ghaemiyeh.com
سرشناسه:اسکندرلو، محمدجواد، ۱۳۴۰ -
عنوان و نام پدیدآور:اعجاز قرآن و مصونیت از تحریف درسنامه علوم قرآن ۲ مقطع کارشناسی/ محمدجواد اسکندرلو.
مشخصات نشر:قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)، ۱۴۳۲ق.= ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری:۳۱۲ص.
شابک:۴۸۰۰۰ ریال: 978-964-195-329-6
یادداشت:کتابنامه.
موضوع:قرآن -- اعجاز
موضوع:قرآن -- علوم قرآنی
موضوع:قرآن-- بررسی و شناخت
شناسه افزوده:جامعة المصطفی(ص) العالمیة. مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی(ص)
رده بندی کنگره:BP۸۶/الف۴۷الف۶ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵۸
شماره کتابشناسی ملی:۲۱۷۲۹۰۳
بسم الله الرحمن الرحیم
اعجاز قرآن و مصونیت از تحریف
محمدجواد اسکندرلو
کتاب آموزشی باید دارای متنی پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید. تحوّلات اجتماعی، نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش، اطلاعات، مهارتها، گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها، ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید. گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانی شدن فرهنگ، در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی، مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیشرو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها، در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور، ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقیای امکانپذیر است. این مهم در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی و با ایجاد رشتهها و متون جدید، گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت میگیرد.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار، قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن برنامههای آموزشی، متنهای درسی و استادان، ارکان اصلی به شمار میآیند؛ همچنین استواری برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان، استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود، وابسته است; چنانکه اتقان متنهای درسی به ارائه تازهترین دستآوردهای علم در قالب شیوهها و فنآوریهای آموزشی نوظهور است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی، سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند. جامعة المصطفی (صلی الله علیه و آله) العالمیة به عنوان بخشی از این مجموعه که رسالت تعلیم و تربیت طلاب غیر ایرانی را بر عهده دارد، تألیف متون متناسب را سرلوحه تلاشهای خود قرار داده و تدوین و نشر متون درسی در موضوعات گوناگون علوم دینی، حاصل این تلاش است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله) ضمن تقدیر و تشکر از فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر، بذل عنایت کردهاند نشر این اثر را به عموم اهل فرهنگ واندیشه تقدیم میکند.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی (صلی الله علیه و آله)
پیشگفتار 19
سخنی با دانشپژوهان عزیز 20
سخنی با اساتید محترم 21
بخش اول: اعجاز قرآن
تعریف اعجاز قرآن 25
اهمیّت و جایگاه اعجاز قرآن 25
الف) اعجاز قرآن و وجود خداوند 26
ب) اعجاز قرآن و نبوت پیامبراکرم (صلی الله علیه و آله) 26
ج) اعجاز قرآن و عدم تحریف آن 26
د) اعجاز قرآن و معارف آن 26
کتابشناسی اعجاز قرآن 27
آثار پیشینیان درباره اعجاز قرآن 28
چکیده 30
پرسش 31
منابع مطالعه و پژوهش 32
مقدمه 33
تاریخچه کاربرد واژه معجزه و اعجاز 33
اعجاز در لغت 34
کاربرد قرآنی اعجاز 35
اعجاز در اصطلاح 36
شرایط و ویژگیهای اعجاز 37
برترین معجزه 38
ویژگیهای دیگر قرآن 38
چکیده 39
پرسش 40
منابع مطالعه و پژوهش 40
تحدّی در لغت 41
تحدّی در اصطلاح 41
آیات تحدّی و سیر نزول آنها 42
الف) تحدّی در مکه 42
ب) تحدّی در مدینه 43
تحدّی در برتری سخن 45
جاودانگی تحدّی قرآن در کنار اعجاز 46
نقد نظریه بنتالشاطی 46
چکیده 47
پرسش 48
منابع مطالعه و پژوهش 48
مقدمه 49
پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) و قرآن 49
اعجاز قرآن از منظر علی (علیه السلام) 50
قرآن از منظر حضرت زهرا (علیها السلام) 52
قرآن از منظر امام حسن مجتبی (علیه السلام) 53
امام حسین (علیه السلام) و قرآن 53
امام سجاد (علیه السلام) 54
امام باقر (علیه السلام) 55
امام صادق (علیه السلام) 55
امام کاظم (علیه السلام) 56
امام رضا (علیه السلام) 56
امام جواد (علیه السلام) 57
امام هادی (علیه السلام) 57
امام عسکری (علیه السلام) 57
امام عصر (عج) 58
چکیده 58
پرسش 59
منابع مطالعه و پژوهش 60
مقدمه 61
ولید بن مغیره 61
طفیل بن عمروالدوسی 63
نضربن حارث 64
عتبة بن ربیعه 65
انیس بن جناده 66
چکیده 67
پرسش 67
منابع مطالعه و پژوهش 68
مقدمه 69
شیخ مفید 69
شیخ طوسی 70
محمدباقر مجلسی 71
علاّمه بلاغی 73
علاّمه طباطبایی (رضی الله عنه) 73
آیةالله خوئی (رضی الله عنه) 75
امام خمینی (رحمه الله) 76
چکیده 77
پرسش 78
منابع مطالعه و پژوهش 78
اعجاز قرآن از نگاه علمای اهل سنّت 79
خطّابی 79
باقلانی 80
جرجانی 80
فخر رازی 81
زرکشی 82
سیوطی 83
چکیده 85
پرسش 86
منابع مطالعه و پژوهش 86
مقدمه 87
ویژگی امّی بودن پیامبر 89
امی بودن پیامبر از منظر روایات 92
نقد و بررسی 93
جریان حدیبیه 93
چکیده 96
پرسش 96
منابع مطالعه و پژوهش 97
مقدمه 99
ابعاد اعجاز بیانی قرآن 99
مهمترین بخشهای اعجاز بیانی 100
الف) گزینش کلمات 101
ب) سبک و شیوه بیان 102
ج) نظم آهنگ قرآن 103
د) وحدت موضوعی (تناسب معنوی آیات) 105
ه-) نکتهها و ظرافتها 107
چکیده 108
پرسش 109
منابع مطالعه و پژوهش 110
مقدمه 111
معارف 112
قداست مقام انبیا (علیه السلام) 114
احکام 114
جامعیت احکام اسلامی 116
چکیده 118
پرسش 119
منابع مطالعه و پژوهش 119
مقدمه 121
شأن نزول 123
خبر پیروزی مسلمانان در جنگ بدر 124
وعده بازگشت پیروزمندانه به مکه 125
وعدهی حفاظت از قرآن 126
پیروزی دین اسلام بر دیگر ادیان 126
چکیده 128
پرسش 128
منابع مطالعه و پژوهش 129
موجبات اختلاف 133
چکیده 137
پرسش 137
منابع مطالعه و پژوهش 138
نمونههایی از اشارات علمی در قرآن 141
رتق و فتق امور آسمانها و زمین 141
نقش کوهها در استواری زمین 142
دشواری تنفّس با افزایش ارتفاع 143
آب؛ منشأ حیات 145
پوشش هوایی حافظ زمین 146
چکیده 147
پرسش 148
منابع مطالعه و پژوهش 148
مقدمه 150
دلیل قرآنی قائلین به «صرفه» 150
تفسیرهای سهگانه در تبیین دیدگاه «صرفه» 151
«صرفه» از نگاه ابن حزم 152
نقد رأی ابن حزم 153
دیدگاه سیّد مرتضی 153
نقد رأی سیّد مرتضی 153
دلایل مخالفان دیدگاه «صرفه» 154
زملکانی 154
تفتازانی 154
شهرستانی 155
قاضی ابوبکر 155
چکیده 156
پرسش 157
منابع مطالعه و پژوهش 157
مقدمه 158
مسیلمه کذّاب 158
عبدالله بن مقفع 160
سجاح بنت حارث تمیمیه 162
ابو العلاء معری 162
ابوالطیّب متنبّی 163
تحلیل 163
چکیده 164
پرسش 165
منابع مطالعه و پژوهش 165
بخش دوم: صیانت قرآن از تحریف
مقدمه 168
منشأ پیدایش شبهه تحریف 169
کتابشناسی تحریف 171
کتابشناسی خاصّ تحریف 172
چکیده 173
پرسش 174
منابع مطالعه و پژوهش 175
تحریف در لغت 176
تحریف در اصطلاح 178
اقسام تحریف 179
نکته اوّل 181
نکته دوَم 181
چکیده 182
پرسش 183
منابع مطالعه و پژوهش 183
مقدمه 185
شیخ صدوق 186
شیخ مفید 187
شیخ طوسی 187
علاّمه طبرسی 188
علاّمه حلّی (رحمه الله) 188
محقّق اردبیلی 189
سیّد بن طاووس 189
شیخ بهائی 189
ملاّ محسن فیض کاشانی 190
شیخ الفقهاء کاشف الغطاء 190
محقّق تبریزی 191
علاّمه طباطبایی 192
آیةالله خوئی 192
امام خمینی 193
چکیده 194
پرسش 194
منابع مطالعه و پژوهش 195
مقدمه 197
ابوالحسن اشعری 197
عبدالله درّاز (معاصر) 198
محمد مدنی (معاصر) 198
تیجانی سماوی (معاصر) 199
رحمتالله هندی 200
تهمتهای ناروا 201
چکیده 203
پرسش 204
منابع مطالعه و پژوهش 206
مقدمه 208
حکم بدیهی عقل 208
دلیل تواتر (ضرورت تواتر متن قرآن) 211
ناسازگاری تحریف با اعجاز قرآن 212
شبهه 214
پاسخ شبههی مذکور 214
چکیده 215
پرسش 216
منابع مطالعه و پژوهش 216
مقدمه 218
آیه تحفیظ (حفظ، ذکر) 218
اشکال اوّل 220
اشکال دوّم 220
آیه نفی باطل 221
اشکال 222
آیات تنزیه کننده قرآن از ریب و تردید 222
چکیده 224
پرسش 225
منابع مطالعه و پژوهش 225
مقدمه 226
روایت امام باقر (علیه السلام) 226
روایت امام صادق (علیه السلام) 227
ترتیب مصحف در زمان ظهور حضرت مهدی (عج) 227
روایات عرض بر قرآن 228
حدیث ثقلین 230
روایات دال بر کامل بودن سورهها 231
روایاتی که از «شأن نزول» تعبیر به «تنزیل» کردهاند 231
چکیده 232
پرسش 233
منابع مطالعه و پژوهش 234
مقدمه 236
ادعای بلاشر، مبنی بر عدم ثبت آیات مکی در قرآن 237
الف) عدم آگاهی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از رسالتش 237
ب) فقدان امکانات مادی 238
نقد دیدگاه بلاشر 238
ادعای «کازانوفا»؛ مبنی بر افزایش دو آیه در «قرآن» توسط ابوبکر 239
نقد 240
اتهام «بول» (Buhl) به شیعیان، درباره اعتقاد به تحریف 240
نقد 241
جنجال گلدزیهر 241
نقد 242
نقد 242
چکیده 243
پرسش 244
منابع مطالعه و پژوهش 245
مقدمه 246
کتاب «عهدین» از نگاه محدث نوری 246
نقد 246
تحریف در نحوه گویش 247
نگاهی گذرا به تاریخ عهدین 248
اشکال 249
پاسخ 249
همگونی رویدادها در گذشته و حال 250
چکیده 252
پرسش 253
منابع مطالعه و پژوهش 254
مقدمه 256
نقد 257
تحلیل 258
آیه فراش 258
آیه جهاد 258
اشتمال قرآن بر یکمیلیون و بیست و هفت هزار حرف! 259
نقد 259
نقد 260
نقد 260
نقد 261
نقد 262
نقد 263
چکیده 263
پرسش 264
منابع مطالعه و پژوهش 265
تحریف نزد حشویه (2) 266
از بین رفتن «قرآن» با کشته شدن حاملان آن 266
نقد 266
نقد 267
نقد 268
نقد 268
تحلیل 269
نقد 269
چکیده 274
پرسش 274
منابع مطالعه و پژوهش 275
مقدمه 276
نقد 277
نقد 278
بررسی 280
بررسی 281
بررسی 281
بررسی 282
بررسی 284
چکیده 285
پرسش 286
منابع مطالعه و پژوهش 286
مقدمه 288
روایات تفسیری 289
روایات مربوط به تحریف معنوی 290
روایات حاکی از افتادگی برخی آیات 291
روایات مربوط به ظهور حضرت حجت (عج) و آوردن «قرآن» جدید، برخلاف «قرآن» موجود 291
روایات بیانگر فضایل اهلبیت (علیهم السلام) در قرآن 292
چکیده 294
پرسش 295
منابع مطالعه و پژوهش 296
مقدمه 298
رسالهای ناشناس 298
کتاب «سقیفه» سلیم بن قیس هلالی 299
کتاب «القرائات» احمد بن محمد سیّاری 300
تفسیر ابوالجارود زیاد بن منذر مرحوب 300
تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی 301
کتاب «استغاثه» علی بن احمد کوفی 302
چکیده 303
پرسش 304
منابع مطالعه و پژوهش 305
مقدمه 307
تفسیر منسوب به امام عسگری (علیه السلام) 307
تفاسیر مقطوعالاسناد 308
کتاب الفرقان 311
نقد 312
چکیده 312
پرسش 313
منابع مطالعه و پژوهش 313
کتابنامه 315
الف) منابع اصلی 315
ب) منابع فرعی (مهمترین منابع فرعی) 315
هر کتابی که با عقل، منطق و سرشت پاک آدمی سروکار دارد، اندیشهها را به سوی خود جلب نموده، موجب پیدایش داوریهای گوناگون میشود; از آن جمله «قرآن» کتاب تعقّل، تفکّر و منبع هدایت و خودسازی است که از همان بدو نزول، اندیشههای اقوام و متفکران زیادی را به خود جلب کرده است.
«قرآن»، کتاب علم و عمل، وسیلهْ فوز و سعادت و بهترین راهنما در مراحل گوناگون حیات فردی، اجتماعی، مادی و معنوی بشر است. این کتاب آسمانی، از سوی خداوند حکیم و مهربان نازل گردیده تا در پرتو تأمّل و تعمّق در آیاتش، بتوانیم در فراز و نشیب زندگی و معضلات گوناگون، مسیر حقیقی و مطلوب شارع را دریافته، به خشنودی همه جانبه حق تعالی و کمال نهایی دست یابیم. این بشارت را میتوان از درون همین کتاب آسمانی دریافت; آنجا که میفرماید: «این «قرآن» به راهی هدایت میکند که مستقیمترین راههاست و به مؤمنانی که عمل صالح انجام میدهند، مژده میدهد که برای آنها پاداش بزرگی است» (1).
بدیهی است که نیل به این کامیابی والا، به شناخت معارف و علوم «قرآن» وابسته است. مراد از «معارف قرآن»، بحث از موضوعات مطرح شده در «قرآن» است که امروزه معمولاً به عنوان «تفسیر موضوعی» از آن یاد میشود. این نوع تفسیر، ابتدا
1) (1) . إِنَّ هذَا الْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ وَ یُبَشِّرُ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً کَبِیراً ; (اسراء، آیهْ 9).
مسائل و موضوعات مطرح شده در «قرآن» را تدوین نموده، سپس آیات مربوط به هر موضوع را گردآوری و مجموعه مطالب آن آیات را جمعبندی مینماید (1)امّا «علوم قرآن»، گرچه موضوع خود را «قرآن» قرار داده؛ ولی با نگرش بیرونی پیرامون آن به بحث میپردازد; یعنی به بررسی موضوعاتی همچون تاریخ قرآن، اسباب نزول، کیفیت نزول، مخاطبان قرآن، اعجاز «قرآن»، شبهه تحریف، محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ و مباحثی از اینگونه میپردازد.
تاکنون کتابهای ارزشمند و متعدّدی در مورد مباحث علوم قرآنی نگاشته شده و نویسندگان، براساس سلیقه و دیدگاه ویژه خود، علوم قرآنی را تقسیمبندی نمودهاند؛ با توجه به این، عدهای علوم قرآنی را پنجاه علم برشمردهاند و بعضی دیگر، شمار آن را تا چهارصد، هفت هزار و یا هفتاد هزار علم نیز گفتهاند. (2)
دانشپژوهان گرامی، در این درسنامه با دو عنوان از مباحث علوم قرآنی؛ یعنی اعجاز «قرآن» و مصونیت «قرآن» از تحریف آشنا میشوند.
از دانشپژوهان گرامی انتظار میرود، پیش از آغاز دروس اعجاز «قرآن» و مسئله تحریف، به نکات زیر توجه نمایند:
این کتاب به صورت درسنامه و متن آموزشی تنظیم و تدوین شده است تا درک و حفظ مطالب به آسانی صورت گیرد.
به منظور حفظ اهمّ مطالب، چکیده درس نیز ضمیمه شده است.
در پایان هر درس، پرسشهایی مطرح شده تا با پاسخ به آن، فراگیری مطالب و تثبیت آنها در ذهن، تسهیل گردد.
مطالب کتاب حاضر، نوعاً از منابع مهم و معتبر گرفته شده تا مباحث از اتقان و ارزش بیشتری برخوردار باشند.
درس «علوم قرآن» (2) که شامل مباحث علوم قرآنی «اعجاز قرآن» و «مصونیت قرآن از تحریف» است، در دو واحد درسی قابل ارائه میباشد. این مجموعه مشتمل بر سی درس است و انتظار میرود اساتید بزرگوار، هر درس را در قالب یک جلسه پنجاه دقیقهای تدریس نمایند تا همه مباحث این درسنامه در سی جلسه کامل و دو واحد درسی دوره کارشناسی ارائه شود.
در آغاز هر درس، اهدافی ذکر گردیده تا انگیزه لازم را در درک مطالب درسی برای دانشپژوه ایجاد نماید; در پایان هر درس، منابعی جهت مطالعات گستردهتر معرفی شده است; بنابراین، شایسته است به دانشپژوهان توصیه شود تا جهت یادگیری بهتر و کاملتر، به منابع مذکور مراجعه کنند.
از بزرگوارانی که تدریس این درسنامه را به عهده دارند، درخواست میشود پیشنهادات و یا انتقادات خود را جهت ارتقای سطح کیفیت کتاب و تکمیل بیشتر مباحث، ارائه نمایند.
خداوند بر توفیقات همگان بیفزاید
اهداف: 1) آشنایی با تعریف اعجاز قرآن؛ 2) درک اهمیت و جایگاه اعجاز قرآن؛ 3) پی بردن به حلقه ارتباط اعجاز قرآن با سایر علوم و معارف اسلامی.
درباره «اعجاز قرآن» تعاریف گوناگونی ارائه شده است; چنانکه زرقانی مینویسد: «اعجاز قرآن عبارت است از ناتوان کردن خلق خدا، توسط «قرآن»، از انجام چیزی که به آن تحدّی نموده است». (1)
با توجه به تعریفهای موجود، میتوان گفت: علم اعجاز قرآن، دانشی است که درباره امور مربوط به اعجاز قرآن - از قبیل آیات تحدّی، سیر و مراحل تحدّی، مفهومشناسی اعجاز، مصادیق اعجاز و ابعاد یا وجوه گوناگون اعجاز - سخن میگوید و موضوع آن عبارت است از «قرآن کریم» از حیث معجزه بودن آن.
اهمیت اعجاز قرآن را میتوان از ارتباط نزدیک آن با بسیاری از مباحث مهم کلامی، تفسیری، فقهی و دیگر علوم و معارف اسلامی دریافت که در اینجا به مهمترین آنها اشاره میشود:
1) (1) . مناهل العرفان، زرقانی، ج2، ص227.
به رغم آنکه خداشناسی و اذعان به وجود آفریدگار هستی، امری فطری و ذاتی است، ولی این امکان وجود دارد که به تدریج، در اثر عوامل و آسیبهای گوناگون، تحتتأثیر قرار گرفته، کمرنگ و ضعیف شود; از همین رو، این امر به برهان و استدلال نیازمند خواهد بود. از جملهْ این برهانها، استناد به اعجاز «قرآن» است. از آنجا که [این برهان] امری خارقالعاده بوده، با اصل علل و اسباب طبیعی نمیتواند استثناء شود، بر وجود خداوند دلالت میکند. به سخن دیگر، پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) «قرآن» را به عنوان اثری تقلیدناپذیر به بشریت ارائه نموده است; لذا اگر اعجاز «قرآن» اثبات شود، مدلول التزامی آن، وجود آفریننده این کتاب خواهد بود.
معجزه، یکی از راهها و شاید بتوان گفت یگانه راه اثبات نبوّت است. پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله)، «قرآن» را به عنوان معجزه خاص خود و دلیل نبوّت خویش ارائه نمود و همگان را به همآوردی فراخواند; ولی مخاطبان، از پاسخ مثبت به آن ناتوان ماندند و این چنین، نبوّت آن حضرت به اثبات رسید. بنابراین، اثبات نبوّت، به اثبات اعجاز «قرآن کریم» بستگی دارد.
اکثریت قاطع دانشمندان شیعه و سنی، عدم تحریف «قرآن» را باور دارند. یکی از ادلّه صیانت «قرآن» از تحریف، اعجاز قرآن است; چرا که فرض وقوع تحریف (به هریک از گونههای متصوّر آن؛ یعنی تحریف به کاهش، افزایش و جایگزینی) با تحدّی قرآن در تعارض و ناسازگاری جدّی قرار میگیرد; زیرا مفاد این فرض، امکان همآوردی با «قرآن» است; حال آنکه خدای حکیم، چنین امری را ناممکن دانسته است.
همانگونه که خداوند متعال فرموده است (و ما این کتاب را بر تو نازل کردیم تا بیان کننده هر چیز و برای مسلمانان، هدایت و بشارت باشد) (1)، «قرآن کریم»، اقیانوس
1) (1) . ... وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ الْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ ; (نحل، آیهْ 89).
بیکران معارف است که نمیتوان به ژرفای حقایق و دانستنیهای آن دست یافت. با اثبات اعجاز قرآن، الهی بودن محتوای آن [نیز] به اثبات میرسد و در این صورت، همه محتویات آن (اعم از عقاید، احکام، اخلاقیات، قصص و...) سخن خداست; زیرا سخن او، حق و مطابق با واقع و خطاناپذیر است. بنابراین، از رهگذر اعجاز میتوان همه این آموزهها را اموری اثبات شده، حق و مطابق با واقع دانست. (1)
ابتدا لازم است با پیشینه تاریخی بحثِ اعجاز آشنا شویم. نخستین مرحله از مباحث اعجاز قرآن، در آثار مفسران، متکلّمان و ادیبان یافت میشود که معتقد بودند، «قرآن» نشانه و برهانی بر رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است.
با بررسیهای تاریخی، میتوان پی برد که بحث اعجاز قرآن در نیمه دوم قرن دوم، آغاز شده است. در نخستین مباحث، دانشمندان مسلمان، با توجه به گفتههای مخالفان و معارضان قرآن، سعی نمودهاند سلامت «قرآن» را از هرگونه تناقض و اختلاف، چگونگی عبارتها، واژهها، ترکیبها، فنون بدیع، استعارات و تشبیهات «قرآن» نشان داده، عظمت «قرآن» را یادآوری نمایند.
در پایان قرن دوم و آغاز قرن سوم، مباحث اعجاز قرآن، بهگونه استوارتری شکل گرفت که در نهایت، به تدوین کتابهای مستقلی در آن قرن منتهی شد; آثاری چون معانی القرآن از یحیی بن زیاد فرّاء (م 207 ق.) و کتاب مجاز القرآن از ابوعبیده معمر بن مثنی (م 209 ق.).
ابواسحاق ابراهیم نظام معتزلی (م 220 ق.) در اوایل قرن سوم و به دنبال مباحث نظم قرآن، نظریه «صرفه» را در اعجاز «قرآن» مطرح نمود و سپس شاگردش (ابو عثمان عمرو بن بحر بن محبوب) مشهور به جاحظ (م 255 ق.) نظریه استاد را رد نمود و کتاب نظم القرآن را نوشت. او در کتاب دیگرش بهنام الحیوان نیز از اعجاز «قرآن» نام برده است اندیشههایش در مورد اعجاز قرآن، مورد توجه دانشمندان دیگر بوده است. از
1) (1) 1. جهت پی بردن به جزئیات مطالبی که در این درس مطرح شد، ر. ک: «درسنامه اعجاز قرآن» مربوط به درسهای استاد محمود رجبی، انتشارات مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
دیگر دانشمندان قرن سوم، محمد بن عمر بن سعید باهلی (م 300 ق.) است که کتاب اعجاز قرآن را فراهم آورد.
در قرن چهارم، بحث اعجاز قرآن، توسعه بیشتری یافت و [کسانی همچون] محمد بن یزید واسطی (م 306 ق.) کتاب اعجاز القرآن فی نظمه و تألیفه و علی بن عیسی رمانی (م 384 ق.) از متکلمان اعتزالی، کتاب النکت فی اعجاز القرآن را نوشتند و احمد بن ابراهیم خطابی (م 388 ق.) نیز رسالهای کوچک با عنوان بیان اعجاز القرآن فراهم نمود و اعجاز «قرآن» را در آن نمایان ساخت.
در قرن پنجم، ابوبکر محمد بن طیب باقلانی (م 403 ق.) کتاب اعجاز القرآن را نوشت و در آن به بررسی اعجاز قرآن پرداخت. سپس قاضی عبدالجبّار (م 415 ق.) در مجلد شانزدهم کتاب المغنی فی أبواب التوحید و العدل، به بحث اعجاز «قرآن» پرداخت. [کسانی نظیر] ابن سراقه (م 420 ق.)، شریف مرتضی (م 436 ق.)، شیخ طوسی (م 460 ق.) و عبدالقاهر جرجانی (م 471 ق.) (صاحب کتاب دلائل الاعجاز) نیز به بررسی اعجاز «قرآن» پرداختند و دامنه بحث اعجاز قرآن را گسترش دادند.
در قرن ششم، [کسانی چون] محمود بن عمر جارالله زمخشری (م 538 ق.) در تفسیر خود به نام الکشاف و رساله دیگری بهنام «اعجاز القرآن فی سورة الکوثر» و نیز، قاضی عیاض (م 544 ق.) در کتاب اعجاز القرآن; ابن عطیه آندلسی (م 546 ق.) در آغاز تفسیرش بهنام المحرر الوجیز فی تفسیر الکتاب العزیز; شیخ طبرسی، امینالاسلام (م 548 ق.) در مقدمه تفسیر مجمع البیان لعلوم القرآن و مرحوم سعید بن عبدالله بن حسین بن هبةالله راوندی (م 573 ق.)، محدّث بزرگ، در کتاب اعجاز القرآن و تفسیر سورة الکوثر به بررسی وجوه اعجاز «قرآن» پرداختند.
در قرون بعد نیز عالمان بزرگی همچون فخر رازی (م606ق.)، زملکانی (م651ق.) سیوطی (م911ق.)، علامه طباطبایی (م1405ق.) و دیگران، آثار و تألیفات ارزشمندی را در اعجاز «قرآن» از خود به جای گذاشتند.
آثار دانشمندان اسلامی درباره اعجاز قرآن، غالباً در تفاسیر و در ذیل آیه 88 سوره «اسراء» و 23 سوره «بقره» و دیگر آیات تحدّی بیان شده و جمعی از مفسران نیز در
مباحث مقدماتی تفسیر خود به آن پرداختهاند که به برخی از آنها (به ترتیب زمان تدوین) اشاره میشود:
نظم القرآن، تألیف ابو عثمان عمرو بن بحر جاحظ (م 255 ق.)
اعجاز القرآن البیانی، تألیف ابوعبدالله محمد بن یزید واسطی (م 306 ق.)
تأویل مشکل القرآن، تألیف ابن قتیبه (م 376 ق.)
النکت فی اعجاز القرآن، تألیف علی بن عیسی بن علی رمانی (م 384 ق.)
بیان اعجاز القرآن، تألیف ابو سلیمان محمد بن ابراهیم خطابی (م 388 ق.)
اعجاز القرآن، تألیف قاضی ابوبکر محمد بن طیب باقلانی (م 403 ق.)
اعجاز القرآن و الکلام فی وجوهه، تألیف محمّد بن نعمان، شیخ مفید (م 403 ق.)
الشفاء بخش معجزات، تألیف شیخ الرئیس ابو علی سینا (م 428 ق.).
الصرفه فی اعجاز القرآن، تألیف علی بن حسین بن موسی، سید مرتضی (م 436 ق.)
الاقتصاد فی اصول الاعتقاد، تألیف ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی (م 460 ق.)
اعجاز القرآن، تألیف حسین احمد نیشابوری از شاگردان شیخ طوسی (م 460 ق.)
سرّ الفصاحه، تألیف ابو محمد عبدالله بن محمد خفاجی (م 466 ق.)
اعجاز القرآن الکبیر، ابوبکر عبدالقاهر بن عبدالرحمن جرجانی (م 471 ق.)
الارشاد فی اصول الاعتقاد، تألیف ابوالمعالی عبدالملک بن عبدالله (م 478 ق.)
احیاء علوم الدین بخش معجزات، تألیف غزالی (م 505 ق.).
الشفاء بتعریف حقوق المصطفی، تألیف قاضی عیاض (م 544 ق.)
نهایة الاقدام فی علم الکلام، تألیف ابوالفضل محمد بن عبدالکریم (م 548 ق.)
التنبیه علی اعجاز القرآن، تألیف محمد بن ابی القاسم خوارزمی (م 562 ق.)
اعجاز القرآن، تألیف قاضی ابوالحسن علی بن زید بیهقی (م 565 ق.)
نهایة الایجاز فی درایة الاعجاز، تألیف فخر رازی (م 604 ق.)
احکام القرآن، تألیف ابن عربی محمد بن عبدالله (م 628 ق.)
مفتاح العلوم فی البلاغة، تألیف ابو یعقوب یوسف بن ابیبکر، سکالی (م 629 ق.)
المثل السائر، تألیف ضیاء الدین بن اثیر (م 637 ق.)
بدیع القرآن، تألیف زکی الدین، ابن ابی الاصبع (م 645 ق.)
البیان فی اعجاز، تألیف عبدالواحد زملکانی (م 651 ق.)
ثبوت النبوة والمعجزات، تألیف تقی الدین ابوالعباس (م 728 ق.)
الفوائد المشوق الی علم القرآن و علم البیان، تألیف شمس الدین بن قیم (م 751 ق.)
البرهان فی علوم القرآن بخش اعجاز، تألیف بدرالدین زرکشی (م 794 ق.).
بصائر ذوی التمییز فی الطائف الکتاب العزیز، تألیف مجدالدین فیروز آبادی (م 817 ق.)
تبصیرالرحمن و تیسیر المنان ببعض ما اشیر الی اعجاز القرآن، تألیف علی بن احمد بن ابراهیم بن اسماعیل (م 835 ق.).
شرح المصباح، تألیف ابوالعباس احمد بن عثمان ازدی (م 837 ق.)
الاتقان فی علوم القرآن بخش اعجاز، تألیف جلال الدین سیوطی (م 911 ق.)
الایجاز فی علم الاعجاز، تألیف ضیاء الدین بن غیاث الدین (م 1035 ق.)
رسالة التوحید، تألیف محمد عبده (م 1323 ق.)
الشهاب المبین فی اعجاز القرآن، تألیف ابوالقاسم بن محمد تقی (م 1333 ق.)
الوحی المحمدی، تألیف رشید رضا (م 1354 ق.)
اعجاز القرآن و البلاغة النبویة، تألیف مصطفی صادق رافعی.
التصویر الفنّی فی القرآن، تألیف سید قطب.
المعجزة الخالدة، تألیف سید هبةالله شهرستانی.
البیان فی تفسیر القرآن بخش اعجاز، تألیف آیةالله ابوالقاسم خوئی (1).
علم اعجاز قرآن، به امور و مسائل مربوط به اعجاز «قرآن»؛ از قبیل آیات تحدّی، چگونگی سیر تحدّی، مفهومشناسی اعجاز، وجوه «اعجاز قرآن» و نظایر آن میپردازد.
اهمیت ویژه این علم بدان جهت است که با مباحث گوناگون علوم دیگر؛ همچون کلام، تفسیر، فقه و معارف اسلامی ارتباطی تنگاتنگ دارد.
1) (1) . قسمت قبل و کتابشناسی این درس، از کتاب «اعجاز قرآن»، ص9 - 13، تألیف حجّةالاسلام دکتر سید رضا مؤدّب اقتباس شده است.
پیامبر (صلی الله علیه و آله)، «قرآن» را به عنوان امری تقلیدناپذیر ارائه نمود. ازاینرو، اگر اعجاز «قرآن» اثبات شود، مدلول التزامی آن، وجود آفریننده «قرآن» نیز خواهد بود.
پیامبر (صلی الله علیه و آله)، «قرآن» را به عنوان دلیل نبوّت خویش ارائه کرد و همگان را در این راستا تحدّی نمود; ولی مخاطبان از ارائه مثل آن اظهار عجز نمودند و از این طریق نبوّت او به اثبات رسید.
فرض وقوع تحریف، با تحدّی «قرآن» ناسازگار است; زیرا مفاد آن، امکان همآوردی با «قرآن» میباشد; حال آنکه خداوند متعال، چنین چیزی را ناممکن دانسته است.
با اعجاز قرآن، الهی بودن محتوای آن به اثبات میرسد و روشن میگردد که همه محتویات قرآن سخن خداست; زیرا سخن الهی، حق، مطابق با واقع و خطاناپذیر است.
از بررسیهای تاریخی میتوان دریافت که مبحث اعجاز «قرآن»، از نیمه دوم قرن هجری قمری با نگارش کتابهایی همچون: معانی القرآن یحیی بن زیاد فراء (م 207 ق.)، مجاز القرآن اثر ابو عبیده معمر بن مثنی (م 209 ق.) و نظم القرآن ابوعثمان عمرو بن بحر جاحظ (م 255 ق.) آغاز گردید و در هر قرنی به تعداد اینگونه آثار افزوده شد تا آنکه سرانجام، آثار جدیدی از قبیل: اعجاز القرآن و البلاغة النبویة، تألیف مصطفی صادق رافعی و المعجزة الخالدة، تألیف سید هبةالله شهرستانی و... به وجود آمدند.
علم «اعجاز قرآن» را تعریف کنید.
اهمیت و جایگاه علم «اعجاز قرآن» را تبیین نمایید.
با «اعجاز قرآن» چگونه میتوان وجود خدا را اثبات نمود؟
چه رابطهای بین «اعجاز قرآن» و نبوّت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) وجود دارد؟
چگونه میتوان عدم وقوع تحریف در «قرآن» را از طریق «اعجاز قرآن» اثبات کرد؟
آیا میتوان از رهگذر «اعجاز قرآن»، الهی بودن معارف قرآن را اثبات کرد؟
مبحث «اعجاز قرآن» از چه تاریخی آغاز شد؟ چهار کتاب از مهمترین آثار مربوط به «اعجاز قرآن» را نام ببرید.
با وجود آنکه مسئلهْ اعجاز، از مسائل اعتقادی و کلامی است، علل طرح آن در منابع علوم قرآنی را مورد تحقیق و تحلیل قرار دهید.
درسنامه اعجاز قرآن (درسهای استاد محمود رجبی)، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رحمه الله).
اعجاز قرآن، تألیف حجةالاسلام دکتر سید رضا مؤدّب.
البیان فی تفسیر القرآن، تألیف آیةالله سید ابوالقاسم خوئی.
اعجاز القرآن، رافعی.
نشریه بینات، شماره 4، ص93 - 94.
الاعجاز فی دراسات السابقین، عبدالکریم خطیب.
مناهل العرفان، زرقانی، ج2.
اهداف: 1) تبیین مفهوم اعجاز در لغت و اصطلاح؛ 2) کسب توانایی در ایجاد تمایز میان معجزه و علوم غریبه؛ همچون سحر و کهانت، از راه شناخت عناصر ماهوی اعجاز.
پیش از پرداختن به اعجاز «قرآن»، تبیین مفهوم اعجاز، امری ضروری است تا بتوان بر اساس آن، مسائل و موضوعات مربوط به اعجاز را تجزیه و تحلیل نمود. از اینرو، ابتدا به مفهوم واژه معجزه و اعجاز میپردازیم تا زمینهای برای طرح دو پرسش فراهم آید: نخست اینکه آیا معجزه در علم کلام نیز به همان معنای لغوی آن است و دیگر آنکه آیا در «قرآن کریم» این واژه بهکار رفته یا از واژههای دیگری استفاده شده است؟
برخی گفتهاند که واسط بن عطاء (م 131 ق.) - شیخ معتزله در بصره -، نخستینبار واژه اعجاز را بهکار برد و گفت: اعجاز «قرآن» به ذات «قرآن» نیست؛ بلکه به منصرف نمودن فکر مردم توسط خداوند، از معارضه با آن است». سخن واسط بن عطاء اشاره به دیدگاهی دارد که پس از وی، ابراهیم بن سیار (م 231 ق.) آن را پایهگذاری کرد و به دیدگاه «صرفه» معروف گردید. واژه معجزه به معنای مصطلح آن، از اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم شایع شد. برخی دیگر بر این باوراند که این دو واژه به معنای مصطلح، از نیمه دوم قرن سوم یا ابتدای قرن چهارم رواج یافته است.
باید اذعان نمود که هر چند این دو دیدگاه، در جنبه اثباتی، مستندی تاریخی دارند و با وجود اثبات این امر که واژه معجزه و اعجاز در این دو مقطع تاریخی به کار رفته است؛ ولی در جنبه سلبی و اینکه پیش از آن به کار نرفته، دلیل متقنی وجود ندارد; بلکه شواهدی نیز در دست است که استفاده از این واژه را در قرن اول و دوم اثبات میکند. در روایتی از امام سجاد (علیه السلام) نقل شده است (1)که هنگام حرکت به سوی تبوک، حضرت علی (علیه السلام) مأمور شد تا در مدینه بماند; اما آن حضرت (علیه السلام) تمایل داشتند تا در رکاب پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) به علی (علیه السلام) بشارت دادند که در طول سفر به صورت خارقالعاده، ایشان و اصحابش را مشاهده خواهند کرد. هنگامی که امام سجاد (علیه السلام) این سخن را فرمودند، مردی بلند شد و عرض کرد: «ای پسر رسول خدا! این امر خارق العاده چگونه برای علی (علیه السلام) اتفاق افتاد؟» امام سجاد (علیه السلام) فرمودند: «این «معجزه» برای محمد - رسول خدا (صلی الله علیه و آله) - است; نه برای غیر او». با توجه به این روایت میتوان به کاربرد واژه معجزه در قرن اول پی برد (2).
«اعجاز» مصدر ثلاثی مزید از «عجز» است. «عَجَزَ» یعنی از عهده کار برنیامد؛ در مقابل «قَدَرَ» که به معنای «توانست» میباشد. «أعجزه الامر» یعنی آن کار، او را ناتوان ساخت و نتوانست آن را انجام دهد. «أعجزت فلاناً» یعنی او را عاجز یافتم یا ناتوان ساختم (3).
«معجزه» اسم فاعل مفرد از باب افعال است و «هاء» در آن، برای مبالغه (مانند علاّمه) یا برای تأنیث است. این واژه از ریشه «عجز» به معنای ضعف و ناتوانی و در مقابل قدرت گرفته شده است و معانی مختلفی که برای این ریشه ذکر شده است، هریک مصداق و مورد یا کاربرد خاصی از همین معنا است (4).
معجزه در لغت، از ریشه «عجز» و به معنای بن و پایان یک شی است (1). این واژه در «قرآن» به معنای لغوی خود به کار رفته است: إِنّا أَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً صَرْصَراً فِی یَوْمِ نَحْسٍ مُسْتَمِرٍّ* تَنْزِعُ النّاسَ کَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْلٍ مُنْقَعِرٍ 2 ; بادی وحشتناک و سرد را که استمرار و ادامه داشت، در روزی شوم بر آنها فرستادیم که گویی آنان را همچون تنههای نخل ریشه کن شده، از جا میکند.
علاّمه طبرسی در ذیل این آیه شریفه میفرماید: «اسافل نخل یعنی تنه و پایان درخت نخل» (2).
به انسان ناتوان نیز، چون همواره در پایان و انتهای قافله وامانده است، «عاجز» میگویند. ازاینرو از مفهوم عجز، ضعف و ناتوانی را میتوان دریافت؛ اگر چه ضعف و ناتوانی جزء معنای واژه عجز نبوده است. بدین جهت، اعجاز در لغت به معنای به عجز درآوردن و ایجاد عجز و درماندگی در طرف مقابل است و معجزه، کاری است که دیگران از انجام آن عاجز و ناتوان هستند.
اعجاز در «قرآن» در قالب فعل و اسم به کار رفته است که به برخی از آنها اشاره میشود:
«نعجز»: وَ أَنّا ظَنَنّا أَنْ لَنْ نُعْجِزَ اللّهَ فِی الْأَرْضِ وَ لَنْ نُعْجِزَهُ هَرَباً 4;
«لیعجزه»: وَ ما کانَ اللّهُ لِیُعْجِزَهُ مِنْ شَیْءٍ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ عَلِیماً قَدِیراً 5;
«بمعجز»: وَ مَنْ لا یُجِبْ داعِیَ اللّهِ فَلَیْسَ بِمُعْجِزٍ فِی الْأَرْضِ وَ لَیْسَ لَهُ مِنْ دُونِهِ أَوْلِیاءُ أُولئِکَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ 6;
«معجزین»: أُولئِکَ لَمْ یَکُونُوا مُعْجِزِینَ فِی الْأَرْضِ وَ ما کانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ أَوْلِیاءَ 1 ;
«یعجزون»: وَ لا یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا سَبَقُوا إِنَّهُمْ لا یُعْجِزُونَ 2 .
شایان ذکر است که «معجزه اصطلاحی» در قرآن، تحت عناوین آیه، برهان، بینه، بصائر و... بهکار رفته است.
مفسران و دانشمندان قرآنپژوه و نیز متکلمان اسلامی برای اصطلاح اعجاز، تعاریف گوناگونی ارائه نمودهاند که پارهای از مهمترین آنها بیان میشود:
معجزه امری است خارقالعاده که با ادعای نبوّت مطابقت داشته و همراه با تحدّی است (1)2. اعجاز کاری است که پیامبران برگزیده الهی که مدّعی منصب نبوّت از جانب خداوند هستند، ارائه مینمایند؛ بهگونهای که خرق نوامیس طبیعی نموده، دیگران از آوردن مانند آن ناتوان باشند و آن چیز که معجزه نامیده میشود، خود شاهدی بر صدق ادّعای آنان است... (2)3. معجزه، محقق نمودن و عملی کردن چیزی است که تحقق آن امری عادی نیست و یا سلب و نفی چیزی است که عادی بوده است; البته باید در اعجاز، کاری رخ دهد که خارق عادت بوده، مطابق با همان ادّعای اولیه او نیز باشد. (3)
«امر خارقالعادة، مقرون بالتحدّی، مصون عن المعارضة»؛ معجزه کاری خارقالعاده، مافوق توان بشری و همراه با تحدّی و معارضهطلبی است; ضمن آنکه نظیر و مانندی برای آن وجود ندارد (4).
شایان ذکر است از میان تعاریف مذکور، تعریف مؤلف کتاب البیان، جامعتر و مناسبتر به نظر میرسد; چرا که به همه شرایط و ویژگیهای اعجاز اشاره نموده است.
براساس تعاریف مذکور، برای تحقق معجزه میتوان شرایط زیر را بیان نمود:
کارهایی میتواند معجزه به شمار آید که شخص مدعی نبوّت، آنها را برای اثبات حقّانیت خود اقامه کند. از اینرو، انجام اموری، هرچند فوق توان بشر - مانند حرکت خورشید، ماه، ستارگان، نزول باد، باران و رویش گیاهان - را نمیتوان معجزه دانست; چرا که آنها کار مستقیم پروردگار است و مدّعی نبوّت، آنها را برای اثبات ادعای خویش اقامه نکرده؛ از جمله اموری هستند که در قبل هم جریان داشتهاند.
برای مثال اگر شخصی مدّعی شفای نابینایی است، باید همان کار را انجام دهد; ولی اگر پس از چنین ادّعایی، فرد مذکور شنوا شود - اگر چه قبلاً ناشنوا هم بوده است - این اتفاق، معجزه او محسوب نمیشود؛ هرچند از توان دیگران خارج باشد.
اگر امری باشد که دیگران بتوانند آن را به واسطه تعلیم، ریاضت و... انجام دهند، معجزه به شمار نمیرود. بنابراین، معجزه قابل فراگیری و آموزش نیست. بدینترتیب سحر، جادو و دیگر علوم غریبه، معجزه محسوب نمیشوند.
در معجزات، مدّعی نبوّت باید دیگران را به مقابله و مبارزه دعوت نموده، با انجام امری فوقالعاده و نیز اثبات عجز دیگران، ادعای خود را ثابت کند; مانند تحدّی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در مورد قرآن؛ آنجا که میفرماید: «اگر درباره آنچه بر بنده خود نازل کردیم شک و تردید دارید، یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را - غیر از خدا - بر این کار دعوت کنید؛ اگر راست میگویید» (1).
1) (1) . بقره، آیهْ 23.
برترین معجزه آن است که مشابه صنعت و فنّ رایج در زمان خود باشد; زیرا دانشمندان هر فنّ با احاطهای که به رموز، جزئیات و اصول کار خویش دارند، بهتر از دیگران قادر به تشخیص و تصدیق معجزات پیامبران خواهند بود. از اینرو، حکمت الهی اقتضا نموده است که هر پیامبری به معجزهای خاص - نظیر آنچه در دوران و محیط خویش متداول است - مجهّز گردد.
در زمان حضرت موسی (علیه السلام) که دوران رواج جادوگری است، خداوند معجزهای چون «عصا» و «یدبیضا» به او میدهد و ساحران که تفاوت جادوگری و اعجاز را بهتر از دیگران میدانند، در مییابند که کار موسی (علیه السلام) قابل معارضه نیست.
در دوران حضرت مسیح (علیه السلام)، وقتی طب در میان یونانیان رواج مییابد و پزشکان در یونان و مستعمراتش (مانند فلسطین و سوریه) طبابتهای شگفتی انجام میدهند، معجزه حضرت عیسی (علیه السلام) در مقام پیامبر برگزیده الهی، بینا کردن نابینایان، درمان بیماریهای غیر قابل علاج و احیای مردگان است.
در دوران ظهور اسلام، آنگاه که فنون ادب در میان عرب به اوج خود میرسد و خطیبان و ادیبانی که از فصاحت و بلاغت بیشتری برخوردارند، به عنوان بزرگان سخن مورد تشویق قرار میگیرند، پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله) با سلاحی قدم در این میدان مینهد که همه ارباب سخن را به شگفتی وا میدارد. آنچه آن حضرت ارائه میکند، در همان قالبی است که آنان خود را در آن سرآمد روزگار میدانستند (1). آری! بزرگترین معجزه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) «قرآن» است که از سنخ سخن و ادب به شمار میآید.
علاوه بر آنچه که تاکنون در توصیف «قرآن» بیان شد، این کتاب آسمانی از اوصاف و ویژگیهای مهم دیگری نیز برخوردار است که به آنها اشاره میشود:
1) (1) . ر. ک: درسنامه علوم قرآنی، حسین جوان آراسته، ص347 - 349.
عدهای محدود - قابل رؤیت بوده است; اما «قرآن» برای همگان قابل دسترسی است. به دیگر سخن، «قرآن» محدودیت زمانی و مکانی معجزات دیگر را ندارد.
جاودانگی: «قرآن» یگانه معجزه پایدار و جاودانه است و در هر دورهای، خود، گویای حقانیت خویش است.
رویکرد فرهنگی و تربیتی: معجزات سایر پیامبران؛ از قبیل: شفای بیماران، زنده نمودن مردگان و غرق کردن فرعونیان، تنها برای اثبات حقّانیت آنان بود و جنبه هدایتگری و تربیتی نداشت; حال آنکه «قرآن» با روح و روان انسانها سر و کار دارد و افکار بشری را با عالیترین اندیشههای الهی تغذیه میکند و به حق میتوان آن را کتابی فرهنگ آفرین نامید. (1)
برخی گفتهاند: واسط بن عطاء (م 131 ق.) - شیخ معتزله در بصره - نخستینبار واژه «اعجاز» را بهکار برده است؛
واژه «معجزه» در معنای مصطلح، از اواخر قرن دوم و اوایل قرن سوم شایع گشت و طبق نقلی دیگر، از نیمه دوم قرن سوم و یا ابتدای قرن چهارم رواج یافته است؛
واژه «معجزه»، براساس روایتی، در سخن امام سجاد (علیه السلام) استعمال شده است؛
«معجزه» در لغت، از ریشه «عجز» است که به معنی بن و پایان یک چیز است؛
«اعجاز» به معنای ناتوان ساختن یا ناتوان یافتن کسی بهکار میرود.
اعجاز در «قرآن» در قالب فعل، مانند «نُعجز، لیعجزه» و در قالب اسم، مانند «بمعجز و معجزین» بهکار رفته است؛
در اصطلاح، اعجاز کاری است که پیامبران برگزیده الهی ارائه مینمایند؛ بهگونهای که خرق نوامیس طبیعی نموده، دیگران از آوردن مانند آن ناتوان باشند و آن چیز که معجزه نامیده میشود، خود شاهدی بر صدق ادعای آنان است؛
ویژگیها یا شرایط اصلی هر معجزه حقیقی عبارتند از: به واسطه مدّعی نبوّت صورت
1) (1) . درسنامه علوم قرآنی، حسین جوان آراسته، ص347-349.
پذیرد; مطابق با خواسته او باشد; دیگران از انجام آن ناتوان باشند; همراه با تحدّی باشد؛
برترین معجزه آن است که مشابه صنعت و فنّ رایج در زمان خود باشد; چنانکه قرآن کریم از چنین ویژگی والایی برخوردار است؛
دیگر ویژگیهای کتاب آسمانی «قرآن» عبارتند از:
الف) قابلیت دسترسی برای همه مردم;
ب) جاودانگی;
ج) رویکرد فرهنگی و تربیتی.
تاریخچه کاربرد واژه «معجزه» را به اختصار بیان نمایید.
«اعجاز» در لغت به چه معناست؟ توضیح دهید.
به نظر شما مهمترین ویژگی قرآن چیست؟ چرا؟
تعریف اعجاز از دیدگاه البیان را بنویسید.
شرایط «اعجاز» را بهطور کامل بیان نمایید.
برترین «معجزه» کدام است؟ رمز تنوّع معجزات انبیا را بیان کنید.
ویژگیهای دیگر «قرآن» را ذکر نمایید.
ضمن ارائه دو تعریف دیگر از عالمان اسلامی برای اعجاز، نقاط قوّت و ضعف هر یک از آنها را مقایسه نمایید.
درسهای استاد محمود رجبی، درسنامه اعجاز قرآن.
جوان آراسته حسین، درسنامه علوم قرآنی.
مؤدّب حجةالاسلام دکتر سید رضا، اعجاز قرآن.
علوم القرآن عند المفسّرین، ج2.
خمینی شهید آیة الله مصطفی، تفسیر القرآن الکریم، ج4.
علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج1.
اسکندرلو محمد جواد، علوم قرآنی، چاپ سازمان مدارس و حوزههای علمیه خارج از کشور.
اهداف: 1) تبیین نکات و مفاد اصلی آیات تحدّی، به منظور تشخیص اعجاز قرآن؛ 2) پی بردن به چگونگی سیر آیات تحدّی، جهت اثبات ناتوانی مطلق دیگران در ارائه کتابی مانند «قرآن».
معنای لغوی «تحدّی»، مبارزهطلبی و به میدان مبارزه و معارضه با دشمن رفتن است. جوهری در اینباره میگوید: «تحدیّت فلاناً إذا باریته فی فعل و نازعته الغلبة (1); تحدّی یعنی به میدان رقابت با حریف رفتن و تلاش نمودن در غلبه بر او».
تحدّی در اصطلاح به مفهوم ادعای پیامبر بر انجام اموری است که تنها از عهده آن حضرت برمیآید و به معنای «همانند طلبیدن» است; یعنی اگر شما هم میتوانید نظیر کار مرا ارائه دهید! معجزه باید از معارضه در امان بماند; یعنی در [انجام] عمل، موفّق و غالب شده، کسی نتواند به تحدّی آن پاسخ داده و مانند آن را ارائه نماید (2).
قرآن کتابی است که به عنوان سند نبوّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و منبع اصلی هدایت امت نازل گردید. نزول «قرآن» در برههای از زمان و در منطقهای از جهان رخ داد که فنون
سخنوری در میان عرب به اوج خود رسیده؛ حجاز، خاستگاه برجستهترین ادیبان، شاعران و خطیبان عرب بود. در آغاز، گروهی از منکران وحی و الهی بودن «قرآن» که آن را افسانه پیشینیان میپنداشتند، بر این باور بودند که اگر بخواهند، میتوانند مانند آن را بیاورند. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در چنین زمان و مکانی دعوت به «تحدّی» نمود. این تحدّی نه از موضع انفعالی؛ بلکه با قاطعیت و صلابتی بینظیر صورت گرفت و از آنجا که بزرگترین امتیاز و افتخار عرب (سخنوری و سخندانی) را هدف قرار داده بود، بینهایت تحریک کننده مینمود; زیرا عدم اقدام به مقابله با «قرآن» و یا اقدام نافرجام، نتیجهای جز از دست دادن حیثیت و موقعیت ممتاز آنان نداشت (1).
برخی از آیات تحدّی در مکه و برخی در مدینه نازل شدهاند. در گروهی از این آیات، تحدّی به همه «قرآن»، در بعضی به ده سوره و در بعضی دیگر به یک سوره صورت گرفته که به نظر میرسد سیر آیات تحدّی چنین باشد:
أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا یُؤْمِنُونَ* فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ 2 ; آنها میگویند: «قرآن» را به خدا افترا بسته؛ ولی آنها ایمان ندارند. اگر راست میگویند، سخنی همانند آن را بیاورند.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ 3 ; بلکه آنها میگویند این (قرآن) را به دروغ به خدا نسبت میدهد. بگو: اگر راست میگویید، شما هم ده سوره همانند این سورههای دروغین بیاورید و تمام کسانی را که میتوانید - غیر از خدا - (برای این کار) دعوت کنید.
أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ
1) (1) . درسنامه علوم قرآن، حسین جوان آراسته، ص351.
کُنْتُمْ صادِقِینَ 1 ; آنها میگویند: او قرآن را به دروغ به خدا نسبت داد. بگو اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن بیاورید و هرکس را میتوانید - غیر از خدا - به یاری بطلبید.
ظاهراً تحدّی «قرآن» در مکه و قبل از هجرت به سوی مدینه (نسبت به مشرکان) به ترتیب آیات مذکور بوده که نخست به مثل قرآن، - در حدی که تا آن زمان نازل شده بود - سپس به ده سوره و بعد به یک سوره تعلّق داشت; زیرا نخستین آیه تحدّی، در سوره «طه»، آیه 34 بوده که بیان داشت: مشرکان، «قرآن» را سخنی انسانی و از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) میدانند که او به دروغ به خدا نسبت میدهد و خداوند در پاسخ میفرماید: فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ ؛ اگر سخن یک انسان است، شما هم مانند آن را بیاورید.
در مرحله بعد، تحدّی به ده سوره واقع شده که شامل آیه سیزده سوره «هود» است و بیان میکند که اگر در «قرآن» تردید دارید، ده سوره مانند آن را بیاورید و خداوند میفرماید: فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ ؛ ده سوره مانند «قرآن» بیاورند.
در مرحله سوم، به یک سوره تحدَی شده که شامل آیه 38 سوره «یونس» میباشد و از تحدّی به ده سوره به تحدّی به یک سوره تنزّل شده است تا عظمت قرآن بیشتر روشن گردد. در تمامی آیات تحدّی در مکه، از «قرآن» با تعبیر «سخنی ساخته شده» در نظر مشرکان یاد میکند؛ همچنان که در آیات مذکور با تعبیر: إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ اشاره میکند که اگر شما راست میگویید، مانند آن را بیاورید که این امر بیانگر عناد و لجاجت مشرکان است.
پس از آیاتی که در مکه در زمینههای تحدّی نازل گردید، دو آیه نیز در مدینه برای اثبات عجز و ناتوانی مطلق جن و انس در ارائه کتابی همچون «قرآن» فرستاده شده که عبارتند از:
وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ 1 ; اگر درباره آنچه بر بندهی خود (پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل کردیم شک و تردید دارید، (لااقل) یک سوره همانند آن بیاورید و گواهان خود را - غیر از خدا - بر این کار دعوت کنید؛ اگر راست میگویید. اگر این کار را نکردید - و هرگز نخواهید کرد - از آتشی بترسید که هیزم آن بدنهای مردم (گنهکار) و سنگهایی است که برای کافران فراهم شده است.
با هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله) به مدینه و گذشت بیش از سیزده سال از نزول قرآن، همچنان سیر تحدّی قرآن ادامه داشت و به دو شکل متبلور گردید: نخست تحدّی به یک سوره که در واقع، مرحله جدیدی نبود؛ بلکه تداوم آخرین تحدّی در مکه بود و بر آن تأکید جدیدی داشت; چنانکه خداوند در سوره بقره میفرماید: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ ؛ یک سوره مانند قرآن بیاورید.
در آیه مذکور، اشاره میکند که ای مشرکان! اگر هنوز هم با گذشت سالها و پیشرفت و توسعه اسلام در شک و تردید قرار دارید، مانند یک سوره بیاورید، اگر راستگو هستید! در ادامه همین آیه میگوید: «همانند آوری «قرآن» امر ممکنی نیست و شما باید از نتیجه مخالفت طولانی خود با پیامبر بهراسید; زیرا سرانجام شما هلاکت است».
در تحدّی در مکه، نتیجه عجز مخالفان و عدم اسلام آوردن آنها، آتش جهنّم عنوان شده که اقتضای اتمام حجّت و روشن شدن حقایق است. در آیات مدنی، تعبیر لَنْ تَفْعَلُوا آمده است و بیانگر واقعیتی است که شاید مشرکان مکه قبل از هجرت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر آن باور نرسیده بودند، ولی با حضور پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مدینه و پس از گذشت چندین سال، به عجز خویش پی بردند. (1)
1) (3) . اعجاز قرآن، دکتر سید رضا مؤدّب، ص22 - 24.
درباره محال بودن همانندآوری برای هر سخن، شبههای مطرح شده که در ذیل، تبیین و پاسخ داده میشود:
قرآن میفرماید: فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ ; اگر راستگو هستند، سخنی همانند «قرآن» بیاورند. این همانند آوری در کلام هیچکس امکانپذیر نیست; چرا که برای مثال، کسی نمیتواند مثل حافظ یا مولوی شعر بگوید; زیرا هر کس تنها میتواند مانند خودش اثری را ارائه دهد. همانگونه که افراد بشر از نظر رنگ، ویژگیها و صفات جسمانی با یکدیگر متفاوتند، در مواهب نفسانی نیز نمیتوان دو نفر را مشابه یکدیگر یافت. پس این چه ادّعایی است که «قرآن» مطرح کرده، میگوید: کسی نمیتواند همانند کلام مرا بیاورد؟!
پاسخ: همآوردی خواستن (تحدّی) در آن نیست که سخنی همسان و همانند سخن خدا بیاورند - بهگونهای که در شیوه بیان و نحوه تعبیر کاملا همانند باشد - زیرا اینگونه همانندی جز با تقلید امکانپذیر نیست؛ بلکه مقصود از «تحدّی»، آوردن سخنی است که همچون «قرآن» از نظر معنویت دارای جایگاهی ارجمند و والا بوده، در درجه اعلای بلاغت و فصاحت قرار گرفته، سخنی توانا و قدرتمند، رسا و گویا، با محتوایی بلند و متین و استوار باشد. علمای [علم] بیان، طبق معیارهای مشخّص، درجات رفعت و انحطاط هر کلامی را معین ساختهاند و برتری کلامی بر کلام دیگر با همین معیارها مشخّص میگردد. ما هرگز منکر آن نیستیم که سخن هرکس زاییده نهاد و ساختار درونی اوست و کسی را یارای آن نیست که با دیگری در آنچه ساختار ذهنیت] ش [بر او القا میکند، همسان باشد; ولی آنچه در اینجا مطرح است، همسان بودن در درجه و رتبه فضیلت کلام است. همان گونه که میان دو قصیده یا نوشته ادبی مقایسه شده و برتری یکی بر دیگری روشن میگردد، چنین مقایسهای بر پآیه قدرت بیان، رسایی سخن، اعمال نکات و دقایق سخنوری و سخنسنجی استوار است. این معیارها سخن یک شاعر سخنور را با سخن دیگری نزدیک یا دور مینمایانند و نشستهای ادبی و مسابقات هنری براساس همین معیارها انجام میگیرد. (1)
1) (1) . علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص313 - 314.
اعجاز «قرآن» جاودانه است و تحدّی آن نیز هماهنگ با اعجاز، همیشگی است; ولی برخی چنین گمان بردهاند که تحدّی «قرآن» مخصوص صدر اسلام است. به اعتقاد این گروه، «قرآن» همیشه معجزه بوده، امّا امروزه مقرون به تحدّی نیست و دیگر هماورد نمیطلبد. از جمله خانم دکتر عایشه بنتالشاطی (نویسنده و قرآنپژوه معاصر مصری) بر این باور است که «ما امروزه به اعجاز «قرآن» استدلال میکنیم؛ ولی تحدّی قائم نیست» (1).
وی عقیده دارد که «قرآن» بهگونهای نیست که حتّی در این دوران نیز کسی نتواند مانند آن را ارائه دهد؛ بلکه ممکن است مقالهای در حدّ بالای فصاحت و بلاغت باشد و با «قرآن» همآوردی کند.
این نویسنده چند نکته را از نظر دور داشته است:
ارزش معجزات به این است که بشر در هیچ عصری نتواند مانند آن را بیاورد؛
وی تصوّر کرده که اعجاز «قرآن» تنها در فصاحت و بلاغت آن است; حال آنکه اعجاز «قرآن» جنبههای گوناگونی دارد. هنگامی که «قرآن» میگوید «گفتاری مانند این بیاورید»، محتوای رفیع و بیان زیبا را در نظر دارد و تنها الفاظ زیبا و فصاحت و بلاغت را مطرح نمیکند؛
مسئلهْ همیشگی بودن ناتوانی انسان در همانند آوری، در «قرآن» اعلام شده است: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً؛ 2
بنتالشاطی مسئله اعجاز قرآن را تجربه نکرده است. عبدالله درّاز در این زمینه مینویسد:
هرکس شبههای در اعجاز «قرآن» دارد و آوردن نظیر آن را ممکن میداند، میتواند
1) (1) . الاعجاز البیانی، عایشة بنتالشاطی، ص65 - 68.
به ادیبان و فصیحان عصر خود مراجعه کند و بپرسد که آیا کسی از آنها توانایی چنین کاری را دارد؟ اگر پاسخ مثبت دادند، بگوید: هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ 1 ; ولی اگر اظهار عجز کردند، به آنان اعلام کند که کدام گواهی بالاتر از اعتراف به این عجز و ناتوانی نسبت به همانند آوری قرآن وجود دارد؟ آنگاه به تاریخ قرون گذشته بنگرد تا برایش روشن شود که هیچ کس نتوانسته در این میدان مبارزه گام نهاده، پیروزمند و سربلند گردد و تمامی مدّعیان، دچار خذلان و سرافکندگی شدهاند (1).
«تحدّی» در لغت به معنای «مبارزهطلبی» و «به میدان معارضه با دشمن رفتن» است.
«تحدّی» در اصطلاح بدینمعناست که «قرآن» در زمانی که فنون سخنوری در میان عرب به اوج خود رسیده بود، اعلام کرد: «اگر میتوانید، سخنی مثل «قرآن» ارائه دهید و چنانچه نتوانستید، بدانید که این کلام خداست و ساخته و پرداخته بشر نیست».
به ظاهر، سیر تحدّی آیات «قرآن» جنبه تنازلی داشته است:
الف) اگر راست میگویند سخنی همانند قرآن بیاورند;
ب) اگر راست میگویید، ده سوره همانند سورههای «قرآن» ارائه نمایید;
ج) اگر راست میگویید یک سوره همانند آن بیاورید;
د) اگر راست میگویید، لااقل یک سوره مثل «قرآن» ارائه دهید و اگر این کار را نکردید - و هرگز نخواهید کرد - از آتشی بترسید که هیزم آن...;
ه-) اگر انسانها و پریان جمع شوند که همانند آن را بیاورند هرگز نخواهند توانست....
«تحدّی» در برتری سخن نسبت به سخنان مشابه آن است، نه در تقلید کامل.
قلمرو «تحدّی قرآن» تا دامنه قیامت را فرا گرفته و اختصاصی به زمان خاص ندارد; زیرا «قرآن» به طور مطلق همه جن و انس را تحدّی نموده است.
1) (2) . النبأ العظیم، عبدالله درّاز، ص75.
مفهوم «تحدّی» در لغت و اصطلاح را ذکر کنید.
مراحل آیات «تحدّی» را توضیح دهید و با دلیل اثبات نمایید که آیا سیر نزول آیات تحدّی، تصاعدی بوده است یا تنازلی؟
با توجه به اینکه هرکس تنها میتواند اثری مانند خود ارائه دهد، پس چرا «قرآن» میگوید کسی نمیتواند همانند کلام مرا بیاورد؟ پاسخ این شبهه را بنویسید.
دیدگاه بنتالشاطی را درباره دامنه «تحدّی قرآن» بیان نموده، نقد کنید.
توضیح دهید که چگونه میتوان از مطالعه «آیات تحدّی»، اعجاز «قرآن» را اثبات نمود; به سخن دیگر: رابطه بین «تحدّی» و «اعجاز» را بررسی و تحلیل نمایید.
معرفت محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، ج4 و 6.
علوم قرآنی، همان نویسنده.
اسکندرلو محمدجواد، علوم قرآنی.
سکّاکی، مفتاح العلوم.
شیخ عبدالقاهر، اسرار البلاغة.
اهداف: 1) آشنایی با سخنان بزرگان دین در ارتباط با اعجاز «قرآن»؛ 2) اثبات بینظیر بودن و تقلیدناپذیری «قرآن» از زبان مصادیق «قرآن» ناطق.
معصومین (علیهم السلام) از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) تا امام عصر (عج)، همواره آگاهترین افراد [نسبت] به «قرآن» بوده و هستند; از اینرو، برای دریافت اعجاز «قرآن» و معرفت آن، در این زمینه مروری بر سخنان آن بزرگواران داشته و از اقیانوس ژرف دانش و معرفت آن بزرگواران بهرهمند میشویم تا برخی از جنبههای اعجاز «قرآن» و شگفتیهای آن از منظر آنان روشن گردد.
آن حضرت که مهبط وحی الهی بوده، تمامی آیات «قرآن» بر قلب مبارک ایشان نازل شده است، در توصیف اعجاز و شگفتیهای بینظیر «قرآن» میفرماید:
«عَلَیْکُمْ بِالْقُرآنِ فاِنّه الشِّفاءُ النّافِعُ وَالدَّواءُ الْمُبَارَکُ وَ عِصْمَةٌ لِمَنْ تَمَسَّکَ بِهِ وَ نَجَاةٌ لِمَنْ تَبَعُه لا یُعَوَّجُ فَیُقَوِّمَ وَ لایَزِیغُ فَیُسْتَعْتَبُ لایَنْقَضِی عَجَائِبُهُ وَ لایُخْلَقُ عَلَی کَثْرَةِ الرّد... (1); بر شما باد که به «قرآن» روی آورید; زیرا شفابخشی سودمند و دارویی نجات بخش است. هر کس به «قرآن» تمسک جوید، مصون مانده و هر کس از آن پیروی کند، نجات مییابد;
1) (1) . بحارالانوار، ج89، ص182.
هرگز از مسیر حق منحرف نمیشود [که] نیازمند به اصلاح باشد و هرگز گمراه نمیکند [که] در خور عتاب باشد. شگفتیهای قرآن پایانپذیر نیست و با گفتوگوی فراوان در مورد آن، فرسوده نمیشود».
آن حضرت در روایت دیگری میفرمایند:
«ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ... لاتُحْصَی عَجَائِبُهُ وَ لا تُبْلَی غَرائِبُهُ، فِیهِ مَصَابِیحُ الْهُدَی وَ مَنَازِلُ الْحِکمَةِ... (1); ظاهر «قرآن» دلآرا و باطن آن پر معناست،... شگفتیهای قرآن، قابل شمارش نیست، بر عجایب آن نتوان چیره شد، «قرآن» سرچشمه هدایت و جایگاه حکمت است...».
براساس اینگونه روایات میتوان دریافت که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مهمترین وجه اعجاز «قرآن» را مربوط به متن و محتوای آن میداند که میفرماید: «قرآن» کتاب هدایت است، کتاب شفا و نور و فضیلت است و شگفتیهای آن پایانپذیر نیست. «قرآن» در مقایسه با کتب دیگر از محتوا و باطنی ژرف برخوردار است و این معنا ناظر به بعد معارفی و محتوایی اعجاز «قرآن» است که هرگز کسی توان ارائه مثل آن را ندارد و با گذشت زمان فرسوده نمیگردد; بلکه همواره برای هر نسلی، شیوا و پرجاذبه است. البته بُعد و جنبه ظاهری «قرآن» نیز از نگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) معجزه به شمار میرود؛ زیرا شامل واژهها و قالبهایی از قبیل استعارات، کنایات، تمثیلات و تشبیهات فراوان است که برجستگی و والایی «قرآن» را نمایانتر نموده است; لذا میفرماید: «ظاهره أنیق...» و این بخش از سخنان حضرت، به جنبه اعجاز ادبی و بیان «قرآن» اشاره نموده است.
امیر مؤمنان - علی بن ابیطالب (علیه السلام) - در برخی از خطبهها و بیانات گهربار خویش، عظمت «قرآن» را به تصویر کشیده، درباره اعجاز «قرآن» و شگفتیهای آن مطالب متنوّعی ارائه فرموده است که به برخی از آنها اشاره میکنیم:
«فِیهِ تِبْیانُ کُلِّ شَیء... وَ أَنَّهُ لا اخْتِلافَ فِیهِ فَقَالَ سُبْحَانَهُ: وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً وَ إِنَّ الْقُرْآنَ ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ، لاَ تَفْنَی عَجَائِبُهُ، وَ لاَ
1) (1) . همان، ص17.
تَنْقَضِی غَرَائِبُهُ، وَ لاَ تُکْشَفُ الظُّلُمَاتُ إِلاَّ بِهِ (1); در «قرآن»، بیان هر چیزی است... و اختلافی در آن نیست و خداوند میفرماید: «اگر از سوی خدای یکتا نبود، در آن اختلاف فراوان مییافتید»; ظاهر «قرآن» زیبا، باطن آن ژرف و ناپیداست؛ عجایب آن سپری نگشته، غرایب و شگفتیهای آن به پایان نرسد و تاریکیها جز بدان زدوده نشود».
آن حضرت در جایی دیگر فرموده است:
«ذلِکَ الْقُرْآنُ، فَاسْتَنْطِقُوهُ، وَ لَنْ یَنْطِقَ، وَلکِنْ أُخْبِرُکُمْ عَنْهُ: أَلاَ إِنَّ فِیهِ عِلْمَ مَا یَأْتِی، وَ الْحَدِیثَ عَنِ الْمَاضِی، وَدَوَاءَ دَائِکُمْ، وَنَظْمَ مَا بَیْنَکُمْ (2); در مورد کتاب خدا - قرآن - از آن بخواهید تا سخن گوید و هرگز خود سخن نگوید; ولی من شما را از آن خبر میدهم: بدانید که قرآن شامل علم آینده و حدیث گذشته، درمان درد شما و راه سامان دادن امور شما هست».
از آن حضرت همچنین روایت شده است:
«ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَیْهِ الْکِتَابَ نُوراً لاَ تُطْفَأُ مَصَابِیحُهُ، وَ سِرَاجاً لاَ یَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وَ بَحْراً لاَ یُدْرَکُ قَعْرُهُ...; فَهُوَ مَعْدِنُ الاِْیَمانِ وَ بُحْبُوحَتُهُ، وَ یَنَابِیعُ الْعِلْمِ وَ بُحُورُهُ، وَ رِیَاضُ الْعَدْلِ وَ غُدْرَانُهُ...; جَعَلَهُ اللّهُ رِیًّا لِعَطَشِ الْعُلَمَاءِ وَ رَبِیعاً لِقُلُوبِ الْفُقَهَاءِ، وَ مَحَاجَّ لِطُرُقِ الصُّلَحَاءِ (3); سپس خداوند بر پیامبرش، کتاب «قرآن» را فرو فرستاد، کتابی که نور است و چراغهای آن خاموش نشود; چراغی که افروختگیاش کاهش نپذیرد و دریایی که ژرفای آن را کس نداند...; پس قرآن، معدن ایمان و مرکز آن و چشمه سار دانش و دریاهای آن و باغستان داد و آبگیرهای آن است...; خداوند، «قرآن» را مایه سیرابی دانشمندان و آن را بهار دلهای فقیهان و مقصد راههای پارسایان قرار داده است».
حضرت علی (علیه السلام) در عبارت مذکور و در دیگر بیاناتش که در معرفی «قرآن» و نشانههای مهم اعجاز آن ارائه فرموده، بیان میکند که متن و محتوای قرآن، بینظیر و خارقالعاده است; زیرا با گذر زمان فرسوده نمیگردد؛ [بر خلاف] هر اثر دیگری که با گذشت زمان، کم ارزش و یا کهنه میشود.
محتوای «قرآن» از نگاه علی (علیه السلام) دارای ساز و کاری است که هدایتگر، معدن ایمان، چشمهسار دانش و کتابی است که نور است؛ نوری که هرگز خاموش نمیشود. این ویژگیها، بدون ارتباط با خالق هستی در هیچ کتابی محقّق نمیشود و آن حضرت میفرماید که «قرآن» سخن پروردگار متعال است و از همینرو، از اخبار غیبی گذشته و آینده گزارش میدهد; اخباری که انسان عادی، بدون ارتباط با خدا، امکان دسترسی به آن را ندارد (1).
آن حضرت درباره «قرآن مجید»، در خطبه معروف خود که ابن ابیالحدید در شرح نهج البلاغه بیان نموده، در بیانی حماسهای، با اظهار شکایت از اوضاع زمان پس از ارتحال پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در توصیف «قرآن» و عظمت و برجستگیهای این کتاب آسمانی میفرمایند:
«کِتَابُ اللَّهِ النَّاطِقِ وَالْقُرْآنُ الصَّادِقُ وَالنُّورُ السَّاطِعِ وَالضِّیاءُ اللاَّمِعَ بَیِّنَةَ بَصَائُره، مُنْکَشِفَةٌ سَرَائِرُه، مُتَجَلیَّةٌ ظَواهِرُه، مُغْتَبطٌ بِهِ اشْیَاعُه، قَائِدٌ الَی الرِّضْوانِ اتِّبَاعُهُ، مُؤَدٍّ الَی النَّجَاةِ بِاسْتِمَاعِهِ; بِهِ تُنَالُ حُجَجُ اللَّهِ المُنَوَّرَة وَعَزائِمُه المُفَسَّرَة وَمَحَارِمُهُ المُخَدَّرَةَ وَبَیِّنَاتُهُ الْجَالِیَة وَبَراهِینُهُ الْکَافِیَة... (2); کتاب خدا که گویاست و قرآنی که صادق و دارای نوری بلند و شعاعی روشنیبخش و دلایلی روشن و لطائف و اسرار آشکار و ظواهری واضح است. پیروان «قرآن»، همواره مورد غبطه دیگران هستند، پیروی از «قرآن» به بهشت رهنمون میشود و گوش دادن به آن موجب رستگاری است. به وسیله «قرآن» میتوان به دلایل نورانی الهی و واجبات آن و محرّماتی که باید از آنها اجتناب کرد و نشانه روشن الهی و براهین آشکار، رسید».
حضرت فاطمه (علیها السلام) در این عبارات، به عظمت ظاهر و باطن «قرآن» اشاره نموده، آن را کتاب الهی میداند؛ نه کتاب بشری; کتابی که انسان نمیتواند مثل آن را ارائه دهد و
مطالبی همچون آن را فراهم آورد. کتابی که خود نور است و خود دلیل (آفتاب آمد دلیل آفتاب)! کتابی که حتی ظاهر آن نیز آشکار و گویا بر حقانیت آن است. کتابی که پیروی از آن موجب رهنمون شدن به بهشت است; یعنی از محتوای آسمانی و الهی برخوردار است. کتابی که گوش فرادادن به آن نیز موجب رستگاری است; یعنی از عبارات و الفاظ خاصی برخوردار است که استماع آن موجب هدایت میشود. ویژگیای که در واژگان کتابهای دیگر وجود ندارد; یعنی همان اعجاز صوتی و لحنی «قرآن» که شفابخش جانها و دلهاست.
امام حسن مجتبی (علیه السلام) در توصیف اعجاز محتوایی «قرآن کریم» چنین میفرماید:
«اِنَّ هذَا الْقُرْآنِ فِیهِ مَصَابِیحُ النُّورِ وَشِفَاءُ الصُّدورِ، فَلْیُجْلِ جَال بَصَرَه وَلْیَلْحِمْ الصّفَةُ فِکْرَهَ فَاِنَّ التَّفَکُرَ حَیاةُ قَلْبِ الْبَصیرِ کَمَا یَمْشِی الْمُسْتَنِیرُ فِی الظُّلُماتِ بِالنُّورِ (1); همانا «قرآن» دارای جایگاه نور و درمان سینههاست. هر شخص تیزبین باید در آن دقّت کند و نظر خویش را بر آن بیفکند؛ زیرا اندیشه نمودن، موجب حیات و روشنی قلب انسان بینا میشود؛ چنانکه هرکس خواستار روشنائی در تاریکیها باشد، به سبب نور، راه را میپیماید».
امام حسن مجتبی (علیه السلام)، همچون پدر بزرگوارشان، «قرآن» را کتابی برجسته میدانند که موجب روشنایی و بصیرت است و این بصیرت، ناشی از متن و محتوای آیات میباشد و همین ویژگی موجب امتیاز و برجستگی آن شده و این امتیاز همواره در «قرآن» بوده و هست.
سالار شهیدان - ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) - «قرآن» را کتابی ارجمند و برخوردار از چهار ویژگی برجسته میداند و میفرماید:
«کِتَابُ اللَّهِ - عَزَّوَجلَّ - عَلَی أَرْبَعَةِ أَشْیاء، عَلَی الْعِبَارَةِ وَالاَْشَارَةِ وَاللَّطَائِفِ وَالْحَقَائِقِ،
1) (1) . بحارالانوار، ج89، ص32.
فَالْعِبَارَةِ لِلْعَوَامِ وَالاِْشَارَةُ لِلْخَواصِ وَاللَّطَائِفُ لِلاَْوْلیَاءِ وَالْحَقَائِقُ لِلاَْنْبِیَاءِ (1); کتاب خداوند متعال دارای چهار بخش است: عبارات، اشارات، لطایف و حقایق. عبارات آن برای همه و عموم میباشد. اشارات آن برای خواص سودمند است و لطایف آن برای اولیاءالله است و حقایق آن مختص به انبیاست».
از نظر امامحسین (علیه السلام) که خود از معصومین و در ردیف انبیاست، «قرآن» یگانه کتابی است که خارقالعاده و بینظیر است; هم ظاهر و الفاظ آن و هم متن و حقایق آن: ظاهر و عبارات آن برای همه جاذبه دارد و مورد توجه است; ولی از آن بالاتر، اشارات قرآنی است که ناشی از الفاظ و متن آن است و آن برای دانشمندان خواص و ژرفنگر میباشد و از آن برتر، لطایف قرآنی است که اولیاءالله از آن سود میبرند; در مرحلهای بالاتر، حقایق آن قرار دارد که برای انبیا (علیه السلام) - یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) و دیگر معصومین (علیهم السلام) - قابل دریافت است. در روایت مذکور، امام حسین (علیه السلام) با جملات کوتاه، اعجاز و عظمت «قرآن» را چه در قالب الفاظ و چه در قالب باطن آن بیان نمودهاند که هرکس به اندازه توان و ظرفیت خویش میتواند از «قرآن» بهره گیرد و «قرآن» کتاب الهی، برجسته، برگزیده و بیمثال است.
امام زینالعابدین (علیه السلام) در سخنان خویش به عظمت و جنبه خارقالعاده بودن «قرآن» اشاره نموده، در تعابیری دلنشین، به هنگام ختم «قرآن» اینچنین فرمودهاند:
«... جَعَلْتَهُ نُوراً نَهْتَدِی مِنْ ظُلَمَ الظَّلالَةِ وَالْجَهَالَةِ بِاتِّبَاعِهِ... وَمِیزَانَ قِسْط لا یَجیفُ عَنِ الْحَقِّ لِسَانُهُ وَنُورُ هُدًی لا یُطْفَأُ عَنِ الشّاهِدِینَ بُرْهَانُه... (2); خدایا! «قرآن» را مشعلی نورانی قرار دادی که با پیروی از آن، ما از تاریکی، گمراهی و جهالت نجات مییابیم...; «قرآن» میزان و محور قسط و عدالت است که از حق دور نمیشود. «قرآن» نور هدایت است که در محفل صاحبدلان، هرگز چراغ آن خاموش نمیگردد».
بنابراین، «قرآن» از نظر آن حضرت، از آن لحاظ که پدیدهای وحیانی است، کتاب نور، هدایت و عدالت است; لذا برگزیده، ممتاز و معجزه بوده، ارائهی مثل آن برای کسی ممکن نیست.
امام پنجم از جمله نشانههای اعجاز «قرآن» را برخورداری آن از همه مطالب گرانسنگ و بیبدیل دانسته، در این زمینه فرموده است:
«اِنَّ اللَّهَ لَمْ یَدَعْ شَیْئاً تَحْتَاجُ الَیْهِ الأمَّةُ إِلَی یَوْمِ الْقِیَامَةِ، الاّ أَنْزَلَهُ فَی کِتَابِهِ وَبَیَّنَهُ لِرَسُولِهِ وَجَعَلَ لِکُلِّ شَیء حَدّا وَجَعَلَ عَلَیْهِ دَلیلا یَدُلُّ عَلَیْهِ (1); خداوند از هیچ امری که مورد نیاز امت تا روز قیامت بوده است، فروگذار ننموده است; مگر آنکه آن را در کتابش بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرو فرستاده و برای او بیان داشته است. خداوند برای هر چیزی حدّی [و راهنمایی] قرار داده که بر [آن] دلالت نماید...».
آن حضرت یکی از وجوه اعجاز «قرآن» را جامعیت و کامل بودن آن از نظر متن و محتوا دانسته، بیان میدارد که خداوند در «قرآن»، تمام علوم و مطالب لازم و مورد نیاز بشر را بیان نموده است:
«اِنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ فِی الْقُرْآنِ تِبْیَانَ کُلِّ شَیء حَتَّی وَاللَّهِ مَا تَرَکَ شَیْئَاً یَحْتَاجُ الْعِبَادُ إِلَیْهِ إِلاّ بَیَّنَهُ لِلنَّاسِ، حَتَّی لا یَسْتَطِیعَ عَبْدٌ یَقُولُ: لَوْ کَانَ هذَا نَزَلَ فِی الْقُرْآنِ، إِلاّ وَقَدْ أَنْزَلَ اللَّه فِیهِ (2); خداوند در «قرآن» هر امری را بیان کرده و سوگند به خدا که او از هیچ مطلبی که مورد نیاز بندگان بوده است، فرو گذار نکرده است؛ مگر آنکه آن را بیان داشته؛ به گونهای که بنده نمیتواند بگوید: کاش در این موضوع هم خدا سخن میگفت; زیرا خداوند در هر موضوعی [که برای هدایت بشر به سوی کمال لازم است] سخن گفته است».
امام هفتم (علیه السلام) درباره عظمت «قرآن» و اینکه با گذشت روز و شب و زمان، تغییری در محتوا و بیان آن ایجاد نمیشود و اعجاز «قرآن» آن است که ویژه دوران خاصی نیست؛ بلکه فراتر از یک عصر و زمان است، میفرماید:
«اِنَّ رَجُلا سَأَلَ ابَاعَبْدِ اللَّهِ (علیه السلام): مَا بَالُ الْقُرْآنِ لا یَزْدادُ عَلَی النَّشْرِ وَالدَّرْسِ إِلاّ غَضَاضُهُ؟ فَقَال: لاَِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَتَعَالَی لَمْ یَجْعَلْهُ لِزَمَان دُونَ زَمَان وَلا لِنَّاس دُونَ نَاس فَهُوَ فِی کُلِّ زَمَان جَدِیدٌ وَعِنْدَ کُلِّ قَوْم غَضٌّ إلَی یَوْمِ الْقیَامَةِ (1); مردی از امام صادق (علیه السلام) پرسید: چگونه است که «قرآن» با بحث و گفتوگو در مورد آن فرسوده نمیشود؛ بلکه همواره شاداب و تازه است؟ حضرت فرمودند: بدان جهت که خداوند، «قرآن» را ویژهی دورانی خاص قرار نداده و اختصاص به مردمی خاص ندارد; بلکه «قرآن» برای همه زمانها و همه مردم، گویاست; لذا تا روز رستاخیز، در هر عصری و نزد هر مردمی شاداب خواهد بود».
از دیدگاه امام هشتم (علیه السلام) «قرآن» کتاب الهی و ما فوق طاقت بشری است. کتابی است که با گوش فرادادن و قرائت، از جذّابیت آن کاسته نمیشود و هرچه بیشتر خوانده شود، از آن لذت و بهرهای بیشتر برده خواهد شد. امام رضا (علیه السلام) در این سخن به اعجاز قرائی «قرآن» اشاره داشته و میفرماید:
«هُوَ حَیْلُ اللَّهِ الْمَتِینِ وَعُرْوَتُهُ الْوُثْقَی وَطَرِیقَتُهُ الْمُثْلَی، الْمُؤَدّی إلَی الجَنَّةِ وَالْمُنْجی مِنَ النَّارِ، لا یُخْلَقُ مِنَ الاَْزْمِنَةِ وَلا یُغَثُّ عَلَی الأَلْسِنَةِ، لاَِنَّهُ لَمْ یَجْعَلْ لِزَمَان دُونَ زَمَان (2); قرآن ریسمان محکم الهی و وسیلهای مطمئن به سوی خدا و راه بیمانند الهی است که موجب هدایت انسان به سوی بهشت و نجاتدهنده از آتش خواهد بود. با گذشت ایام و زمان فرسوده نمیشود و با تکرار آن، کمبها نمیگردد; زیرا برای زمان خاصی در نظر گرفته نشده است».
از منظر امام جواد (علیه السلام) نیز «قرآن» معجزه جاویدانی است که همواره محور رجوع مردم بوده و هر امری را باید با [آن] دریافت و اعجاز «قرآن» در آن است که محور حق و باطل است; بنابراین، در یکی از احتجاجات ایشان با یحیی بن اکثم، که از قضات و عالمان آن وقت بوده است، حضرت جواد (علیه السلام) کتاب خدا را به استناد روایت پیامبر (صلی الله علیه و آله) محور عرضه روایات بر آن دانسته، میفرمایند:
«وَ مَا خَالَفَ کِتَابَ اللَّه وَ سُنَّتی فَلا تَأْخُذُوا بِهِ وَلَیْسَ یُوافِقُ هذَا الْخَبَرُ کِتَابَ اللَّهِ (1); هر آنچه با کتاب خدا و سنّت من مخالفت دارد، بر آن اعتنا نکنید و چنین خبری موافق کتاب خدا نیست».
از منظر امام دهم، استدلالهای «قرآن» اعجابانگیز و متقن است. به عنوان نمونه، آن حضرت در احتجاج خود در مسئلهی «جبر»، عقیده شیعه را همان اختیار و «منزلة بین المنزلتین» دانسته، چنین میفرمایند:
«وَیَشْهَدُ بِهِ الْقُرآنُ بِمُحْکَم آیَاتِهِ وَیَحقَّقُ تَصْدِیقُهُ عِنْدَ ذَوِی الاَْلْبَابِ (2); قرآن به آن (عقیده منزلة بین المنزلتین)، به وسیله آیات محکم و متقن خود شهادت میدهد و تصدیق آن نزد صاحب خود، محقق میشود».
آن حضرت گزینش واژگان و عبارات و قالبهای «قرآن» را در حدّ اعجاز دانسته، میفرماید:
«إِنَّ لِکَلامِ اللَّه فَضْلا عَلَی الْکَلامِ، کَفَضْلِ اللَّهِ عَلَی خَلْقِهِ وَلِکُلا مِنَا فَضْلٌ عَلَی کَلامِ النَّاسِ کَفَضْلِنَا عَلَیْهِمْ (3); همانا کلام خدا بر هر کلام دیگری برتری دارد؛ همانگونه که
خداوند متعال بر مخلوقاتش برتری دارد و برای کلام ما (ائمه) برتری بر کلام مردم هست؛ همانگونه که خود ما بر آنها برتری داریم».
امام مهدی (عج) در برخی از بیاناتشان به اعجاز در استواری معنا و مفهوم «قرآن» و عدم زوالپذیری آن اشاره نمودهاند. به عنوان نمونه در مورد علت غیبت خودشان، در پاسخ به سؤالات اسحاق بن یعقوب، او را به «قرآن» ارجاع داده، میفرماید:
«وَ أَمَّا عِلَّةُ مَا وَقَعَ مِنَ الْغِیْبَةِ فَاِنَّ اللَّه یَقُولُ: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَسْئَلُوا عَنْ أَشْیاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ 1 ; اما در علت غیبت، به آیه شریفه نظر کنید که میفرماید: ای اهل ایمان! از چیزهایی نپرسید که اگر برای شما آشکار شود، شما را ناراحت میکند».
از نظر مبارک پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، مهمترین جنبه اعجاز «قرآن» را متن و محتوای آن تشکیل میدهد؛ چرا که «قرآن» کتاب هدایت است و دارای نور و فضیلت بوده، شگفتیهای آن پایان نمیپذیرد. این کتاب آسمانی به لحاظ صوری و ساختار نیز بینظیر است; زیرا واژگان و عبارات آن در قالب بهترین استعارهها، کنایهها و تمثیلها ارائه شده است.
از نگاه علی (علیه السلام)، «قرآن» با گذر زمان فرسوده نمیشود. ساز و کار این کتاب بهگونهای است که هدایتگر، معدن ایمان، چشمه سار دانش و کتاب نور است و از اخبار غیبی گذشته و آینده گزارش میدهد.
از منظر حضرت زهرا (علیها السلام)، «قرآن» از محتوای الهی برخوردار بوده، استماع آن موجب رستگاری و هدایت است; یعنی از عبارات و الفاظ ویژهای برخوردار است که در کتابهای دیگر یافت نمیشود (اعجاز صوتی قرآن).
به نظر امام حسن مجتبی (علیه السلام)، «قرآن» کتابی برجسته و موحب بصیرتی ناشی از متن و محتوای آیات آن است و همین ویژگی موجب امتیاز و برجستگی آن میشود.
امام حسین (علیه السلام) «قرآن» را تشکیل یافته از چهار بخش میدانند: عبارات، اشارات، لطایف و حقایق. عبارات آن برای همگان است; اشاراتش برای خواص سودمند است; لطایف آن برای اولیای الهی است و حقایق آن به انبیا اختصاص دارد.
امام سجاد (علیه السلام)، «قرآن» را میزان و محور قسط و عدالت میداند که از حق دورنمیشود.
امام باقر (علیه السلام) از جمله نشانههای اعجاز «قرآن» را برخورداری آن از همه مطالب مورد نیاز بشر معرفی فرموده است.
دیدگاه امام صادق (علیه السلام) نیز یکی از وجوه اعجاز «قرآن»، جامعیت و کامل بودن آن از نظر متن و محتواست.
از دیدگاه امام کاظم (علیه السلام)، اعجاز «قرآن» آن است که ویژه عصری خاص نبوده؛ بلکه فراتر از یک عصر و دوران است.
امام رضا (علیه السلام) با اشاره به اعجاز قرائی «قرآن» فرمودهاند که «قرآن» هرچه بیشتر قرائت شود، از آن لذت و بهره بیشتری برده خواهد شد.
از نگاه امام جواد (علیه السلام)، «قرآن» معجزه جاویدانی است که همواره محور رجوع مردم بوده، هر امری را باید با «قرآن» دریافت کرد.
از دیدگاه امام هادی (علیه السلام)، عقیده
«منزلة بین المنزلتین» را میتوان به وسیله آیات محکم و متقن «قرآن» اثبات نمود.
امام عسکری (علیه السلام) گزینش واژگان و قالبهای قرآنی را در حدّ اعجاز معرفی فرمودهاند.
امام مهدی (عج) در برخی از بیاناتشان به اعجاز در استواری و مفهوم «قرآن» اشاره نمودهاند.
براساس احادیث نبوی، توضیح دهید که از نگاه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، اعجاز «قرآن» مشتمل بر چه ابعاد و ویژگیهایی است؟
حدیثی از امیرالمؤمنین - علی (علیه السلام) - درباره «قرآن» و شگفتیهای آن بیان نمایید.
حضرت زهرا (علیها السلام) «قرآن» را چگونه توصیف فرمودهاند؟
براساس نظر مبارک امام مجتبی (علیه السلام) ویژگی و امتیاز «قرآن» چیست؟
امام حسین (علیه السلام)، «قرآن» را دارای چهار بخش اساسی دانستهاند. آنها را ذکر نموده، توضیح دهید.
امام رضا (علیه السلام)، اعجاز قرائی «قرآن» را چگونه بیان فرمودهاند؟ توضیح دهید.
آیا کلام مخلوق با کلام خدا قابل سنجش است؟ دیدگاه امام عسکری (علیه السلام) را در این زمینه توضیح دهید.
تحقیق کنید که آیا تبیین هریک از اوصاف «قرآن»، نشانگر اعجاز «قرآن» است و یا آنکه اعجاز نسبت به اوصاف و ویژگیهای «قرآن»، امری اخص است؟
مجلسی، بحارالانوار، ج89، 92 و 17.
کلینی، اصول کافی، ج 2.
سید مرتضی، تلخیص شافی، ج 3.
علل الشرائع.
ابی الفتح اربلی، کشف الغمه فی معرفة الائمه، ج 1.
تفسیر عیاشی، ج 1.
شیخ صدوق، امالی.
همان، توحید.
طبرسی، احتجاج، ج 2.
تفسیر قمی، ذیل آیه 89 سوره «نحل».
اهداف: 1) آشنایی نسبت به واکنش مشرکان صدر اسلام در برابر آیات «قرآن»، به منظور اثبات «اعجاز قرآن» از طریق اذعان کارشاسنان فن؛ 2) تبیین اعجاز بیانی «قرآن» به عنوان شاخصترین وجه «اعجاز قرآن» در عصر نزول.
در هنگام نزول «قرآن»، ادبیات عرب به لحاظ فصاحت و بلاغت در حدّ اعلای خود قرار داشت؛ بهگونهای که در هیچ دورانی چنین رشدی مشاهده نشده است. ادیبان و بلیغان آن زمان با شنیدن آیات جذّاب «قرآن» اذعان نمودند که این کتاب، سخن بشری نیست; بلکه لفظ و محتوای آن سخن الهی است و از همینرو، نمیتوان با آن معارضه نمود! در اینجا به چند نمونه از گواهیهای آنان اشاره میکنیم:
بزرگ مرد عرب و یگانه فرزانه آن عصر به ناچار اعتراف نمود:
«یَا عَجَباً لِمَا یَقُولُ ابْنُ أَبِی کَبْشَه، فَوَاللَّهِ مَا هُوَ بِشِعْر وَلا بِسِحْر وَلا بِهَذْیِ جُنُون وَاِنَّ قَوْلَهُ لِمَنْ کَلامِ اللَّهِ (1); آنچه محمّد (صلی الله علیه و آله) میگوید مایه شگفتی است. به خدا سوگند! سخن او نه شعر است و نه سحر و نه به بیهودهگویی بیخردان میماند. همانا سخن او کلام خداست».
1) (1) . ر. ک: جامع البیان، تألیف طبری، ج29، ص98.
استاد معرفت توضیح میدهد که بیان رسا و دلپذیر «قرآن»، گرچه شعر نیست; ولی ویژگی شعر را داراست و حتی بر اساس شیواترین آهنگهای وزین عرب تنظیم گردیده، بیآنکه در تنگناهای شعری قرار گیرد. چنانکه متانت نثر و استواری کلام آزاد را نیز داراست که در چینش و گزینش کلمات و واژهها راه او فراخ بوده، هرگز با دشواری برخورد ندارد. همچنین از زیباییهای سجع و کلام موزون - بیتکلّف - به خوبی بهرهمند است. بدینسبب، جامع محاسن انواع کلام و فاقد تمامی معایب آنها گردیده است (1). همچنین نقل شده است زمانی که آیات سوره مؤمنون نازل گردید، رسولاکرم (صلی الله علیه و آله) در مسجدالحرام مشغول نماز بود و ولید بن مغیره نزدیک آن حضرت بود و تلاوت وی را میشنید. پیامبر (صلی الله علیه و آله) تلاوت این آیات را تکرار نمود. ولید نزد خویشاوندانش رفت و گفت:
«وَاللَّهِ قَدْ سَمِعْتُ مِنْ مُحَمَّد آنِفاً کَلاماً مَا هُوَ مِنْ کَلاَمِ الاِْنْسِ وَلاَ مِنْ کَلاَمِ الْجِنِّ وَاِنَّ لَهُ لَحَلاَوَةٌ وَاِنَّ عَلَیْهِ لَطَلاوَةٌ وَاِنَّ اعْلاَهُ لَمُثْمِرٌ وَاِنَّ أَسْفَلَهُ لَمُغْدِقٌ وَاِنَّهُ یَعْلُو وَلاَ یُعْلَی عَلَیْهِ; به خدا سوگند! هم اکنون سخنی از محمّد (صلی الله علیه و آله) شنیدم که نه شبیه سخن افراد بشر است و نه سخن جن؛ شیرینی خاصی دارد و زیبایی و طراوت ویژه، شاخههایش پر میوه و ریشههایش نیرومند؛ سخنی است که از هر سخن دیگر برتر است و هیچ سخنی بر آن برتری نمییابد». وی سپس به خانهاش بازگشت. قریش به یکدیگر گفتند: «به خدا سوگند! او شیفته دین محمّد شد و از آئین ما بیرون رفته و همه قریش را از کیش خویش بیرون خواهد ساخت».
ابوجهل گفت: «من چاره کار را میدانم». حرکت کرد و آمد و با حالتی غمگین کنار ولید نشست. ولید پرسید: «ای برادرزاده چرا ناراحتی؟» در پاسخ گفت: «قریش بر تو (با این سن و سال) اشکال میگیرند و فکر میکنند که تو سخن محمد را زینت بخشیدی». او همراه ابوجهل برخاست و به مجلس خویشاوندان وارد شد و گفت: «شما چنین میپندارید که محمّد (صلی الله علیه و آله) مجنون است؟ آیا هرگز آثار جنون در او یافتهاید؟» گفتند: «خیر»; گفت: «گمان میکنید که او کاهن است؟ آیا هرگز آثار کهانت در او مشاهده
1) (1) . علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص320 - 321.
نمودهاید؟» گفتند: «نه»; گفت: «فکر میکنید که او شاعر است؟ آیا هرگز شنیدهاید که شعر بگوید؟» گفتند: «نه»; گفت: «آیا تصوّر میکنید او دروغگو است؟ آیا هیچ سابقه دروغ گفتن از وی سراغ دارید؟» پاسخ دادند: «خیر، او نزد ما همواره به عنوان «صادق امین» پیش از ادّعای نبوّت شناخته شده است». قریش به ولید گفتند: «پس او کیست و درباره او چه قضاوتی کنیم؟» ولید به فکر فرو رفت و چهره درهم کشید و گفت: «او تنها مرد ساحری است! مگر ندیدهاید که بین مرد و خانواده و فرزندان و دوستانش جدایی میافکند. پس او ساحر بوده و آنچه میگوید سحری جالب است!» (1).
طفیل، شاعر خردمندی از اشراف و بزرگان عرب بود. وی درحالیکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مکه بود وارد مکه شد. سران قوم نزد او رفتند و چنین اظهار داشتند: «ای طفیل! تو به سرزمین ما وارد شدهای و این مرد که کنار کعبه نماز میخواند، برای ما معضلی آفریده و جمع ما را به هم زده و با سخنان سحرآمیزش میان ما تفرقهافکنده است. ما نگران آن هستیم که آنچه بر ما وارد شده، بر تو و خویشاوندان تو وارد گردد. پس با او سخن مگو و چیزی از او نشنو». طفیل میگوید: «سوگند به خدا! این سفارشها چنان مرا متأثر ساخت که تصمیم گرفتم با محمد سخنی نگویم و مطلبی از او نشنوم تا آنجا که موقع وارد شدن به مسجد، پنبهای در گوشهایم نهادم تا مبادا چیزی از سخن او به گوش من برسد». پیامبر در کنار کعبه ایستاده و نماز میخواند. من به او نزدیک شدم و خداوند مقداری از سخن او را به من شنواند. با خود گفتم: «مادرت عزادار شود! سوگند به خدا من مردی خردمند و شاعر هستم، سخن خوب از کلام بد بر من مخفی نمیماند. چه مانع دارد که من سخن این مرد را بشنوم، اگر خوب بود، میپذیرم و اگر ناروا بود، رها میسازم». درنگی کردم تا اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خانهاش برگشت و من هم به دنبال وی راه افتادم تا اینکه وارد منزلش شدیم. گفتم: «ای محمّد (صلی الله علیه و آله)! خویشاوندان تو به من چنین و چنان گفتند و مرا از کار تو میترسانیدند تا اینکه من در
1) (1) . التمهید فی علوم القرآن، محمدهادی معرفت، ج4، ص192 - 194.
گوشم پنبه نهادم تا حرف تو را نشنوم؛ ولی خداوند خواست که سخن تو را بشنوم و آن را سخنی نیکو یافتم; پس پیامت را به من برسان». پیامبر (صلی الله علیه و آله) اسلام را بر من ارائه نمود و برایم «قرآن» خواند. سوگند به خدا! سخنی زیباتر از آن و دینی معتدلتر از آن ندیده بودم; آنگاه اسلام آوردم و شهادت حق دادم و گفتم: «ای رسول خدا! من در میان قبیله خود فردی مطاع هستم، نزد آنان میروم و آنها را به اسلام دعوت میکنم. پس از خدا بخواه که برای من نشانهای قرار دهد تا در آنچه که من آنان را به اسلام دعوت میکنم، مرا یاری کند». پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «خدایا! برای او نشانه قرار ده». آنگاه طفیل نزد خویشاوندان خویش رفت و آنان را به اسلام فرا خواند و سرانجام پس از رحلت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) در یمامه به شهادت رسید. (1)
روزی ابوجهل با خدا پیمان میبندد که سر مبارک پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در هنگام سجده نماز با سنگ بزرگی بشکند. پیامبر (صلی الله علیه و آله) بین رکن یمانی و حجرالاسود مشغول نماز بود و کعبه را میان خود و شام قرار داده بود. قریش نزدیک شده بودند و انتظار میکشیدند تا ابوجهل تصمیم خود را عملی سازد. در هنگامی که آن حضرت به سجده رفت، ابوجهل سنگ را برداشت و به سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفت و به او نزدیک شد و ناگاه با حالت رنگ پریدگی و وحشت فرار کرد و سنگ را از دستش انداخت! بزرگان قریش نزد او رفتند و گفتند: «ای اباالحکم تو را چه شده است؟» او پاسخ داد: «همین که به سوی او رفتم تا قصدم را اجرا کنم، وقتی نزدیک رسیدم، یک شتر نر قوی آشکار شد که تا آن هنگام شبیه آن را ندیده بودم; او میخواست مرا بخورد». زمانی که ابوجهل به قریش این گزارش را داد، نضربن حارث از جا برخاست و گفت: «ای طائفه قریش! به خدا سوگند حادثهای برای شما پیش آمده که تاکنون چارهای برای آن نیندیشیدهاید. محمّد (صلی الله علیه و آله) در میان شما جوانی آراسته، محبوب همگان و صادق و امین بود...، آنگاه گفتید: «ساحر است». نه، به خدا سوگند! هرگز شبیه ساحران نیست. گفتید: «کاهن است». نه، به خدا
1) (1) . التمهید فی علوم القرآن، محمد هادی معرفت، ج4، ص196.
سوگند! ابداً سخن او به سخن کاهنان شبیه نیست. گفتید: «شاعر است». نه، به خدا سوگند! هرگز سخن او مطابق با اوزان شعری نیست. گفتید: «مجنون است». نه، به خدا سوگند! هرگز رفتار او به دیوانگان نمیخورد؛ پس خود دانید و درست بیندیشید که پیشامد بزرگی رخ داده که نباید آن را ساده انگاشت. (1)
روزی عتبه که از بزرگان قریش به شمار میرفت، با سران قریش در مسجدالحرام نشسته بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز در مسجد بود. عتبه خطاب به قریش گفت: «من نزد محمد (صلی الله علیه و آله) میروم و با او سخن میگویم و چند چیز پیشنهاد میکنم؛ شاید برخی را بپذیرد و هرچه بخواهد در اختیار او میگذاریم...»; قریش گفتند: «آری ای ابا الولید! نزد او برو و با او مناظره کن». او نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) رفت و گفت: «ای فرزند برادر! (2)تو دارای شرف خانوادگی هستی؛ ولی مطلبی را ادّعا کردهای که سبب تفرقه میان قوم خود گردیده است. اینک گوش کن تا سخنی را با تو در میان بگذارم». پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «بگو، گوش میدهم». عتبه گفت: «ای فرزند برادر! اگر هدف تو اندوختن ثروت است، آن قدر مال و ثروت برای تو تهیه میکنیم تا ثروتمندترین افراد شوی. اگر شیفته مقام و ریاست هستی، تو را رئیس خود میکنیم و اگر طالب حکومتی، تو را فرمانروای خود میسازیم». آنگاه وی ادامه داد: «آن کس که بر تو آشکار میشود و مطالبی را با تو زمزمه میکند، خللی بر اعصاب تو وارد کرده است! ما حاضریم تو را با هزینه خود کاملا درمان کنیم!». پیامبر (صلی الله علیه و آله) رو به او کرده و فرمودند: «آیا سخنان خود را به اتمام رساندی؟» گفت: «آری». حضرت فرمودند: «پس اکنون به سخن من گوش بده». عتبه گفت: «با جان و دل آمادهام». در این هنگام پیامبر (صلی الله علیه و آله) شروع به تلاوت «قرآن» نمود و از آغاز سوره «فصّلت» آیاتی را تلاوت کرد. عتبه به دقت گوش میداد و کاملا مجذوب
تلاوت پیامبر (صلی الله علیه و آله) شده بود تا آنجا که به آیه سجده رسید و آن حضرت به سجده رفت; آنگاه فرمود: «ای ابا الولید! شنیدی آنچه را که بر تو تلاوت کردم؟» در آن لحظه عتبه از حالت جذبهی روحی که به او دست داده بود، بیرون آمد و بیآنکه چیزی بگوید، به سوی دوستانش رهسپار شد. آنها او را متحوّل یافتند و با خود گفتند: «عتبه با حالت دیگری برگشته است!». وقتی نزد آنان نشست، گفتند: «چه خبر آوردهای؟». گفت: «آنچه آوردهام آن است که سخنی شنیدم که به خدا سوگند تاکنون هرگز چنین سخنی نشنیده بودم; به خدا سوگند! نه شعر است و نه سحر و نه کهانت. ای گروه قریش! از من بپذیرید و مطلب را به من واگذار نمایید. این مرد را به حال خود رها کنید. به خدا سوگند! سخنی که من از وی شنیدم، پیامد عظیمی در پی دارد. اگر عرب با دست دیگران کار او را ساختند، از دست او آسوده شدهاید و اگر بر عرب پیروز آید، پس پیروزی او پیروزی شماست و فرمانروایی او، فرمانروایی شما و عزّت و آبروی او، عزّت و آبروی شماست. آنگاه شما به وسیله او کامرواترین مردم جهان خواهید شد!». به او پاسخ دادند: «ای ابا الولید! محمّد (صلی الله علیه و آله) تو را سحر نموده است». گفت: «آنچه به شما گفتم، نظر من است. اکنون هرگونه میخواهید عمل کنید» (1).
وی که برادر بزرگ ابوذر غفاری است; شاعری توانا و مشهور بود که با شرکت در مسابقات شعری امتیازات فراوانی احراز مینمود. ابوذر میفرمود: «سوگند به خدا که قویتر از برادرم شاعری نیافتم! با دوازده شاعر برجسته در زمان جاهلیت مسابقه داد و بر همه چیره و برتر گشت». وی رهسپار مکه بود. به او گفتم: «تو در سخن و سخنوری مهارت داری؛ از پیامبری که در آنجا به دعوت برخاسته، برایم خبری بیاور». سرانجام از سفر برگشت. به او گفتم: «چه کردی؟» انیس در پاسخ من گفت: «مردی را در مکه دیدم که بر آیین و منش تو بود (اشاره به خداپرستی ابوذر دارد) و تصوّر مینمود که خدا او را به نبوّت برگزیده است». به او گفتم: «مردم چه میگویند؟» گفت: «از نظر
1) (1) . التمهید فی علوم القرآن، محمد هادی معرفت، ج4، ص199.
مردم او شاعر یا کاهن یا ساحر است; ولی من سخنان ناهنجار کاهنان را شنیدهام و اوزان شعری را خوب میدانم؛ هرگز چنین نیست. به خدا سوگند! او راست میگوید و مردم درباره او دروغ میگویند» (1).
«آنچه محمد میگوید، مایه شگفتی است; به خدا سوگند! سخن او نه شعر است و نه سحر و نه به بیهودهگویی بیخردان شباهت دارد. به درستی که سخن او کلام الهی است».
طفیل بن عمرو الدوسی میگوید: «وقتی محمّد (صلی الله علیه و آله) اسلام را بر من عرضه نمود و برایم «قرآن» خواند. سوگند به خدا که سخنی زیباتر از آن و دینی معتدلتر از آن ندیده بودم».
نضر بن حارث که با پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم سخن شده بود، به قوم خویش گفت: «به خدا سوگند! سخنان محمّد (صلی الله علیه و آله) هرگز شبیه ساحران و کاهنان و شاعران و دیوانگان نیست».
عتبة بن ربیعه نیز گفت: «به خدا سوگند سخنی شنیدم که هرگز چنین سخنی نشنیده بودم! به خدا سوگند نه شعر است، نه سحر و نه کهانت، دست از او بردارید و او را به حال خود رها سازید. اگر او بر عرب پیروز آید، پیروزی شما هم هست...».
انیس بن جناده میگوید: «در مکه مردی را دیدم که ادّعای نبوّت میکرد؛ گرچه مردم او را شاعر یا کاهن [و] یا ساحر میدانند؛ ولی از نظر من او صادق است و مردم کاذب!».
ولید بن مغیره درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه مطالبی را اظهار نمود؟
دیدگاه طفیل بن عمرو درباره پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) چگونه بود؟
نضربن حارث چهچیزی را درباره پیامبر (صلی الله علیه و آله) به قومش گزارش کرد؟
از نظر عتبة بن ربیعه سخنان پیامبر (صلی الله علیه و آله) چگونه بوده است؟
انیس بن جناده درباره سخنان و ادّعای پیامبر (صلی الله علیه و آله) چه نوع قضاوتی ابراز نمود؟
1) (1) . التمهید فی علوم القرآن، محمد هادی معرفت، ج4، ص200.
2.، شهرستانی السید هبة الدین، المعجزة الخالدة.
احیاء العلوم، باب تلاوة القرآن.
ابن حجر، الاصابة، ج 1.
ابن هشام، سیره، ج 1.
سیوطی، درّ المنثور، ج 5.
طبرسی، مجمع البیان، ج 9 و 10.
اهداف: 1) آشنایی با وجوه اعجاز «قرآن» از نگاه عالمان شیعه به منظور روشن شدن جزئیات و زوایای مختلف اعجاز قرآن؛ 2) تبیین استدلالی اعجاز قرآن.
بیشتر متکلمان و مفسران شیعه، در مورد جایگاه و عظمت اعجاز «قرآن»، مطالبی را ارائه نمودهاند که بسیار سودمند است; ولی با بررسی آثار کلامی و تفسیری و علوم قرآنی؛ بهویژه در مورد اعجاز قرآن، به نظر میرسد که سخن از اعجاز «قرآن» به صورت کلامی و برهانی، به قرن سوّم باز میگردد و اگر پیش از آن هم مطرح بوده، به صورت مسئلهای مستقل و با روش کلامی مورد بحث قرار نگرفته است. در اینجا بهگونهای مختصر، به دیدگاه آن دسته از مشاهیری که بحث مستقلی را به اعجاز قرآن اختصاص دادهاند، میپردازیم:
محمد بن محمد بن نعمان، معروف به شیخ مفید (ت 413 ق.) از عالمان برجسته شیعه است که نزدیک به دویست جلد کتاب بزرگ و کوچک تألیف نمود (1). وی در کتاب اوائل المقالات فی المذاهب و المختارات، تحت عنوان «گفتاری در باب اعجاز قرآن» مینویسد:
1) (1) . فهرست، شیخ طوسی، ص157.
اعجاز «قرآن» در صرفه است; یعنی خداوند پس از تحدّی در مبارزهطلبی برای آوردن مانند قرآن، فصحاء و بلغا را از آوردن مانند آن عاجز نمود و آنها را - گرچه میتوانستند اثری مانند «قرآن» بیاورند - از آن کار بازداشت و از قدرت آنها کاست و این لطف خداوند (یعنی ممانعت از آوردن مانند قرآن) همچنان تا روز قیامت ادامه دارد (1).
اگر چه از گفتار شیخ مفید میتوان دریافت که وی معتقد به «صرفه» در اعجاز «قرآن» است; ولی مشهور آن است که ایشان اعجاز «قرآن» را مانند دیگر دانشمندان در فصاحت، بلاغت، اخبار غیبی و... میداند؛ لذا قطبالدین راوندی (ت 573 ق.) در کتاب خرائج مینویسد: «وجه دوم در اعجاز «قرآن»، نظریه شیخ مفید است که معتقد است اعجاز [قرآن] مربوط به فصاحت و بلاغت خارقالعاده آن است» (2).
همچنین مرحوم مجلسی بر این عقیده است که اعجاز «قرآن» در نظر علما از عامه و خاصه (از جمله شیخ مفید) مربوط به فصاحت فوقالعاده و بلاغت در حدّ اعلای «قرآن» و نیز برخوردار بودن «قرآن» از اخبار غیبی و مطالب دقیق علمیاست (3).
ابوجعفر محمد بن حسن طوسی (ت 460 ق.) معروف به «شیخ الطائفه»، پیرامون اعجاز «قرآن» معتقد است که استدلال برای اثبات رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) بر پنج امر مبتنی است:
الف) پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مکه ظهور کرد و در همان جا ادّعای پیامبری نمود;
ب) آن حضرت مردم عرب را برای آوردن اثری همانند «قرآن» به مبارزه طلبید و فرمود که «قرآن» از سوی خداوند نازل شده است;
ج) معارضه با «قرآن» (از آن ایام تاکنون) در هیچ زمانی صورت نگرفته است;
د) علت عدم معارضه با «قرآن»، به جهت عجز و ناتوانی مخالفان از معارضه بوده است;
ه-) عجز از آوردن مثل قرآن، خرق عادت است.
از نگاه وی «با توجه به مقدمات مذکور، «قرآن» معجزه است؛ خواه اعجاز آن به خاطر فصاحتش باشد یا به خاطر «صرفه» مردم از معارضه با آن که اگر صرفه نبود، هر آینه معارضه «قرآن» ممکن بود» (1).
شیخ طوسی سپس در ترسیم وجوه اعجاز «قرآن»، به ذکر وجوه پرداخته و سرانجام دیدگاه «اعجاز فصاحتی قرآن» را کاملتر میداند و مینویسد: «کاملترین قول نزد من، قول فردی است که میگوید: «قرآن» از این جهت معجزه است که خارقالعاده بوده؛ به خاطر آنکه دارای فصاحت فوقالعاده است؛ آن هم در این نظم مخصوص; بنابراین اعجاز تنها در فصاحت یا در نظم و یا از جهت صرفه نبوده است» (2).
از عبارات مذکور میتوان دریافت که نظر نهایی شیخ طوسی، در اعجاز «قرآن»، اعتقاد به اعجاز فصاحتی به همراه نظم مخصوص است و گرچه قول به صرفه به ایشان نسبت داده شده؛ ولی وی آن را به عنوان نظریهای مسلّم نپذیرفته است.
شیخالاسلام، علاّمه محمدباقر مجلسی از محدثان بزرگ عالم تشیع است. از جمله آثار معروف او کتاب بحارالانوار، شامل 25 جزء میباشد که اکنون در 110 جلد انتشار یافته و یک دوره معارف و تاریخ و اعتقادات اسلامی به شمار میرود. مجلسی در جلد هفدهم بحار در بحث تاریخ پیامبر (صلی الله علیه و آله) (بخش معجزات آن حضرت)، نخستین باب را به اعجاز «قرآن»، با عنوان «اعجاز امالمعجزات» اختصاص داده است. وی ابتدا براساس شیوه خود به ذکر حدود صد آیه در بحث اعجاز و تحدّی «قرآن» و تفسیر آنها پرداخته و درباره آیه شریفه: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوا النّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النّاسُ وَ الْحِجارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکافِرِینَ 3 عنوان
میکند: «آیه شریفه، دلالت بر اعجاز «قرآن» و درستی رسالت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) دارد; زیرا پیامبر، مشرکان را به مبارزه در همانند آوری «قرآن» دعوت کرد و سپس اعلام نمود که اگر نتوانستید که هرگز نمیتوانید مانند «قرآن» را بیاورید! تعبیر لَنْ تَفْعَلُوا نیز تأکید رسایی است بر اینکه در آینده هم «قطعاً نمیتوانید» مانند «قرآن» بیاورید و این خود خبری غیبی از آینده است» (1).
مرحوم مجلسی پیرامون آیه 82 سوره «نساء» أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً به اعجاز «قرآن» در سلامت از هرگونه عیب و کاستی اشاره نموده، مینویسد:
جمعی از متکلمان در مورد آیه شریفه بر این باورند که مراد از سلامت قرآن، آن است که «قرآن» کتابی بزرگ، مشتمل بر علوم فراوانی است. اگر «قرآن» از جانب کسی غیر از خدا بود، بیگمان کلمات متناقض در آن یافت میشد; چرا که لازمه هر کتاب بزرگی که موضوعات گستردهای را دربر میگیرد، وجود تناقض است; حال آنکه چنین تناقض و اختلافی در «قرآن» نیست و این دلیلی بر اعجاز آن است (2).
از نگاه علامه مجلسی، مهمترین و شاخصترین وجه اعجاز «قرآن» در فصاحت و بلاغت آن است; چنانکه عموم علما (از عامه و خاصّه) بر آن هستند که اعجاز «قرآن» به جهت فصاحت بالا و والای «قرآن» و نیز بلاغت «قرآن» است؛ بهگونهای که فصحای عرب، علمای زبانشناس و آنان که بر ساختار زبان احاطه کامل دارند، بر آن اعتراف نمودهاند. و همچنین از وجوه اعجاز قرآن، اشتمال آن بر اخبار غیبی نسبت به گذشته و آینده و نیز مشتمل بودن آن بر مطالب علمی الهی نسبت به مبدأ و معاد; دارا بودن مکارم اخلاق و بیان حکمتهای علمی و عملی و دوری «قرآن» از هرگونه ناسازگاری و... است; ولی وجه نخست از همه سزاوارتر است (3).
علامه محمدجواد بلاغی نجفی (ت 1352 ق.) از علمای بزرگوار نجف و صاحب تفسیر ارزشمند آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن است. وی در مقدمه تفسیر خود، نخستین مبحث را به اعجاز «قرآن» اختصاص داده و به تفصیل، آن را مورد بررسی قرار میدهد.
از نگاه علامه بلاغی، اعجاز «قرآن» را باید از دو نظر مورد بررسی قرار داد: نخست اعجاز «قرآن» برای عربها که چگونه «قرآن» برای آنها معجزه بوده است؛ بهویژه در صدر اسلام; دوم اعجاز «قرآن» برای تمامی بشر (اعم از عرب و عجم).
در بخش اول؛ یعنی اختصاص «قرآن» برای عربها، او معتقد است که در زمان طلوع اسلام در جزیرةالعرب، مهمترین دانش عربها، ادب عربی و تخصّص در گفتار زبانی و اسالیب کلام بود و از تخصص در هر دانش و علم دیگری بیبهره بودند; بدینترتیب «قرآن» باید نخست، توجه آنها را به خود جلب مینمود; از این جهت، اعجاز اولیه قرآن، در حوزه زبانشناسی و فصاحت کلام بود و اگر غیر از این بود، عربها از تسلیم شدن در برابر «قرآن» خودداری میکردند و آن را به حساب سحر یا صنعتهای بیگانه گذاشته، به آن ایمان نمیآوردند; بنابراین، اقتضای حکمت الهی در این بود که نخستین مواجهه «قرآن» با مخاطبانش در قالبهای بیانی و بلاغی باشد.
وی سپس به اعجاز «قرآن» برای همه مردم - اعم از عربها و عجمها - اشاره نموده، «قرآن» را از شش وجه، کتابی فوقالعاده و بینظیر میداند که عبارتند از:
«اعجاز تاریخی»; «اعجاز قرآن در بیان استدلالها، شفافیت و رسایی آنها»; «اعجاز در مصونیت قرآن از هرگونه تناقض و ناسازگاری»; «اعجاز در ترسیم جامعه مدنی براساس عدل»; «اعجاز در بیان مطالب اخلاقی» و «اعجاز قرآن در بیان مطالب غیبی» (1).
علاّمه سید محمدحسین طباطبایی (ت 1405 ق.)، بحث اعجاز «قرآن» را در ذیل آیات 23 و 24 سوره «بقره» مطرح نموده، معتقد است که آیات [وجود] تحدّی در قرآن،
1) (1) . جهت آشنایی نسبت به این وجوه ششگانه ر. ک: اعجاز قرآن، سید رضا مؤدب، ص71 - 75.
دلالت بر اعجاز «قرآن» داشته و تحدّی «قرآن» عام و در همه جهات است; مانند تحدّی عام در آیه شریفه: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ 1 که حکایت از اعجاز «قرآن» در جنبههای گوناگون دارد (1).
از نگاه ایشان، اگر تحدّی فقط در بلاغت «قرآن» و اسلوب زبانی آن بود، نمیباید از حد عربهای خاص فراتر برود؛ درحالیکه آیه شریفه، همه انس و جن را مورد خطاب قرار داده بود، [پس] معلوم میشود که اعجاز «قرآن» تنها از نظر اسلوب زبانی نیست. همچنین اگر صفت خاصی غیر از بلاغت و جزالت اسلوب به تنهایی مورد نظر تحدّی «قرآن» بود، میباید خطاب «قرآن» متوجّه گروهی خاص باشد؛ حال آنکه تحدّی، عام و برای همه است. عمومیت خطاب تحدّی، حکایت از آن دارد که خداوند همگان را به همانند آوری دعوت کرده است; بنابراین، «قرآن» برای همه معجزه است و اختصاصی به گروه خاصی ندارد و غیر از بلاغت قرآن، جهت خاص دیگری (مانند معارف، اخلاق، قوانین صالح، اخبار غیبی و...) به تنهایی مورد نظر «قرآن» نیست; چرا که هریک از آن جهات را گروه خاصی از انس و جن میفهمند (2).
بنابراین «قرآن کریم»، هم برای بلیغترین و فصیحترین افراد در فصاحت و بلاغت معجزه است و هم برای حکما با حکمتهایش و هم برای علما در مطالب علمی و هم برای جامعهشناسی در مسائل اجتماعی و هم برای قانون گذاران در قوانین و مقررات و هم برای سیاستگذاران در سیاست و هم برای حکّام در حکومت و خلاصه برای همگان در حقایقی که راهی برای کشف آن ندارند; مانند امور غیبی و مواردی که انسان در شناخت آن حقایق دچار سردرگمی است (3).
از نگاه ایشان هیچ عاقلی به خود جرأت نمیدهد کتابی بیاورد و ادعا کند که آن کتاب هدایت برای تمامی مردم عالم است و آنگاه حاوی اخبار غیبی از گذشته و آینده
نباشد؛ آن هم در ابواب مختلف از داستان گذشتگان و امور غیبی نسبت به آینده، به شکلی که هیچیک از آنها کوچکترین تخلّفی از واقع نکند (1). علامه طباطبایی برای اعجاز علمی، اعجاز غیبی، اعجاز از حیث عدم اختلاف، اعجاز از جهت آورنده «قرآن» و اعجاز «قرآن» از نظر بلاغت، نمونهها و مطالبی را ذکر مینماید.
سید ابوالقاسم خوئی، در کتاب ارزشمند البیان فی تفسیر القرآن بحث گستردهای در [مورد] اعجاز «قرآن» داشته، بر این باور است که اعجاز «قرآن» به جهت خاصی مربوط نمیشود; چرا که «قرآن» از جهات گوناگون معجزه بوده و بینظیر است; گرچه مهمترین و بالاترین وجه اعجاز «قرآن» در صدر اسلام، اعجاز بلاغی «قرآن» بوده است; زیرا عرب آن زمان، خود را در بلاغت سرآمد روزگار میدانست و طبیعی است که معجزه هر پیامبری باید در حوزهای باشد که کارآمدترین موضوع آن زمان قرار گیرد; لذا اعجاز «قرآن» در نخستین نگاه، همان «بلاغت» است. آیة الله خوئی پس از وجه بلاغت، وجوه دیگر اعجاز «قرآن» را تا آنجا که تاکنون شناخته] شده [و دانشمندان بر آن اعتراف دارند، به شرح ذیل بیان میکند:
«قرآن» و معارف: معارف قرآنی امری خارج از توان بشر است و خداوند در آیات متعددی این نکته را تصریح میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) امّی بود; یعنی نزد کسی تعلیم ندیده بود و با این حال، کتابی سرشار از معارف گرانقدر و ارزشمند را آورد; کتابی که دانشمندان را شگفتزده کرد. کتابی که معارف آن - برخلاف عهدین - منزّه از هرگونه موهومات و خرافات است;
«قرآن» و دوری مطالب آن از تناقض؛
استواری و صلابت مطالب «قرآن»؛
«قرآن» و اخبار غیب؛
«قرآن» و مطالب علمی شگفتانگیز آن؛
1) (1) . همان، ص61.
آیةالله خوئی (رضی الله عنه) در پایان این وجوه میافزاید: شخصیت علی (علیه السلام) که شخصیتی ممتاز در فصاحت، بلاغت، معارف الهی و سایر علوم بوده، وقتی او اعجاز «قرآن» را تصدیق میکند و بیان میدارد که «قرآن» فقط وحی الهی است، این نکته بیانگر آن است که اعجاز «قرآن» در مرتبه بلندی قرار دارد که باید برای درک آن تلاش فراوان نمود (1).
حضرت روح الله موسوی خمینی (ت 1365 ق.)، در مورد اعجاز «قرآن» نظریه نوینی دارد. ایشان نخست بر وجوه اعجاز رایج بین دانشمندان مسلمان از فصاحت و بلاغت، خبر از غیب، اتقان معانی، جامعیت آن و دیگر وجوه میفرماید:
حسن ترکیب و لطف بیان، غایت فصاحت و نهایت بلاغت و کیفیت دعوت و اخبار از مغیبات و احکام و اتقان تنظیم عائله و امثال آن، هریک مستقلا اعجازی فوق طاقت و خارق عادت است (2).
از نگاه امام خمینی، اینکه «قرآن» شریف به فصاحت معروف شد و این اعجاز در بین سایر معجزات مشهور آفاق گشت، برای این بود که در صدر اول، اعراب را این تخصص بود و فقط این جهت از اعجاز را درک کردند (3).
ایشان همچنین جامعیت «قرآن» را به عنوان معجزه و کتابی فوقالعاده مورد تأکید قرار داده و معتقدند «قرآن» کتابی است که مصالح شخصی، اجتماعی، سیاسی، کشور داری و بیان همه چیزها در آن آمده است (4).
از سوی دیگر، حضرت امام راحل، اعجاز «قرآن» را در تهذیب نفوس و راه انسانسازی آن میداند; یعنی پدیدهای که آن را از هر کتاب دیگری ممتاز نموده و در حدّ اعجاز بالا برده است:
«از مقاصد و مطالب آن، دعوت به تهذیب نفوس و تطهیر بواطن از ارجاس طبیعت
و تحصیل سعادت و بالجمله، کیفیت سیر و سلوک الیاللّه است» (1).
ایشان همچنین در جای دیگری میفرماید: «هرکس به عرفان «قرآن» و عرفای اسلام که کسب معارف از «قرآن» نمودند، نظر کند... میفهمد و برای او، تصدیق به اینکه کتاب وحی الهی و این معارف، معارف الهیه است، مؤونهای ندارد» (2).
شیخ مفید (رضی الله عنه) در آغاز، اعجاز «قرآن» را در «صرفه» و منع الهی میدانست; ولی سرانجام اعجاز آن را در فصاحت و بلاغت و اشتمال بر اخبار غیبی و مطالب دقیق علمی معرفی نمود.
شیخ طوسی (رضی الله عنه) مینویسد: «کاملترین قول نزد من، قول کسی است که میگوید: قرآن از این جهت معجزه است که خارقالعاده بوده و دارای فصاحت فوقالعاده است، آن هم در این نظم مخصوص».
علامه مجلسی هم شاخصترین وجه اعجاز «قرآن» را در فصاحت و بلاغت آن دانسته، همچنین به اخبار غیبی، مطالب علمی «قرآن» و دوری از هرگونه ناسازگاری نیز اشاره میکند.
از نگاه علاّمه بلاغی، اعجاز «قرآن» از دو جهت قابل بررسی است: نخست اعجاز آن برای عربها و دوم برای تمامی بشر؛ اعم از عرب و عجم. وی اعجاز اولیه «قرآن» را در حوزهی زبانشناسی و فصاحت کلام میداند; ولی اعجاز برای تمامی بشر را از وجوه مختلفه مینگرد.
علاّمه طباطبایی (رضی الله عنه) مینویسد: «عمومیت خطاب تحدّی، حکایت از آن دارد که خداوند، همگان را به همانند آوری دعوت کرده است; لذا «قرآن» برای همه معجزه است؛ نه برای گروهی خاص; بنابراین، «قرآن» برای فصیحترین مردم، در فصاحت و بلاغت، برای حکما در حکمتهایش، برای علما در مطالب علمی، برای سیاستگذاران در سیاست و... معجزه محسوب میشود».
آیةالله خوئی نیز در وجوه اعجاز «قرآن» قائل به تعمیم بوده و معتقد است که «قرآن» از جهات گوناگون معجزه و بینظیر است؛ گرچه مهمترین و بالاترین وجه اعجاز «قرآن» در صدر اسلام، اعجاز بلاغی «قرآن» بوده است.
امام خمینی (رضی الله عنه) مهمترین وجوه اعجاز «قرآن» را جامعیت آن و نیز اعجاز در تهذیب نفوس و انسانسازی و جنبه اخلاقی و عرفانی آن میداند.
آیا مرحوم شیخ مفید به نظریه «صرفه» معتقد بودند؟ توضیح دهید.
از نگاه شیخ طوسی، کاملترین دیدگاه در باب اعجاز «قرآن» کدام است؟
شاخصترین وجه اعجاز «قرآن» از نگاه علاّمه مجلسی چیست؟
در نظر علاّمه بلاغی، اعجاز «قرآن» از دو جهت قابل بررسی است، آنها را بیان کنید.
از نگاه علامه طباطبایی عمومیت تحدّی «قرآن» از چه نکتهای حکایت دارد؟
آیةالله خوئی از تصدیق [امام] علی (علیه السلام) نسبت به سخن «قرآن» چه نوع برداشتی نموده است؟ توضیح دهید.
مهمترین وجوه اعجاز «قرآن» از نظر امام خمینی (رحمه الله) را بیان نمایید.
در مقام مقایسه میان اقوال علمای شیعه در باب وجوه اعجاز «قرآن»، کدامیک را بهتر و جامعتر میدانید؟ چرا؟
مؤدّب دکتر سیدرضا، اعجاز قرآن.
طبرسی، مجمع البیان، ج 1، ذیل آیه 23 سوره بقره و ج5، ذیل آیه 38 سوره یونس.
تفسیر آلاء الرحمان، ج 1.
علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ج 1.
ولایت فقیه، امام خمینی.
جلوههای رحمانی، همان.
کشف الاسرار، همان.
اهداف: 1) آشنایی با وجوه اعجاز «قرآن» از نگاه علمای سنّی، به منظور تطبیق با دیدگاه علمای شیعه و پی بردن به جزئیات بیشتری از وجوه اعجاز «قرآن»؛ 2) تبیین استدلالی اعجاز «قرآن».
دانشمندان اهل سنت نیز در تبیین اعجاز «قرآن» و وجوه آن تحقیق و بررسی فراوان نمودهاند و هریک اثری مستقل یا بخشی از کتاب خویش را به آن اختصاص دادهاند. در این درس به آرای هفت تن از مشهورترین آنان اشاره میشود:
ابی سلیمان، حمد بن محمد بن ابراهیم خطّابی بستی (ت 388 ق.) ادیبی ماهر در زبان عربی بود که کتابش را در اعجاز، تحت عنوان بیان اعجاز القرآن نگاشته است. او معتقد بود که پیامبر (صلی الله علیه و آله) تمامی اعراب را به آوردن مانند «قرآن» دعوت نمود؛ ولی آنها در این کار ناتوان بودند، با آنکه قوم پیامبر (صلی الله علیه و آله) (یعنی قریش) در علم فصاحت و بلاغت سخن از جایگاه بلندی برخوردار بودند و در بین آنها فصحای بزرگ و شعرای معروف و سرآمدی بود. اگر برای آنها مقدور بود که کلامی همچون «قرآن» ارائه کنند، از آن دریغ نمیکردند و به جنگ با پیامبر (صلی الله علیه و آله) متوسل نمیشدند (1).
از نگاه خطّابی «قرآن» معجزه است; زیرا دارای فصیحترین الفاظ بوده، در زیباترین قالبهای جمله بیان شده و دربردارنده کاملترین و صحیحترین معانی است (2).
ابیبکر محمد بن طیب باقلانی (ت 403 ق.) از بزرگترین متکلمان اشعری در زمان خود بود. او کتاب اعجاز القرآن را برای تبیین وجوه اعجاز «قرآن» نگاشت و با استناد به دیدگاه اصحاب و بزرگان معاصر خود، اساسیترین وجوه اعجاز «قرآن» را در سه حوزه برشمرد:
الف) اخبار غیب;
ب) کتاب علمی از پیامبر امّی;
ج) بلاغت و فصاحت (1).
وی در ترسیم بلاغت «قرآن» معتقد بود که بلاغت دارای انواع دهگانه است که همه آنها در «قرآن» موجود و عبارتند از: ایجاز، تشبیه، استعاره، تلاؤم، فواصل، تجانس، تصریف، تضمین، مبالغه و حسن بیان (2). باقلانی سپس به شرح هر یک از موارد مزبور پرداخته، برای همه آنها نمونههایی از «قرآن» ذکر میکند و در پایان کتاب خود مینویسد: «قرآن والاترین مراتب بیان را داراست و زیباترین مراتب بیان آنجاست که تمامی وجوه حسن، اسباب و روشهای آن از نظم سازگار، سلامت و روانی آن بر زبان و جای گرفتن در قلب و... فراهم شده باشد» (3).
ابیبکر عبدالقاهر بن عبدالرحمن جرجانی (ت 471 ق.) - مؤسس علم معانی و بیان - معتقد به بلاغت و نظم «قرآن» به عنوان روشنترین معجزه «قرآن» است. وی دو کتاب دلائل الاعجاز فی علم المعانی و اسرار البلاغة را جهت تبیین اعجاز «قرآن» نگاشته است. جرجانی اساسیترین وجه اعجاز را در نظم و تألیف «قرآن» میداند، نه معانی بلند.
از نگاه وی تحدّی «قرآن» بر آن بود که مخالفان «قرآن» الفاظی مانند «قرآن» بیاورند
که دارای نظم قرآنی باشد؛ هرچند از نظر معنا همسان «قرآن» نباشد; زیرا «قرآن» میگوید: ده سوره بیاورید؛ گرچه مفتریات باشد و شرافت «قرآن» فقط در نظم و بلاغت آن است، اگر چه معنا هم ساختگی باشد; چرا که شما به تحدّی در معنا فراخوانده نشدهاید (1).
البته باید اذعان نمود که این نظر ایشان، صحیح و قابل قبول همگان نیست; زیرا معانی «قرآن» نیز معجزه است و تعبیر «مثله» که در همه آیات تحدّی ذکر شده، فراگیر است و شامل الفاظ، معانی و دیگر ویژگیهای آن میشود.
وی معتقد است که نظم در کلام، دارای مراتب و درجاتی است و چهبسا برای هر نظمی، نظمی بهتر و کاملتر یافت میشود و نیز تألیف و ساختار کلام، دارای مراتب شدت و ضعف است; ولی در مورد «قرآن»، هر کسی به تألیف و نظم کلام آشنا باشد، در مییابد که نظم موجود در قرآن، بهترین نظم بوده و انسان از ارائه اثری همتای آن ناتوان است (2).
أبی عبدالله محمّد بن عمر بن حسین فخر رازی (ت 606 ق.) صاحب تفسیر مفاتیح الغیب و متکلّم و مفسر، در مورد اعجاز «قرآن» معتقد است که «قرآن کریم» در اوج فصاحت بوده، شامل تمامی فنون کلام است. اثبات اعجاز «قرآن» از نظر او از دو طریق حصری ممکن است:
نخست مقایسه «قرآن» با دیگر کتابها و خطبهها که در آن صورت، «قرآن» یا مساوی با سایر کلام فصحاست و یا برتر از آنها و در صورت برتری، یا برتری به حدّی نیست که خارق عادت باشد و یا برتری در حدّی است که خارق عادت بوده و نقض عادت میکند. شکل اول؛ یعنی تساوی «قرآن» با کلام سایر فصحا و شکل دوم، یعنی برتری به حدّی که خارق عادت نیست، هر دو در مورد قرآن و به هنگام مقایسه آن با
دیگر کلامها نادرست است; پس باید شکل سوم، صحیح باشد; زیرا حالت دیگری متصوّر نیست (1).
دوم: شأن «قرآن» از دو صورت خارج نیست، یا در اوج فصاحت و در حدّ معجزه است و یا چنین نیست. اگر صورت اول باشد، روشن است که اعجاز «قرآن» ثابت شده است و اگر صورت دوم باشد، یعنی «قرآن» در اوج فصاحت نبوده است، پس باید معارضه با آن ممکن باشد; ولی عدم معارضه و نیاوردن اثری همتای «قرآن» - با توجه به اینکه بر فرض مذکور، معارضه ممکن بوده و انگیزه هم بر آن وجود داشته است - خود، معجزه و امری خارق عادت است (2).
فخر رازی طریق دوم؛ یعنی حصر از راه اوج فصاحت را مناسبتر میداند و معتقد است که در هنگام مقایسه «قرآن» با دیگر کتابها، خطبهها و... برتری فصاحت و بلاغت «قرآن» مورد قبول است; زیرا فصاحت عرب در حدّ امور عادی، ولکن فصاحت «قرآن» در حدّ اعلی و در نهایت آن است.
ایشان در تبیین اوج اعجاز فصاحتی قرآنی معتقد است در «قرآن» ویژگیهایی است که به اقتضای اولیه موجب کاستی و نقصان در اعجاز فصاحتی آن گردد; اما با توجه به آن ویژگیها، باز «قرآن» در اوج فصاحت و بلاغت است و آن ویژگیها عبارتند از: «عدم توصیف مشاهدات»، «مراعات صدق»، «عمومیت فصاحت آن»، «تکرار عبارات قرآن»، «جامعیت» و نظایر آن (3).
بدرالدین محمّد بن عبدالله زرکشی (ت 794 ه-.) از صاحب نظران اهل سنّت در علوم قرآنی و مؤلف کتاب مبسوط البرهان فی علوم القرآن است. وی در نوع سی و هشتم کتاب خود در مجلّد دوم به بحث اعجاز «قرآن» پرداخته و پس از بیان یازده دیدگاه،
نظر اهل تحقیق را - که خود نیز آن را تأیید میکند - ذکر مینماید. (1)اقوال یاد شده به اختصار عبارتند از:
الف) نظام بر این باور است که خداوند، عقل مردم را از همانند آوری «قرآن» ناتوان ساخت;
ب) اعجاز، مربوط به تألیف خاص «قرآن» است;
ج) به خاطر اخبار از غیب است;
د) اشتمال بر قصص پیشین;
ه-) اخبار از ضمائر و درون افراد;
و) تحدّی «قرآن» مربوط به نظم، صحت معانی و توالی فصاحت آن است;
ز) فصاحت، غرابت اسلوب و سلامت «قرآن» از تمامی عیوب است;
ح) اعجاز در نظم، تألیف و ترکیب عبارات بینظیر قرآنی است;
ط) اعجاز «قرآن» امری ذوقی است که قابل درک هست؛ ولی نمیتوان تمامی زوایای آن را توصیف نمود;
ی) اعجاز «قرآن» مربوط به استمرار فصاحت و بلاغت آن در تمامی زمانهاست;
ک) اعجاز «قرآن» منحصر در بلاغت «قرآن» است;
ل) قول اهل تحقیق آن است که اعجاز «قرآن» مربوط به همه اموری است که ذکر گردید [غیر از قول به صرفه که آن را ردّ کرده است]; یعنی اعجاز «قرآن» محدود به امر یا موضوع خاصی نیست؛ بلکه همه آنها در کنار هم بیانگر اعجاز است؛ نه هریک به تنهایی; زیرا چهبسا برخی از کلام فصحا بتواند با یکی از وجوه مذکور مقابله کند; اما هیچکس نمیتواند کتابی بیاورد که تمامی وجوه مذکور را در کنار هم دارا باشد (2).
جلالالدین سیوطی (ت 911 ق.) از مفسران و صاحبنظرانی است که در مورد اعجاز «قرآن»، کتاب معترک الاقرآن فی اعجاز القرآن را تألیف و در آن 35 قول را پیرامون
اعجاز «قرآن» بیان نموده (1)که در اینجا به برخی از آنها اشاره میشود:
الف) [وی] نخستین وجه اعجاز را مربوط به علومی میداند که از «قرآن» استنباط میشود; زیرا «قرآن» دارای علوم و معارف فراوانی است که در هیچیک از دیگر کتابها وجود ندارد;
ب) صیانت «قرآن» از تحریف;
ج) زیبایی تألیف «قرآن»;
د) تناسب آیات و سورهها;
ه-) اشتمال آغاز و پایان سورهها بر بلاغتی خاص;
و) وجود آیات شبیه به یکدیگر;
ز) آیات به ظاهر متعارض;
ح) وجود ناسخ و منسوخ;
ط) محکم و متشابه;
ی) اختلاف حروف «قرآن» از نظر قرائت و مواردی دیگر.
بحث و بررسی سیوطی پیرامون وجوه اعجاز «قرآن»، به رغم گسترده بودن آن، از جامعیت و استقرای تام برخوردار نیست (2).
مصطفی صادق رافعی از اندیشمندان معاصر و نویسنده کتاب اعجاز القرآن و البلاغة النبویة است. وی در کتاب خود، فصل مستقلی را به اعجاز «قرآن» اختصاص داده و اعجاز «قرآن» را بر دو امر استوار میداند: الف) ناتوانی بشر در مقام معارضه با آن؛ هر چند تصمیم آنها جدی بود; ب) استمرار این ناتوانی در تمام اعصار تاکنون. از اینرو عجز در هر دوره کافی است ثابت کند تا «قرآن» معجزه است (3).
رافعی معتقد است اعجاز «قرآن» به قلمرو خاصی باز نمیگردد؛ بلکه اعجاز آن در بلاغت، اسرار لغوی، کشف مقاصد، تألیف کلام و... است. از این جهت، «قرآن»، هم از نظر تاریخ و هم از جهت مشتمل بودن بر حقایق علمی معجزه بوده و هست; ولکن مهمترین اعجاز «قرآن» به بُعد بیانی و ادبی آن باز میگردد (1). از نظر وی اسلوب «قرآن»، اساس اعجاز «قرآن» است که دربردارنده حسن نظم و ترکیب حروف و کلمات است که عرب از ارائه اثری همتای آن عاجز بود.
خطّابی مینویسد: «بدان که قرآن معجزه است؛ زیرا دارای فصیحترین الفاظ در زیباترین قالبهای جمله و دربردارنده کاملترین و صحیحترین معانی است».
باقلاّنی معتقد است که بلاغت دارای ده نوع است که همه آنها در «قرآن» موجود میباشد و انواع بلاغت عبارتند از: ایجاز، تشبیه، استعاره، تلاؤم، فواصل، تجانس، تصریف، تضمین، مبالغه و حسن بیان.
جرجانی اساسیترین وجه اعجاز را در نظم و تألیف «قرآن» میداند؛ نه معانی بلند آن; ولی این سخن او مردود است; زیرا معانی «قرآن» نیز به دلیل کاربرد «مثله» در آیات تحدّی معجزه است.
از نظر فخر رازی، در «قرآن» ویژگیهایی وجود دارد که به اقتضای اولیه موجب نقصان در اعجاز فصاحتی آن شود; اما با توجه به آن ویژگیها، باز «قرآن» در اوج فصاحت و بلاغت قرار دارد. آن ویژگیها عبارتند از: عدم توصیف مشاهدات، مراعات صدق، عمومیت فصاحت آن، تکرار عبارات قرآن، جامعیت و نظایر آن.
از نگاه زرکشی، اعجاز محدود به امر یا موضوع خاصی مثل اشتمال بر اخبار غیبی یا فصاحت و بلاغت و امثال آن نیست; بلکه همه آنها در کنار هم بیانگر اعجاز هستند، نه هریک به تنهایی; زیرا چهبسا برخی از کلام فصحا بتواند با یکی از وجوه مذکور مقابله کند؛ اما هیچکس نمیتواند کتابی بیاورد که تمامی وجوه مذکور را با هم دارا باشد.
1) (1) . همان، ص156.
دلیل «اعجاز قرآن» از نظر خطّابی چیست؟
اساسیترین وجوه «اعجاز قرآن» در نگاه باقلانی کدامند؟
دیدگاه جرجانی درباره اساسیترین وجه «اعجاز قرآن» را بیان نموده، نقد کنید.
فخر رازی معتقد است که اثبات اعجاز «قرآن» از دو طریق حصری ممکن است; دیدگاه او را در اینباره توضیح دهید.
از نظر زرکشی، بهترین قول در باب وجه «اعجاز قرآن» کدام است؟ توضیح دهید.
از نظر رافعی، اسلوب «قرآن» چگونه است؟ تبیین نمایید.
از میان نظرات عالمان اهل سنت، کدام یک را به دیدگاه محققان شیعی نزدیکتر و متقنتر میدانید؟ شرح دهید.
تألیف مؤدّب دکتر سیدرضا، اعجاز قرآن (1).
جرجانی، دلائل الاعجاز فی علم المعانی.
قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج1.
زملکانی، البرهان الکاشف عن اعجاز القرآن.
مؤدّب سیدرضا، نزول قرآن و رؤیای هفت حرف.
درّاز عبدالله، النبأ العظیم.
1) (1) . شایان ذکر است که مطالب درس ششم و هفتم برگرفته از همین منبع است.
اهداف: 1) آشنایی با ویژگی امی بودن پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) ودفع شبهات مربوط به آن بر اساس آیات قرآن؛ 2. تبیین ملازمه بین امّی بودن پیامبر و اعجاز قرآن.
عالمان قرآنپژوه، هر یک برای اثبات اعجاز «قرآن» به وجه یا بُعد خاصّی تکیه کرده و دلایل متعددی برای آن ذکر نمودهاند. در این زمینه برخی از آنها به آیات تحدّی استناد کرده، اعجاز «قرآن» را از جهت شخصی که «قرآن» بر او نازل شده، مطرح ساختهاند. با این بیان که قرآن، بشر را به شخص رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) - که آورنده آن است - تحدّی نموده است؛ از این حیث که پیامبر (صلی الله علیه و آله) شخصی امّی بوده و هرگز نزد کسی درس نخوانده; حال آنکه کتاب او، هم به لحاظ الفاظ و عباراتش و هم از جهت معانی و محتوای آن، پدیدهای فوقالعاده بوده و معجزه است. چنانکه خداوند حکیم میفرماید:
قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لا أَدْراکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ 1 ; بگو اگر خدا میخواست، قرآن را بر شما نمیخواندم و شما را از آن باخبر نمیساختم; من مدّتها پیش از آن. در میان شما بودم (و چنین سخنانی از من صادر نمیشد) آیا هیچ اندیشه نمیکنید؟
از نگاه علاّمه طباطبایی، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) سالها به عنوان فردی عادی در میان مردم
میزیست؛ بهگونهای که نه برای خود امتیاز و تفاوتی با دیگران قائل بود و نه سخنی از دانش و حکمت مطرح کرده بود; حتی کسی از معاصران وی یک بیت شعر یا نثر از او نشنید و در ظرف زمانی چهل سال، نه مقامی کسب کرد و نه یکی از عناوین اعتباری [را] که معیار امتیاز و تقدم است، احراز نمود. ناگهان در چهل سالگی درخشید و کتابی ارائه کرد که بزرگان و خردمندان قومش از آوردن نظیر آن ناتوان شدند و زبان ادیبان، فصیحان، بلیغان و شاعران به لکنت افتاد و لال و گنگ گردید و پس از آنکه کتابش در اقطار زمین منتشر شد، هیچکس جرأت نیافت تا در مقام معارضه با آن برآید. نه خردمندی این فکر خام را در سرش پرورید، نه دانشمندی چنین هوسی کرد و نه زیرک هوشیاری اجازه چنین کار و اقدامی را به خود داد.
سرانجام دشمنانش درباره او چنین قضاوت کردند که در آن سفر تجاری که به شام داشته، احتمال دارد که در آنجا قصص کتاب خود را از راهبان آن سرزمین گرفته باشد; حال آنکه میدانیم که سفرهای آن حضرت به شام، محدود و کوتاه مدّت بوده; زیرا سفری که در آن با عموی خود (ابوطالب) همسفر بود، در آن هنگام هنوز به سن بلوغ نرسیده بود و سفری دیگر با میسره - غلام حضرت خدیجه (علیها السلام) - انجام داد که در آن ایام بیست و پنج ساله بود. علاوه بر اینکه گروهی که با او بودند؛ شب و روز همراه آن حضرت بودند. بر فرض محال، اگر در آن سفر از کسی مطلبی فرا گرفته باشد، چه ربطی به این همه علوم و معارف بیپایان «قرآن» دارد؟ این همه حکمت و حقایق در آن زمان مطرح نبود. [وی] این فصاحت و بلاغت را که همه بلیغان جهان در برابرش تسلیم شدند و زبان فصیحان در برابرش گنگ گردید، از چه کسی آموخته است؟
توجیه دیگر مخالفان پیامبر (صلی الله علیه و آله) این بود که گفتهاند: «وی در مکه گاهی سراغ آهنگری رومی میرفته که شمشیر میساخت، ممکن است این مطالب و سخنانش را از او فرا گرفته باشد»; ولی «قرآن» در پاسخ این تهمت میفرماید:
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ 1 ; ما میدانیم که آنان میگویند بشری این «قرآن» را به او تعلیم میدهد (آیا
فکر نکردند که) زبان کسی که «قرآن» را به وی نسبت میدهند، غیر عربی است و این «قرآن» به زبان عربی آشکار است.
همچنین گفتهاند که بخشی از آموزههای خویش را از سلمان فارسی فرا گرفته که از دانشمندان فارس و عالم به مذاهب و ادیان بوده است; حال آنکه سلمان فارسی در مدینه مسلمان شد و هنگامی به زیارت پیامبر (صلی الله علیه و آله) آمد که بیشتر [قرآن] نازل شده بود; زیرا اکثر «قرآن» در مکه نازل شده بود و آنچه در آیات مکی وجود دارد، بیشتر از آن اندازهای است که در آیات مدنی مطرح شده است; بنابراین، سلمان فارسی که یکی از صحابه آن حضرت است، چه نوع معلومات و آموزههایی را به او افزوده است؟! علاوه بر اینکه آنها خود میگویند سلمان عالم به مذاهب بود; یعنی به تورات و انجیل; حال آنکه آنچه در «قرآن» بیان شده است، نسبت به آنچه در کتب عهدین ذکر شده است، هرگز قابل مقایسه نیست; چرا که تاریخ «قرآن»، متفاوت از تاریخ آنها و داستانهای آن، مغایر با آن داستانهاست.
همچنین در تورات و انجیل لغزشها و گناهانی به پیامبران الهی نسبت داده [شده] که هر انسان معمولی از چنین نسبتی - حتی به یک کشیش یا به یک مرد صالح عادی - متنفر است و هیچکس چنین جسارتهایی را به یکی از خردمندان قوم خود نمیکند؛ حال آنکه «قرآن کریم»، ساحت و دامن پیامبران الهی را از اینگونه نسبتهای ناروا پاک و مبرّا دانسته است.
در کتب عهدین، مطالب بیارزش دیگری نیز ذکر شده که نه از حقیقت و واقعیتی گزارش میدهد و نه فضیلتی اخلاقی به بشر میآموزد; ولی «قرآن مجید» از احکام و معارف آنچه را که برای مردم سودمند است، بیان نموده و هرگز با اکثر مطالب مطرح شده در تورات و انجیل شباهتی ندارد (1).
امّی بودن شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) نمایانگر آن است که «قرآن کریم» که مشتمل بر معارفی جامع، گسترده و بیسابقه بوده، به حکم عقل، نمیتواند ساخته و پرداخته شخصی او
1) (1) . ر. ک: المیزان، ج1، ص63 - 64.
باشد؛ بلکه دلیلی است بر ارتباط او با خدای متعال و اینکه آنچه را که ارائه کرده، صرفاً جنبه وحیانی، الهی و آسمانی دارد. امّی بودن آن حضرت در آیات متعددی از «قرآن» مطرح شده است. مانند آیه 157 سوره «اعراف» که میفرماید:
یَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِیَّ الْأُمِّیَّ الَّذِی یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِیلِ ; آنها که از فرستاده خدا - پیامبر «امّی» - پیروی میکنند، کسی که صفاتش را در تورات و انجیلی که نزدشان است، مییابند.
درباره مفهوم «امّی» که از مادّه «ام» به معنای مادر یا «امت» به معنای جمعیت گرفته شده، در میان مفسران اختلاف نظر است. گروهی آن را به معنای «درس نخوانده» میدانند; یعنی به همان حالتی که از مادر متولد شده، باقی مانده و مکتب و استادی را ندیده است; برخی آن را به معنای کسی [میدانند] که از میان امت و توده مردم برخاسته؛ نه از میان اشراف، مترفین و جباران; بعضی دیگر هم به مناسبت اینکه مکه را «ام القری» میگویند این کلمه را مرادف «مکی» دانستهاند (1). به هر حال، یکی از معروفترین تفسیرهایی که در مورد معنای واژهی «امّی» ذکر کردهاند، «درس نخواندن» و «استاد و مکتب ندیدن» است; چنانکه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) مصداق بارز آن بود.
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرسّ شد (2)
در اینکه پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) به مکتب نرفت و خط ننوشت، در میان مورخان بحثی نیست و حتی خاورشناسان و مورّخان غیر مسلمان نیز آن را پذیرفتهاند؛ چنانکه «کار لایل» میگوید: «محمد نزد کسی از استادان بشر درس نخوانده و خطی ننوشته و صنعت خط هم در آن زمان در بلاد عرب جدیدالعهد بود» (3). ویل دورانت نیز در اینباره معتقد است: «به نظر میرسد هیچکس به آموزش خواندن و نوشتن به وی اهتمام نورزیده است و خواندن و نوشتن در آن زمان برای عربها بیارزش بود و به همین دلیل در کل قبیله قریش تنها هفده نفر بر خواندن و نوشتن توانا بودند» (4).
«قرآن کریم» نیز میفرماید:
وَ ما کُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ کِتابٍ وَ لا تَخُطُّهُ بِیَمِینِکَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ 1 ; پیش از این نه کتابی میخواندی و نه با دست خود چیزی مینوشتی تا موجب تردید دشمنانی که میخواهند سخنان تو را ابطال کنند، گردد.
اصولاً در محیط حجاز به اندازهای با سواد کم بود که افراد باسواد کاملاً معروف و شناخته شده بودند. در مکه که مرکز حجاز محسوب میشد، از مردان تعداد کسانی که میتوانستند بخوانند و بنویسند، از هفده نفر تجاوز نمیکرد و از زنان تنها یک نفر بود که سواد خواندن و نوشتن داشت (1). مسلّماً در چنین محیطی، اگر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نزد آموزگاری خواندن و نوشتن را آموخته بود، کاملاً معروف و مشهور میشد. به فرض اینکه نبوتش را نپذیریم، او چگونه میتوانست در کتاب خویش با صراحت این موضوع را نفی کند؟ آیا مردم به او اعتراض نمیکردند که درس خواندن تو مسلّم است؟ این قرینه روشنی بر امی بودن او است. درهرحال، وجود این صفت در پیامبر تأکیدی در زمینه نبوّت او بود تا هرگونه احتمالی جز ارتباط با خداوند و جهان ماورای طبیعت در زمینه دعوت او منتفی گردد.
پس از بعثت نیز در هیچیک از متون تاریخی نیامده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواندن و نوشتن را از کسی فرا گرفته باشد; بنابراین به همان حال امّی بودن تا پایان عمر باقی ماند. البته هیچ مانعی ندارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به تعلیم الهی، خواندن یا «خواندن و نوشتن» را بداند، بیآنکه آن را نزد کسی فرا گرفته باشد; زیرا چنین اطلاعی بدون تردید از کمالات آدمی بوده، مکمّل مقام نبوّت است. شاهد این سخن آن است که در روایاتی که از ائمّه (علیهم السلام) نقل شده، میخوانیم: پیامبر (صلی الله علیه و آله) میتوانست بخواند و یا هم توانایی خواندن داشت و هم توانایی نوشتن (2); اما برای اینکه جایی برای کوچکترین تردید برای دعوت او نماند، از این توانایی استفاده نمیکرد (3).
در پارهای از روایات شیعه، میان خواندن و نوشتن پیامبر (صلی الله علیه و آله) تفکیک شده و بیان گردیده که آن حضرت در دوران رسالت میخواند؛ ولی نمینوشته است (1). به عنوان نمونه، صدوق در علل الشرایع نقل کرده است:
از منتهای خدا بر پیامبرش این بود که میخواند؛ ولی نمینگاشت. در زمانی که ابوسفیان به سوی احد رهسپار شد، عباس (عموی پیامبر (صلی الله علیه و آله) نامهای به آن حضرت نوشت، زمانی نامه رسید که او در یکی از باغهای حوالی مدینه بود. پیامبر (صلی الله علیه و آله) نامه را خواند؛ ولی اصحابش را به مضمون نامه آگاه نکرد، [سپس] دستور داد همه به شهر بروند، آنگاه آنان را از موضوع آگاه ساخت (2).
ولی در سیره زینی دحلان، جریان نامه عباس برخلاف روایت علل الشرایع آمده است:
«به محض اینکه نامه عباس به پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید، مُهرش را باز کرد; به ابی بن کعب داد تا بخواند; کعب آن را قرائت کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) امر فرمود که آن را پنهان سازد. آنگاه آن حضرت نزد سعد بن الربیع (صحابی معروف) رفته و موضوع نامه عباس را با او در میان گذاشت و از او نیز خواست در آن زمان موضوع را آشکار نسازد» (3).
سید مرتضی به نقل از بحارالانوار میگوید: «عقیده شعبی و گروهی از عالمان این است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) از دنیا نرفت، مگر اینکه هم خواند و هم نوشت» (4).
سید مرتضی خود به حدیث معروف «دوات و قلم» استناد کرده، میگوید:
«در اخبار معتبر و تاریخها آمده است که آن حضرت در هنگام وفات فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا برای شما دستوری بنویسم که پس از من گمراه نشوید» (5).
استناد به حدیث «دوات و قلم» استناد قابل قبولی نیست; زیرا این حدیث تصریح نمیکند که آن حضرت میخواسته با دست مبارک خود بنویسد. امکان دارد پیامبر (صلی الله علیه و آله) خواستهاند تا در حضور جمع دستور دهند که بنویسند و آنان را گواه قرار داده، به عنوان شاهد از آنها امضا بگیرد; بنابراین باز این تعبیر که «میخواهم برای شما چیزی بنویسم که گمراه نشوید» صحیح است. در اصطلاح ادبی، اینگونه از تعبیرها «اسناد مجازی» است که در زبان عربی بسیار متداول است.
در کتاب قصص قرآن ابوبکر عتیق نیشابوری سورآبادی، جریان «حدیبیه» نقل شده و درباره نوشتن صلحنامه، آنجا که سهیل بن عمرو نماینده قریش به کلمه «رسولالله» اعتراض کرد، میگوید:
«گفت (سهیل بن عمرو) چنین نبیس: «هذا ما صالح علیه محمد بن عبدالله، سهیل بن عمرو». رسول (صلی الله علیه و آله) گفت مر علی (علیه السلام) را که: «رسولالله بمحای»، علی را از دل برنیامد که رسولالله (صلی الله علیه و آله) بمحودی. هرچند که رسول میگفت، علی میپیچید، رسول (صلی الله علیه و آله) گفت: «انگشت من بر آن نه تا من بمحایم»; زآنکه رسولالله (صلی الله علیه و آله) امی بود، نبشته ندانستی. علی (علیه السلام) انگشت رسول بر آن نهاد; رسول (صلی الله علیه و آله) بمحود; تا چنانکه مراد سهیل بود نبشت».
در صحیح مسلم نیز پس از بیان اینکه علی از محو کردن امتناع ورزید، مینویسد پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود:
«فارنی مکانها; فاراه مکانها فمحاها و کتب ابن عبدالله; به علی (علیه السلام) گفت: جای کلمه را به من نشان بده، علی (علیه السلام) نشان داد، پیامبر (صلی الله علیه و آله) محو کرد و نوشت: محمد بن عبداللَّه» (1).
صحیح مسلم در این روایت از یکسو مینویسد: «پیغمبر در محو کردن از علی کمک خواست» و از طرف دیگر میگوید: «پیامبر (صلی الله علیه و آله) محو کرد و نوشت». امکان دارد
1) (1) . صحیح مسلم، ج5، ص174.
در ابتدا به نظر برسد که پس از محو، خود حضرت اقدام به نوشتن کرد; ولی به یقین، مقصود روایت کننده ماجرا این است که علی (علیه السلام) نوشت; چرا که در متن خود حدیث آمده است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) برای محو از علی (علیه السلام) کمک خواست. البته از تاریخ طبری و کامل ابن اثیر و از روایت دیگر بخاری در باب الشروط تقریباً بهطور صریح میتوان دریافت که کلمه دوم را خود پیامبر (صلی الله علیه و آله) به خط خود نوشت; زیرا چنین نقل کردهاند:
«فاخذه رسولالله (صلی الله علیه و آله) و کتب» ; یعنی «پیامبر خدا (صلی الله علیه و آله) آن را از علی (علیه السلام) گرفت و خود نوشت». در عبارت طبری و ابن اثیر جملهای اضافه شده است; به این ترتیب:
«فأخذه رسولالله و لیس یحسن أن یکتب، فکتب; رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از علی (علیه السلام) گرفت و در حالی که نوشتن را خوب نمیدانست، نوشت». روایت طبری و ابن اثیر تأیید میکند که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نمینوشته و در حدیبیه بهطور استثنائی نوشته است.
این روایت شاید نظر کسانی را تأیید کند که میگویند: پیامبر (صلی الله علیه و آله) به تعلیم الهی اگر میخواست بنویسد، میتوانست، ولی نمینوشت; همانگونه که آن حضرت هرگز نسرود، حتی شعر دیگری را نیز قرائت نکرد; زیرا خداوند شعر را شایسته مقام او نمیدانست: وَ ما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما یَنْبَغِی لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِینٌ 1 .
همانگونه که ملاحظه میشود، نقلها در جریان «حدیبیه» یکنواخت نیست. در «اسدالغابه» ذیل احوال تمیم بن جراشه ثقفی داستانی از او نقل میکند که آشکارا میفهماند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) حتی در دوره رسالت، نه میخوانده و نه مینوشته است. ثققی میگوید:
من و گروهی از ثقیف بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) وارد شدیم و به اسلام ایمان آوردیم، از او خواستیم قراردادی با ما امضاء کند و شروط ما را بپذیرد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) فرمود: هرچه میخواهید، بنویسید [و] بیاورید ببینم. ما میخواستیم شرط کنیم که ربا و زنا را به ما اجازه دهد. چون خودمان نمیتوانستیم بنویسیم، به علی بن ابیطالب (علیه السلام) مراجعه کردیم; علی (علیه السلام) چون دید ما چنین شرطی داریم، از نوشتن خودداری کرد. از خالد بن سعید بن العاص تقاضا کردیم، علی (علیه السلام) به او گفت: «میدانی از تو
میخواهند که چه بنویسی؟» او گفت: «من چه کار دارم، هر چه آنها گفتند، من مینویسم! بعد که نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) بردند، خود حضرت میداند چه کار کند». خالد آن را نوشت و نزد پیامبر (صلی الله علیه و آله) بردیم. آن حضرت به یک نفر فرمود آن را بخواند، همین که به «ربا» رسید، فرمود: «دست مرا روی کلمه «ربا» بگذار». او چنین کرد و پیامبر (صلی الله علیه و آله) با دست خود آن را محو کرد و این آیه «قرآن» را تلاوت فرمود: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِیَ مِنَ الرِّبا... 1 شنیدن این آیه به روح ما ایمان و اطمینان بخشید. پذیرفتیم که ربا نخوریم. آن شخص که نامه را میخواند، ادامه داد تا به موضوع «زنا» رسید، باز حضرت دست خویش را روی آن کلمه گذاشت و خواند: وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنی إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِیلاً 2 ، (1).
حاصل سخن آنکه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله) براساس تاریخ قطعی، به گواهی «قرآن» و به حکم قراین فراوانی که از تاریخ اسلام استنباط میشود، لوح ضمیرش از تعلّم از بشر پاک بوده است. او انسانی است که جز مکتب تعلیم الهی مکتبی ندیده و جز از حق دانشی نیاموخته است. آن کس که خود قلم به دست نگرفته بود، پس از ورود به مدینه و ایجاد امکانات ساده، فوراً نهضت قلم ایجاد کرد و با آنکه معلمی از بشر ندیده بود، خود، معلم بشر شد.
چیزی که بیش از پیش عظمت و وحیانی بودن «قرآن کریم» را مبرهن میکند، این است که این کتاب آسمانی با این همه معارف در باب مبدأ، معاد، انسان، اخلاق، قانون، قصص، عبرتها، موعظهها و با این همه زیبایی در بیان و فصاحت بینظیر، بر زبان کسی جاری شد که خود «امّی» بوده است. آری! برای اینکه آیت بودن این کتاب و وحی بودنش بیشتر آشکار گردد، عنایت ازلی آن را بر بندهای از بندگانش فرو فرستاد که یتیم، فقیر، چوپان، صحراگرد و درس ناخوانده و مکتب نادیده بود (2).
یکی از دلایل اعجاز «قرآن»، ویژگی شخص پیامبر است که «قرآن» بر او نازل شده است، از این جهت که او شخصی امّی بوده، هرگز نزد کسی درس نخوانده است و حال آنکه کتاب او به لحاظ الفاظ و معانی، اثری فوقالعاده و معجزه است.
علاّمه طباطبایی نیز همین دیدگاه را بهطور مفصّل در تفسیر المیزان تبیین نموده و به همه اتّهاماتی که در این رابطه به پیامبر (صلی الله علیه و آله) زدهاند، پاسخ داده است.
امّی بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آیات متعددی از «قرآن»؛ از جمله در آیه 157 سوره «اعراف» تصریح شده و اینکه آن حضرت «قرآن» را نزد کسی آموخته باشد، پاسخ داده شده است.
در اینکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) «به مکتب نرفت و خط ننوشت» در میان مورّخان اختلافی نیست و حتّی برخی از مستشرقان همچون ویل دورانت و کارلایل توماس به آن اذعان نمودهاند.
البته هیچ مانعی ندارد که پیامبر (صلی الله علیه و آله) بیآنکه نزد کسی آموخته باشد، به تعلیم الهی، خواندن یا نوشتن را بداند; ولی حکمت اقتضا میکرد که آن را ابراز نکند.
امّی بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) مستلزم وحیانی بودن و اعجاز «قرآن» است; زیرا عقلاً محال است از فردی که چهل سال سابقه علم و خواندن و نوشتن نداشته، ناگهان در رأس چهل سالگی کتابی ارائه شود که سرشار از علوم و معارف بینظیر است.
در برخی از روایات شیعه بیان شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در دوران رسالت میتوانستند بخوانند ولی نوشتن را نمیدانستند و براساس برخی از روایات گفته شده که آن حضرت گهگاهی هم میخوانده و هم مینوشته است; ولی اینگونه روایات بر خلاف دیدگاه غالب «قرآن» و سنت و نیز قراین و شواهد تاریخی هستند.
چگونه میتوان اعجاز «قرآن» را از جهت شخصی که بر او نازل شده اثبات نمود؟
دیدگاه علاّمه طباطبایی (رضی الله عنه) را درباره اعجاز قرآن از جهت شخصی که بر او نازل شده، به اختصار بنویسید.
آیهای از «قرآن» ذکر کنید که در آن به «امّی بودن» پیامبر (صلی الله علیه و آله) تصریح شده باشد.
دیدگاه مورّخان و مستشرقان درباره امّی بودن پیامبر اسلام چگونه است؟
آیا امّی بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) مستلزم عدم توانایی ذاتی او بر خواندن و نوشتن است؟
رابطه بین امی بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) با اعجاز «قرآن» را براساس تفسیرهای اهل سنت بررسی کنید.
مفاد روایات مذکور درباره امی بودن پیامبر (صلی الله علیه و آله) را تحلیل کنید.
2.، مصباح یزدی محمدتقی، قرآنشناسی، به کوشش محمود رجبی.
مطهری مرتضی، پیامبر امی.
مؤدّب سید رضا، اعجاز قرآن.
جان دیون پورت، عذر تقصیر به پیشگاه محمد و قرآن، ترجمه غلامرضا سعیدی.
دوکاستری، کنت هنری، اسلام، افکار و اندیشهها، ترجمه سید محمد قمی فاطمی.
اهداف: 1) تبیین نکات فصاحتی و بلاغتی ظریف و دقیق «قرآن»، جهت کشف تقلیدناپذیری آن؛ 2) پاسخ به شبهه بشری بودن ساختار عبارات و الفاظ قرآن.
اندیشمندان قرآنپژوه برای اثبات اعجاز قرآن، دلایل و نشانههای گوناگونی را بیان نمودهاند؛ از جمله اعجاز تشریعی، اعجاز علمی، اعجاز بیانی و... و برای هر یک از این دلایل نیز آیاتی از «قرآن مجید» نقل و تبیین شده است. در این بخش، به تعریف، شرح و توضیح «اعجاز بیانی» میپردازیم. اعجاز بیانی، معمولاً بیانگر بلاغت و نکات بلاغی هر کلام و متن است.
از نگاه جرجانی «شیرینی، حسن و مزیتی که کارشناس سخنان برجسته احساس میکند، مربوط به معنایی است که آن سخن در بردارد. پس بلاغت به معنا بستگی دارد; زیرا زیبایی را معنا به لفظ میبخشد» (1).
میتوان ابعاد اعجاز بیانی «قرآن کریم» را فهرستوار به ده دسته تفکیک نمود:
1) (1) . أسرار البلاغة، جرجانی، ص3.
سبکی جدید و شیوهای منحصر به فرد دارد که در برگیرنده همه مزایای شعر، نثر و سجع است;
الفاظ «قرآن» دلنشین و عباراتش روان است; مانند آبی که در مجرای طبیعی خود جریان دارد و نسیم صبا که از موضع مناسب میوزد و گوارایی و طراوت میآفریند و به روحها بهجت و سرور و به سینهها گشایش و گنجایش میبخشد;
نظمی هماهنگ و آهنگی متناسب دارد که وجد و لذّت روحی میآفریند;
حروف آن با معنا تناسب دارد; یعنی حروف بهکار رفته از حیث رقّت و غلظت، با معنا همسنگ است و لحن بیان آن با عمق اهداف و مقاصدش سازگاری تام دارد;
تشبیهات «قرآن» نیکو و تصاویر آن زیباست;
مرواریدهایی زیبنده و گردنبندهایی فراخور حال معانی و پیامهایش دارد;
سید قطب میگوید: «یکی از جنبههای هماهنگی فنّی در قرآن، پیوستگی معنوی میان اغراض و اهداف آن است که در سیاق آیات و تناسب مقاصد گوناگون دیده میشود» (1);
استعارههایش نیکو و تخیلاتش عظیم است; از انواع استعاره، کنایه و مجاز در حوزهها و گسترهای وسیع و به صورتی بسیار زیبا و بینظیر استفاده کرده است (یکی از علل استفاده از انواع استعارات این بود که الفاظ برای همه معانی رسا نبودهاند);
کنایههای «قرآن» لطیف و ظریف است; یعنی در عین حال که رساترین، دقیقترین و گویاترین کنایات را بهکار برده، لطافت معنا هم از بین نرفته است;
«قرآن» از ظرافتها و نکات معنوی خاصّی برخوردار است که در هیچ کتاب و کلام دیگری یافت نمیشود (2).
استاد معرفت در بحث اعجاز و اعجاز بیانی «قرآن»، اعجاز بیانی را در پنج بخش به شرح زیر خلاصه نمودهاند:
انتخاب واژگان بهکار رفته در جملهها و عبارتهای قرآنی کاملاً حساب شده است، بهگونهای که اگر کلمهای را از جای خود برداشته، بخواهیم واژه دیگری را جایگزین آن کنیم - که تمامی ویژگیهای موضع کلمه اصل را ایفا کند - یافت نخواهد شد; زیرا گزینش واژههای قرآنی بهگونهای است که نخست: تناسب آوای حروف کلمات همردیف آن رعایت گردیده و آخرین حرف از هر کلمه پیشین با نخستین حرف از کلمه پسین همآوا و هماهنگ شده است تا تلاوت «قرآن» روان و آسان صورت گیرد; دوم: تناسب معنوی کلمات با یکدیگر رعایت شده تا از لحاظ مفهومی نیز بافت منسجمی به وجود آید. به علاوه، مسئلهْ فصاحت کلمات، طبق شرایطی که در علم «معانی بیان» قید کردهاند، کاملاً لحاظ شده است. این رعایتهای سه گانه، با ملاحظه و دقّت در ویژگیهای هر کلمه انجام گرفتهاند. در مجموع، هریک از واژهها در جایگاه ویژه خود بهگونهای قرار گرفته که قابل تغییر نخواهد بود. ابن عطیه در اینباره گوید:
«و کتاب الله سبحانه لو انتزعت منه لقظة ثم أدیربها لسان العرب علی أن یوجد لها نظیر فی موضعها الخاصّ لم یوجد ألبتة (1); هرگاه واژهای از «قرآن» را از جای خود برداشته و تمامی زبان عرب برای یافتن واژهای مناسبتر جستوجو شود، بیگمان یافت نخواهد شد».
معروفترین شاهد مثال در این زمینه آیه قصاص است:
وَ لَکُمْ فِی الْقِصاصِ حَیاةٌ یا أُولِی الْأَلْبابِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ 2 ; برای شما در اجرای قانون قصاص، تضمین حیات شده است، ای صاحب خردان! باشد که [در رفتار خود] پروا پیشه کنید.
اعراب، زمانی برای تنظیم قانون قصاص از فصحای برجسته خود کمک گرفتند تا کوتاهترین و شیواترین جمله را بسازند. آنها نیز پس از دقّت نظرها و بررسیهای مکرّر، بر تنظیم عبارت «القتل أنفی للقتل» اتفاقنظر نمودند؛ یعنی «کشتن قاتل بهترین بازدارنده
1) (1) . التمهید فی علوم القرآن، محمدهادی معرفت، ج5، ص21.
از ارتکاب جنایت قتل است»; ولی چند اشکال بر این عبارت وارد است:
نخست: هیچ چیزی خود را نفی نمیکند; آنان از لحاظ ادبی مرتکب اشتباه بزرگی شدند که قتل را نافی قتل شمردند; زیرا قتل نافی را در عبارت مذکور، مطلق آوردهاند؛ در صورتی که قتل اگر به عنوان قصاص انجام شود، نافی قتل خواهد بود؛ ولی واژه «قصاص» چنین مشکلی را ندارد.
دوم: در مقابله قصاص با حیات در آیه فنّ «طباق» بهکار رفته که جمع بین ضدّین و ائتلاف میان متنافرین است; زیرا قصاص - که نوعی قتل به شمار میرود - ضدّ حیات است که در آیه، موجب حیات به شمار آمده است!
سوم: در عبارت یاد شده، «افعل التفضیل» به کار رفته که از نظر ادبی دچار مشکل حذف «مفضَّل علیه» گردیده و موجب ابهام شده است; زیرا معلوم نیست که قتل از چه چیزی باز دارندهتر است؛ ولی در آیه، چنین مشکلی هم وجود ندارد.
چهارم: از نظر ادبی، آیه «قرآن» جنبه ایجابی دارد و عبارت یاد شده جنبه نفی; حال آنکه در سخنسنجی، عبارت اثباتی برتر از عبارت سلبی است.
پنجم: بهکاربردن واژه «قصاص»، تداعیگر عدالت قانونی است (قانونی که از عدالت ناشی میشود)؛ در صورتی که بهکار بردن واژه «قتل» در عبارت مذکور فاقد این ویژگی است. علاوه بر اینکه لفظ قتل در ابتدا حالت تنفّر و انزجار را برمیانگیزد، برخلاف واژه «قصاص» که حالت عدالت خواهی، انبساط خاطر و تشفّی را ایجاد میکند.
نمونههایی از این قبیل بسیارند که در کتاب التمهید به برخی از آنها اشاره شده است (1).
اسلوب و شیوه بیان قرآنی - در عین حال که موجب جذب و کشش عرب گردید - بههیچیک از اسلوبها و شیوههای متداول عرب شباهتی ندارد. این از شگفتیهای
1) (1) . ر. ک التمهید فی علوم القرآن، محمد هادی معرفت، ج5، ص9 - 130.
سخنوری است که سخنور سبکی بیافریند که به رغم خارج بودن از شیوههای سخن متعارف آنان، مورد پذیرش و پسند شنوندگان قرار گیرد. شگفتآورتر آنکه از تمامی محاسن شیوههای کلامی متعارف بهره گرفته، بیآنکه از معایب آنها چیزی در آن یافت شود.
شیوههای سهگانهی متعارف (شعر، نثر و سجع) هریک از محاسن و معایبی برخوردار هستند. سبک قرآنی، جذابیت و ظرافت شعر، آزادی مطلق نثر و حسن و لطافت سجع را داراست، بیآنکه در تنگنای قافیه و وزن گرفتار آمده، دچار پراکندهگویی شده و یا تکلّف و تحمّل دشواری به خود راه دهد. همین امر مایه حیرت سخندانان عرب گردید و خود را در مقابل سخنی یافتند که شگفتآفرین است و در عین غرابت و تازگی، از جذابیت و ظرافت ویژهای برخوردار است که در هیچیک از انواع کلام متعارف آنان یافت نمیشود.
آری! بیان رسا و دلپذیر «قرآن»، گرچه شعر نیست; ولی ویژگی شعر را داراست; حتی بر [اساس] شیواترین آهنگهای وزین عرب تنظیم گردیده - چنانکه در بخش «نظم آهنگ» «قرآن» خواهیم آورد - بیآنکه در تنگناهای شعری قرار گیرد. «قرآن» متانت نثر و استواری کلام آزاد را نیز داراست; چنانکه در چینش و گزینش کلمات و واژهها راهش گسترده است و هرگز با دشواری مواجه نمیشود. همچنین این سخن شیوای الهی از زیباییهای سجع و کلام موزون به خوبی بهرهمند است; بنابراین، جامع محاسن انواع کلام و فاقد تمامی معایب آنها گردیده است (1).
یکی از مهمترین جنبههای اعجاز بیانی قرآن، نظم آهنگ واژگانی آن است. این جنبه، چنان زیبا و شکوهمند است که اعراب را ناچار ساخت تا از همان روز نخست اقرار کنند که کلام «قرآن» از توانایی بشر خارج است و تنها میتواند سخن خداوند باشد.
هنگام گوش جان سپردن به آوای قرآن، نخستین حالتی که اذهان را به خود جلب میکند، نظام بدیع و شیوای صوتی آن است. در این نظام، حرکات و سکنات واژگان به
1) (1) . علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص319 - 321.
شکلی آرایش شده که به هنگام شنیدن، آوایی دلنشین به گوش میرسد; آوایی که شوری در دلها میاندازد و نشاطی در جآنها میدمد. از جهتی، حروف «مدّ و غنّه» در کلمات آن به شکلی حساب شده نشستهاند؛ بهگونهای که میتوانند به پژواک صدا، آوایی بخشیده و به تنفس قاری کمک کنند تا به سر حدّ فاصله و آنجایی که استادان ترتیل بهگونه قراردادی وضع کردهاند، برسد و نفسی تازه کند.
در هنگام تلاوت قرآن، آهنگ درونی آن کاملاً حسّ میشود. این آهنگ در سورههای کوتاه با فاصلههای نزدیک آن و بهطور کلی در تصویرها و ترسیمها بیشتر نمایان است و در سورههای بلند، کمتر؛ امّا همواره نظام آهنگ آن ملحوظ است; چنانکه در سوره نجم میخوانیم:
وَ النَّجْمِ إِذا هَوی* ما ضَلَّ صاحِبُکُمْ وَ ما غَوی* وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی* إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْیٌ یُوحی* عَلَّمَهُ شَدِیدُ الْقُوی* ذُو مِرَّةٍ فَاسْتَوی* وَ هُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلی* ثُمَّ دَنا فَتَدَلّی* فَکانَ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنی* فَأَوْحی إِلی عَبْدِهِ ما أَوْحی* ما کَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأی* أَ فَتُمارُونَهُ عَلی ما یَری* وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْری* عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی* عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی* إِذْ یَغْشَی السِّدْرَةَ ما یَغْشی* ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی* لَقَدْ رَأی مِنْ آیاتِ رَبِّهِ الْکُبْری* أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی* وَ مَناةَ الثّالِثَةَ الْأُخْری* أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی* تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزی 1 .
این فاصلهها تقریباً وزنی مساوی دارند - اما نه براساس نظام عروض عرب - و قافیه نیز در آن رعایت شده است و این هر دو به علاوه ویژگی دیگری است که مانند وزن و قافیه ظاهر نیست و از همسازی حروف واژگان و هماهنگی کلمات در درون جملهها یک ریتم موسیقیایی پدید آورده است. ویژگی اخیر به دلیل حسّ داخلی و ادراک موسیقیایی باعث میشود تا میان یک ریتم و ریتم دیگر هرچند که فاصلهها و وزن یکی باشد - تفاوت وجود داشته باشد. نظم آهنگ در اینجا به پیروی از نظام موسیقیایی جمله، نه کوتاه است و نه بلند و طولی میانه دارد و با تکیه بر حرف «روی» (1)
1) (2) . «روی» همان حرف اصلی قافیه است که مدار قافیه بر آن مبتنی است. ر. ک: فرهنگ فارسی عمید (سه جلدی)، ج2، ص1274.
فضایی سلسلهوار و داستانگونه یافته است. تمام این ویژگیها لمس شدنی است و در برخی فاصلهها بسیار نمایانتر; مانند: أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی* وَ مَناةَ الثّالِثَةَ الْأُخْری پس اگر بگوییم: أَ فَرَأَیْتُمُ اللاّتَ وَ الْعُزّی وَ مَناةَ الثّالِثَةَ قافیه از دست میرود و به آهنگ آسیب وارد میشود و اگر بگوییم: أ فرأیتم اللات و العزی و مناة الاخری وزن به هم میخورد و نیز در آیه: أَ لَکُمُ الذَّکَرُ وَ لَهُ الْأُنْثی* تِلْکَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِیزی اگر گفته شود: «ألکم الذکر وله الانثی، تلک قسمة ضیزی» آهنگ کلام که با کلمه «اذاً» قوام یافته مختل میشود. البته این سخن بدان معنا نیست که کلمهی «الأخری» یا «الثالثة» یا «اذاً» حشو و زاید است و فقط برای پر کردن وزن و قافیه آمده؛ بلکه وظیفه مهمتر این واژگان، مساعدت برای رساندن معانی است و این یکی دیگر از ویژگیهای فنی قرآن است که کلمه هم برای رساندن معنا ضروری است و هم آهنگ را قوام میبخشد و هر دوی این وظایف در یک سطح انجام میگیرند و هیچکدام بر دیگری برتری نمییابند.
بنابراین، نظم آهنگ در آیهها و فاصلهها در جای جای آیات «قرآن» آشکار است. دلیل این سخن نیز آن است که اگر کلمهای را که به شکلی خاص بهکار رفته، به صورت قیاسی دیگر کلمه برگردانیم یا واژهای را حذف و یا جابهجا نماییم، در این نظم آهنگ اختلالی به وجود میآید.
یکی دیگر از ویژگیهای قرآن، وجود تناسب معنوی میان آیات هر سوره است; هرچند یکجا نازل نشده و به صورت پراکنده و با فاصلههای زیاد یا کم نازل شده باشند؛ زیرا پراکندگی در نزول آیات که به جهت مناسبتهای گوناگون بوده - طبیعتاً - اقتضا میکند میان هر دسته آیاتی که به مناسبتی نازل گشته با دسته دیگر که به مناسبت دیگری نازل شده، رابطه و تناسبی وجود نداشته باشد و این پراکندگی در نزول باید در چهره مجموع آیات هر سوره به خوبی هویدا باشد. در صورتی که با دقتی که دانشمندان - بهویژه در عصر اخیر - در محتوای سراسر هر سوره انجام دادهاند، به این نتیجه رسیدهاند که هر سوره، هدف یا اهداف خاصّی را دنبال میکند که جامع میان آیات است و امروزه به نام «وحدت موضوعی» در هر سوره خوانده میشود. همین
وحدت موضوعی است که وحدت سیاق سوره را تشکیل میدهد و مسئله اعجاز در همین نکته است که پراکندگی در نزول، عدم تناسب را اقتضا میکند؛ با آنکه تناسب و وحدت سیاق در هر سوره به خوبی مشهود است و برخلاف مقتضای طبع پراکندگی در نزول میباشد!
دانشمندان بر این ادّعا دلایلی دارند که از جملهی آنها، تفاوت در عدد و کمیت آیات سورههاست. این تفاوت در عدد آیات هر سوره نمیتواند اتفاقی باشد; زیرا اتفاقی بودن یعنی نسنجیده، عاری از حکمت و بیسبب بودن و صدور هرگونه عمل حساب نشده از فاعل حکیم ممتنع است; بنابراین، هر سوره هدفی را دنبال میکند که با پایان یافتن بیان هدف، سوره پایان مییابد و اختلاف در عدد آیات هر سوره معلول همین علّت است.
مفسّران متأخّر؛ از جمله علامه طباطبایی و نیز سید قطب به این حقیقت پی برده و در پی آنند تا به اهداف ویژه هر سوره دست یابند و تا حدودی نیز در نیل به این هدف پیشرفت کردهاند؛ سید قطب در مقدمه تفسیر هر سوره، طبق برداشت خود، هدف آن را به صورت کوتاه توضیح میدهد. یکی از شاگردان وی بهنام عبدالله محمود شحاته نیز کتابی بهنام «أهْدافُ کُلِّ سُورَة وَ مَقاصِدِها» تألیف نموده و تلاش نموده تا اهداف هر سوره را مشخص نماید که تا اندازهای هم موفق بوده است. او از سوره «بقره» شروع نمود و تا سوره «جاثیه» ادامه داد و مجموعاً در 45 سوره این هدف را دنبال کرد.
علمای بلاغت، از دیر زمان، «حسن مطلع و حسن ختام» در هر سوره را از جمله محسنات بدیعی قرآنی دانستهاند؛ بدینترتیب که هر سوره با مقدمهای ظریف آغاز شده و با خاتمهای لطیف پایان مییابد. چنانکه میگویند: ضرورت بلاغت اقتضا میکند که سخنور، سخن خود را با ظرافت تمام بهگونهای آغاز کند که هم در شنونده ایجاد آمادگی کند و هم اشارهای باشد به مقصود اصلی کلام. اینگونه شروع سخن، «براعت استهلال» نامیده میشود; یعنی ورزیدگی و هنرمندی در جلب نظر شنونده در آغاز سخن. درباره «حسن ختام» نیز میگویند: لازم است که متکلم سخن خود را با لطافت کامل پایان بخشد; زیرا این آخرین جملاتی است که اثر آن در ذهن شنونده باقی میماند; پس باید سعی کند تا با شیواترین و رساترین عبارتها سخن خود را پایان بخشد.
یادآوری لازم: برخی، علاوه بر تناسب آیات، مسئله تناسب سورهها را نیز مطرح ساخته و خواستهاند ترتیب موجود میان سورهها را توقیفی بدانند; حال آنکه هیچ تناسب معنوی میان سورهها با یکدیگر وجود ندارد و هرگز ترتیب موجود بین سورهها توقیفی نیست; بلکه پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و به دست صحابه، از روی برخی مناسبتهای اعتباری - مثلاً بزرگی و کوچکی سورهها و از این قبیل - انجام گرفته است.
از ویژگیهای دیگر قرآن، دقت در کاربرد نکات بدیعی و ظرافتهای سخنوری است. در «قرآن» انواع استعارهها، تشبیه، کنایه، مجاز و نکتههای بدیعی به حدّ وفور بهکار رفته است. سخندانان پذیرفتهاند که تشبیههای قرآنی متینترین تشبیههایی است که در کلام عرب یافت میشود; این تشبیهات، جامع محاسن و نکات بدیعی بوده، رساترین بیان در ارائه فنّ ترسیم معانی شناخته شدهاند.
ادیب بزرگ جهان عرب - ابن اثیر - درباره تشبیه مفرد به مفرد سخن گفته و از قرآن آیه: وَ جَعَلْنَا اللَّیْلَ لِباساً 1 را مثال میآورد. به گفته وی، «قرآن» شب هنگام را به پوششی همچون لباس تشبیه نموده؛ زیرا تاریکی شب افراد را از دید یکدیگر پنهان میدارد تا اگر از دشمنی بخواهد بگریزد یا در کمین او بنشیند و یا چیزی را از دید دیگران پنهان دارد، از تاریکی فراگیر شب میتواند بهترین بهره را ببرد. ابن اثیر میگوید: این از تشبیهاتی است که جز در «قرآن» در جای دیگر نمیتوان آن را یافت؛ زیرا تشبیه تاریکی فراگیر شب به پوشش تن، از جمله ظرافتهایی است که «قرآن» به آن آراسته است و در دیگر کلام منثور و منظوم عرب یافت نمیشود. همچنین است آیه هُنَّ لِباسٌ لَکُمْ وَ أَنْتُمْ لِباسٌ لَهُنَّ که همسران را همچون پوششی برای یکدیگر ترسیم نموده است. این از ظریفترین تشبیهات به شمار میرود؛ همانگونه که لباس زینتی برای انسان است و عورت و نادیدنیهای اندام او
را پوشانده، او را از گزند سرما و گرما حفظ میکند، همینگونه همسر [نیز] زینت بخش حیات و پوشش زشتیهاست و] مرد را [از لغزشها و فرو افتادن در چرکیها نگاه میدارد.
او میگوید: «از تشبیهات زیبا و جالب قرآن، آیه نِساؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ 1 است و آن اندازه این تشبیه گویا و دقیق است که به حقیقت بیش از مجاز میماند؛ زیرا «حرث» زمین آماده کشت است که «رحم» بدان تشبیه شده و زمین آمادهای برای کشت فرزندان است» (1).
ابعاد «اعجاز بیانی» قرآن را میتوان به ده دسته تفکیک نمود: تعبیرات آن دقیق است; سبکی جدید و شیوهای منحصر به فرد دارد; الفاظ آن شیرین و عباراتش روان است; نظمی هماهنگ و آهنگی متناسب دارد; حروف آن با معنا تناسب دارند; مرواریدهایی زیبنده و فراخور حال معانی و پیامهای آن دارد; استعارههایش نیکو و کنایههایش لطیف و ظریف است و دارای ظرافتها و نکات معنوی بینظیری است.
همچنین به بیان دیگر، اعجاز بیانی «قرآن» را میتوان در پنج بخش تلخیص نمود:
الف) گزینش کلمات; ب) سبک و شیوه بیان; ج) نظم آهنگ «قرآن»; د) وحدت موضوعی یا تناسب معنوی آیات; ه-) نکتهها و ظرافتها.
انتخاب واژگان بهکار رفته در جملات و عبارات قرآنی کاملاً حساب شده است؛ بهگونهای که اگر کلمهای را از جای خود برداشته، بخواهیم واژه دیگری را جایگزین آن کنیم که تمامی ویژگیهای موضوع کلمه اصل را ایفا کند، یافت نخواهد شد.
سبک قرآن، جذابیت و ظرافت شعر، آزادی مطلق نثر و حسن و لطافت سجع را داراست، بیآنکه در تنگنای قافیه و وزن دچار گردد یا پراکنده گویی کند و یا اینکه
1) (2) . ر. ک: علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص316 - 341.
تحمّل دشواری به خود راه دهد.
هنگام گوش فرادادن به آوای «قرآن»، نخستین چیزی که ذهن را به خود معطوف میکند، نظام بدیع و شیوای صوتی آن است. در این نظام، حرکات و سکنات واژگان به شکلی آرایش یافتهاند که به هنگام شنیدن، آوایی دلنشین به گوش میرسد که در دلها شور و نشاط میآفریند.
هر سوره هدف یا اهدافی خاصّ را دنبال میکند که جامع میان آیات هر سوره است که امروزه بهنام «وحدت موضوعی» در هر سوره خوانده میشود.
در «قرآن» انواع استعاره، تشبیه، کنایه، مجاز و نکتههای بدیع به حدّ وفور بهکار رفته که به اذعان سخندانان، این تشبیهات، جامع محاسن نکات بدیعی بوده و رساترین بیان در ارائه فنّ ترسیم معانی شناخته شدهاند.
بخشهای پنج گانه «اعجاز بیانی» قرآن را نام ببرید.
«قرآن» در شیوه انتخاب واژگان از چه امتیاز خاصی برخوردار است؟
سبک «قرآن» را توصیف نمایید.
مراد از نظمآهنگ خاص «قرآن» چیست؟ توضیح دهید.
مراد از «وحدت موضوعی» یا تناسب معنوی آیات چیست؟ توضیح دهید.
دو نمونه از تشبیهات قرآنی را با ذکر جزئیات آن بیان نمایید.
به نظر شما کدام یک از بخشهای اعجاز بیانی قرآن زیباتر و شیواتر است؟ آیا با شیوه بیانی متون ادبی امروز قابل مقایسه است؟ چرا؟ توضیح دهید.
ثلاث رسائل فی اعجاز القرآن.
دلایل الاعجاز.
تفسیر جامع البیان، ج 29.
درّاز استاد، النبأ العظیم.
5.، کاشف الغطاء شیخ محمدحسین، الدین والاسلام، ج 2.
اعجاز القرآن، رافعی.
أهداف کلّ سورة، شحاته.
المدخل إلی دراسة القرآن الکریم، درّاز.
المثل السائر، ابن أثیر.
سیوطی جلال الدین، معترک الاقران،.
اهداف: 1) آشنایی با محتویات معرفتی و تشریعی «قرآن»؛ جهت اثبات تقلیدناپذیری آن به لحاظ محتوا؛ 2) تبیین رابطهی بین معارف «قرآن» و اعجاز آن؛ 3) مقایسه میان معارف «قرآن» با دیگر متون آسمانی موجود؛ به منظور اثبات الهی و وحیانی بودن کلام و معارف قرآن.
«قرآن کریم» که قانون اساسی و اصلیترین منبع تشریع و قانونگذاری در دین مبین اسلام به شمار میرود، همه ابعاد زندگی بشر و نیازهای گوناگون وی در محیط خانواده و جامعه و نیز حوزههای فردی و جمعی او را در نظر گرفته و در همین راستا، عالیترین و کارآمدترین قوانین و مقرّرات را وضع نموده است تا بتواند در تمامی اعصار و قرون، پاسخگوی نیازمندیها و خواستههای مشروع و طبیعی انسان باشد; قرآنپژوهان و کارشناسان علوم قرآنی از این ویژگی به «اعجاز تشریعی» یا «اعجاز در معارف» تعبیر کردهاند. از نگاه استاد معرفت، انسان همواره پرسشهایی درباره هستی و راز آفرینش با خود داشته و پیوسته در تلاش بوده تا پاسخهای قانع کنندهای برای آن بیابد; سؤالهایی از این قبیل که از کجا آمده؟ چرا آمده و به کجا میرود؟ ولی تاکنون هیچیک از علوم و معارف بشری نتوانستهاند پاسخهای درست و قانع کنندهای به این پرسشها بدهند; لذا «قرآن» میفرماید: وَ ما أُوتِیتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِیلاً 1 ; و هر آنچه از دانش به دست آوردهاید،
اندکی بیش نیست، ولی آنگونه که «قرآن» عرضه کرده، دین پاسخ همه این پرسشها را بهگونهای کافی و وافی داده است; بنابراین، در سوره «ابراهیم» میخوانیم: وَ آتاکُمْ مِنْ کُلِّ ما سَأَلْتُمُوهُ 1 ; و آنچه را که [در نهاد خود جویای آن بودید] درخواست [دست یافتن به آن را] داشتید. [خداوند] به شما ارزانی داشت. «قرآن» چیزی را بر انسان عرضه داشته که خود جویای آن بوده و نتوانسته به خوبی و روشنی به آن راه یابد، این خود دلیل اعجاز «قرآن» است. اگر این لطف و عنایت نبود، انسان هرگز به مقصود خویش دست نمییافت. برای تبیین بیشتر این موضوع، به برخی از نوآوریهای قرآن در جهت هدایت و تکامل انسان اشاره میشود:
معارف عرضه شده از سوی «قرآن»، در جایگاه بلندی قرار داشته و از هرگونه آلودگی و وهم و خیال، پاک و از خرافات به دور است. برخلاف افکار و عقاید رایج در عصر جاهلیت و آنچه در کتب عهدین مطرح شده، همه معارف مبتنی بر اصول عقلی، منطقی و فطری است. برای مثال: پیرامون صفات جمال و جلال الهی، خدا را با بهترین وجهی وصف نموده، او را مجمع صفات کمال معرّفی کرده، از هر زشتی و صفت ناپسندی مبرّا و منزّه دانسته است; چنانکه در پایان سوره حشر میخوانیم:
هُوَ اللّهُ الَّذِی لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبّارُ الْمُتَکَبِّرُ سُبْحانَ اللّهِ عَمّا یُشْرِکُونَ* هُوَ اللّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی یُسَبِّحُ لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ 2 ; او خدایی است که جز او خدایی نیست. به هرچه پنهان و آشکار است، آگاهی دارد. مهر او فراگیر و تمامی جهان هستی را چه در اصل وجود و چه در تداوم آن فرا گرفته و این مهر با عنایت خاصّی بندگان صالح خدا را شامل شده است. او خدایی است که جز او خدایی نیست. فرمانروایی است که از هرگونه پستی و فرومایگی به دور است. پرتو
رحمت او همگان را سلامت و سعادت بخشیده است. آرامش بخش جهانیان است و همگی در سایه رأفت او آرمیدهاند. قدرت، شوکت و [ایمنبخشی] او فراگیر است و بر هرکه و هر چیز پیروز و توانمند میباشد و برتر از همه است. منزّه است چنین خدایی از هرگونه شریک و انبازی که برای او پنداشتهاند. او آفریننده، سازنده و صورت بخش همه موجودات است. بهترین نامها و نشانههای نیک مخصوص اوست، هر آنچه در آسمآنها و زمین است، تسبیحگوی اوست و همگان او را میستایند. اوست که هرچه بخواهد، انجام میدهد و هرچه انجام میدهد از مقام حکمت او برخاسته است. بدینسان، هیچ چیزی سدّ راه او نمیگردد، خواستههای او جملگی وفق حکمت و بینش حکیمانه او انجام میگیرد.
این گوشهای از صفات برجسته الهی است که «قرآن» خدا را به آن ستوده است; ولی آیا در کتابها یا اندیشههای دیگر، چنین وصفی از خدای متعال آمده است یا برعکس، او را بهگونهای وصف کردهاند که هرگز شایسته مقام الوهیت حقتعالی نیست!
در «تورات» کنونی میبینیم که خداوند بهگونهای ناپسند وصف شده که خرد آن را نمیپذیرد؛ در داستان آدم و حوّا چنین آمده است که خداوند، آدم (علیه السلام) را از این جهت از خوردن «شجره منهیه» منع نمود تا مبادا دارای عقل و شعور گردد! سپس او را از بهشت بیرون راند تا مبادا از درخت «حیات جاویدان» نیز بخورد و همانند خداوند زندگی جاودانی یابد! (1). یا اینکه خداوند به دنبال آدم آمده بود و آدم در پشت درختان پنهان شده بود، خداوند نمیدانست آدم کجاست و او را میخواند تا خود را نشان دهد!. در داستان ساختن شهر بابل، خداوند بیم آن داشت که اگر انسآنها گرد هم آیند، نیروی متشکلی را به وجود میآورند، آنگاه خطری متوجه ربوبیت خداوندی خواهد بود; لذا به جبرئیل دستور فرمود تا تجمع آنان را از هم بپاشد (2).
«قرآن»، پیامبران بزرگ الهی را در والاترین مقام قداست قرار داده و به عنوان برترین بندگان خالص و مقرّب حقتعالی معرفی کرده است; برای مثال میفرماید:
إِنَّ اللّهَ اصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَی الْعالَمِینَ 1 ; خداوند، آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید.
در سوره «انعام» (آیههای 84 - 87) پس از آنکه از پیامبرانی مانند اسحاق، یعقوب، نوح، داود، سلیمان، ایوب، یوسف، موسی، هارون، زکریا، یحیی، عیسی، الیاس، اسماعیل، یسع، یونس، لوط (علیهم السلام) و پدران، فرزندان و برادران آنان یاد میکند، آنان را به «محسنین و صالحین» وصف میکند که آنان را بر جهانیان برتری داده، به راه راست هدایت نموده است.
اینگونه تعبیرها در مورد پیامبران و اولیای الهی ویژه «قرآن» است. در سایر متون، در این زمینه تعبیرات ناروای فراوانی بهچشم میخورد (1).
از جمله آنکه درباره حضرت ابراهیم (علیه السلام) نوشتهاند که همسر خود را به دروغ خواهر معرفی کرد تا جان و مال خود را حفظ نماید! (2).
از این قبیل داستآنهای افسانهآمیز در کتب عهدین فراوان است.
از بُعد احکام نیز علاوه بر جامع و کامل بودن، از گرایشهای انحرافی مبرّا و خالص است. مبانی تشریعات وحیانی دارای دو امتیاز هستند که در دیگر تشریعات وضعی (بشری) وجود نداشته یا کمتر رعایت شده است:
نخست مُبرّا بودن از هرگونه گرایشهای منحرف کننده که ممکن است در قوانین وضعیه تأثیر گذار باشد;
دوم: رعایت سه بُعد در حیات انسان که لازمه زندگی اجتماعی وی در این جهان است: 1. رابطه ایشان با شئون فردی و شخصی خود; 2. رابطه وی با جامعهای که در پوشش آن قرار گرفته; 3. رابطه وی با خدا که در همین راستای اخلاقی، معنویت و کرامت انسانی مطرح میشود.
قوانین وضعیه، تنها شئون فردی و اجتماعی را جهت بخشیده است؛ بهگونهای که حتی به بُعد نخست کمتر توجه نموده، بیشتر همّت را در بُعد دوم به کار انداخته و از بُعد سوم؛ یعنی رابطه با پروردگار، به کلی غفلت ورزیده است؛ حال آنکه همین بُعد سوم است که به حیات انسان روح و جان بخشیده، او را کاملاً متعادل ساخته و از صورت «بهیمیت» انحصار در محدوده نیازهای جسمانی درآورده و به انسان، چهرهای ملکوتی میبخشد.
اسلام درباره شئون خاص افراد، وظایفی مقرّر داشته که انسان را در پندار، گفتار و رفتار، متعادل و نیز در تأمین مصالح همگانی و تضمین گسترش عدالت اجتماعی کوشا میسازد تا جامعهای سالم و سعادت بخش فراهم نماید; جامعهای که در آن هر فرد به حقوق طبیعی و مشروع خود به آسانی دست یابد.
علاوه بر این دو جهت، انسان را به علوّ شرف و بلندای کرامت خویش آشنا میکند. جایگاه اخلاق و معنویت را در زندگی به او نشان میدهد تا او را از سقوط در «حضیض» ذلّت نادانیها و وابستگیهای پست نگاه داشته و به «اوج» عزّت و رفعت بالا برد; لذا خداوند بر انسان منّت نهاد که او را این چنین به شریعت خود مفتخر نموده است:
لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَی الْمُؤْمِنِینَ إِذْ بَعَثَ فِیهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِهِ وَ یُزَکِّیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ إِنْ کانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ 1 ; خداوند، منّت [بزرگی] بر مؤمنان نهاد که پیامبری از میان خودشان برگزید تا آیات و نشانههای خود را بر آنان بنمایاند; آنان را از درون پاکیزه سازد و کتاب [تعالیم شریعت] را به آنان بیاموزد و بینشی در درون آنان بیفروزد [تا حقایق برایشان آشکار شود]؛ گرچه پیش از این سخت در گمراهی بودند.
در بُعد تشریع احکام، اسلام از جامعیت کاملی برخوردار است که در هیچیک از شرایع باقی مانده و نیز تشریعات وضعی، چنین جامعیت و گستردگی به چشم نمیخورد. عبادات اسلام، انسان را به پاکی و صفای درون وا میدارد و او را از آلایشها پاکیزه نگاه میدارد; روح را آرامش میبخشد و رابطه انسان را با ملکوت اعلا مستحکم میسازد و این خود موجب تقویت روح انسان و پاکی و صفای اوست. در سوره «شمس» میخوانیم: قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَکّاها 1 ; به یقین رستگار است کسی که درون خود را پاکیزه نماید و هدف بعثت را همین «تزکیه» معرفی کرده است:
یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ وَ یُزَکِّیهِمْ 2 ; پیامبری که نشانهها و آیات الهی را به آنان میآموزد؛ به آنان بینش میدهد و آنان را پاکیزه میگرداند.
این آیه به سه نکته اساسی اشاره دارد:
تزکیه: پاکسازی درون و آراسته نمودن شخصیت والای انسانیت که در پس پرده کالبد جسمانی او نهفته است;
تعلیم کتاب; یعنی شریعت که حاوی امور تکلیفی و تشریعی است;
آموزش حکمت; یعنی بینش درونی که مایه آراسته شدن رفتار و کردار انسان میباشد و همین بینش درونی غایةالغایات است که آدمی را به اوج کرامت انسانی میرساند; چنانکه در سوره «بقره» میخوانیم:
یُؤْتِی الْحِکْمَةَ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُؤْتَ الْحِکْمَةَ فَقَدْ أُوتِیَ خَیْراً کَثِیراً وَ ما یَذَّکَّرُ إِلاّ أُولُوا الْأَلْبابِ 3 ; خداوند هرکه را بخواهد بینش حکمت را به او ارزانی میدارد و هرکه این بینش را دریافت نمود، هرآینه بر انباشتهای از ارزشها دست یافته که به این حقیقت جز صاحبان خرد پی نمیبرند.
عبادات در اسلام بهگونهای پاک، خردپسند و موافق فطرت اصیل انسانی عرضه
شده است. در این عبادات، نه فقط نیایش شایسته پروردگار و تقرّب او به درگاه الهی لحاظ گردیده؛ بلکه پاکسازی درون و پالایش نفس نیز مورد عنایت واقع شده است; چنانکه برآیند این دو گرایش، موجب تعادل در ابعاد وجود انسان است. اکنون به ذکر آیاتی از «قرآن» در این زمینه میپردازیم:
مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یُقِیمُوا الصَّلاةَ 1 ; بندگان خالص خدا در پیشگاه حضرت حق با درونی پاک و آراسته و از هرگونه آلایشی پیراسته، به نیایش برمیخیزند.
اُتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنَ الْکِتابِ وَ أَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکَرِ وَ لَذِکْرُ اللّهِ أَکْبَرُ وَ اللّهُ یَعْلَمُ ما تَصْنَعُونَ 2 ; نماز، انسان را از ناهنجاری در کردار و رفتار باز میدارد و از آن بالاتر، یاد خدا را در دلها زنده نگه میدارد.
حافِظُوا عَلَی الصَّلَواتِ وَ الصَّلاةِ الْوُسْطی وَ قُومُوا لِلّهِ قانِتِینَ 3 ; بر نمازها و [بهویژه] نماز میانه [نیم روزی] مواظبت کنید [که درب رحمت الهی بر روی شما گشوده است] و در پیشگاه خداوند با حالت خضوع و خشوع بایستید.
وَ اسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها لَکَبِیرَةٌ إِلاّ عَلَی الْخاشِعِینَ 4 ; از خو گرفتن به مقاومت و نیایش به درگاه ربوبیت کمک بگیرید [تا شما را همواره زنده دل و نشاط افزا نگاه دارد] همانا نیایش پاک و به دور از آلایش باری سنگین است، جز بر کسانی که لذّت خشوع و خضوع در پیشگاه الهی را دریافتهاند.
وَ أَقِمِ الصَّلاةَ طَرَفَیِ النَّهارِ وَ زُلَفاً مِنَ اللَّیْلِ إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیِّئاتِ ذلِکَ ذِکْری لِلذّاکِرِینَ 5 ; در دو طرف روز [بامداد و واپسین] و پاسی از شب نماز را بهپادار که زیباییها زشتی را از میان بر میدارد و این یادآوری است برای کسانی که به یاد خدا باشند.
البته این از ویژگیهای عبادت در اسلام است که نخست درون و سپس برون انسان را پاکیزه میکند. پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) در اینباره میفرمایند:
هرگاه در جلوی خانههای شما آبی روان باشد و پیوسته روزی پنجبار در آن شستوشو کنید، آیا دیگر چرک و آلودگی بر بدن شما باقی میماند؟ نمازهای پنجگانه همانند همان آب جاری است که هرگاه بنده خالص خدا نمازی بهجا آورد، آلودگیهای حاصله برطرف میشوند (1).
مراد از «اعجاز تشریعی» این است که «قرآن» در باب تمامی نیازها و سؤالات بشر، احکام و مقرّرات جامع و مناسبی وضع کرده است که انسان، خود جویای آن بوده و نتوانسته به خوبی و به روشنی به آن راه یابد. این خود دلیل اعجاز «قرآن» است.
معارف قرآنی در جایگاهی بلند قرار داشته و از هرگونه آلودگی، اوهام و خرافات به دور است; درحالیکه افکار و عقاید حاکم در عصر جاهلیت؛ و بهویژه آنچه در کتب عهدین مطرح گردیده، اتّهامات یا نسبتهای ناروایی است که به خدا و انبیای الهی وارد نمودهاند.
مبانی تشریعات وحیانی دو امتیاز دارد: نخست مبرّا بودن از هرگونه گرایشهای منحرف کننده که ممکن است در قوانین وضعیه تأثیرگذار باشد; دوم: رعایت سه بُعد در حیات انسان که لازمه زندگی اجتماعی وی در این جهان است: رابطه وی با شئون شخصی خود؛ رابطه وی با جامعه و رابطهاش با پروردگار متعال.
اسلام در بُعد تشریع احکام از جامعیت کاملی برخوردار است که در هیچیک از شرایع دیگر و نیز تشریعات وضعی، چنین جامعیت و گستردگی را نمیتوان مشاهده نمود.
از ویژگیهای عبادت در اسلام این است که نخست درون و سپس برون انسان را پاکیزه میسازد.
1) (1) . وسائل الشیعة، حرّ عاملی، ج4، ص12، شماره 3.
مراد از «اعجاز تشریعی» چیست؟ توضیح دهید.
تفاوت میان معارف «قرآن» و محتویات کتب «عهدین» چیست؟ تبیین نمایید.
حضرت نوح و حضرت ابراهیم در «تورات» چگونه توصیف شدهاند؟
امتیازات مهم مبانی تشریعات وحیانی را بنویسید.
جامعیت احکام اسلامی را تشریح نمایید.
تحقیق کنید که آیا در میان ادیان زمینی - همچون شنتو و دیگر ادیان موجود در چین و ژاپن - احکام و قوانینی مشاهده میشوند که با قوانین و تشریعات «قرآن» قابل قیاس باشند؟
التمهید فی علوم القرآن، معرفت، ج 6.
قصّة الحضارة، ویل دورانت، ج 6.
عاملی حرّ، وسائل الشیعة، ج 4.
جوان آراسته حسین، درسنامه علوم قرآنی.
علوم قرآنی، تقریرات درس استاد معرفت، تألیف محمدجواد اسکندرلو; ناشر: سازمان مدارس و حوزههای علمیه خارج از کشور.
اسکندرلو محمدجواد، نگاهی قرآنی به پاکسازی روح; ناشر: کانون اندیشه جوان.
اهداف: 1) آشنایی با اخبار غیبی «قرآن» در آیات تحدّی و اثبات احاطه علمی پروردگار بر همه زمانها و مکانها؛ 2) تبیین ملازمه بین اخبار غیبی و اعجاز «قرآن»؛ 3) روشن ساختن این حقیقت که آفریدگار تشریع، همان آفریدگار تکوین است و جهل و غفلت در او راه ندارد.
اخبار غیبی «قرآن» یکی از دلایل اعجاز این کتاب و وحیانی بودن منشأ و مصدر آن است. «قرآن کریم»، هم از زندگی و حوادث پیرامون امتها و انبیای پیشین پرده برداشته، هم از آینده گزارشهایی را ارائه نموده است که در هر دو صورت، خبرهای غیبی محسوب میشوند. در اینباره، تحدّی به اخبار غیبی در چندین آیه مطرح شده است:
تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقِینَ 1 ; این از خبرهای غیب است که آن را به تو وحی میکنیم، پیش از این نه تو آن را میدانستی و نه قوم تو.
بیان داستان انبیا (علیه السلام) (از قبیل سرگذشت نوح و هود) به صورت واقعی و خالی از هرگونه خرافه و تحریف، تنها از طریق وحی آسمانی ممکن است; وگرنه کتابهای تاریخی پیشینیان، آن قدر با اسطورهها و افسانهها آمیخته شده که شناخت حق از باطل در آنها ممکن نیست و هر قدر که بیشتر به عقب برگردیم، این آمیختگی بیشتر میشود.
بنابراین، بیان سرگذشت انبیا و اقوام پیشین - آن هم خالی از هرگونه خرافات - خود یکی از نشانههای حقّانیت «قرآن» و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) است (1).
در سوره یوسف میخوانیم: ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ الْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ 2 ; اینها از خبرهای غیبی است که به تو وحی میفرستیم; یعنی این جزئیات را تنها خدا میداند و یا کسی که در آن رویداد حضور داشته باشد و چون تو در آنجا حضور نداشتی، بنابراین، تنها وحی الهی است که اینگونه خبرها را در اختیار تو نهاده است. از اینجا روشن میشود که گرچه داستان یوسف در تورات آمده و قاعدتاً کموبیش در محیط حجاز اطلاعاتی از آن داشتهاند؛ ولی هرگز تمام ماجرا بهگونهای دقیق و با تمام ریزهکاریها و جزئیاتش، حتی آنچه در مجالس خصوصی گذشته، بدون هرگونه اضافه و خالی از هرگونه خرافهای شناخته شده نبود (2).
بنابراین، بخش عظیمی از «قرآن» که سرگذشت امتهای پیشین و داستان پیامبران الهی را بیان نموده است - درحالیکه خود پیامبر هیچ اطلاعی از آنها نداشته است - در حوزه اعجاز غیبی «قرآن کریم» قرار میگیرند.
برای اخبار مربوط به حال (در زمان نزول قرآن) نیز میتوان به این نمونه اشاره کرده که بر اساس آن «قرآن» خبر میدهد که اکنون منافقان علیه شما مؤمنان دور هم جمع شده، قصد توطئه دارند: اَلَّذِینَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَکُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إِیماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ وَ نِعْمَ الْوَکِیلُ 4 ; اینها کسانی بودند که بعضی از مردم به آنها گفتند که مردم (لشکر دشمن) برای حمله به شما اجتماع کردهاند، از آنها بترسید; اما آنها ایمانشان بیشتر شد و گفتند: خدا ما را کافی است و بهترین حامی ماست.
شایان ذکر است که اعجاز در مورد خبرهای غیبی مربوط به آینده جالبتر میباشد; بهویژه هنگامی که همه آنچه خبر داده شده، دقیقاً تحقق خارجی یافت. در اینجا نمونههایی را یادآور میشویم:
الم* غُلِبَتِ الرُّومُ* فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ 1 ; در نزدیکترین سرزمین، رومیان شکست خوردند; ولی بعد از شکستشان، در ظرف چند سال به زودی پیروز خواهند شد.
همه مفسران بزرگ بر این باورند که آیات مذکور بدینجهت نازل گردید که در زمانی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در مکه بود و اهل ایمان در اقلیت بودند، جنگی میان ایرانیان و رومیان در گرفت که در آن ایرانیان پیروز شدند. مشرکان مکه این را به فال نیک گرفتند و دلیل بر حقانیت شرک خود پنداشتند و چنین اظهار داشتند که ایرانیان مجوسی هستند و مشرک؛ ولی رومیان مسیحیاند و اهل کتاب؛ همانگونه که «ایرانیان» بر «رومیان» چیره شدند، پیروزی نهایی از آن شرک است؛ لذا اسلام به زودی منقرض خواهد شد و ما پیروز میشویم. اگرچه اینگونه نتیجهگیریها هیچگونه اساس و اثری نداشت؛ ولی در آن محیط برای تبلیغ در میان مردم ناآگاه خالی از تأثیر نبود; لذا این امر بر مسلمانان گران آمد. آیات فوق نازل شد و قاطعانه بیان داشت: گرچه ایرانیان در این نبرد پیروز شدند; اما چیزی نمیگذرد که از رومیان شکست خواهند خورد. حتی حدود زمان این پیشگویی را نیز بیان داشت و گفت: این امر فقط در طول چند سال به وقوع میپیوندد! این پیشگویی قاطع «قرآن» از یک سو نشانهی اعجاز این کتاب آسمانی و اتکای آورنده آن به علم بیپایان پروردگار و عالم غیب بوده، از سوی دیگر، نقطه مقابل تفأّل مشرکان محسوب میشد; چرا که مسلمانان را طوری دلگرم ساخت که حتی میگویند بعضی از آنان روی این مسئله با مشرکان شرطبندی مهمی کردند! (آن روز هنوز حکم تحریم اینگونه شرطبندیها نازل نشده بود).
غُلِبَتِ الرُّومُ* فِی أَدْنَی الْأَرْضِ... ; رومیان مغلوب شدند و این شکست در سرزمین نزدیکی واقع شد (نزدیک به شما مردم مکه) در شمال جزیرةالعرب، در اراضی شام، در منطقهای میان «بصری» و «اذرعات».
از اینجا معلوم میشود که منظور از «روم»، روم شرقی است، نه روم غربی. بعضی از مفسران مانند مرحوم شیخ طوسی در تبیان احتمال دادهاند که منظور نقطهای نزدیک به سرزمین ایرانیان بوده است; یعنی در محلی واقع شد که نزدیکترین نقطه میان ایران و روم بود (1). در هر صورت، همانگونه که «قرآن» خبر داده بود، ارتش روم در فاصله کمتر از دهسال بر ایران غلبهیافت و پیروز شد.
أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ* سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ 2 ; یا میگویند: ما جماعتی متحد و نیرومند و پیروزیم; ولی بدانند که جمعشان به زودی شکست میخورد و پا به فرار میگذارند.
از دیدگاه استاد مکارم شیرازی، در تفسیر این آیه، جمع به معنای «مجمع است و در اینجا منظور جماعتی است که هدف و قدرت عمل دارند و تعبیر به «منتصر» نیز تأکیدی بر این معناست; زیرا از ماده «انتصار» و به معنای «انتقام گرفتن و پیروز شدن» است. قابل توجه اینکه آیه قبل به صورت «خطاب» بود؛ اما آیه مورد بحث و آیات آینده، از کفار به صورت «غایب» سخن میگوید و این یک نوع تحقیر است; یعنی شایسته نیستند بیش از این مخاطب به خطاب الهی شوند. بههرحال، اگر آنها ادعای چنین قدرتی کنند، آن نیز ادعای بیاساسی است; چرا که «آل فرعون» و قوم «عاد» و «ثمود» و امثال آنان که از اینها قویتر بودند، در برابر عذاب الهی همچون پر کاه در برابر یک طوفان عظیم، کمترین مقاومتی از خود نشان ندادند، تا چه رسد به این گروه اندک و فاقد همه چیز! سپس به عنوان یک پیشگویی قاطع برای رد سخنان آنان میافزاید: آنها بدانند «جمعشان به زودی شکست میخورد و فرار میکنند»؛ سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ . تعبیر مزبور ممکن است اشارهای به این نکته باشد که اگرچه آنها ظاهراً متحد و منسجم هستند، ولی چون موجوداتی خشک و فاقد انعطاف هستند، در
1) (1) . تفسیر تبیان، شیخ طوسی، ج8، ص206.
برابر یک فشار قوی در هم میشکنند; برعکس مؤمنان که صلابتی توأم با انعطاف دارند که اگر تندباد حوادث کمر آنها را خم کند، به زودی قامت راست کرده، باز هم در برابر حادثه میایستند.
بههرحال، این پیشگویی در میدان بدر و سایر جنگهای اسلامی جامه عمل پوشید و سرانجام جمعیت قدرتمند کافران متلاشی شدند و فرار کردند (1).
إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ قُلْ رَبِّی أَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدی وَ مَنْ هُوَ فِی ضَلالٍ مُبِینٍ 2 ; همانا کسی که این «قرآن» را بر تو فرض کرد، یقیناً تو را به سوی وعدهگاه باز میگرداند.
جمعی از مفسران در بیان شأن نزول نخستین آیه فوق، از ابنعباس نقل کردهاند: هنگامی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) به قصد هجرت از «مکه» به سوی «مدینه» میآمد، به سرزمین «جحفه» که فاصله چندان زیادی از مکه ندارد، رسید و به یاد موطنش (مکه) افتاد؛ شهری که حرم امن خداست و خانه کعبه که قلب و جان پیامبر با آن پیوند ناگسستنی داشت در آنجا قرار گرفته است; آثار شوقی که با تأثر و اندوه آمیخته بود، در چهره مبارکش نمایان گشت، در اینجا پیک وحی خدا (جبرئیل) نازل شد و پرسید: «آیا به راستی به شهر و زادگاهت اشتیاق داری؟» پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «آری»; جبرئیل (علیه السلام) عرض کرد: «خداوند این پیام را برای تو فرستاده است» (2).
و میدانیم سرانجام این وعده بزرگ تحقق یافت و پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) پیروزمندانه با ارتشی نیرومند و با قدرت و عظمتی فراوان به مکه بازگشت و حرم امن خدا بدون جنگ و خونریزی به او تسلیم شد. بنابراین، آیه فوق یکی از پیشگوییهای اعجازآمیز «قرآن» است که چنین خبری را بهطور قطع و بدون هرگونه قید و شرطی بیان کرد که پس از مدت کوتاهی تحقّق یافت.
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ 1.
استاد معرفت درباره این آیه و نیز چگونگی وعده حفاظت از قرآن مینویسد:
«یکی از روشنترین دلایل بر سلامت «قرآن» و ردّ شبهه تحریف، ضمانتی است که خداوند عهدهدار شده تا «قرآن» را پیوسته مورد عنایت خود قرار دهد و از گزند آفات مصون بدارد. آیه مذکور، سلامت «قرآن» را کاملاً تضمین میکند. آری! مقتضای قاعده «لطف» نیز چنین است؛ زیرا «قرآن» سند زنده اسلام و دلیل استوار صحت نبوّت است، بایستی همواره از گزند آفات مصون و محفوظ بماند. هرگونه احتمال دستبرد به قرآن یعنی تزلزل پایه و اساس اسلام که برخلاف ضرورت عقل و دین است. البته همین «قرآن» که در دست مسلمانان است، تضمین شده است و همین دلیل اعجاز است، نه آنگونه که امثال حاجی نوری گمان بردهاند که «قرآن» در لوح محفوظ یا در سینه پیامبر و اوصیایش محفوظ مانده است; زیرا در آنگونه حفظ هنری وجود ندارد; هنر در حفاظت و حراست از این «قرآن» موجود حاضر است که خداوند با چنین جلال و عظمت از حراست آن یاد میکند...; پس قرآنی که از چنین مقامی نازل شده باشد، آینده آن حساب شده و برای همیشه محفوظ است» (1).
هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ 3; او کسی است که رسولش را با هدایت و آیین حق فرستاد تا او را بر همه آیینها غالب گرداند؛ هرچند مشرکان کراهت داشته باشند.
منظور از «هدایت»، دلایل روشن و براهین آشکاری است که در آئین اسلام وجود دارد و منظور از «دین حق» همین آئینی است که اصول و فروع آن حق و حتّی تاریخ،
1) (2) . علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص377.
مدارک، اسناد، نتیجه و برداشت آن نیز حق است و بدون شک، چنین آئینی سرانجام باید بر همه آئینها پیروز گردد. با گذشت زمان و پیشرفت علم و سهولت ارتباطات، واقعیتها چهره خود را از پشتپردههای تبلیغات مسموم به در خواهند آورد و موانعی که مخالفان حق بر سر راه آن قرار میدهند، در هم کوبیده خواهند شد و به این ترتیب آئین حق همهجا را فرا خواهد گرفت؛ هرچند دشمنان حق نخواهند; زیرا حرکت آنها حرکتی برخلاف مسیر تاریخ و بر ضدّ سنن آفرینش است!
در اینکه اسلام چگونه بر همه ادیان پیروز شده و این پیروزی به چه شکل خواهد بود، در میان مفسران اختلاف نظر است. بعضی این پیروزی را تنها پیروزی منطقی و استدلالی دانستهاند و میگویند: این موضوع محقق یافته است; زیرا اسلام از نظر منطق و استدلال قابل مقایسه با آئینهای موجود نیست؛ اما بررسی موارد استعمال ماده «اظهار» لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ در آیات قرآن نشان میدهد که این ماده بیشتر به معنای «غلبه جسمانی و قدرت ظاهری» آمده است. بههرحال، بهتر است که پیروزی و غلبه فوق را غلبه همه جانبه بدانیم; زیرا با مفهوم آیه که از هر نظر مطلق است نیز سازگارتر خواهد بود; یعنی روزی فرا میرسد که اسلام، هم از نظر منطق و استدلال و هم از نظر نفوذ ظاهری و حکومت، بر تمام ادیان جهان پیروز خواهد شد و همه را تحتالشعاع خویش قرار خواهد داد.
آیه فوق که با همین الفاظ در سوره «صف» و با تفاوت مختصری در سوره «فتح» تکرار شده، خبر از واقعه مهمی میدهد که اهمیتش موجب این تکرار گردیده است: خبر از جهانی شدن اسلام و عالم گیر گشتن این آئین میدهد.
در عصر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) همه شاهد پیروزی اسلام بر مشرکان و بتپرستان بودند و آن پیروزی یکی از مصادیق این خبر غیبی و معجزهآسا بود; ولی با توجه به اینکه در آیه هیچگونه قید و شرطی نیست و از هر نظر مطلق است، دلیلی ندارد که معنای آن را به دوران صدر اسلام محدود کنیم، بلکه مفهوم آیه، پیروزی همه جانبه اسلام بر همه ادیان جهان است. سرانجام، اسلام همه کره زمین را فرا خواهد گرفت و بر همه جهان پیروز خواهد شد (1)و از آنجا که تمام خبرهای غیبی قرآن، صادق بوده و مطابق با واقع
1) (1) . تفسیر نمونه، مکارم شیرازی، ج7، ص371 و 372.
تحقق یافتهاند، براساس قاعده «حُکْمُ الاَْمْثَالِ فِیمَا یَجُوز وَفِیمَا لا یَجُوز وَاحِدٌ»، میتوان حکم نمود که این خبر نیز تحقّق کامل خواهد یافت.
«قرآن» از زندگی و حوادث اقوام و پیامبران پیشین پرده برداشته و از حوادث آینده نیز خبر داده است که این خبرهای غیبی مصادیق بارزی برای «اعجاز قرآن» به شمار میروند.
در مورد اخبار مربوط به زمان حال، میتوان به آیه 173 سوره «آل عمران» اشاره نمود که خبر میدهد: «اکنون منافقان علیه شما مؤمنان اجتماع کرده، قصد توطئه دارند.»
درباره خبرهای غیبی مربوط به آینده نیز میتوان به موارد زیر اشاره نمود:
الف) خبر پیروزی رومیان بر ایرانیان;
ب) خبر پیروزی مسلمانان در جنگ بدر;
ج) وعده بازگشت پیروزمندانه به مکه;
د) وعده حفاظت از قرآن;
ه-) پیروزی دین اسلام بر ادیان دیگر.
تفاوت بارز «قصص قرآنی» با داستانهای مذکور در کتب «عهدین» چیست؟
میان «اخبار غیبی قرآن» و «اعجاز قرآن» چه رابطهای وجود دارد؟
در مورد خبر دادن از حال (وضعیت مسلمانان معاصر نزول قرآن) به چه آیهای میتوان استناد نمود؟
شأن نزول آیه: غُلِبَتِ الرُّومُ* فِی أَدْنَی الْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ* فِی بِضْعِ سِنِینَ را بنویسید.
آیه: أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ* سَیُهْزَمُ الْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ الدُّبُرَ از چه حادثه تاریخی خبر داده است؟ توضیح دهید.
در آیه: إِنَّ الَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ الْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ مراد از «معاد» چیست؟ شرح دهید.
مفاد آیه: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ را در ارتباط با «اعجاز قرآن» توضیح دهید.
کدام یک از آیات «قرآن» بر پیروزی نهایی اسلام بر سایر ادیان دلالت دارد؟ آن آیه را همراه ترجمهاش بنویسید.
اهداف و انگیزههای طرح قصّه در «قرآن» چیست؟ شیوه قصهگویی «قرآن» با داستانسرایی منابع بشری چه تفاوتی دارد؟
علامه طباطبایی، تفسیر المیزان، ذیل آیات مذکور در درس.
طبرسی، تفسیر مجمع البیان، ذیل آیات مذکور در درس.
جوان آراسته حسین، درسنامه علوم قرآن.
رجبی محمود، درسنامه اعجاز قرآن.
علاّمه کاشف الغطاء، رسالة التوحید.
اهداف: 1) تبیین انسجام آیات «قرآن» با یکدیگر، به منظور پاسخدهی به شبهه گسستگی آیات در هر سوره؛ 2) تبیین ملازمه میان هماهنگی آیات و اعجاز «قرآن» و اثبات وحیانی بودن آن.
هماهنگی و عدم وجود اختلاف در میان آیات و مدّعیات قرآنی از ابعاد اعجاز «قرآن» به شمار میرود که «قرآن» نیز به آن اشاره و تحدّی کرده است; آنجا که میفرماید:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً 1 ; آیا در معانی «قرآن» نمیاندیشند؟ اگر از جانب غیر خدا بود، قطعاً در آن اختلاف بسیاری مییافتند.
بنابراین، عدم اختلاف در کتابی با محتوای بالا و بسیار ارزنده، آن هم با تنظیمی تدریجی و در شرایط مختلف نزول و از سوی شخصی درس ناخوانده و مکتب نرفته، اعجاز بزرگ و غیر قابل انکاری است.
توضیح اینکه «قرآن» طی بیست و سه سال و به تدریج، در مکه و مدینه، شب و روز، در جنگ و صلح، هنگام پیروزی و شکست، در مواقع سختی و راحتی و در تمامی حالات گوناگون نازل شده و در مورد همه موضوعات سخن و نظر دارد. از حکمتها و موعظهها گرفته تا مسائل اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، اخلاقی، اعتقادی و هنری در قرآن مطرح شده است. براهین و استدلالات عقلی و نیز امثال و قصص در آن بهطور فراوان یافت میشود. امور دنیوی و اخروی ذکر گردیده و در عین حال میان
همه این مباحث متنوع، هیچگونه اختلاف و تناقضی مشاهده نمیشود؛ بلکه انسجام و یکنواختی عجیبی در مجموعه این کتاب آسمانی مشهود است؛ حتی داستانهایی از انبیا و امم گذشته که احیاناً در «قرآن» تکرار شده، در هر جا از مزیت و ویژگی خاصی برخوردارند، بدون اینکه در اصل معنا خللی وارد آید. حال اگر این کتاب، ساخته دست بشر بود، موارد فراوانی از اختلاف و ناسازگاری، آن هم در مدت زمان نزولی نزدیک به ربع قرن در آن مشاهده میشد; زیرا در دنیای مادی، انسان همواره از نقص به سوی کمال در حرکت است؛ حتی نویسندهای که کتابی را مینویسد، در یک فاصله کوتاه زمانی، اصلاحاتی در اثر خویش به وجود آورده، یا مطالبی متفاوت از مطالب قبلی خویش را در اثر بعدی خود ارائه میکند (1).
این تنها از ویژگیهای «قرآن» است که هرگز در آن اختلاف و تناقضی راه ندارد; زیرا ساخته خداوند قادر و حکیم است که با دستآوردهای دیگران تفاوت داشته، در آن، هیچگونه نقص و عیبی راه ندارد. آوردههای هرکسی همانند خود اوست و این خود [به عنوان] دلیل روشنی بر اعجاز «قرآن کریم» شناخته شده است.
از دیرباز کسانی میپنداشتند که در «قرآن» اختلاف و تناقضی هست و در اینباره پرسشهایی از [حضرت] علی (علیه السلام) میشد که آن حضرت نیز پاسخهای قاطع و قانع کنندهای به آنها میفرمودند. از جمله ابنبابویه صدوق از ابو معمر سعدانی روایت میکند: شخصی به امیر مؤمنان (علیه السلام) عرض کرد: «یا امیر مؤمنان (علیه السلام)! گاهی در کتاب خدا تردیدی برایم رخ میدهد!» حضرت فرمود: «چگونه؟» گفت: «چنین میپندارم که «قرآن»، گاه دچار تناقض شده، در جایی مطلبی میگوید که در جای دیگر آن را تکذیب میکند، پس چگونه شک نکنم؟!» حضرت به وی فرمودند: «هر آینه جای جای کتاب خدا، جاهای دیگر را تصدیق میکند و هرگز خود را تکذیب نمیکند. این تو هستی که تدبّر عمیق نداشته و گمان اختلاف و تناقض میبری. اکنون بگو ببینم کجای «قرآن» دارای تناقض است؟» آنگاه شخص سؤالکننده مواردی از «قرآن» را برشمرد که در آن گمان تناقض میبرد و جوابهای شاف و کافی از حضرت دریافت کرد (2).
ابن بابویه صدوق از امام صادق (علیه السلام) و از پدرش امام باقر (علیه السلام) نقل میکند که فرمود:
« ما ضرب رجل القرآن بعضه ببعض الاّ کفر (1); هرکه «قرآن» را متناقض پندارد و برخی از آن را با برخی دیگر در تضاد ارائه دهد، هر آینه کفر ورزیده است».
بدرالدین زرکشی برخی از موجبات اختلاف را چنین ذکر میکند:
بیشک، تعبیرهای یاد شده با یکدیگر متفاوت بوده و این تفاوت به دلیل آن است که هر یک ناظر به مرحلهای از مراحل آفرینش کالبد آدم است; لذا «صلصال» با «حمأ» تفاوت دارد و «حمأ» نیز با «تراب» فرق دارد; هر چند تمام موارد مذکور، در جوهر اصلی آن (یعنی «تراب») ریشه دارند و حالتها و مراحل یاد شده، هر یک، از تراب (خاک) ناشی شدهاند.
نمونه دیگر، تعبیرهای گوناگون «قرآن» درباره «عصای حضرت موسی (علیه السلام)» است، آنجا که از آن به «اژدهای نمایان» یاد میکند. ... فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ 6 ; در آیهای دیگر، عصا را به مار کوچک تشبیه میکند: ... تَهْتَزُّ کَأَنَّها جَانٌّ... 7 . این اختلاف تعبیر بدینجهت است که عصای حضرت موسی (علیه السلام) در ابتدای بعثت به شکل مار کوچک
1) (1) . معانی الاخبار، ص183.
نمودار گشت؛ ولی تعبیر: ثُعْبانٌ مُبِینٌ که شکل بزرگ مار است، مربوط به زمانی است که موسی (علیه السلام) عصایش را در برابر دیدگان فرعون و مأمورانش افکند و به شکل اژدها درآمد؛ لذا این دو تعبیر بیانگر دو حالت مختلف عصای موسی (علیه السلام) است.
حلیمی درباره ایهام تنافی در آیات فوق مینویسد: مراد از آیه نخست این است که در قیامت از «توحید» بازخواست و سؤال میشود و در آیه دوم اشاره میکند که از «تصدیق رسل» سؤال میشود; ولی در آیه سوم که در نفی بازخواست ظهور دارد، مراد این است که در قیامت از لوازم اقرار به نبوّتها در حوزه احکام و فروع دین سؤال نمیشود. از سوی دیگر، برخی از مفسران، اختلاف آیات یاد شده را به اعتبار اختلاف در نوع برخورد با انسان در صحنههای مختلف قیامت دانستهاند؛ به این معنا که بعضی از انسانها مورد سؤال و بازجویی جدّی و برخی مورد لطف و مهر خداوند قرار میگیرند، عدّهای توبیخ و مجازات شده و گروهی دیگر بخشیده میشوند.
همچنین آیه شریفه: وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی 1 بدین معناست که تأثیر از تو نبود; گرچه با دست تو انجام گرفت.
همچنین آیه: وَ یَأْتِیهِ الْمَوْتُ مِنْ کُلِّ مَکانٍ وَ ما هُوَ بِمَیِّتٍ وَ مِنْ وَرائِهِ عَذابٌ غَلِیظٌ 3 مراد این است که گرفتاران منیت و خودخواهی، گرچه به ظاهر زندهاند؛ ولی به دلیل بیماری دل و روان، مانند مردگانند و از هر سو موجبات مرگ، آنان را فراگرفته است. همین گونه است آیه: وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَقُولُ آمَنّا بِاللّهِ وَ بِالْیَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِینَ 4 که به اعتبار ظاهر، مؤمن هستند؛ ولی مؤمن غیر واقعی. همچنین: وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا یَسْمَعُونَ 5 ; آنان ندای حقیقت را با گوش ظاهر شنیدند؛ ولی چون به آن بیاعتنا شدند، گویا چیزی نمیشنوند. نیز آیه: وَ تَراهُمْ یَنْظُرُونَ إِلَیْکَ وَ هُمْ لا یُبْصِرُونَ 6.
قطرب در توضیح آیه نخست مینویسد: مراد این است که آگاهی و شناخت تو گسترده و قوی است. «بَصَرُک» یعنی شناخت و علم؛ چنانکه عرب گوید: «بَصَرَ بِکَذَا وَ کَذَا»؛ یعنی بدان علم یافت، نه اینکه آن را با چشم دید.
فارسی نیز در اینباره میافزاید: مؤید سخن قطرب، بخش بعدی آیه است که
میگوید: فَکَشَفْنا عَنْکَ غِطاءَکَ یعنی «پرده را ما کنار زدیم و با چشم بصیرت، همهچیز را مییابی». همچنین در آیات: وَ قالَ الْمَلَأُ 1 و أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلی 2 شاید سبب اختلاف در تعبیر «آلهة» و «ربّ» از این جهت باشد که خود را «ربّ اعلی» میدانسته و سایر خدایان را فرمانبردار خود قلمداد میکرده است.
در آیات: اَلَّذِینَ آمَنُوا وَ تَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِکْرِ اللّهِ أَلا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ 3 و إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِینَ إِذا ذُکِرَ اللّهُ وَجِلَتْ قُلُوبُهُمْ وَ إِذا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زادَتْهُمْ إِیماناً وَ عَلی رَبِّهِمْ یَتَوَکَّلُونَ 4 ، ممکن است تصوّر شود که معنای «وجل» با معنای «طمأنینه» منافات دارد; پاسخ این است که «طمأنینه» در نتیجه «انشراح صدر» حاصل میشود که خود ناشی از شناخت توحید است و «وجل» حالتی است که در اثر خوف از پیدایش «زیغ» و گمراهی از مسیر هدایت به وجود میآید و این مقدمه شناخت توحید و انشراح صدر و پیدایش طمأنینه است; همچنان که «قرآن» در میان آن دو جمع کرده و فرموده است: تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ ثُمَّ تَلِینُ جُلُودُهُمْ وَ قُلُوبُهُمْ إِلی ذِکْرِ اللّهِ ذلِکَ هُدَی اللّهِ یَهْدِی بِهِ مَنْ یَشاءُ وَ مَنْ یُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هادٍ 5 ; در واقع، آنان در نتیجه باورهای صحیح و استوار خویش به آرامش و ثبات درون دست یافتهاند و شک و تردید از دلهایشان زدوده شده است (1).
از مجموع مطالب و استدلالات مذکور میتوان به این نتیجه نایل آمد که خداوند سبحان، مصون بودن «قرآن» از هرگونه تناقض و اختلافی را تضمین نموده، آن را نشانه اعجاز و مافوق بشری بودن آن میداند و همه مواردی که دیگران در میان برخی آیات «قرآن» ادعای ناسازگاری کردهاند، در واقع، تناقض بدوی و صوری محض است.
1) (6) . ر. ک: نقد شبهات پیرامون قرآن کریم، تألیف: محمدهادی معرفت، ترجمه: حسن حکیم باشی و دیگران، ص302 - 305 و البرهان، ج2، ص56 - 65.
نبودن اختلاف در آیات «قرآن» از ابعاد اعجاز «قرآن» به شمار میرود که «قرآن» نیز در آیه: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً به آن اشاره و تحدّی کرده است.
به رغم اینکه «قرآن کریم» در شرایط و اوضاع و احوال گوناگون نازل شد و مشتمل بر انواع و اقسام مطالب است، هیچگونه اختلاف و تناقضی در آن مشاهده نمیشود; بلکه انسجام و یک نواختی چشمگیری در میان آیات آن حاکم است که این خود بیانگر اعجاز آن است.
در روایات مختلف از امام علی و امام صادق میخوانیم: اینکه برخی در میان بعضی از آیات «قرآن»، ادّعای وجود تناقض و ناسازگاری کردهاند، ناشی از جهل آنان و عدم تدبّر کافی و عمیق در میان موضوعات و مدّعیات «قرآن کریم» است.
بدرالدین زرکشی برخی از موجبات اختلاف در ظاهر آیات «قرآن» را چنین بیان نموده است:
الف) بیان حالتهای مختلف یک موضوع و مراحل گوناگون رشد آن;
ب) اختلاف دو یا چند آیه در موضوع;
ج) گاهی اختلاف دو آیه به جهت وجه عمل است;
د) گاه اختلاف در حقیقت و مجاز است;
ه-) در برخی از موارد، اختلاف به دو اعتبار است که موجب ایهام تناقض شده است.
مفاد آیه: أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً را در ارتباط با اعجاز تشریح نمایید.
ائمه معصومین (علیهم السلام) در برابر مدّعیان تناقض در قرآن، چه موضع و پاسخی داشتهاند؟
از دیدگاه زرکشی، موجبات اختلاف در ظاهر آیات «قرآن» را بیان نمایید.
از مجموع مطالب درس، چه نتیجهی کلّی به دست میآید؟
با تحقیق و تفحّص، دیدگاه مستشرقان درباره تناقضات ظاهری «قرآن» را به دست آورده، مورد نقد و بررسی قرار دهید.
معرفت محمدهادی، نقد شبهات پیرامون قرآن کریم.
طبرسی، احتجاج، ج 1.
الاتقان فی علوم القرآن، ج 3.
البرهان فی علوم القرآن، ج 2.
نهج البلاغه، خطبه 18.
معانی الاخبار.
بحارالانوار، ج 50.
احسایی ابن ابی جمهور، عوالی اللئالی، ج 2.
طبرسی، مجمع البیان، ج 6.
جوان آراسته حسین، درسنامه علوم قرآن.
اهداف: 1) آشنایی با آیات مربوط به اعجاز علمی «قرآن»، به منظور اثبات جامعیت و جاودانگی قرآن؛ 2) اثبات اعجاز «قرآن» از طریق کشف اسرار عالم طبیعت در قرآن.
«اعجاز علمی قرآن» مربوط به اشاراتی است که از گوشههای سخن حقتعالی نمودار گشته و هدف اصلی کلام خداوند نبوده است; زیرا «قرآن» کتاب هدایت است و هدف اصلی آن، جهت بخشیدن به زندگی انسان و آموختن راه سعادت به او است. ازاینرو اگر گاه در «قرآن» به برخی اشارات علمی بر میخوریم، از آن جهت است که این سخن از منبع سرشار علم و حکمت الهی نشأت گرفته، از سرچشمه علم بیپایان حکایت دارد: قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ کانَ غَفُوراً رَحِیماً 1; بگو آن را کسی نازل ساخته است که راز نهانها را در آسمانها و زمین میداند. این امری طبیعی است که هر دانشمندی - هرچند در غیر رشته تخصصی خود سخن گوید - از لابهلای گفتههایش گاه تعابیری ادا میشود که حاکی از دانش و رشته تخصّصی وی میباشد. همانند فقیهی که درباره یک موضوع معمولی بحث میکند؛ اما کسانی که با فقاهت آشنایی دارند، از تعابیر وی در مییابند که صاحب سخن، فقیه است; هرچند آن فقیه نخواسته که فقاهت خود را در سخنانش اظهار نماید. همچنین است اشارات علمی «قرآن» که تراوش گونه است و هدف اصلی سخن را تشکیل نمیدهد.
در پارهای از آیات، خداوند به صورت تراوشی و تلویحی به برخی از اسرار عالم طبیعت اشاره نموده است که در ذیل با چند نمونه از آن موارد آشنا میشوید:
أَ وَ لَمْ یَرَ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلا یُؤْمِنُونَ 1 «رتق» به معنای «به هم پیوسته» و «فتق» به معنای «از هم گسسته» است. در این آیه آمده است که آسمانها و زمین به هم پیوسته بوده، سپس از هم گسسته شدهاند. مفسّران در این پیوسته بودن و گسسته شدن زمین و آسمانها اختلاف نظر داشتهاند. بیشتر بر ایننظر بودهاند که مقصود از به هم پیوستگی و گسسته شدن، همانگشوده شدن درهای آسمان و ریزش باران است؛ فَفَتَحْنا أَبْوابَ السَّماءِ بِماءٍ مُنْهَمِرٍ 2 ; پس درهای آسمان را با آبی ریزان گشودیم. همچنین شکافتن زمین و روییدن گیاه; چنانکه میفرماید: ثُمَّ شَقَقْنَا الْأَرْضَ شَقًّا* فَأَنْبَتْنا فِیها حَبًّا 3 ; زمین را شکافتیم؛ پس در آن دانه رویاندیم.
در اینباره تفسیر دیگری انجام شده که آسمانها و زمین ابتدا به هم پیوسته بودند؛ سپس از هم جدا گشته و به این صورت درآمدهاند؛ چنانکه در سوره «فصّلت» میخوانیم:
ثُمَّ اسْتَوی إِلَی السَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ فَقالَ لَها وَ لِلْأَرْضِ ائْتِیا طَوْعاً أَوْ کَرْهاً قالَتا أَتَیْنا طائِعِینَ* فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ فِی یَوْمَیْنِ وَ أَوْحی فِی کُلِّ سَماءٍ أَمْرَها وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابِیحَ وَ حِفْظاً ذلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ 4 ; خداوند هنگامی که به آفرینش آسمان روی آورد، آسمآنها به صورت دودی (توده گازی) بودند. آنگاه به زمین و آسمان فرمان داد که به صورت جدا از هم حضور یابند (چه بخواهند و چه نخواهند)؛ آنها [به زبان
حال] گفتند: فرمانپذیر آمدیم؛ سپس هفتآسمان را این چنین استوار ساخت.
آنچه در آیه فوق آمده، یک حقیقت علمی است که دانش روز، کموبیش به آن پی برده است و آن اینکه منشأ جهان مادی به صورت یک توده گاز بوده است. بدین ترتیب واژه «دخان» در کلمات عرب، دقیقترین تعبیر از ماده نخستین ساختار جهان است (1).
در نُه جای «قرآن» از کوهها به «رواسی» تعبیر شده است که در اینجا برخی از آیات مورد بررسی قرار میگیرند:
وَ جَعَلْنا فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ وَ جَعَلْنا فِیها فِجاجاً سُبُلاً لَعَلَّهُمْ یَهْتَدُونَ 2 ; و کوهها را در زمین پا بر جا و استوار نهادیم تا مبادا [زمین] آنان را تکان دهد و بلرزاند.
اساساً تعبیر از کوهها به «رواسی» بدان جهت است که «ثابتهایی» هستند که بر ریشههای مستحکم استوار میباشند. همچنین از کوهها به «أوتاد» به معنای «میخها» تعبیر شده که زمین را از هم پاشیدگی و فرو ریزی نگاه میدارد: وَ الْجِبالَ أَوْتاداً 3 .
مولا امیرمؤمنان - علی (علیه السلام) - در این زمینه گفتاری دارد که تعابیر اعجاز گونه «قرآن» را به خوبی روشن میسازد؛ در آنجا که میفرماید:
«وَجَبَلَ جَلاَمِیدَهَا...» (2)«همراه با سرشتن صخرههای بزرگ زمین و برآمدن دل این صخرهها و قلههای بلند سر به فلک کشیده، در جایگاههای خود استواریشان بخشید. پس قلهها را در هوا به بلندا برد و ریشههایشان را در آب فرو کشید...». و در ادامه میافزاید: «زمین به رغم حرکتهای خود از لغزش و لرزش و فروپاشیدگی نگاه داشته شد». از این گفتار به سه نکته میتوان دست یافت:
نخست: زمین دارای حرکتهای گوناگون است؛ ولی به رغم این حرکتها آرامش و تعادل خود را حفظ کرده است;
دوم: پوسته زمین مستحکم است و از هم نمیگسلد و لایههایش گسسته نمیشوند تا ساکنان و بارهایش را در درون خود فرو نکشد;
سوم: زمین در حرکت وضعی و انتقالی و برخی حرکتهای دیگر آرام و استوار است و از مدارهایی که بهطور منظّمدر آن میگردد، بیرون نمیافتد.
اینگونه نکتهها امروزه مورد تأیید اکتشافات و پژوهشهای علمی قرار گرفته است. این اثر بزرگ کوهها که حیات را بر پهنای زمین میسّر ساخته، به دلیل آن است که سلسله کوههای پراکنده در پوستهی سخت زمین، همانند کمربند [و به صورت] زنجیرهای، اطراف زمین را در برگرفتهاند.
بهطور خلاصه میتوان گفت که کوهها، صخرههای کوهستانی سلسلهواری هستند که زمین را احاطه کرده، اثر مستقیمی بر توازن زمین دارند و جلوی لرزش آن را میگیرند. به علاوه، سختی این پوسته در برگیرنده زمین، از اشتعال درونی زمین نیز جلوگیری میکند; چنانکه در کلام [امام] علی (علیه السلام) به این حقایق آشکار (از دیدگاه علم روز) اشاره شده است.
در «قرآن» به پدیده فشار هوا در سطح زمین و تناسب آن با فشار درجه خون از داخل بدن اشاره شده است; چنانکه در سوره «انعام» میخوانیم:
فَمَنْ یُرِدِ اللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ کَذلِکَ یَجْعَلُ اللّهُ الرِّجْسَ عَلَی الَّذِینَ لا یُؤْمِنُونَ 1.
در این آیه، از سختی و دشواری زندگی گمراهان سخن میگوید و آنان را به کسی تشبیه میکند که در حال صعود به لایههای بالایی جوّ است و در اثر این صعود، دچار تنگی نفس شده، با فشاری سخت بر سینه مواجه میشود.
مفسّران پیشین، در وجه تشبیه در آیه فوق اختلاف نظر دارند. برخی بر این باور بودهاند که مقصود، تشبیه به کسی است که بیهوده میکوشد تا پرواز کند و مانند
پرندگان در آسمان به پرواز درآید؛ چون این کار برایش مقدور نیست، اندوهگین شده، از شدت ناراحتی نفس کشیدن بر او دشوار میگردد.
برخی نیز گفتهاند که این تشبیه همانند حالتی است که درختان نونهال بخواهند در جنگلهای انبوه رشد یابند; اما درختان کهن سر در هم کرده، راه سر برافراشتن را مسدود میکنند و این درختان تازه رشد یافته به سختی و دشواری راه خود را به فضای آزاد میگشایند. باید اذعان نمود که هیچیک از مطالبی از این قبیل، مفهوم آیه را به خوبی روشن نمیسازد. امروزه با پی بردن به پدیده فشار هوا در سطح زمین و تناسب آن با فشار درجه خون از داخل بدن که موجب تعادل فشار بیرونی و درونی است، وجه تشبیه در آیه بهتر روشن شده، تا حدودی از ابهامات تفاسیر پیشین کاسته شده است.
اشتباه مفسّران پیشین در این بوده که از تعبیر: یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ - با تشدید صاد و عین و بهکار بردن «فی» - کوشش برای صعود به آسمان را فهمیدهاند. در صورتی که اگر این معنا مقصود بود، میبایست واژه «الی» را به جای «فی» بهکار میبرد. دیگر آنکه «یصعّد» مفهوم «صعود» و بالا رفتن را نمیدهد؛ بلکه کاربرد این لفظ - از باب تفعّل «تصعّد» - برای افاده معنای «به دشواری افتادن» است؛ بهگونهای که از شدّت احساس سختی، نفس در سینه تنگ شود. در لغت، «تصعّد نفسه» به معنای به دشواری نفس کشیدن، تنگی سینه و احساس درد و رنج است.
از اینرو معنای: کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ چنین میشود: او مانند کسی است که در لایههای مرتفع جوّ، دچار تنگی نفس و دشواری فراوان گشته است. در واقع کسی که خدا را در زندگی از یاد برده، مانند کسی است که در لایههای بالایی جوّ قرار دارد و در معرض درد و رنج و سختی قرار گرفته است. لذا از این تعبیر (اعجازگونه) به خوبی میتوان دریافت که اگر کسی در لایههای فوقانی جوّ فاقد وسیله حفاظتی باشد، دچار چنین دشواری و تنگی نفس خواهد شد و این جز با اکتشافات علمی روز که در آن روزگار برای بشریت پوشیده بود، قابل فهم نیست.
هوا سنگینی و فشار خود را از تمامی جوانب بر بدن ما وارد میسازد; ولی ما فشار و سنگینی آن را احساس نمیکنیم; زیرا فشار خون عروق بدن ما معادل فشار هواست و
هر دو فشار خارج و داخل بدن متعادل هستند؛ اما هنگامی که انسان از کوههای بلند بالا رفته و فشار هوا کم میشود، این تعادل بههم خورده، فشار داخلی از فشار خارجی بیشتر میشود. اگر رفته رفته فشار هوا کاهش یابد، گاه خون از منافذ بدن بیرون میزند. اولین احساسی که در آن هنگام به انسان دست میدهد، سنگینی دستگاه تنفّسی است که بر اثر فشار خون بر عروق تنفّسی پدیدار شده، مجرای تنفّس را تنگ کرده و موجب دشواری تنفّس میگردد.
در آیات متعدد قرآن، به «آب» و نقش حیاتبخش آن در جهان هستی اشاره شده است:
وَ جَعَلْنا مِنَ الْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلا یُؤْمِنُونَ 1 و [نیز] پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودهاند:
«کلّ شیء خلق من الماء» (1). طبق آیه فوق و فرموده پیامبر (صلی الله علیه و آله)، همه موجودات، منشأ هستی خود را از آب گرفتهاند.
وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیّامٍ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ لِیَبْلُوَکُمْ أَیُّکُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً وَ لَئِنْ قُلْتَ إِنَّکُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَیَقُولَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِینٌ 3 ; و اوست که آسمآنها و زمین را در شش هنگام آفرید و عرش [تدبیر] او [پیش از آن] بر آب بود. این آیه دلالت دارد که پیش از پیدایش جهان هستی (از آسمانها گرفته تا زمین) آب پدید آمده است; زیرا در تعبیر: وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی الْماءِ واژه «عرش» کنایه از عرش تدبیر و منظور، علم خدای متعال به همه مصالح و شایستگیها و بایستگیهای هستی در برههای [میباشد] که جز آب چیزی نبوده است. در نتیجه، آیه کنایه از آن است که خدای تعالی بود و هیچ چیز با او نبود و خداوند، پیش از آفرینش جهان، ابتدا آب، سپس همه مخلوقات را از آب آفرید.
«قرآن کریم» در چند جا اشاره دارد که ریشه زندگی، هم در منشأ و پیدایش و هم در صحنه هستی و تداوم حیات، همه از آب است؛ آنجا که میفرماید: وَ جَعَلْنا مِنَ
1) (2) . بحارالانوار، ج54، ص208.
اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ ; هر چیز زندهای را از آب پدید آوردیم.
وَ اللّهُ خَلَقَ کُلَّ دَابَّةٍ مِنْ ماءٍ 1 ; خدا هر جنبندهای را از آب آفرید. درباره انسان میفرماید: وَ هُوَ الَّذِی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً 2 ; و اوست که از آب، بشری را آفرید. مراد از این آب، همان آبی است که سرمنشأ همه موجودات است؛ چنانکه در آیات فوق آمده یا منظور از آب، نطفه است؛ چنانکه در آیه: خُلِقَ مِنْ ماءٍ دافِقٍ 3 ; آدمی از آبی جهنده آفریده شد، بیان گردیده است; ولی بیشتر مفسران بر این باورند که منظور از «ماء»، همان پدیده نخستین است؛ «أول ما خلق الله الماء» (1); نخستین چیزی که خدا آفرید، آب بود که تمامی پدیدهها از آن ریشه گرفتهاند؛ زیرا بذر نخستین موجود زنده، تنها از آب پاشیده شد. همان بذر اوّلیهای که به صورت حیوان ساده تک سلولی (آمیب) شکل گرفت و به جانداران دارای اعضای پیچیده با بیش از یک میلیون سلول تکامل یافت.
در آیات «قرآن»، واژه «سماء» کاربردهای مختلفی دارد. در آیه ذیل، مراد از آن، پوشش هوایی حافظ زمین است:
وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً وَ هُمْ عَنْ آیاتِها مُعْرِضُونَ 5 ; و آسمان را سقفی محفوظ [بر فراز زمین] قرار دادیم که اینان از نشانههای آن روگردانند.
گرد زمین را پوشش هوایی ضخیمی فرا گرفته که عمق آن به 350 کیلومتر میرسد. هوا از گازهای «نیتروژن» به نسبت 78/03 درصد، «اکسیژن» به نسبت 20/99 درصد، اکسید کربن به نسبت 0/04 درصد و بخار آب و گازهای دیگر به نسبت 0/94 درصد ترکیب یافته است. این پوشش هوایی با این حجم ضخیم و با این نسبتهای گازی فراهم شده در آن، همچون سپری آسیبناپذیر زمین را در برگرفته و آن را از گزند
1) (4) . تفسیر الکبیر، فخر رازی، ج24، ص16.
سنگهای آسمانی که به حدّ وفور به سوی زمین میآیند و از همه طرف، تهدیدی هولناک برای ساکنان زمینی به شمار میروند، نگهداری نموده و زندگی را برایشان امکانپذیر ساخته است.
این خود از آثار رحمت الهی است که ساکنان زمین را از آسیب پرتابهای آسمانی فراوان در امان داشته و پوششی بس ضخیم آنان را از گزند آفات گرداگردشان محفوظ داشته است که اگر چنین نبود، حیات بر روی کره زمین امکانپذیر نمیشد. علاوهبر این، در مورد پوشش اطراف زمین، وجود «لایه ازُن» از اهمیت بالایی برخوردار است. این لایه که در اثر رعد و برق به وجود میآید، زمین را در برابر پرتوهای مضرّ کیهانی محافظت میکند که اگر نبود، حیات بر روی زمین ممکن نمیشد; پس همواره باید گفت: لِتَسْتَوُوا عَلی ظُهُورِهِ ثُمَّ تَذْکُرُوا نِعْمَةَ رَبِّکُمْ إِذَا اسْتَوَیْتُمْ عَلَیْهِ وَ تَقُولُوا سُبْحانَ الَّذِی سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما کُنّا لَهُ مُقْرِنِینَ 1 ; پاک و منزّه است کسی که این را مسخّر ما ساخت؛ وگرنه ما توانایی تسخیر آن را نداشتیم (1).
«اعجاز علمی قرآن» مربوط به اشاراتی است که از گوشههای سخن حقتعالی نمودار گشته و هدف اصلی کلام خداوند نبوده است; زیرا «قرآن» کتاب هدایت است و هدف اصلی آن، جهت بخشیدن به زندگی انسان و آموختن راه سعادت به اوست.
یکی از نمونههای «اعجاز علمی قرآن»، مسئلهْ رتق و فتق آسمانها و زمین است; یعنی آسمانها و زمین ابتدا به هم پیوسته بودند؛ سپس از هم جدا گشته، به این صورت درآمدهاند.
از آیه: وَ جَعَلْنا فِی الْأَرْضِ رَواسِیَ أَنْ تَمِیدَ بِهِمْ میفهمیم که کوهها، صخرههای کوهستانی سلسلهواری هستند که زمین را احاطه کرده، اثر مستقیمی بر توازن زمین داشته و جلوی لرزش آن را میگیرند.
1) (2) . علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص348 - 357.
آیه 125 سوره «انعام»: کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ به این نکته اشاره دارد که اگر کسی در لایههای فوقانی جوّ فاقد وسیله حفاظتی باشد، دچار دشواری و تنگی نفس میشود. نکتهای که جز با اکتشافات علمی روز قابل فهم نیست.
براساس آیات متعدد میتوان دریافت که نخستین مادّه و منشأ حیات، آب بوده است.
آیه 32 سوره «انبیا» بر این نکته علمی ژرف دلالت دارد که دور زمین را پوشش هوایی ضخیمی فرا گرفته که عمق آن به 350 کیلومتر میرسد. این لایه همچون سپری آسیبناپذیر، زمین را در برگرفته و آن را از گزند سنگهای آسمانی که به حدّ وفور به سوی زمین میآیند، حفظ کرده، زندگی را بر ساکنان آن امکانپذیر میسازد.
چه نوع ارتباطی میان آیات مربوط به «اعجاز علمی» و هدف اصلی «قرآن» وجود دارد؟ توضیح دهید.
مراد از «رتق و فتق آسمانها و زمین» چیست؟ طبق نظر مفسّران توضیح دهید.
نقش کوهها را در استواری زمین تبیین نمایید.
تفسیر صحیح و علمی آیه: وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی السَّماءِ را بنویسید.
با استفاده از آیات مختلف، تشریح نمایید که نخستین منشأ و مادّه حیات چیست؟
تفسیر آیه: وَ جَعَلْنَا السَّماءَ سَقْفاً مَحْفُوظاً را بنویسید.
با توجه به اینکه در عصر نزول قرآن، مردم از همه مسائل علمی و اکتشافات امروزه نا آگاه بودند، چگونه میتوان اعجاز علمی «قرآن» را باور داشت؟ کاملاً توضیح دهید.
معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج6.
غزالی، احیاء العلوم، باب4.
ابوحجر احمد، التفسیر العلمی للقرآن فی المیزان.
طبرسی، تفسیر مجمع البیان، ج7.
تفسیر قمی، ج 2.
روسو پی بر، تاریخ علوم، ترجمه حسن صفاری.
صدوق، توحید، باب توحید.
تفسیر فخر رازی (مفاتیح الغیب)، ج 24.
آلاء الرحمان فی تفسیر القرآن.
رضایی اصفهانی دکتر محمدعلی، پژوهشی در اعجاز علمی قرآن.
اهداف: 1) اثبات اعجاز ذاتی قرآن؛ 2) پاسخ به شبهههای اندیشمندان پیشین پیرامون دخالت خداوند در برابر معارضان قرآن.
شماری از بزرگان از جمله ابو اسحاق نظام (م. 231 ق.) و شاگرد وی - جاحظ (م. 255 ق.) - سید مرتضی (م. 436 ق.) و ابن سنان خفاجی (م. 466 ق.) بر این گمان هستند که سرّ اعجاز «قرآن» در مسئله «صرفه» نهفته است; بدینمعنا که خداوند، خود بازدارنده کسانی است که بخواهند با «قرآن» مقابله کنند. گرچه ممکن است کسانی توان مقابله را داشته باشند; ولی اراده قهری خداوندی جلوی انجام آن را از هر کسی که در صدد مقابله برآید، میگیرد.
صاحبان نظریه «صرفه»، به آیه: سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ 1 ; به زودی متکبران در زمین را از آیات خود رویگردان میسازم، استناد نموده و آیه را چنین معنا میکنند: «اگر متکبران در زمین بخواهند اعجاز قرآن را ابطال کنند (یعنی مانند آن را بیاورند)، ما آنها را از این کار منصرف میکنیم تا دیگر اقدام به همانند آوری نکنند».
علامه طبرسی (رضی الله عنه) در تفسیر آیه مذکور در مجمع البیان مینویسد: «مقصود «قرآن» از
منصرف کردن این است که آنقدر دلایل را محکم و متقن ذکر میکنیمتا دشمنان از همانند آوری منصرف شوند» (1).
پیداست که تفسیر ایشان برداشت درستی است و با نظریه «صرفه» نیز تفاوت دارد و به نظر میرسد که مقصود از «سأصرف» که در آیه آمده، همان معنایی است که مجمع البیان ارائه نموده است.
دیدگاه «صرفه» را میتوان به سهگونه تفسیر کرد:
نخست: مقصود از «صرفه» آن است که خداوند، انگیزه کسانی را که در صدد مقابله برآیند، سلب میکند; یعنی آن انگیزهای که آنان را برای مقابله با «قرآن» واداشته، هنگام عمل فروکش نموده، حالت سردی و بیتفاوتی به آنان دست میدهد. دوم: خداوند امکاناتی را که برای مقابله با «قرآن» نیاز است، از آنان سلب میکند و این بر دوگونه است:
الف) آنکه آن امکانات (علوم، معارف و ادبیات لازم) را که در حالت عادی دارند، به هنگام اراده مقابله با قرآن، از آنان میستاند و آنان را در آن هنگام خلع سلاح نموده و از دارا بودن شرایط مقابله، به حالت فقدان آن تبدیل میکند و در حقیقت، یکگونه دگرگونی صفت درونی برایشان رخ میدهد.
ب) اساساً چنین امکاناتی در اختیار بشر قرار نگرفته است تا بتوانند با «قرآن» مقابله کنند و معنای «صرف» در آیه: سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ بِغَیْرِ الْحَقِّ... 2 نیز همین است; یعنی اساساً اینگونه امکانات که کسی بتواند آیات الهی را تباه سازد، برای بشر فراهم نیست. همچنین در آیه: ثُمَّ انْصَرَفُوا صَرَفَ اللّهُ قُلُوبَهُمْ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا یَفْقَهُونَ ، (2)صرف قلوب را معلول عدم شایستگی درک حقایق دانسته است که آنها خود موجب گردیدهاند.
سوم: آنکه به اجبار و قهر آنان را باز دارد و با آنکه از توانایی لازم برخوردارند، ولی در هنگام مقابله، حالت سستی به آنان دست دهد و به همین علت از معارضه با «قرآن» منصرف شوند. تفاوت میان این تفسیر و تفسیر نخست در این است که در آن تفسیر، انگیزه و شور و شوق آنان سلب میشود و در این تفسیر، انگیزه همچنان زنده است؛ ولی شهامت اقدام را از دست میدهند؛ مانند آنکه جلوی کسی - به رغم کوشش و وجود انگیزه - به اجبار گرفته شود.
البته معنای نخست و سوم و نیز قسمت اول از معنای دوم، بر خلاف ضرورت است و با تصریحات عرب آن زمان منافات دارد. آری! قسمت دوم از تفسیر دوم، تا اندازهای معقول به نظر میرسد و ظاهر کلام سید و برخی از بزرگان که چنین نظری را برگزیدهاند نیز اینگونه است. در واقع، تمام امتیاز در ذات «قرآن» نهفته است که دیگران از مقابله با آن ناتوانند; زیرا چنین امکاناتی از اختیار بشر بیرون است (1).
ابن حزم ظاهری، مؤلف کتاب الفصل فی الملل والنحل، ضعیفترین دیدگاه را در زمینه «صرفه»، در قالب «جبر» ارائه کرده است. از نگاه او، مخالفان «قرآن» که به رقابت با «قرآن» برخاستند، علوم لازم برای همانند آوری «قرآن» را در اختیار داشتند; اما خداوند به صورت جبری مانع آنها شد; یعنی هیچ اعجازی در ذات «قرآن» نیست؛ بلکه جبرالهی دلیل بر نبوّت پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. به سخن دیگر؛ در ذات «قرآن» هیچ امتیازی که سبب اعجاز آن گردد به چشم نمیخورد و تنها علّت عجز مخالفان از همانند آوری قرآن، جبر و منع پروردگار از کار آنهاست. بنابراین، هر آیهای را که خداوند در مورد معجزه بودن «قرآن» ذکر کرده باشد، منظور آن، «صرفه» است و هرگز بیانگر جنبه ذاتینیست (2).
از منظر ابن حزم، ردیف کردن یک سری اسامی هیچگونه امتیاز و اعجازی در برندارد: مانند برخی آیات که در آنها اسامی گروهی از انبیا پشتسر هم ذکر شده است; همچون آیه 163 سوره «نساء» که میفرماید: وَ أَوْحَیْنا إِلی إِبْراهِیمَ وَ إِسْماعِیلَ وَ إِسْحاقَ وَ یَعْقُوبَ وَ الْأَسْباطِ وَ عِیسی وَ أَیُّوبَ وَ یُونُسَ وَ هارُونَ وَ سُلَیْمانَ وَ آتَیْنا داوُدَ زَبُوراً . پاسخ این است که برشمردن سلسلهوار اینگونه اسامی که دارای نظم و وزن خاصّی است، خود، سخن ممتاز به شمار میرود. دیگر اینکه خداوند، سخن دیگران را به صورت نقل به معنا ذکر میکند; یعنی همان مضامین را با شیوه بیان و الفاظی دیگر ذکر مینماید.
سید مرتضی و پیروانش بر این باورند که اگر بین کلام «قرآن» با کلام عرب تفاوت فاحشی بود، باید به روشنی آشکار میشد و نیازی به بحث و استدلال نباشد و اگر چنین تفاوتی مشهود بود، امثال ابن مسعود نسبت به «قرآن» بودن «معوذتین» هرگز دچار تردید نمیشدند. به سخن دیگر؛ اگر بین سخن ادیبان عرب و «قرآن» فرق آشکاری وجود داشت، میبایست علاوه بر افراد حاذق و ماهر، همگان متوجّه آن بشوند; بنابراین روشن میشود که اعجاز «قرآن» به «صرفه» است (1).
باید گفت که شناخت تفاوت بین معجزه و غیر آن، بر عهده افراد خبره و حاذق است; چنانکه فرق بین سحر و غیر آن را نیز آنها تشخیص میدهند. سخن سید مرتضی، نظری حدّوسط و میانه در بین اقوال گوناگون درباره «صرفه» است؛ زیرا از نگاه او معنای صرفه، «عدم المنع» است; یعنی خداوند از ابتدا امکانات لازم را برای همانند آوری «قرآن» در اختیار دشمنان قرار نداده است؛ درحالیکه «نظّام» معتقد است که آنان
1) (1) . المجموعة الثانیة من رسائل الشریف المرتضی، ص323 - 326.
علوم و امکانات لازم برای این کار را در اختیار داشتند; ولی خداوند در عمل، آنان را از چنین کاری بازداشته. پاسخ این است که در این صورت، به جای خود قرآن، عمل بازداشتن و سلب قدرت کردن، معجزه خواهد بود.
کمال الدین زملکانی در ردّ نظریه «صرفه» معتقد است که در صورت صحیح بودن این دیدگاه، سزاوار بود که آنها از حال خودشان تعجّب کنند، نه از قرآن; زیرا اگر کسی بتواند دست خود را بر سرش بگذارد و دیگران نتوانند - بهخاطر آنکه خداوند دستهای آنها را بسته است-، در چنین حالتی باید از کار خود تعجّب کنند، نه اینکه از کار او به شگفتی در آیند; زیرا آنها خود از انجام چنین کار سادهای واماندهاند و باز، سزاوار این بود که قبل از «صرفه» آنها بتوانند با کلام فصیح رقابت کنند. به علاوه، سلب قدرت از آنها به مثابه ناتوان ساختن مردگان است; یعنی وقتی همه ناتوان و به منزله مرده باشند، دیگر اجتماع و مشارکت آنان در معارضه سودی نداشته، لغو و بیهوده خواهد بود; حال آنکه میفرماید: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً 1 .
سعدالدین تفتازانی دراینباره، با بیان سه وجه، بر بطلان «صرفه» استدلال میکند:
نخست: فصیحان عرب از نظم زیبا، بلاغت و شیوایی «قرآن» شگفتزده شده، هنگام شنیدن آیه: وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِینَ 2 ، سرهای خود را از هیجان و شگفتی تکان میدادند و چنین نبود که «قرآن» کلام سادهای باشد و آنها بتوانند مانند همان را بیاورند.
دوم: اگر منظور از اعجاز قرآن «صرفه» بود، مناسبتر این بود که هیچ اعتنایی به بلاغت و مرتبه بالای آن نشود؛ حال آنکه به این دو نکته توجه فراوانی شده است.
سوم: در مورد آیه: قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ باید گفت که ذکر اجتماع و کمک گرفتن از غیر در مقام تحدّی، در صورتی صحیح است که برخی در این کار ناتوان باشند و توهّم شود که همگان توانایی دارند، آنگاه این توهّم نفی گردد (1).
هبةالدین شهرستانی نیز در دیدگاه «صرفه» عقیده دارد کسانی که به نظریه «صرفه» معتقدند، مقصودشان این است که خداوند به همان روش که گاه به بندگان الهام میکند، انگیزهها و افکارشان را برای رقابت با «قرآن» سلب میکند. چنین نظری نادرست است و نمیتوان برهان افراد ضعیف را به عالمان بزرگ نسبت داد; زیرا خداوند دارای فضل و رأفت است و شأنی والاتر از آن دارد که انس و جن را به مبارزه با «قرآن» بخواند و آنگاه خود بر سر راهشان مانع ایجاد کند و انگیزه و توانایی آنها را سلب نماید! ظاهر آیات هم بیانگر این است که ذات «قرآن» دارای اهمیت و اعجاز است و اگر جز این بود، مدح و تمجید از آن معنا نداشت (2).
از نگاه قاضی ابوبکر باقلانی، از جمله دلایل بطلان «صرفه» این است که اگر رقابت با «قرآن» ممکن بوده و صرفاً منصرف نمودن مردم از سوی خداوند مانع انجام آن باشد، در این صورت سخن معجزه نخواهد بود و اگر با منع از آوردن مانند آن معجزه شود، دیگر بهخودیخود برتری بر غیر آن نخواهد داشت. وی میافزاید: «این عجیبتر از گفته جمعی از آنان نیست که گفتهاند: «همگان میتوانند مانند «قرآن» را بیاورند; ولی چون چگونگی ترتیب آن را نمیدانند، از این کار واماندهاند و اگر آن را میدانستند، از همان راه به این امر میرسیدند»; و نیز شگفتانگیزتر از گفتار برخی دیگر نیست که پنداشتهاند
ناتوانی برای کسانی بود که هم زمان با نزول «قرآن» حضور داشتند; ولی افراد بعدی توانایی آوردن مانند آن را دارند! به هیچ یک از این آراء نباید اعتنا نمود» (1).
مراد از نظریه «صرفه» این است که خداوند، خود، بازدارنده کسانی است که بخواهند با «قرآن» مقابله کنند. گرچه ممکن است افرادی توان مقابله را داشته باشند; ولی اراده قهری الهی، آنان را از انجام چنین کاری باز میدارد.
صاحبان نظریه صرفه برای اثبات رأی خود براساس «قرآن» به این آیه تمسّک جستهاند: سَأَصْرِفُ عَنْ آیاتِیَ الَّذِینَ یَتَکَبَّرُونَ فِی الْأَرْضِ ; حال آنکه منظور آیه این است که آنقدر دلایل را محکم و متقن ذکر میکنیم تا دشمنان از همانند آوری منصرف شوند.
یحیی بن حمزه، سه تقریر برای نظریه صرفه ارائه نموده است:
الف) خداوند انگیزه دشمنان را نسبت به معارضه با «قرآن» سلب نمود;
ب) خداوند تمام علوم لازم برای معارضه با قرآن را از آنان گرفت;
ج) خداوند در عمل و به صورت جبر و اکراه، آنان را از این کار بازداشت.
ابن حزم معتقد است که خداوند، به جبر، مانع دشمنان از معارضه با «قرآن» شده است; زیرا ارائه آیاتی که صرفاً ردیف کردن یک سری اسامی انبیاست، کار سادهای است. در نقد این دیدگاه باید گفت: همین ردیف کردن اسامی، چنانچه دارای نظم و وزن خاصی باشد، خالی از اعجاز نخواهد بود.
زملکانی در ردّ نظریه «صرفه» مینویسد: «اگر این قول صحیح بود، سزاوار آن بود که آنان از حال خودشان تعجّب کنند، نه از «قرآن»; و حال آنکه همه آنان از شنیدن آیات بینظیر «قرآن» به وجد میآمدند».
باقلانی مینویسد: «از جمله دلایل بطلان «صرفه» این است که اگر رقابتها با «قرآن» ممکن باشد و صرفاً منصرف کردن مردم مانع از انجام آن شود، سخن معجزه
1) (1) . اعجاز القرآن، قاضی ابوبکر باقلانی، ص42 و 44.
نخواهد بود و دیگر بهخودیخود بر غیر خودش برتری نخواهد داشت.
نظریه «صرفه» را تعریف کنید.
دلیل قرآنی قائلین به «صرفه» را ذکر کرده، تفسیر صحیح آن را نیز بنویسید.
یحیی بن حمزه برای مفهوم «صرفه» سهگونه تقریر بیان نموده است، آنها را ذکر نمایید.
دیدگاه ابن حزم ظاهری را بیان و سپس نقد کنید.
نظر سید مرتضی را درباره «صرفه» بیان کرده، تحلیل نمایید.
زملکانی چگونه نظریه «صرفه» را رد نموده است؟ توضیح دهید.
دیدگاه تفتازانی درباره «صرفه» چیست؟ توضیح دهید.
باقلانی قول به «صرف» را چگونه ابطال کرده است؟
با تحقیق و بررسی بیان کنید که آیا امروزه نیز در میان دانشمندان مسلمان، کسی به نظریه «صرفه» اعتقاد دارد؟ چرا؟
الغطاء علامه کاشف، الدین والاسلام، ج 2.
منیر سلطان، اعجاز القرآن بین المعتزلة والاشاعرة.
فضل عباسی حسن، اعجاز القرآن الکریم.
حمصی، فکرة اعجاز القرآن.
معرفت محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، ج 4.
معرفت محمدهادی، علوم قرآنی.
علوم قرآنی، تقریرات درس استاد معرفت، تألیف محمد جواد اسکندرلو.
اهداف: 1. اثبات جاودانگی دامنه تحدّی قرآن؛ 2. تبیین ملازمه بین شکست معارضان «قرآن» و اثبات اعجاز آن.
تحدّی «قرآن کریم» در آیه: وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ ، مخالفان پیامبر و «قرآن» را برانگیخت تا انگیزهای برای معارضه و همانند آوری «قرآن» پیدا کنند. بسیاری از آنان از همان آغاز متوجه شدند که «قرآن» سخنی الهی و مافوق بشری است و از همینرو، از همانند آوری رویگردانده، به مخالفتهای دیگری پرداختند; در عین حال، برخی از ساده اندیشان و مغرضان و یا مدّعیان دروغین نبوّت برای عوامفریبی وارد این میدان شده، پس از دقت و فکر و تأمّل سخنانی را ساختند که البته جز رسوایی و افتضاح برای آنان نتیجهای بهبار نیاورد و این خود موجب روشن شدن جنبهی الهی و وحیانی قرآنی گردید. در ذیل به برخی از نمونههای تاریخی در این زمینه اشاره نموده، موارد دیگر را به جلد چهارم کتاب التمهید، اثر استاد معرفت ارجاع میدهیم.
مسیلمه از جمله افرادی بود که در سال دهم هجری به محضر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) مشرّف گردید و اسلام را پذیرفت. وی پس از بازگشت به «یمامه» ادّعای نبوّت کرد و در همان سال در نامهای به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) چنین نوشت: «از مسیلمه رسول خدا به محمد
رسول خدا (صلی الله علیه و آله)، سلام بر تو! اما بعد، من در امر نبوّت با تو شریک شدهام...». وی آن نامه را توسط دو نفر برای پیامبر (صلی الله علیه و آله) ارسال نمود. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) در پاسخ نامه چنین نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم; از محمد رسول خدا به مسیلمه کذّاب، سلام بر کسی که از هدایت پیروی نماید. اما بعد، به راستی زمین از آن خداست و به هر که از بندگانش بخواهد، میدهد و سرانجام نیکو از آن پرهیزکاران میباشد» (1). او سرانجام در نبردی که میان وی و هوادارانش از یکسو با مسلمانان رخ داد، کشته شد (2). از جمله تقلیدهای ناشیانهای که وی ارائه نموده، موارد ذیل هستند:
«اَلْفِیلُ وَمَا ادْراکَ مَا الْفِیلُ لَهُ ذَنْبٌ وَبِیلٌ وَخُرْطُومٌ طَوِیلٌ... (3); فیل و تو چه میدانی که فیل چیست. دارای دمی ضخیم و خرطومی بلند است...».
«یَا ضَفْدَعُ بِنْتَ ضَفْدَعِ; نَقِّی مَانَقِّیَنَ; أَعْلاکَ فِی الْمَاءِ وَاَسْفَلُکَ فِی الطّینِ; لا الشَارِبُ تَمْنَعِینَ وَلا الْمَاءِ تُکَّدِرِینَ (4); ای قورباغه، دختر قورباغه! تمیز و صاف کن آنچه را که تمیز و صاف میکنی، بالای تو در آب و پایین تو در گل است. نه نوشنده را منع میکنی و نه آب را کدر میسازی».
«وَالْمَبَذَّراتِ زَرْعاً; وَالْحَاصِدَاتِ حَصْداً; وَالذَّارِیَاتِ قَمْحاً; وَالطَّاحِنَاتِ طَحْناً; وَالْعَاجِنَاتِ عَجْناً; وَالْخابزَاتِ خَبْزاً; وَالثَّارِدَاتِ ثَرْداً; وَاللاّقِمَاتِ لُقْماً; اهَالَةً وَسَمْناً; لَقَدْ فَضَّلْتُمْ عَلَی اهْلِ الْوَبَرِ; وَمَا سَبَقَکُم اهْلُ الْمَدَرِ; رَنِیکُمْ، فَامْنَعُوهُ; وَالْمُعْتَرّ، فَآدُوه; وَالْبَاغِی، فَنَاُوؤُه (5); قسم به بذرافشانان; به درو کنندگان; به پاک کنندگان گندم; به آسیا کنندگان; به خمیر کنندگان; به نان پزان; به تردید کنندگان; به لقمهگیران; برای فربهی; شما بر بیاباننشینان برتری دارید; اهل بیابان بر شما پیشی نجستهاند، دیگران را از مراتع و مزارع خود باز دارید و بینوایان را جای دهید و با متجاوز نبرد کنید».
او در زبان عربی ادیب بود و کتاب کلیله و دمنه را با أُسلوبی بدیع به عربی ترجمه نمود. درباره او نقل شده است که وی در زمان امام صادق (علیه السلام) به همراه ابن ابی العوجاء، ابو شاکر دیصانی و عبدالملک، موسم حج و درحالیکه به تمسخر «قرآن» پرداخته بودند، در مسجدالحرام توافق نمودند تا به معارضه «قرآن» بپردازند و مانند «قرآن» را بیاورند. از بین آنها، ابن ابیالعوجاء پیشنهاد کرد که هرکدام به اندازه یک ربع «قرآن» همانند «قرآن» را بیاورند و هنگامی که «قرآن» را نقض کنند، نبوّت محمد بن عبدالله از بین رفته، در نتیجه دوران حاکمیت اسلام نیز بهسر خواهد آمد. آنها با یکدیگر قرار گذاشتند که تا سال آینده، هر یک سهم خود را آماده نموده، در همان مکان مقرّر ارائه دهند. پس از گذشت یک سال که دوباره در آنجا گرد هم آمدند; هیچکدام نتوانسته بودند مأموریتشان را انجام دهند و هریک از آنها شرح حال خویش را چنین گزارش نمود:
ابن مقفع میگوید: این «قرآن» از سنخ و جنس کلام بشر نیست و من از زمانی که از شما جدا شدم، پیوسته در این عبارت به فکر فرو رفتهام و نمیتوانم نظیر آن را ارائه دهم و آن چنین است:
وَ قِیلَ یا أَرْضُ ابْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی وَ غِیضَ الْماءُ وَ قُضِیَ الْأَمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَی الْجُودِیِّ وَ قِیلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمِینَ 2 ; به زمین خطاب شد که فوراً آبت را فرو بر و به
1) (1) . التمهید فی علوم القرآن، محمدهادی معرفت، ج4، ص231.
آسمان امر شد که باران را قطع کن و زمین آب را در خود فرو برد و حکم انجام شد و کشتی بر کوه جودی قرار گرفت و فرمان هلاکت ستمکاران در رسید.
ابن ابیالعوجاء میگوید: من از زمان جدایی از شما همواره در این عبارت به فکر فرو رفتهام و نمیتوانم عباراتی موازی با آن فصاحت و بیان بیاورم و این عبارت مرا از معارضه بازداشته است تا [نتوانم] مانند دیگر عبارات «قرآن» بیاورم و آن چنین است:
فَلَمَّا اسْتَیْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِیًّا 1 ; چون برادران از پذیرفتن خواهش خود مأیوس شدند، با خود خلوت کردند.
عبدالملک اینچنین گزارش میدهد: من نیز از زمانی که از شما جدا شدم، ذهنم را عباراتی مشغول نموده و برای مقابله آن احساس ناتوانی میکنم و از بقیه آن منصرف شدم و آن آیه عبارت است از:
یا أَیُّهَا النّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِینَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ یَخْلُقُوا ذُباباً وَ لَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَ إِنْ یَسْلُبْهُمُ الذُّبابُ شَیْئاً لا یَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطّالِبُ وَ الْمَطْلُوبُ 2 ; ای مردم مشرک (کافر)! به این مَثَل گوش فرا دهید و آن بتهایی که آنها را خدا میخوانید، هرگز بر آفریدن مگسی - هر چند همه اجتماع کنند - قادر نیستند و اگر مگس (ناتوان) چیزی از آنها بگیرد، قدرت باز گرفتن آن را ندارند. بدانید که طالب و مطلوب (یعنی بت و بتپرستی یا عابد و معبود) هر دو ناچیز و ناتوانند.
ابو شاکر میگوید: من از هنگامی که از شما جدا شدم، در عبارات «قرآن» مطالعه کردم و شگفتی آنها بهویژه عبارت: لَوْ کانَ فِیهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللّهُ لَفَسَدَتا 3 مرا به خود واداشته است.
هشام بن حکم که از بزرگان و یاران خاص امام صادق (علیه السلام) است، میگوید: در هنگامی که آنها مشغول گفتوگو در کنار کعبه بودند، امام صادق (علیه السلام) از کنار آنها میگذشت و میدانست که چه میگویند. امام (علیه السلام) در همان حال با صدای بلند شروع به
تلاوت این آیه فرمود:
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً 1 ; بگو اگر انس و جن متفق شوند که مانند این «قرآن» را بیاورند، هرگز نتوانند; هر چند همه پشتیبان یکدیگر باشند.
آن گروه چهار نفره که خود از سخنوران عرب بودند و خود را در برابر «قرآن» عاجز میدیدند، همانند دیگر افراد که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نیز تلاش بر معارضه داشتند، سرافکنده شده و پراکنده گشتند.
سجاح (دختر حارث بن سوید تمیمی) مدعی نزول وحی بود; او به مسیلمه کذّاب روی آورد و با او ازدواج نمود; از جملات معارضه گونه او چنین است:
«اِنَّ اللَّهَ خَلَقَ النِّسَاءَ افْرَاجاً; وَجَعَلَ الرِّجَالَ لَهُنَّ ازْواجاً; فَتُولِجُ فِیهِنَّ قَعْساً إیلاجاً; ثُمَّ نَخْرِجُهَا اذَا نَشَاءُ اخْراجاً; فَیَنْتِجْنَ لَنَا سَخَالا انْتَاجاً (1); به درستی که خداوند زنان را که دارای فرج (رحم) هستند، آفرید و برای آنان مردانی را به عنوان همسر قرار داد. پس ما در آن فرجها با فشار ادخال میکنیم؛ سپس هرگاه بخواهیم آن را اخراج مینماییم و در نتیجه آنها صاحبان فرزند میشوند».
احمد بن عبدالله بن سلیمان، معروف به ابوالعلاء معری، شاعر، لغتدان و استاد فن صنایع ادبی بود. چنانکه نقل شده یکی از معارضههای او با «قرآن» اینگونه بود:
«أُقْسِمُ بِخَالِقِ الْخَیْلِ وَالرِّیحِ الهَابةِ بِلَیْل; مَا بَیْنَ الاَْشْرَاطِ وَ مَطَالِعِ سُهَیْل; انَّ الْکَافِرِ لِطَوِیلُ الْوَیْلِ وَاِنَّ الْعُمُرَ لَمَکْفُوفٌ الدَّلِیلُ; تَعدّ اتَّقِ مَدَارِجِ السّیل وَ طَالِع التَّوبةِ مِنْ قَبِیل; تَنْجُ وَ أَخَالِکَ بِنَاج (2); سوگند میخورم به آفریدگار اسبان و بادی که در هنگام شب
میوزد، حدّ فاصل میان علائم و محلهای طلوع ستاره سهیل; همانا که کافر دارای هلاکت بلندی است و...».
احمد بن حسین بن حسن بن عبدالحمد کندری، معروف به متنبی، شاعر و ادیب در زبان عربی است. او نیز از کسانی است که به معارضه با «قرآن» پرداخته و آن چنانکه نقل شده، معارضه او چنین بوده است:
«وَالنَّجْمِ السَّیَّارِ وَ الْفَلَکِ الدَّوَّارِ وَاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ; انَّ الْکُفَّارَ لَفِی أَخْطَار; أَمْضِ عَلَی سُنَّتِکَ وَأَقِفْ إثرَ مَنْ قَبْلِکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ; فَاِنَّ اللَّهَ قَامِعٌ بِکَ زِیغَ مَن الْحَدَ فِی دِینِهِ وَ ضَلَّ عَنْ سَبِیلِهِ; (1)سوگند به ستاره سیار (پیوسته در حال حرکت) و قسم به گردونه در حال چرخش و سوگند به شب و روز; همانا کافر در خطراتی بهسر میبرد. [ای پیامبر] سنّت خویش را اجرا نما و از پیامبران پیش از خود پیروی کن; پس به درستی که خداوند به وسیله تو، انحراف ملحدان و گمراهان را از بین خواهد برد».
در طول تاریخ، همواره بیخبران و معاندانی بودهاند که در برابر نور حق، مقاومت نموده، با تمام سرمایههای خود که آنها نیز امانت الهی بوده است، در برابر خدای خویش به خود بالیده و در راه خاموش نمودن نور حق قدم برداشتهاند. در میان این زشت سیرتان، کسانی هستند که در صدر اسلام، در هنگام طلوع خورشید اسلام و ظهور کتاب آسمانی قرآن (آن مشعل هدایت) به جبهه نبرد با حق پیوسته، در برابر «قرآن» ایستادگی نموده، چنین ادعا کردند که «قرآن» میتواند همانند داشته باشد; زیرا کتابی فوقالعاده نبوده و معجزه یا کلامالله نیست; بلکه سخنی بشری است و آنها هم میتوانند کتابی همانند آن بیافرینند.
از آن جمع نادان و بیخبر از خدا، عدهای قدم فراتر نهاده، خود را پیامبر آسمانی نیز معرفی نمودهاند که تاریخ، چهره این دروغگویان را برای نسلهای بعد روشن
1) (1) . لغتنامه، دهخدا، ذیل کلمه ابوالطیب، ص566.
ساخته است. اینها که به معارضه با «قرآن» پرداختند، کلامی آوردند که هیچ تشابهی با «قرآن» نداشت و آنان را بیش از پیش رسوا ساخت. چنانکه گذشت، با نمونههایی از معارضههای آنان با «قرآن» آشنا شدیم و در قرن معاصر نیز عدّهای با استفاده از شبکه اینترنت به معارضه با «قرآن» پرداختهاند؛ از جمله، اخیراً گروهی مسیحی با هدف تبلیغ برای مسیحیت و معارضه با «قرآن» و اسلام، به ساخت چهار قطعه شبیه سورههای «قرآن» به نامهای سوره مسلمون، سوره الایمان، سوره الوصایا و سوره التجسد اقدام کردهاند (1)که البته به سازنده این سورههای جعلی هیچ اشارهای نشده است. برخی از اشکالات این معارضهها عبارتند از: 1. اقتباس از «قرآن»; 2. مغایرت با فصاحت و بلاغت تام و کامل; 3. تناقض و... (2).
برخی از مخالفان پیامبر (صلی الله علیه و آله) و «قرآن» وارد عرصه معارضه با «قرآن» شدند؛ ولی آنچه را که ارائه نمودند، به اندازهای سست و سخیف بود که نتیجه آن، جز رسوایی هرچه بیشتر آنان و اثبات اعجاز «قرآن» نشد.
مسیلمه کذّاب از جمله افرادی است که چهار مورد از معارضههای وی بیان گردید; مانند: «اَلْفِیلُ وَ مَا ادْراکَ مَا الْفِیلُ لَهُ ذَنْبٌ وَبِیلٌ وَخُرْطُومٌ طَوِیلٌ...».
ابن مقفع، ابن أبی العوجاء، عبدالملک و ابوشاکر در کنار خانه خدا با هم توافق نمودند که در طول یکسال هرکدام شبیه یک ربع قرآن، سخنانی ارائه دهند تا نبوّت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) نقض گردد; ولی پس از تلاش مستمر یک ساله، همگی به عجز خود اعتراف نمودند.
نمونه معارضه سجاح با «قرآن» عبارت است از: «اِنَّ اللَّهَ خَلَقَ النِّسَاءَ افْرَاجاً; وَ جَعَلَ الرِّجَالَ لَهُنَّ ازْواجاً; فَتُولِجُ فِیهِنَّ قَعْساً إیلاجاً; ثُمَّ نَخْرِجُهَا اذَا نَشَاءُ اخْراجاً...».
نمونهای از معارضه ابوالعلاء معری چنین بود: «أُقْسِمُ بِخَالِقِ الْخَیْلِ وَالرِّیحِ الهَابةِ بِلَیْل; مَا بَیْنَ الاَْشْرَاطِ وَ مَطَالِعِ سُهَیْل; انَّ الْکَافِرِ لِطَوِیلُ الْوَیْلِ...».
«وَالنَّجْمِ السَّیَّارِ وَ الْفَلَکِ الدَّوَّارِ وَاللَّیْلِ وَالنَّهَارِ; انَّ الْکُفَّارَ لَفِی أَخْطَار; أَمْضِ عَلَی سُنَّتِکَ وَأَقِفْ إثرَ مَنْ قَبْلِکَ مِنَ الْمُرْسَلِینَ; فَاِنَّ اللَّهَ قَامِعٌ بِکَ زِیغَ مَن الْحَدَ فِی دِینِهِ...».
مسیلمه کذّاب در مقام معارضه با «قرآن»، چه نمونههایی از خود ارائه کرده است.
ابن مقفع و همراهانش پس از یک سال تلاش مستمر به منظور معارضه با «قرآن»، چه نوع اعترافاتی را از خود ابراز داشتند؟
سجاح در مقام معارضه با «قرآن» چه سخنی را از خود ارائه نمود و مفهوم آنها چیست؟
در شبکه اینترنت چه نوع سورههایی را جعل کردهاند؟ آنها را نام برده، عمدهترین اشکالات آنها را بیان نمایید.
از مجموع تلاشهای مخالفان با «قرآن»، چه نوع نتیجه و تحلیلی را میتوان در این زمینه ارائه کرد؟
آیا امکان دارد در اثر رشد دانش بشر؛ بهویژه در ادبیات عرب، زمانی فرا رسد که ارائه سورهای نظیر «قرآن» امکانپذیر شود؟ چرا؟ نظر خود را بیان و ابعاد مختلف آن را توضیح دهید.
معرفت محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، ج4.
دکتر مؤدّب، کتاب اعجاز القرآن.
درسنامه اعجاز قرآن، (درسهای استاد محمود رجبی).
رافعی، اعجاز القرآن.
طبرسی، احتجاج، ج2.
مجلسی، بحارالانوار، ج89.
تاریخ طبری.
اهداف: 1) اثبات موهون بودن منشأ شبهه تحریف؛ 2) معرفی منابع عام و خاصِ «تحریف»؛ به منظور آشنا ساختن مخاطبان با مبانی و دلایل سست آنها.
روشن است که اتّهام تحریف «قرآن کریم» به مسلمانان؛ بهویژه شیعیان، تهمتی نادرست، غیرمنصفانه و مخالف با [نظر] صریح «قرآن» است; زیرا خداوند حکیم، صیانت «قرآن» از هرگونه تحریف، گزند و آسیب را برای همیشه تاریخ تضمین نموده، میفرماید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ 1 ; ما «قرآن» را نازل کردیم و ما خود، حافظ و نگهبان آن خواهیم بود.
این نسبت کورکورانه و ظالمانه، از دوران اختلاف صاحبان مصاحف اوّلیه آغاز شد; همان زمان که رقابتی شدید در ثبت و نگارش «قرآن» و تعلیم قرائت آن در جریان بود و هریک از آنها چنین میپنداشت که قرائت اصیل و صحیح، تنها نزد اوست و دیگران بر خطا بوده، قرائت شاذ و غیر معتبر را ارائه میدهند.
این اوضاع و شرایط ادامه داشت تا اینکه زمان «توحید مصاحف» (یکسانسازی مصحفها و ایجاد قرائتی واحد) در دوران عثمان فرا رسید; البته این اقدام توسط گروهی به اجرا درآمد که صلاحیت کافی و وافی برای چنین امر مهم و حیاتی را
نداشتند; لذا اشتباهاتی در رسمالخط «قرآن» صورت گرفت و بین نسخههای متعدد آن با نسخه اصلی - که در مدینه بود - اختلاف پدید آمد. (1)
بههرحال، موضوع تحریف ناپذیری «قرآن» یکی از مباحث مهم مربوط به تاریخ «قرآن» است. به رغم آنکه کتابهای آسمانی پیشین؛ بهویژه «تورات» و «انجیل» دستخوش تحریف گردیدهاند؛ ولی خداوند، سلامت «قرآن» را که اصیلترین منبع جاودانه اسلام است، از هرگونه آسیبی تضمین نموده است.
شایان ذکر است که «قرآن»، خود را «مهیمن» (2)بر کتابهای آسمانی میداند. این ویژگی بهطور مشخص در دو زمینه تجلّی پیدا کرده است: یکی در زمینه اعجاز «قرآن» و دیگری تحریفناپذیری آن. «مهیمن بودن قرآن» وقتی عینیت و قطعیت مییابد که این دو باور و اعتقادِ متکی بر واقعیت مسلّم خارجی، یعنی «اعتقاد به معجزه بودن» و «اعتقاد به سلامت آن از تحریف»، در مورد آن وجود داشته باشد.
اعتقاد جزمی به اینکه «قرآن»، کلام خدا، وحی نامه الهی و معجزه جاودانه پیامبر گرامی اسلام (صلی الله علیه و آله) است، «قرآن» را فراتر از دیگر کتابهای آسمانی و جایگاه آن را در زندگی مسلمانان، جایگاهی بس رفیع و والا قرار داده، ارزش و قداست آن را صد چندان مینماید؛ اما اثبات معجزه بودن «قرآن» در صورتی مؤثّر و سودمند خواهد بود که تحریفناپذیری آن اثبات گردد; زیرا اعتقاد به اعتبار، ارزش و قداست این کتاب آسمانی، به تحریفناپذیری آن - که موضوع این بخش از درسنامه است - بستگی دارد.
پس از جریان توحید مصاحف، برخی از صحابه و تابعین، مانند ابن مسعود، ابن عباس و عایشه، درباره نگارش «قرآن» و تعلیم قرائتها، دیدگاهها و ایرادهایی داشتند. از خلال این گفتوگوها و برخوردها، روایات و حکایاتی باقی ماند که ظاهر گرایان و
«حشویه» با حرص و ولع تمام، آنها را ضبط و در کتابهای روایی خود بیان نمودند و همین امر بعدها مشکل «احتمال تحریف» در نصّ «قرآن کریم» را به وجود آورد. آنچه موجب گرمی بازار این جریان و رواج یافتن این گزافهها و سخنان باطل شد، نغمههای الحادی و جاهلی بدخواهان - از قبیل بنیامیه و دیگران - بود که رؤیای نقض عظمت و حاکمیت اسلام و پایین آوردن کرامت «قرآن» را در مغز خود میپروراندند؛ اما چه گمان باطلی! چرا که خداوند میفرماید:
یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ 1 ; آنان میخواهند نور خدا را با دهانهای خود خاموش سازند; ولی خداوند نور خود را کامل میکند؛ هر چند کافران خوش نداشته باشند.
در این میان، برخی از اندیشمندان که گمان کردهاند این روایات از نظر سند صحیح بوده و بر وقوع تحریف در نصّ «قرآن» دلالت صریح دارند، در پس تلاشی بیثمر، سعی نمودهاند این روایات را توجیه کنند. ازاینرو، برخی از این روایات را - با همه پراکندگی و ضعفی که دارند - پذیرفته و به مضمون آن فتوا دادهاند و بعضی دیگر را پس از آنکه راهی برای تأویل آن نیافتند، رها نمودهاند آخرین سخنی که در این زمینه یافتهاند، مسئله «نسخ تلاوت» است. بطلان این پندار خام، طبق قواعد علم اصول روشن است. فقهای امامیه نیز بر همه این پندارهای خرافی خط بطلان کشیده، هیچگونه اعتباری برای این افسانهها قائل نیستند; چرا که سستی و بیپایگی این پندارها و افسانهها در نزد عقل روشن و ساحت مقدس «قرآن کریم» از آن منزه و به دور است. خداوند سبحان میفرماید:
وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ* لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ 2 ; بیگمان این کتابی است شکستناپذیر که هیچگونه باطلی - نه از پیشرو و نه از پشتسر (بههیچوجه) - به سراغ آن نمیآید; چرا که از سوی خداوند حکیم و شایسته ستایش نازل شده است.
مسئلهْ «تحریف قرآن» از مسائل بسیار کهن و با سابقه بوده که مدتهای مدیدی از اهمیت و نقل آن در نوشتهها و مجامع اسلامی کاسته شده بود؛ اما به تازگی، دشمنان اسلام و مخالفان مغرض انقلاب اسلامی با تحریکات و تأیید استکبار و صهیونیسم بینالملل، به منظور ضربه زدن به این نهضت مقدس، تاکتیکها و شیوههایی همچون مطرح ساختن شبهه تحریف را برگزیدهاند که از این طریق میخواهند شیعیان را به عنوان قائلان تحریف قرآن، به جهانیان معرفی کنند! حجت و دستاویز آنان در این راستا تنها این است که فلان عالم شیعی در کتاب خود چنین نظریهای را ارائه کرده است; حال آنکه معقول نیست که اظهارنظر شخصی یک یا دو فرد از عالمان یک مذهب، به عنوان اعتقاد و رأی مسلّم آن مذهب و نظریه تمامی عالمان قلمداد گردد. بنابراین، همانگونه که شایسته نیست نظر ابن الخطیب سنّی (از قائلان به تحریف) را مبین اعتقاد اهل سنّت و ملاک تشخیص باور همه آنان دانست، همچنین رأی تعداد انگشت شماری از شیعیان (اخباریان) هرگز حاکی از نظریه مذهب تشیع، پیرامون تحریف «قرآن» نیست. بنابراین اکثریت قریب به اتفاق شیعیان و بیشتر عالمان اهل سنت، به شدّت، تحریف «قرآن» را انکار و تکذیب میکنند و صرف وجود روایاتی در منابع شیعه و سنی نیز بیانگر دیدگاههای آنان نبوده است; زیرا اکثر آن روایات، به لحاظ سند، مخدوش و یا به لحاظ محتوای قابل تأویل و توجیه هستند; چنانکه در محلّ خود اثبات شده است.
در اینجا برای آشنایی بیشتر دانشپژوهان، آثار و منابعی از قرآنپژوهان بزرگ اسلامی (از قرن چهارم هجری تا عصر حاضر) را که پیرامون تحریف قرآن مطالبی بیان نمودهاند، مرور میکنیم:
الاعتقادات، ص103; الشیخ ابو جعفر الصدوق (ت381ق.)
التبیان فی تفسیرالقرآن، ج6، ص320; شیخ الطائفة الطوسی (ت 460ق.)
مجمعالبیان فی تفسیر القرآن، ج6، ص509، أمین الاسلام الطبرسی (ت 548ق.)
روضالجنان و روحالجنان فی تفسیر القرآن، ج1، ص31. أبوالفتوح رازی (ت 555ق.)
عن الآء الرحمن، ص26، المحقق الکرکی (ت 940ق.)
منهج الصادقین، ج5، ص154; ملاّ فتح الله الکاشانی (ت 988ق.)
مختصر نهجالبیان عن کشف معانی القرآن، ص262; الشیبانی (ت قبل 994ق.)
سواطع الالهام، ج3، ص214; الشیخ أبوالفیض الناکوری (ت 1004ق.)
الوافیة فی الاصول، عن التحقیق فی نفی التحریف، ص23; العلاّمة التونی (ت 1071 ق.)
تفسیر الصافی، ج3، ص102; ملاّ محمدمحسن الفیض الکاشانی (ت 1091ق.)
کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج7، ص104; القمی المشهدی (از بزرگان قرن 12 ق.)
الفوائد فی علم الاصول، مبحث حجیة الکتاب، عن التحقیق فی نفی التحریف; السید مهدی الطباطبایی (ت 1212 ق.)
الجوهر الثمین; السید عبدالله شبّر (ت 1242 ق.)
بشری الوصول إلی أسرار علم الاصول عن التحقیق فی نفی التحریف; السید حسین الکوه کمرهای (ت 1299 ق.)
المیزان فی تفسیر القرآن، ج12، ص107; العلاّمة الطباطبایی (ت 1402 ق.)
شایان ذکر است که کتب مذکور، برخی از منابع تفسیری یا اصولی هستند که در بعضی از مجلّدات یا فصول خود، به صورت عام، مباحثی را در زمینه مسئلهْ تحریف و ابطال آن مطرح نمودهاند (1).
کشف الارتیاب عن تحریف کتاب ربّ الارباب، محمود بن ابی القاسم الطهرانی، 1302 ق.
آلاء الرحیم فی الرد علی تحریف القرآن، تهران، مکتبة الإسلام.
البرهان علی عدم تحریف القرآن، مهدی بروجردی، تهران، انتشارات مصطفوی، 1374 ش.
البرهان علی سلامة القرآن من الزیادة و النقصان، محمد سعیدی یاسین، بیروت،
1) (1) . جهت اطلاعات بیشتر ر. ک: سلامة القرآن من التحریف، فتحالله نجّارزادگان، ص23 به بعد.
مؤسسة الوفاء، 1933 م.
الحجّة علی فصل الخطاب فی ابطال القول بتحریف الکتاب، عبدالحسین محمدی الهیدجی، قم، مطبعة العلمیة، 1363 ش.
افسانه تحریف قرآن، سید احمد مهدوی فخر کرمانی، تهران، کانون انتشار، 1350 ش.
افسانه تحریف قرآن، رسول جعفریان، ترجمه محمود شریفی، تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، 1367 ش.
قرآن هرگز تحریف نشده، حسن حسن زاده آملی، ترجمه عبدالعلی محمدی شاهرودی، قم، انتشارات قیام، 1371 ش.
البرهان علی عدم تحریف القرآن، مرتضی الرضوی، بیروت، ارشاد، 1411 ق.
التحقیق فی نفی التحریف عن القرآن الشریف، سید علی الحسینی المیلانی، قم، دار القرآن الکریم، 1410 ق.
دفاع عن القرآن الکریم فی وجه الملاحدة والمغرضین، محمود سعد، اسکندریة، مصر، دارالمعرفة الجامعیة، 1992 م.
صوت الحق و دعوة الحق، لطف الله الصافی، بیروت، دارالتعارف، حدود 1396ق.
القرآن مصون من التحریف، لطف الله الصافی، قم، دارالقرآن الکریم، 1412 ق.
صیانة القرآن من التحریف، محمدهادی معرفة، قم، مؤسسة النشر الإسلامی، 1413 ق.
سلامة القرآن من التحریف، فتح الله المحمدی (نجّار زادگان)، تهران، دار مشعر، 1337 ه-.
پس از جریان «توحید مصاحف»، برخی از صحابه و تابعین، درباره نگارش «قرآن» و تعلیم قرائتها، نظرات و ایراداتی داشتند. از خلال این گفتوگوها، روایاتی باقی ماند که ظاهرگرایان و «حشویه» آنها را ثبت و در کتب روایی خود نقل کردند و همین امر مشکل احتمال تحریف را ایجاد کرد.
به رغم آنکه کتب آسمانی پیشین دستخوش تحریف گردیدهاند؛ ولی خداوند، سلامت «قرآن» را که اصیلترین منبع جاودانه اسلام است، از هرگونه تحریفی تضمین نموده است.
اثبات معجزه بودن «قرآن» در صورتی مؤثّر و سودمند است که تحریفناپذیری آن اثبات گردد; زیرا اعتقاد به اعتبار، ارزش و قداست «قرآن»، منوط به تحریفناپذیری آن است.
همانگونه که شایسته نیست نظر ابنالخطیب (سنّی معتقد به تحریف) را مبین اعتقاد اهل سنّت بدانیم، همچنین رأی گروه اندک اخباریون شیعه، هرگز حاکی از نظریه مذهب تشیع و محقّقان شیعه، درباره تحریف «قرآن» نیست.
وجود روایاتی در منابع حدیثی شیعه و سنّی نیز کاشف دیدگاه عالمان و محقّقان آنها نیست; زیرا بسیاری از آن روایات از جهت سند مخدوش بوده و سایر روایات نیز به لحاظ متن و محتوا، قابل تأویل و توجیه صحیح هستند.
برخی از مهمترین منابعی که تاکنون در زمینه عدم تحریف تألیف شدهاند، عبارتند از:
صیانة القرآن من التحریف، تألیف محمدهادی معرفت; سلامة القرآن من التحریف، تألیف دکتر نجّار زادگان; القرآن مصون من التحریف، تألیف لطفالله صافی; و «قرآن هرگز تحریف نشده است، تألیف علامه حسن زاده آملی.
اتّهام «تحریف قرآن» به شیعیان و به سخن دیگر، «تاریخ پیدایش شبهه تحریف» از چه زمانی بوده است؟
منشأ پیدایش «شبهه تحریف» را توضیح دهید.
ویژگی «مهیمن» بودن «قرآن» در دو زمینه تجلّی پیدا کرده است; آن دو زمینه را بیان نمایید.
توضیح دهید که مسئلهْ معجزه بودن «قرآن» به چه موضوع دیگری وابسته است؟
چرا استکبار جهانی در قرن اخیر، دوباره شبهه تحریف را احیا و مطرح نموده است؟
برخی از تفسیرهایی را که ذیل آیات تحفیظ و نفی باطل، به تشریح مسئلهْ تحریف و اثبات عدم تحریفپرداختهاند، نام ببرید.
چهار مورد از منابع مربوط به مسئلهْ عدم تحریف را ذکر نمایید.
دکتر نجّار زادگان، سلامة القرآن من التحریف.
استاد معرفت، صیانة القرآن من التحریف.
خوئی آیة الله سید ابوالقاسم (رحمه الله)، البیان فی تفسیر القرآن.
شهرستانی عبدالکریم، الملل و النحل، ج 1.
جزایری سید نعمت الله، منبع الحیاة.
نوری محمدحسین، فصل الخطاب.
علاّمه حلّی، أجوبة المسائل المهناویه.
اهداف: 1) آشنایی با مفهوم تحریف و گونههای مختلف آن؛ 2) تعیین تحریفی که موضوع مصونیت در آیات «قرآن» است (مشخص ساختن محل نزاع در مبحث تحریف).
تحریف از ریشه «حرف»، به معنای «کناره و طرف هر چیزی» است. راغب در «مفردات» مینویسد:
«تَحْرِیفُ الشَّیءِ، إِمَالَتُهُ وَ الْعُدُولُ بِهِ عَنْ مَوْضِعِهِ الَی جَانِب; مَأْخُوذٌ مِنْ حَرْفِ الشَّیء بِمَعْنَی طَرَفِهِ وَجَانِبِه (1); تحریف هرچیز بهمعنای منحرفساختن وجابهجا کردن آن از جایگاهخودش به جایگاه دیگری است. این واژه از «حرف الشیء» گرفته شده; به معنای گوشه و کناره آن است».
با توجه به آنچه [بیان گردید] «تحریف کلام» به معنای منحرف کردن سخن از مسیر طبیعی آن است. مسیر طبیعی الفاظ و عبارتها همان افاده معانی حقیقی و مراد واقعی آنهاست و در صورت انحراف از آن معانی، تحریف تحقّق مییابد. لذا تحریف کلام را چنین وصف کردهاند: «تَفْسِیرُهُ عَلَی غَیْرِ وَجْهِهِ; تفسیر نمودن آن برخلاف آنچه ظاهر آن است» اینگونه تفسیر، نوعی تأویل نارواست; یعنی دگرگون ساختن کلام و برگرداندن آن به سویی دیگر. به اینگونه از تحریف، تحریف معنوی گفته میشود; زیرا در واقع، دلالت لفظ را دگرگون ساخته، از مسیر خود منحرف میکند و از مصادیق
1) (1) . المفردات فی غریب القرآن، للراغب الاصفهانی.
تفسیر به رأی به شمار میرود. در «قرآن»، هر جا که واژه تحریف آمده، همین معنا (تحریف معنوی) اراده شده است; چنانکه علاّمه طبرسی در تفسیر آیه: یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ 1 مینویسد: «أی یفسرونه علی غیر ما أنزل و هو سوء التأویل (1); آن را برخلاف آنچه خداوند اراده کرده، تفسیر میکنند و آن بد تأویل کردن است».
زمخشری نیز در تفسیر آیه مذکور گفته است: «أی یمیلونها عن مواضعها (2); لفظ را از موضع خود منحرف ساختهاند»; زیرا اگر لفظ طبق معنای واقعی - که ظاهر لفظ بر آن دلالت دارد - تفسیر و تبیین نگردد، بیشک از موضع اصلی خود منحرف شده است.
شعرانی در حاشیه مجمع البیان مینویسد: «مواضع لفظ همان معانی لفظ است; زیرا هر لفظ برای معنایی خاص وضع شده و اگر ازآن موضع زایل گردد و به معنای دیگر - که خواسته لفظ نباشد - تفسیر شود، هر آینه آن لفظ از موضع خود منحرف شده است». زمخشری نیز در اینباره میگوید: «الفاظ مواضعی دارند که شایسته آنها است و آن عبارت است از معانی که موضوع له الفاظ میباشد و سزاوار است الفاظ در همان معانی استعمال شوند; لذا اگر از آن معانی دور شوند، وامانده و غریب خواهند بود» (3).
همچنین در «قرآن» میخوانیم:
وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَعْبُدُ اللّهَ عَلی حَرْفٍ فَإِنْ أَصابَهُ خَیْرٌ اطْمَأَنَّ بِهِ وَ إِنْ أَصابَتْهُ فِتْنَةٌ انْقَلَبَ عَلی وَجْهِهِ 5 ; و بعضی از مردم، خدا را در کناره میپرستند [یعنی تنها با زبان نیایش میکنند و ایمان قلبیشان ضعیف است[؛ پس اگر] دنیا به آنان رو کند و نفع و] خیری به آنان برسد، بدان اطمینان مییابند; اما اگر برای امتحان، حادثه ناگواری برایشان رخ دهد، دگرگون میشوند [و به کفر رو میآورند]
زمخشری در تفسیر این آیه مینویسد: «أی علی طرف من الدین لا فی و سطه و قلبه...; اینان پیوسته بر کناره دین قرار دارند؛ نه در وسط و قلب دین». این بر اثر
اضطراب و تزلزل آنان در دین است و بدینلحاظ، هیچگاه آرامش خاطر ندارند؛ همانند کسی که بر کناره لشکر حرکت میکند تا هرگاه پیروزی و غنیمت نصیب گردید، پابرجا و با دیگران سهیم باشد و اگر شکست فرا رسید، پا به فرار [نهاده]، راه نجات خود را پی بگیرد (1).
ابن منظور نیز پیرامون موضوع تحریف در لسان العرب مینویسد: «تحریف الکلم عن مواضعه»; یعنی تغییر و منحرف ساختن سخن از معنای اصلی به معنای دیگری که با معنای اصلی از جهاتی شبیه و در کنار آن است و در خیال انسان به معنای اصلی نزدیک میباشد; همانگونه که یهودیان معانی تورات را تحریف کرده، به معانی مشابه معنای اصلی تفسیر میکردند و خداوند در بیان این عملشان میفرماید: مِنَ الَّذِینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ 2 .
در روایات معصومین (علیهم السلام) نیز همین معنا به چشم میخورد; چنانکه امام باقر (علیه السلام) در نامهای به سعد الخیر میفرماید:
«یکی از شیوههای آنان در پشتسرانداختن کتاب و بیاعتنایی به آن، چنین بود که حروف و الفاظ آن را به خوبی برپا میداشتند; ولی حدود و مضامین آن را تحریف میکردند. در نتیجه، کتاب را روایت و تلاوت مینمودند; اما آن را به کار نمیبستند. جاهلان از اینکه آنان کتاب را حفظ و روایت [میکردند]، خشنود میشدند و عمل نکردن آنان به کتاب خدا، دانایان را اندوهگین میساخت». (2)
در حقیقت، آنان از عبارتها و واژگان به خوبی محافظت میکردند، ولی آن را بد تأویل و تفسیر مینمودند و محتوای آن را بهکار نمیبستند.
در تحریف اصطلاحی، برخلاف تحریف لغوی که به معنای تصرّف و تغییر در معنای کلمه است، تصرّف در الفاظ قرآن منظور است. به بیان دیگر؛ تحریف اصطلاحی، اختصاص به
تحریف لفظی دارد و تحریف لغوی، اختصاص به تحریف معنوی. بنابراین میتوان گفت که «قرآن» در استعمالات خود، تحریف را جز در معنای لغوی آن بهکار نبرده است؛ ولی محور در مباحث تحریف ناپذیری «قرآن»، به تحریف لفظی و اصطلاحی مربوط میشود (1).
با نگاهی جامع و دقیق میتوان تحریف را در هفتگونه تقسیم و تعریف نمود که در ذیل ارائه میشود:
« من فسر القرآن برأیه فلیتبوأ مقعده من النار (2); هرکس قرآن را به دلخواه خود تفسیر کند، باید جایگاه خود را در آتش مشخّص سازد».
ثبت آیه یا سوره در مصحف، برخلاف ترتیب نزول: درباره سورهها اینگونه جابهجایی صورت گرفته است; ولی در آیات، احتمال آن بسیار ضعیف است.
اختلاف قرائت که برخلاف قرائت مشهور باشد: این کار از صدر اول تا قرنها ادامه داشته است و کسانی از قرّاء برخلاف قرائت معروف قرائت میکردهاند؛ یعنی آیه به شکلی خاص نازل شده؛ ولی قاری آن را بهگونه دیگری میخواند. به عنوان مثال برخی از قرّاء براساس اجتهاد شخصی خود: فَالْیَوْمَ نُنَجِّیکَ را به صورت «فالیوم ننحیک» و یا لِمَنْ خَلْفَکَ را به صورت «لِمَنْ خَلَقَکَ» میخواندند و یا فَتَبَیَّنُوا 3 را به صورت «فتثبّتوا» قرائت میکردند.
اختلاف در لهجه: هر یک از قبایل عرب، لهجهای ویژه خود داشتند و برخلاف لهجه قریش، «قرآن» را تلاوت میکردند; حال آنکه طبق قول مشهور، «قرآن» به لهجه قریش نازل شده بود; البته پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) این اختلاف لهجهها را اجازه فرمود. حدیث
«نزول القرآن علی سبعة أحرف» ، ناطر به اختلاف لهجههاست. به عنوان مثال: برخی از عربها - از قبایل غیر قریش - دو واژه قرآنی «نَعبد» و «نَستعین» را به لهجه قبیله خود، به صورت «نِعبد» و «نِستعین» میخواندند.
شایان ذکر است که تغییر لهجه، مادامی که مخلّ معنا نباشد، اشکالی ندارد; حتی در روایت آمده است که اگر قرائت شخصی به زبان غیر عربی باشد، ملائکه آن را به صورت عربی به عالم بالا میبرند (1)امّا اگر تغییر لهجه، موجب خطا و یا مخالفت با قواعد عربی باشد، جایز نخواهد بود؛ چنانکه در سوره «زمر»، آیه «بیست و هشتم» میخوانیم: قُرْآناً عَرَبِیًّا غَیْرَ ذِی عِوَجٍ ; پس «قرآن» به صورت عربی آن، «قرآن» به شمار میرود و ما موظّف هستیم که آن را به صورت عربی بیاموزیم و بخوانیم (2).
تبدیل کلمات: یعنی لفظی را از «قرآن» برداشتن و مرادف آن را جایگزین کردن. میگویند: عبدالله بن مسعود، تعویض کلمات را جایز میدانست؛ به شرط آنکه به اصل معنا آسیب وارد نگردد. از اینرو، واژگان دشوار «قرآن» را به واژگان آسانتر مبدّل مینمود. به عنوان مثال: به جای واژه «علیم»، مترادف آن یعنی «حکیم» آورده شود. حقیقت آن است که تغییر در لفظ بههیچوجه در «قرآن» جایز نیست; زیرا اثبات اعجاز به لفظ و معنا (توأماً) میباشد.
افزودن بر قرآن: از ابن مسعود روایت شده است که برخی واژگان را به عنوان تفسیر در خلال آیه میآورد تا مراد آیه را روشنتر سازد; چنانکه در آیه تبلیغ، جمله «اِنَّ عَلِیاً مَوْلَی الْمُؤْمِنِینَ» را زاید نموده، آیه را چنین میخواند:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ... 3 و نیز «عجارده» (برخی از خوارج که پیروان ابن عجردند) چنین میپنداشتند که سوره «یوسف» در «قرآن» افزوده شده است (3). نمونه دیگر اینکه میگویند: ابن مسعود، عبارت «إلی أجلٍ مُسَمّی» را به آیه: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا إِذا نَکَحْتُمُ الْمُؤْمِناتِ ثُمَّ طَلَّقْتُمُوهُنَّ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَمَسُّوهُنَّ فَما لَکُمْ عَلَیْهِنَّ مِنْ عِدَّةٍ تَعْتَدُّونَها فَمَتِّعُوهُنَّ وَ سَرِّحُوهُنَّ سَراحاً جَمِیلاً 5 اضافه
میکرد تا معلوم شود که منظور از «فمتّعوهنّ»، صیغه موقّت (متعه) است.
هیچ محقّقی تحریف از نوع افزودن به «قرآن» (تحریف بالزیادة) را قبول ندارد و این امری اجماعی است. محلّ نزاع، تنها در تحریف به کاهش (تحریف بالنقیصة) است که آیا چیزی از «قرآن» کاسته شده است یا خیر؟ دیدگاه درست آن است که چنین تحریفی نیز در «قرآن» رخ نداده است; ولی برخی از اهل سنّت آن را پذیرفته، از آن به عنوان «منسوخ التلاوة» و از باب «انساء» یاد میکنند. در پاسخ آنان باید گفت که «نسخ» همواره به «ناسخ» نیاز دارد. پس لازم است که ناسخ آیهای از «قرآن» را که قائل به نسخ آن شدهاند، مشخص کنند. از سوی دیگر، چگونه ممکن است حکمی که سند آن آیهای از «قرآن» است، باقی بماند؛ ولی سندش حذف شود؟!
«نسخ» حکمی است که بهطور صریح اعلام شده و حکم موجود را بر میدارد; ولی در «انساء»، حکم قبلی بر اثر گذشت زمان از ذهن مردم فراموش میشود. اهل سنت بر این باورند که برخی آیات را خداوند از اذهان مردم برده است و در اینباره به آیه: ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها 3 استناد میکنند؛ اما حقیقت این است که آیه مذکور،
1) (2) . صحیح بخاری، شرح کرمانی، ج23، ص214، حدیث 6424.
تعریضی به اهل کتاب، درباره تغییر قبله است. خداوند میفرماید: «قبله امری اعتباری است و تغییر آن، فاجعهای به وجود نمیآورد؛ زیرا در قبله جدید، مصلحت و هدفی در نظر گرفته شده و در قبله قبل نیز حکمتی وجود داشته است. کلمهی «أو» در این آیه برای تفکیک حقیقی نیست. کلمهی «خیر» نیز تفضیل نسبی است; یعنی اگر زمان گذشته را در نظر بگیرید، تمام مصلحت آن زمان را در همان حکم قبلی مییابید و اگر به زمان جدید بنگرید، تمام مصلحت در همین حکم ناسخ وجود دارد.
«تحریف» در لغت از ریشه «حرف» به معنای کناره و طرف هر چیزی است و تحریف کلام، یعنی کنار زدن سخن از مسیر طبیعی و جایگاه اصلی خودش.
در «قرآن» هر کجا واژه «تحریف» آمده، همین معنا (تحریف معنوی) اراده شده است.
ابن منظور مینویسد:
«تَحْرِیفُ الْکَلِمِ عَنْ مَوَاضِعِهِ» ؛ یعنی تغییردادن و منحرف ساختن سخن از معنای اصلی به معنای دیگری که با معنای اصلی از جهاتی شبیه و در کنار آن است و در خیال انسان، به معنای اصلی نزدیک میباشد; همانگونه که یهودیان معانی تورات را تحریف کرده، به معانی مشابه معنای اصلی تفسیر میکردند.
در «تحریف اصطلاحی» - برخلاف «تحریف لغوی» که به معنای تصرّف و تغییر در معنای کلمه است - تصرّف در الفاظ قرآن منظور است; ولی در مباحث تحریفناپذیری «قرآن»، محور [بحث] به تحریف لفظی و اصطلاحی اختصاص دارد.
تحریف به هفت قسم تقسیم شده است:
الف) تحریف در دلالت کلام; یعنی تفسیر و تأویل ناروا;
ب) ثبت آیه با سوره در مصحف، برخلاف ترتیب نزول;
ج) اختلاف قرائت که برخلاف قرائت مشهور باشد;
د) اختلاف در لهجه;
ه-) تبدیل کلمات;
و) افزودن بر قرآن;
ز) کاستن از قرآن.
«تحریف در لغت» را با استناد به یکی از آیات «قرآن» بیان کنید.
ابن منظور در «لسان العرب»،
«تَحْرِیفُ الْکَلِمِ عَنْ مَوَاضِعِهِ» را چگونه معنا کرده است؟
واژه «تحریف» در روایات چگونه معنا شده است؟ مثالی ذکر نمایید.
مراد از «تحریف اصطلاحی» چیست؟
اقسام هفتگانه تحریف را به اختصار بیان کنید.
آیا محل نزاع، تحریف به کاهش است یا افزایش؟ کدام یک قائل دارد و قول حق چیست؟ توضیح دهید.
تفاوت «نسخ» و «انساء» را بیان نمایید.
آیا اختلاف قرائات میتواند دلیلی بر وقوع تحریف باشد؟ دیدگاه مستشرقان در اینباره چیست؟ توضیح داده و نقد کنید.
معرفت محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، ج 1، ص 257 - 265.
صیانة القرآن من التحریف.
معرفت محمدهادی، علوم القرآنی، فصل هشتم.
علوم قرآنی، تقریرات درس استاد معرفت، تألیف محمدجواد اسکندرلو، فصل هفتم.
جوان آراسته حسین، درسنامه علوم قرآنی، بخش ششم.
اهداف: 1) آشنایی با مواضع عالمان شیعی در مسئلهْ تحریف، به منظور تبرئه مواضع شیعیان از تهمت قول به تحریف؛ 2) اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، براساس براهین قرآنپژوهان برجسته.
بدیهی است که بهترین اشخاص برای ارائه حقیقت یک مکتب و مذهب و نیز معرّفی عقاید یک امّت، رجال علمی و شخصیتهای برجسته و درخشنده آن هستند. به سخن دیگر، باید دیدگاه اکثریت عالمان بزرگ و مشهور را به دست آورد تا بتوان آن را به عنوان اعتقاد آن مکتب و امّت معرّفی نمود. عالمان درجه اوّل شیعه همچون: شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ طوسی، سید مرتضی، علاّمه حلّی و...، همگی به تحریفناپذیری «قرآن» اعتقاد دارند.
شخصیتهای نامدار و درخشان دو دستهاند: محقّقان و محدّثان. محقّقان کسانی هستند که در مسائل دینی، «عقل» را اصل قرار داده، «نقل» را بر آن عرضه میدارند; لذا راه و روش آنان اعمال نظر و اجتهاد براساس حاکمیت عقل در اصول و فروع مذهب میباشد. محدّثان کسانی هستند که به ظواهر نقل، اهمیت بیشتری میدهند و برای عقل چندان ارزش و اعتباری قائل نیستند. البته امتیاز ویژه محدّثان این است که در اخذ حدیث، بسیار حسّاس و دقیقاند؛ یعنی از هر شخص یا منبعی، متون حدیثی را دریافت نکرده، از حیث متن حدیث نیز بر مخالفت نداشتن مفاد آن با مبانی دین توجه و دقت کافی دارند. این گروه، از شیخ
المحدّثین؛ یعنی مرحوم صدوق آغاز شده و به شیخ حرّ عاملی و ملاّ محسن فیض کاشانی که هر دو در قرن یازدهم میزیستهاند، ختم میشوند. محّققان نیز از مرحوم شیخ مفید شروع و به امام خمینی و مرحوم آیةالله خوئی (رضی الله عنه) منتهی میگردند. نکته مهم و قابل توجه این است که هر دو گروه (محقّقان و محدّثان) از شیعه، مسئله تحریف در «قرآن» را به شدّت انکار نموده، بر این باورند که اساساً در «قرآن»، نه چیزی افزوده و نه چیزی کاسته شده و نه واژهای و عبارتی جایگزین واژه و یا عبارت دیگر شده است; بلکه همان قرآنی که بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل گردید، نسل به نسل و از طریق تواتر به دست ما رسیده است; بنابراین، بههیچوجه در «قرآن» موجود تحریف صورت نگرفته است.
از قرن یازدهم گروهی پدید آمدند که از محقّقان نبوده، با اعمال نظر، اجتهاد و تأمل سر و کار نداشتند; از اینرو این افراد در گردآوری حدیث، کمال تساهل و تسامح را به خرج میدادند. تلاش آنان این بود که احادیث را هرچه و از هر که باشد جمعآوری نمایند. به همین دلیل «اخباری» نام گرفتند. در واقع، این گروه خبرنگار بودند نه محدّث; زیرا به محض شنیدن هر خبری آن را یادداشت میکردند. اگر در جهان تشیع، مسئله تحریف مطرح شده، تنها میان اخباریان بوده است و این گروه نزد شیعه، فاقد اعتبار هستند; چرا که به حجیت ظواهر «قرآن» معتقد نیستند. چنانکه گروه حشویه در میان اهل سنت، وضعیتی مشابه اخباریان دارند که در سند روایات دقت ننموده، در متن احادیث نیز تأمل و بررسی انجام نمیدهند. در هر صورت، مسلک آنان در میان شیعه مورد پسند و پذیرش نیست; بنابراین، نمیتوان دیدگاه آنان را به عنوان اعتقادات تشیع مطرح نمود (1).
در اینجا به مهمترین آراء و نظرات عالمان و محقّقان شیعه درباره مسئله تحریف اشاره میکنیم:
ابوجعفر محمد بن علی بن حسین، معروف به شیخ صدوق (م 381 ق.) مینویسد:
اعتقاد ما این است، قرآنی که خداوند متعال بر پیامبرش حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) نازل
1) (1) . ر. ک: تقریرات درس استاد معرفت (علوم قرآنی)، تألیف محمدجواد اسکندرلو، ص281 - 283.
فرمود، همان است که در یک مجلّد و در دسترس همه مردم قرار دارد و هرگز بیش از آن نبوده است و طبق مشهور، 114 سوره دارد و هرکس به ما نسبت دهد که میگوییم «قرآن» بیش از این است، بیگمان دروغگو است (1).
محمد بن محمد بن نعمان، ملقّب به شیخ مفید (م 413 ق.) پیرامون تحریف قرآن میگوید:
گروهی از بزرگان شیعه قائلند که سوره، آیه و حتی واژهای از «قرآن» کاسته نشده است و من خود نیز بر این باورم. البته در مصحف علی (علیه السلام) تأویل و تفسیر «قرآن» همانگونه که نازل شده بود، ضبط گردیده که در قرآنهای حاضر وجود ندارد; اما گرچه آن مطالب ثابت بوده و از سوی خداوند متعال نازل شده بود؛ ولی جزو کلام خداوند؛ یعنی جزو قرآننبوده و گاهی نیز تأویل قرآن، «قرآن» نامیده میشود; اما احتمال اینکه چیزی بر «قرآن» اضافه شده باشد، بطلانشروشن و مسلّم است; چرا که اگر منظور افزایش سورهای باشد؛ بهگونهای که حتی بر سخنوران و کارشناسان مشتبه گردد، این با تحدّی «قرآن» ناسازگار است و اگر مراد افزایش یک یا دو واژه یا یک حرف و دو حرف باشد، برایناعتقادم که چنین امری نیز اتفاق نیفتاده و «قرآن» از آن مصون مانده است و روایتی از امام جعفر صادق (علیه السلام) مؤید سخن من است (2).
ابوجعفر محمد بن حسن طوسی، معروف به شیخ الطایفه (م 460 ق.) نیز درباره مسئله تحریف مینویسد:
این احتمال که چیزی به قرآن اضافه شده باشد، نزد تمامی کارشناسان مردود است و همه آنان بر بطلان آن اتفاق نظر دارند و احتمال کاستی نیز نزد تمام
مسلمانان مردود و نادرست است و مناسب مذهب صحیح ما نیز همین است. در مقابل، روایات فراوانی از طریق فریقین به همین مضمون نقل شده؛ مبنی بر اینکه آیات متعددی از «قرآن» کاسته شده و بعضی آیات نیز جابهجا شدهاند؛ ولی همه اینها خبر واحد هستند؛ لذا نه مفید علم میشوند و نه سبب عمل; بنابراین، بهتر است از آنها روی گردانده و خود را به آنها مشغول نکنیم; زیرا میتوان آنها را بهگونهای دیگر تفسیر و تأویلکرد (1).
علاّمه طبرسی (رضی الله عنه) (م 548 ق.) پیرامون تحریف قرآن معتقد است:
همه عالمان اتفاق نظر دارند که هرگز چیزی بر «قرآن» افزوده نشده است; اما بعضی از اصحاب ما و گروهی از حشویه اهل سنت، روایاتی نقل کردهاند که «قرآن» دچار تحریف و کاستی شده؛ ولی دیدگاه صحیح شیعه، مخالف این روایات است (2).
علاّمه حلّی (رحمه الله) (م 726 ق.) در پاسخ به سید مهنّا که میپرسد: «نظر سرور ما درباره «قرآن» چیست؟ آیا صحیح است که از دیدگاه اصحاب ما، «قرآن» دچار کاستی و افزایش شده و ترتیب آن نیز به هم خورده یا این سخنی نادرست است؟» میگوید:
حق این است که هیچگونه دگرگونی و تقدیم و تأخیری در «قرآن» واقع نشده و هرگز چیزی از آن کم و یا به آن اضافه نشده است. به خدا پناه میبریم که کسی به اینگونه سخنان اعتقاد یابد; زیرا این افکار باعث تردید در معجزه پیامبر (صلی الله علیه و آله) میشود; معجزهای که به صورت متواتر نقل گردیده است (3).
محقق اردبیلی (م 993 ق.) در قول به تحریف نشدن «قرآن» به تواتر اشاره داشته و معتقد است:
لازم است نسبت به قرآنی بودن آنچه که به عنوان قرآن قرائت میکنیم، آگاه باشیم و این آگاهی از طریق تواتر به دست میآید. در این مورد نمیتوان به شنیدن خبری از یک نفر عادل بسنده نمود... و از آنجا که قرآنی بودن آیات از طریق تواتر ثابت شده، در نتیجه این کتاب آسمانی از اختلاف و رخنه در امان است، تا آنجا که حتی تعداد حروف، حرکات و کتابت آن کاملاً مشخّص شده است و اینجاست که برای انسان، ظنّ غالب و بلکه علم و اطمینان حاصل میشود که نه چیزی به «قرآن» اضافه شده و نه چیزی از آن کم گردیده است (1).
از نگاه سید بن طاووس (م 664 ق.) «قرآن» تحریف نشده است. وی با انتقاد از بعضی اظهار نظرها دراینباره میگوید:
جای بسی شگفتی است از کسی که برای حفظ «قرآن» به اقامه برهان پرداخته و خود را در جمع «قرآن» سهیم میداند و در عین حال براساس اختلافی که اهل مکه، مدینه، بصره و کوفه در باب «بسم الله الرحمن الرحیم» دارند، به این رأی معتقد است که: «بسمله» جزو سورههای «قرآن» نیست; زیرا اگر جزئیت داشت، خود سوره باید با چیز دیگری آغاز میشد! اگر «قرآن» از هرگونه تحریفی مصون است - که عقل و شرع نیز به همین معنا حکم میکنند - پس چگونه لازم است پیش از سورهها چیزی ذکر شود که جزو نباشد؟! (2)
شیخ بهایی (م 1030 ق.) نیز با استناد به آیات «قرآن»، در رد تحریف «قرآن» اظهار میدارد:
در مورد این مسئله که در «قرآن» زیاده و نقصان صورت گرفته، اختلاف نظر وجود دارد; ولی حقیقت این است که قرآن از تحریف، نقصان و زیادتی مصون مانده است، چنانکه خداوند میفرماید: إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ و اینکه در میان مردم شایع شده که از برخی آیات «قرآن» همچون یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ... - فِی عَلی نام امیرمؤمنان - علی (علیه السلام) حذف شده - سخنی است که نزد عالمان، بیاعتبار است (1).
فیض کاشانی (م 1091 ق.) درباره تحریف «قرآن» و استناد روایاتی در این زمینه معتقد است:
روایاتی که به مسئلهْ تحریف اشاره میکنند، نباید مورد اعتنا قرار گیرند; زیرا در این صورت نمیتوان به هیچیک از آیات «قرآن» اعتماد داشت و زمینه استناد به آنها از بین میرود; چرا که در مورد هر آیه احتمال تحریف وجود دارد; یعنی جای این تصوّر و امکان عقلی وجود دارد که آنچه در «قرآن» موجود است، ممکن است مغایر چیزی باشد که خداوند نازل فرموده است که در این صورت، «قرآن کریم» بهطور کلی از حجیت ساقط میگردد و در نتیجه امر [به] اطاعت از آن و تمسّک و اعتصام به آن بیهوده و بیفایده خواهد بود. علاوه بر آن، «قرآن» میفرماید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ چنانکه در آیه دیگر میفرماید: وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ* لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ.... قرآنی که از چنین اتقان و استحکامی برخوردار است، چگونه میتواند در آن تحریف رخ دهد؟! (2)
مرحوم علاّمه کاشف الغطاء (م 1228 ق.) پیرامون تحریف ناپذیری قرآن، به استناد روایات، اجماع و... بر این نظر است که حتی یک حرف از آیات قرآن کم یا زیاد نشده است. وی اظهار میدارد:
در «قرآن» هیچ سوره و آیهای، اعم از بسم الله الرحمن الرحیم و غیر آن و هیچ کلمه و حرفی افزوده نشده است و تمامی آنچه که بین الدفتین قرار دارد، کلام الهی است. ضرورت دین، مذهب، اجماع مسلمانان، روایات نبوی و روایات ائمه اطهار (علیهم السلام) همگی بر این اصل دلالت دارند و سخن افراد معدودی که مخالفت کردهاند، قابل اعتنا نیست. تردیدی وجود ندارد که «قرآن کریم» از نقصان نیز مصون و محفوظ مانده است; چنانکه صراحت «قرآن» و اجماع علما در همه اعصار نیز بر آن دلالت دارد و قول نادر و شاذ، بیاعتبار است. آن دسته از اخباری که در زمینه نقصانآورده شده، بداهت عقل مانع از پذیرش آنهاست; زیرا اگر چنین بود، باید از طریق تواتر برای همه نقل شود; بهویژه با توجه به اینکه دشمنان اسلام برای چنین رخنه و تصرّفی در قرآن، انگیزههای متعدّد داشتهاند...; لذا باید این اخبار را تأویل نمود به اینکه یا پیش از نزول، در اصل آن نقص وارد شده، به این معنا که آنچه از ابتدا مقدّر بوده نازل نشده و یا اینکه به عالم بالا نازل شده، ولی بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل نگردیده است و هدف از این، نقصان در معانی آیات (تفسیر به رأی) است و یا اینکه از حدیث قدسی چیزی افتاده، نه از وحی قرآنی; بههرحال، آنچه که نزد مردم موجود است، بدون هیچگونه تحریفی باقی مانده است (1).
محقّق تبریزی (م 1307 ق.) با رد دیدگاه تحریف، قائلین به تحریف را تنها اخباریها و حشویه میداند:
قول به تحریف، مختص اخباریان و حشویه است؛ امّا اصحاب اصول، بهطور قاطع احتمال تحریف در «قرآن» را ردّ کردهاند و حقّ مطلب هم همین است; زیرا دلایلی بر این مطلب دلالت دارد: نخست اینکه طبق نقل شیخ طوسی، مرحوم طبرسی، سید مرتضی، شیخ صدوق و سایر بزرگان امامیه، در این زمینه اجماع وجود دارد؛ دوم اینکه «قرآن» بهطور صریح اعلام داشته که امکان ندارد هیچ تغییری در آن صورت پذیرد.
1) (1) . کاشفالغطاء، کتاب قرآن از کتاب صلاة، مبحث هفتم و هشتم، ص298 و 299.
مانند آیه 82 سوره نساء و آیه حفظ و آیه نفی باطل; علاوه بر آن، روایات متعدّدی نیز وجود دارند که بر ضرورت مراجعه به «قرآن» تأکید میکنند؛ سوم اینکه از نظر عقل نیز، قرآن ستون دین و رکن شریعت است; زیرا معجزه پیامبر (صلی الله علیه و آله) تا روز قیامت به شمار میرود; در نتیجه، همواره باید از هرگونه آسیب در امان بماند (1).
علاّمه طباطبایی (م 1402 ق.) با اشاره به ویژگیهای آیات و سورههای «قرآن» و وجود روایات دال بر عدم تحریف میفرمایند:
آیات و سورههای قرآنی، اوصاف و ویژگیهایی دارند که از هنگام نزول مورد تحدّی قرار گرفتهاند؛ اما هیچکدام ردّ نشده و همچنان محفوظند؛ نظیر اعجاز، عدم اختلاف، هدایت، نور بودن، ذکر بودن، مهیمن بودن و مانند آن. اگر در قرآن تحریفی صورت پذیرفته بود، برخی از این اوصاف از بین میرفت. علاوه بر آن، روایات عرض بر قرآن، حدیث ثقلین و امثال آن، بر عدم تحریف «قرآن» دلالت دارند. وجوهی که از سوی قائلین به تحریف ذکر شده، همگی مخدوشند و نمیتوانند تحریف را اثبات کنند. آنچه که درباره جمع اول و دوّم «قرآن» نقل شده، این اطمینان را به وجود میآورد که آنان، همان آیات و سورههایی را بین الدفتین قرار دادهاند که در زمان حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله) کامل شده بود؛ بدون اینکه چیزی در متن آن افزوده و یا از آن کاسته شود (2).
آیةالله خوئی، با استناد به آیه «قرآن» (آیه حفظ)، در این زمینه میگوید:
درباره آیه إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ ، برخی احتمال دادهاند که شاید منظور از «ذکر»، پیامبر (صلی الله علیه و آله) باشد؛ نه «قرآن»؛ چون پیامبر تذکر دهنده است; ولی از آنجا که پیش از آیه حفظ، کلمه «الذکر»، آشکارا به معنای «قرآن» آمده، قرینه خوبی
است بر اینکه منظور از آن در آیه حفظ نیز «قرآن» است و هیچ دلیلی برای آن احتمال خلاف ظاهر وجود ندارد (1).
از نگاه امام خمینی (رحمه الله) (م 1368 ه-. ش.) در «قرآن» هیچ کاهش یا افزایشی صورت نگرفته و روایات موجود در این زمینه غیر قابل استنادند و تنها چیزی که از برخی روایات صحیح میتوان دریافت، تحریف در تأویل و تفسیر «قرآن» است:
هر کسی که از اهتمام مسلمانان به جمعآوری «قرآن» و حفظ و ضبط قرائت و کتابت آن باخبر باشد، به سستی و بطلان پندار تحریف پی میبرد و اخباری که اهل تحریف به آن تمسّک جستهاند، یا چنان ضعیف است که نمیتوان بدان استدلال نمود و یا اخباری جعلی بوده که نشانههای جعل از سر و روی آن میبارد و یا مفهوم آن به قدری بیگانه و دور از واقعیت است که نمیتوان به آن اعتنا کرد. در این میان، پارهای اخبار صحیح نیز به این مطلب اشاره دارد که تحریف، در تأویل و تفسیر «قرآن» رخ داده، نه در الفاظ و عبارات آن.
خلاصه نظر ما این است که کتاب عزیز (قرآن) همان است که در دسترس همگان و در یک مجلد قرار دارد و هیچگونه افزایش و کاهشی بدان راه نیافته و اختلاف قرائتها مسئله تازهای است که از اختلاف قاریان در اجتهاداتشان منشأ گرفته و ربطی به وحی الهی، که روحالامین بر قلب مبارک سید المرسلین (صلی الله علیه و آله) نازل کرده، ندارد (2).
امام خمینی درباره «حجیت ظواهر قرآن»، در برابر کسانی که پنداشتهاند آیات «قرآن» فاقد ظهور هستند چرا که دچار تحریف گردیده و تحریف، موجب اجمال و گنگی مطالب آن شده است، سخن گستردهتر و شدید اللحنی دارد وی در پاسخ این گروه میفرماید: «این ادّعا ممنوع و باطل است; زیرا «قرآن» هرگز تحریف نشده و این عقیده محققان و صاحب نظران اسلام؛ اعم از شیعه و سنی است» (3).
عالمان درجه اوّل شیعه، همچون شیخ مفید، شیخ صدوق، شیخ طوسی، سید مرتضی، علامه حلّی و... همگی به عدم «تحریف» و مصونیت «قرآن» از تحریف معتقدند.
از قرن یازدهم به بعد، گروهی به وجود آمدند که از محققان نبوده، با اعمال نظر، اجتهاد و تأمل سر و کار نداشتند؛ لذا در گردآوری حدیث، کمال تساهل و تسامح را به خرج میدادند. در جهان تشیع، فقط همین فرقه (اخباریون) به «تحریف» معتقد شدهاند که آنان هم نزد محقّقان و بزرگان شیعه اعتباری ندارند.
شیخ صدوق (رضی الله عنه) مینویسد: «اعتقاد ما این است: قرآنی که خداوند بر پیامبرش نازل فرمود، همان است که در یک مجلّد و در دسترس همه مردم قرار دارد و هرگز بیش از آن نبوده است و طبق مشهور، 114 سوره دارد و هرکس به ما نسبت دهد که ما میگوییم «قرآن» بیش از این است، مسلّماً دروغگو است.
علاّمه طبرسی: «بعضی از اصحاب ما و گروهی از حشویه، روایاتی نقل میکنند مبنی بر اینکه «قرآن» دچار کاستی شده است; ولی دیدگاه صحیح شیعه، مخالف این روایات است.»
علامه طباطبایی (رضی الله عنه): «قرآن» دارای اوصافی است که از هنگام نزول، مورد تحدّی قرار گرفتهاند؛ ولی هیچیک از آنها از بین نرفته است; مانند اعجاز، عدم اختلاف، هدایت، نور، ذکر، مهیمن و مانند آن. اگر در «قرآن» تحریفی رخ داده بود، برخی از این اوصاف از بین میرفت.
امام خمینی (رحمه الله) درباره حجیت ظواهر قرآن، در برابر کسانی که پنداشتهاند «قرآن» ظهور ندارد (چون دچار تحریف شده) میفرمایند: «این ادّعا ممنوع و باطل است; زیرا «قرآن» هرگز تحریف نشده و این عقیدهی محققان و صاحب نظران اسلام اعم از شیعه و سنّی است».
گروه «محقّقان» با گروه «محدّثان» چه تفاوتی دارند؟ توضیح دهید.
«اخباریون» از چه تاریخی به وجود آمدند و در برابر روایات و «تحریف» چه موضعی دارند؟
دیدگاه شیخ صدوق (رضی الله عنه) را درباره «تحریف» بیان کنید.
استدلال علامه طباطبایی (رضی الله عنه) را درباره «مصونیت قرآن از تحریف» تبیین نمایید.
امام خمینی (رضی الله عنه) درباره «تحریف» و «حجیت ظواهر قرآن» چه دیدگاهی دارد؟
آیا غیر از «اخباریون»، هیچ محقق شیعی؛ اعمّ از فقیه، مفسّر «قرآن» یا متکلّم و فیلسوفی را سراغ دارید که قائل به تحریف «قرآن» باشد؟ اگر چنین است، ادلّه او را نقل کرده، نقد و بررسی نمایید.
آیةالله معرفت، صیانة القران من التحریف.
ترجمه صیانة القرآن من التحریف، ترجمه: دکتر علی نصیری
3.، آیةالله خوئی (رضی الله عنه)، البیان، بخش تحریف.
آیةالله معرفت، علوم قرآنی، فصل هشتم.
دکتر نجار زادگان، سلامة القرآن عن التحریف.
اهداف: 1) آشنایی با آراء علمای سنّی مذهب در زمینه تحریف؛ به منظور اثبات اینکه حتی عالمان اهل سنّت نیز به مفاد روایاتشان در زمینه دلالت بر تحریف ملتزم نیستند؛ 2) اثبات اعجاز «قرآن» از طریق براهین عالمانه.
چنانکه بیان شد، با دیدگاه متفکران شیعی پیرامون تحریفناپذیری «قرآن» آشنا شدیم; اکنون شایسته و مناسب است تا در اینجا برخی از تصریحاتی را که عالمان بزرگ و معروف اهل سنّت، درباره نفی تحریف ابراز داشتهاند، ارائه نماییم تا روشن شود که اکثر دانشمندان و محقّقان عامّه نیز، همچون علمای شیعه قائل به مصونیت «قرآن» از تحریف بوده و آن را لازمه اعجاز «قرآن» میدانند و حتی شیعه امامیه را از تهمت قول به تحریف مبرّا دانستهاند.
نخستین شخصی که به نزاهت موضع شیعه گواهی داده است، ابوالحسن علی بن اسماعیل اشعری (م 324 ه-)، شیخ اشاعره و بنیانگذار مکتب اشعری است؛ همان مکتبی همه جهان تسنّن، امروزه پیرو آن هستند. وی در این زمینه مینویسد:
شیعه امامیه دو دستهاند: یک دسته کوتهنظران ظاهربین که فاقد اندیشهاند و در مسائل دینی دارای نظر و آرای عمیق نیستند. اینان قائل به تحریف در جهت نقص برخی کلمات بودهاند و دلیل آنان روایاتی است که نزد محققان طایفه فاقد اعتبار است;
ولی همین دسته، نسبت به زیادتی در قرآن به کلی منکرند و میگویند: هرگز در «قرآن» زیادتی رخ نداده است.
دسته دوم، محققان و صاحبان نظر و اجتهادند که هر دو جهت زیادت و نقص را منکرند. آنان میگویند: «قرآن» همچنان که بر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نازل شده، تاکنون دست نخورده مانده و از گزند تحریف، به طور مطلق، در امان بوده و زیادت، نقص و تبدیل و تغییری در آن حاصل نشده است (1).
دکتر محمدعبدالله درّاز نیز به نزاهت حریم شیعه از قول به تحریف شهادت داده، مینویسد:
هرچه باشد، «قرآن» حاضر یگانه کتابی است که در جهان اسلام - از جمله میان فرقههای شیعه - در طول سیزده قرن رواج داشته و دارد. ما در اینجا عقیده شیعه امامیه را از کتاب «ابو جعفر صدوق» ذکر میکنیم که مینویسد: «به اعتقاد ما مجموع قرآنی که خداوند متعال به پیامبرش حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) وحی فرمود، همین است که در یک مجلّد و در دسترس همگان قرار دارد و هرگز بیش از آن نبوده و هرکس نسبت دهد که ما معتقدیم «قرآن» بیش از این مقدار بوده، دروغگو است (2).
شیخ محمد محمد مدنی استاد دانشکده شریعت دانشگاه «الازهر» میگوید:
به خدا پناه میبریم از کسی که بگوید به عقیده شیعیان «قرآن» ناقص است. تنها برخی روایات در کتب آنها ذکر شده که نظیر آن در منابع ما نیز نقل گردیده و محققان از هر دو فرقه، آن روایات را تضعیف نموده، بطلان آن را روشن ساختهاند و در میان شیعیان امامیه یا زیدیه هیچکس چنین باوری ندارد; همانگونه که در میان محقّقان و عالمان سنّی نیز کسی این اعتقاد را ندارد. هرکس بخواهد، میتواند به منابعی همچون
الاتقان فی علوم القرآن (تألیف «سیوطی) مراجعه کند تا نظیر اینگونه از روایات را مشاهده نماید.
وی در بخش دیگری از سخنان خود درباره تحریف «قرآن» با اشاره به اینکه یکی از مصریها [ابن الخطیب، محمد محمد عبداللطیف] کتابی بهنام الفرقان تألیف و آن را از این گونه روایات دروغین، جعلی و متروک، پر کرده است، مینویسد: «آیا میتوان گفت: اهل سنّت منکر قداست قرآنند یا معتقدند «قرآن» کاهش یافته؛ به دلیل روایتی که فلانی نقل کرده یا کتابی که شخص دیگر تألیف نموده است؟
وضعیت شیعیان نیز به همین نحو است که برخی روایات در بعضی آثار و منابعشان نقل گردیده؛ نظیر روایاتی که در کتب ما وجود دارد.... استاد فاضل، شیخ محمد جواد مغنیه - از عالمان بزرگ امامیه در لبنان - مینویسد: «توجه کسانی [را] که پارهای احادیث در برخی کتابهای عالمان شیعه را بهانه قرار داده، علیه آنان استدلال میکنند، به این نکته اساسی جلب میکنیم که به نظر شیعیان، در منابع روایی - از جمله کافی، استبصار، تهذیب و من لایحضره الفقیه - هم حدیث صحیح نقل شده و هم حدیث ضعیف، همچنین در کتب فقهی، هم مطالب درست وجود دارد و هم مطالب نادرست; از این رو، نزد شیعیان هیچ کتابی که همه مطالبش از ابتدا تا انتها معتبر باشد - جز «قرآن کریم» - وجود ندارد; لذا احادیثی که در منابع شیعی روایت گردیده، بههیچوجه دلیلی علیه مذهبشان نیست.... بیاغراق میتوان گفت: وجود دروغ و جعل در خلال احادیث، یکی از مسائل بدیهی دین اسلام است و در این مسئله تفاوتی میان مذاهب مختلف نیست؛ چرا که همه مذاهب اسلامی در این جهت اتفاق نظر دارند» (1).
دکتر محمد تیجانی سماوی نیز، پیرامون تحریف «قرآن» و در ردّ اتهاماتی که دراینباره به شیعیان نسبت میدهند، مینویسد:
اگر همه بلاد اسلامی را از شرق و غرب و جنوب و شمال در سراسر جهان بگردیم، همین «قرآن» را - بدون هیچ کاستی و افزایش - مییابیم و هرچند مسلمانان به فرقهها و
1) (1) . مجلة رسالة الإسلام، سال یازدهم. شماره 44، ص382 - 385.
مذاهب گوناگون تقسیم میشوند، باز، «قرآن» یگانه عامل در برگیرنده همه آنهاست و هیچیک از امت بزرگ اسلامی در آن اختلاف ندارند و آنچه به شیعه در مورد تحریف «قرآن» نسبت داده میشود، چیزی جز عیبجویی و غوغاگری نیست; زیرا اثری از این مسئله در عقاید شیعیان یافت نمیشود و هرگاه ما عقاید شیعه را درباره «قرآن» بررسی نماییم، متوجه خواهیم شد که آنها همگی حریم مقدس «قرآن» را از هرگونه تحریف مبرّا میدانند. اگر آنها قرآنی غیر از قرآنی که میشناسیم، داشتند؛ مردم از آن باخبر میشدند.
فراموش نمیکنم اولین بار که از بلاد شیعیان دیدار مینمودم، برخی از اینگونه شایعات در ذهنم وجود داشت. از اینرو، هر وقت کتابی بزرگ را مشاهده مینمودم، بیدرنگ آن را برداشته و باز میکردم (به این انگیزه که شاید آن «قرآن» مفروض را بیابم)؛ ولی فوراً این گمان پوچ زایل گردید و فهمیدم که این نیز یکی از تهمتهای کذب علیه شیعیان است تا آنکه مردم عوام را علیه آنان بدبین کنند.
تیجانی با استناد به سخنان استاد مدنی یادآور میشود: وقتی کتابها و مسانید و صحاح اهل سنت آکنده از احادیثی است که در برخی از موارد ادّعای کاستی و گاهی ادّعای افزایش در «قرآن» دارد، پس این همه اهانت به شیعه برای چه منظور است؟ از نگاه او مسئله مهم این است که عالمان و محققان فریقین، چنین روایاتی را نادرست میدانند و آنها را شاذ میشمارند و با دلایل کافی و وافی اثبات کردهاند قرآنی که در دسترس ماست، همان قرآنی است که بر پیامبر اسلام - حضرت محمّد بن عبدالله (صلی الله علیه و آله) - نازل گردیده و هیچگونه زیادت یا نقصانی و تبدیل و دگرگونی در آن به وقوع نپیوسته است.
وی در پایان اشاره میکند: «چگونه اهل سنت در رابطه با روایاتی که نزد شیعیان اعتباری ندارد، به آنان انتقاد میکنند؛ حال آنکه صحاح ستّه خودشان صحّت این روایات را اثبات میکند» (1).
مؤلف و محقّق توانا، رحمت الله هندی در اثر ارزشمند خویش به نام اظهار الحق با نقد دیدگاه شیعه پیرامون تحریف، معتقد است که قرآن مجید نزد همه عالمان شیعه
1) (1) . لاکون مع الصادقین، محمد تیجانی سماوی، ص168 - 176.
اثنیعشری مصون از هرگونه تحریف و دگرگونی بوده، سخن بعضی از آنان (اخباریها) مبنی بر وجود کاستی در «قرآن»، نزد شیعیان، مردود و غیر قابل پذیرش است; وی پس از بیان دیدگاه عالمان برجسته شیعه؛ همچون شیخ صدوق، سید مرتضی، طبرسی، شیخ حرّ عاملی و دیگران میافزاید:
با این بیان روشن گردید که مذهب حق و دیدگاه مقبول، نزد علمای شیعه اثنیعشری این است که قرآنی که خداوند تعالی بر پیامبرش (صلی الله علیه و آله) نازل کرد، همین کتابی است که در یک مجلّد و در دسترس همگان قرار دارد و هرگز بیش از این مقدار نبوده و مطلب دیگر اینکه «قرآن» در زمان شخص پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) جمع و تدوین شده است و هزاران نفر از یاران پیامبر (صلی الله علیه و آله) آن را به خاطر سپرده و نقل کردهاند و همین «قرآن» با همین ترتیب درزمان ظهور امام عصر (عج) آشکار شده، شهرت مییابد.
و آن گروه اندک که گفتهاند «قرآن» دچار تحریف شده، جایگاه و اعتباری نزد شیعه ندارند و سخنانشان نزد آنان کاملا مردود است و تعدادی روایات ضعیف که در منابعشان آمده، سبب نمیگردد که از یک مسئله صحیح و قطعی رویگردان شویم؛ زیرا خبر واحد، موجب علم و یقین نمیگردد; پس هرگاه مخالف دلایل قطعی بود، باید آن را ترک و رها ساخت.
هندی در بخش دیگری از نقد دیدگاه شیعه درباره تحریف، به فرازی از تفسیر صراط مستقیم (1)- که آن را در نزد شیعیان بسیار باارزش میداند - اشاره نموده، میگوید: در ذیل آیه حفظ میخوانیم: «منظور از «لحافظون» این است که ما «قرآن» را از گزند هرگونه تحریف، تبدیل، افزایش و کاستی نگهداری میکنیم» (2).
در بین اندیشمندان اهل سنّت، گروهی با سطحینگری در برخی اظهارنظرهای غیرقابل استناد، چنین پنداشتهاند که شیعیان به تحریف «قرآن» اعتقاد دارند; از جمله ابنحزم
ظاهری (از نویسندگان سنّی) با اتّهام به شیعیان، معتقد است: «همه امامیه - در قدیم و جدید - بر این باورند که «قرآن» دچار تحریف شده، برخی مطالب - که جزء «قرآن» نبوده - به آن افزوده، بخشهای متعددی از آن کاسته و قسمتهای فراوانی نیز تبدیل شده است; جز سید مرتضی علمالهدی که منکر تحریف «قرآن» شده، قائل آن را کافر میشمرد و نیز ابوعلی میلاد طوسی و ابوالقاسم رازی همین اعتقاد را دارند» (1).
نقد: سزاوار بود که ظاهری در استدلال خود، شیعیان قائل به تحریف را معین مینمود; چرا که مذهب شیعه - که به امامت و اصل عدالت معتقدند - جز راهی که سید مرتضی و استاد وی (شیخ مفید)، شخصیت معاصر او (شیخ طوسی) و اندیشمندانی از این قبیل پیموده و ترسیم نمودهاند، نیست; بنابراین، جدا کردن چنین اشخاصی، به معنای خارج نمودن سران مذهب و سرشناسان طایفه است; چرا که مذهب و طریقت، در این برجستگان تجسّم مییابد، نه در افرادی ناچیز و مجهول الهویه.
ابوالحسین عبدالرحیم بن محمد خیاط معتزلی نیز از وی پیروی نموده، کورکورانه و با نسبت اتهام قول به تحریف به شیعه مینویسد: «جماعتی از شیعیان، امت اسلامی را متهم میکنند که به سراغ «قرآن» رفته و آن را دچار افزایش و کاهش ساختهاند!» (2).
نقد: چنانکه ادعا شده است، چنین گروهی که خود را به شیعه منسوب کنند، شناخته شده نیستند; بهطور مسلم میدانیم که حتی یک شیعه - از هیچ یک از طایفههای آنان - قائل به زیاد شدن «قرآن» نیست; زیرا تمامی شیعیان اتفاقنظر دارند که هرگز چیزی بر «قرآن» افزوده نشده است. بیان اینگونه سخنان از افرادی همچون او چندان عجیب نیست; تعجب از قاضی عبدالجبار بن احمد (از سران معروف معتزله) است که مینویسد: «یکی از کشمکشها، مخالفت گروهی از شیعیان رافضی است که افزایش و کاهش را در «قرآن» روا دانسته و گفتهاند «قرآن» در عصر پیامبر (صلی الله علیه و آله) چندین برابر «قرآن» موجود بوده; تا جایی که گفتهاند: سوره «احزاب» به اندازه بار یک شتر بوده و
«قرآن» دستخوش تحریف گشته است. آنان ناخود آگاه تحتتأثیر ملحدانی قرار گرفتهاند که آنها را از دین خارج ساختهاند» (1).
نقد: این تهمت ناروا از شخصی همچون این دانشمند پژوهشگر، بسیار عجیب و دور از انتظار است. به علاوه، باید گفت که اعتقاد به افزون بودن سوره «احزاب» برمقدار فعلی، سخن معروف بزرگان مشهور اهل سنت است; چنانکه ابن حزم اندلسی با بیان اینکه حکم سنگسار پیرمرد و پیرزن زناکار از «قرآن کریم» استفاده شده، به روایتی استناد جسته است که در آن ابی بن کعب پرسید: «سوره احزاب چند آیه دارد؟» گفتند: «73 یا 74 آیه»; گفت: «سوره احزاب معادل سوره بقره یا طولانیتر از آن بوده و آیه رجم نیز در آن بود؛ آیه رجم این است:
اذا زنی الشیخ و الشیخة فارجموهما البتة نکالا من الله و الله عزیز حکیم; هرگاه پیرمرد و پیرزن زنا کردند، حتماً آنها را سنگسار کنید. این عذاب و کیفری است از ناحیه خداوند و خداوند شکستناپذیر و حکیم است.
ابن حزم مینویسد: «سند این روایت بسیار صحیح و درخشان است و جای گفتوگو ندارد؛ ولی لفظ این آیه و تلاوت آن منسوخ شده، تنها حکم و محتوای آن باقی است» (2).
شایان ذکر است که ابن حزم نخستین کسی است که به ناحق، به شیعه امامیه تهمتزده که آنها قائل به تحریف قرآنند و شدیداً آنها را مورد نکوهش و سرزنش قرار داده است; حال آنکه با پذیرش این نظریه سست و بیاساس، خود به سرزنش سزاوارتر است.
دکتر عبدالله درّاز نیز به نزاهت حریم شیعه از قول به تحریف شهادت داده، مینویسد: «هرچه باشد، «قرآن» حاضر یگانه کتابی است که در جهان اسلام - از جمله میان فرقههای شیعه - در طول سیزده قرن رواج داشته و دارد...».
شیخ محمد محمد مدنی میگوید: «به خدا پناه میبریم از کسی که بگوید: «به عقیده شیعیان «قرآن» ناقص است». تنها برخی روایات در کتب آنها ذکر شده که نظیر آن در منابع ما نیز نقل گردیده و محقّقان از هر دو فرقه، چنین روایاتی را ضعیف دانسته و بطلان آن را روشن ساختهاند».
دکتر تیجانی سماوی مینویسد: «چگونه اهل سنت در رابطه با روایاتی که نزد شیعیان اعتباری ندارد، به آنان انتقاد میکنند; حال آنکه صحاح خودشان به صحّت این روایات اذعان نموده [اند].
رحمتالله هندی مینویسد: «قرآن مجید نزد همه عالمان شیعهی اثنیعشری مصون از هرگونه تحریف و دگرگونی است و سخن اخباریها که میگویند «قرآن» دچار کاستی شده، نزد شیعیان مردود و غیر قابل قبول است».
ابن حزم ظاهری با اتّهام به شیعیان چنین اظهارنظر کرده است: «همه امامیه براین باورند که «قرآن» دچار تحریف شده، برخی مطالب که جزء «قرآن» نبوده، به آن افزوده؛ بخشهای متعددی از آن کاسته و قسمتهای فراوانی نیز تبدیل شده است.
باید گفت که سند سخن ایشان مردود و مخدوش است. به این دلیل که شیعیانِ قائل به تحریف را معین نساختهاند; بر فرض هم که افراد قلیلی دارای چنین اعتقادی باشند، معقول و منصفانه نیست که اعتقاد آنها را به کل مذهب شیعه تعمیم و سرایت دهیم.
نخستین شخصی که به نزاهت موضع شیعه گواهی داده است، چه کسی بوده و در این رابطه چه سخنانی را اظهار نموده است؟
دیدگاه عبدالله درّاز در برابر موضع شیعه نسبت به مسئله تحریف چیست؟
دیدگاه دکتر تیجانی سماوی را در زمینه مسئله تحریف توضیح دهید.
ابن حزم ظاهری چه اتهامی را به شیعه زده است؟ توضیح دهید.
قاضی عبدالجبار بن احمد چگونه شیعیان را متهم به تحریف نسبت به «قرآن» ساخته است؟
عالمان و محققان سنّی با مفاد روایاتِ بیانگرِ تحریف در «صحاح ستّه» چگونه تعامل میکنند؟ توضیح دهید.
استاد معرفت، صیانة القرآن من التحریف.
معرفت محمدهادی، مصونیت قرآن از تحریف، ترجمه: محمد شهرابی.
ظاهری ابن حزم، اعجاز القرآن.
اسکندرلو محمدجواد، تقریرات درس استاد معرفت.
معرفت محمدهادی، علوم قرآنی، فصل هشتم.
اهداف: 1) اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، براساس براهین عقلی و تاریخی؛ 2) ابطال شبهات مربوط به تحریف قرآن.
برای اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، از روشها و دلایل گوناگونی همچون عقل، تواتر، اعجاز قرآن، استناد به آیات، استناد به روایات و... استفاده شده است; در این درس، دلیل عقلی، تواتر و منافات داشتن تحریف با اعجاز «قرآن» مورد بحث و بررسی قرار میگیرد.
از صدر اسلام تاکنون، همواره «قرآن» مورد عنایت و توجّه خاص مسلمانان بوده، از آغاز نزول قرآن، همه چشمها به آیات آن دوخته شده است. همین حسّاسیت و توجّه کامل موجب گردید تا «قرآن» از هرگونه تغییر و تحریف در امان بماند; چرا که این کتاب آسمانی، یگانه مرجع و پناهگاه آنان در تمامی امور دینی، سیاسی، اجتماعی و در حقیقت، ستون اسلام و پایه دین و شریعت به شمار میرود. با این وجود چگونه ممکن است اهل باطل توانسته باشند تغییر و تحریفی در این کتاب انجام دهند؟!
بنابراین، ما میتوانیم نسبت به صحّت نقل «قرآن» اطمینان کامل داشته باشیم; همانگونه که هیچ شبههای نسبت به شهرها، حوادث بزرگ و کتابهای مشهور نداریم. «قرآن کریم»، معجزه نبوّت و منبع احکام و معارف دین است و به همین جهت بود که حتی به تعداد حروف و کلمات آن هم علم داشتند و اختلاف در قرائتها را میدانستند و با این همه دقّت و توجه، بعید؛ بلکه محال است که تحریف و تغییری در «قرآن» راه یافته باشد. تعجّب از کسانی است که احادیثی را که بر سر زبانها بوده، در کتب نقل شده و هزار و دویست سال نیز از این جریان میگذرد، سالم و دست نخورده پنداشته و میگویند: اگر نقص و عیبی به این احادیث وارد شده بود، بهطور قطع میبایست همگان آن را میدانستند; حال آنکه برخی از همین افراد، «قرآن» را تحریف شده میدانند و بر این باورند که این امر در همه زمانها پنهان مانده است!
به سخن دیگر؛ مسلمانان، پیوسته نگهبان و پاسدار کتاب آسمانی خود بوده و لحظهای از آن غافل نماندهاند. علاوه بر توده مردم، نقش بزرگان و عالمان مسلمان نیز در توجه ویژه به این کتاب، قابل تأمّل است. «قرآن»، همیشه در امور گوناگون و سرنوشت ساز مسلمانان، نقش اول را ایفا کرده، در دانشهای گوناگون اسلامی، شالوده اساسی به شمار آمده است; چنانکه «قرآن» برای هر پژوهشگری که در رشتهای از علوم اسلامی تحقیق و مطالعه مینموده، راهنمای اصلی محسوب شده است. بسیاری از علوم اسلامی صرفاً به انگیزه نیل به حقایق و معارف «قرآن» پدید آمده و علوم فراوانی در میان مسلمانان از «قرآن» سرچشمه گرفتهاند؛ بنابراین، دانشمندان علوم اسلامی همواره به «قرآن» نیازمند بوده، با آن سر و کار داشتند. سید مرتضی علم الهدی در اینباره مینویسد:
یقین به صحّت نقل قرآن، مانند یقین به شهرهای بزرگ جهان و حوادث عظیم تاریخ و کتب مشهور از نویسندگان معروف و نیز اشعار و قصاید بزرگان شعر است که در طول تاریخ همچنان استوار مانده و از گزند حوادث در امان بوده است. بهطور مسلّم توجه به «قرآن» نسبت به موارد مذکور پیوسته بیشتر و داعیه بر حفظ و حراست آن افزونتر بوده است; زیرا «قرآن» معجزه اسلام و دلیل صدق نبوّت است و نیز منبع و مأخذ همه معارف دینی و احکام شریعت میباشد. دانشمندان علوم اسلامی همواره تلاش در نگهداری و حراست آن داشتهاند تا آنجا که تمام جزئیات آن، مانند
اعراب، قرائت و حتی عدد حروف و کلمات و آیات آن، مورد بررسی دقیق بوده است; پس چگونه ممکن است با وجود این همه عنایت و حراست شدید، تغییر و تحریفی در «قرآن» رخ داده باشد؟... یقین به جزئیات «قرآن» و اجزاء و ابعاض آن، مانند یقین به تمام و کلّ «قرآن» است و همانند دیگر کتب معروف جهان، مانند کتاب سیبویه ومزنی ضرورت دارد هر عالمی نسبت به آن آگاه باشد; چرا که عنایت دانشمندان و فراگیران دانش به این دوکتاب، سبب شده است که علاوه بر کلّ این کتابها، جزئیات آنها نیز مورد نظر و دقّت قرار گیرد، تا آنجا که اگر کسی خواسته باشد از آنها چیزی کم نموده یا چیزی بر آنها بیفزاید، آن قسمت مورد شناسایی قرار گرفته و مشخّص میشود که از اصل کتاب نیست و بر آن افزوده شده است.... بدیهی است که اینگونه توجه ویژه به «قرآن»، بیشتر و بهتر از عنایت به کتاب سیبویه و مزنی و دیوانهای شعری انجام میگرفته است (1).
شیخ جعفر کبیر کاشف الغطاء (م 1228 ق.) نیز همینگونه استدلال کرده، روایات نقیصه (کم شدن قرآن) را به روشنی مردود دانسته است. وی معتقد است که ظاهر این روایات اصلاً نمیتواند مورد پذیرش باشد; بهویژه روایاتی که حاکی است ثلث «قرآن» یا بسیاری از آن حذف شده است; زیرا اگر چنین اتفاقی رخ داده بود، باید شهرت همگانی مییافت؛ چون انگیزه بر آن بسیار است و همواره دشمنان اسلام آن را دستاویز قرار میدادند و بزرگترین طعن بر «قرآن کریم» تلقی میکردند.... از نگاه وی با توجه به اینکه مسلمانان، در حراست و ضبط آیات و حروف «قرآن» فوقالعاده کوشا بودهاند، چگونه ممکن است چنین اتفاقی رخ داده باشد؟ در برخی از روایات آمده که در «قرآن» نام بسیاری از منافقان آمده بود که حذف گردید. چگونه ممکن است باور کرد و حال آنکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) با حکمت و اخلاق کریمانه خود، هرگز به آنان تصریح نمیکردند و با آنان همانند دیگر مسلمانان رفتار مینمودند...؟ (2)
جای شگفتی است که با وجود چنین جایگاه و پایگاه محکم و محبوبیتی که «قرآن
کریم» همواره در میان امّت اسلامی داشته و مسلمانان از کیان «قرآن»، بسیار بیشتر از جان و اموال و خانواده خود حفاظت مینمودند، کسی بتواند احتمال خردمندانهای در مورد هرگونه تحریف و دگرگونی در آیات «قرآن» بدهد؟!
متن «قرآن» باید متواتر باشد; یعنی واژگان، حروف، حرکات، سکنات و اعرابهای مختلف آن باید از طریق تواتر به دست ما برسد. با توجه به این نکته، روایاتی که دلالت بر حذف آیهای از «قرآن» دارند، همگی خبر واحد هستند و باید توجه داشت که «قرآن» با خبر واحد ثابت نمیشود; بنابراین، تمام روایات تحریف، برای اثبات قرآنی بودنِ موارد تحریف ناتوان هستند؛ حتّی برای کسانی که به قرائتهای قرّاء سبعه اعتماد دارند؛ چنانچه از قرائتهای هفتگانه، قرائتی به هفت قاری مشهور نسبت داده شود که تواتر آن اثبات نشده باشد، مورد پذیرش قرار نمیگیرد، هر چند که موافق با قواعد عربی باشد; زیرا ملاک، پذیرش تواتر است; از اینرو مرحوم علامه طبرسی در مجمعالبیان مینویسد: «همه قاریان، واژه «معایش» را در آیه: وَ لَقَدْ مَکَّنّاکُمْ فِی الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَکُمْ فِیها مَعایِشَ قَلِیلاً ما تَشْکُرُونَ 1 بدون همزه خواندهاند و برخی به نقل از نافع آن را «معائش» با مدّ و همزه خواندهاند؛ یعنی نافع اینچنین قرائت کرده است» (1). بنابراین، چون روایت از «نافع» متواتر نیست (به رغم آنکه او از قرّاء سبعه است) نمیتوان به آن قرائت شاذ عمل کرد.
از اینرو، چنانچه در زمینه تحریف ادعا شود که واژه یا جملهای در «قرآن» بوده و بعدها حذف گردیده، از آنجا که با نقل آحاد روایت شده [است] قابل قبول نبوده، طبق اصل «لزوم تواتر قرآن» مردود شمرده میشود و این اصل یکی از مسائل ضروری اسلام بوده مورد اتفاق علماست و اساساً خبر واحد در مسائل اصولی و کلامی فاقد اعتبار است و تنها در مسائل فرعی و عملی معتبر میباشد. علاّمه حلّی (رضی الله عنه) در زمینه نفی تحریف مینویسد:
1) (2) . مجمع البیان، طبرسی، ج4، ص399.
اتفاق علما بر آن است که هرچه از «قرآن» از طریق تواتر به ما رسیده است، حجّت بوده و در غیر این صورت، حجیتی ندارد; چرا که «قرآن» سند نبوّت و معجزه جاوید اسلام است; لذا تا به سر حدّ تواتر نرسد، نمیتواند نسبت به صحّت نبوّت یقینآور باشد; بنابراین، امکان ندارد آنچه را که راویان در اینباره از مسموعات خود به صورت غیر متواتر روایت کردهاند، بپذیریم; زیرا راوی واحد هرچند صادق باشد، اگر آنچه نقل کرده با عنوان قرآنی نقل کرده باشد، قطعاً خطا کرد [ه] و اگر با غیر این عنوان باشد، مردود است; زیرا یا روایتی است که از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شنیده است، یا نظر شخصی خود او است که هرگز به عنوان آیات قرآنی حجیت شرعی نخواهد داشت (1).
محرّف دانستن «قرآن» با اعجاز آن مغایر است. کسانی که «قرآن» را معجزه میدانند، نمیتوانند تحریف را بپذیرند; زیرا معنای اعجاز این است که خداوند تحدّی کرده که اگر میتوانید، مثل «قرآن» را بیاورید; اما اینکه بگوییم در «قرآن» یک سوره یا یک آیه اضافه شده، به این معناست که تحدّی «قرآن» نقض گردیده و بشر توانسته چیزی نظیر قرآن بسازد و در آن بگنجاند؛ بیآنکه مسلمانان به این امر پی ببرند. پیداست که چنین امری با تحدّی و اعجاز ناسازگار است.
نکته دیگر اینکه هرگونه تبدیل و تحریف (اعمّ از افزایشی، کاهشی و جایگزینی واژگان) موجب اخلال در ترکیبات «قرآن» میشود و اگر نظم کلامی به هم بخورد دیگر نظم نخستین متکلّم آن نخواهد بود; زیرا وقتی کلامی را به فردی نسبت میدهیم، در واقع، نظم آن را به او اسناد میدهیم، نه فقط موادّ آن را. بههرحال، مهمترین دلیل بر اعجاز قرآن، تحدّی و مطالبه نظیر آن است که با قاطعیت از همه انسانها خواسته شده که اگر در جنبه غیر بشری و خارقالعاده بودن آن تردید دارید، مثل آن را ارائه دهید:
1) (1) . البرهان، بروجردی، ص111.
قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً 1 ; بگو اگر انسانها و پریان اتفاق کند که همانند این «قرآن» بیاورند، همانند آن نتوانند آورد؛ هر چند یکدیگر را در این کار کمک کنند.
«قرآن» در جای دیگر میفرماید:
وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ... 2 ; واگر در آنچه بر بندهی خود (پیامبر) نازل کردهایم شک و تردید دارید، دستکم یک سوره مانند آن بیاورید.
در آیه دیگر آمده است:
أَمْ یَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ 3 ; یا میگویند او «قرآن» را به دروغ به خدا نسبت داده است؛ بگو اگر راست میگویید، یک سوره همانند آن بیاورید.
چنانکه پیشتر نیز اشاره شد، به این آیات، آیات تحدّی گفته میشود; یعنی همآوردطلبی - که در مبحث اعجاز بهگونهای مفصّل بیان گردید - پس اگر کسانی سوره «یوسف» یا دیگر سورهها را ساخته، در «قرآن» درج کرده باشند، لازمهاش شکسته شدن مرز تحدّی است و این امر منتفی است. همینگونه است احتمال تبدیل واژگان «قرآن»؛ چنانکه شیخ نوری و - پیش از وی - سید جزایری پنداشتهاند؛ زیرا هرگونه تبدیل و تغییر در نظم و جملهبندی واژگان قرآن موجب میشود که صورتتبدیل یافته، به تبدیل دهنده منتسب باشد و از صورت وحی بودن خارج گردد; لذا نسبت دادن چنین کلام تبدیل یافتهای، به تبدیل دهنده اولویت دارد تا سخن الهی. آنان گمان بردهاند که آیه: فَلَمّا قَضَیْنا عَلَیْهِ الْمَوْتَ ما دَلَّهُمْ عَلی مَوْتِهِ إِلاّ دَابَّةُ الْأَرْضِ تَأْکُلُ مِنْسَأَتَهُ فَلَمّا خَرَّ تَبَیَّنَتِ الْجِنُّ أَنْ لَوْ کانُوا یَعْلَمُونَ الْغَیْبَ ما لَبِثُوا فِی الْعَذابِ الْمُهِینِ 4 در اصل،
«تبیّنت
الانس أن لو کانت الجن یعلمون الغیب» (1)بوده است و نیز آیه: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ أُخْرِجَتْ لِلنّاسِ 2 در اصل «خیر أئمة» بوده (2).
همچنین کم نمودن از «قرآن» نیز موجب دگرگونی در نظم آغازین کلام بوده، بهطور قطع در سبک و اسلوب بلاغی کلام مؤثر است و نظم نوین (نقص یافته) نمیتواند همان سبک و اسلوب بلاغی اول را داشته باشد; در این صورت، دیگر نمیتوان گفت که نظم نوین، همان نظم الهی و وحی است.
سخیفترین گفتهها در این زمینه، سخن کسانی است که گمان بردهاند از میانه یک آیه، بیش از ثلث «قرآن» حذف گردیده است. این گروه میگویند: از وسط آیه: وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَإِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تَعْدِلُوا فَواحِدَةً أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ ذلِکَ أَدْنی أَلاّ تَعُولُوا 4 بیش از دو هزار آیه افتاده است و لذا نظم آیه به هم ریخته و آشفتگی در آن نمودار شده است. دراینباره باید گفت که چنین ادّعاهایی درباره «قرآن» وهنآور بوده و مردود است (3).
تناسب میان صدر و ذیل آیه - با مراجعه به شأن نزول آیه و دیدگاه مفسّران - روشن است; چرا که مسلمانان صدر اسلام همواره در حالت جنگ با کافران و مشرکان به سر میبردند; در چنین شرایطی، سربازان شهید که بیشتر جوان بودند، از خود، فرزندان خردسال، همسران بیوه و جوان و اموالی باقی میگذارند. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نیز به خاطر مسائل انساندوستانه، سرپرستی ایتام و اموال آنان را به افراد متعهد واگذار میکرد.
همواره بیم آن میرفت که مبادا تصرف ناروایی در آن اموال بشود و درباره رعایت حال ایتام کوتاهی صورت گیرد; لذا یکی از راههای چاره ازدواج همسران شهیدان بود [که] در آن صورت، زمینهی حفظ اموال مزبور فراهم شده و رضایت صاحبان مال، خود به خود جلب میگردید. در اینجا باید اشاره نمود که یکی از اسباب جواز تعدّد زوجات، همین امر است که به مثابه یک ضرورت و چارهجویی اجتماعی تلقی میشود. با این وصف، هم فرزندان خردسال شهیدان تحت حمایت و عنایت بیشتری قرار میگرفتند و هم شبهه تصرّف در اموال ایتام برطرف میگردید. علاوهبر آنکه از فسادهایی که ممکن بود بهخاطر بیشوهر ماندن بیوههای جوان پیش آید، جلوگیری میشد (1).
البته اینها مسائلی است که قائلین به تحریف، قادر به درک آن نبوده و چشم بسته بههر خار و خسکی چنگ زدهاند. خلاصه سخن آنکه هرگونه گمان زیادت یا نقص و یا تبدیل در کلمات قرآن، با مسئلهْ اعجاز در نظم موجود منافات دارد.
برای اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، به ادلّه گوناگونی؛ همچون دلیل عقل، تواتر، ناسازگاری با اعجاز قرآن، دلایل قرانی و روایات استناد میشود.
مفاد حکم بدیهی عقل این است که در میان امّت اسلامی، «قرآن» همواره به عنوان مهمترین منبع دینی مسلمانان از جایگاه رفیعی برخوردار بوده، آنان نسبت به حفظ و حراست آن کاملاً احساس مسئولیت کرده، اهتمام جدّی به خرج میدادند. بدیهی است که در چنین فضا و شرایط ویژهای، امکان تصرّف بیگانه در آیات «قرآن» هرگز وجود نداشته است.
دلیل تواتر مفاد «قرآن» این است که واژگان، حروف، حرکات و سکنات این کتاب آسمانی از طریق تواتر به دست ما رسیده است و قرآنیت هر آیه؛ بلکه هر کلمهای نیازمند نقل متواتر است; حال آنکه روایاتی که دلالت بر حذف آیهای از [قرآن] دارند، همگی خبر واحد هستند و «قرآن» هرگز با خبر واحد قابل اثبات نیست.
1) (1) . علوم قرآنی، محمدهادی معرفت، ص390.
تحریفپذیر دانستن «قرآن» مغایر با اعجاز آن است; زیرا معنای اعجاز آن است که خداوند تحدّی کرده که اگر میتوانید، مثل «قرآن» را بیاورید; لذا اگر گفته شود که در «قرآن» یک سوره یا یک آیه اضافه شده، بدینمعناست که تحدّی «قرآن» نقض شده و بشر توانسته است تا چیزی نظیر «قرآن» بسازد و در آن بگنجاند.
هرگونه تبدیل و تغییر در نظم و جملهبندی واژگان قرآن موجب میشود که صورت «قرآن» تبدیل یافته، به تبدیل دهنده منتسب باشد و از صورت وحی بودن خارج گردد; لذا نسبت دادن چنین کلام تبدیل یافتهای، به تبدیل دهنده اولویت دارد تا سخن الهی.
عدم تحریف «قرآن» را از طریق حکم بدیهی عقل اثبات کنید.
استدلال کاشف الغطاء را در باب اثبات عدم تحریف «قرآن» تبیین نمایید.
چگونه میتوان با دلیل تواتر، تحریفناپذیری «قرآن» را ثابت نمود؟ توضیح دهید.
آیا تحریفپذیر دانستن «قرآن» با اعجاز آن سازگار است؟ توضیح دهید.
اخباریون گفتهاند که از وسط آیه: وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِی الْیَتامی فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ النِّساءِ... بیش از دو هزار آیه حذف گردیده است. اشکال چنین دیدگاهی چیست؟ آن را نقد و بررسی کنید.
آیا دیدگاه تحریف «قرآن»، با قراین و شواهد تاریخی سازگار است؟ توضیح دهید.
معرفت محمدهادی، صیانة القرآن من التحریف.
علوم قرآنی، همان.
علاّمه آملی حسن زاده، قرآن هرگز تحریف نشده است، ترجمه عبدالعلی محمدی شاهرودی.
جعفریان رسول، افسانه تحریف قرآن، ترجمه محمود شریفی.
آیةالله لنکرانی فاضل، مدخل التفسیر.
اهداف: 1) اثبات تحریف ناپذیری «قرآن»، براساس آیات قرآنی؛ 2) ابطال و نقد شبهات ارائه شده درباره مفاد آیات مذکور؛ 3) اثبات ناسازگاری قول به تحریف، با اعتماد به وحیانی بودن قرآن.
برای اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف براساس دلایل قرآنی، میتوان به آیاتی از قبیل آیه تحفیظ (ذکر)، آیه نفی باطل، آیات تنزیه کننده «قرآن» از ریب و تردید و آیه بیست و پنجم سوره «فرقان» تمسّک و استناد نمود.
خداوند حکیم میفرماید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ 1 ; ما خود، «قرآن» را نازل کردیم و خود ما حتماً آن را حفظ و مراقبت میکنیم. این آیه بیانگر این حقیقت است که «قرآن» از هرگونه حادثه و آفتی در امان بوده و خواهد بود. لازمه «قاعده لطف» نیز همین است که [خداوند]، سند نبوّت را برای همیشه حفظ نماید. اسلام دینی جاوید است; بنابراین باید سند نبوّت بهطور همیشگی سالم و محفوظ در دست مردم باقی بماند و این یک ضمانت و پیمان الهی است که هرگز خلاف آن صورت نخواهد یافت; چرا که وعده الهی صادق و تخلّفناپذیر است; چنانکه فرموده است: إِنَّ اللّهَ لا
یُخْلِفُ الْمِیعادَ 1 ; همانا خداوند در وعده و پیمان خود تخلّف نمیکند.
مسلّماً این ضمانت الهی، یکی از ابعاد اعجاز «قرآن کریم» به شمار میرود. به بیان دیگر؛ «قرآن» بهرغم آنکه همواره در دسترس مردم است، تا ابد سالم و خالی از تحریف باقی خواهد ماند؛ وگرنه نگهداری آن در «بیت المعمور»، سودی برای مردم ندارد. منظور این است که اگر مفاد آیه ذکر (تحفیظ) این باشد که «قرآن» موجود در بیتالمعمور را پیوسته از گزند حوادث و دگرگونیها حفظ میکنیم، این بدان معناست که یک نسخه از این «قرآن» در عرش الهی و نزد خداوند هست که مورد هیچگونه دستبردی قرار نمیگیرد. دراینصورت، هرگز معقول و مقبول نخواهد بود که خداوند به چنین مطلبی مباهات کند; زیرا چنین مباهاتی نظیر آن است که بگوییم گوهر گرانبهایی را در مکانی محفوظ داشتهایم و هیچکس به آن دسترسی ندارد!
بنابراین، از وجود تأکیدات متعدّد در این آیه ( إِنّا، نَحْنُ، نَزَّلْنَا، ) که نمایانگر اهمیت فوقالعاده این موضوع نزد پروردگار است، میتوان دریافت که مقصود پروردگار، حفظ قرآنی است که در دسترس مردم قرار داشته [است] و همین «قرآن» از هر گزندی در امان خواهد بود تا همواره بتواند به عنوان سندی گویا، پشتوانه و میراث نبوّت باقی و ثابت مانده، در میان مردم راه خود را به سلامت طی کند; در نتیجه، خداوند به پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرموده است: إِنّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ 2 ; یعنی ما تو را (شخصیت، دین و شریعت تو را) از گزند مردمِ استهزا کننده در امان میداریم.
پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) نگران بود که کافران مانع راه اسلام شده، با مزاحمتها و کارشکنیهای خود، مانع تأثیر دعوت اسلام شوند. آیه نازل شده، به آن حضرت اطمینان خاطر بخشید که دعوت اسلام را آشکار نموده، در همهجا منتشر سازد و اسلام - بهرغم میل گردنکشان - به رشد و تعالی خود ادامه خواهد داد.
بدیهی است که پیامبر (صلی الله علیه و آله) نسبت به جان خود ترس و نگرانی نداشت. نگرانی پیامبر (صلی الله علیه و آله) صرفاً برای مداخله لشکریان شیطان بود که مبادا جلوی دعوت مردم به
اسلام را بگیرند و خداوند به او چنین اطمینان بخشید:
یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرِینَ 1 ; ای پیامبر! آنچه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده، کاملاً (به مردم) برسان و در غیر اینصورت، رسالت او را انجام ندادهای و خداوند تو را از (خطرات احتمالی) مردم حراست میکند.
در واقع، همه انبیای الهی (علیهم السلام)، جز پایداری دین خدا و غلبه آن بر همه ادیان و استمرار حکومتشان در طول تاریخ آرزوی دیگری نداشتند. در مقابل، کارشکنیها و نیرنگهای شیاطین جن و انس، تحقق این آرمانها را دشوار میساخت; اما همیشه حق برتر است و چیزی برفراز آن قرار نمیگیرد. خداوند متعال میفرماید:
بَلْ نَقْذِفُ بِالْحَقِّ عَلَی الْباطِلِ فَیَدْمَغُهُ فَإِذا هُوَ زاهِقٌ وَ لَکُمُ الْوَیْلُ مِمّا تَصِفُونَ 2 ; بلکه حق را بر باطل میکوبیم تا آن را سرکوب و هلاک کند و اینگونه، باطل محو و نابود میشود.
ممکن است گفته شود: «منظور از آیه حفظ این است که «قرآن» در دست امامان معصوم (علیهم السلام) سالم و دست نخورده باقی مانده و همین مقدار برای صدق مدّعای آیه مذکور کافی است». در پاسخ میگوییم: اگر «قرآن» حقیقی هزار سال در دست امام معصوم (علیه السلام) باشد و کسی در جامعه از آن با خبر نشود، نمیتوان مشکلی از مشکلات مردم را حل نمود و مجهولی را معلوم سازد. به علاوه، با آن همه تأکیدی که در آیه به کار رفته، تناسبی نخواهد داشت.
ممکن است گفته شود: «احتمال دارد آیه تحفیظ: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ خود یکی از مصادیق تحریف به زیاده باشد; به سخن دیگر؛ شما به قرآنی استناد
کردهاید که مورد اشکال است; یعنی از نظر قائلین به تحریف، آیات آن دچار تغییر و تحریف گردیده است و این کار مصداق دور است (1).
آیةالله خویی در پاسخ مینویسد:
شاید این ایراد برای کسانی مطرح شود که «عترت طاهره» را خوب نمیشناسند و مقام ولایت و رهبری همه جانبه را برای آنان که همتا و برابر قرآنند، قائل نیستند; ولی کسانی که آنان را حجّتهای خدا و همتایان «قرآن» میدانند، هرگز این شبهه برایشان پیش نمیآید; زیرا ائمّه (علیهم السلام) به همین «قرآن» موجود [از جمله به آیه حفظ] استدلال میکردند و پیروان خود را - در استدلال به «قرآن» - تأیید مینمودند. این امر نشانگر آن است که «قرآن» موجود حجّت است و تمسّک به آن واجب و هیچگونه تردیدی در آن نیست (2).
إِنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِالذِّکْرِ لَمّا جاءَهُمْ وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ* لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ 3 ; و به راستی که آن کتابی ارجمند است. از پیش روی آن و از پشت سرش باطل به سویش نمیآید; وحی (نامه) ای است از حکیمی ستوده.
«باطل» یعنی فاسد و تباه شونده; یعنی هیچ فساد و تباهی یا نقص و کاستی در هیچ زمانی به «قرآن» راه نمییابد; زیرا قرآن از جانب خداوند حکیم و علیم نازل شده است و حکمت الهی چنین اقتضا میکند که آن را همچون ابدیت اسلام حفظ و ایمن بدارد. آیه قبل از آن: وَ إِمّا یَنْزَغَنَّکَ مِنَ الشَّیْطانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ إِنَّهُ هُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ 4 قرینه بر این است که در ذهن حضرت این تصوّر خطور کرده که نکند در آینده شریعتش به دست اهل فساد و باطل خدشهدار گردد! بنابراین، آیه بعدی از این جهت به آن حضرت اطمینان میدهد که هرگز باطل در این کتاب راه نخواهد یافت.
در صورتی که گفته شود معنای آیه نفی باطل این است که مسائل و مطالب باطل، همچون اختلاف، تنازع و تناقض که سبب تباهی و نابودی آن شود، در «قرآن» وجود ندارد؛ به عبارت دیگر؛ چون در «قرآن» مطالبی خلاف حقّ، عقل و حقیقت وجود ندارد، مایهْ تباهی آن نمیگردد; پس این موضوع ربطی به مسئلهْ تحریف ندارد؛ بلکه مانند این آیه است که خداوند میفرماید: وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اخْتِلافاً کَثِیراً 1 ; و اگر این «قرآن» از جانب غیر خدا نازل یا ساخته شده بود، هر آینه ناسازگاریهای فراوان در آن مییافتند.
پاسخ آن است که اگر تعبیر آیه به صورت «لیس فیه الباطل...» بود، آنگاه جای چنین توهّمی وجود داشت؛ ولی خداوند میفرماید: لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ ; یعنی باطل وارد «قرآن» نمیشود و راه نفوذی به آن ندارد. به سخن دیگر، بیمه شده و آسیبناپذیر است. نه آیه و کلمهای از آن کم شده و نه چیزی به آن افزوده شده است و دست تحریف کنندگان از حریم گسترده آن کوتاه بوده و هست; در حقیقت، دلالت این آیه بر نفی تحریف، صریحتر از دلالت آیه حفظ است. عبارت: مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ نیز کنایه از همه جانبه بودن است و اینکه بطلان و فساد به هیچ شکلی به سراغ این کتاب نیامده و نخواهد آمد.
تَنْزِیلُ الْکِتابِ لا رَیْبَ فِیهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِینَ 2 ; این کتابی است که از سوی پروردگار جهانیان نازل شده و تردیدی در آن نیست.
ذلِکَ الْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ 3 ; و این همان کتابی است که در آن تردیدی نیست و وسیله هدایت برای پرهیزکاران است.
اینگونه آیات، اشاره به همان وعدهای دارد که خداوند به پیامبرش داده بود تا کتابی را برای راهنمایی بشر بر او نازل کند که هرگز کهنه نگردیده، تکرار، از تازگی و طراوت آن نکاسته و آنچنان از اعوجاج، پیچیدگی، بطلان و دستبرد دیگران به دور باشد که جای شک و تردیدی در آن باقی نماند و روز به روز درخشش آیات آن بیشتر گردد.
بدیهی است که هرگونه تحریف و دگرگونی در «قرآن»، موجب وارد شدن شک و تردید در آن و تشویش دائمی در نفس میشود که چرا چنین کتابی که باید منشأ هدایت باشد، تغییر یافته و تحریف شده است؟!! و چنین تردیدی با آیه: لا رَیْبَ فِیهِ که بهطور مطلق، «قرآن» را از هرگونه تردید به دور دانسته، منافات دارد.
در «قرآن» آمده است: وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً 1 ; و پیامبر (صلی الله علیه و آله) میگوید: ای پروردگار من! به درستی که قوم من این «قرآن» را متروک و رها ساختند.
این گلایه پیامبر (صلی الله علیه و آله) در صورتی صحیح و استوار است که «قرآن» از هرگونه تحریف مصون و محفوظ باشد. با این بیان که قرآن «حبلالمتینی» است که از سوی خدای منّان برای نجات بشر قرار داده شده است; ولی هنگامی که همین وسیله نجات و هدایتگری را کنار بگذارند و به آموزههایش عمل نکنند، «مهجور» به شمار میرود; امّا زمانی که فرض کنیم این «قرآن» تحریف شده است، چنین شکوه و گلایهای بیهوده خواهد بود; زیرا چنین قرآنی قابل توصیف به «حبل المتین» نخواهد بود تا به آن چنگ زده، هدایت یابند; حال آنکه پیامبر گرامی [اسلام](صلی الله علیه و آله)، هرگز از احتمال تغییر و تحریفشکوه نکرده است؛ بلکه از عمل نکردن به دستورات آن و کنار گذاشتن آن شکوه نمود و این دلیلی است بر اینکه خداوند حکیم، چنین کتابی را تا قیامت از هرگونه تحریف مصون خواهد داشت (1).
1) (2) . سلامة القرآن من التحریف، فتحالله نجار زادگان، ص25 و 26.
مفاد آیه: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ این است که «قرآن» از هرگونه حادثه و آفتی در امان بوده و خواهد بود. لازمه «قاعده لطف» نیز این است که سند نبوّت برای همیشه سالم بماند.
اگر مراد خداوند از این آیه، حفظ «قرآن» در «بیتالمعمور» بود، هرگز معقول نبود که به چنین موضوعی مباهات ورزد; زیرا در این صورت، آن «قرآن» در دسترس بشر نبوده و کسی نمیتواند از آن طریق به سوی حق هدایت یابد.
صحیح نیست که گفته شود: حفظ آن قرآنی مراد است که در دست معصوم (علیهم السلام) قرار دارد; زیرا هیچکس در میان امّت و جامعه از آن «قرآن» آگاه نخواهد بود و مجهولی به معلوم تبدیل نخواهد شد.
اگر اشکال شود که چهبسا همین آیه حفظ، مصداق تحریف به زیاده باشد و در این صورت، استدلال به آن برای تحریف ناپذیری «قرآن» مستلزم دور است; پاسخ این است که ائمّه معصومین (علیهم السلام) به کل آیات «قرآن»؛ از جمله به همین آیه، استدلال و استناد نمودهاند و این خود بیانگر اصالت و قرآنیت آن است.
آیه نفی باطل: لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ... نیز دلیل دیگری بر مصونیت «قرآن» محسوب میشود; زیرا «باطل» که یکی از مصادیق آن، «تحریف» است به صورت مطلق از «قرآن» نفی گردیده است.
نمیتوان گفت که مراد از «باطل»، عدم وجود اختلاف و تناقض در «قرآن» است; از ابتدای نزول «قرآن»، زیرا عدم اختلاف جزء ویژگیهای ذاتی «قرآن» بوده؛ ولی «لایأتیه» خبر از بعد از نزول «قرآن» میدهد; یعنی پس از آنکه به حق نازل گردید، تا ابد نیز هیچگونه باطلی؛ از جمله تحریف در آن راه نمییابد.
آیات تنزیه کننده «قرآن» از «ریب» نیز بر عدم تحریف «قرآن» دلالت دارند; زیرا هرگونه تحریف و دگرگونی در قرآن، موجب ورود شک و تردید در آن و باعث تشویش مردم خواهد بود.
آیه ذکر (حفظ) را همراه با ترجمه نوشته، مفاد آن را شرح دهید.
آیا ممکن است مراد خداوند از آیه «حفظ»، سلامت «قرآن» در «بیت المعمور» باشد؟ چرا؟
آیا احتمال دارد منظور [از حفظ]، حفظ قرآنی باشد که در دست امام معصوم (علیه السلام) است؟ چرا؟
اگر اشکال شود که چه بسا آیه «حفظ»، خود، مصداق تحریف به زیاده است و در نتیجه نمیتوان برای مصونیت «قرآن» از تحریف به آن استدلال نمود، پاسخ چیست؟
مراد از «آیه نفی باطل» چیست و چگونه بر صیانت «قرآن» از تحریف دلالت میکند؟
چگونه میتوان برای اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، به آیات تنزیه کننده «قرآن» از «ریب» استناد و استدلال نمود؟
توضیح دهید که آیه: وَ قالَ الرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً ، چگونه بر عدم تحریفدلالت میکند.
تحقیق کنید که آیا غیر از آیات مذکور در درس، از آیات دیگر قرآنی - حتی به صورت غیر مستقیم - نیز میتوان برای اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف استفاده نمود؟ توضیح دهید.
معرفت محمدهادی، صیانة القرآن من التحریف.
محمدی (نجار زادگان) فتح الله، سلامة القرآن من التحریف.
معرفت محمدهادی، علوم قرآنی، فصل آخر.
خوئی سید ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن.
طوسی شیخ، التبیان فی تفسیر القرآن، ج6.
طبرسی، مجمع البیان فی تفسیر القرآن، ج6.
جوان آراسته حسین، درسنامه علوم قرآن.
اهداف: 1) آشنایی با دیدگاه معصومین (علیهم السلام) در برابر مسئله تحریف؛ به منظور اثبات هماهنگی «ثقلین» در دفاع از کیان قرآن؛ 2) اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، با استناد به بیانات و براهین امامان (علیهم السلام).
در زمینه نفی تحریف، روایات خاصّی از ائمّه معصومین (علیهم السلام) در دست است که بهطور کلی احتمال تحریف یا شبهه آن در «قرآن» را منتفی میسازد. بر این اساس، شیعه امامیه به پیروی از اهلبیت (علیهم السلام) بر این باورند که «قرآن» همیشه از هرگونه دگرگونی و تحریف مصون و محفوظ بوده است. در این درس چند نمونه از این روایات را مورد بحث و بررسی قرار میدهیم:
در نامهای که امام باقر (علیه السلام) به سعدالخیر نوشته، چنین آمده است:
«وَکَانَ مِنْ نَبْذِهِمُ الْکِتَابِ أَنْ أَقَامُوا حُرُوفَهُ وَحَرَّفُوا حُدُودَهُ... (1); و یک نمونه از پشت سرافکندن قرآن آن بود که حروف و کلمات آن را استوار؛ ولی حدود و احکام آن را تحریف و تغییر دادند».
در این روایت شریف، از دستبرد به معانی و تفاسیر منحرف، سخن به میان آمده
1) (1) . اصول کافی، کلینی، ج2، ص627.
است; ولی الفاظ و عبارات «قرآن» همچنان دست نخورده شمرده شده است. در حدیثی مشابه، به جای تحریف حدود، «تضییع حدود» آمده است:
«وَ رَجُلٌ قَرَأَ الْقُرآنَ، فَحَفِظَ حُرُوفَهُ وَضَیَّع حُدُودَهُ (1); حفظ حروف [درستی تلاوت] نموده؛ ولی حدود و مقررات آن را تضییع نموده است».
ابو بصیر از امام صادق (علیه السلام) میپرسد: «مردم میگویند چرا خداوند فرموده است: یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَطِیعُوا اللّهَ وَ أَطِیعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِی الْأَمْرِ مِنْکُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِی شَیْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَی اللّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ کُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِیلاً؛ 2 ولی نامی از علی و خاندان او نبرده است؟» آن حضرت در پاسخ فرمودند: «در قرآن»؛ فریضه نماز نازل گردید؛ ولی از رکعتها و شرایط آن نامی برده نشد تا آنکه پیامبر (صلی الله علیه و آله) خود بیان نمود» (2).
در این روایت شریف، این اصل تثبیت شده است که «قرآن» جای بیان اصول و کلیات فرایض و احکام است و بیان فروع و جزئیات بر عهده پیامبر (صلی الله علیه و آله) است. در نتیجه، امام (علیه السلام) تقریر فرمود که در «قرآن» هرگز نامی از علی و خاندان او برده نشده است; زیرا این وظیفه پیامبر بود تا مانند بیان رکعتها و شرایط نماز، آن را نیز بیان کند; بنابراین، هرگونه روایت ضعیفالسند که حاکی از وجود اسم علی و خاندان او در «قرآن» و سپس حذف آنهاست، طبق این روایت، مردود شناخته شده است.
شیخ مفید از جابر و او از امام باقر (علیه السلام) روایت میکند که آن حضرت فرمودند: «هنگام ظهور، حضرت مهدی (عج) به مردم «قرآن» میآموزد. آنگاه دشوارترین کار در این امر، مسئله ترتیب مصحف شریف است; زیرا ترتیب مصحف حضرت با
ترتیب مصحف فعلی تفاوت دارد». به سخن دیگر، قرآنی که آن حضرت ارائه میدهد، چنانچه به لحاظ دیگری با «قرآن» موجود در دست مردم تفاوت داشت، حضرت متذکر آن نیز میگردید. از این روایت میتوان دریافت که غیر از مسئله نظم و ترتیب، هیچگونه اختلافی در نصّ «قرآن» وجود ندارد و باید توجه داشته باشیم که عدمنظم و ترتیب حقیقی آیات، فقط به سیاق آیات لطمه میزند که دیگر نمیتوانیم در مقام تفسیر و تبیین، از قرینه سیاق بهره ببریم و این ایرادی ندارد; زیرا قرینه سیاق هنگامی مطرح است که ما یقین داشته باشیم آیه قبلی حتماً پیش از آیه بعدی نازل شده است; درحالیکه چنین یقینی نداریم. درهرحال، هر آیهای هم اکنون نیز - طبق ترتیب موجود - از پیام رسانی و هدایتگری برخوردار است. به علاوه، این احتمال وجود دارد که جابهجایی برخی از آیات به دستور شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله) رخ داده باشد; مانند آیه 281 سوره «بقره» که به دستور آن حضرت، بین آیه «ربا» و آیه «دین» قرار گرفته است.
متن روایتی که جابر از امام باقر (علیه السلام) نقل کرده، چنین است:
«اِذَا قَامَ قَائِمُ آلِ مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله) ضَرَبَ فَسَاطِیطَ لِیُعَلِّمَ النَّاسَ الْقُرْآنَ عَلَی مَا أَنْزَلَ اللَّهُ - جَلَّ جَلاَلَهُ - فَأَصْعَبُ ما یَکُونُ عَلَی مَنْ حَفِظَهُ الْیَوْمَ، لاَِنَّهُ یُخَالِفُ فِیهِ التَّأْلِیفُ» (1).
احادیثی از ائمه اطهار (علیهم السلام) وجود دارد که فرمودهاند: آنچه را که از ما به شما رسیده است، بر «قرآن» عرضه کنید; اگر موافق با کتاب الله بود، آن را بپذیرید و بدانترتیب اثر دهید وگرنه، طردش کنید:
قَالَ الصَّادِقُ (علیه السلام) قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (صلی الله علیه و آله):
«اِنَّ عَلَی کُلِّ حَقٍّ حَقِیقَةٌ وَعَلَی کُلِّ صَوَاب نُوراً، فَمَا وَافَقَ کِتَابَ اللَّهِ فَخُذُوهُ وَمَا خَالَفَ کِتَابَ اللَّهِ فَدَعُوهُ (2); هر روایتی که مطابق با «قرآن» باشد صادق و در غیر این صورت کاذب است».
و نیز فرمودهاند:
«وَ کُلُّ حَدِیث لا یَوَافِقُ کِتَابَ اللَّهِ فَهُوَ زُخْرُفٌ (1); هر حدیثی که موافق با کتاب خدا نباشد، باطل است».
«مَا لَمْ یُوَافِقُ مِنَ الْحَدِیثِ الْقُرْآنَ فَهُوَ زُخْرُفٌ» (2). در همین زمینه روایت دیگری نیز از [امام] علی (علیه السلام) در بحارالانوار (3)وارد شده است. نتیجه آنکه «قرآن کریم» کتابی برحق و اصیل بوده، دیگران نمیتوانند همانند آن را جعل نمایند; درحالیکه جعل سخنان شبیه سخنان و احادیث معصومین (علیهم السلام) امکانپذیر است. ازاینرو، میزان و ترازوی سنجش حق از باطل، «قرآن کریم» است. پس تمامی روایاتی که به نحوی از تحریف قرآن سخن گفتهاند، اگر قابل تأویل نباشد - براساس روایاتی که بیان شد - باطل و مجعول بوده، هیچگونه ارزش و اعتباری نخواهند داشت. به سخن دیگر، میتوان گفت که روایات عرض بر کتابالله از دو جهت بر سلامت «قرآن» از تحریف دلالت دارند:
نخست اینکه میباید معیار و مقیاسی که برای تشخیص صحیح از سقیم وضع میشود، از سلامت کامل برخوردار باشد; ولی اگر خود معیار در معرض شک و تردید باشد، نمیتواند مقیاس تشخیص حق و باطل قرار گیرد.
دوم اینکه اگر ما روایات حاکی از تحریف «قرآن» را به «قرآن» عرضه کنیم، مغایر با خود کتابالله خواهد بود; زیرا آیه «ذکر» میگوید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ 4 و آیه «نفی باطل» میگوید: لا یَأْتِیهِ الْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ 5 .
ممکن است گفته شود که روایات عرض بر «قرآن»، از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) عنوان شده؛ حال آنکه تحریف، پس از رحلت آن حضرت صورت پذیرفته است؛ در پاسخ میگوییم:
این اخبار، منحصر به پیامبر (صلی الله علیه و آله) نبوده؛ بلکه از امام صادق (علیه السلام) نیز بیان شده است. علاوه بر این، پیامبر (صلی الله علیه و آله) این سخن را برای آینده امّت فرموده و با این بیان، «قرآن» را معیار تشخیص حق و باطل معرّفی نمودهاند.
عدم انفکاک «کتاب» از «عترت»، دلالت بر اعتبار همیشگی و تحریفناپذیری «قرآن» دارد. از رسول مکرّم اسلام (صلی الله علیه و آله) این حدیث به صورت متواتر نقل شده است که فرمودند:
«اِنِّی تَارِکُ فِیکُمُ الثَّقَلَیْنِ: کِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِی; مَا انْ تَمَسَّکْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً وَاِنَّهُمَا لَنْ یَفْتَرِقَا حَتَّی یَرِدَا عَلَّیَّ الْحَوْضَ (1); همانا در میان شما دو گوهر گرانبها به یادگار میگذارم که عبارتند از «قرآن» و اهلبیتم; مادامی که به آن دو روی آورید، هرگز گمراه نخواهید شد و آن دو از هم جدا نمیشوند تا آنکه در کنار حوض بر من وارد گردند».
این حدیث آشکارا بیان میکند که «قرآن» برای همیشه و تا روز قیامت محفوظ است; زیرا اگر «قرآن» تحریف شده باشد، نه به «قرآن» میتوان تمسّک کرد و نه به عترت; چرا که عترت بدون «قرآن»، به عنوان یک حجّت مستقل شناخته نمیشود. اگر عترت بدون «قرآن» مورد تمسک قرار گیرد، به معنای جدایی و افتراق از «قرآن» است; با آنکه این حدیث ابراز میدارد که این دو هرگز از یکدیگر جدا نمیشوند. پس هریک از کتاب و سنت از جهتی به دیگری وابسته و نیازمند است; بهگونهای که اگر یکی از این دو تحریف شده، از بین برود، دیگری نیز از بین خواهد رفت. «قرآن» (به عنوان «ثقل اکبر») در تبیین حدود و ثغور و معانی خود به حدیث نیازمند است و احادیث، به عنوان «ثقل اصغر» در اصل اعتبار و سندیت خویش به «قرآن» نیاز دارند. پس میتوان گفت که «قرآن» و عترت به عنوان یک حجّت به هم آمیختهاند؛ بهگونهای که مکمّل یکدیگر بوده، تمسّک به یکی بدون دیگری معقول نیست (2).
از نگاه استاد معرفت، روایاتی که بر کامل بودن سورههای «قرآن» دلالت دارند، دلیل دیگری بر صیانت قرآنند; به عنوان مثال: روایاتی که میگویند پس از حمد در نماز باید سورهای کامل تلاوت کنیم; این دستور از ائمه (علیهم السلام) به «دلالت اقتضا» چنین امری (خواندن سوره کامل) را ممکن میشمارد. برخی از اینگونه روایات، ثواب قرائت هر سوره را بیان میکنند، برخی دیگر جمع بین دو سوره (در یک رکعت نماز) را نهی میکنند. پارهای از آنها نیز میگویند: ختم قرآن در مدّتی کمتر از سه روز جایز نیست. بنابراین، اگر در سورههای کامل نقصی دیده میشد، امکان اینکه قرائت آنها به عنوان سورهای کامل باشد، وجود نداشت و یا مقارنت بین دو سوره بیمعنا بود; زیرا بنابر فرض نقص در سوره، در واقع بین یک بخش از سورهای با بخش دیگر مقارنت ایجاد میشد. همچنین ثوابی که بر ختم «قرآن» تعیین فرمودهاند، دلالت بر تلاوت کلّ آیات و سورههای «قرآن» دارد; در این صورت میفهمیم که مجموعهای کامل است; بنابراین، از مجموع اینگونه روایات فهمیده میشود که از نگاه معصومین (علیهم السلام) «قرآن کریم» تحریف نشده است (1).
در ذیل آیه: یُرِیدُونَ لِیُطْفِؤُا نُورَ اللّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْکافِرُونَ 2 روایتی از امام موسی بن جعفر وارد شده که میفرماید:
«یُریدُونَ لِیُطفِئوا وَلایَة امیرالمُؤمنِین (علیه السلام) بِأفواهِهِم!» راوی میگوید: از حضرت پرسیدم: وَ اللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ یعنی چه؟ حضرت فرمودند: فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ النُّورِ الَّذِی أَنْزَلْنا وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِیرٌ 3 . [وی] میگوید از حضرت پرسیدم: معنای آیه: هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ 4 چیست؟ فرمودند:
«لِیُظْهِرَهُ عَلَی الاَْدْیَان
1) (1) . صیانة القرآن من التحریف، محمدهادی معرفت، ص57.
عِنْدَ قِیَامِ الْقَائِمِ (عج) لِقَوْلِهِ - عَزَّوَجَلّ - وَاللَّهُ مُتِّمَ نُورِهِ وَلَوْ کَرِهَ الْکَافُرُونَ بِوَلایَةِ عَلِی (علیه السلام)». پرسیدم: «آیا این تعبیر تنزیل است؟» فرمودند: «آری این سخن تنزیل است; ولی غیر آن تأویل میباشد» (1).
شاهد مطلب آن است که امام (علیه السلام) آنچه را بیان میفرماید، جزء آیه نمیشمرد - آنگونه که قائلان به تحریف پنداشتهاند - بلکه آن را تفسیر میدانند؛ تفسیری عالی - که جز راسخان در علم، از اهلبیت پیامبر (صلی الله علیه و آله)، کسی به آن دسترسی ندارد - و سخنان دیگر در مورد آیه را تخمین و تأویل بیدلیل معرفی میکند.
در سخن امام باقر (علیه السلام) آمده است: «یک نمونه از پشتسرافکندن «قرآن» آن بود که حروف و کلمات آن را استوار؛ ولی حدود و احکام آن را تحریف و تغییر دادند».
امام صادق (علیه السلام) در حدیثی تقریر فرمودهاند: در «قرآن»، نام مبارک علی (علیه السلام) نیامده، زیرا «قرآن» فقط کلیات را بیان میکند. طبق این حدیث، هر روایتی که حاکی از وجود اسم [امام] علی (علیه السلام) در «قرآن» و سپس حذف آن باشد، ضعیفالسّند بوده و مردود شناخته میشود.
از امام باقر (علیه السلام) روایت شده که فرمودند: «هنگام مسئله ظهور، حضرت مهدی (عج) به مردم «قرآن» میآموزد. آنگاه دشوارترین کار در این امر، مسئلهی ترتیب مصحف است...». اگر «قرآن» در مصحف امام زمان (علیه السلام) غیر از ترتیب، به لحاظ دیگری با قرآنهای موجود تفاوت داشت، حضرت، متذکر آن نیز میگردید.
روایت «عرض بر کتاب الله» از دو جهت بر مصون بودن «قرآن» از تحریف دلالت دارد:
الف) باید معیاری که برای تشخیص صحیح از سقیم وضع میشود، خود از سلامت کامل برخوردار باشد; ولی اگر خودِ معیار در معرض شک و تردید باشد، در این صورت نمیتواند مقیاس تشخیص حق و باطل قرار گیرد.
1) (1) . کافی، ج1، ص432، شماره 19.
ب) اگر روایات حاکی از تحریف «قرآن» را به «قرآن» عرضه کنیم، مغایر با خود کتابالله خواهد بود; زیرا آیه «ذکر» میگوید: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ .
براساس مفاد حدیث متواتر «ثقلین»، عدم انفکاک کتاب از عترت، دلالت بر اعتبار همیشگی و تحریفناپذیری قرآن دارد.
روایاتی که بر کامل بودن سورههای «قرآن» دلالت دارند (توصیه شده است که در نماز حتماً باید سوره کامل بخوانید)، دلیل دیگری بر مصونیت «قرآن» از تحریف محسوب میشوند.
در روایاتی که در آن، از «شأن نزول» تعبیر به «تنزیل» شده است، امام (علیه السلام) آنچه را بیان میفرماید، جزء آیه نمیشمرد - آنگونه که قائلان به تحریف پنداشتهاند - بلکه آن را تفسیر آیه میداند.
«وَ کَانَ مِنْ نَبْذِهِمُ الْکِتَابَ أَنْ اقَامُوا حُرُوفَهُ وَ حَرَّفُوا حُدُودَه» را معنا کرده، مفاد دقیق آن را در ارتباط با مسئله تحریف بنویسید.
امام صادق (علیه السلام) در برابر این پرسش که چرا نام علی (علیه السلام) در «قرآن» نیامده است، چه پاسخی فرمودهاند؟ کلام آن حضرت چگونه بر مصونیت «قرآن» از تحریف دلالت میکند؟
در روایتی آمده است که هنگام ظهور حضرت مهدی (عج)، خیمههایی برای تعلیم «قرآن» زده میشود و در آن زمان، دشوارترین امرِ آموزشِ «قرآن»، اختلاف ترتیب آیهها و سورهها با ترتیب قرآنهای موجود است; آیا چنین مطالبی دلالت بر تحریف ندارد؟ توضیح دهید.
مفاد و مدلول روایات عرض برقرآن را بهطور کامل بنویسید.
توضیح دهید که حدیث متواتر «ثقلین»، چگونه بر صیانت «قرآن» از تحریف دلالت دارد؟
چگونه میتوان مصونیت «قرآن» از تحریف را از طریق روایاتی کهبر کاملبودن سورههای «قرآن» دلالت دارند، اثبات نمود؟
در روایاتی، از «شأن نزول» تعبیر به «تنزیل» شده است. آیا میتوان از این طریق مصونیت «قرآن» از تحریف را اثبات نمود؟ چگونه؟
سیره عملی ائمه (علیهم السلام) در برخورد با آیات «قرآن» چگونه بوده است؟ نوع تعامل آن حضرات (علیهم السلام) با آیات «قرآن»، با اعتقاد به تحریف سازگار بوده است یا با سلامت از تحریف؟ کاملاً توضیح دهید.
معرفت محمدهادی، صیانة القرآن من التحریف.
خوئی سید ابوالقاسم، البیان.
استاد معرفت، علوم قرآنی، فصل عدم تحریف.
کلینی، کافی، ج1 و2.
مجلسی، بحارالانوار، ج52.
اهداف: 1) آشنایی با موضع خاورشناسان در برابر «قرآن کریم» و اصالت آن به منظور اثبات حسادت و رقابت آنان در برابر قرآن غیر محرَّف؛ 2) اثبات مصونیت «قرآن» از تحریف، از طریق ابطال شبهات بیگانگان.
در قرون اخیر، خاورشناسان و نویسندگان یهودی و مسیحی، اهتمام فراوانی در تهیه، تصحیح، چاپ و نشر کتابهایی در زمینه «تاریخ تدوین و جمعآوری قرآن کریم» اعمال نمودهاند. همچنین درباره سایر موضوعات مربوط به قرآن و نیز علوم قرآنی، مقالات و پژوهشهای گستردهای در قالب دایرةالمعارفها - بهویژه دایرةالمعارف «قرآن» لایدن-، کتب و مجلاّت علمی و تخصّصی از سوی این گروه ارائه شده است. انگیزهی اصلی نگارش اکثر این تألیفات و فعالیتهای پژوهشی، ایجاد شک و تردید در اصالت «قرآن» موجود و وقوع تغییر، دگرگونی و تحریف در آیات تلاوت شده پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله)، توسط عوامل جمع و تدوین «قرآن» است. آنها نوعاً برای اثبات این مطلب به بهانههایی همچون «تعدّد مصاحف» و اختلاف اندک بین آنها پرداخته، بهطور مرتّب، آمار اختلاف آن مصاحف را در کتابت و قرائت، در منابع مختلف مطرح میسازند؛ اما راز این همه اهتمام فراوان آنان در این تلاش پیگیر چیست؟
مطالعه در پیشینه تاریخی و تمدن تورات و انجیلهای چهارگانه و نیز کشف بحران آغازین در جمعآوری عهدین و اطلاع از نابسامانی و بیاعتباری ضوابط گزینش متون
فعلی، میتواند کلید حلّ این معمّا باشد; زیرا پراکندگی نوشتههای نخستین عهدین آن قدر گسسته و درهم و بیسند بود که موجب شرمساری و سرافکندگی همه اربابان کلیسا و خاخامهای یهودی در طول تاریخ شده است; از اینرو، رنج دیرینه آنان از خالی بودن دستشان از کتب آسمانی ادیان خود و مشاهده وقوع تحریفات فراوان در آنها، آنان را وادار کرد تا ننگ تحریف را نسبت به «قرآن» هم مطرح کنند; چرا که متوجه شدند بزرگترین کتاب آسمانیشان (انجیل موجود) وحی الهی نبوده است. گرچه جز «رژی بلاشر» - مستشرق فرانسوی - و شرق شناسان به این انگیزه تصریح نکردند; اما انبوه اشکالها و تلاش و سعی گسترده آنها در اثبات تحریف، باید از انگیزهای معقول برخوردار باشد. (1)
بلاشر مینویسد: «آیات نازل شده در مکه، جمعآوری نشده و در «قرآن» فعلی موجود نیستند. از نگاه او، جمع و ثبت آیات در مدینه آغاز شد؛ لذا «قرآن» فعلی فقط در بردارنده آیات نازل شده در مدینه است (2). در پاسخ به این دیدگاه، دکتر محمد دسوقی آیات نازل شده در مکه را تقریباً دو سوم کل آیات «قرآن» دانسته، مینویسد: «بلاشر با چه مدرکی این واقعیت را نادیده گرفته و انکار کرده است؟»
بلاشر همچنین تصریح میکند که از تاریخ نزول وحیهای اولیه تا هنگامی که این آیات به رشته تحریر درآمدند، یک فاصله زمانی وجود داشته است که ناشی از دو دلیل عمده است:
بنابر عقیده بلاشر، پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آغاز ندانست که برگزیده خدای قادر است و این سخنان، سرآغاز تبلیغی است که بر اثر آن، دنیای عرب دگرگون خواهد شد; به دنبال آن، هیچکس در آن موقع و همان لحظه به فکر حفظ وحی نیفتاده بود؛ مگر در حافظه و
وقتی پیشنهاد شد آنها را بنویسند که مدت زمانی از آغاز نزول وحی گذشته بود و آن هنگامی بود که مسلّم شد این وحی، نخستین جمله یک پیام طولانی خواهد بود. حتی بعدها پس از مهاجرت به مدینه (در سال 622 میلادی)، در تماس با جوامع یهود و بر اثر رویداد حوادثی بود که مسلّم گردید قانون جدید باید تضمین کتابت یابد (1).
بلاشر بر این باور است که یکی از دلایل عدم نگارش کامل «قرآن» در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله)؛ بهویژه در نخستین سالهای نبوّت، نبودن امکانات لازم برای چنین کاری بوده است:
«فقدان امکانات مادی نیز مانع بود تا یک چنین وحیی که در مسافرتها، به هنگام نماز، طی شب و روز و در اوقات گوناگون دیگر ناگهان و بیمقدمه نازل میشد، به قید کتابت درآید...; لذا در زمان حیات شخص پیامبر، مجموعه کوچکی ازسورهها که به ترتیب درازی سورهها تنظیم شده بود، تهیه گردیده بود. همچنین بنابه روایتی که ارزش تاریخی آن مشکوک است، یکی از خواهران عمر، برگهای در اختیار داشته که بر روی آن سوره طه نوشته شده بود و آن را با صدای بلند میخوانده است.... تمام این واقعیات، ما را بر آن میدارد که چنین نتیجهگیری کنیم که به کتابت درآوردن وحی در حیات پیامبر (صلی الله علیه و آله)، شامل تمام متن نبوده و احیاناً دستخوش احتمالات و تصادفات بوده است...» (2).
نخست [اینکه] پیامبر (صلی الله علیه و آله) از همان آغاز بعثت بر امر رسالت خود واقف بوده است؛ چنانکه در سوره «یوسف» میخوانیم: قُلْ هذِهِ سَبِیلِی أَدْعُوا إِلَی اللّهِ عَلی بَصِیرَةٍ أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَنِی 3 .
دوم: با تکیه بر شواهد تاریخی و در درجه نخست، [با] گواهی خود «قرآن» ثابت میشود که از همان سالهای اقامت در مکه و مدتها پیش از هجرت، «قرآن» نوشته شده و دست به دست میگشته است (1); لذا فقدان امکانات مادی در مکه - که بلاشر ادّعا نموده - توهّمی بیش نیست.
سوم: با تحلیلی که درباره «انگیزههای حفظ «قرآن» در مکه»، در منابع علوم قرآنی شیعه (2)به دست آمده است، ثابت میشود که حفظ «قرآن» و نگارش آن، به عنوان دو وسیله هم عرض، مدّنظر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده، رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مؤمنان را به هر دو موضوع توصیه میفرمود و هرگز نمیتوان کتابت «قرآن» را پدیدهای در طول حفظ آن در نظر گرفت.
چهارم: وعده الهی که فرموده است: إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ 3 تعارضی با سیاستهای پیامبر (صلی الله علیه و آله) در توصیه به نگارش وحی ندارد و اساساً وعده «جمع الهی» از طریق دستورات پیامبر (صلی الله علیه و آله) قابل تحقق است.
پنجم: موضوع اختلاف قرائت که دلیل دیگری بر عدم تدوین «قرآن» در حیات رسول خدا (صلی الله علیه و آله) ذکر گردیده، از اساس واقعیت نداشته و قرائتهای گوناگون در اواخر قرن اول پدید آمدهاند (3).
به عقیده کازانوفا - مستشرق فرانسوی - در کتاب محمد و پایان جهان دو آیه در «قرآن» هست که انتساب آنها به وحی الهی مشکوک است و به نظر میرسد که ابوبکر آنها را اضافه کرده است:
ظاهراً تنها زمینه و دلیل این نظریه کازانوفا آن بود که ابوبکر پس از رحلت پیامبر (صلی الله علیه و آله) و تردید بعضی صحابه در ارتحال آن حضرت، به این آیهها استناد کرده است. (1)
نخست [اینکه] آیا استدلال یک صحابی یا خلیفه به هر آیهای دلیل آن است که وی آن را به «قرآن» افزوده است یا بر عکس، خود شاهدی بر آگاهی پیشین مخاطبان از وجود آن آیه بوده تا خلیفه بتواند برای اثبات مدعای خویش، به دلیلی استدلال کند که مخاطبان و مردم بدون تردید آن را قبول دارند؟
دوم: شایسته است کسانی چون کازانوفا به هنگام اظهار نظر درباره این آیات، دستکم شأن نزول آیات را در تاریخ مطالعه نموده و نیز، سیاق و پیوستگی هریک از این دو آیه را با آیات قبل و بعد آن ملاحظه کنند. در شأن نزول آیه نخست چنین نوشتهاند: در جنگ احد که شایعه کشته شدن حضرت محمد (صلی الله علیه و آله) از سوی دشمنان منتشر شد و مسلمانان در تصمیم ادامه جنگ دچار اختلاف نظر و تردید شدند، آیه شریفه نازل شد تا به مسلمانان بفهماند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم مانند پیامبران گذشته یک انسان است که روزی میمیرد. آیا مرگ یک پیامبر باید مانع ادامه راه او شود! آیه دوم هم در مدینه نازل شد تا ذهن صحابه را آماده شنیدن خبر وفات آن حضرت نموده تا با شنیدن این خبر دچار یأس نشوند. (2)
بول در مقاله «تحریف» مینویسد: «شیعیان اصرار میورزند که اهل سنت آیاتی از «قرآن» را که مؤید مذهب شیعه است، حذف کردهاند؛ چنانکه اهل سنّت هم همین ادعا را نسبت به شیعه دارند» (3).
نخست اینکه اکثریت قاطع شیعیان، معتقد به صیانت «قرآن» از تحریف بوده و به شدت با ادعای تحریف مبارزه کردهاند (1).
دوم: اعتقاد شمار اندکی از متفکران یک مذهب به تحریف; به مذهب شیعه اختصاص ندارد؛ بلکه گروهی از اندیشمندان اهل سنّت نیز ادعای تحریف نمودهاند که نظر آنان از سوی اکثریت اهل سنّت نیز رد شده است (2).
سوم: چنانچه این خاورشناس در صدد بود تا دیدگاه چند نفر را به کل مذهب نسبت دهد، باید صرفاً ادّعای تحریف به معنای حذف برخی از آیات و کلمات را نسبت میداد تا کمی جانب انصاف را رعایت کرده باشد; ولی اوج بیانصافی و خیانت در گزارش تاریخ آن است که یک نویسنده، در یک دایرةالمعارف جهانی دیدگاهی را به یک مذهب نسبت دهد که هیچکس؛ حتی مدعیان تحریف نیز آن را اساساً بر زبان و قلم نراندهاند! باید به این نکته توجه داشت که تمام مدعیان تحریف در بین شیعیان، تصریح نمودهاند که هیچ کلمهای بر «قرآن» افزوده نشده است. آیةالله معرفت - قرآنپژوه بزرگ - در اینباره مینویسد: «ما هیچکس را در تاریخ اسلام نیافتیم که ادعای افزایش را در متن «قرآن» موجود کرده باشد؛ جز آنچه که از برخی "عجارد "نقل شده است (3).
گلدزیهر، مستشرق یهودی متعصّب که اهل بهارستان است، در آغازین صفحات کتاب مشهور خود مینویسد: «هیچ کتاب مقدس دینی در جهان نیست که پیروان آن دین، آن را نص وحیانی نازل شده کهن و اصلی بدانند و این همه اضطراب و بیثباتی که «قرآن» دارد، در آن وجود داشته باشد» (4).
گلدزیهر در آغاز کتاب المذاهب الاسلامیة فی تفسیر القرآن، ضمن اینکه ابتدایی بودن
خط عربی در صدر اسلام و نداشتن نقطه و اعراب را عمدهترین زمینه پیدایش اختلاف قرائتها میداند، تلاش میکند که عامل اصلی اقدام قاریان را به اختلاف قرائت در این زمینه، اعمال سلیقه و رأی و استدلالهای عقلی هریک از قاریان معرّفی کند.
دیدگاه گلدزیهر از روی بیاطلاعی بوده، شاید هم او عمداً خود را به نادانی زده است که مسئله اختلاف قرائتها ارتباطی با متواتر بودن یگانه نص «قرآن» ندارد; نصّی که نزد عموم مسلمانان محفوظ بوده، آن را نسل به نسل، بدون اختلاف از یکدیگر به ارث بردهاند. اساساً پیشوایان اتفاق نظر دارند که «قرآن» حقیقتی است و قرائتها چیزی دیگر و ربطی به هم ندارند. (1)
وی در بخش دیگری میافزاید: «به عقیده همه شیعیان، «قرآن» کامل، خیلی بیشتر از «قرآن» فعلی بوده است و معتقدند که سوره «احزاب» (73 آیه) به اندازه سوره «بقره» (286 آیه) بوده و سوره «نور» (64 آیه) در آغاز، بیش از یکصد آیه داشته و سوره «حجر» (99 آیه)، نخست 190 آیه بوده است.
او میگوید: «به تازگی در کتابخانه "بنکیپور "هندوستان، نسخهای از «قرآن» پیدا شده، مشتمل بر سورههایی که از «قرآن» عثمانی ساقط گردیده است. یکی از آنها سوره «نورین» است که «جار سان دی تاسی» آن را انتشار داد و 41 آیه دارد. دیگری سوره اختصاصی شیعیان است که مشتمل بر هفت آیه بوده و سوره «ولایت» نام دارد. همه این اضافههای مربوط به شیعیان را «کلیرتدال» به زبان انگلیسی منتشر ساخته است» (2).
نخست آنکه گلدزیهر این مطالب را تنها از دو کتاب بیان السعادة فی مقامات العبادة، نوشته سلطان محمد و کتاب دیگری با نام تفسیر علی بن ابراهیم بن هاشم قمی
گردآوری و نقل کرده است; حال آنکه اینگونه کتابها نزد شیعه و عالمان و محقّقان شیعی از درجه اعتبار ساقط هستند.
دوم: آنچه گلدزیهر در مورد سوره «احزاب» و دیگر سورهها به شیعه نسبت داده دروغ محض است و در هیچیک از منابع شیعی، اثری از آن یافت نمیشود. گرچه در صحاح اهل سنت نقل شده که عروة بن زبیر به خالهاش (عایشه) نسبت میدهد که گفت: «سوره احزاب در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) تلاوت میشد و دویست آیه بود; اما هنگامی که عثمان قرآنها را تدوین و هماهنگ کرد، به بیش از مقدار کنونی دست نیافتیم» (1).
سوم: نکته دیگر چگونگی استفاده از منابع است. گلدزیهر به چه دلیلی منبع مطالعه خود را کتاب «بیانالسعادة» قرار داده و آن را از قدیمیترین تفاسیر شیعه به شمار آورده است؟ ضمن آنکه تاریخ آن را سال 311 ه. ق. ذکر کرده! یعنی ده قرن به عقب برده است؟ شاید عدد «هزار» در نسخه او به خوبی قابل خواندن نبوده و به رقم واقعی دست نیافته است! از سوی دیگر، وی نام نویسنده آن را نیز تغییر داده، به جای ابن حیدر بیدختی، ابن حجر بیختی ثبت کرده که چنین نامی در هیچ کتاب رجال یا تاریخ یافت نمیشود.
چهارم: تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی نوشته خود او نیست; بلکه توسط یکی از شاگردانش گردآوری شده که تاکنون شخصیت وی ناشناخته مانده است. به علاوه، مطالب آن آمیختهای است از تفسیر منسوب به قمی و تفاسیر دیگر؛ از جمله تفسیر ابوالجارود که امام صادق (علیه السلام) او را لعن و نفرین کرده است (2).
جایی بعضی از آیات را در ذهن مسلمانان ایجاد کنند.
بلاشر مینویسد: «قرآن» فعلی فقط در بردارنده آیات نازل شده در مدینه است; زیرا به دو دلیل تا زمانی طولانی، آیهها و سورههای مکی را نمینوشتند: الف) عدم آگاهی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از رسالتش; ب) فقدان امکانات مادی.
از شواهد تاریخی و نیز از خود «قرآن» میتوان دریافت که از همان سالهای اقامت در مکه و مدتها پیش از هجرت، قرآن نوشته شده و دست به دست میگشته است. همچنین حفظ «قرآن» و نگارش آن به عنوان دو وسیله هم عرض، مدّنظر پیامبر (صلی الله علیه و آله) بوده و آن حضرت مؤمنان را به هر دو توصیه میفرمود.
کازانوفا مینویسد: «دو آیه در «قرآن» هست که انتساب آنها به وحی الهی مشکوک است و به نظر میرسد که ابوبکر آنها را اضافه کرده است. این دو آیه عبارتند از: آیه144 سوره «آل عمران» و آیات 30 و 31 سوره «زمر».
در نقد دیدگاه کازانوفا باید گفت: استدلال یک صحابی یا خلیفه به هر آیهای، دلیل بر این نیست که وی آن را به «قرآن» افزوده باشد; علاوه بر اینکه اگر «کازانوفا» به شأن نزول این آیات در کتابهای معتبر مراجعه میکرد، چنین ابهام و نسبت نادرستی را بیان نمینمود.
بول نیز شیعیان را متهم به اعتقاد به تحریف در «قرآن» نموده است و هیچ تفاوتی بین تحریف به افزایش و یا به کاهش قائل نشده است; حال آنکه جز «عجارده» کسی مدعی افزایش در متن «قرآن» نبوده است.
گلدزیهر مدّعی شده است که هیچ متن و کتاب آسمانی، همچون «قرآن» دچار تزلزل و بیثباتی و اضطراب نیست. در واقع، او وجود اختلاف قرائتها در مورد برخی از واژگان قرآنی را نشانه وقوع تحریف دانسته [است]، غافل از آنکه «قرآن» و اختلاف قرائتها دو حقیقت کاملا متغایر بوده، ربطی به یکدیگر ندارند.
بلاشر براساس چه استدلالی تاریخ نگارش آیات و سورههای قرآنی را از دوران مدینه دانسته است؟ سخن او را نقل و نقد نمایید.
از نظر کازانوفا کدامیک از آیهها توسط ابوبکر به «قرآن» افزوده شده است؟ پاسخ ادّعای او را نیز بنویسید.
دیدگاه بول (Buhl) درباره اعتقاد شیعیان نسبت به مسئله «تحریف» چیست؟
دیدگاههای گلدزیهر درباره کتاب «قرآن» چیست؟ کاملاً توضیح داده و نقد کنید.
ضمن تحقیق درباره مستشرقان مخالف «تحریف»، دیدگاه رودی پارت (مستشرق آلمانی معاصر) را در این زمینه توضیح دهید.
صیانة القرآن من التحریف.
معرفت محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، ج2.
زمانی محمد حسن، مستشرقان و قرآن.
معارف دکتر مجید، نشریه دو فصلنامه «قرآن» و مستشرقان شماره 1، نقد و بررسی آراء بلاشر درباره جمع و تدوین قرآن.
لایدن، دایرة المعارف الاسلامیة، ج4.
همان، دایرة المعارف قرآن، مدخل تحریف.
اهداف: 1) بررسی اجمالی تاریخ عهدین؛ به منظور اثبات وقوع تحریف معنوی در آن؛ 2) پاسخ به شبهات مربوط به مماثلث «قرآن» با سرنوشت عهدین.
برخی از افراد ظاهربین و ناآگاه چنین پنداشتهاند که رخدادهای تاریخی پیشین و پسین، از هر نظر باید مثل هم باشند; بنابراین، چنانکه یکی از مهمترین آنها وقوع تحریف در کتابهای پیشین است، لازم است در «قرآن کریم» نیز تحریف رخ دهد تا هماهنگی و تشابه بین امّتها تحقّق پذیرد.
از نگاه محدث نوری، آیات فراوان قرآن، اخبار متواتر و اجماع مسلمانان، بلکه خود متن عهدین، همگی گواهی میدهند که کتب "عهدین "بیتردید دچار تغییر و تحریف شدهاند» (1).
در پاسخ محدث نوری، چنانکه استاد معرفت نیز تأکید نمودهاند، در «قرآن» مطلبی که بر وقوع تحریف اصطلاحی در تورات و انجیل دلالت داشته باشد، موجود نیست; یعنی
1) (1) . فصل الخطاب، محدّث نوری، ص35.
تبدیل متن کتاب یا کم و زیاد کردن آن; بلکه «قرآن» میگوید: کتب عهدین دستخوش تحریف معنوی شده و آن را به غیر معنای خود تفسیر کردهاند و در اخبار اسلامی و احادیث بزرگان اسلام نیز چیزی که بیانگر وقوع تغییر و تحریف در نصّ عهدین باشد، وجود ندارد; البته دلیلی هم بر آن نداریم (1).
در تأیید این دیدگاه نیز، شیخ طوسی در تفسیر آیه: یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ 2 ; یعنی سخنان را از جایگاه اصلی آن منحرف میسازند، گفته است: «آن را از تفسیر و تأویل مناسب خود تغییر میدهند» (2).
شیخ محمد عبده دراینباره مینویسد:
بخش مهمّی از تحریف، تأویل سخن خداوند است که بر غیر معنایش حمل شود و از لفظ تحریف (در قرآن) نیز همین معنا به ذهن میرسد و همین تأویل موجب گردید که یهودیان و مسیحیان [به] مقابله با پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) پرداخته، نبوتش را انکار کنند و این شیوه همیشگی آنان تا امروز است که بشارتهای عهدین را تأویل میبرند (3).
آنچه باید در این زمینه افزود اینکه شیوه اهل کتاب همواره این بود که کتابهای خود را تجزیه نموده، بخشهایی را که به نفع آنها بود، برای مردم آشکار میکردند ولی بخشهایی را که به ضرر آنها بود، همواره از مردم مخفی مینمودند. آنان همچنین بشارتهایی را که از ظهور پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) خبر میدهد، توجیه کرده، آن را برخلاف مجرای طبیعی خود تغییر میدهند.
یهودیان، واژگانی را با لهجهی تحریف یافته ادا میکردند تا معنای اصلی خود را از دست بدهد. آنان هنگام سخن گفتن و استفاده از برخی واژگان، چنان زبان خود را میچرخاندند که آن الفاظ به ناسزا تبدیل میشد. خداوند متعال، این عمل ناپسند آنان
را گزارش داده، میفرماید: مِنَ الَّذِینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ الْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ یَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَیْنا وَ اسْمَعْ غَیْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَیًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِی الدِّینِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَکانَ خَیْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لکِنْ لَعَنَهُمُ اللّهُ بِکُفْرِهِمْ فَلا یُؤْمِنُونَ إِلاّ قَلِیلاً 1 ; برخی از یهودیان، سخنان را از جای خود تحریف کرده و میگویند: شنیدیم و مخالفت کردیم و بشنو که هرگز نشنوی! و (از روی تمسخر میگویند) «راعنا» تا با چرخش زبان خود، حقایق را دگرگون سازند و در دین الهی طعنه بزنند....
در اینباره امام باقر (علیه السلام) میفرمایند: «واژه "راعنا "در زبان عبری ناسزاست و منظور آنان نیز ناسزا بود» (1). علامه بلاغی نیز پس از جستوجو و مطالعه عهد قدیم به زبان عبری میگوید: «به این نتیجه رسیدم که "راع "به معنای "شرّ "است و "راعنا "یعنی "شریر ما" (2).
یهودیان این روش ناپسند را در لحظه سلام دادن نیز انجام میدادند. آنان هنگام سلام دادن به پیامبر (صلی الله علیه و آله) میگفتند: «اَلسَّامُ عَلَیْکُمْ»; یعنی: «مرگ بر شما»! البته پیامبر (صلی الله علیه و آله) هم در پاسخ آنها میفرمود: «وعلیکم»: بر شما هم; زیرا که همه میمیرند (3).
یک بررسی کوتاه در تاریخ عهدین، موجب شک و تردید در اصالت و باقی ماندن متن آن میگردد; زیرا صرفاً ترجمههایی ناقص از متن اصلی باقی مانده است. به عبارت دیگر، اینها کتابهایی هستند که در زمانهای بعد نگارش یافته، در خلال آنها، بعضی از آموزههای پیامبران الهی نیز درج شده است.
«عهد قدیم» (4)که دارای 39 کتاب است، همچون کتابهای تاریخی، گوشههایی از تاریخ پرماجرای بنیاسرائیل را - در طول زندگی سیاسی، اجتماعی و دینی شان -
شرح میدهد. «عهد جدید» (1)نیز که شامل 27 کتاب و نامه؛ از جمله انجیلهای معروف چهارگانه است، همگی داستان زندگی حضرت مسیح (علیه السلام) میباشد که و حجم زیادی از آموزههای آن حضرت نیز - براساس نقل مؤلفانش - در خلال مباحث درج گردیده است.
شایان ذکر است که نسخههای اصلی این کتابها نیز مفقود شده و ترجمههای آن به غیر زبان اصلی باقی مانده است. در نتیجه، میتوان گفت که «تحریف» در این ترجمهها رخ داده است، نه در اصل کتابها.
چرا «قرآن» آشکارا میفرماید: «تورات نزد آنان است و در آن حکم خداوند است» (2)و چرا آنان را ترغیب میکند که به محتوای آن دو کتاب عمل کنند و به آموزهها و دستورات آن ترتیب اثر دهند؟ (3)
در واقع، «قرآن» در نامگذاری این کتابها - به تورات و انجیل - با آنان همراهی کرده و میفرماید: قُلْ فَأْتُوا بِالتَّوْراةِ فَاتْلُوها إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ 4 ; یعنی آنچه را تورات مینامید بیاورید; چرا که در آن - به گمان شما - حلال و حرامهایی که برای بنیاسرائیل بوده آمده است. همچنین میفرماید: وَ عِنْدَهُمُ التَّوْراةُ فِیها حُکْمُ اللّهِ 5 ; نزد آنان تورات هست و در آن حکم خداست; یعنی در کتاب حاضر نیز بخش مهمی از احکام خدا وجود دارد که اگر به آن عمل کنید، برای شما بهتر است; ولی شما همان را هم به کار نمیبندید.
علامه بلاغی نیز دراینباره مینویسد: «خداوند آن کتاب را تورات نامید؛ زیرا نام آن - یعنی عهد قدیم و بهویژه اسفار پنجگانه نزد یهود - تورات است. پس «قرآن» نیز با آنها در این نامگذاری همراهی کرده تا به بهترین شیوه با اینها بحث و مجادله کند» (1). به همین علت است که در «قرآن» از آنان به: اَلَّذِینَ أُوتُوا نَصِیباً مِنَ الْکِتابِ 2 ; کسانی که بهرهای از کتاب به آنها داده شده است; تعبیر شده که تعبیری واقعی است; زیرا در آثاری که از پیشینیان باقی مانده است نیز بخشهایی از تورات و انجیل حقیقی وجود دارد.
چنانکه بیان شد، تورات و انجیل حقیقی در طول تاریخ مفقود شده، صرفاً ترجمههایی از متن اصلی آنها وجود دارد که مطالب زیادی از سخنان انبیای الهی در آن مشاهده میشود; با این وصف، منظور از همگونی رخدادهای گذشته و حال چیست؟ زیرا وقتی خود «عهدین» باقی نماندهاند، پس موضوعی برای تحریف نمانده تا قائلان به لزوم همگونی بین رخدادهای پیشین و پسین، آن را مطرح کنند و «قرآن» را با آن بسنجند. در پاسخ میتوان گفت که شیوههای زندگی، به شرایط، زمینهها و اوضاع و احوال هر دوره و عصری بستگی دارند که برحسب تفاوت اجتماعات گوناگون، در طول زمانهای مختلف تغییر میکنند; ولی اصول حیات و مقتضیات آن، همواره و در همه جا مشترک و یکسان است. ویژگیهایی از قبیل «حبّ ذات» و «دفع ضرر و خطرات» از فطرت انسان میجوشند; چنانکه این امور فطری و غرایز را میتوان پیوسته در همه زمانها میان افراد بشر مشاهده نمود.
ابوسعید خدری روایت میکند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمود: «شما با همان مسائلی درگیر میشوید که امّتها و مردم پیش ازشما درگیر بودند». سؤال شد: «ای رسول خدا (صلی الله علیه و آله)! همان کارهایی که ایرانیان، رومیان و اهل کتاب انجام دادند؟» فرمودند: «مگر مردم جز آنانند؟» (2).
امیر مؤمنان - علی (علیه السلام) - در اینباره میفرماید: «شما در راهی روشن گام برمیدارید و سخنانی را که اقوام قبل از شما میگفتند، تکرار مینمایید» (1). و نیز میفرماید: «روزگار بر باقیماندگان چنان میگذرد که بر پیشینیان گذشت و آخرین کار روزگار، نظیر نخستین کار آن است; اعمال و رفتارش مانند یکدیگر و نشانههایش روشن و آشکارند» (2).
این واقعیتی اجتنابناپذیر است; زیرا افراد بشر دارای سرشت یگانه بوده، انگیزهها، تمایلات و جهتگیریهایشان همهجا و همیشه همانند هم میباشد.
شایان ذکر است که اینها مستلزم «جبر» در مسیر زندگی انسان نیست; بلکه نمادی است از تواناییها و قابلیتهایی که در ساختار اولیه انسان وجود دارد; لذا بشر، همواره آماده است که با تربیتی صحیح، به سوی خوشبختی رهنمون گردد و اگر چنین نبود، آموزشهای انبیا به هدر میرفت و آوردن شریعتها و وضع قوانین بیهوده بود. پس آمادگی تربیت در نهاد انسان وجود دارد و به همین خاطر است که دین به او عرضه میشود. بنابراین، روشن شد که منظور از «همگونی امّتها» مشابهت در ریشههای اخلاق و پایههای اصلی زندگی است و ربطی به جزئیات و شیوههای آن ندارد; زیرا این امور با توجه به عوامل زمانی و مکانی گوناگون تفاوت کرده، قابل تکرار نیستند.
به عنوان نمونه، بنیاسرائیل در برابر پیامبرانشان خیره سری کرده، دشمنی ورزیدند. در نتیجه به سرگردانی در درّهی سینا گرفتار شده و غذای آماده «من وسلوی» بر آنان نازل گردید. پیداست منظور از «تشابه» این نیست که مسلمانان نیز در همان منطقه سرگردان میشوند و از همان غذاها میخورند؛ بلکه مراد آن است که شما مسلمانان نیز در برابر خیرخواهی و ارشادات پیشوایانتان لجاجت نموده؛ در نتیجه در وادی ظلمت و ضلالت سرگردان شده و گرفتار کمبودهای گوناگون در مال، جان و امثال آن خواهید شد.
با توجه به توضیحات و مطالب مذکور، آیةالله خویی (رضی الله عنه) در تبیین دیدگاههای خود دراینباره چنین نگاشتهاند:
روایات مزبور، اخبار واحد بوده و نمیتوان به آن احتجاج نمود و ادّعای تواتر آنها، سخنی نادرست و بیدلیل است؛ چرا که هیچیک از این اخبار در کتب اربعه نیامده است. از آن مهمتر، بسیاری از رویدادهای گذشته برای امت اسلام رخ نداده و ممکن نیست رخ دهند.
در صدق تشابه، همین کافی است که این امّت نیز حدود و محتوای «قرآن» را رها کردهاند؛ هرچند حروف و الفاظ آن را کاملاً حفظ نمودند; چنانکه در نامهی امام باقر (علیه السلام) به «سعد الخیر» آمده است. پس میتوان گفت حوادثی که در این امّت رخ میدهد، صرفاً از "بعضی جهات"، مانند رویدادهای پیشین است (1).
ذکر این نکته لازم است که منظور ایشان از «بعضی جهات»، اصول و پایههای زندگی است که در برخورد با مشکلات حیات و نیل به کامیابیها از فطرت و سرشت آدمی سرچشمه میگیرد. (2)
محدث نوری مینویسد: «آیات فراوان قرآن، اخبار متواتر و... همگی گواهی میدهند که کتابهای «عهدین»، بیتردید دچار تحریف شدهاند».
استاد معرفت در پاسخ سخن فوق میگوید: «به نظر ما، در «قرآن» مطلبی نیست که بر وقوع تحریف اصطلاحی در تورات و انجیل (تبدیل متن کتاب یا افزایش و کاهش آن) دلالت کند; بلکه چنانکه «قرآن» میگوید، عهدین دچار تحریف معنوی شدهاند».
شیوه اهل کتاب این بوده که کتابهایشان را تجزیه میکردند؛ بخشهایی را آشکار نموده، بخشهای دیگر را پنهان میساختند.
یهودیان، برخی از کلمات را با لهجه تحریف شده ادا میکردند تا مفهوم اصلی خود را از دست بدهند. آنان همین روش ناپسند را در هنگام سلام دادن به پیامبر (صلی الله علیه و آله) بهکار میگرفتند تا به آن حضرت توهین کنند.
یک بررسی کوتاه از تاریخ عهدین، موجب شک و تردید در اصالت و باقی ماندن متن آن میگردد; چرا که از متن اصلی، تنها ترجمههایی ناقص باقی مانده است.
اینکه «قرآن» میفرماید: «تورات نزد آنان هست و در آن حکم خداست»، در واقع با آنان در نامگذاری این کتابها - به تورات و انجیل - همراهی کرده؛ نه اینکه بخواهد تمام مطالب موجود در عهدین فعلی را اصیل و معتبر بداند.
ویژگیهایی از قبیل «حبّ ذات» و «تنازع بقا»، از فطرت انسان سرچشمه گرفته، اینگونه امور، همواره و در همه زمانها میان افراد بشر مشاهده میگردد.
[حضرت] علی (علیه السلام) میفرماید: «شما در راهی روشن گام برمیدارید و سخنانی را که اقوام پیش از شما میگفتند، بازگو میکنید».
منظور از «همگونی امّتها»، مشابهت در ریشههای اخلاق و پایههای اصلی زندگی است و هیچ ارتباطی با جزئیات و شیوههای آن ندارد.
«تحریف عهدین» را در گفتار محدّث نوری گزارش دهید.
نقد استاد معرفت بر دیدگاه محدّث نوری را در زمینه «تحریف عهدین» بنویسید.
نمونههایی از تحریف اهل کتاب در مورد کتابهایشان را بیان نمایید.
توضیح دهید که سرنوشت «عهدین» به کجا رسیده و آیا اثری از اصل آنها باقی مانده است؟
یک حدیث از پیامبر (صلی الله علیه و آله) و حدیثی دیگر از [امام] علی (علیه السلام) درباره تشابه امّتهای حال و گذشته بنویسید.
منظور از «همگونی امّتها» چیست؟ کاملاً توضیح دهید.
تحقیق کنید که آیا عهدین در طول تاریخ در دست بشر بوده است یا اینکه مدّتها مفقود گردیده است؟ در صورت نظر دوم، مطالب آن بر چه اساسی تنظیم و بازسازی شده است؟
صیانة القرآن من التحریف.
البیان فی تفسیرالقرآن.
زمانی محمدحسن، مستشرقان و قرآن.
التبیان، ج3.
آلاء الرحمان، ج1.
مقایسهای میان تورات، «قرآن» و علم، تألیف موریس بوکای، ترجمه دکتر حسن حبیبی.
کتاب مقدس عهد قدیم، کتاب پادشاهان.
نجار، قصص الانبیاء.
عاملی، وسائل الشیعه، ج 18.
طبرسی، مجمع البیان، ج 5.
اهداف: 1) آشنایی با دلایل و روایتهایی که مورد تمسّک «حشویه» قرار گرفتهاند (به منظور تعیین خاستگاه اصلی قول به تحریف)؛ 2) پاسخ به شبهات حشویه درباره تحریف قرآن.
خاستگاه شبهه تحریف، برخی از روایات شاذ اهل سنّت بوده که بعضی از افراد کمخرد یا مغرض، آنها را نقل کرده و فرقه ظاهربین «حشویه» نیز به آن اعتماد نمودهاند؛ همان کسانی که بدون اجتهاد و تدبّر، همه روایات را پذیرفته و نقل میکنند. در این درس به نقد و بررسی برخی از آن روایات یاد شده میپردازیم.
عمربنخطاب همیشه گمان میکرد که حکم سنگسار نمودن زناکارِ محصن (متأهل) در آیهای از «قرآن» مطرح بوده که در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) تلاوت میشد؛ ولی بعدها - بدون دلیل شناخته شدهای - فراموش گردید.
پیرامون این موضوع از ابن عباس روایت شده است که گفت:
عمر بعد از انجام آخرین حج خود، خطبهای خواند که در ضمن آن گفت: «یکی از آیاتی که خداوند نازل نمود، آیه رجم بود که ما آن را قرائت کرده، فهمیده و حفظ نمودیم. به همین دلیل، پیامبر (صلی الله علیه و آله) سنگسار کرد و ما نیز پس از او سنگسار کردیم. من از آن نگرانم که مدّت زیادی سپری شود و کسی بگوید: "به خدا سوگند ما آیه رجم را
در «قرآن» نیافتیم. در نتیجه، دیگران را گمراه ساختند". سنگسار کردن در کتاب خدا، حق و کیفر زناکار محصن است؛ البته اگر بینه علیه او اقامه گردد یا باردار باشد و یا خودش نسبت به عمل زنا اذعان نماید» (1).
همچنین در «موطّأ مالک» آمده است: «عمر زمان بازگشت از حج گفت: "چنانچه مردم به من اتّهام دستبرد به قرآن نمیزدند، بیگمان این آیه را مینوشتم: «و الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموهما البتة... (2); هرگاه پیرمرد و پیرزن زنا کنند؛ البته آن دو را سنگسار نمایید».
هنگامی که در دوران ابوبکر، برای نخستین بار «قرآن» را جمع و تدوین میکردند، عمر آیه ادّعایی «رجم» را ارائه کرد و هیچکس از او نپذیرفت; زید بن ثابت نیز از او خواست که دو شاهد برای مدعای خود ارائه کند؛ لیکن عمربنخطاب شاهدی در این ادّعا نیافت (3). او در عین حال از این تخیل دست برنداشت و در هر فرصتی آن را تکرار میکرد تا آنکه در اواخر عمرش آشکارا آن را اعلام نمود. البته این احتمال وجود دارد که عمر، حکم سنگسار کردن زانی را از پیامبر (صلی الله علیه و آله) - به صورت حدیث - شنیده؛ ولی گمان کرده که آیه قرآن است.
عمربنخطّاب ادّعا نموده است که یکی از عباراتی که در میان آیات «قرآن» تلاوت میکردیم، این عبارت بود: «أن لا ترغبوا عن آبائکم فإنه کفر بکم أن ترغبوا عن آبائکم; از پدرانتان رویگردان نشوید؛ زیرا که این کار کفر به خودتان است که از پدرانتان اعراض نمایید». نسخه بدل آن چنین روایت شده است: «ان کفرا بکم أن ترغبوا عن آبائکم (4); این
کفر خودتان است که از پدرانتان اعراض کنید». این عبارت در نقل دیگر چنین آمده است: «ان انتفائکم من آبائکم کفر بکم (1); جدا ساختن خود از پدرانتان، سبب کفر به خویشتن میگردد».
میتوان احتمال داد که عمر آن را به عنوان حدیثی از رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شنیده؛ ولی گمان کرده که آیه «قرآن» است; اما چرا در الفاظ متن، آن قدر تردید وجود دارد که سه عبارت متفاوت، نامناسب و غیر منسجم برای آن ذکر شده است؟ به علاوه، چگونه کفر به خویشتن معقول است و چه مفهومی دارد؟!
«الولد للفراش و للعاهر الحجر (2); فرزند به بستر (شوهر) تعلق دارد؛ ولی سهم بدکار، سنگ است».
طبق گمان عمر، عبارت مذکور از آیات قرآنی بوده است؛ حال آنکه حدیث متواتری است از پیامبر (صلی الله علیه و آله) که فرزند، از آن صاحب فراش (رخت خواب؛ کنایه از شوهر شرعی) است و «عاهر»، یعنی شخص زناکار را سهم و نصیبی نیست.
بخش دیگری که به گمان عمر بن خطّاب از «قرآن کریم» حذف گردیده، عبارتی به نام آیه «جهاد» است. او از ابن عوف سؤال کرد: «آیا در آنچه بر ما نازل گردید، عبارت «ان جاهدوا کما جاهدتم اول مرة»; جهاد کنید؛ همانگونه که نخستینبار جهاد نمودید را نمییابی؟». سپس خود ادامه داد: «این آیه هم در میان آنچه از «قرآن» حذف شده است، قرار داشت» (3).
طبرانی از محمد بن عبید بن آدم و او از عمربنخطاب نقل میکند که: «قرآن یک میلیون و بیست و هفت هزار حرف دارد و هرکس آن را با تأنّی و برای خدا بخواند، در برابر هر حرفی، همسری از حورالعین خواهد داشت» (1).
همانگونهکه استاد معرفت (رحمه الله) عنوان نمودهاند، باید پرسید که خلیفه چه وقت علم ریاضیات و آمار را آموخته و چه کسی در آن زمان حروف «قرآن» را شمرده بود؟ با اینکه در حدیثی از ابن عباس آمده است: «قرآن سیصد و بیست و سه هزار و ششصد و هفتاد و یک حرف دارد» (2); عددی که تقریباً مطابق واقع است. «ذهبی» نیز دراینباره مینویسد: «تنها کسی که این خبر نادرست را نقل کرد، محمد بن عبید است» (3). اگر مطلب چنین بوده که این گروه پنداشتهاند، در این صورت، باید بیش از دو سوم «قرآن» از بین رفته باشد (4).
ابو عبید - به سند خود - روایت میکند که حمیده - دختر ابو یونس (خدمتکار عایشه) - گفت: «پدرم در سن هشتاد سالگی - از روی مصحف عایشه - آیه 56 سوره احزاب را برایم اینگونه خواند: « إِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَی النَّبِیِّ یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِیماً و علی الذین یصلون الصفوف الأول (5); خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود میفرستند. ای کسانی که ایمان آوردهاید! بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم (فرمان او) باشید و بر کسانی که در صفهای
اول نماز میخوانند». حمیده میگوید: «این قسمت زیادی تا پیش از آنکه عثمان قرآنها را دگرگون سازد، موجود بود» (1).
در هیچ منبعی به اثبات نرسیده که عایشه برای خودش مصحفی خاص خود داشته باشد; علاوه بر اینکه این قسمت افزوده شده بر آیه مذکور، هیچ شباهتی با اسلوب شیوا و فصیح «قرآن» ندارد.
به ابی بن کعب نسبت داده شده که دو آیه سوره «بینه» از «قرآن» کاسته شده است. امام احمد با سند متصل خود به زرّ بن حبیش از ابی بن کعب روایت میکند که پیامبرخدا (صلی الله علیه و آله) به من فرمود: «خداوند به من دستور داده که به تو قرائت کنم؛ پس قرائت کرد»; « لَمْ یَکُنِ الَّذِینَ کَفَرُوا... وَ ما تَفَرَّقَ الَّذِینَ أُوتُوا الْکِتابَ إِلاّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَیِّنَةُ ، ان الدّین عند الله الحنیفیّة غیر المشرکین و لا الیهودیة و لا النصرانیة و من یفعل خیرا و لن یکفره و ما أمروا الاّ لیعبدوالله...» شعبه میگوید: به دنبال آیاتی دیگر از سوره، این عبارت را خواند: «لو ان لا بن آدم و ادیین من مال لسأل وادیا ثالثا و لا یملأ جوف ابن آدم الا التراب (2); اگر فرزند آدم دو وادی مال داشت؛ حتماً وادی سوّمی درخواست میکرد و شکم فرزند آدم را جز خاک پر نمیکند».
به نظر میرسد این خبر را به دروغ بر ابی بن کعب بستهاند؛ چرا که اگر واقعیت همانگونه بود که در این روایت مطرح شده، در مصحف وی یافت میشد; زیرا أبی شخصیتی برجسته و ممتاز بود و در جریان توحید مصاحف در زمان عثمان، مسئولیت املای «قرآن» را به عهده داشت (3). علاوه بر اینکه مسئله «پر نشدن شکم بنی آدم جز با
خاک» که به شکلها و گونههای متفاوت نقل گردیده است، حدیث نبوی است؛ چنانکه ابو نعیم میگوید: «این حدیث، صحیح و اجماعی است» (1). گاه نیز آن را به عنوان «حدیث قدسی» معرفی کردهاند؛ چنانکه در روایت ابوواقد لیثی بدان اشاره شده است (2).
ابو عبید از مسلمة بن مخلّد انصاری روایت کرده که روزی به گروهی گفت: «به من خبر دهید از دو آیه «قرآن» که در مصحف نوشته نشدند». پس وقتی کسی به او خبر نداد، خودش گفت: «ان الذین آمنوا و هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله بأموالهم و أنفسهم ألا أبشروا أنتم المفلحون و الذین اوواهم و نصروهم و جادلوا عنهما لقوم الّذین غضب الله علیهم. أولئک لا تعلم نفس ما أخفی لهم من قرة أعین جزاء بما کانوا یعملون » (3).
استاد معرفت مینویسد: «ننگ بر این بازیگری نفرتانگیز! واژگان و عباراتی را از جاهای مختلف «قرآن» برداشته به هم دوخته و بهگونهای رسوا خواستهاند آن را به «قرآن» بچسبانند; بهطور مسلم، این نظم و تألیفی که پدید آوردهاند، شباهتی با اسلوب عالی و بدیع قرآن کریم ندارد» (4).
احمد بن حنبل - با سند خود - از زرّ بن حبیش و او از ابی بن کعب روایت میکند که گفت: «چقدر قرائت میکنید (چند آیه تلاوت میکنید) سوره احزاب را؟» گفتم: هفتاد و سه آیه; گفت: «این چنین نیست; زیرا من آن را معادل سوره بقره یافتهام و در آن آیه رجم: الشیخ و الشیخة اذا زنیا... هم بود» (5).
چنانکه در منتخب «کنز العمال» آمده است، «آن سوره، همانند سوره بقره یا طولانیتر از آن بود» (1). و عروه از خالهاش (عایشه) روایت کرده که «سوره احزاب در زمان پیامبر (صلی الله علیه و آله) دویست آیه بود و هنگامی که عثمان مصحفها را تدوین نمود، به بیش از مقدار کنونی دست نیافتیم» (2).
به نظر میرسد که این حدیث را نیز بر زبان صحابی بزرگوار، ابی بن کعب، بستهاند؛ زیرا معهود نیست که مصحف ابی با دیگر مصاحف، واجد چنین تفاوتی باشد. شاید بعدها این دروغ را به او بستهاند تا ادّعای عمر درباره آیه «رجم» را تأیید کرده و او را از تنهایی و انفراد در نقل، رهایی بخشند و بدینمنظور سندهایی جعل کردهاند که از بزرگان و اقطاب شیعه تشکیل شده؛ همچون یزید بن ابی زیاد هاشمی که ابنحجر دربارهاش مینویسد: «او از پیشوایان بزرگ شیعه بود» (3)و زرّ بن حبیش کوفی که از یاران حضرت علی (علیه السلام) بود و براساس اذعان «عاصم»، بر همه همگنان خویش سبقت یافته بود (4)و ابی بن کعب که رئیس قاریان «قرآن» و جزء گروهی بود که در «روز سقیفه» بر هواداری از علی (علیه السلام) پایدار ماندند (5)اما عایشه رابطه خوبی با عثمان نداشت و شاید میخواسته از این طریق، به او طعنه و گزندی برساند؛ ولی با تعبیری که مصالح اسلام در آن رعایت نشده است.
مسلم از ابوالاسود روایت میکند که ابوموسی اشعری به قاریان اهل بصره گفت: «ما سورهای میخواندیم که به لحاظ اندازه و شدت مطالب، مثل سوره برائت بود; ولی آن
را فراموش کردهام و تنها این عبارت را از آن سوره بهخاطر دارم: «لو کان لا بن آدم وادیان من مال لا بتغی وادیا ثالثا و لا یملأ جوف بن آدم الاّ التراب»؛ همچنین سورهای میخواندیم، مانند یکی از «مسبّحات» که آن را نیز فراموش کردهام و صرفاً این عبارت را به خاطر دارم: «یا أیها الذین آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون فتکتب شهادة فی أعناقکم فتسألون عنها یوم القیامة » (1).
اول: باید اذعان نمود که اینگونه عبارات، شباهتی با کلام زیبا و شیوای «قرآن» ندارند.
دوم: مسلم به سندهای متعدد روایت کرده که این عبارت، از «احادیث نبوی» است (2)و در روایت ابو نعیم اصفهانی (3)و ابوواقد لیثی آمده که آن، «حدیث قدسی» است (4). شاید به همین علت بوده که بر اشعری مشتبه شده است.
سوم: چگونه معقول است در شرایطی که همه واژگان، عبارات، آیات و سورههای قرآنی به صورت متواتر نقل میشده و همه مسلمانان در مصاحف یا لااقل در اذهان خویش آن را حفظ مینمودند، آنگاه دو سوره واقعاً نازل شده باشد؛ ولی تنها یک نفر آن را شنیده و صرفاً یک آیه آن را حفظ نموده باشد!! سستی این ادّعا تا آن اندازه روشن است که هیچ خردمندی نمیتواند آن را بپذیرد.
منشأ «شبهه تحریف»، پارهای از روایات شاذ اهل سنت بوده که برخی از افراد کمخرد یا مغرض، آنها را نقل کرده و فرقه «حشویه» به آن اعتماد نمودهاند.
یکی از آنها درباره حذف آیه ادّعایی «رجم» - والشیخ و الشیخة اذا زنیا
فارجموهما البتة... - از «قرآن» است که فقط از عمربنخطاب روایت شده است.
همچنین از عمر نقل شده که آیه «رغبت» - أن لا ترغبوا عن آبائکم، فانه کفر بکم أن ترغبوا عن آبائکم - جزء قرآن بوده، سپس حذف گردیده است.
او همچنین ادّعا کرد که دو آیه دیگر، به نام «فراش» - الولد للفراش و للعاهر الحجر - و «جهاد» - ان جاهدوا، کما جاهدتم اول مرة - از «قرآن» افتاده است.
از عبدالله بن عمر روایت شده که «قرآن» در ابتدا مشتمل بر یک میلیون و بیست و هفت هزار حرف بوده است؛ یعنی حدود دو سوم آن افتاده است.
چنانکه ابو عبید روایت کرده، در مصحف عایشه، در آیه 56 سوره «احزاب»، این عبارت نیز وجود داشته است: «و علی الذین یصلون الصفوف الأول».
به أبی بن کعب نسبت داده شده که دو آیه از سوره «بینه» نیز کاسته شده است.
از ابی بن کعب روایت کردهاند که سوره «احزاب» بزرگتر از سوره «بقره» بوده است.
مسلم از ابوالاسود و او از ابو موسی أشعری روایت کرده که سورهای به اندازه سوره «توبه» و سورهای دیگر همانند «مسبّحات» وجود داشته که بعدها حذف شده است.
مهمترین اشکال مشترک همه این مدّعیات، این است که مستند همه آنها خبر «واحد» است و حال آنکه امور اعتقادی؛ از جمله قرآنیت هر آیه و سوره، فقط از طریق «تواتر» قابل اثبات است.
منشأ «شبهه تحریف» چیست؟ توضیح دهید.
آیه ادّعایی «رجم» کدام عبارت است؟ ترجمه آن را نوشته، مورد نقد قرار دهید.
منظور از آیه «رغبت» چیست و مدّعی آنچه کسی بوده است؟
آیات «فراش» و «جهاد» را چه کسی ادّعا کرده است؟ عبارات آنها را همراه با ترجمه نوشته و پاسخی برای ردّ آنها ارائه کنید.
ادّعای بزرگتر بودن سوره «احزاب» از «بقره» را چه کسی روایت کرده است؟ آن را توضیح داده و تحلیل نمایید.
چه نوع انتقاد مشترکی نسبت به همه مفروضات مذکور وارد است؟ توضیح دهید.
با وجود عدم نزول آیهای بهنام «رجم»، چرا حکم «رجم» در اسلام وجود دارد و در موارد زیادی هم اجرا شده است؟ توضیح دهید.
صیانة القرآن من التحریف.
معرفت محمدهادی، علوم قرآنی.
التمهید فی علوم القرآن، ج3.
الاتقان، ج1.
صدوق، خصال، باب12.
سیوطی، درّ المنثور، ج1.
اهداف: 1) آشنایی با ادله و روایاتی که مرود تمسّک حشویه قرار گرفتهاند؛ به منظور تعیین خاستگاه اصلی قول به تحریف؛ 2) پاسخ به شبهات حشویه درباره تحریف قرآن.
در درس گذشته، ده مورد از روایات «حشویه» در زمینه اعتقاد به تحریف «قرآن» مورد بحث و بررسی قرار گرفت و اینک با برخی دیگر از آنها آشنا میشویم:
ابن ابی داود از ابن شهاب روایت کرده که گفت: «قرآن فراوانی نازل شد؛ ولی آگاهان از آن - حافظ «قرآن» بودند - در روز «یمامه»، در حال نبرد با کافران کشته شدند و پس از فوت آنها، بر همگان مخفی ماند و نوشته نشد» (1).
چگونه ممکن و معقول است که با وجود بزرگان صحابه و دیگر قاریان که در جنگ «یمامه» حضور نداشتند، بهویژه قاریان معروفی که در عصر پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) شناخته شده و در قید حیات بهسر میبردند، آن همه آیات قرانی مفروض، فقط در سینه قاریانی ثبت شده باشد که همگی در نبرد یمامه کشته شدند؟! به علاوه، همه کسانی که در آن جنگ کشته شدند، در زمره حافظان قرآن نبودند؛ بلکه اکثر آنها از قاریان «قرآن» محسوب میشدند.
1) (1) . منتخب کنز العمال در حاشیه مسند احمد، ج2، ص50.
(1) یکی از تهمتهایی که به أبی بن کعب زدهاند، افزودن دو سوره به نام سوره «خلع» و سوره «حفد» در آخر مصحف خود بود.
ابو عبید از ابن سیرین روایت میکند: «ابی بن کعب در مصحف خود، «فاتحة الکتاب» و «معوّذتین»، «اللهم انا نستعینک و اللهم ایاک نعبد» را نوشت; ولی ابن مسعود اینها را ننوشت و عثمان، تنها «فاتحة الکتاب» و «معوذتین» را نوشت.
علت آنکه عبدالله بن مسعود، هیچیک از موارد مذکور را ثبت نکرد، این بود که سوره «حمد» را معادل همه «قرآن» میدانست، نه بخشی از آن. او همچنین معوذتین را - مثل حفد و خلع - به عنوان دو دعا میشناخت (2). پس میتوان حدس زد که آن دو (حفد و خلع) دعایی بودهاند که پیامبر (صلی الله علیه و آله) گاه در قنوت میخوانده و أبی بن کعب آن دو را در آخر مصحف خویش، همانگونه که معمول بود، ثبت کرده بود; چرا که برخی از دعاها را در پایان مصاحف مینوشتند؛ اما اینکه واقعاً معتقد باشد که اینها دو سوره قرآنند، احتمالی است بعید؛ بهویژه اینکه نظم و اسلوب آنها مناسب نظم «قرآن» نیست.
هیئتی که از سوی عثمان، مسئول یکسانسازی مصاحف بودند، آنچه را که «قرآن» بود، در مصحف ثبت کردند و غیر آن را رها ساختند. کار این گروه، تأییدی بر این مطلب است که دعا بودن «حفد و خلع»، امری بسیار معروف بوده است.
به ابن عباس نسبت داده شده که - به گمان او - آیه: لا تَدْخُلُوا... 3 در اصل، «حتی تستأذنوا و تسلموا علی أهله» بوده و بر اثر اشتباه نویسنده، این تغییر به وجود آمده است. این روایت، توسط طبری نقل شده و حاکم نیز آن را صحیح دانسته است (3).
جاعل این حدیث چنین گمان کرده که شرط داخل شدن، اجازه گرفتن است؛ نه آشنا شدن که پس از ورود حاصل میشود; ولی تعبیر «استیناس»، حاکی از نکتهای دقیق است که «استیذان» فاقد آن است و آن اینکه شخصی که اجازه میگیرد، هرگاه با خوشحالی و گشادهرویی اهل خانه روبهرو نشد، اگر رضایت خاطر آنان را احساس کرد، در آن صورت با خاطری آسوده وارد آن منزل میشود. بدیهی است که این نکات لطیف و معانی دقیق، بر دانشمند برجستهای همچون ابنعباس مخفی نمیماند.
همچنین نسبت دادهاند که به گمان ابن عباس، آیه: وَ قَضی رَبُّکَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِیّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً 1 در اصل بهگونهای دیگر بوده و آنچه بر زبان پیامبر (صلی الله علیه و آله) نازل شد «و و صی ربّک...» بوده است; ولی هنگام نگارش، قلم نویسنده مرکّب زیادی برداشت، لذا «واو» به «صاد» چسبید (1); با توجه به اینکه در زمانهای نخست، مصاحف با نقطه و شکل خاصی نوشته نمیشد.
چنین اعتقاد و دیدگاهی خلاف اجماع امت اسلام است و شاید نمونهای از اجتهاد در برابر نصّ به شمار آید.
توضیح مطلب اینکه گرچه از «قضای تکوینی» الهی نمیتوان ممانعت نمود: وَ إِذا قَضی أَمْراً فَإِنَّما یَقُولُ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ 3 ; ولی «قضای تشریعی» عبارت است از تکلیف بندگان به صورت امر و تشویق و یا نهی و بازداشتن. بندگان خدا در اطاعت یا سرپیچی از دستورات الهی مختارند و این اختیار، به منظور آزمایش بندگان، سودمند است; زیرا تکلیف بدون اختیار معنا ندارد.
خداوند متعال میفرماید: إِذا قَضَی اللّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ یَکُونَ لَهُمُ الْخِیَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ
1) (2) . الدرالمنثور، سیوطی، ج4، ص170.
وَ مَنْ یَعْصِ اللّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً مُبِیناً 1 ; هنگامی که خدا و پیامبرش فرمانی قطعی صادر کردند، هیچ مرد و زن با ایمانی حق ندارد تخلّف نماید. آیه مورد بحث نیز از همین قبیل است; یعنی خداوند تعالی، حکمی [را] قطعی و الزامی نموده که جای هیچ تردید و بهانهجویی در اطاعت از آن باقی نمیماند.
عبدالله بن عمر ادّعا نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آیه: فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ، 2 به جای «حرف لام»، کلمه «من قبل» را میآورده و چنین میخوانده است: «فطلقوهن من قبل عدتهن».
آیه میگوید: آنها را برای عده طلاق دهید. «لام» در اینجا برای تمهید است; یعنی طلاق باید هنگامی صورت پذیرد که زن بتواند برای آن، عدّه نگه دارد; یعنی طلاق باید در طهری واقع گردد که آمیزش در آن انجام نشده باشد; در نتیجه، پس از دوبار حیض شدنِ بعد از طلاق، عدّهاش پایان میپذیرد.
بر فرض اینکه روایت مذکور (به نقل از عبدالله بن عمر) صحیح باشد، باید گفت: پیامبر (صلی الله علیه و آله) درصدد تفسیر «لام» بودهاند؛ حال آنکه «ابن عمر» چنین پنداشت که آن حضرت «قرآن» را قرائت میکند.
حاکم از شهر بن حوشب و او نیز از اسماء بنت یزید روایت کرده که: شنیدم پیامبر (صلی الله علیه و آله) آیه 53 سوره «زمر» را چنین قرائت میفرمود:
«إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمیعًا وَلا یُبَالِی».
ممکن است افزودن کلمه «ولایبالی» به عنوان تفسیر آیه از سوی پیامبر (صلی الله علیه و آله) صورت گرفته باشد تا موضع خداوند را در برابر بندگان تائب توضیح دهد; یعنی خداوند منّان
بسیار مهربانتر از آن است که کاری بر او گران آید یا چیزی او را باز دارد. بههرحال، این حدیث سند قابل قبولی ندارد; چنانکه حاکم مینویسد: «این حدیثی است بسیار غریب و ناآشنا و در این کتابم، از شهر، جز این یک روایت، حدیثی دیگر نقل نکردهام و شیخین نیز به حدیث او استدلال نمیکردند» (1).
«ابنحجر» نیز در اینباره مینویسد: «وی راستگو است; ولی احادیث مرسل زیادی را نقل میکند و در اوهام و تخیلات به سر میبرد» (2).
برخی از ناآشنایان با قواعد ادبیات عرب، به گمان باطل خویش، چند اشتباه ادبی در مورد آیات «قرآن» پیدا کردهاند که با اصول و قواعد ادبیات عرب ناسازگار است. از جمله این اظهارات، سخنانی است که عروة بن زبیر درباره آیات سهگانه ذیل بیان کرده است:
در مورد آیه 63 سوره «طه» إِنْ هذانِ لَساحِرانِ ; این دو نفر به یقین ساحرند; گفته شده است که چرا اسم انّ (هذان) به رفع آمده است؛ حال آنکه «اسم انّ» همیشه منصوب است; پس درست آن باید «هذین» باشد.
در آیه 69 سوره «مائده» إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصّابِئُونَ میدانیم که «الصابئون» معطوف است به اسم انّ (الّذین)؛ ازاینرو باید منصوب ذکر گردد و گفته شود «الصّابئین»، بنابراین، شکل مرفوع آن (الصابئون) نادرست است.
در آیه 162 سوره «نساء» لکِنِ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤْمِنُونَ یُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَیْکَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِکَ وَ الْمُقِیمِینَ الصَّلاةَ وَ الْمُؤْتُونَ الزَّکاةَ ، واژه «المقیمین» با توجه به اینکه معطوف بر «المؤمنون» است، باید مرفوع میشد; پس حالت نصبی آن نادرست است!
شایان ذکر است که از عروة نقل شده که میگوید: از عایشه درباره این آیات سؤال
کرده و او چنین پاسخ داد: «فرزند خواهرم! اینها اشتباهاتی است که از سوی کاتبان رخ داده است!». سیوطی نیز در اینباره مینویسد: «سند این روایت به تأیید بخاری و مسلم صحیح است» (1).
لازم به یادآوری است که اینگونه اظهار و غلطگیری از ادبیات قرآن، تنها از کسانی همچون عروةبنزبیر میتواند صادر شود; چرا که او فردی متخصّص نبوده است; ولی طرح چنین نظراتی از دانشمند بزرگی همچون سعید بن جبیر، بسیار بعید و شگفتانگیز به نظر میرسد. درهر صورت، همه این موارد، اعراب صحیح محسوب میشوند; زیرا مطابق قواعد لغت فصیح بوده و پاسخهای ادبی قانع کنندهای دارند که در اینجا به آنها اشاره میشود:
ابن هشام مینویسد: «هرگاه پس از «ان» مکسور و ساکن، «لام» باشد، میفهمیم که اصل آن «انّ» و با تشدید بوده است، نظیر آیه 143 سوره «بقره» که میفرماید: وَ إِنْ کانَتْ لَکَبِیرَةً إِلاّ عَلَی الَّذِینَ هَدَی اللّهُ ; و مسلماً این حکم - جز بر کسانی که خداوند آنها را هدایت کرده - دشوار بود؛ چنانکه زمخشری هم مینویسد: «ان» در اینگونه موارد، مخففه است و همواره در خبر آن «لام» مفتوح میآید. بنابراین، اساساً جای هیچ
اشکال و پرسشی در مورد اعراب آیه مذکور باقی نمیماند.
اما قرائت تشدید با «الف» إِنْ هذانِ لَساحِرانِ قرائت سایر قاریان - جز ابو عمرو - است (1)و تنها دلیلشان این است که در «نسخه امام» اینگونه و با «الف» بوده و باید از آن پیروی نمود و برای آن توجیهاتی ذکر کردهاند که قابل پذیرش و دفاع نیست (2).
فرّاء مینویسد: «هرگاه اسم «انّ» از واژگانی باشد که اعراب آن ظاهر نیست (مثل ضمیر و موصول)، میتوان بر محلّ آن عطف نمود. در آیه مورد بحث نیز، «صابئون» بر محلّ اسم «انّ» عطف شده تا با «واو» در کلمه «هادوا» هماهنگی بیشتری داشته باشد. همین آیه - با اندکی جابهجایی - در آیه 62 سوره «بقره» آمده است: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ النَّصاری وَ الصّابِئِینَ که براساس قاعده اولیه، «الصّابئین» منصوب شده و عطف بر محل اسم «انّ» نشده تا با «یا» (ی) «نصاری» هماهنگ باشد. در آیه 17 سوره «حج» نیز میخوانیم: إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ الَّذِینَ هادُوا وَ الصّابِئِینَ وَ النَّصاری وَ الْمَجُوسَ ، که نصب آن مطابق با قاعده و اصل است و مناسبت لفظی با «واو» در کلمه «هادوا» مراعات نشده است.
این از هنرهای بسیار زیبا و ظریف «قرآن» است که گونههای مختلف سخن فصیح و متداول را بهکار میبرد (3).
زمخشری در پاسخ مینویسد: «منسوب به مدح شده است تا فضیلت نماز را روشن سازد و این، بابی گسترده است و پندار آنان که خیال کردهاند این واژه به شکل کنونی، از اشتباهات نگارشی مصحف شریف است، ارزشی ندارد... و باید توجه داشت که پیشینیان اسلام، به خوبی از اسلام حفاظت کرده و راه هرگونه طعنه و خردهگیری را بر آن بستهاند...» (1).
سیبویه در «باب آنچه برای تعظیم و مدح منصوب میگردد» مینویسد: «برخی عربها میگویند: « اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ الْعالَمِینَ » - به نصب ربّ - یونس گفته است: این تلفظ عربی و صحیح است» (2)و مانند آن است آیه 162 سوره «نساء» که در آن واژه «المقیمین» منصوب شده؛ با آنکه میتوانست همچون سایر موارد به گونه یکسان، مرفوع باشد؛ اما «المؤتون» پس از آن، به جهت ابتدا و استیناف مرفوع گشته است (3).
آنچه که ذکر شد، سخن و دیدگاه بزرگان ادب و تفسیر همچون مکی بن ابیطالب، زمخشری و دیگران است و تمامی منابع نحوی گواهی میدهند که هرگاه جواب تمنّی پس از «فاء» باشد، واژه معطوف بر آن، میتواند منصوب یا مجزوم باشد (4).
ابن ابی داود از ابن شهاب روایت کرده که «قرآن فراوانی نازل شد؛ و لی همه حافظان آن در جنگ یمامه کشته شدند; بنابراین، کسی آنها رای ثبت نکرد». در پاسخ می گوییم: چگونه معقول است که با وجود بزرگان صحابه و قاریان فراوانی که در آن جنگ حضور نداشتند، آن همه آیات «قرآن» به دست فراموشی سپرده شود؟!
حذف دو سوره «خلع و حفد» یکی از تهمت هایی است که به ابی بن کعب زده اند. می توان گفت آن دو سوره مفروض، در واقع، دو نوع دعایی بوده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در قنوت می خوانده است.
عبد الله بن عمر ادّعا نموده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آیه: فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ ، به جیء «لام»، کلمه «من قبل» رای می خوانده است; ولی اگر بر فرض، این روایت درست باشد، بیانگر تفسیر آن حضرت از آیه است.
برخی از ناء اشنایان با ادبیات عرب، به گمان باطل خویش، چند اشتباه ادبی درباره برخی از و اژگان قرآنی پیدا کرده اند؛ برای مثال از عروة بن زبیر نقل شده است که در آیه 63 سوره «طه» اسم ان (هذان) باید به صورت منصوب بیاید (هذین) و در آیه 69 سوره «مائده»، و اژه «الصابئون» نیز باید به صورت منصوب ذکر گردد (الصابئین); زیرا معطوف به اسم ان ّ (الّذین) است. و در آیه 162 سوره «نساء»، و اژه «المقیمین» با توجه به این که معطوف بر «المؤمنون» است، باید مرفوع قرائت شود.
به سعید بن جبیر نسبت داده اند که و اژه «اکن»، در آیه دهم سوره «منافقون» که عطف بر «اصدّق» شده و به خاطر تقدیر ناصب «ان» منصوب شده، معطوف آن نیز باید منصوب گردد.
مراد از حذف دو سوره «خلع» و «حفد» از برخی مصاحف چیست؟ توضیح داده و نقد کنید.
به ابن عباس نسبت داده شده است که به گمان او در آیه 27 سوره «نور»، و اژه «تستأنسوا» در اصل «تستأذنوا» بوده است; این ادّعا رای توضیح داده، پاسخ آن رای بنویسید.
از اسماء بنت یزید روایت شده که پیامبر (صلی الله علیه و آله) در آخر آیه إِنَّ اللّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعاً، عبارت «و لا یبالی» رای می خوانده است. صحت و سقم این ادعا رای بررسی نما یید.
از عروة بن زبیر روایت شده که در «آیه 63 سوره «طه»، اسم «ان» باید منصوب باشد (هذین); پس آن چه که در «قرآن» به صورت مرفوع (هذان) به نگارش درآمده است نادرست است». پاسخ این شبهه ادبی چیست؟
چرا فعل «اکن» در آیه: فَأَصَّدَّقَ وَ أَکُنْ مِنَ الصّالِحِینَ به صورت مجزوم آمده است؟ توضیح داده وقرائت منسوب به ابو عمرو رای در این باره بنویسید؟
توضیح دهید که آیا اساسا اختلاف در قرائت برخی از آیات، می تواند مصداق تحریف به شمار رود؟ چرا؟
صیانة القرآن من التحریف.
معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج1.
حاکم، المستدرک، ج2.
الاتقان، ج1 و 2.
زمخشری، الکشاف، ج 2.
سجستانی، المصاحف.
رازی فخر، مفاتیح الغیب، ج 22.
ابن طاووس، سعد السعود.
اهداف: 1) آشنایی با احادیثی که بنا به ظاهر، دلالت بر تحریف «قرآن» دارند (به منظور پی بردن به خاستگاه پیدایش قول به تحریف در میان شیعیان)؛ 2) اثبات صیانت «قرآن» از تحریف، از طریق بررسی روآیات مشکله.
نخستین شخص از «اخباری ها» که در زمینه و قوع تحریف در «قرآن»، با استناد به پاره ای از روآیات کتاب نوشت، سید نعمت الله جزایری (م 1112) بود. و ی در کتاب منبع الحیاة این مسئله رای مورد بحث قرار داده و با دلایل چندی، در صدد اثبات تحریف «قرآن» برآمد; آن گاه پس از گذشت بیش از دویست سال، محدّث نوری (م 1320) کتاب فصل الخطاب رای نگاشت و مجموعه روآیاتی رای در این زمینه گردءاوری و ارائه نمود که اساسا فاقد اعتبار بوده، اغلب فاقد دلالت بر مقصود ایشان است. در این جا نمونه هایی از آن روآیات مورد بررسی قرار می گیرند:
این حدیث رای مرحوم قمی با سند روایت کرده و در «تفسیر عیاشی» - با اندکی تفاوت - به گونه مرسل نقل شده که امام صادق (علیه السلام) فرمود: «این گونه نازل شده است». این عبارت دو احتمال دارد:
الف) این قرائت صحیح است; زیرا عیاشی در مرسل می گوید: «در قرائت علی (علیه السلام) این گونه بود» (1). و روشن است که مسئله اختلاف قرائت ها هیچ ربطی به تحریف ندارد (2). علاوه بر این که هیچ قسمتی از «قرآن» - اعم از و اژگان، عبارت ها، آیه ها و سوره ها - رای نمی توان با خبر واحد اثبات کرد؛ گرچه سندش صحیح باشد.
ب) اگرچه در این آیه، «امّت» مخاطب واقع شده اند؛ و لی مراد اصلی، ائمّه (علیهم السلام) خواهند بود; زیرا در مرحله نخست، آنها مسؤل مستقیم امر به معروف و نهی از منکر هستند; چنان که در حدیث تفسیر قمی استدلال شده است (3).
در نتیجه، مراد از نزول (در این حدیث) بیان شأن نزول است که عبارت دیگری از تفسیر آیه خواهد بود; چنان که گاه «تنزیل» در مقابل «تأویل» و به معنای تفسیر می آید. با توجه به روآیات دیگری که آیه مزبور رای تفسیر می کند، احتمال دوم صحیح تر به نظر می رسد. در هر صورت، هر کدام از دو احتمال که درست باشد، حدیث مزبور ارتباطی با تحریف ندارد.
هم چنین عیاشی از امام صادق (علیه السلام) روایت می کند که جبرئیل (علیه السلام) روز جمعه در عرفات بر پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرود آمد; پس به او گفت: «ای محمد! خداوند به تو سلام می رساند و می فرما ید به امت خود بگو: «اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ بولایة علی بن ابی طالب وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الْإِسْلامَ دِیناً 1; امروز دین شما رای با و لا یت علی بن ابی طالب (علیه السلام) کامل ساختم و نعمت خود رای بر شما تمام کردم و اسلام رای به عنوان دین جاویدان شما پذیرفتم».
بدیهی است که این عبارت (بولایة علی بن ابی طالب (علیه السلام) به عنوان تفسیر اکمال دین بیان شده؛ نه این که آن گونه که بعضی گمان کرده اند، جزء آیه باشد.
روآیات دیگری هم ذیل همین آیه وارد شده که مدّعای ما رای اثبات می کند؛ از جمله این که مرحوم کلینی با سند متصل خود از امام باقر (علیه السلام) در حدیث فرایض روایت می کند: «سپس و لا یت نازل شد و این دستور، روز جمعه در عرفات به پیامبر (صلی الله علیه و آله) رسید آن گاه که خداوند نازل فرمود: اَلْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی و دین با و لا یت علی بن ابی طالب (علیه السلام) کامل گردید» (1). در این روایت، امام (علیه السلام) آشکارا با بیان علت کامل شدن دین، آیه رای تفسیر می کند.
حاکم حسکانی نیز با سند متّصل خود از امام باقر (علیه السلام) روایت می کند: «سپس جبرئیل فرود آمد و گفت: «خداوند به تو فرمان می دهد که رهبر امت رای به اینها معرفی نما یی؛ همان طور که نماز، روزه، زکات و حجّشان رای به آنان تعلیم دادی تا حجّت در همه این امور بر ایشان تمام گردد». پیامبر (صلی الله علیه و آله) فرمودند: «امت من تازه از جاهلیت به اسلام وارد شده اند و برای کسب پست و مقام با یک دیگر فخر و رقابت می و رزند و هیچ گروهی از آنان نیست مگر این که و لیشان یکی از آنها رای کشته است و من از این لحاظ نگرانم».
1) (2) . البرهان فی تفسیر القرآن، بحرانی، ج1، ص 488، شماره 1.
در این زمان بود که خداوند این آیه رای نازل فرمود: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ «یرید فما بلغتها تامة» و الله یعصمک من الناس (1); ای پیامبر! آن چه از سوی پروردگارت بر تو نازل شده، به مردم برسان و اگر این کار رای نکنی رسالت او رای تبلیغ نکرده ای (یعنی به طور کامل تبلیغ ننموده ای) و خداوند تو رای از (خطرات احتمالی) مردم حفظ می کند.
در این روایت کاملا مشاهده می شود که امام (علیه السلام) در خلال تلاوت آیه، سخن فرموده و به تفسیر آیه می پردازد.
یکی از ادّعاهای سید جزائری این بود که - براساس اخبار مستفیض - «آیه تبلیغ» این گونه نازل شده: « یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ فی علی فان لم تفعل فما بلغت رسالته » (2); یعنی با افزودن «فی علی» و کاستن «من ربّک» و تبدیل «و ان» به «فان» و نیز تبدیل «رسالته» به صیغه جمع «رسالاته» چنین ادّعایی کرده است و حال آن که نه تنها اخبار مستفیض چنین قرائتی رای ذکر نکرده اند؛ بلکه در هیچیک از کتاب های اصحاب امامیه - اعم از تفاسیر، کتب فضایل و مناقب و آثار حدیثی - چنین خبری وجود ندارد.
برای مثال در «تفسیر فیض کاشانی» آمده است: یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ ; یعنی
«فی علی - صلوات الله علیه - فعنهم - (علیهم السلام) - کَذَا أُنْزَلَتْ (3); ای پیامبر! آنچه از پروردگارت به سوی تو نازل شده، به مردم برسان; یعنی آنچه درباره علی (علیه السلام) نازل شده; چرا که از معصومین (علیهم السلام) رسیده که آیه این گونه نازل شده است»; یعنی درباره ولایت و رهبری حضرت علی (علیه السلام)، سایر تفاسیر روایی نیز همینگونهاند. پس بهطور خلاصه، همه روایات بیانگر آن است که این آیه درباره حضرت علی (علیه السلام) نازل شده و هیچیک از آنها بیانگر این نیست که تعبیر «فی علی» در متن آیه نازل شده است.
محدّث نوری به انگیزه اینکه کلینی (رضی الله عنه) (م/328ق.) را از قائلین به تحریف معرفی کند، روایات وارده در کتاب شریف کافی را یادآور میشود و برای نمونه یکی از ابواب
اصول کافی را ارائه میدهد تا ثابت کند مرحوم کلینی قائل به تحریف «قرآن» است و اختصاص یک باب از کتاب به این امر را دلیل بر مدّعای خود دانسته است (1). در اینجا مناسب است که آن باب را با تمام روایاتش ارائه نماییم، تا صحت و سقم این نسبت کاملاً روشن شود.
«مَا ادّعَی أَحَدٌ مِنَ النَّاسِ أَنَّهُ الْقُرْآنُ کُلُّهُ کَمَا أُنْزِلَ الاّ کَذّابٌ وَ مَا جَمَعَهُ وَ حَفِظَهُ کَمَا نَزَلَهُ اللَّهُ تَعَالَی الاّ عَلِی بْنِ أَبِی طَالِب وَالاَْئِمَةُ مِنْ بَعْدِه صَلَوَاتُ اللَّهُ عَلَیْهِمْ (2); هرکس ادعا کند «قرآن» را همانگونه که نازل شده، جمع کرده است، دروغگو است; زیرا کسی جز علی و ائمهی (علیهم السلام) پس از وی، «قرآن» را آنگونه که نازل شده، جمع و حفظ نکرده است».
منظور از «همانگونه که نازل شده»، معنا و تفسیر صحیح آن است; یعنی به همان معنا و تفسیری که خدا خواسته است. به علاوه، مراد روایت، لفظ و عبارت «قرآن» نیست; زیرا قرآنی که علی (علیه السلام) جمعآوری نمود، علاوه بر رعایت ترتیب نزول، در مواردی توضیحاتی به همراه داشت و یا حاوی شرح برخی از نکات مبهم، تفسیر برخی معضلات، اشاره به مواقع نزول و مناسبات و دیگر شئون تفسیری بود که مصحف جمعآوری شده موجود (به دست دیگر صحابه) فاقد آن بود. سپس آن مصحف در دست ائمّه (علیهم السلام) [بود] و اکنون نزد حضرت حجّت (عج) است و تاکنون کسی به آن دست نیافته است; ازاینرو، حضرت صادق (علیه السلام) میفرماید: «هرکس ادعا کند «قرآن» را آنگونه که نازل شده، جمع و ضبط کرده است - جز علی (علیه السلام) و خاندان او - دروغ گفته است». بنابراین، مفاد این حدیث ارتباطی به موضوع تحریف ندارد.
«مَا یَسْتَطِیعُ احَدٌ أَنْ یَدَّعِی أَنْ عِنْدَهُ جَمِیعُ الْقُرْآنُ کُلِّهِ ظَاهِرَهِ وَبَاطِنَهَ غَیْرُ الاَْوْصِیَاءِ; هیچکس را یارای این سخن نیست که مدعی شود تمامی «قرآن» - ظاهر و باطن آن را دارا است - جز اوصیاء».
در این حدیث به خوبی روشن است که مقصود از تمامی قرآن، همان تمامی علم «قرآن» (علم به ظاهر و علم به باطن) است; پس علوم قرآنی بهطورکلی؛ چه علوم ظاهری و چه علوم باطنی (تفسیر و تأویل قرآن)، همگی نزد اوصیای به حق است و این مطلب هرگز با مسئله تحریف اصطلاحی ارتباطی ندارد.
«أَوْتِینَا تَفْسِیرَ الْقُرْآنَ وَأَحْکَامَهُ; علم تفسیر و علم به احکام «قرآن»، کاملا به ما داده شده است».
«اِنِّی لاََعْلَمُ کِتَابَ اللَّهِ مِنْ اوَّلِهِ الَی آخِرِهِ، کَأَنَّهُ فِی کَفِیّ; به تمامی «قرآن» آگاهی دارم، از اول تا آخر؛ چنانکه گویی در کف دستم قرار دارد».
«وَعِنْدَنَا وَاللَّهِ عِلْمُ الْکِتَابِ کُلِّهِ; به خدا قسم که علم به تمامی کتاب نزد ماست».
«ایّانا عنی; آن کس که علم کتاب را داراست، ما هستیم و ما مقصودیم».
همانگونه که ملاحظه میشود، همه احادیث بیان شده، حکایت از علم و آگاهی به تمامی معارف و تفسیر و بطن «قرآن» دارند; یعنی آگاهی کامل نسبت به تمام علوم ومعارف قرآنی؛ اعمّ از ظهر و بطن آن نزد ائمه (علیهم السلام) است. پس مفاد هیچیک از این احادیث وروایات، ارتباطی با موضوع تحریف ندارد.
حدیثی که گویای حذف یک سوّم «قرآن» از آیه سوم سوره «نساء» میباشد، فقط توسّط نویسنده کتاب احتجاج و به صورت مرسل نقل شده است (1)چنانکه شیوه او در این کتاب، نقل روایات مرسل و مجهول است. به همین دلیل، کتاب احتجاج قابل اعتماد نبوده، اصحاب ما نیز به آن اعتماد نکردهاند. حتی سید هاشم بحرانی (م/1107 ق.) به آن توجه نکرده و آن را در تفسیر برهان نقل نمیکند; با اینکه هدف وی از نگارش این تفسیر، جمعآوری روایاتی بوده که درباره آیات «قرآن» رسیده است. همچنین عیاشی (م320 ق.)، قمی (م 329 ق.) و کسان دیگری که تفسیر روایی نوشتهاند، این روایت را ذکر کردهاند. علاوه بر آن، نویسنده این کتاب، فردی ناشناخته است که فقط طبرسی (اهل تفرش) و یا از اهالی طبرستان (مازندران) بوده است. از همه اینها مهمتر اینکه محتوای حدیث، به قدری از واقعیت به دور است که عقل رشید و شرع حنیف آن را نمیپذیرد.
طبق این حدیث، «بین صدر و ذیل آیه، بیش از یک سوم «قرآن»، یعنی نزدیک به دو هزار آیه به صورت خطابهای قرآنی و داستان و... وجود داشته که منافقان آنها را حذف کردهاند! بههرحال، سبک این حدیث هیچ شباهتی به اسلوب زیبا و سخنان رسای امیرمؤمنان - علی (علیه السلام) - ندارد. به نظر میرسد حدیث مزبور، ساخته و پرداخته بعضی از مجادله کنندگان علم کلام باشد که برای مقابله با زندیقان (که به سبک «قرآن» خرده گرفتهاند) به آن متوسّل شده، طبق اطلاعات محدود خود، به آن پاسخ گفته و در یک تعبیر عوامانه آن را به امام (علیه السلام) نسبت دادهاند؛ زیرا در این روایت، پارهای اصطلاحات بهکار رفته که در زمان ائمه (علیهم السلام) مرسوم نبوده، مربوط به زمانهای بعد است; مانند تعبیر «بقیة الله» درباره امام مهدی (عج) و تعبیر «فعل ماضی و مستقبل» که از اصطلاحات نحویین است (2).
نویسنده کتاب «دبستان المذاهب» مینویسد: «برخی از شیعیان میگویند عثمان مصحفها را سوزاند و سورههایی که در فضیلت اهلبیت (علیهم السلام) نازل شده بود، از جمله سوره زیر را ساقط کرد:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ یا ایها الذین آمنوا بالنورین أنزلناهما یتلوان علیکم آیاتی و یحذرانکم عذاب یوم عظیم.... ان الذین یوفون بعهد الله و رسوله فی آیات لهم جنات النعیم و اصطفی من الملائکة و الرسل و جعل من المؤمنین اولئک فیخلقه یفعل الله ما یشاء. قد خسر الذین کانوا عن آیاتی و حکمی معرضون و ان علیّا من المتقین.... یا أیها الرسول قد انزلنا الیک آیات بینات فیها من یتوفّان مؤمنا و من یتولیه من بعدک یظهرون.... و لقد آتیناک بک الحکم کالذین من قبلک من المرسلین و جعلنا لک منهم وصیّا لعلهم یرجعون. ان علیّا قانتا باللیل ساجدا، یحذر الآخرة و یرجوا ثواب ربه. قل هل یستوی الذین ظلموا و هم بعذابی یعلمون (1); ای کسانی که ایمان آوردهاید! به دو نور ایمان بیاورید. آن دو را نازل کردیم که آیاتم را بر شما بخوانند و شما را از عذاب روزی بزرگ برحذر دارند.... آنان که به عهد خدا و پیامبرش وفا میکنند، در آیاتی برایشان بهشتهای نعمت است و برگزید از فرشتگان و پیامبران و قرار داد از مؤمنان آنان را در خلقش; خدا هرچه بخواهد میکند. بیگمان آنها که از آیات و حکم من روگردان شدند، زیانکارند و علی از متقیان است.... ای پیامبر! ما به سوی تو آیاتی روشن نازل کردیم که هرکس او را در حال ایمان دریابد و هرکس ولایت او را بپذیرد، در آن آمده است و بعد از تو آشکار میشوند... و تو را به تو حکم دادیم، همانند کسانی که پیش از تو بودند از پیامبران و برای تو از ایشان جانشینی قرار دادیم، شاید که بازگردند. همانا علی در شب قنوت میگرفت، سجده میکرد، از آخرت میترسید و به پاداش پروردگارش امید داشت. بگو! آیا مساویند آنها که ظلم کردند؛ درحالیکه به عذاب من آگاهی دارند».
محدثنوری دراینباره مینویسد: «هیچ اثری از این سوره در کتب شیعه نیافتم جز آنچه از کتاب مثالب منسوب به ابن شهر آشوب حکایت شده که آنان تمام سوره ولایت را ساقط کردند; پس شاید این سوره وجود داشته است» (2).
شایان ذکر است که کتاب مثالب که به احتمال، این عبارت کذایی از آن نقل شده، تاکنون توسط هیچکس مشاهده نشده و هیچیک از کسانی که شرح حال نویسندگان را نوشتهاند، اسمی از این کتاب نبردهاند....
این سوره ساختگی، خود به روشنی گویاست که سخنی دروغ است که هیچ پایه و اساسی ندارد. این عبارات حتی با قواعد ساده اعراب هماهنگی ندارند؛ تا چه رسد به ادب رفیع؛ و همین امر، دلیل آن است که این عبارات سست را به هیچ گروهی از شیعیان نمیتوان نسبت داد; چرا که آنها با همه اختلاف رتبهای که دارند، همیشه پیشوایان نقد و سخن سنجی و استادان ادب و بیان بوده، در طول تاریخ، از دانشهای متداول در بین اعراب به خوبی آگاهی داشتهاند. تردیدی نیست که سخنان از این دست، بافته افکار خام و ناپخته و کینههای جاهلیت است که این یاوه و افترای دروغین را ساختهاند! به راستی مفهوم این عبارات چیست؟: «دو نوری که از آسمان نازل کردیم و آیاتم را تلاوت میکنند»!; «آنان که به پیمان خدا و پیامبرش وفا میکنند در آیاتی»!; «از فرشتگان برگزید و قرارداد از مؤمنان آنان را در خلقش»!؟
دیگر اینکه چرا خبر «کان» در جمله «کانوا... معرضون» منصوب نشده است و نیز، چرا خبر «انّ» در جمله «انّ علیاً قانتاً باللیل ساجداً» منصوب شده است؟ چگونه در «آیات بینات» کسی است که با ایمان وفات مییابد و در آخرین جمله - «آنها که ستم کردند» - با چه چیزی و با چه کسانی مساویاند؟
علامه بلاغی (رضی الله عنه) مینویسد: «شاید معنا در شکم شاعر باشد»!!; وی میافزاید: «این عباراتِ هذیانگونه، اشکالات زیادی دارد; ولی ما به همین چند سؤال بسنده میکنیم: نویسنده «دبستان المذاهب» از کجا این چرندها را آورده و در کدام کتاب شیعه آن را دیده است؟ جای تعجب نیست; این دشمنی را بارها دیدهایم که چه نسبتهای ناروا و دروغین به شیعیان بستهاند»! (1)
1) (1) . تفسیر آلاء الرحمان، علاّمه بلاغی، ج1، مقدمه، ص24 و 25.
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که آیه: کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ را اینگونه قرائت میفرمود: «کنتم خیر أئمة... »; و حال آنکه مراد حضرت این بوده که گرچه مخاطب این آیه «امّت» است، ولی مراد اصلی، ما «ائمّه» هستیم; زیرا در مرحله نخست، ما مسئول مستقیم امربهمعروف و نهیازمنکر میباشیم.
همچنین تعابیری همچون «فی علی» در مورد آیه ابلاغ و «بولایة علی بن ابی طالب» در مورد آیه اکمال، جزء متن آیه نیستند; بلکه به عنوان زیادات تفسیریه مطرح شدهاند.
محدّث نوری برای اینکه کلینی (رحمه الله) را از قائلین به تحریف معرفی کند، روایات وارده در کتاب شریف کافی را یادآور میشود و برای نمونه یکی از ابواب «اصول کافی؟» را ارائه میدهد تا ثابت کند که مرحوم کلینی قائل به تحریف «قرآن» است و اختصاص یک باب از کتاب به این امر را دلیل بر مدّعای خود گرفته است; ولی بررسی این روایات نشان میدهد که ائمّه (علیهم السلام) فرمودهاند که آگاهی کامل نسبت به تمام علوم و معارف قرآنی نزد ماست. پس مفاد هیچیک از این احادیث، ارتباطی به موضوع تحریف ندارد.
در روایتی در مورد آیه سوم سوره «نساء» از علی (علیه السلام) سؤال شد که بین صدر و ذیل این آیه چه تناسب و سنخیتی برقرار است؟ حضرت پاسخ دادند: «بیش از یک سوّم «قرآن» از آنجا افتاده است»؛ ولی یک بررسی اجمالی اثبات میکند که این حدیث بههیچوجه قابل قبول و دفاع نیست; زیرا نخست [آنکه] به لحاظ سند، مرسل است و فقط در کتاب احتجاج آمده است و دوم] اینکه [معنا ندارد که از وسط یک آیه، ثلث «قرآن» مجید (بیش از دو هزار آیه) افتاده باشد و هیچ مسلمانی متوجه نشود!
نویسنده کتاب دبستان المذاهب مینویسد: «برخی از شیعیان میگویند: عثمان مصحفها را سوزاند و سورههایی را که در فضیلت اهلبیت (علیهم السلام) نازل شده بود - از جمله سوره ولایت - حذف نمود: یا أیها الذین آمنوا بالنورین أنزلناهما...؛ در پاسخ باید گفت: اوّلاً کتاب مثالب ناشناخته است; دوم اینکه خود این سوره ساختگی، به روشنی حاکی از این است که سخنی دروغ و پارهای عبارات زشت و رکیک است که دشمنان اسلام و «قرآن» ساختهاند.
طبق روایتی میگویند امام صادق (علیه السلام) آیه کُنْتُمْ خَیْرَ أُمَّةٍ را به صورت «کنتم خیر أئمة» قرائت کردهاند؛ دو احتمال درباره این روایت وجود دارد؛ آنها را بیان کنید.
چنانکه گفته شده است: در آیه «ابلاغ»، تعبیر «فی علی» و در آیه «اکمال»، تعبیر «بولایة علی بن ابی طالب» وجود داشته که بعدها حذف گردیده است. صحّت و سقم اینگونه روایات را بررسی نمایید.
مفاد روایاتی که در اصول کافی نقل گردیده و محدّث نوری آنها را دلیل بر تحریف «قرآن» گرفته، چیست؟ توضیح دهید.
در مورد آیه سوم سوره «نساء» روایت کردهاند که علی (علیه السلام) فرموده است: «بین صدر و ذیل این آیه، یک سوم «قرآن» بوده و حذف شده است»!; این روایت را به لحاظ سند و محتوا مورد نقد و بررسی قرار دهید.
وجود سوره «ولایت» در «قرآن» و سپس حذف آن توسّط دشمنان ولایت، مدّعای چه کسی است؟ مفاد آن سوره کذایی چیست؟ وجه ابطال آن چگونه است؟
به نظر شما انگیزه اصلی مطرحکنندگان روایات، در باب تحریف چیست؟ تحلیل نسبتاً جامعی دراینباره ارائه دهید.
صیانة القرآن من التحریف.
تفسیر آلاء الرحمن، ج1.
معرفت، التمهید، ج1 و2.
البرهان فی تفسیر القرآن، ج1.
معرفت محمدهادی، علوم قرآنی.
اهداف: 1) آشنایی با احادیثی که بنا به ظاهر، دلالت بر تحریف «قرآن» دارند (به منظور پی بردن به خاستگاه پیدایش قول به تحریف در میان شیعیان)؛ 2) اثبات صیانت «قرآن» از تحریف؛ از طریق بررسی روایات مشکله.
چنانکه در درس گذشته بیان شد، از جمله آثار اخباریها کتاب فصل الخطاب، تألیف محدّث نوری است. روایاتی که در این کتاب گردآوری شده، بالغ بر 1122 روایت است که 815 روایت آن از کتب غیر معتبر و بیارزشی همچون السقیفة، منسوب به سلیم بن قیس، کتاب تفسیر أبی الجارود و نظایر آن نقل شده است. از 307 روایت باقی مانده که از کتب معتبر نقل شده، 107 روایت آن مربوط به باب قرائات است که برخی از ائمهْ اطهار (علیهم السلام) در قرائت بهگونهای دیگر قرائت کردهاند.
روشن است که اختلاف قرائت، ارتباطی با مسئله تحریف ندارد; زیرا اختلاف قرائتهای هفتگانه یا چهارگانه، همواره در میان مسلمانان رایج بوده و هیچکس آن را دلیلی بر تحریف ندانسته است. نمیدانیم چرا نوری این اشتباه بزرگ را مرتکب شده است. به عنوان نمونه، او از تفسیر مجمع البیان نقل میکند که علی (علیه السلام) در سوره «عادیات»، «فَوَسَطْنَ » را با تشدید «سین» خوانده است و در سوره «زلزال» «خَیْراً یَرَهُ» را با ضمّ «یاء» تلاوت کرده و درسوره «ضحی» از پیامبر (صلی الله علیه و آله) نقل شده که «ماودّعک» را با تخفیف دال خوانده است. در سوره «شمس»، اهل مدینه و نیز امام صادق (علیه السلام)
«وَلایَخَافُ عُقْبَیها» را با «یاء» قرائت کردهاند و در سوره «فجر»، یعقوب، کسائی و سهل «ولا یُوَثِّقُ» را با فتح «ثا» خواندهاند. این قرائتها که بر فرض ثبوت، امری متعارف بوده، هرگز به عنوان تحریف «قرآن» تلقی نمیشوند و تنها بیانگر اجتهاد قاریان در چگونگی قرائت «قرآن» است.
دویست روایت باقی مانده که مورد استناد اهل تحریف قرار گرفتهاند، غالباً بر مسئله تحریف دلالت نداشته، درباره مسائل دیگری است; برای مثال، روایت جابر ابن عبداللَّه انصاری اینگونه است:
قَالَ رَسُولُالله (صلی الله علیه و آله) لِعَلّی بْنِ ابِی طَالِبَ (علیه السلام):
«یَا عَلِی! النَّاسُ خُلِقُوا مِنْ شَجَرِ شَتَّی وَخُلِقْتُ أَنَا وَأَنْتَ مِنْ شَجَرَة وَاحِدَة» ، یَقُولُالله تَعَالَی: «وَ فِی الْأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجاوِراتٌ» - حَتَّی بَلَغَ - یُسْقی بِماءٍ واحِدٍ 1 .
محدث نوری چنین پنداشته است که جمله «حتی بلغ» جزء آیه بوده و حضرت آن را تلاوت فرمودهاند (1). در صورتی که عبارت مذکور، کلام راوی است; یعنی تا آنکه رسید به اینجا... و نیز از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند: پدرم در نماز، پس از پایان سوره توحید، این جمله را میفرمود:
«کَذلِکَ اللهُ رَبّی» . و در بعضی از روایات سه مرتبه مستحب است. نوری گمان کرده است که جمله مذکور، جزء سوره «توحید» بوده که امام (علیه السلام) در پایان، آن را میخوانده است (2).
اما روایاتی که بر حسب ظاهر بر تحریف دلالت دارند - گرچه پس از تعمّق و دقّتنظر، چنین دلالتی برای آنها نیست - به چند دسته تقسیم میشوند:
گاه امام (علیه السلام) در خلال تلاوت آیه و به منظور تبیین و شرح آیه، اندک تفسیری فرموده که امثال نوری، اینگونه تفسیرهای تلاوت را جزء «قرآن» فرض کرده و از آن [مفهومِ]
تحریف را فهمیدهاند (1). برای نمونه، دو روایت از این قبیل را ذکر میکنیم:
الف) از علی (علیه السلام) روایتی نقل شده است که آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: وَ إِذا تَوَلّی سَعی فِی الْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَ یُهْلِکَ الْحَرْثَ وَ النَّسْلَ وَ اللّهُ لا یُحِبُّ الْفَسادَ 2 . سپس افزود:
«بِظُلْمِهِ وَسُوءِ سَرِیرَتِهِ»; یعنی سعی در فساد در زمین، بر اثر ظلم [و] سوء نیت اوست. در واقع، این جمله پایانی (بظلمه و سوء سریرته) به عنوان تفسیر است، نه جزء آیه.
ب) از امام موسی بن جعفر روایت شده است که آیه: أُولئِکَ الَّذِینَ یَعْلَمُ اللّهُ ما فِی قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِی أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِیغاً 3 را تلاوت فرموده، سپس افزودند:
«قَدْ سَبَقَتْ عَلَیْهِمْ کَلِمَةُ الشِّقَاء...» که این جمله از حضرت، به عنوان شرح و تفسیر است که چرا پیامبر (صلی الله علیه و آله) از آنان اعراض کرد.
در برخی از روایات، واژه «تحریف» بهکار رفته که مقصود، تحریف معنوی و تفسیر به رأی است; ولی محدث نوری گمان کرده است که همان تحریف اصطلاحی لفظی است (2).
از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) روایت شده است که فرمودند:
«یَجِیءُ یَوْمَ الْقِیَامَةِ ثَلاثَةٌ یَشْکُونَ: الْمُصْحَفُ وَالْمَسْجِدُ وَالْعِتْرَةُ: یَقُولُ الْمُصْحَفُ: یَا رَبِّ حَرَّفُونِی وَمَزَّقُونِی وَیَقُولُ الْمَسْجِدُ: یَا رَبِّ عَطَّلُونِی وَضَیَّعُونِی وَتَقُولُ الْعِتْرَةُ، یَا رَبِّ قَتَلُونَا وَطَرَدوُنَا; روز رستاخیز سه چیز شکایت میکنند: قرآن، مسجد، عترت. «قرآن» میگوید: پروردگارا! مرا تحریف کرده و پاره پاره نمودند و مسجد میگوید: پروردگارا! مرا تعطیل کردند [به مسجد نیامدند] و عترت میگوید: پروردگارا! ما را کشتند و] از جای خود [راندند».
اگرچه در برخی از نسخهها به جای «حرّفونی»، «حرّقونی» آمده؛ ولی بههرحال اگر فرض کنیم «حرّفونی» صحیح است، تحریف در لغت به معنای تفسیر منحرف است و هرگز در لغت، تحریف به معنای اصطلاحی نیامده است. به علاوه، به قرینه تعطیل مساجد که در آن معنای حقیقی مراد نیست - چرا که مساجد به ظاهر، آباد و باز است - بنابراین، مقصود، خالی بودن مسجد از نمازگزاران راستین است; تحریف در «قرآن» هم تغییر مسیر است و تبدیل احکام و هرگز نمیتواند دلیل بر تحریف لفظی باشد.
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است:
«اِنَّ الْقُرْآنَ الَّذی جَاءَ بِهِ جِبْرَائِیلُ الَی مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله)، سَبْعَةُ عَشَرَ أَلْفِ آیَةِ»; ولی در کتاب وافی - که جامع کتب اربعه است - بدون تردید روایت بهگونهْ دیگری از «کافی» آورده شده است:
«سَبْعَةُ آلافِ آیَةِ» (1)که تا حدودی هماهنگ با واقع است; باید اذعان نمود که مرحوم فیض (مؤلف وافی) اهل دقّت در نقل است و در نسخههای «کافی» که فعلا در دست است، احتمال خطا وجود دارد. به علاوه سند روایات دچار تردید بوده و از این جهت قابل استناد نیست (2).
این روایات، صرفاً اختلاف را در ترتیب و برخی اضافات تفسیری دانسته است، نه در اصل نصّ.
در روایات شیخ مفید، به نقل از امام باقر (علیه السلام) آمده است:
«اِذَا اقَامَ قَائِمَ آلِمُحَمّد (صلی الله علیه و آله) ضَرَبَ فَسَاطِیطَ لِمَنْ یُعَلِّمِ النَّاسَ الْقُرْآنَ عَلَی مَا أَنْزَلَ اللَّهَ، فَأَصْعَبُ مَا یَکُونَ عَلَی مَنْ حَفِظَهُ الْیَوْمَ، لاَِنَّهُ یَخَالِفُ فِیه التَّأْلِیفَ (3); هنگام ظهور حضرت ولی عصر (عج)،
«قرآن» تعلیم داده میشود، کار تعلیم دشوار میگردد؛ به خاطر اینکه قرآنی که حضرت آورده برخلاف تألیف و ترتیب مصحف موجود است».
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند:
«مَنْ لَمْ یَعْرِفْ أَمْرَنَا مِنَ الْقُرآنِ، لَمْ یَتَنَّکَبِ الْفَتِن (1); هرکس امر ولایت را از «قرآن» به دست نیاورد، نمیتواند از فتنهها در امان باشد».
اهل تحریف چنین پنداشتهاند که مقصود آن است که شؤون ولایت، آشکارا در «قرآن» موجود بوده، سپس حذف گردیده است؛ حال آنکه مراد امام (علیه السلام) چنین نیست; بلکه تدبّر وتعمّق در همین «قرآن» موجود، موجب روشن شدن شئون ولایت میشود; به عنوان مثال: دقّت در آیات «اولیالامر» و «ذویالقربی» و غیره (با دید انصاف) مقام شامخ ولایت را روشن میسازد؛ گرچه مخالفان به آن توجهی نداشته یا نمیخواهند داشته باشند.
در اینجا چند نمونه از فضایل اهلبیت (علیهم السلام) در «قرآن» را که نادیده گرفتهاند، میآوریم تا روشن گردد که منظور از این دسته روایات، نه تحریف «قرآن»؛ بلکه دگرگونی در تفسیر و تحریف معنوی آیات دالّ بر فضیلت اهل بیت (علیهم السلام) است:
قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی 2 ; بگو به ازای رسالتم پاداشی از شما خواستار نیستیم؛ مگر دوست داشتن نزدیکانم [اهل بیتم].
محمد بن جریر طبری در تفسیر این آیه، تلاش نموده تا پوششی روی این فضیلت بیفکند. او میگوید: «این آیه خطاب به قریش است تا خویشاوندی خود را با پیامبر به یاد آوردند، از ایشان حمایت کنند و از شر دشمنان محفوظش دارند; یعنی پیامبر (صلی الله علیه و آله) از قریش به دلیل خویشاوندی، درخواست مودّت و دوستی کرد؛ گرچه به او ایمان نیاوردهاند». وی در ادامه مینویسد: «پیامبر را در تمامی قریش قرابتی بود و چون او را تکذیب کرده، با وی
1) (1) . تفسیر عیاشی، ج1، ص13.
بیعت نکردند؛ به آنان فرمود: «ای قوم! اگر از بیعت با من خودداری کنید، دستکم، خویشاوندی خود را با من مراعات نمایید، مبادا عربهای دیگر ازمن پشتیبانی کنند و شما نکرده باشید»; آنگاه سه وجه دیگر بیان داشته است: الف) درخواست دوستی و مودّت با اهل بیتش; ب) درخواست تقرّب و نزدیک شدن به خداوند; ج) درخواست صلهارحام (یعنی نسبت به رحم یکدیگر مودّت داشته باشید». سپس طبری برای ترجیح وجه اختیاری خود بر این سه وجه میافزاید: «دلیل بر صحت اختیار رأی سابق، موضع «فی» در آیه است: اَلْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی ; زیرا اگر وجه نخست از وجوه سهگانه مراد بود، باید بدون «فی» آورده شود: مودة القربی و اگر وجه دوم بود باید «المودة بالقربی» گفته شود و اگر وجه سوم بود، باید «مودة ذی القربی» گفته شود» (1).
این تفسیر و موضعگیری، دور از واقعیت است; زیرا چگونه ممکن است پیامبر از قوم مشرک و معاند خود درخواست یاری نموده آن را اجر رسالت خود - که نپذیرفتهاند - بیان کند؟ سخنی بسیار شگفتانگیز است! آنان رسالت او را قبول ندارند و او را تکذیب نمودهاند؟ آنگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به آنان میفرماید: «اجر رسالت مرا در خویشاوندی خود نگاه دارید و از من حمایت نمایید». پیامبر (صلی الله علیه و آله) میداند که سرسختترین دشمنان وی از میان همان قریش بوده و هرگز خرد و حکمت او اجازه نمیدهد که در برابر دشمن سر خم کند و از آنان حمایت بطلبد.
زمخشری مینویسد: «منظور از «فی القربی» این است که اقربین و اهلبیت (علیهم السلام) پیامبر (صلی الله علیه و آله) را در جایگاه مودّت و محبت خود قرار دهید و آن را دوست بدارید; زیرا آنان در جایگاه مودّت من هستند» (2).
ابن مخلوف ثعالبی در آیه ولایت: إِنَّما وَلِیُّکُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا الَّذِینَ یُقِیمُونَ الصَّلاةَ وَ یُؤْتُونَ الزَّکاةَ وَ هُمْ راکِعُونَ 3 ; سرپرست و ولی شما تنها خداست و
پیامبر او و آنان که ایمان آوردهاند؛ همان کسانی که نماز را برپا میدارند و در حال رکوع زکات میدهند - که درباره خاتم بخشی مولی - امیرالمؤمنین (علیه السلام) - نازل شده است و فضیلتی والا به شمار میآید - خواسته است آن را بپوشاند. او مینویسد: «این آیه عمومیت دارد; هر نمازگزار و زکات دهندهای را شامل میشود; آری، موقع نزول، مصادف با نماز علی (علیه السلام) و خاتم بخشی او بود، نه آنکه درباره او نازل شده باشد» (1).
خلاصه اینکه در «قرآن»، آیات فراوانی وجود دارد که با تأمّل و دقت کامل روشن میگردد که درباره فضایل اهلبیت رسالت (علیهم السلام) نازل شده است; ولی متأسّفانه عصبیت، چشم حقبین گروهی را فروبسته و حقایق برای آنان آشکار نشده است.
امام صادق (علیه السلام) میفرماید: «اگر قرآن، آنگونه که خدا خواسته و نازل کرده، تلاوت شود و مورد تدبّر قرار گیرد، هر آینه ما را با نشانههای ارائه شدهاش خواهید یافت» (2).
اینها نمونههایی از روایات شیعه بود که دستاویز قائلین «تحریف» قرار گرفته است؛ حال آنکه روشن شد که هیچگونه ربطی به مسئلهْ تحریف ندارد.
روایاتی که در کتاب فصل الخطاب گردآوری شده، 1122 روایت است که 815 روایت آن از منابع غیر معتبر نقل شده و 107 روایت آن مربوط به باب قرائات است که ربطی به تحریف ندارد. دویست روایت باقی مانده نیز غالباً درباره مسائل دیگر بوده و بیارتباط با موضوع تحریف است.
روایاتی که بنابه ظاهر بر تحریف دلالت دارند، به پنج دسته تقسیم میشوند:
الف) روایات تفسیری: گاهی امام (علیه السلام) در خلال تلاوت آیه، به منظور تبیین و شرح آن، اندک تفسیری فرموده که امثال نوری، اینگونه تفسیرهای ضمن تلاوت را جزء «قرآن» فرض کرده، از آن تحریف فهمیدهاند.
ب) روایات مربوط به تحریف معنوی: در برخی روایات که در آنها واژه «تحریف»
بهکار رفته، مقصود تحریف معنوی وتفسیر به رأی است; ولی محدث نوری گمان کرده که همان تحریف اصطلاحی لفظی است.
ج) روایات حاکی از افتادگی برخی آیات: در کافی از امام صادق (علیه السلام) روایت شده:
«اِنَّ الْقُرْآنَ الَّذی جَاءَ بِهِ جِبْرَائِیلُ الَی مُحَمَّد (صلی الله علیه و آله) سَبْعَةُ عَشَرَ أَلْفِ آیَةِ» ; ولی در کتاب وافی اینگونه روایت شده:
«سبعة آلاف آیة».
د) روایات مربوط به ظهور حضرت حجّت (عج) و آوردن «قرآن» جدید، برخلاف «قرآن» موجود: این روایات، صرفاً اختلاف را در ترتیب و برخی اضافات تفسیری دانسته است، نه در اصل نصّ.
ه-) روایات بیانگر فضایل اهلبیت (علیهم السلام) در قرآن: از امام صادق (علیه السلام) روایت شده که فرمودند:
«مَنْ لَمْ یَعْرِفْ أَمْرَنَا مِنَ الْقُرآنِ لَمْ یَتَنَّکَبِ الْفَتِن» ; اهل تحریف چنین پنداشتهاند مقصود آن است که شئون ولایت به صراحت در «قرآن» بوده و حذف شده است; حال آنکه مراد این است که با تعمّق در این آیات، شئون ولایت روشن میشود.
از تعداد روایاتی که در کتاب فصل الخطاب مورد استفاده محدث نوری قرار گرفته و 1122 روایت را ذکر نموده، با دقت در مفاد آنها، تحلیل درستی از این آمار ارائه نمایید.
روایاتی که برحسب ظاهر بر تحریف دلالت دارند، به پنج دسته تقسیم میشوند. آن عناوین پنجگانه را نام ببرید.
در ضمن یک حدیث نبوی نسبت به شکایت «قرآن» در روز قیامت، تعبیر به «حَرَّفُونی» شده و اهل تحریف، از آن تحریف اصطلاحی را فهمیدهاند؛ مفاد این روایت را توضیح داده، توجیه صحیح آن را بیان نمایید.
نمونهای از روایاتی را که مربوط به ظهور حضرت حجّت (عج) و آوردن قرآنی جدید (برخلاف «قرآن» موجود است) بیان نموده و مفاد حقیقی آن را شرح دهید.
از امام صادق (علیه السلام) روایت شده است که فرمودند: «من لم یعرف أمرنا من القرآن لم یتنکب الفتن»؛ ترجمه و تفسیر دقیق این روایت را بیان کنید.
تفسیر ابن جریر طبری از آیه: قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِی الْقُرْبی را نقل و سپس نقد کنید.
تحلیل شما درباره انگیزه اصلی محدث نوری، در قائل شدن به تحریف «قرآن» چیست؟
صیانة القرآن من التحریف.
تفسیر وافی، کاشانی، فیض، ج2.
تفسیر عیاشی، ج1.
تفسیر نمونه، ذیل آیات مذکور در درس.
معرفت، التمهید فی علوم القرآن، ج2.
اهداف: 1) شناخت منابع قائلان به تحریف؛ به منظور بررسی میزان اعتبار و حجّیت آنها؛ 2) ردّ دلایل قائلان به تحریف؛ از طریق اثبات بیاعتباری منابع آنها.
بیشتر کتابها و منابعی که قائلان به تحریف از آنها روایاتی را برای اثبات مدّعای باطل خویش نقل کردهاند، فاقد ارزش و اعتبار علمی و واقعی هستند؛ یا به این جهت که نویسنده آنها کاملاً ناشناخته و مجهول بوده و یا به این دلیل که اکثر روایات آن ضعیف و مرسل و غیر قابل استناد هستند; در ذیل به برخی از آنها اشاره میشود:
قائلان به تحریف، به رسالهای استناد کردهاند که مؤلف آن فردی ناشناخته است. این اثر به رغم وحدت متن، دارای اسامی متعددی است; چنانکه تحت عنوان رساله ناسخ و منسوخ به سعد بن عبدالله اشعری (م 310 ق.)، با نام ما وَرَدَ فِی صُنُوفِ آیاتِ الْقُرْآنِ به محمد بن ابراهیم نعمانی (م360 ق.) و با نام رساله محکم و متشابه به سید مرتضی (م 436 ق.) نسبت داده شده است.
علاّمه مجلسی (رضی الله عنه) پس از آنکه رساله منسوب به نعمانی را به گونه کامل نقل کرده، مینویسد: «به کتابی قدیمی دست یافتم که با این عبارت آغاز شده است:
«حدثنا جعفر بن محمد بن قولویه: قال: حدثنی سعد الاشعری ابوالقاسم - و هو مصنفه - الحمد لله الذی... » (1). آنگاه حدیث را همانگونه که در رساله نعمانی آمده، با اندک تفاوتی - نقل کرده است.
حال آنکه ابن قولویه از سعد روایتی ندارد; مگر بهواسطه برادر یا پدرش. حسین بن عبیدالله مینویسد: «از ابن قولویه سؤال کردم: «آیا سعد برای تو حدیث گفته است؟» پاسخ داد: «خیر؛ بلکه پدر و برادرم از او برایم حدیث گفتهاند و من بیش از دو حدیث از سعد نشنیدهام».
علاوه بر این، سند روایت سعد از امام صادق (علیه السلام) مجهول است; چرا که میگوید: «مشایخ ما از اصحابمان از ابو عبدالله (صلی الله علیه و آله) روایت میکنند».
سلیم (م 90 ق.) یکی از یاران نزدیک [امام] علی (علیه السلام) بود و کتابی نگاشت که در آن برخی رازها و رموز امامت و ولایت درج شده] بود [و یکی از ارزشمندترین آثار شیعه در آن دوران محسوب میشد; ولی آیا این کتاب حاضر، همان کتاب اصلی است؟! اکثر محققان دراینباره تردید دارند; زیرا هنگامی که حجاج او را مورد تعقیب قرار داد، وی گریخت و به ابان بن ابی عیاش پناهنده شد و هنگام وفات، کتاب خود را در اختیار او گذاشت. علاّمه در خلاصه مینویسد: «در نتیجه این کتاب سلیم را کسی جز ابان یا از طریق او روایت نکرده است».
علامه طهرانی در الذریعة مینویسد: «شیخ با دو سند، کتاب سلیم را روایت میکند»; ولی آیةالله خوئی (رضی الله عنه) پاسخ میدهد: «بههرحال، سند شیخ به کتاب سلیم ضعیف است; چرا که یکی از افراد سند، محمد بن علی صیرفی ابا سمینه فردی ضعیف و کاذب است».
محقق تهرانی مینویسد: «من نسخههایی از این کتاب دیدهام که از سه جهت با هم تفاوت دارند: نخست تفاوت در سند آغاز نسخهها; دوم: تفاوت در چگونگی نظم و
1) (1) . بحارالانوار، ج90، ص97.
ترتیب احادیث; سوم: تفاوت در تعداد احادیث».
شایان ذکر است که کتاب مزبور به صورت بریده بریده تنظیم شده و این عبارت در آن بسیار تکرار میشود: «و از ابان بن ابی عیاش از سلیم بن قیس هلالی، گفت: «شنیدم...»; پس به احتمال قوی این کتاب تألیف ابان بوده که آن را به این سبک تنظیم و کم و زیاد کرده و طبق سلیقه ویژه خود مرتّب کرده است. شیخ مفید (رضی الله عنه) نیز در اینباره میگوید: «اطمینانی به این کتاب نیست و به بیشتر مطالب آن نمیتوان عمل کرد; زیرا دستخوش تخلیط و تدلیس شده; پس شایسته است دین باوران از عمل کردن به همه مطالب آن بپرهیزند و به آن اعتماد نکرده و احادیث آن را روایت نکنند» (1).
ابن غضائری مینویسد: «وی شخصی ضعیف، بیتقوا، افراطی و اهل تحریف است». محمد بن علی بن محبوب در کتاب النوادر المصنّفه میگوید: «که او قائل به تناسخ بوده است» (2).
این کتاب سیاری، آنگونهکه شیخ حسن بن سلیمان حلّی در مختصر البصائر از آن تعبیر نموده، تحت عنوان تنزیل و تحریف مشهور بوده است و این عنوان به محتوای کتاب، نزدیکتر از عنوان قرائات است. از این اثر، نسخهای نزد محدّث نوری بود و او در مستدرک الوسائل از آن نقل کرده است (3).
محدثان قم، روایات سیاری را از کتب حدیث میزدودند; پس به طریق اولی کتابهای وی مورد اعتماد اصحاب نخواهد بود.
ابوالجارود (م 150 ق.) رئیس فرقه «جارودیه» است (شعبهای از «زیدیه» که «مرحوبیه» نیز نامیده شدهاند).
کشّی مینویسد: «ابوالجارود، کور مادرزاد و کور دل بود و در روایات، مورد لعن امام صادق (علیه السلام) قرار گرفته که میفرماید: «خدا او را لعنت کند که هم کوردل و هم کور چشم بود».
محمد بن سنان درباره وی مینویسد: «ابوالجارود از دنیا نرفت تا آنکه شراب نوشید و ولایت کفّار را پذیرفت» (1).
تفسیر او را ابو سهل کثیر بن عیاش قطان روایت کرده و سند شیخ و نجاشی هم - در نقل آن - به همین شخص میرسد که به گفته شیخ ضعیف بوده است (2).
این تفسیر آمیختهای است از روایات قمی، روایات ابوالجارود و روایات دیگری که شاگرد علی بن ابراهیم قمی بهنام ابوالفضل علوی نقل کرده است. در نتیجه، تفسیر مزبور - به شکل کنونی - تألیف ابوالفضل علوی است; ولی چون اصل کتاب و اکثر روایات آن از قمی بوده، کتاب را به وی نسبت داده است.
محقق تهرانی دراینباره مینویسد: «این دخل و تصرف را از [تفسیر] اوایل سوره آل عمران تا پایان «قرآن» انجام داده است» (3).
تفسیر مزبور با این عبارات آغاز میگردد: «حَدَّثَنِی ابُوالْفَضْلِ الْعَبَّاسِ... بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ قَاسِمِ بْنِ حَمْزَةِ بْنِ مُوسَی بْنِ جَعْفَرَ (علیه السلام) برایم حدیث گفت که ابوالحسن علی بن ابراهیم برایمان روایت کرد...».
در اینجا دو مجهول وجود دارد: نخست؛ فردی که از ابوالفضل علوی روایت میکند، هویت و نام و نشانش ناشناخته است. دوم: خود ابوالفضل نزد اصحاب حدیث ناشناخته است و هیچیک از دانشمندان علم رجال، از او - به ستایش یا سرزنش - یاد نکردهاند. البته فقط روشن است که از دودمان حمزه، فرزند امام موسی بن جعفر و
از علویان بوده و از او اطلاعی بیش از این در دست نیست.
پس همانگونه که شخصیت فرد اول مجهول است، شخص دوم نیز در علم رجال، ناشناخته محسوب میشود.
بنابراین، سند ما به این تفسیر - در اصطلاح علم رجال - مقطوع و مجهول است. با توجه به این مطالب، چنین کتابی از درجه اعتبار ساقط میشود.
نجاشی مینویسد: «علی بن احمد کوفی (م 32 ق.) خود را از خاندان ابوطالب میدانست و در پایان عمرش غلوّ کرده و مذهبش فاسد شد. بیشتر کتابهای او فاسد و بیاعتبار است؛ از جمله همین کتاب; چنانکه شیخ نیز گفته است».
شیخ درباره او اینگونه مینویسد: «وی امامی و دارای مذهبی درست بود و کتب سودمندی نگاشت; سپس افکارش پریشان شد و کتابهایی در غلوّ و افکار التقاطی تصنیف نمود و افکاری ویژه داشت».
ابن غضائری مینویسد: «وی کاذب، افراطی، اهل بدعت و دیدگاهی خاص داشت». آیةالله خوئی (رضی الله عنه) نیز دراینباره میگوید: «سند شیخ به وی ناشناخته است» (1).
طبرسی نویسنده احتجاج، شخصیتی مجهول است و هویتش معلوم نیست. سید محمد بحرالعلوم در مقدمه کتاب، شش نفر از بزرگان را نام میبرد که احتمال دارد کتاب مزبور اثر آنان باشد; از جمله:
الف) ابو منصور، احمد بن علی بن ابی طالب طبرسی (م 620 ق.) که معمولاً کتاب را به او نسبت میدهند و سید بن طاووس هم در کتاب کشف المحجّة آن را به او نسبت داده است.
ب) ابو علی، فضل بن حسن بن فضل طبرسی، نویسنده تفسیر مجمع البیان (م 548 ق.).
1) (1) . معجم رجالالحدیث، ج11، ص246 و 247.
ج) ابونصر، حسن بن فضل بن حسن، نویسنده کتاب مکارم الاخلاق، فرزند امین الاسلام طبرسی.
د) ابوالفضل علی بن حسن بن فضل، نواده صاحب تفسیر و نویسنده کتاب مشکاة الانوار.
محتوای کتاب نیز از پارهای احادیث مرسل و بدون سند تشکیل شده که بیشتر آنها آمیختهای از روایات نقلی و استدلالات عقلی است; لذا علما مطالب آن را همانند روایات تلقی نمیکنند; زیرا بحثی عقلی بوده، از نظر نقلی چندان اعتباری ندارد و همین موضوع از اعتبار کتاب مزبور - به عنوان یک سند برای رخدادهای تاریخی گذشته - میکاهد.
شاید به همین دلیل، مؤلف، اسم خود را در ابتدای کتاب پنهان نموده و انگیزهاش را از تألیف آن، ترغیب شیعیان به پیمودن راه مناظره و جدال احسن میداند. وی مینویسد: «در بیشتر موارد، سند اخبار را ذکر نمیکنیم؛ چون مطالب آن، مورد اتفاق یا موافق دلایل عقلی است و یا در منابع تاریخی و سیره مشهور است». بنابراین، کتاب مزبور به اثری کلامی شبیهتر است تا به یک کتاب حدیثی و منبع تاریخی; زیرا هدف اصلی در آن، استناد به روایات نبوده است (1).
بیشتر منابعی که قائلان به تحریف، از آنها روایاتی را برای اثبات مدّعای باطل خود نقل کردهاند، فاقد ارزش و اعتبار علمی و واقعی هستند.
قائلان به تحریف، به رسالهای اعتماد کردهاند که مؤلف آن ناشناخته است و به رغم وحدت متن، نامهای متعددی دارد و تحت عنوان رساله ناسخ و منسوخ به سعد بن عبدالله اشعری و با نام ما ورد فی صنوف آیات القرآن، به محمد بن ابراهیم نعمانی و با نام رساله محکم و متشابه، به سید مرتضی منسوب شده است.
کتاب سقیفه اثر سلیم بن قیس هلالی، به صورت پراکنده تنظیم و این عبارت در
1) (1) . ر. ک: صیانة القرآن من التحریف، محمدهادی معرفت، ص222 و 232.
آن بسیار تکرار میشود: «و از ابان بن ابی عیاش از سلیم بن قیس هلالی، گفت: «شنیدم...»; پس به احتمال قوی، این کتاب تألیف ابان بوده که آن را به این سبک تنظیم و کم و زیاد کرده است.
کتاب القرائات اثر احمد بن محمد سیاری. ابن غضائری مینویسد: «وی فردی ضعیف، بیپروا، افراطی و تحریفگر است».
تفسیر ابوالجارود; طبق بیان کشّی، ابوالجارود کور مادرزاد و کور دل بوده، مورد نفرین امام صادق (علیه السلام) قرار گرفته است.
تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی; این تفسیر در شکل کنونی آن تألیف شاگرد وی (ابوالفضل علوی) است و فردی که از علوی نقل میکند، ناشناخته است و خود ابوالفضل نیز، نزد اصحاب حدیث، فردی مجهول است; پس چنین کتابی فاقد اعتبار است.
کتاب استغاثه، اثر علی بن احمد کوفی; وی در پایان عمر خود، اهل غلوّ و فاسدالمذهب شده بود و افکاری التقاطی داشت.
کتاب احتجاج، اثر طبرسی نیز فاقد ارزش است; زیرا نخست اینکه معلوم نیست کدام طبرسی بوده است و دوم اینکه محتوای کتاب را پارهای احادیث مرسل و ضعیف تشکیل داده است.
رساله منسوب به محمد بن ابراهیم نعمانی را توصیف و بررسی نمایید.
توضیح دهید که آیا کتاب سقیفه، اثر سلیم بن قیس هلالی، کتاب معتبری است؟
میزان اعتبار کتاب القرائات، اثر احمد بن محمد سیاری را بررسی کنید.
تفسیر ابوالجارود را نقد و بررسی نمایید.
چگونه میتوان اثبات کرد که تفسیر منسوب به علی بن ابراهیم قمی، در واقع، تألیف خود او نیست؟
کتاب احتجاج طبرسی چگونه کتابی است؟ توضیح دهید.
به نظر شما اگر کتابی به لحاظ نویسنده، مجهولالهویه باشد، از همه لحاظ فاقد اعتبار بوده و هرگز قابل استناد نیست یا آنکه موارد آن مختلف است؟ کاملاً توضیح دهید.
صیانة القرآن من التحریف.
آیةالله خوئی، معجم رجال الحدیث.
مجلسی، بحارالانوار، ج90.
شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد.
مقدمه تفسیر آلاء الرحمن.
اهداف: 1) شناخت منابع قائلان به تحریف؛ به منظور بررسی میزان اعتبار و حجّیت آنها؛ 2) ردّ دلایل قائلان به تحریف، از طریق اثبات بیاعتباری منابع آنها.
در بخش پیش، با هفت کتاب از منابع پیروان دیدگاه تحریف و نیز اشکالات و نقایص آنها آشنا شدید. همچنین روشن شد که چنین منابعی نزد دانشمندان و محققان اسلامی، فاقد ارزش و اعتبار بوده، در نتیجه، روایاتی که از آنها نقل میشود، بههیچوجه شایستگی استناد و استدلال را ندارند. در ادامه، سه مورد دیگر از اینگونه منابع مورد ارزیابی قرار میگیرند:
این کتاب - بنابه روایت صدوق - اثر مشترک ابو یعقوب، یوسف بن محمد بن زیاد و ابوالحسن علی بن محمد بن سیار است که - بنا به ادعای خودشان - نزد امام حسن عسگری (علیه السلام) رفتوآمد داشتند و هر روز مقداری از احادیث امام (علیه السلام) را که برای آنها قرائت میفرمود، مینوشتند. این دو، همراه پدرانشان از استرآباد (گرگان سابق) به عراق کوچ کرده، در سامرا فرود آمدند; هنگام بازگشت، امام (علیه السلام) به آنان پیشنهاد کرد فرزندانشان را نزد آن حضرت باقی [بگذارند] تا دانش بیاموزند; آنها نیز پذیرفتند. این دو نفر، مدّت هفت سال همراه امام (علیه السلام) بوده، هر روز به محضر آن بزرگوار مشرّف
میشدند. کسی که از آن دو نفر روایت کرده، ابوالحسن، محمد بن قاسم خطیب، معروف به «مفسر استرآبادی» است; ابو جعفر صدوق نیز تفسیر مزبور را با همین سند نقل میکند (1); ولی هر سه نفر - که مصدر این تفسیرند - ناشناختهاند.
ابن غضائری مینویسد: محمد بن قاسم، «مفسر استرآبادی» ضعیف و کذّاب است. ابو جعفر صدوق تفسیری را از او روایت میکند که از دو فرد ناشناخته نقل کرده است. این تفسیر از زبان سهل دیباجی، از پدرش ساخته و پرداخته شده است» (2).
آیةالله خوئی (رضی الله عنه) نیز دراینباره مینویسد: «حتی یک نفر از پیشینیان هم، محمد بن قاسم را توثیق نکرده; حتی صدوق که بسیار از او روایت میکند و ابن عضائری و برخی متأخران مانند علاّمه و سید داماد، وی را ضعیف شمردهاند. در واقع وضعیت او مجهول است. بههرحال، با روایت صدوق، تفسیر منسوب به امام عسکری (علیه السلام) ثابت نمیشود» (3).
ایشان در بیان دیگری، پیرامون این موضوع مینویسد: «مطالعه کننده این تفسیر، تردید به خود راه نمیدهد که تفسیری مجعول و دروغ است و شأن یک عالم پژوهشگر اجلّ از آن است که مانند آن را بنویسد، تا چه رسد به امام (علیه السلام) که حجّت خدا بر خلقش میباشد» (4).
نمونه دیگر از منابع قائلان به تحریف، تفسیر گرانبهایی است که علمای برجستهای آن را به نگارش در آوردهاند؛ ولی متأسفانه نسخههای اصلی آن از بین رفته و صرفاً چکیدههایی - بدون سند - از آن باقی مانده است و چهبسا روایات آن، تقطیع و دگرگون شده، نظم و ترتیب آن از هم پاشیده باشد؛ بهطوریکه شخص به اصالت و اعتبار اکثر مطالب آن اطمینان نمییابد.
الف) یکی از آنها تفسیر ابونصر، محمد بن مسعود عیاشی سلمی سمرقندی (م 320 ق.) معروف به تفسیر عیاشی است که برخی از نسخهبرداران، به منظور اختصار، اسناد روایات آن را حذف کردهاند.
علامه مجلسی (رضی الله عنه) در اینباره مینویسد: «حذف کننده این اسناد، کار خود را با "عذر بدتر از گناه "توجیه نموده و گفته است: "این تفسیر را با سندهایش مطالعه نموده و به آن تمایل یافتم وبه دنبال کسی بودم که این احادیث را از مصنف یا غیر او شنیده باشد; ولی درکشور خودمان کسی را پیدا نکردم از که مصنّف شنیده یا اجازه روایت از او داشته باشد. به همین دلیل، سندها را حذف کرده و سایر موارد را همانگونه که بود، نوشتم تا بهره گرفتن از آن برای مؤلف و خوانندگان سادهتر باشد. با این وجود، از این تفسیر ناتمام، به جز نیمش (تا آخر سوره کهف) در دست نیست» (1).
ب) تفسیر فرات بن ابراهیم بن فرات کوفی (م 300 ق.); این تفسیر به نقل روایات مأثور از معصومین (علیهم السلام) اکتفا نموده است. نویسنده از حسین بن سعید اهوازی و مشایخ دیگر خود، روایات فراوانی را نقل میکند که همه آنان از راویان حدیث شیعه هستند; ولی اسم و شرح حال اکثرشان در کتب رجال شیعه نیامده؛ چنانکه خود فرات نیز، ستایش یا نکوهش نشده است.
محقّق تهرانی مینویسد: «متأسفانه برخی از نسخهبرداران، بیشتر سندهای این کتاب را حذف کردهاند و صرفاً به این عبارت بسنده نمودهاند که "فرات، از حسین بن سعید، بهگونه «مُعَنْعَن» از فلان و از فلان..." و اکثر سندها را همینطور ثبت کردهاند» (2).
ج) تفسیر محمد بن عباس ماهیار معروف به «ابن حجّام» (م 330 ق.) که از اصحاب امامیه و بسیار مورد اطمینان، درستکار و درست عقیده بوده است. وی کتابی دارد به نام ما نزل من القرآن فی اهل البیت؛ آنچه از «قرآن» درباره اهلبیت (علیهم السلام) نازل گردیده است.
نجاشی مینویسد: «به عقیده عدّهای از اصحاب ما، کتابی همانند آن - در موضوع
خود - تألیف نشده است و گفته شده هزار ورق بوده است» (1). سند شیخ به آن صحیح است; به علاوه، این تفسیر در دسترس نیست و هیچیک از محققان متأخر آن را ندیدهاند و ظاهر عبارت نجاشی هم گویای آن است که او خود، کتاب را ندیده و حجم آن را از زبان دیگران بازگو میکند.
تهرانی مینویسد: سید شرفالدین از او نقل میکند که وی شاگرد محقق کرکی (م 940 ق.) است. پس معلوم میشود کتاب مزبور تا آن زمان وجود داشته است و پس از آن را خدا میداند». سید شرفالدین دراینباره مینویسد: «تنها نصف این کتاب؛ یعنی از آیه 73 سوره «اسراء» تا آخر «قرآن» را در اختیار دارم» (2).
اما سید علی بن طاووس در رساله محاسبة النفس از آن نقل میکند و کتاب بهطور کامل در اختیارش بوده است; چنانکه در کتاب الیقین تصریح نموده، مینویسد: «این کتاب در ده جزء و در دو مجلّد قطور است و احادیث آن را از رجال اهل سنت نقل کرده تا در اتمام حجّت رساتر باشد».
تهرانی مینویسد: «ابن طاووس درکتاب الیقین از هر دو جلد، چندین روایت نقل نموده است» (3).
ولی محدّث نوری در اشتباه بزرگی قرار گرفته و از کتاب «تَأویلُ الآیاتِ الباهِرَةِ» تألیف شیخ شرف الدین نجفی روایاتی برای اثبات تحریف نقل میکند، به این پندار [که] از تفسیر ماهیار است» (4).
خطا از اینجا ناشی شده است که نقل کننده از تفسیر ماهیار، سید شرف الدین استرآبادی - در کتاب تأویل الایات الظاهرة - است; اما کتاب تأویل الایات الباهرة یک ترجمه فارسی ناقص از کتاب شرف الدین است که توسط شیخ محمد تقی معروف به آقا نجفی اصفهانی (م 1332 ق.) انجام شده است.
این کتاب، نوشته ابن الخطیب، محمد محمد عبد اللطیف (از علمای معروف مصر) است و در سال 1367 ق./1948 م. از سوی دارالکتاب المصریه چاپ و منتشر شد. این اثر در زمان خود، غوغای بسیاری را در مصر برانگیخت و دانشگاه الازهر با موضعگیری در برابر آن، موارد بطلان آن را برملا ساخت و از حکومت وقت درخواست نمود تا کتاب را مصادره و نسخههای آن را جمعآوری کند; حکومت مصر نیز به این درخواست پاسخ مثبت داد و آن را مصادره کرد (1). البته نسخههای فراوانی از آن در کشورهای گوناگون اسلامی و غیر آن باقی ماند.
از جمله مطالب بسیار فاجعهآمیز اینکه در این کتاب، با روایات و افسانههای حشویه، مانند روایات صحیح رفتار شده؛ صرفاً به این دلیل که در کتاب صحاح گنجانده شدهاند؛ هرچند قداست و کرامت «قرآن کریم» را خدشهدار کند. به گمان این نویسنده وجود اینگونه روایات، دلیل محکمی است بر اشتباه کاتبان مصحف (2).
این اتهامی است که خردهای پاک، هرگز آن را نمیپذیرند; بهویژه اینکه پیشینیان اسلام، بسیار پاکتر از آن بودند که بتوان این سستیها و نادرستیها را به آنان نسبت داد; زیرا آن بزرگان، بهتر و بیشتر از هرکس در حفظ و حراست میکوشیدند.
نکته شگفتانگیزتر این است که گمان کرده، حجاج بن یوسف ثقفی دوازده جای «قرآن» را تغییر داده و قرائت معروف و متداول - تا آن روز - را به شکل کنونی در آورد. به عنوان نمونه میگوید: مِنَ الْمَرْجُومِینَ 3 در داستان حضرت نوح (علیه السلام)، مِنَ الْمُخْرَجِینَ و مِنَ الْمُخْرَجِینَ 4 در داستان حضرت لوط (علیه السلام)، «من المرجومین» بوده که این دو عبارت را تغییر داد و جابهجا نمود (3).
با توجه به اینکه حجّاج سرگرم سیاست ظالمانه خود بود، بسیار عاجزتر و کوچکتر از آن بود که بتواند در امور دین و «قرآن» عظیم دخالت کرده، در آن دستبرد بزند.
ابن خطیب، این قصّه خیالی را از روایت عباد بن صهیب، به نقل از عوف در کتاب المصاحف (1)گرفته است; ولی پیشوایان علم حدیث، عباد را کاذب میدانند و فقط ابو داود به روایات او توجه نموده است (2).
امام حافظ (محمد بن حبان) مینویسد: «او مطالب منکر و ناشایست را از زبان افراد مشهور روایت میکرد؛ بهگونهای که حتی اگر مبتدیان در علم حدیث هم بشنوند، گواهی به مجعول بودن آن خواهند داد» (3).
بنابراین، کتاب الفرقان ابن خطیب مصری هم فاقد اعتبار و ارزش علمی است و هرگز نمیتوان به روایات درج شده در آن، مبنی بر وجود تحریف در قرآن استناد نمود.
تفسیر منسوب به امام عسکری (علیه السلام)، اثر مشترک ابو یعقوب، یوسف بن محمد بن زیاد و ابوالحسن، علی بن محمد بن سیار میباشد که - به ادعای خودشان - نزد امام حسن عسکری (علیه السلام) رفت و آمد داشتند و کسی که از آن دو روایت کرده، مفسر استرآبادی است. ابن غضائری مینویسد: «مفسر استرآبادی، ضعیف و کذّاب است».
تفسیرهایی که سند آنها قطعی است، تفسیرهای ارزشمندی هستند; ولی متأسفانه نسخههای اصلی اینگونه تفسیرها از بین رفته، تنها خلاصههایی بدون سند از آن باقی مانده است و چهبسا روایات آن، تقطیع، دگرگون و نامرتب شده باشد. مانند تفسیر ابونضر سمرقندی، تفسیر فرات بن ابراهیم بن فرات کوفی و تفسیر محمد بن عباس ماهیار.
در کتاب الفرقان، تألیف ابن الخطیب از علمای اهل سنت مصر با روایات و افسانههای
حشویه، مانند روایات صحیح رفتار شده است; صرفاً به این دلیل که در کتابهای صحاح گنجانده شده است؛ هرچند قداست و کرامت «قرآن کریم» را خدشهدار کند.
به گمان نویسنده، وجود اینگونه روایات، دلیل محکمی است بر اشتباه کاتبان مصحف. این اتهامی است که خردهای پاک هرگز آن را نمیپذیرند; بهویژه اینکه پیشینیان اسلام، بسیار دقیقتر و پاکتر از آن بودند که بتوان چنین سستیها و نادرستیهایی را به آنان نسبت داد.
میزان اعتبار و ارزش تفسیر منسوب به امام حسن عسگری (علیه السلام) را تبیین کنید.
مراد از تفاسیر «مقطوع الاسناد» چیست؟ سه مورد از آنها را نام ببرید.
تفسیر محمد بن عباس ماهیار را مورد نقد و ارزیابی قرار دهید.
نویسنده کتاب الفرقان کیست؟ گزارشی از سرنوشت آن را ذکر نمایید.
برخی از نمونههای تحریف شدهای را که نویسنده کتاب الفرقان، به حجّاج ثقفی نسبت داده است، نقل و نقد نمایید.
اگر منبع دیگری از منابع مورد استناد پیروان نظریه تحریف سراغ دارید، معرفی و مورد نقد و بررسی قرار دهید.
صیانة القرآن من التحریف.
معجم رجال الحدیث، آیةالله خوئی (رضی الله عنه).
عبداللّطیف، محمد محمد، الفرقان، ابن الخطیب.
شیخ آقا بزرگ تهرانی، الذریعة.
تفسیر منسوب به امام حسن عسگری (علیه السلام).
قرآن کریم.
اسکندرلو، محمد جواد، علوم قرآنی، تقریرات درس استاد معرفت، چاپ اول، سازمان حوزهها و مدارس علمیه خارج از کشور، قم، 1379ش.
3.----------------، نقد شبهات پیرامون قرآن کریم، مترجمان: حسن حکیم باشی و دیگران، چاپ اول، مؤسسه فرهنگی تمهید، قم، 1385ش.
جوان آراسته، حسین، درسنامه علوم قرآنی، چاپ اول، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1377 ش.
خوئی، ابوالقاسم، البیان فی تفسیر القرآن، ط - 8، أنوار الهدی، 1401 ق.
رجبی محمود، درسنامه اعجاز «قرآن»، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (رضی الله عنه)، قم، 1382ش.
زمانی، محمد حسن، مستشرقان و قرآن، چاپ اول، بوستان کتاب، قم، 1385 ش.
مؤدّب، رضا، اعجاز قرآن، چاپ اول، انتشارات أحسن الحدیث، قم، 1379 ش.
محمّدی (نجّار زادگان)، سلامة القرآن من التحریف، فتح الله، ط 1، مشعر، تهران، 1424 ق.
معرفت، محمدهادی، التمهید فی علوم القرآن، ط - 1 مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1415 ق.
11.----------------، صیانة القرآن من التحریف، ط - 1، مؤسسة النشر الاسلامی، قم، 1413 ق.
12.----------------، مصونیت «قرآن» از تحریف، مترجم: شهید محمد شهرابی، چاپ دوم، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1379ش.
13.----------------، علوم قرآنی، چاپ پنجم، مؤسسه فرهنگی «تمهید»، قم، 1383ش.
ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، با تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، ط - 2، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1385 ق.
ابن الخطیب محمد محمد عبد اللطیف، الفرقان، دار الکتب المصریة، مصر، 1367 ق.
ابن طاووس، سعد السعود، ط - 1، مطبعة الحیدریة، نجف، 1369 ق.
[ابن] الندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، چاپ دوم، تهران، 1350 ش.
احمد بن حنبل، المسند، چاپ دوم، دارالفکر، بیروت، 1414 ق.
اشعری، ابوالحسن علی بن اسماعیل، مقالات الاسلامیین، ط - 1، مکتبة النهضة المصریه، قاهره، 1369 ق.
بحرانی، سید هاشم، البرهان فی تفسیر القرآن، اسماعیلیان، قم، 1375 ق.
بخاری، محمد بن اسماعیل، صحیح البخاری، ط - 1، دار القلم، بیروت، 1407 ق.
بلاغی نجفی، محمد جواد، آلاء الرحمن فی تفسیر القرآن، چاپ دوم، قم، بیتا.
تهرانی، شیخ آقا بزرگ، الذریعة الی تصانیف الشیعة، ط - 2، دار الاضواء، بیروت، 1406 ق.
جزائری، نعمة الله، منبع الحیاة، بیروت، موسسه اعلمی.
حر عاملی، محمد بن حسن، وسائل الشیعه، ط - 5، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1403 ق.
حلی، حسن بن یوسف بن مطهر، اجوبة المسائل المهنائیة، مطبعه خیام، قم، 1401 ق.
خوئی، سید ابوالقاسم، معجم رجال الحدیث، چاپ چهارم، مرکز نشر آثار شیعه، قم، 1410 ق.
دهلوی هندی، رحمت الله بن خلیل، اظهار الحق، صیدا - بیروت، 1400 ق.
رافعی، مصطفی صادق، اعجاز القرآن، مکتبة التجاریه الکبری، مصر، 1381 ق.
31.---------، اوائل المقالات، چاپخانه دانشگاه تهران، تهران، 1372 ش.
زمخشری، محمود بن عمر، الکشّاف، ط - 3، دارالکتاب العربی، بیروت، 1407 ق.
سجستانی، ابو داود، المصاحف، مطبعة رحمانیه، مصر، 1355 ق.
سیوطی، جلال الدین، الاتقان فی علوم القرآن، با تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، چاپ دوم، انتشارات رضی، قم، 1363.
سیوطی، جلال الدین، الدّر المنثور، ط - 2، دارالفکر، بیروت، 1403 ق.
شهرستانی، محمد بن عبدالکریم، الملل و النحل، بیروت، دارالمعرفة.
طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان، قم، دفتر انتشارات اسلامی.
طبرسی، ابوعلی فضل بن حسن، مجمع البیان، دار احیاء التراث العربی، بیروت، 1379 ق.
طبرسی، ابو منضور احمد بن علی، الاحتجاج، مصطفوی، قم، 1368 ق.
طوسی، ابو جعفر محمد بن حسن، التبیان فی تفسیر القرآن، بیروت، دار احیاء التراث العربی، بیتا.
فخر رازی، محمد بن عمر خطیب، التفسیر الکبیر، بیروت، دار احیاء التراث العربی.
فیض کاشانی، محمد محسن، الوافی، مکتبة امیرالمؤمنین (علیه السلام)، اصفهان، 1406، تهران، 1375 ه. ق.
القشیری، مسلم بن حجّاج، صحیح مسلم، بیروت، دار احیاء التراث العربی [بی تا]
کلینی رازی، محمد بن یعقوب، الکافی، چاپ پنجم، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1363 ش.
گلدزیهر، عبدالحلیم النجار، مذاهب التفسیر الاسلامی، مکتبة الخانجی، مصر، 1955 م.
مالک بن انس، الموطّا، دارالافاق الجدیدة، بیروت، 1403 ق.
مجلسی، محمدباقر، بحارالانوار، ط - 2، مؤسسه الوفاء، بیروت، 1403 ق.
مفید، محمد بن محمد بن نعمان عکبری بغدادی، الارشاد، ط - 3، موسسه اعلمی، بیروت، 1399 ق.
نوری، میرزا حسین بن محمد تقی، فصل الخطاب.
نوری طبرسی، میرزا حسین، مستدرک الوسائل، ط - 1، مؤسسة آل البیت لاحیاء التراث، بیروت، 1408ق.