ghaemiyeh.com
سرشناسه:زیدی، سیدمحسنمهدی، ۱۹۶۹ - م.
Zaidi, Syed Mehdi
عنوان و نام پدیدآور:سیره اهل بیت علیهمالسلام در جذب مخالفان [کتاب]/ سیدمحسنمهدی زیدی؛ با اشراف و راهنمایی حسین عبدالمحمدی.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)، ۱۳۹۴.
مشخصات ظاهری:۱۳۵، ۸ ص..مس۲۱×۱۴/۵ ؛
فروست:معاونت پژوهش؛ ۱۸۶.
شابک:۸۵۰۰۰ریال978-964-195-068-4 :
یادداشت:چاپ دوم.
یادداشت:کتابنامه: [۱۲۹] - ۱۳۵؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:خاندان نبوت -- فضایل
موضوع:Muhammad, Prophet, d. 632 -- Family -- Virtues
موضوع:چهارده معصوم -- سرگذشتنامه
موضوع:*Fourteen Innocents of Shiite -- Biography
موضوع:ائمه اثناعشر -- سرگذشتنامه
موضوع:Imams (Shiites) -- Biography
شناسه افزوده:عبدالمحمدی، حسین، ۱۳۴۲ -
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۳۶/ز۹۵س۹ ۱۳۹۴
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵
شماره کتابشناسی ملی:۲۷۹۴۳۴۱
معاونت پژوهش
اهدا
با حمد و سپاس خدای متعال و درود بیپایان به ارواح انبیا و اولیای الهی،این تلاش ناچیز را به پیشگاه پیغمبر رحمت صلی الله علیه و آله و اهلبیت علیهم السلام بزرگوار او اهدا مینمایم و امیدوارم با کرامتی که دارند،بپذیرند.
سیره اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان
سید محسن مهدی زیدی
با اشراف و راهنمایی
حجةالاسلام و المسلمین دکتر حسین عبدالمحمدی
سیره اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان
مؤلف:سید محسن مهدی زیدی
چاپ اول:1388ش
ناشر:مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
صفحهآرایی:هادی عبدالمالکی
چاپ:توحید قیمت:16000 ریال شمارگان:2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است.
مراکز فروش:
قم،میدان شهدا،خیابان حجتیه،فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله.تلفکس:02517730517
قم،بلوار محمدامین،سهراه سالاریه،فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله.تلفن:02512133106-فکس:02512133146
www.miup.ir, www.eshop.miup.ir
E-mail:admin
miup.ir, root
miup.ir
آغاز و انجام یک پژوهش،پیمودن مرحلهای از رشد است که با پاشیدن بذر پرسش،در مزرعه ذهن آماده پژوهشگر آغاز میشود و با به ثمر نشستن و برداشت محصول،پایان میپذیرد.البته این پایان،فصلی نو را برای رویش،نوید میدهد؛چرا که حاصل کار علاوه بر سرسبزی،طراوت و برکت،فراهم آمدن چندین پرسش تازه و گردآوری بذرهای قابل رویش بیشتری است.پرسشها بذرهایی هستند که به تناسب نیازهای زمان و توان محققان،پرورش مییابند و فرهنگ و تمدن را در پی خود به حرکت وا میدارند.
افزایش سرعت جابجایی و کوتاه شدن فاصلهها،چه بسا بذرهای پرسشی را همانند باد،از فرسنگها دورتر بر ذهن جستجوگر مینشاند و تنوع و تازگی را برای تمدنی دیگر به ارمغان میآورد.به طور حتم آگاهی و مدیریت،در سرعت بخشیدن به این فرایند،همواره نقشی شایسته خواهد داشت.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة با توجه به رسالت جهانی و جایگاه ویژه خود در حوزههای علمیه و نیز تنوع در نیروی انسانی،بر خود
لازم میداند نقش مؤثری را در فراهم آوردن شرایط مناسب برای پژوهش ایفا کند.ایجاد زیرساختهای لازم،مدیریت بهینه امکانات موجود و حمایت از پژوهشگران عرصه دین از اهم وظایف معاونت پژوهش جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة به شمار میرود.
امید میرود با ساماندهی به حرکتهای خودجوش علمی و تقویت انگیزههای موجود،شاهد شکوفایی هر چه بیشتر عرصه فرهنگ دینی در جایجای جهان باشیم.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
معاونت پژوهش
مقدمه 14
1.سیره 15
2.اهلبیت علیهم السلام 15
3.مخالفان 16
4.اصول ثابت و متغیر در سیره 18
الف)اصول ثابت 18
ب)اصول متغیر 18
5.اخلاق 19
1.نقش اخلاق اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان 22
1.عفو و گذشت 23
الف)عفو دعثور بن حارث 24
ب)عفو عکرمه 25
ج)آزاد ساختن ثمامة بن اثال 25
د)عفو عمومی مشرکان مکه 26
2.ایثار و فداکاری 27
ایثار در حق فقیر و ایمان آوردن شمعون یهودی 27
3.حلم و بردباری 28
الف)حلم امام حسین علیه السلام و سپاه یزید 29
ب)عفو امام سجاد علیه السلام و هدایت یک مخالف 30
ج)حلم امام باقر علیه السلام و ایمان آوردن یک نصرانی 31
د)ادب امام باقر علیه السلام و هدایت یک مرد شامی 32
ه)بردباری امام حسن علیه السلام و هدایت مرد شامی 33
4.عدالت و انصاف 34
الف)داوری علی علیه السلام و ایمان آوردن عمیر بن وائل ثقفی 36
ب)عدالتطلبی علی علیه السلام و ایمان آوردن یک یهودی 36
5.شجاعت و توانمندی 37
الف)اسلام آوردن هبّار پس از مشاهده قدرت اسلام 38
ب)ایمان آوردن کندی و گروه مشرکان 39
6.بذل و بخشش(احسان)40
الف)احسان پیامبر صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن ابوالعاص 41
ب)احسان علی علیه السلام و ایمان آوردن مشرک 42
ج)ایمان آوردن زن و شوهر یهودی 42
د)ایمان آوردن یک طبیب مروانی 43
ه)آزادی غلام نصرانی و ایمان آوردن او 44
7.رعایت کرامت انسانها 45
الف)ایمان آوردن بُرَیده و هفتاد نفر از همراهانش 46
ب)تکریم پادشاه و ایمان آوردن او 47
ج)رفتار پیامبر صلی الله علیه و آله در هدایت تاجر نصرانی 48
د)تکریم کافر ذمی و ایمان آوردن او 48
ه)تکریم امام حسین علیه السلام و جذب شدن زُهیر 49
8.وفای به عهد 50
الف)مسلمان شدن یهودی 51
ب)ایمان آوردن عده زیادی از مشرکان 52
2.نقش علم و آگاهی اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان 54
1.سخنرانیها و خطبهها 56
الف)خطبه امام حسین علیه السلام در مکه 57
ب)خطبه امام حسین علیه السلام با لشکر حرّ 58
ج)خطبه امام علیه السلام بعد از نماز عصر 59
د)خطبه امام حسین علیه السلام در مقام«البیضه»خطاب به اصحاب حرّ 59
ه)احتجاج امام حسین علیه السلام 60
و)خطبههای امام حسین علیه السلام در روز عاشورا 62
یکم)هدایت یافتن ضرغامة بن مالک تغلبی 63
دوم)هدایت یافتن عبدالرحمن و پدرش 63
سوم)هدایت یافتن عبدالله بن بشر خثعمی 64
چهارم)حرّ بن یزید ریاحی و غلامش 64
پنجم)عمر بن ضبیعة بن قیس تیمی 64
ششم)قاسم بن حبیب بن ابی بشر ازدی 65
هفتم)موقع بن ثمامة اسدی صیداوی 65
هشتم)نعمان بن عمرو ازدی راسبی 65
نهم)یزید بن زیاد بن مهاصر ابوشعشاع کندی 65
دهم)32 نفر از یزیدیان در شب عاشورا 66
یازدهم)سی نفر از یزیدیان در روز عاشورا 66
دوازدهم)ابوالحتوف و برادرش سعد در عصر عاشورا 66
سیزدهم)بکر بن حی تیمی 67
چهاردهم)جوین بن مالک بن قیس و همراهانش 67
پانزدهم)حارث بن امرء القیس کندی 67
شانزدهم)حلاس بن عمرو ازدی و برادرش 68
هفدهم)زهیر بن سلیم ازدی 68
2.موفقیت در مناظرات 72
الف)مناظره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن مشرکان 72
ب)مناظره امام باقر علیه السلام و مسلمان شدن مرد کیسانی 76
ج)مناظره امام باقر علیه السلام و مستبصر شدن ناصبی 77
د)مناظره امام صادق علیه السلام و استبصار هشام جهمی 78
ه)مناظره امام صادق علیه السلام و ایمان آوردن زندیق مصری 80
و)مناظره امام موسی کاظم علیه السلام با راهبه مسیحی 82
ز)مناظره امام کاظم علیه السلام با مرد راهب 82
3.پاسخ به پرسشهای علمی و دینی 83
الف)پاسخهای پیامبر صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن چهل نفر از یهودیان 84
ب)پاسخهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن اعرابی 85
ج)پاسخهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن نعثل یهودی 86
د)پاسخهای پیامبر صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن مرد یهودی 86
ه)پاسخهای امیرمؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن سه نفر از علمای یهود 87
و)پاسخهای امیرمؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن یک یهودی 89
ز)پاسخهای امیرمؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن یکی از احبار یهود 91
ح)پاسخهای امیر مؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن صدها یهودی 94
ط)پاسخهای امیر مؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن اسقف نجرانی 95
ی)پاسخهای امیرمؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن رأس الجالوت 98
ک)پاسخهای امیرمؤمنان علیه السلام و ایمان آوردن یک مرد یهودی 99
ل)پاسخهای امام حسن علیه السلام و ایمان آوردن صالح یهودی و هفتاد نفر 100
م)پاسخهای امام حسن مجتبی علیه السلام و ایمان آوردن مرد شامی 102
ن)پاسخهای امام باقر علیه السلام و ایمان آوردن ابرش کلبی 104
س)پاسخهای امام باقر علیه السلام و اسلام آوردن شیخ دیرانی و همراهانش 105
ع)پاسخهای امام باقر علیه السلام و ایمان آوردن یکی از خوارج 107
ف)پاسخهای امام کاظم علیه السلام و ایمان آوردن گروهی از یهود 108
ص)پاسخهای امام کاظم علیه السلام و ایمان آوردن یک نصرانی 111
ق)پاسخهای امام کاظم علیه السلام و ایمان آوردن یک راهب و همراهانش 111
ر)پاسخهای امام رضا علیه السلام و هدایت یافتن یک واقفی مذهب 113
ش)پاسخهای امام رضا علیه السلام و هدایت یافتن افرادی از زبانها و مذاهب مختلف 114
ت)پاسخهای امام رضا علیه السلام و هدایت یافتن سؤال کننده 114
ث)پاسخهای امام رضا علیه السلام و ایمان آوردن عمران صابی 115
4.استدلالهای منطقی و قرآنی 116
الف)استدلالهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن شش نفر از خزرجیان 117
ب)استدلالهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن دوازده نفر از اهل یثرب 118
ج)استدلالهای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و ایمان آوردن 72 تن از اوس و خزرج 118
د)استدلالهای امام سجاد علیه السلام و هدایت یافتن شیخ شامی 118
ه)استدلالهای امامرضا علیه السلام و هدایت یافتن یکی از خوارج 120
و)استدلالهای امام رضا علیه السلام و ایمان آوردن کنیز رومی و یک مرد سندی نصرانی بر امامت ایشان 121
3.نقش قدرت و توانایی سیاسی و اجتماعی در جذب مخالفان 122
1.تسلیم شدن اهل مکه 125
2.تسلیم شدن اهل طائف 126
3.تسلیم شدن اهل یمن 127
جمعبندی و نتیجهگیری مباحث 128
فهرست منابع 130
قلمفرسایی و سخن گفتن درباره شخصیتهای عظیمی که همه جهان در مقابل عظمت آنان حقیر و کوچک مینماید و بلکه همه جلال و شکوه جهان،بدان جهت است که چنین گوهرهایی را در صدف خویش دربرگرفته است، (1)آسان نمینماید.نشان دادن ابعاد مختلف شخصیت انسانهایی که جامع همه فضایل و زیباییها و مبرّا و منزّه از همه نقایص و زشتیها هستند،کاری بس مشکل و یا محال است.اگر پی بردن به کمال مطلق و جمال محض وجود نامتناهی باری تعالی آسان بود،این نیز ممکن مینمود،زیرا اهلبیت علیهم السلام آیینه جمال و جلال خداوند متعال هستند.سخن گفتن از اهلبیت علیهم السلام به دلیل حقمداری و حقانیت آنان آسان،اما درک حقیقت آنان بسیار دشوار است.
اهلبیت علیهم السلام که تجسم عینی تعالیم اسلام هستند،در هدایت انسانها به سوی نور،موفقیتهای چشمگیری داشتهاند.آنان در بسیاری موارد از کسانی که دشمنی عمیق با اسلام داشتند،یاران فداکار و جاننثار اسلام
1) (1) .لولاک لما خلقت الافلاک.ر.ک:بحارالأنوار،ج16،ص406؛به نقل از مناقب ابن شهر آشوب و ینابیع المودة،ج1،ص5.
ساختند.در این تحقیق،بخشی از عملکرد اهلبیت علیهم السلام که در جذب مخالفان مؤثر بوده،مورد بررسی قرار گرفته است.
«سیره»در لغت عرب از«سار،یسیر،سیراً»،مصدر نوعی است بر وزن«فِعلَة».«سیر»یعنی حرکت کردن،راه رفتن و«سیره»یعنی نوع راه رفتن و حرکت کردن.
سیره به معنای طریقه،سنت،روش،خوی،شیوه،نوع سلوک،منش و خصلتهای اخلاقی،بینش و سبک،تفکر،متد و نوع معاشرت،آداب و طریقه زندگانی (1)میباشد.همه این معانی به یک معنا خلاصه میشود.«سیر»یعنی عملکرد،زیرا در«عملکرد»،همه این معانی وجود دارد و همین معنای اصطلاحی سیره است.«سیره اهلبیت علیهم السلام»یعنی«عملکرد اهلبیت علیهم السلام».
عبارت«اهلبیت»وقتی مطلق استعمال شود،چهارده معصوم علیهم السلام را شامل میشود و آنگاه که گفته شود«اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله»منظور ائمه دوازدهگانه علیهم السلام و حضرت فاطمه علیها السلام خواهد بود.این عبارت در قرآن و سنت نبوی،بارها تکرار شده و روایات بسیار از طریق فریقین دلالت و تأکید دارند که مقصود از اهلبیت،اصحاب کساء و امامان معصوم از ذریه امام حسین علیه السلام میباشند. (2)
1) (1) .القاموس المحیط،لسان العرب،مجمع البحرین،المنجد،فرهنگ نفیس.
2) (2) .ر.ک:تأویل آیات الظاهرة،ج2،ص456؛نهجالحق و کشف الصدق،ص173؛المیزان فی تفسیر القرآن،ج16،ص13؛ینابیع الموده(الباب الثالث و الثالثون فی تفسیر آیة التطهیر و حدیث الکساء)ص125-127 و نیز 49-55(الباب الخامس)؛ابن تیمیه در منهاج السنة،ج3، ص4 و ج4،ص20؛محمد بن جریر،طبری در جامع البیان،ج22،ص5 و 7؛الدر المنثور،ج5،ص198-199؛شوکانی در فتح القدیر،ج4،ص279-271؛جوامع الجامع،ص372؛کلبی ابن جزی در التسهیل لعلوم التنزیل،ج3،ص137؛تأویل آیات ظاهرة،ج2،ص457-459؛سید ابن طاووس در الطرائف،ص130-132؛ابن مغازلی در مناقب الامام علی*،ص301-307؛سید محمود آلوسی در روح المعانی،ج12،ص21؛المستدرک علی الصحیحین،ج3،ص160؛ابن عساکر شافعی در کتب الاربعین،ص106،ح36،ذکر ما ورد فی فضلهنّ جمیعاً،به نقل از تفسیر ثعلبی،ج8،ص39؛گنجی شافعی در کفایة الطالب،ص54؛احمد بن محمد در جنایة الاکوع،ص126،فصل ششم به نقل از تفسیر ثعلبی،ج8،ص41؛توفیق ابو علم در اهلالبیت،ص92 ذیل باب اول و8،المقدمه به نقل از تفسیر ثعلبی،ج8،ص41؛احمد بن محمد طبری در ذخائر العقبی،ص37؛فخر رازی در تفسیر کبیر،ج9،ص595؛صحیح مسلم،ج8،ص234. نیز روایات خاصه و بعضی از عامه صراحت بر این دارند که اهلبیت همان چهارده معصوم هستند.ر.ک:امالی شیخ طوسی،ص578؛ینابع المودة،ص495-494؛مسعودی در اثبات الهدایة،ج1،ص501(ب9 ف21246)؛بحارالانوار،ج25،ص363،ح23 و ج97،ص121 و ج25،ص4،ح7 و ج26،ص343،ح16 و ج 35،ص125.
«مخالف»از«خالف،یخالف،مخالفة»و نقیض معنای«وافق،یوافق،موافقة»است. (1)«مخالف»به معنای کسی است که راهش غیر از راه دیگری است.
و«الخلاف»حاصل مصدر و اعم از ضد است،زیرا هر دو ضد،با هم مختلف هستند،اما هر دو مختلف ضد هم نیستند. (2)
بنابراین مخالفان اسلام و اهلبیت علیهم السلام نیز بهطور کلی بر دو قسم هستند:
اول:مخالفانی که بر ضد اسلام و اهلبیت هستند و با اسلام و اهلبیت علیهم السلام دشمنی دارند؛مثل دشمنان اسلام از کفار و مشرکان و یهود و نصارا و غیر آنها مثل دشمنان اهلبیت علیهم السلام.
دوم:مخالفانی که بر ضد اسلام و اهلبیت علیهم السلام نیستند،اما با اسلام ناب محمدی و با شخصیت اهلبیت علیهم السلام اختلاف مذهبی،عقیدتی،فکری و...دارند.
البته میتوان عدهای را«افراد ظاهراً بیطرف»دانست که نه موافقند و نه مخالف؛بلکه آنها به دلیل عدم شناخت از اسلام و اهلبیت علیهم السلام،نفیا و اثباتاً کاری به اهلبیت علیهم السلام ندارند،اما منطق و مکتب آنها مخالف مکتب و منطق اهلبیت علیهم السلام است و در زمره مخالفان شمرده میشوند؛لذا ما در تاریخ میبینیم کسانی که در دایره اسلام داخل شدند و از دشمنان اهلبیت نیز نیستند،در احکام و عقاید اسلامی،با اهلبیت اختلاف نظر دارند و مخالفت میکنند و حتی کسانی که اهلبیت را امام خود پذیرفتند،به سبب ضعف ایمان،بر آنها اعتراض میکردند و ایراد میگرفتند.اینان نیز در این مورد مخالف به حساب میآیند،زیرا با اهلبیت و اسلام مخالفت میکنند.امیرمؤمنان علیه السلام برای هرگونه مخالف-چه بهطور کلی مخالف باشد و چه در یک امر یا جزئیترین مسئله-میفرماید:
«مَن لَم یکُن مَعَنَا کانَ عَلینا»؛هر که با ما نباشد،علیه ما خواهد بود. (1)
بعد از ایمان آوردن به اهلبیت علیهم السلام،کسی حق اعتراض و ایراد گرفتن و مخالفت با آنها را-هر چهقدر جزئی-ندارد؛وگرنه از حیطه ایمان خارج میشود؛چنانکه درباره«جابر انصاری»در کتب معاجز در باب کرامات حسنین روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به جابر فرمود:
ای جابر!بهدرستی که تو مؤمن نمیشوی،تا اینکه به امامان خود تسلیم باشی و تو حق اعتراض بر آنها نداری.... (2)
و اهلبیت همه این مخالفان را با سیرههای گوناگون خود(از اخلاقیات،معجزات،علم و قدرت)به راه مستقیم جذب کردند که نمونههای متنوع آن،در این رساله مطرح میشود.
اگر ما سیرههای اهلبیت علیهم السلام را در ابعاد گوناگون زندگانی بشریت مطالعه کنیم،در سیرههای آنها دو نوع اصول پیدا میکنیم:
الف)اصول ثابت:اصول و مسائلی که روح تعلیمات دین و احکام کلی و اولی اسلام هستند و به هیچ وجه قابل تغییر و تبدّل نیستند،زیرا آنها بر مصالح کلی و تکامل اعلای بشریت استوارند که این مصالح را شارع مقدس برای هدایت و تکامل همه افراد بشر-الی یوم القیامة-در نظر گرفته است و اقتضائات زمان و مکان در آنها هیچگونه تأثیر نمیگذارد.
اگر این اصول نباشند،دین از بین میرود و انسانیت و بشریت در اقیانوس سیاه کفر و شرک،ضلالت و گمراهی،ظلم و جور و...غرق میشود.پس باید این اصول باشند تا دین و انسانیت و بشریت از غرق شدن در این اقیانوس سیاه...مصون بماند.
ب)اصول متغیر؛اصول و مسائلی که تابع اقتضائات و مصالح زمان و مکانند و لذا با تغییر اقتضائات زمانی و مکانی،این اصول و احکام نیز تغییر میکنند؛مثلاً نوشابه بنابر اصل اولی و اصول ثابت،حلال است،اما فقیه میتواند بنابر مصالح زمانی و مکانی،فتوا به حرمت آن دهد.(در اصطلاح علم اصول،آنها را«حکم ثانوی»میگویند.)اصول ثابت در همه ابعاد زندگانی بشر در دو کلمه خلاصه میشوند که اصلالاصول است:«هدایت»و«تکامل»بشریت.پس این اصول در همه زمانها و مکانها ثابت است.
اما اصول متغیر،برای رساندن عالم بشریت به هدایت و تکامل،به اقتضای شرایط زمانی و مکانی،نوع و کیفیت طریق هدایت و تکامل تغییر میکند و لذا جلوههای مختلفی از سیره اهلبیت دیده میشود:
امام علی علیه السلام گاهی با صبر و سکوت و خانهنشینی،کاروان بشریت را به سوی تکامل هدایت میکند و امام حسن علیه السلام با صلح و سازش،انسانیت را به رشد و کمال سوق داده.امام حسین علیه السلام با قیام خونینش،کشتی بشریت را که نزدیک بود در اقیانوس سیاه کفر و ضلالت غرق شود،نجات داده و امام سجاد علیه السلام به وسیله عبادت،دعا و مناجات این کشتی را به طرف معارف الهی هدایت فرموده و امام صادقین با تشکیل حوزه تدریس،تربیت شاگردان و بیان احکام و حکمتها،بشریت را از معارف نورانی الهی آگاه ساخته و امامان بعدی گاه با تحمل زندان و حبس...و گاه با پذیرفتن ولایت عهدی و....
حقیقت اهلبیت یک چیز است و یک هدف دارد و آن،هدایت بشریت به کمال نورانیت است،که در هر عصری به مقتضای همان زمان جلوه میکند. (1)
«اخلاق»جمع«خُلق»به معنای سرشت و سجیه است.«خَلق»و«خُلق»در اصل یکی هستند؛مثل«شَرب»و«شُرب»اما«الخَلق»هیئتها و صورتهای مخصوصی است که با چشم درک میشوند(صورت ظاهری)و«الخُلق»مختص سرشت و سجیهای است که با بصیرت درک میشوند (2)(صورت باطنی و نفسانی).در اینجا مراد از«اخلاق»،همان«خُلق»و صورت باطنی و نفسانی انسان است.
1) (1) .شهید مرتضی مطهری در کتاب«سیری در سیره ائمه علیهم السلام »و علامه جوادی آملی در کتاب«فنای مقربان»اشارهای به این مفهوم دارند.ر.ک:سیری در سیره ائمه علیهم السلام،ص10-20؛ادب فِنای مقربان،ص382.
2) (2) .لسان العرب،ج10،ص86؛مجمع البحرین،ج5،ص157و 158؛معجم مفردات الفاظ قرآن،ص159؛معلوف لویس(مسیحی)در المنجد.
اخلاق در اصطلاح دینی بر دو قسم است:«حُسن خُلق»و«سوءخُلق».
حُسن خُلق:وقتی خُلق و صورت باطنی و نفسانی انسان،عقلاً و شرعاً پسندیده باشد؛
سوء خُلق:وقتی این خلق و صورت باطنی و نفسانی انسان،عقلاً و شرعاً پسندیده نباشد،بلکه زشت و قبیح باشد.
اهلبیت علیهم السلام تجسّم عینی حُسن خُلق هستند و به سبب حُسن خُلقشان بسیاری از مخالفان،به دینِ مبین اسلام جذب شدند.
قوله تعالی:
حَولِکَ فَاعفُ عَنهُم وَ استَغفِر لَهُم وَ شاوِرهُم فِی الأَمرِ فَإِذا عَزَمتَ فَتَوَکَّل عَلَی اللّهِ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ المُتَوَکِّلِینَ فَبِما رَحمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُم وَ لَو کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ القَلبِ لاَنفَضُّوا مِن (1)
و رسولالله صلی الله علیه و آله میفرماید:«حُسن الخلق یثبت المودّة». (2)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،رعایت اخلاق حسنه توسط اهلبیت علیهم السلام بوده است.آنها با اخلاق و کردار نیکویشان،مخالفان را به سوی صراط مستقیم جذب میکردند و با رعایت مصالح و شرایط طرف مقابل،گاهی با عفو و گذشت،گاهی با ایثار و فداکاری،گاهی با حلم و بردباری و همیشه با عدالت و انصاف و گاهی با بذل و بخشش و رعایت کرامت انسانها و...افراد را به سوی اسلام متمایل میساختند.اگر این سیره اخلاقی نبود،اسلام رشد نمیکرد.خداوند متعال درباره پیامبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله میفرماید:
فَبِما رَحمَةٍ مِنَ اللّهِ لِنتَ لَهُم وَ لَو کُنتَ فَظًّا غَلِیظَ القَلبِ لاَنفَضُّوا مِن حَولِکَ... ؛ (1)
به رحمت الهی در برابر آنان نرم شدی،و اگر خشن و سنگدل بودی،از اطراف تو پراکنده میشدند....
و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:«اَلخُلُقُ وِعَاءُ الدِّینِ؛ (2)اخلاق،ظرف دین است.»
و نیز میفرماید:
«حُسنُ الخُلقِ یثبِتُ المُوَدة؛ (3)اخلاق نیکو مودّت و محبت را استوار میکند.»
امیرالمؤمنین علیه السلام نیز میفرماید:
«مَنُ حَسُنَ خُلقُهُ کَثُرَ مُحِبُّوه وَ آنَسَتِ النُّفُوسُ بِهِ؛ (4)هر که اخلاقش نیکو باشد،محبانش زیاد میشوند و مردم به او انس پیدا میکنند.»
پس در این فصل،مواردی از سیرههای اخلاقی اهلبیت علیهم السلام که برای جذب مخالفان بوده است،بیان میشود تا الگویی برای ترویج دین و جذب مخالفان و هدایت انسانها به صراط مستقیم باشد.
یکی از اصول ثابت سیره فردی اهلبیت علیهم السلام عفو و گذشت از مخالفانی بود که به حقوق شخصی آنها تعدی کرده بودند،اما آنها بر ظلم خود
1) (1) .آلعمران،آیه159.
2) (2) .علاءالدین،هندی،کنز العمال،ح5137.
3) (3) .تحف العقول،ص45،و روی عنه¦ فی قصار هذه المعانی؛مشکاة الانوار،ص70،الفصل الثالث فی آداب الشیعه؛غرر الحکم،ج1،فصل27،ص341،ح61؛ارشاد القلوب،ج1،ص133،الباب الثانی و الاربعون فی حسن الخلق؛بحارالانوار،ج74،ص150،باب7،ما جمع من مفردات کلمات الرسول.
4) (4) .غررالحکم،ج2،فصل 77،ص239،ح1476.
نادم گشته و در محضر اهلبیت علیهم السلام اقرار به ظلم و خطای خود کردند. (1)اهلبیت علیهم السلام با کرم و جوانمردی آنها را مورد عفو قرار میدادند و آنها به سبب این عفو و گذشت،به اهلبیت علیهم السلام ایمان میآوردند و از نعمت ایمان سرافراز میشدند.
عفو و گذشت در جایی بیشتر مفید جذب و جلب میشود که شخص بر دشمن خود غالب شود و قدرت بر انتقام داشته باشد،اما به دلیل پشیمانی و ندامت دشمن،او را عفو نماید.
پس در این گفتار،آن مواردی را که مخالفان به سبب عفو و گذشت،به صراط حق جذب میشدند متذکر میشویم.
دعثور بن حارث در غزوه ذیامّر قصد کشتن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را داشت که جبرئیل بر سینهاش زد و شمشیر از دستش افتاد.پیامبر صلی الله علیه و آله شمشیر را گرفت و بالای سر او ایستاد و فرمود:کیست که تو را از دست من نجات دهد؟
عثور گفت:هیچ کس جز کرم تو نیست،و من عهد میکنم که هرگز با تو نجنگم و دشمن را علیه تو کمک نکنم.پس پیامبر او را آزاد کرد و او مسلمان شد. (2)
1) (1) .پیامبر اکرم¦ میفرمایند:«اَلعَفوُ عَنِ المَقِرِّ لا عن المُصِر؛عفو برای کسی است که مقر و نادم باشد نه برای کسی که مصرّ است و هیچگونه ندامت و پشیمانی و اقرار ندارد.»(ر.ک:ابن ابی الحدید،شرح نهجالبلاغه،ج20،ص330؛بحارالانوار،ج75،ص89،باب16،ما جمع من جوامع کلم امیرالمؤمنین*؛التفسیر المعین للواعظین و المتعظین،ص110).
2) (2) .مغازی،ص193-196؛دلائل النبوة/بیهقی،ج3،ص167؛اعلام الوری،مؤسسة دارالحجة،الطبعة:اولی،1425ه.ق،ص95؛مناقب آل ابی طالب/ابن شهرآشوب،ج1،ص70 و 190؛السیرة الحلبیه،ج2،ص290؛بحارالانوار،ج20،ص3،نقل از مناقب ابن شهر آشوب.
البته لازم نیست که ابراز ندامت و پشیمانی برای اهلبیت علیهم السلام بهطور مستقیم باشد؛بلکه اگر ابراز ندامت و پشیمانی توسط شخص دیگری اظهار شود،باز هم اهلبیت علیهم السلام او را میبخشیدند.
پس از فتح مکه،عکرمه از ترس جانش به جانب یمن گریخت.همسرش برای او از آن حضرت صلی الله علیه و آله امان گرفت.پس او بازگشت و مسلمان شد. (1)
و نیز اهلبیت علیهم السلام هنگامی که بر دشمن دست مییافتند،او را مهلت طلب عفو و گذشت میدادند و اگر طلب عفو و گذشت و عذرخواهی میکرد،او را عفو میکردند.
مسلمانان ثمامة بن اثال را دستگیر کردند (2)و نزد پیامبر صلی الله علیه و آله بردند.آن حضرت صلی الله علیه و آله به او فرمود:من تو را بین یکی از این سه امر مخیر میکنم:
1.دستور قتل تو را صادر کنم.گفت:در این صورت بزرگی را به قتل رساندهای؛
2.یا از تو فدیه بگیرم.گفت:در این صورت مرا بخشنده مییابی.
3.یا بر تو منت بگذارم و آزادت نمایم.گفت:در این صورت مرا شاکر مییابی.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:به درستی که من بر تو منت میگذارم و آزادت میکنم.گفت:به درستی که من شهادت میدهم«لا الهَ الّا اللهُ و انّکَ رَسُولُ الله». (1)
اهلبیت علیهم السلام گاهی نیز به دلیل هدفی والا،بدون آنکه از طرف مخالفان طلب عفو و گذشتی باشد،با شرایط خاص،عفو عمومی اعلام میکردند؛مثلاً در جریان فتح مکه،برای حفظ حرمت حرم خداوند از خونریزی،پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید هر که داخل مسجدالحرام یا خانه ابوسفیان و...شود،در امان است.
چون قریش پیمان صلح حدیبیه را شکستند،پیامبر صلی الله علیه و آله با بیش از دههزار سرباز به طرف مکه حرکت کرد تا به«مرّ الظّهران»رسید.ابوسفیان از عظمت سپاه اسلام وحشت کرد و تسلیم شد و اسلام آورد.
پیامبر صلی الله علیه و آله چند مکان در مکه را جای امن اعلام کردند که از جمله آنها خانه ابوسفیان بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله با لشکر خود وارد مکه شد و پس از فتح مکه خطاب به مکیان فرمود:
آگاه باشید!شما بدترین همسایه نبی بودید.بهدرستی که شما نبوت مرا انکار کردید و بر من دروغ بستید و ما را طرد کردید و بیرون انداختید،اما امروز از شما انتقام نمیگیریم و آزادید.
پیامبر صلی الله علیه و آله عفو عمومی اعلام نمود؛پس آنها اسلام آوردند. (2)
1) (1) .روضة الکافی،ص299 و 300،بحارالانوار،ج19،ص176،ح20؛و ج22،ص140،ح121 نقل از الکافی.
2) (2) .صحیح مسلم،ج3،ص1308؛تاریخ یعقوبی،ج2،ص38(فتح مکه)؛تاریخ طبری،ج2،ص323-340؛فروع الکافی،کتاب زکات،باب اول ما یجب فیه الزکاة من الحرث، ص267،ح2؛التهذیب الاحکام،ج4،کتاب زکات،باب10،ص633،ح8،و باب 34،ص671،ح1؛الاستبصار،ج2،باب11،ص289،ح4؛مجمع البیان فی تفسیر القرآن،ج10،ص554؛(سوره النصر)حدیث فتح مکه؛اعلام الوری،ص121-125؛مناقب آل ابی طالب/ابن شهر آشوب،ج1،ص209؛السیرة الحلبیة،ج3،ص141؛وسائل الشیعه،ج9،باب4،ص182 و ج15،باب 72،ص157؛بحارالانوار،ج3،باب فتح مکه(به صورت پراکنده)نقل از تاریخ یعقوبی و...؛بحارالانوار،ج21،ص132.
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،ایثار و فداکاری اهلبیت علیهم السلام است.آنها دیگران را بر خویش مقدم میداشتند؛خود گرسنه میماندند،اما دیگران را سیر میکردند؛تشنه میماندند،اما دیگران را سیراب میکردند و...
خداوند میفرماید:
وَ یُؤثِرُونَ عَلی أَنفُسِهِم وَ لَو کانَ بِهِم خَصاصَةٌ ؛ (1)
آنها را بر خود مقدم میدارند؛هر چند خودشان بسیار نیازمند باشند.
و امیر مؤمنان علیه السلام میفرماید:
«الایثَارَ اعلی الاِیمان؛ (2)ایثار و فداکاری بالاترین ایمان است.»
در این گفتار چند نمونه از ایثارها و فداکاریهای اهلبیت علیهم السلام که موجب شد تا مخالفانی که با حق دشمنی نداشتند به اسلام جذب شوند،بیان میشود:
بر مسلمانان لازم است که احتیاجات تازه مسلمانان را برطرف کنند تا از دین برنگردند و ایمانشان قوی شود و نیز وقتی دیگران این ایثار را ببینند،آنها نیز به سوی اسلام جذب میشوند:
روزی پیامبر صلی الله علیه و آله عربِ بیابانگردی را دید که از شدّت فقر سوسماری را شکار کرده تا با آن رفع گرسنگی کند.به اعجاز پیامبر صلی الله علیه و آله سوسمار
به سخن درآمد و به وحدانیت خدا و نبوت محمد صلی الله علیه و آله شهادت داده و اعرابی اسلام آورد.
سلمان به خدمت حضرت فاطمه زهراء علیها السلام آمد و ماجرا را بیان کرد.حضرت زهرا علیها السلام فرمود:سه روز است که غذا نخوردهایم؛ای سلمان این پیراهن را بگیر و نزد شمعون یهودی ببر و به او بگو که فاطمه بنت محمد صلی الله علیه و آله میگوید که به من یک صاع خرما و یک صاع جو قرض بده؛انشاء الله به تو باز میگردانیم.(این است تفسیر آیه یُؤثِرُونَ عَلی أَنفُسِهِم... )
سلمان پیراهن را گرفت و نزد شمعون یهودی رفت و ماجرا را باز گفت.شمعون پیراهن را گرفت و گریه کرد و گفت:ای سلمان!این همان زهد در دنیا است؛این همان چیزی است که موسی بن عمران در تورات به ما خبر داده.من شهادت میدهم«اَشهَدُ انُ لا الهَ الّا الله و اشهَدُ انَّ محمداً عَبدُهُ و رسولُه».پس مسلمان شد و اسلام او نیکو بود. (1)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،حلم و بردباری اهلبیت علیهم السلام بود.آنها پاسخ رفتارهای بد ناآگاهان را با بدی نمیدادند.اگر فریبخوردگان بدزبانی میکردند،اظهار عصبانیت نمیکردند؛بلکه کظم غیض میکردند و با سخن نیکو از آنان احوالپرسی میکردند و نیازهای آنها را برطرف میکردند.در نتیجه،فریبخوردگان،حق و باطل را از هم تشخیص میدادند و به راه مستقیم هدایت میشدند.
وَ اللّهُ عَلِیمٌ حَلِیمٌ ؛خداوند دانا و بردبار است (2)و اهلبیت علیهم السلام مظهر علم و حلم پروردگار هستند.
حضرت امیرمؤمنان علیه السلام در تعریف حِلم میفرماید:
«اِنَّمَا الحِلمُ کَظمُ الغَیظِ وَ مَلِکُ النَّفسِ؛ (1)به درستی که حلم،نگهداشتن و فرو بردن غضب،و مالک شدن و تسلط بر نفس است.»
و نیز در فضیلت حلم میفرماید:
«اَلحِلمُ عِندَ شِدَّةِ الغَضَبِ یؤَمَّنُ غَضَبِ الجَبَّارِ؛ (2)شکیبایی هنگام شدت غضب،از غضب جبار-از قهر و غضب خداوند-در امان میدارد.»
در این بحث مواردی ذکر میشود که به سبب حلم و بردباری اهلبیت علیهم السلام مخالفان به راه حق جذب شدند.
با وجود اینکه حضرت امام حسین علیه السلام لشکر حرّ را از تشنگی و هلاکت نجات داده بود،اما حرّ و لشکریانش بر آن حضرت سخت گرفتند.امام علیه السلام حلم و بردباری را پیش گرفت تا اینکه وارد کربلا شد و لشکریان یزید آب را بر آن حضرت و یارانش بستند و حتی بر کودکان و شیرخواران رحم نکردند.امام حسین علیه السلام با حلم و بردباری این مصایب را تحمل نمود،تا اینکه به نقل از سید بن طاووس در شب عاشورا 32 نفر بهطور جمعی از لشکر عمر سعد-که لشکر حرّ نیز جزو آن لشکر بود-جدا شدند و در زمره اصحاب امام حسین علیه السلام قرار گرفتند. (3)ابن عبد ربّه نیز در عقد الفرید میگوید:در روز عاشورا سی نفر از سپاه ابن زیاد به امام علیه السلام پیوستند. (4)
در برابر مخالفان فریب خورده نباید فقط حلم و بردباری در پیش گرفت؛بلکه برای اتمام حجت باید مخالف را دنبال کرد؛چنانکه امام سجاد علیه السلام چنین کردند:
حسن بن حسن علیه السلام،پسر عموی امام سجاد علیه السلام به محضر امام سجاد علیه السلام وارد شد و ایشان را ناسزا گفت و شتم کرد.آن حضرت علیه السلام پاسخی به وی نداد.چون مرد هتّاک از محضر امام خارج شد،حضرت از جا بَرخاست و با همراهانش راهی خانه آن مرد شد در حالیکه این آیه را تلاوت میفرمود: وَ الکاظِمِینَ الغَیظَ وَ العافِینَ عَنِ النّاسِ وَ اللّهُ یُحِبُّ المُحسِنِینَ ، (1)چون به در خانه آن مرد رسید،وی را صدا زد و او از منزل خارج شد.حضرت به او فرمود:
ای برادر!اندکی پیش از این نزد من آمدی و چنین و چنان گفتی.اگر نسبتهایی را که به من دادهای راست و به جا بوده،از خدا میخواهم از کردههای من در گذرد و اگر آنچه به من نسبت دادهای،در من وجود نداشته،خدا از گناه تو در گذرد.
آن مرد متأثر شد و میان دو چشم آن حضرت علیه السلام را بوسید و با کمال شرمندگی عرض کرد:آری،آنچه به شما نسبت دادم و درباره شما گفتم،در شما وجود ندارد و من خود سزاوارتر به آنم. (2)
حکایت مشابهی نیز در منابع آمده است که به اختصار ذکر میشود:
شخصی به امام سجاد علیه السلام ناسزا گفت.غلامان آن جناب قصد جان
او را کردند.امام علیه السلام فرمود:او را رها کنید.سپس به او فرمود:ای مرد آیا تو حاجتی داری؟آن مرد خجالتزده شد.پس امام علیه السلام لباس خود را به او داد و هزار درهم نیز عطا نمود،پس آن مرد منصرف شد،در حالیکه نعره میکشید و میگفت:«أشهد أنّک ابن رسول الله». (1)
گاهی هدف مخالف،فقط رنجاندن طرف مقابل و به خشم در آوردن او میباشد.برای رسیدن به این هدف،مخالف از راههای گوناگون وارد میشود و حتی به ذاتیات شخص محترم حمله میکند.باز هم نباید«حلم و بردباری»را از دست داد-اگر چه در چنین مواقع حلم ورزیدن بسیار مشکل است-چنانکه مولای ما حضرت باقر العلوم علیه السلام در برابر گستاخیهای یک نصرانی،با حلم و بردباری پاسخ همه آن گستاخیها را داد.
مردی نصرانی به امام باقر علیه السلام گفت:آیا تو بقره(گاو)هستی؟!
فرمود:نه،من باقر(شکافنده)هستم.
گفت:تو ابن طبّاخه(پسر زن آشپز)هستی؟!
فرمود:این شغل او بوده است.
گفت:تو پسر کنیز سیاهپوست زنجیه بدکار(نعوذ بالله)هستی؟!
فرمود:اگر تو راست گفتی،خداوند او را ببخشد و اگر دروغ گفتی،خداوند تو را ببخشد.
پس نصرانی به سبب این برخورد حضرت علیه السلام اسلام آورد. (2)
مردی از اهل شام نزد امام باقر علیه السلام رفت و آمد داشت.روزی به امام علیه السلام گفت:ای محمد!آیا نمیبینی که من به دیدار تو میآیم،در حالیکه از تو حیا دارم و نمیگویم که احدی بر روی زمین،نزد من مبغوضتر از شما اهلبیت علیهم السلام نیست و میدانم که به درستی طاعت خداوند و طاعت رسولش و طاعت امیرالمؤمنین (1)در بغض شماست؛لیکن تو را مردی فصیح میدانم و تو دارای ادب و حُسن لفظی.پس رفت و آمد من به سوی تو،به دلیل حسن ادب توست.
امام علیه السلام فرمود:هرگز چیزی بر خداوند پنهان نیست.بعد از چند روز مرد شامی به مرضی مبتلا شد و چون مرضش شدت گرفت،وصی خود را صدا زد و به او گفت:چون من بمیرم،محمد بن علی علیه السلام را بیاور و از او بخواه که بر من نماز بخواند. (2)پس از مرگ مرد شامی،وصی او به خدمت امام باقر علیه السلام آمد و وصیت او را گفت.امام علیه السلام دو رکعت نماز خواند و به سجده افتاد تا اینکه آفتاب طلوع کرد.سپس برخاست و به منزل آن شامی آمد و او را صدا زد.پس آن شامی زنده شد و گفت:«أشهد أنّک حجة الله علی خلقه،و باب الله الذی یؤتی منه...؛من شهادت میدهم که بهدرستی تو حجت خدا بر خلق او هستی و آن درِ خداوند هستی که از آن عطا میشود.پس هر کس به غیر از درِ تو آمد،ذلیل و خوار،خسارت زده و به ضلال بعید گمراه شد.»
امام فرمود:چه پیش آمد بر تو؟
گفت:چون من مُردم،روح من را میبردند که منادی ندا کرد که روحش را بازگردان،چون محمد بن علی علیه السلام از ما خواسته تا روحش رابرگردانیم.... (1)
اگر احراز شود که جسارت و بدخُلقی مخالف به سبب فریب خوردنش است،پس باید حلم و بردباری را پیش گرفت و حق را برای او روشن کرد؛بهطوری که او خودش حق و باطل را تشخیص دهد و تسلیم حق شود؛چنانکه بردباری امام حسن علیه السلام موجب ایمان آوردن مرد شامی شد.
روایت شده روزی امام حسن علیه السلام سوار بر مرکب بود که مردی شامی با آن حضرت ملاقات کرد و تا توانست بر آن حضرت علیه السلام سبّ و لعن نمود.امام پاسخش نفرمود.چون آن مرد از دشنام و لعن فارغ شد،امام حسن علیه السلام به او سلام کرد و تبسم نمود و فرمود:
ای شیخ!گمان میکنم که غریب باشی.گویا امری بر تو مشتبه شده است.پس اگر از ما طلب رضایت کنی،از تو راضی و خشنود شوم و اگر چیزی بخواهی،عطا کنم و اگر از ما طلب هدایت و ارشاد کنی،تو را هدایت میکنم و اگر مرکب میخواهی عطا میکنم.اگر گرسنه باشی،تو را سیر میکنم.اگر برهنه باشی،تو را میپوشانم.اگر محتاج باشی،بینیازت میکنم و اگر رانده شده باشی،تو را پناه میدهم و اگر حاجتی
1) (1) .امالی شیخ طوسی،ص410،مجلس 14،ح23؛المناقب ابن شهرآشوب،ج4،ص186؛حدیقةالشیعه،ج2،ص712،(بسیار خلاصه نوشته و عدم ایمان او را ذکر نکرده)؛بحارالانوار،ج46،ص233،ح1،باب16؛مدینة المعاجز،ج2،ص359،ح1502،هر دو از امالی شیخ طوسی نقل میکنند.
داری،حاجت تو را برآورده میکنم.اگر بار خود را به خانه ما بیاوری و مهمان من باشی،برای تو بهتر خواهد بود،زیرا ما خانه گشاده داریم و جا و مال فراوان است.
وقتی شامی این سخنان را از امام شنید،بسیار گریست و سپس گفت:شهادت میدهم که تو خلیفه خدا بر روی زمین هستی.
اَللّهُ أَعلَمُ حَیثُ یَجعَلُ رِسالَتَهُ (1)خدا بهتر میداند که رسالت و خلافت خود را در کجا قرار دهد.
پیش از آنکه تو را ملاقات کنم،تو و پدرت دشمنترین خلق خدا برای من بودید و اما اکنون شما و خانواده شما برای من محبوبترین خلق خدا هستید.سپس مرد شامی در خانه آن حضرت فرود آمد و تا در مدینه بود،مهمان حضرت بود و از محبان و معتقدان خاندان عصمت و طهارت گردید. (2)
یکی از سیرههای اخلاقی اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان،رعایت عدالت و انصاف است.حتی وقتی که بر دشمن غلبه داشتند نیز با آنها با عدالت و انصاف رفتار میکردند؛هر چند به ضرر خودشان بود.
اینها هستند مظهر عدالت و انصاف الهی بر روی زمین.
خداوند میفرماید:
...وَ أَنزَلنا مَعَهُمُ الکِتابَ وَ المِیزانَ لِیَقُومَ النّاسُ بِالقِسطِ... ؛ (3)
ما آنها را با کتاب و میزان فرستادیم تا مردم به عدل قیام کنند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
«عدل ساعة خیر من عبادة سبعین سنة قیام لیلها و صیام نهارها؛ (1)یک لحظه عدالت پیشه کردن بهتر است از عبادت هفتاد سالهای که شبهایش را در قیام و روزهایش در روزه بگذراند.»
و امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«بالعدل تتضاعف البرکات؛ (2)عدالت ورزیدن برکات را مضاعف میکند.»
و نیز میفرماید:
«العَدلُ فَضیلةُ الإنسانِ؛ (3)عدل برای انسان فضیلت است.»
در این گفتار چند نمونه از عدالت و انصاف اهلبیت علیهم السلام که به سبب آن،مخالفان جذب شدهاند،بیان میشود.
وقتی مخالفان برای فریب دادن مسلمانان یا شخصیتی از اسلام،مکر و حیله کنند تا ضرر برسانند یا سودی ببرند،نباید کورکورانه ادعای آنها را پذیرفت؛بلکه باید در مرحله اول از آنها دلیل و شاهد خواست؛چنانکه خداوند میفرماید: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِن جاءَکُم فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَیَّنُوا ؛ (4)«ای کسانی که ایمان آوردهاید،هرگاه فاسقی به شما خبر بیاورد،پس شما تبین کنید.»و در مرحله دوم،دلیل و بینه آنها را با دلیل باطل کرد تا ادّعای آنها باطل شود؛چنانکه امیر مؤمنان علیه السلام به ادعای عمیر بن وائل داوری نمود.
حنظلة ابن أبیسفیان به عمیر بن وائل گفت که بر علی علیه السلام ادعا کند که هشتاد مثقال طلا نزد محمد صلی الله علیه و آله ودیعه گذاشته بود و او از مکه فرار کرده و تو وکیل او هستی.پس اگر بینه و شهود بخواهد،ما گروهی از قریش علیه او شهادت میدهیم.
عمیر به خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و چنین ادعا کرد.آن جناب علیه السلام همه امانات را گشت و دید که بر همه آنها نام صاحبش موجود است و از ودیعه عمیر خبری نیست.حضرت او را بسیار نصیحت کرد.عمیر گفت:من شاهد دارم و آنها ابوجهل،عکرمه،عقبة بن أبی معیط،ابوسفیان و حنظلهاند.
آن جناب علیه السلام شهود را طلبید و آنها را یکبهیک و به تنهایی پیش خود خواند و از آنان پرسشهایی کرد.پاسخ همه آنها از یکدیگر متفاوت بود.جناب امیرمؤمنان علیه السلام به عمیر فرمود:میبینم رنگ تو زرد و حالت متغیر شده.گفت:به بیتالله قسم پیش محمد هیچ امانتی نداشتم.اینها مرا بر این کار وادار کردند و به عوض این کار این دینارها و گلوبند هند را به من دادهاند.چون عمیر طرز قضاوت و عدالت را از امیرمؤمنان دید،شهادتین گفت و اسلام آورد. (1)
امام علی علیه السلام با مردی یهودی که امام را نمیشناخت به محکمه قاضی شریح رفت و به یهودی فرمود:ای یهودی!این زره از آنِ من است،یهودی گفت:
1) (1) .المناقب لابن شهرآشوب،پیشین،ج2،ص352؛الکامل فی التاریخ،ج2،ص443؛کنز العمال،ج7،ص26؛بحارالانوار،ج40،ص219(نقل از مناقب ابن شهر آشوب).
زره مال من است و در اختیار من است.پس شریح از امام علیه السلام بینه خواست.امام علیه السلام فرمود:این قنبر و حسین علیه السلام شاهدان منند.
شریح گفت:شهادت پسر برای پدر جایز نیست و شهادت عبد برای مولایش،زیرا به تو تمایل دارند.
آنگاه امیرمؤمنان علیه السلام فرمود:وای بر تو ای شریح!به چند دلیل خطا کردی:اول اینکه من امام تو هستم که دین خدا به اطاعت من استوار است و تو میدانی که من باطل نمیگویم؛قول مرا ردّ کردی و دعوایم را باطل دانستی.دوم اینکه از من بینه خواستی و شهادت عبدم و یکی از دو سید جوانان اهل بهشت را رد کردی.سپس علیه آنها ادعا کردی که آنها به نفع خود شهادت میدهند.
چون یهودی این کلام را شنید گفت:آیا این امیرمؤمنان است که پیش حاکم آمده و حاکم علیه او حکم کرد؟!
پس اسلام آورد و گفت:این زره از آنِ شماست که در روز صفّین از شتر افتاد و من برداشتم. (1)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،شجاعت و توانمندی اهلبیت علیهم السلام است.چون مخالفان بر طاقت و توانمندی خود بنازند و اظهار کبر و خودنمایی و خودخواهی کنند و بر تهیدستان و مستضعفان ظلم و ستم روا دارند و در مقابل حق و حقانیت گردنکشی کنند و بخواهند که حق را خوار کنند،باید که بینی این مخالفان مستکبر و طاغوت مآب به خاک مالیده شود.
1) (1) .ابن شهرآشوب،مناقب آل ابیطالب،ج2،ص104،کنز العمال،ج7،ص26؛بحارالانوار،ج41،ص56،ح6؛نقل از مناقب آل ابیطالب،ج1،ص310 و 31.
اهلبیت علیهم السلام با توانمندی و شجاعت خود مستضعفان و مظلومان را یاری میکردند و حق را با شجاعت و توانمندی بر مخالفان روشن مینمودند و آنها را به سوی حق جذب میکردند.
خداوند متعال میفرماید:
مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ وَ مِن رِباطِ الخَیلِ ؛ (1)
هر نیرویی که در توان دارید،برای مقابله با آنها[دشمنان]،آماده سازید.
حضرت امیرمؤمنان علیه السلام درباره شجاعت میفرماید:
«الشجاعة نصرة حاضرة و فضیلة ظاهرة؛ (2)شجاعت،نصرت و یاری است-که همه وقت-حاضر است و فضیلت ظاهر است.»
در اینجا نمونههایی از شجاعت و توانمندی اهلبیت علیهم السلام که در جذب مخالفان مؤثر بوده،ذکر میشود.
چون مکه فتح گردید و رئیس مشرکان مکه(ابوسفیان)تسلیم شد و اسلام آورد و پیامبر صلی الله علیه و آله خانه او را جای تسلیم شدن مشرکان مکه قرار داد.با این کار کمر مشرکان مکه از این امر شکست.
علاوه بر آن،خانه کعبه و مکه از وجود بتها پاکسازی شد و با ندای اذانِ«الله اکبر،اَشهَدُ انُ لا الهَ الّا الله و اشهَدُ انَّ محمداً عَبدُهُ و رسولُه...»به زبان بلال-مؤذن پیامبر-دل مشرکان لرزید و آنها به قدرت و توانمندی اسلام پی بردند و بیفایدگی بتها را نیز دانستند.لذا قدرت مقاومت نداشتند و تسلیم شدند.آنهایی هم که فرار کرده بودند،پس از
دیدن قدرت اسلام تسلیم شدند و اسلام آوردند.مثل هبّار بن اسود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله درباره«او»به اصحابشان،امر فرموده بودند که اگر بر او دست یابند،او را به قتل رسانند.
وقتی مکه فتح شد،هبّار فرار کرد و بعدها در مدینه خدمت آن حضرت صلی الله علیه و آله رسید،در حالیکه میگفت:«اَشهَدُ انُ لا الهَ الّا الله وأنَّکَ رَسول الله»و پیامبر صلی الله علیه و آله اسلام او را پذیرفت. (1)
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله،علی علیه السلام را به عمان فرستاد تا با جُلَندی بن کرکره قتال کند.پس علی علیه السلام رفت و میان آنها جنگ عظیمی درگرفت.«جلنداء»غلامش که«کندی»نام داشت گفت:اگر تو صاحب این عمامه سیاه و استر خاکستری را اسیر کنی یا او را با شدت به زمین اندازی،دخترم را به ازدواج تو در میآورم که فرزندان پادشاهان با ازدواج او متنعّم نشدند.«کندی»بر فیل سفیدی سوار شد و با سی فیل دیگر بر امیر مؤمنان علیه السلام حمله کرد.چون آن جناب علیه السلام به او نگاه کرد،از مرکبش پایین آمد و سپس سر مبارک خود را ظاهر نمود که ناگاه آن بیابان پهناور منوّر شد.سپس سوار شد و به فیلها نزدیک گشت و با آنها گفتوگو کرد که آدمیان نمیفهمیدند.ناگاه 29 فیل بر لشکر مشرکان حمله کردند و از چپ و راست در میان آنها میدویدند تا آنها را به دروازه عمان رساندند و سپس بازگشتند و به کلامی که مردم آن را میشنیدند،گفتند:ای علی علیه السلام همه ما محمد صلی الله علیه و آله را میشناسیم و به پروردگار محمد صلی الله علیه و آله ایمان داریم،مگر این فیل سفید.پس این نه محمد صلی الله علیه و آله را میشناسد و نه آل محمد صلی الله علیه و آله را.
1) (1) .شرح نهجالبلاغه،لابن ابیالحدید،ج14،ص194؛بحارالانوار،ج19،ص352(نقل از بلاذری).
پس امیرمؤمنان علیه السلام صیحهای غضبناک کشید و آن فیل لرزید و ایستاد و آن حضرت علیه السلام با ذوالفقار ضربهای زد که سرش از تن جدا شد و فیل مثل کوه بزرگی بر زمین افتاد و کندی را از پشت او گرفت.جبرئیل پیامبر صلی الله علیه و آله را خبر داد،پس پیامبر صلی الله علیه و آله به دیوار مدینه بالا رفت و ندا زد:ای ابوالحسن!کندی را به خاطر من ببخش که او اسیر توست.پس علی علیه السلام کندی را آزاد کرد.کندی گفت:ای ابوالحسن!چه چیز تو را بر آزادی من وادار کرد؟فرمود:ویل بر تو!پس او نگریست و خداوند از بصارتش پرده برداشت و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و صحابه را بر دیوار مدینه دید.پس گفت:ای ابوالحسن این کیست؟
فرمود:سید ما رسولالله صلی الله علیه و آله.گفت:ای علی علیه السلام چهقدر فاصلهاست میان ما و او؟
فرمود:مسیر چهل روز.گفت:ای ابوالحسن!به درستی که پروردگار شما ربّ عظیمی است و نبی صلی الله علیه و آله شما نبی کریم است.من شهادت میدهم«أنّ لا الهَ الّا الله و انَّ محمداً رسول الله صلی الله علیه و آله».علی«جلنداء»را کُشت و جمع بسیاری از آنها در دریا غرق شدند یا در جنگ کشته شدند.و باقیماندگان اسلام آوردند و امام علیه السلام غلامی را به کندی تسلیم نمود و او را با دختر جلنداء تزویج نمود (1). (2)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،بذل و بخشش و احسان
اهلبیت علیهم السلام به مخالفان است و هیچ موجودی در خلقِ خداوند نیست که تحت احسان و مرهون منت این بزرگواران نباشد.آنها گاه به دشمنان سرسخت خودشان نیز احسان میکردند و آنها را به راه حق جذب مینمودند و دشمنی آنها را تبدیل به دوستی و محبت میکردند.پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در فضیلت احسان میفرماید:
«أحسن بمن أساء إلیک؛ (1)با کسی که به تو بدی کرده،احسان کن.»
حضرت امیرمؤمنان علیه السلام میفرماید:
«اَلانسانُ عبد الاحسان؛ (2)انسان بنده احسان است.»
و نیز میفرماید:
«بِالاحسانِ تَملُکُ القُلوبَ؛ (3)با احسان قلبها را مالک میشوی.»
دین اسلام به جوانمردی و بزرگواری نسبت به انسانها تأکید بسیار کرده است.اگر سائل از دشمنان باشد،باز هم نباید به او پاسخِ ردّ داد و اگر پناه بخواهد،باید او را پناه داد تا زمینه هدایت و جذب شدن او فراهم شود.
هیچ سائلی از درِ اهلبیت علیهم السلام دستِ خالی باز نگشته است.مواردی که ذکر میشود،شاهد بر این مطلب است که اثر جوانمردی و بزرگواری به دیگران نیز سرایت میکند.
ابوالعاص که شوهر زینب-ربیبه پیامبر صلی الله علیه و آله-بود،شبی وارد منزل زینب-در مدینه-شد و از او پناه خواست و زینب او را پناه داد.ابوالعاص
برای پسگرفتن اموالی آمده بود که در جنگ بدر از دست داده بود.پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز او را پناه داد و مالش را به او باز گرداند.او اموالش را به مکه آورد و به شُرکای خود پس داد و گفت:«إنی أشهد أن لا اله الّا الله و أن محمداً رسول الله»و مسلمان شد. (1)
روایت شده که حضرت علی علیه السلام در میدان جنگ در حال نبرد با مشرکی بود.مشرک گفت:ای پسر ابوطالب!شمشیرت را به من بده(هبه کن)آن حضرت فوراً شمشیر خود را به طرف او انداخت.
مشرک گفت:عجبا ای پسر ابوطالب!در چنین وضعی شمشیر خود را به من میدهی؟!
حضرت فرمود:تو دست به سوی من دراز کردی و رد سائل،کریمانه نیست.آن مشرک خود را جلوی پای حضرت علی علیه السلام انداخت و گفت:این سیره اهل دین است و پاهای حضرت را بوسید و مسلمان شد. (2)(این سیره که«شمشیر و اسلحه خود را در جنگ به دشمن دهد»برای غیر معصوم معقول نمیباشد؛بلکه از این سیره فقط«عدم ردّ سائل»اگر چه در حال جنگیدن نیز باشد استفاده میشود.
غلامی که صاحبش یهودی بود،میخواست از او مفارقت کند.خواستهاش را برای امام حسین علیه السلام نقل کرد.پس امام علیه السلام با دویست
دینار نزد صاحبش آمد و فرمود:این دینارها قیمت غلام باشد.یهودی گفت:این غلام فدای قدمهای شما باشد و این بستان نیز برای او باشد و این مال را نیز به تو برمیگردانم.
فرمود:من این مال را به تو بخشیدم.
گفت:مال را قبول کردم و او را به غلام بخشیدم.
پس امام حسین علیه السلام فرمود:غلام را آزاد نمودم و همه مال را به او هبه نمود.
پس زن یهودی گفت:بهدرستی که اسلام آوردم و مهریهام را به شوهرم هبه کردم.پس یهودی گفت:من نیز اسلام آوردم و این خانه را به زنم عطا نمودم. (1)
در زمان امام حسین علیه السلام طبیبی مروانی بود که در شهر موصل میزیست و به امامت یزید معتقد بود و میگفت امام زمان،یزید بن معاویه است.
در همسایگی آن طبیب،زنی بیوه میزیست که پسر یتیمی داشت.روزی آن زن بیمار شد،پسر خود را نزد طبیب فرستاد که علاج کند.طبیب گفت:ای پسر!مادرت را جگر اسب نافع است که فلان رنگ باشد.پسر گفت:من جگر اسب از کجا پیدا کنم؟
طبیب گفت:پیش حسین بن علی برو و از او طلب کن.یتیم به در خانه امام حسین علیه السلام آمد و مرض مادر خود و نیز قول طبیب را عرض کرد.
امام علیه السلام امر فرمود تا اسبی را ذبح کردند و جگر او را به یتیم دادند.
1) (1) .المناقب لابن شهر آشوب،ج4،ص75؛بحارالانوار،ج44،ص194 نقل از مناقب ابن شهر آشوب؛مستدرک الحکم،ج12،ص398،باب24.
او جگر را نزد طبیب آورد.طبیب پرسید:اسب چه رنگی بود؟یتیم گفت:فلان رنگ که تو گفتی.
طبیب گفت:جگر اسبی به این رنگ خوب نیست.فلان رنگ باید باشد.بار دیگر به خدمت حسین برو.یتیم دوباره به خدمت امام علیه السلام آمد و قول طبیب را عرض کرد.
پس اسب دیگری را سر بریدند و جگرش را به یتیم دادند.او جگر را نزد طبیب آورد.طبیب گفت:این نوع اسب هم خوب نیست و باید فلان رنگ باشد.
پسر به خدمت امام آمد...تا اینکه پنج مرتبه این عمل تکرار شد.طبیب چون این حسن خلق و کرم را از آن حضرت مشاهده کرد،به خدمت امام علیه السلام رسید و دست و پای آن حضرت را بوسید و عذرخواهی کرد و از شیعیان خاص آن حضرت گردید. (1)
رنگ اسب از اول معلوم بود،اما طبیب هر بار رنگ دیگری میگفت تا امام حسین علیه السلام و پسر یتیم را اذیت کند و یا اینکه میخواست امام حسین علیه السلام را بیازماید که چقدر توان احسان و کرم دارد،طبیب چون احسان و کرم امام حسین علیه السلام را دید،به حقانیت آن حضرت پی برد و از کرده خود عذرخواهی کرد.
حسن بن صالح،از امام صادق علیه السلام روایت میکند که فرمود:حضرت علی علیه السلام غلامی داشت که نصرانی بود اما چون او را در راه خدا آزاد کرد،اسلام آورد. (2)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،رعایت کرامت انسانها توسط اهلبیت علیهم السلام است.«کرامت»در لغت مصدر کَرََم یکرُمُ است،به معنای گرامی و بزرگوار شدن،بزرگی ورزیدن،جوانمرد بودن،بخشش داشتن،گرانمایه و پرمقدار شدن و به معنای بزرگی نیز آمده است (1)که نتیجه همه این معانی،احترام طرف مقابل است.
اهلبیت علیهم السلام در رفتار با مردم،همیشه کرامت انسانی را رعایت میکردند؛هر چند طرف مقابل دشمن و قاتل بود.حضرت امیرمؤمنان علیه السلام درباره قاتل پلید خودش-اگر چه از دایره انسانیت خارج شده و بلکه مصداق تام«...بل هم اضلّ...»بود-کرامت انسانی نشان داد و به امام حسن علیه السلام سفارش کرد از همان شیری که به من میدهید،به ابنملجم هم بدهید.اگر زنده ماندم،خود میدانم و اگر زنده نماندم،با همان یک ضربه،او را قصاص کنید. (2)
امام حسین علیه السلام نیز لشکر حرّ را سیراب میکند؛در حالیکه آنها برای قتل آن حضرت آمده بودند(و همه کتب تاریخ و مقاتل بر این مطلب شهادت میدهند)و....
برای اهلبیت علیهم السلام فقیر و غنی،کوچک و بزرگ،آزاد و غلام هیچ فرقی
1) (1) .معلوف لوییس(مسیحی)در المنجد؛شیخ فخرالدین طریحی در مجمع البحرین.
2) (2) .قرب الاسناد،ص67؛تاریخ طبری،ج4،ص110؛کتاب الغیبة/طوسی،ص194؛روضة الواعظین،ص153،مجلس فی ذکر وفات امیرالمؤمنین*؛المناقب لابن شهرآشوب،ج3،ص312؛الکامل فی التاریخ،ج3،ص194؛البدایة و النهایة،ج8،ص12؛وسائل الشیعه،ج29،ص127،باب62؛بحارالانوار،ج42،ص206،ح10 و ص213 و ص239،باب 127 نقل از قرب الاسناد؛مستدرک الوسائل،ج11،ص78 و 79،باب30؛الفصول المهمة،ص112-120؛حسین عمادزاده،مجموعه زندگانی چهارده معصوم،ج1،ص461،نقل از تذکره ابن جوزی،105-110.
نداشت.در این گفتار،چند نمونه از این صفت خسنه اخلاقی اهلبیت علیهم السلام را که مخالفان به سبب آن،به راه مستقیم هدایت شدند،بیان میکنیم.
چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله هجرت کرد،قریش صد شتر را جایزه کسی قرار دادند که پیامبر صلی الله علیه و آله را پیدا کند و به مکه برگرداند.پس بُریده با هفتاد نفرسوار از خاندانش به جستوجوی آن حضرت پرداخت،تا اینکه باآنحضرت صلی الله علیه و آله ملاقات کرد.پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید:تو کیستی؟گفت:منم،بُریده.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:«برد أمرنا و صلح؛امر ما خنک شد و اصلاح یافت».سپس فرمود:و ممّن أنت؟؛از کدام قبیلههستی؟
گفت:مِن أسلَم؛از قبیله اسلم هستم.
فرمود:سلمنا؛ما سلامت ماندیم.
پرسید:مِمَّن؟؛از کدام خاندان هستی؟
گفت:از بنی سهم.
فرمود:خرج سهمک؛تیر تو خارج شد.
پس بریده از آن حضرت صلی الله علیه و آله پرسید:تو کیستی؟
فرمود:من محمد بن عبدالله،پیامبر خدا هستم.
پس بریده گفت:«أشهد أن لا اله الّا الله و أشهد أنّ محمداً عبده و رسوله»و با همراهانش ایمان آوردند. (1)
پیامبر صلی الله علیه و آله برای رعایت کرامت انسانها از اسم بُریده و اسم قبیله و خاندانش حُسن تفأل کرد که سبب ایمان آوردن بریده و همراهانش شد.
1) (1) .بحارالانوار،ج19،ص40،به نقل از المنتقی.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برای قیصر روم(هرقل)نوشت:
بسمالله الرحمن الرحیم،از محمد رسول الله به سوی هرقل عظیم روم،سلام بر کسی که هدایت را پیروی کند.اما بعد،پس من شما را به سوی اسلام میخوانم؛پس اسلام قبول کن تا سالم بمانی،و خداوند أجر شما را دو مرتبه بدهد.
قُل یا أَهلَ الکِتابِ تَعالَوا إِلی کَلِمَةٍ سَواءٍ بَینَنا وَ بَینَکُم أَلاّ نَعبُدَ إِلاَّ اللّهَ وَ لا نُشرِکَ بِهِ شَیئاً وَ لا یَتَّخِذَ بَعضُنا بَعضاً أَرباباً مِن دُونِ اللّهِ فَإِن تَوَلَّوا فَقُولُوا اشهَدُوا بِأَنّا مُسلِمُونَ (1)
بگو ای اهل کتاب!بیایید به سوی سخنی که میان ما و شما یکسان است،که جز خداوند یگانه را نپرستیم و چیزی را همتای او قرار ندهیم؛و بعضی از ما،بعض دیگر را غیر از خدای یگانه به خدایی نپذیریم هر گاه(از این دعوت)سر باز زنند،بگویید:گواه باشید که ما مسلمانیم.
پس اگر شما(نیز)سرپیچی کنید،بر توست گناه رعیت تو که ایمان نمیآورند.
پس هرقل نوشت:
به سوی احمد،رسول خدا صلی الله علیه و آله که عیسی علیه السلام به او بشارت داد،از قیصر ملک روم:
بهدرستی که نامه شما با فرستاده شما به من رسید و من گواهی میدهم که تو به راستی رسول خدایی«و إنّی أشهد أنّک رسول الله».تو را در انجیل مییابم و عیسی بن مریم درباره تو به ما بشارت داده و بهدرستی که من اهل روم را دعوت کردم که بر تو ایمان بیاورند،اما آنها انکار کردند.... (2)
وزیر پادشاه روم در مجلس یزید-لعنة الله علیه-نقل میکند:
وقتی که تاجر بودم،در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به مدینه رفتم و مُشکی گرانبها را برای پیامبر صلی الله علیه و آله هدیه بردم.پس به خدمت آن حضرت رسیدم و سلام کردم و عطر را پیش روی آن حضرت گذاشتم.فرمود:این چیست؟
گفتم:هدیه حقیری است که برای شما آوردهام.پس به من فرمود:اسم تو چیست؟
گفتم:اسم من عبدالشمس است.
فرمود:اسمت را تبدیل کن و من اسم تو را عبدالوهاب نهادم.اگر از من اسلام را بپذیری،من نیز هدیه تو را قبول میکنم.
پس من به او نگاه کردم و با تأمل دانستم که این همان نبی است که عیسی علیه السلام درباره او به ما خبر داده است.پس به دست مبارک آن حضرت،مسلمان شدم. (1)
کافری ذمّی همسفر امیر مؤمنان علیه السلام شد.پس ذمّی به آن حضرت گفت:ای بنده خدا!اراده کجا را داری؟فرمود:اراده کوفه را دارم.چون ذمّی به راه خود رسید و از آن جناب علیه السلام جدا شد،علی علیه السلام نیز در راه او حرکت نمود.پس ذمّی به آن حضرت علیه السلام عرض کرد:مگر تو کوفه را اراده نکرده بودی؟(قصد کوفه را نداشتی).
1) (1) .المنتخب طریحی،ص63؛بحارالانوار،ج45،ص189،نقل از کتاب تهذیب؛مدینة المعاجز،ج2،ص37،ح900 و ص124،ح1036 نقل از المنتخب طریحی؛مستدرک الوسائل،ج1،ص420،باب 59 و ج13،ص208،باب73.
فرمود:بلی.ذمی گفت:تو راه کوفه را ترک کردی.
فرمود:میدانم.گفت:پس چرا با من آمدی،با اینکه راه کوفه را میدانی و مقصد خود را میشناسی؟!
آنگاه علی علیه السلام به او فرمود:این کمال نیکی با همسفر و مصاحبت است که مرد با مصاحب خود وقتی که از او مفارقت میکند،قدری با او همراهی کند.نبی ما به همین،امر کرده است.ذمی گفت:چنین فرمان داده؟
فرمود:بلی.پس ذمّی با آن جناب علیه السلام بازگشت و چون آن حضرت علیه السلام را شناخت،مسلمان شد. (1)
چون زهیر بن قین از فرایض حج فارغ شد،با افراد قبیله و خانواده خود راهی کوفه شد و به سبب عثمانی بودنش، (2)از امام حسین علیه السلام گریزان بود و پیوسته در مکانی دورتر از کاروان امام حسین علیه السلام منزل میکرد.روزی امام حسین علیه السلام در محلی نزول کرد و قافله زهیر ابن قین نیز مجبور شد که در همانجا منزل کند.هنگام غذا خوردن،شخصی از جانب امام حسین علیه السلام آمد و سلام کرد و گفت:ای زهیر بن قین!اباعبدالله الحسین علیه السلام مرا فرستاده که به تو بگویم نزد او آیی.
از شنیدن این سخن همه به فکر فرو رفتند.
همسر زهیر-دیلم بنت عمر-گفت:سبحان الله،پسر پیغمبر تو را طلبیده و تو نمیروی؟!چه میشود اگر به خدمتش برسی و کلام او را بشنوی؟!
زهیر از جا برخاست و نزد امام حسین علیه السلام رفت و پس از مدتی با
چهره گشاده و خوشحال بازگشت و دستور داد خیمههای او را نزدیک خیمههای امام حسین علیه السلام برپا نمودند و به زوجه خود گفت:من تو را طلاق دادم،زیرا دوست ندارم بهخاطر من به زحمت بیفتی.من تصمیم دارم با حسین علیه السلام باشم و جان و تنم را فدای او کنم.سپس اموال زوجه خویش را پرداخت و او را به پسرعموهایش سپرد تا به خویشانش برسانند.آن زن نزد زهیر رفت و گریست و با او وداع نمود و گفت:خداوند یار و یاور تو باشد و تو را به خوشبختی برساند،ولی از تو تمنا دارم که در روز قیامت،نزد جد حسین علیه السلام مرا یاد آوری.(به روایتی زن زهیر نیز با زهیر در کربلا بود) (1)و سلمان بن مضارب بن قیس نیز با زهیر به امام حسین علیه السلام پیوست. (2)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،وفای به عهد و پیمان توسط اهلبیت علیهم السلام است.آنها همواره به عهد و پیمان خود پایبند بودند و به آن وفا میکردند.تفسیر أَوفُوا بِالعُقُودِ (3)و المؤمنون عند شروطهم (4)در رفتار ایشان تجسم مییابد.
1) (1) .مقتل الحسین،ابو مخنف(ترجمه و متن کامل)،ص135،انتشارات امام المنتظر عجل الله تعالی فرجه الشریف،1385ش؛تاریخ طبری،ج4،ص398؛الارشاد،ج1،ص421؛اللهوف علی قتلی الطفوف،ص21؛بحارالانوار،ج44،ص371،نقل از الارشاد شیخ مفید؛در کربلا چه گذشت(ترجمة نفس المهموم)،ص226؛مقتل الحسینالمقرّم،ص177.
2) (2) .سماوی در ابصار العین،ص183؛مقتل الحسینالمقرم،پیشین،ص247.
3) (3) .سوره مائده،آیه1.
4) (4) .عیون اخبار الرضا*،ج2،ص158،باب 40؛تهذیب الاحکام،ج7،ص140،ح66،باب 31،المهور و الاجور و ما ینعقد؛الاستبصار،ج3،ص592،ح4،باب142،من عقد علی امرأة و شرط لها؛راوندی در«فقه القرآن»،ج2،ص51؛نهج الحق و کشف الصدق،ص480،الفصل السادس،ص481 و 509،الفصل التاسع؛عوالی اللآلی،ج1،ص218،الفصل التاسع و ص293،الفصل العاشر و ج2،ص257،باب دیون،و ج3،ص193،باب تجارت؛وسائل الشیعه،ص276،ح27081؛بحارالانوار،ج49،ص161،باب 14،و ج72،ص96،باب 47،ح18؛و ج 74،ص166،ح2،باب7؛تفسیر نور الثقلین،ج4،ص210؛مستدرک الوسائل،ج13،ص301،ح15424.
آنها با هر که عهد و پیمان میبستند،به آن وفا میکردند؛حتی با دشمنان خود.به همین دلیل،مخالفان به سوی آنها جذب میشدند و از مالامال از ایمان میگشتند.
در این گفتار چند نمونه از وفای به عهد اهلبیت علیهم السلام با دشمنان و جذب شدن آنها به سوی اهلبیت علیهم السلام ذکر میشود.
مسلمان وقتی درباره چیزی با کسی عهد ببندد،نباید عهدشکنی کند؛هر چند همعهد او کافر و مشرک باشد،زیرا وفای به عهد،سبب جلب افراد به ایمان میشود و عهدشکنی بر ضد آن است.داستان یهودی و دین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و صلح حدیبیه شاهد این مطلب است:
از امیر مؤمنان علیه السلام روایت شده است که مردی یهودی چند اشرفی از رسول خدا صلی الله علیه و آله طلبکار بود،پس او تقاضای آن را کرد.آن حضرت صلی الله علیه و آله به او فرمود:ای یهودی!نزدم چیزی نیست که به تو بدهم.
یهودی گفت:من هرگز از تو جدا نمیشوم تا اینکه دین مرا بدهی.
فرمود:پس با تو مینشینم،تا اینکه در همانجا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشا و فجر را ادا نمود.اصحاب آن حضرت یهودی را تهدید میکردند و او را وعده میدادند،پس رسولالله صلی الله علیه و آله به آنها نظر کرد و فرمود:با او چه میکنید؟
اصحاب گفتند:ای پیامبر خدا!یهودی تو را حبس کرده است.
فرمود:خداوند مرا مبعوث نکرده است تا بر کسی ظلم کنم.چون روز شد،یهودی گفت:«أشهد أن لا اله الا الله و أشهد أنّ محمداً عبده و رسوله». (1)
1) (1) .شیخ صدوق در امالی،ص376،ح6،مجلس71؛بحارالانوار،ج16،ص216،ح5،نقل از امالی شیخ صدوق.
در ذیالقعده سال ششم هجرت،غزوه حدیبیه پیش آمد که پیمان صلح نوشته شد و به سبب وفادار بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به پیمان صلح در طول مدت آن،جمع بسیاری از مشرکان اسلام آوردند. (1)
خداوند میفرماید:
إِنّا فَتَحنا لَکَ فَتحاً مُبِیناً ؛ (2)همانا ما تو را پیروزی بخشیدیم؛پیروزی درخشانی.
برخی از موارد را به اختصار ذکر میکنیم:
ابو جندل که در مکه زندانی بود،از مکه گریخت و در حدیبیه خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله رسید؛در حالیکه مجلس بستن قرارداد صلح هنوز تمام نشده بود.چون پدرش«سهیل بن عمرو»او را دید،به پیامبر صلی الله علیه و آله عرض کرد:او را به من بازگردان.پس آن حضرت ابوجندل را بازگرداند، (3)چون طبق صلحنامه،افراد مسلمانِ گریخته از مکه باید برگردانده میشدند.
چون پیامبر صلی الله علیه و آله به مدینه برگشت،ابوبصیر بن اسید،یکی از مشرکان گریخت و اخنس بن شریق دو نفر را برای بازگرداندن او فرستاد.پس پیامبر صلی الله علیه و آله او را بازگرداند.ابوبصیر در راه،یکی از آنها را کشت و دیگری فرار کرد.او با پنج نفر تازه مسلمان که با او از مکه آمده بودند،
1) (1) .اعلام الوری،ص111؛بحارالانوار،ج20،ص363،نقل از اعلام الوری؛غزوه حدیبیه را در سال پنجم هجرت نوشته،در حالی که در اعلام الوری در سال ششم دانسته است.
2) (2) .فتح،آیه1.
3) (3) .اعلام الوری،ص113؛مجمع البیان فی تفسیر القرآن،ج5،ص16-119؛المناقب لابن شهر آشوب،ج1،ص203،البدایة و النهایة،ج4،ص130 و ص134؛سیرة الحلبیة،ج3،ص31؛بحارالانوار،ص363،نقل از اعلام الوری.
در مابین«عیص»و«ذیالمروه»سکونت گرفت. (1)«ابوجندل»با هفتاد نفر که مسلمان شده بودند،از مکه گریختند و به ابوبصیر ملحق شدند. (2)
ابوبصیر ثقفی که در مکه زندانی بود،از حبس گریخت و رهسپار مدینه شد.مشرکان به پیامبر صلی الله علیه و آله نامه نوشتند که ایشان را بازگرداند.رسول خدا صلی الله علیه و آله نیز به ابوبصیر فرمود:میدانی که ما با اینان قراری گذاشتهایم و در دین ما شایسته نیست که بیوفایی و پیمانشکنی کنیم.اما خدای تعالی البته برای تو و دیگر بیچارگان مسلمان فرج و گشایشی عنایت خواهد فرمود.پس به سوی قبیله خویش بازگرد. (3)
1) (1) .اعلام الوری،ص113؛در مجمع البیان،پیشین،ج5،ص16-119؛المناقب لابن شهرآشوب،ج1،ص204؛البدایة و النهایة،ج4،ص135؛السیرة الحلبیة،ج3،ص39.
2) (2) .اعلام الوری،ص113؛المناقب لابن شهرآشوب،ج1،ص604؛البدایة و النهایة،ج4،ص135؛السیرة الحلبیة،ص40؛بحارالانوار،ج20،ص363،نقل از اعلام الوری؛همان منابع پیشین.
3) (3) .تساهل و تسامح از دیدگاه قرآن و عترت علیهم السلام ،ص179،نقل از تاریخ اسلام آیتی،ص474.
خداوند در قرآن میفرماید:
فَسئَلُوا أَهلَ الذِّکرِ إِن کُنتُم لا تَعلَمُونَ ؛
اگر شما نمیدانید پس از اهل ذکر میپرسید. (1)
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرماید:
«الذِّکرُ انَا وَ الاَئمَّةُ اهلَ الذّکر؛ذکر،منم و ائمه،اهل ذکرند.» (2)
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،علم و دانایی اهلبیت علیهم السلام بوده است.اولواالعلم آنها هستند که خداوند درباره آنها میفرماید:
بَل هُوَ آیاتٌ بَیِّناتٌ فِی صُدُورِ الَّذِینَ أُوتُوا العِلمَ ؛ (3)
بلکه[قرآن]آیاتی روشن در سینههای کسانی است که علم[الهی]یافتهاند.
صادقین در تفسیر این آیه میفرمایند:صاحبان این آیات و علوم،فقط ائمه هستند. (4)
علم حقیقی و همه علوم نزد اهلبیت علیهم السلام است و عالم حقیقی،آنها هستند؛چنانکه امام باقر و امام صادق میفرمایند:
«أمَا وَ الله لَا یصیبُ العِلمَ إلّا مِن أهلِ بیت نَزَلَ عَلَیهم جِبرئیل علیه السلام؛ (1)آگاه باشید،قسم به خدا،علم یافت نمیشود مگر از اهلبیت علیهم السلام که جبرئیل-از جانب خداوند-با آن نازل شده.»
و نیز میفرمایند:
«فَوَ الله لَا یوجَدُ العِلمَ الّا مِن أهلِ بَیت نَزَلَ علیهمُ جِبرَئیل؛ (2)پس قسم به خدا علم یافت نمیشود مگر از اهلبیت علیهم السلام که جبرئیل-از جانب خداوند-با آن نازل شده.»
و به همین سبب،خداوند متعال مردم را به سوی اهلبیت علیهم السلام ارجاع داده و میفرماید:
فَسئَلُوا أَهلَ الذِّکرِ إِن کُنتُم لا تَعلَمُونَ ؛ (3)
اگر شما نمیدانید،پس از اهل ذکر بپرسید.
و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در تفسیر این آیه میفرماید:
«الذِّکُر أنَا و الاَئمَّة اهل الذکر؛ (4)ذکر،منم و ائمه،اهل ذکرند.»
پس اهلبیت علیهم السلام با علم و دانایی خودشان،گاهی با سخنرانی و خطبه،گاهی با مناظره و گاهی با پاسخ دادن به پرسشهای علمی و دینی
1) (1) .بصائر الدرجات،ص19،باب ششم،ح1 تا 6؛اصول کافی،ج2،ص278،ح1044؛وسائل الشیعه،ج27،ص69،باب7،ح3322؛بحارالانوار،ج2،ص91،باب14،ح18 و ج46،ص335،باب8؛مستدرک الوسائل،ج17،ص273،باب7،ح21322.
2) (2) .همان منابع پیشین.
3) (3) .نحل،آیه43.
4) (4) .اصول کافی،ج1،ص450،ح540؛تأویل الآیات الظاهرة،ص259(سوره النحل)؛وسائل الشیعه،ج27،ص63،باب7،وجوب الرجوع فی جمیع الاحکام؛بحارالانوار،ج16،ص359،ح55.
و گاهی با استدلالهای منطقی و قرآنی،مخالفان خود را هدایت میکردند.در این فصل برخی از این موارد را متذکر میشویم.
قوله تعالی:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغ... ؛ (1)
ای رسول برسان...
تبلیغ اسلام و اظهار آن با سخنرانی و خطبه آغاز میشود و اکمال دین اسلام نیز با سخنرانی و خطبه صورت میگیرد.
چون آیه وَ أَنذِر عَشِیرَتَکَ الأَقرَبِینَ (2)نازل شد،پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر دعوت از خویشانش اهتمام ورزید و با سخنرانی و خواندن خطبه تبلیغ دین اسلام را آغاز نمود.و چون آیه یا أَیُّهَا المُدَّثِّرُ* قُم فَأَنذِر (3)نازل شد،پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تبلیغ عمومی را آغاز کرد و با سخنرانی،آنها را به سوی خدای یگانه دعوت نمود و از عقاب دنیوی و اخروی انذار کرد.
و چون دین اسلام به مرحله کمال رسید،خبر با سخنرانی و خطبه خواندن پیامبر صلی الله علیه و آله کامل شد.
پس یکی از سیرههای علمی اهلبیت علیهم السلام این بود که با سخنرانیها و خطبهها حق را بر مردم آشکار نمودند و مخالفان را به صراط حق جذب میکردند.
در این گفتار چند نمونه از سخنرانیها و خطبههای اهلبیت علیهم السلام را ذکر میکنیم که به سبب آنها مخالفان به صراط مستقیم جذب شدند.لازم
به ذکر است که ضروری نیست اثر سخنرانی و خطبه،فوری باشد؛بلکه برای متحول شدن مخالف،زمان لازم است و مخالف احتیاج به فکر و تحقیق دارد،چنانکه قیام امام حسین علیه السلام از مدینه تا آخرین لحظات زندگی همراه با سخنرانی و خطبه بود و بر اثر این خطبهها مخالفان حتی پس از شهادت آن حضرت نیز به صراط حق جذب شدند.
روایت شده که چون امام حسین علیه السلام تصمیم گرفت به سوی عراق حرکت کند،مقابل جمعیت ایستاد و فرمود:
«الحمد لله ما شاء الله و لا قوة إلا بالله و صلی الله علی رسوله.خطّ الموت علی ولد آدم مخطّ القِلادة علی جید الفتاةِ...»؛
مرگ برای آدمیان مانند گردنبند بر گردن دختر جوان زیبنده و حتمی است.چه بسیار مشتاق دیدار پیشینیان خویش هستم؛همچون اشتیاق یعقوب به یوسف.برای من قتلگاهی انتخاب شده که به آن خواهم رسید.گویا میبینم اعضای بدنم را گرگان بیابانها در محلی بین«نواویس»و«کربلا»قطعه قطعه میکنند تا شکمهای گرسنه خود را سیر و انبارهای خالی خود را پر نمایند.از روز سرنوشت گریزی نیست.ما اهلبیت به رضای خدا راضی هستیم و بر بلای او صبر میکنیم و او ما را اجر صابران مرحمت میکند.پاره تن رسول خدا صلی الله علیه و آله از او جدا نمیشود و در بهشتِ جاودان همراه او خواهد بود.دیده پیغمبر صلی الله علیه و آله بدانها روشن شود و خدا وعده خود را بدانها منجر میکند.هر کس آماده است،خون خود را در راه ما نثار کند و خود را برای دیدار خدا مهیا ساخته با ما حرکت کند که من صبحگاه حرکت میکنم،إن شاء الله تعالی. (1)
1) (1) .مقتل الحسین،ابومخنف،ص116؛اللهوف علی قتلی الطفوف،ص20؛مثیر الاحزان،ص41؛ کشف الغمة،ج2،ص29؛بحارالانوار،ج44،ص366،باب37،نقل از کتاب ملهوف؛مقتل الحسین*للمقرم،ص166.
تا زمان امام حسین علیه السلام و امام سجاد علیه السلام نمیتوان بیشتر اهل کوفه را شیعه دانست،زیرا آنان گروهی سیاسی بودند که وارد حزب امیرمؤمنان علیه السلام و امام حسن علیه السلام شدند.آنها در واقع گروهی منافق بودند که از یک طرف ادعای شیعه بودن میکردند و طرف دیگر برای کشتن فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به کربلا رفته بودند که کتب تاریخ و مقاتل بر این مطلب شاهدند.آنها به امامتی که منصوص مِنَ الله باشد،معتقد نبودند؛لذا به سوی امام حسین علیه السلام نامهها نوشتند که«...لَیس لَنَا امام...؛ما امام نداریم به سوی ما بیا».اگر به امامت امام حسین علیه السلام معتقد بودند،چنین کلامی را نمینوشتند،زیرا در هر زمان برای همه انسانها یک امام هست،نه اینکه برای هر قبیله و هر شهر امامی جدا باشد!
امام حسین علیه السلام در خطبه ذیل،مضمون نامههای کوفیان را متذکر شدهاند و خطبات دیگر امام حسین علیه السلام نیز همه،دال بر شیعه نبودن کوفیان است.پس این قول باطل است که«شیعیان امام حسین علیه السلام را کشتند».
در منزلگاه«ذوحسم»پیش از نماز ظهر،آن حضرت علیه السلام خطاب به لشکر حرّ فرمود:
ای مردم!من نزد شما نیامدم تا پیکها و نامههای شما آمد که ما امام نداریم و نزد ما بیا،شاید خدا به وسیله تو،ما را به هدایت حق متحد کند.اگر بر سر پیمان خود هستید،من آمدم؛پس عهد و پیمان خود را به من بدهید و اگر آمدن مرا خوش ندارید،به همانجا که آمدم، (1)باز خواهم گشت.
1) (1) .ر.ک:همان منابع پیشین.
چون امام حسین علیه السلام سلام نماز عصر را گفت،به لشکریان حرّ رو کرد و حمد و ثنای خدا نمود و سپس فرمود:
اما بعد،ای مردم!اگر شما تقوا داشته باشید و حق را به اهلش واگذارید،خدا را پسندیدهتر است و ما خاندان محمدیم و به ولایت بر شما شایستهتریم از آنها که به ناحق دعوی آن کنند و به جور و عدوان میان شما عمل کنند و اگر جز ناخوشی از ما و ناآگاهی به حق ما را نخواهند و اکنون برخلاف نامهها و فرستادگانی که نزد من فرستادید نظر دارید،من بازمیگردم. (1)
چون امام علیه السلام به مقام«البیضة»رسید،به اصحاب حرّ خطاب کرد و بعد از حمد و ثنا فرمود:
«أیها الناس ان رسول الله قال:من رأی سلطاناً جائراً مستحلا لحرام الله ناکثاً عهده مخالفاً لسنة رسول الله یعمل فی عباد الله بالاثم و العدوان...؛
ای مردم!رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود:«هر کس پادشاه ستمگری را ببیند که حرامِ خدا را حلال شمارد،پیمان خدا را بشکند و با سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله مخالفت کند،در میان بندگان خدا به گناه و تجاوزگری رفتار نماید،پس به مخالفت برنخیزد و انکار خویش را در کردار و گفتار آشکار نسازد،بر خداوند لازم است که او را در جایگاه آن ظالم وارد سازد.آگاه باشید!همانا این گروه بنیامیه فرمان شیطان را پیروی کرده،طاعت خدای رحمان
1) (1) .مقتل الحسین،ابومخنف،ص150؛الارشاد،ج2،ص427؛الکامل فی التاریخ،ج3،ص280؛المناقب لابن شهرآشوب،ج4،ص104،به همین مضمون نقل کرده(انتشارات ذویالقربی،چاپ دوم)؛در کربلا چه گذشت(ترجمة نفس المهموم)،ص233؛مقتل الحسین*للمقرم،ص183.
را رها نموده،فساد را رواج داده و حدود خدا را معطّل گذاشته و فیء را به خود اختصاص دادند.حرام خدا را حلال،و حلال خدا را حرام کردند و من شایستهترین مردمام به نهی کردن و باز داشتن آنها و شما به من نامهها نوشتید.فرستادگان شما نزد من آمدند و گفتند که شما با من بیعت کردهاید و مرا تسلیم نمیکنید و تنها نمیگذارید.
اکنون اگر بر بیعت خویش پایدارید،رُشد و کمال خویش را دریافته،خواهید دید همانا من حسینیم،پسر علی علیه السلام و فاطمه علیها السلام،دختر رسول الله صلی الله علیه و آله.خود من با شمایم و خاندان من با خاندانهای شماست و من سرمشق و پیشوای شما هستم.اگر چنین نکنید و عهد و پیمان خود را شکستید و بیعتم را از گردن خویش برداشتید،به جان خودم قسم که از شما بعید نیست؛چرا که پیش از این با پدر و برادر و پسرعمویم مسلم همین کردید.مغرور کسی است که فریفته وعدههای شما گردد.شما از نجات خویش رویگردان شدید و بهره خود را از دست دادید.هر کس پیمان شکند،قطعاً به زیان جان خود شکسته است و زود است که خدا مرا از شما بینیاز گرداند.والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته». (1)
چون تشنگی بر امام حسین و اصحابش علیهم السلام غلبه کرد،ایستاد و بر شمشیر خود تکیه داد و با صدای بلند فرمود:
«أنشدکم الله هل تعرفونی؟قالوا:نعم أنت ابن بنت رسول الله صلی الله علیه و آله و سبطه،قال:أنشدکم الله هل تعلمون أنّ جدی رسول الله صلی الله علیه و آله؟قالوا:اللهم نعم،قال:أنشدکم الله هل تعلمون أنّ امّی فاطمة بنت محمد.قالوا:اللهم نعم،
1) (1) .مقتل الحسین،ابومخنف،ص152؛تاریخ طبری،ج4،ص304؛الکامل فی التاریخ،ج3،ص280؛در کربلا چه گذشت،ص235؛المقتل للمقرم،ص184.
قال:أنشدکم الله هل تعلمون أنّ أبی علی بن أبیطالب علیه السلام قالوا:اللهم نعم،قال:أنشدکم الله هل تعلمون أنّ جدّتی خدیجة بنت خویلد أوّل نساء هذه الأمة إسلاماً؟قال اللهم نعم.قال:أنشدکم الله هل تعلمون أنّ سید الشهداء حمزة عمّ أبی؟قالوا:اللهم نعم،قال:فأنشدکم الله هل تعلمون أنّ جعفر الطیار فی الجنة عمّی؟قالوا:اللهم نعم،قال فأنشدکم الله هل تعلمون أنّ هذا سیف رسول الله و أنا منقلّده؟قالوا:اللهم نعم،قال فانشدکم الله هل تعلمون أنّ هذه عمامة رسول الله أنا لابسها؟قالوا:اللهم نعم،قال فانشدکم الله هل تعلمون أنّ علیا کان أولهم اسلاماً و اعلمهم علماً و أعظمهم حلماً و انه ولی کلّ مؤمنٍ و مؤمنة؟قالوا اللهم نعم،قال:فبم تستحلون دمی؟...؛ (1)
شما را به خدا میخوانم،آیا مرا میشناسید؟
گفتند:آری،تو فرزند دختر رسول خدایی.
فرمود:شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که جد من رسول خدا است؟
گفتند:آری.
-شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که مادرم فاطمه زهرا علیها السلام دختر محمد مصطفی صلی الله علیه و آله است؟
-آری.
فرمود:شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که پدرم علی بن ابیطالب علیه السلام است؟
-آری.
-شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که مادربزرگم خدیجه،اول زن مسلمان این امت است؟
1) (1) .اللهوف لسید بن طاووس،ص25؛امالی شیخ صدوق،ص252،مجلس سیام،ح1؛بحارالانوار،ج44،ص318،نقل از امالی صدوق.
-آری.
-شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که حمزه سیدالشهدا عموی پدر من است؟
-آری.
-شما را به خدا سوگند آیا میدانید که جعفر طیار عموی من است؟
-آری.
-شما را به خدا سوگند،آیا میدانید این شمشیر رسول خدا صلی الله علیه و آله است که من آن را بستهام؟
-آری.
-شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که این عمامه رسولخدا صلی الله علیه و آله است که بر سر دارم؟
-آری.
-شما را به خدا سوگند،آیا میدانید که علی علیه السلام اول مسلمان این امت و داناترین و بردبارترین ایشان است و او سرور هر مرد و زن مؤمن است؟
-آری.
-پس چرا خونم را مباح میشمرید؟!...»
حضرت امام حسین علیه السلام در روز عاشورا چندین خطبه خواند که در کتب مقاتل نوشته شده که (1)آخرین خطبه را برای کوفیان خواند و بر آنان اتمام حجت نمود. (2)ایشان در آن خطبه،خود و خاندانش را به یزیدیان معرفی
کرد و ننگ و پلیدی،ظلم و جور و...بنیامیه و اتباعشان را آشکار کرد و کوفیان را سرزنش کرد و از عاقبت بد آنها خبر داد و پس از برخی از خطبهها،صدای استغاثه بلند میکرد که از فرش تا عرش همه موجودات را میلرزاند و مخالفانی که اندکی انصاف در دل آنها باقی مانده و زنگ گرفته بود،از خواب غفلت بیدار میشدند و به سوی حسین علیه السلام جذب میشدند.این رساله گنجایش ذکر همه این خطبهها را ندارد و برای اثبات حقیقت،همان مقدار که بیان گردید،کافی است.
اکنون در این گفتار،مخالفانی را که به سبب این خطبهها به اهلبیت علیهم السلام پیوستند اجمالاً معرفی میکنیم.
ایشان با لشکر عمر بن سعد به کربلا آمد و سپس به امام حسین علیه السلام پیوست.و در حمله اول به درجه شهادت نائل شد. (1)«السلام علی ضرغامة بن مالک». (2)
عبدالرحمان مسعود بن حجاج تیمی و پدرش هر دو از هواداران ابن سعد بودند و همراه سپاه او از کوفه به کربلا آمد،اما در روز هفتم محرم به امام حسین علیه السلام پیوست و در حمله اول شهید شد. (3)«السلام علی مسعود بن الحجاج و ابنه». (4)
1) (1) .رجال طوسی،ص101؛المناقب لابن شهر آشوب،پیشین،ج4،ص113؛مامقانی در تنقیح المقال،ج1،ص160؛بصار العین فی النصار الحسین،ص221.
2) (2) .سید بن طاووس در الاقبال،ج3،ص78 و 346؛بحارالانوار،ج45،ص71،نقل از کتاب مصباح الشیخ.
3) (3) .رجال طوسی،ص105؛بصار العین فی النصار الحسین،ص207؛تنقیح المقال،ج2،ص148؛محلی حمید بن احمد در الحدائق الوردیة،ج1،ص122.
4) (4) .سید بن طاووس در الاقبال،ص79؛بحارالانوار،ص72.
عبدالله بن بشر ابتدا از لشکریان عمر سعد بود،اما پیش از آغاز جنگ،به امام حسین علیه السلام پیوست و در حمله اول به شهادت رسید. (1)
خوارزمی در مقتل الحسین مینویسد:
در روز عاشورا وقتی حرّ سخنان امام علیه السلام را شنید،قلبش مضطرب گردید و اشکش جاری شد!با حالت تضرع و پشیمانی و چشمهای گریان همراه غلام تُرکش از لشکر عمر بن سعد جدا شدند و به امام حسین علیه السلام پیوستند. (2)
ایشان همراه سپاه ابن سعد از کوفه خارج شد و برای جنگ با امام حسین علیه السلام به کربلا آمد،اما سرانجام با شمار دیگری به امام حسین علیه السلام پیوست و در حمله اول روز عاشورا به شهادت رسید. (3)«السلام علی عمر بن ضبیعة الضبعی». (4)
1) (1) .ابصار العین فی انصار الحسین*،ص133؛تنقیح المقال،ج2،ص170؛محمد تقی تستری در قاموس الرجال،ج6،ص267.
2) (2) .المقتل لابومخنف،ص332؛الارشاد،ج2،ص451؛المناقب لابن شهرآشوب،ج4،ص108(انتشارات ذویالقربی،چاپ دوم)؛امالی شیخ صدوق،ص252؛مقتل الحسین*لخوارزمی،ج2،ص10؛الاقبال،ص31؛بحارالانوار،ج44،ص319،نقل از امالی صدوق؛در کربلا چه گذشت،ص318؛المقبل للمقرم،ص236.
3) (3) .رجال طوسی،ص77؛بصار العین فی انصار الحسین،ص49؛تنقیح المقال،ص332؛ذخیرة الدارین،ص224.
4) (4) .الاقبال،ص31؛بحارالانوار،ج44،ص319.
او نیز از سپاهیان عمر سعد بود و پیش از آغاز جنگ به امام حسین علیه السلام پیوست و در حمله اول شهید شد. (1)«السلام علی قاسم بن حبیب الازدی». (2)
وی در بین دشمنان امام حسین علیه السلام بود،اما چون عمر سعد خواستههای امام حسین علیه السلام را نپذیرفت،با جمع دیگری شبانه به امام حسین علیه السلام پیوست و روز عاشورا با دشمنان امام علیه السلام بسیار جنگید و مجروح شد.عدهای از بنیاسد او را از معرکه نجات دادند و پس از یک سال تحمل رنج و مشقت فراوان به شهادت رسید. (3)
ایشان با سپاهیان ابن سعد از کوفه خارج شد و در کربلا به جنگ امام حسین علیه السلام آمد،اما چون ابن سعد شرطهای آن حضرت را نپذیرفت،شبانه با جمعی دیگر به امام حسین علیه السلام پیوست و در روز عاشورا در برابر چشم امام حسین علیه السلام به شهادت رسید. (4)«السلام علی نعمان بن عمرو». (5)
وی نیز از لشکریان ابن سعد بود و همراه او از کوفه خارج شد و در
1) (1) .ابصار العین فی انصار الحسین*،ص143؛تنقیح المقال،ص418.
2) (2) .الاقبال،ص79 و 346؛بحارالانوار،ج4،ص72،نقل از مصباح الشیخ.
3) (3) .تاریخ طبری،ج4،ص347؛الکامل فی التاریخ،ج2،ص552؛تنقیح المقال،ص260.
4) (4) .رجال طوسی،ص106؛المناقب لابن شهر آشوب،ج4،ص113؛ابصار العین فی انصار الحسین*،ص144؛تنقیح المقال،ص273.
5) (5) .الاقبال،ص346.
کربلا به جنگ امام حسین علیه السلام آمد،اما چون شرایط امام علیه السلام از طرف عبیدالله و ابن سعد رد شد،یزید از لشکر ابن سعد خارج شد و به امام حسین علیه السلام پیوست و در روز عاشورا دلیرانه با دشمن جنگید و به درجه شهادت نائل شد. (1)«السلام علی یزید بن زیاد بن مهاصر کندی». (2)
سید بن طاووس در الحصون مینویسد:
در شب عاشورا 32 نفر بهطور جمعی از لشکر عمر سعد جدا شدند و در زمره اصحاب امام حسین علیه السلام قرار گرفتند. (3)
اندلسی در عقد الفراید میگوید:
در روز عاشورا 30 نفر از سپاه ابن زیاد به امام حسین علیه السلام پیوستند. (4)
عصر عاشورا و پس از شهادت یاران امام حسین علیه السلام،وقتی امام با صدای بلند فرمود:«ألا ناصر فینصرنا؛آیا کسی نیست که ما را یاری کند؟»زنان و کودکان آن حضرت با شنیدن این استغاثه به شیون و زاری پرداختند.ابوالحتوف و برادرش سعد-که از خوارج بودند-چون ندای یاری طلبیدن امام حسین علیه السلام و گریه زنان و کودکان اهلبیت علیهم السلام را شنیدند،متنبه و دگرگون شدند و به یاری امام علیه السلام شتافتند و بر لشکر عمر سعد
حمله کردند؛گروهی را کشتند و عدهای را زخمی کردند و سپس به درجه شهادت نائل شدند. (1)
او همراه لشکریان عمر سعد به کربلا آمد.وقتی آتش جنگ شعلهور شد،به لشکر امام حسین علیه السلام پیوست و در حمله اول و پس از نبردی دلیرانه،به شهادت رسید. (2)
ایشان نیز همراه عمر سعد برای جنگ با امام حسین علیه السلام از کوفه به کربلا آمد،اما پس از آنکه شرایط آن حضرت از طرف دشمن پذیرفته نشد،همراه شماری از افراد قبیله خود به لشکر امام علیه السلام پیوست و در روز عاشورا به شهادت رسید. (3)«السلام علی جوین بن مالک الضبعی». (4)
حارث همراه عمر سعد برای جنگیدن با امام حسین علیه السلام به کربلا آمد،اما هنگامی که دید سپاهیان عمر سعد سخنان آن حضرت را نمیپذیرند و او را در محاصره قرار دادهاند،خود را به امام علیه السلام رساند و در روز عاشورا به شهادت رسید. (5)
1) (1) .ابصار العین فی انصار الحسین*،ص174؛کوفی،فضیل بن زبیر در تسمیة من قتل مع الحسین*،ص154؛نشر فی مجله تراثنا،العدد12؛الحدائق الوردیة،ج1،ص122؛تنقیح المقال،ج2،ص12.
2) (2) .تنقیح المقال،ج1،ص177؛ابصار العین فی انصار الحسین*،ص207؛الحدائق الوردیة،ج1،ص122.
3) (3) .ابصار العین فی انصار الحسین*،ص208؛تنقیح المقال،ج2،ص240؛رجال شیخ طوسی،ص98.
4) (4) .سید بن طاووس در الاقبال،ج3،ص78 و 346.
5) (5) .ابصار العین فی انصار الحسین*،ص187؛تنقیح المقال،ج1،ص243؛الحدائق الوردیة،ج1،ص122.
اینان اهل کوفه بودند و با سپاهیان عمر سعد به کربلا آمدند،اما چون ابنسعد شرطهای امام علیه السلام را نپذیرفت،با برادرش نعمان شبانه به امام علیه السلام پیوستند و در حمله اول به شهادت رسیدند. (1)«السلام علی حلاس بن عمرو». (2)
وی نیز در شب عاشورا از لشکر ابن سعد جدا شد و به امام علیه السلام پیوست و در حمله اول به شهادت رسید. (3)«سلام علی زهیر بن سلیم الازدی». (4)
اسلام آوردن گروهی از قبایل:پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در روز بیم دادن،قبایل را گرد آورد و پس از اطعام آنها،سخنرانی کوتاهی نمود و آنها را به اسلام دعوت نمود.پس عده بسیاری از ایشان مسلمان شدند. (5)
جذب شدن اکثریت اهل شام:شام مرکز دشمنان اهلبیت علیهم السلام بود؛به طوری که پس از شهادت امام حسین و انصارش علیهم السلام که کاروان اسیران کربلا وارد شام شد،شامیان عید گرفتند و هر چه توانستند اهلبیت علیهم السلام را ذلیل و خوار شمردند...به آنها ناسزا میگفتند و سنگبارانشان میکردند و آتش بر ایشان میافکندند و...مصیبتی کهمثل آن نه در کربلا وارد شد و نه در کوفه.امام سجاد علیه السلام درجواب کسی که پرسید کدام مصیبت بر شما بیش از همه سنگینبود،فرمود:
الشام الشام الشام! (1)
اما همین مردم شام با خطبات امام سجاد علیه السلام و حضرت زینب علیها السلام منقلب شدند و یزید(لعنة الله علیه)از بیم شورش مردم مجبور شد که اهلبیت و همراهان آنها را آزاد و خانهای برای عزاداری امام حسین علیه السلام آماده کرد و زنان شام با لباس سیاه نزد حضرت زینب علیها السلام آمدند و به ایشان تعزیت گفتند. (2)
امام سجاد علیه السلام در مجلس یزید چنین خود را معرفی میکند:
«ایها الناسُ!اُعطینا سِتّاً و فُضِّلنا بِسَبعٍ:اُعطینَا العِلمَ و الحِلمَ و السَّماحَةَ و الفَصاحَةَ و الشَّجاعَةَ و المَحَبَةَ فی قُلوبِ المُؤمنینَ،وَ فُضِّلنا بِأن مِنَّا النَّبی المُختار محمد و مِنَّا الصِّدیقُ وَ مِنّا الطّیارُ و مِنّا أسَدُ اللهِ وَ أسَدُ رَسولِهِ وَ مِنّا سِبطا هذِهِ الاُمَّةِ.مَن عَرَفَنی فَقَد عَرَفَنی وَ مَن لَم یعرِفنی أنبَأتُهُ بَحَسَبی وَ نَسَبی.أیهَا الناسُ!أنَا ابنُ مَکَّةَ وَ مِنی...؛
ای مردم!خدای تعالی به ما اهلبیت شش خصلت عطا کرده و به هفت فضیلت بر دیگران برتری داده است:به ما علم،بردباری،فصاحت،شجاعت و محبت در دلهای مؤمنان بخشیده است و ما را فضیلت داده است به اینکه از ماست نبی مختار،محمد مصطفی صلی الله علیه و آله و از ماست صدّیق اعظم،علی مرتضی و از ماست جعفر طیار و از ماست حمزه شیر خدا و شیر رسول خدا صلی الله علیه و آله و از ماست دو سبط این امت:حسن و حسین؛هر کس مرا شناسد،شناسد و هر کس نشناسد،من حَسَب و نسب خود را به او معرفی میکنم.
ای مردم!منم فرزند مکه و مِنی؛منم فرزند زمزم و صفا؛منم فرزند آن کسی که برداشت حجرالاسود را در دامان ردا؛منم فرزند زیبندهترین
انسان که ازار و ردا به خود پوشید؛منم فرزند بهترین کسی که نعلین به پا کرد و پای برهنه رفت؛منم فرزند برترین کسی که طواف و سعی کرد؛منم فرزند والاترین فردی که حج گذاشت و تلبیه گفت؛منم فرزند کسی که به مسجد الاقصی سیر داده شد؛منم فرزند کسی که جبرئیل او را به«سدرة المنتهی»رساند؛منم فرزند کسی که به مقام قرب حق نزدیک شد و بر او وحی نازل گردید؛منم فرزند آنکه به جایگاه«قاب قوسین او ادنی»نائل شد؛منم فرزند آنکه با فرشتگان آسمان نماز گذاشت؛منم فرزند آنکه خداوند به او وحی نمود آنچه را که هیچکس نتواند درک کند؛من پسر محمد مصطفایم!منم پسر علی مرتضی؛منم پسر آنکه شمشیر بر حلقوم خلقِ خدانشناس نهاد تا کلمه توحید بر زبان آوردند.
منم فرزند آنکه در پیش روی رسول خدا به دو شمشیر و دو نیزه جهاد کرد و دو هجرت و دو بیعت نمود و در بدر و حنین جنگید و یک لحظه هم به خدا کافر نشد؛منم پسر صالح مؤمنین،وارث پیامبران،براندازنده ملحدان،سلطان مسلمانان،نور مجاهدان،زینت عابدان،افتخار گریهکنندگانِ بسیار از خوف خدا،بردبارترین بردباران،برترین قیامکنندگان از آل یاسین،فرستاده پروردگار جهانیان؛منم پسر آنکه مؤید به جبرئیل و منصور به میکائیل بود؛منم پسر آنکه حامی و حافظ حرمت مسلمانان،کشنده مارقین و ناکثین و قاسطین بود؛جهاد کننده با دشمنان کینهتوز،سرافرازترین فرد قریش،نخستین ایمانآورندهای که اجابت نمود و پذیرفت دعوت خدا و رسول او را،نخستین پیشیگیرندگان به اسلام،شکننده تجاوزگران و نابودکننده مشرکان،تیری از جانب خدا بر جان منافقان،زبان حکمت نیایشگران،یاریکننده دین خدا،متولّی اجرای فرمان خدا،بستان معرفت خدا،خزانه علم خدا،سهل و آسان،سخاوتمند،با شرافت،مهتر،پاکیزه،ابطحی،پسندیده،دلاور،رادمرد،شکیبا،
بسیار روزهدار،آراسته،پابرجا،قاطع اصلاب کافران،منهدم کننده احزاب منحرفان،استوار،قویدل،بااراده،سرسخت،شیر شجاع،قهرمانی که دشمنان را در میدان نبرد آنگاه که نوک نیزهها و عنان مرکبها به هم نزدیک میشد به مانند سنگ آسیاب میچرخاند و همچون باد به اطراف پراکنده میساخت،شیر حجاز،قوچ عراق،مکّی،مدنی،خیفی، (1)عَقَبی، (2)بدری،احدی،شجری، (3)مهاجری،سرور عرب،شیر مرد میدانهای نبرد،بازمانده مشعرین، (4)پدر دو سبط حسن و حسین،این است جدّ من علی بن ابیطالب علیه السلام.
سپس فرمود:
منم پسر فاطمه زهرا؛منم پسر سیدة النساء؛منم پسر خدیجه کبرا؛منم پسر آنکه او را به ستم کشتند؛منم پسر آنکه سرش را از قفا بریدند.
منم فرزند آنکه او را با لب تشنه شهید کردند؛منم فرزند آنکه جسدش را در بیابان کربلا افکندند؛منم پسر آنکه عمامه و ردایش را ربودند؛منم پسر آنکه فرشتگان آسمان بر او گریستند؛منم پسر آنکه جنّیان زمین و مرغان هوا بر او ناله و زاری کردند؛منم پسر آنکه سر او را بر بالای نیزه هدیه بردند و در شهرها گرداندند؛منم پسر آنکه اهلبیتش را از عراق تا شام به اسیری بردند.هان ای مردم!سپاس و ستایش خدایی را که ما اهلبیت را به بلایی نیکو بیازمود؛آنگاه که پرچم هدایت و عدالت و پرهیزکاری در میان ما قرار داشت و لوای ضلالت و هلاکت در دست دیگران بود...». (5)
راوی میگوید:پیوسته حضرت سجاد علیه السلام اوصاف جد و پدر خود را بیان میفرمود تا صدای گریه و ناله از مردم برخاست...
یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،رفتار عالمانه اهلبیت علیهم السلام و شرکت آنان در مناظرات علمی و موفقیت در آنهاست.ایشان با علمای بزرگ ادیان و مکاتب مختلف به مناظره میپرداختند و همیشه در مناظره،غالب و موفق بودند و اگر مناظرهکننده یا شنونده،عنادی با حق نداشت،به راه مستقیم جذب میشد و ایمان میآورد.
خداوند خطاب به نبی اکرم صلی الله علیه و آله میفرماید:
وَ جادِلهُم بِالَّتِی هِیَ أَحسَنُ ؛ (1)
«و با آنها به روشی که نیکوتر است،استدلال و مناظره کن».
در این گفتار،چند نمونه از این مناظرهها که به سبب آنها مخالفان به سوی حق جذب شدند و ایمان آوردند ذکر میشود.
امام صادق علیه السلام از امیرالمؤمنین علیه السلام روایت کرده که روزی پیروان ادیان یهود،نصارا،دهریه،ثنویه و مشرکان عرب در محضر رسول خدا صلی الله علیه و آله اجتماع کردند.
یهودیان گفتند:ما میگوییم عُزَیر پسر خداست،ای محمد!ما نزد تو آمدهایم تا نظر کنیم در گفتار تو.پس اگر پیروی ما کردی،در این صورت ما بر صواب از تو سبقت کردهایم و از تو برتریم و اگر ما را مخالفت کردی،با تو دشمنی میکنیم.
1) (1) .نحل،آیه125.
نصارا گفتند:ما میگوییم بهدرستی که عیسی پسر خداست و ما نزد تو آمدهایم تا ببینیم تو چه میگوییی.پس اگر از ما پیروی کردی،در این صورت ما بر تو به سوی صواب سبقت نمودیم و از تو برتریم و اگر مخالفت ما کردی،با تو دشمنی میکنیم.
دهریون گفتند:ما میگوییم بهدرستی که برای اشیاء ضروری است که دائمه باشند و پیش تو آمدهایم تا نظر کنیم در گفتار تو.پس اگر ما را پیروی کردی،ما بر صواب از تو سبقت گرفتهایم و برتر از تو هستیم و اگر مخالفت ما نمودی،با تو دشمنی میکنیم.
ثنویه گفتند:ما میگوییم بهدرستی که نور و ظلمت مدبّر(امور)هستند.ما اکنون نزد تو آمدهایم تا گفتار تو را بشنویم.پس اگر از ما پیروی کردی،ما بر صواب از تو پیشی گرفتهایم و از تو برتریم و اگر با ما مخالفت کردی،با تو دشمنی میکنیم.
مشرکان گفتند:ما میگوییم بهدرستی که بتهای ما خدایان ما هستند.و نزد تو آمدهایم تا نظر کنیم در گفتار تو.پس اگر از ما پیروی کردی،در این صورت ما به سوی صواب بر تو سبقت کردیم و برتریم و اگر مخالفت کردی،با تو دشمنی میکنیم.
پس پیامبر رحمت فرمود:
«آمنت بالله وحده لا شریک له و کفرت[بالجبت و الطاغوت]بکل معبود سواه؛
ایمان آوردم بر خدای یکتایی که او شریک ندارد و انکار کردم به«جبت»و«طاغوت»و هر معبودی که غیر از خدای وحده لا شریک باشد.»
سپس برای اجتماع مذاهب پنجگانه فرمود:
بهدرستی که خداوند متعال مرا برای همه انسانها بشارتدهنده و انذارکننده فرستاده و بر عالمین حجت قرار داده و او(خداوند)بهزودی حیله کسی را که در دینش حیله میکند،به سوی او برمیگرداند.
سپس به یهودیان فرمود:آیا شما نزد من آمدهاید تا قول شما را بدون دلیل قبول کنم؟گفتند:نه.
فرمود:پس چه چیز شما را به این عقیده واداشته که عُزَیر پسر خداست؟
یهود گفتند:زیرا عُزَیر تورات را زنده کرد و جز خدا کسی تورات را زنده نمیکند.
پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:چگونه عُزَیر پسر خدا شد و موسی نشد؛در حالیکه او برای آنها تورات را آورده و از موسی معجزات دیده شده؟!پس موسی با نبوتش اولی و احق بود...
پس پیامبر صلی الله علیه و آله با قاعده اولویت،دلیل آنها را نقض کرد و با دلیل خود آنها کفر آنها را اثبات نمود و سپس با ادلهای،هر نوع بنوّت(پسر بودن)خدا را باطل کرد که آنها مبهوت شدند و از آن حضرت صلی الله علیه و آله برای فکر کردن مهلت خواستند.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله با دلیل عقلی و فلسفی،قول نصارا را مثل قوم یهود باطل کرد که نصارا گفتند:تا امروز مجادل و مخاصم مثل تو ندیدیم و ما در امورمان دقت میکنیم.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله به دهریون فرمود:چه چیز شما را واداشته تا اشیاء را دائمه بپندارید که نه زایل بوده و نه زایل میشوند؟
پس آنها ادله خود را آوردند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله تمام دلایل آنها را باطل کرد؛بهطوری که مبهوت شدند و گفتند:ما در امر خود مینگریم.
سپس آن حضرت صلی الله علیه و آله به ثنویه که قائل بودند«نور و ظلمت هر دو
مدبّرند».فرمود:چه چیز شما را به این عقیده وادار کرده است؟
پس آنها نیز ادله خود را بیان کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله ادله آنها را با ادله فلسفی مثل محال بودن اجتماع نقیضین و ضدِّین و مثلین و...باطل نمود.پس آنها گفتند:ما در امر خود نظر میکنیم.
سپس پیامبر صلی الله علیه و آله رو به مشرکان عرب کرده و فرمود:پس شما چرا بتها را میپرستید و خدا را عبادت نمیکنید؟
گفتند:ما با پرستش آنها به سوی خدای تعالی تقرب میجوییم.
فرمود:آیا آنها(بتها)میشنوند و مطیع پروردگار خود هستند و او را عبادت میکنند،تا اینکه شما به تعظیم آنها تقرب بجویید به سوی خداوند؟
گفتند:نه.
فرمود:پس شما به دست خودتان آنها را حمّام کردید؟
گفتند:بلی.
فرمود:در این صورت-اگر از آنها جایز باشد-باید آنها شما را عبادت کنند...پس آن حضرت استدلال آنها را باطل کرد؛به طوریکه میان آنها اختلاف افتاد.
پیامبر صلی الله علیه و آله همه عقاید شرکآمیز را با دلیلهای محکم باطل کرد و وحدانیت خداوند متعال را اثبات نمود.
امام علیه السلام میفرماید:قسم به آن ذات-خدایی-که آن حضرت صلی الله علیه و آله را به حق مبعوث به نبوت کرده،بر جماعت آنها(مذاهب پنجگانه)بیش از سه روز نگذشت تا اینکه همه آنها پیش رسولالله صلی الله علیه و آله آمدند و اسلام را قبول کردند و آنها 25 نفر بودند،از هر فرقه پنج نفر.آنها گفتند:ای محمد!ما مثل حجت تو هرگز ندیده بودیم؛پس شهادت میدهیم که تو رسول خدا هستی. (1)
1) (1) .تفسیر امام حسن عسکری*،ص504،(احتجاج الرسول¦ و جداله و مناظراته)؛ الاحتجاج طبرسی،ج1،ص22؛علی بن یونس در الصراط المستقیم،ج3،ص54؛بحارالانوار،ج9،ص257،نقل از الاحتجاج.
در مناظره،باید از اقوال و نظریات مناظره کننده علیه مخالف و برای اثبات مدعای خود استفاده کرد؛چنانکه حضرت امام باقر علیه السلام در مناظره ذیل،گفته مخالفان را میان خود و آنها داور قرار داد و آنها را از جهل نجات داد.
بعضی از رؤسای مذهب کیسانیه با امام باقر علیه السلام درباره زنده بودن محمد حنفیه سخن گفتند.حضرت به آنها فرمود:وای بر شما!چرا از این حماقت دست برنمیدارید؟آیا شما بهتر میدانید یا ما؟پدرم علی بن حسین علیه السلام فرمود:من مرگ محمد بن حنفیه،غسل،کفن،نماز و گذاشتن او را در قبر شاهد بودم.
آنها گفتند:امر بر پدرت مشتبه شده است؛چنان که امر حضرت عیسی علیه السلام بر قوم یهود مشتبه شد.
حضرت فرمود:آیا حاضرید این گفتهتان را بین من و خودتان داور قرار دهید؟!
گفتند:آری.
امام علیه السلام فرمود:آِِیا یهود که امر حضرت عیسی بر آنها مشتبه شد،از دوستداران عیسی هستند یا از دشمنان او؟
گفتند:از دشمنانش.
فرمود:آیا پدرم از دوستداران محمد بود یا از دشمنانش؟
گفتند:پدر شما محمد را بسیار دوست میداشت.
و بدینترتیب به اشتباه خود آگاه شدند و از مذهب کیسانیه بازگشتند و از پیروان اهلبیت علیهم السلام گردیدند. (1)
در مناظره باید ابتدا درباره دلیلی که مخالف میخواهد به آن استدلال کند،از خصم اقرار گرفت و سپس استدلال کرد،تا برای خصم راه فراری باقی نماند و زمینه برای پذیرش حق فراهم شود و او یقین به گمراهی خود کند.
روایت شده روزی«سالم»که از دشمنان اهلبیت علیهم السلام بود،به محضر امام باقر علیه السلام آمد و گفت:نزد تو آمدهام تا درباره آن مرد صحبت کنم!
امام فرمود:کدام مرد؟
گفت:علی ابن ابیطالب.
فرمود:درباره کدام کارش؟
گفت:درباره احداث و بدعتهایش!
امام فرمود:به احادیثی که راویان از پدرانشان نقل کرده و نزد تو موجود است،نیک بنگر.ای سالم!آیا این خبر به تو رسیده که رسول خدا(صلی الله علیه و آله)در جنگ خیبر،سعد بن معاذ را با پرچم انصار به میدان فرستاد و او شکست خورده بازگشت؟سپس عمر بن خطاب و سعد را با پرچم مهاجر و انصار به میدان فرستاد و این بار سعد مجروح بازگشت و عمر نیز با تمام افرادش خائف و مضطرب بازگشتند؟در اینجا بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمود:این بود کار مهاجر و انصار!و این جمله را سه مرتبه تکرار کرد و سپس فرمود:فردا این پرچم را به
1) (1) .المناقب لابن شهر آشوب،ج4،ص202.
دست کسی خواهم داد که هرگز از جنگ و نبرد نمیگریزد و پشت به دشمن نمیکند«کرّاراً غیر فرّار»!او کسی است که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند.این دژ(خیبر)به دست او فتح خواهد شد.
پس،سالم و همراهانش این حدیث را تأیید کردند و گفتند:آری،چنین بود.
امام محمد باقر علیه السلام فرمود:ای سالم!اگر معتقد باشی که خداوند علی علیه السلام را دوست میداشت،ولی از کارهایش بیخبر بوده،کافر شدهای و اگر بگویی خداوند او را دوست میدارد و میداند چه میکند،دیگر چه جایی برای احداث بدعت باقی میماند؟!
این سخن امام علیه السلام به قدری برای سالم دلنشین بود که گفت:این مطلب را دوباره برای من تکرار کن.پس امام علیه السلام تکرار کرد.
سالم گفت هفتاد سال خدا را به گمراهی پرستیدم،اما امروز متوجه گمراهیام شدم!و او از پیروان و دوستداران اهلبیت علیهم السلام گردید. (1)
اگر خصم در مناظره برای پاسخ مهلت خواست،باید به او مهلت داده شود،زیرا هدف،هدایت خصم است و اگر مهلت داده نشود،ممکن است او ساکت شود،اما قانع نمیشود و نیز ندادن مهلت برای تفکر،نوعی ضعف به حساب میآید.در مناظره ذیل امام صادق علیه السلام هر چهقدر که خصم مهلت خواست،به او مهلت داد.
عمر بن یزید گوید:پسر برادرم که هشام نام داشت،به مذهب
1) (1) .طبرسی در الاحتجاج،ج2،ص64،ص328.
جهمیه (1)گرویده بود و با امام صادق علیه السلام مناظره کرد.امام از او درباره مسئلهای پرسید،پس هشام در آن مسئله سرگردان شد و بیجواب ماند.پس از امام مهلت خواست و امام فرصت داد.او در پی جواب،چند روز مضطرب بود،اما پاسخی نیافت و بازگشت.پس امام او رااز جواب آگاه ساخت و درباره مسائل دیگری از او سؤال نمود کههشام باز هم از جواب متحیر ماند و چند روز در همین حال باقیماند.
عمر گوید:بار سوم هشام از من خواست که از امام اجازه ملاقات بگیرم....امام فرمود:فردا در مقام«حیره»انشاءالله با او ملاقات میکنم.
هشام گوید:پس در آن روز من قبل از امام به آنجا رسیدم که ناگاه امام سوار بر استری روبهروی من ظاهر شد.چون به آن حضرت نگاه کردم و امام به من نزدیک شد،منظره امام علیه السلام مرا به ترس و وحشت انداخت و مرا مرعوب کرد.من در همین حال ماندم و چیزینیافتم که با آن سخن گویم و چون خواستم سخن بگویم،زبانمنمیچرخید.امام علیه السلام مدتی ایستاد و منتظر بود که من سخن بگویم و وُقُوفِ آن حضرت بر من،هیبت و تحیر مرا زیاد میکرد وچون این حالت من را دید،مرکبش را حرکت داد و رفت و منیقین کردم هر چه به من از هیبت آن حضرت رسید،چیزی نبودمگر از خداوند عزّوجل و از عظمت و موقعیت امام علیه السلام نزد ربّجلیل.
عمر گوید:هشام به امام علیه السلام رو آورد و مذهب خود را ترک کرد. (2)
در مناظره با امثال زنادقه که خدا را قبول ندارند،باید ابتدا به ادله عقلیه تمسک جست و استدلال کرد،زیرا اولین راهنما و هادی انسان،عقل است و ادله غیر عقلی در اینجا معنا ندارد؛چنانکه امام صادق علیه السلام در مناظره ذیل با ادله عقلیه،زندیق را هدایت نمود:
زندقی مصری به محضر امام صادق علیه السلام آمد تا با آن حضرت مناظره کند.امام از او پرسید:اسم تو چیست؟گفت:عبدالملک.
فرمود:کنیهتو چیست؟
گفت:ابو عبدالله.
امام فرمود:آن کدام مَلِک است که تو بنده او هستی؟آیا از پادشاهان زمین است یا از پادشاهان و ملوک آسمان؟و به من خبر بده درباره پسرت که آیا او بنده خدای آسمان است یا بنده خدای زمین؟
پس زندیق ساکت ماند.امام فرمود:بگو!اما زندیق باز هم ساکت ماند.
امام فرمود:چون من از طواف فارغ شوم،نزد من بیا.پس چون آن حضرت از طواف فارغ شد،زندیق پیش آن حضرت آمد و نشست.
امام فرمود:آیا میدانی که بهدرستی برای زمین تحت و فوق است؟گفت:بلی.
فرمود:آیا تو تحت زمین داخل شدی؟گفت:نه.
فرمود:آیا میدانی زیر زمین چیست؟
گفت:نمیدانم؛مگر اینکه گمان میکنم تحت آن چیزی نیست.
امام فرمود:تا وقتی که یقین نکنی،ظن عجز است.سپس به او فرمود:آیا به آسمان صعود کردی و بالا رفتی؟گفت:نه.
فرمود:آیا میدانی در آن چیست؟گفت:نه.
فرمود:آیا به مشرق و مغرب رفتی و دیدی در آنها چیست؟گفت:نه.
فرمود:تعجب است بر تو!به مشرق و مغرب نرسیدی و زیر زمین نزول نکردی و به آسمان بالا نرفتی و خبر نداری آنجا چیست و نمیشناسی که در پشت آنها چیست؛در حالیکه تو انکار میکنی آنچه را که در آنهاست.آیا عاقل چیزی را که نمیشناسد،انکار میکند؟!
زندیق گفت:کسی جز تو به این کلام با من سخن نگفته است.
امام فرمود:پس تو در شک هستی که شاید چنین باشد و شاید چنین نباشد؟!زندیق گفت:شاید همینطور است.
امام فرمود:ای مرد!برای کسی که نمیداند،علیه کسی که میداند،حجتی نیست و برای جاهل،علیه عالم حجتی نیست.ای برادر مصری!از من تفهّم کن.آیا نمیبینی آفتاب و ماهتاب و روز و شب را که پشت سر هم میآیند و بر یکدیگر سبقت نمیگیرند و میروند و برمیگردند؟آنها مضطرند و برای آنها مکان دیگری نیست؟پس اگر آنها قدرت رفتن داشته باشند،پس چرا برمیگردند و اگر غیر مضطر بودند،پس چرا شب به روز و روز به شب تبدیل نمیشود؟قسم به خدا ای برادر مصری،آنها مضطر هستند.
آیا نمیبینی آسمان را که بلند شده و زمین گذاشته شده است؟!آسمان بر زمین سقوط نمیکند و زمین چیزهای تحت خود را به فوق نمیآورد.قسم به خداوند،اینها را خالق و مدبرشان نگهداشته است.
پس زندیق ایمان آورد. (1)
1) (1) .شیخ صدوق،التوحید،ص293،باب42؛الاحتجاج طبرسی،ج2،ص334؛بحارالانوار،ج3،ص51،(نقل از احتجاج طبرسی).
گاهی در مناظره،خصم برای اینکه به زحمت نیفتد،فقط سؤال میکند،در این صورت باید به سؤالات او پاسخ مدلل داد و او را در مقام سؤال شونده قرار داد.در دو مناظره ذیل این قاعده رعایت شده است:
راهبی از اهالی نجران که زن راهبهای همراهش بود،به خدمت امام کاظم علیه السلام آمدند.راهبه پرسشهای بسیاری مطرح کرد و امام علیه السلام به تمام پرسشها پاسخ داد و آن جناب علیه السلام نیز پرسشهایی از او کرد که پاسخی برای آنها نداشت.پس آن راهبه اسلام آورد. (1)
سپس مرد راهب پرسش را آغاز کرد و حضرت به همه آنچه پرسید،پاسخ داد و بعد راهب داستان آن مرد هندی که اسم خداوند را میدانست آصف برخیا به وسیله آن تخت سبا را نزد حضرت سلیمان حاضر کرد را مطرح نمود که این هندی به وسیله این اسم اعظم،در یک شب و روز از هند به بیتالمقدس میرفت و بازمیگشت.حضرت داستان هندی را برای او روشن بیان فرمود و اثبات کرد که آن بیتالمقدس،خانه اهلبیت است.
راهب سؤالات بسیاری کرد،از زمین،آسمان،از انبیاء و ائمه علیهم السلام و از دین و...و حضرت همه را پاسخ فرمود.حضرت نیز از او سؤالاتی کرد که او جوابی برای آنها نداشت.آنگاه راهب به ایشان عرض کرد:«أشهد أن لا اله الا الله و أن محمداً رسول الله؛آنچه از سوی خداوند
1) (1) .اصول کافی،ج2،کتاب حجة،باب مولد امام کاظم*،ص476،ح1286]5]؛بحارالانوار،ج48،ص92؛مدینة المعاجز،ج3،ص51،ح2024،(هر دو از اصول کافی نقل میکنند).
آورده،حق است و شما برگزیدگان خداوند از میان بندگانش هستید و شیعیانتان آن پاکیزگان و جایگزیناناند و سرانجام خداوند برای آنان است و الحمد لله رب العالمین». (1)
قوله تعالی:
فَسئَلُوا أَهلَ الذِّکرِ إِن کُنتُم لا تَعلَمُونَ ؛ (2)
اگر شما نمیدانید،پس از اهل ذکر(اهلبیت علیهم السلام)بپرسید.
یکی از سیرههای علمی اهلبیت علیهم السلام در جذب و هدایت مخالفان،پاسخ به پرسشهای علمی و دینی بود.هر که پرسشی داشت،چه پرسشهای علمی و چه دینی، (3)از اهلبیت علیهم السلام سؤال میکرد و آنها به بهترین شکل پاسخ میدادند.در این زمینه دوست و دشمن برای آنها فرق نمیکرد و به همین دلیل مخالفان آنها نیز از این فیض الهی بهرهمند میشدند و کسانی که عنادی در پذیرش حق نداشتند،به سوی اهلبیت علیهم السلام جذب میشدند و از نعمت ایمان مالامال میشدند،چرا که اهلبیت علیهم السلام فیض الهی و ابواب علم خداوندی هستند.پس علم کل و کل علم نزد ایشان است: وَ مَن عِندَهُ عِلمُ الکِتابِ (4)اینها هستند و ادعای«سلونی»فقط و فقط زیبنده آنان است.
در این گفتار مواردی بیان میشود که مخالفان به سبب گرفتن پاسخهای مناسب برای پرسشهایشان،به اهلبیت علیهم السلام گرویدند.
در مناظره باید از کتب طرف مقابل استدلال آورد تا خصم یا سؤالکننده نتواند انکار کند؛چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به پرسشهای یهود از کتاب«تورات»پاسخ داد:
از ابن عباس روایت شده است که چهل نفر(مرد)از یهودیان مدینه گفتند:به نزد این کاهن دروغگو میرویم که میگوید من رسول پروردگار عالمیانم تا او را توبیخ و تکذیب کنیم.این چگونه رسولی است در حالیکه آدم بهتر از اوست،نوح بهتر از اوست و...همه انبیا را ذکر کردند.
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:من تورات را میان شما حکم قرار میدهم.
گفتند:ما به تورات راضی هستیم.
یهودیان برتری یکیک پیغمبران را بر آن حضرت بیان میکردند و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله برتری و فضل خود را بر آدم و موسی و نوح و ابراهیم و عیسی و سلیمان علیهم السلام،از تورات بیان نمود و یهودیان اقرار کردند و ایمان آوردند. (1)
پاسخ باید مطابق فهم عموم مردم زمان باشد و نیز به وقوع پیوستن بعضی از پاسخها،نیاز به زمانی طولانی دارد؛مثل اخبار آینده.در این صورت پاسخ باید مطابق فهم باشد تا اثر منفی نداشته باشد.
در روایت ذیل،اگر پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ میداد که قیامت در فلان زمان برپا خواهد شد یا مرگ در فلان زمان میآید،سؤال کننده بهجای اینکه ایمان بیاورد،میگفت:ما منتظر میمانیم تا هر زمانی که این چیزها واقع شد،ایمان بیاورد،و بهجای اینکه به نبوت آن
1) (1) .الاحتجاج،ج1،ص48؛بحارالانوار،ج16،ص327،ح25 و ج9،ص289،(نقل از احتجاج طبرسی).
حضرت صلی الله علیه و آله ایمان بیاورد،میگفت:محمد کاهن است،زیرا شناخت مسلمانان آن زمان از پیامبر صلی الله علیه و آله نیز به پایینترین درجه بود؛چه برسد به کسی که هنوز ایمان نیاورده است.لذا پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخی داد که فهمیدنی بود و پذیرش آن محذوری نداشت.
اعرابی به خدمت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت:اگر تو نبی هستی،پس بگو قیامت کی بر پا میشود؟و باران کی میآید؟و چه چیز در شکم این ناقه من است؟و من فردا چه به دست میآورم؟و کی میمیرم؟
پس پیامبر صلی الله علیه و آله در جواب همه این سؤالات منتظر فرمان الهی ماند.جبرئیل پیام آورد که ای محمد!این آیه را بخوان:
إِنَّ اللّهَ عِندَهُ عِلمُ السّاعَةِ وَ یُنَزِّلُ الغَیثَ وَ یَعلَمُ ما فِی الأَرحامِ وَ ما تَدرِی نَفسٌ ما ذا تَکسِبُ غَداً وَ ما تَدرِی نَفسٌ بِأَیِّ أَرضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ خَبِیرٌ ؛ (1)
بهدرستی که نزد خداوند است علم قیامت و اوست که باران را نازل میکند و آنچه که در شکمهاست میداند و هیچ کس نمیداند که فردا چه بهدست میآورد و هیچ کس نمیداند در کدام سرزمین میمیرد.بهدرستی که خداوند علیم و خبیر است.
پس اعرابی دست حضرت را گرفت و گفت:«فأنا أشهد أن لا إله إلا الله»و اقرار میکنم که«انک محمد رسول الله». (2)
«نعثل»یهودی نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله آمد و گفت:ای محمد!از تو چند سؤال میکنم،اگر جواب دادی،مسلمان میشوم.پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود بپرس.از حضرت سؤالهایی کرد و آن حضرت جواب پرسشها را داد تا رسید به جایی که گفت:به من خبر ده که وصّی تو کیست،زیرا هیچ نبی نبوده که او را وصی نداشته باشد و نبی ما موسی بن عمران وصیت کرد به یوشع بن نون.پس حضرت رسولخدا صلی الله علیه و آله فرمود:که بلی وصی من و خلیفه بعد از من،علی بن ابیطالب علیه السلام است و بعد از او دو نوه من حسن و حسین و بعد از ایشان نُه کس دیگر از صلب حسین علیه السلام که همه امام نیکوکارند.
گفت:ای محمد!نام آنها را برای من بگو.
فرمود:هرگاه حسین علیه السلام در گذرد،پسر او علی و پس از او پسرش محمد و بعد از او پسرش جعفر و بعد از او پسرش موسی و بعد از او پسرش علی و بعد از او پسرش محمد و بعد از او پسرش علی و بعد از او پسرش حسن و بعد از او پسرش حجة بن الحسن بن علی علیهم السلام.اینها دوازده امامند به عدد نقبای بنیاسرائیل.پس نعثل گفت:کجاست جای ایشان در بهشت؟
فرمود:با منند و در درجه من.نعثل گفت:«أشهد أن لا اله الا الله و انّک رسول الله و اشهد أنهم الاوصیاء بعدک...». (1)
از امام صادق علیه السلام روایت شده که مردی از یهود خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمد و درباره ده کلمهای که به موسی در بقعه مبارکه در هنگام مناجات داده
1) (1) .الخزاز القمی،کفایة الأثر،ص11؛رضیالدین الحلی،العدد القویة،ص81؛حدیقة الشیعه،ج2،ص641؛بحارالانوار،ج3،ص303 و ج36،ص283،نقل از کفایة الاثر).
شد،سؤال کرد و پیامبر همه آنها را پاسخ داد.یکی از آنها درباره کلماتی بود که خداوند برای ابراهیم اختیار کرد.پیامبر صلی الله علیه و آله پاسخ داد که آن«سبحانالله و الحمدلله و لاالهالالله و اللهاکبر»است و تفسیر این کلمات را نیز بیان نمود.پس آن یهودی ایمان آورد. (1)
در پرسشهای اهل علم،باید پاسخهایی داده شود که منبع علمی داشته باشد و نیز آن منبع مورد قبول آنها باشد؛چنانکه امیرمؤمنان علیه السلام در روایت ذیل به علمای یهود پاسخ داد:
از ابن عباس روایت شده که عدهای از علمای یهود نزد عمر آمدند و مسائلی را از او پرسیدند و عمر نتوانست هیچ کدام را پاسخ دهد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام تشریف آوردند و رو به علمای یهود کردند و فرمودند:هرچه میخواهید بپرسید که رسول خدا صلی الله علیه و آله هزار باب علم را به من آموخت و از هر بابی هزار باب دیگر برایم منشعب شده است.اما با شما شرطی دارم:وقتی به سؤالهای شما جواب دادم،اسلام بیاورید.
علمای یهود گفتند:شرط را قبول میکنیم.
آن حضرت فرمود:سؤال کنید.
علمای یهود پرسیدند:یا علی!به ما خبر بده که قفلهای آسمان چیست؟
امام علی علیه السلام فرمود:شرک به خدا،زیرا وقتی بندهای مشرک شود،عملش بالا نمیرود.
پرسیدند:کلید آسمانها چیست؟
فرمود:شهادت«انّ لااله الاالله و أنّ محمداً رسول الله».
1) (1) .امالی،صدوق،مجلس 35،ص 296؛شیخ مفید،الاختصاص،ص33.
پرسیدند:به ما خبر بده از قبری که صاحبش را سیر میداد؟
فرمود:آن ماهی بود که یونس بن متی را بلعید.سپس هفت دریا را سیر کرد.
پرسیدند:به ما خبر بده از کسی که قومش را انذار کرد،اما نه از جنّ بود و نه از انس؟
فرمود:مورچه سلیمان بن داوود بود که گفت: ...یا أَیُّهَا النَّملُ ادخُلُوا مَساکِنَکُم لا یَحطِمَنَّکُم سُلَیمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُم لا یَشعُرُونَ ؛ (1)
ای مورچگان به لانههای خود بروید تا سلیمان و لشکرش شما را پایمال نکنند،در حالیکه نمیدانند!
پرسیدند:به ما خبر بده از پنج چیزی که روی زمین راه رفتند،اما از شکم متولد نشدند؟
فرمود:آنها آدم و حوّا،ناقه صالح،قوچ ابراهیم و عصای موسی بودند.
پرسیدند:دُرّاج در آوازش چه میگوید؟
فرمود:میگوید: اَلرَّحمنُ عَلَی العَرشِ استَوی (2)خداوند بر عرش مسلط است.
پرسیدند:خروس در بانگش چه میگوید؟
فرمود:میگوید:«اذکروا الله یا غافلین»ای غفلتکنندگان!خدا را یاد کنید.
پرسیدند:اسب در شیههاش چه میگوید؟
فرمود:وقتی مؤمنان به جنگ کفار میروند،میگوید:بار خدایا!مؤمنان را بر کافران یاری کن.
پرسیدند:الاغ در عرعرش چه میگوید:
فرمود:میگوید:خدا لعنت کند باجگیران را و در چشم شیطان عرعر میکند.
پرسیدند:قورباغه در آوایش چه میگوید:
فرمود:میگوید:پاک و منزه است پروردگار من که در عمق دریاها تسبیح میشود.
پرسیدند:کاکلی در آوازش چه میگوید؟
فرمود:میگوید:اللّهم العن مبغضی محمد و آل محمد صلی الله علیه و آله.
پس دو نفر از سه عالم یهودی گفتند:«أشهد أن لا اله الا الله و أنّ محمد رسول الله»و ایمان آوردند.
اما نفر سوم یک پرسش دیگر درباره اصحاب کهف با جزئیاتش،شامل:اسم آنها و اسم پدران آنها،اسم شهرشان،اسم پادشاهشان،اسم سگشان،اسم کوهشان،اسم غارشان و حکایت آنها از اول تا آخر پرسید.امام علیه السلام نیز پاسخ داد و سپس فرمود:ای عالم یهودی!من تو را به خدا سوگند میدهم،آیا آنچه شنیدی،با آنچه که در تورات شماست موافق نبود؟
گفت:آری،نه یک حرف کم بود و نه یک حرف زیاد!ای ابوالحسن!دیگر مرا یهودی نخوان و«إنی أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و أنّ محمداً عبده و رسوله»و شما داناترین این امت هستی. (1)
از امام صادق علیه السلام روایت شده که وقتی عمر بن خطاب زمام خلافت را به دست گرفت،روزی در مسجدالنبی صلی الله علیه و آله نشسته بود.ناگاه مردی
1) (1) .شیخ مفید در الاختصاص،ص136،مثل همین روایت را نقل کرده است؛قطبالدین،راوندی،در قصص الانبیاء،ص255،ح300،ابواسحاق احمد بن محمد،ثعلبی در عرائس المجالس،ص566-575.
یهودی وارد مسجد شد و به او گفت:به من خبر بده از یکی که دو ندارد و از دویی که سوم ندارد و از سومی که چهارم ندارد و از چهارمی که پنجم ندارد و از پنجمی که ششم ندارد و از ششمی که هفتم ندارد و از هفتمی که هشتم ندارد و از هشتمی که نهم ندارد و از نهمی که دهم ندارد و از دهمی که یازدهم ندارد!
عمر نتوانست پاسخی بگوید.ابو ایوب انصاری او را به سوی امیرمؤمنان علی علیه السلام راهنمایی کرد.آن مرد یهودی نزد حضرت آمد و گفت:من نزد امیر شما رفتم و مسائلی را از او پرسیدم،اما هیچ کدام از سؤالات مرا جواب نداد.
امام علیه السلام فرمود:مسائل تو چیست ای پسر هارون؟
مرد یهودی سؤالات خود را تکرار کرد.حضرت در جواب او چنین پاسخ داد:
آن یک که دو ندارد،خدای واحد است؛
آن دو که سه ندارد،ماه و خورشید است؛
آن سه که چهار ندارد،طلاق زنان است؛
آن چهار که پنج ندارد،عدد زنهایی است که میتوانی به نکاح دائم درآوری که بیش از چهار زن جایز نیست؛
اما پنج که شش ندارد،نمازهای واجب یومیه است؛
آن شش که هفت ندارد،شش روزی است که خداوند در آن شش روز،آسمان و زمین را خلق کرد؛
آن هفت که هشت ندارد،آسمانهای هفتگانه است؛
آن هشت که نُه ندارد،حاملان عرشند که هشت تن میباشند؛
آن نُه که ده ندارد،مدت وضع حمل است؛
و آن ده که یازده ندارد،ده روزی است که خداوند میقات خود را با حضرت موسی علیه السلام تمام کرد که در مجموع،چهل شب شد.
وقتی سخن امام به اینجا رسید،یهودی گفت:یا علی!این چیزی است که تو میدانی و ما بدان اعتقاد داریم.سپس او کلمه شهادتین را بر زبان جاری کرد و به دست علی علیه السلام اسلام آورد و گفت:تو حقیقتاً جانشین پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و امیرالمؤمنین هستی. (1)
حضرت موسی بن جعفر علیه السلام از پدرانش علیهم السلام روایت میکند که روزی یکی از یهودیان شام که از احبار آنها بود و تورات و انجیل و زبور و سایر کتب پیغمبران را خوانده بود و دلایل و معجزات آنها را میشناخت،به مجلسی که اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله و میان آنها علی بن ابیطالب علیه السلام و ابن عباس و ابو معبد الجهنی حضور داشتند،آمد و گفت:ای امت محمد!شما ترک نکردید برای هیچ نبی و مرسلی درجهای و فضیلتی،مگر آن را برای نبیّتان اثبات میکنید.آیا شما جواب آنچه که میپرسم را میدهید؟
پس همه آنها به سبب جهل و ترس ساکت ماندند،جز علی بن ابیطالب علیه السلام که فرمود:آری،ای یهودی!خداوند به هیچ نبی و مرسل درجه و فضیلتی نداده است،مگر اینکه همه آنها را برای محمد صلی الله علیه و آله قرار داده است و چند برابر آنها را محمد صلی الله علیه و آله اضافه نموده است.پس یهودی گفت:آیا تو جواب مرا میدهی؟
1) (1) .سید محسن آملی،عجائب احکام امیرالمؤمنین*،ص189،به نقل از عجائب احکام امیرالمؤمنین*،ح143،ص13،تألیف ابراهیم بن هاشم قمی،پدر علی بن ابراهیم قمی.
فرمود:بلی،امروز برای تو از فضایل رسولالله صلی الله علیه و آله میگویم که خداوند به سبب آنها چشم مؤمنان را روشن میکند و این سبب میشود که شک شکاکان برطرف شود.
شأن پیامبر ما صلی الله علیه و آله این بود که هرگاه برای خودش فضیلتی ذکر میفرمود،میگفت:«لا فخر»فخر نمیکنم-و من برای تو از فضایل آن حضرت ذکر میکنم بدون اینکه از حق انبیای دیگر کم کنم؛ولیکن به سبب شکر خداوند متعال،این را ذکر میکنم.
آن یهودی درجات و فضایل و معجزات حضرت آدم،ادریس،نوح،هود،صالح،ابراهیم،یعقوب،یوسف،موسی،اُمِّ موسی،داود،سلیمان،یحیی و عیسی علیهم السلام را بیان میکرد و میپرسید آیا برای محمد نیز چنین است؟
امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود:بلی بیشتر از آن نیز داده شده.و آن جناب پیوسته جوابهای مدلّل میداد (1)تا سرانجام یهودی گفت:
فإنّی أشهد أن لا إله الا الله،و أشهد أنّ محمداً رسول الله و أشهد أنّه ما أعطی الله نبیا درجةً و لا مرسلاً فضیلة إلا و قد جمعها لمحمدٍ رسول الله صلی الله علیه و آله و زاد محمداً صلی الله علیه و آله علی الأنبیاء صلوات الله علیهم أضعاف درجات.
من شهادت میدهم که جز الله خدایی نیست و شهادت میدهم که محمد صلی الله علیه و آله رسول خداست و شهادت میدهم که خداوند هر چه فضیلت به انبیاء و مرسلین داده،همه آنها و بیش از آنها را به محمد صلی الله علیه و آله داده است.
و ایمان آورد. (2)
برخی از سؤالات آن یهودی چنین بود:
1.عالم یهودی پرسید:یا علی!فرشتگان خدا برای آدم علیه السلام سجده کردند.آیا برای پیامبر شما نیز چنین فضیلتی است؟
فرمود:آنچه درباره آدم گفتی،عین حقیقت است،اما آن سجده،سجده طاعت نبود که آنها آدم را عبادت کنند؛بلکه اعتراف به فضیلت آدم بود.اما برای پیامبر ما افضل از این عطا کرد،زیرا خداوند و همه فرشتگان بر پیامبر ما درود و سلام میفرستند و همه مؤمنان را نیز به درود و سلام تعبداً امر نموده است.
2.گفت:ای علی!خداوند محبت حضرت موسی را در قلب دشمنانش القا کرد.
امام فرمود:آنچه درباره موسی گفتی حق است،اما برای پیامبر ما برتر از این عطا کرده و آن اینکه خداوند پیامبر ما را دوست خود قرار داد؛به همین جهت شهادت تنها به اسم خداوند کامل نیست،مگر اینکه اسم پیامبر ما در کنار او باشد و گفته شود:«أشهد أن لا اله الا الله و أشهد أن محمداً رسولالله».
به درستی که هر شیء تسبیح خداوند میکند؛چنانکه در سوره جمعه،آیه یکم میفرماید: یُسَبِّحُ لِلّهِ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ... ؛آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است،همواره تسبیح خدا میگوید.اما کیفیت تسبیح هر شیء با شیء دیگر فرق میکند؛حتی با همنوعشان نیز فرق میکند.در نوعِ حیوان،تسبیح هر حیوان و زبانش جداست که کسی جز معصومان آن را نمیداند و نمیفهمد؛چنانکه حضرت امیرمؤمنان علیه السلام در پاسخ سؤالات یهودیان درباره تسبیحات حیوانات بیان نمود.
روزی جمعی از یهود به خدمت امیرالمؤمنین علی علیه السلام آمدند و عرض کردند که ما فرستادگان قوم خود هستیم و آمدهایم تا از شما پنج سؤال بپرسیم.اگر موافق کتاب ما جواب دادی،همه ما مسلمان میشویم.حضرت فرمود:به این گفتهتان سوگند بخورید.
آنها همگی قسم خوردند و گفتند که اگر جوابها مطابق جوابهای کتاب ما باشد،همه مسلمان میشویم.
حضرت فرمود:اکنون هر چه میخواهید،سؤال کنید.
پرسیدند:شتر چه تسبیح میگوید؟
فرمود:تسبیح شتر این است که میگوید:پاک و منزه است آن خدایی که همه چیز را میبیند،اما خودش به چشم دیده نمیشود و حکم او بالاتر از همه حکمهاست.خدا لعنت کند کسی را که عمداً نماز را ترک کند.
پرسیدند:تسبیح فرشتگان چیست؟
فرمود:تسبیح فرشتگان این است که میگویند:پاک و منزه است آن خدایی که تسبیح میکند او را هر چه در ته دریاهاست و بندگی میکند او را هر چه در خشکیهاست.خدا لعنت کند کسی را که پدر و مادرش از او ناراضی باشند.
پرسیدند:تسبیح خروس چیست؟
فرمود:خروس میگوید:پاک و منزه است آن خدایی که او را فرزندی نیست و او نیز فرزند کسی نیست.خدایا لعنت کن کسی را که صله ارحام را قطع کند.
پرسیدند:تسبیح اسب چیست؟
فرمود:تسبیح اسب این است که میگوید:سُبّوحٌ قُدّوس،پروردگارا!لعنت کن بر کسی که زکات نمیدهد.
پرسیدند:تسبیح حمار چیست؟
فرمود:حمار میگوید:پاک و منزه است آن خدایی که رام گردانیده است ما را به جهت بندگان خود.پروردگارا!لعنت کن زنی را که شوهر داشته باشد و زنا دهد و لعنت کن مردی را که زن داشته باشد و زنا کند.
فرستادگان یهود گفتند:قسم به خدا آنچه گفتی،موافق بود با آنچه در تورات ماست.آنها که پنج نفر بودند هر کدام از طرف هزار نفر یهودی وکیل بودند و بعد از شنیدن پاسخهای امام علی علیه السلام هیچ تردیدی در حقانیت اسلام در قلبشان باقی نماند و هر پنج نفر به دست آن حضرت مسلمان شدند و نزد قبیله خود بازگشتند و صدها یهودی به برکت امیرالمؤمنین علیه السلام مسلمان شدند. (1)
به یک نمونه از این مناظرهها توجه کنید:
توانمندی علمی امیرمؤمنان علیه السلام آنچنان بود که بعد از غصب خلافت،بهوسیله مباحثه و مناظره علمی اسلام را حفظ کرد و گسترش داد؛درغیر اینصورت اسلام نابود میشد.
روایت شده که اسقفی نجرانی به عمر گفت:ای عمر!شما در قرآنتان میخوانید:
وَ جَنَّةٍ عَرضُها کَعَرضِ السَّماءِ وَ الأَرضِ ؛ (2)
و بهشتی که عرض آن به پهنای زمین و آسمان است.
پس دوزخ کجاست؟
عمر نتوانست پاسخی بگوید؛پس به حضرت علی علیه السلام عرض کرد:شما پاسخ دهید.حضرت در پاسخش فرمود:ای اسقف!آیا دیدهای که هرگاه شب میآید،روز کجاست؟و وقتی که روز میآید،شب کجاست؟
گفت:من فکر نمیکردم که کسی بتواند پاسخ این مسئله را بدهد و
گفت:ای عمر!مرا خبر بده از قطعه زمینی که یکبار خورشید بر آن تابید و دیگر نتابید؟
عمر از پاسخش عاجز ماند و امیرالمؤمنین علیه السلام در پاسخ او فرمود:آن دریایی بود که برای بنیاسرائیل شکافته شد و خورشید بر آن یکبار تابید و دیگر نتابید.
اسقف گفت:مرا خبر بده از چیزی که در دست مردم است و شبیه میوههای بهشتی میباشد که هر چه از آن بر میدارند،تمام نمیشود؟
باز عمر گفت:از این جوان بپرس.
پس امام علیه السلام جواب داد که آن قرآن است که اهل دنیا بر آن جمع میشوند و نیاز خود را از او میگیرند،اما چیزی از آن کم نمیشود.میوههای بهشتی نیز اینگونهاند.
اسقف گفت:راست گفتی.سپس پرسید:آیا برای آسمانها قفلی است؟
حضرت فرمود:آری،قفل آسمانها،شرک به خداست.
پرسید:کلید آن قفلها چیست؟
فرمود:شهادت«أن لا اله الا الله و أنّ محمداً رسول الله.»
گفت:راست گفتی.سپس پرسید:اولین خونی که بر زمین ریخته شد،خون چه کسی بود؟
فرمود:دیگران میگویند خون خفاش بود،اما دروغ میگویند؛بلکه خونی که بر زمین ریخته شد،خون نفاس و زایمان حوا بود،هنگامی که هابیل از او متولد شد.
اسقف گفت:راست گفتی،اما یک سؤال برای من باقی ماندهو آن اینکه خدا کجاست؟
در این هنگام عمر غضبناک شد.حضرت فرمود من پاسخ تو را میدهم؛هر چه میخواهی سؤال کن.ای اسقف!نزد رسول خدا صلی الله علیه و آله بودم که فرشتهای آمد و سلام کرد.پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود:از کجا فرستاده شدی؟گفت:از آسمان هفتم و از نزد پروردگارم میآیم.
سپس فرشته دیگری آمد.پیامبر صلی الله علیه و آله از او پرسید از کجا میآیی؟گفت:از زمین هفتم،از نزد پروردگارم.
در این هنگام فرشته سوم از مشرق و چهارمی از مغرب آمدند.حضرت از هر کدام از آنها پرسید از کجا آمدی،گفتند:از نزد خدای متعال آمدیم.
پس خداوند عزّوجل هم اینجاست و هم آنجا.هم در آسمان است،هم در زمین.همه جا و هیچ مکانی از ذات خداوند خالی نیست. (1)
خداوند در قرآن میفرماید:
أَ لَم تَرَ أَنَّ اللّهَ یَعلَمُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأَرضِ ما یَکُونُ مِن نَجوی ثَلاثَةٍ إِلاّ هُوَ رابِعُهُم وَ لا خَمسَةٍ إِلاّ هُوَ سادِسُهُم وَ لا أَدنی مِن ذلِکَ وَ لا أَکثَرَ إِلاّ هُوَ مَعَهُم أَینَ ما کانُوا... ؛ (2)
آیا نمیدانی که خداوند آنچه در آسمانها و آنچه در زمین است را میداند؟!هیچگاه سه نفر با هم نجوا نمیکنند،مگر اینکه خداوند چهارمین آنهاست و هیچگاه پنج نفر با هم نجوا نمیکنند،مگر اینکه خداوند ششمین آنهاست و نه تعدادی کمتر و نه بیشتر از آن،مگر اینکه او همراه آنهاست هر جا که باشند.
وقتی اسقف سخنان حضرت را شنید،گفت:یا علی دست خود را باز کن تا اسلام آورم،«من شهادت میدهم که جز خدای واحد و یگانه خدایی نیست و محمد صلی الله علیه و آله رسول خداست و شما وصی رسول خدا و خلیفه او در زمین هستید». (1)
در زمان حکومت ابوبکر،شخصی که او را«رأس الجالوت»میخواندند به مدینه آمد و از ابوبکر پرسید که چون تو جانشین رسول خدایی،بگو که اول اشیاء چیست؟و آن دو چیز که با هم میباشند و هرگز با یکدیگر سخن نگفتهاند کدامند؟و آن آبی که نه از زمین بود و نه از آسمان،کدام است؟و آنچه که بیروح،نَفَس میکشد،چیست؟و آن قبری که با صاحبش در دنیا سیر نمود،کدام قبر است؟
ابوبکر و عمر در جواب فرو ماندند.
امیرالمؤمنین علیه السلام آمد و فرمود:ای رأس الجالوت!بدان که اصل چیزها آب است؛چنانچه حق تعالی فرموده است: وَ جَعَلنا مِنَ الماءِ کُلَّ شَیءٍ حَیٍّ (2)
آن دو چیز که با همند و با یکدیگر تکلّم ننمودهاند،شب و روز است.آن آبی که نه از آسمان است و نه از زمین،عرق اسب است که به فرموده سلیمان در روز جنگ و تاختن اسبان گرفته و در شیشه کرده بودند و از چیزهایی بود که به جهت امتحان بلقیس فرستاد.
آن چیزی که بی روح نفس میکشد،صبح است که حق تعالی فرموده: وَ الصُّبحِ إِذا تَنَفَّسَ . (1)آن قبری که با صاحبش سیر کرده،ماهی بود که سی شبانهروز یا بیشتر قبر یونس شده بود و او را در دریاها میگردانید.
بعد از این جوابها،رأس الجالوت نیز در دایره اسلام در آمد. (2)
داوود بن سلیمان قزوینی از امام رضا علیه السلام به نقل از پدرانش از امام حسین علیه السلام نقل نمودهاند که مردی یهودی از امیرالمؤمنین علیه السلام سؤالاتی به این مضمون پرسید:آن چه چیز است که خدا ندارد؟چه چیز است که نزد خدا نیست؟و چیست آن چیزی که خداوند آن را نمیداند؟
امیرالمؤمنین علیه السلام فرمود:اما آن چیزی که خداوند آن را نمیداند،گفتار شما یهودیان است که میگویید عُزیر پسر خداست،زیرا خداوند برای خودش فرزندی نمیشناسد.اما آنچه نزد خدا نیست،«ظلم»است،زیرا نزد خدا ظلمی به بندگان نمیشود و اما سؤال دیگرت که پرسیدی آن چیست که خداوند ندارد،آن«شریک»است که خداوند ندارد.
یهودی گفت:«أشهد أن لا اله الا الله و أشهد أنّ محمداً رسول الله». (1)
رئیس یهودیان از امیرمؤمنان علیه السلام درباره چیزهای که جز نبی یا وصی نبی،کسی آنها را نمیداند،سؤال کرد و امیرمؤمنان پاسخ آنها را داد و او ایمان آورد. (2)
یک عالم بزرگ یهودی از امیرمؤمنان علیه السلام سؤال اعتراضآمیزی پرسید و امیرمؤمنان علیه السلام از سیرت یوشع بن نون استدلال کرد و پاسخ داد و آن عالم یهودی با خانوادهاش ایمان آورد. (3)
«جاثلیق»با گروهی از نصارا از شخصی سؤال کرد و او نتوانست پاسخی دهد و عاجز ماند.پس امیرمؤمنان علیه السلام همه آن سؤالات را پاسخ داد و همه آنها ایمان آوردند. (4)
فرستاده پادشاه روم از امیرمؤمنان علیه السلام چند سؤال پرسید و امیرمؤمنان علیه السلام همه پرسشها را پاسخ داد و او ایمان آورد. (5)
روایت شده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله با امیرمؤمنان علیه السلام در غزوهای بیرون از مدینه بودند و حسن و حسین چون در آن هنگام طفل بودند،نزد
1) (1) .عیون اخبار الرضا*،ج1،ص285،ح40؛ارشاد القلوب،ج2،ص315؛الفضائل،ص132؛رجال طوسی،ص 275-527 با کمی تفاوت.
2) (2) .شیخ صدوق در الخصال،ج2،ص538،باب السبعة؛الاختصاص،ص164؛بحارالانوار،ج38،ص167،ح1،نقل از الخصال.
3) (3) .اصول کافی،ج4،ص390،ح7؛المناقب لابن شهر آشوب،ج2،ص256؛حدیقة الشیعه،ج2،ص582؛وسائل الشیعه،ج10،ص249،باب دوم؛بحارالانوار،ج40،ص287،ح64،نقل از الکافی و ج38،ص60،باب 58،نقل از فروع کافی.
4) (4) .امالی شیخ طوسی،ص218،ح382؛المناقب لابن شهر آشوب،ج2،ص257؛بحارالانوار،ج41،ص308،نقل از مناقب ابن شهر آشوب؛مدینة المعاجز،ج1،ص340،ح522،نقل از مناقب امالی شیخ صدوق.
5) (5) .حدیقة الشیعه،ج2،ص626.
مادرشان ماندند.حسین علیه السلام که در آن وقت سه ساله بود،از خانه بیرون آمد.«صالح بن زمعة یهودی»حسین علیه السلام را گرفت و در خانه خود مخفی کرد.
امام حسن علیه السلام خبردار شد و به خانه یهودی رفت و حسین علیه السلام را صدا زد.یهودی بیرون آمد.آنجناب به او فرمود:ای صالح!حسین را از خانهات بیرون بیاور و به من تسلیم کن،وگرنه به مادرم میگویم که علیه تو در اوقات سحر دعا کند و از پروردگارش بخواهد تا دیگر بر روی زمین یهودی باقی نماند.سپس به پدرم میگویم که همه شما را به شمشیر برندهاش بزند و همه شما را به دارالبوار ملحق سازد و به جدم میگویم که از خداوند بخواهد تا هیچ یهودی را نگذارد،مگر اینکه روحش از تنش مفارقت کرده باشد.سپس صالح یهودی از کلام حضرت متحیر ماند و پرسید:
ای طفل!مادرت کیست؟
فرمود:
«الزهراء بنت محمد المصطفی صلی الله علیه و آله،قلادة الصفوة،و درّة صدف العصمة،و غرّة جمال العلم و الحکمة،و هی لقطة دائرة المناقب و المفاخر و لمعة من أنوار المحامد و المآثر،خمرت طینة وجودها من تفّاحة من تفاح الجنة،و کتب الله فی صحیفتها عتق عصاة الأمّة و هی امّ السادة النجباء،و سیدة النساء البتول العذراء فاطمة الزهراء».
یهودی گفت:مادرت را شناختم؛پس پدرت کیست؟
فرمود:
«أسد الله غالب،علی بن ابیطالب،الضارب بالسیفین و اطاعن بالرمحین،و المصلی مع النبی فی القبلتین،و المفدی نفسه سید الثقلین و أبوالحسن و الحسین.»
یهودی گفت:راست گفتی!به درستی که پدرت را شناختم.جد تو کیست؟
فرمود:
«جدی دُرَّة من صدف الجلیل،و ثمرة من شجرة ابراهیم الخلیل،و کوکب الدری،و النور المضیء من مصباح التبجیل المعلقة فی عرش الجلیل،سید الکونین،و رسول الثقلین و نظام الدارین،و فخر العالمین،و مقتدی الحرمین،و إمام المشرقین و المغربین،و جد السبطین أنا الحسن و أخی الحسین».
چون یهودی این مناقب را از زبان امام حسن علیه السلام شنید،از کفر بیرون آمد و احکام اسلام را از امام حسن علیه السلام آموخت و امام حسین علیه السلام را به امام حسن علیه السلام تسلیم کرد و خود با هفتاد نفر از اقوام و خویشان خود به اسلام گروید و یک طبق از طلا و نقره بر سر حسن و حسین نثار کرد و بر فقرا و مساکین صدقه داد و از اهلبیت اطهار علیهم السلام معذرت خواست. (1)
یکی از شامیان که از پیروان معاویه(لعنة الله علیه)بود،از امام حسن علیه السلام پرسید:میان حق و باطل چهقدر فاصله است؟و بین آسمان و زمین چه مقدار فاصله است؟میان مشرق و مغرب چقدر فاصله وجود دارد؟قوسِ قَزَح چیست؟نام چشمهای که ارواح مشرکین در آنجا مأوا دارند،چیست؟و چشمهای که مقرّ و مکان اهل ایمان است چه نام دارد؟مؤنث چیست؟نام آن ده چیز چیست که هر کدام سختتر از دیگری است؟
امام فرمود:فاصله بین حق و باطل به اندازه چهار انگشت است.آنچه با چشم دیدی،همان حق است و آنچه که با گوش شنیدی،بسیارش باطل است.
1) (1) .المنتخب للطریحی،ص163؛مدینة المعاجز،ج2،ص35،ح899.
شامی گفت:راست گفتی.
امام فرمود:فاصله میان آسمان و زمین به اندازه دعای مظلوم و طول نگاه کردن اوست.پس هر که جز این به تو داد،تکذیبش کن.
شامی گفت:راست گفتی،ای فرزند رسول خدا.
امام فرمود:فاصله بین مشرق و مغرب مسیر یک روزه خورشید از طلوع تا غروب است.
شامی گفت:راست گفتی.قوسِ قَزَح چیست؟
فرمود:وای بر تو!مگو قوسِ قزح،زیرا قزح،نام شیطانی است و آن قوس،کمانِ خداوند است که موجب آبادانی زمین و در امان بودن از غرق است.
اما نام آن چشمه که مأوای ارواح مشرکان است«برهوت»و نام چشمهای که مقرّ و مکان ارواح اهل ایمان است«سلمی»میباشد.اما مؤنث،کسی است که مردی و زنی او مشخص نشود و باید تا هنگام بلوغ منتظر بود.اگر مرد باشد،محتلم و اگر زن باشد حیض میشود.اما آن ده چیزی که هر کدام سختتر از دیگری است:سختترین چیزی که خداوند آفرید«سنگ»و از آن سختتر«آهن»است که سنگ را میبرد از آن سختتر«آتش»است که آهن را ذوب میکند.از آن سختتر آب است که آتش را خاموش میکند.سختتر از آب«ابر»است که آب را حمل میکند و سختتر از آن«باد»است که ابرها را جابهجا میکند و سختتر از باد،فرشتهای است که آن را میفرستد و سختتر از آن فرشته،«فرشته مرگ»است که جانها را میگیرد و سختتر از فرشته مرگ،خود«مرگ»است و سختتر از مرگ«امر خداوند»است.
چون آن مرد شامی این بیان امام حسن علیه السلام را شنید،ولایت و محبت
اهلبیت علیهم السلام در قلب او رسوخ کرد و گفت:«أشهد أنّک ابن رسول الله حقاً و أنّ علیا اولی بالامر من معاویة.» (1)
«ابرش کلبی»به مجلس امام باقر علیه السلام آمد و گفت:من از تو مسائلی رامیپرسم.
حضرت فرمود:هر چه میخواهی سؤال کن؛اگر دنبال حق باشی،هدایت میشوی.
ابرش پرسید:بین محمد و عیسی چند سال فاصله بود؟
امام فرمود:بنابر قول ما هفتصد سال فاصله است و طبق قول شما ششصد سال.
گفت:مرا خبر بده از گفتار خدای متعال که میفرماید:
یَومَ تُبَدَّلُ الأَرضُ غَیرَ الأَرضِ ؛ (2)
روزی که زمین به زمین دیگر مبدل شود.
مردم در قیامت چه میخورند و چه میآشامند تا از حساب آسوده شوند؟
پس امام در تفسیر این آیه و جواب سؤال ابرش فرمود:مردم در سرزمینی محشور میشوند که این زمین برای آنها به صورت قرصهای نان سفید در آید و نهرهایی در آنجا جاری است که مردم از آنها میخورند و میآشامند تا از حساب فارغ شوند. (3)
1) (1) .شیخ صدوق،الخصال،ج2،ص654،ح996،باب العشره؛الاحتجاج طبرسی،ج1،ص267؛بحارالانوار،ج10،ص129،باب9،(نقل از الاحتجاج).
2) (2) .ابراهیم،آیه48.
3) (3) .مراد از مردم اینجا مؤمنین هستند؛چنانکه علی بن ابراهیم قمی در تفسیر این آیه میفرماید:«قال:تبدل خبرة بیضاء نقیة فی الموقف یأکل منها المؤمنون»ر.ک:تفسیر القمی،ج1،ص373.
پرسید:چگونه مردم در آن روز از شدت گرفتاری و ترس و اضطراب،به فکر خوردن و آشامیدن خواهند بود؟
فرمود:مردم در جهنم بیشتر از قیامت گرفتارند،اما هیچگاه خوردن و آشامیدن را فراموش نمیکنند؛چنانکه خدای متعال از زبان آنها فرموده است:
أَفِیضُوا عَلَینا مِنَ الماءِ أَو مِمّا رَزَقَکُمُ اللّهُ ؛ (1)
(ای اهل بهشت)،مقداری آب یا از آنچه که خداوند به شما روزی داده به ما ببخشید!
وقتی ابرش این پاسخها را از امام علیه السلام شنید فوراً ایمان آورد. (2)
شخصیت و جلالت اهلبیت علیهم السلام به گونهای بود که افراد،خود به خود به آنها تمایل پیدا میکردند و بعد از شناخت مختصری،ایمان میآوردند؛چنانکه امام باقر و امام صادق مانند افراد عادی به مجلس یک شیخ دیرانی-که هر سال یک مرتبه از دیر بیرون میآمد و افراد کثیری در مجلس او حاضر میشدند-میروند و با وجود جمعیت زیاد،نظر دیرانی به این دو امام جلب میشود و دیرانی از امام باقر علیه السلام پرسشهایی میکند و با همراهانش ایمان میآورد.
از امام صادق علیه السلام روایت شده که میفرماید:شیخ بزرگ دیرانی سالخورده از پدرم سؤال کرد:
به من خبر بده که اهل جنّت چون داخل بهشت میشوند و از نعمتهای آن میخورند،آیا از آن چیزی کم میشود؟
فرمود:نه.
شیخ پرسید:نظیرش چیست؟
فرمود:آیا تورات و انجیل و زبور و فرقان نیست که از آنها اخذ میشود و چیزی از آنها کم نمیشود؟
گفت:تو از علمای امت مرحومه هستی.سپس پرسید:آیا اهل بهشت احتیاج به بول و غائط دارند؟
فرمود:نه.
شیخ گفت:نظیر آن چیست؟
فرمود:آیا چنین نیست که جنین در شکم مادرش میخورد و میآشامد و احتیاج به بول و غائط ندارد؟
گفت:راست گفتی.
سپس شیخ گفت:به من خبر بده درباره دوقلویی که در یک وقت و زمان متولد شدند و در یک ساعت مردند و یکی از آنها صد و پنجاه (1)سال و دیگری پنجاه (2)سال زندگی کرد،آنها چه کسی بودند؟قصه آنها را بیان کن؟
امام فرمود:آن دو«عُزیر»و«عزره» (3)بودند،که خداوند عُزیر را تا بیست سال به نبوت بزرگی عطا کرد و او را تا صد سال میراند.سپس او را زنده کرد و او سی سال دیگر زندگی کرد و آن دو در یک ساعت مردند.
پس شیخ پرسید:نام تو چیست؟
فرمود:محمد.
-تو محمد النبی هستی؟
-نه،من پسر دخترش هستم.
-نام مادرت چیست؟
-مادرم فاطمه علیها السلام است.
-پدرت کیست؟
-نام او علی علیه السلام است.
-آیا نام إلیا در عبرانی همان علی علیه السلام در عربی است؟
-بلی.
-تو پسر شُبّر هستی یا پسر شُبیر؟
-پسر شبیر.
شیخ گفت:«أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و أنّ جدک محمد صلی الله علیه و آله رسول الله»و همراهانش نیز مسلمان شدند. (1)
شیخ صدوق در امالی روایت میکند:یکی از خوارج از امام باقر علیه السلام پرسید:چه چیز را پرستش میکنی؟
فرمود:خداوند را.
گفت:آیا او را دیدهای؟
فرمود:او با چشم ظاهر دیده نمیشود و دلها با حقیقت ایمان او را در مییابند؛با سنجیدن نمیتوان او را شناخت و او را نمیتوان با مردم
1) (1) .طبری شیعی،دلائل الامامة،ص237-241؛أعلام الوری،ص316؛الخرائج و الجرائح،ج1،ص291،ح25؛سید بن طاووس،الامان من اخطار الأسفار و الأزمان،ص66؛حدیقة الشیعه،ج2،ص702؛مدینة الشیعه،ج2،ص389،ح1552؛بحارالانوار،ج10،ص152،(نقل از دلائل الامامة).
تشبیه کرد؛او با علامتها شناخته شده است.در حکمش ظلم نیست و این آن خدایی است که جز او خدایی نیست.
پس آن مرد خارجی گفت:«الله اعلم حیث یجعل رسالاته؛خداوند داناتر است به اینکه رسالت خود را در کجا قرار بدهد»و ایمان آورد. (1)
از حضرت امام رضا علیه السلام روایت شده که فرمود:امام موسی کاظم علیه السلام کودکی پنجساله بود که گروهی از یهود نزد آن حضرت آمدند و گفتند:به ما خبر بده از آیات نهگانهای که به موسی بن عمران داده شده است.
امام فرمود:
«العصا،و اخراجه یده من جیبه بیضاء و الجراد،و القمل،الضفادع،و الدم،و رفع الطور،و المنّ و السلوه آیة واحدة و فلق البحر»؛
عصا؛ید بیضاء؛ملخ؛مورچه ریز؛قورباغهها؛خون؛بلند شدن کوه طور؛منّ و سلوی؛شکافته شدن دریا.
گفتند:راست گفتی پس چه داده شده به نبی شما از آیاتی که شک را زائل کند از دلهای کسانی که به سوی آنها فرستاده شده است؟
امام فرمود:آیات بسیاری است که از آنها میشمارم انشاء الله.پس با دقت بشنوید و تفقّه کنید.امام علیه السلام 34 مورد از معجزات و آیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را بیان فرمود که عبارتند از:
1.بطلان نجوم و کهانت و سِحر؛
2.خبر دادن گرگ درباره پیامبری آن حضرت و جاهل نبودن آن حضرت در زمان طفولیت؛
1) (1) .شیخ صدوق،امالی،ص440،ح4،مجلس47.
3.درباره صفات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله؛
4.جریان حمله سپاه ابرهه و شکست خوردن او از ابابیل؛
5.چسبیدن سنگ به کفّ ابوجهل؛
6.درباره کمک خواستن یک اعرابی از آن حضرت صلی الله علیه و آله علیهابوجهل؛
7.شهادت دادن عالم یهودی به پیامبری آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
8.درباره تنبیه سُرامة بن جعشم و مصالحت او؛
9.درباره عامر بن طفیل و أزید بن قیص که قصد کشتن پیامبر صلی الله علیه و آله را داشتند؛
10.درباره اخبار غیبی و ایمان آوردن ازید بن قیص؛
11.خبر دادن از سؤال گروهی از یهود که در دلشان پنهان بود؛
12.خبر دادن از سؤالی که در دل وابصة بن معبد درباره بِرّ و اثم بود؛
13.علم پیامبر صلی الله علیه و آله درباره انواع خرما و زمینهای آن و دور کردن جنون و درباره گوسفند سالخوردهای که پیامبر صلی الله علیه و آله او را جوان و قابل زائیدن کرد؛
14.شفا یافتن شتر با آب وضوی آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
15.علم غیب آن حضرت به ناقه گمشده و خبر دادن از آن؛
16.شکایت شتر از بدی و شرّ ولایت مالک خود به پیامبر؛
17.پناه بردن شتر به آن حضرت از نحر شدن؛
18.درباره استجابت دعای آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
19.درباره ملاقات بحیرا با پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله؛
20.درباره دعوت ذوالعشیره؛
21.درباره برکت طعام حضرت فاطمه علیها السلام با دعای آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
22.درباره گوسفند مسمومی است که با پیامبر صلی الله علیه و آله سخن گفت؛
23.درباره برکت غذای جابر به برکت آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
24.درباره رحمت پیامبر صلی الله علیه و آله بر سعد بن عبّاده؛
25.پرآب شدن چاهی که آب نداشت،به برکت دهان مبارک آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
26.علم به اخبار غیب؛
27.سفر معراج؛
28.برکت آب درون یک ظرف که همه اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آله از آن خوردند و سیراب شدند؛
29.زیاد شدن خرماهای خواهر عبداللهبن رواحه به دست مبارک آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
30.زیاد شدن توشه و خرما در یک سفر؛
31.زیاد شدن آب چاه به برکت آب دهان آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
32.درباره بز مادهای که حامله نمیشد؛
33.زیاد شدن روغن به برکت دعای آن حضرت صلی الله علیه و آله؛
34.نامرئی شدن آن حضرت صلی الله علیه و آله از دیدگان.
پس یهودیان گفتند:چگونه بدانیم آنچه فرمودی راست است؟
امام علیه السلام فرمود:ما چطور بدانیم از آیات موسی که شماها ذکر میکنید درست است؟
یهودیان گفتند:ما این را از افراد برگزیده و راستین دانستهایم.
امام فرمود:پس بدانید صدق آنچه برای شما بیان نمودم،به خبر کودکی است که خداوند او را تلقین کرده است،نه تلقین ناقلان.
پس یهودیان گفتند:«أشهد أن لا اله الا الله و أنّ محمداً رسول الله و أنّکم الائمة و القادة و الحجج من عند الله علی خلقه». (1)
مردی نصرانی که کتب آسمانی را خوانده بود،به محضر امام موسی کاظم علیه السلام آمد و احوال خود را بیان کرد.امام علیه السلام با او به گفتوگوی علمی پرداخت و سؤالاتش را نیز پاسخ داد و خود سؤالاتی مطرح نمود و پاسخ داد و از مکنونات نصرانی نیز خبر داد.نصرانی به نیکوترین صورت ایمان آورد؛به طوری که به وحدانیت و صفات خداوند اقرار کرد و از آدم تا خاتمِ پیامبران به رسالت همه انبیا شهادت داد و امامت ائمه علیهم السلام(اهلبیت)را پذیرفت و به هر چه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله آورده،اقرار کرد.امام علیه السلام نیز او را اکرام و احترام نمود و بذل و بخشش کرد (2)(پس ایمانش نیکو و کامل بود).
امام موسی بن جعفر به بعضی از قریههای شام رسید و داخل غاری رفت که در آن راهبی هر سال،یک روز به موعظه میپرداخت.چون راهب،آن حضرت علیه السلام را دید،هیبتی بر او ظاهر شد؛پس گفت:آیا تو غریب هستی؟
1) (1) .قرب الاسناد،ص132-140؛الخرائج و الجرائح،ج1،ص115،و ج2،ص508(با اختصار ذکر کرده)؛راوندی،قصص الانبیاء،ص213،فصل 20؛حرّ عاملی،اثبات الهداة،ج1،ص457،ح70؛بحارالانوار،ج17،ص225(نقل از قرب الاسناد).
2) (2) .اصول کافی،ج2،کتاب حجت،باب مولد امام موسی*،ص468،ح1285؛بحارالانوار،ج48،ص85،ح106 و ص87؛مدینة المعاجز،ج3،ص49،ح2023،(هر دو از اصول کافی نقل میکنند).
فرمود:بلی.
گفت:از ما هستی یا علیه ما؟
-از شما نیستم.
-آیا از امت مرحومه هستی؟
-بلی.
-آیا تو از علمای آنها هستی یا از جهّال آنها؟
-از جهال آنها نیستم.
-چگونه است درخت طوبی که اصلش در خانه عیسی و نزد شما در خانه محمد و شاخههای او در هر خانه است؟
-همچون آفتاب که نورش به هر مکان و موضع میرسد؛در حالیکه در آسمان است.
-چگونه در جنّت غذای بهشتیان تمام نمیشود و اگر از آنها بخورند،از آن چیزی کم نمیشود؟
-همچون چراغ در دنیاست که هر چه قدر از آن اقتباس کنند،چیزی از آن کم نمیشود.
-در بهشت،ظلّ ممدود چگونه است؟
-آن وقتی که قبل از طلوع شمس است،همه آن ظلّ ممدود است.خداوند میفرماید:
لَم تَرَ إِلی رَبِّکَ کَیفَ مَدَّ الظِّلَّ... ؛ (1)
-چگونه هر چه در بهشت خورده و آشامیده میشود،بول و غائطنمیشود؟
1) (1) .فرقان،آیه45.
-مثالش جنین است در شکم مادرش.
-برای اهل بهشت خدمتگزارانی هستند که نزد آنها میآیند،با همان چیزی که اراده کرده باشند،بدون آن که به آنها امر شود؟
-چون انسان به چیزی احتیاج پیدا میکند،اعضایش به آن معرفت پیدا میکنند و مراد او را انجام میدهند،بدون هیچ امری.
-کلیدهای بهشت از طلاست یا نقره؟
-کلید بهشت،زبان بنده است که میگوید:«لا إله إلا الله».
-تو راست گفتی و اسلام آورد و جماعتی که با او بودند نیز اسلامآوردند. (1)
«حسین بن عمر بن یزید»،زمانی که واقفی مذهب بود،به خدمت امام رضا علیه السلام آمد و سؤالاتی را پرسید که پدرش از پدر امام رضا علیه السلام پرسیده بود.حسین در دلش گفت اگر جوابهایش مثل پدرش بود،میدانیم که او امام است.پس جوابها را مثل جوابهای پدرش،بدون کمی و زیادتی«واو»و«یاء»شنید.و در نتیجه از واقفی بودن دست برداشت و به امامت امام رضا علیه السلام ایمان میآورد. (2)
اهلبیت علیهم السلام با زبان همه افراد بشر آگاه هستند.یک نمونه از موارد اثبات این علم در روایت ذیل آمده است:
حضرت امام رضا علیه السلام چون به بصره رفت،با رومی و هندی و فارسی و ترکی و سندی به زبان خود آنها صحبت کرد و مسائل آنها را پاسخ داد که مردم متحیر ماندند و همه آنها اقرار کردند که این شخص فصیحتر به لغات آنهاست.
پس کنیزی رومی و یک مرد سندی و همسرش ایمان آوردند و جماعتی از حاضران که به امامت امام رضا علیه السلام معتقد نبودند(واقفیها)به امامت آنجناب معتقد شدند. (1)
اهلبیت علیهم السلام از درون دلهای تکتک افراد آگاهند،یک نمونه از این آگاهی در روایت ذیل ملاحظه میشود:
مردی به خدمت امام رضا علیه السلام آمد و عرض کرد:من از شما مسئلهای میپرسم؛اگر همانطور که من میدانم پاسخ گویی،به امامت تو اقرار خواهم کرد.
امام فرمود:هر چه میخواهی بپرس.
گفت:به من بگو پروردگارت از چه زمانی بوده و چگونه بوده است و تکیهاش بر چیست؟
امام فرمود:به درستی که خداوند متعال مکان(أین)را معین کرد،بدون آنکه مکانی باشد و چگونگی(کَیف)را قرار داد،بدون آنکه خودش چگونگی و کیفیت داشته باشد و اعتمادش به قدرت خودش است.
1) (1) .الثاقب فی المناقب،ص186،ح1؛الخرائج الجرائح،ج1،ص341،ح6؛بحارالانوار،ج49،ص73،ح1؛مدینة المعاجز،ج3،ص192،ح2265،(مرحوم مجلسی و بحرانی هر دو از خرائج راوندی نقل میکنند).
آنمرد برخاست و سر آن حضرت علیه السلام را بوسید و گفت:«أشهد أن لا اله الا الله و أنّ محمداً رسول الله و أن علیا وصی رسول الله»و او قیم و سرپرست دعوت و امور رسول الله است و شمایید امامانی که صادق هستید و تو بعد از آنان جانشین ایشان هستی. (1)
اهلبیت علیهم السلام مطابق فهم و درک سؤالکننده پاسخ میدادند؛چنانکه امام رضا علیه السلام«عمران صابی»را که یکی از متکلمان برجسته بود،مطابق علم و فهم او پاسخ داد.
«عمران صابی»از حضرت امام رضا علیه السلام پرسشهایی میکند و امام پاسخ آنها را میفرماید و عمران اقرار میکند.یکی از سؤالها این بود:
«أخبرنی عن الکائن الاول و عن ما خلق؟؛به من خبر بده درباره موجود اول و درباره خلق او؟»
حضرت فرمود:سؤال کردی،پس خوب دقّت کن!«واحد»همیشه واحد بوده و همیشه موجود بوده؛بدون اینکه چیزی به همراهش باشد.بدون هیچگونه حدود و اعراضی و همیشه نیز اینگونه خواهد بود.سپس بدون هیچ سابقه قبلی،مخلوقی را با گونهای دیگر آفرید،با اعراض و حدودی مختلف.نه آن را در چیزی قرار داد و نه در چیزی محدود نمود و نه به مانند و مثل چیزی،ایجادش کرد و نه چیزی را مثل او نمود و بعد از آن،مخلوقات را به صُوَر مختلف و گوناگون،از جمله:خالص و ناخالص،مختلف و یکسان،به رنگها و طعمهای متفاوت آفرید؛بدون اینکه نیازی به آنها داشته باشد یا برای
1) (1) .اصول کافی،ج1،کتاب توحید،ص196،ح 2/236؛بحارالانوار،ج49،ص104،ح31،(نقلاز الکافی).
رسیدن به مقام و منزلتی به این خلقت محتاج باشد و در این آفرینش،در خود،زیادی یا نقصانی ندید.آیا این مطالب را میفهمی؟گفت:بله به خدا،ای سرورم.
سؤالات دیگری نیز پرسید و امام علیه السلام پاسخ داد.پس عمران گفت:شهادت میدهم که خداوند همان طور است که تو وصفش کردی و وحدانیت او را بیان نمودی و شهادت میدهم که محمد صلی الله علیه و آله بنده او است که برای هدایت و دین حق مبعوث شده.سپس او در حال گریه و رو به قبله،به سجده افتاد و اسلام آورد. (1)
خداوند میفرماید:
أَ فَمَن کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ وَ یَتلُوهُ شاهِدٌ مِنهُ وَ مِن قَبلِهِ کِتابُ مُوسی إِماماً وَ رَحمَةً... ؛ (2)
آیا کسی که دلیل آشکاری از پروردگار خویش دارد(پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله)و به دنبال آن،شاهدی از سوی او میباشد(امام و رحمت[حضرت زهرا])و قبل از آن(امام و حضرت زهرا)کتاب موسی[بر حقانیت آن حضرت]شاهد بوده.
یکی از سیرههای عملی اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان،استدلالهای منطقی،عقلی،و قرآنی میباشد که از روز روشن آشکارتر است و نیاز به دلیل ندارد.
آنها گاهی با استدلالهای منطقی و گاهی با استدلالهای قرآنی و گاهی با هر دو،با مخالفان احتجاج میکردند و در نتیجه،مخالفانی که با حق دشمنی نداشتند،به سوی حق جذب میشدند و ایمان میآوردند.
به اهلبیت از جانب حضرت حق سبحان،بینه داده شده که قرآنمیفرماید:
أَ فَمَن کانَ عَلی بَیِّنَةٍ مِن رَبِّهِ... .
پس در این گفتار نمونهها و مواردی از استدلالهای منطقی و قرآنی اهلبیت علیهم السلام که به سبب آنها مخالفان به سوی اهلبیت علیهم السلام جذب شدند و ایمان آوردند را میآوریم:
اگر محیط یک جامعه برای تبلیغ دین و معارف اسلامی مساعد نباشد،نباید به طور علنی به تبلیغ پرداخت،چون در این صورت بدون هیچ ثمرهای مبلّغ خود را در معرض هلاکت قرار میدهد.پس در این صورت باید به طور پنهانی دعوت خود را آغاز کند و از افرادی شروع کند که صلاحیت تحمل و پذیرش دعوت او را دارند؛چنانکه پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله دعوت خود را آغاز کرد که نمونههایی از این شیوه تبلیغ پیامبر صلی الله علیه و آله ذکر میشود:
در سال یازدهم بعثت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در موسم حج،در مقابل عقبه با کاروان خزرج ملاقات میکند و آنها را به سوی خداوند عزّوجل دعوت میکند و اسلام را به آنها عرضه میدارد و برای آنها قرآن تلاوت میکند.(استدلال قرآنی)و چون آنها از یهود شنیده بودند که پیامبری مبعوث خواهد شد،با یکدیگر گفتند که این همان پیامبر است.پس آنها ایمان آوردند. (1)
1) (1) .تاریخ یعقوبی،ج2،ص25؛بحارالانوار،ج19،ص23 و 25؛(نقل از کازرونی)،المنتقی فی مولود المصطفی¦،ص65-77،باب 5 تا 9.
در سال دوازدهم بعثت پیامبر صلی الله علیه و آله در موسم حج یا عمره با دوازده نفر از انصار در عقبه اولی ملاقات کرد و اسلام را بر آنها عرضه نمود و قرآن تلاوت فرمود.پس آن دوازده نفر با رسول اکرم صلی الله علیه و آله بیعت کردند و پیامبر صلی الله علیه و آله«مصعب بن عمیر»را با آنها به مدینه فرستاد که اهل مدینه را آماده پذیرش اسلام کند و برای آنها قرآن بخواند. (1)
در سال 13 بعثت،بیعت عقبه دوم واقع شد.پیامبر صلی الله علیه و آله در موقع موسم در عقبه شعب با هفتاد مرد و دو زن از اوس و خزرج ملاقات کرد و اسلام را به آنها عرضه داشت.پس آنها همگی با پیامبر بیعت کردند که این بیعت بهنام«بیعت النساء»معروف است و همه آنها مسلمان شدند. (2)
برای هدایت مخالفانی که قائل به حقانیت قرآنند،علاوه بر ادله دیگر،باید دلایل قرآنی نیز آورد تا نتوانند حق را انکار کنند؛چنانکه امام سجاد علیه السلام در روایت ذیل از ادله قرآنی استفاده نمود:
چون زنان و کودکان امام حسین علیه السلام بر در مسجد جامع دمشق مثل کنیزان و بردگان زنجی ایستاده بودند،شیخی نزد آنها آمد و گفت:حمد
خدایی را که شما را کشت و شما را هلاک کرد و این بلاد را از مردان شما راحت کرد و امیرالمؤمنین(یزید)را از شما تمکین داد.پس امام سجاد علیه السلام به او فرمود:ای شیخ!آیا قرآن خواندهای؟
گفت:بلی.
فرمود:آیا این آیه را میدانی قُل لا أَسئَلُکُم عَلَیهِ أَجراً إِلاَّ المَوَدَّةَ فِی القُربی . (1)
شیخ گفت:این را خواندهام.
امام فرمود:ما آن«قربی»هستیم ای شیخ!و این آیه را خواندهای وَ اعلَمُوا أَنَّما غَنِمتُم مِن شَیءٍ فَأَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِی القُربی . (2)
گفت:بلی.
امام فرمود:ای شیخ این«قربی»ما هستیم و آیا این آیه را خواندهای إِنَّما یُرِیدُ اللّهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ أَهلَ البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهِیراً . (3)
شیخ گفت:به درستی که این را خواندهام.
امام فرمود:پس ما آن اهلبیت هستیم که به آیه تطهیر مختص هستیم!
پس شیخ ساکت ماند و نادم شد و گریست و عمامه از سر برداشت و به امام سجاد علیه السلام گفت:آیا برای من توبه است؟
امام فرمود:بلی،اگر توبه کنی خداوند توبه تو را میپذیرد و تو با ما هستی.پس او توبه کرد،اما به امر یزید ملعون به شهادت رسید. (4)
محمد بن زید رازی میگوید:زمانی که مأمون،امام رضا علیه السلام را ولیعهد خود قرار داد،من در خدمت آن جناب بودم که مردی از خوارج آمد و در آستینش خنجر مسمومی بود،به اصحابش گفت:قسم به خدا به درستی که پیش این شخص میآیم که گمان میکند پسر رسولالله صلی الله علیه و آله است؛در حالیکه برای این طاغیه(مأمون)در آن چیز(ولایت عهدی)داخل شده است.پس از او درباره حجتش سؤال میکنم؛اگر برایش حجت و دلیلی بود،که هیچ،وگرنه مردم را از او راحت میکنم.
پس به محضر آن جناب رسید و اذن دخول خواست.امام اذن داد و به او فرمود:به مسئله تو جواب میدهم،به شرطی که آن را برای من وفا کنی.
گفت:آن شرط چیست؟
فرمود:اگر تو را جواب دهم به آن جوابی که تو را قانع کند و تو از آن جواب راضی شوی،بشکن آنچه در آستینت است و آن را بینداز.پس آن خارجی متحیر ماند و خنجر را بیرون آورد و آن را شکست.سپس گفت:به من خبر بده درباره دخولت بر این طاغیه(مأمون)در آنچه که تو داخل شدی برای او؛در حالیکه آنها نزد تو کفار هستند و تو پسر رسول خدایی.چه چیز تو را بر این کار وادار کرده؟
امام فرمود:به من بگو که اینها نزد تو کافرترند یا عزیز مصر و اهل مملکتش؟آیا اینها بر این حال نیستند که گمان میکنند خودشان موحد هستند،در حالی که آنها(عزیز مصر و...)هرگز موحد نبودند و هرگز خداوند را نمیشناختند؟یوسف بن یعقوب،نبی و پسر نبی بود.به عزیز مصر فرمود در حالیکه او کافر بود«مرا بر خزاین زمین قرار بده؛به
درستی که من محافظ داناتر هستم» (1)و یوسف علیه السلام با فراعنه همنشینی میکرد و من مردی از ولد رسول الله صلی الله علیه و آله هستم.مرا بر این امر مجبور کردند.پس چه چیز سبب شده که تو بر من انکار و نقمت کردی؟
پس او گفت:بر تو سرزنشی نیست و شهادت میدهم که تو پسر نبی خدا صلی الله علیه و آله هستی و به درستی که تو راستگویی. (2)
محمد بن فضل هاشمی گوید:چون امام موسی بن جعفر علیه السلام وفات یافت،امام رضا علیه السلام به بصره رفت و مردم را جمع کرد و از قرآن،به عالم بودن خود به غیب،از سوره جن،آیه 26 و 27 استدلال نمود و با اشخاص رومی،هندی،فارسی،ترکی و سندی به زبان خودشان صحبت کرد و مسائل آنها را پاسخ داد که مردم متحیر ماندند و همه آنها اقرار کردند که این شخص(امام)از آنها فصیحتر در لغات آنهاست.
پس کنیز رومی و یک مرد سندی و عیالش ایمان میآوردند و جماعتی از حاضرین نیز که به امامت آن حضرت معتقد نبودند(واقفیها)به امامت آن جناب علیه السلام ایمان میآورند. (3)
1) (1) . قالَ اجعَلنِی عَلی خَزائِنِ الأَرضِ إِنِّی حَفِیظٌ عَلِیمٌ ؛(یوسف،آیه 55).
2) (2) .راوندی،الخرائج،ج2،ص766،ح86؛بحارالانوار،ج49،ص55؛(نقل از الخرائج).
3) (3) .الثاقب فی المناقب،ص186،ح1؛الخرائج و الجرائح،ج1،ص341،ح6؛بحارالانوار،ج49،ص73،ح1؛مدینة المعاجز،ج3،ص192،ح2265،(هر دو از خرائج راوندی نقل میکنند).
در جذب مخالفان
یکی از عوامل موثر در جذب مخالفان،قدرت و توانایی سیاسی و اجتماعی اهلبیت علیهم السلام است.
اسلام به مثابه به یک دین جامع و کامل و جهانی و دارای سیستم حکومت،نمیتواند فاقد برنامه دفاعی باشد،زیرا دفاع یک امر طبیعی و فطری است.دشمنان هرگز نمیگذارند که یک مکتب مترقی و جامع،بدون برنامه دفاعی به حیات خود ادامه دهد.اما با وجود این قوه دفاعی،اسلام اصول اخلاقی خود را زیر پا نمیگذارد و هیچگاه آغازگر جنگ نبوده است.
وقتی عدهای از سرکشان،فاسدان و متکبران مانع رشد و کمال و هدایت انسانها شوند و به هیچ وجه قابل هدایت نباشند،باید آنها را از میان برداشت و نابود کرد،زیرا وجود آنها جامعه سالم و انسانهای هدایت یافته را فاسد میکند؛همانطور که یک طبیب وقتی یک عضو بدن انسان طوری فاسد شود که دیگر قابل درمان نباشد،آن عضو را از
تن جدا میکند تا بقیه جسم فاسد نشود و سالم بماند.اگر طبیب چنین نکند،همه جسم انسان فاسد میشود و انسان میمیرد.
باز هم ممکن است اشکال شود که این فصل بیانکننده این مطلب است که اسلام با شمشیر گسترش یافته و یک دین خشن است.وقتی قدرت و حکومت بهدست آورد،بر قبایل و دولتها حمله برد و آنها را با زور شمشیر مسلمان کرد؛مثل اهل حجاز و یمن،روم و ایران.
در پاسخ باید گفت:
اولاً،منظور ما سیره پیامبر اسلام،حضرت ختمی مرتبت پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و محافظان حقیقی اسلام که ائمه اهلبیت علیهم السلام از امام علی علیه السلام تا امام زمان(عج)است،نه خلفای جور و طاغوت بنی امیه و بنی عباس و امثال آنها.
ثانیاً،اهلبیت علیهم السلام در همه موارد از قدرت و زور استفاده نکردهاند؛بلکه استفاده از قدرت بهصورت دفاعی بوده؛مثلاً کفار مکه چندین بار به مسلمانان حمله کردند و در خود مکه مسلمانان را آزار میدادند و به شهادت میرساندند و....و قبایل یهود در مدینه و خارج از مدینه برای نابودی اسلام سازش میکردند و با کفار قریش نیز متحد شدند تا با هم حمله کنند و اسلام و مسلمانان را نابود کنند که کتب تواریخ و سیرهها پر از این جریاناتاند-پس لازم بود در این موارد برای حفظ اسلام و مسلمانان از قدرت و زور استفاده شود.
شهید مرتضی مطهری میفرماید:«ما یک اصل داریم به نام«اصل قدرت»و یک اصل دیگر داریم به نام«اصل اعمال زور».اصل قدرت یعنی اصلا توانا بودن؛توانا بودن برای اینکه دشمن طمع نکند،نه توانا بودن برای توی سر دشمن زدن.تصریح قرآن است: وَ أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ وَ مِن رِباطِ الخَیلِ تُرهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُم 1ولی یک اصل داریم،«اصل اعمال قدرت».اعمال قدرت غیر از خود و قدرت و توانایی،به معنای اعمال زور است». 2
شهید مرتضی مطهری میفرماید:«ما یک اصل داریم به نام«اصل قدرت»و یک اصل دیگر داریم به نام«اصل اعمال زور».اصل قدرت یعنی اصلا توانا بودن؛توانا بودن برای اینکه دشمن طمع نکند،نه توانا بودن برای توی سر دشمن زدن.تصریح قرآن است: وَ أَعِدُّوا لَهُم مَا استَطَعتُم مِن قُوَّةٍ وَ مِن رِباطِ الخَیلِ تُرهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللّهِ وَ عَدُوَّکُم (1)ولی یک اصل داریم،«اصل اعمال قدرت».اعمال قدرت غیر از خود و قدرت و توانایی،به معنای اعمال زور است». (2)
و اهلبیت علیهم السلام از این اصل زمانی استفاده کردند که هیچ راه دیگری باقی نمانده بود.شهید مطهری پیامبر صلی الله علیه و آله را از قول امیرمؤمنان علیه السلام به طبیب یک جامعه تمثیل میکند که طبیب بعضی از بیماریها را با مرهم معالجه میکند و بعضی را با میسم(آلات جراحی). (3)
پس اگر عضوی از بدن انسان فاسد شود،بهطوریکه دیگر قابل معالجه نباشد،باید آن را از تن جدا کرد؛وگرنه همه بدن انسان را فاسد میکند و انسان میمیرد.پس پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیز در بعضی موارد برای نجات انسانها از«اصل اعمال قدرت»استفاده نمود.
ثالثاً:اهلبیت علیهم السلام قدرت را علیه کسانی که نه موافق بودند و نه مخالف،اعمال نکردند؛مثل«هرقل»پادشاه روم و دولت و قبایل بیطرف؛بلکه قدرت را علیه کسانی که با قدرت و زور به مقابله با اسلام و پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله برخاستند،اعمال نمودند.
رابعاً:پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بعد از تسلط بر مخالفان،آنها را بر قبول اسلام مجبور نکردند؛بلکه آنها را یا آزاد کرد و از خطایشان گذشت یا از آنان جزیه میگرفت.
در مورد مشرکان مکه فرمود:«اِذهبوا فانتوا الطلقاء؛بروید شما آزاد هستید و آنها به سبب عفو و گذشت پیامبر صلی الله علیه و آله مسلمان شدند.پس
ص:
قدرت و توانمندی،با عفو و رعایت کرامت انسانها قابل جمع است؛بلکه اعمال قدرت،حق بوده و عین عدل و انصاف بوده است.
پیمانهای صلح متعدد پیامبر صلی الله علیه و آله بر این مطلب دلالت میکند؛مثل:صلح حدیبیه و صلح با قبیله اشجع.
در این گفتار چند مورد از استفاده پیامبر از قدرت برای دفع مخالفان و جذب آنها ذکر میشود.
چون قریش پیمان صلح حدیبیه را شکستند،پیامبر صلی الله علیه و آله با بیش از ده هزار سرباز به طرف مکه حرکت کرد تا به سرزمین«مرّالظهران»رسید و چون شب شد،دستور فرمود که هر فرد آتشی روشن کند.
چون ابوسفیان این آتشهای فروزان را مشاهده کرد،از عظمت سپاه به وحشت افتاد و تسلیم شد و در محضر پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله کلمه شهادتین بر زبان جاری کرد و گفت:«هیچ قدرتی نمیتواند در برابر این نیروها مقاومت کند».
پیامبر صلی الله علیه و آله چند نقطه مکه را جای امن قرار داد،که از جمله آنها خانه ابوسفیان بود و فرمود:هر که داخل خانه ابوسفیان شود،در امان است.
پس پیامبر اعظم اسلام صلی الله علیه و آله با لشکر خود داخل مکه شد و فرمان عفو عمومی صادر کرد و بعد از ذکر مظالم قریش فرمود:«اذهبوا و انتم الطلقاء...»،بروید و شما آزاد هستید و با خواندن آیه قَالَ لاَ ... تَثرِیبَ عَلَیکُمُ الیَومَ ... ؛ (1)به دلهای مضطرب و چشمان هراسان مردم آرامش بخشید و کعبه از وجود
1) (1) .یوسف،ایه 92.
بتها و مشرکان پاکسازی شد.و آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله میفرمود: جاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ إِنَّ الباطِلَ کانَ زَهُوقاً ؛ (1)و کفار قریش مسلمان شدند و زن و مرد با پیامبر صلی الله علیه و آله بیعت کردند و اسلام بر مکه حاکم شد. (2)
وقتی که مشرکان در غزوه حنین شکست خوردند و به طائف پناهنده شدند پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به طرف طائف حرکت نمود و چند روز آنها را محاصره کرد و چون«سحر شهاب»با جمع کثیری آمد و مبارز طلبید،علی علیه السلام به مبارزه با او رفت و او را هلاک نمود و بتهای آنها را شکست و سپس«نافع بن غیلان»با جنگجویان قبیله ثقیف برای مبارزه آمد و علی علیه السلام او را نیز به جهنم واصل کرد و مشرکان فرار کردند و آن قوم مرعوب شدند و گروهی از آنها به خدمت پیامبر صلی الله علیه و آله آمدند و مسلمان شدند. (3)چون اهل مکه و طائف تسلیم شدند،بقیه قبایل حجاز نیز گروه گروه تسلیم شدند و اسلام آوردند. (4)...یَدخُلُونَ فِی دِینِ اللّهِ أَفواجاً (5)
1) (1) .الاسراء آیه81.
2) (2) .ابن هشام در سیرة النبی¦،ج4،ص21؛صحیح مسلم،ج3،ص1418،چاپ قاهره؛تاریخ یعقوبی،ج2،ص38(فتح مکه)؛تاریخ طبری،ج2،ص323-340،چاپ بیروت؛روضة الکافی،ص246؛مجمع البیان،ج10،ص554؛اعلام الوری،ص121-125؛البدایة و النهایة،ج4،ص134-209 غزوة الفتح؛السیرة الحلبیة،ج3،ص135-141؛بحارالانوار،ج 21،باب فتح مکه(بصورت پراکنده)نقل از کتابهای:سعد السعود،صفات الشیعه/شیخ صدوق،العدد،قرب الاسناد،تفسیر قمی،امالی شیخ طوسی،مناقب ابن شهرآشوب،الخصال،تحفالعقول،الارشاد،الخرائج،تفسیر امام حسن عسکری*،الکافی،تهذیب الاحکام؛تفسیر فرات،کتاب المؤمن.
3) (3) .محمد بن عمر واقدی،المغازی،ج3،ص931-932؛تاریخ یعقوبی،ج2،ص42؛تاریخ طبری،ج2،ص353-356؛الارشاد،ج1،ص 136-138،فصل 41؛بیهقی در دلائل نبوة،ج5،ص159؛مجمع البیان،ج3،ص19؛اعلام الوری،ص126؛بحارالانوار،ج21،ص163،ح7،(نقل از الارشاد مفید).
4) (4) .الطبقات الکبری،ج1،ص457-258.
5) (5) .نصر،آیه2.
در سال دهم هجرت،پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله«خالد بن ولید»را با جماعتی از مسلمانان به سوی اهل یمن فرستاد که آنها را به سوی اسلام دعوت کند.خالد شش ماه در آنجا ماند،اما هیچ کس مسلمان نشد.پس پیامبر صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را فرستاد.پس آنجناب علیه السلام به سوی آنها رفت و بعد از حمد و ثنای الهی،نامه حضرت رسول صلی الله علیه و آله را برای آنها قرائت کرد.آنگاه در یک روز همه قبیله هَمدان مسلمان شدند. (1)
1) (1) .الارشاد،شیخ مفید،ج1،ص55،فصل15؛بیهقی در دلائل نبوة،ج5،ص369؛اعلام الوری،ص130؛المناقب لابن شهرآشوب،ج2،ص129،ج2،ص148،محب الدین طبری در ذخائر العقبی،ص109،بحارالانوار،ج 21 باب34،ص360-363،ح1 و 6،(نقل از اعلام الوری و الارشاد).
این رساله در یک مقدمه و سه فصل تدوین شده است.در مقدمه به تبیین مسئله و ضرورت تحقیق،سابقه تحقیق،مشکلات پژوهش،تبیین واژههای کلیدی،و تبیین اصول ثابت و متغیر در سیره پرداخته شده و نیز واژه«اخلاق»بررسی شده است.
در فصل اول درباره«نقش اخلاق اهلبیت علیهم السلام درجذب مخالفان»پژوهش شده و به این نتیجه رسیده است که یکی از عوامل مؤثر در جذب مخالفان،رعایت اخلاق حسنه توسط اهلبیت علیهم السلام بوده است.آنها با اخلاق و کردار نیکوی خودشان،مخالفان را به راه راست جذب میکردند و با رعایت مصالح و شرایط طرف مقابل،گاهی با عفو و گذشت،گاهی با ایثار و فداکاری،گاهی با حلم و بردباری،گاهی با بذل و بخشش و همیشه با عدالت و انصاف،رعایت کرامت انسانها و وفای به عهد،مخالفان را به سوی اسلام متمایل میساختند و اگر این سیره اخلاقی نبود،اسلام رشد نمیکرد.
در فصل دوم به«نقش علم و آگاهی اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان»پرداخته شده و به این نتیجه رسیده است که یکی از عوامل موثر در جذب مخالفان،علم و آگاهی اهلبیت علیهم السلام بوده است.
آنها با آگاهی و داناییشان،گاهی با سخنرانیها و خطبهها و گاهی با استدلالهای منطقی و قرآنی مخالفان خود را هدایت میکردند.
در فصل سوم نقش قدرت و توانایی سیاسی و اجتماعی اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفان مورد پژوهش قرار گرفته است و به این نتیجه رسیده است که یکی از عوامل موثر در جذب مخالفان،قدرت و توانایی سیاسی و اجتماعی میباشد.اسلام به مثابه یک دین جامع و کامل،دارای سیستم حکومتی و برنامه دفاعی است،زیرا دفاع یک امر طبیعی و فطری است،اما اسلام با وجود این قوه دفاعی،اصول اخلاقی خود را نیز زیر پا نمیگذارد و هیچ گاه آغازگر جنگ نبوده است.وقتی که مخالفان،قدرت اسلام را هماهنگ با اصول اخلاقی دیدند،تسلیم شدند و ایمان آوردند.
پس در این پژوهش،این فرضیهها به اثبات رسید:
1.اهلبیت علیهم السلام در جذب مخالفانی که عنادی با حق نداشتند،موفق و پیروز بودند.
2.اهلبیت علیهم السلام در شرایط مختلف،شیوههای خاصی در جذب مخالفان داشتند و در هر شیوه موفق بودند.
بنابراین،اهلبیت علیهم السلام به عنوان تجسم عینی تعالیم اسلام در هدایت انسانها به سوی نور،موفقیتهای بزرگی داشتند.آنان در بسیاری موارد از کسانی که دشمنی ریشهداری با اسلام داشتند،دوستان فداکار و جان نثار اسلام ساختند.
1.قرآن کریم.
2.نهجالبلاغه.
3.قمی،شیخ عباس،مفاتیح الجنان.
الف
4.استر آبادی،احمد بن تاج الدین،آثار احمدی،دفتر نشر میراث مکتوب،انتشارت قبله،چاپ اول1374.
5.سماوی،محمد بن طاهر،ابصارالعین فی انصار الحسین علیه السلام،طبع اول،1424ه.ق-مؤسسة البلاغ،مکتبة الحیدریة،طبع اول،1423ق.
6.مسعودی،علی بن حسین،اثباة الوصیة.
7.عاملی،حرّ،اثباة الهدایة،1104ق،چاپ سوم،تهران،دارالکتب الاسلامیه،پاییز 1364ش.
8.طبرسی،ابو منصور،الاحتجاج،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،بیروت-لبنان.
9.شیخ مفید413،الاختصاص،تهران 1379ش،مکتبة الصدوق،چاپ المؤتمر العالمی،شیخ مفید،قم،1413 ق.
10.شیخ طوسی،محمد بن حسن،اختیار معرفة الرجال،چاپ اول،مؤسسه طبع و نشر،1382ش.
11.آیةالله جوادی آملی،عبدالله،ادب فنای مقربان،معاصر،انتشارات اسراء.
12.محمد بن نعمان،مفید،الارشاد،چاپ چهارم،المؤتمر العالمی للشیخ مفید،اسلامیة 1380ش.
13.دیلمی،حسن بن محمد،ارشاد القلوب،دارالشریف الرضی للنشر،1412 ق.
14.طوسی،محمد بن حسن،الاستبصار،لبنان،مؤسسه الاعلمی للمطبوعات،بیروت،1426ق.
15.کلینی،محمد یعقوب،اصول کافی،چاپ اول،صلوات،پاییز1383ش.
16.طبرسی،فضل بن حسن،اعلام الوری،الطبعة الاول،دارالحجة،دارالکتب الاسلامیه،تهران 1425ق
17.حلی،سید بن طاووس،الاقبال،چاپ دوم،دفتر تبلیغات اسلامی،1419ق.
18.صدوق،محمد بن علی بن بابویه،امالی،بیروت،چاپ پنجم،مؤسسة الاعلمی،انتشارات وحدت بخش قم،1400ق.
19.طوسی،محمد بن حسن،امالی،طبع اول،دارالثقافه،قم،1414ق.
20.سید بن طاووس،الامان من اخطار الاسفار و الازمان،چاپ اول،مؤسسة آلبیت علیهم السلام لاحیاء التراث،1409ق.
21.قزوینی،محمد کاظم،امام مهدی از ولادت تا ظهور،چاپ پنجم،پاییز83 انتشارات الهادی.
22.بلاذری،محمد بن یحیی،انساب الاشراف،طبع اول،دارالفکر،بیروت،1417ق.
ب
23.مجلسی،محمد باقر،بحارالانوار،چاپ سوم،تهران،دارالکتب اسلامیه.
24.دمشقی،ابن کثیر،البدایة و النهایة،دارالکتب العلمیة،و دارالاحیاء العربی،بیروت-لبنان.
25.الصفار،محمد بن حسن،بصائر الدرجات،الطبعة 1284ق،طلیعة النور.
ت-ث
26.سید شریف الدین استرآبادی و محمد بن طبری،تأویل آیات الظاهرة،چاپخانه امیری،ایران،قم،1407ق.
27.طبری،محمد بن جریر،تاریخ الامم و الملوک(تاریخ طبری)،قاهره،مطبعة الاستقامه،و مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،بیروت-لبنان،1385ق.
28.یعقوبی،ابن واضح،تاریخ یعقوبی،الطبع الثانی،المطبعة شریعة،قم،1425ق.
29.سید بن طاووس،التحصین،دارالکتاب،قم،1413ق.
30.حرانی،ابن شعبة،تحف العقول،ق4،مکتبة الصدوق،تهران،1376ش.
31.تاجالدین،سلطان محمد،تحفة المجالس،انتشارات محمد بن حسن علی.
32.دکتر عبدالمحمدی،حسین،تساهل و تسامح از دیدگاه قرآن و عترت،معاصر،ظفر،چاپ اول،بهار-1381.
33.زبیر کوفی،فضل،تسمیة مَن قِتُل مع الحسین علیه السلام،نشر فی مجلة«تراثنا»،العدد12.
34.تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام،منسوب:امام حسن عسکری علیه السلام،ذوی القربی،
35.الطبعة الاولی؛و مدرسة الامام المهدی(عج)،قم1409ق.
36.کوفی،ابوالقاسم فرات بن ابراهیم،تفسیر فرات کوفی،معاصر کلینی.
37.قمی،علی بن ابراهیم،تفسیر القمی،دارالحجة،طبع اول،1426ق.
38.حویزی،عبدعلیبن مجمعه،تفسیر نور الثقلین،دارالحجة.
39.الحلبی،ابوالصلاح،تقریب المعارف،النشر الاسلامی،قم1404ق.
40.مامقانی،عبدالله،تنقیح المقال،مکتبة المرتضویة،نجف،طبع 1350ش.
41.شیخ صدوق،التوحید،النشر الاسلامی،قم،1398ق.
42.شیخ طوسی،التهذیب الاحکام،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،بیروت لبنان،1426ق.
43.طوسی،ابی جعفر محمد بن علی،الثاقب فی المناقب،ابن حمزه،عبادالدین،دارالزهراء،بیروت،الطبعة الاولی؛و الطبعة الثانیة،المطبعة الصدر.قم-ایران،1412ق.
ج-ح-خ
44.محمد،طبری،جامع البیان،مصر،1312ق.
45.اشعب کوفی،محمد بن محمد،الجعفریات،مکتبة نینوی الحدیثة،طهران.
46.محلی،حمیدبن احمد،الحدائق الوردیة،دارالاسامه،بیتا.
47.مقدس اردبیلی،حدیقة الشیعه،قم،انصاریان،1425ق.
48.شیخ مفید،الحکایات،المؤتمر العالمی للشیخ مفید،قم1413ق.
49.راوندی قطب الدین،الخرائج و الجرائح،مؤسسة الامام المهدیه(عج)،قم،1409ق.
50.شیخ صدوق،الخصائل،قم،فکر آوران،1384.
51.سید رضی،خصائل الائمه،مجمع البحوث الاسلامیه،مشهد المقدس،1406ق.
د-ذ
52.قمی،شیخعباس،کوهکمرهای،آیةالله محمدباقر،در کربلا چه گذشت(ترجمه نفس المهموم)،1319ق،انتشارات مسجد جمکران،چاپ چهاردهم،زمستان 1381.
53.الدّر المنثور،سیوطی،جلالالدین،1377ش.
54.طبری شیعی،ابو جعفر محمد بن جریر،دلائل الامامة،مؤسسة البعثة،قم،چاپ اول.
55.بیهقی،احمر بن حسین،دلائل النبوة،دارالکتب العلمیه،بیروت،1405ق.
56.ابونعیم اصفهانی،حافظ،دلائل النبوة،دارالمعرفة،بیروت-لبنان،1397ق.
57.طبری،محب الدین،ذخائر العقبی،مکتبة الامین،چاپ اول،قم،2001م و دارالمعرفة،بیروت.
ر-ز
58.حلّی،ابن داوود،رجال ابن داوود،جامعة طهران،1238ق.
59.شیخ طوسی،محمد بن حسن،رجال طوسی،مؤسسه نشر الاسلامیه،چاپ دوم،1420ق.
60.کشی،محمد بن عمر،رجال کشی،جامعة مشهد،1348ش.
61.نجاشی،احمد بن علی،رجال نجاشی،النشر الاسلامی،قم،1407ق.
62.آلوسی،سید محمد،روح المعانی،دارالفکر،بیروت،1417ق.
63.کلینی،محمد بن یعقوب،روضة الکافی،دارالکتب الاسلامیه،طهران،1365ه.ق؛مؤسسة الاعلمی،بیروت-لبنان،طبع اول 1426ق.
64.نیشابوری،الفتال،روضة الواعظین،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،چاپ اول 1406ق،بیروت-لبنان و دارالشریف الرضی،قم.
65.زندگانی اباعبدالله الحسین علیه السلام(ترجمه اللهوف)،مترجم:سید محمد صحفی،معاصر،چاپخانه فروردین،قم،چاپ دوم.
66.زین الفتی فی شرح سوره هل آتی،عاصی،احمد بن محمد،احیاء الثقافة الاسلامیه،طبع اول1481ق.
س-ش-ص
67.سحاب رحمت(تاریخ سوگنامه سیدالشهدا)،اسماعیلی،عباس،انتشارات مسجد مقدس جمکران،چاپ سوم،زمستان1380.
68.ابن هشام،ابو محمد عبد الملک،سیرة النبی صلی الله علیه و آله،المطبعة الحجازی بالقاهرة.
69.مطهری،شهید مرتضی،سیری در سیره نبوی،انتشارات صدرا،چاپ آذر1381.
70.مطهری،مرتضی،سیری در سیره ائمه،انتشارات صدرا،1358ش.
71.ابن ابی الحدید،شرح نهجالبلاغه،مکتبة آیةالله مرعشی النجفی،قم-ایران،1404ق.
72.قشیری،مسلم بن حجاج،صحیح مسلم،دارالکتب العلمیة،بیروت،طبع اول،1415ق.
73.النباطی الهیاضی،علی بن یوسف،الصراط المستقیم،المکتبة الحیدریة،النجف الاشرف،1394ق.
ط-ع-غ
74.سید ابن طاووس،الطرائف،قم-ایران،1400ق.
75.محمد بن سعد،الطبقات الکبری،دارالفکر،بیروت-لبنان،چاپ اول 1414ق.
76.آملی،سید محسن،عجائب الاحکام،مرکز الغدیر للدرسات الاسلامیة،طبع اول،1420ق.
77.حلی،رضی الدین،العدد القویة،مکتبة آیة الله مرعشی،قم،1408ق.
78.ثعلبی،ابو اسحاق احمد بن محمد،عرائس المجالس،مطبع حیدری،هند،1395ق.
79.اندلسی،احمد بن محمد،العقد الفرید،دار احیاء التراث العربی،بیروت.
80.شیخ صدوق،علل الشرایع،دارالحجة،چاپ اول،1416ق و مؤسسة الاعلمی،بیروت،طبع اول،1380ش.
81.حلی،ابن بطریق،العمدة،النشر الاسلامی،قم،1407ق.
82.جمهور،ابن ابی محمد محمد بن زین الدین،عوالی اللآلی،دار سید الشهدا علیه السلام،قم،4105ق.
83.شیخ صدوق،عیون الاخبار الرضا علیه السلام،دارالعلم للنشر(جهان)1378ش؛و دارالکتب الاسلامیه،تهران چاپ اول،1380ش.
84.عبد الوهاب،علامه شیخ حسین،عیون المعجزات،مؤسسة الاعلمی،بیروت،چاپ سوم،1413ق؛و المطبعة العلمیه،قم،1395ق؛و مکتبة داودی،طبع1395ق.
85.آمدی،عبد الواحد محمد،غررالحکم،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،بیروت لبنان،1407ق.
ف-ق
86.شوکانی،فتح القدیر،دار المعرفة،بیروت-لبنان.
87.حمونی،ابراهیم بن محمد،فرائد المسلطین،مؤسسه محمودی،بیروت،طبع اول.
88.سید بن طاووس،فرج المهموم،دار الذخائر،قم.
89.کلینی،محمد یعقوب،فروع الکافی،الطبعة الاولی،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،بیروت لبنان،1426ق.
90.ابن شاذان،الفضائل،مؤسسة الاعلمی،بیروت،چاپ اول،والدار الشریف الرضی،قم1363ش؛و طبع اول،مطبعة الحیدریه،النجف الاشرف،1380ش.
91.راوندی،قطب الدین،فقه القرآن،مکتبة آیةالله مرعشی،قم،1405ق.
92.تستری،محمد تقی،قاموس الرجال،نشر اسلامی،طبع سوم،1418ق.
93.حمیری،عبدالله،قرب الاسناد،مؤسسة آلبیت علیه السلام،طبع اول،چاپخانه اسلامیه،قم1413ق.
94.راوندی،قطب الدین،قصص الانبیاء،مؤسسة الهادی،قم،1418ق؛مؤسسة المفید،لطباعة النشر،بیروت؛مؤسسة البحوث الاسلامیه،مشهد،1409ق.
ک-ل
95.عزالدین ابن اثیر،الکامل فی التاریخ،دارالحیاء التراث العربی،بیروت،طبع اول،1480ق.
96.الفراهیدی،ابو عبدالرحمان الخلیلی،کتاب العین،مؤسسة دارالهجره،چاپ دوم،1409ق،ایران.
97.شیخ طوسی،کتاب الغیبة،المعارف الاسلامیه،چاپ سوم،1425ق.
98.ابن عساکر،کتب الاربعین.
99.اربلی،ابوالحسن علی بن عیسی،کشف الغمة فی معرفة الائمه،دارالکتاب الاسلامی،چاپخانه اسلامیه طهران،بیروت،1401ق؛مکتبة بنی هاشم،تبریز،1381ش.
100.سید بن طاووس،الیقین،دارالکتاب الجزائری،1413ق.
101.قمی،خزار،کفایة الاثر،داربیدار للنشر،قم،1401ق.
102.گنجیشافعی،محمدبن یوسف،کفایة الطالب،دارالحیاء،التراث اهلبیت،الطبع الثالث،1404ق.
103.هنری،علاءالدین،کنز العمال،مؤسسة رسالت،بیروت،1401ق.
104.کراجکی،کنز الفوائد.
105.شیخ صدوق،کمال الدین و تمام النعمة،دارالحدیث،1382ش.
106.ابن منظور،لسان العرب،ادب الحوزه.
107.سید ابن طاووس،اللهوف علی قتل الطفوف،بمبئی،1326ق.
م
108.الحلی،ابن نما،مثیر الاحزان،مدرسة الامام مهدی(عج)،قم،1406ق.
109.طریحی،فخرالدین،مجمع البحرین،انتشارات مرتضوی،چاپ سوم،حیدری.
110.طبرسی،فضل بن حسن،مجمع البیان فی تفسیر القرآن،دارالحیاءالتراث العربی،بیروت-لبنان،و مکتبة آیةالله مرعشی،قم 1379ق.
111.عمادزاده،حسین،مجموعه زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام،معاصر،چاپ آینده،ناشر طلوع،پاییز1372.
112.سبحانی،آیةالله شیخ جعفر،محاضرات فی الهیات،معاصر،النشر الاسلامی،چاپدوم،1416ق.
113.حلی،حسن بن سلیمان،مختصر بصائر الدرجات،انتشارات الرسول المصطفی،قم.
114.بحرانی،سید هاشم،مدینة الماجز،دارالحجة،طبع اول 1426ق.
115.نیشابوری،حاکم،مستدرک علی الصحیحین،دارالکتب العلمیه،بیروت.
116.محدث نوری،مستدرک الوسائل،مؤسسة آلالبیت علیهم السلام،قم1320ق.
117.مشارق انوار الیقین،رجب الحافظ البرسی،مؤسسة الاعلمی،بیروت،الطبعة الاولی.
118.طبرسی،فضل بن حسن،مشکاة الانوار،مکتبة الحیدریه،النجف الاشرف،1385ق.
119.شیخ صدوق،معانی الاخبار،دارالکتب الاسلامیه،طهران،چاپ دوم 1377ه.ش؛و النشر الاسلامی،قم،1413ق.
120.واقدی،محمد بن عمر،المغازی،مؤسسة الاعلمی للمطبوعات،1409ق.
121.اصفهانی،راغب،مفردات الفاظ القرآن،چاپخانه حیدری،چاپ دوم،انتشارات مرتضوی،1376ش.
122.ابو مخنف،لوط بن یحیی،مقتل الحسین علیه السلام،انتشارات امام المنتظر(عج)،1385ش.
123.خوارزمی،موفق بن احمد،مقتل الحسین علیه السلام،مطبعة الزهرا،النجف الاشرف،طبع 1337ق.
124.المقرم،عبدالرزاق،مقتل الحسین علیه السلام،دارالکتب العلمیة،بیروت-لبنان،چاپ پنجم،1399ق.
125.ابن شهرآشوب،مناقب آل ابی طالب،المطبعة العلمیه،قم؛مؤسسة العلامه للنشر،قم،1379ق؛دارالاضواء،بیروت،1422ق.
126.طرحی،فخرالدین،المنتخب،مؤسسة الاعلمی،بیروت.
127.ابن جوزی،المنتظم.
128.لیس،معلوف(مسیحی)،المنجد،چاپ پاکستان.
129.ابن تیمیة،منهاج السنة،مصر،1322ق.
130.علامه طباطبایی،المیزان فی التفسیر القرآن،مؤسسة الاعلمی،بیروت لبنان،1379ه.ق.
ن-و-ی
131.علامه حلی،نهج الحق و کشف الصدق،بیروت-لبنان،1407ق؛و مؤسسة دارالهجرة،قم،1407ق.
132.عاملی،حر،وسائل الشیعة،مؤسسة آلبیت علیهم السلام،قم،1409ق.
133.قندوزی حنفی،ینابیع الموده،مؤسسة الاعلنی،بیروت-لبنان،چاپ اول،1418ق.