ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : مبانی نظری نبوت و امامت [کتاب]/ اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان : لبالمیزان، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۲۱۳ ص.
شابک : ۳۲۰۰۰ ریال : 978-964-2609-49-9
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. [۲۱۱]-۲۱۳ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : نبوت
موضوع : امامت
موضوع : رهبری (اسلام)
رده بندی کنگره : BP۲۲۰/ط۱۶م۲ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۳
شماره کتابشناسی ملی : ۳۰۴۷۰۰۱
بسم الله الرحمن الرحیم
مبانی نظری نبوت و امامت
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 9
مقدمهی مولف... 13
وسعت روح انسانی.. 14
تفاوت ولایت و امامت و نبوت... 19
فصل اول: نبوت.. 25
فلسفهی نبوت... 27
صفات انبیاء علیهم السلام..... 34
ضرورت عصمت انبیاء علیهم السلام..... 38
اشکال در مورد عصمت سایر پیامبران.. 45
فصل دوم: نبوت خاصّه. 56
دریچههای اعجاز قرآن.. 57
قرائنی که اندیشه را بر صدق گفتار نبی می کشاند.. 64
حقیقت وحی.. 69
فصل سوم: امامت.. 73
امامت عامّه. 75
ضرورت امامت بعد از نبوت... 76
دلایل عقلی ضرورت امامت بعد از اتمام نبوت... 77
امامت در قرآن.. 85
امامت از نظر حدیث... 89
دو برداشت از امامت: 91
شرایط امامت: 91
امامت خاصّه. 97
دلایل امامت حضرت علی و سایر ائمه علیهم السلام در روایات... 98
حدیث ثقلین.. 98
حدیث منزلت... 100
اهلالبیت علیهم السلام، سرچشمهی علوم و معارف... 107
مُخْلَصین.. 108
امامت در قرآن.. 111
آیهی ولایت... 114
آیهی تبلیغ در واقعهی غدیر. 116
آیهی مباهله. 122
آیهی تطهیر. 131
وضع خاص آیات مربوط به اهلالبیت علیهم السلام در قرآن.. 143
مقام امام. 146
نیاز بشر به حجت خدا 154
برکات وجودی امام معصوم در جامعه. 158
امام؛ عامل نجات جامعه از نفاق.. 160
حدود ولایت تکوینی.. 163
وساطت در فیض رسانی یا کاملترین حدِّ ولایت تکوینی.. 167
غایت خلقت... 169
امام و هدایت... 173
امام معصوم ملاک حق و باطل امور. 175
شاهد بر اعمال.. 177
علم به حقایق اشیاء. 179
حدود علم غیب امام. 182
موضعگیری سیاسی در برابر قدرتهای حاکم.. 186
مسئولیتهای متقابل امام و امت... 189
مبانی حکومت دینی.. 195
امامت عامّه. 75
ضرورت امامت بعد از نبوت... 76
دلایل عقلی ضرورت امامت بعد از اتمام نبوت... 77
امامت در قرآن.. 85
امامت از نظر حدیث... 89
دو برداشت از امامت: 91
شرایط امامت: 91
امامت خاصّه. 97
دلایل امامت حضرت علی و سایر ائمه علیهم السلام در روایات... 98
حدیث ثقلین.. 98
حدیث منزلت... 100
اهلالبیت علیهم السلام، سرچشمهی علوم و معارف... 107
مُخْلَصین.. 108
امامت در قرآن.. 111
آیهی ولایت... 114
آیهی تبلیغ در واقعهی غدیر. 116
آیهی مباهله. 122
آیهی تطهیر. 131
وضع خاص آیات مربوط به اهلالبیت علیهم السلام در قرآن.. 143
مقام امام. 146
نیاز بشر به حجت خدا 154
برکات وجودی امام معصوم در جامعه. 158
امام؛ عامل نجات جامعه از نفاق.. 160
حدود ولایت تکوینی.. 163
مقدمه. 9
مقدمهی مولف... 13
وسعت روح انسانی.. 14
تفاوت ولایت و امامت و نبوت... 19
فصل اول: نبوت.. 25
فلسفهی نبوت... 27
صفات انبیاء علیهم السلام..... 34
ضرورت عصمت انبیاء علیهم السلام..... 38
اشکال در مورد عصمت سایر پیامبران.. 45
فصل دوم: نبوت خاصّه. 56
دریچههای اعجاز قرآن.. 57
قرائنی که اندیشه را بر صدق گفتار نبی می کشاند.. 64
حقیقت وحی.. 69
فصل سوم: امامت.. 73
امامت عامّه. 75
ضرورت امامت بعد از نبوت... 76
دلایل عقلی ضرورت امامت بعد از اتمام نبوت... 77
امامت در قرآن.. 85
امامت از نظر حدیث... 89
دو برداشت از امامت: 91
شرایط امامت: 91
امامت خاصّه. 97
دلایل امامت حضرت علی و سایر ائمه علیهم السلام در روایات... 98
حدیث ثقلین.. 98
حدیث منزلت... 100
اهلالبیت علیهم السلام، سرچشمهی علوم و معارف... 107
مُخْلَصین.. 108
امامت در قرآن.. 111
آیهی ولایت... 114
آیهی تبلیغ در واقعهی غدیر. 116
آیهی مباهله. 122
آیهی تطهیر. 131
وضع خاص آیات مربوط به اهلالبیت علیهم السلام در قرآن.. 143
مقام امام. 146
نیاز بشر به حجت خدا 154
برکات وجودی امام معصوم در جامعه. 158
امام؛ عامل نجات جامعه از نفاق.. 160
حدود ولایت تکوینی.. 163
وساطت در فیض رسانی یا کاملترین حدِّ ولایت تکوینی.. 167
غایت خلقت... 169
امام و هدایت... 173
امام معصوم ملاک حق و باطل امور. 175
شاهد بر اعمال.. 177
علم به حقایق اشیاء. 179
حدود علم غیب امام. 182
موضعگیری سیاسی در برابر قدرتهای حاکم.. 186
مسئولیتهای متقابل امام و امت... 189
مبانی حکومت دینی.. 195
باسمه تعالی
1- تفاوتی که ممکن است در مباحث این کتاب با سایرکتابهایی که متکلّمین در مورد نبوت و امامت بحث کردهاند ملاحظه کنید، در عدول مؤلّف از روش جدلی به روش اقناعی و حضوری است. مشهور است که روش علم کلام برای ساکت کردن رقیب، روشی جدلی است و روش فلسفه، روشی اقناعی است، برای آنکه عقلِ طرف مقابل را قانع کند و روش عرفان، روشی حضوری است تا قلبِ مخاطب را به حضور حقایق ببرد و او بتواند با حقایق اُنس بگیرد. مؤلّف کتاب در عین آنکه سعی دارد در همان مسیر علم کلام بحث کند، ولی مخاطب خود را از دلائل فلسفی و روش عرفانی محروم نگردانده، زیرا معتقد است فلسفه در هیئت حکمت متعالیه آنچنان جلو آمده است که میتواند موضوعات کلامی را با مبانی فلسفی اثبات نماید و از طرفی بهترین شکل اثبات حقانیت موضوعات دینی تبیین عرفانی آن است زیرا منجر میشود تا مخاطبی که
طالب حقیقت است به بهترین نحو متوجه مقصد و مقصود شریعت گردد و با جان و دل آن را بپذیرد.
2- بعضی از عزیزان گاهی با سؤالات و شبهاتی روبهرو هستند که تا آنها حل نشود نمیتوانند سلوک قلبی خود را در مسیر دینداری و ولایت و حبّ ائمهی معصومین علیهم السلام شروع کنند. مباحث این کتاب میتواند در جهت رفع این نوع موانع به مخاطب کمک نماید تا زمینهی فهم معارفی عمیقتر در رابطه با اهلالبیت علیهم السلام برایش فراهم شود.
3- بندهی خدا، بندهای خالص نمیشود مگر آنکه ولایت الهی را بپذیرد و ولایت الهی صورت عملی به خود نمیگیرد مگر آنکه انسانها با عقل و قلب پذیرای ولایت نبی و امام باشند، ولایت امامی که با اطمینان خاطر بدانند او منصوب حضرت حق است و این است آنچه شیعه در بحث امامت بر آن تأکید دارد و در کتاب سعی شده است دلایل عقلی و نقلی آن روشن گردد.
4- راه اصلی منوّرشدن به ولایت الهی و خارجگشتن از ظلمات به سوی نور، پذیرفتن ولایت امامان معصوم علیهم السلام است و این تنها راهی است که بشر امروز را از سرگردانی و بحران رهایی میبخشد. بر همهی ما لازم است که مبانی تئوریک و دلایل عقلی این حقیقت را به بشر امروز گوشزد کنیم تا از مقصد اصلی دور نماند و این امر ضرورت وجود بحث در مورد نبوت و امامت را دو چندان میکند.
5- تفاوت ماهوی تمدن غربی با تمدن اسلامی و علوم انسانی غربی با علوم انسانی اسلامی را باید در عدم توجه و توجه به نبوت و امامت دانست. وقتی عالَم، بیخبر از هر گونه باطنِ معنوی با نگاه سکولاریستی
تفسیر شود، هرگز بشر نمیتواند به انسانهایی رجوع کند که واسطهی بین زمین و آسماناند و عملاً علوم انسانیِ آن تمدن با بحرانی روبهرو میشود که امروزه هیچکس منکر تاثیرات آن در تمدن غربی نیست.
بزرگترین خطای تمدن غرب آن است که جایگاه هدایت و ولایت الهی بر مناسبات بشری توسط انبیاء و اولیاء را از یاد برد و از حاکمیت عالَم احدی بر عالَم کثرات غفلت کرد و در نتیجه گرفتار حاکمیت نفس امّاره شد و این است که میگوییم امروز بیش از همیشه ضرورت طرح مباحث مربوط به نبوت و امامت به میان آمدهاست زیرا معلوم شده وقتی هدایت الهی توسط انسانهای قدسی در میان نباشد تمام اختراعات چیزی جز ابزارهای پیشرفته در جهت پایانی غیر پیشرفته نیست.
6- مشکلی که فرهنگ غیر دینیِ مدرنیته برای جوانان امروزی ایجاد کردهاست آن است که جوانان فکر میکنند دین در عین خوب بودن، مربوط به گذشته است و عتیقهی گرانبهایی است مربوط به دیروز، بدون آنکه چراغی باشد که در ظلمات امروز بتواند راه زندگیکردن صحیح را در جلو بشر امروز بگشاید. ولی وقتی فهمیدند حقیقت از کوهها پایدارتر است و با استدلال عقلی به حقانیت عقاید دینی پی بردند، متوجه میشوند آن چه رفتنی است افکار دنیایی است و نه الهیات آسمانی، در آن صورت نسبت و رابطهی خود را با دین - بر خلاف انتظار فرهنگ مدرن- تغییر میدهند و سخن نویسنده آن است که تا نسبت انسان با دین تصحیح نشود جایگاه دستورات دینی را در زندگی نمیشناسد، به دین احترام میگذارد ولی به آن عمل نمیکند.
از طریق استدلال در امر نبوت و امامت و توجه به حقیقت آنها، نسبت انسان با فرهنگ مدرنیته که تنها بر امیال بشر استوار است، تغییر میکند و دیگر سعی نمیکند دین را به موزه بسپارد، بلکه آنرا غذای امروز جان خود به حساب میآورد و این کتاب این وظیفه را به عهده گرفته است.
گروه فرهنگی المیزان
در موضوع نبوت به دو نکته باید توجه داشت؛ یکی وسعت ذاتی انسان که به جهت تجرد نفس ناطقهاش، امکان ارتباط با عالم غیب و معنویت را داراست و دیگر آنکه خداوند به جهت ربوبیتش مخلوقات خود را به کمال شایستهشان میرساند و در راستای همان ربوبیت انسانهایی که آمادگی لازم جهت رساندن پیام الهی به بشریت را دارند جهت آن امر مبعوث میکند.
در مباحثی که در پیش رو دارید ابتدا سعی شده این دو نکته تحلیل شود و زوایای آن روشن گردد تا إنشاءالله نسبت ما با شریعت الهی از یک طرف و با پروردگارمان از طرف دیگر به درستی تعریف شود. در مورد نکتهی اول، بحثِ وسعت روح مطرح میشود و در مورد نکتهی دوم به بحث فلسفهی نبوت میپردازیم.
آنچه پس از معرفت به توحید و علم به وحدانیت حضرت حق نباید فراموش شود راز حاکمیت وحدت است بر کثرت و اینکه طبق هویت
تعلّقی مخلوق، اگر رابطهی مخلوقات از حضرت حق قطع شود مخلوقات نابود میشوند. طبق همین قاعده که در نظام تکوین حاکم است اگر در نظام تشریع رابطهی انسانها در امور فردی و اجتماعی از طریق نبوت و امامت با حضرت حق برقرار شود، نظام بشری از هرگونه اضمحلال و بحران رهایی مییابد و سرنوشت ما مانند سرنوشت جوامعی نمیشود که در طول تاریخ هلاک شدند و از تلاشهای خود بهرهی لازم را نبردند. در راستای ارتباط کثرتها به وحدت ارزش نبوت و امامت آن است که زندگی زمینی انسانها را به ملکوت و عالم وحدانی متصل میگرداند.
در رابطه با وسعت روح انسانی و این که انسان در ذات خود استعداد اتصال با عالم الهی را در خود دارد نظر عزیزان را به موارد زیر جلب مینمائیم.
1- قرآن می فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ*ثمَّ رَدَدْنَاهُ أَسْفَلَ سَافِلِینَ»(1)سوگند که انسان را در بهترین قوام و مبنا خلق کردیم، سپس او را به پائینترین درجه ردّ نمودیم. که همان مرتبهی بدن و جسم باشد. پس مقام اصلی انسان در مقامی بس بالاتر از آن جایگاهی است که جسم او قرار دارد و روشن خواهد شد مقام روح یا مَنِ انسان، منهای بدن او مقامی بس عظیم و شریف است، کافی است انسان بتواند در زندگی
1) سورهی تین، آیات 4 و 5.
دنیایی با آن مقام مرتبط باشد و از عالیترین حیات برخوردار گردد. به گفتهی مولوی:
هیچ
محتاج میِ گلگون، نهای
ترک
کن گلگونه، تو گلگونهای
یعنی حقیقت و اصل تو بالاتر از این دنیا و خوشیهای رنگارنگ آن است، سعی کن با انصراف از عالم کثرت به حقیقت خود دست یابی تا به همهچیز رسیده باشی و لذا در ادامه میفرماید:
ای
همه دریا چه خواهی کرد نَم؟
ای
همه هستی چه میجویی، عدم؟
2- قرآن در مورد روح انسان میفرماید: «فَاِذا سَوَّیْتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روُحی فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ»(1)ای ملائکه! چون بدن آن بشر را آماده کردم و درآن از روح خود دمیدیم، پس به آن سجده کنید. از این آیه میتوان نکات زیر را نتیجه گرفت:
الف- انسان «از روح خداست» و نه «روح خدا». چون فرمود: «مِنْ روُحی» و نگفت: «روُحی»، یعنی روح انسان صورت نازله ای از روح خداست .
ب - روح مخلوقی است از مخلوقات خداوند و نزدیک ترین مخلوق به خدا است. حضرت صادق علیه السلام در جواب کسی که میپرسد مگر روح از ملائکه نیست؟ میفرمایند: «فَقَالَ: جَبْرَئِیلُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ وَ الرُّوحُ خَلْقٌ أَعْظَمُ مِنَ الْمَلَائِکَةِ أَ لَیْسَ اللَّهُ یَقُولُ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوح»(2)جبرئیل از جملهی ملائکه است و روح از ملائکه برتر است، مگر خداوند نمیفرماید؛ «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ». شب قدر علاوه بر ملائکه، روح نیز نازل میشود. قرآن
میفرماید: «یُنَزِّلُ الْمَلائِکَةَ بِالرُّوحِ مِنْ اَمْرِه»(1)یعنی ملائکه را به کمک روحی که از امر خداست نازل کرد. نباید خدا را با انسان مقایسه کنیم و تصور نماییم همانطور که در انسان روحش یعنی خودش، در بارهی خداوند هم همینطور است. زیرا خودِ خداوند در قرآن « روح» را یکی از مخلوقات معرفی میکند و میفرماید: در جسم انسان از روح خود دمیدیم و اینکه میفرماید از روح خودم، یعنی روحی که یکی از مخلوقات من است، ولی چون مرتبهی این روح بسیار بلند و شریف است خداوند آن را به خود نسبت داد، همانطور که مکه را خداوند به خودش نسبت داد و فرمود: «بَیْتِی» این به جهت شرافت آن مکان است، نه اینکه خداوند واقعاً خانه داشته باشد. اساساً اگر خداوند مثل ما انسانها روح داشته باشد لازم میآید جسمی هم داشته باشد که این در مورد خداوند منتفی است.
با توجه به نکات ذکرشده میتوان گفت: اولاً: ملائکه به کمک روح نازل می شوند، یعنی روح اصل است و ملائکه تجلی آن روح هستند. ثانیاً: همچنان که در آیهی دوم سورهی نحل ملاحظه کردید روح از امر الهی است و مقام امر الهی، مقام «کُنْ فَیَکُون» است چون قرآن فرمود: «اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون»(2)امر پروردگار چنین است که چون
اراده کند چیزی را بیافریند، مثل این است که بگوید بشو و میشود. و این به معنای آن است که روح، نظام مادی و ترکیبی و تدریجی ندارد، بلکه موجودی است بیزمان. ثالثاً: در مباحث معرفت نفس بیان شده است که اصل اساسی انسان همین روح است که فوق ملائکه، جامع همهی کمالات الهی است، برعکس ملائکه که هرکدام کمال خاصی از حق را ظاهر میکنند. رابعاً: آیات 4 و 5 سورهی تین روشن کرد این سوی انسان «اسفل سافلین» و مقام بدن و ماده است و آن سوی انسان «روح» است و مقام قرب. به طوریکه آخرین و پایینترین مرتبه و منزل روح، جایگرفتن در بدنِ تسویه(متعادل) شده و تصفیه(پاک از ناخالصیها) شده است که در این مرتبه آنقدر روح تنزل یافته است که تقریباً از آن مقام اصلیاش خبری نیست و این است که انسانها فراموش میکنند اصلشان چه بوده و کجایی هستند. ولی اگر انسانها خود را از حکم بدن و منزل اسفل آزاد کنند، در واقع خودِ واقعی خود را مییابند و به اصل خود نزدیک میشوند، به طوری که حقایقِ ذات خود را مستقیماً از حق دریافت میکنند، حتی بدون واسطهی ملائکه.
در ابتدا انسان حقیقت خود را از پشت حجابها میبیند و در انتها اگر همت کند با خود آن حقیقت روبهرو میشود و رمز و راز تزکیههای شرعی براساس همین قاعده است.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: «وَ اِنَّ روحَ الْمُؤْمِنِ لَاَشَدُّ اِتِّصالاً بِروُحِ اللهِ مِنْ اِتِّصالِ شُعاعِ الشَّمْسِ بها»(1)اتصال روح مؤمن به روح خدا، شدیدتر
1) الکافی، ج2 ، ص 166.
است از اتصال شعاع خورشید به خورشید. حافظ در رابطه با مقام ملکوتی جان خود و همهی انسانها میگوید:
حجاب چهرهی جان، میشود غبار تنم
خوشا دمیکه از آنچهره پرده برفکنم
یعنی علت اینکه انسان چهرهی حق را نمیبیند آن است که غبار تن او حجاب و مانع او شده است، به امید روزی که با آزادشدن از حکم تن، از طریق رعایت احکام و ریاضات شرعی، از آن چهرهی ملکوتی پرده را کنار زند. مرحوم فیض کاشانی متذکر میشود که تا نظرمان به خودِ مادونمان هست با خدای خود مرتبط نیستیم. میگوید:
گفتم که روی خوبت از ما چرا نهان است
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیانست
گفتم فراق تا کی ؟ گفتا که تا تو هستی
گفتمنفسهمین است،گفتا سخن همانست
آری تا ما احساس خودیت و منیّت در مقابل خدا داریم، او خود را به جان ما نشان نمیدهد وگرنه با توجه به حقیقت مان که همان روح است میتوانیم همنشین خدا باشیم. وقتی متوجه شویم هیچچیز در این جهان مُلک ما نیست و جملگی مُلک خدا و بندهی اوییم و وقتی خود را به درجهی خدمتگزاران تنزل دادیم و از خاک زیر پای خود متواضعتر شدیم، همهی حجابهای بین ما و خداوند مانند دود به هوا میرود و خدای را رو در روی خود خواهیم دید. انبیاء به کمک خداوند این راه را رفتند و پس از آن مأمور شدند تا انسانها را در پیمودن این راه کمک نمایند.(1)
1) جهت بررسی بیشتر در رابطه با موضوع وسعت روح میتوانید به کتاب «انسان و خلافت الهی» از آیت الله محمد شجاعی رجوع نمائید.
بعد از آنکه روشن شد ذات هر انسانی استعداد قرب الهی را دارد، به موضوعِ چگونگی این قرب میپردازیم.
1- ولایت: ولایت به معنی نزدیکی است و وقتی گفته میشود انسانی به مقام ولایت رسیده به این معنی است که توانسته در مقام قرب الهی قرار گیرد. این مقام با توجه به اینکه مقام اصلی انسان حقیقت مجردی است که از ملائکه هم بالاتر است، با زُدودن جنبههای بشری و بدنی برای هرکس حاصل میشود. لذا فرمودهاند راه ولایت در هیچ زمانی بسته نیست حتی زمانی که نبوت به انتها میرسد و دیگر برای بشر پیامبری فرستاده نمیشود. قرآن در راستای دعوت انسانها به مقام قرب و ولایت میفرماید: «فَمَن کَانَ یَرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَدًا»(1)هر کس میخواهد به لقاء پروردگارش نائل آید باید به اعمال صالح مبادرت ورزد و در آن راستا به احدی جز خدا نظر نداشته باشد. از آنجایی که تا ولیّ خدا به مقام ولایت یا قرب نرسد شایستهی شنیدن سخن خدا جهت ابلاغ به مردم نمیشود گفته میشود ولایت، باطن نبوت است.
2- نبوت: نبوت بر عکس ولایت، یک مأموریت الهی است و خداوند با برانگیزاندن و مبعوث نمودن آن کسی که به مقام قرب الهی رسیده شریعت خود را به بشریت میرساند. با توجه به اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم باید آمادگی خاصی پیدا کند تا بتواند شریعت الهی را تماماً بگیرد و به مردم
1) سورهی کهف، آیهی 110.
برساند، نبوت همراه است با تحولی عظیم که در روح و جان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم رخ میدهد تا برای انجام مأموریت خود توانایی و آمادگی کامل و نهایی را بهدست آورد.
عنایت داشته باشید که کمکها و مددهایی که به پیامبر میشود تا در مأموریتش موفق شود، رحمتی است به مردم زیرا مردم از طریق همین کمکها است که متوجه حقانیت نبی میشوند و از هدایت الهی بهرهمند میگردند. در همین راستا مددهایی را که به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میشود میتوان به مددهای قبل از بعثت و مددهای بعد از بعثت تقسیم کرد.
الف- مددهای قبل از بعثت: مددهای قبل از بعثت موجب میشود تا اولاً: با حفظ رسول خدا - از هرگونه لغزشی که عرف جامعه از پیامبر خدا انتظار ندارند - در قبل از بعثت، کارنامهی نبی جهت انجام مأموریتش از هرگونه ضعفی پاک باشد و در مأموریتی که بناست به عهدهی آن حضرت گذاشته شود به بهترین نحو موفق شود. و چون خدا میداند این شخص با پای خود و با انتخاب خود - در عین این که مسیر ولایت را طی میکند - شایستهی ابلاغ دین میگردد، مواظبتهایی را قبل از بعثت نسبت به او اِعمال میکند تا در تحقق نبوتش به کارش آید و موانع راه از قبل برطرف شده باشد. ثانیاً: از طریق آن مددها که قبل از بعثت به پیامبر خدا میشود، نفس آن حضرت ظرفیت پذیرش حقایق عظیم موجود در وَحی را پیدا میکند تا وَحی را کامل بگیرد و کامل برساند. در همین رابطه حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «...وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ صلی الله علیه و آله و سلم مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِم و مَحاسِنَ اخلاقِ العالَمِ، لَیْلَهُ وَ
نهارَهُ»(1)از همان لحظهای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشتهی خود را مأمور تربیت آن حضرت کرد تا شب و روز، او را به راههای بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند.
پس نتیجه میگیریم خداوند با علم به شایستگیهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ابتدا پیامبر خود را پرورانده تا مستعد دریافت بزرگترین پیام برای بندگانش بشود و از طریق نفس مقدس آن حضرت ما بتوانیم به دین خدا دست یابیم.
ب- مددهای بعد از نبوت: مددهای بعد از نبوت عبارت است از کمکهای خاصی که به پیامبر میشود جهت حفظ او و موفقیت او تا مردم از پیامبری پیامبر محروم نشوند. اگر این مددها نبود هدایت بشر مختل یا منقطع میگشت و در همین راستا خداوند جان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از خطرات حفظ میکند و یا توطئهها را خنثی و یا شایعات را به آن حضرت خبر میدهد ولی در همهی این احوالات وظیفهای را که به عهدهی مسلمانان و یا شخص پیامبر است به خود آنها واگذار میکند.
بر اساس همان مبنایی که خداوند برای انسانها پیامبر میفرستد، جهت تبیین و ادامهی دین، امامان را مأمور میکند، در این حالت هم فقط کسی را که به مقام قرب الهی رسیده است برای امامت تجهیز مینماید. با توجه به نکاتی که عرض شد لازم است به موارد ذیل عنایت فرمایید:
1) نهج البلاغه، خطبهی 193.(خطبه قاصعه-234).
1- در ابتدا هر «نبیّ»، «وَلیّ» میباشد که با استعدادهای ذاتی خود، همهی جنبههای بشری را که مانع دریافت اصل روحانی خود و مانع قربِ به حق میشود زدوده است.
2- سرمایهی ولایت جهت قرب الهی «فطرت» است و انسانها وقتی با فطرت خود هماهنگ شوند به مقام قرب الهی دست مییابند و این سرمایه در اختیار همه هست و شریعت الهی متذکر فطرت انسانها است تا با آن هماهنگ شوند، پس راه ولایت و قرب الهی برای همه باز است.
3- زمانی که مصلحت خدا اقتضاء کرد تا پیامبری برای بشریت فرستاده شود کسی را که به مرتبهی قرب کامل رسیده است جهت ابلاغ شریعت به نبوت مبعوث میکند و برمیانگیزاند.
4- پس نبوت یک مأموریت الهی است و همچنان که عرض شد مبعوث نمودن آن «وَلیّ» به نبوت همراه است با تحولی عظیم که در روح او رخ میدهد، تا برای انجام مأموریت خود توانایی و آمادگی کامل و نهایی را دارا باشد.
5- کمکهایی که به پیامبر میشود تا در مأموریتش موفق شود کمکهای خاصی است که از طرف خداوند به پیامبر داده میشود و به همین جهت گفته میشود آن کمکها «موهبتی» است و نه «اکتسابی». ولی این کمکهای موهبتی، رحمتی است به مردم از طریق نبی تا مردم به شریعت الهی آگاه شوند و مردم از طریق همین کمکهای موهبتی است که متوجه صدق نبوت نبی میشوند و از او هدایت میگیرند.
6- مددهای موهبتی به نبیّ دو قسم است. قسم اول مددهایی است که قبل از بعثت به نبیّ میشود تا کارنامهی نبیّ جهت انجام مأموریتش از
هرگونه ضعفی پاک باشد و آن مددها موجب میشود تا پیامبر خدا اولاً: در خاطر مردم و بر اساس عرف زمانه از هرگونه ضعفی مصون باشد و همان ضعفهایی که برای بقیهی کودکان و جوانان طبیعی است، مثل نیمه عریان بودن کودکان و یا با پای برهنه در کوچهها دویدن، در او دیده نشود. ثانیاً: از طریق آن مددها نفس پیامبر ظرفیت پذیرش حقایق عظیمِ موجود در وَحی را پیدا کند و وحی را کامل بگیرد. قسم دوم، مددهایی است که بعد از نبوت به پیامبر میشود که اگر این مددها نبود به مقام قرب و ولایت پیامبر ضربهای نمیزد ولی نبوت او را که وسیلهی هدایت بشر بود مختل یا منقطع مینمود، به طوری که اگر خداوند جان پیامبر را از خطرات حفظ نمیکرد و یا توطئهها را خنثی نمینمود و یا شایعات و نقشههای دشمن را به او خبر نمیداد، زمینهی ابلاغ وَحی الهی به طور کامل فراهم نمیشد و این ضرری بود که به بشریت میرسید.
از این نکته غفلت نفرمایید که در هر صورت هرکس به اندازهای که طالب حق است از نبوت بهره میگیرد و خود پیامبر هم به عنوان یک انسانِ حق طلب از نبوت خود استفاده میکند ولی چون او بهترین انسان است، بیشترین استفاده را از وَحی میبرد و خداوند در همین رابطه میفرماید: «آمَنَ الرَّسُولُ بِما اُنْزِلَ اِلَیْهِ مِنْ رَبِّهِ و الْمُؤْمِنُونَ»(1)رسول صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنین هر کدام به آنچه بر پیامبر نازل شده ایمان آوردهاند و از آن بهره میگیرند.
1) سورهی بقره، آیهی 285.
با توجه به اینکه معلوم شد هر انسانی به جهت نفس ناطقهی مجردی که دارد، استعداد حضور در عالم غیب در او هست و میتواند به مقام ولایت و قرب برسد، پس نبوت برای انسان چیز غیر ممکنی نیست و خداوند به عنوان «ربِ» همهی انسانها حتماً راهی جهت تربیت و تعالی آنها میگشاید و ارسال رسولان در همین رابطه است که در مباحث آینده به این امر میپردازیم.
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
در این بخش دلایل نیاز بشر به پیامبری که باید از طرف خدا به سوی انسانها فرستاده شود به صورت سرفصل در یازده نکته مورد بررسی قرار میگیرد که هر نکته بُعدی از موضوع را روشن میکند:
1- خداوند «کمال مطلق» است و از هیچ کمالی تهی نیست پس حتماً «حکیم مطلق» میباشد، و چون حکیم کاری لغو انجام نمیدهد، پس باید انسان برای هدفی خاص خلق شده باشد که آن هدف برای انسان چیزی جز قرب الهی نمیتواند باشد(1)و این از طریق ارسال رسولان و با پرستش خدا محقق میشود و لذا محال است خداوند جهت این امر پیامبر نفرستد و انسان را بدون رسیدن به هدف مطلوب رها کند.
2- تکامل انسان به وسیلهی آگاهی صحیح و آداب و قوانین صحیح و الگوی تضمین شده، ممکن است و تحقق این امور فقط با حضور نبوت و نبی در صحنهی خلقت ممکن میگردد و اگر چنین شرایطی فراهم نشود، هدف آفرینش مختل میشود و انسان بیهدف خواهد بود و به تکامل خود نخواهد رسید که این با حکمت خدا سازگار نیست.
1) به حکم آیهی «اِنّا لِلّه و اِنّا الیه راجعون» مسیر انسان به سوی خدا و قرب به سوی اوست.
3- قرآن می فرماید: «تَاللهِ لَقَدْ اَرْسَلْنا اِلی اُمَمٍ مِنْ قَبْلِکَ فَزَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ اَعْمالَهُمْ فَهُوَ وَلِیُّهُمُ الْیَوْمَ وَ لَهُمْ عذابٌ اَلیم»(1)ای پیامبر! به خدا سوگند که ما فرستادگان خود را قبل از تو، به سوی امت های گذشته فرستادیم ، لکن شیطان اعمال زشت آنها را برایشان زیبا جلوه داد - پس او را پیروی کردند و از او خط گرفتند و از رسولان الهی پیروی نکردند- پس در آن حال شیطان وَلیّ آنها شد و عذابی دردناک برای آنها خواهد بود.
آیهی فوق روشن میکند که چون انسان حبّ ذات دارد(2)و عمل او هم از همان ذاتی است که او دوست دارد، عمل خود را میپسندد و در نتیجه هر عملی از او سر بزند برایش زیبا جلوه میکند، بدون اینکه متوجه بدی یا خوبی آن عمل شود. در این صورت است که انسان بر آن عمل متوقف میگردد و به چیزی و ملاکی بالاتر از عملِ خود - به عنوان وسیلهی ارزیابی عمل- توجه ندارد. از آن جایی که بشر نیاز دارد که بداند کدام عمل او سعادتمندانه است و کدام عمل چنین نیست، خداوند حتماً برای او پیامبر میفرستد تا به چنین مشکل و نقیصه و غفلتی گرفتار نشود که همهی اعمالش برای او خوب جلوه کند و در نتیجه از عقاید و انتخابهای صحیح که موجب سعادت دنیوی و اُخروی او میشود، باز بماند.
1) سورهی نحل، آیهی 63.
2) حُبّ ذات به خودی خود بد نیست، بلکه حبّ نفس امّاره بد است ، ولی انسانهایی که از دینداری فاصله گرفتهاند بین حبّ ذات و حب نفس امّاره تفکیک نمیکنند. حُبّ ذات یعنی این که انسان دوست دارد از بین نرود و کارش به پوچی و نابودی و جهنم ختم نشود. ولی حُبّ نفس، به معنی دوستداشتن هوس و میلهای نفس امّاره است.
4- مسلّم است که هدف از آفرینشِ انسان، تکامل اوست و چون تکامل او نیاز به وسایلی دارد که فقط از طریق نبوت و راهنمایی که خداوند به بشر میکند عملی میشود، پس اگر خداوند پیامبر نفرستد نقض غرض کرده یعنی انسان را آفریده بدون آنکه هدف اصلی را که تکامل انسان باشد به صحنه آورده باشد. این محال است که خدای حکیم نقض غرض کند و عملاً مقصد خود را از خلقت انسان که کمال انسان است، فراموش نماید، پس حتماً پیامبر میفرستد تا هدف بشر که کمال همه جانبه اوست محقق شود و غرض و هدف اصلی خلقتِ انسان نقض نگردد.
5- چون انسان در نظام عالَم قرار دارد نه بر نظام، لذا نمیتواند تمام ابعاد هستی را بشناسد. پس علم او برای سعادتش کافی نیست و بسیاری اوقات افقی که برای حیات خود شناخته است، مخلوط به اشتباه بوده و تضمین شده نیست. از طرفی عقل بشر موارد کلی و آن هم بعضی موارد را درک میکند، در حالی که انسان برای جهت کلی حیات خود نیاز به راه تضمین شده دارد. در نظام اَحسن که خدای حکیم ایجاد میکند، هیچ نیازمنطقی لغو و بی جواب گذاشته نمیشود، پس باید این میل اساسی یعنی نیاز به راه تضمین شده جهت سعادت بشر، جواب داده شود و تنها جوابی که میتوان به آن داد راهنمایی خداوند از طرف انبیاء الهی است وگرنه بشر راه تضمین شدهای نخواهد داشت و همواره گرفتار اشتباه خواهد شد.
6- تکامل بشر نیاز به «تعلیم» و «مربی» دارد: زیرا تربیت کامل وقتی صورت میگیرد که پیشنهادها با «الگو» و نمونهی عینی همراه باشد. از آنجایی که لازمهی تکاملِ واقعی، تربیت کامل است پس حتماً برای
تکامل بشر «الگو» و نمونه لازم است و آن هم نمونهای که کامل و بینقص باشد وگرنه باز تکامل به معنی واقعی آن صورت نمیگیرد. پس باید همراه دین، انسانی که نمونهی کامل دینداری یعنی معصوم باشد در میان آید و آن انسان پیامبر خواهد بود. زیرا وجود پیامبر موجب میشود تا گرایش به دین افزایش یابد و با محبت به او به عنوان نمونهی کامل دینداری، راههای کمال انسان سریعتر و به صورت عملی طی شود و به این جهت گفته میشود جانها جز از طریق پیامبری معصوم آرامش نمییابند، پیامبری که هم علمی تضمینشده با خود دارد و هم الگو و نمونهی کامل انسانیت است و موجب جلب محبت انسانها میگردد. همهی این نکات میرساند که بشر نهتنها نیاز به شریعت بلکه نیاز به پیامبر دارد و خداوند هم این نیاز را بیجواب نمیگذارد. به عبارت دیگر اگر انسانِ کامل در معرض دید انسانها نباشد جهتگیری انسانها به سوی کمال مطلوبشان گم میشود و کسانی الگوی انسانها میگردند که گرفتار افراط و تفریط هستند و زندگی انسانها را به آشفتگی میکشانند.
7- علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: زندگی صحیح نیاز به پیامبر دارد زیرا:
الف- انسان کمال طلب است و چون کمال انسانی با اجتماع، برآورده میشود و نه در فردیت، انسان به اجتماع روی میآورد.
ب- در اجتماع به جهت غریزهی سودجویی و استخدام همنوعان، تزاحم منافع پیش میآید و هرکس میخواهد همنوع خود را در خدمت خود درآورد.
ج- در فضایی که هرکس میخواهد همنوع خود را در خدمت خود در آورد، قوانینی جهت کنترل خودخواهیها و سودجوییها نیاز است که آن قوانین باید اولاً: بر طبق احتیاجات واقعی بشر تدوین شده باشد نه احتیاجات مُوسمی و موقتی. ثانیاً: جنبهی روحانی و تکاملی بشر را مدّ نظر داشته باشد.ثالثاً: جهت نفی استعمار و استثمار، دارای جامعیت باشد و طوری برای بشر برنامهریزی کند که به بهانهی جوابگویی به ابعاد مادی او ابعاد معنوی او به حاشیه نرود. رابعاً: منافع همهی انسانها را در نظر گرفته باشد.
ایجاد چنین قوانینی با خصوصیات فوق در عهدهی خالق بشر است که همهی ابعاد بشر را میشناسد، در نتیجه خداوند برای رفع چنین نیازی پیامبر میفرستد.(1)
8- ذات انسان به جهت هویت تعلقی که دارد، طالب «طاعت» از حق و اتصال به کمال مطلق است و این نیاز فقط از طریق شریعتی که پیامبران خدا میآورند برآورده میشود و محال است نیاز به اطاعت از خدایی که کمال مطلق است از طرف خدا بیجواب بماند.
معصیت موجب خارجشدن از اقتضای ذاتی انسان است، مثل بیماری که گِل میخورد و از میل طبیعی خود خارج میگردد. پس در مسیر معصیت، سرشت اصلی انسان تباه میشود و آنچه انسان براساس آن سرشته شده را فراموش میکند و «ناخود» را «خود» میپندارد. پیامبران عامل یادآوری آن ذاتی هستند که طالب طاعت است، زیرا سعادت هرچیز جز
1) ر، ک، المیزان، ج 2، ص 196.
آنچه ذات آن چیز اقتضا میکند نیست. انسان تنها در مسیر اقتضائات ذاتیاش احساس آرامش میکند و عبادت و اطاعت از خدا وقتی بر این انسان سنگین است که چیزی عارضی و غیر ذاتی بر او احاطه یافته، و برعکس، چون انسان به تعادل رسید، طاعات الهی برای او حکم طبیعت را پیدا میکند و وسیلهی برگشت به اصل خود میشود. مثل بیماری که پس از رفع بیماری، خودش میل به غذا پیدا میکند. آنکس که صفات غیر ذاتیاش در او رسوخ کند و غیر ذاتی را «خود» بپندارد در بدترین حالات قرار دارد که خداوند در آن حالات میفرماید: «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ فَهُمْ لا یَرْجِعُون»(1)آنها کر و کورند و به حق و حقیقت رجوعی نخواهند داشت.
9- ابوعلیسینا میگوید: سازندهی جهان برای رساندن هر موجودی به کمال ممکنِ خود، همهگونه وسایل لازم را در اختیار آنان گذارده و در این راه کوچکترین مضایقهای نکرده است. احتیاج به بعثت پیامبران در بقاء نوع انسان و تحصیل کمالات وجودیِاش از روئیدن موهای مژه و ابرو و فرورفتگیهای کف پا و امثال اینها، که برای ادامهی حیات انسان چندان هم ضروری نیست، مسلماً بیشتر است… بنابراین ممکن نیست عنایت ازلیِ خداوند نیاز به وجود پیامبر را که یک نیاز اساسی است بیمحلی کرده و مسکوت گذارده باشد.(2)
1) سورهی بقره، آیهی 18.
2) ابن سینا، شفاء، چاپ تهران، ص 647. ابن سینا در الهیات شفاء بعد از بیان وجوب زندگی اجتماعی برای انسان، لزوم مشارکت را مطرح میکند و آن را عامل بقای زندگی مدنی و اجتماعی نوع بشر میداند: وی به تبیین لزوم وجود معامله و عدل در میان انسانها پرداخته است و آنجا که شرع را نظام بخش روابط اجتماعی دانسته، عدل و عدالت را حافظ قوانین شرع معرفی میکند و در کتاب شفاء آورده که در معاملات و امور اقتصادی، به ناچار باید از سنت و عدل پیروی کنیم. در اینجا نیز نقش سنتِ گذار برجسته میشود که حامل و گذار دهندهی انسانها و اجتماع طبیعی به اجتماع مدنی است و بنابراین مشارکت و معاملات و خصوصیات و ویژگیهای منحصر به فرد جامعهی انسانی نیز مطرح میشود. ابن سینا در اشارات و تنبیهات تأکید دارد که باید «بین انسانها معامله (قرارداد) و عدل وجود داشته باشد» . مشاهده میشود که مدینهی عادلهی سینایی «مدینه ای است که بر نوعی قرار داد استوار است» قرار دادی که بر طبق سنت و عدالت بر مبنای توافق اعضا - منعقد شده و این مفاهیم نیز جز با در نظرگرفتن تفاوت ذاتی افراد و وجود تقسیم کار اجتماعی معناپذیر نیست و تقسیم کار و مشارکت و اجتماع هم بدون عقد قرار داد شکل نمیگیرد، برای تشریح و اجرای سنت و عدل - که مبنای قرار دادند - نیاز به قانونگذار عادل مطرح میشود. در شفاء در این باره چنین آورده است: بدیهی است که انسان در وجود و بقای خود نیازمند مشارکت با دیگران است و برای تحقق این مشارکت قراردادهایی ضرورت دارد. همچنان که علل و اسباب دیگری نیز در این امر ضرورت دارد، برای قراردادها نیز سنت و عدل و برای سنت و عدل نیز قانونگذار و اجرا کنندهی عدالت ضرورت دارد. این اشخاص به میان مردم میروند و سنت خود را بر آنان جاری میکنند. پس باید انسانی وجود داشته باشد، که اجازه ندهد تا مردم با توجه به نظرات خود عمل کنند، زیرا در این صورت، نظرات گوناگون پدید خواهد آمد و هریک از آنان، آنچه را که به نفع اوست، عدل و آنچه را به ضرر اوست ظلم تلقی خواهد کرد. ابن سینا که انسان را موجودی اجتماعی معرفی میکند، ساماندهی زندگی جمعی بشر را به وسیله تعاونِ میان انسانها میسر میداند و در این میان نقش برجستهای برای قانونگذاری که او را حامل، یعنی گذاردهندهی اجتماع طبیعی به اجتماع مدنی میداند، قائل است و از آنجایی که نقش اساسی و مهمی برای شریعت و شرع الهی در نظر دارد، رابطه و نقش نبی در سیاست مطرح میشود. علی اصغر حلبی، تاریخ فلسفه در ایران و جهان اسلامی (تهران: انتشارات زوار، 1361) ص 360.
10- برهان لطف: لطف آن چیزی است که مکلف را با حفظ اختیار و آزادیش، به اطاعت خدا نزدیک و از معصیت دور میکند،(1)
مثل آمدن
1) به تعبیر خواجه نصیرالدین طوسی:«و هو ما یقرب العبد الی الطاعه و یبعده عن المعصیه»؛ لطف عنایتی است از جانب خداوند که با آن عبد را به طاعت نزدیک کرده و از معصیت دور می کند .(خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص المحصل، ص 342)
پیامبران. وچون بشر به این لطف از طرف خداوند نیاز دارد، براساس سنت لطف الهی، خداوند بشر را بدون پیامبر رها نمیکند. به این معنا که چون بشر نیاز به انسانی دارد که در نهایتِ تعادل باشد و راه متعادلشدن از طریق دوری از معصیت و اطاعت خدا را برای بشر بیاورد، خداوند حتماً به بشریت لطف میکند و چنین انسانی را به سوی بشر میفرستد.
11- در آخر میتوان گفت وجود نبی فوایدی در بر دارد که محال است خداوند بشر را از آن فواید محروم کند که آن فواید عبارتند از:
الف: شناخت دقیق مصادیق حق و باطل، در آن جایی که عقل بشر در شناخت آنها کافی نیست . ب: تعیین سود و زیان موجودات و مواد عالم که تجربهی زیادی می طلبد تا بشر با عمر خودش به شناخت بعضی از آنها دست بیابد، مثل شناخت خوراکیها و داروهای سودآور و زیانآور. ج: زندگی اجتماعی نیاز به قانون دارد که همهی انسانها بپذیرند و لازمهی آن، طرح قانون است از طرف شخصیت ممتاز بشری که خداوند او را تعیین کرده باشد تا جوابگوی همهی ابعاد فرد و جامعه باشد. د: تعلیم اخلاق فاضله و تنظیم امور خانوادگی و اجتماعی به وسیلهی آن دستورات اخلاقی. ه- : آگاهیدادن به بشر از نتیجهی اعمالش به آن صورتی که نتیجهی آن اعمال در قیامت مطرح است. اینها همهی فوایدی است که با حضور پیامبران برای بشر حاصل میشود.
پس از آنکه روشن شد ربوبیت خداوند اقتضا میکند که رسولانی را برای بشریت ارسال فرماید تا بشریت به تربیت لازم دست یابد و از هدف
اصلی خود که قرب الهی است باز نماند، به اساسیترین شرط نبوت که همان عصمت است پرداخته میشود.
عصمت: عصمت ملکهای است که شخصِ نبی به نور آن از هرگونه اشتباهی در تشخیص و هرگونه لغزشی در عمل، مصون میماند و در همین رابطه باید گفت عصمت نبی، موهبتی است که به جهت شدت علم و یقین و رفع حجابها از قلب نبی، حاصل میشود و چون مبنای عصمت، علم است هرگز موجب سلب اختیار از پیامبر نمیگردد، مثل نخوردن زغال گداخته که انسان به جهت یقین از سوزندگی آن هرگز آن را انجام نمیدهد در عین این که میتواند انجام دهد.
عصمت نبی موهبتی است، یعنی خداوند چنین بصیرتی را به او میدهد تا بشریت مطمئن باشد که او در هیچ بُعدی خطا و لغزش ندارد، زیرا اگر عصمت نبی اکتسابی بود، یعنی به تدریج آن را به دست میآورد، در هر لحظه در حال تکامل بود و لذا در هیچ شرایطی قابل اطمینان نبود، چون مرحلهی کاملتری هم برای او امکان داشت. آری درست است که پیامبران عصمت خود را کسب نکردهاند، ولی فراموش نشود که اولاً: شایستگیهایشان باعث شده که خداوند آنها را جهت نبوت انتخاب کند و منوّر به موهبت عصمت نماید. ثانیاً: باید این عصمت را حفظ کنند و این کارِ بسیار مشکلی است، زیرا در عین اینکه آنها صفات بشری خود را دارند و همهی میلهای بشری در آنها هست حالا باید این عصمت را حفظ نمایند و عبادات طولانی آنها نشان میدهد که جهت حفظ عصمت چقدر باید تلاش کرد.
عامل عصمت، «عقل» و «ایمان» است و عامل گناه، «شهوت» و «غضب» است و چون عوامل عصمت در انبیاء قوی است، عصمت آنها پایدار است و حضورِ دائمی نور جمال الهی در جان آنها اصلاً حضوری برای جَوَلان و تحرک گناه در روح و روان آن ها باقی نمیگذارد.
در قرآن در رابطه با نور عصمتی که موجب شد تا حضرت یوسف علیه السلام دعوت زلیخا را جهت معصیت الهی نپذیرد، میفرماید: «وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِهَا لَوْلا أَن رَّأَی بُرْهَانَ رَبِّهِ کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»(1)آن زن قصد او را کرد و اگر او نور و برهان پروردگار خود را نمیدید او هم به طرف آن زن متمایل میشد، اینچنین او را از زشتیو فحشاء دور کردیم، او از بندگان مخلَص ما بود. دقت در این آیه نشان میدهد که خداوند از طریق حقیقتی که به جان حضرت یوسف علیه السلام نشان داده او از گناه دوری گزیده و راز عصمت انبیاء همین نور است.
قرآن در رابطه با عصمت انبیاء آیاتی دارد که از جملهی آنها آیات 26 تا 28 سورهی جن است که میفرماید: « عَالِمُ الْغَیْبِ فَلَا یُظْهِرُ عَلَی غَیْبِهِ أَحَدًا . إِلَّا مَنِ ارْتَضَی مِن رَّسُولٍ فَإِنَّهُ یَسْلُکُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَدًا. لِیَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ وَأَحَاطَ بِمَا لَدَیْهِمْ وَأَحْصَی کُلَّ شَیْءٍ عَدَدًا» او دانای غیب عالم است و هیچکس را بر عالمِ غیب آگاه نمیسازد مگر رسولانی را که خود راضی است و آنها را برای این امر برگزیده است. همانا او برای محافظت آنان(فرشتگان را) از پیش رو و از پشت میفرستد تا وحی محفوظ بماند تا بداند که آن رسولان، پیامهای پروردگار خویش
1) سورهی یوسف، آیهی 24.
را به خلق میرسانند و خداوند به آنچه که در نزد رسولان است احاطهی کامل داشته و شمارهی هرچیز را میداند.
آیات مذکور حاکی از این است که آنچه بر پیامبران وحی میشود، بی هیچ کم و کاست به مردم ابلاغ میشود، چرا که خداوند برای رسیدن تامّ و کامل وَحی به انسانها، آنچنان نگاهبانی برای حفظ و حراست وحی میگمارد که هرگز نقص و کمبودی در محتوای وحی ایجاد نشود. از طرفی دو نکتهی مهم و اساسی دیگر از آیات فوق بهدست میآید: اولاً؛ انبیاء الهی در ابلاغ وحی معصومند، یعنی آنچه را خداوند به آنها وحی کرده، دقیقاً و کاملاً به مردم میرسانند و این مطلب از تعبیر «قَدْ أَبْلَغُوا» یعنی حقیقتاً آنها آن وَحی را رساندند، به خوبی بهدست میآید. ثانیاً؛ از اینکه در آیه آمده است: «قَدْ أَبْلَغُوا رِسَالَاتِ رَبِّهِمْ» با کمی دقت و تأمل بهدست میآید که انبیاء در تلقی و دریافت وحی نیز معصومند و دچار خطا و اشتباه نمیشوند. چون وقتی آیه میگوید؛ اینان آنچه را به مردم ابلاغ میکنند یقیناً «رسالات و پیامهای» پروردگارشان است، این خود حاکی از این است که واقعاً «رسالات و پیامها» را به گونه ای صحیح دریافت کردهاند و هیچگونه خطا و اشتباهی در این دریافت، وجود نداشته است.
بنابراین؛ آیات فوق به خوبی هم بر معصومیت انبیاء در «ابلاغ وحی» دلالت دارد و هم معصومیت آنان را در «تلقی وحی» و درک آن توسط جانشان اثبات میکند. همهی این کارها با علمی که خداوند به رسولان خود میدهد واقع میشود چون فرمود: خداوند عالم به غیب است و
احدی از علم خداوند آگاهی ندارد مگر رسولانش، که راضی است به علم او منور شوند و از طریق آن علم به مقام عصمت نایل گردند.
1- برای دریافت حقیقت، مردم به خودی خود نمیتوانند به آن دسترسی پیدا کنند و به یک ابلاغ کنندهای تضمین شده و مطمئن نیازمندند و این اطمینان از طریق عصمت پیامبر ممکن میگردد. پس عصمت نبی بیش از همه، نیاز مردمی است که میخواهند با حقیقت مرتبط باشند، تا از «دین الهی» محروم نمانند و لذا خداوندی که برای بشر پیامبر میفرستد، حتماً آن پیامبر را معصوم قرار میدهد تا مقصدِ فرستادن پیامبر که اعتماد به اوست عملی شده باشد و قبل از هرچیز به آسمانیبودن و الهیبودن دین یقین پیدا شود.
2- در صورت معصومنبودن پیامبر، بعثت او به نتیجه نمیرسد. زیرا رفتار آورندهی دین است که میتواند پشتوانهی حقانیت تئوریهای عقلی و علمی آن باشد. و اگر آورندهی دین به عنوان الگوی تمام عیار دین، در همهی ابعاد بینقص نباشد، ایمان کامل به گفتار و رفتارش ممکن نیست و عملاً آن نتیجهای که باید بشریت از دین بگیرد، گرفته نمیشود. پس به همان دلیلی که وجود نبی ضرورت دارد، عصمت او نیز ضروری است تا قول و عمل او یکی باشد.
3- غیر از معصوم هیچ کس صلاحیت و توانایی روحی برای دریافت و تلقی دین الهی را ندارد و شایستهی ارائهی آن ودیعهی الهی به مردم نیست و به همین دلیل عصمت به عنوان عالیترین شایستگی، لازمهی
نبوتِ نبی است چون روحِ غیر معصوم ظرفیت لازم برای گرفتن دین الهی را ندارد، چه رسد به عملکردن کامل به دین الهی. زیرا نبوت و امامت عهد الهی است و عهد الهی به کسی که کوچکترین انحراف را داشته باشد و به نحوی مرتکب ظلم شود، داده نمیشود، حال چه نسبت به حق ظالم باشد و چه نسبت به خلق. خداوند در این رابطه میفرماید: «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ»(1)عهد من به ظالمین نمیرسد.
4- از کسی باید به طور مطلق پیروی کرد که هیچ نقصی نداشته باشد و خداوند میفرماید: «اَطیعُوااللهَ وَ اَطیعُواالرَّسُولَ وَ اُولِی الاَمْرِ مِنْکُمْ»(2)ای مؤمنان از خدا و رسول و اولیالامر پیروی کنید. این آیه دلیل بر عصمت رسول و عصمت اولیالامر است، چون وقتی میفرماید از رسول پیروی کنید، اگر رسول خدا معصوم نباشد ما با پیروی از او گمراه میشویم و حال آنکه خدا نمیخواهد ما گمراه باشیم پس باید رسول خدا معصوم باشد. خداوند میفرماید: «لَقَدْ کانَ لَکُمْ فی رَسُولِ اللهِ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(3)حقیقتاً خداوند رسول خدا را برای شما به عنوان اُسوه و الگویی نیک قرار داد. این آیه نیز بر معصومبودن پیامبر تکیه دارد، زیرا مگر میشود خداوند کسی را اُسوه برای بشریت قرار دهد که نقص داشته باشد؟ این دلیل در جواب بعضی از علماء اهل سنت است که عصمت نبی را بهخصوص در همهی ابعاد، لازم نمیدانند. برعکس شیعه که معتقد است پیامبران و
ائمه علیهم السلام از ابتدای ولادت تا انتهای حیات هرگز مرتکب هیچیک از گناهان - اعم از صغیره و کبیره، خواه به طور عمدی و خواه به طور سهوی - نمیگردند.(1)زیرا اگر پیامبر خدا دارای پروندهای سیاه و گذشتهای پرگناه باشد نهتنها نقش تعلیم و تربیت انسانها را بهخوبی نمیتواند ایفاء کند بلکه موجب عدم اعتماد مردم به او و شک در رسالت او میشود.
مراحل گوناگون عصمت: با دقت در عصمتی که پیامبر باید داشته باشد متوجه مراحل عصمت میشویم که عبارت است از:
الف- عصمت در تبلیغ و رساندن دینِ خدا به مردم.
ب - عصمت در اعتقاد در همهی عمر و اینکه پیامبران در همهی عمر از علم و عقیدهای صحیح برخوردارند و جانشان با آن نوری که از طرف خداوند وَحی میشود متحد میگردد و به همین جهت قرآن خطاب به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ * عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(2)روح الامین آن را بر قلب تو نازل کرد تا تو از هشدار دهندگان باشی و آثار سوء گناه را به آنها تذکر دهی.
ج - عصمت در عمل به طور مطلق، به طوری که آن حقی را که میشناسند تماماً عمل میکنند.
د - عصمت در دریافت وَحی از غیب، بهطوری که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنچنان از میلهای انحرافی آزادند که حقیقت وَحی هرگز تحت تأثیر میلی از امیال شخصی پیامبر قرار نمیگیرد. اینگونه عصمت در علم و
عمل به جهت آن است که نور و حقیقت وَحی تمام ابعاد وجودی حضرت را نورانی کرده و مانند علم حصولی نیست که امکان خطا در تطبیق پیش آید. علم انبیاء علم به حقیقت است که با جان آنها متحد شده و از آنجایی که آن عصمت ریشه در علم حضوری دارد که جان پیامبر را نورانی میکند موجب جبر در عمل نیز نمیشود و او مثل هر انسانِ مختاری بر اساس علم و قدرت خود عمل میکند منتها چون علم او از هر خطایی به دور است عمل او نیز از هر خطایی به دور خواهد بود و میتواند مطابق علم خود بدون هرگونه تردیدی عمل کند و از پاداش عمل خود بهرهمند گردد. همانطور که حضرت یوسف با مشاهدهی «برهان رب» مسلوبالاختیار نشد تا جبراً گناه را ترک کند، بلکه پس از مشاهدهی نور الهی و دیدن زشتی گناه، باز هم دارای اختیار بود و میتوانست مرتکب گناه شود و به همین جهت با دوری از گناه فضیلت پیدا کرد. چه بسا اگر در آن لحظه همان برهان به زلیخا ارائه میشد، از گناه دست نمیکشید و حکم خدا را زیر پا میگذاشت. مثل کسی که میداند شراب برای او ضرر دارد ولی به جای آنکه از علم خود پیروی کند از هوس خود پیروی مینماید.
به جهت اختیاری که در پیامبر هست و میتواند به وحی الهی ایمان بیاورد و میتواند از آن سر باز زند خداوند ایمان او را تأیید میکند و به ما خبر میدهد که: «آمَنَ الرَّسُولُ بِمَا أُنزِلَ إِلَیْهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُؤْمِنُونَ»(1)رسول و مؤمنان به آنچه به سوی رسول نازل شد ایمان آوردهاند.
1) سورهی بقره، آیهی 285.
سؤال: اگر انبیاء در همهی مراحل معصومند، چرا خود قرآن تعبیراتی دارد که در ظاهر مخالف عصمت آنهاست. مثل این آیه که می فرماید: «وَ عَصی آدَمُ رَبَّهُ فَغَوی»(1)و آدم عصیان کرد و ضرر کرد.
جواب: در جواب به این سؤال به موارد زیر باید توجه کرد:
1- عصیان یعنی مخالفت با امر، و امر یا ایجابی و مولوی است که مخالفت با آن، منافی عصمت است. مثل مخالفت با دستورِ نمازخواندن. و یا امر خدا نُدبی و ارشادی است که مخالفت با آن، منافی عصمت نیست. مثل مخالفت با اینکه میگویند مستحب است قبل و بعد از غذا کمی نمک بخورید.
2- غوایه: یعنی خسران، یعنی ترک امرِ « ندبی» که موجب فوت فضیلت و ایجاد خسران است، به دلالیلی که خواهد آمد آیه میفرماید: آدم با امر ارشادیِ خدا مخالفت نمود و ضرر کرد و مخالفت با امر ارشادیِ خداوند منافی عصمت نیست.
باید متوجه باشید که آدم در آن شرایط در بهشت برزخِ نزولی بود - بهشتی که شیطان هم در آن بود - در آن عالم و مقام، هنوز تکلیف و تشریع نبوده تا تخلف و عصیان از شریعت مطرح باشد. در نتیجه آن معصیت و گناه در آن مقام، ضد شریعت نبود که زایلکنندهی عصمت باشد و تازه بعد از این تخلف بود که دستور آمد: «قُلْنَااهْبِطُوا مِنها جَمیعاً، فَاِمّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنّی هُدیً فَمَنْ تَبِعَ هُدایَ فَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لا هُمْ یَحْزَنُون»(2)به
آنها گفتیم همگی از بهشت خارج شوید، پس چون از طرف من برای شما هدایتی آمد، پس هرکس که از هدایت من پیروی کرد، او را خوف و حزنی نیست. ملاحظه میکنید در این آیه و بعد از هبوط از بهشت خبر از آمدن شریعت میدهد و هدایت مطرح میشود. پس قبل از آن که در زمین هبوط کنند، شریعتی مطرح نبوده تا تخلف از آن مطرح باشد و عصیان صورت گیرد. از طرفی اگر عصیان آدم در مقابل امر مولوی بود باید پس از توبه باز به بهشت برمیگشتند، زیرا توبه از گناهِ مولوی و برگشت به حکم مولا، شخص را به شرایط قبل از گناه برمیگرداند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این رابطه میفرمایند: «التَّائِبُ مِنَ الذَّنْبِ کَمَنْ لَا ذَنْبَ لَه»(1)توبهکننده از گناه مثل آن است که گناهی برای او نیست. درحالی که آدم وحوّا پس از توبه از بهشت خارج شدند، پس عصیان آنها در مقابل امر مولوی نبود. مثل اینکه اگر یک کودک در مقابل توصیهی پدرش که به او میگوید دست به آتش نزن و گرنه میسوزی، پس از دستزدن و سوختن، توبه کند و بگوید غلط کردم، این نوع توبه و پشیمانی چیزی از سوختن او نمیکاهد. گناه آدم نیز از همین سنخ گناه بود که در مقابل امر ارشادی خدا آن را انجام داده و بههمین جهت هم پس از اینکه آدم توبه کرد، باز حکمِ خروج از بهشت تغییر نکرد و آثار این عصیان بر او جاری شد. پس گناه در مقابل امر مولوی نبود که منجر به از بینرفتن عصمت شود.
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج1، ص: 180.
موضوع دیگری که میتوان در مورد آدم با دقتی بیشتر دنبال کرد مسئلهی آدم است در دو مقام. یکی مقام قبل از هبوطِ به زمین و حضور در مقام بهشتِ برزخ نزولی که آن مقام «آدمیت» است که در واقع آن آدم حقیقت همهی انسانها است و به همین جهت شیطان پس از هبوط از بهشت با آدمیت دشمنی کرد و نه با آدم، چون در آن بهشت با آدمیت روبهرو بود. به همین دلیل دشمنی شیطان با فرزندان آدم که حامل مقام آدمیت هستند هنوز ادامه دارد. یکی هم موضوع شخص حضرت آدم است که بعد از هبوط به عنوان ابوالبشر با او روبهروئیم که او اولین پیامبر است .
قرآن در مورد دشمنی شیطان با فرزندان آدم میگوید: «قالَ اَرَأیْتَکَ هذا الَّذی کَرَّمْتَ عَلَیَّ، لَئِنْ اَخَّرْتَنِ اِلی یَومِ الْقیامَةٍ لَاَحْتَنِکَنَّ ذُرَّیَّتَهُ اِلاّ قَلیلاً»(1)شیطان گفت: آیا این (آدم) همان است که بر من برتری دادی؟ اگر به من فرصت دهی تا روز قیامت حتماً دهنه به فرزندان او میزنم مگر عدهی کمی از آنها را. در اینجا ملاحظه میفرمایید که با فرزندان آدم دشمنی را ادامه میدهد چون با آدمیت دشمن است، و باز قرآن در مورد تعلیم اسماء به آدم میفرماید: «وَعَلَّمَ ادَمَ الْاَسْماءَ کُلَّها»(2)که مسلّم این آدم که مفتخر به تعلیم اسماء شده، شامل حضرت حواء و همهی انسان ها میشود. یعنی در واقع حقیقت آدم یا آدمیت است که مورد تعالیم اسماء قرار میگیرد که آیهی اول سورهی نساء به آن اشاره دارد و میفرماید: «یا
اَیُّهَاالنّاسُ اتَّقُوا رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُم مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ خَلَقَ مِنها زَوْجَها وَ بَثَّ مِنْهُما رِجالاً کَثیراً وَ نِساءً» ای مردم نسبت به پروردگارتان تقوا پیشه کنید، پروردگاری که شما را از نفس واحد خلق کرد و از آن نفس، زوجش را نیز آفرید و از آن دو، مردان و زنان کثیری بهوجود آمد. این نفس واحده همان حقیقت آدم یا آدمیت و یا آدم ملکوتی است.
حاصل سخن اینکه آدم در مقام بهشت اولیه، به عنوان آدمیت مطرح است و آن آدم، حقیقتِ همهی انسانها است، یعنی همهی انسانها آن عالم را داشتهاند و همه به شجرهی ممنوعه نزدیک شدهاند و در نتیجه همه از بهشت خارج شدند و در زمین هبوط کردند تا از طریق زندگی زمینی هرکس مقام و منزلت حقیقی خود را کسب نماید و به بهشت و یا جهنمی برگردد که خودش در زندگی زمینی برای خود ایجاد میکند.(1)
آیاتی در قرآن هست که اگر با دقت مورد توجه قرار نگیرد ممکن است تصور شود آن آیات عصمت انبیاء را در بعضی موارد نفی کرده که به طور مختصر به آنها میپردازیم.
1) در رابطه با موضوع آدمیت در بهشت میتوانید به کتاب «هدف حیات زمینی آدم» از همین مؤلف رجوع فرمایید و یا به تفسیر آیات 12 تا 27 سوره اعراف از همین مؤلف رجوع فرمایید. در آنجا روشن میشود که چگونه از یک طرف در آیهی 18 خطاب به شیطان میفرماید: حال که به آدم سجده نکردی از آن مقام خارج شو. و از طرف دیگر در آیهی 20 شیطان، آدم و حوا را در بهشت وسوسه میکند. در آنجا روشن میشود که شیطان از مقامی که در آیهی 18 مطرح است خارج شده که آن مقام، مقام حضور آدمیت بوده ولی در آیهی 20 به بعد در مقام حضور آدم و حوا در بهشت برزخِ نزولی حاضر است و آن دو را وسوسه میکند.
1- راوی میگوید از امام صادق علیه السلام در بارهی جواب حضرت ابراهیم علیه السلام به بتپرستان در داستان شکستن بتها توسط آن حضرت سؤال کردم که چرا حضرت شکستن را به بت بزرگ نسبت داد و به آنان گفت: «این بت بزرگ است که چنین کرده، پس اینک اگر اینان سخن میگویند از خودشان سؤال کنید»؟(1)امام صادق علیه السلام فرمودند: «البته نه بت بزرگ، بتها را شکسته بود و نه حضرت ابراهیم علیه السلام سخنی دروغ به زبان راند، تنها گفت: اگر این بتها قادر به سخنگفتن میباشند، از خودشان سؤال کنید! یعنی اگر اینان قدرت بر نطق دارند، بتهای دیگر را، بت بزرگ شکسته است و اگر قادر به سخنگفتن نیستند، بت بزرگ دست به چنین کاری نزده! بنابراین نه آن بتها به سخن در آمدند، و نه حضرت ابراهیم علیه السلام سخنی به دروغ گفت.(2)
2- راوی میگوید: از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم: دربارهی کلام خدا در قرآن نسبت به سخن حضرت یوسف علیه السلام چه میفرمایید که خطاب به قافلهی برادران خویش گفت: «ای قافله شما دزدید»(3)
در حالیکه دزد نبودند. امام صادق علیه السلام فرمودند: منظور حضرت یوسف علیه السلام این بود که آنان، کسانی هستند که یوسف را از نزد پدرش به سرقت بردهاند و به همین جهت - مگر دقت نمیکنی- که خداوند به دنبال کلام و در مورد جام شاه چنین تعبیر میکند که (برادران یوسف گفتند) مگر چه چیزی گم شدهاست؟ غلامان ملک گفتند: «ما ظرف زرّین شاه را گم کردهایم». در
این مورد میبینی هرگز خطاب به برادران یوسف علیه السلام گفته نشده است شمایید که جام ملک را دزدیدهاید.(1)
3- راوی گوید از حضرت صادق علیه السلام پرسیدم چرا حضرت ابراهیم در دعوتی که بتپرستان از او کردند که بیا با ما از شهر خارج شو، گفت: «من بیمار هستم»(2)در حالیکه بیمار نبود. حضرت فرمودند: ابراهیم علیه السلام بیمار نبود و در عین حال سخنی هم به دروغ نگفت، چرا که منظور او از بیماری، این بود که در دین و اعتقاد به بتها دچار بیماریِ حالتِ اعراض هستم یعنی نسبت به آنها رویگردانم.(3)
سؤال: بنابر آنچه در قرآن هست حضرت یونس علیه السلام قوم خود را ترک کرد و بعد خودش در شکم ماهی اقرار دارد که من ظلم کردم و میگوید: «لا اِله الاّ اَنْت سُبْحانک اِنّی کُنتُ مِن الظّالِمین» آیا با این وصف میتوان گفت؛ ایشان معصوم میباشند؟
جواب: واژهی ظلم به معنی «تعدی و تجاوز از حد» است که همیشه مرادف با گناه نیست، و این چنین نبود که خداوند به حضرت یونس علیه السلام دستوری داده باشند و حضرت خلاف آن را عمل نموده باشند. بلکه خداوند میفرماید: «چرا بدون آنکه دستور رفتن بگیری، رفتی» و خداوند همین مسأله را در مورد پیامبرِ خود سخت میگیرد و حضرت یونس علیه السلام هم به جهت آن روح لطیفی که داشتند، در شکم ماهی متوجه این نکته شدند و عرض کردند: «سُبْحانَکَ اِنّی کُنْتُ مِنَ الظّالِمین» و خداوند
میفرماید: «فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَ نَجَّیناهُ مِن الغَم» یعنی همینکه متوجه شد، آثار این کار را از او رفع نمودیم. پس غفلت نکنیم که تخلفی صورت نگرفته، بلکه چون بدون دستور خدا قوم خود را ترک کرد خداوند به آن حضرت سخت گرفت.
سؤال: چرا حضرت موسی علیه السلام وقتی مبعوث میشوند که به سوی فرعونیان بروند به خداوند عرض میکنند: «وَ لَهُمْ عَلَیَّ ذَنْبٌ فَاَخافُ اَنْ یَقْتُلُون» برگردن من در قوم فرعون، گناهی است که به خاطر آن میترسم مرا به قتل برسانند.
جواب: این کار از جهت فرهنگ فرعونیان گناه بوده است که حضرت آن فرد قبطیِ متجاوز را کشتند ولی در فرهنگ الهی حضرت گناهی مرتکب نشدند.
سؤال: پس چرا وقتی حضرت موسی علیه السلام به سوی فرعون رفت و فرعون او را شناخت و گفت تو همان نمک پروردهی خود ما هستی و تو همانی که آن فرد را کشتی، حالا چگونه دعوی رسالت خدا را داری؟ خود حضرت موسی فرمودند: «قال فَعَلْتُها اِذاً مِنَ الظّالّین»(1)آری من آن کار را کردم در حالیکه مسأله را نمیدانستم. پس چگونه بگوییم موسی علیه السلام همواره معصوم بوده است؟
جواب: در این آیه «ضالّین» به معنی آن است که آن روز واقف نبودم که مصلحت کار چیست و بهترین راه حل کدام است و هرگز احتمال نمیدادم با یک مشت آن فرد بمیرد. که البته این حالت، عصیان در مقابل
1) سورهی شعرا، آیهی 20.
حکم خدا نیست و لذا با عصمت منافاتی ندارد. بلکه گویا حکمتی در کار بوده که حضرت موسی علیه السلام در حین دفاع از مظلومی، ظالمی را بکشد و مجبور شود از شهرِ خود فرار کند و با حضرت شعیب علیه السلام آشنا شود و مقدمات نبوتش فراهم گردد.
سؤال: قرآن در رابطه با فتح مکه میفرماید: «اِنّا فَتَحْنا لَکَ فَتْحاً مُبیناً لِیَغْفِرَ لَکَ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِکَ وَ ما تَأَخَّرَ»(1)ای پیامبر! ما تو را در فتح مکه به پیروزیِ روشنی نایل ساختیم، تا اینکه گناهان پیشین تو و نیز گناهان آیندهی تو مورد مغفرت الهی قرار گیرد. آیا خودِ این آیه نشان نمیدهد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گناهانی داشتهاند؟
جواب: با دقت در آیهی مذکور روشن میشود که «ذنب» در این آیه به معنی عصیان در برابر پروردگار نیست، زیرا گناه در برابر پروردگار هرگز با فتح مکه بخشیده نمیشود، بلکه «ذنب» به معنی کاری است که آثاری ناگوار در پی دارد و مغفرت نیز به معنای رفع آن آثار است و منظور این است که ای پیامبر آن گناهی که مشرکین به تو نسبت میدادند که به بتهایشان توهین کردهای، با فتح مکه این آثارِ سوء را از قلب مشرکین برای همیشه برطرف کردیم و دیگر نسبت به تو بدبین نیستند.
سؤال: خداوند در سورهی حج میفرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِکَ مِن رَّسُولٍ وَلَا نَبِیٍّ إِلَّا إِذَا تَمَنَّی أَلْقَی الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ، لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِّلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ،
1) سورهی فتح، آیهی 1.
وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِن رَّبِّکَ فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَی صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ»(1)ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه چون تَمنّا کرد، شیطان در تمنّای او القاءِ دسیسه نمود و خداوند القای شیطان را محو کرد و آیات خود را محکم نمود، و خداوند القای شیطان را برای قلبهای مریض و سخت قرار داده. طبق این آیات، آیا نمیتوان گفت شیطان در فکر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم القای دسیسه کرده و عملاً پیامبر در مرحلهای از عمر خود از عصمت خارج شده است؟
جواب: اولاً آیه میگوید وقتی پیامبر تمنّا و آرزو کرد که مردم به طرف دین بیایند، شیطان در تمنّای پیامبر - که آمدن مردم به سوی دین است - القاءِ دسیسه کرد. یعنی در قلب عدهای از مردم وسوسه نمود تا آنها را از پذیرفتن دین و تحقق آرزوهای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم محروم گرداند. ثانیاً: در ادامهی آیه میفرماید: این القای شیطان را وسیلهی آزمایش برای کسانی قرار دادیم که دلشان به مرض نفاق و کفر و قساوت گرفتار است، حال با توجه به این نکته چگونه میتوان نتیجه گرفت که شیطان در قلب پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم القای دسیسه کرده است؟
سؤال: در ذیل همین آیه در بعضی از کتب تفسیریِ اهل سنت آمده است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مشغول خواندن سورهی نجم بودند و این آیات را تلاوت میکردند که: «اَفَرَأَیْتُمُ اللّاتَ وَ الْعُزّی وَ مَناةَ الثّالِثّةَ الْاُخْری» آیا نمیبینی بتِ لات و بتِ عزّی و سومی آنها را که منات باشد؟ بعد مفسرین اهل سنت نوشتهاند که در این حال شیطان شروع کرد به القای
1) سورهی حج، آیات 52 تا 54.
افکار خود بر قلب پیامبر و لذا پیامبر شروع کردند این جملات را بگویندکه: «تِلْکَ الْغَرانِیقُ الْعُلی وَ اِنَّ شَفاعَتَهُمْ لَتُرْتَجی» این بتها موجودات زیبا و بلند مرتبهای هستند و شفاعتشان مورد امید و آرزو است. سپس پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و مؤمنین در مقابل بتها سجده کردند، و پس از این جریان جبرائیل بر پیامبر نازل شد که این دو جمله که گفتی، وحی الهی نبود بلکه از القائات شیطان بود. طبری در تفسیر خود نوشته چون این حادثه باعث ناراحتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شد آیات سورهی حج نازل شد که پیامبر ناراحت نباش، جریانِ القای شیطان در مورد پیامبران قبلی هم بوده است. در این مورد که موضوع آیات شیطانی را به میان آورده، چه نظری هست؟
جواب: این قصه سراپا کذب است و از مجعولاتی است که مغرضین ساختهاند و شواهد متعددی بر دروغ بودن آن هست که به بعضی از آنها میپردازیم. اولاً: به فرض که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را معصوم ندانیم، آیا از یک فرد عادی که سخت در راه بتپرستی مبارزه میکند، متصور و ممکن است که اشتباهاً شفاعت بتهای سنگی و خرمایی را آرزو کند و چشم امید به آنها داشته باشد و بعد هم با اینهمه مبارزه با بتپرستی در مقابل آنها سجده کند؟ ثانیاً: در ابتدای سورهی نجم خداوند بر ضد این حرفها سخن گفته و در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی» او اصلاً بر اساس میل و هوس، عملی انجام نمیدهد و سراسر وجودش تحت فرمان خدا است. حال چگونه میشود بر طبق ادعای طبری پس از چند آیه دچار چنین اشتباهی شود و تحت تأثیر القائات شیطانی قرار گیرد و خداوند او را از نورِ حفاظتش محروم کند. ثالثاً: بنا به گفتهی صاحب المیزان در ذیل بحث روایی آیات مذکور، ادلهی قطعیهای که دلالت بر
عصمت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دارد متن این روایات را تکذیب میکند، علاوه بر اینکه این روایت، شنیعترین مراحل جهل را به آن جناب نسبت میدهد، به طوری که آن حضرت نمیدانسته «تلک الغرانیق العلی...» کلام خدا نیست و نمیدانسته این جملات کفر است و موجب ارتداد از دین میشود تا اینکه جبرائیل او را متوجه کرده! سازندگان این داستان اینقدر هم توجه نداشتهاند که لااقل پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک آدم عادی هم که باشد نمیشود چنین چیزهایی را به او نسبت داد، گویا القائات شیطانی به واقع چنان چشم عقل آنها را محجوب کرده بوده که به این تناقضات روشن در داستان خود نیز پینبردهاند.
صفاتِ دیگرِ انبیاء علیهم السلام: غیر از عصمت که شرط اساسی نبوت است، صفات دیگری در انبیاء به چشم میخورد که همه حاکی از آن است که خداوند از طریق پیامبرانش بهترین شرایط را در امر هدایت انسانها فراهم نموده است. آن صفات به طور خلاصه عبارتند از:
1- کمال عقل و فهم دقیق 2- قوت رأی و نظردادن 3- فطانت و ذکاوت 4- عدم نقص جسمانی 5- اصالت خانوادگی 6- خوش خلقی 7- عدم سخت دلی و قساوت قلب 8- متانت و شخصیت اجتمایی 9- فداکاری و تحمل شدائد، به طوری که سراسر حیات پیامبران گواه این مطلب است که در راه ابلاغ دین هرگز به منافع و راحتی جان خود فکر نمیکردند، مثل حضرت ابراهیم علیه السلام و آتش نمرود. 10- داشتن علم لدنّی: چون علم حصولی و تجربی تدریجی است و همواره رو به تکامل است، در حالیکه علم پیامبران باید با حقیقت همراه باشد و نه با حدس و گمان. 11- اخلاص: به طوریکه در انگیزهی خود هیچچیزِ دیگری را با رضایت
خدا، مخلوط نمیکردند. 12- عدالت خواهی و حمایت از مظلومان: زیرا که اولین شرط و ضروریترین شرط برای رشد معنوی انسان، زمینهی عدالت اجتماعی است. این است که انبیاء ابتدا برای پایداری قسط و عدل قیام کردند تا زمینهی بندگی خدا را فراهم کنند و به همین جهت تمام آزارها و مزاحمتهایی که به آنها میرسید از ناحیهی مستکبرانِ ضد عدالت بود تا نگذارند انبیاء در کار خود موفق شوند، ولی خداوند همواره نقشهی دشمنان انبیاء را خنثی مینمود.
اعجاز: از جمله صفات انبیاء اعجاز است که عاملی در جهت صدق ارتباط پیامبران با خالق هستی و اتمام حجت است برای مردم و به همین جهت ضرورتاً هر پیامبری لازم است که معجزه داشته باشد حال چه معجزات مقطعی که بیشتر مردمِ همان عصر از آن بهره میبرند، مثل اژدهاشدن عصا، یا زندهشدن مردهها و چه معجزهای جاوید که عقلها را روشن و فطرت ها را برای پذیرش حق بیدار میکند و همواره مردم با آن روبهرو هستند و مسلّم آخرین دین باید معجزهاش طوری باشد که با رحلت پیامبر، آن معجزه از صحنهی زندگی بشر بیرون نرود.
معجزه امر خارقالعادهای است که بهدست نبی و با قدرت الهی صورت میگیرد، به شرطی که آن کار در جهت اثبات صدق گفتار نبی باشد و هرگز بشر نتواند آن را انجام دهد، نه اینکه مثل سحر با تعلیم به دست آید. به همین جهت اعجاز همیشه با «تَحَدَّی» و مبارز طلبی همراه میباشد وگرنه کرامت است که بقیهی اولیاء الهی هم با ارتباط با قدرت لایزال حق، میتوانند انجام دهند. صاحبان کرامت هم کار خود را معجزه
نمیدانند بلکه معترفاند هرچه دارند به مدد پیروی از نبی بهدست آوردهاند.
معلوم است که وقتی اعجاز به حد کافی و قانعکننده باشد، معجزهی بیشتر ضرورت ندارد و چون بعضی پیشنهادات کافران شدنی نبوده، انجام نمیگرفت و یا چون مضرّ به حال بشر بود پذیرفته نمیشد مثل اینکه میگفتند: اگر تو پیامبری کاری بکن سنگهای آسمانی برسر ما فروریزد. و یا چون پیشنهادات آنها یک نوع هوسبازی و ضایعکردن ارزشها بوده، انجام نمی گرفته است. مثل اینکه میگفتند: چرا بر ما وحی نمیشود؟
اعجاز و قانون علیت: آنچه باید در رابطه با ماهیت معجزات متوجه بود آن است که معجزات موجب نفی علیت نیست، بلکه حضور علت برین را در آن شرایط ثابت میکند، مثل وقتی که بدن به وسیلهی «غضب» گرم میشود که علت گرمشدن بدن در این حالت به جهت یک علت غیر مادی است. پس معجزات هم بیعلت نیست، بلکه علت آن متعالی است. هر چند معجزه از سنخ علوم و فنون نیست که اگر کسی درس بخواند بتواند صاحب معجزه شود و پیامبر گردد، بلکه به قداست روح نبی و ارادهی خداوند وابسته است. معجزه اساساً از جنس قدرت است و نه از نوع علم، و پیامبر به اذن خدا برای اثبات نبوتِ خود، قدرتِ آوردن معجزه را دارد، حال آوردن معجزه یا توسط شخص نبی انجام میشود مثل آوردن قرآن و یا احیای مردگان، که نفس نبی پرتو مقام «اسم حیّ» میگردد و قدرت او در طول قدرت خداوند قرار میگیرد، نه اینکه نفس نبی هیچکاره باشد و نه اینکه آن قدرت مربوط به خدا نباشد. و یا معجزه
به درخواست پیامبر انجام میگیرد، مثل تقاضای حضرت صالح در پیداشدن شتر از کوه.
نکتهای که در آوردن معجزات مطرح است آن است که انسانها از طریق معجزهی انبیاء متوجه شوند خالق هستی پیامبری را فرستاده و برای اثبات پیامبریِ پیامبر که یعنی او از طرف خدا است، کاری را همراه او به صحنه میآورد که در حد خالق هستی است و نه در حدّ بقیهی افراد بشر.
تذکر: عنایت داشته باشید که در چشمبندیها شخصی که چشمبندی میکند، واقعیت را عوض نمیکند، بلکه از طریق ایجاد خطا در حس و تصرف در خیالاتِ افراد چیزی را به افراد مینمایاند که به ظاهر خارقالعاده است و بعد که خیالات به حالت عادی برگشت معلوم میشود واقعیت عوض نشده . ولی در معجزات، در واقعیات تصرف میشود و قاعدهی «کُن فَیَکون» در صحنه است که با یک اراده موضوع مورد اراده ایجاد میشود. مثل ارادهی حضرت عیسی علیه السلام در احیاء مردگان.
در سِحر نیز شخص ساحر با فعالیتهای خود خیالات شخص را متأثر میکند. ولی در معجزه و کرامت در واقعیات تصرف میشود، هرچند کرامت معجزه نیست و خصوصیات معجزه را ندارد و صاحب کرامت هم ادعای نبوت ندارد.
بسماللهالرحمنالرحیم
در نبوت خاصّه جهت اثبات نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم موضوعاتی دنبال میشود که البته عمدهی آنها موضوع قرآن است که خداوند جهت اثبات نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم آورده، و ما تحت عنوان «دریچه های اعجاز قرآن» به آن میپردازیم.
قرآن میفرماید: «وَ اِنْ کُنْتُمْ فی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِه»(1)اگر در معجزهبودن آنچه بر بندهی ما نازل شده شک دارید، سورهای مانند آن بیاورید. مبنای برهان این است که او یا بهواقع پیامبر است و این آیات از طرف خدا بر او نازل شده و یا پیامبر نیست و با استعدادهای بشریاش این آیات را تنظیم کرده است. در حالت دوم این میشود که از آن جهت که بشر است این آیات را آورده، پس شما هم که بشر هستید، مسلم اگر همهی شما جمع شوید میتوانید یک سوره مثل سورههای این قرآن بیاورید و اگر نمیتوانید، معلوم میشود که او از جنبهی بشریاش به چنین توانایی نرسیده، پس او پیامبر خدا است.
در رابطه با معجزهبودن قرآن نمونههایی مورد اشاره قرار میگیرد:
1) سورهی بقره، آیهی 23.
1 - از نظر فصاحت و بلاغت: قرآن از نظر هندسهی کلمات و نظم خاصی که کلمات دارند، نه سابقه دارد و نه لاحقه، به طوریکه نه تا آن زمان بشریت با این ترکیب و نظم سخن گفته و نه بعد از آن انسانها توانستهاند از آن تقلید کنند و با آن نظم و هندسه سخن بگویند. قرآن دارای آهنگ خاصی است که در عین دارا بودن مفاهیم معنوی، بدون تکلّف و تصنّع، عالیترین معانی را در عالیترین قالبهای لفظی اظهار میکند به طوریکه معلوم نیست الفاظ تابع معانیاند و یا معانی تابع الفاظ.
قرآن در زمانی به صحنه آمد و مبارز طلبید که اوج تکامل فصاحت عرب بود. از آن عجیبتر بعد از آمدن قرآن نیز سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام در عین فصاحت زیادی که دارد، اصلاً شکل و هندسهی قرآن را ندارد. و لذا این مبارزه طلبی هنوز هم به قوت خود باقی است که اگر میتوانید یک سوره مثل سورههای قرآن بیاورید. مضافاً اینکه تا حال کسی نیامده بگوید قبل از قرآن چنین کلماتی به این شکل در فلان کتاب بوده است. همچنانکه کسی نیامده بگوید من مثل آن را آوردهام و اتفاقاً هر قدر انسان فصیحتر باشد بیشتر متوجه میشود که فصاحت قرآن از نوع فصاحت بشر نیست. همچنانکه جادوگران متوجه شدند کار حضرتموسی علیه السلام از نوع سحر نیست.
2- از نظر عُلوّ معنی و محتوی: بیگمان مطمئنترین راه برای شناخت حقیقت قرآن، رجوع به متن قرآن و تأمل در توصیفها و تعبیرهای آن در بارهی خود میباشد، توصیفهایی از قبیل «هُدیً للنّاس»، «هُدیً للمتّقین»، «تبیاناً لکلّ شَیئ»، «حکیم» و «فرقان» که همه حکایت از آن دارد که وقتی میفرماید: اگر میتوانید مثل آن را بیاورید، یعنی آن چیزی که میآورید
مثل قرآن از حیث هدایتگری و آوردن معارفِ هدایتگر و از حیث مطالب حکمتآمیز، همسنگ دانشهای قرآن باشد و از این زاویه بشر را به آوردن چنین اندیشههایی در حد قرآن دعوت میکند.
جامعیت و کمال قرآن بدین معنی است که قرآن مجید تمامی مواد و مصالح علمی جهت رسیدن انسان به سعادت فردی و اجتماعی را دارا است و با معارف خود رابطهی انسان با «خدا»، «خود»، «انسانهای دیگر» و با «جهان» را تبیین میکند و همهی این معارف دارای سطوح و لایههای متکثر هستند و در آن برای هرموضوعی بطنها وجود دارد. در پایینترین سطح با مردم عادی صحبت میکند و هرچه مخاطب خود را دقیق بیابد، بطنی از بطون خود را برای او میگشاید و آوردن سورههایی با این حدّ از علوِّ در معانی به هیچوجه در حدّ بشر نیست.
انسانی که قرآن طرح میکند وسعتی از قبل از تولد تا بعد از مرگ دارد و دستورات قرآن همهی ابعاد این انسان را با همهی دقایق روحیاش فرا گرفته است، در حالی که انسان معرفی شده از راه حس و اندیشهی بشری در میان دو پرانتز (تولد) تا (مرگ) قرار دارد.
در قرآن همهی اصولِ معارف قرآن از توحید استنتاج شده و سپس گسترش یافته و به صورت اخلاق و عقاید و احکام در آمده به این معنی که هر حکمِ فرعیِ آن اگر تحلیل شود به «توحید» باز میگردد و توحید نیز اگر تفریع و باز شود، همان احکام و مقررات فرعی را تشکیل می دهد. میفرماید: «کِتابٌ اُحْکِمَتْ ایاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکیمٍ خَبیر»(1)قرآن
1) سورهی هود، آیهی 1.
کتابی است با آیات محکم که سپس به صورت تفصیل درآمده، یعنی این کتاب با آیات متعدد دارای غرض واحدی است که وقتی به تفصیل در آید، در یک مورد به صورت «اصول دین» و در مورد دیگر به صورت موضوعات «اخلاقی» در میآید و در جای خود به صورت احکام شرعی ظاهر میشود، به این معنی که هرچه نزول کند و از اصل به فرع برسد از آن غرض اصلی خارج نمیشود و از مسیر توحیدی خود عدول نمیکند. به عنوان مثال: توحیدِ خدا در مقام اعتقاد عبارت است از اثبات «اسماء حسنی» و «صفات علیایِ» الهی و در مقام اخلاق عبارت است از دارا شدن اخلاق کریمه مثل رضا، شجاعت و دوری از رذایل و همان توحید در مقام اعمال عبارت است از به جاآوردن اعمال شایسته و پرهیز از محرمات و رعایت حلال و حرام. همهی اینها به توحید برمیگردد و انسان را به توحید میرساند زیرا آیات قرآن یک جهت وحدت دارند و یک جهت کثرت، از جهت صدور از طرف خدا به سوی بشر، سیری از وحدت به سوی کثرت را دارا میباشند ولی از جهت سیر از طرف انسان به سوی خدا، سیر از کثرت به وحدت را دارا هستند.
قرآن کتاب انسان شناسی است، اما آنگونه که خدا انسان را آفریده و در همان راستا انسان را تفسیر میکند تا انسان از خود بیگانه نشود، به طوریکه در تمام فرهنگ بشر– و نه در فرهنگ انبیاء – انسان در حدّ سورهی العصر هم مطرح نیست، یعنی اندیشهی بشر نسبت به انسان به اندازهی تبیینی که یک سورهی کوچک قرآن در مورد انسان دارد گسترش ندارد.
قرآن پیوند با خدا را در همهی شئون زندگی جریان می دهد و انسان را در حد یک باور تئوریک متوقف نمی کند، بلکه خدای حاضر و
محبوب را معرفی مینماید که میتوان به او نزدیک شد و با او انس گرفت. مرز ایمان و شرک در آن است که انسانِ موحّد توانسته است حقیقت وَحدانی عالم را در هر مخلوقی بیابد و انسان مشرک پدیدههای عالم را مستقل از حقیقت وحدانی مینگرد.
3- اعجاز قرآن از جهت نبودن اختلاف در آن: قرآن در طول 23 سال بر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد، آن هم در شرایط اجتماعی و روحی متفاوتی که برای رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پیش میآمد، بدون آن که رسول خدا پیشنویسی داشته باشد و یا پس از نزول آن به حکّ و اصلاح آن بپردازند با این همه هیچگونه تناقض و اختلافی در میان مطالب آن نیست. هرگز کسی ندید که مثلاً پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یادداشتی داشته باشند و مطابق آن یادداشت آیات را قرائت کنند و یا طوری آیات را بخوانند که بعداً معلوم شود یک کلمه را اشتباه گفته و بخواهند آن را تصحیح کنند، آن هم آیاتی که قبلاً هیچکس چنین کلماتی در هیچ کتابی نگفته بود و بعداً هم کسی نیامد ادعا کند شبیه آن کلمات در کتابهای رومیها و یا ایرانیهای متمدن آن زمان دیده شده است.
قرآن طوری است که آیهای مفسّر آیهای دیگر و مجموعهی آن شاهد بر مجموع آن است و در عین تنوع - حتی در یک موضوع – وحدت نگاه کاملاً درآن حاکم است. مثلاً در مورد عبادت و یا تقوا هزاران نکتهی متنوع دارد ولی همه با یک بینش و یک جهت و یک نگاه.
خودِ قرآن میفرماید: «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فیهِ اخْتِلافاً کَثیراً»(1)آیا این منکران قرآن در قرآن تدبّر و تفکر نمیکنند تا متوجه شوند اگر از طرف غیرخداوند صادر شده بود، حتماً در آن اختلاف و تضاد مییافتند؟ زیرا: اولاً : فکر انسان دستخوش تحول و تکامل است ، و در آخر عمر عموماً اشتباهات اول را ندارد. ثانیاً: افکار انسان در طول زندگی تحت تأثیر حالات متفاوت روحیاش قرار دارد و سخنانش هماهنگ آن حالات، و گاهی متفاوت و بعضاً متضاد خواهد بود. ثالثاً: کسی که کارش بر دروغ باشد در طول عمر حتماً به تناقض و اختلاف میافتد، در حالیکه هیچکدام از موارد بالا در قرآن نیست و یگانگی و وحدت کاملی بر آن حاکم است.
4- اعجاز قرآن از نظر جاذبه: قرآن در معرفی معنی حیات و آزادشدن از اسارت نفس و خرافات آنچنان سخن میراند که انسان به هیچوجه آن را از جان خود جدا نمیبیند و بهخوبی جذب آن میشود. قرآن انسان را بر عقدههای درونیاش پیروز میکند، مرگ را برایش معنی مینماید، او را دعوت به تدبر در آیاتش میکند، میگوید: «اَفَلا یَتَدَبَّروُنَ الْقُرانَ اَمْ عَلی قُلُوبٍ اَقْفالُها» آیا تدبّر در قرآن نمیکنند و یا بر قلبهاشان قفل زده شده است که حقایق آن را نمیفهمند؟ به همین جهت عقل انسان در حین تدبّر در قرآن از عمق جان، حقانیت آن را تصدیق می کند و خودِ قرآن شرط تشخیص حقانیت خود را تدبّر در خودش قرار داده است. آیا تا حال دیدهشده کسی در قرآن تدبّرِ لازم را کرده باشد و برای او در حقانیت آن
1) سورهی نساء، آیهی 82.
ذرهای شک باقی بماند؟ و یا بیشتر کسانی گرفتار شک نسبت به قرآن هستند که از دور و بدون تدبّر در آن نظر میدهند؟
5 - اعجاز قرآن از نظر اخبار غیبی: مثل آن واقعههایی که در حین نزول قرآن با فکر بشری درستی و نادرستی آن معلوم نبوده و در قرآن مطرح شده به طوریکه بشر پس از سالها به درستی آن پیبرده است مثل: پیشبینی غلبهی روم بر ایران در شرایطی که در آن زمان چنین غلبهای به ذهنها هم خطور نمیکرد.(1)
و یا مثل حفریات باستانشناسان، که پس از سالها داستان حضرت یوسف و طوفان حضرت نوح و قوم سبأ را تأیید کرد. و یا اینکه قرآن برای فلک، مدار قائل است، برعکسِ پیشینیان که فلک را جسم مدوری می دانستند که ستارگان در آن میخکوب شدهاند ولی بعدها معلوم شد که ستارهها دارای مدار هستند و در مدار خود در گردشاند.
6- اعجاز قرآن از نظر وسعت معارف و پهناوری مطلب: از طریق کسی که برتری فوق العادهای از نظر اطلاعات نسبت به دیگران نداشت و در محیطی آنچنان محدود زندگی میکرد که از نظر عقب ماندگی مثال زدنی است و از آن طرف آن شخص ثلث آخر عمرش تماماً مشغول جنگ با دشمنان دین بود، چنین قرآنی با این وسعتِ علمی و دقت روحی مطرح شود حکایت از آن دارد که از طرف خدای حکیم و علیم بر او نازل شده است.
1) در سال 617 میلادی یعنی هفتمین سال بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم ایران بر روم پیروز شد و تا نزدیک پایتخت روم پیشروی کرد، در همان سال قرآن پیشبینی پیروزی روم را در کمتر از ده سال نمود.(به آیات اولیهی سورهی روم رجوع شود).
دکتر واگلیری، استاد دانشگاه ناپل میگوید:
«کتاب آسمانی اسلام نمونه ای از اعجاز است... قرآن کتابی است که نمیتوان از آن تقلید کرد... چطور ممکن است این کتابِ اعجاز آمیز کار محمد باشد؟ در صورتی که او یک نفر عرب درس ناخوانده بوده است... ما در این کتاب مخزنها و ذخایری از دانش میبینیم که مافوق استعداد و ظرفیت با هوشترین اشخاص و بزرگترین فیلسوفان و قویترین رجال سیاست است».(1)
علاوه برمطالب فوق در مورد خود قرآن که دلیل است برمعجزه بودن آن ، توجه به شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیز اندیشه را به حقانیت شخص نبیّ میکشاند و موارد زیر از این نوع میباشد:
1- محیط دعوت: اندیشه نمیپذیرد که انسانی درس نخوانده در محیطی چنان عقب افتاده از تمدن و آلوده به پائینترین خرافات جاهلی، بدون ارتباط با خالقِ علیمِ هستی، چنین معارفی را ارائه دهد.
2- سابقهی تاریخی و خصوصیات اخلاقی: 40 سال زندگیکردن در محیطی که کوچکترین خطای اخلاقی نمایان میشود ولی در عین حال هیچ نقطه ضعفی نداشتن، به طوری که او را «اَمین» لقب دادند و حتی در اتهاماتِ بعد از بعثت، او را «ساحر» و «شاعر» و «مجنون» خواندند، ولی به جهت نوع عملکردش هرگز جامعه اتهام اخلاقی را نسبت به شخصیت او
1) کتاب «پیشرفت سریع اسلام »، ترجمهی سعیدی، ص 49.
نمیپذیرفت. حالا چگونه اندیشه میپذیرد چنین انسان پاکی یک مرتبه دروغی به این بزرگی بگوید که من پیامبر خدا هستم و 23 سال هم همهی زندگیش را بر سر این دروغ بگذارد و با آن همه مشکلات یک لحظه هم عقبنشینی نکند؟
3- محتوای مکتب و دعوت: مکتبی که محور فکری خود را «توحید» قرار داده و آن را چون خونی در رگ جامعه جاری ساخته و مدعی است هیچکس جز خدا نجاتدهندهی انسانها نیست و آورندهی آن مکتب برای خود هیچ ادعایی جز بندگی خدایِ واحد ندارد و اجازهی هیچ غلوّی را در مورد خود نمیدهد و مردم را به سوی خدا دعوت میکند و بندگی غیر خدا را بدترین گناه میداند و در جامعهی طبقاتی آن روز شعار برادری میدهد و محیط کینه و جهل را به محیط برادری و دانش تبدیل میکند، چگونه اندیشه میپذیرد چنین مکتبی آورندهاش یک دروغ پرداز نابغه باشد و بدون ارتباط با غیب مطلق چنین مکتبی را ارائه دهد، یا باید او پیامبر باشد و یا دغلکار، و چنین حرکات و کلماتی هرگز از یک انسان دغلکار صادر نمیشود که برای خود در دینی که آورده هیچ سهمی نخواهد و تماماً خود را نفی کند.
4- تأثیر دعوت پیامبر در محیط: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در طی 23 سال از قومی متروک که ارزش استعمارشدن توسط دو قدرت ایران و روم را هم نداشت تمدنی شگرف بهوجود آورد به طوری که جهانِ آن روز در قبضهی مستقیم یا غیر مستقیم آن دعوت قرار گرفت، به این دلیل انسان اندیشمند نمیپذیرد بدون تأثیر خالق هستی بر قلب ملت ها چنین تأثیری ممکن باشد، به این معنی که باید همان خالق روح و قلب انسان، آورندهی
اصلی این مکتب باشد که بین محتوای کتاب الهی و قلب انسانها اینچنین هماهنگی حاکم میکند. یکی از دانشمندان هندی میگوید: کشور هندوستان با اینهمه پندهای حکیمانه که از بزرگان دین هندو به ما داده شده، هنوز دچار شرابخواری و استعمال مسکرات است، اما محمد همین که شراب را حرام کرد پیروان او هرکجا خُم شراب را دیدند شکستند و همه از شرابخواری دست برداشتند.(1)
5- وسایل نیل به هدف: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از طریق دستورات اخلاقی که در آن دستورات هیچ انسانی بیدلیل تحقیر نشود هدفش را پیش میبرد، قرآن میفرماید: «وَلاَ یَجْرِمَنَّکُمْ شَنَآنُ قَوْمٍ عَلَی أَلاَّ تَعْدِلُواْ اعْدِلُواْ هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوَی»(2)کارهای ناشایستِ هیچ قومی، شما را به مقابلهای ناشایست وا ندارد، عدالت پیشه کنید که این به تقوی نزدیکتر است. و لذا پیامبر اسلام هرگز برای اهداف خود از وسایل نامشروع و یا جهل مردم استفاده نکرد، حتی در مرگ فرزندشان که مصادف با خورشیدگرفتگی شد و مردم مدینه آن را به مرگ فرزند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مربوط دانستند، حضرت آن را نفی فرمودند. به این دلایل است که انسان اندیشمند نمیپذیرد چنین کسی با این طرز رفتار، یک سیاست باز حرفهای و یا یک مدعی دروغین و یا یک شهرتطلب باشد زیرا رفتارش تأییدکنندهی این حقیقت است که او مأمور و فرستادهی خداوند است و در افقی ماوراء دنیا زندگی میکند و متذکر حقیقتی است بسیار متعالی.
6- میزان ایمان پیامبر به هدف: رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آنچنان به هدف خود ایمان داشتند که طاقتفرساترین مشکلات، ایشان را از راهشان منصرف نمیکرد، حتی در جنگ اُحد که همه فرار کردند یک تنه ایستادند. حال چگونه اندیشه میپذیرد که ایشان یک مصلح ساده و یا یک شهرتطلب باشد؟ زیرا آنگاه که همهی تحلیلها انسان را به این نتیجه میرساند که کار اسلام تمام است و هیچ شاهد عقلی هم دلیل بر وقوع پیروزی نبود باز رسول خدا امیدوارانه مقاومت میکردند. اگر باور و اعتماد به خدا در آن صحنهها نداشتند هرگز اینچنین پایمردی نمیکردند و خیلی زود مأیوس میشدند.
7- سرعت تأثیر و دوام اثر: به طور طبیعی میتوان اقرار کرد که باید این دعوت از جان انسان ها و نوع آفرینش آنها خبر داشته باشد که این چنین تأثیری عمیق و دراز مدت در روان فرد و اجتماع گذاشته و این نشان میدهد که دعوت اسلام، عامل اتصال تکوین عالم و آدم با تشریع است، و انتخابانسانها نه تحمیلی زورمدارانه و نه تبلیغی پرغوغا و بدون محتوی بوده وگرنه وقتی زور میرفت و غوغا فرو مینشست باید اثر آن دعوت خنثی میگردید، بهخصوص که چنین دعوتی در جامعهای پر از کینه نسبت به همدیگر پای گرفت و ادامه یافت و بقیهی تمدنها را نیز تحت تأثیر خود قرار داد. آری این نشانهی آن است که در این دین تکوین با تشریع متصل است، یعنی همان که خالق هستی و خالق قلب انسانها است، آورندهی این دین است و انسانها بر اساس خلقت خود با آن آشنا هستند و آن را از خود میدانند. به همین جهت اگر کسی با اسلام آشنا شد و آن را پذیرفت و بدان عمل کرد و جانش حقیقت آن را چشید، جدایی از آن
را مساوی جدایی از وجدان خود میداند. اینها همه نشان میدهد که این دعوت باید از جان انسانها خبر داشته باشد که اینچنین عمیق و پایدار در طول تاریخ مانده است و ادامه مییابد.
8- ایمان آورندگان: ارزش هر مکتبی به اطرافیان آن مکتب است، همچنانکه افراد ناصالح افرادی مثل خود را جذب میکنند. حال آیا اندیشه می پذیرد با توجه به اطرافیان صالح و صادقی چون علی علیه السلام و سلمان و مقداد و بلال و ابوذر و... که همه الگوهای صداقت و حکمت بودند این مکتب انگیزههای دنیاطلبانه داشته باشد؟ در تاریخ داریم که مغروران قریش خدمت رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم آمدند، آنگاه که سلمان و صهیب و خَباب و ابوذر و عمار و ... حاضر بودند. جهت تحقیر آنها گفتند: اگر بوی عرق این بیسر و پاها را از ما دور کنی ما با تو خواهیم نشست و حرفت را خواهیم پذیرفت، آنچه مانع پذیرش ما شده افرادی هستند که اطرافت را گرفته اند. پس آیه نازل شد: «وَاصْبِرْ نَفْسَکَ مَعَ الَّذِینَ یَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِیِّ یُرِیدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَیْنَاکَ عَنْهُمْ»(1)ای پیامبر روزگار خود را با کسانی بگذران که همواره پروردگار خود را می خوانند و از آنها چشم بر مدار. در حالی که اگر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم اهل قدرت و معاملهی دنیایی بودند باید این پیشنهاد را میپذیرفتند.
1) سورهی کهف، آیهی28.
قرآن در معرفی وَحی معانی مختلفی را بهکار برده، یکجا میفرماید: «إِنَّهُ لَقَوْلُ رَسُولٍ کَرِیمٍ»(1)آن قرآن، قول رسول و فرستادهای کریم و بزرگوار است که منظور حضرت جبرائیل علیه السلام میباشد. و جایی دیگر میفرماید: قرآن حقایقی است هشداردهنده در کتیبههای متعالی «فِی صُحُفٍ مُّکَرَّمَةٍ»(2)و در جای دیگر میفرماید: «نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِینُ، عَلَی قَلْبِکَ لِتَکُونَ مِنَ الْمُنذِرِینَ»(3)نازل کرد آن را روح الامین بر قلب تو تا از بیمرسانان باشی. ملاحظه میفرمایید که در این آیهی اخیر قرآن حقیقتی است که برقلب پیامبر نازل شده. در جمعبندی میتوان گفت : هر کدام از این آیات یک وجه از حقیقت وحی را متذکر میشوند و همهی آنها رویهمرفته حقیقت وَحی را معرفی میکنند که در عین آن که سخنی است که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را میشنوند، حقیقتی است که بر جان پیامبر نگاشته میشود و قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن را درک میکند و آن حضرت از وحی الهی درکی قلبی دارند.
در یک کلمه میتوان گفت: هنگام وحی، حقایق غیبی سراسر وجود پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را فراگرفته به طوریکه آن حضرت حقایق را به صورت علم حضوری، در عین اینکه میشنیدند، فرشتهی وحی را نیز میدیدند و هم با قلب خویش حقیقت وحی را احساس میکردند.
اقسام وحی: قرآن میفرماید: «ما کانَ لِبَشَرٍ اَنْ یُکَلِّمَهُ اللهُ اِلاّ وَحْیً اَوْ مِنْ وَراءِ حِجابٍ اَوْ یُرْسِلَ رَسوُلاً فَیُوحِیَ بِاِذْنِه ما یَشاءُ اِنَّهُ عَلیٌ حَکیمٌ»(1)خداوند با بشر سخن نمیگوید مگر از سه طریق. یا با او بدون واسطه سخن میگوید، و یا با واسطهی پیامبر سخن میگوید که در این حال یا بین او و پیامبرش حجابی است - مثل تکلّم با موسی از طریق درخت- و یا واسطهای است به نام فرشتهی وَحی - مثل وحی از طریق جبرائیل- در تمام این مراحل خداوند است که اراده کرده با بشریت سخن بگوید.
بعضیها گفتهاند نمیشود خدایی که عین معنویت و تجرد است، سخن بگوید، پس سخنها و الفاظ مربوط به خودِ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم است، در حالی که موضوعِ سخنگفتن خدا در جان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم از موضوعات بسیار دقیقی است که باید آن را در انسانشناسی دنبال کرد. در آنجا روشن میشود که چگونه نفس انسان آمادگی آن را دارد تا خداوند بدون آنکه لفظی را اداء نماید، در نفس انسان صوت ایجاد کند و انسان در درون خود، آن صوت را بشنود، بدون آنکه نیاز باشد تا کسی از بیرون سخن بگوید، همچنانکه انسانها بعضاً در خواب صوتی را میشنوند. البته در مورد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم موضوع بسیار گستردهتر است، زیرا که قلب مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم محل تلقّی و فهم آن معانی است، و خیال آن حضرت نیز محل رؤیت حضرت جبرائیل علیه السلام است، و قوهی شنوایی آن حضرت نیز الفاظی آسمانی که ظرفیت آن معانی آسمانی را دارد، میشنود.
1) سورهی شوری، آیهی 51.
با توجه به نکتهی فوق است که متفکران اسلامی بنا به صراحت قرآن معتقدند الفاظ قرآن نیز از طرف خداوند و توسط جبرائیل در جان رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم ایجاد شده است و پیامبرخدا با جان خود آنها را شنیده و همان را ارائه فرمودهاند، و حتی چون نگران بودند نکند آن الفاظِ دقیق فراموششان شود آیات را تکرار میکردند، و لذا آیه آمد ای پیامبر! آیات را طوری بر تو میخوانیم که هرگز فراموش نکنی، «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی»(1)دغدغهی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم این بود که نکند صورت و هندسهی الفاظ فراموششان شود، در حالیکه برای حفظ معانی چنین دغدغهای در این حد لازم نیست که دائماً آیات را تکرارکنند. خداوند به رسول خود - که قبل از تمامشدن وحی، آیات را تکرار میکردتا فراموشاش نشود- میفرماید: «فَتَعَالَی اللَّهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا»(2)پس بلند مرتبه است خدا، فرمانروای بر حق و در [خواندن] قرآن پیش از آنکه وحی آن بر تو پایان یابد شتاب مکن و بگو پروردگارا بر دانشم بیفزای.
هدف ما از طرح مباحثی که گذشت تنها این بود که روشن شود اولاً: خداوند به اقتضای ربوبیتاش برای انسانهایی که باید با اختیار خود کمالات لازم را بهدست آورند، پیامبر میفرستد. ثانیاً: در حال حاضر آن پیامبری که باید به او ایمان آورد همان کسی است که قرآن را آورده ولی ما تا مدتی با قرآن مأنوس نشویم و در معانی آن تدبّر ننماییم به آن یقین
قلبی که نیاز داریم که قرآن را نازل شده از طرف خدا بدانیم نمیرسیم. به عنوان نمونه دکتر مادریس به دستور وزارت خارجه و وزارت فرهنگ فرانسه 63 سوره از قرآن را در مدت نُه سال با رنج و زحمت متوالی به فرانسه ترجمه کرده است که در سال 1926 منتشر شده، وی در مقدمهی کتابش مینویسد: «اما سبک قرآن بیگمان کلام خداوند است، زیرا این سبک مشتمل بر کُنه وجودی است که از آن صادر شده، محال است که جز سبک و روش خداوندی باشد ... از کارهای بیهوده و کوششهای بینتیجه است که انسان در صدد باشد تأثیر فوقالعادهی این نثر بیمانند را به زبان دیگر ادا کند».(1)
آری با تدبّر در قرآن میتوان به حقانیت آن پی برد و در ضمن از معارف بلند و ژرف آن جهت سعادت دنیا و آخرت خود بهرهمند شد.
1) ترجمه وحی، محمدی، ص14.
بسماللهالرحمنالرحیم
مسئلهی امامت از جمله مسائل بسیار مهم اسلامی است که لازم است برای شناخت درست اسلام و درست ادامهدادن آن به آن توجهی خاص شود. بر این اساس عرض میکنیم امامت مسئلهی دیروز ما نیست، بلکه مسئله رهبریِ امروز ما و عامل بقاء و استمرار نبوت بوده و سرنوشت اسلام به امامت مربوط است.
ممکن است گفته شود با توجه به اختلافی که شیعه با برادران اهل سنت در موضوع امامت دارد بهتر است از آن دست برداریم در حالیکه باید متوجه بود برخورد منطقی با مسائل اختلافی و طرح درست آنها نهتنها اختلافآفرین نیست بلکه وحدتآفرین بوده و ضربهای به وحدت اسلامی نخواهد زد و معنی وحدت اسلامی آن است که اجتماع مسلمین در کلمهی اسلام متحد گردند و زیر بار بیگانه قرار نگیرند و هرکدام در محیطی دوستانه عقاید خود را طرح کنند تا بدون دلیل به همدیگر تهمت زده نشود.
ویژگیهایی چون جامعیت و گستردگی تعالیم اسلام و جهانیبودن و جاودانگی این دین و نیز الهی و منطقی بودن آن، اهمیت و جایگاه امامت را در مجموعهی معارف اسلامی مشخص میکند و به ما اجازه میدهد تا مسئلهی امامت را از دیدگاه اجتماعی و سیاسی پیگیری نمائیم و روشن
کنیم «امامت؛ نمونهی کامل محتوای مکتب است برای تحقق دین در تمام ابعاد فردی و اجتماعی جامعهی اسلامی». و در یک کلمه با پیگیری موضوع امامت روشن خواهد شد: «امامت، نبوت است منهای وَحی»، و این است که نمیتوان از توجه کامل به آن منصرف شد.
به تعبیر حضرت امام رضا علیه السلام، امامت سررشتهی دین و نظام مسلمانان است. امامت اساس و تنهی بالندهی اسلام و شاخهی بلند آن است. یعنی امامت چیزی است که اگر کسی می خواهد اسلام را داشته باشد نمیتواند از آن بگذرد.
امامت در دو حوزه مورد بحث قرار میگیرد: یکی در حوزهی بررسی مسائل کلی یا «امامت عامه» و دیگر در حوزهی خاص جهت روشنشدن مصداق امامت که تحقیق در این حوزه به «امامت خاصّه» مشهور است.
در بحث امامت عامّه سؤال این است که آیا پس از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، رهبری جامعه از سنخ رهبریِ پیامبر که حقایق الهی را یک جا و بدون تعلیم دریافت کرده باشد، تمام میشود؟ اگر تمام نمیشود و به واقع بشر نیاز به چنین رهبری دارد و خدا هم این نیاز را بیجواب نمیگذارد، چه کسی عهدهدار این هدایت و رهبری خاص است؟
بحث در مورد ضرورت امامت بعد از اتمام نبوت را از طریق دلایل عقلی و نقلی دنبال میکنیم و ابتدا به دلایل عقلی آن میپردازیم:
1- هدایت به همان طریق نبی: از آنجایی که تبیین و تفسیر دین و حاکمیت اجتماعی آن بعد از نبی همچنان نیاز بشر است و به فردی مطمئن و تضمینشده نیاز است تا بشر بتواند در انجام وظایف دینی عمیقاً به او اعتماد کند، جامعهی دینی نیاز به امام دارد تا جامعه بدون خطا امور خود را انجام دهد و جلو ببرد، آن هم به امامی نیاز دارد که علمش لدنّی باشد، نه این که علمش بتدریج رشد کند و همواره با نقص همراه باشد.
2- از آن جایی که اسلام آخرین دین است و پیامبر فرصت تبیین همهی مسائل را در طول 23 سالِ عمر شریف خود نداشت، و اسلام باید بشر را به طور جامع هدایت کند، لذا باید کارشناس دین که دچار اشتباه نشود موجود باشد تا دعوت پیامبر ناتمام نماند. زیراکه بدون کارشناس در هررشتهای رسالتهای علمی و فنی و مکتبی ناتمام میماند و موجب میشود که هرکس برداشت خود را از دین، حقیقت بداند و درنتیجه در اصل و اساسِ دین اختلاف به وجود میآید و آن نتایجی که میتوان از دین بهدست آورد، به دست نمیآید. پس حتماً خداوند انسانی را که حقیقت دین را بشناسد برای بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرورانده است.
3- برهان لطف: لطف خدا موجب میشود تا آنچه را انسان استعداد دریافتش را دارد به او بدهد و لذا به همان دلیل که مردم نیازمند یک الگوی معصوم و یک واسطهی غیب به عنوان پیامبر بودند، این لطف را خداوند پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از بندگانش دریغ نمیدارد و هرگز
چنین لطفی از بشریت قطع نمیشود و لذا این لطف با وجود امام معصوم محقق میگردد.
شیخ مفید در ارشاد نقل میکند که یونس بن یعقوب روایت کرده؛
در محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب بودم، مردی از اهل شام بر آن حضرت وارد شده به او عرض کرد، من مردی هستم دارای علم کلام و فقه و عالم به احکام دین، و آمدهام با اصحاب تو مناظره کنم. پس از صحبتهایی که رد و بدل شد حضرت به مرد شامی فرمودند: با این جوان نورس یعنی هشامبنحکم گفتگو کن. گفت: حاضرم. پس مرد شامی به هشام گفت: در بارهی امامت این مرد- یعنی حضرت صادق علیه السلام- با من گفتگو کن. هشام چنان خشمناک شد که بر خود بلرزید، آنگاه رو به شامی کرد و گفت: ای مرد بگو بدانم آیا خدای تو برای بندگانش خیر اندیشتر است یا خودشان برای خود؟ شامی گفت: بلکه پروردگار من خیر اندیشتر است. هشام گفت: در مقام خیراندیشی برای بندگانش در بارهی دینشان چه کرده است؟ شامیگفت: ایشان را تکلیف فرموده و برای آنان در بارهی آنچه به ایشان تکلیف کرده برهان و دلیل بر پا داشته و بدین وسیله شبهات ایشان را برطرف ساخته. هشام گفت: آن دلیل و برهانی که برای ایشان به پا داشته چیست؟ شامی گفت: او رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. هشام گفت: بعد از رسول خدا کیست؟ شامی گفت: کتاب خدا و سنت. هشام گفت: آیا امروز کتاب و سنت در بارهی آنچه ما در آن اختلاف کنیم به ما سود بخشد به طوری که اختلاف را از میان ما بردارد و اتفاق در میان ما برقرار سازد؟ شامی گفت: آری. هشام گفت: پس چرا ما و تو اختلاف کردهایم و تو از شام به نزد ما آمدهای و گمان میکنی که به
رأی خویش عمل کردن، راه دین است، در حالی که ما در یک رأی نیستیم و نتوانستهایم در یک رأی باشیم؟ مرد شامی خاموش شد و در فکر فرو رفت. امام صادق علیه السلام به او فرمود: چرا سخن نمیگویی؟ شامی گفت: اگر بگویم ما اختلاف نداریم ، به دروغ سخن گفتهام و اگر بگویم کتاب و سنت اختلاف را از میان برمیدارد بیهوده سخن گفتهام، زیرا کتاب و سنت از نظر مدلول و مفهوم توجیهاتی مختلف دارند، ولی من همانند همین پرسشها را از او میکنم. حضرت فرمودند: از او بپرس. پس آن مرد شامی به هشام گفت: چه کسی خیراندیشتر است از برای مردم، خدای ایشان یا خودشان؟ هشام گفت: خدای ایشان . شامی گفت: آیا خداوند برای ایشان کسی را برپا داشته که ایشان را متحد گرداند و اختلاف از میانشان بردارد و حق را از برای آنان از باطل آشکار کند؟ هشام گفت: آری. شامی گفت: آن کیست؟ هشام گفت: اما در آغازِ شریعت آن کس رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بوده، و اما پس از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم دیگری است. شامی گفت: آن کس دیگر که در حجّت جانشین پیغمبر است کیست؟ هشام گفت: در این زمان یا پیش از آن؟ شامی گفت: در این زمان؟ هشام گفت: اینکه نشسته است- یعنی امام صادق علیه السلام- کسی که مردم از اطراف جهان به سویش رهسپار گردند و از روی دانشی که به ارث از پدر و جدّش به او رسیده از خبرهای آسمان ما را آگاه میکند. شامی گفت: من از کجا میتوانم این حقیقت را بدانم؟ هشام گفت: هرچه میخواهی از او بپرس. شامی گفت: جای عذری برای من باقی نگذاشتی و بر من است که از او بپرسم. حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: ای مرد شامی من زحمت پرسشکردن را برای تو آسان میکنم و به تو خبر میدهم از جریان آمدنت و سفری که کردی. تو در فلان روز از خانه بیرون
آمدی و ریز، ریز سفرش را فرمودند. مرد شامی گفت: همه را راست گفتید و به حضرت ایمان آورد.(1)
پس چنانچه ملاحظه میفرمائید لطف خدا بعد از رحلت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم همچنان ادامه دارد تا رابطهی انسان با عالم غیب و حقیقت وَحی قطع نگردد.
4- چون اسلام آئین فطرت است و پاسخ همهی نیازهای فطری بشر را میدهد و چون نیاز به پیشوای عادل و شایسته و عاری از خطا، همواره نیاز بشر بوده و تاریخ گواه است که بشر یک روز در جهت جستجوی چنین پیشوایی از پای ننشسته، پس باید خداوند در آئین و دین خود پاسخ به این نیاز را داده باشد و نمیشود پذیرفت اسلام ، مردم را در حیرت رها کرده و امامت امت را از طریقی صحیح مسکوت گذارده باشد.
5- علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: میان اعمال ما و آنچه در جهان ابدیت هست، رابطهی واقعی برقرار است که سعادت و شقاوت زندگی آیندهی ما به آن مربوط است، زیرا هر عملی که از ما صادر شود در درون ما واقعیتی به وجود میآورد که سرنوشت ما در گرو آن است و لذا انسان در باطن این حیات ظاهری ، حیاتی باطنی و معنوی دارد که از اعمال وی سرچشمه میگیرد و آن حیات معنوی رشد میکند و آیندهی او را ترسیم مینماید، آن حیات، حیات طیبه است و نه حیات معمولیِ حیوانی. و قرآن در مورد آن حیاتِ برین میفرماید: «مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ
1) ارشاد، ج 2، ص 194.
ذَکَرٍ اَوْ اُنْثی فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیاهً طَیِّبَه» (1)هرکس از زن یا مرد که عمل صالحی انجام داد او را حتماً به حیاتی طیب و پاکیزه زنده میگردانیم. در حالیکه این حیات باطنی و معنوی دارای راه و رسم باریک و پیچیدهای است که جز با راهنماییِ رهبری انسانی که خود رهرو راستین این راه باشد و خود دارای آن حیات طیبه باشد ممکن نیست، و تا خدا کسی را هدایت نکند، هدایت دیگران را به او نمیسپارد. و چون هدایت یک امر باطنی است و باید سیر باطنی انسان را باروَر کند و به ثمر برساند. امامت و ولایت به عنوان باطنِ شریعت لازم و مطرح است و «اولواالالباب» که از قشر به مغز رسیدهاند آن را درک میکنند. و انسان نیاز دائمی به این هدایت دارد و آن را خداوند به عهدهی امام گذارده و میفرماید : ما عدهای را امام قرار دادیم تا آنها با روش تصرف در باطنها و از طریق «کن فیکون» انسانها را که شایسته هستند هدایت کنند.
قرآن در رابطه با هدایت باطنی که همیشه باید توسط امامانی به بشر برسد میفرماید: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّهً یَهْدُونَ بِاَمْرِنا»(2)آنها را امام قرار دادیم که به «امر» ما هدایت کنند و «امر» عبارت است از فیضِ همهجانبه که از طریق «کُنْ» افاضه میشود و نه از طریق تدریج که به آن «خلق» گویند و لذا قرآن میفرماید: «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونَ»(3)امر خدا آن است که اگرخواست شیئی را اراده کند میگوید: بشو و میشود.
پس همیشه باید امامی در عالم باشد تا از طریق هدایت به امر، هدایت کند و مستعدین را از طریق تصرف درونی، به مقصد برساند.
6- طبق یک قاعدهی بدیهی «چون هر شوری به عین شوری ختم میشود و هر شیرینی نیز به عین شیرینی ختم میشود»،(1)
انسانیتِ موجود در بین انسانها نیز باید به عین انسان یا «انسان کامل» ختم شود که او حقیقت همهی انسانهاست،(2)
و در هر عصری در شخصی که امام زمان آن عصر است تجلی کامل دارد و هرکس که بخواهد به صفات انسانی دست یابد فقط از طریق او میتواند به صفات انسانی برسد. همچنانکه هرکس که شیرینی خواست از طریق عین شیرینی یعنی شکر میتواند بهدست آورد و در نتیجه انسان کامل همواره یک نفر است و همواره هم موجود است.
7- چون مقصد خلقت، وجود انسان کامل است، نور او در اشخاص مختلف در «ابتدا» و در «بستر» و در «انتهای تاریخ» حاضر است و همهی تاریخ در جهت ظهور او در حرکت است. ظهور عدلِ کل در انتهای تاریخ نمایش نقش انسان کامل است در سراسر تاریخ. یعنی موتورحرکت تاریخ، وجود انسان کامل است و مقصد همهی انبیاء و اولیاء ظهور مقدس اوست.(3)
و ممکن نیست بعد از رحلت پیامبر آخر الزمان صلی الله علیه و آله و سلم انسانهایی که
1) در مباحث فلسفی داریم که: «کُلُّ ما بِالْعَرَضْ لابُدَّ اَنْ یَنْتَهی اِلی ما بِالذّات» هر مابالعرضی - مثل شوری برای آب- به ما بالذّاتی - مثل شوری برای نمک- ختم میشود.
2) چون انسانیت یک حقیقت متقن است و نه یک مفهوم اعتباری، و از طرفی هم تشکیکی است و لذا یک مرتبهی بالذّات دارد که همان مقام انسان کامل است، مثل علم که یک حقیقت تشکیکی است و به عین العلم که خداوند است ختم میشود.
3) طبق قاعدهی «اَلنهایات تُرْجَعُ اِلَی الْبِدایات» که میگوید: هر صورت انتهایی برگشت دارد به حقیقت غیبی ابتداییاش، آنچه در ابتدا در حقیقت محمدی صلی الله علیه و آله و سلم به عنوان اولُ ما خلق الله مطرح است، در انتها در جمال امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف ظاهر میشود. مثل اینکه صندلی موجود در خارج برگشت دارد به صورت صندلی موجود در ذهن. یعنی در ابتدا بُعد غیبی آن صندلی در ذهن به صورت کامل موجود است و سپس در طول زمان به کمک نجّار آن صندلی به صورت کامل در انتها ظاهر میشود. بر اساس همین قاعده است که می گوییم در طول تاریخ، ظهور همهی انبیاء و اولیاء شرایط ظهور آن حقیقت نهایی میباشند که در انتهای تاریخ ظهور میکند. از این رو میگویند: ظهور امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در انتهای تاریخ، موتور حرکت کلّ تاریخ است تا آن حقیقتِ بزرگ ظهور کند. همچنانکه موتور حرکت باغبان و درخت، برای ظهور میوهای است که در انتها به ظهور میرسد. (برای مطالعهی بیشتر در این مورد به کتاب «آخرالزمان؛ شرایط ظهور باطنیترین بُعد هستی» از همین مؤلف مراجعه شود.)
منوّر به کمالات انسان کامل هستند در صحنهی عالم نباشند. مولوی در تبیین وجود انسان کامل به عنوان مقصد خلقت میگوید:
در زمانْ شاخ از ثمر سابقتر است
در هنر از شاخ ْاو فایقتر است
چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود آخر شجر
8- شب قدر و ضرورت وجود امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف در هر زمان:
در شب قدر «همهی حقایق» نازل میشوند، زیرا قرآن میفرماید: «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَالرُّوحُ فیها بِاِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ اَمْر» و چون «همهی حقایق» تنها به قلب انسان کامل نازل میشود که ظرفیت پذیرش همهی حقایق را دارا است و از هر نقص و محدودیت مصون است، پس باید همیشه انسان کاملی در عالم باشد، و از طرفی چون هرسال، ماه رمضانی دارد و در هر ماه رمضان شب قدر هست، و قرآن در شب قدر نازل میشود و خداوند میفرماید: «اِنّا اَنْزَلْناهُ فی لَیْلَةِ القدر»، ماه رمضان آن ماهی است که قرآن در آن نازل میشود، از طرفی در آیهی 185سورهی بقره میفرماید: «شَهْرُ رَمَضانَ الَّذی اُنْزِلَ فیهِ القُرْان» ماه رمضان آن ماهی است که قرآن در آن
نازل میشود، یعنی قرآن در شب قدر نازل میشود که در دل ماه رمضان است. پس باید همواره انسان کاملی باشد تا در هر ماه رمضان حقیقت قرآن بر جان مبارک او نازل شود. در روایت داریم: حضرت جواد علیه السلام فرمودند؛ امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمودند: هیچگاه تیمی و عدوی(ابوبکر و عمر) خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم اجتماع نکردند در حالیکه او سورهی «إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ» را با خشوع و گریه میخواند جز اینکه به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم میگفتند: چقدر شما نسبت به این سوره رقت قلب داری؟ به آن دو نفر میفرمودند: به واسطهی چیزی است که با چشم دیدهام و دلم آن را دربرگرفته و آنچه بر دل این شخص پس از من وارد میشود. میپرسیدند چه دیدهای و او چه خواهد دید؟ روی خاک برای آنها مینوشت؛ «تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ» سپس میفرمودند دیگر چیزی باقی میماند بعد از اینکه خداوند میفرماید: «مِنْ کُلِّ أَمْرٍ» از هرچیز. آنها در جواب میگفتند نه. میپرسیدند آیا میدانید این امر به چه کسی نازل میشود؟ میگفتند: شما ای رسول خدا! میفرمودند: آری. میپرسیدند: آیا «لیلة القدر» بعد از من نیز هست و آیا این امر نیز پس از من نازل میشود؟ جواب میدادند آری. سؤال میکردند پس بر چه کسی نازل میشود؟ در جواب میگفتند؛ نمیدانیم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم دست بر سر من میگذاشت و میفرمود: اگر شما نمیدانید هم اکنون بدانید آن شخص بعد از من این است. آن دو این شب را پس از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم به واسطهی شدت ترسی که به ایشان در آن شب میرسید به رسمیت میشناختند.(1)
1) «رُوِیَ عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ الثَّانِی قَالَ کَانَ عَلِیٌّ علیه السلام یَقُولُ مَا اجْتَمَعَ التَّیْمِیُّ وَ الْعَدَوِیُّ عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم وَ هُوَ یَقْرَأُ إِنَّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ الْقَدْرِ بِتَخَشُّعٍ وَ بُکَاءٍ إِلَّا وَ یَقُولَانِ مَا أَشَدَّ رِقَّتَکَ لِهَذِهِ السُّورَةِ فَیَقُولُ لَهُمَا رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم لِمَا رَأَتْ عَیْنِی وَ وَعَاهُ قَلْبِی وَ لِمَا یَلْقَی قَلْبُ هَذَا مِنْ بَعْدِی فَیَقُولَانِ وَ مَا الَّذِی رَأَیْتَ وَ مَا الَّذِی یَلْقَی فَیَکْتُبُ لَهُمَا فِی التُّرَابِ تَنَزَّلُ الْمَلائِکَةُ وَ الرُّوحُ فِیها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ قَالَ ثُمَّ یَقُولُ لَهُمَا هَلْ بَقِیَ شَیْءٌ بَعْدَ قَوْلِهِ مِنْ کُلِّ أَمْرٍ فَیَقُولَانِ لَا فَیَقُولُ فَهَلْ تَعْلَمَانِ مَنِ الْمُنْزَلُ إِلَیْهِ ذَلِکَ الْأَمْرُ فَیَقُولَانِ أَنْتَ یَا رَسُولَ اللَّهِ فَیَقُولُ نَعَمْ فَیَقُولُ هَلْ تَکُونُ لَیْلَةُ الْقَدْرِ مِنْ بَعْدِی وَ هَلْ یَنْزِلُ ذَلِکَ الْأَمْرُ فِیهَا فَیَقُولَانِ نَعَمْ فَیَقُولُ فَإِلَی مَنْ فَیَقُولَانِ لَا نَدْرِی فَیَأْخُذُ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم بِرَأْسِی وَ یَقُولُ إِنْ لَمْ تَدْرِیَا فَادْرِیَا هُوَ هَذَا مِنْ بَعْدِی قَالَ وَ إِنَّهُمَا کَانَا لَیَعْرِفَانِ تِلْکَ اللَّیْلَةَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله و سلم مِنْ شِدَّةِ مَا یُدَاخِلُهُمَا مِنَ الرُّعْبِ»(کافی، ج1، ص 249).
خداوند در رابطه با چگونگی امامت حضرت ابراهیم علیه السلام میفرماید: «وَ اِذِابْتَلی اِبْراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَاَتَمَّهُنَّ قالَ اِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ اِماماً، قالَ وَ مِنْ ذُرّیَتی قالَ لا یَنالُ عَهْدی الظّالِمین»(1)آنگاه که ابراهیم را پروردگارش به شکلهای گوناگون آزمود و او همهی آزمونها را بهخوبی پشت سر گذارد، پروردگارش به او فرمود: من تو را برای مردم امام قرار میدهم، و او پرسید: آیا از فرزندانم نیز به چنین مرتبهای خواهند رسید؟ پروردگارش گفت: فرزندان غیر ظالم تو به چنین مقامی خواهند رسید.
از آیهی فوق میتوان متوجه نکات زیر شد:
1- آیه بعد از امتحانات ممتد برحضرت ابراهیم علیه السلام نازل شده یعنی بعد از قربانیکردن فرزند و به آتش انداختن آن حضرت و مهاجرت از
1) سورهی بقره، آیهی 124.
شام، بدین صورت آیه فوق در آخر عمر آن حضرت بر آن حضرت نازل شده و خبر از امامت او داد.
2- حضرت ابراهیم علیه السلام قبل از امامشدن، «نبی» بوده و علاوه بر این که امتحانها در موقعی بوده که او پیامبر بوده، همین خطابِ خدا بر او - که میگوید من تو را امام قرار دادم - دلیل برآن است که آن حضرت نبی بوده است.(1)
3- حضرت ابراهیم علیه السلام این «امامت» را برای فرزندانش تقاضا کرد. پس این امامت یک مقام است و عهدی است الهی که گاهی با نبوت همراه است و گاهی جدای از آن است و ایشان همین امامت را برای فرزندانشان تقاضا کردند، آن هم به جهت آنکه حضرت متوجه ارزش امامت برای هدایت جامعهی انسانی شدند.
4- خداوند نه تنها تقاضای حضرت را رد نکرد بلکه فرمود: این عهد را به فرزندانت که ظالم باشند نمیدهم. پس از بین فرزندان حضرت کسانی که در هیچ بُعدی ظالم نباشند، یعنی معصوم باشند، امام هستند. در صورتی که نه ظلم به نفس و نه ظلم به خلق و نه ظلم به حق، هیچکدام در شخصیت آنها نباشد. لذا علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» در مورد «لا ینال عهدی
1) امام صادق علیه السلام میفرمایند: خداوند پیش از آنکه ابراهیم را به نبوت برگزیند، به بندگی خویش برگزید، و پیش از آنکه او را به رسالت برگزیند، به نبوت برگزید، و پیش از آنکه او را به عنوان خلیلِ خود برگزیند، به رسالت برگزید، و پیش از آنکه مقام امامت را به او عطا کند، او را به عنوان خلیل خویش برگزید، و پس از آنکه آن مقامات برای او حاصل گردید، فرمود: «اِنّی جاعِلُک لِلنّاس اِماماً» (اصول کافی، کتاب الحجة، باب طبقات الانبیاء، حدیث 2).
الظالمین» میفرمایند: در ابتدای امر چهار احتمال برای ظالم بودن و نبودن افراد میرود: 1- کسانی که تمام عمر ظالم باشند. 2- کسانی که تمام عمر پاک باشند. 3- کسانی که اول عمر ظالم و در آخر عمر پاک باشند. 4- کسانی که اول عمر پاک و آخر عمر گناهکار باشند. بعد میفرمایند: شأن حضرت ابراهیم علیه السلام اجلّ از آن است که امامت را از خدا برای قسم اول و چهارم بخواهد. پس تقاضای حضرت میماند برای دو گروه دیگر که حضرت ممکن است از آن دو سؤال کند و خداوند میفرماید: از آن دو - یعنی آنهایی که تمام عمر پاک باشند و کسانی که اول عمر ظالم و در آخر عمر پاک باشند- عهد خود را به ظالمین از آن دو نمیدهم. پس میماند آنهایی که همواره در عصمت بودهاند و اینها میتوانند مقام امامت را داشته باشند. بر این اساس ما میگوییم امامان از ابتدای عمر تا آخر عمر معصوم هستند.
5- چون واژهی «جَعَلَ» یعنی «قراردادن» را برای امام به کاربرد و میفرماید: «ما تو را امام قرار دادیم» پس امامت یک منصب موهبتی است و نه اکتسابی. از طرفی باید امام معصوم باشد، پس عصمت امام هم موهبتی است و نه اکتسابی. و اینکه فرمود: «اِنّی جاعِلٌ فِی الاَرْضِ خلیفَةً» خبر از استمرار جعل خلافت و امامت میدهد، یعنی همواره در هر زمانی خداوند خلیفهای از خود در زمین قرار میدهد. در رابطه با عصمت غیر اکتسابی امام، امام رضا علیه السلام میفرمایند: «مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ»(1)امام مخصوص به کمال و
1) اصول کافی،ج1، ص198.
فضلی شده که خودش به دست نیاورده بلکه از طریق خدایی که دارای فضل و بخشش است به او داده شده.
6- قرآن در آیهی 33 سورهی احزاب میفرماید: اهلالبیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از هرپلیدی مبرایند، یعنی معصومند. از طرفی اهلالبیت فرزندان ابراهیماند. پس آنها امامند به همان معنایی که ابراهیم علیه السلام امام بود. و در آیهی 26 سورهی زخرف میفرماید: «وَ اِذْ قالَ اِبْراهیم لاَبیهِ وَ قومِهِ اِنَّنی بَریءٌ مِمّا تَعْبُدون اِلاّ الَّذی فَطَرَنی فَاِنَّهُ سَیَهْدین وَ جَعَلَها کَلِمَةً باقیةً فِی عَقِبهِ لَعَلَّهُمْ یَرْجِعُون» یعنی به یاد آر آن زمانی را که ابراهیم به پدرش(عمویش) و قومش گفت: من از آنچه شما میپرستید مبرا هستم، و آن را میپرستم که مرا بهوجود آورد و مرا هدایت خواهد کرد و آن هدایت را خداوند «کَلِمَةً باقیةً» و سنت پایداری در نسل ابراهیم علیه السلام قرار داد تا بلکه مردم به آن امام رجوع کنند. از این آیه میفهمیم که هیچگاه امامت از فرزندان ابراهیم علیه السلام خالی نیست. چون میفرماید: هدایت را یک سنت پایدار در نسل او قرار داد تا بشر از هدایت الهی برخوردار باشد. و در روایت داریم: «کلمه باقیه» در اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و در ذرّیهی امام حسین علیه السلام تا قیامت ادامه دارد.(1)
1) بحارالأنوار، ج 25، ص 253.
روایات قابل اعتمادی در دست است که کلیهی مسلمانان، آنها را صحیح میدانند و در آن روایات به شناخت امام تأکید شده که نمونههایی از آنها ذکر میشود:
الف- پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ اِمامَ زَمانِه، ماتَ مِیتَهً جاهِلِیهً»(1)کسی که بدون شناختِ امام زمانش بمیرد، مرگش مرگ جاهلیت است. این روایت روشن میکند شناخت امام و شخص امام آنچنان مهم است و آن قدر مقام امام بالاست که اگر کسی به شناخت او نایل نشود، در عین این که پیامبر و قرآن را هم قبول داشته باشد، در عالم معنا به عنوان یک انسان بتپرست خواهد بود. پس اولاً: امام یک شخصیتی است که باید در همیشهی تاریخ حاضر باشد و مسلمانان باید در شناخت شخص او تلاش کنند. ثانیاً: در صورت شناخت امام زمان علیه السلام در هر زمانی، قرآن و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برکات خود را نمایان میسازند. پس باید مقام امام مقامی بسیار متعالی باشد که شناخت او موجب نتیجهدادن بقیهی قسمتهای دین میشود و از آنجایی که امام دارای مقامی است متعالی و قدسی شناخت او منجر به درک معارف بزرگی خواهد شد که راه برای فهم دین هموار میشود.
1) مسند احمد حنبل، ج 4، ص 96- کافی، ج 1، ص 371.
ب – رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «اِنَّ الْحُجَّهَ لا تَقُومُ لِلّهِ عَلی خَلْقِهِ اِلاّ بِاِمامٍ حَتّی یُعْرَف»(1)حجت بر مردم تمام نمیشود مگر به وسیله امام ، آنگاه که شناخته شود. این حدیث در راستای آیهای است که میفرماید: «لِئَلاّ یَکُونَ لِلنّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل»(2)خدا پیامبران را برای مردم فرستاد تا مردم بعد از پیامبران، بر خدا حجت و بهانهای نداشته باشند. پس باید امام همواره در جامعه باشد تا حجت خدا بر مردم تمام شود و آن امام هم باید طوری باشد که به واقع حجت خدا باشد و مردم را به سوی حق راهنمایی نماید، و لذا لازم است که معصوم باشد.
ج - و باز حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «لا تَخْلُوالاَرْضُ مِنْ حُجَّةٍ ظاهرٍ اَوْ خافٍ مَغْمُورٍ» زمین از حجت و امام خالی نمیماند، حال چه امامتش آشکار و چه مخفی باشد. زیرا نبودن امام در جامعه موجب نابودی شریعت میشود، چون برای تربیت انسانها، هم تئوری صحیح نیاز است و هم الگوی کاملی که همهی ابعاد انسانیاش به فعلیت رسیده باشد و امام است که باطن شریعت را میشناسد و براساس آن باطن، ظاهر را تفسیر میکند و طوری تفسیر میکند که ظاهر از باطن منفک نگردد. و نیز به عنوان واسطهی فیض مددهای لازم را به اهل زمین میرساند.(3)
الف- امامت در اهل تسنن: در اهل تسنن امامت با خلافت مترادف بوده و از نظر آنها امام باید عالم و عادل باشد و با بیعت مردم در رأس امور قرارگیرد و کارش زمامداری امور اجتماعی و سیاسی در جامعهی اسلامی است.
ب- امامت در تشیع: در تشیع امام، باید عالم و عادل و معصوم باشد و خدا باید او را منصوب نماید یعنی به جَعل الهی منصوب میشود، چنانچه خود خداوند میفرماید: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمةً یَهْدُون بِاَمْرِنا» ما آنها را امام قرار دادیم که به امر ما هدایت کنند و پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم آن امامی را که خدا جعل کرده معرفی مینماید و کار امام استمرار مسئولیتهای نبوت و امتداد امامتِ ابراهیمی است، و از نظر شیعه خلافت یکی از شئون امامت است.
1- علم امام: وقتی کسی خواست هدایت کلی جامعهای را به عهده بگیرد باید علمی تضمین شده داشته باشد که خطا در آن راه نیابد، و لذا آن علم، نه علم تجربی است و نه علم قیاسی و فکری. قرآن در مورد خصوصیت کسی که باید انسانها را هدایت کند میفرماید: «اَفَمَنْ یَهْدی اِلی الْحَقِّ اَحَقُّ اَنْ یُتَّبَعَ اَمَّنْ لا یَهِدّی اِلاّ اَنْ یُهْدی...»(1)آیا آنکس که به سوی حق هدایت میکند، شایستهی پیروی است یا آنکسی که نمیتواند
1) سورهی یونس، آیهی 35 .
راه به جایی ببرد مگر هدایتش کنند و تعلیمش دهند؟ یعنی آن کس که شایسته است مردم از او هدایت گیرند غیر از آنکسی است که علمش اکتسابی است. زیرا اگر علم امام کامل نباشد، هدایتش کامل نیست. و اگر علمش را به تدریج بهدست آورده باشد، به همان اندازه که هنوز از بقیهی ابعاد آن علم بیبهره است، انسانها را در گمراهی قرار خواهد داد. پس تنها آن کسی که هدایت ذاتی دارد و علمش لدنی است، شایستهی هدایتکردن است. و طبق این آیه تنها کسانی شایستگی دارند عهدهدار هدایت دیگران شوند که خودشان بدون آنکه به هدایتشدن از طرف افراد دیگر نیاز داشته باشند، هدایت شدهاند؛ یعنی کسانی که تنها از هدایت بیواسطهی الهی برخوردارند. و آنکسی که از چنین هدایتی برخوردار نیست، خواه گمراه باشد و یا هدایت یافته به واسطهی دیگری، هیچکدام شایستگی این را ندارند که عهدهدار امر هدایت دیگران گردند مگر آنکه هدایتِ خود را از کسانی بگیرند که آنها علم لدّنی دارند.(1)
با توجه به آیهی مذکور وقتی به شخصیتهای دنیا نظر کنیم، فقط انبیاء و ائمهی معصومین علیهم السلام را مییابیم که اولاً: از هیچکس علمی نیاموختهاند. ثانیاً: از همهی مردم داناترند. پس مصداق آیه برای هدایتکردن مردم، این بزرگان باید باشند و بقیه هم که بخواهند مردم را هدایت کنند باید از علم لدنّی انسانهای معصوم استفاده کنند، نه اینکه نظرات خودشان را در عرض سخنان انسانهای معصوم ارائه دهند. ثالثاً: به
1) حضرت سجاد علیهم السلام در رابطه با آیهی فوق میفرمایند: «نَزَلَتْ فِینا» این آیه در مورد ما نازل شد. (بحارالانوار، ج 24، ص 147)
ما میفرماید: باید از کسانی تبعیت کنی که بدون آموزشهای معمولی به حق هدایت میکنند. یعنی راه و رسمی در بین این افراد هست که اگر از آن راه و رسم تبعیت کنی راه هدایت را رفتهای، و راه و رسم ائمه علیهم السلام دستوراتی است که به ما میدهند و پیروی از آنها براساس سیره و سنت آنها و دستوراتشان ما را به نورانیتی میرساند فوق آنچه که با درس و بحثهای معمولی میتوان به آن رسید. آیهی فوق به ما پیشنهاد میکند که در اندیشه و روش زندگی از ائمهی معصومین علیهم السلام تبعیت کنیم و به عالمانی رجوع نمائیم که متذکر معارف اهل البیت علیهم السلام هستند و با تدبّر در سیره و سخنان آنها ما را هدایت میکنند، حال چه در فقه و چه در فلسفه و کلام و تفسیر.
2- عصمت امام: ضرورت دارد که امام از جهت دریافت حقایق از منبع وَحی و فهم و تلقی حقایق و اعلام و عمل به حقایق، معصوم باشد تا بتواند به عنوان تداومِ امر نبوت عمل کند، خدا هم در جواب حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: امامت را به فرزندان ظالمت نمیدهم و ظلم عبارت است از 1- ظلم به ساحت الهی که همان شرک است و قرآن در آن رابطه فرمود: «اِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ»(1)همانا شرک، ظلم بزرگی است. 2- ظلم به دیگران که قرآن در رابطه با آن فرمود: «یَظْلِمُونَ النّاس»(2)3- ظلم به خود که قرآن در رابطه با آن فرمود: «ظالِمٌ لِنَفْسِه».(3)امام باید از همهی
جهات معصوم باشد، و اساساً تا عصمت امام تضمین نشود، اعتماد و اطمینان که شرط اساسی هدایت حقیقی فرد و جامعه است، عملی نمیشود.
تبصره: عصمت امام، اختیار را از امام ساقط نمیکند، چون محور عصمتِ امام علم یقینی و شهود ملکوتی اوست، یعنی از بس زشتی گناه برای امام روشن است از آن دوری میکند و عظمت امام، به ماندنِ در این عصمت است و نگهداشتن خود حتی از کوچکترین لغزش؛ عبادات و مناجاتهای امام وسیلهی حفظ این عصمت است. آنان استغفار میکنند تا با نوری که نصیب آنها میشود، گناه سراغشان نیاید. یعنی استغفار آنها برای دفع گناه است (استغفارٌ لِلدَّفع) و استغفار بقیهی مؤمنین برای رفع گناهانی است که مرتکب شدهاند (استغفارٌ لِلرَّفع). در هر صورت امیال نفس امّاره مثل سایر انسانها در امام هست، امام با نور یقین و همّت بلندِ خود آنها را زیر پا میگذارد، کمال امام آن است که توانسته است عصمت خود را حفظ کند و همین که در تمام طول عمر عصمت خود را نگه میدارد و در مقابل امیال نفس امّارهی بشری خود کوتاهی نمیکند به تکامل لازمِ خود میرسد.
3- انتصابیبودن امام: وقتی متوجه باشیم امام باید معصوم باشد و باید افضل انسانهایِ روی زمین باشد، میپذیریم که شناخت او از طریق مردم ممکن نیست لذا باید یا توسط پیامبر که قلهی علم و عصمت است، معرفی گردد و یا از طریق امام قبلی که علم و عصمت او کامل است، شناخته شود و امام نیز با کارهای فوق العادهای که عقل قانع شود، ارتباط خود با قدرت کل را ثابت کند.
پس چون امام خلیفهی خدا و رسول خدا است - و نه خلیفهی مردم - و چون او معصوم است و مردم قادر به تشخیص مقام عصمت نیستند، باید او از جانب خدا انتخاب شود و پیامبر او را به مردم معرفی نماید، یعنی به اصطلاح، امام باید «منصوص» باشد. امام رضا علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «اِنَّ الامامة اَجَلُّ قَدْراً وَ اَعْظَمُ شَأْناً وَ اَعْلی مَکاناً وَ اَمْنَعُ جانِباً وَ اَبْعَدُ غَوْراً مِنْ اَنْ یَبْلُغَهَاالنّاسُ بعقولهم اَوْ یَنالُوها بِآرائِهم اَوْ یُقیموا اِماماً بِاخْتیارهم»(1)امام از نظر قدر و شأن و منزلت بالاتر از آن است که عقل مردم به آن برسد و بتوانند او را بشناسند و انتخاب کنند.
سؤال: پس نقش شورا و بیعت در اسلام کجاست ؟
جواب: خودِ قرآن نقش شورا را در موارد زیر مطرح میکند که هیچکدام ربطی به انتخاب امام ندارد .
1- به عنوان یک وظیفهی مؤمن، قرآن میفرماید: «اَمْرُهُمْ شُوری بَیْنَهُمْ»(2)مؤمنین چنیناند که امور خود را به مشورت میگذارند.
2- به عنوان یک دستور قرآن به پیامبر میفرماید: «وَشاوِرْهُمْ فِی الاَمْر»(3)با مردم مشورت کن.
در مورد بیعت نیز موارد زیر مطرح است :
1- درعقبهی اول: که بیعتی بود بین رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم وبعضی ازاهل مدینه. 2- درعقبهی ثانی: که بیعتی بود با اهل مدینه جهت جنگ در مقابل
دشمنان اسلام. 3- بیعت رضوان در حُدیبیه: که بیعتی بود جهت دفاع از اسلام تا حدّ مرگ. وقتی به موارد بیعت ملاحظه بفرمائید معلوم میشود هیچکدام از این موارد به انتخاب امام ربطی ندارد.
وقتی اهمیت معرفی امام توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و یا امام قبلی روشن میشود که عنایت داشته باشید در فرهنگ براداران اهل سنت انتخاب خلفاء یک خطِ مشی واحدی نداشته که بتوان برآن تکیه کرد و اظهار داشت باید امام یا رهبر جامعه را به آن طریق که اهل سنت خلفا را انتخاب کردند، انتخاب نمود، به طوری که خلیفهی اول با شوری و بیعت ظاهری که در سقیفه انجام شد برسرکار آمد و خود خلیفهی دوم آنرا یک کار ناگهانی و حسابنشده نامید.(1)
خلیفهی دوم؛ بدون شوری و بیعت و با انتصاب خلیفهی اول برسرکارآمد. خلیفهی سوم؛ با یک جلسهی شش نفری بر سر کار آمد. خلیفهی چهارم؛ از نظر اهل سنت با شورای مهاجرین و انصار و با بیعت اهلِ «حَلُّ و عَقْد» و انبوه کثیر مردم در ظاهر به خلافت رسید. هرچند شیعه معتقد است خداوند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مأمور کرد که قبل از رحلتشان علی علیه السلام را منصوب نمایند.
اساساً بیعت و مشورت در اسلام در جایی مطرح است که خدا و رسولش نظر صریح نداده باشند . قرآن میفرماید: «وَ ما کانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ اِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ اَمْراً اَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ اَمْرِهِمْ وَ مَنْ یَعْصِ اللّهُ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبینا»(2)هرگز مرد و زن مؤمن نباید در امری
که خدا و رسولش نظر دادهاند برای خود حقِ انتخاب قائل شوند، و هرکس خدا و رسولش را عصیان نماید - و نظر و رأی مردم را بهانه قرار دهد - به گمراهیِ آشکاری دچار شده است.
امام باید معصوم باشد و نمیشود با انتخاب مردم، امام معصوم را حذف و کس دیگر را منصوب کرد و بنا به دلایل گذشته، باید امام از طرف خدا منصوب باشد، پس مشورت و بیعت در انتخاب امام نقش اساسی ندارد. و نقش بیعت با امام اولاً: عبارت است از نمایش رضایت مردم، زیرا اگرمردم در مسئلهای اکراه داشته باشند کار به نتیجه نمیرسد. ثانیاً: بیعت عامل اطاعت مردم از امام است زیرا اگر در امور حکومتی و اجتماعی مردم با بیعت خود زمینهی اطاعت خود را اعلام نکنند عملاً امام نمیتواند ارادهی خود را در امت جاری کند، و امت هم ممکن است احساس تعهدی نسبت به پذیرش اوامر امام در خود احساس ننماید.
طرح مسئله: هیچ عقلی نمیپذیرد دینِ جامعی مانند اسلام برنامهای برای ادامه رهبری در آینده نریخته باشد و با توجه به واقعیاتِ زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و شرایط فکری و قبیلگیِ عربستان حتماً باید پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برنامهی رهبریِ قاطعی را طراحی کرده باشند، از این رو وظیفهی ما است تحقیق کنیم ببینیم مصداق و یا مصداقهای آن رهبری چه کسانیاند؟ زیرا همان طور که عرض شد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «هرکس امام زمان خود را نشناسد و بمیرد، باعقیدهی جاهلیت مرده است». حال آیا میشود پیامبر
خدا صلی الله علیه و آله و سلم امام زمان را با این اهمیت برای مسلمین تعیین نکند و باز هم امت او بتوانند از اسلام استفادهی کامل نمایند؟
مباحث امامتِ خاصه متکفل تعیین مصداق امامت است که در قسمت آیات و روایات به شرح زیر مطرح خواهیم کرد.
در حدیث سفینه که آن را 90 نفر از علماء اهل سنت نقل کردهاند داریم؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «إِنَّ مَثَلَ أَهْلِ بَیْتِی فِی أُمَّتِی کَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوحٍ فِی قَوْمِهِ مَنْ رَکِبَهَا نَجَا وَ مَنْ تَرَکَهَا غَرِقَ»(1)مَثَل اهل بیت من در امت من، مَثَل کشتی نوح است که هرکس برآن سوار شد نجات یافت و هرکس از آن تخلف نمود غرق گشت.(2)
با دقت در این حدیث شریف متوجه میشویم تنها راه نجات و مصونماندن از خطا، راه ائمه علیهم السلام است و پیروی از هر راه دیگر انحراف از مسیر اصلی اسلام است، همانطور که فقط کسانی در زمان حضرت نوح علیه السلام نجات یافتند که به کشتی آن حضرت پناه بردند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «اِنّی تارِکٌ فیکُمُ الثَّقَلَیْنِ کِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتی اَهْلَ بَیْتی، ما اِنْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا اَبَداً وَ اِنَّهُما لَنْ یَفْتَرِقا»(3)من دو
چیز گرانبها را در بین شما قرار دادم، کتاب خدا و عترتم، اهل بیتم را، مادامی که بدانها تمسک جوئید، هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو هرگز از همدیگر جدا نمیشوند.
ملاحظه فرمایید که اولاً: هیچ اختلافی بین شیعه و سنی در مورد حدیث فوق و انتسابش به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نیست. ثانیاً: میفرماید: آن دو از همدیگر جدا نمیشوند. یعنی مهجورشدن قرآن مساوی مهجورشدن عترت است، و مهجورشدن عترت مساوی مهجورشدن قرآن است. یعنی هرکدام از یکدیگر جدا شوند، آن دیگری قابل استفاده نیست. مثل جداشدن هیدروژن و اکسیژنِ موجود در آب، که اگر جدا شوند، نه دیگر هیدروژن مرطوب است و نه اکسیژن، بلکه هر کدام سوزنده هستند. پس جداشدن قرآن و اهلالبیت علیهم السلام از همدیگر موجب غیر مفیدبودن هر دو است. ثالثاً: شرط گمراهنشدن مسلمین، تمسک به قرآن و اهلالبیت علیهم السلام هردو است. رابعاً: این حدیث حجت قاطعی است بر مسلمانان و از این طریق حجت برآنها تمام شده که دینِ بدون اهلالبیت علیهم السلام دین نیست و آنها را از گمراهی نجات نمیدهد، و این حدیث ما را متوجه مقام معنوی فوقالعادهی اهل البیت علیهم السلام میکند. خامساً: حدیث میفرماید: قرآن و عترت از هم جدا نمیشوند. پس معلوم میشود حال که قرآن هست، پس حتماً حضرت بقیتالله عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز هستند، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: نمیشود یکی باشد و دیگری نباشد. پس این حدیث دلیل بر وجود حضرت بقیتالله عجل الله تعالی فرجه الشریف نیز میباشد. کسانی که میگویند ما قرآن را میخواهیم ولی کاری به عترت ندارند، عملاً کاری به قرآن ندارند و از قرآن استفاده
نخواهند کرد. همچنان است کسی که بگوید عترت ما را بس و از قرآن فاصله بگیرد.
وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به منظور حرکت برای جنگ تبوک، حضرت علی علیه السلام را در مکه جانشین خود قرار دادند و در بیرون مدینه جهت آمادهشدنِ لشگر اردو زدند، عدهای از منافقان جوّ را مسموم کردند که چرا پیامبر داماد خود را جهت جنگ با خود نمیبرد. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام خود را به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم رساندند و تقاضا کردند که با آن حضرت به جنگ بروند پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «اَمّا تَرْضی اَنْ تَکُونَ مِنّی بِمَنْزِلَة هاروُنَ مِنْ مُوسی اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی»(1)آیا راضی نیستی که نسبت تو به من، همچون نسبت هارون به موسی باشد؟ مگر اینکه بعد از من پیامبری نیست؟ در این حدیث نکتهی دقیقی جهت هدایت مسلمانان نسبت به جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطرح است و ائمه علیهم السلام در مقابل مخالفین خود بدان اشاره میکردند و آن عبارت است از اینکه:
در آخر حدیث فرمودند: «اِلاّ اَنَّهُ لا نَبِیَّ بَعْدی» رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فقط یک چیز را در نسبت بین علی علیه السلام با خودشان در مقایسه با نسبت حضرت
1) این حدیث بدون استثناء در متون روایی اهل سنت ذکر شده تا آن حدکه ابن تیمیه با آن همه مخالفت و انکار در مورد فضائل حضرت علی در مورد این حدیث می گوید: إنّ هذا الحدیث صحیح بلا ریب ثبت فی الصحیحین و غیرهم (منهاج السنة،ج7،ص320) لازم به تذکر است که رسول الله به این حدیث علاوه بر زمان فوق، در موقعیت های گوناگون اشاره کرده اند که در کتب روایی مندرج است.
موسی با هارون علیهم السلام استثناء کردند و آن اینکه بعد از آن حضرت پیامبری نمیآید ولی بعد از حضرت موسی علیه السلام پیامبر آمد. اگر استثناء دیگری بین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و علی علیه السلام نسبت به حضرت موسی و حضرت هارون«علیهماالسلام» بود، حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آن استثناء را هم ذکر میفرمودند. پس نتیجه میگیریم تمام مناصب حضرت هارون علیه السلام که قرآن ذکر کرده، برای حضرت علی علیه السلام نیز هست که آن مناصب در آیات 29 تا 32 سورهی طه، عبارتند از: الف- وزارت حضرت هارون علیه السلام؛ حضرت موسی علیه السلام از خداوند خواستند: «وَاجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ اَهْلی هارونَ اَخی» خدایا هارون را که از اهل و خانوادهی من است به عنوان همکار من در امر نبوت قرار بده. ب- شراکت حضرت هارون: در ادامه حضرت موسی تقاضا کردند «وَاشْرِکْهُ فی اَمْری» خدایا او را در امر رسالت شریک من قرار ده. ج- پشتیبانبودن حضرت هارون، «اُشْدُدْ بِه اَزْری» او را وسیله قدرت و پشتیبان من قرار ده. د- جانشینی حضرت هارون. در سورهی اعراف نیز داریم: «وَقَالَ مُوسَی لأَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی»(1)و موسی علیه السلام به برادرش هارون گفت: تو در بین امت من جانشین من باش. با توجه به سخن رسول خدا که همهی مناصب حضرت هارون مگر نبوت رابرای امیرالمؤمنین علیه السلام مطرح فرمودند و با دقت در آیات فوق میتوان نتیجه گرفت؛ همهی مناصب و مقامات مربوط به حضرت هارون علیه السلام را که در آیات فوق مطرح است، حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در اسلام دارند و حقیقتاً آن حضرت با عمل و گفتار ثابت کردند که تالی تِلْوِ پیامبر و همان
1) سورهی اعراف، آیهی 142.
نمونهای بودند که باید جانشین پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم باشند. برای بررسی بیشتر در مورد این حدیث به جلد دهم کتاب امام شناسی علامهتهرانی رجوع فرمایید.
این نکته نیز قابل توجه است که حضرت هارون علیه السلام قبل از حضرت موسی علیه السلام رحلت فرمودند و پس از رحلت حضرت موسی علیه السلام مقام وصایت و جانشینی ایشان را موقتاً به جناب یُوشعبننون سپردند و بعد از آمادگی فرزندان حضرت هارون، امامت به شبیر و شبّر، دو پسران حضرت هارون سپرده شد. و در همین راستا است که در روایات داریم: پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: خداوند نام فرزندم حسن را حسن گذارد که نام فرزند اول هارون است و به زبان عِبری به آن شبیر گویند. و نام فرزند دومم را حسین گذارد که به عبری به آن شبّر گویند- که فرزند دوم هارون است.(1)
1) در امالی شیخ طوسی چاپ نجف، ج 2، ص 175 هست که امامحسن علیه السلام در مقابل معاویه در استناد به حدیث منزلت در خطبهای غرّا میفرمایند: «وَ اُقْسِمُ بِاللهِ لَوْ اَنَّ النّاسَ بَایَعُوا اَبی حِیْنَ فَارَقَهُمْ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم لَاَعْطَتْهُمُ السَّماءُ قَطْرَهَا وَ الاَرْضُ بَرَکَتَها؛ وَ ما طَمِعْتَ فیها یا مُعاوِیَةُ ! فَلَمّا خَرَجَتْ مِنْ مَعْدِنها تَنَازَعَتْها قُرَیْشٌ بَیْنها فَطَمِعَتْ فِیْها الطُّلَقاءُ وَ اَبْناءُ الطُّلَقاءِ اَنْتَ وَ اَصْحابُکَ: وَ قَدْ قالَ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم: ما وَلَّتْ اُمَّةٌ اَمْرَها رَجُلاً وَ فیهِمْ مَنْ هُوَ اَعْلَمُ مِنْهُ اِلاّ لَمْ یَزَلْ اَمْرُهُمْ یَذْهَبُ سَفالاً حَتَّی یَرْجِعُوا اِلی ما تَرَکُوا. فَقَدْ تَرَکَتْ بَنُوا اسرائیلَ هارونَ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ اَنَّهُ خَلیفَةُ مُوسی فیهِمْ وَ اتَّبَعُوا السّامِرِیِّ وَ قَدْ تَرَکَتْ هَذِهِ الْاُمَّةُ اَبی وَ بایَعُوا غَیْرَهُ وَ قَدْ سَمِعُوا رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم یَقُولُ: اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هارونَ مِنْ مُوسی اِلاّالنُّبُوَّةَ». «و قسم یاد میکنم به خداوند که: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم از دنیا رحلت کرد، و از میان مردم پنهان شد، اگر مردم با پدرم بیعت میکردند، هرآینه آسمانِ رحمت، تمام قطرات باران خود را به آنها عنایت میکرد؛ و زمین برکت خود را بر ایشان میپاشید؛ و دیگر ای معاویه؛ تو در آن طمعی نداشتی! ولیکن چون اِمارت و ولایت از معدن خود بیرون رفت؛ برای ربودن آن، قریش با هم به نزاع برخاستند؛ و در اینحال آزادشدگانِ جدّم رسول خدا در فتح مکه و پسران آزادشدگان در ربودن آن طمع کردند؛ که تو هستی ای معاویه، و اصحاب تو! و در حالیکه تحقیقاً رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم گفته بود: هیچ وقت امتی امر زعامت و اِمارت خود را به دست کسی نمیسپارد که در میان آن امت از آن شخص داناتر و اعلم به امور بوده باشد؛ مگر آنکه پیوسته امر آنها رو به سستی و تباهی میرود؛ تا آنچه را که ترک کردهاند، دوباره بدان روی آورند. بنیاسرائیل، هارون، وصیّ موسی را ترک گفتند؛ با آنکه میدانستند: او خلیفهی موسی است در میان آنها؛ و از سامری پیروی کردند؛ و این امت نیز پدرم را ترک گفتند؛ و با غیر او بیعت نمودند؛ با آنکه از رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیده بودند که به علی میگفت: نسبت تو با من همانند نسبت هارون است با موسی، بدون نبوت».
داستان یوم الاِنْذار: آنگاه که آیه انذار آمد و به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دستور داده شد: «اَنْذِرْ عَشیرَتَکَ الاَقْرَبین»(1)آشنایان نزدیک به خود را از بیدینی بترسان و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مطابق دستور خدا اقوام خود را جهت اجرای امر خدا دعوت نمودند، در جلسهی دوم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: هرکس از شما دعوت مرا بپذیرد ، وصی و جانشین من خواهد بود. تاریخ گواه است که در میان حضار هیچ کس جز علی علیه السلام جواب مثبت نداد، و هرچند بار که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دعوت را تکرار کردند، جز علی علیه السلام جواب ندادند و در آخر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «بعد از من تو وصی و وزیر و خلیفهی من خواهی بود»(2)
این مسئله در تاریخ اسلام ثبت شد و مورخان اهل سنت آن را مطرح کردهاند تا معلوم شود رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در همان ابتدای امر علی علیه السلام را به عنوان خلیفهی بعد از خود معرفی کردهاند.
سؤال: ممکن است این سؤال مطرح شود که در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیشتر بر خلافت و جانشینی علی علیه السلام تأکید شده به چه دلیل آن خلافت را باید بر سایر امامان سرایت داد و برای آنها نیز حق حاکمیت و ولایت قائل شد؟
جواب: در احادیث مربوط به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد امامت ائمهی دیگر سه نوع بیان بهچشم میخورد.
الف- احادیثی که تحت عنوان اهلالبیت وذیالقربی مطرح است، مبنی بر این که امامان از قریش و از نسل فاطمه علیها السلام هستند. در مدارک سنی و شیعه فراوان است که همهی آنها دلیل برتداوم امامت در ائمهی شیعه میباشد که صاحبان کتابهای عبقات الأنوار و الغدیر و المراجعات و احقاق الحق آن احادیث را از کتابهای اهل سنت مثل کتب صحاح جمعآوری کردهاند.
ب - احادیثی که انتقال امامت را از علی علیه السلام به امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام معرفی میکند که بخشی از این احادیث در جلد 19 احقاقالحق جمعآوری شده است.
ج- احادیثی که امامان را بدون ذکر نام، 12 نفر دانسته، و در این زمینه متجاوز از 130 حدیث نقل شده و نیز احادیثی که تعداد خلفا و امامان را به تعداد نقبای حضرت موسی - یعنی 12 نفر- ذکر نموده که این احادیث بالغ بر 40 حدیث است.(1)
د - احادیثی که ضمن بیان تعداد امامان ، نام اولین و آخرین آنان را ذکر کردهاست، این احادیث بالغ بر 91 حدیث است و یا احادیثی که فقط نام آخرین آنها را برده که بالغ بر 94 حدیث میباشد.(2)
ه - احادیثی که تعداد ائمه را 12 نفر ذکر کرده و نیز ذکر کرده 9 تن از آنها از فرزندان امام حسین علیه السلاماند، در این مورد 139 حدیث گردآوری شده است.(1)
و - احادیثی که نام هر 12 امام را ذکر نموده، در این زمینه 50 حدیث نقل شده است.(2)
از جمله احادیثی که در متون شیعه و سنی آمده حدیث جابربن عبدالله انصاری است که میگوید: هنگامی که آیهی «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ فَإِن تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَالرَّسُولِ إِن کُنتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ ذَلِکَ خَیْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِیلاً»(3)به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نازل شد عرض کردم ما خدا و رسولش را شناختهایم، اولیالامر که در آیه آمده است چه کسانی هستند؟ فرمودند: جانشینان مناند و امامان بعد از من که نخستین آنها علی است و سپس به ترتیب حسن بن علی، حسین بن علی، علی بن الحسین، محمدبن علی که در تورات به باقر معروف است و تو او را درک خواهی کرد. هروقت او را دیدی سلام مرا به او برسان. جابر پس از محمد بن علی علیه السلام، نام بقیهی آنان را بدین ترتیب نقل کرده است: جعفر بن محمد، موسی بن جعفر، علی بن موسی، محمد بن علی، علی بن محمد، حسن بن علی، و پس از او فرزندش که نام و کنیهی او با نام و کنیهی من یکی است (نام او محمد و
کنیهاش ابوالقاسم است) که خداوند او را بر همهی جهان حاکم میسازد و اوست که از نظر مردم پنهان میشود و غیبت او طولانی است، تا آنجا که فقط افرادی که ایمان آنان استوار و آزموده و عمیق است بر عقیدهی خود در مورد امامت او باقی میمانند.(1)
در مورد امام غائب علیه السلام که از فرزندان فاطمه علیها السلام و حضرت علی علیه السلام است، روایات متعدد ازاهل سنت و تشیع هست که مؤلفان کتابهای «ینابیع الموده» و یا «غایت المرام» آن احادیث را جمع آوری کردهاند. 146حدیث اذعان دارد که امام غایب فرزند امام حسن عسکری علیه السلام است و 185 حدیث اذعان دارد که او فرزند امام حسین علیه السلام است.
جابر بن عبدالله انصاری از پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل میکند که از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم پرسیدم: «هَلْ یَنْتَفِعُ الشِّیعَةُ بِالْقَائِمِ علیه السلام فِی غَیْبَتِهِ فَقَالَ صلی الله علیه و آله و سلم إِی وَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالنُّبُوَّةِ إِنَّهُمْ لَیَنْتَفِعُونَ بِهِ وَ یَسْتَضِیئُونَ بِنُورِ وَلَایَتِهِ فِی غَیْبَتِهِ کَانْتِفَاعِ النَّاسِ بِالشَّمْسِ وَ إِنْ جَلَّلَهَا السَّحَاب»(2)آیا شیعه از وجود قائم در مدت غیبتش، بهرهمند میشود؟ حضرت فرمودند: آری به خداوندی که مرا به پیغمبری مبعوث گردانیده، آنها از وجود او منتفع میشوند و از نور ولایتش در طول غیبت؛ استضائه میکنند، چنانکه از آفتابِ پشت ابر استفاده میبرند.
اگر مقایسهای بین همهی صحابه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم با اهلالبیت علیهم السلام بنمائیم در حالیکه در بین اصحاب، بزرگانی مثل سلمانفارسی قرار دارند، متوجه میشویم که اهلالبیت علیهم السلام به طور کلی مقامشان در مقام دیگری است و حقیقتاً از همان چشمهای که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم سیراب شده و برای امت هدایت را به ارمغان آوردهاند، اهلالبیت او نیز همگی از همان علم و حکمت بهره برده و جامعهی بشری را بهرهمند کردهاند. آیا میتوان نمونهای از نوع معارفی که نهجالبلاغه و یا صحیفهی سجادیه و یا روایاتی که از طرف ائمه صادر شده است را حتی در شرایطی نازلتر در کلمات بقیهی صحابه دید؟ یا اینکه باید پذیرفت همان خدایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را برای هدایت انسانها قرار داد، این خانواده را نیز در همین مسیر برای بشر قرار داده است و در همین راستا علی علیه السلام میفرمایند: «لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ وَ لَا یُسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیْهِ أَبَداً هُمْ أَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیَقِینِ إِلَیْهِمْ یَفِیءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یُلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایَةِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ وَ الْوِرَاثَةُ»(1)هیچکس از این امت را نمیتوان با آل محمّد علیهم السلام قیاس نمود، و هرگز نمیتوان پروردهی نعمت این خاندان را در مرتبهی آنان دانست، که آل محمّد اساس دین و پایگاه یقیناند، تندروان و کندروان هر دو به سوی آنها بر میگردند، امتیازات ولایت به ایشان اختصاص دارد و وراثت و وصایت مخصوص آنها است.
1) نهجالبلاغه، خطبهی 2.
حضرت میفرمایند: احدی از افراد این امت را نباید با آل پیامبر علیهم السلام مقایسه کرد. حتی آنهایی که از نعمتهای وجودی اهل البیت علیهم السلام برخوردار شدند مثل سلمان و اباذر، آنها را هم هرگز نباید با اهل البیت علیهم السلام مساوی دانست. اهل البیت علیهم السلام اساس دین و ستونهای یقین میباشند. تندروان و عقبافتادهها هر دو باید به سوی آنها برگردند. پس هرکسی تند برود و از آنها جلو بزند باید برگردد وگرنه منحرف میشود. و آن کسی هم که از آنها عقب افتاده باید تلاش کند به آنها برسد تا موفق بشود. حق ولایت و اعمال نظر در هر موردی مربوط به آنها است. یعنی اگر بنا است کسی زیر این آسمان به ما دستوری بدهد اینها هستند. «وَ فِیهِمُ الْوَصِیَّةُ و الوِراثَةُ» وصایت و وراثت و ادامهی راه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در این خانواده قرار داده شده و باید در این خانواده دنبال گردد. پس افق بحث روشن است که آنها نهایت سلوک إلیاللهاند و میتوانند هرکسی را به مقصد قرب إلیالله برسانند.
در رابطه با اعتقاد به وجود انسانهایی که خداوند به نحوهی خاصی برگزیده، موضوع مخلَصین در قرآن است.
شیطان میداند که از بین بندگان خدا فقط یک گروه هستند که هیچ ابزار و امکانی برای گمراهی آنها در اختیار ندارد و آن «مخلَصین» هستند و لذا به خداوند عرض کرد: «فَبِعِزَّتِکَ لَاُغْوِیَنَّهُمْ اَجْمَعین، اِلاّ عِبادَکَ مِنْهُمُ
الْمُخْلَصینَ»(1)به عزت تو همه را گمراه میکنم مگر بندگان مخلَص را. مخلَصین آنهایی هستند که خداوند در آنها تصرف خاصی دارد و هیچکس در آنها سهمی ندارد تا شیطان بتواند در آنها تصرف کند. اگر به معنی «مخلَص» توجه شود، متوجه خواهید شد که مخلَصبودن غیر «مخلِص»بودن است. همّت برای خوبشدن مربوط به مخلِصین است و نه برای مخلَصین، بلکه مخلَصین برگزیدگانی هستند که خداوند برای خود خالص کرده و هیچکس در آنها سهمی ندارد، بلکه آنها به دلیل مخلَصبودنشان آینهی خواست و رضایت خدایند و هرکس خواست رضایت خدا را جلب کند، باید حرکات و افکار و عقاید آنها را ملاک قرار دهد. مشخص است که این مقام یک مقام اکتسابی نخواهد بود، بلکه موهبتی است، هرچند آنها با اختیار خود باید این عصمت را حفظ نمایند و مسلّم حفظ کردن عصمتِ موهبی مشکلترین کار ممکن برای بشریت است، زیرا حفظ عصمت به این معنا است که یک لغزش نباید از آنها سر بزند. در همین رابطه است که عارفان گفتهاند:
محنت
قرب ز بُعد افزون است
جگر
از محنت قربم خون است
هست
در قرب همه بیم زوال
نیست
در بُعد جز امید وصال
حفظ حالت قرب از آن جهت جگر سالک را خون میکند که با یک خطا از آن مقام سقوط مینماید.
در زیارت، خطاب به امامان علیهم السلام عرض میکنیم: «السَّلامُ عَلَیکُمْ یا نُورَاللهِ فی ظُلُماتِالاَرض» سلام برشما ای نور خدا در ظلمتهای زمین.
1) سورهی صاد، آیات 82 و 83.
«بِکُمْ یُسْلَکُ اِلَی الرِّضْوان» به کمک شما راه رضایت الهی طی میشود. و یا میگوییم: «حَفَظَةً لِسِرِّه وَ خَزَنَةً لِعِلْمِه» شما نگهبان سرّ الهی و معدن علم او هستید.
اهلالبیت علیهم السلام، نمونههایی کامل در اخلاق و عرفان هستند، در نهجالبلاغه و صحیفهی سجادیه و احادیث مربوط به آنها و در رابطه با دستورهای سلوکی و زندگی شخصیشان میتوان آنها را مشاهده کرد که چگونه بین بُعد مادی زندگی و بعد معنوی آن تعادل ایجاد کردهاند و در مقام اتحاد بین شریعت و طریقت قرار دارند.
در معارف اسلام و فقه و حدیث آنچنان سرآمد بودند که مبانی فقه جهان اسلام را حتی در بین اهل سنت با تربیت فقهای اهل سنت تدوین نمودند. در تفسیر و علوم قرآنی از طریق علم به حقیقت قرآن، توانستند جامعه را از آلودگی به خرافات و تحریفات و اسرائیلیات نجات دهند، آن هم در آن زمانی که سالها نقل حدیث از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ممنوع بود و شعار «حَسْبُنا کِتابَ الله» حکومت میکرد و خلیفهی دوم اصرار داشت قرآن ما را کافی است و سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مربوط به زمان خودشان بوده است.(1)
در فرهنگ شیعه احادیث بسیاری در زمینهی انواع معارف عقلی از پیامبر و ائمه به سبک و روش استدلالی نقل شده که موجب رشد فکری شیعه گردیده است و ترجمهی متون یونانی در زمان خلفای عباسی در واقع برای برگرداندن توجه مردم از معارف اهلالبیت علیهم السلام بود تا از تشعشع و جذابیت فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام کاسته شود. هنر فیلسوفان بزرگی همچون
1) به کتاب «خطر مادی شدن دین» از همین مؤلف رجوع شود.
فارابی و ابن سینا آن بود که سعی کردند در فضای رجوع به فلسفهی یونان نظرها به اهل البیت علیهم السلام جلب شود که نمونهی آن را در نمط هشتم و نهم الاشارات و التنبیهات ملاحظه میکنید و مسیر فلسفهای که فارابی و ابنسینا پایهگذاری کردند تا آنجا جلو آمد که منجر به ظهور حکمت متعالیهی ملاصدرا شد، حکمت متعالیهای که سراسر تبیین سخن ائمهی معصومین علیهم السلام است.
اهل بیت علیهم السلام با تربیت افرادی مثل جابر بن حَیّان موجب شدند تا تعامل بشر با طبیعت به صورتی باشد که انسانها بتوانند از استعدادهای طبیعت بهرهمند شوند در حالی که در روش تمدن غربی به جای تعامل با طبیعت، طبیعت سرکوب و تخریب میشود.
عصمت امام: خداوند در قرآن میفرماید: «یا اَیُّهَاالَّذِینَ ءَامَنُوا أَطِیعُوااللَّهَ وَ أَطِیعُواالرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ، فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْأَخِرِ، ذَالِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً»(1)ای مؤمنان خدا را اطاعت کنید و رسول خدا و اولیالامر از خودتان را اطاعت کنید، پس اگر در موردی اختلاف کردید آن اختلاف را به خدا و رسولش ارجاع دهید، اگر به خدا و به قیامت مؤمن هستید، که این کار خیر است، و عواقب نیکویی دارد. چنانچه ملاحظه میفرمایید:
1) سورهی نساء، آیهی 59.
اولاً: آیهی فوق با توجه به امری که در آن هست و سخن خود را به صورت امر اظهار کرده، اطاعت از خدا و رسول و اولیالامر را واجب شمرده است.
ثانیاً: لفظ «اَطیعُوا» یعنی اطاعت کنید را یک بار در مورد «خدا» به کار برده و یک بار جداگانه در مورد «رسول و اولیالامر» بهکار برده است. معلوم است که مراد از اطاعت از خدا پیروی از احکامی است که به عنوان وحی بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است. ولی اطاعت از رسول دو جنبه دارد، یکی اطاعت از او در بیان احکام الهی، چنانچه خود خداوند به پیامبرش میفرماید: قرآن را بر تو نازل کردهایم تا برای مردم تبیین و روشن کنی. «وَ اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الذِّکْرَ لِتُبَیِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیْهِمْ»(1)و یک جنبهی دیگرِ اطاعت، اطاعت از رسول به عنوان مدبّر جامعهی اسلامی در اجرای احکام و جهاد و دفاع و عزل و نصب فرمانداران است، چنانچه خداوند میفرماید: ما قرآن را به حق برای تو نازل کردیم تا بین مردم بر اساس آنچه خدا برای تو روشن کرده حکم کنی: «اِنّا اَنْزَلْنا اِلَیْکَ الْکِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْکُمَ بَیْنَ النّاسِ بِما اَریکَ الله».(2)
با وجود آنکه اطاعت از رسول خدا در حقیقت اطاعت از خدا است، ولی به آن جهت قرآن لفظ «اَطیعُوا» را دوبار تکرار کرد تا روشن شود اطاعت از رسول معنایی غیر از طرح وحی الهی دارد و در آن اطاعت، معنایی مثل تبیین آیات و اجرای احکام در جامعه مدّ نظر است.
ثالثاً: اطاعت از «اولی الأمر» را در کنار اطاعت از رسول خدا واجب شمرده که این نشان میدهد وجه مشترکی بین اطاعت از «رسول خدا» و اطاعت از «اولیالامر» هست و آن عبارت است از تبیین و تبلیغ احکام الهی و اجرای احکام دین خداوند. ولی طبق ادامه آیه که در آخر میفرماید: «اگر در بین هم اختلافی پیدا کردید آن اختلاف را به خدا و رسول خدا ارجاع دهید» و در این قسمت لفظ «اولیالامر» را نیاورده، معلوم میشود که «اولیالامر» منصب تشریع ندارد و به او وَحی نمیشود، یعنی در منازعات باید به کتاب خدا و سنت رسول خدا رجوع کرد.
دقت فرمایید؛ افرادی که مورد خطاب این آیه هستند مؤمنین میباشند چون در ابتدای آیه مؤمنین را مورد خطاب قرار داد و مسلماً نزاعِ مؤمنین با غیر اولیالامر است. زیرا بعد از اینکه اطاعت اولیالامر را واجب کرد دیگر رأی اولیالامر محل نزاع و تردید واقع نمیشود. از طرفی قول «اولیالامر» در فهم کتاب و سنت، حجّیّت دارد و از آن جایی که آیهی شریفه اطاعت آنها را بدون قید و شرط لازم دانسته، لذا رفتار و گفتار آنان مطابق با واقع و خالی از خطا و لغزش است. و در یک کلمه طبق آیهی فوق باید علاوه بر پیامبر، انسانهای معصوم دیگری نیز باشند، زیرا خداوند بندگان خود را به اطاعت کسی که دارای خطا باشد و امت را در اثر آن خطاها گمراه کند، امر نمیفرماید، و اطاعت او را در کنار اطاعت پیامبرش قرار نمیدهد.
مصداق اولیالامر: هیچیک از فرق مسلمین در بارهی پیشوایان خود ادعای عصمت نکردهاند(1)به غیر از شیعه که ائمهی دوازدهگانهی خود را معصوم میداند. شیعه نیز شاهد و دلیل اعتقاد خود را روایات بیشماری میداند که نمونهای از آن را از قول جابر بن عبدالله انصاری برشمردیم.
از دیگر آیاتی که روشن میکند قرآن جهت امر ولایتِ جامعه متذکر افراد خاصی شده آیهی 55 سورهی مائده است که میفرماید: «اِنَّما وَلِیُّکُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَالَّذینَ امَنُوا اَلَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوة وَیُؤْتُونَ الزَّکوةَ و هُمْ راکِعُون»(2)تنها و تنها ولیّ شما خدا و رسول او و آنهایی هستند که ایمان آورده و نماز برپا میدارند و در حالی که در رکوع هستند، زکات میدهند.
اولاً: شیعه و سنی معترفند که مصداق آیه حضرت علی علیه السلام است. (حضرت آیت الله حسینی طهرانی در درسهای 72 تا 75 کتاب «امام شناسی» جلد 5 به طور مفصل راجع به این آیه بحث کردهاند). ثانیاً: چنین کاری در اسلام، سنتی خاص نبوده که فرد دیگر هم انجام داده باشد، و
1) در رابطه با عدم عصمت ابابکر داریم که او گفت: «اَقیلونی فَلَسْتُ بِخَیْرِکُمْ وَ عَلیٌّ فیکُمْ» رهایم کنید که من بهتر از شما نیستم در حالیکه علی در بین شما است. «شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید». یا عمر گفت: «اِنَّ بَیْعَةَ ابیبکرٍ فَلْتَةً فَقَدْ کانَتْ کَذلِکَ غیرَ اَنَّ اللهَ وَقی شَرَّها» بیعت با ابابکر یک اشتباه بود، خدا ما را از شرّ آن در امان دارد.(تاریخ طبری، ج 2، ص 442)
2) سورهی مائده، آیهی 55.
مستحب هم نیست. ثالثاً: کلمهی «اِنَّما» حصر است، یعنی «فقط». پس معنی آیه چنین میشود که در همان راستای ولایت خاص خداوند و رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم،آن فردی هم که در رکوع زکات داد، « ولیّ » مسلمین است و فقط همینها ولیّ مسلمیناند .
سؤال: آیا نباید امیرالمؤمنین علیه السلام در نماز محو حق میبودند و توجهی به سائل نمیکردند؟ و یا لااقل اگر خدا میخواست ولایت ایشان را به مردم اطلاع دهد، در رابطه با آن وقتی که در حال نماز، تیر را از پایشان درآوردند و ایشان متوجه نشدند، این کار را میکرد؟
جواب: این مقام که در عین حضور قلب با حق، هیچچیز از ایشان پنهان نیست، فوق مقامی است که فقط ناظر به حق است. این مقام «صَحْو» یا بقاء بالله و هوشیاریِ بعد از «مَحْو» است. یعنی آنچنان غرق حقاند که با چشم حق ناظر بر خلقاند، و لذا این مقام بالاتر از مقام «محو» یا فناء فی الله است. این مقام بقاء بعد از فنا است که در روایات ما تحت عنوان قرب نوافل مشهور است که خداوند میفرماید وقتی بندهی من از طریق نوافل به من نزدیک شد من چشم او میشوم و از طریق من میبیند و من گوش او میشوم و از طریق من میشنود.(1)و حضرت در این مقام قرار داشتند.
سؤال: چرا خداوند در آیهی مورد بحث فرمود: «اَلَّذینَ یُقیمُونَ الصَّلوة» یعنی به صیغهی جمع آورد. اگر منظور فقط امیرالمؤمنین علیه السلام بود باید به صیغهی «مفرد» میآورد؟
1) به مصباح الشریعه، ص 11 و فتوحات (14 جلدی) جلد 3، ص 262 رجوع شود.
جواب: این روش را خداوند در جاهای دیگر که مشخصاً مصداق آن یک فرد بوده نیز بهکار برده است. مثل آیهی مباهله که صیغه را جمع آورد ولی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک مصداق بیشتر برای آن نیاوردند، یعنی به جای اَنْفُسَکُمْ که در آیه آمده و میفرماید: جانهایتان را جهت مباهله با مسیحیان نجران بیاورید، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم، فقط علی علیه السلام راآوردند. و یا در آیهی 8 سورهی منافقون که میفرماید: «یَقُولون لَئِنْ رَجَعْنا اِلَی الْمَدینةِ لَیُخْرِجَنَّ الْاَعَزُّ مِنها الْاَذَل» میگویند چون به مدینه برگشتیم آن کس که عزیز بود را خوار میکنیم. در حالی که گویندهی این سخن فقط عبدالله بناُبَیّ بوده ولی قرآن فعل را به صورت جمع به کار میبرد.
زمخشری از علماء اهل سنت در تفسیر کشاف این نوع سخن گفتن را صحیح دانسته و آیهی مورد بحث را در شأن علی علیه السلام میداند. و فقهای اهل سنت نیز حرکت جزئی در نماز را جایز میدانند و استناد میکنند به حرکت علی علیه السلام در نماز یعنی دادن انگشتر به سائل.
پس از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در آخرین حج، در هر فرصتی مردم را متوجه عترت خود میکردند و به عدم انفکاک بین کتاب خدا و اهلالبیت خود توجه میدادند، بالاخره حضرت جبرائیل علیه السلام نازل شد و دستور خدا را اعلام داشت که ای پیامبر؛ حرف اصلی را بزن که فرصت دارد از دست میرود و در این رابطه در 18 ذیحجهی سال دهم هجری آیه نازل شد که: «یا اَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ
وَاللهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ اِنَّ اللهَ لا یَهْدِی القَوْمَ الْکافِرین»(1)ای رسول خدا، به مردم برسان آنچه را بر تو نازل شده از طرف پروردگارت و اگر انجام ندهی، رسالت او را ابلاغ نکردهای و خدا تو را از مردم و خطرات و توطئههای آنان حفظ میکند، خدا کافران را هدایت نمیکند و نمیگذارد نقشههایشان به نتیجه برسد. از این آیه نکات زیر بهدست میآید:
1- آیهی فوق دستوری است به رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم همراه با تأکید و تهدید، که اگر آنچه را باید ابلاغ کنی انجام ندهی و ابلاغ ننمایی، رسالتت را انجام ندادهای. در ضمن خداوند در دل آیه وعدهای به رسولالله میدهد، که خدا او را از خطر مردم محفوظش میدارد، حال سؤال این است که آن خطر چه بوده است؟
الف- مسلّم خطر اهل کتاب نیست، چون در سال دهم هجری اهل کتاب قدرتی نداشتند که بتوانند برای مسلمانان خطری باشند و از طرفی باید خطری باشد که رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم را نگران کرده و خدا هم نفرمود خطری نیست ، بلکه فرمود: آن حضرت و آن پیام را از خطر حفظ میکند.
ب- خطر از برای جان پیامبر هم نبوده، چون پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در طول حیات خود ثابت کردهاند که هرگز از فداکردن جان خود هراس نداشتهاند.
ج- پس باید خطرِسرکشی و عصیانِ اعراب متعصب بوده باشد که برایشان ارزشهای قومی و مادی ملاک بوده و نه ارزشهای الهی. و لذا پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نگران بودند که با طرح رهبری علی علیه السلام مقابلهی مسلمانان متعصب نگذارد کار به نتیجه برسد، و به ظاهر هم پیش بینی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم
1) سورهی مائده، آیهی 67.
درست بود، ولی خداوند در آخر آیه حضرت را امیدوار کرد که در نهایت نقشهی آنها خنثی میشود و نمیتوانند مسیر هدایتی را که به عهدهی حضرت علی علیه السلام و فرزندان آن حضرت است از مسیر اسلام جدا کنند. تاریخ گواه است بعد از ابلاغ آیه فوق و معرفی حضرت علی علیه السلام، از طرف بعضی از افراد که به ظاهر اسلام آورده بودند مقاومتهای شدیدی شد. (1)
2- به تعداد 119 نفر از صحابه و از جمله مالکی، طبری، ثعلبی از علماء اهل سنت اذعان دارند که آیه در شأن علی علیه السلام نازل شد و پس از نزول آیهی فوق رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم همه را در محل غدیر جمع کردند و فرمودند: «اَلَسْتُ اُولی بِکُمْ مِنْ اَنْفُسَکُمْ» آیا من - طبق آیهی 6 سورهی احزاب که میفرماید: «اَلنَّبِیُّ اَوْلی بِالْمُؤْمِنینَ مِنْ اَنْفُسِهِم» پیامبر نسبت به مؤمنین بر مؤمنین مقدم
1) شمسالدین شربینی قاهری شافعی متوفای 977 در جلد 4 تفسیرش(السراج المنیر) صفحهی 364 میگوید: چون گفتار پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم «من کنت مولاه فعلیّ مولاه» به حرث بن نعمان رسید بر ناقهی خود سوار شد تا به ابطح رسید، شتر خود را خوابانید، سپس خطاب به پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم نموده گفت: از جانب خدا به ما امر کردی که به یکتائی خدا و رسالت تو شهادت دهیم و ما از تو قبول کردیم و امر کردی که پنج نوبت نماز بخوانیم و اموال خود را تزکیه نمائیم پذیرفتیم، و امر کردی که همه ساله ماه رمضان را روزه بداریم، قبول کردیم و ما را امر به حج نمودی قبول کردیم و به این امور اکتفا ننمودی تا پسر عمّ خود را بر ما برتری دادی! آیا این امر از ناحیهی تو است یا از جانب خدا؟! پیغمبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: قسم به خدائی که جز او معبودی نیست، این امر جز از جانب خدا نبوده، حرث برگشته در حالیکه می گفت: خداوندا، اگر آنچه محمّد میگوید حق است، بر ما از آسمان سنگی ببار یا عذابی دردناک بر ما برسان. قسم به خداوند هنوز به شتر خود نرسیده بود که خدا سنگی بر او افکند که به دماغ او اصابت نمود و از دبرش بیرون شد و او را کشت، سپس این آیه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ ...» تا آخر آیات. ( ترجمهی الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج2، ص: 134)
است- نسبت به شما برای تعیین تکلیف به شما بر شما مقدم نیستم؟ همه فریاد زدند «بلی یا رسولالله»، باز حضرت جمله را تکرار فرمودند و مردم هم همان جواب را دادند. سپس فرمودند: «مَنْ کُنْتُ مُولاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَولاه، اللّهُمَّ وٰالِ مَنْ وٰالاهُ، وَ عٰادِ مَنْ عٰاداهُ، وَانْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ» هرکس من سرپرست و ولی او هستم پس این علی هم سرپرست اوست. خداوندا! ولایت کسی را بر عهده بگیر که او ولایت علی را بر عهده دارد و دشمن باش کسی را که علی را دشمن دارد و یاری کن کسی را که علی را یاری کند و یاور مباش کسی را که علی را یاری نکند.
به گفتهی علامهی امینی«رحمةاللهعلیه» در کتاب «الغدیر» آنچنان سند این روایت در متون روایی اهل سنت محکم است که اگر بنا باشد حدیث غدیر مورد شبهه قرار گیرد، در دنیا هیچ امری قابل اثبات نیست، چون هیچ قضیهای مانند قضیهی غدیرِ خم روایات و اسانید ندارد.(1)
مولوی در رابطه با واقعهی غدیر میگوید:
زین
سبب پیغمبرِ با اجتهاد
نام
خود و آنِ علی مولا نهاد
گفت:
هرکس را منم مولا و دوست
ابن
عمّ من علی، مولای اوست
کیست
مولا، آنکه آزادت کند
بند
رِقیّت زپایت برکند
چون
به آزادی نبوت هادی است
مؤمنان
را زانبیاء آزادی است
ای
گروه مؤمنان شادی کنید
همچو
سرو و سوسن آزادی کنید
اشعار حسّان بن ثابت نیز در مورد غدیر که همان روز سروده و خدمت رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم عرضه میدارد، شرایط روحی و فکری و فرهنگی آن زمان
1) ترجمهی الغدیر، ج 1، ص 307.
را نشان میدهد که به عنوان نمونه نظر شما را به چند بیت آن جلب مینماییم. میگوید:
یُنادِیهِمْ یَوْمَ الْغَدیرِ نَبِیُّهُمْ
بِخُمّ فَاسْمِعْ بِالرَّسُولِ مُنادِیا
در روز غدیر خم، پیغمبر این قوم، قوم را ندا میکند، و چقدر ندای این پیغمبر که منادی است، شنوا کننده است.
وَ قَدْ جاءَهُ جِبْرِیلُ عَنْ اَمْرِ رَبِّهِ
بِاَنَّکَ مَعْصُومٌ فَلاتَکُ وانِیا
در حالیکه جبرائیل به امر پروردگارش آمده بود و چنین اعلام کرده بود که تو در مصونیت خدا هستی، پس در ابلاغ امر سستی مکن.
وَ بَلِّغْهُمْ ما اَنْزَلَ اللهُ رَبُّهُمْ اِلَیْک
وَ لاتَخْشَ هُناکَ الْاَعادیا
و برسان به مردم آنچه که از طرف پروردگارشان به تو نازل شده، و در آنجا از دشمنی دشمنان مترس.
تا آنجا که میگوید:
فَیا رَبِّ اُنْصُر ناصِرِیهِ لِنَصْرِهِم
اِمامَ هُدیً کَالْبَدْرِ یَجْلُو الدَّیاجِیا
ای پروردگار من! تو یاری کن کسانی را که علی را یاری میکنند، به جهت یاری کردنشان، آن پیشوای هدایت است که همچون ماه شب چهاردهم ظلمتها را میشکافد و تاریکیها را نور میبخشد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن محل خطبهی مفصلی را بیان نمودند(1)
و پس از آن چون عمر با علی علیه السلام دیدار کرد گفت: «هَنیئًا لَکَ یَاابْنَ اَبیطالِب!
1) برای بررسی بیشتر اصل مسئله و خطبهی مربوطه و ارتباط آیه به جریان غدیر از زبان علماء اهل سنت، به کتاب امامشناسی از آیتاللهحسینی تهرانی جلد 7 دروس 94 تا 97 رجوع بفرمایید.
اَصْبَحْتَ مَوْلایَ وَ مَوْلَی کُلِّ مُؤْمِنٍ وَ مُؤْمِنَةٍ»(1)مبارک باد تو را ای فرزند ابیطالب، در حالیکه مولای من و مولای هر زن و مرد مؤمن شدی.
ابوسعید خُدری میگوید: به خدا سوگند هنوز از زمین غدیر حرکت نکرده بودیم که این آیه نازل شد: «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا»(2)حال که شرایط ادامهی دین - توسط انسان معصوم- فراهم شد، کفار از نابودکردن اسلام مأیوس شدند، دیگر نگران آنها نباشید بلکه از من بترسید و ترس خدا را در جان خود تقویت کنید، امروز دین شما را کامل کردیم و نعمت خود را تمام نمودیم و راضی شدیم که چنین اسلامی دین شما باشد.
سؤال: طبق آیهی فوق که میفرماید: «الیوم» یعنی «امروز» هم دین به حدّ نهایی کمال رسید و شرایط ادامهی حیات را یافت و هم نعمت الهی به حدّ تمامیت رسید و هم خدا در این شرایط راضی است که اسلام دین شما باشد، «امروز» یا «الیوم» چه روزی میتواند باشد؟
جواب: عدهای گفتهاند «الیوم» روز فتح مکه و یا روز قرائت سورهی برائت یا روز بعثت و... است، در حالیکه طبق مضمون آیه و گواهی تاریخ، هیچکدام از روزهای فوق نمیتواند مصداق «الیوم» در آیهی فوق الذکر باشد. لذا میماند نظر دیگری که اکثر دانشمندان اهل سنت و علماء شیعه معتقدند و آن اینکه طبق جنبههای تاریخ و صراحت روایاتِ
در حد تواتر، «الیوم»؛ روز غدیر خمّ است و عقل هم میپذیرد که کمال دین با تعیین رهبری است که بتواند دین را درست ادامه دهد. زیرا همهی امید کفار به اضمحلال اسلام بعد از فوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود و با تعیین رهبری عملاً کفار مأیوس شدند.
بعد از امام علی علیه السلام سایر ائمه جهت اثبات امامت علی علیه السلام به آیهی فوق و به حدیث غدیر احتجاج میکردند و مخالفان هم سخنی علیه آن مطلب، طرح نمیکردند .
3- آیه میفرماید: حیات رسالت تو ای پیامبر به این مطلب است که آن را ابلاغ کنی ! آیا انصاف نیست که هر مسلمانی پیرامون مطلبی با این اهمیت تحقیق کند که چه مطلب و حقیقتی است که میگوید اگر آن را نگویی رسالتت را انجام ندادهای! آیا همچنانکه تاریخ گواه است چیزی غیر از ادامهی رهبری که حیات و بقاء دین به آن است، میتواند باشد ؟(1)
بخش با صفای «نجران» با هفتاد دهکدهی تابع خود، در نقطهی مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، این نقطه تنها منطقهی مسیحینشین حجاز بود که به دلایلی از بتپرستی دست کشیده و به آئین مسیح گرویده بودند.
1) ابن اسحاق نقل میکند که عامهی مهاجران و تمامی انصار هیچ تردیدی نداشتهاند که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم علی علیه السلام صاحب «امر» خواهد بود (الموفقیات ص 580 و شرح نهجالبلاغه ابنابیالحدید ص 273).
پیامبر اسلام به موازات مکاتبه با سران دُوَل و مراکز مذهبی جهان، نامهای به اُسقُف نَجران نوشت و طی آن نامه، ساکنان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود. حضرت در آن نامه نوشتند: «به نام خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب.(این نامه ای است) از محمد پیامبر خدا به اسقف نجران: خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش میکنم، و شما را از پرستش «بندگان»، به پرستش «خدا» دعوت مینمایم. شما را دعوت میکنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آئید، اگر دعوت مرا نپذیرفتید (لااقل) باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید (که حکومت در برابر این مبلغ کم ، از جان و مال شما دفاع میکند) و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود.
نمایندگان پیامبر که حامل نامه بودند، وارد نجران شده و نامه پیامبر را به اسقف مسیحیان نجران دادند. وی نامه را با دقت خواند و برای تصمیم، شورایی مرکب از شخصیتهای بارز مذهبی و غیر مذهبی تشکیل داد. شورا نظر داد که گروهی به عنوان «هیئت نمایندگی نجران» به مدینه بروند، تا از نزدیک با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدار کرده، دلائل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند. بدین ترتیب، شصت تن از ارزندهترین و داناترین مردم نجران انتخاب گردیدند، که در رأس آنان سه تن از پیشوایان مذهبی قرار داشت: به نامهای «ابو حارثهی بن علقمه»، اسقف اعظم نجران که نمایندهی رسمی کلیساهای روم در حجاز بود و عبدالمسیح، رئیس هیئت نمایندگی که به عقل، تدبیر و کاردانی شهرت داشت و «اَیهَم»، که فردی کهنسال و یکی از شخصیتهای محترم ملت نجران بهشمار میرفت.
مذاکرهی نمایندگان نجران
بالاخره نمایندگان نجران، به دیدار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمده و به مذاکره پرداختند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: من شما را به آئین توحید، پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت میکنم. سپس آیاتی چند از قرآن برای آنان تلاوت نمود.
نمایندگان نجران گفتند: اگر منظور از اسلام، ایمان به خدای یگانهی جهان است، ما قبلاً به او ایمان آورده و به احکام وی عمل مینمائیم. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: اسلام علائمی دارد و برخی از اعمال شما، حاکی است که به اسلام واقعی نگرویدهاید. چگونه میگویید که خدای یگانه را پرستش میکنید، حال آنکه شما صلیب را میپرستید، از خوردن گوشت خوک پرهیز نمیکنید و برای خدا فرزند قائلید؟ نمایندگان نجران گفتند: ما او را (مسیح) خدا میدانیم زیرا او مردگان را زنده کرد و بیماران را شفا بخشید، و از گِل پرندهای ساخت و آن را به پرواز درآورد، و تمام این اعمال حاکی است که او خدا است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: نه! او بندهی خدا و مخلوق او است، که خدا او را در رحم مریم قرار داد و این قدرت و توانایی را خدا به او داده است. یکی از نمایندگان نجران گفت: آری او فرزند خدا است زیرا مادر او مریم، بدون اینکه با کسی ازدواج کند، او را به دنیا آورده است. پس پدر او خدای جهان میباشد.
در این هنگام، وحی شد که: «إِنَّ مَثَلَ عیسی عِنْدَ اللَّهِ کَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُرابٍ ثُمَّ قالَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(1)وضع حضرت عیسی از این نظر مانند
1) سورهی آل عمران، آیهی ۵۹.
حضرت آدم است که او را با قدرت بیپایان خود، بدون اینکه دارای پدر و مادری باشد از خاک آفرید. اگر نداشتن پدر دلیل بر این باشد که عیسی فرزند خدا است، پس حضرت آدم برای این انتساب شایستهتر است، زیرا او نه پدر داشت و نه مادر. گفتگو ادامه یافت و پس از اصرار دو طرف بر حقانیت عقاید خود آیه نازل شد که: «فَمَنْ حَاجَّکَ فیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَکُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَکُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبینَ»(1)هرگاه بعد از علم و دانشی که (دربارهی مسیح) به تو رسیده، (باز) کسانی با تو به محاجّه و ستیز برخیزند، به آنها بگو: «بیایید ما فرزندان خود را دعوت کنیم، شما هم فرزندان خود را؛ ما زنان خویش را دعوت نماییم، شما هم زنان خود را؛ ما از نفوس خود دعوت کنیم، شما هم از نفوس خود؛ آنگاه مباهله کنیم؛ و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
طرفین به فیصلهدادن مسئله از طریق مباهله آماده شدند و قرار بر این شد که فردای آن روز برای اثبات حقانیت خود مباهله نمایند. وقت مباهله فرا رسید . قبلاً پیامبر و هیئت نمایندگیِ نجران، توافق کرده بودند که مراسم مباهله در نقطهای خارج از شهر مدینه، در دامنهی صحرا انجام بگیرد. پیامبر از میان مسلمانان و بستگان خود، فقط چهار نفر را برگزید که در این حادثهی تاریخی شرکت نمایند. این چهار تن، جز علیبنابیطالب علیه السلام، فاطمه علیها السلام و حسن و حسین«علیهماالسلام» نبودند، زیرا در
1) سورهی آل عمران، آیهی ۶۱ .
میان تمام مسلمانان نفوسی پاکتر، و ایمانی استوارتر از ایمان این چهار تن، وجود نداشت.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، فاصلهی منزل و نقطهای را که قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام گیرد، با وضعی خاص طی نمود. او در حالی رهسپار محل قرار شد که حضرت حسین علیه السلام را در آغوش و دست حضرت حسن علیه السلام را در دست داشت، فاطمه علیها السلام به دنبال آن حضرت و علیبنابیطالب علیه السلام پشت سر وی حرکت میکردند؛ پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این چنین گام به میدانِ مباهله نهاد، او پیش از ورود به میدان «مباهله» ، به همراهان خود گفت: من هر وقت که دعا کردم ، شما دعای مرا با گفتن آمّین بدرقه کنید.
سران هیئت نمایندگی نجران، پیش از آنکه با پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روبهرو شوند به یکدیگر میگفتند: هرگاه دیدید که «محمد»، افسران و سربازان خود را به میدان مباهله آورد، و شکوه مادی و قدرت ظاهری خود را نشان ما داد در این صورت، وی فردی غیر صادق است و اعتمادی به نبوت خود ندارد. ولی اگر با فرزندان و جگر گوشههای خود به «مباهله» بیاید و با وضعی وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادی، رو به درگاه الهی گذارد؛ پیداست که پیامبری راستگو است و به قدری به خود ایمان و اعتقاد دارد که نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودی قرار دهد، بلکه با جرأت هر چه تمامتر، حاضر است عزیزترین و گرامیترین افراد نزد خود را، در معرض فنا و نابودی قرار دهد.
سران هیئت نمایندگی در این گفتگو بودند که ناگهان، چهرهی نورانی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم با چهار تن دیگر نمایان گردید. همگی با بهت و حیرت به چهرهی یکدیگر نگاه کردند، و از اینکه او فرزندان معصوم و بیگناه، و
یگانه دختر و یادگار خود را به صحنهی مباهله آورده؛ انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند که پیامبر، به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد وإلاّ یک فرد مردّد، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد.
اسقف نجران گفت: من چهرههائی را میبینم که هرگاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگترین کوهها را از جای بکند، فوراً آن کوهها کنده میشوند. بنابراین، هرگز صحیح نیست ما با این افراد ِ با فضیلت، مباهله نمائیم؛ زیرا بعید نیست که همهی ما نابود شویم، و ممکن است دامنهی عذاب گسترش پیدا کند، همهی مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یک مسیحی باقی نماند.
هیئت نمایندگی با دیدن وضع یادشده، وارد مشورت شدند و به اتفاق آراء تصویب کردند که هرگز وارد مباهله نشوند، آنان حاضر شدند که هر سال مبلغی به عنوان «جزیه» (مالیات سالانه) بپردازند و در برابر آن، حکومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع کند. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رضایت خود را اعلام کرد و قرار شد آنها هر سال در ازای پرداخت مبلغی جزئی، از مزایای حکومت اسلامی برخوردار گردند.
سپس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: عذاب، سایهی شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از درِ ملاعنه و مباهله وارد میشدند، صورت انسانی خود را از دست داده، در آتشی که در بیابان
برافروخته میشد، میسوختند و دامنهی عذاب به سرزمین «نجران» نیز کشیده میشد.(1)
چنانچه ملاحظه فرمودید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در ازاء فرزندان، امام حسن و امام حسین«علیهماالسلام» را آوردند و در ازاء زنان، تنها حضرت فاطمه علیها السلام را آوردند و در ازاء «نَفْسها» فقط حضرت علی علیه السلام را آوردند. و این حکایت از آن دارد که تنها اینها بودند که شایستگی جعل لعنت خدا را بر کاذبین داشتند و نکتهی مهم آنکه بهجای نفسها، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فقط علی علیه السلام را آوردند که حکایت از آن دارد علی در حکم نفس و جان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هستند.
سؤال: با توجه به اینکه در آیه واژهی «زنان» آورده یعنی آن را به صیغهی جمع آورده، آیا بیش از یک زن شایسته در جمع مسلمین نبود که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بیاورند؟
1) بحار الانوار، ج21، ص285 به بعد. شهید قاضی نور الله شوشتری، در کتاب شریف «احقاق الحق»، اتفاق نظر مفسران را در این باره بیان می کند؛ سپس آیت الله مرعشی نجفی«رحمةاللهعلیه» در پاورقی این کتاب، از حدود شصت نفر از بزرگان عامه نقل میکند که معتقدند آیهی مباهله در شأن و منزلت اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نازل شده است؛ برای مثال مسلم بن حجاج در صحیح خود - که دومین صحیح از صحاح ششگانهی عامه است - می نویسد: «معاویه به سعد وقاص گفت: چرا علی را دشنام نمیگوئی؟ پاسخ گفت: به دلیل سه ویژگی که علی داشت و من آرزو میکنم که یکی از آنها را دارا بودم...؛ - یکی از آنها این بود که - چون آیهی مباهله نازل شد، پیامبر تنها از فاطمه و حسن و حسین و علی دعوت کرد، وقتی همگی جمع شدند، فرمود: اللهم هؤلاء اهلی؛ خداوندا ایشان اهل بیت من هستند. (صحیح مسلم، ج7، ص120)
جواب: با توجه به اینکه پیامبر معصوم است پس محال است کس دیگری شایستهی حضور در آن مقام بوده باشد و حضرت نیاورده باشند. عنایت بفرمایید که مقام، مقامی است که باید کسانی در صحنه باشند که جانشان مسیر جعل لعنت خدا بر دروغگویان گردد و این مقامی است که فقط بندههای مخلَص میتوانند در آن حاضر شوند. کسانی که باید در آن صحنه وجودشان مظهر غضب الهی یا اسم جلال الهی باشد.
ملاحظه میفرمایید که در آیه نفرموده «دامادتان و یا برادرتان» را بیاورید، بلکه علاوه بر پسران، گفت: «جانها و نَفْسهایتان» را بیاورید، در حالیکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، علی علیه السلام را آوردند، آیا این بدین معنی نیست که علی علیه السلام حکم جان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را دارد؟ و از آنجایی که جان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مقام عصمت کل است پس مقام علی علیه السلام که به جایِ جان پیامبر است، دارای همان عصمت میباشد.
سؤال: آیه فرمود: «جانهایتان» را بیاورید یعنی واژهی «انفسکم» را به صیغهی جمع آورد و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم وظیفه داشتند هرکس در مقام جان ایشان محسوب میشد را میآوردند، چرا فقط علی علیه السلام را آوردند.
جواب: همچنان که عرض شد چون رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم معصوماند و هرگز در مقابل حکم الهی تمرد و عصیان از خود ندارند پس بیش از یک نفر در حکم جان رسول الله در آن زمان نبوده و گرنه میآوردند، زیرا آیه طوری است که اجازهی بیش از یک نفر را میدهد، پس فقط علی علیه السلام در حکم جان رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم بوده و حتماً غیرعلی علیه السلام هیچکس در این حد نبوده است و همین نشان میدهد که مقام علی علیه السلام از سایر صحابه کاملاً جدا است.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در مورد علی علیه السلام میفرمایند: «برای هر پیامبری، صاحب سرّی است، و صاحب سرّ من علیبنابیطالب است».(1)و نیز داریم که فرمودند: «عَلِیُّ نفسی و اَخی»(2)علی همان جان و نفس من و برادر من است.(3)
در ضمن سنایی در دیوان خود قصیدهای غَرّّا جهت دعوت سلطان سنجر سلجوقی به تشیع سروده که در آن قصیده نکات دقیقی را متذکر شده. در آن قصیده میگوید:
شو مدینه علم را درجوی و پس در وی خرام
تا کی آخر خویشتن چون حلقه بر در داشتن
چون همی دانی که شهر علم را حَیْدر در است
خوب نبود جز که حیدر مهر و مهتر داشتن
از پس سلطان دین پس چون روا داری همی
جز علیّ و عترتش، محراب و منبر داشتن
1) سید نورالله حسینی مرعشی شوشتری، احقاقالحق، ج 4، ص 226.
2) شهید اول، اربعون حدیثنا، ص 73.
3) بیهقی از ابوحیّان تَیْمی نقل میکند که من در مجلس محمدبنعایشه در بصره بودم که مردی از میان جمعیت برخاست و به او گفت: افضل اصحاب رسولخدا چه کسی بوده؟ گفت: ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه، زبیر، سعد، عبدالرحمان عوف،... آن مرد گفت: پس علیبنابیطالب کجاست؟ محمدبنعایشه گفت: ای مرد؛ تو از اصحاب رسولخدا سؤال میکنی یا از خود او؟ آن مرد گفت: من از اصحاب او پرسش میکنم. محمدبنعایشه گفت: خداوند میفرماید: «فَقُلْ تَعالَوا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَکُمْ وَ نِسائَنا وَ نِسائَکُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللهِ عَلَی الْکاذِبینَ» پس طبق این آیه؛ «فَکَیْفَ یَکُونُ اَصْحابُهُ مَثَلَ نَفْسه» چطور میشود اصحاب او مثل خود او باشد، در حالی که علی علیه السلام مثل خود اوست. (نقل از جلد 11، ص 30 ، امامشناسی)
خداوند در قرآن میفرماید: «...اِنَّما یُریدُاللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیْتِ وَ یُطَهِّرَکُمْ تَطْهیرا»(1)ای اهل البیت؛ فقط و فقط خداوند خواسته تا شما را از هرگونه پلیدی بزداید و اعتقاد باطل و اثر عمل زشت را از شما پاک کند و شما را به موهبت عصمت اختصاص دهد. با دقت در آیهی تطهیر نکات زیر مورد توجه قرار میگیرد.
1- «رِجْس» از نظر لغت چون با «ال» آمده، یعنی هرگونه پلیدی جسمی و روحی. یعنی اهل البیت علیهم السلام را خداوند از هر گونه پلیدی پاک کرده است.
2- بیش از 70 حدیث که بیشتر آنها از اهل سنت است اقرار دارند که «اهل بیت» شامل، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و حضرت علی علیه السلام و فاطمه زهرا علیها السلام و امام حسن و امام حسین«علیهماالسلام» میباشد.
3- اُمّسلمه میگوید: بعد از آمدن آیهی تطهیر، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم عبای خود را برسر حضرت علی و همسر او و حسنین«علیهماالسلام» انداختند و گفتند: بارالها ! اینها آل محمداند. من گوشهی عبا را بالا زدم که وارد شوم، حضرت آن را از دست من کشیدند و گفتند: تو بر خیر هستی (یعنی تو زن خوبی هستی) ولی جایت اینجا نیست.
سؤال: با توجه به اینکه قبل و بعد آیه زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را مورد خطاب قرار داده، چرا آیه شامل زنان پیامبر نمیباشد؟
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
جواب: اولاً: هیچکس تا حال قائل به عصمت زنان پیامبر نشده، در حالیکه آیه خبر از عصمت «اهل بیت» میدهد و در آیهی مباهله هم ثابت شد زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به آن معنا معصوم نیستند که بتوانند لعنت الهی را بر کاذبین جعل کنند و لذا در کنار اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم یک نفر از زنان پیامبر هم وارد مباهله نشد. (1)
ثانیاً: همهی روایات ازسنی و شیعه پنج تن مذکور را به عنوان اهل بیت معرفی کردهاند.(2)
ثالثاً: اگر آیه مربوط به زنان پیامبر بود ضمیر « عَنْکُن » که قبل از آیه به صورت جمعِ مؤنث بود باید ادامه مییافت و نه اینکه وقتی موضوع اهل بیت را به میان میآورد بفرماید «عنکم» یعنی ضمیر را عوض کند.
چنانچه ملاحظه بفرمایید در این قسمت از آیه سخن از اراده و مشیت خاص خداوند به میان آمده و این نشانهی آن است که مسئولیت مهمی را میخواهد بر دوش اهلبیت پیامبر بگذارد که چنین مسئولیتی با وظیفهی همسران پیامبر که در آیات قبل آنها را توصیه کرده که در خانههایشان
1) ابن جریر و طبرانی آوردهاند که رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: «اَنْزَلَتْ هذِهِ الْایةُ فی خَمْسَةٍ: فِیَّ وَ فی عَلِیٍّ وَالحسن وَ الْحسین وَ فاطِمه» این آیه یعنی آیه تطهیر در مورد پنج کس نازل شده که عبارتند از من و علی و حسن و حسین و فاطمه علیها السلام. از طرفی در سوره تحریم خداوند دو نفر از زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به باد انتقاد میگیرد و مفسرین اهل سنت آنها را عایشه و حفصه معرفی میکنند. حال چطور میتوان چنین تطهیری را به زنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نسبت داد. در ضمن اصل روایت کِساء به نقل از احمد حنبل همان پنج تن را به عنوان اهلبیت معرفی کرده است.(ابن طاوس، الطرائف / ترجمهی داود إلهامی، ص: 474)
2) در این مورد میتوان به خصائص نسائی، ص 4 و مستدرک حاکم، ج 2، ص 416 و دهها کتاب دیگر از اهل سنت رجوع کرد.
ملازم باشند متناسب نیست. از طرفی روایات متعددی از محدثین اهل سنت هست که رسول خدا همسران خود را شامل اهل بیت ندانستهاند.(1)حاکم در کتاب مستدرک از قول ام سلمه میگوید که: آیهی تطهیر در خانهی من نازل شد و به دنبال آن پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پیکی را به خانهی فاطمه علیها السلام فرستاد تا علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام را نزد آن حضرت فرا خواند. آنگاه فرمودند: خدایا! اینها اهل بیت مناند. گفتم: یا رسول الله، من از اهل بیت شما نیستم؟ فرمودند: تو از نیکان اهل من هستی ولی اینان اهل بیت من هستند.(2)
4- بنا به روایات و همچنین با توجه به سیاق آیه ، جای اصلی آیه اینجا نبوده و به دستور پیامبر بعد از نزول به این صورت تنظیم شده، و این روش در کلیهی آیات مربوط به اهلالبیت هست که در بحث مستقلی به آن میپردازیم.
5- چون اراده و خواستن در آیهی تطهیر را منحصر به اهل البیت علیهم السلام کرده و گفته «اِنَّما»، پس اولاً: این تطهیر، آن تطهیر عمومی که خداوند برای همهی مسلمین اراده کرده، نیست، و اگر این تطهیر همان تطهیری بود که برای سایرین خواسته دیگر مقام خاصی برای اهل البیت محسوب نمیشد. ثانیاً: چون خداوند تشریعاً طهارت و تزکیه را برای همهی انسانها خواسته، پس طهارتی که در این آیه برای اهلالبیت علیهم السلام اراده کرده، تطهیر تشریعی نبوده بلکه تطهیر تکوینی است، یعنی طهارت و عصمتی است
موهبتی که در اثر آن، نیروی فوقالعاده باطنیِ عصمت در آنها ایجاد شده است، تا آنها نمونهی کامل صحیح زندگی کردن برای بشریت باشند.
6- معلوم است که قرآن یک واقعیت متعالی است که باید از طریق قلب با آن تماس گرفت، و در سورهی واقعه میفرماید: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ، فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ، لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(1)آن قرآن، قرآن بلندمرتبهای است، در کتابی پنهان، کسی نمیتواند با آن تماس بگیرد مگر مطهرون. «ال» در المطهرون نشانهی عهد ذهنی است، یعنی آن مطهرونی که ذکر آن رفته و شما آنها را میشناسید. از طرفی تنها در آیهی تطهیر از اهل بیت به عنوان مطهرون نام برده پس میتوان نتیجه گرفت اهل البیت علیهم السلام هستند که به طور مطلق میتوانند با حقیقت قرآن تماس بگیرند و عمدهی وظیفهی ما آموختن راه طهارت است از صاحبان اصلی طهارت، تا بتوانیم با نور قرآن مرتبط شویم و به نشاط فوقالعادهای که در این ارتباط بهدست میآید نائل گردیم.
وقتی حضرت حق میفرماید: نمونههایی در عالم هستند که عین طهارتاند، معلوم است میخواهد راه را نشان بدهد. مثل این است که بگوید: ای تشنهها چیزی خلق کردهام که عین تری است و فقط از طریق آن سیراب میشوید.
وقتی میفرماید: خداوند اراده کرد که فقط شما اهل بیت را از هر گونه آلودگیپاک کند، پاککردن از هر آلودگی را منحصر به آنها میکند. از آن طرف دین را آورده است تا همهی انسانها از آلودگی ها
1) سورهی واقعه، آیات 77 تا 79.
پاک شوند، پس معلوم است طهارت اهل بیت علیهم السلام یک نوع طهارت دیگری است که راه به طهارت رسیدن بقیه را نشان میدهند و همینطور که عرض شد این طهارت؛ طهارت تکوینی است و همانطور که تریِ آب تکوینی است و همهی رطوبتها از آب گرفته میشود. این طهارت را منحصر به این خانواده کرد تا هر کس میخواهد به طهارت حقیقی دست یابد به این خانواده رجوع کند.
وقتی میگوییم: آب تکویناً تر است یعنی آب فقط تری است و وجودش عین تری است. اگر رسیدیم به این که اهل بیت تکویناً در مقام طهارتاند، یعنی عین الطهاره هستند، همین طور که برای بهدستآوردن تری باید به عین تری که آب است رجوع کنید، امامان معصوم علیهم السلام هم که عین درستی و طهارتاند، باید برای ارزیابی عمل انسانها در میان باشند تا هرکس اندازهی درستیِ عملش را با عمل امام معصوم علیه السلام بسنجد، همانطور که ما در امور نظری در فطرت خود، بدیهیات را داریم و درستی یک فکر را بر اساس مبناهای بدیهی ارزیابی می کنیم و آن بدیهیات برای درست فکرکردن مبنای هر انسانی است، اهل بیت علیهم السلام هم مبنای درست عملکردن انسانها هستند. مثلاً اگر به شما بگوئیم یک شهر هست که یکی از خیابانهای آن از کل آن شهر بزرگتر است، نمیپذیرید، چون بر مبنای قاعدهی بدیهیِ خود میگویید؛ «جزء یک چیز نمیتواند از کل آن چیز بزرگتر باشد» و چون آن خیابانِ بزرگ هم جزء آن شهر است پس نمیشود که آن خیابان از آن شهر بزرگتر باشد و لذا بدون آن که نیاز باشد بروید، تجربه کنید و بعد آن سخن را ردّ کنید، طبق یک قاعدهی بدیهی که میشناسید آن حرف را نمیپذیرید. زیرا خداوند
آن قاعدهی بدیهی را به صورت تکوینی برای راهنمایی شما در جانتان قرار داده است، و به کمک آن به راحتی میتوانید فکر خود را در شناخت حق و باطل سر و سامان بدهید. قواعد بدیهی، امامِ عقل نظریِ ما هستند و جان ما با آن قواعد یگانه است و غیر حکم آنها را غلط میداند و نمیپذیرد، پس در واقع عقل نظریِ انسانها امام معصوم دارد که همان بدیهیات است. میگوئیم اجتماع نقیضین محال است، یعنی نمیشود این شیء همین حالا در این مکان باشد و همین حالا در این مکان نباشد، چون هست و نیست نقیضهماند و عقل و جان انسان جمع نقیضین را نمیپذیرد. قاعدهی «امتناع اجتماع نقیضین» را جان ما پذیرفته و کاملاً هم حق میداند و لذا بقیهی اندیشههایش را بر اساس آن قاعده تنظیم میکند، آن قاعده برای انسان عین درستی است و چیزی نیست که با تجربه بهدست آمده باشد، درستی آن فوق تجربه است.
همینطور که انسان در عقل نظری امام دارد تا اندیشهاش به خطا نیفتد و دائماً اندیشهی خود را با آن هماهنگ میکند و از طریق امامِ عقل نظری مغالطهها را میشناسید و فریب آنها را نمیخورید، عیناً خداوند برای ما در امور عقل عملی، امامِ بیرونی میگذارد تا در عمل به خطا نیفتیم و مطابق سیرهی آنها عمل کنیم که طبق ادلهی قرآنی، آن امام در رفتار و اعمال عین طهارت است و شما میتوانید اعمال خود را بر اساس اعمال و گفتار او تنظیم کنید و راه طهارت را از طریق عین طهارت بیابید و در فهم قرآن هم از فهم آنها کمک بگیرید. در آیات 77 تا 79 سورهی واقعه فرمود: این قرآن یک مقام عالیهی وجودی دارد که فقط اهل طهارت میتوانند با آن تماس بگیرند و حقیقت آن را دریابند یعنی هر کس
خواست از نور قرآن بهره بگیرد و قلب او به نورقرآن منور شود باید در مسیری قرار گیرد که اهل البیت علیهم السلام متذکر آن هستند.
چنانچه ملاحظه میفرمایید خداوند ما را در حدّ فهم قرآن به عنوان یک تئوری متوقف ننمود، بلکه مصداقهای کاملِ درکِ قرآن را به صحنه آورد و به ما معرفی کرد، اگر کسانی هستند که طبق آیهی تطهیر عین طهارتاند و اگر حقیقت قرآن که یک حقیقت غیبیِ وجودی است را فقط مطهرون درک میکنند حال سؤال برایتان پیش میآید؛ آن راهی که ما را تنها در حدّ درک مفاهیم قرآن نگه ندارد کدام راه است؟ خود قرآن انگشتاشاره را متوجه «مطهرون» کرده است، شخصیتهایی که خودشان از طریق طهارتِ قلب با وجود حقیقت قرآن مرتبطاند، آنها راهی هستند تا بقیه را نیز وارد راه اُنس با قرآن نمایند. عنایت داشته باشید که بسیار فرق میکند که از کلمات امامان در حدّ مفاهیم استفاده کنیم تا این که آنها را امام خود قرار دهیم و با طهارت قلبی به قلب امام نزدیک شویم و قلباً با امام زندگی کنیم، و این از طریق رعایت حلال و حرام شریعت الهی و الگو و نمونه و راهنماگرفتن شخص امام، عملی است. البته معلوم است که باید به عنوان مقدمه، تعالیمی را پشت سرگذاشت تا آداب و ادبِ تماس با حقیقت را بهدست آوریم. عمده آن است که بدانیم ماوراء زندگی با مفاهیم، زندگی دیگری هست و آن راه اُنس با حقیقت قرآن است.
سیری که از برهان آغاز و به عرفان رهسپار و به روایت و قرآن منتهی شود، سیر شیرینی است، سیری است که موجب جامعیت در علم و معرفت و ایمان و عمل صالح خواهد شد.(1)
7- ملاحظه کردید که در آیهی 79 سورهی واقعه نفرمود: غیر مطهرون نمیتوانند قرآن را بدانند، بلکه فرمود: غیر مطهرون نمیتوانند با آن حقیقت غیبی قرآن تماس بگیرند و این نشان میدهد که حقیقت قرآن یک امر وجودی و واقعی است و نه اعتباری و شرط تماس با آن حقیقت مطلق، طهارت مطلق است و بقیه به اندازهای که از نظر طهارت به اهلالبیت علیهم السلام نزدیک باشند از قرآن بهرهمند خواهند شد و حتماً متوجه هستید که فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام، فرهنگ طهارت است و از طریق رجوع به آن فرهنگ میتوان با قرآن ارتباط داشت. تأکید ما در این فراز توجه به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام است که فرهنگ تماس قلبی با حقیقت غیبی قرآن است.
8- وقتی خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام فرمود: «... إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» من تو را برای مردم امام قرار دادم. «قالَ وَ مِنْ ذُرِّیَّتی».(2)حضرت فرمودند: از فرزندان من چطور؟ یعنی آیا کسی از فرزندان من به مقام « امامت » میرسد؟ و خدا فرمود: «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمین» مقام امامت به فرزندان ظالمت نمیرسد. حال با توجه به آیهی تطهیر؛
اهلالبیت علیهم السلام هیچگونه نقص و ظلمی ندارند. از طرفی همگی آنها فرزندان حضرت اسماعیل علیه السلام هستند که او فرزند حضرت ابراهیم علیه السلام است. پس همهی اهلالبیت علیهم السلام دارای مقام امامتی هستند که خداوند در آخر عمر به حضرت ابراهیم علیه السلام داد و فرمود: «این امامت عهد من است.»
سؤال: با توجه به اهمیت مسئلهی امامت و اهمیت مصداق آن یعنی علی علیه السلام، چرا در قرآن ذکری از حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به طور صریح نیامده؟
جواب: برای پاسخگویی به این مسئله ابتدا لازم است مواردی روشن شود:
1- تاریخ گواه است که در زمان نزول قرآن، اختلاف قومی و قبیلگی به قدری قوی است که همه چیز حتی دین را تحتالشعاع قرار داده است و با اندک بهانهای اختلافها سر بر میآورد.
2- اکثریت مردم هنوز ایمانی که در برابر توحید و حکم خدا تسلیم شوند را بهدست نیاوردهاند تا تنها به آنچه حکم خدا است تسلیم باشند که نمونهی آن را قبلاً در مورد حرث بن نعمان و اعتراضی که به انتصاب حضرت علی علیه السلام کرد ملاحظه فرمودید.
3- حضرت علی علیه السلام با اکثر تازه مسلمانانِ آن روز ، یعنی سرکردههای شرکِ دیروز جنگیدهاست و چندین و چند از پدران و برادران آنها را به قتل رساندهاست و ایمان این تازه مسلمانان آنچنان قوی نشده که از شرک پدرانشان متنفر باشند ، بلکه از علی علیه السلام ناراحتاند و عظمت علی علیه السلام هم به همین رعایت نکردن میل و رضای سران شرک بوده و هست، به طوری که طبق اسناد تاریخی نصف کشتههای بدر به دست علی علیه السلام بوده است.
4- روش سخنگفتن قرآن و هر مکتب تربیتی که بخواهد بشر را در طول تاریخ هدایت کند آن است که اصول کلی را مطرح کند تا بشریت براساس شرایط تاریخی خود ازآن اصول و قواعد کلی استفاده کند و با تفکر خود، تکلیف مخصوص به زمان خود را بیابد تا تفکر در دین تعطیل نشود و تحجر جای آن را نگیرد زیرا تأکید مکتب الهی بر روی شخصیت است نه اشخاص.
در نتیجه با توجه به نکات فوق، اگر نام علی علیه السلام در قرآن برده شده بود، با توجه به آنهمه تعصب، دیگر دو دسته مسلمان نداشتیم به نام شیعه و سنی، بلکه گروه کثیری از تازه مسلمانان مقابل اصل دین میایستادند و در چنان شرایطی ادامهی اصل اسلام به خطر میافتاد به همین جهت با تصریح نکردن به نام علی علیه السلام در قرآن کاری شد که لجاجت و استکبار بعضی از تازه مسلمانان متعصب نسبت به نفی کلی اسلام برانگیخته نشود.
امام صادق علیه السلام در جواب سؤال فوق که چرا نام علی علیه السلام در قرآن نیامده، فرمودند : تعداد نمازها هم در قرآن نیست و یا مثل «بَلِّغْ ما اُنْزِلَ اِلَیْک» که معلوم نیست خداوند چهچیزی به پیامبر ابلاغ کرده و به عهدهی پیامبر است که آن را روشن کنند، زکات را هم قرآن نگفت به چه چیزهایی تعلق میگیرد و پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم روشن کردند، همچنان که گفت حج بهجا آورید، ولی کیفیت را نگفت، جایگاه پیامبر تبیین آیات است.
آیا جریانات بعدی از جمله کشتن شیعیانِ حضرت علی علیه السلام به صِرف شیعهبودن و حتی کشتن فرزند حضرت فاطمهزهرا علیها السلام در صحرای کربلا، نشان نداد که عدهای در عین ادعای اسلامیت به هر قیمتی حاضر به پذیرفتن خط زلال اسلام در مسیر اهل البیت علیهم السلام نبودند؟ و لذا اگر نام
علی علیه السلام در قرآن آمده بود براساس کینه با آن بزرگوار با اصل قرآن مقابله میکردند و حریم قرآن را میشکستند. و خداوند با عدم طرح نام علی علیه السلام در قرآن، قرآن را از چنین تجاوزاتی حفظ کرد.
از طرفی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم با تأیید علی علیه السلام در موارد مختلف، حجت را بر مردم تمام فرمودند. پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرمایند: «اَنَا مَدینَةُ الْعِلْم وَ عَلیٌ بابُها، فَمَن اَرادَ الْعِلْمَ فَلْیَأْتِ الْبابَ»(1)من شهر علم میباشم و علی دروازهی آن شهر است، پس کسی که طالب علم است باید از دروازهی آن وارد شود تا به علم برسد.
روایت فوق در متون علماء اهل سنت مورد پذیرش آنها است و قبول دارند که چنین سخنی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صادر شده به طوری که احمد حنبل از هشت طریق آن را روایت کرده. این روایات میرساند که همهی امت باید به امیرالمؤمنین علیه السلام رجوع کنند و وصول به علم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از ناحیهی علی علیه السلام ممکن است و میرساند که علی علیه السلام اَعلَم جمیع امت است و مسلم چنین کسی باید بعد از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ولایت جامعهی اسلامی را به عهده داشته باشد تا امت را در جمیع امور به هدایت برساند.
با اندکی تفکر در قرآن و توجه به سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به راحتی روشن میشودکه عالیترین مصداق بعد از رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم، برای ادامهی ولایتِ دینی بر مسلمانان، علی علیه السلام است. مسلم با حذف علی علیه السلام از حاکمیت جامعهی اسلامی بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم جامعه در مسیری بهتر قرار نگرفت و به گفتهی مورخان اهل سنت، آن چند سالی که حضرت
1) به الغدیر، ج 6، ص 114 رجوع شود.
علی علیه السلام برسرکار آمدند مردم دوباره اسلام زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را به یاد آوردند. به عنوان نمونه در تاریخ داریم که پس از جنگ جمل بعد از 25 سال که صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم از علی علیه السلام فاصله گرفتهاند بعضی از صحابه که همراه علی علیه السلام بودند به امامت آن حضرت نماز میخوانند. عمرانبنحصین از صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میگوید: «صَلّی عَلیٌّ عَلَیْنا بِالْبَصْرةِ فَقال: ذَکَّرَنا هذا الرّجل صَلاةً کُلُّنا نُصَلِّیها مَعَ رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم» با علی علیه السلام در بصره نماز خواندیم، نماز او طوری بود که یادمان آمد نمازی را که با رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم میخواندیم.(1)
چون در این مدتی که گذشته بود نماز هم به آن معنی واقعیاش از صحنهی زندگی مردم خارج و به فراموشی سپرده شده بود، به طوری که شهابالدّینزهری از علماء اهل سنت و از تابعین میگوید: «دخلتُ علی اَنَسِبنمالک بدمشق وَ هُوَ وَحْدَة یَبْکی»؛ در شهر دمشق به انس بن مالک [خدمتگذار رسول خدا] وارد شدیم و او به تنهایی در حال گریه بود. پرسیدم چرا گریه میکنی؟ گفت: «لا اعرفُ شَیْئاً مِمّا کانَ علی عهدالنّبی صلی الله علیه و آله و سلم الاّالصّلاة وَ قد ضُیِّعَت» از آثار رسولخدا صلی الله علیه و آله و سلم چیزی جز نماز نمیدیدم که آن را هم از بین بردند.(2)و اعتراف دارد نمازی که در آن روز خوانده میشد سنخیتی با نماز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نداشته. محمدبنادریسشافعی از وهببنکیسان نقل میکند که میگوید:
«کُلّ سُنَّةٍ مِنْ سُنَنِ رسولالله قَد خُیِّلت حَتَّی الصَّلاة»(1)در طول دوران خلفا، تمام سنتهای پیغمبر دستخوش تغییر شد، حتی نماز.
آنچنان همه چیز تغییر کرد که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام در هنگام خلافت، امام حسن علیه السلام را میفرستند که مردم را متذکر کند نماز تراویح را که به جماعت میخوانید بدعت است و ریشه در کتاب و سنت ندارد، مردم فریاد میکنند: «وا سُنّتا عمرا، وا سُنّتا عمرا» حضرت علی علیه السلام امام حسن علیه السلام را میخوانند که رها کن. ملاحظه فرمایید چگونه با وجود حضرت علی علیه السلام، در حالیکه حجت الهی برای همه تمام بوده ولی جامعه حاضر نبود از آنچه در زمان خلفا به آن عادت کرده دست بردارد.
به دستور خدا، آیاتِ مربوط به اهلالبیت علیهم السلام در لابهلای بقیهی آیات قرارگرفته تا به دلیل تعصبات قومی که هنوز در عمق روح مردم عربِ آن زمان باقی بوده، مردم حساسیت تعصبآمیز نسبت به اهلالبیت علیهم السلام نشان ندهند و بر سرموضوع اهل البیت علیهم السلام معرکه نگیرند و یا آن قسمت از قرآن را که مربوط به اهلالبیت است مطلقاً رها کنند و یا به حاشیه برانند. به عنوان مثال ملاحظه کنید چگونه آیهای که بعد از ابلاغ ولایت علی علیه السلام آمده در بین یک آیه با موضوعی غیر از ابلاغ ولایت علی علیه السلام آمده قرآن میفرماید:
1) الاُم، ج1، ص 208.
«حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالْدَّمُ وَلَحْمُ الْخِنْزِیرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَیْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالْمَوْقُوذَةُ وَالْمُتَرَدِّیَةُ وَالنَّطِیحَةُ وَمَا أَکَلَ السَّبُعُ إِلاَّ مَا ذَکَّیْتُمْ وَمَا ذُبِحَ عَلَی النُّصُبِ وَأَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالأَزْلاَمِ ذَلِکُمْ فِسْقٌ الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا فَمَنِ اضْطُرَّ فِی مَخْمَصَةٍ غَیْرَ مُتَجَانِفٍ لِّإِثْمٍ فَإِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»(1)
ملاحظه کنید ابتدا بحث تحریمِ خوردن میته در آیه مطرح است، بعد در مورد ولایت علی علیه السلام و یأس کفار از معرفی حضرت علی علیه السلام سخن میگوید، و سپس همان بحث قبلی در مورد چگونگی حلالشدنِ خوردن میته را ادامه میدهد. به خوبی معلوم است که قسمت «الْیَوْمَ یَئِسَ الَّذِینَ کَفَرُواْ مِن دِینِکُمْ فَلاَ تَخْشَوْهُمْ وَاخْشَوْنِ الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَرَضِیتُ لَکُمُ الإِسْلاَمَ دِینًا» وسط آیه قرار گرفته است.
یا ملاحظه میکنید آیهی «یا ایّهاالرّسول» در بین آیات 66 تا 68 سورهی مائده چگونه آمده است: میفرماید:
«وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَیهِم مِّن رَّبِّهِمْ لأکَلُواْ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم مِّنْهُمْ أُمَّةٌ مُّقْتَصِدَةٌ وَکَثِیرٌ مِّنْهُمْ سَاء مَا یَعْمَلُونَ - یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ یَهْدِی الْقَوْمَ الْکَافِرِینَ - قُلْ یَا أَهْلَ الْکِتَابِ لَسْتُمْ عَلَی شَیْءٍ حَتَّیَ تُقِیمُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِیلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَیْکُم مِّن رَّبِّکُمْ
1) سورهی مائده، آیهی 3.
وَلَیَزِیدَنَّ کَثِیرًا مِّنْهُم مَّا أُنزِلَ إِلَیْکَ مِن رَّبِّکَ طُغْیَانًا وَکُفْرًا فَلاَ تَأْسَ عَلَی الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ»
ابتدای آیه بحث بر سر اهل کتاب است که چنین و چنان کنند، بعد آیهی مربوط به ابلاغِ ولایت علی علیه السلام را میآورد و سپس همان بحث اهل کتاب را ادامه میدهد.
موقعیت آیهی تطهیر نیز به همین شکل است: میفرماید:
«یَا نِسَاء النَّبِیِّ لَسْتُنَّ کَأَحَدٍ مِّنَ النِّسَاء إِنِ اتَّقَیْتُنَّ فَلَا تَخْضَعْنَ بِالْقَوْلِ فَیَطْمَعَ الَّذِی فِی قَلْبِهِ مَرَضٌ وَقُلْنَ قَوْلًا مَّعْرُوفًا، وَقَرْنَ فِی بُیُوتِکُنَّ وَلَا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجَاهِلِیَّةِ الْأُولَی وَأَقِمْنَ الصَّلَاةَ وَآتِینَ الزَّکَاةَ وَأَطِعْنَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ - إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا - وَاذْکُرْنَ مَا یُتْلَی فِی بُیُوتِکُنَّ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ وَالْحِکْمَةِ إِنَّ اللَّهَ کَانَ لَطِیفًا خَبِیرًا».(1)
در ابتدا و انتهای آیه توصیههایی است به زنان پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم که رعایت سخنگفتن را با نامحرم بکنند و در خانههای خود به انجام وظیفه بپردازند. ولی در وسط آیه بحث عصمت اهل البیت علیهم السلام را به میان میآورد که حکایت از مسئولیتی است که براساس آن طهارت به عهدهی آنها گذارده شده است.
راز این شیوهی بیان در این است که در میان تمام دستورات اسلامی هیچ دستوری نبوده است که مثل تبعیت از خاندان پیامبر و امامتِ امیرالمؤمنین علیه السلام مورد انکار واقع شود و لذا عملاً با این روش هم قرآن حفظ گردید و هم موضوع اهلالبیت علیهم السلام مطرح شد تا آیندگان با دقت
1) سورهی احزاب، آیات 32 تا 34.
بیشتری متوجه شوند چگونه به هدایت کامل که همانا توجه به اهلالبیت است، میتوان دست یافت. (1)
وگر
از عام بترسی که سخن فاش کنی
سخن
خاص نهان در سخن عام بگو
ور
از آن نیز بترسی هِله چون مرغ چمن
دمبدم
زمزمهی بی اَلِف و لام بگو
همچو
اندیشه که دانی تو و دانای ضمیر
سخن
بی مد و بینقطه و ادغام بگو
سیوطی گوید که طبرانی تخریج کرده از ابوالحمراء که میگفت: دیدم رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم را که به مدت شش ماه میآمد در خانهی علی و فاطمه و آیهی تطهیر را میخواند. راستی در پشت این حرکات چه پیامی نهفته است؟ رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم در آن فضا اندیشهها را به کدام سو میخواهند بکشانند؟
وقتی متوجه خصوصیات امام شدیم و روشن شد «امام؛ انسان معصوم و لغزشناپذیری است که تمام معارف دین در اختیار اوست» و از هر نقصی مبراست متوجه سخن امام رضا علیه السلام میشویم که در کلامی طولانی و شگفتانگیز که برخی از فضائل و مقامات امام را میشمارند، میفرمایند:
«با وجود امام است که «یُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ»؛ حدود الهی در اجتماع اقامه میشود و جامعه رویکردی که باید پیدا کند پیدا میکند و مسلمانیِ مسلمانان آنقدر نقشآفرین میشود که به راحتی میتوانند دشمن را دفع کنند، چون با حضور فرهنگ امام معصوم است که «یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ» از دین خدا دفاع میشود. علتش آن است که امام به خودی خود به این مقام نرسیده بلکه این یک مقام موهبی و غیر اکتسابی است که خداوند
1) شاید علت این روش را بتوان در سخن مولوی جستجو کرد که میگوید:
برای حفظ دین و حفظ مسلمانان به او داده و وظیفهی مسلمانان است که از امام برای حفظ خود و حفظ دین استفاده کنند و اگر استفاده نکردند باید خود را ملامت کنند. حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُتَفَضِّل الْوَهَّابِ» امام مخصوص به کمال و فضلی شده که خودش به دست نیاورده بلکه از طریق خدایی که دارای فضل و بخشش است به او داده شده. چنین مقامی عین اسلام است و اگر مردم را به خود بخواند به اسلام خوانده، اگر بگوید مردم باید از من تبعیت کنند دعوت به پیروی از کسی کرده که هیچ خودخواهی در او نیست. این شخصیت است که میتواند مردم را برساند به آن جایی که باید برسند و دفاعِ واقعی از اسلام توسط چنین شخصیتی ممکن است که کمال خود را اکتساب نکرده تا کمال او تدریجی باشد و در هر مرحلهای نسبت به مرحلهی قبل ناقص باشد.
بعد از آنکه فرمودند امام است که از دین خدا دفاع میکند؛ میفرمایند: «وَ یَدْعُو إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» امام مردم را با حکمت و موعظهی حسنه به راه خدا دعوت میکند، هم از طریق حکمت، برای آنها که اهل حکمتاند و هم از طریق موعظه، برای آنها که موعظهپذیرند. چون راههای نجات بشر بیرون از این دو راه نیست. از طریق حکمت، نظرها متوجه قواعد اساسی و محکم عالم میشود و لذا گفته میشود اهل حکمت آنهاییاند که میتوانند قاعدهشناس باشند، و اهل موعظه از طریق نظر به بهرههایی که از دینداری نصیب انسانها
میشود متوجه دینداری میشوند زیرا دین را هماهنگ با فطرت خود می یابند. در ادامه میفرمایند: «وَ الْحُجَّةِ الْبَالِغَةِ» و امام است که مسئله را به انتها میرساند و حجت را تمام میکند به طوری که شما مییابید که چیزی از مطلب نمانده که حل نشده باشد. میفرمایند: «الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ» امام همچون خورشیدی است که با جلالت خاصش، به نور خود برای عالم طلوع میکند و تمام عالم را به نور خود روشن مینماید تا راه از بیراههمعلوم شود و اندیشههای درست از اندیشههای باطل جدا گردد. «وَ هُوَ بِالْأُفُقِ حَیْثُ لَا تَنَالُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا الْأَیْدِی» و او در افقی مستقر است که نه چشمها میتواند همهی آن افق را ببیند و نه دستها میتواند به همهی حقیقت آن دست یابد و راز تأکید بر ضرورت حضور امام در همهی زمانها نیز همین است، به این معنی که نه تنها طبق دلایل عقلی چنین مقامی هست، بلکه حکمت الهی اقتضا میکند که باید باشد. حضرت در ادامه میفرمایند: «الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ الطَّالِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَابَاتِ الدُّجَی وَ الدَّلِیلُ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی» امام روشنی کامل، چراغ فروزان و نور طلوع کنندهای است که ظلمات را میشکافد و ستارهی راهنمایی است که اعماق تیرگیها را روشن میکند و راهنمایی است برای هدایت که انسان را از هلاکت و انحراف نجات میدهد.
«الْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ» امام آن آتشی است که بر قله قرار دارد برای گرمیدادن به آن کسی که نیاز به گرما دارد و برای راهنمایی از خطر گمراهشدن. خداوند در نظام عالم
چنین نیازی را بیجواب نگذاشته تا طالبانِ گرمای دینداری و گمراهان وادی هلاکت از وجود او بهره گیرند. آیا جدا از فرهنگ امامت میتوان به شخصیتهای مطرح در دنیای امروز رجوع کرد و نیازهایی که از طریق امام قابل رفع است، از طریق آنها رفع نمود؟ آنهایی که به واقع میتوانند امروز برای بشریت کاری انجام دهند تنها کسانیاند که به فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام رجوع کردهاند و آن را اظهار میکنند و از خود هیچ ندارند. بقیه ادعاهایی دارند که خودشان هم به آن ادعاها خوشبین نیستند. اگر شما خارج از گرایش شیعیبودن خود در یک مقایسه بین امیرالمؤمنین علیه السلام با خلفا و دانشمندان اهل سنت تحقیقی انجام دهید، به راحتی تصدیق میکنید به هیچ وجه آنها با علی علیه السلام قابل مقایسه نیستند و این نشان میدهد ائمه علیهم السلام دارای تربیتی خاص و مسئولیتی مخصوص میباشند چیزی که علی علیه السلام تأکید میکنند که «لَا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله و سلم مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ»(1)احدی از این امت قابل مقایسه با آل محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیست. علتش آن است که اهل البیت علیهم السلام یک جریان خاص میباشند برای مسئولیتی مخصوص و شیعه تأکید دارد که نقلاً و عقلاً چنین ذخیرهای در اسلام هست باید به آن نظر انداخت و از وجود آنها بهرهمند شد. حضرت امام رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «الْإِمَامُ السَّحَابُ الْمَاطِرُ وَ الْغَیْثُ الْهَاطِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِیلَةُ وَ الْأَرْضُ الْبَسِیطَةُ وَ الْعَیْنُ الْغَزِیرَةُ وَ الْغَدِیرُ وَ الرَّوْضَةُ» تمام نقشهایی که پدیدههای عالم دارند نمونهی روحانی آن در امام موجود است. میفرمایند: امام ابر باراندار و باران پرفایده و آسمان سایهافکن و
1) نهج البلاغه، خطبهی 2.
زمین گسترده و چشمهی جوشان و برکهو گلزار است. یعنی همهی آنچه اگر واقع شود انسان به برکات مطلوب میرسد در امام هست.
قبلاً شرایط طوری نبوده تا مردم و حاکمان سعی کنند از طریق روشهای دینی مسائل جامعه و افراد را حل نمایند در حالیکه اگر در حال حاضر با وجود معضلات موجود جهت حلّ امور انسان به دین رجوع شود مثل باران پرفایده مشکلات مرتفع میگردد وگرنه با تئوریهای بشری مشکل به ظاهر حل میشود در حالیکه آن تئوریها چندین مشکل را به همراه میآورد، به همین جهت حضرت صفات مفید هر چیزی را در کنار آن میآورند تا روشن شود اگرچه روش دین در فرهنگ امامت مثل چشمه است، اما نه مانند چشمهای بیبرکت، بلکه مانند چشمهای جوشان. و اگرچه امام همچون آسمان بالای سرما بر ما ولایت دارند ولی «السَّمَاءُ الظَّلِیلَةُ»؛ مانند آسمان سایهافکن.
تمام آنچه که روح انسان نیاز دارد و در زوایای مختلف در فرهنگ امامت موجود است، حضرت در این روایت شریف در صدداند تا آن آرمان بزرگ و واقعی را که بشر باید به آن برسد متذکر شوند. هرکدام از جملات در جای خود به طور مفصل بحث دارد عمده آن است که متوجه باشیم در نظام اَحْسَن، انسانها نیاز به چنین امامی دارند و نباید این نیاز را رها کرد وگرنه گرفتار حاکمیتهای پوچمیشویم. در ادامه میفرمایند: «الْإِمَامُ الْأَمِینُ الرَّفِیقُ وَ الْوَلَدُ الشَّفِیقُ وَ الْأَخُ الشَّقِیقُ وَ کَالْأُمِّ الْبَرَّةِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ» امام امانتداری رفیق و پدری خیرخواه و برادری مهربان و همچون مادری نیکوکار به فرزندی صغیر و پناه بندگان است.
بسیاری از مسئولان در نظام غیر امامت، امانتدار هستند اما رفیق نیستند. به همین جهت ملاحظه میکنید روحیهشان قبل از مسئولیت با زمان مسئولیت فرق میکند و به هنگام مسئولیت دیگر با ارباب رجوع رفیق نیستند و روح مدارا با مردم در آنها میمیرد و فقط دستور میدهند، ولی امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان مسئولیت گریه میکنند نکند شکم گرسنه یا جگر تشنهای در آن گوشهی مملکت باشد و حضرت خبر نداشته باشند.
امامت یک فرهنگ است در متن اسلام، تا این فرهنگ شناخته نشود بشر به سر و سامان نمیرسد. ملاحظه میکنید حتی افراد مذهبی و متدین همین که مسئول شدند در فرهنگ و ساحت دیگری قرار میگیرند و فکر میکنند باید فقط دستور بدهند. چون مدیریت را از امام و فرهنگ امامت نگرفتهاند بلکه آن را از فرهنگ مدرنیته گرفتهاند. در فرهنگ مدرنیته مسئولان نمیتوانند مدیریت خود را کنار مردم انجام دهند، بر مردماند و نه با مردم. برای نجات از آن مدیریت باید به فکر و فرهنگی نظر دوخت که با نگاهی ماوراء فرهنگ مدرنیته، به عالم و آدم مینگرد و متأسفانه اکثر مذهبیهای ما نتوانستند زهرِ ظلمانیِ فرهنگ مدرنیته را بشناسند و لذا نمیتوانند آزاد از مدیریتِ آن فرهنگ به فرهنگ امامت نظر کنند. با توجه به چنین ضرورتی حضرت میفرمایند: امام امانتداری دلسوز و پدری شفیق و خیرخواه است، به تو نزدیک میشود و با روح و باطن تو مأنوس میگردد. به گفتهی حافظ:
نصیحتی
کنمت بشنو و بهانه مگیر
هر
آنچه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
چون ناصح مشفق به باطنها مینگرد و هدایت خود را از آنجا دنبال میکند.
امام رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «وَ کَالْأُمِّ الْبَرَّةِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ»؛ امام همچون مادری نیکوکار به کودکی صغیر است. این نهایت دلسوزی است که در روی این زمین میتوان پیدا کرد. امام نسبت به امت چنین برخوردی دارند و خداوند در نظام حکیمانهی خود چنین مدیریتی را اراده کرده است. در نظر بگیرید امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف با چنین روحیهای چقدر مایلاند مردم از این سرگردانیها نجات یابند و به همین جهت داریم حضرت صاحب الأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف بیش از ما برای ظهور خودشان دعا میکنند تا خداوند شرایط ظهورشان را فراهم کند و با تمام دلسوزی به داد شیعیان برسند. حیف که شیعیان برای رفع مشکلات خود از فرهنگ امامت غافلاند و فکر میکنند راههای دیگری هست. ذات امام طوری است که نهایت دلسوزی را نسبت به امت دارد. برای تحقق چنین فرهنگی هر چه بیشتر باید از فرهنگ کفر فاصله گرفت و نظرها را به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام انداخت. سخنان امام رضا علیه السلام کمک میکند تا بدانیم امام را باید ذاتی از نور بدانیم جهت هدایت بشر، در آن صورت متوجه میشویم محال است جامعهی بشری بدون چنین شخصیتی اداره شود. امام فقط یک آدم خوب نیست، یک هادی بزرگ از طرف خداوند است که نباید یک لحظه از او غافل شد وگرنه با انحرافاتی روبهرو میشویم که امروز بشریت را تهدید میکند.
حضرت رضا علیه السلام ما را متوجهی این نکته میکنند که خداوند برای سر و ساماندادن به ابعاد اجتماعی و فردی انسانها شخصیت معصومی را پروراندهکه دارای گستردگی خاصی در نظام عالم است. بشر برای جوابگویی به نیازهای عمیق و باطنی انسانها، با تکیه به فهم و اندیشهی
خود از این که آن نیازها را برآورده کند مأیوس است و امامان متذکر میشوند که خداوند چنین اشخاصی را با چنین خصوصیاتی جهت جوابگویی به آن نیازها پرورانده، منتها اولاً: مقام آن شخصیتها بالاتر از آن است که سایر انسانها بتوانند ایشان را در بین سایر انسانها تشخیص دهند و انتخاب کنند زیرا در افقی بالاتر از آن قرار دارند که عقل بشر بتواند به آن دست یابد. ثانیاً: بشر نیازهای عمیق خود را نمیشناسد تا بخواهد منطبق بر آن نیازها امام خود را انتخاب کند. موضوع دوم بسیار مهم است. زیرا اگر بشر از این موضوع غافل شد که خداوند چه شخصیتهایی جهت راهنماییاش پرورانده اولین مشکلش این است که نیازهایش را گم میکند. خداوند در مورد قرآن میفرماید: ما این کتاب را نازل کردیم «فِیهِ ذِکْرُکُمْ»؛(1)چون در آن به یاد شما بودیم و میدانستیم شما چه نیازهایی دارید، حال شما ملاحظه کنید وقتی قرآن از بشر گرفته میشود چگونه نیازهایش عوض میگردد و چیزهایی را به عنوان نیاز برای خود انتخاب میکند که سراسر ریشه در وَهم او دارد.
در سخنان حضرت رضا علیه السلام یک فرهنگسازی فوق العادهای مطرح است تا به مردم متذکر شوند چه نیازهایی دارند و خداوند هم از آنجایی که نیازهای اساسی انسانها را میشناسد چنین رهبرانی را پرورانده و با بودن امامان جایی برای یأس در رفع این نیازها نیست. اگر امروز با سلطهی فرهنگی غرب بر ذهنها، از افراد بپرسیم یک جامعهی سالم چه نیازهایی دارد، عموماً نمیدانند. اگر هم بر فرض متوجه نیازهای حقیقی خود بشوند
1) سورهی انبیاء آیهی 10.
باورشان نمیشود که خداوند تا این حدّ به آنها لطف کرده و زمینهی جوابگویی به آن نیازها را برآورده است و چون باورشان نمیشود میتوان بر اساس دستورات الهی به آن نیازها جواب داد، به دنبال برآوردهشدن آنها نمیروند تا با ائمه علیهم السلام روبهرو شوند.
حضرت فرمودند: «الْإِمَامُ أَمِینُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِهِ»؛ امام یک نمونهی کامل برای راه یافتن انسانها به خدا است، چون امانتدار خدا است و آنچه قلب مبارکش از حضرت رب العالمین دریافت میکند به صورت کامل به مردم میرساند تا راه رسیدن به خدا برای مردم کاملاً گشوده باشد و این است معنی اینکه میفرمایند: «امام امین خدا در زمین و در بین خلق خدا و حجت خدا برای بندگان است.» نمونهی کاملی که موجب میشود بندگان خدا راه رسیدن به پروردگار را ملاحظه کنند و مطابق آن عمل کنند. همینطور که نقشهی ساختمان برای استاد بنّا حجت است تا مطابق آن ساختمان را بسازد.
از غفلتهای بزرگ بشر این است که نمیداند نیاز به حجت دارد. بشر از آنجایی که مقصد اصلی را فراموش کرده، نیازِ رسیدن به مقصد اصلی را نیز که با نظر به حجت الهی امکان دارد، از یاد برده است. اکثر مردم میخواهند خوب باشند ولی چون حجت مشخصی ندارند راه خوب شدن را نمیدانند و چگونه خوبشدن را گم کردهاند. به گفتهی آن شاعر:
آسیا
بود ولی راه عمل را گم کرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد
شما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به جهت وجود حجت خدا ملاحظه میکنید آن مردم با آنهمه غفلت، چگونه در زمانی اندک آنچنان متحول شدند که از بین آنها انسانهایی چون بلال و مقداد ظهور کرد، چون این افراد حجت خدا یعنی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم را پیدا کرده بودند این همان چیزی بود که در اوائل انقلاب و در طول دفاع مقدس با نظر به حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» برای جوانان کشور ما پیش آمد. تاریخ خبر میدهد در همان چهارسال و چند ماه حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام با آنهمه موانعی که امویان برای حضرت ایجاد کرده بودند، تحول بسیار چشمگیری در مردم ایجاد شده بود، به طوری که هیچ بیکار و بیخانهای نبود زیرا همه به زندگی ساده و بدون حرص در زیر سایهی عدالت حضرت راضی شده بودند، اینطور نبود که هرکس بقیه را پس بزند و خودش جای او را بگیرد. برای همین هم میگویند امام که ظهور کنند تمام آن باورها که مردم قبول داشتند ولی به آنها عمل نمیکردند به فعلیت میرسند و زمینهی پیادهکردن آنچه را که حق میدانند فراهم مییابند. در ظلمات غفلت از امام طوری شده که به قول بعضی از بازاری ها، میدانیم راستگفتن خوب است اما اگر راست بگوئیم بدبخت میشویم. امّا وقتی فرهنگ امامت حاکم باشد آن فردی که آرزویش راستگفتن است، راست میگوید. درست است که آن بازاری اشتباه میکند که فکر میکند اگر در حال حاضر راست بگوید بدبخت میشود ولی چون راست گفتن کاربردی نشده و در فرهنگ جامعه نهادینه نگشته جرأت نمیکند به آن عمل کند اما مایل است یک تمدن الهی پیش آید تا مطابق اعتقاداتش زندگی کند؛ با نظر به این موضوع است که میگویند وقتی امام ظهور
کنند هجوم مردم برای تحقق دیانت بسیار چشمگیر است و واقعاً عالم را قسط و عدل فرا میگیرد. چون مردم با ظهور حجت خدا راه پیدا میکنند و نمونهی عینی رسیدن به حقیقت را در مقابل خود مییابند.
اینکه حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: «امام امین خدا است»؛ به آن معنی است که آنچه را از خدا میگیرد تماماً به مردم میرساند، برعکس ما که هیچ کداممان نمیتوانیم چنین باشیم، ناخودآگاه آنچه به ما القاء میشود را با افکار خودمان ترکیب میکنیم. امامان آنچنان زلال شدهاند که حقیقت را با جان خود میگیرند و به بقیه میرسانند چون به چیزی جز حق نظر ندارند. حرف امامان این است که: «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّه»(1)قلوب ما ظرف خواست و ارادهی خداوند است. در حالیکه ما بخواهیم و نخواهیم افکارمان را وارد موضوعات میکنیم چون تنها به خدا نظر نداریم.
فرمودند: امام حجت خدا بر بندگان و «خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِه» و خلیفهی او در شهرهایش میباشد. عنایت کنید که روی بلاد دست گذاشتند. یعنی امام در جامعه و در نظام عالم نقش مدیریتی دارد تا جامعه با مدیریتی الهی مدیریت شود و این طور نیست که تنها ما در امور فردی نیازمند به امام و حجت خدا باشیم. بر همین اساس حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در کتاب «ولایت فقیه» میگویند اگر کسی بفهمد معنی ولایت فقیه یعنی چه و منکر بشود مرتد است. چون در واقع معتقد است حضور امام -که فقیه، سخن او را حاکم میکند- در عالم ضرورت ندارد. البته اکثر آنهایی که مخالف
1) بحار الأنوار، ج 52، ص 51 .
ولایت فقیهاند به معنای واقعی مخالفت نیستند، از بعضی از امور اجرایی عصبانی شدهاند. یقیناً عموم مردم قبول دارند بهترین حاکمیت، حاکمیت امام معصوم است. ولایت فقیه یعنی ولایت کارشناس کشف حکم خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امامان معصوم علیهم السلام در زمان غیبت امام، بر جامعه.
حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «وَ الدَّاعِی إِلَی اللَّهِ وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ»؛ امام دعوت کننده به خدا و مدافع حریم الهی است. صفت دعوت کنندگی به خدا به معنی مطلق کلمه فقط مخصوص انسانهای معصوم است. ممکن است بنده هم تصور کنم میخواهم مردم را به خدا دعوت کنم ولی وقتی در درون خود ناخن میزنم معلوم میشود در آن لایههای پنهانِ دلم میخواهم شما بدانید من این مطالب را میدانم. یعنی ناخودآگاه به نحوی شما را به خودم میخوانم. با اینهمه تنها و تنها کسانی مطمئناً و مطمئناً به خدا دعوت میکنند که مظهر تامّ و تمام نور الهی هستند، یعنی ائمه علیهم السلام، و ما به این جهت به علمای دین ارادت داریم که احساس میکنیم ما را به ائمه علیهم السلام نزدیک میکنند. اگر اینها ما را به خودشان دعوت کرده بودند کار به اینجاها نمیکشید که در منظر شما ائمه معصومین علیهم السلام قرار بگیرند. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» که اینهمه برای انقلاب اسلامی زحمت کشیدند و زندان و تبعیدها را تحمل کردند، صاحب انقلاب اسلامی را حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف میدانند و آن حضرت را در منظر ما قرار میدهند.(1)
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» گاهی که یک نظر
1) حضرت امام«رضواناللهعلیه» میفرمایند: صاحب این انقلاب حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه الشریف است إنشاءالله بیایند تا ما امانت را به او تسلیم کنیم. (صحیفهی امام، ج 15، ص 385)
خوبی از آیه و یا روایت مطرح میکنند در آخر میگویند من اینطور فهمیدم یعنی تو مشغول اینکه من فهمیدم نباش این را بگیر ولی مشغول آیه و روایت باش. آنقدر حواسشان جمع است که تصور نشود آنچه میگویند همهی مطلب است، چون اگر بگویند اینکه من میگویم اصل مطلب است عملاً ما را به خودشان دعوت کردهاند در حالی که ما میخواستیم با تدبّر در سخنان ائمه علیهم السلام یعنی آنهایی که خودی ندارند و جز نمایش اسماء حسنای الهی نیستند، به آنها و به قرب الهی نزدیک شویم.
از دیگر خصوصیات امام «وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ»؛ امام مدافع حریم الهی است. نگران خودشان نیستند نگران حریم الهیاند.
«الْإِمَامُ مُطَهَّرٌ مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُیُوبِ مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ نِظَامُ الدِّینِ وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیْظُ الْمُنَافِقِینَ وَ بَوَارُ الْکَافِرِینَ»؛ امام از هر گناهی پاک و از هر عیبی مبرا است، علم به معنی حقیقی مخصوص اوست، نمایانندهی حلم و عامل نظام و سرو سامان یافتن دین و عزت مسلمانان و غضب منافقین و پراکندگی کافران است.
حضرت میفرماید امامی که خداوند جهت هدایت و حاکمیت جامعهی مسلمین پرورانده هیچ آلودگی ندارد. وگرنه نمیتواند حق را نشان دهد. جهان بشری حقیقتاً ظرفیت وجود چنین انسانی را دارد که هیچ آلودگی نداشته باشد و شواهد نشان میدهد پس از پشت سر گذاردن تجربههای گذشته، تاریخ برای حاکمیت چنین انسانی خود را آماده کرده
است. انسانی که «مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُیُوبِ»؛ از هر عیبی پاک است و حضرت میفرمایند امامان چنیناند، این هر چند بسیار با ارزش است ولی ادعای بزرگی است و هر کسی نمیتواند چنین ادعایی بکند، چون به عنوان مثال اگر شما بگویید من به همهی این کتاب علم دارم، حالا اگر یک کلمهی آن را ندانید همهی ادعایتان زیر سؤال میرود و آبروی خود را از دست میدهید. اما اگر بگوئید مقداری از این مثنوی را میدانم حال اگر یک صدم آن را هم بدانید آبرویتان نمیرود. با این وصف وقتی گفته میشود امام باید هیچ نقص و عیبی نداشته باشد اگر یک خطا از او سر بزند تمام شخصیت او زیر سؤال میرود. هیچکس در جهان اسلام جز ائمه علیهم السلام چنین ادعایی نداشتهاست. بقیه خطا میکردند و بعد میگفتند اشتباه کردیم. عبدالرحمن بن عوف میگوید وقتی ابابکر در بستر بیماری بود،آن بیماری که منجر به رحلت او شد- میگفت ای کاش سه کار نکرده بودم. و یا سخنان خلیفهی دوم مشهور است که مکرراً اشتباه میکرد و عذرخواهی مینمود، خلیفهی سوم توبهنامه نوشت که این کارها را دیگر نمیکنم. عرضم اینجا است در چنین دنیایی که افراد اشتباهات زیادی دارند، ائمه علیه السلام مدعیاند از هر آلودگی و گناه پاک و از هر عیبی مبرا هستند و هیچکس هم نتوانست یک مورد خلافِ آن ادعا را در مورد آنها ثابت کند.
حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند امام «مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ»؛ مخصوص به علم است و هرکس خواست به واقع به نور علم منور شود باید از مسیر اهل البیت علیهم السلام به علم برسد، «مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ»؛ امام مجسمهی حلم است. حلم یعنی امام و امام یعنی حلم. حلم آن حالت روحی است
که هیچ جریانی انسانِ حلیم را از هدف اصلیاش باز ندارد. امام آنچنان در افق وظیفهی خود مستغرقند که هیچ جریانی ایشان را از تعادل خارج نمیکند به طوری که سراسر حرکات و سکناتشان را حلم فرا گرفته حتی در صحنهی کربلا.(1)«نِظَامُ الدِّینِ»؛ امام عامل نظام و سر و سامانی دین است و دینِ بدون امام در انضباطی که باید باشد نخواهد بود. نماز خوانده میشود، روزه گرفته میشود ولی جهت ندارد. جامعه به آنسویی که باید به شکوفایی برسد نمیرود. «وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ»؛ امام عامل عزت مسلمین است و مسلمانان از طریق مدیریت امام، به آن شخصیتی که باید دست یابند دست مییابند. نمونهی کوچک آن را در مقایسهی ایرانِ امروز که به فرهنگ امامت مفتخر است با ایران زمان شاه میتوان یافت.
«وَ غَیْظُ الْمُنَافِقِینَ»؛ امام موجب خشم منافقین است. منافقین با حضور فرهنگ امامت عرصهی کار را بر خود تنگ مییابند. منافق به کسی میگویند که به ظاهر خیلی دیندار است ولی در باطن هیچ تعلقی به دین ندارد. چه فرهنگی میتواند فضا را بر این منافقان تنگ کند، جز کسی که با حرکات خود دینداری را طوری بنمایاند که قلبها آن را همراهی کنند؟ هیچ جامعهی دینی بدون منافق نیست و این در حالی است که منافقان بیشتر از مومنین واقعی قیافهی دینداری به خود میگیرند، به همین جهت افراد مذهبیِ سطحی خیلی سریع فریب آنها را میخورند، چون
1) به کتاب «راز شادی امام حسین علیه السلام در قتگاه» از همین مؤلف رجوع شود.
مؤمنین واقعی برای فرار از ریا دینداری خود را تا آن جا که ممکن است ظاهر نمیکنند ولی شخص منافق طوری عمل میکند که به ظاهر از ریا فرار میکند ولی در باطن میخواهد به شما بفهماند خیلی مسلمان است. طبیعی است شما که دوستدار ایمان هستید به او علاقهمند میشوید و تحت تأثیر او قرار میگیرید و به او میدان میدهید، و او هم ارزشهای اشرافی خود را حاکم میکند. فقط در صورتی میدان برای چنین افرادی تنگ میشود که ملاکهای معنوی در میان باشد و مثلاً بر روی عدالت و سادهزیستی تأکید شود. اگر انسانی با دینداری ناب و الهی به صحنه بیاید، میدان برای نفاق تنگ میشود چون در این صورت فرهنگ نفاق نمیتواند ارزشهای خود را بر فرهنگ امام معصوم حاکم کند.
در ادامه میفرمایند «وَ بَوَارُ الْکَافِرِینَ»؛ امام عامل ریشهکن شدن کافران است. قدرت کافر در ازاء بیدینی ما است. هر اندازه ما دیندار بشویم کافر ریشه کن میشود. لازم هم نیست حتماً با جنگ و جدالِ طولانی این کار انجام شود، کُلاً جنسِ ضعفِ ایمانی ما است که به کافر قدرت میدهد. انصافاً اگر ما امروز تحت تأثیر تبلیغات و وسایل تجملی غرب نباشیم آیا غرب میتواند بر ما آقایی کند؟ غرب به شدت محتاج است که کالاهایش را بفروشد، اگر ما بر اساس قناعت و توجه به نیاز طبیعی با آنها برخورد میکردیم آیا این همه محتاج غرب بودیم که بر ما آقایی کند و هر روز توان ساختن اسلحههای مدرنتر را پیدا کند؟ این همه پول از جیب چه کسانی خارج میشود که دنیای کفر را قدرتمند کرده است؟ اگر فرهنگ امام معصوم در مناسبات جوامع اسلامی حاکم بود آیا اینهمه ضعف از کشورهای اسلامی مشاهده میشد که موجب قدرت
دنیای کفر شود؟ به گفتهی دانشمندان؛ «قدرت ابرقدرتها از آنهایی است که مورد ظلم واقع میشوند ولی مدیحهسرای ظالم هستند».
امام رکن و ستون اسلام و واسطهی هدایت الهی است، کاملترین آیت و صاحب عالیترین مرتبهی ولایت الهی میباشد. لازمهی آشنایی با مقام امام و حصول معرفت به او، برخورداری از صفا و پاکی و فضیلت و تقوی است، چرا که گفت: «پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک ا نداز» و در این حالت است که میتوان تا حدی به مقام ملکوتی امام پی برد و از سرچشمهی ولایت او سیراب گشت. اما آگاهی به مقام امام، آن چنانکه شایستهی مقام امامت است بر کسی ممکن نیست، زیرا که او معدن اسرار الهی و مظهر تامّ صفات و اسماء خداوندی است.
آنجایی که قرآن میفرماید: از اولی الامر اطاعت کنید عملاً یک نحوه ولایت تشریعی را به عهدهی امام گذارده است که این غیر از منصب تشریع است که مختص خدا و رسول الله است، ولایت تشریعی امام به این معنی است که امام برای اداره و نظم امور و اصلاح اجتماع واجد اختیاراتی است که میتواند در همهی شئون زندگی فردی، اجتماعی و معنوی مردم براساس حکم خدا و رسول خدا دخالت کند و بر همه نیز لازم است که از وی اطاعت نموده و خواستهی او را بر خواستهی خود مقدم دارند. البته علاوه بر ولایت تشریعی، ولایت تکوینی نیز برای امام هست که به طور مختصر به آن میپردازیم.
طبق آیهی «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»(1)که میفرماید برخی پیامبران، را بر برخی دیگر برتری دادیم. از آن جایی که ولایت آنها باطن نبوتشان است(2)
پس ولایتشان متفاوت میباشد و ریشهی این تفاوت در «مراتب معرفت و علم» و «قدرت روحی» آنهاست. به طوری که عاصفبنبَرْخِیا که مقداری از «علم کتاب» برخوردار بود بر اساس ولایت تکوینی که داشت توانست قبل از اینکه حضرت سلیمان چشمشان را برهم زنند یا چشمشان را برگردانند، تخت بلقیس را از یَمَن به اورشلیم بیاورد. قرآن در این باره میفرماید: «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»(3)آنکس که مقداری از علم کتاب را میدانست گفت: من آن را در کمتر از چشم بههمزدنی نزد تو حاضر میکنم. در مقابل این علم که مربوط به عاصفبنبرخیا است در قرآن داریم که: «وَیَقُولُ الَّذِینَ کَفَرُواْ لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کَفَی بِاللّهِ شَهِیدًا بَیْنِی وَبَیْنَکُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْکِتَابِ»(4)وکافران برتو اعتراض میکنند که تو رسول خدا نیستی، بگو: تنها گواه بین من و شما خداست و آنکه علمِ به
1) سورهی بقره، آیهی 253.
2) در رابطه با این که ولایت، باطن نبوت است فرموده اند: چون «وَلی» مخاطب به خطاب «اقْبل» است و نبی مخاطب به خطاب «ادبر» بعد از «اقْبل» است ، پس نبوت بدون ولایت صورت نبندد، ولی ولایت بینبوت ممکن است و از این جهت ولایت تکوینی منحصر به پیامبر نیست.
3) سورهی نمل، آیهی 40.
4) سورهی رعد، آیهی 43.
کتاب نزد وی است. این آیه میفرماید: علاوه بر معجزهبودن قرآن که گواه است بر اینکه تو پیامبر و فرستادهی خدا هستی، آنکس که همهی «علمِ کتاب» در نزد اوست نیز گواه است براینکه تو فرستادهی خدایی .
طبق آیهی اخیر روشن میشود کسی در زمانِ نزول آیه بوده که «علمِ کتاب» در نزدش بوده و شهادت میداده که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرستادهی خداست . و چون آیه در مکه نازل شده، بنا به بسیاری از روایات شیعه و سنی، مصداق آیه به طور مستقیم علی علیه السلام و به تبع آن اهلالبیت علیهم السلاماند که دارای علمی میباشند که مانند عاصف بن برخیا، موجب تصرف در مبادی عالم میشود، منتها مقداری از آن علم در نزد عاصف بن برخیا بود، و آن علم مربوط به مقام «امر» است که مقام ماوراء عالم ماده و عالم تدریج و زمان است. چون قرآن میفرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(1)حال با توجه به اینکه عاصفبنبرخیا جزئی از این علم را داراست و توانست آنچنان در عالم تصرف کند که تخت بلقیس را قبل از بههمخوردن چشم به محضر حضرت سلیمان بیاورد، وسعت ولایت تکوینی علی علیه السلام را ملاحظه فرمائید که حضرت از همهی «علم کتاب» برخورداراند، همچنانکه امام صادق علیه السلام فرمودند: آنچه عاصف داشت قطرهای از اقیانوسی بود که همهی آن نزد ما است.(2)
در روایت هست که سدیر نقل میکند: «من و ابوبصیر و یحیی بزّاز و ... در مجلس حضرت صادق علیه السلام بودیم، ناگهان آن حضرت با حال غضب در مجلس وارد شدند و چون در جای خود قرار گرفتند، گفتند: «یا عَجباً لِاَقوامٍ یَزْعَمُون اِنّا نَعْلَمُ الْغَیْب، لا یَعْلَمُ الْغَیْبَ اِلاَّ الله عَزّوجل» جای تعجب است که عدهای گمان میکنند ما علم غیب داریم، جز خدا کسی عالم به غیب نیست، من قصد داشتم که کنیز خود را با زدن ادب کنم، از دست من فرار کرد و من ندانستم در کدام یک از اطاقهای خانه مخفی شده است! سدیر میگوید: چون حضرت برخاستند و به طرف منزل رفتند من و ابوبصیر و میسّر به منزل آن حضرت رفتیم و عرض کردیم: فدایت شوم ما امروز در بارهی آن کنیز از شما شنیدیم که چنین و چنان فرمودید و ما نمیخواهیم به شما نسبت علم غیب دهیم ولیکن ما میدانیم که حقاً شما علوم بسیار فراوانی دارید! حضرت فرمودند: ای سدیر آیا قرآن میخوانی؟ عرض کردم بلی. فرمودند: هیچ این آیه را خواندهای که میفرماید: «قال الَّذی عِنْدَهُ علمٌ مِنَ الْکِتاب اَنا اتیکَ بِه قَبْلَ اَنْ یَرْتَدَّ اِلَیْکَ طَرْفک» عرض کردم؛ آری که حضرت سلیمان به اطرافیان خود فرمود: کدام یک تخت بلقیس را برای من میآورید؟ «قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنّ اَنَا آتیک بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِکَ وَ اِنّی علیه لِقَویٌ اَمینٌ» عفریتی که از طایفهی جن بود گفت: قبل از اینکه از جایت بلند شوی میآورم ولی «قَالَ الَّذِی عِندَهُ عِلْمٌ مِّنَ الْکِتَابِ أَنَا آتِیکَ بِهِ قَبْلَ أَن یَرْتَدَّ إِلَیْکَ طَرْفُکَ»(1)آن کسی که مقداری از علم کتاب نزد او بود گفت: من آن را نزد تو میآورم قبل از
1) سورهی نمل، آیهی 40.
آن که چشم خود را به طرف دیگر بگردانی، زیرا جناب آصفبن برخیا برعکس عفریت جن از مبادی دیگری عمل میکرد که فوق زمان و مکان بود.
حضرت فرمودند: آیا دانستی که او [آصف] چقدر از کتاب الهی علم دارد؟ عرض کردم شما برای من بیان بفرمایید. حضرت فرمودند: به اندازهی یک قطره نسبت به اقیانوس، به این مقدار عاصفبنبرخیا از کتاب الهی علم داشت... ای سدیر آیا در کتاب خدا این آیه را یافتهای که میفرماید: «قُلْ کَفی بِاللَّهِ شَهیداً بَیْنی وَ بَیْنَکُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکِتابِ»(1)ای پیامبر! بگو کافی است اینکه خدا شهادت میدهد به رسالت من و آن کسی که «علمِ کتاب» نزد اوست. سدیر گفت: بلی این آیه را هم خواندهام. حضرت فرمودند: آیا کسی که تمام کتاب را میداند با فهمتر است یا کسی که بعضی از آن را میداند؟ عرض کردم؛ بلکه کسی که تمام علم کتاب را میداند. آنگاه حضرت با دست خود اشاره به سینهشان نمودند و فرمودند: به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست، به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست. (2)
ملاحظه فرمائید که چگونه امام علیه السلام از طریق این آیه ما را متوجه مقام خود نمودند.
ائمه علیهم السلام از آن جهت که در مقام تکوینِ خود واسطهی فیض هستند، مقامشان فوق جبرائیل و میکائیل است ولی از آن جهت که میخواهند به صورت عادی زندگی کنند علمی از خدا طلب نمیکنند و موضوع
پنهانبودن محل کنیز برای آن حضرت از این نوع است. متوجه باشید که حضرت علیه السلام با طرح موضوع کنیز و پنهان شدن او میخواهند علم ذاتی را از خود نفی کنند و روشن کنند علم ذاتی مربوط به خدا است ولی این بدین معنی نیست که هر علمی را امام بخواهد خداوند به او ارزانی ننماید.
از آنجایی که هستی دارای مراتب و درجات است، مرتبهی ناقصِ وجود، شعاعی از مرتبهی عالیترِ وجود بوده و مرتبهی نازلهی وجود عین ربط و تعلق به مرتبهی عالیه آن است و تمام مراتب وجود به واجبالوجود منتهی میشوند. هنگامی که فیض هستی از خدایتعالی صادر میگردد، ابتدا موجوداتی که از حیث مرتبه به ذات الهی نزدیکترند آن فیض را دریافت میکنند و بعد به واسطهی آنها به دیگران میرسد و مرتبهی بالاتر وجود، واسطه میباشد جهت بهوجودآمدن سایر موجودات. طبق روایات، پیامبر و ائمه علیهم السلام بالاترین درجهی قرب به خدا را در مراتب هستی دارا هستند و در نتیجه عالیترین درجهی قابلیت فیضِ وجود را دارند، به این معنا که موقعیت آنها، مرز بین وجوب و امکان است.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و ائمهی هدی علیهم السلام علاوه بر دارابودن مقام نفس ناطقه که جسمانیة الحدوث و روحانیة البقاء است و از طریق نطفه در رحم مادر حادث میشوند، دارای حقیقت معنویِ برتری هستند به نام «مقام نورانیت» که در رابطه با آن مقام، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «اَوَّلُ ما خَلَقَ اللهُ نُوری»(1)
اولین
1) بحارالأنوار، ج1، ص 97.
چیزی که خدا خلق فرمود نور من بود. همچنان که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: «اوّلُ ما خَلَقَ اللهُ عزّ و جلّ اَرْواحُنا»(1)
اولین چیزی که خداوند خلق کرد، روحهای ما بود. یا امام صادق علیه السلام میفرمایند: «اِنَّ اللهَ خَلَقَنا مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ»(2)خداوند ما را از نور عظمتش خلق کرد.
مقام نورانی پیامبر و ائمه علیهم السلام - که در آن مقام همه نور واحدی هستند- فوق جهان ماده است و ربطی به تولد آنها در کالبد مادیشان ندارد. مقامِ نورانیت ، همان مقام ولایت تکوینی است که واسطهی فیضبودن آنها را نسبت به جمیع مخلوقات روشن میکند، و چون مردم عادی برای انسان حقیقتی جز بدن و نفس ناطقه درک نمیکنند، ائمه اِبا دارند این وجه از مقامشان برای مردم عادی مطرح شود و اساساً این حد از ولایت تکوینی شأن نفس و روحِ متحد با بدن نیست.
آنچه فرشتهی مرگ قبض میکند و یا فرشتهی وحی به آن وحی میفرستد، همان نفس ناطقهی متحد با بدن است، در حالیکه مقام نورانیت، فوق فرشتهی مرگ و فرشتهی وَحی است تا اینکه با قبض آن فرشته ، بمیرد و یا با وَحیِ این فرشته ، حقایق را بگیرد. بنابراین واسطهی فیضبودن ائمه علیهم السلام مربوط به جنبههای بشری و نفس انسانی آنها نمیگردد، بلکه مقامی است بالاتر و امام مظهر آن مقام است. در رابطه با همین معرفت است که در زیارت جامعهی کبیره اظهار میدارید: «خَلَقَکُمُ اللَّهُ أَنْوَارا فَجَعَلَکُمْ بِعَرْشِهِ مُحْدِقِینَ حَتَّی مَنَّ عَلَیْنَا بِکُمْ فَجَعَلَکُمْ فِی بُیُوتٍ
أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَ یُذْکَرَ فِیهَا اسْمُهُ» خداوند شما را نورهایی قرار داد، پس شما را نسبت به عرش خود محیط گردانید تا آنجا که بر ما منت گذاشت و آن نور را نازل کرد پس شما را در خانههایی قرار داد و اراده فرموده به برافراشتگی آن خانهها و اراده کرده تا نام او در آن خانهها یاد شود، چون امامان مظهر انوار عرش الهیاند که محل تجلّی اسماء حسنای اوست.
هدف خلقت؛ تجلی اسماء و صفات الهی(1)
است و هر موجودی که بیشتر اسماء و صفات الهی را متجلی سازد، در امر خلقت بیشتر مورد نظر و توجه حق است، و بقیهی موجودات مقدمه برای خلقت آن موجود هستند. جان انسان استعداد تجلی همهی اسماء و صفات الهی را دارا است و ملائکه هم به سبب همین استعداد بود که بر آدم سجده کردند، از طرفی همهی انسانها به صورت بالفعل به چنین مقامی نمیرسند، تنها «انسان کامل» است که به صورت بالفعل به این مقام دست یافته و قلبش آینهی جذب همهی صفات و اسماء الهی شده و چون هدف خلقت ظهور همهی اسماء و صفات الهی است و چون قلب انسان کامل محل قبول و ظهور کامل اسماء و صفات است، پس انسان کامل هدف و غایت خلقت بوده و
1) در حدیث قدسی داریم که خداوند می فرماید: من گنج مخفی بودم خواستم مرا بشناسند، پس خلق را خلق کردم تا شناخته شوم. پس اولاً: هدف از خلقت آن است که مخلوقات به خصوص انسان خداوند را بشناسد و منور به چنین معرفتی شود. ثانیاً: آن مخلوقی می تواند به طور کامل عامل شناخت خداوند گردد که به کامل ترین شکل محل نمایش اسماء الهی شود که آن تنها انسان های کامل هستند.
هست، و لذا ائمهی اطهار علیهم السلام از آن جهت که واسطهی فیضاند هدف و غایت خلقت الهی میباشند.
در هر زمانی حجتی در صحنهی هستی هست که هم واسطهی فیض و هم هدف و غایت خلقت است و این است که اگر زمین بدون امام باشد -یعنی بدون غایت باشد- متلاشی میشود. امام باقر علیه السلام میفرمایند: «لَوْ بَقِیَتِ الْاَرْضُ بِغَیْرِ اِمامٍ مِنّا لَساخَت»(1)اگر زمین بدون امامی از ما باشد متلاشی میگردد یا امام صادق علیه السلام میفرمایند: «اَلْحُجَّهُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَالْخَلْقِ»(2)حجت خدا قبل از خلق و بعد از خلق و همراه خلق موجود است یعنی نمیشود حجت خدا در عالم نباشد.
از آنجایی که قرآن میفرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ جَمِیعاً »(3)خداوند هر آنچه در زمین است برای شما آفرید. یا میفرماید: «الَّذِی جَعَلَ لَکُمُ الأَرْضَ فِرَاشاً وَالسَّمَاء بِنَاء وَأَنزَلَ مِنَ السَّمَاء مَاء فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقاً لَّکُمْ»(4)خداوندی که زمین را برای شما گستراند و آسمان را برای شما بنا کرد و از آسمان آب نازل کرد پس به کمک آن آب میوهها را برای شما از زمین خارج کرد تا رزق شما باشد. پس هدف از آفرینش انسان و آفرینش جهان برای او، این نبوده که در حیات دنیوی کامجویی بیشتر کند، بلکه فلسفهی آفرینش جهان برای انسان این بوده که
راه حقشناسی و حقپرستی را بپوید و از این رهگذر کمال مطلوب خویش را که همانا قرب به خدا و لقاء الله است بپیماید.
خداوند نخست آدمیان را مخاطب قرارداده و آنان را به عبادت پروردگاری که آنان را خلق کرده است، فرامیخواند و میفرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ اعْبُدُواْ رَبَّکُمُ الَّذِی خَلَقَکُمْ وَالَّذِینَ مِن قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ»(1)سپس یادآور میشود که پروردگاری که آنان باید او را پرستش کنند، کسی است که زمین و آسمان را برای آنان آفریده و از آسمان آب نازل میکند و از زمین، گیاه و میوه میرویاند تا رزق بشر تأمین گردد. بنابراین نباید برای خداوند شریک برگزینند بلکه باید در بستر زندگی زمینی جان خود را با تقوای لازم به عبودیت خداوند منور کنند. قرآن میفرماید: هدف آفرینش انسان، آزموده شدن اوست در میدان ایمان و عمل صالح و سبقت در بندگی: «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَی الْأَرْضِ زِینَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَیُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»(2)ما آنچه بر زمین قرار دادیم زینت زمین قرار دادیم تا شما را بیازماییم که کدام یک بهترین عمل را خواهید داشت. سیوطی در ذیل این آیه نقل میکند یکی از اصحاب در باره معنی آیه از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم پرسید و حضرت فرمودند: «لِیَبْلوکم اَیُّکُم اَحْسَنُ عقلاً وَ اورع عن محارم الله وَ اَسْرَعَکُمْ فی طاعة الله»(3)خداوند میخواهد شما را بیازماید تا روشن شود که کدام از شما عاقلترید و در پرهیز از محارم الهی پرهیزگارتر و در
اطاعت خدا شتابانتر میباشید. یعنی در این آزمون بزرگ الهی، با پشتوانهی عقل و تقوا و طاعت میتوان پیروز گردید. این عقل و تقوا و طاعت است که ستایش و پرستش خداوند را به عنوان شکرگزاریِ نعمتهای الهی بر انسان واجب میکند و انسان را به دور اندیشی و آینده نگری برمیانگیزد تا سعادت ابدی خویش را قربانی لذتهای زودگذر و حیات کوتاه دنیوی نکند و با چنین تأملات عقلی است که انسان میکوشد در پرهیزکاری و فرمانبرداری از خداوند، گوی سبقت را از دیگران برباید و به سعادت برین دست یابد.
از طرفی انسان کامل، کسی است که در عقیده و عمل، هرگز از مسیر حق منحرف نگردد و راه حق را به درستی میشناسد و به نیکوترین وجه ممکن آن را میپیماید. چنین انسانی است که جهان برای او آفریده شده است و برقراری جهان هستی به میمنت وجود اوست. انسان کامل، حجت خداوند در زمین است، و اگر لحظهای حجت خداوند در زمین نباشد، وجود زمین لغو خواهد بود، و چون کار لغو از خداوند صادر نمیشود، جهان هرگز بدون حجت خدا نخواهد ماند. در دعای عدیله در مورد وجود اقدس امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف آمده: «ببقائه بقیت الدنیا، و بِیُمْنِهِ رزق الوری، و بوجوده ثَبتتِ الارضُ و السَّماء»(1)به بقای او دنیا باقی است و به برکت او مخلوقات رزق میگیرند و به وجود او آسمان و زمین در جای خود ثابتاند پس اولاً: امام در هر زمان، مصداق کامل انسانیت است، ثانیاً:
1) مفاتیح الجنان، دعای عدیله.
هدف آفرینش جهان، انسان کامل است. در نتیجه: وجود امام، فلسفهی خلقت جهان به شمار میرود.
مهمترین وظیفهی امام هدایت است که به چند صورت انجام میگیرد:
الف- تبیین وحی الهی و بیان حکم خدا، به این صورت که حقایق آسمانی را به مردم ابلاغ میکند تا انسانها با در نظرگرفتن تعلیم امام، سعادت خود را بشناسند و مطابق آن عمل کنند.
ب- رهبری باطنی، به این صورت که امام از راه تأثیر در دلها و جذب و کشش آنها به سمت کمال، باطن آنها را رهبری میکند تا استعدادها شکفته و نیروهای خفتهی انسانها بیدار شود و هرکس به کمال مطلوب خود نایل آید که این کار را «هدایت به امر» میگویند.
هدایت به امر، هدایت ویژهای است که قرآن از آن خبر میدهد و هر وقت از امامت سخن به میان آورده، از آن هدایت ویژه که به امر الهی تحقق مییابد یاد کرده است. میفرماید: «وَ جعلناهُمْ ائِمَّةً یَهْدوُنَ بِاَمْرِنا»(1)آنان را - یعنی ابراهیم و اسحاق و یعقوب - را امامانی قرار دادیم که مردم را به «امر» ما هدایت کنند. از طرفی قرآن در آیهی 83 سورهی یس در مورد امر خدا میفرماید: «اِنَّما اَمْرُهُ اِذا اَرادَ شَیْئاً اَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُون، فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِه ملَکُوتُ کُلِّ شَیْئٍ» اَمر خدا این است که به شییای بگوید «باش»، پس میشود و بلندمرتبه است خدایی که ملکوت هرچیزی
1) سورهی انبیاء، آیهی 73.
بهدست اوست. در آخر آیه روشن میکند که اشیاء دارای جنبهای ملکوتی هستند که نزد خداوند است و در رابطه با همان جنبه است که اگر اراده کرد آن شیئ بشود، با یک اراده محقق میشود، بدون هیچ مانعی. از طرفی میفرماید: «وَ ما اَمْرُنا الاّ واحدةٌ کَلَمْحِ الْبَصَر»(1)امر ما واحد است مثل چشم برهم زدن. یعنی امر خدا تعدّدبردار نیست، پس مادی و تدریجی نیست.
در جمعبندی آیات فوق روشن میشودکه هدایتکنندگی امام به «امر» با توجه به جنبهی ملکوتی اشیاء انجام میگیرد و بر آن مبنا امام در جان انسانها و در ملکوت آنها تصرف میکند تا آنها را به کمال مطلوبشان برساند و این نشان میدهد که هدایت امام به ارائهی طریق خلاصه نمیشود بلکه نحوهای از تصرف در باطن انسانها نیز در هدایت امام هست.
در آیهی 73 سورهی انبیاء که بحث هدایت به امر امامان را طرح کرد، میفرماید: «وَ أَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَ إِقَامَ الصَّلَاةِ وَ إِیتَاء الزَّکَاةِ وَ کَانُوا لَنَا عَابِدِینَ» و به آن امامان، فعل به کارهای خیر را وحی کردیم، و وحی کردیم اقامهی نماز و دادن زکات را و آنها از عبادتکنندگان ما بودند. دقت بفرمایید که وَحیِ فعل خیر، یک نحوه تصرف تکوینی است در امامان توسط خداوند. چون میفرماید: فعلِ خیر را به آنها وحی کردیم و نگفت به آنها وحی میکنیم، که فعل خیر انجام بدهند، در نتیجه فعل آنها همان وَحی الهی است.
1) سورهی قمر، آیهی 50.
امام به واسطهی سیطره بر ملکوت به هر موجودی به قدر استعدادی که دارد هدایت الهی را افاضه میکند و طبق آیهی «وَ جَعَلْناهُم اَئِمَّةً یَهْدونَ بِاَمْرِنا» این هدایت، رهبری افراد بشر است از راه ملکوت و نفوس آنها. و به همین جهت میتوان گفت: همیشه باید امام در عالم باشد تا چنین القاء روحانی بر مستعدین جریان یابد، چه آن امام در حاکمیت سیاسی و مدیریت جامعه حضور داشته باشد و چه نداشته باشد.
در اثر اتصال قلوبِ پیروان امام به قلب امام، معارف و علوم الهی در قلب پیروان امام جاری میشود و علت آنکه مؤمنین در بهشت دارای نهرهای آب زلال هستند در اثر همین اتصال قلب و بهرهمند شدنشان از چشمهی فضایل امامشان است. چون با توحید و اقرار به حقانیت امام و پیامبر، قلب خود را آبیاری کردهاند.
از آنجایی که نظر امام متن واقع و نفسالامر است، میتوان میزان عمل صالح را از غیر صالح همان امضاء و عدم امضاء امام دانست، از طرفی حیاتِ دل، با علم و معرفتِ حضوری به خدا پدید میآید و همان نهرهای علم و معرفتی که در دنیا در قلوب مؤمنین جاری میگردد در بهشت به صورت نهرهای زلال و غیر متغیر ظاهر خواهد شد. آن نهرها متعفن نخواهد شد چون در دنیا به وَهمیات و عادات باطل آلوده نبوده است. این نهرها اختصاص به افرادی دارد که در راه خدا به مقام قلب رسیده و از علوم حقّ الهی بدون دخالت نفس امّاره بهرهمند شدهاند و به
این مقام نمیتوان رسید مگر با اتصال به انسانهای معصوم که در علم و عمل هیچ نقصی ندارند و جانشان متصل به حقیقت قرآن است.
اینکه در مورد امامان میفرماید:« «وَ اَوْحَیْنا اِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیرات» به آنها فعل خیر را وَحی کردیم، مثل این است که میفرماید: «وَ اَوْحی رَبُّکَ اِلَی النَّحْلِ اَنِ اتَّخِذی مِنَ الْجِبالِ بیوتاً» و وحی کرد پروردگار تو به زنبور عسل که از کوهها برای خود خانهای انتخاب کند. فعل زنبور، وحی الهی است. به همین شکل ملکوت ائمه علیهم السلام در دست خداوند است و اعمال آنها بدون دخالت هیچ فکر نفسانی از آنها سرمیزند، ارادهی آنها ارادهی خدا و فعل آنها از ضمیر پاک آنها سر میزند. یعنی فعل خدا در آینهی وجود آنها جاری میشود، پس نفسِ فعل آنها، وحی خداست مثل اینکه در حدیث قدسی میفرماید: «لَا یَزَالُ عَبْدِی یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی یُبْصِرُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا»(1)بندهی من از طریق نوافل خالصاً همواره به من نزدیک میشود تا آنجایی که محبوب من میگردد و چون او را دوست داشتم، من گوش او میشوم که با آن بشنود و چشم او میشوم تا به آن ببیند و دست او میشوم که با آن بگیرد. یا مثل اینکه خداوند در قرآن به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم میفرماید: «ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَلکِنَّ اللهُ رَمی»(2)تو نیستی که نیزه پرتاب میکنی، بلکه خدا است که چنین میکند. در این آیه تمام وجود پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم در احاطهی حضرت حق قرار میگیرد.
امام از مراتب نفس عبور کرده و به توحید حقیقی رسیده و چنین کسی قابلیت امامت را به اذن خدا دارد و قلبش ظرف ارادهی خداوند شده است. در همین رابطه از حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف داریم که فرمودند: «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی شِئْنَا»(1)قلوب ما ظرف خواست و ارادهی خداوند است، آنگاه که خداوند تعالی چیزی را اراده کند ما همان را میخواهیم و اراده میکنیم.
از نمونههای ولایت تکوینی ائمه علیهم السلام احاطهی آنها بر ضمائر و اسرار قلبی انسانها است. امامان با احاطهای که بر قلوب افراد دارند با تصرف در دل آنها، هرکس را به سوی آن کمالی که استعدادش را دارد سوق میدهند و اگر از اسرار قلبی انسان آگاه نبوده و شاهد برحقیقتِ اعمال آدمیان نباشند، هدایت به امر واقع نمیشود. البته معلوم است که این نوع آگاهی به اسرار انسانها آن نوع علم و آگاهی نیست که زمان و مکان و دوری و نزدیکی و مرگ و حیاتِ امام در آن نقشی داشته باشد و این عوامل مانع تصرف آنها جهت هدایت انسانها گردد، بلکه هر کس باید تلاش کند و روی دل را خود از طریق ارادت حقیقی، به سوی امامان معصوم بیندازد و با توسل و زیارت، از مقام منیع آنها درخواست مدد کند، تا بشود آنچه باید بشود.
1) قطب الدین راوندی، الخرائج و الجرائح، ج1، ص 459.
از آنجایی که امامان واسطهی فیض الهی هستند، بدون اتصال به انسانهای کامل و ارادت به آنها به کمال انسانی خود دست نمییابیم، تنها انسان کامل است که انسانیت هرکس را میپروراند، همچنان که غذای طبیعی، جسمانیت انسان را رشد میدهد. هر کس باید بُعد انسانی خود را به انسان کامل متصل نماید تا از انسانیت او بهرهمند شود. در همین رابطه در حین اذن دخول به حرم شریف آن بزرگواران، به حضرت حق اظهار میداریم: «وَاِنّی اَعْلَمُ اَنَّ رَسُولَکَ وَ خُلَفائَک علیهم السلام اَحْیاءٌ عِنْدَکَ یُرْزَقُون وَ یَرَوْنَ مَقامِی وَ یَسْمَعُونَ کَلامِی وَ یَرُدوُنَ سَلامِی»(1)من میدانم خلفای تو، در نزد تو زندهاند و از حقایق غیبی رزق میگیرند و مقام و موقعیت مرا میبینند و کلامم را می شنوند و سلامم را پاسخ میدهند.
خداوند در رابطه با توجه باطنی امامان بر جان انسانها میفرماید: «وَ کَذالِکَ جَعَلْناکُمْ اُمَّهً وَسَطاً لِتَکُونُوا شُهَداءَ عَلَی النّاسِ وَ یَکُونَ الرَّسُولُ عَلَیْکُمْ شَهیداً»(2)و این چنین شما را امت وسط قرار دادیم تا گواه برمردم باشید، همچنانکه رسول خدا گواه برشماست.
با دقت در آیهی فوق متوجه میشویم مخاطب آیه باید انسانهای معتدلی باشند که از هر افراط و تفریطی به دوراند، زیرا میفرماید: شما را «امت وسط» قرار دادیم تا با این خصوصیات مراقب و ناظر بر مردم باشید و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم هم ناظر بر شماست. معلوم است که این نظارت باید نظارت باطنی باشد که از شئون ولایت تکوینی است و مخاطب این آیه جز ائمهی
معصومین علیهم السلام نمیتواند کس دیگری باشد، زیرا شاهد بر باطن انسانها بودن مقام مردم معمولی و حتی مقام انسانهای متقی هم نیست، شاهد بر باطن، مقام امامانی است که در بین مردم بوده و شاهد بر اعمال باطنی مردماند و روایات هم همین را تصدیق میکند.(1)علاوه
بر آن وقتی میفرماید آنها امت وسط هستند حکایت از آن دارد که آنها از هر گونه افراط و تفریطی مبرا میباشند و حقیقتاً جز انسانهای معصوم کسان دیگری نمیتوانند در چنین مقامی قرار داشته باشند.
عنایت داشته باشید که رؤیت اشیاء سهگونه است: یکی رؤیت حسی و دیگر رؤیت عقلی و سوم رؤیت قلبی و ملکوتی.
الف- رؤیت حسی: عبارت است از دیدن اشیاء به عنوان موجوداتی مستقل و جدا از همدیگراز طریق چشم.
ب- رؤیت عقلی: عبارت است از علمِ عقل به مفاهیمی که از واقعیات اشیاء انتزاع میشود، مثل اینکه عقل میفهمد اشیاء عین ربط به خالقاند و هیچ استقلالی ندارند، منتها این نوع رؤیت به صورت درک مفهومی است و انسان از طریق عقل، مفاهیمی را از واقعیات انتزاع میکند مثل مفهوم انسان یا مفهوم درخت.
ج- رؤیت ملکوت اشیاء: عبارت است از رؤیت قلبیِ حقیقت اشیاء و دیدن باطن آنها و کشف جنبهی انتساب آنها به خداوند. همچنان که
1) به کتاب «سلیم بن قیس الهلالی» ج 2، صفحات 885 و 944 و به کتاب «بصائر الدرجات» ج 1، ص 63 رجوع شود.
قرآن میفرماید: «فَسُبْحانَ الَّذی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْئیٍ وَ اِلَیْهِ تُرْجَعُون»(1)منزه است خدایی که به دست اوست ملکوت هرچیز و همهچیز به سوی او باز میگردد. قرآن از یک طرف میفرماید: ملکوت هر شیئی در قبضهی حق است و از طرف دیگر میفرماید چرا اشیاء را از جنبهی ملکوتیشان نمینگرند؟ میفرماید: «اَوَلَمْ یَنْظُروُا فِی مَلَکُوتِ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ وَ ما خَلَقَ اللهُ مِنْ شَیْئیٍ»(2)چرا در ملکوت آسمانها و زمین و هرچه خدا آفریده نمینگرند؟ تا از طریق این شهود، عطش حقیقتجوییِ دل، با روبهروشدن با حقیقت اشیاء سیراب شود. در همین رابطه رسولالله صلی الله علیه و آله و سلم از خداوند طلب رؤیت حقیقت اشیاء و جنبهی ملکوتی آنها را میکنند، آنجا که دعا میکنند: «رَبِّ اَرِنا الْاَشْیاءَ کَما هِیَ»(3)خدایا: اشیاء را آن طور که هستند به ما نشان بده، و خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام همین جنبهی ملکوتی اشیاء را نمایاند و در نتیجه او اهل یقین شد. قرآن میفرماید: «وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»(4)بدینسان ملکوت آسمان و زمین را به ابراهیم نشان دادیم تا اینکه اهل یقین گردد. زیرا یقینِ حقیقی با رؤیت حقیقت عالم حاصل میشود و این رؤیت با تفکر به دست نمیآید، بلکه دریچههایی است از غیب برقلب انسانهای وارسته که از وسوسههای شیطان رهیدهاند و مقام
امام، همین مقام یقین است، چنانچه قرآن در این رابطه میفرماید: «وَجَعَلْنا مِنْهُمْ اَئِمَّهً یَهْدوُنَ بِاَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَ کانُوا بِایاتِنا یُوقِنُون»(1)و از آنها امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت میکنند، به علت آنکه آنها صبر کردند و به آیات ما یقین داشتند. و ائمهی اطهار علیهم السلام مصداق کامل امام هستند. چون همچنانکه قبلاً عرض شد هم فرزند ابراهیم علیه السلاماند، هم معصوماند و آیهی اخیر هم میفرماید: آن امامان که فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام هستند، مقامشان مقام یقین به آیات الهی است که همان مقام رؤیت ملکوتی و شهود قلبی اشیاء است.
امام صادق علیه السلام در رابطه با رؤیت ملکوتی حضرت ابراهیم علیه السلام فرمودند: «برای ابراهیم پرده از آسمانها و زمین برداشته شد، به طوری که ابراهیم میدید آنچه در آنها بود و عرش را و هرکس بر عرش بود را دید. راوی میگوید: پرسیدم آیا برای محمد صلی الله علیه و آله و سلم نیز چنین شد؟ فرمود: آری و صاحب شما نیز میبیند.(2)
نتیجه این که مشاهدهی ملکوت و ارتباط و اتصال وجودی امام به عالم هستی و احاطهی علمی وی به جمیع اشیاء و موجودات از ابعاد علوم باطنی امام است.
علم غیب امام به میزانی است که خدا بخواهد. راوی میگوید از امام صادق علیه السلام پرسیدم: آیا امام غیب میداند؟ «قَالَ: لَا وَ لَکِنْ إِذْ أَرَادَ أَنْ یَعْلَمَ الشَّیْءَ أَعْلَمَهُ اللَّهُ ذَلِک»(1)حضرت فرمود: نه، ولی هرگاه بخواهد چیزی را بداند خدا آن را به او بیاموزد.
با توجه به روایت فوق آنچنان نیست که علم غیبی امام ذاتی باشد و امام بدون اذن الهی همواره از آن علم برخوردار باشد، بلکه هرچه حکمت خدا اقضاء کند که امام بداند میداند. امام هم به عنوان انسانی که تنها به بندگی خدا راضی است، خواست خدا را میپسندد. البته آنچه در هدایت مردم لازم است که امامان بدانند، خداوند به ایشان میدهد به همین جهت میفرمایند: «بَلْ قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّه»(2)دلهای ما ظروف مشیت و خواست الهی است و آنچه خدا میخواهد ما میخواهیم.
نکتهی دیگر در مورد علم امام آن است که گاهی امام بنا به مصلحتی در موضوعی اصلاً نظر به عوالم غیبی نمیکنند و اظهار بیاطلاعی مینمایند و سعی مینمایند از طریق عادی اقدام به تحقیق نمایند، پس اگر سؤال شود: اگر پیامبر و امامان علیهم السلام علم غیب داشتند، چرا رفتارشان آنچنان عادی است که گویا هیچ اطلاعی از غیب ندارند، آیا اگر واقعاً علم غیب داشتند نباید خودشان را در معرض هلاکت قرار نمیدادند؟ در جواب باید گفت: قرار نیست امامان از علم غیبی که خداوند در اختیار آنها گذارده
تا بشریت را هدایت کنند، در زندگی عادی و به نفع شخصی خود استفاده کنند و نظام زندگی خود را از مجاری عادی خارج کنند. به همین جهت با اینکه منافقین را میشناختند با آنها با حفظ ظاهر برخورد میکردند و یا در قضاوت هرگز از علم غیب استفاده نمیکردند. از طرفی علم غیب، مسیر حوادث را تغییر نمیدهد بلکه علم به مسیر حوادث است از طریقی که واقع میشود. یعنی امام علم دارد که فلان حادثه با چه عللی حادث میشود، در واقع علم غیب، علم به سلسلهی زنجیرهای علل است که ارادهی خود فرد یکی از اجزاء این سلسله است و علم به سلسله و زنجیرهی علل مسیر سلسله و زنجیره را تغییر نمیدهد، امام پی میبرند که فلان حادثه به طور حتم در فلان زمان واقع میشود. علم به غیب، علم است به آنچه پیش خواهد آمد و این علم، مسیر حوادث را تغییر نمیدهد و تکلیفی هم نمیآورد تا امام برای تغییر آن واقعه تلاش کنند زیرا آن علم، علم به نظام تکوینی و غیبی عالَم است، میبینند که این فرد به خاطر اعمالش طبق نظام تکوین سرنوشتش چنین میشود. زیرا علم امام، علم است به آنچه در لوح محفوظ هست و حتمیالوقوع میباشد و لذا آنچه حتمیالوقوع است تکلیف به آن تعلق نمیگیرد. امری را انسان در موردش تلاش میکند که امکان شدن و نشدن دارد، پس علم امام ربطی به تکالیف خاصهی او ندارد. و چون امام به مقام رضا به قضای الهی رسیده، دوست دارد آنچه را خدا اراده کرده است واقع شود. لذا چون در قضای الهی رانده شده که مثلاً حضرت علی علیه السلام به دست ابنملجم شهید شود، امام جز این مطلب را طلب نمیکند، و این غیر از آن است که انسان در شرایط عادی باید خود را از مهلکه برهاند، چون این مهلکهها را در نظام
عالمِ تکلیف، برای او ایجاد میکنند و او هم باید با اراده و اختیار خود در رفع آنها تلاش کند.(1)
برعکسِ آن حقایق غیبی که خداوند برای امام از طریق علم غیب مینمایاند و خبر از نظام حتمی و قضای رانده شده به او میدهد تا در هدایت مردم به آن حقایق آگاهی کامل داشته باشد و هدایتش همهجانبه باشد، نه اینکه این علوم غیبی برای او تکلیف و موضعگیری شخصی در برداشته باشد.(2)
سؤال: حدّ علم امام در علوم معمولی چقدر است و امام چقدر از این نوع علوم معمولی را باید دانا باشد؟
جواب: نصاب علم امام، کلیهی علوم و معارف و احکامِ شریعت و مطالبی است که برای زمامداری و هدایت مردم لازم است و اصولاً مقام امام اقتضاء دارد که هرگاه مصلحتی در میان بود، هرچیزی را بخواهد برایش روشن شود.
از نمونهی اعمالی که نشان میدهد پیامبر و ائمه علیهم السلام مأمور به حکم به ظاهر بودند اینکه علامهی عسگری میفرماید: ابنملجم از اسکندریه با گروهی جهت تبریک و بیعت، خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام رسیدند. حضرت
1) مثل آنجا که امام علی علیه السلام از سایهی دیوار کج بلند شده و جای دیگری مینشینند.
2) در خبر داریم که شتر رسول الله گمشد، حضرت به اصحاب دستور دادند جستجو کنند ببینند شتر کجاست. منافقین شایعکردند او از آسمان به ما خبر میدهد در حالی که نمیداند ناقهاش کجاست. چون حضرت نگرانشدند شیطان مومنین را وسوسهکند از نور علم غیبی خود استفادهکردند و اصحاب را به موقعیت شتر راهنماییکردند و آنها رفتند و ناقه را یافتند.(به کتاب اعلام الوری باعلام الهدی، شیخ طوسی، ص28 رجوع شود). ملاحظه فرمایید چگونه رسول الله تا آنجا که ممکن است میخواهند به روش عادی زندگی کنند مگر آن که شرایطی پیشآید که لازم است از علم غیبی خود استفاده نمایند.
به ابنملجم نگاه کردند و چون بیرون رفت فرمودند: «اُریدُ حَیاتَهُ وَ یُریدُ قَتْلی»(1)
من میخواهم او زنده بماند و او میخواهد مرا به قتل برساند. عدهای گفتند پس او را بکش. فرمودند: «اِذاً قَتَلْتُ غَیرَ قاتِلی» در این صورت غیر قاتل خود را کشتهام. (2)
ملاحظه میکنید علم غیبی امام موجب تکلیف خاص برای حضرت نشد تا اراده کنند ابنملجم را به قتل برسانند.
1) ارشاد، ترجمهی ساعدی، ص 16.
2) در رابطه با علم غیبی امامان «بحارالانوار، ج 58، ص 138» به نقل از «بصائر الدّرجات» با سند متّصل خود از بعضی از اصحاب أمیرالمؤمنین علیه السلام نقل کرده است که: عبدالرّحمنبنملجم مرادی با جماعتی از مسافرین و وافدین مصر در کوفه وارد شد و آنها را محمّدبنأبیبکر فرستاده بود، و نامهی معرّفیآن مسافرین و وافدین در دست عبدالرّحمن بود. چون آن حضرت نامه را قرائت میکرد و مرورش به نام عبدالرّحمنبنملجم افتاد، فرمود: تو عبدالرّحمانی؟ خدا لعنت کند عبدالرّحمن را! عرض کرد: بلی ای امیرمؤمنان! من عبدالرّحمن هستم! سوگند به خدا ای أمیرمؤمنان من تو را دوست دارم! حضرت فرمود: سوگند به خدا که مرا دوست نداری! حضرت این عبارت را سه بار تکرار کرد. ابنملجم گفت: ای امیرمؤمنان! من سه بار سوگند میخورم که تو را دوست دارم؛ آیا تو هم سه مرتبه سوگند یاد میکنی که من تو را دوست ندارم؟ حضرت فرمود: وای بر تو! خداوند ارواح را دوهزارسال قبل از اجساد خلق کرده است، و قبل از خلق اجساد، ارواح را در هوا مسکن داده است. آن ارواحی که در آنجا با هم آشنا بودند در دنیا هم با هم انس و الفت دارند، و آن ارواحی که در آنجا از هم بیگانه بودند در اینجا هم اختلاف دارند؛ و روح من روح تو را اصلاً نمیشناسد! و چون ابنملجم بیرون رفت حضرت فرمود: اگر دوست دارید قاتل مرا ببینید، او را ببینید. بعضی از مردم گفتند: آیا او را نمیکشی؟ یا آیا ما او را نکشیم؟ فرمود: سخن از این کلام شما شگفتانگیزتر نیست؛ آیا شما مرا امر میکنید که قاتل خود را بکشم؟
از آنجایی که باید حکم خدا در بین جوامع بشری جاری باشد و انسانها از ولایت الهی در نظام اجتماعی خود بهرهمند گردند امامان موظف بودند از طریق حاکمیت و ولایت خود، حکم خدا را هر اندازه که میتوانند در جامعه جاری کنند و بر این اساس همواره در هر فرصتی سعی داشتند متذکر ولایت خود بر جامعه باشند و بقیهی حکام را غاصب حاکمیت بر انسانها میدانند و تمام موضعگیریهای آنها در راستای تحقق ولایت الهی از طریق حاکمیت امامانی است که معصوم از هر خطا و آگاه به احکام الهی هستند(1)
ابن کوّاء پرسید: ای أمیرالمؤمنین تفسیر آیه «وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ» (سورهی اعراف، آیهی 46) چیست؟
حضرت فرمود: مائیم اصحاب أعراف، یاران خود را از سیمایشان میشناسیم، و در روز قیامت مائیم آن اعرافی که میان بهشت و دوزخیم، و هیچ کس به بهشت وارد نشود جز آنکه ما را شناخته و ما نیز او را بشناسیم، و کسی به دوزخ نرود جز آنکه منکر ما بوده و ما نیز او را انکار کنیم، و اگر خداوند خواسته بود که خود را به مردم تعریف کرده تا او را به یکتایی شناخته و از باب او در آیند همین کار را میکرد، ولی پروردگار متعال ما را ابواب و صراط و سبیل خود و همان بابی که از آن در آیند، قرار داده است، و در باره کسانی که از ولایت ما سرباز زده و دیگری را بر ما تفضیل دهند فرموده است که اینان «عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُونَ» (سورهی مؤمنون، آیهی 74) از راه راست منحرف شدند.
کهنمونههایی از آن را برمیشماریم.
1) اصبغ بن نباته میگوید: «کُنْتُ جَالِساً عِنْدَ أَمیرالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَجَاءَ ابْنُ الْکَوَّاءِ فَقَالَ یَا أَمیرالْمُؤْمِنِینَ «مَنِ الْبُیُوتُ» فِی قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» (سورهی بقره، آیهی 189) قَالَ عَلِیٌّ علیه السلام نَحْنُ الْبُیُوتُ الَّتِی أَمَرَ اللَّهُ بِهَا أَنْ تُؤْتَی مِنْ أَبْوَابِهَا نَحْنُ بَابُ اللَّهِ وَ بُیُوتُهُ الَّتِی یُؤْتَی مِنْهُ فَمَنْ تَابَعَنَا وَ أَقَرَّ بِوَلَایَتِنَا فَقَدْ أَتَی الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها وَ مَنْ خَالَفَنَا وَ فَضَّلَ عَلَیْنَا غَیْرَنَا فَقَدْ أَتَی الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِهافَقَالَ: یَا أَمیرالْمُؤْمِنِینَ! «وَ عَلَی الْأَعْرافِ رِجالٌ یَعْرِفُونَ کُلًّا بِسِیماهُمْ» (سورهی اعراف، آیهی 46) فَقَالَ عَلِیٌّ علیه السلام: «نَحْنُ أَصْحَابُ الْأَعْرَافِ نَعْرِفُ أَنْصَارَنَا بِسِیمَاهُمْ وَ نَحْنُ الْأَعْرَافُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بَیْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ لَا یَدْخُلُ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ عَرَفَنَا وَ عَرَفْنَاهُ وَ لَا یَدْخُلُ النَّارَ إِلَّا مَنْ أَنْکَرَنَا وَ أَنْکَرْنَاهُ وَ ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ لَوْ شَاءَ عَرَّفَ لِلنَّاسِ نَفْسَهُ حَتَّی یَعْرِفُوهُ وَحْدَهُ وَ یَأْتُوهُ مِنْ بَابِهِ وَ لَکِنَّهُ جَعَلَنَا أَبْوَابَهُ وَ صِرَاطَهُ وَ بَابَهُ الَّذِی یُؤْتَی مِنْهُ فَقَالَ فِیمَنْ عَدَلَ عَنْ وَلَایَتِنَا وَ فَضَّلَ عَلَیْنَا غَیْرَنَا فَإِنَّهُمْ عَنِ الصِّراطِ لَناکِبُون»؛ (الاحتجاج علی اهل اللجاج، ج 1، ص 227) خدمت حضرت أمیر علیه السلام نشسته بودم که ابن کوّاء آمده و گفت: ای امیر المؤمنین، منظور خداوند عزّ و جلّ از «بیوت» در آیه «وَ لَیْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها» (سورهی بقره، آیهی 189) کیست؟ فرمود: ما آن بیوتی هستیم که خداوند امر فرموده که از درهای آنها وارد شوید، ما بابهای خداوند و خانههایی هستیم که از ما وارد میشوند، پس هر که با ما بیعت نموده و به ولایت ما اعتراف نماید بیشکّ از درهای آن خانه وارد شده، و هر که با ما مخالفت نموده و دیگری را بر ما تفضیل دهد به آن خانهها از پشت وارد شده.
1- از آنجایی که امامان علیهم السلام جامعه را با افکار صحیحی که شامل مرور زمان نمیشود، اداره میکنند نمیشود از وظیفهی خود دست بردارند، چه آن موقعی که مثل امام علی علیه السلام در حاکمیت بودند و چه در مواقعی که در محدودیت قرار داشتند، تا حدی که موضعگیری آنها همواره مبدأ نهضتهای متعددی میشد. البته بیشتر سعی و کوشش ائمه علیهم السلام آن بود که مردم به رشدی برسند که بتوانند جایگاه حاکمیت امام را درک کنند و لذا در هر شرایطی حاضر به قبول حکومت نبودند.
2- شیوهی افشاگری ائمه علیهم السلام، همواره با فرهنگ هدایتگرانه و روحیهی عارفانه عجین بوده، به عنوان نمونه: امام علی علیه السلام با 25 سال سکوت، حرفهای ناگفتنی ولی شنیدنی زدند. امام حسن علیه السلام با ترک مخاصمه، سیاست حیلهگرانهی معاویه را روشن نمودند. امام حسین علیه السلام در فضای
پلید سیاسیِ بنیامیه با زبان خون که تنها سخنِ ممکن در آن زمان بود، پیام دادند. امام سجاد علیه السلام با بازگوکردن دردهای اجتماعی و انسانی در دعا و تعمیقِ آگاهیهای معرفتی، تربیتی، سیاسی تا بطنِ معنویت، پیام ابدی خود را به گوش جانها رساندند. امام باقر علیه السلام و امام صادق علیه السلام با تدوین فرهنگ کلاسیک دینی، با تحجر و جهلِ تهدیدکننده، مقابله کردند. امام کاظم علیه السلام با هدایتگریهای عمیق و مبارزهی سیاسی و تحمل زندانهای طولانی پیام امامت را به گوش شیعیان رساندند، به طوری که دولت عباسی برای حفظ چهرهی خود مجبور شد حضرت رضا علیه السلام را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کند. امام رضا علیه السلام با تقویت پایگاه مردمیِ ضد خلیفه و استفاده از سیاست نرمشِ خلیفه، رسالت خود را به انجام رساندند، تا مردم بفهمند به چه کسانی باید رجوع کنند. امام جواد علیه السلام با ارتباط استتارشده با کانونهای آگاهی، در عین انزوا، راه امامت را طی کردند و برای شیعیان یک تشکل منسجم ایجاد نمودند تا مردم بفهمند در هیچ شرایطی نمیتوان از دینداریِ صحیح دست برداشت. امام هادی علیه السلام با حیاتی ساکت و معنوی خلیفه را به فریاد آورده و به نحو اَحسن سرمایههای الهی شیعه را در حیات خود نمایان کردند. بارها متوکل میگفت: «وَیْحَکُمْ قَدْ أَعْیَانِی أَمْرُ ابْنِ الرِّضَا»(1)وای بر شما! کار ابنالرضا مرا از پا انداخته. امام عسکری علیه السلام با مقاومت در مقابل محدودیت خلیفه، یأسِ دینداری و مبارزاتی را از بین بردند و خلیفه را منفعل خود نمودند.(2)
3- تفاوتهای ظاهری در سیرهی ائمه علیهم السلام
تفاوت سیرهی ائمه علیهم السلام را میتوان به صورت زیر بر شمرد:
الف- به جهت تفاوت شیوهی جابران زمان مثل تفاوت شیوهی معاویه و یزید یا هارونالرشید و منصور، شیوهی برخورد ائمه علیهم السلام با حاکمان ستمکار متفاوت بود.
ب- به جهت شرایط فکری متفاوت افراد جامعه در ادوار تاریخی.
ج- امامان هرکدام مأمور نمایش نوعی خاص از عبودیت بودند تا هرانسانی و هرجامعهای بتواند در شرایط خاص خود، روش خود را با آنها تطبیق دهد و در زمان غیبت خلأ غیبت را جبران کنند.
د- هرکدام از ائمه علیهم السلام دارای نقش و ابتلای خاصی بودند که خداوند برای آنها تعیین کرده و به عهدهی آنها گذارده بود و به همین جهت روش آنها متفاوت بوده است.
از نکات مهمی که در نظام سیاسی اسلام مورد توجه است وظیفهی متقابلی است که امام و امت نسبت به یکدیگر دارند به این معنا که امام وظیفهای نسبت به امت دارد که خداوند به عهدهی او گذارده و نمیتواند از آن وظایف شانه خالی کند و امت نیز وظایفی نسبت به امام دارند که موظفاند آن وظایف را به عهده گیرند که در ادامه به هر کدام از آن وظایف میپردازیم.
1- وظیفهی امام نسبت به امت
الف: وظیفهی امام پذیرفتن حکومت است برای ایفاء نقش حاکمیتِ عدالت و بیتفاوتنبودن در مقابل سیری ظالم و گرسنگی مظلوم.(1)
آنکه
او تن را بدین سان پی کند
حرص
میری و خلافت کی کند
زان
به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم
تا
امیران را نماید راه حکم
تا
امیری را دهد جانی دگر
تا
دهد نخل خلافت را ثمر
حضرت علی علیه السلام وقتی با اصرار مسلمانان خلافت را بعد از عثمان قبول کردند، فرمودند: «أَمَا وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَوْ لَا حُضُورُ الْحَاضِرِ وَ قِیَامُ الْحُجَّةِ بِوُجُودِ النَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اللَّهُ عَلَی الْعُلَمَاءِ أَلَّا یُقَارُّوا عَلَی کِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لَا سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلَی غَارِبِهَا»(2)سوگند به خدایی که دانه را شکافت و جان را آفرید، اگر حضور فراوان بیعتکنندگان نبود و یاران حجّت را بر من تمام نمیکردند و اگر خداوند از علماء عهد و پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگیِ ستمگران و گرسنگی مظلومان، سکوت نکنند، مهار شتر خلافت را بر کوهان آن انداخته، رهایش میساختم.
ب: پیادهکردن دین خدا در اجتماع از طریق پذیرفتن مسئولیت، یعنی اقامهی حق و دفع ظلم .
ج: امام علی علیه السلام در ذی الحجّهی سال 23 هجری پس از قتل عمر، در روز شورا که عثمان را انتخاب کردند، فرمودند: «لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّی أَحَقُّ
النَّاسِ بِهَا مِنْ غَیْرِی وَ وَ اللَّهِ لَأُسْلِمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِینَ وَ لَمْ یَکُنْ فِیهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَیَّ خَاصَّةً الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِکَ وَ فَضْلِهِ وَ زُهْداً فِیمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِه»(1)میدانید که من سزاوارتر از دیگران به خلافت هستم. سوگند به خدا! به آنچه انجام دادهاید گردن مینهم، تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو براه باشد، و از هم نپاشد و جز من به دیگری ستم نشود، و پاداش این گذشت و سکوت و فضیلت را از خدا انتظار دارم و از آن همه زر و زیوری که به دنبال آن حرکت میکنید، پرهیز میکنم. حضرت میفرمایند: مادام که امور مسلمین به سلامت بگذرد، من نیز حاضرم خلافت را رها کنم . پس هدف اصلی امام، حاکمیت حکم خدا در تمام ابعاد سیاسی ، اقتصادی و فردیِ بشر است.
د: زمامداری برمردم از نظرامام یک امانت است و هرگز پیروزی خود را با اِعمال ظلم نمیطلبند و از سیرهی مساوات عدول نمیکنند. علی علیه السلام در خطبهی 126 میفرمایند: «أَ تَأْمُرُونِّی أَنْ أَطْلُبَ النَّصْرَ بِالْجَوْرِ» آیا مرا فرمان میدهید تا پیروزی را به قیمت ظلم بر دیگران طلب کنم؟
ه: امام حکومت را به دست میگیرد تا سرنوشت امت به دست ابلهان نیفتد و آنها مال خدا را دست به دست بگردانند و بندگان خدا را برده کنند و با شایستگان بجنگند و گنهکاران را جزء حزب خویش قرار دهند. میفرمایند: «وَ لَکِنَّنِی آسَی أَنْ یَلِیَ هَذِهِ الْأُمَّةَ أَمْرَ هَذِهِ الْأُمَّةِ سُفَهَاؤُهَا وَ فُجَّارُهَا فَیَتَّخِذُوا مَالَ اللَّهِ دُوَلًا وَ عِبَادَهُ خَوَلًا وَ الصَّالِحِینَ حَرْباً وَ الْفَاسِقِینَ
1) نهج البلاغه، خطبهی 74 .
حِزْبا»(1)ولکن از این اندوهناکم که بیخردان، و تبهکارانِ این امّت، حکومت را بهدست آورند، آنگاه مال خدا را دست به دست بگردانند، و بندگان او را به بردگی کشند، با نیکوکاران بجنگند و با فاسقان همراه باشند.
و: امام طوری حکومت را در دست دارد که از همهی مردم در دستوری که میدهد تسلیمتر است، چون او حکم خدا را میشناسد و در صدد اجرای آن است. امام علی علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنِّی وَ اللَّهِ مَا أَحُثُّکُمْ عَلَی طَاعَةٍ إِلَّا وَ أَسْبِقُکُمْ إِلَیْهَا وَ لَا أَنهاکُمْ عَنْ مَعْصِیَةٍ إِلَّا وَ أَتَنَاهَی قَبْلَکُمْ عَنها»(2)ای مردم! سوگند به خدا من شما را به هیچ طاعتی وادار نمیکنم مگر آنکه پیش از آن خود، عمل کردهام، و از معصیتی شما را باز نمیدارم جز آنکه پیش از آن، ترک گفتهام.
ز: امام علیه السلام نمایش یک زندگی صحیح است، حال چه در حاکمیت جامعه و چه در زندگی معمولی. امام علی علیه السلام در نامهای که به عثمان بن حُنیف انصاری مینویسند، میفرمایند: «أَ أَقْنَعُ مِنْ نَفْسِی بِأَنْ یُقَالَ هَذَا أَمیر الْمُؤْمِنِینَ وَ لَاأُشَارِکُهُمْ فِی مَکَارِهِ الدَّهْرِ أَوْ أَکُونَ أُسْوَةً لَهُمْ فِی جُشُوبَةِ الْعَیْش»(3)آیا خود را به این قانع کنم که بگویند این امیرالمؤمنین است، ولی با مردم در سختیها و رنجهای زمان سهیم نباشم؟ یا باید برای آنها نمونهای در زندگی سخت و ناگوار و پر مرارت باشم؟
ح: ایجاد یک زندگی و حکومتی که مردم نسبت به آن در اعتماد باشند ، چون حق مردم است که از حکومت خود مطمئن باشند. به همین جهت حاکمان در نظام اسلامی وظیفه دارند زندگی خود را با حفظ شرایطی که مسئولیت آنها به عهدهشان میگذارد، با مردم ضعیف هماهنگ کنند. علی علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی فَرَضَ عَلَی أَئِمَّةِ الْعَدْلِ أَنْ یُقَدِّرُوا أَنْفُسَهُمْ بِضَعَفَةِ النَّاسِ کَیْلَا یَتَبَیَّغَ بِالْفَقِیرِ فَقْرُه»(1)خداوند بر پیشوایان حق واجب کرده که خود را با مردمِ ناتوان همسو کنند، تا فقر و نداری، تنگدست را به هیجان نیاورد، و به طغیان نکشاند.
ط: حضرت علی علیه السلام مسئولیت امام مسلمین را به عنوان حقوق امت معرفی میکنند و میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ لِی عَلَیْکُمْ حَقّاً وَ لَکُمْ عَلَیَّ حَقٌّ فَأَمَّا حَقُّکُمْ عَلَیَّ فَالنَّصِیحَةُ لَکُمْ وَ تَوْفِیرُ فَیْئِکُمْ عَلَیْکُمْ وَ تَعْلِیمُکُمْ کَیْلَا تَجْهَلُوا وَ تَأْدِیبُکُمْ کَیْمَا تَعْلَمُوا وَ أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُم»(2)ای مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّی واجب شده است، حق شما بر من، آنکه از خیرخواهی شما دریغ نورزم و بیت المال را میان شما عادلانه تقسیم کنم، و شما را آموزش دهم تا نادان نباشید، و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگی را بدانید. و اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید، و در آشکار و نهان برایم خیرخواهی کنید، هرگاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و هرگاه فرمان دادم اطاعت کنید.
2- وظیفهی امت نسبت به امام:
با توجه به اینکه حاکمیت الهی از طریق امام معصوم یا فرهنگی که ائمه علیهم السلام آن را پایهگذاری کردند، بزرگترین نعمت الهی است، حفظ آن نعمت با اطاعتِ خالصانه ممکن است و حضرت علی علیه السلام وظایف عمدهی امت را چنین برمیشمارند: «أَمَّا حَقِّی عَلَیْکُمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیْعَةِ وَ النَّصِیحَةُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْإِجَابَةُ حِینَ أَدْعُوکُمْ وَ الطَّاعَةُ حِینَ آمُرُکُم»(1)اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیرخواهی کنید، هرگاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و هرگاه فرمان دادم اطاعت کنید.
وظیفهی امت است که نسبت به بیعتی که با امام بستند ملتزم باشند و تا آخر بر آن بیعت وفادار بمانند تا امام به پشتیبانی آن بیعت برنامهریزی کند و این یکی از حقوقی است که امام مسلمین نسبت به مردم دارد همچنانکه حق اوست که در انجام مسئولیتها خیرخواه او باشیم، چه در حضور امام و چه در غیاب او و نباید اجازه داد بدخواهانِ امام و دشمنان نظام اسلامی او را تضعیف کنند.
با توجه به این که امام مسلمین سخن خدا را به مردم گوشزد میکند، هیچکس نباید از دعوت امام سرپیچی کند بلکه همه وظیفه دارند همواره خود را آمادهی دستورات او نگه داشته و از انجام مسئولیتهای خود شانه خالی نکنند و در هر جا هستند آنچه را وظیفهی خود میدانند بهخوبی
1) نهج البلاغه، خطبهی 34.
انجام دهند در عین آن که از دادن نظرات خود به امام کوتاهی نکنند و نسبت به سرنوشت جامعه بیتفاوت نباشند.
از دیگر وظایف مسلمانان شناخت امام و اعتقاد به حقانیت او در راستای اطاعت از او است تا قلباً به این آگاهی برسند که در واقع اطاعت از امام، اطاعت از خدا است، همچنانکه بزرگداشت امامت به عنوان یک نعمت و اطاعت از او یکی از وظایف اصلی مسلمانان است تا امام در رأیش استوار باشد. زیرا بنا به فرمایش مولیالموحدین علیه السلام: «الإمامةُ نظاماً لِلْاُمة و الطاعةُ تعظیماً لِلْإمامة»(1)خداوند نعمت امامت را برای سازماندادن به حیات امت قرار داد و اطاعت از او را وسیلهی بزرگداشت این نعمت بزرگ مقدر کرد. حضرت علی علیه السلام در رابطه با مشورتدادن به امام در عین اطاعت از او به ابن عباس که پیشنهادی به امام داده بود فرمودند: «لَکَ أَنْ تُشِیرَ عَلَیَّ وَ أَرَی فَإِنْ [فَإِذَا] عَصَیْتُکَ فَأَطِعْنِی»(2)بر تو است که رأی خود را به من بگویی و من باید پیرامون آن بیندیشم، آنگاه اگر خلاف نظر تو فرمان دادم باید اطاعت کنی.
در رابطه با جایگاه انقلاب اسلامی دو نکته را باید مدّ نظر داشت؛ یک نکته در مورد جایگاه آن به عنوان نظام دینی، در مبانی عقلی و شرعی است و نکتهی دیگر جایگاه تاریخی و اهدافی است که دنبال میکند. در
رابطه با مبانی عقلی و شرعی نظام دینی به طور مختصر میتوان موارد زیر را برشمرد:
1- در مباحث عقلی این نکته روشن است که در هر موضوعی همواره مقام وحدانی، عامل حفظ و بقای جنبههای کثرت در آن موضوع است، مثل روح انسان که به عنوان مقام وحدانی عامل حفظ و بقای بدن است و تا نظر به بدن دارد مانع میگردد تا بدن متلاشی شود و بین سلولهای آن گسستگی ایجاد گردد.
از آن جایی که جامعه عبارت است از مجموعهای از افراد که جهت رفع حوائجِ خود کنار هم آمدهاند، اگر از طریق پذیرش حکم حضرت اَحد به مقام وحدت متصل نشود، نمیتواند دارای بقاء و حیاتِ حقیقی باشد و به مقصدی که به دنبال آن است دست یابد، بلکه حیاتش دروغین و انسجامش وَهْمی خواهد شد. مثل بدن مردهای است که به واقع انسجام و یگانگی حقیقی ندارد و در آن صورت اعضای آن در اختیار یک هدف واقعی قرار نمیگیرد و زمانی نمیگذرد که متلاشی میشود. پس باید نظام اجتماعی انسانها، همچون نظام فردیشان، تحت تدبیر و حاکمیت حضرت «اَحد» باشد تا به ثمرهی حقیقی دست یابد و بر اساس قاعدهی ارتباط کثرتها به وحدت، ادامهی حیات متعالی در آن فراهم باشد.
2- خداوند در سورهی شوری آیهی 9 میفرماید: «فَاللّهُ هُوَ الْوَلیُّ» یعنی فقط خدا «ولیّ» است و لذا فقط حکم خدا باید در امور انسانها - اعم از امور شخصی و اجتماعی- حاکم باشد، و هرگونه حاکمیتی در امور انسانها که مظهر حکم خدا نباشد، خلاف واقعیت جاری در هستی است.
3- برای حاکمیت حکم خدا بر انسانِ مختار، «نبی» و «امام» نیاز است. پس نبی و امام آینهی نمایش حکم خداونداند و هیچ چیزی از خود ندارند، مثل آینه که صِرفاً حکایتکننده و نمایشدهندهی وجود شخصی است که در مقابل آن است. در همین راستا امام باقر علیه السلام میفرمایند: «بَلْ قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّهِ فَإِذَا شَاءَ شِئْنَا»(1)قلب های ما ظرف خواست و مشیت خداوند است چون او بخواهد ما می خواهیم.
4- در زمان غیبتِ امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف برای اینکه رابطهی انسانها و جامعه با حضرت اَحد قطع نشود و حکم خدا در امور انسانها - اعم از امور شخصی و امور اجتماعی- جاری و حاکم باشد، ضرورت دارد یک کارشناسِ کشف حکم خدا از طریق کتاب و سنت، در صحنهی مدیریتِ بالای جامعه باشد تا این نیاز برآورده شود و جایگاه مراجعِ صاحب فتوی در امور فردی و وَلیّ فقیه در امور اجتماعی بر همین مبنا است.
5- خدایی که براساس حکمت بالغه اش هیچ نیازی را بیجواب نمیگذارد و بر همین اساس پیامبر و امام را برای بشر میپروراند(2)در زمان غیبت امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف چون جامعه نیاز به یک فقیه اَعْلم و شجاع و متقی دارد، این چنین فقیهی را هم میپروراند. حالا وظیفهی مردم این است که
1) بحار الأنوار ، ج52، ص 51.
2) در راستای پرورش انسانی که حکم خدا را در جامعه جاری کند در مورد رسول خدا، حضرت علی علیه السلام در خطبهی 193 میفرمایند: «...وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ. صلی الله علیه و آله و سلم مِنْ لَدُنْ اَنْ کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَکٍ مِنْ مَلائِکَتِهِ یَسْلُکُ بِهِ طَریقَ الْمَکارِم و مَحاسِنَ اخلاقِ العالَمِ، لَیْلَهُ وَ نهارَهُ» از همان لحظهای که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را از شیر گرفتند، خداوند بزرگترین فرشتهی خود را مأمور تربیت پیامبر کرد تا شب و روز، او را به راههای بزرگواری و راستی و اخلاق نیکو راهنمایی کند.
از طریق خبرگان فقیهشناس او را کشف نمایند و اگر افراد در این مورد حساسیت لازم را بهکار نگیرند و تلاش نکنند، گرفتار حاکمانی میشوند که افکار و خواستهای خودشان را بر مردم حاکم میکنند. در حالی که فقیه، حکم خدا را بر جامعه حاکم میکند، حکمی که مطابق فطرت همهی انسانها است و تمام ابعاد وجودی انسان را رشد میدهد.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در کتاب ولایت فقیه با استدلال به لزوم وجود مؤسسات اجرایی و ضرورت اجرای احکام اسلام و ماهیت و کیفیت قوانین اسلام (احکام مالی، احکام دفاع ملی و احکام احقاق حقوق و احکام جزایی) و لزوم وحدت بین امت اسلام و ضرورت قیام علما برای نجات مردم مظلوم و محروم و همچنین با استناد به سنت و رویّهی رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و رویّهی امیر مؤمنان علی بن ابیطالب علیه السلام و... بر ضرورت تشکیل حکومت اسلامی در عصر غیبت تاکید کرده و میفرماید: «اکنون که دوران غیبت امام علیه السلام پیش آمده و بناست احکام حکومتی اسلام باقی بماند و استمرار پیدا کند و هرج و مرج روا نیست، تشکیل حکومت لازم می آید. عقل هم به ما حکم میکند که تشکیلات لازم است... اکنون که شخص معینی از طرف خدای تبارک و تعالی برای احراز امر حکومت در دورهی غیبت تعیین نشده است، تکلیف چیست؟ آیا باید اسلام را رها کنید؟ دیگر اسلام نمی خواهیم؟ اسلام فقط برای دویست سال بود؟ ...یا اینکه حکومت لازم است، و اگر خدا شخص معینی را برای حکومت در دورهی غیبت تعیین نکرده است، لکن آن خاصیت حکومتی را که از صدر اسلام تا زمان حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف موجود بود برای بعد از غیبت هم قرار داده است. این خاصیت که عبارت از علم به قانون و عدالت
باشد در عدهی بیشماری از فقهای عصر ما موجود است. اگر با هم اجتماع کنند، می توانند حکومت عدل عمومی در عالم تشکیل دهند. اگر فرد لایقی که دارای این خصلت باشد به پا خاست و تشکیل حکومت داد، همان ولایت را که حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم در امر ادارهی جامعه داشت دارا می باشد، و بر همهی مردم لازم است که از او اطاعت کنند».(1)
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در کتاب البیع می فرمایند: «همان دلایلی که لزوم امامت را پس از نبوت اثبات میکند، عینا لزوم حکومت در دوران غیبت حضرت ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف را در بر دارد... آیا می توان تصور کرد که آفریدگار حکیم، امت اسلامی را به حال خود رها کرده و تکلیفی برای آنان معین نکرده باشد؟ و آیا خردمندانه است که بگوییم خداوند حکیم به هرج و مرج میان مسلمین و پریشانی احوال آنان رضا داده است؟ و آیا چنین گمانی به شارع مقدس رواست که بگوییم حکمی قاطع جهت رفع نیازهای اساسی بندگان خدا تشریع نکرده است تا حجت بر آنان تمام شده باشد؟»(2)
آری، لزوم حکومت به منظور بسط عدالت و تعلیم و تربیت و حفظ نظام جامعه و رفع ظلم و حراست مرزهای کشور و جلوگیری از تجاوز بیگانگان، از بدیهی ترین امور و واضحات عقل است، بی آنکه بین زمان حضور و غیبت امام و این کشور و آن کشور فرقی باشد.
آیت الله العظمی بروجردی به طور منظم و منطقی بر اثبات ولایت فقیه استدلال عقلی کرده و در بین کلمات خویش صراحتاً از نصب فقیه برای سرپرستی جامعهی اسلامی سخن گفته است.ایشان، در بارهی اثبات ولایت فقیه و بیان ضوابط کلی و شئون و حدود ولایت می فرمایند:
اولا: در جامعه اموری وجود دارد که مربوط به فرد خاصی نیست بلکه از امور عمومی اجتماعی است که حفظ نظام جامعه بدان وابسته است، نظیر قضاوت، سرپستی اموال غایب و ناتوان و مجهول المالک، و حفظ نظام داخلی جامعه و پاسداری از مرزها و دستور جهاد و دفاع هنگام هجوم دشمنان و مشابه آن که با سیاست مُدُن مرتبط است.این امور از مواردی نیست که هر شخصی مستقلا بتواند عهده دار آن گردد، بلکه از وظایف سرپرست جامعه و آن کسی است که زمام امور اجتماعی مردم به دست اوست.
ثانیا: برای کسی که قوانین اسلام و ضوابط آن را بررسی کند، تردیدی باقی نمی ماند که اسلام دین سیاسی، اجتماعی است و احکام آن به اعمال عبادی شرعی محض که هدف آن، تکامل فرد و تامین سعادت اخروی است منحصر نیست، بلکه اکثر احکام آن مربوط به امور سیاسی و تنظیم اجتماع و تامین سعادت دنیای مردم است.مانند احکام معاملات و سیاسات و جزاییات از قبیل حدود و قصاص و دیات و احکام قضایی، و مالیاتهایی نظیر خمس و زکات که حفظ دولت اسلام متوقف بر آن است.به همین خاطر علمای خاصه و عامه اتفاق نظر دارند که در محیط اسلام وجود سیاستمدار و رهبری که امور مسلمانان را اداره کند ضروری است بلکه از
ضروریات اسلام است.هرچند در خصوصیات و شرایط او و چگونگی تعیین او از سوی رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم یا با انتخاب عمومی، اختلاف نظر دارند.
ثالثا: بی تردید سیاست بلاد و تامین جهات اجتماعی در دین اسلام جدای از جهات روحانی و شئون مربوط به تبلیغ احکام و ارشاد مسلمانان نیست، بلکه از همان صدر اسلام سیاست با دیانت در هم آمیخته و سیاست از شئون دیانت محسوب می شده است.رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم شخصا به تدبیر امور مسلمانان می پرداخت و امور آنان را سیاستگزاری میکرد و مسلمانان برای حل و فصل خصومتهای خویش به وی مراجعه میکردند. پس از آن حضرت نیز سیرهی خلفای راشدین و غیر راشدین و امیر المؤمنین علیه السلام به همین منوال بود. آن حضرت پس از تصدی ظاهری خلافت، امور مسلمانان را تدبیر میکرد و برای ولایات، قاضی و حاکم منصوب میفرمود.(1)
این است مبانی عقلی و شرعی حکومت دینی. حال ممکن است سؤالاتی در این رابطه پیش آید که به آنها میپردازیم.
سؤال: با توجه به اینکه انسانی نیاز به وَلِیّ دارد که خودش به خودی خود نتواند امورش را مدیریت کند و به اصطلاح صغیر یا سفیه باشد، این سؤال پیش میآید که مگر مسلمانان صغیر یا سفیهاند که نیاز به وَلیّ دارند؟
1) به کتاب البدر الزاهر فی صلوة الجمعه و المسافر، حسینعلی منتظری، (تقریر لما افاده آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی طباطبائی)، ص 52- 57 رجوع شود.
جواب: نیاز به وَلیّ دو جنبه دارد. یکی از جنبهی صغارت و یا دیوانگی و یکی هم از جنبهی فرزانگی. یعنی هم پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام ولیّ و سرپرست نیاز دارند که سرپرست آنها خدا است، و هم در همین راستا مؤمنین نیازمند وَلیّ و سرپرست هستند و هم انسانهایی مثل کودکان و دیوانگان - از آن جهت که نمیتوانند امور معمولی زندگی خود را مدیریت کنند- نیاز به وَلیّ و سرپرست دارند. منتها دیوانگان و کودکان از جنبهای دیگر نیازمند سرپرست هستند و این دو با هم تفاوت دارد.
«ولیِّ» مؤمنین مثل پیامبر و امامان علیهم السلام، وقتی دستوری را از طرف خداوند به مؤمنین میدهند، انجام آن دستور برای خودشان هم واجب است - چون در واقع حکم خدا را اظهار میدارند- اما سرپرست و «وَلیّ» کودکان و سفیهان اگر دستوری بدهد برای خودش واجب نیست. و لذا گفته میشود «ولایت فقیه از نوع ولایت بر فرزانگان است و نه ولایت بر دیوانگان». و به همین جهت هم حکم فقیه بر خودش هم واجب است چون در راستای إعمال ولایت الهی است و منجر به قرب انسان به حضرت پروردگار میشود.
سؤال: اگر تنها راه نجات انسانها اجرای حکم خدا در امور اجتماعی و فردی آنهاست، چرا پس از سالها اجرایِ برنامه ولایت فقیه هنوز مشکلات زیادی در جامعه باقی است؟
جواب: اولاً؛ غفلت نکنیم که مسئلهی ولایت فقیه، مثل مسئلهی روزه گرفتن است که باید همواره تلاش کنیم که روزهی ما به آن روزهی واقعی که دین دستور داده است نزدیک شود، و این طور نیست که اگر امسال نتوانستیم آنگونه که دین فرموده روزه بگیریم و به واقع تمام
اعضائمان، اعم از چشم و گوش و قلبمان روزه نبود، تصمیم بگیریم سال دیگر روزه نگیریم، بلکه تلاش میکنیم سال دیگر روزهای بگیریم که به مقصد و هدف نزدیکتر باشد. مسئلهی حاکمیت حکم خدا از طریق وَلیّ فقیه برای نجات جامعه نیز همینطور است که باید همواره تلاش کنیم حکم خدا از طریق ولایت فقیه در امور جامعه حاکم شود تا آرامآرام به آن نتایجی که باید برسیم دست پیدا کنیم. در همین راستا خداوند میفرماید: «...بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ. وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءَهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَنْ فِیهِنَّ بَلْ أَتَیْنَاهُم بِذِکْرِهِمْ فَهُمْ عَنْ ذِکْرِهِم مُّعْرِضُونَ»(1)پیامبر حق را برای مردم آورده؛ امّا بیشترشان از حق کراهت دارند ولی اگر حق از هوسهای آنها پیروی کند، آسمانها و زمین و همهی کسانی که در آنها هستند تباه میشوند. پس ملاحظه میکنید دین به جهت حقانیتی که دارد خداوند آن را برای مردم آورد، حتی اگر در ابتدا مردم نسبت به آن کراهت داشته باشند ولی چون مطابق فطرت انسانها است پس از مدتی از درون جانشان آن را میپذیرند.
ثانیاً؛ اگر از حاکمیت حکم خدا از طریق ولیّ فقیه دست برداریم، آیا راه دیگری برای ادارهی امور اجتمایی بشر داریم؟ آیا بقیهی کشورهای دنیا به جهت همین فاصلهگرفتن از حکم خدا نبوده است که گرفتار اینهمه مشکلاتِ غیرقابل علاج شدهاند و مگر نه این است که گرفتاریهای مسلمانان هم امروزه به جهت تأثیرپذیری از همان فرهنگهای بریده از حکم خدا بهوجود آمده است؟
1) سورهی مؤمنون، آیات 70 و 71.
سؤال: اگر چند فقیه همگی مدّعی امر ولایت فقیه بودند، چه باید کرد؟
جواب: همچنان که در سخن آیتالله بروجردی«رحمةاللهعلیه» ملاحظه فرمودید ولایت بر جامعه از نوع ولایت بر امور حِسْبیه یعنی امور بیسرپرست است، و بدین لحاظ ولایت بر جامعه برای فقیه، واجب کفایی است و بر این اساس اگر فقیهی که توانایی امر مدیریت جامعه را داشته باشد، کار را به عهده گرفت، وظیفه از بقیهی فقها ساقط میشود و نه تنها وظیفه از آنها ساقط میشود بلکه بر همهی آحاد جامعه و از جمله فقیهان واجب است تا زمانی که فقیهِ حاکم بر اساس حکم خدا حکم میکند، از او تبعیت کنند. مضافاً اینکه در حال حاضر با وجود مجلس خبرگان که از فقهایی تشکیل شده که فقیه اَعْلم و توانا بر امر حکومت را میشناسند، دیگر چنین فرضی واقع نمیشود زیرا این علمای مجلس خبرگان هستند که مشخص میکنند چه کسی شایستگی لازم را در امر ولایت بر جامعهی مسلمین دارد.
سؤال: اگر ولایت فقیه یک مسئلهی دینی است و در زمان غیبت باید محقق شود، چرا بین خودِ علماء اسلام در مورد آن اختلاف هست؟
جواب: در بین علماء اسلام در بود و نبود اصل ولایت فقیه در زمان غیبتِ ولیّعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف اختلاف نیست. تفاوت در استناد آنها به ادلّهی حاکمیت فقیه است. بعضی به اعتبار اینکه حکم جامعه، حکم امور بیسرپرست و حسبیه است، لازم میدانند فقیه به عنوان نمایندهی اسلام، امور جامعه را به دست گیرد. و بعضی میفرمایند: همینکه خداوند فرموده است: «فَاللهُ هُوَالْوَلیّ»؛ پس باید حکم خدا همواره در جامعه حاکم باشد و
در راستای این ولایت، پیامبر و ائمه علیهم السلام ولایت خدا را اِعمال میکنند و خودِ امامان علیهم السلام در زمان غیبت، فقیه را برای اِعمال ولایت خدا نصب کردهاند.
البته از این نکته نباید غفلت کرد که بعضاً در طول تاریخ در کلمات علماء دین، «ولایت» به معنای اجرای امور جامعه بهکار رفته، مثل اعمالی که والی یک شهر انجام میدهد و لذا وقتی با توجه به این امر میفرمایند: درست نیست فقیه، ولایت داشته باشد، منظور آنها این است که نباید فقیه در جایگاهِ والی شهر قرار گیرد. ولی هیچ عالِم اسلامی در اینکه باید حکم فقیه در جامعهی اسلامی نافذ باشد تردید ندارد.(1)
1) شیخ انصاری می فرماید: «کسی که در ولایت فقیه تردید کند، طعم فقه را نچشیده و رمز کلمات ائمه معصومین علیهم السلام را نفهمیده است»( جواهر الکلام ج21/ 395 - 397.) و آیتالله خویی میفرماید: به دو دلیل، فقیه جامع شرایط در عصر غیبت میتواند مجری احکام انتظامی اسلامی باشد: اولاً، اجرای احکام انتظامی اسلامی در راستای مصلحت عمومی تشریع گردیده و برای حفظ نظم است تا جلوی فساد گرفته شود و ظلم و ستم، تجاوز و تعدّی، فحشا و فجور و هرگونه تبهکاری و سرکشی در جامعه ریشهکن شود و این نمیتواند مخصوص یک برهه بوده باشد؛ ثانیا، از نظر فنّی و قواعد علم اصول، دلایل احکام انتظامی اسلام اِطلاق دارد - اِطلاق اَزمانی و اَحوالی - و نمیتوان آن را بیجهت، مقید به زمان یا حالت خاصّی دانست و همین اطلاق، چنین اقتضا دارد تا در امتداد زمان همواره ادامه داشته باشد و اجرا گردد. و اجرای احکام انتظامی اسلام بر عهده کسی است که شایستگی اِعمالنظر و حکم کردن را دارا باشد.یعنی صدور حکم در عصر غیبت شایسته فقهای جامع شرایط.( بنگرید به: مبانی تکملة المنهاج، ج1، ص226-224.) ایشان همچنین در باب «حسبه» از کتاب اجتهاد و تقلید میفرماید: «إنّ هناک أمورا لابدّ أن تتحقّق خارجا، المعبّر عنها بالأمور الحسبیة، والقدر المتیقَّن هو قیام الفقیه بها.» (بنگرید به علی غروی، کتاب التنقیح - اجتهاد و تقلید، ص 425-419.) قدر متیقّن از مکلّفان به اینگونه واجبات - که اهمال و فروگزاری آن در هر زمان، شرعا و عقلاً روا نباشد - فقهای عادل و جامع شرایط میباشند.
سؤال: آیا ولایت فقیه، مطلق است یا نسبی؟
جواب: از آنجایی که فقیه؛ حکم خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم را اظهار میدارد و نه نظرِ خود را، ولایت فقیه مطلق است. و بر همین مبناست که مخالفت با حکم ولیّ فقیه، مخالفت با حکم خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم است. و امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند: همهی اختیاراتی که برای امام معصوم علیه السلام به عنوان ولیّ امر جامعهی اسلامی ثابت است برای فقیه نیز باید ثابت باشد و ولیّ فقیه از این نظر هیچ حد و حصری ندارد مگر آنکه دلیلی اقامه شود که برخی از اختیارات امام معصوم به ولی فقیه داده نشده است. در ضمن، ایشان میفرمودند «ولایت فقیه همان ولایت رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم است.» ولایت مطلقهی فقیه به این معنا که فقیه هر کاری دلش خواست انجام دهد و هر حکمی دلش خواست بکند و اختیار مطلق دارد و هیچ مسئولیتی متوجه او نیست واقعیت ندارد واژهی مطلقه در ولایت مطلقهی فقیه در مقابل ولایت محدودی است که فقها در زمان طاغوت داشتند.
نکتهی دومی که ولایت مطلقهی فقیه بدان اشاره دارد این است که فقیه هنگامی که در رأس حکومت قرار میگیرد هر آنچه از اختیارات و حقوقی که برای ادارهی حکومت، لازم و ضروری است برای او وجود دارد و از این نظر نمیتوان هیچ تفاوتی بین او و امام معصوم علیه السلام قائل شد؛ یعنی بگوییم یکسری از حقوق و اختیارات علیرغم آنکه برای ادارهی یک حکومت لازم و ضروری است معهذا اختصاص به امام معصوم علیه السلام دارد و فقط اگر شخص امام معصوم در رأس حکومت باشد می تواند از
آنها استفاده کند اما فقیه نمیتواند و حق ندارد از این حقوق و اختیارات استفاده کند. بدیهی است که این سخن قابل قبول نیست چرا که اگر فرض میکنید این حقوق و اختیارات از جمله حقوق و اختیاراتی هستند که برای ادارهی یک حکومت لازمند و نبود آنها موجب خلل در ادارهی امور می شود و حاکم بدون آنها نمیتواند به وظیفهی خود که همان ادارهی امور جامعه است عمل نماید، بنابراین عقلاً به هیچوجه نمیتوان در این زمینه تفاوتی بین امام معصوم و ولیّ فقیه قائل شد و هرگونه ایجاد محدودیت برای فقیه در زمینهی این قبیل حقوق و اختیارات، مساوی با از دسترفتن مصالح عمومی و تقویت منافع جامعهی اسلامی است. بنابراین لازم است فقیه نیز به مانند امام معصوم علیه السلام از مطلق این حقوق و اختیارات برخوردار باشد که این مسأله هیچ ربطی به حکومت فاشیستی ندارد و موجب توتالیتر شدن ماهیت حاکمیت نمی شود بلکه این امرِ عقلیِ مسلم و بسیار واضحی است که در حکومتهای دیگر نیز پذیرفته شده و وجود دارد.
مطلب دیگری که ولایت مطلقهی فقیه به آن اشاره دارد در رابطه با این سؤال است که آیا دامنهی تصرف و اختیارات ولیّ فقیه، تنها منحصر به حدّ ضرورت و ناچاری است یا اگر مسأله به این حد هم نرسیده باشد ولی رجحان عقلی و عقلایی در میان باشد فقیه مجاز به تصرف است؟ ذکر یک مثال برای روشنشدن مطلب مناسب است: فرض کنید وضعیت ترافیک شهر دچار مشکل جدی است و به علت کمبود خیابان و یا کم عرضبودن آن، مردم و ماشینها ساعتهای متوالی در ترافیک معطل میمانند و خلاصه، وضعیت خیابانهای فعلی پاسخگوی نیاز جامعه نیست و به تشخیص کارشناسان امین و خبره، احداث یک یا چند بزرگراه لازم و
حتمی است. یا وضعیت آلودگی هوای شهر در حدی است که متخصصان و پزشکان در مورد آن به مردم و حکومت هشدارهای پی در پی و جدّی میدهند و راه حل پیشنهادی آنان نیز ایجاد فضای سبز و احداث پارک است. در اینگونه موارد هیچ شکی نیست که ولیّ فقیه میتواند با استفاده از اختیارات حکومتی خود حتی اگر صاحبان املاکی که این بزرگراه و پارک در آن ساخته میشود راضی نباشند با پرداخت قیمت عادلانه و جبران خسارتهای آنان، دستور به احداث خیابان و پارک بدهد و مصلحت اجتماعی را تأمین کند.
اکنون با این توضیحات روشن میشود ولایت فقیه و ولایت مطلقهی فقیه به معنای آن نیست که فقیه بدون در نظرگرفتن هیچ مبنا و ملاکی، تنها و تنها بر اساس سلیقه و نظر شخصی خود عمل می کند و هر چه دلش خواست انجام می دهد و هوی و هوس و امیال شخصی اوست که حکومت می کند. بلکه ولی فقیه، مجری احکام اسلامی است و اصلاً مبنای مشروعیت و دلیلی که ولایت او را اثبات می کند عبارت از اجرای احکام شرع مقدس اسلام و تأمین مصالح جامعهی اسلامی در پرتو اجرای آن احکام است؛ بنابراین بدیهی است که مبنای تصمیمها و انتخاب و عزل و نصب و کلیهی کارهای فقیه، احکام اسلام و تأمین مصالح جامعهی اسلامی و رضایت خدای متعال است و باید این چنین باشد و اگر ولیّ فقیهی از این مبنا عدول کند خود به خود صلاحیتش را از دست خواهد داد و ولایت او از بین خواهد رفت و هیچیک از تصمیمها و نظرات او مطاع نخواهد بود. بر این اساس، به یک تعبیر میتوانیم بگوییم که ولایت فقیه در واقع ولایت قانون است؛ چون فقیه ملزم و مکلف است در
محدودهی قوانین اسلام عمل کند و حق تخطی از این محدوده را ندارد، همانگونه که شخص پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام نیز چنین هستند. بنابراین به جای تعبیر ولایت فقیه می توانیم تعبیر "حکومت قانون" را بهکار بریم البته با توجه به اینکه منظور از قانون در اینجا قانون اسلام است.
سؤال: در خصوص نظارت مجلس خبرگان اشکالی تحت عنوان دور مطرح است. اشکال این است که رهبری، فقهای شورای نگهبان را نصب میکنند، و فقهای شورای نگهبان صلاحیت اعضای مجلس خبرگان را بررسی و تأیید میکنند و مجلس خبرگان شخص رهبر را گزینش میکنند. پس به این ترتیب رهبر درصدر و ذیل این سلسله، قرار میگیرد و اینجا دور فلسفی یعنی توقف شئ بر نفس خود پیش میآید. به این دلیل که صلاحیت فقهای خبرگان توسط فقهای شورای نگهبان تأیید میشود و فقهای شورای نگهبان کسانی هستند که توسط رهبر منصوب شدهاند.
جواب: این حالت، دور محسوب نمیشود و تالی فاسد دور را به همراه ندارد، چون وظیفهی شورای نگهبان در حدّ تأیید اجتهاد و عدم سوء پیشینهی کاندیداهای نمایندگی مجلس خبرگان است و همهی افرادی که در حدّ اجتهاد هستند میتوانند خود را کاندیدا کنند و مردم به هرکدام که صلاح دیدند رأی میدهند. در حالیکه وقتی دور پیش میآید که شورای نگهبان عدهای را به عنوان مجلس خبرگان انتخاب کند - بدون امکان کاندیداشدن مجتهدین- و بعد هم همان افراد، مجلس خبرگان را تشکیل دهند- بدون انتخاب مردم- .
این بود آنچه بعد از بحث از جایگاه نظری نبوت و امامت تحت عنوان مبانی حکومت دینی و ولایت فقیه میتوان مدّ نظر قرار داد، زیرا ما
معتقدیم ولایت فقیه ادامهی امامت در زمان غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف تا ظهور و حکومت امام عصر است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین بن عربی
الحکمة المتعالیه فی الأسفار العقلیه الأربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
مفاتیح الغیب، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
انسانشناسیدر اندیشهیامام خمینی«رضواناللهعلیه»، مؤسسهی تنظیم و نشرآثار امامخمینی
رسالة الولایه، انتشارات الدراسات الاسلامیه، قم
روح مجرد، آیتاللهحسینیطهرانی«رحمةاللهعلیه»
إقبال الأعمال، سید بن طاووس
الغدیر، علامهی امینی
کتاب الغیبة، شیخ طوسی
بلد الامین، کفعمی
کمال الدین و تمام النعمة، محمد بن علی بن بابویه معروف به شیخ صدوق
مجموعه آثار، شهید مطهری
اصول فلسفه و روشرئالیسم، علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه»
بدایه الحکمه و نهایه الحکمه، علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه»
انسان و خلافت الهی، آیت الله محمد شجاعی
خواجه نصیرالدین طوسی، تلخیص الحصل
پیشرفت سریع اسلام، ترجمهی سعیدی
محمد صلی الله علیه و آله و سلم از نظر دیگران، محمد علی خلیلی
مسند، احمد حنبل
صحیح، مسلم
عبقات الأنوار، از میر حامد حسین
تاریخ طبری
منتخب الاثر، تألیف لطف الله صافی
مناقب مرتضوی، کشفی ترمدی حنفی
خطر مادی شدن دین، اصغر طاهرزاده
امامشناسی، آیت الله حسینی تهرانی
الموفقیات، آیت الله ملکی تبریزی
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید
احقاق الحق، سید نورالله حسینی مرعشی شوشتری
اربعون حدیثنا، شهید اول
الطرائف، ابن طاوس
صواعق ابن حجر
موطأ مالک
راز شادی امام حسین علیه السلام در قتگاه، اصغر طاهرزاده
کمال الدین و تمام النعمه
دُرالمنثورف سیوطی
الخرائج و الجرائح، قطب الدین راوندی
ولایت فقیه، امام خمینی
کتاب البیع، امام خمینی، مؤسسه اسماعیلیان
انسان در اسلام، آیتالله جوادی آملی
تحف العقول، ابن شعبه حرانی«رحمةاللهعلیه»
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، عبد الواحد تمیمی آمدی
توحید عملی و عینی، آیت الله حسین حسینی طهرانی
توحید المفضل
التوحید، شیخ صدوق«رحمةاللهعلیه»
الخصال، شیخ صدوق
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
معانیالأخبار، شیخ صدوق
اعتقادات الإمامیه، شیخ صدوق
إرشاد القلوب إلی الصواب
عدة الداعی و نجاح الساعی، ابن فهد حلی
اسرار آل محمد، سلیم بن قیس الهلالی
وسائل الشیعه، شیخ حر عاملی
تفسیر نورالثقلین، شیخ عبدالعلی عروسی حویزی
علمالیقین، فیض کاشانی
روضة الواعظین و بصیرة المتعظین، فتال نیشابوری
محاسن، برقی
فلاحالسائل، نجاح المسائل، سید بن طاوس
الإحتجاج، طبرسی
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت نفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم؛عامل قدسیشدن روح
· عوامل ورود به عالم بقیت اللهی
· اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· امام و امامت در تکوین و تشریع
· امام و مقام تعلیم به ملائکه
· خویشتن پنهان
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· تمدن زایی شیعه
· حقیقت نوری اهل البیت
· بصیرت و انتظار فرج
· آخرالزمان؛ شرایط ظهور باطنیترین بُعد هستی
· سلوک ذیل شخصیت امام خمینی
· رمضان دریچه رؤیت
· انسان؛ از تنگنای بدن تا فراخنای قرب الهی
جایگاه تاریخی حادثه ها و هنر اصحاب کربلا در فهم آن