ghaemiyeh.com
سرشناسه:ستودهآرانی، محمد، ۱۳۴۳ -
عنوان و نام پدیدآور:سیاست خارجی قدرتهای بزرگ [کتاب]/ محمد ستودهآرانی؛ [به سفارش] پژوهشگاه بینالمللی المصطفی (ص).
مشخصات نشر:قم : مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (ص)، ۱۳۹۳.
مشخصات ظاهری:۳۵۹ ص.
فروست:مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلیالله علیه و آله. پژوهشگاه بینالمللی المصطفی؛ ۸۱۸.
شابک:۱۶۵۰۰۰ ریال: 978-964-195-898-7 ؛ ۱۶۵۰۰۰ ریال(چاپ دوم)
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:چاپ دوم: ۱۳۹۳(فیپا).
یادداشت:کتابنامه: ص. [۳۵۱] - ۳۵۹؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:ابرقدرت ها -- تاریخ
موضوع:روابط بینالمللی -- تاریخ
شناسه افزوده:پژوهشگاه بینالمللی المصطفی(ص)
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:JZ۱۳۱۰/س۲۴س۹ ۱۳۹۳
رده بندی دیویی:۳۲۷/۱۰۱
شماره کتابشناسی ملی:۳۵۵۱۱۷۲
تحولات اجتماعی و مقتضیات نوپدید دانشها و پدید آمدن دانشهای نو،نیازهایی را به وجود آورده که پاسخگویی به آنها،ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصص را ضروری مینماید.ازاینرو کتابهای آموزشی نیز باید با توجه به این دگرگونیها تألیف شود.
جهانیشدن و گسترش سلطه فرهنگی غرب در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی،اقتضا دارد که تمام دانشپژوهان و علاقهمندان به این مباحث, با اندیشههای بلند و ارزشهای تعالی آشنا شوند, و این مهم با ایجاد رشتههای تخصصی و تولید متون جدید و غنی،گسترش دامنه آموزش و تربیت سازمانیافته دانشجویان به سرانجام خواهد رسید.
بالندگی مراکز آموزشی, در گرو نظام آموزشی منسجم،قانونمند و پویاست.همچنین بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها موجب حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی است.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی،سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند.در همین راستا
«جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة»که رسالت بزرگ تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد،تألیف متون درسی مناسب آموزشی را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده است؛تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی،حاصل حرکت در این مسیر است.
«مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله»با تقدیر و تشکر از مؤلف محترم محمد ستوده آرانی و تمام عزیزانی که در تولید این اثر،همکاری و همفکری کردهاند, آن را به جویندگان فرهنگ و اندیشه ناب اسلامی تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی
ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
حقیقتمداری اصیلترین و زیباترین راز هستی و حقیقتطلبی ماندگارترین و برترین گرایش آدمی است.
داستان پر رمز و راز حقیقتجویی بشر،سرشار از هنرنماییمؤمنان،مجاهدان و عالمانی است که با تمسک و پایبندی به حقیقت بیمنتها،درمصاف بین حق و باطل،سربلندی و شرافت ذاتی حق را نمایان ساختهاند و در این میان،چه درخشندگی چشمنوازی در اسلام عزیز است که علم را،به ذات خود،شرافتمند و فخیم دانسته و از باب تا محراب کائنات را سراسر علم و عالم و معلوم مینمایاند و در مکتب آن،جز اولو العلم و راسخان در مسیر طلب دانش،کسی را توان دستیابی به گنجینههای حکمت نیست.
علم برخاسته از وجدان پاک و عقل سلیم،در پرتو انوار آسمانی وحی،هم به فرد کمال انسانی،عظمت روحی و رشد معنوی میبخشد و فکر،اندیشه و خیال او را به پرواز درمیآورد و هم جامعه را سمت و سویی سعادتمندانه بخشیده و آن را به جامعهای متمدن و پیشرو متحول میکند.بیتوجهی و یا کوته فکری است اگر فرد و جامعهای به دنبال عزت،استقلال،هویت،امنیت،سعادت و
سربلندی مادی و معنوی باشند اما آن را در صراطی غیر از حقیقتطلبی،علم اندوزی و حکمت مداری الهی طلب نمایند.
انقلاب سراسر نور اسلامی ایران که داعیه جهانی سازی کلمة الله و برپایی تمدن جهانی اسلام را داشته و فروپاشی و افول تمدنهای پوشالی غرب و شرق را به نظاره نشسته است،با اندیشه فقاهتی در اداره حکومت و نظریه مترقی«ولایت فقیه»،طرازی از مسئولیتها و مأموریتهای حوزههای علمیه و روحانیت را عرضه نمود که امید و نشاط را نه تنها در شیعیان و مسلمانان،بلکه در دل تمامی آزادیخواهان و حق طلبان سراسر جهان زنده ساخت.در این راستا،رهبر فرزانه انقلاب(مدظله)با عزمی مصمم و با تمامی توان،همچون پیر و مراد خود خمینی کبیر رحمه الله،در صحنه حاضر شده و بر خطورت و فوریت حرکت فراگیر و بیوقفه همه توانمندیها و ارادهها جهت تحقق جنبش نرمافزاری و نهضت تولید علم و تحول در علوم انسانی و نیز یافتن راههای میانبر و دانشفزا در این خصوص،تأکید ورزیده و پیشرفت این مهم را راهبری و رصد میکنند.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة،نمادی درخشان از این رسالت جهانی و همت بین المللی انقلاب اسلامی است که بار مسئولیت تربیت مجتهدان،عالمان،محققان،متخصصان،مدرسان،مبلغان،مترجمان،مربیان و مدیران پارسا،متعهد و زمان شناس را بر دوش داشته و با تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی و قرآنی و گسترش مبانی و معارف اسلامی،به نشر و ترویج اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله و معارف بلند و تابناک مکتب اهل بیت علیهم السلام جامه تحقق میپوشاند.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلی الله علیه و آله نیز که مهمترین و گستردهترین مجموعه پژوهشی المصطفی صلی الله علیه و آله است،بومیسازی و بازتولید اندیشه دینی معاصر متناسب با نیازها و اقتضائات عرصه بینالملل،تبیین،تولید و تعمیق اندیشه دینی،
گشودن افقهای نوین فکری و معرفتی در دنیای معاصر،پاسخگویی به مسائل و شبهات فکری و معرفتی مخاطبان و تأمین و تدوین متون و منابع درسی و کمک درسی به ویژه با رویکرد اسلامیسازی علوم و پشتیبانی علمی از فعالیتهای سازمانی المصطفی صلی الله علیه و آله را از جمله مأموریتها و تکالیف خود میداند.
اثر علمی پیش روی نیز که به همت مؤلف محترم جناب آقای محمد ستودهآرانی برای دوره کارشناسی رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی تهیه و تدوین شدهاست،درچارچوب همین اهداف و برنامههای پژوهشگاه و مبتنی بر نیازسنجیهای صورت گرفته،تدوین و برای استفاده خوانندگان محترم تقدیم شدهاست.
در پایان لازم است ضمن ارج نهادن به تلاشهای خالصانه مؤلف محترم،از کلیه دستاندرکاران محترم آمادهسازی و انتشار این اثر ارزشمند،بویژه همکاران محترم مرکز بینالمللی نشر و ترجمه المصطفی صلی الله علیه و آله و همه عزیزانی که به نحوی در تدوین و انتشار آن نقش داشتهاند،قدردانی و تشکر نماییم و از خداوند متعال برای ایشان و همه خادمان عرصه تبلیغ و نشر مفاهیم و معارف دینی،آرزوی بهروزی،موفقیت و سعادت نماییم.
پژوهشگاه بین المللی المصطفی صلی الله علیه و آله
مقدمه 17
فصل اول:کلیات 21
1.تعریف قدرت بزرگ 21
2.تاریخ رقابت قدرتهای بزرگ 25
3.زمینهها و عوامل پیدایش و فروپاشی قدرتهای بزرگ 27
الف)کاهش توان پرداخت هزینهها 31
ب)افزایش قدرت کشورهای رقیب 31
4.اهداف سیاست خارجی قدرتهای بزرگ 32
5.ابزارهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ 37
الف)در سطح سیاسی 37
یکم.ایجاد دولت دستنشانده 37
دوم.استفاده از شرکتهای چندملیتی 39
سوم.استفاده از سازمانهای اطلاعاتی و جاسوسی 40
ب)سازمان سیا( C.I.A)40
ج)سازمان جاسوسی شوروی(سابق)41
د)سازمان جاسوسی انگلیس 42
ه)در سطح اقتصادی 43
یکم.نظام سرمایهداری وابسته 44
دوّم.تکمحصولی کردن کشورها 52
سوّم.اعطای وام 53
و)در سطح فرهنگی 56
یکم.نظام آموزش و پرورش وابسته 57
دوّم.فنّاوریهای نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی 62
کامپیوتر 64
اینترنت 65
سوم.جریان آزاد یکطرفه اطلاعات 66
چهارم.استفاده از تبلیغات 70
پنجم.انواع تبلیغات 71
ششم.تبلیغات القایی فرهنگی 71
محور القا 72
محمل القا 72
سوژه القا 72
هفتم.در سطح نظامی 73
مداخله نظامی 73
تجارت تسلیحات 77
انعقاد پیمانهای نظامی 79
فصل دوم:سیاست خارجی آمریکا 83
1.پیدایش آمریکا 83
2.چگونگی قدرت یافتن آمریکا 87
3.ظهور آمریکا به عنوان ابرقدرت پس از جنگ جهانی دوم 95
الف)طرح مارشال 96
ب)ناتو 97
4.دوران سنگربندی و تثبیت نظام دوقطبی 99
5.توسعه و مداخلهگرایی در سیاست خارجی آمریکا 103
تأسیس اسرائیل و مداخله گرائی در خاورمیانه 108
6.راهبرد مداخلهگرایی غیرمستقیم در سیاست خارجی آمریکا 111
الف)دکترین نیکسون و ویتنام 113
ب)دکترین نیکسون و خلیج فارس 114
ج)نیکسون و حمایت همه جانبه از اسرائیل 116
7.سیاست حقوق بشر و حفظ دولتهای دست نشانده 118
الف)سیاست حقوق بشر و ایران 119
ب)سیاست حقوق بشر و حمایت از اسرائیل 120
یکم.تأسیس«ایپاک»121
دوم.صلح کمپ دیوید 123
8.تشدید رقابت تسلیحاتی،مداخلهگرایی و افزایش هزینههای نظامی 126
الف)طرح دفاع استراتژیک 126
ب)جنگ کم شدت و مداخله در کشورهای جهان سوم 128
9.نظم نوین جهانی بوش و تشدید توسعه طلبی 134
الف)عملیات توفان صحرا 134
ب)فروپاشی شوروی 136
10.پایان جنگ سرد و سیاست یکجانبه گرایی آمریکا 138
11.حادثه یازده سپتامبر و معمای مقابله با تروریسم 140
فصل سوم:سیاست خارجی روسیه 149
1.حکومت روسیه تا انقلاب اکتبر 149 1917
2.انقلاب اکتبر 1917 و سیاست خارجی شوروی 153
3.سیاست خارجی شوروی در دوران نظام بینالملل دوقطبی 158
4.ظهور گورباچف و فروپاشی شوروی 164
5.سیاست خارجی روسیه جدید 171
الف)یکپارچه سازی در درون 174
ب)سیاست خارجی فعال 175
فصل چهارم:سیاست خارجی انگلستان 181
1.سابقه امپراتوری انگلستان 181
الف)بازی بزرگ 187
ب)شیوههای مداخلهگرایی در سیاست خارجی بریتانیا 192
یکم.اقدامات جاسوسی 192
دوم.شگردهای فرهنگی 194
2.انگلستان پس از جنگ جهانی دوم 196
الف)بازسازی روابط با مستعمرات 197
ب)ایفای نقش مستقل در اروپا 204
ج)تحکیم روابط استراتژیک با آمریکا 208
فصل پنجم:سیاست خارجی فرانسه 223
1.سابقه سیاست خارجی فرانسه 223
الف)سیاست بهرهکشی 229
ب)سیاست جذب و مشابه سازی 230
ج)سیاست مشارکت 232
2.سیاست خارجی فرانسه پس از جنگ جهانی دوم 233
سیاست خارجی فرانسه در جهان سوم 235
یکم.نظام آموزش و پرورش فرانسه در شمال آفریقا 236
دوّم.حمایت از مدارس و تعلیمات کلیسا 240
سوّم.تضعیف مدارس اسلامی و بومی 241
3.سیاست خارجی فرانسه در اروپا 242
4.سیاست خارجی فرانسه در ارتباط با آمریکا 244
5.سیاست خارجی فرانسه پس از جنگ سرد 246
فصل ششم:سیاست خارجی آلمان 253
1.سابقه شکلگیری امپراتوری آلمان 253
الف)جنگ پروس با دانمارک(1864)255
ب)جنگ با اتریش(1866)256
ج)جنگ با فرانسه(1868)258
2.سیاست خارجی آلمان و جنگ جهانی اول 264
3.سیاست خارجی آلمان و جنگ جهانی دوم 270
4.سیاست خارجی آلمان واحد در مقطع پس از جنگ سرد 276
الف)دیدگاه مخالف 278
ب)دیدگاه موافق 280
6.آلمان،قدرت بزرگ نوظهور 287
فصل هفتم:سیاست خارجی چین 297
1.سابقه سیاست خارجی چین 297
2.سیاست خارجی چین در نظام بینالملل دوقطبی 306
3.سیاست خارجی چین پس از جنگ سرد 313
فصل هشتم:سیاست خارجی ژاپن 327
1.سابقه سیاست خارجی ژاپن 327
الف)ژاپن و جنگ جهانی دوم 330
ب)سیاست خارجی ژاپن پس از جنگ جهانی دوم 336
ج)سیاست خارجی ژاپن پس از جنگ سرد 339
فهرست منابع 351
منابع فارسی 351
منابع انگلیسی 358
سیاست بینالملل و تحولات جهانی همواره تحت تأثیر ساختارها،روندها و عوامل گوناگونی است که شناخت هر یک میتواند به دریافت و فهم واقعبینانهای از سیاستها و مسائل بینالمللی کمک نماید.در این میان کشورهای بزرگ به دلیل قدرت نظامی،اقتصادی و فرهنگی خود،میتوانند بر معادلات قدرت در سطح منطقهای و جهانی تأثیرگذار باشند.این قدرتها میکوشند تا ساختارها و روندهای جهانی را در مسیر منافع و اهداف خود هدایت نمایند و نیروهای مخالف خود را به شیوههای مختلف کنترل و مهار کرده و یا در صورت توان نابود سازند.پدیده استعمار به صور مختلف آن،همواره بازگو کننده چگونگی رفتار و عمل قدرتهای بزرگ در رابطه با کشورهای عقبمانده یا تضعیف شده میباشد.تاریخ روابط بینالملل پیوسته نشان دهنده روابط سلطهطلبانه میان قدرتهای بزرگ و کشورهای کوچک بوده است.مسلم است که ترسیم روابط بینالملل صرفاً بر مبنای سیاست قدرت،نشان دهنده همه ابعاد و سطوح روابط میان کشورها نیست و همه دولتها یا بازیگران بینالمللی در پی اعمال سلطه و روابط سلطهطلبانه نمیباشند.امّا تاریخ رقابت میان قدرتهای بزرگ برای گسترش
قدرت،همواره روابط میان کشورها را تحت تأثیر خود قرار داده و بحرانها و جنگهای ویرانگر یا به صورت مستقیم یا در شکل نیابتی میان قدرتهای بزرگ واقع شده است.این کتاب در پی بررسی و بیان همه جوانب سیاست خارجی قدرتهای بزرگ نیست؛زیرا مطالعه و بررسی سیاست خارجی یک قدرت بزرگ همانند آمریکا یا شوروی که در ساختار نظام بینالملل دوقطبی،از آنها به عنوان ابرقدرت یاد میشد،نیازمند کتاب مستقلی است و از طرفی امکان بررسی مفصل تعدادی از قدرتهای بزرگ در یک کتاب وجود ندارد.بنابراین در پژوهش حاضر به صورت مختصر،به بررسی و توضیح محورهای عمده سیاست خارجی قدرتهای بزرگ پرداخته میشود و سیاست خارجی دو کشور بزرگ آمریکا و روسیه به عنوان قدرتهای بزرگ پس از مقطع جنگ مورد بررسی قرار میگیرد.سپس سیاست خارجی کشورهای انگلستان،فرانسه،آلمان،چین و ژاپن به عنوان قدرتهای بزرگ نوظهور مطالعه میشود.
در مجموع میتوان اهداف و ضرورت کتاب حاضر را در موارد زیر بیان نمود:
1.شناخت راهبردها و روندهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ به منظور دریافت و فهم واقعبینانه از تحولات سیاست بینالملل و سیاست خارجی کشورها؛
2.آشنا شدن با اهداف و سیاستهای قدرتهای بزرگ در ارتباط با سایر کشورها؛
3.دریافت نظری و عملی از رفتارهای خارجی قدرتهای بزرگ،برای تأثیرگذاری بر معادلات جهانی و شیوههای مداخله در سایر کشورها.
آنچه مسلم است مطالعه سیاست بینالملل و مسائل آن بدون شناخت و دریافت همهجانبه از اهداف و راهبردهای قدرتهای بزرگ امکانپذیر نیست؛زیرا این قدرتها نه تنها در معادلات قدرت در سیستم منطقهای خود،بلکه در روندها
و مسائل سایر مناطق و سطح جهانی تأثیرگذارند و لازم است در ابعاد نظری و عملی،جایگاه و نقش آنها در روندها و مسائل بینالمللی و معادلات قدرت جهانی مطالعه شود.
با توجه به مطالب بالا،کتاب در هشت فصل تنظیم شده است:در فصل اول تحت عنوان«کلیات،مفهوم قدرت بزرگ»،تاریخ رقابت و زمینههای ظهور و افول قدرتهای بزرگ و شیوههای مداخله و اعمال سلطه آنها در سطح بینالمللی بررسی میشود و در فصول دوم تا هشتم سیاست خارجی هر یک از کشورهای آمریکا،روسیه،انگلستان،فرانسه،آلمان،چین و ژاپن به صورت جداگانه بررسی خواهد شد.
نگاهی به سیاست در جهان نشان میدهد که نقش کشورها در شکلدهی به مسائل و فرایندهای سیاست جهانی یکسان نیست.هر یک از کشورها با توجه به میزان توان و قدرتی که دارند،میتوانند در معادلات قدرت جهانی تأثیرگذار باشند.در یک دستهبندی میتوان دولتها را بر حسب سطح قدرت،به ابرقدرت،قدرت بزرگ،متوسط،کوچک و ذرهای تقسیم کرد.اصطلاح«ابرقدرت»برای اولین بار پس از جنگ جهانی دوم در مورد آمریکا و شوروی به کار رفت؛زیرا این دو کشور از سطح بالای قدرت نظامی،اقتصادی،سیاسی و فرهنگی برای تأثیرگذاری بر معادلات قدرت جهانی برخوردار بودند و عملاً جهان میان دو بلوک شرق و غرب به رهبری آمریکا و شوروی تقسیم شد و نظام بینالملل دوقطبی شکل گرفت.پس از فروپاشی شوروی در سال 1991م،و ظهور روسیه،آمریکا تلاش کرد تا ساختار نظام بینالملل را تکقطبی سازد،امّا با مخالفت سایر قدرتهای بزرگ بهویژه روسیه،فرانسه و چین روبهرو گشت.از این زمان عموماً رقابت میان آمریکا و سایر قدرتهای بزرگ برای شکلدهی به ساختار نظام
بینالملل،روندها و مسائل جهانی در جریان است.قدرتهای بزرگ نه تنها در معادلات منطقهای،بلکه در معادلات قدرت جهانی ایفای نقش نموده و تا اندازه بسیاری دستور کار جهانی را شکل میدهند.علت این تأثیرگذاری،ناشی از سطح بالای قدرت آنهاست که امکان نفوذ در قلمروهای سیاسی،امنیتی،اقتصادی و فرهنگی جهانی را فراهم میسازد.«قدرتهای بزرگ عمدتاً دارنده منابع قدرت بوده و از قابلیتها و ظرفیتهای بالای اقتصادی و نظامی برخوردارند.این قدرتها از معدود کشورهایی هستند که نه تنها در سیستم تبعی خود،بلکه در کل سیستم جهانی نفوذ دارند و در صورت لزوم برای رسیدن به اهداف خود در مناطق مختلف جهان مداخله میکنند». (1)
بر این اساس میتوان گفت که قدرت بزرگ در شاخصهای اقتصادی،سیاسی،نظامی و فرهنگی،از قدرت بالایی برخوردار است و از نظر اقتصادی دارای تکنولوژی پیشرفته و تأثیرگذار بر معادلات اقتصادی جهانی است و از جهت سیاسی در جهتدهی به تحولات سیاسی جهان نقش فعال دارد و از حیث نظامی دارای قویترین نیروی نظامی بوده و دارای تکنولوژی پیشرفته و تسلیحات هستهای میباشد و این امر باعث گردیده در صورت بروز جنگ میان قدرت بزرگ و کشور متوسط یا کوچک،غالباً پیروزی با قدرت بزرگ باشد:لذا اغلب شکست یک قدرت بزرگ،از طریق قدرت بزرگ دیگر امکانپذیر میگردد.از طرفی در صورت شکست هم میتواند خود را به دلیل داشتن ظرفیتها و قابلیتهای صنعتی به سرعت بازسازی کند.برای مثال کشورهای آلمان و ژاپن در جنگ جهانی دوم خسارت و لطمات سنگینی را متحمل شدند،امّا در طی دو یا سه دهه خود را بازسازی کرده و به جایگاه پیشین خود بازگشتند.یا شوروی در پی
1) (1) . Joshua S.Goldstein and Jon C.Pevehouse.International Relations, New York:PP.53-54.
اصلاحات سیاسی و اقتصادی توسط گورباچف،دستخوش بحران شد و سرانجام حکومت آن فروپاشید.روسیه جدید گرچه با مسائل و مشکلات فراوانی روبهرو گردید،امّا موقعیت قدرت بزرگ خود را حفظ نمود و در ساختار نظام بینالملل آینده به عنوان یکی از قطبها شمرده میشود.
با توجه به مطالب بالا،تغییر و تحول جایگاه دولتها در سطح روابط بینالملل به سختی امکانپذیر است و به دلیل سرعت شتابان علم و فناوری در عرصههای گوناگون،کشورهایی که در رده قدرت متوسط،کوچک یا ذرهای میباشند،زمینه برای پیشرفت و ارتقای جایگاه منزلت آنها در نظام بینالملل به کندی صورت میگیرد.در عین حال رقابت میان کشورها به ویژه قدرتهای بزرگ زیاد است و امکان جابهجایی میان آن دسته از کشورهایی که در مسیر رشد و توسعه قرار دارند،وجود دارد.در میان کشورهای جهان آمریکا،چین،روسیه،ژاپن،آلمان،فرانسه و انگلستان در مجموع یکدوم (1)و دوسوم هزینههای نظامی کل جهان را به خود اختصاص دادهاند.در این میان کشورهای آمریکا،چین،روسیه،فرانسه و انگلستان اعضای دائمی شورای امنیت هستند و از طرفی دارای زرادخانههای هستهای جهان نیز میباشند.کشورهای آلمان و ژاپن نیز از فناوری پیشرفته هستهای برخوردارند و دارای توان ساخت تسلیحات اتمی در کوتاه مدت بوده (2)و خواهان کسب عضویت دائم در شورای امنیت میباشند.در میان هفت قدرت بزرگ،آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت،در پی فروپاشی شوروی در صدد ایجاد نظام تکقطبی است.این کشور دارای پیشرفتهترین سلاحهای اتمی
است و آخرین نسل موشکهای اتمی را در اختیار دارد.
آمریکا در فاصله سالهای 2001-1991 کوشید تا امپراتور جهان شود و نظم نوین آمریکایی را بر جهان حاکم سازد؛امّا با مخالفت سایر قدرتهای بزرگ روبهرو شد.در پی حادثه یازده سپتامبر در سال 2001،آمریکا از فرصت ایجاد شده استفاده کرد و با دستاویز قرار دادن مقابله با تروریسم،افغانستان را در سال 2001 و عراق را در سال 2003 اشغال کرد.در این دوران که نقطه عطف دیگری در تاریخ روابط بینالملل شمرده میشود،آمریکا رهبری مقابله با تروریسم جهانی را در اختیار گرفت و تلاش کرد تا نظام تکقطبی را در سطح جهان نهادینه سازد؛امّا با موانع و محدودیتهای گستردهای روبهرو است.
کشور بزرگ دیگری که میتوان از آن به عنوان قدرت بزرگ نوظهور یاد نمود،چین است.این کشور بیشترین جمعیت جهان و رشد اقتصادی سالانه 8 تا 10 درصد را دارا میباشد.توان اقتصادی و نظامی بالایی دارد و از فناوری و تسلیحات هستهای برخوردار میباشد.چین در ساختار نظام بینالملل دوقطبی چندان نقش فعالی نداشت،امّا اکنون تلاش میکند تا با پشتوانه قدرت اقتصادی خود،نه تنها در محیط منطقهای،بلکه در سطح جهانی نقش داشته باشد.همچنین میکوشد تا با برقراری روابط استراتژیک با جهان سوم،بر معادلات جهانی تأثیرگذار باشد و یکی از قطبهای نظام بینالملل آینده را شکل دهد.
کشورهای روسیه،فرانسه و انگلستان از دولتهای پیروز جنگ جهانی دوم هستند.هر یک از این کشورها دارای تسلیحات اتمی بوده و دارای سابقه قدرت بزرگ میباشند.روسیه در مسیر بازسازی ساختار سیاسی و اقتصادی خود است و با گذشت زمان،در پی افزایش نقش خود در تحولات اروپای شرقی،آسیای مرکزی و سیاست جهانی میباشد و نسبت به سیاستهای آمریکا و سایر
قدرتهای بزرگ در سرزمینهای مجاورش واکنش نشان داده است.
«کشورهای فرانسه و انگلستان 500 سال،روسیه و آلمان بیش از 250 سال،آمریکا و ژاپن تقریباً 100 سال و چین 50 سال در تاریخ گذشته در موقعیت قدرت بزرگ بودهاند» (1)و در امروز نیز به عنوان قدرتهای بزرگ با درجات متفاوت در سطح جهان نقش دارند.
در ردیف پس از قدرتهای بزرگ،قدرتهای متوسط قرار میگیرند که در همه شاخصهای اقتصادی،سیاسی و نظامی از تأثیرگذاری کمتری بر تحولات جهان برخوردارند و میزان نفوذ آنها به سطح قدرت بزرگ نمیرسد.قدرتهای متوسط فاقد تسلیحات هستهای هستند و از توان اقتصادی بالایی برخوردار نبوده و بیشترین نفوذ آنها در محیط مجاور منطقه خودشان میباشد.کشورهای دیگری که صرفاً توان اداره کشور خود را داشته و در سایر کشورها و مناطق فاقد نفوذ هستند،کشور کوچک نامیده میشوند.این کشورها عموماً قدرتهای وابسته هستند و توان سیاسی لازم برای تأثیرگذاری بر کشورهای دیگر را ندارند.برخی از کشورها نیز دارای قلمرو و جمعیت محدود هستند.این کشورها که از آنها به نام قدرت ذرهای یاد میشود،غالباً توان اداره کشور خود را نداشته و تا اندازه زیادی پیرو قدرتهای بزرگ میباشند.
سیاست بینالملل و مسائل جهانی همواره تحت تأثیر رقابت قدرتهای بزرگ بوده است.در هر دورهای از تاریخ معاصر،چندین قدرت بزرگ بوده که تعارض یا تشابه منافع آنها در وقوع رخدادها،بحرانها و جنگها و یا پیشگیری
1) (1) . Ibide, P.55.
از آنها نقش تعیین کنندهای داشته است.«از سال 1500 میلادی حکومت مینگ در چین،امپراتوری عثمانی،امپراتوری مغول،امپراتوری روسیه،توکوگاوا در ژاپن،امپراتوری اتریش و اسپانیا» (1)از قدرتهای تأثیرگذار بودند و در فاصله سالهای 1660 تا 1815 قدرتهای بزرگ فرانسه،بریتانیا،روسیه،اتریش و پروس،ظهور یافتند و تحولات اروپا تحت تأثیر شمار زیاد این قدرتها قرار گرفت. (2)جنگ جهانی اول 1914-1918 حاصل رقابت قدرتهای بزرگ برای تسلط بر مناطق استراتژیک اروپا و جهان بود.آمریکا که در سال 1918 بزرگترین قدرت جهان بهشمار میرفت،از پیامدهای جنگ جهانی اول و دوم دور ماند.قدرتهای اروپایی در جنگ جهانی دوم 1939-1945 فرسایش یافتند و زمینه برای ظهور آمریکا به عنوان ابرقدرت فراهم گردید.سالهای 1945-1991 شاهد تقسیم جهان میان دو ابرقدرت آمریکا و شوروی بود.
«در سه دهه 1970،1960 و 1980،ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی از نظر نظامی کماکان قدرتهای طراز اول شمرده میشدند». (3)مسابقه تسلیحاتی میان ایهن دو ابرقدرت،جهان را در آستانه جنگ هستهای قرار داد.هر یک از دو ابرقدرت،بودجههای هنگفتی را صرف تولید تسلیحات نظامی کردند و هیچ یک توان غلبه بر دیگری را در یک جنگ هستهای نداشتند.جنگ سرد میان دو قطب،سرانجام منجر به فروپاشی شوروی در سال 1991 گردید.
با فروپاشی شوروی،دوران جدیدی از تاریخ روابط بینالملل شکل گرفت
که در آن،از یک سو آمریکا به عنوان تنها ابرقدرت،در صدد ایجاد نظم تکقطبی است و از سوی دیگر سایر قدرتهای بزرگ در پی شکل دادن به نظام چندقطبی میباشند.رقابت و همکاری میان آمریکا و سایر قدرتها،تحولات نظام بینالملل را تحت تأثیر خود قرار داده است و به نظر میرسد که نظام بینالملل چندقطبی،ساختار نظام بینالملل آینده را رقم خواهد زد.
مطالعه تاریخ روابط بینالملل نشان میدهد که در هر دورهای قدرتهای معین و محدودی در شکلگیری تحولات بینالمللی نقش داشتهاند و در طول زمان شاهد فروپاشی برخی از قدرتهای بزرگ و ظهور قدرتهای بزرگ دیگری بودهایم.هرچند روند جابهجایی قدرتهای بزرگ،به کندی صورت میگیرد،امّا برخی از زمینهها و عوامل در تغییر و تحول موقعیت بینالمللی کشورها مؤثر است و این امر باعث گردیده تا امپراتوریها و قدرتهای گذشته،جای خود را به قدرتهای بزرگ کنونی دهند.«پاول کندی»در بررسی عوامل ظهور و سقوط قدرتهای بزرگ،به عوامل بسیاری اشاره مینماید.وی به روند نابرابر توسعه در جهان میپردازد و معتقد است آهنگ نابرابر توسعه در جوامع مختلف و پیشرفت در زمینههای تکنولوژی در برخی از جوامع،موجب ترقی بیشتر و در برخی دیگر باعث ترقی کمتر میگردد.برای مثال«پیدایش قوه بخار و انرژی حاصل از ذغال سنگ و منابع فلزی که قوه بخار تا حدود زیادی وابسته به این منابع بود،قدرت برخی از ملل را نسبتاً بیشتر نمود و در نتیجه،قدرت نسبی گروه دیگری از کشورها را کاهش داد». (1)
از سوی دیگر با پیشرفت صنعت و افزایش قدرت تولید در برخی از کشورها
1) (1) .همان،ص12.
زمینه و امکانات لازم برای تقویت نیروی نظامی بیشتر فراهم گردید و قدرت اقتصادی در خدمت نیروی نظامی برای تصرف اراضی و پیروزی در جنگ قرار گرفت.بنابراین،پیشرفت شتابان صنعت با مسابقه تسلیحاتی همراه گشت و رقابت میان قدرتهای بزرگ اروپایی،آغاز شد در این رقابت،قدرتهای بزرگی مانند اسپانیا و هلند افول کردند و به قدرتهای درجه دوم تبدیل شدند؛در حالیکه کشورهای فرانسه،بریتانیا،روسیه،اتریش و پروس در قرن هجدهم ظهور یافتند و ائتلافات میان آنها سرنوشت کشورهای اروپایی و جهان را رقم زد.
پیشرفت صنعت و شتاب توسعه باعث رقابت قدرتهای بزرگ در گرفتن مستعمرات در آسیا،آفریقا و اقیانوس آرام شد«این تلاشها یا به منظور به دست آوردن سرزمینهای جدید صورت میگرفت و یا به این دلیل انجام میشد که یک قدرت بزرگ در نظر داشت حیثیت و اعتبار خویش را حفظ کند.این تلاشها به خودی خود نیز باعث مسابقات تسلیحاتی در زمین و دریا شد و در نتیجه آن،پیمانهای نظامی دائمی حتی در زمان صلح به وجود آمد؛زیرا دول مختلف در جستوجوی همپیمانانی برای جنگهای آینده بودند». (1)
این وضعیت را به خوبی میتوان در اقدامات آلمان در دوره بیسمارک مشاهده نمود که با توسعه قدرت پروس،ائتلافاتی را برای جنگ با دانمارک در سال 1864،جنگ با اتریش در 1866 و جنگ با فرانسه در سال 1870 انجام داد و سپس سیستم خود را برای حفظ صلح در اروپا و جلوگیری از جنگ،جهت استمرار موقعیت قدرت امپراتوری آلمان در سالهای پس از 1870 محقق ساخت. (2)
پیشرفت سریع قدرت اقتصادی و نظامی آلمان در اواخر قرن نوزدهم،به
تدریج زمینههای تغییر در وضع موجود و بحرانهای بعدی را فراهم ساخت.«ویلهلم اول»که پس از استعفای بیسمارک در سال 1890 تمام قدرت را در آلمان به دست گرفت،در صدد افزایش بودجه نظامی و تصرف سرزمینهای دیگر در اروپا و آن سوی دریاها گردید.این سیاست،رقابت تسلیحاتی را میان قدرتهای بزرگ اروپایی افزایش داد و سرانجام منجر به جنگ جهانی اول در سال 1914 و فروپاشی امپراتوری آلمان گردید. (1)
آنچه مسلم است،توان اقتصادی و نظامی،موقعیت جغرافیایی،فرهنگ عمومی و سیاستهای راهبردی یک قدرت بزرگ،نقش مهمی در ظهور یا افول آن دارد.در این میان موقعیت جغرافیایی،دور بودن یا نزدیک بودن به صحنه منازعات و جنگها،عامل مؤثری در مسیر رشد و توسعه یا فروپاشی یک قدرت بزرگ بوده است.برای مثال،عامل جغرافیا به خوبی اهمیت خود را در قدرت یافتن روسیه و انگلستان در سال 1815 نشان میدهد.«این دو کشور از نظر جغرافیایی در دو منطقه جدا و دور از اروپای مرکزی قرار داشتند و در نتیجه،هر دوی آنها این توانایی را پیدا کردند تا در ضمن ورود به درگیریها و منازعات اروپای مرکزی،به دلیل موقعیت جغرافیایی خویش،از صدمات و لطمات جنگ نیز مصون بمانند». (2)
این وضعیت را در مورد آمریکا نیز به خوبی میتوان مشاهده نمود.کشور آمریکا در طول چندین قرن گذشته،ضمن اینکه از منازعات دول اروپایی سود برده است،امّا کمتر متحمل پرداخت هزینههای آن شده است.این کشور به دلیل موقعیت جغرافیایی خود توانست تأسیسات نظامی و اقتصادی خود را در طول
جنگ جهانی اول و دوم حفظ کند؛در حالیکه بخش گستردهای از منابع و امکانات اقتصادی و نظامی دول اروپایی در خلال جنگ از میان رفت و این امر در تبدیل آمریکا به یک ابرقدرت نقشی بزرگ ایفا نمود.ظهور آمریکا و شوروی به عنوان ابرقدرت در دوران پس از جنگ جهانی دوم باعث گردید تا محوریت سیاست بینالملل از اروپا خارج شده و از آن پس رقابت میان دو بلوک،مرکز تحولات جهانی گردد.
در فاصلههای 1945-1990 آمریکا و شوروی برای تصرف جهان و مداخله و اعمال سلطه در کشورهای جهان سوم با یکدیگر به رقابت برخاستند.رقابت تسلیحاتی،به ویژه در زمینه تولید سلاحهای اتمی به شدت سیاست خارجی دو کشور را تحت تأثیر قرار داد و بخش هنگفتی از بودجه اقتصادی صرف تولید جنگافزارهای متعارف و غیرمتعارف شدو این رقابت سرانجام منجر به فروپاشی شوروی در سال 1991 گردید.
بنابراین،عوامل پیدایش قدرتهای بزرگ را میتوان در رشد و توسعه اقتصادی،فناوریهای نوین،منابع و موقعیت جغرافیایی،سازمان و تشکیلات نظامی،روحیه ملی،سیستم اتحاد و ائتلاف برای گسترش قدرت و تصرف اراضی دانست.قدرتهای بزرگ در قرون گذشته،با استفاده از عوامل و زمینههای متعدد توانستهاند روابط نابرابر را میان خود و سایر کشورها شکل دهند.در گذشته،از راه اشغال مستعمرات و سپس از راه وابستگی سیاسی و در عصر جهان شدن با به کارگیری ابزارهای نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی به ایجاد و استمرار توسعه نابرابر کمک کردهاند.در این روند تاریخی ما شاهد جابهجایی قدرت در میان کشورهای بزرگ نیز میباشیم که دو عامل در این تحول نقش بنیادی را ایفا نمودهاند:
قدرتهای بزرگ برای حفظ موقعیت خود در نظام بینالملل باید هزینههای بسیاری را در رابطه با مناطق تحت نفوذ یا سلطه پرداخت کنند.مداخله نظامی در مستعمرات یا اشغال نظامی خاک یک کشور،هزینههای سنگینی را به دولت مداخلهگر تحمیل میکند.همچنین اعطای وام یا حفظ وابستگیهای اقتصادی،سیاسی،فرهنگی و نظامی دولتهای پیرامون قدرت برتر،نیازمند صرف پول و اختصاص بودجههای بسیاری است که ممکن است در شرایطی به اقتصاد و توان ملی قدرت بزرگ خسارت وارد نماید.بر این اساس میتوان گفت زمانی که میزان هزینههای یک قدرت بزرگ،از میزان توان پرداخت آن بیشتر شود،زمینه برای افول آن فراهم میگردد.این وضعیت را میتوان در مورد تغییر قدرت انگلستان از امپراتوری به قدرت بزرگ،درپی جنگ جهانی دوم 1939-1945 و شوروی از ابرقدرت به قدرت بزرگ در سال 1991 مشاهده نمود.
قدرتهای بزرگ برای حفظ موقعیت خود باید بتوانند با ظهور و افزایش قدرتهای رقیب مقابله کنند.در صورتی که قدرتهای رقیب در سطوح مختلف قدرت بتوانند بر قدرت بزرگ پیشی بگیرند،زمینه برای کاهش یا افول قدرت بزرگ فراهم میشود.قدرت کشورها همواره نسبی است و میزان قدرت یک کشور در مقایسه با قدرت دیگر سنجیده میشود؛بنابراین اگر در یک دوره زمانی خاص،قدرت یک کشور نسبت به طرف مقابل افزایش یابد،قدرت طرف دیگر کاهش مییابد.این وضعیت را میتوان از اوایل قرن بیستم در زمینه قدرت آمریکا مشاهده نمود.آمریکا در سالهای نخست قرن بیستم از توان و قدرت
اقتصادی بالایی برخوردار گشت.جنگ جهانی اول و دوم نیز باعث کاهش قدرت کشورهای اروپایی و افزایش قدرت آمریکا گردید و سرانجام آمریکا به عنوان ابرقدرت در سال 1945 ظهور کرد.با فروپاشی شوروی در سال 1991 زمینه برای تحول در ساختار قدرت جهانی ایجاد شد و کشورهای آلمان،ژاپن و چین در پی ایفای نقش قدرت بزرگ برآمدند و از طرفی قدرت یافتن جامعه اروپا به همراه بحران در اقتصاد آمریکا زمینههای لازم را برای کاهش قدرت آمریکا و جابهجایی در قدرت ایجاد نمود.در شرایط جابهجایی یا تعدیل قدرت،اتحادیه اروپا نیز دستخوش بحران و بیثباتی اقتصادی است.رقابت اقتصادی و جنگ سرد حاکم میان بلوکهای قدرت اقتصادی،سرانجام باعث نظم جدید اقتصادی در میان قدرتهای بزرگ خواهد شد.
اهداف سیاست خارجی کشورهای بزرگ را میتوان همانند سایر کشورها بر حسب اولویتها،مدت زمان یا قلمرو جغرافیایی تقسیمبندی کرد.«هالستی»در یک دستهبندی،اهداف سیاست خارجی دولتها را بر حسب اولویتها و مدت زمان دسترسی به آن،به اهداف کوتاهمدت،میانمدت و بلندمدت تقسیم میکند. (1)اهداف کوتاهمدت یا حیاتی،معطوف به ارزشهای اساسی جامعه است که دولت و ملت موجودیت خود را منوط و وابسته به حفظ اصول آن دانسته و همواره میبایست در انجام آن بکوشد. (2)
اهداف میانمدت در اولویت دوم قرار دارد و کشور تا اندازهای مدت یا فرصت دسترسی به آن را در اختیار دارد؛مانند رسیدن به توسعه اقتصادی.اهداف بلندمدت معطوف به رسالتها و تعهدات جهانی کشورها میباشد.
از سوی دیگر«آرنولد ولفر»،اهداف سیاست خارجی یک کشور را در سه مورد بیان میکند:
1.اهدافی که بیانگر تقاضای ارزشهایی است که یک کشور دارای آنها نیست؛لذا در پی تغییر وضع موجود است.
2.اهدافی که در پی حفاظت،حمایت و دفاع از توزیع موجود ارزشهاست و خواهان حفظ وضع موجود است.
3.اهداف فرا ملی که یک کشور در صدد دستیابی به آن است؛مانند:همبستگی بینالمللی و صلح در سطح بینالمللی. (1)
با توجه به این مطالب،اهداف سیاست خارجی قدرتهای بزرگ را نیز میتوان بر اساس اولویتها و قلمرو جغرافیایی آن به سه دسته اهدافی ملی-منطقهای،بینالمللی و جهانی تقسیم نمود.مسلم این است که آنچه در زمینه اهداف سیاست خارجی قدرتهای بزرگ اهمیت مییابد،معطوف به اهداف فراملی،منطقهای،بینالمللی و جهانی است؛زیرا این کشورها از به لحاظ سطح بالای قدرت نظامی و اقتصادی خود،همواره منافع ملی را فراتر از مرزهای سرزمینی خود تعریف نموده و نه تنها در قلمرو منطقهای،بلکه در سطح جهانی در پی کسب منافع و بسط قدرت میباشند.بر این اساس منافع و اهداف ملی آنها
1) (1) . Arnold Wolfers, The pole of power and the pole of indifference, in, James Rosenau, ce, International Politics and foreign policy, New York:The free press, 1969, pp.177-178.
عمیقاً به منافع منطقهای و جهانی پیوند خورده است و نسبت به تحولات منطقهای و جهانی بسیار واکنش نشان میدهند.در این راستا مهمترین هدف سیاست خارجی قدرتهای بزرگ آن است که عموماً تحولات و فرایندهای منطقهای و جهانی در جهت تأمین منافع ملی آنها هدایت شود و از آنجا که غالباً منطق رئالیستی بر سیاست خارجی قدرتهای بزرگ حاکم است،رفتارها و کُنشهای قدرتهای بزرگ در معادلات منطقهای و جهانی در قالبهای نفوذگذاری و سلطهجویی شکل میگیرد.
در دورانهای مختلف تاریخ روابط بینالملل،اعمال سلطه،همواره به روشهای گوناگون وجود داشته است.با پیدایش دولتهای ملی،به علت عدم توازن قدرت آنها و اهداف متفاوت،همواره حالهای از سیطره و نفوذ قدرتهای بزرگ بر چگونگی ارتباط آنها حاکم بوده است.با اعمال سلطه از سوی قدرتهای بزرگ،روابط ناموزون و غیر عادلانه میانه دولتها آغاز گشت.بیشتر کشورها،از این رابطه ضرر و زیانهای هنگفتی را در طول تاریخ متحمل شدهاند.در دوران گذشته،قارههای آفریقا،آمریکای لاتین و جنوب آسیا عمدهترین مناطقی بودند که مورد توجه خاص قدرتهای برتر بودهاند.در طی قرون چهارده و پانزده میلادی،کشف مناطق جدید،گسترش قلمرو و جمعیت بیشتر،نشانه قدرتمندی یک کشور بود.برای مثال:نیرویهای دریایی پرتغال با فرمان پاپ به سوی قارههای آفریقا و آسیا اعزام شد.اموال،ثروت و مردم این سرزمینها مورد تهاجم و غارت آنها قرار گرفت.
«پرتغال اولین کشوری بود که در آفریقا به تجارت برده پرداخت.اولین محموله برده و طلا به سال 1441 وارد لیسبون شد.تا سال 1580 انحصار تجارت برده در دست پرتغالیها بود و سپس کشورهای بریتانیا،هلند،فرانسه،
اسپانیا،دانمارک و آمریکا وارد شدند». (1)
با آغاز رنسانس در قرن شانزدهم و انقلاب صنعتی در نیمه دوم قرن هیجده،اعمال سلطه با نیازمندیهای جدید اقتصادی همراه شد.آنچه باعث شد تا ملل اروپایی به اقدامات توسعهطلبانه در این دوران روی آورند،تسخیر مناطق برای فروش کالا و«تمایل برای به دستآوردن ثروت و آوردن گروندگان جدید به کلیسا»بود. (2)دو تحول عمده در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم،آغازگر حرکت جدیدی در روند سلطهگری شد:سرعت چشمگیر در گرفتن مستعمره و افزایش تعداد قدرتهای استعماری.لذا تا جنگ جهانی اول،قلمرو سیطره قدرتهای بزرگ افزایش یافت؛به گونهای که:
«افزایش قلمروهای جدید در 75 سال اول قرن نوزدهم به 83000 مایل مربع(210000 کیلومتر مربع)،در سال بالغ میشد.از طرفی قدرتهای استعماری در سالهای آخر دهه 1870 و جنگ جهانی اول«18-1914»حدود 240000 مایل مربع(620000 کیلومتر مربع)بر آن افزودند.لذا در سال 1914،در نتیجه این توسعهطلبی و غلبه بر موانع قرنهای گذشته،قلمرو قدرتها،مستعمرات آنها و مستعمرات سابقشان،به بیش از 85%سطح زمین رسید». (3)
اشغال مناطق جدید و ایجاد مستعمره توسط قدرتهای بزرگ تا سال 1914 ادامه یافت.در جنگ جهانی اول،برخی قدرتهای بزرگ از میان رفتند و قدرتهای مسلط جدید،جهان را میان خود تقسیم نمودند.پس از جنگ جهانی
دوم،دو بلوک شرق و غرب به وجود آمد و روند سلطهگری ادامه یافت.نظام سرمایهداری،با استفاده از اصل لیبرالیسم اقتصادی توانست به اعمال سلطه بپردازد و نظام انحصارات بر جهان مستولی گشت.صدور سرمایه به مرور زمان باعث افزایش سود شد و میزان سرمایهگذاریهای خارجی افزایش یافت.این میزان در طول سالهای 1960-1914 به قرار زیر است: (1)
جدول بالا نشان میدهد که حجم سرمایهگذاریهای آمریکا رو به تزاید بوده و با گذشت زمان،از موقعیت بالایی در سطح جهان برخوردار گشته است.مسلم است که سرمایهگذاریهای خارجی با گسترش شبکههای مالی و ارتباطاتی جهانی در قرن بیستویکم وارد مرحله جدیدی شده است.برای نمونه میزان سرمایهگذاری خارجی آمریکا در سال 2010 بالغ بر 3/597/000/000/000 دلار،فرانسه به میزان 1/837/000/000/000 دلار و بریتانیا 1/705/000/000/000 دلار و آلمان 1/484/000/000/000 دلار بوده است. (2)
وظیفه اساسی در سرمایهگذاریهای خارجی توسط شرکتهای چندملیتی
صورت میگیرد که نقش مؤثری در اعمال سلطه اقتصادی دارند.در حال حاضر نقش و اهمیت فرهنگ در سیاست خارجی قدرتهای بزرگ بیشتر شده است و این قدرتها تلاش میکنند تا به همراه استفاده از ابزارهای نظامی و اقتصادی،از فناوریهای نوین ارتباطی و اطلاعاتی برای گسترش فرهنگ خود در کشورهای تحت سلطه بهره ببرند.در ادامه به صورت خلاصه به بررسی هر یک از ابزارهای سیاسی،اقتصادی،فرهنگی و نظامی پرداخته میشود.
قدرتهای بزرگ برای تأثیرگذاری بر معادلات سیاسی منطقهای،فرامنطقهای و جهانی،از ابزارها و شیوههای متفاوتی استفاده میکنند.مهمترین هدف آنها تأمین منافع خود در سطح منطقهای و جهانی است.روند هدایت و شکلدهی به ساختارها و فرایندهای منطقهای و جهانی مستلزم بررسی همهجانبه راهبردها،سیاستها و اقدامات ایجابی و سلبی قدرتهای بزرگ میباشد.امّا آنچه میتواند تا اندازهای به دریافت چگونگی شکلگیری این روندها و تحولات آن کمک کند،بهرهگیری از دولتهای دستنشانده،شرکتهای چندملیتی و سازمانهای اطلاعاتی و جاسوسی است که در ادامه،به صورت خلاصه بیان میشود.
تاریخ سیاست خارجی قدرتهای بزرگ نشان میدهد که قدرتهای مسلط برای اعمال سیطره همهجانبه خود بر کشورهای زیر سلطه،در همه مراتب سیاستهای حکومتی آنها حضور فعال دارند و حتی الامکان پادشاه یا حاکم،
مجری دستورات آنها میباشد.با برپایی کنفرانس«باندونگ»در سال 1950،فصل جدیدی در تاریخ کشورهای تحت سلطه گشوده شد.تا پیش از دهه 1960 بیش از 50 کشور استقلال سیاسی خود را بازیافتند و به ظاهر دارای حکومت مستقل شدند.سیاست جدیدی که از سال 1959،به نام«نسیم متغیر»یا«نسیم نو» (1)در انگلستان مشهور شد،ناظر بر استقلال سیاسی برخی مستعمرات بود.امّا نفوذ و سلطه بیگانه در کشورهای تحت سلطه به علت میراثهای به جا مانده از نظام استعماری،همچنان حفظ شد و چهره جدیدی به خود گرفت.لاگوست در این زمینه میگوید:
بسیاری از کشورهای توسعهنیافته،دارای دولتهای نوبنیادی هستند که سازمان سیاسی و اداری آنان یادگار عهد مستعمراتی است و به اقتضای سیاستهای خارجی،به مجموعه گوناگون و ناهمگون از گروههای مختلف انسانی تحمیل شده است. (2)
با توجه به ساختار حکومتی به جا مانده از گشته،قدرت مسلط کوشید تا حکومتهای دستنشانده خود را به قدرت رسانده و از آنها برای اعمال سلطه سیاسی استفاده کند.در این میان پیدایش کشورهای غیرمتعهد دارای اهمیت است.بیشتر این کشورها نتوانستند در عمل،سیاست مستقلی را دنبال کنند.یکی از دلایل،این است که قدرتهای مسلط،اجازه بقای حکومت مستقل و مخالفت با سیاستهای سلطهجویانه را نمیدهند و معمولاً اگر در کشور زیر سلطه،رژیم سیاسی یا احزاب آن مطابق با منافع آنها نباشد،آن دولت را به اتهام اینکه انتخابات از راه صحیح انجام نگرفته و اصول دموکراسی رعایت نشده،با تقویت
نیروهای سیاسی و احزاب مخالف رژیم،عملیات جاسوسی و براندازی تلاش میکنند تا آن حکومت یا دولت را براندازند.
اعمال قدرت سیاسی توسط شرکتهای چندملیتی،تازگی ندارد.در گذشته،«کمپانی هند شرقی»در قالب یک شرکت سهامی عام توانست با اعمال قدرت خود در شبهقاره هند،حکومت و دستگاه دولتی را زیر سیطره خود درآورد،و بر جمعیت عظیمی از مردم این ناحیه حکمفرمایی کند.حاکمان با صلاحدید رؤسای کمپانی عمل میکردند و انتقال قدرت توسط رؤسای کمپانی انجام میگرفت.امروزه شرکتهای چندملیتی،غالباً اثرات بسیار مهمی در سیاستهای داخلی و خارجی حکومتهای مادر و کشور زیر سلطه دارند.این شرکتها در کشورهای مادر،به عنوان گروههای فشار بر نهاد ریاست جمهوری،کنگره و سایر نهادها و رابطه مردم و دولت تأثیر میگذارند.در کشورهای زیر سلطه،مطابق سیاستهای حکومت مادر عمل میکنند و از طرفی،سیاستهای کشور مادر در راستای حمایت از منافع شرکتهای چندملیتی است.برای مثال از سال 1947 تاکنون،حفاظت از تجارت بزرگ،هدف مشترک تمام دولتهای آمریکایی بوده است.دولت آمریکا از حکومتهایی حمایت کرده که شرایط توسطه اقتصادی آمریکا را تأمین کنند.عملیات شرکتهای چندملیتی در کشورهای زیر سلطه میتواند به چند صورت باشد:
اولاً،با سرمایهگذاری در اقتصاد کشور زیر سلطه،اقتصاد این کشور را به خود وابسته میکند.
ثانیاً،وابسته کردن اقتصاد کشورهای زیر سلطه،اهرمی برای اعمال نفوذ و
سلطه سیاسی شرکتهای چندملیتی به شمار میرود؛به گونهای که اگر خط مشیهای سیاسی کشور زیر سلطه،با اهداف سودجویانه این شرکتها همسو نباشد،با انواع تحریمهای اقتصادی،حکومت را وادار به تسلیم میکنند.
ثالثاً،شرکتهای چندملیتی به سبب قدرت مالی چشمگیری که دارند،قادرند زمینههای ثبات یا ناامنی سیاسی را در کشورهای زیر سلطه فراهم آورند و در به قدرت رسیدن حکومت دلخواه،دخالت کنند.دخالت شرکت I.T.T (1)،در امور سیاسی کشور شیلی که منجر به سقوط حکومت»سالوادور آلنده«شد،از نمونههای بارز عملکرد این شرکتها میباشد.
رابعاً،با دادن رشوه،تطمیع سران حکومت زیر سلطه،اهداف خود را بهپیش میبرند.
قدرتهای بزرگ برای اعمال سلطه،سازمانهای جاسوسی و اطلاعاتی را بهویژه پس از جنگ جهانی دوم به کار گرفتند.در این مورد میتوان به فعالیتهای برخی از سازمانهای جاسوسی اشاره نمود:
(2) فعالیتهای سیا در دهه 60،بهویژه با طرح اتحاد برای پیشرفت کِنِدی،به سوی جهان سوم سوق داده شد.سیا به مرور زمان،افرادی بسیاری را از جمله تجار،بازرگانان،درباریان،خبرنگاران،شرکتها و...برای اهداف خود به کار گرفت.
تا سال 1947،شبکه اطلاعات«سیا»به دستگاه پنهانی عریض و طویلی مبدل شده بود که 200 هزار مأمور مخفی در خدمت خود داشت و هر سال میلیاردها دلار بودجه آن بود. (1)
جاسوسی و ضداطلاعات،به مثابه ابزارهای مهم سازمان سیا به کار گرفته شد. (2)همچنین شیوههای متفاوتی،از جمله شستوشوی مغزی برای جذب افراد و گرفتن اطلاعات بهکار گرفته میشد. (3)سیا در طول تاریخ خود توانسته است از طریق جاسوسی،فعالیتهای علمی و تجزیه و تحلیل خبر در سقوط یا ظهور دولتها و حکومتها در کشورهای جهان سوم نقش بزرگی ایفا نماید و در حال حاضر مهمترین رکن جاسوسی و اطلاعاتی آمریکا در رابطه با سایر کشورها شمرده میشود.
(4) سازمان جاسوسی«کا.گ.ب»در راستای اعمال سلطه توسط اتحاد جماهیر شوروی به عنوان ابزاری قوی و قدرتمند عمل میکرد.این سازمان به چهار اداره کل،هفت اداره مستقل و شش بخش کوچکتر که هر یک تقسیمات بیشتری را نیز داشت،تقسیم میگردید.اداره کل یکم،عمدتاً فعالیتهای پنهانی شوروی را در خارج از کشور برعهده داشت که زیر نظر«اداره انحراف افکار عمومی»قرار داشت.
سازمان تعداد زیادی را به استخدام درآورد:کارشناسان غربی تعداد اعضای
«کا.گ.ب»را نیم میلیون نفر تخمین زدهاند و معتقدند که از این تعداد 90 هزار نفر در رابطه مستقیم با عملیات جاسوسی در داخل و خارج شوروی بودند. (1)
سازمان افراد زیادی را برای عملیات جاسوسی تربیت کرد.برای مثال در سال 1971،دانشکده ویژهای در شوروی برای فراگیری روشهای جاسوسی در چین،توسط«کا.گ.ب»دایر شد. (2)با فروپاشی شوروی در سال 1991م،این سازمان جای خود را به سازمان«اف.اس.بی»سرویس ضدجاسوسی روسیه داده است.
(3) سازمان جاسوسی انگلیس یا«اینتلیجنت سرویس»تشکیلاتی است که در قرن شانزدهم،در سال 1573 میلادی توسط یکی از وزیران حکومت سلطنتی ملکه الیزابت اول به نام«فرانسیس واتینگهام»که ضمناً مشاور سیاسی ملکه نیز بود،در مرکز لندن تأسیس شد. (4)
سازمان اطلاعاتی انگلیس،از همان آغاز مشتمل بر 6 اداره بزرگ بوده است.این سازمان با قدمت چندین قرن توانسته بر کشورهای جهان اعمال سلطه و نفوذ کند و دارای سوابق طولانی در کشورهای آفریقایی،آسیایی و آمریکایی میباشد.این سازمان در سه نوع از کشورها بیشترین مأمورین و جاسوسان آزموده خود را به عنوان دیپلمات مستقر میکند (5):
1.کشورهایی که زیر سلطه انگلیس هستند یا روابط صمیمانهای با آن کشور
دارند،لکن به دلایلی از ناحیه داخل یا خارج خود مورد تهدید قرار گرفتهاند.در سالهای دهه 1970 که سیاهپوستان کشور آفریقایی زیمبابوه حملات چریکی خود را علیه اقلیت سفیدپوستان انگلیسی حاکم بر این کشور گسترش دادند،سفارت انگلیس در هَراره(پایتخت زیمبابوه)به لانه جاسوسی انگلیس تبدیل شد و بیش از یکصد تن از کارمندان این سفارتخانه به تدریج با جاسوسان اینتلیجنت سرویس تعویض شدند.
2.آن دسته از کشورهای کمونیستی وابسته به بلوک شرق که زیر سلطه سیاسی نظامی اتحاد جماهیر شوروی بودند. (1)
3.کشورهایی که درگذشته روابطی مناسب و صمیمانه با انگلیسیها داشتند،لکن به دلایلی این روابط خدشهدار شده و به سردی گراییده است.در سال 1982 دولت انگلیس پس از بحرانی شدن روابط خود با آرژانتین بر سر جزایر«مالویناس»به تدریج مأموران چیرهدست«اینتلیجنت سرویس»را جایگزین دوسوم از دیپلماتهای خود در سفارت انگلیس در بوئنوس آیرس(پایتخت آرژانتین)ساخت.
بخش دیگری از ابزارهای قدرتهای بزرگ برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی،مربوط به راهبردها،سیاستها و اقدامات اقتصادی است که غالباً در قالب نهادها،مقررات و قوانین اقتصادی نمود مییابد.رابطه اقتصادی میان کشورها به ویژه روابط مبادله اقتصادی میان کشورهای پیشرفته صنعتی در
1) (1) .لازم به یاآوری است که به دنبال فروپاشی نظام کمونیستی در شوروی،کشورهای بلوک شرق از کنترل آن خارج شدند.
حال توسعه،همواره مورد اعتراض کشورهای جهان سوم و در حال توسعه بوده است؛زیرا از دیدگاه کشورهای جنوب،رابطه نابرابر داد و ستد در طول تاریخ نظام سرمایهداری،به صورت نابرابر بوده است و این وضعیت به استمرار نفوذ و سلطه کشورهای شمال بر جنوب یاری رسانده است.آنچه مسلم است،روابط اقتصادی میان کشورها به ویژه در عصر جهانی شدن،به شدت پیچیده و متراکم میباشد و به سادگی نمیتوان همه جوانب راهبردها و سیاستهای اقتصاد جهانی را بازگو کرد.در این قسمت تنها به چند مورد از فرایند شکلگیری روابط کشورهای قدرتمند و کشورهای جهان سومی یا در حال توسعه که میتواند ابزاری برای تأمین منافع قدرتهای بزرگ باشد،اشاره میکنیم.
زمانی که سرمایه تجاری وجود داشت،استعمارگری قدرتهای بزرگ به صورت تصرف اراضی،غارت فلزات گرانبها و فروش کالاهای تجاری بود.طبقه سوداگران مغرب زمین،به دنبال سود تجاری،خواهان حمایت دولت برای افزایش ثروت،انباشتن طلا از راه تجارت و دستاندازی به سرزمینهای دیگر بودند.
تا پیش از پیروزی کامل سرمایه صنعتی بر سرمایه تجاری،که در حدود پایان قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم صورت گرفت،یعنی نزدیک مدت 50 سال،سرمایههای تجاری زیر پرچم امپراتوریهای اسپانیا،پرتغال و انگلیس،ثروتهای بزرگی را به اروپا منتقل کردند.در اواخر قرن هجدهم که سرمایهداری صنعتی رفته رفته بر اقتصاد کشورهای عمده سرمایهداری و بیش از همه انگلستان سلطه پیدا کرد،نظریههای سوداگری زیر آتش شدید حملات اقتصاددانانهای بزرگ
کلاسیک نظیر جیمز میل،آدام اسمیت و ریکاردو قرار گرفت. (1)
آدام اسمیت درباره آثار زیانبخش برقراری رابطه انحصاری در تجارت با مستعمرات میگوید:
این انحصار،صنایع همه کشورها به ویژه صنایع کشورهای مستعمره را،راکد میسازد،بدون اینکه کوچکترین تأثیری در بهبود صنایع کشوری که انحصار به نفع آن برقرار شده داشته باشد...در واقع انحصار،نرخ سود تجاری را افزایش میدهد،و بدین ترتیب منافع تجار تا اندازهای افزایش مییابد.پس با افزایش منافع طبقه کوچکی در یک کشور،به منافع سایر طبقات آن کشور و مردم سایر کشورها زیان وارد میشود. (2)
با ایجاد سرمایه صنعتی و تولید انبوه در کشورهای مرکز،نظریههای جدید اقتصادی شکل گرفت.تجارت آزاد،تقسیم بینالمللی کار و غیره به نفع کشورهای مرکز عمل کرد.تجارت آزاد برای بهرهبرداری و صدور محصولات توسعه نیافته مفید بود،ولی باعث توسعه این کشورها نشد.با افزایش تولید و صدور آن به کشورهای پیرامون و بهرهبرداری از منابع و ثروتهای زیر سلطه،کشورهای پیشرفته با انباشت سرمایه و در نهایت با مازاد سرمایه روبهرو شدند؛بهطوری که نظام سرمایهداری برای ادامه حیات،ناگزیر به صدور سرمایه به مناطق توسعه نیافته شد.«پولانزاس» (3)درباره روند توسعه سرمایهداری و خروج سرمایه از کشورهای مرکز به پیرامون به سه دوره اشاره میکند:نخست،مرحله انتقالی،که از اواخر قرن نوزده آغاز و تا عصر بین دو جنگ ادامه مییابد و این مرحلهای است که در آن تعادلی ناپایدار بین سرمایهداری رقابت آزاد و
سرمایهداری انحصاری وجود دارد،و شیوه تولید سرمایهداری به سوی«خارج»گسترش یافته،سلسله زنجیر امپریالیستی را پایهریزی میکند.سپس مرحله قوام یافتن مرحله امپریالیستی از عصر ما بین دو جنگ آغاز میگردد و طی آن سرمایهداری انحصاری،خود را بر سرمایهداری رقابت آزاد مسلط میسازد.مرحله سوم،مرحلهای است که از پایان جنگ جهانی دوم به این سو را در برمیگیرد.در این مرحله،روابط بین«متروپل»و«قمر»دگرگون میشود و طی آن،دیگر شیوه تولید سرمایهداری سلطه خود را به سادگی از«خارج»و از طریق«تولید مجدد و روابط وابستگی»بر این شکلبندیها اعمال نمیکند؛بلکه استیلای خود را به طور مستقیم در درون آنها پایهگذاری میکند.در این مرحله،تراکم بینالمللی سرمایه به تمرکز بینالمللی آن میانجامد و شرکتهای چندملیتی بهعنوان مهمترین شکل سازمانی سرمایه بزرگ ظاهر میشوند. (1)
پُل سوئزی درباره صدور سرمایه میگوید:
سرمایه انحصاری به توسعه یافتن در خارج احتیاج دارد و به همین دلیل محتاج یاری و حمایت حکومت است.بنابراین در همین جاست که ریشههای خط مشی امپریالیستی را با تمام عوارض متعددش مییابیم. (2)
سینگر در این باره میگوید:
سرمایهگذاری خارجی فقط از نقطهنظر جغرافیایی خارجی بوده و در حقیقت جزئی از اقتصاد کشور سرمایهگذار به شمار میآید.به نظر وی،اینگونه سرمایهگذاریها نه تنها هیچ یا سهم بسیار اندکی در رشد اقتصادی کشور بدهکار نداشت،بلکه گاهی حتی مانع چنین رشدی میشد. (3)
در هر حال،ورود سرمایه به کشورهای پیرامونی برای این است که منطقه عمل اقتصادی وسیعتری برای خود به وجود آورد و حوزه فعالیت اقتصادی کشور زیر سلطه را پیرو قدرت مرکز درآورد.
هابسون درباره منشأ اقتصادی امپریالیسم میگوید:
منشأ اقتصادی امپریالیسم در تمایل گروههای منسجم ثروتمند و صاحبان منابعی است که با استفاده از زور بخش دولتی میخواهند بازارهای خصوصی را برای کالاها و سرمایههای مازاد خود حفظ نموده و آن را توسعه دهند.جنگ،نظامیگری و سیاست خارجی وسایل لازم برای رسیدن به این هدفند. (1)
با ورود سرمایه به کشورهای توسعه نیافته،ساختار اقتصادی آنها از بین رفت.استعمار برای اینکه بتواند در تجارت و سرمایهگذاری خود در ممالک عقبمانده سود بیشتری کسب کند،ساختار جدیدی به وجود آورد.رواج کشت نباتات صنعتی،ایجاد راه آهن،ایجاد صنایع سبک،صنایع مونتاژ و کشت محصول واحد از جمله آنها بود.این ساختار جدید براساس نیازمندیهای مرکز ایجاد شد و به گونهای نبود که فعالیت اقتصادی آن،نیاز جوامع داخلی را در راه رشد و توسعه برآورده سازد.از سوی دیگر،جنبههای مختلف نهادها و بنیانهای کهن اجتماعی و اقتصادی در اثر ورود سرمایه خارجی تضعیف و نابود شدند.«تضعیف و نابودی حرف و صنایع دستی،کاسته شدن میزان کشت محصولات قابل مصرف به نفع محصولات قابل فروش در بازار،از میان رفتن سازمانهای کهن صنعتی و فعالیتهای تولیدی گروهی (2)از جمله آنها بودند.در نتیجه،وابستگی کشورهای عقب مانده به کشورهای توسعه یافته صنعتی،روزبهروز بیشتر شد.«دوس
سانتونس» (1)وابستگی را وضعیتی تعریف میکند که در آن،«توسعه اقتصادی یک کشور خاص،تابع توسعه و گسترش اقتصاد دیگری میباشد که اقتصاد اول تحت سلطه آن قرار دارد».وی از نظر تاریخی سه نوع وابستگی را از یکدیگر متمایز میسازد:
1.وابستگی استعماری که در آن سرمایه تجاری و مالی همراه با حکومت استعماری بر روابط اقتصادی اروپا و مستعمرهها از طریق انحصار تجارت همراه با انحصار استعماری زمین،معادن و نیروی کار در کشورهای مستعمره حاکم بوده است.
2.وابستگی مالی-صنعتی که در آخر قرن نوزده وجود داشته و ویژگی آن،سلطه سرمایههای بزرگ و گسترش آن به خارج،از طریق سرمایهگذاری در تولید مواد خام و محصولات کشاورزی برای مصرف در کشورهای سلطهگر بوده است.
3.در دوره پس از جنگ،گونه جدیدی از وابستگی به وجود آمده که ناشی از گسترش شرکتهای چندملیتی بوده است.این شرکتها،سرمایهگذاری در صنایع برای تغذیه بازار داخلی کشورهای توسعه نیافته را آغاز کردهاند.این شکل وابستگی اساساً وابستگی صنعتی-تکنولوژیکی است.«دوس سانتوس»معتقد است که نوع اول و دوم وابستگی،نوع تاریخی آن میباشد و نوع سوم،نوعی است که امروزه وجود دارد. (2)
با گسترش نظام سرمایهداری و افزایش تولیدات صنعتی،نیاز به تهیه مواد اولیه از مناطق مختلف جهان،ضروری گشت.همچنین فروش کالاهای تولید شده در کشورهای فاقد نظام سرمایهداری و شبکههای عظیم کارخانجات صنعتی،
پرهیزناپذیر شد.کمپانیهای سرمایهداری،برای تسخیر بازارهای جهان به رقابت برخاستند و شرکتهای بزرگ با قدرتهای عظیم مالی،اقتصاد جهانی را در مشت خود گرفتند.نظام انحصارات به وجود آمد و شرکتهای چندملیتی در ایجاد امپراتوریهای صنعتی جدید،نقش بسیار مهمی ایفا کردند.سابقه کمپانیها در صحنه جهانی طولانی است.برای نمونه،«کمپانی هند شرقی»توانست با ایجاد شبکههای عظیم مالی و نظامی،شبهقاره هند را تسخیر کند و سرمایههای کلانی را به بریتانیا منتقل سازد.امروزه شرکتهایی مانند،«جنرال موتورز»«جنرال الکتریک»با کنترل وسایل تولید،شبکههای توزیع مواد اولیه و کالاهای اساسی،صاحب قدرتهایی شدهاند که کارایی و اثرات آن از قدرت توپ و تفنگ بیشتر است.میدان عمل شرکتهای چندملیتی،بیشتر از حکومتها و دولتهاست؛زیرا آنها در معرض بازخواست مردم نیستند و در مقابل اعمال خود مانعی نمیبینند،ولی دولتها،از سوی طبقات مختلف جامعه مورد پرسش واقع میشوند و ناگزیرند تا به مقرراتی پایبند باشند.
عملکرد شرکتهای چندملیتی و کارتلها باعث شد تا فاصله طبقاتی در میان افراد کشورهای زیر سلطه از یک سو،و فاصله قدرت اقتصادی کشورهای پیشرفته و توسعه نیافته از سوی دیگر،به صورت فاحشی افزایش یابد و وابستگی اقتصادی دول استعماری به متروپل بیشتر شود.برای مثال:برای به دست آوردن تصویری واقعی از بازده سالانه سرمایهگذاری شعبه یک شرکت جهانی آمریکایی در یک کشور مثلاً در منطقه آمریکای لاتین،باید علاوه بر محاسبه سود گزارش شده،بهره مالکانه و درآمد حاصل از محل خدمات که به دفتر مرکزی کمپانی منتقل میشود،عواید به دست آمده بر اثر بالا بردن قیمتگذاری واردات و پایین آوردن قیمت صادرات را هم به حساب آورد.با
تقسیم حاصل جمعی که بدین طریق به دست میآید،به ارزش خالص اعلام شده شعبه کمپانی،بازده سرمایهگذاری معلوم میشود. (1)
در دوران استعمار جدید،سرمایههای خارجی در راستای رفع نیازهای دول بزرگ وارد کشورهای جهان سوم گردید.سرمایهگذاری به قصد ایجاد زمینههای تولید و اشتغال در کشور پیرامون نیست؛بلکه با هدف صدور و تولید آن دسته از کالاهایی است که چرخه تولید اقتصاد کشور متروپل را کامل کند.شرکتهای چندملیتی در سرمایهگذاری خارجی خود عوامل زیر را در نظر میگیرند:
1.حداکثر سود را برای خود به دست آورند؛بنابراین مناسبترین محل را تعیین میکنند؛
2.سرمایهگذاری در کوتاهمدت به سوددهی برسد؛
3.سرمایهگذاری،ایجاد رقیب برای آنها در سطح بینالمللی نکند؛
4.سرمایهگذاری باعث از دست رفتن بازارهای زیر سلطه آنها در همان کشورها نیز نشود؛
5.سرمایهگذاری حتی الامکان موجب افزایش فروش شرکتهای اصلی و بزرگ در آن زمینه شود؛
6.سرمایهگذاری موجب تحول بنیادی در اقتصاد کشور مهمان نشود و در بخشهای مادر و مولد(زیربنایی)صورت نگیرد. (2)
بنابراین سرمایهگذاری در نظام صنعتی مولد که باعث پیشرفت کشور توسعهنیافته شود،صورت نمیگیرد؛بلکه در زمینههایی سرمایهگذاری میشود که به ایجاد نظام صنعتی وابسته منجر شود.
بحث فناوری و دستیابی به صنعت پیشرفته،همواره مورد توجه کشورهای در حال توسعه بوده است؛امّا به دلیل ساختار سیاسی وابسته،عملاً امکان رسیدن به فناوری پویا و نظام صنعتی پیشرفته حاصل نشده است:
با صدور سرمایه مولد و سرمایهگذاری مستقیم در پروسه تولید صنعتی کشورهای توسعهنیافته،صنعت وابسته در این کشورها به وجود آمد و به این ترتیب،این کشورها پروسه صنعتی شدن را(البته به شکلی وابسته)آغاز کردند و همین امر عمدهترین زمینه وابستگی این کشورها،یعنی وابستگی تکنولوژیک را فراهم آورد. (1)
کشورهای قدرتمند از انتقال تکنولوژی پیشرفته به کشورهای توسعهنیافته جلوگیری میکنند و بنا بر دیدگاه«گوندر فرانک»تکنولوژی در رابطه میان کشورهای متروپل و کشورهای قمر،واسطهای است که باعث توسعه نیافتگی بیشتر میشود.تکنولوژی به سرعت و به شکلی فزاینده شالوده جدید انحصار متروپل بر اقمار را پیریزی میکند. (2)
به عبارت دیگر:کارتلهای جهانی با در دست گرفتن تکنولوژی و انحصار آن،کشورهای زیر سلطه را به خود وابسته کردهاند.آنها برای واگذاری تکنولوژی به کشورهای جهان سوم،اولاً تکنولوژی اصلی را نمیدهند و آن را در کنترل خود نگه میدارند.ثانیاً نوع تکنولوژی داده شده،در دست شبکههای خارجی قرار میگیرد؛لذا درآمد و سودآوری آن به حساب شرکت خارجی رفته و دردی از معضلات کشور زیر سلطه را حل نمیکند.شرایط اعطای تکنولوژی هم،مورد دیگری برای ایجاد سلطه اقتصادی است.
بررسی 409 قرارداد مربوط به انتقال تکنولوژی بین شرکتهای جهانی و شرکتهای وابسته در اکوادور،بولیوی،شیلی و کلمبیا نشان میدهد که تقریباً 80%این قراردادها استفاده از تکنولوژی انتقال یافته را برای تولید صادرات بهکلی ممنوع میکند. (1)
شرکتهای چندملیتی،با تبلیغات فراوان اینگونه وانمود میکنند که خواهان صدور تکنولوژی به دولتهای وابسته هستند؛در صورتی که واقعاً خواهان واگذاری آن نیستند.از طرفی گسترش تکنولوژی واقعی به کشورهای زیر سلطه،دو پیامد اساسی را به همراه میآورد:اول اینکه انحصار آن شکسته میشود و کارتلها به مانند گذشته،قادر به ادامه سلطهگری نمیباشند.دوم آنکه میزان مصرف مواد اولیه و قیمت آن افزایش مییابد و چون شرکتهای چندملیتی مصرف کننده عمده آن میباشند،به طور چشمگیری متضرر میشوند.
در دوران جدید و با صنعتی شدن اروپا،اقتصاد کشورهای توسعهنیافته به سمت تکمحصولی شدن حرکت کرد.
تکمحصولی اقتصادی عبارت است از اینکه اقتصاد یک کشور،تمام منابع تولیدی خود را به تولید یک یا چند کالای ویژه اختصاص دهد و در نتیجه،از به وجود آمدن یک اقتصاد هماهنگ در کشور جلوگیری میشود و اقتصاد به صورت ایستا درمیآید. (2)
تکمحصولی نمودن کشورهای زیر سلطه توسط قدرتهای بزرگ در قارههای آسیا،آفریقا و آمریکای لاتین دنبال شد و پیامد آن،از هم پاشیدگی اقتصادی و از میان رفتن تولید کالاهای بومی بود.برای مثال:
در قرن هجدهم هند یک کشور بزرگ تولید کننده کالا و مواد کشاورزی بود و محصولات نساجی هندی در بازارهای آسیا و اروپا عرضه میشد.شرکت هند شرقی و پارلمان انگلیس،با پیروی از سیاست بازرگانی یکجانبه،در نخستین سالهای حکومت انگلستان در هند،در تولیدات این کشور وقفه ایجاد کرد تا به افزایش تولیدات انگلستان کمک کند.هدف آن بود که مردم هند تنها محصولات خام تولید کنند تا مواد لازم را برای کارگاههای بافندگی و کارخانههای دیگر انگلستان تأمین کنند. (1)
در مجموع،تکمحصولی شدن کشورهای در حال توسعه برای اقتصاد آنها اثرات مخربی به همراه دارد که برخی از آنها به صورت زیر میباشد:
«1.کاهش توان تولید برای رفع نیازهای داخلی؛
2.ایجاد وابستگی به فروش مواد تولیدی در بازارهای جهانی؛
3.ایجاد وابستگی به واردات مواد مصرفی مورد نیاز داخلی؛
4.آسیبپذیری در مقابل نوسانات قیمت محصولات صادراتی؛
5.آسیبپذیری در مقابل افزایش قیمت محصولات وارداتی. (2)
کشورهای در حال توسعه یا توسعهنیافته برای دستیابی به رشد و توسعه،
نیازمند سرمایه میباشند که بخشی از آن در قالب گرفتن وام از قدرتهای بزرگ تأمین میشود:
استقراض خارجی به شکلهای مختلفی مانند دریافت ارز خارجی یا کالا و مواد غذایی(به صورت نسیه)و از راههای متعددی چون استفاده از کمکها و اعتبارات رسمی کشورهای خارجی،استقراض از مؤسسات مالی یا تجاری و صنعتی خصوصی خارجی یا استقراض ارز صورت میگیرد. (1)
وامهای دریافتی از خارج نه تنها مشکل اقتصادی کشورهای در حال توسعه را حل نکرد،بلکه بحران بدهیها یکی از معضلات این کشورها شد و از اواخر دهه 1970 بخش اعظم و گاه تمامی وامهای دریافتی کشورهای مقروض جهان سوم صرف بازپرداخت اصل و فرع وامهای پیش میشد. (2)
در سال 1970 مبلغ 75 میلیارد دلار بدهی بر گردن کشورهای جهان سوم سنگینی میکرد.این بدهیها با سرعت بیشتری طی سالهای بعد افزایش یافت؛به گونهای که در سال 1980 به 475 میلیارد دلار و در سال 1993 به بیش از 1400 میلیارد دلار رسید. (3)علت افزایش بدهیهای کشورهای در حال توسعه،تا اندازه بسیاری ناشی از سیاستهای بانک جهانی و صندوق بینالمللی پول میباشد.مؤسسات مالی جهانی به منظور«کمک به افزایش سطح زندگی در کشورهای در حال توسعه از طریق انتقال منابع مالی از کشورهای توسعه یافته به کشورهای در حال توسعه جهان» (4)ایجاد گردید؛امّا شرایط اعطای وام در عمل
نتیجه معکوس داده است.شرایط صندوق بینالمللی پول برای پرداخت وام به کشورهای در حال توسعه به صورت زیر میباشد:
«1.خصوصیسازی؛
2.آزادسازی واردات و اعمال سیاست دروازههای باز؛
3.آزادی حرکت سرمایه؛
4.ثابت نگهداشتن دستمزدها؛
5.ثبات در نرخ ارز و کاهش رسمی ارزش پول ملی؛
6.حذف کسری بودجه؛
7.حذف یارانهها؛
8.افزایش تعرفههای دولتی و کاهش اعتبارات از طریق محدودیتهای اعتباری و بالا بردن نرخ بهره». (1)
نهاد بینالمللی دیگری که وظیفه اعطای وام به کشورهای در حال توسعه را برعهده دارد«بانک جهانی»است.وظیفه این بانک که درپی کنفرانس«برتون وودز»در سال 1944 ایجاد شد،پایهریزی نظام اقتصادی،بر مبنای حفظ و گسترش جهان سرمایهداری بود.
بانک جهانی که ظاهراً دارای یک هیئت امنای بینالمللی است،پیوسته سیاستهایی در جهت پیشبرد اهداف سیاست خارجی ایالات متحده و نفوذ سرمایهداری در کشورهای توسعه یافته،تعقیب کرده است...ایالات متحده بیش از یکچهارم آرا را در اختیار خود دارد و اگرچه در انتشارات پول رسمی بانک هیچگاه به این موضوع اشاره نمیشود،امّا اجرای تصمیمات عمده موکول به
1) (1) .همان،ص320.
تصویب وزارت خارجه ایالات متحده است...بیانیههای بانک همواره تأکید کردهاند که شرط تصویب وامهای بانک برای برنامههای توسعه،ایجاد محیط مناسب برای سرمایهگذاری در کشور دریافت کننده وام است. (1)
در این زمینه میتوان گفت که کیفیت و کمیت برنامههای توسعه را دول قدرتمند مشخص میکنند،و از طرفی اجازه اجرای آن را مطابق با نیازهای داخلی جوامع تحت سلطه نمیدهند.«اُتو کلاین برگ»در این زمینه میگوید:
حتی در جریان پیاده کردن برنامههای بلندنظرانه و آزادمنشانهای مانند کمک یا همکاری فنی نیز،نگرش استعماری و سایر اشکال استثمار متجلی است.مثلاً کشوری که کمکهای فنی به دیگران ارائه میدهد،این انتظار را دارد که کشور دریافت دارنده کمک،معیارها و الگوهای وی را برگزیند. (2)
در مجموع آنچه از کمک کشورهای صنعتی به کشورهای جهان سومی انتظار میرود،تلاش برای پیشرفت و توسعه این کشورهاست.امّا در طول دهههای گذشته،نه تنها کشورهای دریافت کننده وام(به غیر از برخی کشورهای نوصنعتی)توسعه نیافتهاند،بلکه فاصله اقتصادی آنها با کشورهای پیشرفته بیشتر شده است. (3)
استفاده از ابزارهای فرهنگی در سیاست خارجی کشورها به ویژه قدرتهای بزرگ برای رسیدن به اهداف سیاست خارجی،از جایگاه و اهمیت خاصی
برخوردار است.قدرتهای بزرگ در گذشته از شیوهها و ابزارهای فرهنگی برای توجیه اقدامات سیاسی و نظامی خود در سایر کشورها استفاده میکردند و در حال حاضر با توجه به فناوریهای نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی،از فرهنگ و صنایع فرهنگی بیش از گذشته بهره میگیرند.در این بخش به برخی از زمینهها و ابزارهای فرهنگی که همچنان در ایفای نقش قدرتهای بزرگ در سایر کشورها و معادلات منطقهای و جهانی تأثیر فزایندهای دارند،اشاره میکنیم.
نظام سرمایهداری،در سیر تکاملی خود توانست آموزش و پرورش را در راستای اهداف خود به کارگیرد.هدف آن،ادغام مردم سایر کشورها در ساختار اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی سرمایهداری بود،تا تمام عوامل مادی و معنوی،در جهت منافع آن به کار گرفته شود.نهاد مدرسه،در راستای این اهداف،از نو سازماندهی شد.مدارس امروز بهصورت مراکز تعلیم کار و حرفه درآمده است.«جان وایزی» (1)در کتاب آموزش و پرورش فردا درباره نقش و اهمیت این نهاد در اقتصاد میگوید:
ارزشمند است در آموزش و پرورش،پول سرمایهگذاری نمایید؛زیرا آموزش و پرورش به اقتصاد کمک خواهد کرد و میتواند کارگرانی پویا و ماهر در همه سطوح تربیت کند.آموزش پرورش باعث میشود تا جریان اقتصادی در سطح بالایی رشد کند. (2)
در جوامع سرمایهداری،مدرسه در خدمت اقتصاد قرار گرفت؛در حالیکه تا پیش از آن،از آموزش رسمی برای جذب مردم در ساختار اقتصاد استفاده
نمیشد.آنچه شکل و کارکرد مدرسه را تعیین کرد،مبارزه برای کسب قدرت سیاسی و اقتصادی در جوامع صنعتی بود.بدین ترتیب دگرگونی انسان غیرماهر،به عاملی باارزش برای فرایند تولید سرمایهداری،یکی از کارکردهای مهم مدرسه در جامعه سرمایهداری شد.لزوم تحقیق و نوآوری در این نظام،گریز ناپذیر گردید و فرهنگ«تکنولوژیک و الکترونیک»با جهانی شدن اقتصاد ملازم گشت.
پیدایش نظام آموزش و پرورش با ویژگیهای بالا،در کشورهای مادر،اثرات خود را در کشورهای زیر سلطه بر جای نهاد.با دگرگونی در شیوه استعمار و به رسمیت شناختن استقلال سیاسی کشورهای زیر سلطه از جانب دول قدرتمند،اولاً فرهنگ استعماری در قالب آداب و روابط اجتماعی و شیوه آموزش و پرورش به حیات خود ادامه داد.ثانیاً استعمار کوشید تا ساختار آموزشی کشورهای پیرامونی را در راستای نیازهای خود شکل دهد.اگرچه کشور مستعمره،از نظر سیاسی مستقل شد،ولی پیوندهای اقتصادی و فرهنگی آن با کشور مادر بیشتر شد و میزان وابستگی آن با گذشت زمان،افزایش یافت،در برخی از مستعمرات،برنامه و محتوای دروس و گاهی معلمان،از جانب کشور مادر انتخاب میشدند.اگر تغییراتی در ساختار آموزشی کشور مادر رخ میداد،در صورت لزوم از طریق مدرسه،به نهادهای آموزشی کشور زیر سلطه سرایت میکرد.در حقیقت،آموزش و پرورش،وسیله نظارت بر جامعه مستعمره است.
کشورهای سلطهگر در گذشته،از طریق زور یا قوه قهریه یا از طریق کلیساها،بر اعتقادات مذهبی مردم و در نهایت افکار عمومی و کنترل جامعه احاطه مییافتند که در مواقعی با واکنشهای مردم روبه رو میشدند؛ولی امروزه استعمار،از طریق نظام آموزش عمل میکند.این وسیله نیازی به اعمال زور ندارد و چون با استدلالهای منطقی همراه میگردد،نظارت و اعمال نفوذ را بر جامعه آسانتر
میسازد.از طریق آموزش،به القای فکر پرداخته و قوه فکری،احساسات،تمایلات و عادات را،در راستای منظور و مقصود خود شکل میدهد.
مدرسه استعماری میکوشد تا اهداف سلطهگر را در اذهان مردم مستعمره معقول نشان دهد؛لذا ایجاد مدارس در گوشه و کنار جهان،برای کمک به کشورهای جهان سوم،در مسیر رشد و توسعه واقعی این کشورها نیست؛بلکه هدف این است که آنها را در شرایط و سلسلهمراتب جدید وارد کند.این آموزش،زمانی وارد مستعمرات شد که آنان بدون صنعت،تشکیلات و صنایع جدید بودند و صاحبان صنایع در کشور مادر،مانع آموزشهای لازم مردم زیر سلطه در زمینه صنعت میشدند.هدف این بود که از آنها،به عنوان وسیلهای در جهت ترقی خود بهره ببرند.در مسیر تکاملی نظام سرمایهداری،هر چه تقسیم کار بیشتر میشد،وابستگی آنها به کشور سلطهگر،افزایش مییافت و مدرسه را میتوان مجری این وظیفه دانست.
از جمله وظایف دیگر مدرسه استعماری،آموزش نخبگان محلی در جهت نیازهای تجار و صاحبان سرمایه بود.این افراد زمام امور سیاسی را در دست میگرفتند و خلأ قدرت ناشی از عدم حضور مستقیم استعمار را پر میکردند.از طرفی،این طبقه از طریق ایجاد نظام آموزش و پرورش به سبک کشور مادر،نه تنها افراد را در انتخاب نقشهای آینده هدایت میکردند و آنها را در مسیر نیروی کار برای مراکز صنعتی صاحبان سرمایه تربیت مینمودند،بلکه همزمان با آن،خانواده را در شکل هستهای آن تشویق میکردند و ساختار خانواده را بر مبنای نیاز نظام تولید صنعتی تغییر میدادند.
در نهایت،آموزش به سبک کشور مادر باعث شد تا ملل زیر سلطه،تغییراتی را در وضع جامعه،سنن،آداب و رسوم متحمل شوند.اگرچه آشنایی ملل زیر سلطه با
علوم جدید،امری مطلوب و برای رشد و توسعه در ابعاد گوناگون مناسب است،ولی چون اهداف استعمارگر،سودجویی و افزایش منافع است،مردم مستعمره،از میراث فرهنگی خود بریده شده و راه نفوذ برای اجانب فراهم میگردد.
از نظر تاریخی،تا پیش از جنگ جهانی اول،از جمله قدرتهای بزرگی که با داشتن مستعمرات در اکناف جهان،آموزش استعماری را بهکار میگرفتند میتوان از بریتانیا و فرانسه یاد کرد.با کاهش قدرت اقتصادی بریتانیا و به صحنه آمدن آمریکا،بهویژه پس از جنگ جهانی دوم،آمریکا در این زمینه جایگاه مهمی یافت.آمریکا کوشید تا با استفاده از امکانات مالی،زمینههای فرهنگی و هنری را مطابق نیازمندیهای نظام سرمایهداری هدایت کند.مفسر محافظهکار«ارونیگ کریستول»در سال 1967 به بیان اهداف سهگانه سیاست خارجی ایالات متحده پرداخت.به گفته وی سیاست خارجی آمریکا میباید علاوه بر تضمین امنیت ملی و به حداقل رساندن احتمال درگیری نظامی،سایر ملل بهویژه ملل کوچک را ترغیب کند که نهادهای سیاسی،اقتصادی و اجتماعی خود را به گونهای سازمان دهند که ترویج ارزشهایی با حداقل تعارض،نسبت به نظام ارزش آمریکایی و حتی منطبق با آن را امکانپذیر سازد. (1)این در حالی است که انتقال ساختار نظامهای نامناسب آموزشی و تحصیلی با نیازهای جوامع زیر سلطه تباین دارد و فاصله نابرابریها را تشدید میکند.
آموزش استعماری،الگوی تقلیدی ناقص و بدون محتوای واقعی تمدن غرب را ارائه میدهد.در حقیقت وظیفه آن ساختن انسانهایی است که از فنون،دانش و مدیریت علمی اطلاع کافی نداشته و از نظر اخلاقی،مردمی مطیع و تسلیم تربیت شوند.آنچه در مستعمره باقی میماند،فرهنگ اصیل با ارزشهای صحیح
1) (1) .برمن،پیشین،ص63.
نیست؛بلکه خطوطی از شبهفرهنگ است که در کنار یکدیگر قرار گرفته و در حاشیه فرهنگ کشور مادر به حیات خود ادامه میدهد و تا حد زیادی مرگ و زندگی آن به دست دولتهای مادر است.
از طرفی آنچه باعث عقب ماندگی دولتهای جهان سوم و غلبه دولتهای مادر در زمینههای آموزشی میشود،تا حد زیادی بستگی به نابرابریهای اقتصادی دارد.در کشورهای جهان سوم،درصد کمی از درآمد ملی برای اهداف آموزشی و پرورشی هزینه میشود.مدرسه و وسایل کارگاهی به اندازه کافی وجود ندارد.این کشورها در آموزش ابتدایی،متوسطه فنی،سطوح عالی و تهیه کتابهای درسی و...با مشکلات عمدهای روبهرو هستند و غالباً برای تأمین این نیازها،به کمکهای خارجی روی میآورند.این کمکها با سیاستهای استعماری پیوند خورده و با شروطی همراه میگردد که در راستای اهداف دُول مسلط است.امروزه دیده میشود که در کشورهای جهان سوم،میلیونها نفر باسواد و آموزش دیده در سطوح مختلف وجود دارد،ولی بیشتر مشکلات آنها،پابرجاست؛زیرا نوع آموزش مطابق با نیازهای آنان نیست و پیشرفت آنها،منوط به تقلید از الگوهای وارداتی شده است که بر مبنای نظام صنعتی و اهداف آن است.برای نمونه میتوان این ناسازگاری امر آموزش را با نیازهای اجتماعی،در آموزش ابتدایی کشورهای جهان سوم دید.«مایکل تودارو»در این زمینه میگوید:
عدم تناسب نظام آموزشی با نیازهای توسعه ملی،در هیچ جا آشکارتر از زمینه ابتدایی روستایی نیست.آموزش ابتدایی بزرگترین بخش هزینههای آموزشی جهان سوم را به خود اختصاص میدهد.بیش از 50%هزینههای آموزش و تقریباً 10%هزینههای جاری دولت را آموزش ابتدایی تشکیل میدهد. (1)
1) (1) .مایکل تودارو،توسعه اقتصادی در جهان سوم،ترجمه غلامعلی فرجادی،ج2،ص484.
در بُعد بینالمللی نیز شاهد مسائل و مشکلات آموزشی و پرورشی هستیم که ناشی از نظام آموزشی استعماری است.در سازمان یونسکو،در باب توسعه آموزش و پرورش بهویژه در کشورهای جهان سوم،بحثهای فراوانی شده است.مثلاً درباره مسئله کمکهای خارجی به کشورهای جهان سوم در زمینه آموزش و پرورش سخن به میان آمده و نظرات کشورهای کمک دهنده و کمک گیرنده بررسی شده است.از جمله در این مباحثات آمده است:
گروه اول از هدر شدن و بیثمری کمکها شکایت دارند و گروه دوم ادعا میکنند که بیگانگان میخواهند زیر پوشش کمکهای خارجی،امتیازات سیاسی،نظامی یا بازرگانی به دست آورند،یا الگوهای فرهنگی خود را تحمیل کنند. (1)
به دو مورد از ابزارهایی که در خدمت اشاعه فرهنگ کشور مسلط است،اشاره میشود.
در اختیار داشتن ابزارهای نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی،یکی از محورهای اصلی نفوذ و اعمال سلطه قدرتهای بزرگ در عصر حاضر میباشد.نظام ارتباطات در کشورهای توسعهیافته و جهان سوم تغییراتی کرده،ولی سیر تغییر آن در کشورهای جهان سوم طبیعی نبوده؛بلکه جوامع صنعتی در راستای اهداف خود،ساختار آن را شکل دادهاند.در حقیقت،آنچه در قالب ارتباطات در کشورهای جهان سوم یافت میشود،تا حدی نتیجه فعالیت شرکتهای بزرگ ارتباطی متعلق به کشورهای قدرتمند مییاشد.این شرکتها،دارای تجهیزات کامل بوده و به انواع وسایل خبری،ماهواره،تلکس،دستگاههای گیرنده و فرستنده و غیره مجهز میباشند.امروزه،غیر از
1) (1) .ژان تومار،مسائل جهانی آموزش و پرورش،ترجمه احمد آقازاده،ص110.
کمپانیهای آمریکایی،شرکتهایی از آلمان،ژاپن،بریتانیا،فرانسه،سوئد،هلند و ایتالیا،در زمینه تجهیزات ارتباطی از قدرت بالایی برخوردارند.در این زمینه شرکتهای الکترونیک آمریکایی در رده اول قرار دارند.
توسعه بخش الکترونیک در آمریکا از دو جهت حائز اهمیت است:اول آنکه این بخش بهعنوان یک کل،تکنولوژی رسانه را شامل مخابراتی،ارتباطات ماهوارهای در برمیگیرد که از نظر مالی به وسیله سه گروه بانکداری عمده تأمین میشود.بانکها عبارتند از:تراست گرانتی مورگان، (1)بانک مان هاتان، (2)بانک سیتینشنال (3).دوم آنکه این بخش،بهطور چشمگیری عملیات خود را در دهه 60 در خارج گسترش داده و امروزه،70%از درآمد آن،از درآمدهای خارجی حاصل میشود.توسعهطلبی شرکتهای آمریکایی در زمینه ارتباطات،از بحران 1929 آغاز و در خلال جنگ جهانی دوم ادامه یافت.هنگامی که کشورهای آمریکای لاتین وارد مرحله جایگزینی واردات شدند.برای مثال آر.سی.ای،عملیات خود را در برزیل در سال 1940 آغاز کرد. (4)
امروزه شرکتهای هاردوار،جنرال الکتریک،آی.بی.ام،آی.تی.تی،وسترن الکتریک،وستینگ هاوس» (5)نقش عمدهای در تکنولوژی ارتباطی داشته و در کشورهای جهان سوم نقش مؤثری دارند،آنها تولید و توزیع گرامافون،تجهیزات رادیویی،مخابراتی و غیره را در دست دارند و در کشورهای جهان سوم سرمایهگذاری میکنند.
سه شرکت ای.بی.سی،ان.بی.سی،سی.بی.اس،در بیشتر کشورهای در حال توسعه فعال هستند.ان.بی.سی اولین سرمایهگذاری خارجی را در سال 1953 با کمکهای فنی به پرتغال،پرو و عربستان سعودی انجام داد.در سال 1953 در تلویزیون مکزیک سرمایهگذاری کرد و در سال 1960 اولین ایستگاه تلویزیونی مصر را ساخت.در آرژانتین و مکزیک سرمایهگذاری و برنامههای رسانهای را توزیع کرد. (1)
ان.بی.سی شاخهای از آر.سی.ای است که در سراسر دنیا فعالیت میکند،و ای.بی.سی اساساً در آمریکای لاتین و مرکزی فعالیت دارد.
بهطور کلی،اغلب شرکتها با فروش مستقیم تکنولوژی در زمینههای رادیویی،تلویزیونی،مخابراتی و دادن کمکهای فنی دیگر،به ایستگاههای خبررسانی کشورهای جهان سوم،فعالیت خود را تشدید میکنند.در اینجا به دو وسیله مهم ارتباطی که شرکتهای ارتباطی در آنها دست بالایی دارند،اشاره میشود:
عصر کنونی را عصر فضا،عصر اطلاعات،عصر الکترونیک و اینترنت نامیدهاند.صنایع الکترونیک،پیشرفت شتابانی داشته و ارتباطات فرهنگی به تأثیر از ابزارهای جدید،دستخوش تغییر اساسی شده است.تلفن تصویری،سیستمهای پیشرفته کامپیوتری،تلکس و وسایل جدید پستی باعث شده تا ارسال اطلاعات و اخبار آسانتر و دقیقتر گردد.اینک سیستمهای پیشرفته کامپیوتری،گردآوری و تنظیم اطلاعات پراکنده را آسان ساخته و قدرت بازدهی را افزایش داده و ماشینهای کامپیوتر الکترونیکی،عملیات حسابهای پیچیده را بدون
1) (1) . Jean L., Reiffers, Transnational Corporations and Endogenous development, Paris:Unesco, 1982, p.131.
دشواریهای فنی ممکن ساخته است.از طرفی استفاده از علم سایبرنتیک در نظام ارتباطی،امور ارتباطات را ظریفتر نموده است. (1)
افزایش توانایی سیستمهای مخابراتی،باعث افزایش ظرفیت آنها در گردآوری و پخش اخبار و اطلاعات شده و امکانات بسیاری در اختیار شبکههای عمده خبررسانی جهانی گذاشته است.امروزه ماشینهای کامپیوتر به مردم و محققین در حل مسائل کمک میکند و به خانهها نیز راه یافته است.
بنابر نظر آلن هالد،کامپیوترهای خانگی امروزه میتوانند حرف بزنند،گفتار را تفسیر کنند و وسایل خانه را تحت کنترل کنند. (2)
رشد و توسعه روزافزون ارتباطات اینترنتی،ظرفیتها و فرصتهای گستردهای را در اختیار صاحبان قدرت برای اعمال نفوذ و سلطه در کشورهای دیگر قرار داده است.گرچه فناوریهای نوین،جهانی شدن ارتباطات و ابزارهای جدید ارتباطاتی و اطلاعاتی فرصتهای جدیدی را هم در اختیار کشورهای در حال توسعه قرار داده،امّا این کشورها غالباً به دلیل نداشتن زیرساختهای ارتباطاتی و فناوریهای نوین در رویارویی با سیل عظیم اخبار،اطلاعات و کالاهای فرهنگی صاحبان قدرت و صنایع فرهنگی با مسائل و مشکلات بسیاری روبهرو میشوند و میزان آسیبپذیری ارزشها،باورها و هنجارهای اجتماعی و فرهنگی این کشورها رو به فزونی است.
در شرایط نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی همه کشورها برای دسترسی به جهان خارج،به ابزارهای نوین ارتباطاتی نیازمند هستند و کشورهای در حال توسعه بیش از سایر کشورها در معرض محدودیتها و تهدیدات ناشی از گسترش اینترنت قرار دارند.در عرصه اقتصادی،اینترنت و شبکه جهانگستر،خود به بخشی از نهاد تجارت جهانی،تبدیل شده است.صرف نظر از اینکه شرکتهایی مانند«مایکروسافت»دادهها و اطلاعات را برای انتقال بر روی شبکه سازمان میدهند،شرکتهایی مانند«آمریکن آنلاین»از طریق خطوط تلفن،دسترسی به اینترنت را میفروشند.آنچه مسلم است در عرصه اقتصادی،اجتماعی و فرهنگی،تسلط بر امواج همانند حاکمیت بریتانیا بر دریاها حائز اهمیت است و قدرتهای بزرگ به دلیل تسلط بر فناوریهای نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی میتوانند بیش از سایر کشورها به ترویج ارزشها،باورها و هنجارهای خود بپردازند. (1)
مسئله جریان آزاد اطلاعات،پدیدهای است که کشورهای غربی از آن حمایت کرده و کشورهای در حال توسعه نسبت به آن انتقاد داشتهاند.اینکه در یک جریان آزاد اطلاعات،چه مقدار از آن،یکسویه و چه میزانی از آن،دوسویه،و چه عواملی در ایجاد نوع رابطه مؤثر است و اصولاً در جهان امروز،جریان یکطرفه اطلاعات دارای چه مسائل و پیامدهایی میباشد،از جمله مسائلی است که باید به آن پاسخ داده شود.
اهمیت گردش اطلاعات،در کنفرانس هلسینکی مورد بحث قرار گرفت و جنبههای نظری و عملی آن بحث شد.در این کنفرانس،کشورهای سوسیالیست
1) (1) .بوسااِبو،امپریالیسم سایبر،ترجمه پرویز علوی،ص 38-27.
اعلام داشتند که«ما خواهان مبادله اطلاعات حقیقی هستیم،تا مردم جهان بتوانند درباره یکدیگر بهتر بدانند و با روح همزیستی مسالمتآمیز میان دولتهای متعلق به نظامهای اقتصادی و اجتماعی مختلف هماهنگی باشد.امّا کشورهای سرمایهداری،از جریان آزاد یکطرفه حمایت کرده و خود را در پخش اطلاعات محق دانستند». (1)بین سالهای 1969-1972،چندین جلسه مشاوره با شرکت گروههای خبری،از جمله نمایندگان سازمانهای پخش منطقهای و سازمانهای خبری از سوی یونسکو تشکیل شد.در سال 1972 یونسکو در هفدهمین جلسه کنفرانس عمومی،در قطعنامهای خواستار شد که دبیرکل پیشنویس بیانیهای را درباره اصول اساسی حاکم بر کاربرد رسانههای اطلاعاتی گروهی،به منظور حفظ صلح و تفاهم بینالمللی ارائه دهد.
در سال 1972 جلسهای متشکل از سران کشورهای غیرمتعهد در الجزایر تشکیل شد،با این هدف که جهان سوم در زمینه ارتباطات جمعی،گامهای هماهنگی برداشته و با توسعه تبادلات خود،از وابستگی به کشورهای قدرتمند رهایی یابد.در جلسه دهلی در 1976،این مسائل دنبال شد.در سال 1978،در کنفرانس عمومی یونسکو،اعلامیه«جریان آزاد و متوازن» (2)مورد توجه قرار گرفت.با گسترش اطلاعات و فناوریهای نوین ارتباطاتی،مسئله گردش اطلاعات و حفظ حقوق کشورهای در حال توسعه در یونسکو همچنان مورد
1) (1) . Sofia press, Problems of Indernational Cultural Cooperation from Helsinki to Madrid, A collection of articles, Sofia:Sofia press publishing house, 1982, p.165.
2) (2) . Unesco, Metting of Experts on A Draft Dclaration concerning the Role of the Mass Media, Com7/Conf, 161/5, April 25, 1978. برای اطلاع بیشتر ر.ک: Jonathan F.Gunter, An Introduction to the Great Debate, Journal of Communication, Autumm, 1978, pp.142-156.
توجه قرار دارد و جهانی شدن ارتباطات و اطلاعات و گسترش شبکههای ماهوارهای مسائل جدیدی را فراروی کشورها و یونسکو قرار داده است.یونسکو در اوایل قرن بیستویکم مسئله گسترش اطلاعات و فرهنگ کشورهای در حال توسعه را در دستور خود قرار داده و تلاش گستردهای برای گردش اطلاعات جهانی به منظور ارتقای سطح فرهنگها و حفظ فرهنگهای محلی انجام داده است؛در عین حال بحران فرهنگی در کشورهای در حال توسعه به دلیل امواج فزاینده فرهنگ وارداتی رو به فزونی است.
آنچه مهم است،رابطه نابرابر میان کشورهای مسلط و کشورهای در حال توسعه در اصل خبررسانی و اطلاعات میباشد.کشورهای بزرگ غربی و اروپایی،اطلاعات جهانی را در دست دارند و به هر صورتیکه منافع آنها اقتضا کند،آن را هدایت میکنند.پخش اطلاعات در حالیکه به عنوان منبع آگاهی و اطلاعرسانی شمرده میشوند،ابزارهایی در دست قدرتهای مسلط،برای کسب نفوذ و اعمال سلطه در فرهنگ،سیاست و اقتصاد کشورهای تحت سلطه است.
امروزه در سطح جهانی چهار خبرگزاری آسویشتد پرس،یونایتد پرس،رویتر و فرانس پرس،انحصار جریان اطلاعات را تا حد زیادی در دست دارند.
در سال 1970،یونایتد پرس،10 هزار نفر را در 238 اداره در(26 کشور)استخدام کرد.آسوشیتد پرس در یک روز 90 هزار جنرو تحلیل کلمه در یک روز،به آسیا فرستاد. (1)
با گذشت زمان اروپا و آمریکا در پی سرعت بخشیدن به جریان عمودی اطلاعات و کسب موقعیت برتر از طریق ماهواره میباشند.خبرگزاریهای عمده جهانی،در حالیکه در گذشته از خطوط تلفن استفاده میکردند،امروزه با
1) (1) . Reiffers, Op.Cit, p.133.
استفاده از ارتباطات ماهوارهای قادرند حجم زیادی از اخبار و اطلاعات به سراسر جهان مخابره کنند.این عدم هوازنه در جریان خبر و اطلاعات،باعث دامن زدن هرچه بیشتر به شکاف اطلاعاتی در سایر زمینهها،بین کشورهای مسلط و زیر سلطه میشود.
به طور خلاصه،پیامدهای اجتماعی و فرهنگی تکنولوژی ارتباطی جدید را میتوان به صورت زیر بیان نمود:
1.تبعیض در استفاده از موجهای رادیویی؛
2.تأثیر بر روی اطلاعات و اخبار و تغییر دادن سیستم ارتباطی گذشته؛
3.تأثیر روی فرهنگ و ارزشهای کشورهای فاقد تکنولوژی جدید؛
4.اشاعه فرهنگ جهانی؛
5.سرعت بخشیدن به ایجاد دهکده جهانی؛
6.تحت تأثیر قرار دادن برنامههای رادیو و تلویزیون کشورهای در حال توسعه؛
7.بینالمللی کردن مسائل داخلی کشورها؛
8.نقض حاکمیت کشورها.
در یونسکو،مسائل پیرامون اثرات و چگونگی استفاده از ماهوارهها بارها مطرح شده است؛از جمله در کنفرانس 1969،اصولی برای استفاده از ماهوارهها تدوین شد.در این زمینه آمده است:
...امکانات آنها باید در دسترس همه کشورها،به ویژه کشورهای در حال توسعه قرار گیرد،...پوشش،جمعآوری،ارسال و اشاعه اخبار،باید در دسترس همه عاملان ارتباطی جهان باشد.... (1)
امّا قدرتهای بزرگ همچنان با تسلط بر شبکههای ماهوارهای،پوشش و
1) (1) . Unesco, Broadcasting from Space, Reports and Papers on Mass Communication, No.60, Paris:1979, p.49.
جریان خبررسانی جهانی را در کنترل خود داشته و کشورهای در حال توسعه تحت تأثیر امواج خبری آنها قرار دارند.
در عصر حاضر،تصور عمومی از تبلیغات،نسبت به گذشته بسیار تغییر کرده است و آن را معرف فرایندی میدانند که بر اساس آن،تلاشی عمدی به وسیله فرد یا گروههایی با وسایل مخفی و پنهان،برای فریب اذهان صورت میگیرد.شاید بتوان گفت که این تغییر،زمانی آغاز شده که از تبلیغات به صورت گستردهای در جنگ جهانی اول استفاده شد.در این جنگ طرفهای درگیر،از ترفندهای سیاسی و داستانهای غیرواقعی برای انحراف اذهان عمومی و رسیدن به مقاصد خود بهره بردند.آنها انواع وسائل دیداری و شنیداری موجود را به خدمت گرفتند،از تبلیغات در جنگ جهانی دوم در سطح بیشتری استفاده شد.هیتلر در سال 1933،وزارت تبلیغات را تحت مدیریت«ژوزف گوبلز»بنیان نهاد.وی توانست با شگردهای تبلیغاتی جایگاه مؤثری در میان مردم پیدا کند.هیتلر دو بخش از کتاب خود یعنی نیرومن را به مطالعه و به کار بستن تبلیغات اختصاص داد.محققین آلمانی نیز کتابهای هنری بسیاری نوشتند و از هنر،برای اثرگذاری بر مردم آلمان،به ویژه نسل جوان استفاده کردند.
امروزه حتی دولتهای کوچک از تبلیغات به مثابه ابزار سیاست خارجی استفاده میکنند.مقامات سفارت با گروهها،افراد رسمی و غیررسمی،تماس گرفته و با دریافت اطلاعات از وضع و شرایط اجتماعی و سیاسی مردم کشور مقیم میکوشند تا از یک سو،سیاستهای دولت خود را غنی ساخته و از سوی دیگر،تصویر مناسبی از آن در اذهان مردم خارجی ایجاد کنند.لذا میتوان گفت
که امر تبلیغات تا اندازهای در تصمیمگیریهای سیاسی و اجتماعی تأثیر به سزایی دارد،زیرا اصولاً یکی از مجاری شکلدهی تصاویر ذهنی تصمیمگیران،اخبار و اطلاعاتی است که از داخل و خارج کشور دریافت میکنند.این اطلاعات با تبلیغات عجین شده؛بهگونهای که ممکن است گاهی آنچه رهبران کشورها را به انجام یا ترک عملی در صحنه داخلی یا خارجی وادار کند،ناشی از خبرهای داخلی یا اخبار منتشره از سوی خبرگزاریهای بینالمللی باشد.در برخی مواقع هم اگر خبر منتشره غیرواقعی به نظر برسد،باز به همان میزان که اذهان تصمیمگیران را به خود مشغول میدارد،در تصمیمگیریها مؤثر است.و اهمیت این مسئله بیشتر در تبلیغات بینالمللی است.
درباره انواع تبلیغات،تقسیمبندیهای گوناگونی وجود دارد که عبارت است از:تبلیغات سیاسی،تجاری،اجتماعی،فرهنگی،وحدتگرا،تفرقهانگیز،خشن،آرام،افراطی،معتدل،آشکار،پنهان،تثبیتی،تخریبی،فصلی،مداوم،یکجانبه،دوجانبه،شرطی و القایی.در این قسمت صرفاً به تبلیغات القایی فرهنگی پرداخته میشود.
تبلیغات القایی فرهنگی شامل آثار علمی و دانشگاهی در زمینههای تاریخ هنر،علم جامعهشناسی،باستانشناسی و...میباشد که توسط شرقشناسان چاپ میشود.آنها در این تحقیقات میکوشند تا فرهنگ کشورهای جهان سوم و کشورهای زیر سلطه را کمارزش جلوه داده و فرهنگ اروپایی را ارزشمند و غنی نشان دهند.در تبلیغات القایی سه اصل مهم وجود دارد:
محور القا در حقیقت هدفی است که«القا گر»برای القا در جامعه برگزیده و برای تحقق آن برنامهریزی میکند.این محور اگر هماهنگ با واقعیات باشد،در حقیقت یک تبلیغ ارشادی صورت میپذیرد و تبلیغات مبتنی بر چنین واقعیتهایی را تبلیغات ارشادی مینامیم نه القایی؛ولی هنگامی که این محور براساس برنامهریزی سیاسی و هدفهای اقتصادی امپریالیستی تنظیم شود و برخلاف واقعیات اجتماعی،تاریخی،علمی و فرهنگی شکل گیرد،در حقیقت یک حرکت القایی صورت میپذیرد.اگر تبلیغات،فرهنگی باشد،ناگزیر محورهای القایی نیز مناسب با برنامه تبلیغات القایی فرهنگی تنظیم میشود.برای مثال در تبلیغات فرهنگی امپریالیستی در ترکیه،القا«نارسا بودن خط عربی»در مقابل،القا«رسائی خط لاتین»یک هدف بود.
محمل القا،عامل توجیه القا است،یا مجموعه دلایلی که برای تنفیذ محور القایی بیان میشود و منطقی که به استخدام این هدف درمیآید.مثلاً خط عربی به این دلیل نارساست که دارای قواعد و دستور زبان دشوار بوده و مانع پیشرفت است.
سوژه القا،همه واقعیتهایی است که به مناسبت آنها یا به بهانه یا بهوسیله آنها،تبلیغات القایی حرکت میکند.تبلیغات القایی،واقعیات اجتماعی،تاریخی و فرهنگی را سوهان میزند و به آنها شکل میدهد و آنها را در ساختمان خود بهکار میبرد.برای مثال در مورد تغییر خط در ترکیه،سوژه القا میتواند عدم
پیشرفت و عقبماندگی از تمدن تلقی شود.همچنین در موارد دیگر سوژههای القایی فرهنگی میتواند،شعر،داستان،نمایش،رقص،موسیقی،سخنرانی و آثار باستانی باشد. (1)
به کارگیری انواع ابزارهای نظامی توسط قدرتهای بزرگ گام دیگری برای تأثیرگذاری بر روندها و مسایل منطقهای و جهانی است.قدرتهای بزرگ در صورت امکان،از ابزارهای سیاسی،اقتصادی و فرهنگی برای دستیابی به اهداف خارجی خود استفاده میکنند و در صورت لزوم از کاربَست اقدمات نظامی نیز رویگردان نیستند.از آنجا که این قدرتها به برقراری امنیت منطقهای و جهانی در راستای موازنه قدرت مورد نظر خود نیاز دارند.همواره میکوشند تا از طریق انعقاد قراردادهای دو یا چندجانبه نظامی،پیمانها و ائتلافهای نظامی،امنیت مناطق مختلف جهان را تأمین کنند؛از این رو میتوان گفت که امنیت سایر کشورها در ارتباط با منافع قدرتهای بزرگ معنا و مفهوم مییابد.این همبستگی امنیتی با توجه به موقعیت استراتژیکی کشورها و جایگاه منطقه در سیستم جهانی یکسان نمیباشد و میزان مداخله قدرتهای بزرگ نیز از مداخله نظامی مستقیم تا اقدامات غیرمستقیم در نوسان است.
قدرتهای بزرگ برای پیشبرد اهداف خود در مناطق جهان از نیروی نظامی به روشهای گوناگون استفاده کردهاند.کاربرد انواع سلاحها باعث وقوع
1) (1) .محمدحسین زورق،مبانی تبلیغ،تهران:ص 69-71.
جنگهای ویرانگر در تاریخ شده است.وجود نظام استعماری و ادامه بقای آن،همواره با اقدامات خشونتآمیز و زور همراه بوده و کاربرد زور یکی از پایههای اساسی قدرتهای سلطهگر بوده است.فانون در این باره میگوید:
نظام استعماری،قانونی است و مشروعیت خود را از زور گرفته است و در هیچ زمانی روی وفا از زور برنمیتابد. (1)
تاریخ گذشته نشان میدهد که«قدرتهای بزرگ طولانیترین تاریخ مداخله نظامی در خارج را داشتهاند». (2)
از قرن چهاردهم تا هجدهم،دولتهای بزرگ اروپایی اقدام به ایجاد مستعمره کردند که در این میان میتوان از اسپانیا،پرتغال،فرانسه،انگلستان و هلند نام برد.در این دوران،علاوه بر اینکه از نیروی نظامی برای اعمال سلطه و مستعمرات استفاده میشد،بین خود دولتهای استعماری هم جنگهایی رخ داد.برای مثال انگلستان برای قبضه کردن بازرگانی در سواحل آفریقا و هند،با فرانسه وارد جنگ شد.
با توجه به دگرگونی شگرف در صنایع و ابزارهای تولید،در نیمه دوم قرن هجدهم،اهمیت مستعمرات دوچندان شد.در این زمان،برای استفاده از منابع اولیه کشورهای زیر سلطه،رقابت برای دستیابی به مناطق جدید افزایش یافت.از نیروی نظامی مانند گذشته استفاده شد،ولی نقش اقتصاد نسبت به گذشته از اهمیت بیشتری برخوردار گردید.صاحبان قدرت برای اعمال سلطه،به صدور سرمایه دست زدند و ادامه سلطهگری به شیوه جدید اقتصادی صورت گرفت؛
هرچند در هنگام ضرورت از نیروی نظامی نیز استفاده میشد.از سوی دیگر،میان قدرتهای استعماری جنگهایی در اروپا رخ داد که میتوان از بحران بالکان و جنگ جهانی اول یاد نمود.
پس از جنگ جهانی دوم،جهان به دو بلوک غرب و شرق تقسیم شد.رقابتهای سیاسی،ایدئولوژیکی،نظامی و اقتصادی میان دو قطب آغاز گشت و آنچه بر روش کاربرد نیروی نظامی تأثیر فراوان گذاشت،چگونگی اقدامات دو بلوک بود.هر دو ابرقدرت آمریکا و شوروی،از زور برای پیشبرد اهداف خود در سطح جهان استفاده کردند؛برای مثال:
از زمان جنگ جهانی،آمریکا بیش از 200 بار از نیروی نظامی خود استفاده کرده است و حدود 20 هزار مورد عملیات مخفیانه صورت داده...آمریکا بهطور متوسط هر ده سال،یک بار یک بحران نظامی عمده در جهان بهوجود آورده است. (1)
تا سال 1959 که شوروی اولین بمب اتمی را آزمایش کرد،آمریکا انحصار اتمی را در دست داشت.پس از آن،ملاحظات نظامی میان دو قطب دگرگون شد و رقابتهای تسلیحاتی شدت گرفت.پیدایش انواع سلاحهای اتمی،موشکهای بالستیک،سلاحهای شیمایی و...جهان را در معرض نابودی قرار داد.بلوکبندیهای نظامی در قالب پیمانهای ناتو و ورشو نهادینه شدند و دشمنی و رقابت میان دو بلوک بر سر اعمال نفوذ و سلطه بر کشورهای زیر سلطه شدت گرفت و هر یک برای غلبه بر دیگری در صدد تقویت بنیه نظامی خود برآمدند:
مداخله قدرتهای بزرگ در سایر کشورها میتواند به اشکال گوناگون ظاهر شود که شامل:1.انواع مختلف اقدامات سیاسی مخفیانه؛2.نمایش قدرت؛
1) (1) .ویلیام رابینسون،کنت نورس ورثی،جنگ رؤیاها،ترجمه ع.رشیدی،ص 19-20.
3.براندازی؛4.جنگ چریکی؛5.مداخله نظامی میباشد. (1)
قدرتهای بزرگ بیشترین سهم را در به کارگیری انواع مداخلات در سیاست خارجی خود دارند و معمولاً به صورت ترکیبی از این شیوهها برای رسیدن به هدف استفاده میکنند.اقدام نظامی همواره به عنوان آخرین ابزار برای اعمال سلطه در سایر کشورها شمرده میشود که در آن به صورت مستقیم نظامیان بسیاری برای تثبیت حکومت مورد نظر اعزام میشوند.«تهاجم نیروهای مشترک شوروی،آلمان شرقی،لهستان،مجارستان و بلغارستان به چکسلواکی در اوت 1968 نمونه کلاسیک مداخله ناگهانی برای سرنگون ساختن یک رژیم است». (2)
آمریکا نیز بخش بزرگی از نیروهای نظامی خود را در مناطق مختلف جهان مستقر کرده است.«در سال 1980 بیش از نیممیلیون از پرسنل دیوانسالاری عریض و طویل،2 میلیون و 22 هزار نفری آمریکا که شامل پرسنل وزارت دفاع،پنتاگون،نیروی زمینی،نیروی دریایی و دهها سازمان و نیروی دیگر نظامی و شبهنظامی و جاسوسی میشود،در خارج از کشور از جمله 429 پایگاه بزرگ و 2972 پایگاه کوچک نظامی یا بر روی ناوهای اقیانوسپیما مشغول انجام خدمت بودهاند». (3)
در دوره جدید،آمریکا در پی حادثه یازدهم سپتامبر 2001 به افغانستان حمله کرد و این کشور را به تصرف خود درآورد.سپس در سال 2003 وارد خاک عراق شد و این کشور را نیز اشغال کرد و برای تثبیت حضور خود در منطقه پایگاههای نظامی تأسیس کرد.«ایالات متحده در زمان بوش پسر با امضای لایحه بودجه مازاد در سال 2005،هزینه لازم را برای ساخت پایگاههای دائمی به منظور استقرار نیروهای
آمریکایی فراهم کرد.بر مبنای گزارشهای منتشره،آمریکا در حال ساخت چهارده پایگاه دائمی در عراق است.آمریکا پس از اشغال 106 پایگاه در عراق،تصمیم گرفت که آنها را در چهار پایگاه هوایی در تلیل،الاسد،بلد و اربیل یا کوئیزه ادغام کند». (1)
از جمله عملیات نظامی شوروی،مداخلات نظامی در کشورهای بلغارستان در سال 1944 و تصرف شهرهای ورشو(لهستان)،بوداپست(مجارستان)و وین(اتریش)در سال1945 میباشد.همچنین،در سال 1979 ارتش شوروی افغانستان را اشغال کرد. (2)
فروش تسلیحات نظامی به کشورهای عقبمانده،وسیله مؤثری برای اعمال سلطه بر این کشورها است؛زیرا با این عمل کشورهای فروشنده میتوانند به دو هدف دست یابند:
اول:فروش اسلحه توسط کشورهای قدرتمند،نه تنها از نظر اقتصادی درآمد هنگفتی برای آنها به ارمغان میآورد،بلکه وابستگی نظامی کشورهای عقبمانده را به دنبال دارد.این کشورها با خرید اسلحه از کشورهای فروشنده،نظام تسلیحاتی خود را با الگوهای آنها طرحریزی میکنند و سلاحهای آنان را در این راستا بهکار میگیرند.در این صورت،شبکه نظامی کشور تحت تأثیر تغییرات نظام تسلیحاتی کشور مادر قرار میگیرد و با توجه به پیچیدگی تجهیزات نظامی،هر گونه استقلالی برای نظام تسلیحاتی کشور زیر سلطه از بین میرود.
دوم:در صورتی که نظام تسلیحاتی کشورهای عقبمانده به کشورهای قدرتمند
وابسته شد،کنترل نظامی این کشورها امری بدیهی خواهد بود؛زیرا کشور مادر از میزان تجهیزات نظامی،نوع آنها،کارایی ارتش و توان جنگی کشور زیر سلطه آگاه است.
ازاینرو کشورهای سلطهگر و تولید کننده اسلحه برای بهدست آوردند مزایای تجارت اسلحه اقدام به صدور آن کردهاند.بنابر برآوردی که در سال 1978 انجام شده،سهم کشورهای صادر کننده اسلحه در تجارت بینالملل به شرح زیر بوده است: (1)
کشور میلیارد دلار نسبت درصد
ایالات متحده آمریکا 48 12
شوروی 9 26/7
فرانسه 2 11/3
ایتالیا 9/2 3/1
انگلستان 7 3/1
تجارت اسلحه با گذشت زمان افزایش یافته و ارزش پولی بیشتری را به خود اختصاص داده است.
در سال 1983،ارزش پولی تجارت اسلحه 135 میلیارد دلار برآورد شد که 70 درصد از آن سهم دو ابرقدرت بوده است. (2)همچنین در سال 1990،صادرات تسلیحات غیر هستهای شوروی 11/652،آمریکا 10/756،فرانسه 2/732،انگلیس 1/621 و چین و آلمان 770 میلیون دلار بوده است. (3)
براساس گزارش مؤسسه تحقیقات صلح استکهلم در فاصله سالهای 2002 تا
2006،فروش اسلحه در سراسر جهان 28 درصد افزایش یافته است.در این میان آمریکا با 30 درصد و روسیه با 24 درصد بیش از نیمی از تجارت جهانی تسلیحات را به خود اختصاص دادهاند.آلمان با 9 درصد فرانسه با 8 درصد و بریتانیا با 4 درصد به ترتیب ردههای سوم تا پنجم را به خود اختصاص دادهاند. (1)
انعقاد پیمان همکاریهای نظامی میان قدرتهای بزرگ و کشورهای زیر سلطه که به ظاهر به منظور دفاع از موجودیت و حاکمیت آنها میباشد،در اصل شیوه دیگری برای تأمین منافع قدرتهای بزرگ است.پیمان بغداد که در 24 فوریه 1955 میان عراق و ترکیه به امضا رسید و سپس در همان سال ایران،پاکستان و انگلستان به آن ملحق شدند،با هدف همکاری مشترک میان اعضا برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم بود.این پیمان در 21 اوت 1959 پس از کنارهگیری عراق به پیمان«سنتو»تغییر نام داد و نقش مؤثری را در حفظ منافع آمریکا در نظام دو قطبی ایفا نمود. (2)همچنین آمریکا برای مقابله با پیش رویهای شوروی در اروپا،پیمان ناتو را با عضویت کشورهای اروپایی غربی در سال 1949 ایجاد کرد.
از سوی دیگر شوروی نیز با ایجاد پیمان ورشو در سال 1957 کوشید تا اروپای شرقی را در برابر بلوک غرب متحد سازد.پس از فروپاشی شوروی،آمریکا برای گسترش نفوذ و سلطه خود در جهان،اقدام به انعقاد قراردادهای نظامی دو یا چندجانبه نمود که بخشی از آن مربوط به حوزه خلیج فارس و قرارداد نظامی میان آمریکا با کویت در سال 1991 و با عربستان در سال 2006 میباشد.
1.«قدرت بزرگ»به کشوری گفته میشود که از سطح قدرت اقتصادی و نظامی بالایی برخوردار است و به لحاظ داشتن فناوریهای پیشرفته و تسلیحات اتمی،نه تنها در سیستم تبعی خود،بلکه در کل سیستم جهانی تأثیرگذار است.
2.با فروپاشی شوروی،آمریکا در صدد ایجاد نظام تکقطبی برآمد،امّا با مخالفت کشورهای دیگر به ویژه روسیه،فرانسه،آلمان و چین روبهرو شد.
3.عوامل متعددی،از جمله کاهش توان پرداخت هزینهها و افزایش قدرت کشورهای رقیب همواره باعث جابهجایی کشورها در موقعیت قدرت بزرگ شده است.
4.کشورهای بزرگ در سطح سیاسی عمدتاً با ایجاد دولت دستنشانده،استفاده از شرکتهای چندملیتی و به کارگیری سازمانهای جاسوسی در سایر کشورها اعمال سلطه و نفوذ میکنند.
5.کشورهای بزرگ در سطح اقتصادی عمدتاً با ایجاد نظام سرمایهداری وابسته،تکمحصولی کردن و اعطای وام،باعث ایجاد و تشدید وابستگی اقتصادی کشورها میشوند.
6.قدرتهای بزرگ در سطح فرهنگی عمدتاً از طریق ایجاد نظام آموزش و پرورش وابسته،تسلط بر فناوریهای نوین ارتباطاتی و اطلاعاتی،جریان یکطرفه اطلاعات و استفاده از تبلیغات بینالمللی،ارزشهای فرهنگی خود را در سراسر جهان ترویج میکنند.
7.قدرتهای بزرگ در سطح نظامی عمدتاً از طریق تجارت تسلیحات،انعقاد پیمانهای نظامی و اقدامات نظامی در سایر کشورها مداخله میکنند.
1.قدرت بزرگ را تعریف کنید.
2.زمینهها و عوامل پیدایش و فروپاشی قدرتهای بزرگ را توضیح دهید.
3.اهداف سیاست خارجی قدرتهای بزرگ را توضیح دهید.
4.ابزارهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ را در سطح سیاسی توضیح دهید.
5.ابزارهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ را در سطح اقتصادی توضیح دهید.
6.ابزارهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ را در سطح فرهنگی توضیح دهید.
7.ابزارهای سیاست خارجی قدرتهای بزرگ را در سطح نظامی توضیح دهید.
کشور آمریکا تا کشف قاره آمریکا توسط کریستف کلمب در سال 1492 برای سایر کشورها ناشناخته بود.در قرن پانزدهم رقابت میان امپراتوریهای اسپانیا و پرتغال برای تصرف و دستاندازی در سرزمینهای دوردست بهویژه سرزمین هندوستان وجود داشت و تلاشهای گستردهای برای کشف مناطق آن سوی دریاها و اقیانوسها صورت گرفت.رقابت میان پرتغال و اسپانیا برای تصرف هندوستان به اعزام«واسکودوگاما»و«کریستف کلمب»به این منطقه انجامید.کلمب پهنه اقیانوس اطلس را طی کرد،اما به جای هندوستان،وارد خاک آمریکا شد.بر این اساس اولین اروپاییانی که وارد آمریکا شدند،اسپانیایی بودند.کلمب در ابتدا مجمعالجزایر«باهاما»و سپس کوبا و هائیتی را کشف کرد.وی به هر جا میرسید،در پی پاسخ سه پرسش بود:محل طلا؛محل ادویه؛مذهب بومیها چیست؟ (1)
هنگامی که خبر کشف سرزمینهای جدید به پاپ رسید،در سال 1493م.
1) (1) .آندره موروا،تاریخ آمریکا،ترجمه نجفقلی معزی،ص22.
الکساندر ششم پاپ اعظم،فرمانی صادر کرد و دنیای جدید را میان پرتغال و اسپانیا تقسیم نمود:برای این منظور پاپ روی یک کره مقوایی خطی از قطب شمال به قطب جنوب کشید که از سیصد و هفتاد میلی مغرب دماغه سبز میگذشت و مالکیت هر قطعه را پس از کشف در سمت شرقی این خط به پرتغال تخصیص داد؛در حالیکه مناطق غربی آن به اسپانیا تعلق داشت...در اثر صدور همین فرمان پاپ الکساندر بوژیا است که امروزه میبینیم مردم برزیل به زبان پرتغالی و اهالی آرژانتین اسپانیولی تکلم میکنند. (1)
فرمان پاپ از استمرار اختلاف و منازعه میان اسپانیا و پرتغال در جهت اعمال نفوذ و سلطه بر مناطق جدید جلوگیری کرد.فرانسه،هلند و انگلستان نیز از کشورهایی بودند که برای ایجاد مستعمرات در سرزمین جدید با یکدیگر به رقابت برخاستند.دریانوردی فرانسوی به نام«ژاک کارتیه»در سال 1534م.به فرمان فرانسوای یکم پادشاه فرانسه مأموریت یافتن«گذرگاه شمال غربی»در شمال آمریکای شمالی را دریافت کرد.کارتیه اقیانوس اطلس را طی کرد و به سواحل«نیوفوندلند»امروزی رسید.او در امتداد سواحل به حرکت خود ادامه داد تا اینکه به سرزمین«کانادا»رسید.
پس از کارتیه،به تدریج فرانسه نفوذ خود را در آمریکای شمالی افزایش داد و در سال 1540م.نخستین نمایندگی تجاری فرانسه در آمریکای شمالی تأسیس شد.میزان پیشروی و نفوذ فرانسه تا حوزه رود میسیسیپی ادامه یافت«دلاساله»تمام سرزمینهای اطراف رود را متعلق به فرانسه اعلام کرد. (2)
هلند نیز برای تصرف سرزمینهای آمریکا تلاش کرد.این کشور دریانوردی
انگلیسی به نام«هنری هودسن»را به استخدام درآورد و در سال 1609م.آبهای اقیانوس اطلس را برای یافتن گذرگاه شمال غربی درنوردید و به سواحل شمالی ایالات متحده آمریکا رسید و دهانه وسیع رودی را شناسایی کرد که امروزه به نام خود او رود«هودسن»نامیده میشود و در ایالت نیویورک جریان دارد.وی در امتداد رود هودسن تا قلعه«اورانژ»پیش رفت. (1)
یکی دیگر از کشورهای اروپایی که در صدد گسترش قدرت و نفوذ خود در سرزمین جدید برآمد،دولت انگلستان بود.به همین منظور،«جان کابوت»در سال 1497م.مأمور کشف سواحل آمریکای شمالی گردید.وی سواحل نیوفوندلند،نوااسکاتیا و نیوانگلند را بازدید و نقشهبرداری کرد.کشفیات وی موجب طرح ادعای مالکیت این سرزمینها از سوی انگلستان شد. (2)از آن پس سیاست استعماری انگلستان در قالب مهاجرت و تجارت به سرزمین جدید ادامه یافت و مناطق بسیاری به مستعمره دولت انگلستان درآمد که آخرین آن در نواحی جنوبی اقیانوس اطلس«جورجیا»بود که در سال 1742م.تأسیس شد.این مستعمره در سال 1752م.جز و ایالت سلطنتی گردید و به این ترتیب در مدت یک قرن تقریباً انگلستان توانست بر کرانههای آمریکای شمالی تسلط خود را برقرار ساخته،سیزده مستعمره را تشکیل دهد. (3)
سالهای میان 1600 تا 1776م.را میتوان دوران استعمار ایالات متحده از سوی انگلستان نام نهاد. (4)در این دوره رقابت شدیدی میان فرانسه و انگلستان در
گرفتن مستعمرات وجود داشت و میان این دو کشور چهار جنگ پیاپی در گرفت که نزدیک به هفتاد سال طول کشید و سرانجام فرانسه شکست خورد و به موجب پیمان پاریس در سالهای 1763م.فرانسه تقریباً تمام مستعمرات خود را از دست داد و سرتاسر سرزمینهای شمالی قاره آمریکا به تسلط انگلستان درآمد.
در قاره آمریکا دو قدرت رقیب یعنی انگلستان قدرتمند و اسپانیای ضعیف وجود داشتند. (1)انگلستان در سیزده مستعمره خود رژیمهای سیاسی وابسته را مستقر ساخت.مستعمراتی که به موجب فرمان امتیاز تشکیل گردیده یا بر حسب مالکیت دایر شده بودند،زیر قیمومیتِ دربار بودند و پارلمان«وست مینستر»مشاورشان بود.این پارلمان در واقع یک قدرت مقننه در مورد کلیه مستعمرات با هر نوع حکومتی که داشتند اعمال میکرد و یگانه مرجع مرکزی بود که میتوانست از راه دور در سطح بالا روابط تجاری و غیرتجاری را میان پایتخت و مستعمرات که در آسیا و آمریکا پراکنده بودند،زیر نظارت خود داشته باشد. (2)
سیاستهای انگلستان در مستعمرات باعث نارضایتی و ایجاد زمینههای شورش گردید؛زیرا مهاجرنشینهای انگلیسی موظف بودند فراوردهها و مواد اولیه تولیدی خود را منحصراً به بازرگانان انگلیسی بفروشند و نیز وظیفه داشتند که فقط کالاهای انگلیسی را خریداری و مصرف کنند و چون این کار موجب زیان آنان میشد،کمکم مایه نارضایتی مردم مهاجرنشینها گردید. (3)
این سیاستها به همراه تبعیضهای دیگر،باعث وقوع جنگ میان مردم مستعمرات و قوای انگلستان گردید.انگلستان در مقابل خواست مردم از نیروهای
نظامی بیشتری بهره گرفت،اما تسلیم ژنرال انگلیسی«بورگوین»و پنجهزار سرباز وی در 17 اکتبر 1777م.در«ساراتوگا»،باعث تحول مهمی در روند مبارزات گردید.در پی این رخداد،فرانسه به کمک شورشیان وارد جنگ شد و از سال 1778 تا 1780م.جریان جنگ به سود مردم مستعمرات بود.در تاریخ 19 اکتبر 1781م.عملیات نظامی انگلستان برای جلوگیری از استقلال آمریکا شکست خورد و در مارس 1782م.نخست وزیر انگلستان«لرد نورت»به علت نارضایتی عمومی مجبور به استعفا شد و سرانجام در پی معاهده پاریس در سال 1783م.سیزده مستعمره استقلال یافتند و«جرج واشنگتن»رهبر نیروهای استقلالطلب به عنوان رئیس جمهور آمریکا برگزیده شد. (1)
با استقلال آمریکا و تأسیس ایالات متحده در سال 1783م.دو مسئله اساسی برای قدرت یافتن آمریکا حیاتی بود که یک قسمت از آن مربوط به سیاست داخلی،مانند مسائل حکومتی،امنیتی،اقتصادی و فرهنگی میشد که در مجموع این موضوعات،مسائل گستردهای را فرا راه دولت جدید قرار میداد که به طور عمده،معطوف به فرایند دولتسازی میگردید.بخش دیگر،مسائل دولت در حوزه سیاست خارجی بود که خود سهم ویژهای را در توانمندسازی و قدرت یافتن آمریکا ایفا میکرد.
سیاست خارجی جرج واشنگتن اولین رئیس جمهور آمریکا حفظ صلح بود؛زیرا صلح فرصتی به وجود میآورد که جراحات ناشی از جنگ التیام یابد؛امّا حوادث اروپا رسیدن به این هدف را مشکل میکرد.وقوع انقلاب فرانسه و
1) (1) .شوئل،پیشین،ص 116-120.
حوادث پس از آن به صورت یکی از مسائل سیاسی آمریکا درآمد؟زیرا فرانسه به بریتانیای کبیر و اسپانیا اعلان جنگ داده بود و از آمریکا انتظار کمک داشت. (1)از طرفی،علاقه باطنی جرج واشنگتن و سیاستمداران معاصرش ایجاد یک نظام سلطنتی و نیز برقراری یک حکومت سرمایهداری مبتنی بر قدرت فئودالها و سرمایهداران بزرگ بود؛لذا واشنگتن از وقوع انقلاب فرانسه و سرنگونی حکومت پادشاهی لوئی شانزدهم ناراضی بود. (2)
مطالعه راهبردهای رؤسای جمهور آمریکا در این دوره،نشان میدهد که سیاست خارجی آمریکا میان آرمانگرایی و سیاست قدرت در نوسان بود.برای مثال:در حالیکه جِفرسون بر صیانت از آزادی به عنوان والاترین هدف کشور و راهبرد انزوا به عنوان بهترین راه حفظ و ترقی ملت تأکید میکرد،هامیلتون از نگاه واقعگرایی کلاسیک،بر سیاست قدرت تأکید داشت.وی معتقد بود:«جنگ قانون زندگی است و دولتها نیز نه کمتر از آدمها مجبور به نزاع بر سر ابزار قدیمی جاهطلبی،یعنی ثروت و افتخار میباشند....از اینرو چون قدرت و نفع خودی بر سیاست جهانی غالب است،اهداف سیاست خارجی آمریکا روشن بود؛توسعه قابلیتهای لازم که ایالات متحده را قادر سازد...تا در تدبیر نظام امور آمریکا حاکم و مافوق باشد...و بتواند شرایط ارتباط بین دنیای قدیم و دنیای جدید را به دلخواه تعیین نماید». (3)
راهبرد سیاست قدرت و افزایش قدرت آمریکا سرانجام در دوران ریاست
جمهوری جیمز مونروئه(18251817)نمود بارزی یافت.مونروئه در دوران خود تلاش کرد تا آمریکا را از رقابتهای سیاسی و جنگ میان دولتهای اروپایی محفوظ نگه دارد و از مداخله و سیطره آنها بر قاره آمریکا جلوگیری کند.بر این اساس وی در پیام سالانه خود در دوم دسامبر 1823م.بر اصولی تأکید نمود که به«دکترین مونروئه»مشهور گشت.در این پیام موارد زیر اعلام شد:
1.قاره آمریکا با توجّه به آزادی و استقلالی که خود به دست آورد و از آن تاکنون پاسداری کرده است،دیگر نمیتواند میدانی برای استعمار دولتهای اروپایی باشد؛2.روش سیاسی کشورهای متفق اروپا با سیستم سیاسی آمریکا مغایرت کامل دارد...کشورهای آمریکا هرگونه اقدامی را که از سوی کشورهای اروپایی به منظور توسعه سیستم سیاسی خود به هر یک از نقاط این نیمکره به عمل آید،برای آزادی و استقلال خود خطرناک میدانند؛3.ما کشورهای آمریکایی در امور داخلی هیچ یک از مستعمرات کنونی اروپا در قاره آمریکا دخالتی نداشته و نخواهیم داشت؛4.ما در هیچ یک از جنگهای اروپایی،بهویژه در مسائلی که مربوط به خودشان است،هرگز دخالتی نداشته و با روش ما نیز سازگاری ندارد که دخالتی داشته باشیم. (1)
دکترین مونروئه نقش مؤثری در افزایش قدرت و توانمندی آمریکا ایفا کرد.این دکترین دو پیامد اساسی را برای سیاست خارجی آمریکا به همراه آورد:نخست آنکه با پیشگرفتن سیاست انزوا و عدم درگیری در منازعات دول اروپایی،زمینه به کارگیری هرچه بیشتر منابع قدرت آمریکا را در عرصههای اقتصادی و توسعه صنعت فراهم ساخت.این سیاست باعث شد تا آمریکا در قرن
1) (1) .حمیدی نیا،پیشین،ص154.
بیستم به عنوان یکی از قدرتهای بزرگ ظاهر گردد.دوم آنکه دکترین مونروئه سرآغازی برای تعریف حیات خلوت و مناطق پیرامونی در قاره آمریکا شمرده میشود؛زیرا از آن پس به تدریج تعریف منافع ملّی آمریکا از مرزهای سرزمینی آن گذشت و قلمرو پیرامونی را در برگرفت و این کشور نسبت به مداخله قدرتهای بزرگ در قاره آمریکا هشدار داد و خواهان مقابله با مداخلهگرایی آنها در نیمکره غربی شد.
آمریکا پس از سپری نمودن جنگهای داخلی(18651861)مسیر رشد و توسعه و کسب قدرت را طی کرد.این کشور«به سبب فراوانی منابع طبیعی،جمعیت فراوان و کوشا،رونق صنعت،کشاورزی و بازرگانی،با سرعتی شگرف پیشرفت کرد و به زودی رقیب کشورهای اروپایی گردید». (1)
در سال 1914م.ایالات متحده آمریکا با تولید 455 میلیون تن زغال سنگ بسیار جلوتر از بریتانیا(292 میلیون تن)و آلمان(277 میلیون تن)قرار داشت. (2)سایر شاخصهای اقتصادی نیز نشان دهنده رشد سریع آمریکا نسبت به سایر قدرتها بود و آغاز قرن بیستم،حکایت از ظهور قدرتی جدید میکرد.حتی در صورت عدم وقوع جنگ جهانی اول،آمریکا تا سال 1925م.در بسیاری از قلمروهای اقتصادی از کشورهای پیشرفته اروپایی قویتر بود.برای مثال بین 1860 تا 1914م.ایالات متحده آمریکا صادرات خود را بیش از هفت برابر کرد و از 344 میلیون دلار به 2365 میلیون دلار رساند...با در نظر گرفتن این سیل خروشان جریان کالای صنعتی و کشاورزی به اروپا و بالعکس،جریان سیلآسای سرمایه اروپایی به آمریکا،روزنامهنگاری به نام«و.ت.استد»در سال 1902م.با
لحنی تند از«آمریکایی شدن دنیا»سخن گفت و در همان زمان،ویلهلم دوم،پادشاه آلمان و دیگر رهبران اروپایی با ایما و اشاره از ضرورت نوعی تبانی بر ضد غول بیدادگر تجارتی آمریکا سخن به میان آوردند. (1)
قدرت آمریکا در بعد سیاسی و نظامی نیز از سال 1898م.وارد مرحله نوینی شد.این کشور در سال 1898م.وارد جنگ با اسپانیا شد.آمریکا در این جنگ بر یک قدرت استعماری بزرگ پیروز شد و کوبا،پرتوریکو در منطقه کاراائیب و فیلیپین و جزایر گوام در اقیانوس آرام را تصرف کرد و در رقابت با اروپاییان برای کسب قدرت و برتری در سیاست جهانی وارد شد. (2)
از آن پس،ایالات متحده در آمریکای لاتین و در کشورهایی مانند نیکاراگوا،هائیتی،مکزیک و جمهوری دومینیکن مداخله نمود و دستاویز مداخله هم این بود که راه و روش این کشورها با موازین ایالات متحده آمریکا همخوانی ندارد. (3)
در این زمان آمریکا به صورت یک امپراتوری نوپا ظاهر شد و منافعی را در اقیانوس آرام برای خود تعریف کرد و در اواخر قرن نوزدهم از سیاست«درهای باز»برای تسلط بر بازار چین حمایت کرد و از طرفی برای اشغال کامل فیلیپین در جنگ با استقلالطلبان وارد شد و 126 هزار نفر را به این کشور گسیل کرد.
از سوی دیگر،سیاست کسب قدرت در جهان در اوایل قرن بیستم با انتخاب«تئودور روزولت»در سپتامبر 1901م.به ریاست جمهوری آمریکا مورد تأکید قرار گرفت.روزولت از پیشرفتگرایی یعنی آمیزهای از ملّیگرایی،اخلاقگرایی،نژادپرستی،داروینیسم اجتماعی،رفاه و برنامهریزی اجتماعی حمایت میکرد.وی
خواهان ظهور آمریکا به عنوان یک قدرت بزرگ و کاملاً همطراز با سایر دولتهای استعمارگر بود و معتقد بود شدیدترین رقابتها،میان نژادهای مختلف صورت میگیرد.در این میان،ملل عقبمانده از نژادهای پست میباشند و مهمترین وظیفه آمریکا رهاسازی ملتها از توحش و بربریت میباشد. (1)
سیاست قدرت،در زمان روزولت استمرار یافت.روزولت میگفت:«مثلی معروف میگوید:ملایم حرف بزن،ولی چماقی در دست بگیر،بدین گونه کارت دوام خواهد یافت و پیش خواهی رفت.اگر ملت آمریکا با متانت صحبت کند و در عین حال،نیروی دریایی کافی خود را در نهایت آمادگی نگاهدارد،وکمترین مونروئه مدتها محترم شمرده خواهد شد». (2)
روزولت در جهت کسب قدرت آمریکا،از فعالیتهای اقتصادی کشورهای آمریکای لاتین حمایت کرد و از اعمال سلطه مستقیم بر این کشورها هراسی نداشت و این کار را از طریق دادن وام،صدور سرمایه و تسلط بر عواید گمرگی انجام داد و بخش خصوصی آمریکا،نیمکره غربی را یک بازار جدید و غنی یافت. (3)
ایالات متحده با اجرای دیپلماسی دلار در نیمکره غربی و مناطق مجاور خود،توانست یک عصر بیدغدغهتر را با رقابتی کمتر از جانب رقیبان استعماری تجربه کند.«تفت و ناکس تفنگداران دریایی آمریکا را برای اشغال نیکاراگوئه و جمهوری دومینیکن گسیل داشتند؛مدیریت عواید گمرگی گواتمالا و هندوراس را برعهده گرفتند و در مکزیک مداخله کردند.دولت ویلسون نیز جمهوری دومینیکن و هائیتی را اشغال کرد و تقریباً درگیر جنگ با
مکزیک همسایه جنوبیاش شد.در هر مورد از این مداخلهها،آمریکاییان توجیه کردند که هدف آنان جلوگیری از آشوب است.این مداخلهها غالباً اوضاع را بدتر میکرد؛زیرا دولت به سوداگران و سرمایهگذاران بخش خصوصی کمک میکرد که امیدوار بودند با انجام اقدامات سریع و پنهانی،بر رقیبان اروپایی خود پیشی بگیرند». (1)
علاقه به مداخلهگرایی آمریکا در اروپا در بندر طنجه ظاهر شد؛زمانی که روزولت از مراکش حمایت نمود و فرانسه خواهان میانجیگری روزولت شد و وی آن را نپذیرفت.این سیاست نشان میدهد که روزولت در پی ایفای نقش جهانی بود.«در سال 1907م.،روزولت رسماً تصمیم گرفت که نمایش نهایت قدرت ایالات متحده در سطح جهانی را آغاز کند،او نیروی دریاییای در اختیار داشت(از سر شادمانی،آن را«ناوگان سفید بزرگ»مینامیدند)که میتوانست تا اروپا،آفریقا و آسیا رفته و قدرت آمریکا را به رخ رهبران جهان بکشد». (2)
سیاستها،اقدامات و موضعگیریهای روزولت،حکایت از دوران جدیدی میکرد که در اوایل قرن بیستم نمادهایی از مداخلهگرایی و سلطهگری را تداعی مینمود.به عبارت دیگر گرچه آمریکا از سال 1822م.درپی دکترین مونروئه سیاست انزوا را در پیش گرفت،امّا این سیاست مانع از کاربرد قوای مسلح در خارج از کشور برای حفظ منافع آمریکا نگردید.آمریکا در فاصله سالهای 19011921م.در بیش از چهل مورد،از نیروی نظامی در جهان برای تأمین منافع خود استفاده کرد (3)که مهمترین آن،مربوط به جنگ جهانی اول بود.
جنگ جهانی اول 19141918م.فرصت مناسبی را برای ایفای نقش نوین آمریکا و کسب قدرت بیشتر در رقابت با قدرتهای اروپایی فراهم ساخت.آمریکا در سالهای اولیه جنگ،بر اساس راهبرد انزوا،سیاست بیطرفی را برگزید.سیاست بیطرفی به آمریکا این امکان را میداد که سربازان خود را از صحنه عملیاتی جنگ دور نگه دارد و بدون پرداخت هزینههای نظامی جنگ،از مزایای آن سود ببرد.آندره موروا مینویسد:به زودی آمریکا برای متفقین بزرگترین منبع تهیه خواربار و تجهیزات شد.فرانسه و انگلستان مهمترین خریدار محصولات آمریکایی شدند؛چون تنها این دو کشور با حمایت ناوگان جنگی خود میتوانستند کالای خریداری شده را به مقصد برسانند.یک دوره کسب ثروت و پیشرفت چشمگیر برای کشورهای متحده آغاز شد. (1)
جنگ جهانی اول باعث شد تا اقتصاد آمریکا رونق بیشتری بگیرد.آمریکا در 1929م.بیش از 42%کل تولیدات جهان را در مقابل 28%سه قدرت صنعتی اروپا تولید میکرد.به طور مشخص،در حالی که تولید فولاد آمریکا از 1913 تا 1920م.یکچهارم بیشتر شد،تولید فولاد در بقیه نقاط جهان یکسوم کاهش یافته بود. (2)این پیشرفت سبب گردید تا آمریکا بر اقتصاد بینالمللی تسلط یابد و به بزرگترین تولید کننده صنعتی جهان تبدیل گردد.در این میان«انگلستان تقریباً یک چهارم از سرمایهگذاریهای جهانی خود را،عمدتاً در آمریکا،در جریان جنگ از دست داد؛زیرا برای خرید تجهیزات جنگی مجبور به فروش آنها بود.فرانسه نیمی از سرمایهگذاریهای خود را اساساً به خاطر انقلاب و ورشکستگی در اروپا از دست داد.در این میان،
آمریکا که جنگ را به عنوان کشوری بدهکار آغاز کرده بود،به عنوان وام دهنده عمده بینالمللی آن را به پایان رساند». (1)
آمریکا پس از جنگ جهانی دوم به صورت یک ابرقدرت ظاهر شد.از دیدگاه«هارولد.جی لاسکی»هیچکدام از قدرتهای رم و بریتانیای کبیر در دوره برتری خود به اندازه آمریکا از قدرت و نفوذ برخوردار نبودند.
آمریکا در این دوره،راهبرد ائتلاف و مداخله را جایگزین راهبرد انزوا کرد.آرمانگرایی ویلسونی راه را به«واقعگرایی»سیاسی داد که توجهش معطوف به قدرت بود،نه آرمان.سیاست سدّ بندی به صورت یک استراتژی برای مقابله با اتحاد شوروی،در رقابت برای به دست آوردن قدرت و مقام پی گرفته شد. (2)
آمریکا به عنوان رهبر نظام سرمایهداری ظاهر گشت.استراتژی کلان آمریکا در سیاست خارجی همواره بر اساس دو مؤلفه بوده است:«مشروعیت بخشی به سرمایهداری در گستره گیتی و جهانی نمودن لیبرالیسم سیاسی و فرهنگی.برای تحقق این استراتژی کلان،ساختار تصمیمگیری سیاسی در آمریکا،سیاست گسترش قدرت و نفوذ آمریکا از یک سو و تحکیم قدرت و نفوذ این کشور از سوی دیگر بوده است». (3)آمریکا در دوران پس از جنگ جهانی دوم،از ابزارهای مختلف اقتصادی،نظامی و فرهنگی برای تثبیت قدرت و سلطه خود بهره برد که
عمدتاً در این مقطع در قالب طرح مارشال و پیمان نظامی ناتو تجلی یافت که به صورت خلاصه به آن پرداخته میشود.
پایان جنگ جهانی اول در سال 1945م.فرصت بزرگی را برای گسترش نظام سرمایهداری و بازارهای فراملی اقتصاد آمریکا در جهان فراهم ساخت.ویرانههای اقتصاد اروپا به شدتّ نیازمند بازسازی بود و آمریکا از این فرصت برای تغییر بازار اروپا،وابسته نمودن اقتصادهای ملّی دولتهای اروپایی و اعمال سلطه و نفوذ بر این کشورها استفاده کرد.درعین حال میکوشید تا سرمایههای اروپایی را در این راستا بهکار گیرد.ژنرال مارشال در هشتم مه 1947م.طرح اقتصادی را در دانشگاه هاروارد اعلام کرد.وزیر امورخارجه آمریکا ضمن بیان توان اقتصادی آمریکا،به اروپاییان گفت:«مناسب و مؤثر نخواهد بود که دولت آمریکا به طور یکجانبه برنامه کمک اقتصادی به اروپا را تنظیم کند.این امر به خود اروپاییها ارتباط دارد و ابتکار آن باید از سوی اروپاییان باشد.نقش کشور ما باید فقط اعطای کمکهای دوستانه برای تنظیم یک برنامهی اروپایی و سپس پشتیبانی و تقویت این برنامه تا سر حد امکان باشد». (1)
کمکهای اقتصادی آمریکا به اروپا پس از بررسی در کنفرانس پاریس در 12 ژوئیه 1947م.22 میلیارد دلار تعیین شد که سرانجام پس از تصویب در کنگره آمریکا،مبلغ 13 میلیارد دلار به اختصاص یافت. (2)
برنامه اقتصادی مارشال در قالب کمکهای بشردوستانه دو هدف را دنبال
میکرد:نخست آنکه باید افکار عمومی آمریکا نسبت به تغییر سیاست انزوا به سیاست اتحاد آماده میگشت و هدف دوم،آن بود که سیاستهای اعمال نفوذ و سلطه آمریکا در خارج،در پوشش اقدامات بشردوستانه عملی میگشت.
سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم پیش از هر زمان دیگر به سمت نظامی شدن حرکت کرد؛زیرا«سیاستگذاران کشور به طور عادی،مشکلات سیاسی بینالمللی را بر مبنای راهحلهای نظامی تعیین کردند». (1)ترومن میگفت«اگر قرار است ما رهبری را بین سایر ملتها حفظ کنیم.باید همچنان یک کشور نظامی باشیم». (2)
برنامه دیگر آمریکا برای اعمال نفوذ و مداخله در اروپا در قالب پیمان آتلانتیک شمالی(ناتو)ظاهر گشت.این پیمان در 14 آوریل 1949م.تشکیل شد و در آن،اعضای سازمان پیمان بروکسل(بلژیک،فرانسه،لوکزامبورگ،هلند و انگلستان)و کانادا،دانمارک،ایسلند،ایتالیا،نروژ،پرتغال و ایالات متحده شرکت کردند.به موجب ماده پنجم این پیمان،اعضای پیمان اعلام کردهاند که حمله به هر یک از دولتهای عضو را حمله به تمام اعضا تلقی میکنند و اگر به کشوری حمله مسلحانه شود،هر یک از کشورهای دیگر،با هر عملی که لازم بدانند،به آن کمک خواهند کرد». (3)بر این اساس،ترومن در جهت سیاستهای نوین نظامی و امنیتی،کمکهای نظامی آمریکا به اروپا را افزایش داد.این کمکها به اندازهای
گسترش یافت که آمریکا بر پیمان آتلانتیک شمالی سیطره پیدا کرد. (1)
آمریکا در این زمان،از خاک اروپای غربی و پیمان ناتو به عنوان سدّ دفاعی در رویارویی با شوروی استفاده میکرد؟به گونهای که در صورت بروز هر گونه جنگ نظامی و هستهای میان دو ابرقدرت،آثار مستقیم آن متوجه اروپای غربی بود؛زیرا سرزمین ایالات متحده در فاصله بسیار دورتری قرار داشت و از پیامدهای جنگ تا اندازه زیادی مصون بود. (2)از سوی دیگر اعضای پیمان ناتو موظف بودند که هزینههای بسیار سنگین نظامی را در مسابقه تسلیحاتی آمریکا و شوروی بپردازند و از سیاست و مواضع آمریکا حمایت کنند.این وضعیت یعنی:«سلطه بلامنازع ایالات متحده بر پیمان آتلانتیک شمالی،موجب تیرگی روابط برخی از دولتهای اروپایی با واشنگتن گشت،امّا این بحران موجب آن نشد تا واشنگتن مواضع یکجانبه خود در قبال پیمان را تعدیل کند» (3)و میکوشید تا علیرغم مخالفتها به ویژه از جانب فرانسه،منافع و امنیت ملّی خود را از طریق پیمان ناتو تأمین کند.در واقع میتوان گفت،سیاست کندی مبتنی بر دو خط مشی گسترده و متمایز بود:
1.ویژگی اصلی این سیاست،اتکا به قدرت نظامی در رویارویی با تحولات بینالمللی بود.این سیاست،در واقع ادامه راهبرد های پیشین مقابله نظامی با کمونیسم بود و کندی نام«استراتژی نیروی تهاجمی محدود»را بر آن نهاد.
2.این سیاست،برای مقابله با اردوگاه کمونیسم،اهمیت ویژهای به کاربرد
دیپلماسی میداد؛امّا این دیپلماسی در خدمت نیروی نظامی بود و از منطق زور پیروی میکرد.میان این دو خط مشی،روابط ایالات متحده با اردوگاه کمونیسم و مواضع بینالمللی در برابر این روابط قرار داشت. (1)
آمریکا در سیاستهای توسعهطلبانه خود،با چالشهای ابرقدرت دیگر یعنی شوروی روبهرو گردید.از طرفی سیاستها و برنامههای شوروی نیز برای گسترش نظام سوسیالیستی و اشاعه مکتب کمونیسم در جهان،در تقابل با سیاستهای نظام سرمایهداری آمریکا بود و منافع این دو کشور برای اعمال سلطه و مداخله در مناطق مختلف جهان به شدت با یکدیگر تعارض داشت و تقابل راهبردها و سیاستهای آنها باعث ایجاد ساختار بینالمللی دوقطبی و تقسیم جهان میان دو بلوک شرق و غرب گردید.نقاط تعارض و مخالفتهای شوروی با سیاستهای آمریکا زمانی آشکار شد که شوروی برنامه اقتصادی وزیر امورخارجه آمریکا ژنرال مارشال را نپذیرفت و خود،سیاست اقتصادی مستقلی را برای بازسازی اقتصاد شوروی و اروپای شرقی در پیش گرفت.در واقع شوروی از طریق رد کمکهای اقتصادی آمریکا،حوزه نفوذ و قلمرو جداگانهای برای خود تعریف کرد که زمینهساز ساختارمند شدن دو بلوک اقتصادی در جهان،یعنی اقتصاد سوسیالیسم در برابر اقتصاد سرمایهداری میگردید.شوروی تلاش کرد تا نظام سوسیالیستی را در سطح جهان گسترش دهد و با گذشت زمان،این تقابل در عرصههای مختلف سیاسی،اقتصادی،امنیتی و نظامی افزایش یافت و سیاست خارجی آمریکا و شوروی را به شدت تحت تأثیر قرار داد.
1) (1) .همان،ص65.
مقاله«جورج کنان»در ژوئیه 1947م.در مجله امور خارجی آمریکا سرفصل جدیدی در سیاست خارجی آمریکا گشود؛زیرا برای اولین بار موضوعی را مطرح کرد که اساس سیاست خارجی آمریکا را تشکیل میداد و آن،جلوگیری از گسترش کمونیسم بود.جورج کنان در مقالهاش نوشت:
تردیدی نیست که عامل اصلی سیاست آمریکا در رویارویی با روسیه شوروی باید جلوگیری از گسترش کمونیسم در درازمدت باشد و نسبت به گرایشهای توسعهطلبانه آن کشور با حوصله و محکم و هوشیار بماند و در هر نقطهای از جهان که نشانهای از قصد شوروی برای پایمال کردن منافع دنیای در حال صلح و ثبات مشاهده کند،با نیروی تزلزلناپذیر و قوی خود با آن به مقابله برخیزد. (1)
با توجّه به نظریه جورج کنان،سیاست در برگیری یا سدّبندی در سیاست خارجی آمریکا محوریت یافت که مهمترین مؤلفههای آن موارد زیر بود:
1.اتحاد شوروی یک قدرت توسعهطلب است و در پی به حداکثر رساندن قدرت کمونیسم از طریق فتح نظامی و صدور انقلاب میباشد.
2.هدف دائمی شوروی،سلطه بر جهان است و توفیق خواهد یافت،مگر اینکه عمل متقابل شدیدی مانع آن گردد.
3.ایالات متحده به عنوان رهبر«جهان آزاد»تنها کشوری است که توانایی بازپس زدن تجاوز شوروی و حفظ موازنه قوا را دارد.
4.ایالات متحده باید قدرت نظامیاش را در برابر شوروی افزایش دهد؛به گونهای که بتواند توسعهطلبی شوروی را به گونهای مطمئنتر مسدود سازد.
5.اگر قرار است توسعهطلبی متوقف شود،سیاست تحبیب مؤثر نخواهد
1) (1) .آندره فونتن،پیشین،ص 424و425.
بود و زور باید با زور جواب داده شود. (1)
بر این اساس میتوان گفت که راهبرد مهار و دربرگیری،دو هدف عمده را تعقیب میکرد:
اول،کنترل نفوذ اتحاد شوروی،به گونهای که از دستاندازی مسکو به اروپای غربی جلوگیری کند.
دوم،خنثی کردن برنامههای اتحاد شوروی که قصد داشت بر کشورهای دیگر جهان سلطه یافته و آنها را به قلمرو دولتهای کمونیستی وارد کند. (2)
بررسی راهبرد مهار نشان میدهد که به غیر از اروپای غربی،بیشترین رقابت و جنگ سرد میان آمریکا و شوروی،در سرزمینهایی قرار داشت که عمدتاً در ردیف کشورهای جهان سوم یا توسعهنیافته قرار میگرفتند و هر یک از دو کشور به نام دفاع از آزادی و ملل محروم در پی گسترش اهداف سلطهطلبانه خود بودند.
کندی میگفت:«امروز بزرگترین صحنه جنگ برای دفاع و گسترش آزادی،تمامی نیمکره جنوبی زمین است؛یعنی سرزمینهای مردمی که در حال قیامند». (3)
آمریکا و شوروی در اعمال سلطه بر جهان هدف مشترکی داشتند.به عبارت دیگر،هر دو برای مداخلهگرایی و نفوذ در سایر کشورها دست به اقداماتی میزدند و زمانی که در خطر جنگ با یکدیگر قرار میگرفتند،به شیوههای گوناگون با یکدیگر همکاری میکردند.برای مثال با ریاست جمهوری ریچارد نیکسون(از حزب جمهوری خواه)و انتصاب هِنری کیسنجر به عنوان مشاور
امنیت ملّی،رهیافت جدیدی در سدّبندی اتخاذ گردید که«تنشزدایی»نام داشت.کیسنجر میگوید:«تنشزدایی در پی به وجود آوردن موجی اساسی برای همکاری و خویشتنداری است؛محیطی که در آن رقبا بتوانند اختلافاتشان را تخفیف و مشخص نمایند و نهایتاً از رقابت،به جانب همکاری پیش بروند». (1)
تنشزدایی در وضعیتی که تضاد و تعارض منافع دو ابر قدرت رو به فزونی بود،میتوانست باعث تأمین منافع متقابل آنها گردد و تا اندازهای به عادیسازی روابط سیاسی آنها کمک کند.
یکی از محورهای اساسی تنشزدایی در کنترل تسلیحات خودنمایی کرد.کنترل تسلیحات بهویژه در عرصه هستهای میتوانست منافع دو چندانی را برای طرفین به همراه آورد.از یک سو از احتمال وقوع جنگ هستهای بکاهد و از سوی دیگر باعث کاهش هزینههای تسلیحاتی و انتقال آنها به بخش اقتصاد و رونق اقتصادی کشورشان شود.
بنابراین،جنگ سرد میان آمریکا و شوروی باعث کانونی شدن امنیت ملّی در سیاست خارجی کشورها،در ساختار نظام بینالملل دوقطبی شد.از دیدگاه پاول کندی ترتیبات مالی و تجاری بینالمللی مانند صندوق بینالملل،پول،بانک جهانی و موافقتنامه عمومی تعرفه و تجارت میکوشید تا از بروز دوباره خسارت ناشی از محدودیتهای بازرگانی و استقلال سیاسی بین جنگها جلوگیری کند،امّا افزایش تشنجهای ناشی از جنگ سرد به شدت بر فضای روابط بینالملل تأثیر گذاشت و اهمیت مداوم«امنیت ملّی»را مورد تأکید قرار داد. (2)
در نتیجه،تلاش برای بقا و حفظ امنیت ملّی،زمینه تشدید مسابقه تسلیحاتی میان کشورها،بهویژه قدرتهای بزرگ و افزایش مداخلات آنها در سایر کشورها گردید.در این راستا تلاش آمریکا برای گسترش قدرت و سلطه بر جهان از طریق مداخله و اقدام نظامی علیه کشورها پس از جنگ جهانی دوم نمود بارزی یافته است.بنابراین،حضور نظامی و آرایش نیروها در خارج و مداخله نظامی مستقیم،از راهبردهای نظامی آمریکا شمرده میشود.مداخله نظامی در کره(1950م.)،لبنان(1958م.)،ویتنام(1962-1965م.)،جمهوری دومینیکن(1965م.)،گرانادا(1983م.)،پاناما(1989م.)،عراق(1991م.)،هائیتی(1994م.)،افغانستان(2001م.)،عراق(2003م.)از جمله مهمترین اقدامات نظامی آمریکا برای افزایش قدرت و نفوذ خود در جهان بوده است. (1)
آمریکا برای تثبیت قدرت خود و سلطه بر جهان،سیاست توسعهطلبی و مداخلهگرایی را در دستور کار خود قرار داد.این کشور در رویارویی با شوروی،در تقسیم مناطق مختلف جهان،با یکدیگر به رقابت پرداختند و قارههای آسیا،آفریقا،اروپا،آمریکای لاتین و اقیانوسیه،دستخوش سیاستها و رقابتهای دو قطب جهانی قرار گرفت.برخی از مناطق جهان که از اهمیت راهبردی بیشتری برخوردار بودند،بیش از سایر مناطق،محل برخورد منافع آمریکا و شوروی گردید.
یکی از مناطق استراتژیک جهان که بیش از هر منطقهای مورد توجّه سیاست خارجی آمریکا بوده است،منطقه خاورمیانه میباشد.هر یک از رؤسای جمهور آمریکا،وزارت امورخارجه،سازمان اطلاعات مرکزی،شورای امنیت ملّی،کنگره
1) (1) .کگلی،پیشین،ص139.
و وزارت دفاع،با مسایل و موضوعات گوناگونی در خاورمیانه روبهرو بودهاند.این منطقه از جنگ جهانی دوم تاکنون دستخوش تغییرات و تحولات گستردهای،از جمله ظهور دولتهای جدید،انقلابها و جنگها بوده و عواملی مانند:نقش استراتژیکی نفت منطقه در جنگ و صلح،خصلت اسلامی اغلب کشورهای منطقه،ناسیونالیسم کشورهای قدیمی و نوبنیاد،وضعیت عمومی عقبماندگی اقتصادی (1)مسایل و فرایندهای سیاسی،امنیتی،اقتصادی و فرهنگی خاورمیانه را تا اندازه زیادی پیچیده ساخته و مداخله قدرتهای بزرگ در منطقه خاورمیانه بر میزان پیچیدگی آن افزوده است.
دوران ریاست جمهوری ترومن(1945-1952م.)سرآغاز عصر نوینی در سیاست خارجی آمریکا شمرده میشود؛زیرا آمریکا پس از جنگ جهانی دوم،با ایجاد تغییر در راهبرد سیاست خارجی و کنارهگیری از سیاست انزوا،عملاً وارد مسایل و سیاست جهانی شد و در مناطق مختلف جهان مداخله نمود.رویارویی آمریکا با شوروی در منطقه خاورمیانه از اهمیت ویژهای برخوردار بود؛زیرا منطقه خاورمیانه به لحاظ موقعیت استراتژیک،دستخوش بحرانها و مسائل جدیدی گردید که عمدتاً حاصل رقابتهای شدید دو کشور بود.برای نمونه،رویاروییهای همهجانبه آمریکا و شوروی در بحران یونان و ترکیه خودنمایی کرد و هر یک از آنها برای اعمال سلطه و نفوذ خود در این کشورها مداخله کردند.
ترومن،دکترین خود را در 12 مارس 1947م.اعلام نمود که براساس آن،یونان و ترکیه مورد حمایت مالی و نظامی آمریکا قرار میگرفتند.آمریکا 400 میلیون دلار کمک مالی به یونان و ترکیه اختصاص داد و مستشاران نظامی را به این کشورها
1) (1) .جورج لنچافسکی،رؤسای جمهور آمریکا و خاورمیانه از ترومن تا ریگان،ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی،ص2.
گسیل نمود.در تصویب مقدمه قانون کنگره در 22 مه 1947م.آمده است:
نظر به اینکه سازمان ملل متحد در حال حاضر در وضعی نیست که بتواند نیازهای ضروری مالی و اقتصادی یونان و ترکیه را برآورده سازد،از این رو کنگره مبادرت به وضع این قانون میکند.
با تصویب این قانون،عملاً سازمان ملل متحد کنار گذاشته شد و سابقه مهمی را به وجود آمد که از آن پس هرگاه منافع آمریکا در معرض خطر قرار میگرفت،شیوه کار و مقررات اداری سازمان ملل نتواند مانع از اقدام گردد. (1)
سیاست مداخلهگرایی آمریکا در خاورمیانه در دوران ریاست جمهوری آیزنهاور(19531961م.)استمرار یافت.در این دوران همچنان رقابت و تقابل آمریکا با شوروی برای اعمال سلطه و نفوذ در کشورهای خاورمیانه،از محورهای اساسی سیاست منطقهای آمریکا به شمار میرفت.برای آیزنهاور جلوگیری از«خطر نفوذ شوروی در منطقه،امنیت ذخایر نفتی و روابط پرتنش اعراب و اسرائیل»از جایگاه خارجی بالایی برخوردار بود. (2)
مداخله آمریکا در کودتای 28 مرداد 1332 و سقوط دولت مصدق،حکایت از اهمیت ایران و مسئله نفت در سیاست خارجی آمریکا در ساختار نظام بینالملل دوقطبی دارد.آیزنهاور در خاطرات خود میگوید:«در طول این بحران،دولت ایالات متحده هر کاری که از دستش ساخته بود،در حمایت از شاه به عمل آورد». (3)
آیزنهاور برای حفظ و تقویت موقعیت آمریکا در خاورمیانه،دکترین خود را در 5 ژانویه 1957م.اعلام کرد که براساس آن،آمریکا سه کار را انجام میداد:
«تقویت بنیه اقتصادی ملتهای خاورمیانه؛اجرای برنامههای کمک و همکاری نظامی و پیشبینی اینکه ایالات متحده برای حفظ تمامیت ارضی و استقلال سیاسی ملتهایی که برای مقابله با تجاوز علنی مسلحانه از سوی کشورهای زیر نفوذ کمونیسم بینالمللی تقاضای چنین کمکی را بکنند،قوای مسلح خود را بهکار خواهد برد». (1)
دکترین آیزنهاور در 9 مارس 1957م.با قطعنامه مشترک مجلس نمایندگان و سنا به تصویب رسید و آیزنهاور در این زمینه میگوید:«ما توانستیم به گونهای مؤثر موافقت کنگره را با تصمیم قاطعانه دستگاه حکومت در سدّ کردن پیشروی کمونیسم به سوی مدیترانه،کانال مؤثر و لولههای نفت و دریاچههای زیرزمینی نفت که خانهها و کارخانههای اروپای غربی را روشن میکند و به کار میاندازد،جلب کنیم». (2)
تنش روابط آمریکا با شوروی برای اعمال سلطه و نفوذ در منطقه خاورمیانه در دوران ترومن تا حدی به کمربند شمالی محدود میشد؛امّا در دوران آیزنهاور به قلمرو گستردهتری از کشورهای عرب خاورمیانه سرایت کرد.آیزنهاور سیاست در برگیری شوروی را تعقیب نمود و از طریق پیمان بغداد که به عنوان سیستم امنیت منطقهای عمل میکرد تلاش کرد تا خلأ ژئوپلتیکی بین سازمان آتلانتیک شمالی(ناتو)و سازمان پیمان آسیای جنوب شرقی(سیتو)را پر کند.بدینسان،پیمان بغداد زنجیر دفاعی اتحادها و پایگاهها را در امتداد مرزهای جنوبی اتحاد شوروی تکمیل میکرد.به عبارت دیگر:هدف مشترک دکترین ترومن و آیزنهاور سدّبندی در برابر«کمونیسم بینالمللی بود»؛در حالیکه دکترین ترومن تنها خواستار کمک اقتصادی و معاضدت نظامی با گسیل داشتن
مستشار بود.دکترین آیزنهاور متعهد میشد که از سربازان آمریکایی در وضعیتهای ویژه استفاده کند. (1)
براساس دکترین آیزنهاور،آمریکا میتوانست در شرایط زیر در خاورمیانه دخالت نظامی کند:
«1.هنگامی که یکی از دولتهای خاورمیانه در معرض خطر یا تهدید کمونیسم قرار گیرد.
2.هنگامی که یکی از دولتهای مهم،منافع آمریکا را به گونهای با خطر مواجه کند که موجب بروز بحران داخلی شده و موجودیت سیاسی ایالات متحده با تهدید روبهرو شود». (2)
سیاست مداخله جویانه آمریکا و شوروی در منطقه خاورمیانه باعث بروز جنگ سرد در میان کشورهای عربی در فاصله سالهای 1957 تا 1967 گردید و کشورهای عربی،هر یک به پیروی از بلوک غرب یا شرق،سیاست محافظهکارانه یا رادیکال را در پیش گرفتند.آمریکا در این زمان از اردوی محافظهکار حمایت میکرد؛زیرا«نخست آنکه منافع اساسی آمریکا شامل امتیازات نفتی به بقای رژیمهای سلطنتی مربوط بود و میبایست حفظ شود؛دوم،از این دو بلوک،بلوک تندرو به لزوم عملیات سریع و شدید اعتقاد داشت و خودش را درگیر خرابکاری،تبلیغات و تهاجم کرده بود؛سوم اینکه بخشی از دولتهای تندرو به دلیل عقاید مارکسیستی خود که به آن رنگ سوسیالیستی زده بودند(مثل مصر،سوریه،عراق)به روسیه نزدیکتر شده بودند». (3)
یکی دیگر از رخدادهای مهم خاورمیانه که همواره با حمایت و پشتیبانی آمریکا همراه بود،مربوط به تأسیس اسرائیل در سرزمین فلسطین در سال 1948 میباشد که نه تنها تاریخ خاورمیانه،بلکه تحولات جهان اسلام را تحت تأثیر قرار داده است.لنچافسکی معتقد است:«ترومن با پشتیبانی از تأسیس و شناسایی بیقید و شرط دولت اسرائیل،ایالات متحده را نسبت به دفاع از مشروعیت دولت یهود متعهد ساخت». (1)حمایت همهجانبه آمریکا از اسرائیل باعث ایجاد بحران و تشدید اختلاف اعراب و اسرائیل گردید،امّا سیاست حمایت از اسرائیل در دورههای بعد همچنان ادامه یافت و بخش مهمی از سیاست خارجی آمریکا را درگیر کرد.
آمریکا در دوران ریاست جمهوری کندی،با سه مجموعه مسائل در خاورمیانه روبهرو شد که عبارت بود از:«کار ناتمام اختلاف اعراب و اسرائیل؛امنیت کشورهای غیر عرب کمربند شمالی و روابط آمریکا و اعراب در خلال جنگ سرد اعراب بود». (2)از میان این مسائل،تعهدات ویژه حمایت آمریکا از اسرائیل اهمیت بسیار داشت.سیاست کندی در اینباره،گسیل داشتن فرستادگان ویژه،فروش جنگافزار و مکاتبات پیدرپی و تأکید مجدد بر تعهد آمریکا نسبت به امنیت اسرائیل بود». (3)
با گذشت زمان،روابط آمریکا و اسرائیل از اهمیت بیشتری برخوردار گشت و بر حجم حمایتها و کمکهای سیاسی و مالی از اسرائیل افزوده شد.روابط
آمریکا و اسرائیل در دوران جانسون(19681964م).وارد مرحله نوینی شد.جانسون درباره دوستی با اسرائیل میگوید:«من همیشه احساس همدلی عمیقی به اسرائیل و مردم آن داشتهام که با شجاعت و شهامت،کشور مدرنی را به وجود آورده و در برابر اختلافات فاحش و بر ضد پیشینه غمانگیز تجربه یهودیان از آن دفاع میکنند». (1)
جانسون برای تقویت روابط اسرائیل با آمریکا از«لوی اشکول»نخستوزیر اسرائیل در ژوئن 1964 در واشنگتن پذیرایی کرد که باعث روابط صمیمی و دوستانه وی با اشکول شد این اقدام در روابط قبلی رؤسای جمهور آمریکا و نخستوزیران اسرائیل بیسابقه بود.همچنین در خلال سه سال اول ریاست جمهوری جانسون،ارسال جنگافزارهای تدافعی به اسرائیل،ناگهان به ارسال سلاحهای تهاجمی پیشرفته تغییر یافت.«بدین سان کمک نظامی آمریکا به اسرائیل در سال 1966 به هفت برابر افزایش یافت؛یعنی از 12/9 میلیون دلار به 90 میلیون دلار رسید که بیش از دو برابر مجموع کمکهایی بود که از سال 1948 به آن کشور کرده بود(40/3 میلیون دلار)». (2)
حمایت آمریکا از اسرائیل در وضعیتهای بحرانی و جنگی،نمود بیشتری داشت.گرچه پشتیبانی مالی،نظامی و تبلیغاتی آمریکا از اسرائیل تا پیش از جنگ ژوئن 1967 تا اندازهای به صورت غیرمستقیم انجام میگرفت«...امّا در دوره جانسون،سیاست آمریکا چرخش قطعی در جهت طرفداری از اسرائیل کرد.جنگ ژوئن 1967 بر این موضوع مهر تأیید گذاشت و از 1967 به بعد ایالات متحده غیرقابل اعتمادترین و شاید منفورترین کشور غربی در خاورمیانه شناخته
شد»؛ (1)زیرا آمریکا در این جنگ در سه مرحله آغاز،فرایند جنگ و پایان آن،به شدت از سیاستها و مواضع اسرائیل حمایت کرد.دوگانگی سیاست آمریکا از آنجا ناشی میشود که«در 23 مه(در حدود 12 روز پیش از آغاز جنگ)رئیس جمهور محرمانه اجازه داد که انواع جنگافزارها،تجهیزات نظامی و وسایل یدکی از راه هوایی به اسرائیل فرستاده شود.این کار هنگامی صورت گرفت که رئیس جمهور آشکارا اعلام داشت ارسال هرگونه جنگ افزار به خاورمیانه را تحریم کرده است». (2)
امّا جنگ همهجانبه اسرائیل در ماه ژوئن،براساس طرحها و نقشههای قبلی آغاز شد و از آنجا که با حمایت آمریکا بود،به پیروزی ارتش اسرائیل انجامید:«جنگ در عرض شش روز به نابودی کامل نیروهای هوایی اعراب و پیروزی خردکننده اسرائیل منتهی شد.اسرائیل نه تنها نوار غزه را که قبلاً به وسیله مصر اداره میشد اشغال کرد،بلکه سرتاسر شبهجزیره سینا را درنوردید.شرمالشیخ را تصرف کرد و نیروهایش به کرانه کانال سوئز رسیدند.افزون بر این،اسرائیل سراسر ساحل غربی رود اردن،شامل بخش عربنشین بیتالمقدس را از اردن گرفت.در 9 ژوئن با وجود آتشبس که از سوی سازمان ملل متحد دستور داده شده(و پذیرفته شده بود)اسرائیل به سوریه یورش برد و پس از نبردی سهمگین،بلندیهای جولان را تسخیر کرد». (3)
آمریکا در خلال جنگ،هیچگاه عملیات جنگی اسرائیل را محکوم نکرد و هنگامی که شورای امنیت اعلام آتشبس فوری کرد و به نیروهای درگیر جنگ
دستور داد تا به مواضع نخستین خود بازگردند،نماینده آمریکا در حالی که موافق آتشبس بود،قاطعانه با دستور سازمان ملل دایر بر بازگشت نیروها به مواضع اولیهشان مخالفت کرد و در نتیجه،جانب اسرائیل را گرفت که از بابت حفظ سرزمینهایی به تازگی تصرف کرده بود احساس نگرانی میکرد». (1)
شکست اعراب بهویژه مصر در برابر اسرائیل،آثار و پیامدهای گستردهای را به همراه آورد.در مرحله نخست مشخص شد که آمریکا علیرغم اعلان سیاست بیطرفی،در پی حفظ،تقویت و گسترش سرزمینهای اشغالی اسرائیل است و این امر باعث ظهور و افزایش جریانهای تند ضد آمریکایی و جنبشهای افراطی چپگرا در منطقه شد که تحولات دهههای بعد را میتوان تا اندازهای ناشی از تقابل این نیروها با گروهها و نیروی سنتی حفظ وضع موجود در منطقه دانست.برای جانسون،رئیس جمهور آمریکا،حمایت از اسرائیل مهمتر از این پیامدها بود:«او به مکتبی فکری در میان تصمیم گیرندگان سیاست خارجی گرایش یافت که برای دستاوردهای عملی ارتش اسرائیل اهمیت بیشتری قائل بودند تا پیشرفتهای شوروی در منطقه و در نتیجه آن،وابستگی و افراطی شدن اعراب». (2)در مرحله دوم،شکست ناصر در برابر اسرائیل،سرآغازی برای احساس یأس و ناامیدی در مقابل ارتش اسرائیل گردید که سرانجام در جنگ 1973م،به اسطوره شکستناپذیر تبدیل شد.
سیاست توسعهطلبی و مداخلهگرایی آمریکا در مناطق مختلف جهان باعث افزایش هزینههای نظامی آمریکا شد.رقابت آمریکا و شوروی برای تسلط بر
جهان،بروز بحرانها و جنگهای منطقهای در دوران پس از جنگ جهانی دوم را سبب شد.یکی از مناطق استراتژیک جهان که مورد توجّه آمریکا و شوروی واقع شد،منطقه جنوب شرق آسیا و حوزه اقیانوس آرام بود.تلاش آمریکا برای اعمال سلطه بر این منطقه و از جمله کشور ویتنام سبب بروز جنگ میان ویتنام شمالی به رهبری شوروی و ویتنام جنوبی با حمایت آمریکا شد.رودر روی آمریکا و شوروی در این کشور هزینههای سنگینی را برای دو طرف و ملت ویتنام به همراه آورد.
جانسون معاون رئیس جمهوری آمریکا در 23 مه 1961 مینویسد:«نبرد علیه کمونیسم باید با قاطعیت و اراده در آسیای جنوب شرقی آغاز و به پیروزی بینجامد.در غیر اینصورت دولت ایالات متحده ناچار باید منطقه اقیانوس آرام را ترک و مواضع دفاعی خود را به ساحل غربی قاره آمریکا عقب بکشند» (1)همچنین جانسون پس از پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا،از جنگ در ویتنام حمایت میکند و اظهار میدارد«من آن رئیس جمهوری نیستم که بگذارم همانطور که چین از دست ما رفت آسیای جنوب شرقی را از دست بدهیم». (2)در این دوره راهبرد مداخله جویانه آمریکا به شدّت تقویت شد و آمریکا برای رسیدن به اهداف خود عملیات گستردهای را برضد نیروی شمال انجام داد.در اول فوریه 1964 عملیات«آلفا 34»با هدف حمله به تأسیسات بندری شمال بهوسیله ناوگان آغاز شد.در 11 فوریه عملیاتی بسیار وسیع به نام«غرش رعد»شروع شد.«روستو»هدف آن را وادار کردن شمالیها به قطع نفوذشان در جنوب اعلام کرد.تا سال
1968 بمب افکنهای استراتژیک«ب 52»آمریکایی،هفتصد هزار تن بمب بر سر ویتنام شمالی ریختند؛در حالی که در طول جنگ جهانی دوم آمریکاییها در جبهه اقیانوس آرام پانصد هزار تن بمب به کار برده بودند. (1)
آمریکا در جنگ گسترده و فرسایشی خود در ویتنام،پیوسته بر تعداد سربازان نظامی خود افزود«تعداد سربازان آمریکایی در ویتنام در ماه ژوئیه 1965 به 275000 نفر و در دسامبر به 443000 نفر و در ژوئن 1966 به 542000 نفر افزایش یافت». (2)افزایش هزینههای نظامی و حضور هرچه بیشتر نظامیان آمریکا در ویتنام نه تنها دستاوردی برای آمریکا نداشت؛بلکه با گذشت زمان مشخص شد که پیروزی ارتش آمریکا در ویتنام امکان پذیر نیست.این مسأله،افزایش نارضایتی در میان سربازان آمریکا و مخالفتهای گسترده مردم آمریکا برضد جنگ را به همراه آورد.سیاست مداخلهگرایانه و جنگطلبانه مستقیم آمریکا با محدودیتها و موانع فزایندهای مواجه شد و امکان استمرار این سیاست وجود نداشت.به همین علت آمریکا در ادامه سیاست مداخلهگرایی خود در راستای استمرار برتری طلبی و اعمال نفوذ در نظامهای تبعی بینالمللی،از حضور مستقیم خود در برخی از مناطق استراتژیک جهان کاست و مسئولیت حفظ امنیت و منافع آمریکا را به دولتهای منطقهای واگذار کرد.این راهبرد در«دکترین نیکسون»نمود یافت.
دکترین نیکسون راه حل جدید آمریکا برای غلبه بر بحرانهای منطقهای ناشی
از سیاست مداخلهگرایانه آمریکا بود.نیکسون در گزارش سیاست خارجی خود در 18 فوریه 1970 دکترین خویش را چنین تشریح کرد:
«الف)ایالات متحده به تعهدات قراردادی خود احترام خواهد گذاشت؛
ب)در صورتی که یک قدرت هستهای،آزادی ملتی را که با ما متحد است یا ملتی که ادامهی حیاتش برای امنیت ما و امنیت کل منطقه جنبه حیاتی دارد،مورد تهدید قرار دهد،ایالات متحده سپر دفاعی تأمین خواهد کرد؛
ج)در مواردی که انواع دیگر تجاوز مطرح باشد،در صورتی که از ما تقاضا شود و ما آن را بهجا تشخیص دهیم،کمک نظامی و اقتصادی خواهیم داشت؛اما انتظار داریم ملتی که تهدید شده است،مسئولیت اولیه را در تأمین نیروی کار برای دفاع خود به عهده گیرد». (1)
سیاست نیکسون،ویتنامی کردن جنگ بود تا از راه آموزش نیروهای ویتنام جنوبی به مرور آنها را جایگزین سربازان آمریکایی کند.در 14 مه،نیکسون طرح صلح هشت مادهای خود را عملیاتی کرده براساس آن بیشتر نیروهای آمریکا و ویتنام شمالی در دوازده ماه از ویتنام جنوبی خارج و نیروهای باقی مانده از صحنه عملیات جنگی عقب برده میشدند کمیسیونی بینالمللی بر این عقب نشینی،آتش بس و اجرای انتخابات براساس اصولی که به توافق دو طرف رسیده باشد نظارت میکرد. (2)
دکترین نیکسون نه تنها برای بومی کردن جنگ ویتنام کاربرد داشت،بلکه
برای یکی دیگر از مناطق استراتژیک جهان یعنی منطقه خلیج فارس نیز استفاده شد.خلیج فارس از آن جهت که منطقهای نفت خیز و تأمین کننده منافع غرب است،نمیتواند از سیاستهای مداخلهگرایانه آمریکا به دور باشد.زمانی که انگلستان اعلام کرد که قوای نظامی خود را تا سال 1971م.از منطقه خارج میسازد،اهمیت حضور آمریکا در منطقه مضاعف گردید:امّا آمریکا به دلیل افکار عمومی داخلی کشور درباره جنگ ویتنام،امکان پذیرفتن تعهد دیگری در منطقه دیگری از جهان را نداشت.از طرفی،این وضعیت میتوانست باعث گسترش نفوذ و مداخله بیشتر شوروی در منطقه گردد.بنابراین،دکترین نیکسون که در پی تأمین منافع آمریکا و غرب از طریق قدرت بومی منطقهای بود،میتوانست پاسخ مناسبی به نیازهای اقتصادی و امنیتی آمریکا باشد.در میان کشورهای ساحلی خلیج فارس سه کشور بزرگتر یعنی ایران،عربستان و عراق وجود داشتند که از میان آنها ایران و عربستان از توان و قابلیتهای لازم برای محقق ساختن دکترین نیکسون برخوردار بودند.در راستای آن اهداف ایران از نظر تسلیحات نظامی مجهز شد.نیکسون در سفر ماه مه 1972 به تهران«نه تنها با تحویل هواپیماهای اف 14 و اف 15 مورد تقاضای ایران موافقت کرد،بلکه شرطی به آن افزود مبنی بر اینکه در آینده،نباید تقاضاهای ایران مورد بررسی مجدد قرار گیرد». (1)در راستای این سیاست،ارتش ایران به سلاحهای پیشرفته مجهز گردید و تبدیل شد به«ژاندارم منطقه که مسئولیت حفاظت از منطقه و تأمین امنیت و ثبات را در منطقه خلیج فارس برعهده گرفت.براساس سیاست دو ستونی نیکسون،عربستان سعودی ستون مالی راهبرد بومی کردن مسائل منطقهای
1) (1) .لنچافسکی،پیشین،ص176.
خلیج فارس گردید.از آنجا که نیکسون در دکترین خود«...خواستار حضور کمتر نمایان آمریکا در عصر بعد از ویتنام و نیز مشارکت بیشتر متحدان ایالات متحده در دفاع از خودشان بود»، (1)امکان تأمین منافع آمریکا توسط متحدان آمریکا در مناطق استراتژیک جهان فراهم میگشت؛به گونهای که آمریکا هزینه کمتری پرداخت میکرد و از ایجاد حساسیت و مخالفت با سیاستهای مداخلهگرایانه آمریکا تا حدی جلوگیری میکرد.
نیکسون برای اعمال سلطه بر خاورمیانه،توجّه ویژهای به اسرائیل داشت.او براساس سیاست حمایت از دولتهای متحد،تلاش کرد تا از متحد استراتژیک آمریکا در خاورمیانه،حمایتهای همه جانبه سیاسی،اقتصادی و نظامی را داشته باشد و سیاستها و راهبردهای آمریکا در منطقه،بهویژه در منازعه اعراب و اسرائیل را به صورت صلح آمیز جلوهگر سازد،تا از پیامدهای مداخلهگرایی مستقیم آمریکا در منطقه خاورمیانه بکاهد.
نیکسون تلاش میکرد تا اختلافات و جنگ میان اعراب و اسرائیل را به شوروی نسبت دهد.شوروی در این زمان در یک رقابت و جنگ همه جانبه با آمریکا،به ظاهر از ناسیونالیسم عربی حمایت میکرد.بدین رو نیکسون در صورت وقوع جنگ میان اعراب و اسرائیل،رویارویی آمریکا با شوروی را گریز ناپذیر میدانست و تمایل داشت ریشه واقعی اختلافات را به شورویها سرایت دهد. (2)در این بین اسرائیل هم از این تقابل سود میبرد؛زیرا افزایش حمایت
آمریکا از سیاستهای اسرائیل را درپی داشت.نیکسون درحمایت از اسرائیل بر سر دو راهی قرار داشت از یک سو نمیخواست با افزایش تیرگی روابط آمریکا با اعراب باعث سوق دادن آنها به طرف شوروی شود-وضعیتی که به سرعت در حال رخ دادن بود و شوروی هم با طرفداری از دول عربی تندرو به تقویت این فرایند کمک میکرد-از سوی دیگر نسبت به حفظ توان و امنیت اسرائیل متعهد بود؛به گونهای که اطلاق سیاست بیطرفی دولت آمریکا در منازعه اعراب و اسرائیل را از میان برده بود؛لذا سیاستهای نیکسون درباره اسرائیل یکسان و ثابت نبود و با پیچیدهگیهای خاصی همراه بود.
نیکسون برای نشان دادن حسن نیت آمریکا به دول عربی،طرح صلحی را پیشنهاد کرد که اجرا کننده آن راجرز وزیر امورخارجه وی بود.این طرح در 9 دسامبر 1969 اعلام شد براساس این طرح سرزمینهای اشغالی اعراب در ازای صلح به آنان پس داده میشد.نیکسون در خاطراتش مینویسد:
«من میدانستم که طرح راجرز هیچگاه اجرا نخواهد شد؛ولی معتقد بودم اهمیت دارد که بگذاریم جهان عرب بداند که ایالات متحده ادعاهای آنان را در مورد اراضی اشغال شده نفی نمیکند و سازش در حل اختلافات متقابل را از نظر دور نمیدارد.با وجود طرح راجرز در پرونده،گمان میکردم که برای رهبران عرب آسانتر خواهد بود که تجدید روابط با ایالات متحده را پیشنهاد کنند،بیآنکه مورد حملهی«بازها»و عوامل طرفدار شوروی در کشورهایشان قرار بگیرند». (1)
راهبرد حمایتی نیکسون از اسرائیل به عنوان متحد استراتژیک آمریکا در در جنگ رمضان 1973 وارد مرحله جدیدی شد.آمریکا در این جنگ از شکست
1) (1) .همان،ص 184-185.
حتمی اسرائیل جلوگیری کرد.در این جنگ 23 روزه که در دو هفته اول با موفقیت درستهایی عربی همراه بود؛آمریکا انواع کمکهای تسلیحاتی پیشرفته خود را در اختیار ارتش اسرائیل قرار داد؛به گونهای که:«در عرض چند روز ایالات متحده روزانه هزاران تن مواد جنگی به اسرائیل فرستاد.در مجموع هواپیماهای آمریکایی در 550 پرواز به اسرائیل وظیفه تأمین وسایل مورد نیاز را انجام دادند که از لحاظ عظمت به مراتب از پل هوایی برلین در سالهای 1948-1949م.مهمتر بود.اسرائیل 40 فروند هواپیمای فانتوم اف 38،4 فروند اسکایهاوک 1-12،4 فروند هواپیمای باری سی 22،130 تانک،قطعات یدکی و مهمات از آمریکا گرفت که مجموع آنها به 22000 تن بالغ گردید». (1)
کمکهای آمریکا به اسرائیل از سال 1973 افزایش یافت«که مجموعه کمکهای آمریکا به اسرائیل در سال 1972 بالغ بر 350 میلیون دلار میشد.در سال 1974 به 2/630 میلیون دلار رسید.از نیمه دهه 70 میلادی،آمریکا سالی 2 میلیارد دلار به دلایل گوناگون به اسرائیل میپرداخت.در دهه 80 میلادی این رقم بازهم بیشتر شد». (2)
راهبرد توسعهطلبی و مداخلهگرایی آمریکا در مناطق مختلف جهان بهویژه در منطقه خاورمیانه و حوزه اقیانوس آرام چهره خشن سیاست خارجی آمریکا را در دهههای 50 و 60 میلادی نمایان ساخت.استراتژی بومی سازی مسائل منطقهای نیکسون،گامی در جهت حفظ جایگاه،منزلت اخلاقی و ارزشی آمریکا در میان
افکار عمومی کشورهای جهان بود،امّا آمریکا همچنان از حکومتهای دیکتاتور و متحد خود به شدت حمایت کرد و در صورت لزوم از حکومتهای غیر مردمی در برابر امواج افکار عمومی پشتیبانی میکرد.با انتخاب جیمی کارتر به ریاست جمهوری آمریکا در سال 1976 حفظ دولتهای دست نشانده و تأمین منافع آمریکا توسط دولتهای منطقهای از طریق اجرای اصلاحات سیاسی و راهبرد حقوق بشر ادامه یافت.این سیاست در واقع سرپوشی بود بر اقدامات و سیاستهای مداخلهگرایانه آمریکا.آمریکا برای حفظ دولتهای دست نشانده در برابر امواج حرکتهای مردمی و ناسیونالیستی در این کشورها از راهبرد حقوق بشر استفاده میکرد تا از سقوط کشورهای طرفدار آمریکا و ائتلاف آنها با شوروی جلوگیری نماید.سیاست حقوق بشر کارتر نوعی سیاست موج سواری در برابر شوروی برای نشان دادن چهرهی مطلوب از آمریکا،نوعی سیاست سدبندی و ارائه چهرهی غیرانسانی از شوروی بود.
آمریکا برای حفظ رژیم دست نشانده خود در ایران تلاش میکرد تا چهرهای مردمی از رژیم پهلوی دوم نشان دهد،این امر با توجّه به سیاستهای پلیسی ساواک،اجتناب ناپذیر بود؛زیرا چهره شاه درپی سیاستهای سرکوب گرایانه مخدوش شده بود.در عین حال اجرای سیاست حقوق بشر در ایران میتوانست همانند شمشیر دو دَم عمل نماید و رژیم شاه را با وضعیتهای غیرقابل پیشبینی مواجه سازد.به همین علّت و در راستای سیاست حقوق بشر کارتر،فضای باز سیاسی در ایران تا حدی به وجود آمد و شاه نقش سیاستهای دفاعی از حقوق بشر را بازی کرد؛امّا مفهوم فضای باز سیاسی در ایران مبهم بود و با توجّه به منافع دربار و آمریکا صورت میگرفت.
هدف شاه از فضای جدید،کنترل نیروهای مذهبی مخالف رژیم بود.هدف آمریکا حفظ دولت متحد وفادار منطقهای در راستای منافع آمریکا در ساختار نظام بینالملل دوقطبی بود.
کارتر در 31 دسامبر 1977 میگوید:
ایران مرهون شایستگی شاه در رهبری امور کشور است؛زیرا او توانسته است ایران را بهصورت یک جزیره ثبات در یکی از پرآشوبترین نقاط دنیا در آورد.نظرات ما در مسائل مربوط به امنیت نظامی متقابل با هیچ کشوری به اندازه ایران نزدیک نیست،من نسبت به هیچ رهبری مانند شاه،این همه احساس حق شناسی عمیق و دوستی صمیمانه ندارم. (1)
روابط ایران و آمریکا در این دوره تقویت شد هرچند افزایش مخالفتهای مردمی در ایران سرانجام سبب سرنگونی رژیم شاه و فروپاشی سیستم توازن منطقهای آمریکا و از میان رفتن راهبرد دو ستونی نیکسون شد.
سیاست حقوق بشر کارتر در مورد اسرائیل نمود دیگری یافت.این سیاست تقویت هرچه بیشتر اسرائیل را هدف داشت.در نتیجه این سیاست،شوروی با افزایش مهاجرت یهودیان از روسیه به اسرائیل موافقت کرد و«تعداد مهاجران یهودی به تدریج از 14261 نفر در سال 1976 به 51320 نفر در 1979 افزایش یافت». (2)که به نوبه خود نقش مؤثری در ترکیب جمعیتی و اعمال فشار بر مردم فلسطین داشت.از سوی دیگر،کارتر برای تنظیم هرچه بهتر روابط آمریکا و اسرائیل و حمایت همه جانبه از سیاستهای رژیم
صهیونیستی دو اقدام اساسی را در دستور کار خود قرار داد:
مورد اول نهادینه کردن روابط آمریکا با رژیم صهیونیستی بود که منجر به تأسیس«ایپاک»گردید.مورد دوم،تلاش آمریکا جهت حل منازعه اعراب و اسرائیل و ایجاد صلح تحمیلی بود که به انعقاد صلح«کمپ دیوید»منجر گردید.در ادامه نگاهی این دو اقدام خواهیم داشت.
(1) در دوران کارتر،روابط آمریکا و اسرائیل وارد مرحله نوینی شد و کارتر تلاش کرد تا همکاریهای دو جانبه را از طریق نهادهای رسمی تقویت و آن را نهادینه کند.با ایجاد ایپاک،روابط آمریکا و اسرائیل هرچه بیشتر به یکدیگر پیوند یافت و بسیاری از سیاستهای خاورمیانهای آمریکا بیش از گذشته تحت تأثیر لابیهای صهیونیست قرار گرفت.لابیهای صهیونیستی از مجاری مختلف برای تأمین منافع اسرائیل و افزایش حمایتهای همه جانبه آمریکا تلاش میکردنند.
«نخست با برخورداری از نفوذی چشمگیر در واشینگتن،بر کنگره و بر قوه مجریه فشار میآورد تا پیوسته از اسرائیل حمایت کنند....ثانیاً،لابی میکوشد تا اطمینان یابد که گفتمان عمومی درباره اسرائیل،آن را با دیدگاهی مثبت به تصویر کشد.این کار را با تکرار افسانههایی درباره اسرائیل و بنیانگذاری آن و تبلیغ به نفع اسرائیل در بحثهای مربوط به سیاست روز پیش میبرد». (2)در این میان تأثیرگذاری ایپاک بر کنگره آمریکا در حد بسیار بالایی بود.«دوگلاس بلوم فیلد»از کادرهای ایپاک در زمینه نقش و تأثیرگذاری ایپاک در کنگره مینویسد:«اغلب
خواسته میشود متن سخنرانیها را بنویسد،درباره قوانین کار کند،درباره تاکتیکها مشاوره دهد،تحقیق کند،حامیان مالی را گرد آورد و بر انتخابات نظارت داشته باشد». (1)
یهودیان آمریکا نقش مهمی در حفظ و تقویت لابیهای صهیونیست دارند.«هسته مرکزی این لابی از یهودیان آمریکایی تشکیل شده که در زندگی روزانه خود به شکل چشمگیری تلاش میکنند تا سیاست خارجی آمریکا را به سمت و سویی گرایش دهند که به پیشبرد منافع اسرائیل بیانجامد.فعالیتهای آنان فراتر از رأی دادن به کاندیداهای طرفدار اسرائیل،نامه نگاری و کمکهای مالی و حمایت از سازمانهای یهودی است». (2)بخش قابل توجهی از یهودیان در آمریکا زندگی میکنند که در میان آنها گروههای طرفدار اسرائیل،خواهان افزایش سیاستهای حمایتی آمریکا از اسرائیل میباشند.
«حدود پنج میلیون یهودی در آمریکا زندگی میکنند که برای تعداد فراوانی از آنان بقای دولت اسرائیل یک الزام است.اکثر یهودیان در دو ایالات نیویورک و کالیفرنیا زندگی میکنند و بخشی از آنان هم در ایالات فلوریدا سکنی دارند». (3)
فعالیت رهبران یهودی و محافل صهیونیستی در آمریکا سبب گردیده که نه تنها دولت اسرائیل کمتر به علت سیاستهای توسعه طلبانهاش مورد فشار قرار گیرد،بلکه بیشترین سهم کمکهای مالی را از آمریکا داشته باشند.
«کمکهای مادی و اشنگتن به اسرائیل پس از جنگ اکتبر 1973 در چنان سطحی است که کمکهای دیگر آن را به دیگر کشورها تحتالشعاع قرار
میدهد.اسرائیل از 1976 دریافت کننده بزرگترین کمکهای مستقیم اقتصادی و نظامی آمریکا در سال و در مجموع دریافت کننده بیشترین کمکهای آمریکا پس از جنگ جهانی دوم بوده است». (1)
تأثیر گروههای لابی بر مؤسسات و مراکز تحقیقاتی هم بسیار قابل توجّه است.این تأثیرگذاری علت شده تا روند تحقیقات و تفسیرها در جهت طرفداری از اسرائیل شکل گیرد و از میزان دیدگاههای انتقادی به شدت کاسته شود.«نیروهای طرفدار اسرائیل حضوری مسلط در مؤسسه آمریکن اینترپرایز،مؤسسه بروکینگز،مرکز سیاست امنیتی،مؤسسه تحقیق سیاست خارجی،بنیاد هریتیج،مؤسسه هودسون،مؤسسه تحلیل سیاست خارجی و مؤسسه یهودی مسائل امنیت ملّی داشتهاند». (2)
آمریکا پس از حمایت همه جانبه از اسرائیل و ارسال کمکهای گسترده تسلیحاتی و مالی در جنگهای 1967،1956،1948 و 1973 به شدت خود را در وضعیت نابسامانی مشاهده کرد که استمرار آن به ضرر رژیم صهیونیستی و منافع آمریکا بود سیاست حقوق بشر کارتر ادعای ارائه صلحی داشت که در آن بحران خاورمیانه به سامان برسد.آمریکا پس از تجربه جنگ ویتنام به صلح خاورمیانه نیاز داشت.موقعیت پس از جنگ در سال 1973،جنبش پان ناصریسم و حرکتهای چریکی و ناسیونالیسم عرب را در حاشیه رانده بود و فرصت مناسبی بود برای تحمیل خواستههای آمریکا و اسرائیل بر کشورهای عربی و جهان اسلام.بر این
اساس دیپلماسی کارتر به کار افتاد و قرارداد صلح در کمپ دیوید آمریکا با حضور کارتر،عرفات و مناخیم بگین منعقد گردید.براساس این پیمان برای اولین بار از 1948،«اسرائیل رسماً از جانب یک کشور عربی به رسمیت شناخته شد.کشوری که چهار بار با آن جنگیده بود». (1)
«موافقتنامه اصلی بهجای اینکه با عبارت صریح و روشن،خودمختاری فلسطینیان را اعلام کند،با فرمولهای پیچیده و گاه مبهم درباره خودگردانی(یا خودمختاری)برای ساکنان سرزمینهای اشغالی(ظاهراً هم عرب و هم یهودی)و برقراری یک دورهی انتقالی نسبتاً طولانی برای نیل به آیندهای نامعلوم،موضوع را بلاتکلیف باقی گذشت». (2)
نگاهی به مفاد قرارداد صلح کمپ دیوید (3)نشان میدهد که طرحهای مطرح شده مربوط به آیندهای است که مجدداً باید درباره آن توافق حاصل میشد.در این قرارداد هرچند بر قطعنامههای 242 و 338 سازمان ملل تأکید میگردد،امّا ضمانتهای اجرایی برای الزام اسرائیل به تحقق آن مشاهده نمیشود.مناخیم بگین هنگام مذاکره درباره تصویب قطعنامه کمپ دیوید در پارلمان اسرائیل تأکید نمود«اسرائیل هرگز به مرزهای قبل از جنگ ژوئن 1967 باز نخواهد گشت و هرگز اجازه نخواهد داد یک دولت فلسطینی در سرزمین واقع در غرب رود اردن ایجاد گردد.بیت المقدس هم به صورت یکپارچه تا ابد پایتخت اسرائیل باقی خواهد ماند». (4)
صلح کمپ دیوید پیامدهای گستردهای را در خاورمیانه و جهان اسلام بر جای گذاشت که تاکنون نیز آثار آن باقی است.برخی کشورهای عرب همچون(عراق،سوریه،الجزایر،لیبی و یمن جنوبی)معتقد نبودند که اسرائیل به تعهدات خود در مورد فلسطین عمل خواهد کرد.آنها از اینکه مصر بدون مشورت با آنان با اسرائیل پیمان دو جانبه صلح به امضا رسانده،واکنش منفی نشان دادند و در کنفرانس 31 مارس 1979 مصر را رسماً از اتحادیه عرب اخراج کردند.«آنان ایالات متحده را به عنوان روحی شیطانی سرزنش میکردند که در کسوت میانجی صلح،تقسیم کنندهی واقعی جهان عرب بوده است». (1)
دستاوردهای حاصله از توافقنامه کمپ دیوید بهگونهای بود که«کامل»وزیر امورخارجه مصر در ارزیابی خود از موافقتنامههای کمپ دیوید بیان داشت:
«...اسرائیل در نتیجه تحویل گرفتن جنگ افزارهای آمریکایی آشتی ناپذیرتر و متکبرتر شده و مصر با انعقاد پیمان صلح جداگانه،در جهان عرب دچار انزوا گردیده است.به عقیدهی وی هدف اصلی«بگین»نیز همین بوده است.او،بگین را خائن نامید و سادات را به سبب ضعف نفسی که در مذاکرات از خود نشان داده و در برابر بیملاحظگی و افزون خواهی تسلیم شده بود مورد سرزنش قرار داد». (2)
صلح کمپ دیوید،در واقع شکست مصر و پیروزی اسرائیل بود.هرچند مصر در این قرارداد سرزمینهای باقی مانده سینا را بهدست آورد،امّا اسرائیل به اهداف زیر دست یافت: (3)
1.اتحادِ میان کشورهای عربی و جبهه پایداری را در مقابل سیاستهای
توسعه طلبانه اسرائیل دستخوش تفرقه کرد؛
2.برای اولینبار،یک کشور عربی،رژیم صهیونیستی را به رسمیت شناختند؛
3.مقدمات خروج اسرائیل از انزوای سیاسی در جهان عرب فراهم شد؛
4.زمینه انعقاد قراردادهای صلح دیگر در زمینههای سیاسی و امنیتی فراهم گردید؛
5.نیروهای مقاومت فلسطینی در مواجه با اسرائیل با محدودیتها و چالشهای جدیدی مواجه شدند.
روند سازش با رژیم صهیونیستی سرانجام باعث قیام ملت فلسطین و پیدایش انتفاضه اول در سال 1987 شد.قیامی که به دلیل استفاده مردم از سنگ،به انقلاب سنگ نامیده شد.این قیام از جنوب غزه شروع شد و به تدریج به کرانه باختری رود اردن رسید.انتفاضه دوم در سال 2000 با ورود شارون،نخست وزیر وقت اسرائیل به مسجد الاقصی شروع شد و سرانجام موجب عقب نشینی اسرائیل از نواره غزه شد.مقاومتهای مردمی در برابر سیاستهای توسعه طلبانه اسرائیل همچنان ادامه دارد و تحولات جهان اسلام متأثر از روند شتابان تحولات خاورمیانه و شمال آفریقا است.
رقابتهای نظامی آمریکا و شوروی برای اعمال سلطه بر جهان باعث صرف هزینههای هنگفت در تولید تسلیحاتی مخرب به ویژه اتمی و شیمیایی شد و جهان را در آستانه یک جنگ هستهای قرار داد.تلاش آمریکا برای تولید نسل جدیدی از سیستم دفاع ضد موشکی در دوران ریگان در«طرح دفاع استراتژیک»یا«جنگ ستارگان»نمایان گشت.ریگان در 23 مارس 1983 خواستار ایجاد سپر
موشکی گردید که در واقع فصل نوینی را در مسابقه تسلیحاتی آمریکا و شوروی به وجود آورد.در این راستا تحقیقات گستردهای آغاز شد تا آمریکا به فناوری لازم برای دفاع در برابر موشکهای بالستیک دست یابد.یک موشک بالستیک قبل از اصابت به هدف چهار مرحله زیر را میگذارند:
«مرحله اول،مرحله شتاب گرفتن است که در آن موتورهای موشک به کار افتاده و در اثر حرارت حاصل مسیر موشک قابل رؤیت است.در این مرحله موشک وارد جوّ زمین میشود.
مرحله دوم،یا مرحله بعد از شتاب که کلاهکهای حقیقی و کلاهکهای کاذب یا فریبدهنده از بدنه موشک به فضا پرتاب میشوند.
مرحله سوم،یا مرحله میانی،عبارت است از زمان عبور کلاهکها در مدار زمین تا رسیدن به محلی که میبایست وارد جوّ زمین شوند.این مرحله در حدود 1000 تا 1500 ثانیه در مورد موشکهای قاره پیما ادامه مییابد.
مرحله چهارم،ورود مجدد کلاهک به جوّ زمین است،این مرحله کمتر از چند هزار ثانیه به طول میانجامد». (1)
در سیستم دفاع استراتژیک برای هر یک از مراحل چهارگانه تدابیر تدافعی پیشبینی شده است.طرح دفاعی موشکی باید بتواند از طریق اشعه لیزر موشکهای طرف مقابل را قبل از رسیدن به هدف و در خاک دشمن نابود سازد؛در این صورت امکان زدن ضربه دوم را برای آمریکا برای نابودی دشمن فراهم میسازد؛از طرفی پیامدهای مخرّب پرتاب تسلیحات اتمی دشمن نیز به خاک خودش محدود شود.
1) (1) .ناصر ثقفی عامری،ابتکار دفاع استراتژیک آمریکا یا جنگ ستارگان،ص29.
گرچه طرح دفاع استراتژیک ریگان تا حدّ زیادی در قالب طرح باقی ماند امّا آثار و پیامدهای گستردهای در سطح نظام بینالملل در افزایش هزینههای نظامی و رقابتهای تسلیحاتی به ویژه در روابط آمریکا و شوروی برجای گذاشت.این امر بهنوبه خود دیگر کشورها از جمله کشورهای اروپایی را نیز متأثر ساخت و بروز جنگ سرد جدیدی در روابط شرق و غرب را در پی داشت.
بخش دیگری از سیاستهای توسعه طلبی،مداخلهگرایی و افزایش هزینههای نظامی آمریکا در دوران ریگان،در اتخاذ راهبرد«جنگ کم شدت»نمود یافت.
با انتخاب ریگان به رئیس جمهوری آمریکا در سال 1981،افزایش هزینههای نظامی در اولویت قرار گرفت.هدف ریگان از این رویکرد نظامی،مقابله با نیروهای مخالف نامتقارن در کشورهای جهان سوم و ایجاد بازدارندگی نوین در برابر سیاستهای نظامی شوروی بود.ریگان با اجرای راهبرد جنگ کم شدت در نظر داشت برخلاف دکترین کارتر،با اعمال فشار و استفاده از نیروی نظامی مخالفان آمریکا را سرکوب و به حفظ دولتهای دستنشانده کمک کند.«مبنای اصلی جنگ خفیف بر عملیات روانی،کم خرج،پر دامنه و سینوسی همراه است.هدف جنگ خفیف مقابله دائمی با گروهی است که در مرحله قبل به پیروزی دست یافته است.از این رو باید آن را با چالشهای متعددی روبرو کرد تا توان مقاومت خود را در ابتکارات و عملیات مخفی نیروهای آمریکایی یا گروههای دستنشانده از دست بدهد». (1)
1) (1) .ابراهیم متقی،تحولات سیاست خارجی آمریکا،مداخلهگرایی و گسترش 1779-1945،ص81.
در واقع میتوان گفت که راهبرد جنگ کم شدت همانند سیاست نیکسون در«ویتنامیزه کردن جنگهای منطقهای»افزایش مداخلهگرایی نوین و تأثیرگذاری بر تحولات منطقهای بود.یکی از مناطقی که مورد هدف ریگان قرار گرفت،منطقه استراتژیک خلیج فارس و خاورمیانه بود که در چارچوب منافع آمریکا نیازمند نظم نوین منطقهای بود؛زیرا انقلاب اسلامی ایران نظم سنتی منطقهای خلیج فارس را دگرگون ساخت.در اثر آن پیمان سنتو که به منزله حلقه وصل ناتو به سیتو بود فروریخت؛همچنین سیاست سدبندی آمریکا در برابر شوروی که برای مدتها ادامه داشت در پردهای از ابهام قرار گرفت.تحولات ایجاد شده در تعارض با منافع آمریکا در منطقه و به نفع شوروی بود.برای آمریکاییها این تصور وجود داشت که با خلأ ایجاد شده در منطقه و ایران،امکان پیش روی نیروی کمونیستی در جنوب و گسترش حوزه نفوذ آن در منطقه افزایش یافته است.این تلقی هنگام ورود نیروهای ارتش سرخ در سال 1979 به خاک افغانستان قوت یافت.از سوی دیگر با فروپاشی دکترین دوستونی نیکسون و بهم خوردن توازن سیستم امنیت منطقهای خلیج فارس،این احتمال وجود داشت که براساس تئوری«دومینو»دولتهای دیگر طرفدار آمریکا در منطقه نیز سقوط کنند و زمینه برای گسترش هرچه بیشتر حیطه نفوذ شوروی فراهم گردد.این وضعیت روابط آمریکا و شوروی وارد جنگ سرد کرد.آمریکا قرارداد سالت 2 از کنگره باز پس گرفت،بازیهای المپیک مسکو را تحریم کرد و از صدور گندم به شوروی خودداری ورزید.همچنین«برژینسکی»نظریه«هلال بحران»را اعلام کرد و مرکز این بحران را ایران معرفی کرد.براساس نظر برژینسکی،هلالی از بحران،سراسر کشورهای اقیانوس هند را دربرگرفته که از خاورمیانه و خلیج فارس آغاز و تا سواحل
اقیانوس هند را در بر میگرفت». (1)کارتر نیز در آخرین گزارش سالانه خود به کنگره آمریکا اصول سیاست خارجی جدید آمریکا در خاورمیانه و منطقه خلیج فارس را بیان کرد که به دکترین کارتر معروف گشت.کارتر دکترین خود را به صورت زیر اعلام نمود:
«بگذارید موضع ما کاملاً مشخص باشد.هر تلاشی از طرف هر نیروی بیگانه برای در اختیار گرفتن کنترل منطقه خلیج فارس حمله به منافع حیاتی ایالات متحده تلقی خواهد شد و در نتیجه با استفاده از تمام وسایل ضروری از جمله نیروی نظامی با آن مقابله خواهد شد». (2)
تحولات ایران و منطقه،سرآغاز تلاشهای جدید آمریکا و شوروی برای ایجاد زمینههای اعمال نفوذ و سلطه در منطقه گردید.سیاستهای آمریکا برای مقابله با شوروی و ایجاد توازن جدید منطقهای در دولت ریگان نمود بارزتری یافت و ریگان مبادرت به دو اقدام زیر کرد:
«1.افزایش حمایت نظامی از کشورهای هم پیمان و وابسته.گسترش فعالیتها و برنامههای نیروهای واکنش سریع.ایجاد پایگاههای نظامی در مناطق استراتژیک،با اتخاذ این سیاست از سوی دولت ریگان هزینههای نظامی بهطور چشمگیری نسبت به گذشته افزایش یافت.
2.ایجاد مراکز دائمی در خاورمیانه که بتواند اوضاع سیاسی و نظامی کشورهای این منطقه را تحت تأثیر خود قرار دهد.هدف از ایجاد این مراکز،سیطره سیاسی بر خاورمیانه بود.در واقع تنها هم پیمان استراتژیک ایالات متحده که میتوانست به این هدف جامعه عمل بپوشد،دولت اسرائیل بود». (3)
در این راستا ریگان برای کنترل منطقه خلیج فارس و خاورمیانه با دو مسأله اساسی مواجه بود.از یک سو با انقلاب اسلامی،ایران،آمریکا مهمترین پایگاه خود در منطقه را از دست داده بود؛از سوی دیگر با اقدام ارتش سرخ در اشغال افغانستان تهدیدات منطقهای منافع آمریکا افزایش یافته بود.بنابراین دولت ریگان با اعمال سیاستهای تحریم و حمایت همه جانبه از رژیم عراقدر جنگ با ایران،تلاش کرد تا پیامدهای ناشی از انقلاب ایران را مهار کند و با حمایت از مجاهدین در افغانستان مانع از پیروزی شوروی در این کشور گردد.
بهطورکلی تهاجم شوروی به افغانستان در سال 1979 باعث مطرح شدن دو دکترین از سوی رؤسای جمهور آمریکا یعنی کارتر و ریگان گردید.کارتر هر گونه پیش روی کمونیسم به خلیج فارس را بر ضد منافع حیاتی آمریکا دانست و ریگان کمک به جنگجویان برای آزادی را وظیفه آمریکا اعلام کرد».ریگان در 25 ژانویه 1988 خطاب به کنگره بیان نمود:
«در افغانستان جنگجویان آزادی،کلید صلح به شمار میروند.ما از مجاهدین پشتیبانی میکنیم،هیچ راه حلی وجود نخواهد داشت مگر اینکه سربازان شوروی،افغانستان را تخلیه کنند و مردم افغان به حق تعیین سرنوشت واقعی دست یابند.من نظریات خود را در این باره برای آقای گورباچف روشن ساختهام.البته نه تنها در نیکاراگوئه و افغانستان،بلکه در هر جایی در سراسر جهان که موج آزادی بلند شود ما به کمکشان خواهیم شتافت.جنگجویان آزادی که در کامبوج و آنگولا قیام کردهاند و در راه آزادیهای دموکراتیک میجنگند و به هلاکت میرسند مورد ستایش ما قرار دارند.هدف آنان هدف ماست:آزادی». (1)
1) (1) .لنچافسکی،پیشین،ص344.
در این راستا آمریکا برای مقابله با شوروی و رسیدن به اهداف خود در افغانستان اقدامات زیر را انجام داد:
«1.مقادیر بسیاری پول صرف کمک به شورشیان افغان کرد.برای مثال مبلغی که برای این کار تخصیص داده شده بود از 122 میلیون دلار در سال 1984 به 280 میلیون دلار در 1985 افزایش یافت،
2.مقادیر هنگفتی جنگ افزار در اختیار مجاهدین قرار داد و بهمرور به کمیت و کیفیت آنها افزود...نقطه عطف در مارس 1986 وقتی فرا رسید که ریگان تحویل نخستین موشکهای استینگر(زمین به هوا)را تصویب کرد...گفته میشود مجاهدین از آن هنگام 270 فروند هواپیمای شوروی را سرنگون کردند؛
3.تلاش موازی برای ارسال وسایل حملونقل جنگ افزارهای مزبور از راه پاکستان به مناطق جنگی افغانستان انجام گرفت....
4.با چند کشور که آنان نیز مایل به حمایت از تلاش مجاهدین بودند همکاری شد». (1)
5.از سوی دیگر حمایت همه جانبه نظامی و تسلیحاتی از عربستان در دولت ریگان ادامه یافت.ریگان در سال 1981 اعلام کرد:«اجازه نخواهد داد عربستان سعودی یک ایران دیگر بشود و بدین سان تلویحاً تضمین آمریکا را به ثبات ساختار سیاسی سعودی گسترش داد». (2)
عربستان که در استراتژی دوستونی نیکسون متحد استراتژیک آمریکا محسوب میگردید،با فروپاشی رژیم پهلوی در ایران از اهمیت بیشتری برخوردار شد این کشور با استقرار سیستم رادارهای پیشرفته«آواکس»موقعیت مرکزی را برای کنترل
منطقه و تأمین منافع آمریکا ایفا کرد.
در این بین همچنان اسرائیل متحد استراتژیک و همپیمان وفادار در منطقه خاورمیانه و مورد توجّه خاص دولت ریگان بود.
دولت ریگان در 30 نوامبر 1981 با امضای قرارداد همکاری،تعهدات نظامی نوینی به اسرائیل را پذیرفت که برخی از موارد این قرارداد استراتژیک بیان میباشند از:
«ایالات متحده و اسرائیل،کمیسیونی بهمنظور تمرینهای مشترک نظامی و پیشبینی استفاده از ناوگان ششم نیروی دریایی آمریکا(در مدیترانه)از بندرهای اسرائیل تشکیل خواهند داد؛
اسرائیل با استقرار قبلی تجهیزات نظامی برای استفادهی نیروی واکنش سریع آمریکا در خاک خودش موافقت میکند؛
ایالات متحده تحویل بمبهای خوشهای ساخت آمریکا را به اسرائیل(که موقتاً به حالت تعلیق در آورده)از سر میگیرد؛
اسرائیل با کمک مالی ایالات متحده هواپیماهای جنگندهی لاوی را خواهد ساخت و آزاد خواهد بود برای آنها در خارج بازاریابی کند(البته چند سال بعد این قیمت لغو شد». (1)
دولت ریگان تمایلی به ممانعت از سیاستهای توطعه طلبانه اسرائیل نداشت،بلکه به صورتهای متفاوت از این سیاستها حمایت میکرد.برای مثال:دولت ریگان از نقشه اسرائیل برای حمله همه جانبه به لبنان در 6 ژوئن 1982 اطّلاع داشت امّا مانع حمله نشد.حملهای که هزینهها و تلفات انسانی زیادی را برای ملت لبنان و مردم فلسطین به همراه داشت.
1) (1) .همان،ص331.
همچون دوران ریگان افزایش بودجه نظامی و راهبرد جنگ کمشدت در برابر حرکتها و نیروهای معارض در دوران جورج بوش با قدرت نظامی بیشتری ادامه یافت.سالهای دهه 90 میلادی بیانگر وضعیتی بود که موقعیت بالای نظامی آمریکا را در مناطق مختلف جهان نشان میداد و نظم نوین جهانی بوش،راهبرد نوین آمریکا برای اعمال سلطه بر جهان بود.راهبرد جدید آمریکا ریشه در دو تحول عمده در سطح منطقهای و بینالمللی داشت که عبارت بود از پیروزی آمریکا در جنگ دوم خلیج فارس در عملیات توفان صحرا و فروپاشی شوروی.
حمله نظامی عراق به کویت و اشغال این کشور در سال 1990 باعث شکلگیری بحران نوینی در خلیج فارس پس از پایان جنگ هشت ساله ایران و عراق شد.این بحران بهانه لازم را برای گسیل پانصدهزار نیروی نظامی آمریکا به منطقه خلیج فارس فراهم ساخت.آمریکا و متحدانش برای نجات کویت وارد جنگی علیه عراق شدند به نام«عملیات توفان صحرا».آنها مواضع نیروهای عراقی را بهشدت بمباران کردند؛سرانجام عراق در 24 فوریه 1991 تسلیم شد.میتوان گفت که عملیات توفان صحرا ادامه دکترین کارتر بود.
آمریکا در این دوران اقدامات مداخله جویانه خود را با مصوبات شورای امنیت توجیه میکرد«دولت بوش با توسل به مصوبات شورای امنیت سازمان ملل متحد،به بحران خلیج فارس وجهه بینالمللی داد.در این شرایط اقدامات نظامی و سیاسی واشنگتن برای پایان دادن به بحران،با اهداف خاص ارزیابی نمیشد،اگرچه در واقع چنین بود با مشارکت جامعه بینالمللی در بحران،در
چارچوب سازمان ملل متحد،تحرکات مداخلهگرانه نظامی و سیاسی ایالات متحده به وضوح آشکار نبود». (1)به عبارت دیگر وضعیت جدید،این امکان را به آمریکا داد که پس از پیروزی آمریکا و آزاد سازی کویت،اهداف و خواستههای خود را در سطح جهانی مطرح سازد.
در این زمان آمریکا تلاش کرد تا نظم تک قطبی را بر جهان حاکم سازد.«نظم نوین جهانی بوش سلطهجویی مفروض آمریکا را در تصور و خیال داشت؛امّا سلطهجویی از یک نوع اصولی.بوش پیشبینی تفوق و غلبه آمریکا را بهگونهای مطرح کرد که هم مشروع خواهد بود و هم تا حدودی،جامعه جهانی از آن استقبال خواهد کرد». (2)این تلقی ریشه در قدرت و سلطه طلبی آمریکا داشت که خود را تنها ابرقدرت پس از فروپاشی شوروی میدانست.
در مجموع بوش موفق شد در لابهلای بحران خلیج فارس به برخی از اهداف سیاسی ایالات متحده که در ادامه به آن اشاره میشود جامه عمل بپوشاند:
1.پیروزی نظامی در جنگ:میزان پیروزی در جنگ به دلیل خسارتهای محدود نظامی بسیار چشمگیر بود.این جنگ نخستین نبرد پیروزمندانه نظامی آمریکا،با توجّه به ابعاد بحران و مخاطرات آن،در تاریخ سیاسی این کشور ارزیابی شده است.
2.منتفی شدن واکنش سیاسی مورد انتظار از سوی اتحاد شوروی در قبال بحران:آمریکا موفق شد با جلب مشارکت بینالمللی در چارچوب مصوبات شورای امنیت سازمان ملل متحد،از واکنش احتمالی شوروی جلوگیری کند و به اقدامات نظامی ایالات متحده جنبهی بینالمللی دهد.
3.پیشرفت سیاسی ایالات متحده در عرصه بینالمللی:به گونهای که آمریکا به مثابه تنها قدرت جهانی مطرح شد که میتواند به حل و فصل بحرانهای بزرگ خاتمه دهد و تصمیمات جامعه جهانی را به اجرا در آورد.این پیروزی آمریکا،به معنی ثبت شکستی دیگر برای حیات سیاسی شوروی تلقی میشد.
4.سیطره طولانی بر منطقه خلیج فارس بدون هرگونه معارض و یا قدرت خارجی مخالف:این برتری تنها در سایه فروپاشی اتحاد شوروی بهدست نیامد؛زیرا اگر اتحاد شوروی همچنان بهمثابه یک قدرت جهانی پا برجا باقی میماند،ایالات متحده تغییری در سیاستهای خلیج فارس ایجاد نمیکرد و با محاصره نظامی این منطقه استراتژیک،به هر گونه رقابت نظامی یا تحرک سیاسی خاتمه میداد». (1)
رقابت میان آمریکا و شوروی برای تسلط بر جهان از سال 1945 به بعد در سطوح مختلف ادامه یافت.سیاستهای شوروی در جهان موانع و محدودیتهای متعددی را برای آمریکا ایجاد میکرد.با آمدن گورباچف در سال 1985 شرایط و موقعیت نوینی برای سیاستهای جهانی آمریکا فراهم شد.گورباچف«تفکر جدید»را در سیاست خارجی شوروی مطرح نمود که بازتاب و پیامدهای گستردهای را در سطح ملّی،منطقهای و جهانی ایجاد کرد.از دیدگاه وی،مفهوم امنیت متقابل در رابطه با آمریکا برای نخستین بار پذیرفته میشد.براساس دیدگاه او تضعیف امنیت ملّی یک طرف،تضعیف امنیت دیگری را به دنبال میآورد.گورباچف در سفرش به آمریکا در سال 1987 یادآور شد.«ما درک میکنیم که به علت اختلافات عمیق تاریخی،ایدئولوژیک،اقتصادی،
1) (1) .سلیم الحسنی،پیشین،ص 106 و 107.
اجتماعی و فرهنگی جدا از هم میباشیم؛ولی امروز خردمندی سیاسی در این است که آن اختلافات را بهانهای برای مقابلهجویی،خصومت و مسابقه تسلیحاتی بهکار نبریم». (1)
تفکر جدید گورباچف و ارائه«پروستریکا»و«گلاسنوست»برای اصلاحات اقتصادی،سیاسی و اجتماعی شوروی،حکایت ضعفهای گستردهای میکرد که امکان رقابت همه جانبه و تقابل با آمریکا را تا اندازه بسیاری ناممکن میساخت؛زیرا ساختار اقتصادی و ظرفیتهای تولیدی شوروی در برابر نظام سرمایهداری و اقتصادی آمریکا دستخوش محدودیتها و مشکلات متعددی گردید.پاول کندی معتقد است«وقتی از دهه 1960 به بعد،تولید جهان،دور شدن از کالاهای سنگین سنتی و حرکت در جهت ارزش افزوده بالا،دانش متمرکز و صنایع مصرفی،کامپیوتر،الکترونیکهای نرم افزار،اتومبیل،هواپیمای غیرنظامی،داروسازی و ارتباطات را آغاز کرد اتحاد شوروی...دیگر قادر نبود این راه را دنبال کند». (2)با اهمیت یافتن«قدرت نرم»،شوروی ظرفیتهای لازم را برای ایفای نقش جهانی خود دارا نبود که مجموعه عوامل،چالشها و بحرانهای متعددی را برای شوروی ایجاد کرد.از دیدگاه پاول کندی«در قلب مشکل شوروی...یک بحران سهگانه،که هر بخشی از دیگری تغذیه میکرد و فروپاشی را سرعت میبخشید،قرار داشت.بحرانی در زمینه مشروعیت سیاسی نظام شوروی که با بحران تولید اقتصادی و تأمین اجتماعی پیوند میخورد و هر دو با بحران روابط قوی و فرهنگی تشدید میشدند.نتیجه،یک ترکیب غیرقابل حل از چالشها بود». (3)
گورباچف برای حل بحرانهای سهگانه اصلاحات گستردهای را آغاز کرد که از لحاظ بینالمللی و جهانی فرصتهای جدیدی را برای سیاستهای جهانی آمریکا فراهم ساخت.
گورباچف در سخنرانی دسامبر 1988 در سازمان ملل متحد،کاهشهای وسیع یک جانبه را در تعداد نیروهای نظامی شوروی اعلام کرد.این کاهش نیرو در اروپای شرقی و در منطقه وسیعتر آتلانتیک تا اورال،بسیار بیشتر از آن چیزی بود که طراحان نظامی غرب میتوانستند رؤیایش را داشته باشند». (1)
با آمدن گورباچف،سربازان شوروی از افغانستان خارج شدند،حضور در کوبا خاتمه یافت در عملیات سپر صحرا و آزادسازی کویت از آمریکا حمایت شد،حکومتهای کمونیستی بلوک شرق در اروپای شرقی،انتخابات آزاد برگزار کردند،آزادیهای سیاسی،مذهبی و اجتماعی در داخل کشور برقرار شد و اصول بازار آزاد سرمایهداری پذیرفته گردید.دیوار برلین فروریخت؛پیمان ورشو منحل شد و سرانجام به عصر ابرقدرتی شوروی خاتمه داده شد». (2)
فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد،فرصتهای جدیدی در سیاست خارجی آمریکا به همراه آورد و آمریکا از این فرصت برای تحقق اهداف جهانی خود استفاده کرد.
پس از فروپاشی شوروی این گمانه وجود داشت که به دلیل از بین رفتن کمونیسم(یعنی رفع خطر و رقیب اساسی آمریکا)سیاستهای مداخله جویانه
آمریکا نیز تقلیل یافته و از سطح درگیریهای نظامی آن کاسته میشود؛امّا رفتارهای نظامی آمریکا خلاف این احتمال نشان داد.«جورج بوش اول سربازان ایالات متحده را حداقل هشت بار در دو سال آخر تصدیاش در کاخ سفید به خارج اعزام داشت و کلینتون رکود این تعداد را پشت سر گذاشت،طی دو سال نخست زمامداریش،این الگو بسیار زیاد شبیه رفتار مداخله جویانه اوایل قرن بیستم به نظر میرسد،بهخصوص طی دوره دولت وودرو ویلسون...که سپیده دیگری از عصر جدید دیگری بود». (1)
در این زمان سیاستهای مداخله جویانه آمریکا همانند دوران قبل در قالب پشت بشردوستانه و حمایت از صلح توجیه گردید.در این راستا آمریکا در پشت اهداف سازمان ملل برای استقرار یا پایداری صلح از مداخلات انسان دوستانه حمایت کرد.آمریکا فصل هفتم منشور ملل متحد را توجیهی برای مداخله در کشورها قرار داد.«دولت بوش در اواخر سال 1992 مبتکر مداخله چند جانبه در سومالی گردید که به نام«عملیات اعاده صلح»معروف است...در ژوئیه 1994 دولت کلینتون دست به مداخله انسان دوستانه دیگری تحت عملیات اعاده صلح در روندا زد». (2)
دولت کلینتون در ادامه سیاستهای بوش پدر،برای ایجاد نظم نوین جهانی و زمینهسازی نظم تک قطبی به رهبری آمریکا تلاشهای فزایندهای را انجام داد.کلینتون در این رابطه برنامههای نظامی زیر را در دستور کار خود قرار داد:
«-در پی فروپاش اتحاد شوروی،توجّه نیروهای نظامی آمریکا باید از اروپای شرقی به مناطق دیگر،بهویژه خاورمیانه که درآن منافع حیاتی ایالات متحده در معرض تهدید قرار گرفته است،معطوف شود؛
-باید از متحدان آمریکا در جهان خواسته شود که در هزینههای دفاعی مشارکت بیشتری داشته باشند؛
-قدرت نظامی آمریکا و از آن جمله توان هستهای آن،باید در سطحی باشد که بتواند خطرات تهدید کننده منافع آمریکا را خنثی و یا با شکست مواجه نماید؛
-بودجه نظامی باید تا سطحی کاهش داده شود که به قدرت دفاعی آمریکا برای حفظ منافع خود صدمهای وارد نشود؛
-پیمان ناتو باید حفظ شود و کشورهای اتحاد شوروی سابق به آن ملحق گردند». (1)
حادثه یازده سپتامبر 2001 روند تحولات بینالمللی و سیاست خارجی آمریکا را وارد مرحله جدیدی کرد؛بهگونهای که مبنای سیاست خارجی آمریکا در قرن بیست و یکم برای اعمال سیاستهای مداخلهگرایانه همه جانبه در سراسر جهان شد.معمای«اسامه بن لادن»و سازمان«القاعده»برای جهانیان حل نشده باقی مانده و علت حقیقی واقعه یازده سپتامبر مشخص نگردیده است.این حادثه پیامدهای گستردهای را در سطح نظام بینالمللی و سیاست خارجی آمریکا به همراه داشته است که مهمترین آن تلاش آمریکا برای تک قطبی ساختن ساختار نظام بینالمللی و تشدید مداخلهگرایی در مناطق مختلف جهان میباشد.حادثه یازده سپتامبر و مسائل آن باعث شد تا آمریکا«برای به دست آوردن موقعیت قبلی خود به مثابه ابرقدرت جهان،در مناقشات بینالمللی بیشتر مداخله کند؛زیرا عدم دخالت برای این کشور به منزله عقب نشینی و شکست سیاسی است». (2)
حادثه یازده سپتامبر،جایگاه و موقعیت متمایزی را برای اهداف بوش پسر فراهم ساخت که مهمترین آن کمک به تحقیق و مشروعیت بخشی به اهداف سلطه طلبانه در جهان بود.او توانست در پرتو وضعیت نوین بینالمللی و فرصت ایجاد شده ناشی از حادثه یازده سپتامبر در حیاط خلوت و همسایگی روسیه با شدت هرچه تمامتر،نیروی نظامی خود را علیه طالبان به کار گیرد و روسیه را در مقابله با تروریسم و جنگ با طالبان و القاعده همراه خود سازد؛البته همچنان اقدامات خود را از راه شورای امنیت سازمان ملل متحد موجه میساخت.این وضعیت بازگو کننده معکوس شدن فرایندهای تاریخی و شرایط بیسابقهای است که در تاریخ معاصر رخ داده و یک کشور را در موقعیت هژمون قرار میدهد.در راستای موجه سازی،جورج دبلیو بوش برخلاف بوش پدر برای رسیدن به اهداف خود از آموزههای مذهبی هم استفاده کرد.او تلاش برای رسیدن به قدرت را با نقاب اخلاق و ارزشهای مذهبی پی میگرفت.محافظه کاران جدید به خوبی به نقش ارزشهای مذهبی در توجیه سیاستهای آمریکا واقفاند.افرادی مانند«رونالد رامسفلد»و«کاندولیزا رایس»که در مکاتب فکری روشنفکرانه توماس هابز،نیکولو ماکیاولی،هانس مورگنتا و کنت و التز فکری خود را شکل دادهاند،کاملاً به نقش جانبی اخلاقیات در سیاست بینالملل اعتقاد دارند،البته از این درک نیز برخوردار هستند که برای توجیه سیاست مبتنی بر قدرت،ضرورت توجیه اخلاقی از اهمیت وافری برخوردار است». (1)
توجّه آمریکا در دوران جورج بوش به آموزهها و ارزشهای اخلاقی و مذهبی نسبت به دوران قبل بیشتر بوده و تلاش آمریکا براین بوده تا اهداف و سیاستهای
1) (1) .دهشیار،پیشین،ص 171-172.
مداخله جویانه خود را براساس آن توجیه نماید.«نگاه مذهبی به قدرت و توجیه اخلاقی قدرت فزاینده و رو به گسترش آمریکا،منجر به آن گشته است که آمریکائیان گسترش قدرت و نفوذ خود را خصلتی الهی تلقی کنند». (1)
به عبارت دیگر در مقطع پس از جنگ سرد و در راستای نظم نوین جهانی بوش،طرحها و برنامههای نظامی و راهبردهای آمریکا متفاوتر از دوران بیل کلینتون طراحی شد.براساس طرح رامسفلد و سیاست جورج دبلیو بوش،حضور فراگیر آمریکا در سطح جهانی پیریزی گردید که در آن«آمریکا قادر است همزمان در دو جبهه با نیروی تقریباً برابر و با دو مأموریت متفاوت حضور داشته باشد.معیار توانمندی نظامی را دونالد رامسفلد بر مبنای تعداد نیروهای آمریکا در عملیات طوفان صحرا در سال 1991 قرار داد.این به مفهوم وجود حداکثر نیم میلیون سرباز محیط نبرد،کنترل فضای محیط عملیاتی و توانایی انتقال نیرو در یک تا دو هفته از خاک اصلی آمریکا به منطقه عملیات نظامی است». (2)
محافظه کاران نوین و هم فکران بوش بیش از هر زمانی بر نظامیگری در سیاست خارجی آمریکا تأکید دارند؛آنها فضای پس از جنگ سرد و دوران پس از حادثه یازده سپتامبر را فرصت مناسبی برای افزایش قدرت آمریکا در سطح جهان میدانند.
«از نظر محافظه کاران جدید،بالاترین ارزش،قدرت است.بدین روی سیاستها،عملکردها و خط مشیها در این راستا شکل میگیرد تا شرایطی فراهم گردد که قدرت آمریکا مدام افزایش یابد.پس هر سیاستی که منجر به این نهایت
گردد،مشروع و ضروری است». (1)این سیاست باعث گردیده تا سیاستهای آمریکا براساس واقعیتها و نیازهای واقعی شکل نگیرد؛بلکه هدف آمریکا«شکل دادن به واقعیات حاکم جهانی براساس آرمانها و پندارهای محافظه کاری جدید میباشد». (2)طرحها و برنامههایی که درپی مهار رقبای متقارن و نامتقارن در راستای تحقق نظام تک قطبی در جهان.
سیاست یک جانبهگرایی آمریکا در دوران بوش باعث تشدید مداخله گرایی و نظامیگری آمریکا در جهان شد.آمریکا از فرصت ایجاد شده درپی حادثه یازده سپتامبر استفاده کرده و در سال 2001 افغانستان را اشغال کرد.راهبرد نوین آمریکا بهکارگیری ابزارهای نظامی جهت گسترش دمکراسی در جهان بود.بر این اساس بوش جنگ نامحدود علیه تروریسم را در سراسر جهان اعلام کرد.هدف آمریکا این بود که در این جنگ متحدان خود یعنی اروپای غربی و ژاپن را با خود همراه سازد و مطمئن شود که چین و روسیه با تلاشهای آمریکا مخالفت نخواهند کرد.در واقع میتوان گفت جنگ با تروریسم ابزاری برای پیشبرد اهداف و منافع آمریکا در راستای محقق ساختن سیاست یک جانبهگرایی آمریکا بود.وضعیتی که به دلیل هژمونیک گرایی آمریکایی نتایج مبهمی را در پی دارد. (3)
سیاست یک جانبهگرایی و سلطهگرایی آمریکا در حمله نظامی به عراق و اشغال این کشور در سال 2003،وارد مرحله نوینی شد.آمریکا در راستای ایجاد خاورمیانه بزرگ،برقراری نظم نوین منطقهای و مهار قدرتهای مخالف خود
عراق را اشغال کرد. (1)براساس دکترین بوش«آمریکا در معرض یک خطر قریب الوقوع،چند بعدی،غیرقابل اجتناب و مصیبت بار است؛تهدیدی که به علت ترکیب دو خصوصیت در آن یعنی ویرانگری و مصونیت در برابر بازدارندگی،سابقهای در تاریخ آمریکا ندارد.چنین تهدیدی به علت پیامدهایش مستلزم واکنش بیسابقه است». (2)
بنابراین واکنش آمریکا در جنگ نه پیش دستانه (3)بلکه پیش گیرانه (4)بود.در این راهبرد نظامی آمریکا منتظر خطر دشمن نمیشود و زمانی که وقوع خطر را اجتناب ناپذیر تشخیص داد اقدام نظامی را در دستور کار قرار میدهد.در اشغال نظامی عراق آمریکا مدعی شد که دولت عراق،دارای سلاحهای کشتار جمعی است و در آینده نزدیک به تسلیحات اتمی دست مییابد.بنابراین قبل از حتمی شدن خطر دشمن باید به آن حمله کرد و مانع از اقدامات نظامی صدام شد.
به قدرت رسیدن باراک اوباما،سیاست خارجی آمریکا را دستخوش تحول کرد.اوباما با شعار«امید و تغییر»قدرت را به دست گرفت.وی اعلام کرد که از راهبرد جنگ پیش گیرانه استفاده خواهد کرد.او تلاش کرد تا محبوبیت دولت آمریکا را بهویژه در کشورهای اسلامی افزایش دهد.وی خواستار جهانی عاری از سلاح هستهای شد. (5)این سخنان جنبه تاکتیکی داشت.مهمترین سیاست اوباما ایجاد مسیرهای تازه در سیاست خارجی آمریکا بود.از دیدگاه وی هنگامی که منافع امنیتی در معرض خطر قرار گیرد میتوان از نیروی نظامی استفاده کرد.
رفتار سیاست خارجی آمریکا در این دوره نشان داده که در دوره اوباما نیز تغییرات ماهوی در سیاست خارجی آمریکا رخ نداده است و همچنان مداخلات نظامی و امنیتی در دستور کار دولت قرار دارد.
آنچه مسلم است،آمریکا پس از جنگ سرد،تلاش گستردهای را برای ایجاد نظام تک قطبی انجام داده است و از خلاء قدرت ناشی از فروپاشی شوروی برای تحکیم موقعیت جهانی خود استفاده میکند.امّا گذشت زمان نشان میدهد که قدرتهای بزرگ رقیب آمریکا با نظم نوین آمریکایی مخالفاند و ساختار نظام بینالملل به سمت شکلگیری نظام بینالملل چند قطبی در جریان است.موقعیت روسیه و چین،بیش از گذشته تقویت گردیده و تعارض منافع آمریکا و اتحادیه اروپا نیز به سهولت قابل کاهش نیست.
1.دکترین مونروئه در 1823 نقش مؤثری را در قدرتمندی آمریکا ایفا نمود.
2.آمریکا از راه طرح مارشال در سال 1947 و پیمان نظامی ناتو در سال 1949 توانست قدرت و نفوذ خود در اروپا افزایش دهد.
3.هدف مشترک دکترین ترومن و آیزن هاور سد بندی در برابر کمونیسم بینالملل و گسترش مداخلهگرایی آمریکا در جهان بود.
4.هدف دکترین نیکسون این بود که از حضور مستقیم خود در برخی از مناطق بکاهد و مسئولیت حفظ صلح و منافع آمریکا را به دولتهای منطقهای واگذار نماید.
5.سیاست خارجی آمریکا با طرح دفاع استراتژیک ریگان وارد مرحله جدیدی از مداخلهگرایی و تشدید رقابت تسلیحاتی شد.
6.جنگ آمریکا و متحدانش با عراق و آزاد سازی کویت در سال 1991 فصل نوینی در حضور همه جانبه آمریکا در منطقه خلیج فارس و ایجاد نظم نوین جهانی محسوب میشود.
7.با فروپاشی شوروی در 1991،آمریکا در صدد ایجاد ساختار نظام بینالملل تک قطبی برآمد.
8.حادثه یازده سپتامبر 2001 زمینه ساز فصلی جدید در گسترش مداخلهگرایی نظامی آمریکا در دیگر کشورها میباشد.
9.مخالفت رقبای قدرتمند آمریکا مانند روسیه و چین با سیاستهای یکجانبه گرایانه آمریکا نشان میدهد که ساختار نظام بینالملل به سمت شکلگیری نظام بینالملل چند قطبی در حرکت میباشد.
1.زمینههای افزایش قدرت آمریکا را تا جنگ جهانی دوم توضیح دهید؟
2.طرح مارشال و پیمان نظامی ناتو را توضیح دهید؟
3.سیاست مهار یا سد بندی آمریکا چه بود؟مهمترین مؤلفههای آن را بیان کنید.
4.سیاست دو ستونی نیکسون چه بود؟اهداف و زمینههای اعلام این دکترین را توضیح دهید.
5.دکترین کارتر را توضیح دهید.
6.آثار و پیامدهای فروپاشی شوروی را در سطح بینالمللی توضیح دهید.
7.تحولات سیاست خارجی آمریکا را در پی حادثه یازده سپتامبر 2001 بررسی نمایید.
روسیه دارای تاریخ سیاسی و اجتماعی طولانی است.حکومت مسکو تا 1480 خراجگزار مغولها بوده.کشمکشهای میان مغولها و رقبایشان،به مرور تسلط آنها را بر روسیه کم رنگ کرد.در سال 1462،«ایوان سوم»فرمانروای مسکو شد.او که به قدرت رسید هرچند مغولان همچنان درخواست خراج داشتند امّا رو به ضعف رفتن قدرتشان ضمینهای شد برای اینکه ایوان سوم از پرداخت خراج خودداری کند.«مغولان سربازان خود را برای جمعآوری خراج فرستادند،امّا سپاه ایوان سوم توانست آنها را پس بزند و سرانجام مسکو را از تسلط مغولان آزاد کند.این موفقیت سبب شد ایوان سوم به ایوان کبیر شهرت یابد». (1)در زمان ایوان کبیر وسعت دولت مسکو سه برابر گردید.او دیگر شاهزاده منطقه کوچک پیرامون مسکو نبود و فرمانروای امپراتوری روسی جدید و در حال رشد شده بود.او به نشانه این تغییر بزرگ گاهی خود را تزار مینامید.«این
1) (1) .جیمز ای استریکلر،روسیه تزاری،ترجمه مهدی حقیقتخواه،ص20.
اصطلاح روسی که به معنای فرمانروایی با قدرت نامحدود است،احتمالاً از واژه رومی سزار به معنای«امپراتور»ریشه گرفته است.فرمانروایان روسیه از ایوان چهارم(نوه ایوان کبیر)تا 1917،خود را رسماً تزار مینامیدند». (1)
قدرت روسیه در قرن پانزدهم افزایش یافت و یکی از بزرگترین دول اروپایی شد«از میانه قرن پانزدهم تا میانه قرن شانزدهم مساحت سرزمین روسیه شش برابر شد». (2)«در این زمان جمعیت مسکو بیش از دویست هزار نفر بود». (3)«در قرن پانزده،مسکو ادعای نقش متحد کننده و رهبری مبارزه با دشمن خارجی داشت.در نشریات سیاسی و در جامعه،ایدههای وحدت بخش ترویج میشد». (4)
«در اواخر قرن پانزدهم میلادی،شاهزاده نشین مسکو که چندین شاهزاده نشین شمال شرقی روس را نیز در تصرف خود داشت قدرت چشمگیری را به نمایش گذاشت.او مدعی سرزمینهایی در اروپای شرقی شد که پیش از این متعلق به روسی کیف بودند و اکنون با مردمان مسیحی ارتدوکس ساکن در آنها در قلمرو لهستان و لتونی قرار داشتند». (5)
گرایش روسیه به توسعه و قدرت خود در اروپای شرقی،آغاز منازعه قدرتهای منطقه و تعارض منافع آنان را سبب گردید.برای نمونه،«در قرنهای 16 و 17 و آغاز قرن 18 میان روسیه و لهستان جنگهایی دائمی در جریان بود». (6)
«نوع رابطه روسیه و لهستان نه تنها از تقسیمبندی ژئوپلتیک دو قدرت،بلکه از تقابل کلیسای ارتدوکس مسکو و کلیسای کاتولیک که لهستان و لتونی را تحت سرپرستی داشت حکایت مینمود». (1)
از سوی دیگر روسیه تحتتأثیر سیاست و فرهنگ اروپای غربی بود و تلاش میکرد تا روابط خود را با کشورهای مانند آلمان،دانمارک و سوئد برقرار سازد.روسیه مشتاق بهرهگیری از پیشرفت و توسعه اروپا بود،در عین حال در پی حفظ هویت،کسب خود آگاهی ملی و تأمین منافع کشور نیز بود.
در مجموع از قرن 18 منافع ملی و دولتی روسیه شامل جنبههای زیر بود:
«-تثبیت نهایی سیاسی مرزهای کشور؛
-تأمین تمامیت ارضی و امنیت کشور؛
-دسترسی آزاد به اقیانوس جهانی(ارتباط با جهان خارجی)؛
فراهم کردن استقلال اقتصادی و شرایط مناسب خارجی برای توسعه اقتصادی». (2)
وقوع انقلاب فرانسه در سال 1789 باعث ایجاد تغییرات و تحولات گستردهای در اروپا شد و به نوبه خود بر سیاست و جامعه روسیه نیز تأثیر گذاشت،«وقوع جنگهای ناپلئون برای تسلط بر اروپا باعث ورود هر چه بیشتر روسیه در معادلات قدرت در اروپا شد.روسیه در این مقطع به مثابه یک قدرت اروپایی،سهم بزرگی در برهم زدن نقشههای ناپلئون برای تسلط بر اروپا داشت.برگزاری کنگره وین در سال 1815 زمینه را برای مداخله روسیه در اروپا فراهم نمود». (3)«روسیه در 1815 به خلاف اندیشه اروپایی«موازنه نیروها»،دولتهای
اروپایی را به برقراری نظم نوین جهانی براساس ارزشها و معنویت دعوت کرد.بر این اساس،تزار الکساندر اول،امپراتور روسیه پیشنهاد پیمان اتحاد مقدس میان دول پروس،روس و اتریش را داد که هدف ظاهری آن اجرای مقاصد دیانت مسیح یعنی عدل و احسان و حصول توافق بینالمللی بود». (1)
از سوی دیگر روسیه بهشدت از محافظهکاری در برابر حرکتهای آزادی خواهی در اروپا حمایت میکرد.«در عصر«مترنیخ»روسیه پناهگاه ارتجاع بود.لشکریان روسیه در اروپای مرکزی اوضاع را ضد انقلابیون سال 1848 برگردانید». (2)امّا
روند تعارض منافع قدرتهای اروپایی با روسیه در بالکان با گذشت زمان فزونی یافت و با موج جدید امپریالیسم از سال 1870 در خارج از اروپا تشدید گردید.«منافع روسیه در نواحی دریای سیاه آن را به مبارزه با ترکها و در نتیجه به جنگ با انگلستان و فرانسه کشاند.در عین حال ارتباط نژادی با مردم اسلاو بالکان،آن را رقیب«اتریش-هنگری»میکرد؛ولی تا آغاز قرن بیستم این اشکالات بینالمللی جنبه محلی داشت». (3)
قدرتهای اروپایی از جمله انگلستان برای جلوگیری از درگیری منافع خود با روسیه،این کشور را به اتخاذ سیاست شرقی تشویق میکردند،«روسیه نیز تلاش مینمود تا از سیاست شرقی خود برای اعمال نفوذ و بسط روابط با دول شرقی استفاده نماید؛از این رو در صدد بود تا سیاست شرقی خود را متمایز از قدرتهای اروپایی نشان دهد.بنابراین در مشرق زمین خود را حامی اقوام
ضعیف در برابر زورگویی و استبداد دیگران جلوه میداد که نمونه آن تقابل با سیاستهای استعماری انگلستان در شرق بود.از این جهت همواره میان منافع روسیه و انگلستان تعارض وجود داشت.مأموریت روسیه در ظاهر آزادسازی ملتهای شرق از سلطه و ظلم دولتهای غربی بود». (1)این کشور نسبت به محیط پیرامون خود توجه خاصی داشت و تلاش میکرد تا موقعیت و نفوذ خود را در برابر قدرتهای اروپایی مستحکم سازد؛بنابراین سرزمینهای متصل به منطقه قفقاز،آسیای میانه و حوزه جنوبی دریای خزر برای روسیه اهمیت استراتژیک داشت.رقابت عمده با انگلستان در قلمرو جنوبی،در سرزمین ایران و دسترسی به آبهای گرم خلیج فارس تجلّی یافت.
روسیه در جنگهای 1803 تا 1828،توانست بخشها از خاک ایران را تصرف نماید.همچنین در قرارداد 1915،میان روس و انگلیس عملاً ایران به دو منطقه نفوذ شمال و جنوب تقسیم شد که براساس آن روسیه در مناطق شمال و انگلستان در مناطق جنوب صاحب نفوذ شدند.این قرارداد متعاقب انقلاب بلشویکی 1917،از جانب روسیه ملغی اعلام شد. (2)
رقابت روسیه با قدرتهای اروپایی و مشکلات داخلی حکومت سرانجام باعث فروپاشی امپراتوری تزار در اوائل قرن بیستم شد.روسیه در داخل با مسائل متعددی مواجه بود؛«بخشی از این دشواری نتیجه تاریخ طولانی سیطره دیکتاتوری تزارها بر روسیه بود.روسها،قرنها تأثیری بر دولت حاکم بر کشور خود نداشتند؛دهقانان،
فرمانروایان کشور را بر نمیگزیدند و هر گونه بحثی در امور سیاسی با خطر زندان و تبعید همراه بود». (1)وضعیت روسیه با گذشت زمان رو به وخامت نهاد؛جنگ روسیه و ژاپن در سال 1904 پایههای حکومت تزار را لرزاند و حادثه یکشنبه خونین در 22 ژانویه 1905 باعث خشم مردم علیه تزار گردید.
«از سال 1915 تا 1917،نظام سیاسی،اقتصادی و دولتی روسیه بهکلی فرو پاشید.ویژگی بارز روسیه،نابرابری شدید میان طبقات بالای اجتماع و توده عظیم دهقانان فقیر بود.با قیام یکپارچهی دهقانان،کارگران،مردم طبقه متوسط،سربازان و ملوانان علیه دولت روند فروپاشی این نظام نیز آغاز شد؛نظامی که در برابر قحطی و شرایط هولناک،از در تساهل وارد شده،کشور را به قعر جنگهای خونین و ضد مردمی کشانده و بر فضای سیاسی،جوّی استبدادی و مغایر با حقوق بشر تحمیل کرده بود». (2)
جنگ جهانی اول در سال 1914،روند فروپاشی تزار را سرعت بخشید.«جنگ در مدت یک سال اساس تمام دستگاه دولتی را درهم فرو ریخت و کشور را در تمام جهات حیاتی آن،در بینظمی و اغتشاش و از هم گسیختگی فرو برد و از اعماق روح سرکش مردم روسیه،خصلت ذاتی هرج و مرج طلبی،منفی بافی و بیرحمی را بیرون آورد». (3)
با فرو پاشی تزار،دولت موقت به ریاست«الکساندر کرنسکی»حکومت را بهدست گرفت امّا به دلیل مشکلات فراوان در 7 نوامبر 1917 سقوط کرد و
سپس حکومت به دست«بلشویکها»(حزب سوسیال دمکرات کارگری)افتاد.«بلشویکها یکی از چندین گروه روسیه بودند که هدفهای سیاسی و اقتصادی خود را بر پایهی نظریههای کارل مارکس بنا کرده بودند...آنها عقیده داشتند که تمام بنگاههای اقتصادی را دولت باید به نمایندگی از طرف کارگران کشور در اختیار گیرد.بلشویکها امیدوار بودند انقلابشان موجب قیامهای مشابهی در سراسر جهان شود». (1)
انقلاب اکتبر،فرمانروایی بلشویکها را استوار کرد«حزب حاکم بلشویک بهسان هرم بود.در قاعده هرم،اعضای معمولی حزب نمایندگانی برای کنگره حزب انتخاب میکردند،که آنها نیز به نوبه خود کمیته مرکزی را بر میگزیدند.این کمیته پ«ولیت بورو»(هیئت سیاسی)را انتخاب میکرد.پولیت بورو تشکیل شده بود از وزیران که دستگاههای حکومت را اداره میکردند و رئیس حزب را بر میگزیدند». (2)«در این زمان لنین در رأس قدرت قرار گرفت.ارتش را تجدید سازمان داد و نام جدید ارتش سرخ را بر آن نهاد و با تأسیس سازمان«چکا» (3)که نوعی سازمان پلیس مخفی بود،فضای ترس و تهدید را گسترش داد». (4)
هرچند با این سیاستها بر قدرت حکومت مرکزی افزوده شد،امّا روسیه درگیر یک مشکل خارجی یعنی جنگ جهانی اول بود.لنین تلاش نمود از راه امضای پیمان صلح با آلمان در 3 مارس 1918 در«برست لیتوفسک»لهستان از جنگ کنارهگیری نماید.خروج روسیه از جنگ فرصت جدیدی در اختیار لنین
قرارداد تا از راه ایجاد اتحاد میان جمهوریهای مختلف،اتحاد جماهیری سوسیالیستی شوروی را در سال 1922 اعلام نماید.
با تأسیس اتحاد شوروی،سیاست خارجی این کشور نیز وارد مرحله نوینی شد.ایدئولوژی مارکسیستی و ایدههای سوسیالیستی مبنای سیاست خارجی این کشور را قرار گرفت؛بر این اساس تقابل میان دو نظام سرمایهداری و سوسیالیستی آغاز گشت.از دیدگاه شوروی سرمایهداری عامل امپریالیست نامیده شد.شوروی در راستای مقابله با امپریالیست حمایت از ملل محروم و مستضعف را در دستور کار خود قرار داد و در اعلامیه خود خطابه به«ملل شرق ستم دیده»خواستار رهاسازی آنها از یوغ امپریالیسم گردید.قرارداد مودّت میان ایران و شوروی در سال 1921،امضاء شد.شوروی تلاش نمود تا از راه برقراری روابط استراتژیک با کشورهای ستم دیده و مخالف نظام سرمایهداری قدرت و نفوذ خود را در جهان گسترش دهد.از سوی دیگر مسئله شناسایی شوروی از سوی قدرتهای اروپایی و آمریکا،عضویت درجامعه ملل،کنترل تسلیحات و حل تعارضات منافع شوروی با قدرتهای بزرگ در بالکان و دیگر مناطق جهان از جمله مواردی بود که در روند سیاست خارجی شوروی مؤثر بودند.
براساس معاهده راپالو در 16 آوریل 1922،آلمان دولت جدید شوروی را شناسایی قطعی نمود.ایتالیا،انگلستان و فرانسه در 28 اکتبر 1924،اتریش،چین،دانمارک،یونان،مجار،مکزیک و سوئد در سال 1925 این کشور را شناسایی نمودند. (1)در عین حال روابط شوروی با برخی دول غربی با مشکلاتی همراه بود.«سفارتخانهها و مراکز نمایندگیهای شوروی در کشورهای غربی،بهخصوص در
1) (1) .ژان پروهات،سقوط امپراطوری روسیه و انقلاب شوروی،ترجمه علیاصغر شمیم،تهران:سازمان نشر فرهنگ انسان،[بیتا]،ص96.
انگلستان،در سال 1927 مکرر مورد بازرسی محلی واقع شد و به قطع روابط سیاسی و بازرگانی شوروی و انگلیس انجامید؛تا اینکه در اکتبر 30 اکتبر 1929 مجدد روابط بین دو کشور برقرار گردید. (1)بهبود روابط شوروی با آمریکا زمانبری بیشتری داشت.آمریکا تا سال 1933 این کشور را شناسایی نکرد.
با گذشت زمان و قدرت گرفتن شوروی مسئله خطر کمونیسم و تعارض منافع دول غربی با شوروی نیز شدت گرفت.با قدرت گرفتن هیتلر در سال 1933،به تدریج معادلات قدرت در اروپا بهم خورد.شرایط جدید،ایجاد دستهبندیهای نوین،تشدید اختلاف فرانسه و انگلیس در نحوه مواجه با آلمان و عملی نمودن پیمان«ورسای»1919 را باعث گردید.بحران اقتصادی سال 1929 که در برخی کشورها پیامدهای آن تا سال 1935 ادامه یافت،حکایت از شکلگیری بحران بینالمللی و بیثباتی گسترده در جهان میکرد.«جهان از این پس با ظهور هیتلر و تشکیل جبههی متحد فاشیست به سه بلوک متخاصم تقسیم گردید.جبهه فاشیست به دلیل اشتباهات بلوکهای دموکراسی و کمونیست و همچنین به دلیل مساعد بودن زمینه داخلی،عرصه تاخت و تاز را مناسب دید؛تا آنکه سرانجام خواستههای پایان ناپذیر هیتلر،جهان را به ورطه دومین جنگ جهانی کشید.جنگی که نزدیک به شش سال طول کشید و ابعاد آن از هر نظر وسیعتر و وحشناکتر از جنگ جهانی اول بود». (2)
در این جنگ جبهه فاشیست از یک سو و جبهههای دمکراسی و کمونیسم از سوی دیگر در روبهروی یکدیگر قرار گرفتند؛در پایان جبهه فاشیست فروپاشید و جهان میان دو بلوک شرق و غرب تقسیم شد.آمریکا و شوروی بهصورت دو
ابرقدرت ظاهر شدند و نظام بینالملل دوقطبی شکل گرفت و سیاست خارجی شوروی در فاصله سالهای 1991-1945 در چارچوب نظام بینالملل دوقطبی استمرار یافت.
پس از جنگ جهانی دوم 1939-1945 نظام بینالملل دوقطبی شکل گرفت؛در آن نظام،آمریکا و شوروی بهمنزله دو ابرقدرت توانستند به تقسیم قدرت و مناطق نفوذ میان خود بپردازند.مسأله تقسیم قدرت و تعارض منافع قدرتهای فاتح جنگ جهانی دوم آشکارا در کنفرانس«یالتا»مشهود بود؛در عین حال قدرتهای پیروز در این کنفرانس نقشه پس از جنگ را ترسیم نمودند.«در اجلاس یالتا درباره آلمان،نقش فرانسه در آلمان،غرامتها،تأسیس سازمان ملل متحد،قیمومت مستعمرات،ایران،بغازها و جنگ با ژاپن بحث شد». (1)
توافقاتی حاصل گردید،اما به علت شدت تعارض منافع،زمینههای جنگ سرد میان آمریکا و شوروی نیز بهوجود آمد.سیاست خارجی دو کشور تحت تأثیر فضای جنگ سرد و در مقاطعی تنش زدایی قرار گرفت.بر این اساس سیاست خارجی شوروی در ارتباط با ساختار دوقطبی و رقیب خود یعنی آمریکا شکل پیدا کرد که مهمترین هدف آن تحکیم نظام سوسیالیستی در داخل و بسط آن در سراسر جهان بود.در این راستا طراحی الگوی نظم نوین جهانی آغاز شد؛بدین منظور که در کشورهای دارنده حزب کمونیست و جنبش چریکی،دولتهای سوسیالیستی برپا گردد.«طراحان این برنامهها،منطقه بالکان را مناسبترین منطقه برای اینکار میدانستند.جنبش نیرومند چریکی و نیروهای
1) (1) .پییر دو سونار کلان،یالتا،ترجمه سیروس سعیدی،ص 95-74.
مخفی ضد هیتلری این منطقه تحت تأثیر شدید احزاب کمونیست قرار داشتند؛مهم این بود که این احزاب کمونیست در مسکو نماینده داشتند و از حمایت مسکو برخوردار بودند». (1)
تلاش مسکو برای ایجاد نظامهای کمونیستی در کشورهای اروپای شرقی،سبب تشدید تعارض منافع آمریکا و شوروی و سرانجام جداسازی اروپای شرقی از اروپای غربی گردید.«ژوئیه سال 1947 تاریخ تقسیم واقعی اروپا است.در یک سو مشتریان آمریکا و در سوی دیگر اقمار شوروی قرار داشتند؛میلیونها زن و مردی که در پشت پرده آهنین در مییافتند میهنی بجز سوسیالیزم ندارند.فضای بینالمللی بهسرعت رو به بحران میرفت». (2)در واقع جنگ سرد اول که سالهای 1945-1954 را در بر میگیرد،حکایت از این بحران دارد.در این زمان سیاست خارجی آمریکا متأثر از مقاله«جرج کنان»استاد دانشگاه پرینستون قرار گرفت که بعدها بهصورت یکی از«کرملین شناسان»تراز اول آمریکا شد.وی در نوشته خود به شدت بر کنترل و جلوگیری از گسترش کمونیسم در سراسر جهان تأکید کرد». (3)در این زمان طرح ژنرال مارشال وزیر امور خارجه آمریکا نیز رویارویی آمریکا و شوروی را تقویت نمود.براساس طرح مارشال،آمریکا مسأله بازسازی اروپای غربی را در دستور کار قرار داد.تعارض آمریکا و شوروی در اجلاس پاریس 1947 زمانی ظهور یافت که شوروی اجلاس را ترک و با طرح مارشال مخالفت کرد.شوروی تلاش کرد تا از طریق مواجهه با سیاستهای آمریکا در اروپا نه تنها از گسترش نظام سرمایهداری بر اروپای شرقی جلوگیری
نماید،بلکه سد دفاعی محکمی را برای تأمین امنیت به دست آورد.در این زمان استالین سیاست دفاعی و ایجاد مناطق حائل را در دستور کار خود قرار داد تا مانند جنگ جهانی اول و دوم دشمن وارد خاک شوروی نشود.در این راستا استالین تلاش کرد تا نه تنها در معادلات سیاسی مناطق مختلف جهان از جایگاه و قدرت بالایی برخوردار گردد،بلکه به بمب اتم نیز دست یابد.سرانجام شوروی اولین بمب اتمی را در اوت 1949 و دومین آن را در 3 اکتبر 1951،آزمایش کرد.
هدف استالین توازن قدرت با آمریکا بود؛امّا همچنان برای دستیابی به آن فاصله بسیاری وجود داشت.زیرا شوروی برای بازسازی اقتصاد خود در مقطع پس از جنگ جهانی دوم به شدت به سرمایه و فناوریهای نوین نیاز داشت که برای دستیابی به آن نیازمند سرمایههای بلوک غرب بود؛جنگ سرد میان آمریکا و شوروی باعث محدودیت در این زمینه میگردید؛چنانچه آمریکا پس از اتمام جنگ کمکهایش را به شوروی قطع کرد.قانون کنترل صادرات در سال 1949 اعمال شد و صدور صدها قلم کالا که برای شوروی و متحدانش دارای اهمیت اقتصادی و نظامی بود،بدون گرفتن پروانه ممنوع گردید.در سال 1951 کنگره آمریکا اصل«ملتهای کاملة الوداد»را که در سال 1935 به شوروی اعطا شده بود را لغو کرد.
با گذشت زمان روابط شوروی و آمریکا تیرهتر شد و با تشکیل«ناتو»در سال 1949 بهسمت نهادینه شدن صفآرایی نظامی حرکت کرد.پیمان نظامی ناتو که سپر دفاعی غرب در برابر کمونیسم محسوب میشد،امنیت اروپای غربی و آمریکا را در برابر شوروی تضمین میکرد.در مقابل پیمان نظامی ورشو نیز که در سال 1955 ایجاد شد،امنیت شوروی و اروپای شرقی را به یکدیگر پیوند میداد و امنیت اعضا را در برابر ناتو تضمین میکرد.
در اسناد پیمان ورشو از آن به مثابه«یک اتحادیه دفاعی اسم برده میشد که هدف آن دفاع از دستاوردهای سوسیالیسم است.این امر یعنی دفاع از دست آوردهای سوسیالیسم خود در خدمت توجیه علت وجودی پیمان و تلاش برای کسب آمادگی لازم جهت وارد شدن در جنگی احتمالی بود.استراتژیستهای پیمان ورشو همچنین اظهار عقیده میکردند که برای حفظ سوسیالیسم،عملیات دفاعی به تنهایی نمیتواند کافی باشد و عملیات تهاجمی راه مؤثرتری برای پیشبرد یک جنگ است». (1)
از سوی دیگر در دهه پنجاه،تصور میشد که اگرچه شوروی به برابری استراتژیک با آمریکا دست نیافته است و در زمینه سلاحهای متعارف نیز از غرب عقبتر است،امّا دارای اقتصاد پویا و متحرک است و در زمینه علمی و تکنولوژیک از موقعیت بهتری برخوردار است.«هدف شوروی رسیدن به توسعه اقتصادی در داخل و بسط جامعه کشورهای سوسیالیست در خارج بود.در این راستا اقتصاد کشورهای اروپای شرقی در جهت اقتصاد سوسیالیستی تحول یافت». (2)در این زمینه گرومیکو در نطقی که در شورای عالی اتحاد جماهیر شوروی(ژوئن 1968)ایراد کرد گفت:«برای حزب کمونیست شوروی،برای کمیته مرکزی،برای دولت شوروی،و برای مردم شوروی هیچ چیز در سیاست خارجی مقدستر از تقویت جامعهی کشورهای سوسیالیست نیست». (3)
در یک جامعه سوسیالیستی ساختار اقتصادی از محوریت برخوردار است و مالکیت دولتی راهی برای رسیدن به یک جامعه بدون طبقه سوسیالیستی میباشد.بر این اساس نظریهپردازان شوروی از دهه 1950 تأکید داشتند بر نقش دولت در اقتصاد و ضرورت برنامهریزی متمرکز که از عناصر کلیدی راه رشد«غیر سرمایهداری»و جهتگیری سوسیالیستی بود.
مطابق الگوی رشد غیر سرمایهداری،تکیه عمده کشورهای جهان سوم میبایست بر توسعه بخش دولتی اقتصاد و همکاری این بخش با اقتصاد دولتی در کشورهای سوسیالیستی باشد.به زعم نظریه پردازان وقت شوروی غلبه بخش عمومی اقتصاد در جوامع عقب مانده میبایست از یک سو همکاری آنها با کشورهای سوسیالیستی را تأمین و تضمین میکرد و از سوی دیگر فعالیتهای اقتصادی بخش خصوصی را کند و همزمان ارتباط جامعه با سرمایهداری جهانی را میگسست.به این ترتیب روند دولتی شدن اقتصاد در کشورهایی که خطمشی پیشنهادی شوروی را در پیش گرفتند سرعت گرفت.به گونهای که در اوایل دهه 1970 در مصر حدود 90%،در سوریه حدود 85%و در برمه حدود 60%از کل ظرفیت تولیدی صنایع و تأسیسات زیربنایی در کنترل دولتها بود». (1)
در چنین شرایطی رهبران جدید شوروی با دو هدف حرکت کردند:متلاشی ساختن یا حداقل تضعیف پیمانها و اتحادیههای نظامی طرفدار غرب و دیگری گسترش حضور اقتصادی و سیاسی خود در مناطقی که قبلاً حوزه نفوذ سنتی شوروی شمرده نمیشد.رهبر وقت شوروی در اولین قدم در چنین مسیری،تلاشهایی را در گسترش روابط و همکاریهای خود با کشورهای تازه استقلال
1) (1) .احمدی،پیشین،ص 188،187.
یافته آسیا آغاز کرد.از طرفی به موازات این تغییرات در سیاست خارجی،تجدید نظرهای عمدهای نیز در نحوهی«برخورد با جنبشهای ضد استعماری و نیز سیاست پیشین در قبال دولتهای جهان سوم آغاز شد.در پی چنین تحولاتی بود که از 1956 به بعد حمایت از جنبشهای آزادیبخش ملی و انجام همه گونه همکاری با کشورهای جوان و در حال توسعه،یکی از چهار وظیفهای بود که بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی برای دولت این کشور معین کرد.در همین کنگره نظریه«دو بلوک»هم کنار گذاشته شد و در عوض،مبانی ایدئولوژیک جدیدی که بتواند توجیهگر همکاری با جهان سوم باشد،پی افکنده شد که از آن جمله میتوان به نظریه«منطقه بزرگ صلح»اشاره کرد». (1)
«تأکید و توجه به جهان سوم به نوبه خود از دو تحول مهم نشأت گرفت که هر دو از مهمترین ویژگیهای عمده روابط بینالمللی در دوره بعد از جنگ جهانی دوم به شمار میآیندم این دو تحول عبارتند از برابری استراتژیک بین دو ابرقدرت که عملاً تلاش برای اجتناب از جنگ بین دو بلوک را ایجاب کرد و حمایت از نهضتهای رهائی بخش در مستعمرات که احتمال اخراج غرب از جهان سوم را پیش آورد.این دو تحول باعث شد تا جهان سوم نه تنها در کانون توجه شوروی قرار گیرد،بلکه توجه آمریکا را نیز که ابرقدرتی بود که از جنگ دوم سر برآورده بود،به خود جلب کند.روسها با این امید وارد عرصه جهان سوم شد که خواهند توانست با بهرهگیری از پتانسیل نیرومند جنبشهای ضد استعماری و شور انقلابی در کشورهای تازه از بند رسته،جوامع سرمایهداری را در تنگنا قرار داده و آنها را از منابع
1) (1) .همان،ص178.
حیاتیشان محروم سازند». (1)آنها در کشورهای جهان سوم در برابر نفوذ و غلبه غرب سرمایهگذاری وسیلی کردند.در این زمینه«برژنف»میگوید:«ما همیشه از کسانی که در معرض تجاوز امپریالیسم قرار گرفتهاند حمایت کرده و به آنها،از لحاظ سیاسی،اقتصادی و در آنجا که لازم بوده از لحاظ نظامی کمک کردهایم». (2)بر این اساس میتوان گفت که سیاست خارجی شوروی در ساختار نظام بینالملل دوقطبی با توجه به منافع این کشور در مناطق مختلف جهان به ویژه در کشورهای جهان سوم معنی و مفهوم مییافت.مناقشات منطقهای در چهار دهه بعد از جنگ جهانی دوم همواره از اشکال مهم رویارویی بین دو اردوگاه متخاصم بوده است.این مناقشات که نمونههایی از آن را در کره،ویتنام،کامبوج،خاورمیانه،آفریقای جنوبی،شاخ آفریقا،آمریکای مرکزی،افغانستان میتوان نام برد،در مواردی بهصورت مداخلات نظامی مستقیم و غیرمستقیم بروز کرد. (3)
سیاست خارجی شوروی در نظام بینالملل دوقطبی متحمل هزینهها و زیانهای گستردهای شد؛زیرا برای حفظ منافع شوروی در مناطق مختلف جهان ناگزیر به مداخلات مستقیم نظامی در برخی کشورها گردید.این کشور برای تحکیم موقعیت جهانی خود،در رقابت با آمریکا بود و بخش زیادی از بودجههای اقتصادی را در زمینههای نظامی هزینه کرد تا در رقابت تسلیحاتی با غرب توان مقابله خود را از
دست ندهد.سیاستهای برژنف در عرصه داخلی و بینالمللی مشکلات متعددی را برای شوروی در پی داشت.پس از مرگ وی،آندروپوف در سال 1982 قدرت را به دست گرفت و با اصلاحات سیاسی و اقتصادی و کاهش هزینههای نظامی تلاش کرد تا روند رشد و توسعه اقتصادی کشور را سرعت بخشد؛امّا اقدامات وی موفقیت آمیز نبود.پس از وی چرنینکو نیز که در فاصله سالهای 85-1983 قدرت را در دست داشت در انجام اصلاحات موفقیت لازم را به دست نیاورد.
سرانجام گورباچف در سال 1985 با سیاستهای«گلاسنوست»و«پروستریکا»قدرت را بهدست گرفت.«گورباچف زمانی در شوروی ظاهر شد که مشکلات عدیدهای جامعه شوروی را فرا گرفته بود.مشکلات در صنایع و نیروهای مسلح و تنشهای ناسیونالیستی و اقوام از جمله آنها بود». (1)
از دیدگاه گورباچف و طرفداران وی دوره برژنف«دوره رکود»و«نازایی»لقب یافت.به مرور استفاده از این دو اصطلاح برای توصیف دوره برژنف در شوروی عمومیت یافت.گورباچف حل مشکلات شوروی را در توسعه سیاسی و اقتصادی میدید.گلاسنوست،(ایجاد فضای باز سیاسی)خدمتی به بازسازی اقتصادی محسوب میشد.توسعه اقتصادی بدون تأمین حداقل آزادیهای سیاسی امکانپذیر نبود.گورباچف تأکید کرد که«گلاسنوست،مقدم بر پروستریکا است و اصلاح واقعی اقتصاد شوروی تنها موکول به اصلاحات همه جانبه در تمامی عرصهها و قبل از همه تأمین مشارکت واقعی مردم در امور سیاسی است». (2)
از سوی دیگر اصلاحات موقعیت بینالمللی شوروی را بهبود میبخشید و سیاست خارجی شوروی را در رسیدن به اهدافش کمک میکرد.همچنین«گلاسنوست از آن جهت که دست سیاست خارجی جدید شوروی را باز میکند و امکانات جدیدی برای قرار دادن مسکو در مواضع بهتری جهت متقاعد کردن جهان خارج بهوجود میآورد،به طور غیرمستقیم نیز در خدمت پروستریکا قرار میگرفت». (1)
گورباچف زمانی عهدهدار اداره امور شد که ضود وی اقتصادی راکد و صنعتی کهنه همراه با سوء مدیریتی مزمن را به ارث برده بود.نوید«خروشچف»مبنی بر غلبه بر غرب در جریان رقابتهای اقتصادی نه تنها تحقق نیافته بود،بلکه«شوروی با چنان مشکلاتی مواجه بود،که از جهاتی بیشباهت به مشکلات کشورهای جهان سوم نبود.شکاف بین اقتصاد شوروی و اقتصاد کشورهای سرمایهداری در 25 سالی که از پیش بینی خروشچف میگذشت نه تنها پر نشده بود،بلکه وسعت بیشتری نیز یافته بود». (2)
تلاش برای تحول در سیاست خارجی شوروی در دستور کار گورباچف قرار گرفت.این تحول نه تنها روابط با آمریکا و غرب بلکه روابط با جهان سوم را نیز شامل میشد و اساساً نگرش شوروی به روابط بینالملل را تغییر میداد.
سیاست خارجی شوروی تا پیش از این تنها دو بار دستخوش تحولات کم و بیش مهمی شده بود؛«تحول در دوره لنین و پس از شکست«ایدههای انقلاب سراسری در اروپا»و اجرای«برنامه اقتصادی جدید»در داخل که در نتیجه این تحول،جمهوری نوپای«بلشویکی»وادار شد تا به«قوائد بازی»گردن نهد.تحول
دیگر بعد از مرگ استالین در دهه 1950 و متعاقب وقایعی چون دستیابی شوروی به سلاح و موشکهای هستهای رخ نمود.این تحولات بررسی مجدد نظرات حاکم بر سیاست خارجی دوران استالین را ایجاب کرد و به اتخاذ سیاستهایی جدید که«همزیستی مسالمت آمیز»محور آن بود،انجامید». (1)
تحول جدید در سیاست خارجی شوروی در مقایسه تحولات قبلی بنیادی و راهبردی بود؛زیرا برنامهها و سیاستهایی متفاوت از اصول برژنف و تعهدات ایدئولوژیک بود.به عبارت دیگر میتوان گفت:«تغییر ریاست عالی اتحاد شوروی در 1985 و امتناع میخائیل گورباچف و اطرافیان وی از پیگیری سیاست خارجی و تغییر ایدئولوژی،باعث شد که تلاش جدیدی برای تعیین خط سیاست خارجی براساس منافع ملی اتحاد شوروی به عمل آید». (2)
از دیدگاه گورباچف،اولویتهای سیاست خارجی شوروی تغییر مییافت و روابط جدیدی با جهان بهویژه بلوک غرب آغاز میگشت.گورباچف معتقد بود که«نظریه مبارزه طبقاتی برای ترسیم سیاست جهان دیگر کارایی ندارد و کشورها در سطح جهان به یکدیگر تنیده شدهاند.همچنین تلاش برای مبنا قرار دادن ارزشهای فراگیر و مورد قبول همگان در روابط بین دولتها و ملتها،یکی از مهمترین مبانی تئوریک تفکر نوین سیاسی است.بر چنین مبنایی«در جهان به هم وابسته و درهم تنیده»امروز که«منافع متقابل»باید مورد احترام قرار گیرد و اساس روابط بینالمللی باشد،«مبارزه طبقاتی»دیگر نمیتواند جایی داشته باشد». (3)گورد باچف در گزارش خود،اساس سیاست خارجی جدید شوروی را
چنین توصیف کرد:«وظایف ما در زمینه توسعه اقتصادی تعیین کننده استراتژی ما در صحنه بینالمللی است.این اساس سیاست خارجی ما است.اجرای چنین سیاستی در شرایط کنونی قبل از هر چیز پایان دادن به روند آماده سازی مادی برای یک جنگ اتمی را ایجاب میکند». (1)
گورباچف در این گزارش پس از بیان اساس سیاست خارجی و تأکید بر این نکته که هیچگاه پس از جنگ اوضاع بینالمللی همچون سالهای نیمه اول دهه 1980 انفجار آمیز نبوده،به شرح چهار اصلی که راهنمای سیاست خارجی شوروی در نظر گرفته شده پرداخت.در اصل اول بر این نکته تأکید شده که با توجه به کیفیت سلاحهای کنونی حفظ امنیت تنها از راه ابزارهای نظامی مسیر نیست»و در نتیجه«تأمین امنیت به یک مسأله سیاسی تبدیل شده و تنها از راه سیاسی امکان پذیر است». (2)
در اصل دوم گورباچف بر«متقابل بودن امنیت»در روابط آمریکا و شوروی و«فراگیر و عمومی بودن»آن در سطح جهانی تأکید میکند.اصل سوم ناظر به روابط دو ابرقدرت است؛گورباچف تصریح میکند که شوروی اهمیت قابل ملاحظهای برای روابطش با آمریکا قائل است و میافزاید که«هر دو کشور نیاز عینی به زندگی صلح آمیز در کنار یکدیگر و همکاری باهم بر یک مبنای برابر و مبتنی بر منفعت متقابل دارند و جز این هیچ راه دیگری وجود ندارد».اصل چهارم بر ناممکن بودن پیروزی در یک جنگ اتمی یا مسابقه تسلیحاتی ناظر است. (3)
گورباچف در گزارش خود نسبت به تحولات جدید در سیاست شوروی،
اهداف و برنامههای در دستور کار دولت شوروی را چنین مطرح کرد:
«1.تلاش برای حل عادلانه و سیاسی منازعات منطقهای؛
2.اتخاذ تدابیری برای ایجاد اعتماد بین کشورها و ارائه تضمینهای مؤثر برای جلوگیری از تجاوز به مرزها؛
3.احترام بدون قید و شرط به حق هر ملتی برای انتخاب راهها و شیوههای توسعه مستقل؛
4.تدوین روشهای مؤثری برای مبارزه با تروریسم بهویژه در راههای مواصلاتی». (1)
با توجه به موارد بالا،تلاش برای حل منازعات منطقهای که بهگونهای با منافع غرب در ارتباط بود از اولویتهای سیاست خارجی گورباچف بود.این منازعات در برخی از مناطق باعث صرف هزینههای زیادی برای شوروی گردیده بود و پیامد آن برای توسعه اقتصادی این کشور منفی بود.از دهه هشتاد نفوذ و قدرت عمل شوروی به تدریج در بسیاری از کشورهای جهان سوم رو به کاهش نهاده بود.شوروی امکان بهرهگیری از فرصتها و تقویت قدرت خود را در مناطق جهان نداشت و در بسیاری از کشورها امتیازاتی را از دست میداد.
«حاصل سیاست آسیایی شوروی در دوره قبل از گورباچف عملاً این بود که تقریباً تمامی ممالک غیرکمونیست آسیایی(به استثنای هند)در برابر شوروی صف آرایی کردند و برای حفظ امنیت خود به همکاری با آمریکا متمایل شدند.در چنین شرایطی آمریکا روابط خود با کشورهای آسیایی را در همه زمینهها حفظ و تقویت کرد.در حالیکه شوروی در بین ممالک غیرکمونیست آسیایی تنها با هند روابط دوستانهای داشت.در بین کشورهای کمونیست نیز تنها به
1) (1) .همان،ص 63،62.
ویتنام میتوانست دلخوش باشد،(چرا که لائوس،کامبوج و مغولستان کشورهای نفوذی در آسیا به حساب نمیآید).در مورد کره شمالی نیز مسکو میبایست با پکن برای نفوذ در این کشور رقابت میکرد». (1)
یکی دیگر از مناطق استراتژیک جهان،خاورمیانه بود؛با گذشت زمان از موقعیت و نفوذ شوروی در آن کاسته میشد.پیمان صلح کمپ دیوید 1979 نیز جبهه پایداری را بهشدت تضعیف کرد.
از سوی دیگر«حمله اسرائیل به لبنان در سال 1982 که تضعیف قابل ملاحظه سازمان آزادیبخش فلسطین و انفعال سوریه و دیگر متحدان منطقهای شوروی را به دنبال داشت،ضربه دیگری بر سیاست خاورمیانهای شوروی بهشمار میآمد». (2)
بحران دیگری که در خاورمیانه سبب تضعیف سیاست خارجی شوروی گردید،اشغال افغانستان بود.برخی از کارشناسان روسی در سال 1988 مجموع هزینهی شوروی در اشغال افغانستان را 50 میلیارد روبل(بیش از 75 میلیارد دلار)برآورد کردهاند. (3)
امضای موافقتنامه ژنو برای حل مسأله افغانستان که از سوی پاکستان و رژیم افغانستان به مثابه طرفهای اصلی و آمریکا و شوروی به مثابه ضامن در 14 آوریل 1988 صورت گرفت،نخستین گام در جهت حل زنجیرهای مسائل منطقهای در دوره معاصر میباشد. (4)
پس از مسئله اشغال افغانستان،مسأله کامبوج در مقایسه با دیگر مناقشات منطقهای بیشترین توجه مسکو را به خود جلب کرد.در حالیکه از آغاز بحران در کامبوج که متعاقب مداخله نظامی ویتنام در دسامبر 1978 شروع شده بود،حدود ده سال میگذشت،از اواسط سال 1988 به تدریج اقدامات بیسابقهای برای حل این مسأله آغاز شد.اقداماتی که نهایتاً به خروج آخرین سرباز ویتنامی از کامبوج در 26 سپتامبر 1989 انجامید. (1)این عقب نشینی حکایت از ضعف فزاینده شوروی در حمایت از کشورهای متحدش در شرق داشت.سرانجام با کاهش قدرت و نفوذ شوروی در مناطق مختلف جهان و لاینحل ماندن مسائل و مشکلات سیاسی و اقتصادی داخلی،شوروی در سال 1991 فروپاشید.
با فروپاشی شوروی در سال 1991،جمهوری فدراتیو روسیه تأسیس و«کشورهای ترکمنستان،قزاقستان،تاجیکستان،ازبکستان،آذربایجان و ارمنستان از آن استقلال یافتند». (2)در این دوره سیاست خارجی روسیه بسیار تحتتأثیر شرایط بازسازی و شکلگیری ساختار جدید روسیه قرار گرفت.آنچه در این دوران
1) (1) .همان،ص221.
2) (2) .پس از فروپاشی شوروی،کشورهای ازبکستان،تاجیکستان،ترکمنستان،قرقیزستان و قزاقستان در حوزه آسیای مرکزی،کشورهای آذربایجان،ارمنستان و گرجستان در حوزه قفقاز،کشورهای اوکراین،روسیه سفید و مولداوی در حوزه کشورهای اسلاو شرقی و مولداوی،کشورهای استونی،لیتونی و لیتوانی در حوزه جمهوریهای بالتیک از شوروی جدا شدند و سپس بهمراه روسیه،کشورهای مستقل مشترک المنافع و جمهوریهای بالتیک شکل گرفت.در این زمینه.ر.ک:راهنمای کشورهای مستقل مشترک المنافع و جمهوریهای بالتیک،تهران:گیتاشناسی،1374.
برای روسیه اهمیت دارد سامان دادن به وضعیت اقتصادی و سیاسی کشور،حفظ مرزها و نهادینهسازی روابط با کشورهای تازه استقلال یافته میباشد.با فروپاشی نظام کمونیستی و تجزیه کشور،جایگاه و منزلت ابرقدرتی شوروی نیز از میان رفت و آمریکا تلاش نمود تا ساختار نظام بینالملل را تک قطبی سازد.فوکویاما با طرح نظریه«پایان تاریخ و پایان ایدئولوژی»سقوط شوروی را پیروزی ایدئولوژی سرمایهداری بر کمونیسم نامید و سرمایهداری لیبرال را تنها راه ساماندهی به امورات جهان بیان کرد.
آمریکا،فروپاشی شوروی را به مثابه پیروزی خود در سراسر جهان تلقی نمود و بهسمت آمریکایی سازی جهان و گسترش امپراطوری آمریکا حرکت کرد.بدین منظور حضور همه جانبهاش را در مناطقی که سابق بر این در نفوذ شوروی محسوب میشد آغاز گردید.مداخله و نفوذ آمریکا در اروپای شرقی،آمریکای جنوبی و در کشورهای آفریقایی و آسیایی به جا مانده از شوروی تشدید شد و از ضعف روسیه برای تثبیت منافع آمریکا در جهان استفاده گردید:بهگونهای که در محیط مجاور و یا حیات خلوت روسیه مانند آسیای مرکزی و قفقاز و اروپای شرقی حضور آمریکا به صورت فزایندهای افزایش یافت.گسترش ناتو به شرق،معادلات قدرت را به نفع آمریکا و نظام سرمایهداری رقم زد. (1)
در شرایط جدید،رقابت میان روسیه و آمریکا به صورت نامتقارن در جریان است.سیاست ایالات متحده آمریکا نسبت به دولتهای تازه استقلال یافته اوراسیایی،ادامه راهبرد عمومی آمریکایی در استفاده از امکانات جدید برای عملی کردن منافع ملی آمریکا میباشد؛اینها انگیزههای پایه هستند.ایالات متحده براساس همین انگیزهها و برداشت از جایگاه خود در جهان،تغییرات در فضای
1) (1) . Ian Jeffries, Eastern Europe at the turn of the Twenty first century, pp.1-63.
سیاسی و اقتصادی را ارزیابی میکند تا ببیند که آیا میتواند از شرایط جدید برای پیشبرد منافع ملی خود یا«برای پیشبرد دمکراسی»استفاده کند یا خیر. (1)
روسیه نیز در شرایط جدید برای تثبیت موقعیت خود و برقراری توازن قدرت با غرب تلاش مینماید؛امّا سیاست اصلاحات و غیرایدئولوژیک کردن سیاست خارجی،سیستم ملی ارزشها و قالبهایی که شرق و غرب در آن جایگاه خاصی داشت را از بین برد.در سالهای اولیه،یلتسین تلاش کرد تا از بازگشت به رویارویی شرق جلوگیری کند.بر این اساس از سنت رویارویی شرق و غرب در سازمان ملل متحد اجتناب ورزید و در مشاجرات منطقهای دهه 1990 در شورای امنیت از سیاستهای آمریکا حمایت کرد. (2)امّا به دلیل ضعف قدرت،نتوانست توازن قدرت میان شرق و غرب را برقرار سازد.دوران یلتسین 1999-1991 یک دوره انتقالی برای روسیه محسوب میشود.نوسانات سیاسی و اقتصادی این کشور،فرصت مناسبی را برای آمریکا در پر کردن خلاء قدرت در مناطق جهان فراهم نمود.از طرفی یلتسین سیاست همراهی با آمریکا را برای دستیابی به توسعه اقتصادی در پیش گرفت؛بهگونهای که شاید بتوان گفت وی سیاست مشخصی را برای حفظ محیط پیرامونی خود نداشت.حضور شرکتهای آمریکایی در آذربایجان،ایجاد پیوندهای اقتصادی،سیاسی،فرهنگی و نظامی آمریکا و آذربایجان و عضویت این کشور در ناتو،نشانه سیاست مماشات و انفعالی روسیه است.
سیاست خارجی روسیه در دوره«ولادیمیر پوتین»وارد مرحله جدیدی شد.پوتین تلاش کرد تا در برقراری روابط با غرب به توازن استراتژیک دست یابد
و آنچه در برابر غرب از دست رفته را بدست آورد.این سیاست میتواند موفقیت آمیز باشد؛زیرا،روسیه به دلیل میراث گذشته و تواناییهای بالفعل و بالقوه خود از ظرفیتهای لازم برای رسیدن به قدرت بزرگ فعال در سیاست منطقهای و جهانی برخوردار است.این کشور از نظر جغرافیایی همچنان بهعنوان پلی است میان اروپا،اقیانوس آرام،با چین و هند؛از جهت اقتصادی دارای فن آوریهای پیشرفته در علوم و صنعت میباشد؛از نظر نظامی،دارای تجهیزات پیشرفته و ارتش زمینی قدرتمند است و از قدرت و سلاح هستهای برخوردار است.بر این اساس همچنان نسبت به محیط پیرامون و حیاط خلوت خود در منطقه آسیای مرکزی،قفقاز،حوزه بالکان و مدیترانه حساس است. (1)پوتین برای رسیدن به اهداف خود و بازیابی موقعیت از دست رفته دو اقدام اساسی«یکپارچه سازی در درون»و«فعال سازی سیاست خارجی»را در دستور کار خود قرار داد.
پوتین براساس سیاست یکپارچه سازی و بسیج نیروها،بهکارگیری آموزههای جدید و میراث کهن یعنی«پرستیژ»و«قدرت»را درهم آمیخت.او معماری روسیه جدید را،با تقویت پایههای اقتصادی در داخل و حرکت بهسمت بازار آزاد براساس نیازهای روسیه در پیش گرفت.پوتین از فن آوری و سرمایه غربی بهره گرفت.تلاش وی بر فعال سازی امکانات و مدیریت بهرهوری بود.از طرفی در عرصه نظامی-امنیتی و بازدارندگی نظامی در برابر آمریکا،اقداماتی را نیز انجام داد.
1) (1) .ر.ک:کلگلی،پیشین،ص 99-100.
پوتین به پیشروی غرب در حیاط خلوت روسیه و در برابر«انقلابهای مخملی»ریاست فعالی داشت.در این راستا دکترین نظامی روسیه مبنی بر حمله پیشگیرانه در سال 2003 تصویب شد.این دکترین تأکید بر توانایی مسکو در گسترش منافع روسیه در جامعه کشورهای«مستقل المنافع»با شیوههای نظامی دارد.براساس این دکترین وزارت دفاع روسیه ملزم به طراحی حملات پیشگیرانه علیه اهداف تروریستی و دولتهای«شکست خورده»منطقه شده است. (1)هدف پوتین آن بود تا روابط کشورهای تازه استقلال یافته را در قالب کشورهای«مشترک المنافع»با مسکو مستحکم سازد.این کشورها از نظر تاریخی و سیاسی با روسیه پیوند داشتند.روسیه در سیاست خارجی خود تلاش میکند تا ضمن استفاده از فرصتها از راه رفع تنش با غرب،امکان افزایش نفوذ و قدرت خود را در محیط پیرامون ارتقا بخشد.در این میان حساسیت روسیه نسبت به منطقه بالکان همچنان یک معیار اساسی منافع ملی تلقی میگردد.
«تاریخ بالکان،بخشی جداناپذیر از تاریخ و آگاهی ملی روسیه است.بالکان،تنها منطقهای است که سیاست خارجی روسیه نه تنها عامل مذهبی و قومی را در نظر میگیرد،بلکه بر آن تکیه میکند». (2)تاریخ گذشته و حال بالکان همواره بر روابط خارجی روسیه با کشورهای اروپایی و آمریکا تأثیرگذار بوده است:
نمونهای از آن اختلافات بین روسیه و دولتهای اروپایی و ایالات متحده در جریان تلاشهای مشترک آنها در حل و فصل بحران یوگسلاوی بود که معلوم شد
کشورهای غرب مدعی نقش اول در روند این بحران هستند.نظامیان روس که نمیخواستند عملیات صلح در بوسنی را با ریاست ناتو اجرا کنند،به ریاست ناتو اعتراض بسیاری کردند.البته هنگامی که فروپاشی جمهوری فدراتیو یوگسلاوی شروع شد،تلاشهایی برای نزدیکتر کردن مواضع روسیه و کشورهای اروپای غربی در قطع مناقشه جنگی بوسنی و هرزگوین بهعمل آمد.در نهایت،همکاری روسیه با کشورهای اروپایی میتوانست به حل مناسب مسائل بالکان و کاهش تشنجها در روابط بین مسلمانان و مسیحیان و آلبانیها و صربها منجر شود؛ولی بهدلیل مواضع هر دو طرف این نتیجه حاصل نشد.هر یک از دو طرف که البته خواهان حل و فصل صلح آمیز مسأله بودند،براساس کلیشههای دیرینه و سنتهای چند صد ساله دیپلماسی خود در بالکان عمل میکردند. (1)
در شرایط جدید همواره روسیه نسبت به اعمال نفوذ آمریکا و اروپا در کشورهای پیرامونی که حیات خلوت روسیه محسوب میشوند حساسیت بالایی دارد و با گذشت زمان تلاش مینماید تا همچنان روابط استراتژیک خود را با این کشورها حفظ نماید.برای مثال در گرجستان متعاقب انقلاب«رز»در سال 2003،دولت غرب گرای میخائیل ساکاشلویلی که از جانب آمریکا حمایت میشد قدرت را به دست گرفت؛امّا بهتدریج از سال 2008 زمینههای مخالفت با دولت تقویت شد و در انتخابات پارلمانی 2012 حزب رؤیای گرجستان که از جانب روسیه حمایت میشود از حزب حاکم«جنبش اتحاد ملی»پیشی گرفت.روسیه تلاش کرد تا مجدد حضور خود را در گرجستان مستحکم سازد.
در مجموع روسیه در مناطق مختلف جهان به ویژه در اروپا و خاورمیانه برای
1) (1) .همان،ص224.
خود منافع استراتژیک قائل است و از ابزار حق وتو در شورای امنیت در ایجاد تعادل میان منافع خود با آمریکا برخوردار است که میتواند تضمین کننده منافع آن باشد. (1)
با همه تفسیر و تحولاتی که در استراتژی و دکترین روسیه صورت گرفته است،روسیه نسبت به تحولات خاورمیانه بسیار حساس است.همچنان منافع روسیه در خاورمیانه در کانون اصلی سیاست خارجی این کشور است.گرچه سیاست خارجی روسیه همانند دوران جنگ سرد از خصلت ایدئولوژیک برخوردار نیست،امّا منافع روسیه در مناطق استراتژیک خاورمیانه قابل چشم پوشی نیست.این کشور تلاش دارد تا ضمن بهرهگیری از فرصتهای جدید همچنان حضور خود را در خاورمیانه حفظ نماید. (2)
1.با انقلاب اکتبر 1917 روسیه و شکلگیری«اتحاد جماهیری سوسیالیستی شوروی»در سال 1922،زمینه تعارضات میان دو بلوک سوسیالیستی و سرمایهداری آغاز گشت.
2.با ظهور آمریکا و شوروی به مثابه دو ابرقدرت پس از جنگ جهانی دوم،عمده مسائل بینالمللی در بازی دو بلوک قرار گرفت.
3.ناکارآمدی دستگاه حکومتی شوروی در عرصههای سیاست خارجی و داخلی ظهور گورباچف و سرانجام فروپاشی شوروی را سبب گردید.
4.سیاست خارجی روسیه جدید بهویژه در دوره پوتین در پی فعالسازی دیپلماسی روسیه و ایفای نقش مؤثر در معادلات قدرت در سطح منطقهای و جهانی میباشد.
1.تأثیر انقلاب اکتبر 1917 را بر سیاست خارجی شوروی توضیح دهید.
2.سیاست خارجی شوروی را در ساختار نظام بینالملل دو قطبی توضیح دهید.
3.تحولات سیاست خارجی شوروی را در زمان گورباچف بررسی کنید.
4.محورهای اساسی سیاست خارجی روسیه جدید را توضیح دهید.
وقوع رنسانس در قرن 16 و انقلاب صنعتی در 18میلادی جهان را به دوران مدرن و ظهور قدرتهای جدید در عرصه جهانی دارد کرد.رنسانس اندیشهها و باورهای سیاسی،مذهبی و اجتماعی را متحول ساخت.پیدایش انقلاب صنعتی معادلات سیاسی و اقتصادی کشورها را متحول ساخت.کشور انگلستان تحتتأثیر این دو رخداد تاریخ ساز قرار گرفت و«این کشور را تبدیل به اولین کشور صنعتی با یک اقتصاد منحصر به فرد در سطح جهان کرد». (1)قدرت اقتصادی انگلستان در قرون شانزدهم و هفدهم نیز رو به تزاید بود و در اوایل قرن هفدهم وارد مرحله نوینی شد.با تأسیس شرکت هند شرقی،بنیان امپراتوری بریتانیا در اوایل این قرن نهاده شد و سیاستهای توسعه طلبی و ایجاد مستعمره تعقیب گردید.«دو عامل عمده توسعه طلبی این کشور در آن ایام تجارت و اشتیاق به استقرار در سرزمینهای جدید بود؛به این صورت که عدهای به بهانه
1) (1) .کورش عبادی،انگلستان،ص93.
داد و ستد در محلی مستقر میشدند و سپس تعدادی از این اماکن،بر طبق قرارداد یا اعمال زور،تبدیل به یک مستعمره میشد و ادارهی آن به وزارت مستعمرات انگلستان واگذار میگردید». (1)
قدرت انگلستان در قرون بعد رو به فزونی گذاشت و سیاستهای استعماری آن،سرزمینهای گستردهای از جهان را فراگرفت.امپراتوری بریتانیا در 1704،تنگه جبل الطارق را به تصرف خود در آورد و در قرن هیجدهم مهاجر نشینهای سیزدهگانه را در آمریکای شمالی در سیطره خود داشت؛همچنین بر مستعمرات خود در هند میافزود.در جنگهایی که میان این کشور و فرانسه در فاصله سالهای 1756 تا 1763 به وقوع پیوست و به جنگهای هفت ساله شهرت یافت،فرانسه را شکست داد. (2)این پیروزی سیاستهای توسعه طلبانه بریتانیا را در مناطق مختلف جهان وسعت بخشید.در راستای این سیاستها،بریتانیا در قاره آفریقا سرزمینهای گستردهای را تصرف کرد.«آنها ابتدا مصر را گرفتند تا آبراه سوئز را که کلید شمالی اقیانوس هند بود،برای خود ایمن سازند.برای ایمنی مصر،تصرف سودان و سرچشمههای رود نیل لازم شمرده میشد.سودان و اوگاندا باید مستعمره میشدند،امّا دسترسی به اوگاندا،نیازمند ارتباطی نزدیکتر از ارتباط چند هزار کیلومتری اسکندریه-کامپالا بود؛این ارتباط از آفریقای خاوری باید برقرار میشد.تصرف کنیا به این نیت انجام گرفت...سپس به فکر افتادند مناطق شمالی و مرکزی را به مستعمرات جنوبی پیوند دهند.این امر تصرف تانگانیکا و زامبیا و رودزیا را ضروری نشان داد». (3)تصرف این مناطق
باعث شد تا بریتانیا بر سرزمینهای گستردهای از قاره آفریقا احاطه یابد.با افزایش یافتن قدرت بریتانیا،تسخیر سرزمینهای بومی فزونی یافت.از طرفی تلاش میشد تا سرزمینهای مستعمره به یکدیگر متصل گردند و در مدیریت وزارت مستعمرات قرار گیرد.در این مقطع«آفریقا بزرگترین قلمرو امپراتوری بریتانیایی را در بر میگرفت.جالب توجّه آن که تمام این قلمرو،در نیمه دوم سده نوزدهم و 19 سال نخست سده بیستم به تصرف انگلیسیها در آمده بود». (1)
تاریخ آفریقا حکایت از داستان تلخ بردهداری و سیاستهای استعماری بریتانیا در این رابطه دارد.بریتانیا تا زمانی که بردهداری در جهت منافع کشورش بود از آن حمایت میکرد؛امّا با ورود قدرتهای رقیب بریتانیا در تجارت برده به شدت با آن مقابله نمود.به عبارت دیگر:«انگلیسیها،خود،در سدهی هفدهم و هجدهم،بزرگترین بازرگانان برده بودند امّا در سدهی نوزدهم به ویژه برای جلوگیری از گسترش قدرت اقتصادی ایالتهای متحده آمریکای شمالی...برده فروشی را ممنوع اعلام کردند و با آن،به یاری نیروی دریایی خود،به مبارزه برخاستند». (2)
در اواخر قرن نوزده و آغاز قرن بیستم رقابت میان دولتهای اروپایی برای استعمار سرزمینهای خارج از اروپا فزونی یافت.بریتانیا در رقابت با اتریش،روسیه،آلمان و فرانسه،دخالتهای خود را در قارههای آفریقا و آسیا گسترش داد.در این راستا استیلای خود را بر مصر تقویت کرد؛«مالایا،بورنئو و بیش از صد جزیره در اقیانوس کبیر و قسمتی از گینه جدید را به تصرف خود در آورد،بهطوری که در اواخر قرن نوزدهم،نزدیک یک چهارم کره زمین را تحت سیطره
خود داشت.عبارت«آفتاب در امپراتوری بریتانیا غروب نمیکند»نشان دهنده این مطلب است». (1)
وزارت خارجه بریتانیا مسئول اداره روابط خارجی و سیاست خارجی همه قلمروهای امپراتوری-از جمله قلمروهای خودمختار استرالیا،زلادنو،کانادا و آفریقای جنوبی بود.پیمان ورسای که به جنگ جهانی اول خاتمه داد از سوی للوید جورج نخست وزیر انگلستان به نام«امپراتوری بریتانیایی»و به نام کانادا،استرالیا،آفریقای جنوبی،زلاند نو و امپراتوری هند،امضا شد؛بیآنکه نگارش نام این چند قلمرو نشانه هیچگونه استقلالی برای آنها باشد.همچنین،وظیفه دفاع منحصراً از آن بریتانیای کبیر بود.رئیس ارتش بریتانیایی که فرماندهی آن با پادشاه بود،ریاست ستاد کل امپراتوری و اداره ارتشهای انگلستان و مستعمرات آن را در اختیار داشت. (2)
بخش دیگری از سیاستهای استعماری بریتانیا در قاره آسیا قرار داشت و مرکز آن در شبه قاره هند واقع بود.در تاریخ استعماری بریتانیا،سرزمین هندوستان برای منافع بریتانیا جنبه حیاتی داشت و از هر وسیله ممکن برای حفظ آن تلاش نمود.
شبه قاره هند از ویژگیهایی برخوردار بود که آن را از دیگر مستعمرات انگلستان در آسیا و آفریقا متمایز میساخت.این ویژگیها عبارت بودند از:
«الف)شبه قاره هند سرزمینی وسیع و با توجّه به موقعیت آب و هوایی آن،مستعد برای کشاورزی و بهرهگیری از نیروی کار ارزان به دلیل کثرت جمعیت بود.
ب)وسعت کشور هند موجب میگردد تا حجم مبادلات و داد و ستد اصلی
و امور وابسته به بازرگانی همچون بانکداری،حمل و نقل و بیمه از سطح بسیار وسیعی برخوردار باشد و از آنجا که تمام این امور زیر نظر انگلیسیها و با سرمایه آنان انجام میگرفت بر منافع آنان به میزان قابل توجهی میافزود.
ج)فراوانی جمعیت و انحصار بازارهای هند در دست سوداگران انگلیسی،این منطقه وسیع را به مهمترین بازار فروش کالای انگلیسی مبدل ساخته بود.
د)تنوع ادیان و مذاهب و نیز اعتقاد به«نظام کاستی»که از اقبال عامه برخوردار بود،زمینه استیلای سفیدپوستان را به راحتی فراهم نموده بود.به همین جهت،با توجّه به ظلم،تعدی و اجحاف فراوانی که در حق مردم در طی سالهای تصدی انگلیسیها در رأس امور،صورت پذیرفت،هند از کمترین شورش و اعتراض در مقابل استثمارگران برخوردار بود.
ه)کشور هند از سال 1818 که تحت سلطه کمپانی هند شرقی قرار گرفت تا سالهای پس از جنگ جهانی اول از استقلال داخلی یا حکومت مستقل و متمرکز بومی برخوردار نبود.این امر موجب گردید تا دولت انگلیس بدون هیچ مخالفت و ابراز قدرتی از سوی مردم هند در برابر تاخت و تازها و بسط اقتدار و نفوذ خویش روبهرو نشود.
و)در دستگاه حکومتی هند که تحت نظر امپرتوری بریتانیا اداره میشد،عموماً پر درآمدترین و متنفذترین مشاغل در انحصار انگلیسیها قرار داشت.
ز)درآمد حاصله از تسلط بر هند،شریان حیاتی تأمین مخارج دولت انگلستان بهشمار میرفت و بار بسیاری از مخارج دولت را که میبایست با گرفتن مالیات از مردم انگلستان تأمین میگردید بر دوش میلیونها بومی هند میگذارد». (1)
1) (1) .منیره راضی،پلیس جنوب ایران،ص 24 و 25.
«انگلیسیها تصرف هند را،از نیمه دوم قرن هیچدهم آغاز کردند.ابتدا کلکته را گرفتند و هدف این تصرف تأمین سود برای شرکت«هند شرقی»بود.این شرکت امتیاز استعمار را از پادشاه انگلستان گرفته بود و مالیات آن را به خزانه حکومت پادشاهی میپرداخت.شرکت هند شرقی یک سنت نظامی برای امپراتوری به وجود آورد و از افراد بومی برای خدمت سپاهیگری استفاده میکرد». (1)
با گذشت زمان دولت انگلستان صاحب قدرت بسیاری در هندوستان شد.این دولت پس از انحلال کمپانی هند شرقی،این کشور را در دو بخش اساسی تقسیم کرد و تحتسلطه خود درآورد.
این دو بخش عبارت بودند از:«استانهای اداری که آنها را مستقیم نایب السلطنه اداره میکرد و«هند راجهها».
هند راجهها،شامل مناطق تحتالحمایه انگلستان بود که فرمانروایان میراثی آن،با پیمانهایی،از حکومت انگلیسی،تبعیت میکردند و امور دفاع خارجی و روابط خارجی خود را به انگلستان سپرده بودند.مناطق خودمختار راجهها،به یکدیگر پیوسته نبودند و عموم آن منطقهها،چونان جزیرههایی میان قلمروهای استانی هند پراکنده گشته بودند...600 راجهنشین کوچک و بزرگ وجود داشت که بزرگترین آنها جمعیت کشورهای متوسط اروپایی داشتند.در همه این مناطق درآمد عمومی از آن خانواده فرمانروا بود و آنها خراجی به حکومت انگلیسی هند میدادند». (2)از سوی دیگر توسعه طلبی بریتانیا در شرق و شبه قاره هند با رقابت همه جانبه روسها مواجه گردید؛این رقابت سبب شکلگیری«بازی بزرگ»
گردید.دولت انگلستان برای گسترش نفوذ و سلطه خود در این منطقه و دیگر مناطق جهان از شیوههای مختلف مداخلهگرایی استفاده نمود.
سیاستهای توسعه طلبانه امپراتوری بریتانیا در قرن نوزدهم در شرق،بهویژه در منطقه خلیج فارس،ایران،آسیای مرکزی،افغانستان و هندوستان باعث آغاز رقابتهای شدید و گستردهای با روسیه شد که به«بازی بزرگ»معروف گردید.در این بازی،مناطق گستردهای از آسیا تحتتأثیر سیاستهای استعماری روس و انگلیس قرار گرفت.هر یک از دو کشور برای رسیدن به اهداف خود از انواع سیاستها و اقدامات مداخله جویانه فروگذار نبودند.این اقدامات جنگها و بحرانهای متعدد و کشتار تعداد زیادی از مردم این مناطق را سبب گردید.
در سیاستهای مداخله جویانه و رقابت آمیز دولت بریتانیا تلاش شد تا با هر وسیله ممکن راههای منتهی به هندوستان در اختیار ارتش انگلیس قرار گیرد؛بنابراین کشورهای ایران،افغانستان از اهمیت و جایگاه خاصی در معادلات سیاسی انگلستان برخوردار بودند.در این زمان انگلستان تلاش کرد تا بر ایران و افغانستان تسلط یابد و از پیشروی روسها به جنوب و نزدیک شدن به هندوستان جلوگیری نماید.بر این اساس یکی از مناطق استراتژیک جهان که در طول سیاستهای استعماری و مداخله جویانه انگلستان همواره مورد هدف این کشور بوده است،منطقه خلیج فارس میباشد.قلمرو خلیج فارس و کشورهای ساحلی آن برای انگلستان به لحاظ هم جواری با شبه قاره هند از اهمیت بسیاری برخوردار بود؛بنابراین امپراتوری بریتانیا تلاش کرد تا بر این منطقه احاطه یابد.از آنجا که بریتانیا دارای قدرت دریایی بود توانست بر پهنه خلیج فارس و دریای عمان مسلط گردد.
حضور انگلستان در خلیج فارس از اوایل قرن هفدهم قابل توجّه بود و در قرون هجدهم و نوزدهم به طور پیوسته توسعه و قدرت یافت.این روند تا پایان جنگ جهانی دوم ادامه یافت.
افزایش حضور نیروهای بریتانیا در ایران مانع تحقق یافتن سیاستهای توسعه طلبانه روسیه بود که بهشدت در پی دستیابی به آبهای گرم خلیج فارس بود.حذف«بازی بزرگ»که هدف آن از یک سو دستیابی روسیه به آبهای گرم جنوب آن کشور و مستعمره انگلیسی هند بود،از زمان«پتر کبیر»آغاز شده بود.در اجرای این بازی،پتر کبیر و«کاترین دوم»هر دو به قفقاز حملهور شدند تا اینکه سرانجام«نیکلای اول»در 1828 موفق شد این سرزمین زر خیز را از ایران جدا سازد.از سوی دیگر،استعمارگران انگلیسی میخواستند به هر وسیلهای از نزدیک شدن و دستاندازی روسها به هند جلوگیری کنند.این کشمکش که از آغاز قرن نوزدهم آغاز شده بود تا سال 1907 که قرارداد مصالحه میان روسیه و انگلستان امضا شد ادامه داشت». (1)
قرارداد 1907 سرنوشت مناطق تحتنفوذ را مشخص ساخت و قلمرو رقابتهای روس و انگلیس را معین نمود.«در 31 اوت پیمان تاریخی روس و انگلیس را«کُنت ایزولسکی»و«سِر آرتور نیکلسن»سفیر بریتانیا،در اختفای شدید در سن پیترزبورگ امضا کردند.در مورد تبت دو قدرت توافق کردند از هرگونه دخالت در امور داخلی آن خودداری کنند و در صدد کسب امتیازات برای خط آهن،جاده،معدن یا خط تلگراف بر نیایند....روسها،افغانستان را در حوزه نفوذ بریتانیا و خارج از حوزه نفوذ خود به رسمیت شناختند...انگلیسیها نیز به سهم
1) (1) .آنتونی وین،ایران در بازی بزرگ،ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوری،ص9.
خود تضمین کردند وضع سیاسی افغانستان را تغییر ندهند...». (1)
سرزمین افغانستان به دلیل نزدیکی با هندوستان برای بریتانیا جنبه حیاتی داشت بریتانیا در صدد بود تا از این کشور به مثابه حایلی در برابر نفوذ و گسترش روسیه به هند استفاده نماید.در واقع«جنگهای 1839-1842 و 1878-1880 بریتانیا با افغانستان بهمنظور تحمیل نفوذ سیاسی بر قبایل افغانی و در اختیار گرفتن رهبران این کشور صورت پذیرفت». (2)تا اینکه سرانجام بریتانیا توانست در قرارداد 1907 افغانستان را به حوزه نفوذ خود تبدیل سازد.
در این بازی بزرگ،ایران نیز متعاقب قرارداد 1907 به دو قلمرو تحت نفوذ،تقسیم گردید.«شمال و مرکز؛شامل تهران،تبریز و اصفهان که به روسها واگذار شد و جنوب که شامل گذرگاه حیاتی خلیجفارس بود،به بریتانیا تخصیص یافت...آن قست ایران که میتوانست راه دسترسی به هند باشد از رخنه روسها و آن قسمت که میتوانست راه دسترسی به روسیه باشد از رخنه انگلیسها در امان میماند». (3)بر این اساس کنترل بخشهای جنوبی ایران در اختیار بریتانیا قرار گرفت و این کشور با ایجاد پلیس جنوب،پایههای اعمال سلطه خود را بر حوزه جنوبی به ویژه منطقه خلیج فارس مستحکم نمود.
«اندیشه تشکیل نیرویی تحتنظر فرماندهان انگلیسی،توسط نقشههای معینی از سوی کلیه دوایر مربوط به دولت انگلیس از سال 1905 و حتّی قبل از آن،برای کنترل هرج و مرج و حفاظت از منافع انگلستان در ایالات جنوب طرح شده
بود.شاید اصرار دولت انگلستان برای حفظ امنیت راههای تجاری جنوب و اعلام نارضایتی از راهزنیها و ناامنیهای جنوب ایران،مقدمه پیشنهاد تشکیل نیروی مزبور بود که طی اولتیماتومی به دولت ایران در اکتبر 1910 اعلام گردید. (1)
با گذشت زمان،پلیس جنوب به شدت تقویت گردید و بر تعداد نیروهای آن اضافه گردید.«در فاصله سالهای 1916-1918 هر سال نیروی تقویتی جدیدی به آن پیوست؛چنان که در پایان سال 1916 مجموع نفرات پلیس جنوب کمتر از پنجهزار نفر بود و در پایان سال 1917 به حدود ششهزار نفر رسید و در ماههای مارس و آوریل 1918 به بالاترین میزان یعنی حدود هشتهزار نفر بالغ میشد». (2)
در سال 1909،ناوگان نیروی دریایی سلطنتی انگلستان از نفت بهجای ذغال سنگ استفاده نمود و این اقدام باعث افزایش موفقیت جنوب شرقی ایران برای انگلستان گردید.«در سال 1914 بریتانیا به اصرار«ونیستون چرچیل»،بزرگترین سهامدار شرکت نفت انگلیسی و ایران گردید». (3)
«با وقوع جنگ جهانی اول در سال 1914 زمینه برای تقسیم مجدد ایران به دو قسمت شمال و جنوب فراهم گردید.در دوازدهم مارس 1915 توافق سری درباره قسطنطنیه و تقسیم خاک ایران میان دو دولت روس و انگلیس انجام گرفت.روسها اطمینان پیدا کردند که پس از خاتمه جنگ میتوانند تمام شهرهای واقع در منطقه نفوذ اقتصادی خود را(همانند شهرهای قفقاز در قرن نوزدهم)به قلمرو اراضی روسیه ملحق سازند.» (4)بر اساس این قرارداد منطقه
بیطرف-که بر اساس قرارداد 1907 ایجاد شده بود-میان روس و انگلیس تقسیم شد؛در نتیجه انگلستان برای تحکیم سلطه و نفوذ خود در قلمرو و تحت نفوذ خود از توان و قدرت بیشتری برخوردار گشت.
از سوی دیگر وقوع انقلاب اکتبر 1917 روسیه،فرصت و زمینههای لازم،برای انعقاد قرار داد 1919 و اعمال سیطره کامل بر ایران را فراهم نمود،زیرا متعاقب انقلاب اکتبر،انقلابیون روسیه،هر گونه سیاستهای استعماری را پایان یافته اعلام و قرارداد 1915 را فسخ کردند،این وضعیت باعث شد تا دولت بریتانیا در صدد جایگزین ساختن نیروهای نظامی خود در قلمرو شمالی ایران برآید و برای محقق ساختن آن تمهیدات انعقاد قرارداد 1919 را ایجاد نمود.متن قرارداد بهگونهای بود که سوء نیتی از آن برداشت نمیشد،زیرا در آن به نوسازی دستگاه مالی و اداری ایران و زمینهسازی جهت استقلال کشور اشاره گردیده بود.«امّا خطر حقیقی را در کیفیت تفسیر قرارداد،در نحوه تنظیم آئین نامههای اجرایی آن و در نیت باطنی طراحان و مجریان انگلیسی باید جستجو کرد». (1)از مواردی که نیت پلید مجریان قرارداد را فاش میساخت تنظیم آئین نامه ارتقای افسران ارتش بود.این آئین نامه«رتبههای ارشد افسری را از درجه سرگردی به بالا در عمل به صاحب منصبان انگلیسی تخصیص میداد و به تلویح مقرر میداشت که افسران ایرانی،جز در مواردی استثنایی،حق ارتقای از درجهی سرگردی به بالا را نخواهند داشت». (2)
قرارداد 1919 که«لرد کر زن»ابتکار آن را در دست داشت مایه نگرانی و
نارضایتی سایر قدرتهای بزرگ گردید؛«زیرا کلیه کشورهای جهان از ایفای نقش در ایران بعد از جنگ محروم میشدند و این موضوع بهخصوص فرانسویان و آمریکائیان را ناراضی کرد و آنها اعلام کردند ایران شکارگاه اختصاص لرد کرزن نیست». (1)سرانجام به دلیل مخالفتهای داخلی،قرارداد ملغی شد. (2)
دولت بریتانیا برای اعمال سلطه و نفوذ در سرزمینهای مستعمره و گسترش توسعهطلبی و مداخلهگرایی در کشورهای دیگر،از شیوهها و ابزارهای متعدد سیاسی،اقتصادی و نظامی استفاده نمود.مهمترین آن اقدامات جاسوسی و شگردهای فرهنگی بود که به آنها اشاره میشود.
شبکه گسترده جاسوسی بریتانیا در کشورهای مختلف مهمترین راهکار این کشور برای کسب اطلاعات بود.جمعآوری اطلاعات از کشورهای مورد نظر برای دسترسی به سه هدف اساسی بود.
-شناسایی نقاط قوت و ضعف آن کشور؛
-توجیه حضور نیروهای انگلیس؛
-ایجاد تصاویر ذهنی مثبت از قدرت سلطهگر.
اقدامات جاسوسی از مهمترین اهرمهای حفظ روابط استعماری میان دولت انگلستان و کشورهای دیگر است.در قرن نوزدهم و بیستم دولت بریتانیا برای
اعمال سلطه بر کشورهای اسلامی از شبکه جاسوسی گستردهای بهره جست.برای نمونه میتوان از اعزام«مستر همفر»به کشورهای اسلامی نام برد.این جاسوس انگلیس مأموریت داشت که از راه ایجاد تفرقه میان مسلمانان،زمینههای هر چه بیشتر اعمال سلطه و نفوذ را در ممالک اسلامی فراهم سازد.بر این اساس وی تلاش نمود تا نسبت به فرهنگ،آداب و رسوم،تعالیم و اوضاع اقتصادی و سیاسی کشورهای اسلامی،اطلاعات گستردهای را بهدست آورد و آنها را در اختیار اداره مستعمرات قرار دهد.اداره مستعمرات نیز بر اساس اطلاعات بهدست آمده دستورات لازم را برای تحریک اقوام و تفرقه میان مسلمانان صادر مینمود.این وضعیت زمینههای لازم را برای گماردن افراد دست نشانده در کشورهای اسلامی و پیاده نمودن اهداف استعماری فراهم میساخت.مستر همفر در خاطرات خود مینویسد:
وزارت مستعمرات در سال 1710 مرا به مصر،عراق،تهران،حجاز و آستانه فرستاد تا اطلاعات کافی بهمنظور تقویت راههایی برای ایجاد تفرقه میان مسلمانان و گسترش تسلط بر کشورهای اسلامی جمعآوری کنم.در همان وقت نه نفر دیگر از بهترین کارمندان وزارتخانه به همین منظور اعزام شدند و این افراد از کسانی بودند که از نظر قدرت،نیرو و فعالیت به منظور سیطره حکومت بر دیگر کشورهای اسلامی به حد کمال رسیده بودند. (1)
همچنین«مستر همفر»در خاطرات خود مینویسد:
یکی از اهداف مهم ایجاد تفرقه میان اقوام و ملّتهای مسلمان بود؛زیرا از این راه امکان اعمال سلطه بر سرزمینهای دیگر فراهم میشد.
اصل اختلاف بینداز و حکومت کن،از سیاستهای بنیادین دولت بریتانیا برای حضور در کشورهای تحت سلطه بود.از راه این سیاست امکان اتحاد اقوام و ملل
1) (1) .خاطرات مستر همفر،جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی،مترجم علی کاظمی،ص19.
علیه استعمار بریتانیا از میان میرفت و بریتانیا تأمین کننده ثبات و امنیت ظاهر میگشت و امکان حضور همه جانبه آن توجیه میشد.دولت بریتانیا از این سیاست در طول امپراتوری و در سرتاسر سرزمینهای در سلطه استفاده نمود؛بهگونهای که پس از زوال امپراتوری همچنان اختلافات بهجامانده میان سرزمینهای استقلال یافته،باعث بروز بحران و جنگ میان آنها میگردد.نمونهای از این سیاست را میتوان در تعیین مرزهای کشورهای مختلف آسیایی و آفریقایی مشاهده نمود.از موارد آن ایجاد اختلافات مرزی بود«در تعیین مرزهای سیام،مالزی و برمه که قلمروهای امپراتوری بود و نیز در تعیین مرز بخشهای هلندی،انگلیسی و خودمختار برنئو،در تعیین مرزهای کنیا،حبشه،سومالی،سودان،حبشه و اوگاندا،در تعیین مرزهای افغانستان و هند و در بسیاری موارد دیگر». (1)
بعد دیگر این سیاست را میتوان در تحریک اختلافات قومی و یا مذهبی در مناطق مستعمره دانست.دولت بریتانیا از این شگرد در مناطق مختلف آسیا و آفریقا استفاده نمود.بهرهگیری از اختلافات مسلمانان و هندوها و راجه و مهاراجه باعث استمرار سلطه کمپانی هند شرقی در سرزمین هندوستان گردید. (2)
استمرار سلطه بریتانیا بر سرزمینهای مستعمره و ملل زیر سلطه،ناشی از سیاستها و شگردهای فرهنگی این کشور و تلاش برای ایجاد تصاویر ذهنی مثبت از قدرت برتر انگلستان بود.نگاهی به تاریخ دویست ساله سلطه انگلستان بر کشورهای زیر سلطه،حکایت از تبلیغ برتری انگلیسیها بر مردمان مستعمرات
دارد.انگلستان از راه ایجاد تصاویر ذهنی مثبت از قدرت برتر خود در میان مردم مستعمرات،نه تنها توانست اعمال سلطه نماید،بلکه برای خود احترام و جایگاه ایجاد کرد.
«الدس هکسلی»نویسنده انگلیسی درباره توهم برتری انگلیسیها و استمرار سلطه بر مستعمرات مینویسد:
احترام،تنها نگهبان اروپائیانی بود که میان هزاران سیاه پوست مسلح به نیزه و تیرهای زهرآگین،تنها یا با خانواده خود،به سر میبردند...با این تظاهر،اطمینان خویش را به برتری نژاد خودشان بر بومیان،نشان میدادند و همین اطمینان آن احترام را بهوجود میآورد که بومیان جرأت نکنند به حریم استعمارگران خود تجاوز نمایند. (1)
همچنین هکسلی درباره کارکرد تصویر ذهنی احترام میگوید:
این احترام به مانند یک زره نامرئی یا حصاری جادویی،آنها را حفاظت میکرد.امّا باید آن را به خوبی حراست میکردند؛زیرا رخنهای اگر مییافت،همه زره از هم میگسست و پوشنده را با همه ضعف انسانی وی عریان میساخت؛ولی اگر محفوظش میداشتند،هزار بار نیرومندتر از همه توپها و برج و باورهای جهان بود. (2)
در این میان یکی از سازوکارهای ایجاد تصاویر ذهنی برتر،به تقسیم انسانها به نژاد برتر و فروتر مربوط میگشت که بر اساس آن انگلیسیها از شایستگی بالایی برای اداره امور جهان برخوردار بودند«هر فرد انگلیسی خود را بهترین نمونه نژادهای انسانی میشمرد.در هر سرزمین مستعمره و در حمایت و قیومت،انگلیسیها،باشگاهها و کویهای جدا از دیگر ساکنان داشتند؛و با وسایل نقلیه
جداگانه رفتوآمد میکردند؛برای گردش و استراحت به نقاط خاص خود میرفتند و بومیان را به آن نقاط معمولاً راهی نبود». (1)این سیاست در دو قرن تصویری ذهنی از منزلت بالای انگلیسها و در نتیجه ایجاد احترام به آنها در میان مستعمرات را به وجود آورد و توهم برتری را به انگلیسی داد که امکان سلطه را فراهم میکرد. (2)
دولت انگلیس از شگردهای فرهنگی و تبلیغی گستردهای برای ایجاد تصویر ذهنی مثبت از حضور همه جانبه خود در ایران استفاده کرد.زمانی که حضور نیروهای نظامی انگلیسی با عنوان«پلیس جنوب»تقویت گردید در کنار آن از با انتشار روزنامه فارس از سال 1912 در شیراز در پی ارائه چهرهای مثبت از اقدامات خود برآمد.«انتشار روزنامه فارس تا سال 1920 ادامه یافت و به صورت هفتگی منتشر میشد.این روزنامه ابزاری برای توجیه اقدامات پلیس جنوب و تبلیغ و تلاش برای معرفی چهرهای مثبت از دولت انگلستان نزد مردم جنوب ایران بود.این سیاست خصوصاً در سالهای پایانی حضور پلیس جنوب،بیشتر مورد توجّه قرار گرفت. (3)
با پایان یافتن جنگ جهانی دوم در سال 1945 و ظهور ابرقدرتی آمریکا در سطح ساختار نظام بینالملل،سیاست خارجی انگلستان وارد مرحله جدیدی شد.تا قبل از جنگ جهانی دوم،انگلستان همچنان قدرتی بزرگ و نیروی موازنه
دهنده میان قدرتهای بزرگ اروپایی بود؛امّا پس از جنگ،انگلستان جای خود را به آمریکا داد و به تدریج از نقش و موقعیت جهانی آن کاسته شد و در قالب یک کشور بزرگ که دارای حق وتو در سازمان ملل متحد بود و از میراث امپراتوری گذشتهاش سود میبرد ظاهر گشت.در این هنگام سیاست خارجی انگلستان تا حدی بهصورت سیاست خارجی یک دولت متعارف در آمد که مهمترین هدف آن حفظ منافع ملّی با تأکید بر مرزهای ملّی بود.در مقطع پس از جنگ جهانی دوم،بهتدریج مستعمرات استقلال یافتند و جهتگیریهای سیاست خارجی انگلستان در همراهی با تغییرات و تحولات بینالمللی و پذیرش نظم جدید بود.بر این اساس سیاست خارجی این کشور نیازمند بازسازی بود که مهمترین آن در سه محور تجلی یافت:بازسازی روابط با مستعمرات،ایفای نقش مستقل در اروپا و تحکیم روابط استراتژیک با آمریکا.
دولت بریتانیا برای حفظ موقعیت خود در کشورهای در سلطه از سیاستها و ابزارهای گستردهای استفاده نمود.این کشور در قرن نوزدهم تصمیم گرفت که«مستعمرات خود را به واحدهای در ظاهر خودمختار در درون امپراتوری خود تبدیل کند»؛ (1)تا بتواند با ساز و کارهای جدید احاطه و سلطه خود را کامل نموده و با توجّه به شرایط و وضعیتهای نوین بینالمللی آن را استمرار بخشد.در ساختار روابط استعماری بریتانیا با مستعمرات و دومینیونها وضع بهگونهای بود که تمام قدرت و ثروت و آنها در اختیار بریتانیا بود.این وضعیت در زمان جنگ به خوبی آشکار میگشت زیرا«انگلستان حق داشت به نام همه مستعمرات و
1) (1) .عبادی،پیشین،ص131.
دومینیونهای خود اعلام جنگ دهد و پیمان صلح امضا کند؛چنانچه در 1914 و 1918 چنین کرده بود». (1)
دولت انگلستان پس از جنگ جهانی اول به مثابه دولت پیروز توانست بخشهایی از سرزمینهای دیگر را به مستملکات خود بیفزاید.
«در پایان جنگ جهانی اول انگلستان 2/200/000 کیلومتر مربع بر قلمرو خود افزوده بود؛یعنی بیش از هشت برابر جزیره بریتانیا(با پانزده میلیون جمعیت)» (2)امّا زمینه مخالفت و نارضایتی از کشورهای در سلطه رو به افزونی بود و در حقیقت شرایط اواخر قرن نوزدهم و ورود به قرن بیستم از بروز نشانههایی حکایت میکرد که بهتدریج باعث زوال و افول قدرت امپراتوری گردید.
به عبارت دیگر،زوال امپراتوری انگلستان از زمانی شروع شد که در مهمترین مرکز اعمال سلطه انگلستان یعنی هند،اعتراضات علیه سیاستهای این کشور آغاز شد و رهبران نهضت ملّی«تیلاک و گاندی»در کنگره ملّی هند خواستار استقلال هند گردیدند.همچنین جنگ روس و ژاپن(1904 تا 1905)،به مردم آسیا نشان داد،که قدرتهای آسیایی میتوانند قدرتهای اروپایی را در هم شکنند.جنگ جهانی اول،به ناسیونالیزم هندی دامن زد؛ناتوانی انگلستان از پیروزی سریع در جنگ و شکستهای اولیه آن از سپاه،اثر روانی بزرگی بر هندیان نهاد و آنها دریافتند که انگلستان شکستناپذیر نیست. (3)و این وضعیت سرآغازی برای ایجاد تغییر در تصویر ذهنی و ایجاد رسوخ در حصار نامرئی سلطه بریتانیا بر مستعمرات و نقطه هزیمت و سراشیبی قدرت بریتانیا بود.
امپراتوری بریتانیا در ادامه سیاستهای توسعهطلبانه خود با دو مشکل اساسی مواجه گردید؛قدرتهای رقیب انگلستان در پی اعمال نفوذ و بسط قدرت خود در جهان و مردم مستعمرات در پی رهایی و تعیین حق سرنوشت خود بودند.رقابت قدرتهای استعماری در تقسیم منافع و مستعمرات در سراسر جهان،در مرحله نخست باعث بروز بحران و جنگهای بالکان،در سالهای 1911-1913 شد و سرانجام جنگ جهانی اول در فاصله سالهای 1914-1918 را به همراه آورد.پس از جنگ جهانی اول،امپراتوریهای روسیه،اتریش و آلمان و عثمانی فرو پاشید و سیاست استعماری انگلستان در قالبهای نوینی استمرار یافت.«پس از جنگ جهانی اول،آفریقای شرقی،کامرون،قسمتی از توگو،آفریقای جنوب غربی آلمان،عراق و فلسطین و قسمتی از متصرفات آلمان در اقیانوس کبیر،توسط جامعه ملل،در قیمومیت بریتانیا در آمدند.در 1921،ایرلند عنوان دومینیون یافت و به دنبال آن در 1923،مصر استقلال یافت ولی نظارت بریتانیا بر کانال سوئز همچنان ادامه یافت». (1)قدرتهای دریایی نو ظهور بهتدریج زمینههای ساختاری ایفای نقش دریایی خود را فراهم ساختند و پیمان دریایی واشنگتن در سال 1922 امضا شد.بر اساس آن در فاصله دو جنگ(1919-1939)قدرت کشورهای رقیب انگلستان فزونی یافت و خواستار ایفای نقش خود در دریاها و گسترش نیروی دریایی شدند.این مسئله انحصار قدرت دریایی انگلستان را شکست.این وضعیت در پیمان دریایی واشنگتن در سال 1922 نمایان گردید.بر اساس این پیمان«انگلستان برابری دریایی خود را با ایالات متحد آمریکا پذیرفت و نسبت 5-5-3 را(به ترتیب)برای سه قدرت دریایی انگلستان،ایالات متحد آمریکا و ژاپن برقرار کردند؛یعنی در برابر هر 5 نبرد ناو
1) (1) .عبادی،پیشین،ص132.
انگلستان،آمریکا میتوانست 5 نبرد ناو و ژاپن 3 نبرد ناو داشته باشد». (1)
از سوی دیگر در سالهای پایانی دهه 1930 هر چه بیشتر قدرت و توان اقتصادی و مالی انگلستان تضغیف شد.با ورود جهان به بحران سال 1929،اقتصاد انگلستان که بر پایه طلا بود به شدت آسیب دید و میزان ذخایر طلای این کشور کاهش یافت.
پایه طلا یک نظام نرخ ارز ثابت و انعطاف ناپذیر بود.پایه طلا بر مبنای دو اصل کلی قرار داشت.اول این که،دارندگان پولهای کاغذی منتشر شده از طرف بانک مرکزی مانند بانک انگلستان اجازه داشتند پولهای خود را به مسکوک یا شمش طلا به نرخ معینی تبدیل کنند(مثلاً یک اونس طلا در سال 1914 ارزشی برابر 3/85 پوند داشت).این بدان معنی است که نرخ ارزها بین کشورها نیز همگی ثابت خواهند بود،اصل دوم این که صدور و ورود طلا نیز بین کشورها،در ازای پرداختهای ناشی از تجارت بینالمللی،از آزادی کامل برخوردار خواهند بود. (2)
وقوع بحران سالهای 1929-1933،امکان استمرار نظام پایه طلا را منتفی ساخت و انگلستان در سپتامبر 1931 نظام پولی پایه طلا را کنار گذاشت.«در نتیجه سقوط نظام پایه طلا و مشکلات مالی،کنترل ارز و محدودیتهای تجاری به وسیله کشورها در پیش گرفته شد که این محدودیتها مبادلات آزاد را به مقدار قابل ملاحظهای کاهش داد.حجم وامهای بینالمللی نیز در این زمان کاهش یافت». (3)
مجموعه شرایط مالی و اقتصادی ناشی از بحران اقتصادی 1929 قدرت اقتصادی انگلستان را کاهش و قدرت اقتصادی آمریکا افزایش داد؛زیرا بهتدریج زمینههای جایگزین شدن واحد پولی دلار بهجای استرلینگ پس از جنگ جهانی دوم فراهم گردید.وقوع جنگ جهانی دوم،موقعیت اقتصادی و سیاسی انگلستان را نسبت به قدرتهای رقیب در وضعیت بدتری قرار داد،«در جنگ جهانی دوم،سه نیرو در سه منطقه با امپراتوری بریتانیایی روبهرو شدند:آلمان در اروپا و آبهای پیرامون انگلستان،ایتالیا در دریای روم،سرخ و شمال و خاور آفریقا،ژاپن در خاور دور،آسیای جنوبی و اقیانوسیه» (1)این جنگ هزینههای هنگفتی را بر اقتصاد انگلستان تحمیل کرد.«این کشور به علت تأمین هزینههای جنگ 70 میلیارد دلار بدهکار شد.750 میلیون دلار ذخایر طلایش را از دست داد و 6 میلیارد دلار سرمایهگذاریهای خارجیش را فروخت». (2)کسری طراز پرداختهای کشور نیز افزایش یافت و بر حجم واردات اضافه گردید». (3)در مقابل بر میزان قدرت اقتصادی آمریکا افزوده گردید و توانست از موقعیت برتر و جهانی برخوردار شود.«آمریکا در حالی از جنگ بیرون آمد که بزرگترین قدرت سرمایهای جهان بود.در فاصله سالهای 1939 و 1944 تولید ناخالص ملّی آمریکا دو برابر شد.آنچه را دیگران از دست داده بودند،آمریکا به دست آورده بود.ذخایر طلای آمریکا از 4 میلیارد دلار در سال 1932 به بیش از20 میلیارد دلار در سال 1958 افزایش یافت». (4)
این وضعیت موجب تضعیف موقعیت اقتصادی و مالی انگلستان پس از جنگ و وابستگی به اقتصاد آمریکا شد.«قدرت اقتصادی آمریکا و نیاز دیگر کشورهای جهان به این کشور باعث گردید که بعد از جنگ جهانی دوم آمریکا،سیاستهای مورد نظر خود را به کشورهای دیگر تحمیل کند.بریتانیا بزرگترین امپراتوری جهان،به علّت نیازهای مالی از تمامی امتیازات گذشته خود چشمپوشی کرد و با امضای موافقتنامه مالی،نفوذ آمریکا را به بازاریابی که تا قبل از جنگ در اختیار داشت،تسهیل کرد». (1)با افزایش قدرت آمریکا و ایجاد نظام بینالملل دو قطبی،مسئله مستعمرات و چگونگی ارتباط دولت انگلستان با کشورهای در سلطه،دستور کار سیاست خارجی این کشور شد.در این مقطع انگلستان در روابط خود با کشورهای تازه استقلال یافته همچنان متأثر از تصویر سنتی ابرقدرتی است و این امر باعث گردید تا این کشور بر حفظ روابط خاص خود با مستعمرات سابق تأکید ورزد.در این راستا«در سال 1949 با عقد پیمان«آنزوم»بین انگلستان،استرالیا و نیوزیلند،تا حدودی نظمی پایدار در سیستم دفاعی بهوجود آمد» (2)که در نتیجه آن پیوندهای دفاعی-امنیتی این کشورها را با انگلستان حفظ میکرد.در دیگر مناطق نیز تحولاتی به وجود آمد.«در سال 1968 فلسطین از قیومیت بریتانیا خارج شد.دومینیون هند و پاکستان تشکیل گردید و در برمه جمهوری تأسیس شد در سال 1949 هندوستان به کشوری مستقل تحت رژیم جمهوری در داخل ملل مشترک المنافع تبدیل گشت و ایرلند جنوبی هم از بریتانیا جدا شد.در سال 1956 سودان مستقل شد در سال 1957 غنا و فدراسیون مالایا به عضویت ملل مشترک المنافع
در امدند و قبرس هم در سال 1960 مستقل شد». (1)
هرچند استقلال سرزمینهای در سلطه استعمار مستقیم را از میان برداشته شود؛امّا استعمار غیر مستقیم از راه حلقههای اقتصادی،سیاسی و فرهنگی استمرار یافت.دولت انگلستان روشهای ساختاری و نهادی در پی حفظ زمینههای سلطه و نفوذ خود در بسیاری از کشورهای تازه استقلال یافته بود.ایجاد کشورهای مشترک المنافع یکی از سیاستهای حفظ و استمرار پیوندهای سیاسی،امنیتی و اقتصادی کشورهای تحت سلطه قبلی با ساختارهای استعماری انگلستان بود.این کشورها همچنان حوزههای نفوذ و بازارهای حیاتی کالای انگلیسی بودند؛به همین علّت دولت انگلستان بر اساس سیاست گذشته خود برای استمرار سلطه و نفوذ در مناطق تازه استقلال یافته از اصل«تفرقه بینداز و حکومت کن»در این مقطع نیز بهره برد:زیرا با ترسیم مرزهای جدید در مناطق مختلف جهان همچنان زمینههای آشوب و تفرقه را در میان کشورهای جهان سوم باقی گذاشت.
استقلال هند و پاکستان که در جریان تجزیه شبه قاره انجام گرفت پردهای از نمایش سیاست تازه انگلستان بود.«در این پرده نمایش،انگلیسیها که میبینند توانایی اداره امپراتوری را ندارند،در راستای نگهداری هرچه بیشتر منافع استعماری،به تجزیه مستعمرات گذشته و تقویت تضادهای درونی آنها،اقدام میکنند.هند و پاکستان،مالزی و اندونزی،امارات متحد عرب،عربستان سعودی،یمن جنوبی،یمن شمالی،عراق و کویت،نیجریه،سودان و مصر،کنیا و تانزانیا و اوگاندا،سومالی و کنیا و هندوراس و گواتمالا...نمونههایی از ایجاد یا تقویت
1) (1) .همان،ص132-133.
اختلافهای مرزی و قومی است؛نتیجه آن دو دستگی و جنگ و نیاز به خرید سلاح از انگلستان و استفاده از میانجیگری حکومت لندن به بهای دادن امتیازهای بازرگانی و غیره میباشد. (1)
با گذشت زمان مشخص گردید که استمرار حلقههای وابستگی کشورهای زیر نفوذ انگلستان بدون توجّه به منافع قدرتهای آمریکا و شوروی امکانپذیر نمیباشد.این مسأله در بحران کانال سوئز در سال 1956 به طور آشکاری خودنمایی کرد.
«بحران سوئز در سال 1956،نقطه عطفی در تاریخ سیاسی بریتانیا پس از جنگ جهانی دوم بود.زمانی که ابرقدرتی بریتانیا پایان یافته و تلاش برای یافتن نقشی تازه آغاز شده بود.پس از بحران سوئز،بریتانیا کنار گذاشتن استعمارگری در خاورمیانه را اجتناب ناپذیر دید؛در عین حال پذیرفت که دیگر قادر نیست بدون رضایت و مداخله آمریکا دست به ابتکارات منطقهای بزند». (2)زمانی که انگستان در 1971 اعلام کرد به دلیل مشکلات مالی قادر به ادامه حضور در منطقه خلیج فارس نیست،در عمل قدرت و موقعیت جهانی خود را به آمریکا واگذار و تلاش کرد از راه تحکیم روابط همه جانبه خود با آمریکا منافع منطقهای و جهانی خود را تأمین نماید.از این زمان شاهد دگرگونی در نقش جهانی بریتانیا هستیم. (3)
انگلستان در سابقه تاریخی خود همواره در پی ایفای نقش مستقل در اروپا بوده است.در گذشته انگستان از سیاست موازنه قوا بهره میبرد.سدههای شانزده
تا هجده دورههای طلایی موازنه قوا در اروپا بود که دولت انگلستان در آن دولت موازنه دهنده بود.در قرن شانزدهم رقابت عمده میان امپراتوری هاپسبورگ(اتریش و اسپانیا)و فرانسه بود؛انگلستان وظیفه موازنه دهنده را عهده داشت بهطوری که«هانری هشتم»این وظیفه را بر دوش خود احساس میکرد و میگفت:به هر طرف بپیوندم پیروزی از آن وی خواهد بود!حتّی گفتهاند تصویری از هانری هشتم کشیده بودند که ترازویی به دست داشت که در یک کفه آن فرانسه و در کفه مقابل اتریش قرار داشت. (1)
از سوی دیگر انگلستان بعنوان بزرگترین امپراتور جهان مطرح شد که حکایت از قدرت برتر این کشور در جهان میکرد؛به تبع آن انگلستان خواهان ایفای نقش قدرت برتر در اروپا بود.بنابراین تا زمانی که در اروپا سیستم توازن قدرت عمل میکرد،شرایط به نفع انگلستان بود و این کشور همواره از سیاست حفظ وضع موجود حمایت میکرد.با ورود اروپا به سده بیست و بروز بحرانهای بالکان در سالهای 1912-1914 و سرانجامِ جنگ جهانی اول،سیستم توازن قدرت فروپاشید و انگلستان با شرایط جدیدی مواجه گردید.رقابت و تعارض میان انگلستان و فرانسه در فاصله میان دو جنگ 1919-1939،اختلافات دو کشور در خصوص چگونگی اجرای مفاد پیمان ورسای و نحوه کنترل آلمان،روابط دو کشور را تیره کرد.وقوع جنگ جهانی دوم باعث ویرانی اروپا و وابستگی اقتصادی و سیاسی کشورهای بزرگ اروپایی به آمریکا شد.
از جهت نظامی دو کشور انگلستان و فرانسه دارای تسلیحات هستهای شدند.انگلستان در 1952 و فرانسه در 1960 اولین بمب اتمی خود را آزمایش کردند؛امّا آلمان در رقابتهای دوقطبی آمریکا و شوروی،دستخوش تجزیه شد و عملاً
1) (1) .عبادی،پیشین،ص158.
به آلمان غربی و شرقی تبدیل و از داشتن تسلیحات هستهای ممنوع شد.
از مسایلی که در ساختار دوقطبی پس از 1945 بر سیاستها و راهبردهای دفاعی و امنیتی اروپای غربی بهویژه انگلستان،تأثیر فزایندهای گذاشت،خطر توسعه طلبی شوروی و بسط اندیشههای مارکسیستی در اروپا بود.بر این اساس،انگلستان همراه کشورهای«فرانسه،هلند،بلژیک و لوکزامبورگ،«پیمان دفاعی بروکسل»را به وجود آوردند.در سال 1949 با پیوستن ایالات متحده،ایتالیا،پرتغال،نروژ،دانمارک،ایسلند و کانادا،تبدیل به«پیمان دفاعی آتلانتیک شمالی»شد و به این ترتیب،ناتو پا به عرصه وجود گذاشت». (1)
«انگلستان در پیمان دفاعی بروکسل و سپس در پیمان ناتو،از جایگاه خاصی برخورد است.همواره روابط استراتژیک انگلستان با آمریکا بر مسائل سیاسی-دفاعی و امنیتی اروپا تأثیرگذار بوده است.ایالات متحده در طول جنگ سرد،پایگاههای هوایی و همچنین سکوهای پرتاب موشکهای بالستیک را در انگلستان با هدف بازدارندگی نیروهای پیمان ورشو و ارتش سرخ مستقر کرد». (2)با گذشت زمان روابط انگلیس و آمریکا در همکاریهای دفاعی و امنیتی افزایش یافت و پیوند استراتژیک دفاعی-امنیتی دو کشور به شدت بر مسائل اروپا تأثیر گذاشت.نیروهای نظامی انگلستان در تقویت«پیمان ناتو»نقش مؤثری را ایفا کردند.
«از اواخر دهه 1960،وظیفه اصلی نیروهای مسلح،شرکت فعال در پیمان نظامی ناتو در بازدارندگی اتحاد شوروی سابق و پیمان ورشو بود.در شروع دهه 80،بیش از 65000 نظامی این کشور در آلمان غربی،حدود 13000 نفر در مدیترانه و 37000 نفر در آبهای آتلانتیک مشغول به خدمت بودند».همکاریهای بسیار نزدیک
انگلستان با آمریکا همواره مورد اعتراض فرانسه بود؛زیرا فرانسه در پی تحقق چتر امنیتی مستقل اروپا میباشد و این سیاست استقلال خواهی در ابعاد سیاسی و اجتماعی نیز نمود بارزی یافته است؛نمونه آن را میتوان در اتحادیه اروپا مشاهده نمود. (1)
مطالعه تاریخ همگرایی و ایجاد بازار مشترک اروپا و سپس اتحادیه اروپا نشان میدهد که همواره انگلستان به دلیل سیاست برتری طلبی در اروپا و پیوندهای استراتژیک با آمریکا با روند همگرایی و سیاستهای دول اروپایی به ویژه فرانسه و آلمان مخالفت کرده است.این کشور تا سال 1972 از پیوستن به بازار مشترک اروپا خودداری نمود.
انگلستان با توجّه به قدرت گذشته خود در اروپا همچنان در پی ایفای نقش رهبری و موقعیتهای برتر در معادلات اروپایی است.این راهبرد تنش و رقابتهایی را نیز میان سه کشور اصلی اروپایی(یعنی انگلستان،فرانسه و آلمان)ایجاد کرده است.امّا با گذشت زمان و چرخش در سیاست خارجی انگلستان و برقراری روابط دو جانبه با اتحادیه اروپا بهتدریج بر حجم روابط انگلستان با کشورهای اروپایی افزوده شد.
«با پیوستن انگلستان به شورای اقتصادی اروپا در ژانویه 1973،صادرات این کشور به اروپای غربی به 58%کل صادرات رسیده؛43 درصد آن صادرات به کشورهای عضو شورای اقتصادی اروپا و 15درصد آن به کشورهای عضو،انجمن تجارت آزاد اروپا،بود.زمانی عمده صادرات بریتانیا به کشورهای مشترکالمنافع بود،در حالیکه در سال 1980 این صادرات فقط 10 درصد بود». (2)
با فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد،روابط انگلستان با کشورهای اروپایی و اتحادیه اروپا از فضای سیاسی و معادلات جهانی پس از جنگ سرد قرار تأثیر پذیرفت.از یک سو با تقویت همگرایی کشورهای اروپایی و افزایش موقعیت اتحادیه اروپا،روابط انگلستان با این اتحادیه تقویت گردید؛از سوی دیگر حادثه یازده سپتامبر و سیاستهای جدید آمریکا جهت شکلدهی به نظم نوین جهانی،روابط استراتژیک انگلستان و آمریکا را تحتتأثیر قرار داد.دو کشور بیش از گذشته در ایجاد ساختار نوین جهانی بر همکاری با یکدیگر افزودند.
با افزایش قدرت آمریکا،روابط دو جانبه انگلستان و آمریکا وارد مرحله نوینی شد.انگلستان در این بین تلاش میکرد با حمایت از سیاستها و برنامههای آمریکا در سطح جهانی،به منافع و اهداف خود دست یابد.از ابتدای جنگ جهانی دوم،دولت انگلستان تلاش میکرد با وارد کردن آمریکا به جنگ،جبههی مقابل آلمان،ایتالیا و ژاپن را تقویت نماید،چرچیل،نخست وزیر انگلیس نقش مؤثری را برای ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم و خروج از سیاست انزواگرایی این کشور ایفا کرد.چرچیل برای خنثی کردن جناح ضد جنگ در آمریکا به نیروهای اطلاعاتی انگلیس مستقر در نیویورک ابلاغ کرد تا از تاکتیک دروغین بهرهبرداری سیاسی کنند.
ویلیام استیون سون،مأمور اطلاعاتی انگلیس در نیویورک،یک نقشه آلمانی مربوط به جنوب آمریکا را در اختیار وزارت امور خارجه آمریکا قرار داد و ادعا کرد نقشه از یک افسر آلمانی ربوده شده است.این نقشه قلابی بر این موضوع تأکید داشت که اگر هیتلر در جنگ اروپا پیروز شود به جنوب و مرکز آمریکا حمله خواهد کرد». (1)
1) (1) .وحید کریمی،انگلیس و رؤسای جمهور آمریکا،ص 35و36.
از سوی دیگر یکی از سیاستهای انگلستان پس از اتمام جنگ جهانی دوم این بود که آمریکا سیاست ائتلاف و مداخلهگرایی در جهان و حمایت از امنیت اروپا را ادامه دهد.بر این اساس«تشکیل پیمان نظامی آتلانتیک شمالی،ناتو در 4 آوریل 1949 موجب شد تا آمریکا به تأمین امنیت اروپا متعهد گردد» (1)و در عمل نیز سیاستهای امنیتی انگلستان با آمریکا برای امنیت اروپا و تقابل با سیاستهای جهانی شوروی به یکدیگر پیوند خورد.از طرفی سیاستهای دفاعی انگلستان نیز در ارتباط به سه نقش دفاعی اساسی تنظیم گردید.
در این نقشها 50 وظیفه نظامی در نظر گرفته شد،که وزارت دفاع و نیروهای مسلح این کشور بر عهده داشتند.این نقشهای دفاعی سهگانه به شرح زیر میباشد:
«1.اطمینان از امنیت انگلیس و سرزمینهای وابسته حتّی در زمانی که تهدید جدی خارجی وجود ندارد.
2.از جلوگیری از هرگونه تهدید خارجی علیه انگلیس و متحدانش در چارچوب ناتو.در این چارچوب همکاری نظامی با آمریکا از اولویت بالایی برخوردار است.
3.کمک به توسعه و گسترش منافع امنیتی از راه حفظ صلح،امنیت و ثبات بینالمللی». (2)
با توجّه به این اصول روابط استراتژیک انگلستان با آمریکا در سه سطح ملّی،منطقهای و جهانی تحکیم یافت.در سطح ملّی روابط دو جانبه آمریکا و انگلستان
از سطح بالایی از همکاریهای امنیتی،اقتصادی و سیاسی برخوردار گردید.در سطح منطقهای روابط دو کشور بر معادلات سیاسی،امنیتی و اقتصادی اروپا تأثیرگذار گردید.در سطح جهانی،اقدامات هماهنگ دو کشور در تحولات پس از جنگ جهانی دوم تا فروپاشی شوروی و مقطع پس از جنگ سرد تاکنون،نقش مؤثر و تعیین کنندهای را داشته است.
یکی دیگر از قلمروهای همکاریهای منطقهای و جهانی انگلیس و آمریکا،خاورمیانه و تأسیس رژیم اسرائیل در سال 1948 است.
چرچیل با تمام قوا از احیای ملّت یهود در اسرائیل حمایت می کرد و آن را نشانهی یک تحول تاریخی میدانست.بعد از جنگ جهانی دوم با همکاریهای آمریکا در عرصه سیاست جهانی و سازمان ملل متحده به ایجاد رژیم اسرائیل اقدام کردند.«اعلامیه«بالفور»در نوامبر 1917،مهمترین سند حمایت بریتانیا از صهیونیسم)بیانگر حمایت دولت بریتانیا از ایجاد یک«وطن ملّی یهودی»در فلسطین بود.با حمایت از اهداف صهیونیستی در اعلامیه بالفور،صهیونیستها توانستند جمعیت یهودیان فلسطین تحت قیمومیت را در سالهای 1917 تا 1929 از 55 هزار به بیش از 162 هزار افزایش دهند.این امر جمعیت لازم برای تعقیب سیاستهای ملّی مستقلانه،در زمانی که سیر ملّیگرایی یهودی و امپراتوری بریتانیا رو به واگرایی نهاده بود را در اختیار یهودیان قرارداد». (1)در گزارش اداره امور خارجه در اوت 1949 که آنرا بوین منتشر کرد،آمده:«دولت محترم،اسرائیل را به منزله یک واقعیت پذیرفته و قصد دارد که در نزدیکترین زمان مناسب آن را بهصورت شناسایی دائم(دو ژوره)،مورد شناسایی قرار دهد.در همان حال نیز،دولت ناگزیر
1) (1) .جاناتان،پیشین،ص17.
است دوستی و اتحاد موجود با دولتهای عربی را مدنظر قرار دهد.چرا که اعراب بیش از اسرائیل خود را متعهد به اردوگاه ضد کمونیستی میدانند،دوستی با اسرائیل بهای سنگینی به همراه دارد که به واسطه دور شدن اعراب از پایگاههایمان در مصر با جریان نفت خاورمیانه،به خطر میافتد». (1)
بر این اساس دولت انگلستان تلاش کرد تا سیاست حمایت همه جانبه از رژیم اسرائیل را همراه با جلب حمایت از دول عربی ادامه دهد؛تا از یک سو پایگاه دائمی آمریکا و انگلیس در منطقه خاورمیانه تقویت گردد و از سوی دیگر،جریان انتقال نفت منطقه به جهان غرب همچنان استمرار یابد.
«لابیهای»رژیم اسرائیل در انگلستان در جذب حمایتها و کمکهای همه جانبه انگلستان تلاش داشتند.«حزب کارگر،پیشینه طولانی در همدلی با صهیونیسم و همکاری نزدیکی با حزب کارگر در اسرائیل دارد.این حزب دارای یک گروه رسمی به نام دوستان اسرائیلی حزب کارگر میباشد...در کنفرانسهای حزب کارگر،میتوان جلساتی از گروه دوستان اسرائیلی حزب کارگر و شورای خاورمیانهای حزب کارگر را شاهد بود». (2)
کمکهای نظامی،تسلیحاتی و اقتصادی آمریکا و انگلیس در طول دهههای گذشته مهمترین عامل حفظ رژیم اسرائیل بوده است.در این میان دولت انگلستان بهصورتهای مختلف به رژیم اسرائیل کمکهای تسلیحاتی نموده است.در سال 1960 تسلیحات انگلیس وارد اسرائیل شد.فروش این تسلیحات به بهانه ایجاد امنیت در منطقه،جلوگیری از جنگ و حفظ رژیم دمکراتیک
اسرائیل صورت میگرفت.از این راه تلاش میکرد تا روابط انگلیس با دولتهای عربی منطقه هم حفظ شود». (1)
همدستی آمریکا و انگلیس در حفظ رژیم اسرائیل در خلال جنگهای 1963،1956 و 1973 همچنان ادامه یافت.مواضع مشترک دو کشور در فرایند صلح خاورمیانه در دوران دوقطبی نه تنها امنیت و ثبات را در منطقه ایجاد نکرد،بلکه به دلیل سیاستهای سلطه طلبانه آنها در منطقه،مسئله فلسطین و بحران خاورمیانه همچنان باقی ماند.
از سوی دیگر در مناطق دیگر جهان نیز شاهد همکاریهای مشترک آمریکا و انگلیس در مسائل جهانی میباشیم.در این رابطه میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
«هماهنگی ایالات متحده و انگلستان در جریان بحران اول برلین در سالهای 1948 و 1949 که پاسخ مشترک این دو به اقدامات شوروی را همراه داشت؛
-مشارکت ایالات متحده و انگلستان در جنگ کره در سالهای 1950 تا 1953؛
-مشارکت ایالات متحده و انگلستان-بههمراه شوروی،فرانسه و چند کشور آسیایی-در کنفرانس ژنو در سال 1952 که به تقسیم هند و چین به سه کشور لائوس،کامبوج و ویتنام انجامید؛
-مشارکت ایالات متحده و انگلستان-همراه شوروی-در ژوئن 1963 که به امضای قراردادهای منع آزمایش هستهای در جو انجامید؛
-هماهنگی ایالات متحده و انگلستان در زمینه خروج نیروهای نظامی انگلستان از خلیج فارس در سال 1971؛
-حمایت فعالانگلستان از ایالات متحده در عملیات آزادسازی کویت در
1) (1) .همان،ص22.
جریان بحران عراق در سال 1991 که به اخراج نیروهای نظامی عراق از خاک کویت انجامید». (1)
از همکاریهای دیگری که در دوران دوقطبی حائز اهمیت بود و پیامدهای جهانی را همراه داشت،همکاریهای نظامی و ساخت و توسعه تسلیحات کشتار جمعی و اتمی بود.انگلستان از کشورهای دارنده سلاح هستهای است و سهم بالایی را در فروش تسلیحات جهانی دارد.«در سال 1987 مقام دوم را پس از آمریکا به خود اختصاص داد.انگلستان در سال 1986 قراردادهای فروش به ارزش 8/6 میلیارد دلار داشته است که با مقایسه با 1985 رقمی معادل دو برابر میباشد». (2)
همکاریهای هستهای آمریکا و انگلستان در دوران ریگان نمود بارزی یافت؛زیرا انگلستان اولین متحد آمریکا بود که به طرح«جنگ ستارگان»ریگان جواب مثبت داد و قرارداد همکاری دوجانبه در 6 دسامبر 1985 امضا شد.در این زمان تاچر از طرح«جنگ ستارگان»حمایت کرد.او«با روابط ویژهای که با ریگان برقرار کرد و با اطمینان از سیاست نظامیگری دولت ریگان،زمینه تفوق نظامی آمریکا بر شوروی را فراهم ساخت». (3)«مارگارت تاچر در 20 فوریه 1985 در کنگره آمریکا با اشاره به سه سخنرانی چرچیل در کنگره آمریکا گفت که چرچیل از طریق مادر،آمریکایی بود و حیف که او چنین خصوصیتی ندارد.تاچر راهبرد چرچیل را چراغ راه آینده مردم دو کشور دانست.او ضمن تمجید از روابط گذشته دو کشور،همکاری مشترک و وابستگی انگلیس و آمریکا،از نسل آینده
دو کشور خواست تا با توجّه به تاریخ گذشته از سرنوشت مشترک آمریکا و انگلیس متعجب نباشند.تاچر گفت:تفکر چرچیل این بود که اتحاد افکار و اهداف دو ملّتی که به زبان انگلیسی صحبت میکنند باید شکل دهندهی خطمشی جهان غرب باشد». (1)وی در این راستا اعلام نمود:«نیروهای نظامی انگلیس در قبرس،صحرای سینا و جنوب آتلانتیک و 30 نقطهی دیگر جهان حضور دارند». (2)این سطح از همکاریهای دو کشور بیانگر تلاش دو جانبه برای شکلدهی به تحولات جهانی و کنترل حوزه نفوذ و قدرت شوروی در ساختار نظام بینالملل دوقطبی میباشد.
با فروپاشی شوروی و پایان نظام بینالمللی دوقطبی،روابط آمریکا و انگلستان وارد مرحله نوینی شد.با گذشت زمان تلاش کشورهای بزرگ برای تأثیرگذاری بر ساختار نظام بینالملل افزایش یافت.کشورهایی مانند ژاپن،چین،فرانسه و آلمان تلاش کردند در شکلدهی به نظم نوین جهانی ایفای نقش نمایند؛امّا در این میان انگلستان توانست با تحکیم هرچه بیشتر روابط استراتژیک خود با آمریکا،نقش فزایندهای را در تحولات جهانی ایفا نماید.
در این مقطع،انگلستان دو سیاست را همزمان دنبال میکند؛اروپاگرایی و آمریکاگرایی.در سیاست اروپاگرایی-برخلاف رویکرد سنتی خود-در پی نزدیکتر شدن به اتحادیه اروپاست و تلاش میکند تا در روند همگرایی اروپا،از فرصتهای آن استفاده نماید و بازیگری فعال در تعامل با قدرتهای رقیب باشد.از سوی دیگر،در سیاست دوم تلاش همه جانبهای را در طرفداری از سیاستهای آمریکا در جهان داشت و با اتحاد راهبردی با آمریکا،در پی ایفای
نقش جهانی و جایگاه ویژه در نظم نوین آینده میباشد». (1)
در شکلدهی نظم نوین جهانی که درپی پیروزی دولتهای متحد در جنگ با عراق به رهبری آمریکا در سال 1991 مطرح گردید،مقابله با سلاحهای کشتار جمعی و تولید تسلیحات هستهای در دستور کار مشترک سیاست خارجی آمریکا و انگلیس قرار گرفت.«تاچر در سال 1996-یک قبل از نخست وزیری بلر-نظریه مقابله با سلاحهای کشتار جمعی و موشکهای دور برد را که برای کشورهای جهان سوم قابل تعمیم بود،مطرح کرد.در«فولتن»آمریکا،جایی که وینستون چرچیل نظریه«پرده آهنین»بین شرق و غرب را برای ایجاد جنگ سرد اول بین آمریکا و شوروی با هدف متعهد کردن آمریکا در اروپا مطرح کرده بود،تاچر حضرو یافت و گفت:50 سال پیش چرچیل در حالی که نخست وزیر بازنشسته بود در همین مکان سخنرانی کرد و نسبت به روند روابط بینالمللی و خطمشی شوروی در پشت پرده آهنین نظریه داد که منجر به طرح مارشال و دکترین ترومن شد.در حال حاضر با تهدیدات جدیدی از جمله تکثیر سلاحهای کشتار جمعی،موشک و اسلام نظامی مواجه هستیم...». (2)
در زمان تونلی بلر،سیاست مداخلهگرایی و گسترش و مقابله با سلاحهای کشتار جمعی از اولویت ویژهای برخوردار گشت.وی در سخنرانی 24 فوریه 1999 بر حمایت از آمریکا و گسترش مداخلهگرایی در مسائل جهان تأکید کردو بیان داشت:«اساسیترین مشکل سیاست خارجی ما این خواهد بود که چگونه زمان مداخله در مناقشات دیگر کشورها را تشخیص دهیم». (3)وی برای رفع
تمامی مشکلات پنج راهکار زیر را ارائه نمود:
«-باید نسبت به اهداف خود ثبات و اطمینان داشته باشیم؛
-از راهکارهای دیپلماتیک به نتیجه نرسیده باشیم؛
-قبل انجام هرگونه عملیات نظامی اطمینان به موفقیت وجود داشته باشد؛
-در گذشته همواره به استراتژی خروج میاندیشیدیم و در آینده باید آمادگی برای حضور طولانیتر داشته باشیم؛
-به این نتیجه رسیده باشیم که آیا منافع و ارزشهای ما در معرض خطر قرار دارد یا خیر؟» (1)
تونلی بلر،دکترین خود را با عنوان«دکترین جامعه جهانی»بر مبنای مداخله نظامی در امور دیگر کشورها و حتّی تغییر رژیم آنها،در آوریل 1999 در آمریکا در«دوران ریاست جمهوری بیل کلینتون»اعلام نمود.این دکترین بر جهانی سازی ارزشهای غربی تأکید دارد.بلر میگوید:«ارزشهایی راهنمای ما خواهند بود که ارزش جنگیدن هم دارند.ارزشها قدرت ما هستند و وقتی پیروز میشویم که ثابت کنیم ارزشهای ما قویتر و بهتر است.جهانی شدن یک حقیقت است.بزرگترین چالش پیش روی ما آن است که سیاست مشترک جهانی مشخص بر مبنای ارزشهای جهانی ترسیم کنیم». (2)
حادثه یازده سپتامبر 2001،زمینه و شرایط لازم را برای تحقق بخشیدن به اهداف تونلی بلر و جورج بوش فراهم ساخت.حمله به افغانستان و اشغال این کشور در سال 2001 به بهانه مقابله با تروریسم و تسلیحات کشتار جمعی صورت گرفت.تونلی بلر در 6 آوریل 2002 میگوید:«باید آماده اقدام در مقابل
تهدیدات تروریستی و سلاحهای کشتار جمعی باشیم.اگر لازم باشد دست به اقدام نظامی هم میزنیم و در صورت ضرورت تغییر رژیم نیز قابل توجیه است.من،نخست وزیر انگلیس در سه عملیات تغییر حکومت،دستور اقدام دادم:میلوسویچ در یوگسلاوی،طالبان در افغانستان و سیرالئون در آفریقا». (1)
راهبرد مقابله با تروریسم و تسلیحات کشتار جمعی ادامه یافت و متعاقب این سیاست زمینههای حمله نظامی به عراق در سال 2003 فراهم گردید.آمریکا و انگلیس در این زمان نیز به بهانه مقابله با تسلیحات کشتار جمعی و برقراری امنیت در منطقه و جهان وارد جنگ با عراق شدند.
تونی بلر در بیانیهای خطاب به مردم انگلیس در 20 مارس 2003 بیان داشت:«سه شنبه شب دستور عملیات نظامی بر ضد عراق را صادر کردم.بخشی از احساس خطر من براساس گزارشهای اطلاعاتی بود.قضاوت من در مقام نخست وزیر این است که تهدید،جدی و در حال افزایش است.این تهدید طبیعت متفاوتی دارد و در مقابل به منافع امنیتی ما در انگلیس است». (2)
سقوط عراق،زمینه لازم را برای حضور همه جانبه آمریکا و انگلیس در منطقه فراهم نمود.این دو کشور در راستای تحقق بخشیدن به نظم نوین جهانی و منطقهای،سیاستهای جدیدی را دست گرفتند.طرح خاورمیانه بزرگ،تلاشی برای ساماندهی مجدد به صلح خاورمیانه و تقویت رژیم اسرائیل در منطقه بود.هدف حضور آمریکا و انگلستان در منطقه،ترویج لیبرال دمکراسی و کمک به رژیم اسرائیل،ایجاد سازش در منطقه و خاتمه بخشیدن به مسأله فلسطین بود.
«سقوط اتحاد شوروی و آغاز فرایند صلح اسلو،بهبود روابط بریتانیا و اسرائیل را در پی داشت.مهمترین دلیل،این بود که بحث سابق که اگر روابط با اسرائیل بهبود یابد،روابط با کشورهای عربی آسیب میبیند،دیگر موضوعیت نداشت». (1)
پس از جنگ سرد،روابط انگلستان و اسرائیل گسترش یافت.«در سال 1995،جان میجر رهبری سفر یک هیأت تجاری بزرگ به اسرائیل را عهده داشت.او در این سفر اعلام کرد که بریتانیا دیگر به علّت منزوی شدن اعراب احساس محدودیت نمیکند.[بر این اساس زمینههای گسترش مبادلات اقتصادی میان دو کشور افزایش یافت].حجم تبادلات تجاری میان بریتانیا و اسرائیل...به نرخ سالانه 2/5 میلیارد پوند در سال 2000 رسید که 22درصد نسبت به سال 1999 افزایش داشت و اسرائیل را به بزرگترین شریک تجاری بریتانیا در خاورمیانه تبدیل ساخت». (2)
اهداف مشترک دو جانبه در دوران پس از جنگ سرد،روابط استراتژیک دو کشور را از عمق بیشتری برخوردار ساخته.انگلستان در پی کسب قدرت بیشتری در ساختار نظام بینالملل آینده بود.بر این اساس راهبردها،منافع و اهداف سیاست خارجی انگلستان را باید نه تنها در زیر سیستم خود و سیستم تبعی مجاور،بلکه در سیستمهای تبعی مختلف جهان و سیستم جهانی بررسی کرد.
تحولات دهه دوم قرن بیست و یکم خاورمیانه بیانگر تغییرات شدیدی است که نظم نوین خاورمیانه بزرگ را در تعارض با منافع آمریکا و انگلستان رقم میزند.انقلابهای عربی و قیامهای مردمی با هدف استقرار حکومتهای اسلامی میتواند منافع رژیم صهیونیستی و قدرتهای بزرگ را در معرض خطر
قرار دهد.همکاریهای مشترک آمریکا و انگلستان جهت مهار حرکتها و جنبشهای اسلامی در شمال آفریقا و منطقه خلیج فارس بیانگر تلاش آنها برای مقابله با نیروهای مقاومت و اسلامی در منطقه میباشد.ائتلافات جدید منطقهای با آمریکا و قدرتهای بزرگ اروپایی با هدف حفظ توازن قدرت به نفع آمریکا و اروپا براساس سیاست موج سواری است؛تا از برقراری توازن جدید قدرت در راستای منافع نیروهای اسلامی و انقلابی جلوگیری شود.
1.رقابتهای روس و انگلیس در قرن نوزدهم و اوائل قرن بیستم بر تاریخ ملتهای شرق تأثیرات قابل توجهی گذاشت.
2.دولت انگلستان توانست از راههای مختلف از جمله اقدامات جاسوسی و تبلیغات فرهنگی بر بخش اعظمی از کشورهای آسیایی و آفریقایی اعمال نفوذ و سلطه نماید.
3.قدرت انگلستان پس از جنگ جهانی دوم کاهش یافت.امّا تلاش کرد از راه بازسازی روابطش با مستعمرات همچنان نفوذ و سلطه خود را در کشورهای عقب مانده حفظ نماید.
4.سیاست خارجی انگلستان پس از جنگ سرد وارد مرحله جدیدی شد و این کشور کوشید تا با تحکیم روابط استراتژیک خود با آمریکا نه تنها در معادلات قدرت در اروپا بلکه در تحولات سیاست جهانی ایفای نقش نماید.
1.سیاست بازی بزرگ و شیوههای مداخله گرائی در سیاست خارجی انگلستان را توضیح دهید؟
2.تحولات سیاست خارجی انگلستان را در ساختار نظام بینالملل دوقطبی بیان کنید.
3.تحولات سیاست خارجی انگلستان را نسبت به اروپا توضیح دهید.
4.روابط راهبردی انگلستان با آمریکا را بهویژه پس از جنگ سرد بررسی نمایید.
سیاست خارجی دولت فرانسه در سدههای گذشته دستخوش تغییرات و تحولات بسیاری شده است.سیاست خارجی این کشور از قرن هفدهم میلادی وارد رقابت با دیگر قدرتهای بزرگ برای اعمال نفوذ و سلطه در خارج از اروپا گشت.سیاست توسعه طلبی فرانسه در قارههای آسیا و آفریقا با قدرتهای استعماری روسیه و انگلستان مواجه شد.رقابت این قدرتها در بهدست آوردن مستعمره و توسعه زمینها،تاریخ این ملّتها را بسیار دگرگون ساخت.
سیاست توسعه اراضی و تصرف مستعمرات در سده 18 و 19 در سیاست خارجی فرانسه شدت یافت.سرزمینهایی از هائیتی و ساحل عاج قبل از 1850 به مستعمرات فرانسه افزوده شدند.در سالهای 1859-1860 هیئتهایی به پکن و در 1861 به سوریه فرستاده شدند.همچنین کاوشگرانی به آفریقای غربی و مستعمره نشینان جدیدی به داهومی و ساحل گینه فرستاده شدند.کالدونیای جدید در 1853 اشغال شد.پس از تسخیر سایگون در هندوچین در 1859 سه استان در کوچین-چین ضمیمه شد.کامبوج کشوری تحتالحمایه گردید.
بنابراین فرانسه نیز مانند بریتانیا به یک قدرت استعماری جهانی بدل شد که منافع ملّیاش در دو منطقه پیرامونی و مرکزی اقتصاد جهانی قرار گرفته بود.تفاوت فرانسه با بریتانیا در این بود که از مستعمراتش،که به جز الجزایر همگی در موقعیت استوایی و نیمه استوایی قرار داشتند،کمتر برای اسکان فرانسویان استفاده میکردتفاوت دیگر اینکه توسعه صنعتی،این کشور را سخت پایبند اروپا کرده بود. (1)در این میان تسلط بر سرزمینهای آفریقایی بهویژه منطقه شمال و مرکز آفریقا برای فرانسه از اهمیت خاصی برخوردار بود.
اولین دریانوردانی که به ساحل آفریقا دست یافتند،فینیقیان و یونانیان بودند.دوره بعدی اکتشاف قاره آفریقا،با مسافرت پرتغالیها(1460-1394)آغاز گردید.در سال 1488،«بارتولومئودیاس»دماغه امیدنیک را دور زد و ده سال بعد،«واسکودوگاما»در راه خود به هند،به ساحل کنیا رسید.به دنبال پرتغالیها،تجار و دریانوردان هلندی،اسپانیایی،دانمارکی،انگلیسی و فرانسوی نیز به آفریقا آمدند.
این قدرتها،به پشتوانه تبحر،تجهیزات دریایی،در اختیار داشتن قدرت نظامی،بر سواحل و راههای مهم تجاری آفریقا و منابع و زمینهای حاصل خیز مسلط شدند.هر سفر دریایی،با یک فرضیه و مقصد قبلی که ناشی از نیازهای اقتصادی یا غیر آن بود،آغاز میشد و هدف بر آوردن آن نیازها بود.بنابراین،چندان میتوان هدف آنها را آبادانی و گسترش تمدن را در کشورهای آفریقایی دانست.نمونه آن این که زمانی که«واسکودوگاما»به سواحل آفریقا رسید،با تمدنهایی مواجه شد که غارت آنها را حق خود میدانست.این را«آلبرسارو»
1) (1) .دیوید تامس،اروپا از دوران ناپلئون 1970-1789،ج1،ترجمه خشایار دیهیمی و احمد علیقلیان،ص 365و366.
وزیر کشور فرانسه در سال 1923 به صراحت بیان کرد:وی گفت:
«چرا به حقایق رنگ دیگری بزنیم؛بگذارید آشکارا بگوییم که هدف استعمار توسعه تمدن و متمدن ساختن قبایل وحشی نیست؛بلکه انگیزهاش بهدست آوردن منافع بیشتر است.آنهایی که در قارههای دور به دنبال مستعمره هستند،در وهله اول به فکر قدرت و منافع بیشتری برای خود میباشند». (1)
با گسترش دامنه نفوذ قدرتهای خارجی در قاره آفریقا،سرزمینهای این قاره میان آنان تقسیم شد؛هر یک برای تصرف قلمرو بیشتر با رقبای خود به نزاع پرداختند.جنگ بوئر(1902-1899)یکی از برخوردهای قدرتهای مسلط برای تجدید تقسیم اراضی بود.بریتانیا میخواست زنجیر بههم پیوستهای از مستعمرات-از مصر تا آفریقای جنوبی-داشته باشد.فرانسه به شمال غرب و مرکز آفریقا چشم داشت. (2)
بنابراین از قرن هفدهم،فرانسه نیروی خود را در ساحل غربی آفریقا مستقر کرده بود.از این خط حرکت،فرانسه در نیمه دوم قرن نوزدهم،سرزمینهای وسیعی را به تصرف درآورد؛آنها را چند تکه و بهصورت مستعمرات اداره کرد.در سال 1902 فدراسیون آفریقای غربی فرانسه متشکل از هشت مستعمره به وجود آمد که از داکار هدایت میشدند.به دنبال آن،امپراتوری فرانسه به نواحی وسیعی در آفریقای مرکزی دست یافت که چهار مستعمره را تشکیل میدادند.در 1910 از بهم پیوستن آنها فدراسیون آفریقای استوایی فرانسه پدید آمد که پایتخت آن برازاویل بود. (3)
از سوی دیگر در 1815،با جنگهای ناپلئون،دست اندازی اروپا بر آفریقا وارد
مرحله جدیدی شد.در 1816،ناوگان بریتانیا بهسمت شمال آفریقا حرکت کرد.در دهه 1890،فرانسه با هدف نفوذ و سلطه بر منطقه شمال غرب آفریقا به اقدامات وسیعی دست زد.فرانسه قصد داشت تا مراکش را تحتالحمایه خود کند.این کشور برای قدرتهای اروپایی اهمیت داشت؛زیرا تنگه جبلالطارق در شمال این کشور قرار داشت و نزدیکترین نقطه به اروپا بود. (1)فرانسه برای رسیدن به مقاصد خود،با قدرتهای بریتانیا،آلمان و ایتالیا مواجه بود.همچنین فرانسه به کشورهای تونس و الجزایر چشم داشت.این دو کشور نیز برای فرانسه اهمیت داشتند.
فرانسه در زمان ناپلئون سوم،به الجزایر تسلط یافت.در قرن 19 الجزایر،قسمتی از امپراتوری عثمانی بود،که در رأس آن دولت«دی»یا فرمانروای الجزایر قرار داشت.فرانسه در 1830،نقشه تصرف الجزایر را طرحریزی کرد.در این سال،به بهانه اختلافی که بین دولت فرانسه و چند تن از سرمایهداران الجزایری رخ داد،فرانسه در الجزایر نیرو پیاده کرد.فرمانروای آن را مغلوب و وادار به امضای قرارداد تسلیم کرد.مردم الجزایر به رهبری عبدالقادر به مبارزه علیه نیروهای فرانسوی برخاستند.فرانسه با هدف کنترل قیام مردم،قرارداد ترک مخاصمه را با عبدالقادر امضا نمود.البته این قرارداد دوام نیاورد و نیروهای فرانسوی به علّت برخورداری از قدرت و امکانات توانستند با کشتار،سلطه خود را بر مردم تحمیل کنند.از طرفی،دولت فرانسه،مهاجرت فرانسویان به الجزایر را تشویق کرد.این مهاجران به خرید زمینهای الجزایر اقدام نمودند و به تدریج بر اوضاع مسلط شدند.فرانسویان در دوران سلطه خود بر الجزایر،منابع و امکانات این کشور را در راستای اهداف خود بهکار گرفتند.از جمله،در جنگ جهانی اول،مقدار قابلتوجهی خواربار از الجزایر به
1) (1) .درباره سرزمین مغرب رجوع شود به: Jamil M.Abun-Nasr, History of the Maghrib, 1971, pp.1-9.
فرانسه صادر شد؛مالیاتها افزایش یافت؛173 هزار الجزایری برای خدمت در ارتش فرانسه شدند؛119 هزار الجزایری،برای انجام کارهای مختلف به فرانسه منتقل شدند؛زیرا فرانسه در زمان جنگ از کمبود نیروی انسانی رنج میبرد،این امر پیامدهای اقتصادی و فرهنگی فراوانی برای الجزایر در برداشت.
با استمرار مبارزه مردم در مقابل استعمار فرانسه در ژوئن 1962،بیش از نیمی از اروپائیان ساکن الجزایر به کشورشان بازگشتند.در 3 ژوئیه 1962،«دوگل»عقب نشینی نیروهایش را از الجزایر اعلام کرد و به استعمار خشن 130 ساله خاتمه داد.ملّت الجزایر با قربانی بیش از یک میلیون نفر به استقلال دست یافت. (1)
کشور دیگری که فرانسه به آن نگاه استعماری داشت تونس بود که به رغم مخالفت ایتالیا آن را گرفت.این کشور تا قبل از میلاد در سلطه فینیقیها بود؛سپس کارتاژها بر آن تسلط یافتند.در ادامه قبایل واندال و بعد آن اقوام عرب بر آن حکومت کردند.در سال 1574 میلادی،به تصرف ترکها درآمد؛از طرف سلطان عثمانی نمایندهای با عنوان«بی»در آنجا حکومت میکرد.در سال 1878 درپی عهدنامه«باردو»دولت فرانسه آن را تحتالحمایه خود نمود.در بحبوبه جنگ جهانی دوم در سال 1942،برای مدت کوتاهی،تونس را آلمانها اشغال کردند.در این مدت حرکتهای مردمی برای مقابله با سلطه بیگانه و دست یافتن به استقلال ادامه یافت؛تا اینکه با شدت یافتن مبارزات استقلال خواهی در 20 مارس 1956،تونس استقلال یافت. (2)
کشور دیگر استعمار شد.فرانسه،مراکش بود.در 1900،موافقتنامهای میان ایتالیا و فرانسه به امضا رسید که براساس آن روم نفوذ پاریس را در مراکش به رسمیت شناخت و فرانسه حضور ایتالیا را در شمال لیبی.در 1911 براساس قراردادی که میان فرانسه،آلمان و انگلستان بسته شد،دولت فرانسه امتیازاتی به آلمان داد و در مقابل آلمانها دست فرانسویان را در مغرب باز گذاشتند.در 4 آوریل سال 1904 پیمان نامهای میان انگلستان و فرانسه امضا شد که درپی آن انگلستان نفوذ فرانسه را در مراکش و متقابلاً فرانسه نفوذ انگلستان را در مصر به رسمیت شناخت.در 3 اکتبر 1904،فرانسه و اسپانیا در مورد مستعمرات خود در شمال آفریقا به توافق رسیدند و براساس آن فرانسه حق دخالت نظامی در مناطق تحتالحمایه اسپانیا را از آن خود کرد.در 30 مارس 1912 درپی عهدنامه«فاس»مراکش کاملاً در نفوذ مستقیم اقتصادی،سیاسی و فرهنگی فرانسه قرار گرفت» (1)و در مدت دو سال تمام خاک این کشور در تصرف قوای نظامی فرانسه درآمد.
در سالهای 1915-1916 به رغم قیامهای متعددی همچون،قیامهای امیر عبدالقادر و امیر عبدالکریم،مراکش در تصرف فرانسه باقی ماند؛ولی حرکتهای ضد فرانسوی ادامه یافت؛تا اینکه مراکش به سبب مبارزات استقلال طلبی در 3 مارس 1956 رسماً مستقل شد.بدین ترتیب،فرانسه 132 سال بر الجزایر،75 سال بر تونس و 44 سال بر مراکش اعمال سلطه نمود.
در دوران استعمارگری فرانسه،این کشور تلاش داشت میان سرزمینها و مستعمرات خود با مرکز اتصال برقرار سازد؛تا از یک سو بتواند بر میزان و قدرت خود بیفزاید و از طرف دیگر امکان کنترل مستعمرات را میسر سازد.بر
1) (1) . Ajayi, Op.Cit, pp.448-477.
این اساس سیاست«ماوراء بحار فرانسه»را میتوان در سه جنبه بهرهکشی،مشابه سازی و مشارکت بیان نمود.
هدف سیاست خارجی فرانسه در برقراری ارتباط با مستعمرات،بهرهکشی از ساختار اقتصادی،معادن،جمعیت و امکانات سرزمین بومی است.«به این ترتیب تنها ملاکی که در هر اقدام و مؤسسه استعماری به کار گرفته میشود،سودآوری آن و میزان امتیازها و سودهایی است که میبایست از آن برای خاک اصلی حاصل آید». (1)مؤسسات و شرکتهای اقتصادی یکی از ابزارهای مهم فرانسه در رابطه با اقتصاد سرزمینهای دور دست میباشد.استفاده از شرکتهای اقتصادی فراملی و چند ملیتی در روابط اقتصادی دیگر قدرتهای بزرگ نیز مشاهده میشود.فرانسه به تقلید از هلند و انگلستان از این کمپانیها استفاده کرد؛اما همانند کمپانیهای بزرگ بازرگانان هلندی یا انگلیسی که آزادانه عمل میکردند،آنها نیز آزاد نبودند در فرانسه،دولت همیشه حاضر است؛اگر چه مانند حکومتهای اسپانیا و پرتغال از نزدیک،استعمارگری را رهبری کند؛،امّا مهر خود را بر آن میزد». (2)
«در روابط اقتصادی سرزمینهای مستعمره با فرانسه شواهد نشان میدهد که بیشتر تجارت،صادرات و واردات و فروش محصولات را شرکتها و کشتیهای فرانسوی انجام میدادند؛رابطه تجاری مستعمره فقط با کشور فرانسه بود و کالاهای ساخت فرانسه بازارهای مستعمره را اشباع میکرد». (3)«رابطه تجاری به
ضرر مستعمرات بود،بهگونهای که مواد و کالاهای صادراتی کشورها،در صنایع کشور استعمارگر به کار گرفته میشد و در ازای آن مبلغ ناچیزی پرداخت میگردید.از یک طرف،تجار و واسطهگران سود میبردند و از سوی دیگر،سود بیشتر را،سرمایهداران و کارخانهداران کشور استعمارگر بهدست میآوردند.لذا،فاصله اقتصادی میان کشور استعماری و مستعمره افزایش مییافت.این شکاف،اثرات نابهنجاری بر ساختار اقتصادی کشورهای مستعمره داشت» (1)که یکی از اثرات آن عدم تعادل و عدم توسعه یافتگی در اقتصاد سرزمینهای مستعمره بود.به بیان دیگر«اقتصاد مستعمرات به دلیل توسعه نابرابر بخشهای مختلف آن یک اقتصاد«نقص عضو یافته»است.اقتصادی که در آن بخش کشاورزی و صنعت بهویژه صنعت پایه قربانی شده است». (2)
همانند سازی و جذب ساختارهای فرهنگی و اجتماعی مستعمرات در فرهنگ و ساختارهای اداری و اجتماعی فرانسه از جایگاه ویژهای در سیاست خارجی فرانسه برخوردار است.در همانند سازی سیاسی و اداری«از عشق برای میهن مشترک صحبت میشود.برخی آرزو میکنند که همه مستعمرهها،از جمله آفریقای سیاه را مبدل به استانهای کشور فرانسه سازند». (3)در سیاست جذب هدف این است که خطوط جدای میان سرزمینهای مستعمره و خاک فرانسه زدوده شود و به صورت یکپارچه این سرزمینها همراه نوعی خودمختاری،در ملکیت فرانسه قرار
گیرند.«جذب و مشابه سازی،انقیاد و خودمختاری،سه خط اصلی هستند که در سازمان اداری و در ساختارهای اقتصادی استعماری به چشم میخورند؛زیرا روحیه تسلط و دغدغه نظارت و تابع ساختن نسبت به منافع استعمارگر،مهمترین مسئله را تشکیل میدهند». (1)
یکی از مسائلی که در سیاست جذب و همانند سازی خودنمایی کرد،جمعیت بومی بود.جمعیت بومی از جهت تعداد و توزیع جغرافیایی آن مورد هدف فرانسه قرار گرفت،گاهی سیاست جداسازی و زمانی سیاست تجمیع جمعیت در دستور کار قرار گرفته است.البته سیاست تمرکز در بر سیاست جداسازی برتری داشته؛زیر در راستای سیاست جذب و همانند سازی،امکان نظارت بیشتر را فراهم میکند.بنابراین سیاست متمرکز کردن جمعیت از روی اجبار و در راستای اهداف متعدد صورت گرفت که از جمله آن میباشد:«نظارت سادهتر،به دست آوردن نیروی کار ضروری برای انجام کارهای بزرگ و دغدغه برانگیختن تحولی اقتصادی که پراکندگی جمعیت آن را غیر ممکن میساخت». (2)
بعد دیگر سیاست جذب و همانند سازی مربوط به فراهم ساختن امکانات آموزش و تحصیل جمعیت بومی در مراکز آموزشی فرانسوی بود.«فرانسه ظاهر همکاری فنی برای کشورهای فرانسوی زبان،هزاران آموزش دهنده در رشتههای مختلف فراهم میکند.در تحمل مخارج مراکز آموزش عالی و دانشگاهها سهیم است.با برقراری بورسها برای دانشجویان خارجی که به مؤسسات آموزش فرانسه میآیند موافقت مینماید». (3)
این سیاست که در راستای اهداف دولت فرانسه صورت میگیرد،پیامدهای متفاوتی را در کشورهای وابسته به وجود میآورد که مهمترین آن ایجاد دو طبقه سنتی و جدید با دو ریشه فکری در جوامع مورد هدف میباشد.جامعه سنتی از ویژگیهای خاص خود برخوردار است«و جامعه در حال پیشرفت»به خصلتهای جامعه مرکز نزدیک میشود.این حالت نوعی دوگانگی را در بافت فرهنگی و ارزشهای جامعه در سلطه به وجود میآورد؛با گذشت زمان ساخت طبیعی و سازماندهی نظام ارزشهای جامعه سنتی با بحران مواجه میگردد.«در نواحی استعمارزده،داشتههای فرهنگی بومیان در معرض فرسایشی دایمی واقع شد.آنها مجبور شدند بسیاری از رسوم اروپائیان را بپذیرند.این وضع موجب تغییرات عمدهای در رفتار افراد بومی شد.این افراد،بومی را به اشتباه متمدن مینامیدند؛زیرا توانسته بودند بدون هیچگونه مقاومتی زبان،مذهب و شیوه زندگی اربابشان را فراگیرند». (1)
بُعد دیگر سیاست خارجی فرانسه نسبت به سرزمینهای مستعمره،دادن نوعی خودمختاری و مشارکت دادن آنها در ساختارهای اداری و سیاسی بود.در میان سیاستهای بهرهکشی و همانند سازی«مشارکت میتوانست بهصورت راهی میانی جلوه کند» (2)مستعمرات قدیمی فرانسه(آنتیل،گویان و رئونیون)شدیدترین نظام مشابه سازی را متحمل شدند و از شوراهای عمومی مانند شوراهای فرانسه برخوردار گردیدند.در همین رابطه«در سنگال،بومیان چهار بخش(سن-لویی،گوره،نکار و روفیسک)از حق شهروندی فرانسوی،با حفظ
احوال شخصی(معمولی یا مسلمان)بهرهمند شدند.از سال 1900،الجزایر بودجه ویژهای در اختیار داشت که هیأتهای مالی مرکب از منتخبان سه گروه:مستعمره نشینان،غیر مستعمره نشینان،بومیان مسلمان-که دسته اخیر از حق شهروندی فرانسوی برخوردار نبودند-آن را تصویب کرده بود.لیوته تأکید میکند که«مراکش کشوری خودمختار است که فرانسه حمایت آن را تأمین کرده است». (1)
در زمان جمهوری دوم،شوراهای استعماری حذف گردید و مقرر شد تا مستعمرات نمایندگانی به مجلس اعزام نمایند.همچنین«به دنبال لغو بردهداری،سیاهپوستانِ بخشهایی که در سنگال مشغول فعالیت بودند حق رأی دادن بهدست میآورند.در الجزایر که«قلمرو فرانسه»اعلام شده بود،همواره قلمروی نظامی و قلمروی غیرنظامی تشخیص داده میشد.در هر ایالت،قلمرو غیرنظامی بهصورت بخشی در میآمد که خود به چند ناحیه تقسیم میشد». (2)
از طرفی سیاستهای جذب و مشارکت بهمرور دستخوش تحول گردید و با توجّه به شرایط زمانی و مکانی برای بخشهای از مناطق قوانین خاصی در نظر گرفته شد.قانون اساسی سال 1852 حق نمایندگی مستعمرات را حذف کرد و مجلس سنا مسئول بررسی اساسنامه آنها شد.
فرانسه در جنگ جهانی دوم در جبهه متفقین قرار داشت.با تمام شدن جنگ هرچند از کشورهای پیروز این جنگ بود،امّا این کشور بهشدت درگیر رکود و خرابیهای پس از جنگ جهانی دوم قرار بود.در 1946،جمهوری چهارم ایجاد
گردید و تا پایان عمر جمهوری چهارم در 26،1958 دولت مختلف در این کشور به قدرت رسید.در سپتامبر 1958 با یک رفراندوم،جمهوری پنجم در فرانسه اعلام گردید و«ژنرال دوگل»اولین رئیس جمهور این دوره شد.سیاست خارجی دوگل تأثیر یافته از سه متغیر بود:محیط داخلی،میراث استعماری و ساختار نظام بینالملل دوقطبی.فرانسه در ساختار دوقطبی(به رهبری آمریکا و شوروی)به دنبال احیای قدرت سنتی و گسترش حوزه نفوذ و قدرت خود در اروپا و معادلات جهانی بود.این کشور در صدد بود تا با تقویت ارتش و اقتصاد ملّی،ظرفیتهای داخلی را برای ساماندهی و بازسازی ویرانههای جنگ جهانی دوم بهکار گیرد و با افزایش قدرت نظامی،امنیت کشور را تأمین و از آن در بسط منافع فراملی و جهانی خود استفاده نماید.سرزمینهای فرانسه که از دوران استعماری بهجا مانده بود از اقیانوس آرام تا آفریقا و دریای مدیترانه پراکنده بود.مهمترین راهبرد خارجی فرانسه حفظ روابط سیاسی،اقتصادی و فرهنگی خود با قلمروهای سنتی خود در جهان بود.بر این اساس فرانسه در زمان دوگل،اصول اساسی سیاست خارجی خود را به صورت زیر اعلام کرد:
«1.وحدت روید در مسائل خارجی،به این مفهوم که تمام ابزارهای استراتژی ملّی نظیر دیپلماسی،ارتش و اقتصاد در چارچوب تأمین استقلال ملّی فرانسه،متمرکز و بهکار گرفته شود؛
2.ابتکار عمل در سیاست خارجی و تحمیل خواستههای خود به طرف مقابل؛
3.تفکیک اهداف دراز مدت و کوتاه مدت؛
4.رتبه بندی کشورها دستیابی آنها به سلاح اتمی.کشورهای بدون سلاح اتمی مشتری این کشورها محسوب میشدند». (1)
1) (1) .کامیاب منافی،فرانسه،تهران:دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1372،ص162.
تلاش برای دستیابی به اهداف سیاست خارجی در دورهیهای پس از دوگل نیز ادامه یافت.مهمترین محور آن استقلال عمل و ایفای نقش مستقل در ساختار دوقطبی بود.بر این اساس حفظ روابط فرانسه با کشورهای جهان سوم از جایگاه و اهمیت حیاتی برخوردار است.
فرانسه در سیاست اعلامی تظاهر به این دارد که:«در مورد ملّتهایی که هنوز از توسعه نیافتگی و حتّی گرسنگی رنج میبرند،مبادلات و مناسبات باید براساس اراده،و استفاده از کلیه امکانات باشد؛به منظور رساندن آنها به مرحله توسعه.این امر هم عادلانه و هم عاقلانه و منطقی است.زیرا تا زمانی که ثروتها در جهان غیرمنصفانه تقسیم شدهاند،دنیا نمیتواند روی صلح و آرامش به خود ببیند». (1)این سیاست اعلامی در عمل بهگونهای دیگر ظاهر میشود؛زیرا«سیاست این کشور در قبال کشورهای جهان سوم در جهت منافع خود میباشد و حالت سلطه طلبی در این روابط دیده میشود». (2)
سیاست خارجی فرانسه پس از جنگ جهانی دوم در کشورهای تازه استقلال یافته و جهان سومی تا حد زیادی از سیاست جذب و همانندسازی سابق تأثیر یافته بود.از محورهای اساسی سیاست همانندسازی،مربوط به نظام آموزشی و پرورشی کشورهای جهان سومِ زیر نفوذ فرانسه بود.این کشور در سالیان متمادی کوشید تا ساختار کلی آموزش را در کشورهای زیر سلطه،مطابق با طرحهای آموزشی خود پیریزی کند.بخشنامه فرانسوی در سال 1922 تأکید داشت،
«آموزش،اساس سیاست مستعمرات است.نتیجه آن باید افزایش تولیدات صنعتی در مستعمرات،پرورش رهبران مطیع برای حکومت،صنعت،ارتش و ایجاد علاقه به همکاری با سیاستهای فرانسه باشد». (1)
بر این اساس،فرانسه برای رسیدن به اهداف خود،بر منابع انسانی سرمایهگذاری کرد؛چون منابع انسانی پایه اصلی ثروت ملّتها را تشکیل میدهد و اگر کشوری بتواند،این منبع عظیم را در خدمت بگیرد،میتواند در رسیدن به اهداف خود موفق باشد.سیاست جذب و استحاله فرهنگی از راه نظام آموزش و پرورش در بسیاری از کشورها از جمله کشورهای شمال آفریقا بهکار گرفته شد که به آن اشارهای میشود.
فرانسه برای از بین بردن جامعه بومی و جذب آنها در فرهنگ فرانسوی،نظام آموزشی کشورهای شمال آفریقا را در دست گرفت و آن را پلی میان اعراب و اروپاییان قرارداد.فرانسه برای رسیدن به اهداف خود نیازمند واسطههای بومی آموزش دیده بود؛زیرا مهاجران،بازرگانان و دیگر فرانسویها نیازمند به مترجم،سرکارگر،منشی و غیره بودند.حکومتها برای کادر اداری و امور دیگر نیازمند به متخصص بودند،همچنین هیئتهای تبشیری برای تدریس و تعلیم،نیازمند معلم بومی بودند.نظام آموزشی در کشورهای شمال آفریقا به ظاهر در خاک این کشورها رشد میکرد؛ولی قالب و محتوای آن از فرانسه تغذیه میشد.
سیاست همانندسازی در الجزایر از 1830 آغاز گردید.در این راستا،کلیسای کاتولیک به خدمت گرفته شد.بر اساس قانون سال 1883،سیستم مدرسه ملّی
1) (1) .و.ف.کانل،تاریخ آموزش و پرورش در قرن بیستم،ترجمه حسن افشار،ص677.
فرانسه برای الجزایر در نظر گرفته و مقرر شد،از آن به بعد آموزش رایگان و اجباری برای سنین شش تا چهارده سال عملی شود.براساس این قانون،دانش آموزان با نظام آموزشی فرانسه تعلیم میدیدند.برای دانشآموزان مسلمان الجزایری،خواندن و نوشتن به زبان فرانسوی در نظر گرفته شده بود.نظام آموزشی الجزایر در طول زمان دچار تغییراتی شد.از جمله در سال 1944،اصلاحاتی در نظام آموزشی صورت گرفت،طرح بیست ساله،از دسامبر این سال آغاز شد.ساختار و نظام آموزشی در این دوران عبارت از دبستان،دبیرستان،لیسه،مدارس هیئتهای پروتستان و کاتولیک،مدارس پرستاری و مکتبهای قرآنی بودند.در سال 1954 مدارس هنرهای زیبا ایجاد شد که 90 درصد آن از دانشآموزان اروپایی بودند. (1)
در سطوح مختلف تحصیل،علاوه بر این که در مدارس درباره تاریخ و جغرافیای کشور الجزایر و زبان عربی مطالبی ارائه میشد،ولی تأکید روی تاریخ،جغرافیا،زبان و تمدن فرانسوی بود.دانشآموزان در مدارس میخوانند که نیاکان ما«گلها»چشمان آبی دارند.
کشور مراکش نیز وضعی مشابه الجزایر داشت.با اشغال مراکش توسط فرانسه در سال 1912،نظام آموزشی تحت نظارت فرانسه در آمد.بر حسب معاهده فرهنگی فرانسه با مراکش در سال 1957،محصلین فرانسوی مقیم مراکش اجازه یافتند،تا برنامه و مواد درسی مطابق با نظام آموزش فرانسه دریافت دارند.همچنین براساس موافقتنامهای که در همین سال میان هیئتهای فرهنگی اسپانیا و فرانسه با دولت مراکش به امضا رسید،آنها اجازه یافتند تا برای
1) (1) . Helen Kitchen, the Educated African, New York:Eredric A.Praeger, I.N.C., 1962, p.13.
دانشآموزان فرانسوی و اسپانیایی مقیم مراکش مدرسه ایجاد نمایند.بر این اساس،هزار کلاس به این هیئت واگذار شد و مقرر گردید،از اکتبر 1959 تا اکتبر 1961 به مراکش بازگردانده شود. (1)
نظام آموزشی تونس نیز دستخوش تغییراتی گردید.تا قرن نوزده،«نظام آموزش در تونس،به سبک سنتی بود.مکتبخانهها به تعلیم دانشآموزان مشغول بودند.این نظام در راستای تحولات جدید آموزش در کشورهای اروپایی تغییر کرد و حرکت اصلاحطلبی در تونس آغاز شد».اصلاحطلبی در دهه 1870،به رهبری خیرالدین پاشا به اوج خود رسید.در این دهه،دو اصلاح صورت گرفت؛اول،اصلاح در دانشگاه اسلامی زیتونه،دوم،ایجاد یک دبیرستان جهت تربیت افراد برای دولت جدید». (2)در این زمان،نظام آموزش قرآنی در مساجد نیز وجود داشت که در آن دانش آموزان برای دادگاههای اسلامی تربیت میشدند.با ایجاد نظام آموزشی جدید،دروس ریاضی،جغرافیا،تاریخ نیز اضافه و نظام آموزش گذشته کم رنگ شد.دانشکده صادقی،در پذیرش مستقیم آموزش غربی پیش قدم بود.در این دانشکده از زبانهای فرانسوی و ایتالیایی،برای تعلیم دروس غربی و از زبان عربی بیشتر برای دروس اسلامی استفاده گردید.
«دانشگاه صادقی تونس،در ترویج آموزش به سبک فرانسوی بسیار مؤثر بود و بر افکار مردم و جامعه و فرهنگ تأثیر گذار بود.حبیب بورقیبه و هفت یا هشت عضو کابینه،فارغ التحصیل این دانشگاه بودند. (3)
فرانسه از 1881 تا 1954 نظام آموزش و پرورش تونس را در نظارت خود قرار داد و از اصل دو زبانی در دبیرستانها حمایت کرد.لذا،مدارس به سبک فرانسوی ایجاد شد و فرانسویان مقیم تونس و مردم بومی را زیر پوشش خود در آورد.
در حال حاضر،روابط فرهنگی کشورهای شمال آفریقا با فرانسه به صورتهای مختلف ادامه دارد.اعطای بورس،تربیت متخصص و مبادله پژوهشهای علمی بین آنها برقرار است.از جمله اقدامات چشمگیر فرهنگی فرانسه در این کشورها،تأسیس دانشگاه فرانکفونی در اسکندریه مصر در نوامبر 1989 بوده.این دانشگاه که به نام«سدارسنگور»رئیس جمهور سابق سنگال نامگذاری شده است،با هدف تربیت متخصص برای توسعه قاره آفریقا تأسیس گردیده و همه ساله یکصد دانشجو فرانسوی زبان را از 20 کشور آفریقایی و میپذیرد.تأسیس این دانشگاه در اجلاس رؤسای کشورهای فرانکفونی در سال 1981،در سنگال تصویب شد.مطالعات مربوط به اجرای طرح آن را آکادمی فرانسه انجام داد.این مرکز،در رشتههای علوم اداری،مدیریت،تغذیه،بهداشت و محیط زیست از فارغالتحصیلان مراکز علمی بورسیه میپذیرد.گروهی از اعضای هیئت علمی آن از کشورهای اروپایی میباشند». (1)
اقدام فرهنگی دیگر،تاسیس دبیرستان«دیکان»است.این دبیرستان در منطقهای بین ساختمانهای وزارت خارجه و ریاست جمهوری الجزایر قرار دارد و شعباتی از آن در دو شهر«عنابه»و«و هوان»دایر است.این دبیرستان ویژه فرزندان دیپلماتها و اتباع فرانسه مقیم الجزایر است؛البته افراد ثروتمند و با نفوذ و بوروکرات الجزایری نیز با واسطههایی توانستهاند فرزندان خود را در این دبیرستان
1) (1) .اسناد و مدارک وزارت امور خارجه،آرشیو،گزارشهایی از فرانسه.
که مشمول قوانین آموزش زبان عربی نیست ثبت نام نمایند». (1)
«اقدام دیگر هزینه برای گسترش زبان فرانسه است که مبلغ آن سالانه به 5 میلیارد فرانک میرسد». (2)
فرانسه برای تقویت نظام آموزشی خود از مدارس و تعلیمات کلیسا کمک گرفت.این مدارس بیشتر در نواحی روستایی و دور از مرکز ایجاد میشد.آنها قصد داشتند،تا مردم عامی را با الگوهای آموزشی فرانسه با سواد نمایند و از طرفی،اعتقادات آنها را با تعالیم مسیحست جایگزین نمایند.کلیساها در این زمینه مجال فعالیت داشتند؛چون تا قبل از جنگ جهانی اول،دولتهایی مستعمرات آفریقای شمالی کمتر به آموزش و پرورش توجّه میکردند و بیشتر توجّه آنها،حفظ نظم،قانون،وضع مالیات و امور بازرگانی بود.مبشران مسیحی از این فرصت استفاده کردند؛بهگونهای که عموم مردم برای ورود به عرصه جدید تمدن و فراگیری خواندن و نوشتن مواجه میشدند با دانشی که بیشتر از سوی مبلغان مسیحی ارائه میشد مواجه میشدند.
در کشورهای آفریقای شمالی،آموزش زبان بومی در کلیساها ممنوع و کتاب مقدس از اهمیت خاصی برخوردار شد.این مراکز که با حمایت تبلیغاتی فرانسه برای مردم توجیه میشد.افرادی که در برنامه آموزشی آن قرار میگرفتند،برای گذراندن امتحان زبان فرانسوی آماده میشدند.بعد از جنگ جهانی دوم تعلیمات کلیساها منظمتر و خواهان کنترل بیشتر مدارس شدند؛چون تعلیم را از آن خود میدانستند.
«در سال 1903 همزمان با حرکت هماهنگی که در فرانسه برای جدایی آموزش و پرورش از دین صورت گرفت،این اقدامات در مستعمرات نیز دنبال شد.در نظام جدید سه نوع مدرسه ابتدایی و سه نوع مدرسه بالاتر از سطح ابتدایی وجود داشت مأموران فرانسوی کوشیدند تا بر اساس نظام آموزش دولتی و غیر مذهبی آنها را شکل دهند.» (1)تا دهه 1920،نفوذ آموزگاران سنتی در کشورهای شمال آفریقا به مقدار بسیاری کاسته و برنامههای آموزشی فرانسه،جایگزین آن شده بود.افراد بسیاری در مدارس دولتی ثبت نام کرده بودند.مدارس فرانسوی برای قشرهای بالای جامعه جذاب بود و وسیله پیشرفت آنها بهشمار میآمد.
«در تونس تا زمانی که نظام آموزشی به دست فرانسه تغییر نیافته بود،در نظام آموزشی بومی اسلامی،نزدیک به 85 هزار دانش آموز به آموزش مشغول بودند.با گسترش آموزش فرانسوی،آموزش زبان عربی روبه کاهش گذاشت.از سویی مدارس قرآنی جدید با سرمایههای خصوصی ایجاد شد که در کنار آموزش عربی،دروس تاریخ،ریاضی و بهداشت نیز تدریس میشد.بعد از جنگ جهانی دوم،دولت به مدارس اسلامی و دبیرستانها توجّه بیشتری نشان داد و آنها را در کنترل خود در آورد». (2)بعد از استقلال،دولت تونس تصمیم گرفت تا نظام قرآنی جدید را در سیستم ملّی ادغام نماید.
در الجزایر،فرانسه تلاش کرد تا نفوذ و محدوده عمل مدارس اسلامی را کم نماید.تعلیمات مدارس اسلامی را به کنترل در آورد و در راه تعلیم زبان عربی و دروس اسلامی موانعی ایجاد کرد.به علاوه با گسترش نظام آموزش فرانسوی
تلاش کرد،از ترویج مدارس اسلامی بکاهد.از طرفی«دانشگاههای با قدمت اسلامی در سراسر آفریقای شمالی فرانسه صدمات فراوان دیدند؛زیرا استعمار آنها را از منابع اقتصادی که داشتند،محروم گردانید». (1)
فرانسه یکی از قدرتهای بزرگ اروپایی به شمار میآمد و همواره نسبت به نحوه توزیع قدرت در اروپا واکنش نشان میداد.با شکلگیری نظام دوقطبی و بازسازی اروپا،روابط فرانسه با کشورهای بزرگ اروپایی از جمله آلمان و انگلستان وارد مرحله جدیدی شد.آلمان از جمله کشورهایی بود که در مقاطع تاریخی 1914،1870 و 1939 وارد خاک فرانسه شده بود و فرانسه همواره از افزایش قدرت آلمان بیم داشت.بنابراین سیاست کنترل قدرت آلمان همواره یکی از محورهای اساسی سیاست خارجی فرانسه در اروپا است.از سوی دیگر فرانسه به علت برخورداری از قدرت اتمی در رقابت با انگلستان است در جهتدهی به تعادلات قدرت در اروپا.فرانسه میکوشد تا نقش رهبری اروپا رسیدن به ایالات متحده اروپا را ایفا نماید.به همین علّت مدتی دوگل خواستار جلوگیری از ورود انگلیس به جامعه اروپا بود.این سیاست باعث اعمال برخی سیاستها از جانب فرانسه گردید.در دهه 50 و 60 سیاست خارجی فرانسه در اروپا عبارت بود از:«همکاری نزدیک با جمهوری فدرال آلمان،تقویت و تحکیم بازار مشترک،مخالفت با ورود انگلستان به بازار مشترک،پیشنهاد تجدید نظر در ساختار ناتو و اقدام در رابطه با نیروی هستهای مستقل این کشور». (2)
«با افزایش روند همگرایی و ایجاد اتحادیه اروپا،تلاش اعضای اتحادیه در به دست آوردن سیاست واحد اروپایی تقویت شد.در این میان فرانسه به مثابه یکی از قدرتهای بزرگ اروپایی و با برخورداری از پیشتوانه اقتصادی،تکنولوژیک و نظامی تلاش داشت تا نقش فعالی را در سیاست اروپا ایفا نماید». (1)یکی از محورهای اساسی مورد نظر فرانسه،تشکیل ارتش مستقل اروپا است.از دیدگاه فرانسه اروپا باید از بُعد نظامی و امنیتی مستقل شود.این کشور از اتحادیه اروپای غربی بهمنزله شاخه نظامی اتحادیه اروپا و همچنین از ارتش مشترک آلمانی-فرانسوی بهمنزله شالوده ارتش اروپا حمایت کرده است.مسلم است که ساختار امنیتی مستحکم در اروپا بدون حضور سه کشور انگلیس،فرانسه و آلمان امکان پذیر نمیباشد.در تاریخ 28 نوامبر 2003 وزرای خارجه کشورهای بریتانیا،فرانسه و آلمان،طرحهای خود را برای افزایش همکاری نظامی بین اعضای اتحادیه و تشکیل ارتش واحد اروپا منتشر ساختند.در این طرح آمده است که مقدمات لازم برای همکاری نظامی گستردهتر اروپائیان به اجرا درآید؛در حالیکه اتحادیه اروپا همچنان روابط خود را با ناتو حفظ نماید.همچنین وزرای این سه کشور در موارد زیر به توافق رسیدند.
«-چگونگی مشارکت مالی و نظامی کشورهای اروپایی در این ارتش؛
-مشخص شدن مأموریت ارتش واحد اروپا به صورتی که در عمل به نسخهای تکراری از سازمان آتلانتیک شمالی تبدیل نشود؛
-این ارتش،مستقل از ناتو و خارج از کشورهای عضو اتحادیه اروپا عمل کند؛
-نیروهای واکنش سریع اروپا در مواقع اضطراری و بروز حوادث و بحرانها به کمک نهادهای مدنی در سراسر کشورهای جهان بپردازند...». (2)
در مجموع میتوان گفت که تلاش فرانسه برای ایفای نقش بیشتر در معادلات سیاسی و امنیتی اروپا ادامه دارد و این سیاست سبب ایجاد تعارض با برخی اعضای اتحادیه بهویژه انگلستان گردیده است.آمریکا نیز همواره از روند استقلال خواهی اروپا و سیاستهای فرانسه احساس نگرانی میکند.او میکوشد تا از اختلافها و تعارضهای اعضای اتحادیه اروپا،مشکلات اقتصادی و بحرانهای پولی و مالی اعضای اتحادیه بهرهبرداری نماید و حمایت این کشورها را در عملیاتی ساختن اهداف جهانی خود به دست آورد.
سیاست خارجی فرانسه در ارتباط با آمریکا با چالشهایی مواجه بوده است.پس از جنگ جهانی دوم،این کشور بهشدت به سرمایههای آمریکایی نیازمند بود؛در عین حال خواستار ایفای نقش دولت مستقل در روابط دو جانبه و جهانی بوده است.توسعه اقتصادی فرانسه،روابط نزدیک با قدرت بزرگ اقتصادی پس از جنگ را لازم میکرد.این امر باعث گردید تا روابط فعال با آمریکا بر اساس اصل مساوات،در دستور کار سیاست خارجی فرانسه قرار گیرد وهمزمان از فرصتهای لازم برای اعمال سیاستهای جهانی استفاده گردد.
«دوگل بر این عقیده بود که منافع فرانسه در یک دنیای چند قطبی بیشتر تأمین میگردد تا در دنیای دوقطبی.از سال 1963 به بعد او سعی کرد سیستم دوبلوکی را که با آن روبهرو بود سست کند و نفوذ دو ابرقدرت را بر روی فرانسه و اروپا و دیگر نقاط کاهش دهد». (1)اقدام دوگل در خروج از شاخه نظامی ناتو روابط این کشور با آمریکا را به سردی گرایید.«این کشور معتقد
1) (1) .همان،ص162.
است اروپای مستقل از ابرقدرتها،میتواند قدرتی مستقل و وزنهای در سطح جهانی باشد و در عین حال خود را حفظ کند». (1)تلاش فرانسه برای وحدت بخشیدن به اروپا و کاهش نقش آمریکا در معادلات سیاسی،امنیتی و فرهنگی اروپا،«معضل آتلانتیک»را در پی داشت.مخالفت با سیاستهای آمریکا در جهان در موارد متعددی نمایان گشت؛از جمله اینکه فرانسه با مداخله آمریکا در نیکاراگوئه در زمان ریگان مخالفت نمود». (2)این امر حکایت از تلاش فرانسه در شکلدهی به ساختار نظام بینالملل چند قطبی و پیگیری سیاست استقلالگرایی در سطح جهانی دارد.
مخالفتهای فرانسه با سیاستهای یک جانبهگرایانه آمریکا پس از جنگ سرد بهخوبی نمایان است.این کشور با حمله نظامی آمریکا به عراق در سال 2003 مخالفت کرد.از دیدگاه فرانسه نباید نقش سازمان ملل متحد را در حل مسائل بینالمللی کم رنگ نمود.دونالد رامسفلد وزیر دفاع آمریکا در همین ارتباط کشورهایی مانند آلمان،فرانسه و بلژیک را نمایندگان اروپای کهنی خواند که در مقابل آن«اروپای نوین»وجود دارد که بیشتر آنها را کشورهای اروپای شرقی تشکیل میدهند.فرانسه بیش از هر چیز نگران منافع خود در مناطق مختلف جهان بهویژه در خاورمیانه این مسئله در گروه تقویت هویت اروپایی کشورهای بزرگ اروپا و محدود ساختن سیاستهای توسعه طلبانه آمریکاست.در این راستا کشورهای فرانسه و آلمان با حمله نظامی به عراق مخالفت ورزیدند؛امّا آمریکا بدون توجه به شورای امنیت و مخالفت فرانسه و آلمان،حملات نظامی خود را آغاز کرد و کشور عراق را اشغال کرد.وضعیت عراق
نشان داد که اروپا توان مقابله با آمریکا را ندارد و برای تأمین منافع خود ناگزیر به همکاری با آمریکا میباشد. (1)
با فروپاشی نظام بینالملل دوقطبی،امکان ایفای نقش منطقهای و جهانی فرانسه افزایش یافت.این کشور همواره از ساختار نظام بینالملل چند قطبی در برابر ساختار تک قطبی به رهبری آمریکا حمایت کرده است.مهمترین هدف فرانسه نفوذ و منافع بیشتر در میان کشورهای در حال توسعه و جهان سومی است.از مناطق استراتژیک جهان که همواره مورد توجّه فرانسه بوده خاورمیانه است.فرانسه در دوران دوقطبی و در مقطع پس از جنگ سرد از ابزارهای مختلف سیاسی،اقتصادی و فرهنگی برای دستیابی به منافع و اهداف خود در خاورمیانه استفاده کرده است.این کشور برای ایفای نقش خود همواره با دیگر قدرتهای بزرگ در رقابت و منازعه بوده است.فرانسه به نفت،معادن و بازار خاورمیانه توجّه ویژهای دارد و این امر این کشور را در رقابت با قدرتهای نفوذگذار بر سیستم خاورمیانه قرار میدهد.
فرانسه برای دستیابی به اهداف خود در خاورمیانه و معادلات جهانی سرمایهگذاری بسیاری را در بخش تسلیحات و سلاحهای هستهای کرده است و به علّت قدرت هستهای خود از جایگاه بالایی در میان قدرتهای هستهای برخوردار شده است.
«ژنرال دوگل از همان ابتدای زمامداری خود،سلاحهای هستهای را در کوتاه مدت عامل استقلال دیپلماتیک و در بلند مدت عامل استقلال نظامی برای فرانسه میدانست.هدف فرانسه از تولید سلاحهای هستهای این است که در جهان
1) (1) .ر.ک:علی فلاحی،کتاب اروپا،ویژه روابط اروپا و آمریکا،ص 40-44.
هستهای،یک کشور نمیتواند بر پیمانهای سیاسی و نظامی اعتماد کامل داشته باشد.این مطلب در چارچوب گفته معروف دوگل که«چه کسی واشنگتن را در راه نجات پاریس فدا خواهد کرد»قابل تفسیر میباشد». (1)
با تقویت صنایع تسلیحاتی،فرانسه از 1950 تا به حال قراردادهای بسیاری را در زمینه فروش اسلحه با کشورهای مختلف جهان امضا کرده است.فرانسه با ارسال اسلحه به کشورهای خاورمیانه،اسرائیل،کشورهای آفریقایی و دیگر کشورهای جهان اقتصاد خود را تقویت کرده؛به طوری که این کشور از نظر فروش اسلحه بعد از آمریکا و شوروی سابق مقام سوم را در دنیا داراست». (2)
فروش تسلیحات یکی از منافع مالی این کشور در مبادلات اقتصادی است.«فرانسه در دهه 80 در ارتباط با کشورهای خاورمیانه و جهان سوم در پی این بود که که بدهیهای خود را با فروش اسلحه و سلاحهای تکنولوژیکی به این کشورها بپردازد». (3)
استراتژی نظام فرانسه در دوران دوقطبی و مقطع پس از جنگ سرد از دو بعد بازدارندگی و تهاجمی برخوردار بوده است.
«جهت اول استراتژی فرانسه بر اصل بازدارندگی استوار است که کارآیی دفاعی نیروهای هستهای را لازم مینمایاند.برای آن که نیروهای هستهای از قدرت بازدارندگی برخوردار باشند تحقق دو شرط لازم است:
اول آنکه این سلاحها در حمله دشمن از بین نروند و دوم،آنکه قادر باشند هدفهای مهم نظامی دشمن یا مواضع حیاتی وی را هدف قرار دهند.نیروهای
بازدارنده فرانسه را میتوان در دو دسته تقسیم کرد:
الف)نیروهای اتمی استراتژیک
ب)نیروهای اتمی تاکتیک». (1)
«جهت دوّم استراتژی فرانسه مبتنی است بر توان ارتش در خارج از مرزهای کشور،برای دفاع از منافع حیاتی،سیاسی،فرهنگی و اقتصادی فرانسه در هر کجای دنیا که اقتضا کند.این قسمت مربوط میشود به خارج از قاره اروپا؛در چنین برنامهای احتیاجی به نیروی اتمی نیست؛امّا پیشرفت و تکامل سلاحهای کلاسیک و متعارف،نقش مؤثر و قاطعی در تعیین پیروزی دارند.لذا توانمندی ارتش در سلاحهای کلاسیک چه از نظر کمی و چه از نظر کیفی پا به پای پیشرفت قدرت هستهای مسئلهای است که بسیار مورد توجّه است». (2)
چهره دیگر سیاست خارجی فرانسه که پس از جنگ سرد بهویژه پس از حادثه یازده سپتامبر نمایان شد،مربوط به مقابله با ترویسم است.در جهان اسلام این مقابله در برخورد با حرکتها و نیروهای اسلامی تجلی یافت.برای مثال،اسلام در کشورهای شمال آفریقا،عامل مهمی در مقابل نفوذ و سلطه خارجیان بوده است (3)و همواره مورد توجّه قدرتهای بزرگ قرار گرفته و در صدد کنترل و غلبه بر آن بودهاند.در گذشته فرانسه در کشورهای الجزایر،تونس و مراکش با برنامههای متعدد به تضعیف دین اسلام پرداخت.تا سال 1962،الجزایر بخشی از جمهوری فرانسه و نهادها و سازمانهای آن وابسته به فرانسه بود.قدرت سیاسی و اقتصادی در اختیار
جمعیت ساکن سفیدپوست قرار داشت.در سال 1954،بیشتر مردم مسلمان برای رهایی از سلطه فرانسه مبارزه را آغاز نمودند.مسلمانان که بخش عظیمی از جمعیت را تشکیل میدادند،خواهان اجرای قوانین اسلام و احکام آن شدند.در دو کشور تونس و مراکش نیز فرهنگ و ارزشهای اسلامی عامل اساسی در شکلدهی اعتقادات آنها به شمار میرفت و اسلام دین رسمی کشورشان بود. (1)
از دهه هشتاد بهویژه در کشور الجزایر،حرکتهای اسلامی بهصورت فزاینده رشد کرد و نگرانی مقامات فرانسوی را سبب گردید.در کشورهای تونس و مراکش نیز حرکتهای اسلامی رشد فزایندهای داشت؛مردم خواهان حفظ شئونات اسلامی و قوانین آن،در جامعه شدهاند.این بیداری اسلامی در بازگشت به ارزشهای اسلامی بااهمیت است.از جمله در الجزایر که«این بیداری نمایان گشت در بازگشت زنان این کشور به معتقدات و اصول مورد قبول آنان،همچون پوشیدن لباس و حجاب اسلامی،پایبندی به اخلاق و آداب اسلامی و تقاضای از میان برداشتن پدیده آمیختگی زن و مرد در مدارس،دبیرستانها،دانشگاهها و ادارات». (2)«برادران،خواهران خود را مجبور میکنند،حجاب داشته باشند.به دستور جبهه نجات اسلامی،سیمهای آنتنهای بشقابی شیطانی که تمام فریبهای فرانسه و گناهان غرب را به صفحه تلویزیونها ظاهر میکند بریده میشود». (3)حرکتهای اسلامی فرانسه را نگران کرده و در مجلهها و روزنامهها،مقالههای بسیاری درباره اسلام گرایی در شمال آفریقا نوشته میشد.
فرانسه نیز در این رابطه مقالات بسیاری چاپ کرد..در ماهنامه الارشاد ارگان حزب اصلاح و ارشاد به برخی از آنها اشاره شده است؛مانند مقاله«الجزایر بین تجدد و قرآن»،«زمانی که الجزایر بهسوی بنیادگرایی متمایل شد»،«اگر الجزایر اسلام را ترجیح دهد».هفتهنامه«لاوی»در اکتبر 1986 نتیجه نظر خواهی از فرانسویان درباره اسلام را انتشار داد.در این نظر خواهی 55 درصد فرانسویان،اسلام را همانند یک عامل جنگی معرفی کردند.
از سوی دیگر تحولات اخیر کشورهای عربی که بیشتر از آن به«انقلابهای عربی»و یا«بهار عربی»یاد میشود،سیاست خارجی فرانسه را وارد چالشهای جدیدی کرده است؛زیرا از یک سو روند شتابان تحولات منطقه شمال آفریقا و خاورمیانه در پی نظم نوین منطقهای به نفع فرایندهای درون منطقهای و حرکتهای اسلامی است و از سوی دیگر آمریکا بیش از هر قدرت فرامنطقهای دیگر موج سواری و هدایت جریانهای مردمی و اسلامی بهسوی تحقق خاورمیانه بزرگ است.این وضعیت بهمراه تعارضات بنیادین منافع آمریکا و فرانسه،چالشهای فزایندهای را پیش روی سیاست خارجی فرانسه نهاده است.فرانسه تلاش میکند تا از راه همراهی با جریانهای درون منطقهای و حمایت از سیاستهای آمریکا،منافع خود را در منطقه استراتژیک خاورمیانه و شمال آفریقا تأمین و از ظرفیتها و فرصتهای روابط نزدیک خود با کشورهای منطقه در راستای تأثیرگذاری بر معادلات سیاسی و اقتصادی منطقهای استفاده کند.
1.سیاست خارجی فرانسه در رابطه با مستعمرات در سده نوزدهم و ابتدای سده بیستم براساس سیاست بهره کشی،مشابه سازی و مشارکت قرار داشت.
2.اقدامات فرهنگی فرانسه نسبت به کشورهای جهان سوم و مستعمرات را میتوان در استحاله نظام آموزش و پرورش،حمایت از مدارس و تعالیم کلیسا و سست کردن مدارس بومی و اسلامی مشاهده کرد.
3.فرانسه پس از جنگ سرد تلاش کرد تا با استفاده از ابزارهای سیاسی،اقتصادی،فرهنگی و نظامی سطح قدرت خود را افزایش دهد.این کشور از ساختار نظام بینالملل چند قطبی حمایت کرده و با بهرهگیری از راهبرد بازدارندگی و تهاجمی در پی تأثیرگذاری بر معادلات منطقهای و جهانی در سطح یک قدرت بزرگ بود.
1.سابقه سیاست خارجی فرانسه را تا جنگ جهانی دوم توضیح دهید؟
2.سیاست خارجی فرانسه را در ارتباط با کشورهای جهان سوم،اروپا و آمریکا در مقطع پس از جنگ جهانی دوم بررسی نمائید.
3.سیاست خارجی فرانسه پس از جنگ سرد را بررسی نمائید.
4.استراتژی فرانسه را در راستای تأثیرگذاری بر معادلات جهانی و منطقهای پس از جنگ سرد توضیح دهید.
«بیسمارک»امپراتوری آلمان را در 1870 بنا نهاد.قبل از آن سرزمینهای آلمانی تبار در کنفدراسیون کشورهای آلمانی عضویت داشتند که در آن پروس و اتریش از قدرت بیشتری برخوردار بودند.همواره رقابت میان این دو قدرت برای تسلط و نفوذ در کنفدراسیون وجود داشت.پروس خواستار وحدت یافتن سرزمینهای آلمانی تبار به قیادت و مرکزیت پروس بود و این سیاست با روی کارآمدن بیسمارک عملی گشت.
بیسمارک طرفدار سر سخت سلطنت بود و آن را عطیه الهی میدانست.به همین علّت با هر حرکت و جنبشی که کوچکترین آسیبی برای سلطنت داشت بهشدت مخالفت میکرد.در انقلابات 1848 مراقب بود که به پادشاهی صدمهای وارد نشود.در سال 1851 که قانون اساسی پروس تصویب شد،برای جلوگیری از افکار آزادی خواهی و انقلابی،حزبی دست راستی و محافظهکار ایجاد کرد.بیسمارک در سال 1862 به«دزرائیلی»گفته بود که میخواهد در اولین فرصت با اتریش جنگ کند.درزائیلی میگفت از آن مرد بترسید؛زیرا آنچه میگوید از
روی عقیده است.در 1862 اختلاف شدیدی میان پارلمان و پادشاه پروس بهوجود آمد.امپراتور به دنبال تقویت ارتش بود؛بنابراین به بودجه بیشتری نیاز داشت.تصویب بودجه در دست مجلس بود و این اختیار اهرمی بود برای در فشار قرار دادن رژیم.در این زمان مجلس پروس،با افزایش بودجه نظامی مخالفت کرد و اختلاف به بنبست رسید.براساس قانون اساسی،در این وضعیت پارلمان منحل میشد و انتخابات جدید وضعیت را مشخص میکرد.در انتخابات جدید مردم به نمایندگانی که مخالف تقویت ارتش بودند رأی دادند.لذا پادشاه تصمیم گرفت کناره گیری کند تا فرد دیگری بتواند با مجلس به توافق برسد.پادشاه قبل از این که نامه کناره گیری خود را به مجلس بفرستد با مشاور خود مشورت کرد.وی از پادشاه خواست بدون مشورت با بیسمارک که در این هنگام سفیر پروس در فرانسه بود اقدامی نکند.بیسمارک به دربار فرا خوانده شد و پس از آگاه شدن از اوضاع،پادشاه را از کنارهگیری برحذر داشت.وی از پادشاه خواست نقشهی تقویت ارتش را بهرغم خواست پارلمان عملی سازد.درپی آن فرمان صدر اعظمی وی صادر شد و امور را بهدست گرفت.
بیسمارک پس از کسب قدرت بهرغم مخالفت مجلس مالیتهای جدیدی وضع کرد و از بهوسیله آن ارتش را تقویت و اصلاح کرد و در پی اجرای طرح وحدت آلمان بر آمد.وی آلمان را در سیاستهای کلان که بر برنامههای مفصل نظامی و دریای بنا شده بود رهبری کرد.دولت در نگاه او به معنای قدرت و جنگ دنباله سیاست و وسیله نفوذ بود؛وقتی سیاست پیشرفت میکرد که تسلیحات بیشتر میشد؛چون بر مقدار تسلیحات میافزود دامنه سیاست وسعت مییافت.بیسمارک به دنبال این بود که دو ایالت«شلزویک»و«هولشتاین»را به کشور خود ضمیمه کند.این دو«دوک نشین»از 1460 به بعد در تصرف دانمارک بود.هولشتاین از دیرباز
متمایل به آلمان و شلزویک متمایل به دانمارک بود.این سرزمینها زیر نظر پادشاه دانمارک قرار داشتند.آلمانها هنگامی که در 1848 شنیدند دانمارک در نظر دارد شلزویک-شمالیترین دوک نشینهای اسکاندیناوی-را در قلمرو سلطنتی خود قرادهند و رشتههای پیوستگی آن را با آلمان قطع و با دوکنشین هولشتاین محکمتر کند،بسیار نگران شدند.پس از مرگ«فردریک هفتم»که پسری نداشت آلمانها اعتقاد داشتند که باید یک شاهزاده آلمانی جانشین وی گردد.پس از یک دوره کشمکش بینتیجه با دخالت دول بزرگ بر اساس عهدنامه لندن در 1851«کریستان نهم»جانشین فردریک هفتم گردید تا در دانمارک و دوک نشینهای دوگانه فرمانروایی کند.دیت آلمان که توانسته بود شاهزادهای به نام«دوک اگوستنبرگ»پیدا کند با دریافت مبلغی گزاف به انصراف از ادعای خود رضایت داد.در 1863 فردریک هفتم پادشاه دانمارک در گذشت و چنانکه مقرر بود بر اساس عهدنامه لندن،کریستیان نهم جانشین وی شد.در اثر فشار مردم،قانون اساسی(30 مارس 1830)فردریک هفتم را به اجرا گذاشت و دو ایالت هولشتاین و شلزویک را ضمیمهی خاک دانمارک کرد.از این هنگام بود که بیسمارک به یک رشته اقدامات سیاسی پرداخت و در صدد بر آمد که از راه همکاری با اتریش،اقدامات لازم را برای بهدست آوردن دو ایالت انجام دهد. (1)
بیسمارک موضوع تصرف دو ایالت را با ویلهلم اول در میان گذاشت.پادشاه متعجب شد:اما بیسمارک گفت:مگر اجداد شما و جنابعالی حقی در پروس داشتید.مگر شاهان قبلی که شما وارث آنها هستید تا آنجا که توانستهاند قلمرو
1) (1) .سید محسن مصطفوی،بیسمارک،ص 81-90.
خود را وسعت ندادهاند.بیسمارک پیوستن دو ایالت را به دانمارک بهانه مناسبی برای آغاز جنگ میدانست.بیسمارک توانست اتریش را با خود متحد ساخته و در سال 1864 به دانمارک اعلام جنگ دهد.قوای دانمارکی بهرغم مقاومت،نتوانستند در مقابل قوای پروس و اتریش پیروز شوند و به خواستههای متحدین رضایت دادند.در موافقتنامهی 1864 وین قرار شد،که«هولشتاین»بهصورت موقت از آن اتریش و شلزویک بهصورت موقت به تصرف آلمان درآید.به مرور بر سر اداره آنها میان اتریش و پروس اختلاف افتاد؛اما با پیمان گاشتاین(1865)بهصورت موقت حل شد.
بنابراین پیروزی خوبی نصیب بیسمارک گردید.اکنون که تلاشهای نخستین ارتش پروس به نتیجه رسید،بیسمارک میتوانست به آینده،با اطمینان بنگرد و از اختلاف پروس و اتریش درباره دوک نشینها برای حمله به اتریش استفاده کند.آسیب نرسیدن به بیسمارک از سوی مرز شرقی تضمین شده بود و به بیطرفی دوستانهی روس میتوانست اعتماد کند؛ولی ضرورت داشت بیطرفی فرانسه و همکاری ایتالیا را به دست آورد. (1)
بیسمارک در صدد برآمد تا توافق ناپلئون سوم را کسب نماید.ناپلئون وارث عقیدهای بود که عموی نامدارش در«سنت هلن»بیان کرد که تشکیل اجتماعات بزرگ ملّی برای استقرار اروپا سودمند است.گسترش قدرت پروس وی را نگران نساخت.وی پنداشت که نه فقط عادلانه است که پروسیها دوکنشینهای دانمارکی را بگیرند؛بلکه حتّی امکان اتحادیه شمالی آلمان با سرپرستی پروس
1) (1) .همان،ص 91-98.
هم در او اثری ننمود.بیسمارک در سفر خود به فرانسه با ناپلئون ملاقات کرد و سربسته به غرامتهایی که ممکن بود فرانسه در آتیه دریافت نماید اشاره کرد.ناپلئون که به خاک ایتالیا نظر داشت و با شکست اتریش امکان داشت سرزمینهایی از ایتالیا را تصاحب کند،غیر مستقیم بیطرفی خود را اعلام کرد.بیسمارک میتوانست تدارک خود را برای جنگی که مدتها پیش مطرح شده بود تکمیل کند.او در مذاکرات خود با ایتالیا توانسته بود کمک ایتالیا را نیز بهدست آورد.بنابراین اتریش در جنگ ناچار بود در دو جبهه جنگ کند.
یافتن دستاویزی برای بیسمارک،بسیار مهم بود.وی به شروع حرکتهایی علیه اتریش در هولشتاین پرداخت.اتریش مسئله را به کنفدراسیون آلمان برد؛ولی ثمری نداشت.بیسمارک،دستور داد تا هولشتاین را اشغال نمایند؛ولی تا این زمان اتریش به پروس اعلام جنگ نداد.سپس بیسمارک دستور داد تا تشکیلات کنفدراسیون را تغییر دهند و اتریش از آن اخراج شود.در اینجا اتریش اعلام کرد اقدام بیسمارک بر خلاف قانون اساسی کنفدراسیون است و اعلام جنگ داد.در جنگی هفت هفتهای،قوای پروس به پیروزی دست یافتند.سرعت تجهیز قوای و صحیح بودن حرکتهای لشکر و خوبی توپهای پروسی فرارسیدن دورهی را خبر داد که تصمیمات بزرگ تاریخی تابع استعداد نسبی دول در به کار بردن منابع فنی و علمی آنها خواهد شد.اتریش در عهدنامه پراک در اوت 1866،ناچار شد ایالت«ونیز»را به ایتالیا بدهد و هولشتاین را به پروس داده و به انحلال کنفدراسیون آلمان رضایت دهد.بیسمارک چون در جنگ پیشرو با فرانسه به بیطرفی اتریش نیاز داشت،از تحقیر بیشتر آن خودداری کرد. (1)
1) (1) .همان،صص 98-114.
بیسمارک،برای جنگ با فرانسه در پی بهانه بود.جنگ فرانسه با آلمان آخرین قدم در ایجاد آلمان جدید و پایان دورهی امپراتوری ناپلئون سوم بود.در فاصله سالهای 1860 تا 1871 ناپلئون برای کاستن توجّه ملّت به اوضاع داخلی،سیاست خارجی جاه طلبانهای در پیش گرفت.از سوی دیگر بیسمارک برای این که میان سیاست شمال و جنوب ائتلاف برقرار سازد به یک جنگ خارجی نیاز داشت.در این زمان فرانسه از آلمان متحد وحشت داشت و احزاب و گروههای فرانسه مخالف آلمان قوی بودند.از طرفی کوتاه بودن جنگ میان آلمان و اتریش و نتیجه آن هشدار نامطلوبی برای ناپلئون سوم شد.در آغاز جنگ بین پروس و اتریش،ناپلئون امیدوار بود که مدت جنگ طولانی و برای هر دو طرف خسته کننده خواهد بود؛بنابراین هر دو کشور از وساطت وی خشنود خواهند شد.ولی پیروزی سریع پروس،موقعیت داوری ناپلئون را از میان برد و او با یأس و ناامیدی در پی غرامتهایی بود تا آبروی خود را در مقابل ملّت فرانسه حفظ کند.ناپلئون خواستار سرزمین«رنیش پالاتینت»،بلژیک و لوکزامبورگ بود؛ولی در رسیدن به آنها موفق نشد.در سال 1868 در اسپانیا انقلاب شد و ملکه ایزابل دوم از تخت سلطنت به زیر آمد.رسم بود که برای فرمانروای جدید از شاهزادههای اروپایی دعوت به عمل میآمد.از لئوپولد آلمانی که پسر عموی ویلهلم اول بود خواستند آن را قبول کند،اما رد کرد.این موضوع تا 1870 بدون نتیجه ماند.در این زمان بیسمارک از«لئوپولد»خواست که مقام سلطنت را قبول کند.زیرا وی میدانست که ناپلئون سوم به هر داوطلبی که مایل به یکی کردن تاج و تخت آلمان و اسپانیا باشد اعتراض خواهد کرد.به دنبال اعتراض فرانسه«لئوپولد»تقاضای خود را پس گرفت و سیاست بیسمارک شکست خورده به نظر میرسید.
مشاوران ناپلئون از وی خواستند تا ویلهلم اول قول صریح بدهد که در آتیه هیچ یک از خاندان پروس خود را،برای پادشاهی اسپانیا کاندید نخواهد کرد.متعاقب آن از سفیر فرانسه در پروس خواسته شد که پادشاه را ملاقات نماید و تعهدی بدین مضمون از وی بخواهد.
سفیر فرانسه ویلهلم اول را در ییلاق تابستانی«امس»ملاقات کرد ولی پادشاه تقاضای وی را رد کرد.ویلهلم گفت:از جانب اشخاص دیگری که عاقل هستند نمیتواند چنین تعهدی را بدهد.تلگرام سلطنتی صادر از امس که حاکی از این جریان بود،در برلین به بیسمارک رسید.وی با تغییر کوچکی در متن تلگرام،بیانیهای به جراید داد که حاوی مفاد تلگرام بود.چنان وانمود شده بود که سفیر فرانسه نسبت به پادشاه پروس توهین روا داشته و پادشاه ناگزیر او را سخت رانده است.
انتشار پیغام امس باعث ناراحتی افکار عمومی در آلمان و فرانسه شد.در فرانسه مردم از آن که به سفیر آنها بیاحترامی شده و در آلمان از اینکه پادشاه پیر مورد اهانت قرار گرفته،ناراحت بودند.چهاردهم ژوئیه 1870 کابینه فرانسه با ریاست ناپلئون سوم تصمیم گرفت،ارتش را بسیج کند و سرانجام زیر فشار افکار عمومی اعلام جنگ نمود.امپراطور گفت حتّی اگر دلیل قابل قبولی هم برای زد و خورد نداشته باشیم بنا بر اراده ملی ناگزیریم جنگ کنیم.مردم پس از اطّلاع از جنگ در خیابانها فریاد میزدند به طرف برلین،زنده باد جنگ و به همین نزدیکی که آلمان را فتح میکنیم. (1)
کارها با سرعت شگفت آوری انجام گرفت و جنگ آغاز شد.ارتش پروس به پیروزیهایی دست یافت.و ناپلئون سوم اسیر شد.پس از انتشار خبر اسارت
1) (1) .ر.ک:کارل گریمبرک،تاریخ بزرگ جهان،ج10،ترجمه قدرتالله مهتدی،ص 444 و 445.
ناپلئون سوم،جمهوری خواهان به رهبری«لئون گامبتا»برقراری جمهوری سوم فرانسه را اعلام کردند؛درپی آن حکومت دفاع ملّی ایجاد شد.پروس اعلام کرد خواهان پیوستن آلزاس و لورن به خاک خود است و به سمت پاریس حرکت کرد.جنگ به رهبری گامبتا ادامه یافت در مبارزه سختی میان قوای وی و پروس سرانجام وی ناچار به تسلیم شد و خواستههای بیسمارک را پذیرفت.پیمان صلح فرانکفورت میان دوطرف در 1871 به امضا رسید.براساس این پیمان قرار شد:یک.فرانسه«آلزاس و لورن»،«متز»،«استرازبورگ»را به آلمان واگذار نماید؛دو.فرانسه یک میلیون فرانک غرامت به آلمان بپردازد؛سه.قوای آلمان تا پرداخت نهایی غرامت،در خاک فرانسه باقی بمانند. (1)
با شکست فرانسه،اوضاع در این کشور رو به وخامت نهاد.بااز دست رفتن آلزاس و لورن،شکست سخت روحی به قوای نظامی و افکار عمومی وارد شده بود.از طرفی معادن آهن این مناطق که برای تقویت صنایع بسیار مهم بود از دست رفته بود.در پی محاصره پاریس،گرسنگی و فقر گریبانگیر مردم شده و اوضاع اقتصادی در این شهر بسیار وخیم بود.دولت جدید برای از میان برداشتن مشکل،خواهان بیشتر کردن مالیات بود؛در حالیکه مردم از قبول معاهده ننگین توسط دولت خشمگین بودند.پس از اتمام جنگ دستور داده شد افراد و گروههایی که در جنگ شرکت داشتند اسلحههای خود را تحویل دهند؛ولی عدهای که از وضعیت به وجود آمده ناراحت بودند،سرباز زدند.آنارشیستها،کمونیستها و انقلابیون سال 1848 در دسته مخالفین قرار گرفتند و حکومت جداگانهای در پاریس ایجاد و به پیروری از تندروان انقلابی سال 1793 خود را
1) (1) .همان،ص 147.
«کمون»نامیدند.اصطکاک و نزاع میان این گروه و دولت باعث درگیری شدیدی شد و سرانجام«کمون پاریس»سرکوب شد.در پی آن دو گروه طرفدار سلطنت و جمهوری در مقابل هم قرار گرفتند.به رهبری لئون گامبتا قانون اساسی جدیدی نوشته شد و نظام جمهوری فرانسه ایجاد گردید.در سالهای بعد فرانسه توانست با فروش اوراق قرضه مقداری وضع اقتصادی را سامان دهد.
در مدت 40 سال بعد،فرانسویها با تلاش فراوان تلاش کردند سرشکستگی سال 1870 خود را جبران کنند و ایالات از دست رفتهی خود را دوباره بهدست آورند.
در این زمان بیسمارک به هدف خود-که طرح وحدت آلمان بود-دست یافته.کوشش کرد تا اقدامات دیگری را برای پیوند هرچه بیشتر کنفدراسیون شمال با ایالاتهای جنوب انجام دهد.حکومت آلمان در امپراطوری جدید بهصورت فدرالیسم بود هر یک از ایالاتها دارای اختیاراتی بودند و بیسمارک با هدف وحدت هرچه بیشتر تلاش کرد،بانک مرکزی،راهآهن مرکزی و اسکناسها را یکسان سازی کند.در داخل کشور محافظهکاران حزب ترقیخواه،سوسیالیستها و کاتولیکها از مخالفان وی بودند.بیسمارک در کنار راندن نمودن آنها موفقیتی بدست نیاورد. (1)
بیسمارک سیاست تقویت توان نظامی کشور را ادامه داد و تلاش کرد فرانسه در انزوا قرار گیرد.وی برای این هدف در 1879 پیمان محرمانهای را با اتریش و در 1887 پیمان محرمانهای را با روسیه امضاء کرد.مدت اعتبار پیمان با روسیه 3 سال بود؛ولی پس از اتمام هر دوره آن را تمدید کرد.به موجب این پیمان دو طرف تعهد دادند که با دولت دیگری برای حمله به یکدیگر پیمان اتحاد نبندند.در سال 1882
1) (1) .همان،ص 148.
ایتالیا به پیمان آلمان و اتریش ملحق شد و اتحاد مثلث شکل گرفت.با این سیاست تا زمانی که بیسمارک در مصدر امور بود فرانسه در انزوا قرار داشت.
«تأسیس امپراتوری آلمان در 1871 برای دیگر کشورهای اروپایی نمیتوانست مسئله بیاهمیتی باشد.تمرکز قدرت در آلمان،آن هم با اتکا به اقتصادی قوی و نیروی نظامی قدرتمند که متکی به جمعیتی روز افزون بود،موجب نگرانی دیگر همسایگان میشد.تعادل قدرت در قاره بهصورت محسوسی تغییر میکرد.هر چند آلمان ابر قدرت اروپا نشده بود،امّا در مسیر این هدف گام بر میداشت.فرانسه،(بازنده جنگ 1870-1871)و انگلیس(که در جزیره خود خواهان تعادل قوا میان کشورها بود)و همچنین روسیه و امپراتوری اتریش-مجارستان،تأسیس امپراتوری آلمان را از این زاویه نگاه میکردند». (1)
ساختار حکومتی امپراتوری آلمان نیز برای کشورهای اروپایی مورد توجه بود.زیرا از یک طرف پارلمانی بود و از سوی دیگر در آن مردم حق حاکمیت نداشتند.
«آلمانِ بیسمارک،نه همانند فرانسه،جمهوری بود و نه یک حکومت پارلمانی-سلطنتی به شکل انگلیس؛یا یک حکومت پاسخگو در مقابل پارلمان.امپراتوری آلمان در اشکال مختلفی یک پادشاهی مشروطه بود که خود را در پناه دولت مردان نظامی و مستبد قرار داده بود.از نظر بیسمارک این ایالات متحده(اتحادیه دولتها)در حقیقت،اتحادی میان شهر یاران و دولتهای آزاد بود که ارتباطی به حق حاکمیت مردم نداشت؛بلکه اتحادی قابل فسخ در هر زمان،بین این صاحبان قدرت بود». (2)
از نظر بینالمللی نیز اروپا دستخوش تحولات جدید بود.با افزایش قدرت آلمان،اروپا در مسیر شکلگیری توازن قدرت جدیدی بود،پس از 1870 موج جدید امپریالیسم،رقابت قدرتهای اروپایی برای تقسیم جهان را شدت بخشید.
«در نیمه دوم قرن نوزدهم رقابت قدرتهای بزرگ اروپایی برای تقسیم جهان که از قرن هیجدهم آغاز شده بود،شدت گرفت.دوران امپریالیسم آغاز شده بود.همانگونه که در سیصد سال قبل،ملتهایی که به دریاها دسترسی و به بازرگانی اشتغال داشتند-همچنین پرتغال و اسپانیا و هنلد-مناطقی را در ماورای دریاها با توسل به زور بهدست آورده بودند،اکنون نیز،بیش از همه انگلیس،فرانسه،روسیه و بعدها ژاپن و آمریکا به اردوگاه آنها پیوسته و برای به دست آوردن کلنیها در ماورای دریاها با یکدیگر به رقابت برخاسته بودند.مناطق هدف در آسیا و آفریقا قرار گرفته بودند که تأمین کنندهی مواد خام صنعتی و نیز بازاری برای مصرف محصولات صنعتی پر جاذبه بودند». (1)
افزایش قدرت آلمان این کشور را خواهان ایفای نقش بیشتری در معادلات قدرت در اروپا و جهان کرد.
«تولیدات صنعتی آلمان تا 1913 دو برابر شده بود.آلمان به صادر کنندهای تبدیل شده بود که هر سال در حرکت تجاری خود پابهپای انگلیس پیش میرفت؛بیش از همه در صنایع شیمیایی و برقی و نیز در ساخت ماشینهای صنعتی.کاشفان و محققان آلمانی در تکنیک و علوم پزشکی شهرتی بینالمللی یافتند.اولین ترامواهای برقی در جهان نخستین بار در سال 1881 در برلین به راه افتادند.برلین پایتخت امپراتوری و نمایانگر حرکت پر شتاب
1) (1) .همان،ص 76 و 77.
جامعه و شهری بود که هرگز آرام نمییافت». (1)
سرانجام تقاضای آلمان برای ایفای نقش بیشتر و رقابت قدرتهای دیگر برای تسلط بر جهان،زمینهساز جنگ جهانی اول در سال 1914 گردید.
آلمان در آغاز سده بیست به علت افزایش قدرت نظامی و اقتصادی در کنار کشورهای قدرتمند قرار داشت.اتریش و ایتالیا از آن حمایت میکردند و در کنار کشورهای دیگر از برتری درخشانی برخوردار بود.این کشور در تجارت جهانی پیشرفت کرد و بازارهای اقتصادی را تحتتأثیر کالاهای خود قرار داد.در داخل کشور تبلیغات بسیاری شده بود که جنگ برای آزمایش توانمندیهای ملّت لازم است.جوانان آلمانی در انتظار چنین جنگی بودند.به آنها آموخته بودند که جنگهای پیشرو کوتاه و در چند هفته،پیروزی نصیب آلمان خواهد شد.تبلیغات ضد انگلیسی پیوسته در حال افزایش بود و با تصویب هر لایحهای برای تقویت نیروهای دریایی روابط دو کشور فرصت بهبودی را از دست میداد.«قیصر»راه هر گونه مصالحهای را میبَست.
نامه نگاریهای فراوانی قیصر با تزار نیکلا،نشان میداد در حالیکه وی مدعی دوستی با انگلستان بود،در دستهبندی دولتهای اروپا،مخالف با انگلستان عمل میکرد.هنگامی که واحدی از نیروی دریایی آلمان در سال 1900 عازم آبهای چین شد،وی با اظهاراتی که در سراسر دنیا انعکاس یافت به نفرات اعزامی با خشم فراوان خطاب کرد؛«بزودی شما با دشمن زیرک و مسلحی برخورد خواهید کرد.با او روبرو شوید او را درهم شکنید؛امانش ندهید؛اسیر
1) (1) .همان،ص80.
جنگی نگیرید؛وقتی که به دست شما افتاد،او را بکشید.چنانکه هزار سال پیش«هونها»به فرماندهی پادشاه خویش«آتیلا»چنان نام و نشانی برای خود فراهم ساختند که هنوز خون خواریش در تاریخ انعکاس دارد،شما هم نام آلمان را در تاریخ چین تا هزار سال به یادگار گذارید». (1)
از سوی دیگر در حالیکه برای حفظ صلح در اروپا لازم بود روس از تحریک اتریش جلوگیری کند و در سالهای 1908 و 1912 احتمال بروز جنگ و دخالت آلمان وجود داشت،قیصر اتریش را که هر پیشنهادی که از وزارت خارجه وین دریافت شود در نزد او پذیرفته خواهد بود.«ویلهلم»در مذاکره 26 اکتبر 1913 با وزیر خارجه اتریش«کنت برچولد»تذکر داد که«جنگ بین شرق و غرب اجتناب ناپذیر است؛اسلاوها برای بندگی آفریده شدهاند نه برای حکومت؛صربها بایستی بهوسیله رشوه و ترغیب ناچار شوند که لشکریان خود را در اختیار اتریش بگذارند؛در نتیجه پایتخت آنها باید بمباران و اشغال شود.وی به متحد خود اطمینان میداد که از روس نباید ترسید؛زیرا یک نفر آلمانی ساکن اطراف بالتیک نظر تزار که در شش سال آینده از طرف روسیه جنگ غیر مقدور است را به او خبر داده بود.».در این دیدار قیصر،به وزیر خارجه اتریش اطمینان داد که در نزاع پیشرو کاملاً به وی امیدوار باشد. (2)
عامل دیگری که زمینهساز جنگ جهانی اول و قرار دادن آلمان در آستانه جنگ بود،سیاستهای قیصر در زمینه افزایش بودجه نظامی و تقویت نیروی دریایی آلمان است؛زیرا طرحهای تقویت ارتش در آلمان باعث رقابت تسلیحاتی
و تشدید آن در اوایل قرن بیستم میشد.بر اساس طرح دریادار«تیرپیتز»نیروی دریایی آلمان تقویت و تعداد ناوهای جنگی افزایش مییافت.بر اساس قانون نظامی جدید،ارتش آلمان در زمان صلح از 623 هزار به 820 هزار نفر و با افراد زیر پرچم به 1/5 میلیون نفر میرسید.بر اساس طرح«اشلیفن»رئیس ستاد ارتش آلمان،حمله به فرانسه از راه بلژیک صورت میگرفت.در سال 1913،فرانسه،خدمت نظام وظیفه را از 2 سال به 3 سال افزایش داد و ارتش زمان صلح به 750 هزار نفر رسید.همزمان تقویت ارتش در بریتانیا و روسیه نیز در دستور کار قرار گرفت.بریتانیا نسبت به تقویت نیروی دریایی آلمان حساس بود و در نبرد آینده نقض بیطرفی بلژیک توسط آلمان را بااهمیت میدانست.وزیر جنگ بریتانیا«هالدان»به آلمانها اخطار داده بود که این کشور نسبت به نقض بیطرفی بلژیک حساس است.ستاد ارتش آلمان خواستار سیاست بیطرفی بریتانیا در جنگ پیشرو بود.بریتانیا با تضعیف فرانسه موافق نبود؛به همین علت بریتانیا تلاشهای بسیاری را برای عادی سازی روابط با آلمان انجام داد.هدف بریتانیا جلوگیری از رقابت تسلیحاتی و گسترش نیروی دریایی آلمان برای جلوگیری از جنگ بود؛اما تفسیر آلمان این بود که بریتانیا میخواهد همچنان قویترین قدرت دریایی جهان باقی بماند؛بنابراین آن را برای خود تهدید میدانست.در عین حال در راستای منافع مشترک و برقراری روابط مسالمت آمیز میان دو کشور در اولین ماههای 1914 توافقی میان دو کشور در مورد راهآهن بغداد و تقسیم بعدی مستعمرات پرتقال در شرف وقوع بود که نتیجهای در پی نداشت. (1)
با وقوع جنگ جهانی اول،ارتش آلمان در ابتدا در جنگ پیشروی کرد امّا
1) (1) .ر.ک:نقیب زاده،تاریخ دیپلماسی و روابط بینالملل،ص153.
بهتدریج قدرتش رو به افول رفت.جنگ جهانی اول 1918-1914،پس از چهار سال،کشتار و ویرانگری با شکست جبهه متحدین(آلمان،اطریش و ایتالیا)پایان یافت.دوران پس از جنگ در برگیرنده تحولات سیاسی و اجتماعی متعددی است که هر یک به نوبه خود در شکلدهی تاریخ اروپا و جهان مؤثر میباشد.در واقع میتوان گفت که با خاتمه جنگ،باید نقشه سیاسی اروپا دوباره طراحی میشد.قدرتهای پیروز در جنگ در پی آن بودند که مصوبات معاهده صلح بهگونهای باشد که اجازه قدرت یافتن مجدد آلمان فراهم نشود و جهان شاهد جنگ دیگری نباشد.امّا سیاستهای افراطی دولتهای پیروز در عمل باعث کاشت بذر جنگ جهانی دیگر در معاهده صلح ورسای گردید.
پس از پایان جنگ جهانی اول پیمان صلح میان طرفهای درگیر به امضا رسید.تخصص محوری پیمان«ورسای»اصول چهارده گانه ویلسون رئیس جمهور آمریکا بود.در تنظیم پیمان مسائلی مانند ایجاد جامعه ملل،امنیت فرانسه و تعیین مرزهای آلمان،سرنوشت مستعمرات سابق آلمان،وضعیت تجاری آلمان،غرامت،خلع سلاح،ارتش و محاکمه عاملان جنگ مورد توجّه قرار گرفت.بر اساس پیمان،آلمان موظف شد تمام کشتیهای باری بالای 1000 تن و یک چهارم کشتیهایی که زیر 1000 تن بودند را درازای خساراتی که زیر دریاییهای آلمان به متفقین وارد کرده بودند در اختیار متفقین قرار گیرد همچنین مصوب شد مجموع نیروهای ارتش آلمان در تمام قسمتها و ردههای خود به صدهزار نفر کاهش یابد.آلمان نمیتوانست هواپیمای نظامی،گاز سمی،تفنگهای بالاتر از چهار اینچ را در اختیار داشته باشد.واردات و صادرات سلاح در آلمان ممنوع شد و تولید آن در داخل کشور به کارخانههای مشخصی محدود گردید.اجازه داشتن زیردریایی به آلمان داده نشد.پرنسل نیروی دریایی نیز نمیبایست از«1500»افسر و«13500»سرباز تجاوز کند.
غرامت اولیه آلمان معادل 5 میلیارد دلار بود. (1)آلمان مجبور به امضای پیمان شد،در حالیکه با مفاد آن مخالف بود.این پیمان باعث تحقیر فراوان آلمان میشد و بر اساس منافع قدرتهای پیروز تدوین یافته بود.
در مه 1919،آلمان در بیانیهای واکنش خود را نسبت به مفاد پیمان بیان کرد.در این بیانیه آمده است بر اساس مقررات عهدنامه صلح،آلمان باید تمامی کشتیهای تجارتی قابل استفاده و در حال ساخت را که برای بازرگانی در نقاط دوردست طراحی شده،تسلیم کند.کشتیسازیهای آلمان باید در اولین قدم 5 سال کشتی برای دولتهای متفق و وابسته بسازند.با اجرای بندهای زمینی صلحنامه،مناطق شرقی که از نظر تولید غلات و سیبزمینی دارای اهمیت بسیار است،از دست خواهد رفت و در نتیجه تولید این مواد غذایی 21 در صد کاهش خواهد یافت.پس از گذشت مدتی کوتاه،آلمان دیگر نخواهد توانست نان و کار میلیونها نفری را که زندگیشان به کشتیرانی و تجارت وابسته است تأمین کند بنابراین اگر شرایط صلح،جامه عمل بپوشد،میلیونها آلمانی نابود خواهند شد.این وضعیت بهسرعت بهوقوع خواهد پیوست؛زیرا در اثر محاصره نظامی تحمیلی به مردم و در اثر شدت آن در مدت ترک مخاصمه،مردم سلامت خود را از دست دادهاند.
ما نمیدانیم و شک داریم که آیا نمایندگان قدرتهای متفق و وابسته،عواقب غیر قابل اجتناب سوق دادن ناگهانی آلمان(یک کشور صنعتی با جمعیت متراکم،پیوسته به اقتصاد جهانی و متکی به ورود مقدار بسیاری مواد خام و موادغذایی)به وضعیتی که نیم قرن پیش،از نظر اقتصادی و جمعیت داشت را درک میکنند یا خیر؟آنان که این عهدنامه را امضا میکنند،حکم
1) (1) .هنری و لیتل فیلد،تاریخ اروپا از 1815 به بعد،ترجمه فریده قرهچه داغی(صحیحی)،ص 223-226؛تنبروک،پیشین،ص213.
مرگ میلیونها مرد،زن و کودک آلمانی را صادر خواهند کرد». (1)
آلمان در تهیه پیشنویس شرکت نداشت؛زیرا جنبه افراطی پیمان مانع رضایت افکار عمومی مردم آلمان میشد.از سوی دیگر بر اساس پیمان ورسای چهار،امپراطوری آلمان،اتریش،مجارستان و عثمانی از میان رفت و اروپا با مرزبندیهای جدیدی ظاهر شد.در این پیمان علاوه بر سیاست افراطی نسبت به آلمان،در مورد مصوبات خلع سلاح نیز مماشات شد.هیچیک از دولتهای پیروز نسبت به تعهدات خلع سلاح اقدام مؤثری انجام ندارند.همچنین خلع سلاح در میان قدرتهای پیروز ادامه نیافت.مسئله غرامات علت برخوردهای آینده فرانسه و بریتانیا در کمیسیون غرامات گردید.این در حالی بود که فرانسه خواستار آلمان ضعیف و نگران توان نظامی بالقوهی آلمان بود و بر اجرای دقیق پرداخت غرامت از جانب آلمان پافشاری میکرد،بریتانیا با رویه فرانسه موافق نبوده و خواهان تعدیل در طرحهای پرداخت غرامت بود.در کنفرانس لندن 1921 پرداخت غرامت قسطیبندی شده بود.اولین قسط را آلمان در اوت 1921 پرداخت کرد؛ولی قسط دوم را در موعد خود نپرداخت.درپی آن فرانسه و بلژیک منطقه«رور»را اشغال کردند.کارگران معدن از کار دست کشیدند،رابطه میان فرانسه و آلمان تیره شد و اثرات منفی بر اقتصاد آلمان و اروپا گذاشت و آلمان از پرداخت غرامت سرباز زد.در 1924 با وساطت آمریکا،کمیتهای زیر نظر«چارلز»اقتصاددان آمریکایی تشکیل شد و بر اساس طرح وی قرار شد آمریکا به آلمان وام بدهد و قسطهای کوچک سالانه برای پرداخت غرامت وضع گردد. (2)
با قدرت یافتن هیتلر در 1933،سیاست خارجی این کشور بر اساس سیاستها و عقاید هیتلر پیشرفت.سیاست هیتلر به عقاید«لیست»و«راتزل»برمیگردد.روش«راتزل»براساس موقعیت جغرافیایی آلمان بود.به عقیده وی آلمان در مرکز قاره اروپا دارای وضعیت جغرافیایی خاصی است؛بنابراین باید بر اطراف و جوانب خود مسلط باشد وگرنه زیر بار فشار دیگران خُرد و نابود شود.از دیدگاه وی آلمان در برابر فشار اطرافیان خود باید یک هسته متحد،مقاوم،متمرکز و نیرومندی باشد،تا بتواند به حیات خود ادامه دهد.به نظر وی استقرار یک آلمان متحد و قوی یگانه شرط اساسی تعادل پایدار اروپایی است.هیتلر با تأثیر یافتن از این افکار در کتاب«نبرد من»میگوید:«...یگانه وسیلهای آلمان برای پیش بردن نظر مرزی خود بهدست آورد زمینهای تازهای در خود اروپا است». (1)
سیاست هیتلر به دست آوردن مستعمره در خارج اروپا نبود؛زیرا زمان آن فرا نرسیده است و آلمان در مرحله اول نیازمند یکپارچگی زمینها در اروپا است.در این راستا،هیتلر میگوید:«اتریش آلمانی نژاد باید به آغوش وطن بزرگ خود باز گردد و این کار را نباید از نظر اقتصادی مورد توجه قرار داد...هر خونی به یک امپراتوری تعلق دارد،ملت آلمان تا روزی که پسران خویش را در کشور واحدی گرد نیاورده است،حق ندارد دست به گرفتن زمین بزند و سیاست استعمار در پیش گیرد». (2)
از سوی دیگر سیاست هیتلر بر برتری نژادی آلمان بنا شده است.او در این
زمینه معتقد است:«فلسفه نژادی به برابری ملتها ایمان ندارد؛امّا به اختلاف و ارزش جداگانه نژادها معتقد است.این موضوع موافق ارادهای است که در دنیا حکومت میکند». (1)
هیتلر پس از رسیدن به قدرت در سال 1933 سیاست داخلی و خارجی خود را چنین بیان کرد:
«اول.لغو پیمان ورسای؛دوم.تساوی حقوق؛سوم.بازسازی تسلیحات آلمان؛چهارم.ایجاد آلمان بزرگ به وسیله پیوستن سرزمینهای همسایه که بیشتر ساکنان زبان آنها به آلمانی دارند؛پنجم.گسترش نفوذ آلمان از ناحیه جنوب شرقی با توافق ایتالیا و انگلستان». (2)
هیتلر در 1934 قانونی از«رایشتاخ»گذراند که به وی اجازه میداد بدون مراجعه به پارلمان هرگونه تغییر را که در سازمان کشوری و قانون اساسی صلاح بداند،انجام دهد.براین اساس تقسیمات کشوری که به شکل جمهوری وایمار،به 17 کشور خودمختار تقسیم شده بود لغو شد.مجلس فدرال را که مرکز اجتماع دولتهای وابسته داخلی بود منحل و انجمن حکمرانان را نیز از میان برد.در نوامبر 1933 سه لشکر زره پوش و در سال 1935 لشکر هوایی حمله که توان حفاظت از پیاده نظام مهاجم داشت را تأسیس شد.
در سال 1934 در فرانسه نیز«ژنرال دوگل»در کتاب خود به نام«به سوی ارتش حرفهای»تأکید داشت بر ایجاد لشکرهای زره پوش مجهز که دارای توان تهاجمی باشد؛اما با مخالفت داخلی مواجه شد.
هیتلر به دنبال ارتش تهاجمی با سرعت عمل بود و بهرغم مخالفتهایی که
با وی میشد،توانست قدرت شخصی خود را تثبیت و وفاداری تودههای مردم را به خود جلب کند.در فوریه 1934 نود هزار نازی فداکار قسم یاد کردند که تا پای جان فداکار هیتلر باشند.هیتلر در دوم اوت 1934 مقام صدرات و ریاست جمهوری را جمع کرد و از آن خود ساخت.مردم با 88 و یک دهم درصد رأی به او مقام جدیدش را تأیید کردند. (1)
از جمله برنامههای هیتلر در گسترش مرز آلمان،تصرف اتریش بود.در 1934 برای تحقق آنشلوس«اتحاد آلمان و اتریش»شورشی را در خاک اتریش بوجود آورد که بر اثر آن«دلفوس»نخست وزیر سوسیال مسیحی اتریش کشته شد.هیتلر قصد مداخله در این کشور را داشت؛اما کشورهای اروپایی در مقابل وی عکسالعمل قاطعی نشان ندادند.تنها«موسولینی»با این عمل مخالفت کرد و با ارسال نیرو به مرز اتریش مانع تحقق طرح هیتلر شد و استقلال این کشور تا سال 1938 حفظ شد.آلمان برای تحقق سیاست گسترش مرزها همچنان به تقویت ارتش پرداخت.در 1935 به بهانه اینکه فرانسه دوره نظام اجباری را به دو سال افزایش داده خدمت نظام را اجباری و اعلام کرد36 هنگ ارتش و یک ناوگان جنگی ایجاد میکند.
با برقراری پیوند آلمان و ایتالیا،هیتلر در صدد اشغال ساحل چپ رودخانه راین برآمد.هیتلر برای انجام این کار،پیمان فرانسه و شوروی را که در فوریه 1936 منعقد شده بود بهانه قرار داد و منطقه مورد نظر را در 1936 تصرف کرد.در این زمان،فرانسه از اقدام لازم بازماند؛زیرا در صورت اقدام،مورد حمایت انگلستان قرار نمیگرفت و در صورت پذیرش عمل آلمان،پیمان ورسای نقض
1) (1) .ر.ک:پیتر بوروسکی،آدولف هیتلر،ترجمه داریوش صادقی پور،ص 82-88.
میشد.این وضعیت باعث مماشات قدرتهای اروپایی در برابر آلمان گشت و دست هیتلر را در سیاستهای تهاجمی آینده بازگذاشت.
از سوی دیگر در 1936 رابطه آلمان با ژاپن تقویت شد و دو کشور پیمان ضد کمینترن را امضا کردند.انعقاد این پیمان سیاستهای توسعه طلبانه دو کشور را تقویت میکرد؛زیرا صنعت ژاپن نیز در نیمه اول قرن بیستم رو به رشد و توسعه بود و به سرزمینهای بیشتری احساس نیاز میکرد.از سویی هر دو کشور در پی تغییر وضع موجود بودند.با انعقاد پیمان ضد کمینترن،ایتالیا نیز در 1937 به آن ملحق شد و با پیوستن ایتالیا محور برلن-رم-توکیو بهوجود آمد.سرانجام این کشورها محور جنگ جهانی دوم شدند.
با شکلگیری پیوند استراتژیک آلمان،ایتالیا و ژاپن،سیاستهای تهاجمی هیتلر وارد مرحله جدیدی شد.هیتلر در 1938 برای تحقق آنشلوس فعالیتهایی را انجام داد.بدین منظور وی به صدراعظم اتریش(شوشنیگ)اخطار داد که باید زندانیان نازی در بند اتریش را آزاد سازد و«سایس اینکوارت»را که یکی از ناسیونال سوسیالیستهای اتریش بود،به وزارت کشور منصوب کند.صدراعظم که نتوانست حمایت بریتانیا و فرانسه را بهدست آورد،کنارهگیری کرد و سرانجام حکومت اینکوارت اعلام موجودیت کرد.با کنارهگیری رئیس جمهور اتریش قدرت بهدست اینکوارت افتاد.در این زمان،وی از قوای هیتلر خواست تا برای برقراری نظم و آرامش وارد خاک اتریش شود،سرانجام ارتش آلمان اتریش را تصرف نمود و سپس قانون اتحاد دو کشور به تصویب رسید.
اقدام دیگر آلمان تصرف چکسلواکی در 1938 بود.هیتلر در ابتدا در مرز این کشور ناآرامی و آشوب ایجاد و ادعا کرد ناحیه«سودت»قسمتی از خاک آلمان است؛زیرا در آن 3 میلیون آلمانی تبار ساکن میباشند.این مسأله روابط آلمان و
چکسلواکی را تیره ساخت.ایتالیا وساطت کرد و پیشنهاد داد برای حل آن کنفرانسی با شرکت فرانسه،انگلستان،آلمان و ایتالیا تشکیل گردد.کنفرانس مونیخ بدین منظور تشکیل شد و در آن کشورهای شرکت کننده موافقت کردند که آلمان منطقه«سودت»را تصرف نماید.این تصمیم باعث شد تا هیتلر اهداف تهاجمی دیگر خود را نیز پیگیری کند.بنابراین از آنجا که هیتلر خواستار تصرف تمام چکسلواکی بود از کشورهای لهستان و مجارستان خواست تا ادعاهای مرزی خود را مطرح کنند.بنابراین در 1938،لهستان منطقه«تشن»و مجارستان جنوب«اسلواکی»را تصرف کردند و در پی آن آلمان چکسلواکی را اشغال کرد. (1)
برنامه دیگر کشور گشایی هیتلر تصرف لهستان بود.هیتلر در 1939 اعلام کرد که اجازه نمیدهد آلمانها زیر سلطه لهستانیها باشند.او مسئله«دالان دانتزیک»را مطرح کرد و در صدد تصرف آن برآمد.کشورهای فرانسه و بریتانیا از لهستان حمایت کردند و ایتالیا از آلمان جانبداری کرد.هیتلر به تجهیز ارتش خود ادامه داد و سرانجام در اول سپتامبر 1939 به لهستان حمله کرد.این حمله زمینهساز صف آرائی کشورهای متفق در برابر دولتهای متحد و آغاز جنگ جهانی دوم گردید. (2)
شوروی همزمان با دست اندازی هیتلر به کشورهای مجاور،از دسامبر 1939 تا مارس 1940 برخی از پایگاههای مهم را در فنلاند تصرف کرد و سرزمینهای استونی،لتونی و لیتوانی و بخشی از رومانی را اشغال کرد.تا زمانی که آلمان حمله خود را علیه شوروی آغاز نکرده بود،دو کشور با یکدیگر ارتباط داشتند؛اما آلمان در پی گشودن جبهه شرق و پیشروی در سمت شرق بود.بنابراین در 22 ژوئن
1941 عملیات«بارباروسا»را علیه شوروی آغاز کرد.هدف هیتلر تصرف لنینگراد،اوکرائین و مسکو بود.در این حمله کشورهای رومانی،فنلاند،مجارستان و ایتالیا به آلمان پیوستند.آلمان حدود 3/200/000 سرباز،2000 هواپیما،3500 تانک را در این جنگ تدارک دیده بود.قوای آلمان به علّت وضع نامساعد هوا با تأخیر،حمله را آغاز کردند.لنینگراد را به محاصره در آورد،و تا آستانه گرفتن مسکو پیشروی کرد.ارتش سرخ با تجدید قوا شروع به عقب زدن قوای هیتلر کرد.در دسامبر 1941 با ورود آمریکا به جنگ،جبهه متفقین قدرت گرفت.آمریکا تا اوت 1945،چهل و سه بیلیون دلار به متفقین کمک کرد.سی بیلیون دلار آن در اختیار کشورهای مشترکالمنافع و بقیه در اختیار اتحاد شوروی قرار گرفت. (1)
در ابتدای جنگ ارتش آلمان بسیار قوی بود.نیروی هوایی آلمان دارای چهار هزار هواپیما بود؛در حالیکه جمع هواپیمای فرانسه و بریتانیا به سه هزار میرسید.صنایع جنگی آلمان مانند ساخت تانک،نسبت به صنایع فرانسه و بریتانیا پیشرفتهتر بود،از طرفی شور و شوق جنگیدن در میان سربازان و توده مردم فرانسه وجود نداشت.امّا از 1941 به بعد نشانههای ضعف و شکست ارتش آلمان ظاهر شد.در 1943 قوای آلمان در لنینگراد تسلیم شدند.در 1944 کشورهای رومانی،فنلاند،بلغارستان از تصرف نازیها در آمد.در 1945 لهستان به دست ارتش سرخ آزاد شد.در 1944 قوای هیتلر از پاریس رانده شد.با ورود ارتش سرخ به خاک آلمان از سمت شرق و نیروهای فرانسوی،آمریکایی و بریتانیایی از جنوب،آلمان به اشغال متفقین درآمد.هیتلر در 29 آوریل 1945
1) (1) .ر.ک:گیدو کنوپ،روزهای سرنوشت ساز آلمان،ترجمه علی نورزاد،ص 119-85. Antony Best and other, International History of the Twentieth Century and Beyon, 2008, pp.188-210.
خودکشی کرد و جنگ در سوی آلمان خاتمه یافت.
براساس توافق دولتهای پیروز،در کنفرانس یالتا،در ابتدا آلمان به سه قسمت و سپس به چهار قسمت تجزیه شد.اداره هر یک از قسمتها به عهده یکی از کشورهای فرانسه،انگلستان،شوروی و آمریکا قرار گرفت (1).در دوران پس از جنگ،در مورد چگونگی اداره مناطق تجزیه شده اختلاف شد.شوروی در پی گسترش نفوذ خود در آلمان بود و دولتهای دیگر مخالف آن بودند.با ایجاد تنش میان آلمان و رقبای آن،سرانجام آمریکا،فرانسه و انگلستان با تبدیل مناطق در سلطه خود به«آلمان فدرال»موافقت کردند.قسمت زیر سلطه شوروی،«آلمان شرقی»را بهوجود آورد.بنابراین آلمان به دو قسمت آلمان شرقی و غربی تجزیه شد.برای کنترل مشکلات و مسائل ایجاد شده بویژه در برلین،دیوار برلین در سال 1961 کشیده شد.
آنچه مسلم است تجزیه آلمان با نارضایتی مردم آلمان مواجه شد و این امر زمینهساز بحران برلین و بروز جنگ سرد میان آمریکا و شوروی گردید.
کشور آلمان بعد از پایان جنگ جهانی دوم در 1945 توسط دولتهای پیروز جنگ،اشغال شد.در ابتدا آلمان به چهار قسمت و سپس به دو منطقه تجزیه شد؛آلمان شرقی به تصرف شوروی و آلمان غربی در اختیار فرانسه،انگلستان و آمریکا قرار گرفت.با گذشت زمان تضاد منافع آمریکا و شوروی در مسائل اروپا و چگونگی اداره برلین شدت یافت و منجر به بحران برلین 19581961
1) (1) .ر.ک:پییر دو سونار کلان،یالتا،ترجمه سیروس سعیدی،ص 68-121.
گردید.مقامات شوروی برای کنترل بخش شرقی برلین و جلوگیری از ورود مردم به برلین غربی اقدام به ساخت دیوار کردند.
تقسیم آلمان پیامدهای گستردهای را برای جامعه و اقتصاد آلمان بههمراه داشت.سیاست خارجی آلمان شرقی تحتتأثیر سیاستهای مسکو بود و آلمان غربی نیز در سیاستهای خود متأثر از آمریکا قرار گرفت.در مجموع منافع این کشور از رقابتهای آمریکا و شوروی ضررهای فراوانی را متحمل شد.مردم آلمان همواره خواهان بازگشت به آلمان واحد بودند.فروپاشی دیوار برلین در 1989 فرصت لازم را برای دستیابی ملت آلمان به اهداف خود فراهم ساخت و سبب شد آلمان واحد مجدد در تاریخ اروپا ظهور کند.پیدایش آلمان واحد،پیامدهای گستردهای را برای اروپا و جهان بههمراه آورد.تاریخ گذشته اروپا نشان میدهد که آلمان همواره با افزایش قدرت خود،در پی ایفای نقش قدرت برتر در میان سایر کشورها بوده است.شکلگیری امپراطوری آلمان توسط بیسمارک در 1871؛سیاستهای قدرت افزایی توسط ویلهلم اول؛وقوع جنگ جهانی اول«1919-1914»؛و سیاستهای توسعه طلبی هیتلر و بروز جنگ جهانی دوم«1945-1939»از مواردی است که نشان دهنده تلاش آلمان برای ایجاد نظم جدید و ایفای نقش ابر قدرتی در تاریخ اروپا و سیاست جهان میباشد.
از سوی دیگر وحدت آلمان در سال 1989 نه تنها میتواند خاطرات گذشته را به یاد آورد،بلکه با توجه به واکنشهای این کشور به سیاستهای آمریکا،میتواند در بردارنده خطرات جدیدی نیز باشد.آنچه مسلم است فروپاشی ساختار دوقطبی،روند همگرایی اروپا در قالب اتحادیه اروپا و ظهور قدرتهای بزرگ جدید،بیش از هر مقطع دیگری سیاستهای توسعه طلبی آلمان را
تحتتأثیر قرار داده است.این وضعیت باعث پیدایش دیدگاههای متفاوتی نسبت به روند افزایش قدرت آلمان و ترسیم آینده شده است. (1)
کشورهای مخالف آلمان واحد نسبت به افزایش قدرت نظامی و اقتصادی آلمان احساس نگرانی میکنند.کشورهای فرانسه،ایتالیا،بلژیک،اسپانیا در ابتدا خواستار تلاش کشورهای اروپایی برای وحدت اروپا قبل از وحدت آلمان بودند.از نظر این کشورها تقدم وحدت اروپا میتواند پیامدهای سیاسی و امنیتی آلمان واحد را کاهش دهد.امّا کشورهای مخالف بر این نکته واقف بودند که تحولات شگرف شوروی و اروپای شرقی،وحدت آلمان را ناگزیر ساخته است.آمریکا نیز در ابتدا نسبت به وحدت یافتن دو آلمان سیاست روشنی نداشت؛زیرا آلمان واحد با توان اقتصادی بالا میتوانست خطری برای استمرار نفوذ آمریکا در قاره اروپا،از سویی دیگر باعث افزایش تضادهای اقتصادی در میان کشورهای اروپایی گردد.
روزنامه لوسوار در همین زمینه نوشت:«آلمان در آینده تبدیل به قدرتی بزرگ خواهد شد و بدون شکّ روزی ادعای حقوق سیاسی و جایگاه واقعی خویش در جهان را خواهد کرد.با علم به اینکه قدرت خودخواهی میآورد و اشتهای سلطه طلبی را افزون میکند.همسایههای رایش چهارم از این در هراسند که در سایه وحدت آلمان،از نظر سیاسی پایین آیند و محدود شوند و از نظر اقتصادی در حاشیه قرار گیرند». (2)
در میان کشورهای اروپایی مخالفت فرانسه با وحدت دو آلمان از اهمیت
بیشتری برخوردار بود.فرانسه در تاریخ خود تجارب تلخی از سیاستهای آلمان دارد.این کشور در جنگ 1870 مغلوب بیسمارک گشت و در دو جنگ جهانی،بخشهایی از خاکش را ارتش آلمان اشغال کرد.از سوی دیگر تقابل منافع فرانسه و آلمان در رهبری اروپای واحد نمایان است؛زیرا هر یک از آنها در پی ایفای نقش رهبری اروپا میباشند.
از مناطقی که باعث ایجاد رقابت میان آلمان و فرانسه گردیده،اروپای شرقی است.«فرانسه که مدتها در اروپای شرقی غایب بوده،پس از تحولات سیاسی این منطقه جغرافیائی،به دنبال جبران عقب ماندگی خود و اختصاص دادن بخش مناسبی از بازار تجاری بلوک شرق به خویش است». (1)این در حالی است که این منطقه مورد توجه خاص آلمان برای سرمایهگذاری و گسترش قدرت و نفوذش است و لهستان،مجارستان و چکسلواکی دارای روابط تاریخی با آلمان هستند.«موقعیت ویژه جغرافیایی آلمان در نزدیکی به کشورهای اروپای شرقی،قدرت و ارتباط خوب اقتصادی آلمان شرقی با ممالک شرق،شناخت خوب مسئولان این کشور از بازارهای اروپای شرقی و وجود قراردادهای قابل توجه آلمان غربی با کشورهای اروپای شرقی،امتیازات برجسته آلمان متحد در تلاش برای استفاده از بازار بزرگ اروپای شرقی و شوروی است». (2)
از سوی دیگر نیازهای متقابل آلمان و کشورهای اروپای شرقی،امکان سرمایهگذاری و استفاده از منابع ارزان این کشورها توسط آلمان را افزایش میدهد.
«آلمان به دلیل بالا بودن کیفیت محصولات صنعتی و تناسب این محصولات
با نیازهای شرق اروپا و در عین حال به دلیل محدودیت جغرافیایی،کمبود منابع طبیعی و بالا بودن مزد کارگران آلمانی،اشتیاق بسیاری برای کمک به کشورهای اروپای شرقی و سرمایهگذاری در این کشورها از خود نشان میدهد.اروپای شرقی در این زمان با خلاء سرمایه رو به روست و در عین حال از منابع طبیعی فراوان و کارگر ارزان برخوردار است». (1)
نگاه آلمان به کشورهای همجوار به همراه احساسات ناسیونالیستی که در نئونازیها مشاهده میشود،میتواند پیامدهای ناخواستهای را به همراه آورد.نئونازیها خواستار نظمی در آلمان و اروپا براساس رهبری آلمان میباشند.
«نئونازیها در آرزوی اقتدار آلمان در سرزمینهای آلمانی زبان هستند.آنها موافقت نامه آلمان با لهستان را در تعیین مرز دو کشور براساس رود«اودر-نایسه»قبول ندارند.آنها پروس شرقی را که بعد از جنگ جهانی دوم بین شوروی و لهستان تقسیم گردید جزو خاک آلمان میدانند و میخواهند روزی این سرزمین را به آلمان ضمیمه کنند.فعالیت نئونازیها مخفی صورت میگیرد؛زیرا سازمان آنها غیرقانونی است». (2)
در مجموع تمایلات نئونازیها با تعهدات جدید دولت آلمان در تضاد است.مخالفان قدرت یافتن آلمان معتقدند در صورت قدرت یافتن نئونازیها نمیتوان به توافقات آلمان جدید امیدوار بود.
برخی از کشورها نسبت به وحدت آلمان واکنش مثبت نشان دادند.در این
میان شوروی نسبت به فرایند وحدت ابراز خرسندی کرد.
«در 7 اوت 1990،هلموت کل در ملاقات با میخائیل گورباچف متعهد شد که تعداد سربازان آلمان متحد بیش از 370 هزار تن نباشد و این تعهد را به تصویب پارلمان هم رسانید». (1)این اقدام نشان دهنده تغییر رویکرد در سیاستهای آلمان میباشد که امکان حرکت به سمت نظامیگری را کاهش میدهد.
«از طرف دیگر در 2 دسامبر 1990 دو ماه بعد از وحدت آلمان،دولت این کشور تصمیم گرفت بودجه نظامی این کشور را برای سال 4 52/1991 میلیارد مارک تعیین نماید-درحالی که این مقدار در سال 1990 برابر با 61 میلیارد مارک بوده-؛همچنین نیروی دریایی تعداد کشتیهای خود را به 90 فروند کاهش دهد». (2)
هانس دیتریش گنشر،وزیر امورخارجه وقت آلمان در طرفداری از آلمان واحد میگوید:«ما یک اروپای آلمانی نمیخواهیم؛بلکه خواهان یک آلمان اروپایی هستیم» (3).همچنین فون وانتیسکر،رئیس جمهور وقت آلمان میگوید:«تاریخ ما هیچگاه تنها به ما اختصاص نداشت،ما آلمانیها چیزی بیش از همزیستی انسانی و مسالمتآمیز با تمامی ملتها نمیخواهیم». (4)
موافقان وحدت آلمان معتقدند که در حال حاضر آلمان عضو ناتو میباشد و از این جهت امکان نظامیگری مستقل آلمان وجود ندارد.آلمان به علّت عضویت
در ناتو،سازمان کنفرانس و امنیت و همکاری در اروپا،اتحادیه اروپای غربی و جامعه اروپایی،نسبت به هر یک تعهداتی دارد و اقدامات آن باید در چارچوب قواعد و مقررات سازمانهای اروپایی شکل گیرد.بنابراین وحدت یافتن آلمان هرچند میتواند نگرانیهایی را بهمراه داشته باشد،امّا حاوی نویدها و امیدهایی برای آینده اروپای واحد نیز میباشد.اصطلاح«ایالات متحده اروپا»مکرراً توسط مقامات آلمان به کار رفته است». (1)از طرفی مهمترین مسائل امنیتی در پیدایش آلمان واحد،ارتش و تعداد نیروهای مسلح است.قبل از وحدت دو آلمان،ارتش آلمان غربی 490 هزار نفر و ارتش آلمان شرقی 170 هزار نفر بود؛اما از 1990 مقرر گردید تعداد نیروهای مسلح آلمان به 370 هزار نفر کاهش یابد.ارتش آلمان شرقی منحل شد.افسران ردههای بالای آن بازنشسته و از کار برکنار شدند و افسران جزء و درجه داران آن در ارتش آلمان ادغام گردیدند.بسیاری از تسلیحات و تجهیزات ارتش آلمان شرقی به کشورهای جهان سوم فروخته شد و برخی را نیز از بین بردند.
مهمترین عواملی که اصلاح و تغییر در ساختار ارتش را موجب گردیدند،به صورت زیر میباشد:
-انحلال پیمان ورشو در 1989؛
-فروپاشی شوروی در 1991؛
-انحلال ارتش ملی خلق جمهوری دموکراتیک آلمان در 1990
-انعقاد معاهده مسکو در 12 سپتامبر 1990 و تصویب کاهش تعداد ارتش آلمان به 370 هزار نفر؛
1) (1) .خالوزاده،پیشین،ص126.؛
-خروج قوای متفقان از برلین و کاهش نیروهای متفقان غربی در آلمان در 1994؛
-طرح گسترش ناتو به شرق اروپا و اجرای طرح همکاری برای صلح در 1994؛
-رأی دادگاه قانون اساسی آلمان،به اجازه شرکت ارتش آلمان در عملیات پاسداری از صلح در 5 ژوئیه 1994. (1)
در بعد اقتصادی بسیاری از کشورهای جامعه اروپا از اتحاد دو آلمان استقبال کردند و آن را عامل مثبتی در جهت پیشرفت اتحادیه اروپا دانستند.«شورای اتحادیه اطمینان دارد که ادغام جمهوری دموکراتیک آلمان در اتحادیه،آرام و هماهنگ صورت خواهد گرفت.شورای اتحادیه از اینکه این ادغام در رشد سریع اقتصادی اتحادیه مشارکت خواهد داشت،خشنود است.این شورا موافقت میکند که این کار در شرایط توازن اقتصادی و ثبات پولی صورت گیرد.این ادغام بدون فاصله،بعد آن که وحدت دو آلمان قانوناً و براساس موافقتنامههای انتقالی صورت گیرد،به اجرا گذارده خواهد شد.این امر بدون تجدید نظر در معاهدات صورت خواهد گرفت.از طرفی در دوران پیش از وحدت،دولت آلمان فدرال،اتحادیه اروپایی را در هر اقدامی که میان مقامات دو آلمان در رابطه با وحدت سیاستها و قانونگذاری هایشان صورت میگیرد،مطلع خواهد کرد. (2)
در 9 نوامبر 1989 رهبران 12 کشور عضو جامعه اقتصادی اروپا،در اجلاس خود در استراسبورگ فرانسه،به مناسبت پایان حاکمیت ابرقدرتها بر اروپا،طرح ایجاد مجدد آلمان را با توجه به مرزهای بعد از جنگ جهانی دوم تصویب میکنند.در بیانیه سیاسی نهایی این اجلاس در مورد همکاریهای سیاسی اروپا،
رهبران 12 کشور عضو جامعه اقتصادی اروپا،اتحاد آینده دو آلمان را مشروط به عدم تغییر مرزهای بعد از جنگ جهانی دوم،تصویب میکنند. (1)
تحولات شتابان بلوک شرق و شرایط جهانی شدن اقتصاد،سیاست و فرهنگ،فرایند وحدت آلمان را در همه عرصهها سرعت بخشید؛فرانسه نیز این واقعیت تاریخی را پذیرفت.«فرانسوا میتران در 3 نوامبر 89،در پایان پنجاه و چهارمین اجلاس سران آلمان و فرانسه،اظهار داشت که از وحدت دو آلمان هراسی ندارد.اگر این فرایند صلح آمیز و دموکراتیک انجام شود،علتی برای ترسیدن وجود ندارد.هلموت کل نیز گفت مسئله آلمان تنها زیر یک چتر مشترک میتواند حل شود...اروپا شرایط لازم برای هر نوع پیشرفت واقعی در این زمینه را دارد». (2)در عین حال از نگاه فرانسه روند وحدت باید به دقت و تضمینهای لازم صورت گیرد تا از آثار منفی آن کاسته شود.
سیاستهایی که پاریس برای رسیدن به این مهم در پیش گرفت موارد زیر بودند:
«یک.تأکید بر ثبات مرزهای تعیین شده پس از جنگ جهانی دوم.این سیاست را در حمایت کامل فرانسه از دیدگاههای لهستان در قبال خط مرزی اودر-ناسیه و صحه گذاشتن بر لزوم مشارکت ورشو در برخی از بخشهای مذاکرات 6 جانبه(چهار قدرت فاتح جنگ دوم جهانی + دو آلمان)میتوان دریافت.از زمانی که مسأله مرز اودر-نایسه مطرح شد،فرانسه از خواسته پیمان ورشو مبنی بر امضای سریع یک موافقتنامه مرزی بین دو آلمان و لهستان حمایت کرده است.
دو.اعلام هماهنگی سریع پروسه وحدت دو آلمان از یکسو و روند تحقق اروپای واحد در سال 1993 از سوی دیگر.
ج)تأکید بر خارج نشدن آلمان واحد،از جامعه اقتصادی اروپا و پیمان ناتو؛تا از این راه تاجایی که امکان دارد جاهطلبیهای احتمالی آلمان را محدود کند.
د)قائل شدن هویتی مستقل برای آلمان شرقی و تحکیم روابط با آن کشور.پاریس با این سیاست اولاً سعی در کند کردن روند وحدت دو آلمان داشته؛ثانیاً با تلاش در انعقاد قراردادهای مختلف با آلمان شرقی در پی تحکیم جایگاه خود در آلمان شرقی و به نوعی تأثیرگذاری در روند پروسه وحدت بود». (1)
سرانجام وحدت آلمان در 1989 محقق شد و بهتدریج فرایند رشد و توسعه را پشتسر گذاشت.آلمان واحد در تاریخ جدید خود تلاش کرد در سطح منطقهای و جهانی ایفای نقش کند.
اصول سیاست خارجی آلمان ناظر بر تعامل فزاینده با سایر کشورهاست.«اصل اول سیاست خارجی آلمان این است که منافع آن دولت و دیگر کشورهای جهان به یکدیگر بستگی دارد.صلح و آزادی و رفاه آلمان جزئی از ثبات و صلح دیگر نقاط دنیاست.بنابراین آلمان بر حفظ صلح جهانی تکیه دارد و همکاریهای بینالمللی را پایه لازم آن میداند.اصل دوم سیاست خارجی آلمان تأمین وحدت اروپا و رهبری آن است». (2)
با توجه این به دو اصل تأمین امنیت و منافع ملی آلمان در ارتباط با دیگر کشورها از مهمترین اهداف سیاست خارجی این کشور است.رسیدن به سطح
بالایی از قدرت در جهان و ایفای نقش فعال در معادلات جهانی از اهداف دیگر آن میباشد،بهطورکلی میتوان اهداف سیاست خارجی آن را به صورت زیر بیان نمود.
«-رهایی از قید و بندهای متفقان به علّت از شکست در جنگ جهانی دوم؛
-تحکیم وحدت آلمان و تأمین امنیت آن؛
-گسترش ناتو به اروپای شرقی و همکاری با آمریکا در این رابطه؛
-همکاری سیاسی و اقتصادی با روسیه؛
-گسترش اتحادیه اروپایی و پذیرش اعضای جدید در آن؛
-تقویت استقلال جمهوریهای بالتیک(لتونی،لیتوانی،استونی)و اوکراین و خارج ساختن آنها از نفوذ روسیه؛
-نفوذ در بالکان:توسعه روابط آلمان با اسلوونی و کرواسی و کم کردن قدرت صربستان؛
-گسترش روابط آلمان با اسرائیل؛
-حفظ بازارهای خاورمیانه،چین،آمریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی». (1)
نگاهی به اهداف و اصول سیاست خارجی آلمان نشان میدهد که این کشور ضمن پذیرش شرایط نوین جهانی،در پی گذراندن روند رشد و توسعه اقتصادی و سیاسی در سطح منطقهای و جهانی است؛زیرا قابلیتهای اقتصادی آن میتواند زمینهساز دستیابی به سطح بالایی از قدرت در اروپا و جهان گردد.در حال حاضر از این کشور به مثابه یکی از قدرتهای بزرگ اقتصادی اروپا یاد میشود و بیش از هر زمان دیگری پس از جنگ سرد،در معادلات قدرت منطقهای اروپا تأثیرگذار است.نقش جهانی آن نیز روند روبهجلو دارد.
1) (1) .علی رحمانی،پیشین،ص266.
آلمان در سیاست خارجی خود تلاش مینماید تا فراتر از قدرت منطقهای،بلکه قدرت جهانی،ایفای نقش کند و از ویژگیهای یک قدرت بزرگ برخوردار گردد.آلمان از زمان وحدت توانسته است گامهای مؤثری در این زمینه بردارد و از توان اقتصادی و صنعتی بالایی جهت رسیدن به اهداف خود در دهه 90 برخوردار شود.
«آلمان دومین قدرت اقتصادی جهان بعد از آمریکا و سومین کشور صنعتی دنیا پس از آمریکا و ژاپن است؛نقش رهبری در اتحادیه اروپا دارد و نیروی محرّکه اقتصاد اروپا و ستون فقرات ناتو است». (1)از سوی دیگر در 1990،آلمان غربی با صدور 345 میلیارد دلار کالا در ردیف دومین کشور صادر کننده کالا،پس از آمریکا(با 365 میلیارد دلار)و بالاتر از ژاپن(با 277 میلیارد دلار)بود.ذخائر ارزی آلمان در 1987 با رقم 56/6 میلیارد دلار،بعد از ژاپن(با رقم 62/4 میلیارد دلار)در مقام دوم جهانی قرار داشت.آمریکا در همین سال با 32/1 میلیارد دلار ذخیره در ردیف سوم قرار گرفت.مازاد تجاری آلمان حداقل رقمی بالغ بر 82 میلیارد دلار را ثبت کرده است». (2)این کشور در سال 2011 با صادرات 1514 میلیارد دلار مقام دوم را پس از چین کسب نمود.
در زمینه کالاهای کارخانهای،آلمان از امتیاز رقابتی برخوردار است«و به تنهایی 68درصد از کل توانایی انگلیس،فرانسه و ایتالیا را در اختیار دارد.هم اکنون اقتصاد آلمان 45درصد از اقتصاد فرانسه و 75درصد از اقتصاد انگلیس
قویتر است.لازم به یادآوری است که قدرت اقتصادی انگلستان از فرانسه و ایتالیا ضعیفتر است؛62درصد قدرت اقتصادی فرانسه و 90درصد قدرت اقتصادی ایتالیا را داراست». (1)
اقتصاد آلمان در میان کشورهای جامعه اروپا نیز از توانایی بالایی برخوردار است و میتواند بر معادلات اقتصادی جامعه تأثیرگذار باشد.
«آلمان با داشتن یک سوم قدرت اقتصادی جامعه اروپایی از طرفی تأمین کننده نیمی از واردات کشورهای عضو اتحادیه«افتا»میباشد؛یک سوم از صادرات اتحادیه افتا را آلمان وارد میکند.بنابراین،نقش برجسته اقتصادی آلمان در اروپای غربی نمایان است». (2)این کشور نرخ رشد اقتصادی 1/7 درصد را در سال 2013 برای خود ثبت کرد.
گفتنی است که آلمان قدرت تأثیرگذاری بسیاری بر مسائل پولی و اقتصادی کشورهای عضو بازار مشترک اروپا و کشورهای صنعتی دارد.«برای مثال افزایش یا کاهش نرخها در آلمان مستقیم بر دیگر بازارهای پولی دنیا تأثیر میگذارد و آنها را دچار نوسان میسازد.بدترین حالت برای کشورهای جهان سوم افزایش نرخها بهرهها میباشد». (3)
علاقه و توجه آلمان به بازار کشورهای آفریقایی و آسیایی باعث شده است تا این کشور حجم بالایی از صادرات و واردات خود را به این کشورها اختصاص دهد.«حجم مبادلات تجاری آلمان با کشورهای آفریقایی در سال 1993 حدود 28/6 میلیارد مارک بود.آلمان کالاهایی به ارزش 14/2 میلیارد مارک از آفریقا وارد
و محصولاتی به ارزش 14/3 میلیارد مارک به آفریقا صادر کرد». (1)
روابط آلمان با کشورهای خاورمیانه هم اهمیت دارد.این کشور برای خاورمیانه اهمیت راهبردی قائل است.آلمان با خاورمیانه روابط تاریخی دارد و از دیرباز همکار اقتصادی کشورهای این منطق هاست.تأمین نفت مهمترین عاملی است که آلمان را به خاورمیانه وابسته ساخته است.در مقابل دریافت تکنولوژی و ماشین آلات از آلمان نیز مورد نیاز کشورهای خاورمیانه میباشد.در رابطه با انتقال تکنولوژی و همکاریهای صنعتی و فنی به خاورمیانه،آلمان در صدر کشورهای غربی قرار دارد.«زیربنای بسیاری از کارخانههای سیمان،قند،نساجی،چرم سازی،برق،دارویی و شیمیایی خاورمیانه،آلمانی است.در بخشهای حمل و نقل،پست و ارتباطات،مخابرات،بانکداری و بیمه کشورهای خاورمیانه نیز نقش آلمان نمایان است». (2)
اقتصاد پیشرفته آلمان امکان ایفای نقش فعال را در معادلات اقتصادی و سیاسی در اروپا و دیگر مناطق جهان به این کشور میدهد.آلمان عضو گروه هشت کشور صنعتی جهان(آمریکا،انگلستان،فرانسه،ژاپن،کانادا،روسیه،ایتالیا و آلمان)است.نشست سالانه سران صنعتی جهان نقش تعیین کنندهای در اقتصاد جهانی دارد و آلمان میتواند با توجه به ظرفیتهای بالای خود در معادلات اقتصادی و تجاری جهانی مؤثر باشد.
آلمان حرکت دهنده اتحادیه اروپایی است.با به جریان افتادن پول واحد اروپایی(یورو)،هدایت و تأثیرگذاری آلمان بر مسائل پولی و مالی اروپا بهخوبی نمایان است.«در حال حاضر آلمان پلی میان اتحادیه اروپا و ناتو،با روسیه و
کشورهای اروپای شرقی است.این کشور چهارراه اروپا بین شبه جزیره اسکاندیناوی و دریای مدیترانه و شرق و غرب این قاره است.بعد از تجزیه یوگسلاوی و استقلال اسلوونی و کرواسی،آلمان به آبهای گرم جنوب دسترسی یافته است». (1)
آلمان به روابط خود با روسیه اهمیت فراوانی میدهد.البته روسها نیز در تقویت فرایند وحدت دو آلمان کمک نمودند.«در ژوئیه 1990 هلموت کل به مسکو مسافرت کرد.به موجب معاهده مسکو که در 12 سپتامبر 1990 در جریان«کنفرانس 4+2»به امضای وزیران امور خارجه دو آلمان و چهار دولت متفق(آمریکا،شوروی،انگلستان و فرانسه)رسید،وحدت دو آلمان تأمین شد.در نوامبر 1990 گورباچف از آلمان متحد بازدید کرد.دولت آلمان که تأمین وحدت آن کشور را مدیون سیاست تفاهم با مسکو میدانست،پس از تجزیه شوروی در 1991 روابط خود را با فدراسیون روسیه گسترش داد و نقش اول را در بازسازی اقتصادی این کشور به عهده گرفت.در دسامبر 1992 هلموت کل به مسکو سفر کرد و زمینه همکاریهای اقتصادی با روسیه را فراهم ساخت.آلمان حدود 57 میلیارد مارک به روسیه وام و اعتبار داد و زمینه توسعه مناسبات روسیه با اتحادیه اروپایی را برقرار ساخت؛بهطوری که در سال 1996«موافقتنامه همکاری و مشارکت»بین این دو به امضا رسید.از سال 1993 نمایندگی اتاق بازرگانی و صنایع آلمان در مسکو تأسیس شد و در 1995 دفتر اقتصادی آلمان در روسیه ایجاد گردید». (2)
روابط اقتصادی و تجاری آلمان و روسیه رو به گسترش است.ارائه اعتبارات،وام و سرمایهگذاری آلمان در صنعت و دانش فنی پیشرفته،بیانگر اهمیت روابط
استراتژیک آلمان و روسیه است.هدف آلمان پیش گرفتن در بازار کالا و سرمایهگذاری در روسیه و اروپای شرقی از رقبای خود از جمله فرانسه است.از سوی دیگر آلمان به اهمیت روابط اقتصادی و سیاسی با آمریکا نیز واقف است.رابطه با آمریکا مرکز ثقل سیاست خارجی آلمان محسوب میشود.
«هلموت کل صدراعظم گذشته آلمان،در 16 سال حکومت خود بیست و چهار بار از جمله در 1998،1996،1994 به آمریکا مسافرت و با مقامات این کشور مذاکره کرد.«کینکل»و«روهه»وزیران خارجه و دفاع سابق آلمان نیز در سفر به واشنگتن با«بیل کلینتون»ملاقات کردند». (1)
آمریکا نیز در سیاست خارجی برای آلمان اهمیت ویژهای قائل است.در دوران دوقطبی،آلمان خط دفاعی غرب در برابر شوروی بود.با فروپاشی شوروی و مناسبات رو به گسترش آلمان و روسیه این خطر وجود دارد که معادلات اقتصادی و سیاسی برخلاف منافع آمریکا در اروپا شکل گیرد؛به همین علّت آمریکا با تقویت روابط خود با آلمان تلاش دارد تا توازن لازم در معادلات قدرت میان روسیه و آلمان حفظ شود.همچنین آمریکا در نظر دارد تا پیشرفت و توسعه آلمان در چارچوب اتحادیه اروپا و روند وحدت اروپا صورت گیرد تا از سیاستهای یک جانبه گرایانه آلمان جلوگیری شود.آلمان توانست پس از وحدت مقداری از سیاستهای مستقل خود را همچنان ادامه دهد.
در عینحال این کشور با دیدگاه فرانسه در تقویت پایههای ارتش اروپایی موافق است.«هلموت کول و فرانسوا میتران،در پنجاه و نهمین اجلاس سران آلمان و فرانسه در 22 مه 1992 در«لاروشل»با هدف تشکیل یک هسته دفاعی
1) (1) .همان،ص278.
برای اروپا،مستقل از ناتو با ایجاد سپاه مشترکی به تعداد 3500 نفر از نظامیان دو کشور موافقت کردند.مقر سپاه اروپایی که در 1995 به آمادگی عملیاتی رسید،در استراسبورگ فرانسه واقع است.تاکنون بلژیک،لوکزامبورک و اسپانیا به عضویت آن درآمدهاند.آلمان و فرانسه معتقدند که حفظ امنیت اروپا باید متکی به توانایی نظامی کشورهای این قاره باشد.آمریکا نسبت به تشکیل سپاه اروپایی معترض بوده است و آن را در جهت تضعیف پیمان ناتو میداند». (1)
تلاش آلمان برای دادن نقش بیشتر به سازمان همکاری امنیتی اروپایی با هدف حفظ منافع آلمان در برابر آمریکا است،تا آلمان درکنار ایفای تعهدات خود به«ناتو»از توان و اختیارات لازم برای ایفای نقش مستقل در ابعاد نظامی و امنیتی نیز برخوردار باشد. (2)
امنیت اروپا اولویت اول آلمان میباشد،امّا این کشور میکوشد تا در برقراری امنیت جهانی نیز ایفای نقش کند.در این زمینه هلموت کول صدراعظم وقت آلمان در سخنان خود در مجلس فدرال در 13 مارس 1991 اظهار داشت:«...ما آلمانیها دیگر نمیتوانیم از ارائه کمک به منظور تأمین ثبات و امنیت خارج از اروپا غافل باشیم.آلمان باید در برابر ضرورت تأمین امنیت جهانی احساس مسئولیت کند.ایفای نقش دفاعی و امنیتی ما منحصر به مشارکت نیروهای آلمان در چارچوب مأموریتهای سازمان ملل نخواهد بود...». (3)
اظهارات هلمون کول نشان میدهد که هدف جهانی آلمان در مسائل دفاعی و امنیتی،فراتر از نیروهای پاسدار صلح و یا اقدامات نظامی سازمان ملل متحد
است.هدف آلمان،تأثیرگذاری بر معادلات سیاسی-امنیتی جهانی در نقش یک ابر قدرت است.در این زمینه اقداماتی را در بحران بالکان،گسترش ناتو به شرق و بحران افغانستان و عراق انجام داده است.
یکی از مسائل دیگری که نشان دهنده توسعه و افزایش قدرت آلمان در سطح بینالمللی است،درخواست کینکل وزیر امور خارجه آلمان در 23 اوت 1992 مبنی بر عضویت دائم در شورای امنیت سازمان ملل متحد است.حق عضویت دائم در شورای امنیت توان سیاسی این کشور را در رسیدن به اهداف سیاست خارجی یاری میرساند و امکان ایفای نقش فعال را در معادلات قدرت جهانی افزایش میدهد.فرانسه نسبت به اعطای حق عضویت دائم به آلمان نگران بود در حالیکه آمریکا و روسیه موافقت خود را اعلام کردند.دیگر اعضای دائم شورای امنیت نسبت به پیامدهای آن احتیاط میکنند.در عین حال تلاش شده است در برخی مسائل کشورها از جمله پرونده هستهای ایران،امکان بیان دیدگاه آلمان در کنار پنج عضو دائم شورای امنیت فراهم گردد.
1.یکپارچه شدن آلمان در 1870 و افزایش قدرت این کشور،زمینهساز تغییر موازنه قدرت در اروپا و وقوع جنگ جهانی اول در 1914 گردید.
2.درپی جنگ جهانی اول امپراتوری آلمان فروپاشید؛امّا به سرعت خود را بازسازی کرده با به قدرت رسیدن هیتلر در 1933و افزایش رقابت تسلیحاتی و سیاستهای تهاجمی آلمان،جنگ جهانی دوم در 1945 بهوقوع پیوست.
3.پس از جنگ جهانی دوم،آلمان در ابتدا به چهار قسمت،سپس به دو کشور آلمان شرقی و غربی تبدیل شد.سرانجام با تخریب دیوار برلین در 1991 مجدد آلمان واحد تشکیل شد.
4.آلمان واحد از ظرفیتها و توانمندیهای بالای اقتصادی،سیاسی و نظامی در دستیابی به جایگاه قدرت بزرگ و ایفای نقش در نظام بینالملل برخوردار است.
1.روند شکلگیری آلمان واحد را در سال 1870 توضیح دهید.
2.سیاست خارجی آلمان را در جنگ جهانی اول بیان کنید و پیامدهای جنگ را توضیح دهید.
3.سیاست خارجی آلمان در جنگ جهانی دوم را بیان کنید و پیامدهای جنگ را بررسی نمائید.
4.دیدگاههای مخالف و موافق وحدت یافتن آلمان و افزایش قدرت این کشور را بررسی کنید؟
5.ظرفیتها و توانمندیهای آلمان را بعنوان یک قدرت بزرگ نو ظهور توضیح دهید؟
چین کشوری با بیش از پنج هزار سال سابقه،یکی از قدیمیترین تمدنهای جهان است.اسناد برخی از تمدنهایی که در چین شکوفا شده است به حدود 35 قرن پیش باز میگردد.
چین هزاران سال به دست خاندانهای سلطنتی گوناگون یا سلسلهها اداره میشد.یکی از معروفترین سلسلهها به دست امپراتور«ژانگ»تأسیس شد؛او سلسله«چین»را پایه گذاشت.اسم چین امروزی از نام این سلسله گرفته شده است. (1)چین توانسته است به رغم موانع و محدودیتهای محیطی،تمدنی و هویت خود را حفظ کند.
«عنصر محوری و پایهای که تمدن چین را از دیگر تمدنهای کهن متمایز میکند،استمرار فرهنگ و تمدن آن و تلاش امپراتوران برای حفظ و نهادینه کردن عناصر آن،در دورانی است که گستردهای بیش از چهارهزار سال دارد». (2)
تاریخ چین را میتوان به دوران باستان و مدرن تقسیم کرد.در هر یک از این دو دوران هدفهای ملی و محیط داخلی،سیاست خارجی این کشور را جهت داده است.در دوران باستان که امپراطوریهای متعددی به قدرت رسیدند،مهمترین هدف آنها حفظ امپراطوری و قدرت آن بود.در بررسی دوران باستان دو مشخصه اساسی مشاهده میشود.«نخستین شاخص را میتوان نگرانی و عدم اطمینان از مرزهای شمالی چین دانست؛چرا که این مرزها همواره از سوی بیگانگان مورد تهاجم قرار گرفته است.در این چهارهزار سال بارها و بارها تهاجم قبایل مختلف را از سر گذرانده است.با حمله مغولها در قرن سیزدهم و دیگر بار حمله مانچوها در قرن هفدهم،سرزمین چین برای چندین قرن به تصرف اقوام بیگانه درآمد». (1)
این وضعیت سبب گردید تا امپراتوران چین همواره برای دفاع از تمامیت ارضی کشور نیروی نظامی خود را تقویت و از تمام امکانات برای جلوگیری از تهاجمات دشمن استفاده کنند.
دومین مشخصه دوران باستان«نفوذ و جایگاه تفکرات اندیشمندان چینی نظیر کنفسیوس در نظامهای حکومتی و به تبع آن ارائه تعریف دقیقی از حقوق و وظایف دولت و مشخصات حکام خوب و در مقابل آن وظایف و حقوق ملت بوده است». (2)
ویژگیهای تاریخ باستان چین باعث گردید تا این کشور برای حفظ ارزشها و میراث خود،نگاه به درون را اتخاذ نماید و برای جلوگیری از نفوذ قدرتهای خارجی سیاست خارجی انزوا را در دستور کار خود قرار دهد.تا قبل از قرن نوزدهم،چین دارای سیاست انزوا بود و با دیگر کشورها ارتباطات بسیار کمی
داشت.رهبران چین فرهنگ و ارزشهای اجتماعی خود را برتر از دیگر فرهنگها و ارزشها میدانستند.آنها نسبت به نفوذ فرهنگ خارجی حساسیت بسیاری داشتند.سیاست انزواگرایی چین در قرن نوزدهم با ورود نیروهای خارجی به خاک چین کمرنگ شد.
تاریخ جدید چین به چگونگی ارتباط و رویارویی این کشور با تحولات سیاسی و اقتصادی اروپا مربوط میشود.دورهای که با عصر رنسانس آغاز گشت و با انقلاب صنعتی و ارتباطات جهانی شد.با پیشرفت صنعت و توسعه قدرت اروپا در فراسوی مرزها،تلاش قدرتهای اروپایی برای تسخیر بازار چین آغاز گشت.«در پایان سده هجدهم در اروپا و آسیا چهار نظام اصلی تشکیل یافته از دولتها وجودداشت که عبارت بودند از نظام دولتهای اروپایی،هندی،اسلامی و چینی.در سده نوزدهم ارتباطهای بر پایه قدرت در درون نظام اروپایی،بهویژه در مناسبات میان روسیه و بریتانیا چنان بود که نظامهای منطقهای موجود در آسیا را از هم پاشید». (1)
نظام چین در شرق و جنوب شرقی آسیا و بخشهایی از آسیای مرکزی گسترش داشت و در برابر نفوذ قدرتهای خارجی مقاومت میکرد.اقدام تجار انگلیسی برای وارد کردن تریاک به چین از هندوستان منجر به جنگ میان بریتانیا و چین در فاصله سالهای 1840-1842 گردید.آن براساس معاهده نانکینگ در 1842 بنادر آموی،نینگپو و فوچاو وشانگهای به روی تجارت خارجی گشوده شد.
جنگ دوم چین در سال 1856-1860 درپی کشته شدن یکی از مبلغان فرانسوی در چین و دستگیری یک کشتی انگلیسی رخ داد.در این جنگ شش بندر دیگر برای تجارت باز شدند،اجازه اقامت به وزیران مختار خارجی در پکن داده شد و چین
1) (1) .بهرام مستقیمی،دگرگونی نظام بینالمللی،تسلط جهانی اروپا و ارزشهای اروپایی(1914-1815)،ص117.
متعهد شد از مبلغان مسیحی در چین حمایت کند و دولت چین غرامت بپردازد. (1)
با ورود اروپائیان به چین ارتباطات و تجارت این کشور با جهان خارج افزایش یافت و باعث پیامدهای گستردهای در سیاست خارجی و داخلی چین داشت.به عبارت دیگر«دوره جنگ تریاک و گشایش چین،تنها سبب ایجاد تحول اساسی در روابط چین و قدرتهای غربی نشد؛شکستهای تحمیل شده به قدرت منچو نمایانگر ناتوانی سیاسی این دولت در جلب نیروهای کشور بهسوی خود بود...کاپیتولاسیون که واژگون کننده قدرت امپراتوری بود،بیش از پیش ضعف آن را آشکار کرد و به رشد جنبشهای مردمی ضد منجو در طی سالهای 1870-1850 کمک فراوان رسانید». (2)
در فاصله سالهای 1885-1894 نفوذ قدرتهای خارجی در چین رو به گسترش نهاد.امتیازهای تجاری و بازرگانی آنها افزایش یافت.شرکتهای خارجی توانستند در بانکها،بنادر و گمرکات،کشتیرانی و تجارت سرمایهگذاری کنند و صاحب قدرت و نفوذ گردند؛بهگونهای که در یک آمار«گسترش نفوذ خارجی در افزایش تعداد بنگاههای بازرگانی(396 واحد در سال 1885 به 580 واحد در سال 1893)و افزایش ساکنان خارجی(6698 نفر در سال 1885 به 9530 نفر در سال 1894)منعکس شده است». (3)با بازگشایی برخی از بنادر چین به روی قدرتهای خارجی فعالیتهای مذهبی در قالب هیئتهای تبشیری گسترش یافت.«در سال 1869 بر اساس سرشماری 6753 نفر معتقد به آئین پروتستان بودند.در سال 1885 این رقم به سیهزار نفر
رسید». (1)«هیئت روحانیان کاتولیک چینی در سال 167،1865 نفر و در سال 335 1886 نفر بودند.شمار کاتولیکهای چینی به نیم میلیون نفر میرسید». (2)
از سوی دیگر قدرتهای خارجی با هدف افزایش نفوذ خود در چین بهویژه در مناطق آزاد تجاری،از حق قضاوت کنسولی برخوردار شدند.«در اجرای اصل حقوق ویژه خارجی،حق قضاوت کنسولی در بندرهای اصلی باز،نه تنها برای قدرتهای درجه یک-فرانسه،بریتانیای کبیر و ایالات متحده که از مفاد پیمانها بهرهمند میشدند-معتبر شناخته میشد،بلکه دیگر قدرتها(پروس دانمارک،هلند،اسپانیا،ایتالیا،اتریش،مجارستان،بلژیک)نیز به دلیل اصل همبستگی ملی با قدرتهای بزرگ از امکانات آن سود میجستند.حتی کشورهایی که پیمانها را امضاء نکرده بودند،میتوانستند خود را تحت حمایت یک قدرت امضا کننده پیمان قرار دهند و از حق قضاوت کنسولی آن بهره گیرند». (3)
حضور همه جانبه قدرتهای خارجی در چین نارضایتی مردم چین و مخالفتهایی با حکومت مرکزی را درپی داشت».در سالهای 1860-1870،تبلیغات ضد مسیحی ادیبان در قالب تراکت،پلاکارد و بروشور به اوج خود رسید...بنا بر آمار تفصیلی در اثر 33 حادثهای که در فاصله سالهای 1869 1861 رخ داد،سه کشیش کاتولیک و 130 مسیحی چینی کشته شدند.تنها پنج مورد از این حوادث مربوط به هیئتهای مذهبی پروتستان و بقیه در رابطه با هیئتهای کاتولیک بود». (4)
حضور قدرتهای خارجی از اواخر قرن نوزدهم و حرکتهای ناسیونالیستی،تأثیرات گستردهای را بر سرنوشت چین در قرن بیستم گذاشت.این کشور در نیمه نخست قرن بیستم وارد مرحلهای از تعارضات،بحران و تحولات عمیق شد.
یکی از تحولات ساختاری مهم در چین که به نوبه خود سیاست خارجی این کشور را نیز دگرگون ساخت،زوال نظام امپراتوری منچو است.با بروز بحران و افزایش حرکتهای ناسیونالیستی و تقابل با نفوذ قدرتهای خارجی،نظام سلطنتی به دنبال اصلاحات برآمد.امّا ورود حکومت به اصلاحات زمینه را برای فروپاشی آن فراهم نموده.تعارض و اختلاف نظر میان محافظهکاران و اصلاحطلبان شدت یافت.«در حالیکه محافظهکاران از شهریاری مطلق و قدرت مقدس امپراتور دفاع میکنند،اصلاحگران...خواستار یک حکومت سلطنتی مشروطه هستند که در آن برگزیدگان روشنفکر از طریق یک مجلس ملی و انجمنهای محلی در آن مشارکت داشته باشند». (1)سرانجام با استمرار خواستها و تقاضاهای اصلاحطلبان،اصلاحات معروف به«صد روزه»آغاز شد«از ژوئن تا سپتامبر 1898 موجی از فرمانها صادر شد این فرمانها درباره اصلاحات اداری آموزشی و اقتصادی بود». (2)این اصلاحات جنبههای سیاسی و تقابل با قدرتهای خارجی را شامل نمیشد و با شکست مواجه شد.
در دهه نخست قرن بیستم،نیروهای مخالف نظم امپراتوری و قدرتهای خارجی توانستند،نظام امپراتوری را براندازند.«جریان ضد منچو بزرگترین بخش جامعه چین را در بر میگرفت؛امّا بسته به گروهها و منافعی که در میان
است،تعاریف گوناگون پیدا میکردند.در میان انجمنهای مخفی سنت«بیزاری نژادی»و محکوم کردن غاصبان تداوم داشت.همکاری میان مشت زنها و سلسله سلطنتی تنها یک صحنه بیدنباله بود.انجمنهای مخفی به شعار قدیمی خود بازگشتند که:منچوها را برانید». (1)
شورشها و ضدیت با نظام امپراتوری در سال 1911 سراسر کشور را فرا میگیرد و سرانجام انقلابی قدرت را بهدست میگیرند.با حذف حکومت سلطنتی زمینه برای پیدایش چین نوین ظاهر میشود.سالهای 1912-1916 بیانگر بیقراری و نابسامانی در این کشور است.نیرویهای خارجی و گروههای طرفدار نظم امپراتوری در تلاشند تا از شکلگیری حکومت مرکزی براساس خواست انقلابیها جلوگیری نمایند.تشکیل حکومت جمهوری به رهبری سون یات-سن در اول ژانویه 1912،بیانگر نمادی از قدرت ملی است؛در عین حال عناصر غیر انقلابی در حکومت نوین حضور دارند.ضعف حکومت سون یات-سن زمینه را برای دیکتاتوری یوآن شی-کای(مارس 1913-ژوئن 1916)فراهم ساخت.
از سوی دیگر قدرتهای خارجی از بروز اختلافات داخلی برای حضور هر چه بیشتر خود در چین استفاده کردند.در صحنه سیاست خارجی قدرتهای اروپایی در جنگ جهانی اول 1914-1918 تلاش داشتند تا از قدرت و توان چین علیه آلمان استفاده کنند.«انگلستان درپی آن بود که موقعیتهای آلمان را در چین از میان ببرد.هدف ژاپن این بود که از این کجروی حکومت پکن بهره برداری کند.ایالات متحده که خود از آوریل 1917 وارد جنگ شده بود،امیدوار بود از این فرصت برای
1) (1) .همان،ص163.
گسترش نفوذ خود در چین استفاده کند». (1)چین در اوت 1917 به نفع دولتهای متفق وارد جنگ شد.ورود به جنگ به معنای درگیری نظامی نبود بلکه با هدف تصرف اموال و کشتیهای آلمانی در چین و اشغال سرزمینها و کسب امتیازهایی بود که تا آن زمان در اختیار آلمان و اتریش قرار داشت.
از سوی دیگر تاریخ سیاست خارجی چین در ابتدای قرن بیستم تحتتأثیر تحولات سیاسی و اجتماعی روسیه بود.در روسیه درپی انقلاب اکتبر 1917،امپراتوری تزارها سقوط کرد و سرانجام حکومت کمونیستی جایگزین آن شد.انقلابیون تمام امتیازات نابرابر دوره تزارها را باطل اعلام کردند و با صدور اعلامیه«ملل شرق ستمدیده»در پی حمایت از مردم محروم دیگر مناطق جهان برآمدند.این سیاست در جامعه چین جذابیت یافت و از سال 1920 به تدریج روشنفکران چپ از مرحله مطالعات مارکسیستی به فعالیت سیاسی روی آوردند.در این مقطع که چین به دلیل رشد صنعتی شاهد پیدایش طبقه کارگر بود،زمینه برای فعالیتهای احزاب کارگری فراهم شد.شوروی از فرصت ایجاد شده برای نفوذ و گسترش انقلاب در جامعه چین استفاده کرد.حزب کمونیست چین در ژوئیه 1921 پایهگذاری شد.
از دیدگاه کمونیستها در کشوری همانند چین که صنعت محدودی داشت،«پرولتاریای»پیشرو و انقلابی است که باید مردم را با خود همراه کند.در این راستا«حزب خود را همانند ابزار مبارزه انقلابی تشکل بخشید.خط حزب که بر اهمیت یک استراتژی انقلابی مشخص و بر تقابل با بورژوازی داخلی و بینالمللی تأکید داشت،با شدت بیشتری در کنگره دوم«ژوئیه 1922»تبیین شد». (2)
باتوجه به اینکه جامعه چین در فاصله سالهای 1927-1922 دستخوش جنبشهای کارگری بود،بهتدریج بر دامنه و گسترده فعالیتهای حزب کمونیست چین افزوده گشت.در واقع دو جریان بورژوازی و کمونیستی در تقابل با یکدیگر بودند.گروههای غربگرا از جریان بورژوازی و طرفداران انقلاب مارکسیستی روسیه از جنبشهای کارگری کمونیستی حمایت میکردند.در کنگره حزب کمونیست چین که به دلیلهای امنیتی در ژوئیه و سپتامبر 1928 در مسکو تشکیل شد تأکید شد،که«حزب کمونیست چین به مثابه پیشتاز طبقه کارگر،تنها طبقهای است که قدرت هدایت انقلاب و به ویژه مبارزه روستائیان با مالکان زمین را داراست.همچنین تأکید شد که در چین،بورژوازی ملی ضعیفتر از آن است که بتواند مبارزه روستائیان با نظام فئودالی را هدایت کند». (1)
تعارضهای داخلی چین با سیاستهای توسعه طلبی ژاپن وارد مرحله نوینی شد.ژاپن در 1931،منچوری را اشغال کرد.در 1937 بار دیگر به چین حمله کرد،جنگ میان چین و ژاپن سرانجام زمینهساز یکی از محورهای جنگ جهانی دوم در سال 1939 گردید.کمونیستها در پی حمله به ژاپن بودند،امّا امکان تقویت جبهه چین در برابر حملات برق آسای ژاپن وجود نداشت.سرانجام چین در سال 1941 پس از حمله ژاپن به بندر پرل هاربور و پس از سقوط هونگ کونگ و سنگاپور به ژاپن اعلام جنگ کرد.آمریکا و شوروی به طرفداران خود در چین برای دفاع در برابر حملات ژاپن کمک کردند.
آمریکا مخالف قدرت یافتن کمونیستها بود.زمانی که ژاپن درپی اصابت دو بمب اتم به ناکازاکی و هیروشیما تسلیم شد؛هرچند جنگ در پانزدهم اوت
1) (1) .همان،ص156.
1945 خاتمه یافت؛امّا جنگ داخلی در چین از سر گرفته شد.آمریکا تلاش کرد تا با حمایت نظامی از«چیان کای شک»مانع از پیروزی کمونیستها در چین شود؛امّا تعداد نیروهای طرفدار«مائو»در چین رو به تزاید بود.«برتری ارتش آزادی بخش خلق از نظر تعداد و برتری فرماندهی نظامی،کمونیستها را قادر ساخت تا کنترل قلمروهای و بیشتری را به دست گیرند.زمانی که آنها پکن را در ژانویه 1949 تصرف کردند،پیروزیشان اجتناب ناپذیر بود». (1)سرانجام«چیان کای شک»با آشکار شدن شکستش به جزیره تایوان که دور از ساحل چین قرار داشت گریخت.بعد مدتی نزدیک به حدود دو میلیون نفر از نیروی نظامی و مردم عادی به تایوان رفتند و این جزیره را پایگاه جدید جمهوری چین اعلام کردند.در این زمان دو چین وجود داشت.جمهوری خلق چین یا سرزمین اصلی و جمهوری چین در تایوان که مورد حمایت آمریکا بود. (2)نیروهای کمونیست به رهبری«مائو»در پکن استقرار یافتند و نظام کمونیستی با حمایت شوروی در این کشور حاکم شد.
با پیروزی«مائو»و استقرار نظام کمونیستی در کشور چین،سیاست خارجی این کشور وارد مرحله نوینی شد.مائو مهمترین رهبر نظامی و سیاسی چین بود و در تأسیس جمهوری خلق چین در اول اکتبر 1949 نقش اصلی را ایفا نمود.سیاست خارجی چین در فاصله سالهای 1949-1976 با تاثیر از افکار و اندیشههای مائو شکل گرفت.«مهمترین رکن تفکر مائو در حوزه بینالمللی،
اجتناب ناپذیری جنگ با دنیای سرمایهداری بود.برای آمادگی ورود به این جنگ او به ارتش قدرتمند به منزله مهمترین ابزار مینگریست و به کاربرد دوگانه«انقلاب و جنگ»در گفتار عنایت ویژه داشت». (1)از دیدگاه رهبران چین تمامی کشورها به یکی از دو اردوگاه امپریالیسم و سوسیالیزم وابسته بودند و چین در اتحاد با شوروی در اردوگاه سوسیالیزم قرار داشت.مائو و همفکرانش با تمام جدیت،تلاش نمودند تا از مرزهای تاریخی چین دفاع نمایند«آنها به بازپس گیری سرزمینهای از دست رفته تایوان،تبت،ماکائو و هنگ کنگ میاندیشیدند و متعهد به حفظ استقلال و حاکمیت کامل کشور بودند.هدف آنها خود اتکائی همه جانبه بود.همچنین علاقهمند بودند که کشورشان نقش مستقلی در امور جهانی ایفا کند». (2)
مهمترین اهداف رهبران چین در این دوران،بازسازی جامعه براساس اصول سوسیالیزم،حفظ استقلال مرزی کشور،دفاع در برابر نیروهای خارجی،حفظ میراث گذشته و رسیدن به توسعه همه جانبه بود.با این حال مشکلات داخلی چین،سیاست خارجی آن را نیز تحتتأثیر قرار میداد.1949-1955 سالهای حساسی برای سیاست خارجی چین بود.در این سالها مائو تلاش میکرد تا با راهبرد«اتکاء به یک طرف»یعنی شوروی،نه تنها توان چین را در صحنه بینالمللی افزایش دهد،بلکه با کمکهای شوروی مشکلات اقتصادی چین را نیز حل نمایند.بنابراین پیوند چین و شوروی در زمان مائو به معنای رسالت ویژه چین برای تحقق اهداف ایدئولوژی مارکسیسم در چین و در سراسر جهان بود.از این نظر میان سیاست خارجی چین و شوروی اشتراکات بسیاری وجود داشت
که از جمله آن مبارزه با امپریالیسم و حمایت از ملتهای زیر ستم بود.مائو معتقد بود که باید از تضادهای اردوگاه امپریالیسم برای رسیدن به اکثریت و ضربه زدن به دشمن استفاده کرد.بنابراین«این جنبه که در برگیرنده فرضیه آشتی ناپذیری با سرمایهداری و به پیش راندن انقلاب جهانی است.با مفاهیم ایدئولوژیک مسلط در اتحاد شوروی دستکم تا مرگ استالین در 1953 هماهنگ و سازگار است و نشان از یکپارچگی اردوگاه سوسیالیستی دارد». (1)
سیاست خارجی چین در هماهنگی با سیاستهای جهانی شوروی،در پی درک تحولات نظام بینالملل،رهبری جهان سوم و استفاده از ابزارهای متعدد برای جامعه عمل پوشاندن به اهداف سیاست خارجی بود.حمایت از جنبشهای رهایی بخش یکی از محورهای اساسی سیاست خارجی چین در راستای مقابله با امپریالیسم و رهبری جهان سوم بود.
مائو بهشدت طرفدار ایدئولوژی کمونیست بود و سیاست خارجی خود را نیز در چارچوب طرفداری از کمونیسم رهبری کرد.اتحاد مائو با استالین در دفاع از کمونیسم و گسترش آن در حوزه اقیانوس آرام باعث گردید تا در رویارویی آمریکا و شوروی ایفای نقش کند و از جنگ سرد ابرقدرتها تأثیر پذیرد.ارتش چین برای افزایش قدرت نظامی و رسیدن به اهداف خود در مناطق پیرامون از حمایتهای شوروی برخوردار گردید.در سال 1950 چنین تلاش کرد تا«تبت»را مطیع خود سازد.بدین منظور«چهل هزار سرباز چینی در هفتم اکتبر 1950 وارد تبت شدند و ارتش کوچک این کشور را درهم شکستند.چین این تهاجم را با ادعای آزادی تبت از ستم کشورهای خارجی
1) (1) .مسعود طارم سرمی و دیگران،چین:سیاست خارجی و روابط با ایران،تهران:دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1364،ص11.
مثل بریتانیا توجیه کرد». (1)اعتراض تبت به سازمان ملل نتیجهای در برنداشت و بعد تبت به یکی از استانهای چین به نام ناحیه خودمختار تبت تبدیل شد.
«در اوایل سال 1950 چین اولین کشوری بود که جمهوری دموکراتیک ویتنام را به رسمیت شناخت؛کشوری کمونیستی که«هوشی مینه»میکوشید آنرا تأسیس کند چین همچنین سلاح و دیگر چیزهای مورد نیاز را در اختیار هوشی مینه قرار داد تا جنگ ویتنام را بهسوی استقلال پیش ببرد». (2)
«مائو همچنین در ایفای نقش منطقهای خود در دفاع از کمونیسم در منازعه آمریکا و شوروی درباره شبه جزیره کره(19501953)وارد جنگ شد و به پیروزیهایی دست یافت». (3)ورود ارتش چین به کره شمالی در 1950 و تقویت جبهه کمونیسم در شبه جزیره کره باعث استمرار جنگ تا 27 ژوئیه 1953 گردید.سرانجام بدون پیروزی هر یک از طرفهای اصلی جنگ یعنی آمریکا و شوروی،شبه جزیره کره به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم گردید.نیروهای کمونیسم در کره شمالی و نیروهای آمریکایی در کره جنوبی باقی ماندند.هر چند استقلال دو کره حفظ شد،امّا نیروهای سرمایهداری و سوسیالیستی در برابر یکدیگر صف آرائی کردند.
از هدفهای مهم نظام کمونیستی در چین،دستیابی به سطح بالای توسعه اقتصادی و تبدیل چین به قدرتمندترین اقتصادهای جهان بود.بر این اساس بازسازی اقتصاد کشور در دستور کار قرار گرفت و تلاش شد تا از کمکهای اقتصادی شوروی بهرهگیری شود.برای رسیدن به این هدف،ثبات و آرامش داخلی چین مورد نیاز بود.مائو این موضوع را چنین توضیح داد:«چین نیاز به
صلح و آرامش سه تا پنج ساله دارد تا قدرت اقتصادی را به دوره پیش از جنگ برساند و کشور را تثبیت کند». (1)
نظام اقتصاد کمونیستی،نظامی است که دولت مالکیت و اختیار زمینها و بنگاههای اقتصادی را در دست دارد.برای رساندن کشور به سطحی از توسعه اقتصادی باید نظام کمونیستی در سراسر کشور برقرار گردد و تغییرات اساسی اقتصادی در روستاها تحقق یابد.«در این راستا برنامههای پنج ساله توسعه اقتصادی،راهبردی بود که برای رسیدن به اهداف توسعه اقتصادی تدوین گردید.برنامه پنج ساله اول از سال 1953-1957 اجرا شد که بر پایه الگوی اقتصاد دولتی بود.برنامه پنج ساله دوم(1958-1962)جهش بزرگ نام گرفت.هدف آن بود تا اقتصاد چین به یکی از قدرتمندترین اقتصادهای جهان تبدیل شود.شعار حزب کمونیست چین«بیشتر،بهتر،سریعتر،ارزانتر»بود.برای رسیدن به این اهداف باید تغییرات بنیادی در اقتصاد انجام میشد.سیاست جهش بزرگ در عمل با مشکلاتی مواجه شد و نتوانست به اهداف خود دست یابد». (2)
از سوی دیگر از میانه دهه 50 روابط چین با شوروی نیز دستخوش تغییرات گشت و در عرصه سیاست خارجی روابط دو کشور به تدریج به سردی گرائید؛زیرا خروشچف در 1956 با اعلام سیاست همزیستی مسالمت آمیز خود،خواستار تنظیم مناسبات شوروی با جهان غرب از راه همکاری شد.خروشچف در این رابطه ضمن گزارش کار خود به بیستمین کنگره حزب کمونیست شوروی سیاست مسالمت آمیز خود را بدین سان خلاصه نمود.یک.بهبود روابط بین ابرقدرتها؛دو.خاموش کردن کانونهای جنگ در شرق و جلوگیری از پیدایش
کانونهای جدید جنگ و منازعه در اروپا و آسیا؛سه.تنظیم مناسبات شوروی با کشورهای مختلف با هدف کاهش بحران در اروپا...». (1)
اصلاحات خروشچف و انتقاد از استالین با سیاست چنین در حمایت از نهضتهای انقلابی در آسیا و آفریقا هم خوانی نداشت.«مائو به کوششهای شوروی برای رهبری اردوگاه کمونیسم و تفسیر خودسرانه نظریات کمونیستی اعتراض داشت» (2).او از سیاست خارجی شوروی فاصله گرفت و روابط خود را با کشورهای آفریقایی و آسیایی در قالب سیاست عدم تعهد تقویت نمود.
رهبران چین معتقد بودند که روابط مودّت آمیز آنها با کشورهای جهان سوم به هدفهای امپریالیستی لطمه میزند.در این زمینه مارشال لین بیائو،معتقد است جهان را میتوان به روستاها و شهرها تقسیم نمود.روستاها همان کشورهای در حال توسعه و عقب مانده هستند و شهرها شامل کشورهای صنعتی و توسعه یافته میباشد.در تحلیل لین بیائو،روستاهای جهان باید شهر را در میان گرفته و در خود حل کنند؛در این درگیری،چین باید نقش رهبری را داشته باشد و در پیشاپیش این دیگیری گام بردارد. (3)
«در سالهای جدایی چین و شوروی-که در اواخر دهه 1960 به حد بالایی رسید-چین در پی احراز نقش جدیدی برای خود بهمثابه رهبر جهان سوم،رهبر کشورهای غیرمتعهد و منادی واقعی کمونیسم برآمد». (4)این کشور سیاست حمایت از کشورهای جهان سوم را ادامه داد و همچنان از اردوگاه شوروی فاصله
میگرفت.در راستای این سیاست روابط با کشورهای در حال توسعه را به سه دسته تقسیم کرد.«گروه اول کشورهایی که روابط حسنه با چین داشتند مانند پاکستان،نپال و کامبوج.چین با توجه به روح و محتوای اعلامیه و رعایت اصول همزیستی مسالمت آمیز،از نهضتها و گروههای انقلابی در کشورهای فوق حمایت نمیکرد تا به تفاهم موجود لطمهای وارد نشود.گروه دوم،کشورهایی که روابط محدود امّا دوستانهای با چین داشتند.در قبال این گروه،سیاست چین ایجاد اختلاف و حمایت از جنگ داخلی نبود؛امّا در صورتی که اختلاف و جنگی در میگرفت از شورشهایی که با هدفهای رهبران چین هماهنگ بود حمایت میکرد.نمونهای از آن حمایت چین از تجزیه طلبان«بیافرا»است.
گروه سوم،کشورهایی که چین بهطور جدی از شورشهایی که علیه حکومت مرکزی صورت میگرفت با روشهای مختلف حمایت میکرد.درهمین راستا چین از تجزیه طلبان برمه یعنی کاچینگ و کارنز و در هندوستان از ناکتا و مینروس حمایت کرد». (1)
از طرفی سیاست جدید شوروی در مواجه با مسائل و بحرانهای مختلف جهان از جمله اروپای شرقی و آسیا نیز به ایجاد تیرگی روابط چین و شوروی کمک کرد.«تجاوز شوروی به چکسلواکی در اوت 1968 برای سرکوب جنبش اصلاح گرایانه دوبچک؛زد و خورد مرزی با روسیه در کنار رودخانه یوزوری در شین جیانگ(سین کیانگ)در مارس و ژوئن 1969؛نفوذ روزافزون شوروی در ویتنام،همسایه چین؛افزایش نیروهای نظامی شوروی در مرز شمال شرقی چین به 40 لشکر کامل؛استقرار موشکهای قاره پیمای جدید در آنجا که تهدید برای
1) (1) .همان،ص 82 و83.
امنیت کشور شناخته میشد» (1)از مواردی بودند که پیوسته باعث افزایش تنش میان دو کشور و فاصله گرفتن سیاست خارجی چین از شوروی گردید.
پس از جنگ سرد،سیاست چین ارتقای جایگاه بینالمللی خود بود.با فروپاشی شوروی و شرایط جدید بینالمللی،سیاست خارجی چین نیز،بیش از گذشته بر راهبرد توسعهگرایی،صلحگرایی و ایجاد محیط بینالمللی با ثبات تأکید داشت.عصر جهانی شدن ارتباطات و بهم تنیدهگی ارتباطات بینالمللی،چین را به الزامات نوین عصر جهانی شدن توجه داد.حضور گسترده و فعال اقتصادی چین در بازارهای جهانی،رقابت اقتصادی این کشور را با دیگر قطبهای اقتصادی افزایش داد.در دوره جدید مهمترین هدف چین افزایش امنیت،اعتماد متقابل و تقویت مناسبات بینالمللی با دیگر کشورها به منظور رسیدن به سطح بالای توسعه است.مسئله امنیت مفهوم جدیدی پیدا کرده و سرنوشت همه کشورها به آن پیوند خورده است.در عصر جهانی شدن امنیت ملی،منطقهای و جهانی به یکدیگر پیوند خورده است.چین برای رسیدن به سطح بالایی از پیشرفت به سطوح مختلف امنیت نیازمند میباشد.تلاش برای برقراری ثبات و امنیت جهانی از راه همکاریهای متقابل با دیگر کشورها و سازمانهای منطقهای و بینالمللی از اولویتهای سیاست خارجی چین است.
چین امنیت در عصر جهانی شدن را بر چهار پایه استوار میداند:«اعتماد متقابل؛منافع متقابل؛برابری؛همکاری». (2)این موارد نشان میدهد که تأمین منافع
چین در چارچوب همکاری با کشورها و نفع متقابل امکان پذیر است.تنها تأکید بر منافع ملی نمیتواند پاسخگوی نیازهای چین در عصر جهانی شدن باشد.بر این اساس حضور فعال چین در عرصه جهانی و ایفای نقش در بازارهای جهانی،افزایش توان رقابتی این کشور در برابر محصولات سایر کشورهای قدرتمند از اهداف حیاتی سیاست خارجی چین است.
ریشه تحول در سیاستها و راهبردهای چین با هدف رسیدن به ابر قدرتی را باید از زمان به قدرت رسیدن«دنگ شیائو پینگ»در سال 1976 دانست با مرگ«مائو»در 1976 و قدرت یافتن«شیائو پینگ»تحولات سیاست داخلی و خارجی چین متأثر از اندیشههای«شیائو پینگ»شد که بیش از هر چیز بر توسعه تأکید میکرد. (1)«دنگ»برای رسیدن به توسعه،سه مرحله را در نظر گرفت:
«مرحله اوّل 1980-1990.در این مرحله هدف اصلی دو برابر شدن تولید ناخالص ملی و حل مشکل خوراک و پوشاک ملت چین بود.
مرحله دوّم 1990-2000.هدف اصلی این مرحله رساندن تولید ناخالص ملی به یک تریلیون دلار و برخوداری از درآمد سرانه هشتصد تا هزار دلار بود.
مرحله سوم 2000-2050.هدف اصلی در این مرحله دستیابی به استاندارهای توسعه یافتگی است». (2)
از سوی دیگر تحول در جهت گیریهای اقتصادی و سیاسی چین از انقلابیگری به توسعهگرایی،سیاست خارجی چین را نیز در عرصه گفتاری و رفتاری دستخوش تحول کرد.
«در سطح گفتاری بهجای کاربرد دوگانه«جنگ و انقلاب»که مائو همواره
بهکار میبرد،دنگ بر تکرار«صلح و توسعه»توجه داشت.او معتقد بود که در این میان«توسعه»اهمیت بیشتری دارد». (1)آنچه مسلم است محوریت یافتن توسعه،نیازمند سیاستها و اقدامات نوینی بود.تحقق توسعه اقتصادی از دو طریق باید صورت میگرفت:«جذب منابع بینالمللی لازم(منابع اقتصادی و سیاسی)و تلاش برای ایجاد محیط امنیتی با ثبات در حوزههای پیرامونی و بینالمللی چین». (2)
در عرصه گفتاری،تغییر تصویر از چین در صحنه بینالمللی از انقلابی به معترضی متعهد به الزامات نظم موجود،هدف اصلی بود.در عرصه رفتاری هدف،بهبود مناسبات چین با کانونهای اصلی ثروت و قدرت بود تا هر چه سریعتر مسیر رشد و توسعه اقتصادی چین فراهم گردد. (3)در بخش اصلاحات اقتصادی نیز سیاستهای چین متحول شد.تلاش برای نوسازی و توسعه در کشاورزی،صنعت،دفاع ملی و علوم و دانش در اولویت قرار گرفت.برای رسیدن به این هدف«دنگ شیائو پینگ ایدئولوژی کمونیستی را نادیده گرفت و بسیاری از عناصر سرمایهداری را در اقتصاد چین وارد کرد.او مزارع اشتراکی را منحل کرد تا کشاورزان بتوانند مالک زمینهای خود باشند.افراد را تشویق کرد تا کسب و کار مشخصی برای خود راه بیندازند.به کشورهای خارجی نیز اجازه داد تا در چین سرمایهگذاری کنند.دنگ شیائو پینگ همچنین مناطق اقتصادی ویژهای بهوجود آورد تا صنایع اشتغالزا را توسعه بدهد». (4)در نتیجه نظریه
امپریالیسم و سوسیال امپریالیسم که امکان حرکت به سمت نظام سرمایهداری را محدود میکرد به نظریه استفاده از سرمایههای غربی تبدیل شد.براساس این تبدیل،روابط چین با جهان غرب بهبود یافت و امکان عملی شدن سیاست درهای باز فراهم شد.همچنین در راستای سیاست توسعه اقتصادی از ظرفیتها و امکانات جهان غرب برای سرمایهگذاری در چین استفاده شد.
«اصلاحات اقتصادی دنگ از بخش کشاورزی و تجارت خارجی آغاز شد و بهتدریج به بخش صنایع کشیده شد». (1)سیاست اصلاحات اقتصادی بهرغم مشکلات آن نتایج مثبت فراوانی را همراه داشت؛زیرا اقتصاد چین را از حالت رکود به مسیر رشد و توسعه سوق داد.آزاد سازی اقتصادی،رقابتی کردن بخشهای اقتصاد و تشویق مردم به مشارکت در عرصههای اقتصادی باعث رونق اقتصادی گردید.هرچند افکار«دنگ»با اندیشههای«مائو»مشترکهایی داشت امّا در مواردی نیز متمایز بود.دنگ«عقیده داشت به تقویت انگیزههای سود اقتصادی،بازار کنترل شده،فرهنگ و منابع ملی چین،حاکمیت کامل دولت-حزب،وفاداریهای ایدئولوژیک،ضرورت بهدست آوردن فناوریهای غربی و سرانجام ارتقای مقام بینالمللی چین و بازگشت جایگاه گذشته». (2)این نوع نگاه باعث حرکت از نظام اقتصادی بسته کمونیستی به نظام آزاد سرمایهداری شد و«سیاست درهای باز»تقویت گردید.از منظر«دنگ»بیش از آنکه سرمایهداران خارجی از«سیاست درهای باز»سود ببرند،مردم سود میبرند و نتایج مثبت آن بیش از نتایج منفی است. (3)در مجموع
مهمترین هدفها«سیاست درهای باز»را میتوان به صورت زیر بیان کرد:
«1.از بین بردن انحصار تجارت خارجی دولتی؛
2.جذب سرمایه و وام خارجی.
3.ایجاد مناطق ویژه اقتصادی و شهرهای ساحلی». (1)
چین در راستای سیاست درهای باز و ایجاد رقابت در بازار اقتصادی و فعال سازی بخش خصوصی اقدامهای گستردهای را انجام داد که از جمله آن جذب سرمایهگذاری خارجی بود.برای جذب سرمایهگذاری خارجی زمینهها و شرایط ویژهای لازم است.این شرایط در گروه«ثبات سیاسی،رعایت استانداردها و امنیت حقوقی مورد نیاز با کیفیت نیروی کار و تسهیلات قابل انعطاف است که از سوی دولت تأمین گردید». (2)با فراهم شدن شرایط،بیشتر سرمایهگذاریها در مناطق آزاد چین و به وسیله شرکتهای ژاپنی،تایوانی،آمریکایی،هنگ کنگی و مؤسسات اقتصادی ماکائو صورت گرفته است.کشورهای تایلند،سنگاپور،مالزی،انگلیس،آلمان،ایتالیا،فرانسه،استرالیا،زلاندنو و کانادا نیز به سرمایهگذاری در چین مبادرت کردهاند». (3)حجم بالای سرمایهگذاریها نشان میدهد که روابط چین با آمریکا،اروپا و آسیا رو به گسترش است.
«روابط چین و آمریکا در اواخر رهبری«مائو»وارد مرحله جدیدی شد.آمریکا از مخالفت با ورود چین به سازمان ملل متحد صرف نظر کرد و حکومت قانونی چین بر تایوان را پذیرفت.امّا روابط کامل دیپلماتیک از اول ژانویه 1979 آغاز شد و«دنگ»اولین رهبر چین بود که پس از سه دهه از
آمریکا دیدار کرد». (1)همچنین با هدف تقویت روابط دو جانبه«اولین اجلاس مشترک چین و آمریکا درباره همکاریهای علمی و تکنولوژیک در بیجینگ(ژانویه 1980)تشکیل شد.سپس در سال 1984 دیدار زائو زیانگ از آمریکا و کانادا برای گسترش روابط چین با دو کشور و انعقاد قراردادهای فنی،صنعتی،علمی و تکنیکی انجام پذیرفت». (2)
از طرفی چین در تحکیم مناسبات خود با غرب روابط خود با کشورهای اروپایی را نیز گسترش داد.در 1984«دیدار زائو زیانگ از شش کشور اروپایی و توافق بر همکاریهای اقتصادی و تکنولوژیک و توسعه روابط فرهنگی در این راستا است». (3)
از سوی دیگر مناسبات اقتصادی چین با آسیا به ویژه با کشورهای در حال توسعه و نو صنعتی نیز رو به گسترش گذاشت.از جمله میتوان به سرمایهگذاری شرکتهای هنگ کنگی اشاره کرد که:«از 1997-2005 بیش از 240 میلیارد دلار در چین سرمایهگذاری کردند». (4)
رشد و توسعه فزاینده اقتصاد چین،این کشور را یکی از قدرتهای بزرگ نوظهور قلمداد کرد.کشوری که به نظر میرسد به دنبال قدرت اقتصادی بالا در پی ایفای نقش جدید در معادلات جهانی باشد.
کشورهای پیشرفته نسبت به حضور هرچه بیشتر چین در بازارهای جهانی احساس نگرانی میکنند.کشورهای اروپایی نسبت به آسیب پذیری اقتصادشان
در برابر کالاهای ارزان قیمت چین و افزایش واردات از این کشور از دهه 1970 نگران هستند.بیش از آنکه چین یک شریک تجاری بدانند آن را رقیب اقتصادی در نظر میگیرند. (1)
«فرید ذکریا»روزنامهنگار اعتقاد دارد دگرگونی اقتصاد چین،سریعترین دگرگونی در تاریخ است.ذکریا در مقالهای در سال 2008 مینویسد:«چین در مدت سه دهه از همان درجه از صنعتی سازی،شهری شدگی و تغییرات اجتماعی برخوردار شد که اروپا در مدت دو قرن برخوردار گردید». (2)
آمارها نشان میدهد که از 1979-1989 تولید ناخالص ملی چین(ارزش کالاها و خدماتی که کشور تولید میکند)سالانه 9/2درصد افزایش یافت». (3)«اقتصاد چین در دهه 1990 به چنان رشدی دست یافت که بسیاری با آغاز قرن بیست و یکم حدس میزدند که چین سرانجام قدرتمندترین اقتصاد جهان خواهد شد». (4)«بنا بر گزارش سازمان همکاریهای اقتصادی و توسعه اروپا در 1997 تولید ناخالص چین براساس قدرت خرید در سال 2020نزدیک به20درصد تولید ناخالص جهان را تشکیل داد و آمریکا و ژاپن را پشت سر خواهد گذاشت». (5)همچنین اول اکتبر 2007،در پنجاه و هشتمین سالگرد تأسیس جمهوری خلق چین،«ون جیابائو»،نخست وزیر چین،رشد اقتصادی را از زمان«دنگ شیائو پینگ»ستود و توجه داد که این امر«بهگونهای قابل توجه استانداردهای زندگی مردم را بهبود بخشیده است». (6)
بنابراین میتوان گفت که چین در مسیر رشد و توسعه و سیاست خارجی فعال در مرحله سوم توسعه اقتصادی است که تا سال 2050 استمرار مییابد.در این مرحله چین نیازمند است به روابط مسالمت آمیز با جهان خارج،محیط امن در منطقه مجاور و نظام بینالملل،جذب سرمایههای خارجی،بازاریابی جهانی و تنظیم روابط متقابل با قدرتهای بزرگ و کانونهای ثروت جهانی.
در سیاست خارجی این کشور،ترسیم چهره مطلوب،ارائه تصویر ذهنی یک کشور پیشرفته و استفاده از ظرفیتها و امکانات در روابط دو جانبه و چند جانبه با کشورها از جایگاه و اهمیت خاص برخوردار میباشد.
در حال حاضر در سیاست خارجی چین همچنان تفکر«دنگ شیائو پینگ»حکومت دارد.«تفکری که از اواخر دهه 1970 و ورود به عصر اصلاحات،همواره مهمترین عامل تغییر رفتار سیاست خارجی چین است؛کانون اصلی این تفکر«توسعه اقتصادی و ثبات سیاسی»است چگونگی برخورد با موضوعات بینالمللی با این کانون تنظیم میشود؛کانونی که چین را از ورود جدی به عرصههای حساس سیاست بینالمللی و پیش گرفتن رفتاری خلاف دیگر قدرتها در این عرصهها،باز میدارد». (1)
تحولات شتابان نظام بینالملل و تغییر در ساختار و فرایندهای جهانی،زمینههای گستردهای را برای ظهور چین در عرصه بینالمللی فراهم ساخته است.در شرایط جدید گرچه رقابت در قلمروهای اقتصادی و سیاسی شدت یافته است،امّا فرصتها و زمینههای متعددی برای ظهور قدرتمند چین فراهم شده است.سیاست خارجی این کشور از یک سو متأثر از سیاستهای شرقی و
1) (1) .شریعتی نیا،پیشین،ص10.
تحولات منطقهای حوزه اقیانوس آرام و از سوی دیگر متاثر از سیاست دولتهای بزرگ غربی و تحولات اقتصاد نظام سرمایهداری است.
اهداف سیاست خارجی چین بر مبنای توسعهگرایی در راستای استفاده از ظرفیتهای نظام منطقهای و جهانی شامل موارد زیر میباشد:
1.اولین هدف به وجود آوردن جو مناسب برای پیگیری توسعه اقتصادی است.بنابراین بیشترین تلاش این کشور،جلوگیری از ناامنی در مرزها و دخالت خارجی در کشور میباشد.
2.جلوگیری از استقلال تایوان.
3.تنظیم رابطه مناسبت با آمریکا،سپس اروپا و در نهایت با روسیه....
4.جلوگیری از قدرتمند شدن هند به این دلیل که هند قدرت تجزیه تبت را دارد.
چین در مرحله اول سیاست خارجی منطقهای دارد و کمتر گرایش جهانی از خود نشان میدهد. (1)
رشد و توسعه اقتصادی چین در ابتدای قرن بیست و یکم باعث شده تا از اقتصاد چین بعنوان یکی از اقتصادهای بزرگ جهان یاد شود.بیشتر کالاهای چینی با کیفیتهای چندگانه تولید میشوند و توانسته بخشی عظیمی از بازارهای اروپایی و آمریکا را به خود اختصاص دهد.رسیدن به سطح بالایی از قدرت مرهون نیروی کار ارزان قیمت و استفاده از فناوریهای پیشرفته از جمله غربی آن است.این قدرتافزایی در آینده میتواند تقاضاهای بینالمللی چین را جهت ایفای نقش بیشتر در معادلات قدرت جهانی افزایش دهد و این کشور را از یک قدرت منطقهای به قدرت جهانی مبدل سازد.
1) (1) .همان،ص 15و16.
سطح دیگر قدرت چین که میتواند زمینهساز افزایش انتظارات و نقش مستقل این کشور در معادلات جهانی باشد،مربوط به قدرت هستهای آن میباشد.چین در دهه 1950 تصمیم به تولید سلاح هستهای گرفت.با گذشت زمان«چین یک سیستم کامل و بهم پیوسته از علوم،فن آوری و صنعت هستهای ایجاد کرد.این کشور با تربیت نیروی تحقیق و تولید،بمب اتمی و بمب هیدروژنی را با روحیه اتکای به خود با موفقیت تولید کرده.آماده سازی بمب اتمی و هیدروژنی را فراهم کرد و به نتایج حیاتی در تحقیقات سلاحهای هستهای جدید دست یافته است.همه اینها،در افزایش تولید دفاعی،شکست ممنوعیت هستهای و تهدید ابرقدرتها و بالا بردن اعتبار بینالمللی چین،نقش مهمی داشته است. (1)
این کشور در پی افزایش توان هستهای خود«در 27 اکتبر 1966 با استفاده از یک موشک برد متوسط-کوتاه سطح به سطح که برای حمل یک کلاهک اتمی به کار گرفته شد،یک آزمایش موفقیت آمیز انفجار هستهای را انجام داد». (2)در هفدهم ژوئن 1967«اولین آزمایش انفجار هوایی بمب هیدروژنی به اجرا درآمد که آن هم با موفقیت همراه بود». (3)
چین در حال حاضر خود را به انواع موشکها،رادارها،هواپیماها،ماهوارهها و تجهیزات الکترونیکی نظامی مجهز ساخته است.با توجه به زیرساختها و فن آوریهای اصلی نظامی میتواند همردیف قدرتهای بزرگ دارنده تجهیزات هستهای پیشرفت نماید.تولیدات چین در زمینه ماشینهای الکتریکی مخصوص،
محصولات هوانوردی،کشتی سازی و آیرودینامیک قابل توجه است.«آیرودینامیک علمی است که جریان هوا و دیگر گازها و آثار متقابل بین اجسام مختلف و گازها را در حرکت نسبی مطالعه مینماید.این علم بر مطالعه اصول پرواز وسایل پرنده تمرکز دارد و یکی از علوم مهم به منظور کسب فناوری هوا فضا است.پیشرفتهای تئوری و عملی آیرودینامیک سبب طراحی انواع وسایل هوایی جدید و همچنین ترقی و بهبود وسایل پروازی موجود گشته است». (1)
چین در اکتبر 1956 اولین گام را در جهت احداث سازمانهای تحقیقاتی آیرودینامیک برداشت.«در سال 1980 انستیتو تحقیقات آیرودینامیک پکن دوازده قسمت تحقیقاتی را پس از سی سال تجربه تأسیس کرد.چین تا این سال مطالعات و آزمایشهای مختلف روی نیروهای آیرودینامیکی و گرمایش آیرودینامیکی موشک،فضا پیما و وسایل هوائی را همراه تحقیقات و توسعه آیرودینامیک صنعتی صورت داده است». (2)
در مجموع پیشرفت چین در عرصههای نظامی و اقتصادی در ابتدای قرن بیست و یکم رو به گسترش بوده است و توانسته سهم قابل توجهی از تجارت جهانی را به خود اختصاص دهد. (3)
اگر روند توسعه چین همینگونه ادامه یابد این کشور تا سال 2020 بزرگترین قدرت اقتصادی خواهد بود.این کشور با داشتن تمدنی چندین هزار ساله برای خود رسالتهای جهانی قائل است.«در نظام فکری کنفوسیوس،چین مرکز جهان و ادعای مرجعیت و اقتدار جهانی دارد.به موجب این ادعا اقوام غیر
نژاد«هان»میبایستی پرداخت کننده مالیات به دولت چین باشند». (1)این تفکر همچنان به گونهای دیگر بر سیاست خارجی چین حاکم است.این کشور پس از جنگ سرد با ایجاد نظام تک قطبی به رهبری آمریکا مخالفت کرد و خواستار نظام چند قطبی شد.تلاش چین این بود که از قدرت خود در شورای امنیت سازمان ملل جهت ایفای نقش بیشتر در مسائل جهانی استفاده نماید.این کشور در 1996 قطعنامه شورای امنیت در خصوص خلع سلاح انقلابیون گواتمالا را وتو کرد و قبل از آن در سال 1991 به قطعنامه اعمال زور علیه عراق در جنگ دوم خلیج فارس رأی ممتنع داد. (2)موضع گیریهای چین در مسائل مختلف جهان نشان میدهد که ظرفیتها و قابلیتهای این کشور برای رسیدن به سطح قدرت جهانی وجود دارد.در قرن بیست و یکم،قدرتهای بزرگ باید در محاسبات خود،سطح بالای قدرت چین را به رسمیت بشناسند.در این میان روابط استراتژیک چین و آمریکا از جایگاه خاصی برخوردار است و چین میکوشد تا از تمام ظرفیتهای ممکن در روابط خود با آمریکا در ایفای نقش در معادلات منطقهای و جهانی استفاده کند. (3)
1.چین در ابتدای قرن نوزدهم دارای سیاست خارجی انزوا بود؛امّا پس از جنگ تریاک 1840-1842 به تدریج زمینه ورود کشورهای اروپایی به چین فراهم گشت.
2.سیاست خارجی چین در سالهای 19491976 تحتتأثیر افکار و اندیشههای مائو قرار داشت.از دیدگاه مائو جنگ با نظام سرمایهداری اجتناب ناپذیر بود.بنابراین پیوند چین و شوروی به مفهوم مقابله با امپریالیسم و در جهت تحقق بخشیدن به اهداف مارکسیسم در چین و جهان بود.
3.اعلام سیاست همزیستی مسالمت آمیز خروشچف در 1956 که به معنای همکاری با جهان غرب بود،باعث تیرگی روابط چین و شوروی شد.
4.تحول در سیاست خارجی چین با هدف دستیابی به ابر قدرتی از زمان به قدرت رسیدن«دنگ شیائوپینگ»در 1976 تدکید او بر راهبرد توسعه بود.این تحول توان اقتصادی چین را افزایش داد.چین تاکنون توانسته است به بسیاری از اهداف توسعه کشورش دست یابد.
1.تحولات سیاست خارجی چین را از اواخر قرن نوزدهم تا نیمه اول قرن بیستم توضیح دهید؟
2.جهتگیریها و هدفهای سیاست خارجی چین را در زمان مائو توضیح دهید.
3.علل تیرگی روابط چین با شوروی را در زمان مائو بیان کید.
4.محورهای اصلی سیاست خارجی چین را پس از جنگ سرد بررسی کنید؟
5.ظرفیتها و توانمندیهای چین را جهت دستیابی به جایگاه قدرت بزرگ را بررسی کنید.
1-سابقه سیاست خارجی ژاپن
تاریخ معاصر ژاپن ریشه در دوران میجی دارد.دوران میجی 1868-1912 به خصوص تحولات سالهای 18711869 که با تسلط خان خانی،به انسجام قدرت حکومت و بنیانگذاری دستگاه کارآمد انجامید در تاریخ ژاپن اهمیت فراوانی دارد.در این دوران ژاپن توانست از یک کشور عقب افتاده به کشوری پرقدرت آسیایی با صنایع،نهادهای سیاسی و الگوی نوینی از جامعه،تبدیل شود و خود را برای مبارزات قرن بیستم آماده سازد. (1)تا قبل از ارتباط ژاپن با غرب،این کشور دارای سیاست خارجی انزوا بود و نسبت به حضور ناوگانهای آمریکا و اروپا در بنادر خود واکنش نشان میداد.«هشتم ژوئیه 1853 روزی مهم در تاریخ ژاپن بود،روزی که یک اسکادران مرکب از چهار کشتی جنگی آمریکا وارد خلیج رادو(توکیو کنونی)در ساحل شرقی هونشو شدند». (2)در پی آن بنا بر
پیمانی که در سال 1854 منعقد شد تفاهم شد به ملوانان کشتیهای آمریکایی که کشتی آنها غرق میشوند پناه داده شود و کشتیها بتوانند در ژاپن مواد مورد احتیاج خود را تدارک کنند.بندهای شیموا،هاکورات و نیز یوکو هوما(در 1858)به روی تجار آمریکایی باز باشد.این امتیازات به بریتانیای کبیر،هلند،روسیه و فرانسه نیز داده شد. (1)
بر این اساس ارتباط با کشورهای غربی و سیاست خارجی فعال در دوران میجی استمرار یافت.خواست رهبران دوره میجی آن بود تا«از ژاپن دولتی نیرومند و توانگرد بسازند که قادر به مذاکره درباره عهدنامههای نابرابری که با غرب بسته شده بود،و نیز تغییر آنها باشد.تفکر آنها این بود که برابری با غرب به معنای رقابت برای داشتن مستعمرات است و صنعتی شدن با به دست آوردن منابع مطمئن برای مواد خام و نیز با بازار تجارت همراهی دارد». (2)
ژاپن در دوره میجی برای رسیدن به قدرت سیاسی و اقتصادی و اهداف سیاست خارجی برنامههای اصلاحی در پیش گرفت.برای ایفای نقش مؤثر در محیط خارجی،افزایش توان ملی لازم بود.بر این اساس برای صنعتی شدن،ابتدا از بخش کشاورزی آغاز کرد.
درآمد بهدست آمده از مالیات کشاورزی و وضعیت خوب ابریشم در بازار بینالمللی،منابع مالی و استقلال لازم را برای آغاز صنعتی شدن ژاپن فراهم آورد». (3)در بخش اقتصادی دولت به تدریج صنایع و کارخانجات بسیاری را به
بخش خصوصی واگذار کرد.«دولت پس از واگذاری بعضی از کارخانههای نمونه خود به صنایع غیرنظامی،قسمتی از مؤسسات کشتی سازی و نهادهای معدنی خود را به تدریج به بخشهای خصوصی واگذار کرد.از جمله مهمترین انتقالهای این قسمت اجاره دادن(در 1884)و سپس واگذاری قطعی کارخانههای کشتی سازی عظیم خود در ناگاساکی به شرکت میتسوبیشی بود. (1)از سوی دیگر در ادامه سیاست اصلاحی در فوریه 1889 قانون اساسی میجی بهمنزله هدیهای از طرف امپراتور به ملت عطا شد.با سیاستهای جدید اقتصادی،سیاسی،اجتماعی و نظامی،قدرت ژاپن از اواخر قرن نوزدهم رو به گسترش نهاد.منازعات و جنگهای کشورهای اروپایی به روند صنعتی شدن و قدرت یافتن ژاپن نیز کمک کرد.
«درگیر بودن اروپا با مشکلات خود فرصت ارزندهای برای پیشرفت اقتصادی و سیاسی در برابر ژاپن قرارداد.این کشور با هوشیاری،پویایی و تلاش فراوان،فرصت را غنیمت شمرده و بازارهای فروش کشورهای صنعتی اروپا را یکی پس از دیگری و در اقصی نقاط جهان در اختیار گرفت». (2)جنگ جهانی اول 1914-1919 در تجارت کشورهای اروپایی توقفی ایجاد کرد؛امّا برای ژاپن افزایش بازرگانی را همراه داشت؛بگونهای که«افزایش موازنه بازرگانی خارجی ژاپن که تا آغاز جنگ 2/5 میلیون ین بود به سالانه 350 میلیون ین بالغ گشت». (3)
«همزمان با رشد تجارت و توسعه اقتصادی ژاپن،نیاز این کشور به بازارهای
جدید و منابع اولیه و خام بیشتر گشت و به تدریج روحیه توسعهطلبی آن افزایش یافت.پیروزی در یک سلسله تهاجمهایی به کره و چین،اشغال کره در 1910 و پیروزی در جنگ با روسیه در 1905 باعث بلند پروازیهای دیگر نظامی این کشور گردید». (1)با آغاز جنگ جهانی اول،ژاپن در کنار نیروهای متفقین قرار گرفت و پس از جنگ از نتایج پیروزی بهره برد.در پیمان«ورسای»(1919)قیمومت بر جزایر زیر سلطه آلمان در اقیانوس آرام و حقوق ویژه در چین به ژاپن انتقال یافت و در کنار کشورهای انگلستان،فرانسه،روسیه و آمریکا در جامعه ملل پذیرفته شد». (2)
قدرت ژاپن در فاصله سالهای 19191939 رو به افزایش نهاد.این کشور توانست موقعیتهای ویژهای را در جنگ جهانی اول بهدست آورد و در کنفرانس ورسای از جایگاه سیاسی خاص برخوردار گردد.بحران اقتصادی 1929 که باعث ایجاد رکود اقتصادی در کشورهای آمریکا و اروپا گردید،از 1932 سبب رشد و شکوفایی اقتصاد ژاپن شد.کاهش ارزش«ین»موجب تشویق صادرات گردید.«سازماندهی و ابتکار این شکوفایی از زایباتسوها،مجتمعهای عظیم صنعتی و تجاری یعنی میتسوئی،میتسوبیشی،سومیتومو و یاسودا نشأت گرفته بود.چنانکه«لاک وود»و«آلن».شرح میدهند این مؤسسات از رکود دهه 1920 با نیرویی شگرف سر برآوردند». (3)افزایش همزمان قدرت اقتصادی و نظامی ژاپن باعث
پیوند ژاپن با آلمان در سال 1936 گردید.با آغاز جنگ جهانی دوم،ژاپن نیز برای دستیابی به اهداف خود در جنگ شرکت کرد.«هدف ژاپن از شرکت در جنگ جهانی دوم،جانشینی استعمارگران غرب در آسیای جنوب شرقی و به دست آوردن منابع خام و بازارهای این منطقه بود». (1)
ژاپن امیدوار بود با پیروزی جبهه آلمان در جنگ،غنایم بسیاری بهدست آورد و قدرت منطقهای خود را افزایش دهد.«نظریه«رسالت پیشروی در آسیا»که در زمان نخست وزیری شاهزاده«کونه ئه فومی مارو»در 1937 مطرح شد و تشکیل شورای عمران آسیا در 1938 از برنامههای ژاپن برای تبدیل شدن به یک قدرت منطقهای بود.بر این اساس در طرحی که در 1940 اعلام شد،کشورهای شرق آسیا و جزایر واقع در اقیانوس آرام به صورت مجتمعی در میآمدند که ژاپن،شمال چین و منچوری پایگاه صنعتی آن و سرزمینهای جنوبی تأمین کننده مواد خام آن و دیگر کشورها،بازار مصرف آنها بودند.این طرح تنها اقتصادی نبود،بلکه جنبههای فرهنگی هم داشت که در آن زبان ژاپنی و اخلاق کنفوسیوسی ترویج میشد و آثار فرهنگ غربی زدوده میگردید.اجرا کننده این طرح وزارت آسیای شرقی بزرگ بود که در 1942 تأسیس شد. (2)
با حمله نظامی آلمان به لهستان در 1939 جنگ جهانی دوم آغاز شد.در مرحله اول جنگ 19391941 قوای هیتلر در جبهههای جنگ به پیروزیهایی دست یافتند.تصرف لهستان در 1939،سقوط فرانسه در ژوئن 1940 و تسلیم شدن دانمارک،نروژ،هلند،بلژیک و لوکزامبورگ در فاصله سالهای
19391940 از پیروزیهای آلمان بودند. (1)
ژاپن قبل از شروع جنگ جهانی دوم به مناطقی از چین حمله کرد.«در ژوئیه 1937،«تین تسن»و«پینگ»(پکن فعلی)به تصرف درآمد و ژاپن یک حاکم دست نشانده را در این ایالت بر سر کار گمارد.«شانگهای»و«هانکو»نیز به تصرف درآمدند.بندر بزرگ«کانتون»و مرکز کلیدی راه آهن«تانک شان»که امروز«ساچو»نامیده میشود فتح شد.ژاپن در سال 1937 توانست کنترل قسمت زیادی از شمال چین را بهدست آورد که شامل«مغولستان داخلی»و بیشتر شهرها و بندرهای مهم بود». (2)ژاپن در 1938 شکست خورد و مجبور به عقبنشینی از بخش زیادی از خاک چین شد.
با شروع جنگ جهانی دوم در 1939 نیروهای ژاپنی جزیره استراتژیک«هاینان»را در دریای جنوبی چین اشغال کردند.«هاینان»دارای ذخائر با ارزشی از سنگ معدن و سکوی پرتاب خوبی برای حمله به مالزی بود.بعد از آن ژاپن اعلام کرد که جزیه«اسپراتلی»را که تاکنون مورد ادعای فرانسه بوده است و در حوالی«اندونزی»است ضمیمه خاک خود کرده است». (3)
ژاپن و آلمان در سیاستهای گسترش مرزها همراه یکدیگر بودند و«میان دکترین نازی و خط مشی ژاپنیها همبستگی عقیدتی وجود داشت.افراطیون ارتشی بر پیمان همکاری با آلمانها اصرار داشتند؛زیرا که چنین پیمانی وحشت آمریکا و انگلستان را درپی داشت و باعث میشد که دستشان از خاوردور کوتاه شود». (4)
در مرحله نخست جنگ جهانی دوم،پیروزیهای آلمان در اروپا علتی برای افزاش تقاضاها و سیاستهای افراطی آلمان شد.مهمترین هدف آن تبدیل شدن به قدرتی منطقهای در اروپا و کوتاه کردن دست قدرتهای دیگر از حوزه اقیانوس آرام بود.در«27 سپتامبر 1940،ژاپن رسماً به اتحاد سهگانه با آلمان و ایتالیا ملحق شد و به این ترتیب ریاست هیتلر بر اروپا را تایید کرد.آلمان و ایتالیا نیز رهبری ژاپن بر شرق آسیا را تدیید کردند.براساس این معاهده،چنانچه یکی از این سه کشور مورد تعرض قدرتی دیگر«به غیر از کشورهای درگیر در جنگ اروپا و جنگ چین و ژاپن»قرار میگرفت،دو کشور دیگر به یاریش میشتافتند.منظور غیر مستقیم آنها،ایالات متحده آمریکا بود». (1)
در مرحله دوم جنگ 1941و1942 آلمان پیمان عدم تعرض به روسیه را(در اوت 1939)نقض و به خاک روسیه حمله کرد.در این حمله ابتدا قوای آلمان به پیروزیهایی دست یافتند؛امّا در 1942 بهتدریج قوای هیتلر به علت دوری راهها برای رساندن لوازم جنگی،حملات ارتش روسها و زمستان سخت،شکست خورد و عقب نشینی کرد.
در این مرحله از جنگ در جبهه شرق نیز تغییراتی به وجود آمد.ژاپن به هاوائی،جزایر فیلیپین و دیگر جزایر تصرف شده آمریکا،مالایا و هونگ کنگ حمله کرد.این وضعیت نشان میداد که تقابل منافع ژاپن در منطقه با منافع بریتانیا و آمریکا وارد مرحله نوینی شده است.این تقابل خود را در حمله ژاپن در 7 دسامبر 1941 به پایگاه نیروی دریایی آمریکا(در پرل هاربر واقع در جزیره اوآهوی هاوایی)نشان داد.«ژاپن چند روز پس از حمله به پرل هاربر،به
1) (1) .همان،ص181.
مستعمرات بریتانیا در سنگاپور،مالایا،برمه،هنگ کنگ در آسیای جنوب شرقی ضربههایی وارد کرد.همزمان با آن،سربازان ژاپنی وارد تایلند و دیگر نواحی آسیای جنوبی شدند.همین که هواپیماهای ژاپنی فرودگاههای نظامی ایالات متحده را در جزایر فیلیپین بمباران کردند،نیروهای ژاپنی جزایر متعلق به آمریکا در اقیانوس آرام از جمله گوام و ویک،را به تصرف درآوردند». (1)در شش ماه نخست درگیری در اقیانوس آرام،ژاپنیها به پیروزیهای چشمگیری دست یافتند.«آنها ناوگانهای شرقی آمریکا و بریتانیا را از کار انداختند و صدها هزار سرباز متفقین را به اسارت درآورند.امپراتوری ژاپن به سرعت توسعه یافته و شامل میلیونها کیلومتر مربع سرزمین شد سرزمینهای بین هندوستان در غرب و هاوایی در شرق و بین سیبری در شمال و استرالیا در جنوب را در بر میگرفت». (2)
پیشروی ژاپن در 1942 به تدریج سد شد و نقطه عطف آن نبرد«میدوی»بود.جزیره کوچک میدوی،واقع در نوک غربی جزایر هاوایی در حدود 1800 کیلومتری اوآهو،قرار داشت که هدف حملات ژاپن قرار گرفت.هدف ژاپن نابودی باقیمانده ناوگان آمریکا در این جزیره بود؛امّا کارشناسان اطلاعاتی آمریکا توانستند زمان حمله را کشف کنند و ژاپن را شکست دهند». (3)میتوان گفت با ورود آمریکا به جنگ جهانی دوم و تجهیز ناوگان جنگی خود در حوزه اقیانوس آرام زمینههای ضعف و شکست ژاپن فراهم گردید.«در دو حمله،یکی در فاصله بین گینه جدید و جزایر سولومون و دیگری نزدیک«میدوی»نیروی هوایی و دریایی آمریکا،شکستهای سنگینی در جنگهای دریای مرجان(7-12 مه
1942)و میدوی(3-4 ماه ژوئن)به ناوگان ژاپن وارد آوردند.این جنگها موازنه قدرت دریایی را در اقیانوس آرام که در نتیجه حمله به پرل هاربور از دست داده بودند به آمریکا برگرداند». (1)
در مرحله بعدی جنگ یعنی 19421945،کشورهای متفقین در جبهههای جنگ توانستند به تدریج توازن جنگ را به نفع خود تغییر دهند.دولتهای متفق در جبهههای آفریقا،روسیه،اقیانوس آرام،برمه،آلمان و اروپای غربی آماده حمله و پیشروی شدند.در صحنههای جنگ در اروپا،روسیه و آفریقا،قوای متحدین مجبور به عقب نشینی شدند.خطوط دفاعی آلمان در جبههها شکسته شد.«مجارستان قرارداد متارکه جنگ را امضا کرد و به آلمان اعلام جنگ کرد.ترکیه،مصر و سوریه به متفقین پیوستند.در اول ماه مه 1945 آلمانیها مرگ آدلف هیتلر و تعیین دریاسالار«کارل دو نیتس»را به پیشوایی اعلام کردند». (2)به تدریج قوای آلمان در ایتالیا،هلند،دانمارک و شمال آلمان تسلیم شدند.
جنگ در حوزه اقیانوس به رام با هماهنگی عملیات زمینی،هوایی و دریایی متفقین در سال 1943 ادامه یافت.پایگاههای نیروهای ژاپن مورد حملات پیدرپی قرار گرفت«در نتیجه عقب نشینی ژاپنیها در جنوب چین،ایالت کوانگسی که از آنجا مهمات به نیروهای آن کشور میرسید از دست رفت». (3)نیروی آمریکایی«با استفاده از پایگاههای گوام،سپان و تینیان و بمب افکنهای غول پیکر(ب-029)،خاک اصلی ژاپن را بمباران کردند.در سه ماه حملات هوایی 46درصد شهر توکیو منهدم شد و هدفهای نظامی واقع در ناگویا،کوب
و یوکوهاما به کلی از بین رفت». (1)با ادامه جنگ قوای ژاپن رو به کاهش رفت.جبهه جنگ در اروپا خاتمه یافته بود.در جبهه ژاپن،آمریکا از دو بمب اتم برای پایان دادن جنگ استفاده کرد.در ششم اوت 1945 اولین بمب اتمی به پایگاه مهم ژاپن در هیروشیما اصابت کرد و در نهم اوت دومین بمب اتمی شهر ناکازاکی را ویران ساخت.در دهم اوت با تسلیم شدن ژاپن جنگ جهانی دوم خاتمه یافت.
با شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم در 1945،خاک این کشور به مدت هفت سال(19451952)در اشغال آمریکا بود.ژنرال مکارتر فرمانده عالی نیروهای متفق شد.سیاستهای آمریکا در ژاپن عبارتند از:
«الف)اطمینان به اینکه ژاپن بار دیگر تهدیدی برای ایالات متحده یا برای آرامش و امنیت جهان نخواهد بود؛
ب)استقرار نهایی حکومتی صلح جو و مسئول که به حقوق دولتهای دیگر احترام بگذارد و از هدفهای ایالات متحده بهصورتی که در آرمانها و اصول منشور ملل متحد منعکس است،پشتیبانی کند». (2)
برای رسیدن به این هدفها مقرر گردید:
«الف)حاکمیت ژاپن محدود خواهد بود به جزیرههای هونشو،هوکایدو،کیوشو،شیکوکو و جزیرههای کوچکتر دیگری که ممکن باشد به وسیله اعلامیه قاهره و توافقهای دیگری که ایالات متحده یک طرف آنها هست معین گردد.
ب)ژاپن خلع سلاح کامل و غیرنظامی خواهد شد.قدرت نظامی گرایان و نفوذ نظامیگیری کامل از زندگی سیاسی و اقتصادی و اجتماعی آن زدوده خواهد گردید.مؤسساتی که ترویج دهنده روحیه نظامیگری و تجاوز است از میان برداشته خواهد شد.
ج)مردم ژاپن باید به پرورش علاقه به آزادیهای فردی و اقدام به حقوق اساسی بشر ترغیب شوند.
د)به مردم ژاپن باید فرصت داده شود که برای خود اقتصادی فراهم آورند که جوابگوی نیازهای زمان صلح باشد». (1)
بنابراین هدف آمریکا جلوگیری از شکلگیری مجدد روحیه نظامیگری ژاپن بود.بدین منظور تلاش کرد تا توان اقتصادی قدرت نظامی ژاپن نابود و صنایع این کشور صرف تولیدات کالاهای اقتصادی شود.در دوره اشغال،اصلاحات کشاورزی و سیاسی انجام شد و امکانات کشور برای بازسازی و توسعه اقتصادی همه جانبه به کار گرفته شد.
سرانجام«در 1951،آمریکاییها پیمان صلح با ژاپن را طرحریزی کردند.در بهار 1952،این پیمان منعقد شد و به مرحله اجرا درآمد.نیروهای آمریکایی کماکان در ژاپن باقی ماندند،ولی به صورت میهمانانی به خرج خود،که یکی از وظایفشان دفاع از ژاپن با تمام سلاحها،از جمله سلاح اتمی بود». (2)با امضای این پیمان امنیتی،حاکمیت به ژاپن باز میگشت و سیاست خارجی ژاپن به سیاست خارجی آمریکا پیوند میخورد.آمریکا تلاش کرد تا از موقعیت ژاپن در منطقه اقیانوس آرام در راستای تأمین منافع خود استفاده کند.این هدف را بخوبی
میتوان در استفاده از تجارب نظامی ژاپن در جنگ کره(19501953)مشاهده کرد.آمریکا برخلاف ماده 9 قانون اساسی 1946 که داشتن نیروهای نظامی زمینی،دریایی،هوایی و وسایل جنگی را ممنوع میکرد.«دستور تشکیل اولین سازمان ارتش با عنوان«پلیس ذخیره ملی»را صادر کرد.این فرمان در ژوئن 1950 به اجرا گذاشته شد». (1)اجرای این فرمان زمینهساز تقویت دوباره نظامی ژاپن شد.بگونهای که نرخ رشد بودجه نظامی در 1965 به 9/6درصد و در سال 1975 به 21/4درصد رسید. (2)
آمریکا همچنین در جنگ ویتنام و براساس دکترین نیکسون بر افزایش بودجه نظامی متحدان منطقهای برای حفاظت از خود تأکید کرد.
جدول زیر رشد بودجه نظامی ژاپن را در سالهای 1978 تا 1985 نشان میدهد. (3)
با توجه به روند رو به رشد بودجه نظامی ژاپن،این کشور در صدور تسلیحات نظامی نیز فعال گشت و صنایع نظامی آن توسعه یافت.«در سال 1984،ژاپن به اندازهای پلوتونیم در اختیار داشت که بتواند 150 بمب اتمی نظیر بمب ناگازاکی بسازد». (1)
آنچه مسلم است تقویت نیروی نظامی ژاپن در چارچوب دفاع از خود و براساس دکترین نیکسون در راستای اهداف سیاست خارجی آمریکا بود.تقویت توان نظامی ژاپن به مفهوم جایگزین ساختن آن با توسعه اقتصادی نبود.براساس توافق ژاپن و آمریکا،سیاستهای توسعه اقتصادی ژاپن محوریت داشت و این سیاست رساندن ژاپن را به قدرت بزرگ اقتصادی درپی داشت.
از سوی دیگر باید علاوه بر تأثیرگذاری عوامل خارجی به ویژه آمریکا بر سیاست خارجی ژاپن از عوامل داخلی نیز یاد کرد.عواملی مانند ایدئولوژی،مذهب،بافت جامعه،خلق و خوی مردم،موقعیت جغرافیایی،شرایط اقتصادی و موقعیت منطقهای بر سیاست خارجی ژاپن مؤثر بوده است. (2)
با فروپاشی شوروی در 1990 و تحولات جدید بینالمللی،سیاست خارجی ژاپن نیز بهسمت ایفای نقشهای جدید حرکت کرد.یکی از اهداف مهم سیاست خارجی ژاپن افزایش قدرت منطقهای و داشتن سیاستی فعال در قبال تحولات منطقهای است.با تحول در ساختار نظام بینالملل دوقطبی و از میان رفتن رقابتهای آمریکا و شوروی در حوزه اقیانوس آرام،شرایط برای بازتعریف نقش
منطقهای ژاپن فراهم گردید.ایفای نقش جدید منطقهای برای آمریکا نیز از اهمیت ویژهای برخوردار است.نقش جدید ژاپن باید بگونهای باشد که در تعارض با اهداف و منافع آمریکا در منطقه نباشد.بنابراین در ایفای نقش جدید ژاپن باید به موارد زیر توجه شود.
«اول-ژاپن بایستی روابط نزدیک خود با آمریکا را حفظ نماید.این روابط بایستی جهت توجیه هر نقشی که ژاپن میخواهد ایفا نماید در نظر گرفته شود.آمریکا به مثابه ملتی که آزادی و دموکراسی را مورد حمایت قرار میدهد،موقعیت مرکزی را در میان کشورهای بزرگ جهان بهدست آورده و مهمترین شریک ژاپن در امور مربوط به امنیت و اقتصاد باقی خواهد ماند.
دوم.ضمن همکاری اساسی با آمریکا،ژاپن باید با دیگر کشورهای گروه هشت در راستای تقویت رهبری این گروه-که خود عضو آن است-همکاری نماید.
سوم.با توجه به اهمیت وظایف امنیتی سازمان ملل متحد،ژاپن باید در عملیات این سازمان مشارکت فعال داشته باشد.
چهارم.همچون دیگر کشورهای آسیایی،ژاپن بایستی همواره سعی خود را برای صلح و ثبات در منطقه آسیا،ضمن درک و تفاهم با دیگر کشورهای آسیایی به کار برد». (1)
توجه به صلح و امنیت در سطح منطقه و جهان همواره مورد توجه ژاپن بوده است.از نگاه این کشور برای رسیدن به صلح و امنیت تنها نمیتوان به تجهیز نیروی نظامی پرداخت؛بلکه باید از راه همکاریهای متقابل و شرکت فعال در مسائل منطقهای و جهانی به ایجاد صلح پایدار کمک نمود.این کشور به موقعیت
1) (1) .نواب صفوی،پیشین،ص92.
جغرافیایی و نیازهای منطقهای خود آگاه است.مهمترین نیاز منطقهای ژاپن حفظ صلح و امنیت منطقهای است.بنابراین مشاجرات و اختلافات نظامی منطقهای همواره عاملی خطرناک برای امنیت ژاپن است.این کشور خواستار حل مسائل دو کره و پایان دادن به اختلافات مرزی در شبه جزیره کره میباشد.
«آرامش و جلوگیری از تنش در شبه جزیره کره در سیاستهای ژاپن اهمیت دارد.ژاپن امیدوار است با تلاش در برقراری گفتگو بین دو کره و افزایش روابط دو کشور با قطبهای مختلف،تشنج زدایی را در منطقه،پیگیری کند.منطقه جنوب غرب آسیا نیز از نظر ژاپن دارای موقعیت استراتژیکی است.منقهای با یک میراث فرهنگی عظیم و مأمن بیش از یک میلیارد انسان.ژاپن به دنبال روابط گسترده و عمیق با آنها از راه افزایش همکاریهای بینالمللی است». (1)از دیدگاه ژاپن،امنیت و سعادت این کشور به کل جامعه بینالمللی پیوند خورده است.در این رابطه ژاپن تلاشهای فراوانی برای تقویت روابط با کشورهای عضو آ.سه.آن.و اقیانوسیه،همچنین ارتقای همکاریهای منطقهای به واسطه نهادهایی چون مجمع منطقهای آ.سه.آن.و اجلاس اروپا-آسیا انسجام داده است.در قرن بیست و یک تلاش گستردهای برای ارتقا و توسعه اقتصاد سالم در جهان به واسطه سازمانهایی مانند صندوق بینالملل پول،سازمان تجارت جهانی و سازمان توسعه و همکاریهای اقتصادی انجام داده است. (2)
یکی دیگر از مسائل منطقهای مربوط به روابط چین و ژاپن میباشد.چین بازار مهمی برای کالاهای ژاپنی و تأمین کننده زغال سنگ،نفت،منسوجات و مواد غذایی و برخی کالای دیگر ژاپن است.در عین حال در گذشته همواره
اختلاف منافع میان آنها باعث اختلاف و درگیری شده است.چین نسبت به روند قدرت رو به رشد ژاپن در منطقه نگران است؛بهویژه تقویت نیروی نظامی ژاپن تهدیدی برای امنیت چین محسوب میشود.در ساختار نظام بینالملل دوقطبی،بدلیل ارتباط استراتژیک هر یک از آنها به آمریکا و شوروی روابط دو کشور نیز تحتتأثیر جنگ سرد یا نتشن زدایی میان دو قطب بود.در این زمان چین با برقراری هر نوع رابطه سیاسی ژاپن با تایوان مخالف بود و آمریکا نیز از تایوان برای فشار بر سیاستهای چین استفاده میکرد.با فروپاشی شوروی و تلاش ژاپن و چین برای برقراری نظم نوین منطقهای،زمینههای حل اختلافات دو جانبه فراهم گردیده است.البته رقابتهای اقتصادی و نظامی همچنان موانع و محدودیتهایی برای برقراری نظم جدید وجود آورده است.
از سوی دیگر گسترش روابط ژاپن با روسیه نیز از اهمیت ویژهای برخوردار است.ژاپن برای تأمین منافع منطقهای خود نیازمند همراهی سیاسی،اقتصادی و نظامی روسیه است.در حال حاضر روسیه نیز به همکاریهای متقابل ژاپن در عرصههای فناوری و سرمایهگذاری نیازمند است.برقراری امنیت منطقهای از ضرورتهای مشترک دو کشور در حوزه اقیانوس آرام است.این همکاریها همچنان متأثر از مسائل باقی مانده از جنگ جهانی دوم میباشد.ژاپن نسبت به اشغال جزایر شمالی این کشور معترض است.این اختلاف تأثیراتی بر روابط دو جانبه داشته است.
در سطح فرامنطقهای،برقراری ارتباط گسترده و همه جانبه با منطقه خاورمیانه از اولویتهای سیاست خارجی ژاپن میباشد.این کشور به دلیل نداشتن نفت به منافع نفتی کشورهای خاورمیانه وابسته است.از طرفی بخشی از توسعه اقتصادی ژاپن در ارتباط با بازار سرمایهگذاری و مصرف محصولات ژاپنی در خاورمیانه میباشد.
«بعنوان مثال،ژاپن در 1986 روزانه 4/3 میلیون بشکه نفت مصرف داشته است که 2/6 میلیون بشکه آن را از کشورهای خلیج فارس،وارد کرده است.بنابراین ژاپن 61درصد از نفت مصرفی خود را در این سال از منطقه خلیج فارس تأمین کرده است.ژاپنیها 48درصد از این مقدار را از راه تنگه هرمز و 13درصد را از راه لولههای نفت دریافت داشتهاند». (1)میزان سرمایهگذاری ژاپن در کشورهای خاورمیانه نیز قابل توجه میباشد.«در سال 1988،ژاپن بالغ بر 3 میلیارد و 328 میلیون دلار در کشورهای عضو شورای همکاری خلیج فارس سرمایهگذاری کرد». (2)
نزدیکی جغرافیایی،آسیایی بودن ژاپنیها و سابقه ارتباط این کشور با کشورهای خاورمیانه باعث ارتباط هر چه بیشتر کشورهای خاورمیانه با ژاپن گردیده است.در حال حاضر انواع کالاهای ژاپنی در خاورمیانه به فروش میرسد و به دلیل کیفیت بالای آن،در رقابت با دیگر کشورهای وارداتی از جایگاه ممتازی برخوردار است.
«دولتهای آسیایی،در مقایسه با دولتهای غربی،حساسیت کمتری از خود در قبال مسائل تجاری و اقتصادی با ژاپن نشان میدهند؛زیرا آنها از اینکه سرمایههای ژاپن ایجاد کار و اشتغال مینماید خرسند به نظر میرسند». (3)
ژاپنیها در سیاستهای اقتصادی خود همواره به چهار اصل زیر را توجه داشتهاند که روابط با خاورمیانه نیز متأثر از آن باشد:
«1.وارد کردن مواد خام؛
2.تولید کالا در داخل کشور؛
3.مصرف کالای تولید شده در داخل؛
4.صدور کالای تولیدی به دیگر کشورها». (1)
در سطح جهانی،ژاپن در پی ایفای نقش قدرتی بزرگ و رسیدن به اهداف جهانی خود میباشد.
«کوری یاما معتقد است ژاپن عضوی مهم برای دمکراسیهای صنعتی است،بنابراین نمیتواند سیاست خارجی انفعالی را دنبال کند؛بلکه بایستی در ایجاد نظم نوین جهانی برای تأمین امنیت و سعادت خود بهصورت فعال مشارکت نماید.به همین علت بایستی سیاست خارجیش هرچه سریعتر رشد کرده و از سیاست خارجی یک قدرت کوچک،به سیاست خارجی یک قدرت بزرگ و اصلی تبدیل گردد». (2)
بررسی سطح تواناییها و قدرت ژاپن نشان میدهد که این کشور از ظرفیتها و امکانات بالایی در اقتصاد برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ برخوردار است.حجم سرمایهگذاریهای ژاپن در آمریکا،اروپا و آسیا رو به افزایش است.برای مثال:«سالیانه حدود 7 میلیارد دلار سرمایه ژاپنی وارد منطقه آسیا میشود.ژاپن تا به حال نزدیک به 48 میلیارد دلار در این منطقه سرمایهگذاری کرده است.اگرچه سرمایهگذاری مستقیم ژاپن در آسیا کمتر از آن است که به اروپا میرود و یک سوم سرمایهگذاری ژاپن در آمریکاست،امّا با توجه به حجم اقتصادی این کشورها،این ارقام بسیار بزرگ هستند». (3)
بررسی حجم تجارت و موازنه تجاری ژاپن نیز نشان میدهد که این کشور از تراز مثبت تجاری برخوردار است.«اگر بخواهیم تراز مثبت تجاری ژاپن را در 1992 مورد بررسی قرار دهیم بالغ بر 132/4 میلیارد دلار خواهد بود که 96/2 میلیارد آن با آمریکا و 24/6 میلیارد دلار با انگلیس بوده است». (1)
جم فروش شرکتهای ژاپنی نشان دهنده میزان بالای صادرات به دیگر کشورها و تسخیر بازارهای جهانی توسط محصولات ژاپنی میباشد.
کافی است توجه کنیم به اینکه 25 شرکت بزرگ ژاپنی با داشتن بیش از 2/2 میلیون کارگر و کارمند فقط در سال 668،1992 میلیارد دلار فروش داشتهاند که از کل بودجه بسیاری از کشورهای جهان بیشتر است.یادآوری این نکته نیز جالب است که بودجه دولت ژاپن در این سال 574 میلیارد دلار بوده است». (2)
افزایش قدرت«ین»و ظهور آن به مثابه بخش اصلی نظام پولی بینالمللی و ایفای نقش منطقهای آن عامل دیگری در افزایش قدرت و توان اقتصادی ژاپن است.در مجموع شاخصهای اقتصادی از جمله تولید،سرمایهگذاری و فناوریهای نوین نشان دهنده آن است که ژاپن در کنار قطبهای دیگر اقتصادی از قابلیتها و ظرفیتهای فزایندهای برای تبدیل شدن به یک قدرت بزرگ اقتصادی برخوردار است.
یکی از عوامل مهم و تأثیرگذار در روند رشد و توسعه اقتصادی یک کشور مربوط به هزینههای پژوهش،تحقیقات و فناوری است.بر اساس آخرین آمار وزارت علوم و فناوری ژاپن«مجموع هزینههای بخش خصوصی و دولتی برای تحقیقات علمی و تکنولوژی در سال مالی 1992 بالغ بر 12/8 تریلیون ین(130 میلیارد دلار)بوده است که نسبت به سال قبل 2/72درصد
رشد داشته و معادل 2/96درصد تولید ناخالص ژاپن است». (1)
رشد قدرت اقتصادی ژاپن باعث گردید تا این کشور در 2010 به سومین قدرت اقتصادی جهان پس از آمریکا و چین تبدیل شود و در آسیا از رتبه دوم برخوردار گردد.لستر تارو،نبرد اقتصادی قرن بیست و یکم را در میان کشورهای ژاپن،آمریکا و اروپا میداند و در کتاب«رویارویی بزرگ»پیشبینی کرده که یکی از قدرتهای بزرگ اقتصادی آینده ژاپن است.از دیدگاه وی در 1970 هیچ یک از 15 بانک بزرگ جهان،ژاپنی نبودند؛در 10 1990 بانک از 15 بانک بزرگ دنیا و نیز بانکهای ردیفهای اول تا ششم ژاپنی بودند.این کشور بزرگترین وام دهنده خالص دنیاست. (2)
از سوی دیگر توان و قدرت نظامی ژاپن نیز در چندین دهه گذشته رو به فزونی بوده است.به نظر میرسد افزایش قدرت اقتصادی و نظامی،درخواستهای جدیدی را در صحنه جهانی همراه آورد.
«جالب است که بدانیم هزینههای نظامی این کشور براساس بودجه 1994 بالغ بر 4/7 تریلیون ین(50 میلیارد دلار)است و 0/9درصد نسبت به بودجه سال قبل افزایش دارد.این مبلغ معادل 0/948درصد تولید ناخالص ملی ژاپن و 6/4درصد بودجه عمومی کشور است.امروزه تندروهای ژاپن خواستار گسترش نقش نظامی ژاپن به فراسوی مرزهای کنونی آبی میباشد». (3)
ژاپن در قرن بیست و یکم از سرچشمههای قدرت یعنی ثروت،دانایی و نیروی نظامی برخوردار است و با توجه به فرهنگ توسعه محور این کشور
میتواند فراتر از موقعیت کنونی در سطح جهانی ایفای نقش نماید.تحولات ساختاری نظام بینالملل نیز بیش از گذشته زمینههای لازم را برای تأثیرگذاری این کشور بر معادلات سیاسی قدرت در سطح جهانی فراهم ساخته است.
با افزایش قدرت ژاپن به نظر میرسد که این کشور بهدنبال موقعیت سیاسی برتر در سطح جهانی است.عضویت دائم در شورای امنیت سازمان ملل و داشتن حق وتو بخشی از تقاضای جدید ژاپن است.قبول هزینههای نیروهای حافظ صلح سازمان ملل و مشارکت بیشتر در تأمین بودجه این سازمان نشان دهنده عزم جدید مقامات ژاپن برای ارتقای جایگاه جهانی کشورشان است.ژاپن میزان پرداخت خود به بودجه سازمان ملل را از 12/5درصد به حدود 15درصد در 1996 افزایش داد». (1)
در شرائط نوین بینالمللی تجدید نظر در سیاست خارجی ژاپن از اولویت برخوردار است.در طرح«ناکاسونه»از سیاستمداران بسیار با نفوذ حزب لیبرال دموکراتیک که نخست وزیری را از نوامبر 1982 تا نوامبر 1987 برعهده داشت آمده است:
«...سیاست خارجی ژاپن،بایستی براساس اولویتها،مشخص گردد.سیاست انتظار کنار گذاشته شود و به گسترش پیوندهای دوستانه با تمام کشورهای جهان توجه شود.ضمن اینکه«پیمان امنیتی آمریکا-ژاپن»محور سیاست خارجی کشور باشد.
برای مشارکت در فعالیتهای بینالمللی برای حفظ صلح،ژاپن بایستی به انواع راهها و متناسب با شرائط سیاسی،اجتماعی و امنیتی خود،در این تلاشها مشارکت نماید.ژاپن باید دستیابی به کرسی دائم شورای امنیت را سرلوحه فعالیتهای خود قرار دهد...». (2)
ژاپن در شرائط نوین بینالمللی خواستار صلح و امنیت،احترام به آزادی و دموکراسی،حفظ محیط زیست و روابط بینالملل با ثبات با ایفای نقش منطقهای و جهانی ژاپن است.بر همین اساس دیپلماسی ژاپن در سال 2001 براساس اصول زیر پیگیری شد:
1.تلاش در راستای حل تناقضات و رویاروییهای پراکنده و گفتمان دو جانبه و چند جانبه و همکاری در جهت ارتقای ثبات جهانی؛
2.گفتمانهای امنیتی و سیاسی و همکاری مانند مجمع منطقهای آ.سه.آن.که با هدف شفافیت سیاستگذاریهای کشورهای آسیا-پاسیفیک و اعتمادسازی بین آنها صورت میگیرد؛
3.دستیابی به ثبات سیاسی در منطقه،به وسیله حمایت و همکاری اقتصادی منطقهای. (1)
آنچه مسلم است رسیدن به این هدفها در گرو تعریف نقشهای جدید برای ژاپن در سطح،سازمانهای منطقهای و سازمان ملل متحد میباشد.تحولات دهه اول قرن بیست و یکم بر وضعیت منطقهای و جهانی ژاپن تأثیر گذاشت.همچنان که بحران اقتصادی شرق آسیا و رکود اقتصادی ژاپن در آغاز قرن بیست و یکم پیامدهای منفی را برای رشد و توسعه اقتصادی این کشور همراه داشت.در حال حاضر رقابتهای اقتصادی،سیاسی و نظامی قدرتهای حوزه اقیانوس آرام در کنار همراه سیاستهای اقتصادی آمریکا و اروپا در مسیر آینده جایگاه منطقهای و جهانی ژاپن تأثیرگذار است و تحولات آینده ساختار سیاسی و اقتصادی جهانی نقشهای جدید ژاپن را مشخص خواهد ساخت.
1) (1) .معینزاده،پیشین،ص389.
1.قدرت اقتصادی و نظامی ژاپن از اواخر قرن نوزدهم رو به گسترش نهاد.به تدریج با افزایش روحیه توسعه طلبی این کشور در جنگ جهانی اول 19141919،در ائتلاف با نیروهای متفق وارد جنگ شد.
2.اهداف مشترک آلمان،ایتالیا و ژاپن برای گسترش مرزها و قدرتافزایی منطقهای،باعث شکلگیری محور روم،برلین،توکیو و وقوع جنگ جهانی دوم در 1939 گردید.
3.درپی موافقت آمریکا جهت تشکیل اولین ارتش ژاپن با عنوان«پلیس ذخیره ملی»در 1950 روند تقویت مجدد نظامی ژاپن آغاز گردید.بهگونهای که بتدریج صنایع نظامی آن از قابلیتهای فزایندهای از جمله ساخت تسلیحات هستهای برخوردار گردید.
4.با فروپاشی شوروی و رشد فزاینده فرایندهای منطقهای،اهداف منطقهای ژاپن نیز رو به گسترش نهاد.
5.ژاپن از ظرفیتها و توانمندیهای اقتصادی و نظامی بالایی برای ایفای نقش قدرتی بزرگ در سطح جهانی برخوردار میباشد.
1.تحولات سیاست خارجی ژاپن را در قرن نوزدهم توضیح دهید.
2.اهداف ژاپن از ورود به جنگ جهانی دوم چه بود؟پیامدهای آن را بیان کنید.
3.سیاست خارجی ژاپن را در ساختار نظام بینالملل دوقطبی توضیح دهید؟
4.اهداف منطقهای سیاست خارجی ژاپن را پس از جنگ سرد بررسی کنید.
5.اهداف جهانی سیاست خارجی ژاپن را پس از جنگ سرد توضیح دهید.
1.آزاد،بهنام،جایگاه چین در نظام جدید بینالمللی،تهران،امیرکبیر،1378.آزکان،مایکل وی،چین از جنگ جهانی دوم به بعد،ترجمه رضا علیزاده،تهران:ققنوس،1388.آمبروز،استفن،روند سلطهگری،تاریخ سیاست خارجی آمریکا 1938-1983،ترجمه احد تابنده،تهران،چاپخش،1363.احمدی،کورش،تفکر نوین سیاسی در سیاست خارجی شوروی،مبانی نظری و بازتابهای عملی،تهران:قومس،1370.ازغندی،علیرضا،میلیتاریسم و عقب ماندگی اقتصادی جهان سوم،تهران،فرهنگ،1362.
2.استریکلر،جیمز ای.،روسیه تزاری،ترجمه مهدی حقیقتخواه،تهران،ققنوس،1381.اسناد و مدارک وزارت امور خارجه،آرشیو،گزارشهایی از فرانسهالهی.الهی،همایون،امپریالیسم و عقب ماندگی،تهران،انتشارات قومس،1375.الهی،همایون،شناخت ماهیت و عملکرد امپریالیسم،تهران:انتشارت قومس،1383.اوئن،ریچارد،ظهور گورباچف:تحولات شوروی از 1918-1991،ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی،تهران،مهرآبادی،1370.ایزنار،هیلدبر،جغرافیایی استعمارزدایی،ترجمه محمود علوی،مشهد،نشر نیکا،1372.بارنت،ریچارد جی.و رنالد،دی.مولر،سیطره جهانی،ترجمه مصطفی قریب،تهران،هاشمی،1363.باقری،حسن و دیگران،توطئه یازده سپتامبر،تهران،نذیر،1380.برانت،ویلی،جهان مسلح،جهان گرسته،ترجه
هرمز همایون پور،تهران،آموزش و پرورش انقلاب اسلامی،1365.برمن،ادوارد،کنترل فرهنگ،ترجمه حمید الیاسی،تهران،نشر نی،1368.بشردوست،علی،محمد واردی،گسترش نقش رهبری ژاپن در آسیا،تهران:دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1372.بوروسکی،پیتر،آدولف هیتلر،ترجمه داریوش صادقی پور.
3.بوسااِبو،امپریالیسم سایبر،ترجمه پرویز علوی،تهران،ثانیه،1385.
4.بهزادی،حمید،اصول روابط بینالملل و سیاست خارجی،تهران،دهخدا،1368.
5.پروهات،ژان،سقوط امپراطوری روسیه و انقلاب شوروی،ترجمه علیاصغر شمیم،تهران،سازمان نشر فرهنگ انسان،تارو،لستر،رویارویی بزرگ،ترجمه عزیز کیاوند،تهران،مؤسسه عالی پژوهش در برنامهریزی و توسعه،1372.تافلر،آلوین،موج سوم،ترجمه شهیندوخت خوارزمی،تهران:طرح نو،1368.
6.تامس،دیوید،اروپا از دوران ناپلئون 1970-1789،ترجمه خشایار دیهیمی و احمد علیقلیان،تهران،نشر نی،1387.
7.ترنر،استانسفیلد،پنهان کاری و دمکراسی،ترجمه حسین ابوترابیان،تهران،اطلاعات،1366.تقوی،مهدی،تجارت بینالملل،تهران،پیشبرد،1366.تقیزاده،محمد،به سوی قرن 21،تهران:شرکت سهامی انتشار،1376.
8.تودارو،مایکل،توسعه اقتصادی در جهان سوم،ج2،ترجمه غلامعلی فرجادی،تهران،سازمان برنامه و بودجه،1387.تومار،ژان،مسائل جهانی آموزش و پرورش،ترجمه احمد آقازاده،تهران،مرکز نشر دانشگاهی،1363.تیلر،ای.جی.پی،جنگ جهانی اول،ترجمه بهرام فرداد امینی،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1374.
9.،جنگ جهانی دوم،ترجمه بهرام فرداد امینی،تهران،انتشارات علمی و فرهنگی،1374.
10.ثقفی عامری،ناصر،ابتکار دفاع استراتژیک آمریکا یا جنگ ستارگان،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1370.جاناتان،اسپایر،بولتن ویژه(بررسی تحلیلی و تاریخی سیاست بریتانیا در قبال اسرائیل)،ترجمه عباس کاردان،تهران،مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر،1384.
11.چند گرایی فرهنگی در جهان متغیر،پیام یونسکو،شماره 148،مرداد 1361.حسنی،
سلیم،مبانی تفکر رؤسای جمهور آمریکا،ترجمه صالح ماجدی و فرزاد ممدوحی،تهران،اطلاعات،1374.حکمی،نسرین،ژاپن و استراتژی قدرت،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1369.حمیدی نیا،حسین،ایالات متحده آمریکا،تهران:دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1381.
12.خاطرات مستر همفر(جاسوس انگلیس در کشورهای اسلامی)؛مترجم علی کاظمی،قم،کانون نشر اندیشههای اسلامی،1368.خالوزاده،سعید،اثرات وحدت دو آلمان در جامعه اروپایی،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1372.
13.،اتحادیه اروپایی،تهران،سمت،1385.
14.،کالبدشکافی روابط سیاسی-امنیتی ایالات متحده و انگلستان پس از جنگ جهانی دوم،«کتاب اروپا(5)»،تهران،مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی معاصر،1384.
15.خانی،محمدحسن،ژاپن و خاورمیانه،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1372.خسروشاهی،سید هادی،نبرد اسلام در آفریقا،ج1،قم،دفتر تبلیغات اسلامی.دان،جان.ام.،انقلاب روسیه،ترجمه سهیل سُمّی،تهران،ققنوس،1384.دهشیار،حسین،سیاست خارجی آمریکا در آسیا،تهران،مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات ابرار معاصر تهران،1382.دیویس،برینلی،انگلستان و نظام پولی جهان،ترجمه اکبر کرباسیان،تهران:دانشگاه ملّی ایران 1375.
16.رابینسون،ویلیام،کنت نورس ورثی،جنگ رؤیاها،ترجمه ع.رشیدی،تهران،اطلاعات،1366.رادنی،والتر،اروپا و عقب ماندگی آفریقا،ترجمه محمود ریاضی،تهران،چاپخش،1336.
17.راضی،منیره،پلیس جنوب ایران،تهران،مرکز اسناد انقلاب اسلامی،1381.رحمانی،علی،افسانه نظر،وحدت دو آلمان،«مجموعه سخنرانیها و مقالات سمینار»،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1369.رحمانی،علی،آلمان،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1378.
18.روزول پالمر،رابرت،تاریخ جهان نو،ج2،ترجمه ابوالقاسم طاهری،تهران:امیرکبیر،1357.رهنما،سعید،شرکتهای چند ملیتی و کشورهای توسعه نیافته،
تهران:بهاران،1357.رهنما،سعید،نظریههای وابستگی،تهران:انتشارات پیمان،1367.زادوخین،ا.گ.،سیاست خارجی روسیه:خودآگاهی و منافع ملی،ترجمه مهدی سنایی،تهران:مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر تهران،1384.زورق،محمدحسین،مبانی تبلیغ،تهران:سروش،1368.ساجدی،احمد،از جورج واشینگتن تا جورج بوش،تهران:محراب قلم،1370.-،سازمانهای جاسوسی دنیا،تهران:محراب قلم،1366.ساعی،احمد،مسائل سیاسی-اقتصادی جهان سوم،تهران:انتشارات سمت،1377.سروان شرایبر،ژان ژاک،تکاپوی جهانی،ترجمه عبدالحسین نیکگهر،تهران:طرح نو،1363.سلیمانی،محمدباقر،بازیگران روند صلح خاورمیانه،تهران:دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1379.
19.سوداگر،محمد،بررسی نظریههای مربوط به امپریالیسم،تهران:ما،1358.سولینگ،پیتر،تاریخ آلمان از 1871 تا 2005،ترجمه حبیبا...جوربندی،تهران:انتشارات آمه،1389.سوئزی،پل،نظریه تکامل سرمایهداری،ترجمه حیدر ماسالی،تهران:تکاپو ودامون،1354.شانی توف،ن.بریان،تاریخ روسیه از آغاز تا انقلاب اکتبر،ترجمه خانبابا بیانی،تهران:دانشگاه تهران،1383.شاهنده،بهزاد،سید جواد طاهائی،چین نو،دنگ شیاپینگ و اصلاحات،تهران:مرکز تحقیقات استراتژیک،1383.شریعتی نیا،محسن،سیاست خارجی چین،جایگاه ایران،تهران:مرکز تحقیقات استراتژیک،1385.شسنو،ژان،تاریخ چین،ترجمه شهرنوش پارسی پور،تهران:نشر علم،1374.شکرانی،محمد،عملکرد یازده ساله دولت محافظهکار مارگارت تاچر،تهران:دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1372.شوری،محمود،«نظارت و تدوین»کتاب کشورهای مستقل مشترک المنافع ویژه مسائل امنیتی،تهران،ابرار معاصر،1383.شولزینگر،رابرت د.،دیپلماسی آمریکا در قرن بستم،ترجمه محمد رفیعی مهرآبادی،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1379.شوئل،فرانک ال.،آمریکا چگونه آمریکا شد،ترجمه ابراهیم صدقیانی،تهران،امیرکبیر،1363.شیبانی،مجید،تاریخ ایالات متحده آمریکا،تهران،دانشگاه تهران،1357.شیخ الاسلامی،محمدجواد،سیمای احمدشاه قاجار،تهران،گفتار 1372.
20.طارم سرمی،مسعود و دیگران،چین:سیاست خارجی و روابط با ایران،تهران،دفتر
مطالعات سیاسی و بینالمللی،1364.ظفر اردلان،فریدون(مترجم)،تاریخ جنگ دو جهانی،ج1،تهران،کویر،1373.عبادی،کورش،انگلستان،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1373.عزتی،عزتا...،ژئواکونومی قرن 21،جایگاه و عملکرد روسیه در خاورمیانه بزرگ«در کتاب کشورهای مستقل مشترک المنافع»،تهران،ابرار معاصر،1383.عسگری،محمود،قدرت افکنی،الزامی برای بازدارندگی،تهران،پژوهشکده مطالعات راهبردی،1390.فانون،فرانتس،دوزخیان روی زمین،ترجمه علی شریعتی،تهران،نیلوفر،1361.فلاحی،علی،کتاب اروپا،ویژه روابط اروپا و آمریکا،تهران،ابرار معاصر،1383.فونتن،آندره،تاریخ جنگ سرد،ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی،تهران،طرح نو،1367.
21.،یک بستر و دو رؤیا،تاریخ تنش زدایی(1981-1962)،ترجمه هوشنگ مهدوی،تهران،طرح نو،1367.فیشر،هربرت ام.ال.،تاریخ اروپا از انقلاب فرانسه تا زمان ما 1935-1789،ترجمه وحید مازندرانی،تهران،[بینا]،1346.
22.فیلد،هنری و لیتل فیلد،تاریخ اروپا از 1815 به بعد،ترجمه فریده قرهچه داغی(صحیحی)،تهران،علمی و فرهنگی،1366.
23.کارتر،جیمی،فلسطین،صلح یا نژادپرستی،ترجمه محمدحسین وقار،تهران،اطلاعات،1386.
24.کالیستوف،د.پ.و دیگران،تاریخ روسیه شوروی،ترجمه حشمتا...کامرانی،تهران،بیگوند،1361.کانل،و.ف.،تاریخ آموزش و پرورش در قرن بیستم،ترجمه حسن افشار،تهران،نشر مرکز،1368.کراس،کالین،چگونه امپراتوری بریتانیا به زوال گردید؟،برگردان و بازنویس ا.ش.زندنیا،تهران،ایران زمین،1360.کریمی،وحید،انگلیس و رؤسای جمهور آمریکا،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1386.
25.کریمی،وحید،دکترین بلر برای بوش در جنگ عراق،تهران،کویر،1384.
26.کگلی،چارلز دبلیو.،اوجین آر.ویتکف،سیاست خارجی آمریکا.الگو و روند،ترجمه اصغر دستمالچی،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1382.کلان،پییر دو سونار،یالتا،ترجمه سیروس سعیدی،تهران،سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی،1368.کندی،پاول،پیدایش و فروپاشی قدرتهای بزرگ،ترجمه
عبدالرضا غفرانی،تهران،اطلاعات،1374.کنوپ،گیدو،روزهای سرنوشت ساز آلمان،ترجمه علی نورزاد،تهران،ابرار معاصر،1383.
27.گریمبرک،کارل،تاریخ بزرگ جهان،ترجمه قدرتا...مهتدی،تهران،یزدان،1371.
28.گزاویر،یاکونو،تاریخ استعمارگری فرانسه،ترجمه عباس آگاهی،مشهد،آستان قدس رضوی،1369.گورست،آنتونی،لوئیز جانمن،بحران سوئز،ترجمه علی معصومی،غلامرضا امامی،تهران،مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران،[بیتا].
29.گیمبرگ،کارل،تاریخ بزرگ جهان،ج10،ترجمه قدرتا...مهتدی،تهران،یزدان،[بیتا].لاگوست،ایو،کشورهای توسعه نیافته،ترجمه هوشنگ نهاوندی،تهران،دانشگاه تهران،1351.
30.لنچافسکی،جورج،رؤسای جمهور آمریکا و خاورمیانه از ترومن تا ریگان،ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی،تهران،البرز،1373.لوران،اریک،جنگ بوشها،ترجمه سوزان میرفندرسکی،تهران،نشر نی،1382.
31.لیوینگستون،جون و دیگران،شناخت ژاپن،ج1،ترجمه احمد بیرشک،تهران،خوارزمی،1375.ماتیوز،جان آر.،ظهور و سقوط اتحاد شوروی،ترجمه فرید جواهرکلام،تهران،ققنوس،1383.مارکس،جان،سیا و کنترل مغزها،ترجمه فریدون دولتشاهی،تهران،اطلاعات،1368.متقی،ابراهیم،تحولات سیاست خارجی آمریکا،مداخلهگرایی و گسترش 1779-1945،تهران،مرکز اسناد انقلاب اسلامی،1376.محتشمی پور،محمدعلی،وحدت دو آلمان،ابعاد،آثار و نتایج آن،تهران،وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،1374.
32.مستقیمی،بهرام،دگرگونی نظام بینالمللی،تسلط جهانی اروپا و ارزشهای اروپایی،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1373.مصطفوی،سید محسن،بیسمارک،تهران،انتشارات محمدعلی علمی،1354.
33.معینزاده،مریم(گردآوری)،برآورد استراتژیک ژاپن،ج1،تهران،ابرار معاصر،1382.
34.منافی،کامیاب،فرانسه،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1372.مندل،دیوید،اوباما،وعده تغییر،ترجمه امیر شهریار امینیان،تهران،خرسندی،1387.منوری،علی،محور انگلوساکسون و مدیریت بحرانهای بینالمللی پس از جنگ سرد در
چارچوب سازوکار موازنه قدرت،«کتاب اروپا(5)»،تهران،مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بینالمللی ابرار معاصر،1384.موروا،آندره،تاریخ آمریکا،ترجمه نجفقلی معزی،تهران،اقبال،1383.میرشایمر،جان و دیگران،لابی اسرائیل و سیاست خارجی آمریکا،ترجمه حسن مرتضوی و دیگران،تهران،بازتاب نگار،1386.ناردو،دان،ژاپن امروز،ترجمه مهدی حقیقت خواه،تهران،ققنوس،1385.نبوامشن،ژاک و دیگران،جهان در میان دو جنگ،ترجمه مهدی سمسار،تهران،اشرفی،1363.
35.نرگس،راگنار،مسائل تشکیل سرمایه در کشورهای توسعه نیافته،ترجمه عبدا...زندیه،تهران،مؤسسه تحقیقات اقتصادی دانشکده اقتصاد دانشگاه تهران،1348.نقیب زاده،احمد،تاریخ دپیلماسی و روابط بینالملل از پیمان وستفالی تا امروز،تهران،ققنوس،1383.نواب صفوی،اسماعیل،جایگاه ژاپن در جهان معاصر،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1380.نوروزی،حسین(نظارت و تدوین)،کتاب آسیا:ویژه مسائل امنیتی شرق آسیا،تهران،ابرار معاصر،1382.واعظی،محمود،سیاست خارجی و امنیتی مشترک اتحادیه اروپا،تهران،پژوهشکده تحقیقات استراتژیک،1387.وایز،دیوید،تاماس راسن،سیا،حکومت نامرئی،ج1،ترجمه عبدا...گلهداری،تهران،امیرکبیر،1358.وردی نژاد،فریدون و دیگران،اژدهای شکیبا،چین دیروز،امروز و فردا،تهران،اطلاعات،1389.وزارت دفاع،چین امروز،علوم و فناوری دفاعی،ج1،تهران،دانشگاه امام حسین*،1379.وین،آنتونی،ایران در بازی بزرگ،ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوری،تهران،پیکان،1383.هابسبام،اریک،عصر نهایتها:تاریخ جهان 1914-1991،ترجمه حسن مرتضوی،تهران،آگاه،1380.هاپکرک،پیتر،بازی بزرگ عملیات سازمانهای جاسوسی روس و انگلیس در آسیای مرکزی و ایران،ترجمه رضا کامشاد،تهران،نیلوفر،1379.
36.هالستی،کی.جی.،مبانی تحلیل سیاست بینالملل،ترجمه بهرام مستقیمی،مسعود طارم سری،تهران،دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی،1376.هایتر،ویلیام،روسیه و جهان،سیاست خارجی اتحاد جماهیر شوروی،ترجمه کاووش حشتمی،تهران،امیرکبیر،1354.هرمان تنبروک،روبرت،تاریخ آلمان،ترجمه محمد ظروفی،تهران،دانشگاه تهران،1385.
37.هوشنگ مهدوی،عبدالرضا،تاریخ روابط خارجی ایران،تهران،امیرکبیر،1364.هویت،ادوین پی.،پیکار بزرگ،ترجمه فرید جواهر کلام،تهران،انتشارات و آمورزش انقلاب اسلامی،1371.هیتلر،آدولف،نبرد من،ترجمه فرشاد،تهران،فرخی،1351.هیوز،استوارت،تاریخ معاصر اروپا،ترجمه علیاکبر بامداد،تهران،امیرکبیر،1361.یزدان فام،محمود،آمریکا پس از 11 سپتامبر،سیاست داخلی و خارجی،تهران،پژوهشکده مطالعات راهبردی،1384.
38.العالم،فوریه 1990.روزنامه کیهان،70/5/10.روزنامه کیهان،67/11/16.
1.Abun-Nasr, Jamil M., History of the Maghrib, London:Cambridge University Press, 1971.
2.Ajayi, J.F.Ade, General History of Africa, Paris:Unesco, 1989, vol.2.
3.Aldcroft, Derek H., The European Economy 1914-1990, London:Routlege, 1993.
4.Best, Antony and other, International History of the Twentieth Century and Beyon, London:Routledge, 2008.
5.Boardman, Robert, Post-Socialist World orders, New York:St.Martin's press, I.N.C.,1994.
6.Brown, J.A.C, Techniques of Persuasion, London:Penguin Books, 1968.
7.Goldstein, Joshua S.and Jon C.Pevehouse.International Relations, New York:Longman, 2009.
8.Guardian, Jun 12, 1990.
9.Gunter, Jonathan F., An Introduction to the Great Debate, Journal of Communication, Autumm, 1978, pp.142-156.
10.Hatiroy, Arund, The Soviet Intervention In Afghanistan, New Dehli:N.pub1, 1987.
11.Hobson, J.A., Imperialism, London:G.Allemnand Unwin, Ltd, 1961.
http://fa.wikipedia.org.
http://Strategic Review.org.1391/01/01.
14.Jeffries, Ian, Eastern Europe at the turn of the Twenty first century, London:Routledge, 2002.
15.Kitchen, Helen, the Educated African, New York:Eredric A.Praeger, I.N.C., 1962.
16.Magdoff, Harry, Imperialism:from the Colonial Age to the Present, New York:Monthly Review, 1979.
17.Magdoff, Harry, The Age of Imperialism, New York:N.puble, 1969.
18.Mahotiere, Stuart de La, Towards one Europe.London:Penguin Books Ltd., 1970.
19.Nadde, George H., Imperialism and Colonialism, London:The worburg Institute, 1966.
20.Nelson, Harold D., Tunisia, New York:Foreign Area Studies of American University, 1979.
21.Press, Sofia, Problems of Indernational Cultural Cooperation from Helsinki to Madrid, A collection of articles, Sofia:Sofia press publishing house, 1982.
22.Reiffers, Jean L., Transnational Corporations and Endogenous development, Paris:Unesco, 1982.
23.Rhodes, Anthony, the Challenge the Memoris of King Hassan II of Morocco, London:Macmillan press, Ltd, 1978.
24.Ryrie, William, First world, Third world, New York:St, Martin's press, I.N.C., 1995.
25.Schiller, Herbertl, Mass Communication and America Empire, New York:Bencon Press, 1979.
26.Schwartz, Barry N.and Robert L.Disch, Human Connection and the New Media, New York:Prentice Hall, Inc, 1977.
27.Spencer Trimingham, The Influence of Islam up on Africa, London:Butlerand and Tanner, Ltd, 1980.
28.Unesco, Broadcasting from Space, Reports and Papers on Mass Communication, No.60, Paris:1979.
29.Unesco, Metting of Experts on A Draft Dclaration concerning the Role of the Mass Media, Com7/Conf, 161/5, April 25, 1978.
30.Wallerstein, Immanuel, Social Change the Colonial Situation, New York:John Wiley and Sons Inc, 1977.
31.Wilkingson, Endymion, Japan Versus Europe, London:1983.
32.Wolfers, Arnold, The pole of power and the pole of indifference, in, James Rosenau, ce, International Politics and foreign policy, New York:The free press, 1969.