین ظاهر شده است، مثل چشم شما که ظهور قوّهی بینایی نفس شما است، آیا میتوان گفت
چشم چیزی نیست جز مجموعهای از سلولها؟! یا خود چشم با همهی انضباط و نظمی که دارد چیزی است که قوّهی بینایی نفسِ ما از آن منظر با بقیهی موجودات ارتباط مییابد و صورت آنها را از طریق چشم به قوّهی بینایی و به نفس منتقل میکند؟ جنگل هم همینطور است، صورت حقایق قدسی عالم غیب است، ولی وقتی بشر حریص شد و اصالت را به میلهای مادی خود داد، آن جنگل برای او الوار میشود و شروع میکند با تکنیکهای ویرانگر، یک ماهه جنگل را به بیابان تبدیل کند، بدون هیچ تعامل و ارتباطی که باید با جنگل داشته باشد. در حالی که در شرایط عادی و در بستر طبیعی خود، اگر ما نسبت به استفاده از جنگل حریص نباشیم، خودِ جنگل پس از مدتی از کنارهی هر درخت کهنی جوانه میزند و تنهی قدیمی خود را در اختیار ما میگذارد، خودش اعلام میکند که زمان بریدنش فرا رسیده است، تا جوانههای اطراف آن امکان رشدِ لازم را داشته باشند، در آن صورت شما میتوانید از آن درخت وسایل مورد نیاز خود را بسازید این خیلی فرق میکند با حرصی که به تخریب جنگل منجر شده است و با یک ارّه برقی تمام جنگل را به الوار تبدیل میکنند، این دیگر تعامل با جنگل نیست، بلکه جنگ با جنگل است. وقتی شما فرصت میدهید تا پشم های گوسفند بلند شود و سپس آن را قیچی میکنید با طبیعت گوسفند تعامل میکنید و این غیر از آن است که پشمهای آن را از ریشه بکنید. چون گوسفند را موجود زنده احساس میکنید که باید در کنار شما باشد و شما هم در کنار او، هرگز به خود اجازه نمیدهید پشمهای آن را از ریشه بکنید. در رابطه با جنگل چون معتقد نیستیم که یک موجود زندهای است که از عالم قدس تدبیر میشود، مثل گوسفند با آن برخورد نمیکنیم، و علت درستندیدن حیات جنگل، حرصی است که بر روح انسان مدرن حاکم شده است.
سؤال: مرحوم شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» میگوید: «برخلاف آنچه عموم میپندارند، علوم تجربی، بنیان، جهت و حتی روشِ پژوهشی خودش را از فلسفهی غربی اخذکردهاست.»(1)
و نیز
1) شهید آوینی، «مبانی توسعه و تمدن غرب»، ص181
آنجا که میگوید: «اگر انکشاف و یافتههای علوم جدید مبتنی بر حقیقت عالم باشد، همهی آنچه که ما در ردّ و ذمّ تمدن غربی و نظام آموزشی آن میگوییم، به حُسن و مدح تبدیلخواهدشد، و نه تنها دیگر جای هیچ اعتراضی باقی نمیماند، بلکه میباید شکرگزار غربیها هم باشیم که راه ادارک حقایق را بر همهی انسانهای سراسر عالم گشوده اند. اما آیا بهراستی انسان با این علوم، از خرافات و جهل نجات پیداکرده و یا نه؛ در خرافاتی عمیقتر فرورفتهاست؟»(1)
آیا میتوان از جملات ایشان نتیجه گرفت که علوم امروزی روابط بین پدیدههای عالم را نیز استخراج میکنند و قواعد عالم را بیان میکنند. اما بر همان اساس که فرهنگ مدرنیته یک مجموعه است، وقتی این علوم وارد زندگی بشر شدند، قطعاً نتایج مطلوب گرفته نمیشود و عملاً از حقایق عالم دور میشویم.
جواب: ما معتقدیم که غرب عموماً هر حقیقتی را در حجاب و استتار میبَرد، بله همانطور که عرض کردم من قبول دارم روی این ساختمان دهطبقه هزاران محاسبه شده است، و بر اساس قواعد این عالم هم محاسبه شده است، اما آیا با این محاسبات و با ساختن این ساختمان دهطبقه کمالات و استعدادهای این عالم را به انکشاف کشاندهاند یا به حجاب بردهاند؟ «انکشاف» واژهی دقیقی است! به آن عنایت فرمایید؛ مثلاً ببینید: از ریاضیاتِ این عالم هم خواجهنصیرالدینطوسی استفاده میکند هم دکارت، و هر دو هم منشأ بناها و ساختمانهای بزرگی میشوند، خواجه نصیرالدین طوسی و یا شیخ بهایی با همان محاسبات دقیق، رصدخانهی مراغه و یا مسجد امام را میسازند و در واقع تواناییها و زیباییهای طبیعت را به انکشاف میکشانند، ولی با محاسبات فرهنگ مدرن، طوری با طبیعت برخورد میشود که طبیعت را خفه میکنند تا از نیرویش استفاده کنند. مثال ساختن کوزه و مقایسهی آن با ساختن بلوک سیمانی، مثال خوبی است، و یا دو ساختمان را در نظر بگیرید، یکی مجموعهی چند آسمانخراش و یکی هم مسجد آگرای هندوستان، در حالی که هر دوی آنها با محاسبات دقیقی ساخته شده است، ولی یکی با سرکوبی استعدادهای طبیعت برافراشته شده و یکی با
1) همان، ص179.
ظهور استعدادهای طبیعت. البته هنوز راه زیادی مانده است تا بفهمیم این علوم غربی در حین این که تکنولوژی را به ما داده چه چیزهایی را از ما و از محیط اطراف ما گرفتهاست.
ممکن است بفرمائید در شرایط فعلی نمیتوانیم به این حرفها عملکنیم؛ چون فرهنگ مدرنیته و ابزارهای مربوط به آن، همهی اطراف ما را بهجای کوزهی سفالین و خشت تبدیل به همان بلوک سیمانی کرده است. بسیار خوب؛ عمل به این موضوع مثل نمازخواندن است. مگر بحثهایی که بنده راجع به نماز میکنم، وقتی خودم نماز میخوانم، میتوانم همهی آنها را عملکنم؟! مسلّم نه، ولی پیگیری موضوع و توجه به نقطهی آرمانی آن، موجب میشود که قلب به انکشافاتی در راستای آن اهداف دست بیابد. پس«انکشاف» حالتی است که با پیگیری روح از عالم غیب نصیب انسان میشود و از طریق آن، حجابها عقب میرود، تا آنچه را که در فکرمان میشناسیم و میدانیم هست،در منظر و قلب خود پیدا کنیم. عین این مسئله در بحثهای غربشناسی مطرح است؛ به همین جهت میگوییم؛ ما باید توان انکشاف استعداد طبیعت را داشته باشیم تا بفهمیم غرب چه بلایی بر سر ما و محیط اطراف ما آورده است.
استعداد و قوهی عالم طبیعت را «هیولای اُولی» گفتهاند و تبیین فرمودهاند: «هیولا» استعداد محض است، یعنی مادهی اولیهی طبیعت طوری است که استعداد پذیرش هر صورت را دارد و به عبارت بهتر آنچنان است که اگر ما شرایط مناسبی برایش فراهم کنیم از حضرت «واهب الصّور» زیباترین صورت به آن افاضه میشود و آن را با زیباترین صورت ظاهر میسازد. حال وظیفهی ماست که بستری مناسب به وجود آوریم تا به مدد عالم غیب و اسماء الهی، عالم طبیعت به زیباترین نحوه ظاهر شود. کاری که حکیمانی مثل شیخ بهائی انجام میدادند و امروزه ما با روبهرو شدن با آثار آنان خود را مرتبط با عالم غیب مییابیم. گویا «واهب الصّور» که یکی از اسماء حضرت «الله» است، از طریق آن آثار با ما به گفتگو نشسته و واسطهی این گفتگوها، حکیمانی هستند که طبیعت را به انکشاف کشاندند. ولی وقتی فرهنگ مدرنیته روابط خود را با عالم معنا قطع کرد و زمینهی ظهور صورتهای متعالی را از بین برد، مجبور
شد با انواع تکنیکها، صورتهای وَهمیِ روح «خود بنیادِ» خود را به پدیدهها بدهد، صورتهایی که هیچ مناسبتی با روح بشر ندارند و بیشتر انعکاس هوسهای او میباشند.
شکلی که به پدیدهها میدهید، خبر از یک جهانبینی میدهد که به دنبال تحقق آن هستید و مثل لباسی است که میپوشید، اگر به دنبال وقار و آرامش باشید، سعی میکنید آن را در راهرفتن خودتان هم اِعمال کنید و لذا با عمامه و نعلین و عبا و قبا راه میروید و از این طریق آرامش را در حرکات و سکنات خود حفظ میکنید. ولی اگر به دنبال شتاب و عجله باشید، نه تنها عمامه و عبا را انتخاب نمیکنید، بلکه آن را مزاحم راه رفتن خود میپندارید. پس همینطور که شکل لباس خبر از یک جهانبینی میدهد، سایر وسایل زندگی نیز همینطور است، اگر بخواهیم ارتباط خود را با عالم قدس احیاء و حفظ کنیم، نمیتوانیم بسیاری از ابزارهای غربی را وارد زندگی خود نماییم، همچنانکه نمیتوان در هر ساختمانی سُکْنی گزید، هر ساختمانی، ساختمان آرامش و صلح نیست، اگر ما به طبیعت، صورت یک ساختمان ده طبقه دادیم، خود را با بسیاری از اجزای طبیعت به جنگ بردهایم.
شهیدآوینی«رحمةاللهعلیه» میگوید: «برخلاف آنچه عموم میپندارند، علوم تجربی، بنیان، جهت و حتی روش پژوهشی خودش را از فلسفهی غربی اخذ کردهاست.» جملهی بسیار دقیقی است. میخواهد تأکید کند زاویهی دید علوم غربی مشکل دارد. او میگوید: بشر غربی هر چقدر به رودخانه نگاهکند، «سدّ» میبیند، این جهانبینی نمیتواند «رودخانه» ببیند. میگوید: پشت همهی علوم غربی «فلسفهی غرب» خوابیده است. «فلسفهی غرب» یعنی انسان را در محدودهی موجود مادی دیدن، یعنی «اومانیسم»، یعنی «انسان و لذت»، یعنی «انسان و سلطه بر طبیعت». به همین جهت نمیتواند غیر از این نگاه، نگاه دیگری داشته باشد. انسان غربی هر چیزی را که ساخته بر اساس علمی ساخته است که تحت تأثیر فلسفهاش میباشد، پس علومش با فلسفهاش یکی است و این حرف دقیقی است و شایسته است از این موضوع سرسری نگذریم.
سؤال: مسلّم است که اگر علم ما علم همهجانبهای باشد، برای رفع نیازهای خود به بهترین نحو از استعدادهای طبیعت استفاده میکنیم و در آن صورت بقیهی ملتها متوجه و طالب آن
فکر و فرهنگ میشوند، به عبارت دیگر موجب حسرت و جذب بقیه میگردد، چیزی که متأسفانه امروزه برعکس شده و ملتهای مسلمان حسرت داشتههای غرب را میخورند. آیا آن عجایب علمی که شیخ بهائی در اصفهان از خود به یادگار گذاشت، نمونهای از همان ابزار اسلامی است که میتواند موجب حسرت سایر ملل باشد؟ مثل حمامی که با یک شمع کارمیکرد؛ آن حمام از یک طرف زحمت راهاندازیاش کم بود، و از طرف دیگر بازدهیاش زیاد، بدون آنکه پسماندهای داشته باشد و بخواهد به جنگ طبیعت و محیط زیست برود، آیا با توسعه و پیشرفت علوم غربی میتوان چنین ابزاری ساخت؟
جواب: خیر، با توسعهی علوم غربی نمیتوان چنین ابزاری ساخت، چون همانطور که عرض شد، در علومِ ابزارسازِ غرب، یک «میل» نهفته است و در نتیجه دارای جهت خاصی است که نمیتواند با طبیعت تعامل کند و از استعدادهای متعالی آن استفاده نماید و لذا طبیعت خودش را راحت در اختیار آن فرهنگ قرار نمیدهد. اینجاست که میبینید بهرهگیری از طبیعت، برای بشر غربی خیلی مشکل است. شما در نظر بگیرید اگر بخواهید یک اتم منفجرکنید و از انرژی آن استفاده نمایید، چقدر باید در مقدمات این عمل انرژی صرف نمائید. حالا بقیه کارهای تمدن غربی از این هم پر دردسرتر است. آنچه باز یادآوری میکنم این نکتهی اساسی است که انسان در فضای جهانبینی که دارد فکر میکند و عمل مینماید و به تعبیر دیگر پایهی سایر علوم در هر فرهنگی علوم انسانی آن فرهنگ است و علوم انسانی آن فرهنگ غایت سایر علوم را بیان میکند و سؤال ایجاد میکند تا سایر علوم به وجود بیایند و آن غایت و هدف را محقق کنند و به سؤالات جواب دهند، علوم انسانی غربی کاملاً با علوم انسانی امثال شیخ بهایی متفاوت است، یکی بر اساس تفکر «جانلاک» میاندیشد و یکی بر اساس نگاهی که وَحی الهی در اختیار او قرار داده است، فکر میکند.
سؤال: آیا آن نوع از علوم را شیخ بهائی با خود بردهاست یا اینکه هنوز کسانی هستند که از آن علوم خبر داشتهباشند و بتوانند نقش مهمی را در ساختن تمدن اسلامی ایفاکنند؟
جواب: به نظر بنده توجه به تمدن اسلامی جامعه را در بستری قرار میدهد که به طور طبیعی از نیروهای معنوی استفاده میکند. مهم آن است که اوّلاً؛ جهتگیریهای ما درست شود. ثانیاً؛ روشهای ما در رابطه با طبیعت و انسانها مطابق شرع تصحیح گردد. در این حالت
بستری فراهم میشود که در آن بستر استعدادها در همه جهات شکوفا میگردد. مثلاً «نماز» را در نظر بگیرید؛ نماز صورت یک حقیقت ملکوتی در این عالم است، که با انضباط خاصی که خدا دستور داده، میتوانید با جنبهی ملکوتی نماز ارتباط پیداکنید، به این صورت که پس از معرفت لازم، با استمرار موضوع، افق برای شما بازمیشود، تا با عالَم بالا مرتبط شوید. حتی این که در نماز یادتان میآید که فلان کار را باید انجام میدادید، به جهت آن است که آن افق میخواهد بازبشود، اما تعلقات شما آن را منحرف میکند، در هنگام نماز همین که افق میخواهد باز بشود، شیطان ذهن را منصرف میکند به طرف ساعتتان که در وضوخانه جا گذاشتهاید این یک نوع بازشدنِ افق است، اما شیطان آن را به طرف ساعت و سایر تعلقات دنیایی منحرف میکند. نماز چنین قدرتی دارد که شما را با جنبهی ملکوتی خودش مرتبط میکند و بعد از ارتباط با جنبهی ملکوتی نماز، بقیه چیزها را بهتر میتوانید بیابید و بفهمید، عین همین حالتی که با عبادت دینی برای شما حاصل میشود تا باب عالم قدس به سوی شما باز شود، وقتی وارد فرهنگ ولایت اهلالبیت علیهم السلام به معنای ولایت و حاکمیت خدا میشوید، واقع میشود و افقهایی در زندگی شما باز میگردد که مسلّم در آن افق، مشکلاتی را که این تمدن گرفتار آن است - که اینهمه باید انرژی صرف کنیم تا انرژی مورد نیاز خود را از طبیعت بگیریم- واقع نمیشود. نمونهاش کاری است که شما با حفر قنات برای تهیهی آب انجام میدهید و بدون آنکه انرژی زیادی صرف نمائید از طریق استعدادهای طبیعی، آب دائمی را به طرف خود سرازیر میکنید، چون با روحیهی تعامل با طبیعت به طرف طبیعت رفتید و نه با روحیهی سرکوب استعدادهای طبیت.
اما آیا بناست با نوع فکری که شیخ بهائی«رحمةاللهعلیه» حمام خودش را گرم میکرده است، کار کنیم؟ یا اصلاً فعلاً اینها مشکل ما نیست؟ شاید در آن شرایط وظیفهی مرحوم شیخ بوده است که آن کار را بکند، ولی ما نباید به دنبال این چیزها باشیم. همانطور که عرض کردم اگر جهتگیریها درست شود و روشهای ما نیز مطابق شرع باشد، بهطور طبیعی و در جای خود امکاناتی که نیاز داریم، بهدست میآید. هیچکدام از بزرگانی که به مقام طیالارض میرسند، نمیخواهند طیالارض بکنند، خودش پیش میآید، به طوری که آن مرد بزرگ در حینی که در نجف زندگی میکند، یک مرتبه جذبهای به سوی حضرت ثامنالائمه علیه السلام در جانش پیدا
میگردد که باعث میشود دیگر طاقت ماندن در محل زندگی خود را نداشته باشد و لذا خود را در مشهد مقدس مییابد. این که چطوری میرود، شاید خودش هم نداند که چطوری میرود، اما میبیند که آنجاست! بعد ما مینشینیم از زاویهی تماشاگری، اینها را با هم بحث میکنیم. اگر از خودش بپرسید: شما چطوری طیالارض میکنید؟ میگوید: من نمیدانم، فقط یکمرتبه میبینم در حرم حضرت امامرضا علیه السلام هستم، شاید اینطور باشد. منظور عرضم این است که ما اصل آن موضوع را رها نکنیم که اگر ما روشهای معنویِ قابل اعتماد را درست طی کنیم، طبیعت در همهی ابعاد به کمک ما میآید. خداوند در این رابطه میفرماید: «وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیْهِم بَرَکَاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالأَرْضِ»؛(1)اگر مردم ایمان بیاورند و تقوا پیشه کنند، برکات آسمان و زمین را به سوی آنها میگشاییم. مسلّم همینطور است که استعدادهای ناب عالم هستی در اختیار اهل تقوی قرار میگیرد. پس معلوم است که در راستای ایمان و تقوایِ حقیقی، یعنی ایمان و تقوایی که در همهی مناسبات جامعه جاری شود، بهرههای زیادی میتوان از آسمان و از طبیعت گرفت، بدون اینکه این همه انرژی صرف کنیم.
شما ببینید: امروزه چقدر انرژی صرفمیکنند تا بتوانند انرژی تولیدکنند! آقای «ایلیچ» میگوید: این همه وقت در ساختن جاده، اتوبان و کارخانهی ماشینسازی صرف میکنید تا سریعتر به کارهایتان برسید، آیا صرف میکند آن همه وقت صرف کنیم تا در جای دیگر آن وقت را صرف نکنیم؟
سؤال: با توجه به اینکه قبلاً مشخص شد علت اساسی ظهور بیثباتی و سقوط یک تمدن، فاصله گرفتن از «اَحد» است، آیا عوامل دیگری هم میتوان در این راستا در نظر گرفت؟ و آیا نشانهها و علامتهای سقوط یک تمدن را میتوان یافت؟
1) سورهی اعراف، آیهی 96.
جواب: به نظرم اگر عوامل دیگری هم در رابطه با سقوط یک تمدن در نظر بگیریم، همه به دوری از «اَحد» برمیگردد. جامعه از اَحد که دور بشود، کثرتها برایش اصل میگردد. اما اینکه چه موقعی علائم سقوط یک تمدن ظاهر میشود و چرا سقوط بعضی از تمدنهای غیردینی از بعضی دیگر زودتر است، نکتهی قابل توجهی است. باید عنایت داشته باشید که مثلاً فلان حکومت ظلم و جور، در عین حال، در تاریخِ حیاتِ بشر یک مسئولیتهایی دارد که باید ناخودآگاه آن مسئولیت را به پایان برساند. بنابراین نمیشود انتظار داشت نظام حاکمیت فرعون و فرعونیان درست از همان روزی که از اَحد دور شدند، مضمحل بشوند.(1)بوش، رئیسجمهور آمریکا، بدون آنکه خودش متوجه باشد، مأمور است که صدام را نابودکند. ممکن است بگویید: آمریکا چرا مثل کشور شوروی مضمحل نمیشود؟! مشیتها و قَدَرهایی در این عالم هست که بر اساس آنها ممکن است اضمحلال یک تمدن سالها طول بکشد، در قرآن هست: «وَمَا کَانَ النَّاسُ إِلاَّ أُمَّة وَاحِدَة فَاخْتَلَفُواْ وَلَوْلاَ کَلِمَة سَبَقَتْ مِن رَّبِّکَ لَقُضِیَ بَیْنَهُمْ فِیمَا فِیهِ یَخْتَلِفُونَ»(2)یعنی، در ابتدا مردم یک دین که همان دین توحید است داشتند و بعداً دچار اختلاف شدند و به صورت موحّد و مشرک درآمدند، اقتضای چنین اختلاف این بود که خداوند با حاکمیت حق و نابودی باطل کار را یکسره کند، ولی سنّت الهی که مهلتدادن به کفّار و یا رعایت جوانب دیگر است، کار کفّار را یکسره نکرد، چون خداوند یک مأموریتهایی هم به عهدهی فسّاق گذارده است که باید به انتها برسانند و لذا آنها را زود نابود نمیکند. اینجاست که انسان حیران میشود که از جهت ظاهر نوع زندگی و روش، فرهنگ این ملت، شبیه فرهنگِ ملتهایی است که هلاک شدهاند، پس چرا اینها را هلاک نمی کند؟! خداوند میفرماید عوامل دیگری هم در راستای نابودی و هلاکت تمدنها هست و لذا باید مأموریت آن ملت تمام شود، وقتی مأموریت آنها تمام شد، حتماً از بین میروند و یک لحظه تأخیر نمیافتد، میفرماید: «وَلِکُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَة وَلاَ
یَسْتَقْدِمُونَ»(1)و برای هر امتی اجلی است و پس از آنکه اجل آن قوم به انتها رسید، دیگر نابودی آنها نه عقب میافتد و نه جلو. خداوند یک «اجل مسمّی»ای برای هر قومی تعیینکرده است که «یُؤَخِّرُهُمْ إلَی أَجَلٍ مُّسَمًّی»(2)تا رسیدن به آن اجل، نابودی آنها را به تأخیر میاندازد اگر صدام را زودتر از وقت معین از بین ببرد، بسیاری از بصیرتهایی که مردم باید بهدست میآوردند، بهدست نمیآوردند. باید افراد جامعهی اسلامی از طریق صدام بیدار شوند که این دیکتاتور، شیعه و سنّی سرش نمیشود، همه را به قتل میرساند، پس همه زیر چتر اسلام متحد شوید و سرنوشت خود را تغییر دهید. با این همه ملاحظه کردید که دشمنان جهان اسلام میخواستند با اعدام صدام جنگ بین شیعه و سنّی راه بیندازند. حضرت حق در تمام مقاطع تاریخ، به جز حق چیز دیگری ظاهر نمیکند و لذا همینکه هیچ جنبهی حقّانیتی در تمدنهای باطل نبود - حتی حقّانیت برای بصیرت تاریخ بشری- دیگر آن تمدن از بین میرود. فرمود: «وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»(3)همواره کار ما این است که حقّی بیاید و باطلی برود، چراکه باطل رفتنی است. اما اینکه چرا بعضاً آنطور که باید و شاید باطل نمیرود، ریشه در اعمال انسانها دارد. عمربنحِمَق نقل میکند که بر امیرالمؤمنین علیه السلام وارد شدم در آن زمان که در کوفه به حضرت ضربت زده بودند، عرض کردم در رابطه با این ضربت بر شما باکی نیست، که این خراشی است در نزد شما، فرمود: به جان خودم سوگند که از شما مفارقت خواهم کرد، آنگاه فرمود: تا سال هفتاد بلا هست، و این را سهمرتبه فرمود. پس گفتم: آیا پس از بلا رخایی هست؟ فرمود: آری؛ به درستی که «یَمْحوالله ما یشاء و یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ اُمُّ الْکتاب» خداوند محو میکند هرچه را خواست و تثبیت میکند هرچه خواست و اُمُّ الکتاب نزد اوست. سپس ابیحمزه از حضرت باقر علیه السلام میپرسد علی علیه السلام فرمودند تا سال هفتاد بلا هست و سپس رخا خواهد بود، در حالیکه سال هفتاد گذشت و رخایی ندیدیم. حضرت فرمودند: خداوند وقت این امر را سال هفتاد قرار داده بود، پس چون حسین علیه السلام کشته شد،
غضب خداوند بر اهل زمین شدید گشت پس آن را تا سال صدوچهل به تأخیر انداخت، پس شما را خبر دادیم و شما خبر ما را نشر کردید و پردهی سرّ را افشاء نمودید، پس خدایتعالی آن را به تأخیر انداخت و پس از آن در نزد ما وقت و زمانی برای آن قرار نداد، «یَمْحوالله ما یشاء و یُثْبِتُ وَ عِنْدهُ اُمُّ الْکتاب».(1)خداوند آنچه را خواست محو و یا پایدار میدارد و اصل کتاب نزد اوست.
با همهی این احوال به نظر بنده نشانههای سقوط یک تمدن این است که اوّلاً؛ افراد آن جامعه به تمام معنا احساس کنند به آنچه که در درون آن جامعه میخواستهاند برسند، نرسیدهاند، ثانیاً؛ آنچه که میخواستند با به وجود آوردن آن تمدن از آن فرارکنند با آن روبهرو شدهاند. و قرآن از زوایای مختلف این دو نکته را در تمدن مشرکین گذشته یا حاکمان ظالم به ما نشان میدهد و واقعاً بصیرت و حکمت فوقالعادهای نصیب انسانها میکند. اگر مردم در قرآن تدبر نکنند، خودشان گرفتارِ همان چیزی میشوند که ستمکاران گذشته گرفتار آن شدند، تعارف که ندارد، افراد حق ندارند که عبرتها و تذکرات قرآن را نادیده بگیرند و انتظار داشته باشند به سلامت زندگی را طی کنند. رمز و راز سقوط تمدنها برای کسی که اهل تدبّر در قرآن نباشد، ملموس نیست و در نتیجه ضربهی این عدم تدبّر را میخورد، زیرا با بودن قرآن، حجّت بر آدمیان تمام شده است. مسائل را باید با چشم قرآنی نگاهکرد؛ وقتی عقل و قلب انسان به کمک قرآن متذکر شود، آن رمز و رازها را میبیند، متوجه میشود این تمدن ماندنی است و یا بر عکس؛ عوامل نابودیاش قوت گرفته است. انسانهای بصیر هیچوقت منتظر نیستند که چه موقع آمریکا سقوط میکند، چون در پیشانی آمریکا سقوط را میبینند، دنبال این نیستند که مرور زمان این مطلب را اثبات کند، اینکه هنوز آمریکا مثل شوروی به هم نریخته، چون مأمور است که با این نحوه بودنش یک نوع حکمت و عبرت تاریخی را به بشریت نشان بدهد.
سؤال: آیا سقوط یک تمدن به این معنا نیست که خداوند با عوامل طبیعی مثل سیل و زلزله همه را نابود کند؟
1) منتهیالآمال، ج2، ص486.
جواب: همیشه اینطور نیست. مثلاً در سقوط تمدن فرعون هیچکدام از اینها واقع نشد؛ فرعون در راستای مقابله با نبوت و حکم خدا و تعقیب حضرت موسی علیه السلام با دست خودش در دریای نیل رفت و غرق شد. الآن مگر شرایطی که در عراق و افغانستان بهوجود آمده چنین بلایی سرِ آمریکاییها نیاوردهاست؟! طبق آنچه بعضی از روزنامههای آمریکایی نوشتهاند، در نامهی یکی از سربازان آمریکایی که برای مادرش نوشته میگوید: ما در عراق از سایهی خودمان هم میترسیم! لشکری با آن همه تجهیزات که از سایهی خودش میترسد، این دیگر چه نقشی میتواند در حفظ خود و پیگیری اهدافش ایفا کند؟! «رامسفلد» وزیر دفاع وقت آمریکا شدیداً با روزنامهها برخورد کرد که بهخاطر شرایط جنگ حق ندارید نامههای سربازان به خانوادههایشان را چاپ کنید، چون روزنامههای خودشان بعضی از نامههای سربازان را که برای مادرانشان مینوشتند، چاپ میکردند، بعد اینها دیدند که کشور به مشکل میافتد، وقتی حرف سربازان آمریکاییکه بناست نقشههای رئیسجمهور را در عراق پیاده کنند، این باشد که ما نهتنها در اینجا نمیتوانیم دموکراسیِ آنچنانی پیاده کنیم، حتی خودمان را هم نمیتوانیم حفظ کنیم، این همان سقوطی است که خداوند وعده داده، چون نه تنها به آنچه میخواستند نرسیدند، بلکه به آنچه از آن فرار میکردند، گرفتار شدند.
یکی از تحلیلگران میفرمود: این نامهها را مقایسهکنید با نامههای جوانان ما در جنگ تحمیلی که به مادرانشان مینوشتند؛ نهتنها در آن نامهها این حرفها نبود، بلکه به پدران و برادرانشان میگفتند: «شماها هم به جبهه بیایید!» شهیدی به من میگفت: چند بیت شعر بگو تا به خانوادهام بنویسم که آنجا نشستهاند چه کار؟! آنجا که خبری نیست! همهی خبرها اینجاست، بلند شوید بیایید اینجا. خود او هم دیگر نمیتوانست در این دنیا بماند؛ در واقع ملائکه هم به او نامه نوشته بودند که در دنیا برای چه نشستهای، آنجا خبری نیست، بیا اینجا! و رفت آنجا! رحمت خدا بر او و بر همهی شهیدانی که راه تحقق تمدن اسلامی را گشودند.
سؤال: با توجه به اینکه طبیعت باطن دارد و در اصطلاح فلسفه به آن «عقول مجرّده» میگویند و در اصطلاحِ دین همان «ملائکه» است که عهدهدار تدبیر عالماند و با توجه به
اینکه اگر رابطهی طبیعت با ملکوت قطع شود، عملاً برکات و نتایجی که ما میتوانستیم از طبیعت بگیریم، از بین میرود، پس چرا در بعضی از تمدنها که رابطهی انسانها با عالم ملکوت قطع شده هنوز بهرهی آنها از طبیعت باقی است؟
جواب: اولاً؛ نظرتان باشد که آن تمدنها کمکم و نه یک مرتبه، از آن فرهنگی که به ملکوت عالَم اتصال داشته، دور شدند و گرفتار جنبهی کثرت عالم طبیعت گشتند. ثانیاً؛ به نحوهی زندگیهای گرفتار«کثرت»، کمی دقتکنید؛ گرفتار«کثرت» شدن، یعنی هر جای زندگی را که بگیری، آن طرف دیگرش از دستت در رفته است، چراکه در عالم کثرت هر طرفش جدایِ از طرف دیگر است. شما اگر دستتان در طرف راست میز باشد، در طرف چپ آن نیست، یا اگر فرشی داشته باشید، به این معنا نیست که تلویزیون هم دارید، امّا عالم ملکوت این طور نیست، چون در آن عالم، کثرت و بُعد نیست، به همین جهت اگر خدا را داشته باشید، حیِّ قیّومِ سمیعِ بصیر پیش شماست و قلب شما نورانی میشود و از جایگاه جنبهی وحدت عالم، جنبههای کثرت آن را مدیریت میکنید. لذا مدیریتی که در آن صرفاً توجه به کثرت مدّ نظر است، با مدیریتی که در آن توجه به وحدت فعّال است، خیلی فرق میکند.
حالا هر تمدنی که از عالم ملکوت فاصله گرفت، گرفتار کثرت میشود و همواره از ارتباط با بسیاری از عوالم وجود -که وجودی شدیدتر از عالم مادّه دارند- محروم است و این نوع زندگی یک نوع محرومیت بزرگ است و بیبهرهشدن از طبیعت به همین معنا است که دائم همهی عمر را صرف طبیعت کنیم، چون به جای کمکگرفتن از ملکوت عالم که مدبّر اصلی طبیعت است و احاطهی کلی بر همهی اجزاء آن دارد، خودمان باید به جزءجزء آن بپردازیم و از هر جزئی غفلت کنیم، آن جزء از دست ما میرود و لذا تمام وقت خود را باید صرف حفظ طبیعت و زندگی دنیایی خود بنمائیم، رمز و راز اینکه گذشتگان وقت بیشتری داشتند و افرادِ گرفتار مدرنیته وقت کمتری دارند، نیز همین است، چون ارتباط با ملکوت، یعنی ارتباط با عالَم وحدت و بقاء، و ارتباط با عالم کثرت، یعنی ارتباط با عدم، و مسلّم عدم، اقناعکننده نیست. خدا در عین این که وجود و بقاء است، عین اَحد است، پس وقتی کسی از وحدت -که عین بقاست- فاصلهگرفت، گرفتار کثرت و عدم میشود، و تنها پیغمبر خدا و شریعت الهی است که میتواند آن وحدت را ایجاد کند، وگرنه انسان و جامعه به یک وحدت موهوم مشغول
میشود. وحدت موهوم هیچ بهرهای از وحدت حقیقی به انسان نمیدهد چون به بقاء مطلق، یعنی خدا متصل نیست، بهسربردن با خرافات و جنّ و این چیزها همان دلبستن به وحدت موهوم است و در نهایت روبهرو شدن با چیزی است که میخواستند از آن دوری کنند. ما به این نوع گرفتارشدن در زندگی میگوییم «شوریدن طبیعت»، میگوییم «بیثمری کامل»، اما شکلش برای هر قوم و ملتی در طول تاریخ متفاوت است.
از همه عجیبتر «رژیم صهیونیستی اسراییل» است! انصافاً اگر پایهگذاران اسراییل سرمایهای را که برای ایجاد و بقاءِ آن خرج کردند در کویر «لوت» خرج کرده بودند، امروز هزار برابر بیش از آنچه دارند، نتیجه گرفته بودند. این است نمونهای از بیثمری زندگی و شوریدن طبیعت، و همهی اینها به خاطر آن است که بدون ارتباط با ملکوتِ عالم میخواهند در این عالم زندگی کنند، هر روز تهدید، و هر روز تلاش برای ماندن.
در واقع تمدنی که با نظام اَحدی بیارتباط شد ، گرفتار کثرت میشود و معنی این نوع گرفتاری این است که باید همهی جزءجزء طبیعت را جدا جدا مدیریت کند که در واقع یک نوع بیبهرهشدن از طبیعت است. این همه تلاش فقط برای ماندن کجا، و تمدنهای الهی کجا، که با حداقل تلاش و تعامل با طبیعت به حوائج خود میرسیدند و بقیهی اوقات را صرف تربیت عقل و قلب خود مینمودند، در حالیکه در تمدن امروز، تعلیم و تربیت ما هم برای وارد شدن به تلاش دائمی در زندگی دنیایی است. طرفداران تمدن غربی باید از خود بپرسند چه چیزی در زندگی و تفکر غربی مفقود شده است که کار به اینجاها کشیده شد؟ ما میگوییم کسی که راه ارتباط با آسمان معنویت را از دست داد، تقدیری جز آنچه بر سر غرب آمده است نخواهد داشت، وقتی زندگی معنوی را از آنِ خویش سازیم تا آنجایی که با جان ما و با همهی مناسبات اجتماعی ما درآمیزد، بهرهای از حالات بهشتیان در جامعه حاکم میشود که هر چیزی را اراده کنند، در نزد خود مییابند و مجبور نیستند برای حوائج خود زحمتهای زیادی تحمل نمایند. نظامی که با عالم معنویت در ارتباط باشد، جهت و سمت و سوی تلاشها بیشتر در راستای تغییر جان و روح انسانها صرف میشود تا انسانها شایستهی قرب الهی شوند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
با سلام؛ فکر میکنیم برای نهادینهکردنِ بحث و همهجانبه نگری به افقی که باید تمدن اسلامی را در آن دید، هنوز احتیاج است که به بعضی از سؤالات از زوایای دیگر جواب داده شود و لذا ما مجبوریم در سؤالات خود به عقب برگردیم و سؤال و جوابهای قبلی را بازخوانی و بازنگری کنیم و از جنابعالی هم میخواهیم زوایایی را که فکر میکنید لازم است بیشتر بیان شود و مورد تأکید قرار گیرد، بفرمایید تا با دقت بیشتر بتوانیم موضوع را دنبال کنیم. با توجه به این امر سؤالات خود را ادامه دهیم.
سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید تمدنی میماند که زندگیساز باشد و جواب همهی نیازها و سؤالات جامعه را در همهی ابعاد آن بدهد. سؤال ما این است که مبنای شما در ارائهی این دو ملاک از کجا است تا با اعتماد به آن بتوانیم تمدنها را ارزیابی کنیم و به ماندن و یا از بین رفتن تمدنهای موجود بر اساس آن ملاکها فکر کنیم؟ از طرفی فکر میکنیم برای نهادینهکردن بحث، و همهجانبهگری آن هنوز احتیاج است به ضعفهای تمدن غرب بیشتر بپردازیم چون رابطهی بین معضلات موجود جوامع با نگاه غربی به عالم و آدم جای دقت بیشتر دارد.
جواب: هر انسانی هم از نظر بُعد شخصی، هم از نظر بُعد اجتماعی، عکسالعملهایی در زندگی خود دارد که در ذات و فطرت او نهفته است. از چند راه میتوان فهمید که چه چیزی در انسان فطری است اوّلاً؛ خودِ شخص وقتی با تفکری آزاد به خودش رجوع کند، مییابد گرایشها و آگاهیهایی دارد که به دور از هر شرایطی در او ثابت و پایدارند که با حالات دیگری مثل مسائل مربوط به عادات اجتماعی و یا غریزی فرق میکند، به طوری که میل به غذاخوردن در خود را با نیاز به پرستشِ کمال مطلق، یک شکل احساس نمیکند و مییابد که آن دو دارای یک مبنا در وجود انسان نیستند. برای انسان معلوم است که غذاخوردن یک نیاز
طبیعی است و به بدن او مربوط است و پس از خوردن غذا، آن میل دیگر در میان نیست و با از بین رفتن بدن، به کلی آن نیاز هم از بین میرود، ولی نیاز به پرستش بسیار عمیقتر است و ریشه در عمیقترین و پایدارترین بُعد انسان دارد و انسان ماوراء بدن با آن نیاز روبهروست، و بر این اساس گفته میشود نیاز به پرستش کمال مطلق یک موضوع فطری است.
ثانیاً؛ گرایشهایی که به نام گرایشهای فطری مورد بحث قرار میگیرد، گرایشهایی است فوق خصوصیات قومی که در همهی انسانها موجوداند و این نشان میدهد که ریشه در حقیقت انسانی آنها دارد. اینجاست که میگویند: مسائل فطری علاوه بر اینکه گرایش پایداری است که در عمق شخصیت انسانها ریشه دارد، با تأمل در حرکات و اعمال امتها و ملتها در طول تاریخ، میتوان متوجه آنها در همهی اقوام بود، رفتارهای پایداری را در همهی انسانها در طول تاریخ ملاحظه میکنید که حکایت از آن دارد که بشر دائماً به دنبال تحقق آنها است و هیچوقت چشم از آنها برنداشته، با این دو ملاک، فطریات را از طبیعیات جدا میکنند.(1)
آنچه مربوط به طبیعت انسان است، جهت گذران زندگی دنیایی انسان لازم است ولی نباید هدف و مقصد انسان شود، چون نیازهای طبیعی، هدف بدن انسان است. اگر این نوع نیازها هدف اصلی شد، ما را از هدف اصلیِ قلب و جانمان که خداوند است باز میدارد. البته وقتی میگوییم نیازهای جسمی و خیالی و وَهمی، فطری نیست، به آن معنا نیست که جایی در زندگی بشر ندارد، بلکه عرض ما این است که در عمیقترین لایهی وجودی انسان جای ندارند و میشود نسبت به آنها با کمترین امکانات زندگی را ادامه داد، آن هم یک نحوه از زندگی که انسان بتواند خود را تحمل کند، درحالی که اگر نیازهای فطری انسان پاسخ داده نشود، هر قدر هم که نیازهای طبیعی انسان برآورده شود، باز خودش برای خودش قابل تحمل نیست! نمونهاش این که میبینید مردمِ بیدین خودشان هم خودشان را نمیپذیرند و این بهترین دلیل
1) البته عنایت داشته باشید که گرایشها از جهتی فطری است و از جهتی طبیعی و یا از جهتی فطری است و از جهت دیگر وَهمی و غیر حقیقی است. مثلاً «محبت» از آن جهت که انسان نیاز دارد که خدا را - به عنوان کمال مطلق- دوست داشته باشد و خدا هم از او راضی باشد، یک امر فطری است، ولی از آن جهت که نیاز دارد بقیه را دوست داشته باشدیا بقیه او را دوست بدارند، میتواند طبیعی یا وَهمی باشد.
است بر این که این نوع انسانها با این روش عملاً زندگی نمیکنند تا بتوانند آن را ادامه دهند، بلکه در اولین فرصت که امکان زندگی بهتر برایشان ظاهر شد، به آن زندگی که در آن هستند پشت میکنند و دائم در حال جایگزینکردن نوع جدیدی از زندگی قبلی هستند تا یک طوری از خودشان و از وضع موجودِشان فرارکنند، و مشخص است فرار از گذشته غیر از کمالدادن به گذشته است. در تمدنی که فطریات مورد توجه نیست، تلاش افراد صرف تخریب گذشته است. ولی در تمدنی که بر اساس فطریات بنا شود، تکامل کارها و افراد جامعه، به سوی اهداف عالیتر مدّ نظر قرار میگیرد همانطور که هر پیامبری کار پیامبر قبلی را تأیید میکند و کمال میبخشد و به امت خود بشارت پیامبر بعدی را میدهد تا این سلسله به اوج کمال خود برسد.
در مباحثی که در موضوع فطریات به میان میآید، بحث این است که آیا بنیادی در جان خود داریم که با اصالتهای خاص، رمز سعادت و چراغ راهنمای ما به سوی مقصد حقیقیمان باشد و بقیهی کارها و گرایشها را بر اساس آن ارزیابی کنیم؟ وقتی مشخص شد انسان دارای گرایشهای خاص فطری است و نسبت به هر جریانی بیتفاوت نیست میتوان گفت: یک تمدن اگر به فطرت و گرایشهای عمیق و اصیل بشر جواب ندهد، نمیتواند به عنوان یک تمدن باقی بماند و روز به روز به کمال مطلوبی دست یابد و بیشتر برای حفظ خود، شرایط فریب و اغفال بشر را فراهم میکند و با انواع تبلیغات شرایط غفلت از فطریات را به بشر تحمیل مینماید و بالأخره نهتنها دروغینبودن آن روشن میشود، بلکه از طریق بشر نفی میگردد، چون نه انسان خودش میتواند تا ابد به خودش دروغ بگوید و نه بقیه میتوانند تا ابد او را فریب دهند. شما به چیزی «فریب» میگویید که با جانتان تطبیق نکند. اگر به شما گفتند این کار را بکنید تا به سعادت ابدی برسید، حال اگر به آن سعادت پایدار که خیال و قلب و عقل شما آن را تصدیق کند نرسیدید، میگویید: فریب خوردم! چون ابدیبودنِ سعادت خودتان را میخواهید؛ شیطان گفت: اگر از شجرهی ممنوعه بخورید، ابدی میشوید، «قَالَ یَا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلَی شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْکٍ لَّا یَبْلَی»؛(1)به آدم گفت: آیا تو را به سوی درخت
1) سورهی طه، آیهی120.
جاودانگی و مُلکی که هرگز به کهنگی نگراید، راهنمایی کنم؟ شیطان میداند ما بر اساس فطرتمان ابدیبودن را در عین سعادتمندی میخواهیم؛ اما در راهنمایی به ما دروغ میگوید و ما را همواره به دنبال خودش میکشاند و بازی میدهد، و پیامبران با متذکرکردن فطرت ما، فریب شیطان را برای ما آشکار میکنند. وعدههای تمدن غرب شبیه فریبهای شیطان است، به امید سعادت ابدی، تمام عمر ملت را به بازی گرفته، میگوید حالا که میخواهید آرامش داشته باشید، باید توسعهی اقتصادیتان اینطوری باشد که بانک جهانی توصیه میکند، ملاحظه میکنید که با طرح و وعدهی آرامش، ما را گرفتار تارهای عنکبوتی اقتصاد بانک جهانی میکند تا بتواند سلطهی خود را ادامه دهد و هرگز تصور نمیکند با موجوداتی روبهروست که علاوه بر نفس امّاره، فطرت نیز دارند، فطرتی که با اندک تذکر از طریق انبیاء الهی و مکتب آنها بیدار میشود و انسان را متوجه میکند که از اصیلترین ابعاد خود فاصله گرفته است.
هر تمدنی که بخواهد بماند، پیشنهادهایش باید طوری باشد که فطرت انسانها به دنبال آن است، فرق تمدن حقیقی با تمدن دروغین در این است که یکی در انجام و تحقق وعدههایش موفق و دیگری ناموفق است. اگر تمدنی دروغی بود، ما را مشغول فرعیات زندگی میکند تا از گرایشهای حقیقیِ خود غافل شویم، ولی این فریبها و غفلتها پایدار نمیماند، چون امثال رفاه اقتصادی و امنیت اجتماعی، همه و همه بستری است برای رسیدن به اهداف عمیقتر فطرت. میتوان از بعضی از اهداف اقتصادی، اجتماعی دست برداشت، ولی اهداف فطری چیزی نیست که بتوان از آن غفلت کرد و باز احساس رسیدن به مقصدِ اصلی زندگی را در خود داشته باشیم. دعوت قرآن به انسان این است که زندگی خود را در جهت فطرت خود قرار ده تا در واقع به اصل اصیل خود نزدیک شوی، میفرماید: «فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ»(1)جهت خود را برانگیزان در راستای دین حنیف و بی تلفات که همان فطرت الهی است که خداوند انسانها را براساس آن خلق کرده، هیچ تفاوتی در انسانها از این جهت
1) سورهی روم، آیهی30.
نیست، این دین پایدار است و اکثر مردم نمیدانند. میفرماید: آن روش پایدار و قیم همین روشی است که فطرتْ مدّ نظر تو قرار میدهد.
سؤال: آیا امکان دارد شرایطی فراهم شود که همهی گرایشهای فطری و طبیعی در بستر خودش قرار گیرد و به نتیجه برسد؟
جواب: بله؛ اتفاقاً شرایط صحیح، شرایطی است که همهی گرایشهای فطری و طبیعی را با هم جواب بدهد، ما معتقدیم فرق «بودا» و «اسلام» دقیقاً در همین است. زیباییِ نظر امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در معرفی و ارائه نظام اسلامی همین بود که روشن نمودند در قرن بیستم و بیستویکم نباید هیچ گرایشی از گرایشهای انسان مورد غفلت قرارگیرد وگرنه جمهوری اسلامی پایهگذار تمدن اسلامی نخواهد شد و یک حکومت تک بعدی میشود مثل فرقهی اسماعیلیه یا طالبان که هرگز به سوی تمدنسازی سیر نخواهد کرد، برعکسِ شیعه که به جهت حکمتی که در آن هست، چنین توانایی را در خود دارد، نمونهی آن هم امامان شیعه علیهم السلام هستند که هرگز نه خودشان در مسیر افراط و تفریط افتادند و نه علمای شیعه که پیرو آنها هستند را گرفتار افراط و تفریط کردند. از امام صادق علیه السلام میپرسند: شما چه غذاهایی میخورید؟ میفرمایند: «ما همهی غذاها را میخوریم، ولی هر بار یک نوع غذا میخوریم»؛ سیاق روایت این است که مثلاً هم غذای گوشتی میخوریم و هم نان و سرکه. «سُفیان ثوری»؛ رهبر صوفیان آن زمان، حتی به امام صادق علیه السلام ایراد میگیرد که چرا ساده زندگی نمیکنند؟ چون امثال سفیان ثوریها دینداری را در افراطیگری میدانند و لذا تعادل امام صادق علیه السلام را نمیفهمند، ولی آن اسلامی که میتواند پایهی یک تمدن بزرگ شود حکومتی است به روش امام صادق علیه السلام که همهی گرایشها - اعم از فطری یا طبیعی- را در بستر خودش قرار میدهد.
امامان معصوم علیهم السلام فطرت مجسم و انسانیت متعیّناند و لذا هرچه بیشتر به آنها نظر کنیم، بیشتر به تعادل خودمان نظر کردهایم، عمده آن است که ابتدا مطمئن شویم خداوند انسانهای معصومی را در زندگی بشر جای داده تا بشریت را به جامعترین زندگی سوق دهند، وقتی این مسئله روشن شد و وقتی در مرحلهی بعدی به سیره و سخن امام معصوم دست یافتیم، مطمئن
میشویم که آن سیره و سخن حرفِ فطرت انسانها است و فقط از آن طریق میتوانیم به تمدن پایدار و همهجانبه دست یابیم، تمدنی زندگیساز که همهی نیازهای انسانی را در همهی ابعاد آن جواب میدهد. حرف ما هم همین بود، اگر انسانِ معصوم مدّنظر ما نباشد و رجوع به اهل بیتِ عصمت و طهارت ارادهی اصلی جامعه نگردد، در اقداماتی که انجام میدهیم اعتماد لازم را نداریم تا با خاطر آسوده کارها را دنبال کنیم و این نیاز فطری هر جامعهای است. آقای «منتسکیو» تلاش کرده است که همهی قوانین دینی و غیردینی را جمع کند و کتاب «روحالقوانین» را تألیف نماید. بشر از این طریق به حوائجش نمیرسد؛ چون عمل به آن قوانین رجوع به سیره و سخن معصوم نیست و امثال آن کتابها نمیتواند به من اطمینان بدهد که او درست برداشت کرده و برداشتهای او ظهور نفس امّارهی شخص او نیست.(1)
اینکه میتوان گفت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» بنیانگذار حرکتی هستند که به تمدن اسلامی منجر میشود، علت آن را باید در روحیهی متعادل و آزاد از افراط و تفریط ایشان دانست و اینکه نظام اسلامی را براساس همین روحیه که ناشی از تربیت دینی است پایهگذاری میکردند و جهت میدادند و در این جهتدهی شرایطی را پدید آورند که انسان به جنبههای فطری خود بیشتر نظر کند. در یک تمدن جامع شرایطی پدید میآید که اگر انسانها بخواهند به نفس امّارهشان جواب مثبت دهند روح زمانه به آنها سخت میگیرد و اساساً تصور اعمال گناهآلود راحت نباشد تا نوبت تصدیق و انفعال و عمل پیش آید و اینکه در یک تمدن - به جهت اهداف عالیه- شرایط جوابگویی به نفس امّاره آسان نباشد غیر از این است که خود انسان در یک تصمیمگیری فردی به خودش سختگیری کند. یک وقت است مادرِ کودک به او میگوید: «امشب نباید غذا بخوری چون مریض میشوی!» و بستر را طوری فراهم میکند که غذایی در دسترس نیست، تحمل این دستور برای کودک ممکن است چون شرایط هم مطابق همان مصلحتی است که شخص باید طبق آن عمل کند، این غیر از این است که شما شخصاً تصمیم میگیرید به خودتان تحت عنوان ریاضت آن شب غذا ندهید. تمدن اسلامی و تعالیبخش طوری برنامهریزی میکند که ابعاد متعالی انسان مورد غفلت قرار نمیگیرد بدون
1) برای پیگیری این موضوع به کتاب «خطر مادی شدن دین» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
آن که انسانها احساس کنند شرایط برایشان سخت است، به عبارت دیگر تمدن تعالیبخش طوری به انسانها جهت میدهد که خود انسانها با خودشان در جهت تعالی خود درگیر میشوند، نه اینکه نظام حاکم با انسانها درگیر شود. رمز کار را باید در موضوع ایجاد تصور اعمال مثبت دنبال کرد که نوبت به تصور اعمال منفی نمیدهد تا بخواهد با امکان انجام آن اعمال آنها را تصدیق کند و تحت تأثیر تصور خود برنامهی عمل کردن به آن را بریزد.
برعکسِ موضوع فوق، تمدن غرب، تمدنی است که بنایش را بر «ارضای نفس امّاره» گذاشته است و هر آنچه را در جهت ارضای نفس امّاره نیاز دارد فراهم میکند و از همین طریق به سوی اضمحلال خود جلو میرود. شما نمونهی سادهی این قاعده را در ساختار طبیعی خودتان میتوانید تجربه کنید. اگر به تمام میلهای نفس امّارهی خود جواب دادید، مثلاً هر چیزی که دلتان خواست، خوردید و هر کاری دلتان خواست، کردید، بر اساس عکسالعملی که ساختار طبیعی بدنتان نشان میدهد بیمار میشوید و اگر باز ادامه دهید با مرگ زودرس روبهرو خواهید شد. تمدنی هم که بر اساس ارضای نفس امّاره جلو رفت خود به خود به سوی بیماریهای اجتماعی و نهایتاً اضمحلال درونی قدم میگذارد.
ابتدا باید متوجه این سنت جاری در هستی شد که این یک قاعده است که اگر کسی خواست بدون کنترل معنوی و بیتوجه به ابعاد فطری، همهی میلهای نفس امّارهاش را جواب بدهد، مضمحل میشود و براساس همین قاعده و سنت نتیجه بگیریم که نظام عالم بر اساس ساختار حکیمانهای که دارد اجازه نمیدهد بشر براساس نفس امّارهاش همهی عرصههای زندگی خود را شکل دهد چون خداوندِ حکیم جهان را برای بشر بر اساس جوابگویی به نفس امّارهاش خلق نکرده و اگر خواست از همهی امکانات عالم در راستای ارضای نفس امّارهاش استفاده کند عرصه را بر او تنگ میکند تا آنجا که امکان ادامهی زندگی برای او نمیماند.
عین قاعدهی فوق در مسائل سیاسی و حکومتی جریان دارد که اگر نظامی فقط بخواهد نفس امّارهی بیحدّ و مرز افراد جامعه را جواب بدهد، از درونِ خودش، خود را نفی میکند در حالی که در تمدن دینی طوری فضای جامعه شکل میگیرد که انسان در صورت تندادن به نفس امّاره، خود به خود احساس گناه میکند به طوری که روح ایمانی از یک طرف و فضای دینی جامعه از طرف دیگر امکان تصور عمل گناهآلود را سخت میکند و افراد جامعه را از
سقوط به ورطهی فساد و نابودی، محفوظ میدارد. نمونهی چنین فضایی را مردم تا حدّی در طول دفاع مقدس هشتساله تجربه کردند.
این که میگویند: «یک تمدنی قدرت و استعداد ماندن دارد»، یعنی اینکه میتواند تمام مناسبات درونی و بیرونی افراد جامعه را متوجه عالم ملکوت نماید، بدون اینکه ساحتی از ساحات آنها را نادیده بگیرد. ولی وقتی روح ایمانیِ کنترلکننده از جامعه رخت بربست و هوسِ افراد، عنان گسیخته شد، محرم و نامحرم را نادیده میگیرند، مرکز ثقل یک جامعه یعنی خانواده به فروپاشی تهدید میشود، ولی وقتی دائماً رعایت حریم الهی در مناسبات اجتماعی تذکر داده شد و حرامبودن آنچه حرام است دائماً مدّ نظرها بود هرگز جامعه گرفتار بحران نمیشود و قبح افعال حرام از بین نمیرود. بحران در اجتماع به آن معنی است که ارادهی عمومی خود را مقید به رعایت حریم الهی نداند، چیزی که امروز در غرب شاهد آن هستیم و با نزدیکی به فرهنگ غربی چنین بحرانی در بقیهی جوامع نیز جاری میشود تا اوّلاً؛ زشتی ساختارهای فرهنگی غرب نمود پیدا نکند، ثانیاً؛ زیبایی فرهنگهایی که انسانها را بر اساس مقتضیات فطرتشان اداره میکنند، ظاهر نگردد. زیرا به خوبی معلوم است اگر عفّتِ مطلوبِ فطرت، زیبایی خود را از طریق یک نظام الهی نشان داد، دیگر آن نوع زندگی که سراسر گرفتار نفس امّاره است نمیتواند ادامه پیدا کند، عمده همانطور که عرض شد به ظهورآمدن بستری است که متذکر فطرت باشد و نه نفس امّاره و توجهها به مکتبی معطوف گردد که توان پرورش «دل» و «عقل» را به نحو اَحسن دارد، اگر اسلام را به خوبی تبیین کنیم و به نحو کاربردی آن را در مناسبات بشری - حتی در محدودهی کشور خودمان- ظاهر کنیم، تمدن غرب به خودیخود فرو میریزد، همانطور که اتحاد جماهیر شوروی فرو ریخت.
سؤال: وقتی متوجه شدیم تنها تمدنی میتواند پایدار بماند که اوّلاً؛ زندگیساز باشد، ثانیاً؛ جواب همهی ابعاد انسانی را بدهد، این سؤال پیش میآید: با توجه به این که انسان ابعاد عقلانی و ابعاد قلبی دارد که باید به هر دوی آنها جواب دهد. تمدنی که به جنبههای عقلی
میپردازد بیشتر زندگیساز است یا تمدنی که به جنبههای قلبی میپردازد؟ و کدام یک امکان بقاء و بهرهدهی بیشتری دارند؟
جواب: عرض شد تمدنی میماند که در عین زندگیساز بودن بتواند همهی ابعاد انسانی را جواب دهد، چنین تمدنی جای خود را در طول تاریخ باز میکند و این تمدن، همان تمدن پیامبران است که در طول زمان، آرامآرام با نمایش چهرهی نهایی خود کامل میشود و نابودشدنی هم نیست و البته به این معنا نیست که در حجاب نمیرود؛ آری؛ ممکن است یک مرتبه چنگیزخان در برابر آن سر برآورد و به نظر خود بر روح جوامع اسلامی غالب شود، ولی چیزی نمیگذرد که ایلخانان و تیموریان مسلمان میشوند، به این معنی که در روح اسلامی استحاله میگردند ولی اگر همان اسلام در راستای تقویت عقل و قلب گرفتار افراط و تفریط شد، به همان اندازه که گرفتار افراط و تفریط شده، ضربه پذیر میشود. چون مکتبی تمدنساز است که هم عقلها را قانع کند و هم دلها را بپروراند و باید سخت هوشیار بود که اوّلاً؛ گرفتار جنبههای افراط و تفریط در امور فوق نگردیم و همدیگر را از صحنه خارج نکنیم، ثانیاً؛ مشابهسازی نکنیم، یعنی به جای عقل حکیمانه و قدسی، عقل معاش یا عقل بحثی قرار نگیرد و یا به جای دلِ پروریده شده توسط شریعت، دلِ وَهمزدهی احساساتی یا صوفیگرایانه را قرار ندهیم و از طریق عرفانهای قلابی، خود را به نحو کاذب اشباع نکنیم، که در این حالات به واقع جواب استعدادهای خود را ندادهایم.
در راستای چنین انحرافاتی، امروزه بازار عرفان به نحو غیرِ واقعی در غرب گرم شده؛ کتابهایی که بحثهای روحی و احضار روح را مطرح میکنند، به عنوان یک نوع ارتباط با مسائل غیبی و معنوی از پرفروشترین کتابها شده، این نشانهی آن است که انسانها میخواهند به خلأیی که نفس امّاره نتوانسته است پر کند، رجوع نمایند، ولی نه به کمک مکتبی که میتواند تمدنساز باشد، بلکه به کمک آیینی مثل بودا و یا از آن خطرناکتر مکتبهای روانشناسی با اسامی مختلف که بیشتر کارشان تخلیهی روانی است. غربیها به جهت رویکرد غلطشان نسبت به معنویت، با این کارها چیزی را که خلأشان را واقعاً پر کند پیدا نمیکنند. نهایتاً متفکرانی که مواظباند فریب مکتبهای روانشناسی را نخورند، به بودا رجوع میکنند، به همین جهت امروزه در غرب در محافل علمیِ بالاتر از سطح عمومی، آنقدر
که آیین «بودا» رونق دارد، مکتب اسلام رونق ندارد، چون متوجه نیستند به تمدنی نیاز دارند که همهی ابعاد وجودی آنها را جواب دهد، فکر میکنند با حفظ فرهنگ غربی، به نحله و آیینی نیاز دارند که ابعاد فردی آنها را در امور معنوی به سر و سامان برساند تا از طریق آن آیینها فشارهای روحی حاصل از فرهنگ مدرنیته را کاهش دهند.
از وظایف اساسی ما این است که به انسانهای جویای حقیقتِ ساکن در غرب بفهمانیم نیاز به تمدنی دارند که سراسر زندگی را از ابعاد پیچیدهی نفس امّاره آزاد کند و با این نحلهها و آیینها از چنگال تمدنی که متذکر نفس امّاره است خارج نمیشوند، بلکه مشکل را پنهان مینمایند تا به نحوهای دیگر سر برآورد.
اگر توانستیم در شرایط پیشآمده همهی ذهنها را متوجهی تمدن اسلامی نمائیم و ابتدا مسلمانانِ تحت تأثیر فرهنگ مدرنیته را متوجه این امر نمائیم، قدمهای بلندی در راستای تحقق تمدن اسلامی برداشتهایم و به کلی جوانان خود را از فضای سکولاریست بودن در عین مسلمانی، نجات دادهایم. در چنین فضایی است که میتوان روشن کرد تمدن غرب بر مبنای جوابگویی به نفس امّاره شکل گرفته و در درون چنین تمدنی بسیاری از ابعاد انسان مورد غفلت قرار میگیرد و با حفظ چنین تمدنی خلأهای روحانی انسان سیراب نمیشود. همچنانکه با متوسلشدن به آیینهای فردی، مقصد اصلی جامعهی انسانی برآورده نمیگردد، با تبیین خلأهای موجود، زمینهی پذیرش مکتب اسلام - با تواناییهای خاصی که در همهی ابعاد خود دارد- فراهم میشود و پایههای تمدنی اسلامی که بتواند به تمنّاهای بزرگ و عمیق بشر جواب دهد ظهور میکند، و این جدّیترین قسمت تاریخ بشر است که بشر مجبور است به آن فکر کند.
باید بتوانیم روشن کنیم تا بشریت به چنین هوشیاری دست نیابد که در افق زندگی خود تمدن اسلامی را با خصوصیات خاصی که دارد، ترسیم کند، هر روز بر حیرانی و سرگردانیاش افزوده میشود و به امید آب، به سراغ سراب میرود.
میگویند در جهنّم از مار غاشیه به آب گندیده پناه میبرند؛ آب گندیده، یعنی مکتبهای شبه عرفانی و روانشناسانه که کارشان تخلیهی روانی انسانهاست و در مقابل فشار نظام تکنیک، مردم به آنها رجوع میکنند و میخواهند خلأشان را با آنها پُر کنند. این همان
رجوع به آب گندیده است و لذا یک مرتبه متوجه میشوند دوباره درونشان آتش گرفت و نه تنها خنکی حاصل نشد، بدتر هم شد، یک مرتبه فریادشان درمیآید که ما را بهکلّی از جهنّم دنیای مدرن درآورید! و این همان هوشیاری است که پیدا خواهد شد و عدهای به دنبال حقیقت رهسپار میشوند، پس از ناامیدی از نحلهها و آیینها، متوجه تمدن اسلامی میشوند که تنها راه نجاتی است که خداوند در حال حاضر برای بشریت قرار داده است. ما باید بسترها را جهت چنین رجوعی آماده کنیم و خود را مشغول مسائل فردی ننمائیم. دائم متذکر تمدن اسلامی باشیم تا نه تنها رویکرد جوانان خود را از مدرنیته به سوی تمدن اسلامی تغییر دهیم، بلکه همواره توجه جهان را به تمدن اسلامی جلب نمائیم و شرایط حاکمیت تمدن اسلامی را فراهم کنیم. در همین راستا حضرت روح الله«رحمةاللهعلیه» فرمودند: «مسلمانان باید بدانند تا زمانی که تعادل قوا در جهان به نفع آنان برقرار نشود همیشه منافع بیگانگان بر منافع آنان مقدم میشود ... راستی اگر مسلمانان مسائل خود را به صورتی جدّی با جهانخواران حل نکنند و لااقل خود را به مرز قدرت بزرگ جهان نرسانند آسوده خواهند بود؟»(1)
سؤال: شما میفرمایید غرب امکان برگشت به آن چنان آگاهی که بتواند خود را اصلاح کند دیگر ندارد، آیا نمیتوان احتمال داد با توجه به عقل و اندیشهای که اینها در امور تکنیکی و اجتماعی به کار بردند، متوجه نقطهضعف اساسی خود شوند؟
جواب: وقتی عقل اروپایی که با رنسانس صحنهگردان اصلی زندگی انسان غربی شد، عقلی نبود که بخواهد فطرت - یعنی ابعاد عمیقتر جان انسانها- را در انتخابهای خود دخیل کند، هر چه جلوتر برود، به ناکامیهایش میافزاید، چون عقل اروپایی در رنسانس، عقل معاش است، نه عقل معاد، عقل معاش از ملاحظهی بسیاری از حقایق محروم است و لذا طوری سیر میکند که به بنبست میرسد. بنده اسم آن عقل را «عقلِ جنتِلْمنی» گذاشتهام. عقل جنتلمنی؛ همان چیزی است که امروزه بعضی از روشنفکران کشورمان برای سر و ساماندادن به امور
1) صحیفهی امام، ج 21، ص 83.
کشور به ما پیشنهاد میکنند که در عین داشتن یک انضباط خوب، به دنبال هدفی باشیم که آن هدف، هدف نفس امّاره است و نفس امّاره از طریق این عقل و این نظم بسیار امیدوار میشود که به خواستههای خودش برسد، ولی مگر همهی ابعاد وجودی انسان همین نفس امّارهی اوست، و لذا است که در اوج پیروزی، شکست و ناکامی ظهور میکند و این امر است که ما را نسبت به بیداری فرهنگ غربی مأیوس کرده اما به گفتهی هایدگر ممکن است روند روح محاسبهگر به نقطهی عطفی برسد که محاسبهپذیر نیست و در آنچنان شرایطی جهت کلی انسان غربی تغییر کند و از فرهنگ غربی عبور نماید و نظر خود را به فرهنگی بیندازد که ماوراء فکر کمیتگرا، به معنویات رجوع دارد.
سؤال: با توجه به گرایش غرب به آیینهایی مثل بودا، میتوان امید داشت افرادی که به دنبال حقیقتاند، پس از آن که متوجه شدند آیین بودا و امثال آن، جواب اصلی و همهجانبهی جان آنها را به آنها نمیدهد، به سوی اسلام و تمدن اسلامی روی آورند؟
جواب: آری؛ برای این افراد چنین هوشیاری ممکن است و البته تا حدّی به ما بستگی دارد، اگر آن افراد اصالت را به فرهنگ مدرنیته نداده باشند و نخواهند در فضای فرهنگ مدرنیته بقیهی ابعاد خود را به نحو کاذب جواب دهند، میتوان امید داشت با یک خودآگاهی، جهت اصلی را پیدا کنند، ولی اگر اصالت را به فرهنگ مدرنیته داده باشند و همواره خود را در آن فرهنگ معنی کنند هیچوقت نمیتوانند به اسلام برسند، چون معنویتی که در نهایت میشناسند معنویتی است در حدّ بودا که به زعم آنها امور درونیشان را سر و سامان میدهد و بقیهی امور را به فرهنگ مدرنیته واگذار کردهاند. ولی اگر متوجه شدند معنویت باید در تمام مناسبات بشر ظاهر شود و همهی ابعاد زندگی باید صورت آسمانی به خود بگیرد، در این صورت به این نتیجه میرسند که تنها و تنها باید به اسلام رجوع کنند، رجوع به اسلامی که به عنوان یک مکتب حتی در جزئیترین مسائل زناشویی هم برنامه دارد.
امروزه تعادل بشر از دست رفته است و نمیتواند درست بیندیشد و لذا شیرینی اسلام را نمیفهمد تا بتواند تصمیم بگیرد زیرا اسلام را هم از منظر فرهنگ مدرنیته مینگرد و همین امر
موجب شد که بعضی از روشنفکران بعد از مدتی از انقلاب اسلامی فاصله گرفتند. مردم امروزه تحت تأثیر عقل غربی، در شرایط تصمیمگیریِ جدّی نیستند، چون احساس رسیدن به بنبست در آنها ایجاد نشده است، هنوز امیدوارند با حفظ وضع موجود از مشکلات خود خارج شوند. نهایتاً با رجوع به آیینی مثل بودا خلأ فردی خود را میخواهند جبران کنند. رسیدن به نیازی در حدّ مکتب اسلام با جامعیت خاص خود نیاز به برداشتن قدمهای بلندتری دارد که انسانها از فردگرایی رها شده و حیات متعالی خود را در حیات ایمانی یک تمدن جستجو کنند.
آقای رنهگنون معتقد است: اسلام، جامعیت غرب و شرق را در خود دارد، حتی میگوید: این که دین اسلام در بین شرق و غرب جغرافیایی یعنی در خاورمیانه ظهور کرده، بیحکمت نیست، و موقعیت جغرافیایی اسلام حکایت از موقعیت روحی و روحانی آن دارد. وقتی روشن شد دین کامل، دینی است که نسبت به هیچکدام از گرایشهای انسان بیتفاوت نباشد، نه تنها جنبههای اشراقی روح شرق را در خود دارد، جنبههای کمیتگرای روح غربی را نیز مورد توجه قرار میدهد و نسبت به تفکر کمی و عقل ابزاری بیتفاوت نیست. شاید ما مسلمانان مسئله را ساده بگیریم، ولی مسئلهی عجیبی است، همان دینی که میفرماید: «اَلا بِذِکْرِ الله تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب» میگوید؛ زنان مُطَلَّقِه نباید قبل از سه طُهر با مرد جدید ازدواج کنند. و یا میفرماید: اگر مردی سه بار همسر خود را طلاق داد، دیگر نمیتواند به او رجوع کند، مگر پس از اینکه آن زن با مرد دیگری ازدواج کند.(1)شما ملاحظه بفرمایید که چگونه اسلام عمیقترین ابعاد وجودی انسان تا سادهترین مسائل جنسی زندگی را در خود جای داده و هیچ نقطه از زندگیِ انسان را بیبرنامه و سرگردان رها ننموده است، آیا این اندازه وسعت در نحلهها و آیینهای موجود و یا در فرهنگ مدرنتیه مطرح است؟ بشر هنوز به این جاها نرسیده که بداند چه چیز میخواهد! اسلام به بشر میگوید: تو اینها را میخواهی. بعد متوجه میشود آری همینطور است. مگر غرب اصرار ندارد که میلهای طبیعیاش تعطیل نشود؟! و مگردر آیینهای شرق اصرار بر این نیست که میلهای روحانی انسان تعطیل نشود؟! این میشود همان «اسلام»؛ البته وقتی اسلام تمدنسازی خود را شروع کرد.
1) اشاره به آیات 227، 229 و 230 سورهی بقره است.
باید به رمز و راز تحقق یک تمدن پایدار معرفت پیدا کرد و بر اساس آن معرفت، هر فرهنگ و تمدنی را ارزیابی نمود و جایگاه تاریخی آنها را مشخص کرد. به نظر بنده با توجه به مباحثی که مطرح گشت تا حال روشن شد؛ به همان اندازه که تمدنِ مبتنی بر عقل معاش نمیتواند بماند، احساسات مذهبیِ سطحی هم نمیتواند بماند، چون در آن شرایط، باز بستر جوابگویی به همهی ابعاد بشر مورد غفلت قرار میگیرد و بشر بالأخره پس از مدتی بر اساس فطرتش تمنّای گذار از آن شرایط را در خود مییابد.
دو نکته موجب شده است که هنوز عزم گذار از تمدن غرب در بشر امروز همهگیر نشود: یکی؛ تبلیغات و وعدههای غرب برای جوابگویی به آرزوهای بشر، و دیگری؛ نداشتن طرحی از تمدنِ مورد نیاز بشر. دنیای تبلیغاتی و خبری «صهیونیسم» واقعاً در تلاش است تا از خطری که با سرخوردگی مردم از این تمدن در سراسر جهان پیش آمده، رهایی یابد. «صهیونیسم» یعنی «مادیگرایی صِرف»، و انسانها هیچوقت مادیگرایی را نمیتوانند در بلندمدت تحمل کنند. البته ممکن است در مقطعی تحت تأثیر تبلیغات، تمدنی را که در ذات خود مادی است به امید برآورده شدن اهداف عالیتر، بپذیرند، اما این دلیلِ بر موفق بودنِ تبلیغات غربی در آینده نیست. هیچوقت نباید برای بررسی آینده آرامش وضع موجود را ملاک قرار داد. ما در زمان حاکمیت شاه فکر میکردیم حالا که شاه حاکم است، پس همیشه حاکم است! ولی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» - با آن نورانیتی که داشتند- میدانستند بر اساس سنت الهی و قواعد فطرت انسانی، ذات آن نوع حکومت ناپایداری است. این هنر را ما باید با نوری که حضرت امام«رحمةاللهعلیه» نشان دادند، در خود نگه داریم و منشأ تحلیلهای آیندهی خود نسبت به تمدن غربی قرار دهیم.
وقتی ما سخن از تمدن پایدار به میان میآوریم، اگر ادلهای بر پایداری و قابل پذیرش بودنِ آن داریم، باید حوصله و شکیبایی بزرگی نیز داشته باشیم. حوصلهی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» آنقدر بود که سال 1342 میفهمیدند باید به فکر تمدن اسلامی بود، نهاینکه قدرتنماییهای شاه، چیزی را عوض نمیکند؛ بلکه شاه هر اندازه که اسلحههایش بیشتر بشود و پایداری خود
را با اسلحهها بخواهد تأمین کند، سرعت سقوطش بیشتر میشود. آن نوع بصیرت که منشأ تمدنسازی آینده میشود نیاز اساسی همه ی ما است. اگر دوستان نتوانند نگاه به تمدن اسلامی را به دست بیاورند از اسلام آنطور که شایسته است استفاده نکردهاند، اسلامِ واقعیِ «عَلَی بصیرةٍ» اینجاست. امام حسین علیه السلام ظهر عاشورا به خانوادهشان میگویند: چیزی نمیگذرد که شما از این فشارها آزاد میشوید و با عزّت به موطن خود بر میگردید.(1)
این آدم که قواعد هستی را از اسلام گرفته، نمیترسد که نکند افق آینده، او را و حرکت فرهنگی او را مضمحل کند، بلکه مطمئن است سرنوشت یزید در سنت الهی، اضمحلال است. هر چند که یزید با عصا بر لبهای مبارک حضرت اباعبدالله علیه السلام بزند و وَحی و نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله را انکار کند و خود را پیروز آن معرکه به حساب آورد.
نگاهی که صهیونیسم خبری سعی دارد به مردم جهان القاء کند این است که فعلاً چون چنین قدرتهایی حاکماند پس برای همیشه حاکم خواهند بود، خیلی زود باید این فریب را فهمید، توجه به قدرت تمدنسازی اسلام، هوشیاری کافی را به انسان میدهد که گرفتار چنین حیلههای تبلیغاتی نشود.
سؤال: آیا «زندگیسازبودن و جوابگویی به تمام ابعاد بشر» در طول تاریخ توسط مکاتب الهی با شدت و ضعف همراه بوده است؟ به این معنی که آیا یهودیت و مسیحیت که در جای خود و در مقطع تاریخیِ مربوط به خود، به همهی ابعاد انسان جواب میدهد، تفاوتشان نسبت به اسلام در عدم شدتی است که از نظر توحید در اسلام هست یا تفاوتها در چیز دیگری است؟
جواب: مسلّم ادیان الهی در یک مرحله از تاریخ بشر زندگیساز بودهاند، اما وقتی بشر به مرحلهی جدیدی از سیر تاریخی خود رسید، احساس میکند خلأهایی در وجود او هست که پیروی از دین قبلی آنها را جواب نمیدهد و لذا راه درست این است که متوجه شود همان
1) به کتاب «راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه» از همین مؤلف رجوع فرمائید.
خدایی که این دین را در زمان خودش آورد تا بشر در رشد همهی ابعاد زندگی موفق شود، حالا هم باید دینی بفرستد که در این مرحله از تاریخ بتواند همهی ابعاد بشر را بپروراند، پس همانطور که فرمودید، ادیان از جهت نور توحیدی نسبت به همدیگر، شدت و ضعف دارند، نه اینکه یکی درست باشد و دیگری غلط، مثل نور بیرنگ است که در عین بیرنگی و داشتن جامعیتِ هفترنگ، شدت و ضعف دارد. همهی ادیان متذکر توحیدند و نظر به یگانگی ربّ عالم دارند ولی آن توحید تا آنجا اوج بگیرد که بشر برسد به نحوهای از حضور حق در هستی که بفهمد «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»؛(1)همو که اول است، آخر است و همو که ظاهر است باطن است. چنین درکی از توحید مخصوص اسلام است، تازه حضرت سجاد علیه السلام میفرمایند: این آیه را خداوند برای انسانهای عمیقی که در آخرالزمان میآیند نازل فرموده.(2)
اگر علمای مسیحیت و یهودیت، مردم را در مسیر توحید درست جلو برده بودند، بدونِ این که مشکلی پیش بیاید، اینها میدیدند حالا اگر بخواهند زیباترین عبادت را داشته باشند در عین آن که توحید اسلامی صورت کاملهی همان توحیدی است که دارند، عبادات اسلامی هم صورت کاملهی عبادات ادیان قبلی است. دیگر باید هر روز عبادت کنند، دیگر نمیشود فقط یکشنبه و یا شنبه به عبادتگاه بروند. بعد هم میبینند اگر بخواهند عبادت کنند، باید در عین این که دارند اذکار توحیدی را بر زبان میآورند با رکوع و سجده در مقابل خدا آن اذکار را در حرکات خود ظاهر کنند و این در نمازی که اسلام پیشنهاد میکند زیباتر ظاهر میشود. آقای «مارتین لینگز»(3)
در جواب کسانی که به او اشکال کردهاند چرا مسیحیت را رها کرده و مسلمان شده است میگوید: من اصلاً کاری به اسلام ندارم، ولی زیباترین شکل نیایش را در نماز مسلمانها دیدم، میگوید:«من از طریق دینِ مسیح به این نکته رسیدهام که باید نیایش
1) سورهی حدید، آیهی 3.
2) الکافی، ج 1، ص 91.
3) مارتین لینگز با نام اسلامی ابوبکر سراجالدین ازعارفان پیرو طریقت شاذلیه و از مریدان فریتهوف شوئون (شیخعیسینورالدیناحمد) بود. او در سال ۱۹۰۹ در منچستر در یک خانوادهی مسیحی پروتستان زاده شد؛ در آکسفورد به مطالعهی آثار رنهگنون و فریتهوف شوئون پرداخت و اسلام را انتخاب کرد.
کنم، بعد هم رسیدهام به این که زیباترین نیایش را دین اسلام به من پیشنهاد میکند، پس من باید مسلمان بشوم، و من منکر نیایشهای شما نیستم. امّا نیایش مسلمانها کاملتر است.» برای همین هم نیایش کلیسا را تقبیح نمیکند؛ منظور آقای «لینگز» این است که آن خوب است و این خوبتر، حالا من که میتوانم خوبتر را عمل کنم، چرا خوبتر را عمل نکنم؟!
پس بحثِ «شیرین» و «شیرینتر» است و اسلام هم به همین شکل یهود و نصاری را دعوت میکند، در واقع به آنها توصیه میشود دین خود را به صورت کاملتری ادامه دهید، ولی بعداً علمای یهود و نصاری از خودشان تلخی نشان دادند و از این به بعد بود که سیاق قرآن در برخورد با آنها عوض شد و فرمود: «مَا کَانَ إِبْرَاهِیمُ یَهُودِیًّا وَلاَ نَصْرَانِیًّا وَلَکِن کَانَ حَنِیفًا مُّسْلِمًا وَمَا کَانَ مِنَ الْمُشْرِکِینَ»؛(1)شما که مدعی هستید دین شما بر مبنای توحید ابراهیمی است، با این یهودیبازی و نصرانیبازی که درآوردهاید، بدانید که ابراهیم نه یهودی بود و نه نصرانی، و حنیف بود و مُسْلِم و از مشرکین نبود. و باز با آن همه برخورد بدی که آنها با اسلام کردند وقتی قرآن در مدینه یهود را نقد میکند میگوید: «اکثَرُهُم لاَ یُؤْمِنُونَ»؛(2)اکثر آنها ایمان نمیآورند و همهی آنها را با یک چوب نمیراند، زیرا هنوز بعضی از آنها موضوع شیرین و شیرینتر را دنبال میکنند، هرچند یهودیاند، ولی یهودیِ شیریناند، ما اینها را دعوت به یهودیِ شیرینتر میکنیم و یهودی شیرینتر یعنی «اسلام». این روش ماست که میخواهیم طبق آن با ملل دیگر برخورد کنیم، ولی وقتی که تلخ شدند، دیگر به عنوان یک حزب با اسلام مقابله میکنند و نه به عنوان یک دین.
سؤال: شما در جلسهی دوم فرمودید: «اگر مردم نظام اسلامی را نخواهند، هر چند معصیت کردهاند ولی بنا به فتوای بعضی علماء از جمله مقام معظم رهبری«حفظهالله» نظام مشروعیت ندارد. خود رهبری«حفظهالله» یک بار بابی بازکردند که «مشروعیت نظام به این است که مردم آن را
بخواهند و جمهوریت و اسلامیت را یک حقیقت تفکیکناپذیر میدانند»؛ اما به نظر میرسد مشروعیت نظام اسلامی از جانب مردم نیست که با نخواستن آنها نظام از مشروعیت خارج شود، مشروعیت از طرف خداست و مقبولیت از جانب مردم است. امام حسین علیه السلام با اینکه یاران کمی داشتند، حاکمیت یزید را به رسمیت نشناختند و قیام کردند، چون حاکمیت یزید را مشروع نمیدانستند.
جواب: همین طور که فرمودید عرض بنده آن بود که مردم اگر نظام اسلامی را نخواهند معصیت میکنند، ولی بر فقیه و امام واجب نیست خود را بر مردم تحمیل کند. قبل از روشنکردن این موضوع عنایت داشته باشید که واژهی «مشروعیت» امروزه دیگر فقط به آن معنی فقهی به کار نمیرود بلکه یک اصطلاح سیاسی است. وقتی ما در اصطلاح فقهی می گوییم این عمل مشروع است به این معنی است که مطابق با حکم خداست. ولی در دهههای اخیر واژهی مشروعیت به معنای دیگری وارد محاورات و ادبیات سیاسی شده است و نباید از معنای اخیرِ آن غفلت کرد. مثلاً میگویند: «تمام نظامهای دموکراسی مشروعاند»، معنی این اصطلاح، غیرِ معنی آن اصطلاحی است که ما در فقه به کار میبریم. این که میگویند: «اگر تعداد آراء کم شود، مشروعیت کم شده است»، بر اساس اصطلاح اخیر است. برای اینکه معنی فقهی آن با معنی سیاسی آن خلط نشود بهتر است بگوییم: «مشروعیت نظام، به اعتبار سیاسی» تا با «مشروعیت نظام، به اعتبار فقهی» مخلوط نشود، در این حالت مشروعیت سیاسی به معنی مقبولیت و مشروعیت فقهی به معنی الهیبودن از همدیگر تفکیک میشوند.
اما در اصل موضوع هم باید عنایت داشته باشید که آن عزیزانی که معتقدند مشروعیت فقهی و شرعیِ ادامهی نظام اسلامی به آن است که مردم آن را بخواهند، حرفشان این است که همانطور که نباید نماز را به مردم تحمیل کرد و باید در خواندن آن آزاد باشند - هرچند اگر نخوانند معصیت کردهاند- نظام اسلامی هم نباید به مردم تحمیل شود. در مورد امام حسین علیه السلام هم خود ایشان واقعاً معتقد بودند که رأی مردم با آن حضرت است و هزاران دعوتنامه برای حضرت فرستادند. فشار امویها و دیکتاتوری عبیداللهبنزیاد رأی مردم را منکوب کرد. ما نمیتوانیم در کلّ تاریخ شاهد بیاوریم که یک جا واقعاً مردم امام را نخواسته باشند و امام تلاش کنند که حاکم بشوند. همیشه عکسش بوده است: شما ببینید در حرکت امام رضا علیه السلام از
مدینه به طوس آنچنان مردم طالب امام علیه السلام بودند که وقتی آن حضرت حرکت میکنند، با استقبال گستردهی اهالی شهرهای در بین راه روبهرو میشوند،(1)روشن است که جهان اسلام - اعم از شیعه و سنّی- طرفدار حاکمیت اماماند. در همان جریان نیشابور و استقبال عجیب مردم از امام علیه السلام اولین کسی که میآید به امام علیه السلام میگوید: «تو را به جدّت قسم پرده را عقب بزن که جمالت را ببینیم»، یک عالم سنّی است. بعد میگویند که وقتی که امام علیه السلام پرده را عقب زدند، همه به سجده میافتند!
در کربلا هم امام حسین علیه السلام وظیفهی خودشان میدانند که جواب دعوت مردم را بدهند. یا پس از قتل عثمان که مردم دور تا دور حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام را گرفتند و از آن حضرت تقاضا کردند حکومت را بپذیرند، حضرت در بالای منبر میفرمایند: «مردم! این حکومت از آنِ شماست، به هرکس میخواهید، بدهید.»(2)این نشان میدهد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام با توجه به این که حقِ مردم میدانند که حکومت را به هرکسی خواستند بدهند، حکومت را میپذیرند.
آن بحث دیگری است که اگر بر فرض، مردم نظام اسلامی را نخواهند، تکلیف ما چیست؟ نظام را به مردم «تحمیل» کنیم؟ یا این که ما باید دوباره فرصت پیدا کنیم مسائل را برای مردم تبیین کنیم؟ و یقین داریم که مردم طلبشان، طلب حق است؛ حاکمان دنیا که با به صحنهآمدن نظام اسلامی منافعشان در خطر میافتد، این خطر را به مردم سرایت میدهند، ولی این را مطمئن باشید همیشه مردم حق را میخواهند، فوقش با تبلیغات دروغین درصدی از مردم را با خودشان همراه میکنند، ولی تجربیات سالهای اخیر نشان داده با حجم گستردهی تبلیغات هم نمیتوانند جهت حقخواهی مردم را از بین ببرند، نمونهی آن را در اعتراض جهانی مردم نسبت به حملهی آمریکا به عراق یا حملهی اسرائیل به غزه، مشاهده نمودید، معنی این تظاهرات اعتراضآمیز این است که دولتها از همهی امکانات تبلیغاتی خود برای ضرورینشان دادن حمله آمریکا به عراق استفاده کردند، اما باز هم موفق نشدند روحیهی حقخواهی مردم دنیا را از آن موضوع منصرف کنند! یا اینکه امروزه جدایی شدیدی بین
مردم خاورمیانه و حاکمان کشورهای عربی پیش آمده و این نشان میدهد مردم آنچنان به دنبال حق هستند که اختلاف شیعه و سنی هم نمیتواند آنها را از حقخواهی و گرایش به حزب الله لبنان منصرف کند، پس ما مطمئن میشویم اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه تشریف بیاورند، عموم مردم دنیا به راحتی آن حضرت را میپذیرند.
دو عامل است که همیشه مردم را گمراه میکند: یکی یأس از حقیقت، و دیگری بمبباران دروغ. سردمداران دنیا سعی میکنند به مردم القاء کنند که امکان پیادهشدن حقیقت در روابط و مناسبات جامعه وجود ندارد و لذا چارهای ندارید که وضع موجود را تحمّل کنید و از طرف دیگر سعی میکنند پایگاههای تبلیغ حقیقت را با انواع دروغ، بیآبرو کنند تا مردم گرایشی به آنها پیدا ننمایند.
نتیجه اینکه مردم واقعاً به دنبال حقیقت هستند، ولی گروگان سردمداران فریبکار دنیا شدهاند و مشکل اصلی مردم جهان در شرایط حاضر این است که نسبت به حاکمیت حق مأیوساند، کافی است این یأس از بین برود و امیدوار شوند امکان حاکمیت حق و حقیقت در روابط اجتماعی هست، در آن صورت دنیا وارونه میشود و همهی شیرازهی نظامِ سلطه به هم میریزد و نظر ما این است که شرایط دنیا نسبت به قبل مساعدتر است، هنر ما در حال حاضر تدوین فرهنگی است که در ازاء آن، مردم دنیا متوجه شوند باید در تمام مناسبات انسانی، حقیقت حاکم شود، کاری که امام خمینی«رحمةاللهعلیه» عملاً قبل از وقوع انقلاب برای فهم اصل انقلاب اسلامی انجام دادند و شاگردان امام«رحمةاللهعلیه» برای روشنشدن این مطلب خیلی زحمت کشیدند.
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» شاگردانی داشتند که توانستند در راستای فرهنگ ایشان، فرهنگسازی کنند. همانطور که میگویند وجود مقدس امام زمان عجل الله تعالی فرجه 313 نفر فدایی دارند تا حضرت از طریق آنان بتوانند مردم جهان را متذکر کنند که اسلام از حقیقتی فوق آنچه در فرهنگ غرب هست برخوردار است. ما هم اگر وظیفهی خود را در تدوین و طرح تمدن اسلامی درست بشناسیم، موانع به سرعت کنار میرود و نتایج حیرتانگیزی نصیب خود میکنیم.
مردم دنیا در شرایط موجود چون نمیتوانند با سردمداران خود مبارزهی مستقیم بکنند، مبارزهی منفی میکنند. وقتی نمیتوانند درگیر بشوند، به شکلی خود را بیتفاوت نشان
میدهند. یکی از مشکلاتی که رژیم شاه در اواخر دورانش داشت، مبارزهی منفی و بیتفاوتی مردم نسبت به برنامههای رژیم بود. عدهی کمی از مردم به طور مستقیم مبارزه میکنند ولی اکثراً در لاک مبارزهی منفی میروند، اگر شرایط آماده شد همین افراد میآیند و فعالیت خود را شروع میکنند. یکی از رسالتهای انقلاب اسلامی آن است که شرایط ظهور ارادهی مردم جهان را نسبت به حاکمیت باطل ظاهر کند، در واقع باطن انقلاب اسلامی در شرایط تاریخی خودش همین است و لازم است شما در بحثهایتان دربارهی انقلاب اسلامی، مردم را متوجه «باطن انقلاب» و جایگاه تاریخی آن بنمایید. اگر مردم متوجه باطن انقلاب شدند و در آن تأمل کردند، برایشان روشن میشود در حال حاضر انقلاب اسلامی، همان اسلام است. چطور شما اگر به مسلمانی من ایراد داشتید، آن را به پای من میگذارید و نه به پای اسلام، همین طور هم اگر فرهنگِ توجه به باطن انقلاب اسلامی تبیین و نهادینه شد، مردم در مورد کوتاهیهای مسئولان و دولت، آن را به پای انقلاب نمیگذارند بلکه برعکس از آنها تحقق آرمانهای انقلاب را مطالبه میکنند و از این طریق انقلاب روز به روز جای خود را باز میکند و موانع خود را اعم از موانع فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، عقب میزند.
سؤال: این که شما میفرمایید: «انقلاب، یک روح و باطن دارد.»، چه فرقی با آن نظریهی «هگل» دارد که میگوید: «تاریخ، روحی دارد که همواره آن را جهت میدهد و باطن خود را ظاهر میکند»؟
جواب: اینطور نیست که نظر «هگل» به طور کلّی مردود باشد، اشکال آقای «هگل» در عدم تطبیق آن چیزی است که متوجه شده است با مصداق خارجی آن. آنچه او میگوید خیلی نزدیک است به سنّت ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه، چون علاوه بر وجود و حضور حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه در هستی که یک حقیقت متعالی است، یک «ظهور» هم داریم که عبارت است از تجلی نور وجود آن حضرت در روابط و مناسبات جامعه، و آرامآرام تاریخ آماده میشود تا آن ظهور به صورت کامل، خود را بر کلّ تاریخ حاکم کند. آن روحی که هگل میگوید، خیلی شبیه سنّت ظهور حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه است، ولی هگل مصداق این روح را «خدا» گرفته است،
در حالیکه ما معتقدیم آن روح نه خدا است و نه امام زمان عجل الله تعالی فرجه بلکه سنت ظهور و یا نور ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه است و با توجه به اینکه ظهور آن حضرت در شرایط مختلف متفاوت است و دارای شدت و ضعف میباشد و در نهایت ظهور تامّ آن حضرت محقق میشود، میتوان حرف او را توجیه کرد و لذا این که هگل میگوید: «روح تاریخ، به اشتباهات خودش پی میبرد و در مسیر تاریخ خود را تصحیح میکند.»، یعنی شرایط ظهور آن حضرت همواره از نقص به کمال تصحیح میشود تا ظهور نهایی محقق شود. کسی هم به او در این راستا اشکال نمیگیرد؛ اما چون چند موضوع را با همدیگر خلط کرده، اشکالاتی به او وارد شده است، میگوید: «خدا خودش را کامل میکند»! اینجا کامل شدن شرایط ظهور حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه را به تکمیل خدا تعبیرکرده است! که جای اعتراض دارد. اما این که «این تاریخ، یک روحی دارد که این روح دارد به سوی کمالات خودش میرود.»، با این توجیهی که عرض کردم، قابل قبول است؛ اگر تاریخ را با دید عقل فلسفی مورد بررسی قرار دهیم، ملاحظه خواهیم کرد واقعاً تاریخ جهت دارد و فرهنگ تشیع در دعای ندبه این نکته را مورد توجه قرار میدهد و در کتاب «دعای ندبه؛ زندگی در فردایی نورانی» بر این موضوع تأکید کردهایم، در آنجا روشن شده امام زمان عجل الله تعالی فرجه در کلّ تاریخ با ظهورهای مختلف حاضرند. شما در ابتدای دعای «ندبه» میگویید: حمد خدایی را که از اوّل تاریخ دائماً حجتی را در این عالم سیر داده است. که صورت تامّهی آن حجت الهی حضرت «امام زمان عجل الله تعالی فرجه است، که همهی ائمه و همهی پیغمبران علیهم السلام چشم به او دوختهاند. این نگاه، نگاه صحیحی است که در تاریخ نوری را در همهی صحنهها حاضر بدانیم. میگویند: هگل، تحت تأثیر اسلام و مولوی به این مطالب رسیده است. اینکه میبینید تا حدّی در یک مرحله از تاریخ توانسته است اروپا را تحت تأثیر فلسفهی خودش قرار دهد، به همین خاطر است که یک گوهرهای خوبی در تفکرش هست، ولی در نتیجهگیری اشتباه کرده است.
سؤال: چگونه میتوان ناکارآمدی تمدن فعلی و کارآمدی تمدن شیعه را برای دیگران تبیین کرد؟
جواب: ابتدا باید دلایل خود را در رابطه با اینکه «شیعه قدرت تمدنسازی دارد» خوب بپرورانیم و عنایت داشته باشید خیلی فرق است بین اینکه بتوانیم دفع شبهات بکنیم، با اینکه بخواهیم برای عقیدهی خود دلایل قانعکننده ارائه دهیم، همانطور که فرق دارد که ثابت کنیم فرهنگ مدرنیته در داشتن یک تمدن ضعف اساسی دارد، با اینکه بتوانیم روشن کنیم شیعه استعداد ساختن یک تمدن همهجانبه را در خود دارد. ما اگر روی این نکته بتوانیم خوب کار کنیم که «چرا شیعه تمدنساز است؟» و بعد هم طرف مقابلِ این نکته را خوب روشن کنیم که «چرا محال است در حال حاضر تمدنی غیر از تمدن شیعه جوابگو باشد؟» اساس بحث را کامل کردهایم، باید خوب بدانیم: چرا تمدنها میمانند و چرا نابود میشوند، همان کاری که تا حدّی هگل انجام داده و آمده قاعدهی تاریخ را به دست آورده است، ما باید یک قاعدهای داشته باشیم که «چرا در حال حاضر یعنی در آخرالزمان تمدن غیرشیعه نمیماند و دیر یا زود به بحران میافتد؟»، بعد باید آن اشکالها را نیز جواب بدهیم؛ که این «ماندنها» که شما فعلاً در تمدن مدرنیته ملاحظه میکنید، چه ماندنی است؟! ماندن است؟ یا دست و پا زدن در اضمحلال؟ چون فرق است بین نگهداشتن دیواری که در حال فروریختن است با حفظ دیواری که روی پایهی خودش ایستاده است. گاهی واقعاً مثل هگل باید هشت سال بنشینیم فکرکنیم و بعد با توجه به زوایای مختلف در رابطه با تمدن آیندهی بشر بحث بکنیم، اینقدر حرف هست که اگر درست پروریده شود، مسلّم موجب نجات بشر امروز خواهد شد، هنر ما فقط در فهم مطلب نیست، در تبیین آن برای مردم است، ما معتقدیم فعالیت ائمه علیهم السلام از این نوع بوده است؛ سرمایهی بزرگی از طریق ائمهی معصومین علیهم السلام برای این کار در اختیار داریم، آنها حوصلهشان برای تحقق آرمان خود در آیندهی تاریخ، زیاد بوده است، ما هم باید همینطور باشیم.
اساسیترین نکته این است که بتوانیم ثابت کنیم بشر سالهاست در نابودی نَفَس میکشد. باید روشن شود چرا میگوییم: «مردم عموماً گرفتار زندگی پوچ بودهاند» خیلی چیزها هست که اگر بشر بداند، در مقابل گذشتههای غیر قدسی خود عصیان میکند. کبرایِ قضیه واقعاً باید جامع افراد و مانع اغیار باشد. ابتدا باید خود من قانع شوم که حق سؤالات شما را ادا کردهام. این کار سختی است که همهی زوایای سؤالات شما را بتوانم جواب دهم، امیدوارم با
کتابهایی که در رابطه با انقلاب اسلامی خدمت عزیزان عرضه شده زمینهی تفکر نسبت به تمدن اسلامی فراهم شده باشد، با تأمل مطالب آن را دنبال بفرمائید.
توجه به مسئلهی تمدن آیندهی جهان که مسلّم یک تمدن بسیار متعالی است، کار بسیار خوبی است! شیرینی زندگی به توجه به این مطلب است؛ انسان با چیزهای دیگر نمیتواند زندگی را به خوبی ادامه بدهد، ولی در این راستا باید با دقت واقعیات را ارزیابی کرد، درست است که نباید به وضع موجودِ ظلمانی عالم اصالت داد، ولی راه برونرفت از آن و توجه به تمدن اسلامی راه دقیقی است که با احساسات و عجله حاصل نمیشود.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
جمعبندی: در جلسات گذشته به سه نکته اشاره شد؛ یکی اینکه فرمودید: «شیعه قدرت تمدنسازی دارد» دیگر اینکه «محال است تمدن غیر شیعه پایدار بماند» و سوم فرمودید: «بشر سالها است در فضای نابودی خود نفس میکشد» و فرمودید: «این سه موضوع از موضوعاتی است که باید به اندازهی کافی مورد بحث و بررسی قرار گیرد.»
شما فرمودید: «علت سقوط یک تمدن این است که تئوریهایش جوابگوی اهداف عالیهی انسانها نیست و فرهنگ مدرنیته در راستای همین نقطه ضعف به سقوط خود نزدیک میشود». بعد فرمودید: دینداریِ فردگرایانه هیچگاه مقصد اصلی بشر نیست، بلکه مقصد اصلی زندگی زمینی تمدن دینی است و در چنان شرایطی انسانها به اهداف پایدار دست مییابند و شیعه در حال حاضر تنها تفکری است که توان ساختن یک تمدن دینی به معنی واقعی کلمه را دارد که در آن تمدن بتوان به اهداف پایدار دست یافت و نیاز حقیقی بشر نیز همین مطلب است.
فرمودید: هیچ قوم و ملتی نیست که طالب حاکمیت انسان معصوم در تمام مناسبات خود نباشد، ولی تصور اکثر ملتها این است که چنین چیزی موجود نیست و امکان تحقق آن در دنیا وجود ندارد، در حالی که شیعه دلایل محکم و متقن دارد که اوّلاً؛ جهان ظرفیت چنین شرایطی را دارد، ثانیاً؛ چنین انسانی حیّ و حاضر است، باید شرایط ظهور او را فراهم کرد و ما باید در این راستا حرفمان را به دنیا برسانیم و جهت دنیا را به این سو معطوف داریم.
در رابطه با خصوصیات تمدنهای غیرپایدار فرمودید: تمدنی که بخواهد فقط نیازهای حسّی و خیالی بشر را جواب دهد، توان پایداری ندارد، زیرا اوّلاً؛ آن تمدن به بنبست میرسد، ثانیاً؛ مردم پس از مدتی به جهت عدم ارضاء ابعاد متعالی خود از آن روی میگردانند، و تأکید کردید: «هوشیار باشید شخصیت یک تمدن به ابزارهای پیچیده نیست، بلکه به جوابدادن به همهی ابعاد روحی و قلبی و جسمی انسانهاست و روشن شد که بر این مبنا فرهنگ غرب، در اوج داشتن ابزارهای پیچیده، مسیر سقوط خود را در پیش گرفته، و سنّت سقوط تمدنها - اعم از تمدن فراعنه و تمدن غرب- در قاعدهی فوق نهفته است، زیرا تمدنی که گرفتار جوابگویی به
خیال صِرف شد، از آنجایی که «خیال» به تنهایی ثمری در برندارد، آن تمدن نیز در بنبست قرار میگیرد. فرمودید: خیال هر چقدر هم شیرین باشد، جنسش گذر است، بر عکس تمدنی که بر عقل و قلب مبتنی باشد و در عین حال خیال را با عقل و قلب تغذیه کند، و روشن شد تمدن یونانی نیز نمیتواند جوابگو باشد، زیرا اوّلاً؛ در تغذیهی واقعی قلب ناتوان است، ثانیاً؛ عقل فلسفی همهی وجوه عقل نیست، میماند تمدن مبتنی بر وَحی که عقل و قلب و خیال را به نحو درست تغذیه کند در حال حاضر اندیشهی تشیع است که به نحو تضمینشده این سه ساحت انسانی را میتواند به کمک هدایت های امام معصوم جهت دهد و به ثمر برساند و روشن شد نیاز اجتماعی بشر در ازاء چنین مکتبی به نتیجه لازمهی خود میرسد و میتواند قانون الهی و پایداری را در جامعه پیاده نماید.
فرمودید: «اتصال به عالم ثبات، شرط بقای تمدن است.» و روشن شد هر چقدر احاطهی عالم اَحدی از نظر تشریع، بر جامعه ضعیفتر شود، اضمحلال آن جامعه سرعت بیشتری میگیرد و لذا وقتی این قاعده مدّنظر ما بود، دیگر مطمئن هستیم فرهنگ مدرنیته و کشورهای تحت تأثیر آن پایدار نخواهند ماند و سقوط آنها حتمی است و اینکه افرادِ آن جامعه متوجهاند به آنچه میخواستهاند، نرسیدهاند و از آنچه میخواستند فرار کنند، جدا نشدهاند، نشانهی خوبی است در ظهور سقوط آن فرهنگ.
سؤال: با توجه به نکات قبلی و جمعبندی انجامشده اگر صلاح میدانید که به جمعبندی نکاتی افزوده شود بفرمایید تا سؤالات را ادامه دهیم.
جواب: به نظر بنده خیلی خوب مطالب را جمعبندی کردهاید و همانطور که ملاحظه میفرمایید، شیعه در شرایط امروز جهان -که همهی تئوریها به بنبست رسیده- نوعی از زندگی را به بشریت پیشنهاد میکند تا آیندهی بشر از دست نرود و بدون آنکه همه مستقیماً شیعه شوند سلوکی را در پیش گیرند که حال و آیندهشان به زندگی غیر قابل تخریبی تبدیل گردد و از آن طریق شرایط بقاء در فرهنگ حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه در زندگیها تجلی نماید. بشرِ امروز بعد از اینهمه افت و خیز تاریخی به شرایطی نزدیک شده که سخن شیعه را جدّی بگیرد و در
زندگی و تمدنِ خود از امامی که در مقام توحیدی کامل است، پیروی کند، بعد از اینهمه انحراف تاریخی دارد مشخص میشود ماندن بدون حضور امام معصوم، ماندن نیست. در واقع این مرگ جاهلی است که وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله در رابطه با آن فرمودند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیْتَةً جاهِلِیَّةً »(1)اگر کسی بمیرد و امام زمان خود را درک نکند به مرگ جاهلیت مرده است. بنابراین نیاز نیست بنده چیزی بر جمعبندی شما اضافه کنم ولی پیشنهاد میکنم با دقت کامل مطالب را بررسی نمایید و آنها را در اندیشهی خود نهادینه کنید تا بتوانید تفکر و تجزیه و تحلیل خود را بر مبنای آنها انجام دهید و گرفتار اکنونزدگی و روزمرّگی نگردید. عمده تأکید بنده روی این موضوع است که معنی تمدن پایدار روشن شود و ملاحظه بفرمایید چگونه میشود زمینهی ظهور وعدهی خدا را در تحقق تمدن پایدار حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه فراهم کرد و تلاش کنیم تا این وعدهی بزرگ و این زندگی حقیقی به تعویق نیفتد. بنده توجه شما عزیزان را به سوی آن نوع تمدن جلب کردم و این اوّل کار است و مطمئن باشید اولاً: برکات آن در امور شخصی و اجتماعی غیرقابل تصور است و ثانیاً: شدنیترین چیزی است که باید برای آن وقت صرف کرد و برنامهریزی نمود. وقتی توجه ما به چنین وعدهی حتمیِ الهی جلب شد، سومین نکتهی مطرح شده در ابتدای سؤالتان بهخوبی روشن میشود و آن اینکه «بشر سالهای سال است در فضای نابودی خود نفس میکشد و نماندن را ماندن پنداشته است.» وقتی خداوند اولین انسان را پیامبر قرار داده معلوم است ارادهی خدا چیزی غیر از آن نوع زندگی است که بشر برای خود تعریف کرده، خداوند میخواسته یک روز هم راه بشر از آسمان معنویت قطع نگردد.
سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید: علم در منظر دین و در نگاهی که دین به واقعیات دارد، کشف واقعیات است، از آنجهت که به حقیقت و ملکوت خود متصلاند و روشن شد
1) مسند احمد حنبل، ج 4، ص 96 - مجمعالزوائد، ج 5، ص224 و 235- صحیح مسلم، ج 6 ، ص 22 (نقل از ترجمهی الغدیر، ج20، ص242).
که علم غربی، توجه به عالم مادون است بدون توجه به حقیقتِ مرتبهی باطنی آن. فرمودید: وقتی واقعیات را بریده از حقیقت و ملکوت آنها بنگریم، در واقع واقعیات را آنطور که واقعیت دارند نشناختهایم و در آن حالت واقعیات نمیتوانند خود را درست به ما نشان دهند و ما هم نمیتوانیم با آنها درست ارتباط برقرار کنیم، حال سؤال ما این است که چگونه شما میگویید: نظر به واقعیاتِ بریده از حقیقت ملکوتی آنها، دیگر نظر به واقعیات نیست، چرا نمیتوان به مرتبه پایینی یک واقعیت بدون ارتباطدادنش به مرتبهی مافوق، علم پیدا کرد؟
جواب: فکر میکنم اگر به مطالبی که عرض شد عنایت بفرمایید جواب خودتان را بگیرید، شما وقتی پایینبودن یک چیز را میپذیرید که متوجه جنبهی بالایی آن بشوید، حال اگر چیزی مرتبهی نازلهی یک حقیقت عالیه باشد، ولی شما متوجه نازلهبودن آن نباشید، دیگر آن مرتبه نازله را، نازلهی یک حقیقت عالیه نمیبینید، بلکه آن را به عنوان یک واقعیت مستقل مینگرید، در حالیکه آن چیز یک واقعیت مستقل نیست، پس عملاً آن پدیده را آنطور که هست ندیدهاید و لذا هر حکمی در مورد آن بکنید، آن حکم غلط است. به عنوان مثال میدانیم تن انسان تحت سیطره و تدبیر نفس انسان است و تمام حرکات و سکنات بدن اعم از دیدن و شنیدن همه ظهور قوای نفس است، حال اگر کسی منکر نفس باشد، مجبور است افعال و عکسالعملهای تن را به بدن نسبت دهد، دیدن و شنیدن را به چشم و گوش و فعالیتهای فیزیولوژیک بدن منسوب نماید، حال در این صورت چقدر به واقعیت حرکات و افعال تن علم پیدا کرده است؟ مسلّم به هیچ چیز، زیرا این حرکات آینهی نمایش قوای نفس است که در بدن ظاهر شده و ما را متذکر قوای نفس میکند تا با نفس مرتبط شویم و با موجودی مجرد اُنس بگیریم که اصل و حقیقت همهی حرکات و سکنات انسان است. در مورد علم جدید هم موضوع از همین قرار است و از همین منظر است که میگویند: علم جدید هیچ جنبهای از واقعیت را نمیشناسد و این به این معنی نیست که حسّ، شکل و رنگ موجودات را درک نمیکند، بلکه به این معنی است که علم جدید، شناخت صحیح و تحلیلی مطابق با واقع از پدیدهها ندارد، زیرا مرتبهی حسّکردنِ یک واقعیت غیر از مرتبهی شناخت و علم پیداکردن به آن واقعیت است. بحث ما روی علم فیزیک و پزشکی و روانشناسی و جامعهشناسی است، شاید اگر من بگویم علم جامعهشناسی به جهت آنکه از سنّتهای معنویِ جاری در تاریخ و
جامعه آگاهی ندارد، نمیتواند جایگاه حقیقی جامعه را درست تحلیل کند، با من موافقت کنید، در حالی که عین همین دیدگاه را باید در مورد سایر علومِ مطرحشده از دیدگاه مدرنیته داشت، زیرا این علوم در تحلیل خود از واقعیات، توجه به جنبههای ملکوتی عالم را مدّ نظر ندارد و عالم را به عنوان آیات الهی که ظهور اسمای حسنای خداوند است نمینگرد تا آنها را آینهی نمایش حق ببیند و عاملی جهت اُنس با خداوند گردد و با نظر به حق، مخلوق را نظاره کند.
آیا اگر شما اندازه، وزن، قد و محل تولد مرا بدانید، مرا شناختهاید؟ یا شناخت من در رابطه با صفاتی است که به باطن من مربوط است و عقیده و جهتگیری کلّی مرا روشن میکند؟ علم غربی عبارت است از مجموعهی اطلاعات حسّی و تجربی به اضافهی تحلیل و تئوری و حدسهای شخصی که دانشمندان جمعآوری کردهاند، بدون آنکه به باطن و ملکوت این عالم که این پدیدههای محسوس صورت و تجلی آن هستند، علم و آگاهی داشته باشند. در دنیای امروز تئوریهای علمی به جای نگاه به باطن عالم نشسته و دانشمندان به کمک آزمون و خطا، با تئوریهای خود عالم را مورد شناسائی قرار میدهند. آیا این نگاه با نگاهی که با شناخت ملکوتِ پدیدهها جایگاه و ابعاد آنها را ادراک میکند، مساوی است؟ خداوند به انسان میفرماید: «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛(1)آیا انسانها به ملکوت آسمانها و زمین نمینگرند؟ چون در چنین نگاهی است که شخصیت اصلی همهچیز ظاهر میشود.
سؤال: پس واقعیت چیست؟
جواب: واقعیت در عالم محسوس از منظر و نگاه توحیدی عبارت است از محسوساتی که ظهور عالم معقولاند و آیت و نشانهی اسماء الهی میباشند که خداوند از طریق آنها تجلی نموده است. در نگاهی غیر از این نگاه انسانها نسبت به واقعیات خارجی گرفتار وَهمیات خود هستند و نظر به جنبهی مخلوقیت آنها نمیکنند و در عالم وَهمزدگی، واقعیات را پدیدههای متکثر و مستقل مییابند، غافل از اینکه تمام عالم، هم در وجود و هم در ظهور متصل به وجود
1) سورهی اعراف، آیهی 185.
مطلقاند، و نمودِ اشیاء، بریده از بودِ آنها نیست، همهی مشکل فرهنگ مدرنیته در این است که اشیاء عالم را به نحو استقلالی مینگرد، مثل اینکه انسان، تن را جدای از نفس بنگرد، و لذا تمام تحلیلها و عکسالعملهایش غلط از آب درمیآید و پس از مدتی با بحران روبهرو میشود، چون نتوانسته احوالات انسان را آنطور که واقعاً هست تحلیل کند. به عنوان مثال ما معتقدیم فطرتِ کمالطلبِ انسان جهت روح او را به حقایقِ برتر متوجه میکند و جایگاه آرزوها در درون انسان از چنین فطرتی ریشه میگیرد و دستورات دینی جهت این آرزوها را از دنیاییشدن به معنویشدن شکل میدهد، حال اگر شما جایگاه و باطن این آرزوها را نشناسید، تصور بفرمایید چگونه آنها را تحلیل میکنید؟ آیا روانشناسی غربی خاستگاه آرزوها را درست میشناسد که بخواهد درست جهت بدهد و انسان را راهنمایی کند؟! علم غربی هیچ چیزی را به مبنای اصلی خود متصل نمیبیند، آیا متوجه است که طبیعت یک حیات باطنی دارد و دل در ارتباط با طبیعت در هوای اُنس با باطنِ معنوی طبیعت قرار میگیرد؟ و آیا دین و شریعت در آن فرهنگ جایی برای خود دارد تا انسان غربی را راهنمایی کند که چگونه با باطن عالَم اُنس بگیرد؟ یا متأسفانه سعی آن فرهنگ در نفی کلی دین و شریعت است و این موجب ظلمات مضاعف شده است؟
سؤال: طبق فرمایش شما، با توجه به این که عالم یک کلّ واحد است، هروقت انسان با مرتبهی پایین عالم وجود مرتبط شد، ولی آن را به عنوان مرتبهی پایین عالم نشناخت و آن را منقطع از مراتب بالاتر نگاه کرد، به مرتبهی پایین هم علم پیدا نکرده است؟
جواب: بله، همینطور است، چون از منظر او، این پایین دیگر پایین نیست، بلکه یک واقعیت مستقل است، بدون هیچ باطن و ملکوتی، درست برعکس دعوتی که خداوند به ما پیشنهاد میکند و میفرماید: «أَوَلَمْ یَنظُرُواْ فِی مَلَکُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ»؛(1)آیا این انسانها به ملکوت آسمان و زمین و آنچه خدا خلق کرده نمینگرند؟ پس ملاحظه میفرمایید که اگر از
1) سورهی اعراف، آیهی 185.
حقایق عالم غفلت کردیم، هیچ علمی به واقعیت عالم پیدا نمیکنیم، چون واقعیات، چیزی جز ظهور حقایق نیست و علم غربی عالم را ظهور حقایق نمیبیند و خود را در آغوش وجودی احساس نمیکند که سراسر عالم مظاهر آن هستند. مثل آن که ما اجزای فیل را بدون نظر به کلیت فیل بنگریم، در آن صورت هیچ جزئی را درست نمینگریم، حاصل آن چه را با کف دست حس کردهایم با تئوریهای خود ترکیب میکنیم و خرطوم آن را «ناودان»میشناسیم و در همین رابطه مولوی میگوید:
چشم
حسّ همچون کف دست استوبس
نیست
کف را بر همه آن دسترس
اگر جهت نگاه ما درست باشد، و با نگاه به کلیت باطنی عالم، واقعیات را بنگریم، هر چقدر جلو برویم از طریق ارتباط با واقعیات، بیشتر به سوی حقایق سیر میکنیم، ولی اگر جهت نگاهمان غلط باشد، هر چقدر هم در کار علمی تلاش نماییم، حجاب خود را غلیظتر میکنیم. غرب با نگاه ریاضیگونهای که بر عالم دارد، در شرایط دوم قرار گرفته است. چون در منظر امثال گالیله و نگاه ریاضیگونه به عالم، نظر به ملکوت و باطن معنوی عالم تماماً در حجاب میرود و لذا در چنین شرایطی عقل و قلب سیر مناسبی ندارند و به آنچه باید برسند نمیرسند. اگر قلب و عقل جهت توجهشان درست باشد و درست هم تربیت شوند، با حقایقی روبهرو میشوند که بسیار جدیتر از وجودات مادّیاند و در اثر آن توجه صحیح، تمدنی ساخته میشود که انسانها در فضای آن آنقدر که در عالم معنا سیر میکنند، در عالم مادّه در تحرک نیستند و از این روست که گفته میشود عقل و قلب در فرهنگ مدرنیته کافر شده است، زیرا نسبت به حقایق برترِ عالم وجود محجوب گشته و منکر آن عوالم شده است.
قرآن میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِآیَاتِنَا وَاسْتَکْبَرُواْ عَنْهَا لاَ تُفَتَّحُ لَهُمْ أَبْوَابُ السَّمَاء ...»؛(1)آنهایی که آیات ما را تکذیب کردند و در مقابل دستورات الهی استکبار ورزیدند و آن ها را نپذیرفتند، درهای آسمان به سویشان گشوده نمیشود. پس طبق این آیه برای ارتباط با عالم غیب و عالم ملکوت باید وارد زندگی دینی شد و آیات الهی را که جلوههای عالم ملکوتاند، تکذیب نکرد. در آن صورت است که میتوان در این دنیا با صورت ملکوتی عالم مأنوس شد
1) سورهی اعراف، آیهی40.
و تمدنی مطابق قواعد آسمان، در زمین ایجاد کرد و در دل چنین تمدنی است که انسان در عین این که در زمین است، احساس میکند با عالم معنی و ملکوت نیز مرتبط است، مثل بعضی از معماریهای اسلامی که معمار آن بنا با توجه به عالم قدس، طراحی بنای خود را انجام داده و وقتی شما در آن بنا قرار میگیرید، احساس می کنید در مرکز عالم وجود قرار گرفتهاید، حال در نظر بگیرید اگر تمدنی چنین حضوری را به وجود بیاورد، انسانها چقدر در آرامش و شکوفایی بهسر میبرند و به جای این همه پرسه زدن در کثرات، نظر به عالم بیکرانهی وحدت دارند که هر چیزش همه چیز است و به هر کجایش نظر کنی خود را در همه جا احساس میکنی، چون در نگاه وجودی به عالم در عین شدت و ضعف انسان با همهی حقیقت روبهرو خواهد بود. گفت:
از
نظرگاه است ای مغز وجود
اختلاف
مؤمن و گبر و یهود
سؤال: عموماً در دستورات دینی توصیه به حضور قلب میشود به این معنی که باید در عبادات، قلب در صحنه باشد و به صِرف ادای درست کلمات و توجه به معنی آن اکتفا نشود، بلکه با توجهِ قلبی به حقایقِ آن الفاظ و معانی، عبادات را انجام دهیم. از این نوع توصیهها چنین برداشت میشود که قلب انسان توان ارتباط با حقایق را دارد و به خودی خود دارای چنین استعدادی هست و ما باید سعی کنیم آن را به کار گیریم و در حدّ الفاظ و مفهوم آن الفاظ نمانیم.(1)
از طرفی گفته میشود انسان باید قلب خود را تربیت کند تا آن قلب الهی شود، از این نوع توصیهها چنین برداشت می شود که همهی انسانها قلب دارند ولی انسانِ مؤمن آن را تربیت کرده و انسانِ کافر آن را تربیت نکرده است بنابراین تمدنی که گرفتار دنیا است و از
1) قرآن در آیهی 37 سورهی ق میفرماید: «إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ»؛ یعنی این قرآن ذکر و بیدار باشی است برای کسی که قلب دارد، و قلبِ خود را از بین نبرده است. و یا در مناجات شعبانیه از خدا تقاضا میکنی: «وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا...»؛ خدایا! چشمهای دل ما را باز کن. پس معلوم میشود قلب انسان توان دیدن حقایق را دارد مگر اینکه محجوب شده باشد.
ملکوت آسمانها غافل است، اصلاً قلب ندارد و یا قلب تربیتشده ندارد و حال با توجه به این امر سؤال این است که جایگاه قلب در فرهنگ مدرنیته کجاست؟
جواب: در مورد قلب تفاوت در بالقوّه و بالفعلبودن آن است، یعنی اگر عوامل غفلتِ قلب برطرف شود، قلب خود به خود با حقایق مأنوس میشود و به همین جهت هم پیامبران علیهم السلام مذکِّر انسانها هستند و عملاً آنچه را قلبِ انسان میشناسد به یادش میآورند. پس اینکه میگویند قلب را باید تربیت کرد، به این معنی است که باید از طریق معارف حقّه و عبادات شرعی، عوامل غفلت آن را برطرف نمود تا خودش متذکر حقایقی که میشناسد بشود، و قلب مسلمان و کافر از این جهت متفاوت است، درست است که هر دو چنین استعدادی را به صورت بالقوّه دارند، ولی یکی آن استعدادها را به کار گرفته و به صورت بالفعل درآورده و دیگری به کار نگرفته است و عملاً از هدایت انبیاء که عامل به فعلیت درآوردن استعداد قلباند بیبهره شده است.(1)
حال اگر کسی قلب خود را تربیت نکرد و در جهت صحیح قرار نداد، با خیالاتی روبهروست که هیچ ربطی با حقایق ندارند، مثل عشقهای دروغین و حیوانی. قلب هر انسانی بینهایتِ مطلق را میشناسد و متوجه کمال مطلقِ حضرت اَحد میباشد و در ذات خود طالب آن حقیقت بزرگ است، و پیامبران علیهم السلام با توجه به همین استعداد است که اوّلاً؛ با معارف حقّه ما را متوجه حضرت اَحدی میکنند. ثانیاً؛ با دستوراتی که میدهند، از یک طرف قلب ما را از عوامل غفلت از خداوند آزاد میکنند و از طرف دیگر ما را متوجه آن ذات اَحدی که محبوب هر دلی است مینمایند. ولی عشقهای دروغین و حیوانی اوّلاً؛ قلب را از اَحد منصرف میکنند، ثانیاً؛ کمالات بینهایت را به چیزی نسبت میدهند که هرگز دارای آن کمالات نیست، و لذا میگوییم قلب خود را تربیت نکرده و به اسم عشق، خود را سرگردان میکنند. این همان چیزی است که در فرهنگ غربی سعی شده است جای عشق به خدا قرار گیرد، این همه تلاش برای با حال نگهداشتن انسان برای آن است که انسان واقعاً استعداد با حال زندگیکردن را دارد و طالب آن هم هست، ولی آن را باید در فرهنگ انبیاء جستجو کند. در این صورت نه تنها خیالات خود را سرکوب نمیکنیم، بلکه سعی میکنیم به آن
1) در مورد وسعت قلب یا نفس ناطقه و حضور آن در همهی عوالم هستی و چگونگی به فعلیت آوردن استعداد آن به کتاب «چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی» از همین مؤلف رجوع فرمائید.
خیالات جوابی درست بدهیم، چون خیالاتی که از قلبِ تربیت شده، پدید آمده عامل ارتباط قلب با جنبههای معنوی عالم خلقت است، مثل کسی که با قلبِ متذکّر به حق، به دشت و طبیعت مینگرد، این آدم در دل طبیعت آیات محبوب خود را که یاد آن محبوب را در قلب خود زنده نگهداشته، میبیند و بر اساس راهنماییهای آن قلب، خانه و مسجد و شهر خود را طراحی میکند، تا همه چیز صورت خدایی داشته باشد. ولی اگر قلب تربیت نشد، همانطور که عشق حیوانی را جای عشق الهی میگذارد، خانه و شهری را طراحی میکند که حجاب حق و جواب طلب نفس امّاره است که به آن «قلب شیطانی» گفته میشود چون دیگر از مسیر خود خارج شده است و طلب آن، طلب الهی نیست، بلکه محل القائات شیطان است و چشمش را از توجه به حقایق بسته است.
پس وقتی گفته میشود غرب سعی دارد با شور و حال زندگی کند منظورمان زندگی با قلب شیطانی است، شبیه همان نوع زندگی که یک عارف بالله دارد که میخواهد با دلش زندگی کند، منتها با دل تربیتشده و دارای شور الهی و اگر دقت بفرمائید همهی تمدنها را عشقها به وجود آوردهاند و با همان عشق و حال ادامه مییابند، حال یا با عشق الهی و یا عشق شیطانی و اساساً انسانها با دلشان زندگی میکنند و نه با عقلشان.
زندگی نیاز به شور و اشتیاق دارد و عقل به تنهایی نمیتواند چنین شوری را در انسان ایجاد کند، هر چند انسان میتواند عقلاً در موضوعی دل را قانع کند تا دل به صحنه بیاید و در تحقق آن موضوع شورآفرینی کند، ولی بالأخره عقل به تنهایی شور و اشتیاق نمیآورد پس میتوان گفت: تقدیر هر ملتی در قلب آن ملت رقم میخورد و به همین جهت یک مرتبه میبینید میل آن ملت در کاری متمرکز میشود و به تعبیر قرآن: «یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجًا»(1)فوج، فوج به دین خدا وارد میشوند. اینکه یک مرتبه یک ملت به سوی دین میآیند، چون دلشان توسط مقلبالقلوب در این راستا قرار گرفته است. قلب مردم غرب را شیطان تسخیر کرد و چون آنها را آماده دید القائات خود را ادامه داد و لذا در عین اینکه از جهتی در شور و اشتیاق هستند – چون با قلب خود زندگی میکنند- ولی شور و اشتیاق آنها شیطانی است.
1) سورهی نصر، آیهی 2.
شور شیطانی جوابِ کاملدادن به قلب نیست، بالأخره قلب قانع نمیشود و سرخوردگی خود را بروز میدهد، ولی شیطان هم بیکار نیست، به همین جهت آب جهنّم گرم است، ولی نه گرمای آرامشبخش، گرمایی که درون را تکهتکه میکند. میفرماید: «وَ سُقُوا مَاءً حَمِیمًا فَقَطَّعَ أَمْعَاءهُمْ»؛(1)و نوشانیده میشوند آب گرمی که آن آب درون آنها را متلاشی میکند. چون گرمی این آب، ریشه در هوسِ گرمی دارد که آن هوس، فطرت و باطن انسان را سرکوب نموده است. از طرفی دیگر در روایت داریم که کف بهشت گرم است، ولی مثل گرمایی که عود را میسوزاند، تا فضا را معطر کند، پس اهل ایمان در شور و اشتیاقاند، ولی اشتیاق ناشی از قلب، و نه اشتیاق حاصل از نفس امّاره و هوس، به این معنی کف بهشت، طاق جهنّم است، یعنی جهنّم زیر پای بهشتیان است، چون هوس را زیر پا گذاردهاند، در عین این که از گرمای آن استفاده کردند و همانطور که بهشتیان از گرمای کف بهشت که طاق جهنّم است، استفاده میکنند اهل ایمان در امور دنیایی سوار میلهای خود هستند بدون آن که مطلقا آن ها را نفی کنند.
هر تمدنی مجبور است به عقل و خیال و قلب افراد جامعه جواب دهد، ولی رمز پایداری یک تمدن در آن است که به این ابعاد جواب واقعی بدهد، وگرنه پس از مدتی نه عقل، و نه خیال و نه قلب هیچکدام احساس به ثمررسیدن نمیکنند و در نتیجه بحران آن جامعه شروع میشود. حکومتهای غیر الهی بیخود تلاش میکنند خود را نگه دارند، چون عقل و خیال و قلب مردم بالأخره با آنها همراهی نمیکند و چیزی نمیگذرد که همان نسلی که به وعدههای دروغین آنها دل بستهاند، بر آنها شورش میکنند و به چیز دیگری دل میبندند که عقل و خیال و قلبِ آنها را درست جواب دهد. از این طرف هم ملتها بیتقصیر نیستند که عقل و خیال و قلب خود را به هرکس میدهند و وقتی کار از کار گذشت و فرصت دنیاییشان تمام شد، به خود میآیند. با این همه بشر با تجربهی تاریخی خود و در برآیند حرکت خود، آرامآرام به سوی مکتبی قدم میگذارد که عقل و خیال و قلب را میپروراند و در آن حال تمدن جاودانهی بشر شروع میشود.
1) سورهی محمد صلی الله علیه و آله، آیهی 15.
اگر خواستید در مسیر خود سرعت ایجاد کنید باید اوّلاً؛ رمز و راز شکستهای گذشتهی بشر را درست تحلیل نمایید. ثانیاً؛ آنچه را خداوند به بشر وعده داده است همواره مدّنظر بشر قرار دهید و نگذارید یک روز بشر از مکتب «انتظار» غافل شود، و در این راستا باید هر سه بُعد خیال و عقل و قلب در صحنه باشد، منتها به نحو صحیح آن. فرهنگ غرب هر سه بُعد را در ساختن تمدن خود به کار گرفت، ولی به نحو غیر صحیح، و باز غفلت نفرمایید که مردم با دلشان زندگی میکنند و نه با عقلشان، دینی که دل را به صحنه نیاورد، نهایتاً آن دین در کنار زندگی قرار میگیرد و به نماز و روزهاش اکتفا میشود.
سؤال: دکارت میگوید: «بُعد و حرکت را به من بدهید، من جهان را برای شما میسازم» اوّلاً؛ منظورش از این جمله چیست؟ ثانیاً؛ با توجه به اینکه بسیاری از این کشفیات غرب قبلاً هم مطرح بود، آیا میتوان گفت هنر فرهنگ غربی در آن است که قواعد طبیعت را به صورت کمّیت و عدد درآورده است؟ ثالثاً؛ جایگاه کمّیت و عدد و به فرمول درآوردن قواعد طبیعت در نگاه اسلامی کجاست؟
جواب: دکارت ابتدا «کمّیت» یعنی بُعد و حرکت را در منظر خود قرار داده و سپس همه چیز را از این منظر نگریسته است و میخواهد بگوید تمام جهان از بُعد و حرکت به وجود آمده و نه چیز دیگر. در منظر کمّیتگرای دکارت، زمین پدیدهای است که جاذبه دارد و اشیاء هم چیزهایی هستند تحتتأثیر آن جاذبه. چنانچه ملاحظه میفرمایید در این دیدگاه از قبل بنابر این گذارده شده که کلّ طبیعت را کمّیت و مقدار ببیند، همان نگاهی که گالیله به عالَم انداخت، و همهی مشکل اینها در همین نگاه است که فقط وجه مقداری و کمیتپذیر عالم را میبینند، ولی باطن و ملکوت این عالم را نمیبینند در حالی که نظم ریاضیوار این عالم نیز ریشه در نظم ملکوتی آن دارد.
ابتدا قبول کردند نظام عالم، یک نظام ریاضیگونه و مقدارپذیر است، بعد سعی کردند قواعد ریاضی آن را کشف کنند. عموماً این قواعدی را که کشف کردند دروغ نیست، ولی همهی مشکل بشرِ جدید از همین جا شروع شد که با این نگاه، عالم را منقطع از عالم بالا
نگریست و طبیعت به عنوان پدیدهی کمّیتپذیر مورد توجه قرار گرفت و توجه به کیفیتها و اینکه کیفیتها مظهر عالَم معنا است، مورد غفلت قرار گرفت و آنها از منظر بشر جدید خارج شد و وقتی از کیفیتها غفلت شد و فقط کمیتها همهی منظر بشر را اشغال کرد، کمّیتها به راحتی در حدّ فرمول و قواعد ریاضیِ محاسبهپذیر مورد بررسی قرار گرفت.
پس ملاحظه میفرمایید؛ ابتدا بشر از ساحتی به ساحت دیگر نزول کرد و از عالَم کلّی و کیفی به عالَم کمّی و مقدارپذیر هبوط نمود و سپس شروع کرد قواعد کمّیتها را تنظیم کند، بدون توجه به کیفیتهای این عالم.
در این بحثی نیست که چون عالم طبیعت، صورت نظم عالم مجردات است حتماً دارای انضباط خاصی است که علم ریاضیات از جهتی متوجه آن انضباط میشود و لذا امیرالمؤمنین علیه السلام در عین اینکه میفرمایند: هیچ چیزی ندیدم مگر آنکه قبل از آن و با آن و بعد از آن خدا را دیدم،(1)
در عین حال قانون ارث را با آن دقتِ محاسبهپذیرش آموزش میدهند و یا در قضاوتهای خود دقتهای ریاضی فوقالعادهای از خود نشان میدهند، چون عالم ماده دارای نظم ریاضی هم هست، ولی نگاه کمّیتگرا چیزی جز همین نظم ریاضی، از عالم نمیشناسد. یک وقت بحث بر سر این است که آیا عالم از نظر نگاه ریاضیگونه، قاعدهمند است، مسلّم چنین است، ولی باید متوجه بود این عالم، آیت الهی است که جنبه قاعدهمندی هم دارد، این دومی نگاه پیامبران و اولیاء الهی است که غرب از آن محروم است.
عنایت داشته باشید که امثال دکارت یا نیوتن به وجود خدا معتقد بودند، ولی نگاه توحیدی نداشتند، اگر به آثار فلسفی دکارت نظر کنید، چندین دلیل فلسفی در اثبات وجود خدا دارد، ولی او و امثال او خدای خالق را قبول دارند، و این نگاه غیر از نگاهی است که انبیاء و اولیاء الهی از آن برخورداند و «الله» را نور سماوات و ارض میبینند و حضور حق را در همهی هستی جاری و حاکم مییابند، اعتقاد به خدای خالق، اعتقادی است که شیطان هم داشت و به خدا
1) امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، آداب الصلوة(آداب نماز)، متن، ص 47.
عرض کرد: «خَلَقْتَِنی مِنْ نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِین»؛(1)تو مرا از آتش خلق کردی و آدم را از گِل.
سؤال: آیا میتوان گفت: قواعد و تئوریهایی را که دانشمندان غرب کشف کردند، اندیشمندان قبلی هم متوجه آن بودهاند، ولی به صورت فرمول های کمی درنیاوردند، چون با آن کار توجهات از بقیهی ابعاد عالم منصرف میشد؟ مثلاً نظریه نسبیت اینشتین قبلاً هم مطرح بوده است، ولی آن را در قالب فرمولهای ریاضی درنیاوردند؟
جواب: به نظر من همینطور است، اندیشمندانی که با منظر توحیدی به عالم مینگرند، حاضر نیستند آن قواعد و سنن را در حدّ کمّیتها محدود کنند و کاهش دهند، چون در آن حالت، آن قواعد و سنن را از روح خود خارج کردهاند. بنابراین ساحت وجودی اندیشمندانی که با منظر توحیدی به عالم مینگرند، با نگاه دانشمندان بعد از رنسانس از جمله اینشتین فرق میکند، هر چند اینشتین معتقد به وجود خدا باشد، ولی دیدگاه او نسبت به واقعیات عالم، فروکاسته و کمّیتگرا است. اگر ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» زمان را بُعد چهارم مادّه میداند، به جهت نگاه فلسفی خاصی است که بر اساس آن نگاه، متوجّهی ذات عالم مادّه است که عین حرکت است و این نگاه، یک نگاه تجربی و با توجه به آثار پدیدهها نیست. نظر به ذات اشیاء داشتن، نظری است که باید استعداد ذاتبینی و ذاتفهمیِ انسان رشد پیدا کند و به کار گرفته شود، و این منظر، منظری است غیر از منظر دانشمندان علوم تجربی. مثل اینکه شما وقتی نور را میبینید، از همان منظر نمیبینید که این دیوار را میبینید و به همین جهت اگر کسی بر اساس همان منظر که دیوار دیده میشود از شما بپرسد: «نور کو؟» نمیتوانید جواب او را بدهید و مثل دیوار که به آن اشاره میکنید، نمیتوانید به نور اشاره کنید.(2)
حالا اگر ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» با منظر ذاتبینی متوجه حرکت جوهری عالم مادّه است و میگوید: زمان بُعد چهارم مادّه است،
این غیر از منظر اینشتین است که معتقد است ادراک زمان با سرعت رابطه دارد و لذا زمان یک مقولهی نسبی است و هر چه نسبت ما با سرعت عوض شود، نسبت ما با زمان تغییر میکند.
درست است در نظریهی اینشتین عدم استقلال زمان روشن میشود و تا حدّی نزدیک است به نظریهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» که میگوید: «زمان در اثر حرکت ایجاد میشود و چون ذات عالم مادّه عین حرکت است، پس عالم مادّه زمانمند است، و زمان یک مخلوق جدا از عالم مادّه نیست، بلکه در اثر انتزاع ذهن از حرکت، ادراک میشود ولی این حرف از منظر دیگر و با نتیجهی دیگری مطرح است(1). از سخن ملاصدر«رحمةاللهعلیه» متوجه میشویم که هر چه از عالم مادّه فاصله بگیریم، زمان ضعیف میشود، تا جایی که در عالم مجردات دیگر زمان و گذشته و آینده معنی ندارد، ولی حرف اینشتین این است که اگر به سرعت نور حرکت کنیم، دیگر زمان صفر میشود و ما زمان را درک نمیکنیم، که در جای خود حرف قابل توجهی است.
پس عنایت داشته باشید که علم اندیشمندانی که با منظر توحیدی به عالم مینگرند حال و هوای دیگری نسبت به علمی که بعد از رنسانس در غرب مطرح است دارد، در غرب بعد از رنسانس، هوش ریاضی، تمام زندگی بشر را اشغال کرد. مسلّم قبلیها هم میدیدند اگر سیب از درخت میافتد، به جهت جاذبه زمین است، ولی چیز دیگری را دنبال میکردند. از وقتی بنا شد طبیعت را از منظر کمّیتها بنگریم، حالا رابطهی جاذبهی زمین و وزن اجسام مطرح شد و این بحث به میان آمد که چرا ماه بر زمین سقوط نمیکند، اگر از منظر توحیدی نگاه میشد، حضور تدبیر غیبی الهی مدّ نظر قرار میگرفت، همان تدبیری که شما بر اساس آن دست خود را با ارادهی مجرد خود بلند میکنید، حالا اگر کسی متوجه ارادهی شما نشد و نیروی ماهیچههای شما را مدّ نظر خود قرار داد، حرکت دست را در ساحت قدرت ماهیچهها و حرکت استخوانها میبیند.
1) به کتاب «از برهان تا عرفان» از همین مولف رجوع شود.
سؤال: آیا میتوان گفت پیشرفت کمّی و یک بُعدیِ غرب به جهت آن است که قواعد عالَم را فقط از جهت ریاضیِ آن مدّنظر قرار داد و در نتیجه از جهت کمّی، سرعت زیادی پیدا کرد و از جهت کیفی به شدت عقب افتاد و همین امر موجب شد که در این تمدن، انسانهای کمّیتگرا بیشتر رشد کنند و چنین شخصیتهایی بیشتر با این تمدن مأنوس هستند و برعکس؛ انسانهای کیفیتگرا با این تمدن احساس بیگانگی میکنند؟
جواب: به نظر بنده همین طور است و پیشرفت مادّی و چشمگیر غرب، یک پیشرفت حقیقی نیست، بلکه توسعهای مستقل از عالم غیب و یک نوع توسعهی طاغوتی است، نه توسعه و پیشرفتی که موجب اُنس با معنویت شود، همین که کمّیتها برایش عمده شد، فرمولها سراسر زندگیاش را اشغال کرد، چون جز کمّیات در اطراف خود ندید و تمام توجه خود را برای کشف قواعد کمّی صرف کرد، در حالی که در همان حال عالَم پر بود و پر هست از ظهور کیفیات، و اگر آن کیفیات را میدید، قواعد ارتباط با آنها را نیز تدوین میکرد - اما نه به شکل ریاضی- کاری که انبیاء و اولیاء علیهم السلام انجام دادند؛ معارف الهی و اخلاق معنوی که توسط انبیاء الهی و ائمهی معصومین علیهم السلام ارائه شده است، چیزی جز توجه به قواعد کیفی عالم نیست، با دقت هر چه بیشتر در بُعد کیفی این عالم متوجه نکات ظریفی شدهاند بسیار دقیقتر و گستردهتر از آنچه با علم تجربی در بُعد کمّی عالم بهدست آمد.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: «مَنْ تَعَلَّقَ قَلْبَهُ بِالدُّنْیَا، تَعَلَّقَ قَلْبَهُ بِثَلاثَ خِصَالٍ، هَمٍّ لایَفْنَی، وَ اَمَلٍ لایُدْرَکَ، وَ رَجَاءٍ لایُنَال»(1)هر کس قلب خود را متوجه دنیا کرد، قلب او به سه خصوصیت مشغول میشود؛ غم و نگرانی پایانناپذیر و آرزوی غیرقابل دسترس و امیدی که قابل برآوردهشدن نیست. آیا این قاعدهی کیفی برای درست تحلیلکردن زندگی قابل مقایسه با یک قاعدهی خاص فیزیک و شیمی است و یا چیزی است که بتوان آن را نادیده گرفت و گمان کرد واقعیات همان چیزهایی است که فیزیک و شیمی به آنها اشاره دارد؟ اینجاست که از منظر تفکر توحیدی گفته میشود اگر فرهنگ مدرنیته چیزی را ظاهر کرد، چیزهایی را
1) الکافی،ج2،ص320.
پنهان نمود و مسلّماً در منظر تفکر توحیدی هرگز به این شکل که در غرب پیشرفت واقع شد، واقع نمیشد و اگر غرب سعی میکند برای تفسیر تاریخی خود، علم خود را ادامه و کامل شدهی علم گذشتگان تبلیغ کند، این یک نوع فریبکاری است، نه علم شیمی همان علم کیمیا است و نه هندسهی خوارزمی همین هندسهی مطرح در علوم جدید است.
بنده قبول دارم در منظری که دکارت از عالم مدّنظر دارد، همین فرمولها ظاهر میشود و او میشود پدر علم جدید، ولی نباید این را یک امتیاز قلمداد کرد، باید ببینیم در این منظر چه چیزهایی نادیده گرفته شده است. بشرِ کمحوصله و عجول از پیشنهادهای امثال دکارت که ملموس و زودبازده است سریعاً استقبال کرد، بدون آنکه بفهمد چه میکند. در آن دورهی تاریخی، جهانِ غرب آمادهی انتخابی جدید بود و با استقبال از افکار دکارت، انتخاب خود را به پایینترین حدّ ممکن کاهش داد و جوانب کار را در نظر نگرفت و از همراهی با نوامیس عالم و کمکگرفتن از سنن الهی غفلت کرد.
برای ملموسشدن موضوع به مثال زدودن موهای زائد توسط نوره، برگردید که اولاً: دو مادّهی طبیعی - یعنی آهک و زرنیخ - را ترکیب کرده خمیری درست میکردند و روی قسمتی که موهای زائد رشد میکرد میگذاردند، این مادّه به کمک حرارت بدن، محل اتصال موها با بدن را در خود حلّ میکرد و در نتیجه موها از بدن جدا میشد، ثانیاً؛ چون محل اتصال موها با بدن در آن خمیر حل شده بود، وقتی موهای بعدی رشد میکرد، موهای خشنی نبود. آهک موجود در آن ماده نیز عامل ضدعفونی کردن آن محل بود بهخصوص که زمینهی رشد میکروب در محل رویش موها بیشتر است ولی از طریق به کار بردن تیغ نه تنها محل ضد عفونی نمیشود بلکه موجب ایجاد عفونت هم میگردد.
ملاحظه کنید در روشهایی که از قواعد طبیعی استفاده میشد، بدون پیچیدگیهای دردسر ساز به زیباترین شکل از انرژیهای طبیعی استفاده میگردید، از این طرف فراموش نفرمایید که برای ساختن تیغ چه کارخانههای مستقیم و غیرمستقیمی باید به میان بیایند و چقدر باید چهرهی طبیعت را تخریب کرد تا این تیغ در اختیار ما قرار گیرد.
پس ملاحظه فرمودید؛ قاعدهها در این عالم هست، اندیشمندان هم باید این قواعد را کشف کنند، ولی نگاهها خیلی با هم فرق میکند. مثالی که عرض کردم را در سایر پدیدهها نیز سرایت دهید، و بدانید در سایر جاها هم قضیه از همین قرار است.
دانشمندان علم تغذیه پس از مطالعات زیاد متوجه میشوند ترکیبی که در غذاهای سنّتی رعایت میشود، فوقالعاده صحیح بوده است و از آن دقت تعجب میکنند. به نظر ما گذشتگان به جهت توجه به سنن غیبی، از طریق الهاماتی که نصیبشان میشده خواص بسیاری از چیزها را میشناختند و بر همان اساس غذاهای خود را ترکیب میکردند، همان طور که حیوانات با یک هدایت درونی، جهت درمان خود هدایت میشوند که مثلاً وقتی دلشان درد میگیرد کدام علف را بخورند. بشر جدید چون توجهش را از آسمان و عالم غیب برگرداند، به خودش واگذاشته شد و دیگر از الهامات و هدایتهای درونی محروم گشت.
مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» به عنوان یک فقیه و دانشمند اسلامی، در مورد توسعه روی نکتهی دقیقی دست گذاشتند و فرمودند: «غربیها در تبلیغات خود اینگونه القاء کردهاند که توسعه و پیشرفت مساوی غربیشدن است و متأسفانه برخی از کارگزاران و نخبگان کشور نیز مدل پیشرفت را صرفاً یک مدل غربی میدانند که این مسئلهای غلط و خطرناک است... به طور قاطع میگویم الگوی غرب برای توسعه یک الگوی ناموفق است...»(1)
ایشان دلیل به نتیجهنرسیدن مدل توسعهی غربی در نظام اسلامی را، ماهیت متفاوت مبانی دیدگاه اسلام و غرب نسبت به پیشرفت و جایگاه انسان در این پیشرفت دانستند.
روح انسان محدود به جنبهی محدودِ ریاضی و کمیتگرا نیست تا بتواند با ابزارهایی که صرفاً بر اساس نگاه کمیتگرا ساخته شده است به راحتی ارتباط برقرار کند، وقتی ابزارهای موجود در زندگی طوری است که روح ما با آن نسبتی همهجانبه ندارد، نمیتواند با آنها مأنوس باشد و نسبت به آنها احساس دوری میکند، ولی اگر در ساختن ابزارهای زندگی کیفیت نیز لحاظ شود زندگی در عالمی دیگر ادامه مییابد و چون با نگاه کمیتگرایِ دکارتی این تمدن بنا شده است و با جان مجرد و بیکرانهی انسان سنخیت ندارد، در واقع در
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی»، 25/2/1386.
این تمدن، انسان بیعالَم میشود و انسانِ بیعالَم آنچنان گرفتار کثرتها است که هرگز نمیتواند قواعد کیفی عالم را درک کند و با آن بهسر برد.(1)همچنان که نمیتواند خود را درست درک کند و عملاً باید گفت بشر جدید با عدم درک صحیح از خود، دیگر نمیتواند درست فکر کند، بلکه در حدّ پژوهش مطالبی را جمعآوری مینماید که معلوم نیست ربطی به واقعیت داشته باشد، چون با پیشفرضهای خود مادهی پژوهشی خود را گزینش میکند.
همانطور که قبلاَ هم به مناسبتی عرض کردم بحث را با جملهی هیدگر تمام میکنیم که میگوید: «اگر فیزیک جدید در جوهر خود ریاضی است، بدان جهت نیست که طبیعت بالذّات تابع احکام ریاضی باشد، بلکه جهت این امر آن است که ما از پیش قصد کردهایم که طبیعت را صرفاً در صورت ریاضی درک کنیم و هر چه را که به این طریق قابل ادراک نباشد دور میاندازیم و مظاهر و پدیدارهای طبیعت را تابع طرحی که به نحو ماتقدم ادراک شده است، قرار میدهیم... تمام پدیدارها باید از پیش به عنوان مقادیرِ زمانی، مکانیِ حرکت تعیّن پیدا کنند تا بتوان آنها را به عنوان پدیدارهای طبیعت در نظر آورد، مثل مهندسی که نقشهی از پیش تعیینشده را روی زمین میسازد».(2)
حالا شما در نظر بگیرید چه اندازه از ابعاد عالم که محاسبهپذیر نیستند از منظر فرهنگ مدرنیته مورد غفلت قرار گرفته و درست به همان اندازه بشر جدید با واقعیات ارتباط ندارد، بلکه به دنبال چیزی میگردد که در ذهن خود آن را ساخته است و این همان زندگی در توهّم است و این نوع زندگی، مناسبات و لوازم خود را به همراه دارد، چیزی که امروزه ما در تمدن غربی با آن روبهرو هستیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
جبران خلأ تئوریک جهت مرحلهی نهایی انقلاب اسلامی یکی از عوامل طرح بحث «تمدنزائی شیعه» میباشد، و کوتاهی در این امر از یک طرف موجب جایگزینی افکار التقاطی و انحرافی و از طرف دیگر عامل ندانم کاریهای دوستان و سوء استفادهی دشمنان خواهد شد.
گفتگو از تمدن اسلامی، آن هم به صورتی که مدّ نظر شیعه است علاوه بر آنکه مانع انحراف از اهداف اصلی میگردد، إنشاءالله عامل ظهور با برکت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه خواهد شد و بر این اساس اعتقاد داریم این نوع گفتگوها میتواند عاملی جهتدهنده و برانگیزاننده به سوی آیندهای مطمئن باشد و جهت تصوری کاملتر از تمدن شیعه و راهکارهای عبور از تمدن غربی، مباحث مطرحشده را خدمت عزیزان ارائه میدهیم.
سؤال: آیا اساساً امکان دارد تمدنی بر پایهی سکولاریسم بنا شود و بتواند پایدار بماند و به اهداف تعریفشدهی خود برسد و در مسیر خود به بحران دچار نگردد؟
جواب: این سؤال با توجه به مباحث گذشته سؤال خوبی است و پرداختن به آن موجب بازخوانی مباحث گذشته نیز میشود بهخصوص که اگر در موضوع تمدنزائی شیعه عزیزان به سؤالاتی که پیش میآید به خوبی و همهجانبه جواب ندهند عزم مورد نیاز برای گذار از تمدن غربی به سوی تمدن اسلامی صورت نمیگیرد، زیرا هیچگاه نمیتوان در ابهام قدم برداشت و حتی اگر به جهت ذات تمدن غربی، آن تمدن و فرهنگ آن به بحران رسیده باشد به این معنی نیست که شرایط تحقق تمدن اسلامی فراهم شده است، مگر این که به سؤالات اساسیِ عبور از تمدن غربی به تمدن اسلامی جواب کامل داده شود.
اما در جواب این سؤال، همانطور که در جلسات گذشته بحث شد سکولاریسم عبارت است از طرح ادارهی جامعه بر مبنای فکر بشر و برآوردهکردن امیال طبیعی انسانها. لذا ما
معتقدیم تمدنی که بر مبنای سکولاریسم پایهگذاری شده، از دو جهت با بحران روبهرو میشود. یکی از آن جهت که فکر بشر تمام زوایای وجودی عالم و آدم را نمیشناسد و نمیتواند مطابق نظام عالم و گوهر وجودی انسانها، راه و روشی بدون نقص پیشنهاد کند و دیگر این که میلهای بشری آن چنان سیری ناپذیر و تمامیت خواه و خودخواهانه است که نهتنها انسان را با خودش درگیر میکند بلکه درگیری و سلطه بر بقیهی انسانها و بر طبیعت را به همراه دارد، و این نوع برخورد با عالم و آدم، شروع بحران و اضمحلال خواهد بود. زیرا باید کثرتها - اعم از امور اجتماعی یا امور فردی - تحت تدبیر اَحد قرار گیرد تا نه در اجتماع با بنبستِ برنامهها روبهرو شویم، و نه در امور فردی، میلها از کنترل خارج شوند و لذاست که مسلماً تمدنی که بر مبنای تفکر سکولاریسم بنا شود به اهداف تعریف شدهی خود نیز نخواهد رسید و به تعبیر قرآن تلاشهای دنیاییِ چنین اقوامی از بین میرود.(1)
مضافاً اینکه انسانها در عمق جان خود با احساس بیثمری در اهداف انسانی خود روبهرو میشوند که حاصل چنین احساسی، حجم انبوه افسردگیها در کشورهای غربی و هر کشوری است که آن تمدن پای گذارده است. زیرا دو شرطِ «زندگیسازبودن با هماهنگی با نظام الهی» و «جوابگویی به همهی نیازهای بشر به کمک وَحی الهی» را در خود ندارد و در واقع تمدن مبتنی بر سکولاریسم، تمدن مبتنی بر وَهم و خیال است، یعنی پایهی چنین تمدنی «هیچی»است، تا کی میتوان با «هیچی»خود را راضی نگهداشت و دچار انواع رفتارهای عصبی که فعلاً تمدن غربی بدان گرفتار است، نشد؟ اشتباه بعضی افراد آن است که رفتارهای فرهنگ غربی را به انقطاع آن فرهنگ از آسمان معنویت متصل نمیکنند.
1) قرآن در رابطه با بینتیجهماندن فعالیتِ اهل دنیا میفرماید: «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُکُمْ بِالْأَخْسَرِینَ أَعْمَالاً»، بگو آیا شما را از زیانکارترین مردم آگاه گردانیم «الَّذِینَ ضَلَّ سَعْیُهُمْ فِی الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ یَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ یُحْسِنُونَ صُنْعًا» آنان کسانیاند که کوشششان در زندگی دنیا بههدر رفته و خود میپندارند که کار خوب انجام میدهند. (سورهی کهف، آیات 103 و 104).
سؤال: آیا نمیتوان تمدنی بهپا کرد که ترکیبی از تفکر سکولاریسم و دین باشد؟ به طوری که دستورات دین نیز در آن رعایت شده باشد.
جواب: با دقت در تعریف تفکر سکولاریسم متوجه میشویم چنین امری ممکن نیست، زیرا در آن تفکر همه چیزْ معنی بشری دارد و برای جوابگویی به امیال بشر تدوین شده است. در این تفکر آنچه اصالت دارد عقل بشری است و محور آن هم اصالتدادن به انسانی است که خود را خدای زمین میداند، در حالیکه در تفکر دینی اصالت با وحی است و محور عالم خداوند است و انسان بندهی خدا است. آری ممکن است تفکر سکولاریسم به این نتیجه برسد که برای آرامش روان جامعه، مردم را به دینداری دعوت کند، ولی در این حالت دین ابزاری است در دست سیاستمداران جامعهی سکولاریسمزده و در این تفکر به جای آنکه انسان تابع دین باشد عملاً دین تابع افراد است.
حضور دین در فرهنگ بشری توسط انبیاء علیهم السلام به این معنی است که خداوند بشر را تنها نگذاشته بلکه برای درست زندگیکردنِ او دستوراتی در همهی مناسبات مربوط به بشر نازل فرموده است و نقش عقل و خرد انسانی بیشتر تدبّر در متون دینی و درست بهکاربردن آنها در زندگی بشر در تمام اعصار است. این غیر از آن است که بدون اعتقاد به حقانیت دین، آن را به عنوان ابزاری مفید بپذیریم در نگاه ابزاری به دین، خارج از حقانیت و قطعیبودن دین، دین را افسانهی مفیدی میداند که میتواند کاربردهای مختلفی در رفع دغدغههای بشر، مشکلات روانی و تثبیت اخلاق اجتماعی داشته باشد. این نگاه به دین با نگاهی که انبیاء بشر را به دین دعوت میکنند فرق اساسی دارد. حقیقت آن است که دین از طرف خدا آمده تا انسان با تبعیت از دستورات آن، حقیقت بندگی خود را رشد دهد، نه اینکه دین را بندهی خود کند و دینی که از طرف خداوند آمده نقص و کمبودی ندارد تا با ترکیب آن با نظرات دیگران بخواهیم آن را کامل کنیم و گرفتار التقاط نماییم.
سؤال: آیا کشفیات دانشمندان غربی نظر به واقعیت دارد یا بر اساس پیشفرضهای ذهنی دانشمندان است؟ به عنوان مثال آیا واقعاً رابطهی بین اتمهای کربن با اکسیژن در عنصر بَنزِن، حلقوی است و یا آقای ککوله اینطور حدسزده و با آن فرضِ ذهنی آزمایشهایش بهتر جواب داده و لذا تصور و حدس او تقویت شده، بدون آنکه مطمئن باشیم نظر او عین واقعیت است؟
جواب: به نظر بنده اگر بتوانید با حوصلهی زیاد این سؤال را دنبال کنید و در صدد یافتن جواب دقیقی در این رابطه برآیید بسیاری از تصورات ناقصی که ما از علوم جدید داریم اصلاح میشود. جناب آقای ایان باربر در کتاب عالمانهی خود به نام «علم و دین» سعی وافر کرده تا این موضوع را روشن نماید، اجازه دهید خلاصهی سخن وی را در قسمت «روشهای علم» از کتاب مذکور هرچند کمی طولانی است، عرض کنم تا بتوانیم بحث را دنبال کنیم. او «روشهای علم» را به صورت زیر تقسیم میکند:(1)
میگوید: باید متوجه بود که هیچ روش علمیِ ثابت و منحصری وجود ندارد ، بلکه روشهای متعددی هستند که در مراحل مختلفِ پژوهش و بر حسب مقتضیات گوناگون بهکار میروند، ولی دست کم میتوان به بعضی از خصائص کلی تفکر علمی اشاره کرد. آنچه در کارهای علمیِ گالیله و نیوتن و داروین پیدا است، ترکیب مشخصی است از عناصر «تجربی» - یعنی آنچه مستقیما حس میشود- و «تعبیر» - یعنی آنچه دانشمند با تفکر خود به تجربهاش میافزاید -. بهرهی «تجربی» شامل مشاهدات و اطلاعات است که حاصل جنبهی تجربی علم است، و بهرهی «تعبیری» شامل مفاهیم، قوانین و نظریهها است، که جنبهی نظری علم را تشکیل میدهد،
1) بحثی که در پیش رو دارید یک بحث نسبتاً تخصصی در رابطه با روش علم تجربی است تا گمان نشود علم تجربی حکایت کاملی از واقعیات است و تا عنوان بحث «روح محدودنگر علم جدید» در صفحات آینده ادامه دارد، خوانندگان محترم چنانچه مایل نیستند این موضوع را به صورت تخصصی ادامه دهند، میتوانند از این صفحات عبور کنند و بحث را از «روح محدودنگرِ علم جدید» ادامه دهند.
لیکن در عمل بهرهی «تجربی» و «نظری» را نمیتوان بهوضوح از هم جدا کرد، بلکه هر نظر علمی، ترکیبی است از تجربیات دانشمند به اضافهی تعبیرهای شخصی او.
تصور غالب مردم این است که علم عبارت است از مشاهدهی دقیق، و فکر میکنند یک دانشمند با «واقعیتهای خالص» و غیر مبهم سر و کار دارد و در نتیجه فکر میکنند با علم تجربی به معرفت یقینی دست مییابند. در حالی که بسیاری از فیلسوفان معاصرِ علم ، نقش قاطع و مهم مفاهیم نظری را در پیشرفت علمی یادآور شدهاند. میگویند: ما در علوم تجربی، تجربهی خود را در پرتو علائق خاص، نظم میدهیم و به خصائص زبدهی آنها التفات میکنیم، و لذا فعالیت علمی صرفاً عبارت از «گردآوری همهی امور واقع» نیست. بلکه انتخابهای ما تحت تأثیر نظریههای قبلی ماست.
دادههای علم هرچند هرگز امور واقع یا «واقعیت محض» نیستند، ولی همیشه مبتنی بر دادههای مشترک بین همگان است و قابلیت تحقیق دارند و نمایانگر تجربهی مشترک جامعهی اهل علوم تجربی است، ولی از سوی دیگر همواره بهرهای از «تعبیر» در نظریههای علمی در کار هست و به همین جهت همهی افراد، حادثه را یک طور نمیبینند تا بگوییم در روش علمی عین واقعیتِ خارج در اختیار ما قرار میگیرد.
چیزهایی مثل «جرم»، «سرعت» و «فشار» مستقیماً مشاهده پذیر نیستند و ما آنها را به همین صورت از طبیعت نگرفتهایم، اینها ابداعات ذهن است که برای تعبیر و تفسیر مشاهدات بهکار میروند و در نظمدادن به تجربیاتمان به ما کمک میکنند. پل و پیوندهای بین مفاهیم نظری و مشاهدات تجربی را «همبستگیهای معرفتی» نام دادهاند. ولی باید به خاطر داشت «قوانین تجربی» همواره از حدّ دادههای تجربی فراتر میرود و مستقیماً بر وفق و مطابق دادههای تجربی بیان نمیشود، هر چند مبتنی بر مشاهده است. «ناگْلْ» میگوید: «هیچیک از نمونههای معهودِ رایجِ قوانین تجربی در واقع برگشت به یافتههای حسی ندارد، زیرا مفاهیم و مفروضاتی را در کار میآورند که فراتر از هر چیزی است که مستقیماً به حس در آید... گزارش آنچه عرفاً مشاهدات تجربی شمرده میشود ، غالباً به زبانی بیان میگردد که بالصّراحه نظریههایی را در بر دارد». یعنی بنا بر نظر «ناگْلْ» آنچه تجربه میشود با نظر و برداشت دانشمند ترکیب میشود و به عنوان قوانین علوم تجربی ارائه میگردد.
ایانباربر در ادامه میگوید: عدهای گفتهاند با جمعآوری موارد تجربه شدهی جزیی، یک نظریهی کلی بهدست میآید. در حالیکه اگر دقت کنیم مسئله فراتر از این حرف است و واقعاً یک نظریهی جدید علمی مستقیماً از طبیعت به ما نمیرسد، بلکه آن نظریهی جدید عبارت است از افزایش مفاهیم تازه و فرضهای جدیدی که راههای جدیدی را برای تفسیر پدیدهها برای ما میگشاید، به همین جهت بایدگفت سنّت اصالت تجربه، هرگز نقش مفاهیم و نظریهها را در علم، چنانکه باید و شاید باز ننموده است، و جهش تخیل دانشمندان علوم تجربی را در ارائهی نظریاتشان از قلم انداخته است. بسیاری از اندیشهها به نحوی غیر منتظره به ذهن دانشمندان خطور کرده که نمونهی معروف آن کشف ارشمیدس است که در گرمابه فریاد زد: «یافتم، یافتم». و یا داروین میگوید: «هنوز آن نقطه از جاده را که با کالسکه از آنجا میگذشتم به یاد دارم که راه حلّ «انتخاب طبیعی در تکامل انواع» به خاطرم خطور کرد و بینهایت خوشحال شدم». البته بسیاری از این برقهایی که به ذهن میزند غلط از آب در میآید، ولی ظهور اندیشههای بِکْر که در این نمونهها هست غیر منتظره بوده، و از این گفتهها برمیآید که باید این اندیشهها محصول ضمیر ناخودآگاه دانشمندان باشد، که دانشمند از ترکیب مبتکرانهی تصورات قبلی، این نظریهها را میپروراند، و نظریههای علمی جدید، در واقع تنظیم مجدد عناصر کهن در یک هیأت جدید است. مثلا نیوتن افتادن سیب و گردش ماه را به هم ربط داد و این بیشتر به شخص نیوتن مربوط بود تا به پدیدههای مشاهده شده، به این معنی که «تعبیر» و تخیّل نیوتن در نظریهاش سهیم بوده است.
حداکثر چیزی که در باره یک نظریه میتوان گفت این است که بگوییم این نظریه فعلاً توافق بیشتری با معلومات موجود دارد و در حال حاضر از بقیه نظریهها جامعتر است، ولی این مسلّم است که در علوم تجربی یقین حاصل نمیشود. مثلا آرنیوسِ شیمیدان به خاطر نظریهی تجزیهی الکترولیتی خود جایزهی نوبل دریافت کرد، چندی بعد همان جایزه به شیمیدان دیگری به نام دِبای که نارساییهای نظریهی آرنیوس را نشان داده بود تعلق گرفت. یا اگر از لحاظ منطقی از یک گروه فرضیه بتوان نتایجی استنتاج کرد که با آزمایش موافق در نیاید،
میتوان گفت لااقل یک فرضیه از آن گروه کاذب است، ولی اگر نتایج استنباط شده با آزمایش موافق در آید، نمیتوان گفت همهی آنها صادقاند، چرا که ممکن است گروه دیگری از فرضیهها به همان نتایج بینجامند. مثلا با فرضیهی خورشید مرکزی همانقدر خسوف و کسوف درست پیشبینی میشود که با نظریهای که معتقد بود زمین مرکز عالم است. در حالی که آن نظریه با واقع مطابق نبود، پس علاوه بر آنکه باید متوجه بود صِرف موافقبودن یک نظریه با آزمایش، دلیل بر صحت آن نظریه نیست، باید عنایت داشت که تشکیل نظریهها صِرفاً به جهت ارتباط دانشمندان با طبیعت به دست نمیآید، بلکه مسائل ذهنی و تعبیرات خودِ دانشمندان نیز مؤثر است.
اگر هدف علم شناخت طبیعت باشد، پس در واقع تجربه، یکی از عناصر آزمودن نظریههایی است که به دنبال شناخت عالماند و مسئله دیگری که در کلام جدید پیش میآید این است که آیا جهان را میشناسیم تا بتوانیم عکسالعمل های آن را پیشبینی کنیم؟ عدهای مخالف چنین ادعایی در مورد پیشبینی در عالم هستند. به عنوان مثال میگویند: نظریه انتخاب طبیعی در عین این که یک تبیین علمی است ولی نمیتوان از طریق آن سیر تکامل را پیشبینی کرد. آری میتوان از تجربهی گذشته، یک پیشبینی قابل اعتماد به عمل آورد ولی این پیشبینیها معادل شناخت جهان نیست. زیرا مثلاً اگر واقعاً صدها بار تجربه کنیم که؛ «شفقِ بامدادی نشانهی بارش شامگاهی است»، باز هیچ تبیینی درباره باران بهدست ما نمیدهد که بتوان چگونگی ریزش باران را شناخت. نظریهها یک نوع تبیین یا شناخت در بر دارند که البته محصول مشترک بهرههای علم و عقل است و هر اندازه در شناخت طبیعت موفقتر باشند، در پیشبینیهایشان موفق خواهند بود. ولی نمیتوان به صِرف درست پیشبینیکردن یک نظریه نتیجه گرفت، آن نظریه در شناخت طبیعت نیز موفق بوده است. بابلیها از روی جدولهای زمان بندی شدهی ریاضی که بر اثر آزمون و خطا و بدون هیچ مبنای نظری بهدست آورده بودند، میتوانستند پیشبینیهای نجومی دقیقی به عمل آورند، در حالیکه توان تبیین یک نظریه در مفاهیمی است که در خلاقیت فکری و عقلی آن نهفته است، و همین نظریههاست که
بیش از آنکه سیر طبیعت را «پیشبینی پذیر» سازد، «فهم پذیر» میگرداند، و به همین جهت بایدگفت : هدف اولیه و بالذات علم همانا شناختی از جهان است که بتوانیم به کمک علم و عقل بهدست آوریم و سلطه بر طبیعت امری ثانوی و بالعرض است.
آقای ایانباربر در ادامهی بحث روشهای علم تجربی، در رابطه با عرف اهل علم و زبان آنها میگوید: دلسپردن به منطق علم و شوق به موفق جلوهدادن علم باعث میشود که نسبت به شیوهی رشد آهسته و افتان و خیزان علم و دچارشدن آن به بسیاری از مقدمات غلط و فرضیههای محتمل الصدق اما بیحاصل و بنبستهای یأسآور، که همه جزء سیر و سلوک علم بوده است، بینش مبهمی پیدا شود. و غافل شویم که همین علم چقدر خطاها را پشت سر گذارده و چه خطاهایی در پیش رو دارد.
جامعهی اهل علم شیوهی خاص زندگی خود را دارند و معیارها و خُلقیات و آرمانها و زبان و تصویب و انتشار مخصوص به خود را دنبال میکنند. این جامعه بسان سایرجوامع، دستخوش ضعفها، کفایتها و بیکفایتیهای معهود انسانیاند و برای خود سیاست، ضرب و زور و گروههای فشار دارند ... شیلینگ میگوید: جامعهی اهل علم نظرات مخالفِ روش خود را یا رد میکنند - چنانچه ادراک فراحسّی که بسیاری از روانشناسان بر آن تأکید دارند را نادیده میگیرند - و یا با نظریهی مخالفِ نظرات خود کجدار و مریز رفتار میکنند - چنانکه علم طب با طب سوزنی انجام میدهد- و همین روشهاست که جامعهی اهل علم را برپا و با هم نگه میدارد . پولانی مینویسد؛ «اعضای این جامعه همه در برگزیدن رهبران خود اتفاق کلمه دارند و از رهگذر این اتحاد، سنت مشترکی حاصل میشود که در آن هریک از اعضاء، خط خاص خود را در پیش میگیرد و پذیرفتن این معیارها و مقبولات یکی از نتایج کارآموزیِ پژوهشی است که در آخرین سالهای دورهی دکتری طی میشود». «ت.س.کوهن» میگوید: «تلاش علمی غالباً در چارچوب یک سنتِ پذیرفتهشده انجام میگیرد که تعیین میکند چه نوع تبیینی را باید جستجو کرد، لذا ملاحظه میشود که یکمرتبه یکنوع منظر علمی سرمشق میشود و بعد از مدتی جای خود را به سرمشق دیگری میدهد، و به اصطلاح گفته میشود با شیوهای کاملا نو به
موضوع نگریسته میشود. گاه هست که یک نگرش تازه فقط زمانی کاملا پذیرفته میشود که دورهی نسل قدیمتر سر آمده باشد، زیرا انتخاب بین سرمشقهای رقیب نه کاملا دلخواهانه است و نه کاملا مقهور قواعد منظم و قاطع. البته از نظر هر نسلی مجموعهای از سرمشقها بیخدشه و استوار مینماید و فقط پس از مرور زمان و با تأمل در گذشته عیب آن آشکار میشود».
این نکته را باید به گفتار کوهن افزود که در یک منظر جدید علمی بسیاری از خصائصِ سنت سابق پس ازجابجاشدنهای بسیار، محفوظ میماند زیرا اصلْ بنا بر تداوم است، و حاصل فعالیتهای گذشته است که پس از رفع خطاها در منظری جدید مورد توجه قرار میگیرد.
هر زبانی وسیلهی تفهیم و تفاهم و عملکرد جمعی از انسانها است و بههمین جهت زبانهای تخصصی حاصل کار جامعههای اهل تخصص است و آنها به وسیلهی آن زبان، تجربههای خود را تبیین میکنند. ولی هر طرح علمی به قول «بنجامین» آینهی تمامنمای مرجع بیرونی آن چیزی که تجربه شده است نمیباشد. زیرا ذهن انسان قادر به ضبط و ربط همهی زیر و بَمْهای رویدادهای خارجی نیست، و طبعاً دانشمند بعضی از روابط را کما بیش دلخواهانه فرو میگذارد، پس بدینسان زبان هر جامعه پژوهشی انتزاعی و انتخابی است.
از قرن هفدهم تا قرن نوزدهم تصور عموم این بود که «علم» توصیف حقیقی از جهانی عینی به دست میدهد و مفاهیم علمی را المثنای دقیق و کامل طبیعت میدانستند، ولی پس از شناخت زبان علم، امروزه مفاهیم علمی را همچون نشانهها یا نمادهایی در نظر میآورند که فقط به جنبههای معینی از پدیدهها میپردازد و وسیلهی نیل به اهداف محدود و معینی است و غالب کسانی که به نحوی با علم سرو کار دارند، سهم ذهن انسان را در ابداع مفاهیم و نقش تخیل و خلاقیت را در تشکیل نظریههای جدید، قبول دارند. مثلا تصوری که علم از آرایش اتمها به ما میدهد یک نماد و تصور است و نه یک واقعیت مستقیم که علماء فیزیک آن را مشاهده کرده باشند. به عنوان مثال: در بعضی از آزمایشها میتوان الکترونها را به صورت «موج» تصور کرد و در بعضی دیگر به صورت «ذره»، ولی هیچ راه سر راستی وجود ندارد که
بتوان تخیل کرد که الکترونها واقعاً چگونه چیزهایی هستند. فقط ما با دو نظریه روبهرو هستیم که هر دو در آزمایش موفقیتهایی دارند ولی واقعیت چگونه است، معلوم نیست.
نکتهی فوق از نکات بسیار ارزشمندی است که مؤلف محترم بدان اشاره دارد و هوشیاری انسان را نسبت به جایگاه نظریههای علمی صدچندان مینماید تا بدانیم دانشمند علوم تجربی در برخورد با پدیدههای تجربهشده، کما بیش بعضی از روابط را دلخواهانه فرو میگذارد. سپس به جایگاه مدلها میپردازد، توجه به این موضوع کمک بسیاری به انسان میکند تا بداند جایگاه مدلهای علمی در فهم واقعیت تا کجا است.
ایانباربر میگوید: «ککوله» که همچنان مشغول آزمایش مادهی «بَنْزِنْ» بود و آرایش ملکولی آن را میجست، در شرایطی که اشتغال خاطرش به چنین موضوعی بود، در خواب دید که ماری دم خویش را به دندان گرفته است، وقتی بیدار شد به فکرش رسید که خواص بنزن را با قبول ساختمان مولکولی حلقوی میتوان توجیه کرد و آزمایشهای بیشتر امکان صحت این طرح را بیشتر نمود. چنانچه ملاحظه می فرمایید عموم مدلهای علمی با یک نوع تصور همراه است، حال این مدلها چقدر با واقعیتِ مُمَثَّل تطبیق دارند چیزی نیست که علم بتواند بر آن تأکید کند.
«لرد کلوین» حکم میکرد که انسان مادام که مدل مکانیکی از چیزی نداشته باشد چنانکه باید و شاید آن را نمیفهمد. ولی خطرات استفاده از مدلها وقتی آشکار میشود که تصور شود همهی خصایص شیءِ بیرونی باید در مدل موجود باشد. در طرح مدلها از این نکتهی مهم غفلت شد که مدلها حاکی از وجود بعضی از شباهتهاست، و از طرفی مدلها فقط فرضیههای ممکن را مطرح میکند و میگوید اگر مثلاً اینطور فرض کنیم، این مدل ممکن است مطابق خارج باشد. «دُوئْم» با قاطعیّت میگفت که مدلها را باید با احتیاط بهکار برد و هرچه زودتر آنها را کنار گذاشت، زیرا مگر خود نظریهها خبر از عین واقعیت میدهند که مدلهای مبتنی برآنها تجسم واقعیت باشد. بعضی معتقدند باید بدون مدلهای تصورپذیر بهسر برد تا کمتر به خطا بیفتیم. البته آنچه میتوان گفت اینکه، نباید مدلها را کنار گذاشت، بلکه
باید متوجه بود که آنها را به معنای ظاهریشان حمل نکنیم زیرا مدل یا تمثیل هرگز اینهمانیِ کامل با واقعیت خارجی برقرار نمیکند، همچنان که نظریههای علمی اینهمانیِ کامل با خارج ندارند.
حال که روشن شد مفاهیم علمی ربط غیر مستقیم با مشاهدات دارند و نقش و تعبیر و دخالت ذهن انسانی را در این امر متوجه شدیم، این سؤال مطرح است که مفاهیم علمی چقدر از واقعیت را مطرح میکنند؟ در جواب این سؤال چهار نگرش فلسفی هست که عبارتند از:
1 - نظر پوزیتیویستها: پوزیتیویستها نظریههای علمی را مُلَخَّص دادهها و تسهیل روانی برای ردهبندی مشاهدات میدانند، میگویند «اتم»، «الکترون» و «مولکول» صرفاً مقولات مناسبی برای تلخیص و سادهسازی دادههای آزمایشگاهیاند و به اقتصادِ فکر میانجامد ولی از آنجا که خود آن نظرات علمی دلالت بر چیزی که قابل اشاره حسیه و مشاهده مستقیم باشد ندارند، نباید آنها را واقعی شمرد. یعنی مثلاً نظریهی طرح «اتم» یک مثال است که به مدد آن میتوانیم قوانین طبیعی را تدوین کنیم، و مادامی که معادلِ ادراکیِ آن تحقیقاً بر مامعلوم نشده است، نباید وجودِ طبیعیِ خارجی به آن نسبت داد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید از نظر پوزیتیویستها نظریههای علمی چون محسوس نیست واقعی نیست و گویا نمیخواهند بپذیرند که علم از قوانین موجود در عالم سخن میگوید و قوانین نباید محسوس باشند، و در همین نگرش است که پوزیتیویستها منکر اصل علیتاند چرا که اصل علیت یک قانون موجود در عالم است و نه یک پدیدهی محسوس.
2 - نظریهی وسیلهانگاری یا تحلیل زبانی: این گروه معتقدند قوانین علمی همانند رشتهای است برای جهتیابی پژوهشگر. در این نگرش ، مفاهیم علمی ، ربط کارکردی به مشاهدات دارند، ولی لازم نیست خودشان تحویلپذیر به مشاهده باشند و بتوان آنها را مشاهده کرد. اینها میگویند: قوانین و نظریهها اختراع میشوند، نه اکتشاف. «تولمین» بر آن است که این سؤال که «آیا الکترون وجود دارد؟» سؤال مفیدی نیست. در زبان علم هر مدلولی
را بر طبق مصداق، یعنیبه شرط وجود مرجع خارجی بهکار نمیبرند، هر چند آنطور هم که ایدآلیستها تصور میکنند این چنین نیست که گمان کنیم نظریهها سراپا دلخواهانهاند.
وسیلهانگاران کاری به اینکه این نظریه درست یا غلط است ندارند، به مفیدبودن آن کار دارند. در انتقاد به وسیلهانگاران باید پرسید راستی اگر دو نظریه در عین تناقض با همدیگر، هر دو مفید بودند آیا باید هر دو را پذیرفت؟ مسلّم سیرهی علما اینچنین نیست، بلکه در روش علمی بیش از مفیدبودن یک نظریه باید دید آن نظریه چقدر از واقعیت خبر میدهد.
3 - نظریهی ایدآلیستها: این گروه معتقدند نظریهها و قوانین علمی صورتهای ذهنی دانشمندان است بر مادهی بیشکل دادههای حسی. «ادینگتون» میگوید: «ذهن با قدرت انتخابی یا انتخابگریاش جریانهای طبیعت را در قالب قوانینی میریزد و مینگرد که عمدتاً موافق با انتخاب خود اوست. و میتوان گفت ذهن در کشف این قوانین همان چیزی را از طبیعت بازپس میگیرد که در طبیعت نهاده یا به طبیعت نسبت داده». میگوید: ما در طرح نظریههای علمی مَثَلِمان، مَثَل کسی است که دنبال کنندهی جای پاهایی بر شنها است که سرانجام پی میبرد ردّ پای خودش بوده است. و نیز میگوید: ویژگیهایی که ما فکر میکنیم در طبیعت یافتهایم، ساختهی خود ماست که در طی عملیات مشاهده و اندازهگیری ساخته و پرداخته شدهاند. ما به ضرب «انتخاب ذهنی» جهان را به قالبی که میتوانیم بفهمیم در میآوریم.
در انتقاد به «ادینگتون» گفتهاند: همانطور که پوزیتیویستها جنبهی نظری علم را نادیده گرفتهاند، و انتظار دارند همهی اجزاء یک نظریهی علمی مشاهدهپذیر باشد، امثال ادینگتون هم تصور کردهاند نظریات علمی هیچ جنبهی تجربی ندارند و همهی آنها ساختهی ذهن دانشمندان است.
4 - نظریهی اصالت واقع: این گروه معتقدند نظریهها و قوانین علمی حکایتی دقیق از حوادث موجود در عالم خارجاند، بر خلاف پوزیتیویستها میگویند: آنچه واقعی است مشاهده پذیر نباید باشد، و طرفدار این رأی بر خلاف وسیلهانگاران هستند و معتقدند؛ مفاهیم علمی، همانقدرکه مفیداند، صادق و حقیقی هم هستند. این گروه بر خلاف ایدآلیستها برآنند که مفاهیم علمی، ماهیت حوادث واقع در جهان را باز مینمایند و مفاهیم علمی
ساختهی ذهن ما نیستند ، بلکه خبر از عین معلوم میدهند که در خارج موجود است ، یعنی کار علم، کشف و اکتشاف است، نه صرفاً جعل و اختراع. اتمها مانند میز و صندلیها واقعیت دارند. میگویند: «وجود» مقدم بر دانستن است، هر چند توصیفات ما از جهانِ خارج بعضاً آفریدهی خود ماست.
از نظر این گروه، مارک اطمینان برای «واقعی»بودن یک چیز ، بیشتر فهم پذیری آن است تا مشاهدهپذیری آن .
وایتهد معتقد است، مادهی خام تجربه، وحدتی در خود دارد که یکپارچه به مدد تواناییهای فکری ما درک میشود و این درک شامل نوعی آگاهی از ارتباط متقابل ما با محیط زیستمان نیز هست. همچنان که ما اشیاء رنگین را میبینیم، و نه فقط رنگها را، دانش نیز یعنی فهمِ واقعیات، همانطور که هست، یعنی در خارج قوانینی هست که ما به کمک تجربه باید متوجه آن قوانین بشویم، نه اینکه به صرف تجربه بسنده کنیم.
در جمعبندی بایدگفت: دانشمندان در کار علمی خویش معمولاً قائل به رئالیسماند و نظریهها را نمایانگر رویدادهای جهان خارج میدانند ولی نباید به نظر فیلسوفانِ علم که ما را متوجه نقش ذهن در تشکیل نظریهها و قوانین علمی نمودهاند بیتوجه باشیم یعنی باید بدانیم مبالغه در هر یک از معیارهای تجربی یا عقلی ، فعالیت علمی را از طبیعت خود دور میکند.
پس «واقعیت» آن چیزی است که «فهمپذیر» باشد و نه صرفاً «مشاهدهپذیر» و قوانین و نظریههای علمی تلاش دارند تا آن واقعیات فهمپذیر را بهدست آورند و از طریق تجربه، و انسجام عقلی، و تکرار آزمایش، بر اساس آن نظریهی طرح شده، تلاش دارند آن قانونِ فهمپذیر و واقعی را بفهمند. با این حال نظریههایی که به این ترتیب حاصل میشود، هیچ تضمینی ندارد که آخرین کلام و حقیقت نهایی باشند، هر یک از آنها ممکن است در آینده تصحیح یا تعدیل و در موارد نادر منسوخ شوند، با این حال نظریههای علمی نوعی اطمینان بخشی دارند، چرا که بسیاری از جنبههای آن همواره محفوظ است.(1)
1) علم و دین، ایانباربور، ترجمهی بهاءالدینخرمشاهی، ص 169 به بعد همراه با تلخیص.
چنانچه در سخن آقای ایانباربر ملاحظه فرمودید؛ نباید تصور کرد آنچه علم تجربی از خارج گزارش میکند عین واقعیت خارج است و پیش فرضهای ذهنی دانشمند در آن بیتأثیر است و نیز آنچنان نیست که علوم تجربی آنطور که ادینگتون میگوید، سراسر پیشفرضهای ذهن دانشمندان باشد، و خلاصه اینکه امروز دیگر روزگاری نیست که تصور شود علوم تجربی مستقیماً خبر از عالم خارج میدهند و از نقش دانشمند و قضاوتهای شخصی وی در تحقیق علمی غفلت کنیم و تعبیرهای شخصی او را در گزارش تجربیاتش بی اثر بدانیم. با توجه به این امر میتوان گفت: هر اندازه عقاید یک محقق صحیحتر باشد جهت تحقیق او به حقیقت نزدیکتر و از وَهمیات آزادتر است.
با توجه به اینکه فرق یک دانشمند و یک انسان خیالی آن است که دانشمند نظر به خارج دارد میتوان گفت: «علمْ متکی به شخص هست، ولی شخصی و خصوصی نیست».
ابتدا دانشمند با تدّبر در دادههای حسی نظریهای را ارائه میدهد و سپس سعی میکند شواهد صدق آن نظریه را در عالم خارج پیدا کند، حال اگر آن نظریه بی ربط با خارج نباشد ظرفیت صدق آن نظریه را در خود مینمایاند، ولی همچنان که «بنجامین» میگوید: «زبان هر جامعهی پژوهشی، انتزاعی و انتخابی است. . . و فقط به جنبههای معینی از پدیدهها میپردازد و وسیلهی نیل به اهداف محدود و معینی است» پس در نگاه به واقعیات خارج، به جهت نگاه کمّیتگرای فرهنگ مدرنیته بسیاری از ابعاد طبیعت در حجاب میرود و در این راستا جنبههای حضور عالم غیب در عالم خارج نادیده گرفته میشود.
وقتی منظر فرهنگ مدرن جستوجویِ رابطهی ریاضیمند عالم است، عملاً با آن جنبهی موجود در عالم روبهرو میشود و حتی در رابطه با همین منظر، الهامات و اشراقاتی از طریق ابداعات نفس ناطقهی خود مییابد ولی با اینهمه، نه میتوان گفت آنچه بهدست آمده است هیچ ربطی به خارج ندارد، و به نظریهی اصالت تجربه پشت کرد، و نه میتوان گفت آنچه از طریق نظریات علمی بهدست میآید عین خارج است ذهن دانشمند در آن دخیل نیست و نظریهی ادینگتون را که میگوید: «ما در نظریههای علمی مَثَلِمان مانند کسی است که
دنبالکنندهی جای پاهایی است که خودش در شنها ایجاد کرده» بیوجه بدانیم. بلکه باید بگوئیم اگر بخواهیم جنبهی ریاضیگونهی عالم را ببینیم، عالم جنبههای ریاضیگونهی خود را به ما نشان میدهد. ولی نباید دلخوش باشیم که عالم چهرهی واقعی خود را نشان داده است، بلکه باید متوجه باشیم ما آنچه را که از عالم طلب کردهایم یافتهایم زیرا برای یافتن آنچه میخواستهایم تلاش کردهایم و نه آنچه واقعیت دارد.
در نگاهی که در تمدن اسلامی به عالم و آدم میشود سعی بر آن است که از منظر وحی الهی به واقعیات نگاه شود و تلاش دانشمندان تلاش برای هر چه بیشتر نزدیکشدن به آن نگاه است. طبیعت در نگاه دینی، مادهی صِرف برای ارضای نفس امّاره نیست و انسان هم موجود عنان گسیختهای نیست که باید تمام تمایلات نفس امّارهاش را از طریق طبیعت اَخذ کند.
علم جدید جنبهی پایین عالم وجود را مدّ نظر خود قرار داده و مرتبهی پائین عالم را بریده از عالم مافوق، مورد ارزیابی قرار میدهد و لذا آنچه بهدست میآورد علم حقیقی نیست ولی نتایجی که در ارتباط با جنبههای حسی عالم ماده بهدست آورده میتواند در تمدن اسلامی مورد نظر قرار گیرد با این توجه که باید تعبیرهای علمی شخص دانشمند از جنبههای حسی عالم ماده تفکیک شود .
سؤال: شما در سخنان خود بعضاً میفرمائید فلان موضوعِ به ظاهر علمی مبنای شیطانی دارد و گرایشهای شیطانی انگیزهی آن عمل بوده است. ما از کجا بفهمیم یک مسئلهی علمی مبنای شیطانی دارد یا مبنای الهی، آیا صرف این که کاشف یک قاعدهی علمی شخص مسلمانی است میتوان مبنای آن مسئله را الهی دانست و یا اگر روح حاکم بر آن مسئله علمی روح تعامل با طبیعت باشد دلیل است بر اینکه آن مسئلهی الهی است، آیا تکنیک و ابزار اگر هدفی الهی را دنبال نکند، شیطانی است؟ در یک کلمه معیار تفکیک الهیبودن موضوعات از غیر الهیبودن آنها چیست؟
جواب: بنده بر روح حاکم بر تحقیقات علمی و تکنیکهای بهدست آمده تأکید دارم و عرض بنده این است که روح حاکم در فرهنگ غربی، در حین پژوهشهای علمی و
پدیدآمدن تکنیکهای آن، روحی است که در اختیار نفس امّاره و شیطان است و موتور محرک آن علم ارضای نیازهای سرکشِ بریده از خدا است. آری یک وقت بحث بر سر نیازهای طبیعی انسان و برآوردهشدن این نیازها در رابطه با طبیعت و بر مبنای استعدادهای انسانی است و بر آن اساس پژوهشی انجام میگیرد و ابزارهایی پدید میآورید. ولی یک وقت بحث بر سر برآوردهشدن نیازهای افراطی است، نیازهای افراطی که طبیعتِ در حال تعادل، برای برآوردهشدن آنها خلق نشده است و اجباراً باید با سلطهی افراطی بر طبیعت آن نیازها را از طریق طبیعت برطرف نمود، در چنین شرایطی علمی به صحنه میآید که روح شیطانی بر آن حاکم است.
به طور طبیعی انسانها نیاز به آب دارند و در دل طبیعت هم آب به نحوههای گوناگون قرار داده شده است و انسان اگر استعدادهای خود را بهکار گیرد برای بهدستآوردن آن آب یا به طرف چشمهسارها حرکت میکند و در آنجا زندگی را برپا مینماید و یا با بهکارگیری استعدادهایش، آبِ سفرههای زیرزمینی را از طریق حفر قنات به سوی دشت هدایت میکند، و یا با آبخیزداری، آب باران را کنترل میکند و نهایت استفاده را از نظام طبیعت میبرد و به آن آبی که طبیعت از این طریقهها در اختیار او میگذارد قانع است، نه طبیعت را بیش از حدّ خرج نیازهای افراطی خود میکند و نه عمر خود را بیش از اندازه خرج طبیعت مینماید تا از رشد ابعاد الهی خود محروم شود. چنین تعاملاتی نهتنها تعاملات شیطانی نیست بلکه عامل حرکت یک ملت و تحقق یک تمدن میباشد.
همواره نیازهای طبیعی بوده است که انسانها را به حرکت آورده و آن تفکری که در راستای بهترین ارتباط با طبیعت برای بر آوردن نیازهای طبیعی انسانها در صحنه میآید، تفکر خدادادی و الهی است و ابزار و تکنیکِ مربوط به آن نیز ابزار سالمی است، و حاصل آن فکر و این ابزار، تمدنی است که انسانها در آغوش آن به تعالی روحانی دست مییابند. زیرا که در آن حالت میلها در کنترل شریعت الهی قرار گرفتهاند تا گرفتار جنبههای افراطی نشوند و انسان نیز مواظب است عمر خود را به نحو افراطی خرج طبیعت نکند و از رابطهی حضوریِ جان خود با عالم غیب محروم بماند.
وقتی آرمانهای ملتی الهی شد، در راستای برآوردهشدن آن اهداف در بستر یک زندگی طبیعی، تمدنی الهی پایهگذاری میشود و ابزارهای مناسب خود را میسازد. آری اینکه در حال حاضر چارهای نیست که بعضاً از ابزارهایی استفاده کنیم که با انگیزههای شیطانی ساخته شده، بحث دیگری است ولی در همین مورد هم باید متوجه بود بالاخره روح حاکم بر آن ابزارها در زندگی عمومی مردم جای خود را باز میکند و ناخودآگاه ما را به سوی آرمانهایی سوق میدهد که آن ابزارها برای آنها ساخته شدهاند.
ملتی که نتواند با عالم قدس مرتبط شود سرگردان خواهد شد و طالب ناکجا آباد میشود و همواره میخواهد به جایی برود که آنجا، جایی نیست که فعلاً آن ملت در آنجاست و بر همین اساس وسایلی میسازد که فوق سرعت طبیعی است و امروزه شما با آنها روبهرویید، ولی این که فعلاً شما با همان وسایل به حج میروید هدف اصلی در ساخت این وسیله و تکنیک نیست. روح اصلی حاکم بر این تکنیک عجله و شتاب است و نداشتن قرار و بقاء، و اگر خواستیم علمی که این ابزار را ساخته ارزیابی کنیم باید به آرمان اصلی آن علم نظر کنیم تا معلوم شود این تمدن و علم و تکنیکِ مربوطهاش از کجا شروع شده و به کجا میرسد. با توجه به این امر عرض میکنم نباید علم ترمودینامیک را بریده از اصل این تمدن ارزیابی کرد و سؤال نمود آیا علم ترمودینامیک شیطانی است یا الهی، ببینید با چه روحیهای ایجاد شده و به کجا منتهی میشود و چه انگیزهای آن را مدیریت میکند. آیا انگیزهای که مجبور است برای برآوردهشدن نیازهایش با طبیعت به نحو خشونتآمیز برخورد کند میتواند از طریق همان علم در رابطه با مردم آسیا و آفریقا آن خشونتها را اعمال نکند؟ فراموش نفرمائید که اولین بار هواپیما توسط ایتالیائیها و فرانسویها و انگلیسیها جهت سرکوب مقاومتهای مسلمانان در لیبی و مراکش و عراق بهکار برده شد و سپس جهت مسافرتهای هوایی مورد استفاده قرار گرفت و روحیهی خشونتآمیز حاکم بر مدرنیته و علوم و تکنیکهای مربوط به آن منجر شد «که نزدیک به 40 میلیون نفر در جنگ جهانی اول و قریب به 100 میلیون نفر در جنگ جهانی دوم و بیش از 10 میلیون نفر در جنگهای متفرقهی کره، ویتنام، هندوچین، قارههای آفریقا و آمریکای لاتین و مجموعاً حدود 20 میلیون نفر از مسلمانان در جنگهای اخیر ایران، عراق، بوسنیهرزگوین، نواحی قفقاز و آسیای مرکزی، فلسطین و لبنان و مصر و سوریه و الجزایر و
حملهی آمریکا به عراق و افغانستان کشته شوند.»(1)
معنی روح حاکم بر یک علم به این معنا است وگرنه استفاده مقطعی از آن میتواند صلحآمیز نیز باشد. و ما هم در حال حاضر چارهای جز استفاده از همین ابزارها را نداریم ولی باید توجه داشته باشیم منظر خود را در تعامل با عالم و آدم، منظری الهی قرار دهیم و ابزاری مناسب با آن منظر بهوجود آوریم.
سؤال: با توجه به سخن اخیرتان آیا میتوان در راستای تمدن اسلامی بعضی از دستآوردهای غرب را گزینش کرد و با تصوری که از عالم و آدم در منظر اسلامی داریم آنها را بهکار گرفت و گرفتار روح شیطانی حاکم بر آن نشد؟ آیا وقتی تصور ما نسبت به عالم و آدم درست شود باز آثار منفی تکنیک غربی تأثیر خود را میتواند إعمال کند؟
جواب: همچنان که قبلاً اشاره شد سخن از دورهی گذار از تمدن غربی و سیر به سوی تمدن اسلامی، یک بحث است؛ سخن از دورهی تأسیس تمدن اسلامی بحثی دیگر است. عرض بنده در جواب سؤال قبلی، سخن از دورهی گذار است با همهی افتان و خیزانها که این دوره در بر دارد تا بتوانیم إنشاءالله تمدن اسلامی را در علم و ابزارها به صورت بالفعل محقق کنیم. این گذار از تغییر جهت میل یک ملت شروع میشود و به جای ایدهآلپنداشتن زندگی انسان غربی، ایدهآل دیگری را مدّ نظر خود قرار میدهد، که در آن زندگی زمین به آسمان معنویت وصل است، وقتی این میل در جان و دست و زبان یک ملت ظاهر شد سراسر فکر و ذکر او آن است که چگونه ایدهآل خود را محقق کند و شرایط سُکنیگزیدن در شرایطی را فراهم کند که همه چیز بستر سیر به سوی آسمان باشد، از خانه و مسکن و شهر و وسایل نقلیه بگیر تا کتاب و درس و مدرسه و دانشگاه. وقتی معمار ساختمان به جنبهی آرمانی ساختمان از زاویهی معنوی مینگرد دیگر به صورت بدیهی طراحی او طراحی ساختمانی نیست که زنان نامحرم نتوانند در یک میهمانی دور از چشم نامحرمان همدیگر را ملاقات کنند، در تمدن اسلامی تمام شرایط بر اساس اهداف معنوی شکل میگیرد.
1) 3- مقالهی «ارمغان مدرنیتهی غرب» از پرفسور حمید مولانا، کیهان پنج شنبه 8/10/86 .
سؤال: در تمدن اسلامی چه تصوری مطرح است که آن تمدن بر اساس آن تصور شکل میگیرد؟
جواب: یک مسلمان زندگی را بهصورت خاصی که دین اسلام برای او تعریف کرده است میشناسد و فلسفهی بودن خود در روی زمین را بر اساس آن تعریف توجیه و تبیین میکند و به دنبال آن نوع از زندگی است که در اهداف دینی برایش پذیرفتنی است، با توجه به تعریفی که برای زندگی دارد میرسد به این که برای بندگی خدا در زمین باید شرایط خلوت با حق را به نحوی همه جانبه پایهریزی کند تا در زندگی زمینی نقش خود را درست بازی کرده باشد، حال در راستای آن هدف برنامهریزی میکند و بستر لازم را پایهریزی مینماید. وقتی هر روز ممکن است زندگی او در معرض تهدید سیل و طوفان و اقوام وحشی باشد که دیگر نمیتواند به کار اصلی خود که بندگی خدا است برسد، پس آرامآرام نسبت به تهدیدهای طبیعی و یا انسانی شرایط امنی را پدید میآورد و بر اساس آن هدف، تمدن خود را پایهریزی میکند. پس چنانچه ملاحظه میفرمائید بعد از توجه به آرمانهای اسلامی است که ملت مسلمان تمدن اسلامی خود را پایهریزی خواهد کرد و شرایط مناسب اجتماعی را در راستای هرچه بیشتر تحقق آن آرمانها سر و سامان میدهد. مدینه یا شهر عبارت است از نزدیکشدن انسانهایِ هم هدف به همدیگر برای ایجاد شرایطی که بهتر بتوانند به اهداف عالیهی خود دست یابند، حال برای شهرِ خود حصار میسازند، نگهبان استخدام میکنند، قنات حفر میکنند، روحانی دعوت مینمایند، مدرسه و درس بهپا میکنند و آرامآرام برای هرچه بیشتر نزدیکشدن به آرمانهای خود شرایط لازم را فراهم مینمایند، تا به عنوان انسانهایی مسلمان بتوانند با خدای خود مأنوس شوند و شرایطی را که اسلام برای تحقق اهدافش نیاز دارد فراهم میکنند، و لذا فرهنگ لازم برای تحقق آن اهداف عالی شکل میگیرد و در این فرهنگسازی خود به خود ابزارهای مناسب ظاهر میشوند، ابزارهایی برای شکلدهی فرهنگی که منجر به تحقق آن آرمانها میشود. گزینش ابزارها برای کسانی که اهداف بلند معنوی دارند مسئلهی مهمی است چون باید از ابزارهایی استفاده کرد که همهی عمر ما صرف ایجاد و
نگهداری آنها نگردد، زیرا بنا است شرایطی در دنیا فراهم شود که راحتتر بتوان با خدا مأنوس شد، پس مسلّم با این دید هر ابزار و هر تکنیکی نمیتواند وارد زندگی ما شود.
تمدن اسلامی با توجه به آرمانهای اسلامی شکل میگیرد و در دل خود ابزارها و تکنیکهای مخصوص به خود را به صحنه میآورد. حال اگر بپرسید تمدن اسلامی چه خصوصیاتی دارد؟ جواب میدهیم شرایطی است برای به فعلیت درآوردن آرمانهای مسلمانان در مناسبات بین خود. با این تعریف شما بهراحتی میتوانید هر شرایطی را نسبت به تمدن اسلامی ارزیابی کنید و ببینید چنین شرایطی امکان آن را دارد که آرمانهای ما را به صورت بالفعل در آورد و یا بر عکس، ما را از آرمانهای معنویمان دور میکند، حال چه آن شرایط خانه و اداره باشد و چه مدرسه و دانشگاه و چه کتاب و درس. چون ما بدون بستر لازم نمیتوانیم به آرمانهای معنوی خود دست یابیم. از خود بپرسید آنچه فرهنگ غرب به عنوان علم و تکنیک در اختیار ما میگذارد ما را به اهدافمان نزدیک میکند یا دور مینماید؟ آیا این علم و تکنیک بستری را برای رسیدن به آرمانهای الهی ایجاد میکند و انسان در بستر فرهنگ مدرنیته میتواند وارد فکر و ذکر شود و با علم حضوری با «وجود» حقایق مرتبط گردد؟ وقتی روشن شد که چنین چیزی در بستر فرهنگ مدرنیته و ابزارهای آن ممکن نیست، اصرار ما بر این است که باید از خود شروع کنیم و خارج از نگاه غربزده، طوری به عالم و آدم بنگریم که منجر به تمدنی غیر از تمدن غربی شود.
سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید: «در دوران گذار از فرهنگ غرب به سوی تمدن اسلامی، به ناچار باید از تکنیک غرب استفاده کنیم و با توجه به آرمانهای خود، آرامآرام تکنیک مناسبِ اهدافمان را جایگزین آن نمائیم و در نهایت به همهی مظاهر غربی پشت کنیم» و فرمودید: «چارهای در استفاده از تکنیک غرب نداریم چون در حال حاضر ابزارهایی جهت زندگی جز همین ابزارهای غربی نمیشناسیم و لذا به گزینش ابزارهای غربی دست میزنیم» و تأکید فرمودید: «رمزُ الرُّموز دوران گذار میلی است که جهت تحقق تمدن اسلامی در ملت به وجود میآید و منشأ پشتکردن به تمدن غربی و تحقق تمدن اسلامی میشود و با
حضور فعّال چنین میلی، اگر ملتی از تکنیکهای فرهنگ غربی استفاده کند، آنچنان تحت تأثیر آن قرار نمیگیرد تا روح حاکم بر تکنیک غربی بر آن ملت حاکم شود». حال سؤال ما این است که آیا میلکردن به تمدن اسلامی همان پشتکردن به فرهنگ غربی نیست و آیا وقتی تمدن اسلامی طلوع کرد خود به خود میلِ پشتکردن به فرهنگ غربی پیش نمیآید؟
جواب: عنایت داشته باشید که تا نظر خود را به تمدن اسلامی معطوف نکنیم و با دست و زبان و قلب و عقل به استقبال آن نرویم معلوم نیست وقتی آن تمدن طلوع کرد آن را بشناسیم و از یاران آن تمدن باشیم، چنانچه در برخورد با انقلاب اسلامی چنین مسئلهای پیش آمد و تنها کسانی در خدمت انقلاب اسلامی ماندند و امروزه از جایگاه تاریخی آن در زندگی فکری و دینی خود استفاده میکنند که از قبل منتظر آن بودند و خود را آمادهی گذار از نظام شاهنشاهی به نظام اسلامی کرده بودند، و به این جهت است که تأکید میکنم اگر میل ملت از گرایشِ نسبت به فرهنگ غرب به سوی تمدن اسلامی تغییر نکند هرگز شاهد طلوع تمدن اسلامی نخواهند بود و اگر به علت تمایل ملت به تمدن اسلامی و گذار از فرهنگ غربی، تمدن اسلامی محقق شد، آن عده که خود را قلباً آمادهی پذیرش تمدن اسلامی نکردهاند از شرایط جدید بهرهی لازم را نخواهند برد و هنوز گرفتار روح حاکم بر ابزارهای تمدن غربی هستند. زیرا در دوران حاکمیت فرهنگ غربی شدیداً دل و جان خود را به فرهنگ غربی سپردهاند، و این غیر از آن حالتی است که به عنوان اضطرار از تکنیک غربی استفاده میشود، بدون آن که دل به آن سپرده شود. در حالت دوم است که با طلوع تمدن اسلامی همهی همّتها برای به فعلیتدرآوردن آن به صحنه میآید، وگرنه با وجود تمدن اسلامی هنوز یک عدهای در توهّم فرهنگ غربی بهسر خواهند برد و اینها نه تنها عنصر فعّالی در تحقق تمدن اسلامی نیستند بلکه عامل توقف و عقب گرد میباشند. به همین جهت بنده تأکید میکنم که باید نقد فرهنگ غرب، یک نقد عمیق و همهجانبه باشد تا آمادگی عمومی و عالمانه نسبت به تحقق تمدن اسلامی بهوجود آید. همچنان که آنهایی که عمیقاً آفات نظام شاهنشاهی را نشناختند ولی یکمرتبه با نظام جمهوری اسلامی روبهرو شدند جایگاه تاریخی و فرهنگی نظام اسلامی را نمیفهمند، تا بخواهند به عنوان یک عنصر فعّال در تحقق و احیاء شعارهای آن تلاش کنند.
با تغییر میل از فرهنگ غربی و تمایل به تمدن اسلامی، اولین نکتهای که برای ملت روشن میشود بیگانهبودن آن فرهنگ و ابزارهای آن با روح ملت است، در آن حال انسان میفهمد که این ابزارها و این علوم از ما نیست و جواب هویت انسانی ملت ما نمیباشند. ما در رابطه با فرهنگ غرب مثل کلاغی شدهایم که خواست مثل کبکها راه برود، راهرفتن خودش را هم فراموش کرد و لذا «نه در غربت دلش شاد است و نه رویی در وطن دارد». جناب آقای دکتر داوری در کتابها و نوشتههای خود به نحو مستوفی در رابطه با این مسئله قلم زده و عمق مسئله را روشن نموده که چرا ما نتوانستیم با فرهنگ غربی یگانه شویم و چرا از هویت خود نیز باز ماندهایم. عرض بنده این است که با تغییر گرایشها از فرهنگ غربی به تمدن اسلامی، و سپس با رسیدن به این خودآگاهی که ابزار و تکنیک غربی مربوط به خود آنهاست، به مرحلهی سومی وارد میشویم که آن عبارت است از آمادهشدن برای برنامهریزی مطابق اهداف و عالَم خودمان. تمدن اسلامی راهکارهای ظهور خود را فراهم نموده است ولی ملت مسلمان به جهت گرایش به تمدن غربی آمادهی پذیرش و بهکاربردن آن راهکارها در حدّ یک تمدن نیست.
هرچه با شناخت صحیحِ آرمانهای خود احساس جدایی از فرهنگ غرب زودتر شروع شود و ملت زودتر بفهمند عالم دینی با فرهنگ مدرنیته کاملاً دو چیز جدا از هماند، و در فرهنگی که از آسمانِ غیب بریده، و شتاب و عجله را زندگی میپندارد، هرگز فکر و ذکر حقیقی حاصل نمیشود، آری هرچه زودتر ملت به این نکته پیببرند، سرعت نفی غرب و تحقق تمدن اسلامی که بستر فکر و ذکر حقیقی است، زودتر به صحنه میآید.
مشکل امروز ما آن است که در حال حاضر در رابطه با ابزارهای زندگی، تصوری غیر از ابزارهای غربی و زندگی غربی نداریم ولی حُسن شیعه آن است که تمایلی را غیر از آنچه حاصل این تمدن است در خود زنده نگه داشته، یعنی از نظر گرایش و تمایل چیزی را جستوجو میکنیم که هرگز با ادامهی فرهنگ غرب به دست نمیآوریم، ولی از نظر شکل زندگی و تعامل با طبیعت هنوز راهی غیر از راهی را که غرب مطرح میکند تصور نکردهایم.
در این شرایط است که بحث گذار با خصوصیات خاص آن مطرح میشود که در فصل نهم کتاب «مدرنیته و توهّم» به آن پرداخته شده است. فراموش نفرمائید ما هرگز برگشت به گذشته را پیشنهاد نمیکنیم بلکه از روح و روحیهای دفاع میکنیم که در مناسبات جامعه، از روح فرهنگ مدرنیته برای ادامهی زندگی آزاد است. ما اصولی داریم که طبق آن اصول همواره نظام کثرت را با حفظ رابطه با عالم وَحدانی، مورد استفاده قرار میدهیم. ما طبیعت را آغوش لطف خدا به بشریت میشناسیم و لذا نه از آن منقطع میشویم و نه با خشونت با آن برخورد میکنیم. ما باید از امکانات عالم غیب و نقش فعّال آنها در زندگی استفاده کنیم و در همین راستا است که در حکومت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه داریم، یاران و کارگزاران اصلی حضرت در عین اینکه شب در اقصی نقاط عالم در منزلهای خود هستند، فردا صبح همگی در مکه در کنار حضرت جلسه تشکیل میدهند، و این به عنوان یک امتیاز معنوی مطرح است، در حالیکه اگر این حرکت با هواپیما انجام گیرد که منحصر به یاران حضرت نمیباشد. آنها در نظام زندگیِ خود از استعدادهای غیبی عالم نیز بهرهمند خواهند بود.
اساساً با رویکرد به تمدن اسلامی و با تحقق آن، بهکلی از ساحت تمدن غربی جدا خواهیم شد. ولی اگر از بنده بپرسند در تمدن اسلامی ابزارها چگونه است، بنده چیزی نمیدانم، زیرا هنوز وقتش نرسیده تا تصورش بهوجود آید و زمینهی تحقق آن فراهم شود، میل گذار از تمدن غربی راهنمای خوبی است. فعلاً بوی مشک ناف آهو به مشاممان خورده تا ما را به سوی آهو بکشاند، هرگامی در راستای پیگیری بوی مشک، یک قدم نزدیکشدن به آهو است. گفت:
چند
گاهش گام آهو در خور است
بعد
از آن خود ناف آهو رهبر است
چون
که شکر گام کرد و ره بُرید
لاجرم
زآن گام در کامی رسید
به همین جهت عرض میکنم پشتکردن به تمدن غربی و میلنمودن به سوی تمدن اسلامی، راهنمای خوبی برای تحقق آن است. مثلاً اگر شما حالت خلوت با خود را شناختید و بدان میل پیدا کردید حالا وقتی با برج ایفل روبهرو شدید دیگر نمیتوانید با آن بهسر برید، میلِ به خلوت، شما را راهنمایی میکند که جای تو این جا نیست. در حالی که اگر با شناخت حالت خلوت و میل به آن، با مسجدالحرام روبهرو شدید میبینید با اینجا یگانه هستید، و لذا
عرض میکنم میل به سوی تمدن اسلامی راهنمای خوبی است تا وقتی با مظاهر آن روبهرو شدید از آن استقبال نمائید و با آن احساس یگانگی کنید. موضوع انتظار فرج از همین مقوله است، زیرا وقتی مردم به واقع میل به منجی حقیقی پیدا کردند و فهمیدند ظهور کسی که واسطهی بین زمین و آسمان است یعنی چه، وقتی او ظهور کرد، او را جواب عطش خود مییابند.
میل به تمدن اسلامی نمیگذارد شیفتهی دنیای آشفته و سراسر غفلتِ تمدن غربی شویم، بلکه ما را وارد انتظار نسبت به شرایطی میکند که برای عبور از فرهنگ مدرنیته بدان نیاز داریم. خدای عالم حتماً جواب این انتظار را میدهد. پس نطفهی تمدن اسلامی با میل به آن کاشته میشود و دیگر مثل تمدن غربی با عالم و آدم برخورد نمیکنیم، زندگی را طوری دنبال میکنیم که همهی عمر خود را خرج دنیا و همهی دنیا را صرف امیال خود نخواهیم کرد، با طبیعت به جای خشونت، تعامل میکنیم، میبینیم بهراحتی از یک دانه گندم یک خوشه گندم بهدست میآید، آن گندمها بهراحتی آرد میشوند و خمیر میگردند و پخته میگردند، بدون به کاربردن نیرو و زمان زیاد، و بدون آن که سراسر عمر ما را خرج خود کند. لذا همین نوع تعامل و زندگی را انتخاب میکنیم و تمدنی در راستای چنین تعاملی پایهریزی خواهیم کرد. شیخ بهایی با توجه به چنین نگاهی به طبیعت، با یک شمع، یک حمام را برای همیشه گرم نگه داشت. مسلّم روح لطیف شیخ بهایی و امثال او نمیتواند برای بهدستآوردن انرژی مورد نیاز با طبیعت بجنگد بلکه با آن آشتی میکند و با رفاقتی که طبیعت با انسانها دارد از استعدادهای آن استفاده مینماید.(1)
در حال حاضر نهتنها شیعه، بلکه بسیاری از مردم جهان متوجه شدهاند فرهنگ غرب نمیتواند به ابعاد عمیق روح آنها جواب دهد، و لذا دیگر شیفتگی قبلی نسبت به غرب در روح مردم جهان جاری نیست، هر چند از ابزارهای این تمدن استفاده میکنند. مشکل اصلی مردم جهان نشناختن تمدنی است که بتوانند آن را جایگزین تمدن موجود نمایند و لذا نهتنها از تکنیک موجود استفاده میکنند بلکه ناخودآگاه در نظام فردی و خانوادگی و آموزشی تحت
1) همچنان که قبلاً عرض شد ما در دوران گذار چارهای نداریم که از ابزارهای موجود استفاده کنیم، ولی هدف اصلی ما زندگی دیگر و پیرو آن نیازهای دیگری است.
حاکمیت روح فرهنگ مدرنیته هستند، تنها شیعه و فرهنگ انتظار است که میتواند این قالب را بشکند و آرامآرام به میل عبور از فرهنگ غرب هرچه بیشتر صورت عملی بدهد و رابطهی خود را با طبیعت طوری تغییر دهد که وقتی چراغ بزرگ آسمان یعنی خورشید غروب کرد مجبور نباشد با اینهمه لامپ و انرژی، با آرامش شب به مقابله برخیزد، هر چند در حال حاضر این کار، کار بسیار مشکلی است و برای تحقق آن به پایهریزی فرهنگی دیگر نیاز است.
در یک جمع بندی در رابطه با گذار از فرهنگ غرب به سوی تمدن اسلامی میتوان گفت:
اولاً: باید در استفاده از علم و تکنیک غرب متوجه روح حاکم بر آن ابزارها بود و با خودآگاهی لازم و جدا از فرهنگ پنهان در آن ابزارها، از آنها استفاده نمود و دائماً و در همه حال متوجه اهداف و آرمان تمدن اسلامی بود.
ثانیاً: باید سعی نمود در پدیدآوردن ابزارهایی که جوابگوی آرمانهای فرهنگ دینی است برنامهریزی کرد و در این راستا از سطحینگری و ظاهرسازی پرهیز نمود که موجب عقبافتادن کارها میشود و از شرایطی که موجب ورود افراد جامعه به عالم قدس و معنویت است محروم میگردیم.
ثالثاً: باید نسبت به ابزارها و تکنیک هایی که عالم دینی و شرایط ذکر و فکر معنوی را مختل می کند حتی الامکان حساسیت نشان داد تا آفات تکنیک غربی نمایان شود و میل خروج از آن شدت بگیرد.
رابعاً: باید متوجه بود فرار از تمدن غربی و به انزوا رفتن چارهی کار نیست، چارهی کار جهت گذار از آن تمدن، جهتدادن فکر و ذکر در راستای ساختن تمدن اسلامی است.
سؤال: شما در تعریف تمدن میفرمائید: «نزدیکی انسانها به نحوی مطلوب برای برآوردهشدن نیازهای کثیری که بهتنهایی امکان برآوردن آنها برای تکتک افراد نیست. از طرفی یکی از شاخصههای تمدن را پدیدآوردن ابزارها و تکنیکهای مناسبِ اهداف و آرمان جامعه میدانید، و میفرمائید یک تمدن مجموعهای از تفکر و آداب و ابزارهایی را بهوجود میآورد که به انسان ها یک نوع زندگی خاص را پیشنهاد کند. از آن طرف میفرمائید: «تمدن
باید نوعی از زندگی را به انسانها پیشنهاد کند که انسان در بستر آن زندگی به آرمانهای عالیهی خود دست یابد و احساس بر بادرفتن و پوچی نکند» حال سؤال این است که چگونه این تعاریف را جمع کنیم و تمدن اسلامی با کدامیک از این تعاریف تطبیق میکند؟
جواب: همان طور که میفرمائید تمدن از نظر معنای لغوی به معنی نزدیکی و جمعشدن انسانها در کنار همدیگر است و حاصل این نزدیکی عبارت میشود از شهرها و روستاها، منتها این نزدیکی برای اهدافی است که زندگی جمعی، بستر به فعلیت درآوردن آن اهداف است. قبلاً بحث شد اگر اجتماع نتواند اهدافی را که بر اساس تحقق آن اهداف بهوجود آمده است، محقق کند، آن اجتماع فلسفهی وجودیاش را از دست میدهد و فروپاشیاش شروع میشود، حال چه آن ناتوانی مربوط به نهادی از نهادهای یک اجتماع باشد و چه مربوط به خود آن اجتماع. در هر صورت همینکه آثار ناتوانی جامعه در برآوردهکردن اهدافِ مربوطه ظاهر شد، فروپاشی آن شروع میشود. آری یک وقت ادارهی گمرک که مسئول کنترل واردات و صادرات کشور است، با نفوذ انسانهای منفعتطلب در آن، خلاف فلسفهی وجودیاش عمل میکند، در این صورت آن اداره منحل میشود. ولی یک وقت حاکمیت کلّ جامعه در راستای منافع افراد جامعه نیست و شرایط طوری میگردد که اکثریت مردم باید کار کنند تا عدهی کمی که حاکمیت جامعه را در اختیار گرفتهاند، راحت باشند. در این حالت چه حاکمان بخواهند و چه نخواهند، چون انگیزهی حفظ این جامعه در آحاد افراد از بین رفته، آن جامعه و یا تمدن حتماً سقوط میکند. چون آن تمدن و اجتماع به ضد خود تبدیل شده است.(1)
یک وقت نظر به تمدنی داریم که فعلاً در حالت بالقوهی خود بهسر میبرد و هنوز شکوفا نشده است، امّا طوری است که در صورت شکوفاشدن، شرایط تحقق آرمانهای انسانها را - چه از نظر مادی و چه از نظر معنوی - دارا است. ولی یک وقت تمدنی جهت ارضای نفس امّارهی انسانها پایهریزی شده است. این تمدن وقتی به نهایت اهداف خود رسید، سرآغاز سقوط آن است، چون نفس امّاره آنچنان سرکش است که حقی برای غیر خود قائل نیست، به همین جهت در ابتدای آن تمدن میتوان سقوط آن را پیشبینی کرد و به اصطلاح متوجه شد در
1) برای بررسی علت سقوط تمدن ها به بحث «سنت سقوط تمدن ها از نظر قرآن» در کتاب «خطر مادیشدن دین» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
ابتدای تولدش مرده است و هرچه جلوتر برود تضاد افراد آن جامعه با فطرت خود شدیدتر میشود. این درست بر عکس تمدن اسلامی است، آن هم تمدن اسلامی به روشی که شیعه معتقد است، زیرا در بستر تمدن شیعه، انسانها از حاکمیت نفس امّاره خارج میشوند و نور توحید و جنبه ی یگانگی و وحدت در روابط افراد جامعه، حاکم میگردد. به همین جهت حضرت امام باقر علیه السلام میفرمایند: «لَیْسَ بَعْدَ مُلْکِنَا مُلْکٌ، لِاَنّا اَهْلُ الْعَاقِبَة، یَقُولُ اللهُ عَزَّوَجَلَّ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»؛(1)بعد از حاکمیت ما حاکمیت دیگری که بیاید و حاکمیت ما را ساقط کند نخواهد بود، زیرا ما اهل عاقبت هستیم و خداوند فرمود: عاقبت از آن متقین است. علت فرمایش امام باقر علیه السلام هم مشخص است، چون در نظام توحیدی، شرایط جامعه طوری خواهد بود که افراد در عمق جان خود به آن حقایقی که میخواستند دست بیابند، دست مییابند و لذا جهت جان آنها به جای دیگری توجه نمیکند تا بخواهند حاکمیت جامعه را ساقط کنند. چون وقتی شرایط طوری است که «مُلِئَتِ الْاَرْضُ قِسْطاً وَ عَدْلا»؛(2)
زمین از قسط و عدل پر میشود، و تازه این هدفِ متوسط حاکمیت اهلالبیت علیهم السلام است، و هدف عالیهشان حاکمیت حق در همهی مناسبات انسانی در زمین است، و این نهایتِ طلب و تقاضای هر انسانی است. وقتی این روش این اندازه نتیجه میدهد، چرا پایدار نماند؟ این روش به خودیخود بقای خود را بهوجود میآورد.
در یک تمدن الهی همواره شرایط جامعه و جان افراد نسبت به آرمان نهایی، در حالت بالقوه است، ولی هرچه جلوتر بروند به جهت شرایط خاص اجتماع، از انوار معنویِ مطابق تقاضای فطرت خود بهرهمند میشوند و بیشتر احساس آرامش میکنند. چیزی که فرهنگ غربی بشر را روز به روز بیشتر از آن محروم میکند، به طوری که اندیشمندان منتقد غرب میگویند: شرایط زندگی در غرب طوری شده که دیگر زمین وطن بشر نیست و امکان سکنیگزیدن و با آرامش زیستن ازآن گرفته شده است. واقعاً هم شرایط برای یک زندگی طبیعی بسیار سخت شده و امکان فکر و ذکر از بین رفته است. باید با همتی بلند، ماوراء روحی
که مدرنیته در جهان حاکم کرده است بتوان زندگی کرد تا از روحیهی ظلمانی و شیطانی این تمدن مصون ماند. این که میگویند به دیدار و ملاقات اهلالله بروید به جهت آن است که آنها توانستهاند ماوراء روحیهی ظلمانی حاکم در جهان، در زمین وطن بگزینند و خدا را که عین بقاء و حضور است، مقصد خود قرار دهند. قصهی بیوطنی بشر، آسیب بزرگی است که تنها راه حل آن را باید در برگشت به اسلامی جستوجو کرد که رهبر آن «واسطهی فیض بین ارض و سماء» است و به جای منفعل شدن از روح تمدن غربی، عالم را تحت تأثیر روح نورانی خود قرار می دهد.
ما به جهت روح فرهنگ غربی ساعت و ماشین و هواپیما بهدست آوردیم ولی زمین را به عنوان وطن خود از دست دادیم و این ابزارها بیش از آنکه وسیلهی رسیدن به اهدافمان شود، برای ما چهرهای از شیطان شد و بی وطنی ما را دامن زد. تمدنی را باید دنبال کرد که راه حضور با حقایق عالم را از ما نرباید و این فقط توسط فرهنگی محقق میشود که امام آن عین حضور در همهی عالم است.
سؤال: شما در سخنانتان میفرمائید: «جامعه به خودی خود یک روح و حقیقت غیبیه دارد و ممکن است روح جامعه شیطانی باشد و لذا سرنوشت آن پوچی و هلاکت است و یا ممکن است روح آن جامعه الهی و رحمانی باشد که سرنوشت آن شکوفائی استعدادهای افراد در راستای قرب الهی است. حال سؤال ما این است که اولاً: معنای اینکه «اجتماع به خودی خود روح دارد» چیست؟ آیا علاوه بر افراد جامعه، چیزی دیگر در صحنهی اجتماع موجود است. ثانیاً: در چه صورت روح جامعه الهی خواهد بود و در چه صورت شیطانی؟ و نقش انسانها در هرچه بیشتر الهیکردن روح جامعه چگونه است؟
جواب: با دقت در آیات قرآن می توان به این نتیجه رسید که جامعه یک شخصیت مخصوص به خود دارد و دارای شروع و انتهایی است، بهترین سخن در این مورد فرمایش مفصل علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در ذیل آیهی 200 سورهی آل عمران است که اجازه دهید به طور مختصر قسمتی از آن را خدمتتان عرض کنم.
علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» معتقدند: جامعه صرفاً مجموعهی افراد نیست، بلکه خودش یک حقیقت و یک شخصیّت دارد، و به همین جهت خطاب قرآن به امّت است. میفرمایند:
«رابطهی حقیقی که بین فرد و اجتماع برقرار است ناچار موجب میشود که خواص و آثار فرد در اجتماع نیز پدید آمده و به همان نسبت که افراد از نیروها و خواص با آثار وجودی خود، جامعه را بهرهمند میسازند، این حالات یک موجودیت اجتماعی نیز پیدا نمایند و اجتماع هم مجموعهی افراد را از خود متأثّر کند. لذا قرآن برای امّت و ملّت، وجود، اصل، کتاب، شعور، فهم، عمل، طاعت و معصیت اعتبار نموده است. میفرماید:«وَلِکُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذَا جَاء أَجَلُهُمْ لاَ یَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ یَسْتَقْدِمُونَ»(1)آیه میگوید: خودِ جامعه یک اجلی دارد که وقتی آن اجل آمد - مثل یک آدمی که میمیرد - میمیرد و جامعهی دیگری جای آن را میگیرد. یا میفرماید: «وَلِکُلِّ اُمَّةٍ رَسُولٌ فَإذا جاءَ رَسُلُهُمْ قُضِیَ بَیْنَهُمْ بِالْقِسْطِ»(2)برای هر جامعه و امتی پیامبری هست، پس چون پیامبرشان آمد و فلسفهی وجودیشان به انتها رسید، با قسط با آنها عمل میشود. (پس جامعه بعد از یک مدتّی تمام میشود چون اجل خاص دارد و چون پیامبرشان آمد و افراد آن جامعه موضع خود را نسبت به پیام خدا روشن کردند، در بین آنها با قسط و عدالت حکم میشود و با هرکس براساس موضعگیریاش نسبت به دین خدا برخورد میگردد). جای دیگر میفرماید: «کُلُّ اَمَّةِ تُدْعی اِلی کِتابِها» هر امتی به کتابش خوانده میشود. پس هر امتی کتاب خاص دارد».
این یک وجه از فرمایش ایشان است که میفرمایند: جامعه به خودی خود حقیقت دارد. بعد روی این نکته حساسیت نشان میدهند و میفرمایند:
«این رابطهی حقیقی که بین فرد و جامعه موجود است، موجب یک سلسله قوا و خواص اجتماعی میگردد که از هر جهت، بر قوا و خواص فرد برتری داشته و آنچنان است که جامعه انتخابهای فرد را تحت تأثیر قرار میدهد».
شما از جامعه نمیتوانید ساده بگذرید؛ باید جامعهتان را اصلاح کنید، نگویید جامعه چیزی نیست. علامه«رحمةاللهعلیه» میگویند: جامعه آنچنان انتخاب فرد را تحت تأثیر قرار میدهد که از هر
جهت بر قوای فرد حکومت میکند و در صورت تعارض فرد با جامعه، اراده و انتخاب فرد را مقهور خود مینماید. میفرمایند:
« فرد همیشه تابع سیر اجتماع بوده و ارادهی فرد قدرت مقابله با همت و ارادهی عمومی اجتماع را نداشته و اصولاً جامعه قدرت هرگونه فکر و شعوری را از افراد میگیرد؛ مثل ترس و وحشتهای عمومی در مواقع شکست و ناامنی و زلزله که دامنگیر اجتماع میشود. گذشته از اینها؛ حتّی آداب و رسوم معمولهی ملّی به اندازهای نیرومند است که هرگونه قدرت تفکّر را از افراد سلب میکند و بههمینجهت است که اسلام بیش از همهی ادیان و ملل به اجتماع اهمّیت داده و مهمترین دستورات دینی مثل نماز، حج، جهاد و انفاق را براساس اجتماع بنیانگذاری فرموده؛ و اصلاً اخلاق و تربیت فردی تاب مقاومت در مقابل اخلاق و تربیت نیرومند تکوّن یافته در اجتماع را ندارد و حکومت است که ضامن اجرای احکام اجتماعی دین است تا آنجا که هدف این اجتماع قرب الهی معرفی شده است؛ زیرا هر اجتماع یک هدف مشترک دارد و هدف اجتماع اسلامی از نظر قانونگذار، وصول به این هدف مقدّس است که خود ضامن اجرایی بزرگ و یک مراقب جدّی باطنی است؛ مثل یک پلیس باطنی، و اسلام از نیروی این پلیس باطنی حداکثر استفاده را نموده است»(1)
سپس میفرمایند:
«اصلاً برای همین بود که زندگی بشر در اوّلین روز هم با دین همراه بوده است تا هم جامعه در میان باشد و هم آن جامعه بیقانون نباشد.»
در قرآن داریم: وقتی آدم وآدمیت را از بهشت بیرون کردند، خداوند فرمود: «قُلْنَا اهْبِطُواْ مِنْهَا جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُم مِّنِّی هُدًی فَمَن تَبِعَ هُدَایَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلاَ هُمْ یَحْزَنُونَ»(2)گفتیم از بهشت بهسوی زمین هبوط کنید، پس چون از طرف من هدایتی و دینی برای شما آمد، آنکس که بدان عمل کند، برای او مشکلی نیست. یعنی شروعِ هدایت زمینی همراه با هدایت الهی است، چون نمیشود زندگی در زمین با دین همراه نباشد، زیرا بدون دین الهی جامعه به
وحدت نمیرسد و اگر جامعه به وحدت نرسد، جامعه نیست و اگر جامعه نباشد، انسان از بعضی از ابعادش بهره نبرده است و بعضی از ابعاد او به ثمر نخواهد رسید و ربالعالمین به چنین شرایطی راضی نخواهد بود.
تأکید علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه» این است که بشر با جامعه طلوع کرد و با جامعه همواره میماند و اگر جامعه بمیرد، بشر مرده است و از طرفی جامعه بدون دین مرده است، پس هرجا که دین نیست، به معنی واقعی جامعه نیست، دکور جامعه است نه حقیقت جامعه، و انسان با این جامعهی مجازی به حوائجش نمیرسد و ابعادی را که باید از طریق این جامعه بهثمر برساند از دست میدهد؛ مثل انسان پرخوری که پرخوریاش او را میمیراند، چنین آدمی ادای خوردن دارد نه اینکه خوردن را برای حفظ جسم خود انجام میدهد. علامه«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: از آنجهت که اسلام بر جامعه نظر دارد، مقایسهای بین تمدّن غربی و تمدّن اسلامی بکنید و یک نظر هم به خودتان بنمایید، شرقیها فردگرایند و جامعهگرا نیستند. غربیها جامعهگرا هستند با حوائج و اهداف خودشان؛ اسلام نیز جامعهگرا است با حوائج و اهداف خودش.
میفرمایند: «شعار اسلام، پیروی کردن از حق در فکر و عمل است و شعار دنیای متمدن برای ادارهی بشر، ارادهی اکثریّت است، اختلاف در شعار موجب اختلاف در هدف نهایی میشود، بهطوریکه هدف اجتماع اسلامی، سعادت حقیقی مبتنی بر عقل است و در این نظام، عقل باید بر غرائز حاکم بشود، تا جای شناخت حق تنگ نگردد و پیروزی و آسایشِ بزرگ همین است و جامعه را در چنین شرایط و با چنین هدف باید آرایش داد، و اسلام با هر چه موجب فساد عقل شود به مبارزه برخاسته، چون عقل عامل بقای جامعه است، و اسلام ضمانت اجرایی همهی اعمال و اخلاق و معارف اساسی را بهعهدهی خودِ اجتماع قرارداده، که البته این روش با طبع عامه سازگار نیست و عامه با فرورفتن در هوسها، مقابل این روش یعنی دین میایستند.
هدف اجتماعات امروزی بهرهوری بیشتر از شؤون مادّی است و این هدف، یک زندگی احساساتی را بهدنبال دارد و ملاک در این جامعه تمایلات بشر است نه عقل، و در جایی از عقل پیروی میکند که مخالف غرض مادّی او نباشد و لذا در چنین جامعهای اخلاق و معارف اصلی فاقد ضمانت اجرایی بوده و آهستهآهسته بسیاری از مطالبی را که دین قبیح شمرده، نیکو
میشمارند و بهنام آزادی، با هرگونه فضیلت اخلاقی و معارف عالیِ انسانی بازی میکنند و زندگی عقلی به زندگی احساسی و عاطفی مبدّل میشود و در این شرایط حتّی دین به تمسخر میرود، و چون تمدّن غرب با طبع و غرایز، بیشتر سازگار است تا با عقل، و چون تمدّن امروز بیشتر احساسی و هماهنگ طبع است، استقبال عامه نسبت به آن بیشتر است و این قاعده در طول تاریخ بوده که روش دین مطابق طبع عامه نیست و مردم در ابتدا، روشهای احساسی را بر روشهای دینی ترجیح میدهند بهطوریکه قرآن میفرماید: «لَقَدْ جِئْناکُمْ بِالْحَقِّ وَ لکِنْ اَکْثَرَکُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ»(1)حقیقت این است که حق به سوی شما آمده و شما بالفطره حق را میخواهید، ولی طوری شدهاید که طبعتان با حق نمیخواند و نسبت به حق کراهت دارد.
با توجه به آیهی قبل طبعِ جامعه مقابل حق است، هر چند فطرت جامعه موافق حق باشد. باز در همین رابطه قرآن میفرماید:
«... بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ * وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَن ذِکْرِهِم مُّعْرِضُونَ»(2)قصه همین است که پیامبر بهواقع حق را برای آنها آورد اما پذیرش این حق برای جامعه سخت است، ولی اگر خداوند هوسهای آنان را پیروی کند، جهان بههم میریزد و آسمان و زمین را فساد میگیرد - رابطة بین تکوین و تشریع را ملاحظه کنید - میفرمایند: اگر خواستی آسمان و زمین در خدمت بشر باشد، باید شریعت الهی در میان باشد، تشریع و قانونگذاری باید از طریق خدا باشد. سپس در ادامه میفرماید: اینها نمیدانند «بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ» ما به یاد آنها بودیم که این دین را آوردیم، اینها از یاد خودشان غافلند، خودشان را گم کرده اند. با اینهمه باید برخلاف طبع مردم، حرف حق را بیان کرد، زیرا «فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ اِلّا الضَّلالَ»(3)چه چیزی بعد از حق، جز گمراهی
میماند؟! یعنی در انتخاب اصل دین رأی اکثریت نمیتواند نافذ باشد؛ چون در ابتدای امر طبع مردم بر عقلشان حاکم است و از دین گریزانند.
علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» معتقدند: «در سخن کسانی که میگویند روش پیروی از اکثریت، یک قانون قطعی طبیعت است و لذا حق است، یک مغالطهی ظریفی نهفته است»، میفرمایند:
«انسان به مقتضای فطرت خود، پیرو واقعیّت و حق است، اصلاً حق یعنی آنچه واقع است و لذا حق، صفت خارج است که همان وقوع دائم یا اکثر است و این موجودات خارجی هستند که در پیدایش و ظهور خود تابع قانون اکثر هستند و انسان هم تابع همین قانون است، و نظر اکثریت هم اگر مطابق واقع بود، حق است و ذاتاً و فطرتاً برای انسان واجبالاتّباع است ولی نه بهجهت نظر اکثریت بودن آن، بلکه بهجهت واقعی بودن آن؛ قرآن میفرماید: «در مقابل دین، اکثر مردم از خود کراهت نشان میدهند»؛ «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ» زیرا اگر نظر اکثریت همیشه حق بود ممکن نبود که دیگر از حق کراهت داشته و با آن مبارزه کنند.»
ملاحظه بفرمایید علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» آنجایی را روشن میکنند که تکیه بر رأی اکثریت یک مغالطه و یک حیله است وگرنه همهجا رأی اکثریت بد نیست و نهتنها بد نیست، بلکه بعضاً ضروری است و اسلام درآنجایی که لازم است بر حضور فعّال مردم تأکید کرده است. علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» معتقدند در تعیین اهداف کلّی جامعه و در تعیین دین برای جامعه نمیتوان به رأی اکثریت اعتماد داشت و فکر کنیم هرچه را مردم بهعنوان دین با رأی اکثریت خود پذیرفتند، میتواند دینِ جامعه باشد. میفرمایند: به صرف رأی اکثریت «حق» تحقّق نمییابد. آری وقتی افرادِ جامعه، دین را پذیرفتند و جامعه زیر حاکمیّت دین قرار گرفت، در چنین جامعهای تحرکهای اجتماعی، بسیار پسندیده است که با رأی مردم باشد و مردم در تحرکهای اجتماعی نقش فعّال داشته باشند، ولی مردمی که طبعشان بر آنها حاکمیّت دارد، در خطوط کلی حیات، دین را نمیپذیرند و لذا قرآن میفرماید: بر خلاف طبع مردم باید بر حقانیت دین تأکید داشت. اینجا، جایی نیست که حق همان وقوع دائم یا اکثر باشد و صرف رأی اکثریت، حق باشد. باز عنایت بفرمایید که قرآن میفرماید: «بَلْ جَاءهُم
بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ» حتی به طرف آنها آمد و اکثر آنها نسبت به حق کراهت داشتند، چون بر «طبع» خود استوار بودند.
علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند:
«این است که این دموکراسی تماماً غیر آنچیزی است که اسلام میگوید»(1)
نتیجه اینکه؛ اندیشمندان جامعه اگر بهدنبال آراء افراد عادی روان شدند، جامعه به فساد میرود. مهاتما گاندی میگوید: «اگر تمام مردم عادی بهجای این که به من رأی بدهند، برسرم تف بیندازند، بیشتر اَمن هستم». یعنی باید جای رأی اکثریت معلوم و مشخص شود چون همهجا رأی اکثریت نافذ نیست، آنوقت که میخواهیم دین جامعه را به جامعه بدهیم، قرآن میفرماید: «اینجا رأی اکثریت هیچ ارزشی ندارد» و اکثراً چون در مقام طبعاند، دین را نمیپذیرند و از آن کراهت دارند ولی اگر بر حاکمیت دین تأکید نشود آسمانها و زمین را فساد میگیرد.
چنانکه ملاحظه فرمودید برای هر جامعهای کتاب مخصوص و اجل مسمایی مطرح است و بر این اساس باید برای هر جامعهای شخصیت مخصوص قائل شد. البته منظور از جامعه، یعنی جامعهی حضرت نوح علیه السلام و جامعهی حضرت ابراهیم علیه السلام، و یا مثلاً جامعهی غرب، که برای خود یک هدف کلی و یک سرنوشت خاص را اراده کردهاند، چنین جوامعی در حاکمیتِ سنت خاصی قرار میگیرند، مثل حاکمیت روح بر سلولهای بدن، منتها ظاهراً سلولها در مقابل گرایشهای روح ما اختیاری ندارند ولی در جامعه افراد اختیار خود را دارند، هرچند همان طور که علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» فرمودند: «جامعه قدرت هرگونه فکر و شعور را از افراد میگیرد» پس باید به فکر اصلاح جامعه بود و سعی کرد روح حاکم بر جامعه روح الهی باشد، تا تک تک افراد از برکات مربوط به جوامع الهی بهرهمند شوند. عزم کلی افرادِ یک جامعه تعیینکنندهی شخصیت آن جامعه است و مشخص میکند آن جامعه در مجموع، الهی یا شیطانی است. اما اینکه سؤال فرمودید در چه صورت روح جامعه الهی یا شیطانی میشود به بحث قبلی بر میگردد که جهتگیری کلی آن جامعه برای چه هدفی است، هدف کلی
1) پایان بحث و بررسی نظر علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در ذیل آیهی 200 سورهی آلعمران.
ارادهای که جامعه بر آن قرار دارد استکبار و عدم پذیرش حکم خدا است، یا بر عکس؟ حضرت علی علیه السلام در خطبه 32 نهج البلاغه در توصیف روح جامعهای که تحت تأثیر فرهنگ امویان از آن حضرت پیروی نمیکردند میفرماید: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِی دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ کَنُودٍ یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّی تَحُلَّ بِنَا» ای مردم! ما در روزگاری بهسر میبریم که روزگار عنود و سرکش است و زمانهای است ناسپاس، انسان نیکوکار در آن بدکار به حساب میآید، شرایط طوری است که ظالم در ظلمش رشد میکند، از آنچه علم داریم بهره نمیگیریم و از آنچه نمیدانیم نمیپرسیم، و نگران بلایی که بر سرمان میآید نیستیم، تا که آن بلا بر ما فرود آید و زندگی ما را در برگیرد.
سپس حضرت میفرمایند: در این جامعه حتی آن کسی که به دنبال فساد نمیرود به جهت آن است که نمیتواند فساد کند و شروع میکنند خصوصیات دیگر چنین جامعهای را بر میشمارند. علت چنین خصوصیاتی بدان جهت است که آن جامعه انسان کاملی را که واسطهی فیض بین ارض و سماء بود برای مدیریت خود انتخاب نکرد، و لذا از ارتباط حضوری با حقایق محروم شد و شیطان بر قلب و عقل و دست و زبان همه حاکم گشت و افراد اهداف خود را در وعدههای شیطان دنبال میکردند، درست عکس آن چیزی که ملت ایران در راستای تحقق انقلاب اسلامی انجام داد و خود گمشدهاش را در امام خمینی«رحمةاللهعلیه» جستجو کرد و لذا روح کلی جامعه شایستهی دفع نظام شاهنشاهی توسط خداوند شد. عملاً حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» واسطه و مظهر آن روحی است که میخواهد شاه را از نظام مدیریت کشور ایران دفع کند.
گاهی جامعه، منزلهایی را در سیر به سوی اهداف روحانی طی میکند ولی خود را آمادهی طی منازل بالاتر نکرده است و لذا سالها در منازل وسط متوقف میشود، همانطور که جامعهی زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله خود را آماده کرده بود تا از بتپرستی بگذرد و به همین علت پذیرای تذکر رسول خدا صلی الله علیه و آله برای سیر به سوی توحید شد، ولی نتوانست خود را تا اوج ولایت امام معصوم سیر دهد و در این مرحله متوقف گشت، خواستند در عین مسلمانی با ولایتِ
روابط قبیلگی و نژادپرستی زندگی را ادامه دهند و اینجا بود که روح شیطانی جای روح الهی را گرفت و نگذاشت مسلمانان صدر اسلام از مسلمانی خود بهرهی لازم را ببرند.
اما اینکه میفرمایید نقش انسانها در هرچه بیشتر الهیکردن جامعه چگونه است؟ به روش ائمهی معصومین علیهم السلام نظر کنید، و آن عبارت است از متذکرکردن جامعه نسبت به آرمانهایی که باید دنبال کند، و متوجهکردن جامعه به این نکتهی مهم که ریشهی شکستهای خود را در محرومیت از آن آرمانها بداند.
این را بدانید که هر اندازه امروز بیشتر روشن شود چگونه فرهنگ غربی انسانها را از یک زندگی پاک و الهی و حضوری محروم کرده است، بیشتر متوجه جایگاه فرهنگ اسلامِ اهل بیت علیهم السلام که تنها جایگزین فرهنگ غربی است خواهیم شد و زودتر نجات مییابیم. این که شما میبینید یکمرتبه مردم ایران در سال 1357 به این خوبی از سخنان امام خمینی«رحمةاللهعلیه» استقبال میکنند. ریشهاش در فعالیتهای گذشته کسانی بود که از یک طرف جنبههای ظلمانی نظام شاهنشاهی را روشن نمودند، و از طرف دیگر برکات نظام اسلامی را گوشزد کردند، برآیند همهی آن کارها در سال 57 ظهور نمود.
اگر مردم متوجه شوند روحی که در تمدن غربی آنها را به شعف میآورد، روح شیطانی است و با برنامهی شیطان - هرچند به ظاهر در ارضای اهداف نفس امّاره موفقیتهایی دارند- در نهایت در مسیر برنامهی دشمن خود که «عدوّ مبین» است حرکت میکنند و به هلاکت میرسند، از سرعت خود میکاهند.
شما مدیریت شیطان را ساده نگیرید، اینکه میبینید افرادِ تحت تأثیر شیطان - اعم از تمدن شیطانی یا فرد شیطانی - زرنگیها و توانائیهای غیر قابل تصوری دارند، چون مدیریتی که آنها را مدیریت میکند موجود سادهای نیست، از یک طرف شش هزار سال عبادت کرده و تا حدّ ملائکه صعود نموده، از طرف دیگر از خلوتهای بسیاری از انسانها و جوامع با خبر است، گرایش قلبهای اهل دنیا را نیز میشناسد، همهی اینها دست به دست هم میدهد و یک تمدن شیطانی با آنهمه پیچیدگی و جذابیت میسازد. حال اگر توانستید چیز مناسبی جایگزین تحریکات شیطانی کنید میتوانید از این فریب بزرگ بگذرید، و آن چیزِ مناسب جز فرهنگ مخلَصین یعنی اهلالبیت علیهم السلام نیست که با شعف قلبی و معنوی، سیر روحانی انسان را شکل
میدهند(1)و در آن صورت است که دیگر انسانها ظلمات غرب را صورت آرمانهای خود نمیبینند و در نتیجه از آن فاصله میگیرند. حال این فاصلهگرفتن چه در زندگی فردی باشد، چه در سلوک اجتماعی.
سؤال: در بحثهای گذشته در رابطه با جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی فرمودید: «انقلاب اسلامی ظهور حقیقتی به نام حکومت اسلامی است که آن نیز ظهور حقیقت غدیر است و عملاً این حرکت از غدیر شروع شد و همواره موانع ظهور خود را در طول تاریخ پشت سر گذارده تا به اینجا رسیده و حرکتی نیست که نابود شود، هر چند ممکن است در ظهورش شدت و ضعف بهوجود آید». از طرفی هم میفرمائید: «با حضور انقلاب اسلامی در عرصهی جهان، شرایطِ هرچه سریعترِ نابودی تمدن غربی فراهم شده، چون مردم جهان راه عبور از سرخوردگی نسبت به حاکمیتهای غربزده را در رجوع به انقلاب اسلامی مییابند و لذا اگر به طور رسمی هم مسلمان و شیعه نشوند، به اسلام و تشیع نزدیک میگردند» حال سؤال ما این است که در این میان جایگاه ظهور حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه کجاست؟ وقتی انقلاب اسلامی دارد کار خود را میکند و آرامآرام فرهنگ جهان را تحت تأثیر خود قرار میدهد دیگر ظهور حضرت عجل الله تعالی فرجه چه نقشی دارد؟
جواب: عنایت داشته باشید که اساساً انقلاب اسلامی با توجه به وجود مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه و به امید ظهور آن حضرت شروع شد، و با امید به ظهور آن حضرت معنی پیدا میکند و باقی میماند و با ظهور آن حضرت صورت نهایی و شرایط بالفعل خود را ظاهر میکند. انقلاب اسلامی تماماً با نظر به حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه شکل گرفت و ادامه مییابد، آن سنگی که جوانان ما به طرف مظاهر نظام شاهنشاهی رها کردند به عشق ظهور و مدد حضرت بود، و به پشتوانهی مدد روحانی حضرت آن قدمها برداشته شد. حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» این انقلاب را متعلق به امام زمان عجل الله تعالی فرجه میدانستند و میفرمودند إنشاءالله این انقلاب را به
1) برای روشن شدن این موضوع به کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» از همین مؤلف مراجعه فرمایید.
صاحب اصلیاش میسپاریم . حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» نتوانستند خود را راضی کنند و بنشینند تا شاه اینهمه فساد راه بیندازد، در واقع با توجه به انتظاری که حضرت بقیةالله از علماء دارند با نهیب حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه انقلاب خود را شروع کردند و خودشان در آخرین پیام خود فرمودند: «انقلاب ما محدود به ایران نیست، انقلاب ایران نقطهی شروع انقلاب بزرگ حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه است».(1)
پس در واقع این انقلاب با نور امام زمان عجل الله تعالی فرجه شروع شد و با مدد و نظر آن حضرت ادامه مییابد و با ظهور آن حضرت به ثمرهی نهایی خود دست مییابد و هرکس خود را از افق نورانی تاریخ که با ظهور حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه محقق میشود، جدا کند در پوچی و اضمحلال قرار میگیرد و طعمهی وسوسههای شیطان خواهد شد، و به همان اندازه که از مسیر تحقق ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه - یعنی انقلاب اسلامی- فاصله بگیرد به همان اندازه در مشکلات دوران و ظلمات مدرنیته فرو خواهد افتاد. هرکس به همان اندازهای که خود را وارد اردوگاه امام زمان عجل الله تعالی فرجه بکند از پوچی و بی تحرکی به نشاط و امید وارد میشود. آن طلبه و دانشجو و کارمند و رزمندهای که خود را لشکر امام زمان عجل الله تعالی فرجه احساس کرد، به وسعت تاریخِ نورانی انبیاء، نورانی میشود و خود را وارث بصیرت و قداست همهی انبیاء مییابد و در مسیری قرار میگیرد که مسیر بهثمررسیدن تلاشهای همهی انبیاء و اولیاء است و در این راستا با همت و قدرت فوقالعاده زندگی را ادامه میدهد. در چنین فضایی است که امام باقر علیه السلام میفرمایند: «وقتی که امر ما انجام گیرد و مهدی ما آید، هریک از شیعیان ما از شیر دلیرتر و از نیزه چابکتر و مؤثرترند، و دشمنان ما را به زیر دو پای خود میآورند و پایمال میکنند...».(2)
ریانِ بنالصلت میگوید: به امام رضا علیه السلام عرض کردم؛ «آیا شما صاحب الامر هستید؟» فرمودند: «من صاحبالامر هستم، اما نه آن صاحبالامری که زمین را بعد از پرشدن از ظلم، از عدل سرشار میسازد، با این ضعف بدنی که در من میبینی چگونه میتوانم آن صاحبالامر باشم؟ قائم؛ آن کسی است که وقتی خروج کند، در سن پیران، دارای سیمایی جوان و اندامی قدرتمند است به طوری که اگر دست دراز کند، بزرگترین درختِ روی زمین را از جا
میکَند و اگر در بین کوهها فریادی بکشد، صخرههای کوهها در هم شکسته و از هم میپاشد.»(1)
شما در این دو روایت میبینید وقتی معادلات طوری شد که شرایط ظهور آن حضرت فراهم گشت نهتنها قدرتهای فکری چند برابر میشود،(2)
قدرت انسانهایی هم که در راستای تغییر معادلات جهان قدم برمیدارند، بسیار زیاد میشود، نمونهی آن را در دفاع مقدس هشتساله ملاحظه فرمودید که چگونه از جوانان معمولی امثال شهید خرازیها و شهید همتها پدید آمدند که با فکر و عمل خود دنیای استکبار جهانی را حیران نمودند، چون وقتی انسانها وارد اردوگاهی شدند که نظر به ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه دارد همهی استعدادها به ثمر نهایی خود نزدیک میشوند. حضرت اباعبدالله علیه السلام به امید ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه این چنین قدرتمندانه و با امید در کربلا شمشیر میزند، همانطور که حضرت ابوالفضل علیه السلام همهی عظمتهایش را در ارادت به حضرت اباعبدالله علیه السلام بهدست آورد. حضرت ابوالفضل علیه السلام فهمید امام زمان یعنی چه و چگونه میتواند با فانیشدن در او خود را احیا کند. اگر حضرت زهرا علیها السلام و پیرو آن حضرت زینب علیها السلام منظر نمایش اینهمه شکوه شدند چون دفاع از امام زمان خود را برای نمایش بندگی انتخاب کردند، همه یک نکتهی مهم را فهمیدند و آن اینکه خود را وارد اردوگاه ارادتمندی به امام زمانشان بکنند. عظمت و شکوه این انقلاب نیز در همین نکته نهفته است که انقلابی است در مسیر ارادتمندی به امام زمان«روحی لتراب مقدمه فدا».
سؤال: شما در جلسات گذشته فرمودید: «تمدنی که زندگیساز نباشد و تمام ابعاد انسانها را جواب ندهد، پس از مدتی حتی نفس امّارهی انسانها هم نسبت به آن تمدن احساس سرخوردگی میکند» حال سؤال ما این است که چگونه میتوان پذیرفت تمدنی که بر اساس ارضای نفس امّاره بهوجود آمده پس از مدتی نفس امّاره را هم ارضاء نمیکند، در حالی که
هر روز در هرچه بیشتر ارضاءکردن نفس امّاره بیشتر از روز قبل مجهز میشود؟ نمونهاش هم غرب امروز.
جواب: عنایت داشته باشید تمدنی کامل است که تمام ابعاد بشر را به نحو متعادل جواب دهد تا هر استعداد و گرایشی به مقصد خود برسد، حتی گرایشهای غریزی و یا گرایشِ به زیبائیهای مادی فقط در شرایطی متعادل بر ضد خود عمل نمیکنند. ولی اگر این گرایشها از مرز تعادل گذشت و به حالت امّاره درآمد و خواست بر بقیهی- گرایشها و استعدادها غلبه کند و بر آنها فرمان براند، میگوئیم به صورت نفس امّاره در آمده و صحبت ما در رابطه با این حالت است و عرض شد آنچنان نیست که اگر همهی شرایطِ ارضاء نفس امّاره را فراهم کنیم و شرایط ارضاء عقل و قلب را تعطیل نمائیم، بتوانیم به ارضاء نفس امّاره دست یابیم، زیرا نه نظام و ساختار بدن ما چنین چیزی را تحمل میکند و نه طبیعت الهی و نه سنتهای خداوند و نه خودِ نفس امّاره. نمونهی آن را در غذا خوردنِ بر اساس ارضاء نفس امّاره میتوانید تجربه کنید که اگر انسان متعادل غذا نخورد با انواع بیماریها روبهرو میشود و نهتنها دیگر نفس امّاره از میل خود بهره نمیبرد، بلکه انسان از ارضاء بقیهی میلهای نفسانیاش محروم میشود و به تعبیر قرآنی انسانها در آن حالت با چیزی روبهرو میشوند که میخواستند از آن فرار کنند.(1)شبیه همین حالت در فرهنگها و تمدنها وجود دارد و به همین جهت نسبت به اهدافی که در راستای ارضای نفس امّاره برنامهریزی کردهاند با شکست و ناکامی روبهرو میشوند، چون گرفتار جنبههای افراطی امیال خود شدند و خداوند در عین این که هیچ میلی را بیجواب نگذاشته و شرایط جواب به هر میلی را در بستر طبیعی خود فراهم کرده، ولی عالم را طوری نساخته که میلهای افراطی بتوانند بهراحتی جواب خود را بگیرند و با ناکامیها روبهرو نشوند.
از طرفی اینکه ملاحظه میکنید غرب در حال حاضر هر روز در راستای ارضای بیشتر نفس امّاره جلو میرود، نشانه آن است که نتوانسته است نفس امّارهی خود را راضی کند و ناکامی خود را میخواهد با فرورفتن بیشتر در وَهمیات و شهوات جبران کند که مسلّم با
1) سورهی قصص، آیهی 6.
احساس ناکامی بیشتر روبهرو میشود و این مسیر همچنان ادامه مییابد تا به هلاکت کامل ختم شود.
بحرانهای امروزِ جهان غرب آثار همان گرایشهای افراطی است و چون اساس این تمدن بر مبنای جوابگوئی به میلهای افراطی است هرگز نمیتواند خود را از بحران نجات دهد بلکه با هر برنامهای به بحرانی عمیقتر فرو میرود تا به هلاکت کامل برسد و اساساً نظر به ارضاء نفس امّاره، انسان و جامعه را سطحینگر و اکنونزده میکند و در نتیجه نمیتواند به عمق هلاکتی که او را تهدید میکند فکر کند. ریشهی همهی آن بحرانها و این هلاکتها را باید در روحیهی سکولاری دانست که بر مناسبات فردی و اجتماعی جامعه حاکم میشود، در حالیکه شریعت و معنویت، کنترلکنندهی میلهای افراطی انسانها است، چه در امور فردی و چه در امور اجتماعی.
در آخر مناسب میبینم قسمتی از مقالهی آقای پروفسور حمید مولانا تحت عنوان «ارمغان مدرنیتهی غرب» را خدمت شما عرض کنم که حاوی نکات خوبی است. ایشان میفرماید:
«یک وجه مشترک بین همهی شهروندان دنیا به وجود آمده است. مردم در اکثر کشورها از وضع امروزی خود ناراضی هستند و غبطهی گذشته را میخورند. از همه جالبتر این که اکثراً فکر میکنند مشکلات امروزی فقط منحصر به آنهاست و این معضلات در جوامع و کشورهای دیگر وجود ندارد. بزرگترین خبر روز این است که مشکلات امروزی، جهانی شده است و این مسئله بزرگترین بُعد جهانیسازی و جهانیشدن امروز را تشکیل میدهد.
این مشکلات و نارضایتی شهروندان دنیا از چه نوعی است؟ من نمونه مشکلاتی را که میتوان آن را وجه اشتراک بین شهروندان پنج قاره دنیا محسوب کرد و مبتنی بر تجربیات و گفتوگو و نظرسنجی و آمار است در اینجا خلاصه میکنم: فساد، فحشا، دزدی، ریا، پارتیبازی و تبعیض، اعتیاد به مواد، گرانی مسکن، ازدیاد بیکاری، افزایش قیمت کالاهای روزمره و مورد احتیاج، کمبود بهداشت و تأمین اجتماعی، ترقی مالیات و عوارض، ترافیک، آلودگی محیط زیست، افول خدمات اجتماعی، گرانی، کمبود و گرانی شهریه دانشگاهها،
ناامنی در اماکن عمومی، خشونت و بیاحترامی بین مردم، گسیختگی خانواده، دخالت دولت در امور خصوصی افراد، افزایش قتل و تجاوز در شهرها، فقر و ناامیدی نسبت به آینده، مشکلات مهاجران و بیگانگان و . . .
چرا دنیا اینهمه در التهاب و بحران است؟ چرا همه از زندگی و وضع فعلی شکایت دارند؟ چه عواملی اعتصابهای گستردهی فرانسه را بهوجود آورده و آن کشور را به حالت نیمه تعطیل درآورده است؟ چرا رونق اقتصاد در آلمان تحت اعتصاب بخش حمل و نقل آن کشور مورد تهدید قرار گرفته است، چرا آمریکاییها و انگلیسیها و هلندیها اینهمه مضطرب و افسرده هستند و از سازمانهای دولتی خود شکایت دارند و همهچیز را از دریچهی «تروریسم» و ناامنی میبینند و دیگران را دربارهی وضع فعلی خود سرزنش میکنند؟ چرا پاکستان که به بهانهی تشکیل یک دولت و ملت اسلامی از هند جدا شد همیشه با ژنرالها و کودتای نظامی درگیر بوده و آتش بینظمی و هرجومرج در آن کشور شعلهور است ولی همین کشور دارای بمب اتمی و هستهای است؟ چرا ترکیه که خود را از یوغ سلطنت و خلافت عثمانیها رها کرده و به سوی ناسیونالیسم و غربگرایی شتافت، اکنون در بحران هویت غوطهور است؟ این همه شورش و اعتراض در قفقاز و گرجستان و ناحیهی بالکان برای چیست؟ چرا اعراب در بین خود منازعه و اختلاف دارند؟ تفرقه و نفاق در لبنان و فلسطین را چه کسانی دامن میزنند؟ چرا کشورهای آمریکای لاتین، آفریقا و قسمت بزرگی از آسیا با این همه منابع طبیعی و ثروت خدادادی هنوز در فقر بهسر میبرند؟
ریشهی اصلی بسیاری از این بحرانها را باید در مدرنیته یا تجددگرایی جستوجو کرد. برای درک بحرانهای سیاسی عصر معاصر باید تمدن و اندیشهی غرب را درک کرد. این تمدن و اندیشهی غرب است که به شرق رسوخ کرده و مشکلات دنیای شرق را چند برابر کرده است. در خود غرب تناقضات دنیای غرب بیش از آن است که ما بتوانیم تصور کنیم. در حالی که فرد در غرب در اطلاعات و دانش پیشرفت کرده است در عین حال استفاده از اینگونه اطلاعات و دانشِ بدون حکمت و فضیلت او را به تردید و افسردگی انداخته است. این نوع بیماری را غرب به شرق انتقال داده و شرق بدون چون و چرا و با مقاومت بسیار کم
آن را پذیرفته و در بسیاری مواقع شیفتهی آن شده است، بدون اینکه در مورد تأثیر و عواقب اینگونه هدایای تجددگرایی و مدرنیته تأمل کند.
بحران مدرن امروزی را دنیای غرب ساخته است زیرا دنیای مدرن ساختهی غرب است. ما نمیتوانیم آسیب و تلفات وارده از غرب را از ترقی و پیشرفت بهوجود آمده از غرب جدا کنیم. تأثیرات اجتماعی، فیزیکی، روانی و زیستمحیطی تمدن و استعمار غرب بر جوامع شرق و به ویژه دنیای اسلام انکارناپذیر است. غرب چندین قرن است اصرار میورزد که همهی جوامع و افراد کرهی زمین باید راه آن را دنبال کنند ولی غربیشدن نه تنها به بهای گسیختگی اجتماعی و فرهنگی شرقیها و به ویژه مسلمانان انجامیده است بلکه همین جریان تجددگرایی معضلات و بحرانهای امروزی خودِ غرب را بهوجود آورده است.
ریشههای بحران امروزی از اسلام و حتی تمدن قرون وسطای اسلامی -که دورهی طلایی علم و ادب و منورالفکری در دنیای اسلام و دوران تاریک و جهالت در غرب بهشمار میرود- نیست بلکه ریشه در تمدن و ایدئولوژی مدرن و مادیات غرب دارد که میخواهد خود را در چارچوب جهانبینی مدرنیته، جایگزین معنویات و عواطف انسانی کند. اشتباه نشود، این به این معنی نیست که اگر غرب و افکار تجددگرایی غرب بقیهی مردم را به حال خود میگذاشت همهی مشکلات برطرف میشد، و همه در صلح و آرامش زندگی میکردند. اختلاف، کشمکش، فقر، فحشا و فساد همیشه در تاریخ بشر وجود داشته است وگرنه ما از جاهلیت و گمراهی مردم و اجتماعات صحبت نمیکردیم، ولی اینکه اگر ما راه زندگی و اندیشهی غرب را دنبال کنیم وضع ما بهتر خواهد شد یک فکر کاملا غلط است زیرا این افکار و آداب، خود غرب را در بحران فرو برده است و ما هم با تقلید کورکورانه از آن، خود را قربانی مدرنیته و تجددگرایی کردهایم. راه صحیح این است که ما خود مستقل و آزادنه فکر کنیم و عقل و دل خود را در مسیر خودشناسی، خداشناسی، جهانشناسی، هستیشناسی و دلالتشناسی به کار اندازیم، و این کار البته آسان نیست ولی شدنی است و این کار را ما در تمدن و فرهنگ خود در گذشته انجام دادهایم.
اگر نارضایتی از وضع فعلی یک وجه مشترک بین همهی شهروندان دنیا است، علاقه و تمایل و شیفتگی آنان به داشتن اتومبیل شخصی، تلفن همراه، دوربین دیجیتال جیبی و همهی
مظاهر و ابزارآلات دیگرِ دنیای مدرن یک وجه مشترک دیگر بین آنان شده است. چگونه میشود این تناقضات، این تمایلات و احساسات ضد و نقیض گوناگون و به قول فرنگیها این «پارادُکس»ها را بیان کرد؟ ریشههای این مشکلات و تناقضات را باید در دو پدیدهای که دنیای مدرن برای همه به ارمغان آورده است جستجو کرد؛ یکی مفهوم و پدیدهی «پیشرفت و ترقی» و دیگری مفهوم و پدیدهی «سیاست و حکومت» یا رابطهی بین جامعه و دولت.»(1)
در ادامه میفرمایند: «اندیشهی ترقی و پیشرفتِ غرب باعث شد که دوران نسبتاً صلحآمیز قرن نوزدهم به یک دورهی جنگ و خشونت قرن بیستم تبدیل شود که حاصل آن عبارت بود از دو جنگ جهانی و ایجاد حکومتهای فاشیستی و کمونیستی و سرمایهداری که نزدیک به 40 میلیون نفر در جنگ جهانی اول و قریب 100 میلیون نفر در جنگ جهانی دوم کشته شدند» البته سیاست مداران این اعمال را زیر پوشش شعارهای «دنیای آزاد» طوری عرضه میکنند که گویا هیچ کار غیر ارزشی در عالم واقع نشده است.
حال عرض بنده این است، تمدنی که برای باقیماندن احتیاج به اینهمه جنگ و صرف وقت و انرژی دارد، ماندنی است؟ مضافاً اینکه ماندن آن همراه است با هزارانهزار مشکلات و همهی اینها به جهت آن است که در این تمدن، عهد انسان با خدا و اعتقاد به معاد در فضای زندگی و مناسبات اجتماعی و فردی، فراموش شده، چیزی که مکتب زندهی تشیع توان تحقق آن را دارد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) روزنامهی کیهان، پنج شنبه 1/9/86 .
بسم الله الرحمن الرحیم
بحث از آیندهی جهان و جایگاه تمدنی بود که خداوند برای بلوغ تاریخ و بلوغ انسانیت در نظر گرفته و حیات و برکت تکتک افراد بشر و جامعه در گرو جهتگیری به سوی آن آینده است، درست همان کاری که انبیاء الهی انجام میدادند و هر کدام در جهتگیریِ توحیدیِ خود شرایط شکوفایی پیام پیامبر بعدی را فراهم میکردند و همواره در این کار به آیندهی درخشانی که ظرف ظهور همهی ابعاد توحید است نظر داشتند. هدف متوسط آنها، ظهور پیامبر بعدی و هدف نهایی آنها، ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه بود، همان هدفی که امام حسین علیه السلام و حضرت امام صادق علیه السلام در رابطه با ظهور مهدی عجل الله تعالی فرجه میفرمایند: «لَوْ اَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ اَیَّامَ حَیَاتِی»؛(1)اگر او را درک میکردم تا آخر عمر در خدمت او بودم!
در راستای چنین هدفی و نظر داشتن به آن آیندهی توحیدی، باید سؤالات زیادی جواب داده شوند تا عزم عمومی نسبت به تحقق آن هدف بزرگ به صحنه آید و لذا دوستان عزیز در ادامهی سؤالات خود سؤالاتی را مطرح فرمودند که جواب آنها إنشاءالله در راستای تحقق تمدن راستین اسلام، قدمی به جلو باشد تا از اندیشههایی که به عنوان جهانیشدن در صدد تسلط فرهنگ غرب بر جهان است، رهایی یابیم.
عزیزان عنایت داشته باشند که طرح مجدد بعضی از سؤالات که در جلسات قبل در فضای خود مطرح شد به جهت تکمیل تصور خواننده است از تمدن اسلامی که در فضای قبلی امکان جواب کامل به آنها نبود بنابراین با همان حوصلهی اولیه، موضوع را دنبال بفرمایید تا إنشاءالله موضوع از جوانب دیگر نیز دنبال شود.
1) فرهنگ جامع سخنان امام حسین علیه السلام، ص733 - بحارالانوار، ج51 ، ص148.
سؤال: در مورد رمز و راز نابودی یک تمدن، در یک قاعدهی کلی و اساسی فرمودید: هر اندازه یک تمدن از عالم اَحدی فاصله بگیرد، به همان اندازه از بقاء و انسجام فاصله میگیرد و به همان اندازه به سقوط و نابودی خود نزدیک میشود، حال سؤال ما بر روی واژهی «هر اندازه» است که میفرمایید:«به همان اندازه که یک تمدن از عالم اَحدی فاصله بگیرد...» مگر یک تمدن، یک مجموعهی غیر قابل تفکیک نیست؟ پس اگر یک تمدن در مقابل عالم اَحدی مسیر استکبار را پیشه کرد، دیگر نابود میشود، و نمیشود از وجهی در مسیر استکبار باشد و نابود شود و از وجهی دیگر حالت استکباری نداشته باشد و باقی بماند، مثلاً طوری باشد که به جهت ظلم بر مردم نابودیاش شدید شود ولی به جهت هوسزدگیِ مردمش نابودی و سقوطش شدید نباشد، آیا چنین چیزی ممکن است؟
جواب: عنایت داشته باشید همان طور که نزدیکی به اَحد، تشکیکی و دارای شدت و ضعف است، دوری از عالم اَحدی نیز تشکیکی است، حتی ملتی که ما معتقدیم در حال حاضر در شرایط نزدیک به عالم اَحدی است- مثل نظام جمهوری اسلامی ایران- این نزدیکی خیلی فرق میکند با آن نزدیکی که معتقدیم با ظهور مقدس حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه محقق میشود، مقابل این نزدیکی، دوری از عالم اَحدی نیز همینطور است، و لذا ملتی که اساس بودنش استکبار است، با ملتی که ناچاراً گرفتار فرهنگ استکباری شده، در یک سرنوشت قرار ندارند.
اما اینکه ملاک مستکبر بودن یک تمدن چیست و شدت و ضعف مستکبر بودنِ یک تمدن را از کجا تشخیص دهیم، با بودن «شریعت الهی» این تشخیص بسیار آسان و کاربردی است؛ چون عنایت داشته باشید شریعت و دین آمده است تا جنبهی عبودیت انسانها را به آنها متذکر شود و شرایط متعالیشدن آنها را فراهم کند، تا قلبها متوجه حق شوند و اعمالی مناسب حقیقتِ بندگی انجام دهند و بهرههای فراوان این بندگی را نصیب خود نمایند. حال یک تمدن هر اندازه از عالَم بندگی فاصله گرفت، به همان اندازه گرفتار روحیهی استکباری میشود و در مقابل پروردگار عالم میایستد.
در حال حاضر؛ فرهنگ غربی آنچنان به دستورات الهی پشت کرده است که همجنسبازی و فمینیسم، به عنوان یک ارزش مقابل نظام خانواده میایستد و در حذفکردن هرچه بیشتر نظام الهی تأکید دارد، و این غیر از آن است که در طول تاریخ بدی و کفر به عنوان رگههای انحراف در اجتماعات وجود داشته است. در فرهنگ غربی تأکید بر فساد میشود و اینکه چگونه دین و دینداری به حاشیه برود و عملاً در این فرهنگ سعی بر مقابله با نظام اَحدی است و بر این اساس است که جایی برای بقاء این تمدن نمانده است، چون به جنگ دستوراتی آمده است که حضرت اَحد از طریق انبیاء برای بشر آورده. حال وقتی حضرت اَحد عین بقاء است، هر جریانی به هر اندازه که مقابل بقاء باشد در فنا است، و با توجه به تشکیکیبودن فناء، فرهنگ غرب در پایینترین درجه از بقاء قرار دارد و قواعد محکم تفکر توحیدی شاهد بر این ادعا میباشد.
سؤال: فرمودید: «چنانچه تمدنی حجاب کامل ظهور حکم اَحد در جامعهی انسانی شود، دیگر فرصت بقاء ندارد، چون این نهایت تحقق استکباری بودن آن تمدن است» حال سؤال ما این است که آیا میتوان زمان نابودی یک تمدن را تعیین کرد؟
جواب: ابتدا باید بین دوری از فرمان خدا، با مقابله با حکم خداوند تفکیک شود تا روشن گردد چه موقع دیگر یک تمدن فرصت ماندن ندارد. وقتی یک تمدن با توحید مقابله کرد و در روحیهی استکباری قدم گذارد، هراندازه بیشتر در این مسیر جلو برود، بیشتر به نابودیاش نزدیک میشود، تا جایی که ممکن است تمدنی مؤمنین را صرفاً به جهت ایمانشان به قتل برساند، دیگر اینها روحیهی استکباریشان به اوج رسیده و حکم هلاکت الهی برای آنها حتماً جاری خواهد شد. در مورد اصحاب اُخدود که مؤمنین را میکشتند، قرآن میفرماید: «وَمَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن یُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِیزِ الْحَمِیدِ»؛(1)
جرم این افراد چیزی نبود مگر ایمان به خدای عزیزِ حمید. در این نوع برخورد با مؤمنین است که خداوند میفرماید: «قُتِلَ أَصْحَابُ
1) سورهی بروج، آیهی 8 .
الْأُخْدُودِ»؛(1)یعنی نابود باد اصحاب اخدود! آن وقت عنایت داشته باشید وقتی خداوند بفرماید: «نابود باد!» یعنی سنت نابودی در آن قوم و تمدن جاری میشود. این حالت و روحیه را که مؤمن به خدای عزیزِ حمیدبودن در یک فرهنگ جرم بهحساب آید، تمامیتخواهی در مسیر باطل گویند. امروز فرهنگ غرب طوری است که شما نمیتوانید و حق ندارید در روستاهای یمن هم غیر غربی فکر کنید، چون متهم به عقبافتادگی میشوید، به عبارت دیگر فرهنگ غربی هیچ حقّی برای هیچ فکری جز فکر خود قائل نیست و با همین روحیه نه تنها تفکر توحیدی را به چیزی نمیگیرد، بلکه آن را به کلی نفی میکند. وقتی شرایط طوری باشد که اگر شما بخواهید دینداری هم بکنید باید به قرائتی دینداری کنید که فرهنگ غرب قبول دارد، در واقع غرب در روحیهی استکباری به تمامیت خود رسیده و این درست حالتی است که خداوند دیگر اجازهی بقاء به آن فکر و فرهنگ نمیدهد. چون آن فرهنگ میخواهد در تمام مناسبات انسانها و در زوایای تصمیمگیری انسانها مثل خداوند حضور داشته باشد و به یک معنی میخواهد رقیب خدا باشد و این خصلت استکبار است، به خصوص وقتی به اوج خود رسیده است، تا آنجا که فقط نفت و پولِ شما را نمیخواهد، قلب شما را هم که مرکز احساس و تفکر شما است برای خود میخواهد. چهرهی امروزی که شما در آمریکا با آن روبهرویید در صد سال پیش نبود و آن روز هم کسی نمیگفت استکبار به اوج خود رسیده و رقیب خدا شده است، ولی امروزه با ظهور هرچه بیشتر باطن خود در راستای جهانیکردن فرهنگ آمریکایی، در مقابل خدا ایستاده و در حالی مقابل خدا ایستاده که هیچ قدرتی ندارد، حال در نظر بگیرید آیندهاش چه میشود.(2)
روحیهی استکباری بعد از یازده سپتامبر و انفجار برجهای دوقلو به بهانهی آنکه اسلام تروریستپرور است، با اسلام در افتاد، در زندان گوانتانامو مستقیماً به قرآن توهین کردند و طوری دارند خود را ادامه میدهند که با اسلامیت هر مسلمانی درگیر میشوند و مسلّم تبعات
این درگیری برای جهان استکباری که بند حیات خود را به خاور میانه گره زده بسیار هلاکتبار است.
اما دوری از فرمان الهی موضوع دیگری است و در مسئلهی بقاء و فناء تمدنی که از فرمان الهی دوری گزیده، ملاکهای دیگری درکار است و تا زمانی خداوند به افراد فرصت میدهد که در دنیایی که برای امتحان انسانها پدید آمده است آنها فرصتِ کامل امتحاندادن داشته باشند و حجت بر آنها تمام شود، تا فردای قیامت نگویند اگر ما فرصت داشتیم به زشتی کار خود پی میبردیم و منصرف میشدیم. ولی موضوع سقوط یک تمدن در راستای امری است که عرض شد، زیرا آن تمدن مقابله با تفکر توحیدی را حقّ خود میداند. به همین جهت در مورد قوم لوط تا آن وقتی که گرفتار فساد لواط هستند بلا نمیآید، ولی وقتی میخواهند به حق حضرت لوط تجاوز کنند و میهمانان آن حضرت را تصاحب نمایند گرفتار بلا میشوند. در قرآن از قول آن حضرت هست که آن حضرت از آن قوم تقاضا کرد: «وَ لاَ تُخْزُونِ فِی ضَیْفِی»؛(1)مرا در مقابل میهمانهایم خوار مسازید، و آنها در جواب حضرت که فرموده بود میتوانید با دخترانم ازدواج کنید، گفتند: «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا لَنَا فِی بَنَاتِکَ مِنْ حَقٍّ وَإِنَّکَ لَتَعْلَمُ مَا نُرِیدُ»؛(2)تو میدانی که در مورد دخترانت حقّی برای خود قائل نیستیم و میدانی ما چه میخواهیم. آنها همجنسبازی در حریم حضرت لوط علیه السلام را حق خود میدانستند.
حاصل کلام اینکه، یک وقت ضعف دینیِ ما موجب غلبهی دشمن است، خداوند در این موارد انتظار دارد ما با نور اسلام آن ضعف را برطرف کنیم که نمونهاش مقابله با تهاجم فرهنگی دشمن است، ولی یک وقت دشمن با زور اسلحه، مانع حیات توحیدی ما میشوند، در این موارد است که سنت نابودی تمدنها خیلی زود جاری میشود که بحث آن گذشت.
سؤال: روشن شد که نابودی تمدنها بر اساس قواعد و سنتهایی است که آن سُنن در جای خود لایتغیّر است و مسلّم است اگر تمدنی مقابل نظام الهی بایستد نابود میشود، و شواهد تاریخی هم در این مورد گواه است. به طوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله در جنگ خندق هنگامی که حضرت خندق را میکندند و کلنگ ایشان به سنگی خورد و جرقههایی متصاعد شد، فرمودند نابودی امپراطوری روم و ایران را دیدم(1)
و یا پیشبینی امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در رابطه با نابودی ابرقدرت شوروی. حال سؤال این است که آیا میتوان این قواعد را آنچنان تئوریزه کرد که آنچه اولیاء خدا با چشم بصیرتِ خود میبینند و پیشبینی میکنند، با عقل و قواعد عقلی پیشبینی نمود؟
جواب: ابتدا عنایت داشته باشید که قرآن و روایات جایگاه نابودی یک اندیشه و تمدن را به خوبی روشن میکند و در بسیاری از مواقع عدم آمادگی مردم جهت پذیرش نظام توحیدی، موجب ادامهی بقاء تمدن کفر شده است. زیرا آمادگی لازم را جهت زندگی دیگری غیر از مناسباتی که فرهنگ کفر تدوین کرده است، ندارند و با توجه به همین قواعد اگر جوانب را درست بشناسیم، میتوان نزدیکی یا دوری آن نابودی را احساس کرد، که آیا آن تمدن به اوج مقابله با نظام الهی سیر کرده؟ و آیا مردم آمادگی پذیرش یک نوع زندگی دیگر را رویهم رفته دارند؟ نمونه ی این قواعد را در سقوط نظام شاهنشاهی ملاحظه کردید، که از یک طرف نظام شاهنشاهی با جشن های دو هزار و پانصد سالهی شاهنشاهی در مراسم جشن هنر شیراز، مقابله با حکم خدا را به اوج رساند و از این طرف هم مردم نسبت به دعوت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» برای پایهریزی نظام اسلامی از خود آمادگی خوبی نشان دادند.
اما اینکه میفرمایید: زمان دقیق سقوط یک تمدن و یک نظام را بتوان با قواعد عقلی پیشبینی کرد، فکر نمیکنم آن علم در قالب تئوریها در آید، آن علم، علم دیگری است و مخصوص اولیاء الهی است، آنچه در آیات و روایات هست توجه دادن مؤمنین به قواعد و سنن نابودی تمدنها است که در جلسهی قبل بحث آن شد.
1) الکافی، ج8 ، ص 216.
آری؛ ممکن است مسیر یک قومی آنچنان منحرف شود که مستحق نابودی گردند و بلا هم به طرف آنها حرکت کند و آن بلا را حضرت یونس علیه السلام ببینند و آن قوم را ترک کنند، ولی آن قوم در اعمال خود تجدید نظر کنند، اینجا نباید گفت پیشبینیها درست نبود، بلکه باید گفت با تغییر آن قوم، سنت دیگری بر آنها جاری شد.
در مورد فرهنگ غرب، تجدید نظر به آن معنی که از کفر به سوی ایمان برگردد، به چشم نمیخورد و عملاً در شرایط سقوط و هلاکت است، ولی به هلاکت رسیدن یک قوم به آن معنی نیست که فکر کنیم یک هفتهی دیگر یا یک سال دیگر به هم میریزد. یکی از اشکالاتی که بعضیها به امثال هایدگر یا دکتر فردید و یا دکتر داوری میگیرند همین است و انتظار دارند با توجه به نقد این آقایان به غرب، چند سال بعد غرب سقوط کند، اشکالکنندگان زبان این آقایان را نمیفهمند، آقایان بارها در سخنان خود میگویند: «غرب به انتهای خود رسیده است!» یعنی غرب دیگر تمام آنچه باید میشده، شده است و استعدادهای خود را به نحو کامل ظاهر کرده و چون در این ظهورِ نهایی، جانها را قانع نکرده است، دلها از آن منصرف میشود، چون دیگر نمیتواند وعدهای به سوی برترشدن از آنچه هست، بدهد زیرا همهی جنبههای بالقوّهاش به صورت بالفعل درآمده است بدون آنکه انسان غربی به آرمانهایی که انتظار داشت از طریق آن فرهنگ برسد، دست پیدا کرده باشد. بعضیها که معنی این جملات را متوجه نیستند، اشکال میکنند حالا که غرب به انتهای خود رسیده، چرا ما سقوط آن را نمیبینیم؟! غافل از اینکه سقوط یک تمدن به انصراف قلبها از آن است، و در نتیجه با چنین شرایطی دیگر آن فرهنگ نمیتواند در مناسبات بین انسانها خود را اثبات کند، و عملاً با هر حادثهای آن فرهنگ زیر سؤال میرود، و بیرنگ و بیرنگتر میشود تا محو گردد.
آقای دکتر محمد لگنهازن از اساتید حوزهی علمیه قم، در رادیو معارف تحلیل میکردند که بعد از حادثهی یازده سپتامبر، هشتاد درصد مردم آمریکا به این نتیجه رسیدند که خدا باآنها قهر کرده! و از این طریق اعتماد خود به فرهنگ غربی را از دست دادهاند. این به این معنی است که شرایط فرهنگ غرب طوری شده که برای حفظ خود باید انرژی زیادی صرف کند در حالیکه با اینهمه تلاش بسیار آسیبپذیر شده، و در برخورد با کوچکترین آسیب به کلی مردم روحیهی خود را میبازند و امیدی به اینکه تمدن غربی بتواند آنها را حفظ کند
ندارند. اینجاست که ملاحظه میفرمایید نهایت تلاش فرهنگ غرب برای حفظ و اثبات خود، مقابله با سایر فرهنگها و تهمتزدن به آنها است - بهخصوص تهمتزدن به اسلام- در حالیکه این نوع کارها نتیجهاش حفظ فرهنگ غرب نخواهد شد، چون در خودش به تمامیت رسیده و چیزی برای جوابگویی به آرمانهای بشری ندارد، حال هر چه هم تلاش کند بقیهی فرهنگها را بد جلوه دهد، موجب ظهور کمالی در فرهنگ غرب نمیشود، نهایتاً برای مدتی جهت ملت خود را از توجه به اسلام، به سوی جادوگرها تغییر میدهد، چون جامعهی غربی از یک طرف به فرهنگ تجدد و اصالتدادن به راهکارهای علم تجربی برای زندگی، پشت کرده، از طرف دیگر راه صحیح را به جهت غربزدگیِ افراطیاش نمیشناسد.
پس میتوان گفت فرهنگ غرب از آن وقتی سقوط کرده که دیگر برای جلب نظر بشر حرف ندارد و نمیتواند در زندگی انسانها نقشآفرینی کند. وقتی مردم متوجه شوند وعدههایی که سالها فرهنگ غرب میداد غیر قابل دسترسی است، آیا دیگر آن فرهنگ توانی برای ادامهی خود دارد؟ سقوط یک تمدن مگر غیر از این است؟ وقتی فرهنگ غرب - بهخصوص آمریکا- نتوانست اندیشهها را به سوی خود جذب کند، بود و نبودش خیلی فرق نمیکند، نهایتاً چند روزی مثل خانهای ورشکسته با اسلحه و سکس فتنههایی به پا میکند و همانند قلعهای که ساکنانش آن را ترک میکنند، به تاریخ سپرده میشود. مردم تا آنجایی فریب آن فرهنگ را میخورند که متوجه سقوط آن نشدهاند ولی وقتی متوجه سقوط آن شدند به سرعت مثل یک بادکنک بادش خالی میشود. حال اگر جوانان ما به کمک نگاه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» متوجه شوند «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند»، دیگر فریبکاری های آن کارساز نیست، پس عملاً آمریکا نابود شده است. باید چشم مردم را نسبت به این نابودی و سقوط باز کرد.
آمریکا در شرایطی است که هر انسان معنویتگرا و عدالتدوست آن را نفی میکند و لذا مجبور است روحهای معنوی و عدالتدوست را با به اتهام تروریستبودن - بهزعم خود- از صحنه خارج کند، این مثل آن است که کسی سنگ بزرگی را همواره روی دستهای خود بالای سر نگهدارد، اولاً؛ انرژی زیادی باید صرف کند تا آن سنگ را نگهدارد. ثانیاً؛ آن کار، کاری نیست که بتوان تا آخر ادامه داد. بالأخره انسانهای معنوی و عدالتدوست مناسبات
فرهنگ غرب را نفی میکنند و غرب هم هیچ حرفی برای آنها ندارد و این معنی حقیقی سقوط آن تمدن است.
سؤال: شما در جلسات قبل فرمودید:«علمی که بریده از عالم بالا، پدیدهها را تحلیل کند، واقعیات عالم را نمیبیند.» اولاً: این موضوع را کمی بیشتر شرح دهید. ثانیاً: آیا آن علوم به خودی خود نظر به واقعیات ندارند و یا برای آنهایی که نگاهشان، نگاه به عالم بالا است، این علوم یک نحوه نظر به واقعیات به حساب میآید و جلوهای از قواعد و سُنَن عالم غیب است؟
جواب: عنایت داشته باشید که بحث بر سر «علم به واقعیات» است؛ یعنی تفسیر و تحلیلی از نوع و چگونگی واقعیات خارجی. نگاه کردن به درخت و آن را سبز دیدن، علم نیست، این حسکردن رنگ سبز درخت است، تحلیلِ رابطهی اجزاء درخت با خود و سایر پدیدههای عالم و چگونگی و چرایی فعالیت آنها را علم میگویند، در رابطه با چنین نگاهی است که اگر جایگاه حضور حضرت حق را در تمام جوانب آن پدیدهها نبینیم، در واقع با وَهمیات خود با چگونگی و چرایی این درخت روبهرو شدهایم و نه با آنچه واقعاً هست، چون جنبهی وصل به عالم غیبِ پدیدهها را نمیبینیم، در نتیجه حکم آنچه مییابیم آن نیست که در خارج واقعاً هست، مثل تحلیل چگونگی و چرایی حرکات انگشتان دست شما بدون توجه به شخص شما و ارادهها و حیاتی که در این حرکات جاری است، حالا در نظر بگیرید بنده بخواهم از نظام پنج انگشت شما و حرکاتِ گاه و بیگاه آنها یک تئوری و نظریه بدهم و چگونگی و چرایی نظم پنج انگشت شما و حرکات آن را در یک دیدگاه تجربی تبیین کنم، آن هم بدون آن که نظر به شخص شما داشته باشم و متوجه حیات و اراده و اهداف شما در حرکات این انگشتان باشم. ملاحظه کنید؛ این تئوری چه چیزی از آب در میآید! مسلّم تمام آنچه در بررسی حرکات انگشت شما برای خود ساختهام وَهم و خیال است، هرچند با صرف صدها ساعت کار آن تئوری را به دست آورده باشم، و برای حرکات هر انگشت جدولهای زیادی تهیه کرده و برای آن حرکات نظمی بهدست آورده باشم و منحنیهای آن را تنظیم کنم، تمام آنها «عقدهی سخت است بر کیسهی تهی» گرهی محکمی است بر کیسهی خالی! چون بریده از
شخص شما و اهداف و ارادهی شما چنین تئوری را تهیه کردهام. بحث بر سر این نیست که حرکات دست و انگشتان شما را درست ثبت نکردهام، بحث بر سر آن است که تفسیر و تحلیلی را که میدهم غلط و وَهمی است، انکشاف واقعیت نیست، عین این موضوع در مورد علمِ بریده از عالم بالا مطرح است که «عقدهی سخت است بر کیسهی تهی» اصلاً علم به واقعیت نیست و در آن انکشاف واقعیات انجام نگرفته است.
نگاه نیوتن به جاذبهی زمین در اینکه حسّ کرد سیبی بر زمین سقوط کرد، دروغ نیست و اینکه متوجه شد رابطهای بین جرم کرهی زمین با جاذبهی آن هست، حرف غلطی نیست، آنچه در این نگاه گم میشود، حضور حضرت حق است در تمام مناسبات عالم در ظهورات مختلف. مثل این است که یک وقت شما علت حرکات انگشتان را به ماهیچههایی نسبت میدهید که توسط نورونها و رشتههای عصبی تحریک شده است و آن را به مغز منتهی میکنید، ولی یک وقت حیات را در صحنه میبینید و متوجه نیستید حیات شما منجر به حرکات انگشتان شما است، منتها این حیات با ظهور انقباض ماهیچه و تحریک سلسله اعصاب کار خود را انجام میدهد و لذا متوجه میشوید همین که اراده میکنید انگشتان شما حرکت میکند. عالَم را آیت الهی دیدن غیر از آن نگاهی است که گالیله پیشنهاد میکند و نیوتن در منظر خود دارد.
عنایت داشته باشید که در نظام عالَم متوجه وجود ناظمِ عالمشدن، غیر از آن است که عالم را ظهور حضرت اَحد ببینیم. مشکلی که غرب به گفتهی شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» پیدا کرد به آن جهت بود که کلیسا به غیر از برهان نظم، نگاه دیگری به خدا نداشت و لذا آن خداشناسی به وجود آمد که خداوند آن بالاها مثل یک ساعتساز عالَم را کوک میکند تا از حرکت باز نایستد! و در همین رابطه عدهای از دانشمندان غربی کار را به آنجا کشاندند که خداوند یک ساعتساز ناشی است!! این نوع نگاه به عالَم، یک نگاه غربی است و متأسفانه بعضی از ما هم برای خداشناسی همان راه را رفتیم. نگاه قرآن این است که: «سَنُرِیهِمْ آیَاتِنَا فِی الْآفَاقِ وَفِی أَنفُسِهِمْ حَتَّی یَتَبَیَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلَی کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ»؛(1)به زودی به آنها
1) سورهی فصلت، آیهی 53.
آیات خود را در آفاق و در جان خودشان مینمایانیم، تا آنجایی که متوجه شوند او یعنی خداوند، حق است، آیا پروردگار تو کافی نیست که بر هر چیزی مشهود است؟ و هر چیزی را خواستی ببینی قبل از آن چیز او را میبینی؟ همان سخنی که حضرت علی علیه السلام فرمود که: «مَا رَأَیْتُ شَیْئاً اِلّا وَ رَأَیْتُ الله قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ»؛(1)ندیدم چیزی را مگر آنکه خدا را قبل از آن چیز و با آن چیز و بعد از آن چیز دیدم. این نگاه، نگاهی است که عالم را سراسر جلوهی حق میبیند. عنایت بفرمایید میفرماید:«مَعَه» یعنی با آن چیز خدا را دیدم، به این معنی که آن چیز مجلای ظهور اسماء الهی است و آیتی از آیات خداوند است که اسمای حسنای او را نشان میدهد، با این نگاه عالم را دیدن و پدیدهها و حادثهها را تحلیلکردن موجب نمیشود که با چنین دنیایی که امروز با آن روبهروییم، روبهرو شویم.
در مدرسه تلاش کردند نگاهی که غرب نسبت به عالم داشت بر ذهن ما تحمیل کنند و به همین جهت در حال حاضر ما با نگاه غرب با عالم روبهروییم، دیگر برای ما بحث حضور سنن الهی و اسماء حق مطرح نیست.
با توضیحات فوق دیگر نمیتوان گفت آنهایی که نگاهشان، نگاه به عالم بالا است، و عالم را مظهر اسماء الهی میبینند، نگاه علوم غربی به عالم را درست میدانند، زیرا منظر آنها نسبت به عالم، منظر دیگری است، در آن منظر در هر واقعیتی حق است که با اسم و صفتی خاص در صحنه است. مثل اینکه شما هر کلمهای از الفاظ مرا در رابطه با من و مقصد درونی من ملاحظه کنید، و نه الفاظی بدون معنی که فقط پردهی گوش شما را مرتعش میکند، اتفاقاً به تنها وجهی از الفاظ که کار ندارید همین وجه ارتعاش هوا و ارتعاش پردهی گوش است، بلکه از اول به معنی آن الفاظ و حضور مقصد من نسبت به اظهار آن الفاظ نظر دارید.
خدایی که فرهنگ غرب نشان میدهد، خدای حاضر در همهی صحنههای عالم که دین متذکر آن است، نیست. خدا در فرهنگ غرب به آن معنی که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند که با هر چیزی هست،(2)نیست، آن خدا با هر چیز دیده نمیشود و لذا انسان در آن فرهنگ هیچ چیز را
متصل به عالم بالا نمیبیند و بین خدا و عالم یک نحوه دوگانگی قائل است و به همین جهت اجازهی هر تصرفی در عالم را به خود میدهد.
وقتی شما به نحو طبیعی به الفاظ بنده گوش میدهید، در هر لفظی معنای مخصوص به خودش را مییابید و در واقع الفاظ آینهی نمایش معانی هستند، در حالیکه در یک نگاه حسّی آن معانی در درون الفاظ نیست، و در آن نگاه الفاظ صرفاً ارتعاشات هوا است، ولی در نگاه طبیعی که با همهی واقعیت روبهرو میشوید، همینکه الفاظ را می شنوید، معانی را درمییابید و آن الفاظ جلوهی آن معانیاند و شما هم آنها را متصل به آن معانی مییابید، ولی اگر با دید علوم تجربی با الفاظ برخورد کنید و آنها را ارتعاشات هوا بیابید، میگردید تا در جای دیگر معنای آن را پیدا کنید، کاری که نگاه غربی به طبیعت دارد و نهایتاً به برهان نظم متوسل میگردد، در حالیکه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» حتی رابطهی علیت و معلولیت برای خداوند و مخلوقات را نگاه ناقصی میدانند و میگویند: «انبیاء و اولیاء قدمشان برهانی نبوده، آنها برهان را میدانستند اما قضیه، قضیهی اثبات واجب به برهان نبوده، حضرت سیدالشهداء علیه السلام به خداوند عرضه میدارند: «مَتَی غِبْتَ حَتّی تَحْتَاجَ اِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ، وَ مَتَی بَعُدَتْ حَتَّی تَکُونَ الْآثَارَ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ اِلَیْکَ، عَمِیَتْ عَیْنٌ لاتَرَاکَ عَلَیْهَا رَقِیباً»؛(1)چه موقع غایب بودهای که نیاز به دلیل داشته باشی که آن دلیل بر تو دلالت کند؟ و چه موقع دور بودهای تا آثار و نشانهها عامل اتصال به تو باشند، کور است آن چشمی که تو را بر همهی آثار و نشانههای ظاهری نبیند.» حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در ادامه میفرمایند: «در سببیّت و مُسببیّت یک تمایزی که مقتضی ذات حق نیست، مطرح است... من در کتاب و سنّت یادم نیست که علیت، سببیت به این معنا باشد، تعابیری مثل خلق، ظهور و تجلی مطرح است... «هُوَ مَعَکُم» آیا با تعبیر علیت و معلولیت جور درمیآید؟! یا مسئلهی ارتباط خدا با مخلوق بالاتر است، چون هیچ جا نیست که از خدا خالی باشد.»(2)
این نکتهی اخیر را از آن جهت عرض کردم که عنایت داشته باشید نگاه دینی با نگاه یونانی و اروپایی بسیار فاصله دارد، هرچند که شما در علم کلام جهت مقابله با اشکالکننده از برهان و دستگاه علت و معلول استفاده میکنید، ولی حتی فیلسوفی مثل ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» به جایی میرسد که تشکیک در وجود را هم آخر و انتهای کار نمیداند و مخاطب خود را در نهایت به تشکیک در ظهور میرساند.(1)
وقتی نگاه ما به عالم، نگاهی شد که همهچیز را مرتبط با عالم غیب میدیدیم و از نگاهی که در کلاس علوم به ما تحمیل کردهاند آزاد شدیم دیگر منظر علوم تجربی نسبت به عالم برای ما پذیرفته نیست ولی باید بدانیم که تغییر این منظر احتیاج به یک کار اساسی دارد که باید در علوم انسانی ما بهوجود آید.(2)
سؤال: در مباحث قبل روشن شد هر اندازه تمدنی مادی شود، به حکم ناپایداری که در عالم ماده است، از ثبات و بقاء محروم است، آیا فرهنگ بریده شده از عالم معنا نمونهی روشنی از همان مادیشدن یک تمدن نمیباشد که منجر به تزلزل دائم تمدن غرب شده که همواره مجبور است تئوریها و طرحهای خود را تغییر دهد و به امید رسیدن به آیندهای پایدار همواره در ناپایداری به سر ببرد؟
جواب: به نظر بنده هم مطلب همینطور است که میفرمایید.
سؤال: آیا میتوان گفت تمدنهای منحرف دوران گذشته با اینکه به خداوند به عنوان اساسِ بقاء و ثبات متصل نبودند ولی چون با عالم ماوراءِ عالم ماده مرتبط بودند، در یک ثبات نسبی به سر میبردند که تمدن غرب حتی از آن ثبات هم محروم است؟
جواب: بله همین طور است، منتها آن تمدنها متأسفانه به امور ماوراء عالم ماده اصالت میدادند، مثلاً خود را به نفوس و عقول عالم غیب متصل میکردند ولی چون با آن عقول و نفوسِ منقطع از خالق هستی مرتبط بودند عملاً ناکام میماندند، هرچند نسبت به تمدن غرب
که صرفاً به عالم ماده مرتبط است دارای یک ثبات نسبی بودند، به همین جهت هم مستشرقین غربی آن تمدنها را تجلیل میکنند، چون در مقایسه با تمدن خودشان، آن ثبات نسبی را بهتر میپذیرند، غافل از اینکه اگر آن ثبات حقیقی بود، نباید به هلاکت آن تمدن منجر میشد.
اینکه تمدن غرب در مقایسه با تمدنهای گذشته بیشتر گرفتار حرکت و تغییر است دلیل روشنی است که این تمدن، مادیترین تمدن تاریخ است، چون هر چقدر که انسان و جامعه از ماده و مادیات آزاد شود، از بُعد و فاصله آزاد میشود زیرا در عالم مجردات بُعد و فاصله مطرح نیست و وقتی بُعد از بین رفت، هرآنچه را میخواهید در نزد خود دارید و لذا برای به دست آوردن حوائج خود مجبور نیستید حرکت و سرعت داشته باشید. در مقابلِ عالم مجردات، عالم ماده است که دارای بُعد است و همه چیزش یک جا جمع نیست و برای بهدستآوردن هر چیزش باید چیزی را و جایی را ترک کرد تا به چیز دیگر و یا جای دیگر دست یافت، حال وقتی یک تمدن به جایی از نظر مادیشدن رسید که هیچ چیز را در نزدیک خود ندید مجبور میشود با ساختن وسایلی که دارای سرعت زیادند به مطلوب خود برسد، غافل از اینکه بسیاری از آنچه میطلبد در عالَم دیگری است و برای رسیدن به آنها باید جهت خود را تغییر دهد. گفت:
ای
کمان و تیرها انداخته
گنج
نزدیک و تو دور انداخته
تمدن غرب در سیر خود به تضادی رسیده که از یک طرف میخواهد اهداف خود را با ساختن ابزارهای پر شتاب بهدست بیاورد، از طرف دیگر متوجه است چیز دیگری که جنبهی معنوی دارد باید داشته باشد و لذا گرفتار جادوگری و خرافات شده و یا به مسیحیتی دامن میزند که در خدمت فرهنگ غربی است. نه به دینی که ربالعالمین نازل فرموده تا تمام مناسبات بشریت را تحت برنامهی خالق هستی به جلو ببرد. به قول خودشان میخواهند با خِرد جمعی امور خود را مدیریت کنند و جلو ببرند و لذا هر تصمیمی بگیرند رویکردی است به سوی باطل و اضمحلال. چون ایمان به پروردگاری که مناسبات انسانها را در رابطه با عالم و آدم، در نظام حرام و حلال الهی تنظیم کند، نه در تمدن فراعنه بوده و نه در فرهنگ غرب و همین امر موجب میشود دست به انتخابهایی در زندگی بزنند که منجر به نزدیکی هرچه بیشتر به سقوط آنها خواهد شد، چون اساس را بر نفی تکالیف الهی قرار دادهاند. در حالی که
اگر اساس زندگیِ یک ملت تبعیت از تکالیفی بود که پروردگار عالم برای بشر تعیین فرموده است، جهت انتخابش به کلی با تمدن غربی متفاوت خواهد بود، همان چیزی که شما در انتخاب ملت ایران نسبت به پذیرش انقلاب اسلامی ملاحظه میفرمایید. انقلاب اسلامی متذکر تکلیف خدا به بشر است، و این فکر با فکر غربی خواهی نخواهی مقابل همدیگرند. همانطور که تمدن فرعونی مقابل شریعت حضرت موسی علیه السلام بود. اگر فراعنه به قوای غیبی متوسل میشدند و اگر رئیس جمهور آمریکا به ظاهر کتاب مقدس را میخواهد، برای آن است که قدرت استکباری خود را رشد دهند، نه اینکه بخواهند حکم خدا را حاکم نمایند و ربوبیت حق را توسعه دهند، منتها امید فرعون، در مقابله با معجزهی خدا به جادوگرانش بود و امید فرهنگ غرب در مقابل نظام اسلامی به تکنولوژی و رسانههایش میباشد. به عبارت دیگر آنچه موجب حجاب آنها شده تا حقیقت را نبینند، ابزارهایی است که برای خود شکل دادهاند، غافل از اینکه حقیقت، ماوراء ابزارهاست، چه آن ابزارها ترفندهای جادوگران باشد و چه حیلههای تکنوکراتها و رسانهها. عمدهی توجه به این نکته است که همهی آنهایی که مقابل مسیر نبوت قرار میگیرند و ربوبیت حق را نفی میکنند، حتماً هلاک خواهند شد. به همین جهت قرآن انحراف هر قومی را، خارج از تواناییهای متفاوتی که داشتهاند، مقابلهی آنها با انبیاء مطرح میکند و میفرماید علت این مقابله امیدواری به تواناییها و علومشان بود. در سورهی مؤمن میفرماید: «أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرُوا کَیْفَ کَانَ عَاقِبَةُ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ کَانُوا أَکْثَرَ مِنْهُمْ وَأَشَدَّ قُوَّةً وَآثَارًا فِی الْأَرْضِ فَمَا أَغْنَی عَنْهُم مَّا کَانُوا یَکْسِبُونَ»؛(1)آیا ای پیامبر این گروهی که در مقابل تو ایستادهاند نرفتند در یک تحقیق تاریخی- جغرافیایی، سرنوشت اقوامی را که در مقابل پیامبران پیشین ایستادند را مطالعه کنند، در حالی که از نظر توانایی و تغییر در زمین،آنها نیرومندتر از اینهایی بودند که با تو مقابله میکنند، ولی با اینهمه آنچه داشتند و به آن امید بسته بودند آنها را نجات نداد. سپس میفرماید؛ علت اینکه آن اقوام نتوانستند از زحمات خود استفاده کنند این بود که «فَلَمَّا جَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَیِّنَاتِ فَرِحُوا بِمَا عِندَهُم مِّنَ
1) سورهی مؤمن، آیهی 82 .
الْعِلْمِ وَحَاقَ بِهِم مَّا کَانُوا بِهِ یَسْتَهْزِؤُون»؛(1)چون پیامبرانشان با دلایل روشن و قانعکننده به سویشان آمدند، به آن علمی که داشتند دلخوش بودند و به پیام پیامبرانشان توجهی نکردند و تهدید پیامبران از عذاب الهی را به مسخره گرفتند، اما همان عذابی که آن را به تمسخر میگرفتند، آنها را گرفت. آری! پیام پیامبران را به چیزی نمیگرفتند چون به علمی که به دست آورده بودند دلخوش بودند.
پس ملاک بقاء و یا هلاکت هر تمدنی در این است که آیا تکلیفی را که خداوند برای بشر تعیین فرموده است میپذیرند یا نه، و آیا مقابل تکالیفی که خدا تعیین کرده است میایستند یا نه. این قاعده را میتوان در همهی جوامع توسعه داد، به طوری که در جامعهی اسلامی نیز مرز تشیع و تسنن را در تفاوت نگاه آنها نسبت به تکالیف الهی باید جستجو کرد، زیرا اهل تسنن برای خلفاء بهعنوان انسانهای غیر معصوم حق تعیین تکلیف برای مردم قائلاند و همهی تکالیف جامعه را به خدا ارجاع نمیدهند، ولی شیعه معتقد است خداوند در هیچ عملی بشر را به خود وانگذاشته و پروردگار عالم در همه ابعادِ انسانی إعمال ربوبیت میکند، چون ولیّ مطلق است و در هیچ بُعدی انسان را از ولایت خود محروم نکرده، و لذا بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله و ابلاغ شریعت، امامان معصومی را قرار داده که با ارتباط با عالم قدس، حکم خدا را تبیین کنند و عقل بشر باید تلاش کند در قرآن و روایاتِ ائمهی معصومین علیهم السلام تکلیف الهی بشر را مطابق زمانه بیابد و انجام دهد، ولی هرگز عقل محدود بشری نمیتواند به خودی خود برای بشر تعیین تکلیف نماید.
پس هر تمدنی و هر قومی به همان اندازه که از پذیرش حکم الهی فاصله بگیرد، از بقاء و ثبات فاصله گرفته است، حال اگر در مناسبات فردی ربوبیت خدا را بپذیرد و در نظام اجتماعی سکولار باشد، به همان اندازه گرفتار هلاکت و عدم ثبات است، و تمدن غربی که در هر دو حوزه با نفی نبوت، حکم پروردگار عالم را نفی کرده و چنین انکاری را به انتها رسانده و سراسر زندگی را با برنامههای محدود خود و آن هم جهت ارضای هوس میخواهد اداره کند، در نهایت مادّیت و سقوط قرار دارد.
1) سورهی مؤمن، آیهی 83 .
سؤال: آیا اگر مسلمانان با نگاه توحیدیِ مخصوص اسلام میخواستند قواعد طبیعت را کشف کنند، ممکن نبود به همین علومی برسند که غرب نسبت به طبیعت رسید و علومی مثل فیزیک و شیمی و مکانیک و فیزیولوژی را تدوین نمایند؟
جواب: مسلّم نه؛ درست است که در حال حاضر نگاه کمیتگرای گالیله فکر و ذهن ما را تسخیر کرده و فکر نمیکنیم طبیعت واقعیتی غیر از این دارد که فعلاً ما میشناسیم، ولی وقتی ضعف این نگاه را شناختیم و متوجه شدیم این نوع نگاه به عالم، نگاه بریده از عالم قدس و عالم معنا است، آرامآرام عالَم در منظر ما جلوهای دیگر به خود میگیرد و تواناییهای دیگری، ماوراء آنچه «ارادهی معطوف به قدرت» از طبیعت میخواهد از خود نشان میدهد. آری؛ اگر ما طبیعت را مخزنی برای انرژی و قدرت بخواهیم و انسان را هم ارادهای بدانیم که میخواهد با قدرت بر طبیعت دست یابد، هیچ چیزی جز همان چیزی که فرهنگ غربی از طبیعت میبیند نمییابیم. از طرفی نگاه غربی در مسیر خود گرفتار تناقضهایی شده که مجبور است در خود تجدید نظر کند. به عنوان نمونه؛ خلاصه سخنان آقایان ایان باربور، استاد فیزیک و دینشناس دانشگاه سوربن از کتاب «علم و دین» را خدمتتان عرض میکنم و از اینکه مجبورم مقداری از اوقات شریفتان را در این مورد بگیرم عذر میخواهم، ولی اگر حوصله بفرمایید نکات دقیقی را در رابطه با نگاه علم جدید به عالم بهدست میآورید. باربور میگوید:
فیزیک قرن نوزدهمی یعنی فیزیک کلاسیک، در معرفت شناسی، نظرگاه اصالت واقعی داشت. یعنی نظریه های علمی را المثنای واقعی و عینیِ جهان، آنچنانکه هست و مستقل از روند شناختن آن توسط دانشمند، میپنداشت ولی نظریهی کوانتومی به طور کلی از نگرش قبلی فاصله گرفت و تصور قبلی را نفی کرد، در یک کلمه میگوید: هیچ چیز در زندگیِ روزمره نیست که قابل قیاس با حوزهی شگرف اتم باشد. «فقدان تصویرپذیری» خصیصهی بارز فیزیک نوین است و تمایل به تصور اجزاءِ تشکیل دهندهی اتم به هیأتی شبیه با چیزهایی که قابل ادراک حسی هستند، باید ترک شود، سیستم اتم نه فقط برای مشاهدهی مستقیم غیرقابل حصول و بر وفق کیفیات حسی، غیرقابل بیان است، بلکه بر وفق مقولات زمان و مکان و علیّت
هم نمیتوانیم آنها را تخیُّل کنیم. به نظر میرسد که حوزهی اتمها، از واقعیتی بهکلی متفاوت با حوزهی تجربهی روزمرّه برخوردار است، و مفاهیم متعارف ما قابل اطلاق به آن نیست.
ایان باربور در ادامه تبیین میکند که؛ «در فیزیک کلاسیک، امکان رسمِ خطی قاطع بین عینِ معلوم و ذهنِ عالم وجود داشت. انسان موجود ناظری بود که جهانِ مستقل خارجی را توصیف میکرد، ولی در فیزیک اتمی داننده بر دانسته اثر میگذارد به طوری که نسبت بین خارج و مشاهدهگر در نتیجهی کار نقش دارد، یعنی تحلیل خودِ مشاهدهگر از آنچه مشاهده کرده است، و بهکاربردن نوع ابزار اندازهگیری و ردیابی، همه و همه چیزی نیست که در نتیجهی کار بیتأثیر باشد. به طوری که جینز میگوید: «دیگر جهان بسان یک اندیشهی بزرگ مینماید، نه یک ماشین بزرگ.» یعنی آنچه فیزیک جدید به نام «جهان خارج» معرفی میکند در واقع حاصل نظریهها و اندیشههاست و نه یک پدیدهی مستقیم که در خارج محقَق باشد».
جهان نگری ماشین انگارانه از نظر فیزیک اتمی علاوه بر اینکه یک اشتباه علمی بود، یک اشتباه فلسفی نیز بود که به صورتی نسنجیده از فیزیک خواستند به نتایج متافیزیکی دست یابد. عمدهی کار فیزیک جدید متوجه بودن به محدودیتهای علم است، دانشمند امروزی آگاه است که هر نظریه، جزئی نگر و زودگذر و ناکامل است. فیزیک جدید در توصیف طبیعت، بهتر از فیزیک کلاسیک نیست. این یک نوع عینیتزدگی است که تجربیات هر نظریه را - اعم از نو یا کهن- کلید مشکلگشای ماهیت واقعیت بدانیم. نه فیزیک کهن، نه فیزیک نوین - و نه هیچ علم تخصصیافتهای- نمیتواند چنانکه باید به همهی جوانب تجربهی انسان بنگرد، و یا یک جهان نگری جامع ارائه دهد. حدّ اعلای آنچه از فیزیک میباید انتظار داشت، یاری دادن فروتنانه و بدون هیچ ادعایی است در نگاه به طبیعت.
وقتی نظریه میدهیم که الکترون گاهی در یک آزمایش، خود را به صورت ذرهای نشان میدهد، و در آزمایش دیگر باید وجود الکترون را به صورت موج در نظر گرفت، در واقع میپذیریم که هنوز به واقعیت دست نیافتهایم، چرا که ما نمیتوانیم بگوئیم الکترون هم به صورت موج است و هم به صورت ذرّه، بلکه در شرایط مختلف از خود رفتار موجوار یا
ذرّهوار بروز میدهد، و این نتایج متفاوت نارسائیِ کوششهایی را که برای تصوّرپذیری و تصویرگری واقعیت بر وفق مقولات تجربهی روزمرّه انجام میگیرد، نشان میدهد.
در فیزیک کوانتوم، اتم باید همچون یک کلّ، باز نموده شود که هیچ جزء تفکیک پذیر ندارد، الکترونها فردیت خود را از دست دادهاند. مثلاً اتم هلیوم یک سیستم است که اجزاء تشکیل دهندهی آن را نمیتوان تفکیک کرد یعنی اجزاء با هم وحدت دارند و در واقع باید رفتار جمعیِ سیستم را نظارت کرد و نه اجزاء آن را.
هرچه وضع یک الکترون در یک آرایشِ آزمایشی، دقیقتر اندازهگیری شود، میزان عدم قطعیتِ هرگونه پیشبینی از سرعت آن، افزایش مییابد. این همان اصل عدم قطعیت و یا اصل عدم تعیُّن هایزنبرگ است- مثل اینکه انسان نمیتواند پیشبینی کند آیا یک شخص خاص خواهد مرد یا نه؟ ولی میتواند پیشبینی کند میزان احتمال مرگ یکنفر چقدر است.
ادعای لاپلاس که میگفت همهی حوادث آینده را میتوان با شناخت وضع کنونی، پیشبینی کرد، در نظریهی کوانتوم مردود شناخته شده است، چرا که ما نه میتوانیم وضع دقیق را و نه سرعت دقیق را پیش بینی کنیم. بلکه میتوانیم برای آینده فقط احتمالات را محاسبه نماییم و علت آن را باید به «عدم قطعیت» و به عدم تعیُّن در خودِ طبیعت، برگرداند، یعنی در جهان اتمی بالقوگیهایی هست که انسانِ محقق نمیتواند به یقین بگوید، چگونه مسیرِ بالفعلشدن را طی میکند.
یک وقت نمیتوانیم موضوعی را پیشبینی کنیم چون اطلاعات و معرفت ما ناقص است، یعنی جهل فعلی ما موجب نداشتن نظریهی قطعی در مورد مسئلهای شده است، ولی یک وقت عدم قطعیت در پیشبینیها به علت محدودیت بنیادین معرفت بشری است، که سیر خاصی را نمیتوان در عالم به دست آورد. نفسِ کار تجربی با محدودیت همراه است، چنانکه در حوزهی معین و محدودی میتوان تجربه نمود که آن حوزهی محدود عین حوزهی اصلی نخواهد بود، مثل خارجکردن یک سلول زنده از بافت زنده و مطالعهی آن سلول در خارج از بافت و یا در زیر میکروسکوپ، در حالیکه در این حالت این سلول آن سلول زندهی در
دورن بافت نیست، و مسلّم نمیتواند همان نقشی را به ما نشان دهد که آن سلول در بافت زنده بازی میکند.
آنچه علاوه بر مطالب فوق بیشتر باید مورد تأکید قرار گیرد این است که «عدم تعیّن» یک خصیصهی عینی از طبیعت است، و نه ناشی از محدودیت دانش بشری، بلکه مثلاً الکترون را باید اینطور در نظر بگیریم که نمیتوان وضع ثابتی برای او در نظر گرفت، و این نه به جهت نقص اندازهگیری باشد، بلکه منشأ آن در خود طبیعت است، و نقش محقق به تحقّق واداشتن یکی از بالقوگیهای متعددِ این موجود است و این یعنی «عدم تعیُّن» یک واقعیت وجودی است، و نشان میدهد آینده نه اینکه صرفاً «نامعلوم» نیست، بلکه «نامعیّن» هم هست. خلاصه اینکه عالم طبیعت یک جنبه ندارد که ما در هر آزمایش و تجربهای با همان جنبهاش روبهرو شویم و بتوانیم ادعا کنیم همهی آن را شناختهایم و میتوانیم پیشبینی کنیم. بلکه عالم طبیعت جنبههای متفاوت و غیرمتعیّن دارد. این است معنی «عدم تعیّن» که فیزیک جدید متوجه آن است».(1)(پایان سخنان ایان باربور)
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ در فیزیک کوانتوم شما طبیعت را به نحو دیگر میبینید، مثل یک موجود زنده که در مکانها و زمانهای مختلف احوالات مختلفی از خود نشان میدهد. این نکته خبر از آن میدهد که به نحو مبنایی باید در نگاه خود به طبیعت و بالتّبع به قوانینی که با آن نگاه به دست آوردهایم، تجدید نظر کنیم.
ممکن است سؤال شود در نگاه الهی به عالم، قانون جاذبه چگونه خواهد بود، در حالیکه این سؤال از همان منظری است که زمین را طوری میبیند که در آن منظر جاذبه معنی میدهد و باید طبق فرمول نیوتن نسبتِ بین کرات را محاسبه کرد، ولی اگر روشن شود این نگاه یک نگاه حسّی به عالم است، در این نگاه انسان صورت توجه حضرت ربالعالمین به مخلوقات را در حدّ جاذبه میبیند. قرآن میفرماید: «اللّهُ الَّذِی رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَیْرِ عَمَدٍ تَرَوْنَهَا»؛(2)خداوند کسی است که آسمانها را از طریق ستونهای غیرقابل رؤیت بالا قرار داد. وقتی قانون جاذبه بر
ذهن ما حاکم باشد، آیه را بر اساس همان ذهنیت خود معنا میکنیم و میگوییم ستونهای غیرقابل رؤیت همان جاذبهی بین کرات است. در حالیکه شما میدانید با ارادهی متمرکز میتوان چیزی را در هر جا که خواستیم نگه داریم، همان کاری که مرتاضها با تمرکز روح، قطار را از دور نگه میدارند بدون آنکه مانعی مادی بهکار ببرند. حال با توجه به اینکه خداوند عین تمرکز و توجه است و هیچ فعلی از افعال او، او را از فعل دیگر بازنمیدارد، تمام عالم را از جمله کرات را در کنترل ارادهی خود دارد و توجه کافی است که کرات در مدار خود قرار داشته باشند. اگر این قاعده درست کشف شود و جوانب آن بررسی گردد، قوانین خاص خود را به دنبال خواهد داشت و جاذبه معنی دیگری پیدا خواهد کرد و دیگر نمیتوان گفت فیزیک اسلامی و غیر اسلامی نداریم. در نگاه دینی، عالم طور دیگری است و چهرههای دیگری از آن نمایان خواهد شد و بالتّبع تعامل دیگری برای زندگی با عالم پیش خواهد آمد. عنایت داشته باشید در نگاه دینی جاذبهی بین کرات منقطع از ارادهی ممتد الهی نیست بلکه صورت ارادهی خداوند است که در موطن عالم ماده به این صورت ظهور میکند.
با اینکه بشر در تفسیر جهان از منظر مدرنیته همواره با تناقضهایی روبهرو میشود، ولی هنوز عزم جدّی جهت تغییر نگاه خود به عالم و آدم در او پدید نیامده است. اخیراً یک جوان آفریقایی کشف کرده بود اگر در زمستان بر روی شیشهی ماشینی که یخ زده، آب گرم بریزیم، سرعت یخزدن آب چند برابر میشود، این نشان میدهد موضوعی جدای از آنچه ما در رابطه با یخزدن اشیاء میشناسیم در صحنه است، ولی متأسفانه یا به سادگی از کنار آن میگذریم و یا سعی میکنیم با توجیهات عجیب و غریب، موضوع را در سطحِ منظر علم غربی قرار دهیم.
طب سنّتی و طب سوزنی خبر از آن میدهد که تنها منظر نگاه به انسان، نگاهی نیست که فیزیولوژی دارد، ولی سعی میکنیم آنچنان سر و دست طب سنّتی و طب سوزنی را بزنیم که در طب جدید جای گیرد. فکر میکنیم علت رفع بیماری در انجام حجامت آن خونی است که از ماهیچهها و یا رگها خارج میشود و از نقش نفس در این عمل غافل میمانیم و در تفسیر طب سوزنی غافلتر، و این است که هزاران غفلت روبهروی ما است، زیرا نقش جنبهی معنوی و مجردات را در همه چیز حذف کردهایم. گویا باید بدون رعایت جایگاه روح در زندگی،
شهرها و خانهها ساخته شوند و به راحتی تصمیم میگیریم در آپارتمانها زندگی کنیم و بدن خود را در آن جاها جای دهیم. غافل از اینکه ما روحی داریم که بنا است با این بدن و در این دنیا زندگی کند و باید بدن را و خانه و شهر را برای زندگی روح خود تنظیم و مدیریت کنیم که در بحث «سکنای گمشده»(1)
اشارهای به این موضوع شد.
ما باید از یک طرف متوجه ضعفهای نگاه مدرنیته به عالم و آدم بشویم و از طرف دیگر باید آمادگی لازم را جهت انکشاف نگاه دیگر به عالم و آدم در خود زنده نماییم تا خداوند سنتهای جاری در عالم را بر ما بنمایاند. در روایت داریم که روزها در زمان ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه طولانی میشود به طوری که هر سال برابر ده سال میگردد،(2)
همچنانکه داریم زمین زیر پای اصحاب حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه به سرعت میپیچد،(3)اینگونه روایات نشان میدهد که میتوان شرایطی را فراهم کرد که عالم به شکلی دیگر استعدادهای خود را در اختیار بشر قرار دهد تا بتوان به راحتی در طبیعت الهی به اهداف خود دست یافت، چون هر اندازه به ماده نزدیکتر باشیم، «زمان» و «مکان» بیشتر بر ما حکومت میکنند و اگر به عالم مجردات نزدیکتر شویم، بُعد و زمان ضعیف میگردند و حکومت ما بر زمین و زمان بیشتر میگردد، همین طور که هماکنون قلبِ یک عارف وارد «وَقت» میشود و گذران زمان برای او محو میگردد و به جای توقف در عالم زمان و فنا، به عالم بقاء نزدیک میگردد، به همین جهت در آن عالَم افسردگی و حوصلهسررفتن معنی ندارد.(4)
درست است که تا عالَم چهرهی دیگری از خود بر ما ننماید، ما تصوری از زندگی و علم و وسایل مخصوص به آن شرایط را نداریم ولی به علتهایی که عرض شد امیدوار ظهور عالمی هستیم کاملاً متفاوت با آنچه امروز در دنیا جاری است. باید منتظر عالمی بود که در آن عالم انسانها در تمام مناسبات خود در ساحت قرب اسماء الهی بهسر برند.
سؤال: در جلسههای قبل دربارهی علوم قلبی سؤال شد که آیا این موضوع در فرهنگهای مختلف یکسان است و یک جهت دارد یا نه؟ شما فرمودید: «امور قلبی به اعتبار یک استعداد، در همهی انسانها - اعم از کافر و مؤمن- موجود است تا بتوانند به کمک آنها با حقایق عالم مرتبط شوند، و از انوار آن عالم بهرهمند گردند، ولی به اعتبار به فعلیت درآوردن آن استعداد و پدیدآوردن علوم قلبی موضوع بین انسانها و مکتبها فرق میکند؛ بعضی قلب خود را درست جهت ندادهاند و به رشد کامل نرساندهاند و بعضی از فرهنگها آن را سرکوب کردهاند» حال سؤال ما این است که تمدن شیعه در تعامل با سایر ملل، در راستای علوم قلبی چه موضعی خواهد گرفت و آیا علوم قلبی در سایر فرهنگها در طول علوم قلبیِ اسلامی است یا در تقابل با آن است؟ و جایگاه اخلاق در این رابطه در ملل مختلف کجاست؟
جواب: وقتی عنایت فرمودید که علوم قلبی یعنی معارفی که قلب به جهت تزکیهی لازم از عالم غیب و معنا کشف میکند، پس چنانچه قلب درست تزکیه شود، موفق به کشف حقایق میگردد و هرچه تزکیهی قلب همهجانبهتر باشد، با حقایق به نحو جامعتری روبهرو میشود. پس اولاً؛ برای کشف حقایقِ قلبی باید تزکیه کرد و مسلماً باید آداب و اعمالی که تحت عنوان تزکیه انجام میشود قابل اعتماد باشد و از طریق انبیاء به انسانها رسیده باشد تا نتیجهی درستی بدهد. ثانیاً؛ آن تزکیه همهجانبه باشد و یک بُعدی نشود تا نتایج آن هم همهجانبه باشد و قلب محل تجلی اسم «الله» گردد که اسم جامع الهی است. اگر تزکیه همهجانبه نباشد ممکن است انسان مثل یک مرتاض کارهای عجیب بکند ولی نسبت به ظلم و استکبار بیتفاوت باشد، انسان بعضی از تواناییها را که حاکی از قدرت نفس است میتواند بهدست آورد ولی ممکن است نسبت به دفع کبر و غضب از قلبِ خود موفق نباشد، چنین کسی از ورود شیطان در قلباش مصون نخواهد بود.
آری؛ اگر کشف حقایق در عین همهجانبهبودن در رابطه با انوار حقایق، در مرتبهی متوسط یا نازله قرار داشته باشد، به طور طبیعی نظر به مرتبه عالیهی خود دارد، به همین جهت هر پیامبری در طول تاریخ به پیامبر بعد از خود نظر داشته که صاحب کشف برتر بوده است و
وجود او را بشارت میداده.(1)
در همین رابطه اگر علوم قلبیِ ملتها در کنار هم قرار گیرند، مسلّم از یک طرف همدیگر را تصدیق میکنند و از طرف دیگر به کمال معارف قلبی که از دینِ برتر ریشه گرفته اذعان خواهند کرد، و لذا است که با ظهور حضرت صاحبالزمان عجل الله تعالی فرجه صالحان هر قوم، آن حضرت را به پیشوایی میپذیرند به طوری که پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمایند: امت اسلام به مهدی عجل الله تعالی فرجه مهر میورزند و به سویش پناه میبرند، آنچنان که زنبورهای عسل به سوی ملکهی خود پناه میبرند، عدالت را در پهنهی گیتی میگستراند و صفا و صمیمیت صدر اسلام را به آنان باز میگرداند.(2)حتی یهودیان با آنهمه عناد با دیدن تابوتِ سکینه تسلیم خواهند شد.
در روایت از سلیمانبنعیسی داریم که میفرماید: «بلغنی انه علی یدی المهدی ظهر تابوت السکینة من بحیرة طبریة حتی یحمل فیوضع بین یدیه البیت المقدس فَاِذا نَظَرت الیه الیهود أسْلَمَتْ إلاّ قلیل منهم».(3)به من چنین رسیده که تابوت سکینه از «بحیرهی طبریه»(4)
بهدست مهدی علیه السلام ظاهر میشود تا اینکه آن را میآورند در بیت المقدس و در خدمت آن حضرت میگذارند، موقعی که یهود به آن تابوت نظر میکنند همگی اسلام را اختیار مینمایند جز عدهی قلیلی از آنها. اینها حکایت از آن دارد که جهان به استقبال آن حضرت میروند چون آن حضرت با قلب ملتها سخن میگویند و لذا او را آشنا به خود میبینند، و امروز هم شیعه باید همینطور عمل کند تا نتیجه سریعتر بهدست آید.
در راستای کشف انوار حقایق و آن هم کشف همهجانبهی آنها، اخلاق معنی خاصی به خود میگیرد و آن عبارت است از اعمال و رفتاری که موانع بین ما و حقایق را برطرف کند. از پرحرفی و کینه و حسد بگیر تا بیتفاوت بودن به سرنوشت مردم، همهی اینها موانع ارتباط
1) قرآن در رابطه با پیامبران میفرماید از یک طرف کتابهای قبل از خود را که حکایت از انوار وحی و حقیقت بوده تصدیق میکردند و از طرف دیگر به پیامبر بعد از خود بشارت میدادند، به عنوان مثال به آیهی 6 سورهی صف یا آیهی 41 سورهی مائده رجوع فرمایید.
2) منتخب الاثر، ص 598- ملحقات الاحقاق، مرعشی نجفی، ج 29، ص 247.
3) الملاحم و الفتن فی ظهور الغائب المنتظر عجل الله تعالی فرجه، ص 71
4) نام قصبهی اردن
با انوار حقایق عالم معنا و اسماء حسنای الهی محسوب میشوند و علم اخلاق دستوراتی است که موانع را میشناساند و در راستای رفع موانع دستور میدهد. و البته و صد البته این معنی از اخلاق، غیر از آن اخلاقی است که امثال جانلاک یا اسپینوزا و یا کانت میگویند، چون نظر آنها اصلاح روابط اجتماعی است تا فرهنگ مدرنیته به آرمانهای دنیایی خود دست یابد، همچنانکه اخلاقی که روانشناسی توصیه میکند غیر از اخلاقی است که برای ارتباط با حقایق مدّنظر است. رویکرد روانشناسی به اخلاق برای به هنجار آوردن رابطههاست تا فشارهای روحی در بین افراد کاهش یابد و اساساً روانشناسی به خودیخود جایگاهی برای حقایقِ هستی قائل نیست و بیشتر با احوالات شخصی افراد –آنهم در محدودهی ذهن- سر و کار دارد و حوزهی آن بررسی عکسالعملهای بین جسم و روان است در محدوده خیال. آری؛ بعضی از روانشناسان مسلمان به کمک آیات و روایات، حرفهای خود را میزنند و مخاطب خود را جهت همکاری بیشتر تشویق میکنند که این ربطی به اسلام ندارد. ولی بعضاً به کمک روایات و به زبان علم، مخاطب خود را به بالاتر از آنچه روانشناسی مطرح میکند دعوت مینمایند که این چیز مطلوبی است.
وقتی هدف از اخلاق، داشتن شایستگی هایی است برای قرب به خدا، بسیاری از ملل در تعامل با یکدیگر قرار میگیرند و زبان همدیگر را میفهمند و وسیلهی فکر و ذکر همدیگر میشوند و این غیر از دستورالعملهایی است که در روانشناسی مطرح میگردد. روانشناسی در غرب به جهت فشارهایی که مدرنیته پیش آورده، ساخته شد تا کمی از آن فشارهای روانی بکاهد، در حالیکه در اخلاق دینی - بهخصوص اخلاق اسلامی- در عین اینکه به راحتی انسانها را از فشارهای روانی آزاد میکند - و روانشناسان مسلمان نیز از آن کمک میگیرند- جهت آن قرب الیالله است. همانطور که معضل بیکاری را ماشینیسم ایجاد کرده و با حقوق بیکاری میخواهند آن را جبران کنند، مسئلهی روانشناسی هم از نوع حقوق بیکاری است برای رفع مشکلاتی که فرهنگ غربی با خود به همراه دارد. در جامعهی اسلامی با رجوع به عالمانِ آگاه به آیات و روایات جهت جامعه را به سوی فوق بحرانهای ساختهی غرب سوق میدهیم، و مشاوران واقعیِ خانوادهها و افراد باید کسانی باشند که روح اسلام و روایات را بشناسند و از آن طریق راهنماییهای لازم را توصیه کنند، دین در ساحت دیگری سخن میگوید و نظر به
افقی دیگر دارد و روانشناس و مشاورِ روانشناس در ساحت و افق دیگری با مخاطب خود گفتگو میکند.
سؤال: پیرو بحث علوم غربی و ابزارهای اسلامی، عنوان شد که علوم غربی جهت خاص خود را دارد و برای ساختن ابزارها و تکنیکهای خاصی تنظیم شده، حال سؤال این است که وقتی میبینیم در ساختن رصدخانهی مراغه خواجه نصیرالدین طوسی«رحمةاللهعلیه» بسیاری از قوانین را رعایت کرده است، آیا نمیتوان نتیجه گرفت امروزه هم میتوانیم با علم فیزیک ابزارها و تکنیکهایی در راستای فرهنگ اسلامی بسازیم؟ اگر جواب مثبت است پس نمیتوان گفت علوم غربی برای ساختن تکنیکهای خود جهت خاص خود را دارد. همچنانکه امروزه به کمک علم مکانیک و عمران می توان با دقت بیشتر همان سقفهای طاقچشمهای را زد و با دقت کامل مقاومت دیوارها و ستونهای اطراف آن را محاسبه نمود و یا امروزه میتوان به کمک علوم غربی قنات حفر کرد و علوم مربوط به آن را تئوریزه نمود و در دانشگاهها تدریس کرد و از این طریق ابزارها و تکنیکهای اسلامی را در جامعهی اسلامی به جریان انداخت و گرایش مردم را به سوی اسلام شدت بخشید، چون تکنیک به خودی خود فرهنگ مربوط به خود را به همراه میآورد، حال اگر تکنیکهای اسلامی در صحنهی زندگی آمد، به همان اندازه فرهنگ اسلام در جامعه جاری میشود.
جواب: چنانچه ملاحظه فرمودهاید در رصدخانهی مراغه خواجه طوسی«رحمةاللهعلیه» آن ریاضیدان بزرگ به کمک محاسبات ریاضی و شناخت تواناییهای طبیعت - که عموماً با الهام همراه است- توانست آن رصدخانه را بسازد. امروز اگر علم فیزیک از زاویهی دید خود به آن مینگرد و میگوید بسیاری از قوانین فیزیک در آن رعایت شده است، منظورش آن است محاسباتی که ما در فیزیک داریم در آن ساختمان رعایت شده است. ولی تفاوت نگاه خواجه نصیر با علم فیزیک در این است که علم فیزیک جهتی در راستای تسخیر طبیعت دارد، هر چند در این جهتگیری محاسباتی را به کار میگیرد. علم فیزیک با علم ریاضی از این جهت متفاوت است که علم ریاضی صرفاً قواعدی است عقلی بدون هیچگونه جهتی نسبت به بیرون
خود، ولی علم فیزیک نظر به اهدافی خاص دارد. مسلم خواجه نصیر و امثال او ریاضیدانهای توانایی بودند و همچنان که عرض شد علم ریاضی مربوط به عقل بشری است، ولی فیزیک علاوه بر توجه به محاسبات ریاضی، نگاه خاصی به طبیعت دارد. آری؛ علم فیزیک اگر بخواهد به کمک محاسباتی که میشناسد و اطلاعاتی که از طبیعت دارد، میتواند تا حدّی رصدخانه یا قنات و یا سقفهای منحنی بسازد، ولی لازمهی قناتساختن، نگاه خاصی است به طبیعت، که آن نگاه در علم فیزیک نیست و لذا به جهت عجلهای که بر روح غربی حاکم است و قدرتی که در اختیار دارد و تعریفی که از زندگی برای خود کرده، به جای جهتدادن آب سفرههای زیرزمینی از دامنهی کوهها به سوی دشت، یک الکتروپمپ میسازد و از عمق زمین آب سفرههای زیرین را بالا میکشد و تمام انضباط آبی سفرههای زیرزمینی را بههم میزند و وقتی سطح آب پایین رفت، با یک الکتروپمپ قویتر با شدت بیشتر به مقابله با طبیعت میرود، چون در نگاه آن علم چیزی به نام تعامل با طبیعت وجود ندارد.
امروزه علم مکانیک و یا عمران به ساختمانهای ساختهشده با معماری گذشته مینگرد و میبیند بسیاری از مسائلی که این علم میشناسد در آنها رعایت شده و از آن جهت آنها را تأیید میکند ولی آن ساختمانها را از منظر خود میبیند و لذا جوانبی که معماران سنّتی بر اساس الهاماتی که به آنها شده، و آنها رعایت کردهاند را نمیبیند و حتی ممکن است به عنوان نقص به حساب آورد، چون دو شخصیت در صحنه است، شخصیتی که بر اساس تعامل با طبیعت از رمز و راز طبیعت آگاه است و بر اساس آن رمز و راز، و برای هدفی مشخص ساختمان میسازد - هدفی که در آن ساختمان نه تنها بدن از سرما و گرما محفوظ بماند، بلکه روح هم با رویکرد قدسی خود، احساس آرامش کند- و شخصیتی که صرفاً طبیعت را کمیّتی محاسبهپذیر میبیند و دیگر هیچ. آری؛ هر دویِ این شخصیتها در محاسبهپذیربودنِ طبیعت مشترکاند ولی نه نگاهشان به طبیعت یکسان است و نه هدفشان یکی است.
علوم غربی به اعتبار ریاضیاتی که به کار میگیرد علوم غربی نشده است، ریاضیات چیزی است که مربوط به جنبهی بشری همهی اقوام و ملل است. غرب از آن جهت که از هندسه و جبر و مثلثات استفاده میکند فرقی با مردم خاور دور ندارد، ریاضیات یکی از ابعاد روح انسانها است. انسان کامل، انسانی است که در این بُعد هم رشد لازم را داشته باشد. نمونهاش
قضاوتهای امیرالمؤمنین علیه السلام است که نشانهی دقت کامل آن حضرت در فن ریاضی است. این داستان را علاوه بر محدثین شیعه، علمای اهل سنت مثل عبدالبرّ در «استیعاب» آورده است که؛ دو نفر در سفری که همراه هم بودند و با هم مصاحبت داشتند، نشستند تا ناهار بخورند، یکی از آنها پنج گِرده نان بیرون آورد، و دیگری سه گرده نان. در این حال مردی بر آنها عبور کرده و سلام داد، اینها به او گفتند: بفرمایید ناهار بخورید! و او نشست و با آنها مشغول خوردن شد و پس از خوردن، هشت درهم نزد آنها گذاشت و گفت: این عوض آن طعامی که از شما خوردم. آن دو نفر در تقسیم آن پول اختلاف کردند، آنکه سه گِرده نان داشت میگفت: باید مساوی تقسیم شود و آن که پنج گرده نان داشت میگفت: باید پنج درهم به من برسد و سه درهم به تو. چون نتوانستند همدیگر را قانع کنند، مرافعهی خود را نزد امیرالمؤمنین علیه السلام بردند، حضرت فرمودند: این نزاع یک نوع پستی است و خصومت در آن نیکو نیست، بهتر است صلح کنید. صاحب سه نان گفت: من ابداً راضی به صلح نخواهم شد مگر اینکه به عین واقع در میان ما حکم کنی. امیرالمؤمنین علیه السلام گفتند: اینک که تو حاضر به مصالحه نیستی مگر به حقیقت و واقع امر، پس برای تو یک درهم است و برای رفیق تو هفت درهم، آن مرد گفت: سبحانالله! چگونه حکم این مسئله این میشود؟
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: آیا برای تو سه قرص نان نبود؟ گفت: آری! آیا برای رفیق تو پنج قرص نبود؟ گفت: آری! حضرت فرمودند: بنابراین مجموع این مقدار بیست و چهار ثلث نان میشود، از این مقدار تو هشت ثلت خوردهای، رفیقت هم هشت ثلث و میهمان هم هشت ثلث، و چون او هشت درهم داده است، حق رفیق تو هفت درهم و برای تو یک درهم است.
منظور حضرت این است که رفیق تو که پانزده ثلث از نانها را داشته و هشت ثلث را خودش خورده، هفت ثلث آنها را به میهمان داده و مستحق هفت درهم است و تو که نُه ثلث داشتهای و هشت ثلث آن را خوردهای، پس از نان خود فقط یک ثلث به میهمان دادهای و مستحق یک درهم از هشت درهم هستی.(1)
1) ارشاد مفید، طبع سنگی، ص122 - استعیاب، ترجمههای القرشی، ج 3 ، ص1105.
باز در رابطه با قضاوتهای امیرالمؤمنین علیه السلام که صبغهی ریاضی و محاسبه دارد آوردهاند که: سه نفر نزد امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند و دربارهی هفده شتر نزاع داشتند. اولی گفت: نصف این شتران مال من است، و دومی گفت: ثلث آنها مال من است و سومی گفت: تُسع یا یک نهم آنها مال من است! و چون میخواستند تقسیم کنند، سهمیه هر یک عدد کسری میشد و باید شتری را تکهتکه میکردند.
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: آیا رضایت میدهید که من یک شتر از مال خودم بر شتران بیفزایم، آنگاه آنها را قسمت کنم؟
گفتند: چگونه رضایت ندهیم! حضرت شتری بر شتران افزودند و نصف آن که نُه شتر میشد به یکی دادند و شش شتر به آنکه ثلث آنها را میخواست دادند و دو شتر هم به آنکس که تسع یا یک نهم شتران را می خواست دادند و هر کدام سهم خود را برداشتند که عبارت بود از نُه شتر و شش شتر و دو شتر و امیرالمؤمنین علیه السلام هم شتر خود را برداشتند.(1)
به این صورت که حضرت مخرج کسر را هجده گرفتند و هفده شتر را از مخرج هجده برداشت کرده و لذا یکی باقی ماند که همان شتر خودشان بود.
این نمونهها را عرض کردم تا روشن شود چرا میگویم ریاضیات بُعدی از ابعاد فکر بشر است و منحصر در فرهنگ غربی نبوده و نخواهد بود، پس باید در علم فیزیک یا شیمی و مکانیک بین محاسبات آن علم و بین جهت آن علوم فرق گذاشت، آنچه علم فیزیک را، فیزیک و یا علم شیمی را شیمی کرده است، کاربرد آنها است و نه محاسبات آنها، هر چند آن علوم در کاربرد خود از ریاضیات و محاسبات استفاده میکنند.
آیا نگاه دانشمند فیزیک به طبیعت همان نگاهی است که خواجه نصیرالدین طوسی دارد؟ یا انواع پیشفرضهایی که در فیزیک لحاظ میشود مخصوص نگاه دانشمند آن علم است به طبیعت؟ از ذرهای بودن و اتم داشتن عالم ماده بگیر، تا موجی یا خطیبودن نور که همهی اینها فرضهای علم فیزیک است و قابل مناقشه، همچنانکه تکامل انواع پیشفرض علم فسیلشناسی است و قابل مناقشه توسط بعضی از خودِ فسیلشناسان، ولی طوری مطرح کردهاند
1) امامشناسی، آیتالله حسینی طهرانی، ج11، ص303.
که گویا از عین واقع صحبت میکنند و اگر کسی آنها را نپذیرفت، حرفش غیر علمی و مخالف واقعیت است!
به نظر میرسد تا اینجا روشن شد که نباید علوم غربی را عین محاسبه تلقی کرد و از پیشفرضهای آن علم و جهت تعلق آن غافل شد. کامپیوتر با محاسبات دقیقی ساخته شده است ولی این کامپیوتر در راستای اهداف و فرهنگی خاص، به کمک محاسبات دقیق ساخته شده و در عین اینکه محاسبات دقیقی برای شما انجام میدهد و یا برای نقشهکشی و امر گرافیک طرحهای دقیقی ارائه میدهد، ولی آماری که از کشورهای غربی تهیه کردهاند میگوید بیش از نود درصدِ استفاده از کامپیوتر جهت سرگرمی با بازیهای رایانهای است. فرهنگ غرب که راه آسمان را به سوی خود بسته و راه پرکردن تنهایی خود را با معنویت، گم کرده است کامپیوتر میسازد، چون میداند در آن فرهنگ که سخت نیاز به چنین سرگرمی دارد، قابل پذیرش است و پیرو آن در هر قومی هم که مبتلا به روح غربی شد قابل پذیرش میشود و بعد از مدتی با زندگی انسانها طوری گره میخورد که دیگر فرصتی برای پرکردن تنهاییها از طریق ارتباط با عالم معنا برایشان نمیماند.
وقتی انسانها می خواهند خانه بسازند، از محاسباتی که مربوط به عقل بشر است استفاده میکنند و این ربطی به فرهنگ مدرنیته ندارد. نمونهاش را شما در سایر ملل از جمله جهان اسلام مییابید. هر ملتی بر اساس حوائجی که در زندگی دارد از عقل ریاضی خود استفاده میکند، حال چه آن شخص شیخ بهایی باشد و چه دکارت. شیخ بهایی از ریاضیات برای حوائج جامعهی خود استفاده میکند و چیزی در راستای فرهنگ مورد نظر خود میسازد، دکارت هم همین کار را میکند، تفاوت در این است که شیخ بهایی به جهت مبانی عقیدتی خود در ساختن آنچه مورد نظرش هست روحیهی تعامل با طبیعت را در خود دارد و طبیعت را موجود زنده میداند، ولی دکارت حتی معتقد است حیوانات هم روح ندارند، چه رسد به طبیعت، و مسلم این دو متفکرِ ریاضیدان یک طور از علم خود استفاده نمیکنند. حاصل یک فکر مسجد امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در اصفهان میشود و حاصل یک فکر، برجهای آسمانخراش خواهد بود.
در کتابهای فلسفهی غرب در قسمت نظرات دکارت هست که دکارت حیوانات را یک ماشین میدانست و به همین جهت شاگردان وی وقتی حیوانات را میزدند تعجب میکردند و به خود میگفتند مثل یک موجود زنده عکسالعمل نشان میدهد. حاصل این نوع نگاه اینهمه خشونتی شد که تمدن غرب با خود به همراه آورد به طوری که غیر خود را صاحب احساس و عاطفه نمیشناسد.(1)
سؤال: در جلسهی قبل فرمودید؛ «در رابطه با طبیعت یا بر اساس روحیه دینی برخورد میکنیم، و یا بر اساس روح انسانی و فطری، و یا بر اساس نفس امّاره» حال سؤال ما این است مگر نه اینکه هر تعاملی بر اساس میلی است، و مگر نه اینکه هر میلی یا الهی است و یا شیطانی، پس برخورد انسانی و فطری دیگر نداریم، بلکه برخورد فطری با طبیعت به همان برخورد دینی برگشت میکند.
جواب: از نظر تئوری فرمایش شما درست است ولی در صحنهی بررسی میدانی بعضاً مشاهده میکنیم ملتها طبق آداب و رسومی با طبیعت تعامل میکنند که دین خاصی به آنها گوشزد نکرده است، ولی با این حال تعامل آنها حکایت از آگاهیهای عمیقی نسبت به روح طبیعت دارد، این حکایت از شعور باطنی آنها دارد. این نحوهی تعامل خاص را که شما در ایرانیها و یا در چینیها و حتی در سرخپوستان بومی آمریکا ملاحظه میکنید این نوع انسانها به کمک جنبههای روحانی خود به این شعور رسیدهاند. این نوع برخورد، به خودی خود حکایت از یک نوع روحانیتی میکند که در برخورد با طبیعت بین انسانها با طبیعت حاکم است. همینطور که شما از طریق عبادات به دنبال یک نوع خلوص معنوی بین خود و خدا هستید و حرام و حلال خدا را رعایت میکنید تا نسبت به دستورات خداوند حرمت نگه داشته باشید، شعور روحانی هرکس اقتضا میکند که با آیت خاص الهی یعنی طبیعت حرمت نگهدارد و این عمل را در فضای خلوص معنوی انجام میدهد و مسلّم یک انسان دینی که بر
1) این بدین معنی نیست که فلسفهی حاکم در غرب روح همهی افراد آن مرز و بوم را تحت تأثیر خود قرار داده باشد و به حکم فطرت خود متوجهی روح و روان برای حیوانات نباشند.
اساس دستورات دین، فطرت خود را بیدار نگه داشته، پیام فطرت را به خوبی رعایت میکند و در این راستا خود را با بقیهی ملل که نسبت به طبیعت حرمت قائلاند، در یک عالَم احساس میکند.
اقتضای فطرت هر انسانی آن است که جایگاه محیط زیست را رعایت کند و لذا آن مواردی را هم که دین به طور مشخص دستور نداده فطرت متذکر میشود، کافی است ما از طریق دین، فطرت را بیدار نگه داریم در آن صورت به خودی خود متوجهی مصداقهای موضوع میشویم. شخصی در عین اینکه مشغول وضو گرفتن بود از حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» سؤالی کرد. امام با حالت عتاب فرمودند: «اول شیر آب را ببند بعد سؤال کن!» چون یک روح سالم نمیتواند تحمل کند آب زلال به راحتی در فاضلاب برود و تبدیل به فاضلاب شود، این را لازم نیست ما در احکام اسلام پیدا کنیم، هر فطرت بیداری متوجهی زشتی این کار و ظلمی که از آن طریق به انسان ها إعمال میگردد، میشود. اگر در احوالات طلبههای متدین دقت بفرمایید یک روحیهی قناعت و دوری از اسراف و ریخت و پاش در آنها مییابید، این روحیه به جهت شعوری است که قلب و فطرت آنها به آنها گوشزد میکند، مبنی بر اینکه طبیعت ظرفیت اسراف ندارد و از طریق اسراف، طبیعت از وظیفهی اصلی خود باز میماند و رابطهاش با انسانها مختل میشود. این طور نیست که ملل مختلف دنیا همگی این نوع تعامل با طبیعت را بر اساس دستورات مشخص دین انجام دهند، بلکه جنبهی روحانی جان انسان، متذکر انسان میشود، روحیهای که متوجه ابعاد لطیف و روحانی طبیعت است در همهی ملتها هست و منجر به تعامل لطیفی با طبیعت شده است.
سؤال: آیا به طور خلاصه نمیتوان روحیهای که ابعاد روحانی طبیعت را رعایت میکند و برخوردی روحانی با طبیعت دارد را در زمرهی همان برخورد دینی آورد و نتیجه بگیریم هرکس یا با طبیعت برخورد دینی و الهی دارد و یا برخوردی شیطانی و مطابق اساس نفس امّاره؟
جواب: اشکال ندارد این طور بفرمایید ولی عنایت داشته باشید که انسانها دو دسته نیاز دارند؛ یکی نیازهای طبیعی مثل نیاز به کفش و لباس و خانه، و یکی هم نیازهای روحی. انسانها نیازهای طبیعی خود را برطرف میکنند تا متوجه رفع نیازهای روحی بشوند، در راستای ارضای نیازهای روحی، یا به ارضای جنبههای الهی روح خود میپردازد و یا به ارضای جنبههای شیطانی آن. انسان در راستای رعایت جنبههای شیطانیِ روح، اجازهی هرگونه تصرف در عالم و آدم را به خود میدهد و به تعبیر قرآن؛ «سَعَی فِی الأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیِهَا وَیُهْلِکَ الْحَرْثَ وَالنَّسْلَ وَاللّهُ لاَ یُحِبُّ الفَسَادَ»(1)در زمین تلاش میکند تا در آن فساد کند و طبیعت و انسان را نابود مینماید و خدا فساد را دوست ندارد. ولی آنکس که تلاش میکند جنبههای الهی روح خود را ارضاء نماید، سخت نسبت به طبیعت با احتیاط عمل میکند و چنین انسانهایی کم و زیاد در اقوام و ملل مختلف وجود دارند، منتها با وجود تذکرات شریعت الهی، فطرت انسانها بیدار میشود و نسبت به ارضای جنبههای الهیِ روح خود حساستر میگردند و در نتیجه در مقابل انسانهایی که عامل هلاکت انسان و طبیعت هستند، جمعیت بیشتری پیدا خواهد شد و فرهنگ تشیع با ساختار معنوی خاص خود در این راستا نقش عمدهای را میتواند بازی کند، وگرنه کار در همان حدِّ محدود باقی میماند که صدای طرفداران حفظ محیط زیست در انبوه صداهای بلند طرفداران ارضای نفس امّاره در فرهنگ مدرنیته، گم میشود. شیعه علاوه بر اینکه خودش پایهگذار جنبههای معنوی روح انسان است و دین را در حدّ عبادات قالبی متوقف نمیکند، میتواند جنبههای معنوی سایر ملل را نیز بیدار نماید و گفتمان غالب جهان را به سوی معنویت سوق دهد پس اگر هم بپذیریم فطرت الهی ملتها متوجه است که باید با روح طبیعت تعامل داشت، آنچیزی که آن فطرت را زنده و با نشاط نگه میدارد دین الهی است وگرنه در روزمرّگیها گرفتار غفلت میشود.
1) سورهی بقره، آیهی 205.
سؤال: نقش و جایگاه تفکر فلسفی در تمدن اسلامی کجاست، آیا تمدن اسلامی مانند فرهنگ غرب باید مبتنی بر تفکر فلسفی باشد و اساساً چرا نباید تمدن اسلامی را بر پایهی تفکرِ مطرح در شریعت بنا کنیم، چرا به قول فارابی به جای اینکه رئیس مدینه یک فیلسوف باشد، یک فقیه نباشد؟ همچنانکه امام خمینی«رحمةاللهعلیه» انقلاب اسلامی را با محوریت فقیه پایهریزی کردند، و نه بر اساس تفکر فلسفه، با اینکه ایشان فیلسوف هم بودند.
جواب: همانطور که خودتان توجه دارید تفکر دینی همهی جنبههای حقایق را میشناسد و از ابعاد پنهانی عالم و آدم آگاهی کامل دارد. آری؛ هیچ تمدنی بدون تفکر پایهگذاری نمیشود و هر اندازه آن تفکر با حقایق عالم به نحو کاملتری مرتبط باشد، آن تمدن جامعتر و کاملتر و پایدارتر خواهد بود، و مسلم تفکر فلسفی اولاً: یکی از انواع تفکر است و نه همهی تفکر، ثانیاً: در منظر تفکر فلسفی همهی حقایق کشف نمیگردد. راه صحیح آن است که انسان خود را محدود به یک نوع تفکر نکند و با همهی استعدادهایش سعی کند همهی چهرههای حقیقت را بیابد. از طرفی بدون تدبّر و تفکر نمیتوان از مقاصد عالیهی قرآن و روایات آگاه شد. تفکر هر چه وسیعتر باشد، بهتر با حقایق عالم مرتبط میشود منتها در رابطه با جایگاه فلسفه در تمدن اسلامی موضوع بسیار حساس است و چند نکته را باید مدّنظر گرفت که عبارت است از:
الف- آیا منظر فلسفه به عالم و آدم را میتوان همان منظر دین و شریعت به عالم و آدم دانست؟
ب- آیا اگر منظر فلسفه به آدم و آدم غیر از منظر دین شد باید مطلقاً به فلسفه پشت کرد و بحث «تفکیک» بین دین و فلسفه را پذیرفت؟
ج- آیا مسیری که فلاسفهی اسلامی شروع کردند سیری بود از برهان به عرفان که با رسیدن به حکمت متعالیه توانست به قرآن و روایت نزدیک شود؟
د- آیا اگر در حکمت متعالیه به نحوی برهان و عرفان و قرآن به وحدت رسیدهاند، میتوان با گفتمان حکمت متعالیه که در عین داشتن زبان فلسفی، نظر به حقیقت وجود دارد تمدن اسلامی را پایهگذاری کرد و با این زبان دین را به ملل دنیا متذکر شد؟
چنانچه ملاحظه میفرمایید موضوع جایگاه فلسفه در تمدن اسلام، موضوع بسیار حساسی است. آری؛ منظر فلسفه به عالم و آدم همهی آن منظری نیست که دین ارائه میدهد به طوری که دین عالم را تجلی اسماء الهی میداند و میفرماید:«وَلِلّهِ الْمَشْرِقُ وَالْمَغْرِبُ فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ إِنَّ اللّهَ وَاسِعٌ عَلِیمٌ»؛(1)مشرق و مغرب از آن خداوند است، پس به هر جهت نظر کنی در آنجا وَجه خداوند هست، خداوند در وسعتی مطلق با حضوری که عین علم است در صحنه است. در چنین نگاهی شما دوگانگی و جدایی و انقطاعی بین مخلوقات با خالقشان نمیبینید و همهی عالَم آیات الهی هستند و متذکر رمز و رازهای عالم غیب میباشند، در نگاه دینی «هُوَ مَعَکُمْ اَیْنَمَا کُنْتُمْ»؛(2)او با شما است هر کجا باشید، معنی میدهد. در نگاه دینی خداوند حقیقتی است که قلبها با حقیقت ایمان او را ملاقات میکنند چنانچه حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «... لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشاهِدِهِ الْاَبْصارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْاِیمَان»؛(3)چشمها با رؤیت خود، خدا را نمیبینند و لکن قلبها به کمک حقایق ایمان او را میبینند. ولی در منظر فلسفی که عقل و استدلال ابزار کار است. عالم به عنوان مجلای اسماء الهی دیده نمیشود و عقل به جای قلب مینشیند و با مفاهیمی از حقایق سر و کار دارد و نه با «وجودِ» حقایق. در تفکر فلسفی عقل میفهمد خدا هست و میفهمد که عالم معلول و مخلوق است، فلسفه تا اینجاها میآید که ما را متوجه وجود حقایق کند ولی انسان در فلسفه با «وجودِ» حقایق مرتبط نیست، لذا امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «اِنِّ اللهَ احْتَجَبَ عَنِ الْعُقُولِ کَمَا احْتَجَبَ عَنِ الْاَبْصَار...»؛(4)خداوند از عقلها پنهان است همچنانکه از چشمها پنهان است. در همین رابطه
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: آیا «هُوَ مَعَکُمْ» با تعبیر علت و معلول جور درمیآید، یا مسئلهی ارتباط بین خدا و مخلوق بالاتر است، چون هیچ جا نیست که از خدا خالی باشد» پس از این جهت باید متوجه جایگاه و اشارههای دین باشیم تا به ساحت قرب اسماءُ الله وارد شویم و در حجاب مفاهیم و علم حصولی متوقف نگردیم، زیرا در نگاه فلسفی حضورِ ملتزم به خوف اِجلال و ترس آگاهی و خشیت در میان نیست.
اما اگر به بهانهی کاملبودن دین مرز خود را از فلسفه جدا کنیم، نتیجهگیری خطرناکی است، زیرا در آن صورت این طور تصور میشود که عقل و استدلال در زندگی دینی جایی ندارد و به اسم فاصلهگرفتن از فلسفه گرفتار یک نوع تفکیک بین دین و استدلال میشویم و عملاً با هر گونه تعقلی در دین که عامل تدبّر در آیات الهی میشود، مخالفت مینماییم. این نوع ضدیّت با فلسفه از فلسفهزدگی بدتر است، چون ما را گرفتار تحجر و قشریگری میکند. مسلّم کسانی میتوانند بین دین و فلسفه خلط نکنند که مانند امام خمینی«رحمةاللهعلیه» و علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» فلسفه را بشناسند و جایگاه آن را تعیین نمایند و متوجه باشند فلسفه در زیر سایهی علمُ الأسمایی میتواند برای سیر از علم حصولی به علم حضوری عامل آمادهگری باشد. از مدعیان تفکیک یعنی معتقدان به جدایی فلسفه و عرفان، از کتاب و سنت باید سؤال کرد، اگر عقل در کنار نقل حجت دینی است و هر دو منبع معرفت دینی هستند، پس تفکیک و جداسازی این دو کاملاً ناموجه است. اصلاً چگونه است که معتقدان به تفکیک به لزوم جدایی کتاب از سنت فتوا نمیدهند با اینکه میان این دو حجت نقلی تفاوتهایی هست، و فراموش نکنید که نباید بین خطای سالک با بطلان مسلک خلط شود.(1)
نتیجه اینکه تفکر فلسفی مانند هر تفکر دیگر یک نوع تفکر است، مثل تفکر ریاضی یا تفکر تجربی، و مخالفت با آن مخالفت با وجهی از ساحت عقل بشری است، عقلی که در حدّ خود میتواند از دریای بیکرانهی قرآن و روایات بهرهبرداری کند. آری! انسان باید مواظب باشد در محدودهی آن تفکر خود را محدود نکند و از دیگر نگاهها به قرآن و روایات محروم بماند، و کسی میتواند در حجاب فلسفه قرار نگیرد که آن را بداند و جایگاه آن را بشناسد.
1) به کتاب «منزلت عقل در هندسهی دینی»، از آیتاللهجوادی آملی رجوع شود.
مسلّم تفکر فلسفی نوعی از تفکر است که هرگز نباید صرفا از پنجرهی آن تفکر به قرآن نگریست، ولی تفکر فلسفی را نباید مقابل تفکر قرآنی قرار داد. مثل اینکه نباید تفکر ریاضی را مقابل تفکر قرآنی قرار دهیم زیرا ما برای بهرهمندی از قرآن نیازمند تفکر ریاضی نیز هستیم تا نهتنها در آیات ارث تدبّر کنیم، بلکه نظر ریاضیگونهی آیات را نیز درک کنیم. اشکال گالیله این بود که میخواست تمام کتاب مقدس را از زاویهی تفکر ریاضی بنگرد و همهی آن کتاب را محاسبهپذیر کند. در مورد تفکر فلسفی به عنوان یکی از ساحت های بشر ،عنایت داشته باشید که شما به صورت حضوری متوجه رابطهی بین ذات خود و ارادهی خود میشوید ولی همین که به آن احساس فکر کردید و از آنها رابطهی ایجادکنندگی و ایجادشوندگی انتزاع نمودید ،وارد ساحت تفکر فلسفی شدید و موضوع علت و معلول را در اندیشهی خود وارد نمودید، به همین جهت است که باید گفت تفکر فلسفی وجهی از تفکر انسانی است و نمیتوان آن را نادیده گرفت و یا با آن به خصومت برخاست.
سؤال: چنانچه ممکن است چگونگی نگرش به قرآن از پنجرهی فلسفه را بیشتر توضیح دهید.
جواب: بیشتر به این نکته توجه کنید که عرض شد «ساحتی از ساحات بشر تفکر انتزاعی یا تفکر فلسفی است» پس وقتی میخواهد در رابطه با موضوعی فکر کند از زاویهی تفکر فلسفی نیز به آن موضوع فکر میکند. در مورد قرآن از آن جهت که یک حقیقت قلبی است و کشف تامّ محمدی صلی الله علیه و آلهاست باید رویکرد انسان به آن قلبی باشد و به اندازهای که انسان خود را از اخلاق رذیله و عقاید فاسده طاهر کرده باشد میتواند با آن حقیقت تماس بگیرد و به همین جهت است که میفرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» حقیقت قرآن یک حقیقت بلندمرتبهای است در نوشتهای که از نگاه انسانهای غیر تزکیه شده دور است، و نمیتوانند به آن دسترسی پیدا کنند مگر مطهرون. ولی پس از آنکه با علم حضوری متوجه انوار قرآنی شد، همینکه خواست به آن احساسِ قلبی بیندیشد و از آن زاویه به قرآن بنگرد، وارد ساحتی شده که در آن ساحت نسبت به «مفاهیم» آنچه با قلبِ مطهر خود دریافت کرده میاندیشد و این ورود، ورود فلسفی است، همانطور که نسبت به علت و معلول عرض شد که ابتدا یک درک حضوری بین نفس انسان و ارادهی او واقع میشود و سپس همان درک
در ساحت اندیشه به عنوان علت و معلول قابل فهم است که «مفهومِ» همان حالتی است که در ابتدا برای ما کشف شد.
مشکل وقتی پیدا میشود که در رویکرد به قرآن مقام حضوری و کشف قلبی آن مورد غفلت قرار گیرد و تماماً رویکرد ها در ساحت مفهوم محدود شود.
آنچه باید عنایت داشته باشید سیری است که در فلسفهی اسلامی رخ داده، که به شرح زیر خدمتتان عرض میشود:
الف- در شرایطی که زمینهی تفکر اسلامی پس از رحلت رسولخدا صلی الله علیه و آله و حذف اهلالبیت علیهم السلام از حاکمیت اسلام، متوقف شد و فضای تعبّد قالبی منهای هرگونه تدبّر و تفکری به صحنه آمد، نیاز به جوابگویی به سؤالات، در شرایط خانهنشینی اهلالبیت علیهم السلام، جامعه را به سوی فلسفهی یونان کشاند و حاکمان وقت نیز چون خطری از این جانب برای خود احساس نمیکردند، توجه به فلسفهی یونان را تشویق نمودند و لذا معتزله به عنوان اولین تفکر فلسفی با منظر یونانی، در جهان اسلام ظاهر شدند که با شیفتگی تمام فلسفهی یونان را پذیرفتند و آن فکر را وسیلهی ارزیابی اسلام قرار دادند، به طوریکه اگر اسلام سخنی داشت که در قالب فلسفی آنها نمیگنجید آن سخن را از باور خود حذف میکردند، داستان نفی «صراط» و «سؤال قبر» به وسیلهی معتزله از اینگونه است.
تفکر فلسفی معتزله به جهت ضعفهای اساسیاش، ضد خود یعنی تفکر اشعری را پرورش داد که در واقع تفکر اشعری، فلسفهای بود ضد فلسفه، آنهم به قصد مخالفت با معتزله به طوری که هرگونه تفکر فلسفی را با همان چوب مخالفت با معتزله میراند.
ب- در چنین بازار آشفتهای که از یک طرف خلأ تفکر، جهان اسلام را آزار میداد و از طرف دیگر، متفکران جامعه یا در کسوت معتزلیان بودند با آن خصوصیات خاص خودشان، و یا در کسوت اشاعره با قشریگری کامل. در چنین شرایطی اندیشمندان سترگ به فکر چاره افتادند تا نه میدان برای قشریگریِ اشاعره باز باشد و نه افراطیگریِ ضد روح اشراقی معتزله میدانداری کند. لذا یک نوع تفکر فلسفیِ اسلامی را در عین توجه به عظمت دین و وَحی،
پایهریزی کردند و این با فارابی(1)
مؤسس فلسفهی اسلامی شروع شد و با تمام متانت و جوانبنگری خود را نمایاند و سپس آن تفکر به شیخالرئیس ابنسینا(2)
سیر کرد و بیش از پیش پخته و پرداخته شد. این تفکر بدون آنکه کوچکترین خدشهای به ساحت پاک شریعت وارد کند، در کنار شریعت جوابگوی سؤالاتی بود که باید جواب داده میشد و به واقع فلسفهی فارابی و ابنسینا در بستری که اسلام فراهم نموده بود به وسعت و عمق خاصی رسید که هرگز در نوع یونانی خود چنین وسعت و عمقی نداشت، چرا که اسلام در منظر تفکر فلسفی، توجه به حقایقی را گوشزد میکند که امثال سقراط و افلاطون و ارسطو چنین حقایقی را در منظر خود نمیدیدند تا بدان بپردازند.
سیر تفکری که از فارابی شروع شد و توسط شیخالرئیسابوعلیسینا پرورش یافت، در مسیر طبیعی و تکاملی خود توسط شیخشهابالدینسهروردی(3)وارد حوزهی دیگری از تفکر، یعنی تفکر اشراقی شد و فلسفهی اشراق در حوزهی تفکر اسلامی تدوین گشت. در این میان شخصیت بزرگ و فوقالعادهی خواجهنصیرالدینطوسی(4)آستین همت را بالا زد تا این دو تفکر را در حوزهی اسلامی نهادینه کند. وی در عین اینکه یک چشم به فلسفهی اشراق داشت، در دفاع از فلسفهی مشاء تلاشها نمود و روشن کرد اولاً: مشاء و اشراق قابل جمعاند، و ثانیاً: تفکر فلسفی - اعم از مشائی و اشراقی آن - قدرت اثبات مبانی اعتقادی دین اسلام را بهخوبی دارند، آنهم اسلامِ در منظر شیعی، و از این طریق کلام شیعی را حال و هوای فلسفی داد.
درست است که خواجه نصیرالدینطوسی فلسفهی جدیدی تأسیس نکرد، ولی تلاش او در دو موضع فوق، کار بزرگی بود که در مسیر تکامل فلسفهی اسلامی انجام داد. در همین دوران؛
عرفانِ اسلامی با نظمی خاص توسط محی الدین بنعربی اندلسی(1)تدوین شد و این کار در مسیر تکامل تفکر اسلامی نورٌ علی نور گشت. حال یک قدم دیگر مانده است تا فلسفهی اسلامی قلهی اصلی خود را فتح نماید، به شخصیتی نیاز بود که همهی آنچه را در تاریخ تفکر رشد کرده در سینهی خود جای دهد و با نور عقلِ محیّرالعقولِ خود بر آنها بتاباند و فلسفهی اسلامی را به تمامیت برساند، و خداوند چنین قدرت عقلی، عرفانی را به جناب صدرالمتألهین(2)
ارزانی داشت.
ج- تفکر فلسفی اسلامی با فضای آزاد عقلی - آزاد از تحجر اشعریگری و افراط معتزلی- سیر خود را ادامه داد تا در حکمت متعالیهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» به تمامیت خود رسید و فلسفه و کلام و عرفان با جامعیتی خاص به صحنه آمد.
با کمال فلسفهی اسلامی و توان جوابگویی برای بشری که میخواهد تمدن اسلامی را پایهریزی کند، قدرت تمدنسازی فلسفهی اسلامی شروع شد.
در حکمت متعالیه آنچنان تعقل و تعبد به همدیگر پیوند خورد که آن حکمت، در عین جوابگویی به ابعاد گستردهی تفکر، راهنمای تعبد گشت و تمدنسازیِ یک فکر نیز به همین معنی است. به همین جهت ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» میفرماید: «نمیشود قوانین دین الهی که چون، روشن و درخشان است با تفکر استدلالیِ یقینی مخالفت کند و مرده باد آن فلسفهای که قوانینش با کتاب خدا و سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی اطهار علیهم السلام مطابقت نداشته باشد».(3)
در همین رابطه حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند: «بالجمله فلسفهی امروز حکمای اسلام را و معارف جلیلهی اهل معرفت را به حکمت یونان نسبتدادن، از بیاطلاعی بر کتب قوم است».(4)
د- اسلام در دوران گذشته توان خود را در سر و سامان دادن امور مسلمین تا حدّی که شرایط اجازه میداد نمایانده است، ولی بستر نمایش تمدن اسلامی که محل نمایش «تفکر ناب» و «سیاست ناب» بود، همچنان بسته بود و آنچه در سقیفه پیش آمد اجازهی ظهور هیچ یک از آن دو را نمیداد. زیرا طرح عمیق تفکر و خرد ورزی در جامعهی اسلامی از یک طرف و طرح نظام سیاسی، اجتماعی که بر حاکمیت امام معصوم تأکید میکند، از طرف دیگر؛ مشروعیت حاکمان وقت را زیر سؤال میبرد. ولی با ظهور سلسلهی صفوی امکان ظهور هرکدام از دو امر فوق - یکی زودتر و یکی دیرتر- فراهم شد و لذا ابتدا حکمت متعالیه ظهور یافت - که ظهور همه جانبهی تفکر و تعقل در بستر تعبد است - و سپس با ظهور جمهوری اسلامی، امکان ظهور سیاست ناب اسلامی که معتقد است مستقیم یا غیر مستقیم باید سیاستها و تدابیر امام معصوم نظام اجتماع را تدبیر کند، نیز فراهم گشت و از این به بعد نوبت ظهور «تمدن اصلی اسلام ناب» است.
ه- پس از سلسلهی صفوی، حضور ایل قاجار و دولت پهلوی در صحنهی سیاسی کشور ایران سیر حضور و ظهورِ «تفکر ناب» و «سیاست ناب» را کمی کند کرد، ولی هم حکمت متعالیه بالاخره به سیر خود ادامه داد و هم نظام سیاسیِ ناب اسلامی با ظهور انقلاب اسلامی جای خود را پیدا کرد.
و- فلسفهی تأثیرگذارِ حکمت متعالیه، همراه با سیاست تأثیرگذار «ولایت فقیه» در شخصیتی که حامل شایستهی هر دوی آنها بود یعنی امامخمینی«رحمةاللهعلیه» شروع شد و باید به همین صورت نیز ادامه یابد و لذا چالش اساسی در امر ظهور تمدن شیعی خطر مبتلاشدن آن است به مسئولانی که از حکمت متعالیه و فهم ولایت فقیه جدا باشند.
فردای روشن و حتمی؛ فردای ظهور تمدنی است که عقل به قلهای میرسد که به راحتی وَحیْ آن را مورد خطاب قرار میدهد، و آن تفکر نیز وسعت فهم وَحی را یافته است، و جامعه را بر اساس رهنمودهای عمیقِ وَحی شکل میدهد، جامعهای با شاخصهی اتصال زمین به آسمان شکل میگیرد و در آن جامعه همه چیز قدسی است.
ز- پس از آنکه در صدر اسلام، به اسلام حضوری - که حامل آن امامی معصوم بود با علم لَدّنی - پشت کردند و زمینهی ظهور دیکتاتوری و اندیشههای لیبرالیسم و سوسیالیسم و فاشیسم در
جهان فراهم شد. اینک نوبت اسلام است که با نحوهی روح حضوری خود، تمدن آیندهی جهان را بسازد و زمین را با عالَم قدس توسط امامی که «سبب متصل بین ارض و سماء» است، مرتبط گرداند و حکمت متعالیه با تواناییهایی که در خود دارد، در حوزهی تفکر عقلی به راحتی توان پشتیبانی چنین حضوری را خواهد داشت.
به عنوان نمونه نظرات مقام معظم رهبری«مدّظلهالعالی» را که همواره نظر به تحقق تمدن اسلامی دارند عرض میکنم تا عنایت داشته باشید جایگاه فلسفهی اسلامی در به فعلیترساندن تمدن اسلامی جایگاه مهمی است. ایشان میفرمایند:
«فلسفهی اسلامی فقه اکبر است، مبنای معارف دینی در ذهن و عملِ انسان است و باید گسترش و استحکام یابد».(1)
و نیز در رابطه با حکمت متعالیه میفرمایند: «... به گمان ما فلسفهی اسلامی در اسلوب و محتوای حکمت صدرایی، جای خالی خویش را در اندیشهی انسان این روزگار میجوید و سرانجام آن را خواهد یافت ...».(2)
میفرمایند: «فلسفهی صدرایی - که خود او به حق آن را حکمت متعالیه نامیده- در هنگام پیدایش خود نقطهی اوج فلسفه ی اسلامی تا زمان او، و ضربهای قاطع بر حملات تخریبیمسلکان و فلسفهستیزانِ دورانهای میانهی اسلامی بوده است، ... در فلسفهی او از فاخرترین عناصر معرفت یعنی عقل منطقی، شهود عرفانی و وَحی قرآنی در کنار هم بهره گرفته شده و در ترکیب شخصیت او تحقیق و تأمل برهانی، ذوق و مکاشفهی عرفانی و تعبد و تدین و اُنس با کتاب و سنت با هم دخیل گشته ...».(3)
رهبر معظم انقلاب«حفظهاللهتعالی» راه ارتباط میان فلسفه و معنویت را تقویت فلسفهی ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» میدانند(4)
و میفرمایند:
«... من به آقایان جوادی و مصباح و برخی آقایان معروف فلسفهدان قم مکرر در بارهی اینکه نگذارید درس فلسفه و فضای فلسفی در حوزه متروک و ضعیف شود، سفارش کردهام...».(1)
چنانچه ملاحظه میفرمایید فلسفهی اسلامی در منظری که میخواهد تمدن اسلامی را پایهریزی کند، نقش اساسی دارد.
ک- تمدن شناسان معاصر گفتهاند: دنیای جدید که فعلاً ما با آن روبهرو هستیم حاصل لیبرالیسم و سوسیالیسم و فاشیسم است ولی آنچه وارد اردوگاه تمدنسازی شده، انقلاب دینی است، و هرکس از این به بعد بخواهد جهان جدید را بشناسد، بدون توجه به انقلاب دینی نمیتواند ارزیابی درستی از جهان جدید داشته باشد، انقلابی که در تفکر فلسفی به تمامیت خود رسیده و توان جوابگویی به همهی سؤالات بشر را دارد و در تفکر سیاسی، معتقد به حاکمیت مستقیم و یا غیر مستقیم حکم خدا از طریق امام معصوم است.
ل- تمدن اسلامی حامل اتحاد عالَم کثرت با عالم وحدت است، مثل رابطهی بدن با روح، تا جامعهی بشری گرفتار بحران در بین کثرتها نباشد.
م- بیآیندگی از آنِ تمدنهایی است که دو شاخصهی «خرد ناب» و «سیاست ناب» را نداشته باشند، و به همین دلیل انقلاب مشروطه نمیتوانست از خطر بیآیندگی مصون باشد، زیرا در آن نهضت، نه «تفکر حکمت متعالیه» در میدان بود و نه تفکر «ولایت فقیه»، و هنوز شاه به عنوان یک شخص عادی، در سرنوشت جامعه نقش داشت.
پس؛ از یک طرف ما به کمک فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام که با قلب خود با وجود قرآن در تماس هستند، وارد صحنهی دینداری میشویم و عالم را از منظر نگاه به اسماء الهی مینگریم و در این راستا سلوک میکنیم، از طرف دیگر به کمک حکمت متعالیه، دین اسلام و تشیع را برای جهانیان تبیین مینماییم و زمینهی تحقق تمدن اسلامی را فراهم میآوریم. إنشاءالله
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) دیدار با اعضای شورای عالی کنگرة بزرگداشت صدرالمتألهین 18/9/80.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
با تدبّر در اسلام و حقانیت آن، به عنوان آخرین و کاملترین راه کار برای زندگی بشر و با توجه به اینکه شیعه کاملترین جلوهی اسلام است، تمدن شیعی بستر مطلوبی خواهد بود تا انسان را در نیل به فضائل مورد نیازش یاری کند و به عنوان یک نظام اجتماعی امکان بسط آرمانهای اصیل انسانی را فراهم نماید، و درست به همان صورت که «انسان کامل» آرزوی انسان ناقص است تا با نزدیکی به او از نقصهای خود آزاد شود، دستیابی به تمدن شیعه آرزوی انسانی است که میخواهد اهداف بقیةاللهی را عینی و کاربردی نماید.
برعکسِ بسیاری از اقوام و مللِ موجود در دنیا که نه انسانِ آرمانی آنها حَیّ و حاضر است، و نه مدینهی فاضلهی آنها امکان تحقق عینی دارد، در فرهنگ تشیع، هم انسان آرمانیاش به عنوان انسانی معصوم حیّ و زنده و حاضر است، و هم تمدن آن، تمدنی است که با برنامههای کتابِ آسمانیِ تحریف نشده، توسط امامی معصوم تبیین و ارائه میشود و چنین شرایطی است که عنایت الهی را درجهت به ثمر رساندن اهداف عالیهی انسان به همراه میآورد.
سلسله مباحث «تمدنزایی شیعه» درصدد است در شرایطی که بشریت از فرهنگ مدرنیته سرخورده است و به فکر راه و چارهای اساسی است، او را متذکر فرهنگی نماید که عاقبت زمین و زمینیان باید به سوی آن فرهنگ باشد تا وعدهی اقامهی حق صورت بالفعل به خود بگیرد و هرچه زودتر جهتگیری بشر به سوی آن تمدن شروع شود، بشر به همان اندازه زودتر به بلوغ خود نزدیک میگردد.
امید است مجموعهی سؤال و جوابهایی که طی این جلسه مطرح میشود زمینهی تفکر نسبت به آن وعدهی بزرگ الهی را فراهم نماید و بشریت هر چه زودتر جهت خود را به سوی ثمر دهی بیشتر سوق دهد. إنشاءالله.
سؤال: در جلسهی گذشته بحث شد؛ در عین اینکه مستقیماً نمیتوان زمان نابودی یک تمدن را تعیین کرد ولی شواهد سقوط یک تمدن را میتوان شناخت و فرمودید: «به همان اندازه که یک تمدن از نظام اَحدی - که عین بقا و ثبات است - فاصله بگیرد، به همان اندازه به اضمحلال نزدیک میشود، و چنانچه آن تمدن در راستای این فاصلهگرفتن در مقابل حکم خدا و دین الهی بایستد، اضمحلال او سریعتر و مستقیم تر خواهد بود» حال سؤال ما این است که آیا میتوان نتیجه گیری کرد تمدنهای غیر توحیدی، هر اندازه هم در حفظ خود تلاش کنند، بالأخره مقابل حکم خدا و دین الهی میایستند و مضمحل میشوند؟
جواب: همینطور است، چون وقتی حکم خدا بر فرد و جامعه حاکم نبود، نفس امّاره حاکم خواهد بود، نفس امّاره توسط حکم الهی در کنترل قرار میگیرد، حال اگر حکم الهی بر نفس امّاره حاکم نبود امیال بشری همچنان رشد میکند تا آنجا که خود را به جای خدا میگذارد و هیچ حقی را برای غیر خود نمیپذیرد و به اصطلاح روح تمامیتخواهی و استکبار در آن اوج میگیرد و لذا نه تنها حکم خدا را نمیپذیرد، بلکه با حکم خدا و انسانهای دیندار مقابله مینماید. یک روز میگوید شما حجاب خود را داشته باشید و ما هم بیحجابی خود را، ولی به این قانع نمیشود، حالا میگوید: شما با طرح حجاب، ما را تحقیر میکنید و لذا ما اجازه نمیدهیم شما حجاب داشته باشید. و این همان مقابله با حکم خدا است و انسانِ بصیر متوجه میشود دیگر عمر این تمدن دیری نمیپاید.
شما باید متوجه یک قاعده باشید و آن اینکه نفس امّاره در هر مرحلهای باشد اگر توسط حکم خدا و نور معنویت کنترل نشود همچنان جلو میآید تا تمام ابعاد خود را حاکم کند و روح استکباریاش را به انتها برساند و لذا چنانچه نفس امّاره در شخصیت فرد یا اجتماع در میدان باشد دیر یا زود ابعاد نهایی خود را به میدان میآورد و اینجاست که ملاحظه میکنید بعضی افراد در ابتدا در مسیر تحقق انقلاب اسلامی پا به میدان گذاشتند ولی پس از چندی مقابل انقلاب ایستادند، زیرا از اول براساس نفس امّارهی خود به میدان آمدند نه براساس بندگی خدا، و یک جایی بالأخره آن نفس امّاره چهرهی نهایی خود را نشان داد.
در مورد فرهنگها و تمدنها هم قضیه از همین قرار است که اگر امیال جامعه با شریعت الهی کنترل نشود جامعه دیر یا زود روحیهی استکباری خود را مینمایاند و به جوامع دیگر هرچند در مسیر حق باشند، اجازهی حیاتی مستقل نمیدهد، چون نفس امّاره لوازمی با خود دارد که عبارتاند از روح استکباری و مقابله با حق.
آری در بعضی موارد در درون اشخاص و یا فرهنگها تضادی بین نفس امّاره و ابعاد معنوی آن فرد یا آن جامعه جاری است، در این صورت اگر شرایطِ کنترل نفس امّاره حاکم شد شرایط آرامآرام برعکس میشود و روحیهی حق خواهی حاکم میگردد، و حوصله و پشتکار پیامبران و اولیاء الهی در ابتدای امر در برخورد با حاکمان زمان خود در همین رابطه است، آنها تلاش میکنند تا آنجا که ممکن است تضاد درونی جوامع را به سوی حقخواهی هدایت کنند تا جامعه گرفتار کفر مطلق نشود و حقخواهان هم وارد عرصهی فعالیت شوند که عموماً روحیهی استکباری نفس امّاره امکان چنین انتظاری را نمیدهد و سعی در نفی فرهنگ انبیاء میکند و به همان صورت به هلاکت خود نزدیک میشوند که قرآن در وصف چنین روحیهای میگوید: «...یَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ إِنْ هَذَآ إِلاَّ أَسَاطِیرُ الأَوَّلِینَ. وَهُمْ یَنْهَوْنَ عَنْهُ وَیَنْأَوْنَ عَنْهُ وَإِن یُهْلِکُونَ إِلاَّ أَنفُسَهُمْ وَمَا یَشْعُرُونَ»،(1)
کسانی که کفر ورزیدند میگویند این قرآن چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست،
و آنان مردم را از آن باز میدارند و خود نیز از آن دوری میکنند ولی جز خویشتن را به هلاکت نمیافکنند و نمیدانند.
اگر رگههای نفس امّاره در فرد و در جامعهای جاری باشد آن فرد و جامعه را همچنان به سوی هلاکت جلو میبرد، مگر اینکه نور معنویت، حاکمیت نفس امّاره را در دست بگیرد. ولی تمدن غرب نهتنها از معنویت فطری بشر جهت کنترل امیال جامعه استفاده نکرد بلکه با تمام توان به مقابله با آن پرداخت و همهی عوامل پایداری خود را ریشهکن نمود، غافل از اینکه ریشهی خود را کَند و امروزه خود را در باتلاق اضمحلال گرفتار کرده است.
1) سورهی انعام، آیات 25 و 26
سؤال: در راستای شناخت غرب هنوز دقیقاً برای ما روشن نشده است که علم چیست و نقش گرایش عالمان در آن چه اندازه است، تا بتوانیم بررسی کنیم آیا از علم غربی میتوان تمدن اسلامی پدید آورد یا نه؟
جواب: حتماً استحضار دارید که علم به خودی خود کیفیتی است در نفس عالِم که حکایت از وجود واقعیاتی در خارج از ذهن میکند، حال چه آن خارج، عالم ماده باشد، چه عالم مجردات، عمده توجه به آن حالت و کیفیتی است که عالِم در نفس خود دارد مبنی بر اینکه آن حالت و کیفیت لغو نیست بلکه مابهازاء خارجی دارد و لذا گفته میشود علم «کاشفیت» است و عالَم خارج را برای شخص عالِم منکشف مینماید. در این تعریف علمِ به اعتباریات که واقعیتی خارجی ندارند علم اطلاق نمیشود.
عالِم واقعی کسی است که دغدغهی ارتباط با واقع یا نفسالامر را دارد و سعی میکند آنچه از خارج در نزد اوست با پیش فرضهای خودش مخلوط نشود و لذا در نهایتِ احتیاط، علم خود را بررسی مینماید.حال وقتی عالِم متوجه سنتها و حقایق واقع در عالَم شد سعی میکند اولاً: با سنتهای موجود در عالَم هماهنگ شود ثانیاً: با حقایق عالَم مرتبط گردد و از پرتو معنوی آنها بهرهمند گردد. امّا اگر شخصی دغدغهی ارتباط با واقع و نفسالامر را نداشت و عملاً نفس امّارهی او در صحنه بود، مسلّم از قواعد و سنن عالَم محجوب میشود و واقعیت را در حدّ محسوسات میشناسد و لذا در مسیری قرار نمیگیرد که هماهنگ با سنتهای عالَم جلو برود در نتیجه هلاک میشود، چون در ابتدا در تحقیقات خود دغدغهی یافتن واقعیات را در همهی زوایای وجود نداشت. به گفتهی مولوی:
طالب
هرچیز ای یار رشید
جز
همان چیزی که میجوید ندید
آنکس که از ابتدا به دنبال کشف ظرائف عالم وجود نبود تا مقید باشد با جهت الهیدادن به خود به کشف آن ظرائف و سنن بپردازد، اگر میل و گرایشهای خود را در تحقیقاتش دخالت داد شخصیت او حجاب حقیقت میشود، چیزی که علوم غربی با آن روبهروست و
جهتگیری آن در راستای ارضای نفس امّاره، توسط فرانسیس بیکن پایهگذاری شد(1)و هنوز در همان مسیر ادامه دارد، و با توجه به همین نکته نمیتوان گفت: «علم مکانیک یا فیزیک صرفاً یک کار محاسباتی بر روی طبیعت است برای آنکه بخواهد تمام ابعاد واقعیت را با همهی ظرائفی که لازم است بیابد» بلکه گرایشِ سلطه بر طبیعت است. عالمان به این علم نسبت به درک حقیقت محجوب شدهاند، پس بهتر است بگوئیم علومی مثل فیزیک و مکانیک یک فرهنگ است و نه یک علم، چون با انگیزهای غیر از کشف سنن عالم حرکت میکند و لذا بیش از آنکه بخواهد با عالَم هماهنگ شود، تلاش میکند عالَم را با میلهای خود هماهنگ کند. اساساً علمی که جهت ساختن ابزارها به صحنه میآید، علم جهتداری است، منتها یک وقت در عین رعایت ظرائفِ عالم و با تعامل روحانی با طبیعت آن ابزارها را میسازد، یک وقت در عین غفلت از ظرائفِ عالم بنا دارد هر چه بیشتر طبیعت را سرکوب کند.
ملاحظه فرمودید که «علم» عین کشف واقعیات است ولی علم مکانیک و فیزیک با این تعریفی که برای علم میشناسیم وارد تعریف علم نمیشوند، هرچند از بعضی از قواعد و قوانین عالمِ خارج از ذهن برای اهداف خود بهره بردهاند، و به عبارت دیگر آنچه را که برای اهداف خود از طبیعت میخواستهاند ببینند، دیدهاند، واین نوع دیدن، کشف واقعیات به صِرف نظر به واقعیات نیست و لذا از یافتن چهرههای ظریف واقعیت محجوب است و با چنین منظرِ به حجابرفتهای، ابزارهایش را ساخته است، این ابزارها نمیتواند به ساختن تمدنی منجر شود که لازم است بسیاری از چیزهای دیگر عالم وجود را ببیند.
موتور پمپ که جهت بالاکشیدن آب از عمق زمین ساخته شده، سراسر در منظری پدید آمده که بسیاری از چیزها در آن منظر دیده نشده است و در هر جا هم بهکار رود طوری عمل میکند که رعایت خیلی از چیزها را نمیکند، هر چند فکری که آن را ساخته متوجه قواعد ریاضی و بعضی از قوانین طبیعت بوده و میداند با چه نیرویی میتوان آب را از سفرههای زیر زمینی با حرکت پروانهها به بالا سوق دهد.ولی اگر همین محاسبات را کسی بهکار میبرد که به قواعد و سنتهای ظریف عالَم آگاهی داشت، مسلّم نمیتوانست چشم خود را از رعایت
1) به کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» فصل سوم، تحت عنوان مبنای مشکل، از همین مولف رجوع شود.
سایر جوانب ببندد و با روحیهی اکنونزدگی، موتور پمپ بسازد و به انتهای کار و آثار بحرانزای کارش، فکر نکند.
طراح موتور پمپ با دقت بسیار زاویههای پروانهها را محاسبه کرده تا رابطهی بین نیروی موتور و ارتفاعی که آب باید بالا برود رعایت شود ولی کشیدن اینهمه آب از زیرزمین به سطح آن و پدیدآمدن اختلالهای بیرونی و داخلی در نظام اکوسیستم زمین از یک طرف و پدیدآمدن روحیهی جدیدی که در ازاء این سرعت برای بشر بهوجود میآید از طرف دیگر، هرگز مورد محاسبه قرار نگرفت، در آن زمان علم مکانیک هنر خود را دید ولی با یک روحیهی اکنونزدگی. این اکنونزدگی شاخصهی همهی فرهنگ غرب و تکنیکهای بهوجود آمده توسط این فرهنگ است. در ساختن قنات هم محاسبات دقیقی به کار گرفته شد ولی محاسبهگر از بقیهی ظرائف عالم غافل نبود و روحیهی حفظ مقام اُنس با طبیعت کاملاً بر روان او حاکم بوده است و لذا میخواسته است آب را از سفرههای زیرزمینی در آغوش بگیرد، نه اینکه از آنها بقاپد. علم مکانیک، علم قاپیدن امکانات طبیعت از طبیعت است و به همین جهت برکتهای لازمهای را که باید علم به همراه بیاورد، به همراه نیاورد.
آنچه مایهی تأسف است تعمیم علم غربی به تمام تاریخ است، به طوریکه گمان کنیم خواجه نصیرالدین طوسی«رحمةاللهعلیه» و سایر علماء جهان اسلام در ذیل همین منظری که غرب به عالَم دارد قرار داشتهاند و عملاً طوری تبلیغ میکنند که فیزیک و شیمی صورت تکامل یافتهی اندیشهی عالمان اسلامی است و از این طریق ما را از توجهات عالمانهی آن بزرگان به زوایای همهجانبهی عالم و آدم محروم میکنند، غافل از اینکه علم کیمیا نگاه دیگری به عالم دارد و به سوی هدفی خاص سیر میکند که علم شیمی هیچکدام از آن دو خصیصه را ندارد و لذا اینطور نیست که علم شیمی صورت تکامل یافتهی علم کیمیا است. این یک نوع مصادره کردن دانشمندان جهان اسلام است به نفع فرهنگ غربی، به طوری که گویا دانشمندان شیمی و فیزیک و ریاضیات امروزه دنیای غرب، صورت کامل شدهی جابربنحیان و ابنهیثم و خوارزمی هستند. غافل از اینکه نگاه آنها به عالم و آدم با نگاه فرهنگ غرب کاملاً متفاوت
است و در نتیجه حاصل آن نگاهها چیزی غیر از آن بود که شما در تکنولوژی غربی مییابید و دنبال میکنید. براساس همین قاعده است که باروت را چینیها اختراع کردند ولی هرگز با آن توپ و تفنگ نساختند، چون روح حاکم بر آن فرهنگ روحی نبود که غربِ اکنونزدهی غافل از ظرائف عالم، گرفتار آن است.
در یک منظر به عالم و آدم، مناطقی مثل یزد و جنوب ایران جهت مقابله با گرما، بادگیر میسازند، در منظری دیگر کولر میسازند و باد را از طبیعت میقاپند و همراه با فشار و سر و صدا به طرف فضای داخل اتاق پرتاب میکنند، در حالی که محاسبات به کار رفته در قناتها و بادگیرها خیلی دقیقتر از محاسبات انجام شده بر روی موتور پمپ و کولر است. پس نباید این تصور بهوجود آید که گذشتگان نمیتوانستند چنین ابزارهایی بسازند، باید متوجه بود روحی که به ساختن این ابزارها گرایش پیدا کرد از روح عالمان آگاه به حقایق و ظرایف عالم بسیار فاصله دارد.
متأسفانه عدهای از ما فکر میکنیم جریانهای طبیعی کارایی و دقت های کامل را ندارند، گویا یک رباطِ شبیه انسان، پیچیدهتر از خود انسان است، چون آنچه انگشت انسان را خم میکند عمل رشتههای عصبی و انقباض ماهیچهها است ولی برای خم کردن انگشت یک رباط علاوه بر محاسبات پیچیده، چندین آهنربا و موتور الکتریکی به کار رفته! پس پیچیدهتر است! آیا واقعاً اینطور است؟
امام خمینی«رحمةاللهعلیه» مکرراً توصیه میکردند از خودتان شروع کنید، چون ما در ساختن ابزارهای زندگی منظر و افقی را در نظر میگیریم که فرهنگ تشیع مدّ نظر ما قرار داده است و به صورت نامرئی بر روح و روان جامعهی ما - وقتی بخواهد غربزده نباشد- حاکم است. در راستای فرهنگ تشیع محاسباتی هم که انجام میگیرد جهت خاص خود را دارد مثل دو نوع معماری است که یکی طوری فضای ساختمان را طراحی میکند که رعایت شئونات اسلامی بشود و میهمانانِ زن و مرد هر کدام جای جداگانه داشته باشند و معماری دیگری که اصلاً متوجه چنین نکتهای نیست و طوری ساختمان را طراحی میکند که اگر زن و مرد نامحرم بخواهند رعایت شئونات اسلامی را بکنند به زحمت میافتند. در هر دوی این ساختمانها محاسبه انجام شده ولی با دو افق و دو بینش، همین دو نوع نگاه را در طراحی شهر میتوان در
نظر گرفت. اساساً وقتی نگاهمان به طبیعت نسبت به نگاه غربی، متفاوت باشد از همان ابتدا طوری روی امکاناتمان حساب میکنیم که منجر به بحران در چرخهی حیات طبیعت نمیشود.
سؤال: چطور میتوان علومی که توجه به عالم خارج و سنن جاری در آن دارد را از علومی که جهتگیری غربی دارد تفکیک کرد؟ شما میگوئید در موتور پمپ علاوه بر محاسبات دقیق یک جهتگیری خاص حاکم است، تفکیک این دو برای ما مشکل است.
جواب: چنانچه عنایت بفرمائید علوم واقعی ریشه در ذات عالم وجود و در فطرت ما دارند و ما در راستای تعلیم آن علوم متذکر همان حقایقی میشویم که هماهنگ فطرت ما، در عالم جاری است. به عنوان مثال بنده اگر ریاضیات به شما درس بدهم عملاً چیزی به شما آموزش ندادهام بلکه شما را متذکر قواعد ریاضی کردهام که در خودتان هست و لذا شما تصدیق میکنید. من وقتی برای شما ثابت کردم مجموعهی زوایای یک مثلث برابر دو قائمه است، شما از درون خود تصدیق میکنید، ولی وقتی از همان قواعد ریاضی استفاده کردم و به شما یاد دادم چهطور یک دکور برای اتاقتان بسازید عملاً یک سلیقه به شما دادم چون پای دکورساختن به میان آمد، و گرایش خود را به شما تحمیل کردم و شما در منظری وارد شدید که من به شما نشان دادم. غربِ امروزه با تکنولوژی خود سلیقهها و گرایشهای خاصی را در مناسبات فرهنگیِ جوامع حاکم کرده است. و این موضوعِ بسیار ظریفی است که انسان بتواند تفکر را از سلیقه تفکیک کند، اگر گرایشی غیر از حقیقتبینی در انسان پیدا شد تمام استعدادهای خود را در جهت تحقق آن گرایش قرار میدهد، موضوع مهم آن است که آن گرایش، گرایش ناسالمی نباشد، حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ تَحْتَ هَوَی اَمیر»؛(1)چه بسیار عقلی که اسیر هوس است. در این حالت هوس از عقل و دقائق آن استفاده میکند ولی در جهتی ناسالم.
1) نهجالبلاغه، کلمات قصار، شماره 212.
تبصره: جناب استاد! این اشکال برای بنده و بسیاری از دوستانی که مباحث غربشناسی را دنبال میکنند وجود دارد و آن این که بین محاسبات مطرح در تکنیک غربی و گرایش و جهتگیری خاص فرهنگِ مطرح در آن تکنیکها فرقی نمیگذاریم بهطوری که تصور میکنیم تمام آنچه امروزه در کتب مهندسی دانشگاهها هست همان علم غربی است و فکر میکنیم اگر بناست از فکر غرب جدا شویم باید به همهی این محاسبات پشت پا بزنیم چون نمیتوانیم بین محاسباتی که اقتضای تفکر بشر است، با اهداف و گرایشهای غربی تفکیک کنیم، و فکر میکنم این مشکلِ بسیاری از دانشجویانی است که وقتی میخواهند علوم غربی را نقد کنند تصور میکنند فرمولها و محاسبات ریاضی در غرب هم مخالف فطرت انسانها است و در تمدن اسلامی نباید از آنها استفاده کرد، در حالیکه با توضیحات مطرح شده بین نفسِ محاسبات، با جهتگیری خاص غربی آن محاسبات تفکیک شد. در دانشگاه محاسباتی را که عقل هر بشری آن را میشناسد به ما یاد میدهند ولی آن را به سوی ساختن ابزاری سوق میدهند که با گرایش فرهنگ غربی همراه است. با توضیحات شما روشن شد اگر این محاسبات را در جهت تحقق آرمانهای فرهنگ اسلامی به کار بندیم دیگر نه آن محاسبات غربی است و نه آن ابزارها مثل ابزارهای غربی با روح طبیعت و روان جامعه در جنگ است و جنبهی اکنونزدگیاش برجنبهی همه جانبه نگری آن غلبه دارد، پس اگر ما عالَم متناسب با فرهنگ خود را حفظ کنیم، آرامآرام بستر تحقق آرمانهای خود را فراهم مینمائیم و با استفاده از همین محاسبات در دانشگاههای خود پایههای زندگی در تمدن اسلامی را شکل میدهیم.
سؤال: با توجه به مباحث گذشته مبنی بر این که هر ابزار و تکنیکی مبتنی بر نیازی ساخته میشود که آن نیاز را فرهنگ جامعه پدید میآورد، آیا میتوان مافوق فرهنگِ جوامع، از ابزارهای آن در فرهنگ و تمدن اسلامی استفاده کرد؟ با توجه به این که شما میگوئید: ابزارها در کنار خود، فرهنگ خاص خود را به همراه میآورند.
جواب: با اینکه این سؤال تا حدّی در مباحث گذشته مورد بررسی قرار گرفت باز لازم است با ظرافت بیشتری مورد توجه قرار گیرد. آری هر انسانی و هر فرهنگی بر اساس نیازهای خود ابزارهایی میسازد تا به اهداف مورد نظر خود برسد، حال یا آن ابزار در رابطه با نیاز شخصی است مثل نیاز به کفش و یا در رابطه با نیاز فرهنگی است مثل نیاز به مسجد در فرهنگ اسلامی و یا نیاز به تئاتر در فرهنگ غربی. در نیاز به کفش مشترکاتی بین همهی ملتها موجود است منتها میلها و فرهنگها میآیند و این نیازها را جهت میدهند، حال اگر فرهنگ غالب، فرهنگ هوس و فخر بود، صورت کفشها در راستای جوابگوی به فخر و هوس سوق پیدا میکند، ولی اگر فرهنگ غالب، فرهنگ یگانگی و تواضع بود، صورت کفشها عموماً یک شکل و ساده است. وقتی در راستای استفاده از ابزارِ سایر ملل در ساختن تمدن اسلامی متوجه این نکته باشیم، بین اصل نیاز به کفش و غلبهی فرهنگ فخر و استکباری که در آن مستتر است تفکیک میکنیم ولی در هر حال بینیاز از کفش نیستیم. اما در مورد نیازهایی که فرهنگها به وجود میآورند در حالیکه آن نیازها نیاز طبیعی افراد و جوامع نیست، نوع برخورد فرق میکند چون ممکن است آنچه نیاز آن فرهنگ است مطلقاً مورد نیاز ما نباشد، نمونهاش تئاتر است، چنانچه در فرهنگ غرب ملاحظه بفرمائید از یونان بگیر تا اروپای امروز، آن فرهنگ در راستای جامعهی خود و برای ارائهی اندیشه به افراد، نهادی به نام تئاتر دارد و لذا ارسطو هم وقتی میخواهد با مردم سخن بگوید در قالب دیالوگهایی سخن میگوید که در تئاتر باید اجرا شود، زیرا آن زبان و آن محتوی در قالب تئاتر قابل ارائه است و حتی انقلاب فرانسه توسط هنرمندان تئاتر شکل گرفت، ولی آن تئاتر در فرهنگ اسلامی یک غریبه ای است که به واقع هیچ جایی ندارد و در مقابل انرژیهایی که صرف میکنند که آن را جا بیندازند، هیچ بازدهی نداشته و ندارد و تا جامعه ما سر تا پا غربی نشود نمیتوانید وجود تئاتر را در زندگی خود به عنوان یک نیاز بپذیرد.
در مورد گزینش ابزارها باید به این دو مثال توجه داشت که در مثال اول یعنی نیاز به کفش، این نیاز، نیازی نیست که فرهنگی خاص آن را به همراه آورده باشد و لذا میتوان مافوق فرهنگِ جوامع به آن نظر کرد و در حدّ احتیاج از آن استفاده نمود، ولی تأکید بنده در قسمت دوم است که عنایت داشته باشید نیازهایی که مربوط به فرهنگهای دیگر است برای ما
یک نیاز کاذب است و به جای آنکه نقصی از ما را برطرف کند، باری بر دوش ما میشود، مثل یک میهمان ناخوانده است که مزاحم ما است نه کمک کار ما. این موضوع در معماری غربی و یا در طب غربی کاملاً محسوس است و لذا طبابت غربی نه تنها مشکلی از جامعهی ما حل نکرد، بلکه عامل به حاشیهرفتن نظام تغذیه و طبابت ما هم شد و امروزه ما را با بحران تغذیه و سلامتی روبهرو کرده است، همچنان که معماری غربی یک میهمان ناخوانده است که شاید در آن کشورها با آن فرهنگ و آن اقلیمِ آب و هوایی که آسمان سیصد روز از سال ابری است منطبق باشد.
شما میدانید که معماریها، درونگرا و یا برونگرا هستند. اهداف معماری درونگرا آن است که افرادِ خانواده هرکدام جایی خلوت برای خود داشته باشند و رابطههای افراد تعریفشده و منضبط است که نمونهی آن را در معماریهای سنتی ملاحظه میفرمائید. برعکسِ معماریهای برونگرای امروزی که عموماً همهچیز در معرض و منظر همه است، از فضای صحن خانه بگیر که به راحتی در معرض دید غریبهها است، تا فضای داخل ساختمان که همه در یک حال یا سالن زندگی میکنند و فقط اتاقهای خواب از یکدیگر جدا است، افرادِ چنین خانوادههایی به علت عدم فضاهای متناسب، دائماً در معرض مزاحمتِ یکدیگر هستند و با صدای خود یا صدای تلویزیون و موسیقی یا هر فعالیتی، مزاحم همدیگرند و لذا ساکنان این خانهها نمیتوانند آرامش و آسایش داشته باشند و در نتیجه برای کسب آرامش به پارک پناه میبرند.
هر معماری براساس ارزشهای مخصوص خود شکل میگیرد و اهداف خاص خود را دنبال میکند، حال اگر ماخواستیم ارزشهای خود را حفظ کنیم نمیتوانیم شرایطی فراهم نماییم که حفظ آن ارزشها با مشکل روبرو شود و باز اصرار داشته باشیم آن ارزشها حفظ شود. در معماری جدید که محل پذیرایی از میهمانان به یک حال یا سالن منحصر شده و همهی افراد - اعم از زن و مرد- باید در همان محل پذیرایی شوند، رعایت شئونات اسلامی مشکل میشود و ساکنین منزل برای حفظ حریم محرم و نامحرم به مشکل میافتند و لذا به
تدریج سختگیریها را کنار میگذارند تا جایی که آرامآرام فرهنگ معاشرت دینی تغییر میکند و فرهنگ معاشرت جدیدی بهجای آن ظاهر میشود و بالتّبع ارزشهای خاصی مناسب آن نوع معاشرت بهوجود میآید، زیرا در ساختمانی که آشپزخانهی آن اُپن است و یک سالن برای پذیرایی دارد افراد نمیتوانند در یک حالت طبیعی حجاب خود را به راحتی رعایت کنند و حجاب حالت تحمیلی به خود میگیرد، در آن فضا تدریجاً خداپرستی ضعیف میشود. همین حالت در مدل شهرسازی هست، اعم از مدل صنعتی آن و یا اداری. و امّا اگر بخواهیم در معماری، بستر عبودیت الهی حفظ شود نوع ساختمانها شکل دیگری به خود میگیرند به طوریکه در فضای آن ساختمان به صورت طبیعی زنان و مردانِ نامحرم در دو محل اسکان داده میشوند و حیای فطری بین زنان و مردانِ غریبه پاس داشته میشود در نتیجه عبودیت به عنوان یک ارزشِ دینی بستر خود را مییابد و به طور طبیعی به عنوان یک ارزش پذیرفته میشود. در چنین حالتی بدون آنکه چیزی به کسی تحمیل شود، تدریجاً بستر اقامهی دستورات حق فراهم میگردد و خداپرستی بدون جبرِ فیزیکی تسهیل میشود و تحرک اجتماعی به گونهای مهندسی میگرددکه همان ارزشهای الهی مبنای تحرّک اجتماعی قرار میگیرند و محیط شهر و خانه، براساس فطرت انسان سازماندهی میشودکه پایدار و اصیل است، و روحِ همگرایی و همزبانی در صحنهی مراوده بین انسانها جاری است.
معماری مدرن مثل خودِ مدرنیته نه ریشهی فطری دارد و نه ریشهی قدسی، و وقتی با معماری سنتی مقایسه میکنید به راحتی احساس میشود هیچ حرف و نقشی در ذات انسانیِ ما نخواهد داشت. انسانی که خودنمایی بر روانش غالب شد، گرفتار مد میشود، به آن معنی که با هیچ چیزِ پایداری مرتبط نیست، و همین روحیهی مدگرایی در ساختمانسازی سرایت میکند و لذا آرامش و سکنی گزیدن که مقصد اصلی حضور در خانهها بود از دست میرود. البته عهد انسان با عالم قدس مانع دلبستن همیشگی به مدرنیته و معماری پدید آمده توسط آن فرهنگ میباشد. خانههای جدید نه محل آرامش است و نه محل آسایش، در چنین وضعی که عموماً افرادِ خانواده مزاحم همدیگرند، روز به روز از همدیگر فاصله میگیرند و سعی میکنند با افراد بیگانه بیشتر آشنا شوند، شخصی میگفت: «با محروم شدن کودکان از حیات خانه، آنها به محرومیت از حیاتِ زندگی نزدیکتر شدهاند». حتی کار به جایی رسیده که
کارشناسان بهداشت عمومیِ دنیای مدرن در رابطه با آثار مثبت معماری طبیعی میگویند: از تأثیر کاهگل در درمان بیماری غش و نقش کاهگل در تبادل گرما و سرما نباید غافل شد، و در معماری مدرن پوشاندن کف ساختمان با سنگ و سرامیک، مانع تخلیهی الکتریستهی بدن شده و تجمع الکتریسته بر روی سیستم عصبی فشار ایجاد میکند و باعث افسردگی یا پرخاشگری انسان میشود»(1)
سؤال: در جلسات قبل فرمودید باید با طبیعت تعامل کرد و نمیشود بر اساس نفس امّاره با طبیعت برخورد نمود زیرا در آن صورت طبیعت بر ما میشورد و ما را نسبت به اهداف خودمان ناکام مینماید، حال سؤال این است، آیا نمیشود با عقل دنیایی و با توجه به این که متوجه باشیم اگر به نحوافراطی با طبیعت برخورد کنیم از بهرهی صحیح ناکام میمانیم، بدون نیاز به دین و شریعت الهی، با طبیعت تعامل نمود؟
جواب: اگر کمی مطلب را بر اساس واقعیاتِ روح انسان دنبال کنیم جواب بنده منفی است و معتقدم چنین چیزی در عمل ممکن نیست، زیرا نفس امّاره چیزی نیست که بتوان تا آخر آن را با این حرفها و فکرها در کنترل در آورد و روحیهی تمامیت خواهی آن را، بدون آنکه با جایگزینی معنوی اشباع کنیم، کنترل نمائیم. آری در ابتدای کار تصمیم میگیریم که توصیههای کارشناسان حفظ محیطزیست را عمل کنیم ولی این تصمیم تا وقتی است که هوسهای نفس امّاره از طریقههای دیگری ارضاء شده است. همینکه آن شرایط جواب نداد همهی آن توصیهها و تصمیمها به فراموشی سپرده میشود، چون کنترل کنندهی معنوی - یعنی فرمان خدا- که نظر به بُعد اصیل و ابدی انسان دارد، در صحنه نیست. نمونهاش هم غرب امروز است که با آنهمه توصیههای به ظاهر حکیمانهی کانت و امثال کانت، امروز در تمام مناسبات خود در بحران قرار دارد و علت عدم تأثیر آن توصیهها این است که در آنها به جنبهی عبودیت انسان و ربوبیت خدا نظر نشده است درنتیجه نفس امّاره نقش فرمانروایی و
1) روزنامهی کیهان، تأثیر ساخت و سازهای مدرن بر معماری ایرانی، تاریخ 6/ 10/ 1386.
خداگونگی به خود گرفته و به خود اجازهی هرگونه تصرفی را در عالم و آدم میدهد، منتها تا وقتی نفس امّاره میتواند با یک ماهی چاق و فربه سیر شود میگذارد تا ماهیان کوچک چاق و فربه شوند تا بیشتر ماهی داشته باشد، ولی وقتی گرسنگی بر او حاکم شد و ماهی چاق و فربهای هم در میان نبود، آنقدر از ماهیان ریز میخورد تا سیر شود، دیگر این که نسل ماهیان منقرض میشوند و بحران زیستمحیطی پیش میآید، برای نفس امّاره معنی نمیدهد، این حرفها مربوط به وقتی بود که نفس امّاره با یک ماهیِ چاق و فربه سیر میشد.
باید این نکته عمیقاً روشن شود که تا وقتی نفس امّاره در میان است تعامل با طبیعت معنی ندارد، خواه انسان شعار حفظ محیطزیست بدهد یا ندهد. علت این امر هم آن است که طبیعتی که خداوند پدید آورده جهت جوابدادن به نفس امّارهی انسانها نبوده تا انسانها با حفظ امیال نفس امّاره بتوانند در کنار آن عمل کنند، طبیعت برای جوابگویی به نیازهای آن انسانی است که بنا دارد در بندگی خداوند مستقر باشد، نفس امّاره به بندگی خدا قانع نیست تا به نعمتهای الهی قانع باشد. در همین راستا از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل شده است: «مَنْ لَمْ یَرْضَ بِمَا قَسَمَهُ اللَّهُ لَهُ مِنَ الرِّزْقِ وَ بَثَّ شَکْوَاهُ وَ لَمْ یَصْبِرْ وَ لَمْ یَحْتَسِبْ لَمْ تُرْفَعْ لَهُ حَسَنَةٌ وَ یَلْقَی اللَّهَ وَ هُوَ عَلَیْهِ غَضْبَانُ إِلَّا أَنْ یَتُوبَ».(1)هرکس به آنچه خداوند از رزق برای او تعیین نموده راضی نباشد و گِلایه کند و بر آن صبر نکند، از او حسنهای به آسمان بالا نمیرود و خداوند را ملاقات میکند در حالیکه از او غضبناک است، مگر اینکه توبه کند.
در این روایت میفرماید کسی که رضایت خود را نسبت به آنچه خداوند در اختیار او گذاشته حفظ نکند مورد غضب خداوند قرار میگیرد و مسلّم آثار این غضب را در مقابلهی طبیعت با چنین انسانی و ناکامگذاردن آن فرد و آن تمدن در رسیدن به اهدافش خواهیم دید.
ممکن است فردی یا تمدنی تصور کند میتواند بدون آن که الهی زندگی کند به منظور حفظ محیط زیست و برای بهتر رسیدن به اهداف خود، رعایتِ طبیعت را بکند و به جای تصرفِ افراطی در طبیعت با طبیعت تعامل کند، ولی عنایت داشته باشید اولین شرط تعامل با طبیعت داشتن نگاه همه جانبه نسبت به عالم و آدم است و این نگاه، نگاهی است مخصوص
1) وسائلالشیعه، ج 17، ص46.
خالق هستی و از طریق وَحی و شریعت در اختیار بشر قرار میگیرد. حال اگر فرد یا جامعه از بینش و روش وَحی الهی خارج شد و از تذکرات ممتد انبیاء خود را جدا کرد، ناخودآگاه انتخابهایش منجر به رویارویی با سنتهای الهی و از جمله مقابله با طبیعت میگردد و مبنای این موضوع در کتاب «فرهنگ مدرنیته و توهّم» با طرح نظر فرانسیس بیکن گوشزد شده است.
چیزی که باید دربارهی آیندهی کارهای مبتنی بر نفس امّاره مورد توجه عزیزان قرار گیرد، ناکامی آن تلاشها و از آن مهمتر عدم توجه به این ناکامیها است، زیرا نگاه نفس امّاره به عالَم و آدم سطحی و زودگذر و اکنونزده است و در نتیجه بسیاری از جوانب را نمیبیند و نسبت به بسیاری از جوانب در گمان و وَهم بهسر میبرد و عملاً در ظلمات وطن گزیده است، به گفتهی مولوی:
قل
جزوی آ فتش وَهم است و ظن
چون
که در ظلمات شد او را وطن
تمدنی که مبتنی بر ارضای نفس امّاره است با شور و شوق وَهمی جلو میرود، بدون آن که متوجه ناکامی خود شود و یا احتمال ناکامی دهد و به همین جهت وقتی با اولین جلوههای ناکامی روبهرو میشود به شدت در هم میریزد. شما در نظر بگیرید که بیش از یک نسل نیست که اسرائیل بهوجود آمده ولی با خروج از غزه با ناکامی اهداف خود روبهرو شد بهطوری که بعضی از صهیونیستها گفته بودند با روبهروشدن با چنین شکستی ما خودمان را به دریا میریزیم، در حالیکه سالها کشورهای اروپایی و دولت آمریکا و صهیونیستهای دنیا اینهمه انرژی صرف کردند تا اسرائیل به آن صورت که آنها میخواستند شکل بگیرد، حال با اسرائیلی روبهرو شدهاند که نه تنها حرف از نیل تا فرات در آن مطرح نیست بلکه به دور خود دیوار بتونی میکشد تا بتواند در داخل خود امنیت داشته باشد و از این نمونهها در تاریخ بسیار داریم.
پس ناکامی تمدنی را که بر مبنای ارضای نفس امّاره بنا شده است یک اصل بگیرید و این که در منظر نفس امّاره بسیاری از جوانبِ عالم و آدم نادیده گرفته میشود، در حالی که آن جوانب هستند و نادیده گرفتن آنها سبب بیتأثیر بودن آنها نیست. به نظرم اگر در نقد تمدن
غرب از این منظر وارد شویم بهتر است از اینکه بخواهیم آن تفکر را به یک شخص یا گروه و یا حزب نسبت دهیم، در آن صورت از بصیرت لازم که باید به طریق درست از غرب عبور کنیم و بستر تحقق تمدن اسلامی را پایهریزی کنیم، محروم میشویم. به عنوان مثال به جای اینکه بگوئیم غرب در دست صهیونیستها است، بهتر است بگوئیم تفکری در غرب مطرح است که حزب صهیونیسم میتواند در آن نفوذ کند.
عنایت داشته باشید تفکر غرب بعد از رنسانس بر مبنای فلسفهای پایهریزی شد که انسان ملاک خوبها و بدها و هستها و نیستها گشت. به عبارت دیگر غرب بعد از رنسانس به اَدب رُمی یا اومانیسم برگشت نمود و نه تنها از مسیحیت یونانیزدهی قرون وسطی فاصله گرفت، حتی از تفکر جهان محور یونانی نیز تا حدّی جدا شد و انسان با صورت تامّهی نفس امّارهاش مدّ نظر قرار گرفت به همین جهت میتوان گفت یونانِ قبل از میلاد که با سقراط و پشتکردن او به دین شروع شد، در غرب امروزی به تمامیت خود رسیده و صورت نهایی خود را ظاهر کرده است و شرایطی پیش آمد که امروز با آشفتهبازار تفکر روبهرو هستیم.
مسیحیت به جهت فاصلهگرفتن از آخرین مکتبِ وحی، دیگر نمیتوانست جوابگوی بشریت باشد و آرامآرام با مشکلات پیشبینی نشده روبهرو شد. هر چند به جهت نور ضعیفی از وَحی که با خود داشت در قرون وسطی گرفتار بحرانهای شدید نشد، ولی هرچه جلوتر آمد ناتوانائیهایش آشکارتر گشت به طوری که در اواخر قرون وسطی متفکران غربی که از مسیحیت مأیوس شدند، خواستند با تفکر خود مسائل جامعه را حل کنند و از این به بعد که به آن وَحیِ نیمبند به طور کامل پشت شد، مسائل و مشکلات لاینحلی گریبان جامعه را گرفت به طوری که هر روز بیشتر از روز قبل با آن مشکلات دست و پنجه نرم میکنند.
آقای اتین ژیلسون در کتاب «نقد تفکر فلسفی غرب» فضای غربِ بعد از قرون وسطی را مطرح میکند. بنده خلاصهای کوتاه از نظرات ایشان را خدمتتان ارائه میدهم. او میگوید:
«در قرن 14 و 15 غرب گرفتار جوّی شد که وَحیِ منسوخ شده دیگر به آن کمک نمیکرد لذا گرفتار تضاد و شکاکیتها گشت. نتیجهی آن جنگ و دعواها تفکر دکارت در قرن 17
شد که به همهی گذشته پشت کرد به امید آنکه طرحی نو در اندازد و از شکاکیت مونتنی نیز جامعه را آزاد کند. خواست همه چیز را در قالب و روش ریاضی بیاورد، و اثبات کند هر چیز در قالب ریاضی نیاید علم و معرفت نیست - و عملاً از این طریق معارف زیادی را از حوزهی معرفت خارج نمود - او خواست خداشناسی و اخلاق و طب و همهی علوم را با روش ریاضی و در قالب ریاضی مطرح کند، و بعد لایبنیتس ثابت کرد قوانین دکارت در باب حرکت از لحاظ ریاضی غلط است و جان لاک هم پایههای مکتب دکارت را از بُن برانداخت. جان لاک مکتب دکارت را برانداخت، همانطور که دکارت اسکولاستیک را مورد حمله قرار داد. با مکتبِ ریاضیِ دکارت بشر یک ماشین شد و ماتریالیسم پدیدار گشت. و از طرفی در اثبات عالم ماده درمانده بود - چون گفت: من میاندیشم پس هستم. ولی به چه دلیل عالم ماده هست؟ - برای جبران این مشکل لایب نیتس گفت: خداوند به حکمت بالغهی خویش اشیاء را طوری سازمان داده که هر حالتی که برای بدن اتفاق میافتد، مقارن است با حالتی که در نفسِ محاذی همان بدن اتفاق میافتد. اسپینوزا گفت: جهانِ فکر جنبه و حالت روح خدا است و عالم ماده حالت امتداد خدا است. مالبرانش گفت: اصلاً ما جهان خارج را نمیتوانیم اثبات کنیم، بلکه خدا در ما صورتهای ذهنی ایجاد میکند و ما به آن صورتهای مجرد دانائیم و در ملاقات بارکلی با مالبرانش بارکلی از سخن مالبرانش به این نتیجه رسید که اصلاً جهان خارج همه روح است و نه ماده و مالبرانش بسیار ناراحت شد. همة اینها به جهت دستگاه مابعدالطبیعهی ریاضی دکارت است.
در اواخر قرن هفدهم در سال 1687 با طرح «مبانی ریاضی فلسفهی طبیعیِ» نیوتن، مبانی طبیعی و مابعدالطبیعی دکارت زیر سؤال رفت. وقتی دکارت گفت: ما هیچگونه ایدهی واضح و متمایزی از چگونگی تأثیرِ جسمی بر جسمی دیگر نداریم، هیوم هم آمد اصل علیت را نفی کرد و خدا را هم به عنوان علت نپذیرفت.
کانت به صحنه آمد بدون رویکرد به وَحی و خواست طرحی نو دراندازد که به مشکلات حاصل از تفکر دکارت بر نخورد. کانت گفت: «عصر ما به تمام معنا عصر انتقاد است و هر چیزی باید تسلیم انتقاد باشد» نه دین و نه قانون نباید از انتقاد به دور باشند. کانت گفت ما نمیخواهیم مثل دکارت اَدای ریاضیات را برای اثبات نظرات خود درآوریم. و خودش کلاً روش استدلال عقلی را زیر پا گذارد و اصالت اخلاق را پیش کشید و گفت: احساس میشود بعضی از کارها را باید انجام داد و از بعضی کارها پرهیز نمود و این حالت «تکلیف»
نام دارد. و حالا اخلاق است که از طریق کانت آمده است مسائل فلسفی بشر را حل کند، کشاکش بین قانون طبیعت و قانون اخلاق چیزی بود که کانت نتوانست از آن بیرون آید. همین آقای کانت که در جوانی ثابت کرده بود ما هیچ چیز دربارهی خدا نمیدانیم اکنون در سنین پیری به این فکر افتاده بود که خودش میتواند خدا باشد گفت: «خدا موجودی بیرون از من نیست، بلکه فقط فکری است در درون من...» بعد از سرود رُسُو دربارهی «وجدان» و به دنبال سرود کانت دربارهی «تکلیف»، حالا دیگر نوبت فیخته بود که دربارهی «اراده» سرود بخواند. گفت: «ای ارادهی زنده و متعال به هیچ اسمی مسمّی و به هیچ فکری محاط نیستی، من خوب میتوانم روح خویش را به سوی تو برافرازم زیرا من و تو از هم جدا شدنی نیستیم و آواز تو در درون من است و آوای من در درون تو».
شیلینگ خواست فلسفهی فیخته را تفسیر و توجیه کند، ولی فیخته گفت شیلینگ اصلاً فلسفهی مرا نفهمیده است.
هگل گفت خدا چیزی است که در طول زمان، خود را کامل میکند و ناپلئون خط سیر خدا است و بعد در بستر مرگ گفت: تنها یک نفر حرفهای مرا فهمید و آن هم نفهمید.
اگوستکنت خواست با جامعه شناسی، بشر را هدایت کند، گفت قوانین اجتماع را کشف میکنیم و بشر را هدایت مینمائیم. گفت: اول بشر گرفتار خرافه و جادوگری بود و بعد چند خدایی و بعد توحید و از توحید به علم و حالا همه چیز براساس علم تفسیر میشود. تحت عنوان انسانیت و عشق به انسانیت، اگوستکنت دین تازهای را بهوجود آوردکه خود آقای کنت «پاپ» آن بود و هدفش ترقی علمی است. فوئرباخ گفت: ما خدا راساختهایم و نه خدا ما را. و مارکس گفت حرف فوئرباخ را توسعه دهیم تا ماده اصالت یابد و نه خدا. انسان هم میمون راست قامت شد.» (1)
آری شما وقتی از وَحی دست بردارید ناچار هستید چیزی را به جای آن قرار دهید که هرگز جوابگو نخواهد بود و لذا با آنچنان بحرانی روبهرو میشوید که موجب آشفتگی عقلانی و ایمانی بشر میگردد.
تا وقتی که عقل توجه به اشارات وَحی را برای خود حفظ کند انسان نه گرفتار تحجر میشود و نه گرفتار بحرانی شبیه بحران جهان غرب، بلکه برعکس؛ انسان در پرتو نور وَحی
1) اتین ژیلسون، نقد تفکر فلسفی غرب، ترجمهی دکتر احمد احمدی.
مفتخر به علم مقدس و دین مستدل است. اگر علم بشری جانشین وَحی شود، نه تنها خسارت ناشی از نبودن وَحی در روان انسان باقی میماند، حتی نمیداند در طبیعت چهکار بکند که به آیندهای زیانبار گرفتار نشود، در آن حال انسان در مورد هیچ چیز نمیتواند قضاوتی مطمئن انجام دهد، بیپروا همهی بنیادها را به دلخواه خویش زیرورو میکند و این یعنی حاکمیت نفس امّاره به جای حاکمیت خدا.
قصهی غربِ پشتکرده به دین و غفلتزده از آخرین وَحی الهی، قصهی آن زنجیرسازی است که با زنجیرهایش به بند کشیده شد و فکر میکرد با ساختن زنجیرهای تازه به رهاییاش کمک میکند، غرب هنوز هم متوجه نیست که با دور شدن از وَحی هر چه ساخت زنجیری شد بر پای خود.
از دستدادن علم ما را به وَحی نمیرساند، ولی اگر وَحی را از دست دادیم باید خود را برای از دستدادن همه چیز آماده کنیم و «شکاکیت» سایهی سیاهی میشود که همه ابعاد زندگی انسان را فرا میگیرد. وَحی الهی آن کسانی را که عهدهدار به خاکسپردن دیناند، به خاک میسپارد ولی چرا باید مردمِ ما جزء چنین کسانی باشند.
سؤال: برای عینیت بخشیدن دین در جامعه چه راهکارهایی را پیشنهاد میکنید، به طوریکه حضور دین در همهی مناسبات اجتماعی جاری باشد؟
جواب: اگر بخواهم به صورت سرفصل این سؤال را جواب دهم باید عرض کنم اولین نکتهای که باید در رابطه با جواب به این سؤال مدّ نظر قرار داد، فهم درست جایگاه دین است در زندگی به عنوان نظر خالق عالَم برای به ثمر رساندن همهی ابعاد انسانها. با این دید اولاً: برخورد ما با دین برخورد درستی می شود و آن را به عنوان ابزاری در خدمت امیال و اغراض خود قرار نمیدهیم بلکه آن را راه اصیلی میدانیم که باید با تمام وجود به آن دلسپرد تا پروردگار ما به آن هدفی که میخواهد ما را برساند، برساند. ثانیاً: در این حال سعی کنیم دین را در عالَمی که قرار داشته است بشناسیم و با آن بهسر ببریم نه اینکه دستورات دین را از عالَم خودش درآوریم و در عالَم تجدد قرار دهیم، زیرا در این حالت دیگر بسیاری از پیامهای دین
بیمعنی میشود، و دستورات دین و احوالات دینداران از حالت حضوری به حالت حصولی استحاله میگردد. اگر به واقع بخواهیم انسانها از دینداری خود بهرهمند گردند و جذب آن شوند باید شرایط به حضورآمدن قلب را در صحنهی دینداری دائماً مدّ نظر قرار داد و آفات غفلت از این حالت را شناسائی کرد و از آنها گذشت تا همهی ابعاد دین از یک طرف و همهی نیازهای بشر از طرف دیگر معنیِ خود را پیدا کند. در واقع جهت جوابگویی به این سؤال بود که کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» تنظیم شد. سعی شد آنچه دین نیست و به نام دین مطرح است و آنچه دین است و از آن غفلت شده، مورد توجه قرار گیرد.
سؤال: با توجه به این که فلسفه نظر به مفاهیم کلی دارد و علم حصولی موجب ارتباط با مفاهیم حقایق است، آیا میتوان در مسیری که باید شرایطِ به حضورآوردن قلب را در دینداری دنبال کرد، از فلسفه استفاده نمود؟
جواب: از دو لحاظ باید به فلسفه با نظر مثبت نظر کرد، یکی از جهتی که میتوان از طریق استدلال متوجه وجود حقایق موجود در عالم شد، و دیگر آن که با استدلالیکردن عقاید از ورطهی خرافهگرایی مصون میمانیم. البته توجه داشته باشید که فلسفه در شیعه سیر مبارکی داشته است به طوریکه در حال حاضر حکمت متعالیهی جناب ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» عملاً نزدیککردن عقل به قلب است و از تشکیک در وجود به سوی تشکیک در ظهور سیر کرده و به تعبیر دیگر از برهان به سوی عرفان جلو رفته است و امثال امام خمینی«رحمةاللهعلیه» و علامهی طباطبائی«رحمةاللهعلیه» عملاً در مسیرِ فلسفهای قدم گذاردند که به سوی عرفان سوق پیدا کرد. با حکمت متعالیه تفکری به صحنه آمد که هم عقلها قانع میشوند و هم دلها به شور میآیند، چیزی که نسل امروز شدیداً بدان محتاج است و به همین جهت عرض شد در ایجاد تمدن اسلامی نقش حکمت متعالیه بسیار چشمگیر است و به گفتهی پروفسور ویلیام چیتیک - در سمیناری که جهت بزرگداشت ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» برگزار شد- «حکمت متعالیه قدرت تمدنسازی دارد» و واقعاً برای نجات بشر مگر میشود از سرمایهای اینچنین عظیم که از فارابی شروع شده و به
ملاصدرا«رحمةاللهعلیه» ختم شده و در دل خود ذخیرههای بزرگی از تدبّر در متون قرآن و حدیث را به همراه دارد، غافل بود؟ آنچه فارابی و ابن سینا و شیخ اشراق از جهات مختلف به دنبال آن بودند در فلسفهی حکمت متعالیهی صدرالمتألهین«رحمةاللهعلیه» به فعلیت رسید. مگر میشود منهای حکمت متعالیه و عرفان محیالدین از مدرنیته عبور کرد و به تمدن شیعی دست یافت؟ آنچه میتواند به عنوان جایگزین مناسب به جای مدرنیته مطرح شود، عقلِ محکم استدلالی و قلب عمیق عرفانی است و حکمت متعالیه و عرفان محیالدین قدرت چنین جایگزینی را دارند و امام خمینی«رحمةاللهعلیه» با همین ذخیره و سرمایه بود که توانست نظرها را به تشیع جلب کند و جوانان را تا تحقق انقلاب اسلامی و سپس در دفاع مقدس هشت ساله جلو ببرد.
سؤال: بعضی از نویسندگانی که در مقابل مدرنیته به سنت گرایش دارند معتقدند آنچه را از جهت علم و ابزار نیاز داشتهایم، پیامبران و ائمه علیهم السلامآوردهاند و نیاز به چیزی جدید در این رابطه نداریم. صاحب کتاب اسلام و تجدد میگوید:
«براساس آیات قرآن و روایات فراوان، همانگونه که خداوند، آموزگار و رهبر انسان در امور دینی و اُخروی به واسطهی انبیاء بوده و بشر را به تدبیر و تجربهی شخصیاش واگذار نکرده،در عرصهی معاش و حیات مادیاش چنین بوده و از جزئیترین و سادهترین امور معیشتی تا پیچیدهترین آن را، از طریق انبیاء و رسولان خود، به انسانها آموخته است. منشأ تمدن - البته تمدنی متعادل، عاری از اسراف و تبذیر و تجاوز و فزونطلبی که بستری هموار برای عبودیت انسان باشد - انبیاء بودهاند، نه تجربهی شخصی انسانها که مستقلاً دست به کشف علوم و اختراع حِرَف و صناعت زده باشند. چنین نبوده که خداوند بین دین و دنیای انسانها تفکیک نموده و انبیاء را متصدی دین و انسانها را متصدی امور دنیا و نهایتاً چارچوبهایی کلی برای امور دنیایی ترسیم و ابلاغ کرده باشد. اساساً انسان فاقد چنین توانایی بوده است که مستقل از وَحی و با اتکاء به تجربه و آزمون و کشف شخصی، معیشت خود را سامان دهد و اگر خداوند کلیات و جزئیات معاش انسان را ساماندهی نمیکرد، بدون شک حیات بشری در آغاز راه منقرض و نابود میشد. منشأ و موجِد همهی علوم و
فنونی که نقش سامانبخشی و تدارک حیات مادی انسان را برعهده دارند، وَحی الهی است و انبیاء آموزگاران این فنون به انسان بودهاند...»(1)
ایشان تأکید میکنند نهتنها در امور کلی، حتی در جزئیات، معاش انسان توسط خداوند و با وَحی سامان داده شده است و برای اثبات سخن خود شواهدی از آیات و روایات میآورند حاکی از آنکه نام داروها و درختان و آموختن خط و لغات و نساجی و کشاورزی و نجوم و طب و همه و همه توسط پیامبران و به وحی الهی برای بشر آمده است و میگویند اگر بشر در همان بستر قرار میگرفت به تمدن مطلوب خود دست مییافت و تمدن جدید با خارجشدن از آن آموزهها عملاً بشریت را از آن علم محروم و گرفتار زحمات طاقتفرسای امروزی نمود. و در رابطه با نفی مدرنیته و تکنیکهای مربوط به آن از روایتی استفاده میکنند، که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاند: «شَرَّالْاُمُورِ مُحْدَثاٰتُهاٰ»؛(2)
بدترین امور، امور جدید است و یا از قول امیرالمؤمنین علیه السلام شاهد میآورند که حضرت فرمودند: «اِنَّ عَوازِمَ اْلُامُورِ اَفْضَلُهاٰ وَ اِنَّ مُحْدَثاٰتِهاٰ شِراٰرُهاٰ»؛(3)افضل امور، ثابتها و دیرینهها هستند و بدترین آنها، جدیدها هستند. حال سؤال ما این است؛ چه اندازه باید این نظریه را پذیرفت و طبق نظر ایشان نقش بشر در تحقیقات علمی نسبت به طبیعت تا کجاست؟
جواب: موضوع را باید در زوایای مختلف مورد بررسی قرار داد، از یک زاویه، که ایشان هم بر آن تأکید دارند روحیهی تغییر نظام خلقت است که یک روح شیطانی است. قرآن در رابطه با توهّمزدگی، سخن شیطان را به عنوان یک تفکر منفی چنین مطرح میفرماید که شیطان گفت: «وَ لأُضِلَّنَّهُمْ وَ لأُمَنِّیَنَّهُمْ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَیُبَتِّکُنَّ آذَانَ الأَنْعَامِ وَ لآمُرَنَّهُمْ فَلَیُغَیِّرُنَّ خَلْقَ اللّهِ»(4)من انسانها را نسبت به اهداف حقیقیشان غافل میکنم و آرزوهای دروغ و وَهمی را در خیال آنها رشد میدهم، و امرشان میکنم که گوشهای چهارپایان را سوراخ کنند و تحریکشان میکنم تا خلقت خدا را تغییر دهند.
بعد در ادامه از قول شیطان میفرماید: «یَعِدُهُمْ وَ یُمَنِّیهِمْ وَ مَا یَعِدُهُمُ الشَّیْطَانُ إِلاَّ غُرُورًا»(1)انسانها را وعدههای دروغ میدهم و گرفتار آرزوهای وَهمی می کنم و وعدههای شیطان چیزی جز فریب نیست.
چنانچه ملاحظه میفرمایید خداوند روح شیطانی را مشابه فرهنگی میداند که خود را مشغول آرزوهای بلند میکند و به امید برآوردهشدن آن آرزوها سعی میکند تا نظام خلقت را تغییر دهد و به سوی ناکجاآباد، همهی زندگی خود را در تَوهّمِ معرفتی نابود کند.
به گفتهی مولوی انسان ممکن است آنچنان دچار ضعف بصیرت گردد که واقعیترین واقعیات را منکر شود و غیرواقعیترین چیزها را واقعی بپندارد، میگوید:
آنچه
تو گنجش تَوَهّم کردهای
از
توَهّم گنج را گم کردهای
و همین توَهّم موجب میشود، پُزها و خودنماییهای دروغین، سرمایهی انسان گردد، سرمایههایی از هیچ. گفت:
بس
سرای پُر زجمع و اَنْبُهی
پیش
چشم عاقبت بینان تُهی
و لذا نتیجهاش به گفتهی مولوی این میشود که:
دور
میبینی سراب و می دوی
عاشق
آن بینش خود میشوی
بدون آنکه آن بینش، بتواند بهرهای از واقعیت را به ما خبر دهد و ما را به آن مرتبط سازد.
این درست است که غرب بعد از رنسانس وقتی معنی انسان را گم کرد، وارد ضعف بینش نسبت به «انسان» و «جهان» و «خدا» شد و لذا تمدنی را پایه گذاری کرد که بهجای جوابگویی به عقل و قلب، «وَهم» را ارضا نمود، و رو به سوی خیالات نمود و نه رو به سوی حقایق.
از نظر تغییر نظام خلقت، فرهنگ مدرنیته مقابل نظام حکیمانهی الهی ایستاده است که عرض شد یک روح شیطانی است. امّا اینکه مؤلف کتاب «اسلام و تجدد» میفرمایند خداوند جزئیات معاش بشر را نیز با وَحی ساماندهی کرده است، از جهتی قابل بحث است. به عنوان مثال قرآن را در نظر میگیریم، خداوند در رابطه با آن میفرماید: «وَ نَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَانًا
1) سورهی نساء، آیهی 120.
لِّکُلِّ شَیْءٍ»؛(1)و ما بر تو نازل کردیم کتاب را که هرچیزی را روشن نموده است. پس با توجه به این آیه هرچیزی را که ما بخواهیم، در قرآن هست ولی باید با عقل و تدبّر مسائل مورد نیاز خود را از آن بیابیم و هراندازه در طهارت قلب موفقتر باشیم در فهم آیات الهی موفقتر هستیم و این میرساند که در رویارویی با آیات قرآن و تدبّر در آن - اگر طهارت قلبیِ لازم را داشته باشیم- روح ما آماده می شود که الهامات مناسبِ حقیقت آیات الهی بر قلب ما جاری شود. با توجه به این قاعده میتوان گفت معنی این آیات را خداوند به ما الهام کرد ولی این بدین معنی نیست که ما نقشی در فهم آیات نداشته باشیم و علاوه بر تزکیهی لازم و تدبر در آیات، زمینههای متفاوت افراد منجر به الهامات متفاوت نخواهد شد، بلکه اگر یک فقیه با همهی شرایط لازم در قرآن تدبر کند و در یک آیهی مشخص متمرکز شود، الهامی که به او میشود متفاوت است با الهامی که بر یک حکیم و یا یک استاد اخلاق میشود. با این مقدمه خواستم عرض کنم معنی اینکه روایات میفرماید خواص داروها و هنر نساجی و یا علومی مثل طب از طریق انبیاء رسیده است غیر از آن وَحی مشخص است که از طریق ملک وَحی بدون کم و زیاد به پیامبران میرسد و شاهد و دلیل عرض بنده سیرهی نبی اکرم صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام است که در چه اموری عقل مردم را به کار میگرفتند و در چه مواردی هیچ اجازهای جهت نظردادن به مردم نمیدادند. قرآن میفرماید: «وَمَا کَانَ لِمُؤْمِنٍ وَلَا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضَی اللَّهُ وَرَسُولُهُ أَمْرًا أَن یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَن یَعْصِ اللَّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلَالًا مُّبِینًا»؛(2)
و هیچ مرد و زن مؤمنی را نرسد که چون خدا و فرستادهاش به کاری فرمان دهند برای آنان در کارشان اختیاری باشد و هرکس خدا و فرستادهاش را نافرمانی کند قطعا دچار گمراهی آشکاری گردیده است.
از این آیه برمیآید که جایی برای انتخاب و اختیار مردم هست و آن جاهایی است که حکم صریحی از طرف خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله اظهار نشده است. یا وقتی امامان میفرمایند:
«عَلَیْنَا إِلْقَاءُ الْأُصُولِ إِلَیْکُمْ وَ عَلَیْکُمُ التَّفَرُّع»؛(1)یعنی وظیفهی ما است که اصول را به شما بگوئیم و بر شما است که در حواشی آن سیر کنید و تدبّر نمائید. همهی اینها نشان میدهد که بستر اصلی را خدا و رسول صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام طرح میکنند و جزئیات و کاربردی کردن آن را برعهدهی عقل مؤمنین و اجتهاد آنها قرار دادهاند. مثلاً ما را موظف کردهاند که به طبیعت احترام بگذاریم و چون طبیعت توسط خدای حکیم خلق شده نباید با نظام طبیعت مقابله کرد ولی باید استعدادهای آن را کشف نمود، نمونهی آن حفر قنات است که بدون مقابله با طبیعت، جریان آبِ بسترهای زیرزمینی را به طرف دشت جاری میکنیم. پس این تصور که نباید هیچ ابزاری علاوه بر آنچه زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و یا ائمه علیهم السلام بوده، پدید آوریم و فکر کنیم این همان مُحْدَثاٰتِ امور است صحیح نمیباشد چون محدثات امور یعنی کاری که مقابل سنت طبیعت باشد و یا مقابل بستری قرار گیریم که خدا و اولیاء خدا طرح کردهاند و البته ما هم معتقدیم فرهنگ غربی هم مقابل سنت طبیعت است و هم مقابل بستری که انبیاء و اولیاء طرح کردهاند.
همانطور که در جلسات گذشته و کتب مربوط به این مباحث(2)عرض شد؛ بحرانهای موجودِ حاصلشده توسط فرهنگ غرب علت های بسیاری دارد که همه را میتوان در یکچیز خلاصه کرد و آن عبارت است از جدایی عالم کثرت از عالم اَحدی، و چنانچه این بستر رعایت شود عقل بشر میتواند طبیعت را به انکشاف بکشاند و در یک تعامل متقابل بهرههای زیادی از آن ببرد و این بدین معنی نیست که عقل بشر برای آیندهی زندگیِ خود طرحی نمیتواند داشته باشد و صرفاً باید به آنچه از گذشته و در زمان انبیاء و اولیاء بوده است بسنده کند.
بنده در جلسات قبل در رابطه با اینکه ابزارسازی ذاتیِ انسان است، عرایضی مطرح کردم و عرض شد بر اساس همان استعداد است که روح شما در دورهی جنینی اعضاء بدن شما را میسازد، حتی پردهی قرنیهای که از حریر نازکتر است برای چشم خود بهوجود میآورد، حال همان روح و روحیه را در زندگی دنیایی به کار میگیرد و با آمادگی برای پذیرش
الهامات و هدایتهای الهی، ابزارهای مناسبِ اهداف عالیهی خود را پدید میآورد و اگر در رابطه با الهامات الهی عمل نکند ابزارهایی که میسازد همه جانبه نیست و اگر مشکلی از بشر حل کرد مشکلات دیگری برای او به بار میآورد. پس باید بشر در هر شرایطی با تجربههای انسانی و الهامات الهی مشکلات خود را حل کند و اگر در جامعهای انسانها جهت تلاش برای رفع مشکلاتشان به میدان نیایند، از الهامات الهی هم بیبهره میشوند و با جامعهای عقبافتاده روبهرو خواهند بود که تمدنسازی به معنی واقعی نصیب آن جامعه نمیشود.
سؤال: آیا استفاده از نفت مزاحم ادامهی حیات طبیعت است و باید از آن استفاده نمیشد تا موجب خرابی آب و هوا نشویم؟ در حالیکه اگر آن را استخراج هم نمیکردیم خودش خود به خود از جایی بیرون میزد، پس نمیتوان گفت مشکلاتی که امروزه در اثر سوختهای فسیلی به وجود آمده است مربوط به بشر است، بلکه خود طبیعت نیز در این راستا مؤثر است.
جواب: مشکل ما در استفاده از مواهب طبیعی در سوء مدیریت است؛ در حالیکه خداوند در طبیعت با اجزاء متفاوت آن علاوه بر اینکه شرایط زندگی سالمی را برای بشر فراهم کرده، در مجموع با جنگلها و اقیانوسها و کویرها، یک نظام قابل استفادهای را بهوجود آورده است. ولی همانطور که ما با چند ارّهی برقی و تجهیزات مدرن یک جنگل را در مدت زمانی بسیار کوتاه به کویر تبدیل میکنیم و رابطهی سالم آن را با طبیعت به هم میزنیم، با سوزاندن سریع سوختهای فسیلی رابطهی سالمی را که میتوانست مواد نفتی با طبیعت داشته باشد مختل میکنیم. جنگلها به طور طبیعی درختان کهن خود را در اختیار انسانها قرار میدهند بهطوری که پس از مدتی از پایهی یک درخت کهن، جوانههایی میزند تا به گوش انسانها برساند دیگر وقت نشو و نمو جوانهها است و در اینجاست که انسانها برای تازه ماندن جنگل درختهای کهن را میبُرند و از چوب آن استفاده میکنند و از طرف دیگر جنگل نیز زنده و شاداب به حیات خود در طول تاریخ ادامه میدهد، ولی حرص شدید بشرِ مدرن با تجهیزاتی که ساخته است هرگونه امکانی را از جنگل جهت ادامهی حیات خود میگیرد و در نتیجه بشر
گرفتار مشکلات آب و هوایی میشود. عین این مسئله در مورد مواد نفتیِ موجود در طبیعت مطرح است، با این تفاوت که از ابتدا دنیای مدرن با نفت به طور ناصحیح برخورد کرد و مصرف آن را در مسیر ادارهی کارخانههای ساخته شده در فرهنگ مدرنیته تعیین نمود. بهترین دلیل بر اینکه بشر به طور طبیعی از نفت استفاده نکرده است، نتایجی است که این نوع استفاده به بار آورده است - مثل استفادهی غلط از جنگل و گرفتاریهایی که پیرو آن به بار آمد- همانطور که طبیعت ظرفیت قطع درختهای کهنِ جنگل را دارد و بریدن طبیعی درختان کهن مشکلی برای طبیعت به وجود نمیآورد، طبیعت ظرفیت حضور و مصرف به قاعدهی نفت را دارد بدون آنکه اختلالی در نظام آب و هوایی کرهی زمین بهوجود آید.
در حال حاضر ما نمیدانیم چگونه باید از نفت استفاده میکردیم که مثل جنگل که میتواند به نحو مثبت در اختیار بشر باشد، در اختیار ما قرار گیرد، چون از اول دنیای مدرن با امیال و دیدگاههای خود با نفت برخورد کرد. قدیمیها برای عایقکاری قایقها و کشتیها از نفت استفاده میکردند، شاید بیش از این بتوان از آن استفاده کرد و آن را در رشد استعداد و تعادل زمین به کار برد. اگر بتوانیم توسعهی خودی را تصور کنیم و بر اساس آن و بر اساس امکاناتی که طبیعت در اختیار ما گذارده زندگی و ابزارهای آن را بسازیم، میتوان فهمید جای طبیعی نفت و گاز کجاست. متأسفانه چون ما در حال حاضر تصوری از الگوی توسعه بر مبنای تمدن اسلامی نداریم و همواره توسعهی غربی را در تصور خود داریم جای هر چیزی را نیز در آن توسعه میشناسیم.
سؤال: آیا میتوان رشد وسیع پزشکی مدرن را نادیده گرفت و آیا این نوع رشد مربوط به ذات بشر است و یا مربوط به فرهنگ مدرنیته؟
جواب: در جواب به این سؤال چند نکته باید مدّ نظر قرار گیرد، اولاً: نگاه پزشکی مدرن به عالم و آدم، نگاه غلطی است. نَفْس ناطقه به عنوان موجود مجرد، بدن را تدبیر میکند و همواره سعی دارد آن را در تعادل قرار دهد و اگر به جهت تأثیر عوامل خارجی از تعادل خارج شد، به طور طبیعی و تکوینی تلاش میکند تا بدن را به تعادل برگرداند. در حالیکه در طب
امروزی از جایگاه نفس ناطقه و تدبیر آن غفلت شده است و صرفاً براساس آزمون و خطا کارها را جلو میبرد که علاوه بر طولانیکردن زمان نتیجه، در بسیاری از موارد نتایج غلط حاصل میشود. ثانیاً این تمدن با صفت مخصوص به خود شرایط زندگی را طوری شکل داده که احتمال وجود خطرات برای انسانها بسیار زیاد شده و در نتیجه برای درمان آن خطرات برنامهریزی نموده است. در نظر بگیرید تصادف با ماشین سواری که دارای سرعت 120 کیلومتر در ساعت است با تصادف با اسب و الاغ و گاری چقدر متفاوت است. این تعداد ماشین سواری و اینهمه سرعت و این تعداد کارخانه و اینهمه خطر برای کارگران، دنیای مدرن را مجبور کرده در راستای جبران خسارات پدیدآمده برنامهریزی بنماید و به همان اندازه در این مسیر پیشرفت کرد. اگر در گذشته از یک میلیون نفر احتمال قطع عضو برای یک نفر هم در اثر کار در کارگاهها و یا در اثر حرکت با وسایل نقلیهی آن روز نبود، امروز نوع زندگی مدرن درصد زیادی از افراد را با مشکل قطع عضو روبهرو کرده است و در نتیجه علم پیوند اعضاء جای خود را باز نموده و اجباراً ما امروز با پیشرفت این علم روبهروئیم و متأسفانه این پیشرفت را مقایسه میکنیم با گذشته و میگوئیم امروز در علم پزشکی پیشرفت داشتهایم. در حالیکه باید پرسید آیا بشر در گذشته نسبت به امروز در راستای رفع نیازهای خود - آن هم در بستر طبیعی و بدون بحران- موفق بوده است یا نه؟ عرض بنده این است که عنایت داشته باشید در چه بستری پزشکی جدید مجبور شد انرژی زیادی مصرف کند تا مثلاً موفق به پیوند اعضاء شود. وقتی با ورود انواع مواد شیمیایی در زندگی - از مایع ظرفشوئی بگیر تا لباس و غیره - کلیه و قلب و ریه به نحو غیر قابل تحملی خراب میشود و حیات انسانها مورد تهدید قرار میگیرد شما مجبورید زمان زیادی از عمر خود را جهت خنثیکردن آثار مواد شیمیائی مصرف کنید و بیمارستان های مهیب بسازید و در مقایسه با گذشته اسم آن را پیشرفت بگذارید. مسلّم در تمدن اسلامی چون رویکرد اولیه به عالم و آدم غیر از رویکردی است که امروزه مدرنیته دارد، علم پزشکی در بستر تمدن اسلامی شکل دیگری خواهد داشت، مضافاً اینکه اینهمه توسعه ندارد چون اینهمه مشکل جهت سلامتی بشر به وجود نمیآورد تا مجبور باشند برای هر چهار نفر یک پزشک به کار گیرند، این یعنی به ازای هر چهار نفر یک نفر باید بیکار شود، بقیهی پیشرفتهای دنیای مدرن نیز از همین سنخ است با اینهمه بحران.
ممکن است ما برای رفع بحرانهای حاصل از تمدن غرب، امروزه راه حلهای نزدیک به طبیعت را دنبال کنیم مثل درمان به کمک سلولهای بنیادین، ولی باید به شرایطی چشم دوخت که در آن بسیاری از این بحرانها واقع نمیشود، امروزه ما مجبوریم در بستری که غرب بهوجود آورده است حرکت کنیم منتها باید تلاش کرد با کمترین بحران روبهرو شویم و یا بحران را با بهترین روش - که موجب بحران دیگری نشود- جبران نماییم.
سؤال: آیا غرب با مبانیِ غیر دینی میتوانست در رشتهی پزشکی به علمی برسد غیر از آنچه امروز دارد که با چنین مشکلاتی روبهرو شده است؟ اگر انسان نگاه الهی نداشته باشد ولی به سنتهای طبیعی آگاهی داشته باشد، میتواند به روش طب سنتی عمل کند و در سلامتی خود موفق باشد بدون آنکه مثل طب جدید بیماری را پنهان کند. در روش طب سنتی اگر به تجرد روح هم معتقد نباشیم باز میتوانیم کار را به همان شکل دنبال کنیم، پس ریشهی مشکلاتِ بهوجودآمده در پزشکی مدرن را نباید صرفاً در پشتکردن به دین جستجو کرد، بلکه مشکل به این جهت است که روحیهی تعامل با طبیعت از دسترفته و در بهبود بیماریها سرعتی غیر طبیعی دنبال میشود و روشهایی مورد نظر قرار میگیرد که سریعاً نتیجه بدهد.
جواب: بنده هم با نظر شما موافقم، به واقع بشر بعد از رنسانس فوقالعاده سطحی نگر و عجول و اکنونزده شد و همانطور که آثار زیانبار برخوردش با طبیعت را در آینده دنبال نمیکند، آثار زیانبار برخوردش با بدن خود را نیز دنبال نمینماید، و بهکلی از نگاه حکیمانه محروم است.
چند چیز موجب موفقیت طب سنتی بود که طب جدید با اینهمه انرژی و وقتی که صرف میکند از آنها محروم است، یکی اینکه در طب سنتی هماهنگی بدن با طبیعت را پذیرفته بودند و اطباء معتقد بودند چیزی به نام مزاج در بدن هست که جنبهی تعادلبخشی دارد و باید تمام درمانها در راستای حفظ مزاج باشد، که البته با دیدگاه تجرد نفس این موضوع بهتر تبیین میشود، ولی طبیبانی هم که معتقد به تجرد روح نبودند موضوعِ مزاج را قبول داشتند. نکتهی دومی که طب سنتی در بستر آن حرکت میکرد امیدواری آن طب به هدایتهای طبیعی بدن
بود، و به همین جهت داروها و دستورالعملها طوری تجویز میشد تا برای نفسِ انسان زمینهی تأثیرگذاری بر بدن فراهم شود، «پرهیز» و «داروهای تلخ» در این راستا نقش عمدهای دارد، و عملاً پزشکی سنتی حتی اگر منکر تجرد روح بود، از نور نفس ناطقه در درمان بدن استفاده میکرد، منتها به همان اندازه که ایمان در میان باشد، امکان کنترل هوسها بهتر فراهم میشود و پرهیز با موفقیت بیشتری انجام میشود. همچنان که مستحضرید رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «اَلْمِعْدَةُ بَیتُ کُلِّ داٰءٍ وَالْحِمْیةُ رَأسُ کُلِّ دَواٰءِ»؛(1)معده
خانهی همهی بیماریها و پرهیزْ رأس همهی داروها و درمانها است. حال وقتی بخواهیم پرهیز را بر بدن خود تحمیل کنیم اگر قوهی وَهمیه را با نور ایمان کنترل ننماییم، ادامهی آن پرهیز با موفقیت همراه نخواهد بود، ولی در هر حال چون فرهنگ گذشته پذیرفته بود پرهیز جزء اصلی درمان است، طب سنتی به موفقیتهای خوبی دست مییافت. در حالی که در افق طب جدید چیزی به نام پرهیز مطرح نیست، بلکه بیشتر به امید داروهای شیمیایی و جراحی میخواهد ارادهی خود را بر عکسالعمل طبیعی بدن اِعمال کند، عین آنچه با نیروی تکنولوژی میخواهد با طبیعت انجام دهد. اگر میبینید ملل دنیا نوع طبابت سنتی خود را رها کردند و روش طب غربی را پذیرفتند، چون این روش با نفس امّارهشان بهتر هماهنگی دارد. به عبارت دیگر اول ملتها از حالتهای معنویِ خود فاصله گرفتند، و بصیرت حکیمانهی خود را از دست دادند، سپس بدون آنکه ضعفهای تمدن غربی و طب جدید را ببینند، از آن استقبال کردند و با پذیرفتن مبانی فکر غربی انتخابهای جدیدی را دنبال نمودند. پیشنهادهای حکیمانه برای انسانی پذیرفتنی است که به دنبال آرامش روح است و بستر چنین آرامشی توسط نور ایمان حاصل میشود، در آن شرایط؛ اولا: هوس چندان میداندار نیست که بیماریهای گوناگون پدید آید. ثانیاً: روح آنچنان قدرت دارد که درد را تحمل کند تا داروهای طبیعی آرامآرام تأثیر خود را ایجادکنند. بشرِ عجولِ هوسزده از آمپول استقبال میکند زیرا سریعاً درد را پنهان مینماید و قوای اخطاردهندهی نظام حیاتی بشر را به خطا میاندازد، نگران مشکلات بعدی هم نیست، چون امید دارد مشکلات بعدی را نیز با آمپول دیگری درمان کند. پس میتوان نکتهای را که در اول جلسه طرح کردیم در اینجا نیز
1) بحارالانوار، ج59، ص 290.
طرح کنیم و آن این که: «هر تمدنی که خواست براساس نفس امّاره ادامهی حیات دهد، دیر یا زود به ضدیت با طبیعت قیام میکند - حتی با طبیعت بدن خود- چون نفس امّاره هیچ حدّ و مرزی را برای خود تحمل نمیکند، هر چند در ابتدا سعی کند عاقلانه عمل نماید.»
سؤال: چنانچه ممکن است در آخر مقایسهای بین فرهنگ مدرنیته و تمدن اسلامی بفرمائید به طوری که ما بتوانیم نسبت به هر دو تصور درستی داشته باشیم و افق حرکت به سوی تمدن اسلامی برایمان روشن گردد.
جواب: بحمدالله جلسات گذشته و کتب تدوین شده برای جوابگوئی به همین سؤال شکل گرفت، بنده نهایتاً میتوانم به عنوان جمعبندی عرایضی را در چند نکته بیان کنم.
1- وقتی دیگر غایت علم نجات انسانها نباشد بلکه تسلط بر جهان باشد، تمدنهای امپریالیسمی ظاهر میشود و همین روحیه در سیاست و هنر و اقتصاد جلوه میکند و سیاست هم در این فضا برای سیطره بر روح و روان انسانها تنظیم میشود تا از طریق جوابگوئی به هوس مردم بر آنها سیطره یافته و مردم به هر جایی که سیاستمداران میخواهند بروند، دیگر بحث هدایت انسانها در میان نیست بلکه حکومت هوسها است و سیاستمداران آن هوسها را به سود خویش تحریک نموده و بر مردم حکومت میکنند، برعکسِ تمدن اسلامی که آخرت و معنویت را غایت خود قرار میدهد و برای هوسهای مردم رسمیتی قائل نیست مگر آنکه جهت آن را به سوی اهداف قدسی سیر دهند و شاید بتوان تفاوت اساسی فرهنگ غرب و تمدن اسلامی را همین امر دانست.
در روح جاری در تمدن غربی که دکارت آن را شکل داد، انسانْ ماشین متحرکی است که میتواند به محاسبه در آید و محاسبه کند، بدون آنکه در این ماشین نشانی از خدا باشد و در چنین نگاهی انسان حتماً گرفتار نیستانگاری خواهد شد، چون عملاً انسان به پایان رسیده است و ماشین جای انسان را گرفته و هرگونه تعلق قدسی از زندگی انسان رخت بر بسته و
انسان خود را مستقل از دین احساس میکند و امروزه هزاران کارشناس و روزنامهنگار در سراسر جهان مشغول عملیات بیهوشی مردماند تا به آنان بقبولانند در شرایط خوبی به سر میبرند، در حالیکه بشر در تمدن غربی به سرچشمههای هدایت و نجات پشت کرده و گرفتار بیهودگی شده است.
در موضوع «تمدنزایی شیعه» سخن از رجوع به تفکر معنوی است و نه بازگشت به گذشتهای که به پایان رسیده، ما معتقدیم در سیر تاریخی به سوی آینده، زمینهی طرح تمدن شیعی بسیار فراهم است چرا که به قول هایدگر: «علم جدید تا آنجا پیش میرود که با «محاسبهپذیر» سر و کار پیدا میکند، امّا در مرحلهای از تاریخ با امری مواجه میشود که محاسبه پذیر نیست و این عصر انقلاب است که همهی ادعاهای علمی فرو خواهد پاشید.» غرب با روش محاسبهپذیرِ خود نمیتواند به ساحت حقیقی انسان و امور اجتماعی، تقرّبی حاصل کند، در حالیکه از منظر الهی، انسان امری محاسبه ناشدنی و غیر قابل تصرف تلقی میشود، چنانچه عالَم و اشیاءِ آن نیز غیر قابل تصرفاند، بلکه میتوان با آنها تعامل نمود و به عنوان آیات الهی آنها را مظهر الطاف الهی دانست، در این حالت تمدنی به صحنه میآید که هیچ حادثهای آن را از نظر به ساحت قدس محجوب نمیکند.
2- تمدن اسلامی به عنوان بلوغ تمدن دینی به نحوی همه جانبه جهت جانها را به سوی معنویت و حقایق سوق میدهد تا انسانها بتوانند بیشترِ عمر خود را در سیر به سوی عالم معنا بگذرانند و در عین تنهایی، در دنیایی بزرگتر از دنیای مادی زندگی کنند. ولی در فرهنگ غربی با رویکرد افراطی نسبت به دنیا و عالم حس و وَهم، عملاً از آن دنیایی محروم میشوند که مولوی در وصف آن میگوید:
آن
جهان و راهش ار پیدا بدی
کم
کسی یک لحظه در اینجا بدی
قرآن در توصیف وسعت عالم معنا میفرماید: «سَابِقُوا إِلَی مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّکُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا کَعَرْضِ السَّمَاء وَالْأَرْضِ أُعِدَّتْ لِلَّذِینَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ»؛(1)سبقت بگیرید به سوی مغفرتی از پروردگارتان و بهشتی که وسعت آن چون وسعت آسمان و زمین است و برای کسانی آماده شده که به خدا و پیامبرانش ایمان آوردهاند.
عنایت داشته باشید که شرایط معنوی انسانها در زندگی دنیایی، جدا و منقطع از بهشتی نیست که وسعت آن برابر همهی آسمان و زمین است، و این حاکی از وسعت انسان معنوی است. بسیار فرق است بین تمدنی که باید بِدود تا برسد با تمدنی که حقایق را به نور معنوی در قلب انسانها جمع میکند. حتماً جریان نظام حکومت حضرت سلیمان علیه السلام را در قرآن ملاحظه فرمودهایدکه حضرت دو نیروی متفاوت یکی نیروی عفریت جن و دیگری نیروی معنویِ ولیّ خدا، هر دو را در اختیار داشتند و قرآن خصوصیات هر دو را مطرح میکند. آن وقتی که حضرت سلیمان علیه السلام از حاضرانِ دربار سؤال کردند: «یَا أَیُّهَا المَلَأُ أَیُّکُمْ یَأْتِینِی بِعَرْشِهَا قَبْلَ أَن یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ»؛(2)کدامیک از شما جمعیت، تخت بلقیس را قبل از آنکه تسلیم شود، برای من میآورید؟ «قَالَ عِفْریتٌ مِّنَ الْجِنِّ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن تَقُومَ مِن مَّقَامِکَ وَإِنِّی عَلَیْهِ لَقَوِیٌّ أَمِینٌ»؛(3)عفریت جن یعنی همان جنّی که جنبهی شرّیتش نیز با او بود، گفت: من قبل از اینکه از جای خود بلند شوی آن را میآورم و من توانا و امین هستم. ولی قرآن در ادامه میفرماید: «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ فَلَمَّا رَآهُ مُسْتَقِرًّا عِندَهُ قَالَ هَذَا مِن فَضْلِ رَبِّی لِیَبْلُوَنِی أَأَشْکُرُ أَمْ أَکْفُرُ وَمَن شَکَرَ فَإِنَّمَا یَشْکُرُ لِنَفْسِهِ وَمَن کَفَرَ فَإِنَّ رَبِّی غَنِیٌّ کَرِیمٌ»؛(4)اما آن کسی که مقداری از علم کتاب نزدش بود گفت: من آن را قبل از آنکه نظری که به چیزی انداختهای به تو برگردد، برایت میآورم. چون حضرت آن تخت را مقابل خود دیدند فرمودند: این از الطاف الهی است تا مرا بیازماید که آیا شکرگذار این نعمت هستم
یا آن را کفران میکنم، و هر کس که شاکر باشد به نفع خود اوست و هرکس هم که کفران نعمت کند پروردگار من غنی و کریم است.
عنایت داشته باشید که قدرت عفریت جن، قدرتی است همراه با زمان ولی سرعت آن خیلی زیاد است در صورتیکه قدرت عاصف بن برخیا که از «علم کتاب» برخوردار است، قدرتی معنوی و فوق مادی است، زیرا عرض میکند قبل از آن که نظرت را که به چیزی انداختهای به سوی تو برگردد من اینکار را میکنم، در نظر بگیرید شما اگر این دیوار را نگاه کنید چقدر زمان میبرد؟ میگوید قبل از آن که نگاهت به تو برگردد من آن تخت را میآورم. حال این دو نوع عمل مورد بحث ما است، یکی عمل عفریت جن و یکی عمل عاصف بن برخیا، به نظر میرسد بیحساب نیست که خداوند صفت آن جن را هم ذکر میفرماید که آن عفریت است، چون جنیان اگر از اولیاء الهی باشند تواناییهایی از سنخ تواناییهای جناب عاصف را میتوانند داشته باشند. عمده آن است که متوجه باشیم این سرعت زیاد با شرارت جن همراه است - درست است که چون در قبضهی حضرت سلیمان علیه السلام است امین است ولی این همان روحیهای از جنیان است که وقتی فهمیدند حضرت سلیمان علیه السلام یکسال است رحلت فرموده و چون بر عصای خود تکیه داشته میپنداشتند او زنده است، وقتی موریانه عصای او را خورد و او سقوط کرد گفتند: «أَن لَّوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ مَا لَبِثُوا فِی الْعَذَابِ الْمُهِینِ»؛(1)اگر ما غیب میدانستیم در این عذاب خوارکننده نبودیم- یعنی جنیانِ تحت سیطرهی حضرت سلیمان علیه السلام جنیان شروری بودند که با رغبت به آن حضرت خدمت نمیکردند. حال این جنیِ شرور میتواند سرعت همراه با زمانِ کم را در اختیار داشته باشد، چیزی که تمدن غرب به دنبال آن است همین است و نهایت این تمدن رسیدن به قدرت عفریت جن است، ولی حوزه و ساحت تمدن اسلامی معنویات است. یکی در دنیا میدود تا برسد، یکی با نور توحید آن را مییابد، یکی در بهشتی زندگی میکند که وسعتش آسمان و زمین را فرا میگیرد، یکی در جهنّمی زندگی میکند که سخت تنگ است. و این تفاوت، تفاوت اساسی بین تمدن غربی با تمدن دینی است و فکر میکنم که اگر با دقت و پیگیری لازم موضوعِ اخیر را دنبال بفرمائید تفاوت اساسی بین تمدن غربی و تمدن اسلامی روشن میشود.
1) سورهی سبأ، آیهی 14.
3- بر مبنای امر فوق است که تأکید میکنم روحیهی عرفان و در میدان بودن قلب در همهی اعمال، جزء لاینفک تمدن اسلامی است و حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» بر همین اساس توانستند شروعکنندهی آن تمدن باشند. تمدن اسلامی شرح سلوک مسلمانانی است که شاهد غیبی را به ذوق حضور دریافته و آن را به جامعه متذکر میشوند و لذا در پرتو چنین روحیهای است که حماسهی دفاع مقدس هشتساله پدید میآید. جوانان ما در پیامها و دعوتهای حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» به جهاد، سیر و سلوک خود را دنبال میکردند و به دنبال آن نوع از مواجید معنوی بودند که در بستر جهاد با کفر جهانی فراهم بود و در چنین فضایی معلوم شد تمدن اسلامی در چه افقی بهسر میبرد. و چنانچه مستحضر هستید در همهی مراحل دفاع مقدس چشمها از صاحب اصلی حضورِ بیواسطهی حق یعنی ائمهی معصومین علیهم السلام برداشته نشد، چیزی که در تمدن شیعی همواره باید مدّ نظر باشد وگرنه گرفتار حرکت عقیمی مثل انقلاب مشروطه میشویم که مرحوم مدرس«رحمةاللهعلیه» حذف میشود و رضاخان به میدان میآید.
تئوریهای جامعهی مدنی و قبض و بسط تئوریک شریعت و امثال آن، ریشه در افکاری دارد که میخواهد در قالب دین همان غرب را استحکام بخشد و لذا به شدت باید از آنها فاصله گرفت و آنها را دشمن تمدن اسلامی دانست، اینها با شعار عصری کردن دین و یکسان سازی اسلام و علوم غربی میخواهند عفریتها را به جای عاصفها در متن جامعهی اسلامی بنشانند تا بدون ارتباط با عالم معنا، دینی سکولارشده در میان باشد. در چنین بستری باز مردم گرفتار تنگنای زمین هستند و قداستزدایی به صحنه میآید و دوباره نور تمدن شیعی به حجاب میرود.
4- غفلت نکنیم تمدن اسلامی با تمدن غربی ذاتاً متفاوت است و دو رویکرد متفاوت به عالم و آدم است و لذا هر یک ثابت و متغیر خود را دارند، ولی عدهای برای به حجاب بردن گوهر تمدن اسلامی میگویند اگر علماء اسلامی دین خود را با علوم غربی هماهنگی نکنند، دچار قبض شده و توانایی خود را از دست میدهند. شما تجربه کردید که ما بعد از جنگ
خواستیم توسعه و بازسازی را به روش غربی ادامه دهیم و عملاً جامعهی خود را در افقی قرار دادیم که همراه آن توسعهی انفعالی، بیعدالتیها، ارتشاء و فسادِ اخلاقی و تدبیر دنیاداری، همه و همه جای معنویت و فضائل اخلاقی را گرفت، غافل از اینکه رویکرد به غرب نه تنها ما را به غرب نمیرساند بلکه غربزدگیِ منفعل نصیب ما میشود و باز متأسفانه بدون آنکه متوجه باشیم میخواهیم با نزدیکی به غرب، تمدن اسلامی بهپا کنیم، بدون آنکه بدانیم در آن صورت زمینه را برای تصرف هرچه بیشتر غرب در ذهنها و دلهای افراد جامعه فراهم میکنیم.
5- در تمدن اسلامی که عرصهی فعالیتها بیشتر معطوف به عالَم گستردهی معنویت است، اگر بنای باشکوهی هم ساخته شود، اولاً: آن بنا حکایت احوالات قدسی معمار آن است و عملاً احوالات معنوی خود را در عالم خارج متعیَّن میکند، و در همان حال هم در عالم معنوی گستردهی خود دارد سیر میکند. ثانیاً: وقتی کسی به آن بنا مینگرد عملاً به عالم قدس و عالم معنا منتقل میشود و به تماشای حُسن و جمال ازلی مشغول میگردد زیرا که آن معمار عالم صنع را تبدیل به پرتو حسن الهی نموده است. پس آثار تمدن اسلامی با معنا و مقصود دیگری ظاهر میشود و این غیر از آثاری است که پادشاهان برای ارضای خودخواهیِ نفس امّارهشان بهپا کردهاند. ثالثاً: آن استاد معماری که احوالات قدسی خود را در صورت بنایی باشکوه متعیَّن میکند سعی دارد در ساختن آن اثر مشغول دنیا و ابزارهای آن نشود و یا خراشی بر چهرهی طبیعت نیندازد و لذا با طبیعیترین مصالح آن بنا را به پا میکند و این غیر از روح و روحیهای است که با آن روحیه، آسمانخراشها بنا میشود و یا مهندسین مدرن به صورت تقلیدی بناهای اسلامی بنا میکنند، بههمین جهت هم آن بناها نمیتوانند انسان را به ساحت قرب نزدیک کنند و کسی که قرب و حضور را میشناسد از ماندن در این نوع بناها در عذاب است، چون احساس میکند این نوع بناها در به حجاببردن انسان از عالم قدس، از بقیهی حجابهای عالم غلیظتراند، همانطور که منافق از کافر بدتر است و بیشتر و به نحو مرموزانه دین را در حجاب میبرد و نمیگذارد بشر بفهمد چرا سرگردان است، به اسم جلوهگاه حقیقت اسلام و جلوهگاه حُسن و جمال ازلی، عکس آن را نشان میدهد.
6- اگر خواستیم ظلمات غرب به خوبی روشن شود باید فرهنگ حضوریِ اسلام جانها را سیراب کند، وقتی از طریق فرهنگ اهل بیت علیهم السلام مردم توانستند با «وجودِ» حقیقت مرتبط شوند میفهمند سایر فرهنگها چه بلایی بر سر آنها آورده است، همچنانکه میفهمند جایگاه دستورات دین چه اندازه گرانقدر است و بنا دارد بشر را تا کجا ببرد. انسانها هر اندازه که در وَهم زندگی کنند بیشتر علاقمند به غرب میشوند و چون غرب در انتهای ظهورِ صورت وَهمی خود بهسر میبرد برای افرادِ وَهمزده، نهایت آرزوست. در مقابل فرهنگ غربی، شیعه به عنوان عالیترین صورت دینداری قرار دارد، بدین نحو که در بستر شریعت اسلامی با نظر به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله که مقامشان مقام کاملِ ارتباط حضوری و قلبی با حقیقت قرآن است، انسانها میتوانند با عالیترین نحوهی «وجود» مرتبط باشند.(1)
و چنین بصیرتی میتواند در مقابل چنان وَهمی ایستادگی کند و آن را محو نماید و از حجابهایی که میگوید اسلام هزار و چهارصد سال پیش حقوق بشرش را تصویب کرده گذر کند و متوجه شود در اسلام از همه مهمتر حقالله مطرح است و حقالناس هم بر مبنایی که خداوند تعیین کرده است مورد نظر است، نه آن حقوق بشری که غریبان میگویند. با نور فرهنگ حضوریِ اهل بیت علیهم السلام میتوان متوجه شد هیچ چیزی از غرب، خودی نیست، نه حقوق بشر آن، حقالناس است و نه دمکراسیاش همان «شُورا بَینَهمِ» قرآنی است، اگر توانستیم از نظر فکری و فرهنگی از رجوع به فکر غربی توبه کنیم، چیزی نمیگذرد که در اثر آن توبه تجلیات انوار الهی تلألؤ خواهند نمود و معنی ایمان و اطاعت از خدا و رسول صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام معنی حقیقی خود را باز مییابند. باید بپذیریم ما هنوز از این حالت فاصلهی زیادی داریم و هنوز در افق معرفتی جامعه، تمدن دینی، چیزی جدا از تمدن غربی نیست و اصلاً غرب به عنوان یک فکر و فلسفهای که مغایرت ذاتی با منظر وَحی دارد مورد بررسی قرار نمیگیرد. نهایتاً فرهنگ غرب به جهت سکس و مشروبش مورد انتقاد مذهبیهای ما است، و متأسفانه آنهایی هم که اندکی متوجه ظلمات
1) موضوعِ مقام حضوری و «وجودی» اهلالبیت علیهم السلام را در کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» از همین مؤلف دنبال بفرمائید.
غرب شدهاند میخواهند بدون هرگونه سیر وسلوک و شهودی به مقام عبور از غرب دست یابند و به راحتی از التقاط بین اسلام و غرب بگذرند.
7- انقلاب اسلامی امکان خروج از غربزدگی و نظر به حاکمیت ایمان و پذیرش ولایت اولیاء الهی را فراهم نمود ولی روحهای تحت تأثیر غرب هنوز آمادهی چنین خروجی نبودند، چون اینها هنوز دین را با ملاکهای غرب ارزیابی میکنند و سعی دارند به ساحت غیر قدسیِ غرب، قداست ببخشند و لذا از طریق بستر متعالی انقلاب اسلامی از غرب خارج نشدند و بدینمعنی با امام خمینی«رحمةاللهعلیه» بیعت نکردند، هنوز از آزادی غربی آزاد نشدهاند و در اولین فرصت، غربزدگی بر آنها غالب میشود و به نام تمدن اسلامی اهداف غربی را دنبال میکنند و در نتیجه از حکمت عرشی انبیاء و اولیاء دورتر و دورتر میشوند و بر عکس، هر چه قوّت ایمان نسبت به حقایق قدسی عمیقتر شود و ایمان جنبهی حضوری و وجودی پیدا کند انسانها از شرّ ظلمات آخرالزمان بهتر خارج میشوند و از فهم اجمالی ظلمات غرب، آرامآرام به فهم تفصیلی آن نایل میگردند.
ما در سلسله مباحث مربوط به تمدن اسلامی دو چیز را باید دنبال کنیم؛ یکی شناخت درست غرب به طوری که عمیقاً متوجه روح نیستانگاری آن فرهنگ باشیم، و دیگر شناخت دین به معنی واقعی و قدسی آن و توجه به حکمت اُنسی و گذر از متافیزیک، تا جمال و جلال خداوند - هر دو - به صحنه آید و با نور جلال حضرتِ حق بتوان نفی غرب کرد و با نور جمال او دلها را به سوی معنویت قرآنی سوق داد و چنین معادلهای زمینهی ظهور حجت خدا عجل الله تعالی فرجه را به خوبی فراهم میکند و به جای این که در تصرف مدرنیته قرار گیریم میتوانیم در مدرنیته تصرف کنیم و این با عبور از حجابهای روشنفکری مذهبی ممکن است، روشنفکرانی که سعی دارند اسلام را در حجاب مدرنیته دفن کنند و از آن پوستهای بیجان بسازند، غافل از این که با نوع نگاهی که حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در این قرن به صحنه آورد به خوبی میتوان در ذات ظلمانی غرب نفوذ کرد و با پرسشهای ممتد از جوانب آن فرهنگ، آن را در مبنای تئوریکاش ویران نمود و زمینهی فتوح نور محمدی صلی الله علیه و آله و امکان زندگی ایمانی را فراهم کرد و این امر بدون شناخت عمیق مبانی فکری غرب ممکن نیست، پس در واقع با خودآگاهی تاریخی میتوان مادهی مصرف غرب نشد و با نظر به آیندهی روشن ظهور حجت خدا عجل الله تعالی فرجه و به
کمک انقلاب اسلامی گام در جادهای گذارد که انسان از جنگل مدرنیته با آنهمه هیولاهای خوفناک رهایی یابد و به حقیقتِ دیانت رجوع کند.
وقتی توانستید ضعف تئوریک فرهنگ غربی را به نحوی عمیق روشن کنید و راه گذار از آن را بنمایانید و از این طریق از سقوط اسلام در درّهی مدرنیته جلوگیری کنید، دیگر مهم نیست که امت اسلام با کندی این راه را طی کنند یا با سرعت و شتاب، همان کاری که حضرت سیدالشهداء علیه السلام کردند و جهان اسلام را از حجاب جاهلی- رُمیِ فرهنگ اموی نجات دادند، پس از آن امت اسلام بعضاً لنگان جلو میروند و بعضاً با سرعت بیشتر به سوی حقیقت دیانت طی طریق دارند. به این نکتهی مهم امیدوار باشید که تمام شرایط تاریخی گواهِ به پایان رسیدن فرهنگ غربی است، فرهنگی که از یونان شروع شد و با غرب امروزی به پایان رسید، مانند روشنفکران، نظارهگر دوران نباشید و با اسم جامع مهدوی از بهرههای اسم «الله» که شروعِ به ظهور کرده است محروم نشوید و وقوع انقلاب اسلامی در این زمانه را یک حادثهی اتفاقی به حساب نیاورید. باید به جای اینکه بگوئید «دانایی» موجب سعادت است - چیزی که یونان را بهوجود آورد- بیابید که ایمان به «الله» موجب سعادت است و در این راستا تشیع و اهلالبیت علیهم السلام آینهی نمایش راه به سوی ایمان به «الله» هستند. در مسیر ایمان، علم حصولی مقدمه است و نه مقصد، مقصدِ اصلی توجه حضوری به خدا است همراه با رفع هرگونه حجابی که مانع ذکر و حضور حق در قلب فرد و جامعه است. خدای اهلبیت علیهم السلام خدای حضوری است و بشر جدید در درون خود متوجه نیاز به چنین حضوری شده است و ما نباید غفلت کنیم و بخواهیم جواب این نیاز را با خدای حصولی و جمع کتب بدهیم تا خدای اهلبیت علیهم السلام که با انقلاب اسلامی در حال ظهوری کامل است، در حجاب رود. شاید انگیزهی اصلی بنده در تدوین کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» جوابگویی به نیاز تاریخی همین امر بود که عزیزان متوجه جایگاه فرهنگ حضوری اهل البیت علیهم السلام بشوند. آری! با فلسفه و استدلال باید دفع شبهات نمود و نظر را به مفاهیم حقایق انداخت و آن را مقدمه قرار داد تا با اسلام واقعی تاریخسازی کنیم و نسبت انسان را با خدا به نسبت عابد و معبود تبدیل نماییم و این یعنی ایمان
به راه انبیاء و اولیاء، راهی که بشرِ سرخورده از مدرنیته به دنبال آن است، و این همان اسلامِ تشیع انقلابیِ امام خمینی«رحمةاللهعلیه» است. نباید بگذاریم، چیز دیگری به بشر ارائه شود و خداگونگی انسان جای بندگی او را بگیرد که این به هر نام و عنوانی مطرح شود مقابله با راه پیامبران علیهم السلام است، دولت حقیقی بندگی خدا است که گفت:
دانی
که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن
در
کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
انقلاب حقیقی، انقلابی است که بشر را از خداگونگی به بندگی خدا دعوت کند و از این طریق نهضت انبیاء را از حجاب تاریخی خارج نماید و حرّیت به معنی آزادی از نفس امّاره را به آزادیِ نفس امّاره تغییر جهت ندهد. وقتی بشر از خداگونگی به بندگی خدا تغییر جهت داد روز به روز بر تعداد صالحین افزوده میشود و شرایط تحقق تمدن اسلامی فراهم میگردد و دیگر نمیشود بشری را که میخواهد از نفس امّاره آزاد شود طوری راهبری کرد که باز معبودش همان نفس امّاره شود، دیگر:
زخانقاه
به میخانه میرود حافظ
مگر
زمستیِ زهد و ریا به هوش آید
در این حال جمع عقل و شریعت و عشق در میان است، نه تنها از غربزدگی و یونانزدگی رهایی یافته، از دینداریِ یک بُعدی و از فرشتهی بیعشق نیز فاصله گرفته، به عالیترین نحوهی دینداری نزدیک شده، و پس از سالها که سیر تاریخ از حق به سوی باطل بود، سیر از باطل به سوی حق رخ مینمایاند و جلو میرود، با انقلاب اسلامی «تعالی» به سراغ ما آمده و آرامآرام «تعالی از باطل به سوی حق» جای خود را در مناسبات بشر باز میکند، فرهنگ انتظار ظهور کرده إنشاءالله به خودِ ظهور منجر خواهد شد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین
بحران دنیای متجدد، رنهگنون- ترجمه ضیاءالدین دهشیری
سیطرة کمّیت، رنهگنون- ترجمة علیمحمد کاردان
انسانشناسیدر اندیشةامام خمینی، مؤسسةتنظیمونشرآثارامامخمینی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
کلیات شمس تبریزی، مولانا جلالالدین محمد بلخی
دیوان حافظ، شمسالدین محمد شیرازی
مصباحالهدایة الی الخلافة و والولایة، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
اسماء حُسنی، آیت الله محمد شجاعی
اسرار الصلاة، آیت الله جوادیآملی
نصوصالحکم بر فصوص الحکم، فارابی، آیتالله حسنزاده آملی
شمسالوحی تبریزی، آیتالله جوادی آملی
کشفالمحجوب هجویری، علیبنعثمان الجُلابی هجویری
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
الغدیر، علامه امینی
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت النفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام»، نهجالبلاغه، نامة 31)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
· انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله؛ عامل قدسیشدن روح
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· حقیقت نوری اهل البیت
· امام و مقام تعلیم به ملائکه
امام و امامت در تکوین و تشریع