ghaemiyeh.com
نام جزوه: محمد صلی الله علیه و آله و سلم فروغی که در تاریکیها درخشید
نویسنده: هیأت تحریریه مؤسسه در راه حق
ناشر: مؤسسه در راه حق
نوبت چاپ: مکرر
تاریخ چاپ: 1396 ه- ش
چاپخانه: سلمان فارسی
نشانی: قم، خیابان آیتالله مرعشی نجفی (ارم)
کوچه 20 – پلاک 10- موسسه در راه حق
تلفن: 2-37743221 (025)
www. darrahehaq.com
سامانه پاسخگویی پیامکی: 1000222333
محمد (ص) فروغی که در تاریکیها درخشید
درسهایی از اصول دین، شماره سیزدهم
نام جزوه: محمد صلی الله علیه و آله و سلم فروغی که در تاریکیها درخشید
نویسنده: هیأت تحریریه مؤسسه در راه حق
ناشر: مؤسسه در راه حق
نوبت چاپ: مکرر
تاریخ چاپ: 1396 ه- ش
چاپخانه: سلمان فارسی
نشانی: قم، خیابان آیتالله مرعشی نجفی (ارم)
کوچه 20 – پلاک 10- موسسه در راه حق
تلفن: 2-37743221 (025)
www. darrahehaq.com
سامانه پاسخگویی پیامکی: 1000222333
جهان پیش از اسلام. 5
مذهبو عقاید مردم در شبهجزیرهیعربستان. 5
در ایران. 7
در روم. 11
اختلاف طبقاتی و تبعیض نژادی.. 11
جایگاه زن در جوامع پیش از اسلام. 18
تولد پیامبر اسلام، محمد صلی الله علیه و آله و سلم........ 23
وضع آشفتهی جهان پیش از اسلام، در آینهی راستین تاریخ آشکارا به چشم میخورد:
خطوط تیرهی فساد، ستم بارگی، خونریزی، بتپرستی، در این آینه به وضوح، هویداست.
پیش از اسلام، گویی بشریت به لبهی پرتگاه سقوط و نیستی خمشده بود و هرلحظه بیم آن میرفت که درغلتد و نابود شود:
اعراب پیش از اسلام، دل به بت سپرده بودند و شبیه آنچه دور خود به چشم سر میدیدند، بت میساختند و بر آستانهی آن نهتنها سر میسپردند و سجده میبردند بلکه
هرچه داشتند حتی بخشی از محصولات کشاورزی را به بتها وامیگذاشتند.(1)
معتقد بودند جز زندگی دنیا حیات دیگری وجود ندارد(2)
آشکار است آنان که زبونی بتها را که به خدایی برگزیده بودند، نمیدیدند، چگونه میتوانستند به رستاخیز و حقیقت آن پی ببرند؟!
پس جای شگفتی است اگر اینان «خانهای را که ابراهیم به فرمان خداوند و به نام او ساخته بود»؛ قرارگاه بتهای رنگارنگ خویش کرده بودند؟(3)
در ایران نیز ادیان گوناگونی رواج داشت ولی آنچه بیشتر مردم بدان گرویده بودند، دین زرتشتی دین رسمی ایران بود.
اگر بپذیریم که «زرتشت» پیامبر بوده و آیینی بر اساس «توحید» داشته است؛ نیز باید بدانیم که آموزشهای راستین او با گذشت روزگاران دگرگون شد.
رفتهرفته در راه سودهای طبقات حاکمه تغییر مسیر و حتی تغییر شکل یافت و تغییر ماهیت نیز.
شعارهای کلّی و خوش معنای آن، نقابی شد تا در زیر آن اساس و اصولش را مغها و پیشوایان مذهبی به نفع خویش و طبقات حاکمه، دگرگون سازند و چنان شد که
«توحید» در آن به شرک گرایید و دیگر از آن تعالیم پاک و شیرین و نغز نماند و پوست ماند و مغز نماند.
خدایان باستانی اعصار نخستین اقوام آریایی، بار دیگر در بین زرتشتیان زنده شدند و جان گرفتند.
«جان - ناس» مینویسید:
یازارتاها همان خدایان بسیار کهن باستانی اعصار اولیهی اقوام آریایی هستند که دیگر بار در - اوستا - کتاب «یشت» Yasht خود نمودند، از جمله «وایو» Vayu خدای باد است، ولی مهمتر و باشکوهتر از آنهمه «میترا» Mithra (خدای مهر) است که در نصوص اخیرهی اوستا به عظمت ذکر شده است، میترا در نظر مردم عوام خدای بزرگ نور و روشنایی شناخته شد که راستگویان را پاداش میدهد و از آنان که از او یاری جویند دستگیری میکند، کار بهجایی رسید که زرتشتیان گفتند که اهورامزدا خود نیز
به درگاه میترا قربانی نیاز میکند... مردم ایران نهتنها برای اهورامزدا شرکاء و انبازهایی قرار دادند بلکه از حدود معتقدات قدیم آریایی اجدادی خود فراتر رفتند.
پرستش عناصر طبیعت از جمله آفتاب و آتش -آذر- در میان زرتشتیان بسیار رایج شده بود. و به همین جهت ساسانیان، هنگامیکه روحانیون عیسوی را به ترک آیین خود وامیداشتند، شرط میکردند که بهجای معبود سابق خود، خورشید را بپرستند و این نکته در رسائل شهدای سریانی بهکرات تصریح شده است.
شاهپور دوم به سیمون برصعی قول داد که بر جان او ببخشاید، بهشرط آنکه آفتاب را ستایش کند.(1)
جان، دربارهی پرستش آتش، مینویسید:
1) . ایران در زمان ساسانیان، ص164.
پرستش آذر از رسوم و آداب بسیار قدیم ایرانیان است و دارای اهمیت خاصی بوده است(1).
آذر - آتش - در بین خدایان - علاوه بر مقام الوهیت کمکم به مقام فرزندی اهورامزدا رسید(2).
در کتاب «صد در» که احکام مذهبی زرتشتیان را شرح میدهد مینویسد:
«همه بهدینان را بایسته است هرروز سه بار خورشید نیایش کردن... و ماه را و آتش را نیز همین است پس واجب است در دین بهی همه را نیایش بجای آوردن(3).
وضع دین در روم نیز چنان بود که در ایران: مسیحیّت، ماهیّت اصیل خویش را از کف داده و به شرک و خدایی اقانیم سهگانه، چسبیده بود.
در فرانسه، بریتانیا و اسپانیا هم به خدای یگانه اعتقاد نداشتند.
در هندوستان هم دینهای گوناگون رواج داشت و از همه بیشتر بتپرستی رایج بود.
در ایران مردم طبقهبندیشده و هر طبقه از حدود و امتیازهای ویژهای برخوردار بودند. بیش از همه، طبقهبندی منتسب به هیأت حاکمه، امتیاز داشتند.
طبری مورخ مشهور مینویسد: فاصلهی طبقهها چنان بود که حتّی در زمان انوشیروان، خواندن و نوشتن برای طبقهی زحمتکش کشاورز و کارگر، آزاد نبود.
این تبعیض در جامعهی آن روز چنان چشمگیر و زننده و غیرانسانی بود که حتی؛ فیلسوفان رومی را که به شایعهی «علم دوستی و عدالت نوشیروان» به ایران پناه آورده بودند؛ آزرد و ایران را ترک کردند.(1)
در شاهنامه نیز تصاویری روشن از آشفتگی روزگار نوشیروان به چشم میخورد و از همه روشنتر داستان پیرکفشگر است:
نوشیروان با سپاه روم در گیرودار نبردی سهمگین و سخت بود؛ در ناحیهای میان «عموریه» تا «حلب».
1) . ایران در زمان ساسانیان، تألیف پرفسور کریستین سن، ترجمهی رشید یاسمی، ص 460.
هنگامیکه زبانههای شعلهور آتش جنگ، به دروازههای «دژ سقلا» - قرارگاه ایران سپاه - در رسید؛ سیصد هزار سپاهی ایرانشهر(1)
با کمبود توشه و سلاح، دستبهگریبان شد.
فریاد از مردم برخاست که:
سپه را درم باید و دستگاه
همان اسب و خفتان و رومی کلاه
نوشیروان از اندیشهی این کمی و کاستی بیمار شد و بزرگمهر را فراخواند و گفت:
هماکنون به مازندران(2)
برو و از تنخواه و توشه و سلاح هرچه هست گرد کن و با خود بیاور!
اما او که خطر شکست را نزدیک و راه مازندران را دور میدید به یاد نوشیروان آورد که:
سوی گنج ایران دراز است راه
تهیدست و بیکار ماند سپاه
و افزود که: پیشنهاد میکنم با «قرضهی ملی» این مشکل را از پیش پای برداریم.
شاه رأی او را پسندید و دستور داد که چنان کند.
بزرگمهر، مرد خردمند فرزانهی خوبچهری برگزید و به نزدیکترین شهرها گسیل داشت تا از توانگران آن نواحی، توشه و سلاح فراهم آورد.
فرستاده به هنگام جستجو از وجود کفشگری آگاه شد که با آنکه از طبقهی زحمتکشان بود، بهتنهایی میتوانست همهی آن نیازها را برآورد و با خرسندی حاضر بود چنان کند، اما تنها آرزویش آن بود که شهریار ایران «حق تحصیل» که ویژهی طبقهی حاکمه و ممتاز بود، به یگانه پسرش اعطا فرماید:
بدو کفشگر گفت:
کای خوبچهر!
نرنجی بگویی به
بوذر جمهر
که اندر زمانه مرا کودکی است
که آزار او بر دلم خوار نیست
بگویی مگر شهری-ار جه-ان
مرا شاد گرداند اندر نهان
که او را سپارم به فرهنگیان
که دارد سرمایه و هنگ آن
فرستاده بازگشت و پیغام رسانید.
بزرگمهر نزد خسرو انوشیروان رفت و گفت:
فرستاده گوید که: آن مرد گفت:
که شاه جهان با خرد باد جفت
یکی پور دارم رسیده به جای
به فرهنگ جوید همی رهنمای
اگر شاه باشد بدین، دستگیر
که این پاک فرزند گردد دبیر
ز یزدان بخواهد همی جان شاه
که جاوید بادا، سزاوارگاه
انوشیروان، خواستهی او را بیشرمی بزرگی دانست و نیز خیانتی به ناموس طبقاتی! و با همهی نیازی که در آن هنگام میداشت، از عطای او درگذشت.
و آنگاه به بزرگمهر نهیب آورد و:
بدو گفت شاه؛ ای خردمند مرد
چرا دیو چشم تو را خیره کرد؟!
برو همچنان
بازگردان شتر
مبادا کز «او» سیم خواهیم و در
چو «بازارگان بچه» گردد دبیر
هنرمند و بادانش و یادگیر
چو فرزند ما برنشیند به تخت
دبیری بیایدش پیروزبخت
هنر یا بد از مرد موزه فروش
سپارد بدو چشم بینا و گوش
بدست خردمند مرد نژاد
چو آیین این روزگار این بود
نخواهیم روزی، جز از گنج داد
درم زو مخواه و مکن رنج یاد
هم اکنون شتر بازگردان ز راه
درم هرگز از «موزه دوزان
مخواه»(1)
1) . نقل از شاهنامه فردوسی، چاپ سنگی امیر بهادر، خط عماد الکتاب 1326 ه- ق.
همچنین در روم، هندوستان طبقهبندی شده بود و حق مالکیت زمین، بازرگانی و تخفیف مالیات ویژهی اشراف بود.
باری، در آن عصر مردم جهان از نظر نژاد بر هم میبالیدند و خود را از دیگران برتر و بالاتر میپنداشتند.
در نظر اعراب زن، زن کالایی بود در شمار ثروت پدر یا شوهر یا پسر و او را پس از مرگ، چون اموال دیگر به میراث میگذاردند و به ارث میبردند.(1)
از داشتن دختر عار داشتند و برخی قبایل این ننگ را به دست خویش زنده در گور مینهادند.(2)
در ایران نیز، نظام طبقاتی منحط، وضع بهتری را برای زن به وجود نیاورده بود.
و در یونان، زن موجودی بود جاودانه پلید، زادهی شیطان و همگونهی حیوان. چنانکه در هند نیز، در سراسر عمر تحت سرپرستی پدر یا شوهر و یا پسر میبود و میبایست شوهر را خدا، سرور و ارباب خطاب کند و چون - بردگان، حق مالکیّت و نیز پس از مرگ شوهر، حق شوهر کردن نداشتند و رسم پلید ساتی Sati سوزاندن زنان بیوه با جسد شوهر- از رسوم رایج آن سامان بود.
در ژاپن نیز زنان در سراسر عمر زیر سرپرستی پدر یا شوهر یا پسر بودند و دختران از ارث سهمی نداشتند.
در چین هم، پدر خانواده چنان قدرت داشت که میتوانست زن و فرزندان خود را به کنیزی و غلامی بفروشد و حتی گاه میتوانست بکشد.
ویل دورانت قطعه شعری را از یکی از شعرای چین قدیم نقل میکند که آکنده از رنج زنان چین است:
«... زن بودن چه غمانگیز است!
در زمین چیزی چنین کمبها وجود ندارد.
... هنگامیکه دختری به دنیا میآید، شکوفهی شادی بر لبان و چهرهی کسی نمیشکفد...»(1).
در آن جامعه، دختر ارزشی نداشت و گاه آن را در بیابان به گرازان طعمه طلب میسپردند(2).
رومیان نیز زن را مظهر کامل اهریمن و همهی ارواح موذی میدانستند و آنان را چون کودکان، زیر سرپرستی خود میگرفتند.
باری، همهی جوامع آن روز در هر زمینهای، به تاریکی و فساد و بیدادگری فرورفته بود. در همهی جهان نقطهای روشن و تابناک به چشم نمیخورد و اگرچه میل به صلاح و نیکی در ژرفای فطرتهایی هنوز کورسو میزد، و نیمرنگی مات بر جای مانده بود، آن هم در زمینه رنگهای سیاه و تیرهی پستیها، شهوات و بیدادگریها از یکسو، و خطوط برجستهی فقر و مذلّت از دیگر سو، گمشده بود و نمیتوانست راه گشای جویندگان روشنی و پاکی و سعادت باشد... تاریکی چون ابری غلیظ و ضخیم بر آسمان زندگی روزمرهی همهی جوامع آن روزگاران فروخفته بود و ظلمت
چنان دهشتزا و مقتدر، حاکم بود که تنها طلوع خورشیدی تابان میتوانست آن تیرگیها را بپراکند... .
آن تیرگیها در عربستان، بیش از هر جای دیگر چیرگی داشت؛ گویی اینان تا ژرفای پستی و فساد پیشتاخته بودند. این فساد همهجانبه را دستهای ناپاک بیدینان به وجود آورده بود(ظَهَرَ الْفَسَادُ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا کَسَبَتْ أَیْدِی النَّاسِ ...)به سبب اعمال مردم فساد در خشکی و در دریا آشکار شد.
وضع آن روزگاران را از زبان بهترین مردمان، علی علیه السلام بشنویم:
«... شما ای گروه عرب! پیش از این، پیرو بدترین کیش بودید و در بدترین جایگاه به سر میبردید: در سنگلاخها و میان مارهایی که گویی به جهت کر بودن، از آواها نمیرمیدند. آب تیره مینوشیدید و غذای نامطبوع
میخوردید و خون یکدیگر را میریختید و از خویشاوندان دوری میکردید. بت میپرستیدید و از گناهان اجتناب و دوری نمیکردید... ».(1)
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم جمعهی 17 ربیع الاوّل سال 53 قبل از هجرت(2)
در سرزمین مکّه چشم به جهان گشود.
پدرش عبدالله از فرزندان حضرت اسماعیل بود که پیش از آنکه نوزاد خود را ببیند، چشم از جهان فروبست، مادرش آمنه از زنان پارسای آن زمان بود.
حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را به یکی از زنان پاکدامن به نام «حلیمه» سپردند تا او را شیر دهد و نیز پرستار او باشد.
یک روز حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم که هنوز سنّش از چهار سال نگذشته بود از حلیمه خواست که همراه برادران هم شیر خویش، به صحرا برود، حلیمه میگوید: فردای آن روز، حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم را شستم و خرمن گیسوانش را روغن زدم، به چشمانش سرمه کشیدم و یک مهره یمانی(1)
بر نخ آویختم و به گردنش انداختم تا از دیو صحرا او را گزندی نرسد! امّا حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم مهره را از گردن باز کرد و چنین گفت:
1) . سنگی است سیاه، دارای خالهای سفید، زرد و سرخ که در معدن عقیق پیدا میشود. (فرهنگ عمید).
مادر جان آرام باش! خدای من با من و مرا نگاهبان است، «مَهْلاً یا اُمّاه فَاِنَّ مَعی مَنْ یَحْفِظُنی».(1)
آری او از کودکی مورد عنایت و لطف خدا بود و پیوسته به یاری فرشتگان و به کمک الهام، به کارهایی که به هنجار بود راهنمایی میشد.
رفتار و گفتار حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم در کودکی چنان بود که نظر همهی افراد را جلب میکرد. در جوانی نیز از آنچه مردم آن محیط بدانها آلوده بودند بر کنار بود. در مجالس غزلخوانی و پایکوبی آنان شرکت نمیکرد. مِیْ نمیخورد، بتها را دشمن میداشت، راستگو و درستکار بود. سالها پیش از پیامبری، مردم او را امین مینامیدند. دلی پاک و فکری درخشان و نهادی الهی و آسمانی داشت،
1) . بحارالانوار، ج 15، چاپ جدید، ص 329.
سالی یک ماه به غار حراء میرفت و با خدا رازها و نیازها داشت. در پایان ماه پیش از آنکه به خانه بازگردد به کعبه میرفت و هفت بار یا بیشتر طواف میکرد آنگاه به خانه خویش بازمیگشت.
در سن چهلسالگی، هنگامیکه در کوه حراء به عبادت مشغول بود، به مقام رسالت برانگیخته شد.
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم تا سه سال فرمان نیافت که مردم را آشکارا به اسلام بخواند. و در این مدّت تنها چند نفر به آن حضرت ایمان آوردند. از مردان، نخستین کسی که به آن حضرت گروید حضرت علی علیه السلام بود و از میان زنان، خدیجه علیها السلام(1). پس از سه سال که فرمان یافت آشکارا مردم
1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 1159 - سیره ابن هشام، ج 1، ص 245-240.
را به اسلام دعوت کند؛ خویشان خود را به مهمانی خواند. حدود چهل تن از آنان گرد آمدند. غذایی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تهیّه دیده بود از اندازهی اشتهای یک نفر بیش نبود امّا به قدرت خدا آن غذای کم، همه را سیر کرد و این امر باعث شگفتی شد. ابولهب بیآنکه در گفتهی خود بیندیشد گفت: محمّد صلی الله علیه و آله و سلم جادوگر است! آن روز خویشاوندان، پیش از آنکه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صحبتی کند، پراکنده شدند، روز دیگر آنان را بازخواند. پس از صرف غذا و پذیرایی گفت: فرزندان عبدالمطلب! هیچ جوانی در قوم خود بهتر از آنچه من برای شما آوردهام، نیاورده است.
من برای شما نکویی دنیا و رستاخیز آوردهام. از خدا فرمان یافتهام که شما را بهسوی او بخوانم. از شما کدامیک مرا یاری میکند تا برادر و جانشین من گردد؟
کسی جز علی علیه السلام پاسخ نداد.
آن حضرت دست بر شانهی علی علیه السلام نهاد و گفت: این، برادر و وصی من در بین شماست. سخنش را بشنوید و او را اطاعت کنید(1).
و نیز یک روز، از کوه صفا بالا رفت و مردم را نزد خود خواند و گفت: مردم! اگر به شما بگویم دشمنی، بامداد، شامگاه امروز بر شما فرود میآید، مرا باورخواهید داشت؟
همه با هم گفتند: آری.
فرمود من شما را از عذابی سخت که زود بر شما فرود میآید، بیم میدهم.
1) . تاریخ طبری، ج 3، ص 1173 – 1171؛ مجمعالبیان، ج 7، ص 206.
ابولهب از ترس آنکه حضرت در دل حاضران اثر کند، سکوت را شکست و به آن حضرت گفت: ما را برای شنیدن همین حرفها در اینجا گردآوردی؟
باری، پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم دعوت خود را با شعار توحید و یگانهپرستی آغاز کرد و مسألهی توحید را اساس همهی عقاید دیگر قرار داد و مردم را با خدایی که به انسان از خود انسان نزدیکتر است؛ آشنا ساخت و هرگونه شرک و بتپرستی را الغاء و در محیط مکّه انقلاب عظیمی برپا، و افکار مردم را به آیین خود جلب کرد. گرچه قریش از پیشرفت او ناراحت بود و در بازداشتن او از تبلیغات و حتی گاه در راه کشتن او، بسیار کوشید، امّا به یاری پروردگار و با تدبیر و پایمردی آن حضرت، همهگونه شکنجهها و آزارها و نقشههای آنان بیاثر ماند و نقش بر آب شد و روز به روز دعوت اسلامی و نیز پذیرش مردم،
حتّی آنان که از خارج مکه میرسیدند گسترده میشد، و مردم این دعوت خدایی را با جان پاسخ برمیخاستند.
سال یازدهم بعثت، چند تن مدنی از قبیلهی «خزرج» برای برگزاری مراسم حج به مکّه آمدند، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم آنان را به اسلام دعوت کرد و ایشان پذیرفتند. با این وعده که: ما چون به شهر خود بازگردیم مردم خویش را به دین تو میخوانیم.
آنان به مدینه رفتند و دعوت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را در مدینه منتشر ساختند. سال دیگر 12 تن از مردم مدینه در «عقبه» با پیغمبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم بیعت کردند که: به خدا شرک نیاورند، دزدی نکنند، زنا نکنند، فرزندان خود را نکشند، بر کسی افترا نبندند، در هر کاری که آن حضرت بدان اشاره کند نافرمانی نورزند. آنگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مردی به نام «مصعب» را
برای آموزش قرآن همراه آنان فرستاد و بدینگونه در مدینه گروهی بزرگ به آن حضرت ایمان آوردند.
هجرت حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم تا سال سیزدهم بعثت، در مکّه مردم را به اسلام میخواند و در برابر هرگونه آزار قریش استواری میفرمود. سرانجام چون دانست قریش بر آن است که با نقشهای عجیب او را به قتل برساند، به امر خدا، حضرت علی علیه السلام را بهجای خود در بستر خوابانید و شبانه مکّه را ترک گفت و به غاری پناه برد و بعداً از آنجا به مدینه هجرت کرد.
هجرت نبوی فصلی کاملاً نو، در تاریخ اسلام گشود و از این راه پیشرفت شگفتانگیزی نصیب اسلام گردید. به همین جهت، هجرت آن حضرت مبدأ تاریخ مسلمانان شد.
با حضور پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم در مدینه، قبیلهی «اوس» و «خزرج» در سایهی تعالیم اسلام برادرانه به زندگی پرداختند و صفا و صمیمیّت شگرفی بین آنها برقرار شد.
درستی کردار حضرت محمّد صلی الله علیه و آله و سلم و ویژگیهای روحی و اخلاقی او و فطری بودن آیین پاک او، باعث شد که مردم دستهدسته به اسلام متمایل شوند و سرانجام به او بگروید.
پیامبر اسلام از مردم و با مردم بود و از آنان فاصله نمیگرفت و در سود و زیان مردم، خود را سهیم میدانست. از ظلم و تجاوز شدیداً انتقاد و پرهیز و از آن جلوگیری میکرد. تمام اصولی که در راه رشد زنان از نظر اسلام مؤثّر بود بیان میفرمود و از ستمهایی که پیش از اسلام نسبت به آنها میشد؛ جلوگیری میکرد و در همان حال با بیعفتی و افسارگسیختگی آنان سخت مخالف بود.
بلکه میخواست بر اساس مقرّرات صحیح اسلامی، زنان به رشد واقعی نائل گردند.
از حقوق بردگان دفاع میکرد و برای آزادی آنان برنامههای وسیع و جامعی داشت. پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم، اجتماعی به وجود آورد که در آن سفید و سیاه، فقیر و ثروتمند، بزرگ و کوچک همه برابر بودند و میتوانستند از مزایای «انسان بودن» برخوردار باشند. در آن محیط، دیگر مسألهی «تبعیضات نژادی» مطرح نبود بلکه ملاک برتری و فضیلت، علم، تقوا، فضایل انسانی و مکارم اخلاقی بود.
به نمونهای روشن از آثار تعالیم بلند پیامبر، بیندیشید.
«جوبیر» جوانی بود تهیدست و اندک زشتگونه که به شوق اسلام به مدینه آمده و به اسلام گرویده بود.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، نخست او را در مسجد و آنگاه در «سقیفه» که به دستور آن حضرت بنا شد و صفّه نامیده میشد جای داد و گاه از او سرکشی میفرمود.
یک روز به او فرمود: خوب است تن به زن سپاری و همسر برگزینی تا پاکدامنی خویش نگهداری و زندگی خود را به سامان آری!
جوبیر: پدر و مادرم فدای تو باد، من که آوارهای تهیدستم و زشترو، در کدام زن این رغبت خواهد بود که مرا به همسری برگزیند؟ بهویژه که از تبار بزرگی نیز نیستم.
جوبیر! با آمدن اسلام، اشرافیّت جاهلیّت و همهی معیارهای بزرگی آن دوره، درهم کوبیده شده و فروریخته است. سیاه و سفید عرب و عجم همه از آدم به وجود آمدهاند و آدم را خدا از گل آفرید.
گرامیترین مردم نزد خدا کسی است که پرهیزگارتر باشد...
هماکنون به خانهی «زیاد» برو و دخترش «ذلفاء» را از جانب من برای خویش بخواه!
او همان کرد که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرموده بود امّا «زیاد» که از بزرگان و اشراف انصار بود باور نکرد و گفت:
جوبیر بازگشت امّا از خشم پیش خود فریاد برداشت که: «سوگند به خدا، نه قرآن و نه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم چنین نگفتهاند که باید دختر را به کسانی داد که از جهت تبار و ثروت، همگونه باشند».
ذلفاء، صدای جوبیر را شنید. کسی را به دنبال پدر فرستاد. پدر نزد ذلفاء آمد، ذلفاء گفت:
مگر به این جوان چه گفتهای که برآشفت؟
او گفت: «پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مرا فرستاده است تا دخترتان را به عقد من درآوری».
جوبیر دروغ نمیگوید، او را بازگردان و خود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برو تا موضوع برای تو روشن گردد.
زیاد همان کرد که دختر گفته بود؛ جوبیر را با عذرخواهی بازگردانید و خود نزد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم شتافت و
گفت: جوبیر از سوی شما پیامی آورده است، خواستم شما را به یاد آورده باشم که ما انصار دختران خود را جز به افراد همشأن خویش آنهم از قبیلهی انصار، تزویج نمیکنیم.
آنگاه، زیاد به خانه بازگشت و دستور پیامبر را برای دخترش بازگفت.
دختر گفت: پدر! سرپیچی از فرمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم، کفر است، من با میل حاضرم، پس جوبیر را به دامادی بپذیر!
زیاد، جوبیر را به میان افراد قبیله آورد و بر اساس دستور اسلام او را به همسری دختر درآورد و حتی کابین
دختر را از مال خویش داد و نیز خانهای با همهی لوازم بدیشان سپرد تا روزگار را به شادکامی بگذرانند(1).
آری، این درخشش خیرهکننده، این منبع نور گرمابخش در همهی دلها، چراغی فروزنده برافروخت که جانهای پاک را هماره هدایتگر راه روشن توحید باشد... .
و چنین شد که جانهای تیرهی مردمانی که از تیرگیهای آن روزگاران، به ستوه آمده بودند، چون پروانگان بهسوی آن مشعل فروزان هدایت، بال گشودند و در پناه برنامههای ارجمند و نورانی قرآن، گروهگروه بهسوی اسلام روی آوردند... .
1) . فروع کافی، ج 5، کتاب نکاح، ص 341 - 340.
«بونس ویلی به» مینویسد:(1)
«... محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، دینی تهذیب یافته بهسوی همهی جهانیان آورد.
او نمایندهی عنایات پروردگار بود، خدای آگاه او را برانگیخت تا مسیحیان گمراه شده را آگاه کند. بتها را خرد کند و ایرانیان را به یکتاپرستی دعوت کند. او آیین پاک «خداشناسی» را از دیوارهای چین تا کرانههای اسپانیا بگسترانید.
آیین محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، چنان خردمندانه است که در تبلیغ آن هیچ نیازی به کاربرد شمشیر و زور نیست، کافی است که اصول آن را درست به مردم بفهمانند، تا همه با جان بدان بگروند. اصول دین او چنان با خرد و روش انسانی
1) . زندگی محمّد صلی الله علیه و آله و سلم ، ص 177.
سازگار است که در زمانی کمتر از نیم قرن، اسلام تا سویدای دلهای نیمی از مردم روی زمین؛ جای گرفت...».
پایان