ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : جوان و انتخاب بزرگ: من کو؟! تاثیر حرکات ورزشی بر روح/ اصغر طاهرزاده.
وضعیت ویراست : [ ویراست ۲].
مشخصات نشر : اصفهان : گروه فرهنگیالمیزان، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۸۰ ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی. انسانشناسی؛ ۱.
شابک : ۲۰۰۰۰ ریال978-964-2609-42-0 : ؛ ۱۵۰۰۰ ریال (چاپ بیست و یکم) ؛ ۲۰۰۰۰ ریال(چاپ بیست و سوم)
وضعیت فهرست نویسی : فاپا(چاپ بیست و دوم).
یادداشت : چاپ بیست و دوم.
یادداشت : چاپ بیست و یکم و بیست و سوم: ۱۳۹۲.
موضوع : جوانان مسلمان
موضوع : تربیت اخلاقی
موضوع : اخلاق اسلامی
رده بندی کنگره : BP۲۳۰/۱۶۵ /ط۱۸ج۹ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۸۳۶
شماره کتابشناسی ملی : ۲۹۰۰۱۶۴
جوان و انتخاب بزرگ
من کو؟!
تأثیر حرکات ورزشی بر روح
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 7
جوان و انتخاب بزرگ... 11
وقتی کارهای ما بر ضد خودمان میشود. 13
مراحل سهگانهی زندگی.. 15
مشخصات جوانان.. 17
انتخاب بزرگ.... 18
خیانت به جوانی.. 20
وسعت روح انسان.. 22
انسان، میبیند که میمیرد. 25
کودکان سالمند.. 27
انتخاب واقعی.. 29
چگونگی انتخاب ابدیت... 33
ابعاد متضاد روح جوان.. 33
جایگاه شریعت در زندگی.. 35
وقتی انسان، انتخاب بزرگ در زندگی ندارد. 38
دینداری؛ انتخاب بزرگ انسان.. 39
ریشهی یأس... 41
من کو؟! 45
خودم بدون بدنم.. 48
میبینیم که میمیریم.. 49
روح انسان؛ فوق زمان و مکان.. 50
سیر روح بهطرف خوبی ها 52
ارتباط با دنیایی وسیعتر. 53
مرگ، ابتدای نشاط.. 55
غم عصر جمعه. 57
خود حقیقی، دریچهی ارتباط با حقایق.. 58
تأثیر حرکات ورزشی بر روح.. 61
هرکس بدنش را در اختیار بگیرد، زندهتر است... 63
بدنهایی که مانع ظهور زیباییهای روحاند.. 65
وقتی روح بر بدن حاکم باشد.. 66
چگونگی حاکمیت روح بر بدن.. 68
نتایج حاکمیت روح بر بدن.. 70
ورزش؛ دریچهی کنترل امیال.. 71
ورزش و تقویت اراده. 72
ورزش؛ عامل سیر به عالَم معنا 75
باسمه تعالی
1- از آنجایی که دوران جوانی، جدّیترین دوران زندگی به حساب میآید و جوانان باید در این دوران با ابعاد جدّیِ زندگی خود روبهرو شوند و با توجه به اینکه تربیت باید گرم و جدّی باشد و نه سطحی و غیر جذاب، مباحثی که در پیش رو دارید با همین رویکرد خدمتتان عرضه میشود. این مباحث را استاد طاهرزاده در سخنرانیهای خود با جوانان در میان گذاردهاند، به امید آن که اولاً: نسل جوانِ جامعه به بهانهی اینکه باید به جوانان سختگیری نکرد، از معارف حقیقی و جدّی محروم نماند. ثانیاً: روشن شود میتوان معارف جدّی را با زبانی روان با جوانان در میان گذارد و روح آنها را متوجه حقایقی کرد که در همهی صحنههای زندگی به کارشان آید حقایقی که فطرتشان به دنبال آنها است.
2- به گفتهی عرفا انسان تنها فضائلی را در دیگر اشخاص تصدیق میکند که از آن فضائل عاری نباشد، بنابراین اگر جوانان در همان دوران جوانی متخلق به کمالات انسانی و الهی نگردند معلوم نیست قبول کنند که آن کمالات در سایر انسانها وجود دارد و در همین راستا مباحث کتابی که در پیش رو دارید با نظر به معرفت نفس و به شکل حضوری تدوین شده تا جوانان ما بتوانند فضائل الهی و انسانی را در خود بیابند و متخلق به آن شوند.
3- از طریق معرفت نفس انسانها میتوانند معنای حضور رب العالمین در هستی را بفهمند، همچنان که میفهمند ارتباط با خدا چه برکاتی برای آنها دارد، در این راستا است که میگوییم: آنکس که نمیداند در جدایی از خدا چه چیزی را از دست میدهد چگونه پروای رعایت دستورات خداوند را دارد؟
4- با توجه به اینکه هرکس به حقیقت خود جاهل است به همهچیز جاهل است و از حقیقت موجودات عالم آگاهی درستی بهدست نمیآورد. همچنان که امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لَا تَجْهَلْ نَفْسَکَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِکُلِّ شَیْءٍ»(1)نسبت به نفس خود جاهل مباش زیرا هرکس به خود جاهل باشد به هرچیزی جاهل است. در این رابطه سعی شده است در این کتاب نگاه جوانان
1) غرر الحکم، ص 233.
عزیز به شناخت نفس خود انداخته شود تا إنشاءالله زمینهی تأیید معارف بعدی در روان آنها فراهم گردد.
5- در این کتاب سه بحث زیر مطرح است:
الف- جوان و انتخاب بزرگ: در این بحث سعی شدهاست جوانان عزیز متوجه شوند چگونه میتوان در دوران جوانی انتخابهای خود را به وسعت قیامت و ابدیّت وسعت دهند و در نتیجه تا آخر عمر در نشاط جوانی باقی بمانند.
ب- من کو؟: در این بحث با زبانی ساده و با مثالهایی در خور فهم جوانان، موضوع مجردبودن روح یا نفس ناطقهی انسان مطرح شده است که إنشاءالله میتواند زمینهای جهت تصدیق بسیاری از معارف دینی قرار گیرد.
ج- تأثیر حرکات ورزشی بر روح: از آنجایی که امروز ورزشکردن یک ضرورت است و از طرفی خطر ورود انگیزههای غلط، ورزشکردن را از نتیجهای که شخص میتواند بهدست آورد ساقط میکند؛ در این بحث سعی شده انگیزههای صحیح ورزشمدّ نظر افراد قرار گیرد تا اولاً: جوانان برای ورزشکردن ارادهی دائمی داشته باشند. ثانیاً: بتوانند با ورزش - در راستای تأثیر نفس ناطقه بر جسم- نتایج معنوی و روحانی ببرند. إنشاءالله.
گروه فرهنگی المیزان
بسماللهالرحمنالرحیم
این یک قاعده است که انسان به اندازهای که صحیح فکر کند، صحیح عمل میکند. بههمین جهت، آنهایی که خیلی کار میکنند ولی کم فکر میکنند عملاً کارهایشان بر ضد اهدافی که دنبال میکنند، نتیجه میدهد، چون فکر نمیکنند چگونه در ابتدای کار، راهکارهای رسیدن به نتیجهی مطلوب را پیدا کنند.
در حمامهای قدیم، دلاّکهایی بودند که سر افراد را میتراشیدند، یکی از آنها وقتی تیغاش کُند میشد، به تیغ فشار میآورد تا با فشاری که به آن تیغ میآورد و با صرف نیروی بیشتر، سر طرف را بتراشد، درنتیجه پوست سر آن فرد بیچاره کنده میشد. یکبار شخصی به آن دلاّک گفت: «آقای محترم! یک تیغ نو بخر و سر مردم را درست بتراش!» دلاّک با خونسردی تمام که گویا کارش هیچ عیبی ندارد، گفت: «چرا پول بدهم تیغ بخرم، نان میخرم و میخورم تا زورم زیاد شود و بتوانم به تیغ نیروی بیشتر وارد کنم».
در بعضی موارد مَثَل ما، مَثل آن دلاّک است؛ چون عقلمان به کارمان نمیرسد و سعی نمیکنیم به راههایی فکر کنیم که بهتر به نتیجه میرسیم، دائماً کار میکنیم و در نتیجه دچار مشکلات بیشتری میشویم و باز برای رهایی از این مشکلات، بهجای اینکه ریشهی مشکلات را پیدا کنیم، باز بیشتر کار میکنیم، آنوقت سراسر زندگیمان میشود پریشانی و پراکندگی.
«شوماخر» میگوید: «غفلت از خردمندی، تا بدان پایه رسیده که ما همواره میکوشیم که یک بیماری را با تشدید علّتهای آن شفا دهیم».(1)مثل آن که امروزه مشکلاتی را که سرعتهای زیاد ایجاد کرده است ما با ایجاد ماشینهایی با سرعت بیشتر میخواهیم رفع نماییم.
با توجه به اینکه «کار»، به تنهایی کارساز نیست و تفکر هم در کنار کار نیاز است و خوب فکرکردن و خوبکارکردن با هم کارساز است؛ میخواهیم روشن کنیم ما در زندگی خود نیاز به دین داریم تا تلاشهای خود را در زندگی با بصیرتی که از دین الهی بهدست میآوریم جهت دهیم و به نتایجی که میخواهیم دست یابیم.
1) ایاف- شوماخر، دانشمند انگلیسی در کتاب «کوچک زیباست»
این بحث امروزه در دنیا مطرح است که آیا در ابتدای امر روح جوانان با دین ارتباط دارد و انسان در دورهی جوانی به خودی خود علاقهمند به دین است و یا ما باید علاقهمندی به دین را با تشویق و تبلیغ در جوانان ایجاد کنیم؟ به عبارت دیگر آیا روح جوانان به طور فطری به دین گرایش دارد و عوامل محیطی یا فرهنگی ممکن است گرایش او به دین را در او ضعیف کنند و یا انسان در جوانی فقط تحت تأثیر غرایز است و باید غرایز فرو بنشیند تا انسان بتواند به دین و دینداری فکر کند؟ برای روشن شدن این موضوع لازم است به مراحل زندگی انسانها توجه کنیم تا با نظر به مراحل زندگی آنها جایگاه جوانی و خصوصیات مربوط به آن را در این مراحل درست بشناسیم.
انسانها در زندگی خود با سه مرحلهی «کودکی»، «جوانی» و «پیری» روبهرو هستند؛ مرحلهی کودکی مشخصات خود را دارد و از آنجا میفهمیم کسی کودک است که حرکات مخصوصی انجام میدهد که ما به اصطلاح میگوییم انتخابهایش بچّهگانه است و به اهداف بلندی نمیاندیشد. حال اگر شخص بزرگی همان انتخابهایی را داشته باشد که کودکان دارند مورد تمسخر و اعتراض بقیه واقع میشود، چون با آنکه شخصِ بزرگی است
انتخابهایش بچّهگانه و دور از انتظار است و این فرد نباید چنین انتخابهایی را در چنین مرحله از زندگیاش داشته باشد. مثل اینکه اگر یک شخص سیساله مثل بچّهی پنجساله عروسک بازی کند و یا دوچرخه کودکی را سوار شود و در کوچه و محله بچرخد، این شخص مورد تمسخر و اعتراض واقع میشود. در حالیکه اگر یک کودک پنجساله این کارها را بکند، کسی به او اعتراض نمیکند، چون این کار، کارِ بچّهگانه است و این هم کودک است و باید کارهای کودکانه انجام دهد. آری کودکان انتخابهایشان کودکانه است؛ و بیشتر به کارهای سطحی و سرگرمکننده میپردازند.
در مقابلِ کودکان که انتخابهایشان سطحی و زودگذر و برای سرگرمی است، پیرمردها و پیرزنها را مشاهده میکنیم که مشخصهی آنها عبور از آرزوهایی است که یک جوان باید داشته باشد. پیران در حالت طبیعی در شرایطی هستند که نمیتوانند به اهدافی فکر کنند که مربوط به یک جوان بیست و پنجساله است. مثلاً نمیتوانید به یک پیرمرد نودساله پیشنهاد کنید مؤسسهای تأسیس کند تا در آن مؤسسه جوانانی تربیت شوند که پس از مدتی بتوانند به دانشگاه بروند و بعد از فارغالتحصیل شدن برایشان تعدادی کارخانه بسازد و آنها مهندسان آن کارخانه ها بشوند. در مقابل چنین پیشنهادی خواهید دید که آن پیرمرد طاقت شنیدن چنین برنامهی وسیعی را ندارد چه رسد بخواهد به آن عمل کند. خدا هم از او
نخواسته است، اگر هم بخواهد در سن نود سالگی چنین کاری را شروع نماید، ممکن است مورد تمسخر واقع شود که پیرمرد نودساله چه آرزوهایی در سر میپروراند. بهاصطلاح میگویند: «سر پیری و معرکهگیری!» این مثال برای آن است که روشن شود عموماً انسانها در سنّ پیری نمیتوانند چنین انتخابهای بزرگی را به عهده بگیرند و از این مثالها میتوانیم نتیجه بگیریم که انسانها در دو مرحله از زندگیِ خود - یعنی در مرحلهی کودکی و در مرحلهی پیری- به جهت روحیهی خاصی که دارند، نمیتوانند انتخابهای اساسی و برنامههای دراز مدت داشته باشند و این اقتضای دوران کودکی و کهنسالی است.
از آنچه عرض شد میتوان نتیجهگیری کرد که «روحیهی هر انسانی را انتخابهایش مشخص میکند» و بر اساس همین قاعده میپرسیم به چه کسی جوان میگویند و مشخصات جوانان چیست؟!
با مقایسه با دو مرحلهی «کودکی» و «پیری یا کهنسالی» میتوان گفت: جوان؛ کسی است که انتخابهای او اساسی و بلند مدت است و به اهدافی نظر دارد که خیلی سطحی و زودگذر نیست و برای رسیدن به آنها برنامه ریزی میکند. این برای روحیه جوان یک حقیقت است و اگر مطابق روحیهی خود عمل نکند، یا هنوز از نظر
روحی کودک است و یا پیری است شکسته و فرتوت. مثلاً وقتی فردی که بین هفده تا بیست سال دارد و ما از لحاظ سنّی او را جوان میدانیم، مقداری آب در یک لیوان بریزد و مگسی را در آن بیندازد تا در آب غرق شود، میگوییم او هنوز بچّه است چون انتخابش سطحی و سرگرمکننده و بچّهگانه است و از او چنین انتخابی را انتظار نداریم چون جوان باید انتخابهایی بزرگتر از این گونه اعمال داشته باشد، انتظارمان آن است که یک جوان انتخابهایی وسیع و عمیق و همه جانبه داشته باشد.
در اسلام به انسانِ جوان، انسان رشید میگویند؛ یعنی انسانی که رشد کرده و انتخابهای بزرگ انجام میدهد و به اهداف واقعی و عمیق و به ابزارهای مناسبی که او را به اهدافش میرساند، فکر میکند. اصطلاحاً میگویند فلانی دیگر کودک نیست رشید شده و میتواند تکالیف دینیاش را انجام دهد، یعنی میتواند به موضوعاتی بیندیشد که عمیقتر از موضوعات محدود زندگی دنیایی است.
با توجه به این که اگر کسی انتخابهایش سطحی و زودگذر باشد، کودک است و جوان باید انتخابهای بزرگ و عمیق داشته باشد و افق روح او آمادگی آن را دارد که حتی از دیوارهای محدود زندگی دنیایی عبور کند، میگوییم اگر یک جوان تمام انتخاب و
آرزویش این باشد که بتواند در امور دنیایی موفق شود، آیا این نوع انتخابها برای او یک انتخاب بزرگ است؟ آیا این جوان، انتخابی مناسب جوانیاش کرده است و یا این امور، در عین اینکه ممکن است ضروری باشند، کارهای بزرگی نیستند و او با انتخاب آن امور، انتخابی مناسب جوانیاش نکرده است؟ آری! انتخابِ اموری که مربوط به زندگی در دنیا است مثل موفقیت در کنکور دانشگاه و کسب و کار و شغل، هیچ کدام در جای خود بد نیست، ولی اگر این امور به عنوان انتخاب بزرگ انسان به حساب آمد، انتخابی در شأن روح جوانیاش انجام نداده و حتماً توجّه خواهید داشت که اگر جوان، انتخابی مناسب با شأن جوانیاش نکرد، جوانی شکستخورده و مأیوس خواهد بود که خیلی زود این شکست و یأس در زندگیاش و در اعمالش ظاهر میشود.
اگر انسان جوانی، امور دنیایی مثل قبولشدن در کنکور را انتخاب بزرگ خود بداند و هدف اصلیاش این باشد که به دانشگاه برود، معلوم است که وقتی به دانشگاه رفت باید تعدادی واحد درسی بگیرد و بعد آن واحدها را در طول چند ترم بگذراند و بعد فارغالتحصیل شود و شغلی پیدا کند و بعد ازدواج کند و بچّهدار شود و بعد فرزندانش بزرگ شوند و آنها را به مدرسه و دانشگاه بفرستد و شغلی برای آنها پیدا کند، بعد پسرها را زن بدهد و دخترها را به خانهی شوهر بفرستد. و بعد هم بمیرد... حال آیا این مسیر از ابتدا تا
انتها، واقعاً یک انتخاب بزرگ برای زندگی است؟! بحث بر سر این است که آیا ما حق داریم اموری چنین محدود را انتخاب بزرگ زندگیمان قرار دهیم؟! آیا این انتخاب - در عین حال که ضروری است- انتخابِ بزرگ جوانان بهحساب میآید؟! و اگر انسانِ جوانی انتخابِ بزرگ زندگیاش را چنین امور محدودی قرار بدهد، چه میشود؟
عرض شد جوان کسی است که انتخابی مطابق جوانیاش بکند، انتخابهایی بزرگ و عمیق، وگرنه جوان نیست. اگر از جوانهای شکستخورده بپرسید: «چه آرزویی دارید؟»، جواب میدهند: «آرزویمان آن است که جایی کار میکردیم و حقوق نسبتاً خوبی به ما میدادند» همهی آرزو و انتخابی که دنبال میکنند همین است، در حالیکه این انتخاب، یک انتخاب محدود و انفعالی است در محدودهی نیازهای مادیِ زندگی دنیایی. این جوان با چنین انتخابی روحیهی خود را کشته و خودش مسئول روحیهی شکستخوردهاش میباشد و وقتی به آرزویش رسید هیچ چیز برایش عوض نمیشود، همان روحیه و همان یأس و سرخوردگی را با خود دارد.
ابتدا باید این مسئله حل بشود که انتخاب بزرگ چیست و انسانِ جوان اگرچه چیزی را انتخاب کند، آن انتخاب، در شأن اوست و عامل شکست روحیهی او نمیگردد؟ عرض شد شأن روحیهی انسانِ
جوان آن است که انتخابهای بزرگ داشته باشد و اگر مطابق جوانیاش انتخاب نکرد، در تمام عمر به جوانیاش خیانت کرده است. از طرفی ملاحظه کردید که اگر انسان به سنّ پیری رسید، دیگر نمیتواند انتخابهای بزرگ داشته باشد؛ هر چند میتواند از انتخابهای بزرگ دوران جوانیاش در مرحلهی پیری نیز استفاده کند و در پیری هم جوان بماند، ولی در سن پیری دیگر بهراحتی نمیتواند انتخابی بزرگ داشته باشد.
مصداق انسانی که در پیری هم جوان مانده بود را در حضرت امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» ملاحظه میکردید. وقتی خبرنگار چکاسلوواکی(1)
با حضرت امام در نوفل لوشاتو مصاحبه کرده بود، پس از مصاحبه اقرار میکند: «روحیهی این انسان، مثل یک جوان بیست و چهارساله است». یعنی روحیهای پر از حرارت و امیدوار به آینده. زیرا حضرت امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در مرحلهی جوانیِ خود یک انتخاب بزرگ داشتهاند و چون انتخابشان در جوانی بزرگ بوده در دوره پیری هم با همان روحیهی جوانی به سر میبرند، امّا برعکس؛ اگر به زندگیِ انسانهایی که در سن چهل یا پنجاهسالگی پوسیدهاند، خوب نظر کنیم میبینیم که اینها در جوانی، بهواقع آنچه را در شأن یک انسان جوان بوده انجام ندادهاند و از آن انتخاب
1) در آن زمان مناطقی مثل صربستان و بوسنی در منطقهی بالکان تحت عنوان کشوری به نام چک اسلوواکی مشهور بوده است.
بزرگ که مربوط به دوران جوانی بوده غفلت ورزیدهاند و خود را به چیزهای سطحی مشغول کردهاند که هیچ ارزشی نداشته، مثلا به این خوش بودهاند که توانستهاند دزدانه چشمچرانی کنند و یا خیالات خود را با افکار پوچ و یا صحنههای آلوده مشغول نمایند و یا خوشحال بودهاند که از فلان قهرمان ورزشی، یک امضاء بگیرند و یا همهی تلاش خود را در این صرف کنند که در رشتهای از رشتههای ورزشی قهرمان شوند. هرچند اصلِ ورزش برای سلامت جسم و تقویت اراده لازم است ولی قهرمان ورزششدن نمیتواند اساسیترین انتخاب و یک انتخاب بزرگ برای زندگی انسان باشد.
همچنان که ملاحظه فرمودید اشخاصی که انتخابهای اصلیشان در زندگی امور سطحی و زودگذر باشد در واقع در جوانی هم پوسیده و شکستخوردهاند و این پوسیدگی و شکست در پیری بیشتر ظاهر میشود و علت آنکه به چنین روزگاری گرفتار شدهاند را باید در آن دانست که در جوانی انتخابهای خود را مطابق با وسعت روحِ ابدی خود شکل ندادهاند.
فراموش نفرمایید که وسعت روح، یعنی وسعت حقیقت انسان تا ابدیّت. چون اصل انسان، بدن او نیست، بلکه اصل انسان، جان و روح او است و روح او هم که همیشه زنده و جاودانه است و بعد از
نابودی بدن باز موجود است. یعنی ما خودمان که همان روح و جانمان باشیم، تا ابدیّت هستیم. حال اگر درجوانی انتخابی مناسب با ابدیّت خود نداشته باشیم، به جوانی و انسانیّت خود خیانت کردهایم. زیرا اصل انسان به وسعت ابدیّت است و همیشه هست.
برای روشن شدن این موضوع بهعنوان نمونه به موضوع «خواب» دقت کنید، در خواب هم شما جدای از بدنتان خودتان هستید. به همین جهت وقتی میخوابید از خودتان غایب نمیشوید تنها نسبت به فلان شخص یا فلان مکان که در کنار شما است خواب هستید و آن شخص و یا آن مکان را نمیبینید، امّا آیا اصل خودتان را هم نمیبینید و از خودتان جدا میشوید؟! وقتی خواب دیدید که در خیابان هستید، بعد که بیدار شدید، میگویید: «من خواب دیدم که در خیابان بودم»، هرگز نمیگویید: «من خواب دیدم، غریبهای در خیابان بود»، بلکه متوجهاید خودتان بودید که خواب دیدید در خیابان بوده اید، یعنی در خواب هم خودت، خودت هستی، پس؛ از خودت خواب نیستی، هرچند از بدنت جدا باشی.
وقتی شما خواب میبینید که دارید از خیابان رد میشوید و یا خواب میبینید با دستتان یک پرتقال برداشتهاید، در همان خواب با چشم خودتان آن پرتقال را میبینید و با دست خودتان پرتقال را برداشتهاید و با پاهای خودتان در خیابان راه میروید، بدون آنکه این چشم و دست و پا که در رختخواب است همراهتان باشد، چون
خودتان بدون بدن، چشم و دست و پای مخصوص به خودتان را دارید، هرچند این چشم و دست و پایِ گوشتی را آنجا با خود ندارید، پس بدون این بدن، خودتان، خودتان هستید با چشم و دست و پای مخصوص به خودتان و یا مثلاً وقتی سر کلاس نشستهاید و در خیالات خود غرق هستید، بعد معلّم در کلاس مطلب خندهداری را تعریف میکند و همه میخندند، شما به خودتان میآیید و میگویید: چه شد؟ چه گفت؟ مگر شما، گوش و چشمتان سر کلاس حاضر نبود، مسلّم چشم و گوش و بدن مادّی شما در کلاس حاضر بود، پس چه کسی نبود که این گوش مادی نشنید؟ این چشم و گوش مادی مربوط به بدن شما است. ولی چون «خودتان» در کلاس حاضر نبودید و غرق خیالاتتان بودید این گوش مادی نشنید، پس معلوم است شنونده و بینندهی واقعی که خودتان هستید در کلاس نبود و این چشم و گوش ابزار خودتان است که بدون شما خودش کارآیی ندارد.
شما بدنتان نیستید، شما خودتان هستید و فقط هستید، آری شما در حدّ خودتان «فقط هستید» و خودتان را احساس میکنید و خودتان زندهاید، آری زندهاید؛ اصلاً انسان مرگ به معنای نابودی ندارد، همیشه زنده است، همیشه بیدار است، حتی وقتی هم که بدنش خوابید، بیدار است و خواب میبیند.
به نظر شما آیا انسان میمیرد یا میبیند که میمیرد؟ اگر کمی در مورد خودتان دقت کنید متوجه میشوید که هیچ کس نمیمیرد، بلکه هرکس میبیند که میمیرد. همینطور که اگر شما یک دستتان قطع شد، میبینید که دستتان قطع شده، حالا اگر دست دیگرتان هم قطع شود، باز هم میبینید که دو دستتان قطع شده، اگر دو پایتان هم قطع شود، میبینید که پاهایتان قطع شد، حالا اگر دستها و پاهایتان قطع شود، آیا «منِ» شما هم کم میشود؟ یعنی نیمْ مَن میشوید؟ یا همان مَنِ قبلی هستید و باز هم میگویید: «من»؛ پس همینطور که با جداشدن بعضی از اعضاء بدنتان، منِ شما کم نمیشود، اگر تمام دست و پا و بدنتان هم جدا شود، چیزی از مَنِ شما کم نمیشود و میبینید که میمیرید.
همانطور که اگر یک دست شما قطع میشد، میدیدید که دیگر آن دست، در اختیار شما نیست، حال اگر تمام اجزاء بدنتان هم قطع شود، میبینید که تمام بدنتان دیگر در اختیار شما نیست. این حالت را میگویند: «مردن». قرآن می فرماید: «اَللهُ یَتَوَفَّی الْاَنْفُسَ حِینَ مَوْتِها وَالَّتی لَمْ تَمُتْ فِی مَنامِها»(1)خداوند انسانها را در هنگام مرگ و هنگام خواب میگیرد. پس طبق فرمایش قرآن، انسان در موقع مرگ
1) سورهی زمر، آیهی 42.
نابود نمیشود بلکه توسط خدا گرفته میشود، بدون آنکه بدن او گرفته شود. اگر کمی خودتان فکر کنید متوجه میشوید شما هیچ وقت نمیمیرید و آن کسی که میبینید که میمیرد و از بدنش جدا میشود، همیشه با خودش هست.
امام سجاد علیه السلام میفرمایند: «اِنَّ الْمُؤمنَ لَیقالُ لِروحِهِ وَ هُوَ یغَسَّل: اَیَسُرُّکَ اَنْ تُرَدَّ اِلیالْجَسَد الّذی کُنْتَ فیه؟ فَیَقُولُ: ما اَصْنَعُ بِالْبَلاءِ وَ الْخُسْرانِ وَ الْغَمِّ».(1)در حالیکه بدن مؤمن را غسل میدهند، به روح او گفته میشود آیا دوست داری به بدنی که در آن بودی برگشت داده شوی؟ میگوید: «در آن حال، گرفتاری و خسران و غم و اندوه آن را چه خواهم کرد؟» حتّی وقتی میخواهند بدن او را در قبر بگذارند، میبیند که بدنش را در قبر میگذارند. به همین خاطر به ما دستور دادهاند بدن مرده را آرام در قبر بگذارید، چون بر روحش اثر میگذارد. خودش در بدنش نیست، امّا ناظر بر آن است و حالاتی را که بر بدنش میگذرد حس میکند و از آن حالات متأثّر میشود.
نتیجه این شد که انسان هیچ وقت نمیمیرد، انسان فقط و فقط، هست و همواره وجود خود را احساس میکند، این بدن انسان است که میمیرد و هماکنون نیز در حال تغییر است، به طوری که موها و سلولها و پوستهای یک سال پیشِ بدن شما حالا همانها نیستند.
1) بحارالانوار، ج 6، ص 243.
بدن شما به گفتهی دانشمندان زیستشناسی پس از مدتی تماماً عوض میشود و دیگر آن بدن قبلی نیست. ولی خودتان همان خود قبلی هستید و این نشان میدهد که شما همواره خودتان هستید و عامل ثبات بدنتان نیز میباشید وقتی به این نتیجه رسیدیم که انسان خودش، بدنش نیست که با مردن از بین برود، بلکه او به وسعت ابدیّت همیشه زنده است، اگر انتخابی به وسعت ابدیّت نکرد، انتخاب بزرگ خودش را انجام نداده و اگر انتخاب بزرگ خود را که انتخابی در شأن جان اوست، انجام ندهد، انتخابی که باید انجام دهد انجام نداده است.
در «روانشناسی»، در مکتب «پیاژه»(1)
روشی هست که سنّ افراد را میتوان از روی انتخابهایشان تعیین کرد که تحت عنوان «نظریهی اخلاقی پیاژه» مشهور است. «اورنس کُهلبرگ» روانشناس آمریکایی از پیروان مکتب پیاژه در پی تحقیقی که بر روی مردم آمریکا انجام داده و سنّ افراد را از روی انتخابهای آنها تعیین نموده در یک
1) «ژان پیاژه» از صاحبنظران روانشناسی رشد است که در سال 1896 در سوئیس به دنیا آمد و در سال 1980 چشم از جهان فرو بست. وی بیشترین همت خود را در ارتباط با جریان تفکر و نظامشناختی کودک صرف کرد و به مطالب خوبی دست یافت. «کُهلبرگ» روانشناس آمریکایی نظریهی رشدِ اخلاقی پیاژه را را بسط داد و مراحل ششگانهای را برای رشد اخلاقی مطرح کرد که شامل مراحل سنین زیر هفتسالگی تا پس از بیستسالگی میباشد.
نتیجهگیری عجیب میگوید: «اغلب بزرگسالان آمریکایی در سطح اخلاقیِ مراحل سوم و چهارم یعنی چهاردهسالگی عمل میکنند و درصد کمی از مردم به سطح اخلاقِ «مافوق قراردادی» دسترسی پیدا میکنند. او معتقد است در آمریکا حتی بزرگسالانی وجود دارند که تفکر اخلاقی رشد نایافتهی پیش از «قراردادیِ» خود را همچنان ادامه میدهند و رفتار اخلاقی خود را بر اساس اجتناب از تنبهو گرفتن پاداش تنظیم میکنند».(1)
زیرا مردم وقتی تحت تأثیر فرهنگ غربی و مکتب حسّی باشند، انتخابهایشان عمیق و درازمدّت و واقعی نیست و از نظر انتخابهای منطقی، در چهاردهسالگی -که شروع انتخابهای بزرگ میتواند باشد- متوقف شدهاند و از نظر فکری رشد لازم را نکردهاند، حتی اگر از نظر سنّی پنجاهساله هم باشند چون نتوانستهاند در جوانی انتخابِ بزرگ خود را انجام بدهند، در کودکیِ خود متوقّف شدهاند و عملاً از نظر روحی به جوانی نرسیدهاند.
شما در همه جا سراغ دارید انسانهایی را که مثلاً با این که چهلسال دارند ولی از برنامههای کارتونی که تماماً بازی خیالات است، خوششان میآید، اگرچه میدانند که این برنامهها خیالاتی و غیر واقعی است. این اشخاص هنوز انتخاب بزرگ خود را انجام
1) کتاب روانشناسی تربیتی، درس مشترک مراکز تربیت معلّم، کد 1019، ص 43.
ندادهاند و در حدّ خیال ماندهاند در حالی که یک انسان عاقل هرگز نمیتواند با خیالاتِ غیر واقعی خوش باشد و با همانها خود را راضی نگه دارد. وقتی شما متوجه انتخاب بزرگ خود شدید و خواستید همواره خود را در ابدیّت ارزیابی کنید و افق روحتان را تا ابدیّت وسعت دادید، اگر شخصی بخواهد یک ساعت برای شما داستانهای خیالیِ غیر واقعی تعریف کند، خوشتان نمیآید، چون متوجّه میشوید این حرفها جز خیالات غیر واقعی چیز دیگری نیست. اگر جلسه را ترک کردید و یا به او تذکر دادید آخر این حرفهای بیهوده چیست، نشان میدهید که با به میدانآوردن عقل، اجازه نمیدهید خیالات پوچ در زندگیتان میدانداری کنند، ولی اگر نشستید و گفتید: حالا ببینیم آخرش چه میشود، معلوم میشود هنوز عقل در زندگی شما نقش تعیین کننده ندارد زیرا به انتخابهای غیر واقعی تن میدهید. این عقل است که بین زندگی زودگذرِ دنیایی و زندگی پایدار و ابدیِ قیامتی، زندگی قیامتی را اساس انتخاب خود قرار میدهد و تنها در کنار انتخاب زندگی قیامتی، زندگی در دنیا را ادامه میدهد.
ملاحظه کردید که انتخابهای غیر واقعی مخصوص کودکان است، کودکان هستند که عروسک را به عنوان یک انسان واقعی
تصور میکنند و یا روی ماکت اسب سوار میشوند و میگویند این اسب است و آنچنان ذوق میکنند که گویی سوار بر اسب رستم شدهاند، ولی در واقع سوار ماکت شدهاند. پس کودک، واقعیّتگرا نیست و به همین جهت انتخابهایش نیز واقعی نمیباشد ولی جوان کسی است که اولاً؛ انتخابهایش واقعی است، ثانیاً؛ میتواند انتخابی بزرگ داشته باشد و چون حقیقت انسان، حقیقتی ابدی است، اگر انتخابی مطابق ابدیت خود نکند، به عمر و جوانیاش خیانت کرده است و همین امر موجب میشود که یأس و افسردگی او را فراگیرد، زیرا جواب نیاز روحی خود را درست نداده است. روح او میخواسته تا ابدیّت وسعت بگیرد ولی او خود را مشغول چیزهای سطحی و محدود کرده است.
اگر شما یکی، دوسال هر روز بنشینید و کارتون ببینید، اوّل از آن خوشتان میآید، ولی بعد دلتان شور میزند، درست است که نگاه کردن به کارتون را رها نمیکنید، حاضر هم نمیشوید وسط قصه آن را رها کنید و اگر تلویزیون بعد از کارتون، یک فیلم هم داشته باشد آن را هم میبینید، ولی باز هم در حین نگاه به فیلم، دلتان شور میزند، میدانید باید بلند شوید و کاری اساسی انجام دهید امّا نمیدانید چه کار بکنید، میدانید که این کار را نباید انجام بدهید ولی چون نمیدانید چه کار باید بکنید، نگاهکردن به فیلم را ادامه میدهید، اگر فردا و پسفردا را هم به همین نحو بگذرانید، و چند
سال همین روند را در پیش بگیرید، بعد متوجه میشوید غم شدیدی شما را گرفته، نمیدانید چه کار بکنید، شدیداً اخمو، بداخلاق، تندخو، بدرأی، پرخواب، تنبل، غیرجدّی، غیر شاداب و... خواهید شد. آیا میدانید پدیدآمدن این روحیات برای آن است که انتخابتان مناسب سنّتان نبوده است؟
روح شما به وسعت ابدیّت است، و شما هم جوانید، لذا می توانید انتخابی به بلندی روح خود داشته باشید. حالا اگر انتخاب شما به وسعت ابدیت شد انتخابی در شأن خود انجام دادهاید و هرگز گرفتار آن نوع افسردگی و بداخلاقی که عرض شد نمیشوید.
از خود بپرسید انتخابی که مناسب ابدیّت باشد چگونه است و چه چیزی را باید در آن حالت انتخاب کرد؟ آیا اگر به جای انتخاب بزرگ، تمام دنیا را به شما بدهند جواب انتخاب بزرگ شما را دادهاند؟ مگر تمام دنیا بزرگ است؟ عرض شد که مثلاً اگر شما گفتید وقتی دیپلم بگیرم دیگر راحت میشوم، میبینید که اینطور نیست، بعد که دیپلم گرفتید میخواهید به دانشگاه بروید، بعد در دانشگاه مشغول گذراندن واحدهای درسی میشوید و بالاخره فارغالتحصیل میگردید و بعد ازدواج میکنید، هرچه در این مسیر پیش بروید مشکلات بیشتر میشود، بعد تهیّهی خانه، بعد بچّهدارشدن، بعد بزرگکردن کودکان و تحصیلات آنها و... آیا این نوع انتخابها که مربوط به زندگی دنیایی است میتواند همان
انتخاب بزرگ انسان باشد؟ یا اینکه هرچه در این امور پیش برویم، مشکلات و غصّهها بیشتر میشود. پس اگر تمام دنیا را به شما بدهند نهتنها چیز بزرگی به شما ندادهاند بلکه تمام غصّهها را به شما دادهاند. به همین جهت از خود بپرسید اگر دنیا را انتخاب کردید و همهی دنیا را به شما بدهند، این انتخاب بزرگ شما خواهد بود؟ مسلّم تصدیق خواهید کرد، نهتنها انتخاب بزرگی نکردهاید بلکه با توجه به وسعت روح انسان، این نوع انتخاب، انتخاب کوچکی است. اینها انتخابهای فرعی و کوچکی برای گذران زندگی دنیایی هستند.
علت آن که انتخاب دنیا با غصّههای زیاد همراه است مربوط به وسعت روح است و اینکه انتخاب بزرگ باید مربوط به روح باشد که ابدی است و لذا اگر انسان دنیا را انتخاب کرد نسبت به روح خود، مقصد کوچک و محدودی را انتخاب کرده است. خداوند در وصف دنیا میفرماید: «مَتاعٌ قَلِیلٌ»(1)یعنی دنیا کالایی است کم و بهرهای است محدود. به همین دلیل، دنیا نمیتواند به جای انتخاب بزرگ روح جوان قرار گیرد و اگر دنیا را انتخاب کند نسبت به روح خود چیز بسیار کوچکی را انتخاب کرده است. معلوم است که وقتی روح، خود را گرفتار قفس دنیا کرد، مأیوس و سرخورده و افسرده خواهد شد.
1) سورهی آل عمران، آیهی 197.
باید از خود بپرسیم چگونه میتوانیم ابدیّت را انتخاب کنیم که در عین محروم نشدن از زندگی دنیایی و فعالیتهای اجتماعی، انتخابی انجام داده باشیم که در انتها با یأس و افسردگی روبهرو نگردیم؟ وقتی با این سؤال درست برخورد کنید به خوبی به این نتیجه خواهید رسید که اگر بخواهید به جوانیتان خیانت نکنید، مطمئناً و مطمئناً فقط باید شریعت الهی را که جوابگوی نیاز و عامل هدایتِ بُعد ابدی شماست، انتخاب نمایید زیرا شریعت الهی یعنی رمز و راز و راه و رسم زندگی در دنیا تا در دنیا در عین فعالیتهای مناسب دنیا، حیات ابدی خود را پُر رونق و پُر ثمر کنید.
بهخوبی میتوان به این نتیجه رسید که هر جوانی شریعت الهی را انتخاب نکند، روحش جوان نیست و روح خود را از راه تغذیهکردنِ نیاز حقیقیاش که همان توجه به زندگی ابدی است، از نشاط لازم محروم کرده و خود را به مقصدهای کوچک و زودگذر مشغول کرده است. او بهواقع روح بلند وجوان خود را در دیوارهای تنگ آرزوهای دنیایی محبوس نموده و به پوچیِ جان خود تن داده است.
همچنان که خودتان نیز تجربه کردهاید؛ بعضی از روانشناسان این نکته را متذکر شدهاند که جوانان در اوج غلبهی میلهای غریزیِ
دوران جوانی، یک نوع کشش شدیدی نسبت به مسائل دینی دارند. زیرا در دوران بلوغِ جوانی دو نوع میل و کشش در جوان رشد میکند، یکی میلهای غریزی و دیگری میلهای فطری و اینجاست که جوان در دوران جوانی بین دو گرایش قرار میگیرد. یکی گرایش به شهوت و امیالی که بدن او در او پدید میآورد و دیگری گرایش به دین که فطرت او در او ایجاد میکند و جوانان در بین دو بُعد یعنی گرایشِ به غریزه و گرایشِ به فطرت باید شخصیت خود را معلوم کنند، زیرا عملاً در دوران جوانی و همراه با فرارسیدن بلوغ، زندگی انسان که همراه است با آزمایش و امتحان، شروع میشود و گرایشهای غریزی و فطری به جوشش میآیند و اگر انسان در این دوران بتواند به گرایشهای فطریاش جواب دهد و شریعت الهی را انتخاب اصلی و بزرگ خود قرار دهد، به خود خدمت کرده وگرنه به جوانی خود خیانت نموده است. در این صورت انتخاب بزرگ زندگیاش را رها کرده و انتخابهای کوچک را گرفته و اسیر گرایشهایی شده است که از نوع انتخابهای کوچک و زودگذراند. در این حال است که سرخوردگیها و پوچیها سراسر روحش را فرا میگیرد و ناخودآگاه برای نجات از پوچیهای پیش آمده، خود را در ورطهی شهوات رها میکند و در نهایت هیچ میشود و هیچ و در این حال باید خود را ملامت کند.
شریعت؛ مجموعهی باورها و دستوراتی است که خداوند از طریق پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، برای انسانها فرستاده تا ما را در انتخاب بزرگ خود یاری کند. خداوند به انسانها متذکر میشود که اگر میخواهید در زندگی موفّق باشید، باید انتخابهای شما در زندگی با نظر به حیات ابدیتان باشد.(1)
حال اگر کسی قیامت را انتخاب بزرگ خود قرار داد نمیتواند دنیا را و افتخارات دنیا را اساس زندگی خود قرار دهد، مسلّم این دو با هم جمع نمیشوند. اگر کسی تصور کرد این دو با هم جمع میشوند در واقع بدون آنکه بخواهد، به خودش دروغ میگوید. چون با انتخاب قیامت، همهی دنیا واهداف آن، برای ما کوچک و ناچیز میشوند و عملاً انتخاب بزرگ ما را تشکیل نمیدهند. چون قیامت را که شرایط ابدی زندگی است انتخاب کردهایم. آری برای کوچک و حقیر دیدن دنیا و بزرگ و با عظمت دیدن قیامت، شعور بزرگی نیاز است، باید انسان متوجه وسعت روح خود باشد و خود را همطراز امور کوچک قرار ندهد تا امور کوچک برایش مهم نشوند. موش را ملاحظه کنید؛ اینقدر که از
1) قرآن در آیهی 26 سورهی صاد میفرماید: «إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَوْمَ الْحِسابِ» در حقیقت کسانی که از راه خدا خارج میشوند به جهت آنکه روز حساب را فراموش کردهاند، عذابی سخت خواهند داشت. یا میفرماید آنهایی که به دین خدا پشت کردند در قیامت در آتش جاودانهاند.(سورهی بقره، آیهی 217)
گربه میترسد از شیر نمیترسد چون شعور درک عظمت شیر را ندارد تا از آن بترسد. از شیر ترسیدن، هنر میخواهد، باید آن حیوان، شعور فهم هیبت و عظمت شیر را داشته باشد و شیر هم برتر از آن است که موش با آن شعور کم از آن بترسد. اما آهو از شیر میترسد و چون شعور آهو بیشتر از موش است متوجه عظمت و هیبت شیر میشود و از آن فاصله میگیرد ولی موش با دم شیر بازی میکند بدون آنکه بفهمد کافی است آن شیر پنجهاش را روی تمام هیکل موش بگذارد. به قول مولوی:
گربه باشد
شحنهی هر موشخو
موش کِبْوَد؟
تا زِ شیران ترسد او
موش کی ترسد
زشیران مصاف؟!
لیک ترسند،
آهوان مشک ناف
تنها آدمهای عمیق و دقیق و فکور، از خدا میترسند و عظمت و ابهت او را درک میکنند، نه آدمهای کمعقلِ بیبند و بار و نادان. شما خودتان این موضوع را میتوانید در جامعه تجربه کنید که چگونه مؤمنین واقعی بهجهت بهرهمندی از شعوری بلند، نظر به ابدیتِ خود دارند و از خوف الهی که مانع بیبند و باری میشود بهرهمنداند و به خوبی دستورات الهی را رعایت میکنند. ملاحظه میکنید که بر عکس انسانهای بی فکر و کمعقل، انسانهای حکیم و متفکّرِ جامعه خداترسند. خداوند در قرآن میفرماید: «اِنَّما
یَخْشَیاللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمَاء»(1)فقط در بین بندگان خدا، آنان که بهواقع عالماند از خدا میترسند. یعنی آنها که اندیشههای بزرگ دارند و حقایق عالَم را میشناسند از خدا میترسند، چون عالمان واقعی دنیای کوچک را کوچک و حقیر میبینند و خدای بزرگ را بزرگ و با عظمت مییابند و به همین جهت هم عرض شد؛ انتخاب دنیا و آخرت بهعنوان دو انتخاب بزرگ برای انسانهای اندیشمند ممکن نیست، زیرا اینها دنیا را کوچک و حقیر میبینند و هیچ عاقلی چیز کوچک و حقیر را انتخاب بزرگ خود قرار نمیدهد.(2)
1) سورهی فاطر، آیهی 28.
2) حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف متقین میفرمایند: «مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ وَ مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ وَ مَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ خَضَعُوا لِلَّهِ بِالطَّاعَةِ فَبُهِتُوا غَاضِّینَ أَبْصَارَهُمْ عَمَّا حَرَّمَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ وَاقِفِینَ أَسْمَاعَهُمْ عَلَی الْعِلْمِ النَّافِعِ لَهُمْ نَزَلَتْ أَنْفُسُهُمْ مِنْهُمْ فِی الْبَلَاءِ کَالَّذِی نَزَلَتْ بِهِمْ فِی الرَّخَاءِ رِضاً مِنْهُمْ عَنِ اللَّهِ بِالْقَضَاءِ وَ لَوْ لَا الْآجَالُ الَّتِی کَتَبَ اللَّهُ عَلَیْهِمْ لَمْ تَسْتَقِرَّ أَرْوَاحُهُمْ فِی أَجْسَادِهِمْ طَرْفَةَ عَیْنٍ شَوْقاً إِلَی الثَّوَابِ وَ خَوْفاً مِنَ الْعِقَابِ عَظُمَ الْخَالِقُ فِی أَنْفُسِهِمْ وَ صَغُرَ مَا دُونَهُ فِی أَعْیُنِهِمْ فَهُمْ وَ الْجَنَّةُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُنَعَّمُونَ وَ هُمْ وَ النَّارُ کَمَنْ قَدْ رَآهَا فَهُمْ فِیهَا مُعَذَّبُون». (الأمالی صدوق، ص 570) گفتارشان از روی راستی است، پوشاکشان میانه روی و رفتارشان تواضع و فروتنی است. با اطاعت و فرمانبرداری برای خدا خضوع کردند، پس مبهوت [جمال او] شدند، از آنچه خدا بر آنها حرام کرده است، چشم پوشیدهاند و به شنیدن علمی که برایشان سودمند است گوش فرا دادهاند. در سختی و گرفتاری، چنان بهسر میبرند که در آسایش و خوشی، و این، در اثر رضایت آنها از قضای خداوند است. اگر خداوند وقت مرگشان را معیّن نکرده بود، ارواحشان از شوق رسیدن به پاداش و از ترس عقوبت و عذاب، یک چشم بههمزدن در بدنهایشان قرار نمیگرفت. آفریدگار در جانشان بزرگ، و هرچه غیر اوست، در نظرشان کوچک است. آنها مانند کسی هستند که بهشت را دیده و در آن متنعّم است و یا دوزخ را مشاهده کرده و در آن معذّب است.
شما نیز باید زندگی خود را بازخوانی کنید تا ببینید آیا در زندگیِ خود انتخاب بزرگ دارید یا نه؟ بعضی از فوتبالیستها تمام آرزویشان در زندگی این است که بتوانند در بازیهای جهانی چند گل بزنند و نامشان جزء بزرگترین گلزنان جهان ثبت شود، تمام انرژی حیاتشان و تمام عمرشان خلاصه شده در اینکه توپ را داخل دروازه بزنند و وقتی هم که گل میزنند بسیار خوشحال میشوند و خدا میداند چه حالی دارند. اگر انتخاب بزرگ انسان همین شود که مثلاً گل بزند، این خیلی برای انسان خطرناک است و در واقع این انسانها انتخاب بزرگ ندارند. آیا این که انسان در بازی فوتبال یک سالی مرد گل دنیا شود، انتخاب بزرگ است یا کوچک؟ در حالیکه سال بعد کس دیگری مردِ گل دنیا خواهد شد و همهی مردم، مردِ گل سال قبل را فراموش میکنند. قرآن میفرماید: ای انسانها! بازی بکنید، ولی بدانید و به یاد داشته باشید که بازی، بازی است.(1)
بازی موقعی خطرناک و غیر مفید است که آن را بازی
1) قرآن در آیهی 20 سورهی حدید میفرماید: زندگی دنیایی عبارت است از «بازی» و «سرگرمی» و «تفاخر نسبت به همدیگر» و «جمعآوری مال و قدرت». یعنی اگر به اینچیزها مشغول شدید بدانید مشغول بازیهای دنیایی شدهاید و لذا این کارها را قسمت اصلی زندگی خود قرار ندهید تا از قیامت باز نمانید زیرا زندگی در دنیا برای تعالی، غیر از زندگی دنیایی است و قرآن زندگی دنیایی را بازی و سرگرمی و تفاخر میداند نه زندگی در دنیا را.
ندانیم و آن را اصل زندگی خود قرار دهیم. شما همه باید بازی کنید، اما اگر بازی بهعنوان قسمت جدّی زندگی شد، این خیلی خطرناک است چون در آن صورت دیگر به فکر انتخاب بزرگِ زندگیتان که باید به وسعت بُعد ابدیتان باشد، نخواهید بود. اینکه امروز میشنوید در بازیهای جهانی کُشت و کُشتار میشود به جهت آن است که بازیهایشان به بُعد جدّی زندگیشان تبدیل شده است، و انتخاب بزرگشان بازیها و سرگرمیهایشان شده! اگر انتخاب بزرگتان فقط موفقیت در زندگی این دنیایی بشود، این خطر را باید برای خودتان احساس کنید که چگونه برای اموری حقیر اینهمه انرژی صرف میکنید. اگر خانه و پول و شهرت، انتخاب بزرگتان بشود، چیزهای حقیری را بهجای انتخاب بزرگتان قرار دادهاید و اگر اینچنین شد وقتی به مرحلهی سالمندی رسیدید به انسانی سرخورده و مأیوس تبدیل میشوید. علّت اینکه عدهّای از سن چهلسالگی به بعد مأیوس و شکست خوردهاند این است که جوانی خود را درست مدیریت نکرده اند و به انتخاب بزرگی که در شأن جوانیشان بوده و مناسب با بُعد ابدیشان باید میبود، دست نزدهاند.
دین الهی؛ یعنی مجموعهی عقاید و اخلاق و آدابِ صحیح در دنیا که با پذیرفتن آن، ابدیّت خود را آباد میکنیم و به اُنس با خدا
دست مییابیم. شما نماز میخوانید تا انتخاب بزرگی که در رابطه با ابدیّت خود کردهاید، برایتان بماند. مسلّم نماز چیزی نیست که کسی براساس عادت بخواند، کسی که نماز میخواند آن را انتخاب کرده است و به هدفی بسیار متعالی نظر دارد، هدفی که از همهی دنیا بزرگتر است. شما نیز اگر جوانید و بخواهید جوانی کرده باشید، انتخاب بزرگتان را قیامت قرار میدهید و در آن صورت توجه دائم شما به ابدیّت و قرب به خدا خواهد بود و چون قرب الهی طوری است که باید آن را حفظ کرد و حفظِ ارتباط با خدا با نظر به شریعت الهی و عمل به دستورات آن ممکن است، نماز میخوانید و به سایر دستورات الهی عمل میکنید. اگر به شریعت الهی پشت کنید ارتباط با خدا و جدّی گرفتن ابدیت را از دست خواهید داد و اگر این ارتباط و توجه از دست برود، انتخاب بزرگتان از دست میرود.
اگر انتخاب بزرگ انسان به وسعت روح ابدی اش بود و هدف اصلی او موفقیت در زندگی قیامتی شد، حال اگر کنکور قبول شود میگوید: «الحمدلله» و بهراحتی فعالیتهای دانشگاهی خود را ادامه میدهد، بدون آن که حرص بزند و یقیناً اضطرابهایی که بقیه دارند در او نیست، چون این نوع موفقیتها را در کنار زندگی خود قرار داده است و اگر هم در کنکور قبول نشد میداند خدا بزرگ است و هرگز مأیوس نمیشود، چون ضرری به هدف اصلی او وارد نشده است، بلکه میداند خداوند راه دیگری غیر از تحصیل در دانشگاه را
برای او پیش میآورد. همچنانکه وقتی با جدّی دانستن قیامت، صاحب خانه شدید میگویید «الحمدلله» و اگر هم تا آخر عمر اجارهنشین بودید، باز میگویید «الله اکبر». چون خانهدارشدن انتخاب بزرگ زندگی شما نبود که با نداشتن خانه از انتخاب بزرگ خود محروم شده باشید و گرفتار یأس شوید.
وقتی انتخاب بزرگ انسان قیامتی باشد آن انتخاب برای انسان یک نوع شادی و شعف درونی به همراه میآورد، زیرا هدفی را دنبال میکند که همواره قابل دسترسی است و حادثههای دنیایی نمیتوانند آن را از او بگیرند تا ناراحت شود و به همین جهت تأکید میکنیم با انتخابِ زندگیِ ابدی، به عنوان اساسیترین هدف، دیگر فرورفتگی و خردشدن در خود - که برای اهل دنیا هست- برای انسان پیش نمیآید و گرفتار یأس و افسردگی نمیگردد. در شرایطی که انتخاب اصلی انسان حیات ابدی اوست، یأس معنی ندارد. یأس با کفرِ به خدا و رحمت الهی پیش میآید و مربوط به کافران است.
قرآن کریم میفرماید: «اِنَّهُ لا یَیْأسُ مِنْ رَّوْحِاللّهِ اِلاَّ الْقَوْمُ الْکافِرونَ»(1)یعنی مأیوس و سرخورده از رحمت خدا نیستند، مگر کافران. چون
1) سورهی یوسف، آیهی 87 .
آنها جهت زندگی و هدف خود را غلط انتخاب کردهاند، دنیایی را مقصد گرفتهاند که همواره در حال گذران و ناپایداری است.
دین اسلام به لطف خدا دین بسیار خوبی است زیرا انتخابی را در مقابل انسان قرار میدهد که آن انتخاب مانع میشود تا ما در غمهای امور دنیا بپوسیم و فرسوده شویم.(1)
از خود بپرسید آیا میتوان غیر از اسلام را دوست داشت؟! اسلامی که متذکر و حافظ انتخاب بزرگ ما است و با اطاعت از دستورات آن و تدبّر در حقایقی که با ما در میان میگذارد، مثل تدبّر در قیامت، هر روز انتخاب بزرگ ما را برایمان زنده نگه میدارد و حفظ میکند. نماز میخوانید و در نماز می گویید: «مالک یَوْمِ الدّین» او مالک روز جزا است و یا میگویید: «الله اکبر» یعنی خدا بزرگتر از آن است که بتوان او را وصف کرد. و چنین خدایی را مقصد و هدف خود قرار دادهاید، یعنی حقیقتاً آن بزرگِ واقعی را انتخاب بزرگ خود قرار دادهاید و در نتیجه؛ روحتان جوان و با نشاط میماند و در این صورت به جوانی خود خیانت نکردهاید تا گرفتار افسردگیهای شکننده شوید و با یک نوع بیهویتیِ دردآور دست و پنجه نرم کنید. زیرا تنها هویتی که با روح و روان ما هماهنگی دارد هویت دینی است و هویتهای فردی و
1) امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: خدای متعال اسلام را تشریع کرد و آن را پوششی برای عاقبتاندیشان و فهمِ تیزبینان قرار داد. (آیتالله جوادی آملی، مفاتیح الحیات، ص 70، نقل از کافی، ج 2، ص 49).
اجتماعی و ملّی هیچکدام به تنهایی نمیتوانند ما را درست معنا کنند و جوانان جامعهی ما را از بحران هویت رهایی ببخشند. بحران هویت در انسان به معنای غفلت از وسعت ابدی انسان و بیخدا ماندن اوست زیرا در چنین فضایی عملاً انسان خود را -که همان ابدیبودنش میباشد- فراموش کرده. زندگی برای چنین انسانهایی به قدری بیمعنا میشود که نمیتوانند برای خود معنایی داشته باشند، حتی نمیدانند ایرانی باشند یا غربی، مسلمان باشند یا نباشند. نمیدانند به دنبال افکار خودشان باشند یا نباشند، حتی نمیدانند دختر باشند یا پسر، لباس کدام را بپوشند. خیلی راحت اسباب دست دیگران میشوند، خدمت و خیانت را تشخیص نمیدهند. چون حقیقت خود را که یک موجود ابدی است و باید مطابق حقیقت خود، زندگی را انتخاب کند، فراموش کرده و من حقیقی را که «منی» است بزرگتر از «منی» که به بدن نظر دارد، نمینگرد.
در یک جمعبندی روشن شد تنها انسان در مرحلهی جوانی میتواند انتخابی بزرگ داشته باشد و انتخاب بزرگ، انتخاب چیزی است که با روح بزرگ انسان - که یک واقعیت پایدار و جاودانه است- تناسب داشته باشد.
پس اگر کسی در دورهی جوانی موفقیت در زندگی ابدی را هدف اصلی و انتخاب بزرگ خود قرار داد انتخابی مطابق روح
جوانیاش انجام داده و روح بزرگ خود را مشغول دنیای کوچک نکرده است تا جان او افسرده و مأیوس و فرسوده شود.
خداوند به همگی ما توفیق دهد تا در انتخاب بزرگ خود موفق باشیم، در این صورت هیچ وقت گرفتار غصّههای فرسایشی نخواهیم شد. إنشاءالله.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
از این که خدمت نوجوانان عزیز هستم خیلی خوشحالم و این را یک لطف الهی میدانم. به بهانهی اینکه صحبتی با هم داشته باشیم، مطلبی را بیان میکنم تا بهکمک خداوند بتوانید از این مطلب در طول زندگی استفاده کنید.
یک بار یکی از فرزندانم اشکریزان با یک کاغذ پاره وارد اتاق من شد و گفت: نقاشیام را برادرم پاره کرده است. پرسیدم: چه کسی این نقاشی را کشیده بود؟ گفت: خودم. گفتم: خودت کو؟ دستش را روی سینهاش گذاشت و گفت: این خودم است. گفتم: این که سینهات است! دستش را روی سرش گذاشت و گفت: این. گفتم: این هم که سرت است! خندید و رفت و اصلاً یادش رفت که نقاشیاش پاره شده است. حالا بالأخره این خودی که این نقاشی را کشیده است کدام است که این سینه و این سر، سینه و سر اوست؟ این سؤال همینطور او را به خودش مشغول کرد که بالأخره من کو؟ تا سالهای بعد موضوع بهخوبی برایش روشن شد.
مطلب را از خودتان شروع میکنیم، گاهی شما خواب میبینید و صبح که بیدار میشوید میگویید خواب دیدم. خوب حالا چه کسی خواب دید؟ میگویید خودم خواب دیدم. مثلاً خواب دیدهاید که دارید از خیابان رد میشوید، یک دفعه یک ماشین میخواهد به شما بزند، از خواب میپرید، میبینید که توی رختخواب هستید و ماشینی در کار نبود. از خود نمیپرسید آن ماشین به چه کسی میخواست بزند؟ وقتی از خواب بیدار شدید میگویید خودم خواب دیدم و ماشین میخواست به من بزند و خودم از خواب پریدم و دیدم توی رختخواب هستم. حالا واقعاً خودتان کدام بودید؟ آنکه در رختخواب بود یا آن که خواب میدید. قبول دارید آن که خواب میدید خودتان بودید و آنکه در رختخواب بود بدنِ شما بود نه خودِ شما. پس خودتان بیبدن باز خودتان بودید و بدن شما هم، خود شما نبود.
بعضی مواقع خوابهایی میبینید که بعداً در زندگیتان واقع میشود، به آن خوابها «رؤیای صادقه» میگویند. با توجه به این نوع خوابها از شما می پرسم آیا در رؤیای صادقه خودتان آن جایی بودید که الآن در بیداری با آن روبهرو هستید و یادتان میآید که قبلاً خوابِ همینجا را دیدهاید؟ آیا اینطور نیست که قبلاً بدون
بدن به همین جا آمده بودید؟ اگر قبلاً اینجا نیامده بودید چرا حالا کاملاً احساس میکنید قبلاً خودتان اینجا آمدهاید؟ پس میتوان نتیجه گرفت شما بدون بدنتان خودتان هستید و قبل از اینکه بدنتان در این محل قرار بگیرد خودتان در اینجا بودهاید ولی بدنتان نبوده است، اینها نشان میدهد که ما چه بدن داشته باشیم و چه بدن نداشته باشیم، خودمان، خودمان هستیم و بدن ما نقشی در حقیقت ما ندارد.
زیستشناسان میگویند: بدن انسان بعد از مدتی تماماً عوض میشود و سلولهای جدیدی جایگزین سلولهای قبلی میگردد ولی شما باز هم احساس میکنید که خودتان همان انسان قبلی هستید با اینکه بدنتان عوض شده است. پس بدن ما، خودِ ما نیست بلکه ابزار ماست. مثلاً شما از طریق چشم میبینید، ولی در خواب بدون چشم هم میبینید، پس اصلِ دیدن مربوط به روح است و اصل شنیدن و فکرکردن و غیره همه مربوط به روح است و این بدن ابزاری است برای این که ما آن را به حرکت درآوریم و از آن استفاده نماییم و به کمک بدن عبادت کنیم تا خودمان رشد کنیم و متعالی شویم.
به این دلیل معتقدیم بدن ما ربطی به حقیقت ما ندارد که مثلاً وقتی دست و پای ما قطع شد، احساس کمبود در حقیقت خودمان
نمیکنیم و در همین رابطه میدانیم وقتی همهی بدنمان هم از روحمان جدا شد و مُردیم، میبینیم که بدنمان مُرد یعنی میبینیم که میمیریم. پس بدن انسان مثل عصایی است در دست انسان، تا روح انسان به وسیلهی بدن آنچه را اراده کرده، عملی کند.
به خودت توجه کن، مییابی که خودت غیر از تنت هستی. همین که شما به چیزی علم دارید و نسبت به آن عالِم هستید، نشان میدهد که شما غیر از آن چیزی هستید که به آن علم دارید. همانطور که شما به این دیوار علم دارید، ولی دیوار نیستید همین طور هم شما نسبت به بدنتان علم دارید پس خودتان غیر از بدنتان هستید.(1)
جنس روح، جنس بدن نیست، به همین جهت مکان و زمان برای روح مطرح نمیباشد، بدنِ انسان، زمان و مکان دارد و در جای خاصی قرار میگیرد و دارای سن خاصی است، ولی روح انسان از جنس دیگری است و مقصد و مقصود دیگری دارد، باید خودمان را که غیر بدنمان هستیم بشناسیم و از به کمال رساندن آن غافل نباشیم. آن چیزهایی که روح را مشغول به بدن میکنند، مانع سیر روح
1) این موضوع در فلسفه تحت عنوان «مغایرت مُدرِک با مُدرَک» بحث میشود و فلاسفه ثابت میکنند چون در علم حصولی، ادراککنندهی هرچیز غیر از آن چیزِ ادراک شده است و چون هرکس بدن خود را درک میکند، پس خودِ انسان غیر از بدن اوست.
میشوند. مثلاً وقتی غذا میخورید و در خوردن غذا پرخوری میکنید، روحتان به طور غیر معمول مشغول هضم غذا میشود و در همان حدّ به دنیا مشغول میگردد و نمیتواند با عالَم غیب ارتباط برقرار کند، ولی وقتی پر خوری نکنید و یا روزه میگیرید، چون روحتان کمتر گرفتار بدن است بهتر میتواند به سوی عالَم غیب سیر کند و با خدا ارتباط برقرار نماید، البته سیر روح مثل سیر جسم نیست که روح تغییر مکان دهد، بلکه سیر روح موجب تغییر فهم و شعور و حالت میشود و میتواند با حقایق عالم غیب اُنس بگیرد.
بعد از این مقدمات إنشاءالله چند نکته روشن میشود:
اولاً: خودمان بعد از رهایی از این بدن، سیر میکنیم و به قیامت نظر میکنیم و معنی قیامت چیزی غیر از سیر روح پس از رهایی از بدن به عالمی برتر از این عالَم نیست، که در آن عالم، انسان بیدارتر میشود و آثار اعمال خوب و بدش کاملاً برایش روشن گشته و تجسّم مییابد.
ثانیاً: نبوّت یعنی اینکه یک روحِ خیلی متعالی، بهسوی عالم غیب سیر کرده است و از عالَم غیب، وَحی و دستورالعملهای خدا را برای بشریت گرفته و مأمور ابلاغ آن دستورالعملها به بشریت شده است.
ثالثاً: وقتی قلبتان را به آن چه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آورد مؤمن کردید و هوس خود را مطابق آنچه شریعت الهی فرموده، کنترل نمودید، روحتان
میتواند با عالَم غیب اُنس بگیرد و به سوی آن عالم سیر کند و در آن حال از وحی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بهتر استفاده کند و به بهترین تعالی و کمال دست یابد.
اگر انسان در دوران جوانی قلب خود را حفظ نکرد و گرفتار انحراف شد، وقتی روح او از بدنش آزاد میشود به طرف همان چیزهایی میرود که حاصل کارهای بد اوست ولی آدم مؤمنی که شریعت الهی را انتخاب کرده، اگر در بدترین مکانها هم رهایش کنید باز به سمت خوبیها میرود در حالیکه آدم بد را اگر در بهترین مکانها هم رهایش کنید، به سمت فساد میرود. روح انسان اگر در جوانی به سوی گناه و فساد و دروغ نرفت، وقتی با جدایی از بدن آزاد میشود، شدیداً میتواند با خوبیهای عالم برزخ و قیامت تماس پیدا کند و به بهشت سیر کند.
در جوانانی که هنوز روحشان گرفتار بدیها نشده خوبیهایی هست که در بقیهی افراد به این صورت نیست و اگر جوانان با همین روحیهای که دارند به دستورات دین عمل کنند دارای درک و فهمی میشوند که آن درک و فهم را در هیچ کتابی نمیتوان یافت. جوانان این درک و فهم را از طریق روح آزادشان بهدست میآورند. در جبههی جنگ با جوانی از جوانان دبیرستانی روبهرو شدم که قبلاً
او را میشناختم، در جبهه چند سؤال از بنده پرسید. از سؤالاتش متوجه شدم فهم عمیقی در او بهوجود آمده، این شعور را از طریق روح پاکش بهدست آورده بود، روحی که همهی تعلقات را پشت سر گذاشته و برای خدا به جبهه آمده و در نتیجه قلبش آماده شده بود تا با حقایق عالم غیب اُنس داشته باشد. طبق فرمان ولیّفقیهِ زمانش همهی تعلقات دوران جوانی را رها کرده بود و برای دفاع از اسلام به جبههی جنگ آمده بود و در فضای جبهه به شعوری دست یافته بود که نشانهاش آن سؤالاتی بود که میکرد. سؤالاتش نشان میداد که روحش به راحتی در عالم غیب و معنا سیر کرده است و چیزهایی درک نموده است و حالا در تداوم آن درک و شعور سؤالاتی دارد، بعداً هم شهید شد زیرا کسی که دلش با غیب و خدا آشنا شد، شادیها و غمهایش متعالی میشود و بهترین شادیش شهادت در راه خدا میگردد و خداوند هم تقاضای چنین بندهای را بیجواب نمیگذارد.
وقتی روشن شد روح شما، خود شماست و بدنتان ابزارِ روح شما است؛ پس اگر تمام توجّه شما به بدنتان باشد، از خودتان غافل و از کمالات روحیتان محروم میشوید زیرا نظرتان را به چیزی انداختهاید که ابزار شما است و نه حقیقت شما، مثل آن است که
توجه خود را به بیگانه بیندازیم. در همین رابطه مولوی توصیه میکند:
در
زمین مردمان خانه مکن
کار
خودکن کار بیگانه مکن
کیست
بیگانه؟ تن خاکی تو
کز
برای اوست غمناکی تو
بدن شما ابزار روح شماست. اگر تمام وقتتان را صرف بدنتان کردید، بهواقع به خودتان نرسیدهاید. اگر کمی به خودتان دقّت کنید إنشاءالله از همین حالا متوجّه میشوید که راه ارتباط با دنیایِ بزرگترِ عالمِ معنا، در درون شما باز است و از طریق روح خود میتوانید با دنیایی بزرگتر از دنیای مادی مرتبط شوید و در آن حالت روحتان احساس وسعت و تعالی میکند، ولی وقتی ارتباطتان با عالم غیب قطع و کمرنگ شود، مثل آدمهای خستهی افسردهی پرمدّعایِ خودخواه میشوید.
کسی که راه به عالم غیب برایش باز شود - به جهت عظمت عالم غیب- شدیداً متواضع میشود. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمودند: «اگر به من بگویند خدمتگزار، بهتر است از این که بگویند رهبر»(1)
چون حضرت امام راه عالم غیب را به روی خود باز کرده بودند و امور دنیا را چیزی نمیدیدند که با داشتن آن امور خود را بزرگ بدانند. مواظب باشید که نگویید ما فعلاً جوان هستیم بگذارید در
1) صحیفهی امام، ج 10، ص 463.
حال و هوای جوانی بمانیم و حالا این حرفها برای ما زود است. این فکر موجب میشود که به شدت از رسیدن به حقیقت عقب بیفتید و هرگز به آن کمالاتی که باید برسید، دست نیابید چون خود را به کارهای بیهوده عادت میدهید و تا آخر همین عادت ادامه مییابد.
عزیزان! چه اشکال دارد که در جوانی در عین آنکه بازی میکنید، بزرگ باشید و بزرگی کنید؟ باید کاری کنید که دلتان آلوده نشود وگرنه از ارتباط با غیب بیبهره میمانید. ارتباط با عالم غیب شما را از بسیاری از مشکلات نجات میدهد. شما باید بیش از آنکه به عالم مادّه و دنیا توجّه داشته باشید، با عالم غیب ارتباط داشته باشید و از طریق انجام دستورات دین این ارتباط را پیدا کنید. نماز که میخوانید دل خود را متوجه عالم غیب کردهاید و خود را در آن عالم بردهاید، زیرا روشن شد توجّه به عالم غیب باعث میشود که منِ شما در آنجا باشد و آنجایی شود، هر چند بدنتان در روی زمین است.
وقتی انسان متوجه شد از طریق ارتباط با عالم غیب و معنویت نجات پیدا میکند و در زندگی دنیایی روح خود را طوری تربیت کرد که با حقایق عالم مرتبط شد وقتی مرگش فرا رسید تازه نشاط و سرور و عیش او شروع میشود و با آنچنان عالمی روبهرو میگردد
که قرآن در توصیف آن میفرماید: «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَّا أُخْفِیَ لَهُم مِّن قُرَّةِ أَعْیُنٍ جَزَاء بِمَا کَانُوا یَعْمَلُونَ»(1)هیچ نفسی نمیداند چه چیز برای آنها پنهان شده از آنچه موجب روشنی دیدگان است به پاداش آنچه انجام دادهاند. به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام حقیقت آن پاداش - به جهت عظمت و برکت - به قلب هیچ بشری خطور نمیکند.(2)
سعی ما باید آن باشد تا در شرایط زندگی دنیایی و در روبهروشدن با امتحاناتِ این زندگی توجهمان به عالم غیب باشد تا با جنبهی غیبی و الهی حادثهها آشنا شویم و در نتیجه در ابدیّت و قیامت راحت باشیم. در چنین شرایطی اگر کسی زمینهی ارتباط با عالم غیب و معنویت را برای شما فراهم کند دوست دارید با او ارتباط و انس داشته باشید. به همین جهت انسانهای مؤمن تلاش میکنند به بهترین شکلی که شده با پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم و اهلالبیت علیهم السلام مرتبط باشند. زیرا از آن طریق ارتباط آنها با عالم غیب به بهترین شکل فراهم میشود و در نتیجهی اُنس بیشتر مؤمنین با عالم غیب از طریق پیامبر خدا و ائمهی هدی علیهم السلام به آن وجودات مقدّس علاقمند میشوند. از آنجایی که نماز و روزه نیز وسیلهی ارتباط و اُنس با خدا است انسانهای مؤمن به نماز و روزه علاقهمند هستند. انقلاب اسلامی را نیز دوست دارند چون وسیلهی ارتباط با عالم غیب است و
کمک میکند تا نظام اجتماعی ما مطابق مدیریت فقیه اداره شود و به سرگردانیهای زندگیهای غیر دینی گرفتار نشویم.
بعضی مواقع در عصر روزهای جمعه احساس کسالت و افسردگی میکنید زیرا در عصرهای جمعه از یک طرف راه اُنس با عالم غیب بیشتر فراهم است و روح ما آن را احساس میکند و از طرف دیگر از آن غافلیم و خود را مشغول زندگی دنیایی کردهایم. به طوری که روح از یک طرف احساس میکند باید در عالم دیگری به سر ببرد و دلش در حال و هوای آنجاست ولی از طرف دیگر ما آن را مشغول بازیهای دنیایی کردهایم و در نتیجه از جای اصلیاش که حضور در عالم غیب است محروم شده است. ما با توجه بیش از حد به بدن، خود را آماده نکردهایم تا در عصر جمعه با عالم غیب و امام زمانمان اُنس بگیریم و به همین جهت در خود احساس ناراحتی میکنیم، در حالیکه اگر در طول هفته مراقبتها و مواظبتهای لازم را انجام میدادیم و روح خود را برای اُنس با عالم غیب و معنویت آماده میکردیم، نهتنها عصر جمعه برایمان غمناک نبود، بلکه نسبت به سایر روزها از آرامش و نشاط بیشتری برخوردار میشدیم به طوری که احساس میکردیم در تنهاییِ عصر جمعه به گمشدهی خود دست یافتهایم.
عصر جمعه شبیه عصر یک زندگی است که باید انسان در روزهای آخر زندگی، خود را آماده کرده باشد از این دنیا به عالم غیب و معنویت سفر کند و با شادیهای قیامتی روبهرو شود. اگر در زندگی - که در واقع یک جمعه بیشتر نیست - خود را برای ورود به عالم غیب و قیامت آماده کرده باشید، در عصر زندگی آرامش خوبی را در خود احساس میکنید و روزشماری میکنید که هرچه زودتر بهسوی عالم غیب بروید و راز و رمزهای آنجا را بیشتر بشناسید و در آن دنیای فوقالعاده گسترده با زیباترین حقایق بهسر ببرید. ولی اگر در طول زندگی، خود را برای ورود به عالم غیب آماده نکرده باشیم، چقدر روبهروشدن با پیری و برزخ و قیامت برای ما وحشتناک خواهد شد و چقدر روح ما با آن شرایط احساس ناهماهنگی میکند و عملاً انسان در آن حالت با تمام عذابهایی که خداوند در قرآن از آنها خبر داده روبهرو میشود.
باز گردید به بحثی که در رابطه با مَن و تن داشتیم: وقتی شما در آینه نگاه میکنید میگویید خودم را دارم میبینم، سؤال ما این است که خودتان کدامید؟ آن کسی که در آینه است و یا آنکه بیرون آینه است و تصویرش در آینه میباشد؟ شاید فوراً کسی بگوید اینکه در آینه است من هستم و به آن اشاره کند، بعد که کمی فکر
کرد و جوابش را اصلاح نمود، خواهد گفت: خودم این هستم که بیرون از آینه است و آنچه در آینه است تصویر من است. وقتی بیشتر فکر کند میگوید: خودم آن کسی هستم که میفهمد آن چه در آینه است تصویر یک جسمی است که در بیرون آینه قرار دارد.
آری وقتی در آینه نگاه میکنید میفهمید شما یک خودی دارید که بدنش بیرون آینه است و عکس بدنش در آینه است و انسان میفهمد که خودش، خودش است. روی این جوابها خوب فکر کنید که راستی خودمان کدام هستیم؟!
ملاحظه میکنید که هر چه در خود عمیقتر فکر کنیم شناخت کاملتری از خود به دست میآوریم و به همان اندازه در شناخت حقایق هستی نیز عمیقتر و کاملتر میشویم و برعکس، هر چه از خودِ حقیقی دور و نسبت به آن جاهل باشیم، از حقایق هستی و از توحید خداوند بیشتر دور میشویم. در همین رابطه امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «لَاتَجْهَلْ نَفْسَکَ فَإِنَّ الْجَاهِلَ مَعْرِفَةَ نَفْسِهِ جَاهِلٌ بِکُلِّ شَیْءٍ»(1)به خود جاهل مباش زیرا که جهل به خود، جهل به همهچیز است.
وقتی معلوم شد درستنشناختن خود برابر است با نشناختن همه چیز، حالا اگر انسان برای خودش، یک خودِ دروغینی بسازد، در
1) تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص233.
این صورت بدون آنکه خود بداند به همهچیز جاهل است و همهچیز را دروغین میبیند، و اگر خودش را درست بشناسد، همه چیز را درست میبیند. انسانی که خود را گم کرد، خودش برای خودش دروغ میشود. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «عَجِبْتُ لِمَنْ یَجْهَلُ نَفْسَهُ کَیْفَ یَعْرِفُ رَبَّهُ»(1)در تعجبم از کسی که به خود جاهل است چگونه میتواند پروردگار خود را بشناسد. و نیز میفرمایند: «اَعظمُ الْجهلِ جَهْلُ الانْسانِ اَمْرَ نَفْسِه»(2)بالاترین جهل و نادانی، جهل انسان به خودش است.
در این جلسه ما میخواستیم که با شما عزیزان صحبتی دوستانه در رابطه با شناخت «مَن» داشته باشیم و در این قدم اوّل با هم به این سؤال فکر کنیم که «مَن کو؟!» تا از این طریق پنجرهای به سوی «شناخت خودِ حقیقی» گشوده باشیم. امید است که قدمهای بعدی را شما بتوانید به لطف الهی با استفاده از کتابهایی که در رابطه با خودشناسی یا معرفت نفس نوشته شده، بردارید.(3)
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
برای روشنشدن تأثیر حرکات ورزشی بر روح و برای اینکه روشن شود انسانها میتوانند با ورزش، روح خود را رشد بدهند، در ابتدا مثالی میزنم تا موضوع برای شما قابل لمس باشد.
وقتی من دستم را بالا میآورم، این دست مرا چه کسی بالا میآورد؟! معلوم است که خود من این کار را میکنم ولی اگر من بمیرم، نمیتوانم دستم را بالا بیاورم، چون «مَن» پس از مرگم به بدنم احاطه ندارم، به همین خاطر این بدن حرکت ندارد؛ پس انسانِ زنده به کسی میگویند که بتواند بدنش را در اختیار خودش بگیرد. حال براساس این قاعده انسانِ زندهتر به کسی میگویند که بدنش را بیشتر و بهتر بتواند در اختیار خودش بگیرد. بعضیها که بدنشان از نظر ظاهری، شکل و ترکیب مناسبی ندارد به جهت آن است که بدنشان تا حدّی در اختیار روحشان نیست.
روح انسان همیشه زیباست و قرآن در آن رابطه میفرماید: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها»(1)، یعنی «سوگند به روح و آنهمه تعادل و زیبایی» و وقتی قرآن در مورد انسان میفرماید: «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِینَ»(2)بنا به فرمایش علامهی طباطبایی«رحمةاللهعلیه» نظر به روح انسان دارد که اَحْسَنُ المخلوقین است.(3)
پس روح همهی انسانها زیباست و اگر زمینهی ظهور فرمانهای روح در بدن فراهم شود، همهی بدنها - در عین تنوّع- زیبا خواهند بود. ولی اگر بهعنوان مثال در دوران جنینی به جهت شرایط نامناسب جنین در شکم مادر، روح نتواند بدن مناسب خود را بسازد، وقتی کودک متولّد میشود، بدنش مناسب روحش نیست، در حالیکه اگر در دوران جنینی شرایط جنین مناسب بود و مادر از نظر روحی و جسمی و از نظر تغذیه، شرایط مناسبی داشت، روحِ جنین، بدنی مطابق خود میساخت و در نتیجه بدنِ متناسبی برای خود بهوجود میآورد و آن بدن می توانست نمایش روح خود باشد و چون اصلِ خلقتِ روح زیبا و متعادل است، بدن هم زیبا و متعادل میشد.
اگر روح کسی درست بر بدنش حکومت نکند، اسیر بدن است و تکلیف روح را هوسهای بدن تعیین میکنند. چنین انسانی از ظهور زیباییهای روح در بدنش محروم است، وقتی روح نتوانست بر بدن حکومت کند، به عنوان مثال شکم انسان هرجا دلش خواست میرود و روحِ گرفتار میلهای بدن هیچکاری در کنترل شکم ندارد، در این حالت فرماندهی واقعی -که باید روح باشد- از فرماندهی عزل شده و در زندان میلهای مربوط به بدن گرفتار شده است.
تا انسان نمرده است میتواند بدن خود را تدبیر کند و با حاکمیت عقل بر بدن، زیباترین بدن را برای خود بسازد، ولی اگر روح ما بر بدنمان مسلّط نبود به دنبال هوسهای بدنمان و تحت تأثیر آنها خواهیم بود، در این حالت هرچه بدن خواست میخوریم و هر چقدر بدن خواست بخوابد، میخوابیم، آن وقت اطراف قلب و ریه و شکم و بقیهی اعضاء پر از چربی و پیه میشود و تبدیل به یک انسان تنبل میشویم.
با غفلت از حاکمیت روح بر بدن، تنبلیِ اوّلیه در ما شروع میشود و به دنبال آن تنبلیهای ثانویهای را برای خود بهوجود میآوریم و آن تنبلی همینطور ادامه خواهد یافت. روحِ بیچاره هم همینطور روز به روز بیشتر اسیر امیال مربوط به بدن میشود.
اگر بدن تابع روح باشد و جنبهی معنوی انسان بر جنبهی مادی او غالب شود آن قدری غذا میخواهد که روح او بتواند بدن خودش را زیبا نگه دارد، چون روح زیباست، کافی است ما به جای نظر به بدن، به روح خود توجه کنیم و بخواهیم نیازهای روحی خود را برآورده سازیم، در آن صورت روح ما به بهترین شکل بدن ما را تدبیر میکند و میلهای ما را در کنترل خود قرار میدهد که از حدّ متعادل خود خارج نشود و روح را از تحرک و پرواز باز ندارد. امّا اگر با توجه بیشتر به بدن، امیال مربوط به بدن بر روح حکومت کند، هیچ وقت از خوردن دست بر نمیدارد، انسان در آن حالت آن قدر میخورد که دیگر نتواند بخورد و حرصِ بیشترخوردن در او تمام نمیشود. وقتی حرصِ خوردن به میدان بیاید هرگز انسان سیر نمیشود، به این جهت وقتی از خوردن دست می کشد که دیگر جایی برای خوردن نداشته باشد. این حالت را مقایسه کنید با وقتی که روح انسان بر بدن او حاکم باشد و شما نظر به روح خود داشته باشید و بخواهید روح شما امکان پرواز به عالم معنا را در خود حفظ
کند در این حالت به اندازهای که بدن غذای مناسب خود را خورد، دیگر خوردن را ادامه نمیدهید.(1)
روزهایی که عاقلانه و روی حساب ورزش میکنید و در حین ورزش بر روی بدنتان تمرکزتان را از دست نمیدهید، وقتی سر سفرهی غذا مینشینید چون از حالت تمرکز خارج نمیشوید به مقدارِ مورد نیاز بدنتان، غذا میخورید و حرصِ خوردن غذای بیشتر در شما حاکم نیست، چون روح و تمرکز روحی بر بدن حاکم است. ولی روزی که روی حساب ورزش نمیکنید و فقط به فکر غلبهی بر حریف و نگران باختن به او هستید، با چنین ذهن پریشانی سر سفرهی غذا چون تمرکز لازم را ندارید، بیحساب غذا میخورید. به همین جهت است که باید عرض کنم، اگر ورزش جهت و هدف صحیحی نداشته باشد نهتنها نفع ندارد، بلکه ضرر هم دارد. نمونهاش هم آدمهایی که فقط ورزش میکنند که زورشان زیاد شود، اینها پس از مدّتی دارای هیکلی بدقواره، همراه با انواع بیماریها هستند.
ورزش یکی از روشهایی است که میتوان از طریق آن، روح را بر بدن حاکم کرد. البته به شرطی که در ورزشکردن جهتگیری
1) در موقعی هم که انسانها با رژیم غذایی سعی میکنند تناسب اندام خود را حفظ کنند قوهی واهمهی آنها میلهای بدنشان را کنترل میکند ولی از آنجایی که قوهی واهمه پایدار نیست پس از مدتی انسان مقاومت خود را در مقابل میلهای بدن از دست میدهد، در حالیکه اگر رجوع انسان به خدا باشد و با نور الهی میلهای بدن کنترل شود این کنترل دائماً میماند و در انسان یک نوع پرهیزکاریِ معنوی به صورت ملکه در میآید.
شما این باشد که روحتان را بر بدنتان حاکم کنید و هرگز در ورزشکردن تمرکز لازم را فراموش ننمایید.
تمرکزِ روح در حین حرکات ورزشی و در کنار تمرینات منظم بر روی بدن، میتواند بدن را در اختیار روح در آورد و همهی تناسبها و انضباطهایی را که روح برای بدن تصوّر میکند در بدن بهوجود آورد. البته باید قصدتان از ورزش تسلّط پیدا کردن بر بدنتان و بر میلهای افراطی آن باشد تا به نتایج بسیار خوبی برسید. ولی اگر هدفتان قوی شدن بدن و خودنمایی باشد، از ورزشکردن هیچ نتیجهای نمیگیرید، نه روحتان عالی میشود نه بدنتان در اختیار روح میماند و نه قلبتان صیقل میخورد، خیلی زود بدن از دستتان رها میشود و میلهای خودش را بر شما حاکم میکند.
وقتی در ورزشکردن، روح را جهت ندهید و فقط بدن خود را حرکت دهید و تمرین کنید، حرص غذا خوردن را نمیتوانید در خود کنترل کنید تا به آن نوع وارستگی که به عنوان یک ورزشکار، نیاز دارید برسید ولی وقتی در تمرینات خود روح را جهت دادید، میتوانید بدن را که مانع تحرک و پرواز روح است، از طریق تمرین و فرمانهای دائمی که به بدن میدهید، در کنترل و تسلّط خود در آورید. به این صورت که با هدف حاکمیت روحتان بر بدنتان ورزش
کنید. نه اینکه صرفاً هدف از تمرینات این باشد که بدنتان خوشترکیب و خوشاندام شود. کسی که ورزش میکند تا اندام زیبا پیدا کند و در راستای رسیدن به وارستگی و حاکمیت بر امیال خود ورزش نمیکند، این آدم پس از مدّتی اندامش بههم میریزد و وقتی 50 ساله شد از آنهمه ورزش و تمرینی که داشت هیچ بهرهای نخواهد برد. شاید بگویید چون دیگر ورزش نمیکند این شکلی شده است. درست میگویید ولی باید روح او در حین تمرینات طوری آماده میشد که وقتی در سن 50 سالگی میخواهد غذا بخورد براساس حاکمیت روحی غذا بخورد که بدنِ مناسبِ مدیریت روح، مدّ نظرش باشد و نه بدنی که هرچه خواست بخورد و هر چقدر خواست بخوابد.
اگر روحتان در میدان باشد و به تحرک و پرواز معنویِ خود نظر داشته باشد آنچنان بزرگ و با همّت میشود که ناخودآگاه غذایی را که میخورد، در بدنش بر اساس ماهیت روحاش تنظیم و تقسیم میشود. روحی که جهت دارد، به هر عضوی به اندازهی مناسب غذا میرساند، ولی وقتی روح جهت نداشته باشد در تنظیم غذا بین اعضاء کاری از پیش نمیبرد، به همین جهت ملاحظه میکنید یک دفعه گردنِ طرف بسیار نازک و شکمش بزرگ شده است.
اگر روح انسان از هوسها آزاد شد و توانست مدیریت خود را بر بدن خود اِعمال کند به هر عضو که بیشتر فعالیت داشت غذای
بیشتر و مناسبِ خود را میرساند، در آن صورت به شکم که کار کمتری میکند، غذای کمتری میدهد و به ماهیچههای دست و پا، غذای بیشتری میرساند و در نتیجه ملاحظه میکنید چنین انسانی شکم ندارد، اما ماهیچههای دست و پای خوبی دارد. ولی روحی که به جهت نداشتن تمرکز، ناتوان شد در کمر و شکماش چربی بیشتری جمع میشود و به ماهیچههای پا غذای کمتری میرساند، آن وقت تناسبی بین شکم و ماهیچهها مشاهده نمیشود.
اگر انسان توانست روح خود را بر بدنش حاکم کند به دو نتیجه دست مییابد، به یک نتیجهی موقّت و به یک نتیجهی دائم. نتیجهی موقتش آن است که بدنتان تناسب پیدا کند و نتیجهی دائم اینکه بعد از مدّتی ارادهتان قوی میگردد و بر بدن تان و میلها و حرصهای افراطیِ آن حکومت میکنید و روح شما نهتنها به اندازهای که هر عضوی نیاز دارد غذا میدهد بلکه دیگر تحت تأثیر هوسهای خود قرار نمیگیرد و به عنوان انسانی خود ساخته قلبش برای فهم مسائل معنوی و توحیدی آماده میشود.
انسان مؤمن، اولاً؛ روحش را اسیر بدن و شهوت نمیکند، ثانیاً؛ بدنش را به کار میگیرد و نمیگذارد تنبل باشد، برای اینکه روحش بزرگ بماند و همتهای عالی در او رشد کند.
دائماً توجّه داشته باشید که از انگیزهی اصلی ورزشکردن غفلت نکنید. آیا میخواهید ورزش کنید تا برای دیگران قیافه بگیرید و یا میخواهید بر امیال بدنتان مسلّط شوید و اجازه ندهید بدنتان بر شما حکومت کند و ارادهتان قوی شود؟ اگر اراده قوی شد، بدن تحت تسلّط شماست، حرصِ غذاخوردن کنترل میشود و به قدر نیاز غذا میخورید و روح برای پرواز به سوی حقایق معنوی آمادگی لازم را دارد. اینجاست که مقدار نیاز جسم را خودِ روح - به جهت آن شعور معنوی و خدادادی که دارد- تعیین میکند.
بعضی اوقات احساس میکنید دلتان غذا میخواهد، هرچند میدانید که سیر هستید و بدنتان نیاز به غذا ندارد، ولی دلتان میگوید غذا میخواهم، این یک نوع حرص و شهوت است که در بدن پیدا شده ولی روح متوجه است نباید چیزی بخورد، چون حقیقتاً نیاز ندارد. برای قوهی شهویه، حرصِ غذاخوردن مطلوب است بدون آنکه بخواهد غذا بخورد برای رفع گرسنگی. وقتی انسان میتواند از دست این حرص نجات پیدا کند، که روحش متعالی شود وگرنه تحت تأثیر همان حرص شروع میکند به غذاخوردن و کششهای عالی روح را در نظر نمیگیرد در حالی که به قول مولوی:
جان
گشاید سوی بالا، بالها
در
زده تن در زمین چنگالها
وقتی روح - با آزادشدن از میلهای بدن- بزرگ و متعالی شد میتواند بر حرصها و میلهایِ بیجا حکومت کند و اجازه ندهد عنان روح در اختیار امیال بدن قرار گیرد. بهعنوان مثال؛ روحِ بزرگ حاضر نیست به نامحرم نگاه کند، هرچند شهوتش بگوید نگاه کن. بین شهوت بدن و روح جنگ و نزاع پیش میآید، وقتی چشمت به نامحرم افتاد شهوت میگوید: ادامه بده، روحِ تربیتشده میگوید: ادامهی نگاه حرام است. اگر تمرین کردید که نگاه نکنید، در دفعات بعدی که با نامحرم روبهرو شدید بهراحتی نگاه نمیکنید و بدین شکل بر امیال خود مسلّط میشوید. موضوع تسلّط بر سایر میلها هم همینطور است. باید راه کنترل میلها را پیدا کنیم، و ورزش در این راه میتواند به ما کمک کند، زیرا در ورزش و در تمرینات، دائماً به بدن فرمان میدهید و همین کار دریچهای میشود که بتوانید به میلهای بدن نیز فرمان دهید و بر آنها مسلط شوید.
نتیجهی ورزش این است که روح بر بدن حاکم میشود و در نتیجهی ورزش و تمرینات ممتد، اصرار بدن بر میلهایش ضعیف میگردد و مقاومت بدن در برابر فرمان روح، کم میشود. اگر خوب ورزش کردید و به خانه رفتید و در حالیکه لیوان آب در چند متری شماست، به مادرتان که نزدیک لیوان است دستور دادید لیوان آب
را به شما بدهد، شما در ورزش مردود شدهاید! چون عموماً کسانی که نمیتوانند بر بدنشان حکومت کنند در کارهای عادیِ زندگی که خودشان میتوانند انجام دهند، به دیگران دستور میدهند، چون بدنشان بیحال و تنبل است و فرمان روحشان را نمیپذیرد و قدرت فرماندادن به این بدن را در خود رشد ندادهاند و به همین جهت به دیگران دستور میدهند. کسی که ورزش میکند نباید بدنش در مقابل روحش قدرت مقاومت داشته باشد و در فرمان دادن به بدنش ناتوان باشد و به دیگران دستور بدهد که کارهای او را انجام دهند.
حضرت امام کاظم علیه السلام در نامهای که به یکی از اصحاب خود مینویسند، میفرمایند: «فریبکاری و دشنام و دستوردادن از اخلاق مؤمنان نیست»(1)شخصی نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم آمد و گفت: «چه کار کنم تا به بهشت بروم؟» پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم فرمودند: «به کسی دستور نده و کارهای خودت را خودت انجام بده» او تلاش کرد توصیهی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را عمل کند. در یکی از جنگها وقتی سوارِ بر اسب، در حال جنگیدن بود، در حالیکه شمشیرش به دست راستش بود، دشمن دست راستش را قطع کرد. دست و شمشیرش روی زمین افتاد. خواست به کسی دستور بدهد که شمشیر او را بردارد و به دست چپ او بدهد تا در حالیکه سوار بر اسب است جنگ را ادامه
1) محمد باقر کمرهای، ترجمهی روضهی کافی، ج 1، ص 240.
دهد، یکدفعه یادش آمد که تصمیم گرفته به کسی دستور ندهد. خودش با زحمت بسیار از اسب پیاده شد و شمشیر را به دست چپ گرفت و سوار اسب شد و جنگ را ادامه داد و بعد از جنگ خوشحال بود که در آن حال هم نصیحت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم را عملی کرده است. این آدم بهخوبی از عهدهی حکومت و تسلّط بر بدنش برآمده و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم شرط نجات او را همین نکته میدانستند.
نکتهی آخر اینکه: وقتی روح انسان بزرگ شد، تصمیمهای پست و بیهوده نمیگیرد. بعضیها آنقدر پست هستند که افتخارشان کارنکردن و از زیر کار دررفتن است. از افتخارات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم و ائمه علیهم السلام این است که کار و فعالیت میکردند، نه برای اینکه فقط پول درآورند، بلکه کارکردن به خودی خود نشانهی قدرت روحی است. حضرت علی علیه السلام میفرمایند: انتقالدادن سنگها تا نوک قلّهها برای من بهتر از این است که بقیه برای من کار کنند.(1)
لَنَقْلُ
الصَّخْرِ مِنْ قُلَلِ الْجِبالِ
احَبُّ
الَیَّ مِنْ مِنَنِ الرِّجالِ
یَقولُ
النّاسُ لی فِی الْکَسْبِ عارٌ
فَانَّ
الْعارَ فی ذُلِّ السُّؤالِ
برای من سنگکشی از قلّههای کوه (یعنی چنین کار سختی) گواراتر و آسانتر است از اینکه منّت دیگران را به دوش بکشم. به من میگویند: در کار و کسب ننگ هست، و من میگویم: ننگ این است که انسان مالی نداشته باشد و از دیگران بخواهد. (دیوان أمیرالمؤمنین علیه السلام. میبدی، حسین بن معین الدینص 340)
1) حضرت میفرمایند:
وقتی روح انسان بزرگ شد دیگر عمل زشت و حرام انجام نمیدهد، چون پوچی و بیهودگیِ این نوع کارها را میفهمد. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «مَنْ کَرُمَتْ عَلَیْهِ نَفْسُهُ هانَتْ عَلَیْهِ شَهَواتُهُ»(1)آنکه نفسش برایش عزت و شرف داشته باشد و احساس شرافت و کرامت برای نفس خود بکند، شهوات در نظرش خوار است. یعنی اگر کرامت نفس در انسان پیدا شود، شهوتپرستی را رها میکند. کرامت نفس انسان را متوجه خودی میکند که دارای مقامی عالی است و مبرا از این است که خود را به چیزهای پست آلوده کند.
اگر ورزشکردن مبنای فکری نداشته باشد و فقط بر اساس تحریک خیالات انجام شود، آن نتیجهی عالی را بهدنبال ندارد، ولی اگر انگیزهی شما در ورزشکردن تمرکز و حاکمیت بر بدنتان بود و بدن با تمرکز و تمرینات ورزشی، حکومت روح را پذیرفت، روحتان به راحتی میتواند با عالم غیب و معنویت ارتباط پیدا کند. این که روح حضرت علی علیه السلام میتوانست به راحتی با عالم غیب و معنویت ارتباط پیدا کند به آن جهت بود که حضرت حاکم بر بدن خود بودند. و جسم حضرت و میلهای بدن دائماً ایشان را به طرف
1) نهجالبلاغه، حکمت 441.
خودش نمیکشید و لذا حضرت فرصت سیر به سوی عالم غیب و معنویت را داشتند. ورزشکاری که نتواند از طریق ورزش، برنامهای جهت حاکمیت بر بدن خود بریزد و پس از مدّتی بدنش بر او حاکم شود، سیری به سوی عالم معنویت نخواهد داشت.
گفتیم کسی که فقط مشغول بدنش است، چه بخواهد و چه نخواهد گرفتار بدن میشود و در نتیجه روحش اسیر بدن میگردد و روح چنین آدمی قدرت پرواز و سیر به سوی عالم غیب را از دست میدهد، چنین انسانی روح بزرگ و عظیمی ندارد. علت این که جهان پهلوان تختی مورد توجه مردم بود، پهلوانیاش نبود، مردم متوجه عظمت روحی او بودند. او در مسابقات جهانیِ کشتی وقتی فهمید دست راست رقیبش آسیب دیده است، در آن مدّتی که با رقیبش در حال کشتی گرفتن بود مواظب بود به دست راست او دست نزند. این نوع پیروز شدن بسیار بزرگتر از پیروزیهای دیگری بود که او به دست آورد، امثال این کارها او را جهان پهلوان تختی کرد. او یک عمر تلاش کرد تا بتواند بر بدنش حاکم شود و برای اینکه بر بدنش حاکم شود باید جلو غرایز خود بایستد و آنها را کنترل کند.
ورزشکار واقعی در راستای حاکمیتِ بر بدنش به میدان مسابقه وارد میشود تا بر بدن رقیبش هم حاکم شود، ولی اگر کبر و خودخواهیاش بر او حاکم شد، در عین پیروزی، شکست خورده
است چون در واقع کبر و خودخواهیاش بر او پیروز شده و او از آنها شکست خورده است. اساساً مسابقات ورزشی در عرف اهل معنا و پهلوانان حقیقی، یک نحوه تمرین برای تسلّط بر میلهای سرکش خودشان است. آنها در میدان مسابقه، رقیب را در واقع خودشان میگیرند و تلاش میکنند با همهی فنون بر خودشان که میخواهد از دست خودشان فرار کند پیروز شوند، و بههمین جهت هم پس از پیروزی، متواضعتر میشوند، چون بر کبر خود مسلّط شدهاند.
اگر روحتان را با ریاضتهای جسمی و روحی جهت بدهید، میتوانید آنقدر قوی شوید که بدنتان را مثل یک پرکاه بلند کنید. حضرت عیسی علیه السلام روی آب راه میرفتند(1)
و مهمتر این که آن حضرت و حضرت ادریس به آسمان رفتند. البته چنین قدرتی نیاز به معنویت بسیار دارد، چون «حیات» مربوط به روح است، روح اگر در بدن نباشد بدن میمیرد. از طرفی؛ حیات واقعی و اصیل از خداوند است حالا اگر روح شدیداً به خدا وصل شود، حیاتش شدید میشود، آنوقت در اثر آن حیاتِ شدید، تمام بدن به طور مطلق در دست انسان است. حضرت علی علیه السلام درِ قلعهی خیبر را بنا به فرمایش خودشان، با قدرت الهی از جا درآوردند و آن را چهل ذرع آن
1) بحارالأنوار، ج 67، ص 179
طرفتر پرتاب کردند.(1)
اگر با حیّ قیّوم ارتباط پیدا کنید روح و جسمتان قدرت عجیبی پیدا میکنند و ورزش حقیقی در اسلام برای همین حاکمیت بر بدن و غرایز بدنی از طریق ارتباط با خدای حیّ قیّوم است، در حقیقت هدفمان از ورزش، هموار کردن راه ارتباط با خدای حیّ قیّوم است.
آرزومندم از طریق ارتباط با حیّ قیّوم، ورزشکار قدرتمندی شوید تا در حقیقت به علی علیه السلام اقتدا کرده باشید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «وَاللَّهِ مَا قَلَعْتُ بَابَ خَیْبَرَ بِقُوَّةٍ جِسْمَانِیَّةٍ وَ لَکِنْ بِقُوَّةٍ رَبَّانِیَّة»(إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص 246) به خدا قسم من آن در را به قوّت جسمانی خود از جا نکندم، ولکن آن را با قوّت ربّانی معنوی از جای کندم.
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· ده نکته از معرفت نفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام»، نهجالبلاغه، نامة 31)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم؛عامل قدسیشدن روح
· عوامل ورود به عالم بقیت اللهی
· اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق
· امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و خودآگاهی تاریخی
· امام و امامت در تکوین و تشریع
· امام و مقام تعلیم به ملائکه
· خویشتن پنهان
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· تمدن زایی شیعه
· حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام
· بصیرت و انتظار فرج
· آخرالزمان؛ شرایط ظهور باطنیترین بُعد هستی
· سلوک ذیل شخصیت امام خمینی «رضواناللهتعالیعلیه»
رمضان دریچه رؤیت