ghaemiyeh.com
سرشناسه:بامری، جواد، ۱۳۶۰ -
عنوان و نام پدیدآور:شبههشناسی قیام امام حسین علیهالسلام [کتاب]: «پاسخ به شبهات وهابیت دربارهی قیام امام حسین علیهالسلام»/مولف جواد بامری ؛ [به سفارش] مجمع جهانی شیعهشناسی ؛ ویراستار علیرضا ابراهیمی.
مشخصات نشر:قم: آشیانه مهر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری:۲۰۰ ص.
فروست:مجمع جهانی شیعهشناسی؛ ۱۵۹.
شابک:۵۸۰۰۰ ریال978-600-6164-42-7 :
وضعیت فهرست نویسی:فاپا
یادداشت:کتابنامه: ص. [۱۹۳] - ۲۰۰ ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق.
موضوع:واقعه کربلا، ۶۱ق -- دیدگاه وهابیه
شناسه افزوده:ابراهیمی، علیرضا، ۱۳۴۴ -، ویراستار
شناسه افزوده:مجمع جهانی شیعهشناسی
رده بندی کنگره:BP۴۱/۵/ب۱۶۵ش۲ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی:۲۹۷/۹۵۳۴
شماره کتابشناسی ملی:۲۹۹۰۰۳۸
شبههشناسی قیام امام حسین (علیه السلام)
«پاسخ به شبهات وهابیت دربارهی قیام امام حسین (علیه السلام) »
مجمع جهانی شیعه شناسی
مؤلف: جواد بامری
وهابیت فرقهای است نوظهور و دارای عقاید و مواضع فکری غیر اصیل و انحرافی که احکام اسلام را به غیر از سرچشمه زلال معارف قرآن و عترت دریافت کرده است. آنان با اینکه بهرهای از اسلام ناب ندارند و فرهنگ الاهی این دین بزرگ را درک ننمودهاند، خود را بر مسلمین تحمیل نموده و داعیه دار اسلام گردیدهاند. آنان با عقاید تکفیری خویش مرتکب وحشیانهترین تجاوزات و هجومها نسبت به مسلمین شدهاند. با بیاعتنایی به اعتقادات دیگر فرقههای اسلامی و اهانت به مقدسات آنان، شیرازة وحدت امت اسلامی را متلاشی و ارتباط و همبستگی اسلامی را به خطر انداختهاند. آنان در مسائل اختلافی زبان منطقی و اخلاص نیت نداشتهاند و بیتوجه به ادله و برهانهای طرف مقابل، اصول و بنمایههای اعتقادی دیگر مذاهب اسلامی را مورد تحقیر و تمسخر قرار میدهند. با ایجاد شبهات و نسبتهای ناروا به حیثیت و عظمت اسلام و مسلمین لطمه میزنند. یکی از مسائل بسیار مهم و افتخارآفرینی که همة جهان اسلام و حتی پیروان دیگر ادیان نسبت به آن احترام نموده و آن را سمبل آزادگی، عدالتخواهی و مبارزه با ظلم و ستم میدانند، قیام و حماسة نورانی امام حسین (علیه السلام) در کربلاست. حماسهای که باعث نجات و احیای مجدد اسلام و رسوایی اسلام نمایان گردید. قیامی که انواع جنایتها و مصیبتها بر امام حسین (علیه السلام) و یاران و اهلبیت با وفای او تحمیل گردید و قلوب مسلمین را برای همیشهی تاریخ جریحهدار نمود.
«پرفسور براون» مستشرق معروف مینویسد: آیا قلبی پیدا میشود که وقتی دربارة کربلا
سخنی به گوش او میرسد، مالامال از حزن و اندوه نگردد؟ حتی غیر مسلمانان هم نمیتوانند پاکی روحی را که این جنگ اسلامی در برداشت انکار کنند».((1))
آری حتی غیر مسلمانان و مستشرقان هم کتمان و انکار نمیکنند، امّا مسلمان نمایان وهابی انکار نموده و آن را بدعت میخوانند.
در حالی که عزاداری از دیدگاه قرآن، سیره و سنت رسول الله و هم از دیدگاه بزرگان اهل سنت جایز است و سیره مسلمین در قرنهای متوالی عزاداری بر مصائب اهلبیت به ویژه امام حسین (علیه السلام) بوده است، امّا با کمال تعجب فرقه ضالة وهابیت هم نسبت به اصل قیام امام حسین (علیه السلام) و هم نسبت به عزاداری برای آن مصیبت و فاجعة دردناک، شبههافکنی نموده و آن را زیر سؤال میبرند.
بر خلاف ادعای وهابیان، منابع معتبر و اصیل اهل سنت به زیبایی به این موضوع پرداختهاند. احمد بن حنبل مینویسد: ام سلمه((2))
نقل میکند: امام حسن (علیه السلام) و امام حسین (علیه السلام) جلوی پیامبر در خانه من مشغول بازی بودند، جبرئیل نازل شد و گفت: «یا محمّد، ان امتک تقتل ابنک هذا من بعدک فأومأ بیده الی الحسین فبکی رسول الله (صلی الله علیه و آله) ووضعه الی صدره ثم قال رسول الله: ودیعة عندک هذه التربة دماً فاعلمی ان ابنی قد قتل»((3)).
ای محمّد، امت تو فرزندت حسین را شهید خواهند کرد. آنگاه رسول الله گریست، سپس امام حسین را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: این تربت نزد تو امانت
باشد، خاک را بوییدند و فرمودند: ای ام سلمه! هرگاه این تربت رنگ خون به خود گرفت، بدان که فرزندم حسین (علیه السلام) به شهادت رسیده است.
با وجود دهها روایت صحیح و مستند از این دست، باز هم وهابیت شبههافکنی نموده و در تلاش برای تحریف قیام امام حسین (علیه السلام) هستند. موضوع تحریف حقایق اسلامی و ایراد شبهه به آموزههای اسلامی و حماسههای مذهبی و دینی درصدر اسلام هم وجود داشته است. خداوند متعال در قرآن کریم میفرماید: {یَسمَعُونَ کَلامَ اللهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلُوهُ وَهُم یَعلَمُونَ}((1))؛ «برخی کلام الاهی را میشنوند، بعد از آنکه آن را شنیدند، در حالی که علم و عقل به صحت آن دارند، آن را وارونه جلوه میدهند و تحریفش میکنند».
عالم نمایان وهابی اینگونه عمل میکنند؛ یعنی سعی دارند انجام کار صحیحی را، به سبک دیگری غیر از واقعیت اصلی آن نشان دهند و از محتوای اصلی آن بکاهند.
تحریف اقسامی دارد، گاهی عمدی، گاهی غیرعمدی و گاهی هم از روی جهل و نادانی است. متأسفانه وهابیت از روی عمد نسبت به قیام و حماسه حسینی اقدام به تحریف مینمایند و مرتکب انواع تحریفات اعم از تحریف ظاهری، تحریف معنوی و تحریف موضوعی میشوند. قصد آنان هرچه باشد، عمل آنان نامشروع و دلالت بر عدم پایبندی آنان به اسلام اصیل دارد.
فلسفه قیام امام حسین (علیه السلام) ، اصلاح امت و جامعه اسلامی، انجام امر به معروف و نهی از منکر، حاکمیت اسلام صحیح و بدون انحراف، رهایی مسلمین از مظالم بنیامیه، تعالی و گسترش آموزههای الاهی اسلام بوده است. به همین دلیل حماسة حسینی دارای
1) ) بقره / 75.
جلوهها و صحنههای ظریف و دقیقی است که عالم نمایان وهابی دسترسی و اشراف به ابعاد متعدد و حقایق مهمّ آن پیدا ننمودهاند. البته آنان به دلیل اغراض فرقهای و کینههای تعصبی، حتی به دنبال فهم و کشف حقایق هم نیستند. لذا بر عالمان و دانشمندان بزرگ اسلامی است که چنین مسائل مهمّ و باارزشی را به زیبایی تحقیق و تبیین نموده و با استفاده از آیات قرآن، سیره و سنت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) ، روایات رسیده از اهلبیت (علیهما السلام) و به دور از افراط و تفریط، چهرة اصلی حقیقت و واقعیت این مسأله بسیار حساس را به زیبایی ارائه نمایند.
در راستای انجام این مهم پژوهشگر و محقق توانمند «حضرت حجت الاسلام والمسلمین جناب آقای حاج شیخ جواد بامری» با قلمی ساده و روان، اثری علمی و ارزشمند پدید آوردهاند که برای آحاد امت اسلامی به ویژه اهل تحقیق و بررسی دارای ارزش و اهمیت بسزایی است. ان شاء الله
کثر الله امثالهم، جزاه الله عن الاسلام اجراً، ادام الله ظله ودامت افاضاته والسّلام علیکم وعلی جمیع اخواننا المؤمنین بولایة علیّ بن أبیطالب (علیه السلام) فی اقطار العالم ورحمة الله وبرکاته.
مسئول مجمع جهانی شیعهشناسی
انصاری بویراحمدی
«واقعهی کربلا و شهادت امام حسین (علیه السلام) از قضایای بسیار مهم تاریخ اسلام است که اندیشمندان و نویسندگان مسلمان به صورت گسترده به بیان این موضوع پرداختهاند. امروزه وهابیّت در غالب شیوههای جدید، به طرح شبهاتی میپردازند که به صورت گسترده در کتابها و مقالات و سخنرانیهایشان قیام امام حسین (علیه السلام) را مورد هجمه قرار دادهاند و مسلمانان خصوصاً شیعیان را کافر میدانند و متأسفانه در بعضی موارد کار به کشتار انجامیده و هماکنون نیز در برخی کشورها این قضایای رخ میدهد، اما علمای شیعه و سنّی بر این عقیدهاند که حرکت امام حسین (علیه السلام) از نظر قرآن و سنّت مشروعیّت لازم را دارد؛ زیرا قیام امام حسین (علیه السلام) حرکتی منطبق با دلایل قرآن و سنّت است و لازم بود که امام در مقابل یزید قیام کند، همانطور که حضرت ابراهیم در برابر نمرود و حضرت موسی در مقابل فرعون و حضرت عیسی (علیه السلام) در مقابل دولت روم و نیز حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) در برابر بتپرستی قیام نمود.
ما در اینجا به نقد آرا و عقاید وهابیت پرداخته و تمام شبهات آنها را با کتابهای اهل تسنن پاسخ دادهایم. بنابراین آنچه در پیشرو دارید با رعایت ادب و متانت ارائه گردیده و در حدّ امکان هرگز کلام تندی نخواهد آمد.
از زمانی که واقعهی جانسوز عاشورا اتفاق افتاد، دانشمندان و صاحبنظران زیادی از جهان اسلام، مطالبی دراین باره نوشتهاند. متأسفانه در این برهه از زمان، وهابیّت به برداشتهای تحریفآلود و وارونه از قیام کربلا دست یازیدهاند و هجمههای سنگینی را در نقد قیام امام حسین (علیه السلام) ، با اینکه عاشورا یکی از شعائر بسیار مهم اسلام است، به کار میبرند.
وهابیّت، به گمان اینکه امام حسین (علیه السلام) برای دستیابی به ریاست و حکومت دنیوی قیام کرده و در ارزیابی خود برای دست یافتن به چنین هدفی، دچار اشتباه شده است، حرکت حضرت را مورد تخطئه قرار دادهاند که در این فصل به نقد و بررسی آراء آنان میپردازیم:
وهابیّت و طرفداران آنها، عمده اشکالاتی را که مطرح میکنند، در واقع تخطئهی قیام امام حسین (علیه السلام) است که به شرح ذیل میباشد:
قاضی ابوبکربن عربی اندلسی مالکی (م 543 ه-) که امروزه از اهمیت زیادی نزد وهابیت برخوردار است، بر این باور است که امام حسین (علیه السلام) با قیام خود، وحدت امت
اسلامی را به هم زد و مردم به حکم فرمایش پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرمود:
فمن أراد أن یفرق أمر هذه الأمة وهی جمیع فاضربوه (بالسیف کائنًا من کان). فما خرج الناس إلا بهذا وأمثاله. ولو أن عظیمها وابن عظیمها وشریفها وابن شریفها الحسین وسعه بیته أو ضیعته أو إبله - ولو جاء الخلق یطلبونه لیقوم بالحق، وفی جملتهم ابن عباس وابن عمر - لم یلتفت إلیهم، وحضره ما أنذر به النبی (صلی الله علیه و آله) وما قال فی أخیه ورأی أنها خرجت عن أخیه ومعه جیوش الأرض وکبار الخلق یطلبونه، فکیف ترجع إلیه بأوباش الکوفة، وکبار الصحابة ینهونه وینأون عنه؟ ما أدری فی هذا إلا التسلیم لقضاءالله، والحزن علی ابن بنت رسول الله (صلی الله علیه و آله) بقیة الدهر... .
هرکس بخواهد امت متحد اسلام را به تفرقه بکشاند، باید کشته شود - هرکس که میخواهد باشد - هرچند که فرزند پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد. بنابراین، حسین (علیه السلام) موافق شریعت جدّش کشته شد! همچنین در اینباره میگوید: اگر حسین بنعلی (علیه السلام) ، که بزرگ این امت و پسر بزرگ این امت و شریفترین شخص و پسر شریفترین شخص امت بود، در خانهی خود مینشست یا به زراعت یا دامداری میپرداخت، مقرون به صلاح و صرفه بود. و اگر مردم از او درخواست قیام به حق میکردند، از آنان نمیپذیرفت و توجه به هشدار رسول خدا (صلی الله علیه و آله) میکرد، که از فتنه بیم داده شده بود، و به خاطر میآورد که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از صلح حسنبنعلی (علیه السلام) ستایش کرده و اگر او تنها به این نکته توجه میکرد که حسنبن علی (علیه السلام) با آن همه نیروی نظامی خود، حکومت و خلافت را از دست داد، چگونه او میتواند به کمک اوباش و اراذل کوفه، خلافت را به چنگ آورد؛ چنین حادثهی تأسفباری هرگز رخ نمیداد.((1))
1) ) ابن عربی، ابوبکر، العواصم من القواصم، ص232.
وی از پایه و اساس، قیام امام حسین (علیه السلام) را رد میکند و معتقد است که اگر امام حسین (علیه السلام) در خانه مینشستند، بهتر بود.
ابنتیمیه (م 728 ه-)، نظریهی جواز خروج حسینبن علی (علیه السلام) بر یزید را باطل میداند؛ لذا در اینباره مینویسد:
لم یکن فی الخروج لامصلحة دین ولا مصلحة دنیا بل تمکن أولئک الظلمة الطغاة وکان فی خروجه وقتله من الفساد ما لم یکن حصل لو قعد فی بلده فإن ما قصده من تحصیل الخیر ودفع الشر لم یحصل منه شیء، بل زاد الشر بخروجه وقتله ونقص وصار ذلک سببا لشر عظیم وکان قتل الحسین مما أوجب الفتن.
مفسدهی چنین خروجی از مصلحتش بیشتر بوده و در خروج و قیام حسین (علیه السلام) هیچگونه مصلحت دنیایی و دینی وجود نداشته است؛ چرا که حسین (علیه السلام) آنچه را که از کسب خیر و دفع شر در نتیجه قیامش به دنبال آن بود، به دست نیاورد و حتی با قیام و کشته شدنش خوبی کاهش یافت و بدی فزونی گرفت، بلکه قتل حسین (علیه السلام) از کارهایی بود که فتنههای زیادی را دامن زد.((1))
وی در جای دیگر، مقایسهای میان قتل عثمان و شهادت امام حسین (علیه السلام) میکند و قیام امام حسین (علیه السلام) را بیاجر و پاداش معنوی معرفی میکند و مینویسد:
کما کان قتل عثمان مما أوجب الفتن وترک قتلاهم والخروج علیهم هو أصلح الأمور للعباد فی المعاش والمعاد وأن من خالف ذلک متعمدا أو مخطئا لم یحصل بفعله صلاح بل فساد.
1) ) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنه، ج4، ص530.
بیتردید اجر و ثواب عثمان نزد خدا بیشتر و گناه قتلش بیشتر از گناه کشتن کسی است که حاکم و زمامدار مسلمانان نبوده، اما برای دستیابی به حکومت، خروج کرده است؛ چرا که عثمان از خود صبر پیشه کرد و برای حفظ جان خویش با قاتلانش نجنگید!... .((1))
ابن تیمیه تلاش دارد قیام امام حسین (علیه السلام) را دارای مفسده معرفی کند و آن را دارای بدیهای فراوان جلوه دهد و در مقایسهی بین عملکرد عثمان و قیام امام حسین (علیه السلام) ، عملکرد عثمان را دارای اجر و فضیلت معرفی میکند، ولی قیام امام حسین (علیه السلام) را فاقد هر اجر و فضیلتی میداند.
ابنکثیر (م 774 ه-) در کتاب «البدایهً والنهایهً» در فصلی با عنوان «قصة الحسینبن علی وسبب خروجه باهله من مکة الی العراق فی طلب الامارة وکیفیة مقتله»؛((2))
به جریان قیام کربلا پرداخته است. وی در این عنوان، هدف نهضت امام حسین (علیه السلام) را طلب حکومت و دستیابی به قدرت (طلب الاماره) بیان نموده است، یعنی انگیزهی امام (علیه السلام) دنیوی بوده که دست به قیام زده است و با این سخن، به این قیام ماهیتی سیاسی و دنیوی داده است.((3)
مسلم یک فردی که به دنبال کسب قدرت و حکومت است، وارد جنگی نمیشود که نتیجه آن کاملاً مشخص و معلوم است و آن جز کشته شدن نمیباشد یعنی نه تنها جاه و مقام و قدرتی به دست نمیآورد بلکه همان چیزهایی که دارد نیز از بین میرود. (محقق)
)1) ) همان، ج2، ص531.
2) ) ابن کثیر، ابوالفداء اسماعیل، البدایهً والنهایهً، ج8، ص160.
3) ) امام حسین (علیه السلام) اگر برای کسب قدرت و حکومت به کربلا تشریف بردند چرا وقتی جمعیت اندک یارانشان را در مقابل سپاهیان عظیم یزید دیدند حاضر به بیعت نشدند با اینکه عمر سعد دستور داشت که اگر امام بیعت نکردند با آن حضرت بجنگند.
شیخ محمد طنطاوی مصری (م 1277 ه-) دربارهی نهضت امام حسین (علیه السلام) اینگونه مینویسد:
امام حسین (علیه السلام) از روی خوشگمانی به کسانی که گرد او جمع شده بودند و شدیداً او را برای قیام و قبضه کردن خلافت تحریک میکردند، اطمینان پیدا کرد. از اینرو، قیام کرد، اما از طرفی قدرت و شوکت بنیامیه و شدت عمل دستگاه حاکم را به حساب نیاورد و از طرف دیگر، فریبکاری مردم عراق را که در گذشته پدر و برادرش را فریب داده بودند، از نظر دور داشت!((1))
متأسفانه وی امام (علیه السلام) را فردی خوشبین معرفی کرده است که تحت تأثیر اطرافیان قرار گرفت و دست به قیام زد.
عبدالوهاب نجار (م 1360 ه-.ق)؛ استاد دانشگاه الازهر مصر، علت قیام امام حسین (علیه السلام) را خوشگمانی به مردم کوفه و خویشاوندی با رسولخدا (صلی الله علیه و آله) میداند، لذا در اینباره مینویسد:
ظلم است که گفته شود، یزید، حسینبن علی را اجباراً به سوی عراق فرستاد؛ زیرا حسین (علیه السلام) با اختیار خود به عراق رفت. او به دو سبب فریب خورد: یکی آنکه، خیال کرد عراقیان که دعوتش کردند او
1) ) مجله رسالهً الاسلام، س 11، ش 1، ص85.
را یاری خواهند داد و دیگر آنکه، تصوّر کرد خویشاوندی با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) چنان مقام اجتماعی به او داده است که میتواند در این مبارزه پیروز شود.((1))
همچنین در کتاب «الدولهً الامویهً فی الشرق» مینویسد:
حقّانیت امام حسین (علیه السلام) به خلافت، اندیشهای بود که بیشتر مردم، آن را در دلهای خود قبول داشتند، لیک وقتی که این دلها را شمشیرها تأیید نکردند چه ارزشی دارد؟ اما این حقانیّت، مقتضای قیام نیست؛ زیرا امامت مفضول با وجود افضل روا باشد. علیبن ابیطالب (علیه السلام) به رغم اینکه به حقانیّت خویش اعتقاد داشت، بر ضدّ هیچ کس قیام نکرد.((2))
وی
تلاش دارد دامن یزید را از این لکهی ننگی که مرتکب شده تبرئه کند و علت قیام امام حسین (علیه السلام) را دعوت کوفیان و انتسابش به رسولخدا (صلی الله علیه و آله) معرفی کند.
محبالدین خطیب مصری (م 1389 ه-)، در حواشی خود بر کتاب «العواصم من القواصم»، پس از بیان نظر و کوششهای برخی از کسانی که میخواستند امام حسین (علیه السلام) را از سفر به عراق منصرف کنند، مینویسد:
این همه کوششی که افراد خیرخواه برای ممانعت از سفر حسینبن علی (علیه السلام) به کوفه کردند، بینتیجه ماند. سفری که برای خود و اسلام و امت اسلامی تا امروز و تا روز قیامت نامیمون و زیانآور بوده و تمام این زیانها به سبب جنایتی بود که شیعیانش مرتکب شدند؛ زیرا آنان
بودند که از روی نادانی و غرور و حس فتنهانگیزی و ایجاد شر و اختلاف، حسینبن علی (علیه السلام) را برای قیام و سفر به عراق برانگیختند!((1))
یعنی امام حسین (علیه السلام) ، گوش به سخن بزرگان و صحابه نکرد و دست به قیام زد که خطرها و ضررهای فراوانی را برای اسلام به وجود آورد.
شیخ محمد خضری وهابی مینویسد:
در مجموع، حسین (علیه السلام) از اینکه خروج نمود، خطای بزرگی مرتکب گردید؛ زیرا امت اسلامی با شهادت وی دچار ضعف، افتراق و اختلاف گردید و سنگبنای نزاعی گذاشته شد که تا امروز ادامه دارد((2)).
او با این سخن، امام حسین (علیه السلام) را فردی اختلافبرانگیز معرفی میکند.
شبلی دربارهی کارهای امام حسین (علیه السلام) اینگونه مینویسد:
اینک به سوی حسین (علیه السلام) میآییم تا با کمال تأسف اقرار کنیم که کارهای او در برخی از جهات این مسأله پذیرفته نیست؛ زیرا اولاً: پیشنهاد خیرخواهان، به ویژه پیشنهاد ابنعباس را نپذیرفت و به رأی خودش عمل کرد. ثانیاً: اخلاق مردم کوفه و رفتارشان با پدر و برادرش را فراموش کرد و یا نادیده گرفت. ثالثاً: فرزندان و کودکانش را به همراه برد که گویی به گردش و یا دیدار خویشاوندان میرود، و به رغم اینکه در بین راه از خیانت کوفیان آگاهی مییابد باز هم به
حرکتش به سوی آنها ادامه میدهد و از دیدگاه بنیعقیل پیروی میکند و با گروهی از کودکان و زنان و اندکی از مردان روانه میشود تا انتقام خون حضرت مسلم (علیه السلام) را بگیرد. خدای من! ممکن است حکومت یزید کار خطایی باشد، لیک آیا راه نبرد با خطا و بازگشت به صواب همین است؟((1))
آری حاکمان جور، شیوه و ابزار تبلیغات را با توجه به اوضاع اجتماعی و فرهنگی حاکم بر جوامع تحت سلطهی خود انتخاب میکنند تا تبلیغات آنان علیه مخالفان مؤثر باشد. بنیامیه امام حسین (علیه السلام) را آشوبگر، عامل تفرقه و مخلّ امنیّت جامعهی اسلامی معرفی میکند((2)). عمرو بن سعید، حاکم اموی مدینه بود؛ او پس از دریافت خبر کربلا، مردم را به مسجد فرا خواند و ضمن گزارش خبر برای مردم، با نهایت بیشرمی و پررویی گفت:
صدماتی که بر حسین (علیه السلام) وارد گشت، پیامد حملات خود او بود که همواره متوجه ما مینمود. با این حال، ما دوست داشتیم که او بماند و باز هم به ما ستم نماید و در عوض ما او را احترام نماییم، «ولکن کیف نصنع بمن سل سیفه یرید قتلنا الا ان ندفع عن انفسنا»((3))؛
اما چه کنیم که او این بار بر روی ما شمشیر کشید و خواست به ناحق ما را بکشد، از اینرو ما ناچار شدیم که برای دفاع از خودمان او را بکشیم.
وهابیّت بر این باورند که امام حسین (علیه السلام) دست به قیامی زد که هیچگونه مصلحتی
در آن وجود نداشت و او به دعوت کوفیان و نسبت خانوادگیاش به رسولخدا (صلی الله علیه و آله) دلگرم بود والاّ قیام نمیکرد، با وجودی که اهل تسنن قیام را تحسین میکنند و حداقل یزید را رد مینمایند. در اینجا مواردی از هجمههای وهابیّت دربارهی قیام امام حسین مطرح شد که از جهات مختلفی قابل خدشه و نقد است:
وهابیّت به تجاوز حاکمان یزیدی و تحمیل بیعت اجباری به امام حسین (علیه السلام) توجه نکردهاند، در صورتی که عاملان یزید در هر فرصتی در پی قتل آن بزرگوار بودند؛ چه زمانی که حضرت در مدینه بود و به سبب نپذیرفتن بیعت اجباری، مجبور به کوچ شبانه و مخفیانه از مدینه شد و چه در ایام اقامت در مکه که به سبب احتمال ترور شدن و هتک حرم الهی، نتوانست اعمال حج را به پایان برساند و به سرعت از مکه خارج شد و این تهدید جانی هنگام خروج حضرت از مکه - که مورد تعقیب نظامیان مسلح حکومت قرار گرفت - آغاز شد و تا زمانی که سپاهیان عبیدالله بن زیاد تحت فرماندهی حُرّ برای محاصره و جلب امام (علیه السلام) آمدند و از حرکت ایشان به سوی کوفه یا بازگشت حضرت به حجاز ممانعت به عمل آوردند، همچنان ادامه داشت. سرانجام نیز، علیرغم میل باطنی امام (علیه السلام) ، وی را در بیابانی خشک و بیپناهگاه فرود آوردند. چنانکه روز عاشورا هم هر چه حضرت برای جلوگیری از برخورد نظامی تلاش کردند، سودی نبخشید و سرانجام با آن تهاجم وحشیانه به امام (علیه السلام) و اهل بیت (علیهما السلام) و اصحاب حضرتش، آن فاجعه فوق العاده دلخراش تاریخ را آفریدند.
بنابراین، وهابیّت به تهاجمات حاکمان یزیدی علیه امام توجه نکردهاند، لذا
در درک و تحلیل ماهیّت قیام آن حضرت دچار اشتباه شده و نتوانسته یا نخواستهاند تشخیص دهند که عامل اصلی این فاجعه، حکومت یزید بوده است.
وهابیّت معتقدند که اساس قیام حسین بن علی (علیه السلام) برای به دست گرفتن حکومت بود و شکست آن هم مستند به سه چیز است:
اشتباه در ارزیابی نیروی کوفیان و میزان مساعدت آنان؛
عدم توجه به عمق دشمنی بنیامیه با بنیهاشم؛
غفلت از توان نظامی و قدرت تشکیلاتی سپاه یزید.
وهابیّت با نگاهی سطحی به نهضت عاشورا پرداخته و به این نتیجه رسیده است که اوضاع و شرایط برای قیام حسینبن علی (علیه السلام) مناسب نبود، لذا زبان به اعتراض گشوده، گاهی مردم کوفه را مقصّر قلمداد نمودهاند که به امام (علیه السلام) وعدههای فریبنده دادند اما به آن عمل نکردند و گاهی هم حرکت امام حسین (علیه السلام) را اشتباه پنداشتهاند که به وعدههای کوفیان، اعتماد کرد و از سوی دیگر، توان بالا و قدرت سهمگین سپاه یزید را نادیده گرفت.
چنین نگرشی به قدرت مادّی، که شامل امکانات و قوای زمینی است و با جسم انسان سر و کار دارد، اصل به حساب آورده شده، اما احساس وظیفه و تکلیف و دغدغهی مصلحت دین، فرع و حتی نادیده انگاشته شده است. از اینرو در مقولهی نهضت کربلا، چون امکانات و قوای مادّی امام حسین (علیه السلام) را اندک میبینند و هدف حضرت را نیز دستیابی به قدرت و حکومت میپندارند، حرکت حضرت را حرکتی نسنجیده و عجولانه قلمداد نموده و بر این باورند که در صورتی قیام حضرت معقول بود که وی نیروی نظامی کافی و امکانات مادّی
فراوان در اختیار داشت! غافل از آنکه، امام (علیه السلام) از قدرت مادّی و نظامی بنیامیه کاملاً آگاه بود و قساوت قلب و سوابق دشمنی این خاندان را با دودمان رسالت از یاد نبرده بود. همچنان که حضرت نهتنها آراء و نظریّات بزرگان و ناصحان را نیز رد نمیکرد، بلکه گاهی حتی به صراحت، نظر آنان را تأیید مینمود؛ چون میدانست آنان به خاطر علاقه و محبتی که نسبت به وی دارند، او را از سفر به عراق که زندگی و مصالح دنیوی وی را به خطر میانداخت، بازمیدارند، اما حسینبن علی (علیه السلام) مصلحت دین و جامعهی اسلامی را بر مصالح دنیوی خویش ترجیح داد و مسؤولیت حفظ دین نزد وی، بسیار خطیر بود، از اینرو، نمیتوانست برای حفظ مصالح دنیوی خود و اهلبیت و یارانش، از مصالح دینی و اخروی چشمپوشی کند. به همین علت بود که نهضت امام حسین (علیه السلام) بعداً مورد تحسین همگان قرار گرفت.((1))
بنابراین، برداشت دنیایی از نهضت عاشورا، با تفکر حسینی - که اصل را، حتی با وجود خطر جانی، انجام تکلیف میداند - ناسازگاری و تضاد دارد.
آیا میتوان پذیرفت که امام حسین (علیه السلام) برای طلب دنیا و ریاستطلبی قیام کرد، در حالیکه آن بزرگوار طبق آیهی شریفهی {اِنّما یُرِیدُ اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَیتِ وَیُطَهِّرَکُم تَطهِیراً}((2))؛ «همانا خداوند میخواهد از شما خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله) پلیدی را ببرد و به شما پاکی کامل ارزانی دارد»؛ مانند جد، پدر، مادر
و برادرش صلوات الله علیهم اجمعین، مبرّا از هرگونه پلیدی است.
این آیه به اعتقاد فریقین دربارهی اهلبیت (علیهما السلام) نازل شده است((1))
و بهترین دلیل بر عصمت این پنجتن از هرگونه پلیدی است که از مهمترین این پلیدیها، دنیادوستی و ریاستطلبی است. افزون بر این، اگر انگیزهی حضرت از قیام مسلحانه، دستیابی به حکومت چند روزهی دنیا بود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) یاری نمودن امام حسین (علیه السلام) را واجب نمیکرد، در حالیکه روایاتی در کتب اهل تسنن وارد شده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمان به یاری نمودن آن حضرت دادهاند. از جمله انسبنحارث نقل میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند:
اِنَّ ابنِی هذا یَعنِی الحُسَینَ یُقتَلُ بِاَرضٍ مِنَ العِراقِ فَمَن اَدرَکَهُ مِنکُم فَلیَنصُرهُ.((2))
همانا فرزند من حسین (علیه السلام) ، در زمینی از عراق کشته میشود، پس هرکس از شما او را درک کرد، باید او را یاری کند.
تاریخ سیاست نشان داده که کمتر زمانی بوده کار سیاسی برای یک فرد انقلابی، بدون احتمال کسب موفقیت قطعی انجام شود و دسترسی به اهداف، بدون وجود هیچ خطری امکانپذیر باشد. کسانی که برای گرفتن قدرت با هدف خوب یا بد فعالیت میکنند، همیشه با احتمالات سر و کار دارند. در عالم سیاست حتی موفقترین افراد و مردمیترین آنها نیز همیشه در معرض احتمالات، دشواریها و حتی از دست دادن همهچیز هستند؛ لذا تفکر وهابیّت ناشی از
جهالت آنها در فعالیتهای سیاسی است و نباید تصور کرد که امام (علیه السلام) میبایست صد در صد در مورد پیروزی این سفر، اطمینان داشته باشد. کسانی که رفتن امام (علیه السلام) را به صلاح نمیدانند، نباید به شواهدی بنگرند که احتمال شکست را مطرح میکند، و کسی که قبول دارد امام حسین (علیه السلام) به عراق تشریف بردهاند، نباید گمان کند که این کار بدون احتمال هیچ شکستی انجام شده است. امام (علیه السلام) نمیخواست به هیچوجه موافقتی با یزید و حاکمیت وی داشته باشد، حتی اگر این مخالفت منجر به شهادت او شود. خلاصه اینکه امام در پی چاره بود تا در صورت امکان، انقلابی را علیه یزید بر پا کند و خود، حاکمیت بر جامعه را آغاز نماید. عباس عقاد مینویسد:
همراه امام حسین (علیه السلام) جوانان شجاعی بودند که از هر جهت آمادگی مقابله را داشتند و یک نفر میتوانست در مقابل چندین نفر از آنها مبارزه کند و ... اینها همه دلالت دارد که امام فرد شجاعی است و خودش را برای ملاقات مرگ آماده کرده بود.((1))
خطبهها، نامهها و سخنان امام (علیه السلام) ، قبل از قیام کربلا - در سالهای آخر حکومت معاویه - ، در مکه و در جمع نخبگان و دانشمندان سایر شهرهای اسلامی، انگیزههای ریاستطلبانه و دنیاخواهانه از اقدامات و فعالیتهای خویش علیه نظام حاکم اموی را رد میکند.
امام حسین (علیه السلام) بعد از شهادت امام مجتبی (علیه السلام) شروع به براندازی حکومت طاغوتی امویان مینماید و صریحاً در مقابل معاویه اعلام موضع میکند، همچنین اهداف قیامش را از مدینه تا کربلا برای عموم مردم بیان کرده است که به مواردی از آنها اشاره
1) ) عقاد، عباس، ابو الشهداء، ص92 با اقتباس.
میکنیم تا ماهیّت قیام آن حضرت روشن گردد:
اَللّهُمَّ اِنَّکَ تَعلَمُ انَّهُ لَم یَکُن ما کان مِنّا تَنافُسا فی سُلطان، ولا التماسا من فُضول الحُطام، ولکن لِنُرِیَ (لِنَرُدَّ) المَعالمَ من دینک، ونُظهِر الاصلاحَ فی بلادک، ویَأمَنَ المظلومونَ من عِبادک، ویُعمَلَ بِفَرائِضِکَ وسُنَنِک واَحکامِکَ.((1))
خدایا! تو میدانی آنچه از طرف ما انجام گرفته است (از سخنان و اقدامات علیه حاکمان اموی) به خاطر سبقتجویی در فرمانروایی و افزونخواهی در متاع ناچیز دنیا نبوده است، بلکه برای این است که نشانههای دینت را (به مردم) نشان دهیم (برپاکنیم) و اصلاح در شهرهایت را آشکار کنیم. میخواهیم بندگان ستمدیدهات در امان باشند و به دستورات و سنن و احکامت عمل شود.
احیای مظاهر و نشانههای اسلام اصیل و ناب محمدی (صلی الله علیه و آله) ؛
اصلاح و بهبودی در وضع شهروندان؛
مبارزه با ستمگران اموی جهت تأمین امنیت برای مردم ستمدیده؛
فراهم ساختن بستری مناسب برای عمل به احکام و واجبات الهی.
انِّی لَم اَخرُج اَشِراً وَلا بَطِراً ولا مُفسِداً وَلا ظالِماً، وَاِنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الاصلاحِ فی اُمةِ جَدِّی محمد (صلی الله علیه و آله) اُریدُ اَن آمُرَ بِالمَعروفِ واَنهی عَنِ المُنکَرِ و اَسیرَ بِسیرةِ جَدِّی محمد (صلی الله علیه و آله) و اَبی عَلیبنِ اَبِیطالِبٍ (علیه السلام) .((2))
من از روی سرمستی و گستاخی و تبهکاری و ستمگری از مدینه خارج نشدم، بلکه برای طلب اصلاح در امت جدّم خارج شدهام و میخواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم و به سیرهی جدّم حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) و پدرم علیبن ابی طالب (علیه السلام) عمل کنم.
طلب اصلاح در امور امت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ؛
امر به معروف و نهی از منکر؛
عمل به سیرهی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) .
اَیُّهَا الناس! اِنَّ رَسُولَ اللهِ قالَ: مَن رَأی سُلطانا جائِراً مُستَحِلاً لِحُرُمِ الله، ناکِثاً لِعَهدِ الله، مُخالِفاً لِسُنةِ رَسُولِ اللهِ (صلی الله علیه و آله) ، یَعمَلُ فی عِبادِاللهِ بِالاِثمِ وَالعُدوانِ، فَلَم یُغَیِّر عَلَیهِ بِفِعلٍ وَلاقَولٍ، کانَ حَقَّا عَلَی اللهِ اَن یُدخِلَهُ مُدخَلَهُ. اَلا وَاِنَّ هؤلاءِ قَد لَزِمُوا طاعَةَ الشَیطانِ وَتَرَکُوا طاعَةَ الرحمنِ وَاَظهَرُوا الفَسادَ وَعَطَّلُوا الحُدُودَ وَاستَأثَرُوا بِالفَیءِ وَاَحَلُّوا حَرامَ اللهِ وَحَرَّمُوا حَلالَهُ وَاَنَا اَحَقُّ مَن غَیَّرَ.((1)
(بلاذری بخشی از این خطبه را در کتاب انساب الاشراف، ج3، ص171 نیز آورده است).
)ای مردم! رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: کسی که فرمانروای ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال کرده و پیمان الهی را شکسته و با سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مخالفت ورزیده و در میان بندگان خدا با گناه و تجاوزگری رفتار میکند، ولی در برابر او با کردار و گفتار خود برنخیزد، حق خداست که او را در جایگاه (پست و عذابآور) آن ستمگر قرار دهد. هان (ای مردم!) بدانید که اینها تن به فرمانبری از شیطان داده و اطاعت از فرمان الهی را رها کرده و فساد را نمایان ساخته و حدود
1) ) طبری، محمدبن جریر، تاریخ الامم والملوک، ج6، ص229؛ ابن اثیر، علی، الکامل فی التاریخ، ج4، ص48؛ ابن اعثم، احمد، الفتوح، ج5، ص81.
خدا را تعطیل نمودهاند، درآمدهای عمومی (بیتالمال) مسلمین را به خود اختصاص دادهاند و حرام خدا را حلال و حلالش را حرام کردهاند و من شایستهترین فرد برای تغییر دادن (سرنوشت و امور مسلمانان) هستم.
یزید و یزیدیان فرمانبری خدا را رها کرده و به اطاعت از شیطان رو آوردهاند؛
فساد را (در زمین) آشکار کردهاند؛
حدود الهی را تعطیل کردهاند؛
بیتالمال را به خود اختصاص دادهاند؛
حرام خدا را حلال و حلال الهی را حرام کردهاند.
ذهبی در «سیر اعلام النبلاء» مینویسد:
امام حسین (علیه السلام) در سرزمین کربلا فرمودند:
اَلا تَرَونَ الحَق لایَعمَل بِهِ وَالبٰاطِل لا یَتَناهِی عَنه، لِیَرغَب المُؤمِن فی لِقٰاءَ الله،
فَاِنّی لا أریٰ المَوت اِلا السَّعٰادة وَالحَیٰاةَ مَعَ الظّالِمینَ إلا برما.((1))
آیا نمیبینید که به حق عمل نمیشود و از باطل دست برنمیدارند؟ به طوری که مؤمن حق دارد (با شهادتش) به دیدار خداوند مشتاق باشد، به راستی من چنین مرگی را جز سعادت و زندگی در کنار ستمکاران را جز ننگ و ملامت نمیبینم.
عمل به حق؛
ترک باطل؛
لقاء پروردگار؛
مرگ با عزّت.
اَنَا اَدعُوکُم اِلی کِتابِ اللهِ وَ سُنَّةِ نَبِیِّهِ فَاِنَّ السُنَّةَ قَد اُمیتَت وَ اِنَّ البِدعَةَ قَد اُحیِیَت.((2))
من شما را به کتاب خدا و سنّت پیامبرش میخوانم، همانا سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) از بین رفته و بدعت زنده شده است.
دعوت و عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ؛
احیای سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) که از بین رفته است و برپایی مظاهر حق و حقیقت؛
فَلَعَمرِی مَا الاِمامُ الاّ الحاکِمُ بِالکِتابِ، القائِمُ بِالقِسطِ، الدائِنُ بِدینِ الحَقِّ، الحابِسُ نَفسَهُ عَلَی ذاتِ اللهِ.((1))
به جانم سوگند! پیشوا فقط کسی است که به کتاب خدا حکم کند، عدل و داد را محقّق سازد، متدین و ملتزم به دین حق باشد و خود را وقف خدا نماید.
حکم براساس کتاب خدا؛
برپا نمودن عدالت در جامعه؛
تدین حاکم جامعه به دین خدا؛
وقف نمودن حاکم، خود را برای خدا.
همچنین ابن عساکر((2))
نقل میکند که امام حسین (علیه السلام) در لحظات آخر حیات خود چنین میفرمایند:
«هج-رت الخلق طرا فی هواکا وایتمت العیال لکی اراکا
1) ) ابن اثیر، علی، الکامل، ج3، ص386؛ طبری، محمد، تاریخ طبری، ج3، ص278.
2) ) ... ابوالقاسم علیبن حسنبن هبهً الله شافعی دمشقی مشهور به ابن عساکر «م 571 مؤلف کتاب مدینهً دمشق» که هشتاد جلد است منبع بسیار مهمی برای تاریخ اسلام است. یک مجلد مستقلی از آن دربارهی زندگی پیامبر و علیبن ابیطالب و امام حسین (علیه السلام) است، وی از بزرگترین راویان و حافظان حدیث مورّخان اسلامی است که شهرت چشمگیری در سرزمینهای اسلامی به دست آورد.
ول--و ق-طعتنی فی الح-ب ارب-ا لما جن الفؤاد الی سواکا»((1))
ای خدا! از همه کس، از همه چیز در راه تو گذشتم و برای ملاقات تو از همهی وابستگان چشم پوشیدم؛ ای خدا! اگر در راه محبت تو پارهپاره شوم، دل من به سوی غیر تو تمایل نخواهد کرد.
بنابراین، با وجود چنین تصریحات و روشنگوییهایی از جانب خود حضرت دربارهی فلسفه حرکت خویش، چگونه میتوان ادّعاهای بیپایه و بیاساس وهابیّت را پذیرفت و نهضت امام (علیه السلام) را تخطئه کرد و زیر سؤال برد؟!
وهابیّت سعی میکنند که حسین (علیه السلام) را فردی که آگاهی به آینده و واقعه کربلا نداشت و به وعدههای مردم کوفه دلگرم بود معرفی کنند، در حالیکه اهل تسنن معتقدند که امام حسین (علیه السلام) از زمان رسولخدا (صلی الله علیه و آله) در مورد جزئیات واقعهی کربلا خبر داشت، اینک به بیان اقوال ذکر شده در این مورد میپردازیم:
دیلمی از معاذ روایت کرده که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
نعی الی الحسین (علیه السلام) واتیت بتربته، واخبرت بقاتله.
از شهادت حسین (علیه السلام) مطلع گردیدم و تربت او برایم آورده شد و از قاتل او با خبر شدم.((2))
ابن عساکر از علی (علیه السلام) روایت نموده که آن حضرت به عمربن سعد فرمودند:
کَیفَ أنتَ إذا اَقَمت مَقٰاماً تخیر فِیه بَینَ المَنِیة وَالنّار فَتَختٰار النّار.
چگونهای تو وقتی که در مقامی بایستی که میان مرگ و آتش مختار شوی و تو آتش را اختیار کنی.((1))
اَخرُج ابن سَعد وَالطَّبرانی عَن عٰائِشة اَنَّ النَّبی (صلی الله علیه و آله) قٰال: اَخبِرنی جِبرِئیل ان اِبنِی الحُسَین (علیه السلام) یَقتُل بَعدی بِأرضِ الطَّف وَجٰاءَنی بِهٰذِهِ التربِِه فَاخبِرنی اَن فِیهٰا مَضجِعَه.((2))
به روایت ابنسعد و طبرانی از عایشه، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود:
جبرئیل به من خبر داد که پسرم حسین (علیه السلام) در سرزمین طف کشته خواهد شد و این خاک را برای من آورد و گفت که: قبر او در آن قرار خواهد گرفت.
اخرج ابو داود والحاکم عن ام الفضل بنت الحرث ان النبی (صلی الله علیه و آله) قال: اتانی جبرئیل فأخبرنی ان امتی تستقل ابنی هذا یعنی الحسین (علیه السلام) وأتانی بتربة من تربة حمراء.
به روایت ابوداود و حاکم از امالفضل بنت الحرث، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: جبرئیل پیش من آمد و مرا آگاه ساخت که امت من این پسرم یعنی حسین (علیه السلام) را میکشند و خاکی از خاک سرخ رنگ را برای من آورد.
الف) وَاخرُج اَحمَد لَقَد دَخَلَ عَلَی البَیتِ ملک لَم یَدخُل عَلیّ قَبلِها فَقٰال لی: ان اِبنک هَذا حُسینا مَقتُول وَاِن شِئتَ أریتُک مِن تُربَة الارضِ الَّتی یَقتُل بِها قٰالَ فَاخرَج بِتُربَة حَمراء.((1))
به روایت احمد، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: در این خاک ملکی بر من وارد شد که پیش از این بر من در اینجا وارد نشده بود. به من گفت: این پسرت حسین (علیه السلام) کشته خواهد شد، و اگر بخواهی خاک زمینی را که در آنجا او را میکشند به تو مینمایم، فرمود: خاکی سرخ رنگ را بیرون آورد.
ب) واخرج البغوی فی معجمه من حدیث انس ان النبی قال: استأذن ملک القطر ربه أن یرونی فاذن له، وکان فی یوم ام سلمة، فقال رسول الله (صلی الله علیه و آله) یا ام سلمة احفظنی علینا الباب لا یدخل احد فبینا هی علی الباب اذ دخل الحسین فاقتحم فوثب علی رسول الله فجعل رسول الله یلثمه ویقبله فقال له الملک: أتحبه؟ قال: نعم، قال: ان امتک ستقتله، وان شئت اریک المکان الذی یقتل به، فأراه فجاء بسهلة او تراب احمر فاخذته ام سلمه فجعلته فی ثوبها. قال ثابت کنا نقول انها کربلا واخرجه ایضا ابو حاتم فی صحیحه، روی احمد نحوه روی عبد بن حمید وابن احمد
1) ) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج6، ص294؛ ذهبی، محمد، تاریخ اسلام، ج3، ص10؛ابن کثیر، اسماعیل، البدایهً والنهایهً، ج8، ص199؛ قندوزی حنفی، سلیمان، ینابیع المودهً، ص319؛ ابن حجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقهً، ص193.
نحوه ایضاً، لکن فیه: ان الملک جبرئیل، فان صح فهما واقعتان، وزاد الثانی ایضا: انه (صلی الله علیه و آله) شمها وقال: ریح کرب وبلا والسهله بکسر اوله رمل خشم لیس بالدقاق الناعم.((1))
وفی روایة الملا وابن احمد فی زیادة المسند، ثم ناولنی کفا من تراب احمر وقال: هذا من تربة الارض التی یقتل بها، فمتی صارد ما فاعلمی انه قد قتل قالت ام سلمة: فوضعته فی قارورة عندی وکنت اقول ان یوماً یتحول فیه دما لیوم عظیم. وفی روایة عنها فاصبته یوم قتل الحسین (علیه السلام) وقد صار دما.((2))
وفی اخری، ثم قال یعنی: جبرئیل، الا اریک تربة مقتله فجاءه. بحصیات فجعلهن رسول الله (صلی الله علیه و آله) فی قارورة، قالت ام سلمه: فلما کانت لیلة قتل الحسین سمعت قائلا یقول.
ایها
القائلون جهلا حسینا
قد لعنتم علی لسان ابن داود
قالت فبکیت وفتحت القارورة
اشروا
بالعذاب والتذلیل
وموسی وحامل انجیل
فاذا الحصیات قد جرت دما((3))
بغوی در معجم خود از حدیث انس آورده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: ملک قطر از پروردگار خویش اذن خواست که مرا زیارت کند، او را اذن فرمود، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: ای ام سلمه! مواظب درب خانه باش
1) ) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج4، ص242؛ بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج4، ص317؛ خوارزمی، موفق، مقتل الحسین، ج1، ص160؛ ذهبی، تاریخ اسلام، ج3، ص10؛ ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، ج3، ص194؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، ج6، ص229؛ هیثمی، علی، مجمع الزواید، ج9، ص187؛ ابن حجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقه، ص193.
2) ) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج4، ص248؛ هیثمی، علی، مجمع الزواید، ج9، ص188؛ ابن حجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقه، ص193؛ قندوزی حنفی، سلیمان، ینابیع الموده، ص319.
3) ) ابن حجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقه، ص193؛ قندوزی حنفی، سلیمان، ینابیع الموده، ص319.
که کسی داخل نشود، در این هنگام که امسلمه مراقب درب خانه بود، ناگاه حسین (علیه السلام) تشریف آورد و داخل شد و خود را در آغوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انداخت، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) او را میبوسید و نوازش میفرمود، آن ملک گفت: آیا او را دوست داری؟ فرمود: آری. گفت: امت تو پس از این او را خواهند کشت و اگر بخواهی جای کشته شدنش را به تو نشان میدهم و نشان داد و مقداری سهله یعنی ریگ یا خاک سرخرنگ آورد. امسلمه آن را در دامن خود ریخت. ثابت گفت: ما میگفتیم آنجا کربلاست.
این حدیث را ابوحاتم نیز در صحیح خود آورده و احمد هم همچون او روایت کرده است. و همچنین عبدبن حمید و ابناحمد نیز این را آوردهاند ولی در این روایت ملک را جبرئیل ذکر کرده است، اگر درست باشد دو واقعه بوده است، در روایت دوم اضافه میکند: نیز رسول اشرف (صلی الله علیه و آله) آن خاک را میبویید و میفرمود: بوی کرب و بلا میدهد. و به روایت ملا و ابناحمد درباره مسند امسلمه گفت: از آن پس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) کفی از آن خاک سرخرنگ را به من داد و فرمود: این از خاک سرزمینی است که حسین در آنجا کشته میشود، هرگاه این خاک به خون مبدّل گردید، بدانکه حسین (علیه السلام) به قتل رسیده است. امسلمه گفت: آن خاک را در شیشهای جای دادم، و من میگفتم: آن روز که این خاک به خون تبدیل شود، روزی بزرگ است. در روایتی از وی آمده که گفت: روز قتل حسین (علیه السلام) آن خاک را یافتم که خون گشته بود. و در روایت دیگر جبرئیل گفت: اینک خاک جای کشته شدن او را به تو بنمایم، مقداری خاک سنگریزه مانند آورد و آن را رسول الله (صلی الله علیه و آله) در قارورهای جای داد. امسلمه گفت: چون شب قتل حسین (علیه السلام) رسیدم شنیدم قائلی گفت:
ای بکشته حسین از ره جهل
از سلیمان و موسی لعن است
نوش بادت شکنجه و تذلیل
همره لعن حامل انجیل
من گریستم و قاروره را باز کردم، خرده سنگریزههای خونگشته جریان یافت.
الف) واخرج ابن سعد عن الشعبی قال: مر علی (علیه السلام) بکربلا عند مسیره الی صفین وحاذی نینوا قریة علی الفرات، فوقف وسئل عن اسم هذه الارض فقیل کربلا فبکی حق بل الارض من دموعه. ثم قال: دخلت علی رسول الله (صلی الله علیه و آله) وهو یبکی فقلت ما یبکیک؟ قال: کان عندی جبرئیل انفا واخبرنی ان ولدی الحسین یقتل بشاطئ الفرات بموضع یقال له کربلا ثم قبض جبریل قبضته من تراب تلک الارض اشمنی ایاه، فلم املک عینی ان فاضتا. ورواه احمد مختصرا عن علی (علیه السلام) قال: دخلت علی النبی (صلی الله علیه و آله) - الحدیث - وروی الملا ان علیا (علیه السلام) مر بقبر الحسین (علیه السلام) فقال ههنا مناخ رکابهم وههنا موضع رحالهم وههنا مهراق دمائهم فتیة من آل محمد یقتلون بهذه العرصة یبکی علیهم السماء والارض.((1))
به روایت ابنسعد از شعبی، علی (علیه السلام) هنگامی که به صفین میرفت از کربلا عبور کرد، در برابر نینوا بر کنار فرات دهکدهای بود، آنجا توقف کرد و از نام آن سرزمین پرسید، گفتند: کربلا! علی (علیه السلام) سخت بگریست چنانکه اشکش به زمین میریخت، آنگاه فرمود: روزی به حضور رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) رسیدم دیدم آن حضرت گریه میکنند، عرض کردم: سبب گریه چیست؟ فرمود: لحظهای پیش جبرئیل نزد من بود، و به من خبر
1) ) ابن سعد، محمد، الطبقات الکبری، ج4، ص117؛ خوارزمی، موفق، مقتل الحسین، ج1، ص170؛ ابن جوزی، یوسف، تذکرهً الخواص، ص260؛ هندی، علی، کنزالعمال، ج3، ص112؛ ابنحجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقه، ص193؛ قندوزی حنفی، سلیمان، ینابیع الموده، ص262.
داد که پسرم حسین (علیه السلام) در کنار فرات در موضعی که آن را کربلا میگویند کشته میشود. آنگاه جبرئیل مقداری خاک بداد و آن را به من بویانید من نتوانستم خودداری کنم و اشک از چشمانم روان گشت. احمد نیز این حدیث را به طور اختصار از علی روایت کرده است.
به روایت ملا، حضرت علی (علیه السلام) از جای قبر حسین (علیه السلام) عبور کرد و فرمود:
اینجا، جای خوابانیدن شتران آنهاست و اینجا منزلگاه آنهاست و اینجا، جای ریختن خون آنهاست، جوانانی از آل محمد، در این عرصه کشته میشوند که آسمان و زمین بر آنها میگرید.
ب) احمدبن حنبل از شخصی که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) در صفین بوده چنین روایت میکند که وی میگوید: در راه بازگشت به کوفه وقتی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) به کربلا رسید؛ «فنادی علی (علیه السلام) اصبر یا اباعبدالله! اصبر یا ابا عبدالله! بشط الفرات: قلت: وماذا؟ قال: دخلت علی النبی ذات یوم وعیناه تفیضان...»((1))
حضرت علی (علیه السلام) ، امام حسین (علیه السلام) را ندا میکند که: ای ابا عبدالله! صبر کن، ای ابا عبدالله! صبر کن در کنار شط فرات، راوی میگوید:
علت این سخن را پرسیدم، آن حضرت فرمود: روزی خدمت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شرفیاب شدم در حالیکه چشمان آن حضرت از اشک پر بود، خبر شهادت حسین (علیه السلام) را در کربلا و شط فرات به من دادند.
خود سیدالشهدا (علیه السلام) نیز در جنگ صفین و در طول مسیر با پدر بزرگوارشان حضرت علی (علیه السلام) بودند.
1) ) شیبانی، احمد، مسند احمد، ج2، ص78.
حافظ ابوبکر هیثمی پس از نقل این روایت میگوید:
این روایت را احمد، ابویعلی، بزاز و طبرانی نقل کردهاند و راویان آن همگی راستگو هستند.((1))
ج) ابن ابیالحدید در «شرح نهجالبلاغه» از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل میکند:
آل امیه همیشه در وادی گمراهی شمشیر میزنند و در ماه حرام خون میریزند، گویی هماکنون جوان بسیار زیبایی از قریش را میبینم که در خون خود میغلطد و آنگاه که این جنایات از بنیامیه سر بزند دیگر عذری برایشان باقی نخواهد ماند و فرمانروایی آنان از بین خواهد رفت.((2))
از مجموعه روایاتی که نقل گردید، میتوان نتیجه گرفت شبهاتی را که وهابیّت در مورد قیام امام حسین (علیه السلام) مطرح کردند، از دیدگاه بزرگان اهل تسنن پذیرفته نیست، چون فریقین معتقدند که امام حسین (علیه السلام)
آگاهانه دست به قیام زدند. اگر کمترین توجهی به ابعاد زندگی امام (علیه السلام) داشته باشیم متوجه میشویم که رسولخدا (صلی الله علیه و آله)
واقعهی کربلا را برای امام پیشگویی کرده بودند، به حدّی که خواص هم در جریان بودند و خیرخواهانه امام را از سفر منع میکردند، لیکن امام تا نفسهای آخرش، در مقابل طاغوت زمانش ایستاد و آن را وظیفهی شرعی خود میدانست.
در حدیث صحیح نقل شده که پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) همواره اسامهًبن زید را در کنار امام حسن (علیه السلام) قرار داده و در مورد آنان اظهار محبت میکرد و میگفت: خداوندا! من این دو نفر را دوست دارم و تو هم آنان را دوست داشته باش، ولی در مورد حسین (علیه السلام) هیچگاه اظهار دوستی نمیکرد.
دلیل این مطلب، این است که پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله) میدانست که امام حسن (علیه السلام) و اسامهًبن زید، طرفدار صلح و مخالف با جنگ خواهند بود، ولی حسینبن علی (علیه السلام) طرفدار جنگ و بر هم زنندهی آشتی و صلح میباشد.((1)) او هوای نفس را در قیام امام دخیل دانسته و میگوید: انسان چه میداند، گاهی آدمها اعم از اولیای الهی و صلحا و اهلبیت، به اجتهادی مقرون به ظن دست مییابند که گاهی با هوای نفسانی خفی، همراه است. شاید این عامل در قیام حسینبن علی (علیه السلام) دخالت داشته است.
پاسخ
میزان علاقهی پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) به دو سیّد جوانان اهل بهشت، بین اهل تسنن نیز معروف است که به ذکر چند روایت از کلام رسولخدا (صلی الله علیه و آله) در مورد امام حسن و امام حسین‘ بسنده میکنیم:
1) ) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنهً، ج4، ص536.
را دوست دارم. پس تو آنها را و نیز دوستان آنها را دوست بدار.((1))
کسی که حسن و حسین‘ را دوست بدارد، مرا دوست داشته و کسی که آنها را دشمن بدارد، مرا دشمن داشته است.((2))
حسن و حسین (علیهما السلام) دو گل من از بوستان دنیا هستند.((3))
از انسبن مالک نقل شده که گفت: از رسولخدا (صلی الله علیه و آله)
پرسیدند: کدام یک از دو فرزندت را بیشتر دوست داری؟ فرمود: حسن و حسین‘، هر دو را.((4))
و در آغوشش میگرفت.((5))
پس او را دوست بدار.((6))
ان بنی امیة لیسوا باعظم جرماً من بنیاسرائیل: فمعاویة حین أمر بسُمّ
1) ) ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص6556؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج1، ص7.
2) ) قزوینی، ابوعبدالله، سنن ابن ماجه، ج1، ص3، ح142؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج4، ص205؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، ج8، ص25.
3) ) هیثمی، علی، مجمع الزواید، ج9، ص184؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، ج8، ص207؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج4، ص207.
4) ) قزوینی، ابوعبدالله، سنن ترمذی، ح3785؛ ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص6554.
5) ) قزوینی، ابوعبدالله، سنن ترمذی، ح3785؛ ابن اثیر، جامع الاصول، ج9، ص6554.
6) ) بخاری، محمد، صحیح بخاری، ج1، ص6؛ ابن عساکر، علی، تاریخ تهذیب دمشق، ج4، ص205؛ خطیب، علی، تاریخ بغداد مدینه اسلام، ج1، ص1239.
الحسن فهو من باب قتال بعضهم.((1))
گناه بنیامیه بیشتر از گناه بنیاسرائیل نیست، پس معاویه هنگامی که دستور مسموم کردن حسن (علیه السلام) را داد، این مانند جنگ بعضی از آنها بود.
همچنین در جای دیگر از کتاب «منهاج السنهً» مینویسد:
ویزید لیس باعظم جرماً من بنی اسرائیل، کان بنیاسرائیل یقتلون الانبیاء، وقتل الحسین (علیه السلام) لیس باعظم من قتل الأنبیاء.((2))
و گناه یزید بیش از بنیاسرائیل نیست، بنیاسرائیل پیغمبران را میکشتند، و کشتن حسین (علیه السلام) بزرگتر از کشتن انبیاء نیست.
پاسخ
اولاً طبق روایاتی که در منابع اسلامی وجود دارد، چون عظمت امام حسین (علیه السلام) از همه پیامبران غیر از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) بالاتر است، بنابراین گناه یزید از گناه بنیاسرائیل بزرگتر است، ثانیاً به فرض که بپذیریم گناه یزید از گناه بنیاسرائیل بزرگتر نیست، بنیاسرائیل به خاطر کارهای ناشایستشان در قرآن به صراحت لعن شدهاند و وعدهی عذاب به آنها داده شده است که به ذکر چند آیه در این مورد میپردازیم:
افرادی از بنیاسرائیل که کافر شدند بر زبان داود و عیسیبن مریم لعنت شدند
آن به خاطر این بود که عصیان کردند و متجاوز بودند، آنها یکدیگر را از کارهای منکری که انجام میدادند نهی نمینمودند، آنچه انجام میدادند واقعاً بد بود.
و بر آنها ذلت و فقر زده شد و گرفتار غضبی از جانب خدا شدند، آن به خاطر این بود که آنها بر نشانههای خدا کافر میشدند و پیامبران را به ناحق میکشتند و این به علت آن بود که عصیان کردند و متجاوز بودند.
قطعاً کسانی که به نشانههای خدا کافر میشوند و پیامبران را به ناحق میکشند و کسانی از مردم را که امر به عدالت میکنند به قتل میرسانند، پس آنها را به عذاب دردناکی بشارت بده.
در این فصل به هجمههای سنگین وهابیّت نسبت به قیام امام حسین (علیه السلام) پرداختیم. عقائد این فرقه برخاسته از محاسبات بشری است، و معتقدند که نهضت امام (علیه السلام) یک حرکت ابتدایی و نسنجیده در شرایط نامناسب زمانی صورت گرفته است؛ زیرا امام حسین (علیه السلام) در ارزیابی قدرت حکومت و سنجش توان و
جایگاه خویش توجه لازم را نکرده بود. همچنین، بر قیام امام (علیه السلام) خرده گرفتند و آن را موجب تفرقه بین مسلمانان و مصالح جامعهی اسلامی پنداشتند. در این زمینه، برخی از آنان تا آنجا پیش رفتهاند که حرکت امام را برای خود و اسلام و مسلمانان تا روز قیامت زیانبار دانستهاند. در حالیکه حضرت، علت حرکت خویش را مبارزه با اموری همچون شیطانپرستی در عبادت، و ترک خدا در اطاعت، رواج بدعتها، مخالفت با حلال و حرام الهی، نابودی سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، ظلم، فساد، بیعدالتی و ناامنی در جامعهی اسلامی، تعطیلی حدود الهی، در انحصار گرفتن بیتالمال مسلمانان و... میداند. همچنین اباعبدالله (علیه السلام) ، جامعهی اسلامی را به اموری از قبیل عمل به کتاب خدا و سنّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) ، احیای مظاهر حق، اصلاح امور امت و بهبودی وضع آنان و مسائلی از این قبیل، فرا میخوانند، نه اینکه امام از وضعیت جامعهی آن زمان خود، آگاه نبوده و بی هیچ تدبیری دست به قیام زده است، بلکه اطرافیان امام هم جو و شرایط خفقان امویان را میشناختند که به امام گوشزد میکردند. ما معتقدیم اگر اهلبیت رسولخدا (صلی الله علیه و آله) در مقابل طاغوتهای زمانشان قیام نکنند و جامعه را از فساد و تباهی نجات ندهند، کسی نمیتواند ظلم و جور طاغوتها را برملا کند، لذا امام (علیه السلام)
خروجشان را یک وظیفهی شرعی دانسته و آگاهانه قیام نمودند.
وهابیّت در تمام عقایدشان، به کمونیست و مادیگرایی علاقه دارند و قیام امام را نیز با این زاویه نگاه میکنند، ولی عموم اهل تسنن قیام امام (علیه السلام) را تحسین میکنند و آن را لازمالاجرا میدانند.
اگر با نگاهی عالمانه به نهضت کربلا بنگریم، پی میبریم
که افراد زیادی در به وجود آوردن آن نقش داشتند، حتی میتوان شعبههایی از آن را در سقیفه جستوجو کرد. یکی از نتایج سقیفه، روی کار آمدن و قدرت گرفتن معاویه و زمینهسازی جهت شهادت امام حسین (علیه السلام) بود، زیرا تشکیل سقیفه و توافقی که در آنجا صورت گرفت باعث شد که برای حزب ابوسفیان (بنیامیه) کارهای ریشهای انجام شود که در واقع سقیفه بنیانگذار حکومت اموی باشد، زیرا:
بعدها که معاویه در سرزمین شام روی کار آمد، به عنوان والی تامالاختیار آزاد گذاشته شد که هر کاری دلش میخواهد انجام دهد.
بعد از روی کار آمدن عثمان که آن هم از نتایج سقیفه بود، تمام بیتالمال و هزینهی مسلمین در اختیار امویها قرار گرفت. بنابراین ردّپای افراد فراوانی در به وجود آوردن نهضت عاشورا دیده میشود.
از تاریخ استفاده میشود که معاویه با امام حسین (علیه السلام) منازعاتی داشته که امام حسین (علیه السلام) در جواب وی به بیان جنایات او میپردازند:
معاویهًبن ابوسفیان، نامهای را برای امام حسین (علیه السلام) مینویسد که متن نامه به این شرح است:
اما بعد فقد انتهت الیّ منک امور، لم اکن اظنک بها رغبة عنها... .
خبرهایی به من رسیده که فعالیتهایی داری و کارهایی انجام میدهی، شما اهل این کارها نیستی و نباید این اعمال را انجام بدهی... .
اما حضرت در پاسخ وی مینویسند: «اما بعد، نامهی تو را دریافت کردم...».
آنگاه حضرت بخشی از جنایات معاویه را ذکر میکنند و در پایان او را نصیحت مینمایند و میفرمایند:
واعلم، ان لله کتابا لایغادر صغیرة ولا کبیرة إلا احصاها واعلم ان الله لیس بناس لک قتلک بالظنه واخذک بالتهمة وامارتک صبیا یشرب الشراب، ویلعب بالکلاب، ما اراک الا وقد أوبقت نفسک واهلکت دینک، وأضعت الرعیه.((1))
بدان ای معاویه! همانا برای خداوند متعال دیوانی است که گناهان بزرگ و کوچک را در آن ثبت میکند. بدان! مردم را با ظن و گمان و بدون علت به قتل رساندی و فرزندت را که شراب میخورد و با سگبازی میکند، به امارت برگزیدی که در واقع دین خود را هلاک کردی و مردم را بدبخت نمودی.
امام (علیه السلام) در واقع به بیان جنایات او میپردازند و از انتخاب یزید به عنوان جانشین انتقاد میکنند.
1) ) دینوری، عبدالله، الامامهً والسیاسهً، ج1، ص203.
معاویه به مدینه میآید، اما با مخالفت بزرگان و صاحبنظران روبه رو میشود؛ لذا با تهدید و زورگویی خلافت یزید را مطرح میکند و در شام نیز مخالفتها اوج میگیرد. در اینباره اقوال زیادی وجود دارد که به نقل آنها بسنده میکنیم:
قدم معاویة المدینة - سنة ستة وخمسین - فکان بینه وبین الحسین وعبداللهبن عمر وعبدالرحمن بن ابیبکر وعبداللهبن الزبیر، ما کان من الکلام فی البیعة لیزید، وقال انی اتکلم بکلام فلا تردوا علی شیئاً فاقتلکم فخطب الناس واظهر انهم قد بایعوا وسکت القوم فلم یقروا ولم ینکروا خوفاً منه ورحل معاویة من المدینة علی هذا.((1))
هنگامی که معاویه به مدینه آمد - در سال 56 ه-.ق - راجع به جانشینی یزید، بحثی بین وی و امام حسین (علیه السلام) و عبداللهبن زبیر و عبداللهبن عمر و عبدالرحمنبن ابیبکر درگرفت، سپس معاویه آنها را تهدید به قتل کرده و گفت: «من امروز بر فراز منبر مطلبی را خواهم گفت، شما حق ندارید چیزی از آن را به من رد کنید - یعنی حق اعتراض ندارید - که در غیر این صورت شما را خواهم کشت. آنان نیز در جلسهی سخنرانی حضور به هم رسانیدند و از ترس، سکوت کردند و معاویه بیعت با یزید را بر فراز منبر بازگو کرد و سپس معاویه مدینه را به قصد شام ترک کرد.
معاویه برای جلوگیری از مخالفت بعضی صحابه، با فرستادن مبالغ هنگفتی
1) ) ابن عساکر، علی، تاریخ مدینه دمشق، ج59، ص120 و ج 62، ص124.
هدایا از بیتالمال، پروژهی جانشینی را به سلامت از پیچ و خمها و خطرات بیرون آورد و سلامت آن را تضمین کرد.((1))
هنگامی که در حضور معاویه - در شام - از مردم خواسته شد که با یزید بیعت کنند، مردی از جای برخاست و گفت: «اللهم انی اعوذ بک من شرّ معاویة»؛ خدایا از شرّ معاویه به تو پناه میبرم.
معاویه ناراحت شد و گفت: از شرّ خودت به خدا پناه ببر و حتماً بیعت کن. او در پاسخ گفت: «انی ابایع وانا کاره للبیعة»؛ در حالیکه از بیعت با یزید کراهت و نفرت دارم با او بیعت میکنم.((2))
ولیس لمعاویة ان یعهد الی احد من بعده عهدا، بل یکون الامر من بعده شوری بین المسلمین.((3))
یعنی طبق قرارداد صلح، معاویه حق نداشته که خلافت را پس از خود به کسی واگذار کند، بلکه باید به شورا واگذار میکرد.
مردم را از تعهدی که بستهاند رها کنم؟ عایشه گفت: «انی لااری ذلک ولکن علیک بالرفق والتأنی»؛ من چنین چیزی را روا نمیدانم، اما تو با مدارا و ملایمت با مردم برخورد کن.((1))
معاویه مرتکب چهار جنایت شد که اگر به جای وی کسی دیگر بود و یکی از آنها را انجام میداد، برای همیشه منفور و جنایتکار میگردید: نخست اینکه؛ خلافت را بدون تشکیل شورای مسلمانان و نظر آنان به دست گرفت. دوم؛ زیادبن ابیه را برادر خود خواند. سوم؛ حجربن عدی و یارانش را به قتل رساند. چهارم؛ فردی چون یزید را ولیعهد خویش قرار داد و زمام امور مسلمانان را به او سپرد.
وی در جای دیگر، قاتل امام حسین (علیه السلام) و کسانی را که بدان دستور داده یا رضایت داشتهاند را لعن میکند.((2))
معاویه برای حکومت یزید، تمام تلاش خود را به کار میگیرد،
حتی جایی که نیاز باشد از تهدید و زورگویی استفاده میکند، با اینکه ابنزبیر و ابنعمر و شخصیتهای صاحبنام، مخالفتشان را اعلام میکنند، اما معاویه از قدرت سرنیزه استفاده میکند.
1) ) ابن اعثم، احمد، الفتوح، ج4، ص237؛ ابن قتیبه دنیوری، عبدالله، الامامه والسیاسه، ج1، ص183.
2) ) طه، علی و فرزندانش، 242؛ ابن جوزی، یوسف، تذکرهً الخواص، ص286؛ ابن عماد حنبلی، عبدالحی، شذرات الذهب، ج1، ص68؛ ابن اثیر، علی، الکامل، ج3، ص337؛ ابن جوزی، عبدالرحمن، المنتظم، ج4، ص64؛ طبری، محمد، تاریخ الطبری، ج4، ص279؛ زمخشری، محمود، ربیع الابرار، ج2، ص482.
سید قطب مفسّر و متفکّر مقتول مصری در این زمینه میگوید: حکومت امویین خلافت اسلامی نبود، بلکه سلطنت استبدادی بود، و منطبق با وحی اسلام نبود، بلکه ناشی از وحی جاهلیّت بود که اشراق و تابش روح اسلامی را خاموش کرد.
برای اینکه بدانیم حکومت بنیامیه بر چه اساسی استوار شد، کافی است که طریقهی بیعت گرفتن برای یزید را بررسی کنیم؛
معاویه گروههایی از مردم را احضار کرد تا راجع به گرفتن بیعت برای یزید نظر بدهند، مردی که او را یزید بن مقفع گفتهاند برخواست و گفت: امیرالمؤمنین این است و اشاره به معاویه کرد. سپس گفت: و اگر معاویه مُرد، امیرالمؤمنین این است و اشاره به یزید کرد. پس از آن گفت: هر کس این را نپذیرد، پس این است و اشاره به شمشیر کرد. معاویه گفت: بنشین تو سید خطبایی!
نویسنده پس از این داستان، بیعت گرفتن معاویه را برای یزید در مکه ذکر میکند که چگونه با زور و شمشیر و قدرت سرنیزه و خدعه و نیرنگ از مردم بیعت گرفت.((1))
همچنین بعد از قتل [امام] حسین[ (علیه السلام) ] و حصار خانهی کعبه و رمی آن به سنگ و تخریب خانه و سوزاندن آن و واقعهی حره، همه شهادت میدهند که هرچه دربارهی او گفته شده مبالغه و گزاف نیست.
[تا اینکه میگوید:] تعیین یزید برای خلافت، یک ضربت کاری به قلب اسلام و به نظام اسلام و هدفها و مقاصد اسلام بود.((2))
بنیامیه از خودشان ظاهر مذهبی ساخته بودند و با این شیوه حکومت میکردند، لذا افراد مخالف را با شعار و ابزاری که ظاهرشان دینی بود از صحنه خارج میکردند و مردم را اینگونه فریب میدادند.
اما یکی از شیوههای عقیدتی یزید، مسألهی جبرگرایی بود که آن را بین مردم مطرح میکرد، چنانکه پیش از او نیز معاویه مبتکر جبر بود و آشکارا به جبرگرایی تظاهر مینمود.((1))
معاویه با معرفی یزید به عنوان جانشین، رهبری او را از مقدّرات و خواست الهی خواند.((2))
در حکومت یزید نیز، از مقدّرات الهی تبلیغ میشد و مکتب جبرگرایی به عنوان پشتوانهی مذهبی به رسمیت شناخته شد که به نمونههایی از آنها اشاره میکنیم:
الف) هنگامی که یزید سر مقدس امام حسین (علیه السلام) را مقابل خود دید گفت: میدانید چرا حسین (علیه السلام) به این روز افتاده است و حال آنکه جد و مادر او از جد و مادر من بهتر بودند؟ این بدان جهت بود که حسین (علیه السلام) ، این آیه {قُلِ اللّهُمَّ مالِکَ المُلکِ تُؤتِی المُلکَ مَن تَشاءُ وَتَنزِعُ المُلکَ مِمَّن تَشاءُ وَتُعِزُّ مَن تَشاءُ وَتُذِلُّ مَن تَشاءُ...}؛ «بگو: بارالها! ای مالک حکومت! به هرکس بخواهی، حکومت میبخشی، و از هرکس بخواهی، حکومت را میگیری؛ هرکس را بخواهی، عزت میدهی؛ و هر که را بخواهی خوار میکنی» را نخوانده است.((3))
ب) وقتی به عمر بن سعد در مورد شرکت در قتل امام (علیه السلام)
اعتراض شد گفت: این کار از جانب خداوند بود.((1))
ج) عبیدالله بن زیاد از امام سجاد (علیه السلام) پرسید: اسمت چیست؟ گفت: من علیبن حسین هستم، ابن زیاد گفت: مگر خداوند علی بن الحسین را نکشت؟ امام فرمود: برادری داشتم نام او هم علی بود که شما او را کشتید.((2))
بنابراین در حکومت امویان جبرگرایی یک شعار رسمی بود که با این اعتقاد اشتباهات خود را میپوشاندند و برای مردم توجیه شرعی درست میکردند تا مردم واکنش انجام ندهند.
خلاصه جبرگرایی برای آرام کردن فضای عمومی، شعار خوبی بود؛ زیرا با این عقیده امویان میتوانستند عملکرد خودشان را برای مردم توجیه کنند که هر اتفاقی میافتد از ناحیهی خداوند است، مردم نباید در مقابل آن اعتراضی بکنند.
معاویهًبن ابوسفیان که خودش را به عنوان خلیفهی واجبالطاعه معرفی میکرد، از در مخالفت با اهل بیت رسولخدا (صلی الله علیه و آله) وارد شد و جنگهای مختلفی را به راه انداخت و امام حسن مجتبی (علیه السلام) را که بعد از پدرش به عنوان خلیفه انتخاب گردید، با فشار کنار زد و خود را به قدرتی که تشنهی آن بود رسانید. او به این مقدار نیز اکتفا نکرد، بلکه آن را به یک امر موروثی و سلطنتی تبدیل نمود و در زمان حیات خود، رجب سال 60 هجری، یزید را به عنوان خلیفهی بعد از
خودش معرفی نمود، با اینکه مخالفتهای فراوانی با جانشینی یزید صورت گرفت، اما معاویه با قدرت تهدید و سرنیزه آنها را دفع کرد و کمترین توجهی به مخالفین ننمود. همچنین در صدد برآمد که مخالفین بیعت با یزید از جمله حسینبن علی (علیه السلام) را به بیعت وادار کند، اما نتوانست.
شخصیت یزیدبن معاویه بر هیچ فرد مسلمان و حتی پژوهشگر غیر مسلمان پوشیده نیست، تاریخ اسلام با وجود کاستیهای زیاد، از انعکاس بخشیدن اوصاف و خصوصیات روحی و اخلاقی فرزند معاویه، کوتاهی نکردهاند. در گسترهی تاریخ اسلام، حتی افراد بیسوادی که با خواندن و نوشتن و مطالعه هیچ سر و کاری ندارند، یزید را آنگونه که بوده میشناسند. شاید به این علت است که ترسیم چهرهی حقیقی ستمگران، برای همهی نسلها در همهی زمانها و مکانها، سنّت الهی میباشد.
{وَلَن تَجِدَ لِسُنَّةِ اللهِ تَبدیلاً}.((1))
برای سنت الاهی هیچ گونه تغییری نخواهی یافت.
ولی از آنجا که در سدههای اخیر، فرقهای به نام «وهابیّت» پدید آمده که برخلاف سیره و اندیشهی عموم مسلمانان و نیز آزاد اندیشان جهان، از شخصیت یزید به دفاع برخاستهاند، بیمناسبت نیست که به پارهای از ویژگیهای اعتقادی، اخلاقی و تربیتی یزید اشاره شود.
1) ) احزاب / 62.
شخصیت یزید را میتوان در دو دوره از زندگی وی به صورت مستقل بررسی کرد:
الف) دوران قبل از حکومت.
ب) دوران حکومت.
شخصیت یزید در دورههای کودکی و نوجوانی متشکّل از دو کانون تربیتی است:
مادر یزید،((1))
دختر «بجدل کلبیه» بود که همیشه در بادیه زندگی میکرد. او زندگی با معاویه و شهرنشینی را دوست نداشت و در اینباره اشعار معروفی دارد؛ همانا پوشیدن عبای خشن همراه با خوشی و روشنی چشمم را، از پوشیدن لباسهای نازک بیشتر دوست دارم و خانهای که بادهای تند در آن بوزد، نزد من از قصر مشرف با شکوه محبوبتر است و یکی از پسر عموهای فقیر و بدخویم برای من، از مردی تنومند و درشتخو بهتر است.
معاویه، ناچار شد این زن و فرزندش (یزید) را به بادیه بفرستد، لذا یزید با خلق و خوی بادیهنشینی و صحراگردی تربیت گردید.((2))
یزید براثر بادیهنشینی، زبانی فصیح داشت و با شاعران معاشرت میکرد و اشعار زیادی سرود، که متأسفانه جنبه مثبتی ندارند.
شعرهای یزید، بیانگر کفر اوست. مورخان، نمونههایی از اشعار او را نقل کردهاند که ما به بعضی از آنها اشاره میکنیم:
یزید در یکی از سرودههای خویش، مسجد و نماز را به طعن گرفته و شراب و شرابخواری را ستوده است.
دع المساجد للعبّاد تسکنها
ان الذی شربا فی سکره طربا
ما قال ربک ویل للذی شربا
واجلس علی دکة الخمار واسقینا
وللمصلین لا دنیا ولا دینا
لکنه قال ویل للمصلّینا...
مساجد را برای عابدان واگذار تا در آن سکنا گزینند و خود بر دُکان شرابفروش نشین و ما را شراب ده. آن کس که شراب نوشد در حالت خماری به طرب پردازد، در حالیکه نمازگزاران نه دین دارند و نه دنیا. پروردگارت در قرآن، وای بر شرابخواران نگفته، ولی وای بر نمازگزاران گفته است.
او در سرودهی دیگر خویش به پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) کنایه زده است:
لما بدت تلک الرّووس واشرقت
صاح الغراب فقلت صح او لا تصح
تلک الشموس علی ربی جیرون
فلقد قضیت من النّبی دیونی((1))
چو آن سرها پیدا شد و آن خورشیدها به تپههای جیرون بتابید، کلاغ صدا کرد و من گفتم: چه صدا بکنی و چه نکنی من دِینهای خود را از پیامبر وصول کردم.
او در قسمتی دیگر از سرودهی خویش چنین گفته است:
شمسیة کرم برجها قعردنّها
و مشرقها الساقی ومغربها فمی
1) ) ابن اثیر، الکامل، ج3، ص 317.
اذا نزلت من دنّها فی زجاجة
فان حرّمت یوماً علی دین احمد
حکت نقراً بین الحطیم و زمزم
فخذها علی دین المسیحبن مریم((1))
خورشید من که از انگور است، برج آن ته خمرهی شراب است و از مشرق دست ساقی طلوع کرده و به مغرب دهان من غروب مینماید و چون از سبو در جام ریخته شود، غلغلکردن و زیر و رو شدن و حباب ساختنش حکایت از حجاجی میکند که بین دیوار کعبه و چاه زمزم مشغول هروله هستند. پس اگر بر دین احمد حرام است تو آن را بر دین عیسی برگیر و سرکش.
یکی دیگر از خصوصیات یزید، علاقهی مفرط او به نگهداری و تربیت حیوانات به ویژه «بوزینه» و «سگ» بود. او از این حیوانات برای بازی کردن و مسابقه استفاده میکرد.
بسیاری از مسابقات نظیر اسبدوانی و... در مکتب اسلام مجاز و بلکه ستایش شده و در فقه اسلامی باب جداگانهای برای آن گشوده شده است، و این مسابقات بیشتر برای تحصیل کمالات انسانی برگزار میگردد.
اما آنچه که یزید به آن علاقه داشت، از این نوع مسابقات نبود. استفادهی یزید از حیوانات، صرفاً در جنبههای منفی خلاصه میشد و جز لهو و سرگرمی از آن بهرهی دیگری نمیجست؛ به طور مثال؛ او «بوزینهای» داشت که مدتها به تربیت آن مشغول بود و کنیهی «ابوالقیس» را برایش انتخاب کرده بود و لباسهای حریر و ابریشم زربافت بر تنش میپوشانید. این بوزینه در مجلس شراب یزید که علاوه بر دوستانش بسیاری از سفیران کشورهای غیر اسلامی نیز
1) ) همان.
حضور داشتند، به بازی مشغول شده و حاضران را سرگرم میکرد.
همچنین به گفتهی محققان، یزید الاغ مادهای داشت که چابک و تیزپا بود و گاهی «ابوالقیس» (میمون یزید) با اشاره ی وی بر آن سوار میشد و برای مسابقه با اسبها وارد میدان میگردید. در میان مسابقهدهندگان، افراد درباری و چاپلوس، کم نبودند که به خاطر خشنودی یزید، الاغ ماده و راکب آن (میمون) را بر اسبهای خویش، سبقت دهند.
یزید این شعر را به مناسبت همان مسابقهها سروده است:
تمسّک اباقیس بفضل عنانها
الا من رأی القود الذی سبقت به
فلیس علیها ان سقطت ضمان
جیاد امیرالمؤمنین أتان((1))
ای اباقیس! زمام مرکب خویش را محکم بگیر که اگر از زین به زمین افتادی مرکبت ضامن نیست. هان چه کسی میمونی را که گورخری آن را بر اسبهای امیرالمؤمنین (یزید) پیش انداخته، دیده است؟
پس در مییابیم که مسابقهای را که یزید به آن از خود علاقه نشان میداد، از نوع مسابقههای معمولی نبود که در دین از آن ستایش شده است، بلکه از نوع مسابقههایی بود که هیچ انسان عاقل و خردورزی، وقت خود را با آن نمیگذارند تا چه رسد از یک مسلمان، آن هم زمامدار کشور پهناور اسلامی.
اما یزید با اینکه در بادیه بزرگ شده بود، باز هم در شجاعت و تهوّر، از صفات بادیه نشینان، بی بهره مانده بود.
1) ) العقاد، محمود عباس، ابو الشهداء، ص 39.
بیشتر مورّخان اسلامی بر این باورند که یزید عموماً عمر خود را در دیرهای نصارا که آن روزها حکم «ستون پنجم» را داشت به سر میبرده و روزگار خویش را با لهو و لعب میگذارنید، و طبیعی است که از ارباب «دیرها» تعلیمات و دستوراتی را نیز میگرفت و عجیب این است که به گفتهی بسیاری از محققان، این مراکز عبادت و انزوا، سبب رواج فحشا و شراب در جهان اسلام بود. در دیرهای نصارای آن روز که یزید به آنجا پناه میبرد، شراب و خلوت با یاران ممنوع نبود و حجاب نیز رواج نداشت و خواه ناخواه این مراکز عبادت، تبدیل به مراکز فساد و فحشا میگردید.
آمدن یزید در دیر «مرّان» در نزدیکی قریهی «فرقدون» با زنی به نام امّکلثوم در سالی که پدرش معاویه او را همراه لشکری برای فتح قسطنطنیه فرستاده بود، سند زندهی این حقیقت است.
ابناثیر در حوادث سال 49 هجری و یا به گفتهی بعضی، در حوادث سال پنجاه مینویسد:
معاویهً ابن ابیسفیان، لشکر انبوهی برای جنگ با رومیان، به سمت کشور روم گسیل داشت و سفیانبن عوف را به فرماندهی آن لشکر، منصوب کرد و یزید پسر خود را نیز دستور داد که جنگجویان را همراهی کند. دشواری راه بر یزید سنگین آمد و بین راه مریض شد. پدرش دستور داد که او در «دیر مرّان» بماند و با لشکر نرود. اتفاقاً جنگجویان را پس از آن، گرسنگی و مرض شدید عارض شد و یزید چون آن احوال را شنید این اشعار را سرود:
ما ان ابالی بما لاقت جموعهم
اذا اتکأت علی الانماط فی غرف
بالغذقدونه من حمّی و من موم
بدیر «مرّان» عندی ام کلثوم((1))
1) ) بلاذری، احمد، انساب الاشراف، ج4، ص3؛ حموی، یاقوت، معجم البلدان، ص534.
ما ان ابالی بما لاقت جموعهم
اذا اتکأت علی الانماط فی غرف
بالغذقدونه من حمّی و من موم
بدیر «مرّان» عندی ام کلثوم((1))
از اینکه سپاهیان را در «فرقدون»، گرسنگی و تب و درد ملاقات کرده است، من چه باک دارم، در حالیکه بر بالشهای مرتفع در دیر «مران» تکیه میزنم و ام کلثوم کنار من است.
ام کلثوم دختر عبداللهبن عامر بود که بعداً به همسری یزید درآمد. چون خبر اشعار یزید به پدرش رسید، سوگند خورد که او را به سفیانبن عوف در سرزمین روم ملحق کند. پس لشکر زیادی همراه او فرستاد تا او را به سرزمین روم برسانند.
یکی از قرائنی که دلالت دارد بر اینکه یزید تحت تأثیر افکار مسیحی بوده، شعر معروف وی است که در هنگام نوشیدن شراب گفته:
فان حرّمت علی دین احمد فخذها علی دین المسیح بن مریم
اگر شراب در دین احمد (پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) ) حرام است، تو آن را بر دین مسیح بگیر و بیاشام.
اُنس گرفتن یزید در دیرهای مسیحیت، در پرتو دو عامل است:
مادر یزید از قبیلهی «کلبیّه» و قبلاً مسیحی بوده است و خواه و ناخواه عقاید و افکار قدیمی، چندان زود از خاطره انسان محو نمیشود، به ویژه اینکه انسان، خود یک آدم لاابالی بوده و در صدد پیراستن عقاید باطلهی خود برنیاید.
معاویه علاقهمند بود برای یزید معلم مسیحی برگزیند.
این دو عامل، تصادفی بودن اُنس یزید با کانونهای تربیتی مسیحیت را نفی میکند.
عبدالله علائلی در این باره مینویسد: شاید عجیب به نظر آید اگر تربیت یزید را تربیت مسیحی بدانیم، به طوریکه از تربیت اسلامی و آشنایی با فرهنگ
1) ) بلاذری، احمد، انساب الاشراف، ج4، ص3؛ حموی، یاقوت، معجم البلدان، ص534.
و تعلیمات اسلامی دور بوده باشد و شاید خواننده تا حدّ انکار از این معنا تعجب کند، ولی اگر بدانیم که یزید از طرف مادر از قبیلهی «بنی کلب» بود که پیش از اسلام دین مسیحی داشتند، تعجب نخواهیم کرد؛ زیرا از بدیهیّات علمالاجتهاد این است که ریشهکن ساختن عقاید یک ملت که اساس خویها و خصلتها و ارزشهای اجتماعی و سرچشمه افکار و عادات و فرهنگ عمومی آنهاست، نیازمند گذشت زمانی طولانی است.
تاریخ به ما میگوید: یزید تا دوران جوانی در این قبیله پرورش یافته بود و این بهآن معناست که وی دوران تربیتپذیری و شکلگیری شخصیت خود را که مورد توّجه مربیان است، در چنین محیطی گذرانده بود و به این ترتیب، علاوه بر تأثیرپذیری از مسیحیت، خشونت بادیه و سختی طبیعت صحرا نیز با سرشت او در هم آمیخته بود.
به علاوه به نظر گروهی از مورّخان از آن جمله «لا منس» مسیحی در کتاب «معاویه» و کتاب «یزید»، بعضی از استادان یزید از مسیحیان شام بودهاند و آثار سوء چنین تربیتی در مورد کسی که میخواست زمامدار مسلمانان باشد، بر کسی پوشیده نیست.
آنگاه «علائلی» میگوید:
اینکه یزید «اخطل» شاعر مسیحی را وا داشت که انصار را هجو کند و نیز سپردن تربیت پسرش به یک نفر مسیحی که مورّخان، به اتفاق آن را نقل کردهاند، ریشه در همین تربیت مسیحی وی داشت.((1))
1) ) علائلی، عبدالله، سموالمعنی فی سمو الذات، ص58؛ مسعودی، علی، مروج الذهب، ج1، ص452.
در بسیاری از منابع معتبر، اکثریت قریب به اتفاق مورّخان بر این باورند که یزید برای مقابله با امام حسین (علیه السلام) ، عبیداللهبن زیاد را با رهنمون مستقیم «سرجون» رومی برگزید.
«سرجون» رومی و ابتدا غلام معاویه بود، ولی بعدها در اثر نشان دادن قابلیت، به دو سمت «رئیس خزانهداری» و «مشاورت» معاویه برگزیده شد.((1))
ابن اثیر در «الکامل»، ابوعلی مسکویه در «تجارب الامم»، شیخ مفید در «ارشاد»، طبرسی در «تاریخ امم و الملوک» و ابومخنف در مقتل الحسین (علیه السلام) ، جریان نظرخواهی یزید از سرجون در مقابله با امام حسین (علیه السلام) را با بیان زیر نقل کردهاند:
هنگامی که نامههای (پیروان یزید در کوفه) نزد یزید جمع شدند، وی سرجون رومی مشاور معاویه را طلبید. نامهها را برایش خواند و از او نظر خواست که چه کسی را والی کوفه گرداند. یزید، آن روزها با عبیدالله بن زیاد مخالف (و بر او خشمگین) بود. سرجون به او گفت: بگو بدانم، اگر معاویه برایت دستوری داده باشد، رأی او را میپذیری؟ گفت: آری! سرجون، فرمان معاویه برای عبیدالله بن زیاد را جهت ولایت کوفه، بیرون آورد و گفت: این دستور معاویه است که اکنون مرده و توسط این نامه، فرمان خویش را برای والی کوفه صادر کرده است. پس یزید به آن نامه عملکرد و ولایت کوفه و بصره را به عبیدالله واگذار کرد و نامهای به عبیدالله نوشت و مسلم بن عمرو باهلی، پدر قتیبه را همراه نامه به سوی عبیدالله فرستاد و از او خواست که مسلمبن عقیل را دستگیر کند، سپس بکشد یا تبعید نماید.((2))
به راستی، فرمان معاویه به عبیدالله مبنی بر ولایت کوفه، نزد سرجون مسیحی چه میکرده است؟ آیا آن فرمان، چون دیگر فرمانهای معاویه نمیبایست نزد یزید نگهداری میشد؟ آیا ادّعای چنین فرمانی از سوی سرجون، خود نوعی نقشهی ماهرانه از سوی مسیحیت نبوده است؟!
ابن عربی، یزید را اینگونه معرفی میکند: یزید اهل عدالت، مراقبت و مواظبت بر نماز، و به دنبال کار خیر و پیوسته مجری و ملازم سنّت بود.((1))
نقد و بررسی اشعار کفرآلودی که یزید میسرود، حکایت از بیایمانی او دارد که از وی اینگونه نقل شده است:
معشر الندمان قوموا
واشربوا کأس مدام
شغلنی نغمة العیدان
وتعوضت عن الحور
واسمعوا صوت الاغانی
واترکوا ذکر المعانی
عن صوت الاذان
خمورا فی الدنان
یاران همپیالهی من! برخیزید و به نغمههای مطربان خوشآواز گوش دهید و پیالههای شراب را پیدرپی سر بکشید و بحث و مذاکرههای علمی و ادبی را کنار بگذارید. نغمههای «هوسانگیز» ساز و آواز، مرا از شنیدن «اذان» و ندای «اللهاکبر» باز میدارد و من حاضرم حوریان بهشتی را (که نسیه است) با خم شراب (که نقد است) عوض کنم. (نقد مال ما و نسیه برای کسانی که به قیامت معتقدند).((2))
یزید مقارن حکومت پدرش به مدینه آمد و پیشروی حسینبن علی (علیه السلام) و ابن عباس شراب خورد و در حال مستی اشعار مبتذل خواند. یزید، اولین خلیفهای بود که علناً شرابخواری میکرد و بیمبالانه در پی آوازخوانی و میمونبازی و سگبازی میرفت.((1))
عباس عقاد مصری در مورد وضعیت اخلاقی یزید مینویسد:
یزید جوان بدخویی بود که شب و روزش را در مِیگساری و سازنوازی میگذرانید و از مجلس خوانندهها و ندمای فحشاء مگر برای شکار برنمیخواست و هفتهها میگذشت که یزید در شکارگاهها بود و از وضع کشور و ملت بیاطلاع و از رسیدگی به امور ملک و سیاست در غفلت بود.((2))
قاضی محمد ثناءالله عثمان مظهری حنفی در ذیل آیهی 29 سورهی ابراهیم مینویسد:
اما بنوامیه فمتعوا بالکفر حتی اسلم ابوسفیان و معاویه وعمروبن العاص وغیرهم ثم کفر یزید بن معاویه.
بنیامیه با کفر زندگی کردند تا اینکه ابوسفیان، معاویه و عمروالعاص و غیر آنان مسلمان شدند، سپس یزید و کسانی که همراه او بودند به نعمت الهی کفر ورزیدند و دشمنی با اهلبیت (علیهما السلام) را نصبالعین خود قرار دادند، حتی حسین (علیه السلام) را مظلومانه به شهادت رساندند و به دین پیامبر اسلام کفر ورزیدند.
یزید پس از شهادت حضرت امام حسین (علیه السلام) ، کفر خودش را علنی نموده
و اشعاری را سرود که مفهومش این بود: کجایند بزرگان بنیامیه که ببینند از آل محمد و بنیهاشم انتقام کشتههای بدر را گرفتم و اگر من از عملکرد محمد (صلی الله علیه و آله) انتقام نگیرم از قبیلهی جندب نیستم، امروز شراب را حلال میکنم، اگرچه روزی در دین محمد حرام شده بود، اما طبق آیین عیسیبن مریم آن را بنوش.
یزید کسی است که بر منابر، مرتب اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را دشنام میداد و بنیامیه هزار ماه بر این گمراهی خودشان ادامه دادند، ولی خداوند در دنیا هم از آنان انتقام گرفت که هیچ اثری از نسل آنان در روی زمین باقی نمانده است.((1))
همچنین یزید کمترین اعتقادی به دین الاهی نداشته است؛ زیرا علناً میگوید: مواظب باشید حکومت از دست شما خارج نگردد چرا که نه وحی آمده است و نه خبر خاص داریم و خاندان محمد (صلی الله علیه و آله) هم با حکومت بازی کردهاند.((2))
از کلام بزرگان اهل تسنن برمیآید که اسلام یزید نزد آنان پذیرفته نیست و از اشعار او و عملکردش در واقعهی عاشورا و حره و... این مسأله به طور آشکارا به دست میآید که وی هیچگونه اعتقادی به اسلام نداشته که اینگونه مورد مذمّت اهل تسنن قرار گرفته است.
وهابیّت سعی کردهاند حرکت امام حسین (علیه السلام) را نوعی شورش، آشوب، فتنهانگیزی، ایجاد تفرقه در امت و تمرّد از خلافت معرفی کنند و در کشتن او، حق را به جانب یزید بدهند که یک شورشگر مخالف حکومت مرکزی را
کشته است.((1))
در اینجا به بیان دیدگاههای وهابیّت میپردازیم:
ابنعربی مالکی((2))،
نظریهی خود را دربارهی سیدالشهدا (علیه السلام) چنین اظهار میکند:
لم یقتل الحسین الا بسیف جده.
حسین کشته نشد مگر به شمشیر جدش!
او بعد از سخنانی دربارهی لیاقت یزید در تصدی مقام خلافت، روایاتی را از صحیح بخاری مبنی بر بیعت عبدالله بن عمر با یزید آورده که در ادامه میگوید:
لم یقبل نصیحة اعلم اهل زمانه ابن عباس، وعدل عن رأی شیخ الصحابه ابنعمر وطلب الابتداء فی الانتهاء، والاستقامة فی الاعوجاج.
امام حسین (علیه السلام) به نصیحت دانشمندترین افراد زمانش یعنی عبداللهبن عباس گوش نداد و از رأی صحابی بزرگ؛ عبداللهبن عمر روی برگردانید و به دنبال زیادهخواهی بود و راستی را در پیمودن راه کج میطلبید.((3))
از این احادیث استفاده میشود که ابنعمر تابع خلافت یزید بوده و ولایت او را پذیرفته و با او بیعت کرده و به خلافت یزید به همان کیفیتی که مردم ملتزم
1) ) ابن حجر هیثمی مکی، احمد، الفتاوی الحدیثیه، ص193؛ رساله ابن تیمیه، سؤال در رابطه با یزید بن معاویه، صص15، 17؛ ابن عربی، ابوبکر، العواصم من القواصم، صص232، 233؛ غزالی، احیاء علومالدین، ج3، ص125؛ شبراوی، الاتحاف بحب الاشرف، صص67 و 68؛ ابنحجر هیثمی، احمد، الصواعق المحرقه، ص221.
2) ) ابن عربی مالکی (م 543) در کتاب العواصم هر چه با اهلبیت دشمنی و ناصبیت دارد ذکر کرده و در دشمنی او همین کافی است که ابنتیمیه مطالبش را از این شخص و کتاب او گرفته است.
3) ) ابن عربی، ابوبکر، العواصم، ص231.
بودهاند، ملتزم شده و با این بیعت در آنچه مسلمانان بر آن بودند داخل شده است. علاوه بر این، بر خود و فرزندان و یارانش، مخالفت با یزید را حرام نمود و بعد از آن، معاویه بالای منبر اعلام کرد: عبدالله بن عمر با یزید بیعت کرده و هر کس بگوید که معاویه دروغ گفته است و عبدالله بن عمر با یزید بیعت نکرده، خود او دروغگو است. بر این اساس، گویی نقطه ضعف امام (علیه السلام) آن بوده که به نظر عبداللهبن عمر توجهی نکرده است. او میگوید: پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
فمن اراد أن یفرق أمر هذه الامة وهی جمیع، فاضربوه بالسیف کائناً من کان.
اگر امت من متحد بودند و فردی موجب تفرقه بین امت شد، او را با شمشیر به قتل برسانید، هر کسی که میخواهد باشد.((1))
و این حدیث را بر سیدالشهدا (علیه السلام) تطبیق میکند و آن حضرت را مطابق این حدیث، واجبالقتل میداند.
ابن عربی همچنین مینویسد:
بیعت با یزید شرعاً منعقد شده، زیرا یک نفر با او بیعت کرده است گرچه این یک نفر پدرش معاویه باشد.((2))
به نظر میرسد ابنعربی یادش رفته که امام حسین (علیه السلام) ، نوه رسولخدا (صلی الله علیه و آله) بوده است و تمام بزرگان مدینه برای وی احترام فوقالعادهای قائل بودند. حال ابنعربی اینگونه گستاخی میکند با وجودی که تمام آزادیخواهان دنیا حتی در سدههای اخیر، قیام امام حسین (علیه السلام) را مورد تحسین قرار دادهاند.
محمد ابوالیسر عابدین، مفتی شام اینگونه مینویسد:
بیعة یزید شرعیة، ومن خرج علیه کان باغیا.
بیعت با یزید از وجاهت شرعی برخوردار بوده و هر کس علیه او خروج نهاید، سرکشی و طغیان نموده است.((1))
مفتی اعظم عربستان، عبدالعزیز آلالشیخ، میگوید:
خلافة یزید شرعیة وخروج الحسین (علیه السلام) باطل.
بیعت با یزید مشروع بوده و خروج امام حسین (علیه السلام) باطل بوده است.((2))
وهابیّت از یزید به عنوان خلیفهی ششم نام میبرند و مناقب او را برمیشمرند و مهر تأیید بر بیعت او میزنند و حتی بدیهیّاتی مانند سوء سیاست و تدبیر او را به عکس جلوه میدهند.
ابن تیمیه اینگونه از وی تمجید میکند:
... وهو سادس خلفاء الدولة الاسلامیة... وهو اول الخلفاء التابعین، جاءته الخلافة بیعة و وردت فیه و فی اهل - زمانه - و احوالهم مناقب صریحة فی السنة النبویة، وکان له فضل فی فریضة الجهاد والغزز... وله اخلاق مجیدة... وکان حسن الادارة فی اختیار الرجال وسیاسة الامة.((3))
یزید ششمین خلیفه دولت اسلامی و اولین خلیفه تابعین بوده است. یزید با بیعت به خلافت رسید و درباره او و اهل زمانش و حالات آنها، مناقب صریح و آشکاری در سنت نبوی وجود دارد و برای یزید، فضیلتی در فریضه جهاد بوده و اخلاق نیکویی داشته است و مدیریت خوبی در انتخاب افراد و سیاست امت دارا بود.
ابنقیم جوزیه از برجستهترین شاگردان ابنتیمیه است، او میگوید:
ونعتقد حب آل محمد وازواجه وسائر اصحابه ونذکر محاسنهم وننشر فضائلهم ونجلّ ألسنتنا وقلوبنا عن التطلع فیما شجر بینهم، ونستغفر الله لهم ونتوسل الیالله تعالی باتباعهم ونری الجهاد والجماعة ماضیا الی یوم القیامة والسمع والطاعة لولاة الامر من المسلمین واجباً فی طاعة الله تعالی دون معصیته لایجوز الخروج علیهم ولاالمفارقة لهم ولانکفر احداً من المسلمین بذنب عمله ولو کبر، ولا ندع الصلاة علیهم، بل نحکم فیهم بحکم النبی ونترحم علی معاویة، ونکل سریرة یزید الی الله تعالی.((1))
ما به محبت خاندان رسولالله و همسران پیامبر و دیگر اصحاب او اعتقاد داریم و خوبیهای آنها را بیان میکنیم و فضائلشان را منتشر مینماییم و زبان و قلبهایمان را از نقل کارهای ناشایستی که از آنها سر زده بازمیداریم و برای آنها طلب مغفرت میکنیم و پیروی از ایشان را وسیله توسّل به خدا قرار میدهیم و جهاد را تا روز قیامت ممنوع میدهیم و شنیدن و اطاعت از والیان امر را در جایی که اطاعت خدا نه معصیت او باشد،
1) ) ابن قیم، اجتماع الجیوش الاسلامیه، ج1، ص14.
واجب میدانیم و کسی حق قیام بر علیه آنها را ندارد، و نباید از آنها جدا شود و هیچ یک از مسلمانان را به خاطر گناهش کافر نمیدانیم، گرچه از او گناه کبیرهای سر بزند، و برای معاویه طلب رحمت میکنیم و یزید را به خداوند متعال واگذار میکنیم (تا هرچه مقتضی ببیند در موردش عمل نماید).
عبدالمغیث (متولد 583 ه-)، کتابی در فضائل و مناقب یزیدبن معاویه تألیف کرده و میگوید:
ولایة یزید ثبتت یرضی الجمیع... .((1))
ولایت یزید با پذیرش همگان به اثبات رسید.
ابنتیمیه دربارهی یزید اینگونه مینویسد:
قوم یعتقدون أنه کان من الصحابة أو من الخلفاء الراشدین المهدیین أو من الأنبیاء.
بعضی ادّعا کردهاند که یزید از صحابه و یا از خلفاء راشدین هدایت شده و یا از انبیاء بوده است!((2))
دکتر ابراهیم علی شعوط نیز در کتاب «برائهً یزیدبن معاویه من دم الحسین»، معتقد است که یزید شایسته برای خلافت اسلامی از لحاظ علمی و عملی بود.
او ضمن رد اتهامهای شرب خمر و مفاسد یزید، او را خلیفهی شرعی مسلمانان میداند و هرگونه قیام در برابرش را فتنه مینامد که هیچ احتمال پیروزی و مصلحتی بر آن مترتب نمیباشد، لذا میگوید:
یزید خلیفهی مشروع مسلمانان بود.
بیعت با یزید الزامآور بود و نقض آن برای هیچ مسلمانی حتی امام حسین (علیه السلام) جایز نبود.
پذیرش دعوت کوفیان عاقلانه نبود و این حرکت امام حسین (علیه السلام) از قبل محکوم به شکست بوده و یزید ارادهی قتل حسین (علیه السلام) نکرد و مسؤولیتی دربارهی آن ندارد و او را نمیتوان قاتل حسین (علیه السلام) قلمداد کرد.((1))
در واقع یزید را خلیفهای معرفی میکند که دارای همهی کمالات بشری است.
محبالدین خطیب، این سخن را در «العواصم» نقل کرده که:
یزید از بهترین جوانان قریش بوده است.((2))
ابن کثیر در این باره مینویسد:
همچنان که عبداللهبن عمر گفته بود، حسین (علیه السلام) تا زنده بود میبایست از مدینه یا مکه خارج نمیشد و هرگز تحرک و یا خیزشی در برابر یزید نشان نمیداد و همانطور که مردم با یزید بیعت کرده بودند وی نیز
بیعت میکرد، چرا که «ان الجماعة خیر». آنگاه در ادامه از زمان ابو سعید خدری چنین مینویسد: به حسین (علیه السلام) گفتم: از خدا بترس، از خانهی خودت بیرون نیا و بر امام خود شورش نکن؛ و باز از زبان جابربن عبدالله انصاری چنین نقل میکند که با امام حسین (علیه السلام) صحبت کردم و گفتم: از خدا بترس و مردم را به جان هم نینداز.((1))
این مبنای کلامی مورد پذیرش شیعه نیست که با بیعت، خلافت و حکومت مشروعیت پیدا میشود. شیعه معتقد است که مشروعیت خلافت تنها از طریق نص حاصل میشود و معیارهای گفته شده از سوی اهل تسنن، قادر نخواهند بود تأمینکنندهی مشروعیت خلافت باشند.((2))
به بیان دیگر، در دیدگاه سیاسی شیعه، مشروعیت تنها از سوی خدا اعطا میگردد نه از ناحیهی مردم و اکثریت، البته مقبولیّت در دست اکثریّت مردم است و آنان میتوانند با بیعت خود، فعلیّتبخش یا زمینهساز تحقق حکومت گردند. در این دیدگاه، خداوند، تنها منبع ذاتی و اصل مشروعیت سیاسی است؛ زیرا مبنای اعتقادی در اسلام، توحید در همهی ابعاد آن، یعنی توحید ذاتی، صفاتی، افعالی، ربوبی، خالقی و عبادی را از آنِ خداوند دانسته و نیز حق
حاکمیت، تشریع و قانونگذاری را به تمام و کمال مختص آن ذات پاک و یگانه میداند و حق فرمانروایی و حاکمیت اجتماعی از سوی خداوند به افراد برگزیدهاش یعنی پیامبر و امام و به توسط آنان به وارثان راستی رسالت و امامت، یعنی عالمان و فقیهان واجد شرایط رهبری واگذار شده است، که به صورت نصب عام و بدون تعیین مصداق است که مربوط به عصر غیبت میباشد.((1))
علاوه بر این، در اندیشهی سیاسی اسلام، حکومت حاکمی مشروع است که پایگاه دینی داشته باشد. بر این اساس، حکومتی که پایبند به موازین شرعی و الهی باشد، حقانیت دارد.((2))
همچنین واگذاری حکومت الاهی در زمان پیامبران و ائمه، مخالف کتاب و سنّت است که در زیر بررسی میگردد:
الف) خدای تعالی دربارهی حضرت ابراهیم میفرماید:
{وَإِذِ ابتَلی إِبراهیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُکَ لِلنّاسِ إِمامًا قالَ وَمِن ذُرِّیَّتی قالَ لایَنالُ عَهدِی الظّالِمینَ}.((3))
هنگامی که پروردگار ابراهیم، او را با دستوراتی آزمود؛ و او به طور کامل از عهده آنها بر آمد، خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پیشوای مردم قرار دادم». ابراهیم گفت: «از دودمان من (نیز امامانی خواهد بود) خداوند فرمود: پیمان من به ستمکاران نمیرسد».
ب) خدای تعالی دربارهی حضرت داود میفرماید:
{یا داوُودُ إِنّا جَعَلناکَ خَلیفَةً فِی الأَرضِ فَاحکُم بَینَ النّاسِ بِالحَقِّ وَلا
تَتَّبِعِ الهَوی فَیُضِلَّکَ عَن سَبیلِ اللهِ إِنَّ الَّذینَ یَضِلُّونَ عَن سَبیلِ اللهِ لَهُم عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یَومَ الحِسابِ}.((1))
ای داود! ما تو را خلیفه در زمین قرار دادیم؛ پس در میان مردم به حق داوری کن، و از هوای نفس پیروی مکن که تو را از راه خدا منحرف سازد؛ کسانیکه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند.
ج) حضرت موسی از خدا میخواهد که جانشین بعد از او را معین کند: {اجعَل لی وَزیرًا مِن أهلی}، در پاسخ وی فرمود:
{قال قَد اُوتیتَ سُؤلَکَ یا مُوسی}((2)).
گفت: ای موسی! خواستهات به تو داده شد.
د) پیامبر (صلی الله علیه و آله) در پاسخ بنیعامر بن صعصعه که گفت: «ایکون لنا الامر من بعدک»؛ آیا امر حکومت پس از شما برای ما هست، فرمود: «الامر الی الله یضعه حیث یشاء»؛ حکومت به خداوند واگذار شده است پس در هر کجا بخواهد آن را قرار میدهد.((3))
ه-) هوذه پادشاه یمامه از رسول خدا درخواست بهرهمندی از ریاست را داشت و ایشان فرمود:
حتی اگر ریاست بر یک قطعه زمین رها شده را بخواهد به وی نخواهم داد.((4))
بنابراین از بیشتر آیات استفاده میشود حکومتی مشروع است که با موازین اسلامی هماهنگ باشد و الا در دایره حکومت ستمکاران است و پیامبران نیز وقتی با خداوند بحث جانشینی را مطرح میکنند، خداوند شرائطی را برای جانشینان بیان میکند. حال یزیدبن معاویه که مدعی جانشینی رسولخدا (صلی الله علیه و آله) است و مسائل ابتدایی شرعی را رعایت نمیکند میتوان او را خلیفه مسلمین مطرح کرد و بیعت با او را محترم شمرد؟
بر فرض پذیرش مبنای ارائهشده از سوی گروه هوادار بنیامیه، باید گفت: بزرگان صحابه و شخصیتهای معروف آن زمان با ولایت یزید مخالف بودند،((1))
به همین جهت معاویه با مشکلات فراوانی روبهرو گردید و به روشهای گوناگونی دست زد تا بتواند مخالفان خود را در برنامهی جانشینی یزید سرکوب کند، بنابراین اهل تسنن نیز معتقدند خلافت یزید مشروعیت ندارد.
الف) سید قطب در مورد عدم صلاحیت خلافت یزید مینویسد:
احدی از مسلمانان گمان نمیکنند که یزید برای خلافت مسلمین صلاحیت داشته باشد؛ زیرا در میان آنان دهها صحابه و تابعین بودند که صدها درجه بر او برتری داشتند، بلکه مسألهی خلافت او، وراثت پادشاهی در خاندان اموی بوده است که این گرایش اموی در موروثی کردن خلافت نیز برنده بود که در قلب اسلام، نظام اسلامی و اعتقاد مسلمانان دربارهی خلافت فرو کردند.((2))
ب) ابنجوزی نیز در این باره میگوید:
هیچ کس شک نداشته و ندارد که امام حسین (علیه السلام) بر یزید برتری داشته، حتی زمانی که از جاهلترین مردم سؤال میکردند که کدامیک از این دو نفر سزاوارتر به خلافت هستند، میگفتند: حسین بن علی (علیه السلام) .((1))
پ) علامه ابوالفرج، ابن جوزی «م 597 ق»؛ در ردّ خلافت یزید مینویسد:
عمر بن خطاب، حق خلافت را در شش نفر قرار داد و برای فرزندش، عبدالله، هیچ حقی در خلافت قرار نداد چرا که بقیهی صحابه از او افضلاند، در حالیکه عبدالله، هزاران هزار برابر از یزید بهتر و برتر بوده است.((2))
د) قاضی شوکانی نیز دربارهی یزید مینویسد:
لقد افرط بعض اهل العلم، فحکموا بان الحسین السبط باغ علی الخمیر السکیر، الهاتک لحرمة الشریعة المطهرة یزیدبن معاویة فیا للعجب من مقالات تقشعر منها الجلود.((3))
کسانی از اهل علم که به شورشی بودن حسین (علیه السلام) حکم کردهاند زیادهروی نمودهاند؛ زیرا امام حسین (علیه السلام) بر شرابخوار و کسی که حرمت خانهی الاهی را هتک نمود، یعنی یزید، قیام کرد، پس جای شگفتی از گفتارهایی است که بدن را به لرزه میاندازد.
ت) استاد شیخ عبدالله علائلی مصری و جرجی زیدان و ابنطباطبا نویسندهی «الفخری»؛ مکرر با مدارک صحیح نوشتهاند:
یزید شخص فاسق و فاجر و بدکار و هرزه بود.
ث) علامه سید قطب در مورد فجور یزید نوشته:
عبدالله پسر حنظله گفت: به خدا قسم! ما یزید را ملاقات نکردیم، مگر اینکه میترسیدیم که از آسمان سنگ ببارد؛ زیرا یزید با محارم خود فجور میکرد.((1))
ج) شیخ محمد عبده یاری حکومت عدل و دین در برابر حکومت ظلم و جور را بر مسلمین واجب میشمارد، و قیام امام حسین (علیه السلام) را از باب خروج بر امام ظالم و طغیانگر میداند.((2))
چ) علامه تفتازانی در عظمت قیام امام حسین (علیه السلام) میگوید:
ستمی که «بنیامیه» بعد از صحابه بر اهلبیت (علیهما السلام) وارد کردهاند به قدری واضح و روشن است که جای هیچگونه ابهام و تردیدی برای کسی نمیگذارد، بلکه تمام جمادات و حیوانات بر آن گواهی داده و هر چه در زمین و آسمان است بر آنان اشک میریزند و از شدت آن مصائب، نزدیک است کوهها و صخرهها متزلزل و متلاشی شود و آثار زشت و ناپسند این اعمال همواره بر تارک تاریخ باقی خواهد ماند. خداوند کسانی را که در پدید آوردن آن مباشر بوده و با مقدمات این عمل همکاری نمودهاند و یا به آن راضی و خشنود شدهاند لعنت نموده و از رحمت خود دور کند، به یقین عذاب آخرت آنان شدیدتر و پایدارتر خواهد بود.((3))
ح) قاضی عبد الجبار نیز معتقد است که بیعت اسلامی با شخص امام حسین (علیه السلام)
انجام گرفته بود و یزید در مقابل بیعت وی مخالفت کرد، لذا در این باره مینویسد:
اما امامت حسین (علیه السلام) به اعتقاد ما ثابت شده است، به دلیل اینکه او به درستی بر این کار صلاحیت داشت؛ بنا به آنچه که گذشت به تحقیق بیعت محقق شده بود، به راستی که مطلب در اینباره آشکار است که همگان با او بیعت کردند و اهل علم و امانت از جمله کسانی بودند که با او بیعت کردند.((1))
اگرچه ابنعربی، به بیعت عبدالله بن عمر و قبول ولایت یزید استناد میکند، اما در نقد کلام او باید گفت که خود او میگوید:
عدهای از علما، بیعت عبداللهبن عمر با یزید را تکذیب نموده و این مطلب را تصدیق نکردهاند.((2))
لذا در بین خودشان دربارهی بیعت عبداللهبن عمر با یزید اختلافنظر وجود دارد. ابنعربی، عبداللهبن عمر را به شیخ الصحابه معرفی میکند تا به اهداف و مقاصد خود برسد، اما حقیقت آن است که او مردی ضعیف و از جهت روحی، فردی سست بوده و از مقام و منزلتی در زمان خود برخوردار نبود، از اینرو وقتی به عمر پیشنهاد داده شد برای پسرت، عبدالله، مقام و منصبی در نظر بگیر، او در جواب گفت: عبدالله نمیداند که چگونه همسرش را طلاق دهد،
با این حال من چگونه به او مقام و سمتی واگذار کنم.((1))
ابنحجر میگوید: عبدالله بن عمر، بعد از عثمان با امیرالمؤمنین (علیه السلام) بیعت نکرد! اما مبلغ یک صد هزار درهم اهدایی معاویه برای سکوت در امر جانشینی یزید را پذیرفت و سکوت کرد.
وی آنگاه که اهل مدینه علیه یزید قیام کردند و واقعهی حره اتفاق افتاد با یزید بیعت کرد و بعد از یزید، آن زمان که حکومت به عبدالملک بن مروان رسید، گفت: من از پیامبر (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: کسی که شب را روز کند و بیعت خلیفهای بر عهدهاش نباشد، مسلمان نیست. از اینرو شبانه رفت و با والی آن زمان، حجاجبن یوسف ثقفی که از طرف عبدالملک بن مروان ولایت آن دیار را به عهده داشت بیعت نمود.
حجاج به او گفت: چه عجلهای در کار است که شبانه آمدهای، تا صبح صبر میکردی!... عبدالله در پاسخ گفت: ترسیدم که امشب از دنیا بروم و بیعت عبدالملکبن مروان برگردنم نباشد، بیعت نداشتن با خلیفهی زمان مسؤولیت دارد و باید به وظیفهام عمل کنم! حجاج گفت: من مشغول کاری هستم، آنگاه پایش را دراز کرد و گفت: با پایم بیعت کن.((2))
محور سخنان ابنعربی و امثال وی، بهرهبرداری از احادیث جعلی است و این سیاست به عنوان اساسیترین محور، مورد توجه مخالفان امام حسین (علیه السلام) بوده است، البته استناد این حادثه به کلام پیامبر (صلی الله علیه و آله) آنقدر بیاساس بود که نتوانست حتی
افرادی مانند ابنحجر مکی را قانع و مجاب نماید، اینک به شرح دیدگاهها میپردازیم:
اوّل: ابن حجر با ضدّیتی که نسبت به شیعه دارد، ضمن توضیح سخن ابنعربی، به نقد گفتار او میپردازد:
وکابن العربی المالکی، فانه نقل عنه ما یقشعر منه الجلد. انه قال: لم یقتل یزید الحسین الا بسیف جده. أی بحسب اعتقاده الباطل انه الخلیفه والحسین باغ علیه والبیعة سبقت لیزید ویکفی فیها بعض اهل الحل والعقد، وبیعته کذلک لان کثیرین اقدموا علیها مختارین لها، هذا مع عدم النظر الی استخلاف ابیه له، اما مع النظر لذلک، فلا یشترط موافقة احد من اهل الحل والعقد علی ذلک.... .((1))
از ابن عربی مالکی مطلبی نقل شده که بدن انسان میلرزد، زیرا میگوید: یزید، حسین را نکشت مگر به وسیله شمشیر جدش! یعنی براساس عقیده باطلش یزید خلیفه است و حسین (علیه السلام) (نعوذ بالله) طغیانگر! و بیعت با یزید زودتر انجام گرفته است در حقانیت و شرعیت یک حکومت و خلافت، بیعت بعضی از اهل حل و عقد کافی است. از طرفی حاکمیت یزید با بیعت صورت گرفته، چرا که عده زیادی این بیعت را پذیرفته و انجام دادهاند و در این عمل اختیار کامل داشتهاند.
البته ما در موردی به بیعت اهل حل و عقد نیاز داریم که ولایتعهدی یزید و جانشینی او توسط معاویه صورت نگرفته باشد، اما با وجود این جانشینی که معاویه دربارهی یزید صورت داده، دیگر موافقت یک نفر از اهل حل و عقد شرط نیست، حتی اگر همهی اهل حل و عقد هم مخالفت کنند،
1) ) ابنحجر، هیثمی، احمد، شرح قصیده همزیه، ص271.
این تعیین جانشینی توسط معاویه و معرفی یزید به عنوان ولیعهد خود، برای شرعیت و خلافت یزید بن معاویه کافی است.
ابنحجر، گفتار ابنعربی مالکی را اینگونه توضیح میدهد و در نقد گفتار او میگوید: «یقشعر منه الجلد»؛ از کلام او بدن انسان میلرزد.
دوم: مناوی نیز در ردّ کلام ابنعربی این گونه میگوید:
وقد غلب علی ابن العربی البغض من اهل البیت حتی قال: قتله بسیف جده.
دشمنی اهلبیت (علیهما السلام) بر ابنعربی غلبه پیدا کرده تا آنجا که میگوید: حسین (علیه السلام) با شمشیر جدّش کشته شده است.((1))
سوم: ابنخلدون، دانشمند معروف دربارهی اشتباه ابنعربی مینویسد:
قاضی ابوبکربن عربی مالکی اشتباه کرده است که در کتاب خود «العواصم» گفته است: حسین موافق قانون شریعت جد خود کشته شد. آنچه گوینده را بدین گفتار غلط واداشته، غفلت وی از شرط فتوا دادن امام عادل برای نبرد با صاحبان عقاید فاسد و باطل است و در آن زمان چه کسی را عادلتر از امام حسین (علیه السلام) در امامت و عدالت میتوان یافت.((2))
آری! ابن عربی خیال کرده شمشیر رسالت و نبوت، نستجیر بالله شمشیر یک ظالم بوده است که حسین (علیه السلام) با آن کشته شود.
همچنین ابنعربی((3))
میگوید: آن شمشیر ستمی که به دست بنیامیه بود،
شمشیر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) بود و میگوید: آن شمشیری که معاویه با آن خون مسلمانان بیگناه و صحابهی عالیقدر و تابعین را ریخت، شمشیر پیغمبر بود.
و نیز میگوید:
آن شمشیری که مردانی مانند عمار، اویس، خزیمه و ابنتیهان، و حجربن عدی، و سایر شهدا مانند مرج راهط، رشید هجری و میثم تمار با آن کشته شدند، شمشیر پیغمبر بود.
آیا اهانتی از این بالاتر که کسی صریحاً یا کنایهآمیز بگوید که شمشیر رسولخدا (صلی الله علیه و آله) به دست این افراد بود، یعنی این افراد مظهر برنامههای سیاسی، نظامی اسلام بودند! نه! ای ابن عربی! حسین (علیه السلام) با شمشیر عتبه و شیبه و ولید، با شمشیر مشرکین که با اسلام مبارزه کردند، با شمشیر کفر و ارتجاع، با شمشیر ابوسفیان و پسرهایشان که در جنگ بدر و احد و احزاب بر روی اسلام کشیده شد، با شمشیری که حمزه (علیه السلام) را با آن کشتند، با شمشیر معاویه، عمروعاص و مروان کشته شد.
وهابیّت مدّعی هستند که قیام امام حسین (علیه السلام) موجب گرفتاری و تفرقهی امت پیامبر (صلی الله علیه و آله) شده و تا به امروز این اختلاف ادامه دارد. در حالی که هر اجتماعی به صرف اجتماع بودنش مورد رضایت شارع نیست، بلکه اجتماعی که بر محوریت قرآن و سنت صورت گرفته باشد، مقبول شارع است، همانطور که قرآن میفرماید:
{ وَتَعاوَنُوا عَلَی البِرِّ وَالتَّقوی وَلا تَعاوَنُوا عَلَی الاِثمِ وَالعُدوانِ}.((1))
1) ) مائده / 5.
بر نیکی و تقوی با یکدیگر همکاری کنید ولی بر گناه و دشمنی یکدیگر را یاری ندهید.
و آیاتی دیگر همچون {وَأکثَرُهُم لایَعقِلُونَ}((1)) و {وَلکِنَّ أکثَرَهُم لایَعلَمُونَ}((2)) و {وَأکثَرُهُم فاسِقُونَ}((3)) و... این آیات اجتماعی که همراه با شرع نباشد را مورد مذمّت قرار داده است.
بنیامیه با تبلیغات وسیع سعی کردند عنوان خلیفه از تقدس برخوردار باشد و مخالفت با خلیفه حتی اگر فاسق و فاجر باشد، حرام تلقی گردد که در کنار عنوان مقدس «خلیفه»، عنوان «وحدت» نیز اهمیت پیدا کرد و در وحدت، امتِ حول محور خلیفه اصل گردید، به طوری که سال صلح امام حسن (علیه السلام) با معاویه نقطهی عطفی مهم به شمار میرفت که «عام الجماعهً» نام گرفت؛ زیرا به اعتقاد آنان، جامعه یکپارچگی خود را به دست آورد، هرکس که این وحدت را به هم بزند یا علیه خلیفه حرفی بزند یا اقدامی بکند، مرتکب بزرگترین گناه شده است و بر خلیفهی خدا خروج کرده و قتل او واجب است، لذا مهم نبود که خلیفه چه کسی باشد. وقتی عبدالله بن عمر در مقابل پیشنهاد معاویه مبنی بر بیعت با یزید قرار گرفت، نگفت که یزید صلاحیت ندارد و خلیفه باید عادل، اسلامشناس و توانا باشد، بلکه در جواب گفت: من بعد از تو با هر کس که امت بر خلافت او اجماع کند بیعت میکنم، ولو اینکه بندهای حبشی باشد.
متأسفانه همین ابنعمر، بیعت اجباری و با مکر و حیله و تطمیع و تهدید با
یزید را معتبر شمرد و کارش به جایی رسید که سالار شهیدان امام حسین (علیه السلام) را نصیحت کرد: ای ابا عبدالله! خدا تو را رحمت کند، از خدایی که بازگشت تو به سوی اوست، تقوا داشته باش! میدانی که این خانواده دشمن شما هستند و همیشه بر شما ظلم کردهاند و مردم این مرد را ولایت دادهاند، و من ایمن نیستم که برای طلا و نقره به او بگرایند و تو را بکشند و افراد بسیاری در راه تو کشته شوند... پیشنهاد میکنم در این مصالحهای که مردم با یزید کردهاند وارد شو و همچنانکه در زمان معاویه صبر میکردی، الآن نیز صبر پیشه کن، شاید خداوند بین تو و این ستمگر حکم کند.((1))
این سخن در حالی گفته شد که هیچگاه نخبگان مردم در شور و مشورت آزاد، یزید را صالح برای ولایت تشخیص نداده و با او بیعت نکردهاند، بلکه معاویه به تزویر، خود را دلسوز امت معرفی کرده و برای جلوگیری از اختلاف و شقاق بعد از خودش، یزید را ولیعهد ساخته و با زور، تطمیع، تهدید و حیله از عدهای برایش بیعت گرفته((2)) و بعد تلاش کرده به کمک عواملش به صورتهای مختلف از مردم برای یزید بیعت بگیرد و به افرادی همچون امام حسین (علیه السلام) ، ابنزبیر، ابنعمر، ابنعباس، و عبدالرحمن بن ابیبکر میگوید: در بیعت وارد شوید و از شقاق و اختلافافکنی بپرهیزید.((3))
ابن کثیر در این باره میگوید:
افراد معروفی همچون محمدبن حنفیه و عبدالله بن زبیر و عبدالرحمن و
امام حسین (علیه السلام) در جامعهی اسلامی بودند که به هیچ وجه حاضر به بیعت با یزید نبودند.((1))
بزرگانی که باید از ابتدا به آنان مراجعه شود و رأی و نظر آنان خواسته گردد، در مقابل امر واقعشده قرار میگیرند و چنان وانمود میشود که بیعت نکردن آنان یعنی مقابل خواست مردم ایستادن. این سیاستی بود که از سوی معاویه و طرفدارانش به شدت دنبال میشد.
بر این اساس، امام علی (علیه السلام) به عنوان اولین تفرقهافکن معرفی میشد و آنگاه که مروان به امام حسن (علیه السلام) مینویسد:
پدرت بین جماعت مردم تفرقه انداخت((2)).
و معاویه به امام حسین (علیه السلام) هشدار میدهد که: به فکر خودت و دینت و امت محمد باش و از اینکه وحدت این امت را بشکنی و آنان را به فتنه بیندازی، برحذر باش.((3))
ابنزیاد در کوفه برای بازداشتن مردم از یاری مسلم و امام حسین (علیه السلام) ،
چنین میگوید:
به طاعت خدا و طاعت امامانتان چنگ بزنید.((4))
عمر بن سعید، حاکم مکه، نیز وقتی خواست جلوی خارج شدن امام از مکه را بگیرد، به همین استدلال متمسّک شد: ای حسین (علیه السلام) ! آیا از خدا نمیترسی، از جماعت
خارج میشوی و بین امت اختلاف میاندازی؟ من تو را از اختلافاندازی به خدا پناه میدهم!
عمربن حجاج زبیدی از فرماندهان سپاه کوفه، روز عاشورا برای تحریص سپاه ابنزیاد چنین موعظه کرد: ای اهل کوفه! از امیر خود اطاعت کنید و همراه جماعت باشید و در کشتن کسی که از دین خارج شده و با امام مخالفت کرده شکی به خود راه ندهید.((1))
تبلیغات علمای درباری چنان اثر کرده بود که گروهی جنگ با امام حسین (علیه السلام) را عین اطاعت از خدا میدانستند و بدان افتخار میکردند؛ زیرا اطاعت از خلیفه، امری بود که وحدت امت اسلامی را به دنبال داشت.
مسلمبن عقیل (علیه السلام) در کوفه از مسلمبن عمرو باهلی آب خواست و او از آب دادن خودداری کرد. مسلم به او گفت: تو کی هستی؟ او در جواب گفت: من آن کسی هستم که وقتی تو دست از حق برداشتی، احترام حق را نگه داشتم، موقعی که تو به امام خود خیانت کردی، من خیراندیش امت و امام بودم و هنگامی که تو بر امام خود عاصی شدی من اطاعت کردم.((2))
در سال 62، مردم مدینه به وسیلهی فرستادگانشان از احوال یزید و فسق و فجور علنی او آگاه شدند، و او را از خلافت خلع کردند و عاملش را از شهر اخراج نمودند، در این هنگام ابنعمر به مردم گفت: ما با این مرد (یزید) بر بیعت خدا و رسول بیعت کردهایم و من از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که فرمود: در قیامت برای پیمانشکن پرچمی نصب میشود و میگویند:
این پیمانشکن فلان کس است و بزرگترین پیمانشکنی این است که با کسی بر بیعت خدا و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بیعت کند و سپس نقض بیعت نماید، بنابراین هیچ کس از شما یزید را از خلافت خلع نکند و در این کار اسراف ننماید که در آن صورت بین من و او شمشیر خواهد بود؟((1))
البته دربارهی بیعت عبداللهبن عمر با یزید اختلاف فراوان است.
به هر حال امام حسین (علیه السلام) با این واقعیت تاریخی روبهرو بود و سیاست امام (علیه السلام) در مواجهه با این فکر، از سویی تدافعی بود و از سویی دیگر روشنگری؛ یعنی از سویی تلاش میکردند که به عنوان خارجی معرفی نشوند و از سویی دیگر با این فکر مبارزه کنند و مبانی این اندیشه را به چالش بکشند.
اشکال:
خضری اشکال میکند که چهطور ممکن است نهضتی بدون امکانات نظامی به پیروزی واقعی برسد و حکومت نیرومند دشمن را به وسیلهی شهادت و اسارت به نابودی بکشد؟ لذا میگوید: قدرت را باید با قدرت کوبید و سنگانداز را باید با سنگ کیفر داد، بنابراین با فرض اینکه حسین (علیه السلام) سنگ و قدرت نداشت یا داشت و به هر دلیل از دست داد، اصلاً معقول نبود که با حکومت پرقدرت یزید مبارزه کند تا چه رسد به اینکه با شهادت پیروز گردد و حکومت اموی را به سراشیبی سقوط اندازد، بلکه برعکس، در صورتی که حسین به شهادت میرسید حکومت اموی نیرومندتر میگشت و با سرعت بیشتری مقاصد ضدّ اسلامیاش را دنبال میکرد... .((2))
همچنین او میگوید:
طرح موروثی کردن خلافت اسلامی در خاندان بنیامیه و نصب یزید به خلافت درست بود و مخالفت حسین با آن غلط بود... .
جواب:
دانشمند مصری، استاد محمدرضا، در کتاب «الحسن والحسین سبطا رسول الله» به خضری پاسخ داده است؛
خضری بیگ گمان کرده قیام امام حسین (علیه السلام) به منظور طلب سلطنت بوده و حاصل نشدن آن به علت ترک جزم و احتیاط و آماده نساختن و مسائل و اسباب بوده است، اما قیام امام حسین (علیه السلام) برای طلب حکومت نبوده و حضرت از عواقب آن اطلاع داشت، حتی دیگران هم مطلع بودند.
او بیعت با یزید را جایز نمیدانست و امتناع از آن را هر چند به قیمت خون پاکش تمام شود، واجب میدانست.
اگر امر به معروف و نهی از منکر واجب باشد، حسین (علیه السلام) اول کسی بود که باید به آن عمل کند و اول کسی است که باید برای پاک کردن محیط از منکرات و کفر و ظلم، اگرچه به بذل جان باشد اقدام نماید، اگر حسین (علیه السلام) در راه بقاء دین و دفاع از شرع، مجاهده و فداکاری نکند پس چه کسی جهاد کند؟
اشتباه کار خضری این است که قیام امام حسین (علیه السلام) را با قیام سیاستمداران و ریاستطلبان تاریخ مقایسه کرده است، در حالیکه قیام امام حسین (علیه السلام) از هرگونه اغراض دنیایی مبرّا بود.
ابراهیم خلیل در حالیکه نه قشونی داشت و نه شمشیر و اسلحه و نه همکاری و همفکری، در برابر پادشاه جباری مانند نمرود قیام کرد و خدایان و مقدسات او و ملتش را خوار شمرد و بتهایشان را در هم شکست.
همچنین موسی کلیمالله، از فرعون مصر خواست که دست از دعوای خود بردارد و استعباد بندگان خدا را ترک کند و پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، حضرت محمد، بیمعین و یار و یاور و تنها و بیجمعیت و بیلشکر، پرچم دعوت گردنکشان متکبر عرب و عجم را به دوش گرفت.
یحیی پیغمبر، مردم را به سوی خدا خواند، پادشاه ستمکاری او را کشت و سرش را برای فاحشهای به هدیه بردند.
حسین (علیه السلام) مردم را به حق و عدالت و دین جدّش دعوت کرد، او را کشتند و سرش را برای یزید هدیه بردند.
زکریا و سایر پیغمبرانی که کشته شدند، با اتکا به کدام اسباب ظاهری و وسایل مادّی قیام کردند، قیام این طبقه جز مأموریت دینی علتی نداشت و غلبه و شکست ظاهری برای آنها یکسان بود.
در عصر انبیا نیز کسانی بودند که دعوت ایشان را تندروی و بیاحتیاطی و استقبال از مرگ و هرگونه خطر میشمردند، بلکه آنها را به باد استهزاء میگرفتند.
به نظر خضریبیگ، امام حسین (علیه السلام) وقتی قیام کرد، هنوز از یزید خطایی صادر نشده بود، خضری گمان کرده که امام حسین (علیه السلام) یزید را نمیشناخت یا مسلمانها او را نمیشناختند، با اینکه یزید مشهور به فساد بود.
خلاصه
اگر قیام امام حسین (علیه السلام) را اینگونه رد بکنیم، باید بسیاری از زحمات انبیاء را هم بیهوده فرض کنیم هم اگر قیام امام حسین (علیه السلام) را منجر به شکست معرفی کنیم، بسیاری از قیامها و جنبشهای پیامبران نیز با شکست ظاهری روبه رو شد. روح منطق خضریها این است که: قدرت مادّی را که تجسّم امکانات زمینی است و با پیکر انسانها سروکار دارد، اصل میگیرد. ریشهی کجاندیشی آنها در تجزیه و تحلیل قیام حسین (علیه السلام) نیز همین است که قدرت حق را که بالاتر از همهی
قدرتها
و در واقع حاکم بر همهی قدرتهاست نمیبیند، از اینرو در مسألهی جنگ، دو تفاوت اساسی با مردان حق پیدا میکنند: اول اینکه وسیلهی جنگ را مادّی میپندارد و دوم اینکه هدف جنگ را نیز مادّی میانگارند، بدین جهت جنگ را در صورتی معقول میخوانند که جنگکننده اطمینان داشته باشد که نیروی مادّی بیشتری دارد و به پیروزی ظاهری میرسد.
منطق خضریها؛ منطق زورمداری است که مردم را در برابر حکومت یزیدها، تحقیر و تحذیر میکند و ملتهای ستمزده را روز به روز ضعیفتر و دولتهای ستمکار را روز به روز قویتر میکند.
منطق خضریها؛ منطق کور مادّی است که شواهد جهان معاصر نیز آن را ریشخند میکند و کنار میزند.
در جهان معاصر نیز میبینیم که مبارزات فراوانی به خصوص در کشورهای ضعیف، مانند الجزایر، ویتنام، کوبا، آنگولا و... بر ضدّ قدرتهای غولآسای استعماری به وقوع پیوسته و غالباً به پیروزیهای درخشانی رسیده است، با اینکه در مقایسه با نیروی عظیم دشمن، نیروی بسیار کمی داشته و غالباً از سلاح ایمانخروشان و خونجوشان، البته توأم با آگاهیها و شیوههای انقلابی، استفاده کرده است.
نمونهای از این مبارزات در عصر ما، مبارزات مردم لبنان است، با اینکه در برابر دشمنان صهیونیست و پشتوانههای امپریالیست آنها امکانات ناچیزی داشتند و از هر طرف حتی از طرف بسیاری از زمامداران بیحمیّت عربی که سر در آخور فاحشهها و جاسوسهای اروپایی و آمریکایی دارند، مورد هجوم نظامی و سیاسی قرار گرفتند، الحمدلله به پیروزی رسیدند. از مجموع نظرات بر میآید که وهابیّت، یزید را خلیفهای قدرتمند میدانند
و سالار شهیدان را فردی شورشگر معرفی میکنند و معتقدند که امام (علیه السلام) از قدرت
یزید خبر نداشت، در حالیکه حتی اطرافیان امام (علیه السلام) میدانستند،
لیکن امام (علیه السلام) به اندازهی بزرگان مکه و مدینه هم نمیداند، حتی به اندازه ابنعمر که وی تلاش دارد امام (علیه السلام) را از سفر منصرف کند، ظاهراً امام (علیه السلام) به اندازهی وهابیت هم از جو حاکم زمانش (نستجیر بالله) آگاه نیست!
شیخ عبدالله علائلی (م 1996م) دانشمند و نویسندهی اهل تسنن با تحلیل اوضاع زمان یزید، سکوت را بر هیچ دیندار و آزادهای جایز نمیداند، اما در این میان، کسی که از همه بیشتر مسؤولیت داشت و در اعتراض به وضع ناهنجار آن عصر، از شایستگی بیشتری برخوردار بود، امام حسین (علیه السلام) بود. قیام امام حسین (علیه السلام) خواست همه مسلمانان بوده است. این قیام انعکاس و طنین گستردهای به جای گذاشت و تا آنجا پیش رفت که تخت سلطنت امویان را به لرزه درآورد و سرانجام به نابودی کشاند.((1))
ابنعربی در دفاع از یزید اینگونه مینویسد:
اگر کسی بگوید یزید شاربالخمر بوده پس چگونه حاکمیت اسلامی را تصاحب نموده است؟ در جوابش میگوییم: بر شما جایز نیست که این حرف را بزنید و باید دو نفر شاهد عادل، شهادت دهند که ما دیدیم، چه کسی به شرابخواری یزید شهادت داده است؟! بلکه بر عکس انسان عادلی بود!((2))
بسیاری از اندیشمندان و بزرگان اهل تسنن، بر میگساری یزید اعتراف کرده و او را فردی شارب خمر و هوسران معرفی نمودهاند که به شرح بعضی از دیدگاهها میپردازیم:
ان یزیدبن معاویه کان صاحب طرب و جوارح وکلاب و قرود و فهود و مناذمة علی الشراب، وجلس ذات یوم علی شرابه وعن یمینه عبیداللهبن زیاد، وذلک بعد قتل الحسین... .((1))
یزید بن معاویه اهل خوشگذرانی و لهو و لعب، چاقوکشی و سگبازی، میمونبازی و پلنگبازی بود و با رفیقانش بر سر شراب مینشست. روزی بر سر بساط شرابش نشسته بود و طرف راستش عبیدالله بن زیاد قرار داشت، و آن چند روز بعد از شهادت حسین (علیه السلام) بود.
ولیزید وغیره اخبار عجیبه ومثالب کثیره من شرب الخمر وقتل ابن بنت الرسول ولعن الوصی، وهدم البیت واحراقه وسفک الدماء والفسق والفجور... .((2))
یزید و دیگران قصههای عجیب و مطاعن بسیاری از شرب خمر دارند. یزید کسی بود که فرزند پیامبر را به قتل رساند و وصی (علی (علیه السلام) ) را لعن نمود و خانهی خدا را خراب کرده و آن را سوزاند و خونها ریخت و فسق و فجور انجام داد... .
میکند، لذا در این زمینه میگوید:
کان ناصبا فظا، یتناول المسکر ویفعل المنکر.((1))
او مردی ناصبی و بداخلاق بود که شراب میخورد و کار بد انجام میداد.
وظهر فی المدینة ان یزید بن معاویة یشرب الخمر حتی یترک الصلاة، وصح عندهم ذلک وصح غیره مما یشبهه، فجعلوا به یجتمعون لذلک حتی خلعوه وبایعوه عبدالله بن حنظة الغسیل.((2))
در مدینه معلوم شد که یزید بن معاویه شرب خمر میکند، به حدی که نمازش ترک میشود و این موضوع و شبیه آن به نقل صحیح نزد آنان ثابت شد و لذا مردم اجتماع کرده و او را از خلافت خلع نمودند و با عبیدالله بن حنظله، غسیل الملائکه، بیعت کردند.((3))
ان یزید قد اجازنی بمأته الف ولایمنعنی ما صنع بی ان اخبرکم خبره، والله انه لیشرب الخمر، والله انه لیسکر حتی یدع الصلاة... .((4))
همانا یزید مرا صدهزار جایزه داد و آنچه را با من کرد اگر به شما بگویم چیزی مانع نمیشود. به خدا سوگند! او شراب میخورد، به خدا سوگند! او به حدی شراب مینوشید که نمازش را ترک مینمود.
وعلی القول بانه مسلم فهو فاسق، شریر، سکیر، جائر، کما اخبر به النبی.((1))
بنابر قولی که او مسلمان است، او مردی فاسق، شرور، بسیار مست و ظالم بود، آنگونه که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از آن خبر داده است.
الروایات لم تجمع علی شیء کاجماعها علی ادمائه الخمر وشغفه باللذات توانیه علی العظائم... و قد مات بذات الجنب وهو لما - یتجاوز السابعة والثلاثین ولعلها اصابة الکبد من ادمان الشرب و الافراط فی اللذات... .((2))
روایات بر چیزی همچون افراط در انجام گناهان کبیره اتفاق ندارد... او در سنین سی و هفت سالگی به درد «ذات الجنب» مرد، که گویا افراط در شرابخواری و لذتطلبی، کبد او را از کار انداخته بود... .
ان یزید کان یسقی قرده فضل کاسه و... و جاء یوماً سابقاً فطرحته الریح فمات، فحزن علیه حزنا شدیداً و امر بتکفیته ودفنه وامر اهل الشام ان یعزره فیه.((3))
یزید بر میمونش از تهماندهی شرابش مینوشانید... او روزی مسابقه گذاشت و به سبب شدت باد بر زمین خورد و مرد. یزید از این واقعه
بسیار محزون شد و لذا دستور داد تا او را کفن کرده و دفن نمایند و به اهل شام فرمان داد تا به او در این مصیبت تسلیت گویند.
فسق و فجور یزید، مورد تأیید و اجماع همهی مسلمانان است و بر این اساس، وی شایستگی امامت مسلمانها را نداشت و به همین دلیل بود که امام حسین (علیه السلام) قیام بر علیه او را واجب و لازم میدانست.((1))
از شواهدی که بر کفر و زندقهی یزید گواهی میدهد؛ اشعاری است که به خوبی از الحاد وی سخن میگوید، مطلع آن این است: ای علیه!((2)) نزد من بیا و به من شراب بده و نغمه بخوان؛ زیرا من مناجات با خدا را دوست نمیدارم! ای علیه! داستان جدّم ابوسفیان را که بلندمنزلت بود برای من بخوان، آن هنگامی که برای جنگ مسلمین به احد رفته بود و آنچنان در برابر محمد مقاومت نمود و از مسلمین کشت تا آنکه گریهکنندگان و نوحهگرانی اقامه کرد که بر کشتهگان مسلمانان گریه کنند. ای علیه! بیا نزد من و به من خمر بنوشان، خمری که تشنهگان آن را اختیار کنند، خمری که از انگورهای شام به دست آمده است.
ای علیه! هنگامی که به گذشتگان دوران جاهلیت نگاه میکنیم، میبینیم نوشیدن شراب پیدرپی حلال بود، ای ام حیم! پس از مرگم، شوهر اختیار کن و آرزوهای ملاقات مرا در قیامت در دل مدار؛ زیرا
آنچه دربارهی قیامت گفتهاند سخنان تاریک و باطلی است که برای دل فراموشی میآورد. من باید به زیارت محمد بروم در حالیکه خمر نوشیده باشم!((1))
وهابیت از شخصیتی که مورد مذمّت اهل تسنن است طرفداری میکنند؛ یزیدی که حتی بیسوادهای عالم از اسم او وحشت دارند، چگونه در قلب وهابیّت جا گرفته است؟! ما عقیده داریم میگسار بودن وی، برای کندن ردای خلافت از تن او بس است؛ فردی که شرابخواریش مورد اتفاق فریقین است. یزید به مسائل ابتدایی دین توجهی نداشته است، اما وهابیّت در دفاع از وی کتاب مینویسند.
وهابیّت سعی و تلاش فراوانی میکنند که یزید را در جریان واقعهی عاشورا فردی بیخبر معرفی کنند و شهادت امام (علیه السلام) را به عهدهی دیگران بیندازند، اما تمام فرقههای مسلمان متفقالقولاند که دستان یزید تا مرفق در خون امام حسین (علیه السلام)
آغشته شده است. اکنون به نقد و بررسی دیدگاههای وهابیّان میپردازیم:
ان یزیداً لم یأمر بقتل الحسین بأتفاق اهل النقل ولکن کتب الی ابنزیاد ان یمنعه عن ولایة العراق والحسین کان یظن ان اهل العراق ینصرونه... فقاتلوه حتی قتل شهیدا مظلوماً.((2))
همانا یزید به کشتن امام حسین (علیه السلام) امر نکرده و همهی علماء بر این مطلب اتفاقنظر دارند. فقط یزید به ابنزیاد نامهای نوشت که تو از برپایی
حکومت حسین (علیه السلام) در عراق جلوگیری کن... و در جایی دیگر نیز مینویسد:
واما قتل الحسین (علیه السلام) فلم یأمر به ولم یرض به بل ظهر منه التألم لقتله وذم من قتله ولم یحمل الرأس إلیه وإنّما حمل الی ابنزیاد.((1))
یزید دستور کشتن امام حسین (علیه السلام) را نداده است و راضی به آن نبوده است، بلکه از کشته شدن او اظهار تأسف نمود و سر حسین (علیه السلام) به سوی او حمل نگردید؛ بلکه به سوی ابنزیاد حمل شد. همچنین میگوید: حرکت دادن سر امام حسین (علیه السلام) به شام مردود است((2))
و در جای دیگر به اسارت رفتن اهلبیت حسین (علیه السلام) را انکار کرده است.((3)) باز در اینباره میگوید: یزید به کشتن حسین (علیه السلام) امر نکرد، سرها را نزد او نیاوردند و با چوب بر دندانهای او نزد، بلکه عبیدالله بن زیاد بود که این کارها را انجام داد.((4))
(م 774 ه-) پس از ابنتیمیه به میدان مبارزه و دشمنی با امام حسین (علیه السلام) برآمد و در توجیه اعمال یزید مینویسد:
الناس فی یزید بن معاویة اقسام: فمنهم من یحبّه ویتولاّه، وهم طائفة من اهل الشام من النواصب، واما الروافض فیشنعون علیه ویفترون علیه اشیاء کثیرة لیست فیه ویتهمه منهم بالزندقه، ولم یکن کذلک، وطائفة اخری
1) ) ابن تیمیه، احمد، مجموع الفتاوی، ج4، ص486؛ ابن تیمیه، احمد، رأس الحسین (علیه السلام) ، ص207.
2) ) ابن تیمیه، احمد، رأس الحسین، ص260.
3) ) ابن تیمیه، احمد، منهاج السنهً، ج2، ص226.
4) ) سؤال فی یزید بن معاویه، ص16.
5) ) ابنکثیر دمشقی «م 774 ه- ق» مورخ مشهوری است که از تألیفات او «البدایهً والنهایهً» است. وی سلسله حوادث تاریخ اسلام را از ابتدا آغاز کرد و در چهارده جلد منظم ساخت. در هشتمین مجلد آن هنگام ذکر حوادث سال 60 هجری مبحث مفصل و مستقلی را به قیام امام حسین (علیه السلام) اختصاص داده است. وی از شاگردان ابنتیمیه است.
لایحبونه ولایسبونه لما یعلمون من انه لم یکن زندیقا کما تقوله الرافضة، ولما وقع فی زمانه من الحوادث الفظیمة، والامور المستنکرة البشعة الشنیعة، فمن انکرها قتل الحسینبن علی بکربلا، ولکن لم یکن ذلک من علم منه، ولعله لم یرض به ولم یسؤه، وذلک من الأمور المنکرة جدّا.
مردم دربارهی یزید بن معاویه، چند گروه هستند: گروهی از مردم شام که نواصب هستند، او را دوست دارند و از او پیروی میکنند، گروهی دیگر اتهام زیادی بر او وارد کرده و به او نسبت کفر و زندقه میدهند، اینان روافض (شیعیان) هستند و حال آنکه این چنین نبوده است. و گروه دیگر نه او را دوست دارند و نه سبّ و نفرینش میکنند، چون میدانند، آنگونه که شیعه گفته است کافر و زندیق نیست، بلکه به جهت حوادث دردناک و کارهای بسیار زشتی که در زمان او اتفاق افتاد و زشتترین آنها کشتن حسینبن علی (علیه السلام) در کربلا بود، میباشد، ولی او از این حادثه آگاه نبود و شاید به چنین کاری راضی نبود، و آن جدا از کارهای بد و منکر بود.((1))
وی سعی دارد یزید را از قضیهی کربلا بیخبر معرفی کند و روایاتی که در مذمّت یزید نقل شده آنها را ضعف میداند، لذا اینگونه مینویسد:
وقد اورد ابنعساکر احادیث فی ذم یزیدبن معاویة کلها موضوعة لایصح شیء منها. قلت: یزید بن معاویة اکثر ما نقم علیه فی عمله شربالخمر، و اتیان بعض الفواحش، فأما قتل الحسین فانه کما قال جده ابوسفیان یوم احد له یأمر بذنب ولم یسؤه و قیل ان یزید فرح بقتل الحسین اول ما بلغه، ثم ندم علی ذلک فقال ابوعبیدة معمربن المثنی: ان
1) ) ابن کثیر، اسماعیل، البدایهً والنهایه، ج6، ص256.
یونسبن حبیب الجرمی حدثه: قال: لما قتل ابن زیاد الحسین ومن معه، بعث برؤوسهم الی یزید، فسر بقتله اولا، وحسنت بذلک منزلة ابنزید، عنده، ثم لم یلبث الا قلیلا حتی ندم: فکان یقول: وما کان علی لو احتملت الاذی وانزلته فی داری، وحکمته فیما یریده وان کان علی فی ذلک وکف ووهن فی سلطانی، حفظا لرسول الله (صلی الله علیه و آله) ، ورعایة لحقه وقرابته، ثم یقول: لعنالله ابنمرجانة، فانه اخرجه واضطره وقد کان سأله ان یخلّی سبیله او یأتینی أو یکون بثغر من ثغور المسلمین حتی یتوفاه الله فلم یفعل، بل ابی علیه وقتله فبغضنی بقتله الی المسلمین، وزرع لی فی قلوبهم العداوة، فابغضنی البر والفاجر بما استعظم الناس من قتلی حسینا، مالی ولابن مرجانة، قبحهالله وغضب علیه.
ابن عساکر روایات زیادی در مذمّت یزید آورده است که همهی آن روایات ضعیف است، ولی من میگویم: بیشترین بدگویی دربارهی یزید، شرابخواری او و انجام بعضی از اعمال ناشایست است، اما قتل امام حسین به او ربطی نداشت؛ زیرا پس از کشته شدن حسین، همان سخنی را که جدّش ابوسفیان در روز احد گفت، او هم بر زبان جاری کرد که نه فرمان به این قتل داد و نه به او ربطی داشت. نقل شده است که یزید در ابتدای امر یعنی هنگامی که سرهای بریدهی شهدا را دید، خوشحال شد، اما پس از چندی پشیمان شد و اظهار ناراحتی کرد و گفت: اگر من بودم نمیگذاشتم فرزند مرجانه - عبیدالله ابن زیاد - حسین را بکشد، بلکه به احترام جدّش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) اگرچه آسیبی به سلطنت من هم میرسید او را احترام میکردم، سپس گفت: خدا لعنت کند پسر مرجانه را که باعث اخراج حسین (علیه السلام) از مدینه شد و او را مجبور کرد، با اینکه حسین به او گفته بود تا او را آزاد بگذارد یا لااقل او را نزد من میآورد، یا به
شهرهای مسلمانان میرفت و تا پایان زندگی در همانجا میماند، اما چنین نکرد و بر او سخت گرفت تا او را به شهادت رساند، و مرا با این کار نزد مسلمانان بد نام کرد تا دشمنم بدارند و بذر کینه و دشمنی مرا در دلها کاشت تا آدمهای خوب و بد، هر دو با من دشمنی کنند، خدا پسر مرجانه را زشت گرداند و بر او غضب نماید.((1))
ابن کثیر((2))،
مدافع عملکرد یزید، میگوید:
فقد اشتهر عنه انه لما جاءه رأس الحسین جمع اهل الشام وجعل ینکت رأسه بالخیزران وینشد ابیات ابنالزبعری الشمهورة:
لیت
اشیاخی ببدر شهدوا
لاهلوا واستهلوا فرحا
قد قتلنا القوم من ساداتهم
لعبت هاشم بالملک فلا
لست من خندق ان لم انتقم
جزع الخزرج من وقع الاسل
ثم قالوا: یا یزید لاتشل
وعدلناه ببدر فاعتدل
خبر جاء ولا وحی نزل
من بنی احمد ما کان فعل
مشهور است که وقتی سر امام حسین (علیه السلام) را نزد او آوردند، شامیها را جمع کرد و... ابیات مشهور ابن زبعری را خواند که: کاش بزرگانم در بدر میدیدند که چگونه خزرج از ضربههای نیزه بیتاب گشتهاند آنها به شادی و شادمانی میشکفتند و میگفتند: یزید، دستت فلج مباد. ما بزرگ بزرگان را کشتیم و با بدر برابر کردیم و برابر شد بنی هاشم در مملکت بازی کردند؛ زیرا نه خبری آمده و نه وحیی نازل شده است من از خندق نیستم اگر از خاندان احمد، انتقام کارهایش را نگیرم.
یزید در این اشعار، حسین و فرزندان علی و فاطمه و مسلمانان واقعی را به سران کفر در جنگهای صدر اسلام تشبیه میکند و در حقیقت کفر خودش را ثابت میکند.
قال ابنکثیر بعد ایراد الابیات: فهذا ان قاله یزیدبن معاویة لعنةالله علیه ولعنة الّاعنین، وان لم یکن قاله فلعنةالله علی من وضع علیه لیشنع به علیه.
ابن کثیر پس از نقل سخنان یزید و اشعارش میگوید: اگر این سخنان را یزیدبن معاویه گفته است، لعنت خدا و لعنت همهی لعنتکنندگان بر او باد. و اگر او نگفته است، لعنت خدا بر آنانی باد که با ساختن این داستان، قصد بد نام کردنش را داشتهاند.((1))
این سخن ابنکثیر پس از دفاع او از یزید بن معاویه است که در حقیقت نوعی انکار این جنایت توسط یزید میباشد، چون او بیرق دفاع از یزید را به این جهت به دوش گرفته است که او دشمن خاندان پیامبر و قاتل حسین بن علی و خشنود از اسارت خاندان علی بود، و لذا سراسر آثار او مملو است از دفاع دشمنان اهلبیت و انکار زشتیهای دشمنان آنان، و کوچکترین دفاعی از خاندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) در آنها دیده نمیشود.
1) ) ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، ج8، ص209.
لعنت میکند و یزید را جزء قاتلین معرفی مینماید، لذا در اینباره مینویسد:
قال التفتازانی فی شرح العقائد النسفیة اتفقوا علی جواز اللعن علی من قتل الحسین، أو أمر به، او اجازه، او رضی به، والحق ان رضا یزید بقتل الحسین و استبشاره بذلک واهانته اهلبیت رسولالله ما تواتر معناه وان کان تفصیله آحادا، فنحن لانتوقف فی شأنه بل فی کفره وایمانه، لعنةالله علیه وعلی انصاره واعوانه.((1))
تفتازانی در کتاب «شرح عقائد نسفیه» میگوید: بر جواز لعن کسی که حسین (علیه السلام) را کشت یا امر به آن کرد یا آن را اجازه داد یا به آن راضی شد اجماع کردهاند؛ و حق آن است که یزید به قتل حسین (علیه السلام) راضی بود و از کشتن او خوشحال شد و به اهلبیت رسول خدا (علیهما السلام) اهانت کرد و این مطلب متواتر معنوی است، اگرچه تفصیل آن از خبرهای واحد است، پس ما در مورد «لعن» او سکوت نمیکنیم، بلکه حتی در کفر یا مؤمن بودن او هم شک نمیکنیم. لعنت خدا بر او و بر طرفداران و یارانش و باد.
قلت: ولما فعل یزید باهل المدینة ما فعل وقتل الحسین واخوته وآله، شرب یزید الخمر وارتکب أشیاء منکرة بغضه الناس، وخرج علیه غیر واحد، ولم یبارک الله فی عمره... .((3))
1) ) ابن عماد حنبلی، عبدالحی، شذرات الذهب، ج1، ص68.
2) ) ابوعبدالله محمد بن احمد شمسالدین ذهبی دمشقی متوفای سال 748 قمری یکی از مورّخان و محدّثان به نام شافعی دمشق است که «تاریخ الاسلام» او بسیار مشهور است. تألیف او در سی جلد به چاپ رسیده است.
3) ) ذهبی، ابوعبدالله محمد، تاریخ الاسلام، وفیات ج61 - 80، ص30.
و چون یزید با مردم مدینه آنچه خواست انجام داد و حسین (علیه السلام) و برادران و بستگان او را کشت و شراب خورد و کارهای ناپسند انجام داد، مردم او را دشمن داشتند و بسیاری بر ضد او قیام کردند و خداوند به عمر او برکت نداد.
أشدد یدک بالحسین، فلا یخرج حتی یبایع، فإن أبیٰ فاضرب عنقه.
بر حسین (علیه السلام) سخت بگیرید تا بیعت کند و اگر بیعت نکرد گردنش را بزنید.((1))
کردی؟ وی در جواب گفت:
اما قتلی الحسین، فأنه أشار الی یزید بقتله أو قتلی، فأختار قتله.((2))
قتل امام حسین (علیه السلام) به دستور یزید بود که به من گفت: یا حسین (علیه السلام) را بکش یا تو را میکشم! من هم برای اینکه کشته نشوم حسین (علیه السلام) را کشتم.
لایشک عاقل أن یزیدبن معاویة هو قاتل الحسین (علیه السلام) ، انه هو الذی ندب عبیداللهبن زیاد لقتل الحسین.((3))
هیچ عاقلی شک ندارد که یزید بن معاویه قاتل امام حسین (علیه السلام) است و او بود که عبیداللهبن زیاد را واداشت تا امام حسین (علیه السلام) را بکشد.
یزید با چوب خیزران به دو لب امام حسین (علیه السلام) میزد و این شعر را میخواند:
یفلقن هاما من رجال أعزه
علینا وهم کانوا أعق وأظلما
سری که اکنون در برابر من گرفته و دندانهای براقی دارد، از مردانی است که از ما و دیگران عزیزتر است، لیکن تأسف ما در این است که او وسیلهی بیاعتباری خویش را فراهم آورد و از همه ستمکارتر گشت.
مردی از انصار در آن مجلس بود، او به یزید رو کرد و گفت:
ارفع قضیبک هذا، فانی رأیت رسول الله (صلی الله علیه و آله) یقبل الموضع الذی وضعته علیه.((1))
چوب را کنار بگذار، همانا دیدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن موضعی را که تو با چوب میزنی میبوسید.
همچنین ابنسعد از اسارت اهلبیت در مقابل یزید خبر میدهد، لذا در این زمینه مینویسد:
ثم اتی یزیدبن معاویة بقتل الحسین (علیه السلام) ومن بقی من اهله ونسائه، فادخلوا علیه قد قرنوا فی الجبال فوقفوا بین یدیه.((2))
اسیران (از باقیمانده اهل امام حسین (علیه السلام) و زنانش) در حالیکه با طناب دستهایشان را بسته بودند، در مقابل یزید ایستادند.
فرمود:
لا بارکالله فی یزید الطعان اللعان اما انّه نعی الی جیبی وسخیلی حسین (علیه السلام) اتیت بتربته، ورأیت قاتله اما انه لایقتل بین ظهرانی قوم فلا ینصروه الا عمهم الله بعقاب.
خدا از برکت، یزید طعان لعان را محروم کند! آگاه باش که خبر داده شدم به مرگ حبیبم و فرزندم، حسین (علیه السلام) ، و تربتش برایم آورده شد و کشندهی او را دیدم. آگاه باش که حسین (علیه السلام) کشته نشود در میان مردمی که او را یاری نکنند مگر آنکه خداوند همهی آنها را عقاب کند.((1))
زمانی که حسین (علیه السلام) و فرزندان پدرش - یعنی برادرانش - کشته شدند و ابنزیاد سر آنان را برای یزید فرستاد، یزید در آغاز به شادی و اظهار سرور میپرداخت، سپس از این کشتار مسلمانان پشیمان شد و اظهار ندامت کرد چرا که مردم از او بیزاری جستند و این حق مردم بود که از یزید خشمگین شوند.((2))
اسیران را نزد یزید آوردند، او در حالی اطفال و بانوان خاندان امیرالمؤمنین و امام حسین (علیه السلام) را میدید که سرهای به نیزه زدهشده
در کنار آنان بود. کلاغی در آنجا سر و صدا کرد، یزید این اشعار را در آن حال سرود:
لما
بدت تلک الحمول وأشرقت
نعب الغراب فقلت: نح او لا تنح
تلک الشموس علی ربی
جیرون
فلقد قضیت من النبی دیونی((1))
هنگامی که محملهای اسرای آل محمد ظاهر شد، کلاغی صدا زد؛ گفتم: ای کلاغ! بخوانی یا نخوانی، من طلب خود را از پیغمبر گرفتم.
آنان تصریح میکنند که با ورود اسیران اهلبیت (علیهما السلام) و سرهای شهیدان کربلا، یزید اظهار سرور و شادمانی کرد و به همین مناسبت مجلس شراب برپا نمود.
قاضی ثناءالله عثمانی در ذیل تفسیر آیهی 29، سورهی ابراهیم مینویسد: بنیامیه از کفر خود استفاده کردند تا اینکه ابوسفیان، معاویه، عمربن العاص و تعداد دیگری از آنان در فتح مکه مسلمان شدند، ولی یزید و کسانی که همراه او بودند به نعمت الهی کفر ورزیده و دشمنی با اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را نصب العین خود قرار دادند و حضرت حسین (علیه السلام) را مظلومانه به شهادت رسانده و به دین و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) کفر ورزیدند. یزید بعد از شهادت حضرت حسین (علیه السلام) ، کفر خودش را علنی نموده و اشعاری را سرود که مفهومش این بود؛ کجایند بزرگان بنیامیه که ببینند چگونه از آل محمد و بنیهاشم انتقام کشتههای بدر را گرفتم.((2))
علامه شاه ولیالله در اینباره میگوید: یزید یکی از دعوتکنندگان به ضلالت و گمراهی در شام بوده است و او در اثر کشتن امام حسین (علیه السلام) ، از توفیق سعادت محروم و
در زمرهی فاسقین داخل شده است.((1))
هنگامی که حسینبن علی (علیه السلام) به قتل رسید، رأس آن حضرت به سوی یزید بن معاویه علیه اللعنهً والسخط فرستاده شد... .((2))
ثم عدونا علی ابنه وهو خیر اهل الارض نقاتله مع آل معاویه و ابن سمیة الزانیة ضلال یا لک من ضلال.((3))
از تاریخ اینگونه استفاده میشود که یزید راضی و خشنود از کشته شدن امام حسین (علیه السلام) بود، لذا مطابق روایات، هر کس بر عمل قومی راضی باشد از جملهی آنان خواهد بود. اینک به شواهدی بر این مطلب اشاره میکنیم:
یعقوبی در اینباره مینویسد: زمانی که خبر کشته شدن امام حسین (علیه السلام) به یزید رسید، او در باغ خضرای خود بود، در آن هنگام تکبیر بلندی گفت... .((1))
چون اسیران را به شام آوردند، یزید بزرگان اهل شام را دعوت کرد تا بر او وارد شده و به او به جهت این پیروزی تبریک بگویند.((2))
مقریزی و دیگران نقل کردهاند که چون سر امام حسین (علیه السلام) را نزد یزید گذاردند، شروع به کوبیدن با قصیب به دندانهای حضرت نمود و شعر خواند... آنگاه دستور داد تا سر شریف آن حضرت را در قصر تا سه روز به دار آویختند.((3))
و مطابق روایت دیگر، تا سه روز در دمشق سر را بر دار زد و سپس آن را در خزینهی اسلحهی خود قرار داد.((4))
اسیرانی را که شامل زنان و کودکان بودند در حالیکه وضع بسیار نامناسب داشتند در نزد یزید حاضر کردند. فاطمه بنت علی‘ گفت: زمانی که ما در مجلس یزید بودیم، او در حق ما دلسوزی نمود و امر کرد که به ما چیزی بدهند و لطفی در حق ما کرد. سپس مردی از اهل شام برخاست و به نزد یزید رفت و به من اشاره کرد و گفت: ای امیرالمؤمنین! این زن را به من ببخش و هدیه کن! چنان بدن من به لرزه افتاد و ترس تمام وجودم را فرا گرفت که از نگرانی لباس
خواهرم زینب را که از من بزرگتر بود گرفتم. خواهرم زینب به آن مرد گفت: «کذبت والله ولؤمت، ما ذلک لک وله»؛ چنین حقی نه برای تو و نه برای یزید وجود دارد. یزید از این سخن ناراحت شد و گفت: دروغ گفتی، به خدا سوگند اینها اسیر و مملوک من هستند.
حضرت زینب (سلام الله علیها) فرمود:
کلاّ والله ما جعلالله ذلک لک الا أن تخرج من ملّتنا وتدین بغیر دیننا.
هرگز به خدا سوگند! خداوند برای تو چنین حقی قرار نداده است مگر از دین و آیین ما خارج شوی و به دین غیر ما درآیی.
یزید با ناراحتی پاسخ داد: همانا تو، پدر و برادر تو از دین خدا خارج شدهاید. خواهرم گفت:
بدین الله ودین أبی ودین أخی، وجدی اهتدیت انت وابوک وجدّک.
تو و پدرت (معاویه) و پدر بزرگت (ابوسفیان) به وسیله ی دین خدا که همان دین پدرم، برادر و جدم بود، از گمراهی به هدایت راهنمایی شدید.
یزید گفت: ای دشمن خدا! دروغ میگویی! زینب پاسخ داد:
انت امیر مسلط، تشتم ظالما وتقهر بسلطانک.((1))
هماکنون تو بر ما سلطه داری و ما زیر دست تو هستیم.
نمیتوان گفت یزید هم در کشتن امام حسین (علیه السلام) اجتهاد کرد، پس بیتقصیر است، چون صحابهای که با امام حسین (علیه السلام) در قیام شرکت نکرده بودند،
1) ) طبری، محمد، تاریخ طبری، ج5، ص461؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایهً والنهایهً، ج8، ص194؛ ابن جوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، الرد علی المتعصب العنید، ص60.
قهراً اجازهی قتل حضرت را نداده بودند، این یزید بود که با امام حسین (علیه السلام) جنگید. این عمل یزید، نشانهی فسق اوست و امام حسین (علیه السلام) در شهادت مأجور است، در حالیکه یزید از عدالت به دور بوده و امام حسین (علیه السلام) علیه یک حاکم ظالم قیام کرده است.((1))
عزیز شدن ابنزیاد نزد یزید بعد از کشتن امام حسین (علیه السلام) ، دلالت بر رضایت یزید دارد. در اینباره اقوال فراوان است که به نقل چند مورد بسنده میکنیم:
وکان یزید صاحب طرب وجوارح وکلاب وقرود وفهود ومناوعة علی الشراب، وجلس ذات یوم علی شرابه و عن یمینه ابن زیاد وذلک بعد قتل الحسین (علیه السلام) فاقبل علی ساقیه فقال:
استفنی شربة تروی
مشاشی
صاحب السرّ والامانة عندی
ثم مل فاسق مثلها ابن زیاد
ولتسدید مغنمی وجهادی((2))
یزید همیشه اهل طرب بود... روزی در مجلس شراب نشسته بود و در طرف راستش ابنزیاد قرار داشت و این بعد از کشتن حسین (علیه السلام) بود، آنگاه رو به ساقی کرد و گفت:
مرا شرابی ده که سراسر وجودم را سیراب کند. آنگاه برگرد و به مثل آن، ابنزیاد را سیراب کن.
او که صاحب سرّ و امانت نزد من است، به جهت تأیید غنیمتها و جهاد من، چنین کن.
ناگفته نماند که وی بعد از جملههایی که دربارهی بیدادگریها و ستمگریهای یزید مینویسد، میگوید:
او در میان امت اسلامی مانند فرعون در میان رعیت بود، همچنین در ادامه مینویسد:
یعنی نه چنین است، بلکه فرعون در میان رعیت خود از یزید عادلتر بود و در میان نزدیکان عامهی مردم با انصافتر بود.
یزید، ابن زیاد را به سوی خود طلبید و اموال بسیار و تحفههای بزرگی به او اعطا نمود، و او را به خود نزدیک کرده و منزلش را رفیع گردانید. و نیز او را بر زنان خود داخل کرده و همپیالهی شرابش گردانید. آنگاه به آوازهخوان گفت: غنا بخوان. آنگاه خودش آن دو بیت را انشاء نمود.((1))
ابناعثم نقل کرده که یزید به ابنزیاد یک میلیون درهم جایزه داد.((2))
ابناثیر در این زمینه مینویسد:
چون سر امام حسین (علیه السلام) به یزید رسید، مقام و درجهی ابن زیاد نزد یزید بالا رفته و هدایایی به او عطا نمود و به جهت آنچه انجام داده بود او را مسرور ساخت.((3))
چون عبیداللهبن زیاد، حسینبن علی و فرزندان پدرش را به قتل رسانید، سرهای آنان را به سوی یزیدبن معاویه فرستاد، در ابتدا یزید از این عمل خشنود شد، و عبیدالله منزلت و مقامی نزد یزید پیدا کرد.((4))
ابنزیاد به امر قاطع یزید، دست به قتل حسین (علیه السلام) زد و اگر یزید راضی به جنایت کربلا نبود، باید او را بدون هیچ درنگی جریمه میکرد و او را در مجلس شرب خمر خود راه نمیداد و همنشین نمیساخت و هدایایی به سوی او نمیفرستاد. همهی این امور بر رضایت یزید به قتل حسین (علیه السلام) دلالت میکند و اینکه او هرگز به خاطر کشتار تلخ و جنایت هولناک کربلا پشیمان نگردید.((1))
یحییبن حکم، که خودش نیز از امویها بود و در دستگاه یزید هم پست حساسی داشت، هنگامی که کاروانسرهای به نیزه زدهی اهلبیت پیغمبر و زنان به زنجیر کشیدهی آنها را در مجلس یزید مشاهده کرد، با لحن بسیار تندی امویهای جنایتکار را سرزنش نمود و گفت: میان شما و پیغمبر، جدایی افتاد و من از این پس در هیچ کاری با شما موافقت نمیکنم.((2))
او شخص یزید را هم به باد نکوهش و تمسخر گرفت و گفت: پیوند شهدای اهلبیت پیغمبر، خیلی بیشتر از پیوند ابنزیاد ننگین شایستهی اکرام بود.((3))
از تاریخ استفاده میشود که یزید، بعد از آنکه ابنزیاد امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رسانید، جوایز بسیاری برای او فرستاد و نزد او اجر و قرب خاصی پیدا کرد.
از نصوص تاریخی استفاده میشود که یزید نه تنها ابنزیاد را به جهت کشتن امام حسین (علیه السلام) توبیخ نکرد، بلکه از توبیخ او نیز جلوگیری نمود.
از طبری و دیگران نقل شده:
هنگامی که اسراء را بر یزید وارد کردند، یحییبن حکم با خواندن دو بیت ابن زیاد را بر این عمل توبیخ و سرزنش کرد... ولی یزید مشت محکمی به سینهی او زد و به او گفت: ساکت باش!((1))
دفاع سرسخت یزید از ابنزیاد، نه تنها دلیل بر رضایت یزید است، بلکه امضایی بر عمل او بوده و در حقیقت این جنایت به امر یزید بوده است.
یکی از ادلهای که بر رضایت یزید از شهادت امام حسین (علیه السلام) وجود دارد؛ اعتراف فرزندش، معاویهًبن یزید، بعد از فوت یزید بود، در حالیکه بالای منبر گریه میکرد و میگفت:
ان من اعظم الامور علینا علمنا بسوء مصرعه وبئس منقلبه، وقد قتل عترة رسولالله وأباح الخمر وخرّب الکعبه... فشأنکم أمرکم. والله لئن کانت الدنیا خیراً... ولئن کانت شرا فکفی ذریة أبیسفیان ما أصابوا منها.((2))
یزید عترت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را به قتل رساند، شرب خمر را مباح کرد و کعبه را تخریب نمود، او اهل جهنم است و بر ما بسیار دشوار است... .
حتی به خاطر جنایتهایش خصوصاً جنایت کربلایش به شدت تبرّی جست تا حدی که از
مقام خلافت او نیز استعفا نمود.((1))
بنابراین در این سخنرانی فرزند یزید به قاتل بودن پدرش اقرار کرده است.
طبری مورّخ صاحبنام، متن سخنرانی نعمانبن بشیر که به تعبیر او آدمی صلحجو بود را نقل میکند که در بین سخنانش شخصی به نام عبداللهبن مسلمبن سعید حضرمی، از همپیمانان بنیامیه و از هواداران آنان بلند میشود و او را ترسو و ضعیف توصیف میکند و از او میخواهد تا نسبت به فرستادهی امام حسین (علیه السلام) سختگیر باشد و او اولین کسی است که برای یزید، نامه نوشت و از او خواست تا فردی قدرتمند و سختگیر را به فرمانداری کوفه منصوب کند.
عبیدالله بن زیاد به دستور یزید فرماندار کوفه و بصره شد تا یکی از دو کار را انجام دهد، یا مسلم را دستگیر کند یا او را به قتل برساند.
وکتب (عبداللهبن مسلم سعید الخصرمی) الی یزیدبن معاویه: اما بعد فان مسلمبن عقیل قد قدم الکوفه فبایعته الشیعه للحسینبن علی، فان کان لک بالکوفه حاجة فابعث الیها رجلا ینفذ امرک ویعمل مثل عملک فی عدوک فان النعمانبن بشیر رجل ضعیف او هو یتضعف، فکان اول من کتب الیه.
عبداللهبن مسلم سعید حضرمی نامهای به یزید بن معاویه نوشت که: اما بعد! مسلمبن عقیل به کوفه وارد شده و شیعیان به خاطر حسینبن علی با او بیعت کردهاند، پس اگر کوفه را میخواهی، مردی به آنجا بفرست تا فرمان تو را اجرا کند و ما مثل خودت با دشمنت رفتار نماید، زیرا
1) ) طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص352؛ ابن اثیر، علی، الکامل، ج3، ص301.
نعمانبن بشیر، مردی ضعیف است. بنابراین عبدالله حضرمی اولین کسی بود که به یزید نامه نوشت.
پس افراد دیگری هم نامه نوشتند تا اینکه نامهها به دست یزید رسید، پس از گذشت دو روز از رسیدن نامهها، با سرجون مشورت کرد و از او خواست تا همفکری کند. سرجون گفت: پدرت معاویه شخصی را مأمور کوفه کرد که تو از او خشنود نیستی، نامهی پدرش را نشانش داد که قبل از مرگ برای عبیداللهبن زیاد نوشته بود، با دیدن نامه تسلیم شد و فرمانداری بصره را هم به کوفه اضافه نمود و به ابنزیاد دستور داد تا مسلمبن عقیل را یا دستگیر کند و یا سرش را برایش بفرستد.
ثم کتب الیه عمارةبن عقبة بنحو من کتابه ثم کتب الیه عمربن سعد بن ابیوقاص بمثل ذلک. قال هشام، قال عوانة: فلما اجتمعت الکتب عند یزید لیس بین کتبهم الا یومان، دعا یزیدبن معاویة سرجون مولی معاویة، فقال: ما رأیک؟ قال: حسبنا قد توجه نحو الکوفه ومسلمبن عقیل بالکوفة یبایع للحسین وقد بلغنی عن النعمان ضعف وقول سیی واقرأه کتبهم فما تری، من استعمل علی الکوفة؟ وکان یزید عاتباً علی عبیداللهبن زیاد، فقال سرجون: أرأیت معاویة لو نشر لک أکنت أخذا برأیه؟ قال: نعم، فاخرج عهد عبیدالله علی الکوفة، فقال: هذا رأی معاویة ومات، وقد أمر بهذا الکتاب فأخذ برأیه، وضم المصرین الی عبیدالله وبعث إلیه بعهده علی الکوفة ثم دعا مسلمبن عمرو الباهلی وکان عنده فبعثه إلی عبیدالله بعهده إلی البصره، وکتب الیه معه: أما بعد کتب إلی شیعتی من أهل الکوفة یخبروننی إنّ إبنعقیل بالکوفة یجمع الجموع لشق عصا المسلمین فسرحین تقرأ کتابی هذا، حتی تأتی اهل الکوفة، فطلب
إبن عقیل کطلب خزره حتی تثقفه، فتوثقه او تقتله والسلام.((1))
عوانه گوید: وقتی نامهها که فاصله آن بیش از دو روز نبود پیش یزید فراهم شد سرجون غلام معاویه را پیش خواند و گفت: حسین سوی کوفه حرکت کرده و مسلم بن عقیل در کوفه برای حسین (علیه السلام) بیعت میگیرد شنیدهام که نعمان بن بشیر ضعیف است و سخن ناباب میگوید: آن گاه نامهها را به سرجون داد تا بخواند و گفت به نظر تو کی را به کار کوفه گمارم؟ گوید: و چنان بود که یزید از عبیدالله بن زیاد آزرده خاطر بود اما سرجون گفت: اگر معاویه زنده شود مطابق رأی او کار میکنی؟ گفت: بله، سرجون فرمان عبیدالله را دربارة ولایتداری کوفه درآورد و گفت: رأی معاویه چنین بوده و وقتی میمرد دستور این نامه را داد گوید: پس یزید به رأی وی عمل کرد و دو شهر را برای عبیدالله یکجا کرد و فرمان خویش را درباره کوفه برای وی فرستاد آنگاه مسلم بن عمرو باهلی را که به نزد وی بود پیش خواند و فرمان بصره را با وی برای عبیدالله فرستاد و با آن چنین نوشت:
اما بعد: دوستداران من از مردم کوفه به من نوشتهاند و خبر دادهاند که ابن عقیل در کوفه جماعت فراهم میکند تا میان مسلمانان اختلاف افکند و حتی این نامه را خواندی حرکت کن و پیش مردم کوفه رو و ابن عقیل را بجوی چنانکه مهره را میجویند تا وی را بیابی و به بند کنی یا بکشی یا تبعید کنی والسلام.
در سند ذیل ابنکثیر مینویسد:
کتب یزید الی ابنزیاد: اذا قدمت الکوفة فاطلب مسلمبن عقیل فإن قدرت علیه فاقتله او أنفه، وبعث الکتاب مع العهد مع مسلمبن
1) ) طبری، محمد، تاریخ طبری، ج4، ص264.
عمرو الباهلی فسار ابنزیاد من البصرة الی الکوفة، فما دخل دخلها متلثما بعمامة سوداء فجعل لا یمر بملأ من الناس الاّ قال: سلام علیکم. فیقولون: وعلیکم السلام مرحبا یابن رسولالله یظنون أنه الحسین، وقد کانوا ینتظرون قدومه وتکاثر الناس علیه، ودخلها فی سبعة عشر راکبا، فقال لهم مسلمبن عمرو من جهة یزید تأخروا، هذا الأمیر عبیداللهبن زیاد فلما عملوا ذلک علتهم کابة وحزن شد، فتحقق عبیدالله الخبر.
یزید به عبیدالله بن زیاد نامه نوشت زمانی که به کوفه رسیدی مسلم بن عقیل را پیدا کن اگر قدرت بر او پیدا کردی او را بکش یا به بند بکش و نامه را همراه با مسلمبن عمرو الباهلی فرستاد، ابن زیاد از بصره راهی کوفه شد و به صورت فردی ناشناس وارد شهر کوفه شد در حالی که عمامه سیاه خود را به سر و چهره پیمانده بود از هر کسی که عبور میکرد سلام علیک میکرد مردم در جواب خوش آمد میگفتند گمان میکردند او امام حسین (علیه السلام) است که منتظر آمدن امام بودند و دور بر امام جمع شدند. ابن زیاد با هفده سوار وارد شد که مسلمبن عمرو به آنها گفت وی فرستاده یزید است عقب بروید این امبیر عبیدالله بن زیاد است و مردم چون او را دیدند ناراحت شدند و از اطراف او پراکنده شدند.((1))
این اسناد تاریخی، فرمان مستقیم یزیدبن معاویه در قتل امام حسین (علیه السلام) و کشتار همراهان آن حضرت را ثابت میکند.
ذهبی مینویسد:
خرج الحسین الی الکوفة، فکتب یزید الی والیه بالعراق عبیداللهبن زیاد: ان حسینا صائر الی الکوفة، وقد ابتلی به زمانک من بین الأزمان،
1) ) ابن کثیر، اسماعیل، البدایه والنهایه، ج8، ص164.
وبلدک من بین البلدان وانت من بین العمال وعندها تعتق او تعود عبدا فقتله ابنزیاد وبعث برأسه الیه.
حسین (علیه السلام) به سوی کوفه عزیمت نمود، از اینرو یزید به والی و حاکم عراق عبیداللهبن زیاد نوشت: حسین (علیه السلام) به سوی کوفه عازم است و از میان زمانها، زمان و دوران تو و از بین سرزمینها، سرزمین تو گرفتار او شده است، تو از میان عمّال و کارگزاران برای این کار برگزیده شدهای، پس لازم است یا خود را آزاد سازی یا برگردی و به غلامی درآیی. از اینرو بود که ابنزیاد حسین را کشت (علیه السلام) و سر او را برای یزید فرستاد.
نامههای یزید، حکایت مستقیم از دستور به قتل امام حسین (علیه السلام) دارد:
طبرانی به سند خود روایت کرده که متن نامه به شرح ذیل میباشد:
یزید در نامهای به ابنزیاد نوشت... اگر حسین (علیه السلام) را نکشی به نسب سابق خود برخواهی گشت. از اینرو عبیداللهبن زیاد، حسین (علیه السلام) را به قتل رساند و سر مبارک آن جناب را برای یزید فرستاد. وقتی یزید سر آن حضرت را دید، آن اشعار کفرآمیز را خواند.((1))
هیثمی با تصریح به صحت سند، این نامه روایت میکند. ابنعساکر در تاریخ مدینه دمشق، ذهبی در سیر اعلام النبلاء، ابوالفرج ابنجوزی حنبلی در الردّ علی المتعصب العنید، همه و همه مینویسند:
یزید در نامهاش به ابن زیاد دستور داد که حسین (علیه السلام) را به قتل برسان.((2))
1) ) طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، ج3، ص115، حدیث 2846.
2) ) ابن حجر هیثمی، احمد، مجمع الزوائد، ج9، ص139؛ ابنعساکر، علی، تاریخ مدینه دمشق، شرح حال امام حسین، ح259؛ ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء، ج9، ص139؛ ابنجوزی، ابوالفرج عبدالرحمن، الرد علی المتعصب العنید، ص49؛ سیوطی، عبدالرحمن، تاریخ الخلفاء، ص207.
و نیز سیوطی مینویسد:
فکتب یزید الی والیه بالعراق، عبیداللهبن زیاد بقتاله.
یزید به عبیداللهبن زیاد والی و فرماندار خود در عراق، نامهای مبنی بر قتال و جنگیدن با حسین (علیه السلام) نوشت.((1))
در گزارش دیگر اینگونه آمده است:
من عبدالله یزید امیرالمؤمنین الی الولیدبن عتبه اما بعد، فإذا ورد علیک کتابی هذا فخذ البیعة ثانیاً علی اهل المدینة بتوکید منک علیهم، وذر عبداللهبن الزبیر فإنه لن یفوتنا ولن ینجو منا أبداً مادام حیا، ولیکن مع جوابک الی رأس الحسینبن علی، فان فعلت ذلک فقد جعلت لک اعنة الخیل، ولک عندی الجائزه والحظ الأوفر والنعمة واحدة والسلام.
یزید به ولیدبن عتبه نوشت: با رسیدن نامه، مجدداً از مردم مدینه بیعت بگیر و به عبیداللهبن زبیر کاری نداشته باش و او را رها کن، چون او در دسترس است و تا زمانی که زنده است نمیتواند فرار نمیکند. جواب این نامه را همراه با سر حسین (علیه السلام) میخواهم اگر چنین کردی جایزه و پاداش خوبی نزد من داری.
ولید با خواندن نامه تعجب کرد و گفت: نه به خدا قسم! خدا مرا قاتل حسین (علیه السلام) قرار ندهد، اگر یزید تمام دنیا را به من بدهد، هرگز فرزند دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را نخواهم کشت.((2))
الولیدبن عتبة بن ابیسفیان حاکم المدینه وامیرها من قبل یزیدبن معاویه: ویحک - یا مروان - اتشیر علی قتل الحسینبن فاطمه بنت رسولالله والله ان الذی یحاسب بدم الحسین یوم القیامة لخفیف المیزان عندالله.((1))
ولیدبن عتبه فرماندار یزید بن معاویه در مدینه، به مروان گفت: وای بر تو ای مروان! آیا به من پیشنهاد میکنی حسین (علیه السلام) پسر «فاطمه» دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را بکشم؟ به خدا قسم کسی که به خون حسین (علیه السلام) در روز قیامت بازخواست شود ترازویش سبک باشد.
این مدارک و گزارشهای تاریخی صریحاً دلالت دارد که با فرمان مستقیم یزید و اطلاع و آگاهی او، حادثهی خونین کربلا به وجود آمد.
امام حسین (علیه السلام) از طرق و راههای مختلف اطلاع پیدا نمود که افرادی از طرف یزید مأمورند که او را ترور نموده و به قتل برسانند که به دو مورد اشاره میکنیم:
الف) امام حسین (علیه السلام) در قبال پیشنهاد عبداللهبن زبیر فرمود:
به خدا قسم! [نمیخواهم حرمت خانهی خدا با خون من شکسته شده و کوچکترین اهانت و بیحرمتی به آن شود] اگر یک وجب دورتر از مکه کشته شوم برایم بهتر است از اینکه در داخل آن به قتل برسم. به خدا سوگند! اگر در لانهی مرغی باشم اینها من را بیرون آورده و میکشند تا اینکه به اهداف خودشان برسند و به خدا سوگند! همانگونه که قوم یهود احترام روز شنبه را شکستند و تعدّی کردند، اینها هم احترام من را شکسته و من را به قتل خواهند رساند.((2))
ب) امام حسین (علیه السلام) در جواب فرزدق، شاعر معروف عرب، که عرض کرد:
یابنرسولالله! چه چیزی باعث شده که با این عجله از مکه پیش از انجام اعمال حج خارج شدید؟ فرمودند: اگر عجله نمیکردم و در موسم حج میماندم، گرفتار شده و در کنار خانهی خدا کشته میشدم و احترام مکه شکسته میشد و از جدّم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیدم که با خون گوسفندی حرمت خانهی خدا شکسته میشود و من دوست ندارم که آن قوچ من باشم و حرمت خانهی خدا به واسطهی خون من شکسته شود.((1))
در نتیجه، امام حسین (علیه السلام) چارهای جز خروج از مکه نداشتند، زیرا دستگاه یزید هرگز از ایشان دستبردار نبوده و آن حضرت هم برای حفظ حرمت مکه از آنجا خارج شدند.
ابواسحاق اسفراینی (م 418) از دانشمندان شافعیمذهب، پس از اشاره به خطبهی امام سجاد (علیه السلام) در مسجد جامع دمشق و به نقل از امام صادق (علیه السلام) میگوید که: صدای گریهی مردم در بین خطبهی امام بلند شد، به گونهای که یزید احساس خطر کرد و لذا به مردم حاضر گفت:
اتظنون انی قتلت الحسین؟ فلعنالله من قتله، انما قتله عبیداللهبنزیاد عاملی علی البصرة.((2))
شما گمان میکنید من حسین (علیه السلام) را کشتم، خدا قاتلش را لعنت کند! قاتل او ابنزیاد نمایندهی من در بصره است. پس دستور داد تا کسانی را که
همراه سرهای بریده آمده بودند را احضار کنند. به شبثبن ربعی گفت:
ویلک انا امرتک بقتل الحسین؟ فقال: لا، لعن الله قاتله.
وای بر تو آیا من حسین (علیه السلام) را کشتم؟ گفت: نه! خدا قاتلش را لعنت کند. پس از تکتک افراد پرسید، تا نوبت به حصینبن نمیر رسید، او در جواب گفت: آیا دوست داری تا قاتلش را معرفی کنم؟ گفت: آری! گفت: در امانم. گفت: آری در امانی. گفت: قاتل حسین تو هستی.
ابنزیاد در اینباره اعتراف میکند:
واما قتلی الحسین، فانه اشار الی یزید بقتله او قتلی، فاخترت قتله... .
من بین دو امر مخیّر بودم که حسین را بکشم و یا خودم کشته شوم، پس من قتل او را برگزیدم.
((1))
شیعیان نیز یزید بن معاویه را قاتل امام حسین (علیه السلام) معرفی کردهاند و حتی یک نظریه ی مخالف هم در این مورد وجود ندارد و به مستنداتی استناد میکنند که در کتب اهل تسنن تصریح شده و به هیچ وجه قابل رد و انکار نیست، از جملهی آن اعتراف ابنعباس است.
عبداللهبن زبیر از مخالفان سرسخت یزید است که از ابنعباس تقاضای بیعت کرد اما او نپذیرفت.
1) ) ابن اثیر، علی، الکامل فی التاریخ، ج4، ص140
یزید پس از آگاهی از موضوع، نامهای به ابنعباس نوشت و او را دعوت به بیعت کرد. ابنعباس در جواب نامهاش، نامهای نوشت که در واقع جز محاکمهی یزید و رسوایی وی چیز دیگری نیست.
یعقوبی، مورّخ نامدار، متن این نامه را اینچنین آورده است:
من عبداللهبن عباس الی یزید بن معاویه، اما بعد فقد بلغنی کتابک بذکر دعاء ابن الزبیر ایای الی نفسه وامتناعی علیه فی الذی دعانی الیه من بیعته. فان یک ذلک کما بلغک، فلست حمدک اردت، و لا ودک، ولکن الله بالذی انوی علیم. وزعمت انک لست بناس ودی فلعمری ما تؤتینا مما فی یدیک من حقنا الا القلیل، وانک لتجسس عنا منه العریض الطویل، وسألتنی ان احث الناس علیک وأخذلهم عن ابنالزبیر، فلا، ولاسرورا ولاحبورا، وانت قتلت الحسینبن علی، بفیک الکثکث ولک الاثلب، ... نسیت قتلک حسینا وفتیان بنی عبدالمطلب مصابیح الدجی، ونجوم الأعلام، غادرهم جنودک مصر عین فی صعید، مرملین بالتراب، مسلوبین بالعراء، لامکفنین، تسفی علیهم الریاح، وتعاورهم الذئاب، وتنشی بهم عرج الضباع، حتی أتاحالله لهم اقواماً لم یشترکوا فی دمائهم، فأجنوهم فی اکفانهم، وبی والله وبهم عززت وجلست مجلسک الذی جلست یا یزید... فلست بناس اطرادک الحسینبن علی من حرم رسولالله الی حرمالله ودسک إلیه الرجال تغتاله، فاشخصته من حرمالله الی الکوفة فخرج منها خائفا یترقب، وقد کان أعز اهل البطحاء بالبطحاء قدیما. وأعز أهلها بها حدیثا، وأطوع أهل الحرمین بالحرمین لو تبوأ بها مقاما واستحل بها قتالا ولکن کره أن یکون هو الذی یستحل حرمة البیت وحرمة رسولالله... .((1))
1) ) یعقوبی، احمد، تاریخ یعقوبی، ج2، ص247.
نامهات را که در آن نوشته بودی من دعوت پسر زبیر را برای بیعت با او رد کردهام خواندم، امتناع من نه به جهت خوش آمدن و دوستی با تو است، تو همان کسی هستی که حقوق ما را ضایع کردهای و از من خواستهای تا مردم را برای بیعت با تو ترغیب و تشویق کنم و از فرزند زبیر دوری نمایم، چنین کاری امکان ندارد؛ زیرا تو قاتل حسینبن علی هستی، دهانت پر از خاک باد! تو آمیخته به همهی زشتیهایی!... آیا به قتل رساندن حسین و فرزندان عبدالمطلب را فراموش کردهای، کسانی که چراغهای روشن و ستارگان هدایت بودند، سربازانت آنان را به خاک و خون کشیدند و بدنهای آنان را بدون غسل و کفن رها کردند تا افرادی که در قتل آنان شرکت نداشتند آنان را دفن نمودند... ای یزید! فراموش نکردهام که تو حسین را از حرم خدا به کوفه کشاندی و او هراسناک حرم خدا را ترک کرد، کسی که عزیزترین و بزرگوارترین اهل حرم بود و...
ابنعباس، در این نامه یزید را نه تنها به قتل امام حسین (علیه السلام) سرزنش میکند، بلکه نوعی محکمهی تاریخی تشکیل میدهد و او را از نشستن بر مسند خلافت با وجود ارتکاب اعمال این چنینی مذّمت مینماید.
اشکال
در برابر سند و نقل تاریخی پیشین، عدهای سعی کردهاند تا نقل دیگری را جعل کنند تا اینگونه آبروی خود و یزید را حفظ کنند. لذا اینگونه اشکال میکنند:
لما قدم ابنعباس وافدا علی معاویة امر معاویة ابنة یزید ان یأتیه... أی ان یأتی ابنعباس... فاتاه فی منزلته، فرحّب به ابنعباس وحدثه، فلما خرج قال ابنعباس، اذا ذهبه بنوحرب ذهب علماء الناس.((1))
1) ) ابن کثیر، اسماعیل، البدایهً والنهایه، ج8، ص228؛ ابن عساکر، علی، تاریخ دمشق، ج65، ص403.
ابن عباس به دیدن معاویه رفت، به پسرش یزید دستور داد تا از ابنعباس دیدن کند، یزید به محل سکونت ابنعباس رفت، ابنعباس یزید را احترام کرد، و با وی همسخن شدند، پس از بیرون رفتن یزید گفت: وقتی که فرزندان حرب، جد معاویه، از بین رفتند، دانشمندان هم نابود خواهند شد.
کنایه از آنکه اینان پاسداران علم و حامیان و صاحبان فکر و اندیشه هستند.
پاسخ:
تفسیر این سخن مذمّت یزید است؛ زیرا تصریح دارد به اینکه فرزندان «حرب» اساس دین و دیانت و دانش را تا وقتی که باقی باشند نابود خواهند کرد.
و از طرفی با حدیثی که ابنعباس از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نقل کرده است، منافات دارد؛
اخرج إبن أبیحاتم وإبنمردویه والبیهقی فی الدلائل وابنعساکر عن سعیدبن المسیب، قال: رأی رسول الله (صلی الله علیه و آله) بنیأمیه علی المنابر، فساء ذلک.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دید که بنیامیه از منبرها بالا میروند و آن حضرت از دیدن این صحنه ناراحت شدند.((1))
فخر رازی در توضیح متن فوق میگوید:
وهذا قول ابن عباس فی رواته عطاء.
این سخن در روایت عطاء از قول ابنعباس میباشد.((2))
برخلاف ابنتیمیه و ابنکثیر و وهابیّت که از یزید حمایت میکنند و فتاوای جدیدی که وهابیّت مثل هیئت افتای سعودی بیان مینمایند و اظهار مینمایند که:
لم یثبت فسقه الذی یقتضی اللعن.
فسق یزید به طوری که لعن او را جایز شمارد ثابت نشده است،((1))
اندیشمندان اهل تسنن نه تنها اعمال یزید را نکوهش میکنند و او را مورد مذمّت قرار میدهند،
بلکه خشنودی و رضایت او از شهادت امام حسین (علیه السلام) را موجب لعن و نفرین او دانستهاند. اینک به شرح دیدگاهها در این مورد میپردازیم:
ابوالفرج اصفهانی (284 - 356 ق) در کتاب «مقاتل الطالبین» پس از نقل حادثهی کربلا، یزید را به صراحت لعن میکند.((2))
قاضی ابویعلی حنبلی (380 - 458 ق)، کتابی دربارهی کسانی که مستحقّ لعن هستند تألیف کرده و در آن یزید را مستحق لعن دانسته و مخالفان لعن او را جاهل یا منافق شمرده است.((3))
اجهوری از استادش گزارش میکند:
اهل تسنن، همگان به کفر حجاجبن یوسف حکم کردهاند، در حالیکه بیتردید جنایتهای حجاج هرگز به پای جنایتهای یزید نمیرسید و او خیلی کمتر از یزید ستم نموده است.((4))
یزید فردی یاغی است.((1))
علما متفق گشتهاند بر جایز بودن لعنت کسی که امام حسین (علیه السلام) را کشته، علامه تفتازانی در کتاب «شرح العقائد»، لعن را جایز میداند یا به آن راضی بوده است... .((2))
ابیعثمان عمرو بن جاحظ (150-252 ق)، در مورد یزیدبن معاویه آشکارا لب به لعن و نفرین گشوده و در رسالهی «بنیامیه» مینویسد: منکرات و قبایحی که یزیدبن معاویه با شهادت حسین بن علی مرتکب گردید، وحشتآور بود. او دختران رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را اسیر نمود و دندانهای حسین (علیه السلام) را با چوب زد و اهل مدینه را به شدت وحشتزده کرد. خانهی خدا را تخریب نمود... همهی این امور بر قساوت قلبی و شدت عناد و ناصبیّت یزید گواهی میدهد و اینکه اصولاً نظر سوء، کینه، بغض، نفاق و حقد داشته است. او در واقع از ایمان خارج شده بود، پس او فاسق و ملعون بود و هر کسی از لعن و شتم ملعون خودداری ورزد، خود معلون است.((3))
مؤلف کتاب «شذرات» مینویسد:
در مورد لعن یزید، احمدبن حنبل دو قول دارد که در یکی تلویح و در دیگری تصریح به لعن او میکند. مالک و ابوحنیفه نیز هر کدام، هم تلویحاً و هم تصریحاً یزید را لعنت کردهاند.
هنگامی که اسیران اهلبیت (علیهما السلام) را از عراق به نزد یزید بردند، او کودکان و زنانی از خاندان علی و حسین و سرهایی را که بر نیزهها زده شده بود و در اطراف آنان حمل میشد را مشاهده کرد و از شدت خوشحالی اشعاری میسرود که حکایت از بیایمانی او دارد.
سپس میگوید:
به عقیدهی من، یزید خبیثی است که اصلاً به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ایمان نداشته و کارهایی که او دربارهی اهل مکه و حرم الهی، اهل مدینه و حرم نبوی و اهلبیت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) انجام داد، کمتر از انداختن یک برگ قرآن در میان نجاست نیست، در حالیکه اگر کسی از روی عمد چنین کاری را انجام دهد همهی علما به کفر او حکم نموده و فتوا میدهند و من گمان نمیکنم حالات و رفتارهای یزید بر بزرگان مسلمان مخفی و پوشیده باشد، ولی تنها علتی که بعضی از آنان بر علیه او مخالفت و قیام نکردهاند، اختناق، فشار و غلبهی حکومت بر آنها بوده است.((1))
او اگرچه لعن اهل قبله را به سختی میپذیرد، اما دربارهی یزید توقف نکرده و نه تنها در حضور دیگران او را لعن میکند، بلکه منکر آن را نیز لعنت میکند.((1))
احمد لعن او را جایز دانسته است و ما میگوییم: یزید را دوست نداریم؛ به جهت آن کاری که با فرزند دختر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) انجام داد و آل رسولخدا (صلی الله علیه و آله) را به اسیری به شام بر روی هودجهای شتران فرستاد.((2))
سیوطی یزید را لعن علنی میکند و در این مورد مینویسد: خدا قاتل حسین (علیه السلام) را و ابنزیاد و با او یزید را لعنت کند.((3))
عمربن عبدالعزیز از خلفای اهل تسنن، یزید را چنان تقبیح میکند که نسبت دادن عنوان امیرالمؤمنین را به او جرم میداند. نقل است که در مجلس عمربن عبدالعزیز فردی از یزید به عنوان امیرالمؤمنین یاد کرد، عمربن عبدالعزیز برآشفت و گفت: تو یزید را امیرالمؤمنین میخوانی؟! لذا او را به بیست ضربه شلاق محکوم کرد.((4))
علامه سعدالدین تفتازانی (722 - 792 ق) در «شرح عقاید النسفیه»، اهانت
1) ) جامی، مثنوی هفت اورنگ، به کوشش مرتضی گیلانی، ص178؛ نظامی باخزری، عبدالواسع، مقامات جامی، ص166.
2) ) ابن سعد، ابومحمد، مرآهً النجاهً، ج8، ص496؛ ابن حجر هیثمی، احمد، صواعق المحرقه، ج2، ص634.
3) ) سیوطی، عبدالرحمن، تاریخ الخلفاء، ص207.
4) ) همان، ص209؛ ابنعماد حنبلی، عبدالحی، شذرات الذهب، ج1، ص69.
یزید به امام حسین (علیه السلام) را تواتر معنوی میداند و میگوید:
والحق ان رضا یزید بقتل الحسین، واستبشاره بذلک، واهانته اهلبیت الرسول مما تواتر معناه، لعنة الله علیه، وعلی انصاره واعوانه.((1))
حق این است که رضایت یزید به قتل و شهادت حسین (علیه السلام) و خوشحالی او پس از شنیدن خبر آن و توهینش به اهلبیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) تواتر معنوی دارد و خبرش بسیار مشهور است، لعنت خدا بر او و یارانش باد.
میداند و در این باره چنین مینویسد:
واما حکم من قتل الحسین، اوامر بقتله، ممن استحل ذلک فهو کافر.((2))
از جمله کسانی که کافر محسوب میشوند، کسی است که حکم و یا امر به قتل حسین (علیه السلام) نموده است.
کان (یزید) ناصبیاً فظا غلیطا، تناول المسکر ویفعل المنکر، افتتح دولته بقتل الحسین وختمها بوقعة الحره.((3))
یزید، ناصبی، خشن و تندخو بود، شراب مینوشید و اعمال زشت انجام میداد و حکومتش را با کشتن و به شهادت رساندن حسین (علیه السلام) آغاز کرد و با حادثهی خونین حره پایان بخشید.
اعوذبالله سبحانه من رأس الستین وامارة الصبیان، یشیر الی خلافة یزید الطرید لعنةالله تعالی علی رغم انف اولیائه لأنها کانت ستین من الهجرة.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمودند: پناه میبرم به خدای سبحان، از ابتدای سال شصت و حکومت بچهها، این جمله اشاره دارد به خلافت یزید رانده شده که علیرغم محبت دوستدارانش، خداوند او را لعنت کند. چرا که او در ابتدای سال شصت هجری حکومت مینمود.((1))
و در جایی دیگر، مفسر اهل تسنن دربارهی یزید مینویسد:
وعلی هذا القول لاتوقف فی لعن یزید لکثرة اوصافه الخبیثة وارتکابه الکبائر فی جمیع ایام تکلیفه ویکفی ما فعله ایام استیلائه باهل المدینه ومکة فقد روی الطبرانی بسند حسن «اللهم من ظلم اهل المدینه واخافهم فاخفه وعلیه لعنةالله والملائکة والناس اجمعین لایقبل منه صرف ولا عدل»... وقد جزم بکفره وصرح بلعنه جماعة من العلماء منهم الحافظ ناصر السنة ابنالجوزی وسبقه القاضی ابویعلی، وقال القاضی ابویعلی، وقال العلامة التفتازانی: لانتوقف فی شأنه بل فی ایمانه لعنةالله تعالی علیه وعلی انصاره واعوانه وممن صرح بلعنه الجلال السیوطی علیه الرحمة وفی تاریخ ابنالوردی... وهذا کفر صریح فاذا صح عنه فقد کفر به ومثله تمثله بقول عبدالله بن الزبعری قبل اسلامه. لیت اشیاخی الابیات...، وانا اقول: الذی یغلب علی ظنی ان الخبیث لم یکن مصدقا برسالة النبی (صلی الله علیه و آله) وان مجموع ما فعل مع اهل حرمالله تعالی واهل حرم نبیه علیه الصلاة والسلام وعترته الطیبین والطاهرین فی الحیاة وبعد الممات وما صدر منه من المخازی لیس بأضعف دلالة
1) ) آلوسی، سیدمحمود، تفسیر آلوسی، ج6، ص192.
علی عدم نصدیقه من القاء ورقة من المصحف الشریف فی قذر، ولا اظن ان امره کان خافیا علی اجلة المسلمین... ولو سلم ان الخبیث کان مسلما فهو مسلم جمع من الکبائر ما لایحبط به نطاق البیان، وأنا أذهب إلی جواز لعن مثله علی التعیین ولو لم یتصور أن یکون له مثل من الفاسقین، والظاهر أنه لم یتب، واحتمال توبته أضعف من ایمانه ویلحق به ابنزیاد و ابنسعد و جماعة فلعنةالله عزوجل علیهم اجمعین، وعلی انصارهم واعوانهم وشیعتهم ومَن مال الیهم الی یومالدین ما دمعت عین علی ابی عبدالله حسین... .
ولایخالف أحد فی جواز اللعن بهذه الألفاظ ونحوها سوی ابنالعربی المار ذکره وموافقیه فإنهم علی ظاهر ما نقل عنهم لایجوزون لعن من رضی بقتل الحسین رضی الله تعالی عنه. وذلک لعمری هو الضلال البعید الّذی یکاد یزید علی ضلال یزید.((1))
بنابراین قول، به خاطر کثرت اوصاف خبیثه و ارتکاب گناهان کبیرهای که در طول ایام تکلیفش از او سر زد، به خصوص آنچه در ایام استیلاء و تسلطش بر اهل مدینه و مکه مرتکب گردید، جای شک و تردیدی در لعن یزید باقی نمیماند. طبرانی با سند حسن روایت میکند: خدایا! کسی را که به اهل مدینه ظلم کرد و آنها را ترساند، تو نیز او را بترسان و لعنت خود و تمام ملائکه و مردمانت را بر او فرو بفرست، لعنتی که هیچ دافع و مانعی از آن وجود نداشته باشد و گروهی از علما و از جمله حافظ ناصر السنهً ابنجوزی و قبل از او قاضی ابویعلی به کفر او و تصریح به لعن او جزم پیدا نموده بودند. علامه تفتازانی در این باره میگوید:
1) ) آلوسی، سیدمحمود، تفسیر آلوسی، ج26، ص74.
تکلیف یزید و ایمان او برای ما روشن است و هیچ شک و تردیدی در اینباره نداریم، لعنت خداوند متعال بر یزید و بر انصار و اعوان او باد، و از کسانی که تصریح به لعن یزید نموده است؛ جلالالدین سیوطی است و در تاریخ ابنوردی آمده است... و این کفر صریحی برای یزید به حساب میآید و اگر این صحیح باشد در حقیقت او کافر است و مثل همین است تمثیل یزید به قول عبداللهبن زبعری که قبل از اسلام سروده است و یزید آن را تکرار کرد:
لیت اشیاخی ببدر شهدوا ... تا آخر ابیات
به اعتقاد و نظر من و آنچه بیشتر به ذهنم میرسد این است که یزید شخص خبیثی بوده که هرگز به رسالت نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) ایمان نداشته و آنچه که او بر اهل حرم خداوند تعالی و اهل حرم نبی اکرم (صلی الله علیه و آله) و عترت طیبین و طاهرین او در زمان حیات و بعد از ممات و آنچه که از سیئات و معاصی از او سر زد، کمتر از این نیست که کسی ورقی از مصحف و قرآن را در نجاست بیندازد. و گمان نمیبرم کارهایی که از یزید سر زده است بر هیچ یک از مسلمانان مخفی باشد... بر فرض هم که بپذیریم یزید خبیث، شخص مسلمانی بوده است، او مسلمانی بوده است که آنقدر گناه کبیره مرتکب شده که در بیان نمیگنجد، در نتیجه اعتقاد من به طور تعیّن جواز لعن اوست و تصور نمیکنم شخص دیگری مانند یزید با این همه فسق یافت شود، و ظاهر این است که او تا آخر عمر خود توبه نکرده و احتمال توبهی او ضعیفتر از احتمال ایمان اوست و در این احکام، ابنزیاد و ابنسعد و جمعی دیگر، ملحق به یزید هستند. پس لعنت خداوند عزوجل بر همهی آنها و انصار و اعوان و پیروان او و هر کسی که به آنها میل نموده، باد. و این لعنت تا روز قیامت و تا هر زمان که چشمی تا روز قیامت برای ابا عبدالله (علیه السلام) گریه مینماید بر یزید باد... .
و در جواز لعن با این الفاظ و مانند اینها هیچ کس مخالفت ننموده مگر ابنعربی که قبلاً از آن سخن گفته شد که او بعضی از موافقین او و لعن کسی را که راضی به قتل حسین (علیه السلام) باشد را جایز ندانسته است. و به جانم سوگند! این اعتقاد، همان ضلالت و گمراهی دور از مسیر حقی است که بیش از ضلال و گمراهی یزید است.
علامه دهلوی در حاشیهی کتاب «حسن العقیده» که در متن او بعد از اسم یزید «علیه ما یستحقه» آمده مینویسد:
این کلمه کنایهای است از لعنت یزید؛ زیرا کنایه بلیغتر و رساتر از صریح و صراحت است.
باز ایشان در جای دیگر مینویسد:
یزید مستحق بیش از لعن و نفرین است؛ زیرا لعنت فقط برای کسی است که یک مؤمن عادی را به ناحق به قتل رسانده باشد چه رسد به کسی که سبط محبوب و ریحانهی رسولالله را به قتل رسانیده و هزاران نفر از صحابه و تابعین را در جریان حره به شهادت رسانده باشد. خداوند دربارهی قتل یک مؤمن میفرماید:
{وَمَن یَقتُل مُؤمِنًا مُتَعَمِّدًا فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِدًا فیها وَغَضِبَ اللهُ عَلَیهِ وَلَعَنَهُ وَأعَدَّ لَهُ عَذابًا عَظیمًا}.((1))
1) ) نساء / 93.
کسی که مؤمنی را عمدی بکشد، جزای او جهنم است که همیشه در آن خواهد بود و عذاب بزرگی برایش میباشد.
غضب و لعنت خداوند بر او باد و خداوند برای او عذاب بزرگی را آماده کرده است.((1))
گروهی از علمای اهل تسنن از جمله قاضی ابویعلی و حافظ ابنالجوزی و تفتازانی و سیوطی که در مورد کفر یزید نظر قطعی دادهاند و با صداقت تمام لعن او را جایز شمردهاند، با علم و آگاهی لعن یزید را جایز دانستهاند. از جملهی آنان احمدبن حنبل، خلال ابوبکر عبدالعزیز، قاضی ابویعلی میباشند، و حتی ابوالفرج ابنجوزی کتاب مستقلی در اینباره نوشته است.((2))
علیبن محمد مالکی مکی معروف به ابنصباغ (784 - 855 ق)، اثری با عنوان «الفصول المهمهً فی معرفهً الأئمهً» پدید آورده است که وی پس از گزارش شهادت جانسوز آن حضرت و یارانش به طور مکرر، دشمنان امام حسین (علیه السلام) را لعن میکند و در پایان، قسمتی از کارنامهی یزید در مورد امام حسین (علیه السلام) و یاران آن حضرت، یزید را کافر میخواند. وی با آنکه ندامت یزید دربارهی امام حسین (علیه السلام) از جمله منع اهلبیت (علیهما السلام) از دسترسی به آب و عطش اطفال امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا، غارت بردن خیمهها، انتقال اسیران به صورت فجیع و دردناک و بستن آنان به زنجیر و سایر حوادث را مطرح میکند، ولی در واقع با پذیرش این امور یزید را کافر میشمارد.((3))
فضلالله بن روزبهان حنجی «م 927 ق» مینویسد:
بار خدایا! درود و صلوات و سلام فرست بر امام حسین (علیه السلام) که لقب او شهید است و شهید کسی است که در میدان جنگ و معرکهی کفار کشته میشود. آن حضرت برکشید شمشیر حمیّت را در دین بر هر جباری که عناد با حق داشته باشد و این اشارت است بدان که حضرت، به خلافت یزید - علیه اللعنهً والعذاب - راضی نشده و شمشیر حمیّت را در دین برکشیده، در مقابل او ایستاد و در دفع او سعی و اجتهاد فرمود.((1))
ابنتیمیه کارنامهی سیاه یزید را توجیه میکند که شاید حسنات یزید، اعمال بد او را پاک کند، لذا در اینباره مینویسد:
فمن أین یعلم الانسان أن یزید أو غیره من الظلمة لم یتب من هذه؟ أو لم تکن له حسنات ماحیة تمحو ظلمة ولم یبتل بمسائل تکفر عنه و ان الله لایغفر له ذلک؟ مع قوله تعالی انالله لایغفر أن یشرک به ویغفر ما دون ذلک لمن یشاء.((2))
از کجا معلوم که یزید یا غیر او از ظالمان، از این کارشان توبه نکرده باشند یا یزید کار نیکی نداشته است که این ظلمهای او را از بین ببرد؟ و مصیبتهایی ندیده است که کفارهی آن ظلمها شود و خداوند او را نبخشد؟ با اینکه خداوند فرموده است: به درستی خداوند هرکسی را که به او شرک بورزد، نمیبخشد و پایینتر از این را برای هر کس که بخواهد میبخشاید!!!
شیخ عبدالحق دهلوی معتقد است که یزید با کفر از دنیا رفت، لذا در اینباره مینویسد:
اصل محادت((1))
اهل تسنن، ترک سبّ و لعن است. حتی لعنت بر کافر را هم جایز نمیدانند؛ زیرا امکان دارد در آخر عمرش عاقبت به خیر شود. اما لعنت و نفرین بر کسی که یقیناً معلوم شود که در حال کفر از دنیا رفته است جایز است، مثل یزید دمشقی که بعد از انجام جنایاتی که بر کفر او دلالت میکند از دنیا رفته است و لذا علما مثل احمدبن حنبل و ابنجوزی که کمال شدت و عصبیّت در حفظ سنّت و شریعت را دارند، در کتاب خود او را لعنت نموده و جواز لعن او را از سلف صالح نقل نمودهاند.((2))
وهابیت اشکال میکنند که لعن کردن کار شایستهای نیست و خوب است که مسلمانان از لعن کردن بپرهیزند و حتی معتقدند یزید را نباید لعن کرد:
جواب:
لعن نوعی نفرین کردن و نشانهی دور بودن از رحمت پروردگار است، لذا در قرآن در بیش از 25 آیه از زبان خداوند یا فرشتگان یا مؤمنین لعن آمده است که در زیر آورده میشود:
خداوند کافران را از رحمت خود دور داشته و برای آنان آتش سوزندهای آماده نموده است.
پس گروهی را به پشت سر باز گردانیم، یا آنها را از رحمت خود دور سازیم، همانگونه که اصحاب سبت را از رحمت خود دور ساختیم.
پس به خاطر پیمانشکنی آنها، از رحمت خویش دورشان ساختیم.
و خداوند بر او غضب میکند؛ و او را از رحمتش دور میسازد؛ و مجازات بزرگی برای او آماده ساخته است.
خدا او را از رحمت خویش دور ساخت و او گفت: از بندگان تو سهم معینی خواهم گرفت.
کسانی که خداوند آنها را از رحمت خود دور ساخته، و مورد خشم قرار داده، و بعضی از آنها را به صورت میمون و خوکها قرار داده؛ و در بندگی طاغوت در آمدهاند.
خداوند آنها را به خاطر کفرشان، از رحمت خود دور ساخته است.
آنها کسانی هستند که خداوند، ایشان را از رحمت خود دور ساخته است؛ و هرکس را خدا از رحمتش دور سازد، هرگز یاوری برای او نخواهی یافت.
ولی خداوند، آنها را به سبب کفرشان، از رحمت خود دور ساخته است.
خداوند به مردان و زنان منافق و کفار، وعده آتش دوزخ داده؛ جاودانه در آن خواهند ماند. همان برای آنها کافی است و خدا آنها را از رحمت خود دور ساخته است.
آنها که خدا و پیامبرش را آزار میدهند، خداوند آنان را از رحمت خود در دنیا و آخرت دور ساخته است.
آنها کسانی هستند که خداوند از رحمت خویش دورشان ساخته، گوشهایشان را کر و چشمهایشان را کور کرده است.
و زنان و مردان منافق را عذاب میکند... و خداوند بر آنان غضب کرده و از رحمت خود دورشان ساخته و جهنم را برای آنان آماده کرده و چه بد سرانجامی است.
ملعونین هرجا یافت شوند گرفته خواهند شد و به سختی به قتل خواهند رسید.
خدا آنها را لعنت میکند، و همه لعنتکنندگان نیز، آنها را لعن میکنند.
کافران بنی اسرائیل، بر زبان داود و عیسی بن مریم، لعن شدند.
و یهود گفتند: دست خدا بسته است، دستهایشان بسته باد! و بخاطر آنچه گفتند از رحمت الاهی دور شوند.
کسانی که زنان پاکدامن و بیخبر و مؤمن را متهم میسازند، در دنیا و آخرت از رحمت الاهی دور شدند.
پس هنگامی که نزد آنها، آنچه آن را میشناختند آمد، به آن کافر شدند پس لعنت خدا بر کافران باد.
لعنت خداوند و فرشتگان و همه مردم بر آنها خواهد بود.
ندا دهندهای در میان آنها ندا میدهد که: «لعنت خدا بر ستمکاران باد!».
لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.
کیفر آنها این است که لعن خداوند و فرشتگان و همگی مردم بر آنها است.
آگاه باشید که لعنت خدا بر ستمکاران باد!
و در زمین فساد میکنند آنها برایشان لعنت است و برای آنها بد خانهای میباشد.
از ابودرداء نقل شده که میگوید:
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیدم که میگفت: نخستین کسی که سنّت مرا تغییر میدهد، مردی از بنیامیه به نام یزید است.((2))
(البته ما طبق کتب اهل تسنن این روایات را نقل میکنیم
والا از نظر شیعه، سنّت قبلاً مخدوش شده بود).
اهل تسنن از رسولخدا (صلی الله علیه و آله) نقل کردهاند:
رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: حکومت امت من همچنان بر عدالت استوار است تا اینکه مردی از بنیامیه به نام یزید در آن رخنه ایجاد میکند.((3))
(البته رخنه از قبل وارد شده بود).
دانشمندان اهل تسنن درباره فضایل امام حسین (علیه السلام) و مقتل او، کتابهای زیادی نگاشتهاند که به ذکر چند نمونه از آن اکتفا میکنیم:
«مقتل الحسین»، مؤلف: ابوالمؤید اخطب خوارزم الموفقبن احمد المکی الخوارزمی الحنفی (متوفای 568 یا 569 ه- ق).
«مقتل الحسین» مؤلف: عبدالرزق الرسفنی (متوفای 611 ه- ق).
«درر السمطین فی فضائل السبطین»، مؤلف: جمالالدین محمدبن عزالدین یوسف الزرندی الحنفی (متوفای 750 ه- ق).
«روضهً الاحباب»، مؤلف: جمالالدین عطاءالله الشیرازی الشافعی، (متوفای 1000 ه- ق).
«ذخائر العقبی فی مودهً ذوی القربی»، مؤلف: محبالدین احمدبن عبدالله الطبری، (متوفای 694 ه- ق).
«ینابیع المودهً»، مؤلف: سلیمانبن ابراهیم القندوزی، (متوفای 1294ه-.ق).
«بذل الحیاء فی فضل آل العباء»، مؤلف یوسفبن محمدبن مسعود الحنبلی (متوفای 611 ه- ق).
«الأتحاف بحب الاشراف»، مؤلف: شیخ عبداللهبن محمدبن عامر الشبراوی.
«منتخب التاریخ فی فضائل علی والحسنین»، مؤلف: ابن کثیر شامی.
«سعادهً الکونین فی فضائل الحسین»، مؤلف: محمد اکرمالدین حنفی.
وهابیّت نیز در دفاع از یزید کتابهایی نوشتهاند.((1)
1- «محاضرات عن الدولهً الامویهً» مؤلف: شیخ خضریبک، نویسنده در این کتاب یزید را ستایش کرده و امام حسین (علیه السلام) را نقد میکند.
2- «بنو امیه»، مؤلف: دکتر عبدالحلیم عویس، نویسنده این کتاب را در دفاع از بنیامیه و به قیمت قدرناشناسی از امام علی و امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) نگاشته است.
3- «حقائق عن امیرالمؤمنین یزید بن معاویه» مؤلف: هزاع شمری.
4- «تعلیقات الشیخ محبالدین الخطیب علی کتاب العواصم من القواصم» حواشی محبالدین، سرشار از ستایش یزید و تمامی خاندان بنیامیه و انتقاد از امام حسین (علیه السلام) است.
5- «العهد الاموی» نوشتهی مورّخ معاصر، محمود شاکر، وهابیان این نویسنده را ستودهاند. نویسنده در این کتاب به شدت از بنیامیه دفاع کرده است.
6- «خلافهً علیبن ابیطالب» نوشتهی دکتر وهابی عبدالحمیدبن علی ناصر فقیهی، در این کتاب از شیوه ی بیعت امام علی (علیه السلام) انتقاد شده است و معتقد است بیعت امام علی (علیه السلام) پدیدهی سنجیدهای بود که عمر نسبت به آن هشدار داده بود.
7- «هند بنت عتبه» نوشتهی فردی به نام وهابی منیر محمد غضبان است، در این کتاب هند جگرخوار ستوده شده و از اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله) انتقاد شده است.
8- «الخلیفهً المفتری علیه» به قلم نویسندهی وهابی محمدصادق عرجون است که در این کتاب مقام بنیامیه را بالا برده و به امام علی (علیه السلام) طعنه میزند.
9- «من سبّ الصحابه ومعاویه فأمه هاویهً» به قلم نویسندهی وهابی، محمدبن عبدالرحمن مغربی است.
)1) ) وهابیون کتابهایی را در دفاع از بنیامیه نوشتهاند. هرچند برخی به قلم شخصیتهای وهابی نیست که برای آشنایی خوانندگان به ذکر آنها بسنده میکنیم:
بررسی جایگاه قیام امام حسین (علیه السلام) در میراث فرهنگی متنّوع اهل تسنن، طبیعتاً به بررسی تحصیل مشروعیت حکومت بستگی دارد و زمانی یک قیام یا یک خروج علیه حاکم، مشروع و قابل دفاع شرعی است که حکومت با بحران و خلل در مشروعیت مواجه باشد. بنابراین زمانی خروج امام حسین (علیه السلام) در این منظومهی فکری مشروع به شمار میرود که خلافت یزید را نامشروع بدانیم
و وهابیّت تلاش فراوانی دارند که حکومت یزید را شرعی جلوه دهند و در حمایت از وی دست به هر توجیهی میزنند، با اینکه عموم اهل تسنن، یزید را مورد انتقاد فراوان قرار دادهاند.
جای تعجب است که وهابیّت، خلافت یزیدی که مادرش (میسون) در خانوادهای مسیحی رشد کرده را شرعی میشمارند و حرکت امام حسین (علیه السلام) را خروج علیه خلیفهی زمان میدانند و به مرور زمان در سراسر روسیاهی یزید، به فکر دفاع از او و چارهجویی برای تطهیر دامن آلودهاش از لوث بزرگترین جنایت و شرمآورترین فاجعهی تاریخی برآمدند و با تمام تلاش تا آنجا پیش رفتند که حتی زبان جسارت به ساحت مقدس ریحانهی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و محبوب آن حضرت گشوده و با صراحت نوشتند: یزید فرمان قتل حسین (علیه السلام) را صادر نکرد و اصلاً راضی به مرگ و قتل آن حضرت نبود.
اکثریت اهل تسنن و همگی پیروان اهلبیت (علیهما السلام) ، حادثهی تلخ عاشورا را بزرگترین فاجعه در امت اسلامی میدانند و تمام شواهد بر این دلالت دارد که یزید، دستور مستقیم به قتل امام حسین (علیه السلام) داده و راضی به این عمل بوده است.
وهابیّت سعی دارند شهادت امام حسین (علیه السلام) را به گردن شیعهها بیندازند، لذا در اینباره میگویند: شیعیان عراق امام حسین (علیه السلام) را دعوت کردند، بعد او را به شهادت رساندند. متأسفانه انگشت اتهام را به سمت شیعیان نشانه میگیرند و امروزه هم در سایتها و کتابهایشان این شبهه را فراوان ذکر میکنند.
احمد الکاتب میگوید: امام حسین (علیه السلام)
درباره شیعیان چنین دعا کرد:
اللهم ان متعهتم الی حین ففرقهم فرقا، واجعلهم طرائق قددا ولاترض الولاة عنهم ابدا، فانهم دعونا لینصرونا، ثم عدوا علینا فقتلوه.
خدایا! این گروه را تا مدت معینی از دنیا برخوردار ساز و آنان را در فرقهها و دستهجات متعدّد قرار بده و هیچگاه والیان را از آنان خرسند مساز؛ زیرا اینان ما را دعوت کردند تا یاری کنند اما برخلاف انتظار با ما دشمنی کردند و ما را کشتند.((1))
محبالدین خطیب مصری (م 1389 ه-) در حواشی خود بر کتاب «العواصم من القواصم
1) ) مفید، محمد، ارشاد، ج2، ص110.
ابنعربی»، بعد از بیان نظر و کوششهای برخی از کسانی که میخواستند امام حسین را از سفر به عراق منصرف کنند مینویسد:
این همه کوششی که افراد خیرخواه برای ممانعت از سفر حسینبن علی (علیه السلام) به کوفه کردند، بینتیجه ماند. سفری که برای خود و اسلام و امت اسلامی تا امروز و تا روز قیامت نامیمون و زیانآور بوده و تمام این زیانها به سبب جنایتی بود که شیعیان مرتکب شدند؛ زیرا آنان بودند که از روی نادانی و غرور و حس فتنهانگیزی و ایجاد شرّ و اختلاف، حسینبن علی را برای قیام و سفر به عراق برانگیختند.((1))
شیعه به معنی تابع و پیرو است؛ لذا اقدام کوفیان در قتل امام حسین (علیه السلام) ، منافات با مفهوم شیعه دارد و حتی اگر ثابت شود قاتلین امام حسین (علیه السلام) روزی هم به ظاهر اظهار تشیّع میکردند، با این جنایت ثابت کردهاند که دشمنان اهلبیت (علیهما السلام) هستند نه پیروان آنها.
سید امین در این زمینه مینویسد:
حاشلله أن یکون الذین قتلوه هم شیعته، بل الذین قتلوه بعضهم أهل طمع لایرجع إلی دین، وبعضهم أجلاف أشرار، وبعضهم اتبعوا رؤساهم الذین قادهم حب الدنیا إلی قتاله، ولم یکن فیهم من شیعته ومحبیه أحد، أما شیعته المخلصون فکانوا له أنصاراً، وما برحوا حتی قتلوا دونه، ونصروه بکل ما فی جهدهم، إلی آخر ساعة من حیاتهم، وکثیر منهم لم
1) ) ابن عربی، ابوبکر، العواصم، ص231پاورقی.
یتمکن من نصرته، أو لم یکن عالماً بأن الأمر سینتهی إلی ما انتهی إلیه، وبعضهم خاطر بنفسه، وخرق الحصار الذی ضربه ابنزیاد علی الکوفة، وجاء لنصرته حتی قتل معه، أما ان أحداً من شیعته ومحبیه قاتله فذلک لم یکن، وهل یعتقد أحد إن شیعته الخلص کانت لهم کثرة مفرطة؟ کلا، فما زال أتباع الحق فی کل زمان أقل قلیل، ویعلم ذلک بالعیان، وبقوله تعالی: «وقلیل من عبادی الشکور».((1))
منزّه است خداوند از اینکه قاتلین امام حسین (علیه السلام) از شیعیان باشند؛ بلکه کسانی که ایشان را کشتند از اهل طمع بودند که دین نداشتند و بعضی از اشرار نااهل بودند و بعضی از ایشان به دنبال رؤسای خود رفتند؛ رؤسایی که دوستی دنیا ایشان را به جنگ حسینبن علی (علیه السلام) کشانده بود؛ و در بین ایشان کسی از شیعیان و دوستداران حضرت نبود؛ اما شیعیان مخلص آن حضرت همگی یاران او شدند و در اینکه در راه او کشته شوند درنگ ننمودند؛ و او را تا آخرین لحظات زندگانی با تمام نیرو یاری کردند؛ و بسیاری از ایشان نیز نتوانستند حضرت را یاری بنمایند یا نمیدانستند که کار حضرت به اینجا منتهی خواهد شد؛ بعضی نیز در این هنگام جان خود را به خطر انداخته و حصاری را که ابنزیاد دور کوفه کشیده بود شکستند و برای یاری حضرت آمدند تا اینکه در کربلا شهید شدند؛ اما اینکه ادّعا شود که یکی از شیعیان در جنگ با حضرت حضور داشته است این صحت ندارد؛ و آیا کسی میتواند اعتقاد داشته باشد که حتی یکی از شیعیان و دوستداران حضرت که چنین علاقهای به حضرت
1) ) امین، سیدمحسن، أعیان الشیعهً، ج1، ص585.
داشتهاند به جنگ ایشان برود؟ هرگز! همیشه چنین بوده است که طرفداران حق در هر زمانی اندک بودهاند و این همیشه دیده شده است و خداوند فرموده است: «و عدهی کمی از بندگان من شکرگزار هستند».
الف) ابنجوزی نمونهای از جنایات لشکر عمر سعد را این چنین نقل میکند:
کودکی در لحظات آخر عمر سیدالشهدا (علیه السلام) در دامنش نشست که آن کودک را نیز بیرحمانه به قتل رساندند.((1))
ب) سیر اعلامالنبلاء، نمونهای دیگر را بیان میکند:
وقتی آن مرد خبیث گوشوارهی فاطمه دختر سیدالشهدا (علیه السلام) را از گوش او میکشید، در همین حال گریه میکند! فاطمه به او میفرماید: چرا گریه میکنی؟! رهایم کن، آن خبیث در جواب میگوید: اگر من این کار را نکنم، فرد دیگری گوشواره را میبرد.((2))
ج) ابن اثیر نیز به نقل واقعهی جانسوز دیگری میپردازد
و اینگونه مینویسد:
وخرجت امرأة الکلبی تمشی الی زوجها فجلست عند رأسه تمسح التراب عن وجهه وتقول: هنیئاً لک الجنة فأمر شمر غلاما اسمه رستم فضرب رأسها بالعمود فشدخه فماتت مکانه.((1))
زنی از قبیلهی کلب به سمت جنازهی شوهر شهیدش رفت و در کنار سر او نشست و خاک را از روی او پاک کرد و گفت: بهشت بر تو گوارا باشد! در این هنگام شمر به غلامش که رستم نام داشت، دستور داد آن زن را بزند، ضربهای بر سر آن بانوی ستمدیده و داغدیده وارد کرد که در دم جان داد.
د) بلاذری در مورد آتشسوزی خیمهها و اهل حرم مینویسد:
... و بعد از آتشزدن خیمهها، زنها فریاد کشیدند و صدای شیون آنها بلند شد و از خیمهها خارج شدند... .((2))
امام حسین (علیه السلام) در بیاناتشان، در مورد قاتلین کربلا، لفظ شیعه را به کار بردهاند و وهابیّت گمان میکنند که آنها شیعیان و دوستداران اهلبیت بودهاند، در حالیکه ذیل عبارت را میآورند، ولی انتهای آن را حذف میکنند و منظور از شیعه را در اینجا روشن نمیکنند. همچنین اصل منبع را هم ذکر نمیکنند. در بسیاری از روایات آمده است که وقتی حضرت، دشمنان خویش را مورد خطاب قرار دادند، فرمودند: ای شیعیان و طرفداران خاندان أبیسفیان!
ویلکم یا شیعة آل أبیسفیان! إن لم یکن لکم دین، وکنتم لا تخافون یوم المعاد، فکونوا احراراً فی دنیاکم هذه، وارجعوا إلی احسابکم، إن کنتم عرباً کما تزعمون.((1))
وای بر شما ای طرفداران خاندان ابو سفیان! اگر دین ندارید و از روز قیامت نمیترسید، در دنیای خودتان آزاده باشید؛ و به اصل خود بازگردید، اگر عرب هستید همانطور که گمان میکنید.
وهابیت این نکته را دستاویز قرار داده و با تحریف آن میخواهند چنین وانمود کنند که شیعیان - یعنی طرفداران امیر مؤمنان - امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رساندهاند.
زهیربن قین از یاوران امام حسین (علیه السلام) است؛ در کتاب «تاریخ طبری» در مورد وی مینویسد:
فقال له زهیر یا عزرة إنالله قد زکاها وهداها فاتق الله یا عزرة فإنی لک من الناصحین أنشدک الله یا عزرة أن تکون ممن یعین الضلال علی قتل النفوس الزکیة قال یا زهیر ما کنت عندنا من شیعة أهل هذا البیت إنما کنت عثمانیا.((2))
زهیر به عزره گفت: ای عزره! خداوند او را پاک گردانید و هدایت نمود؛ پس از خدا بترس که من از خیرخواهان توام؛ تو را به خدا قسم میدهم که مبادا از کسانی باشی که گمراهان را در کشتن جانهای پاک یاری میکنی؛
وی پاسخ داد: ای زهیر! ما تو را از شیعیان این خاندان نمیدانستیم (ولی امروز تو را در صف شیعهی او میبینیم) تو عثمانی (از طرفداران عثمان) بودی!!!
این عبارت به خوبی بیانگر آن است که دشمنان امام حسین (علیه السلام) ، مردم را در دو صف و دو جبهه قرار داده بودند:
الف) شیعیان امام حسین (علیه السلام) : کسانی که در صف یاوران امام حسین (علیه السلام)
بودند.
ب) غیر شیعه: کسانی که در طرف مقابل و بر علیه حضرت صف کشیده بودند.
طبق آنچه در مصادر تاریخی آمده است، شیعیان در کوفه تنها عدهی کمی از جمعیت 15000 نفری کوفه را تشکیل میدادند که بسیاری از ایشان در زمان معاویه تبعید شده و یا به زندان افتاده و عدهی بسیاری نیز به شهادت رسیدند. عدهای از آنان نیز به علت مشکلات به شهرهای دیگر مانند موصل و خراسان و قم پناهنده شدند؛ عدهای هم مانند بنیغاضره میخواستند به یاری حضرت بشتابند که سربازان عبیداللهبن زیاد مانع شدند.
در نتیجه اینکه کوفه شهر شیعیان بوده و آنها امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رساندهاند، ادّعایی بدون دلیل است.
برای اثبات اینکه شیعیان در کوفه در اقلیّت بودند، مطالب زیر مورد بررسی قرار میگیرد:
کتب معاویة نسخة واحدة الی عماله بعد عام المجاعة أن برئت الذمة ممن روی شیئا من فضل ابیتراب واهلبیته فقام الخطباء فی کل کورة وعلی کل
منبر یلعنون علیا ویبرؤون منه ویقعون فیه وفی أهلبیته وکان أشدّ الناس بلاءا حینئذ أهل الکوفة؛ لکثرة من بها من شیعة علی (علیه السلام) ، فاستعمل علیهم زیادبن سمیّة وضمّ إلیه البصرة فکان یتتبّع الشیعة وهو بهم عارف لأنّه کان منهم أیّام علی (علیه السلام) ، فقتلهم تحت کلّ حجر ومدر، وأخافهم، وقطع الأیدی والأرجل، وسمل العیون، وصلبهم علی جذوع النخل وطرفهم وشرّدهم عن العراق، فلم یبق بها معروف منهم.((1))
معاویه بعد از سالی که در آن خشکسالی اتفاق افتاد، نامهای به یکی از کارگزاران خویش نوشت که هرکس چیزی از فضیلتهای ابوتراب، امیرمؤمنان علی (علیه السلام) ، و خاندان او نقل کند، در مقابل او هیچگونه مسؤولیتی شما را تهدید نمیکند (هرچه با وی کردید جایز است)؛ پس سخنرانان در هر منطقه و بر هر منبری علی را لعن کرده و از او بیزاری میجستند و به او و اهلبیت او دشنام میدادند؛ و بیچارهترین مردمان در آن زمان، مردم کوفه بودند؛ زیرا شیعهی علی (علیه السلام) در آن شهر زیاد بود؛ پس معاویه، زیاد بن سمیه را حاکم بر آنجا قرار داده و بصره را نیز تحت امر او قرار داد؛ او به دنبال شیعیان میگشت - او شیعیان را میشناخت، زیرا در زمان خلافت علی (علیه السلام) از طرفداران او بود - پس ایشان را حتی در زیر هر سنگ و کلوخی پیدا میکرد، میکشت و یا تهدید میکرد؛ و دستها و پاها را جدا کرده و چشمها را کور مینمود؛ و ایشان را بر تنههای درخت خرما به دار میکشید؛ و یا از عراق بیرون میکرد؛ تا جایی که کسی از شیعیان شناخته شده در عراق باقی نماند.
1) ) ابن ابیالحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغهً، ج11، ص44؛ محمد بن عقیل، النصایح الکافیهً، ص72.
بسیاری از روایات و کلمات تاریخی را میبینیم که به خوبی دلالت میکند که اکثر کوفیان، طرفدار خلفای قبل از امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بودند. از آن جمله میتوان به ماجرای ذیل که - آن را بسیاری از مولفین کتب تاریخی روایت کردهاند - اشاره کرد: وقتی امیرمؤمنان علی (علیه السلام) خلافت را در کوفه به دست گرفتند و خواستند یکی از بدعت های عمر (نماز تراویح) را ریشهکن نمایند؛ و به امام حسن (علیه السلام) دستور دادند که به مسجد رفته و مانع مردم شوند، تا حضرت با این عمل مخالفت نمودند، مردم صدا به اعتراض بلند کرده که «وای سنت عمر از دست رفت».((1))
این ماجرا به حدی گسترده بود که حضرت در ضمن خطبهای مفصّل میفرمایند: من از شورش عمومی و نیز از بر هم خوردن پایههای حکومت اسلامی در کوفه ترسیدم!!! این خود بیانگر آن است که بیشتر مردم کوفه از طرفداران خلیفهی دوم بودند و این با شیعه بودن منافات دارد.
علیبن إبراهیم، عن أبیه، عن حمادبن عیسی، عن إبراهیمبن عثمان، عن سلیمبن قیس الهلالی قال: خطب أمیرالمؤمنین (علیه السلام) فحمدالله وأثنی علیه ثم صلی علی النبی (صلی الله علیه و آله) ، ثم قال... قد عملت الولاة قبلی أعمالا خالفوا فیها رسولالله (صلی الله علیه و آله) متعمدین لخلافه، ناقضین لعهده مغیرین لسنته ولو حملت الناس علی ترکها وحولتها إلی مواضعها وإلی ما کانت فی عهد رسول الله (صلی الله علیه و آله) لتفرق عنی جندی حتی أبقی وحدی أو قلیل من شیعتی الذین
1) ) ابن ابیالحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغهً، ج12، ص283؛ حر عاملی، وسائل الشیعهً (الإسلامیهً)، ج5، ص192، روایت شماره 2.
عرفوا فضلی وفرض إمامتی من کتاب الله عزّ وجل وسنة رسول الله (صلی الله علیه و آله) ... والله لقد أمرت الناس أن لایجتمعوا فی شهر رمضان إلا فی فریضة وأعلمتهم أن اجتماعهم فی النوافل بدعة فتنادی بعض أهل عسکری ممن یقاتل معی: یا أهل الاسلام غیرت سنة عمر نهانا عن الصلاة فی شهر رمضان تطوعا وقد خفت أن یثوروا فی ناحیة جانب عسکری ما لقیت من هذه الأمة من الفرقة وطاعة أئمة الضلالة والدعاة إلی النار.((1))
امیرمؤمنان (علیه السلام) خطبهای خوانده و در آن خدا را حمد و ثناء گفته و سپس بر رسول خدا (صلی الله علیه و آله) درود فرستادند؛ سپس فرمودند: ...
خلفای قبل از من کارهایی انجام دادند که در آن با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مخالفت کردند و در آن بنای مخالفت با رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را از روی عمد داشتند. پیمان او را شکسته و سنّت او را تغییر دادند؛ و اگر مردم را بر ترک آنها وادار نمایم و آنها را به جایگاه خود و به آنچه در زمان رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بود بازگردانم لشکر من از گرد من پراکنده شده تا آنجا که تنها باقی میمانم و یا عدهی کمی از شیعهام که برتری من و وجوب امامت من از کتاب خدا و سنّت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) را میدانند باقی میمانند.
... قسم به خدا که مردم را دستور دادم که در ماه رمضان غیر از نماز واجب را به جماعت نخوانند و ایشان را آگاه نمودم که خواندن نماز مستحبی به جماعت بدعت است؛ پس عدهای از لشکریان که همراه من جنگیده بودند، ندا دادند: ای اهل اسلام سنّت عمر تغییر کرد!!! ما را از نماز مستحبی در ماه رمضان باز میدارند!!!
و ترسیدم که بر من از سمت لشکرم بشورند آنچه که در این امت،
1) ) کلینی، محمد، الکافی، ج 8، ص58 شماره 21.
از تفرقه و اطاعت از امامان گمراه و دعوتکنندگان به سوی آتش دیدم.
همانطور که در این روایت صحیح آمده است، حضرت حتی در زمان خویش، شیعیان را اقلیّت کوفه میدانند!!!
نمونهای از شیعیان کوفه، مسیّببن نجبه است که در شرح حال او مینویسند:
او شیعه بوده است، راوی میگوید:
جالست المسیببن نجبه الفزاری فی هذا المسجد عشرین سنة وناس من الشیعة کثیر، فما سمعت احدا منهم یتکلم فی احد من اصحاب رسولالله الا بخیر، وما کان الکلام الا فی علی وعثمان.((1))
من بیست سال با مسیّب و شیعیان زیادی در همین مسجد همنشین بودم و ندیدم که شیعیان کوفه نسبت به صحابهای از اصحاب رسولخدا (صلی الله علیه و آله) جز خیر سخنی بگویند مگر دربارهی علی و عثمان.
به عنوان مثال وقتی در کربلا جلوی آب را گرفتند و بین امام حسین (علیه السلام) و رود فرات مانع شدند، بریر همدانی به ایشان گفت:
... وهذا ماء الفرات، تقع فیه خنازیر السواد وکلابه، قد حیل بینه وبین ابن رسولالله.
این آب فرات است که خوکهای کثیف و سگها به آن دسترسی دارند، اما بین آن و بین فرزند رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مانع شدهاند.
پس گفتند:
یا بریر قد اکثرت الکلام فاکفف، والله لیعطش الحسین کما عطش من
1) ) ابنعساکر، علی، تاریخ مدینه دمشق، ج58، ص198.
کان قبله یقصد: عثمانبن عفّان.((1))
ای بریر! زیاد سخن گفتی؛ پس کلام را تمام کن؛ قسم به خدا! حسین (علیه السلام) باید تشنه باشد؛ همانطور که کسی که قبل از او بود - مقصودشان عثمان بود - تشنه ماند.
آیا این پاسخ یک شیعه (طبق اصطلاح کنونی) است؟
کلامی که از عزره در مورد زهیربن قین نقل شد، به خوبی بیانگر این مطلب است.
وقتی در کتب اسلامی و فقهی با این عبارت مواجه میشویم که: «هذا رأی کوفی»؛ این رأی کوفی است، یعنی این از نظرات اتباع ابوحنیفه است. این نشان میدهد که چند سال بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) ، کوفه مرکز احناف شده است و این با شیعه بودن اکثر مردم این شهر در گذشته منافات دارد.
تمامی این شواهد و مدارک جدای از قتل و کشتارهایی است که معاویه در مورد شیعیان امیرمؤمنان و امام حسن‘ انجام داد و بسیاری از ایشان را شهید کرده و عدهی بسیاری را تبعید نمود و یا به زندان انداخت؛ با این همه باز میبینیم که طبق مدارک تاریخی، همان عدهی اندک شیعه باقیمانده در کوفه نیز خواستند به یاری امام حسین (علیه السلام) بیایند، اما با نیروهای ابنزیاد مواجه شده و دستگیر شدند، و تنها عدهای انگشتشمار مانند حبیببن مظاهر توانستند از این حصار عبور کنند و هم عدهای بعد از شهادت حضرت به کربلا رسیدند. لذا با
1) ) امین، سیدمحسن، أعیان الشیعهً، ج1، ص599.
این حساب، دیگر شیعهای در کوفه باقی نمیماند که بخواهد به جنگ حسینبن علی‘ بیاید.
اینکه در برخی از کتب تاریخی آمده که کوفیان برای حضرت نامه فرستادهاند، دلالت بر شیعه بودن ایشان ندارد؛ زیرا ایشان این عمل را تنها به این اعتبار انجام دادهاند که حضرت از صحابهی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و نوهی ایشان میباشد؛ نه به این عنوان که حضرت، امام سوم و معصوم میباشد و اینکه لیاقت حضرت برای خلافت بدینجهت از دیگران بیشتر است؛
الف) شبثبن ربعی و حجاربن ابجر و قیسبن اشعث و یزیدبن الحارث از زمرهی کسانی بودند که برای سیدالشهدا (علیه السلام) نامه فرستادند و حضرت را به کوفه دعوت کردند که حضرت امام حسین (علیه السلام) روز عاشورا فرمود:
الم تکتبوا الیّ.((1))
آیا شما برای من نامه ننوشتید.
ب) عمربن سعد، عروهًبن قیس را احضار کرد و به او فرمان داد تا به نمایندگی پیامی را به امام حسین (علیه السلام) برساند.
وی در پاسخ گفت: من نامه نوشتم و امضا کردم و با این حال، توان دیدن و روبهرو شدن با او را ندارم.((2))
گروههایی که امام حسین (علیه السلام) را به کوفه دعوت نمودند:
نویسندگان نامهها سه گروهند: 1. شیعیان خالص که در اقلیّت بودند، 2.خوارجی که در کوفه زندگی میکردند، 3. عمّال و پیروان بنیامیه.
وقتی که به کتب علمای رجال شیعه و سنّی رجوع میکنیم، حتی یک نفر از قاتلان امام حسین (علیه السلام) مانند عمربن سعد و شبثبن ربعی و حصینبن نمیر و شمربن ذی الجوشن و... را پیدا نمیکنیم که در این کتابها جزو شیعیان و یا به اصطلاح اهل تسنن روافض ذکر شده باشند. با اینکه روایات در مورد اینکه اینها از عموم مسلمانان و طرفداران حکومت جور بودهاند فراوان است.
ناگفته نماند وهابیّت در سایتهای اینترنتی و شبکههای ماهوارهای سعی فراوان میکنند که قاتلین امام حسین (علیه السلام) را شیعه معرفی کنند، در حالیکه استاد ما آیهً الله میلانی در کتاب ناگفتههای عاشورا در اینباره مینویسد: ما در بررسی و تحقیق در شناسایی فرماندههان سپاه عمر سعد، کسی را نیافتیم که شیعه باشد. کسانی که ادّعا دارند که قاتلان سیدالشهداء (علیه السلام) شیعیان هستند باید مشخص کنند و افرادی را نام ببرند که قائل به امامت امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بودهاند و نام آنها جزء قاتلان سیدالشهداء ثبت شده است.((1))
اما اینکه ایشان مدتزمانی تحت امر امیرمؤمنان علی (علیه السلام) بودهاند، نمیتواند دلیل بر این باشد که آنها از شیعیان حضرت بودهاند. همانطور که اگر کسی پشت سر حضرت نماز خوانده باشد و یا در جنگی در کنار حضرت شمشیر زده باشد نیز دلالت بر شیعه بودن وی ندارد؛ زیرا آنها امام علی (علیه السلام) را خلیفهی چهارم
1) ) میلانی، سیدعلی، ناگفتههای عاشورا، ص247.
به حساب میآوردهاند و اطاعت او را به این صورت واجب میدانستهاند، نه اینکه حضرت را خلیفهی اول و معصوم دانسته و او را به این جهت لازمالاتباع و امام بدانند.
یزیدبن معاویه هنگامی که نوک پیکان اتهام را به سوی خود میدید، هرگز نگفت که شیعیان، امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رساندند، بلکه آن را به عهدهی عبیداللهبن زیاد والی و فرماندار کوفه میاندازد.
ای حسین ای دروغگو فرزند دروغگو.((1))
ای حسین تو را بشارت باد به آتش دوزخ.((2))
این نمازی که شما میخوانید مورد قبول خداوند واقع نمیشود.((3))
بنابراین میتوان گفت که شیعیان در زمان امیرمؤمنان (علیه السلام) دو گروه بودند:
نداشتند؛ زیرا یا در کنار حضرت شهید شده و یا در زندان و یا تحت حصار بوده و یا بعد از شهادت حضرت به کربلا رسیدهاند.
شیعه به معنی عام: یعنی به اهلبیت (علیهما السلام)
علاقهمند بودند، اما به دشمنی با دشمنان ایشان اعتقاد نداشتند و به خلافت شیخین معتقد بودند. ایشان همان گروهی هستند که امامت الهی اهلبیت را (علیهما السلام) و سایر شروط تشیّع را قبول نداشتند، این فرقه در قرن اول((1))
رایج بوده است.
وهابیّت سعی میکنند عمر سعد را فردی اصلاحطلب معرفی کنند، لذا ابنکثیر و دیگران، عمربن سعد را فردی مصلح، سازشکار و دوستدار حسین (علیه السلام) ترسیم و معرفی کردهاند، که در نامههایی که به عبیدالله مینویسد سعی دارد مسأله را بدون درگیری پایان دهد. عمر بن سعد کسی است که مانع کشتن امام سجاد (علیه السلام) میشود و امام (علیه السلام) در حقّ او دعا میکنند که خداوند تو را جزای خیر دهد که مرا از شرّ آنان رها کردی!((2))
وهابیت عقیده دارند که عبیداللهبن زیاد به عمر سعد نامه مینویسد که من تو را نفرستادم که با امام حسین (علیه السلام) مدارا و نجوا کنی، کار آنان را یکسره کن، یا فرماندهی را به شمر واگذار کن.((3))
1) ) وهابیّت، امروزه دچار تناقضگویی شدهاند، از طرفی میگویند که شیعه در دوران صفویه بوجود آمده است و از طرفی انتقاد میکنند که شیعیان دعوتکنندگان و قاتلین امام حسین (علیه السلام) هستند.
2) ) ابن کثیر، اسماعیل، البدایهً والنهایهً، ج14، ص137
3) ) ابن سعد، محمد، طبقات الکبری، ج8، مقتل حسین (علیه السلام) .
روایاتی وجود دارد که نقطهی مقابل اینهاست. وقتی عبیدالله، شمر را نزد عمرسعد فرستاد و پیغام داد که یا کار را یکسره کن و یا آن را به شمر بسپار، عمر سعد میگوید: هرگز چنین نمیکنم و کار حسین (علیه السلام) را خودم یکسره میسازم. اگر او فردی مردّد بود چرا در این اوضاع از این ننگ خود را رهایی نبخشید؟
عمر سعد بر اساس دستور عبیدالله، با قساوت هر چه تمامتر دستور میدهد تا لشکریان، آب را بر حسین (علیه السلام) ببندند و قسم میخورد که هرگز نخواهد گذاشت آنان قطرهای آب بنوشند و همانگونه که عبیدالله گفته بود برای شروع جنگ، او اولین کسی است که به طرف اردوگاه امام حسین (علیه السلام) تیر میاندازد؛ عمر سعد در بامداد عاشورا تیری به طرف یاران اردوگاه حسین (علیه السلام) پرتاب کرد و گفت: گواه باشید که نخستین تیر را من رها کردم.((1)) گویی میخواهد این افتخار را برای خود ثبت کند.
عمربن سعد تنها به کار فرماندهی مشغول نبود، بلکه خود میجنگید و بسیاری از یاران امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رسانید.
وقتی امام حسین (علیه السلام) فرزند خویش، علی اصغر، را در سینهی خود گرفته بود، عمربن سعد به حرمله دستور داد گلوی او را نشانه بگیرد، هنگامی که امام حسین تنها مانده و به جنگ مشغول بود، عمربن سعد خود مستقیماً برای زودتر از پا درآوردن امام دستور میدهد و میگوید: همگی با هم بر او از هر طرف حمله برید که او فرزند شجاعترین فرد عرب است. قطع سر مبارک حسین با اجازهی او بود. پس از
1) ) ابن اعثم، احمد، الفتوح، ج3، ص112، طبری، محمد، تاریخ طبری، ج5، ص429؛ ابن اثیر، علی، الکامل، ج4، ص65؛ ابن کثیر، اسماعیل، البدایهً والنهایهً، ج8، ص181؛ خوارزمی، موفق، مقتل خوارزمی، ج1، ص8.
قتل امام حسین (علیه السلام) عمر سعد فریاد برآورد: آیا کسی هست که به وسیلهی اسب بر پشت و سینهی حسین بتازد و بدن وی را زیر سمّ اسبان قرار دهد و ده نفر اعلام آمادگی کردند.((1))
وقتی غائله تمام شد؛ عمر سعد دستور داد که همهی سرها را قطع کردند و بین افراد تقسیم کردند. قبیلهای که رئیس آنها قیسبن اشعث بود؛ سیزده سر، هوازن که رئیس آنها شمر بود دوازده سر، قبیلهی تمیم هفده سر، بنیاسد شانزده سر، طائفهی مذج هفت سر و بقیهی سرها را باقیماندهی لشکر برداشتند.((2))
حال چرا از او با این همه جنایت و قساوت که بدون هیچگونه تردید و ترحّمی مرتکب چنین جنایاتی شد، چهرهای مردّد، سازشکار با امام حسین و متمایل به صلح و... ترسیم میشود، سؤالی است که قطعاً وهابیت پاسخ صحیحی برای آن نخواهد داشت.
اگر وهابیت و دلدادگانشان، عناد و تعصب را کنار بگذارند جای هیچ شک و شبههای باقی نمیماند ولی متأسفانه همانطور که منکر بسیاری از حقایق شنیدهاند، منکر این حقیقت نیز میشوند.
ابنتیمیه و طرفدارانش میگویند: اینکه آسمان در شهادت امام حسین (علیه السلام) خون میبارید، دروغ محض است و آسمان برای مرگ کسی خون نمیبارد،
همچنین اینکه میگویند آسمان قرمزرنگ شد یا از سنگها خون جاری شد، تمام اینها دروغ آشکار است.((1))
سعی ما بر این است که معجزات و کرامات امام حسین (علیه السلام) را از معتبرترین کتابها و از قول برترین عالمان و دانشمندان اهل تسنن نقل کنیم تا حجّت و برهان بر همهی حقیقتجویان کاملاً روشن شود.
عن عیسیبن الحارث الکندی، قال: لما قتل الحسین مکثنا سبعة أیام إذا صلینا فنظرنا إلی الشمس علی أطراف الحیطان کأنها الملاحف المعصفرة، ونظرنا إلی الکواکب یضرب بعضها بعضا.((2))
عیسیبن حارث کندی میگوید: هنگامی که حسینبن علی (علیه السلام) را شهید کردند، تا هفت روز، هر گاه که نماز عصر را میخواندیم، میدیدیم آفتابی که بر دیوارهای خانهها میتابید به قدری قرمز بود که گویا چادرهای سرخ است که بر آن کشیدهاند، و میدیدیم که برخی از ستارگان همدیگر را میزدند (با یکدیگر برخورد می کردند).
عَن نَضرَةَ الأزدِیَّةِ قَالَت: لَمَّا أن قُتِلَ الحُسَینُبن علی‘ مَطَرَتِ السَّمَاءُ دَماً فَأصبَحتُ وَکُلُّ شَیءٍ لَنَا مَلآنُ دَما.((1))
نضره ازدیه میگوید: هنگامی که حسین بن علی‘ شهید شدند، آسمان خون بارید و ما همچنان میدیدیم که تمام اشیاء و اسباب ما مملو از خون است.
عن ابن سیرین قال لم تبک السماء علی أحد بعد یحییبن زکریا إلا علی الحسینبن علی.((2))
ابن سیرین گفت: آسمان برای هیچ کسی جز یحییبن زکریا و حسینبن علی (علیه السلام) گریه نکرده است.
حدثنا خلفبن خلیفة عن أبیه، قال: لما قتل الحسین اسودت السماء، وظهرت الکواکب نهارا حتی رأیت الجوزاء عند العصر وسقط التراب الأحمر.((3))
خلفبن خلیفه از پدرش نقل میکند که گفت: زمانی که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، آنقدر آسمان تاریک شد که هنگام ظهر ستارههای
1) ) مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، ص433؛ ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، صص312، 313؛ ابن حبان، الثقات، ج5، ص487؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، صص228 - 227.
2) ) ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص312، ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص226-225.
3) ) مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، ص432-431؛ ابنحجر عسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص226.
آسمان ظاهر شدند؛ تا جایی که ستارهی جوزا در عصر دیده شد و خاک سرخ از آسمان فرو ریخت.
وقال علیبن مسهر عن جدته: لما قتل الحسین کنت جاریة شابة، فمکثت السماء بضعة أیام بلیالیهن کأنها علقة.((1))
علیبن مسهر از جدّهاش نقل میکند که میگفت: هنگامی که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید من دختری نوجوان بودم، آسمان چند شبانهروز درنگ نمود که گویا لخته خون بود.
الف) وقال علیبن محمد المدائنی، عن علیبن مدرک، عن جده الأسود بن قیس: احمرت آفاق السماء بعد قتل الحسین بستة أشهر، نری ذلک فی آفاق السماء کأنها الدم. قال: فحدثت بذلک شریکا، فقال لی: ما أنت من الأسود؟، قلت: هو جدی أبو أمی قال: أم والله إن کان لصدوق الحدیث، عظیم الأمانة، مکرما للضیف.((2))
علیبن مدرک از پدر بزرگش اسودبن قیس نقل میکند که گفت: پهنهی آسمان پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) به مدت شش ماه سرخرنگ شده بود که ما آن را شبیه خون در آسمان مشاهده میکردیم، علیبن محمد مدائنی از وی سؤال کرد: چه نسبتی با اسود داری؟ گفت: او جدّ مادری من است. گفت: به خدا سوگند که او راستگو و امانتداری بزرگ و میهماننواز بود.
ب) وقال عباسبن محمد الدوری، عن یحییبن معین: حدثنا جریر، عن
یزیدبن أبی زیاد، قال: قتل الحسین ولی أربع عشرة سنة، وصار الورس الذی کان فی عسکرهم رمادا واحمرت آفاق السماء ونحروا ناقة فی عسکرهم فکانوا یرون فی لحمها النیران.((1))
یزیدبن ابی زیاد میگوید: من چهارده ساله بودم که حسینبن علی (علیه السلام) به شهادت رسید، گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد و پهنهی آسمان قرمز رنگ شد، شتری را لشکریان ذبح کردند، آتش از گوشتش زبانه میکشید.
ج) عن هشام عن محمد، قال: تعلم هذه الحمرة فی الأفق مم هو فقال من یوم قتل الحسینبن علی.((2))
هشام از محمد نقل میکند که گفت: میدانی سرخی افق از چه زمانی بوده؟ از روزی که حسینبن علی به شهادت رسید، این سرخی در افق دیده شد.
د) ام حکیم میگوید:
قتل الحسین وانا یومئذ جویریه، فمکث السماء ایاما مثل العلقه.((3))
زمانی که حسین کشته شد من زن جوانی بودم، آسمان چند روز مثل لخته خون بود.
حدثنی أبویحیی مهدی بن میمون قال: سمعت مروان مولی هند
1) ) مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، صص 435 - 434؛ ابن حجرعسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305؛ ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص313؛ ذهبی، محمد، تاریخ الإسلام، ج5، ص15؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص230.
2) ) ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص312؛ ذهبی، محمد، تاریخ الإسلام، ج5، ص15؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینهً دمشق، ج14، ص228.
3) ) هیثمی، علی، مجمع الزواید، ج9، ص196.
بنت المهلب، قال: حدثنی بواب عبیداللهبن زیاد أنه لما جئ برأس الحسین فوضع بین یدیه، رأیت حیطان دارالامارة تسایل دما.((1))
هنگامی که سر مبارک امام حسین (علیه السلام) را در برابر ابن زیاد نهادند، دیدم که از دیوارهای دارالاماره خون جاری گشت.
عَن أبُوقَبِیلٍ لَمَّا قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ (علیه السلام) کُسِفَتِ الشَّمسُ کَسفَةً بَدَتِ الکَوَاکِبُ نِصفَ النَّهَارِ حَتَّی ظَنَنَّا أنَّهَا هِی.((2))
هنگامی که امام حسین (علیه السلام) به شهادت رسید، خورشید گرفت و آنقدر تاریک شد که هنگام ظهر ستارههای آسمان ظاهر گردیدند. از این اتفاق چنین پنداشتم که قیامت برپا شده است!
الف) (وَقٰالَ) یَعقُوببن سُفیان ثَنا سُلَیمان ابنِحَرب ثَنٰا حِماد بن زِید عَن مُعَمَّر قٰالَ أوَّلُ مَا عُرِفَ الزُّهرِیُّ تَکَلَّمَ فِی مَجلِسِ الوَلِیدِبنِ عَبدِالمَلِکِ فَقَالَ الوَلِیدُ أیُّکُم یَعلَمُ مَا فَعَلَت أحجَارُ بَیتِ المَقدِسِ یَومَ قُتِلَ الحُسَینُ بنُ عَلِیٍّ فَقَالَ الزُّهرِیُّ بَلَغَنِی أَنَّهُ لَم یُقلَب حجرا إِلَّا وَ تَحتَهُ دَمٌ عَبِیط.((3))
ولیدبن عبدالملک از زهری پرسید سنگهای بیت المقدس در روز کشته شدن حسینبن علی (علیه السلام) چه حالتی به خود گرفتند، زهری گفت: به من
1) ) مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، صص434-433؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص229.
2) ) مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، ص433؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص228؛ ابن حجرعسقلانی، احمد، تلخیص الحبیر، ج5، ص84؛ بیهقی، ابوبکر، السنن الکبری، ج3، ص337.
3) ) ابن حجرعسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305؛ مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، ص434؛ ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص314؛ ذهبی، تاریخ الإسلام، ج5، ص16؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص229.
خبر دادند که در روز شهادت حسینبن علی (علیه السلام) هر سنگی را که از زمین برمیداشتند در زیر او خون تازه میدیدند.
ب) عَن اُمِّ حَیَّانَ قَالَت یَومَ قُتِلَ الحُسَینُ أظلَمَت عَلَینَا ثَلَاثاً وَلَم یَمَسَّ أحَدٌ مِن زَعفَرَانِهِم شَیئاً فَجَعَلَهُ عَلَی وَجهِهِ إِلَّا احتَرَقَ وَلَم یُقَلَّب حَجَرٌ بِبَیتِ المَقدِسِ إِلَّا أصیب تَحتَهُ دَماً عَبِیطا.((1))
از امحیان نقل است که گفت: روز شهادت حسین (علیه السلام) آسمان سه شبانهروز تاریک شد و هرکس دست به زعفران میزد و آن را به صورتش میکشید، صورتش میسوخت و زیر هر سنگی در بیتالمقدس خون دیده میشد.
ج) مُحمَّدبن عُمَربن عَلی عَن أبِیه قٰالَ أرسِل عَبدُالمَلِک إلی اِبن رَأس الجالُوت فَقٰال هَل کٰانَ فی قَتل الحُسَینِ عَلامَة قٰال اِبنِ رأس الجٰالُوت مٰا کشف یَومَئِذٍ حَجَر إلاّ وَجد تَحتَه دَم عَبِیط.((2))
عبد الملک شخصی را نزد پسر رأس الجالوت فرستاد تا از وی بپرسد که آیا نشانهای از کشته شدن حسین (علیه السلام) در عالم دیده شده است یا نه؟ او در پاسخ گفت: هیچ سنگی از زمین برداشته نشد مگر اینکه خون تازه دیده میشد.
((1))
الف) (وَقٰالَ) اِبنِ مُعِین حَدِّثنا جَریر ثَنا یَزِید بن أبی زِیاد قٰالَ قُتِلَ الحُسَین وَلِی أربَع عَشَرة سنة وَصٰارَ الوِرسَ الَّذی فی عَسکَرِهِم رِمٰاداً.((2))
یزیدبن ابیزیاد میگوید: من چهارده ساله بودم که حسینبن علی (علیه السلام) به شهادت رسید و گیاه ورس در بین لشکر به خاکستر تبدیل شد.
ب) (وَقٰالَ) الحَمِیدی عَن اِبنِ عَیینِة عَن جَدَّته اُمّ أبیه قٰالَت لَقَد رَأیتُ الوِرس عادَ رِمٰاداً وَلَقَد رَأیت اللَّحم کأن فِیه النّٰار حِین قُتِلَ الحُسَین.((3))
ابن عیینه از مادر بزرگ پدریاش نقل میکند که گفت: هنگام شهادت حسین (علیه السلام) گیاه ورس را دیدم که تبدیل به خاکستر شد و در گوشتها گویی آتش میدیدم.
ج) وَقٰالَ مُحَمَّد بن المَنذَر البَغدادی، عَن سُفیان بن عَیینة: حَدِّثتَنی جَدَّتی اُمِّ عَیینة: أن حِمالاً کَأن یَحمِل وِرساً فَهَویٰ قُتِلَ الحُسَین، فَصٰارَ وِرسه رِماداً.((4))
ام عیینه میگوید: شخصی در حال حمل گیاه ورس بود به ذهنش افتاد که برای جنگ با حسین (علیه السلام) او هم شرکت کند که ناگهان گیاه تبدیل به خاکستر شد.
1) ) ورس: همان اسپرک است که گیاهی است شبیه به کنجد با برگهای سبزرنگ که از رنگ آن برای رنگ کردن لباسها استفاده میشود و در یمن زیاد میروید و لباس ورسی، لباس سرخرنگ را گویند.
2) ) ابن حجر عسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305؛ مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، صص 435 - 434؛ ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص313؛ ذهبی، محمد، تاریخ الإسلام، ج5، ص15؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص230.
3) ) ابن حجر عسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305؛ مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، ص435؛ ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص313؛ ذهبی، محمد، تاریخ الإسلام، ج5، ص16.
4) ) مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، ص435؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص231.
عَن جَمِیلِ بنِ مُرَّةَ قَالَ أصَابُوا إِبِلًا فِی عَسکَرِ الحُسَینِ (علیه السلام) یَومَ قُتِلَ فَنَحَرُوهَا وَ طَبَخُوهَا قَالَ فَصَارَت مِثلَ العَلقَمِ فَمَا استَطَاعُوا أن یُسِیغُوا مِنهَا شَیئا.((1))
جمیل بن مره گوید: شتری از لشکرگاه حسین بن علی (علیه السلام) را در روز شهادت او غارت گرفتند، و سپس او را نحر کرده و طبخ نمودند، راوی گوید: گوشت او آنچنان تلخ شد که آنان نتوانستند ذرهای از آن گوشت استفاده کنند.
الف) وَقٰالَ مُحمَّدبن عَبدُالله الحَضرَمی: حَدِّثنٰا أحمَد بن یَحییٰ الصُّوفی، قال: حَدِّثنٰا أبُو غَسّان، قٰال: حَدِّثنٰا، أبُونَمِیر عَم الحَسَن ابنِ شُعَیب، عَن أبی حَمِید الطَّحٰان، قٰالَ: کُنتَ فی خَزاعَة فَجٰاؤُوا بِشَیء مِن تَرکَةِ الحُسَین فَقِیلَ لَهُم: نَنحَر أو نَبِیع فَنَقسِم؟ قٰالُوا: اِنحَروا، قٰال: فَجَعَل عَلی جَفنَة فَلَمّا وُضِعَت فٰارَت نٰاراً.((2))
از حمید طحان روایت شده است که در قبیلهی خزاعه بودم، از جمله چیزهایی که از امام حسین (علیه السلام) چپاول شده بود و به آن قبیله آورده بودند، یک شتر بود. مردم آن قبیله گفتند: این شتر را نحر کنیم و یا معامله نماییم؟ کسی که شتر را آورده بود گفت: میخواهم آن را نحر کنید. حمید گفت: سپر را برای نحر کردن آن حیوان آماده ساختم، همین که
شتر را خوابانیده و سپر را به زمین گذاشتم و آمادهی کشتن آن بودیم، ناگهان آتشی از آن سپر مانند آب فوران کرد!
ب) (وَقٰالَ) ابنِمُعینِ حَدِّثنٰا جَرِیر ثَنٰا زَیدِ بنِ أبِی الزِّنَادِ قَالَ قُتِلَ الحُسَینُ وَلِی أربَعَ عَشرَةَ سَنَةً وَصَارَ الوَرسُ رَمَاداً الَّذِی کَانَ فی عَسکَرِهِم وَاحمَرَّت آفَاقُ السَّمَاءِ وَنَحَرُوا نَاقَةً فی عَسکَرِهِم فَکَانُوا یَرَونَ فی لَحمِهَا النِّیرَان.((1))
ابنمعین از جریر از زید بن ابی زنّاد روایت میکند که او گفت: زمانی که امام حسین (علیه السلام) شهید شدند، من چهارده سال داشتم (و همان روزها شنیدم که آثاری در پی شهادت آن حضرت در لشکر مخالفان ظاهر گردیده، از جمله آنکه): گیاهان ورس در لشکرگاه آنها خاکستر شد و آسمان سرخگون گردید، و در لشکرگاه شتری را نحر کردند ولی مثل این بود که آتش در آن نهاده بودند!
ابنعساکر پس از ختم ماجرای حسین (علیه السلام) و یارانش، به ذکر معجزاتی میپردازد که پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) در روز عاشورا اتفاق افتاده است. وی 32 روایت از سلسله راویان خود نقل میکند و در آنها تغییرات و دگرگونیهایی را که در نظام هستی هنگام قتل امام حسین (علیه السلام) رخ داد، برمیشمرد از جمله اینکه:
1) ) ابنحجر عسقلانی، احمد، تهذیب التهذیب، ج2، ص305؛ مزی، یوسف، تهذیب الکمال، ج6، صص 435 - 434؛ ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء، ج3، ص313؛ ذهبی، محمد، تاریخ الإسلام، ج5، ص15؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، ج14، ص230.
آسمان بر حسین (علیه السلام) همانند یحییبن زکریا گریست.
از آسمان خاکهای سرخی فرو ریخت.
ستارگان، هنگام روز پدیدار شدند.
هیچ سنگی از روی زمین برداشته نشد مگر آنکه از زیر آن خون تازه بیرون آمد.
آسمان هفت روز در تاریکی به سر برد.
خورشید هر صبح و شام شعاعهای خونینی بر دیوارها میتابانید.
در آسمان چیزی همانند خون دیده میشد.
ستارگان به یکدیگر برخورد میکردند.
فردی که مردم را به کشته شدن حسین (علیه السلام) بشارت میداد، کور شد.
از آسمان باران خون میبارید.
از دیوار دارالاماره خون سرازیر میشد.
دیوارهای بیتالمقدس خونین شدند.
در روز حادثه، هر شتری در اردوگاه کشته میشد، میان گوشت آن آتش بود.((1))
کسانی چون هیثمی((2))
و ترمذی((3))
و ابنحنبل((4))
و ابنسعد((5))
و ابنعساکر((6))
و
ذهبی((1)) که از نخبگان و سرآمدان مورّخان و محدّثان متعصب اهل تسنن هستند این روایات را ذکر کردهاند.
ذهبی به تغییراتی که پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) در نظام هستی پدید آمده میپردازد، که به چند مورد اکتفا میکنیم:
پس از قتل حسین (علیه السلام) به مدت شش ماه آسمان قرمز بود.
گیاهان صحرای کربلا که سبز بودند همگی در آن روز خاکستر شدند.
وقتی شتری را در اردوگاه کشتند گوشت آن مثل چوب شد.
ابنعباس در آن روز پیامبر را دید که شیشهای از خون در دست داشت و به ابنعباس میگفت این خون حسین (علیه السلام) و اصحاب اوست.
امسلمه گریه و نوحهسرایی جنّیان بر حسین (علیه السلام) را شنید.
تمامی مردم شنیدند که جنّیان در آن روز بر حسین (علیه السلام)
عزاداری میکنند و اشعاری در مصیبت قتل او میسرایند.((2))
در این فصل بیان کردیم که وهابیّت تلاش داشتند شهادت امام حسین (علیه السلام) را بر عهدهی شیعیان بیندازند. ما در این زمینه گفتیم که شیعیان در کوفه بنابر عقیدهی فریقین جمعیّت حداقلی بودند، ولی کلمهی شیعه عمومیت داشت و شامل افرادی میشد که معتقد بودند امیرالمؤمنین (علیه السلام) بعد از شیخین افضل است
نه اینکه شیعهی دوازدهامامی باشند و بنابر عملکرد مردم در شهادت امام حسین (علیه السلام) چگونه شیعهای بوده که در مقابل امام شمشیر بکشد، بلکه اینان شیعیان ابوسفیانی بودند که در مقابل نوهی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ایستادند و خیمههای او را به آتش کشیدند.
همچنین وهابیّت اتفاقاتی که در عالم هستی بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) به وجود آمده را انکار نمودهاند، در حالیکه این حقایق در کتابهای معتبر اهل تسنن نقل شدهاند و ما آنها را بیان نمودیم.
یکی از مسائلی که وهابیّت بیش از هر موضوع دیگری به آن پرداختهاند، موضوع قیام امام حسین (علیه السلام) است. متأسفانه آنان از زاویههای گوناگون در نقد واقعهی کربلا، به بیان سخنرانی و نوشتن کتابها و مقالات پرداختهاند و کوشیدهاند قیام امام حسین (علیه السلام) را تخطئه نمایند، به حدی که آن را زیانبار و دارای مفاسد سوء اجتماعی معرفی کردهاند. از طرفی سعی کردهاند که از موضع بیگناهی یزید در برابر فاجعهی خونبار کربلا دفاع کنند، در حالیکه عموم اهل تسنن و شیعیان به دفاع از قیام امام حسین (علیه السلام) برخواستهاند وآن را مورد تحسین قرار دادهاند. ما سعی کردیم از کتابهای معتبر اهل تسنن به بیان شبهات وهابیّت بپردازیم و ادلهای اقامه نمودیم که بیان کرد یزید کمترین اعتقادی به مسائل اسلامی نداشته و حتی به ظواهر آن توجه نمیکرده است.
فصل اول، به قیام امام حسین از دیدگاه وهابیت که تلاش دارند قیام امام حسین (علیه السلام) را تخطئه کنند، و یزید را فردی موجه و مبرای از هر بدی و خطایی معرفی کنند میپردازد، در حالیکه فریقین اعتقاد دارند که خلافت و جانشینی رسول خدا (صلی الله علیه و آله)
از آنِ امام حسین (علیه السلام) بود. سؤالی که باید وهابیت جواب بدهند این است که: آیا یزید که او را جانشین رسول خدا (صلی الله علیه و آله) معرفی
میکنند باید اهل میگساری و تباهی و... باشد و مردم کوچکترین اعتراضی به او نداشته باشند؟! بنابراین امر به معروف و نهی از منکر که از فرائض الاهی است در کجا استفاده میشود؟ آیا امتهایی که در انجام این فریضهی الاهی کوتاهی کردند نابود نشدند؟
در فصل دوم نقش معاویه را در مورد شهادت امام حسین (علیه السلام) مورد بررسی قرار گرفته که او با روی کار آوردن یزید، حکومت موروثی را به جای جانشینی رسول خدا (علیه السلام) نهادینه کرد و بسیاری از افراد مثل عبداللهبن عمرو، عبدالله بن زبیر و ... اعتراض کردند، ولی با تهدید سر نیزه نتوانستند کاری پیش ببرند.
در فصل سوم به بررسی شخصیت و عملکرد یزید در مورد قضیهی کربلا پرداخته شده که وهابیّت به دفاع از یزید برخاسته و سعی کردهاند او را در قضیهی شهادت امام حسین (علیه السلام) بیگناه و نادم معرفی کنند، در حالیکه همة مسلمانها معتقدند که یزید، امام حسین (علیه السلام) را به شهادت رسانده است، حتی یزید را مورد لعن و سبّ قرار میدهند. اگرچه وهابیّت سعی دارند همهی اتفاقات کربلا را به عهدهی عمر سعد و ابن زیاد و... بگذارند وقتی زمانی که حکومت در اختیار یزید بود و تمام قوا تحت فرمان وی بود، چگونه این فرد هیچ آگاهی از این موضوع نداشته است؟ حداقل میتوانست بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام) قاتلین کربلا را به مجازات برساند و این کار را هم نکرد، بلکه بعضی از آنها پاداشهای هنگفتی دریافت کردند!
در فصل چهارم به تحلیل برخی نکات از جمله شبهاتی که پیرامون شیعیان کوفه در شهادت امام حسین (علیه السلام) بود پرداخته شده است. وهابیّت در این توهّماند
که شیعیان امروزه همان شیعیان کوفی هستند در حالیکه شیعیان کوفه خلفاء را قبول داشتند و به سنّت ابو حنیفه عمل میکردند. بنابراین شیعیانی که به عنوان دوستان اهلبیت (علیهما السلام) و معتقد به خلافت بلافصل حضرت علی (علیه السلام) بعد از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) بودند اندک بودند و به جرأت میگوییم هیچ نقشی در شهادت امام حسین (علیه السلام) نداشتند، و تاریخ این مطلب را کاملاً بیان میکند.
وآخر دعوانا ان الحمد لله رب العالمین
جواد بامری - قم المقدّسه
قرآن
نهج
البلاغه
ابراهیم، محمود، برأته یزید بن معاویهً من دم الحسین، کویت، انتشارات جامعهً الکویت، کلیهً الآداب.
ابن ابی الحدید، عبدالحمید، شرح نهج البلاغهً، محقق محمدابوالفضل ابراهیم، قم، مکتبه آیهً الله مرعشی نجفی، سال 1337 / 1341 ه- ش.
ابن اثیر جزری، عزالدین، الکامل فیٍ التاریخ، بیروت، انتشارات دار صادر، سال 1407 ه- ق.
ابن اعثم، احمد بن اعثم الکوفی، الفتوح، محقق علی شیری، بیروت، دارالاضوا، سال1411 ه-.
ابن الأثیر، أبو السعادات، جامع الاصول.
ابن العربی، ابوبکر، العواصم، بیروت، انتشارات دارالجبل، 1407 ق.
ابن تیمیه، احمد، المنتخب من التراث، شأن یزید بن معاویه، بیروت، ریاض، الرئیس، للکتب والنشر، سال 1997.
ابن تیمیه، احمد، منهاج السنهً، محقق محمد رشاد سالم، انتشارات جامعهً الإمام محمد بن سعود الإسلامیهً، چاپ اول، سال 1406 ه- -1986 م.
ابن جوزی، یوسف، الردالمتعصب العنید، محمدکاظم محمودی، تهران، چاپ اول، سال1403ق.
ابن جوزی، یوسف، تذکرهً الخواص، نجف، انتشارات منشورات المکتبهً الحیدریهً، سال 1383 ه- .
ابن حبان، محمد بن حبان، الثقات، محقق سید شرف الدین احمد، انتشارات دار الفکر، چاپ اول، سال 1395 - 1975.
ابن حجر عسقلانی، احمد بن علی، تهذیب التهذیب، بیروت، انتشارات دارالفکر، 1404 ه-.ق.
ابن حجر هیثمی مکی، احمد، الصواعق المحرقهً، محقق عبدالرحمن بن عبدالله الترکی وکامل محمد الخراط، نجف، انتشارات موسسه الرسالهً، چاپ اول، سال 1417 ه- ق.
ابن حجر هیثمی مکی، احمد، الصواعق المحرقهً، محقق عبدالوهاب عبدالطیف، قاهره، انتشارات شرکهً الطباعه الفنیه، چاپ دوم، سال1965.
ابن حجر هیثمی مکی، احمد، الفتاوی الحدیثیهً، مصر، چاپ مصر.
ابن حجر، هیثمی مکی، احمد، شرح قصیده همزیه، چاپ مصر.
ابن حزم اندلسی، أبو محمد علی بن أحمد، المحلی، مدینه، انتشارات دارالفکر.
ابن خلدون، ابو زید عبدالرحمن، تاریخ ابن خلدون، محقق خلیل شماده، بیروت، انتشارات دارالفکر، چاپ دوم، سال 1408 ه-.ق / 1998م.
ابن خلدون، ابوزید عبدالرحمن، مقدمهی ابن خلدون، چاپ دارالکتب اللبنانی، سال 1956 م.
ابن خلدون، عبدالرحمنبن محمدبن خلدون، تاریخ ابن خلدون (المقدمه)، بیروت، انتشارات دارالمکتبهً، انتشارات 1413ه-.ق.
ابن سعد هاشمی، محمد، الطبقات الکبری، محقق محمد بن صامل السلمی، طائف، چاپ اول، انتشارات مکتبه الصدیق، سال1414 ه-.ق/ 1993م.
ابن سعد، ترجمه امام حسین، محقق السید عبدالعزیز طباطبائی.
ابن عبدالبر، یوسفبن عبداللهبن محمد، الاستیعاب فی معرفهً الاصحاب، قاهره، مکتبه نهضت مصر.
ابن عربی، ابوبکر بن العربی، العواصم من القواصم، محقق محبالدین الخطیب، لبنان، انتشارات المکتبهً العلمیهً، سال 1406ه- / 1986م.
ابن عساکر، ترجمه امام حسین من تاریخ دمشق، محقق محمدباقر محمودی.
ابن عساکر، علی، تاریخ مدینهً دمشق، محقق محب الدین أبی سعید عمر بن غرامهً العمری، انتشارات دار الفکر، بیروت، سال 1995م.
ابن عساکر، ابوالقاسم علی بن الحسین بن هبهًالله، ترجمهً الامام الحسین من تاریخ دمشق، محقق محمدباقر محمودی، بیروت، انتشارات مؤسسهً المحمودی، سال1398.
ابن عماد حنبلی دمشقی، شهاب الدین ابو الفلاح عبدالحی بن احمد، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، محقق الا ناووط، دمشق، انتشارات دار ابن کثیر، چاپ اول، سال 1407 ه-.ق / 1986م.
ابن عماد حنبلی، عبدالحی، شذرات الذهب فی اخبار من ذهب، محقق محمود فاحوری، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهً، سال 1399.
ابن کثیر دمشقی، ابوالفداء اسماعیل بن عمرو، البدایهً والنهایهً، بیروت،
انتشارات دارالفکر، سال 1407ه-.ق/1986م.
ابن کثیر، ابوالفداء اسماعیل، البدایهً و النهایهً، بیروت، انتشارات مکتب تحقیق التراث، مؤسسهً التاریخ العربی، بیتا.
ابن کثیر، ابوالفداء اسماعیل، البدایهً و النهایهً، دارالتراث العربی، سال1408ق.
ابن ماجه، محمد، سنن ابن ماجهً، محقق محمد فوادعبدالباقی، بیروت، انتشارات دار الکتب العلمیهً.
ابوالمؤید موفق بن احمد المکی (اخطب خوارزم)، مقتل الحسین (علیه السلام) ، محقق محمد السماوی، قم، انتشارات دارالانوار الهدی.
ابومخنف، لوط بن یحیی الازدی، مقتل الحسین (علیه السلام) ، محقق حسن غفاری، چاپ دوم، چاپخانهی علمیه، سال 1364 ه- ش.
اصفهانی، ابوالفرج، الاغانی، محقق سمیر جابر، بیروت، انتشارات دارالکتب العربیه، سال1412ق.
الاعقاد، عباس محمود، ابوالشهداء، انتشارات دارنهضهً مصر، چاپ دوم، سال1998.
آلوسی، محمود، روح المعانی، بیروت، انتشارات دار إحیاء التراث العربی.
بخاری، محمد، صحیح بخاری، محقق مصطفی ادیب نجار، دمشق.
برترین هدف در برترین نهاد، ترجمه محمدمهدی جعفری، تهران، انتشارات فرهنگ و ارشاد اسلامی، سال 1972م.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، محقق سهیل زکّار و ریاض زرکلی، بیروت، انتشارات دارالفکر، سال 1417.
بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، محقق محمودی، انتشارات دارالتعارف، چاپ یکم، سال 1379.
تحریر الشهادین، علیه خیالی گنج لکهو، چاپ اول، 1256 ق.
ترمذی، محمد، سنن ترمذی، محقق عزت عبید عباس، سوریه، انتشارات مکتبه دار الدعوهً.
جاحظ، ابی عثمان عمرو بن بحر، رسالهی بنیامیه، ضمیمهی کتاب النزاع والتخاصم، مصر، انتشارات الاهرام، سال 1406 ق.
حرانی، ابومحمد حسن بن علی بن الحسین بن شعبهً الحرانی، تحف العقول عن آل الرسول (صلی الله علیه و آله) ، مصحح علیاکبر غفاری، تهران، انتشارات اسلامیه، سال 1384.
حموی، یاقوت، معجم البلدان، بیروت، انتشارات داراحیاءالتراث العربی، سال1399.
حنبلی، ابوالفلاح عبدالحی بن احمد بن محمد الحنبلی الدمشقی، شذرات الذهب، محقق عبدالقادر الارناؤوط و محمود الارناؤوط، دمشق، انتشارات دار ابن کثیر.
خضری، محمد، تاریخ الامم الاسلامیهً، بیروت، انتشارات دارالفکر العربی، سال 1405 ق.
خضری، محمد، محاضرات تاریخ الامم الاسلامیهً، قاهره، چاپ هشتم، سال 1382 ه- ق.
خطیب، احمد، تاریخ بغداد مدینه اسلام، بیروت، انتشارات دارالکتاب العربی.
خنجی اصفهانی، فضل الله، وسیلهً الخادم الی المخدوم، در شرح صلوات بر چهارده معصوم، به کوشش رسول جعفریان، قم، مکتبه آیهً الله مرعشی، سال 1372.
دهلوی، شاه ولی الله، حجهً الله البالغهً.
دهلوی، عبدالحق، تکمیل الایمان، دهلی، چاپ مجتبایی.
دینوری، ابوحنیفه، الاخبار الطوال، چاپ مصر.
دینوری، عبدالله بن مسلم بن قتیبه، الامامهً والسیاسهً، انتشارات شریف رضی، چاپ اول، سال 1413.
دینوری، ابوحنیفه احمد بن داود الدینوری، الاخبار الطوال، محقق عبدالمنعم عام، قاهره، انتشارات دار احیاء الکتب العربیهً، سال 1960.
سخاوی، شمسالدین محمد بن عبدالرحمن، الصوء اللامع لاهل القرن التاسع، انتشارات دار مکتبهً الحیاهً.
سقوط، ابراهیمعلی، اباطیل بحب ان تمجی من التاریخ، بیروت، انتشارات المکتب الاسلامی، سال1408.
سیوطی، عبدالرحمن، تاریخ الخلفاء، بیروت، چاپ دارالفکر، سال 1394ه-.
شیبانی، احمد بن حنبل، مسند احمد، بیروت، دارالفکر.
شیبانی، عزالدین ابوالحسن علی بن ابی الکرم الشیبانی، الکامل فی التاریخ، محقق ابوالفدا، عبدالله القاضی، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیه، چاپ دوم.
طبری، محمدبن جریر، تاریخ الامم والملوک، بیروت، انتشارات دارصادر.
طبری، محبالدین احمد بن عبدالله الطبری، ذخائر العقبی فی مناقب ذوی القربی، قاهره، انتشارات مکتبهً القدسی، سال 1356.
علائلی، عبدالله، سموالمعنی فی سمو الذات، بیروت، انتشارات مکتبهً دارالتربیهً، سال1998.
غزالی، ابو حامد، احیاء علوم الدین، بیروت، چاپ اول، انتشارات دار المعرفهً.
غزالی، ابوحامد، احیاء العلوم، بیروت، دارالکتب العلمیه، 1406.
قاضی مظهری، محمدثناء، تفسیر المظهری، بیروت.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، تهران، انتشارات مکتبه اسلامی، سال 1393ه-.ق.
مجله رسالهً الاسلام، قاهره.
مزی، یوسف، تهذیب الکمال، محقق بشار عواد معروف، بیروت، انتشارات مؤسسهً الرسالهً، چاپ اول، سال1400-1980.
مستوفی، حمد لله، تاریخ گزیدهی محقق عبدالحسین نوابی، تهران، انتشارات شوق، 1357.
مسعودی، علی، مروج الذهب، قم، انتشارات دارالهجره، سال1409ق.
مفید، ابوعبدالله محمدبن محمد بن النعمان (شیخ مفید)، الارشاد، محقق مؤسسهً آلالبیت (علیهما السلام) ، قم، مؤسسه آل البیت لاحیاء التراث.
مناوی، محمد بن عبدالله، فیض القدیر، شرح الجامع الصغیر، محقق احمد عبدالسلام، بیروت، انتشارات دارالکتب العلمیهً، چاپ اول، سال 1415 ه-.ق.
موسوی، سید عبدالرحیم، فی رحاب اهل البیت، الامامهً والنص، چاپ دوم، مرکز الطباعهً والنشر للمجمع العالمی، لاهل البیت، سال 1426 ه- ق.
موسویان، ابوالفضل، مبانی مشروعیت حکومت، انتشارات مؤسسه نشر و تحقیقات ذکر، چاپ اول، سال 1381 ه- ش.
مؤیدی، علی، فرهنگ جامع سخنان امام حسین (علیه السلام) ، ترجمهی موسوعهی کلمات الامام الحسین، معروف، سال 1386 ه- ش.
نورالعین فی مشهد الحسین، ابو اسحاق اسفراینی.
یعقوبی، احمد بن یعقوبی، تاریخ یعقوبی،
دکتر محمد ابراهیم آیتی، انتشارات علمی و فرهنگی چاپ پنجم، سال 1366 ه- ش.