ghaemiyeh.com
سرشناسه : سعیدیراد، عبدالرحیم، ۱۳۴۶ - ، گردآورنده.
عنوان و نام پدیدآور : مادر خورشید: خاطراتی از زبان مادران شهدا / گردآوری و بازنویسی عبدالرحیم سعیدیراد ؛ تهیه شده در موسسه فرهنگی کتاب مسافر.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۸ص.
فروست : ستاد آیه های ایثار و تلاش. پیک افتخار؛ ۲۰.
شابک : 978-600-5029-42-0
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر شده است .
یادداشت : عنوان پشت جلد به انگلیسی : Martyrs Mother. The Messenger of honor
یادداشت : واژه نامه .
موضوع : شهیدان -- ایران -- بازماندگان -- خاطرات
شناسه افزوده : موسسه فرهنگی کتاب مسافر
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۸/س۷۵م۲ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲۲
شماره کتابشناسی ملی : ۱۲۵۱۷۷۷
پیک افتخار 20
مادر خورشید
خاطراتی از زبان
مادران شهدا
پیک افتخار 20
ستاد آیههای ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185. تلفن 22330114
نشانی الکترونیکی:www.ayehayeisar.org
مادر خورشید
گردآوری و بازنویسی: عبدالرحیم سعیدی راد
تهیه شده در: موسسه فرهنگی کتاب مسافر
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول:
چاپ:
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیههای ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در هواپیمائی جمهوری اسلامی ایران
بسم الله الرحمنالرحیم
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی آموزنده از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا یک بار دیگر آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
وقتی که جنگ شروع شد، داوطلبانه رفت به جبهه. شش ماه در محور سر پل ذهاب بود. پس از پایان ماموریت به پذیرش سپاه رفت تا برای ادامه خدمت، لباس سبز سپاه را بر تن کند. مورد پذیرش قرار گرفت و به محافظان امام (ره) پیوست …
یک شب که برای استراحت به منزل آمد دیدم خیلی خوشحال است. پرسیدم: «چه خبره مهدی جان، خوشحالی؟!»
در جواب گفت: «دیشب، امام (ره) آمد و به جایپاسداری دوساعت نگهبانی داد. وقتی نگهبانی تمام شد، رفت وضو گرفت و به نماز شب ایستاد.»
وقتی این جملات از زبانش جاری میشد، از خوشحالی، مردمک چشمانش به رقص آمده بودند. بعدها که مهدی شهید شد، فهمیدم آن پاسداری که امام به جایش نگهبانی داده بود، خودِ مهدی بود. (1)
درست در 14 مهر سال 1359، دختر 13 سالهام درحالی که درمسجد محل مشغول فعالیت بود، مورد اصابت گلولهی توپ قرار گرفت و به شدت مجروح شد.
چیزی نگذشت که خبر مجروح شدن اسماعیل را هم از خرمشهر برایم آوردند. او را به شیراز منتقل کرده بودند. همسر و پسرم ابراهیم در جبهه بودند، دخترم در بیمارستان
1) مادر شهید مهدی خندان
تهران و دو دختر کوچکم نزد همسایهها.
باید به شیراز میرفتم تا از سرنوشت اسماعیلم با خبر شوم. وقتی او را زیر چادر اکسیژن دیدم، نمیدانستم باید در شیراز بمانم، یا به اهواز بروم یا تهران. واقعا مانده بودم که باید برای کدام یک از فرزندانم مادری کنم.(1)
وقتی جنازه فرشاد را بعد از 38 روز از منطقه عملیاتی بستان آوردند، بالای سرش رفتم. با دیدن گلوله هایی که به گلویش خورده بود، غصهای جانکاه همه وجودم را فرا گرفت.
روزها گذشت و با قاب عکس فرشاد درد دل میکردم که «بمیرم برایت. چطور تاب آوردی؟چقدر زجر کشیدی وقتی گلولهها به گلوی تو خورد و شهید شدی؟»
1) سرکار کانم عصمت احمدیان مادر شهیدان ابراهیم و اسماعیل فرجوانی
یکی از شبهای ماه مبارک رمضان قبل از اذان صبح خواب دیدم فرشاد به خانه قدیمیمان در شوشتر آمد و با او روبوسی کردم وذوق زده گفتم: «مادر جان همه فامیل اینجا هستند صبر کن یا الله بگویم آنها هم تو را ببینند.»
وقتی بعد از چند لحظه برگشتم، رفته بود. بانگرانی و حسرت چندبار دور خودم چرخیدم ولی او نبود. لحظهای بعد یک دفعه جلویم ظاهر شد. پرسیدم: «کجارفتی؟»
گفت: «مادر دیدی چطور در یک لحظه غیب شدم؟ هنگام شهادت هم همینطور بود در یک لحظه کوتاه تیر به من خورد و اصلاً رنجی احساس نکردم و شهید شدم.»
با این خواب مرحمی برزخم دلم گذاشته شد.(1)
1) مادر شهید فرشاد مرعشی زاده
ابتدای جنگ هر از گاهی از بیمارستان تماس میگرفتند و خبر مجروح شدن اسماعیل را میدادند.
هشت بار مجروح شد. در سقوط خرمشهر حس دست چپش را از دست داد. در مدتی هم که آبادان در محاصره بود، او و دوستانش نیز در محاصره قرار گرفته و مجبور شدند که از شدت گرسنگی به مدت 9 روز از سبزیجات خودرو بخورند، به همین خاطر دور ناخنهایشان سبز شده بود.
در عملیات محرم، حس بویاییاش را از دست داد. در عملیات خیبر هم که صدام از سلاح شیمیایی استفاده کرد، تا 40 روز به کلی نابینا شد. در عملیات رمضان بخشی از ساق و قوزک پای راستش را از دست داد و بالاخره در عملیات کربلای چهار آسمانی شد.(1)
1) همان
یک بار که آمده بود «شهرضا» گفتم: «بیا اینجا یک خانه برایت بخریم و همینجا زندگیات را سر و سامان بده!»
گفت: «حرف این چیزها را نزن مادر، دنیا هیچ ارزشی ندارد!»
گفتم: «آخر این کار درستی است که دایم زن و بچهات را این طرف و آن طرف میکشی؟»
گفت: «مادر جان! شما غصهی مرا نخور! خانه من، عقب ماشینم است.»
پرسیدم: «یعنی چه خانهات عقب ماشینت است؟»
گفت: «جدی میگویم؛ اگر باور نمیکنی بیا ببین!»
همراهش رفتم. در عقب ماشین را باز کرد. وسایل مختصری را توی صندوق عقب ماشین
چیده بود: سه تا کاسه، سه تابشقاب، سه تا قاشق، یک سفره پلاستیکی کوچک، دو قوطی شیرخشک برای بچه و یک سری خرده ریز دیگر.
گفت: «این هم خانه. میبینی که خیلی هم راحت است.»
گفتم: «آخه اینطوری که نمیشود.»
گفت: «دنیا را گذاشتهام برای دنیادارها،!»(1)
برایمان شده بود یک معما. نمیدانستیم منظورش چیست. یک روز سوالم را از خودش پرسیدم: «ابوالفضلجان! مگر تو در دانشگاه افسری قبول نشدی؟»
سرش را به علامت تایید تکان داد. گفتم: «پس چرا میگویی میخواهم بروم بنیاد شهید؟ یعنی نمیخواهی دانشگاه درس بخونی؟»
1) -1مادرشهید محمد ابراهیم همت
جواب داد: «چرا مامان، میخوام بروم دانشگاه امام حسین (ع) درس بخونم. بعد هم بروم بنیاد شهید تا برای همیشه اونجا بمانم.»
با بیحوصلگی گفتم: «از دست تو! آخرش نفهمیدم چی میگی؟»
وقتی ابوالفضل شهید شد و پروندهاش برای همیشه در بنیاد شهید ماند، تازه منظورش را فهمیدم.(1)
برای اعزام به جبهه، شناسنامهاش را برد. اما به او گفته بودند که سن تو برای رفتن به جبهه کم است.
او با ناراحتی به خانه آمد. چند ساعت بعد دیدم در شناسنامهاش دست برد و حدود یک سال اضافه کرد، همه به او گفتند که این کار
1) مادر شهید ابوالفضل نیک ذات
جریمه دارد و قانون پیگیری می کند. اما او جواب داد: «برای من دیگر به جریمه و پیگرد قانونی نمیرسد، چون می دانم اگر رفتم ان شاء الله شهید می شوم.»
همیشه آرزو داشت که به جبهه برود و در راه حق شهید شود. تقریباً هشت یا نه ساله بود، که یکبار از او پرسیدم: «رضا جان! به نظر تو جنگ کی تمام می شود؟»
گفت: «جنگ تمام نمی شود تا من به جبهه بروم و شهید شوم.»
و حرف او بعد از چند سال واقعیت یافت، او آخرین شهید دولت آباد بود و سه روز بعد از شهادتش جنگ تمام شد.(1)
یک روز که به مرخصی آمده بود، به او گفتم: «مادر جان! من یک بار داغ دیدهام، بس است.
1) مادر شهید رضا زمانی دره بیدی
برادرت حسن شهید شده، لااقل تو بمان و از زن و فرزندت نگهداری کن.»
حیدر پاسخ داد: «مادر! حسن برای خودش توشه تهیه کرد و رفت و همه ما باید به فکر خودمان باشیم. حتی تو که مادر شهید هستی، نباید خیال کنی که با شهادت فرزندانت به بهشت میروی، باید به فکر خودت باشی!» بعد گفت: «مادر! شهید خیلی زرنگ است، چون با ریختن خون خود برای فردای قیامتش توشه راه تهیه میکند.»
سر انجام او از شلمچه بار خود را بست و بهشتی شد.(1)
از حدود 20 سال پیش در یک اتفاق پام ضربه شدیدی خورد، طوریکه قدرت حرکت نداشتم. پایم را آتل بسته بودند. ناراحت بودم
1) مادر استوار شهید حیدر علی عرب لو
که نمی تونستم توی ایام محرم کمک کنم.
نذر کرده بودم که اگه پایم تا روز عاشورا خوب بشه با بقیه همسایهها دیگهای مسجد رو بشورم و کمکشون کنم.
شب عاشورا رسیده بود و هنوز پام خوب نشده بود. از مسجد که به خونه رفتم حال خوشی نداشتم. زیارت را خوندم و کلّی دعا کردم. نزدیکهای صبح بود که گفتم یه مقدار بخوابم تا صبح با دوستام به مسجد برم.
در خواب دیدم توی مسجد (المهدی) جمعیت زیادی جمع هستند و منم با دو تا عصا زیر بغل رفته بودم. یه دسته عزاداریِ منظم، داشت وارد مسجد میشد. جلوی دسته، شهید سعید آل طه داشت نوحه میخوند. با خودم گفتم: «این که شهید شده بود! پس اینجا چیکار میکنه؟»
یه دفعه دیدم پسرم محمد هم کنارش هست. عصا زنان رفتم قسمت زنونه و داشتم اینها رو نگاه میکردم که دیدم محمد سراغم
اومد و دستش را انداخت دور گردنم. بهش گفتم: «مامان، چقدر بزرگ شدی!»
گفت: «آره! از موقعی که اومدیم اینجا کلّی بزرگ شدیم.»
دیدم کنارش شهید آزادیان هم وایساده. آزادیان به من گفت: «حاج خانوم! خدا بد نده.» محمد برگشت و گفت: «مادرم چیزیش نیست.» بعد رو کرد به خودم و گفت: «مامان! چیه؟ چیزیت شده؟»
گفتم: «چیزی نیست؛ پاهام یه کم درد میکرد، با عصا اومدم.»
محمد گفت: «ما چند روز پیش رفتیم کربلا. از ضریح برات یه شال سبز آوردم. گفتیم امروز که روز عاشوراست اول بریم مسجد، زیارت بخونیم بعد بیایم پیش شما.» بعد آتل و باندها رو باز کرد و شال سبز را بست به پام و گفت: «از استخونت نیست؛ یه کم به خاطر عضلهات است که اون هم خوب میشه.»
از خواب بیدار شدم، دیدم واقعیت داره؛ باندها همه باز شده بودند و شال سبزی به پاهام بسته شده بود. آروم بلند شدم و یواش یواش راه رفتم. من که کف پام را نمی تونستم رو زمین بذارم حالا داشتم بدون عصا راه میرفتم. رفتم پایین و شروع به کار کردم که دیدم پدر محمد از خواب بیدار شده؛ به من گفت: «چرا بلند شدی؟»
چیزی نمی تونستم بگم. زبونم بند اومده بود. فقط گفتم: «حاجی! محمد اومده بود.» اونم اومد پاهام رو که دید زد زیر گریه.(1)
حسین در عملیات خیبر با اصابت یک خمپاره در کنارش، دست راستش قطع و بدنش به شدت مجروح شده بود. هنگامی که در
1) مادر شهید محمد معماریان
بیمارستان بستری بود، حالش به شدت وخیم شد و امیدی به زنده ماندنش نبود.
حالش که بهتر شد گفت: «یک شب بین خواب و بیداری یکی از ملائک مقرب پروردگار به سراغم آمد و از من پرسید: «آیا آماده رفتن هستی و یا قصد ماندن داری؟»
گفتم: «فعلا میل دارم تا با آخرین توان به مبارزه در راه دین ادامه دهم.»(1)
عملیات «کربلای 4» که آغاز شد، برای آخرین بار حسین راهی جبهه شد. قبل از رفتن پیش من آمد و گفت: «مادر! اجازه بده به جبهه بروم.»
گفتم: «حسین جان، الان وضعیت من مناسب نیست، صبر کن!»
گفت: «نه مادر! نمی شود. جنگ به همین
1) مادر سردار شهید حسین خرازی – پیام انقلاب – شماره 318
زودیها تمام میشود و من دلم میخواهد که در این عملیات شرکت کنم.»
فردای آن روز از اهواز تلفن زد و گفت: «مادر زنگ زدم که بدانی دلم پیش شماست. این را یادتان باشد که من دیگر نمی توانم با شما تماس داشته باشم.»
در همان عملیات به دو برادر شهیدش «محمدرضا» و «علیرضا» پیوست.(1)
آخرین ماه رمضانی که «سید مرتضی» در جمع ما بود، احساس کردم نیمه شب از بستر خواب برخاست، به گونه ای که کسی متوجه راز و نیاز و سوز و گداز او نشود.
نماز شب او به راستی دیدنی بود. طنین و لحن جذابش هر شنوندهای را از خود بی خود میکرد. به یاد دارم آخرین سجده نماز شب
1) مادر شهید سید مرتضی جلایی پور
خود را بسیار طولانی کرد و با چشمانی گریان شهادت را تمنا میکرد.
یادم نمی رود جمعهها که در شهر بود از من فانوس میخواست تا با همرزمان دیگر خود پس از اذان صبح، بر مزار دوستان شهیدش حاضر میشد و دعای ندبه میخواند. او در کربلای 4 جاودانه شد.(1)
اسماعیل صاحب فرزندی شد و همسرش مریض شده بود. به او گفتم: «مادر! بیشتر به ما سر بزن!»
گفت: «مادر! جنگ است، خواهش میکنم از من نخواهید بیایم، شما خودتان گرفتاریها را حل کنید. زحمت مرا هم تا به حال کشیده اید، ان شاءالله که بتوانم جبران کنم.»
در آن چند سالی که در جبهه بود خیلی کم
1) مادر طلبه بسیجی و جاویدالاثر سید مرتضی شفیعی
به مرخصی میآمد. آمدنش وقتی بود که کار مهمی داشت. این جور مواقع شب میماند و صبح زود دوباره به جبهه بر میگشت.(1)
از روزی که دلش هوای جبهه کرد حالاتش تغییر کرد. یک شب حوالی ساعت یک بامداد دیدم هنوز چراغ اتاقش روشن است. رفتم که بگویم بخوابد تا صبح برای رفتن به مدرسه زود بیدار شود.
در را که باز کردم، دیدم در حال خواندن نماز شب است. در قنوت نمازش در حالی که اشک میریخت، میگفت: «خدایا توفیق خدمت به اسلام را نصیبم کن. خدایا لیاقت شهادت را به من ارزانی کن...»
با دیدن این صحنه گریه ام گرفت. از آن لحظه یقین پیدا کردم که به آرزویش - شهادت
1) مادر شهید اسماعیل صادقی
در عملیات کربلای 10 در سن چهارده سالگی به فیض شهادت نائل آمد.(1)
سید هبت الله همیشه نمازش را اول وقت میخواند. بیشتر اوقات لباسهایش را خودش میشست و کارهای شخصیاش را خودش انجام میداد. یک روز دیدم کفش پاره اش را میدوزد. به او گفتم: «عزیزم! مگر ما نمی توانیم برایت کفشی بخریم که نشستهای و داری آن را وصله میزنی؟»با لحنی مهربان گفت: «مادر! جد تو هم همین کار را میکرد، این که ناراحتی ندارد.» هم رزمانش میگفتند مشغول وضو گرفتن بود که گلوله توپی در کنارش منفجر شد و به شهادت رسید.(2)
مجید در همه جا یار مستمندان بود. او که قبل از پیروزی انقلاب در سپاه دانش خدمت میکرد، در روستاهای دور افتاده به کودکان خواندن و نوشتن میآموخت.
در همان حال همواره به مردم نیازمند آن روستا هم کمک میکرد و برای آنها غذا و لباس و کفش میبرد.
معمولا شبها این کار را انجام میداد و وقتی از او میپرسیدند: «اسم شما چیست؟»
می گفت: «خدا رسان.»
او غذا و وسایل دیگر را پشت در منزل فقرا میگذاشت و بر میگشت تا او را نبینند و نشناسند.گاهی مجید تمام حقوق خود را به فقرا میبخشید و این کار او ادامه داشت تا بعد از انقلاب و زمان شهادتش در روزهای آغازین جنگ تحمیلی.(1)
1) مادر شهید عبدالمجید صالح نژاد
منصور از پنج سالگی نماز میخواند و از هفت سالگی شروع به روزه گرفتن کرد. هر چه به او اصرار میکردیم که روزه اش را بشکند، قبول نمی کرد.
یک بار نیمه شب در حالی که همه خوابیده بودیم، سراسیمه، خواهرش آمد و مرا از خواب بیدار کرد و گفت: «مادر ! بلند شو!»
علت را سوال کردم، گفت: «نمی دانم منصور برای چه از خواب برخاسته و به پشت بام رفته است.»
با تعجب برخاستم و به پشت بام رفتم.
با کمال ناباوری دیدم در آن نیمه شب سجاده را روی زمین پهن کرده، پیراهنش را از تنش در آورده و در آن سرمای نیمه شب رو به قبله ایستاده و با گریه میگوید: «الهی العفو..»
گریه ام گرفت و دلم شکست، آرام برگشتم و از آن شب پی بردم که دیر یا زود منصور به
شهدا خواهد پیوست.
او سرانجام در شانزده سالگی ما را تنها گذاشت و راهی بهشت شد.(1)
نوجوانی بیش نبود که برای کمک به پدرش سر کار رفت. اولین حقوق خود را که گرفت، آن را به آستانه متبرکه «سبز قبا» هدیه کرد. با شروع جنگ، شبانه روز در بسیج و جبهه بود.
یک شب خواب دیدم که میخواهم به زیارت امام رضا(ع) بروم ولی به جبهه رفتم. صبح که بیدار شدم، حتم داشتم که او شهید شده است و چند ساعت بعد، خبر شهادتش را به ما دادند.
علی عاشق شهادت بود و میگفت: «تا به آرزویم نرسم دست از جبهه و جنگ بر نمیدارم. اگر روزی جنگ تمام شود و من
1) مادر شهید منصور صبویی
شهید نشوم، میروم فلسطین تا در آن جا شهید شوم.»(1)
خبر آوردند عدهای در زندان ساواک چاقو کشیدهاند و چند نفر زخمیشدهاند. من و چند تا از مادران زندانیان راه افتادیم، ببینیم چه بلایی سر بچهها آمده، ولی راهمان ندادند. ما هم کوتاه نیامدیم و چند روز پشت سر هم رفتیم جلوی در زندان. بالاخره یکی از مأمورها من را شناخت و گفت: «میثمی زخمینشده. چند روز دیگه که آبها از آسیاب افتاد، بیا خودم میبرمت ملاقاتش!» چند روز بعد که رفتم، همان مأمور گفت: «پسرت نمیآید! میگوید اگه بناست ملاقاتی در کار باشد، باید برای همه باشد. مگر من فقط مادر دارم؟»(2)
یکی از شبهای ماه مبارک رمضان، علیرضا به منزل آمد و از من پرسید: «مادر! افطاری چی داریم؟»
گفتم: «برنج و خورش بادمجان»
پرسید: «چه مقدار سهم من است؟» با خنده به او گفتم: «هرقدر که بتوانی بخوری! اصلا همه غذاها مال تو!... حالا منظورت از این حرفا چیه؟»
خندید و گفت: «شوخی کردم.»
به او گفتم: «تو هیچ وقت از این شوخیها نکرده ای. بگو منظورت چه بود؟»
تسلیم شد و گفت: «می خواهم افطارم را برای کسی ببرم . » غذا را آماده کردم و با خوشحالی آن را برد. بعدها معلوم شد خادم مسجد محل، آن شب افطاری نداشته وعلیرضا افطاری را برای او برده است.(1)
1) مادر شهید علیرضا اصفهانی احمد آبادی
روزی مهدی از مدرسه به خانه آمد.گونهها و دستهای سرخ و کبودش، حکایت از عمق سرمایی داشت که در جانش رسوخ کرده بود.
پدرش همان شب تصمیم گرفت که برایش پالتویی تهیه کند. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه رفت. غروب که از مدرسه برگشت با شدت ناراحتی، پالتو را به گوشه اتاق انداخت.
همه اعضای خانواده متعجب به او نگاه کردند و مهدی در حالیکه اشک از دیدگانش جاری بود، گفت: «چگونه راضی میشوید من پالتو بپوشم در حالیکه دوست بغل دستی من از سرما بلرزد؟»(1)
1) مادر شهید مهدی باکری
در نوزده سالگی قطع نخاع شد. هفده سال درد و رنج داشت ولی هرگز شکایت نکرد و همیشه شکرگزار بود. گاهی آن چنان صبر و رضایت از خود نشان میداد که گویی از درد کشیدن لذت میبرد.
یکی از اقوام که برای عیادت آمده بود، از سر دلسوزی گفت: «نذر کنید! بلکه خدا شفا عنایت کند. شاید حسین از این درد و رنج راحت شود.» بعد از این که خداحافظی کرد و رفت، حسین با تعجّب پرسید: «مادر! اینها چه میگویند؟ من با خدا معامله کردهام و هیچ وقت حاضر نیستم این معامله را به هم بزنم.»
حسین به مقام رضا رسیده بود و جز خدا کسی را نمیدید.(1)
1) مادر شهید حسین دخانچی
یک شب در خواب دیدم فرزندانم حسین و ابوالفضل – که شهید شدهاند - داخل اتاق هستند؛ درست به همان حالتی که شهید شده بودند. پیکر فرزند دیگرم مهدی نیز با لباس رزم در کنار آنهاست. در خواب با خود گفتم: «مهدی که زنده است، پس چرا جنازه اش اینجاست؟» بعد سراسیمه از خواب پریدم و تا صبح گریه کردم.
هنگام صبحانه بچهها متوجه شدند و سوال کردند: «مادر چرا بازم گریه کردی؟ آیا دوباره خواب بچهها را دیده ای؟» که ناگهان مهدی به آنها گفت: «نه ! خواب آنها را ندیده، خواب دیده من شهید شده ام.» (1)
1) مادر شهید حسین، ابوالفضل و مهدی عدالتی خدا بنده
خبر دادند که امیر را دستگیر کردند. نگران شدیم. به هر کجا زنگ زدیم خبر دقیقی نشنیدیم.
هنوز تا افطار ساعتی مانده بود. به طرف زندان شهربانی رفتیم. آنجا هم نبود. حالا دیگر کمی خوشحال شدیم. به خانه برگشتیم. داشتیم افطار میکردیم. گمان کردیم شاید جایی قایم شده و یا از شهر بیرون رفته. در این فکر بودیم که دیدی کسی ناگهان یاالله گفت و واردشد.
گفتم: «مادر! تو که ما را نصف جان کردی، کجابودی؟» گفت: «داشتیم اعلامیه پخش میکردیم که پلیس دنبالمان کرد. رفتیم خانه آقای دهرویه و توی حوضش قایم شدیم. ساواکیها فکر میکنن خیلی زرنگن، اما به این راحتی نیست که بتونن بچهها رو دستگیر کنن!»
بعد از افطار بلند شد. هر چه اعلامیه و عکس بود از خانه بیرون برد و فوری برگشت.
دم در رفتم و توی کوچه را نگاه میکردم. پلیس دور میزد. صبح آقای اسماعیل نجار به منزل ما آمد و گفت: «احتمالاً پلیس در تعقیب امیره! اگه میشه چند روزی بره تهران تا آب از آسیاب بیفته!.»
امیر برای سرنگونی رژیم شاه آرام و قرار نداشت.(1)
بعد از چند بار که به جبهه اعزام شد، یک بار مجروح گردید و پس از چند روز که در بیمارستان بستری بود، او را به منزل آوردیم تا استراحت کند.
یک روز ناگهان، هواپیماهای دشمن به دزفول حمله کردند. هر چه سعی کردیم احمد را
1) مادر شهید امیر زین العابدین دهرویه
جابهجا کنیم و به پناهگاهی ببریم قبول نکرد و گفت: «شما به پناهگاه بروید من اینجا میمانم. مگر خون من از خون رزمندگان رنگین تر است! مرگ حق است و خواهی نخواهی روزی باید برویم.»
هر چه اصرار کردیم که بلند شود قانع نشد. در همین حین هواپیمای دشمن منزل ما را بمباران کردند. دو اتاق ما ویران شد ولی به اتاقی که احمد و ما در آن بودیم، صدمه ای وارد نشد.
بعد از چند روز که احمد میخواست عازم جبهه شود، از پدرش که در حال بازسازی اتاقهای ویران شده بود پرسید: «اینها را برای چه کسی میسازی؟»
پدرش پاسخ داد: «برای تو که انشاء الله هرچه زودتر از جبهه برگردی و در آنها جشن عروسیات را بر پا کنیم.»
احمد سرش را پایین انداخت و جواب داد: «پدر! حجله من سنگر من است و تا جنگ
ادامه دارد من در جبهه خواهم ماند.»
او سرانجام به معشوق واقعی خود دست یافت و سنگر خونین او حجله وصالش شد(1)
توی آشپزخانه، سرگرم پختن غذا بودم که پرویز آمد. در قابلمه خورش را برداشت و گفت:«آخجون! قورمهسبزی!»
بعد قاشقی را آورد و از برنجی که در حال دم کردن بود، مقداری خورد. گفتم:«دل درد میگیری. برنج خام که خوردن نداره».
گفت:«مامان جان! لطف کن این برگه رو امضا کن.»
گفتم:«دیر اومدی. بارون اومد و سوادم نم برداشت. آخه پسرجون! سوادم کجا بود که برات امضا کنم؟»
گفت: «یادم نبود. بیا انگشت بزن.»
1) مادر شهید احمد قربان جمالی
گفتم:«چیه؟»
گفت:«رضایتنامه. میخوام برم جبهه.»
تا گفت جبهه، تمام دنیا جلوی چشمانم سیاه شد. گفتم:«باید از بابات اجازه بگیری!»
گفت:«خودت میدونی که اگه تو راضی باشی، پدر هم راضی میشه.»
بعد گفت: «تازه، اگه اون رو امضا نکنی، دلم میشکنه. راضی میشی دلم رو بشکنی.»
بلند شدم و به حیاط رفتم. داشتم وضو میگرفتم که با خودم گفتم:«مگه خون پسر من رنگینتر از خون بچههای مردمه؟»
قرآن را از تاقچه برداشتم و پرویز را صدا کردم و به او دادم و گفتم: «باز کن و برام بخون!»
این آیه را خواند: «کسانی را که در راه خدا کشته شدهاند، مرده مپندارید، بلکه آنان زندهاند و نزد پروردگار خویش روزی میخورند.»
با شنیدن این آیه، اشک در چشمانم جمع
شد. آرام گفتم:«ورقه رو بده انگشت بزنم(1)»
دوستان همرزمش برای عرض تسلیت به خانه ما آمدند؛ برای آنها تعریف کردم: «وقتی پسرم میخواست سوار ماشین شود، او را بوسیدم وگفتم: سوار ماشین که شدی، کنار پنجره بنشین تا خوب تو را ببینم. اما وقتی رفت، حدود نیم ساعت به اتوبوسهایی که رزمندگان را به جبهه میبردند، نگاه کردم اما او را ندیدم. این موضوع تا مدتها مرا میرنجاند.»
یکی از دوستانش با چشمانی اشک آلود گفت: «مادرجان! جعفر یک ماه قبل از اعزام خواب دیده بود این بار که جبهه برود، دیگر برنمیگردد. او خوابش را برای من تعریف کرد و گفت که تا لحظه شهادت آن را برای کسی
1) مادر شهید پرویز قدیری
بازگو نکنم. جعفر گفت: من کنار پنجره اتوبوس ننشستم؛ زیرا نمیخواستم در لحظههای آخر گونههای اشک آلود مادرم را ببینم.» (1)
در مسجد روستایمان تعزیه حضرت علی اکبر(ع) برگزار میشد. آرام ارام اشک میریختم. رمضانعلی مرا که به این حالت دید گفت: «چی شده اینقدر اشک میریزی؟»
گفتم: «برای علی اکبر حسین (ع) اشک میریزم.» گفت: «مادر جان! تو برای حضرت علی اکبر گریه میکنی. آن وقت به من اجازه نمی دهی که به جبهه بروم و راه علی اکبر را ادامه بدهم؟» از این حرفش منقلب شدم و گفتم: «پدرت
1) مادر شهید جعفر تشکری
مریض است و در حال حاضر مرد این خانه تو هستی.» گفت: خدا بزرگ است و کمک میکند. هر مددی میخواهی از خدا بگیر!»
اینها را که گفت فردایش رضایت دادم و به خدا سپردمش. سه ماه در جبهه بود که مفقودالاثر شد. بعد از حدود 17 سال چشم به راهی، بر دوش ملایک به روستایمان برگشت.(1)
در محضر امام خمینی (ره) به ایشان عرض کردم: حضرت امام! من، به همراه بقیه مادران شهدا تصمیم گرفته ایم که اگر اجازه فرمایید به جبهه برویم و لااقل یک سنگی به قلب دشمن کافر که حتی اجساد عزیزانمان را به ما ندادند، پرتاب کنیم و ما نیز مانند فرزندانمان
1) مادر شهید رمضانعلی زینعلی
شهید شویم.
امام فرمودند: «نه! همین که شما این چنین فرزندانی دارید، این بالاترین اجر است شما باید صبر کنید و دعا کنید برای پیروزی اسلام.» عرض کردم: حضرت امام!پسرم حسین، امسال قرار بود از طرف سپاه به مکه مشرف گردد.
امام فرمود: «ناراحت نباشید! حالا بالاتر از مکه رفته است.»(1)
آخرین باری که غلامحسین به ما سر زد، همراه با یکی از دوستانش بود. من در آن شب، برنج وماهی سرخشده را آماده کرده بودم. سفره را چ-یدم و آن دو سر سفره نشستند. هنگامیکه غلامحسین نگاهش به ماهیها افتاد، انگار که دلش از فردایی پرحادثه خبردار شده باشد، با حالتی خاص و
1) مادر شهید حسین علم الهدی
به لهجة شیرین محلی، خطاب به ماهیها گفت: «ای ماهیها امشب ما شما را میخوریم و چه بسا فردا، شما ما را بخورید!»(1)
تلفن نداشتیم. محمدرضا به خانه همسایه زنگ میزد. یک روز عید تماس گرفت، وقتی رفتم پای تلفن دیدم صدایش خیلی نزدیک است.
وقتی علت را پرسیدم، گفت: «قم هستم» و از من خواست گوشی را به خواهرش بدهم. وقتیخواهرش تلفن را گرفت، به خواهرش گفته بود من زخمی شدهام و در بیمارستان گلپایگانی هستم، مادر را با احتیاط برای دیدنم بیاورید.
وقتی وارد بیمارستان و بخش مجروحین شدم،
1) مادر شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری)
جوانی نشسته برروی یک ویلچر روبرویم سبز شد، دستپاچه بودم تا محمدرضا را زودتر ببینم، به آن جوان گفتم: «شما محمدرضا شفیعی را میشناسی؟»
گفت: «شما اگر اورا ببینیدمی شناسیدش؟»
گفتم:«او پسر من است چطور او را نشناسم!»
گفت: « پس مادر چطور من را نشناختی؟!»
یکدفعه گریه ام گرفت. بغلش کردم. خیلی ضعیف شده بود.سر و صورتش لاغر و سیاه شده بود. ظاهراً خون زیادی از او رفته بود. گفتم: «مادرجان!چیشده»؟
با لبخندی گفت: «چیزی نیست، یک تیغ کوچک به پایم فرو رفته. مهم نیست دکترها بیخودی شلوغش میکنند.»(1)
1) مادر شهید محمد رضا شفیعی
خیلی جاذبه داشت. همه اهل محل او را دوست داشتند. یکبار که مجروح شده بود وقتی بقال سرکوچه متوجه شد، غلامعلی در بیمارستان 503 ارتش است، از شدت ناراحتی همین طور مغازه اش را ول کرد به امان خدا و رفت عیادتغلامعلی.
یک بار هم پسر یکی از همسایهها سر ماجرایی با غلامعلی حرفش شده بود و او هم حسابی زده بودش. همین فرد بعد از آن رفته بود مسجد محل و گفته بود؛ من افتخار می کنم که غلامعلی در گوش من سیلی زده! روزهایی که وقت بیشتری داشت، میرفت بنایی می کرد. پولش را می داد بچهها تا برای کلاسهای قرآن، کمبود بودجه نداشته باشند.(1)
1) مادر شهید غلامعلی پیچک
محمدآقا خیلی مهربان، بامحبت و فقیر دوست بود. یادم میآید سال آخر دبیرستان، یک روز آمد مقداری گوشت و مواد غذایی برداشت و برای خادم مدرسهشان برد. میگفت:
«او همیشه به ما خدمت میکند، اگر یک بار هم ما به او خدمت کنیم، چه میشود؟» در خانواده هم جایگاه خاصی داشت؛ خیلی دوست داشتنی بود.
یک روز رفت شلوار دست دوم و کهنهای خرید و آمد رو به روی من ایستاد و گفت: «مامان!خوبه؟» گفتم: «آره پسرم خوبه!»
خیلی دوست داشت با فقرا نشست و برخاست کند، یعنی همیشه به فکر فقرا بود. و از هر طریقی میتوانست، به آنها کمک میکرد.(1)
1) مادر شهید سید محمد محمد نژاد
وقتی جواب آزمون آمد، اسم «واهیک» نبود. خیلی ناراحت شدم. چون واقعا زحمت کشیده بود و احتمال قبول نشدن را نمی دادیم. بعد از 2-3 روز یکی از همسایهها آمد و گفت: «خبر خوبی دارم، از دانشگاه تلفن کردند و گفتند واهیک یسائیان قبول شده و نبودن اسمش هم به خاطر اشتباهی بوده که انجام شده.»
وقتی جنگ شروع شد، واهیک میگفت: «من نمی توانم بنشینم و ببینم دشمن بیاید وارد کشورم شود و امنیت را از ما بگیرد.»
به همین دلیل دانشگاه را رها کرد و رفت. (1)
درسال 1361 پسر کوچکم محمد، به جبهه غرب رفت و در عملیات مسلم ابن عقیل شرکت
1) مادر شهید واهیک یسائیان
کرد. آن موقع برای کنکور درس میخواند.
او در مرحله اول کنکور قبول شده بود. در عملیات والفجریک هم شهید شد. 2 ماه بعد هم جواب مرحله دوم کنکور آمد که در رشته مهندسی قبول شده است.
یادم هست قبل از شهادت محمد، در ایام عید که به خانواده شهدا می رفتیم, محمد به آنها می گفت: «ان شاءالله سال بعد شما در خانه ما جمع شوید.»
موقعی که می خواست به جبهه برود از آقای حمیدی پیش نماز مسجد انصارالحسین اجازه گرفت.
من هم می دانستم اینها امانتی در دست ما هستند و ما باید آنها را تربیت کنیم و تحویل دهیم, چه بهتر که آنها را با شهادت تحویل دهیم. (1)
1) خانم گونیگو یامامورا مادر شهید محمد بابایی
یک بار که منزل آمد، خون بالا آورد. با اصرار او را به بیمارستان امام حسین(ع) بردم. دکتر بعد از معاینه و شستشو گفت: «شیمیایی شده، خانه شما در منطقه جنگی قرار داشته؟»
از آن جایی که عباس نمی خواست کسی متوجه شود او در جبهه خدمت می کند به همین خاطر آهسته به دکتر گفتم: «ایشان در جبهه بوده است.»
دکتر کنار عباس آمد و گفت: «برای درمان به بیمارستان سپاه برو»
او قبول نکرد، و گفت: من، بیمارستان برو، نیستم اگر دارو و درمانی دارید، بدهید وگرنه... بالاخره چند روز بعد خوب شد و دوباره راهی جبههگشت.
یکبار که لباسهایش را از جبهه آورد وقتی آنها را میشستم، دیدم پیراهنش سوراخ سوراخ و پایین شلوارش هم پاره شده، در فکر و
خیال این بودم که خودش آسیبی ندیده باشد، که عباس آمد وگفت: «ببین! با اینکه پیراهن و شلوارم اینطور شده ولی من سالمم! اگر خدا بخواهد چیزی نمیشود و همه چیز دست اوست.(1)»
1) مادر شهید عباس صابری
کتاب بالابلندان . نوشته حمیدرضا بی تقصیر. ناشرمشهد، دبیرخانه کنگره شهدا، 1385 .
کتاب کرامات شهدا، نوشته غلامعلی رجایی نشر شاهد
کتاب لحظههای آسمانی، نوشته غلامعلی رجایی. نشر شاهد
کتاب زخمهای خورشید نوشته عبدالرحیم سعیدی راد. نشر کنگره سرداره شهید خوزستان
کتاب خداحافظ سردار. بازنویسی: سید قاسم ناظمی. نشر: ستاد کنگره شهدا و سرداران شهید آذربایجان شرقی (25 اردیبهشت، 1384)
کتاب "هان شماها نامتان جاوید" نوشته مهدی دادجو. نشر شاهد