ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : امام و امامت در تکوین و تشریع/اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۲۹۶ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی.اهلبیت؛۴.
شابک : ۳۵۰۰۰ ریال :978-964-2609-37-6
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه:ص.[۲۹۳]-۲۹۴؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : امامت
رده بندی کنگره : BP۲۲۳/ط۱۲الف۸ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۴۵
شماره کتابشناسی ملی : ۲۲۲۷۳۵۰
بسم الله الرحمن الرحیم
امام و امامت در تکوین و تشریع
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 9
مقدمهی مؤلف... 11
متن روایت.. 21
جلسهی اول معنی امام در قرآن. 25
جایگاه امامت در قرآن.. 29
ابراهیم علیه السلام و تاریخسازی.. 33
امامت؛ مژدهی بزرگ.... 36
جلسهی دوم امامت و وحی فعل خیر. 39
تفکیک مقام امامت از مقام نبوت... 41
مقام تکوینی امام. 46
جلسهی سوم مقام امام فوق انتخاب مردم. 53
امام و ملکوت اشیاء. 54
ضرورت وجود امام. 60
نقطهی امید.. 63
جلسهی چهارم برکات وجود امام و ضرورت آن. 67
امام؛ زمام دین.. 70
امام؛ عامل نجات از تحریف.... 76
برکات حاکمیت امام معصوم. 79
جلسهی پنجم امام؛ عامل جهتدهی به اسلام و مسلمین.. 85
نزدیکی به عصمت امام علیه السلام...... 88
جلسهی ششم امام؛ عالیترین آرمان. 99
فرهنگ امامت و امید به آینده. 101
برکات نظر به حاکمیت معصوم. 103
امام و هدایت از مهالک..... 108
امانتدارِ رفیق.. 111
جلسهی هفتم امام و جوابگویی به تمام ابعاد انسانی.. 115
نیاز بشر به حجت خدا 117
برکات امام. 123
امام؛ عامل نجات جامعه از نفاق.. 129
جلسهی هشتم جایگاه مقام موهبی امام. 133
امام؛ یگانهی روزگاران.. 136
امام و علم غیر اکتسابی.. 142
جلسهی نهم امام و جوابگویی به عالیترین نیاز در نظام احسن.. 147
غیر اعتباریبودن امامت... 155
جلسهی دهم امام؛ مظهر هدایت کامل الهی.. 161
آفات غفلت از خدای هادی و ربّ قادر. 161
هدایتگری امامان علیهم السلام بر اساس حقیقت قرآن.. 167
کاملترین یگانگی بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام.... 169
جلسهی یازدهم امام و علم لدنّی.. 175
ضرورت وجود امام. 177
کشف راز یا نفی راز؟. 179
پیامبران و امامان و تجهیزات خاص.... 182
علمی فوق علم زمانه. 186
جلسهی دوازدهم خصوصیات رهبران الهی.. 191
تاریخ بدون حاکمیت امام. 191
جایگاه علم امام. 195
امام و تواناییهای خاص.... 198
جلسهی سیزدهم رهبران الهی و تواناییهای خاص... 203
ظرائف توحید تشیع. 206
الطاف خاص الهی در زمان غیبت... 212
حدیث طارق. 219
اهلالبیت علیهم السلام و زمانشناسی.. 235
تا مقام شهادت و فنا 237
مهمترین برکت در شناخت اهلالبیت علیهم السلام.... 239
اهلالبیت علیهم السلام و وقتشناسی.. 241
بهترین عمل.. 243
نقش روح زمانه. 245
برکات شناخت روح زمانه. 265
معجزهی بزرگِ رعایت حق.. 269
ماوراء تلاشها 275
راز تأخیر پیروزی.. 281
از کجا شروع کنیم؟. 284
آفات غفلت از حقّ اهلالبیت علیهم السلام.... 287
باسمه تعالی
1- سلسله مباحث «جایگاه حقیقت نوری امام در هستی» در صدد است تا نظرها را متوجه حقیقت بزرگی بنماید که خداوند برای هدایت بشریت اراده کرده است و به جایگاه قدسی امام نظر دارد، جایگاهی که امام از آن جایگاه انسانها و جامعه را مدیریت میکند، آنهم مدیریتی که تکوین و تشریع در آن هماهنگ است و اعتباریاتش ریشه در حقایق دارد.
2- باید بهخوبی روشن شود که «خداشناسی واقعی» وقتی محقق میشود که انسانها بتوانند در آینهی تمامنمای جمال انسانهای کامل، با «الله» مأنوس شوند و این موضوع ابتدا در کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهل بیت علیهم السلام» مورد بحث قرار گرفت و در این سلسله مباحث سعی شده با وسعت بیشتری مورد مداقّه قرار گیرد.
3- روایت مربوط به حقیقت نوری اهلالبیت علیهم السلام طوری است که نمیتوان با هر عقلی با آن روبهرو شد و لذا یا عدهای از کنار آن میگذرند و یا خیلی سطحی با آن برخورد میکنند و در نتیجه بشریت از معارف و رازهای بزرگی محروم میشود. در این سلسله مباحث سعی شده
حداقل عظمت موضوع تبیین گردد و به معارف عالیهای که توجه به این روایات در پی دارد توجه شود.
4- مباحث در سه جلد تنظیم شده و بهتر است به ترتیبی که تنظیم شده، یعنی ابتدا کتاب «حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام»، سپس کتاب «امام و مقام تعلیم به ملائکه» و پس از آن کتاب «امام و امامت در تکوین و تشریع» مطالعه گردد. در عین حال هرکدام میتواند جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد زیرا هرکدام از مباحث به روایت یا روایات خاصی نظر دارد که وجهی از حقیقت آسمانی مقام امام را مطرح میکند و سعی شده تا با دقت بر روی روایات مورد بحث، نکات ظریفی از موضوع امامت در هستی تبیین گردد و در نتیجه إنشاءالله سؤالات اساسی عزیزان در این موضوع جواب داده شود.
امید است خوانندگان محترم با توجه به نکتهی اخیر یعنی کسب معارف عالیهای که قواعد عالم قدس را تبیین میکند، با کتابها مأنوس گردند و بیش از پیش تصوری صحیح از تمدن اسلامی به معنای واقعی آن که مقدمهی ظهور حاکمیت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه و اتحاد عالَم تشریع با عالَم تکوین است بهدست آورند.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- امامتِ مطرح در اعتقاد شیعه رویکردی است به حقیقتی آسمانی که در صدد است تمدن زمینی را مطابق نظم آسمانی بسازد و امام شیعیان آنچنان حضوری در عالم هستی دارد که نه تنها چنین امری را ممکن میسازد، بلکه آن را ضروری میداند، زیرا موجب شکوفایی سرمایهی درونی تکتک افراد امت میگردد تا جایی که شخصیت افراد انعکاسی از شخصیت امام خود خواهد شد.
2- چشم برداشتن از نقش حضور تکوینی واسطهی فیض عالم بر امور تشریعی بشری، فاجعهی بزرگی است که هنوز بشر به آن فاجعه واقف نشده و به همین جهت راز شکستهای خود را در جای دیگری جستجو میکند در حالیکه بعد از شکست مارکسیسم و لیبرالیسم زمان آن فرا رسیده تا به کمک سخنانی که امامان شیعه در راستای امر امامت فرمودهاند، بشریت متذکر راز شکستهایش بشود.
3- بشریت در طول تاریخ نسبت به مدیریت صحیحِ جامعهی خود ناکام مانده و علت آن ناکامی غفلتی است که از توانایی خدادادی انبیاء و امامان دارد و فکر کرده بدون آنها میتواند امور جامعه را بگذراند، در حالی که
بشر باید به این شعور برسد که «همان خدایی که برای او شریعت آورده مدیرانی نیز برای امور اجتماع پرورانده است تا مطابق شریعت الهی بشریت را جلو ببرند» و انسانها به واقع در دو امر مهم نبوت و امامت به خود واگذاشته نشدهاند.
4- آنچه باید در روایات مربوط به امامت دنبال شود، توجه به جهت باطنی مقام اهل بیت علیهم السلام است. بسیار فرق است که با این نوع روایات بهطور سطحی برخورد شود یا اینکه سعی کنیم از همان سطح عالی که روایات مطرح شده به آنها توجه شود، یعنی به جای آنکه مطلب را آن قدر پایین بیاوریم که چیزی از آن نماند، دستمان را به آن بدهیم و بالا برویم تا حقیقت جدیدی از معارف الهی بر قلب ما منکشف شود و لازمهی چنین برخوردی همت مضاعف است.
5 - نظر به وسعتِ حضور امامان در هستی نه تنها عامل نمایش راه گسترده ای است که انسانها میتوانند طی کنند بلکه موجب میشود تا روشن شود امامان از چه افقی بشریت را هدایت مینمایند و چرا شیعه معتقد است مقام هدایتگری امامان فوق مرگ آنها همواره فعّال است و در هیچ حالی از صحنهی زندگی بشر خارج نیست.
6 - خداشناسی واقعی وقتی محقق میشود که انسانها بتوانند در آینهی تمام نمای جمال انسانهای کامل با «الله» مأنوس شوند و راهیافتن به چنین نگاهی را با نظر به آیات تامّهی الهی پیدا کنند وگرنه در بیراههها به دنبال خدا میگردیم و همچون وَهّابیها با خدای ذهنی و انتزاعی زندگی میکنیم که هیچگونه تجلی بر قلب ما نخواهد داشت.
7 - شیطان که نتوانست در جمال خلیفةالله، اسمای الهی را بنگرد و از آن طریق در تجلیات جامع اسماء به خدا سجده کند، بهانه آورد که میخواهد فقط به خدا سجده نماید ولی از درگاه انس با خدا محروم شد. هرکس با نظر به خود نتواند وَجه الله را در جمال امامان معصوم علیهم السلام بیابد، راه شیطان را طی خواهد کرد و حقیقتاً از انس با خدا محروم خواهد شد. آری، وقتی راز رجیمبودن شیطان معلوم شود، راه ارتباط با خلفای الهی نمایان میگردد.
8 - مدیریت جامعه بر اساس فرهنگ امامت موجب میشود تا ذهن افرادِ جامعه گرفتار انواع نظریهها و سلیقهها که عامل غفلت از یگانگی در مقصد و مقصود میباشد، نگردد.
9- وقتی فهمیدیم امام، امینی رفیق و پدری شفیق و ناصحی مشفق است، میفهمیم خداوند برای سرپرستی بشریت هدیهی بزرگی را تدارک دیده تا شرایط عالیترین شکل زندگی در زمین فراهم گردد.
10- در صورتی مدیران با جان انسانها دم سازند که از غیر خدا مستغنی باشند و با انسِ کامل به خداوند خدمت به مردم را ادامهی عشقبازی با خدا بدانند و در آن صورت اگر سنگ جفایی از طرف مردم به آنها برسد از آنجایی که جهان را منور به دوست میبینند، میدانند باید از سر رحمت از بیوفاییها بگذرند و دلخوش باشند به دولتی که راه آسمان را به سوی بشر گشوده است.
11- مدیریت و هدایت جهان بشری با فرهنگ امامت، ریشه در نوری دارد که از خداوند جدا شده است، قسمتی از آن، نور محمد صلی الله علیه و آله گشت و
قسمت دیگر آن، نور علی علیه السلام شد و هدایتگری همهی انبیاء و اولیاء ریشه در این دو نور دارد و هر جا تاریخِ بشریت از این دو نور جدا شد، گرفتار ظلمات مدیران زمینی گشت. این است که نباید یک لحظه از مدیریت قدسی امام معصوم چشم برداشت که در آن صورت ظلمات را غلیظتر کردهایم و از سعادت خود دور خواهیم ماند و شب ظلمانیِ ما به صبح نمیانجامد.
12- باید متوجه بود که رسیدن به درجهای که مقام نوری اهل بیت علیهم السلام در آن تصدیق شود، غیر از معرفتی است که روشهای کلامی در صدد ارائهی آن هستند تا حقانیت ائمه علیهم السلام را برای مخالفان ثابت کنند. البته این در روش کلامی در جای خود کار پسندیدهای است، ولی فراموش نکنیم امام شناسی راه دیگری است و مقصد دیگری را دنبال میکند.
13- آنچه در این کتاب مورد توجه قرار میگیرد، تأکید بر این موضوع است که امامت یک حقیقت نفس الامری در عالم وجود است و نه یک حادثهی تاریخی صرف. و به جهت حقیقت نفس الامری آن است که زندگی یک ملت را معنی میبخشد و مدیریت میکند. در راستای توجه به چنین جایگاهی برای امامت، گفته میشود «غفلت از سرمایهی امامتِ آسمانی، غفلت از اسلام است».
14- تأکید بر مقام غیبی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام که توسط رسول خدا صلی الله علیه و آله و سایر ائمه علیهم السلام تبیین میگردد به این منظور است که اسرار بلند عالم غیب بر ما گشوده شود و متوجه جهان یگانهای باشیم که در مدیریت آن، روحهای بلند مرتبهای نقش دارند و میتوان به مدد آنها
عالیترین شکل زندگی را برای خود رقم زد تا برکات زمین و آسمان به عالیترین شکل آن بروز کنند، چیزی که حضرت رضا در روایتی که در پیش دارید بر آن تأکید مینمایند.
15- تأکید بر مقام قدسی اهلالبیت علیهم السلام موجب میشود تا جامعه از سطحینگری رهایی یابد و حیطهی اندیشهی خود را عالَم قدس و معنویت قرار دهد، عالمی که همسنخی کاملی با حقیقت انسان یا نفس ناطقهی او دارد و متذکر مراتب وجودی نفس ناطقهی اوست، و موجب رفع حجاب بین انسان و عالم معنا میگردد.
16- گفته شده مقام اهلالبیت علیهم السلام مرز بین امکان و وجوب است، تا از این طریق شئونات عالم الوهیت از یک طرف و شئونات انسان کامل از طرف دیگر تبیین شود و افقی که انسان میتواند به سوی آن سلوک نماید معلوم گردد و روشن شود چگونه ایمان به ولایت انسانهای کامل، دنیایی از شور و شعفِ بندگی را به همراه دارد، بهخصوص وقتی چنین کسانی امامت و مدیریت جامعه را به عهده داشته باشند.
17- نتیجهی عدم آگاهی از ساختار سلسله مراتب طولی جهان هستی، همین زندگی است که بشر امروز با آن روبهروست، در حالیکه آگاهی از سلسله مراتب طولی عالم هستی که انسان کامل به عنوان واسطهی فیض در رأس آن قرار دارد، ما را به دنیایی دیگر رهنمون میشود که به جای اهدافی کوتاهبینانه و سلطه بر عالم و آدم، متوجه سلطه بر نفس امّاره میشویم و گرفتار اموری که ربطی به هدف حیاتمان ندارد، نخواهیم شد.
18- در جامعهای که نظرها به مدیریت امام معصوم یعنی واسطهی فیض الهی معطوف شد، و پای ارادت به او در میان است، رابطهی نفس ناطقهی انسان با نور امام معصوم، رابطهی نوری خواهد بود و انسان تحت تأثیر آن نورِ برتر قرار میگیرد و مرتبهی وجودیاش شدیدتر میشود و این است معنی منورشدن به نور عصمت امام که برای طالبان ولایت ائمه علیهم السلام محقق میگردد و در آن راستا قدمهای نفس ناطقه در مسیر بالفعلشدن فطرت شروع میشود.
19- در تفکیک بین مقام نبوت و امامت در پیامبران ابراهیمی علیهم السلام، متوجه میشویم با ختم نبوت، امامت به عنوان یک ضرورتِ تاریخی و مقامی که بر ملکوت اشیاء احاطه دارد، ادامه مییابد و در کنار تبیین و اجرای شریعت، تصرفات تکوینی مقام امامت همچنان نیاز بشریت است تا جهانِ بشری بدون روح نباشد.
20- سیرهی ائمه علیهم السلام همیشه اتحاد بین امت اسلامی بوده و نهایت تلاش را مینمودند تا مسلمانان در هر گروهی که هستند مقابل یکدیگر قرار نگیرند. در همین راستا ملاحظه میکنید امام صادق علیه السلام چهارهزار دانشمند را از جهان اسلام اعم از شیعه و سنی در کنار خود جهت اَخذ معارف اسلامی جمع میپرورانند. حضرت رضا علیه السلام نیز با توجه به همین سیره در خطبهای که در پیش رو دارید جایگاه امامت را تبیین میکنند و در واقع یک بحث عالمانهای را پیش میکشند که از مبادی عقاید شیعه است، بدون آنکه بخواهند موضوع را به تعرض و دشمنی در مجموعهی امت اسلامی تبدیل کنند. زیرا به تعبیر مقام معظم رهبری«حفظهالله»: «ایمان به مبادیِ
خود و اصول و عقائدِ خود، چیز بسیار خوب و پسندیدهای است؛ پافشاری بر آن هم خوب است؛ اما این نباید از مرز اثبات به مرز نفی و همراه با تعرض و دشمنی و عداوت، تجاوز کند. برادرانی که در مجموعهی امت اسلامی هستند، احترام یکدیگر را حفظ کنند؛ عقاید خودشان را هم میخواهند حفظ کنند، حفظ کنند؛ اما احترام به دیگران، حدود دیگران، حقوق دیگران و حرمت افکار و عقاید آنها را نگه دارند و بحث و مجادله را برای مجالس علمی بگذارند. علما و اهل فن، میخواهند بنشینند مباحثات مذهبی کنند، بکنند؛ اما مباحثهی مذهبیِ عالمانه و در محفل علمی، با بدگوئی به یکدیگر در علن، در سطح افکار عمومی، در مخاطبهی با افکاری که قدرت تجزیه و تحلیل علمی ندارند، فرق میکند».(1)
در این کتاب سعی شده است با توجه به رهنمود مقام معظم رهبری«حفظهالله» موضوع امامت مطرح شود تا در عین تبیین عقیدهی شیعه در مورد امامت جایی برای تعرض و دشمنی بین شیعه و سنی باقی نماند و با شرح سخنان حضرت رضا علیه السلام در مورد جایگاه امامت جهان اسلام به فکر فرو رود که چگونه اسلام و مسلمانی را ادامه دهد تا وعدهی رسول خدا صلی الله علیه و آله محقق شود که فرمودند: «اَلْإسلامُ یَعْلُو وَ لا یُعْلی علیه»(2)اسلام همچنان به برتری میرود و هیچ دینی بر آن برتر نمیشود. و نیز جوانان شیعه متوجه باشند عقیده به حضور امام معصوم در مدیریت جامعه
عقیدهای بسیار گرانقدرتر از آن است که بتوان ساده از کنار آن گذشت و تصور شود اتحاد بین شیعه و سنی به معنی همعرض دانستن اندیشهی تشیع با اندیشهی اهل سنت است که در آن صورت از اهمیت عمود خیمهی نظام اسلامی یعنی ولایت فقیه به شدت کاسته میشود و این خطری است که دشمنان انقلاب اسلامی مترصد ایجاد آن میباشند، چون به این نتیجه رسیدهاند که با بودن ولایت فقیه هرگونه برنامهای جهت سرنگونی نظام اسلامی خنثی خواهد شد.
21- دشمنان نظام جمهوری اسلامی سالها است سعی دارند با تئوریهای به ظاهر علمی و با نظریهپردازیهای خطرناک، نظام اسلامی را فاقد مبنای قابل اعتماد معرفی کنند و اگر ما نتوانیم جایگاه ولایت فقیه را در سخنان امامان معصوم علیهم السلام درست معرفی کنیم عملاً با دست خود بهانه به دست دشمن خود دادهایم. برخی تحت عنوان «اصلاحات سیاسی» سعی دارند چنین القاء کنند که «جمهوری اسلامی» مردمسالاری نیست و همانند رژیم پهلوی یک حکومت مطلقه است که از توسعهی سیاسی به دور میباشد.(1)
فرهنگ سیاسی شیعه را فرهنگ تابعیت معرفی میکنند تا نتیجه بگیرند آن فرهنگ استبدادپذیر و دموکراسیگریز است، ولی مقام امام و امامت را معرفی نمینمایند تا معلوم شود تبعیت از امام معصوم عین پیروی
1) به کتابهای حسین بشیریه تحت عناوین «جامعهشناسی سیاسی» و «موانع توسعهی سیاسی در ایران» و «دیباچهای بر جامعهشناسی سیاسی ایران» یا به کتاب «عقلانیت و آیندهی توسعهیافتگی ایران» از محمود سریعالقلم رجوع فرمایید.
از عقل برتری است که انسان و جامعه را به شکوفایی میکشاند در حالیکه استبداد عامل سرکوبی عقل و فطرت است.
در تئوری «اصلاحات سیاسی»، جامعهی مدنی کعبهی مقصود به حساب میآید و نیروهای مذهبی، مخالفان آن معرفی میگردند و اینطور القاء میشود که رهبران مذهبی مخالف جامعهی نهادمنداند و تلاش میکنند با تودهایکردن جامعه به مقاصد خود برسند و تأکید رهبران به جامعهی مدینة النبی صلی الله علیه و آله را ادامهی همان دیکتاتوری میدانند.
در نظریهپردازی اصلاحات سیاسی اظهار میشود رهبری مذهبی با جامعهی تودهای پیوند خورده و جامعهی ایده آل را تنها جامعهی سکولار معرفی مینمایند و نه جوامع دینی با آرمانهای خاص خود. حضور تودههای میلیونی جهت مشارکت در سرنوشت خود را شیوهای پوپولیستی میخوانند و آن را شبه دموکراسی و دموکراسی صوری میدانند و تنها جبههی اصلاحات را مظهر همهی خوبیهای تاریخ ایران بهحساب میآورند، زیرا نظریهپردازان آن جبهه متن مردم را که در قالب ساکنان روستاها، شهرهای کوچک و طبقات پایین شهرهای بزرگ بهسر میبرند «توده» مینامند و توجه به آنها را «پوپولیسم» میخوانند و تنها طبقات متوسط به بالا شهروند محسوب میشوند و از نظر آنها دموکراسی زمانی حاصل میشود که در تصمیمگیریها آرمانهای طبقات بالا مدّ نظر قرار گیرد و عملاً اعضای جبههی اصلاحات گونهای از قیّممآبی برای خود قائلاند، و به این صورت نظام اسلامی را فاقد مبنای قابل اعتماد معرفی مینمایند و اینجاست که ضرورت طرح امامت آنطور که امام رضا علیه السلام
معرفی مینمایند صدچندان میشود تا روشن شود نظام اسلامی به کدام عقل رجوع دارد و با چه مبنایی میخواهد خود را شکل دهد.
امید است با دقّت کامل در سلسله مباحثی که نظر به جایگاه اشراقی امام دارد، بتوانید از برکات امامت که عهد الهی است با بندگانی خاص، بهرهمند گشته و از نفس امّاره آزاد و به نفس مطمئنه که نمونهی عینی آن امامان معصوماند، نایل گردید که گفت:
ما
کشتهی نفسیم و بسا وقت برآید
از
ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم
طاهرزاده
بسماللهالرّحمنالرّحیم
قَالَ عَبْدُالْعَزِیزِ بْنُ مُسْلِمٍ کُنَّا مَعَ الرِّضَا علیه السلام بِمَرْوَ فَاجْتَمَعْنَا فِی الْمَسْجِدِ الْجَامِعِ بِهَا فَأَدَارَ النَّاسُ بَیْنَهُمْ أَمْرَ الْإِمَامَةِ فَذَکَرُوا کَثْرَةَ الِاخْتِلَافِ فِیهَا فَدَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ الرِّضَا علیه السلام فَأَعْلَمْتُهُ بِمَا خَاضَ النَّاسُ فِیهِ فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ علیه السلام یَا عَبْدَالْعَزِیزِ جَهِلَ الْقَوْمُ وَ خُدِعُوا عَنْ أَدْیَانِهِمْ إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ لَمْیَقْبِضْ نَبِیَّهُ صلی الله علیه و آله حَتَّی أَکْمَلَ لَهُ الدِّینَ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنَ فِیهِ تِبْیَانُ کُلِّ شَیْءٍ وَ بَیَّنَ فِیهِ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ الْحُدُودَ وَ الْأَحْکَامَ وَ جَمِیعَ مَایَحْتَاجُ إِلَیْهِ النَّاسُ کَمَلًا فَقَالَ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ فِی حِجَّةِ الْوَدَاعِ وَ هِیَ آخِرُ عُمُرِهِ صلی الله علیه و آله الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً وَ أَمْرُ الْإِمَامَةِ مِنْ کَمَالِ الدِّینِ وَ لَمْ یَمْضِ صلی الله علیه و آله حَتَّی بَیَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِینِهِ وَ أَوْضَحَ لَهُمْ سُبُلَهُمْ وَ تَرَکَهُمْ عَلَی قَصْدِ الْحَقِّ وَ أَقَامَ لَهُمْ عَلِیّاً علیه السلام عَلَماً وَ إِمَاماً وَ مَا تَرَکَ شَیْئاً مِمَّا تَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا وَ قَدْ بَیَّنَهُ فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یُکْمِلْ دِینَهُ فَقَدْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ فَقَدْ کَفَرَ هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ خَصَّ اللَّهُ بِهَا إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ علیه السلام بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَ الْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثَالِثَةً وَ فَضِیلَةً شَرَّفَهُ بِهَا وَ أَشَادَ بِهَا ذِکْرَهُ فَقَالَ جَلَّ وَ عَزَّ وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی
جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ الْخَلِیلُ سُرُوراً بِهَا وَ مِنْ ذُرِّیَّتِی قالَ لایَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ إِمَامَةَ کُلِّ ظَالِمٍ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ صَارَتْ فِی الصَّفْوَةِ ثُمَّ أَکْرَمَهَا اللَّهُ بِأَنْ جَعَلَهَا فِی ذُرِّیَّةِ أَهْلِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهَارَةِ فَقَالَ وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ. وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ فَلَمْ تَزَلْ تَرِثُهَا ذُرِّیَّتُهُ علیه السلام بَعْضٌ عَنْ بَعْضٍ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّی وَرِثَهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَقَالَ اللَّهُ إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَکَانَتْ لَهُمْ خَاصَّةً فَقَلَّدَهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَلِیّاً علیه السلام فَصَارَتْ فِی ذُرِّیَّتِهِ الْأَصْفِیَاءِ الَّذِینَ آتَاهُمُ اللَّهُ الْعِلْمَ وَ الْإِیمَانَ وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللَّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لاتَعْلَمُونَ عَلَی رَسْمِ مَا جَرَی وَ مَا فَرَضَهُ اللَّهُ فِی وُلْدِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ إِذْ لَانَبِیَّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله فَمِنْ أَیْنَ یَخْتَارُ هَذِهِ الْجُهَّالُ الْإِمَامَةَ بِآرَائِهِمْ إِنَّ الْإِمَامَةَ مَنْزِلَةُ الْأَنْبِیَاءِ وَ إِرْثُ الْأَوْصِیَاءِ إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله وَ مَقَامُ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ خِلَافَةُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ علیه السلام إِنَّ الْإِمَامَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ الْإِمَامُ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ تَوْفِیرُ الْفَیْءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأَطْرَافِ الْإِمَامُ یُحَلِّلُ حَلَالَ اللَّهِ وَ یُحَرِّمُ حَرَامَهُ وَ یُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ وَ یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ وَ یَدْعُو إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ الْحُجَّةِ الْبَالِغَةِ الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ وَ هُوَ بِالْأُفُقِ حَیْثُ لَا تَنَالُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا الْأَیْدِی الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ الطَّالِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَابَاتِ الدُّجَی وَ الدَّلِیلُ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَیالْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ
مَنْ فَارَقَهُ فَهَالِکٌ الْإِمَامُ السَّحَابُ الْمَاطِرُ وَ الْغَیْثُ الْهَاطِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِیلَةُ وَ الْأَرْضُ الْبَسِیطَةُ وَ الْعَیْنُ الْغَزِیرَةُ وَ الْغَدِیرُ وَ الرَّوْضَةُ الْإِمَامُ الْأَمِینُ الرَّفِیقُ وَ الْوَلَدُ الشَّفِیقُ وَ الْأَخُ الشَّقِیقُ وَ کَالْأُمِّ الْبَرَّةِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ الْإِمَامُ أَمِینُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِهِ وَ الدَّاعِی إِلَی اللَّهِ وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ الْإِمَامُ مُطَهَّرٌ مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُیُوبِ مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ نِظَامُ الدِّینِ وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیْظُ الْمُنَافِقِینَ وَ بَوَارُ الْکَافِرِینَ الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ لَا یُدَانِیهِ أَحَدٌ وَ لَا یُعَادِلُهُ عَالِمٌ وَ لَا یُوجَدُ لَهُ بَدَلٌ وَ لَا لَهُ مِثْلٌ وَ لَا نَظِیرٌ مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ فَمَنْ ذَا یَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ أَوْ کُنْهَ وَصْفِهِ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ ضَلَّتِ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ وَ حَصِرَتِ الْخُطَبَاءُ وَ کَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ عَجَزَتِ الْأُدَبَاءُ وَ عَیِیَتِ الْبُلَغَاءُ وَ فَحَمَتِ الْعُلَمَاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ أَوْ فَضِیلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ فَأَقَرَّتْ بِالْعَجْزِ وَ التَّقْصِیرِ فَکَیْفَ یُوصَفُ بِکُلِّیَّتِهِ أَوْ یُنْعَتُ بِکَیْفِیَّتِهِ أَوْ یُوجَدُ مَنْ یَقُومُ مَقَامَهُ أَوْ یُغْنِی غِنَاهُ وَ أَنَّی وَ هُوَ بِحَیْثُ النَّجْمُ عَنْ أَیْدِی الْمُتَنَاوِلِینَ وَ وَصْفِ الْوَاصِفِینَ أَ یَظُنُّونَ أَنَّهُ یُوجَدُ ذَلِکَ فِی غَیْرِ آلِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله کَذَبَتْهُمْ وَ اللَّهِ أَنْفُسُهُمْ وَ مَنَّتْهُمُ الْأَبَاطِیلُ إِذِ ارْتَقَوْا مُرْتَقًی صَعْباً وَ مَنْزِلًا دَحْضاً زَلَّتْ بِهِمْ إِلَی الْحَضِیضِ أَقْدَامُهُمْ إِذْ رَامُوا إِقَامَةَ إِمَامٍ بِآرَائِهِمْ وَ کَیْفَ لَهُمْ بِاخْتِیَارِ إِمَامٍ وَ الْإِمَامُ عَالِمٌ لَا یَجْهَلُ وَ رَاعٍ لَا یَمْکُرُ مَعْدِنُ النُّبُوَّةِ لَا یُغْمَزُ فِیهِ بِنَسَبٍوَ لَا یُدَانِیهِ ذُو حَسَبٍ فَالْبَیْتُ مِنْ قُرَیْشٍ وَ الذِّرْوَةُ مِنْ هَاشِمٍ وَ الْعِتْرَةُ مِنَ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله شَرَفُ الْأَشْرَافِ وَ الْفَرْعُ عَنْ عَبْدِ مَنَافٍ نَامِی الْعِلْمِ کَامِلُ الْحِلْمِ مُضْطَلِعٌ بِالْأَمْرِ عَالِمٌ بِالسِّیَاسَةِ مُسْتَحِقٌّ لِلرِّئَاسَةِ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ نَاصِحٌ لِعِبَادِ اللَّهِ إِنَّ الْأَنْبِیَاءَ وَ الْأَوْصِیَاءَ صلی الله علیه و آله یُوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ یُسَدِّدُهُمْ وَ یُؤْتِیهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِکْمَتِهِ مَا لَا یُؤْتِیهِ غَیْرُهُمْ
یَکُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ زَمَانِهِمْ وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ- أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ- وَ قَالَ تَعَالَی فِی قِصَّةِ طَالُوتَ إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ وَ قَالَ فِی قِصَّةِ دَاوُدَ علیه السلام وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ وَ قَالَ لِنَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً.وَ قَالَ فِی الْأَئِمَّةِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ عِتْرَتِهِ وَ ذُرِّیَّتِهِ- أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلی ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ إِلَی قَوْلِهِ سَعِیراً وَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِکَ وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ وَ أَطْلَقَ عَلَی لِسَانِهِ فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ فَهُوَ مُوَفَّقُ مُسَدَّدٌ مُؤَیَّدٌ قَدْ أَمِنَ مِنَ الْخَطَإِ وَ الزَّلَلِ خَصَّهُ بِذَلِکَ لِیَکُونَ ذَلِکَ حُجَّةً عَلَی خَلْقِهِ شَاهِداً عَلَی عِبَادِهِ فَهَلْ یَقْدِرُونَ عَلَی مِثْلِ هَذَا فَیَخْتَارُونَهُ فَیَکُونُ مُخْتَارُهُمْ بِهَذِهِ الصِّفَة(1)ِ
1) تحف العقول عن آل الرسول، ص 443.
بسماللهالرّحمنالرّحیم
در موضوع مقام نوری اهل البیت علیهم السلام و شناخت ائمه علیهم السلام به نورانیت، روایت مشهوری از حضرت امام رضا علیه السلام در کتاب تحف العقول هست که حضرت در آن روایت جایگاه امام و امامت را روشن میکنند. این روایت از روایاتی است که در مجامع علمیِ شیعه با دقت مورد بحث قرار میگیرد. موضوع از این قرار بوده که جناب عبدالعزیز بن مُسْلم میگوید ما با حضرت رضا علیه السلام در شهر مَرْو بودیم، با جمعی از دوستان به مسجد جامع آن شهر رفتیم، بحث در مورد امامت در بین افراد با اختلاف نظرهای فراوان ردّ و بدل میشد. او میگوید: «فَدَخَلْتُ عَلَی سَیِّدِی وَ مَوْلَایَ الرِّضَا علیه السلام» به محضر مولایم امام رضا علیه السلام داخل شدم «فَأَعْلَمْتُهُ بِمَا خَاضَ النَّاسُ فِیهِ» به حضرت از جریاناتی که مردم در آن فرو رفته بودند خبر دادم، «فَتَبَسَّمَ ثُمَّ قَالَ» حضرت تبسمی کردند سپس فرمودند: «یَا عَبْدَ الْعَزِیزِ جَهِلَ الْقَوْمُ وَ خُدِعُوا عَنْ أَدْیَانِهِمْ» ای عبدالعزیز این مردم در این امر
نادانند و نسبت به دین خود فریب خوردهاند. سپس شروع میکنند نکات مهمی در رابطه با مقام امام بفرمایند، ابتدا جایگاه امامت در عالم را با استناد به آیات قرآن نشان میدهند، سپس روشن میکنند که این جایگاه جایگاهی نیست که مردم بتوانند با اندیشهی خود در مورد آن بحث کنند و بخواهند نظر دهند که چه کسی امام است و چه کسی امام نیست. وقتی جایگاه امام از نظر قرآن در هستی روشن شد معلوم میشود نقص کار مردم از کجاست. به همین جهت فرمودند: مردم را نسبت به دینشان فریب دادهاند و دینی را به مردم معرفی کردهاند که با دین الهی تفاوت دارد.
میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ جَلَّ وَ عَزَّ لَمْ یَقْبِضْ نَبِیَّهُ صلی الله علیه و آله حَتَّی أَکْمَلَ لَهُ الدِّینَ وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنَ فِیهِ تِبْیَانُ کُلِّ شَیْءٍ وَ بَیَّنَ فِیهِ الْحَلَالَ وَ الْحَرَامَ وَ الْحُدُودَ وَ الْأَحْکَامَ وَ جَمِیعَ مَا یَحْتَاجُ إِلَیْهِ النَّاسُ کَمِلاً» خداوند پیامبرش را قبض روح نفرمود مگر اینکه دینش را کامل کرد و قرآن را نازل فرمود که همهی حقایق در آن هست و جایگاه همه چیز را برای بشریت روشن فرموده، حلال و حرام و حدود و احکامِ آنچه را مردم نیاز داشتند در آن کامل کرد. بعد از طرح چنین قرآنی پیامبرش را قبض کرد و او را از بین مردم برد. «فَقَالَ ما فَرَّطْنا فِی الْکِتابِ مِنْ شَیْءٍ»(1)خداوند در قرآن فرمود: ما در این کتاب هیچ چیزی را فروگذار نکردیم. حضرت دارند با برهان قرآنی روشن میکنند که ذهنها باید به کجا برود و اندیشهها به چه موضوعاتی باید معطوف گردد. مبنی بر این که نه قبض روح رسول خدا صلی الله علیه و آله اتفاقی بود و اگر مدتی بیشتر میماند بر حجم قرآن افزوده میشد و نه خودِ قرآن
1) سورهی انعام، آیهی 38.
نسبت به کاملشدن خود ساکت است. «وَ أَنْزَلَ عَلَیْهِ فِی حِجَّةِ الْوِدَاعِ وَ هِیَ آخِرُ عُمُرِهِ صلی الله علیه و آله الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً»(1)در آخرِ عمرِ رسول خدا صلی الله علیه و آله در حجة الوداع بعد از واقعهی غدیر خم آیه نازل فرمود: امروز دین شما را برای شما کامل کردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و راضی شدم که اسلام برای شما دین باشد. چون دیگر نقص و نقیصهای ندارد. «وَ أَمْرُ الْإِمَامَةِ مِنْ کَمَالِ الدِّینِ» با توجه به این که این آیه بعد از طرح امامت علی علیه السلام نازل شد و در آن آیه میفرماید: دین شما را در این روز کامل کردم، پس امر امامت از کمال دین است و دین با امامت کامل میشود. «وَ لَمْ یَمْضِ صلی الله علیه و آله حَتَّی بَیَّنَ لِأُمَّتِهِ مَعَالِمَ دِینِهِ وَ أَوْضَحَ لَهُمْ سُبُلَهُمْ وَ تَرَکَهُمْ عَلَی قَصْدِ الْحَقِّ وَ أَقَامَ لَهُمْ عَلِیّاً علیه السلام عَلَماً وَ إِمَاماً» و پیامبر خدا رحلت نفرمود تا اینکه معالم دین و نشانههای دین و دینداری را برای امتش روشن کرد و راهی را که آنها بتوانند به سوی خدا بروند واضح نمود و در حالی امت را رها کرد که امیرالمؤمنین علیه السلام را به عنوان شاخص و امام برای آنها نصب کرد. «وَ مَا تَرَکَ شَیْئاً مِمَّا تَحْتَاجُ إِلَیْهِ الْأُمَّةُ إِلَّا وَ قَدْ بَیَّنَهُ» هیچ چیزی را که امت نیاز داشتند رها نکرد مگر این که برای مردم روشن نمود تا مردم در راه دینداری سرگردان نمانند.
پس اگر کسی بگوید مردم در بعضی از قسمتهای زندگی مثل امامت که اهمیت اساسی برای مردم دارد به خودشان واگذاشته شدند در واقع
1) سورهی مائده، آیهی 3.
مدعی است کتاب خدا کاملاً مطالب مورد نیاز مردم را به آنها نداده است در حالیکه خداوند میفرماید: «مَّا فَرَّطْنَا فِی الکِتَابِ مِن شیئ» در این کتاب هیچ چیزی را کم نگذاشتهایم. بنابراین اگر به قرآن رجوع کنیم باید همهی آنچه را در امور فردی و اجتماعی نیاز داریم در آن بیابیم و اگر در بین مردم نسبت به امامت اختلاف هست یا باید قرآن موضوع را روشن نکرده باشد و یا مردم آن طور که شایسته است به قرآن رجوع نکردهاند. با توجه به این که همهی مسلمانان قبول دارند قرآن کتاب راهنمای کاملی است پس مردم باید در امر امامت، خود را ملامت کنند که چرا موضوع را از قرآن نگرفتهاند. حضرت میفرمایند: «فَمَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ لَمْ یُکْمِلْ دِینَهُ فَقَدْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ وَ مَنْ رَدَّ کِتَابَ اللَّهِ فَقَدْ کَفَرَ» اگر کسی تصور کند خداوند دینش را کامل نکرده، کتاب خدا را رد کرده و کسی که کتاب خدا را رد کند کافر است. با این مقدمه شروع میکنند جایگاه امامت را روشن نمایند که مگر امامت چیزی است که مردم بتوانند آن را تشخیص دهند؟ «هَلْ یَعْرِفُونَ قَدْرَ الْإِمَامَةِ وَ مَحَلَّهَا مِنَ الْأُمَّةِ فَیَجُوزَ فِیهَا اخْتِیَارُهُمْ» مگر مقام و حقیقت امامت چیزی است که مردم بتوانند جایگاه آن را بشناسند تا برایشان جایز باشد که او را انتخاب کنند؟ مگر خداوندی که در کتاب خود همهی نیازهای جامعهی اسلامی را مطرح کرده، امامت را مطرح نفرموده تا کسی بخواهد به آن بپردازد؟
حضرت امام رضا علیه السلام با استناد به قرآن مقام متعالی امامت را تبیین میکنند تا معلوم شود چرا امامت بالاتر از تشخیص مردم است و خداوند باید آن را معرفی نماید، میفرمایند: «إِنَّ الْإِمَامَةَ خَصَّ اللَّهُ بِهَا إِبْرَاهِیمَ الْخَلِیلَ علیه السلام بَعْدَ النُّبُوَّةِ وَ الْخُلَّةِ مَرْتَبَةً ثَالِثَةً» امامت در قرآن مسئلهای است که خداوند مخصوص حضرت ابراهیم علیه السلام قرار داد ولی بعد از اینکه ایشان نبی و خلیل بودند در مرتبهی سوم «وَ فَضِیلَةً شَرَّفَهُ بِهَا» و به جهت برتری و فضیلتی که امامت نسبت به نبوت و خُلَّت دارد «وَ أَشَادَ بِهَا ذِکْرَهُ» و نام حضرت ابراهیم علیه السلام را از طریق جعل مقام امامت برای آن حضرت بالا برد و برتر کرد. «فَقَالَ جَلَّ وَ عَزَّ «وَ إِذِ ابْتَلی إِبْراهِیمَ رَبُّهُ بِکَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً»(1)خداوند عزّ وَ جَلّ در قرآن فرمود: آنگاه که پروردگار ابراهیم او را به صورتهای گوناگون امتحان کرد و ابراهیم علیه السلام از تمام آن امتحانات موفق بیرون آمد، فرمود من تو را امام قرار دادم. پس معلوم است که مقام امامت غیر از مقام نبوت است و بعد از امتحانات خاص به حضرت ابراهیم علیه السلام داده شد.
حضرت ابراهیم علیه السلام نبی بودند و در مسیر مسئولیتهای نبوت وارد امتحانات متعددی گشتند و معلوم شد حضرت ماوراء نبوت، ظرفیت نقشآفرینی دیگری را نیز در تاریخ دارند که باید به توانایی خاصی که همان امامت باشد مجهز شوند و بر این اساس خداوند به حضرت خبر
1) سورهی بقره، آیهی 124.
دادند «إِنِّی جَاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِمَامًا» من تو را برای مردم امام قرار دادم، یعنی تو خودت چنین مقامی را کسب نکردی من برای تو جعل نمودم و قرار دادم. مثل وقتی که رئیس اداره، فلان کارمند را به جهت توانایی بیشتری که دارد، مسئولیت حساستری میدهد و در ازاء آن مسئولیت قدرت و توانایی بیشتری به او میدهد.
اینکه میفرمایند: امامت را برای حضرت «جعل» کردیم یعنی حضرت ابراهیم علیه السلام علاوه بر نقش نبوت میتوانند نقش دیگری نیز داشته باشند، نبوتی که قرآن در موردش میفرماید: «وَمَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِینَ إِلاَّ مُبَشِّرِینَ وَمُنذِرِینَ»(1)و ما پیامبران را جز بشارتگر و هشداردهنده نمیفرستیم. برای حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از نبوت، با خلیلشدن یک مقام خاص پیش آمد. همانطورکه حضرت خضر علیه السلام دارای مقام خاصی بودند که ربطی به پیغمبری نداشت و حضرت موسی علیه السلام با اینکه نبی هستند آن مقام را ندارند(2)
در مقام خلّت، حقیقت در سراسر وجود انسان تخلّل مییابد، و این، بیان مقام خلیل اللهی است. و در آن مقام از من و ما اثری نمیماند زیرا ما موجودیم و جز ما همه موجودند، ما جز وجود نیستیم و جز وجود را نداریم و جز وجود را نمییابیم و جز وجود را نمیبینیم.
حضرت ابراهیم علیه السلام نیز علاوه بر نبوت به مقام «امامت» نایل شدند.1) سورهی انعام، آیهی 48.
2) حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَ إِبْرَاهِیمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ نَبِیّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِیّاً قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ خَلِیلًا وَ اتَّخَذَهُ خَلِیلًا قَبْلَ أَنْ یَتَّخِذَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ هَذِهِ الْأَشْیَاءَ وَ قَبَضَ یَدَهُ قَالَ لَهُ- یَا إِبْرَاهِیمُ إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماما» (بحارالانوار، ج 25، ص 205) حق تعالی ابراهیم را به مقام عبودیت برگزید قبل از اینکه او را به مقام نبوت برگزیند و او را برگزید برای نبوت و پیامبری قبل از اینکه او را به مقام خُلَّت برساند و او را به مقام خلّت رسانید قبل از اینکه او را امام قرار دهد و پس از اینکه مقامات عالیه در حیطهی قدرت او در آمد و به آن مقامات نائل شد حق تعالی فرمود ای ابراهیم تو را امام قرار دادم.
ظاهراً یک نقش تاریخی و تاریخسازی را خداوند در حضرت ابراهیم علیه السلام بهوجود آورد که در اثر آن، حضرت مهاجرت کردند و از بابل به اورشلیم آمدند و تمدن یکتاپرستی را از یک طرف در اُورشلیم پایهگذاری کردند و از طرف دیگر جناب هاجر و حضرت اسماعیل را به منطقهی جزیرةالعرب آوردند و در مکه جای دادند و پایگاه یکتاپرستی را در آن سرزمین به پا کردند.(1)
فعالیت حضرت ابراهیم علیه السلام را با حضرت نوح علیه السلام مقایسه کنید، تلاش حضرت نوح علیه السلام در نهصد و پنجاه سال نبوت در همین حدّ است که
1) حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در بارهی «غدیر» میفرمایند: « ولایتی که در حدیث غدیر است به معنای حکومت است، نه به معنای مقام معنوی... مسأله، مسئله حکومت است، مسأله، مسئله سیاست است، ... این حکومتی که عجین با سیاست است، در روز عید غدیر برای حضرت امیر ثابت شد. ... آنکه خدای تبارک و تعالی جعل کرد و دنبالش هم برای ائمه هدی جعل شده است، حکومت است؛ ... اگر گذاشته بودند که حضرت امیر- سلام اللَّه علیه- حکومتی را که میخواهد بپا کند، تمام انحرافات از بین میرفت و محیط یک محیط صحیح و سالم میشد که آن وقت مجال برای همه اشخاص که دارای افکار هستند، عرفا که دارای افکار هستند، حکما که دارای افکار هستند، فقها، همه برای آنها مجال هم پیدا بشود... زنده نگه داشتن این عید نه برای این است که چراغانی بشود و قصیدهخوانی بشود و مداحی بشود، اینها خوب است، اما مسأله این نیست. مسأله این است که به ما یاد بدهند که چطور باید تبعیت کنیم، به ما یاد بدهند که غدیر منحصر به آن زمان نیست، غدیر در همه اعصار باید باشد و روشی که حضرت امیر در این حکومت پیش گرفته است باید روش ملتها و دستاندرکاران باشد. قضیه غدیر، قضیه جعل حکومت است، این است که قابل نصب است و الّا مقامات معنوی قابل نصب نیست یک چیزی نیست .»(صحیفهی امام، ج 20، ص 112).
توحید از صحنهی زمین خارج نشود، چون در آن زمان تمام جهان را کفر گرفته بود، میخواهند توحید بماند و یاد خدا باقی باشد. با اینکه ایشان پیامبر اولوالعزماند و برای همهی مردم جهان پیام آوردهاند ولی در آن زمان طولانی برنامههای ایشان بسیار محدود بود زیرا زمینه فراهم نبود، آنچنان شرایط سخت بود که آن تعدادِ اندک از موحدین هم در حال انقراض بودند و لذا طوفان آمد و همهی دنیای شرک را از بین برد. اینها نشان میدهد جریان حضرت ابراهیم علیه السلام با حضرت نوح علیه السلام تفاوت دارد و حضرت ابراهیم علیه السلام به جهت مقام امامت به صورتی دیگر عمل میکنند و عرصه را برای ادامهی حاکمیت کفر و شرک تنگ مینمایند. از آیات قرآن چنین برمیآید که پیامبران قبل از حضرت ابراهیم علیه السلام در عین مخالفت با شرک و بتپرستی اجازهی جهاد علیه مخالفین خود را نداشتند و جامعهی آلوده به شرک را ترک میکردند تا خداوند با بلا و یا طوفان مشرکین را نابود کند. حضرت نوح علیه السلام در مقابل مشرکین که ایشان را در ساختن کشتی در خشکی استهزاء میکردند میفرماید: «...إِن تَسْخَرُواْ مِنَّا فَإِنَّا نَسْخَرُ مِنکُمْ کَمَا تَسْخَرُونَ»(1)اگر ما را مسخره میکنید ما هم شما را به همان شکل مسخره خواهیم کرد. ولی حضرت ابراهیم علیه السلام به بتخانه حمله میکنند و آنها را خرد مینمایند.
1) سورهی هود، آیهی 38.
قضیه به این شکل است که حرکت حضرت ابراهیم علیه السلام منجر به ایجاد پایگاههای توحیدی در نقطههای حساس تمدنخیز زمین شد. زیرا از یک طرف نوعی آمادگی جهت تاریخسازی در عالم بهوجود آمده بود و از طرف دیگر خداوند این آمادگی را در ابراهیم علیه السلام ملاحظه فرمود تا در نتیجه توانایی تاریخسازی را در آن حضرت قرار دهد. بحث بر سر آن است که این چه توانایی و چه مأموریتی است که با ابراهیم علیه السلام شروع میشود؟(1)به عنوان حرکت دینی خاصی که غیر از پیامبری است. امتحاناتی که حضرت پشت سر گذاشتند چه خصوصیاتی داشت که منجر به جعل امامت در حضرت شد؟ حضرت تمامِ بتخانه را ویران کردند و مشرکان بدترین برخورد ممکن را با ایشان کردند، او را با منجنیق به هوا پرتاب نموده و در انبوه آتش انداختند ولی حضرت یک قدم از مواضع توحیدی خود کوتاه نیامدند. بعد خداوند فرمود اسماعیل علیه السلام را با آن همه خوبی و ایمان ذبح کن. در حالیکه قبلاً او را در سرزمینی ساکن کرده
1) اگر مقام امامت در پیامبران قبل از ابراهیم علیه السلام بود خداوند با توجه به اهمیت موضوع آن را ذکر میفرمود، همانطور که در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام و ذرّیهی آن حضرت مثل حضرت اسماعیل و اسحاق علیهم السلام ذکر کرد. استناد بعضی از عزیزان به آیهی 84 سورهی انعام در مورد امامت حضرت نوح علیه السلام نمیتواند دلیل مطمئنی باشد مبنی بر آنکه هدایتی که در آیه به حضرت نوح نسبت داده منظور امامت است، زیرا بحثی در آیات مذکور از امامت در میان نیست تا گفته شود چون هدایتی که در مورد حضرت اسحاق و یعقوب مطرح شده منظور امامت است پس هدایت حضرت نوح علیه السلام نیز از همان سنخ است.
بود که امکان زراعت نداشت، «بِوَادٍ غَیْرِ ذِی زَرْعٍ»(1)تا وسعت اراده و توکل حضرت معلوم شود. توسعهای را خداوند به حضرت ابراهیم علیه السلام پیشنهاد میکند که بسیار پر زحمت است و بنا است کار بزرگی انجام شود که لازمهی آن حضور در چنین سرزمینی است تا تاریخ در جهتی خاص قرار گیرد و حرکت توحیدی خاصی ظهور کند. چون همیشه تاریخ را توحید جلو میبرد و بتشکنی شاخصهی توحید ابراهیمی است که در انقلاب اسلامی ظهور کرد و معادلات جهان را در فرهنگ امامت به هم زد.
وقتی معنی تاریخسازی روشن شود معنی امامت روشن میشود و در آن صورت امامت با نبوت مخلوط نمیگردد و میفهمیم چرا حضرت امام رضا علیه السلام سعی دارند موضوع رسالت و امامت را از نبوت جدا کنند، اگر چه در شخص پیامبر خدا صلی الله علیه و آله این دو مقام جمع باشد. امامت مقامی است غیر از مقام تشریع و تعیین احکام الهی. حضرت ابراهیم علیه السلام قبل از این که امام باشند وظیفهی تشریع و تعیین حدود الهی را به عهده داشتند ولی در راستای امامتی که داشتند تاریخسازی با ایشان شروع شد و با انبیاء بعدی که همگی فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام بودند ادامه یافت، آنها علاوه بر مقام نبوتشان دارای مقام امامت نیز بودند. انبیاء قبلی تذکرات خدا را به بشر میرساندند و انبیاء ابراهیمی علاوه بر آن، حرکتهای توحیدی تاریخ را مدیریت میکردند.
1) سورهی ابراهیم، آیهی 37.
وقتی تفاوت نبوت و امامت روشن شد میتوانیم مسئولیت نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله را از امامت آن حضرت تفکیک کنیم تا معلوم شود جنبهی نبوت حضرت کدام است و جنبهی امامت حضرت کدام و در آن صورت انتظارمان از اماممان مشخص میشود و این که کدام وجه از حرکت حضرت محمد صلی الله علیه و آله را در امامان نیز میتوانیم تعقیب کنیم. و ائمهی ما از چه جهت مورد مدد الهی هستند و اگر در کنار امامان وارد صحنه بشویم از چه جهت میتوانیم از مددهای الهی بهرهمند گردیم و تاریخسازی را شروع کنیم، آن نوع تاریخی که اجازهی حاکمیت به غیر از امام معصوم به کسی نمیدهد.
بعد از آنکه حضرت ابراهیم علیه السلام از خدا شنیدند «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» من تو را امام مردم قرار دادم «قالَ الْخَلِیلُ سُرُوراً بِهَا» حضرت در حالی که از این مدد الهی خیلی نشاط پیدا کرده بودند عرض کردند: «وَمِن ذُرِّیَّتِی، قَالَ لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» آیا این امامت به ذریهی من هم تعلق میگیرد؟ خداوند فرمود: به آن عده از ذرّیهی تو تعلق میگیرد که ظالم نیستند. ملاحظه بفرمائید حضرت ابراهیم صلی الله علیه و آله موضوع تعلق به ذرّیه را در مورد نبوت مطرح نکردند. قبلاً که خداوند ایشان را به نبوت برگزید نگفتند نبوت به ذریهی من تعلق میگیرد یا نه؟ چون نبوت ارائهی احکامِ موضوعاتی است که خداوند برای آن که بشر وظایف خود را در دنیا بداند مطرح میشود، اما اینکه جامعه در شرایطی قرار گیرد که احکام الهی در آن عمل شود و احکام الهی در تاریخ و زندگی بشر جاری گردد و جوامع انسانی را تحت تأثیر قرار بدهد، با امامت ممکن است و حضرت
ابراهیم علیه السلام برای آن که نبوتشان بستر عملی به خود بگیرد از خداوند تقاضا کردند که فرزندانشان به مدد امامت مفتخر شوند. حضرت نوح علیه السلام به قوم خود میگفتند مزاحم ما نشوید تا ما دینداریمان را بکنیم و آنها نمیگذاشتند. حالا حضرت ابراهیم علیه السلام با مجهز شدن به نور امامت مسئولیت دیگری دارند و آن این که باید تمام مناسبات جهانی تحت تأثیر دین الهی انجام شود.
روحیهی بتشکنی حضرت ابراهیم علیه السلام نشان داد که میتواند امامت را تحمل کند و حضرت ابراهیم علیه السلام نیز متوجه شدند طرح موضوع امامت مژدهی بزرگی جهت بقای دینداری و همهگیرشدن آن است. روحیهی امامت باعث میشود که دینداران طلبکار نظامهای کفر باشند و به جای آن که در جای متهم بنشینند، در جای مدعی قرار گیرند. در راستای روحیهی امامت است که مقام معظم رهبری«حفظهالله» میفرمایند: ما در مورد زنان در مقابل فرهنگ غرب مدعی هستیم نه متهم، آنها به عنوان مدعی میگویند: چرا شما مثل ما با زنان خود برخورد نمیکنید؟ ایشان میفرمایند: ما باید مدعی باشیم که چرا شما با کارهایتان نظام خانواده را از بین بردید و زنان را از مسئولیت مادری به عروسکهای خیابانی تبدیل کردید؟ این همان روحیهی امامت است که نظام کفر را بدهکار میکند و نه طلبکار و به همین جهت متوکل میگوید: «وَیْحَکُمْ قَدْ أَعْیَانِی أَمْرُ ابْنِ
الرِّضَا»(1)وای بر شما ابن الرضا (امام هادی علیه السلام) مرا خسته و درمانده کرده است. با اینکه به ظاهر امام هادی مستقیماً با متوکل درگیر نمیشدند ولی فرهنگی را متذکر بودند که جایی برای حاکمیت امثال متوکل باقی نمیگذاشت.
حضرت ابراهیم علیه السلام متوجه شدند خداوند با طرح امامت اراده کرده است دین خود را در قلهی زندگی بشر قرار دهد و خبر از ظهور ارادهای خاص در میان است تا موحدان، مدعی جهان کفر باشند و هرگز با کفر کنار نیایند. اگر ملاحظه میکنید وهّابیها با آمریکا کنار میآیند چون اسلامشان، اسلام بیامامت است. اکثر کشورها به ما شیعیان میگویند شما چه کار به آمریکا دارید، شما بروید دینداری خودتان را بکنید. توهینی که آخوندهای سعودی به شیعه میکنند این است که شما با دخالتهایتان در دنیا آبروی اسلام را بردهاید. اسلام یک دین سالم و بیسیاست بود شما چهرهی اسلام را لکهدار کردید، مردم میخواهند در مراسم حج عبادت کنند و شما نمیگذارید. شما آمدید مکه را هم خراب کردید و در مراسم حج شعار مرگ بر آمریکا میدهید. در صورتی که اسلامِ امامتی، اسلامی است که میخواهد حضور حکم خدا را در تمام مناسبات جامعه تثبیت کند. حضرت ابراهیم علیه السلام چون متوجهی این مسئله بودند تقاضا کردند این روحیه در نسلشان ادامه پیدا کند.
حضرت رضا علیه السلام در ادامهی روایت میفرمایند: «فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ إِمَامَةَ کُلِّ ظَالِمٍ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ صَارَتْ فِی الصَّفْوَةِ» خداوند با طرح
1) الکافی، ج 1، ص 502.
قسمت آخر آیه که فرمود: عهد من به ظالمین نمیرسد، امامت را برای هر انسان ظالمی باطل کرد و آن مقام را مخصوص پاکان و برگزیدگان گرداند. پس هر شخص و شخصیتی که ذریهی ابراهیم علیه السلام باشد و از هیچ جهت آلوده به ظلم نباشد امام است، چون میفرماید که باید ظالم نباشد. یعنی هیچ جنبهی ظلمی نداشته باشد که همان مقام عصمت است. حرف اینجا است که میفرمایند: «وَ صَارَتْ فِی الصَّفْوَةِ» امامت را در نخبگانِ پاکدامن قرار داد. حرف حضرت در این قسمت تمام نشده است، ابتدا امامت را تبیین میکنند بعد میفرمایند آیا این امامت چیزی است که میتوان در رابطه با آن گفت مردم خودشان آن را انتخاب کنند؟ و آیا چیزی است که بتوان آن را از تاریخ حذف کرد و به حضور و ضرورت آن توجه ننمود؟ یعنی امامت نه آنچنان است که بتوان آن را نادیده گرفت و به موضوع امامتِ ذرّیهی حضرت ابراهیم علیه السلام نظر نکرد و نه آنچنان است که بتوان هرکسی را به عنوان امام پذیرفت. حضرت پس از آن، جایگاه و نقش امامت را روشن میکنند و نتیجه میگیرند که اگر ما مسلمانان بهرهی کامل را از دین و دینداری نمیبریم به جهت این است که نتوانستیم مسیر دینداریمان را در راستای امامت قرار بدهیم. این فرمایشات، یک بحث علمی عمیق معرفتی و سلوکی است.
خدایا به حقیقت ذوات مقدس اهل البیت علیهم السلام مددهایی را که منجر به عاقبت به خیری و اصلاح امور در همهی زوایای فردی و اجتماعی میشود به ما عنایت بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
موضوع امامت به نحوی که در اعتقاد شیعه مطرح میباشد رویکردی است به یک حقیقت آسمانی که میخواهد تمدن زمینی را مطابق نظم آسمانی بسازد. امام شیعیان چنان حضوری در عالم هستی دارد که نهتنها سرمایههای درونی شیعیان را به شکوفایی لازم میکشاند بلکه جایگاه مدیریت اجتماعی را به بشریت نشان میدهد. تا آنجایی که افراد جامعه شخصیت خود را انعکاسی از شخصیت امام خود میدانند. حضرت رضا علیه السلام وقتی امامت را مطرح میکنند معتقدند اسلام با طرح جایگاه امامت حقیقت خود را درست نشان میدهد و روشن میشود اسلام با توجه به کدام واقعیات است که اهدافی آنچنان بلند برای خود ترسیم کرده است.
ابتدا باید بر این نکته تأکید شود که امامت یک مسئلهی تاریخی نیست که فکر کنیم حادثهای در زمانی پیش آمده و امامت مطابق آن حادثه
تعیین شده و حالا هم آن حادثه گذشته است. برعکس، باید متوجه بود امامت در شیعه یک حقیقت نفس الامری در عالمِ وجود است که همواره زندگی یک ملت را با نور خود معنی میبخشد و بزرگی یک ملت به این است که معلوم کند امامش چه جایگاه و خصوصیاتی دارد. اینجا است که ائمه علیهم السلام به حکم وظیفه و مأموریتی که دارند متذکر میشوند خداوند برای بشریت سرمایهای بزرگ قرار داده تا زندگی زمینی خود را به آسمانِ معنویت متصل گرداند و از بهرههای وجودی حقیقتِ واسطهی فیض بهرهمند گردد. در این صورت میتوان گفت: غفلت از سرمایهی امامتِ آسمانی، به واقع غفلت از اسلام است.
حضرت رضا علیه السلام ابتدا روشن فرمودند امامت یک حقیقت قرآنی است و قرآنی که میفرماید در آن کتاب هیچ چیزی کم گذاشته نشده است، هرگز مسئلهی مهم امامت را که بشریت به شدّت به آن نیاز دارد، بیجواب نمیگذارد. حضرت به آیات مربوط به واقعهی غدیر اشاره کردند و سپس فرمودند اگر کسی بگوید خداوند تکلیف ما را نسبت به امامت تعیین نکرده در واقع معتقد است خداوند مسئلهای آنچنان مهم و ضروری را در قرآن روشن ننموده و این تهمت به قرآن است و تهمت به قرآن، کفر به قرآن است و کفر به قرآن، یک نوع کفر به خدا است.
ابتدا باب بحث را به آن صورت باز کردند و بعد یک قدم جلوتر آمدند و موضوع امامت حضرت ابراهیم علیه السلام را طرح فرمودند که خداوند امامت حضرت را در مرحلهی سوم و بعد از نبوت و خُلّت قرار داد و در آن حالت فرمودند: «إِنِّی جاعِلُکَ لِلنَّاسِ إِماماً» من تو را برای مردم امام
قرار دادم و حضرت ابراهیم علیه السلام هم که متوجه بودند این یک مقام خاصِ غیر اکتسابی است و لازمهی حضور دین در نظام اجتماعی بشر میباشد، از خدا خواستند آن را در ذریهشان ادامه دهد تا دین خدا بدون سرپرست نماند، آن هم سرپرستی خاص یعنی «امام».
مستحضر هستید که بعضی از کمالات را انسانها باید با اختیار خود بهدست آورند مثل اعتقاد به خدا و معاد و فضائل اخلاقی، ولی بعضی از کمالات مثل نبوت و امامت موهبی است و خدا به جهت مأموریت خاص پیامبر و امام این کمال را برای عدهای خاص جعل میکند و قرار میدهد. حضرت ابراهیم علیه السلام با توجه به اینکه میدانند امامت مقامی نیست که به تلاش و زحمت فرزندانشان مربوط باشد، تقاضا میکنند تا از طرف خداوند به فرزندانشان داده شود، ایشان چون متوجه جایگاه چنین مقامی هستند و اینکه این مقام جز در نسل ایشان در بقیهی انسانها جایگاهی ندارد، چنین تقاضایی کردند و خداوند هم بدون آنکه آن را رد کند آن را مقید فرمود به این که باید آن ذرّیه در هیچ بُعدی ظالم نباشند «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» که بحث آن به عرض رسید. حضرت رضا علیه السلام با توجه به همین نکته میفرمایند: «فَأَبْطَلَتْ هَذِهِ الْآیَةُ إِمَامَةَ کُلِّ ظَالِمٍ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ وَ صَارَتْ فِی الصَّفْوَةِ» پس این آیه امامت هر ظالمی را تا قیامت باطل نمود و آن را در برگزیدگانی خاص قرار داد. اولاً: امامت را برای ادامهی تاریخِ توحید، نسل به نسل در عدهی خاص قرار داد و آن را منحصر به حضرت
ابراهیم علیه السلام نکرد بلکه ذرّیهی آن حضرت نیز حامل چنین مقام و مأموریتی هستند. ثانیاً: فرزندانی از آن حضرت را که از هرگونه ظلمی پاک باشند منور به مقام امام نمود. مشکلی که ما در بین خود داریم و اهل سنت بیشتر از ما در آن موضوع مشکل دارند، عدم تفکیک بین مقام نبوت و مقام امامت است. در جلسهی قبل روشن شد شواهد، گویای آن است که در مقام امامت به یک نوع مدیریت جهانی و یک شخصیت اجرایی خاص جهت اهداف دینی نظر شده است، خواه آن امام، پیغمبر باشد خواه نباشد. ما شیعیان طوری نظر به حضرت محمد صلی الله علیه و آله داریم که گویا دارای مقام امامت نیستند - با اینکه از ذرّیهی ابراهیم علیه السلام میباشند و از هر ظلمی پاک هستند- و بیشتر بر صفاتی تأکید داریم که مربوط به نبوت حضرت است و به جایگاه تاریخی و نقش تاریخسازی حضرت که مربوط به امامت حضرت است کمتر نظر میکنیم. در حالی که در مورد حضرت ابراهیم علیه السلام روشن شد که این دو مقام قابل تفکیکاند و با این که امامت یک نور خاص الهی است و بشری نیست، اما مقامی است غیر از مقام نبوت و امکان داشت حضرت ابراهیم علیه السلام تا آخر عمر نبی باشند ولی امام نباشند، همانطور که میشود کسی امام باشد ولی نبی نباشد و این نکتهای است که اهل سنت از آن غفلت میورزند، در حالی که با اندک تأمل در آیات قرآن میتوان آن را مورد توجه قرار داد. مسلم تفکیک مقام نبوت از مقام امامت در حرکات و سکنات رسول خدا صلی الله علیه و آله کار مشکلی است ولی با توجه به مقامی که امیرالمؤمنین علیه السلام داشتند که آن مقام حتماً نبوت نیست،
میتوان فهمید کمالاتِ خاصی که در ائمه علیهم السلام هست مربوط به مقام امامت است.(1)
نور نبوت و امامت در وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله آنچنان در هم تنیده شده که جدائی آن دو مشکل است ولی میتوان از اهل سنت سؤال کرد که طبق آیات قرآن با این که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله علاوه بر نبوت، امامت هم داشتند، از کجا میتوان نظر به مقام امامت حضرت انداخت تا اگر بنا است نبوت رسول خدا صلی الله علیه و آله به خودشان ختم شود بتوان امامت ایشان را بعد از رحلتشان دنبال کنیم؟ امامتی که طبق آیات الهی با جعل الهی واقع میشود و اکتسابی نیست و مخصوص عدهای خاص از ذرّیهی حضرت ابراهیم علیه السلام است. آیا غفلت از این مسئله، غفلت از مسئلهی مهمی در امت اسلامی نیست که با تدبّر در قرآن بهخوبی میتوان آن را روشن کرد؟ آیا امامت مسئلهای است مثل نمایندهی کلاس که بتوان با اعتبار و انتخاب جمعی از دانشآموزان برای یک فرد جعل نمود؟ با توجه به اینکه آیات قرآن تأکید دارد امامت مقامی است که بعد از نبوت حضرت ابراهیم علیه السلام برای آن حضرت جعل شده، معلوم میشود مسئلهی با اهمیتی است، هرچند خداوند با آیهی «لا یَنالُ عَهْدِی الظَّالِمینَ»(2)نیز روشن کرد که لازم نیست هر امامی حتماً پیامبر باشد ولی باید در عین ذرّیهی ابراهیم بودن، در مقام عصمت و طهارت قرار داشته باشد.
لازم است جایگاه مقام امامت در شیعه و سنی نهادینه شود تا معلوم شود جهتگیری امت اسلامی باید به کدام سمت و سو باشد و امامت جامعه را باید در جعل الهی جستجو کرد نه در انتخاب افراد جامعه. وقتی خداوند میفرماید: من امامت را جعل کردم به این معنی است که من شروع کننده بودم و ربطی به انتخاب آن فرد ندارد که تصمیم بگیرد امام بشود یا نشود. هر چند مثل همهی مقامات معنوی باید با اعمال خاص، آن مقام را حفظ کرد. با توجه به نکات فوق است که حضرت رضا علیه السلام در توصیف جایگاه امامت میفرمایند: «ثُمَّ أَکْرَمَهَا اللَّهُ بِأَنْ جَعَلَهَا فِی ذُرِّیَّةِ أَهْلِ الصَّفْوَةِ وَ الطَّهَارَةِ» پس خداوند امامت را به این صورت گرامی داشت که در نسلی از پاکان و برگزیدگان قرار داد.
هنوز این سؤال باقی است که امامت چه خصوصیاتی دارد که باید در نسل ابراهیم علیه السلام ادامه یابد؟ از طرز سؤال حضرت ابراهیم علیه السلام هم معلوم است که حضرت چیزی میدانستند که به جهت آن صرفاً عرض نکردند آیا آن امامت ادامه مییابد یا نه؟ عرض کردند آیا در ذرّیهی من ادامه مییابد یا نه؟ محی الدین بن عربی در فصوصالحکم بابی را در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه باز میکند که قابل توجه است، مبنی بر اینکه برای پذیرش نور رسول خدا صلی الله علیه و آله باید کاملاً شرایط فراهم باشد. و لذا مهدی امت علاوه بر اینکه باید در قلب و عقل با رسول خدا صلی الله علیه و آله هماهنگ باشد، باید از نظر زمینهی جسمی و گِل نیز بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و کسی که میخواهد نور رسول خدا صلی الله علیه و آله را کامل بپذیرد و ادامه دهد، یکسانی وجود داشته باشد. پس باید مهدی امت از جهت جسمی نیز از نسل رسول خدا صلی الله علیه و آله باشد تا
شرایط پذیرش و انتقال به طور کامل فراهم شود. شاید براساس این قاعده است که حضرت ابراهیم علیه السلام متوجهاند باید نور امامت در ذرّیهی آن حضرت قرار گیرد، زیرا در منظر خود فرزندان حضرت اسحاق و اسماعیل علیهم السلام را میدیدند که تنها آنها میتوانند به طور کامل این نور را بگیرند و به جهان بشری منتقل کنند که از جهت قلبی و قالبی و گِل با حضرت ابراهیم علیه السلام یکساناند. محیالدین میگوید: عرفا از جهت قلبی به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیکاند و فقهِ فقها از نظر قالبِ شریعت به رسولالله صلی الله علیه و آله نزدیک است(1)
و ساداتِ عادی از نظرِ گِل و حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه از همهی جهات به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک میباشند و لذا باید مهدی عجل الله تعالی فرجه از فرزند فاطمه علیها السلام باشد. این نکته را از آن جهت عرض کردم که گویا تأکید حضرت ابراهیم علیه السلام بر روی «ذرّیه» نکاتی در بر دارد و قابلیت را در تمام ابعاد مدّ نظر میآورد. بنابراین حرف، موضوع نسل اندر نسلبودن امامان نه تنها ایراد ندارد، بلکه زمینهی قبول بیشتر را متذکر میشود و نظر دارد به علتهای اِعدادی قضیه و نقش تکوینی آنها، که فقط این ذریه میتوانند امامت را حمل کنند.
1) اینکه میفرماید: «فقهِ فقها از نظر قالب شریعت به رسول خدا صلی الله علیه و آله نزدیک است» چون شخص فقیه محدود به فقه نیست، بلکه دارای همهی مراتب ایمان است ولی فقه آنها نظر به قالب شریعت دارد.
در هر صورت تأکید حضرت رضا علیه السلام که میفرمایند خداوند امامت را با قراردادن در ذرّیهی اهل صفا و پاکی عظیم شمرد، قابل توجه است و به این آیه اشاره میکنند که: «وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ نافِلَةً وَ کُلًّا جَعَلْنا صالِحِینَ»(1)خداوند فرمود: و ما به ابراهیم، اسحاق را دادیم و یعقوب را به عنوان نوادهی ابراهیم علیه السلام مزید بر آن کردیم و همهی آنها از صالحین بودند. حضرت رضا علیه السلام موضوع صالح بودن فرزندان ابراهیم علیه السلام را پیش میکشند که شرط امامت است و لذا خداوند در مورد آنها میفرماید: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ وَ إِقامَ الصَّلاةِ وَ إِیتاءَ الزَّکاةِ وَ کانُوا لَنا عابِدینَ»(2)و ما آنها را امام قرار دادیم، به امر ما هدایت میکنند و فعلِ خیر و اقامهی نماز و دادن زکات را به آنها وَحی کردیم. ملاحظه میفرمائید که بعد از نام بردن حضرت اسحاق و یعقوب علیهم السلام به عنوان فرزندان حضرت ابراهیم علیهم السلام، موضوع امامت آنها را به میان میآورند و اینکه این امامت دارای خصوصیات و نشانههای خاصی است. خصوصیات آنها صالحبودن و عابدبودن و وَحیِ فعل خیر و وَحیِ اقامهی نماز و ایتاء زکات است. میفرماید: «جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» آن ها را امام قرار دادیم که به امر الهی هدایت کنند. این ویژگی از خصوصیات بسیار مهم در مورد مقام امامت است و بیشتر نظر به جنبهی
تکوینی آنها دارد تا جنبهی تشریعی. زیرا «امر» در قرآن یک نوع تصرف تکوینی است که در موردش میفرماید: «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(1)همانا «امرِ» خدا این است که چون چیزی را اراده کند، بگوید بشو و میشود. وقتی میگوید امامان به «امر» هدایت میکنند یعنی قدرتی به آنها داده شده که به هنگام هدایتِ افراد، وقتی اراده کنند شخصی هدایت بشود، میشود. این نوع هدایت، مثل هدایت در نبوت نیست که تشریعی باشد، بلکه یک نوع تصرف قلبی در هدایت افراد است، چیزی که بحمدالله شیعه به نور ائمه علیهم السلام از آن بهرهها برده و اینچنین در طول تاریخ و امروز در دنیا درخشیده است، همین که شما امروز به امامی معصوم نظر دارید، با توجه به چنین هدایتی - یعنی هدایت به امر- امام در جان شما تصرف تکوینی میکنند.
با توجه به ابتدای آیهای که امام رضا علیه السلام مطرح میکنند معلوم میشود چرا خداوند در وصف حضرت اسحاق و یعقوب علیهم السلام به عنوان فرزندان حضرت ابراهیم علیه السلام میفرمایند: «وَ جَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنا» و رابطهی بین امامت آنها و هدایت به «امر» را پیش میکشد تا انسانها متوجه شوند جایگاه امامتی که در ذرّیهی ابراهیم علیه السلام قرار داده شده کجا است. و نقش تکوینی آن در تصرف قلبها چه اندازه است و به این دلیل باید «امر» در «هدایت به امر» را به صورت هدایت تشریعی ندانست چون آن را مختص مقام امام کرده در حالی که هدایت تشریعی مربوط به نبی است و مختص به امام نیست. علاوه بر آن، ادامهی آیه نیز کمک میکند تا معلوم شود آن
1) سورهی یس، آیهی 82 .
هدایت یک نوع هدایت خاصی است، زیرا در ادامهی آیه میفرماید: «أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ» ما فعلِ خیرات را به آنها وَحی کردیم، که این مقام فوق تشریع است چون نفرمود به آنها وَحی کردیم که فعل خیر انجام دهند، فرمود: خودِ فعلِ خیر را به آنها وَحی کردیم، یعنی فعل آنها وَحی الهی است، نه اینکه به آنها وَحی شد که فعل خیر انجام دهند.
یک وقت بنده به شما میگویم راست بگو و راستگفتن را به شما توصیه میکنم و شما با اختیار و انتخاب خود راستگفتن را میپذیرید و عمل میکنید، ولی یک وقت در قلب شما تصرف میکنم تا شخصیت شما عین راستگفتن شود و فعل راستگفتن را به شما میدهم. در قرآن میفرماید: «وَأَوْحَی رَبُّکَ إِلَی النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ»(1)و پروردگار تو به زنبور عسل وحی کرد که از پارهای کوهها و از برخی درختان و از آنچه داربست میکنند خانههایی برای خود درست کن. این نوع وحی، وَحی تکوینی یا وَحی فعل است، یعنی به زنبور عسل نگفتند که خودت تشخیص بده و انتخاب کن که مثلاً در کندوها عسل بگذاری یا نه، بلکه فعلِ زنبور عسل، وَحی خدا است، به همین معنی فعلِ امام، وَحی خدا است. توجه داشته باشید چنین مقامی را از خودمان به امام نسبت نمیدهیم، ظاهر آیه چنین است و بهترین برخورد با آیه این است که آن را با ظاهرش معنی کنیم و اگر ظاهرش جوابگو نبود تأویلش کنیم یا چیزی را در تقدیر بگیریم. صریح و ظاهر آیه این است که: «أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ» به امامان فعل خیر را وحی کردیم، بر
1) سورهی نحل، آیهی 68 .
همین اساس وقتی میفرماید: فعلِ اقامهی نماز را به امام وَحی کردیم، امام عین نماز میشود. ممکن است بفرمائید این باعث میشود ائمه علیهم السلام یک شخصیت جدای از بقیهی افراد داشته باشند، حقیقتاً هم همینطور است، و از آن جهت که نمونهی کاملاند چه اشکال دارد جدا از دیگران باشند، و از آن جهت هم که بشرند مثل دیگران زندگی کنند؟ مگر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از یک جهت نمیفرمایند: «أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُکُمْ»(1)من بشری هستم مثل شما و از جهت دیگر میفرمایند: «یُوحَی إِلَیَّ» مگر این که به من وحی میرسد؟ اینکه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله مثل ما است، نصف آیه است، نصف دیگر آیه این است که در مقامی است غیر از مقامی که ما میتوانیم باشیم.
دو نفر از علمای بزرگ نجف نشسته بودند بحث میکردند - بحث عالمانهی دو مجتهد- آن یکی به دیگری گفت: من نفهمیدم، آن آقایی هم که چای میداد گفت من هم نفهمیدم. آیا آن نفهمیدن با این نفهمیدن یک اندازه است؟ یک کلمه میگوئیم پیامبر صلی الله علیه و آله بشری مثل ما هستند ولی آیا این بشربودن با آن بشربودنی که هیچ جهتگیری به سوی حقیقتِ وَحی الهی ندارد مساوی است؟ آیا اینکه میفرماید پیامبر صلی الله علیه و آله مثل ما بشر است، به معنی تأیید مکتب لیبرالیسم است؟ در مکتب لیبرالیسم همهی انسانها مساویند از طرفی همه محترماند، پس همهی فکرها محترم است. یعنی پستترین فکر با عالیترین فکر هر دو محترماند! اینکه به شما میگویند «إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاکُمْ»(2)هرکدام از شما که با تقواتر است
گرامیتر است، میخواهند شما در دام آن مکتب نیفتید. حرف لیبرالیسم این است؛ شما که میگوئید خدا هست، چیز بدی نیست مثل این است که بگوئید بادمجان خوشمزه است. او هم که میگوید خدا نیست چیز بدی نیست، مثل این است که بگوید بادمجان خوشمزه نیست، هر دو فکر محترم است. در حالیکه این حرف صحیح نیست حقیقتاً عالم بر مدار حقایق میچرخد و اگر پیامبر و امام جنبهای بشری دارند، که دارند، جنبهای خاص دارند که فوق بشر است و در این رابطه امام، عین نماز است. و نمازِ هرکس با نماز امام مقایسه میشود.
براساس جایگاه خاص مقام امام است که علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» طهارت مطرح شده در سورهی احزاب را طهارت تکوینی میدانند. قرآن میفرماید: «إِنَّمَا یُرِیدُ اللَّهُ لِیُذْهِبَ عَنکُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَیْتِ وَیُطَهِّرَکُمْ تَطْهِیرًا»(1)خداوند اراده کرده فقط از شما اهل البیت هرگونه آلودگی را بردارد و شما را در طهارتی خاص قرار دهد. چون طبق آیه خداوند به اهلالبیت علیهم السلام طهارتی خاص داده، غیر از طهارت تشریعی که برای همه اراده کرده است. این طهارت، طهارت تکوینی است، مثل طهارت ملائکه. هر چند از جهت نفس ناطقه خودشان باید عبادت و شبزندهداری کنند تا این طهارت را حفظ نمایند.
حضرت امام رضا علیه السلام روی امامت به عنوان یک مسئلهی خاص تأکید دارند که دارای خصوصیات خاص به خودش میباشد و خداوند در آخر آیهی مربوط به امامت حضرت اسماعیل و اسحاق و یعقوب میفرماید: آن
1) سورهی احزاب، آیهی 33.
امامان «وَ کانُوا لَنا عابِدِینَ» و آنها برای ما عبادت میکردند. یعنی در عهد الست نشان دادند عین بندگی هستند و در همین رابطه از روزی که به دنیا آمدند از طرف خداوند در یک مواظبت خاص قرار داشتند تا بتوانند امامت خود را حفظ کنند. حضرت در ادامه میفرمایند: «فَلَمْ تَزَلْ تَرِثُهَا ذُرِّیَّتُهُ علیه السلام بَعْضٌ عَنْ بَعْضٍ قَرْناً فَقَرْناً حَتَّی وَرِثَهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فَقَالَ اللَّهُ إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا» نسل حضرت ابراهیم علیه السلام آن مقام را پیوسته و قرن به قرن از یکدیگر ارث بردند، تا نوبت به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله رسید، پس خداوند فرمود: سزاوارترین مردم به ابراهیم این پیامبر و آنهایی هستند که به او ایمان آوردند. با توجه به این امر سؤال این است، آن هایی که به ابراهیم علیه السلام نزدیکاند کدام باید امام باشند، جز آنهایی که در عین ایمان به رسول خدا، از ذرّیهی او میباشند؟ به همین جهت حضرت علیه السلام در ادامه فرمودند: «فَکَانَتْ لَهُمْ خَاصَّةً» پس امامت را مخصوص فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله قرار داد و در آن رابطه «فَقَلَّدَهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَلِیّاً علیه السلام» رسول خدا صلی الله علیه و آله عهد امامت را به عهدهی علی علیه السلام گذارد.
حضرت امام رضا علیه السلام جای امامت را مشخص کردند و سیرش را روشن نمودند تا روشن شود امامت چیز سادهای نیست که بشود از زندگی بشر بیرون برود و باز بشر به سلامت زندگی کند. إنشاءالله بعداً روشن میشود آن کسی که باید به ما فرمان بدهد باید تمام دل ما را برده باشد و قطب جان ما باشد تا در نظام احسن، زیباترین شکلِ ارتباط وِلایی و وَلایی برقرار گردد. وَلایت یعنی عشق و وِلایت یعنی فرمانروایی. زیباترین شکلِ
دستوردادن، دستوردادن کسی است که جان ما در گرو او باشد و همهی خوبیهای هستی در نزد او، تا با توجه به همهی خوبیها دستور دهد. خداوند چنین دنیایی خلق کرده است و براساس حکمتش عالیترین شکلِ تحقق هر چیزی را محقق نموده است. در نظام اجتماعی وقتی وِلایت و وَلایت متحد باشد عالیترین شکل زندگی اجتماعی محقق شده و حتماً چنین چیزی را خداوند برای بشر اراده کرده است.
خداوند به حقیقت امیرالمؤمنین علیه السلام شرایطی را فراهم نماید که وَلایت و وِلایت در حاکمیت حضرت صاحب الامر، عجل الله تعالی فرجه هر چه سریعتر ظهور یابد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحث در رابطه با شخصیت و مقام امام از منظر حضرت رضا علیه السلام بود. حضرت ابتدا ما را متوجه آیاتی از قرآن کردند که روشن میکند جایگاه امامت غیر از جایگاه نبوت است و بر همین اساس بعد از مقام نبوت و خلّت بود که حضرت ابراهیم علیه السلام مفتخر به مقام امامت شدند. تلاش شد مشخص شود امامت چه خصوصیاتی دارد که به عنوان یک کمال خاص، جدای از نبوت و جدای از خلّت مطرح است، که عرض شد در عین آنکه سخت میتوان خصوصیات نبوت را از امامت جدا کرد ولی با مقایسهی شخصیت حضرت ابراهیم علیه السلام و پیامبران ابراهیمی علیهم السلام با پیامبران قبلی تا حدّی این کار ممکن است و این مقایسه منجر میشود تا ما مثل اهل سنت، پیامبر اسلام را فقط در حدّ پیامبری، محدود ندانیم و بتوانیم امامت جهان اسلام را از ایشان و از آنهایی که در مقام امامت جهان اسلام
باید باشند، تفکیک کنیم. در حالیکه روشن شد حقیقتاً پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هم نبی هستند و هم امام.
حضرت امام رضا علیه السلام با طرح «هدایت به امر» و «وَحی فعل خیر» که مخصوص مقام امام است، ذهنها را متوجه جایگاه اختصاصی امامت کردند مبنی بر اینکه امام با «هدایت به امر» مقام تصرف در ملکوت عالم را دارد، زیرا خداوند میفرماید: «أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»(1)«امر» خدا آن است که چون چیزی را اراده کند همانند آن است که بگوید بشو، و میشود. سپس در ادامهی آیه میفرماید: «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیَدِهِ مَلَکُوتُ کُلِّ شَیْءٍ»(2)بلند مرتبه است خدایی که ملکوت هر چیزی در قبضهی اوست. یعنی اینکه خداوند با یک اراده هر چیزی را که خواست ایجاد میکند به جهت آن است که ملکوت اشیاء را در قبضهی خود دارد. حال طبق آیهی 73 سوره انبیاء که حضرت امام رضا علیه السلام به آن استناد کردند، مقام امام به اذن خدا، همان مقام هدایت به امر و تصرف در ملکوت اشیاء است و ائمه علیهم السلام با تصرف در ملکوت انسانها هدایت خاصی را در آنها موجب میشوند، این توانایی غیر از نبوت است که موجب تشریع شرع الهی است. پیامبران ابراهیمی علیهم السلام از نظر نبیبودن شریعت الهی
را ابلاغ میکنند و احکام الهی را به بشریت میرسانند و از نظر امامت علاوه بر تصرفات ملکوتی، مدیریت امور جامعهی بشری را به عهده دارند.
إنشاءالله باید جامعهمان به شعور و بصیرتی برسد که بتواند جایگاه امامت را از زاویهای که قرآن مطرح میکند بفهمد تا بداند از طریق امامان تا کجا میتوان جلو رفت و معلوم شود چرا شیعه اصرار بر حاکمیت ائمه علیهم السلام دارد. در ابتدا سخن امام رضا علیه السلام این نیست که بگویند من امام هستم، ابتدا نظرها را به جایگاه امامت در قرآن جلب میکنند تا اولاً: روشن شود امامت مقامی است غیر از مقام پیامبری و مقام امامت از حضرت ابراهیم علیه السلام شروع شده و در ذرّیهی آن حضرت به نحو خاصی ادامه یافته است. ثانیاً: امامت در مقام «هدایت به امر وَ أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ» مورد بحث است.
امام بعد از طرح آن معنی از امامت نظرها را به آیهی 68 سورهی آل عمران جلب کردند که میفرماید: «إِنَّ أَوْلَی النَّاسِ بِإِبْراهِیمَ لَلَّذِینَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِیُّ وَ الَّذِینَ آمَنُوا» نزدیکترین افراد به ابراهیم کسانیاند که از او پیروی کنند و این پیامبر و آنهایی که به این پیامبر ایمان آوردند از نزدیکترین افراد به ابراهیم هستند. حال میفرمایند: «فَکَانَتْ لَهُمْ خَاصَّةً فَقَلَّدَهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَلِیّاً علیه السلام» با توجه به آن آیه که امامت برای پیامبر اسلام و آنهایی که در عین مسلمانبودن ذرّیهی ابراهیم هستند مخصوص شده است، رسول خدا صلی الله علیه و آله آن را بر عهدهی علی علیه السلام گذاشتند. دقت فرمودید که «هذَا النَّبِیُّ» را در آیه آورد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله را در نزدیکی به ابراهیم علیه السلام مخصوص بگرداند و متذکر ذرّیه بودن آن حضرت نسبت به
حضرت ابراهیم علیه السلام باشد وگرنه با آوردن «وَ الَذینَ آمَنُوا» نیاز نبود که پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را به طور جداگانه ذکر کند. چون در رابطه با جایگاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله از نظر نزدیکی روحی و روحانی به ابراهیم علیه السلام بحثی نیست که نیاز باشد جدا ذکر شود مگر اینکه از جهتی دیگر نیز آن حضرت به ابراهیم علیه السلام نزدیکاند که همان ذرّیه بودن است و در همین راستا حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: «فَقَلَّدَهَا النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله عَلِیّاً علیه السلام» رسول خدا صلی الله علیه و آله امامت را به عهدهی علی علیه السلام گذاردند زیرا آن حضرت نیز همان خصوصیات ذرّیهبودن برای حضرت ابراهیم علیه السلام را داشتند. «فَصَارَتْ فِی ذُرِّیَّتِهِ الْأَصْفِیَاءِ الَّذِینَ آتَاهُمُ اللَّهُ الْعِلْمَ وَ الْإِیمَانَ» پس امامت در نسل برگزیدهی علی علیه السلام قرار گرفت، آنهایی که خداوند به آنها علم و ایمان عطا کرد. معلوم است خداوند نسل خاصی را برای امامت برگزید که آن باید از ذرّیهی علی علیه السلام باشد و به همین جهت ملاحظه میکنید چگونه امامت با حسابی دقیق در فرزندان علی علیه السلام ادامه مییابد و هیچکدام جهت آن امر خطیر ناتوانی از خود نشان ندادند.
راستی چرا حضرت ابراهیم علیه السلام ادامهی امامت را در ذرّیهی خود تقاضا کرد؟ چرا نفرمود آیا این مقام در خلفاء من ادامه مییابد یا نه؟ به نظر میرسد او میدید که فرزندان علی علیه السلام اینچنین زیبا امامت را جلو میبرند. آیا جا ندارد از اهل سنت در رابطه با موضوع امامت ذرّیهی ابراهیم علیه السلام سؤال کنیم، امامتی که جدای از نبوت انبیاء است، در عین اینکه باید در مقام عصمت و طهارت باشد، چون میفرماید: «لاَ یَنَالُ عَهْدِی الظَّالِمِینَ» امامت به عنوان عهد الهی به ظالمین نمیرسد. عجیب
است که فضا طوری شده که شیعه به جای طلبکاربودن بدهکار است که چرا بر امامت اهل البیت علیهم السلام تأکید دارد با اینکه اهلالبیت علیهم السلام هم ذرّیهی حضرت ابراهیم علیه السلام هستند و هم در مقام طهارت کامل میباشند. آیا این امر یک امر اتفاقی است که حضرت ابراهیم علیه السلام امامت را برای ذرّیهی خود میخواهد و از آن طرف خداوند آن را برای ذرّیهی ایشان که هیچ ظلمی نداشته باشند جعل میفرماید و بعد خداوند در قرآن از عصمت اهل البیت پیامبر صلی الله علیه و آله خبر میدهد؟ بسیار جای تأسف است که شیعه اینقدر در ارائهی مبانی فکری خود ساکت شده که مسلمانان از عظمت آن فکر آگاهی لازم را ندارند و در فضای رقابت بین شیعه و سنی طرح موضوعاتی اینچنین بزرگ به حاشیه رفته است. ابتدا ما موظفیم به نور امام رضا علیه السلام جایگاه معرفتی تشیع را بشناسیم تا اولاً: خرافهگرا نشویم. ثانیاً: نسبت به تفکر شیعه سستی به خرج ندهیم. این روشن است که اگر اندیشههای ظریف و متعالی را درست نشناسیم آن را با خرافات مخلوط کرده و چهرهی نازیبایی از آن ارائه میدهیم.
حضرت امام رضا علیه السلام در ادامهی روایت در وصف ذرّیهی علی علیه السلام فرمودند: «الَّذِینَ آتَاهُمُ اللَّهُ الْعِلْمَ وَ الْإِیمَانَ» آنها کسانیاند که خداوند به آنها علم و ایمان عطا کرده است. یعنی آنها را به بصیرت خاصی در راستای علم و ایمان مجهز کرده تا در تاریخسازی و هدایت ملکوتی به زیباترین شکل عمل کنند. سپس یک شاهد قرآنی دقیقی را از آیهی 56 سورهی روم میآورند و میفرمایند «وَ ذَلِکَ قَوْلُهُ» و این همان قول خدا است که میفرماید: «وَ قالَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ وَ الْإِیمانَ لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ
اللَّهِ إِلی یَوْمِ الْبَعْثِ فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» روز قیامت کفار نمیدانند که چقدر در دنیا بودند. چون وقتی وارد عالم بیزمان شدند زمان دنیا چیزی به حساب نمیآید. هرکس چیزی میگوید عدهای میگویند فکر میکنیم یک روز یا نصف روز. قرآن میفرماید: آنهایی که به آنها علم داده شده میگویند شما در آن حدّی که در کتاب الهی مقرر شده بود که تا روز قیامت مبعوث شوید، ماندید. این حکایت از شعور خاص آنها دارد که در شرایط بیزمان، از زمان دنیا چگونه سخن بگویند. قیامت بینهایت است و دنیا در مقابل بینهایت، چیزی بهحساب نمیآید. چون وقتی بینهایت مطرح است اگر چیزی کنارش باشد یا بینهایت، دیگر بینهایت نیست یا آن چیز، چیزی نیست که مانع بینهایتبودن آن بینهایت شود. با این دید دنیا در مقابل قیامت که بینهایت است چیزی نمیتواند باشد. ذهن ما چون نمیتواند بینهایت را بفهمد دنیا را در کنار آن قرار میدهد و برای آن زمان قائل میشویم و میگوئیم دو روز، یک روز، یک ساعت. قرآن میفرماید: بعضیها از سر عادت و سهلانگاری میگویند: «لَبِثْنَا یَوْمًا أَوْ بَعْضَ یَوْمٍ»(1)یک روز یا قسمتی از یک روز در دنیا بودیم، ولی آنهایی که علم به آنها داده شده سخن دیگری دارند، که آنها همان ائمه علیهم السلام هستند با سخنان فوق العادهای که حکایت از حضور آنها در ماوراء زمان دارد و دنیا و قیامت را یک بودنی میدانند با چهرههای مختلف و جهت هدفی خاص. مثل این که شما در قیامت هستید با موقفهای مختلف، اینطور نیست که تقدم و تأخر
1) سورهی کهف، آیهی 19.
مواقف با زمان تعیین شود، در آن جا سیر احوالات روحانی در میان است و به نفس ناطقهی انسان مربوط است و نه به پدیدههای مادی و حرکات و زمان مادی. در دنیا است که وقتی زمین به دور خودش حرکت کرد ما میگوئیم یک روز. در حالی که اگر از مرتبهای بالاتر بنگریم چیزی در عالمِ خارج واقع نشد، فقط نسبت وضعی زمین با خورشید تغییر کرده، یک روز و دو روز کو؟ زمین یک دور به دور خورشید میگردد میگوئیم یک سال. کو یک سال؟ نسبت مکانی زمین با خورشید تغییر کرد و به سر جای اولش برگشت، حقیقت مستقلی به نام زمان نداریم. زمانها چهرههای مختلف یک حرکت است که آن نیز تغییر نسبت است، بدون آنکه تغییری در مرتبهی وجود در میان باشد، همه ی تحولات در عالم ماده صورتهای مختلفِ یک مرتبه از وجوداند.
آنهایی که بصیرت دارند در جواب سؤالی که از آنها پرسیده میشود چقدر در زمین بودید، موضوع را میبرند در ساحتی دیگر و میگویند: «لَقَدْ لَبِثْتُمْ فِی کِتابِ اللَّهِ» در کتاب الهی مقرر بود که شما انسانها مرحلهای در دنیا توقف داشته باشید برای این که به این بعث وارد شوید «فَهذا یَوْمُ الْبَعْثِ وَ لکِنَّکُمْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» و این همان روزی است که باید مبعوث میشدید اما شما نمیدانستید برای چه در دنیا بودید. حضرت رضا علیه السلام در توصیف امامانی که خداوند علم و ایمان به آنها داده این شخصیتها را با چنین فهم و منطقی معرفی میکنند. سپس در ادامه میفرمایند: «عَلَی رَسْمِ مَا جَرَی وَ مَا فَرَضَهُ اللَّهُ فِی وُلْدِهِ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ إِذْ لَا نَبِیَّ بَعْدَ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله» جریان امامت براساس آن چیزی که
خداوند در فرزندان ابراهیم علیه السلام قرار داده، همین طور ادامه پیدا میکند تا روز قیامت، زیرا پیامبری بعد از حضرت محمد صلی الله علیه و آله نخواهد بود. حضرت با طرح این نکته ذهن ها را متوجه جریانی در تاریخ میکنند که با این خصوصیات عهدهدار امامت انسانها باید باشند، امامت انسانهای بصیری که دنیا و قیامت را با زاویهی دیگری میبینند. حال نتیجهگیری میکنند که «فَمِنْ أَیْنَ یَخْتَارُ هَذِهِ الْجُهَّالُ الْإِمَامَةَ بِآرَائِهِمْ» چطوری این امامت را این آدمهای نادان میخواهند با نظر خودشان انتخاب کنند؟ چیزی که خداوند تا قیامت برای بشر انتخاب کرده و مصداقهای آن را معلوم نموده است. اگر تا اینجا مطلب خوب روشن شود فراز بعدی جای خودش را باز خواهد کرد که حضرت میفرماید: «إِنَّ الْإِمَامَةَ مَنْزِلَةُ الْأَنْبِیَاءِ وَ إِرْثُ الْأَوْصِیَاءِ إِنَّ الْإِمَامَةَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ رَسُولِهِ صلی الله علیه و آله» امامت منزلت انبیاء و ارث اوصیاء میباشد، امامت جانشینی خدا و جانشینی رسول خدا صلی الله علیه و آله است. تا در بستر شریعت الهی، مدیریت جهانی به کمک واسطههای فیض آسمانی انجام گیرد.
دو چیز در جهان امروز به فراموشی سپرده شده، یکی این که بشر از خود سؤال نمیکند آیا در نظام احسن الهی مدیریتی که بر اساس آن قدسیترین انسان در جهان حکم براند نیاز هست یا نه؟ و دیگر اینکه آیا خداوند چنین نیازی را جواب داده یا نه؟ چطور نظامِ اَحسنِ بدن باید طوری باشد که دو چشم در آن باشد و خدا نیز آن نیاز را بدون کم و زیاد
برآورده کرده است؟ آیا میشود جهان بشری نیاز به مدیریت انسان کامل داشته باشد و خدا جواب ندهد؟ وقتی خداوند شریعت را با آن همه دقایق به بشریت میدهد، نمیشود که شریعت بیاید ولی مدیریتی مطابق روح شریعت به بشریت داده نشود. نمیشود پیغمبری بیاید و شریعتی آنچنان همه جانبه ارائه دهد ولی مدیریت جهان که باید براساس آن شریعت و در ارتباط با عالم غیب عملی گردد، تعطیل گردد. چون این یک نوع بخل ورزیدن به نیاز بشر است که از ساحت ربوبی به دور است و یک نمونه هم نداریم که بشر بدون شریعت و مدیریت الهی اموراتش به سامان رسیده باشد. شیخ مفید در ارشاد نقل میکند که یونس بن یعقوب روایت کرده: در محضر امام صادق علیه السلام شرفیاب بودم که مردی از اهل شام بر آن حضرت وارد شد به او عرض کرد، من مردی هستم دارای علم کلام و علم فقه و عالم به احکام دین و آمدهام با اصحاب تو مناظره کنم. پس از صحبتهایی که رد و بدل شد حضرت به مرد شامی فرمودند: با این جوانِ نورس یعنی هشامبنحکم گفتگو کن. گفت: حاضرم، پس مرد شامی به هشام گفت: در باره امامت این مرد، یعنی حضرت صادق علیه السلام با من گفتگو کن. هشام چنان خشمناک شد که بر خود بلرزید، آنگاه رو به شامی کرد و گفت: ای مرد بگو بدانم آیا خدای تو برای بندگانش خیر اندیشتر است یا خودشان برای خود؟ شامی گفت: بلکه پروردگار من خیر اندیشتر است. هشام گفت: در مقام خیر اندیشی برای بندگانش در بارهی دینشان چه کرده است؟ شامی گفت: ایشان را تکلیف فرموده و برای آنان در بارهی آنچه به ایشان تکلیف کرده برهان و دلیل برپاداشته و بدین
وسیله شبهات ایشان را برطرف ساخته است. هشام گفت: آن دلیل و برهانی که برای ایشان به پا داشته چیست؟ شامی گفت: رسول خدا صلی الله علیه و آله است. هشام گفت: بعد از رسول خدا کیست؟ شامی گفت: کتاب خدا و سنت. هشام گفت: آیا امروز کتاب و سنت در بارهی آنچه ما در آن اختلاف داریم به ما سود میبخشد به طوری که اختلاف را از میان ما بردارد و اتفاق در میان ما برقرار سازد؟ شامی گفت: آری. هشام گفت: پس چرا ما و تو اختلاف کردهایم و تو از شام به نزد ما آمدهای و گمان میکنی که به رأی خویش عمل کردن، راه دین است، در حالی که ما در یک رأی نیستیم و نتوانستهایم در یک رأی باشیم؟ مرد شامی خاموش شد و در فکر فرو رفت. امام صادق علیه السلام به او فرمود: چرا سخن نمیگویی؟ شامی گفت: اگر بگویم ما اختلاف نداریم ، به دروغ سخن گفتهام، و اگر بگویم کتاب و سنت اختلاف را از میان برمیدارد بیهوده سخن گفتهام، زیرا کتاب و سنت از نظر مدلول و مفهوم توجیهاتی مختلف دارند، ولی من همانند همین پرسشها را از او میکنم. حضرت فرمودند: از او بپرس. پس آن مرد شامی به هشام گفت: چه کسی خیراندیشتر برای مردم است، خدای ایشان یا خودشان؟ هشام گفت: خدای ایشان. شامی گفت: آیا خداوند برای ایشان کسی را برپا داشته که ایشان را متحد گرداند و اختلاف را از میانشان بردارد و حق را از برای آنان از باطل آشکار کند؟ هشام گفت: آری. شامی گفت: آن کیست؟ هشام گفت: اما در آغازِ شریعت آن کس رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده، و اما پس از رسولخدا صلی الله علیه و آلهدیگری است. شامی گفت: آنکس دیگر که در حجت جانشین پیغمبر است
کیست؟ هشام گفت: در این زمان یا پیش از آن؟ شامی گفت: در این زمان؟ هشام گفت: این کسیکه نشسته است- یعنیامام صادق علیه السلام- کسی که مردم از اطراف جهان به سویش رهسپار گردند و از روی دانشی که به ارث از پدر و جدّش به او رسیده از خبرهای آسمانی ما را آگاه میکند. شامی گفت: من از کجا میتوانم این حقیقت را بدانم؟ هشام گفت: هر چه میخواهی از او بپرس. شامی گفت: جای عذری برای من باقی نگذاشتی و بر من است که از او بپرسم. حضرت امام صادق علیه السلام فرمودند: ای مرد شامی من زحمت پرسشکردن را برای تو آسان میکنم و به تو خبر میدهم از جریان آمدنت و سفری که کردی. و ریز، ریز سفرش را بیان فرمودند. مرد شامی گفت: همه را راست گفتید و به حضرت ایمان آورد.(1)
ملاحظه میفرمائید که در کنار شریعت الهی یک مدیریت آسمانی نیاز است که از هر خطایی مصون باشد. اگر امروز به مردم دنیا بگوئیم آیا بهتر است یک دانشمند با فکر و اندیشهی خود جهان را مدیریت کند یا کسی که معصوم است و هیچ خطایی ندارد و از همهی ابعادِ بشریت آگاه است و قواعد و سنن عالم را میشناسد؟ حتماً خواهند گفت آن دومی را میخواهیم ولی مشکلشان آن است که تصور میکنند چنین افرادی وجود ندارند چون به حکمت الهی و نظام اَحسن باور ندارند. ابتدا باید اعتقاد به حکمت الهی و نظام اَحسن در نظام آموزشی ما نهادینه شود تا نظرها به
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد، ج2، ص 194.
مدیریت «انسانِ کامل» معطوف گردد. بحث ما نیز بیشتر برای این است که جایگاه انسان کامل را که مدیریت جهان را خداوند به عهدهی او گذارده بشناسیم تا نقطههای امید جای خود را پیدا کنند و معلوم شود جهت اصلاح بشر به کدام سو باید نظر کرد. حضرت رضا علیه السلام فرمودند: امامت خلافت خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله «وَ مَقَامُ أَمِیرِالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام وَ خِلَافَةُ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ علیهم السلام» جریانی است که نمونههای آن را در تاریخ گذشته دیدهاید. با شهادت امام حسین علیه السلام ائمه علیهم السلام چهرهی دیگری از امامت را ظهور دادند و مایههای فرهنگی امت اسلام را که سخت توسط امویان آسیب دیده بود ترمیم کردند. تا آنجایی که در زمان حضرت صادق علیه السلام جهان اسلام بهکلی تحت تأثیر مکتب امام صادق علیه السلام است و به جهت حضور فعّال امامت است که خلیفهی عباسی امام کاظم علیه السلام را به زندان میافکند به امید آن که از نفوذ فرهنگی ائمه علیهم السلام بکاهد که چون موفق به آن کار نشدند به امام رضا علیه السلام رجوع کردند تا به بهانهی ولیعهدی آن حضرت به خود مشروعیت دهند که البته مدیریت خاص حضرت رضا علیه السلام مانع سوء استفاده از آن حضرت شد. حرکت و مدیریت خاص ائمه علیهم السلام کار را به غیبت حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه کشاند و ما هماکنون در زمان غیبت آن حضرت و با مدیریت خاصی که اقتضای غیبت امام است کار را جلو میبریم تا إنشاءالله زمینهای فراهم شود و امام زمان عجل الله تعالی فرجه در زمان غیبتِ خود مدیریتی إعمال فرمایند که جهانیشدن نهضت حضرت ذهنها را به خود جلب کند و آمادگیها به کمال خود برسد.
از خود سؤال کنید چرا از یک مرحلهای به بعد ائمه علیهم السلام اصرار دارند وقت مدیریت سیاسی اجرائی آنها فرا نرسیده است؟ با این که اصحاب ایشان اشکال میکردند چرا نمیآیید انقلاب کنید؟ باز امام میفرمودند وقتش نرسیده است. بعد مدیریت مرحلهی سوم فرا رسید و میدان مدیریت امام جواد علیه السلام تا امام عسکری علیه السلام به شدت با مشکل روبرو شد و منجر به غیبت امام عصر عجل الله تعالی فرجه گشت، و این خود یک نوع مدیریت است تا در شرایط خود ظهور پیدا بکند.
حضرت امام رضا علیه السلام امامت را مقامی میدانند که مربوط به افراد خاصی است با خصوصیاتی که فرمودند و لذا در ادامه میفرمایند: «إِنَّ الْإِمَامَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ» امام، زمام و عنان دین و عامل نظام مسلمین و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است که جای بحث دارد.
خداوند به حقیقت انوار خاصی که از طریق ائمه علیهم السلام به جهان بشری مرحمت میفرماید ما را از معرفت و اطاعت و تبعیت این خانواده محروم مگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همانطور که مستحضرید حضرت امام رضا علیه السلام ذهنها را در موضوع امامت متوجه مقامی کردند که فوقالعاده متعالی است، تا اولاً: افق شخصیت انسانها به یک الگوی متعالی نظر کند، ثانیاً: معلوم شود که خداوند برای راهنمایی بشر نمونههایی را پرورانده که هیچ ضعف و نقصی در شخصیت آنها نیست و از نظر کمال انسانی در فعلیت محض قرار دارند. قرآن میفرماید: «یَوْمَ نَدْعُوا کُلَّ أُناسٍ بِإِمامِهِمْ»(1)در روز قیامت هر امتی را با امامش میخوانیم. یعنی شخصیت هر کسی در امام و الگو و تمنّا و غایت عینی او ارزیابی میشود، در قیامتی که محل نمایش شخصیت حقیقی هر انسان است به این شکل شخصیت هرکس ظهور میکند. حال یک وقت مردم امامی را که خدا برایشان قرار داده است انتخاب میکنند و الگوی شخصیتی خود را آن امام قرار میدهند و یکوقت فردِ عادی را
1) سورهی اسراء، آیهی 71.
به عنوان غایت شخصیت خود میپذیرند و سعی میکنند شکل زندگی خود را با او منطبق کنند، در این صورت خود را در مرتبهای متعالیتر از آن چه هستند قرار ندادهاند و ثمرهای از زندگی زمینی خود نخواهند برد.
وقتی پذیرفتیم خداوند علاوه بر نبوت و شریعت، امامت را هم به بشریت داده تا همهی زمینههای بلوغ او را فراهم کنده، دیگر غایت شخصیت خود را یک انسان عادی انتخاب نمیکنیم. زیرا در نظام اَحسن که خداوند حکیم خلق کرده آنچه که بهترین است خلق شده است و بهترین شرایطِ هدایت بشر آن است که علاوه بر مکتبی متعالی، نمونههای متعالی که نمونهی فعلیتیافتهی آن مکتب است، دائماً مدّ نظر باشد. زیرا در شخصیت پیامبر صلی الله علیه و آله بیشتر جنبهی نبوت است که میدرخشد و نوبت به نظر به جنبهی امامت آن حضرت نمیرسد و ظهور نبوت اجازه به ظهور امامت و «هدایت به امر» نمیدهد. 23 سال فعالیت برای طرح شریعت اسلام فرصت زیادی نیست که برای وجود مقدس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله امکان داشته باشد نمونههای عملی زوایای اسلام را نشان دهند و چیزی را فروگذار نکنند. بر این اساس است که میگوئیم در نظام احسن حتماً بشر نیاز دارد که نهاییترین شکل هدایت برایش محقق بشود.
نهاییترین شکل هدایت آن است که شریعت به عنوان راهکار الهی در جمال انسان کامل صورت عملی و کاربردی به خود بگیرد وگرنه در همان حدّ نظری متوقف میشود و در همهی مناسبات زندگی مسلمانان جریان نمییابد. نمونهی آن را شما در زندگی اکثر مسلمانان مشاهده میکنید که در عین پذیرش اسلام و قرآن هرگز ارادهای جهت حاکمیت
دین در نظام اجتماعی در آنها ظهور نکرد و در طول سالیان طولانی حاکمان اموی و عباسی را که علناً مشروب میخوردند، تحمل کردند و در صد سالهی اخیر نیز با حاکمان سکولارِ دستنشاندهی غرب کنار آمدند. البته بعد از انقلاب اسلامی تذکری جهت نفی این حاکمان در جهان اسلام پدید آمد. در حال حاضر هم که متنبه شدهاند، عدهای میخواهند مدیریت کشورهای اسلامی را به صورت طالبانیسم ادامه دهند که هیچ نسبتی با نظام امامت ندارد و عملاً از برکات چنان نظامی محرومند چون جایگاه امامت را نشناختهاند تا هرکس را به جای امام نپذیرند.
نمونهی ساده و ملموس این تفاوت را در سدهی اخیر میتوانید مشاهده کنید که آتاتورک در ترکیه جهت حاکمیت نظام لائیک به میدان آمد و رضاخان را نیز با همان نیت در ایران به میدان آوردند. ولی مسلمانان در ایران به جهت نظر به مقام قدسی امامت، رضاخان را تحمل نکردند و دولت انگلستان به جهت فشار افکار عمومی او را از ایران خارج کرد ولی مردم مسلمان و بیامامتِ ترکیه هنوز هم نتوانستهاند آثار اندیشهی لائیکِ آتاتورک را از سر خود باز کنند بهجز در سالهای اخیر، آن هم به جهت تأثیری که از انقلاب اسلامی گرفتند.
وقتی جبهه متفقین به ایران حمله کرد اولین هواپیما که بمبهایش را در شمال ایران بر زمین ریخت، به جهت تنفر عمومی از حکومت رضاخان، دولت رضاخان سقوط کرد. او از تهران تا اصفهان کف ماشین سواریاش خوابیده بود که کسی او را نبیند، به کرمان رفت و از طریق بندرعباس از ایران خارج و به جزیرهی موریس تبعید شد و همانجا هم
مُرد. ملاحظه کنید چگونه فرهنگی که منور به نور امامت است، نمیتواند رضاخان را بپذیرد. نگاه شیعه به افقی است که برای ادامهی اُنس با آن افق امثال رضاخان را مزاحم میبیند، چیزی که اگر جهان اسلام متذکر آن شود به سرعت به آن روی میآورد. کافی است سایهی سیاه تبلیغات امویانِ دیروز و وهابیون امروز از ذهنها و اندیشههای جهان اسلام برداشته شود. اگر با کوچکترین حرکت شرایط عوض شود جهان اسلام به سرعت به اسلام امام خمینی«رحمةاللهعلیه» نظر میکند چون صورت کاملتری از اسلام است. حضرت امام رضا علیه السلام با توجه به این قاعده سخن میگویند که اگر جهان اسلام جایگاه امامت را بشناسد و متوجه باشد نبوت و امامت دو حقیقت هستند که باید به هر دوی آنها ایمان داشت، به کلی نسبت به دینداری خود تجدید نظر میکند. همانطوری که در دورهی معاصر بعضی از اندیشمندان اهل سنت تجدید نظر کردند.
حضرت رضا علیه السلام در توصیف جایگاه امامت میفرمایند: «إِنَّ الْإِمَامَ زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ وَ صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ» امام، زمام و عنان دین و عامل نظام مسلمانان و صلاح دنیا و عزت مؤمنین است. حضرت موضوعاتی دقیق و کاربردی را مطرح میفرمایند تا روشن شود دین خدا بدون امام به درستی مدیریت نمیشود و به آن نتیجهای که باید برسد نمیرسد. به این معنی امام «زِمَامُ الدِّینِ وَ نِظَامُ الْمُسْلِمِینَ» است و این که میفرمایند: «صَلَاحُ الدُّنْیَا وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ» یعنی دنیا بدون امام به فساد
کشیده میشود. عنایت بفرمائید حضرت نفرمودند: دنیا بدون دین به فساد کشیده میشود، فرمودند امامت موجب صلاح دنیا و عزت مؤمنین میشود. پس ممکن است آداب دینی بین مردم باشد ولی نه دنیای آنها اصلاح شده باشد و نه عزت آنها تأمین گردد.
امروزه کشورهای مسلمان در عین آن که آداب مسلمانی را انجام میدهند بهره مطلوب را از مسلمانی خود نمیبرند. این مشکل به خاطر آن است که کسانی پیشوایی جامعه را به عهده گرفتهاند که هیچ جنبهی قدسی در باطن خود ندارند. وگرنه مردم که چندان مقصر نیستند، مقصر اصلی کسانیاند که بدون داشتن شایستگی لازم رهبری جامعهی اسلامی را به عهده گرفتند و مردم را فریب دادند و به همین جهت ائمهی هدی علیهم السلام مردم را خیلی مقصر نمیدانند و به ما دستور دادند با مسلمانانِ غیر شیعه نیز مراوده داشته باشیم. شخصی خدمت امام صادق علیه السلام عرض کرد کسانی که ولایت شما را قبول ندارند مسلمانند؟ حضرت فرمودند بله مسلمانند. دختر به آنها بدهید و پسر از آنها بگیرید و با آنها زندگی کنید. منتها اگر امام معصوم در صحنهی مدیریت جامعه بود مسلمانی آنها به شکوفایی میرسید و عالیترین بهره را از مسلمانی خود میبردند.
عرض بنده این است که دینِ منهای امامت نمونهاش آن چیزی است که شما امروز در کشورهای مسلمان ملاحظه میکنید. آیا مقصد رسول خدا صلی الله علیه و آله از آوردن اسلام همین بود که فعلاً هست که در مصر و ترکیه و الجزایر و تونس با چنین حاکمانی امور خود را میگذرانند؟ اینکه چند فرقه در گوشهای، بریده از جریانهای اجتماعی به نورانیت اخلاقی دست
یافتهاند که مقصد شریعت بزرگی مثل اسلام به حساب نمیآید، آن هم به طوریکه آن فرقهها امیدشان از اینکه اسلام بر کل جامعه حاکم بشود قطع شده و اسلام را فقط در امور فردی پذیرفتهاند. مردم کشورهای اسلامی به خصوص شمال آفریقا بعد از این که امیدشان از این قطع شد که اسلام با حاکمان غیر سکولار در امور جامعه ادامه یابد، با ورود در حلقههای عرفانی، اسلام را در حدّ امور فردی پذیرفتند و سرنوشت مسائل آموزشی و صنعتی خود را به فرهنگ غربی سپردند که ذاتاً ضد دینی است. آنها از این طریق خواستند لااقل خودشان را از ظلمی که در مدیریت جامعه اعمال میشد نجات دهند، مدیریتی که حاصل آن، اینهمه فسادی است که در کشورهای اسلامی جریان دارد.
شرایط طوری نیست که مردم با انگیزهی حاکمیتِ دستورات دین سرنوشت جامعهی خود را در دست داشته باشند. اکثریت بالإتفاق مردم مصر میخواهند گذرگاه رفح بر روی مردم مظلوم غزه باز باشد ولی اسرائیل و حسنی مبارک نمیخواهند. با توجه به امثال این امور است که حضرت میفرمایند تا امامت در صحنه نباشد دنیای مردم اصلاح نمیشود و مسلمانان عزت لازم را پیدا نمیکنند. عزت واقعی با حضور خدای عزیز محقق می شود، قرآن میفرماید: «إنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَمیعاً»(1)همهی عزت از آن خداوند است پس اگر خداوند در صحنهی مناسبات جامعه ظهور یابد عزت به صحنه میآید و این محقق نمیشود مگر از طریق امامی که واسطهی فیض بین خدای عزیز و مردم است. آیا مصیبت از این بالاتر که
1) سورهی نساء، آیهی 139.
مسلمانان به آن عزتی که خداوند وعده داده است هنوز نرسیده اند به جهت پیشوایانی که هیچ رابطهای با خدای عزیز ندارند و عزت را در گناه میجویند؟ به تعبیر قرآن: «أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالإِثْمِ»(1)عزت را با رجوع به گناه و معصیت خدا دنبال میکنند. و برای سادهترین مسائل ملت باید دشمنان اسلام تصمیم بگیرند. آیا آثار جدا شدن از امامانی که خداوند برای جهان اسلام تعیین کرده از این روشنتر باید باشد؟
میفرمایند: «الْإِمَامُ أُسُّ الْإِسْلَامِ النَّامِی وَ فَرْعُهُ السَّامِی» امام ریشهی اسلام بالنده و شاخهی سربلند آن است. اسلام یک حقیقت بالنده است که ریشهی آن امام است همچنان که شاخههای اسلام از طریق امام سربلند میشود و گسترش مییابد. لذا وقتی امام از مدیریت جهان اسلام حذف شود دیگر برای اسلام نه ریشهی پایداری میماند و نه شاخهی بالندهای، درخت خشکیدهای میشود که بهترین تعبیر برای آن تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام است که بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «الْإِسْلَامُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً»(2)اسلام را چون پوستین وارونه پوشیدند. که نهتنها دیگر گرم نمیکند، ترسناک هم خواهد بود. همهی این تعبیرات برای آن است که روشن شود اگر جایگاه مسلمانی در عالم هستی میتواند جایگاهی بزرگ و شرافتمندانه باشد، آیا بدون حضور امامت رسیدن به چنین جایگاهی ممکن است؟ جایگاهی که بتوانیم با دینی ریشهدار و بالنده به سر بریم؟ اگر امام معصوم به عنوان تمنّای نهایی دینداری در جلوی
چشمانمان نباشد نظرها به رضاخان و آتاتورک میافتد. تعجب نمیکنید چرا هنوز عدهای تحت عنوان سلطنتطلب از روزگار رضاخان یاد میکنند و یا بعضی از روشنفکرانِ ترکیه اصرار دارند سنت آتاتورک در ترکیه پابرجا بماند؟
بعد از حذف علی علیه السلام از صحنهی جامعه، برای جامعهای که شدیداً از نبودن چنین امامی رنج میبرد، رهبرانی ساختند و به صورت تصنعی صفات و فضائل علی علیه السلام را به آنها نسبت دادند(1)و ای کاش با این کار مشکل جامعه حل میشد. از یک طرف روایت ساختند که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودهاند: «خداوند هیچ چیز در سینهی من نریخت مگر آن را در سینهی ابابکر ریخت»، از یک طرف انس بن مالک میگوید: «در زمان خلافت ابابکر یک یهودی از او سؤالاتی کرد که او از جوابدادن عاجز ماند. مسلمانان خواستند به آن مرد یهودی آسیب برسانند که ابن عباس گفت: با این مرد به عدالت رفتار نکردید، اگر پاسخ او را دارید بدهید وگرنه او را به نزد علی ببرید تا پاسخ او را بدهد و علی علیه السلام پرسش او را جواب داد».(2)نتیجه این میشود که جوانان اهل سنت، در چنین فضایی نمیتوانند مزهی امامت قدسی را بچشند. از ابیالعدیس روایت شده: ما نزد عمر بودیم که مردی آمد و گفت: ای امیرالمؤمنین! «الْجَوَارِ الْکُنَّسِ»(3)چیست؟ پس عمر با شلاق بر عمامهی او زد تا عمامه از سرش افتاد و گفت: «حروری»(4)
هستی؟(1)
و نیز از انس بن مالک روایت شده که عمربن خطاب صبیغ کوفی را به جهت سؤال از مشکلهای قرآنی آنقدر شلاق زد تا خون از پشتش جاری شد.(2)در حالی که امیر المومنین علیه السلام میفرمایند: «سَلُونی قَبل أن لا تَسألونی، و لن تسألوا بعدی مثلی»(3)سؤال کنید از من پیش از آن که از من نپرسید و هرگز بعد از من مانند مرا نخواهید یافت تا بپرسید. معلوم میشود امامتِ جامعه باید در اختیارکسی باشد که حتی اگر در وسط میدان جنگ از او در مورد توحید سؤال میشود نهتنها جواب میدهد، در جواب آن کسی هم که به طرف اشکال میگیرد مگر حالا وقت این سؤالها است میفرماید: ما جنگ میکنیم برای اینکه اندیشهی توحیدی گسترش یابد.
وقتی به جملات حضرت رضا علیه السلام توجه شود میفهمیم هر بلایی بر سر جوامع اسلامی آمده به جهت عدم حاکمیت امام معصوم است و اینطور نیست که بتوان برای جامعه، امام ساخت وگرنه با حاکمانی روبهرو میشویم که اگر از «الْجَوَارِ الْکُنَّسِ» از آنها بپرسیم کتک میخوریم! آیا جوان اهل سنت حیران نمیشود که چگونه خلیفهای که این همه فضائل برای او نقل کردهاند در مقابل سادهترین سؤال این قدر خشم به خرج میدهد؟ مسلمانان برای بهرهمندشدن از بهترین شریعت الهی نیاز به امامی دارند که قرآن از آن خبر داده و گرفتاری جوانان اهل سنت
آن است که نمیدانند چگونه با این نیاز کنار بیایند و صفاتی را که شایستهی امامت مسلمین است با چه کسانی تطبیق دهند. شاید بتوان گفت سختترین شرایط را در حال حاضر جوانان متدین اهل سنت دارند. دکتر ادریس حسینی از اساتید دانشگاههای تونس در کتاب «راه دشوار هدایت» چنین مشکلی را در مورد خودش ترسیم میکند و اینکه چه شد که بالأخره شیعهبودن را انتخاب کرد. شما خود را به جای جوانان اهل سنت بگذارید که میخواهند امام مسلمین، وارستگیهای فوق العادهای داشته باشد تا معنی جانشینی پیامبر صلی الله علیه و آله بر او تطبیق کند.
از جملات حضرت رضا علیه السلام معلوم است که بشر به امامی نیاز دارد که عامل نظام مسلمین و عزّت مؤمنین باشد و محال است خدای حکیم در نظام اَحسن چنین نیازی را بیجواب بگذارد و لذا در ادامه میفرمایند: «بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ تَوْفِیرُ الْفَیْءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ» به وسیلهی امام نماز و زکات و روزه و حج کامل میگردد و بهرههای طبیعت و صدقات، فراوان میشود و حدود و احکام الهی اجرا میگردد. وقتی امام در صحنهی مدیریت جامعه نباشد کار به جایی میرسد که وقتی در جنگ جمل بعد از 25 سال که صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله از علی علیه السلام فاصله گرفتهاند، به امامت آن حضرت نماز میخوانند، عمرانبنحصین از صحابهی پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید: «صَلّی عَلیُّ عَلَیْنا بِالْبَصْرةِ فَقال: ذَکَّرَنا هذا الرّجل صَلاةً کُلُّنا نُصَلِّیها مَعَ
رَسولالله صلی الله علیه و آله» یعنی؛ با علی علیه السلام در بصره نماز خواندیم، نماز او طوری بود که یادمان آمد آن نمازی را که با رسولخدا صلی الله علیه و آله میخواندیم.(1)چون در مدتی که گذشته بود نماز هم به معنی واقعیاش از صحنهی زندگی مردم خارج و به فراموشی سپرده شده بود، به طوری که شهابالدّینزهری از علماء اهل سنت و از تابعین میگوید: «دخلتُ علی اَنَسِبنمالک بدمشق وَ هُوَ وَحْدَة یَبْکی» در دمشق بر انسبنمالک وارد شدم که به تنهایی در حال گریه بود. پرسیدم چرا گریه میکنی؟ گفت: «لا اعرفُ شَیْئاً مِمّا کانَ علی عهدالنّبی صلی الله علیه و آله الاّ الصّلاة وَ قد ضُیِّعَت» از آثار رسولخدا صلی الله علیه و آله چیزی جز نماز نمیدیدم که آن را هم از بین بردند.(2)یعنی؛ نمازی که امروزه خوانده میشود سنخیتی با نماز پیامبر صلی الله علیه و آله ندارد.
محمدبن ادریس شافعی از وهب بن کیسان نقل میکند که میگوید: «کُل سُنَّةٍ مِنْ سُنَنِ رَسُولالله قَد خُیِّلت حَتَّی الصَّلاة»(3)بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله، تمام سنتهای ایشان دستخوش تغییر شد، حتی نماز. یعنی کسی نبوده تا با اعمال خود نشان دهد نماز اصلی چگونه است. آنچنان همه چیز تغییر کرد که وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام در هنگام خلافت، امام حسن علیه السلام را میفرستند که به مردم بگویند خواندن نماز تراویح به جماعت بدعت است و ریشه در کتاب و سنت ندارد، مردم فریاد میکنند: «وا سُنّتا عمرا، وا سُنّتا عمرا» وای که سنت عمر دارد از بین میرود.
یکی از بهترین برکات وجود امام آن است که مانع ورود تحریف در دین می شود چون نمونهی درست هر عمل شرعی را میداند و مینمایاند. مثل اینکه سفیدیهای اشیاء را با یک پارچهی کاملاً سفیدِ پاک ارزیابی کنیم ولی اگر آن پارچه از میان رفت، دیگر نمیتوان سفیدیها را درست ارزیابی کرد. پس اینطور نیست که بگوئیم امام باشد یا نباشد ما باید دو رکعت نماز صبح بخوانیم و میخوانیم. واقعاً با در صحنهنبودن امام معصوم حقیقت نماز و حقیقت سایر عبادات گُم میشود. همینطور که امروز حتی در جهان شیعه صورت حقیقی نماز گم شده و صورت ضعیفی از آن مانده که باید بسیار رشد کند، چه از نظر ظاهر و حفظ آداب و چه از نظر محتوا و حضور قلب. چقدر بیامامی سخت است زیرا آدم نماز را هم از دست میدهد، همین را قیاس کنید برای سایر اعمال عبادی. به فرمایش علمای اخلاق، کمال ذکر در رکوع و سجود سه مرتبه است، مگر در موارد اضطرار.(1)
حضرتباقر علیه السلام در بیان حد رکوع و سجود فرمودند: در رکوع سه مرتبه بگو «سبحان ربی العظیم و بحمده» و در سجود نیز سه مرتبه بگو «سبحان ربی الاعلی و بحمده». پس اگر کسی یک بار از آن را کم کند یک سوم نماز خود را ناقص کرده و اگر کسی دو بار از آن را نگوید دو سوم نمازش را ناقص نموده. (الکافی، ج3، ص، 329). امام صادق علیه السلام می فرمایند: «فِی الرُّکُوعِ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ وَ فِی السُّجُودِ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْأَعْلَی الْفَرِیضَةُ مِنْ ذَلِکَ تَسْبِیحَةٌ وَاحِدَةٌ وَ السُّنَّةُ ثَلَاثٌ وَ الْفَضْلُ فِی سَبْع») تهذیب الأحکام، ج2، ص 76)یک مرتبه گفتن اذکار رکوع و سجده فریضه است و سه مرتبه گفتن سنت است و بهتر آن است که هفت مرتبه گفته شود.
گویا سالهاست که ما در حالت اضطرار هستیم. شاکی هستیم
1) البته عنایت داشته باشید که فتوای اکثر مراجع آن است که یک ذکر در رکوع و سجده کافی است ولی علمای اخلاق با نظر به کمال رکوع و سجده، گفتن سه ذکر را توصیه می نمایند. همان طور که در روایات زیر ائمه معصومین علیهم السلام متذکر می شوند و اکمل از آن را هفت بار گفتن ذکر سجده و رکوع می دانند. از امام صادق علیه السلاموارد شده: چون پیامبر به معراج رفتند و در محضر خدا به نماز ایستادند، تکبیر گفته و حمد و توحید خواندند. پس «أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ ارْکَعْ لِرَبِّکَ یَا مُحَمَّدُ فَرَکَعَ فَأَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ وَ هُوَ رَاکِعٌ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْعَظِیمِ فَفَعَلَ ذَلِکَ ثَلَاثاً ثُمَّ أَوْحَی اللَّهُ إِلَیْهِ أَنِ ارْفَعْ رَأْسَکَ یَا مُحَمَّدُ فَفَعَلَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله فَقَامَ مُنْتَصِباً فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ أَنِ اسْجُدْ لِرَبِّکَ یَا مُحَمَّدُ فَخَرَّ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله سَاجِداً فَأَوْحَی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَیْهِ قُلْ سُبْحَانَ رَبِّیَ الْأَعْلَی فَفَعَلَ ذَلِکَ ثَلَاثاً.» (الکافی ط- الإسلامیة؛ ج3، ص، 486)خداوند به حضرت وحی فرمود که برای پروردگارت رکوع کن. پس حضرت به رکوع رفتند و خداون به او فرمود بگو «سبحان ربی العظیم و بحمده» و پیامبر سه بار آن ذکر را تکرار کردند و خداوند دستور داد به سجده روند و بگویند «سبحان ربی الاعلی و بحمده» و رسول خدا آن را سه بار تکرار کردند.
که با این نمازها تاجی به سر خود نزدیم، نمیگوئیم اگر نماز را احیا کنیم چه تاجها به سرمان خواهیم زد و به تعبیر امام صادق علیه السلام ملائکه با ما مصافحه میکنند. در حال حاضر وظیفهی ما این است که روحیهی اصلی شیعه را که برگشت به معنویت است بیشتر دنبال کنیم و به جای آنکه عبادات خود را با شتاب و عجله انجام دهیم تا به کارهایمان برسیم، کار اصلی خود را اُنس با حق بدانیم و در آن مدتی که مشغول عبادت هستیم همان را کار اصلی خود به شمار آوریم. و از این طریق زمینهی نزدیکی به اولیاء خدا را در زندگی و روح و روان خود فراهم کنیم.
حضرت میفرمایند: به کمک وجود مبارک امام، نماز و زکات و روزه و حج و جهاد کامل میگردد و انسانها بهرههای لازم را از آن عبادات میبرند، «وَ تَوْفِیرُ الْفَیْءِ وَ الصَّدَقَاتِ» امام، عامل فراوانی غنائم و بهرههای زمین خواهد بود واگر امام در صحنهی امور مردم نقش داشته
باشد وجود معنوی امام موجب میشود تا صدقات فراوان شود و روحیهی حرص و بخل، به ایثار و از خودگذشتگی تبدیل گردد. در ابتدای انقلاب اسلامی تا حدّی چنین روحیهای را تجربه کردید که واقعاً مردم به اقل مایحتاج خود قانع بودند و بیشترِ حرف افراد این بود که وقتی همه داشتند ما هم باید داشته باشیم. این روحیهی الهی به جهت توجه به شخصیت روحانی حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» بود که بهرهای از نور امام معصوم نصیبشان شده بود، دیدیم چگونه صدقات گسترش پیدا کرد و مستضعفین در آن فضا توانستند نیازهای اولیهی خود را تهیه کنند و فاصلهی طبقاتی کاهش یافت. از دیگر برکات وجود امام: «وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ» حدود الهی در مسیر خودش قرار میگیرد و احکام الهی به خوبی اجراء میشود. درست است در زمان غیبت همه وظیفه داریم حدود و احکام الهی را جاری کنیم ولی اگر امام معصوم در میان باشد شیرینی خاص خود را دارد و نحوهی اتصال احکام و حدود الهی به آسمان معنویت برای همه ملموس خواهد بود، چون از یک طرف با احکامی روبهرو هستیم که از آسمان نازل شده و از طرف دیگر با امامی روبهرو هستیم که واسطهی فیض الهی است تا زمین و زمینیان را به آسمان متصل گرداند.
از دیگر برکات وجود امام «وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأطْرَافِ» کنترل مرزهای کشورهای اسلامی است از تجاوز دشمنان اسلام. اساتید تاریخ میفرمودند در سیصد سالهی اخیر هر وقت به ایران حمله شد یک قسمت از کشور رفت، در تنها حملهای که چنین نشد، دفاعی بود که بعد از انقلاب اسلامی، روحانیت، مردم را با انگیزهی دینی به دفاع دعوت کردند. زمانی
که شاهان تصمیم گیرنده بودند، دشمنان به امید تجاوز به خاک ایران حمله میکردند و موفق میشدند، حتی اگر اندک پیروزی نصیب شاهان و سرداران میشد وقتی بود که پای اسلام و روحانیت در میان میآمد. در جنگ ایران اسلامی با صدام با اینکه چندین کشور با ما به طور مستقیم و غیر مستقیم میجنگیدند ولی چون برکات امامان شیعه از طریق ولی فقیه در میان بود، دشمن ناکام و ذلیل شد. وقتی امام حاکمیت جهان اسلام را در اختیار ندارد کار به آنجا میکشد که بعد از جنگ جهانی، اروپاییها شهرهای تحت نظر امپراطوری عثمانی را مثل یک کیک بین خود تقسیم کردند و برای هر جایی یک والی دستنشانده گماردند تا برنامهی کفر جهانی را بر مردم مسلمان تحمیل کند، اینها همه نتیجهی بیامامی است.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: «الْإِمَامُ یُحَلِّلُ حَلَالَ اللَّهِ وَ یُحَرِّمُ حَرَامَهُ وَ یُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ وَ یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ وَ یَدْعُو إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ» امام، حلال خدا را حلال و حرام او را حرام و حدود الهی را پابرجا مینماید و از دین الهی دفاع میکند و مردم را به راه خداوند دعوت مینماید. تا امام در میان نباشد آنطور که باید و شاید دسترسی به حلال الهی نه تنها محقق نمیشود بلکه تأثیرگذار نیست. حدود الهی آنطور که باید و شاید اقامه نمیشود و نتیجهای که باید اقامهی حدود در بر داشته باشد، در بر نخواهد داشت. یقیناً اگر به لطف الهی جهان تشیع هرچه بیشتر به سوی فرهنگ ائمه علیهم السلام برمیگشت بسیاری از این گناهان در میان نبود چون وقتی احکام الهی در شرایط خودش جاری شود تأثیر میکند ولی چون فرهنگ عمومی آنطور که باید و شاید به اجرای حدود الهی باور ندارد، تأثیر آن
کم است. در حکومت حضرت علی علیه السلام آنطور بود که طرف میآمد خدمت امیرالمؤمنین علیه السلام و تقاضا میکرد حدود الهی را بر او جاری کنند، چون میفهمید چه برکاتی در اجرای حدود برای خودش و برای جامعه هست. ابتدا باید نگاهها به احکام الهی درست بشود تا نور اسلام بر جانها بدرخشد و مردم در مسیر تعالی سیر کنند تا معنی گناهان معلوم شود، آن وقت است که حدود الهی که در ازاء گناهان باید جاری شود معنی خود را مییابد. تصور نکنید کار به همین اندازه است که ما فعلاً میشناسیم.
اگر بتوانیم جایگاه امام و ضرورت حضور امام را در جامعهمان متذکر شویم نظرها به ضرورت ولایت فقیه نیز شدیدتر میشود و به همان اندازه زمینهی بسیاری از گناهان از بین میرود. بنده نمیتوانم باور کنم در خانوادهای اعتقاد به ولایت فقیه نباشد و جز شیطان حکومت کند. یک وقت عدهای نمیفهمند با چه چیزی مخالفاند آنها بحثشان جدا است ولی یک وقت میفهمند دارند با فقیهی که در صدد است حکم خدا را حاکم کند، مخالفت میکنند، اینها بخواهند و یا نخواهند راه ورود شیطان را به زندگی خود باز کردهاند. میگویند ما آخوندها را قبول نداریم غافل از آن که به حکم خدا پشت کردهاند و عنان همسر و فرزند خود را به شیطان سپردهاند. این یک مسئلهی سیاسی نیست، یک مسئلهی شرعی و سلوکی است. در حالیکه اگر آرامآرام دستورات و رهنمودهای وَلی فقیه که پرتوی از نور ولایت امامت است، در خانوادهها تجلی کند به همان اندازه دلها به سوی نور امام معصوم گشوده میشود و رفتار همسر و فرزند چنین خانوادهای زمین تا آسمان با خانوادهای که نسبت به ولایت
فقیه بیاعتقاد است فرق میکند، مگر معنی برکات امامت چه چیز باید باشد؟ اگر همین روحیه در بازار و ادارهی ما گسترش پیدا کند تصور کنید چه اندازه گناه دفع میشود و حدود الهی ظهور خواهد کرد.
حضرت در ادامه میفرمایند «وَ یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ» امام از دین خدا دفاع میکند چون دین را میشناسد و میداند پایگاه آسمانی آن کجاست. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» مکرر میفرمودند: این غصه را کجا ببریم که نگذاشتند پیامبر و ائمه علیهم السلام حکومت کنند تا ما یاد بگیریم. درست است که در حال حاضر فقهای عزیز و رهبری تلاش میکنند حکم خدا را حاکم کنند ولی این در آن حدّ است که از سیره و روش رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام باقی مانده و این همهی مطلب نیست، بسیاری از خطوط کلی که باید ظهور میکرد امکانِ ظهور نیافت. مثلاً امام خمینی«رضواناللهعلیه» خط دفاع از دولتی را که در نظام اسلامی رأی میآورد نشان دادند و مقام معظم رهبری«حفظهالله» میفرمایند: این خط را ما از امام گرفتیم و روی آن ایستادیم، برکاتی هم در پی داشت و دارد. حال اگر امامان معصوم فرصت حکومت داشتند و خطوط ادارهی کشور اسلامی را با جوانب بیشتر روشن میکردند، در نظر بگیرید چه برکاتی در پی میداشت. نمونهی دیگر اینکه حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در یک ادبیات خاصی که در تاریخ گذشتهی این ملت سابقه نداشت فرمودند: ملاک رأی مردم است و با طرح این اصل، انقلاب اسلامی در تاریخ معاصر بهخوبی جلو آمد. ارزش این سخن وقتی روشن شد که بوشِ پسر انقلاب اسلامی را متهم کرد که نظامی مردمی و دموکراسی نیست و نهادهای غیر مردمی بر سرنوشت مردم
حاکماند و آمریکا وظیفه دارد مردم ایران را از زیر حاکمیت رهبران مذهبی ایران آزاد کند، لذا نقشهی حمله به ایران را طراحی میکرد. البته کار آنها نگرفت و مورد تمسخر دنیا واقع شدند که آمریکا از کشورهایی حمایت میکند که تا به حال یک انتخابات نداشته در حالیکه در ایران هر یک سال یک انتخابات برگزار شده است. در نظر بگیرید اگر امام خمینی«رضواناللهعلیه» این خط را پایهگذاری نمیکردند چه اندازه دشمنان انقلاب در برنامههای خود موفق بودند. امام از همان اولِ انقلاب به فکر شکلدادن به نهادهای مردمی، مثل مجلس و ریاست جمهوری بودند تا انقلاب امکان ادامهی خود را در تاریخ معاصر داشته باشد. در حالیکه در آن زمان مردم طوری به امام خمینی«رضواناللهعلیه» ارادت داشتند که هرکس را ایشان تعیین میکردند میپذیرفتند ولی خودِ ایشان نظرشان آن بود که کارها باید به دست مردم باشد. اینها نمونه است تا روشن شود اگر امام معصوم در میان بود نقش ایشان در جهتدهی جامعه چه اندازه میتوانست تعالیبخش باشد و این نشان میدهد دفاع از حدود کشورهای اسلامی و راهنمایی و جهتدهی آنها فقط با یک قلب فوقالعاده نورانی امکان دارد و هرجا ما نتوانستیم اسلام را درست حفظ کنیم آنجایی بوده که از امامت فاصله گرفتیم. و جایی که توانستیم به وسیلهی ولایت فقیه به فرهنگ امامت نزدیک شویم به همان اندازه در دفاع از اسلام موفق بودیم.
خداوند به لطف خودش هر چه زودتر جامعهی اسلامی را از برکات وجود مبارک امام عصر عجل الله تعالی فرجه برخوردار بفرماید.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
از خصوصیات امامان معصوم این است که در هر شرایطی دو چیز را به ما متذکر میشوند، یکی این که چه چیزهایی اسلام نیست و به اسم اسلام مطرح است و دیگر این که چه چیزهایی اسلام هست، هرچند که تبلیغات کفر بخواهد آنها را در حجاب ببرد و از اسلام جدا کند. نمونهی آن را در سیرهی حضرت رضا علیه السلام ملاحظه کنید که در آن غوغایی که بنیعباس بهپا کردند تا پیام فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام در بین صدای بقیهی مکتبها و ادیان گم بشود چگونه عمل کردند. تاریخ گواه است که در زمان حضرت رضا علیه السلام سران تمام فرقهها در شهرهای مهم کشور اسلامی جمع بودند - چه در بغداد و چه در خراسان - اعم از رومی و هندی و برهمنی و بودایی و مسیحی و یهودی و ملحد و انواع فرقههای اسلامی مثل اشعری و معتزله، و دولت هم آنها را تقویت میکرد تا آنجایی که راوی
میگوید رفتم با خلیفه دیدار کنم دیدم یکی از مقربان دربار، انسان گبر و بیدینی است.
یکی از روشهای دشمنان حقیقت این بوده که برای اینکه صدای یک تفکر به گوش کسی نرسد، بدون آنکه مانع اظهار آن شوند، آنقدر تفکرسازی میکردند که آن صدا در انبوه صداها گم شود. ولی این شما و این هم تاریخ، آنچنان وجود مقدس حضرت رضا علیه السلام در آن فضا درخشیدند که نتیجه عکس شد و صاحبان سایر ادیان و افکار به حضرت گرایش یافتند تا آنجایی که در آن مناظرهای که حضرت با «جاثلیق» رهبر مسیحیان بغداد در مقابل مأمون دارند، جاثلیق میگوید: «قسم به حق که گمان نمی کردم در میان مسلمانان کسی مثل تو باشد»(1)حضرت در آن جلسه، رهبر یهودیان یعنی رأس الجالوت را شاهد میگیرند، ابتدا از او میپرسند آیا تو به انجیل علم داری؟ میگوید بله. میفرمایند من با جاثلیق براساس انجیل خودشان مناظره میکنم و تو شاهد باش اگر خلاف آن سخنی گفتم تو تذکر بده، و مناظره با حیرت حاضران به نفع حضرت تمام شد. درخشش شخصیت حضرت رضا علیه السلام در آن زمان طوری است که اسلام به معنای واقعی آن یعنی اسلام اهلالبیت علیهم السلام معرفی میشود. وقتی رهبر کاتولیکها و رهبر یهودیها نظرشان به حضرت، همراه با احترام شد دیگر فرقههای ضعیف حرفی برای گفتن ندارند و نقش تاریخسازی حضرت رضا علیه السلام آن شد که میدانی برای اظهار اندیشهی یهودی و
1) «سیرهی پیشوایان»، مهدی پیشوایی.
مسیحی نماند. این است معنی آنکه گفته میشود امام مجسمهی هدایت به سوی حقیقت است و موجب هدایت تشریعی و تکوینی شیعیان میشود.
امامان تئوریسینهای بزرگ دین نیستند، حتی نمیتوان آنها را دانشمند به عنوان عالم به علم حصولی دانست، آنها یک حقیقتاند، حقایقی که درجهی وجودیشان از ملائکه هم بالاتر است. ظهورشان در مسائل اجتماعی طوری است که روبهروی کفر میایستند و به آن میدان نمیدهند. عالمان دینشناسی هستند که چون قلبشان عین ایمان است به معنی واقعی میتوانند روبهروی کفر بایستند. ما نباید امام را در آن حد که جاثلیق میفهمد بفهمیم. جاثلیق میگوید چه دانشمند بزرگی! ولی امام ما خیلی بالاتر از این حرفها است، مجسمهی هدایت تشریعی و تکوینی است. ائمه علیهم السلام هم با روایاتشان ما را هدایت میکنند و هم با ارادتی که به آنها پیدا میکنیم به نحو تکوینی به نور عصمتشان نزدیک خواهیم شد و از گناه متنفر میشویم تا آنجایی که اگر به لطف الهی به نور عصمتشان نزدیک شویم اصلاً گناه به سراغمان نمیآید.(1)
کسی که ارادت و محبت به این ذوات مقدس پیدا کند نوری از آن طریق به سراغش میآید که نه تنها آثار گناهان از قلب او میرود بلکه دیگر گناه به سراغ او نمیآید. عصمت ائمه علیهم السلام به عنوان یک حقیقت نوری چیز عجیبی است. آیهی
1) قرآن در رابطه با حضرت یوسف میفرماید: «کَذَلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاء» این چنین گناه و زشتی را از او برگرداندیم. به این معنی که خداوند گناه و فحشاء را از آن حضرت دور نمود.(سورهی یوسف، آیهی 24)
«أَوْحَیْنا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْراتِ»(1)راز عصمت را میگشاید و میفرماید: خداوند به امامان فعل خیر را وحی میکند در نتیجه شخصیت آنها سراسر خوبی و خیر میشود و نفس ناطقهشان عین عصمت میگردد.
ائمه علیهم السلام در راستای عصمتِ نفس ناطقهشان به هرکس نظر کنند پرتو نوریِ نفسِ ناطقهی امام نفس ناطقهی آن فرد را تحت تأثیر خود قرار میدهد. ارادت به این خانواده با وسعتی که نفس ناطقهی هر انسانی به عنوان روح مجرد دارد، موجب تماس با روح آن عزیزان میشود. میدانید که روح هر انسانی به گستردگی هستی است، روح شما در تمام عوالم غیب بذاته حاضر است.(2)
اگر انسان بتواند با ارادتی که به امامان دارد به نور حضرات نظر کند و با توجه قلبی به سوی آن مقام سیر کند آرامآرام از آن نور بهره میگیرد و میفهمد معنی امام در هستی چیست. بر این اساس است که میگویند تا کسی از طریق ارادت و محبت به امام نزدیک نشود هنوز امام را نشناخته زیرا شناخت حُبّی چیزی بالاتر از آن عقیدهای است که از طریق کتاب و مدرسه بهدست میآید. باید با ارادت قلبی به محضر امام رفت تا امام نور عصمت خود را به ما بشناسانند. در آن حال انسان قلباً احساس میکند در محضر حضرت حاضر است و با توجه به وسعت نفس ناطقهای که هر انسانی دارد، با سیر به سوی امام، امام با نور خود یک نحوه
عصمت به جان شما متجلی میکنند. آنگاه مییابید که به لطف الهی مبادی میل شما عوض شد. باید بدانیم از امامان میتوانیم استفادهی فوقالعادهای ببریم، استفادهای در حدّ نزدیکشدن به نور عصمت و باید بدانیم ارادت به وجود مقدس آنها موجب هدایت قلبی خواهد شد، چیزی که متأسفانه دنیای امروز از آن محروم است زیرا ساحت تفکر جهانِ امروز نتوانسته تا اینجاها بیاید که متوجه شود یک نوع ارتباط خاصی میتوان با ذوات مقدس انسانهای معصوم پیدا کرد تا روح انسان منور به نور عصمت آنها بشود.
حضرت امام رضا علیه السلام با طرح دلایل قرآنی فرمودند: مگر میشود آدمهای عادی امام انتخاب کنند؟ مگر امام صرفاً یک آدم خوبی است که بگوئیم مردم بنشینند این آدم خوب را پیدا کنند. حضرت روشن فرمودند امام یک حقیقت آسمانی است و موضوعِ انتخاب امام موضوعی نیست که بشر بتواند در آن حوزه وارد بشود. فرمودند: با امام نماز و زکات و روزه و حج و جهاد کامل میشود. به عبارت دیگر مقام آرمانی هر حقیقتی و هر وظیفهای امام است و او با نور وجود خود ما را به سوی آن حقیقت رهنمون میشود. مثل اینکه بشر بهترین سیبی را که ممکن است در دنیا بهوجود آید بیابد، در آن صورت هر باغبانی تلاش میکند تا سیبهایش به آن نهاییترین سیب نزدیک شود و از این طریق مسیر پرورش سیب برای هر باغبانی مشخص میشود و سعی میکند طوری درختهای خود را پرورش دهد که به دادن آن سیب نزدیک شوند، دیگر این مشکلش حل میشود که نهایت پرورش درخت سیب کجا است. در سیر به سوی
معنویات مشکل وقتی پیش میآید که ما ندانیم کدام افق را مد نظر قرار دهیم و به سویش حرکت کنیم تا تمام ابعاد ما به ثمر برسد.
اساسیترین قسمتی که اگر خداوند بشر را به سوی آن راهنمایی نکند نمیتواند از شریعت الهی بهرهی لازم را ببرد نمونهی عینی دینداری است تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً»(1)اگر کسی در حالی بمیرد که هنوز امام زمان خود را نشناخته است - در عین داشتن قرآن و انجام عبادات- به مرگ جاهلیت مرده است. مشکل ما همین جا است که ابعادی داریم که یا از آنها بیخبریم و یا جایگاه صحیح آنها را نمیشناسیم. ما عرفای خوبی داریم که زحمتها کشیدهاند و کارهای عجیبی هم میکنند. ولی اولین سؤالی که برای خودشان و مریدانشان هست این است که آیا به انتهای منزل مطلوب رسیدهایم؟ و اگر نه، چه منازلی است که باید طی کرد؟ آیا واقعاً این هنر است که افراد بتوانند پیشگویی کنند و بدانند چند سال دیگر چه میشود ولی در معرفت به «الله» علم کافی نداشته باشند؟ چرا خداوند در معرفی دین خود به پیامبر صلی الله علیه و آله دستور میدهد «قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَی اللّهِ»(2)پیامبر بگو راه من این است که به «الله» میخوانم. آیا این نشان نمیدهد که کمال انسان به معرفت به «الله» است؟ ما امروزه مرتاضهایی داریم که به واقع کارهای محیرالعقولی انجام میدهند ولی اگر به آن مرتاض بگویید شما بینهایت ابعاد دارید که باید آنها را تکامل ببخشی تا محل پذیرش
تجلی اسماء الهی شود، آیا میفهمد تا بخواهد عمل کند؟ ابعادِ بینهایت انسان با تأسی به چنین مرتاضانی کامل میشود و یا با کسی که کاملترین انسان است؟ آن مرتاض پیشوای خود را چه کسی گرفته جز مرتاضی که همین کارهای او را بهتر انجام میدهد؟ او میتواند در طبیعت و در حیوانات تصرف بکند. یکی از آنها در شهری که پلنگ زیاد حمله میکرد جسد خود را در دروازهی شهر قرار داده بود و رفته بود و همین امر مانع حملهی پلنگ به آن شهر میشد. بسیار خوب، مگر کار انسانها در این دنیا باید این نوع کارها باشد و یا متأسفانه مثل «جان لاک» و «مونتسکیو» و «ژان ژاک روسو» تئوری بدهیم که بشر چگونه زندگی دنیایی خود را به راحتی طی کند بدون آن که شایستهی زندگی ابدیت خود شود؟ نتیجه چه شد؟ اگر سیصد سال پیش گفته میشد تئوریهای دنیای مدرن نتیجهای برای بشر ندارد، سخت با او مخالفت میکردند ولی آنچه برای یک عدهای از اول معلوم بود برای عدهای پس از چندین نسل معلوم شد. یک چیز در همهی این امور روشن است و آن این که هر جا افق نهایی افراد، امامی معصوم نباشد به پوچی میرسند، حال چه دستورات شریعت را اجرا کنند و چه نسبت به آن بیتفاوت باشند، در هر صورت زندگیشان به مرگ جاهلیت ختم میشود.
اخیراً مقالهای از یک شاعر مصری خواندم که نوشته بود: «ای مصر، ما امید داشتیم که تو اسلام را به درخشش در آوری و ما را آبرومند کنی، امیدمان نسبت به تو ناامید شده. امیدمان به تهران است». چرا شیعه در عرصههای بزرگ میتواند تاریخساز باشد؟ آیا این به جهت فرهنگ
امامت نیست؟ وقتی تمنای ملتی و عالیترین نحوهی بودنش غیر از بودنی همچون بودن با امام معصوم باشد هر کاری میخواهد بکند، با پوچیِ فعالیتهای خود روبهرو میشود، چون فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام یک فرهنگ خاص است که با «وجودِ» حقیقت مرتبط است. هیچیک از خلفای سهگانهی اهل سنت ادعا ندارند که معصوماند، حال سؤال این است که آیا خداوند برای اینکه صورت نهایی شریعت در افق زندگی بشر نمایش داده شود به ما کمک نمیکند و با پروراندن امامی معصوم این نقیصه را برطرف نمینماید تا حلال و حرام الهی در مسیر خود قرار گیرد؟ آیا جز این است که اگر امام معصومی در افق یک جامعهی دینی ظهور نداشته باشد آن جامعه منحرف میشود و به انواع تحریفات دینی گرفتار میگردد؟ تعجب نکنید چرا امام رضا علیه السلام میفرمایند: با امام، حلال خدا حلال و حرام خدا حرام میشود. چون حضرت به نقش و نتیجهی این دستورات نظر دارند و متذکر میشوند بدون امام نتیجهای حاصل نمیشود تا آنجایی که مسلمانانِ نمازخوان حضرت سید الشهداء علیه السلام را به قتل میرسانند. در حال حاضر مگر در جوامع اسلامی به ظاهر حلال خدا حلال نیست، ولی فایده ندارد و به وضع مطلوب نرسیده و جهت ملت را به آن مسیری که باید ببرد نبرده است، گرفتار حسنی مبارک میشوند که برای رضایت اسرائیل مردم مسلمان غزه را از ارتباط با مردم مصر محروم کرده تا در نهایت سختی زندگی کنند. به همین جهت حضرت میفرمایند: «وَ یُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ وَ یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ» امام موجب میشود تا حدود الهی اقامه شود و از دین الهی دفاع گردد.
بنده معتقدم یکی از نکاتی که با توجه به این نوع روایات نصیب انسان میشود شعور دقیقی است که بر اساس آن جایگاه دستورات الهی را میشناسد و میفهمد اگر اسلامِ کشورهای عربی نتیجهبخش نیست چون آن اسلام در جایگاه خود قرار ندارد. امامت جایگاه احکام را در کنار انجام احکام روشن میکند. اطلاع دارید که حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» به احمدآقا«رحمةاللهعلیه» گفته بودند اگر سرود «ای مطهر» را که تلویزیون جمهوری اسلامی پخش میکرد، دولت سعودی پخش کند میگویم حرام است. چون در نظام اسلامی جهتگیریها جهتگیریهای خاص است. آن چیزی که ممکن است در کشور سعودی موجب سوء استفاده شود اینجا نه تنها آثار منفی ندارد بلکه آثار مثبت هم دارد. اگر همین موسیقی در فضایی که سعودیها ایجاد کردهاند پخش شود موجب برآوردهشدن اهدافی میشود که آن اهداف باطل است. ولی همان موسیقی را اینجا پخش میکنی با آن محتوا، نتیجهاش برآورده شدن اهدافی میشود که تفکر شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» شکوفا میشود و یاد او در قلبها نهادینه میگردد.
شناخت جایگاه احکام الهی یک شعور امامتی است. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» قبل از انقلاب اسلامی شرکت زنان در انتخابات را حرام میدانستند ولی در شرایط جدید تشویق هم میکردند. یک زمانی فرمودند که اگر از صدام بگذریم از فَهَد به خاطر آن برخورد بدی که با حجاج کرد نمیگذریم. بعد شما میبینید همان روحیهای که امام را میشناسد و خط امام را میفهمد با سعودیها مراوده برقرار میکند. به طوری که آقای
احمدینژاد با آن خصوصیاتِ روحی ضد استکباری پیام تبریک برای پادشاه عربستان میفرستد، چون میفهمد در شرایط جدید میتوان زمان را به نفع نظام اسلامی تغییر داد. این نکتهی مهمی است که انسان متوجه شود چه موقع و چگونه میتوان جهتگیریها را تغییر داد. یک شخص سادهاندیش که متوجه جهتگیریهای کلی نیست، بین حرکت حضرت امام«رضواناللهعلیه» در آن زمان با حرکاتی که این زمان انجام میگیرد تضاد احساس میکند و دشمنان از همین طریق جوانان ما را نسبت به نظام اسلامی بیاعتماد میکنند تا جوانان تصور کنند نظام اسلامی اصولی پایدار در امور خود ندارد، در حالیکه در همهی اعمال و گفتار باید متوجه بود جهت حرکات به کدام سمت است. مقام معظم رهبری«حفظهالله» در نشستی که با شعرا داشتند فرمودند مولوی در مورد مثنوی میگوید مثنوی، اُصول اصولِ اُصول دین است و فرمودند مرحوم مطهری هم با من هم عقیده بودند.(1)
چیزی نگذشت یکی از سایتهای ضد انقلاب که نه خدا را قبول دارد و نه نبوت حضرت محمد صلی الله علیه و آله را، نوشت حضرت محمد صلی الله علیه و آله اصل اسلام است و نه مولوی و آقای خامنهای به اسلام و حضرت محمد صلی الله علیه و آله توهین کرده! اگر ما متوجه جهتگیری اصلی آن سایت نشویم که در اینجا به عنوان دلسوز اسلام میآید تا جوانان ما را مقابل رهبری نظام قرار دهد، از ظاهر سخنان آنها فریب میخوریم.
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در دیدار با شعرا در سال 1387. مولوی در دیباچهی دفتر اول میگوید: «هذا کِتابُ الْمَثنَوی، وَ هُوَ اُصولُ اُصولِ اُصولِ الْدّین، فی کَشْفِ أَسْرارِ الْوصولِ وَ الْیَقین».
امام شناسی اقتضا میکند تا بفهمیم چرا اگر رویکردهای افراد درست مدیریت نشود و اگر فرهنگ امام مدیریت جامعه را در دست نداشته باشد، هیچ بهرهای از عبادات خود نمیبرند. مثل لشکریان عمر سعد نمازشان ضد نماز میشود. چون هم نماز سکولار داریم و هم حج سکولار. اگر کسی این نکات را متوجه نشود ضرورت وجود امام را در جامعه تشخیص نمیدهد و به ظاهرِ حرکات عبادی افراد دلخوش است. امام باقر علیه السلام ایستاده بودند و افراد در حال طواف، راوی میگوید حضرت فرمودند: والله خدا آنچنان از تلبیه و ذکر اینها متنفر است که از صدای حمار. چون رویکرد آنها رویکرد مورد نظر دین نیست. رویکرد پنهان کردن کفر حاکمان است. حالا تفکر کنید چرا امام میفرمایند: «بِالْإِمَامِ تَمَامُ الصَّلَاةِ وَ الزَّکَاةِ وَ الصِّیَامِ وَ الْحَجِّ وَ الْجِهَادِ وَ تَوْفِیرُ الْفَیْءِ وَ الصَّدَقَاتِ وَ إِمْضَاءُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ وَ مَنْعُ الثُّغُورِ وَ الْأَطْرَافِ الْإِمَامُ یُحَلِّلُ حَلَالَ اللَّهِ وَ یُحَرِّمُ حَرَامَهُ وَ یُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ» به این معنی که بدون امام نماز و حج و جهاد و صدقات همه و همه بینتیجه است. آیا جز این است که علت بینتیجهبودن آنها به نوع رویکردی است که دارند؟ زمان امیرالمؤمنین علیه السلام مگر دزدی نمیشد؟ مگر بعضی از کارگزارانِ حضرت انسانهای ناسالمی نبودند؟ در حدّی که سردار امیرالمؤمنین علیه السلام پولهای بیتالمال را تصاحب کرد و به لشکر معاویه پیوست. همهجا بدی هست ولی علت آنکه حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام برای ما نمونهاند به جهت رویکرد و جهتگیری کلی آن شخصیت است که به سوی عدالت و معنویت جلو میرود. از آن طرف عمر بن عبدالعزیز ظاهراً حاکم عادلی بوده در حدّی که تلاش کرد فدک
را به اولاد علی علیه السلام برگرداند. در روایت داریم امام باقر علیه السلام فرمودند: وقتی فوت کرد اهل زمین در مرگش میگریند ولی اهل آسمان لعنتش مینمایند،(1)
چون او در جایی قرار گرفت که جای او نبود. باید مدیریت جامعهی اسلامی را به امام معصوم میسپرد تا جهتگیری جامعه درست میشد و نهایتِ افق جامعه اسلامی به سوی سیرهی امام معصوم سیر میکرد. ملائکهی آسمان به این جهت عمربنعبدالعزیز را لعنت میکنند که جامعه را به سوی امام معصوم دعوت نکرد.
اگر آرمان و تمنای جامعه به سوی امام معصوم نباشد حتماً سقوط میکند و همهی حاکمان در این سقوط مقصرند. بیش از دویست سال است اروپائیان برای ادارهی جامعه تئوریهای گوناگون میدهند به طوری که بشر از این همه تئوری سرگیجه گرفته ولی فکر نمیکنند اشکال در اصل نگاهی است که به عالم و آدم دارند و میخواهند در جهتگیری های کلی با فکر بشری جهان را اداره کنند. این که گفته میشود هنوز دانشگاههای ما اسلامی نیستند به این اعتبار است که موضوع امامت درست تبیین نشده است. اگر امامت به معنای دقیقِ اجتماعی سیاسیاش در کنار حضور تکوینی امام در هستی، خوب روشن بشود محال است بشر تمنای حضور امام معصوم را در سر و سامان دادن امور خود نداشته باشد. اگر تمنای بشر، حضور امام معصوم شد حتماً سرنوشتش عوض میشود.
حضرت رضا علیه السلام فرمودند: از دیگر مسئولیت های امام «یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ» دفاع از دین خدا است. چون کسی میتواند از دین خدا دفاع کند و
1) اثبات الهداه، ص 315.
آن را به درستی در قلب و روان انسانها سوق دهد که حقیقت دین را بشناسد و آن جز مقام عصمت نمیتواند باشد که خود نمونهی عینی و فعلیتیافتهی دین است تا برای هرکس معلوم باشد رسم دینداری، انسانها را تا کجاها جلو میبرد. از جمله مواردی که نشان میدهد جهان اسلام بیش از همیشه از نبود امام رنج میبرد این است که مردم نمیدانند مقصد اصلی انسانها چیست و چگونه میتوان به کمال انسانی دست یافت. خلیفه دوم مکرراً اذعان مینمود: «کلّ النّاسِ اَفْقَهُ مِن عُمَر حتی الْمُخَدّراتُ فِیالبیوت»(1)اکثر مردم از عمر فقیهترند حتی دختران خانهنشین. چون بعضاً نظراتی اظهار میکرد که مطابق سخن رسول خدا صلی الله علیه و آله نبود و خانمی از پشت پرده اعتراض میکرد که رسول خدا صلی الله علیه و آله غیر آن را گفته، عمر می گفت: بر من پوشیده بود که این امر از رسولخدا صلی الله علیه و آله است، مرا دست زدن در بازارها از آن حضرت غافل کرد.(2)
عمربنخطاب به جوانی که آیهی «النَّبِیُّ أَوْلَی بِالْمُؤْمِنِینَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُوْلُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمُهَاجِرِینَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَی أَوْلِیَائِکُم مَّعْرُوفًا کَانَ ذَلِکَ فِی الْکِتَابِ مَسْطُورًا»(3)را میخواند، گفت: ای جوان این را پاک کن، گفت: این قرآنِ اُبَیّبنکعب است. پس رفت پیش او و از او سؤال کرد، اُبَیّ به او گفت: پیامبر خدا مرا سرگرم به قرآن
میکرد و تو را به دست زدن در بازارها مشغول میکرد، و بر عمر تند شد.(1)
دستورات عملی اسلام را فقط با تئوری نمیشود دنبال نمود، در تربیت حتماً علاوه بر تئوری، الگویِ تضمین شده نیاز است. فکر میکنم دورهی بهسرآمدن این سرگردانی فرا رسیده، وظیفهی ما است تا ضرورت وجود امام را با جایگاه تکوینی آن درست مطرح کنیم. باید به سخنان حضرت امام رضا علیه السلام امیدوار بود و اندیشهها را متوجه آن سخنان کرد که میفرمایند امام است که از دین دفاع میکند. و علمای ما از این جهت معتبرند که مردم را به سیره و سنت امامان معصوم ارجاع میدهند، امامانی که برای باطن و ظاهر بشریت عین هدایتند، و به تعبیر حضرت رضا علیه السلام «وَ یَدْعُو إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» امام است که مردم را با حکمت و موعظهی حسنه به سبیل الهی هدایت میکند. و در حفیقت تنها راه دعوت به سوی خدا همان راهی است است که امامان مینمایانند.
خداوند به حقیقت نور امام رضا علیه السلام قلب ما را آمادهی تجلیات انوار هدایتآمیز اهل البیت علیهم السلام قرار دهد تا مبادی میلمان به نور عصمت نزدیک گردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) سنن بیهقی، ج7 ، ص 69 - قرطبی در تفسیرش، ج 14، ص 126- الغدیر، ج 12، ص 215.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
وجود مقدس حضرت ثامن الائمه حضرت رضا علیه السلام در حدیث مشهورشان جایگاه امامت را تبیین فرمودند تا علاوه بر اینکه آثار کار کسانی که بهجای امام نشستهاند و بشر را از نتایج عالیهی زندگی زمینی محروم کردند، روشن شود، بشریت نیز بتواند به افقی که باید در مدیریت جهان به آن نظر کند آگاه گردد. این نکته بسیار مهم است که انسانها بدانند بهترین شرایطی که جهت اجرای مناسبات فردی و اجتماعی در زندگی ممکن است چه خصوصیاتی دارد. فرق یک انسان خداشناس و یک انسان مشرک در نظر به عالمِ وجود این است که انسان مشرک برعکسِ انسان موحد، نمیداند عالَمِ وجود انتها و قلهای دارد به نام وجود مطلق و همین امر موجب میشود تا روح او پراکندهنگر باشد و نه وحدتنگر و در نتیجه گرفتار معبودهای پراکنده میشود و دائم به چیزهایی رجوع میکند که محدود و منقطعاند. اگر انسان نتواند توحید را
پیدا کند و متوجه حقیقت یگانهی عالم گردد در وجودات پراکنده سرگردان میماند و به واقع این شرک، روح و روان انسان را تماماً بحرانی میکند. عین این مسئله در مورد مدیریت جهان مطرح است که انسانها به چه کسی نظر کنند تا گرفتار انواع سلیقهها در مدیریت جهان نگردند و در کلاف انواع نظرها سرگردان نمانند. امام آن حقیقت یگانهای است که به عنوان قطب عالم امکان، ذهنها را در مسیر حقیقی هدایت میکند و مدیریت جهان را به دست میگیرد تا جامعهی بشری موفق به یگانگی در مقصد و مقصود شود.
تا قبل از رنسانس بالأخره غرب یک خدای نیم بندی داشت و در حدود 10 قرن با خدای کلیسا زندگی میکرد، مقایسهی آن 10 قرن با 5 قرن اخیر کمک میکند تا روشن شود بیخدایی چه اندازه بحرانزا است. با اینکه 10 قرنِ گذشتهی قبل از رنسانس چندان مطلوب نبود و کشیشها بیانصافیهایی را از خود نشان دادند، با اینهمه در 80 سال اخیر نهضتی در اروپا با عنوان «باز خوانی قرون وسطی» شکل گرفته است، چون به این نتیجه رسیدند که در قرون وسطی با آنهمه سختیها، نسبت به پانصد سال اخیر امکان زندگیکردن بهتر بود و شرایط امروز طوری شده است که دیگر کسی نمیتواند زندگی کند. امروز در فرهنگ غربی همه زندگی را گم کردهاند و به قول هایدگر: «سکنی گزیدن» و آرامشِ اصلی از دست رفته است. سکنیداشتن غیر از خانهداشتن است. مسکن و سکنی یعنی جاییکه در آن آرامش و سکینه هست. غرب در پانصد سالهی اخیر در راستای مقابله با ضعفهای کلیسا، خواست بدون ارتباط با عالم قدس
زندگی کند به چنین بحرانی افتاد که فعلاً با آن درگیر است. امام معصوم وسیلهای است که در زیر سایهی او بشرِ زمینی به بهترین شکل با ارتباط با عالم قدس زندگی کند، بدون آنکه گرفتار ضعفهایی شود که کلیسا گرفتار آن بود. در زیر سایهی امام معصوم آدمیان با عالم هستی هماهنگ خواهند بود و همه چون امامشان در پیشگاه خدا قرار میگیرند و سعادت جاودانهی آنها تضمین میشود، زیرا متعادلترین انسان را برای راهنمایی خود انتخاب کردهاند. وقتی بنا است آدمیان به توحید ایمان داشته باشند و جهت قلبِ خود را متوجه حقیقت یگانهی هستی نمایند، باید نظرها را به سوی کسی معطوف کرد که موحّد محض است.
باید همواره بر این نکته تأکید کرد؛ در نظام اَحسن که بر مبنای حکمت الهی شکل گرفته، محال است خداوند انسانی را که نمونهی کامل توحید است به عنوان قطب جان بشریت، جهت مدیریت امور انسانها نپرورانده باشد. حضرت رضا علیه السلام ذهنها را متوجه چنین قطبی مینمایند و تأکید دارند که او پرورش یافتهی خداوند است. با سادهترین برخورد در معرفت به خداوند متوجه میشوید خالق هستی حکیم است. کافی است به گوش و چشم و ابروی خودتان نگاه کنید تا بفهمید مدیریتی که نظام هستی را تدبیر میکند یک مدیریت حکیمانه است و در عین اندیشهی حکیمانه، اِعمال قدرت میکند. نظام حکیمانه، نظامی است که آنچه حقیقتاً ضروری و اَحسن است در آن قرار داده شده است. ملاحظه کنید
که چگونه خداوند از دادن آنچه حقیقتاً برای درستزندگیکردن در زمین نیازتان بوده، دریغ نکرده است. به قول ابن سینا «فرو رفتگی کف پا در عین اینکه یک ساختار حکیمانهای است ولی آنقدرها هم ضروری نیست که اگر نباشد نتوانیم زندگی کنیم، با این وجود چون بهتر است که کف پا دارای فرورفتگی باشد خدا از دادن آن دریغ نکرده و به چنین نیازی نظر داشته است. حال آیا میشود خدای حکیم نظر به ضروریاتی مثل نبوت نداشته باشد؟ با این که ما در زندگی زمینی به پیامبر بیشتر نیاز داریم تا به فرورفتگی کف پا. با توجه به این امر، محال است جهان بدون پیامبر باشد». حال همین برهان را توسعه بدهید در رابطه با ضرورت وجود انسان کاملی که باید براساس شریعت الهی، جهان را مدیریت کند.
ما در این جلسات سعی نداریم روایات مربوط به امامت را بحث کنیم ولی خوب است عزیزان بحث امامت را از نظر علم کلام دنبال کنند که نمونهی آن نوع بحثها همین سخنی بود که از ابن سینا آورده شد که بر مبنای استدلال، عقاید را تبیین میکند و وظیفهی همه است که از نظر استدلالی بتوانند عقاید خود را برای خود اثبات کرده باشند تا بتوانند بدون شبهه، عقل و قلب خود را در این امور جلو ببرند. بزرگان اندیشه در جهان اسلام در تدوین علم کلام زحمتها کشیدهاند و کتابهای خوبی تدوین شده از جمله جناب خواجه نصیرالدین طوسی است که کتاب «تجرید الاعتقاد» را نوشت و روشن کرد چرا نبوت بدون امامت کافی نیست.(1)
1) در رابطه با نگاه کلامی به موضوع نبوت و امامت میتوانید به نوشتار «مبانی نظری نبوت و امامت» و مباحث صوتی «از ولایت نبی تا ولایت فقیه» از همین مؤلف رجوع فرمائید.
حضرت امام رضا علیه السلام در این روایت میخواهند مقام امام را در مدیریت جامعه تبیین نمایند و از این طریق افقی را برای شیعیان خود روشن میکنند تا شیعیان بتوانند موضوع را درست تحلیل نمایند، زیرا اگر خودِ شیعیان تحلیل درستی از نقش امام داشته باشند و هرگز از آن آرمان بزرگ چشم برندارند نتایج بزرگی را به بشر میرسانند. همینطور که اگر قبل از انقلاب مردم متوجهی آرمان متوسط امامت یعنی انقلاب اسلامی نبودند، هیچ وقت انقلاب اسلامی واقع نمیشد تا منجر به ظهور امید تازه در کلّ جهان شود.
در زمان شاه دو فکر در بین مذهبیها نسبت به حاکمیت بود. یک عده معتقد بودند شاه کار خود را بکند ما هم مسلمانیمان را میکنیم. عدهای دیگر معتقد بودند آرمانِ ما در اندیشهی اسلامی از این حدّ بالاتر است. طرز فکر نوع اول معتقد بود نباید اینقدر آرمان گرا باشیم و در نتیجه به شرایطی نظر کنیم که عملی نیست. ولی طرز فکر نوع دوم معتقد بود آن نوع حاکمیت، آرمانِ حقی است که خداوند برای بشر اراده کرده و وقتی آرمانی حق بود هر اندازه که بلند باشد طوری است که زمان و زمین و نظام هستی ظرفیت تحقق و شکوفایی آن را دارد و اگر برای تحقق آن تلاش کنیم نتیجه میگیریم و اگر نتیجه گرفتیم نتیجهاش آنقدر بزرگ است که بشریت را تغذیه میکند. در حال حاضر ملاحظه میکنید آنهایی که در تحقق انقلاب اسلامی قدمی برنداشتند هرگز آن شکوفایی و نورانیتی که یاران انقلاب اسلامی دارند را نخواهند داشت. به همین جهت
باید عنایت داشته باشید نظر به آرمانهای بزرگی مثل حاکمیت و مدیریت امام معصوم همین حالا انسان را بزرگ میکند. مگر در روایات ندارید انتظار فرج باعث میشود که شخصِ منتظر آنچنان وسعت یابد که اگر با آن روحیه بمیرد مثل این است که همراه با وجود مقدس صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه و در خیمهی حضرت زندگی کرده؟(1)بحث امامت افقی را در مقابل انسان میگشاید که به عالیترین آرمان دل میبندد، آرمانی که خداوند اراده کرده آن را بر روی زمین محقق کند. از خود بپرسیم اگر ما به این آرمان بزرگ چشم ندوزیم جز آن است که در روزمرّگیها هلاک میشویم؟
در مسئلهی درگیری با اسرائیل دو نظریه هست. یک نظریه معتقد به مقاومت است و یک نظریه معتقد به سازش، نظریهی معتقد به سازش فکر میکند مقابله با اسرائیل نتیجه نمیدهد لذا در عین دشمنی با اسرائیل پیروزی بر آن را غیر ممکن میداند. نظریهی مقاومت معتقد است چون مقابله با ظلم حق است پس مقابله با اسرائیل در نظام الهی بینتیجه نمیماند. جریان حزب الله را که امروز شما در این موقعیت میبینید و بر خلاف همهی معادلات دنیای مادی در جنگ 33 روزه پیروز شد، به جهت اعتقاد به این سنت بود که مقابله با ظلم حق است و خداوند ما را تنها نمیگذارد و همین فکر موجب شد تا با مقاومت در مقابل اسرائیل سرنوشت تاریخ معاصر را عوض کنند، زیرا در آن جریان یک عقیده
1) «مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَی هَذَا الْأَمْرِ مُنْتَظِراً لَهُ کَانَ کَمَنْ کَانَ فِی فُسْطَاطِ الْقَائِمِ علیه السلام». هرکس از شما بمیرد در حالی که منتظر ظهور قائم آل محمد عجل الله تعالی فرجه باشد مثل کسی است که در خیمهی قائم عجل الله تعالی فرجه باشد.(بحار الأنوار، ج 52، ص 125).
پیروز شد نه یک جبهه. همیشه خاورمیانه در جهتگیری تاریخ نقشی اساسی داشته حتی همهی پیامبران بزرگ از خاورمیانه ظهور کردند. وقتی دیگر جبههی کفر نتواند با قدرت اسلحههایش سرنوشت منطقه را به دست گیرد، سرنوشت منطقه در دست اندیشهای قرار میگیرد که به حق نظر دارد و نه به اسلحه. آرامآرام با تلاش موحدانی چون امام موسی صدر، قلبها به معرفتی نایل شد که حق در صحنه است و چون مقابله با ظلم، حق است جبههای که با ظلم مقابله کند حتماً پیروز میشود و بزرگی آرمان نباید ما را از تحقق آن مأیوس کند.
توجه به آرمانهای حق هرچند بلند باشد نه تنها انسان را از فرسودگی نجات میدهد بلکه حتماً نتیجهبخش هم خواهد بود. هیچ راهی جز راه مقابله با ظلم برای زندهبودن و خوب زندگیکردن وجود ندارد. مذهبیهایی که مقابله با شاه را بینتیجه میدانستند با نظر به دینداریِ عادی و یک نوع روزمرّگی، افق تحقق نظام اسلامی را بیش از حد آرمانی میدانستند و تصور میکردند شدنی نیست و جهان ظرفیت تحقق آن را ندارد، اشتباه بزرگ آنها در همین نکته بود که نمیدانستند اگر چیزی حق است، عالَم هستی جهت تحقق آن آماده است و قرآن فرموده: «مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ»(1)خداوند خلق نکرد آسمانها و زمین و آنچه در بین آنها است مگر به حق. آنچه حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» متوجه آن بودند این بود که آرمان بلند اگر حق است، هر چند بلند باشد محقق میشود و انسان با نظر به آن زنده میماند.
1) سورهی روم، آیهی 8 .
در راستای نقش امام معصوم در نظام اجتماعی، حضرت رضا علیه السلام فرمودند با وجود امام است که «یُقِیمُ حُدُودَ اللَّهِ» حدود الهی در اجتماع اقامه میشود و جامعه رویکرد لازمی که باید پیدا کند پیدا میکند و مسلمانی مسلمانان آنقدر نقشآفرین میشود که به راحتی میتوانند دشمن را دفع کنند، چون با حضور فرهنگ امام معصوم است که «یَذُبُّ عَنْ دِینِ اللَّهِ» از دین خدا دفاع میشود. علتش آن است که امام به خودی خود به این مقام نرسیده بلکه این یک مقام موهبی و غیر اکتسابی است که خداوند برای حفظ دین و حفظ مسلمانان به او داده و وظیفهی مسلمانان است که از او برای حفظ خود و حفظ دین استفاده کنند و اگر استفاده نکردند باید خود را ملامت کنند. بعداً در همین روایت بر روی این جملهی امام بحث میشود که میفرمایند: «مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ» امام مخصوص به کمال و فضلی شده که خودش به دست نیاورده بلکه از طریق خدایی که دارای فضل و بخشش است به او داده شده. چنین مقامی عین اسلام است و اگر مردم را به خود بخواند به اسلام خوانده، اگر بگوید مردم باید از من تبعیت کنند دعوت به پیروی از کسی کرده که هیچ خودخواهی در او نیست. این شخصیت است که میتواند مردم را برساند به آن جایی که باید برسند و دفاعِ واقعی از اسلام توسط چنین شخصیتی ممکن است که کمال خود را خودش اکتساب نکرده تا تدریجی بوده و در هر مرحلهای نسبت به مرحلهی قبل ناقص باشد. که إنشاءالله بحث آن خواهد آمد.
بعد از آنکه فرمودند امام است که از دین خدا دفاع میکند؛ میفرمایند: «وَ یَدْعُو إِلَی سَبِیلِ اللَّهِ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ» امام مردم را با حکمت و موعظهی حسنه به راه خدا دعوت مینماید، هم از طریق حکمت، برای آنها که اهل حکمتاند و هم از طریق موعظه، برای آنها که موعظهپذیرند. چون راههای نجات بشر بیرون از این دو راه نیست. یکی از طریق حکمت که نظرها را متوجه قواعد اساسی و محکم عالم میکند و لذا گفته میشود اهل حکمت آنهاییاند که میتوانند قاعدهشناس باشند. و راه دیگر موعظه کردن آنها و تشویق به دین داری است از طریق نظر کردن به بهرههایی که از دینداری نصیب انسانها میشود. انسان باید از هر دو جهت رشد کند تا در عین فهم حکمت، از مواعظ الهی نیز متأثر شود. عقل قدسیاش به حکمت منور شود و قلبش نیز منور به مواعظ گردد. حکمت را کسی میآورد که شخصیتش تحت تجلیات نور حکیمانهی الهی باشد که مصداق کامل آن امام است و هم اوست که شخصیتش نمایش برکات دین است و ذوق دینداری را در افراد ایجاد میکند.
حضرت در ادامه میفرمایند: «وَ الْحُجَّةِ الْبَالِغَةِ» و امام است که مسئله را به انتها میرساند و حجت را تمام میکند به طوری که شما مییابید چیزی از مطلب نمانده که حل نشده باشد. بنده خودم گاهی در عین این که دارم مطلبی را عرض میکنم و برای آن استدلال میآورم متوجهام نکتهای از آن هنوز مبهم است، و حتی این نکته ممکن است یک سال طول بکشد تا روشن شود ولی در سخنان امامان معصوم که احاطهی کلی به همهی حقایق عالم دارند چنین نیست، ادبیاتی که در ارائه ی مطالب
دارند طوری از هرگونه ابهامی پاک است که بهواقع در مقابل بشر راه نجات را میگشاید. به همین جهت میفرمایند: امام «حجت بالغه» است. در ادامه میفرمایند: «الْإِمَامُ کَالشَّمْسِ الطَّالِعَةِ الْمُجَلِّلَةِ بِنُورِهَا لِلْعَالَمِ» امام همچون خورشیدی است که با جلالت خاصش، به نور خود برای عالم طلوع میکند و تمام عالم را به نور خود روشن مینماید تا راه از بیراهه معلوم شود و اندیشههای درست از اندیشههای باطل جدا گردد. «وَ هُوَ بِالْأُفُقِ حَیْثُ لَا تَنَالُهُ الْأَبْصَارُ وَ لَا الْأَیْدِی» و او در افقی مستقر است که نه چشمها میتواند همهی آن افق را ببیند و نه دستها میتواند به همهی حقیقت آن دست یابد و راز تأکید بر ضرورت حضور امام در همهی زمانها نیز همین است به این معنی که نه تنها طبق دلایل عقلی چنین مقامی هست، بلکه حکمت الهی اقتضا میکند که باید باشد.
«الْإِمَامُ الْبَدْرُ الْمُنِیرُ وَ السِّرَاجُ الزَّاهِرُ وَ النُّورُ الطَّالِعُ وَ النَّجْمُ الْهَادِی فِی غَیَابَاتِ الدُّجَی وَ الدَّلِیلُ عَلَی الْهُدَی وَ الْمُنْجِی مِنَ الرَّدَی» امام روشنی کامل، چراغ فروزان و نور طلوع کنندهای است که ظلمات را میشکافد و ستارهی راهنمایی است که اعماق تیرگیها را روشن میکند و راهنمایی است برای هدایت که انسان را از هلاکت و انحراف نجات میدهد.
«الْإِمَامُ النَّارُ عَلَی الْیَفَاعِ الْحَارُّ لِمَنِ اصْطَلَی وَ الدَّلِیلُ فِی الْمَهَالِکِ» امام آن آتشی است که بر قله قرار دارد برای گرمایی دادن به آن کسی که نیاز به گرما دارد و برای راهنمایی از خطر گمراهشدن. خداوند در نظام عالم
چنین نیازی را بیجواب نگذاشته تا طالبانِ گرمایِ دینداری و گمراهان وادی هلاکت از وجود او بهره گیرند. آیا جدا از فرهنگ امامت میتوان به شخصیتهای مطرح در دنیای امروز رجوع کرد و نیازهایی که از طریق امام قابل رفع است، از طریق آنها رفع نمود؟ آنهایی که به واقع میتوانند امروز برای بشریت کاری انجام دهند تنها کسانیاند که به فرهنگ امامان معصوم علیهم السلام رجوع کردهاند و آن فرهنگ را اظهار میکنند و قبول دارند و از خود هیچ ندارند. بقیه ادعاهایی دارند که خودشان هم به آن ادعاها خوشبین نیستند. اگر شما خارج از گرایش شیعیبودن خود مقایسهای بین امیرالمؤمنین علیه السلام با خلفا و دانشمندان اهل سنت انجام دهید، به راحتی تصدیق میکنید به هیچ وجه قابل مقایسه نیستند و این نشان میدهد ائمه علیهم السلام دارای تربیتی خاص و مسئولیتی مخصوص میباشند و به همین جهت حضرت علی علیه السلام تأکید میکنند: «لا یُقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله مِنْ هَذِهِ الْأُمَّةِ أَحَدٌ»(1)احدی از این امت قابل مقایسه با آل محمد صلی الله علیه و آله نیستند. علتش آن است که اهل البیت علیهم السلام یک جریان خاص میباشند برای مسئولیتی مخصوص و شیعه تأکید دارد که نقلاً و عقلاً چنین ذخیرهای در اسلام هست باید به آنها نظر انداخت و از وجود آنها بهرهمند شد.
حضرت امام رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «الْإِمَامُ السَّحَابُ الْمَاطِرُ وَ الْغَیْثُ الْهَاطِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِیلَةُ وَ الْأَرْضُ الْبَسِیطَةُ وَ الْعَیْنُ الْغَزِیرَةُ وَ الْغَدِیرُ وَ الرَّوْضَةُ» تمام نقشهایی که پدیدههای عالم دارند نمونهی روحانی آن در
1) نهج البلاغه، خطبهی 2.
امام موجود است. میفرمایند: امام ابر باراندار و باران پرفایده و آسمان سایهافکن و زمین گسترده و چشمهی جوشان و برکه و گلزار است. یعنی همهی آنچه اگر واقع شود انسان به برکات مطلوب میرسد در امام هست.
یکی از مشکلاتی که إنشاءالله باید بیش از پیش حل بشود طرح معارف الهیهای است که نسبت به امامت در متن روایات نهفته است. حوزههای علمیه در داشتن سرمایههای دینی فوق العاده غنی هستند منتها باید آنها را کاربردی کرد. قبلاً شرایط طوری نبوده تا مردم و حاکمان سعی کنند از طریق روشهای دینی مسائل جامعه و افراد را حل نمایند در حالیکه اگر در حال حاضر با وجود معضلات موجود جهت حلّ امور انسان، به دین رجوع شود مثل باران پرفایده مشکلات مرتفع میگردد وگرنه با تئوریهای بشری مشکل به ظاهر حل میشود در حالیکه آن تئوریها چندین مشکل را به همراه میآورد. به همین جهت حضرت صفات مفید هر چیزی را در کنار آن میآورند تا روشن شود اگرچه روش دین در فرهنگ امامت مثل چشمه است، اما نه مانند چشمهای بیبرکت، بلکه مانند چشمهای جوشان. و اگر امام همچون آسمان بالای سرما بر ما ولایت دارند ولی «السَّمَاءُ الظَّلِیلَةُ» مانند آسمان سایهافکن هستند، آنطور که علی علیه السلام بر مردم حکومت کردند با آن همه سعهی صدر. ما که چند کلمه میدانیم تحمل افرادی که آن ها را نمیدانند نمیکنیم، آن وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله چطور تحمل بعضیها را میکردند خدا میداند، آسمان سایه افکن یعنی همچون رسول خدا صلی الله علیه و آله. به قول استاد عزیزمان، میفرمودند
اینکه رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «ما اُوذِی نبی مثل ما أوذیتُ»(1)هیچ پیامبری همچون من اذیت نشد، به جهت تحمل بعضی از افراد بود که هیچ صفتی از صفات جاهلیت را فروگذار نکرده بودند، با همان خشونتِ جاهلیت کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند،همچون شتری که نه میتوان ریسمان او را کشید- چون بینی خود را پاره میکند و میرود- و نه میتوان به دنبال آن رفت چون سوار خود را به دره میافکند. ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله با همین افراد هم مدارا میکردند و چون سایه بر سر آنها بودند، سایه بر سر مردمی که قبل از اسلام وقتی در منطقه قحطی میشد هسته های خرما را آرد میکردند و چون خمیر آن چسبنده نبود موهای سرشان را داخل خمیر میکردند که خمیر را نگه دارد، آن هم موهایی که پر از شپش بود، به همین جهت به آنها میگفتند گروه شپش خواران. حضرت فاطمهی زهرا علیها السلام در خطبهی خود در مسجد مدینه به همین شرایط اشاره دارند که میفرمایند آب گندیده و زهر مار میخوردید و اسلام آمد شما را به اینجا رساند. حال حساب کنید پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در آن افق از معنویت، چگونه چنین افرادی را تحمل میکردند و چون آسمان بر سرشان سایه میشدند.
تمام آنچه که روح انسان نیاز دارد در زوایای مختلف در فرهنگ امامت موجود است و حضرت در این روایت شریف در صدداند تا آن آرمان بزرگ و واقعی را که بشر باید به آن برسد متذکر شوند. هرکدام از
1) محدث اربلی، کشف الغمة فی معرفة الأئمة، ج2، ص 537.
جملات در جای خود به طور مفصل بحث دارد. عمده آن است که متوجه باشیم در نظام اَحْسَن، انسانها نیاز به چنین امامی دارند و نباید این نیاز را رها کرد وگرنه گرفتار حاکمیتهای پوچ میشویم. در ادامه میفرمایند: «الْإِمَامُ الْأَمِینُ الرَّفِیقُ وَ الْوَلَدُ الشَّفِیقُ وَ الْأَخُ الشَّقِیقُ وَ کَالْأُمِّ الْبَرَّةِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ» امام امانتداری رفیق و پدری خیرخواه و برادری مهربان، همچون مادری نیکوکار به فرزندی صغیر و پناه بندگان است. بسیاری از مسئولان در نظام غیر امامت، امانتدار هستند اما رفیق نیستند. به همین جهت ملاحظه میکنید روحیهشان قبل از مسئولیت با زمان مسئولیت فرق میکند و به هنگام مسئولیت دیگر با ارباب رجوع رفیق نیستند و روح مدارا با مردم در آنها میمیرد و فقط دستور میدهند. ولی امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان مسئولیت گریه میکنند که نکند شکم گرسنه یا جگر تشنهای در آن گوشهی مملکت باشد و حضرت خبر نداشته باشند.
امامت یک فرهنگ است در متن اسلام، تا این فرهنگ شناخته نشود اسلام به کمک مسلمانان نمیآید. ملاحظه میکنید حتی افراد مذهبی و متدین همین که مسئول شدند در ساحت دیگری قرار میگیرند و فکر میکنند باید فقط دستور بدهند. چون مدیریت را از امام و فرهنگ امامت نگرفتهاند بلکه آن را از فرهنگ مدرنیته گرفتهاند. در فرهنگ مدرنیته مسئولان نمیتوانند مدیریت خود را کنار مردم انجام دهند، بر مردماند و نه با مردم. برای نجات از آن مدیریت باید به فکر و فرهنگی نظر دوخت که با نگاهی ماوراء فرهنگ مدرنیته، به عالم و آدم مینگرد و متأسفانه اکثر مذهبیهای ما نتوانستند زهرِ ظلمانی فرهنگ مدرنیته را بشناسند و لذا
نمیتوانند آزاد از مدیریتِ غربی به فرهنگ امامت نظر کنند. با توجه به چنین ضرورتی حضرت میفرمایند: امام امانتداری دلسوز و پدری شفیق و خیرخواه است، به تو نزدیک میشود و با روح و باطن تو مأنوس میگردد. به گفتهی حافظ:
نصیحتی
کنمت بشنو و بهانه مگیر
هرآنچه
ناصح مشفق بگویدت بپذیر
چون ناصح مشفق به باطنها مینگرد و هدایت خود را از آنجا دنبال میکند.
مرحوم چمران«رحمةاللهعلیه» توانسته بود به باطن جوانانی که ظاهر خوبی نداشتند و قیافهی افراد لاابالی به خود گرفته بودند، نزدیک شود همانها را عازم جبههی جنگِ مقابل کفر کند، چون میدانست درون این جوان چیزی غیر از ظاهرش است و به آن درون نزدیک شد. به جهت همین نزدیکی است که وقتی آن جوان گریه میکند، چمران بیشتر از آن جوان گریه میکند. دستپروردههای فرهنگ اهل البیت علیهم السلام چنیناند، حساب کنید در فرهنگ امامت نسبت انسانها به همدیگر چگونه میشود. معنی شفیق و رفیق بودنِ امام از این سنخ است، لذا علی علیه السلام به رُمیله میفرمایند: در هر گوشهی دنیا اگر شیعیان ما دعا کنند ما آمین میگوییم و اگر مریض شوند به عیادت آنها میرویم.(1)امام رضا علیه السلام میفرمایند: «وَ کَالْأُمِّ الْبَرَّةِ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ» امام همچون مادری نیک برای کودکی صغیر است. این نهایت دلسوزی است که در روی این زمین میتوان پیدا کرد. امام نسبت به امت چنین برخوردی دارند و خداوند در نظام حکیمانهی خود
1) ارشاد القلوب، ترجمهی رضایی، ج 2، ص 146.
چنین مدیریتی را اراده کرده است. در نظر بگیرید امام زمان عجل الله تعالی فرجه با چنین روحیهای چقدر مایلاند مردم از این سرگردانیها نجات یابند و به همین جهت داریم حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه بیش از ما برای ظهور خودشان دعا میکنند تا خداوند شرایط ظهورشان را فراهم کند و با تمام دلسوزی به داد شیعیان برسند، حیف که شیعیان برای رفع مشکلات خود از فرهنگ امامت غافلاند و فکر میکنند راههای دیگری هست. ذات امام طوری است که نهایت دلسوزی را نسبت به امت دارد. برای تحقق چنین فرهنگی هر چه بیشتر باید از فرهنگ کفر فاصله گرفت و نظرها را به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام انداخت. سخنان امام رضا علیه السلام کمک میکند تا امام را جهت هدایت بشر، ذاتی از نور بدانیم ، در آن صورت متوجه میشویم محال است جامعهی بشری بدون چنین شخصیتی اداره شود. امام فقط یک آدم خوب نیست، یک هادی بزرگ است از طرف خداوند که نباید یک لحظه از او غافل شد وگرنه با انحرافاتی روبهرو میشویم که امروز بشریت را تهدید میکند.
خدایا! به حقیقت امام، دلهایی به ما عطا بفرما که تماماً متوجه نقش هدایتگرانهی امام باشد و از هدایتهای عالیهی او بهرهمند گردد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
در تفسیر و تبیین مقام امامت همان طور که ملاحظه فرمودهاید حضرت رضا علیه السلام ما را متوجهی این نکته میکنند که خداوند برای سر و ساماندادن به ابعاد اجتماعی و فردی انسانها شخصیت معصومی را پرورانده که از نظر وجودی دارای گستردگی خاصی در نظام عالم است. بشر با تکیه بر فهم و اندیشهاش برای جوابگویی به نیازهای عمیق و باطنی خود ناتوان است و قرآن متذکر میشود که خداوند چنین اشخاصی را با چنین خصوصیاتی جهت جوابگویی به آن نیازها پرورانده، منتها اولاً: مقام آن شخصیتها بالاتر از آن است که انسانها بتوانند آنها را در بین سایر انسانها تشخیص دهند و انتخاب کنند. ثانیاً: مگر بشر نیازهای عمیق خود را میشناسد که بخواهد منطبق بر آن نیازها امام خود را انتخاب کند. موضوع دوم بسیار مهم است. زیرا اگر بشر از این موضوع غافل شد که خداوند چه شخصیتهایی جهت راهنماییاش پرورانده اولین مشکلش
این است که نیازهایش را گم میکند. خداوند در مورد قرآن میفرماید: ما این کتاب را نازل کردیم «فِیهِ ذِکْرُکُمْ»(1)چون در آن به یاد شما بودیم و میدانستیم شما چه نیازهایی دارید، حال شما ملاحظه کنید وقتی قرآن از بشر گرفته میشود چگونه نیازهایش عوض میگردد و چیزهایی را به عنوان نیاز برای خود انتخاب میکند که سراسر ریشه در وَهم او دارد.
در سخنان حضرت یک فرهنگسازی فوق العادهای مطرح است تا به مردم متذکر شوند چه نیازهایی دارند. و خداوند هم از آن جایی که نیازهای اساسی انسانها را میشناسد چنین رهبرانی را پرورانده و با بودن امامان جایی برای یأس در رفع این نیازها نیست.
اگر امروز با سلطهی فرهنگیِ غرب بر ذهنها، از افراد بپرسیم یک جامعهی سالم چه نیازهایی دارد، عموماً نمیدانند. اگر هم بر فرض، متوجه نیازهای حقیقی خود بشوند باورشان نمیشود که خداوند تا این حدّ به آنها لطف کرده و زمینهی جوابگویی به آن نیازها را برآورده و چون باورش نمیشود میتوان به آن نیازها جواب داد، به دنبال برآوردهشدن آنها نمیرود تا با ائمه علیهم السلام روبهرو شود.
حضرت فرمودند: «الْإِمَامُ أَمِینُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ خَلْقِهِ وَ حُجَّتُهُ عَلَی عِبَادِهِ وَ خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِهِ» امام نمونهی کامل برای راهیافتن انسانها به خدا است چون امانتدار خدا است و آنچه قلب مبارکش از حضرت رب العالمین دریافت میکند به صورت کامل به مردم میرساند تا راه رسیدن به خدا برای مردم کاملاً گشوده باشد و به این معنی امام امین خدا در زمین
1) سورهی انبیاء آیهی 10.
و در بین خلق خدا و حجت خدا برای بندگان است. نمونهی کاملی که موجب میشود بندگان خدا راه رسیدن به پروردگار را ملاحظه کنند و مطابق آن عمل نمایند. همینطور که نقشهی ساختمان برای استاد بنّا حجت است تا مطابق آن ساختمان را بسازد.
از غفلتهای بزرگ بشر این است که نمیداند نیاز به حجت دارد. بشر از آنجایی که مقصد اصلی را فراموش کرده، نیاز رسیدن به مقصد اصلی را نیز که با نظر به حجت الهی امکان دارد، از یاد برده است. اکثر مردم میخواهند خوب باشند ولی چون حجت مشخص ندارند راه را نمیدانند و خوبشدن را گم کردهاند. به گفتهی آن شاعر:
آسیا
بود ولی راه عمل را گم کرد
آرد را چرخ زد و چرخ زد و گندم کرد
به جهت وجود حجت خدا شما در زمان رسول خدا صلی الله علیه و آله ملاحظه میکنید آن مردم با آنهمه غفلت جاهلی، چگونه در زمانی اندک آنچنان متحول شدند، چون حجت خدا یعنی رسول خدا صلی الله علیه و آله را پیدا کرده بودند، چیزی که در اوائل انقلاب و در طول دفاع مقدس هشتساله برای جوانان کشور خودمان پیش آمد. تاریخ خبر میدهد در همان چهارسال و چند ماه حکومت امیرالمؤمنین علیه السلام با آنهمه موانعی که امویان ایجاد کرده بودند تحول بسیار چشمگیر در مردم ایجاد شده بود. به طوری که هیچ بیکار و بیخانهای نبود زیرا همه به زندگی ساده در زیر سایهی عدالت حضرت راضی بودند. اینطور نبود که هرکس بقیه را پس بزند و خودش جای او
را بگیرد. برای همین هم میگویند امام که ظهور کنند تمام آن باورها که مردم قبول داشتند ولی به آنها عمل نمیکردند به فعلیت میرسند و زمینهی پیادهکردن آنچه را که حق میدانند فراهم مییابند.
در ظلمات غفلت از امام طوری شده که به قول بعضی از بازاری ها، میدانیم راستگفتن خوب است اما اگر راست بگوئیم بدبخت میشویم. امّا وقتی فرهنگ امامت حاکم باشد آن فردی که آرزویش راستگفتن است، راست میگوید. درست است که اشتباه میکند که فکر میکند اگر در حال حاضر راست بگوید بدبخت میشود ولی چون راست گفتن کاربردی نشده و در فرهنگ جامعه نهادینه نگشته جرأت نمیکند به آن عمل کند اما مایل است یک تمدن الهی پیش آید تا مطابق اعتقاداتش زندگی کند. با نظر به این موضوع است که میگویند وقتی امام ظهور کنند هجوم مردم برای تحقق دیانت بسیار چشمگیر است و واقعاً عالم را قسط و عدل فرا میگیرد. چون مردم با ظهور حجت خدا، نمونهی عینی رسیدن به حقیقت را در مقابل خود مییابند. به قول کانت: «آنطور نیست که سخنان حکیمان سایر انسانها را راهنمایی کند بلکه حرکات آنها است که در بقیه مؤثر است و زندگی انسانها را شکل میدهد».
همیشه این طور بوده که اگر مردم به امامان معصوم نظر نکنند و زندگیِ درست از منظر مردم به حاشیه رود، مردم نمیتوانند تفکیک کنند که آن چه در جلو آنها به عنوان زندگی هست زندگی بدی است یا زندگی خوبی. میگویند چون کانت اینطور زندگی میکند پس این نوع
زندگی، زندگی معقولی است. حال اگر بعداً آن نوع زندگی به بنبست رسید دیگر مقصر کانت است نه مردم.
اینکه حضرت میفرمایند: «امام امین خدا است»، به آن معنی است که آنچه را از خدا میگیرد تماماً به مردم میرساند. برعکس ما که هیچ کداممان نمیتوانیم چنین باشیم، ناخودآگاه آنچه به ما القاء میشود را با افکار خودمان ترکیب میکنیم. امامان آنچنان زلال شدهاند که حقیقت را با جان خود میگیرند و به بقیه میرسانند چون به چیزی جز حق نظر ندارند. حرف امامان این است که «قُلُوبُنَا أَوْعِیَةٌ لِمَشِیَّةِ اللَّه»(1)قلوب ما ظرف خواست و ارادهی خداوند است. در حالیکه ما بخواهیم و نخواهیم افکارمان را وارد موضوعات میکنیم چون تنها به خدا نظر نداریم وگرنه ما هم معصوم میشدیم. خوابهایی که میبینیم گواه این مطلب است، به طوری که آنچه نفس ناطقه از عالم بالا میگیرد آنچنان با خیالات ما ترکیب میشود که چندین معبِّر باید بیایند تا آنها را از همدیگر تفکیک کنند. تفکیک بین آنچه که ما اضافه کردهایم با آنچه که از عالم بالا به ما رسیده خودش یک کار بزرگ است. به این جهت حضرت روی صفت امینالله بودن امام دست میگذارند که ما نمیتوانیم امین الله باشیم ولی شدیداً نیازمند وجود امین الله هستیم.
فرمودند: امام حجت خدا بر بندگان و «خَلِیفَتُهُ فِی بِلَادِه» و خلیقهی او در شهرهایش میباشد. عنایت کنید که روی بلاد دست گذاشتند. یعنی امام نقش مدیریتی در جامعه و در نظام عالم دارد تا جامعه با مدیریتی الهی
1) بحار الأنوار، ج 52، ص 51.
اداره شود و این طور نیست که تنها ما در امور فردی نیازمند به امام و حجت خدا باشیم. بر همین اساس حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در کتاب «ولایت فقیه» میگویند اگر کسی بفهمد معنی ولایت فقیه یعنی چه و منکر بشود مرتد است. چون در واقع معتقد است حضور امام که فقیه سخن او را حاکم میکند، در عالم ضرورت ندارد. البته اکثر کسانی که مخالف ولایت فقیهاند مخالف به معنای واقعی نیستند، از بعضی از امور اجرایی عصبانی شدهاند. یقیناً عموم مردم قبول دارند بهترین حاکمیت، حاکمیت امام معصوم است. ولایت فقیه یعنی ولایت کارشناس کشف حکم خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان معصوم علیهم السلام بر جامعه در زمان غیبت امام.
میفرمایند: «وَ الدَّاعِی إِلَی اللَّهِ وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ» امام دعوت کننده به خدا و مدافع حریم الهی است. صفت دعوت کنندگی به خدا به معنی مطلق کلمه فقط مخصوص انسانهای معصوم است. ممکن است بنده هم تصور کنم میخواهم مردم را به خدا دعوت کنم ولی وقتی در درون خود ناخن میزنم معلوم میشود در آن لایههای پنهانِ دلم میخواهم شما بدانید من این مطالب را میدانم. یعنی ناخودآگاه به نحوی شما را به خودم میخوانم. بزرگان دین از خدا خواستهاند:
باز
خر ما را از این نفس پلید
کاردش
تا استخوان ما رسید
با اینهمه تنها و تنها کسانی مطمئناً و مطمئناً به خدا دعوت میکنند که مظهر تامّ و تمام نور الهی هستند یعنی ائمه علیهم السلام، و ما به این جهت به علمای دین ارادت داریم که احساس میکنیم ما را به ائمه علیهم السلام نزدیک میکنند.
اگر اینها ما را به خودشان دعوت کرده بودند کار به اینجاها نمیکشید که در منظر شما ائمه معصومین علیهم السلام قرار بگیرند. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» که اینهمه برای انقلاب اسلامی زحمت کشیدند و زندان و تبعیدها را تحمل کردند، صاحب انقلاب اسلامی را حضرت صاحب الامر عجل الله تعالی فرجه میدانند و آن حضرت را در منظر ما قرار میدهند. علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» گاهی که یک نظر خوبی از آیه و یا روایت مطرح میکنند در آخر میگویند من اینطور فهمیدم تو مشغول اینکه من فهمیدم نباش، این را بگیر ولی مشغول آیه و روایت باش. حواسشان کاملا جمع است که تصور نشود آنچه ایشان میگویند همهی مطلب است. چون اگر بگویند این که من میگویم اصل مطلب است عملاً ما را به خودشان نزدیک کردهاند، در حالی که ما میخواستیم با تدبّر در سخنان ائمه علیهم السلام به آنهایی که خودی ندارند جز نمایش اسماء حسنای الهی، نزدیک شویم. تجربه کنید و مدتی روایت بخوانید ببینید چقدر ارتباط شما با خدا شدید میشود. اساساً عشق الهی باعث میشود که به امامان نزدیک شوید و چون آنها را مظهر اسماء حسنای خدا میبینید به آنها علاقهمند هستید.
آری با اُنس با روایاتِ ائمه علیهم السلام ناخودآگاه یک نحوه محبت الهی در قلب شما ایجاد میشود و چون امامان را دریچهی ارتباط با خدا یافتید فوقالعاده به آنها علاقهمند میشوید، اما نه آن علاقهمندی که خود آنها در میان باشند بلکه هر چه به آنها بنگری حق را میبینی. مثل آینه که خود را نشان نمیدهد، هر چقدر در آن نگاه کنید شیشه را نشان نمیدهد، محل نمایش صورتی است که ماوراء آینه است، فقط نمایش آن صورت
است. هر وقت کسی انسانها را به خود دعوت کرد حجاب حقیقت است، زیرا کسی بالاتر از امام معصوم نیست، امامان معصوم نیز ما را به خود دعوت نمیکنند. کسی که به خود دعوت میکند معلوم است هیچ نوری در او نیست، هر اندازه هم میخواهد باسواد باشد. علم واقعی علم به خدا و علم به ذوات مقدس ائمه علیهم السلام است پس هر جریان فکری و معرفتی که ما را به خدا و امامان معصوم نزدیک کرد قابل اطمینان است. در این رابطه است که ما برای حکمت متعالیه ارزش قائلیم که با برهان صدیقین، معرفت الله را برای انسان هموار میکند و با معرفت «الله» و معرفت نفس، معرفت به مقام پیامبر و امام علیهم السلام راحتتر انجام میگیرد. از بعضیها که تحت تأثیر افراد خاص یا گروههای خاص هستند، میپرسیم چرا کتاب علمایی همچون امام خمینی و علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیهما» را نمیخوانید. میگویند ما فقط دستور داریم فلان کتابها را بخوانیم. آیا اینها نباید از مسئولان خود بپرسند چرا ما را به کتابهای خاص و افراد خاص محدود میکنید؟ فقط حرفهای این آقا زیر این آسمان باید به گوش ما برسد؟ چرا هر اندیشهای که نور معنوی و علمی الهی دارد مدّ نظر ما نباشد؟
از دیگر خصوصیات امام معصوم این که «وَ الذَّابُّ عَنْ حَرِیمِ اللَّهِ» امام مدافع حریم الهی است. نگران خودشان نیستند نگران حریم الهیاند. در روایت داریم که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هر وقت به خودشان ظلم میشد میبخشیدند. اما آنجایی که ظلم به دین خدا میشد آنچنان خشمگین میشدند که رگهای صورتشان ورم میکرد. همینطور که امیرالمؤمنین علیه السلام همهی نگرانی شان این بود که نکند حریم الهی بشکند تا
آنجا که به عثمان اشکال میکردند چرا بر ولید حاکم کوفه که مشروب خورد و به نماز ایستاد حدّ خدا را جاری نکرد. این فرهنگ کجا و آن فرهنگ کجا که یا نگران حزبش است و یا نگران خودش. واقعاً جهان آلوده است، چون کسانی بر مردم حکومت میکنند که مدافعان حریم الهی نیستند.
«الْإِمَامُ مُطَهَّرٌ مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُیُوبِ مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ نِظَامُ الدِّینِ وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ وَ غَیْظُ الْمُنَافِقِینَ وَ بَوَارُ الْکَافِرِینَ» امام از هر گناهی پاک و از هر عیبی مبرا است، علم به معنی حقیقی مخصوص اوست، نمایانندهی حلم و عامل نظام و سرو سامان یافتن دین و عزت مسلمانان و غضب منافقین و پراکندگی کافران است. حضرت میفرماید امامِ جامعهی مسلمین نمیشود هیچ آلودگی داشته باشد وگرنه نمیتواند حق را نشان دهد. جهان حقیقتاً ظرفیت وجود انسانی را دارد که هیچ آلودگی نداشته باشد و برای چنین انسانی خود را آماده کرده است. انسانی که «مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُیُوبِ» از هر عیبی پاک است و حضرت میفرمایند امامان چنیناند و این هر چند بسیار با ارزش است ولی ادعای بزرگی است و هر کسی نمیتواند چنین ادعایی کند، چون به عنوان مثال اگر شما بگویید من به همهی این کتاب علم دارم، حالا یک کلمهی آن را ندانید همهی ادعایتان زیر سؤال میرود و آبروی خود را از دست میدهید. اما اگر بگوئید مقداری از این مثنوی را میدانم حال اگر یک صدم آن را هم
بدانید آبرویتان نمیرود. با این وصف وقتی گفته میشود امام باید هیچ نقص و عیبی نداشته باشد، با یک خطا تمام است. هیچکس در جهان اسلام جز ائمه علیهم السلام چنین ادعایی نداشتهاند، بقیه خطاهای زیادی میکردند و بعد میگفتند اشتباه کردیم. آیا بردران اهل سنت با توجه به اسناد معتبری که خود در اختیار دارند شک دارند که عبدالرحمن بن عوف میگوید وقتی ابابکر در بستر بیماری بود - آن بیماری که منجر به فوت او شد- میگفت ای کاش سه کار نکرده بودم.(1)
خلیفهی دوم اذعان میدارد: «کُلُّ النّاس اَفقَهُ مِنْ عمر حتی رباب الْحجال»(2)همهی مردم از عمر عالمترند حتی زنان پردهنشین. و یا خلیفهی سوم توبهنامه نوشت که کارهای انجامگرفته را دیگر انجام نمیدهد. در چنین دنیایی که چنین افرادی به اشتباه خود اقرار دارند، ائمه علیهم السلام میفرمایند: امامان از هر آلودگی و گناه پاک و از هر عیبی مبرا هستند و هیچکس هم نتوانست یک مورد خلافِ آن ادعا را در مورد آنها ثابت کند.
حضرت در ادامه میفرمایند امام «مَخْصُوصٌ بِالْعِلْمِ» مخصوص به علم است و هرکس خواست به واقع به نور علم منور شود باید از مسیر امام به
1) عبدالرّحمنبنعوف میگوید: در بستر بیماری ابوبکر با او بودم، پس از مقدماتی گفت: دوست داشتم سه کار را انجام نداده بودم و سه کار را انجام میدادم؛ ای کاش خانهی فاطمه را برای هیچچیز بازرسی نمیکردم، هرچند درِ آن را برای نبرد با من میبستند. ای کاش فجأةسلمی را زنده نمیسوزاندم. ای کاش در روز سقیفه من این کار را به گردن یکی از آن دو، عمر و ابوعبیده میانداختم. (تاریخ طبری، ج 4 ، ص 52- ترجمهی الغدیر، ج 14، ص 2)
2) الغدیر، ج 6 ، ص 119.
علم برسد. بقیهی عنوانها، یا علم به اعتباریات و مشهورات است و یا فضل است و اطلاعات که حجاب اکبر محسوب میشوند.(1)
دشمنان اهل البیت علیهم السلام بسیار نقشه میکشیدند که آنها را در ادعای عالم به همهی آنچه بوده و هست، ناموفق جلوه دهند، ولی همیشه نتیجه برعکس میشد. از ابن ابوالعوجاعها بگیرید تا بقیه، یک نقطهی ضعف کافی بود که بساط امامت برچیده شود، چیزی که آرزوی خلفای بنیامیه و بنیعباس بود و هرگز به آرزوی خود نرسیدند. این که میبینید با وجود چنان شرایطی، امامت همچنان پایدار میماند برای این است که واقعاً علم از طریق اهل البیت علیهم السلام علم حقیقی است. تهمتهای زیادی زدند ولی نتوانستند شخصیت علمی ائمه علیهم السلام را نفی کنند. برای اینکه کار معاویه را در حذف امام حسن علیه السلام توجیه کنند شایع کردند امام حسن علیه السلام سیصد زن داشتند تا نتیجه بگیرند حضرت دنبال عیاشی بودند و لذا شایستهی حکومت نبودند ولی با اینهمه تهمت یکجا نتوانستند سخنی را به امام نسبت دهند که حاکی از ضعف علمی ایشان باشد. در یک نشستی که معاویه با امام حسن علیه السلام دارد معاویه میداند که ادعای امام حسن این است که همهچیز میدانند. از حضرت پرسید میدانید این درخت چه تعداد خرما دارد؟ فرمودند بله، چهارهزار و چهار عدد خرما دارد. به کارگزارانش گفت خرماها را بچینند و بشمارند، یکی کمتر از آن تعدادی بود که حضرت فرموده بودند. حضرت فرمودند: آنکه به من گفته نه یکی کم میگوید و نه یکی زیاد. بررسی کردند دیدند یکی از کارگزاران
1) به کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» از همین مؤلف رجوع شود.
معاویه یکی از خرماها را در دست خود پنهان کرده است.(1)این فکر در جهان اسلام جاری بود که این خانواده در مقام علم کاملاند، معاویه که اعتقاد به این مطلب نداشت گفت یک امتحانی میکنیم که نتیجه اش آن شد که شد.
«مَوْسُومٌ بِالْحِلْمِ» امام مجسمهی حلم است. حلم یعنی امام و امام یعنی حلم. حلم آن حالت روحی است که هیچ جریانی انسانِ حلیم را از هدف اصلیاش باز ندارد. امام آنچنان در افق وظیفهی خود مستغرقند که هیچ جریانی ایشان را از تعادل خارج نمیکند به طوری که سراسر حرکات و سکناتشان را حلم فرا گرفته حتی در صحنهی کربلا.
«نِظَامُ الدِّینِ» امام عامل نظام و سر و سامانی دین است و دینِ بدون امام در انضباطی که باید باشد نخواهد بود. نماز خوانده میشود، روزه گرفته میشود ولی جهت ندارد. جامعه به آنسویی که باید به شکوفایی برسد نمیرسد. «وَ عِزُّ الْمُسْلِمِینَ» امام عامل عزت مسلمین است و مسلمانان از طریق مدیریت امام، به آن شخصیتی که باید، دست مییابند. نمونهی کوچک آن را در مقایسهی ایرانِ امروز که به فرهنگ امامت مفتخر است با ایران زمان شاه میتوان یافت. ما در زمان شاه در دنیا به اندازهی یک پوسته پیاز ارزش نداشتیم. وقتی خارجیها از شما میپرسیدند اهل کدام کشور هستی؟ میگفتی .I am from Iran او میگفت: oh you are from Iraq شما میگفتی من ایرانی هستم، آنقدر ایران برایشان ناآشنا بود که میگفت فهمیدم اهل عراق هستی. اصلاً
1) بحارالانوار، ج 43، ص 329.
نمیدانست جایی به نام ایران هست. مقایسه کنید با امروز. در سفر حج وقتی میگفتی ایرانی هستم میگفتند: خمینی، خمینی، یعنی ما را به اماممان میشناختند، حال تصور کنید اگر امامِ یک ملت، انسان معصومی باشد، عزت آن ملت چقدر خواهد بود؟ امروز مردم کوچه و بازار کشورهای مالزی و اندونزی نه تنها ایران را میشناسند بلکه ایران را به امامشان میشناسند.
مشکلی که فرهنگ مدرنیته ایجاد کرده موجب شد که اگر بگوئید ما امام معصوم داریم بگویند خرافه است. در حالی که خداوند ما را متوجه ضرورت وجود او کرده و او را برای ما پرورانده است. آنها طوری موضوع را به حاشیه بردهاند که روشنفکرهای ما هم جرأت نمیکنند بگویند واقعاً خدا در این عالم امام معصومی گذاشته است که تمام مناسبات ما باید بر اساس نظر او تنظیم بشود. چنین فکری را با آن همه پشتوانهی منطقی یک نوع آرمانگرایی غیر واقعی میدانند، در حالی که بشریت چارهای ندارد جز اینکه به موضوع امامت به معنای واقعی آن فکر کند. بحمدالله هر قدر رسوایی نظام سلطه بیشتر شود اندیشهی مقابلِ نظام سلطه - یعنی شیعه- بیشتر مورد توجه قرار میگیرد. هیچوقت آن نگاهی که سعودیها نسبت به اسلام دارند مقابل نظام سلطه نیست تا وقتی در آینده نظام سلطه سقوط کرد چشمها به سعودیها بیفتد. امروز تنها فکری که به قول خودشان رو در روی نظام سلطه ایستاده فقط تشیع آن هم تشیع به قرائت حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» است. از آن طرف بخواهند یا نخواهند اسرائیل و نظام سلطه در حال گذرانِ دوران افول خود میباشند و
طبیعی است هر فرهنگی که افول کرد فرهنگ رقیب جای آن را میگیرد.(1)کافی است ما هوشیار باشیم که نظام سلطه رقیبسازی مصنوعی نکند و یک طالبان را روبهروی بوش قرار دهد تا به زعم خودشان ذهنهای مسلمانان را به سوی طالبان معطوف نمایند، غافل از اینکه شخصیت گمشدهی مسلمانان چیزی بالاتر از رهبران طالبان است. طالبانی که مجبور است مردم را با زور اسلحه تابع اهداف خود کند گمشدهی مسلمانان نیست. ملتی که آرمانشان تا اینجاها بیاید که جز به امام معصوم قانع نشوند آنقدر در جهان عزیز میگردند که طالبان هرگز نمیتواند ذهنها را از آنها به سوی خود برگرداند. برعکسِ روشنفکران کشور ما که عموماً غربزدهاند، روشنفکران جهان بهخوبی متوجه آیندهی جمهوری اسلامی ایران و فرهنگ تشیع شدهاند و امیدوار به حضور مکتبی در آیندهی جهان هستند که امامش واسطهی فیض بین ارض و سماء است.
هانریکُربن، اسلامشناسِ فرانسوی میگوید: به عقیدهی من تشیع تنها مذهبی است که رابطهی هدایت الهیه را میان خدا و خلق برای همیشه نگه داشته است و به استمرار ولایت اعتقاد دارد ... تنها مذهب تشیع است که میگوید: نبوت؛ با رحلت حضرت محمد صلی الله علیه و آله ختم شد، اما ولایت که همان رابطهی هدایت و تکمیل است، پس از رحلت آن حضرت همچنان باقی است. حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه؛ حقیقتی زنده است که هرگز نظریههای علمی
1) توماس فریدمن ستون نویس صهیونیست و آمریکاییِ روزنامهی هرالد تریبیون و از حامیان حمله به عراق مینویسد: «داستان اصلی در خاورمیانهی امروز این است که ایران با هوش و بیباک است و آمریکا، احمق و ضعیف با متحدانی سست و متفرق.» (روزنامهی کیهان، چهارشنبه 6 مرداد 1389)
نمیتوانند او را از خرافات بشمارند و او را از فهرست حقایق حذف کنند.(1)رفقای ما میگفتند روشنفکران اروپا بسیار مایلند از امام زمان عجل الله تعالی فرجه برایشان گفته شود، بیشترین سؤالها در آن موضوع است و دشمن برای مقابله با تفکر مهدویت تلاشهای خود را شروع کرده که نمونهی آن فیلم «نوستر آداموس» بود که نشان میدهد یک جوان عرب به عنوان مهدی، نیویورک را که نماد فرهنگ غرب است خراب میکند ولی طوری فیلم را تمام میکنند که بیننده تصور میکند میتوان جلوی آن حادثه را گرفت. در آن فیلم و امثال آن میخواهند به جهان غرب امیدواری بدهند که با تکنولوژی میتوان با مهدی موعود عجل الله تعالی فرجه مقابله کرد، در حالیکه گرایش به معنویت و نظر به امامی معصوم چیزی نیست که بتوان آن را از دل مردم بیرون کرد. تفکری که میگوید امامی معصوم و حیّ و حاضر باید مناسبات جهان را در دست بگیرد فکری نیست که بشود دلها را از آن منصرف نمود.
«وَ غَیْظُ الْمُنَافِقِینَ» امام موجب خشم منافقین است. منافقین با حضور فرهنگ امامت عرصهی کار را بر خود تنگ مییابند. منافق به کسی میگویند که به ظاهر خیلی دیندار است ولی در باطن هیچ تعلقی به دین ندارد. چه فرهنگی میتواند فضا را بر منافقان تنگ کند، جز کسی که با حرکات خود دینداری را طوری بنمایاند که قلبها آن را همراهی کنند؟
1) تشیع و انتظار، محمدتقیخلجی، ص120، چاپ پنجم، نشر پیام اسلام، قم 1381.
هیچ جامعهی دینی بدون منافق نیست و این در حالی است که منافقان بیشتر از مومنین واقعی قیافهی دینداری به خود میگیرند به همین جهت افراد مذهبیِ سطحی خیلی سریع فریب آنها را میخورند، چون مؤمنین واقعی برای فرار از ریا دینداری خود را تا آن جا که ممکن است ظاهر نمیکنند ولی شخص منافق طوری عمل میکند که به ظاهر از ریا فرار میکند ولی در باطن میخواهد به شما بفهماند خیلی مسلمان است. طبیعی است شما که دوستدار ایمان هستید به او علاقهمند میشوید و تحت تأثیر او قرار میگیرید و به او میدان میدهید و او هم ارزشهای اشرافی خود را حاکم میکند. فقط در صورتی میدان برای چنین افرادی تنگ میشود که ملاکهای معنوی در میان باشد و مثلاً بر روی عدالت و سادهزیستی تأکید شود. اگر انسانی به صحنه بیاید با دینداری ناب و الهی، میدان برای نفاق تنگ میشود چون در این صورت فرهنگ نفاق نمیتواند ارزشهای خود را بر فرهنگ امام معصوم حاکم کند ولی بر خلیفه حاکم میکند.
توجه داشته باشید که منافقان در ظاهر خیلی مذهبی هستند به طوری که عموماً چشمها را به خودشان خیره میکنند، حتی اگر عرفان مد بشود و جامعه عرفان را ارزش بداند اینها عارف هستند. فقط وقتی ایثار و جهاد و عدالت و معنویت و قلب ایمانی اصالت پیدا کند اینها به حاشیه خواهند رفت و اینها با فرهنگ امامت محقق میشود. به عبارت دیگر جریانی میدان را برای نفاق تنگ میکند که به ولایت و عصمت وصل باشد. این سخنِ حضرت را در مورد نقش امامت در هیچ شرایطی فراموش نکنید وگرنه گرفتار چهرههای گوناگون نفاق خواهید شد. آن قلب نورانی
حضرت زهرا علیها السلام است که به حاکمیت بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله رو میکند و میفرمایند: «ظَهَرَتْ فیکُمْ حَسْکَةُ النِّفاقِ» در بین شما خار و خاشاک نفاق ظاهر شده است. و روشن میکند وقتی امام معصوم از صحنهی مدیریت جامعه حذف شود. نفاق جای او را میگیرد. آنچنان جوّ جامعه و نظام ارزشی را تغییر میدهند که به جای احترام به مسئولان نظام اسلامی کاری میکنند که مردم آنها را به چشم متهم و مجرم بنگرند و کفار را در چشمها و ذهنها بزرگ جلوه میدهند و عموماً سعی میکنند کارها جلو نرود. ممکن است بگوئید چرا یقهشان را نمیگیرند؟ مگر کار آسانی است؟ فقط اگر نظام اسلامی بتواند با نور ولایت، شرایطی فراهم کند که منافق اذیت بشود هنر کرده است و توانسته صحنه را برای جریان نفاق تنگ کند. ولی در هر حال کار پیچیدهای است.
در ادامه میفرمایند «وَ بَوَارُ الْکَافِرِینَ» امام عامل ریشهکن شدن کافران است. قدرت کافر در ازاء بیدینی ما است. هر اندازه ما دیندار بشویم کافر ریشه کن میشود. لازم هم نیست حتماً با جنگ و جدالِ طولانی این کار انجام شود، کُلاً جنسِ ضعفِ ایمانی ما است که به کافر قدرت میدهد. انصافاً اگر ما امروز تحت تأثیر تبلیغات و وسایل تجملی غرب نباشیم آیا غرب میتواند بر ما آقایی کند؟ غرب به شدت محتاج است که کالاهایش را بفروشد، اگر ما بر اساس قناعت و توجه به نیاز طبیعی با آنها برخورد میکردیم آیا این همه محتاج غرب بودیم که بر ما آقایی کند و هر روز توان ساختن اسلحههای مدرنتر را پیدا کند؟ این همه پول از جیب چه کسانی خارج میشود که دنیای کفر را قدرتمند کرده است؟ اگر
فرهنگ امام معصوم در مناسبات جوامع اسلامی حاکم بود آیا اینهمه ضعف از کشورهای اسلامی مشاهده میشد که موجب قدرت دنیای کفر شود؟ به گفتهی دانشمندان؛ «قدرت ابرقدرتها از آنهایی است که مورد ظلم واقع میشوند ولی مدیحهسرای ظالم هستند».
خداوند به لطف خودش ملت ما را هر چه بیشتر متوجه ارزش نظام امامت بگرداند تا زیباترین سرنوشت را نصیب خود کرده باشد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همان طور که مستحضرید حضرت امام رضا علیه السلام مقام امامت و جایگاه آن را ترسیم و تفسیر فرمودند. تا اولاً: معلوم باشد که بشر در امور مدیریتی جامعه باید به کجا نظر کند. ثانیاً: بتواند بلاهایی را که به جهت غفلت از امام و امامت بر سرش میآید درست تحلیل نماید و بداند ریشهی مشکلات کجا است. به همین جهت بعضی از متفکران وقتی میخواهند علت شکستهای جهان مدرن را تحلیل کنند با هوشیاری تمام، ذهنها را متوجه مدیریتی مینمایند که میخواهد جامعه را بدون اتصال به عالم قدس مدیریت کند. از آن جایی که این متفکران میدانند رمز نجات جامعه کجا است، شکستها را هم درست تحلیل میکنند. وگرنه مثل بعضی از روشنفکرها برای رفع مشکل، عامل مشکل را رشد میدادند. همینطور که با ایجاد سرعتِ بیشتر می خواهند مشکلاتی را حل کنند که شتاب و سرعت ایجاد کرده. آیا علت یک مشکل میتواند عامل نفی آن
مشکل باشد؟ مدیریت غیر قدسی هر اندازه تلاش کند تا مشکلات بهوجود آمده را رفع کند مشکلات جدیدی میآفریند.
بحث به اینجا رسید که حضرت میفرمایند: «الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ لَا یُدَانِیهِ أَحَدٌ وَ لَا یُعَادِلُهُ عَالِمٌ وَ لَا یُوجَدُ لَهُ بَدَلٌ وَ لَا لَهُ مِثْلٌ وَ لَا نَظِیرٌ» امام یگانهی روزگار است، نه کسی در حدّ اوست و نه میشود کسی را معادل او دانست و با او مقایسه کرد.
از نکاتی که باید انسان در جان و فکر خود رشد دهد، توجه قلب است در هر موضوعی به جنبهی یگانهی آن موضوع. همانطور که انسان در خالقیت، جهت اندیشهی خود را به خالق مطلق میاندازد که حقیقت یگانه در امر خالقیت است، در سایر امور هم اگر انسان جنبهی یگانهی آن امر را طلب کند قلب خود را درست جلو برده و آن را طوری تربیت کرده است که خیالات پراکنده نمیتوانند آن را مشغول کنند. در کمال انسانی هم موضوع همین طور است و هرکس باید به حقیقت یگانهی انسانیت نظر کند که او انسان کامل یا عین کمال انسانی است.
خداوند قلبی به انسان داده که میتواند به جنبهی یگانهی موجودات نظر نماید، به طوریکه از جنبهی وجود، نظر خود را به وجود مطلق بیندازد و از جنبهی انسانی نظر خود را به انسان کامل سوق دهد، زیرا وجود هر موجودی به وجود مطلق ختم میشود و کمال هر انسانی به انسان کامل. همانطور که در خداشناسی باید قلب را طوری تربیت کرد که متوجه وجود مطلق و کمال مطلق شود، باید آن را طوری تربیت نمود که در امور انسانیت متوجه انسان کامل بگردد. دل انسان میداند یک حقیقت
یگانهای در رابطه با کمال انسانی هست و به طرف آن گرایش دارد زیرا طلبِ بدون غایت محال است، پس اگر سرشت ما طوری سرشته شده که در انسانیت متوجهی یک انسان یگانه است، نظر به غایتی دارد که در مرتبهی بالاتری از انسانیت قرار دارد. به همین معنی محبت به ائمه علیهم السلام در قلب همهی انسانها به صورت مکنون هست و انسانها نظر به حقیقت یگانهای از انسانیت دارند که ائمه علیهم السلام مصداق آن میباشند. بنابراین ممکن نیست که در انسانیت، یک انسان یگانهای که هر زمانی قلب انسانها به سوی اوست، در عالم نباشد. این همان چیزی است که در برهان عقلی اثبات میشود که انسانیت یک حقیقت ذاتی است و نه یک مفهوم اعتباری. مثل دیوار و خیابان نیست که هیچ ذاتی ندارند، بلکه مثل رطوبت است که ذات دارد و در انتها به چیزی ختم میشود که عین تری است. تری اشیاء به اعتبار ما نیست، به جهت ذاتی است که آن ذات عین تری است. از طرفی ذات هر چیزی جنبهی یگانهی آن چیز است و آن ذات، یک حقیقت یگانه است و لذا از نظر تربودن، دو ذات نداریم. تمام تریها همان آب است، چیز دیگری جز آب تر نیست. خیلی چیزها مثل روغن و جیوه روان و سیال است ولی هیچکدام تر نیستند. همینطور برای انسان هم یک ذات انسانی هست که تمام انسانیتِ انسانها به آن ذات انسانی یا انسان کامل ختم میشود.(1)چون انسانیت مُشَکَّک است، یعنی شدت و ضعف دارد، یک حقیقت وجودی است و نه یک مفهوم اعتباری.
1) در رابطه با دلایل وجود انسان کامل و ارتباط انسانیت انسانها با او به کتاب «مبانی معرفتی مهدویت» از همین مؤلف رجوع فرمائید.
انسانیت حقیقتاً یک موجودیت است که دارای شدت و ضعف است اما دیوار شدت و ضعف بر نمیدارد، نمیتوانی بگویی این دیوار از آن دیوار از نظر دیوار بودن شدیدتر است. چون دیوار بودن از نظر وجودی چیزی نیست که بخواهد شدت و ضعف بردارد، ماهیتی است که انسانها اعتبار کردهاند. اما «نور» خودش یک چیز است - ما اعتبار نکردهایم نور، نور باشد- نور یک واقعیت خارجی است، به همین جهت هم شدت و ضعف برمیدارد. هر وقت برای چیزی شدت و ضعف مطرح باشد آن چیز به «وجود» بر میگردد و اگر در مورد انسانیت میتوان شدت و ضعف مطرح کرد حکایت از آن دارد که «انسانیت» یک حقیقت وجودی است. به همین جهت میتوانیم بگوئیم حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» از فلانی انسانتراند. از طرفی از آنجایی که هر ذاتی یک حقیقت یگانه است که پرتوها و جلوات مختلف دارد، انسانیت همهی انسانها پرتو حقیقتِ انسانیت یا انسان کامل است. همانطور که در عالم ماده در مورد آب، تمام تریها به یک تری ختم میشود و بقیهی رطوبتها از آن ذاتی است که عین تری است. منتها در مثال آب پرتو و یا جلوهی نازله معنی ندارد برعکس انسانیت یا وجود که هر وجودی از آن جهت که وجود است پرتوی از وجود مطلق است.
در راستای حقیقتِ وجودی ذاتِ انسانی و یگانهبودن آن حقیقت، حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: «الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ» امام یگانهی روزگارش
میباشد، یعنی حقیقت یگانهی همهی انسانها به امام برمیگردد و لذا نمیشود دو امام در هستی باشد.(1)
امام در شرق عالم باشند، غرب عالم از نظرشان مخفی نیست زیرا با هر انسانی به اعتبار انسانیت آن انسان همراه است. همان طور که به عنوان مثال هر جا تری باشد آب آنجا است. به اعتبار انسانیتِ انسانها امام با آنها است و به اعتبار انسان کامل و واسطهی فیضبودن نیز حضور دیگری در عالم دارد، چون هر موجودی هرچه مجردتر باشد در عالم حاضرتر است و انسان کامل مجردترین مخلوق است.
همانطور که خداوند به دو صورت نزد شما است، یکی اینکه تکویناً از خودتان به خودتان نزدیکتر است و فرمود: «وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»(2)و یکی هم تشریعاً از آن جهت که ما خود را به خدا نزدیک کردهایم و با رفع حجابها و دفع رذائل اخلاقی به قرب الهی نایل شدهایم. خدا که بخواهد به ما نزدیک باشد رفع حجاب نیاز ندارد، به اعتبار تجرد مطلقش از همه چیز به ما نزدیکتر است. اما ما که بخواهیم به خدا نزدیک شویم باید خود را شایستهی چنین نزدیکی بگردانیم. این مسئله در مورد امام هم هست که از یک جهت چون امام واسطهی فیض است و مجردترین مخلوق میباشد از هر چیزی به اشیاء و افراد نزدیکتر است، اما از جهت انسانیت، هرکس هر اندازهای که از صفات حیوانی فاصله
گرفته و از صفات انسانی برخوردار شده باشد به انسان کامل نزدیک خواهد شد. برای اینکه بتوانیم به وجود مقدس امام نزدیک شویم باید منیتهایمان را زیر پا بگذاریم.
وقتی حضرت میفرمایند: «الْإِمَامُ وَاحِدُ دَهْرِهِ» میخواهند دریچهای از معارف را بر روح ما بگشایند که چگونه حقیقت انسانیت یک حقیقت یگانه است. در ادامه میفرمایند: «لَا یُدَانِیهِ أَحَدٌ وَ لَا یُعَادِلُهُ عَالِمٌ وَ لَا یُوجَدُ لَهُ بَدَلٌ» هیچکس نمیتواند به مقام و جایگاه امام نزدیک بشود و معادل او قرار گیرد، چون در رابطه با ذات انسانی جز یک حقیقت به نام انسان کامل در عالم نیست. موجود دیگری نمیتواند در کنار حقیقت نوری انسان کامل قرار گیرد. تنها قاعدهی تابع و واصل در این رابطه معنی میدهد، که اگر کسی خواست از انوار آن مقام بهرهمند شود باید از نظر قلبی، خود را تابع صاحب آن مقام بگرداند و به کمک حُبّ به آن مقام از آن نور استفاده کند. فرهنگ عرفانی تشیع به خوبی روشن میکند هرکس از نظر درجهی کمال در کجا است و همه به دنبال آن هستند که از خوبها پیروی کنند تا وارد سلسلهای شوند که به واسطهی فیض هستی ختم میشود و در این دیدگاه قصهی تابع و واصل یا اصحاب یمین یعنی شیعیان و السّابقونَ السّابقون یعنی ائمه علیهم السلام پیش میآید.
امروزه دنیا در ظلمات است چون هیچکس نمیداند چرا باید از دیگری پیروی کرد و قواعد پیروی صحیح از دست رفته است. آیا میتوان به جهت آنکه فلانی با سوادتر از بقیه است از او پیروی کرد؟ مگر سواد و علم حصولی موجب اتصال انسان به حقیقت است؟ مسیر
صحیح آن است که انسان از کسی پیروی کند که واصل است و قلبش با حقیقت عالم متحد است و وجودش پرتو نور آن حقیقت است. همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام تابع پیامبر صلی الله علیه و آله بودند و میفرمودند: من بندهای از بندگان محمد صلی الله علیه و آله هستم.(1)چون سعی کرده بودند رابطهی تابع و واصل را بین خود و رسول خدا صلی الله علیه و آله برقرار کنند، حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله را واصل میدانستند چون جانشان در همهی مراتب کمال متصل به منبع کمال است و وقتی تابعِ آن واصل بشوند و بین تابع و واصل رابطهی نوری برقرار شود، یک نوع سنخیت پدید میآید که یکی میشود شهر علم و دیگری دروازهی آن میشود.
این دیگر مرید و مریدبازی و این گونه کارها نیست، یک رابطهی نوری است که متأسفانه آن فرهنگ فعلاً گم شده است به طوری که مردم بصیرتِ شناخت اهل بصیرت را از دست دادهاند، چیزی که شهدای ما داشتند و به کمک آن حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» را یافتند و به واقع تابع ایشان شدند و برکات فوقالعادهای نصیب خود کردند. بحمدالله در نظام ولایی جمهوری اسلامی هنوز این راه باز است ولی فرهنگ فهم آن نهادینه نشده است وگرنه جوانان ما از تنها راه نجات زمانه بهترین بهره را میبردند. همینطور که عدهای سرمستِ برکات تبعیت از ولایت امر خود هستند، طُوبی لهم. این راه اگر شناخته و طی شود بسیار بهتر از این است که برای شما برای انجام عملی نیک صد دلیل بیاورند تا عقل شما قانع شود. این بد نیست ولی بدانید که:
1) الکافی، ج 1، ص 90.
عاقل
به کنار جو پی پل میگشت
دیوانهی
پابرهنه از جوی گذشت
مشغول دلیلشدن یعنی راه را کورمال کورمال و عصازنان طیکردن. ولی اگر انسان برسد به جایی که تابع انسان کامل شود با نور او جلو میرود. کافی است امام و جایگاه او را بشناسیم و کسی را در عرض او ندانیم و نظرها را به او بدوزیم زیرا بنا به فرمایش حضرت رضا علیه السلام: «وَ لا یُعَادِلُهُ عَالِمٌ» هیچ عالمی هیچ وقت معادل امام نیست «وَ لا یُوجَدُ لَهُ بَدَلٌ» و کسی نمیتواند در جایگاه او قرار گیرد و گفته شود این آقا پیر شده و دیگری جای او قرار گیرد. اینها مربوط به علوم بشری است و انسانهایی که اطلاعات خود را در حافظه دارند، ولی برای کسی که وصل به نور حقیقت است این حالات پیش نمیآید. آری هم مجتهدِ علوم دینی پیر میشود هم فیزیکدان علوم جدید اما در مورد امام این حالات نیست تا کسی بَدَل امام باشد. همین که امام قبلی میروند، امام بعدی زمینهی امامت را دارند تا نور امامت را بگیرند و ارائه دهند، چون رابطهی آنها با خدا رابطهی نوری است و در مقام حقیقتُ الانسان یا انسان کامل که همان اولین مخلوق است قرار دارند. امام واسطهی فیض الهی است لذا «وَ لَا لَهُ مِثْلٌ وَ لَا نَظِیرٌ» برای او مثلی و نظیری در بین بشر نیست. به قول فیلسوفها «صِرفُ الشَّیء لا یتَکَرَّر وَ لا یتَثَنَّی»(1)صرف شیء و ذاتی هر چیز نمیشود مکرر باشد تا علاوه بر خودش شئ دیگری از جنس خودش در کنارش قرار گیرد. وقتی روشن شد انسانیت ذاتی دارد که آن عینُ الانسان است
1) تمهیدالقواعد، ابن ترکه، ص 256.
دیگر آن ذات نظیری نخواهد داشت. غفلت از این فرهنگ برای بشر جز سرگردانی بهبار نیاورده است. اینکه ما معتقدیم اگر بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام حاکم شده بود جهت تاریخ غیر از این بود، به جهت جایگاه حضرت علی علیه السلام در عالم هستی است. به عنوان نمونه در دنیای امروز با اینهمه شلوغی افکار، وقتی شیعه چهار کلمه حرف میزند همه مجبورند در موردش فکر کنند. اگر در صدر اسلام با آن زمینهای که فراهم شده بود به جای رجوع به یونان، به اهل البیت علیهم السلام رجوع شده بود حساب کنید امروز چه موضوعاتی در اندیشهی مردم جهان جریان داشت.(1)
بشر باید متوجه باشد حقیقتُ الانسانی در عالم هست که باید مرجع همهی دلها و اندیشهها باشد. آن مقام، مقامی نیست که افراد دیگری بتوانند در آن قرار گیرند. عنایت داشته باشید وقتی یک اندیشهی بزرگ وارد گفتمان جهان شد، جهان به سوی تعادل میگراید و افراد از انحرافات در امان میمانند. در آن صورت غرب و شرق نیز موقعیت خود را بازخوانی میکنند. وقتی مردم از امامی که واحد دهر است محروم شدند نیاز خود را با نمونههای دیگری پر میکنند که چنین جایگاهی را در هستی ندارند، «سنت آکوئیناس» را بهجای امام معصوم مینشانند - راهبی
1) بنا به فرمایش مقام معظم رهبری«حفظهالله»: «مسئله غدیر،صرفاً یک مسألهای که ما جمع شیعه به آن اعتقاد داریم و یک عده از مسلمانها هم به آن اعتقاد ندارند، این نیست. در نگاه تاریخی به اسلام و در تحلیل تاریخیِ حوادث صدر اسلام، موضوع غدیر - یعنی نصب جانشین - یک ضرورتی بود که اگر آنچنان که تدبیر شده بود - تدبیر رحمانی و الهی، و تدبیر نبوی- عمل میشد، بدون تردید مسیر تاریخ بشر عوض میشد و امروز ما در جایگاه بسیار جلوتری از تاریخ طولانی بشریت قرار داشتیم.»غدیر سال 1384.
که از چهار سالگی تحت تربیت کلیسا قرار میگیرد- با اینهمه از سخنان آکوئیناس معلوم است که به دنبال یک شخصیت معصوم است، چون اوست که میفهمد اندیشهی خودش برای راهنمایی جهانِ مسیحیت کافی نیست و از طرفی جهان مسیحیت جز به او نظر ندارند. در حالیکه معصوم چیز دیگری است و به واقع «وَ لَا یُوجَدُ لَهُ بَدَلٌ وَ لَا لَهُ مِثْلٌ وَ لَا نَظِیرٌ» نه برای او میتوان بدلی یافت و نه مثل و مانندی.
حضرت در ادامه میفرمایند: «مَخْصُوصٌ بِالْفَضْلِ کُلِّهِ مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ» امام به فضلی خاص مخصوص است و تمام فضلی که امکان دارد خداوند به کسی بدهد به امام داده است. تأکید میفرمایند: «مِنْ غَیْرِ طَلَبٍ مِنْهُ وَ لَا اکْتِسَابٍ» بدون آنکه امام بتواند به خودی خود آن را کسب کند. اینجا است که ذهن عزیزان باید با دقت بیشتر موضوع را دنبال کند. امام با طرح این نکته خبر از آن میدهند که ظرف و کمال امامت را خدا به آنها داده است. لذا در ادامه میفرمایند: «بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ» بلکه این یک چیز اختصاصی است از طریق آنکه میبخشد و بدون استحقاق هم میبخشد. به این معنی که امامت از طریق آن فضل دهندهای که هِبِه میکند، هبه شده است. چون اگر مقام امامت، اکتسابی میبود و امام به تدریج به علوم خود دست مییافت و به مرور به کمال میرسید، در هر مرحله از کمال نسبت به مرحلهی بعد ناقص بود و اگر امامی که میخواهد نمونهی کامل زندگی باشد ناقص باشد به همان اندازه بشریت
گمراه میشود و هیچوقت بشر با عالیترین نحوهی وجود انسانی روبهرو نخواهد بود و امام به همان اندازه انسانها را به عالیترین شکل از زندگی نمیتواند دعوت کند. اگر خداوند امام را طوری به بشر بدهد که به تدریج کامل شود عملاً بشر سرگردان خواهد بود، چون هیچ وقت نمیداند با کدام درجه از کمالِ امام روبهروست. در آن صورت با امامی روبهرو هستیم که قبلاً یک شکل سخن میگفت و بعداً که کاملتر شده طور دیگری میگوید. به همین جهت است که امام میفرمایند: کمال امام اکتسابی نیست و موهبی است، چون لازمهی هدایت الهی جز این نمیتواند باشد.
ممکن است اشکال پیش بیاید که اگر امام از اول کامل و معصوم باشد پس دیگر چرا امامان عباداتی آنچنان طاقتفرسا دارند؟ که قبلاً عرض شد آن عبادات جهت حفظ عصمت است و تأکید شد سختترین کار زیر این آسمان حفظ عصمت میباشد و امامان در عین داشتن حالات انسانی مثل غضب و شهوت و نیاز به نان و امثال آن و انواع درگیریهایی که در زندگی زمینی هست، باید عصمت خود را حفظ کنند زیرا خداوند هیچ کدام از زمینههایی که عصمت را از انسان میگیرد از امامان نگرفته و آنها باید عصمت خود را حفظ کنند. این است که حفظ عصمت نیاز به عباداتی آنچنانی دارد و کمال امام به حفظ آن عصمت است و همینکه تمام عمر باید عصمت خود را حفظ کنند برای آنها کمال حساب میشود و نفس ناطقهی آنها جهت ترک بدن به کمال لازمهی خود میرسد. درست است که کمال، کمالی است موهبی، ولی امام باید در
نظام تشریع آن را وارد شخصیت خود کند و در چنین شرایطی با حفظ دستورات الهی آن عصمت را حفظ نماید تا آن کمال سرمایهی شخصیت فردی او شود و نفس ناطقهی حضرت به این معنی از جنبهی بالقوه به حالت بالفعل در آید و در وقت خود بدن را ترک کند. پس امامان در یک ساحت در مقامِ بالفعل و در یک ساحت در مقامِ بالقوه هستند. هنر امامان آن است که در ساحتی هم که در مقام بالقوه هستند مطابق ساحتی عمل میکنند که در مقام بالفعل میباشند و معنی این که عرض شد حفظ عصمت با داشتن حالات انسانی، سختترین کار زیر آسمان است، به این معنی است. پس آن اشکال هم پیش نمیآید که یکی بگوید اگر امام از اول معصوم است پس عبادات به چه کارشان میآید، و چرا بیشتر از سایر مؤمنین عبادت میکنند. اهل سلوک در این رابطه گفتهاند:
محنت
قرب ز بُعد افزون است
جگر
از هیبت قربم خون است
هست
در قرب همه بیم زوال
نیست
در بُعد جز امید وصال
میفرمایند: خیلی سخت است که سالک خود را در قرب نگه دارد. چون تا وقتی هنوز در قرب نیست امید رسیدن دارد و لذا اگر معصیتی مرتکب شد توبه میکند و مجاهده را ادامه میدهد ولی در مقام قرب اگر یک خطا بکند از آن حالت محروم میشود.
در جملهی حضرت امام رضا علیه السلام هر اندازه تدبّر شود ابواب بیشتری از معارف الهی برای ما باز میگردد. باز از خود بپرسید چرا در آخر جملهی خود فرمودند: «بَلِ اخْتِصَاصٌ مِنَ الْمُفْضِلِ الْوَهَّابِ» و تأکید کردند مقام امامت یک فضیلت خاصی است که با طلب و اکتساب بهدست نمیآید
بلکه از طریق فضلکنندهای که وهّاب است به امام رسیده و بعد به زیبایی تمام نتیجه میگیرند که: «فَمَنْ ذَا یَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ أَوْ کُنْهَ وَصْفِهِ، هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ» چه کسی با این توضیحات میتواند امام را بفهمد؟ چه رسد که تصمیم بگیرد به جای او قرار گیرد و جامعه را مدیریت کند. چه کسی میتواند حقیقت صفت امام را بفهمد؟ «أَوْ کُنْهَ وَصْفِهِ» یا به کنه وصف او دست یابد؟ درک کردن مقام امام با فهمیدن مقام امام فرق میکند. ما مفهوم خدا را میتوانیم بفهمیم اما نمیتوانیم خدا شویم، درک مقام، غیر از فهم مفهومیِ آن مقام است. هیچ عارفی نمیتواند مقام عارف دیگر را درک کند مگر این که در مقام آن قرار بگیرد، چون مقام، مقام وجودی و قلبی است. در مورد امام نیز هیچکس نمیتواند امام را درک کند مگر امامی که اهل شهود آن مقام است. در مورد امور قلبی قاعده اینطور است که اهل دل درک میکنند فلانی در چه مقامی از وصل قرار دارد و یا متوجه میشوند کشف فلانی زلالتر از کشف خودشان است و چون کشف او را زلالتر از کشف خود مییابند تابع او میشوند.
علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: آخر عمر که مرحوم قاضی مریض بودند خدمتشان میرفتیم و کتاب «فتوحات مکّیه» محیالدینبنعربی را میخواندیم و مرحوم قاضی آنها را تأیید میکرد و محو سخنان او میشد. عیال مرحوم قاضی به علامه گفته بودند تا شما اینجایید و این کتاب را میخوانید آقا سرحالند. اما بعد که میروید همینطور درد میکشند. چون وقتی که پای انکشاف به میان آمد دیگر بدنی نمیماند که آدم درد آن را احساس کند. علت آن که فتوحات را میخواندند چون با
فتوحاتِ آن عارف، متذکر مقام کشفی خود میشدند. امیرالمؤمنین علیه السلام با ارتباط با کشف محمدی صلی الله علیه و آله بهسر میبرند. چقدر خوب است انسان با رجوع به قرآن و روایات با کشف انسانهای معصوم، قلب خود را تغذیه و متذکر کند. این که بعضی ازعرفا و علمای بزرگ این همه ارادت به اهل البیت علیهم السلام دارند چون نگاه خود را درست کردهاند و متوجه شدند آنها واصلاند و لذا خود را در مقام تابع قرار میدهند. در رابطه با عدم درک مقام امام میفرمایند: «ضَلَّتِ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ وَ حَصِرَتِ الْخُطَبَاءُ وَ کَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ عَجَزَتِ الْأُدَبَاءُ وَ عَیِیَتِ الْبُلَغَاءُ وَ فَحَمَتِ الْعُلَمَاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ أَوْ فَضِیلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ» در توصیف شأنی از شئون یا فضلی از فضائل امام، عقلها گم گشته و خردها سرگردان و مغزها حیران و سخنوران ناتوان و شاعران خسته و ادیبان ناتوان و زبانآوران وامانده و دانشمندان درمانده و همه به ناتوانی خود معترفند. یعنی همه که جمع بشوند با تمام قدرت نمیتوانند یک فضلی از فضائل امام را بگویند.
خداوند به نور خود جامعهی ما را متوجه جایگاه امامان بگرداند تا شرایط تحقق جامعهی اسلامی فراهم گردد و بستر وقوع بندگی خدا ظهور کند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
ملاحظه فرمودید که حضرت امام رضا علیه السلام در تبیین مقام امام، سخن را به اینجا رساندند که علم امام علمی است موهبی و این یکی از اصول تفکر شیعه است. اگر کسی نسبت به مقام علم امام، به این درجه از معرفت دست نیابد عملاً فرهنگ تشیع را نشناختهاست و به این معرفت دست نیافته که انسانهایی با چنین خصوصیاتی باید در عالم باشند که از همان ابتدا وقتی ما به عنوان امام با آنها روبهرو میشویم با انسان کامل که در همهی امور از جمله در معرفت قلبی کاملاند ، روبهرو شدهایم. علم اکتسابی که با تعلیم و تعلّم به دست آید دو خصوصیت دارد اولاً: علم به مفهوم پدیدهها و حقایق است و انسان با جنبهی وجودی و نوری معلوم مرتبط نیست. ثانیاً: تدریجی است. به این صورت که انسان چیزهایی را می داند و چیزهایی را نمیداند. علم امام نه مفهومی است و نه اکتسابی و امام با
وجودِ حقیقت به طور کامل مرتبط است. علم اکتسابی و مفهومی با تفکر به دست میآید و علم حضوری با قلب آماده. باید قلب از میلهای باطل و توجهات انحرافی آزاد باشد تا آمادهی تجلی انوار الهی بگردد. به همین جهت آن علم نور است،(1)نور اگر چه شدت و ضعف دارد ولی مثل علم اکتسابی نیست که اول و آخر و تدریج برایش مطرح باشد، هر چند اجمال و تفصیل دارد. انسان مؤمن اگر با قلبش به لطف الهی به نور خدا رسید دیگر قلبش خدایی است، هرچند در معرفت قلبی به خدا شدت و ضعف پیدا میشود ولی در هر حال در این نوع معرفت «وجودِ» معلوم نزد عالم است. مثل راه رفتن نیست که هر قدمی بردارید یک مقدار از جاده طی شود ولی در بین راه هیچ اُنسی با مقصد نداشته باشید. در علم حضوری مقصد نزد خود شما است هرچند ممکن است بین شما و او حجاب باشد و کامل رخ ننمایاند.
وقتی علم حضوری، علم به وجود حقایق شد با توجه به اینکه حقایق مجردند فقط بحث ظهور و خفا و شدت و ضعف مطرح خواهد بود. وقتی شما با نور بیرنگِ ضعیف، صندلی را نگاه کنید، همهی صندلی را میبینید نه نصف آن را منتها هرچه نور شدیدتر بشود صندلی را واضح تر میبینید، به عبارتی اجمال تبدیل به تفصیل میشود.
وقتی متوجه تفاوت علم حصولی با علم حضوری شدیم متوجه میشویم حتماً علم امام باید حضوری و قلبی باشد. نکتهی دوم اینکه علم
1) حضرت صادق علیه السلام در توصیف علم میفرمایند: «العلمُ نورٌ یقْذِفُهُ اللهُ فِی قَلبٍ مَنْ یشاء» علم نور است، خداوند بر قلب هرکس خواست میاندازد.(مصباحالشریعه، ص 16)
امام در عین قلبی بودن، موهبی است و لذا اینطور نیست که مثلِ علم حضوری عرفا با تزکیه از اجمال به تفصیل در آید، بلکه در تفصیلِ محض است و فقط با مجاهده حفظ میشود. از ابتدا همهی نور به طور کامل و اکمل در قلب امام دمیده میشود و امام آن نور فوقالعاده را با عبادات شرعی حفظ میکند و این حکایت از جایگاه عظیم عبادات دارد.
یکی از خطراتی که ما شیعیان را تهدید میکند عدم آگاهی کامل به جایگاه معرفتی عقایدمان است و اینکه از نظر معرفتی جایگاه امامان را در عالم نشناسیم و بگوئیم چون پیامبر صلی الله علیه و آله تعریف امیرالمؤمنین علیه السلام را کردهاند ما هم ایشان را میپذیریم. با اینکه در متون روایی دعوت شدهایم در مورد مقام امامان تدبّر و تفکر کنیم ولی تفکر لازم را انجام نمیدهیم و از خود نمیپرسیم چرا ادامهی نور نبوت باید از سنخ همان نوری باشد که نبی مکرم صلی الله علیه و آله به آن منور بودند و چرا هستی بدون حجت خدا ویران میشود؟ باید معتقد به مقام امام باشیم، وقتی معتقد به آن مقام شدیم نهتنها مصداق آن را جز اهلالبیت علیهم السلام نمیدانیم، بلکه نگاه ما به آنها نگاه دیگری خواهد بود. اگر متوجه شدیم هستی ظرفیت وجود چنین انسانهایی را دارد، محال است مصداقی غیر از اهلالبیت علیهم السلام برای آن داشته باشیم. مشکل بشر این است که هنوز نرسیده است که محال است جهانِ بشری بدون چنین امامانی سر به سلامت ببرد، همینطور که تن انسان با نظم خاصی میتواند به حیات خود ادامه دهد و در صورتی آن نظم را دارا است که نفس ناطقهی انسان عاقلانه آن بدن را تدبیر کند و در آن جریان داشته باشد. ملاحظه می کنید که در بدن جای گوشها و ابرو و
بینی و لب و چانه و سینه بسیار دقیق و عاقلانه تعیین شده است. اگر گردن شما همان قطری را که حالا دارد داشت ولی ستون فقرات و شکل دست و پاها طوری بود که مجبور بودید مثل چارپایان حرکت کنید، چیزی نمیگذشت که استخوانهای گردنتان خراب میشد. چون تواناییهای ماهیچههای گردن انسان در آن حدّی است که میتواند سر را روی ستون فقرات قرار دهد، اگر بنا بود مثل چارپایان حرکت کند باید ماهیچههای گردن او مثل ماهیچههای گردن گاو باشد، همینطور که بدن گاو نیز با عقل خاصی شکل پیدا کرده است. اینها نشان میدهد یک عقلی در عالم جاری است که وقتی بنا است موجودی علف بخورد تا علفها تبدیل به گوشت و شیر شود، باید آن موجود آن بدن را داشته باشد که دارد. همان عقل که بدن شما را شکل مخصوص داده، در درون شما حسّ و خیال شما را مدیریت میکند. شما دفعهی اول که دستتان را به بخاری میگذارید و میسوزد، عقل میفهمد که رابطهای بین این سوختن و این بخاری هست و از این طریق حرکات شما را مدیریت میکند. این عقل در همهی بدن برای مدیریت سایر اعضاء جاری است.
همینطور که ما به کمک عقل امکان ادامهی حیات داریم، هستی هم به کمک یک عقل کلی به حیات خود ادامه میدهد که به آن حجت الهی میگویند. هستی به کمک حجت الهی میتواند بستر زندگی و تعالی انسانها باشد. هر روزی که ما در هستی امام نداشته باشیم مثل این است که عقلمان را به کار نمیاندازیم. هستند آدمهایی که عقلشان را به کار نمیاندازند و خیالاتی زندگی میکنند و به هلاکت میافتند. اینکه
خداوند میفرماید: «الْحُجَّةُ قَبْلَ الْخَلْقِ وَ مَعَ الْخَلْقِ وَ بَعْدَ الْخَلْق»(1)حجت الهی، قبل از هر مخلوقی و همراه آن و بعد از آن هست، حرف بسیار عمیقی است. به یک معنی همان فرمایش پیامبر خدا صلی الله علیه و آله است که فرمود: «أَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نُورِی»(2)اولین مخلوقی که خداوند خلق کرد نور من بود. یعنی اول باید حجت باشد تا با به وجود آمدن مخلوقات مدیریت الهی در میان باشد و بعد هم که بمیرند باز حجت هست چون حجت فوق نسلها است. عرضم اینجا است که اگر ما این معارف را درست مطرح کنیم و تصور صحیحی از آنها به مردم بدهیم وقتی میپرسند مصداق این حجت چه کسی است؟ با اندک مقایسه میپذیرند جز اهل البیت علیهم السلام کس دیگری نمیتواند مصداق چنین مقامی باشد.
حضرت رضا علیه السلام در توصیف امام میفرمایند: بشریت برای زندگی خود نیاز به یک شخصیتی دارد که هیچ عیبی نداشته باشد و هیچ جهلی در شخصیتش نباشد. حال که بنا است چنین کسی را داشته باشیم و به او نیاز داریم خدا هم این نیاز را برآورده میکند. فقط این سؤال پیش میآید چگونه میتوان چنین فردی را تشخیص داد؟ امام رضا علیه السلام میفرمایند: «فَمَنْ ذَا یَبْلُغُ مَعْرِفَةَ الْإِمَامِ أَوْ کُنْهَ وَصْفِهِ هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ» چه کسی در آن حدّ است که بتواند امام را بشناسد و عمق صفت او را درک کند؟ «هَیْهَاتَ هَیْهَاتَ» داشتن چنین معرفتی برای مردم عادی خیلی دور است، «ضَلَّتِ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْحُلُومُ» در شناخت امام عقلها حیران و خردها در میمانند
«وَ حَارَتِ الْأَلْبَابُ» و عقلها حیران میشوند «وَ حَصِرَتِ الْخُطَبَاءُ» آن خطیبانی که به بهترین نحو میتوانند مطالب خود را بیان کنند در این مسئله فرو میمانند. «وَ کَلَّتِ الشُّعَرَاءُ» و شعرایی که زیباترین احوالات روحانی را میتوانند بیان کنند در این مورد گنگ میشوند. چون هر لفظی جهت وصف امام انتخاب کنند امام بالاتر از آن است «وَ عَجَزَتِ الْأُدَبَاءُ» ادبا عاجز میشوند. «وَ عَیِیَتِ الْبُلَغَاءُ» افراد بلیغی که میتوانند خیلی رسا مطلب را برسانند در این مسئله ناتوان میشوند. «وَ فَحَمَتِ الْعُلَمَاءُ» علماء در میمانند. «عَنْ وَصْفِ شَأْنٍ مِنْ شَأْنِهِ أَوْ فَضِیلَةٍ مِنْ فَضَائِلِهِ» نه اینکه در وصف امام اینچنین عاجزند، در وصف شأنی از شئون امام و فضلی از فضائل امام اینچنین ناتواناند. چون امام یکی از اوصافش کمال مطلق حلم است در موطن مخلوق. چهکسی به کمال مطلق حلم دست یافته تا بخواهد آن را تبیین کند؟ صبر مطلق، عبودیت مطلق همه از صفات انسان کامل است و بسیار سخن منطقی است که میفرمایند هیچکس در هر رتبه از توانایی هم که باشد هیچ شأنی از شئون امام را نمیتواند توصیف کند. اگر با دقت در سخنان حضرت تأمل بفرمائید تصدیق میکنید که خطبهی بسیار عمیقی است.
اول باید روشن شود آیا جهان نیاز به چنین شخصیتی دارد؟ به این معنی که آیا بدون چنین مدیریتی مردم جهان به استعدادهایی که باید شکوفا کنند میرسند؟ مثل این است که شما بگوئید آیا من بدون عقل میتوانم استعدادهایم را شکوفا کنم؟ ابتدا باید این موضوع دقیقاً تبیین شود. مصیبت جهان اسلام این بوده که نخواستند سخنان حضرت زهرا علیها السلام
را در مسجد مدینه درست بفهمند که حضرت فرمودند بدون حاکمیت علی علیه السلام در بستر شریعت محمدی صلی الله علیه و آله بشر هیچ نتیجهای از زندگی خود نمیگیرد. غم حضرت زهرا علیها السلام این است که اگر حجت الهی از میدان تصمیمگیری جامعه حذف شود به همان اندازه، «لَسَاخَتِ الارض» زمین ویران میشود. این حرف عمیقی است، واقعاً با حذف حجت خدا زمین و زمان به هم میخورد، همینطور که امروزه به هم خورده و هیچ جای امنی در عالم نیست که انسانها بتوانند به سوی تعادل لازم جلو بروند.
به همان اندازه که ما شیعیان نیز تحت حاکمیت تاریخی تفکر اهل سنت هستیم از نور مدیریت امام معصوم محروم شدهایم. هنر حوزههای علمیه و علماء در این بود که نگذاشتند فرهنگ تشیع فراموش شود ولی ما هنوز در نظام اجتماعی خود از غدیر استفاده نکردهایم. آیا آن نسبتی که در حال حاضر با اباعبدالله علیه السلام و کربلا داریم نسبت به غدیر و اصرار بر حاکمیت امامت داریم؟ آری نور بزرگی در افق تاریخ در حال طلوع است ولی این غیر از آن است که قلبها هم فرهنگ امام معصوم را لمس کنند و با حکم انسان کامل مرتبط باشند. روحانیتی که در حضرت علی علیه السلام بود و شیعیان چنین صفاتی را در مدعیان جانشینی پیامبر خدا صلی الله علیه و آله ندیدند. نمونهاش را شما در تاریخ صدر اسلام پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله ملاحظه میکنید که چطور حضرت علی علیه السلامجواب سؤالهای محققین سایر مذاهب را که به مدینه میآمدند میدادند، سؤالهایی که غیر علی علیه السلام هیچکس توان جوابدادن آنها را نداشت. حتی حضرت در یک جلسهای که سران مهاجرین و انصار جمع بودند بدون هیچ مقدمه و
یادداشتی خطبهی بینقطهای ایراد کردند تا معلوم شود ایشان از افق دیگری مدد میگیرند.(1)
به گفتهی یکی از بزرگان حضرت با ایراد آن خطبه میخواستند نشان بدهند فرق بین کسی که خداوند برای مدیریت جهان اسلام پرورانده با کسی که سقیفه انتخاب کرده از زمین تا آسمان است. فرض میگیریم بنده و جنابعالی بخواهیم چند جملهی بینقطه بگوییم، برای آنکه حروف بینقطه را انتخاب کنیم دیگر نمیتوانیم جملات معنیداری بگوئیم، مجبور میشویم حرفهای سطحی بزنیم. در حالی که در آن خطبه چنین نیست یک مرتبه حضرت بلند میشوند و آن خطبه را با محتوای کاملاً حکیمانه ایراد میکنند. معلوم است قضیه، یک قضیهی الهی است و باید خالقِ آن حروف و جملات، خالق هستی باشد که آن حروف را بر زبان مبارک حضرت جاری کرده است. اینکه میبینید علمای ما به این چیزها نمیپردازند چون مربوط به همان زمان بوده، آنچه من و شما گم کردهایم این باور است که بدون امام نمیشود زندگی کرد و فکر نکردهایم چرا روایت میفرماید: «لَوْ لَا الْحُجَة لَسَاخَتِ الْاَرْض بِاَهْلِهَا»(2)اگر حجت نباشد زمین و زمان به هم میخورد، تحلیلی درست از گسستگیهای امروز جهان نداریم و راز مسئله را در نبودن امامی نمیدانیم که اگر همهی اهل نظر جمع شوند نمیتوانند شأنی از شئون آن امام را توصیف کنند.
اکثراً موضوع امامت را یک موضوع اعتباری میدانند و نه یک حقیقت جاری در هستی که میشود به آن نور متصل شد و از ولایت قدسی امام بهره گرفت. این که از طریق علم کلام ثابت میکنیم حق با شیعه است غیر از آن باوری است که برای امام در عالم تکوین، حقیقتی آسمانی قائل باشیم. فراموش نفرمائید آن چه در غدیر طرح شد حکم الهی بود تا قاعدهی عالم تکوین در امور تشریعی جامعه جاری گردد، نه اینکه صرفاً انتصابی از طرف رسول خدا صلی الله علیه و آله(1)بود. در غدیر قاعدهی عالم قدس
1) در رابطه با انتصاب علی علیه السلام به امر الهی از جابر جُعفی داریم که میگوید: «قَرَأْتُ عِنْدَ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام قَوْلَ اللَّهِ «لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ» قَالَ بَلَی وَ اللَّهِ إِنَّ لَهُ مِنَ الْأَمْرِ شَیْئاً وَ شَیْئاً وَ شَیْئاً وَ لَیْسَ حَیْثُ ذَهَبْتَ وَ لَکِنِّی أُخْبِرُکَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی لَمَّا أَمَرَ نَبِیَّهُ صلی الله علیه و آله أَنْ یُظْهِرَ وَلَایَةَ عَلِیٍّ علیه السلام فَکَّرَ فِی عَدَاوَةِ قَوْمِهِ لَهُ وَ مَعْرِفَتِهِ بِهِمْ وَ ذَلِکَ لِلَّذِی فَضَّلَهُ اللَّهُ بِهِ عَلَیْهِمْ فِی جَمِیعِ خِصَالِهِ کَانَ أَوَّلَ مَنْ آمَنَ بِرَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ بِمَنْ أَرْسَلَهُ وَ کَانَ أَنْصَرَ النَّاسِ لِلَّهِ وَ لِرَسُولِهِ وَ أَقْتَلَهُمْ لِعَدُوِّهِمَا وَ أَشَدَّهُمْ بُغْضاً لِمَنْ خَالَفَهُمَا وَ فَضَّلَ عِلْمَهُ الَّذِی لَمْ یُسَاوِهِ أَحَدٌ وَ مَنَاقِبَهُ الَّتِی لَا تُحْصَی شَرَفاً فَلَمَّا فَکَّرَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله فِی عَدَاوَةِ قَوْمِهِ لَهُ فِی هَذِهِ الْخِصَالِ وَ حَسَدِهِمْ لَهُ عَلَیْهَا ضَاقَ عَنْ ذَلِکَ فَأَخْبَرَ اللَّهُ أَنَّهُ لَیْسَ لَهُ مِنْ هَذَا الْأَمْرِ شَیْءٌ إِنَّمَا الْأَمْرُ فِیهِ إِلَی اللَّهِ أَنْ یُصَیِّرَ عَلِیّاً وَصِیَّهُ وَ وَلِیَّ الْأَمْرِ بَعْدَهُ فَهَذَا عَنَی اللَّهُ وَ کَیْفَ لَا یَکُونُ لَهُ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ وَ قَدْ فَوَّضَ اللَّهُ إِلَیْهِ أَنْ جَعَلَ مَا أَحَلَّ فَهُوَ حَلَالٌ وَ مَا حَرَّمَ فَهُوَ حَرَامٌ قَوْلُهُ ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا»(بحارالأنوار، ج 25، ص 337). خدمت حضرت باقر علیه السلام این آیه را خواندم «لَیْسَ لَکَ مِنَ الْأَمْرِ شَیْءٌ» که خداوند به پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: برای تو از امر هیچچیز نیست، فرمود آری به خدا قسم برای او از امر مقداری و مقداری و مقداری است، آن طور که تو گمان کردهای نیست ولی من برای تو توضیح دهم که خداوند بزرگ وقتی به پیامبر دستور داد که خلافت و ولایت علی علیه السلام را اظهار نماید پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نگران دشمنی خویشاوندان خود شد نسبت به علی علیه السلام و سابقهای که از آنان داشت و این به آن جهت بود که خداوند علی علیه السلام را بر تمام آنها برتری بخشیده بود در تمام صفات، وی اول کسی بود که ایمان به پیامبر و رسالت او آورد از تمام مردم بیشتر خدا و پیامبرش را نصرت مینمود و از همه بیشتر با دشمنان پیکار داشت و از همه بیشتر کینه با دشمنان خدا و پیامبر داشت و مقام علمی او که هیچکس را یارای هماوردی با او نبود و سایر مناقبی که از حد شمارش بیشتر است. وقتی پیامبر صلی الله علیه و آله به فکر دشمنی آنها با علی علیه السلام افتاد که بر او رشک میبرند، دلتنگ شد خداوند به او اطلاع داد که این امر مربوط به او نیست این بستگی به خدا دارد که علی وصی و ولیّ امر بعد از او باشد. منظور از آیه این است. چگونه ممکن است از آیه اینطور برداشت کرد که او اختیاری نداشته باشد با اینکه به او تفویض نموده که هرچه را او حلال کند، حلال است و هرچه را او حرام کند، حرام است، به دلیل این آیه «ما آتاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (سورهی حشر، آیهی 7).
ظهور خارجی پیدا کرد، مثل ظهور حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه که یکی از قواعد عالم هستی است. اینکه پیامبراکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «اگر یک روز هم به عمر زمین مانده باشد آن قدر آن روز طولانی میشود تا فرزندم مهدی عجل الله تعالی فرجه ظهور کند»(1)به جهت همان قاعدهی تکوینی است و پیامبر صلی الله علیه و آله آن قاعده و سنت را میبینند و به این زبان میگویند. سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله سخن و خبر عادی نیست، بازگویی یک سنت است به زبان تشریع، چون هستی به ثمر نمیرسد مگر با حاکمیت امامی معصوم که تمام جوانب هستی را در مدیریت خود داشته باشد. مثل اینکه کمال یک انسان به حاکمیت عقل است در تمام حرکات و سکنات و خیال و قلب او.
هستی ظرفیتی دارد و ضروریاتی و انتهایی که آن انتها با تمامیت استعدادهایش تحقّق مییابد و آن فقط با ظهور امامت امام ممکن است و نه صرفاً به وجود امام. تحقق شرایطی که امام به طور کامل و با همهی
1) الإرشاد فی معرفة حجج الله علیالعباد، ج2، ص 340.
شئونات در صحنه باشند. یکی از شئونات امامت حاکمیت در تمام مناسبات حیات بشری است و این یک ضرورت برای عالم است. چون این قاعده در عالم هست رسول خدا صلی الله علیه و آله از آن خبر میدهند که محال است عمر زمین بدون حاکمیت امام معصوم به انتها برسد.
وقتی روشن شد امام چه جایگاهی دارند در ادامه میفرمایند: «فَکَیْفَ یُوصَفُ بِکُلِّیَّتِهِ أَوْ یُنْعَتُ بِکَیْفِیَّتِهِ أَوْ یُوجَدُ مَنْ یَقُومُ مَقَامَهُ أَوْ یُغْنِی غِنَاهُ» با این وصف چگونه میتوان همهی فضائل امام را بیان کرد و یا او را چنان که هست توصیف نمود و یا کسی جایگزین او شود و از عهدهی کار امامت برآید؟ فقط امام - به آن معنایی که تکویناً و موهبتاً خدا به بشریت داده - میتواند وظایف امامت را انجام دهد. «وَ أَنَّی وَ هُوَ بِحَیْثُ النَّجْمُ عَنْ أَیْدِی الْمُتَنَاوِلِینَ وَ وَصْفِ الْوَاصِفِینَ» چه کسی میتواند از عهدهی کار امام برآید در حالی که او همچون ستارهای است که از دسترس آنهایی که میخواهند به او نزدیک شوند و یا او را وصف کنند دور است.
حضرت ابتدا جایگاه امام را در هستی تبیین میکنند، سپس وارد این نکته میشوند که انتخاب امام در توان مردم نیست. ابتدا باید روشن شود آیا چنین حقیقتی در عالم هست یا نه. ممکن است عدهای نخواهند چنین کسی مدیریت جامعهی آنها را در دست بگیرد ولی این غیر از آن است که چنین حقیقتی را انکار کنند. برای توجه به وجود مقام حقیقی امام در هستی بنده فکر میکنم از طریق توجه به حکمت الهی و اَحسن بودن نظام هستی به راحتی به مقصد میرسیم و ظاهراً در این روش ذهنِ نسل جدید بهتر همراهی میکند و خیلی هم گرفتار اصطلاحات علم کلام نمیشویم.
هر انسان خداشناسی میپذیرد که خدای واجب الوجود، واجب الوجود من جمیع الجهات است. یعنی عین رحمت و فیض و علم و حکمت است. خداوند واجب الوجود من جمیع الجهات است به این معنی که خدا در کمالات کامل است. حال وقتی عالَم از خالقی حکیم صادر شود حتماً آن عالَم اَحسن است. وقتی روشن شد نظام عالم اَحسن است پس تمام نیازهای ضروری بشر در آن عالم به بهترین شکل برآورده شده است. و مسلم یکی از نیازهای حقیقی بشر داشتن برنامهی کاملی است که در این دنیا بتواند به اهداف متعالی خود برسد و حتماً آن برنامه همراه با نمونهی عملی و الگوی کامل به بشر عرضه میشود. خدای حکیم در نظام اَحسنِ خود حتماً آن برنامهی بینقص را خلق کرده وگرنه خداوند که در نهایت کمال است، نهایت لطف را نکرده و چون میدانیم خدا نهایت لطف را جهت هدایت بندگانش فراهم میکند و لازمهی نهایت لطف آن است که انسانهایی که در سراسر زندگی معصوماند، برای بشر بپروراند پس حتماً آن کار را کرده و به همین جهت در روایت داریم امام و پیامبر در سراسر زندگی، معصوماند. چون این نیاز بشر است که الگوهای هدایتش همواره بدون نقص مدّ نظرش باشند و خداوند چنین نیاز عالی و ضروری بشر را معطل و بیجواب نمیگذارد.
یکی از نیازهای عالی بشر این است که برنامهای بینقص داشته باشد که با نبوتِ نبی جواب این نیاز داده شده و شخص پیامبر صلی الله علیه و آله مجسمهی کامل آن مکتب است. چون از نظر روانی اگر بنده حرفهایی بزنم که خودم مقداری از آن را قبلاً عمل نکرده باشم شما از نظر روحی نمیتوانید
تماماً آن رهنمودها را بپذیرید و نمیتوانید به عالیترین شکل به راهنماییهای من عمل کنید، در صورتی که ما نیاز داریم به عالیترین شکل با پیام خدا مرتبط باشیم. حال در همان راستایی که در کنار شریعت به پیامبر صلی الله علیه و آله به عنوان الگوی دینداری نیاز داریم، پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله در کنار شریعت، باز الگویی نیاز داریم که نمونهی کامل و تضمین شدهی دینداری باشد تا شریعت را در حرکات او بیابیم و عمل کنیم و هرکس برداشت خود را دنبال نکند. اگر خدای حکیم بخواهد نیاز بشر به هدایت را به طور کامل برآورده کند حتماً کنار شریعت، بهترین نمونهی دینداری را به او میدهد که همان امام معصوم باشد. امامی که لازم است علمش حضوری و موهبی باشد و نه حصولی و اکتسابی.
آیا میتوان به کسی دل سپرد که نه با وجودِ حقایق مرتبط است و نه با حقیقت به صورت جامع ارتباط دارد؟ در حالی که خداوند در قرآن خبر از خانوادهای داده که کمال را به صورت تکوینی و موهبی و یک جا برای آنها مقرر کرده است و با توجه به این امر حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «أَیَظُنُّونَ أَنَّهُ یُوجَدُ ذَلِکَ فِی غَیْرِ آلِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله» آیا اینها فکر میکنند که آن مقام و آن امامت در غیر آل پیامبر صلی الله علیه و آله یافت میشود؟ که به آیهی تطهیر مربوط به اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله اشاره دارند. نهاییترین لطف خدا این است که هدایت خلق از طریق خانوادهای انجام شود که سابقهشان نشانهای از پاکی و طهارت باشد تا بتوان بدون هیچ اضطرابی با آنها اُنس گرفت و خداوند از این طریق لطفش را کامل کرده و شرایط پذیرش دین را به طور کامل فراهم فرموده است. به همین جهت همیشه
سوابق پیامبران طوری بوده که هیچ لکهی سیاهی در زندگی آنها دیده نمیشود تا خداوند بیشترین کمک را به مردم جهت پذیرش سخن پیامبران کرده باشد. حضرت میفرمایند اگر تصور شود امامت در غیر این خانواده قرار دارد «کَذَبَتْهُمْ وَ اللَّهِ أَنْفُسُهُمْ وَ مَنَّتْهُمُ الْأَبَاطِیلُ إِذِ ارْتَقَوْا مُرْتَقًی صَعْباً وَ مَنْزِلًا دَحْضاً» سوگند به خدا خودشان خودشان را فریب دادند و اهداف و آرمانهای باطلی در جلوی آنها گذاشته در آن صورت پای بر نردبانی گذاشتهاند که بالا رفتن از آن مشکل است و در جایی منزل کردهاند که بسیار لغزنده است «زَلَّتْ بِهِمْ إِلَی الْحَضِیضِ أَقْدَامُهُمْ» قدمهایشان سقوط میکند و در درّهای هلاکتکننده پرت میشوند. با این پندار که خودشان میخواهند امام را انتخاب کنند راه خطرناکی انتخاب کردهاند «إِذْ رَامُوا إِقَامَةَ إِمَامٍ بِآرَائِهِمْ» به جهت این که میخواهند امام را با نظر و رأی خود بیابند و انتخاب کنند «وَ کَیْفَ لَهُمْ بِاخْتِیَارِ إِمَامٍ» چگونه توانایی انتخاب امام را دارند در حالی که «وَ الْإِمَامُ عَالِمٌ لَا یَجْهَلُ وَ رَاعٍ لَا یَمْکُرُ» امام عالمی است خالی از جهل، و سرپرستی است خالی از ضعف؟
خدایا به حقیقت آن الطافی که به ائمه علیهم السلام مرحمت کردی تا بشریت در زندگی زمینی حیران نماند، فهم مقام امامت و توان تبعیت از آن مقام را به ما مرحمت فرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
در رابطه با عقیده به جایگاه امامت، مبنای تفکر شیعه آن است که خداوند در هر شرایطی به بهترین نحو بندگانش را هدایت میکند. چون اولاً: هادی مطلق است. ثانیاً: نافذُ القدره میباشد. خدایی که هادی مطلق است و در هدایتش کوچکترین خللی نیست و نافذ القدره نیز هست و هیچ جریانی نمیتواند مانع هدایت او شود، حتماً بهترین شرایط را جهت هدایت انسانها فراهم میکند. بر این اساس است که باید متوجه باشیم بهترین نحوهی هدایت در عالم وجود دارد و خداوند همان بهترین نحوهی هدایت را به بشر داده است پس به کمتر از آن قانع نشویم. اگر در صدر اسلام از این نکته غفلت نمیشد، نه غدیر فراموش میگشت و نه حضرت اباعبدالله علیه السلام در کربلا شهید میشدند. آنچه که منجر به شهادت حضرت اباعبدالله علیه السلام در کربلا شد غفلتِ بشر از هدایتگری مطلق خداوند بود و
این که خدای هادیِ مطلق حتماً بهترین نحوه هدایت را برای بشر فراهم کرده است، در آن صورت همهی نظرها در آن زمان به حضرت اباعبدالله علیه السلام و قبل از آن به امیرالمؤمنین علیه السلام و امام حسن علیه السلام میافتاد.
تأکید بنده آن است که خداشناسیِ درست، انسانها را میرساند به این که حتماً خدا بهترین نحوهی هدایت را به بشر میدهد، همین طور که بهترین کتاب را برای بشر آورد. بهترین نحوهی استفادهی بشر از آن کتاب این است که به راهنمایی کسانی که حقیقت قرآن را میشناسند قرآن به بشر برسد. و این چیزی است که نهتنها قرآن به آن اشاره کرده، بلکه هرکسی میتواند به ضرورت این نکته پی ببرد که برای اجرای قرآن در زندگی بشر باید کسی در میان باشد که با حقیقت قرآن مرتبط است. وقتی رسیدیم به این نکته که بهترین نحوهی هدایت از قرآن باید بعد از نبی با حضور امامی معصوم باشد بدیهی است که به امام معصوم رجوع میکنیم.
مشکل از اینجا شروع شد و ادامه یافت که بشر خدای هادی و رب قادر را گم کرد و خداوند را فقط در حدّ خالق پذیرفت. ائمه علیهم السلام در رابطه با جایگاه هدایت کامل الهی ما را هدایت میکنند به اینکه متوجه باشید مقام امام چه مقامی است. در واقع دارند بشر را از یک غفلت بزرگِ معرفتی نسبت به هادی و رب بودن خداوند نجات میدهند.
خداوند در دادن عالیترین شکل و شرایط هدایت کوتاهی نکرده است. بیش از این هم ربوبیت حق اقتضا نمیکند که به بشری که اهل انتخاب است حقیقت را پیشنهاد کند تا خود بشر انتخاب نماید، زیرا هدایت اجباری، توهین به اختیار بشر است. خدا به بشر محبت کرده و او را
مختار آفریده تا خود او رجوع به حقیقت را در اندیشه و عمل انتخاب کند و بهترین موضوع برای انتخاب را نیز به او پیشنهاد کرده ولی در هر حال قدرت انتخاب او را از او ساقط نمیکند، حتی اگر بدترین موضوعات را انتخاب کند. چون اجبارِ بشر به انتخابِ بهترین موضوع، بزرگترین ظلم و توهین به بشر است. مثل این که به جای تعارفکردن آب به یک جوان تشنه با اجبار سر او را در ظرف آبی فرو کنیم تا آب بنوشد، معلوم است که آن جوان از خواستن آب منصرف میشود. چون در این برخورد اختیار او که همهی شخصیت اوست زیر پا گذاشته شده است.
امام رضا علیه السلام ما را متوجه این نکته میکنند که نگاهتان به هدایت خداوند تا آنجا باشد که او برای شما بهترین شکل هدایت را فراهم کرده تا انتخاب کنید و آنقدر جایگاه آن هدایت، همهجانبه و عظیم است که بشر نمیتواند خودش مصداق این هدایت را تشخیص بدهد. خدا باید کسی را که حامل همهی ابعاد هدایتگری است و بشر به همهی آن ابعاد نیاز دارد، به بشر ارائه بدهد، تا انسانها خودشان انتخاب کنند، هرچند جایگاه آن هدایت به تعبیر حضرت رضا علیه السلام: «وَ هُوَ بِحَیْثُ النَّجْمُ عَنْ أَیْدِی الْمُتَنَاوِلِینَ وَ وَصْفِ الْوَاصِفِینَ» امام مثل ستارهای است که از دسترس افرادی که میخواهند به آن دست یابند بسیار دور و از وصف واصفین بسیار بالاتر است. مثل ستاره که خدا خلق کرده تا مردم با نورش هدایت شوند، میتوان از هدایت امام بهرهمند شد ولی نه انسانها میتوانند هر طور خواستند و هر جا خواستند ستارهای نصب کنند و نه میتوانند هرکس را خواستند به عنوان امام انتخاب نمایند. بعد فرمودند: آیا فکر میکنید چنین
امامی را جز در خانوادهی پیامبر صلی الله علیه و آله، در جای دیگری میتوان یافت؟ «أَیَظُنُّونَ أَنَّهُ یُوجَدُ ذَلِکَ فِی غَیْرِ آلِ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله» تاریخ گواه این حقیقت است که چگونه با آنهمه تنگناها که برای اهل بیت علیهم السلام ایجاد کردند، آنها چون خورشید درخشیدند، به طوری که انسان یقین میکند خداوند برای هدایت بشر، آنها را منور به توانایی خاصی کرده است. این خانواده از یک طرف از همهی جهات، زمینهی جذب و کسب فیض الهی را دارند و از طرف دیگر توان اظهار و ارائهی آن فیض را در خود حفظ نمودهاند. به همین جهت حضرت رضا علیه السلام فرمودند: اگر در جایی غیر از خانوادهی رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبال هدایت باشید به بیراههها پناه بردهاید و خود را به آرزوهای غلط و حرفهای باطل مشغول نمودهاید.
در ادامه میفرمایند: «وَ کَیْفَ لَهُمْ بِاخْتِیَارِ إِمَامٍ وَ الْإِمَامُ عَالِمٌ لَا یَجْهَلُ وَ رَاعٍ لَا یَمْکُرُ» چگونه خواستند با عقل و اندیشهی خود امام خود را انتخاب کنند در حالیکه - با توجه به بهترین نحوهی هدایت- امام عالمی است که هیچگونه جهلی در او نیست و سرپرستی است که هیچ ضعفی ندارد. بشر هر کسی را انتخاب کند براساس حدّ فهمی که دارد انتخاب میکند، چگونه میتواند کسی را انتخاب کند که هیچگونه جهل و ضعفی نداشته باشد. «مَعْدِنُ النُّبُوَّةِ لَا یُغْمَزُ فِیهِ بِنَسَبٍ وَ لَا یُدَانِیهِ ذُو حَسَبٍ» امام معدن نبوت است، بدون آنکه در نَسَب، نقصی داشته باشد که مورد طعن قرار گیرد(1)و در حَسَب کسانی در حدّ او باشند. این که میفرمایند «معدن
1) اغماز یعنی چشم پوشی، میفرمایند: این طور نیست که در نسبِ امام عیبی باشد که لازم باشد مردم از آن عیب چشمپوشی کنند.
نبوت» است خبر از مقام مهمی می دهد و آن این که امام از همان چشمهای مینوشد که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نوشید و لذا امام باید شما را از طریق تماس با حقیقت قرآن، هدایت کند در نتیجه آنها باید با اصل قرآن مرتبط باشند. اگر مفسرین با تدبّر در قرآن نکات ارزشمندی را در اختیار بشر میگذارند این غیر از آن است که با حقیقت قرآن متحد و مرتبط باشند. امام و پیامبر هر دو از مخزن وحی استفاده میکنند، فرقشان این است که پیامبر صلی الله علیه و آله این راه را گشوده و امام آن راهی را که پیامبر صلی الله علیه و آله گشوده است طی میکند. اما هر دو از مخزن میگیرند. یعنی حجابها بین امام و پیامبر هر دو مرتفع است و هر دو با حقیقت قرآن مرتبط هستند و چون با حقیقت قرآن مرتبط هستند معارف را از حقیقتِ نوری قرآن میگیرند و به بشر میدهند.
پیامبر، شریعت - یعنی جاده را ایجاد کرده- و دستگاهی را آورده که اگر کسی درست برود به مقصد میرسد و امامان تنها کسانی هستند که کاملاً این جاده را از ابتدا تا انتها میشناسند و اگر کسی خواست آن را درست طی کند دستگیریاش مینمایند. همیشه در عالم یک عدهای واصلاند و بقیه در صورتی که تابع آن واصلان باشند به مقصد نزدیک میشوند. آیات قرآن هم به خوبی روشن میکند که تنها مطهرون واصلان به قرآن هستند. میفرمایند: «إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ»آن قرآنی که دارای درجه ی بسیار بالا است «فِی کِتَابٍ مَّکْنُونٍ» در کتابی غیر قابل دسترس قرار دارد که «لَّا یَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»(1)تنها مطهرون میتوانند بدان متصل باشند و آن را
1) سورهی واقعه، آیات 77 تا 79.
لمس کنند، به این معنی تنها اهل البیت علیهم السلام مقامشان مقامی است که با معدن نبوت یعنی قرآن مرتبط هستند. آیا با تأمل در این موضوعات نباید متوجه این نکتهی مهم شد که تنها کسانی میتوانند از طریق قرآن ما را به معنای حقیقی هدایت کنند که با حقیقت قرآن ارتباط داشته باشند؟ کسی که قرآن را بخواند و در آن تدبّر کند کار خوبی انجام میدهد ولی چنین کسی نمیتواند ما را هدایت کند مضافاً این که چنین کسی وقتی درست در قرآن تدبّر میکند که به کمک راهنماییهای صاحبان اصلی قرآن که معدن نبوتاند، در قرآن تدبّر کند. بشر جهت فهم قرآن حجت میخواهد تا بتواند به خوبی و با اطمینان کامل از قرآن بهره بگیرد.
باید از قرآن طوری استفاده کرد که بتوان تاریخ خود را بسازیم و گرفتار آراء مختلف نباشیم و همیشه در ذیل تاریخ سایر ملّت ها قرار نگیریم. در میان اهل سنت فقهای زیادی پیدا شدند و هر فقیهی از قرآن و روایات یک طور برداشت کرد، یک مرتبه خلیفهی وقت متوجه شد هزاران اسلام با آراء کاملاً متضاد جهان اسلام را به بحران کشانده است، لذا مجبور شدند باب اجتهاد را مسدود کنند و همه را به چهار فقیه محدود نمایند. در حالیکه در شیعه در عین آنکه باب اجتهاد مفتوح است به جهت وجود امامان معصوم هرگز آن مشکلات به وجود نیامد و اگر اندک تفاوتی بین نظرها هست این یک موضوع طبیعی است و جهتگیری اصلی و فهم کلیِ همه درست است مثل تفاوت نور بیرنگ است در شدت و ضعف، نه مثل تفاوت نور زرد و سبز. چون جهت کلی و فهم کلی را امامان معصوم روشن کردهاند، کسی که ظرفیت بیشتری
داشته، امام برای او مطلب را عمیقتر فرمودهاند و برای کسی که به آن عمق نبوده، مطلب را در سطح پائینتری گفتهاند ولی در هر حال سخنان امامان در عین ارائههای متفاوت، از جامعیت خارج نیست. عبدالله سنان خدمت امام صادق علیه السلام میآید که یابن رسول الله ذریع میگوید شما جواب آن سؤالی که من خدمتتان عرض کردم را طور دیگر فرمودهاید، حضرت میفرمایند ذریع درست گفته است. عرض میکند ولی جواب مرا در مورد همین سؤال طور دیگر فرمودید. میفرمایند: «وَ مَنْ یحْتََمِلُ مِثْلَ مَا یحْتََمِلُ ذَریع» کدام یک از شما ذریع هستید و آنطور که او میتواند مطالب را یاد بگیرد، میگیرید؟(1)وقتی ملاحظه میکنید با اینکه حضرت جواب یک سوال را به دو صورت دادهاند، آن دو سخن، آنچنان نیست که در عرض یکدیگر و ضدّ هم باشند.
در هر صورت ملاحظه میفرمائید که قرآن حقیقتی دارد که حجت خدا یعنی امام معصوم به حقیقت و معدن آن مرتبط است و بشر را براساس حقیقت قرآن هدایت میکند، چون ایشان معدن نبوتند و با جنبهی وجودی قرآن مرتبطند، نه این که فکر کنند و از قرآن چیزی بفهمند. فکرکردن در آیات قرآن غیر از این است که با قلب خود با باطن قرآن مرتبط باشند. اگر بنا است قرآن به معنای واقعیش به بشر برسد توسط کسانی میرسد که باطن قرآن را ببینند. واژهی «لا یَمَسُّهُ» بر همین نکته
1) بحارالأنوار، ج 24، ص 361.
تأکید دارد، چون آنها جنبهی وجودی قرآن را لمس میکنند، همینطور که شما خوبی را حس میکنید. قرآن یک حقیقت نوری است، قلب میتواند آن را حس کند، چون پردهها از جلوی قلب عقب رفت آن را میبینند. آیا هدایت کامل جز از طریقی است که با ارتباط با جنبهی وجودی قرآن انسانها هدایت شوند؟
وصف «مَعْدِنُ النُّبُوَّةِ» برای امام یعنی تمام حقایق نبوت در قلب امام هست و بهترین هدایت در نظام اَحسن غیر از این نمیباشد، هر ارتباطی با قرآن غیر از این ارتباط با نقص همراه خواهد بود. برای روشنشدن چگونگی وجود نقص، مقایسهای بین انقلاب مشروطه و وجود شاه در آن انقلاب، با انقلاب اسلامی و وجود ولی فقیه بکنید. گرچه در انقلاب اسلامی امام معصوم حاکم نیست ولی فرهنگ امامت حاکم است، چون فقیه از خودش چیزی نمیگوید، ولی در انقلاب مشروطه نقص هست چون شاه در میان است و نظر او در تصویب و اجرای قوانین شرط است و قانونی را که نمایندگان مجلس تصویب و علمای طراز اول جهان اسلام تأیید کنند، باید شاه و مجلس سنا تأیید نمایند. معلوم است قانونی که باید رضایت شاه را در برداشته باشد، قانونی نیست که ملّت را به نتیجه برساند. به همین جهت باید نظام سیاسی مشروطه از بین میرفت اما با ادامهی تاریخ و ظهور امام عصر عجل الله تعالی فرجه انقلاب اسلامی از بین نمیرود بلکه کامل میشود. برعکس قوانین و کارهای بشر که با نقص همراه است، الطاف الهی همیشه به طور کامل و همه جانبه است و لذا باید نظرها به جنبههای کامل و همهجانبهی امور باشد و نه به چیزی کمتر از آن. چون خدایی که
نافذ القدره و هادی مطلق است حتماً کاملِ هر چیزی را لطف میکند و اگر ما به سوی آن کمال قدم برداریم و به جنبهی ناقص آن راضی نباشیم مسیر را درست طی میکنیم هرچند در حال حاضر با جنبهی کمالی آن چیز روبهرو نباشیم. همان زمان که مشروطه تشکیل شد علماء دلخون بودند که چرا شاه باید نقش داشته باشد اما چارهای نداشتند و این غیر از آن است که شرایط را پذیرفته باشند چون طبق آموزههای دینی نظر به جایی داشتند که انقلاب اسلامی شروع آن است تا نظرها به امامی معطوف شود که در قلهی علم و معدن نبوت است و عالیترین نَسَب را دارد.
حضرت رضا علیه السلام در راستای کمال خانوادگی برای امام میفرمایند: «فَالْبَیْتُ مِنْ قُرَیْشٍ وَ الذِّرْوَةُ مِنْ هَاشِمٍ وَ الْعِتْرَةُ مِنَ الرَّسُولِ صلی الله علیه و آله شَرَفُ الْأَشْرَافِ وَ الْفَرْعُ عَنْ عَبْدِ مَنَافٍ» نژاد او قریش و ریشهاش از هاشم و عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله است که شرف همه شرافتمندان است و از نسل عبد مناف میباشد. امامان شیعه کاملترین شرافتها را از نظر شخصیتِ خانوادگی دارند تا زمینهی پذیرش امام برای روحها و روانها به راحتی و به بهترین نحو فراهم باشد. مردم در ضمیر ناخودآگاهشان اگر امام از نسل پیامبر صلی الله علیه و آله باشد احساس نزدیکی بیشتری با او دارند و بیراهه هم نمیروند، از آن جهت که عموماً یک نوع وفاداری بین فرزند پیامبر با مکتب آن پیامبر هست، از این گذشته فکر میکنم مردم در شعور خاص خود میفهمند همینطور که در این گِل، این فکر به وجود آمده زمینهی بروز و
ادامهی آن در این گِل بیشتر است و به گفتهی محیالدین در آن صورت اتحاد به نحو کامل محقق است و نزدیکی به کاملترین صورت شکل گرفته. یگانگی بین رسول خدا صلی الله علیه و آله و فرزندان آن حضرت وقتی کامل است که هم از جهت فهمِ حقیقت و هم از نظر ظاهرِ شریعت و هم از نظر نَسب و حَسب و ریشه و نژاد یکی باشند. پس اگر بنا است کاملترین شکلِ ظهور دین را بخواهیم باید از کسانی بخواهیم که از همهی این جهات به پیامبر صلی الله علیه و آله نزدیک باشند و از آنجهت که خداوند همهی شرایط این نزدیکی را فراهم میکند، حتماً امام از نسل پیامبر صلی الله علیه و آله خواهد بود.
از خصوصیات امام؛ «نَامِی الْعِلْمِ کَامِلُ الْحِلْمِ مُضْطَلِعٌ بِالْأَمْرِ» علمی فزاینده و حلمی کامل است و در امر مدیریت توانا و دانا است. اگر بنا است مدیر جامعهی دینی در اوج علم و حلم و توانایی باشد، نباید مردم به غیر از امام معصوم، نظرها را به جایی دیگر بیندازند. همین طور که هر تری به عینتری ختم میشود، تمام حلمها باید در یک نفر به صورت مطلق جمع باشد و او باید مدیریت جامعه را بهدست گیرد. «عَالِمٌ بِالسِّیَاسَةِ مُسْتَحِقٌّ لِلرِّئَاسَةِ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ نَاصِحٌ لِعِبَادِ اللَّهِ» امام عالم به سیاست و شایستهی ریاست و واجب الاطاعه، قائم به امر خدا و خیرخواه بندگان است. سیاست یعنی ایجاد انضباطی خاص برای رسیدن به هدف. امام است که هدف را درست تشخیص میدهد و امکان برنامهریزی برای آنکه بشر را به اهداف مقدسش برساند، داراست.
اگر 50 سال قبل گفته میشد برنامههایی که غرب برای بشریت ریخته به نتیجه نمیرسد، میگفتند شما کارشناسید یا غربیها؟ در حالیکه اگر
این قاعده را میشناختیم که هر جا فرهنگ امامت نباشد هر برنامهای با ناکامی روبهرو میشود، نیاز نبود بشر به تجربهای این چنین تلخ گرفتار شود که برونرفت از آن او را با مشکلات عدیدهای دچار کند. در اخبار بود که بازارهای بورس آمریکا و اروپا 53% سقوط مالی داشتهاند. یعنی اگر شما یک میلیون پول داشته باشید با برنامهریزی این بهاصطلاح کارشناسان 53 % آن از بین رفته است. غربی که وقتی خودش ثروتمند است بقیه ثروتمند نیستند ولی وقتی خودش فقیر شد جهان را فقیر میکند، برای بشر برنامهریزی کرد و با الگوهای مدیریتی خود چنین مشکلی را به بار آورد. مثل همسایهی ناباب که وقتی خودش خوشش است کاری به کسی ندارد ولی اگر گرفتار مصیبت شد همهی محلّه را به هم میریزد. اگر ملاکهای درست داشته باشید متوجه میشوید پیشرفت غرب، سر به سلامت نمیبرد چون مالی که با دزدی و چپاول به دست آمده است جز ناکامی به همراه ندارد و این نشان میدهد به اندازهای که ما از سیاستِ امامت فاصله بگیریم حتماً دچار بحران میشویم. خوشا به حال آنهایی که سرنوشتشان را به تمدن غرب گره نزدند تا با بحرانیشدن غرب اینها هم بحرانی شوند.(1)
سقوط مالی بازار بورس در کشورهای غربی و
1) حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در همان سال اولِ پیروزی انقلاب در رابطه با جدایی از غرب فرمودند: «باید اگر ما بخواهیم استقلال پیدا کنیم، آزادی پیدا کنیم، مملکت خودمان را خودمان اداره کنیم، باید خودمان را پیدا کنیم، گم کردیم ما خودمان را، باید پیدا بکنیم خودمان را، باید از این غربزدگی بیرون برویم. خیال نکنیم همه چیز آنجاست، و ما هیچ نداریم. خیر، ما همه چیز داریم و فرهنگمان فرهنگ غنی است، باید پیدایش کنیم این فرهنگ را.» (صحیفهی امام، ج 10، ص 386)
کشورهای عربی یک نمونه است تا روشن شود چگونه عدهای با بحران غرب این چنین ویران شدند. اینکه میگویند نباید انسان سرنوشتش را به کفر گره بزند به این علت است که کفر آینده ندارد.
وقتی انسان ایمان را بشناسد میفهمد جهانی که با سیاستِ غیر معصوم اداره میشود حتماً به بحران میافتد. درک این نکته احتیاج به سن زیاد ندارد حتماً شما بحران جریانهای کفر را در منحنی یک عمرِ عادی خواهید دید. اینکه در متون دینی دارید اگر این کار را بکنید ثواب یک عمر نماز یا روزه میبرید، یا میفرماید شب قدر «خَیْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ» از 80 سال عمر بهتر است یعنی منحنی تحولات از صعود تا سقوط عموماً یک عمر بیشتر نیست و شما در دورهی 80 سال حتماً بحرانها را تجربه خواهید کرد. مگر صعود تا سقوط رضاخان بیشتر از20 سال بود؟ یا سقوط پسرش بیشتر از 40 سال بود که جمعاً 60 سال میشود. آمریکا از جنگ جهانی دوم اوج گرفت. هنوز 60 سال نگذشته سقوط ابرقدرتیاش شروع شد. در جنگ جهانی دوم مثل یک آدم زرنگ با ناشیگریهایی که هیتلر در آورد وارث پیروزیهای متفقین شد ولی این اَبَر قدرتی تا آخر برایش نماند و کمتر از یک عمر از آن نگذشت که سقوطش شروع شد. این را هرکس میتواند تجربه کند که کفر همواره زمین میخورد و صعود و سقوطش بیش از منحی یک عمر طول نمیکشد. صعود و سقوط بنیامیه با آنهمه حیلهگریها که ابوسفیان و معاویه به خرج دادند بیش از هزارماه طول نکشید. شصتمین سال تأسیس رژیم صهیونیستی را وقتی جشن گرفتند که از حزب الله شکست خورده بودند، به قول دکتر احمدی نژاد
رئیس جمهور دولت نهم، آنها برای مرده جشن گرفتند. در نظر بگیرید بعد از شارون امثال پرز و نتانیاهو و باراک که مردند چه کسی میخواهد رژیم صهیونیستی را اداره کند؟ خودشان میگویند نسل بعد از ما هرگز توان ادارهی این رژیم را ندارد. قضیهی همهی دولتها از همین قرار است مگر سلسلهای که با فرهنگ امامت مدیریت شود و لذا نباید برای حفظ فرهنگ امامت سرنوشت خود را به تمدنها و کشورهایی گره بزنیم که سقوط و صعود آنها نهتنها حتمی است بلکه کمتر از یک عمر طول میکشد.
امامشناسی و فهم جایگاه امامت برای این است که بتوانیم دنیا را درست تجزیه و تحلیل کنیم و افق را درست درک نمائیم. حضرت میفرمایند تنها امام است که «عَالِمٌ بِالسِّیَاسَةِ مُسْتَحِقٌّ لِلرِّئَاسَةِ» عالِم به سیاست است و شایسته است ریاست کند و از او تبعیت شود، و این یک حق تکوینی است که در نظام تشریع باید ظهور نماید، همینطور که حق آب این است که با آن تشنگی ها را برطرف کنیم وگرنه از تشنگی میمیریم. «مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ قَائِمٌ بِأَمْرِ اللَّهِ» امام واجب الطاعه و قائم به امر الهی است و امر خداوند را در بین انسانها برپا میدارد، هدیهای است که خداوند در عالیترین شکلِ هدایت و ربوبیتش به بشر داده، به هر اندازه که بشر به غیر چنین هدیهای توجه کند به همان اندازه سقوط میکند. باید چشم باز کرد و ریشهی مشکلات را - چه در جهان اسلام و چه در جهان کفر- در جداشدن از امام و فرهنگِ امامت دید و فریب وعدههای شیطانی و آرزوهای فرهنگ غربی را نخورد و به آنها دلخوش نکرد وگرنه راه نجات خود را مسدود کردهایم، هر قدمی که به سوی فرهنگهای جدا
شده از امامت برداریم به همان اندازه راه نجات خود و خانواده و ملت خود را مسدود کردهایم و گرهای بر گرههای قبلی افزودهایم.
امامشناسی کمک میکند که اگر در زمان غیبتِ حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه از آن حضرت نمیتوانید مستقیماً استفاده کنید لااقل از فرهنگ آن حضرت دور نشوید و نظر را از افق طلوع حضرت به جای دیگری نیندازید. تنها امام است که «نَاصِحٌ لِعِبَادِ اللَّهِ» فرهنگ خیرخواهی برای بندگان را با خود دارد. همیشه این را بدانید آن قدر که خدا به عنوان ربّ، غم بندگانش را دارد و دلسوز بندگانش است هیچ مادری آنطور دلسوز فرزندانش نیست. پس هرکس به اندازهای که به خدا نزدیک است دلسوز مردم است و هر کس که از خدا دور است حتماً دشمن بقیهی انسانها است هر چند ادعایش چیز دیگر باشد. کسی که با تمام وجود در قرب الهی است، با تمام وجود دلسوز مردم است و با همین قاعده حساب کنید هرکس چه اندازه دلسوز و خیرخواه مردم است. در همین رابطه حضرت فرمودند: امام همچون برادری صمیمی و همچون مادری دلسوز است آنهم مثل دلسوزی مادر نسبت به کودک شیرخوار.
حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: خداوند توفیق خاصی در جهت مدیریت جهان بشری به پیامبران و امامان داده تا مدیریتی در حدِّ عالیترین آرمان بشری تحقق یابد. با توجه به چنین قاعدهای است که باید با مدیریت امام بر جامعه منتظر برکاتی بود که هرگز بدون مدیریت امامان علیهم السلام رخ نمینمایاند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بحمدالله بحث در رابطه با خطبهی حضرت امام رضا علیه السلام در مورد مقام امامت بود. کوفیانِ شیعه به جهت نشناختن مقام امام تحت فشار عُبیدالله امام خود را به قتل رساندند. مشکل کوفیان این نبود که نمیدانستند امام حسین علیه السلام انسان بزرگی است، مشکل آنها این بود که مقام امام را در عالم نمیشناختند و تا انسانها نفهمند مقام تکوینی امام، مقام واسطهی فیض است و آن یک مقام تکوینی است که در عالم تشریع مدیریت جهان بشریت را به عهده میگیرد و حکومت خدا را در جامعهی بشری جاری میکند، نمیتوانند به واقع و با تمام وجود خودشان را تسلیم برنامههای امام نمایند. تا فکر ما در این باشد که منزلت امام یک منزلت اعتباری است، اتحاد روحی لازم با امام تحقق نمییابد. بعضیها دستورات الهی را قراردادی میدانند و معتقدند خداوند قرار گذاشته که صبح دو رکعت نماز بخوانیم و ظهر چهار رکعت و امکان داشت عکس آن باشد، غافل از
اینکه هر اعتباری در شریعت ریشه در نفسالامر دارد و حقیقتاً هستی با دو رکعت نماز که در صبح بخوانیم با ما هماهنگ میشود چون این دستور ریشه در باطن عالم هستی دارد. موضوع امام نیز از همین سنخ است و وجود او ظهور مدیریت خدا در زمین است توسط قلبی که در بالاترین درجهی وجود مستقر میباشد و به این معنی امامت یک مقام است.
ما هر چه ضربه خوردیم به جهت آن بود که جایگاه عقیدهمان به امامت را درست نشناختیم. صرفاً به عنوان یک امر اعتباری و به جهت آنکه خوب است پذیرفتیم و بر این اساس بود که اگر در عقیدهی خود با مشکلاتی روبهرو شدیم از عقیدهی خود کوتاه آمدیم. میگویند میمونی را داخل دیگی گذاشتند و بچهاش را هم به دستش دادند و زیر دیگ را گرم کردند. ابتدا بچهاش را بغل کرد تا نسوزد ولی وقتی زیر پایش بسیار گرم شد بچهاش را کف دیگ گذاشت و روی آن نشست. این یک قاعده است که اگر چیزی را در حدّ عاطفه پذیرفتیم تا آنجا بر سر آن هستیم که سختیهای طاقتفرسا به دنبال آن نباشد و برهمین اساس کوفیان از عقیدهی خود دست برداشتند. وقتی کار سخت شود به تعبیر امام حسین علیه السلام؛ «قَلَّ الدَّیانُون»(1)دینداران کم خواهند بود در حالیکه برای دفاع از امامت دینداری محض نیاز است که این با اعتقاد به مقام امامت ممکن میشود و هر چه به آخرالزمان نزدیک شویم چنین دیندارانی پروریده میشوند. به همین جهت نسل امروز دیگر نسلی نیست که بشود با چند تذکر اخلاقی و براساس مشهورات زمانه بر اعتقادات خود پایدار
1) تحفالعقول، ص 245.
بمانند. این نسل باید عقاید خود را به نوامیس عالم هستی متصل بدانند تا بر آن اعتماد کنند و حقیقت این است که شیعه نیز چنین دینی است و از طریق توجه به نظام اَحسن و حکمت الهی میتوان متوجه شد جهان ظرفیت وجود انسان کاملی را دارد که حامل همهی اسرار الهی برای مدیریت جهان است. به نظر میآید امروز با توجه به نظام احسن و حکمت الهی میتوان نسل امروز را متوجه حقایقی کرد که نه مجبور باشد به مباحث خشک فلسفی رجوع کند و نه گرفتار سطحینگری باشد و عقاید خود را بدون هر برهانی بپذیرد و در مقابل اشکال کنندگان مجبور باشد بگوید: طبق روایات چنین عقیدهای را پذیرفته است، در حالی که آیات و روایات، ما را به تدبّر دعوت میکنند.
به راحتی میتوانیم ثابت کنیم خداوند حکیم است، وقتی میگوئیم خدا عین وجود است و عین وجود طوری است که هیچ عدمی در آن نیست و از طرفی «عدم» نقص است، پس عین وجود که هیچ نقصی ندارد، عین کمال است که این موضوع در برهان صدیقین بحث میشود. وقتی روشن شد خدا عین کمال است، از آنجایی که «حکمت» کمال است، پس خداوند عین حکمت است. از طرفی فعل و مخلوق خدای حکیم اولاً: بیهدف و لغو نیست. ثانیاً: اَحسن است و هیچ نقصی ندارد و آنچه را مخلوق نیاز داشته تا به هدف عالیهی خود برسد، در اختیار او گذارده است. برهانِ حکمت، انسان را متوجه این امر میکند که چون مخلوقِ
خداوند هدف دارد خداوند شرایط رسیدن به آن هدف را فراهم کرده آنهم شرایط رسیدن به عالیترین هدف را. در نظام اجتماعی، عالیترین شرایط برای رسیدن به هدف آن است که انسانی معصوم مدیریت بشر را در بستر شریعت الهی به عهده بگیرد. و چون بشر به چنین وجودی نیاز دارد حتماً خداوند در دادن آن دریغ نمیکند. در حالی که ما به چیزی مثل ابرو اینقدرها نیاز نداشتیم و خداوند در دادن آن بخل نورزید، مسلّم از پروراندن امام با آن ویژگیها که افق حیات ما را به ثمر میرساند، هرگز بخل نمیورزد. زیرا ضرورت وجود امام در همان راستای نیاز به قرآن و شریعت است و لذا به همان دلیلی که خداوند از دادن شریعت دریغ نفرمود از پروراندن امام دریغ نمیورزد. وقتی این مبنا درست شد جایگاه و معنی سخنان امام رضا علیه السلام روشن و معلوم میگردد چرا آن سخنان تبیین عقیدهای است که نظر به یک حقیقت خارجی دارد و چون معلوم شد امام چه مقام و جایگاهی دارد معلوم میشود که انتخاب انسانی که مصداق آن مقام باشد کار مردم نیست و اگر مردم از شناخت و ارتباط با آن مقام خود را محروم کنند مثل آن است که خود را از شریعت الهی محروم کردهاند. همان چیزی که حدیث مشهور رسول خدا صلی الله علیه و آله به آن متذکر شد و فرمودند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّةً»(1)چون با نفهمیدن جایگاه امام در هستی هنوز افق شخصیت انسان، افق ایمانی و توحیدی نیست.
1) بحار الأنوار، ج 51، ص 160.
چه اشکال دارد که انسانها وقت بگذارند و امامشناسی را به همان شکل که روایات متذکر میشوند بفهمند و به آن ایمان بیاورند و عقاید خود را در حدّ علم کلام متوقف نکنند؟ چون علم کلام بیشتر برای نفی ادعای رقیب است؛ شما در امر امامشناسی تنها نیاز ندارید که طرفِ مخالف خود را محکوم کنید بلکه نیاز دارید قلبتان متوجه حقیقت امام بشود و از نور وجود او بهرهمند گردید. روش حضرت رضا علیه السلام برای اینکه ما بتوانیم به یک افق نورانی نسبت به وجود امام برسیم بسیار کارساز است.
با توجه به مباحثی که گذشت - مبنی بر اَحسنبودن نظام هستی- میرسیم به اینکه محال است در عالَم هستی امامی که کاملترین شکل هدایت را انجام بدهد موجود نباشد. توجه به این امر نتایج فوق العادهای در پی دارد، مثل اینکه میگویند در محضر فلان عالم موضوعی طرح گردید که هزار نکته برایمان روشن شد، توجه به حضور انسان کامل در هستی از همان نکتهها است. اگر رسیدید که حتماً خداوند عالیترین شکل هدایتش را از طریق واسطهی فیضِ بین ارض و سماء، برای ما محقق میکند دیگر در آن شرایط به دنبال کشف راز خواهید بود و نه نفی راز. نفی رازی که دنیای مدرن گرفتار آن شده و روحیهای پیدا کرده که تلاش میکند هر حقیقتی را نفی کند و یا به سطحیترین شکل تبدیل نماید، همه به جهت آن است که راه اُنس با آسمانِ غیب را بر روی خود بسته است، تا حدّی که
میگویند: پیامبران نابغه هایی هستند با همان دانش بشری! بعضیها هم ممکن است خوشحال شوند که فرهنگ غربی پیامبران را نابغه بداند، غافل از اینکه آنها با این تعبیر رسول الله بودن آنها را نفی کردهاند.
اگر رسیدید به این که امام صورت عالیهی هدایت الهی است پس آنچه لازمهی صورت عالیهی هدایت الهی است امام دارد. ممکن است بفرمائید در مصداق امام اختلاف داریم، این در ابتدای امر مهم نیست، اگر متوجه شویم خداوند حتماً صورت عالیهی هدایتش را به بشر میدهد، به راحتی روشن میشود مصداق شخصیتی که حامل خصوصیات عالیترین هدایت باشد جز اهل البیت علیهم السلام نخواهند بود. بنده به شما قول میدهم اگر کسی فهمید معنی عالیترین هدایت به چه شکل میتواند باشد، محال است اختلاف کند که انسانی با این خصوصیات غیر از امیرالمؤمنین علیه السلام میتواند باشد. مشکل مسلمانان در صدر اسلام این شد که نتوانستند متوجه باشند هدایت الهی تا کجاها باید وسعت داشته باشد وگرنه هرگز به امیرالمؤمنین علیه السلام پشت نمی کردند. به همین جهت امام رضا علیه السلام در وصف امام ابتدا روشن میکنند که امام: «کَامِلُ الْحِلْمِ مُضْطَلِعٌ بِالْأَمْرِ عَالِمٌ بِالسِّیَاسَةِ» حلم او کامل و جهت مدیریت جهان آگاهی کامل دارد و سیاست را به معنی واقعی آن میداند. حلم کامل امام به این معنی است که کاری از او سر نمیزند که سکینه و آرامشش از دست برود، چون مبانی کارها را میشناسد و میداند هر کاری از کجا شروع شده و به کجا ختم میشود. در نظر بگیرید کسی مزرعهی بسیار بزرگی دارد و حصار محکمی اطراف آن کشیده، حال اگر گوسفندی در آن مزرعه از دست
صاحب مزرعه فرار کند مسلّم او دست و پایش را گم نمیکند چون میداند در هر حال از مزرعهی او بیرون نخواهد رفت و لذا کاملاً آرامش خود را حفظ میکند. امام به جهت علم و تسلط کلی بر عالم به معنی واقعی حلم دارد و آنچنان ارادهاش به اذن الهی نافذ است که هیچ جریانی نمیتواند بر ارادهی او غلبه کند. بقیه اگر بخواهند حلم داشته باشند به نور حلمِ انبیاء و اولیاء میتوانند به حلم برسند. به جهت آن حلم و علم است که میفرمایند امام: «مسْتَحِقٌّ لِلرِّئَاسَةِ» حق امام است که ریاست جامعه را به عهده گیرد.
ممکن است شبههای برای دوستان پیش آید که چرا ائمه علیهم السلام اصرار دارند حکومت بر جامعه حق آنها است؟ اول باید روشن شود این یک حق شخصی نیست بلکه حق علمی است. یک پزشکِ متخصص وقتی میبیند یک آدم عادی بدون آنکه اطلاعاتی از یک بیماری داشته باشد نظرهایی میدهد که بیماریِ بیمار را شدیدتر میکند، شرافت علمی او اقتضا میکند که بگوید آقا حق شما نیست اینطور نظر بدهید، حق من است. آیا اینجا میخواهد خود را مطرح کند و یا وظیفه دارد ساحت علم را حفظ نماید؟ ائمه علیهم السلام متوجهاند بشر نیاز به هدایت بزرگی دارد که خدا در اختیار آنها گذاشته که اگر اِعمال شود زیباترین زندگی قدسی ظهور میکند و ظلم بزرگی به بشریت شده که کسانی بر او حکومت میکنند که هیچ کمکی به تعالی او نمینمایند، نه عالم تکوین را میشناسند و نه عالم تشریع را، غافل از این که تمام دستورات شرعی ریشهی تکوینی دارد. حال اگر کسی جایگاه تکوینی این دستور را بشناسد می داند که در
چه شرایطی این دستور مطابقِ با حقیقت است و در چه شرایطی مطابق نیست.
وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله در آخرین حج سعی داشتند یک حج کاملِ جامعی را تبیین کنند که پس از آن مسلمانان بتوانند سالهای سال آن را ادامه بدهند. طرف میآمد میپرسید یا رسول الله من به جای اینکه این کار را اول انجام دهم عمل دیگری را بر آن مقدم داشتم، حضرت با توجه به جایگاه باطنی و حقیقت حج روشن میکردند که اشکال دارد یا نه و بسیار پیش میآمد که میفرمودند: «لا بأس» اشکال ندارد. زیرا حقیقت و باطن حج را میشناختند، نظر میکردند به آن حقیقتِ باطنی و این صورت را با آن تطبیق میدادند و میفرمودند این عمل تو صورتی است که با آن حقیقت تطبیق دارد. این آن علمی است که بشر نیاز دارد و فقط در اختیار ائمه علیهم السلام است و بر این اساس میفرمایند حق ما است که حکومت بر بشر را در اختیار داشته باشیم تا بشر گمراه نشود و عبادات و اعمال او مطابق حقایق باطنی انجام گیرد. در این راستا میفرمایند: امام «مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ» یعنی اطاعت او واجب است و سعادت بشر را در پیش دارد.
حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «إِنَّ الْأَنْبِیَاءَ وَ الْأَوْصِیَاءَ علیهم السلام یُوَفِّقُهُمُ اللَّهُ وَ یُسَدِّدُهُمْ وَ یُؤْتِیهِمْ مِنْ مَخْزُونِ عِلْمِهِ وَ حِکْمَتِهِ مَا لَا یُؤْتِیهِ غَیْرُهُمْ» خداوند انبیاء و اوصیائش را موفق میکند و استوار میدارد و از علم و حکمتِ پنهانش به آنها عطا میکند، علم و حکمتی که به غیر
آنها نمیدهد. در این فراز توجه همه را به سننی جلب میکنند که خداوند نسبت به انبیاء و اولیائش اِعمال می نماید و آن عبارت است از توانایی و تجهیز خاص، تا معلوم شود خداوند برای مدیریت جهان هستی علم و فکر و قدرت بشر را کافی نمیداند و برای این کار علم و توانائی خاصی را به انبیاء و اولیاء خود میدهد. پس نمیتوان گفت: «ما با خِرد جمعی جهان را اداره میکنیم» چون نتیجهاش این میشود که امروز در جهان میبینید. آن زمانی که «جان لاک» این حرف را زد کسی باور نمیکرد این اندازه این فکر زیانبار است. شما امروز ملاحظه میکنید که چگونه در منطق خِرد جمعی وجود رژیم صهیونیستی منطقی است و همجنسبازی با تکیه بر خِرد جمعی پذیرفته میشود! چون جمع مردم عقلشان آن کار را تأیید میکند. «خِرد جمعی» جملهای است که به ظاهر مثبت میآید ولی در حقیقت مساوی است با کُشتن همهی انبیاء و اولیاء. به گفتهی «هایدگر» عبارت است از هوسهای سرگردان. به همین جهت در اسلام دموکراسی عنان گسیخته که از فرهنگ الهی خارج شود پذیرفتنی نیست.
حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» معتقدند آنجا که حکم خدا نیست هر رأیی ضلالت است. میفرمایند: «مقصد این استکه در حکومت اسلامی، اسلام حکومت کند، قانون حکومت کند و اشخاص به رأی خودشان، به فکر خودشان حکومت نکنند. رأی ندهند به کسانی که خیال میکنند خودشان صاحب رأی هستند. خودشان را متفکر میدانند، روشنفکر میدانند، به اینها رأی ندهند. برای اینکه رأی مردم در مقابل حکم خدا
رأی نیست، ضلالت است»(1)
چون بنا است خدا بر جامعهی اسلامی حاکم باشد. میفرمایند: «ما جمهوری اسلامیِ لفظی نخواستیم، ما خواستیم که حکومت «الله» در مملکتمان و إنشاءالله در سایر ممالک هم اجرا شود».(2)
آری در مسیری که انسانها به سوی بندگی خدا سیر میکنند نظر آنها برای تحقق بندگی در نظام اجتماعی، محترم است. مرحوم مدرس«رحمةاللهعلیه» در مجلس چهارمِ مشروطه گفته بود اگر تمام نمایندگان هم به رضاخان رأی بدهند چون خلاف قانون است ما قبول نداریم. یعنی باید فقهاء آن رأی را تأیید کنند تا روشن شود رأی مردم جهت الهی دارد یا نه.
حضرت رضا علیه السلام میفرمایند: پیغمبران و امامان یک فهم برتری دارند که فوق اندیشهای است که بشر با آن اندیشه، امور عادی خود را میگذراند. اسم خِرد انبیاء را عقل قدسی میگذاریم. اندیشمندان مسلمان جای خرد انسانی را در این حدّ میدانند که انسانها باید با عقل خود عقل قدسی شریعت را بفهمند. خداوند عقل ما را به ما نداده تا با عقل خود که «خودبنیاد» و فاصله گرفته از بندگی خدا است، اموراتمان را طی کنیم. واژهی «خودبنیاد» یعنی «عقل» برای خود مستقل عمل کند. در حالی که ما به کمک عقلمان باید در سخنان انبیاء و دستورات الهی تدبّر کنیم. عقل ما برای فهم قرآن است نه برای ساختن یک دین جدید. عاقلانهترین کار آن است که انسانها خودشان را به دست عقل الهی، نه به دست عقل خودبنیادِ لیبرالیسم یا خرد جمعی بدهند. همانطور که ما معتقدیم حقوق بشر را هم
اگر خدا تعیین کند حقوق حقیقی است. اما حقوق بشری که بشر بخواهد برای خودش تعیین کند اولاً: به سطحیترین بُعدِ بشر نظر دارد. ثانیاً: وقتی نفس امّارهاش به تنگنا افتاد همان را هم زیر پا میگذارد و حقوق مردم مظلوم غزه برایش بیمعنی میشود، چون این حقوق بشر را انسان غربی برای خود تعریف کرده و نه برای مردم خاورمیانه. آفات بیامامی تا اینجاها بشر را ساقط میکند.
آفات اسلامِ منهای امامت تا آنجا است که حتی وقتی غرب در اواخر قرون وسطی از دست کلیسا خسته شد با چهرهای از اسلام در زمان عثمانیان روبهروست که چنگی به دل نمیزند تا بخواهد به آن رجوع کند و برگشت به فرهنگ رومِ قبل از مسیحیت را ترجیح میدهد و رنسانس را راه میاندازد. خسارت بزرگی به جهان وارد شد که غرب نتوانست به اسلام رجوع کند، در حالیکه اگر به جای اسلام عثمانی، اسلامی با مدیریت امامت در میان بود، رجوع غرب به اسلام بود و نه به فرهنگ رُمی. چرا اسلام نتوانست در اسپانیا بماند، جز این بود که اسلامی دلپذیر که با روح امامت همراه باشد نداشتیم؟ قرآن تا پشت کوههای پیرنه تا وسط فرانسه رفت ولی نماند چون با نور امامی که با حقایق هستی مرتبط باشد مدیریت نمیشد، یک کشورگشایی بود توسط حاکمان اموی. اگر فرهنگ امیرالمؤمنین علیه السلام در جهان اسلام حاکم بود، امروز ما اروپایی را که به مسیحیت پشت کرده است و به کفر منتقل شده نداشتیم بلکه اروپایی را داشتیم که به اسلام روی کرده بود. مگر پادشاهان عثمانی بهتر
از آباء کلیسا عمل میکردند که روشنفکران اروپایی به عثمانیها گرایش پیدا کنند؟
جامعهی اسلامی حاکمانی را میخواهد که به تعبیر امام رضا علیه السلام «یَکُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ زَمَانِهِمْ» علم آنها فوق علم زمانهشان باشد. به گفتهی دکتر تیجانی که مذهب خود را از سنیبودن به شیعهبودن تغییر داده: «اگر برای علی میسر شده بود که سیسال طبق سیرهی پیامبر صلی الله علیه و آله بر مردم حکومت کند، مسلّم اسلام امروز جهان را فرا گرفته بود و عقیدهای متین و محکم در قلوب مسلمانان جایگزین شده و فتنههای کوچک و بزرگ رخ نمیداد و نه کربلایی میبود و نه عاشورایی. اگر همانطور حکومت سایر ائمه که پیامبر آنان را به نام وصی خود قرار داده بود ادامه مییافت، جز مسلمانان، ملتی بر روی زمین وجود نداشت و دنیا نهچنین بود که امروز مشاهده میکنیم و زندگی ما به معنی واقعیاش انسانی بود».
با توجه به مقدماتی که گذشت آیا خداوند برای مدیریت هستی و شکوفایی استعدادهای پنهان انسانی جز این باید بکند که امامی با آنچنان علمی برای بشر قرار دهد؟ یا خرد انسانها را کافی بداند و ما را به خود واگذارد؟ حتماً لطف بزرگتری به بشر شده و آن لطف عبارت از وجود انسانی است که علمش فوق علم مردم است، تا هر زمانی افق زندگی آنها را براساس آن علم جلو ببرد، یعنی همواره ما در هستی باید افرادی را
داشته باشیم که به عنوان واسطهی فیض بتوانند مدیریت جهان را مطابق عالم تکوین در عالم تشریع به دست گیرند.
حضرت بعد از نکاتی که گذشت به نکتهی بسیار عمیقی اشاره میکنند و میفرمایند: «وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ جَلَّ وَ عَزَّ أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» به آیهی 35 سورهی یونس اشاره میکنند که در واقع میتوان گفت این آیه ناموس فرهنگ تشیع است. حضرت امام زینالعابدین علیه السلام میفرمایند این آیه «نَزَلَتْ فِینَا»(1)
در مورد ما اهل البیت نازل شده است. چون خداوند میفرماید: «أَفَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی» آیا کسی که به سوی حق هدایت میکند شایسته است که تبعیت شود یا کسی که در هدایت نیست مگر آن که هدایت شود؟ ملاحظه میفرمائید خداوند در این آیه ما را در مقابل دو راه قرار دادهاند که هر دو راه حساس است. نمیگوید آیا کسی که به سوی باطل هدایت میکند شایسته است تبعیت شود یا کسی که به سوی حق هدایت میکند؟ تا جواب آسان باشد. دو نوع هدایت را مقابل هم قرار داده که یکی به حق هدایت میکند و دیگری دانش آموختهای است که به دانش خود هدایت می نماید. به این صورت که اولی با علم لدنی و به حق هدایت مینماید و دومی با علم اکتسابی و به علم خود هدایت میکند. تا معلوم شود در عالم کسانی هستند که از طرف خدا علم لدنی دارند و به حق هدایت میکنند و نباید نظر را به دیگران انداخت، چون در علم لدنی، اکتساب و تدریج نیست تا
1) مناقب آل ابیطالب، ج 3، ص 505.
انسان در مسیر هدایت مجبور باشد با کسانی مرتبط باشد که همواره چیزهایی را کسب نکردهاند و نسبت به آنها جاهلاند.
حضرت امام رضا علیه السلام ملاک را قرآن قرار دادهاند تا اگر از حضرت بپرسند روی چه حساب میفرمائید یک عدهای هستند که خداوند علم خاصی به آنها داده و علمشان فوق زمانه است؟ بفرمایند به سورهی یونس، آیهی 35 رجوع کنید که خبر از وجود چنین انسانهایی میدهد. علم اکتسابی همواره با جهل همراه است. هرکس هم که باشد بالأخره چیزهایی که خوانده است میداند و از چیزهایی که نخوانده و به آن فکر نکرده بیخبر است. پس اگر کسی خود را در اختیار بزرگترین عالم هم قرار بدهد همیشه با مقداری جهل روبهرو است. آیا خداوند چنین چیزی را در نظام اَحسن برای بشر میپسندند؟ و هدایت الهی اقتضای چنین شرایطی را دارد؟ یا لازمهی هدایت الهی این است که ما را با کسی و شخصی و نوری روبهرو کند که همهی علمی که ما برای تمام ابعادمان نیاز داریم در مقابلمان باشد. و این با شخصیت کسی مطابقت دارد که مقامش «یهْدی اِلَی الْحق» است و بتواند به حق هدایت بکند و جز امامی معصوم در این موقعیت نیست. به همین جهت عرض کردم حضرت سجاد علیه السلام در مورد این آیه فرمودند: «نَزَلَتْ فِینَا» این آیه در رابطه با ما اهل بیت نازل شده است.
در مورد حضرت رضا علیه السلام هست که مأمون آمد و علماء اهل سنت را جمع کرد. و بعد گفت که پسر عمو اینها میگویند چرا شما میگوئید ما علمی داریم که جمع این علما ندارند؟ و چرا باید اینها از شما تبعیت
کنند؟ آیا شما چنین ادعایی دارید که همهی علماء باید از شما تبعیت کنند؟ حضرت میفرمایند: بله. همه باید از ما تبعیت کنند چون علمشان برای نجاتشان کافی نیست. مأمون گفت دلیلتان چیست؟ حضرت فرمودند چون آیه میفرماید عدهای هستند که علمی از جایی نیاموختهاند و به سوی حق هدایت میکنند. آنگاه حضرت پرسیدند: همهی شما که اینجا نشستهاید آیا عالمانی نیستید که علمتان را از کسانی تعلیم گرفتهاید؟ جواب دادند: بله. فرمودند ولی ما معلمی نداشتهایم. در این دنیا چه کسی معلم ما بوده است؟ از طرفی هر چه میخواهید از ما بپرسید تا معلوم شود دانا به آن ها هستیم یا نه. جلسه به زیبایی تمام ختم شد و معلوم شد مصداق آیه جز اهل البیت علیهم السلام نیستند. حضرت در ادامهی فرمایش خود آیات دیگری را شاهد میآورند که نیاز به بحث دارد.
بنابراین؛ جمعبندی بحث این شد که یک نوع معرفت خاص در نزد امامان هست که مردم از آن بیخبرند و لذا مردم نمیتوانند امام را انتخاب کنند و امام با توجه به آن معرفت خاص باید مدیریت بشر را به عهده گیرند وگرنه زندگی با بحران و ظلم همراه خواهد بود و زمین و آسمان به هم میریزد و روابط انسانها غیر طبیعی خواهد شد.
خداوند به حقیقت اولیاء و اصفیاء و انبیائش ما را متوجه معارف عالیهای کند که نسبت به شناخت امام زمانمان نیاز داریم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همان طور که مستحضرید بحث در رابطه با چگونگی انتخاب امام بود و اینکه چگونه حضرت امام رضا علیه السلام جایگاه امام را تعیین فرمودند. راوی خدمت حضرت آمد و عرض کرد یابن رسول الله مردم معتقدند میتوانند امام را خودشان انتخاب کنند به این صورت که در جامعهی اسلامی یک مسلمان را به عنوان رهبر و مسئول امور انتخاب نمایند. حضرت بابی را باز فرمودند تا روشن بشود خداوند جهت امامت و رهبری جامعه شخصیت بسیار بزرگی را برای بشر پرورانده و بشریت را در این امر به خود وانگذاشته است. اشتباهی که بعضیها در انتخاب امامتِ جامعه دارند و خود را در این امر خودکفا میدانند شبیه اشکالی است که عدهای در مورد عقل دارند و معتقدند با عقل خودشان میتوانند زندگی خود را اداره کنند و نیاز به عقل قدسی و شریعت الهی ندارند و به قول معروف
فکر میکنند میتوانند با خرد جمعی امور را جلو ببرند. عرض شد نه خِرد جمعی توان احاطه بر همهی ابعاد و نیازهای انسانها را دارد و نه این خرد اگر شریعت الهی در میان نباشد از تصرفات نفس امّاره در امان خواهد ماند. در حالی که اگر انسان وارد حیطهی بررسی جایگاه امامت شود متوجه میشود برکات وجود امام بسیار بیشتر از آن است که ابتدا تصور میشود. مثل قرآن که وقتی با تدبّر در آن جلو رفتیم متوجه میشویم تا کجاها میتواند انسان را در اندیشه و عمل جلو ببرد.
ضرورت وجود امام و فرهنگ امامت وقتی ملموس خواهد شد که تاریخِ بدون امامت را بررسی کنیم تا معلوم شود تمام آرزوهای بشر در طول تاریخ بر باد رفته و تمام وعدههای حاکمان با بن بست روبهرو شده است. چون مردم به چیزی غیر از آن چیزی که خداوند برای بشر قرار داده امید بستند. همانطور که اگر برای داشتن عقیدهی صحیح و عمل درست به کتاب دیگری غیر از قرآن دل ببندیم به بنبست میرسیم، در مورد حاکمیت هم اگر به غیر از امامی که خداوند پرورانده امید بستیم ناکام میشویم. ممکن است اندیشمندان دنیا این ناکامی را تا حدّی از شما بپذیرند چون از آخرین طرح حکومتداری به نام دموکراسی طرفی نبستند ولی هنوز تصور بعضیها آن است که دموکراسی درست اجرا نشده وگرنه جواب میدهد. در حالیکه دانشمندان برجستهی غرب معتقدند هیچ وقت حکومت مردم بر مردم تحقق نیافته است و این حزبها هستند که بر مردم حکومت میکنند و با تردستی خاصی به مردم القاء کردهاند که مردم بر مردم حکومت میکنند!
مشکل مردم آن است که هنوز به دموکراسی امید بستهاند و نمیدانند تا حکم اَحد بر میلها و سلیقههای کثیر حاکم نشود جامعه در مسیر صحیحی قرار نمیگیرد و عملاً نفس امّاره منشأ تصمیمگیریها میشود. مردم به شکست حکومتِ امثال نادرشاه و چنگیزخان و آقامحمدخان قاجار و لردها و اشراف واقفاند ولی علت آن را دیکتاتوری حاکمان میدانند و اگر هم اشکالاتی به دموکراسی دارند معتقدند راه دیگری نیست و لذا به ضعفهای دموکراسی فکر نمیکنند. حرف ما در مقابل آنها که معتقدند جز همین دموکراسی راهی نیست این است که راهی هست، آن ها وقتی با نظریهی امامت روبهرو میشوند میگویند این عملی نیست. مشکل ما در نکتهی آخر است. اگر ما این مباحث را به صورت دقیق و عمیق ارائه ندهیم و دلایل حضور تکوینی واسطهی فیض عالم بر امور تشریعی را درست تبیین نکنیم باز در تاریخی ظلمانی متوقف خواهیم بود و از حرکت به سوی اهداف عالی بشری محروم میشویم و این است معنی این که میگویند: امروز بشریت گرفتار ظلمات آخرالزمان است. چون میپندارد خداوند راهی برای حیات اجتماعیِ سالم به بشر نداده است.
باید به کمک منطقی که امام رضا علیه السلام مطرح فرمودند، این باور تغییر کند و روشن شود موضوعِ حضور امام در هستی و مدیریت امام معصوم، ریشه در تکوینِ عالَم دارد و خدای هستی حقیقتی را در وجود عالم و آدم گذاشته که با اندک توجه به وجود چنین انسانی او را میپذیرند. زیرا نه تنها عالَم نسبت به حضور امام عقیم نیست بلکه جان انسانها نیز نسبت به
این امر بیتفاوت نمیباشد. هرچند غبار فرهنگ ضد قدسی و حسّگرایی غربی بر ذهن و فکر بعضی از روشنفکران ما غلبه کرده و نمیگذارد این حرفها جای خود را پیدا کند اینهمه به جهت آن است که موضوع امامت آنطور که باید و شاید تبیین نشده. در حالیکه حجت خدا هماکنون در عالم حاضر است، باید پردهی انکار کنار برود تا حقیقت مطلب خود را بنمایاند. ممکن است بگوئید مردم ما منکر نیستند، آری به یک معنی انکاری در کار نیست ولی به معنی دیگر آثار انکار خود را مینمایانند. مگر ملاحظه نکردید وقتی دکتر احمدی نژاد رئیس دولت نهم نظرها را متوجه وجود مقدس حضرت صاحب الأمر عجل الله تعالی فرجه میکردند با چه عکسالعملهایی روبهرو شد و چه حرفهای عجیبی را شایع کردند؟ همهی اینها خبر از نوعی انکار میدهد که عرض شد. به قول بسیاری از علماء آن حرفها که مسئولان دولتی زدند، حرف عالمان دین است ولی چون وارد گفتمان مسئولان اجرایی و سیاسی کشور شد عکسالعمل نشان دادند به این معنی که جای چنین عقیدهای در امور اجرایی و سیاسی نیست. آیا این یک نوع انکار نیست؟
مردم عادت کردهاند که سیاستمداران حرفهای سیاسی و دیپلماسی بزنند حال اگر یکمرتبه مسئولی به میدان بیاید که در عین تلاش در کار اجرایی و سیاسی، افق خود را به چیزی بالاتر از اهداف معمولی بیندازد، برای بعضیها که اصالت را به غرب دادهاند، عجیب است. بنده در چنین دورهای از تاریخ باور نمیکردم مسئولی با چنین نگاهی به میدان بیاید و آن نگاه را در تصمیمات مدّ نظر داشته باشد، و این را یک جهش تاریخی
میدانم. اگر این حرفها بالای منبر زده میشد همه تحمل میکردند، تصور بنده آن بود اگر مسئولانِ اجرایی- سیاسی کشور هم با دیدگاه نظر به حاکمیت امام معصوم وارد عمل شوند از آنها استقبال میشود و باور نمیکردم کسانی که مدعی اعتقاد به مهدویتاند عکسالعمل منفی از خود نشان دهند. اینجا بود که به رفقا عرض کردم متوجه باشید در کجای تاریخ قرار داریم. ما هنوز در جایی نیستیم که آمادگی حضور فرهنگ امامت را داشته باشیم. در نظر بگیرید اگر موضوع جدّیتر شود چه مقاومتهایی پدید میآید. این نشان میدهد روح زمانه هنوز برای ادامهی حیات خود به چیزی غیر از حاکمیت امام معصوم نظر دارد و اگر ناخن بزنید ملاحظه میکنید از جهاتی روح زمانه طالب چنین حضوری نیست و منتظر کسی هستند که آنکس امام نیست. منتظرند کسی ظهور کند که در عالم وجود ندارد و آن امامی هم که در عالم هست، منتظرش نیستند و از حضور امام دلهره دارند. مانع اصلی این است که باورمان نمیآید هستی ظرفیت حضور چنین حقیقت مقدسی را دارد. ابتدا باید بفهمیم جایگاه امام در هستی و در نظام تکوین کجا است، سپس به نقش اجرایی حضرت نظر کنیم، اگر با تعمق زیاد به جایگاه امام در هستی بیندیشیم، بهخوبی به استقبال ظهور حضرت میرویم.
سخنان حضرت رضا علیه السلام اولاً: اندیشهی ما را متوجه وجود انسان کامل یا عین الانسان میکند. ثانیاً: روشن میکند انسان کامل چه خصوصیاتی
دارد. روایت مورد بحث روشن میکند که جایگاه امام کجاست تا معلوم شود مقام امام آن اندازه مادی نیست که انسانهای عادی بتوانند او را انتخاب کنند. حضرت رضا علیه السلام در سخنان خود اندیشهها را بیدار میکنند که امام باید چه خصوصیاتی داشته باشد، سپس میفرمایند ملاحظه کنید این خصوصیات در چه کسانی میتواند باشد. آیا چنین خصوصیاتی در هرکس پیدا میشود؟ فرمودند: «یَکُونُ عِلْمُهُمْ فَوْقَ عِلْمِ أَهْلِ زَمَانِهِمْ» علم امامان فوق علم اهل زمانشان است. یعنی از ساحتی دیگر به عالم و آدم مینگرند نه مثل ابن سینا که در زمان خودش علمش فوق علمی بود که مربوط به آن زمان بود و نسبت به بقیهی انسانها داناتر بود. افق نگاه امام افق دیگری است که مردم هرگز به آن دست نمییابند، همان نکتهی ظریفی که خداوند در آیهی 35 سورهی یونس فرمود و امام روی آن دست گذاشتند.
آیهی مورد نظر دو نوع هدایت را روبهروی هم قرار داد تا معلوم شود آن هدایتی که منجر به رسیدن به حق میشود از جنس دیگری است. خداوند در آیهی مذکور میفرماید: «أَ فَمَنْ یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ یُتَّبَعَ أَمَّنْ لا یَهِدِّی إِلَّا أَنْ یُهْدی» آیا کسیکه به سوی حق دعوت میکند شایستهی تبعیت است یا کسیکه نمیتواند هدایت بکند مگر اینکه خودش هدایت بشود؟ از این آیه میفهمیم که حضرت میخواهند بفرمایند امام آن دانشمندی نیست که رفته باشد خوب درس خوانده باشد و عالم شده باشد. قرآن آن کسی که به سوی حق دعوت میکند را روبهروی جریانی گذاشته که به کمک بقیه و با تعلیم از دیگران دانشمند
شده است.(1)
درست است در جهان هستی انسان کاملی هست که افق نهایی انسانیت انسانها است، ولی بحث این است که آن افق علمی چه خصوصیاتی دارد و تفاوتش با افق عِلمی سایر علماء در چیست؟ اکثر مردم قبول دارند «ابنسینا» یا «کنفسیوس» آدمهای دانشمندی هستند ولی میدانند هدایت پیامبران از سنخ دیگری است. فهم اینکه امام عالمی نیست از جنس عالمان عادی، بلکه عالمی است که علمش را به صورت اکتسابی به دست نیاورده و به سوی حق دعوت میکند، یک فرهنگ دیگری را میطلبد.
تأکید بنده در این حدّ است که روشن شود چرا حضرت رضا علیه السلام برای روشنشدن علم امام این آیه را شاهد میآورند، آیهای که معلوم میکند چه شخصیتی بهعنوان ذخیرهی هستی در عالم وجود دارد و بنا است بشر بر اساس مدیریت چنین انسانی زندگی زمینیاش را طی کند و اگر به فرهنگ امامت پشت کند ضربهای مهلک میخورد. به همین جهت خداوند در آخر آیه میفرماید: «فَما لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ» شما را چه شده، چرا اینطور حکم میکنید؟ و متوجه نیستید هدایتِ به حق، نوری نیاز دارد فوق علوم اکتسابیِ رسمی، آیا میخواهید برای هدایت جامعه به سوی حق یک آدم عادی را انتخاب کنید؟
1) در کتاب «آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود» بحث شده؛ دانشمندانی که در فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام پروریده شدهاند با تدبّر در آیات و روایات عملاً وارد فرهنگ «یهدی الیالحق» میشوند و علم این نوع عالمان را باید از علم سایر علماء جدا نمود زیرا آن علمی که ما را به روایات معصومین علیهم السلام ارجاع میدهد از سنخ «یَهْدِی إِلَی الْحَقِّ» است. (به صفحات 46 و 274 از کتاب مذکور رجوع شود).
حضرت در صددند باز مطلب را روشن نمایند و به ما کمک بکنند تا تصورمان از امامی که باید جهان را در مدیریت کامل خود بگیرد درست باشد و معلوم شود حال که میدانیم همیشه خداوند یک امامی با خصوصیات خاص برای مدیریت جامعهی بشری گذاشته آن امام چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ در ادامه میفرمایند: «وَ قَالَ تَعَالَی فِی قِصَّةِ طَالُوتَ» آیهی 247 سورهی بقره را شاهد میآورند که بنی اسرائیل رفتند خدمت پیامبر خود یعنی حضرت سِموعیل که به ما کمک کنید و رهبر و مدیری را برایمان انتخاب نمایید تا بتوانیم با دشمنان خود بجنگیم و از این بیخانمانی و تحقیر و انزوا در آییم. پیامبرشان به آنها حضرت طالوت را معرفی میکند و میفرماید «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ» خداوند برای شما او را برگزیده «وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ» و به او در علم و نیروی بدنی افزونی بخشیده و وسعت داده «وَ اللَّهُ یُؤْتِی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ» و خدا به هرکس خواست ملک خود را میدهد. از قبل معلوم فرمود خداوند به آنکسی رهبری جامعه را میدهد که در علم و جسم وسعتاش داده است. اینجا حضرت رضا علیه السلام این باب را باز میکنند که امام از نظر بدنی و از نظر فکری باید در توانایی خاصی باشد تا معلوم شود خداوند او را انتخاب کرده است و ما چنین خصوصیاتی را در امامان ملاحظه کردهایم. در کربلا آن همه بصیرت و شجاعت از چهکسی متصور میشد؟ تا معلوم شود آن نوع تواناییِ علمی و جسمی منحصر به امیرالمؤمنین علیه السلام نبوده است. به قول راوی آنهمه توانایی که امام حسین علیه السلام در کربلا از خود
نشان دادند با آنهمه زخم غیر قابل تصور بود.(1)
در ساعات آخر روز عاشورا وقتی حضرت به لشکر عمر سعد حمله میکردند مثل گله ی گوسفند فرار میکردند. آن سعهی صدر، آن فهم، آن شعور، آن قدرت، همه حکایت از آن دارد که توانایی خاصی در امام هست و اگر همان شرایط برای سایر ائمه علیهم السلام پیش میآمد ما شاهد همان علم و قدرتی بودیم که در حضرت علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام دیده شد. نتیجه این که هر کسی نمیتواند امام را انتخاب کند، همانطور که قرآن در مورد حضرت طالوت فرمود: «إِنَّ اللَّهَ اصْطَفاهُ عَلَیْکُمْ وَ زادَهُ بَسْطَةً فِیالْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ»(2)خداوند او را برای شما انتخاب کرده و در علم و جسم به او توانایی خاص داده، امام را برای جامعه انتخاب مینماید.
حضرت رضا علیه السلام در راستای مقام امام و اینکه باید توسط خدا انتخاب شود شاهد قرآنی دیگری میآورند که: «وَ قَالَ فِی قِصَّةِ دَاوُدَ علیه السلام وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ»(3)و در قصهی داود و کشتن جالوت توسط داود، فرمود: و خداوند به داود مُلک و حکمت عطا کرد و آنچه را میخواست به او آموخت. این آیه خبر از آن میدهد که خداوند حاکمیت و مدیریت را همراه با حکمت به حضرت داود علیه السلام داد. پس چنین استعدادی جهت ادارهی جامعهی بشری چیزی است که خداوند میدهد و هم او میداند به چه کسی داده است.
سپس حضرت در مورد وجود مقدس پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله از قرآن شاهد میآورند و میفرمایند: «وَ قَالَ لِنَبِیِّهِ صلی الله علیه و آله وَ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَیْکَ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً»(1)خداوند در مورد پیامبرش میفرماید: ای پیغمبر برای تو اولاً: کتاب و حکمت نازل کردیم. ثانیاً: «وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَمُ» و چیزی به تو یاد دادیم که تو هرگز آن نبودی که بتوانی به خودی خود آن را بدانی. این علمی است فوق توانایی بشر.
حضرت امام رضا علیه السلام ما را متوجه میکنند که مدیران قدسی یک شعور خاص الهی و یک توانایی و قدرت خاص الهی دارند که در حدّ فهم مردم نیست. اینکه شما ملاحظه میکنید بشر در طول تاریخ نسبت به مدیریت جامعه ناکام بوده به جهت غفلتی است که از تواناییهای خدادادی انبیاء و امامان داشته است و فکر کرده بدون آنها میتواند امور حکومتی خود را بگذراند. این شعور باید به بشر برگردد که همان خدایی که برای او شریعت آورده مدیرانی نیز پرورانده است و بشر را در این دو امرِ مهم به خود وانگذاشته است. امروز پس از تجربهی شکست سوسیالیسم و لیبرالیسم نوبت اسلام است. اما اسلامی که معتقد به امامت الهی است و در غدیر طرح شد. در آخر آیه هست: «وَ کانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَیْکَ عَظِیماً» و ای پیامبر چنین علم خاصی که خداوند به تو داده، فضل عظیمی است. یعنی نهاییترین شکل لطف خدا در این علم هست.
1) سورهی نساء، آیهی 113.
حضرت رضا علیه السلام در ادامه میفرمایند: «وَ قَالَ فِی الْأَئِمَّةِ مِنْ أَهْلِ بَیْتِهِ وَ عِتْرَتِهِ وَ ذُرِّیَّتِهِ» و خداوند در مورد اهل بیت و ذریه و فرزندان پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «أَمْ یَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَی مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ فَقَدْ آتَیْنَآ آلَ إِبْرَاهِیمَ الْکِتَابَ وَالْحِکْمَةَ وَآتَیْنَاهُم مُّلْکًا عَظِیمًا* فَمِنْهُم مَّنْ آمَنَ بِهِ وَمِنْهُم مَّن صَدَّ عَنْهُ وَکَفَی بِجَهَنَّمَ سَعِیرًا»(1)آیا مردم نسبت به آنچه خداوند به آنها میدهد حسادت میورزند؟ حقیقت این است که به آل ابراهیم کتاب و حکمت و ملک عظیم دادیم. عدهای از مردم ایمان آوردند به آنچه به آنها دادیم و عدهای مانع شدند، و آتشِ افروختهی جهنم آنها را کفایت میکند. عنایت بفرمائید چقدر صریح قرآن میفرماید برای آل ابراهیم علیه السلام - که در زمان نزول آیه جز رسول خدا صلی الله علیه و آله و آل محمد علیهم السلام مصداق دیگری نداشته- کتاب و حکمت و ملک عظیم قرار دادیم که موجب حسادت بعضی از مردم شده و مانع پذیرش آنها توسط بقیه میگردند و به جهت آن که آن کمالات را منحصر به رسول خدا صلی الله علیه و آله ننمود معلوم است ملک عظیم و مدیریت متعالی مربوط به ائمه علیهم السلام هم هست. تا معلوم شود عدهای از آل ابراهیم در شرایط خاصی هستند و به آنها حکمت و کتاب و مُلک خاصی داده شده، حال اگر عدهای نپذیرفتند، مشکلی است که آنها برای خود ایجاد نمودند و مردم نباید خود را از مدیریت ائمه علیهم السلام بیبهره نمایند.
سپس حضرت میفرماید: «وَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ» و اگر خداوند بندهای از بندگانش را جهت امور مردم انتخاب
1) سورهی نساء، آیات 54 و 55.
کرد، سینهی او را گشاده میگرداند. یعنی خداوند اولاً: عدهای خاص را برای مدیریت عالم گذاشته. ثانیاً: شرح صدر به آنها داده تا در مدیریت خود کوچکترین لغزشی نداشته باشند و امور بندگان را با وسعت نظر سر و سامان دهند. «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» در نتیجه آنچنان توانا میشوند که در پاسخ هیچ سؤالی در نمیمانند و غیر صواب از آنها نخواهی یافت و به خوبی مصلحت مردم را در نظر میگیرند.
خداوند به حقیقت آن شرح صدری که به اهل البیت علیهم السلام عطا کرده ما را از برکات تبعیت و ارادت به این خاندان محروم نگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
ربالعالمین برای اینکه بشر را به زیباترین شکل به کمال برساند و نظام «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعونَ» محقق شود، شرایط لازم را فراهم میکند. زیرا اساس این عالم برای این است که انسان به بهترین نحو به خدا برگردد. اگر انسانها در زندگی زمینی توانستند در توجهات قلبی خود به بهترین صورت به خدا برگردند، رجوع آنها در قیامت به سوی خدا به خوبی محقق میشود وگرنه هزاران سال در صراط میمانند تا آرامآرام موانعِ رجوع به حق از فکر و قلبشان بیرون رود و سیرشان به انتها برسد. البته این در صورتی است که انسان متوجه خدا باشد وگرنه به صراط وارد نمیشود بلکه بدون حساب وارد جهنم میگردد. آری اگر در صراط قرار گرفت جلو میرود و به حضرت پروردگار نزدیک میشود.
وقتی مشخص شد نظام دنیا شرایطی است که حضرت رب العالمین جهت رجوع بندگان به خدا فراهم کرده این سؤال پیش میآید که چه
شرایطی باید در این دنیا باشد تا بشر به زیباترین شکل به خدا برسد در حالی که میدانیم به اندازهای که در این دنیا به خدا رسیدیم در آن دنیا به سوی خداوند حرکت میکنیم. زیرا قرآن روبهروشدن با زیباترین جلوات الهی در قیامت را چنین توصیف میکند؛ «جَزاءً بِما کانُوا یَعْمَلُونَ»(1)جزای آنچه که در این دنیا به طور مستمر انجام میدادند به آنها داده میشود. اگر کسی در این دنیا به خدا نرسد در آن دنیا در بُعد و دوری از خداوند قرار دارد که صورت قیامتی این دوری، جهنم است. اگر باید در این دنیا به خدا رسید عالیترین شکلِ به خدارسیدن که همان نظام احسن الهی است، چگونه باید باشد؟ اگر دقت بفرمائید و موضوع را در حدّ انتزاعیِ صِرف در نظر نگیرید، محال است انسان بدون ارتباط با امامی که نمایش تمام نمای اسماء الهی است موفق به اُنس با خدا شود. بر اساس این قاعده اگر بنا است در نظام حکیمانهی الهی، کاملترین شکل اُنس با خدا محقق شود، از طریق اُنس با کسانی ممکن خواهد بود که نمایش کامل اسماء الهیاند. و حضرت امام رضا علیه السلام بر این اساس امام را توصیف میکنند و در مدّ نظر ما قرار میدهند و میفرمایند: «قَلْبَهُ ینَابِیعُ الْحِکْمَه وَ اَطْلَقَ عَلَی لِسَانِه» قلب او چشمهی حکمت است و همان حکمت بر زبانش جاری میشود، تا نمایش حق و حقیقت باشد. «لِیکُونَ ذَلِکَ حُجَّةً عَلَی خَلْقِه» زیرا او باید حجت خدا بر خلقش باشد. و حجت الهی نمایش همهی کمالات الهی است. حضرت باقر علیه السلام میفرمایند: «مَنْ سَرَّهُ أَنْ لَا یَکُونَ
1) سورهی واقعه، آیهی 24.
بَیْنَهُ وَ بَیْنَ اللَّهِ حِجَابٌ حَتَّی یَنْظُرَ إِلَی اللَّهِ وَ یَنْظُرَ اللَّهُ إِلَیْهِ فَلْیَتَوَالَ آلَ مُحَمَّدٍ وَ یَتَبَرَّأْ مِنْ عَدُوِّهِمْ وَ یَأْتَمَّ بِالْإِمَامِ مِنْهُمْ فَإِنَّهُ إِذَا کَانَ کَذَلِکَ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ وَ نَظَرَ إِلَی اللَّه»(1)هرکس مسرور میشود از اینکه بین او و خدا حجابی نباشد تا خدا را ببیند و خداوند او را مشاهده کند باید آل محمّد علیهم السلام را دوست بدارد و از دشمنانشان بیزار باشد و پیرو امام از این خانواده گردد. اگر چنین بود خدا را میبیند و خدا نیز او را میبیند. اگر این قاعده روشن شد که شرایط اَحسَنِ ارتباط کامل با خدا این است که کسانی در صحنه باشند که نمایش اسماء الهیاند و از طریق قلب و خیال میتواند با خدا مأنوس شود، پیدا کردن چنین کسانی سخت نیست. خودِ خدا که نمیشود بیاید پائین مگر از طریق جلوات اسماء حسنای خود که حضرت صادق علیه السلام در این رابطه فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»(2)به خدا سوگند مائیم اسماء حسنای خداوند. وقتی معلوم شد خداوند از طریق انسان کامل اُنس با خودش را ممکن میسازد ما چشم دل را باز میکنیم و در جمال اولیاءِ معصوم اسماء حسنای خداوند را به جامعیت مییابیم و میگوئیم:
به
پرده بود جمال جمیل عزّوجلّ
علی
شد آینه خیرالکلام قَلّ و دَلّ
وقتی انسان عمیق فکر کند و ظریف بیندیشد به توحید کامل میرسد و توحید کامل با اُنس با حق در جمال انسانهای کامل واقع میشود.(3)
توحید کامل آن است که همه چیز را در ذات و فعل و صفت به خدا ختم کنیم و
حضرت حق را در همهی جلوات بنگریم. وقتی متوجه شدید وجود و کمالِ همهی مخلوقات به خدا برمیگردد، کمی جلوتر میآیید و مییابید که «فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ»(1)هرجا بنگرید با وجه الهی روبهروئید، وقتی توحید شما کامل و ظریف شد متوجهی حضور کامل حضرت پروردگار در هستی میشوید.
خداوند فیاض مطلق است پس حتماً عالیترین شرایط اُنس با خود را فراهم کرده، باید چشم خود را باز کنیم و پروردگارمان را پیدا نماییم که چگونه در همهجا ظهور کرده است. عرفا با بینا کردن چشم دل به مراحلی از توحیدِ ظریف رسیدهاند که خود را در تمام مظاهر با پروردگار عالم روبهرو مییابند. عارفِ اهل دل از مرحلهای که خدا را علت و مخلوق را معلول بداند گذشته است، به قول حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در تفسیر سورهی حمد، در علمی که خدا را علت و مخلوق را معلول میداند یک نحوه جدایی بین خدا و مخلوق هست، این نسبت برای خدا و مخلوق مطابق واقع نیست، آنچه واقعاً هست موضوعِ جلوه و صاحب جلوه است که در آن تمام عالم ظهور حق است به جمال اسماء.
عارف تا اینجا آمده که حق در صحنه است و خداوند خود را در جمال آیات خود به ما مینمایاند و ما را به خود دعوت میکند و شیعه در راستای نگاه عرفانی، ظرائف دقیقتری از توحید را نیز یافته است و متوجه
1) سورهی بقره، آیهی 115.
است حق در عین اینکه در عالمِ تکوین ظهور دارد و فقط او در صحنه است، در عالم تشریع و برنامهدادن و برنامهریزیکردن و حکومت و سیاست و تربیت هم باید حق در صحنه باشد. چون فقط او است که حقیقتاً هست و بقیه تجلیات او هستند. شیعه معتقد است حالا که همه جا حق در صحنه است پس ما در هیچکجا نباید خودمان را در صحنه بیاوریم این کفر است و کافر کسی است که حق را عقب میبرد و خود را جلو میآورد و حق را میپوشاند. مثلاً خدا لطفی به ما کرده و نکتهای را به قلبمان انداخته به جای آن که با ارائهی آن نکته نظرها را متوجه حق بکنیم، میگوئیم «به نظر من» و نظرها را متوجه خود میکنیم، این همان پوشاندن خدا است و ضد آن اندیشهی توحیدی است که روشن میکند حق باید همه جا در صحنه باشد. توحیدِ شیعه بحمدالله آنقدر ظریف است که میگوید نه تنها در تکوین و در وجود، حق در همهی مظاهر در صحنه است، در تشریع و در نظام اختیار بشر و تربیت آن هم باید حق در صحنه باشد. و اگر در این ساحت هم حق را حذف کردیم گرفتار کفر شدهایم. در همین رابطه در روایت داریم؛ «سَأَلَ رَجُلٌ رَسُولَ اللَّهِ صلی الله علیه و آله عَنْ عَمَلٍ یَدْخُلُ بِهِ الْجَنَّةَ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ صلی الله علیه و آله صَلِّ الْمَکْتُوبَاتِ وَ صُمْ شَهْرَ رَمَضَانَ وَ اغْتَسِلْ مِنَ الْجَنَابَةِ وَ أَحِبَّ عَلِیّاً علیه السلام وَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ مِنْ أَیِّ بَابٍ شِئْتَ فَوَ الَّذِی بَعَثَنِی بِالْحَقِّ لَوْ صَلَّیْتَ أَلْفَ عَامٍ وَ صُمْتَ أَلْفَ عَامٍ وَ حَجَجْتَ أَلْفَ حَجَّةٍ وَ غَزَوْتَ أَلْفَ غَزْوَةٍ وَ أَعْتَقْتَ أَلْفَ رَقَبَةٍ وَ قَرَأْتَ التَّوْرَاةَ وَ الْإِنْجِیلَ وَ الزَّبُورَ وَ الْفُرْقَانَ وَ لَقِیتَ الْأَنْبِیَاءَ کُلَّهُمْ وَ عَبَدْتَ اللَّهَ تَعَالَی مَعَ کُلِّ نَبِیٍّ أَلْفَ عَامٍ وَ جَاهَدْتَ مَعَهُمْ أَلْفَ غَزْوَةٍ وَ حَجَجْتَ مَعَ کُلِّ نَبِیٍّ أَلْفَ حَجَّةٍ ثُمَّ مِتَّ وَ
لَمْ یَکُنْ فِی قَلْبِکَ حُبُّ عَلِیٍّ علیه السلام وَ أَوْلَادِهِ أَدْخَلَکَ اللَّهُ النَّارَ مَعَ الْمُنَافِقِینَ أَلَا فَلْیُبَلِّغِ الشَّاهِدُ مِنْکُمُ الْغَائِبَ قَوْلِی فِی عَلِیٍّ علیه السلام فَإِنِّی لَمْ أَقُلْ فِی عَلِیٍّ إِلَّا بِأَمْرِ جَبْرَائِیلَ وَ جَبْرَائِیلُ لَا یُخْبِرُنِی إِلَّا عَنِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ إِنَّ جَبْرَائِیلَ لَمْ یَتَّخِذْ أَخاً فِی الدُّنْیَا إِلَّا عَلِیّاً أَلَا مَنْ شَاءَ فَلْیُحِبَّ وَ مَنْ شَاءَ فَلْیُبْغِضْ فَإِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ حَتَمَ عَلَی نَفْسِهِ أَنْ لَا یُخْرِجَ مُبْغِضَ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ مِنَ النَّارِ أَبَدا»(1)مردی از رسول خدا صلی الله علیه و آله از عملی که به واسطهی آن میشود وارد بهشت شد پرسید، رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: نمازهای واجب را بخوان و روزهی ماه رمضان را بگیر و غسل از جنابت بکن و علی و اولادش را دوست بدار، وارد بهشت بشو از هر دری که بخواهی. به خداوندی که مرا به حق برانگیخت اگر هزارسال نماز بخوانی، هزارسال روزه بگیری، هزار بار حج بهجای آوری، هزارمرتبه در راه خدا جهاد کنی، هزار بنده در راه خدا آزاد کنی، تورات و انجیل و زبور و قرآن را بخوانی، تمام پیامبران را ملاقات کنی و با هر پیامبری هزار سال خدا را عبادت کنی و در رکاب هر پیامبری هزار بار در راه خدا پیکار کنی، با هر کدام هزار مرتبه حج بهجای آوری، بعد بمیری و در دل تو دوستی علی و اولادش نباشد خداوند تو را با منافقان وارد جهنم کند. آگاه باشید باید گفتهی مرا در فضیلت علی به حاضر و غائب برسانید زیرا که من دربارهی علی چیزی را نمیگویم مگر از طرف جبرئیل و جبرئیل هم مرا از طرف خدا خبر داده همانا جبرئیل در دنیا برادری جز علی انتخاب نکرده، آگاه باشید هرکس میخواهد علی را
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج2، ص 253.
دوست دارد و هرکس میخواهد دشمن دارد، زیرا خدای تعالی بر خودش واجب فرمود که دشمن علی را هیچ گاه از آتش بیرون نیاورد.
رسول خدا صلی الله علیه و آله با طرح این نوع روایات گوشزد میکنند؛ اگر آن نوری که باید در مناسبات انسان ظاهر شود و تربیت و سیاست و دیگر امور انسانی جامعه را در دست گیرد از صحنهی اجتماع کنار برود، عملاً حق پوشانده شده و کفر ظهور کرده هرچند انسان در عبادات فردی تا آن حدّ که روایت میفرماید جلو رفته باشد. توحیدِ شیعه تا اینجاها جلو آمده و تا این اندازه حضور حق را میشناسد ولی متأسفانه بعضی از عرفا متوجه چنین توحید ظریفی نیستند همینطور که بعضی از روشنفکران میگویند ما حکومت مسلمانان میخواهیم ولی حکومت اسلامی نمیخواهیم. اینها عملاً ابعادی از توحید را نفی کردهاند. حال اگر بناست خدا در همهی مناسبات در صحنه باشد باید کسی در صحنه باشد که تماماً پروریدهی ربالعالمین است و این نشانهی یک توحید ظریف و کامل است.
حضرت امام رضا علیه السلام در این روایت فوق العاده نورانی این نکته را گوشزد میکنند که مگر میشود خداوند ما را به عالیترین نحوهی ارتباط با خودش نرساند؟ وقتی بناست نظام «اِلیهِ راجِعونی» به عالیترین شکل محقق شود و انسانها به خدا برگردند، باید کسانی که مطلقاً متذکر خدا هستند در صحنه باشند و چنین کسانی پروریدهی خاص خداونداند و حضرت رضا علیه السلام از سورهی یونس، بقره و نساء در همین رابطه شاهد آوردند. در سورهی یونس، آیهی 35 میخواستند بفرمایند خداوند انسانهایی را میپروراند که علم آنها فوق تعلیم و تربیت رسمی است و
به حق هدایت میکنند. و در سورهی بقره، آیهی 247 مثال حضرت طالوت را زدند که حاصل پرورش خاص الهی بود و فرمود: «وَ زادَهُ بَسْطَةً فِی الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللَّهُ یُؤْتی مُلْکَهُ مَنْ یَشاءُ» حضرت طالوت در علم و جسم به وسعتی رسید که شایسته شد تا خداوند ملک خود را به او بدهد. پس مُلکش را به کسانی میدهد که پرورش خاص دارند. و در همین راستا راز حاکمیت حضرت داود را روشن کردند که به علت شخصیت خاصی که داشت خداوند حاکمیت و حکمت را به او داد «آتاهُ اللَّهُ الْمُلْکَ وَ الْحِکْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا یَشاءُ»(1)و برای آن که روشن کنند با علم و حکمتی خاص میتوان جامعه را اداره کرد به این سخن خدا استناد کردند که به پیامبر خدا صلی الله علیه و آله میفرماید: «وَ عَلَّمَکَ ما لَمْ تَکُنْ تَعْلَم»(2)و به تو علمی دادیم که تو هرگز نمیتوانستی به خودی خود آن را بهدست بیاوری. این علم خاصی است برای آن مدیریت خاص که باید پیامبر صلی الله علیه و آله به کمک آن علم نور توحید را در نظام هستی حاکم کنند و در تمام مناسبات سیاسی، تربیتی، اخلاقی و اقتصادی حکم خدا جاری باشد و در رابطه با عترت پیامبر صلی الله علیه و آله آیه 55 سورهی نساء را شاهد آوردند که موضوع علم و حکمتی را گوشزد میکند که به «آل ابراهیم» داده و عدهای آن را از عترت رسول خدا صلی الله علیه و آله نپذیرفتند و کارشان به جهنّم ختم شد. از آخر آیه بر میآید که در جامعهی اسلامی نسبت به حاکمیت آل ابراهیم اختلاف میافتد.
حضرت رضا علیه السلام بعد از شواهد قرآنی که آوردند باب یک نکتهی اساسی را باز کردند و فرمودند: «وَ إِنَّ الْعَبْدَ إِذَا اخْتَارَهُ اللَّهُ لِأُمُورِ عِبَادِهِ شَرَحَ صَدْرَهُ لِذَلِکَ» خداوند وقتی که بندهای را برای اصلاح امور بندگانش انتخاب کرد شرح صدری مخصوص به او میدهد. از این جمله قاعدهی مهمی پیدا میشود که اولاً: همواره خداوند برای امور بندگان یک مرد الهی را اختیار و انتخاب میکند. ثانیاً: این انسان الهی دارای فوق العادگی خاصی در داشتن شرح صدر است و لذا او آن افقهای دور و آن جوانب پنهان را میبیند و با توجه به ظرایفی که باید جامعه به آنها برسد، مدیریت جامعه را به عهده میگیرد. «وَ أَوْدَعَ قَلْبَهُ یَنَابِیعَ الْحِکْمَةِ وَ أَطْلَقَ عَلَی لِسَانِهِ» و خداوند چشمههای حکمت را در قلب او قرار میدهد تا زبانش براساس حکمت سخن بگوید. «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» در آن حال در جواب هیچ مسئلهای در نمیماند و غیر صواب از او نمیبینی. در پاسخگویی به نیازهای زمان درمانده نیست. این سؤال برای همه هست که واقعاً در دنیای امروز برای رفع مشکلات بهترین راه حل چیست و چطور باید با کفر جهانی برخورد کنیم؟ آیا اگر در سرمایهی تاریخی ما سیرهی امام معصومی در میان بود و در زمان خود فرصت ارائهی مدیریت اسلامی را داشت، مقام معظم رهبری«حفظهالله» با اطمینان بیشتری عمل نمیکردند؟ حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» میفرمودند ما این غصه را کجا ببریم که نگذاشتند امیرالمؤمنین علیه السلام حکومت کنند تا ما راه درست را بشناسیم. معلوم است خود حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» با آنهمه لطفی که خدا به ایشان کرده بود و واقعاً خداوند
افقهای دقیقی از آینده را در منظر ایشان قرار داد، با اینهمه، نیاز دارند امامی معصوم در صحنه باشد. با این که طبق سخن امام رضا علیه السلام خداوند به کسانی که جهت اصلاح امور بندگان به میدان بیایند، لطف خاصی میکند ولی مصداق کامل آن لطف در امام معصوم تحقق مییابد.
حاکمیت بر جامعهی اسلامی در زمان غیبت، بر فقها واجب کفایی است و ائمه علیهم السلام فقها را بر جامعهی اسلامی حاکم کردند و بر آن فقیهی که در خود توانایی ادارهی جامعه را مییابد، واجب است به میدان بیاید و نمیتواند از زیر بار آن مسئولیت شانه خالی کند، هرچند کار به خودی خود مشکل باشد.(1)
خداوند به رسول خود فرمود: «فَاسْتَقِمْ کَما أُمِرْتَ وَ مَنْ تابَ مَعَکَ وَ لا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصیر»(2)بر اساس همان دستوری که خداوند داده خودت و آنهایی که با تو هستند، استقامت کنید و کوتاه نیایید که خداوند به آنچه میکنید بینا است. آنقدر این مسئولیت سنگین بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «شَیبَتْنِی سُورَةُ هُود»(3)سورهی هود من را پیر کرد. چون خداوند در آن سوره میفرماید خودت و آنهایی که با تو هستند مسئولید برای تشکیل جامعهی اسلامی استقامت کنید. این خیلی سخت نیست که رسول خدا صلی الله علیه و آله خودشان مقاومت کنند، سختترین کار
این است که بخواهی یک ملت را در صحنهی توحید و زیر پرچم نور ولایت خداوند قرار دهی. با آن که خداوند کمک میکند نباید فکر کنیم کار سادهای است.
سنت کمکِ خداوند به کسانی که امور مسلمین را به عهده میگیرند در بسیاری از امور جاری است از امام جماعت مسجد بگیر تا مسئول جامعهی مسلمین. به همین جهت اگر کاری از کارهای مسلمین معطل است و شما در خود اندک آمادگی را احساس میکنید و کس دیگری هم نیست که کار را بهتر از شما انجام دهد، باید آن را بپذیرید، طبق همان سنت، خداوند به شما کمک میکند، آن هم کمکی خاص. در چنین مواردی به بهانهی سنگینبودن کار، خودتان را از الطاف خاص الهی محروم نکنید. حتی وظیفه دارید با تمام وجود آن مسئولیت را در اختیار بگیرید که در اختیار نااهل نیفتد. آیتالله بروجردی«رحمةاللهعلیه» وقتی به صحنه آمدند و زعامت مسلمین را بهعهده گرفتند به فتوای خودشان حفظ قدرتشان برایشان واجب بود و لذا اجازه نمیدادند آن قدرت تضعیف شود و زعامت مسلمین را کسی تضعیف کند. چون آن یک حاکمیت الهی بود و باید حفظ شود. اگر احساس کنید با کنارکشیدن شما شیرازهی نظام اسلامی به هم میخورد واجب است بمانید و از تهمت حُب جاه و حُب مقام نترسید چون حفظ حکومت اسلام واجب است و هر آنچه به حفظ حکومت میانجامد هم همان حکم را دارد. دنیای جدید احساس وظیفهی الهی را نمیفهمد و لذا اگر حاکم اسلام مانع تضعیف نظام شود میگویند مبارزه بر سر قدرت است. وقتی بیش از هفتاد مجتهد بعد از رحلت
حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» ادامهی حاکمیت را بر دوش مقام معظم رهبری«حفظهالله» قرار دادند هر چقدر هم ایشان مایل نباشند شرعاً نمیتوانند آن را ترک کنند، این مثل نمازخواندن نیست که بشود گفت فعلاً نمیتوانم نمازم را بخوانم بعد قضا میکنم، این اَوْجَب واجبات است و ترک آن موجب سقوط اسلام است، اسلامی که اگر در خطر باشد واجب است جان خود را فدای آن کنیم. از آن طرف هم ملاحظه کردید خداوند به مقام معظم رهبری«حفظهالله» در زمان رهبریشان الطاف خاص کرده و میکند و بهخوبی محسوس است که رهنمودهای ایشان از افق دیگری است و بر آن اساس کار ملت جلو میرود. توجه به چنین الطافی در حرکات و گفتار مقام معظم رهبری«حفظهالله» توجه به الطاف خاص خدا است و پیروی از ایشان و دفاع از ایشان پیروی و دفاع از الطاف الهی است، نباید تصور کنیم این نوع طرفداریها یک نوع سیاسیکاری است، چه اشکال دارد وقتی شما نوری میبینید از آن پیروی کنید و به رفیق و آشنای خود تذکر بدهید حواست باشد اینها الطاف الهی است، مبادا آنها را نادیده بگیری که در آن صورت حق را نادیده گرفتهای؟ بالأخره باید به گوش افراد برسانید حقِّ بزرگی در این عالم هست و نبایدآن را نادیده گرفت.
حضرت رضا علیه السلام در مورد مددهایی که خداوند به امام معصوم میکند جهت تحقق بهترین مدیریتِ ممکن، میفرمایند: «فَلَمْ یَعْیَ بَعْدَهُ بِجَوَابٍ» هرگز بعد از آنکه مسئولیت امامت را بر دوش او گذاشت، در دادن جواب ناتوان نخواهد بود، این کمک فینفسه مربوط به امام معصوم است اما ولی فقیه هم بالتبع در راستای همین سنت از مددهای خاص الهی
محروم نیست. حضرت میفرمایند آنچنان خداوند توانایی خاصی را به امام میدهد که در بصیرتِ مطلق قرار میگیرد. چون حضرت میفرمایند کمکهای خداوند به امام معصوم جهت مدیریت جهان اسلام، در آن حدّی است که هیچ راه حقی نیست که امام در آن ناتوان باشند و لذا تمام زوایای هدایت بشر را میشناسد. درنتیجه؛ «وَ لَمْ تَجِدْ فِیهِ غَیْرَ صَوَابٍ» شما هیچ حرکت و گفتار غیر صوابی در او نمیبینید. «فَهُوَ مُوَفَّقٌ مُسَدَّدٌ مُؤَیَّدٌ» پس او در کار خود موفق و محکم و مورد تأیید الهی است. آنطور نیست که در تشخیص مسیر حق و طی مسیر حق ناتوان باشد. «قَدْ أَمِنَ مِنَ الْخَطَإِ وَ الزَّلَلِ» مسلّماً از خطا و لغزش در امان است. چه ظلم بزرگی به بشریت است که چنین رهبرانی را خداوند برای بشریت قرار داده و آن نادیده گرفته شود. اعتقاد به چنین حقیقتی اعتقاد به حقیقت بزرگی است. عقایدی به این زیبایی و بر این مبنا در کجای دنیا پیدا میشود؟ این که دنیای مدرن گرفتار شکاکیت است به جهت نداشتن فرهنگ امامت است، واقعاً با چه حسابی روی حرفها و نظراتشان بایستند و پافشاری کنند؟ نظراتشان را از کجا آوردهاند که روی آن تأکید کنند؟ یک نظریه جهت ادارهی امور جامعه میدهند بعد از ده سال با شکست روبهرو میشوند، نظریهی دیگری میدهند و گمان میکنند دنیا باید همینطور باشد. شما از خود بپرسید آیا خداوند در این امور ما را با انبوه خطاها رها کرده است تا هر روز گرفتار یک نظریه باشیم؟ یک روز مونتسکیو بیاید و روح القوانینِ سکولار برای ما بنویسد و یک روز ژان ژاک روسو «قراردادهای اجتماعی» را بنویسد با مشکلاتی به مراتب بیشتر از روح القوانین و یک
روز جان لاک جامعهی مدنی را طرح کند، آیا باید دنیا همینطور بگذرد یا خداوند انسانهایی را برای ما پرورانده که در شناخت حقیقت مثل کوه استوارند و قاطعانه حق را بر زبان میرانند و «قَدْ أَمِنَ مِنَ الْخَطَإِ وَ الزَّلَلِ» از هر خطا و لغزشی به دورند؟ «خَصَّهُ بِذَلِکَ» به این کمال مخصوصاند و همه باید به آنها رجوع کنند چون در کسان دیگری چنین کمالی را قرار نداده. «لِیَکُونَ ذَلِکَ حُجَّةً عَلَی خَلْقِهِ شَاهِداً عَلَی عِبَادِهِ» زیرا امام حجت خدا بر خلق و شاهد بر بندگان خداوند است. امامان نمونهی دینداری صحیح در تمام مناسبات سیاسی، فرهنگی، فردی، اجتماعی، اقتصادی و تربیتی هستند. و در انتها میفرمایند: «فَهَلْ یَقْدِرُونَ عَلَی مِثْلِ هَذَا فَیَخْتَارُونَهُ فَیَکُونُ مُخْتَارُهُمْ بِهَذِهِ الصِّفَة» آیا مردم میتوانند به چنین کسی دست یابند تا او را انتخاب کنند و منتخبشان دارای این اوصاف باشد؟
روایت تمام شد منتها بعد از آن که حضرت رضا علیه السلام منزلت امام را از زوایای مختلف مطرح فرمودند. راستی اگر دوباره به سخنان حضرت با دقت کامل توجه کنیم بدون هیچ تعصب و با نهایت انصاف چه جوابی به سؤال امام میدهیم؟ سخنم را با این روایت از امام صادق علیه السلام تمام میکنم که حضرت میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ أَحْکَمُ وَ أَکْرَمُ وَ أَجَلُّ وَ أَعْلَمُ مِنْ أَنْ یَکُونَ احْتَجَّ عَلَی عِبَادِهِ بِحُجَّةٍ ثُمَّ یُغَیِّبُ عَنْهُ شَیْئاً مِنْ أَمْرِهِم»(1)خداوند حکیمتر و بزرگتر و داناتر از آن است که بر بندگان خود حجتی بگمارد سپس از امور آنان چیزی را از او مخفی دارد. امام یعنی چنین شخصی که از یک
1) بحارالأنوار، ج 26، ص 137- مستدرک الوسائل، ج 5، ص 229.
طرف به تمام عالم احاطه و علم دارد و از طرف دیگر از زوایای شخصیت انسانها آگاه است تا بهترین شکل هدایت در عالم واقع شود.
خداوند به حقیقت اهل البیت علیهم السلام ما را متوجهی توحیدی کند که در افق آن توحید نمونههای کامل انسانی را بیابیم و ارادت و محبت و تبعیت خودمان را نسبت به آن عزیزان به اوج برسانیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته
بسم الله الرّحمن الرّحیم
احساس میشود با مباحثی که گذشت اگر حدیثی را که مشهور به حدیث «طارق» است در حدّ متن و ترجمه خدمت عزیزان عرضه بداریم بهخوبی متوجه مقصود اصلی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در مورد مقام و نقش امام خواهند شد و علاوه بر آن، محتوای حدیث تأییدی خواهد بود بر احادیثی که مورد بحث قرار گرفته.
مرحوم نمازی شاهرودی در مستدرکات علم رجال معتقد است چنین مطالبی از طرف امام جز برای شیعهی کامل بیان نمیشود.(1)
الْبُرْسِیُّ فِی مَشَارِقِ الْأَنْوَارِ عَنْ طَارِقِ بْنِ شِهَابٍ(2)عَنْ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام أَنَّهُ قَالَ: یَا طَارِقُ! الْإِمَامُ کَلِمَةُ اللَّهِ وَ حُجَّةُ اللَّهِ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ نُورُ اللَّهِ وَ حِجَابُ اللَّهِ وَ آیَةُ اللَّهِ.
«بُرْسی» در مشارق الانوار(1)از طارق بن شهاب از امیر المؤمنین علیه السلام نقل میکند که حضرت فرمودند: ای طارق! امام کلمة الله و حجت الله و وجه الله و نور الله و حجاب و واسطهی بین خلق و خدا و آیت خداوند است.
یَخْتَارُهُ اللَّهُ وَ یَجْعَلُ فِیهِ مَا یَشَاءُ وَ یُوجِبُ لَهُ بِذَلِکَ الطَّاعَةَ وَ الْوَلَایَةَ عَلَی جَمِیعِ خَلْقِهِ فَهُوَ وَلِیُّهُ فِی سَمَاوَاتِهِ وَ أَرْضِهِ.
خدا انتخابش میکند و هرچه میخواسته در او قرار داده، بهواسطهی همین مقام اطاعتش و ولایتش بر تمام جهان واجب است. او ولیّ خدا در آسمانها و زمین است.
أَخَذَ لَهُ بِذَلِکَ الْعَهْدَ عَلَی جَمِیعِ عِبَادِهِ فَمَنْ تَقَدَّمَ عَلَیْهِ کَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ فَوْقِ عَرْشِهِ. فَهُوَ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ وَ إِذَا شَاءَ اللَّهُ شَاءَ.
این پیمان از جمیع جهانیان گرفته شده است هرکه خود را بر او مقدم بدارد کافر به خدا است. پس او انجام میدهد آنچه میخواهد و هرگاه که خدا بخواهد او میخواهد.
وَ یُکْتَبُ عَلَی عَضُدِهِ وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلًا فَهُوَ الصِّدْقُ وَ الْعَدْلُ وَ یُنْصَبُ لَهُ عَمُودٌ مِنْ نُورٍ مِنَ الْأَرْضِ إِلَی السَّمَاءِ یَرَی فِیهِ أَعْمَالَ الْعِبَادِ.
بر بازوی او چنین نوشته میشود: «وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلًا» و کلمهی پروردگارت در راستی و عدل به تمام و کمال رسید(2)
پس امام
راستی و عدالت است و برایش استوانهای از نور از زمین تا آسمان برافراشته میشود که اعمال بندگان را در آن میبیند.
وَ یُلْبَسُ الْهَیْبَةَ وَ عِلْمَ الضَّمِیرِ وَ یَطَّلِعُ عَلَی الْغَیْبِ، وَ یَرَی مَا بَیْنَ الْمَشْرِقِ وَ الْمَغْرِبِ، فَلَا یَخْفَیعَلَیْهِ شَیْءٌ مِنْ عَالَمِ الْمُلْکِ وَ الْمَلَکُوتِ، وَ یُعْطَی مَنْطِقَ الطَّیْرِ عِنْدَ وَلَایَتِهِ.
و بر او جامهی هیبت پوشانده، علم به باطنها به او تعلیم میشود، آنچه مابین مشرق و مغرب است میبیند. چیزی بر او از ملک و ملکوت پوشیده نیست و در ذیل ولایتی که به او دادهاند زبان پرندگان را میداند.
فَهَذَا الَّذِی یَخْتَارُهُ اللَّهُ لِوَحْیِهِ وَ یَرْتَضِیهِ لِغَیْبِهِ وَ یُؤَیِّدُهُ بِکَلِمَتِهِ وَ یُلَقِّنُهُ حِکْمَتَهُ، وَ یَجْعَلُ قَلْبَهُ مَکَانَ مَشِیَّتِهِ وَ یُنَادِی لَهُ بِالسَّلْطَنَةِ وَ یُذْعِنُ لَهُ بِالْإِمْرَةِ وَ یَحْکُمُ لَهُ بِالطَّاعَةِ.
او را برای وحی انتخاب نموده و بر اسرار مطلع کرده و به کلمهی خود تأیید نموده و حکمتش را به او تلقین نموده، قلبش را جایگاه اراده و خواست خود قرار میدهد، سلطنت و پادشاهی او را با صدای بلند اعلام میکند و بیهیچ تردیدی امیربودن او را قطعی میداند و به اطاعتنمودن از وی حکم میکند.
وَ ذَلِکَ لِأَنَّ الْإِمَامَةَ مِیرَاثُ الْأَنْبِیَاءِ وَ مَنْزِلَةُ الْأَصْفِیَاءِ وَ خِلَافَةُ اللَّهِ وَ خِلَافَةُ رُسُلِ اللَّهِ فَهِیَ عِصْمَةٌ وَ وَلَایَةٌ وَ سَلْطَنَةٌ وَ هِدَایَةٌ وَ إِنَّهُ تَمَامُ الدِّینِ وَ رُجُحُ الْمَوَازِینَ.
زیرا امامت میراث انبیاء و مقام اصفیاء و جانشینی خدا و پیامبران است. امامت، عصمت، ولایت و سلطنت و هدایت است. سبب کاملشدن دین و موجب سنگینشدن ترازوی عمل است.
الْإِمَامُ دَلِیلٌ لِلْقَاصِدِینَ وَ مَنَارٌ لِلْمُهْتَدِینَ وَ سَبِیلُ السَّالِکِینَ وَ شَمْسٌ مُشْرِقَةٌ فِی قُلُوبِ الْعَارِفِینَ وَلَایَتُهُ سَبَبٌ لِلنَّجَاةِ وَ طَاعَتُهُ مُفْتَرَضَةٌ فِی الْحَیَاةِ وَ عُدَّةٌ بَعْدَ الْمَمَاتِ وَ عِزُّ الْمُؤْمِنِینَ وَ شَفَاعَةُ الْمُذْنِبِینَ وَ نَجَاةُ الْمُحِبِّینَ وَ فَوْزُ التَّابِعِینَ.
امام راهنمای جویندگان و نشانی برای هدایتجویان، راه رهسپاران و خورشید درخشان دلهای عارفان است. ولایت او سبب رستگاری و اطاعتش بر بندگان در دنیا واجب است و ذخیرهی آخرت بعد از مرگ میباشد و عزّت مؤمنین و شفیع گنهکاران و نجات دوستان و رستگاری پیروان خواهد بود.
لِأَنَّهَا رَأْسُ الْإِسْلَامِ وَ کَمَالُ الْإِیمَانِ وَ مَعْرِفَةُ الْحُدُودِ وَ الْأَحْکَامِ وَ تَبْیِینُ الْحَلَالِ مِنَ الْحَرَامِ، فَهِیَ مَرْتَبَةٌ لَا یَنَالُهَا إِلَّا مَنِ اخْتَارَهُ اللَّهُ وَ قَدَّمَهُ وَ وَلَّاهُ وَ حَکَّمَهُ.
چون او رأس اسلام و کمال ایمان و عارف به حدود احکام و روشنکنندهی حلال از حرام است، این مقامی است که به آن نمیرسد مگر کسی که خدا او را انتخاب کرده و مقدم داشته و به او ولایت و حکومت داده.
فَالْوَلَایَةُ هِیَ حِفْظُ الثُّغُورِ وَ تَدْبِیرُ الْأُمُورِ وَ تَعْدِیدُ الْأَیَّامِ وَ الشُّهُورِ.
ولایت عبارت از حفظ مرزها و تدبیر امور و مراقبت بر روزها و ماهها است.
اَلْإِمَامُ الْمَاءُ الْعَذْبُ عَلَی الظَّمَإِ وَ الدَّالُّ عَلَی الْهُدَی. اَلْإِمَامُ الْمُطَهَّرُ مِنَ الذُّنُوبِ الْمُطَّلِعُ عَلَی الْغُیُوبِ. اَلْإِمَامُ هُوَ الشَّمْسُ الطَّالِعَةُ عَلَی الْعِبَادِ بِالْأَنْوَارِ فَلَا تَنَالُهُ الْأَیْدِی وَ الْأَبْصَارُ.
امام آب خوشگوار در تشنگی و راهنمای هدایت است. امام مبرّا از گناه و آگاه بر رازهای نهانی است. امام خورشید تابنده بر بندگان است، به مقام او کسی را یارای چشم بستن یا دست رساندن نیست.
وَ إِلَیْهِ الْإِشَارَةُ بِقَوْلِهِ تَعَالَی «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ»(1)وَ الْمُؤْمِنُونَ عَلِیٌّ وَ عِتْرَتُهُ فَالْعِزَّةُ لِلنَّبِیِّ وَ لِلْعِتْرَةِ وَ النَّبِیُّ وَ الْعِتْرَةُ لَا یَفْتَرِقَانِ فِی الْعِزَّةِ إِلَی آخِرِ الدَّهْرِ.
و آیهی: «وَ لِلَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِینَ»(2)به این معنی اشاره دارد که مؤمنین عبارتند از علی و خاندانش، پس عزّت اختصاص به پیامبر و عترتش دارد، پیامبر و عترت از عزّت تا ابد جدا نمیشوند.
فَهُمْ رَأْسُ دَائِرَةِ الْإِیمَانِ وَ قُطْبُ الْوُجُودِ وَ سَمَاءُ الْجُودِ وَ شَرَفُ الْمَوْجُودِ وَ ضَوْءُ شَمْسِ الشَّرَفِ وَ نُورُ قَمَرِهِ وَ أَصْلُ الْعِزِّ وَ الْمَجْدِ، وَ مَبْدَؤُهُ وَ مَعْنَاهُ وَ مَبْنَاهُ.
آنها مرکز دائرهی ایمان و قطب وجود و آسمان جُود و شرف موجودات و نور خورشیدِ عظمت و روشنی ماه و پایه و مبدأ و معنا و مبنای عزّت و مجداند.
فَالْإِمَامُ هُوَ السِّرَاجُ الْوَهَّاجُ وَ السَّبِیلُ وَ الْمِنْهَاجُ وَ الْمَاءُ الثَّجَّاجُ وَ الْبَحْرُ الْعَجَّاجُ وَ الْبَدْرُ الْمُشْرِقُ وَ الْغَدِیرُالْمُغْدِقُ وَ الْمَنْهَجُ الْوَاضِحُ الْمَسَالِکِ وَ الدَّلِیلُ إِذَا عَمَّتِ الْمَهَالِکُ وَ السَّحَابُ الْهَاطِلُ وَ الْغَیْثُ الْهَامِلُ وَ الْبَدْرُ الْکَامِلُ وَ الدَّلِیلُ الْفَاضِلُ وَ السَّمَاءُ الظَّلِیلَةُ وَ النِّعْمَةُ الْجَلِیلَةُ وَ الْبَحْرُ الَّذِی لَا یُنْزَفُ وَ الشَّرَفُ الَّذِی لَا یُوصَفُ وَ الْعَیْنُ الْغَزِیرَةُ وَ الرَّوْضَةُ الْمَطِیرَةُ وَ الزَّهْرُ الْأَرِیجُ وَ الْبَدْرُ الْبَهِیجُ وَ النَّیِّرُ اللَّائِحُ وَ الطِّیبُ الْفَائِحُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ وَ الْمَتْجَرُ الرَّابِحُ وَ الْمَنْهَجُ الْوَاضِحُ وَ الطِّیبُ الرَّفِیقُ وَ الْأَبُ الشَّفِیقُ.
امام چراغِ فروزان و راه و برنامه و آبِ ریزان و دریای خروشان و ماهِ تابان و آبگیری گوارا و راه آشکار و راهنمائی دلسوز در گرفتاریها و ابری بارانزا و بارانی پی در پی و بدرِ کامل و راهنمای فاضل و آسمان سایهافکن و نعمت بزرگ و دریای خشکنشدنی و شخصیتی است غیر قابل توصیف و چشمهای پر آب و باغستانی شاداب و گلی خوشبو و ماهی خوشرو و ستارهای درخشان و کانونی عطرزا و عمل صالح و تجارتی سودمند و راه واضح و طبیب دلسوز و پدری است مهربان.
مَفْزَعُ الْعِبَادِ فِی الدَّوَاهِی وَ الْحَاکِمُ وَ الْآمِرُ وَ النَّاهِی مُهَیْمِنُ اللَّهِ عَلَی الْخَلَائِقِ وَ أَمِینُهُ عَلَی الْحَقَائِقِ حُجَّةُ اللَّهِ عَلَی عِبَادِهِ وَ مَحَجَّتُهُ فِی أَرْضِهِ وَ بِلَادِهِ مُطَهَّرٌ
مِنَ الذُّنُوبِ مُبَرَّأٌ مِنَ الْعُیُوبِ مُطَّلِعٌ عَلَی الْغُیُوبِ ظَاهِرُهُ أَمْرٌ لَا یُمْلَکُ وَ بَاطِنُهُ غَیْبٌ لَا یُدْرَکُ وَاحِدُ دَهْرِهِ وَ خَلِیفَةُ اللَّهِ فِی نَهْیِهِ وَ أَمْرِهِ.
پناه بندگان در گرفتاریها و حکمکننده و فرماندهنده و بازدارنده و مراقب از جانب خدا بر خلایق و امین پروردگار بر خلایق و حجت او بر مردم و راه هموار در زمین خدا و شهرهای او، پاک از گناه و دور از عیوب و آگاه بر اسرار. ظاهرش را نمیتوان به تصرف آورد و باطنش را نمیتوان درک کرد، یگانهی روزگار و خلیفهی خدا در امر و نهی الهی است.
لَا یُوجَدُ لَهُ مَثِیلٌ وَ لَا یَقُومُ لَهُ بَدِیلٌ فَمَنْ ذَا یَنَالُ مَعْرِفَتَنَا أَوْ یَعْرِفُ دَرَجَتَنَا أَوْ یَشْهَدُ کَرَامَتَنَا أَوْ یُدْرِکُ مَنْزِلَتَنَا حَارَتِ الْأَلْبَابُ وَ الْعُقُولُ وَ تَاهَتِ الْأَفْهَامُ.
مثل و مانند ندارد و کسی را یارای برابری با او نیست. چه کسی میتواند عارف به مقام ما شود یا به درجات ما واقف گردد و شاهد عظمت ما باشد و منزلت ما را دریابد. عقل و خردها حیران و اندیشه سرگردان است.
فِیمَا أَقُولُ تَصَاغَرَتِ الْعُظَمَاءُ وَ تَقَاصَرَتِ الْعُلَمَاءُ وَ کَلَّتِ الشُّعَرَاءُ وَ خَرِسَتِ الْبُلَغَاءُ وَ لَکِنَتِ الْخُطَبَاءُ وَ عَجَزَتِ الْفُصَحَاءُ وَ تَوَاضَعَتِ الْأَرْضُ وَ السَّمَاءُ عَنْ وَصْفِ شَأْنِ الْأَوْلِیَاءِ.
دربارهی آنچه میگویم بزرگان کوچکاند و دانشمندان ناتوان و شعراء گنگ و بلیغان لال و سخنوران الکن و فصیحان عاجز، آسمان و زمین در مقام ستایش اولیاء اظهار کوچکی مینمایند.
وَ هَلْ یُعْرَفُ أَوْ یُوصَفُ أَوْ یُعْلَمُ أَوْ یُفْهَمُ أَوْ یُدْرَکُ أَوْ یُمْلَکُ مَنْ هُوَ شُعَاعُ جَلَالِ الْکِبْرِیَاءِ وَ شَرَفُ الْأَرْضِ وَ السَّمَاءِ جَلَّ مَقَامُ آلِ مُحَمَّدٍ صلی الله علیه و آله عَنْ وَصْفِ الْوَاصِفِینَ وَنَعْتِ النَّاعِتِینَ وَ أَنْ یُقَاسَ بِهِمْ أَحَدٌ مِنَ الْعَالَمِینَ.
آیا شناخته میشود یا وصف میگردد و یا دانسته و فهمیده و یا درک میگردد، یا بهدست میآید مقام کسی که پرتو جلال کبریا است و افتخار زمین و آسمان؟ بزرگ است مقام آل محمّد صلی الله علیه و آله از وصف ستایشگران و توصیف وصفکنندگان و اینکه احدی را بتوان با آنها مقایسه نمود.
کَیْفَ وَ هُمُ الْکَلِمَةُ الْعَلْیَاءُ وَ التَّسْمِیَةُ الْبَیْضَاءُ وَ الْوَحْدَانِیَّةُ الْکُبْرَی الَّتِی أَعْرَضَ عَنْهَا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلَّی وَ حِجَابُ اللَّهِ الْأَعْظَمُ الْأَعْلَی.
چگونه میتوان کسی را با آنها مقایسه کرد با اینکه آنها کلمهی اعلا و نشانهی روشن و وحدانیت کبرائی هستند، هرکس به آنها پشت کند یا کناره گیرد، از توحید روی گردانده. و آنها حجاب و واسطهی اعظم خداونداند.
فَأَیْنَ الِاخْتِیَارُ مِنْ هَذَا وَ أَیْنَ الْعُقُولُ مِنْ هَذَا وَ مَنْ ذَا عَرَفَ أَوْ وَصَفَ مَنْ وَصَفْتُ ظَنُّوا أَنَّ ذَلِکَ فِی غَیْرِ آلِ مُحَمَّدٍ علیهم السلام.
چگونه میتوان چنین شخصیتهایی را با انتخاب تعیین نمود و کجا عقلها میتوانند آنها را درک کنند، چه کسی میتواند بشناسد یا وصف کند آنهایی را که من توصیف نمودم؟ خیال کردند چنین موقعیت و مقامی میتواند در غیر آل محمّد علیهم السلام باشد.
کَذَبُوا وَ زَلَّتْ أَقْدَامُهُمْ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ رَبّاً وَ الشَّیَاطِینَ حِزْباً. کُلُّ ذَلِکَ بِغْضَةً لِبَیْتِ الصَّفْوَةِ وَ دَارِ الْعِصْمَةِ وَ حَسَداً لِمَعْدِنِ الرِّسَالَةِ وَ الْحِکْمَةِ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الشَّیْطانُ أَعْمالَهُمْ.
دروغ گفتند و گمراه شدند و آن گوساله را پروردگار خود و شیاطین را حزب خود برگرفتند. تمام این انحرافات به واسطهی دشمنی و شدت کینه و حسادتی بود که با آل محمّد و خاندان حکمت و عصمت داشتند و شیطان اعمالشان را در نظرشان زیبا جلوه داد.
فَتَبّاً لَهُمْ وَ سُحْقاً کَیْفَ اخْتَارُوا إِمَاماً جَاهِلًا عَابِداً لِلْأَصْنَامِ جَبَاناً یَوْمَ الزِّحَامِ وَ الْإِمَامُ یَجِبُ أَنْ یَکُونَ عَالِماً لَا یَجْهَلُ وَ شُجَاعاً لَا یَنْکُلُ لَا یَعْلُو عَلَیْهِ حَسَبٌ وَ لَا یُدَانِیهِ نَسَبٌ.
مرگ بر آنها باد چگونه امامی را انتخاب نمودند که نادان و بت پرست بود و در روز ازدحام جمعیت، ترسو. با اینکه امام باید عالمی باشد که جهل بر او راه نیابد و شجاعی که ترسی او را فرا نگیرد و در نژاد و نسب بیمانند باشد.
فَهُوَ فِی الذِّرْوَةِ مِنْ قُرَیْشٍ وَ الشَّرَفِ مِنْ هَاشِمٍ وَ الْبَقِیَّةِ مِنْ إِبْرَاهِیمَ وَ النَّهْجِ مِنَ النَّبْعِ الْکَرِیمِ وَ النَّفْسِ مِنَ الرَّسُولِ وَ الرِّضَی مِنَ اللَّهِ وَ الْقَبوْلِ عَنِ اللَّهِ.
او در میان قبیلهی قریش در اوج و در شریفترین بخش از بنیهاشم و بازماندگان ابراهیم است و نوع عالی از درخت قوی و ارزشمند و روح و جان پیامبر است، و در کمال خشنودی از جانب پروردگار قرار دارد و از هر جهت مورد قبول از ناحیهی خداوند میباشد.
فَهُوَ شَرَفُ الْأَشْرَافِ وَ الْفَرْعُ مِنْ عَبْدِ مَنَافٍ عَالِمٌ بِالسِّیَاسَةِ قَائِمٌ بِالرِّئَاسَةِ مُفْتَرَضُ الطَّاعَةِ إِلَی یَوْمِ السَّاعَةِ.
او افتخار همهی شرافتمندان و شاخهای از دودمان عبد مناف، سیاستمدار و شایسته مقام ریاست، اطاعتش بر مردم تا روز قیامت فرض و لازم است.
وَ اَوْدَعَ اللَّهُ قَلْبَهُ سِرَّهُ وَ أَطْلَقَ بِهِ لِسَانَهُ فَهُوَ مَعْصُومٌ مُوَفَّقٌ لَیْسَ بِجَبَانٍ وَ لَا جَاهِلٍ فَتَرَکُوهُ.
خداوند سرّ خود را در قلب او به ودیعت گذارد و زبانش را به آن گویا کرده، او معصوم و موفق است، نه ترسو و نادان.
یَا طَارِقُ! وَ اتَّبَعُوا أَهْواءَهُمْ وَ مَنْ أَضَلُّ مِمَّنِ اتَّبَعَ هَواهُ بِغَیْرِ هُدیً مِنَ اللَّهِ وَ الْإِمَامُ.
ای طارق! چنین امامی را رها کردند و پیرو هوای خویش گردیدند، چه کسی گمراهتر است از آن کسی که پیرو هوای نفس خویش گردد.
یَا طَارِقُ! بَشَرٌ مَلَکِیٌّ وَ جَسَدٌ سَمَاوِیٌّ وَ أَمْرٌ إِلَهِیٌّ وَ رُوحٌ قُدْسِیٌّ وَ مَقَامٌ عَلِیٌّ وَ نُورٌ جَلِیٌّ وَ سِرٌّ خَفِیٌّ فَهُوَ مَلَکُ الذَّاتِ، إِلَهِیُّ الصِّفَاتِ، زَائِدُ الْحَسَنَاتِ، عَالِمٌ بِالْمُغَیَّبَاتِ، خَصّاً مِنْ رَبِّ الْعَالَمِینَ وَ نَصّاً مِنَ الصَّادِقِ الْأَمِینِ.
ای طارق! امام انسانی است فرشتهگون و پیکری است آسمانی و امری است الهی و روحی است قدسی و مقامی است والا و نوری است اعلی و سرّی است مخفی. او ذاتش فرشته گون و صفاتش خدائی و حسناتش
فراوان و آگاه به همان امور غیبی و برگزیدهی پروردگار، و بیان صریحی است از جانب خدای صادق امین.
وَ هَذَا کُلُّهُ لِآلِ مُحَمَّدٍ لَا یُشَارِکُهُمْ فِیهِ مُشَارِکٌ لِأَنَّهُمْ مَعْدِنُ التَّنْزِیلِ وَ مَعْنَی التَّأْوِیلِ وَ خَاصَّةُ الرَّبِّ الْجَلِیلِ وَ مَهْبِطُ الْأَمِینِ جَبْرَئِیلَ صَفْوَةُ اللَّهِ وَ سِرُّهُ وَ کَلِمَتُهُ شَجَرَةُ النُّبُوَّةِ وَ مَعْدِنُ الصَّفْوَةِ عَیْنُ الْمَقَالَةِ وَ مُنْتَهَی الدَّلَالَةِ وَ مُحْکَمُ الرِّسَالَةِ وَ نُورُ الْجَلَالَةِ.
تمام این مقامات اختصاص به آل محمّد علیهم السلام دارد و کسی با آنها شریک نیست، زیرا آنها معدن وحی و معنی تأویل و گوهر ویژهی پروردگار جلیل و محل فرود جبرئیل و برگزیدهی خدا و سرّ الله و کلمهی او هستند. آنها شجرهی نبوت و معدن فتوت، سرچشمهی گفتار و عالیترین راهنما با پیامی استوار و نور جلال و عظمت خداونداند.
جَنْبُ اللَّهِ وَ وَدِیعَتُهُ وَ مَوْضِعُ کَلِمَةِ اللَّهِ وَ مِفْتَاحُ حِکْمَتِهِ وَ مَصَابِیحُ رَحْمَةِ اللَّهِ وَ یَنَابِیعُ نِعْمَتِهِ السَّبِیلُ إِلَی اللَّهِ وَ السَّلْسَبِیلُ وَ الْقِسْطَاسُ الْمُسْتَقِیمُ وَ الْمِنْهَاجُ الْقَوِیمُ وَ الذِّکْرُ الْحَکِیمُ وَ الْوَجْهُ الْکَرِیمُ وَ النُّورُ الْقَدِیمُ أَهْلُ التَّشْرِیفِ وَ التَّقْوِیمِ وَ التَّقْدِیمِ وَ التَّعْظِیمِ وَ التَّفْضِیلِ خُلَفَاءُ النَّبِیِّ الْکَرِیمِ وَ أَبْنَاءُ الرَّءُوفِ الرَّحِیمِ وَ أُمَنَاءُ الْعَلِیِّ الْعَظِیمِ «ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ».(1)
همراه خدا و همراه ودیعهی اویند و محل کلمهی خداوند و کلید حکمت او و چراغ رحمت و سرچشمههای نعمتهایش میباشند، راهنما به سوی خدا و چشمهی سلسبیل و ترازوی مستقیم و راه و روش محکم و
1) سورهی آل عمران، آیهی 34.
ذکر حکیم و وجه کریم و نور پایدار و شخصیتی شایستهی شرافت و سرافرازی و مقدمبودن و برترییافتن و تعظیم و تفضیلند، جانشینان پیامبر کریم و فرزندان رؤوف و حمید و امنای علیّ عظیم، نسلی به هم پیوسته که بعضی از نسل بعضی دیگرند و خدا شنوا و کریم است.
السَّنَامُ الْأَعْظَمُ وَ الطَّرِیقُ الْأَقْوَمُ مَنْ عَرَفَهُمْ وَ أَخَذَ عَنْهُمْ فَهُوَ مِنْهُمْ وَ إِلَیْهِ الْإِشَارَةُ بِقَوْلِهِ فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی. خَلَقَهُمُ اللَّهُ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ وَ وَلَّاهُمْ أَمْرَ مَمْلَکَتِهِ.
ایشان رکن و مقامی والا و راهی استوارند، هرکه آنها را بشناسد و از ایشان بیاموزد از آنها است. به همین معنی اشاره دارد آیهی «فَمَنْ تَبِعَنِی فَإِنَّهُ مِنِّی» هرکس از من پیروی کند بیگمان از من است. خدا آنها را از نور عظمت خویش آفریده و اختیار جهان را به آنها داده.
فَهُمْ سِرُّ اللَّهِ الْمَخْزُونُ وَ أَوْلِیَاؤُهُ الْمُقَرَّبُونَ وَ أَمْرُهُ بَیْنَ الْکَافِ وَ النُّونِ، إِلَی اللَّهِ یَدْعُونَ وَ عَنْهُ یَقُولُونَ وَ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ.
امامان سرّ پنهان خداوند و اولیاء مقرّب اویند، و آنها همان امر خدا بین کاف و نونند، «کُنْ» هستند، دعوت به سوی او میکنند و از جانب او سخن میکنند و به امرش عمل مینمایند.
عِلْمُ الْأَنْبِیَاءِ فِی عِلْمِهِمْ وَ سِرُّ الْأَوْصِیَاءِ فِی سِرِّهِمْ وَ عِزُّ الْأَوْلِیَاءِ فِی عِزِّهِمْ کَالْقَطْرَةِ فِی الْبَحْرِ وَ الذَّرَّةِ فِی الْقَفْرِ وَ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ عِنْدَ الْإِمَامِ کَیَدِهِ مِنْ رَاحَتِهِ یَعْرِفُ ظَاهِرَهَا مِنْ بَاطِنِهَا وَ یَعْلَمُ بَرَّهَا مِنْ فَاجِرِهَا وَ رَطْبَهَا وَ یَابِسَهَا.
علم انبیاء در مقابل علم آنها و سرّ اوصیاء در برابر سرّ ایشان و عزّت اولیاء در مقابل عزّت آنها، مانند قطرهای است در مقابل دریا، و ذرهای در مقابل بیابان. آسمانها و زمین در نزد امام مانند کف دست اوست، ظاهرش را از باطن و درستکاریاش را از نافرمان و خشکش را از تر تمیز میدهد.
لِأنَّ اللَّهَ عَلَّمَ نَبِیَّهُ عِلْمَ مَا کَانَ وَ مَا یَکُونُ وَ وَرِثَ ذَلِکَ السِّرَّ الْمَصُونَ الْأَوْصِیَاءُ الْمُنْتَجَبُونَ وَ مَنْ أَنْکَرَتْ ذَلِکَ فَهُوَ شَقِیٌّ مَلْعُونٌ یَلْعَنُهُ اللَّهُ وَ یَلْعَنُهُ اللَّاعِنُونَ.
زیرا خداوند پیامبرش را از علم گذشته و آینده مطلع کرده و اوصیاء برگزیدهی او آن سرّ محفوظ را ارث بردهاند، هرکس منکر این مقام باشد شقی و ملعون است که مورد لعنت لعنتکنندگان قرار دارد.
وَ کَیْفَ یَفْرِضُ اللَّهُ عَلَی عِبَادِهِ طَاعَةَ مَنْ یُحْجَبُ عَنْهُ مَلَکُوتُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ.
و چگونه خداوند اطاعت کسی را بر مردم واجب میکند که ملکوت آسمانها و زمین را از او پوشانده؟
وَ إِنَّ الْکَلِمَةَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ تَنْصَرِفُ إِلَی سَبْعِینَ وَجْهاً وَ کُلُّ مَا فِی الذِّکْرِ الْحَکِیمِ وَ الْکِتَابِ الْکَرِیمِ وَ الْکَلَامِ الْقَدِیمِ مِنْ آیَةٍ تُذْکَرُ فِیهَا الْعَیْنُ وَ الْوَجْهُ وَ الْیَدُ وَ الْجَنْبُ فَالْمُرَادُ مِنْهَا الْوَلِیُ.
یک کلمه از آل محمّد به هفتاد وجه معنا و تفسیر میشود و هر آیهای که در قرآن مجید و کلام قدیم آمده و در آن از «عین» و «وجه» و «ید» و «جنب» نام برده منظور امام است.
لِأَنَّهُ جَنْبُ اللَّهِ وَ وَجْهُ اللَّهِ یَعْنِی حَقَّ اللَّهِ وَ عِلْمَ اللَّهِ وَ عَیْنَ اللَّهِ وَ یَدَ اللَّهِ، فَهُمُ الْجَنْبُ الْعَلِیُّ وَ الْوَجْهُ الرَّضِیُّ وَ الْمَنْهَلُ الرَّوِیُّ وَ الصِّرَاطُ السَّوِیُّ وَ الْوَسِیلَةُ إِلَی اللَّهِ، وَ الْوُصْلَةُ إِلَی عَفْوِهِ وَ رِضَاهُ.
زیرا امام جنب الله و وجه الله است یعنی حقِّ الله، علمِ الله، عینِ الله و یدِ الله، پس آنها همراهانی والا و چهرهی پسندیده و سرچشمهی پر آب و راه هموار و وسیله به سوی خدا و واسطهی عفو و رضای اویند.
سِرُّ الْوَاحِدِ وَ الْأَحَدِ فَلَا یُقَاسُ بِهِمْ مِنَ الْخَلْقِ أَحَدٌ فَهُمْ خَاصَّةُ اللَّهِ وَ خَالِصَتُهُ وَ سِرُّ الدَّیَّانِ وَ کَلِمَتُهُ وَ بَابُ الْإِیمَانِ وَ کَعْبَتُهُ.
امامان سرّ خداوند یکتا و یگانهاند، کسی را نمیتوان با آنها همسان گرفت، آنها گوهر ویژهی خداوند و سرّ خداوند دیّان و کلمهی او و باب ایمان و کعبهی او هستند.
وَ حُجَّةُ اللَّهِ وَ مَحَجَّتُهُ وَ أَعْلَامُ الْهُدَی وَ رَایَتُهُ وَ فَضْلُ اللَّهِ وَ رَحْمَتُهُ وَ عَیْنُ الْیَقِینِ وَ حَقِیقَتُهُ وَ صِرَاطُ الْحَقِّ وَ عِصْمَتُهُ وَ مَبْدَأُ الْوُجُودِ وَ غَایَتُهُ وَ قُدْرَةُ الرَّبِّ وَ مَشِیَّتُهُ وَ أُمُّ الْکِتَابِ وَ خَاتِمَتُهُ وَ فَصْلُ الْخِطَابِ وَ دَلَالَتُهُ وَ خَزَنَةُ الْوَحْیِ وَ حَفَظَتُهُ وَ آیَةُ الذِّکْرِ وَ تَرَاجِمَتُهُ وَ مَعْدِنُ التَّنْزِیلِ وَ نِهَایَتُهُ.
و حجت خدا و راه روشن او راهنمای هدایت، و پرچم توحید و فضل خدا و رحمت او و عین الیقین، و حقیقت آن و شاهراه حق و لغزشناپذیر الهی هستند و مبدأ وجود و منتهای آن و قدرت پروردگار و مشیّت او و امّ الکتاب و خاتمهی آن و فصلالخطاب و راهنمای به سوی او و گنجینهی
وحی و نگهبان آن و آیهی ذکر و ترجمهی آن و معدن تنزیل و نهایت آن هستند.
فَهُمُ الْکَوَاکِبُ الْعُلْوِیَّةُ وَ الْأَنْوَارُ الْعَلَوِیَّةُ الْمُشْرِقَةُ مِنْ شَمْسِ الْعِصْمَةِ الْفَاطِمِیَّةِ فِی سَمَاءِ الْعَظَمَةِ الْمُحَمَّدِیَّةِ وَ الْأَغْصَانُ النَّبَوِیَّةُ النَّابِتَةُ فِی دَوْحَةِ الْأَحْمَدِیَّةِ وَ الْأَسْرَارُ الْإِلَهِیَّةُ الْمُودَعَةُ فِی الْهَیَاکِلِ الْبَشَرِیَّةِ وَ الذُّرِّیَّةُ الزَّکِیَّةُ وَ الْعِتْرَةُ الْهَاشِمِیَّةُ الْهَادِیَةُ الْمَهْدِیَّةُ «أُولئِکَ هُمْ خَیْرُ الْبَرِیَّةِ».(1)
آنها ستارگان آسمانی و انوار علوی هستند که از خورشید عصمت فاطمی علیها السلام میدرخشند، در آسمان عظمت محمّد صلی الله علیه و آله و شاخسار نبوی و درخت احمدی و اسرار الهی که در کالبد بشری به ودیعت قرار گرفتهاند، و فرزندانی پاک و عترت هاشمی، راهنمای رهیافته «اینان بهترین آفرینندگاناند که هادی و مهدی هستند، آنها بهترین افراد بشرند.
الْأَئِمَّةُ الطَّاهِرُونَ وَ الْعِتْرَةُ الْمَعْصُومُونَ وَ الذُّرِّیَّةُ الْأَکْرَمُونَ وَ الْخُلَفَاءُ الرَّاشِدُونَ وَ الْکُبَرَاءُ الصِّدِّیقُونَ وَ الْأَوْصِیَاءُ الْمُنْتَجَبُونَ وَ الْأَسْبَاطُ الْمَرْضِیُّونَ وَ الْهُدَاةُ الْمَهْدِیُّونَ وَ الْغُرُّ الْمَیَامِینُ مِنْ آلِ طه وَ یَاسِینَ وَ حُجَجُ اللَّهِ عَلَی الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ.
آنها امامان پاک و عترت معصوم و ذریهای گرامی و جانشینانی هوشیار و بزرگان راستپیشه و اوصیاء برگزیده و نوادگان پسندیده و هدایتگران هدایتیافته و چهرههای درخشان از آل طه و یاسین و حجتهای خدا بر اولین و آخرین هستند.
1) سورهی بینه، آیهی 7.
اسْمُهُمْ مَکْتُوبٌ عَلَی الْأَحْجَارِ وَ عَلَی أَوْرَاقِ الْأَشْجَارِ وَ عَلَی أَجْنِحَةِ الْأَطْیَارِ وَ عَلَی أَبْوَابِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ وَ عَلَی الْعَرْشِ وَ الْأَفْلَاکِ وَ عَلَی أَجْنِحَةِ الْأَمْلَاکِ وَ عَلَی حُجُبِ الْجَلَالِ وَ سُرَادِقَاتِ الْعِزِّ وَ الْجَمَالِ، وَ بِاسْمِهِمْ تُسَبِّحُ الْأَطْیَارُ وَ تَسْتَغْفِرُ لِشِیعَتِهِمُ الْحِیتَانُ فِی لُجَجِ الْبِحَارِ .
نام آنها بر سنگها و برگهای درختان و بال پرندگان و ابواب بهشت و جهنم و بر عرش و افلاک و بال و پر ملائکه و بر حجابهای نورانی و بر سراپردههای عزّت و جلال نوشته شده. به نام آنها پرندگان تسبیح میکنند، و ماهیان دریا برای شیعیان آنها استغفار مینمایند.
وَ إِنَّ اللَّهَ لَمْ یَخْلُقْ أَحَداً إِلَّا وَ أَخَذَ عَلَیْهِ الْإِقْرَارَ بِالْوَحْدَانِیَّةِ وَ الْوَلَایَةِ لِلْذُّرِّیَّةِ الزَّکِیَّةِ وَ الْبَرَاءَةِ مِنْ أَعْدَائِهِمْ وَ إِنَّ الْعَرْشَ لَمْ یَسْتَقِرَّ حَتَّی کُتِبَ عَلَیْهِ بِالنُّورِ «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ»، «مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ»، «عَلِیٌّ وَلِیُّ اللَّه».(1)
خداوند احدی را خلق نکرده مگر اینکه از او اقرار به وحدانیت و ولایت برای امامان پاک و بیزاری از دشمنان آنها گرفته. بیگمان عرش استقرار نیافت تا اینکه با نور بر آن نوشته شد: «لا إِلهَ إِلَّا اللَّهُ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ علی ولی اللَّه».
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکات
1) بحار الأنوار، ج25، ص 169- مشارق انوار الیقین فی حقایق اسرار امیرالمؤمنین علیه السلام، ص 205- الدمعةالساکبه، ج 1، ص 355- القطره، ج 1، ص 160.
بسم الله الرّحمن الرّحیم
امیرالمؤمنین علیه السلام در آخر خطبهی 190 میفرمایند:
«اسْتَعْمَلَنَا اللَّهُ وَ إِیَّاکُمْ بِطَاعَتِهِ وَ طَاعَةِ رَسُولِهِ وَ عَفَا عَنَّا وَ عَنْکُمْ بِفَضْلِ رَحْمَتِهِ الْزَمُوا الْأَرْضَ وَ اصْبِرُوا عَلَی الْبَلَاءِ وَ لَا تُحَرِّکُوا بِأَیْدِیکُمْ وَ سُیُوفِکُمْ فِی هَوَی أَلْسِنَتِکُمْ وَ لَا تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ یُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَکُمْ فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَی فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَی مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ مَاتَ شَهِیداً وَ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ وَ اسْتَوْجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَی مِنْ صَالِحِ عَمَلِهِ وَ قَامَتِ النِّیَّةُ مَقَامَ إِصْلَاتِهِ لِسَیْفِهِ فَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مُدَّةً وَ أَجَلا».(1)
خدا ما و شما را به فرمانبرداری خود و رسول خود وارد کند و به فضل رحمت خویش ما و شما را عفو کند! برجای باشید و بر بلا شکیبایی به خرج دهید و دستها و شمشیرهای خود را در راستای میل زبانهای خویش بهکار مدارید، و در آنچه خدا شما را بدان نیانگیخته شتاب میارید، که هرکس از شما در بستر خود جان سپرد در حالیکه به حقِّ پروردگار
1) نهج البلاغه، خطبهی 190.
خود و فرستادهی او و اهل بیت وی معرفت داشته باشد، شهید مرده و اجر او بر خداوند است، و مستوجب ثواب کار نیکی است که نیّت آن را داشته، نیّت وی همچون نیت کشیدن شمشیر است، و برای هر چیز مدّتی و پایانی است.
حضرت در این قسمت از خطبه در عین توصیه به اطاعت از خدا و رسولش و طلب عفو از حضرت حق، میفرمایند: وظیفهی شما است که در راه دینداری صبر پیشه کنید و به دنبال زبان خود دست و شمشیر خود را به حرکت در نیاورید و خود را وارد معرکهای نکنید که خداوند شما را در آن قرار نداده. پس از این مقدمه میفرمایند: در این صورت اگر از شما شیعیان - نهتنها در میدان جنگ- حتی در خانهی خود بمیرد در حالیکه منّور به معرفت پروردگار و رسول او و اهلالبیت پیامبر علیهم السلام باشد، شهید مرده است و اجر او با خدا است و مستوجب ثواب کار نیکی است که نیت آن را داشته و نیت او همچون نیت کشیدن شمشیر برّانی است در مقابل دشمنان خدا. و بدانید برای هر چیزی مدّت و سرآمدی است، باید منتظر بمانید تا وقت هر کاری فرا برسد و قبل از وقت به آن کار دست نزنید.
ابتدا باید متوجه بود چرا حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام از خداوند تقاضا میکنند که خود و مؤمنین را توفیق دهد به اطاعت از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله، زیرا تا انسانها وارد عالَم اطاعت از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله نشوند از نفس امّارهی خود پیروی میکنند و حرکات خود را مطابق اهدافی که نفس امّاره تعیین کرده انجام میدهند.
وقتی انسان از عالم اطاعت از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله خارج شد، براساس ادعاهایی که دارد عمل میکند و زبان اوست که دست و شمشیر او را به حرکت میآورد،(1)
ای
زبان هم آتش و هم خرمنی
چند
این آتش درین خرمن زنی؟
در
نهان، جان از تو افغان میکند
گرچه
هرچه گوییاش آن میکند
یعنی آنقدر زبان در انجام عمل نقش دارد که اگر به خلاف میل باطنی و بر اساس غضب و حرص و شهوت سخنی بر زبان رانده شود، انسان مطابق آنچه بر زبان رانده عمل میکند. این همان است که بعضیها میگویند: دست خودمان نبود چون گفتیم عمل کردیم.
انسانی که تحت تأثیر زبان خود عمل کند شخصیتی شکیبا و صبور نیست که براساس وظیفه و بر مبنای اطاعت از خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله اعمال خود را تنظیم کند، به راحتی ادعا میکند و براساس آن ادعا دست و شمشیر خود را به کار میگیرد. چنین آدمی هرگز متوجه نیست چه کاری را در چه موقعی باید انجام دهد، همینطورکه نمیداند هر کارِ مشخصی در زمانی خاص نتیجهبخش است و امکان تحقق دارد و مسلم اگر کسی کاری را اراده کند که خداوند ارادهی تحقق آن را نکرده، عمر و انرژی خود را ضایع نموده است. فهم چنین نکتهای فقط با معرفت به جایگاه پروردگار عالم و رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل بیت او علیهم السلام ممکن است و در این رابطه حضرت میفرمایند: اگر انسان در چنین حالتی قرار گیرد و بدون هیچ جهاد مسلحانهای در خانهی خود بمیرد، مثل آن است که شهید شده و اجر شهادت نصیب او خواهد شد، چون هرگونه میلی را زیر پا گذارده و براساس حکم خدا و رسول خدا صلی الله علیه و آله و اهل البیت علیهم السلام عمل
1) مولوی در رابطه با نقش زبان در انجام عمل میگوید:
کرده است چون میل خود را زیر پا گذارده و در حکم خدا فانی شده در مقام شهداء قرار میگیرد و راهی به سوی حقیقت در مقابل او گشوده میشود.
همانطور که دریای ژرف صاف و آرام است، انسانی که به حقیقت راهیافته در آرامش است در حالیکه دوری از حقیقت انسان را گرفتار انواع شتابزدگیها میکند، آیا نمیشود با همان آرامشِ تدریجی که شیر به ماست تبدیل میشود ما بر خود حکومت کنیم و بدون هیچ عجلهای به اهداف خود دست یابیم، یا همانطور که بدن در آرامش کامل، خود را درمان میکند ما عمل کنیم؟ اگر وظیفهی هر بشری است که بداند چگونه بر نفس خود مسلط شود، ارزش شناخت جایگاه اهلالبیت علیهم السلام بهخوبی معلوم میشود.
مقدمهی فوق زمینهای است برای این که بتوانیم جایگاه سخنان امیرالمؤمنین علیه السلام را در این قسمت بفهمیم و به تکتک جملات حضرت با دقتِ بسیار نظر کنیم و از رهنمودی اینچنین بزرگ حیرت کنیم. همیشه انسانها در رفع مشکل، میدانند چه کاری خوب است ولی نمیدانند از چه راهی و چگونه وارد شوند و شناخت و معرفت به جایگاه خدا و رسول صلی الله علیه و آله و اهلالبیت علیهم السلام این نقیصه را برطرف میکند تا بتوانیم با اطاعت از خدا و اسوهقراردادن معصومین علیهم السلام جایگاه کارها را درست تشخیص دهیم و درست آنها را به آخر برسانیم. مشکل اکثر مردم در درست به آخرنرساندن کارها و بیآیندگی امور است.
همچنانکه عرض شد تأکید میکنم ابتدا باید با دقت زیاد به جزءجزء سخنان حضرت توجه کنیم تا بفهمیم چرا حضرت در آخر این خطبه میفرمایند: «فَإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مُدَّةً وَ أَجَلًا»(1)برای هر چیزی مدت و سرآمدی است. از این طریق روشن میشود نقش اهل البیت علیهم السلام در شناخت مدّت و سرآمد کارها چگونه است و این مهمترین برکتی است که از طریق معرفت به سیرهی اهلالبیت علیهم السلام میتوان بهدست آورد. چون همانطور که میدانید عیب اکثر مؤمنین این است که نمیتوانند کارهایی را که در نظر دارند به مرحلهی نهایی برسانند و کار را به آخر نرسانده رها میکنند و یا نمیدانند آخر هرکاری کجا است و تا آن کار به انتهای خود نرسد کار بعدی رخ نمینمایاند.
مشکل بشر به خودی خود این است که فکر میکند هر کاری را هر وقت میتواند انجام دهد و هر برنامهای در هر موقعیتی عملی است. دیروز با تکیه بر دست و شمشیر خود و امروز با تکیه بر تکنولوژی میخواهد بدون توجه به زیرساختهای فرهنگی و شرایط تاریخی، برنامههای خود را تحقق بخشد. حضرت تذکر میدهند: «وَ لَا تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ یُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَکُمْ»(2)در انجام کاری که خداوند شرایط آن را فراهم نکرده شتاب مکن. زیرا مقلب القلوب خداوند است، وقتی خداوند جهت قلبها را به سوی
موضوعی نینداخته، تلاش سایر انسانها در تحقق آن بینتیجه است و البته این به معنی سلب مسئولیت از انسانها نیست بلکه تذکر به انسانها است که متوجه باشند مسئولیت امروزشان چیست و بیشتر به مقدمات کاری بپردازند که در نهایت منجر به اهداف مهم میگردد. مگر امیرالمؤمنین علیه السلام که اصرار دارند در انجام کاری که خداوند شرایط آن را فراهم نکرده نباید عجله کرد دست روی دست گذاشتند و منتظر ماندند و یا عالمانه فهمیدند چه کاری باید بکنند و چه کاری نباید انجام دهند و از این طریق نقشی بزرگ در تاریخ بشر بهعهده گرفتند.
وقتی متوجه باشیم هنر ما در شناخت وظیفهای است که امروز به عهدهی ما است و انجام آنچه را که زمانش نرسیده است را به زمان خودش موکول کنیم و دغدغهی شناخت آنچه امروز باید انجام دهیم را در خود ایجاد نماییم، جایگاه اهل البیت علیهم السلام روشن میشود که چگونه با سیره و گفتار خود در زمانهشناسی به ما مدد میرسانند.(1)
با شناخت زمانِ هر کاری قدرت برداشتن قدمهای بعدی در ابتدای کار از بین نمیرود و با شکیبایی و به موقع به بزرگترین قدرت دست مییابیم، قدرتی که مولوی در حضرت علی علیه السلام یافت و به حضرت عرض کرد:
باز
گو دانم که این اسرار هوست
ز
آنکه بیشمشیر کشتن کار اوست
1) اینکه در خطبهی فوق تأکید میشود وظیفهی مسلمانان است حق رسول خدا صلی الله علیه و آله و حق اهلالبیت علیهم السلام آن حضرت را بشناسند، به این معنی نیز میتواند باشد که نقش تاریخی آن ذوات مقدس را در طول تاریخ بشناسیم و بفهمیم چگونه آنها میتوانند در شناخت زمانه به ما کمک کنند.
چون معمول آن است که انسانها با شمشیر رقیب خود را به قتل میرسانند ولی خداوند بدون دست و شمشیر انسان را میکشد، حال اگر کسی از زمان و مکان آزاد شد و از منظری دیگر به عالم نگریست ابزارها چشم او را پُر نمیکند و میتواند کار خدایی کند.
شناخت جایگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلالبیت علیهم السلام و عملکردن با دیدگاهی که از آنها بهدست میآید تا آنجا اهمیت دارد که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: اگر مطابق سیرهی آنها وظیفهی انسان نشستن در خانه باشد، این نشستن اجر شهید را دارد. چون در راستای چنین شناختی بهترین موضعگیری از انسان ظهور میکند و بهترین نسبتی را که باید با نبی و نبوت در خود ایجاد کند، ایجاد میکند و به مقام فنای فی الله که مقام شهید است میرسد، به همین جهت فرمودند: «وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اللَّهِ» و چنین عملکردی اجر انسان را به عهدهی خدا قرار میدهد تا خداوند مستقیماً به او نظر بفرماید و او را از عالیترین مراتب نوری بهرهمند سازد. نمونهی زمانشناسی دقیق را در سیرهی ائمه علیهم السلام به خوبی مشاهده میکنید که مثلاً چگونه امام حسین علیه السلام ده سال در حکومت معاویه مقابلهی مستقیم با او نکردند ولی در زمان حاکمیت یزید نهضت امر به معروف خود را شروع میکنند. یا حضرت صادق علیه السلام وقتی سَهل بن حسن خراسانی اصرار دارد که با ضعفی که در امویان ایجاد شده اقدام به ایجاد حکومت کنند
میفرمایند: «نَحْنُ أَعْلَمُ بِالْوَقْت»(1)ما داناترین افراد به وقت هستیم. حاکی از آن که میدانیم فعلاً وقت اقدام ما جهت ایجاد حکومت نیست و با داشتن چنین بصیرتی نه تنها خود و شیعیان خود را از درگیرشدنِ بیجا با مسائل نجات دادند، از آن مهمتر مشغول کاری شدند که باید میشدند و به همین سبب نتایج فوق العاده گرفتند. در حالیکه عبدالله بن حسن اصرار داشت فرزند خود محمدِ نفس زکیه را به خلافت برساند و لذا نهضتی تشکیل داد و با منصور عباسی درگیر شد و به قتل رسید و منصور نهایت ظلم و کشتار را بر سادات حسنی اِعمال کرد. در حالی که حضرت صادق علیه السلام متوجه بودند زمانه، برای آنها مناسب حرکتهای خاموش است لذا وقتی منصور دوانقی حضرت را احضار کرد تا به قتل برساند و گفت: «قَتَلَنِیَ اللَّهُ إِنْ لَمْ أَقْتُلُکَ»(2)خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم، آیا بر علیه حکومت من اقدام میکنی و نقشه برای من میکشی؟ حضرت فرمودند: «وَ اللَّهِ مَا فَعَلْتُ وَ لَا أَرَدْتُ» سوگند به خدا که من اقدامی اینچنین نداشتهام و قصدی در این راستا نکردهام و به تو دروغ گفتهاند. وقتی شخصی که آن خبر دروغ را گفته بود آوردند و اظهار کرد حضرت صادق علیه السلام چنین گفتهاند، حضرت فرمودند: سوگند یاد کن و بگو: «بَرِئْتُ مِنْ حَوْلِ اللَّهِ وَ قُوَّتِهِ وَ الْتَجَأْتُ إِلَی حَوْلِی وَ قُوَّتِی لَقَدْ فَعَلَ کَذَا وَ کَذَا جَعْفَر»(3)بیزار باشم از حول و قوت خدا و متکی باشم به حول و قوت خود که جعفر چنین و چنان کرد. همینکه آن
شخص این جمله را گفت، دست و پا زد و مرد. منظور عرضم این است که چون حضرت در آن زمان وظیفهی دیگری را برای خود میشناختند به خلیفهی ظالمی مثل منصور دوانقی نیز فهماندند بنای سرنگونی حکومت او را ندارند و همین وقتشناسی موجب شد از طریق حضرت صادق علیه السلام اینهمه برکات تاریخی برای بشریت باقی بماند.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام به اصحاب خود در آن زمان میفرمایند: در شرایطی هستید که با قدرت شمشیر کارها جلو نمیرود «الْزَمُوا الْأَرْضَ وَ اصْبِرُوا عَلَی الْبَلَاءِ» بر جای خود قرار گیرید و بر بلاها شکیبائی بورزید. در چنین موقعیتی است که راه گشوده میشود و نتیجهی شکیبایی ورزیدن و به حکم وظیفهای که خدا و رسول و امامان علیهم السلام روشن کردهاند، بر جای خود ماندن، در آن حدّ ظاهر میشود که حضرت آن را یک نوع مرگِ در مقام شهادت قلمداد میکنند. چون منیت خود را از میدان به در کردهای تا خیالاتت نتوانند برایت برنامهریزی کنند و به ظاهر اوضاع را به نفع تو تغییر دهند و القاء کنند که تو یک شخصیت قوی هستی و میتوانی هرکاری را هروقت اراده کنی انجام دهی.
تا زمانیکه انسان فکر کند میتواند هر کاری را هر وقتی که خواست انجام دهد هرگز نمیتواند واقعیات اطراف را آنطور که هست دریابد و بفهمد عوامل موجود در اطراف اجازهی هر کاری را نمیدهند، در آن صورت است که متوجه تصمیمات اشتباه خود میشویم و میفهمیم هیچ
چیز مهم نیست جز اطاعت از خدا که هرگونه کوتاهنظری را به بلندنظری مبدل میکند. کدام بلندنظری بلندتر از ارتباط و اطاعت از خدا است و این حاصل نمیشود مگر با نظرکردن به راهی که انسانهای معصوم مینمایانند. در آن صورت است که هرگونه خودسری و شتاب و اندیشهی تاریک از میان میرود و انسان در غرفهی شکیبائی و صبر به راحتی به بهترین عمل دست میزند و نیازی به خستهکردن خود و دیگران نمیماند. آری فرمود: «وَ لَا تُحَرِّکُوا بِأَیْدِیکُمْ وَ سُیُوفِکُمْ فِی هَوَی أَلْسِنَتِکُمْ»(1)دستها و شمشیرها را به میل گفتارهای خود به حرکت نیاورید. کمی اندیشه کنید تا معلوم شود زمانه اقتضای چه کاری را دارد و از آن طریق قدمی به اهداف مقدس خود نزدیک شوید. «لَا تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ یُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَکُم» شتاب نکنید در چیزی که خداوند برای شما در آن چیز شتاب نکرده است. این دستورالعمل یک نوع اجتناب زیبا است از کاری که کار ما نیست و هوشیاری از این که نباید به هر چیز متوسل شد و به هر حیلهای چنگ زد و خود را خسته و هدف را از دسترس دورتر نمود. مولوی با هزار زبان تلاش میکند این موضوع را بفهماند که بیکاریها را کار نپندارید و مانند کودکانی که به خردههای سفال دلخوشاند، تلاشهایی را که به سوی هیچ است تلاش به حساب نیاورید تا از رسیدن به تلاشهای درست محروم شوید. میگوید:
چون
کنار کودکی پر از سفال
کاو
بر آن لرزان بود چون ربِّ مال
گر
ستانی پارهای گریان شود
پاره
گر بازش دهی خندان شود
1) نهج البلاغه، خطبهی 190.
چون
نباشد طفل را دانش دثار
گریه
و خندهش ندارد اعتبار
گوید
او که روزگارم میبرند
خود
ندارد روزگار سودمند
گوید
از کارم بر آوردند خلق
غرق
بیکاری است جانش تا به حلق
وقتی کسی با نظر به وظیفهی الهی، بلندنظری پیشه نکرد تلاشهای خستهکنندهاش عین بیکاری است. انسانی که توانست خود را در جایگاهی قرار دهد که آنچه را خداوند برای او شتاب نکرده، در انجام آن شتاب نکند مانند صیادی است که تله میگذارد تا شکار با پای خود به سوی دام آید و از اتّهام آنکه پس چرا بیکار نشسته است نمیهراسد، زیرا عجلهنداشتن بیکاری نیست حذر از فرسودهشدن در اموری است که وظیفهای نسبت به آن نداریم. در آن صورت است که فقط به اعمالی دست میزنیم که برای ما مقدر شده و امکان انجام آن اعمال فراهم است، نه به اعمالی که در آرزو و خیال ماست و خیال را تسلی میدهد و بر رؤیاهایمان میافزاید و ما را فرمانبردار خود میکنند.
حضرت امیرالمومنین علیه السلام به امام حسن علیه السلام می فرمایند: «مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَهُ» فرزندم کسی که خود را از زمانه اَمن ببیند روزگار به او خیانت میکند و ناکامش میگذارد. و کسی که روزگار را بزرگ بپندارد او را خوار میکند. و هرکس زمانه را عظیم دارد و روی آن حساب باز کند، زمانه او را تحقیر میکند. و در ادامه می فرمایند: «إِذَا تَغَیَّرَ
السُّلْطَانُ تَغَیَّرَ الزَّمَانُ» چون روح حاکم بر زمانه تغییر کند، زمانه دگرگون شود.
می فرمایند: فرزندم چطور میخواهی به روزگار تکیه کنی و بدان اصالت بدهی و شخصیت خود را در راستای ارزشهای مطرح در آن شکل دهی، در حالیکه چون روح زمانه به هم بریزد همه ارزشها تغییر خواهد کرد. بسیاری از مشکلات روانی ما به این جهت است که خودمان را به طناب سست و لرزان مشهورات زمانه وصل کردهایم. حضرت در فرمایش خود روشن مینمایند میان انتخاب و جهتگیری مردم و زمانه ای که دارند مناسبت وجود دارد. اینکه در بعضی از برهههای تاریخِ اجتماع ملاحظه میفرمائید همه چیز به سوی تفرقه و تزویر و نفاق است، بیش از آنکه بخواهیم تک تک افراد را اصلاح کنیم باید روح زمانه را تغییر دهیم و بستری فراهم نمائیم تا انسانها با بصیرت بیشتر آنچه را باید انتخاب کنند، انتخاب نمایند.
در روایات ائمه دین علیهم السلام در مورد متفاوت بودن روح زمان نکات دقیقی مطرح است، از جمله از امام هادی علیه السلام داریم که حضرت علیه السلام فرمودند: هرگاه زمانی باشد که عدل، بر جور غلبه کند، حرام است که گمان بد به اَحدی ببری تا آنکه علم پیدا کنی به بدی او، و هرگاه زمانی باشد که ظلم بر عدل غلبه کند، شایسته نیست بر اَحدی که گمان خوبی برد به اَحدی تا آنکه خوبی را از او ببیند.
در راستای موضوع تغییر روح زمانه امام باقر علیه السلام سخنی دارند مبنی بر اینکه هر زمان اقتضائات خود را دارد و به حمران که تأکید داشته امام در
مقابل حاکمان جور قیام کنند، میفرمایند: این زمان، زمانی نیست که امام حق بتواند ظهور کند و سپس داستانی را اینطور نقل میفرمایند:
«بهدرستیکه شخصی از علماء در زمان سابق بود و پسری داشت که در علم پدر رغبت نمینمود و از او سؤال نمیکرد ولی آن عالم همسایهای داشت که میآمد و از او سؤال میکرد و علم از او اخذ مینمود، پس چون وقت مرگ آن مرد عالم رسید فرزند خود را طلبید و به او گفت: ای فرزندم! تو از علم من چیزی اخذ نکردی و به آن رغبت ننمودی و از من چیزی نپرسیدی ولی مرا همسایهایست که از من سؤال میکرد و علم مرا اخذ مینمود و حفظ میکرد، اگر تو را به علم من احتیاج شود به نزد همسایهی من برو. و آن همسایه را به او شناسانید. پس آن عالِم به رحمت ایزدی واصل شد. پس پادشاهِ آن زمان خوابی دید و از برای تعبیر خواب سؤال کرد از احوال آن عالم، گفتند فوت شد، پرسید که آیا از او فرزندی مانده است؟ گفتند بلی پسری از او مانده است. پس آن پسر را طلبید چون ملازم پادشاه به طلب او آمد گفت والله نمیدانم که پادشاه از برای چه مرا میخواهد و من علمی ندارم و اگر از من سؤالی کند رسوا خواهم شد، پس در این حال وصیت پدرش بهیادش آمد و رفت به خانهی آن شخص که از پدرش علم آموخته بود. گفت؛ پادشاه مرا طلبیده است و نمیدانم که از برای چه مطلب مرا خواسته است و پدرم مرا امر کرده است که اگر به علمی محتاج شوم به نزد تو بیایم. آن مرد گفت من میدانم پادشاه تو را از برای چه کار طلبیده است اگر تو را خبر دهم آنچه از برای تو حاصل شود میان من و خود قسمت خواهی کرد؟ گفت بلی، پس او را سوگند
داد و نوشتهای در این باب از او گرفت که وفا کند به آنچه شرط کرده است. پس گفت که پادشاه خوابی دیده است و ترا طلبیده تا از تو بپرسد این زمان چه زمان است، تو در جواب بگو که زمان گرگ است. چون پسر به مجلس پادشاه رفت، پرسید: من تو را از برای چه مطلب طلبیدهام؟ گفت مرا طلبیدهای از برای خوابی که دیدهای که این زمان چه زمان است، پادشاه گفت راست گفتی، بگو این زمان چه زمان است؟ گفت زمان گرگ است. پادشاه امر کرد جایزهای به او دادند، جایزه را گرفت و به خانه برگشت ولی به شرط خود وفا نکرد و حصّهای از آن جایزه به آن شخص عالم نداد. پیش خود گفت شاید پیش از این که این مال را تمام کنم بمیرم و بار دیگر محتاج نشوم که از آن مرد سؤال کنم، پس چون مدّتی از این بگذشت پادشاه خواب دیگری دید، و آن پسر را طلبید، با طلبیدن پادشاه، او نسبت به عهدی که وفا نکرده بود پشیمان شد، با خود گفت من علمی ندارم که به نزد پادشاه روم، از طرفی چگونه به نزد آن عالم بروم و از او سؤال کنم و حال آنکه با او مکر کردم و وفا به عهد او نکردم، به هرحال بار دیگر میروم به نزد او و از او عذر میخواهم و سوگند میخورم که در این مرتبه وفا کنم شاید که از علم خود در این مورد مرا تعلیم کند، پس نزد آن عالم آمد و گفت کردم آنچه کردم و وفا به پیمان تو نکردم و آنچه در نزد من بود همه پراکنده شده است و چیزی در دست نمانده است و اکنون به تو محتاج شدهام، تو را به خدا سوگند میدهم که مرا محروم مکن و پیمان میکنم با تو و سوگند میخورم که آنچه در این مرتبه به دست من آید میان تو و خود قسمت کنم، هماکنون
نیز پادشاه مرا طلبیده است و نمیدانم که از برای چه چیز میخواهد از من سؤال نماید. عالِم بار دیگر با او شرط کرد و سپس گفت تو را طلبیده است که باز از خوابی که دیده است از تو سؤال کند که این زمان چه زمانی است؟ بگو زمان گوسفند است. پس چون به مجلس پادشاه داخل شد، از او پرسید از برای چه کار تو را طلبیدهام؟ گفت خوابی دیدهای و میخواهی که از من سؤال کنی که چه زمان است؟ پادشاه گفت راست گفتی، اکنون بگو چه زمان است؟ گفت زمان گوسفند است. پادشاه فرمود تا صِلَه به او دادند. ولی چون به خانه برگشت متردد شد که آیا به عهد خود با آن عالم وفا کند یا مکر کند و چیزی به او ندهد، بعد از تفکر بسیار گفت شاید من بعد از این محتاج به او نشوم تصمیم گرفت به عهد خود وفا نکند. اتفاقاً بعد از مدتی دوباره پادشاه او را طلبید. او از خیانت خود بسیار نادم شد و گفت بعد از دو مرتبه خیانت دیگر چگونه به نزد آن عالم بروم، خودم هم علمی ندارم تا جواب پادشاه را بگویم. باز رأیش بر آن قرار گرفت که به نزد آن عالم برود، پس چون به خدمت او رسید او را به خدا سوگند داد و التماس کرد که باز تعلیم او بکند و گفت در این مرتبه وفا خواهم کرد و دیگر مکر نخواهم نمود، بر من رحم کن و مرا بدین حال مگذار. آن عالِم پیمان و نوشتهای از او گرفت و گفت باز تو را طلبیده است تا سؤال کند از خوابی که دیده است که این زمان چه زمان است، بگو زمان ترازو است. چون به مجلس پادشاه رفت از او پرسید که برای چه کار تو را طلبیدهام؟ گفت مرا طلبیدهای برای خوابی که دیدهای و میخواهی بپرسی که این زمان چه زمان است؟ گفت راست گفتی.
اکنون بگو چه زمان است؟ گفت زمان ترازو است. پس امر کرد که صله به او دادند، آن جایزهها را به نزد عالِم آورد و در پیش او گذاشت و گفت این مجموع آن چیزی است که برای من حاصل شده است و آوردهام که میان خود و من قسمت نمایی. عالِم گفت: زمان اول چون زمان گرگ بود تو از گرگان بودی لهذا در همان اول مرتبه عزم کردی که به عهد خود وفا نکنی، و در زمان دوم چون زمان گوسفند بود گوسفند عزم میکند کاری بکند و نمیکند تو نیز اراده کردی که وفا کنی و نکردی، و این زمان چون زمان ترازو است و ترازو کارش وفا کردن به حق است تو نیز وفا به عهد کردی، مال خود را بردار که مرا احتیاجی به آن نیست.»(1)
1) «إِنَّ رَجُلًا کَانَ فِیمَا مَضَی مِنَ الْعُلَمَاءِ وَ کَانَ لَهُ ابْنٌ لَمْ یَکُنْ یَرْغَبُ فِی عِلْمِ أَبِیهِ وَ لَا یَسْأَلُهُ عَنْ شَیْءٍ وَ کَانَ لَهُ جَارٌ یَأْتِیهِ وَ یَسْأَلُهُ وَ یَأْخُذُ عَنْهُ فَحَضَرَ الرَّجُلَ الْمَوْتُ فَدَعَا ابْنَهُ فَقَالَ یَا بُنَیَّ إِنَّکَ قَدْ کُنْتَ تَزْهَدُ فِیمَا عِنْدِی وَ تَقِلُّ رَغْبَتُکَ فِیهِ وَ لَمْ تَکُنْ تَسْأَلُنِی عَنْ شَیْءٍ وَ لِی جَارٌ قَدْ کَانَ یَأْتِینِی وَ یَسْأَلُنِی وَ یَأْخُذُ مِنِّی وَ یَحْفَظُ عَنِّی فَإِنِ احْتَجْتَ إِلَی شَیْءٍ فَأْتِهِ وَ عَرَّفَهُ جَارَهُ فَهَلَکَ الرَّجُلُ وَ بَقِیَ ابْنُهُ فَرَأَی مَلِکُ ذَلِکَ الزَّمَانِ رُؤْیَا فَسَأَلَ عَنِ الرَّجُلِ فَقِیلَ لَهُ قَدْ هَلَکَ فَقَالَ الْمَلِکُ هَلْ تَرَکَ وَلَداً فَقِیلَ لَهُ نَعَمْ تَرَکَ ابْناً فَقَالَ ائْتُونِی بِهِ فَبُعِثَ إِلَیْهِ لِیَأْتِیَ الْمَلِکَ فَقَالَ الْغُلَامُ وَ اللَّهِ مَا أَدْرِی لِمَا یَدْعُونِی الْمَلِکُ وَ مَا عِنْدِی عِلْمٌ وَ لَئِنْ سَأَلَنِی عَنْ شَیْءٍ لَأَفْتَضِحَنَّ فَذَکَرَ مَا کَانَ أَوْصَاهُ أَبُوهُ بِهِ فَأَتَی الرَّجُلَ الَّذِی کَانَ یَأْخُذُ الْعِلْمَ مِنْ أَبِیهِ فَقَالَ لَهُ إِنَّ الْمَلِکَ قَدْ بَعَثَ إِلَیَّ یَسْأَلُنِی وَ لَسْتُ أَدْرِی فِیمَ بَعَثَ إِلَیَّ وَ قَدْ کَانَ أَبِی أَمَرَنِی أَنْ آتِیَکَ إِنِ احْتَجْتُ إِلَی شَیْءٍ فَقَالَ الرَّجُلُ وَ لَکِنِّی أَدْرِی فِیمَا بَعَثَ إِلَیْکَ فَإِنْ أَخْبَرْتُکَ فَمَا أَخْرَجَ اللَّهُ لَکَ مِنْ شَیْءٍ فَهُوَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ فَقَالَ نَعَمْ فَاسْتَحْلَفَهُ وَ اسْتَوْثَقَ مِنْهُ أَنْ یَفِیَ لَهُ فَأَوْثَقَ لَهُ الْغُلَامُ فَقَالَ إِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَسْأَلَکَ عَنْ رُؤْیَا رَآهَا أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقُلْ لَهُ هَذَا زَمَانُ الذِّئْبِ فَأَتَاهُ الْغُلَامُ فَقَالَ لَهُ الْمَلِکُ هَلْ تَدْرِی لِمَ أَرْسَلْتُ إِلَیْکَ فَقَالَ أَرْسَلْتَ إِلَیَّ تُرِیدُ أَنْ تَسْأَلَنِی عَنْ رُؤْیَا رَأَیْتَهَا أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ لَهُ الْمَلِکُ صَدَقْتَ فَأَخْبِرْنِی أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ لَهُ زَمَانُ الذِّئْبِ فَأَمَرَ لَهُ بِجَائِزَةٍ فَقَبَضَهَا الْغُلَامُ وَ انْصَرَفَ إِلَی مَنْزِلِهِ وَ أَبَی أَنْ یَفِیَ لِصَاحِبِهِ وَ قَالَ لَعَلِّی لَا أُنْفِدُ هَذَا الْمَالَ وَ لَا آکُلُهُ حَتَّی أَهْلِکَ وَ لَعَلِّی لَا أَحْتَاجُ وَ لَا أُسْأَلُ عَنْ مِثْلِ هَذَا الَّذِی سُئِلْتُ عَنْهُ فَمَکَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ إِنَّ الْمَلِکَ رَأَی رُؤْیَا فَبَعَثَ إِلَیْهِ یَدْعُوهُ فَنَدِمَ عَلَی مَا صَنَعَ وَ قَالَ وَ اللَّهِ مَا عِنْدِی عِلْمٌ آتِیهِ بِهِ وَ مَا أَدْرِی کَیْفَ أَصْنَعُ بِصَاحِبِی وَ قَدْ غَدَرْتُ بِهِ وَ لَمْ أَفِ لَهُ ثُمَّ قَالَ لآَتِیَنَّهُ عَلَی کُلِّ حَالٍ وَ لَأَعْتَذِرَنَّ إِلَیْهِ وَ لَأَحْلِفَنَّ لَهُ فَلَعَلَّهُ یُخْبِرُنِی فَأَتَاهُ فَقَالَ لَهُ إِنِّی قَدْ صَنَعْتُ الَّذِی صَنَعْتُ وَ لَمْ أَفِ لَکَ بِمَا کَانَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ وَ تَفَرَّقَ مَا کَانَ فِی یَدِی وَ قَدِ احْتَجْتُ إِلَیْکَ فَأَنْشُدُکَ اللَّهَ أَنْ لَا تَخْذُلَنِی وَ أَنَا أُوثِقُ لَکَ أَنْ لَا یَخْرُجَ لِی شَیْءٌ إِلَّا کَانَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ وَ قَدْ بَعَثَ إِلَیَّ الْمَلِکُ وَ لَسْتُ أَدْرِی عَمَّا یَسْأَلُنِی فَقَالَ إِنَّهُ یُرِیدُ أَنْ یَسْأَلَکَ عَنْ رُؤْیَا رَآهَا أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقُلْ لَهُ إِنَّ هَذَا زَمَانُ الْکَبْشِ فَأَتَی الْمَلِکَ فَدَخَلَ عَلَیْهِ فَقَالَ لِمَا بَعَثْتُ إِلَیْکَ فَقَالَ إِنَّکَ رَأَیْتَ رُؤْیَا وَ إِنَّکَ تُرِیدُ أَنْ تَسْأَلَنِی أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ لَهُ صَدَقْتَ فَأَخْبِرْنِی أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ هَذَا زَمَانُ الْکَبْشِ فَأَمَرَ لَهُ بِصِلَةٍ فَقَبَضَهَا وَ انْصَرَفَ إِلَی مَنْزِلِهِ وَ تَدَبَّرَ فِی رَأْیِهِ فِی أَنْ یَفِیَ لِصَاحِبِهِ أَوْ لَا یَفِیَ لَهُ فَهَمَّ مَرَّةً أَنْ یَفْعَلَ وَ مَرَّةً أَنْ لَا یَفْعَلَ ثُمَّ قَالَ لَعَلِّی أَنْ لَا أَحْتَاجَ إِلَیْهِ بَعْدَ هَذِهِ الْمَرَّةِ أَبَداً وَ أَجْمَعَ رَأْیَهُ عَلَی الْغَدْرِ وَ تَرْکِ الْوَفَاءِ فَمَکَثَ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ إِنَّ الْمَلِکَ رَأَی رُؤْیَا فَبَعَثَ إِلَیْهِ فَنَدِمَ عَلَی مَا صَنَعَ فِیمَا بَیْنَهُ وَ بَیْنَ صَاحِبِهِ وَ قَالَ بَعْدَ غَدْرٍ مَرَّتَیْنِ کَیْفَ أَصْنَعُ وَ لَیْسَ عِنْدِی عِلْمٌ ثُمَّ أَجْمَعَ رَأْیَهُ عَلَی إِتْیَانِ الرَّجُلِ فَأَتَاهُ فَنَاشَدَهُ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی وَ سَأَلَهُ أَنْ یُعَلِّمَهُ وَ أَخْبَرَهُ أَنَّ هَذِهِ الْمَرَّةَ یَفِی مِنْهُ وَ أَوْثَقَ لَهُ وَ قَالَ لَا تَدَعْنِی عَلَی هَذِهِ الْحَالِ فَإِنِّی لَا أَعُودُ إِلَی الْغَدْرِ وَ سَأَفِی لَکَ فَاسْتَوْثَقَ مِنْهُ فَقَالَ إِنَّهُ یَدْعُوکَ یَسْأَلُکَ عَنْ رُؤْیَا رَآهَا أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَإِذَا سَأَلَکَ فَأَخْبِرْهُ أَنَّهُ زَمَانُ الْمِیزَانِ قَالَ فَأَتَی الْمَلِکَ فَدَخَلَ عَلَیْهِ فَقَالَ لَهُ لِمَ بَعَثْتُ إِلَیْکَ فَقَالَ إِنَّکَ رَأَیْتَ رُؤْیَا وَ تُرِیدُ أَنْ تَسْأَلَنِی أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ صَدَقْتَ فَأَخْبِرْنِی أَیُّ زَمَانٍ هَذَا فَقَالَ هَذَا زَمَانُ الْمِیزَانِ فَأَمَرَ لَهُ بِصِلَةٍ فَقَبَضَهَا وَ انْطَلَقَ بِهَا إِلَی الرَّجُلِ فَوَضَعَهَا بَیْنَ یَدَیْهِ وَ قَالَ قَدْ جِئْتُکَ بِمَا خَرَجَ لِی فَقَاسِمْنِیهِ فَقَالَ لَهُ الْعَالِمُ إِنَّ الزَّمَانَ الْأَوَّلَ کَانَ زَمَانَ الذِّئْبِ وَ إِنَّکَ کُنْتَ مِنَ الذِّئَابِ وَ إِنَّ الزَّمَانَ الثَّانِیَ کَانَ زَمَانَ الْکَبْشِ یَهُمُّ وَ لَا یَفْعَلُ وَ کَذَلِکَ کُنْتَ أَنْتَ تَهُمُّ وَ لَا تَفِی وَ کَانَ هَذَا زَمَانَ الْمِیزَانِ وَ کُنْتَ فِیهِ عَلَی الْوَفَاءِ فَاقْبِضْ مَالَکَ لَا حَاجَةَ لِی فِیهِ وَ رَدَّهُ عَلَیْه» الکافی، ج8، ص: 363- منتهیالآمال، انتشارات اسلامیه، تألیف شیخ عباس قمی، ج 2، ص 377و376.
همچنین در رابطه با روح منفی بعضی از زمانها حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه سی و دوم نهجالبلاغه میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِی دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ کَنُودٍ یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّی تَحُلَّ بِنَا» مردم! ما در روزگاری به سر میبریم ، ستیزنده و ستمکار و زمانهای ناسپاس، که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و جفا پیشه در آن سرکشی افزاید. از آنچه دانستیم سود نمیبریم، و آنچه را نمیدانیم نمیپرسیم و از بلایی، تا بر سرمان نیامده، نمیترسیم.
ملاحظه می فرمائید که در حرکات و سکنات امامان علیهم السلام موضوعی مطرح است به آن معنی که به یارانشان متذکر میشدند تا زمان انجام عملی فرا نرسیده به انجام آن مبادرت نکنند
در تاریخ داریم که زید بن علی بن الحسین، خدمت امام باقر علیه السلام رسید و نامههائی از اهل کوفه همراه داشت که زید را به طرف خود خوانده و از اجتماع خود آگاهش نموده و دستور نهضت داده بودند، امام باقر علیه السلام به او فرمودند: این نامهها از خود آنها شروع شده یا جواب نامهای است که به آنها نوشتهای و ایشان را دعوت کردهای؟ گفت: ایشان شروع کردهاند، زیرا حق ما را میشناسند و قرابت ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانند و در کتاب خدای عز و جل وجوب دوستی و اطاعت ما را میبینند و فشار و گرفتاری و بلا کشیدن ما را مشاهده میکنند. امام باقر علیه السلام فرمودند: اطاعت (مردم از پیشوا) از طرف خدای عز و جل واجب گشته و روشی است که خدا آن را در پیشینیان امضاء کرده و در آخرین همچنان اجرا
همچنین در رابطه با روح منفی بعضی از زمانها حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبه سی و دوم نهجالبلاغه میفرمایند: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا قَدْ أَصْبَحْنَا فِی دَهْرٍ عَنُودٍ وَ زَمَنٍ کَنُودٍ یُعَدُّ فِیهِ الْمُحْسِنُ مُسِیئاً وَ یَزْدَادُ الظَّالِمُ فِیهِ عُتُوّاً لَا نَنْتَفِعُ بِمَا عَلِمْنَا وَ لَا نَسْأَلُ عَمَّا جَهِلْنَا وَ لَا نَتَخَوَّفُ قَارِعَةً حَتَّی تَحُلَّ بِنَا» مردم! ما در روزگاری به سر میبریم ، ستیزنده و ستمکار و زمانهای ناسپاس، که نیکوکار در آن بدکردار به شمار آید و جفا پیشه در آن سرکشی افزاید. از آنچه دانستیم سود نمیبریم، و آنچه را نمیدانیم نمیپرسیم و از بلایی، تا بر سرمان نیامده، نمیترسیم.
ملاحظه می فرمائید که در حرکات و سکنات امامان علیهم السلام موضوعی مطرح است به آن معنی که به یارانشان متذکر میشدند تا زمان انجام عملی فرا نرسیده به انجام آن مبادرت نکنند
در تاریخ داریم که زید بن علی بن الحسین، خدمت امام باقر علیه السلام رسید و نامههائی از اهل کوفه همراه داشت که زید را به طرف خود خوانده و از اجتماع خود آگاهش نموده و دستور نهضت داده بودند، امام باقر علیه السلام به او فرمودند: این نامهها از خود آنها شروع شده یا جواب نامهای است که به آنها نوشتهای و ایشان را دعوت کردهای؟ گفت: ایشان شروع کردهاند، زیرا حق ما را میشناسند و قرابت ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله میدانند و در کتاب خدای عز و جل وجوب دوستی و اطاعت ما را میبینند و فشار و گرفتاری و بلا کشیدن ما را مشاهده میکنند. امام باقر علیه السلام فرمودند: اطاعت (مردم از پیشوا) از طرف خدای عز و جل واجب گشته و روشی است که خدا آن را در پیشینیان امضاء کرده و در آخرین همچنان اجرا
میکند، و اطاعت نسبت به یک نفر از ماست و دوستی نسبت به همهی ما «وَ أَمْرُ اللَّهِ یَجْرِی لِأَوْلِیَائِهِ بِحُکْمٍ مَوْصُولٍ وَ قَضَاءٍ مَفْصُولٍ وَ حَتْمٍ مَقْضِیٍّ وَ قَدَرٍ مَقْدُورٍ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی لِوَقْتٍ مَعْلُومٍ» و امر خدا نسبت به اولیائش جاری میشود طبق حکمی و فرمانی قطعی و آشکار و حتمی بودنی انجام شدنی و اندازه ای بیکم و زیاد و موعدی معین در وقتی معلوم حاصل اینکه امور مربوط به امام از طرف خدا اندازه و مدتش معین میشود و حتمی و قطعی و لایتغیر است. مبادا کسانی که ایمان ثابتی ندارند، تو را سبک کنند، ایشان تو را در برابر خواست خدا هیچگونه بینیازی ندهند «فَلَا تَعْجَلْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَ لَا تَسْبِقَنَّ اللَّهَ فَتُعْجِزَکَ الْبَلِیَّةُ فَتَصْرَعَکَ» شتاب مکن که خدا به واسطهی شتاب بندگانش شتاب نمیکند تو بر خدا سبقت مگیر که گرفتاری ناتوانت کند و به خاکت اندازد. زید در اینجا خشمگین شد و گفت: امام از ما خاندان، آنکس نیست که در خانه نشیند و پرده را بیندازد و از جهاد جلوگیری کند. امام از ما خاندان کسی است که از حوزهی خود، دفاع کند و چنانکه سزاوار است، در راه خدا جهاد کند و نیز از رعیتش دفاع کند و دشمن را از حریم و پیرامونش براند.
امام باقر علیه السلام فرمودند: آیا ای برادر، تو آنچه را به خود نسبت دادی، حقیقتاً هم در خود میبینی به طوری که بتوانی برای آن دلیلی از کتاب خدا یا برهانی از قول پیغمبر صلی الله علیه و آله بیاوری و یا نمونه و مانندی برای آن ذکر کنی؟ همانا خدای عز و جل حلال و حرامی وضع فرموده و چیزهائی را واجب ساخته و مثلهایی زده و سنتهایی را مقرر داشته و برای امامی که
به امر او قیام میکند نسبت به اطاعتی که برای او واجب ساخته، شبهه و تردیدی باقی نگذاشته تا امام بتواند امری را پیش از رسیدن وقتش انجام دهد یا در راه خدا پیش از فرارسیدن موقعش جهاد کند. در صورتیکه خدای عز و جل در بارهی شکار میفرماید: «وقتی که محرم هستید شکار را نکشید آیا کشتن شکار مهمتر است یا کشتن انسانی که خدایش محترم شمرده، خدا برای هر چیز موعدی معین کرده، چنانچه میفرماید: «چون از احرام در آمدید شکار کنید» و فرموده است «شعائر خدا و ماههای حرام را حلال نکنید» و ماهها را شماره معلومی قرار داد (دوازده ماه) و چهار ماه از آن را حرام ساخت و فرمود: «چهار ماه در زمین گردش کنید و بدانید که شما خدا را ناتوان نسازید» سپس فرمود: «چون ماههای حرام سپری شد، مشرکین را در هر کجا یافتید بکشید». پس برای کشتن موعدی قرار داد و باز فرموده است: «قصد بستن عقد زناشوئی نکنید تا مدت مقرر بهسر رسد» پس خدا برای هر چیزی موعدی و برای هر موعدی نوشتهای مقرر داشته است. اکنون اگر تو از پروردگارت گواهی داری و نسبت به امر خود یقین داری و کارت در نزد خودت روشن است خود دانی وگرنه امری را که نسبت به آن شک و تردید داری پیرامونش نگرد و برای از میانرفتن سلطنتی که روزیش را تمام نکرده و به پایان خود نرسیده و موعد مقررش نیامده قیام مکن، که اگر پایانش برسد و روزیش بریده شود و موعد مقررش برسد، حکم قطعی بریده شود و نظام حق پیوسته گردد و خدا برای فرمانده و فرمانبر (دولت باطل) خواری و زبونی در پی آرد، به خدا پناه میبرم از امامی که از وقتشناسی گمراه گردد، (وقت قیام و خروج
خود را نشناسد) و فرمانبران نسبت به آن داناتر از فرمانده باشند . برادرم! تو میخواهی ملت و آئین مردمی را زنده کنی که به آیات خدا کافر شدند و نافرمانی پیغمبرش کردند و بدون رهبری خدا پیرو هوای نفس خود شدند و بدون دلیلی از جانب خدا و فرمانی از پیغمبرش ادعای خلافت کردند؟ برادرم! برای تو به خدا پناه میبرم از اینکه فردا در کناسه به دار آویخته شوی- آنگاه از چشمان حضرت اشک جاری شد- و فرمود: میان ما و آنکه پرده ما را درید و حق ما را انکار کرد و راز ما را فاش ساخت و ما را بغیر جدمان نسبت داد و در باره ما چیزی گفت که خود نگفتیم، خدا داور باشد. (1). روحیهی امام باقر علیه السلام و فرزندشان، امام صادق علیه السلام روحیهی
1) عَنْ أَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام أَنَّ زَیْدَ بْنَ عَلِیِّ بْنِ الْحُسَیْنِ علیه السلام دَخَلَ عَلَی أَبِی جَعْفَرٍ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِیٍّ وَ مَعَهُ کُتُبٌ مِنْ أَهْلِ الْکُوفَةِ یَدْعُونَهُ فِیهَا إِلَی أَنْفُسِهِمْ وَ یُخْبِرُونَهُ بِاجْتِمَاعِهِمْ وَ یَأْمُرُونَهُ بِالْخُرُوجِ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ ع هَذِهِ الْکُتُبُ ابْتِدَاءٌ مِنْهُمْ أَوْ جَوَابُ مَا کَتَبْتَ بِهِ إِلَیْهِمْ وَ دَعَوْتَهُمْ إِلَیْهِ فَقَالَ بَلِ ابْتِدَاءٌ مِنَ الْقَوْمِ لِمَعْرِفَتِهِمْ بِحَقِّنَا وَ بِقَرَابَتِنَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله وَ لِمَا یَجِدُونَ فِی کِتَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ وُجُوبِ مَوَدَّتِنَا وَ فَرْضِ طَاعَتِنَا وَ لِمَا نَحْنُ فِیهِ مِنَ الضِّیقِ وَ الضَّنْکِ وَ الْبَلَاءِ فَقَالَ لَهُ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلامإِنَّ الطَّاعَةَ مَفْرُوضَةٌ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ سُنَّةٌ أَمْضَاهَا فِی الْأَوَّلِینَ وَ کَذَلِکَ یُجْرِیهَا فِی الْآخِرِینَ وَ الطَّاعَةُ لِوَاحِدٍ مِنَّا وَ الْمَوَدَّةُ لِلْجَمِیعِ وَ أَمْرُ اللَّهِ یَجْرِی لِأَوْلِیَائِهِ بِحُکْمٍ مَوْصُولٍ وَ قَضَاءٍ مَفْصُولٍ وَ حَتْمٍ مَقْضِیٍّ وَ قَدَرٍ مَقْدُورٍوَ أَجَلٍ مُسَمًّی لِوَقْتٍ مَعْلُومٍ فَ لا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لا یُوقِنُونَ إِنَّهُمْ لَنْ یُغْنُوا عَنْکَ مِنَ اللَّهِ شَیْئاً فَلَا تَعْجَلْ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یَعْجَلُ لِعَجَلَةِ الْعِبَادِ وَ لَا تَسْبِقَنَّ اللَّهَ فَتُعْجِزَکَ الْبَلِیَّةُ فَتَصْرَعَکَ قَالَ فَغَضِبَ زَیْدٌ عِنْدَ ذَلِکَ ثُمَّ قَالَ لَیْسَ الْإِمَامُ مِنَّا مَنْ جَلَسَ فِی بَیْتِهِ وَ أَرْخَی سِتْرَهُ وَ ثَبَّطَ عَنِ الْجِهَادِ وَ لَکِنَّ الْإِمَامَ مِنَّا مَنْ مَنَعَ حَوْزَتَهُ وَ جَاهَدَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ حَقَّ جِهَادِهِ وَ دَفَعَ عَنْ رَعِیَّتِهِ وَ ذَبَّ عَنْ حَرِیمِهِ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام هَلْ تَعْرِفُ یَا أَخِی مِنْ نَفْسِکَ شَیْئاً مِمَّا نَسَبْتَهَا إِلَیْهِ فَتَجِیءَ عَلَیْهِ بِشَاهِدٍ مِنْ کِتَابِ اللَّهِ أَوْ حُجَّةٍ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أَوْ تَضْرِبَ بِهِ مَثَلًا فَإِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَحَلَّ حَلَالًا وَ حَرَّمَ حَرَاماً وَ فَرَضَ فَرَائِضَ وَ ضَرَبَ أَمْثَالًا وَ سَنَّ سُنَناً وَ لَمْ یَجْعَلِ الْإِمَامَ الْقَائِمَ بِأَمْرِهِ شُبْهَةً فِیمَا فَرَضَ لَهُ مِنَ الطَّاعَةِ أَنْ یَسْبِقَهُ بِأَمْرٍ قَبْلَ مَحَلِّهِ أَوْ یُجَاهِدَ فِیهِ قَبْلَ حُلُولِهِ- وَ قَدْ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِی الصَّیْدِ- لا تَقْتُلُوا الصَّیْدَ وَ أَنْتُمْ حُرُمٌ أَ فَقَتْلُ الصَّیْدِ أَعْظَمُ أَمْ قَتْلُ النَّفْسِ الَّتِی حَرَّمَ اللَّهُ* وَ جَعَلَ لِکُلِّ شَیْءٍ مَحَلًّا وَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ- وَ إِذا حَلَلْتُمْ فَاصْطادُوا وَ قَالَ عَزَّ وَ جَلَّ لا تُحِلُّوا شَعائِرَ اللَّهِ وَ لَا الشَّهْرَ الْحَرامَ فَجَعَلَ الشُّهُورَ عِدَّةً مَعْلُومَةً فَجَعَلَ مِنْهَا أَرْبَعَةً حُرُماً وَ قَالَ فَسِیحُوا فِی الْأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُرٍ وَ اعْلَمُوا أَنَّکُمْ غَیْرُ مُعْجِزِی اللَّهِ ثُمَّ قَالَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی- فَإِذَا انْسَلَخَ الْأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ فَجَعَلَ لِذَلِکَ مَحَلًّا وَ قَالَ- وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّکاحِ حَتَّی یَبْلُغَ الْکِتابُ أَجَلَهُ فَجَعَلَ لِکُلِّ شَیْءٍ أَجَلًا وَ لِکُلِّ أَجَلٍ کِتَاباً فَإِنْ کُنْتَ عَلَی بَیِّنَةٍ مِنْ رَبِّکَ وَ یَقِینٍ مِنْ أَمْرِکَ وَ تِبْیَانٍ مِنْ شَأْنِکَ فَشَأْنَکَ وَ إِلَّا فَلَا تَرُومَنَّ أَمْراً أَنْتَ مِنْهُ فِی شَکٍّ وَ شُبْهَةٍ وَ لَا تَتَعَاطَ زَوَالَ مُلْکٍ لَمْ تَنْقَضِ أُکُلُهُ وَ لَمْ یَنْقَطِعْ مَدَاهُ وَ لَمْ یَبْلُغِ الْکِتَابُ أَجَلَهُ فَلَوْ قَدْ بَلَغَ مَدَاهُ وَ انْقَطَعَ أُکُلُهُ وَ بَلَغَ الْکِتَابُ أَجَلَهُ لَانْقَطَعَ الْفَصْلُ وَ تَتَابَعَ النِّظَامُ وَ لَأَعْقَبَ اللَّهُ فِی التَّابِعِ وَ الْمَتْبُوعِ الذُّلَّ وَ الصَّغَارَ أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ إِمَامٍ ضَلَّ عَنْ وَقْتِهِ فَکَانَ التَّابِعُ فِیهِ أَعْلَمَ مِنَ الْمَتْبُوعِ أَ تُرِیدُ یَا أَخِی أَنْ تُحْیِیَ مِلَّةَ قَوْمٍ- قَدْ کَفَرُوا بِآیَاتِ اللَّهِ وَ عَصَوْا رَسُولَهُ وَ اتَّبَعُوا أَهْوَاءَهُمْ بِغَیْرِ هُدًی مِنَ اللَّهِ وَ ادَّعَوُا الْخِلَافَةَ بِلَا بُرْهَانٍ مِنَ اللَّهِ وَ لَا عَهْدٍ مِنْ رَسُولِهِ أُعِیذُکَ بِاللَّهِ یَا أَخِی أَنْ تَکُونَ غَداً الْمَصْلُوبَ- بِالْکُنَاسَةِ ثُمَّ ارْفَضَّتْ عَیْنَاهُ وَ سَالَتْ دُمُوعُهُ ثُمَّ قَالَ اللَّهُ بَیْنَنَا وَ بَیْنَ مَنْ هَتَکَ سِتْرَنَا وَ جَحَدَنَا حَقَّنَا وَ أَفْشَی سِرَّنَا وَ نَسَبَنَا إِلَی غَیْرِ جَدِّنَا وَ قَالَ فِینَا مَا لَمْ نَقُلْهُ فِی أَنْفُسِنَا . (کافی، ج 1، ص 356 - اصول کافی، ترجمه مصطفوی، ج2، ص: 171)
تاریخسازی بود و روش آنها ریشه در «زمانشناسی» آنها داشت و تلاش برای اصلاح فرهنگی تاریخ خود. روحیهی زید و فرزند گرامیاش یعنی یحیی، ریشه در دفع فساد داشت بدون آنکه به صورتی عمیق به فرهنگی بیندیشند که در تاریخ آن زمانه منشأ آن فسادها شده بود، به همین جهت در ادامهی تاریخ، ما امروز با اقلیتی از زیدیه روبهرو هستیم که از نظر خلأ فرهنگی تا آن حدّ فقیرند که فقه آنها همان فقه اهل سنت است ولی موضعگیری امام باقر«علیهالسلام» موجب شد که امروز شما با شیعهای روبهرو
باشید که تاریخ جهانِ امروز را تحت تأثیر خود قرار داده و آیندهدارترین جریانهای فکری موجود در جهان معاصر است.
حضرت علی علیه السلام در رابطه با شناخت زمان و زمانه میفرمایند: «أَعْرَفُ النَّاسِ بِالزَّمَانِ مَنْ لَمْ یَتَعَجَّبْ مِنْ أَحْدَاثِه»(1)داناترین مردم به زمان کسی است که از تحوّلات آن دچار شگفتی نشود و خویشتن را نبازد.
حضرت روشن میکنند چنانچه انسان زمانهی خود را بشناسد میداند مقتضای آن زمان چه رویدادهایی خواهد بود و لذا پدیدآمدن رویدادهایی که ممکن است برای سایرین غیر منتظره باشد، برای او غیر منتظره نیست تا دچار شگفتی و تعجب شود، و از این طریق ما را تشویق میکنند زمانهشناس باشیم تا بفهمیم هر آنچه ما میخواهیم در هر زمانی واقع نمیشود. این نگاه بهخصوص در امور فرهنگی بسیار مهم است زیرا تا ملتی از نظر فرهنگی به مرحلهای از کمال نرسد، شرایط تحقق آرمانهای بلند را پیدا نمیکند و از طرفی میفهمیم جایگاه ملت ما نسبت به اهداف مدّ نظر کجاست.
امام صادق علیه السلام میفرمایند: «قَالَ فِی حِکْمَةِ آلِ دَاوُدَ عَلَی الْعَاقِلِ أَنْ یَکُونَ عَارِفاً بِزَمَانِهِ»(2)در دستورهای حکیمانهی آل داود چنین آمده است که وظیفهی انسان خردمند است که زمانهی خویش را بشناسد.
زیرا در شناخت زمانه است که انسان میتواند برنامهریزی صحیح داشته باشد و قدم به قدم کارها را جلو ببرد تا به مقصد نهایی برسد و نیز
میفهمد در کجای تاریخی که پشت سر گذاشته و یا باید به آن برسد، قرار دارد. مثلاً میفهمد هنوز به آن مرحلهای نرسیدهایم که بتوانیم از غربزدگی خود آگاه شویم و عزم عبور از آن را پیدا کنیم.
حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «الْعَالِمُ بِزَمَانِهِ لَا تَهْجُمُ عَلَیْهِ اللَّوَابِس»(1)آنکس که نسبت به زمان خود عالم باشد، امور نامعلوم به او هجوم نمیآورد.
انسانهایی که روح زمانهی خود را نشناسند در خلأ تحلیل فرو میافتند و در مقابل اموری که باور نمیکردند پیش آید، تحلیل ندارند. در حالیکه اگر انسان روح زمانهی خود را بشناسد میپذیرد که بالاخره ما باید منتظر چنین موضعگیری توسط مردم میبودیم و باید میدانستیم نخبگان ملت تا کجاها با مردم انقلابی همراهی میکنند و از کجا متوقف میگردند. رهبران بزرگ با توجه به همین امر است که بر اساس توانایی ملت، مردم را جلو میبرند و با نخبگان نیز مدارا میکنند و از مردودشدن بعضی از نخبگان جا نمیخورند. آیا وقتی علوم انسانی موجود در دانشگاههای ما انسانی را تعریف میکند که آن انسان هیچ سنخیتی با اهداف انقلاب اسلامی در خود احساس نمیکند نباید منتظر رویکرد تحصیلکردگان به کاندیدایی شد که اصالت را به غرب میدهد؟ آگاهی به این امر که در زمانهای قرار داریم که علوم انسانیاش اینچنین است موجب میشود که منتظر آنچنان حادثهای باشیم و به صورتی زیربنایی
1) الکافی، ج1، ص 27.
نسبت به علوم انسانی اسلامی فکری بکنیم تا آینده از آن انقلاب اسلامی باشد.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «النّاس بزمانهم اشبه منهم بآبائهم»(1)شباهت اخلاقی مردم به زمانشان بیشتر از شباهت آنها به پدرانشان است.
راز بزرگی در این سخن نهفته است زیرا حضرت میفرمایند: ریشه و شخصیت و افکارِ افراد را در روح زمانهای سراغ بگیرید که انسانها در آن زندگی میکنند و اگرچه انسان مختار و انتخابگر است و میتواند ماوراء ارزشها و معیارهای زمانهی خود، چیزی را انتخاب کند ولی اینطور نیست که این انسانِ مختار در انتخابهای خود ملاکها و ارزشهای زمانه را دخالت ندهد و اگر هم به افقی نظر دارد که ماوراء ارزشهای موجود است نمیتواند برای رسیدن به آن افق در بیرون از کانال زمانهی خود عبور کند. توجه به این نکته اختیار انسانها را نفی نمیکند بلکه نقطهی آغازین انتخاب انسانها را متذکر میشود. باز به سخن امام توجه بفرمایید که چگونه مردم آنقدر که به زمانهی خود شباهت دارند به پدران خود شباهت ندارند؟
قرآن در سورهی سباء مکالمهی بین مستکبرین و مستضعفان را در قیامت در محضر خداوند مطرح میکند که چگونه مستضعفانی که تحت تأثیر مستکبران به گناه افتادند میگویند: اگر شما نبودید ما مؤمن میشدیم و مستکبران میگویند: مگر ما مانع شما شدیم وقتی هدایت الهی بهسوی شما آمد؟ معلوم است که خودتان انسانهای مجرمی بودید. مستضعفان در
1) تحریر المواعظ العددیة، علی مشکینی، ص 136.
جواب میگویند: «...بَلْ مَکْرُ اللَّیْلِ وَ النَّهارِ إِذْ تَأْمُرُونَنا أَنْ نَکْفُرَ بِاللَّه...»(1)ولی مکر لیل و نهار و فضایی که در آن زمان ساختند و دستورات و تشویقاتی که در امر کفر داشتید کار ما را به آنجا کشاند که نتوانیم راه هدایت را انتخاب کنیم. این آیه ما را متوجه میکند که چگونه بعضاً روح زمانه قدرت انتخاب را سخت میکند و چگونه شباهت مردم به زمانه شان از شباهت آنها به پدرانشان بیشتر است.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «لا تقسروا اولادکم علی آدابکم فانّهم مخلوقون لزمان غیر زمانکم»(2)آداب و رسوم زمان خودتان را با زور و فشار به فرزندان خویش تحمیل نکنید زیرا آنان برای زمانی غیر از زمان شما آفریده شدهاند.
مسلّم حضرت در این سخن توصیه نمیکنند که ما همرنگ زشتیهای روزگار خود شویم و هرکس چیزی را به نام آداب زمانه مطرح کرد تسلیم آن آداب من درآوری گردیم، ولی ما را متوجه امر مهمی میکنند که بدانیم در هر زمانی اقتضائات و جهتگیریهایی هست که نباید نادیده گرفته شوند و بخواهیم فرزندان ما در اقتضائات و جهتگیری زمانی که ما در آن بودیم زندگی کنند. آیا اقتضائات زمانی که رضاخان حاکم است و آن نوع دینداری که باید در آن زمان داشت با اقتضائات زمانی که ولی فقیه حاکم است یکی است؟ در یک زمان باید با مبارزهی منفی کار را جلو برد و از نظام فاصله گرفت و در یک زمان باید نظام اسلامی را بستری
شناخت که جامعه را به هدف اصلی خود میرساند. زمانشناسی نهتنها انسانها را از جمود میرهاند بلکه اگر درست با آن برخورد شود عبورِ جامعه را به سوی اهداف اصلی آسان میگرداند. شاید در همین رابطه برناردشاو متفکر انگلیسی در مورد اسلام میگوید:
«من همیشه نسبت به دین محمد به واسطهی خاصیت زندهبودن عجیبش نهایت احترام را داشتهام. به نظر من اسلام تنها مذهبی است که استعداد توافق و تسلط بر حالات گوناگون و صور متغیر زندگی و مواجهه با قرون مختلف را دارد. چنین پیشبینی میکنم و از همین اکنون آثار آن پدیدار شده است که ایمان محمد مورد قبول اروپای فردا خواهد بود. روحانیون قرون وسطی در نتیجه جهالت یا تعصب، شمایل تاریکی از آیین محمد رسم میکردند. او به چشم آنها از روی کینه و عصبیت، ضد مسیح جلوه کرده بود. من در بارهی این مرد، این مردِ فوقالعاده، مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم که نهتنها ضد مسیح نبوده بلکه باید نجاتدهندهی بشریت نامیده شود. به عقیدهی من اگر مردی چون او صاحب اختیار دنیای جدید بشود، طوری در حل مسائل و مشکلات دنیا توفیق خواهد یافت که صلح و سعادت آرزوی بشر تأمین خواهد شد».(1)
آیا چنین استعدادی در اسلام به جهت زمانشناسی اولیاء دین نیست که معتقدند هر زمانی ظرفیت هرکاری را ندارد و چه زمانی ظرفیت چه کاری را دارد؟
1) مجموعهیآثار استاد شهید مطهری، ج19، ص 101.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لَا تُعَادُوا الْأَیَّامَ فَتُعَادِیَکُم»(1)با روزگار از در دشمنی و ستیز وارد نشوید که او نیز با شما دشمنی خواهد کرد.
این به جهت آن است که روزگار برای خود روحی دارد که باید شناخته شود و بر اساس بستری که زمانه فراهم کرده کار را جلو ببریم، ولی اگر آن بستر را نادیده بگیریم با انواع بنبستها روبهرو میشویم، بدونآنکه بدانیم چرا کارها جلو نمیرود سپس خسته و ناامید از ادامهی کار باز میمانیم. در این حال باید خود را ملامت کرد و یا مردم را ؟ انسانِ مرتجع انسانی است که تسلیم آداب روزگار خود میشود و امکان هیچ حرکتی را به سوی آرمانهای بلند نمیدهد. ولی انسان مصلح، انسانی است که در عین شناخت شرایط تاریخی زمانهی خود، به آرمانهای بلند میاندیشد و میداند چگونه از بستر تاریخی موجود ، جامعه را به سوی آرمانهای بلند سوق دهد. آیا روشنفکران غربزدهای که روح ملت ما را نشناختند و شرایط تاریخ ما را ندیدند توانستند با فشارهای رضاخان یکشبه ملت ما را فرنگی کنند؟ اینها نه غرب را و شرایط تاریخی آن دیار را درست میشناختند و نه ما را.
حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «مَنْ کَابَرَ الزَّمَانَ عَطِب»(2)کسی که با روزگار دشمنی کند هلاک میشود.
دشمنی با روزگار به معنی نادیدهگرفتن شرایط تاریخی یک ملت است، آنهایی که این را فهمیدند، همچون انبیاء و اولیاء علیهم السلام واقعیات
تاریخی ملتها را در نظر میگیرند و آنها را قدم به قدم جلو میبرند. به همین جهت هر ملتی با هر درجه از حیات اجتماعی میتواند از دین خدا استفاده کند و قدمی جلوتر برود. این را مقایسه کنید با کسانیکه میخواهند ملّتی را با فشار به رنگی که خود در نظر گرفتهاند در آورند، اینها به سرنوشت صدام حسین و آریل شارون خواهند رسید.
امام جواد علیه السلام نیز میفرمایند: «الْأَیَّامُ تَهْتِکُ لَکَ الْأَمْرَ عَنِ الْأَسْرَارِ الْکَامِنَة»(1)گذشت زمان پردهها را میدرد و اسرار نهان را بر تو آشکار میکند.
پس طبق سخن حضرت باید جهت تاریخی ملت را شناخت و بر اساس آن برنامهریزی کرد تا بهترین نتیجه نصیب آن ملت شود. مسلّم وقتی زمانه عزم عبور از لیبرال دموکراسی را دارد و آن را فریب احزاب سیاسی میداند، جهتگیری آن به سوی اندیشهای است که حقایق قدسی را جهت حاکمیت امور اجتماعی مردم گوشزد میکند. در این حال اگر کسی توانست جایگاه امامتی را که تشیع متوجه آن است درست تبیین کند علاوه بر آنکه زمانه را درست تشخیص داده و میداند گذشت زمان در حال پارهکردن پردههای نظام لیبرال دموکراسی است، میفهمد چه چیزی را جایگزین کند تا جواب صحیحی به گذشت زمان داده باشد.
امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «مَنْ فَهِمَ مَوَاعِظَ الزَّمَانِ لَمْ یَسْکُنْ إِلَی حُسْنِ الظَّنِّ بِالْأَیَّام»(2)هرکه پندهای زمانه را بفهمد، به خوشگمانی، به روزگار دل نسپارد.
مواعظ زمان آن است که هیچچیزی جز حق در افق تاریخ مدّنظر نیست و به جریانهای باطلِ زمانهی خود خوشبین مباش که چون کف روی آب رفتنی هستند، آیا درک چنین موعظهای از زمان موجب نمیشود تا انسانها وارد بهترین تحرک در زندگی خود شوند و فریب وضع موجود جهان را که میخواهد ناپایداری خود را پایدار نشان دهد، نخورند؟
با توجه به این نکات است که حضرت علی علیه السلام میفرمایند: «مَنْ أَمِنَ الزَّمَانَ خَانَهُ وَ مَنْ أَعْظَمَهُ أَهَانَه»(1)هرکس نسبت به زمانهی خود احساس امنیت کند و متوجه نباشد قواعد آن پایدار نمیماند، زمانه به او خیانت میکند و هرکس زمانهی خود را بزرگ بپندارد و گمان کند حقیقت همان است که فعلاً واقع است، توسط زمانه خوار میشود زیرا چیزی نمیگذرد که معلوم میگردد که اشتباهاً آن زمان را بزرگ داشته و از دگرگونی آن غفلت کرده.
آیا این سخن ما را متوجه این امر نمیکند که زمانهی خود را درست بشناسیم بدون آنکه به آن اعتماد کنیم و یا بیش از حدّ آن را بزرگ و واقعی بدانیم؟
فرهنگ مدرنیته با بیتاریخکردن ملتها کاری کرد که ما حادثههای تاریخی خود را بدون ارتباط با روح تاریخیمان، به صورت منقطع بنگریم و در آن صورت از آگاهی تاریخی لازم بیبهره باشیم و تا تاریخِ فکر و
1) تصنیف غرر الحکم و درر الکلم، ص 137.
عقیدهی خود را نشناسیم نمیفهمیم ما در کجای تاریخ خود قرار داریم تا معلوم شود کجا باید برویم و موانع تاریخی ما کدام است و آن موانع جایگاه تاریخیشان کجا است تا وقت عبور از آنها معلوم شود.
منظور از طرح این روایات آن است که متوجه شویم باید به روح زمانه توجه داشت و بر اساس روح حاکم در زمان اقدامات خود را انجام داد .
روح زمانه که جهت دل و جان انسانها، آن را تشکیل میدهد چیزی نیست که ما بخواهیم هویت و شخصیت خود را در آن پیدا کنیم وگرنه هر روز با یک نحوه بیهویتی روبهرو هستیم. شناخت روح زمانه برای آن است که بدانیم در هر زمان مطابق آرمانهای خود چه اقدامی میتوان انجام داد. ولی همچنانکه قبلاً روشن شد اگر بدان اعتماد کردیم هم ناکام میشویم و هم تحقیر میگردیم. زیرا هرگز امور بیرونی نمیتوانند تکیهگاه خوبی برای شخصیت ما باشند. آنچه تکیهگاه حقیقی شخصیت ما است ارتباط ما با خدا است. امور بیرونی آنچنان لرزاناند که با یک حادثه همهچیز عوض میشود. در دوران اخیر تجربه کردهاید که چگونه یکمرتبه یک شغل به کلی بیمعنی میگردد، حال اگر افرادی که مشغول آن شغل بودند، هویت خود را به آن گره زده بودند با بیهویتی روبهرو میشوند، در حالیکه هویت اصلی آنها میتوانست بندگی خدا باشد، همان چیزی که در هیچ شرایطی دگرگون نمیشود و به همین جهت حضرت می فرمایند: «وَ أَوْثَقُ سَبَبٍ أَخَذْتَ بِهِ سَبَبٌ بَیْنَکَ وَ بَیْنَ اللَّهِ
سُبْحَانَهُ» مطمئنترین رابطه، رابطهای است که بین تو و خدا میتواند برقرار باشد. آری برای تصمیمات بزرگ باید زمانه را آماده کرد زیرا با هر همراهی نمیتوان به اهداف بلند دست یافت.
عموماً اهل بیت علیهم السلام به یارانشان که اصرار داشتند در مقابل بنی امیه قیام کنند میفرمودند: هنوز وقت آن نرسیده است. سُدَیر صیرفی میگوید:
«دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقُلْتُ لَهُ وَ اللَّهِ مَا یَسَعُکَ الْقُعُودُ فَقَالَ: وَ لِمَ یَا سَدِیرُ؟ قُلْتُ: لِکَثْرَةِ مَوَالِیکَ وَ شِیعَتِکَ وَ أَنْصَارِکَ وَ اللَّهِ لَوْ کَانَ لِأَمیرِالْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَا لَکَ مِنَ الشِّیعَةِ وَ الْأَنْصَارِ وَ الْمَوَالِی مَا طَمِعَ فِیهِ تَیْمٌ وَ لَا عَدِیٌّ. فَقَالَ: یَا سَدِیرُ وَ کَمْ عَسَی أَنْ یَکُونُوا؟ قُلْتُ: مِائَةَ أَلْفٍ قَالَ: مِائَةَ أَلْفٍ: قُلْتُ نَعَمْ وَ مِائَتَیْ أَلْفٍ قَالَ: مِائَتَیْ أَلْفٍ قُلْتُ نَعَمْ وَ نِصْفَ الدُّنْیَا قَالَ: فَسَکَتَ عَنِّی ثُمَّ قَالَ یَخِفُّ عَلَیْکَ أَنْ تَبْلُغَ مَعَنَا إِلَی یَنْبُعَ قُلْتُ نَعَمْ فَأَمَرَ بِحِمَارٍ وَ بَغْلٍ أَنْ یُسْرَجَا فَبَادَرْتُ فَرَکِبْتُ الْحِمَارَ فَقَالَ: یَا سَدِیرُ أَ تَرَی أَنْ تُؤْثِرَنِی بِالْحِمَارِ قُلْتُ الْبَغْلُ أَزْیَنُ وَ أَنْبَلُ قَالَ الْحِمَارُ أَرْفَقُ بِی فَنَزَلْتُ فَرَکِبَ الْحِمَارَ وَ رَکِبْتُ الْبَغْلَ فَمَضَیْنَا فَحَانَتِ الصَّلَاةُ فَقَالَ: یَا سَدِیرُ انْزِلْ بِنَا نُصَلِّ ثُمَّ قَالَ هَذِهِ أَرْضٌ سَبِخَةٌ لَا تَجُوزُ الصَّلَاةُ فِیهَا فَسِرْنَا حَتَّی صِرْنَا إِلَی أَرْضٍ حَمْرَاءَ وَ نَظَرَ إِلَی غُلَامٍ یَرْعَی جِدَاءً فَقَالَ: وَ اللَّهِ یَا سَدِیرُ لَوْ کَانَ لِی شِیعَةٌ بِعَدَدِ هَذِهِ الْجِدَاءِ مَا وَسِعَنِی الْقُعُودُ وَ نَزَلْنَا وَ صَلَّیْنَا فَلَمَّا فَرَغْنَا مِنَ الصَّلَاةِ عَطَفْتُ عَلَی الْجِدَاءِ فَعَدَدْتُهَا فَإِذَا هِیَ سَبْعَةَ عَشَر».(1)
1) الکافی، ج2، ص 243.
خدمت امام صادق علیه السلام رسیدم و عرض کردم: «به خدا که در خانهنشستن برای شما روا نیست. فرمود: چرا ای سدیر؟ عرض کردم: به جهت دوستان و شیعیان و یاوران بسیاری که دارید، به خدا که اگر امیرالمؤمنین علیه السلام به اندازهی شما شیعه و یاور و دوست می داشت، «تَیم» و «عَدی» - قبیلهی خلیفهی اول و دوم - نسبت به او طمع نمیکردند. فرمود: ای سدیر، فکر میکنی چه اندازه باشند؟ گفتم: صدهزار. فرمود: صدهزار؟ عرض کردم آری، بلکه دویست هزار، فرمود: دویست هزار؟ عرض کردم: آری و بلکه نصف دنیا. حضرت سکوت کرد و سپس فرمود: برایت آسان است که همراه ما تا ینْبُع بیائی؟ گفتم: آری. سپس دستور فرمود الاغ و استری را زین کنند، من پیشی گرفتم والاغ را سوار شدم. حضرت فرمود: ای سدیر؛ می خواهی الاغ را به من دهی؟ گفتم: استر زیباتر و شریف تراست، فرمود: الاغ برای من رهوارتر است، من پیاده شدم، حضرت سوار الاغ شد ومن سوار استر و راه افتادیم تا وقت نماز رسید؛ فرمود: پیاده شویم نماز بخوانیم، سپس فرمود: این زمین شورهزار است و نماز درآن روا نیست، پس به راه افتادیم تا به زمین خاک سرخی رسیدیم. حضرت به سوی جوانی که بزغاله میچرانید نگریست و فرمود: ای سدیر به خدا اگرشیعیانم به شمارهی این بزغالهها میبودند، خانهنشستن برایم روا نبود. آنگاه پیاده شدیم و نماز خواندیم. چون از نماز فارغ شدیم به سوی بزغاله ها نگریستم و آنها را شمردم، هفده رأس بودند».
عنایت داشته باشید این سخنان در زمان ساقطشدن بنیامیه بود و هر روز از اطراف جهان اسلام بهخصوص از خراسان به حضرت پیغام
میدادند که ما آمادهایم تا شما قیام کنید. با اینهمه حضرت متوجه بودند وقت قیامی که ذهنها را متوجه مکتب تشیع کند نرسیده است. این طرز فکر که حضرت صادق علیه السلام به آن متذکر میشوند عظمت زیادی دارد. طرح آن در اینجا صرفاً برای این بود که معلوم شود چگونه باید یک فکر زمان ظهورش فرا رسد تا جای خود را در تاریخ باز کند .
با توجه به سخن امیرالمؤمنین علیه السلام در آخر خطبهی 190 که اساس بحث ما را تشکیل میدهد، این عالم به «حق» بنا شده و به «حق» ادامه مییابد و هرکس هر اندازه از حق فاصله بگیرد از واقعیات عالم فاصله گرفته و به خیالات خود مشغول شده و در هر کاری خود را صاحب حق میداند و فکر میکند دیگران او را درک نمیکنند ولی اگر به حق رجوع کند با اولین چیزی که روبرو میشود: «حقِّ ربِّه» است جایگاه و نقش پروردگارش را در عالم میشناسد و میفهمد پروردگار عالم جایگاهی خاص دارد که رعایت آن جایگاه رعایت واقعیترین واقعیات است و از این طریق به ماوراء محدودیتها و خیالات خود سفر کرده است و به جای زندگی با پژمردگیِ خودخواهی، با گلستان ارتباط با حقِّ پروردگار روبهرو میشود و این است معنی عبور از خودخواهی و رسیدن به حقخواهی. آری «حقّ رب» واقعیترین واقعیات است و به همان اندازه انسان با «وجود» مرتبط میشود و نه با «رؤیاهای خیالی». در راستای رعایت «حقّ ربّ»، هر اقدامی، اقدامی است واقعی و نظر به روح زمانه دارد، دیگر میلهای زبان نیست که دستها و شمشیرها را به حرکت در
میآورد و به سوی ناکجاآباد نشانه میرود و بیکاریها را کار به حساب میآورد و انبوه سفالها را ثروت میپندارد.
دانش حقیقی دانشی است که به حق اشاره داشته باشد و از این طریق به تلاش انسان معنی ببخشد، در آن حال خندهها و گریههای انسان ریشه در واقعیت پیدا میکند در حالیکه وقتی مسیر انسان به سوی دانش حقیقی و رجوع به «حقّ رب» نبود همچون کودکانی است که گریه و خندههایشان را خیالات واهی تشکیل میدهد که گفت:
چون
نباشد طفل را دانش دثار
گریه
و خندش ندارد اعتبار
حضرت در راستای برکات شناختِ «حقّ رب» و «حقّ رسول» و «حقّ اهلالبیت» میفرمایند: «فَإِنَّهُ مَنْ مَاتَ مِنْکُمْ عَلَی فِرَاشِهِ وَ هُوَ عَلَی مَعْرِفَةِ حَقِّ رَبِّهِ وَ حَقِّ رَسُولِهِ وَ أَهْلِ بَیْتِهِ مَاتَ شَهِیداً» هرکس از شما که در خانهی خود بمیرد در حالیکه به حقِّ پروردگارش و حقّ رسول او و حقّ اهلالبیتِ رسول معرفت داشته باشد، شهید مرده است. ملاحظه کنید حضرت بر چه چیزی تأکید دارند، چرا میفرمایند اگر کسی در خانهاش بمیرد و نه در میدان جنگ ولی آن حقوق را بشناسد، همچون شهیدی است که اجر او بر خدا است یعنی به عالیترین درجهی شهادت نایل شده. مگر رعایت این حقوق چه نقشی دارد که اینهمه برکات به همراه میآورد. رعایت «حقّ رب» و «حقّ رسول» و «حقّ اهلالبیت» انسان را به مقامی میرساند که بهکلی میل و نظر خود را نفی میکند و فقط هر آنچه
از آنها صادر میشود را میپذیرد و این معجزهی بزرگِ رعایت حق است و این تنها راهی است که هرکس در این دنیا به آن دست یافت از خود فانی و به حق باقی میشود و دیگر خطا و پوچی و شتاب به سوی ناکجاآباد از میان میرود چون مطابق آنچه حق پیش میآورد عمل میکند و راه رسیدن به اهداف بزرگ را در مسیری دنبال میکند که خداوند بر روی انسانها گشوده است. در آن حالت هر چیزی در جای خود قرار میگیرد و میبینی که چه زیبا است وقتی به جای آنکه بخواهی عالم را هماهنگ خود کنی، خود را هماهنگ عالم نمایی و در چیزی که خدا برای تو شتاب نورزیده برای رسیدن به آن شتاب نمیورزی تا مجبور به إعمال خشونت بیجا شوی، دائماً باید به خود بگویی: خداوندی که مرا به زندگی در دنیا فرستاده هرکاری را از من نمیخواهد همانطور که چشمهی آب به سوی سربالایی حرکت نمیکند.
رعایت حق خداوند به پذیرش این نکته است که دنیا «رب» دارد و نهتنها عالَمِ وجود براساس مدیریت پروردگار عالم اداره میشود بلکه بشریت باید با مدیریت پروردگار عالم اداره شود و در این راستا پیامبرانی را ارسال فرموده و با پذیرش شریعت الهی و دستورات رسول خدا صلی الله علیه و آله حقِّ رسول خدا رعایت شده و رعایت حق اهل بیتِ رسول خدا به شناختن جایگاهی است که خداوند و رسول او برای اهل بیت علیهم السلام مشخص نمودهاند و خداوند بر مودّت فی القربی تأکید کرده تا جامعه برای ادامهی دینداری خود به انسانهایی معصوم رجوع کند و بهترین بهره را از دینداری ببرد لذا
میفرماید: «ما سَأَلْتُکُمْ مِنْ أَجْرٍ فَهُوَ لَکُمْ»(1)آنچه در راستای اجر رسالتم مبنی بر مودّت فیالقربی از شما خواستم، برای خود شما است.
عمده آن است که متوجه شویم رعایت حقوق فوق، انسان را از بیهودهکاری نجات میدهد و به اموری اصیل راهنمایی میکند که تحت مدیریت و ربوبیت خداوند است، اگرچه این کار دشوار است ولی دشواری آن بیشتر از تلاشهای بیهوده نیست، کافی است بتوانیم بر احساسات و امیال خود مسلط باشیم و آنها را در مدیریت شریعت الهی در آوریم در آن صورت همه چیز در اطراف ما در جایگاه خود دیده میشوند و سعی میکنیم ما نیز در جایگاه خود قرا بگیریم و بفهمیم چرا بعد از آنکه فرمود: آنچه در آسمانها و زمین است خدایی را تسبیح میکنند که آن خدا مَلکِ قدوسِ عزیز حکیم است.(2)میفرماید: آن خدای عزیزِ حکیم، پیامبری را از میان درسناخواندهها، برای شما مبعوث کرد تا آیات الهی را برای شما بخواند و به شما تعلیم دهد و شما را تزکیه کند. آری ابتدا ما را متوجه جایگاه موجوداتی کرد که در اطراف ما تسبیحگوی خداوند هستند و حقّ پروردگار خود را به صورت تکوینی اداء میکنند و سپس فرمود در راستای آنکه انسانها نیاز دارند تا حقّ پروردگار خود را رعایت کنند رسول خود را مبعوث نمود تا دیگر انسانها براساس احساسات شخصی زندگی نکنند و از واقعیات فاصله بگیرند.
رعایت حقّ ربّ عملکردن به خیالات را متوقف میکند. آنچه روح انسان برای آرامش نیاز دارد فقط رعایت تکلیفی است که از طریق رعایت حق خدا و رسول و امام معصوم ممکن میگردد و این کار بسیار آسانتر از آن است که در ابتدای امر خود را مینمایاند. زیرا در این مسیر کنترلکردن خود از کارهای بیهوده در برنامهی کار قرار میگیرد و یک نوع عمل به حساب میآید. رسول خدا صلی الله علیه و آله در این راستا به اباذر فرمودند: «یَا أَبَاذَرٍّ اتْرُکْ فُضُولَ الْکَلَامِ وَ حَسْبُکَ مِنَ الْکَلَامِ مَا تَبْلُغُ بِهِ حَاجَتَکَ»(1)ای اباذر: از سخنگفتن زیاد پرهیز کن، تو را آن اندازه سخنگفتن کافی است که بتوانی منظور خود را برسانی. تا آنجا که رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمایند: «مَنْ صَمَتَ نَجَا»(2)هرکس سکوت پیشه کند نجات مییابد. تا این حدّ باید هر نوع خودنمایی را در خود خاموش نمود تا «حق» در ما زنده شود و همچون گُلی زیبا در جان ما ظاهر گردد و ما را به تماشای خود بخواند، این به شرطی است که به سخن مولیالموحدین علیه السلام نظر کنیم که فرمودند: «وَ لَا تُحَرِّکُوا بِأَیْدِیکُمْ وَ سُیُوفِکُمْ فِی هَوَی أَلْسِنَتِکُمْ» در پیروی از امیال زبانتان، دستها و شمشیرهایتان را به حرکت نیاورید. چنین شخصیتی را که بدون اندیشیدن عمل میکند، در خود متوقف و خاموش کنید تا معنی زندگی در فنای فی الله برای شما ظاهر شود و نظرتان به اعمال صالحی بیفتد که در نیت خود نگه داشتهاید. حضرت خضر علیه السلام به موسی علیه السلام فرمودند: اگر میخواهی از من پیروی کنی و در عالمی وارد
شوی که خداوند مرا در آن وارد کرده باشد هیچ سؤالی نکنی تا اینکه هوشیاری خاص آن عالم برایت ظاهر شود «قَالَ فَإِنِ اتَّبَعْتَنِی فَلَا تَسْأَلْنِی عَن شَیْءٍ حَتَّی أُحْدِثَ لَکَ مِنْهُ ذِکْرًا»(1)چون حضرت موسی علیه السلام با سؤال از حضرت خضر علیه السلام عملاً موسیبودن خود را ادامه میدادند در حالیکه آمدهاند در عالم خضر وارد شوند پس باید به افقی دیگر نظر کنند تا آن افق گشوده شود و کسی که هنوز بر ادعاهای خود نظر دارد و با آن نظرات اقدام میکند و شمشیر خود را به حرکت میآورد نمیتواند به افقی ماوراء آنچه میشناسد وارد شود مگر آنکه از آن نوع شخصیت دست بردارد.
مولوی در رابطه با اینکه عدهای همواره کار زیاد میکنند و مردم را از کار اصلی خود باز میدارند داستان کُره اسبی را به میان میآورد که در حال آبخوردن بود تا تشنگی خود را رفع کند و صاحب اسبها که با سوتزدن مانع آبخوردن آن کره اسب میشد و نتیجه میگیرد همواره از این کارافزاها بوده و هستند، تو کار خود را انجام بده. میگوید:
گفت
مادر، تا جهان بوده است از این
کار
افزایان، بُدند اندر زمین
هین
تو کار خویش کن ای ارجمند
زود،
کایشان ریشِ خود بَر میکَنند
وقتْ
تنگ و میرود آبِ فراخ
پیش
از آن کز هجر گردی شاخ شاخ
شهره
کهریزیست پر، آبِ حیات
آب
کَش، تا بَر دَمَد از تو نبات
آبِ
خضر از جوی نطق اولیاء
میخوریم
ای تشنة غافل بیا
1) سورهی کهف، آیهی 70.
ما
چو آن کُرّه، هم آب جو خوریم
سوی
آن وسواس طاعن ننگریم
وقتی انسان متوجه شد کارافزایانِ عالَم دامهایی برای زندگی ما پهن کردهاند، راه خود را پیدا کردهایم. و فرصت را جهت نوشیدن آب زندگانی از دست نمیدهیم و با شناختن حقّ ربّ و حق رسول و حق اهل بیت راه خود را از بقیه جدا مینماییم و میفهمیم بقیهی راهها قیل و قالی بیش نیست که حضرت رضا علیه السلام در آن مورد فرمودند: «إِنَّ اللَّهَ یُبْغِضُ الْقِیلَ وَ الْقَالَ وَ إِضَاعَةَ الْمَالِ وَ کَثْرَةَ السُّؤَال»(1)خداوند، قیل و قال، و ضایعکردن مال، و کثرت سؤال را دشمن دارد. راه حل مشکلات ریشه در آرامشی دارد که ماوراء حرصها و ولعها قرار دارد.
وقتی زمانه ظرفیت فهم افکار بلند و آرمانهای متعالی را ندارد نه میتوان آرام گرفت و نسبت به آن امور بیتفاوت بود و نه میتوان مردم را به راهی کشاند که آمادگی ورود به آن راه را ندارند، اینجاست که سیرهی اهل البیت علیهم السلام به کمک ما میآید که چگونه عمل کنیم. مردم متوجه خطرات بنی امیه و به خصوص معاویه نشدند وگرنه در یاری علی علیه السلام و امام حسن علیه السلام بیش از آنچه انجام دادند، انجام میدادند و همین کوتاهیها موجب شد تا امام حسن علیه السلام راهی را پیشه کنند که نه به بنبستی ختم شود که معاویه میخواست و نه حضرت به مردمی که در یاری امام جدّی نیستند جنگ را تحمیل کنند و نتیجهی چنین روش فوقالعادهای آن شد که بالأخره جهان اسلام جایگاه امر به معروف و شهادت حضرت سیدالشهداء علیه السلام را فهمید و رجوع به اهلالبیت علیهم السلام در
1) تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، ص 443.
زمان امام باقر و امام صادق«علیهماالسلام» در حدّی شد که مبنای کلی نظریهپردازی در همهی جهان اسلام به وسیلهی آن دو امام پایهریزی شد.
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: نیاز نیست خود را به آب و آتش بزنید، راهی هست که اگر آن را بشناسید در رختخواب هم که بمیرید، شهید مردهاید و آن راه عبارت است از رجوع به خدا و رسول او و اهل بیت پیامبر علیهم السلام. وقتی در چنین راهی قرار بگیرید در بعضی موارد سکوت شما بیشتر از سخن شما و توقف شما بیشتر از تحرک شما منشأ اثر خواهد بود و ماوراء تلاشها زندگی خواهید کرد. همانطور که چنین مواردی در مورد خودِ حضرت پیش آمد و برای دستیابی به اینگونه زندگی میفرمایند: «الْزَمُوا الْأَرْضَ وَ اصْبِرُوا عَلَی الْبَلَاءِ» بر جای خود بنشینید و بر بلاها شکیبائی به خرج دهید و خودتان را نبازید تا مجبور شوید وقار خود را از دست بدهید و مواضعی سطحی اتخاذ کنید و به اسم تنشزدائی و برای آن که جهان استکباری شما را منزوی نکند از مواضع اصولی خود کوتاه بیائید، غافل از اینکه میتوان در عین تنش زدائی بر اصول خود پا بر جا ماند، که نمونهی آن در مواضع حضرت امامخمینی«رضواناللهعلیه» بود که هیچ انگیزه ی منطقی برای مخالفتِ جهان استکبار با نظام اسلامی باقی نمیگذاشتند، بدون آنکه کفرشان را تأیید کنند. همینطور که میتوان به رئیس جمهور آمریکا نامه نوشت و در آن نامه آمریکا را محاکمه کرد، شبیه نامههایی که امیرالمؤمنین علیه السلام به معاویه دارند.
پس اگر ما سخنی داریم که فرهنگ غرب نمیتواند درک کند و جریانهای غربزدهی داخلی هم تحت تأثیر مخالفان نظام اسلامی قرار میگیرند اینها ما را وادار نمیکند که از مواضع خود دست برداریم بلکه با صبر و حوصله و بدون درگیری و عجله منتظر میمانیم تا آنچه را خداوند در ازاء عقاید حق به حقپرستان وعده داده فرا برسد.(1)
در همین راستا به گفتهی مستشرقین، شیعه همیشه حکومتی بوده در دل حکومت خلفا و برای خود سازماندهی و برنامه داشته و همین روش منجر شد تا بالاخره حکومتی شیعی در زمان صفویه در تاریخ ظهور کرد. اگر درست حرکت کنیم همانطور که در آن زمان حکومت شیعه ظهور کرد در این زمان قدرتی از طریق انقلاب اسلامی ظهور میکند که برای جهان غرب چارهای جز پذیرفتن جایگاه آن نمی ماند.(2)اساسیترین موضوع برای رسیدن به چنین مقصدی توجه به روشی است که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در اینجا مطرح میکنند و سایر ائمه علیهم السلام همین روش را ادامه دادند و چون یک نحوه خودداری خاص میخواهد اجر آن شهادت است. حضرت در وصف چنین روشی در ادامهی سخن خود میفرمایند: «وَ قَامَتِ النِّیَّةُ مَقَامَ إِصْلَاتِهِ لِسَیْفِهِ» و نیت خاص او که عجله به خرجندادن
1) همینطور که در دفاع مقدس هشتساله، نظام اسلامی شروعکنندهی جنگ نبود ولی در دفاع از انقلاب اسلامی چون سدّی استوار در مقابل دشمن ایستادگی کرد و وارد اقدامی شد که باید به آن دست میزد و از این طریق قدمهای بلندی را به سوی هدف الهی خود به جلو برداشت.
2) مقام معظم رهبری«حفظهالله» چندین بار متذکر شدهاند برای رهایی از توطئههای دشمنان باید کاری کرد که آنها از نتیجهگیری مأیوس شوند.
است جای شمشیرکشیدن او را میگیرد و انسان با چنین رویکردی به چیزی میرسد که با شمشیرکشیدن به آن نمیرسید. نمونهی بارز آن را شما در انقلاب اسلامی دیدید که مردم به جای مبارزهی مسلحانه با تظاهرات پیروز شدند.
دشمن انقلاب اسلامی در شرایطی است که گمان میکند قدرت تسلیحاتی او امتیازی است که منجر به پیروزی او میشود در حالیکه می بیند انقلاب اسلامی همچنان جلو میرود و روز به روز در جایگاه برتری قرار میگیرد و چون دشمن چشم خود را از اسلحههایش بر نمیدارد، راز این پیروزیها را درک نمیکند تا آنجایی که نفسِ بودن نظام اسلامی به معنی شکست نظام سلطه شده است. این است معنی اینکه عرض شد گاهی سکوت شما از سخن گفتن شما بیشتر منشأ اثر خواهد بود. فرهنگ مدرنیته چهارصد سال تبلیغ کرد که یک فکر صحیح بیشتر در دنیا برای زندگیکردن وجود ندارد و آن هم فکر غربی است که چارهای در پذیرفتن آن نیست، حال انقلاب اسلامی آمده است تا روشن کند، میتوان با تفکری غیر از تفکر غربی زندگی کرد و به تبعات و آفات زندگی غربی هم دچار نگشت، همینکه این فکر در صحنه هست به معنی نفی غرب است و به معنی آن است که اَجل آن فکر فرا رسیده، چون مدعی است تنها فکر غربی، فکر صحیح است و تنها آن نوع زندگی، زندگی است.
مگر حضرت هادی علیه السلام چه نوع فعالیتی داشتند که متوکل به اطرافیان خود میگوید: «وَیْحَکُمْ قَدْ أَعْیَانِی أَمْرُ ابْنِ الرِّضَا»(1)وای برشما که
1) الإرشاد، ج 2، ص 307.
کارهای ابنالرضا مرا ناتوان و مستأصل کرده. جز این است که حضرت نشان دادند راه حق کدام است و راه باطل کدام و متوکل چنین فضایی را نمیتوانست تحمل کند؟
سالهای سال غرب کاری کرده بود که هرکس میخواست اندک آبرویی داشته باشد باید خود را به آن فرهنگ نزدیک میکرد حتی امثال آقای مهندس مهدی بازرگان کتاب مینوشت که ثابت کند اسلام هم همان حرفهایی را میزند که غرب میگوید پس اسلام دین عقب افتادهای نیست. غافل از اینکه با این کار به غرب اصالت داده میشد و عملاً برای جوانان مسلمان انگیزهای نمیماند که بر اسلامی پایبند باشند که نهایت آن همانی است که غرب به آن رسیده و همین طرز فکر موجب شد که ملّی مذهبیها یعنی طرفداران آقای بازرگان، با ولایت فقیه که مبتنی بر فقه سخن میگوید و موضعگیری میکند و نه مبتنی بر فرهنگ غربی، مقابله کنند.
وقتی نظام اسلامی برای ارزشهای غربی اصالت قائل نباشد و معرفت به حقِّ ربّ و حقِّ رسول صلی الله علیه و آله و حقِّ اهلبیت علیهم السلام در آن اصالت داشته باشد، حیات فرهنگ غربی متزلزل می شود و همین نظر به رعایت حقوق الهی، بدون درگیری با شمشیر، غرب را از پای در میآورد. در نتیجه به تعبیر امیرالمؤمنین علیه السلام «وَ اسْتَوْجَبَ ثَوَابَ مَا نَوَی مِنْ صَالِحِ عَمَلِهِ» انسان سزاوار عمل صالحی میشود که در نیت داشت و آن سرنگونی حاکمیت کفر بر جهان بشری است.
همینکه فکر و فرهنگی مقابل دیانت بایستد یقیناً ادامهی خود را به مخاطره انداخته و کافی است متدینین بر مواضع خود پایداری و شکیبائی بورزند و سر سوزنی از مواضع خود کوتاه نیایند، در آن صورت یا شهید میشوند ولی دینشان پایدار میماند - مثل شهدای کربلا - و یا در رختخواب میمیرند ولی اجر شهید دارند، مثل شیعیان امام صادق علیه السلام در زمان حاکمیت امویان و عباسیان. و ما نیز پس از دفاع هشت ساله و تقدیم شهدایی آنچنان بزرگوار، اگر بتوانیم معرفتِ به «حقّ ربّ» و «حقّ رسول» و «حقّ اهل بیت رسول» را به دست آوریم نه تنها ثواب شهداء را کسب کردهایم بلکه به نتایجی دست مییابیم که به ظاهر در جنگ هشت ساله نتوانستیم به دست آوریم و آن اضمحلال نظام سلطه است. زیرا که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام وعده دادند: »َإِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مُدَّةً وَ أَجَل» برای هر چیزی مدتی و پایانی هست و نظام سلطه با نفی دیانت، چنین اضمحلالی را بر پیشانی خود ثبت نمود. عمده آن است که جایگاه سخن حضرت را بشناسیم که میفرمایند: «وَ لَا تَسْتَعْجِلُوا بِمَا لَمْ یُعَجِّلْهُ اللَّهُ لَکُمْ» در تحقق آن چیزی که خداوند هنوز مقرر نکرده تعجیل نکنید و با معرفت به حقوق خدا و رسول و ائمه راهی را بگشائید که اقتضای رعایت حقوق آنها است، شبیه عمل حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که در زمان مناسب کار را تا سرنگونی نظام شاهنشاهی جلو بردند. ایشان نه مثل چریکهای فدایی خلق شتاب به خرج دادند و نه مثل انجمن حجتیهایها اصالت را به فرهنگ غرب و نظام شاهنشاهی دادند. معنی معرفت به حقوق خدا و پیامبر و ائمه علیهم السلام این است که حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» مطابق دستورات الهی
و سیرهی معصومین علیهم السلام جایگاه خود را مشخص و مواضع خود را معلوم نمودند و معلوم است در چنین مواضعی نظام شاهنشاهی نمیتوانست ادامهی حیات دهد لذا تصور کرد با تبعید ایشان میتواند ادامهی حیات خود را تضمین کند، غافل از اینکه با این کار جادهی اضمحلال خود را هموارتر مینماید و تحلیلی که مردم باید از نظام شاهنشاهی داشته باشند که مقابل فقها و مرجعیت است روشنتر میشود. نتیجه آن شد که چهارده سال تبعید حضرت امام برابر شد با چهارده سال زمان برای هر چه بیشتر فرورفتن نظام شاهنشاهی در مرداب سرنگونی، بدون آنکه حضرت امام شمشیری بکشند بلکه «وَ قَامَتِ النِّیَّةُ مَقَامَ إِصْلَاتِهِ لِسَیْفِهِ» در آن حال که مطابق معرفت به حقوق الهی عمل کردند و با چنین روحیهای، نیت سرنگونی نظام، نقش شمشیرکشیدن را بازی کرد. آیا نکرد؟ وقتش که رسید به سرعت نتایج چهارده سال صبر و شکیبائی در دل بصیرت و معرفت، خود را ظاهر نمود و این است نقش اهل البیت علیهم السلام در حفظ اسلام در ادامهی تاریخ که نشان میدهند در چه زمانی چه اقدامی لازم است و در چه زمانی باید از اقدام مستقیم خودداری نمود. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» به همان اندازه که معتقد به جنگ مسلّحانه با رژیم شاهنشانی نبودند، معتقد به اقدامات مردمی بودند و در سالهای 1356 و 1357 یک لحظه سکون و سکوت را حرام میدانستند زیرا سیرهی اهلالبیت علیهم السلام در هر شرایطی اقدام مناسبِ آن شرایط را مینمایاند.
کسانی مانع پیروزی اهل البیت علیهم السلام شدند که نتوانستند خودداری لازم را داشته باشند. حضرت باقر علیه السلام به یکی از یاران خود میفرمایند: «یَا ابْنَ النُّعْمَانِ... فَلَا تَعْجَلُوا فَوَ اللَّهِ لَقَدْ قَرُبَ هَذَا الْأَمْرُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَأَذَعْتُمُوهُ فَأَخَّرَهُ اللَّهُ وَ اللَّهِ مَا لَکُمْ سِرٌّ إِلَّا وَ عَدُوُّکُمْ أَعْلَمُ بِهِ مِنْکُم»(1)مبادا عجله کنید به خدا قسم این امر سه مرتبه نزدیک شد ولی شما افشا کردید و خداوند آن را به تأخیر انداخت، خدا را سوگند یاد میکنم که شما اسراری ندارید مگر اینکه دشمنِ شما بهتر از آن اطلاع دارد. حضرت باقر علیه السلام در این روایت از شیعیان گلهمندند که با عدم خودداری و کنترل خود، پیروزی فرهنگ تشیع را به تأخیر انداختند. حضرت صادق علیه السلام در همین رابطه میفرمایند: «کَانَ هَذَا الْأَمْرُ فِیَّ فَأَخَّرَهُ اللَّهُ وَ یَفْعَلُ بَعْدُ فِی ذُرِّیَّتِی مَا یَشَاء»(2)ظهور دولت آل محمد را خداوند در من قرار داده بود، ولی آن را به تأخیر انداخت و بعد از من هر طور صلاح بداند دربارهی ذرّیهام عملی میسازد. ابو حمزه ثمالی میگوید: «قُلْتُ لِأَبِی جَعْفَرٍ علیه السلام إِنَّ عَلِیّاً علیه السلام کَانَ یَقُولُ إِلَی السَّبْعِینَ بَلَاءٌ وَ کَانَ یَقُولُ بَعْدَ الْبَلَاءِ رَخَاءٌ وَ قَدْ مَضَتِ السَّبْعُونَ وَ لَمْ نَرَ رَخَاءً فَقَالَ أَبُو جَعْفَرٍ علیه السلام یَا ثَابِتُ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَی کَانَ وَقَّتَ هَذَا الْأَمْرَ فِی السَّبْعِینَ فَلَمَّا قُتِلَ الْحُسَیْنُ اشْتَدَّ غَضَبُ اللَّهِ عَلَی أَهْلِ الْأَرْضِ فَأَخَّرَهُ إِلَی أَرْبَعِینَ وَ مِائَةِ سَنَةٍ فَحَدَّثْنَاکُمْ فَأَذَعْتُمُ الْحَدِیثَ وَ کَشَفْتُمْ قِنَاعَ السِّتْرِ فَأَخَّرَهُ
اللَّهُ وَ لَمْ یَجْعَلْ لَهُ بَعْدَ ذَلِکَ وَقْتاً عِنْدَنَا وَ یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ قَالَ أَبُو حَمْزَةَ وَ قُلْتُ ذَلِکَ لِأَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ قَدْ کَانَ ذَاک»(1)به امام محمد باقر علیه السلام عرض کردم: امیر المؤمنین علیه السلام فرمودهاند تا هفتاد سال بلا هست و بعد از بلاها آسایش خواهد بود، در صورتیکه هفتاد سال گذشت و ما آسایشی نمیبینیم؟ حضرت فرمود: خداوند مدت ناراحتی را تا هفتاد سال قرار داده بود ولی چون امام حسین علیه السلام کشته شد، غضب الهی بر مردمِ روی زمین شدت یافت وآن مدت را تا سال صد و چهل به تأخیر انداخت. ما این مطلب را به شما گفتیم و شما این راز را آشکار نمودید، خداوند هم آن مدت را به تأخیر انداخت و دیگر وقتی برای آن تعیین نکرد. «یَمْحُوا اللَّهُ ما یَشاءُ وَ یُثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتابِ»(2)خداوند آنچه را بخواهد از میان میبرد و آنچه را بخواهد باقی میگذارد و اُمّ کتاب در نزد اوست. حضرت صادق علیه السلام نیز میفرمایند: «قَدْ کَانَ لِهَذَا الْأَمْرِ وَقْتٌ وَ کَانَ فِی سَنَةِ أَرْبَعِینَ وَ مِائَةٍ فَحَدَّثْتُمْ بِهِ وَ أَذَعْتُمُوهُ فَأَخَّرَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَل»(3)ظهور دولت آل محمّد وقت معینی داشت که سال یک صد و چهل بود، ولی شما آن را بازگو کردید و منتشر ساختید خداوند هم آن را به تأخیر انداخت.
چنانچه ملاحظه میفرمائید خداوند راهی برای رسیدن به اهداف بلند برای ما قرار داده که البته مشروط به آن است که آن راه را درست طی
کنیم و بدانیم هرگونه افراط و یا تفریطی نتیجه را به تأخیر میاندازد. و زمانشناسی به معنی آن است که همواره متوجه باشیم در کجای تاریخ هستیم و چگونه باید موقعیت خود را نسبت به اهداف بزرگمان بازخوانی کنیم که نه از ادامهی راه مأیوس شویم و وضع ظلمانی موجود را بپذیریم و نه برای آبادکردن دِهی، شهری را خراب کنیم و با درگیر شدن در مسائل جزئی هدف بزرگ زندگی را به حاشیه برانیم.
اگر در داشتن تحلیلِ درست نسبت به رابطهی خود با اهداف بزرگ الهی دچار بحران شدهایم و حسّ میکنیم به بن بست رسیدهایم باید خود را ملامت کنیم که راه را درست تشخیص ندادهایم زیرا نفهمیدیم راه ما از طریق معرفت به جایگاه هدایتگرانهی اهل البیت علیهم السلام گشوده میشود و صادقانه باید آنها را راه رسیدن به مقصد بدانیم و در راستای اظهار اعتقاد خود به خدا عرض کنیم: «هُمُ السَّبیلُ اِلَیک» آنها راههای رسیدن به تو هستند. امیرالمؤمنین علیه السلام در جای دیگر میفرمایند: « فَانْظُرُوا أَهْلَ بَیْتِ نَبِیِّکُمْ فَإِنْ لَبَدُوا فَالْبَدُوا وَ إِنِ اسْتَنْصَرُوکُمْ فَانْصُرُوهُم...»(1)همواره به اهلالبیت پیامبرتان بنگرید، اگر آنان ساکت شدند و در خانه نشستند، شما نیز سکوت کرده به زمین بچسبید، و اگر از شما یاری طلبیدند، به یاری آنان بشتابید. همهی این تأکیدات برای آن است که عالیترین نتیجه و کاملترین تلاش نصیب انسانها بشود و این ممکن نیست مگر از طریق فهم جایگاه اهل البیت علیهم السلام و رعایت حقی که آنها در راهنمایی بشریت دارند.
1) بحارالأنوار، ج 34، ص 118 و ج40، ص 353.
اگر ملّتی به دنبال رسیدن به هدفی بزرگ است باید ابتدا شرایط تاریخی خود را بشناسد و بفهمد در چنین شرایطی چه موانعی در میان است و چگونه باید با درک شرایط تاریخی، آن موانع را برطرف کند. سپس باید شرایطی که آن هدف بزرگ در آن تحقق مییابد را درست ترسیم کند تا دست و زبان و روح و روان ملت همه هماهنگ با هدفی شوند که باید به آن دست یابند. آیا این تصور، تصوری خام نیست که فکر کنیم بدون عبورِ روحها از تمدن غربی، تمدن اسلامی رخ مینماید؟ اگر چنین است آیا نباید از خود بپرسیم برای رسیدن به تمدن اسلامی چه وظایفی پیش رو داریم که باید برای تکتک آنها برنامهریزی کرد؟ آیا با علوم انسانی غربی میتوان نسل موجود را در فضای نظام اسلامی حفظ کرد؟ اگر نه، از کجا شروع کنیم که توانسته باشیم هرچه میگذرد قدمی به جلو برداشته باشیم. وقتی هدف اصلی را درست نشناسیم خود را مطابق آن هدف تربیت نمیکنیم و در نتیجه زمان رسیدن به هدف همچنان به تأخیر میافتد، غافل از اینکه با رجوع جدّی به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام و تدبّر در سیره و گفتار آنها نه تنها میتوانیم انقلاب اسلامی را محقق کنیم و در تجاوز هشت سالهای که دنیای استکبار به کمک صدام بر ما تحمیل کرد، پیروز بیرون بیائیم، بلکه میتوانیم از شرایط تاریخی که فرهنگ غربی بر ما تحمیل کرده نیز به راحتی آزاد شویم، به شرطی که جهتگیری خود را با در نظرگرفتن سیرهی انسانهای معصوم مدیریت کنیم و بفهمیم از کجا باید شروع کرد و همچون امام صادق علیه السلام که در
سالهای 148 تا 105 طوری برنامه ریزی میکنند که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه در آینده در امور خود به مشکل نیفتند، عمل کنیم حضرت در مورد حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه میفرمایند: «لَوْ أَدْرَکْتُهُ لَخَدَمْتُهُ أَیَّامَ حَیَاتِی»(1)اگر او را درک کنم در خدمت او قرار میگیرم. در حالی که امامت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه تازه در سال 260 شروع شد و هنوز شرایط حاکمیت حضرت فراهم نشده تا ظهور کنند ولی حضرت صادق علیه السلام کار را طوری شروع کردند که حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه در حاکمیت خود بتواند بهترین نتیجهگیری را بکنند.
وقتی فهمیدیم برای عبور از زمانهای که حقیقت انسان را به حجاب میبرد، باید ابتدا افق شخصیتها را تغییر داد، در آن صورت میفهمیم رجوع به انسانهای معصوم چه اندازه راهگشا است و هرگز گرفتار انواع یأسهایی که روشنفکران ما را در بر گرفته نمیشویم و چون رزمندگان دفاع مقدس مطمئن به پیروزی و امیدوار به عبور از وضع موجود خواهیم بود و با امیدواری زایدالوصفی به آینده نظر میاندازیم، در چنین شرایطی است که اگر در رختخواب هم بمیریم شهید مردهایم و عالیترین نتیجه را از خداوند دریافت میکنیم و پاداش تحقق صالحترین عمل را نصیب خود خواهیم کرد، یعنی: «ثَوَابَ مَا نَوَی مِنْ صَالِحِ عَمَلِهِ» پاداش آن عمل صالحی که در نیت دارد به او داده میشود.
مهمترین عامل پیشبرندهی یک جامعه نظریهها و نظریه پردازان هستند که بر فراز مسیرها ارائهی طریق میکنند. سردرگمی در جهتگیریها
1) بحار الأنوار، ج 51، ص 148.
همهی انرژیها را از بین میبرد و فرسوده میکند. نظریهپردازان باید ظرفیتها را درست بشناسند و هدف اصلی را همواره مدّ نظر داشته باشند تا تزلزل روانی در جامعه ایجاد نشود و افراد احساس خستگی نکنند. اگر به گذشتهی انقلاب اسلامی بنگریم در مواقعی که نظریهپردازان با تمام وجود به فرهنگ اهل البیت علیهم السلام رجوع داشتند، هم رعایت ظرفیت و توان مردم شد و هم چشمها از هدف بزرگ انقلاب اسلامی به جای دیگری نیفتاد. ولی در مواقعیکه نظریهپردازان با تئوریهای دیگری به میدان آمدند نه طاقت مردم را در نظر گرفتند و نه اهداف اصلی انقلاب اسلامی را، زیرا این نوع تئوریها نه ریشه در جان انسانها دارد و نه به سنتهای جاری در هستی توجه میکند. با توجه به چنین آفاتی است که حضرت میفرمایند به «حقّ رب» و «حقّ رسول» و «حقّ اهل بیت» باید معرفت پیدا کنید. تا بفهمید دوری از این جایگاه انسانها را سرگردان میکند و نزدیکی به چنین جایگاهی چگونه نتیجهی نهایی را به نفع شما تمام میکند و آنجایی که پایان حادثهها ظاهر میشود پیروز معرکه شما خواهید بود.(1)
در تئوری «اصلاحات سیاسی»، جامعهی مدنی کعبهی مقصود به حساب میآید و نیروهای مذهبی، مخالفان آن معرفی میگردند و اینطور القاء میشود که رهبران مذهبی مخالف جامعهی نهادمنداند و تلاش میکنند با تودهایکردن جامعه به مقاصد خود برسند و تأکید رهبران به جامعهی مدینة النبی صلی الله علیه و آله را ادامهی همان دیکتاتوری میدانند. در نظریهپردازی اصلاحات سیاسی اظهار میشود رهبری مذهبی با جامعهی تودهای پیوند خورده و جامعهی ایدآل را تنها جامعهی سکولار معرفی مینمایند و نه جوامع دینی با آرمانهای خاص خود. حضور تودههای میلیونی جهت مشارکت در سرنوشت خود را شیوهای پوپولیستی میخوانند و آن را شبه دموکراسی و دموکراسی صوری میدانند و تنها جبههی اصلاحات را مظهر همهی خوبیهای تاریخ ایران بهحساب میآورند زیرا نظریهپردازان آن جبهه متن مردم را که در قالب ساکنان روستاها، شهرهای کوچک و طبقات پایین شهرهای بزرگ بهسر میبرند «توده» مینامند و توجه به آنها را «پوپولیسم» میخوانند و تنها طبقات متوسط به بالا شهروند محسوب میشوند . از نظر آنها دموکراسی زمانی حاصل میشود که در تصمیمگیریها آرمانهای طبقات بالا مدّ نظر قرار گیرد و عملاً اعضاء جبههی اصلاحات گونهای از قیممآبی برای خود قائلاند، و به این صورت نظام اسلامی را فاقد مبنای قابل اعتماد معرفی مینمایند و اینجاست که ضرورت طرح امامت صدچندان میشود تا روشن شود نظام اسلامی به کدام عقل رجوع دارد و با چه مبنایی میخواهد خود را شکل دهد. (در این مورد می توانید به کتابهای حسین بشیریه تحت عناوین «جامعهشناسی سیاسی» و «موانع توسعهی سیاسی در ایران» و «دیباچهای بر جامعهشناسی سیاسی ایران» یا به کتاب «عقلانیت و آیندهی توسعهیافتگی ایران» از محمود سریعالقلم رجوع فرمایید.)
1) نظریهپردازیهای دور از فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام در سالهای بعد از انقلاب آنقدر خسارتبار بود که با عنوان «اصلاحات سیاسی» اساس نظام اسلامی را مورد تهاجم قرار داد در آن حدّ که در زیر ادبیات علمی، اندیشههای مقابله با نظام جمهوری اسلامی را عرضه کردند. اصل را بر آن گذاشته بودند که نظام جمهوری اسلامی مردمسالاری نیست. سعی دارند با تئوریهای به ظاهر علمی نظام اسلامی را فاقد مبنای قابل اعتماد معرفی کنند و اگر ما نتوانیم جایگاه ولایت فقیه را در سخنان امامان معصوم علیهم السلام درست معرفی کنیم عملاً با دست خود بهانه به دست دشمن خود دادهایم. تحت عنوان «اصلاحات سیاسی» سعی دارند چنین القاء کنند که «جمهوری اسلامی» یک حکومت مطلقه است که از توسعهی سیاسی به دور میباشد. فرهنگ سیاسی شیعه را فرهنگ تابعیت معرفی میکنند تا نتیجه بگیرند آن فرهنگ استبدادپذیر و دموکراسیگریز است، ولی مقام امام و امامت را معرفی نمینمایند تا معلوم شود تبعیت از امام معصوم عین پیروی از عقل برتری است که انسان و جامعه را به شکوفایی میکشاند در حالیکه استبداد عامل سرکوبی عقل و فطرت است.
اگر معاویه توانست بر گردهی مسلمین سوار شود به جهت آن بود که مردم معرفت به حقوق ائمه علیهم السلام نداشتند و با توجه به این امر امام حسن علیه السلام
به معاویه نامه نوشتند: «أَنَّ هَذَا الْأَمْرَ لِی وَ الْخِلَافَةَ لِی وَ لِأَهْلِ بَیْتِی وَ إِنَّهَا لَمُحَرَّمَةٌ عَلَیْکَ وَ عَلَی أَهْلِ بَیْتِکَ سَمِعْتُهُ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله لَوْ وَجَدْتُ صَابِرِینَ عَارِفِینَ بِحَقِّی غَیْرَ مُنْکِرِینَ مَا سَلَّمْتُ لَکَ وَ لَا أَعْطَیْتُکَ مَا تُرِیدُ»(1)حکومت و خلافت، مال من و خاندان من است و برای تو و خاندان تو حرام است، این را از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدهام. مسلّم اگر اشخاصی صابر و عارف به حق خود مییافتم هرگز خلافت را به تو تسلیم نمیکردم و آنچه را میخواستی به تو نمیدادم. در روایات ما تأکید زیادی شده بر شناخت حقوق اهل البیت علیهم السلام تا آنجایی که حضرت صادق علیه السلام در ثواب زیارت قبر امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «مَنْ زَارَ جَدِّی عَارِفاً بِحَقِّهِ کَتَبَ اللَّهُ لَهُ بِکُلِّ خُطْوَةٍ حَجَّةً مَقْبُولَةً وَ عُمْرَةً مَقْبُولَةً وَ اللَّهِ مَا یُطْعِمُ اللَّهُ النَّارَ قَدَماً تَغَیَّرَتْ فِی زِیَارَةِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام مَاشِیاً کَانَ أَوْ رَاکِبا»(2)هرکس جدّ مرا زیارت کند، و عارف به حقّ او باشد، خداوند برای هر قدمش ثواب یک حج و عمرهی مقبوله مینویسد، سوگند به خدا خداوند قدمی را که در راه زیارت امیرالمؤمنین علیه السلام برداشته شده، طعمهی آتش نمیکند، چه سواره برود و چه پیاده.
باید با دقت هر چه بیشتر به این نکته توجه شود که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در خطبهی صد و نود که بحث این جلسه بر آن متمرکز است میفرمایند: وقتی آن حقوق شناخته شد انسان در مقام شهداء قرار میگیرد و با توجه به اینکه «حقّ رب» و «حقّ رسول» به عنوان رعایت
شریعت الهی معلوم است، بیشترین توجه باید بر روی «حقّ اهلالبیت علیهم السلام» قرار گیرد و تمام ضرباتی که بر جامعهی مسلمین وارد شد از ناحیهی غفلت از این حق بود و به اندازهی عدم رعایت این حق، مسلمانان نتوانستند از برکات اسلام در امور فردی و اجتماعی خود برخوردار شوند و وارد آن نوع زندگی نشدند که نتیجهی آن شهادت باشد هرچند در رختخواب بمیرند. حساسیت موضوع آنقدر زیاد است که حضرت میفرمایند غفلت از آن موجب میشود که مسلمانان گرفتار عمل زدگی و افراط شوند و در معرکههایی قدم بگذارند که خداوند برای آنها نخواسته و معلوم است که در آن صورت چگونه گرفتار کلاف سر درگمی میشوند که هیچ راه گریزی در آن نیست و به جای آنکه در شرایطی قرار گیرند که هر جا قدم میگذارند راهی گشاده در جلو خود بیابند، در شرایطی فرو میروند که هر جادهای که انتخاب کنند بن بست است. اعم از آن که آن جاده در امور عبادی و فردی باشد - مثل سلوکی که امام معصوم راهنمای آن نباشد- و یا در امور اجتماعی و سیاسی - مثل مسائل اجتماعی که امروزه جهان اسلام با آن روبهرو است- .
حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ لِکُلِّ شَیْءٍ مُدَّةً وَ أَجَل» هر چیزی اعم از یک درخت یا یک حادثه و پیش آمد، مدتی و پایانی دارد و تا پایان آن فرا نرسیده میتواند برای اطرافیان خود مفید باشد، هرچند ممکن است برای خودش سراسر ضرر به همراه داشته باشد، مثل وجود شیطان که با وسوسههای خود موجب کمال اولیاء خواهد بود. در همین رابطه هم خداوند میفرماید: «ما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَیْنَهُما إِلاَّ
بِالْحَقِّ وَ أَجَلٍ مُسَمًّی»(1)ما آسمان و زمین و آنچه در بین آن دو است را خلق نکردیم مگر به حق و با سرآمدی از قبل تعیین شده. پس به این اعتبار هر چیزی در جای خودش «حق» است و به مشیت الهی در صحنه است، حال انسانی که گرفتار شتابزدگی نیست میفهمد چگونه با آن شیئ یا آن حادثه برخورد کند تا قبل از آنکه پایان آن فرا رسد بهترین برخورد را با آن کرده باشد ولی انسان شتابزده از ابتدای امر تمام تلاش خود را انجام میدهد که آن حادثه را نادیده بگیرد و همین امر موجب میشود تا بدون آن که ساعتی در به پایان رساندن آن حادثه نقشی داشته باشد، نه تنها هیچ بهرهای از وجود آن حادثه نبرده بلکه خود را خسته و فرسوده کرده است.
این موضوع را که هر شیئ و حادثهای سرآمد و پایانی دارد، در کلمات اهل البیت علیهم السلام میتوان یافت که چگونه از آیندهی خود و دیگران خبر دارند(2)
و از آن طریق میدانستند تکلیف مسلمانان نسبت به آن حادثه یا آن شخص در هر زمانی چگونه باید باشد، چون جایگاه هر چیزی را میشناختند و بر آن اساس روح و روان انسانها را کنترل میکردند که برخورد شتابآلود با آن حادثه یا آن شخص ننمایند و فقط در حدّ وظیفهای که امامان تعیین مینمودند موضعگیری کنند. حضرت علی علیه السلام در میان لشکر خود صدای غوغای شدیدی را شنیدند، پرسیدند این صدای چیست؟ عرض کردند: معاویه کشته شده. حضرت فرمودند: «کَلَّا وَ الَّذِی
نَفْسِی بِیَدِهِ لَنْ یَهْلِکَ حَتَّی تَجْتَمِعَ عَلَیْهِ هَذِهِ الْأُمَّة» ابداً این طور نیست، کشته نمیشود تا همهی امت بر او گرد آیند. گفتند: یا امیرالمؤمنین! پس چرا با او میجنگیم؟ فرمودند: «أَلْتَمِسُ الْعُذْرَ فِیمَا بَیْنِی وَ بَیْنَ اللَّه» برای اتمام حجت و یافتن عذر در پیش خود و خدا با او جنگ میکنیم.(1)وقتی حضرت در مقابل معاویه فقط به عنوان انجام وظیفه عمل کنند و با توجه به آیندهای که از معاویه میشناسند مسلمانان را به جنگ با او تشویق نمایند، نتیجهی کار بسیار فرق میکند با این که مثل یک انسان عادی، فکر کنند میتوانند همه چیز را در اختیار بگیرند و با ناآرامی تمام هر چه بیشتر شتاب به خرج دهند تا بیشتر آینده را در اختیار داشته باشند. خداوند برای بشریت چنین رهبرانی بصیر را پرورانده است تا بتوان در زیر سایهی رهبری آنان بهترین موضوعگیریها را انجام داد و به بهترین سرنوشتها که شهادت است دست یافت، چه در معرکهی جهاد بمیریم و چه در رختخواب.
خدایا! به حقیقت آن نوری که در نزد اهل البیت علیهم السلام به ودیعت گذاردی تا انسانها بتوانند با اطاعت از آنها با آرامش تمام و بدون هرگونه شتابی، زندگی کنند و به زیبایی تمام بمیرند، ما را توفیق رعایت «حقّ ربّ» و «حقّ رسول صلی الله علیه و آله» و «حقّ اهل البیت علیهم السلام» عطا بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) الخرائج و الجرائح، ج1، ص 199.
قرآن
نهج البلاغه
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مستدرک الوسائل
الإرشاد فی معرفة حجج الله علی العباد
اثباتالهدی
تصنیف غرر الحکم و درر الکلم
إرشاد القلوب إلی الصواب
تحف العقول عن آل الرسول
صحیفهی امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه»
کشف الغمة فی معرفة الأئمة، محدث اربلی
تشیع و انتظار، محمدتقیخلجی
مصباح الشریعه، ترجمهی عبدالرزاق گیلانی
پرتوی از اصول کافی، سید محمد حسینی همدانی
تحریر المواعظ العددیة، علی مشکینی
مجموعهیآثار استاد شهید مطهری
الخرائج و الجرائح، قطب راوندی
مستدرکات علم رجال الحدیث، نمازی شاهرودی
الاحتجاج علی اهل اللجاج، احمدبن علی طبرسی
مناقب آل ابیطالب
الخصال
وسائلالشیعه
کنز العمال
ترجمهی الغدیر
سنن دارمی
صحیح بخاری
صحیح مسلم
سنن بیهقی
سیرهی پیشوایان، مهدی پیشوایی
ترجمهی الغدیر
من لا یحضرهُ الفقیه، شیخ صدوق
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· ده نکته از معرفت النفس
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام»، نهجالبلاغه، نامة 31)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· امام خمینی و خودآگاهی تاریخی
· انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
· انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی
· جایگاه اشراقی انقلاب اسلامی در فضای مدرنیسم
· مبانی نظری و عملی حب اهل بیت علیهم السلام
· ادب خیال، عقل و قلب
· عالم انسان دینی
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· هدف حیات زمینی آدم
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله؛ عامل قدسیشدن روح
· زن، آنگونه که باید باشد
· خطر مادیشدن دین
· چگونگی فعلیتیافتن باورهای دینی
· هنر مردن
· راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه
· تمدن زایی شیعه
· حقیقت نوری اهل البیت
· امام و مقام تعلیم به ملائکه
· امام و امامت در تکوین و تشریع
· عوامل ورود به عالم بقیت اللهی
· آخر الزمان شرایط باطنی ترین بعد هستی
· اسماء حسنا، دریچه های ارتباط با خدا
بصیرت و انتظار فرج