ghaemiyeh.com
سرشناسه : پاک، علی، ۱۳۵۴ -، گردآورنده
عنوان و نام پدیدآور : چهل روز تا عرش: خاطراتی از زندگی شهید حجتالاسلام عبدالله میثمی/ گردآوری و بازنویسی علی پاک ؛ [به سفارش] ستاد آیههای ایثار و تلاش.
مشخصات نشر : تهران: کتاب مسافر، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری : ۴۸ ص.
فروست : پیک افتخار؛ ۱۵.
شابک : 978-600-5029-34-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : پشت جلد به انگلیسی: The messenger of honor,Forty days to throne.
یادداشت : این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
یادداشت : کتابنامه: ص. ۴۸.
موضوع : میثمی، عبدالله، ۱۳۳۴ - ۱۳۶۵.
موضوع : شهیدان -- ایران -- بازماندگان -- خاطرات
موضوع : جنگ ایران و عراق، ۱۳۵۹-۱۳۶۷ -- شهیدان
شناسه افزوده : ستاد آیههای ایثار و تلاش
شناسه افزوده : ایران. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی. معاونت امور فرهنگی
رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۶/م۹۶پ۲ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی : ۲۹۵۵/۰۸۴۳۰۹
شماره کتابشناسی ملی : ۱۱۹۸۶۹۰
پیک افتخار15
چهل روز تا عرش
خاطراتی از زندگی
شهید حجتالاسلام عبدالله میثمی
پیک افتخار
ستاد آیه های ایثار و تلاش
صندوق پستی:417-17185 . تلفن 88950526
نشانی الکترونیکی:www.ayehayeisar.org
چهل روز تا عرش
گردآوری و بازنویسی: علی پاک
تهیه شده در: موسسه فرهنگی کتاب مسافر
انتشارات کتاب مسافر
آدرس: انقلاب. وصال شیرازی. کوچه نایبی. شماره 29. تلفکس:
19-66480717
چاپ اول: مرداد 1386
چاپ : نقشینه پیمان
شابک:
همۀحقوق چاپ و نشر برای ستاد آیه های ایثار وتلاش
محفوظ است.
این کتاب با مشارکت و حمایت معاونت امور فرهنگی
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده است.
توزیع رایگان در هواپیمائی جمهوری
اسلامی ایران
بسم الله الرحمنالرحیم
مقام معظم رهبری:
این روحانی شهید( حجت الاسلام میثمی)، تلاش و مجاهدتی بزرگ و دشوار را در میدانهای نبرد بر عهده داشت.
«پیک افتخار» عنوانی است برای خاطراتی از بزرگمردان و شیرزنان این مرز و بوم در زمانه ای که تاریکی و ظلمت میرفت تا آسمان آبیاش را دلگیر کند؛ مردانی که شرف و غیرت ایرانی مسلمان را برای همیشه معنی کردند.
بیشک آنان کسانی هستند که فرزندان این آب و خاک، همواره به بالای بلندشان خواهند بالید!
کیست که نام آنان را با افتخار و غرور بر زبان نراند!
«پیک افتخار»، تجدید خاطرهای است برای آنانکه بودند و دیدند؛ و آیینهای است برای آنانکه نبودند اما تشنهی رؤیت خورشید وجودشان هستند.
ستاد آیههای ایثار و تلاش
1
نوجوان که بود، یک روز آمد گفت: میخواهم یک هیأت برای همسن و سالهای خودم راه بیندازم!
خوشحال شدم و تشویقش کردم. همانجا اسم هیأت را هم انتخاب کردیم: رقیه خاتون!
جلسهی اول با چند نفر شروع شد، اما در ادامه قرار بر این شد که از جلسهی بعد هرکس یک همراه هم با خودش بیاورد. با این روش، به مرور تعداد بچهها زیاد شد. کمکم کلاسهای آموزش قرآن دایر شد و بعد هم صندوق قرضالحسنهای از دل این جلسات بیرون آمد. بعدها بسیاری از بچههای این هیأت به حوزهی علمیهی قم رفتند و طلبه شدند!(1)
1) . پدر شهید
2
مدتها بود علاقهاش به تحصیل در حوزهی علمیه را به ما گفته بود. ولی ما راض نبودیم او از ما دور شود. وقتی دید ما سرسختی میکنیم، رفت به مقبرهی علامهی مجلسی و متوسل شد به ایشان. وقتی از زیارت آمد، گفت: امشب از علامه خواستم شفیع شود تا شما با رفتن من به قم موافقت کنید. حالا از شما اجازه میخواهم!
دیدم دیگر جائی برای مخالفت نیست. ناچار اجازه دادم و چند روز بعد عبدالله به همراه برادرش راهی قم شدند.(1)
1) . مادر شهید
3
در مبارزاتش آدم پیگیری بود. مثلاً یکبار در خیابانی مردم را جمع میکند دور خودش و دربارهی امام سخنرانی میکند. خبر به نیروهای امنیتی میرسد. آنها هم سر میرسند و مجلس را به هم میریزند و همه را پخش و پلا میکنند. عبدالله اما همان دور و برها میماند تا مأمورها راهشان را میکشند و میروند. دوباره برمیگردد سرجایش و اینبار نوار امام را میگذارد توی ضبط صوت و صدایش را بلند میکند. دوباره، تا مردم جمع میشوند، سر و کلهی مأمورها هم پیدا میشود. اینبار ناچار سوار ماشینش میکنند و میبرند توی بیابان ولش میکنند.
4
در حمام بهش خبر داده بودند فعالیتهایش لو رفته و امنیتیها دنبالش هستند. وقتی آمد خانه، آن عبدالله همشگی نبود. پرسیدیم: چی شده؟
گفت: ما لو رفتهایم و بچهها را هم دستگیر کردهاند. باید برم خودم را معرفی کنم!
پرسیدیم: چرا؟
گفت: اگر من این کار را نکنم، آنها را شکنجه میکنند!
رفت که آماده شود. هر چه اصرار کردیم بیا از خیر اینکار بگذر؛ قبول نکرد. آخر سر و از روی ناچاری گفتیم: لااقل بیا استخاره کن؛ اگه خوب آمد ما حرفی نداریم!
قبول کرد. استخاره بد آمد. ناگزیر تسلیم شد.(1)
1) . مادر شهید
5
خبر آوردند توی زندان چاقو کشیدهاند و چند نفر زخمیشدهاند. من و چند تا از مادرها راه افتادیم رفتیم زندان ببینیم چه بلائی سر بچهها آمده. راهمان ندادند. ما هم کوتاه نیامدیم و چند روز پشت سر هم رفتیم جلوی در زندان. بالأخره یکی از مأمورها من را شناخت و بهم گفت: میثمیزخمینشده. چند روز دیگه که آبها از آسیاب افتاد، بیا خودم میبرمت ملاقاتش!
چند روز بعد که رفتم، مأمور آمد گفت: پسرت نمیآد. میگه اگه بناست ملاقاتی باشه، باید برای همه باشه. مگه فقط من مادر دارم؟(1)
1) . مادر شهید
6
میثمیبه رعایت مسائل شرعی شهره بود. در آن سالها عمده گوشت مصرفی زندان، گوشت وارداتی بود که به طریق غیر شرعی ذبح میشد. به همین دلیل، میثمیاز خوردن غذای زندان امتناع میورزید. اما اینکه چه میخورد و چه جور خودش را سیر میکرد تا مدتها برای ما سوال بود. اوایل فکر میکردیم ماست یا نان و حلوائی چیزی از بوفهی زندان تهیه میکند که البته این هم نبود. یک روز به شکلی اتفاقی متوجه شدم چیزی از تخت او افتاد پائین و صدای خشکی از آن بلند شد. از سر کنجکاوی رفتم نزدیک؛ آنچه افتاده بود یک کیسه بود، کیسهای که وقتی درش را باز کردم، دیدم پر از نان خشک است. نان خشکی که شبیه نان زندان نبود!(1)
1) . محسن رشید
7
آدم تو داری بود. وقتی در زندان بود، عیلیرغم همهی شکنجههائی که دیده بود، هیچگاه لب به شکایت نگشود. یک روز که به ملاقاتش رفته بودم، دیدم بدجوری شکسته شده. پرسیدم: باباجان چه بلائی سرت آمده؛ چرا به این روز افتادی؟
جواب نداد؛ لبخندی زد و مسیر حرف را عوض کرد. بعد از جدا شدن از او، رفتم پیش یکی از مسئولین زندان و پرسیدم: چرا بچهی من اینطور شده؟ چکارش کردید؟
گفت: تقصیر خودش است؛ غذای زندان را نمیخورد. میگوید این غذا نجس است!
ازش خواهش کردم حالا که اینطوره، اجازه بدهد چند روز یکبار مقداری نان خشک برای عبدالله ببرم. اول قبول نکرد، اما وقتی اصرارم را دید، ناچار پذیرفت.(1)
1) . پدر شهید
8
وقتی از زندان آزاد شده بود، همهی اهل محل و فامیلها برای چشمروشنی آمدند خانهمان. روز اول خانه یک لحظه از جمعیت خالی نشد. ناهار و شام مهمان داشتیم؛ آن هم نه یک نفر و دو نفر؛ گروه گروه. شب که شد، دیگه از خستگی نای حرکت نداشتم. ظرفهای نشسته همینطور گوشهی آشپزخانه تلنبار شده بود. حتی فکر شسنشان هم آزارم میداد. رفتم افتادم و دیگه نفهمیدم کی خوابم برد. صبح که بیدار شدم و رفتم به آشپزخان، دیدم حتی یک ظرف نمانده بود روی زمین. نصف شب همه را شسته بود؛ جوری هم بیسر و صدا اینکار را کرده بود که کسی بیدار نشده بود.(1)
1) . مادر شهید
9
دلم هوای درس و بحث حوزه را کرده بود. می خواستم برگردم اما دودل بودم. دو دلیام را با یکی دو نفر از دوستان در میان گذاشتم. یکی هم رفته بود و به گوش میثمیرسانده بود. یک روز آمد پیشم و گفت: ببین دلت چی می گه. اگه تا حالا کاری کردی که خدا و امام زمان را راضی کردی، تکلیفت مشخصه. اگر نه، پس حالا حالاها باید باشی.
گفت: من خودم هیچ وقت شک نکردم بمونم جبهه یا برم حوزه. اما گاهی دودل شدم که برم کردستان یا بمانم جنوب!
10
خانوادهی یکی از دوستان به خاطر دوری از فامیل، در شیراز، اذیت میشدند. برای همین به این بندهی خدا فشار میآوردند که باید برگردیم شهر خودمان. حاجآقا میثمی اما نمیخواست این اتفاق بیفتد، چون کسی را نداشت که جای خالی او را پر کند. درست در روزهائی که دیگر کار بالا گرفته بود و حاجآقا میخواست آنها را راهی کند، این دوست ما میرود پیش حاجآقا و میگوید تصمیمشان عوض شده و میخواهند در همین شیراز بمانند. وقتی حاجآقا دلیل این تصمیم را جویا میشوند، این دوست ما میگوید: خانمم راضی شده و حتی اصرار میکند بماند. چون دیشب خواب دیده سیدی بهش تشر میزند که چرا نمیگذاری شوهرت به کارش برسد.
میثمی شروع میکند به خندیدن و میگوید:
حقیقتش را بخواهی، من به امام زمان(عج) متوسل شده بودم کاری کند تو بمانی.
از آن ماجرا به بعد، هر کس میخواست به هر بهانهای محل خدمتش را عوض کند، شهید میثمیبه شوخی میگفت: یک کاری نکن خانمت خواب نما شود!
11
بلافاصله بعد از ازدواجم، راهی منطقه شدم. بیست و هفت هشت روزی گذشت. دنبال فرصتی بودم که سری به خانه بزنم. مسئله را با چند نفر درمیان گذاشتم. یک وقت خبر رسیده بود به حاجآقا میثمی. فرستاده بود دنبالم. وقتی رفتم پیشش، حسابی عصبانی بود. گفت: تو چرا اینکار را کردی؟ چرا خانمت را گذاشتهای به امان خدا و آمدهای منطقه؟
حرفی برای گفتن نداشتم. گفت: بیمعطلی برو برش دار بیار اینجا!
گفتم: حاجی کجا بیارم؛ جا نیست!
خانوادهاش را فرستاد اصفهان و خانهی خودش را خالی کرد.
12
خیلی بچه دوست بود. از دوستان و همکاران هر کس بچهدار میشد، میرفت دیدنش و حتماً هم یک چیز به عنوان کادو میبرد. وقتی خدا دخترمان به ما را داد، به خانهی ما هم آمد. گفت: نتوانستم چیزی برایتان تهیه کنم!
برای همین دست برد به جیبش و قرآنی را که همیشه همراهش بود، درآورد؛ یادگاریای در صفحةی اولش نوشت؛ امضا کرد و هدیه داد به دخترم.
13
شب بیست و یکم ماه رمضان با هم بودیم. آخر شب، به همراه خانواده راه افتاد برود مصلای مهدیهی اهواز. با خودم گفتم میروم آنجا میبینمش. اما ساعتی بعد که رفتم مصلی، هرچه گشتم، پیدایش نکردم. فردا صبح ازش پرسیدم: حاج آقا دیشب نتوانستم در مصلی پیداتان کنم؛ کجا رفته بودید؟
گفت: دیشب بچهها را بردم مسجد؛ آنجا به خودم گفتم در این شهر دلشکستهتر از همه کیست؟ به فکرم رسید که تو این اوضاع دلشکستهتر از زندانی جماعت کسی نیست. راه افتادم رفتم بازداشتگاه موقت. دویست نفری آنجا بودند. شب را در کنار آنها گذراندم.(1)
1) . اصغر اسدی
14
یک بار چاه فاضلاب مقر پُر شده بود و سر رفته بود. بویش پیچده بود تو منطقه و همه را اذیت میکرد. اوضاع جوری نبود که کسی وقت بگذارد و آن را خالی کند. یک شب وقتی همه خواب بودند، دیدم حاجآقا بلند شد، لباس معمولی پوشید و رفت بیرون. اول فکر کردم مثل هر شب می رود وضو بگیرد برای نماز شب. اما وقتی برگشتنش طول کشید، رفتم دنبالش. از سنگر که خارج شدم، دیدم بیل و کلنگ در دست دارد تلاش میکند راهی برای تخلیهی آب چاه باز کند.
15
هر جا کاری بود، میثمیحضور داشت. یک روز به او گفتم: خسته نمیشی اینهمه کار میکنی؟ گاهی به خودت استراحت بده؛ اینقدر خودت را فرسوده نکن!
خندید. گفت: این مردم از من طلبکار هستند. من دو سال از عمرم را به آنها بدهکار هستم. اگر این مردم انقلاب نمیکردند، من باید دو سال دیگر در زندان رژیم پهلوی میماندم.(1)
1) . آقای مهدیپور
16
با هم، برای بازدید، رفته بودیم به یک روستا. کارهایمان که تمام شد، گفت: بریم زیارتی هم از قبرستان روستا بکنیم و فاتحهای بخوانیم!
در قبرستان رسیدیم بالای قبر یک شهید که اتفاقاً مادرش هم آنجا بود. این مادر دلسوخته به زبان محلی مویه میکرد؛ مرثیه میخواند و اشک میریخت. میثمیقبر را دور زد و رفت نشست روبهروی او و به همراه او شروع به مرثیه خوانی کرد. کمکم با هم همنوا شدند و با هم گریه سر دادند. مدتی که گذشت از میثمیخواستم آرام شود که قبول نپذیرفت. ناچار به مادر شهید رو انداختم و ازش خواستم که به خاطر حاجآقا بس کند. آن بنده خدا قبول کرد. بلند شدیم و راه افتادیم. وسط راه یکی از دوستان از میثمیپرسید:
حاجآقا چطور شد که یکدفعه اینجوری بیطاقتی کردید؟
میثمیگفت: وقتی دیدیم این مادر تنها نشسته بالای قبر فرزندش، تنهائیاش را حس کردم. این بود که نشستم و همراهیش کردم تا احساس تنهائی نکند!(1)
1) . آقای علیزاده
17
یک روز، در شوش، از صبح داشت تلاش میکرد از تلفن عمومیبا خانوادهاش تماس بگیرد. نمیدانم خط خراب بود یا مشکل از تلفن بود، موفق نمیشد. رفتم بهش گفتم: حاجآقا سپاه که پنج شش خط تلفن دارد، چرا از آنجا زنگ نمیزنی؟
گفت: نمیخواهم از بیتالمال استفاده کنم. اگر خودم کوچکترین استفادهی شخصی از آن بکنم، دیگر نمیتوانم به دیگران بگویم که این کار را نکنید!(1)
1) . آقای نظری
18
از مشهد که برگشت، رفتم دیدنش. زیارت قبول گفتم و از سفر پرسیدم و اینکه خانواده اذیت نشدند؟ گفت: خانواده را نبرده بودم!
تعجب کردم. چون به همه گفته بودند با خانواده بروند. پرسیدم: چرا؟
نگاهش رفت یک جای دور. کمیمکث کرد و بعد گفت: از وقتی برادرم شهید شده، سعی میکنم بین خواندهی خودم و خانوادهی او فرقی نذارم. برای همین فکر کردم اگر تنها خانوادهی خودم را ببرم، خانوادهی او دلگیر میشن. از آن طرف هم چون اجازه نداشتیم همراه ببریم، از خیرش گذشتم!
19
شهادت همرزمانش در روحیهاش تأثیر گذاشته بود. شب تا دیر وقت نشستیم با هم حرف زدیم. میگفت: دلم تنگ شده؛ ماندم سر دو راهی. نمی دونم بمونم و خدمت کنم یا از خدا بخوام که شهادت را نصیبم کنه!
حالش ولی حال ماندن نبود. به شهادت برادر کوچکش اشاره میکرد و میگفت: خجالت می کشم. الآن مثل دختر بزرگ خونه شدهم وقتی خواهر کوچیکه را بردهن و برای او هنوز خواستگار نیامده!
20
خوابیدم و وقتی برای نماز صبح که بیدار شدم، دیدم هنوز بیدار است. نمازم را که تمام کردم، در سجده بود. دوباره گرفتم خوابیدم. صبح که بیدار شدم، دیدم باز هم سرش به سجده است.
سر از سجده برداشت و گفت: دعا کن من توی این عملیات شهید بشم!
گفتم: شما دعا کنین من شهید بشم!
گفت: اگر شما شهید بشین، تدارکات به مشکل می خوره.
گفتم: پس من هم دعا نمی کنم.
خندید؛ گفت: خب دعا نکن. من که بالأخره جوابم رو می گیرم!
21
داشتیم می رفتیم مراسم شهید کلهر. حاجآقا همهاش تو خودش بود. پرسیدم: چیه حاجی، انگار سر حال نیستید؟
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. گفت: دیگه از خودم بدم می آد. دیگه خسته شدم از بس رفتهم برای شهدا سخنرانی کردهم!
چشم هاش پر از اشک شد. گفت: همین هفتهی پیش رفتم مقر؛ دیدم کلهر نشسته و بلندبلند گریه می کنه. نشستم کنارش و پرسیدم چی شده؟ تعریف کرد چه قدر از نیروهاش شهید شدهن. هنوز خودم هم نمی دانم چرا، اما درآمدم بهش گفتم غصه نخور، تو اولین کسی هستی از میان ما میروی!
حرفش که با به اینجا رسید، دستی به محاسنش کشید و گفت: دیگه دلم می خواد خدا توی همین عملیات مزد من را هم بده!
22
چند روزی بود که عملیات کربلای پنج شروع شده بود. شدت آتش دشمن بیسابقه بود. وجب به وجب خط را با خمپاره کوبیده بود. در این گیر و دارمن که راهی قرارگاه بودم، ناچار شدم به یکی از سنگرهای سر راه پناه ببرم. همینطور که منتظر نشسته بودم تا بلکه از حجم آتش کم شود، دیدم یک سیاهی دارد به سنگر نزدیک میشود. نزدیکتر که شد، تشخیص دادم یک روحانی است. ب خودم گفتم عجب جرأتی داره که زیر این آتش راه افتاده آمده اینجا.
وقتی پا گذاشت داخل سنگر، شناختمش؛ حاجآقا میثمیبود، با همان لبخند و روی باز و رفتار خوش. پرسیدم: حاجآقا شما چرا آمدید اینجا!
با همان لبخند گفت: امشب قراره عملیات بشه. آمدم دنبا آقای خرازی؛ میخوام کنار او باشم!(1)
1) . آقای میرزابیگی
23
در عملیات کربلای پنج و در زیر آتش شدید دشمن، به همراه شهید خرازی در خط دوم بودیم که دیدیم حاجآقا میثمیدارد میآید. شهید خرازی تا او را دید، گفت: ایشان اینجا چکار میکنند؟
من رفتم و به سرعت او را به داخل سنگر بردم. شهید خرازی هم آمد داخل سنگر و به حاجآقا گفت: بهتر نبود شما در قرارگاه میماندید؟
حاجآقا میثمیخندید و گفت: هرچه کردم دلم راضی نشد بمانم. باید میآمدم!
شهید خرازی گفت: بهتر است شما هرچه زودتر برگردید عقب. ماندنتان در اینجا صلاح نیست!
حاجآقا که انگار انتظار چنین برخوردی را داشت، گفت: من با عشق و علاقه آمدهام اینجا. دیدن این بچهها به من روحیه میدهد.
من هم یکی هستم مثل این بسیجیها. وقتی شما میگویید برگرد عقب، تمام خستگی راه در تن من میماند. من نمیتوانم برگردم؛ میمانم!(1)
1) . رضا ناشی
24
در استفاده از امکانات بیتالمال به شدت وسواس داشت. مسئول دفتر فرماندهی سپاه سوم نقل میکرد: در عملیات کربلای پنج، دیدم کنار پنج ضلعی به انتظار ماشین ایستاده. رفتم جلو و گفتم: حاجآقا چرا نگفتید وسیله فراهم کنم؟
گفت: پس این ماشینها عبوری برای چه هستند؟ اینها همه مال ما هستند دیگه! بالأخره سوار یکیشان میشوم و میروم.
فهمیدم اینطوری نمیشود راضیاش کرد. تصمیم گرفتم بیاینکه به خودش بگویم، بروم ماشین بیاورم. وقتی برگشتم، دیدم نیست؛ با یکی از ماشینهای راه رفته بود!(1)
1) . حجتالاسلام ذوالنوری
25
چون صادق بود، حرفهاش تأثیر داشت. یکبار یکی از فرماندهان رده بالا در قرارگاه، استعفا داده بود. دوستان هر کاری کرده بودند، نتوانسته بودند منصرفش کنند. ناچار من به همراه میثمیراه افتادیم و به دیدار او رفتیم. زمانی رسیدیم که ایشان ساکش را بسته بود و مصمم بود از این پس به عنوان یک رزمندهی ساه خدمت کند. حاجآقا با همان لبخند همیشگیاش دست گذاشت روی شانهی او و گفت: بیا چند لحظه کارت دارم!
با هم رفتیم و در سالنی نشستیم. حاجآقا شروع کرد به صحبت. در همین لحظه چند نفر از دوستان وارد آن سالن شدند و من به دلیل کاری که با آنها داشتم، رفتم نزد آنها. شاید نیم ساعت بعد بود که برگشتم. دیدم آن فرمانده، دیگر همان آدم نیم ساعت پیش نیست؛ از این رو به آن رو شده بود. بلند شد؛ از
ما خداحافظی کرد و رفت سر مسئولیت قبلیاش.
بعد از شهادت حاجآقا میثمی، یک روز او را دیدم. گفت: آن صحبت نیم ساعته خاطرت هست؟
گفتم: بله!
گفت: همان نیم ساعت صحبت، کل زندگی مرا متحول کرد!(1)
1) . آقای مهدیپور
26
شب دوم عملیات کربلای پنج بود. من و حاجاقا میثمیبا یکی دیگر از دوستان در سنگر نشسته بودیم. حاجآقا میثمییکباره درآمد که: من در این عملیات اجر خودم را از خدا میگیرم!
از فکر شهادت او لرزه به تنم افتاد. همسنگرمان گفت که: انشاءالله همیشه سایهتان بر سر ما باشد و خدا سایهی شما را از سر ما کم نکند!
آقای میثمیدوباره گفت: نه، من در این عملیا اجر خودم را از خدا میگیرم!
با این تاکید، ما دیگر حرفی برای گفتن نداشتیم. ناچا ساکت شدیم و منتظر ماندیم تا کی خبر شهادت او بشنویم. و عملیات هنوز در جریان بود که خبر آوردند به سرش ترکش خورده.(1)
1) . حاجآقا مهدیپور
1
با پدر و مادرش سه تایی آمدند خواستگاری. اولین کسی بود که اجازه میدادم بیاید، چون هنوز درس میخواندم و علاقهای به ازدواج نداشتم. حرفهامان را که زدیم، ازش خوشم آمد؛ او هم خوشش آمده بود. وقت رفتن، همراهشان رفتم تا دم در. در حیاط چوبی بود و با بارانی که باریده بود، باد کرده بود. عبدالله هر کاری کرد، نتوانست بازش کند. من رفتم جلو و بازش کردم. خندید و گفت: خدا را شکر، زورتان هم زیاد است!
2
روز جشن عقد بود و هنوز مهمانها نیامده بودند. من و عبدالله توی اتاق بودیم. همینطور که داشتیم حرف میزدیم، یک وقت مهر خواست نماز بخواند. چون وقت فریضه نبود، پرسیدم: نماز چی میخواهید بخوانید؟
گفت: حالا شما یه مهر بده!
اصرار کردم: تا نگید نماز چی، مهر نمیدم!
سرش را تکان تکان داد و گفت: خیلی خب؛ میخوام نماز شکر بخوانم به خاطر اینکه خدا همسری مثل شما بهم داده!
3
نزدیک به دنیا آمدن هادی بود. گفت: باید برم؛ اجازه میدی!
حرفی نداشتم. پرسید: اگر برم، ناراحت میشی؟
نمیتوانستم دروغ بگویم. گفتم: آره؛ اما نمیخوام مزاحمت بشم؛ برو!
رفت و دو روز بعد هادی به دنیا آمد. وقتی آمد، هادی را بغل کرد؛ بوسید و اسمش را گفت. همینطور که نگاهشان میکردم، پرسیدم: دوستش داری؟
نگاهم کرد، میخندید. گفت: مادرش رو بیشتر دوست دارم!
4
معمولاً انگشترهاش را میبخشید به این و آن. برادرم یک انگشتر عقیق خیلی زیبا به من داده بود؛ من هم دادمش به عبدالله، اما شرط کردم که به کسی ندهد. گفتم: این یکی را باید یادگاری نگه داری!
انگشتر مدتی تو دستش بود تا اینکه یک روز دیدم دیگر نیست. پرسیدم: انگشتر چی شد؟
گفت: حالا حتماً باید بدانی؟
اصرارم را که دید، گفت: رفته بودم عیادت یه یه مجروح جنگی. انگشتر طلا دستش بود؛ اون را درآوردم گذاشتم توی جیبش و انگشتر عقیق را دستش کردم!
5
برای شهادت زیاد دعا میکرد. یک روز بهش گفتم: تو که اینهمه برای شهادت دعا میکنی، دعا کن با هم شهید بشیم!
گفت: نمیشه؛ دنیا حالا حالاها با تو کار داره.
گفتم: بعد از تو فایده نداره؛ مطمئنم سخت می گذره!
نگاه کرد تو چشمهام و گفت: خب وقتی میگن دنیا زندان مؤمنه، یعتی همین دیگه!
6
بعد از نماز صبح، زیارت حضرت زهرا خواند. پرسیدم: چی شده زیارت حضرت زهرا میخوانی؟
گفت: شهادت حضرت نزدیکه!
وقتی آماده شد راه بیفتد، پسرمان حسین گریه کرد. حاجآقا بغلش کرد، بردش بیرون و براش چیزی خرید. وقتی آمدند خانه، بچه آرام شده بود. ایندفعه من خودم گریهام گرفت. گفتم: ما تا کی باید این وضع را تحمل کنیم؟
گفت: تا حالا که صبر کردهای، باز هم صبر کن. به امید خدا درست می شه!
امنیتیها چون میدانستند من نسبت به شرعیات حسّاسم. برای همین، با یک کمونیست همسلولم کردند. خب، من ناچار بودم خودم را از او دور نگه دارم، چون او نجس محسوب میشد. او هم وقتی اینهمه احتیاط را در مراودات من با خودش دید، شروع کرد به اذیت من. آب که میآوردند، زود از آن میخورد تا من نتوانم بخورم. غذا که میرسید، با دست همش میزد تا من نخورم. وقت نماز، مسخرهام میکرد. دعا خواندنهایم را به استحزا میگرفت. ناچار صبر میکردم و ماجرا به همین شکل ادامه داشت تا یک شبِ جمعه که او خواب بود، به آرامیو بیسر و صدا بلند شدم و مشغول دعای کمیل شدم. وقتی رسیدم به این فراز از دعا که «خدایا، اگر در قیامت بین من و
دوستانت جدایی بیندازی، و مرا با دشمنانت جمع کنی، چه خواهد شد!» دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و بغضم ترکید و با صدای بلند گریه کردم.
گریهام که تمام شد، متوجه صدای سوزناک دیگری در سلول شدم. همینکه برگشتم ببینم چه خبر است، همسلولیام را دیدم که سرش را به حالت سجده گذاشته کف سلول و دارد ناله میکند و خدا را صدا میزند!
شهید عبدالله میثمی، در سال 1334 ه. ش در خانوادهای مؤمن در شهر «اصفهان» به دنیا آمد. تولد او مصادف با شب ولادت حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. برای نامش، از قرآن راهنمائی خواستند و اسمش شد عبدالله!
عبدالله در دورهی دبیرستان، همزمان با تحصیل، در کنار پدرش به کار پرداخت. علاقهی خاصش به علوم دینی، او را در مسیر فراگیری دروس حوزوی قرار داد. میثمیتازه جوان، در کنار کسب علوم دینی، به اتفاق چند تن از دوستانش در مسجد محل، انجمن دینی و خیریهی هیأت حضرت رقیه (ع) را شکل داد و کلاسهای آموزش قرآن و صندوق قرضالحسنه بنا کرد. جلسات او، به تدریج به جلسات مخفی تبدیل شد.
کمکم عمده توجه و تلاش عبدالله و دوستانش به پخش اعلامیه، کتاب و تبیین اهداف مبارزاتی و شخصیت حضرت امام خمینی(ره)، و افشای خیانتهای رژیم شاهنشاهی معطوف گردید. در پی این فعالیتها، سرانجام عبدالله تحت تعقیب قرار گرفت و به همراه چند طلبهی دیگر در سال 1353 دستگیر و روانهی زندان شد.
شهید میثمیپس از سی ماه تحمل حبس، در سال 1357 به دنبال مبارزات قهرمانانهی ملت رشید ایران به رهبری حضرت امام خمینی(ره)، از زندان آزاد شد. این آزادی مقدمهای شد برای فعالیتهای بعدی میثمی. بعد از پیروزی انقلاب اسلامیو با شروع قایلهی کردستان، او به همراه دوست دیرینهاش روحانی شهید «مصطفی ردانیپور»، عازم آنجا شد و مدتی بعد، به دنبال تشکیل سپاه در یاسوج، به آن شهر عزیمت کرد. شهید میثمیدر مدت حضور در
استان کهگیلویه و بویراحمد سهم بزرگی در تأمین امنیت و ثبات عشایر منطقه داشت و تلاشهای فراوانی برای کمک و رسیدگی به مستمندان و خانوادهی شهدا به کار بست. این مجاهد عزیز، علاوه بر خدمت در سپاه، در تشکیل بسیاری از نهادهای انقلاب اسلامیدر استان کهگیلویه و بویراحمد نقش بارزی داشت.
پس از سی ماه خدمت و تلاش شبانهروزی در آن منطقهی محروم، به عنوان مسؤول دفتر نمایندگی حضرت امام (ره) در منطقهی نهم (فارس، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد)منصوب گردید.
با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، شهید میثمیبه مناطق جنگی عزیمت کرد و فعالیتهایش را در این عرصه پی گرفت. مسؤول نمایندگی امام در قرارگاه خاتمالانبیاء (ره) - که قرارگاه مرکزی و هدایت کنندهی تمامینیروهای سپاه و بسیج
و سایر نیروهای مردمیبود - برگزیده شدو با علاقه و عشق بینظیر، در آن شرایط حساس در کنار فرماندهان و رزمندگان، توانست نقش مهمیرا در انسجام نیروها و رشد معنویات در جبهه ایفا کند. او هر آنچه داشت، در طبق اخلاص نهاده بود و برای احیای دین خدا و ارزشهای متعالی سر از پا نمیشناخت. او وقتی میدید رزمندگان و فرماندهان، برای دفاع از اسلام به شهادت میرسند و مزد جهاد را دریافت میکنند، میگفت: «خدا میداند که من این روزها دارم زجر میکشم، چرا که میبینم برادران ما چه زیبا به پیشگاه خدا میروند. خدا نکند که عاقبت ما، جور دیگری باشد.»
و این آرزو سرانجام در عملیات کربلای پنج، در در دوازدهم دی 1365، همزمان با سالروز شهادت حضرت فاطمهی زهرا(س)، برآورده شد و او با اصابت قطعه ترکشی بر سرش، به ملکوت پر کشید.
شهید میثمی قبل از شهادت 40 روز در بیمارستانی در اهواز بستری بود.
-روح آسمانی، محید حسینزاده، کنگرهی بزرگداشت سرداران شهید سپاه، چاپ اول1376
-تجلی عشق، محمود شاهرخی، کنگرهی بزرگداشت سرداران شهید سپاه، چاپ اول1376
-یادگاران 5، مریم برادران، روایت فتتح، چاپ اول 1382
-چهل روز دیگر، مهرالسادات معرکنژاد، شبنم غفاری، کنگرهی بزرگداشت سرداران و 23هزار شهید استان اصفهان و موسسهی فرهنگی هنری شهید آوینی، چاپ اول1382
-نیمهی پنهان ماه11، زهرا رجبی متین، روایت فتح، چاپ اول 1382
هفتهنامهی بصیر، سال چهارم، شمارهی 17
www.sajed.ir (پایگاه اطلاع رسانی جامع دفاع مقدس)