ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان قراردادی : دعای سحر. شرح.
عنوان و نام پدیدآور : اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق:شرحی بر دعای سحر/ اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۹۰.
مشخصات ظاهری : ۱۳۵ ص.
فروست : سلسله مباحث معرفت دینی. سلوک دینی؛ ۱۳.
شابک : ۱۷۰۰۰ ریال:978-964-2609-34-5
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص.۱۳۴؛ همچنین به صورت زیرنویس.
موضوع : دعای سحر -- نقد و تفسیر
موضوع : خدا -- نامها
رده بندی کنگره : BP۲۷۰ /س۳ط۲۰۴۲۲ ۱۳۹۰
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۷۷۴
شماره کتابشناسی ملی : ۲۳۶۷۹۷۵
بسم الله الرحمن الرحیم
اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق
شرحی بر دعای سحر
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 7
مقدمهی مؤلف... 9
ضرورت نظر به اسماء الهی.. 15
تفکر در اسماء الهی.. 18
جلسه اول، نظر به کاملترین ظهور حق.. 23
تجلی دعا بر قلب امام. 26
اسماء الهی.. 28
رؤیت حق در مظاهر. 29
اسماء الهی مسیر اُنس با خدا 32
اولیاء الهی مظاهر اسماء الهی.. 35
آفات غفلت از مظاهر الهی.. 38
نظر به حقِّ مطلق.. 43
سختیها؛ آینهی نمایش کاملتر اسمِ ربّ... 44
جلسه دوم، نظر به حقِّ مطلق.. 49
ذاتبینی.. 52
وحدت ذات با صفات... 55
ذات بینی و ایمان قلبی.. 59
مقام محسنین و رؤیت حقایق.. 62
سیر به سوی حقِّ مطلق.. 65
سیر ابراهیمی.. 70
درجهی سالک در سوال.. 73
مقام فنا 75
سیر توحیدی به سوی مطلق حق.. 81
نتیجه شدت طلب... 82
جمع اسم جمال و جلال.. 86
جلسه سوم، چگونگی تجلّی اسماء الهی بر قلب.. 93
معنی سلوک عرفانی.. 99
عادتهای مشکل زا 102
راه آزادی از هر گونه شک..... 104
برکات تجلّی اسم عظیم.. 106
نظر به عالم، به نور الهی.. 112
نظر به اسم رحمت... 117
مقدمه. 7
مقدمهی مؤلف... 9
ضرورت نظر به اسماء الهی.. 15
تفکر در اسماء الهی.. 18
جلسه اول، نظر به کاملترین ظهور حق.. 23
تجلی دعا بر قلب امام. 26
اسماء الهی.. 28
رؤیت حق در مظاهر. 29
اسماء الهی مسیر اُنس با خدا 32
اولیاء الهی مظاهر اسماء الهی.. 35
آفات غفلت از مظاهر الهی.. 38
نظر به حقِّ مطلق.. 43
سختیها؛ آینهی نمایش کاملتر اسمِ ربّ... 44
جلسه دوم، نظر به حقِّ مطلق.. 49
ذاتبینی.. 52
وحدت ذات با صفات... 55
ذات بینی و ایمان قلبی.. 59
مقام محسنین و رؤیت حقایق.. 62
سیر به سوی حقِّ مطلق.. 65
سیر ابراهیمی.. 70
درجهی سالک در سوال.. 73
مقام فنا 75
سیر توحیدی به سوی مطلق حق.. 81
نتیجه شدت طلب... 82
جمع اسم جمال و جلال.. 86
جلسه سوم، چگونگی تجلّی اسماء الهی بر قلب.. 93
معنی سلوک عرفانی.. 99
عادتهای مشکل زا 102
راه آزادی از هر گونه شک..... 104
برکات تجلّی اسم عظیم.. 106
نظر به عالم، به نور الهی.. 112
نظر به اسم رحمت... 117
باسمه تعالی
1- کتاب « اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق» حاصل چندین جلسه بحث در رابطه با دعای سحر است که توسط استاد طاهرزاده انجام شد و پس از پیادهشدن سخنرانیها و تکمیل مطالب و اضافهشدن نکاتی در ابتدای بحث توسط ایشان، خدمت عزیزان عرضه میکنیم. مبنا و فضای مطالب، مباحث امام خمینی«رضواناللهعلیه» در کتاب شرح دعای سحر می باشد.
2- مکتب اسلام بر توجه به اسماء الهی تأکید دارد و در همین راستاست که مکتب حضرت روحالله خمینی«رضواناللهعلیه» نیز ما را به توجه به اسماء الهی دعوت مینماید. ایشان به خوبی می دانستند که اگر مکتب حق را درست ارائه ندهیم مکتب های باطل و عرفان های کاذب، خود را در لعاب حق به اندیشه جوانانِ حقیقتجو تحمیل می کنند.
با طرح صحیح اسماء الهی از طرفی می توان طراوت حضور در محضر الهی را با عمق جان تجربه نمود و جوانان را از عرفان های کاذب نجات
داد و از طرف دیگر نقصان و خمودگی اصول عقایدِ مطرح در مجامع دینی را بر طرف کرد.
3- مهم آن است که بدانیم اساس همهی ادیان الهی آشناکردن انسانها با اسماء الهی است و در مسیر دینداریِ خود یک لحظه از این نکته غافل نشویم تا سنت رجوع به اسماء الهی به طور فعّال در میان آید و معنی بسیاری از آیات و ادعیه ظهور کند.
4- هدف از بحث در مورد اسماء الهی آن است که وسیلهی کمال انسانی بیان گردد و هرکس بداند در کدام نقطه از مسیرِ رجوع به حق قرار دارد و در کدام درجه از توحید مستقر است.
5- شرط رجوع به اسماء و آزادشدن از حجابِ ماهیات، سلطه بر نفس است، نه تغییر و تفسیر عالم مطابق امیال خود و این کتاب سعی دارد نهتنها این موضوع را گوشزد کند بلکه تلاش میکند خواننده روش تسلط بر نفس را از طریق نظر به اسماء الهی دنبال کند.
اگر رجوع به خدایِ وجودی و اسماء الهی را مدّ نظر قرار ندهیم، نه از شیفتگی به فرهنگ غربی نجات مییابیم و نه شیفتهی خدای محمّد صلی الله علیه و آله و سلم خواهیم شد. لذا این کتاب را خدمت عزیزان عرضه میداریم به امید آنکه توانسته باشیم در راستای تحقق تمدن اسلامی که یکی از اساسیترین شاخصههای آن تمدن پایهگذاری علوم انسانی بر اساس نظر به اسماء الهی است ، قدمی برداشته باشیم.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
1- اساس تفکر دینی با رجوع به اسماء الهی شروع میشود و به همان اندازه که انسانها بتوانند از طریق شریعت الهی متوجه حضور و تأثیر اسماء الهی باشند راه دینداری را درست طی کرده و به مقصد مطلوب خود میرسند و بر این مبنا کتاب « اسماء حسنا، دریچههای نظر به حق» ذهنها و اندیشهها را متذکر اسماء الهی میکند.
2- درست است که نظر به اسماء الهی قابل تدریس نیست و باید نور آنها در عمق قلبها ظهور کند، ولی تدوین معارفی که منجر به نظر سالک به نور اسماء الهی میشود وظیفهی اندیشمندان علوم انسانی است که در حوزهی معارف اسلامی تلاش میکنند و حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در همین راستا شرح کتاب «دعای سحر» را تدوین نمودند.
3- بنای توحید، تنها با نظر به اسماء الهی است که در جان انسانها گذارده میشود تا از آن طریق نظر انسان به حقیقیترین حقایق، یعنی به حضرت «الله» منتهی شود و معنی بندگی خدا به طور کامل ظهور نماید. در این حالت دیگر انسان بر اساس گفتههای این و آن معتقد به خداوند نیست، با خداوند از طریقِ اسماء الهی مأنوس است و از انوار پروردگار بهرهمند میشود.
4- انسانها وظیفه دارند از قلبی که خداوند به آنها داده است استفاده کنند و آن را تا نظر به اسماء الهی جلو ببرند و فکر نکنند هرچیزی را میتوان در منظر قلب قرار داد، وگرنه به قلب خود جفا کردهاند.
5- هدف ادعیه و مناجاتهایی مثل دعای سحرِ ماه رمضان آن است که انسان را تا پیشگاه خدا جلو ببرد و سعادتمندانهترین بازگشت را به او هدیه نماید و این در صورتی ممکن میشود که انسانها پس از قانعکردن عقل نسبت به وجود اسماء الهی، با قلب خود و از طریق ادعیه به اسماء الهی نظر نمایند تا با مبنای همهی واقعیات عالَم ارتباط برقرار کنند.
6- اگر بنا است آدمیان به توحید ایمان داشته باشند باید توحیدِ حق را در ظهور اسماء الهی جستجو کنند و این است توحیدی که مطلوب ادیان الهی است هر چند زمانه آنچنان ظلمانی شده که بسیاری از متدینین نمیدانند توحید الهی چیست.
7- در رجوع به اسماء الهی انسانها مجبورند عقول خود را بپرورانند و قلوبشان را صیقل دهند تا بتوانند اسماء الهی را بالفعل رو در روی خود بیابند و خود را در ذیل آنها قرار دهند و با تمام عالم -که مظهر اسماء الهی
است- هماهنگ شوند و این است آن برکاتی که با طرح بحث در رابطه با اسماء الهی میتوان دنبال کرد.
8- هراندازه که انسانها نتوانند رابطهی خود با حضرت «الله» را از طریق ارتباط با اسماء الهی تحقق بخشند به همان میزان نسبت به کیستی خود و چیستی جهان نادان خواهند بود زیرا نمیتوانند اشیاء را با اصل و ریشهی خود و از حیث ارتباطشان با خدا بشناسند، تنها به ظاهرِ پدیدارها خیره خواهند شد. زیرا اگر اشیاء را در متن الوهیت نشناسند در واقع آنها را نشناختهاند.
9- ما همانی هستیم که میدانیم، در این صورت هر اندازه که درست بدانیم و با حقیقتِ اشیاء ارتباط داشته باشیم انسانتریم و به همان اندازه که در رابطه با حقیقت از دیگران تقلید کنیم از فعلیتیافتن فطرت و کمال انسانی دور میشویم.
10- سنت فکری قرآنی اقتضا میکند که جایگاه و معنی اسماء الهی را بشناسیم تا امکان تدبّر در کتاب الهی میسّر گردد و در این صورت است که تفکر اسلامی احیاء میشود و افقِ نظر به تمدن اسلامی گشوده میگردد و به همین جهت بنیانگذار انقلاب اسلامی حضرت امامخمینی«رضواناللهعلیه» آموزههای دینی خود را بر اساس نظر به اسماء الهی قرار دادند تا دینداریِ دینداران به زندهترین شکل ظهور کند و توان شکافتن ظلمات آخرالزمان را بیابد و ما در این کتاب همهی مقصد خود را در تبیین چگونگی تجلی اسمای الهی براساس سلوک انسان سالک گذاشتهایم.
11- تفکر راستین یعنی دیدن همهی پدیدهها در ارتباط با خدا و این با نظر به اسماء الهی و مظاهر آن اسماء تحقق مییابد. اگر انسانها چیزها را تحت سایهی حضور الهی در عالم نبینند، آنها را بر اساس میل خود میشناسند و بهکار میگیرند در حالیکه خداوند اشیاء را بر اساس اسماءشان وجود بخشیده و فهم اسماءِ واقعی اشیاء کلید فهم جهان و روح است.
12- برای آنکه بفهمیم ضرورت شناخت عالم بر اساس اسماء الهی چقدر است کافی است به نگاهی که علم جدید به عالم انداخته نظر کنیم تا معلوم شود چگونه علم جدید از مبادی رازآلودی که جهان را مدیریت میکند بهکلّی غافل است و با همهچیز مثل ماشین رفتار میکند و جهان را سرد و بیعاطفه مییابد و از همهی معانی جهان چشم میپوشد مگر از بیاهمیتترین معانی. علم جدید متوجه حیات و رحمت الهی و آگاهی موجودات در دل هر ذرّه از جهان نیست، اینها همه آفات غفلت از حضور اسماء الهی در عالم است.
13- به همان اندازه که معنای انسانیت در کیفیاتی چون عشق و مهر و حکمت و فهم و عفو و عدالت، بیشتر محقق است تا در شکل و وزن انسانها، کیفیاتِ نامشهود جهان که همان اسماء الهی است بیشتر در شناخت حقیقت جهان مؤثرند تا آنچه علم مدرن به عنوان شناخت جهان در اختیار بشر قرار داده است.
14- باید از خود پرسید جهان واقعی کجاست؟ در این صورت است که نظرها متوجه حضور اسماء الهی در عالم میشود و میفهمیم نحوهی حضور توحید الهی در عالم چگونه است.
15- نگاه به طبیعت به عنوان شئ خارجی یعنی ایجاد حجابی غلیظ که مانع بینش توحیدی ما میگردد و توانایی ارتباط ما را با جهان واقعی قطع میکند و توانایی انسانی ما را برای تجربهی طبیعت از طریق ارتباط با اسماء الهی، تخریب مینماید.
16- ما نه میتوانیم جهان طبیعت را بدون نظر به اسماء باطنی آن بشناسیم و نه میتوانیم بدون نظر به اسماء الهی جایگاه خود را در طبیعت بیابیم و به همین جهت فرهنگ غربی گرفتار تخریب طبیعت شد زیرا امکانهای انسانشدن را در طبیعت فراموش کرد.
17- نظریهپردازی جهت تدوین علوم انسانی که مطابق اهداف انقلاب اسلامی باشد، زیرساختهای فکری مخصوص به خود را میطلبد که ریشه در سنتهای جامعهی ما دارد و ما اصل زیرساختهای فکری خود را باید از اندیشههای همهجانبه و جهانی حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» استنباط کنیم که نظر به اسماءُالله دارد و همهچیز را از آن منظر مینگرد.
امید است در این کتاب راه را برای فهم اندیشهی حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» هموار کرده باشیم. إنشاءالله
طاهرزاده
قبل از آنکه از منظر دعای سحر به اسماء الهی بنگریم به طور مختصر نکاتی در مورد اسماء الهی عرض میشود، ولی اصل موضوع را باید در شرح متن دعای سحر دنبال فرمایید. چرا که زبان قرآن و روایت و دعا در تبیین اسماء الهی، کاملترین و صحیحترین زبان است.
1- قرآن میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی»(1)یا میفرماید: «لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنی»(2)خداوند دارای بهترین و زیباترین اسمها است. «اسم» عبارت است از آنچه خبر میدهد از ذاتی با صفت خاص. مثلاً «حیّ» اسم است و بر ذاتی با صفتِ حیات دلالت میکند. از آنجایی که از هر اسمی «حُسنای» آن برای خدا هست پس حیات به معنی مطلق آن برای خدا است، حیاتی که ذاتی او باشد و هیچ محدودیتی نداشته باشد. و هر
موجودی که بهرهای از حیات دارد، قالبی است که به اندازهی خود نور حیات مطلق را به عالم میتاباند و مجلای کمال حق میباشد. لذا حیّبودن خداوند و سمیع و بصیربودن او با حیّ و سمیع و بصیربودن انسان تفاوت اساسی دارد. با اینهمه هر کمالی که در جمیع مراتب ظاهر است، پرتو کمال اوست، همچنان که هر دانایی حقیقی، اثر دانایی او میباشد تا ما با نظر به آن جلواتِ نازله، راه نظر به حقیقت آن اسماء را بیابیم.
2- تدبّر در قرآن کریم و سخنان حضرات معصومین علیهم السلام حکایت از آن دارد که در نظام وجود، اسماء الهی اهمیت خاصی دارند و خداوند هر آنچه را در نظام وجود میگذرد به اسماء خود مرتبط میکند. یکجا خود را به اسم خالق و یکجا به اسم قیّوم و یکجا به اسم ربّ معرفی میکند و روشن میفرماید با کدام اسم از اسماء الهی آن واقعه واقع شده است. وقتی میفرماید: «إِنَّ اللّهَ فَالِقُ الْحَبِّ وَالنَّوَی یُخْرِجُ الْحَیَّ مِنَ الْمَیِّتِ وَمُخْرِجُ الْمَیِّتِ مِنَ الْحَیِّ ذَلِکُمُ اللّهُ فَأَنَّی تُؤْفَکُونَ»(1)در واقع شکافتهشدن دانه را به خود نسبت میدهد منتها با تجلی نور اسم فالق، همچنان که زندهشدن مردگان را به اسم «محیی» نسبت میدهد. در دعا میخوانیم: «أسْأَلُکَ بِنُورِکَ الْقَدِیمِ، وَ أَسْمائِکَ الَّتِی کَوَّنْتَ بِها کُلَّ شَیْءٍ»(2)خداوندا از تو به نور قدیمات و اسمائی که به وسیلهی آنها همهی اشیاء را ایجاد کردی تقاضا میکنم. این جمله میرساند خدایتعالی به نور اسماء خود به همهچیز وجود بخشیده است.
فقراتی که در ادعیه میفرماید: «بِاسْمِکَ الّذی» یا «بِأسماءِ الّتی» حکایت از آن دارد که همه ی موجودات عالم از طریق اسماءالهی ظهور کرده و به صحنهی وجود آمدهاند. میفرماید: «وَ بِاسْمِکَ الَّذِی خَلَقْتَ بِهِ النُّورَ الَّذِی اضاءَ کُلَّ شَیْءٍ»(1)خداوندا به نور اسمی از اسماء تو تقاضای توجه دارم که از طریق آن اسم همهی اشیاء را نورانی کردی. یا «اللّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِاسْمِکَ الَّذِی تَجَلَّیْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ فَجَعَلَهُ دَکّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقا،وَبِالاسْمِ الْمَخْزُونِ الْمَکْنُونِ، وَبِاسْمِکَ الَّذِی فَلَقْتَبِهِالْبَحْرَ لِمُوسیبْنِ عِمْران».(2)در این فراز نظر به اسمی دارید که به کوه تجلی کرد و حضرت موسی علیه السلام را به مقام فناءِ فیالله نایل کرد و به اسم مخزون و مکنون که بین خداوند و حضرت موسی علیه السلام بود و به اسمیکه خداوند به نور آن دریا را برای حضرت موسی علیه السلام شکافت. بنا به فرمایش امام خمینی«رضواناللهعلیه»: «اسم» عبارت است از نفس تجلّی فعلی که به آن، همهی دارِ تحقّق، متحقّق است. و اطلاق «اسم» بر امور عینیّه در لسان خدا و رسول و اهل بیت عصمت علیهم السلام بسیار است، چنانچه فرمودند «اسماء حسنی» ما هستیم. و در ادعیهی شریفه «و باسمک الّذی تجلّیت علی فلان» بسیار است»(3)
در ادعیهی مأثوره از ائمه علیهم السلام نظر به اسم جمال و جلالِ حق میشود تا انسانها بتوانند حضرت حق را با آن اسماء بشناسند. مثلاً حضرت سجاد علیه السلام در مناجات الراغبین عرضه میدارند: «وَافِداً إِلَی حَضْرَةِ جَمَالِکَ
مُرِیدا وَجْهَکَ» خداوندا به سوی حضرت جمالت آمدم در حالیکه طالب نظر تو هستم. و نیز در دعایی که رسول خدا صلی الله علیه و آله اظهار میداشتند داریم که « أَسْأَلُکَ بِجَلالِکَ سَیِّدِی وَ جَمالِکَ مَوْلایَ، أَنْ تُصَلِّیَ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَنْ تَغْفِرَ لِی وَ تَرْحَمَنِی وَ تَتَجاوَزَ عَنِّی، إِنَّکَ أَنْتَ الْغَفُورُ الرَّحِیم»(1)که حضرت با نظر به جمال و جلال الهی تقاضای عفو دارند و یا نظر به «تجلی» اسماء میکنند و اظهار میدارند: «أَسْأَلُکَ بِنُورِ وَجْهِکَ الْکَرِیمِ الَّذِی تَجَلَّیْتَ بِهِ لِلْجَبَلِ، فَجَعَلْتَهُ دَکّا، وَ خَرَّ مُوسی صَعِقا»(2)در این قسمت از دعا همانند آیهی 143 سورهی اعراف موضوع «تجلّی» به میان آمده است.
3- آنچه در متون روایی از آن نهی شده تفکر در ذات است و نه تفکر در اسماء الهی که به عنوان مقام تجلّی ذات مطرح است و موجب نمایش کمالات حضرت حق میشوند. در همین رابطه حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «یُسَمَّی بِأَسْمَائِهِ فَهُوَ غَیْرُ أَسْمَائِهِ وَ الْأَسْمَاءُ غَیْرُه»(3)خداوند به اسماءاش خوانده میشود، در حالیکه او غیر اسماءاش میباشد و اسماء نیز غیر اوست. که مقصد از غیریت در این روایت غیریت مخصوصی است که بین «متجلّی» و «تجلیات» هست، نه غیریت به معنی تباین بین دو چیز. و لذا میتوان گفت: اسماء الهی، تجلیات ذاتاند، نه خودِ ذاتاند و
نه مباین ذات. همچنان که میفرمایند: «إِنَّ لِلَّهِ تِسْعَةً وَ تِسْعِینَ اسْماً فَلَوْ کَانَ الِاسْمُ هُوَ الْمُسَمَّی لَکَانَ کُلُّ اسْمٍ مِنْهَا إِلَهاً وَ لَکِنَّ لِلَّهِ مَعْنًی یَدُلُّ عَلَیْهِ فَهَذِهِ الْأَسْمَاءُ کُلُّهَا غَیْرُه»(1)خدای عزّ و جلّ را «نود و نه» اسم است پس اگر اسم همان مسمی باشد هر آینه هر اسمی از آنها خدائی خواهد بود ولکن خدا خود معنایی است که این اسماء بر او دلالت کنند و همه غیر خود او باشند.
4- اسماء الهی بعضی مثل علیم و قادر و حیّ و قیّوم، ثبوتی هستند و از کمالات ذات و صفات ثبوتیهی او خبر میدهند و بعضی تنزیهی میباشند مثل قدوس و سبحان و تعالی که منزهبودن ذات از نقایص را مینمایانند. اسم قدوس طهارت ذات الهی را از همهی نقصها و محدودیتها مینمایاند و اسم «سبحان» اگر بر قلب کسی تجلی نمود آن کس علوّ ذات الهی را از همهی آنچه جاهلان در مورد خداوند تصور میکند مییابد. در نظر بگیر وقتی نسیمِ آیهی «تَعَالَی اللَّهُ عَمَّا یُشْرِکُونَ»(2)بر قلب کسی وزید در چه حضوری قرار میگیرد و اسم «تعالی» افق جان او را به کجا میبرد.
5- هر اندازه قلبها آمادهتر باشند تجلی اسماء الهی - اعم از ثبوتی یا تنزیهی- در آنها زمینهی تجلی بیشتری دارند و به همان اندازه سالک را به توحید شدیدتری نایل میکنند و در مقابلِ خداوند به خضوع و عبودیت بیشتری میکشانند.(3)
رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «لِلَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ تِسْعَةٌ وَ تِسْعُونَ اسْماً مَنْ دَعَا اللَّهَ بِهَا اسْتَجَابَ لَهُ وَ مَنْ أَحْصَاهَا دَخَلَ الْجَنَّة»(1)برای خدای متعال «نود و نُه» اسم است که هرکس خدا را به آنها بخواند دعایش مستجاب میشود و هرکس آنها را احصاء کند وارد بهشت میشود. با توجه به اینکه برای خدا اسماء بیشماری هست این روایت میرساند که خداوند «نود و نه» اسم مخصوص دارد که احصاء آنها انسان را به جوار خداوند و به بهشت او میبرد و معلوم است که احصاء آن اسماء، علم و معرفت به معانی آنها نیست چون علم و معرفت به آنها به تنهایی انسان را به جوار خدای متعال و بهشت نمیرساند. بلکه احصاءِ اسماء خاص، احصایی است که انسان با نظر به آنها در طریق بهشت و جوار حق قرار میگیرد و در مدارج عبودیت و توحید پیش میرود و مسیر الیالحق را پیشه مینماید. اسماء «نود و نهگانه» را با عبودیت میتوان احصاء کرد به این معنی که انسان خدای متعال را با همهی این اسماء عبادت کند، همینطور که در رکوع نظر به اسم عظیم دارید و در سجده خداوند را با اسم اَعلی عبادت میکنید.(2)
1) التوحید للصدوق، ص 195.
2) صدوق به اسناد خود به سلیمانبنمهران از امام صادق علیه السلام از پدرش محمدبنعلی از پدرش علیبنحسین از پدرش حسینبنعلی از پدرش علیبنابیطالب علیهم السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله نقل کرد که آن حضرت فرمودند: خدای تعالی نود و نُه اسم دارد - صد اسم جز یکی - هرکس آن را احصا کند داخل بهشت شود و آنها عبارتند از:«اللَّهُ. الْإِلَهُ الْوَاحِدُ الْأَحَدُ الصَّمَدُ الْأَوَّلُ الْآخِرُ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ الْقَدِیرُ الْقَاهِرُ الْعَلِیُّ الْأَعْلَی الْبَاقِی الْبَدِیعُ الْبَارِئُ الْأَکْرَمُ الظَّاهِرُ الْبَاطِنُ الْحَیُّ الْحَکِیمُ الْعَلِیمُ الْحَلِیمُ الْحَفِیظُ الْحَقُّ الْحَسِیبُ الْحَمِیدُ الْحَفِیُّ الرَّبُّ الرَّحْمَنُ الرَّحِیمُ الذَّارِئُ الرَّازِقُ الرَّقِیبُ الرَّءُوفُ الرَّائِی السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ الْعَزِیزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکَبِّرُ السَّیِّدُ السُّبُّوحُ الشَّهِیدُ الصَّادِقُ الصَّانِعُ الطَّاهِرُ الْعَدْلُ الْعَفُوُّ الْغَفُورُ الْغَنِیُّ الْغِیَاثُ الْفَاطِرُ الْفَرْدُ الْفَتَّاحُ الْفَالِقُ الْقَدِیمُ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ الْقَوِیُّ الْقَرِیبُ الْقَیُّومُ الْقَابِضُ الْبَاسِطُ قَاضِیالْحَاجَاتِ الْمَجِیدُ الْمَوْلَی الْمَنَّانُ الْمُحِیطُ الْمُبِینُ الْمُقِیتُ الْمُصَوِّرُ الْکَرِیمُ الْکَبِیرُ الْکَافِی کَاشِفُالضُّرِّ الْوَتْرُ النُّورُ الْوَهَّابُ النَّاصِرُ الْوَاسِعُ الْوَدُودُ الْهَادِی الْوَفِیُّ الْوَکِیلُالْوَارِثُ الْبَرُّ الْبَاعِثُ التَّوَّابُ الْجَلِیلُ الْجَوَادُ الْخَبِیرُ الْخَالِقُ خَیْرُ النَّاصِرِینَ الدَّیَّانُ الشَّکُورُ الْعَظِیمُ اللَّطِیفُ الشَّافِی» (بحارالأنوار، ج 4، ص 186). چنانچه ملاحظه میفرمایید اسمِ «الله» که در روایت فوق ذکر شده اگر به حساب آید عدد اسماء به صد میرسد در حالیکه روایت رسول خدا صلی الله علیه و آله عدد اسماء را نود و نه ذکر کردهاند و این میرساند که اسم «الله» که در اول آمده به این معنا نیست که این اسم هم یکی از اسماء نود و نهگانه است بلکه به این معنا است که همهی آن اسماء در اسم «الله» هستند همانطور که در آخر سورهی حشر میفرماید: «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ» یعنی او که «الله» است خالق و بارئ و مصوّر میباشد.
در فرازی از دعای سحر داریم: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ أَسْمَائِکَ بِأَکْبَرِهَا» خداوندا! از تو تقاضای تجلی اسماءات را دارم، آنهم تجلی به برترین آنها. هرچند در درون هر اسمی اسمائی نهفته است مثل اینکه شما در دعای جوشن کبیر با هزار اسم از اسماء الهی روبهرو هستید، عمده آن است که متوجه توصیهی قرآن باشیم که میفرماید خدا را با اسمائش میتوانید بشناسید و مسلّم هرکس به اندازهای که خدا را بشناسد خدا را عبادت میکند. چون با رجوع به اسماء الهی میتوان خدا را عبادت کرد.
چقدر خوب بود به جای مباحث کلامی که عموماً به این قصد تدوین شده که ما بتوانیم مخالفان خود را محکوم کنیم، در موضوع اصول عقایدی که باید به آن ایمان بیاوریم مباحث اسماءشناسی طرح میشد. دانشجویان از خودِ بنده سؤال میکردند مگر ما کافریم که میخواهید در
درس معارف اسلامی دلایلی بر وجود خدا و وجود قیامت بیاورید تا ما قبول کنیم؟ واقعاً فرصتی که دانشجویان در اختیار ما گذاردند تا اسلام را به آنها معرفی کنیم از دست دادیم. اکثراً به طور فطری و به صورت اجمالی خدا را در جان خود دارند باید آن نور اجمالی را به تفصیل در آوریم. اگر ما میتوانستیم خدا را با اسمائش بشناسیم و بشناسانیم و با جلوات 99 گانهی او مرتبط شویم دیگر نهتنها دغدغهی خداشناسی نداشتیم بلکه زمینهی اُنس قلبی با خدا را در خود ایجاد میکردیم. روایت فوق متذکر میشود که سفر إلی الله بدون شناخت اسماء الهی ممکن نیست.
بسماللهالرحمنالرحیم
)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ(
)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ(
شرح دعای سحر را با این نیت که میتواند آغاز یک تفکر باشد شروع میکنیم. مراحل بعدی آن به مرور و با استمرار بر دعا به سراغ ما میآید و ما را وارد یک نوع خداشناسی نورانی از طریق نظر به اسماء الهی میکند و به همان اندازه بر کیفیت عبادات ما میافزاید. زیرا خداشناسی واقعی وقتی محقق میشود که انسان بتواند از طریق اسماء الهی با حضرت حق مأنوس گردد.
دعای سحر، دعای بسیار ارزشمندی است که بنا به نقل سیدبنطاووس حضرت رضا علیه السلام در مورد آن فرمودهاند: «هُوَ دُعاءُ أبیجعفر علیه السلام بِالْأسْحار فی شَهْرِ رمضان»(1)آن دعایی است که حضرت امام باقر علیه السلام در سحرهای ماه رمضان میخواندند. گاهی یک دعا کشف و شهود بزرگی توسط یک امام است که بقیهی ائمهی معصومین علیهم السلام هم از آن کشف و شهود بهرهمند میشدند. همینطور که قرآن کشف تامّ محمّدی صلی الله علیه و آله است و خداوند آن را
1) عزیز الله عطاردی، مسند الإمام الرضا علیه السلام، ج2، ص 15.
بر قلب رسول الله صلی الله علیه و آله القاء نمود و همهی اولیاء الهی از آن کشفِ تامّ بهرهمند میشوند، دعاها هم همینطور است.
امیدوارم هرگز فراموش نفرمایید که همهی دعاهای صادرشده از ائمه علیهم السلام انوار الهی است که از طرف خدا به قلب امامان علیهم السلام تجلی کرده و آنها آنچه را که بر قلبشان تجلی میکند بر زبان میرانند. محال است هیچ امام و پیغمبری خودش فکر کند و مثلاً دعای جوشن کبیر را ارائه دهد. اگر کسی بر روی ادعیهای که توسط امامان علیهم السلام رسیده است تأمل کند به یقین میرسد که همهی آنها بهواقع معجزهی الهی است.
شما در دعای جوشن کبیر خدا را با اسماء خاصش نظاره میکنید و از تجلی آن اسماء تحت تأثیر قرار میگیرید. همانطور که در روایت داریم، خداوند با آن اسماء از طریق جبرائیل علیه السلام بر قلب مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله جلوه کرده، تا ما بتوانیم بر انوار الهی نظر کنیم. چون قلب ما نمیتواند در آن حدّ ظرف تجلی انوار حضرت رب العالمین باشد به مدد قلب مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی معصومین علیهم السلام، آن نوع نظرکردن به خدا را شروع میکنیم.
قلب مبارک حضرت باقر علیه السلام ظرف طلب و تجلی دعای سحر گشته و حضرت رب العالمین آن طلب را جواب داده است. جواب آن طلب به صورت «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ» اظهار میشود ولی بر اساس همان چیزی که خداوند بر قلب حضرت نمایان کرده است، یعنی حق در جلوهی طلبِ عبد
ظهور میکند، همانطور که در سورهی حمد واقع شد. سورهی حمد آیات خداوند است و خداوند است که میگوید: «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ» ولی چون پروردگار نظر به طلب عبد میکند براساس طلب عبد میگوید: «إِیَّاکَ نَعْبُدُ وإِیَّاکَ نَسْتَعِینُ». در همین رابطه خداوند در طلب حضرت باقر علیه السلام میگوید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ» و طلب عبد را بر قلب عبد متجلی میکند.
دعای سحر به ما میآموزد که چگونه به خدا مرتبط شویم. قرآن به ما میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1)خدا را اسماء حسنایی است، از طریق آن اسماء او را بخوانید. یعنی با نظر به آن اسماء با خدا مرتبط شوید. پس شرط ارتباط با خدا نظر به اسماء حسنای الهی است، با ذات الهی نمیشود مرتبط شد. امام خمینی«رضواناللهعلیه» در شرح سورهی حمد میفرمایند: «حتی دست خاتم النبیین که اعلم و اشرف بشر است، از آن مرتبهی ذات کوتاه است. آن مرتبهی ذات را کسی نمیشناسد غیر از خود ذات مقدس. آن چیزی که بشر میتواند به آن دسترسی پیدا کند اسماء الله است، که این اسماء الله هم مراتبی دارد، بعضی از مراتبش را ما هم میتوانیم بفهمیم، و بعضی از مراتبش را اولیای خدا و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و کسانی که معلَّم به تعلیم او هستند میتوانند ادراک کنند».(2)
وقتی خداوند میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی»؛ نظرها را به «الله» میاندازد و نه به ذات و میفرماید: «الله» اسماء حسنایی دارد و از هر اسمی، عالیترین نحوهی آن نزد خدا است و شما خدا را به آن اسماء بخوانید. اسماء خدا مثل «حیّ»، «قیّوم»، «جلال»، «جمیل»، «نور»، «عظمت»، «عزت» و ...میباشد؛ یعنی حیّ و قیّوم و جلالِ خدا، اسم خدا است. این با آنچه ما در محاورات بهکار میبریم فرق میکند. اسم خدا «عظمت» است، «جلال» است، «جمال» و «نور» و «بهاء» است. وقتی میگوییم «جلال» اسم خدا است یعنی حق با این صفت تجلی کرده است.
در این عالم فقط «حق» در صحنه است، مگر میشود غیر حق چیز دیگری هم در عالم باشد؟ منتها یک وقت عالَم آینهی نمایش حق است و یک وقت حق محل تجلی عالم میباشد که بحث خواهد شد. سالک به جایی میرسد که حق را میبیند و هرچیزی را در آینهی حق مینگرد. در دعای سحر روشن میشود که حق در صحنه است، به اسماء خاص. حق در صحنه است به جلوهی جلال. نه اینکه یک خدا داریم و یک اسم، بلکه «اسم» همان ذات است در صفت خاص که اصطلاحاً «اسم»میگویند. پس وقتی میگوئیم جلالِ حق یعنی حق به جلوهی جلال. زیرا حق جلوه دارد و جلوات او همان اسماء است، مثل این میز نیست که جلوه ندارد، در اصطلاح فلاسفه اشیایی مثل میز و دیوار را «ماهیات» میگویند که برعکس «وجود» جلوه ندارند.
اولین چیزی که باید مواظب بود از قلب بیرون نرود رؤیت حق است به نورانیت و نه به ماهیت. اگر یک خدایی مثل یک شخص بسازید، هرگز با خدا روبهرو نمیشوید تا بتوانید قلب خود را محل تجلیات انوار او قرار دهید. اولین شرطِ ارتباط با خدا این است که حجاب کثرت و ماهیت را در بین خود و حضرت احدی کنار بزنید و متوجه باشید خدا شخص نیست همچنان که وحدتش وحدت عددی مثل یکبودن این سیب یا آن پرتقال نیست، در ارتباط با خدا به دنبال نورِ جلال و حقیقت کبریایی باشید. این گل و درخت و رزمندگان و حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه»، نوری را با خود دارند که شما خدا را باید در ارتباط با آن نورها پیدا کنید و حق را در این مظاهر میتوانید ببینید. اگر به دنبال خدایی بیرون از این مظاهر هستید مشغول خدای انتزاعی و ذهنی میشوید و نه خدای واقعی که در سراسر عالم حاضر است. خودِ خداوند میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1)خداوند را اسماء حسنایی هست با او از طریق آن اسماء اُنس بگیرید و او را طلب کنید. «فَادْعُوهُ بِها» یعنی او را از اسماء حسنایش بخواهید و از آن طریق به او نظر کنید. حضرت «الله» از طریق آن اسماء، خود را به ما مینمایاند تا ما هم از همان طریق به او نظر کنیم. اسماء الهی عبارت است از نورِ جلال و جمال و سمیع و بصیر. ما خودش را میخواهیم و میخواهیم با خودش مرتبط شویم ولی او خود را در نور
1) سورهی اعراف،آیهی 180.
جمال و جلال مینمایاند. وقتی شما میخواهید با خدا مرتبط شوید اول باید او را بشناسید و نحوهی حضورش را بدانید تا یک مفهوم ذهنی را خدای خود نکرده باشید که هیچ واقعیتی در خارج ندارد و بخواهید با آن مفهوم مرتبط شوید. با چیزی که نیست چگونه مأنوس شویم؟ خدای ساختگی که نور جمال و جلال و کبریایی ندارد. خدایی که ما در ذهن خود خلق کنیم که خدا نیست، به گفتهی مولوی:
هرچه
اندیشی پذیرای فنا است
آنکه
در اندیشه ناید، او خداست
خدا را باید پیدا کرد، او خود را در مظاهرش نمایانده است و اگر قلبها را آماده دید به سراغ آنها میآید. ممکن است اشکال کنید مگر میشود خدا گم شود؟ خیر! خدا هرگز گم نمیشود چون او اول و آخر و ظاهر و باطن است، ولی اگر ما آمادهی ظهور حق در جان خود نباشیم و در نتیجه او با اسماء حسنایش مثل جلال و جمال و کبریایی و غیره بر قلب ما تجلی نکند ما خدا را گم میکنیم. ولی اگر آماده بودیم تا او بر جان ما تجلی کند با هر اسمی هم که تجلی کند او را خواهیم شناخت و میگوییم:
به
هر رنگی که خواهی جامه میپوش
که
من آن قد رعنا میشناسم
در چنین حالت است که میتوانید دعای سحر بخوانید و با خداوند مرتبط شوید. جمال او به سراغ شما میآید و لذا در مظاهرِ جمال او، او را مینگرید. «گُل» مظهر جمال اوست، اگر خداوند به نور جمالش به سراغ شما آید، او را در گل به اسم جمال میبینید.
در دعای سحر در فراز «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» پس از آنکه از خدا بهاء او را تقاضا میکنید و کاملترین بهاء یعنی «اَبْهاء» را میخواهید، متذکر میشوید همهی بهاء او بَهیّ و کامل است، در نتیجه در آخرِ این فراز «بهاءِ» او را به صورت کلی تقاضا مینمایید و عرضه میدارید: «بِبَهائِکَ کُلّه» یعنی از تو نور بهاءات را به صورت کلی طلب میکنم.
در این دعا عرض میکنیم خدایا! با توجه به نور بهاء و روشنی و حُسن و جلال و جمالِ تو، به تو نظر داریم تا تو نیز به نور همان اسماء به سراغ ما بیایی. همانطور که به خدا عرضه میدارید به حقِّ فاطمهی زهرا علیها السلام ما را از این مشکل نجات بده. چون میدانید حضرت حق در جلوه ای خاص بر قلب مبارک حضرت صدیقهی طاهره علیها السلام جلوه کرده و او را به مقام فاطمی رسانده است، حال وقتی از خدا میخواهید به حقِّ فاطمه علیها السلام گشایش لازم را در امور ما إعمال کند، به آن نوری از خداوند نظر دارید که در جمال حضرت فاطمه علیها السلام نمایان است و با امیدِ تجلی آن نور بر اموراتتان از طریق نظر به نور آن حضرت، از خداوند تقاضا میکنید و به آن جلوهی ناب الهی که بر جان حضرت زهرا علیها السلام تجلی کرده نظر مینمایید و مدد میگیرید. میخواهید با توجه به آن جلوه با خدا مرتبط شوید، چون شما در همه حال میخواهید با خدا مرتبط باشید و منظری زیبا پیدا کردهاید که راه ارتباط با خدا را آسان و ممکن میکند، آن منظر، جمال معنوی حضرت فاطمه علیها السلام است. با توجه به چنین قاعده و معرفتی عرضه میداری: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» خدایا با نظر به همهی نورِ
بهاء و تابش و روشنایی و حُسنات از تو میخواهم که به نورِ همان اسم بر من نظر کنی.
عمده آن است که ابتدا «اسم» را بیابید، اگر معنی اسماء الهی درست روشن نشود ما نمیتوانیم درست سیر کنیم. بناست از طریق اسماء الهی با حق مأنوس شویم زیرا خودش فرمود: «فَادْعُوهُ بِها» او را از طریق اسماء حُسنایش طلب کنید. عرض شد که در تعریف اسم میفرمایند: اسم همان ذات حق است به جلوه و صفت خاص. برای فهم این موضوع به علم دیگری نیاز نداریم، کافی است در موضوعِ اسمای حُسنا تأمل و تدبّر کنیم تا به راحتی منظور دعای سحر را بفهمیم و از طریق این دعا، راه اُنس با خدا را به عالیترین شکل پیدا کنیم.
عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّه» خدایا از تو از نور بهاء و تابش و حُسنات تقاضا دارم، اما آن بهاء و درخششی که از همهی درخشش ها کاملتر است در حالی که هر بهاء و حُسن و کمالی که از تو باشد کاملترین تابش و حسن و کمال است. پس خدایا از تو نورِ همهی بهاء و روشنی و حسن و کمالت را تقاضا دارم.
در هر فرازی از فرازهای دعای سحر چنین سیری را ملاحظه میکنید که ابتدا نظر به نورِ اسمی از اسماء الهی میکنید تا خداوند بر اساس آن اسم بر جان شما تجلی کند، سپس دل را به جنبهی متعالی آن اسم معطوف
میدارید تا جایی که آنچنان دل شکوفا شود که از هر جنبهای از جنبههای آن اسم متوجه جنبهی متعالی آن گردد و اظهار کند: « وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ » هر نور و روشنی که از تو باشد، کاملترین و شدیدترین روشنایی است و در نتیجهی چنین سیری سالک در پرتو نورِ آن اسم، به حقِ مطلق میرسد و در نهایت اظهار میدارد: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» خدایا از تو به نور اسم بهاءات به صورت کلی تقاضای توجه دارم. در قسمت آخر دعا قلب نظر به جامعیت نور بهاءِ الهی انداخته و طلب تجلی آن نور را بر جانِ خود میکند. به عبارت دیگر در این قسمت از این فراز سالک نظر به حقِّ مطلق نموده، منتها در صفت «بهاء» و آماده شده تا حقِّ مطلق به نور آن اسم بر قلب او تجلی کند.
ملاحظه کنید آنچه در صحنه است ذات است به صفاتی خاص. گُل مظهر جمال حق است و چون همهی زیباییها از حق است، پس ذات حق به نور جمال جلوه کرده و شما از منظر آن گُل با حق روبهرو شدهاید و هر اندازه ما کامل شویم جلوهی حق هم کاملتر ظهور میکند. گفت:
هرچه
روی دلت مصفاتر
زو
تجلی تو را مهیاتر
چون خداوند وجود مطلق و حضور مطلق است پس از جانب او غیبتی و نقصی نیست و لذا هر اندازه قلب انسان توجه بیشتری به خداوند داشته باشد، حق با جامعیتِ بیشتری ظهور میکند، در آن حال دیگر از جمال حق متوجه حق نمیشوید بلکه از حق متوجه جمال او میگردید و در آن شرایط است که بهواقع میتوانیم با قلب خود تصدیق کنیم که «اسم» عبارت است از ذات به صفتی خاص.
در مسیر رجوعِ به حق، حق را به اسم جمال در گُل میبینیم. گُل مظهر است تا با اسم جمال مرتبط شویم و ذات حق را در صفت جمال بنگریم. ذات در اسماء، به صفات خاص جلوه میکند و خود را از طریق مظاهر مینمایاند. میفرماید: «فَادْعُوهُ بِها» از طریق نظر به اسماء الهی در آینهی مظاهر، به حق رجوع کنید و حق را طلب نمایید. در مسیر رجوع الی الله، ابتدا جمال حق را در مظهری مثل گُل میبینید و به اسم جمال منتقل میشوید و ذاتبینی را در صفتی خاص تجربه میکنید تا آنجا که إنشاءالله، «الله» را بیابید و از آینهی اسم «الله» به اسم جمالِ او بنگرید که این غایتُالقصوای سیر إلی الله است و مقصد اصلی هر سالکی همین است.(1)
اینکه میگویند در مسیر «إلیهِ راجِعون» باید دل انسان خدابین شود به همین معنی است که بتواند به «الله» برگردد.
اگر انسان خواست خدا را پیدا کند ابتدا باید او را بشناسد و قلب او از طریق معرفتِ صحیح و طهارت و تزکیه، از غیر خدا منصرف شود و در عالَمِ وجود هیچچیزی را مستقل نبیند تا خداوند آرامآرام خود را در مظاهر به او نشان دهد. بهترین و کاملترین مظاهر الهی، اولیاء معصوم علیهم السلام هستند و بعد از آنها علماء بالله میباشند. کسی که بداند خدا را باید با اسماء حُسنایش طلب کرد و اسماء او مظهر دارد، به ناکجاآبادها نظر نمیکند، قلب را طوری تربیت میکند تا در مظاهرِ حق، حق را بیابد. حق
1) حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» میفرمایند: «نظر در ذات برای اثبات توحید و تنزیه و تقدیسِ آن، غایت ارسال انبیاء و آمال عرفا بوده و قرآن کریم و احادیث شریفه مشحون از علم به ذات و کمالات اسماء الهی است». (چهل حدیث، حدیث 12)
در جمال اولیاء تجلی میکند و خود را نشان میدهد. همینطور که در دعای جوشن کبیر از یک طرف میگوئیم این دعا را رسول خدا صلی الله علیه و آله گفتهاند و از طرف دیگر میدانیم چون خدا قلب حضرت را آمادهی تجلی دید، با آن اسماء در آن قلب تجلی کرد، هرگز نباید از حضور خدا در قلب پیامبر خدا صلی الله علیه و آله هنگام گفتن این دعا غفلت کنیم وگرنه از حقیقت بزرگی غافل شدهایم. خداوند در آن دعا با هزار جلوه، هزار اسم را بر قلب رسول خدا صلی الله علیه و آله متجلی کرده و در همین رابطه حضرت سیدالساجدین علیه السلام میفرمایند: جبرائیل در یکی از غزوات، دعای جوشن کبیر را بر قلب مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله القاء فرمود.
دعای سحر با «اللَّهُمَّ» به معنی ای خدا شروع میشود. اصل آن «یا الله» بوده و شما با ندای «اللّهم» نظر به حقیقیترین حقایق عالم میکنید تا از طریق اُنس با او منور به انوار روحانی او گردید، منور به انواری مثل سمیع و بصیر و جمال و جلال- مواظب باشید خود را مشغول یک خدای ذهنی نکنید تا خدا از منظرتان گم بشود- با «اللّهم» به او خطاب میکنید، چون او به نور اسماءِ حسنایش، بدون حجاب به شما نزدیک است. نباید به دنبال خدایی گشت که هیچ وقت پیدا نمیشود. در ابتدای دعای سحر عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ بِأَبْهَاهُ وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» خدایا! از تو، نور حُسن و زیبایی و روشناییات را طلب میکنم، آنهم شدیدترین شکل آن را. حضرت رب العالمین به بهاء و
حُسن و روشنایی در مظاهر عالم جلوه میکند آنهم با درخشندگی شکوهمندی که همهی دلها را جلب میکند.
هنر ما آن است که متوجه نور حُسن او شویم، همانطور که میفرماید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(1)«الله» نور آسمان و زمین است. یعنی آسمانها و زمین یک نوری دارند که آن نور «الله» است. اگر نتوانیم نور آسمانها و زمین را ببینیم نمیتوانیم «الله» را ببینیم. باید به دنبال آن نوری باشیم که عالم را فرا گرفته وگرنه کوه و درخت میبینیم. همینطور که در کلمات ائمه علیهم السلام نوری را احساس میکنید که در کلمات مردم عادی نیست، چون قلبشان الهی شده و منور به نور «الله» گشته. اگر علماء بالله اهل رکوع و سجود و شبزندهداری نبودند، «الله» بر قلب آنها تجلی نمیکرد تا کلمات آنها را نورانی کند. نورِ جلوهی «الله» است که کلمات آنها را نورانی کرده. اگر بتوانید آن نور را ببینید میتوانید با خدا مرتبط بشوید. عالَم هم به همین صورت نوری دارد که به جهت آن نور زنده است و آغوش خود را برای انسانهای مؤمن گشوده به طوریکه هیچوقت انسان مؤمن در این عالم در نمیماند چون با نور آسمانها و زمین مرتبط است و نه با خود آسمان و زمین. آنهایی که زمین را چسبیده و فکر میکنند ثروت و قدرت به تنهایی به کارشان میآید حتماً خوار میشوند. به همین جهت در دعاها دارید: خدایا! من را از آنهایی قرار بده که با نور تو عزیز میشوند، چون میدانید نور آسمان و زمین منشأ همهی کمالات است و نه خود آسمان و زمین. اگر آن نور را ببینیم، بهاء و حُسن
1) سورهی نور، آیهی 35.
را دیدهایم و مظاهر آن نور را خواهیم شناخت. عارف بالله به جایی میرسد که در هر چیزی این «بهاء» را میبیند و شما نیز آن نور را در مظاهری که درخشش بیشتری دارند میتوانید ملاحظه کنید و از طریق تجلی اسم «بَهاء» با ذات خدا مأنوس شوید. ولی اگر به دنبال خدایی بیرون از اسم بَهاء و جلال و جمال هستید، هرگز خدا را پیدا نخواهید کرد چون «اسم» را نمیشناسید تا به مظاهر او بنگرید و او را بیابید.
اولیاء الهی مظاهر خداوند هستند و وسیلهی قرب به خدا میشوند. رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: نظر به جمال امیرالمؤمنین علیه السلام عبادت است،(1)
چون جمال حضرت را نفسی تدبیر میکند که محل تجلی اسماء الهی است و شما را به آن اسماء منتقل میکند. اگر کسی خواست ذات را بدون نظر به مظاهر اسماء ببیند، هرگز نمیتواند با خدا مأنوس شود و عمرش باطل میگردد. وقتی به صورت علماء بالله نگاه کنید به اسماء الهی منتقل میشوید(2)
و این منتقلشدن به انوار الهی را «ثواب» میگویند. ثواب یعنی آنچه عامل انتقال به خدا میشود، حتی نگاه به درِ خانهی عالم ما را منتقل میکند به سیرهی او که مظهر اسماء الهی است. چون او در مقام قرب نوافل است و در حق فانی شده و حق از طریق او خود را مینمایاند. خداوند در حدیث قدسی میفرماید: «لَا یَزَالُ عَبْدِی یَتَقَرَّبُ إِلَیَّ بِالنَّوَافِلِ مُخْلِصاً لِی حَتَّی أُحِبَّهُ فَإِذَا أَحْبَبْتُهُ کُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی یَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی
یُبْصِرُ بِهِ وَ یَدَهُ الَّتِی یَبْطِشُ بِهَا»(1)همواره بندهی من به وسیلهی نافلهها به من نزدیک میشود در صورتی که کاملا به من اخلاص دارد، تا اینکه او را دوست دارم، پس هرگاه او را دوست داشتم گوش او میشوم که با آن میشنود و چشم او میگردم که با آن میبیند و دست او میشوم که با آن میگیرد. و خداوند از این طریق در حرکات و سکنات سالک ظهور میکند.
اشکال ما در ابتدای کار این است که وقتی میخواهیم به «بهاءِ» خداوند نظر کنیم نمیدانیم چگونه به دنبال آن بگردیم تا با آن روبهرو شویم چون او را در جایی خارج از مظاهرش جستجو میکنیم. در سقوط شاه باید بتوانیم خدا را به اسم جلال در صحنه ببینیم، نه اینکه به چگونگی خروج او از ایران بپردازیم. باید در آن حادثه این حقیقت را مشاهده کرد که هرکس روبهروی حق بایستد ذلیل میشود و با این دید میتوانید بگویید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلالِکَ» خدایا از تو از جلالات میخواهم. واقعاً حیف است که آدم جلال یعنی آن عظمتی که از حق در عالم جریان دارد و هرکس مقابل آن ایستادگی کند را خوار می نماید، نبیند. با نظر به اسم جلال میفهمید خداوند اَجَلِّ از آن است که کسی در کنار حضرت حق عرض اندام کند. در حدیث قدسی میفرماید: «یَا مُوسَی إِنَّ الْفَخْرَ رِدَائِی وَ الْکِبْرِیَاءَ إِزَارِی مَنْ نَازَعَنِی فِی شَیْءٍ مِنْهُمَا عَذَّبْتُهُ
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج1، ص 91.
بِنَارِی»(1)ای موسی! فخر؛ ردای من و کبریایی؛ پیراهن من است، هرکس در این دو چیز با من به نزاع برخیزد او را با آتشِ عذابِ خود شکنجه میکنم، و در جایی دیگر میفرماید: پشت او را میشکنم.
وقتی ذلّت رضاخان را میبینید باید متوجه جلال و کبریایی خداوند شوید. جای دیگر نباید به دنبال خدا بگردید، خدا در همهی مظاهرِ خود نمایان است و به این اعتبار به او «حقّ مخلوقٌ بِه» میگویند و حافظ در این رابطه میگوید:
بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او
نمیدیدش و از دور خدایا میکرد
گوهریکز صدفکونومکان بیروناست
طلب
از گمشدگان لب دریا میکرد
کسانی که خدا را در جایی غیر از مظاهرِ اسماء جستجو میکنند، گمشدههای لب دریا هستند، «گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است» را نباید از گمشدگان لب دریا سراغ گرفت، اینها میخواهند خدا را ثابت کنند! خدایی که با استدلال ثابت شود خدای ذهنی و انتزاعی است و نه خدایی که در خارج واقعیت دارد، کبریایی خدا را در خواری رضاخان ببینید که میخواست مانع تجلی نور خدا شود خداوند هم کمرش را شکست، وقتی سرنوشت رضاخان را دیدید، قاصمالجبّارین بودنِ خدا را دیدهاید.
بحث در رابطه با «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهائِکَ» بود و تقاضای نور بهاء و حُسن و شکوه حضرت حق و اینکه خدا را در کجا جستجو کنیم و از نور او نورانی شویم. عرض شد خدا را به اسمای حُسنایش در جمال
1) بحار الأنوار، ج23، ص 267.
علمای بالله پیدا کنید. واقعاً حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» مظهر حُسن و شکوه الهی بودند. آن خبرنگار اروپایی گفته بود زمانی که تمام تلویزیونها و رادیوها و روزنامهها تلاش میکنند که ذهنها را به خودشان جلب کنند پیرمردی در گوشهی جماران با حرکت انگشتانش میلیونها مردم را به حرکت میآورد. چرا ما این حُسن و شکوه الهی را که حضرت امام«رضواناللهعلیه» مظهر آن بودند به عنوان واقعیتی بسیار اساسی و جدّی نبینیم و ذهن خود را متوجه قدرتهای دروغین و وَهمی بنماییم؟ آنهایی که میخواستند از راههای دیگری غیر از راهی که حضرت امام عمل کردند مردم را به حرکت بیاورند هر روز با مشکل جدیدی روبهرو میشدند و هر روز باید حیلهای جدید بر پا کنند. حسنی مبارک در آخرین روزهای حکومتش گفته بود: «اگر کسی بخواهد در طول عمر خود با لباس آمریکایی خود را پوشش دهد، همهی عمرش عریان است». بیچاره مردمِ آمریکا که میخواهند حُسن و شکوه را در حاکمانی پیدا کنند که عین خواری و حقارتاند.
رئیس جمهورهای آمریکا، اینهمه تلاش میکنند و استعداد بهکار میبرند تا حُسن و شکوهِ دروغینی را به مردم خود بنمایانند ولی چیزی نمیگذرد که مردم هم میفهمند این حرفها دروغ است. این آقایان روی خودشان زحمت کشیدهاند اما در جهت منفی و با اعتماد به نفس امّاره، مواظباند چه اندازه غذا بخورند، چه غذاهایی را نخورند، چند ساعت در روز ورزش کنند، چگونه مطالعه کنند، چه سخنانی را بر زبان برانند تا به حُسن و شکوه برسند ولی چون رجوعِ به نور بهاءِ الهی نکردند به سراب
رسیده اند. برعکس، حضرت امامخمینی«رضواناللهعلیه» چون به بهاءِ حقیقی رجوع کردند روز به روز برای خود و در نزد مردم متعالیتر شدند. تاریخدانان میگویند: قهرمانان در تاریخ بشر در مرحلهای از عمر خود صعودی دارند ولی چیزی نمیگذرد که افولشان شروع میشود، در حالیکه حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» روزی که رحلت کردند بیشتر از روزی که ظهور نمودند قلبها را با خود بردند. چون به نور بهاءِ الهی که همواره پایدار است رجوع کرده بودند، انانیتی برای خود باقی نگذارده بودند تا مانع تجلی آن نور شود.
این یک سنت و واقعیت مهمی است که اگر انسان به دنبال خدا باشد هرچه خوبی است را به نحو کامل و پایدار بهدست میآورد. اگر جنبهی الهیِ قضیه در میان نباشد و به جای دیگر رجوع شود جای دیگر خبری نیست. با خواندن امثال دعای سحر متوجه میشوید راه را چگونه طی کنید و مطلوب خود را در کجا دنبال نمایید تا بیابید. وقتی ما میگوییم؛ «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ» «بهاء» الهی را از او طلب میکنیم تا خداوند با آن نور بر جان ما تجلی کند. چون میدانیم هر «بهایی» را باید از او خواست، بعد که میگویید: «بِاَبْهاهُ» نظر را به مرتبهی کاملهی «بهاء» میاندازید چون با توجه به نور توحید و وحدت تشکیکی وجود، متوجه میشوید هر جلوهای از جلوات نور بهاءِ الهی، مرتبهای کاملتر را در باطن خود دارد و جهت اُنس با آن مرتبه، طالب رفع حجاباید، مشکل در عدم آمادگی ما است که آن حقیقت در مرتبهی نازلهاش بر ما جلوه کرده، زیرا همچنان که عرض شد:
هرچه
روی دلت مصفاتر
زو
تجلی تو را مهیاتر
به لطف الهی سالک در مسیر توحیدیِ خود بعد از نظر به مرتبهی عالیترِ بهاء، به جایی میرسد که در هر جلوهای جنبهی کمالی آن جلوه را میبیند و اظهار میدارد: «کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ». در مسیر توحیدی از این هم جلوتر میآید و حقیقت جامعِ همهی اسماء یعنی حضرت «الله» را در هر منظری مینگرد و در مشرب مولیالموحدین علیه السلام میگوید: «ما رَأَیْتُ شَیْئاً إلَّا وَ رَأَیْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَهُ» (1)هیچ چیزی را ندیدم مگر آنکه «الله» را قبل از آن چیز و با آن و بعد از آن چیز دیدم.
در جملهی «کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ» قلب سالک متوجه حضور حقیقت اسم بهاء در تمام جلواتی است که آن اسم در آن جلوات ظهور دارد. در واقع بعد از آنکه طلب مرتبهی شدیدترِ نور بهاءِ الهی را کردید با ادامهی سیر توحیدی، قلبتان متوجه میشود هر جلوهای از جلوات نور بهاءِ الهی، عالیترین جلوه است و با توجه به این امر عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» خدایا از تو حقیقت بهاء را که در همهی جلوات حاضر است طلب میکنم، زیرا او در هر جلوهای عالیترین نحوهی حضور را دارد. إنشاءالله در فرازهای بعدی این قاعده بیشتر روشن میشود.
1) صحیفهی امام خمینی«رضواناللهعلیه»، ج18، ص 517.
وقتی با نظر به گُل متوجه «جمال» خداوند شدید چنانچه توجه بفرمایید ملاحظه خواهید کرد ظاهر گُل در عین اینکه مظهر جمال حق است میتواند حجاب او باشد و آن در موقعی است که جمال او را در محدودهی گُل بنگرید و از طریق جمالِ گل، به جمال مطلق نظر نیندازید. ولی اگر نظرتان به جمال مطلق بود به لطف و کرم الهی نهتنها متوجه جمال مطلق میشوید، بلکه در همان لحظه که به گل نظر کردید، آن را آینهی جمال مطلق میبینید و خواهید گفت: «و کُلُّ جَمالِکَ جَمیل» هرجا از تو جمالی هست کاملترین جمال در صحنه است و میبینی هرجا جلوه کند عالیترین جمال ظاهر میشود. چون مگر میشود یکجا خدا باشد و غیر خدا هم باشد؟ مگر غیر خدا هست؟ همهچیز جلوات حضرت حق است و حقِّ مطلق از طریق آن جلوات، خود را با اسماء حسنایش مینمایاند. اینکه ما خدا را در جلوهی کاملش نمیبینیم چون هنوز در سلوک خود کامل نشدهایم و نحوهای از نظر به خود در میان است. هراندازه امکان تجلی نور او را فراهم کنیم حجاب انانیت بهتر رفع میشود و او با جلوهای کاملتر تجلی میکند. گفت:
ز
بس بستم خیالِ تو، توگشتم پای تا سر من
تو
آمد رفته رفته، رفت من، آهسته آهسته
وقتی آرامآرام حجاب انانیت کنار رفت حق به نحو کاملتری ظهور میکند و اقرار میکنید؛ «وَ کُلُّ بهائِکَ بَهی» هرجایی که نور بهاء و روشنایی و حُسن تو هست، به کاملترین شکل هست.
دو نکته را عزیزان در نظر داشته باشند؛ یکی توجه به اسمای الهی در مظاهر مختلف و دیگر توجه به حقیقت اسماء که در هر مظهری آن حقیقت در صحنه است. باید با آزادشدن از حجابها آن حقیقت را در هر مظهری ببینیم و هر مظهری به نور آن حقیقت دیده شود. حق در اسماء خود کامل است ولی چون ما هنوز در حجاب هستیم حقیقتِ اسماء را نمیبینیم. مثل اینکه بعضی خدا را در رزق خود به رزاقبودن مینگرند، غافل از اینکه چون او ربّ است، رزّاق است و رزق شما یکی از جلوات ربوبیت اوست. اگر به رزق خود نظر کنیم از ربوبیت ربّ که همواره در صحنه است غافل میشویم ولی اگر به ربّ خود نظر کنیم رزق را ظهوری از ربوبیت او مینگریم و قلب ما با نظر به رزق، از نظر به ربّ محروم نمیشود علاوه بر اینکه ابتدا ربّ را میبینیم و رزّاقبودن او را در ربّبودن او مینگریم.
وقتی انسان رب خود را فراموش کند، هر حادثهای را مستقل میبیند، در آن حال وقتی مشکلی برایش پیش میآید خدا را از یاد میبرد در صورتی که باید آن حادثه و مشکل را صورتی از ربوبیت خداوند بنگرد. مگر این طور نبود که حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» آن وقت که تبعیدشان کردند بیشتر به مقصدشان که سرنگونی رژیم شاهنشاهی بود رسیدند تا آن وقتیکه در ایران بودند و مشغول درس و بحث؟ حضرت اباعبدالله علیه السلام این را خوب میفهمند که با شهادتشان ربوبیت حق بیشتر به صحنه میآید و نتیجهای که میخواهند زودتر و بهتر عملی میشود. به همین جهت هرچه
به عصر عاشورا نزدیک میشوند بیشتر امیدوارند.(1)حضرت میخواهند آینهی تمامنمای حضرت حق باشند و این در کربلا بهخوبی نمایان شد. همین طور که گوهر حضرت یوسف علیه السلام در چاه بیشتر به نمایش آمد و اینکه چگونه آن حضرت در سختترین مراحل، نظرشان تماماً به حق است. حضرت یوسف علیه السلام در چاه و زندان یوسف شدند، چون دیدند چگونه ربّ در چنین شرایطی در صحنه است. وقتی حادثهای برایتان پیش آمد قبل از هر چیزی متوجه باشید که پروردگار عالم از این طریق میخواهد با رفع حجابها خود را بنمایاند، در این صورت هرچیزی را به حق دیدهاید و نه مستقل.
در غذایی که جلویتان هست رزاق بودن او را ببینید ولی بیش از نظر به رزّاق، به ربوبیت حق منتقل شوید. اگر به ربوبیتش منتقل شدید رزاقیت او هم در منظرتان میماند. اما اگر در رزاقیت او متوقف شدید از ربوبیت او محروم میشوید.
در دعای سحر اسمائی را مدّ نظر قرار میدهید که شما را به اسم اعظم نزدیک میکند. ابتدا به اسم بهاء نظر میکنید که به معنی حُسن و زیبایی است و زیبایی عبارت است از «وجود» و وجودِ خالص همهی زیبایی است و از منظر نورِ اسمِ «بهاء» به سایر اسمای الهی نظر میکنید که امکان ارتباط با آنها سهلتر است. میگویید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ» خدایا از تو نور بهاءات را میخواهم که با آن نور بر من نظر کنی که همهی مطلوب من همان حُسن و کمال است که در سراسر عالم نمایان است و
1) به کتاب «راز شادی امام حسین علیه السلام در قتلگاه» از همین مؤلف رجوع شود.
حجاب انانیت من نمیگذارد با آن روبهرو شوم و تو را طوری بنگرم که من از تو راضی شوم و تو از من.
رسول خدا صلی الله علیه و آله در دعای خود از خداوند تقاضا میکنند: «وَارْزُقْنی حُسْنَ الْمَنْظَرِ فیما یرْضیکَ عَنّی»(1)خدایا آن نگاهی را رزق من گردان که تو در آن نگاه از من راضی شوی. وقتی متوجه شدیم همواره خداوند به کاملترین بهاء یعنی اَبهاء در صحنه است نظر خود را به نحوهای از ظهورِ نور بهاء میاندازیم که «ابهاء» است و لذا نهتنها خوبیهای خدا را در علی علیه السلام میبینیم، بلکه آن را به عالیترین شکل مییابیم، آنطور که رسول خدا صلی الله علیه و آله علی علیه السلام را دیدند. عمده هنر ما دیدن انوار الهی به صورت «ابهاء» و «اَجْمل» و «اَجَلّ» است در جمال اولیاء معصومین علیهم السلام و اینکه بتوانیم از آن طریق با خدا مرتبط شویم و در این راستا است که حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی»(2)به خدا قسم مائیم اسماء حسنا. یعنی وجه کامل اسماء حسنای الهی را در آینهی وجود آن ذوات مقدس باید یافت. اگر ائمه علیهم السلام را کنار بگذارید نهتنها در جای دیگر و به نحو اکمل و اجمل، اسمای حسنای الهی را پیدا نمیکنید بلکه فقط یک خدای نظری و ذهنی خواهید داشت.
وقتی متوجه جنبهی عالی «بهاءِ» الهی شدید از آن منظر که نظر کردید در سیر توحیدی خود خواهید گفت: «وَ کُلُّ بَهَائِکَ بَهِیٌّ» هرجا هر جلوهای از حُسن و بهاءِ تو هست، همهی حُسن و بهاء، آنجا است.
آنوقت نور امام صادق علیه السلام را در امام خمینی«رضواناللهعلیه» پیدا میکنید - همانطور که علی علیه السلام هر چیزی را که میدید، در آن چیز «الله» را میدید-(1)زیرا حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» چیزی از خود ندارند جز نمایش حضرت صادق علیه السلام و در این راستا میتوانید از حضرت حق هر بهائی که میبینید اَبْهاء آن را ببینید. تا چنین نگاهی پیدا نکنیم موحد نشدهایم و مصداق آیهای میشویم که خداوند در مورد مؤمنین فرمود: «وَمَا یُؤْمِنُ أَکْثَرُهُمْ بِاللّهِ إِلاَّ وَهُم مُّشْرِکُونَ»(2)و بیشترشان به خدا ایمان نمیآورند جز اینکه هنوز مشرکاند. چون هنوز به مرحله ای نرسیدهاند که در هر آیهای از آیات الهی تماماً حق را بیابند و به نور حق به آن آیات نظر کنند و نه از طریق آن آیات حق را بیابند تا حق را در محدودهی آیات نگریسته باشند. وقتی متوجه شدید که کلّ بهاءِ الهی، بَهی است، در یک جمعبندیِ روحانی اظهار میداری: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» خدایا! من از تو نور بهاءات را به صورت مطلق میخواهم که در همهجا و در هر منظری آن نور به صورت مطلق در میان است و این است معنی «بِبَهَائِکَ کُلِّهِ» تا حتی آن وقتی هم که جلوهی خدا را در گُل میبینید همهی حُسن و بهاءِ او را به تماشا بنشینید و آن گُل را آینهی نمایش همهی اسماء حسنای او بیابید. با این مقدمات چشمتان را باز کنید و به نور اسم بهاء که همهی عالم را بهاء کامل او پر کرده آن را نظاره کنید.
آرامآرام جلو میرویم شاید بتوان با فرازهای دیگر دعای سحر با خدا مرتبط و مأنوش شویم. إنشاءالله
خدایا به حقیقت خودت که در این دعا به نمایش آمدهای ما را با خودت آشنا بگردان.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
)اللّهُمَّ انِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلالِکَ بِاجَلِّهِ وَ کُلُّ جَلالِکَ جَلِیلٌ(
)اللّهُمَّ انِّی أَسْأَلُکَ بِجَلالِکَ کُلِّهِ(
)اللّهُمَّ انِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَمالِکَ بِأَجْمَلِهِ وَ کُلُّ جَمالِکَ جَمِیلٌ(
)اللّهُمَّ انِّی أَسْأَلُکَ بِجَمالِکَ کُلِّهِ(
همینطور که ملاحظه میفرمایید دعای شریف حضرت باقر علیه السلام در سحرهای ماه مبارک رمضان با نظر به انوار اسماء الهی، چشمِ دل را باز میکند تا خداوند را از آن طریق بنگریم و با معبود خود مأنوس شویم. اولین قدم آن است که متوجه باشیم از طریق اسمای حسنای خداوند میتوان با خداوند مأنوس شد و این آیهی شریفه را با جدّیت تمام بفهمیم و دنبال کنیم که میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعوهُ بِها»(1)خداوند را اسمای حُسنایی هست، پس او را از طریق آن اسماء بخوانید. ابتدا باید اسماء را بشناسید و به آنها در مظاهر مختلفی که دارند نظر کنید و در آینهی مظاهر به تماشای آنها بنشینید و از مظاهر آنها به اصل آنها منتقل شوید.
1) سورهی اعراف، آیهی 180.
رسیدن به احوالاتی که انسان بتواند اسماء الهی را بنگرد در اصطلاح به «ذاتبینی» معروف است که کار ارزشمندی است. امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح در نیایش با خدا عرضه میدارند: «یَا مَنْ دَلَّ عَلَی ذَاتِهِ بِذَاتِهِ» ای خدایی که هرکس را به نور ذات خودت به سوی خودت راهنمایی میکنی. آن حضرت از این طریق نظر مبارک خود و آنهایی را که از آن دعا استفاده میکنند، متوجه حقیقتی مینمایند ماوراء ماهیات و پدیدههای متکثر. افرادی هستند که در کسب معارف اسلامی و انجام عبادات دینی زحمت کشیدهاند، ولی برنامهای جهت ذاتبینی ندارند. اینها متوجه آن درجهی توحید که بتوانند «اَحد» را بشناسند نیستند، و لذا همیشه با خدای غایب بهسر میبرند. ابتدا باید با حساسیت زیاد بین روش «انتزاعی» و روش «انکشافی» فرق گذاشت و دقیقاً تفاوت این دو روش را در ارتباط با حقایق عالم از همدیگر باز شناخت و متوجه بود آنچه از طریق دین نصیب انسان میشود سیر حضوری به سوی حق و قیامت است و این نتیجه با نگهبانی قلب و حفظکردن آن در محضر حق، از طریق عبادات شرعی ممکن میشود.
در روش حضوری و انکشافی، قلبِ انسان با «وجود» یا «ذات» روبهرو میشود و هرجا ذات در میان باشد قلب انسان بدون هیچ واسطهای از نور آن بهرهمند میشود. عمده آن است که بتوانیم قلب را طوری تربیت کنیم که هنر ذاتبینی پیدا کند، در آن حالت خودِ ذات، دلیل خود است و آن طور نیست که معلول، دلیل بر وجود علت باشد، بلکه خود حضرت حق
خود را مینمایاند. با چنین مبنایی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای صباح به محضر حق عرضه میدارند: «یا مَن دَلَّ عَلَی ذاتِهِ بِذاتِه» ای خدایی که خودت گواه خودت هستی «وَ تَنَزَّهَ عَنْ مُجَانَسَةِ مَخْلُوقَاتِهِ» و منزه هستی از اینکه همجنس مخلوقاتت باشی «وَ جَلَّ عَنْ مُلائَمَةِ کَیْفِیَّاتِهِ» و بالاتر از آن هستی که همراه چیستیها و چگونگیها باشی.(1)
چنانچه ملاحظه میفرمایید؛ حضرت علی علیه السلام در فراز فوق به خدا عرض میکنند: خودت فقط هستی، بدون آنکه چیز خاصی باشی، خودت ذات خودت هستی، بدون هرگونه ماهیت و چیستی. این نوع نگاه به خداوند در صورتی ممکن است که قلب انسان جهت ارتباط با ذات، تربیت شده باشد. زیرا حقیقت خدا همان ذاتی است که به ذات خود، دلیل بر وجود خود است، نه به واسطهی چیز دیگر. کسی با خدا میتواند مرتبط شود که جانش بتواند با ذات او رابطه برقرار کند و چنین چیزی به جهت ذات مجرد انسان ممکن است، باید راه را درست پیدا کرد.
یکوقت از اینکه میبینیم در عالم هستی، رزقخواران از رزق محروم نیستند متوجه خداوند رزّاق می شویم. ولی یک وقت ذات رزاقیت او را، ماوراء وجودِ رزقخواران، میشناسیم. روحِ ذاتبین به خودِ ذات نظر دارد، ذاتِ یگانه را مییابد، نه اینکه از هماهنگی اجزاء عالم متوجه توحید و یگانگی خداوند بشود. باید با ذات او و جلوات آن ذات به نام اسماءْ مرتبط گشت و لازمهی چنین رؤیتی تغییر ساحت است تا به جای
1) عنایت داشته باشید که نظر به ذات حق از طریق اسماء الهی غیر از تفکر در ذات خدا است که در روایات از آن منع شده است.
نظر به معلول جهت پیبردن به علت، به خودِ علت نظر کنیم - از طریق به صحنهآوردن قلب- ولی اگر هنوز در ساحتی باشیم که باید برای پیبردن به علت، معلول را بیابیم، دائماً میگوییم ذات کو؟ گفت:
چو
گوید مرغ جان یا هو، بگوید فاخته کوکو
بگوید
چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد
مشکلِ کار در این است که استعدادِ رؤیت ذات را در خود رشد ندادهایم، لذا آن را که از همه پیداتر است نمیبینیم.
قرآن در رابطه با توجه به ذات، سومین آیهی سورهی حدید و یا سورهی «توحید» را در مقابل ما قرار میدهد که میفرماید: «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمٌ»(1)او در عین اینکه اول است، آخر است و در عین اینکه ظاهر است، باطن است. مثل نور، که اولین چیزی که شما در رؤیت هر چیز میبینید، نور است و سپس به کمک نور بقیهی چیزها را میبینید، پس آن اول است. از طرفی وقتی نور به آن شئ خورد و در چشم شما منعکس شد و شما آن شئ را دیدید، عملاً نور است که به طرف شما برگشته و شما نوری را که به آن شئ خورده است میبینید. پس در آخر هم همان نور بود. باز همان نور ظاهر و پیدا است ولی نور، چیزی مثل میز و صندلی نیست که بتوانید به آن اشاره کنید، پس عملاً باطن است و از بس که پیداست، پنهان است.
1) سورهی حدید، آیهی 3.
در رابطه با ذاتبینی، از همه مهمتر سورهی توحید است، چون آن سوره اشاره به ذات اَحدیت دارد. میدانید که «اَحد» آن واحدی است که دومی در کنارش نیست، فقط اوست و دیگر هیچ، پس نمیتوان به کمک غیرِ خودش، یگانگیاش را شناخت. برعکسِ واحدِ عددی که واحد است در مقابل چیزی که کنارش هست. مثل اینکه میگوییم این یک سیب است در مقابل سیبهای دیگر، ولی در مقابل ذات اَحدی، دیگری وجود ندارد تا نسبت به دیگران یگانگی او را پیدا کنیم، بلکه فقط باید بتوانیم ذات اَحدی را به عنوان اسمی از اسماء الهی، با رؤیت قلبی ببینیم. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در اولین خطبهی نهجالبلاغه میفرمایند: «کَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْیُ الصِّفَاتِ عَنْهُ» کمال توحید و خالصدیدن خدا، آن است که او را جدا از هر صفاتی ببینی و هر صفتی را از او نفی کنی. «لِشَهَادَةِ کُلِّ صِفَةٍ أَنَّهَا غَیْرُ الْمَوْصُوفِ، وَ شَهَادَةِ کُلِّ مَوْصُوفٍ أَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ» چون هر صفتی نشان میدهد غیر موصوف است و هر موصوفی نشان میدهد غیر از صفت است، همانطور که حیات برای دست من غیر از دست من است. «فَمَنْ وَصَفَ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَدْ جَزَّأَهُ» پس هرکس خدای سبحان را به چیزی وصف کرد، آن چیز را همطراز خدا قرار داد، و لذا او را دوتا کرد و در این حال او را جزءجزء کرده است. «وَ مَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ وَ مَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ وَ مَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ» و هرکس خدا را جزءجزء دانست به او جاهل است، و
هرکس به خدا جاهل است به او اشاره میکند و هرکس به او اشاره کند برای او حدّ قائل شده است و هرکس برای او حدّ قائل شود او را متعدد پندارد. «وَ مَنْ قَالَ فِیمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ وَ مَنْ قَالَ عَلامَ فَقَدْ أَخْلَی مِنْهُ» و هرکس بگوید خداوند در کجاست، او خدا را در کنار چیزی تصور کرده است و هرکس بگوید بر کجاست، او جایی را تصور کرده که خدا در آنجا نیست. «کَائِنٌ لا عَنْ حَدَثٍ مَوْجُودٌ لا عَنْ عَدَمٍ» خداوند واقع است ولی نه اینکه حادث شده باشد، موجود است اما نه اینکه بَعد از نیستی ایجاد شده (عین بودن است). «مَعَ کُلِّ شَیْءٍ لا بِمُقَارَنَةٍ وَ غَیْرُ کُلِّ شَیْءٍ لا بِمُزَایَلَةٍ» با هرچیزی هست، اما نه آنکه عین آن چیز باشد، و غیر هرچیزی است اما نه آنکه جدا از آن باشد.(1)
ملاحظه فرمودید که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام چگونه ما را از هرگونه تصوری که مانع رؤیت اَحد باشد آزاد میکنند تا بتوانیم استعداد ذاتبینی خود را تربیت کنیم و قلب ما بتواند با نور حضرت حق روبهرو گردد.
ذات أحدی چون جلوه کند همان ذات است در صفتی خاص و لذا به آن ذات که با صفتی خاص جلوه کند «اسم» میگویند و اگر قلب طوری تربیت شود که بتواند با ذات روبهرو شود، عملاً با اسماء الهی روبهرو میگردد و آن «اسماء» همان ذاتاند، به جلوهای خاص و این است که قلب انسان ذات کبریایی را میبیند و یا ذات سبحاناللهی را مشاهده میکند ولی اگر در ذاتبینی تربیت نشده باشد، در مسیری قرار میگیرد که میخواهد از اثر پی به مؤثر ببرد و هرگز با هیچ اسمی روبهرو نمیشود.
1) جهت شرح مطالب فوق؛ به شرح خطبهی 1 نهجالبلاغه از همین مؤلف مراجعه فرمایید.
عنایت داشته باشید که نظر به ذات أحدی غیر از تفکر در کُنه ذات است که بخواهیم جنس ذات را بدانیم، آنچه در روایات نهی شده، به تعبیر امام خمینی«رحمةاللهعلیه»؛ «تفکر در کنه ذات و کیفیت آن است».(1)
ایشان در کتاب شریف چهل حدیث میفرمایند:
«اما نظر در ذات برای اثبات وجودِ توحید و تنزیه و تقدیس آن، غایت ارسال انبیاء و آمال عرفا بوده و قرآن کریم و احادیث شریفه مشحون از علم به ذات و کمالات اسماء الهی است و کتب معتبرهی اخبار مثل «اصول کافی» و «توحید صدوق» غور در اثبات ذات و اسماء و صفات نموده ... لیکن مصیبت در آن است که در قرون اخیر بعضی جاهلان در لباس اهل علم پیدا شده که ندیده و نسنجیده و از کتاب و سنت عاری و بری بوده، مجردِ جهلِ خود را دلیل بطلان علم به مبدأ و معاد دانسته، برای رواج بازار خود، نظر در معارف را، که غایتِ مقصد انبیاء و اولیاء علیهم السلام است و سر تا پای کتاب خدا و اخبار اهل بیت علیهم السلام مشحون از آن است، حرام شمرده و هر ناسزا و تهمتی را از اهل آن دریغ ندانسته و قلوب بندگان خدا را از علم به مبدأ و معاد منصرف کرده و اسباب تفرقهی کلمه و شتات جمعیت مسلمین گردیده و اگر سؤال شود که اینهمه تکفیر و تفسیق برای چیست؟ متشبث شود بر حدیث «لا تَتَفَکَّروُا فِی ذاتِ الله». این بیچارهی جاهل از دو جهت در اشتباه و جهالت است: یکی آنکه گمان کرده حکماء تفکر در ذات میکنند، با آنکه تفکر در ذات را و اِکْتِناهِ آن را ممتنع میدانند و این خود یکی از مسائل مبرهنهی آن علم است و دیگر
1) «چهل حدیث»، حدیث شماره 12، باب تفکر.
آنکه معنی حدیث را ندانسته گمان کرده مطلقاً راجع به ذات مقدس نباید اسمی برده شود».(1)
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» در فضیلت تفکر در مورد خدا و اینکه مقدمه و لازمهی سلوک انسانیت است، روایتی از حضرت صادق علیه السلام میآورند که حضرت فرمودهاند: «اَفْضَلُ الْعِبادةِ اِدْمانُ التَّفَکُّر فِیالله و فی قُدْرَتِهِ»(2)افضل و برترین عبادت، استمرار تفکر در مورد خدا و قدرت اوست. و نتیجه میگیرند پس تفکر در حق و اثبات ذات و تفکر در قدرت و سایر اسماء و صفات، علاوه بر آنکه مورد نهی نیست، افضل عبادات است. و در جواب آنهایی که منعِ تفکر در ذات را مطرح میکنند، میفرمایند: اینکه روایت میفرماید؛ «تَکَلَّمُوا فِی خَلْقِ اللَّهِ وَ لا تَتَکَلَّمُوا فِی اللَّهِ فَإِنَّ الْکَلامَ فِی اللَّهِ لا یَزْدَادُ صَاحِبَهُ إِلاّ تَحَیُّراً»،(3)در رابطه با خلق خدا سخن بگویید، نه در مورد خدا، زیرا کلام در خدا جز تحیّر بهبار نمیآورد. خود دلالت دارد بر آنکه مقصود، تکلّم در اکتناه ذات و کیفیت آن است، به مناسبت دلیلی که آورده، و إلاّ تکلّم در اثبات ذات و سایر کمالات و توحید و تنزیهِ آن موجب حیرت نگردد. و نیز حضرت امام خمینی«رضوان اللهعلیه» احتمال میدهند که ممکن است نهی تفکر در ذات الهی به جهت آن باشد که مردم معمولی استعداد ورود به این مباحث را ندارند.
قرآن میفرماید: «قَالَتِ الْأَعْرَابُ آمَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَلَکِن قُولُوا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ وَإِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَا یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَالِکُمْ شَیْئًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ»(1)عدهای از بادیهنشینان گفتند ایمان آوردیم، بگو ایمان نیاوردهاید لیکن بگویید اسلام آوردیم و هنوز در دلهای شما ایمان داخل نشده است و اگر خدا و پیامبرِ او را فرمان برید از ارزش اعمالتان چیزی کم نمیکند، خدا آمرزندهی مهربان است.
چنانچه ملاحظه میفرمایید در آیهی فوق محل ایمان را قلب قرار داده که محل درک حضوری حقایق است و به آنهایی که فقط در حدّ رعایت ظاهر دین به دین عمل میکنند میفرماید: «وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمَانُ فِی قُلُوبِکُمْ» هنوز ایمان در قلبهایتان وارد نشده است. سپس میفرماید مواظب باشید تسلیمشدن در مقابل دستورات دین را که به امید کسب بهشت و دوری از جهنم است، «ایمان» نخوانید و به آنهایی که پذیرفتهاند طبق دستورات اسلام عمل کنند ولی هنوز برنامهای برای حضوریکردن باورهای خود و نظر به اسماء الهی ندارند، میفرماید: هنوز ایمان وارد قلبهای شما نشده، چون ایمان به حقایق و نظر به اسماء الهی و تحت تأثیر نور آن اسماء قرارگرفتن، مقامی است بالاتر از پذیرفتن ظاهر اسلام.
ایمان قلبی وقتی محقق شود امکان رؤیت اسماء پروردگار فراهم گردد. چیزی که امامان علیهم السلام ما را بدان آگاه کردهاند. در روایت داریم؛
1) سورهی حجرات، آیهی 14.
عبداللهبنسنان از پدرش نقل کرده که حضور امام باقر علیه السلام بودم یکی از خوارج خدمت ایشان رسید و گفت: «یَا أَبَا جَعْفَرٍ أَیَّ شَیْءٍ تَعْبُدُ؟ قَالَ: اللَّهَ تَعَالَی. قَالَ: رَأَیْتَهُ؟ قَالَ: بَلْ لَمْ تَرَهُ الْعُیُونُ بِمُشَاهَدَةِ الْأَبْصَارِ وَ لَکِنْ رَأَتْهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْإِیمَانِ، لَا یُعْرَفُ بِالْقِیَاسِ وَ لَا یُدْرَکُ بِالْحَوَاسِّ وَ لَا یُشَبَّهُ بِالنَّاسِ، مَوْصُوفٌ بِالْآیَاتِ مَعْرُوفٌ بِالْعَلَامَاتِ لا یَجُورُ فِی حُکْمِهِ. ذَلِکَ اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ قَالَ: فَخَرَجَ الرَّجُلُ وَ هُوَ یَقُولُ: اللَّهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسالَتَهُ»(1)ای ابا جعفر چهچیزی را میپرستی؟ فرمود: خدای تعالی را. گفت او را دیدهای؟ فرمود: دیدهها با چشم او را نبینند ولکن قلبها به حقیقت ایمان او را مشاهده کنند، به قیاس نتوان او را شناخت و به حواس درک نشود و به مردم مانند نیست، به نشانهها توصیف و به علامتها شناخته شود، در حکمش جور و ظلم نیست، آن است خدا، نیست معبودِ حقی جز او. راوی گوید: آن مرد بیرون شد و میگفت: خدا داناتر است که رسالت خود را کجا بنهد.
چنانچه ملاحظه میفرمایید حضرت در جواب سؤال فردی که میپرسد آیا خدا را میبینی؟ میفرمایند؛ نه با چشم سر دیده میشود و نه با قیاس و تعقل و نه با حواس، بلکه قلبها وقتی منوّر به نور ایمان الهی شد مفتخر به رؤیت حضرت «الله» میگردد. این حدیث شریف راه بسیار دقیقی را در راستای رؤیت قلبی در جلو ما میگذارد که امیدوارم عزیزان با توجه به موضوعِ اسماء الهی متوجه آن راه بشوند.
1) «الکافی»، ج1، ص 97.
در بارهی اینکه خدا را به عنوان ذات میتوان نگریست از هشامبن سالم آمده است که «دَخَلْتُ عَلَی أَبِی عَبْدِ اللَّهِ علیه السلام فَقَالَ لِی أَ تَنْعَتُ اللَّهَ؟ قُلْتُ نَعَمْ. قَالَ هَاتِ. فَقُلْتُ: هُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ. قَالَ: هَذِهِ صِفَةٌ یَشْتَرِکُ فِیهَا الْمَخْلُوقُونَ. قُلْتُ: فَکَیْفَ نَنْعَتُهُ؟ فَقَالَ هُوَ نُورٌ لَا ظُلْمَةَ فِیهِ، وَ حَیَاةٌ لَا مَوْتَ فِیهِ، وَ عِلْمٌ لَا جَهْلَ فِیهِ، وَ حَقٌّ لَا بَاطِلَ فِیهِ، فَخَرَجْتُ مِنْ عِنْدِهِ وَ أَنَا أَعْلَمُ النَّاسِ بِالتَّوْحِیدِ.»(1)در محضر حضرت صادق علیه السلام وارد شدم، از من پرسیدند آیا میتوانی خدا را وصف کنی؟ عرض کردم بلی، فرمودند: وصف کن، گفتم: او سمیع و بصیر است. فرمودند: اینکه صفتی است مشترک بین خدا و مخلوقات او. عرض کردم چگونه او را وصف کنم؟ فرمودند: او نوری است که ظلمتی در او نیست و حیاتی است که مرگی در او نیست و علمی است که جهلی در او نیست. هشام بنسالم میگوید در حالی از محضر آن حضرت خارج شدم که عالمترین مردم به توحید بودم.
چنانچه ملاحظه میشود حضرت میفرمایند؛ بگو او نور است بدون هرگونه ظلمتی، یعنی عین نور است، یا بگو او حیات است بدون هرگونه مرگی، یعنی عین حیات است نه اینکه او چیزی است که حیات دارد و معنی توجه به ذات همین است که قلب متوجه «عین حیات» و «عین علم» و «عین نور» شود و از این طریق مصداق نور و علم و حیات را شهود کند.
1) «بحارالانوار»، ج 4 ، ص 70 - «توحید صدوق»، ص 137.
حضرت امام خمینی«رحمةاللهعلیه» میفرمایند: «انبیاء و اولیاء قدمشان برهانی نبوده، آنها برهان را میدانستند، اما قضیه، قضیهی اثبات واجب به برهان نبوده، حضرت سیدالشهداء علیه السلام میفرمایند: «مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ عَمِیتْ عَینٌ لا تَراکَ»(1)چه موقع غایب بودی تا اینکه نیاز باشد با دلیلی تو را نشان داد، چشمی که نمیبیند تو حاضری، کور است ... در سببیت و مسببیت، یک تمایزی که مقتضی ذات حق تعالی نیست، مطرح است ... من در کتاب و سنت یادم نیست که علیّت و یا سببیت به این معنا باشد، تعابیری مثل «خلق»، «ظهور» و «تجلی» مطرح است».(2)
وقتی در رابطه با خدا و مخلوق بحث علت و معلول به میان آید یک نحوه دوگانگی به میان آمده است و جنبهی مظهربودن عالَم در حجاب میرود. ولی اگر متوجه شویم که عالم سراسر مظهر جلوات اسماء الهی است بهراحتی میتوان در همین عالم در ساحت قربِ اسماء الهی وارد شد و همینکه نظر کنی، با حق روبهرو شوی. این حالت را مقام محسنین میگویند و رسولخدا صلی الله علیه و آله در وصف این مقام میفرمایند: «الْإِحْسَانُ أَنْ تَعْبُدَ اللَّهَ کَأَنَّکَ تَرَاهُ فَإِنْ لَمْ تَکُنْ تَرَاهُ فَإِنَّهُ یَرَاکَ»(3)احسان و مقام محسنین
این است که آنچنان خدا را عبادت کنی، که گویا او را میبینی و اگر تو او را نمیبینی آنچنان در حضور باش که متوجه باشی او تو را میبیند.
چنانچه ملاحظه میفرمایید این روایت میفرماید علاوه بر مقربان که خدا را میبینند، محسنین نیز در مقام «کَأنَّ» مفتخر به رؤیت حق هستند و هرکدام - اعم از مقربان و محسنین- به اندازهای که خدا را میبینند، او را میپرستند. به فرمودهی امام موسیبنجعفر علیه السلام: «لَیسَ بَینَهُ وَ بَینَ خَلْقِهِ حجابٌ غَیرَ خَلْقِه».(1)بین خدا و خلق او بهجز خودِ خلق حجابی نیست.
در بحث حرکت جوهری روشن میشود که ذاتِ «حرکت» به خودی خود یک مرتبه از وجود است. انسان در زندگی عادی در رابطه با حرکت فقط اشیائی را میبیند که حرکت میکنند، وقتی رسید به اینکه خودِ حرکت یک چیز است ذاتبینی شروع شده و جوهری را که عین حرکت است مییابد. اگر کسی وقتی میگوید خدا علیم است معتقد باشد یک ذات داریم و صفت علم، گرفتار یک نوع شرک است و همانطور که ملاحظه فرمودید حضرت علی علیه السلام در خطبهی اول نهجالبلاغه این نگاه را رد میکنند. چون برای خداوند اجزاء قائل شدهایم به طوری که یک جزء میشود ذات خدا و یک جزء میشود علمی که بر او عارض شده، این میشود دوتا. وقتی چیزی دو جزء داشت برای تحققاش باید هر دو جزء در میان باشد و این نیازِ به اجزاء، با ذات احدی نمیخواند. به همین جهت در متون دینی سخن از وحدتِ بین ذات و صفات مطرح است. یعنی ذات او عین صفات اوست. صفات خداوند مفهوماً غیر ذاتاند ولی مصداقاً
1) «توحید صدوق»، ص 179 - «بحارالانوار»، ج 3، ص 327.
یکی هستند، خدا همان علیم است. وقتی میگوئیم ذات و صفاتِ خدا دو تا نیست نتیجه میگیریم صفات خدا همان ذات خدا است. و بر همین اساس گفته شده: اسماء الهی همان ذات است به صفت خاص. در غیر این صورت دوگانگی بین ذات خدا و صفات او پیش میآید. خدا همان علیم است یعنی او عین علم است و این اولِ توحید است. عموماً ذهن ما اینطور عادت کرده که خداوند یک چیزی است که حیات دارد. آری برای دست بنده که حیات دارد این حرف درست است ولی در مورد خدا و کسی که معتقد به اسماء الهی است اینطور نیست بلکه او عین حیات است. اعتقاد به حیات برای خداوند به این معنی است که ذاتِ حیات در صحنه است، نه چیزی که حیات دارد. حیات همان ذات است و به این معنی میگویید: «هُوَالْحیّ».
در آخر سورهی حشر اظهار میدارید: «هُوَ اللَّهُ الَّذِی لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْمَلِکُ الْقُدُّوسُ السَّلَامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَیْمِنُ» یعنی همانی که «الله» است، همان حقیقت یگانهای است که ملکِ قدوسِ سلامِ مؤمنِ مُهیمِن است. وقتی متوجه شدید «هُوَ الْحیّ» است متوجه شدهاید تمام این عالم را حقیقت یگانهی «حیّ» پر کرده که در عین حال «علیم» است. اینطور نیست که از جنبهای «حیّ» باشد و از جنبهای دیگر «علیم»، این با «لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ» نمیخواند. «لا إله الاّ هو» میرساند که از هر جهتی نظر کنید، به حی نظر کردهاید. این را ذاتبینی میگویند. در آیهی بعدی در سورهی حشر میفرماید: «هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ» آن که «الله» است و جز او هیچ چیزِ قابل توجهی در عالم نیست، خالق است و هرچه در این عالم هست
ظهور خالقیت او است و مخلوقات همگی جلوهی خالقاند و لذا خالقیت او عالم را پر کرده، همانطور که مصوِّربودن او چنین است، بنابر این «لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَی»(1)همهی خوبیها به او که «الله» است برمیگردد.
با توجه به مقدماتی که عرض شد و تأکید بر اینکه فراموش نکنیم با هر اسمی که روبهرو میشویم با ذات به صفت خاص روبهرو شدهایم، میخواهم عرض کنم «در راه سلوک باید درجه درجه قدم برداشت» تا به حقِّ مطلق رسید همچنان که حضرت ابراهیم علیه السلام در سیر و سلوک الی الله قدم برداشتند. همین که قصد کردید به حق رجوع کنید از همان ابتدا با ذات روبهرو میشوید اما در جلوهی نازله، ولی در این مسیر هر اندازه انانیت خود را نفی کنید به همان اندازه حضرت حق برای شما تجلی بیشتری خواهد داشت. به گفتهی فیض کاشانی:
ز
بس بستم خیال تو، تو گشتم پای تا سر من
تو
آمد رفتهرفته، رفت من، آهستهآهسته
این همان معنی است که میگوید: «هر روز مرا تازه خدای دگری هست» چون هر اندازه روح انسان آمادهتر باشد خداوند با اسمی جامعتر بر قلب او جلوه میکند، در واقع خدا عوض نمیشود ما عوض میشویم. به این معنی که هر روز بهتر از قبل خدا را میشناسیم چون در رابطه با آیهی
1) سورهی حشر، آیهی 24.
«وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ»(1)در روایت آمده است: «لِیَعْرِفُوا رُبُوبیّتَه»(2)یعنی هدفِ خلقتِ جن و انس، شناخته شدن ربوبیت خداوند است، زیرا عبادت بدون معرفت ممکن نیست. پس در واقع جن و انس فقط برای معرفت خدا و او را یافتن خلق شدهاند و چون میفرماید خلق نکردیم مگر برای بندگی و معرفت به ربوبیت او، پس باید تمام هدف ما معرفت به خدا باشد و نه چیز دیگر و این می رساند که باید به معرفتی کامل دست یافت تا به هدف اصلی خلقت خود دست یافته باشیم. و از آن جایی که خداوند در همهی ابعاد و اسماء، مطلق است، اعم از ربوبیت و علیمبودن و حیبودن، پس هیچ غیری را نمیپذیرد و همهی ربوبیت و علم و حیات مربوط به اوست. در نتیجه به همان اندازه که غیری در میان باشد خداوند در حجاب میرود و به عبارت دیگر او خود را در خفا میبرد و جلوهی کاملهی خود را از ما میپوشاند.
هر قدر ما برسیم به اینکه هرچه هست خدا خواسته و نه ما، به همان اندازه ما در میان نیستیم. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» فرمودند: «هیچ شک در این نکنید که هرکه گفت «من»، این «من» شیطان است».(3)هرکس بتواند از «منِ» خود بگذرد جانش با خدا روبهرو میشود. گفت:
هر
عنایت که داری ای درویش
هدیهی
حق بود نه کردهی خویش
باید برسیم به اینکه هرچه در صحنه بوده از الطاف اوست. این موجب میشود تا خداوند در هر منظری خود را نشان دهد. یک وقت میگوئید من تصمیم گرفتم که به اعتکاف بروم، میگویند خودت برو. تو خودت گفتی من تصمیم گرفتم به اعتکاف بروم. خداوند به همان اندازه در خفا میرود و خودش را نشان نمیدهد. اما یک وقت میگویی خدا به لطف و کرمش به من توفیق داد تا موفق به اعتکاف شوم. در این نگاه نشان دادی که «من» به عنوان یک وجود مستقل در میان نیست و لذا خداوند خود را با رحمت خاص نمایان میکند. حضرت سجاد علیه السلام عرضه میدارند: خدایا شکر میکنیم از اینکه موفق شدیم تو را شکر کنیم. در نعمتها خدا را مییابیم و شکر میکنیم، حالا باید برای این شکرمان هم شکر کنیم که متوجه شدیم او ما را متوجه خودش کرد، چون ما فقط یک چیز بیشتر نیستیم و آن عبارت است از نظر به حق و به چشم حق عالم را دیدن، خودش این نظرکردن را به ما داده است.
عرض شد «در راه سلوک باید درجه درجه قدم برداشت تا به حقِّ مطلق رسید.» میرسی به اینکه تماماً او در صحنه است. این معنی «بِأَبْهَاهُ» و «بِأجْمَلِهِ» است چون از یک جهت مطلقِ بهاء و نور و تابش را میخواهی و از طرف دیگر در این مسیر متوجه میشوید غیر او در صحنه نیست، تا بحث ناقص و کامل مطرح باشد، زیرا اگر نور و بهاءِ او در مقامی و منظری ناقص باشد پس چیز دیگری در میان است در حالیکه غیر او هرچه باشد آن چیز در ذات خود عدم است و لذا در ادامه میگویید: «و کُلُّ بَهائِکَ بَهی» و هر نور و حُسن تو بهترین است. یا میگویی «و کُلُّ جَمَالِکَ
جَمِیلٌ» و هر جمالی که از جمال تو در هر منظری ظاهر شود، کاملترین است. این رسیدن به مرحلهی حقِّ مطلق است و شرطش آن است که انسان بتواند خود را نفی کند و در نتیجه متوجه میشود هر شُکری هم شُکر میخواهد. ابتدا با شکرِ بر نعمت همه را به خدا نسبت میدهید متوجه میشوید این منی که همه را به خدا نسبت داد نیز باید در میان نباشد و برود و این شکر را هم به خدا نسبت دهد.
بعضیها تصور میکنند این اصطلاحات، اصطلاحات عرفانی است در حالیکه عرفا از متن دین و از دل همین ادعیه ی نورانی این مطالب را گرفتهاند. همینکه شما فکر کنید این حرفها حرفهای عرفانی است ارتباطی که باید با این دعا برقرار کنید از دست میرود و مشغول اصطلاحات عرفانی میشوید که خودش حجاب است. به همین جهت حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» از یک طرف کاملاً به روح عرفانیِ ادعیه توجه دارند و از طرف دیگر مواظباند اصطلاحات عرفانی حجاب عارف نگردد.(1)
عارفی که نمیفهمد عارف است راحتتر سیر میکند. آنچه شما در حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» مییافتید این بود که ایشان متوجه بودند خدا این الطاف را به ایشان و سایرین کرده ولی بقیه متوجه بودند ایشان عارف است.(2)
شما بدون آنکه به اصطلاحات عرفانی توجه داشته باشید میدانید در سجده باید در مقابل عظمت الهی هرگونه انانیت را نفی کنید و
در مقام «فنا» قرار بگیرید و در سجدهی دوم توجه به این فنا را نیز نفی کنید تا به حقِّ مطلق برسید، حالا این حالت را میخواهید «فنایِ در فنا» بگویید میخواهید نگویید، عمده آن سیر قلبی است که باید برای شما پیش آید.
اگر نظر به اسماء الهی را دنبال کنید و معتقد باشید که حضرت حق همهجا در صحنه است و باید با حق از آن جهت که به طور مطلق در همهجا هست مرتبط شد، در راه سلوک قدم به قدم جلو آمدهاید. باید چنین سلوکی را از متون دین اخذ کنید. در سجدهی اول میگویید: «سُبْحَانَ رَبِّی الأعْلی وَ بِحَمدِه» در این «ربی» که میگویید، خبر از آن میدهید که تمام حرکات و افکارتان را پروردگارتان مدیریت میکند و آن پروردگار، «سُبْحَان» است یعنی بلندمرتبهتر از آن است که بتوان او را با چیز دیگری مقایسه کرد و چیزی را در عرض او دانست. نظر به حقیقت مطلقِ او دارید و با توجه به «اَعْلی»بودن پروردگارتان تأکید میکنید او در حدّ عقل و فکر و برنامههایی که انسانها دارند نیست. این صفات اگر از ربّ ما جدا شوند ربهای کاذب وارد زندگی میشوند و با گفتن «بحمده» نظر به کمالات ربِّ سبحان دارید و اینکه در آن حالتِ فنا به تماشای کمالات حضرت حق نشستهاید. بعد که از سجده بلند میشوید متوجهاید چنین حضوری با پروردگار سبحان شکر میخواهد تا همه را از خدا ببینید. اینجا است که میگویند سجدهی دوم برای نفی سجدهی اول است تا در سجدهی دوم خودی که سجده کرده است نیز در میان نماند.
اگر سیر و رجوع ما به خدای مطلق برسد، نوع رجوع، رجوع خوبی است. همچنان که حضرت ابراهیم علیه السلام در سیر خود قدم برداشتند و از عالم طبیعت به عالم ربوبیت و از نفس به قلب رسیدند و سپس به روح، تا به درگاه ربّ مطلق سیر کردند. حضرت ابراهیم علیه السلام ابتدا با رب عالمِ طبیعت مرتبط میشوند و به انوار ملکوتی آن مرتبه از عالم نظر میاندازند تا به عالم قلب سیر میکنند و در نهایت اظهار میدارند: «إنِّی وَجَّهْتُ وَجْهِیَ لِلَّذِی فَطَرَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ»(1)من وجه خود را در جهت کسی قرار دادم که همهی آسمانها و زمین مخلوق اوست.
نفس ناطقه و قلب انسان در توجه به ربّ آسمانها و زمین، تحت تأثیر رب قرار میگیرد و سیرش به مطلق نزدیکتر میشود و اگر در ابتدا اظهار داشت؛ «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ بَهَائِکَ» و خواست از بهاءِ الهی آن هم به نحوهای شدید بهرهمند شود، در انتها متوجه شد جز بهاءِ کامل در صحنه نیست. همچنان که حضرت ابراهیم علیه السلام بعد از توجه به ملکوتِ کوکب و قمر متوجه ملکوت شمس شد.(2)
و با رؤیت صورت ربوبیت عالَمِ قلب و روح خواست در همین مرتبه بماند که طلب حقِّ مطلق که در فطرت او بود او را از این مرحله نیز عبور داد. بسیاری از عرفا به مقام اول حضرت ابراهیم علیه السلام که برسند دیگر خود را شیخ العرفا میدانند و قهقهی مستانه میزنند. چون همینکه کسی بتواند به نوری برسد که تمام عالم را
مدیریت میکند، به مقام خوبی رسیده ولی رجوع به حقِّ مطلق، مقام ابراهیم علیه السلام است و این عالیترین درجهی عرفان به حساب میآید زیرا در این مقام انسان میتواند حق را در همهجا به مطلقیت ببیند. قبلاً نمونهی آن را در سخن امیرالمؤمنین علیه السلام عرض کردم که حضرت میفرمایند: «ما رأیتُ شَیْئاً إلاّ وَ رأیتُ اللّه قَبلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعْدَه»(1)هیچ چیزی را ندیدم مگر آنکه قبل و بعد و همراه آن چیز «الله» را دیدم. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» در کتاب «مصباح الهدایه» میفرمایند: عظمت این جمله در این «الله»گفتن است. چون میفرمایند در هرچیز «الله» را دیدم. «الله» مقام جامعیت همهی اسماء الهی است و در هرچیز با آن اسم مرتبطبودن به این معنی است که اولاً: تشکیک در ظهور هست. ثانیاً: حضرت علی علیه السلام با ظهور مطلقِ حضرت حق مرتبط شدهاند.
در رابطه با ظهور مطلقِ حق میتوان گفت: «وَ کُلُّ جَمَالِکَ جَمِیلٌ» همهی انوار جمال الهی، جمال مطلق اوست. در ابتدا که شروع میکنید تا به اسماء الهی نظر بنمایید اینطور نیست که با حقِّ مطلق روبهرو شوید و تحت تأثیر نور مطلقِ حضرت حق قرار گیرید. در ابتدای سیر توحیدی با نازلهی اسماء، مثل اسم حفیظِ حق روبهرو میشوید و حواستان هست که او به اسم حفیظ در صحنه است. اگر معتقد باشی خودت تلاش کردی و در مشکلات زندگی حفظ شدی گرفتار شقاوت و دوری از حق میشوی. وقتی متوجه اسم حفیظ الهی شدی، اگر از حجاب واسطهها و از نظر به
1) امام خمینی«رضواناللهعلیه»، شرح دعای سحر، ص 321. مفتاح الفلاح فی عمل الیوم و اللیلة، ص 368.
خود آزادتر شدی اسم حفیظِ او با شدت بیشتری ظهور میکند و حضور گستردهتر و شدیدتری از نور حفیظ او را در عالم مییابی و مطمئن میشوی بر خلاف نقشهها و حیلههای دشمنان اسلام، خداوند حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» را در تبعیدگاه نجف حتماً حفظ میکند. در این حال متوجه شدهاید هر محافظتی که خداوند انجام میدهد - اعم از حفاظتی در حدّ برگرداندن سلامتی به بدن تا حفاظت از امام خمینی«رضواناللهعلیه» در نجف و پاریس- عالیترین حفاظت است. در این حال است که اسم حفیظ به صورت مطلق برای شما تجلی کرده ولی این هنوز تجلی حقِّ مطلق به اسم الله نیست، تا آنجایی که در اسم مطلقِ حفیظ بتوانید «الله» را بنگرید. همانطور که در ابتدا نازلهای از اسم حفیظ را در مظاهرِ محدود یافتید و در نهایت به اسم مطلقِ حفیظ رسیدید، میتوانید از اسم حفیظ به اسم الله برسید، چون تشکیک در ظهور است و لذا هراندازه انسانها توحیدیتر شوند راحتتر حجاب مظاهر از مقابل قلب آنها مرتفع میشود.
شاه قصد داشت حضرت امام را به قتل برساند ولی خداوند او را حفظ کرد. عَلَم وزیر دربار شاه اعلام کرد که بعضیها ضد نظام شاهنشاهی تبلیغات کردند و امکان اعدام هم هست و با کنایه خبر داد که چه قصدی دارند. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» -که در سن بیست و هفتسالگی در آن حدّ با دعای سحر و اسماء الهی آشنایند که برای آن دعا شرح مینویسند- میبینند که آن بیچارهها هیچ کارهاند و تنها خدا حفیظ است و نهتنها حفیظ است بلکه در تبعیدگاه نجف موجب میشود که حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» منشأ اندیشههای بزرگ و حرکات اساسی شوند. یعنی خداوند خود را برای ایشان با اسمی جامعتر از اسم حفیظ به صحنه آورد. نهتنها خداوند در هر
صحنهای حفیظترین بوده بلکه در مقابله با دشمنانِ امام، مبیرالظالمین گشت و ریشهی آنها را کند. با این اسم وقتی که نظام شاهنشاهی را سرنگون کرد، صدام را هم نابود کرد و انقلاب اسلامی ماند چون خداوند عین بقاء است و لذا هر آنچه که خدایی است باقی خواهد ماند.
حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» به لطف الهی با نوری که از دعای سحر گرفتند حرکت خود را شروع کردند. ایشان آنچنان مست این دعا هستند که هیچ فرازی از فرازهای دعا را به صورت عادی و معمول شرح ندادهاند، در شرح خود قصهی مستیشان را گفتهاند. آقای جلالالدین آشتیانی«رحمةاللهعلیه» هم که شرح امام را شرح کرده در همان ابتدا مانده، میگوید بعداً باید عرفای بزرگی بیایند و شرح امام را شرح کنند. ببینید این دعا چقدر دل برده است. اگر میخواستند هر کدام از اسمائی را که در دعا مطرح است شرح دهند و سیر آن را تبیین کنند مثنوی هفتاد من کاغذ میشد.
با توجه به فقرات دعای سحر عنایت داشته باشید که سؤال بستگی به درجهی سالک دارد. در ابتدای امر صفاتی را میبیند که بعضی زیبا و بعضی زیباترند ولی چون مقام سالک برتر شد دیگر افضلیتی نمیبیند و میگوید: «و کُلُّ جَمالِکَ جَمیل» همهی زیباییهای تو زیباترین است «وَ کُلُّ عَظَمَتِکَ عَظیمه» و همهی عظمتهای تو عظیمترین است، چون همه را کامل میبیند.
گاهی عرفا توانستهاند احوالات خود را گزارش دهند تا خوانندهی آن گزارش نظر خود را به آن احوالات بیندازد و تحت تأثیر قرار گیرد، از جملهی این گزارشات فتوحات مکّیهی محیالدینبنعربی است که مرحوم علامه طباطبایی«رحمةاللهعلیه» در وصف آن میفرمایند: «محی الدین بن عربی در فصوص مشتمشت میآورد و در فتوحات، دامندامن»(1)مرحوم قاضی«رحمةاللهعلیه» در زمانی که در خانه بستری بودند مرحوم علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» را دعوت میکردند تا بیایند و با هم فتوحات مکّیه را بخوانند. مرحوم قاضی فرموده بودند: «بعد از مقام عصمت و امامت در میان رعیت اَحدی در معارف عرفانی و حقایق نفسانی در حدّ محی الدینبنعربی نیست».(2)
چون متوجه میشدند فتوحاتی که محیالدین در آن کتاب گزارش داده گزارش احوالاتی است که امثال قاضی در حالات روحانی خود دارند عملاً در آینهی کتابِ فتوحات مکّیه احوالات خودشان را مییافتند. در رجوع به دعا و شهوداتِ عرفانی غیر از این نمیشود که انسان بتواند از آنها متذکر شود. اینکه ملاحظه میکنید حضرت امام رضا علیه السلام دعای سحر را از امام باقر علیه السلام گزارش میکنند هیچ وقت فکر نکنید این گزارش مثل گزارش ما است که یک کتاب را میخوانیم و برای بقیه تعریف میکنیم. امام رضا علیه السلام در کشف حضرت باقر علیه السلام کشف خودشان را میبینند. رابطههای عرفانی همگی از این جنس است، کشف خود را در آینهی کشف دیگری به نظاره مینشینند و با
توجه به این فضا آن امام از احوالات خود گزارش میدهند و آن دیگری به آن گزارش نظر میکند. به یک معنی هر گزارشی، قلب کسی که آن گزارش را میشناسد متذکر میکند و از این زاویه قرآن «ذکرٌ للعالمین» است تا دلهای آماده را بیدار کند و منوّر به کشف محمدی صلی الله علیه و آله نماید.
ابوسعید خراز گزارش میدهد در مرحلهای از سلوک به جایی رسیدم که متوجه شدم همهی حقیقت همه جا است، هر جا نگاه میکردم همهی حقیقت را میدیدم. این آدم سخن امیرالمؤمنین علیه السلام را میفهمد که فرمودند در هر مظهری «الله» را میبینم. ابوسعید خراز میفهمد وقتی امام عرضه میدارند: «اللّهُمّ اِنّی اَسْئَلُکَ بِجَمالِکَ کُلّه» خدایا از تو نور جمالت را به تمامه میخواهم، نظر به حقیقت کلی اسم جمال داشتهاند که در هر منظری به صورت مطلق و کلی نمایان است. آن اسم در هر منظری و به هر شکلی جلوه کند او آن را کامل میبیند. چون بیش از همه حضرت حق در صحنه است. اینجا است که اصطلاحاً میگویند سالک توانسته از حجابی که مخلوقات با مخلوقیتشان ایجاد میکنند آزاد شود.
حضرت آیتاللهجوادی«حفظهالله» در رابطه با دعای سحر میفرمایند: «رسیدن به آنچه در این دعا آمده به معنای رسیدن به مقام «فنا» است که در اثر قرب فرائض و نوافل حاصل شده و به مظهریت تامّ نسبت به اسمای حسنای الهی میانجامد. تا انسان به این مرحله نرسد در راه است»(1)
مقام
1) کتاب «انسان در اسلام»، ص 92.
فنایی که در دین مطرح است موضوع قابل دسترسی است ولی چون به صورت اصطلاح عرفانی درآمده سخت مینماید. «فنا» یعنی رجحان دستور خداوند بر میل نفس امّاره. یعنی اگر میخواهی خدا برایت جلوه کند حرفهای او را قبول کن و نظر خود را در مقابل دستورات الهی کنار بگذار. اولین قدمش این است که میگویند رعایت حرام و حلال خدا را بکنید. این دستورات، دعوت به مقام فناء فی الله است. اگر کسی درست با آن برخورد کند نتایجش فوقالعاده است و حضرت حق با انوار اسمای حسنایش برای انسان جلوه میکند. حق ابتدا به نور بهاءاش جلوه میکند و شما را شیفتهی نور و حُسن خود مینماید تا از یک طرف زشتی گناهان را ببینید و از طرف دیگر زیباییهای عالم معنا را بنگرید. شما امتحان کنید و حرام و حلال خدا را رعایت نمایید ببینید چقدر خدا برایتان دوستداشتنی است به طوری که هرگز حاضر نیستید چیزی را بگیرید و خدا را از دست بدهید. چطور شد که این خدا در جان شما پیدا شد؟ جز این است که قدمی در نفی خود برداشتید و از حرام خدا بر خلاف میل نفس امّاره، دوری کردید؟ نتیجهاش این شد که خودش جلو آمد تا آنجایی که میتوانی بگویی: «وَ کُلُّ جَمالِکَ جَمیل» همهی جلوههای جمال تو، کاملترین جمال است و جمال دیگری در میان نیست. وقتی متوجه شدیم جمال دیگری در میان نیست همهی کار ما آن است تا حق را بنمایانیم و به باطل مشغول نشویم، نهتنها رعایت حرام و حلال الهی، نمایش حکم خدا است که رعایت اصول اخلاقی نیز نمایش حُسن الهی است و در
همین رابطه رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «بُعِثْتُ لِأُتَمِّمَ مَکَارِمَ الْأَخْلَاق»(1)من برانگیخته شدم تا مکارم اخلاق را به انتهای خود برسانم. از این طریق نیز به نحوهای از فنا میتوان رسید، چون رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «یَا عَلِیُّ ثَلَاثُ خِصَالٍ مِنْ مَکَارِمِ الْأَخْلَاقِ تُعْطِی مَنْ حَرَمَکَ وَ تَصِلُ مَنْ قَطَعَکَ وَ تَعْفُو عَمَّنْ ظَلَمَک»(2)ای علی! سه خصلت از مکارم اخلاق بهشمار میروند، هرکس تو را محروم کرد به او بخشش کنی و هرکس با تو قطع رابطه کرد تو رابطه را وصل کنی و هرکس به تو ظلم کرد از وی درگذری. آیا این اعمال یک نحوه حقنمایی و فنا نیست که انسان خود را از میان برمیدارد و حق را در میان میآورد.
قرآن میفرماید در مورد قتلی که بر خانوادهی شما وارد شده میتوانید قصاص کنید. سپس میفرماید: «فَمَنْ عُفِیَ لَهُ مِنْ أَخِیهِ شَیْءٌ فَاتِّبَاعٌ بِالْمَعْرُوفِ»(3)پس اگر قاتل از طرف برادر دینیاش بخشیده شد راه معروفی که مطابق حق است پیروی شده است. که حکایت از آن دارد کاری بالاتر از قصاص هم هست. اینها نمونههایی است که معلوم شود چرا گفته میشود؛ «رسیدن به آنچه در این دعا آمده است به معنای رسیدن به مقام فنا است.» چون در هر فرازی از آن انانیّت انسان عقب میرود و اسماء الهی به جای آن جلوه میکند تا آنجا که به لطف الهی آنچنان انسان فانی میشود که همهی عالم جلوهی عالیترین اسماء الهی
مثل اَبهاء و اَجمل و اَنور میگردد. این فنا در اثر قرب فرایض و قرب نوافل حاصل میشود. در قرب نوافل بحث از فنای صفات بشری و ظهور صفات ربوبی است به بشر، به طوری که حق در حرکات و سکنات عبد ظهور دارد و این ثمرهی نوافل است و در قرب فرائض فنای کلی عبد در میان است به طوری که عبد هیچ موجودی حتی وجود خود را نبیند و در نظر او جز وجود حق هیچ وجود دیگری نباشد و این «فنا» ثمرهی فرائض است و تا انسان به این مرحله نرسیده در راه است و هنوز در جادهی «إلیه راجِعون» قرار دارد و باید با انوار مختلفِ اسماء الهی مرتبط شود تا با اسم جامع «الله» مأنوس گردد. مثلاً در ابتدا متوجه میشوید خدا حافظ و حفیظ است و آثار حضور او را با نور چنین اسمی مییابید، وقتی سیر «إلیه راجعون» ادامه یافت میبینید مدافع هم هست و مواظب آبروی شما هم میباشد تا میرسید به اینکه «ربّ» است. جامعیت اسم «ربّ» کجا و اسم حفیظ کجا؟ تا آنجا که قلب شما مییابد «إنَّ الله ربّی»(1)«الله» پروردگار من است، همان الله که به صورت کامل همهجا در صحنه است ربّ شما است، در نتیجه میتوانی بگویی: «ما رَأیتُ شَیئاً إلاّ وَ رأیتُ اللَّه قَبْلَهُ وَ مَعَه وَ بَعْدَه».(2)
اگر انسان در مسیر عبودیت جلو رفت، حرام و حلال را به این اعتبار که حکم خدا است برای نفی خود انجام میدهد، دستورات خدا را
میپذیرد چون حکم خدا است، برای اینکه بندگیاش را نشان دهد. انسان آرامآرام در مسیر عبودیت احساس میکند دارد خود را بیرنگ میکند، به لطف الهی دیگر خودی برایش نمیماند. همینکه انانیت او سر بر آورد، به نور حاکمیت همهجانبهی «الله» آن را نفی میکند. این آدم را مقایسه کنید با بعضیها که تماماً به خودشان به عنوان یک شخصِ مستقل از خدا نظر دارند، به طوری که همهی چیزها باید به آنها ربط پیدا کند - به جای اینکه همهی چیزها به خدا ربط پیدا کند- یک لحظه مَن او از منظرش خارج نیست، وقتی متوجه ظلماتِ این نوع نگاه شدید متوجه خواهید شد توجه به حضور جامع و کامل اسماء الهی چقدر نورانی و حقیقی است، انسانی که میبیند همهکاره خدا است و همهی چیزها به او ختم میشود میگوید: «خرمشهر را خدا آزاد کرد» و همواره نظر به حق دارد، برعکسِ آن کسی که به خود نظر دارد و به حق پشت کرده است و حق را نمیبیند، وقتی حق را ندید هرچیزی را با جنبهی باطلش میبیند و بنابراین در تمام امور بیراهه میرود و به سراب میرسد.
اینکه گفته میشود: «اگر انسان در مسیر عبودیت جلو رفت آرامآرام احساس میکند دارد خود را بیرنگ میکند و از خود فانی میشود» به همین معنی است که اسماء الهی را در همهی صحنهها منشأ اثر میداند و منطقش میشود «هرچه خدا بگوید؛ و در همهی امور به خدا باید رجوع کرد». این حالت را اصطلاحاً «فنا» میگویند، چون انسان در این حالت همهی توجهش به خداوند است. خداوند در قرآن در وصف بعضی از
مؤمنین میفرماید: «إنَّا أَخْلَصْنَاهُم بِخَالِصَةٍ ذِکْرَی الدَّارِ»(1)ما آنها را برای یاد آخرت خالص کردیم، به طوریکه تمام توجه آنها به دار آخرت است. اولین چیزی که خداوند با لطف خود از ذهن ما پاک میکند «انانیت» است، تا بتوانیم به حق نظر کنیم و نه به خود. همان خودی که رسول خدا صلی الله علیه و آله در موردش فرمودند: «أَعْدَی عَدُوِّکَ نَفْسُکَ الَّتِی بَیْنَ جَنْبَیْک»(2)دشمنترین دشمنانت نفس تو است که در پیش خودت قرار گرفته است. برای نجات از این دشمن باید برسیم به اینکه در همهی امور با اسماء الهی اُنس بگیریم، همان توصیهای که خداوند فرمود: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(3)خدا را اسمای حسنایی است او را به آن اسماء بخوانید. یعنی از طریق نور آن اسماء به حق متصل بشوید. نتیجهاش این میشود که خدا در همهی امور به میان میآید و انسان در وسعتی از نظام هستی حاضر میشود که خدا در صحنه است، نه در محدودهای که خودش در میان است، چون نظر به خدایی دارد که همهی اسماءِ حُسنا از آنِ اوست و همهی عالم را با آن اسماء مدیریت میکند.
با توجه به مقدماتی که گذشت وقتی در فراز دوم دعای سحر عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَمَالِکَ» نظر به اسم جمال او دارید و
اینکه هر جمالی مظهر جمال اوست و از نور جمال او تقاضای تجلی میکنید تا از طریق نور آن اسم به حق نزدیک شوید و تحت تأثیر قرار گیرید. شرط نظر به ذاتی که با نور جمال تجلی میکند نظرکردن به ذات جمال است. مثل وقتی که آدمی میفهمد آب عین تری است و به آن نظر میکند. در این حال به ذات تری نظر کرده و نه به یک چیزی که تر است. چون تربودن صفت ذات آب است، مثل حرارت برای آب نیست که ذات آب غیر آن باشد. ذات خداوند با صفات او متحد است پس خدا، خدایی نیست که جمال دارد بلکه خداوند همان جمال است، همانطور که خداوند همان علم است. پس حضور اسمای الهی در صحنه، عبارت است از حضور حق به صفتی خاص. میگویی: خدایا از تو خودت را به نور جمال میخواهم چون تو همان جمالی. «اللّهم» یعنی یا الله. عرضه میدارید ای الله که به جلوهی جمالت نمایان شدهای، من نورِ جمالت را طلب میکنم و میخواهم با همان نور با تو مأنوس باشم و آن نور به قلب من منعکس شود. وقتی با نظر به جمال حق، آن نور بر قلب شما تجلی کرد احساس میکنید طالبِ شدت بیشتری از آن نور هستید و به همین جهت نظر به «اَجمل» آن نور میکنید و در نهایت با فنای کامل مییابید که همهی جمال او جمیل است.
یک وقت حضرت حق به جلوهی اسم جمال بر قلب شما تجلی میکند، در نتیجه همهی زیباییهای عالم را به او نسبت میدهید. در این
رابطه قسمت اول این فراز را بر زبان میآورید که: «اَللّهُمّ إنّی اَسْئَلُکَ مِنْ جَمالِکَ» از خدا میخواهید با نور اسم جمال بر شما جلوه کند تا
تمام زیباییهای عالم را که از اوست ببینید و از طریق آن زیباییها با او مرتبط شوید. در همین رابطه اظهار میدارید: خدایا! این زیباییها جلوهی تو است، در درون این نوع نگاه به عالم است که طلب «اَجمل» پیش میآید و طلب تجلی شدیدتری از آن اسم طلوع میکند. مثل اینکه با یک انسان مومنی روبهرو میشوید و زیبایی بندگی و تواضع را در او مییابید و در نتیجه طالب رجوع به شخصیتی میشوید که با شدت بیشتری آن بندگی و تواضع را نشان دهد تا آنجایی که طالب زیبایی بندگی و تواضع در جمال محمّد صلی الله علیه و آله و آل محمّد علیهم السلام میگردید. همانطور که در سورهی تکاثر خودِ خداوند وعده میدهد که در راستای «علمالیقین» و نظر به جهنم با یقین علمی، رشدی حاصل میشود که انسانها با «عین الیقین» متوجه جهنم میشوند و با تأکید فراوان میفرماید: «ثُمَّ لَتَرَوُنَّها عَینَ الْیقین» سپس حتماً جهنم را با چشم یقین خواهید دید.
در مسیر توحید با نظر به آن جمال نهایی شرایط جدیدی برای قلبتان فراهم میشود که هر جمالی را صورت آن جمال نهایی مییابید و هر تواضعی را پرتوی از تواضعی میبینید که در محمّد و آل محمّد علیهم السلام بود و غیر آن تواضع و بندگی، تواضع و بندگی به حساب نمیآید. این است معنی سیر توحیدی به سوی مطلقِ حق که برای غیر حق اصالتی قائل نیست و اظهار میدارید: «وَ کُلُّ جَمَالِکَ جَمِیلٌ» و هر وجه از جمال تو که نمایان شود تماماً آن جمال، جمال نهایی نمایان شده است، یعنی میشود انسان به
جایی برسد که هر اسمی از اسماء الهی را در هر مظهری که میبیند محدود به آن مظهر نبیند بلکه آن مظهر وسیله باشد تا آن اسم را به عالیترین مرتبه بنگرد، چون قبل از آنکه مظهر دیده شود این مطلق است که دیده میشود. قرآن در همین رابطه میفرماید: «أَوَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ»(1)آیا پروردگار تو کافی نیست که بر هر چیزی مشهود است و بر هر چه نظر کنی او را بنگری؟ نحوهی حضور خداوند طوری است که همواره از هر چیزی خود را به صورت کامل مینمایاند و قبل از آنکه چیزی را ببینید خدا مشهود است، همین طور که شما قبل از آنکه همدیگر را ببینید نور را میبینید و چون نور را میبینید همدیگر را میبینید.
با توجه به اینکه خداوند مطلق وجود و حضور است اگر مشغول حجاب مظاهر نشویم و قلب خود را به حضور مطلق او منتقل کنیم او را در کاملترین اسم مییابیم. در این مقام است که قبل از اینکه اسمی را در محدودهی مظهر ببینید، مطلق آن اسم را میبینید و بر این اساس است که اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِجَمالِکَ کُلِّهِ» خداوندا! به نور جمالت که در همهی مظاهر به صورتی اَجْمل در ظهور است تقاضای من را برآورده ساز. حالا که مشخص شد «همهی جمال تو جمیل» است و در هر مظهری میتوان به کاملترین حالت بر جمال تو نظر کرد تقاضای من تجلی نور جمال تو است از هر منظری. اول از جمالش شروع کردی و به اجمل رسیدی و در انتها مرحلهی عالیهی توحید ظهور کرد که همهی
1) سورهی فصلت، آیهی 53.
عالم را مظهر نورِ اجملِ او میبینید و قبل از اینکه آن مظهری که جمال او را مینمایاند، محدودیت خود را بر آن حقیقت مطلق تحمیل کند، حق به کاملترین جلوه، جمال خود را مینمایاند و شما را در آن اسم به حقِّ مطلق منتقل میکند. همانطور که میتوانید در نظر به قرآن چنین مراحلی را طی کنید. ابتدا در قرآن تدبّر میکنید و همچنان تدبّر را ادامه میدهید تا متوجه میشوید چقدر مطالب آن متعالی است. ابتدا مطالب آن را مطالعه میکنید و متوجه عالیبودن آنها میشوید، ولی بعداً چون متوجه عالیبودن مطالب هستید تلاش میکنید آن حقایق متعالی را پیدا کنید. در مورد نظر به حقِّ مطلق هم وقتی متوجه شدید حضرت ربالعالمین در هر حال در مطلقِ کمال و حضور است و قلب سالک این نحوه بودن را برای خداوند شناخت یقیناً به اینجا میرسد که هرچه در این عالم مینگرد بر این مبنا مینگرد که او در هر اسمی که جلوه کند به صورت مطلق جلوه میکند و لذا هر حادثهای را به نور آن جمال مطلق مینگرد. دیگر حادثه نیست که او را متوجه نور مطلق خدا میکند بلکه حادثهها و مظاهر، همه آینهی نمایش آن نور مطلقی هستند که میشناسد و از طریق آن مظاهر به آن مطلق مینگرد.
سعی کنید در نظر به اسماء الهی به دنبال تعریف آن اسماء نباشید، سعی بفرمایید آنها را با چشم قلب بنگرید. در مورد اسماء الهی فرمودهاند: «مَنْ لَمْ یذُقْ لَمْ یعْرِف»(1)هرکس آن را نچشد نخواهد شناخت.
1) سید حیدر آملی، جامعالأسرار، ص 95.
یا قرآن در بارهی آن میفرماید: «إِنَّ فِی ذَلِکَ لَذِکْرَی لِمَن کَانَ لَهُ قَلْبٌ»(1)یعنی در قرآن حقایقی هست برای تذکر که با نظر به آنها نمایان میشوند و کسی میتواند آنها را دریابد که با قلب خود به آنها نظر کند. زیرا:
دل
شناسد که چیست جوهر عشق
عقل
را زَهرهی بصارت نیست
چیزی که خودش تماماً ظهور است با تعریف معلوم نمیشود باید راه نظرکردن به او را در خود رشد دهیم. گفت:
او
هست نهان و آشکار است جهان
بل
عکس بود شهود اهل عرفان
بل
اوست همه، چه آشکارا، چه نهان
گر
اهل حقی غیرِ یکی هیچ مدان
به همین جهت نفرمود: «لِمَنْ کان لَهُ عقل» زیرا به نور قلب میشود نور اسمای الهی را نظاره کرد.
کِی
کور به سمع بیند الوان و صُوَر؟
یا
کر به بصر شنود الحان و نغم؟
در همین رابطه حضرت امام حسین علیه السلام میفرمایند: «أَیَکُونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُّهُورِ مَا لَیْسَ لَکَ حَتَّی یَکُونَ هُوَ الْمُظْهِرَ لَکَ مَتَی غِبْتَ حَتَّی تَحْتَاجَ إِلَی دَلِیلٍ یَدُلُّ عَلَیْکَ وَ مَتَی بَعُدْتَ حَتَّی تَکُونَ الْآثَارُ هِیَ الَّتِی تُوصِلُ إِلَیْکَ عَمِیَتْ عَیْنٌ لَاتَرَاک...»(2)خداوندا! آیا غیر تو چیز دیگری ظهوری دارد که تو آن ظهور را نداری تا او مُظهِر تو گردد؟ کی نهان شدی تا نیازت به دلیل باشد که تو را بنمایاند، کی دور شدی تا مخلوقاتت، انسانها را به تو رسانند، کور است دیدهای که تو را نبیند.
در دعای سحر همین را میخواهند متذکر شوند که خداوند در جمال اسماءاش دیدنی است و در فرازی که مورد بحث است شما جمال حضرت رب العالمین را در جزء جزء این عالم نگاه میکنید و میبینید و تحت تأثیر تجلیات نوری آن اسم قرار میگیرید. زیبایی جاری در هستی به شکلهای مختلف در مظاهر مختلف برای شما تجلی کرده تا شما را از جمال به اَجمل منتقل کند. هر اندازه روح انسان مصفاتر باشد تجلی آن اسم کاملتر خواهد بود و این بستگی دارد به سیر عبودی شما تا آنجایی که دیگر شیطان نمیتواند کاری انجام دهد، چون خودی برای انسان نمیماند که شیطان خود را به آن متصل کند و وارد شود.
پس از آنکه به نور اسم بهاء و جمال نظر کردید، به اسم جلال مینگرید و اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ جَلالِکَ» خدایا از تو نور جلالت را طلب میکنم. اسم جلال بر عکس اسم جمال است. در اسم جمال به تماشای زیباییهایِ حق مینشینید ولی با تجلی اسم جلال، شکوه حق در جان شما نمایان میشود و جنبهی خوف از جلال الهی بر قلب شما غلبه میکند. خداوند با تجلی اسم جمال و اسم جلال، قلب مؤمن را در تعادلِ بین خوف و رجاء قرار میدهد و حضرت باقر علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «إِنَّهُ لَیْسَ مِنْ عَبْدٍ مُؤْمِنٍ إِلَّا فِی قَلْبِهِ نُورَانِ نُورُ خِیفَةٍ وَ نُورُ رَجَاءٍ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ یَزِدْ عَلَی هَذَا وَ لَوْ وُزِنَ هَذَا لَمْ یَزِدْ عَلَی هَذَا»(1)هیچ
1) الکافی، ج 2، ص 67.
بندهی مؤمنی نیست مگر آنکه در قلبش دو نور هست، نورِ خوف و نورِ رجاء، اگر آن دو را با هم وزن کنند هر دو مساوی خواهند شد.
خداوند با اسم جمالِ خود امید اتصال به رحمتش را در شما ایجاد میکند و یک نحوه مؤانست با خود را برای شما فراهم میکند و با اسم جلالش جنبهی متعالیاش را بر قلب شما مینمایاند و قلب باید بتواند محل جمع هر دو نور باشد. خداوند از یک طرف آنچنان خود را به نمایش گذاشته که بر هرچه بنگری جمال حق را میبینی و از طرف دیگر قلب متوجه میشود او بسیار متعالیتر از این حرفها است.
انگشتهای خود را نگاه کنید! این زیباییها و نظمِ دقیق آنها نمایانکنندهی جمال حضرت حق است و قلب شما میتواند با او از این طریق اُنس بگیرد. از طرف دیگر هرچه مینگرید به حقیقت آن زیبایی و نظمی که در انگشتهایتان نمایان بود نمیرسید و مییابید که او اَجَلّ از آن است که بتوان به آن دست یافت و لذا اسم جمال و جلال هر دو در انگشتان شما نمایان است و قلب میتواند به هر دوی آنها نظر کند و آن دو را جمع نماید. همان نوع جمعبودنی که در آیهی «هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»(1)مطرح است که میگوید همان خدایی که اول است، آخر است و همان خدایی که ظاهر است، باطن است. یعنی در هر مظهری میتوان اولبودن و آخربودن و ظاهربودن و باطنبودن او را یافت. اسم جمالش صورت اسم اول و ظاهر است و اسم جلالش صورت اسم آخر و باطن میباشد.
1) سورهی حدید، آیهی 3.
وقتی دست بنده را میبینید که حرکت میکند حیات را میبینید. از طرفی هرچه نگاه میکنید حیات را پیدا نمیکنید زیرا همین حیات که از حرکات دست بنده به راحتی ظاهر است اَجلّ از آن است که به صورت کامل، ظاهر شود. هر اندازه بنگرید تا حیات جاری در عالم را بنگرید قلبتان مییابد که موضوع بالاتر از آن است و به یک اعتبار هیبتش قلب را میگیرد. بهترین جایی که انسان میتواند اسم جلال حق را درست ببیند مسجدالحرام و حرمهای ائمه علیهم السلام است. هیبت و عظمت حضرت ربالعالمین را در منظر کبریایی در جایی مثل مکهی معظمه میتوان بهخوبی مشاهده کرد. به نظر میرسد چون میخواهند باطن و ظاهر منطبق بشود به ما دستور دادهاند ظاهر مکه را نیز با شکوهِ هرچه تمامتر به صورتی مرتفع بسازیم، همینطور که مستحب است مساجد از سایر ساختمانها بلندتر باشد و یا حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام شکوه داشته باشد تا در عین ظهور اسم جمال الهی، متذکر اسم جلال الهی نیز باشند. بر زائر خانهی خدا و ائمهی معصومین علیهم السلام است که با نظر به جمال، از جلال حق غافل نشود و یا با نظر به جلال از جمال او محروم نگردد، همینطور که باید شکوه مساجد را حفظ کنیم ولی مساجد را به زینت آلوده نکنیم. چون در روایت داریم وقتی حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف تشریف میآورند زینت مساجد را خراب میکنند. در حالیکه شکوه مساجد را حفظ میکنند.
در سیر توحیدی، به لطف الهی در عین آنکه متوجه جمال حق میشوید، جلال حق خود را مینمایاند و میبینید حضرت حق خیلی بالاتر
از این حرفها است، چون در عین آنکه او جمال است، جلال است. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» هم نمایش اسم جمال حق بودند و مسیر لطف حق به مردم شدند و هم نمایش اسم جلال حق بودند و زمانه هرگز نتوانست عظمت ایشان را درک کند و حتی وقتی در محضر ایشان قرار میگرفتی در عین اُنس با جمال ایشان، جلال ایشان بر قلبها حاکم میشد. رفقا میگفتند در نوفل لوشاتو که حضرت امام«رضواناللهعلیه» تشریف داشتند افراد میآمدند و نزدیک در مینشستند. آقای فخر الدین حجازی«رحمةاللهعلیه» جهت ملاقات با امام از ایران به پاریس آمده بودند، همان نزدیک در نشستند. امام ایشان را شناختند و فرمودند: آقای فخرالدین تشریف بیاورید بالا. آقای فخرالدین دست و پایشان را گم کردند و تا آمدند بروند بالا چند بار نزدیک بود زمین بخورند. به دنبال این باشیم که جلال الهی را در مظاهرِ جلال او بنگریم تا بر قلب ما تجلی کند و طالب تجلی بیشتری از نور جلال الهی باشیم تا در اثر آن تجلی انانیّت ما هرچه بیشتر زدوده شود. با نظر به اسم جلال است که حافظ از خدا تقاضا میکند:
روی
بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن
سوختگان را تو بگو باد ببر
جلال خداوند را در حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» دیدیم. «اَجَلِّ» آن نور را از خدا در جمال حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف طلب میکنیم. اینکه در روایت داریم؛ روز قیامت هیچ چشمی نمیتواند فاطمهی زهرا علیها السلام را ببیند به جهت آن است که آن حضرت با مظهریت اسم جلال وارد صحرای محشر
میشوند.(1)
نظر به جلال خداوند مشکلتر است، جمال الهی خودش سراغ انسان میآید ولی باید به دنبال جلال او رفت و بر اساس نور اسم جلال الهی است که انسان را به راحتی به آستانهی قرب راه نمیدهند. گفت:
چو
پردهدار به شمشیر میزند همه را
کسی
مقیم حریم حرم نخواهد شد
اسم جلال با آنهمه عظمت، نوری است که مطلوب اولیاء الهی است و در این فراز نهتنها طالب جلوهای از آن بلکه طالب عالیترین جلوه هستید تا بهکلی از دست خودتان راحت شوید و سیر توحیدیتان به جایی برسد که قبل از اینکه چیزی را بنگرید آن چیز مظهری از تجلی اسم جلال او باشد و این سیر ادامه یابد تا همهی عالم را مظهرِ نور اَجَلّ حضرت حق بنگرید و هرجا جلال او را ببینید همهی او را با صفت «جلیل» دیده باشید.
این حرف درستی نیست که میگویید ما اسماء را نمیفهمیم، خداوند خودش خود را با همین اسماء به شما معرفی کرده است، به قلبتان رجوع نکردهاید، به عقلتان رجوع کردهاید و میخواهید با عقل بنگرید. در موضوعِ ارتباط با اسماء الهی باید چشم قلب را بهکار گرفت، زیرا:
گر
هزاران گوشها صف بر زنند
جمله
محتاجان چشم روشناند
1) از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت داریم: روز قیامت چون فاطمه علیها السلام خواست از صحرای محشر بگذرد، منادی از پشت پرده ندا میکند: ای اهل محشر! چشمان خود را از فاطمه علیها السلام بپوشانید تا عبور کند «یا مَعْشَرَ الْخَلائِق! غُضُّوا اَبْصارَکُمْ حَتّی تَجُوزَ فاطِمَة».بحارالانوار، ج43، ص220.
قلبتان به اسماء الهی آشنا است، به قلبتان رجوع کنید تمام این اسماء را میشناسید. ما هنوز عادت نکردهایم ذاتبین باشیم تا اسماء الهی را در منظر خود بیابیم و به همین جهت وقتی میخواهیم جلال الهی را بنگریم به دنبال چیزی هستیم که جلال را نشان دهد در حالیکه اگر جلال الهی را بشناسیم در هر منظری آن را مییابیم، چه در کوه و دشت و چه در جمال اولیاء، آنوقت توانستهایم خدا را پیدا کنیم و مییابیم خودِ جلال و کبریایی و جمال و بهاء در صحنه است. قلب شما کبریایی را میشناسد همانطور که میبیند خودِ عظمت در صحنه است، با نظر به اسماء الهی با خدا مرتبط میشوید و او را میخوانید. همانطور که خودش فرمود: «فَادْعُوهُ بِها»(1)او را به نور اسماء حُسنایش بخوانید تا او نیز با نور اسماء حُسنایش بر قلب شما تجلی کند و شما با معبود خود مأنوس شوید، دیگر فرقی نمیکند او با کدام اسم بر شما نظر کند. بنا به فرمایش امام خمینی«رضواناللهعلیه»: پارهای از قلوب «خوفی» است که خدایتعالی بر آنگونه قلبها به جلال و عظمت و کبریا و هیبت تجلی میکند و بعضی از قلوب هر دو جهت را دارا است که خداوند بر آنها به جلال و جمال و صفات متقابله تجلی میفرماید و یا به اسم اعظمِ جامع تجلی کند که این مقام به خاتم انبیاء و اوصیاء آن حضرت اختصاص دارد، ولی دیگر اولیاء چنین نیستند زیرا به هریک از آنان پروردگارشان به اسمی که مناسب حالش بوده تجلی کرده است یا به صفات جمال، مانند حضرت ابراهیم علیه السلام یا به صفت جلال، مانند حضرت یحیی علیه السلام که قلبش خاضع و خاشع و منقبض
1) سورهی اعراف، آیهی 180.
بود و جلوهی عظمت و کبریا را مشاهده کرده بود، یا پروردگار به صفت جمال تجلی فرماید همانطور که بر حضرت عیسی علیه السلام تجلی فرمود.(1)این احوالات در عین جمع بین خوف و رجاء، بر قلب اولیاء الهی غلبه می کند.
خدا به حقیقت خودش ما را از طریق اسماء حسنایش با خودش آشنا بگرداند.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) امام خمینی«رضواناللهعلیه»، شرح دعای سحر، ترجمهی سید احمد فهری، ص 52.
بسم الله الرحمن الرحیم
)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عَظَمَتِکَ بِأَعْظَمِهَا وَ کُلُّ عَظَمَتِکَ عَظِیمَةٌ(
)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعَظَمَتِکَ کُلِّهَا(
)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ نُورِکَ بِأَنْوَرِهِ وَ کُلُّ نُورِکَ نَیِّرٌ(
)اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِنُورِکَ کُلِّهِ(
خداوند میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها»(1)همچنانکه حضرت علی علیه السلام در دعای کمیل نظر به اسماء الهی دارند و عرضه میدارند: «وَ بِأسْمائِکَ الَّتی مَلَأتْ اَرْکانَ کُلِّ شَیئ» خداوندا! به نور اسماءات که بنیان هر چیزی را فرا گرفته، تقاضا دارم. خواندن اسمای الهی به این معنی است که به نور آن اسماء و با نظر به آنها با خدا ارتباط پیدا کنید. همان خدایی که مقصد همهی انسانها و مطلق کمال است. پس راه ارتباط با کمالِ مطلق، شناخت و معرفت صحیح به نحوه و جایگاه اسماء الهی است تا آن اسماء به قلب انسان تجلی کند و عملاً انسان به خداوند معرفت لازم را پیدا کند، چون تنها وقتی اسماء الهی بر قلب انسان تجلی کرد انسان خدا را خواهد شناخت. معرفت حقیقی این نیست که انسان فقط بداند خدایی هست، معرفت حقیقی آن است که انسان خدا را پیدا کند. به همین جهت در شناخت اسماء الهی بحث تجلی آن اسماء مطرح است،
1) برای خدا اسمای حسنایی هست پس او را به آن اسماء بخوانید. سورهی اعراف، آیهی 180.
ما میتوانیم زمینهی آن تجلی را فراهم کنیم و از خدا بخواهیم با تجلی اسماء با ما حرف بزند و از این طریق، ارتباط ما با خدا برقرار شود.
عرض شد خودِ خداوند نور دعای سحر را بر قلب مبارک حضرت باقر علیه السلام انداخت تا حضرت به آن صورت با او سخن بگویند. به عبارت دیگر این دعا مثل سایر ادعیه، تجلی نور خدا به قلب اولیاء الهی است.
به مدد الهی اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عَظَمَتِکَ بِأَعْظَمِهَا وَ کُلُّ عَظَمَتِکَ عَظِیمَةٌ، اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعَظَمَتِکَ کُلِّهَا» در این فراز از حضرت حق تقاضا میکنید که نور عظمت خود را بر جان شما متجلی کند تا بتوانید از این طریق به او معرفت پیدا نمایید. عرضه میداریم از تو، تو را میخواهیم، اما به نور عظمتت. در جای دیگر عظمتی نیست که از خدا بخواهیم آن عظمت را به ما بدهد. از آن طرف چون بین ذات و صفاتِ خداوند اتحاد هست و یک خدا نداریم و یک عظمت، پس با تجلی نور عظمت از ارتباط با حضرت معبود برخوردار میشویم. در واقع در این فراز «ذات» را به نور عظمت میخوانیم، زیرا بنا بر قاعدهی «بسیطالحقیقة کُلُّ الأشیاء و لیس بِشَیئٍ منها»(1)آن حقیقت بسیط از یک طرف به جهت وحدت ذاتیاش شامل همهی اشیاء میشود و از طرف دیگر چون بسیط الحقیقة است هیچکدام از اشیاء نیست و به این اعتبار با تجلی یک اسم، انسان از تجلی سایر اسماء به صورت اجمال بهرهمند میشود و به حقِّ مطلق میرسد، منتها از دریچهی آن اسم خاص.
1) محقق سبزواری، التعلیقات علی الشواهد الربوبیه، ص 464.
در رابطه با مقام بسیط الحقیقة بودن حضرت حق و جامعیت آن مقام نسبت به همهی کمالات، حضرت علی علیه السلام در وصف خداوند میفرمایند: «هُوَ الَّذِی اشْتَدَّتْ نِقْمَتُهُ عَلَی أَعْدَائِهِ فِی سَعَةِ رَحْمَتِهِ وَ اتَّسَعَتْ رَحْمَتُهُ لِأَوْلِیَائِهِ فِی شِدَّةِ نِقْمَتِه»(1)اوست خدایی که با همهی وسعتی که رحمتش دارد، کیفرش بر دشمنان سخت است و با سختگیری که دارد، رحمتش همهی دوستان را فرا گرفته است. چنانچه ملاحظه میفرمایید حضرت نشان میدهند که رحمت خداوند برای اولیائش در شدت سختیها واقع است و نقمت و سختی او بر دشمنانش در وسعت رحمت واقع میشود و این همان مقام وحدتی است که اضداد را جمع میکند. او کُلُّ الأشیاء است در عین واحدبودن، و همانطور که حضرت حق در عین اَحدبودن جامع همهی صفات میباشد، خلیفةالله نیز به جهت قرب به مقام حضرت احدی مستجمع صفات متقابله است. در تفسیر اینکه خداوند فرموده انسان را با دو دست خود آفریدم(2)
گفتهاند؛ منظور دو دستِ جمال و جلال بوده است.(3)و در همین رابطه در وصف انسان کامل گفتهاند:
ای وجودت مظهر اسماء حسنی آمده
وی ز جودت جملهی عالم هویدا آمده
ظاهرت مجموعهی مجموعِ عالمها شده
باطنت مرآت ذات حق تعالی آمده
در فضای دعای سحر دو نکته وجود دارد. یکی مسئلهی اسمائی است که باید بشناسیم و دیگر اینکه از طریق این اسماء با خداوند مرتبط شویم. مثلاً به نور عظمت الهی همهی عظمتها را که در مظاهر مختلف تجلی میکند در ذات حق بنگریم تا همهی آنها را عظیم ببینیم و از او بخواهیم حالا که میخواهی با عظمتت با ما برخورد کنی ما را تا کجاها جلو ببر. ابتدا باید اسم را بشناسیم و معنی اینکه خداوند میفرماید: «وَ لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِها» را بفهمیم و متوجه باشیم با نظر به اسماء الهی میتوان با خداوند مرتبط شد و بدانیم راه دیگری جهت ارتباط با خدا نیست. یک خدایی نیست که این اسماء را دارد، خدا یعنی حیّ. خدا یعنی قیّوم.(1)
همهی این اسماء با ذات اتحاد دارند و تنها در جلوات مختلفاند. به همین جهت به لطف الهی سالک به جایی میرسد و در وحدانیتی قرار میگیرد که همهی اسماء آنجا یک نور میشوند. همهی اسماء را در ذات حق میبیند که حکما به آن «علم اجمالی در عین کشف تفصیلی» گویند و عرفا آن را «شهودُ المفصلِ مجملاً» نامیدهاند. عرض بنده آن است که ابتدا باید متوجه بود یک خدا نداریم یک عظمت، یک خدا نداریم یک جلال. خدا همان جلال است منتها به اندازهی ظرفیت سالک و تقاضای روحانی او خود را به اسم خاص برای او مینمایاند بدون آنکه از بقیهی جلوات محرومش کند. در توجه به خداوند از طریق اسمای حسنا، دیگر
1) حضرت صادق علیه السلام در توصیف خداوند برای ابیبصیر شرح میدهند که؛ «اَلْعِلْمُ ذاتِه وَ لا مَعْلومَ وَ السَّمْعُ ذاتِه وَ لا مَسْموعَ...» علم، ذاتی خداوند بود در حالیکه معلومی نبود و سمع، ذاتی خداوند بود در حالیکه شنیده شدهای نبود.(الکافی، ج 1، ص 107)
خداشناسی ما محدود به خداشناسی ذهنی نیست، وگرنه نمیتوان از طریق قلب خود با خدا اُنس برقرار کرد و عملاً در زندگی بیخدا میشویم. بعد از آنکه متوجه اسماء و جایگاه آنها شدیم میرسیم به اینکه خداوند با اسماء خود جلوه میکند و همهی انبیاء و اولیاء و عرفا به نور اسماء الهی با خداوند مرتبط میشوند و نه اینکه کسی بتواند با ذات خداوند مرتبط باشد. وقتی متوجه شدیم خداوند با اسماء خود جلوه میکند میفهمیم حضرت حق در جلوهی عظمت، یک حقیقت است در خارج که سالک با قلب خود میتواند او را درک کند و از او بهرهمند شود. همانطور که وقتی میگوئید «الله اکبر» و با قلب خود به واسطهی کبریایی حق - به عنوان یک حقیقتِ واقع در خارج- به حق نظر میکنید، نور کبریایی حق به قلب شما تجلی میکند و احوالاتی مناسب آن به شما میرسد.
توصیه به خودسازی به این معنی است که بتوانید قلب را جهت نظر به حقایق اسماء آزاد نمایید و این با آزادشدن قلب از اعتباریات و کثرات محقق میشود تا در نتیجهی آزاد شدن از اعتباریات، آن حقیقتِ وحدانی را با نظر به اسمای حُسنایش ملاحظه کنید و معنی سلوک عرفانی همین است. گفت:
تا
خون نکنی دیده و دل پنجه سال
از
قال تو را ره ننمایند به حال
پنجاه سال باید خون دل خورد و توجه دل را از کثرات برگرداند تا آرامآرام قلبِ انسان حقیقتبین شود. وقتی هنوز میخواهید بدانید آن
شخص و آن شئ چه شکلی است، کجا توانستهاید دیده و دل را خون کنید. به قول بابا طاهر باید:
بسازم
خنجری نیشش ز فولاد
زنم
بر دیده تا دل گردد آزاد
این یعنی کنترلکردن دیده و دل از رجوع و توجه به کثرات و اعتباریات. چون اینها نمیگذارد انسان حقیقت را ببیند. معلوم است که کار آسانی نیست ولی نتیجهبخش است. گفت:
بس
بلا و رنج بایست و وقوف
تا
رهد آن روح صافی زین حروف
سخن عرفا این است که باید بتوان از «علم» به «عین» سیر کرد و از حروف و مفهوم به نور حقیقتِ «اسم» رسید. زحمتش در این حدّ است که باید از حروف آزاد شد بعد از آن متوجه می شوید حقیقت خودش پیدا است. اولین کاری که در این فراز از دعا باید انجام دهید این است که خودِ عظمت را با توجه قلبی و روحِ ذاتبینی پیدا کنید و به دنبال چیزی که عظیم است نگردید تا به خودِ عظمت نظر کنید. در این مورد هم همان مثالی که در رابطه با حیاتِ دست عرض شد کمک میکند، شما ابتدا دستی را که حیات دارد میبینید ولی آرامآرام و با توجه قلبی خودِ حیات را مییابید و متوجه میشوید حیات به خودی خود یک واقعیت است. ما عادت کردهایم که حیات را در چیزی ببینیم و این عادت نمیگذارد با حضرت حیّ روبهرو شویم و خدا را پیدا کنیم. خدا که حیاتِ دست من نیست، خدا حیات است. حیاتِ دست من جلوهای از حیات او است که با حجابِ دست من آنطور که هست رخ نمینماید، مگر اینکه بتوانید خودِ حیات را بنگرید. در ابتدای امر هرچه میخواهید «حیات» را ببینید حیاتِ
دست من نمیگذارد حیات را ببینید مگر اینکه ماوراء دست من و با نور قلب به ذاتِ حیات بنگرید، در آن صورت است که میتوانید بگویید:
به هر شکلی که خواهی جامه میپوش
که
من آن قد رعنا میشناسم
اگر انسان حقیقت را در اسماء مختلف دید و اگر ذات حیات را یافت آن حیات در هر مظهری که باشد نظرتان به آن حقیقت می افتد، به جای اینکه دستی ببینید که حیات دارد، حیات مطلق را که یک حقیقت واحدی است در دست هم میبینید.
در این فراز از دعای سحر متوجه حقیقت و ذات عظمت میشوید، همان عظمتی که در دعای کمیل مدّ نظر قرار میدهید و به ذات احدی اظهار میدارید: «وَ بِعَظَمَتِکَ الَّتِی مَلَأَتْ کُلَّ شَیْءٍ» به نور عظمتات که همهی اشیاء را پر کرده. یعنی حضرت مولیالموحدین علیه السلام هر چیزی را مظهر عظمت الهی مییابند و به جای آنکه به آن چیز بنگرند از منظر نور عظمت به آن چیز مینگرند. همینطور که هر وقت خواستید نور را ببینید فقط باید به آن نظر کنید ولی اگر بخواهید در جایی دیگر دنبالش بگردید، نمیبینید. شما فوق نظر به محسوسات با نفس ناطقهی خود به نور نظر میکنید و آن را مییابید. همین حالا بدون هرگونه تلاشی نور را در منظر خود دارید و به کمک آن دارید اطراف را مینگرید و اگر پرسیدید نور کو؟ دیگر رابطهتان با آن قطع میشود و به دنبال چیزی میگردید که تماماً پیدا است. گفت:
چو
گوید مرغ جان یا هو، بگوید فاخته کوکو
بگوید
چون نبردی بو نصیبت انتظار آمد
ارتباط با حقایق از طریق قلب محقق میشود نه از طریق فکر به همین جهت میفرمایند جای سؤال نیست، جای نظر کردن است. گفت:
اسرار
طریقت نشود حل به سؤال
نِی
نیز به درباختن حشمت و مال
وقتی میپرسید نور کو؟ میخواهید نور را با غیر نور ببینید. معلوم است که نسبت به نور محجوب میشوید. این برای سالک یک نقص است ، حتی اگر انتظار داشته باشد به کمک استدلالِ عقلی تا آخر جلو برود. همین عقل استدلالی در مرحلهای حجاب خواهد بود. مگر خدا گم شده است که میخواهید با استدلال پیدایش کنید؟ تعبیر «گمشدگان لب دریا» که حافظ بهکار میبرد همان کسانیاند که در حدّ استدلال متوقف شدهاند. میگوید چرا میخواهید خدا را تا آخر از طریق استدلال بهدست آورید.
گوهریکز صدف کون و مکان بیرون بود
طلب
از گمشدگان لب دریا میکرد
عموماً عادتهای ما در رابطه با نظر به حقایق دو مشکل ایجاد میکنند. یکی اینکه میخواهیم حقایق را با ساحت عقلِ استدلالی پیدا کنیم که مسلّم در این ساحت حقیقت به حجاب میرود. میگوییم به این دلیل نور هست که این دیوار را میبینم در حالیکه شما از این طریق نور را ندیدید بلکه به نور فکر کردید، بدون آنکه نفس ناطقهی شما با نور مرتبط شود. مشکل دیگر گرفتارشدن در ساحت حسّ است. وقتی میپرسید نور کو؟ به این معنا است که میخواهید از ساحت حسّ باصره نور را ببینید در
حالیکه باصره فقط حدود را درک میکند. وقتی میپرسید کو دیوار؟ از موضوعی سؤال کردهاید که شکل و حدود دارد و چشم به کمک قوهی باصره آن شکل را - که نور به آن میخورد و منعکس میشود- میبیند، در حالیکه نور مثل دیوار نیست، به همین جهت وقتی نفس ناطقه به آن نظر کرد میتواند آن را بیابد. این نشان میدهد شما یک استعداد دیگری غیر از قوهی باصره دارید که آن استعداد میتواند ذات روشنایی را ببیند. وقتی به خود رجوع کنید به واقع نور را میبینید نه اینکه از آن مطلع شوید. با اینکه نور را میبینید اگر از بنده بپرسید نور کو؟ بنده نمیتوانم آن را نشان دهم چون شما میخواهید از ساحتی که در آن ساحت نور پیدا نیست نور را دنبال کنید و از من در آن ساحت سراغ نور را میگیرید. به نفس ناطقهی خود رجوع نکردید تا نور را بنگرید، به حسّ باصرهی خود نظر کردید و در نتیجه نور را نیافتید - حسّ باصره محدودیتها را به کمک نور میبیند، نه خودِ نور را - شما یک بُعد دیگری دارید که از طریق آن بُعد نور را مییابید.
روشنترین چیز برای هرکس منِ او است. همینکه بخواهد آن را در ساحتی بنگرد که اشیاء را مینگرد خواهد گفت: «منِ مَن کو؟» در حالیکه منِ او نزد اوست که میگوید: من کو؟ عادتِ دیدن از طریق حسّ و عقلِ استدلالی، آن «من» را در حجاب میبرد. همینکه در حضور باشید من با تمام ادراکاتش در صحنه است و از آنها بهره میگیرد حتی از ادراکاتی که نسبت به خود دارد و به کمک آنها خود را درک میکند. اگر به وجودِ خود نظر کرد و فقط رجوع کرد - نه اینکه فکر کند-
منِ او در حضور است و او همان حضور خواهد بود. در رابطه با نظر به خدا - خدایی که از نفس ناطقهی هرکس برایش حاضرتر است- نیز موضوع از این قرار است. همینکه انسان خود را در حضور آورد با خدا روبهرو است و با نور عظمت مرتبط است. وقتی انسان توانست با حقیقت مرتبط شود مصداقها و مظاهرِ آن حقیقت بهخوبی شناخته میشوند. یعنی با چشم حق به مظاهر مینگرد و راه ارتباط کامل با حقیقت را مییابد. در همین رابطه حضرت صادق علیه السلام نسبت به آیهی «وَ لِلّهِ الأَسماءُ الْحُسنی فَادعُوهُ بِها» فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا»(1)سوگند به خدا ما همان اسماء حسنایی هستیم که از بندگان هیچ عملی پذیرفته نمیشود مگر با معرفت به ما. اگر کسی توانست خدا را در اسماء حسنایش پیدا کند و نه در ذات، و متوجه شد تفصیل اسماء حسنا در جمال اهلالبیت علیهم السلام به نمایش آمده، همان گرایشی که به خدا دارد او را به محبت فوقالعاده نسبت به اهلالبیت علیهم السلاممیرساند.
این نوع مباحث باب خوبی را در معارف الهی بر روی انسان باز میکند به طوری که اصلاً چیزی به نام شک نسبت به توحید و نبوت و امامت و معاد در جان انسان باقی نمی گذارد. با طرح موضوعات اسماء الهی جاهلانه ترین فکر، فکری است که به حضور خداوند و تجلیات نوری
1) الکافی، ج1، ص 144.
حضرت حق شک کند. شکها و شبههها به جهت آن است که افراد را از اول در حجاب راه بردهایم.
وقتی راه ارتباط با نور عظمت را یافتید، آن نور را به خوبی در جمال امیرالمؤمنین علیه السلام میبینید، عمده آن است که اسم عظیم را بشناسید تا در حرکات و سکنات حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام آن را بیابید و برای همیشه متوجه باشید عادت به دیدن نور در موضوعاتِ حسّی و یا یافتن آن از طریق استدلال، ما را گرفتار «کوکو؟» میکند.
در مورد اسم عظیمِ خداوند کافی است خودتان را بدون هرگونه ذهنیتی، در حضور نور عظمت بیابید تا آن نور بر جان شما تجلی کند. هر اسمی قاعدهاش همین است. خدا را نباید از غیر خدا سراغ گرفت، خدایی که از معلولها متوجه وجودش شویم خدای ذهنی و انتزاعی است و چنین خدایی به حضور نمیآید. خدای واقعی با تجلی اسماء حُسنایش خود را مینمایاند، سوء عقیده و سوء اخلاق از موانع تجلی اسماء الهی است، کینه نسبت به مؤمنین، حبّ شهرت، خودنمایی و امثال اینها نمیگذارند که خود را در حضور حق بیابیم و انوار اسماء الهی بر جان ما تجلی کند. اولیاء خدا برای اینکه یک جلوه از عظمت حضرت ربالعالمین به قلبشان برسد حاضرند همه چیزشان را بدهند. اینکه شریعت الهی میفرماید گناه نکنید برای این است که با رفع صفات رذیله إنشاءالله به حضور روید. وقتی بدانید به کجا میروید و معنی ارتباط با اسماء الهی چیست خیلی راحت دستورات شرعی را عمل میکنید، چون در ازاء رعایت آن دستورات به
شما دعای سحر میدهند تا خداوند را با عالی ترین جلوات ملاقات کنید، مشروط بر آنکه از هر چیزِ غیر الهی دل بر کنید.
عرض بنده در رابطه با اسماء الهی این است که ابتدا باید مشخص شود کجا باید به دنبال حقیقت بگردیم، اگر راه مشخص شد همهی شما تلاش لازم را خواهید کرد. اول باید بدانیم خودمان را در بیراههها خسته میکنیم، کافی است در ساحت حضور قرار گیریم در آن صورت مییابید که با حق مرتبط هستید و عملاً حق به سراغ شما میآید. اگر خداوند به نور عظمت تجلی فرمود یکمرتبه به طرز خاصی احساس تواضع میکنید. احساس تواضعی که در مقابل حق دارید مژده ای است که حق به اسم عظمت بر جان شما تجلی کرده است. وقتی روح به حضور حق برود و تجلی اسماء الهی برایش ممکن شود، دعای سحر نتایج فوقالعاده به همراه میآورد. اگر دعای مباهله را ملاحظه کنید میبینید بسیار شبیه دعای سحر است و پنجتن علیهم السلام برای پیروزی اسلام بر مسیحیان نجران خداوند را با آن اسماء خواندند و حضرت حق با آن اسماء تجلی فرمود و همهی قدرت سران مسیحیان را در آن برهه نفی کرد. به نور اسماءِ مطرحشده در آن دعا هیبت و شکوه حضرت ربالعالمین آنچنان بر قلب مبارک آن پنج انسان معصوم تجلی کرد که رهبر مسیحیان میگوید کسانی را دارم میبینم که اگر دعا کنند آسمان بر زمین فرود آید، فرود میآید.
با توجه به نظم خاصی که در هر فراز از دعای سحر هست میتوان به نتایج و بصیرت خوبی رسید. ابتدا میگویید: خدایا از عظمتت میخواهم و
در چنین رجوعی به حضور میروید. عظمت همان اسم عظیم حضرت ربالعالمین است. پس حق را میخواهید اما به جلوهی نور عظمت تا متذکر بندگی خود شوید - هرکدام از این اسماء نور عجیبی دارند- بعد از آن که طلب تجلی نور عظمت را نمودید میگویید خدایا من آن عالیترین عظمت را تقاضا میکنم که تمام وجودم را در مقابلت خاکستر کند. آنچنان شکوه عظمت تو قلب من را تحت تأثیر قرار دهد که من در اوج تواضع، فقر ذاتی خود را ببینم، که واقعاً حقیقت هرکس همین است.
عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عَظَمَتِکَ بِأَعْظَمِهَا» خدایا از عظمت تو طلب میکنم آنهم به اعظم آن عظمت. به اعظم عظمت نظرکردن یعنی طالب تجلی شدیدترین نحوهی عظمت بودن. همانطور که وقتی میگویید خدایا به لطف خودت این کار را بکن، به این معنی است که طالب تجلی نور حق به اسم لطیف هستید. در تجلی نور عظمت به اعظمِ آن، تقاضای شدیدترین نحوهی عظمت را دارید. به قول حافظ:
روی
بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن
سوختگان را تو بگو باد ببر
با کدام تجلی است که اگر خدا روی بنماید وجود انسان هم از یاد انسان میرود و دیگر به خودش نظر ندارد؟ این همان تجلی به نور عظیم است بِأعْظَمِها. تقاضا میکنی نهتنها هرگونه توهمی که از خودم دارم بسوزد، وقتی سوخته میشوم آن خاکستری هم که از من میماند آن را هم بگو باد ببرد تا هیچ آثاری از من در میان نباشد که حجاب نظر به تو گردد. در آن حالت دیگر به لطف الهی هیچ نظری برای سالک جز نظر به حق نمیماند. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» تا به این درجه نرسیدند منشأ چنین
حادثهی بزرگی در تاریخ معاصر نشدند، چون خود را نفی کردند، مظهر عظمت حق شدند. عظمت حق از طریق امام«رضواناللهعلیه» آنقدر متعالی جلوه کرد که عظمت پوشالی رژیم شاه هیچ شد. حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» به عظمت اسلام نظر داشتند و ملاحظه کردند ظلمات شاهنشاهی میخواهد اسلام را خوار کند. تلاش کردند عظمت حقیقی مربوط به اسلام را به صحنه بیاورند تا عظمت دروغین نظام شاهنشاهی نفی شود.
کسی که عظمت حق بر قلبش جلوه کرده عظمتهای پوشالی را چیزی نمیبیند که برای آنها جا باز کند، او عظمت حقیقی را می نمایاند. همینکه خداوند بر قلب شما عظمت خود را انداخت، با عظمت وَهمی و دروغینی که قوهی واهمه برایتان ساخته، درگیر میشوید. مطابق نور خدا عمل کردن موجب میشود که آن عظمتِ وَهمی برود و انسان حق را از باطل تشخیص دهد. این مقام، مقام کسانی است که پس از ایمان به حق با عملی که مطابق آن انجام میدهند به مقام «عَمِلُوا الصالحات» میرسند که خداوند در وصف آنها میفرماید: «فَأُوْلَئِکَ لَهُمُ الدَّرَجَاتُ الْعُلَی»(1)آنها را درجات عالی هست. چون با نظر به نور الهی متوجه جنبهی عالیتری از آن نور میشوند و طالب درجهی برتری از نور عظمت میگردند، تا آنجا که در یک بازبینیِ جامعتر متوجه میشوند همهی انوارِ نور عظمت، اعظم است و لذا میگویند: «وَ کُلُّ عَظَمَتِکَ عَظِیمَةٌ» درست است که ابتدا از خدا تقاضا میکند جلوهی اعظم از نور عظمتِ خود را به قلب من بینداز ولی به جایی می رسد که هرچه میبیند همهی نورهای
1) سورهی طه، آیهی 75.
عظمت، اَعظم اند، که در مناظر مختلف خود را نمایانده اند. حالا انسان به اندازه ای که مَحرمتر شود راحتتر با نور اعظم از اسم عظیم مرتبط خواهد شد. پس «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعَظَمَتِکَ کُلِّهَا» پس خدایا از تو تقاضای نور عظمتت را دارم در هر منظری که باشد.
عمدهی کار در ارتباط با دعای سحر، فرهنگ خاصی است که در آن نهفته است. بنده سعی میکنم در فرازها که شرح داده میشود ابهامهای باقیمانده از فراز قبلی برطرف گردد.
سالک در ادامه عرضه میدارد: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُک مِنْ نُورِکَ» خدایا من از نورت میخواهم و از آن جایی که خودِ خداوند «نور» است، پس خدا را با چنین صفتی طلب میکند تا با تجلی نور الهی هیچ ظلماتی در جان سالک باقی نماند تا احساس محدودیت و خودبینی نکند. از عالیترین توجهات به حضرت حق توجه به جنبهی نورانیت اوست که در عین رحمانبودن و لطیفبودن، «نور» است و هرچیز به اندازهی ارتباط با خدا نورانی است، اعم از سخنانی که از زبان اولیاء ظاهر میشود یا مخلوقاتی که در عالم موجوداند. اسلام نور خدا است و لذا هرجا اسلام بیاید نورانیتی خاص به میان میآید، مثل نورانیتی که در انقلاب اسلامی نهفته است. همان نورانیت در فصل بهار، طبیعت را نورانی میکند، نور خاصِ خدا طبیعت را از زمستان به بهار می آورد. گفت:
دل
هر ذره را که بشکافی
آفتابیش
در میان بینی
یعنی با چشمِ رؤیتِ نور الهی هر ذرهای حامل نور است. اگر نور حضرت حق بر قلب سالک تجلی کند سینهاش جهت فراگرفتن حقایق
آماده میشود و نظرش به آخرت میافتد و درهای تأویل بر دل او گشوده میگردد و دیگر اسیر زندان تاریک عالم طبیعت نیست، بهراحتی متوجه هدایتگری اهلالبیت علیهم السلام میشود چون نور هدایت را شناخته و مییابد نورِ عالم و آدم همه از نور خدا است و غیر آن نور، نوری در عالم نیست. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «أَرَی نُورَ الْوَحْیِ وَ الرِّسَالَةِ وَ أَشَمُّ رِیحَ النُّبُوَّةِ وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّیْطَانِ حَتَّی نَزَلَ الْوَحْیُ عَلَیْهِ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّیْطَانُ قَدْ أَیِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّکَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَی مَا أَرَی»(1)نور وحی و پیامبری را میدیدم و بوی نبوّت را میشنودم، هنگامی که وحی بر او صلی الله علیه و آله فرود آمد، شیون شیطان را شنیدم.گفتم: ای فرستادهی خدا این شیون چیست؟ فرمود: «این شیطان است، از آنکه دیگر او را نپرستند نومید و نگران است. همانا ای علی! تو میشنوی آنچه را من میشنوم و میبینی آنچه را من میبینم. شنیدن شیون شیطان یعنی این که انسان متوجه شود با ظهور اسلام دیگر شیطان نمیتواند بساطش را یک جا پهن کند و بماند، نور خاصی میخواهد که با نظر به نور خدا و تجلی آن نور بر جان انسان ممکن است. این روایت روشن میکند نمیشود اسلام باشد و شیطان به کار خود ادامه دهد، چون اسلام نور اَتمّ خداوند است. برای قلب شما هم همینطور است که وقتی نور اتمِّ خدا تجلی کند میفهمید زشتیهایی دارید، زیرا انوار الهی حقیقت هرچیزی را روشن میکند. حضرت امام موسی کاظم علیه السلام در دعای خود با نظر به نور وَجه
1) سید ابن طاووس، الطرائف فی معرفة مذاهب الطوائف، ج2، ص 415.
خداوند عرضه میدارند«أَعُوذُ بِنُورِ وَجْهِکَ الَّذِی أَشْرَقَتْ بِهِ السَّمَاوَاتُ وَ الْأَرْضُ وَ کُشِفَتْ بِهِ الظُّلْمَةُ»(1)خدایا به نور وجه تو پناه میبرم که آسمانها و زمین به آن نور درخشان شده و ظلمت به کمک آن نور بر طرف گشته است. و با نظر به اینکه خدا نور است، حضرت در دعای کمیل خطاب میکنند: «یا نُورُ یا قُدُوس» ای نور و ای سراسر پاکی. در این فراز از دعای سحر به آن نور نظر میشود تا با توجه قلبی دیده شود. در رابطه با نظر به آن نور در مظاهر، گاهی بعضی از علمای بالله را دارید که در حرکات و سکنات و گفتارشان آن نور متجلی است همانطور که عشق در حرکات و سکنات یک انسان عاشق نمایان است. به قول مولوی:
عشق
شنگ بیقرار بیسکون
چون
در آرد کلّ تن را در جنون
به طوری که مشاهده میکنید عشق همهی وجود عاشق را فراگرفته است.
امام صادق علیه السلام در معرفی خدا میفرمایند: «هُوَ نورٌ لا ظُلْمَةَ فیه»(2)او فقط نور است بدون آنکه ظلمتی در آن باشد و به همین جهت هدایت انسانها به سوی خود را خروج از ظلمات به سوی نور معرفی میکند و میفرماید: «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ»(3)خداوند ولیّ مؤمنان است، آنها را از ظلمات خارج و به سوی نور میبرد. یعنی به سوی خود راهنمایی میکند و در راستای آنکه ائمه علیهم السلام مظاهر
کامل اسم نور الهی هستند، امیرالمؤمنین علیه السلام در معرفی خود میفرمایند: «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّةِ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلََّ وَ مَعْرِفَةُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیَّة».(1)شناخت من به نورانیت، شناخت خدای عزّ و جلّ است و شناخت خدای عزّ و جلّ شناخت من به نورانیّت است.
وقتی متوجه شدیم «هُوَ نورٌ» او فقط نور است نظر به حقیقتی معنوی انداختهایم که در حرکات و سکنات اهلالبیت علیهم السلام میتوانیم آن را ببینیم، دیگر نمیگوییم آن نور چیست. مثل آن است که بگوییم جنس تری چیست؟ از طرز سؤال معلوم میشود که متوجه نیستیم در دیدن تری با ذاتی روبهروئیم که تماماً تری است و جنسِ دیگری ندارد. اگر کسی در جواب سؤال ما بگوید: جنس تری همان آب است در واقع گفته است جنس تری، تری است. آب مگر عین تری نیست؟ اینها بازی ذهنی است.
در این فراز از دعا نظر به ذات میکنیم با جلوهی خاص که همان «نور» است. آن نور در این عالم هست، اگر به حضور روید آن را مییابید، کافی است در این رابطه برای قلب خود برنامهریزی کنید و جهت آن را به سوی آن اسماء بیندازید تا با آنها روبهرو شوید. مثل اینکه برنامهریزی میکنید با روزهی ماه مبارک رمضان به لطف الهی در روز عید فطر به لقاء حق بروید. به قول حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه»:
1) بحار الأنوار، ج26، ص: 1. به کتاب «حقیقت نوری اهل البیت علیهم السلام» از همین مؤلف رجوع کنید.
افطار
به می کرد برم پیر خرابات
گفتم
که تو را روزه به بار و ثمر افتاد
«می» همان غلبهی عشق است تا قلب بتواند به محبوب خود نظر کند. وقتی دل به میان آید، چشم دل به میان خواهد آمد و به واقع روزهدار به نور لقاء الهی روزهاش را افطار کرده است. وقتی انسان بداند که نور الهی سراسر عالم را پر کرده، عالم را روشن میبیند و هیچچیز برای او پنهان نیست و هرچیزی را درست میبیند. میفهمد انقلاب اسلامی و امام خمینی«رضواناللهعلیه» چه جایگاهی دارند. وقتی مولوی نور را میشناسد شمس تبریزی را که میبیند میگوید: «شمس من و خدای من» او اول نور را میشناسد بعد میبیند همهی حرکات و سکنات شمس حکایت از آن نور میکند.
خدا میداند اگر انسان نور الهی را درست بشناسد و بر آن نظر کند چون با نور الهی به عالم مینگرد هرگز گرفتار باطل نمیشود. در همین رابطه حضرت محمّد صلی الله علیه و آله میفرمایند: «إتَقوا مِنْ فراسةِ الْمُؤمِن فَإنَّهُ ینْظُر بِنورِ الله»(1)از هوشیاری مؤمن پروا کنید و قصد فریب او را نداشته باشید زیرا او به نور خداوند مینگرد. تجربه کردهاید که آدمها حرفهای زیادی زدهاند و بعضی از آنها هم خیلی زیبا است ولی چون نور ندارد نمیماند. وقتی انسان متوجه اسم نور الهی شد و تحت تأثیر آن قرار گرفت آن را در هر منظری که دید میشناسد و میفهمد این نور کجا هست و کجا نیست و در نتیجه راه هدایت را گم نمیکند چون وقتی نور را شناخت ظلمت را هم میشناسد و راحت میتواند از حرام بگذرد.
1) جعفر وجدانی، ترجمهی الفین از شهید ثانی، ص 1028.
در این فراز از دعای سحر از خدا میخواهید ای خدایی که به نورت تمام عالم را پر کردهای، من تو را به آن نور میخواهم. با توجه به این امر و بهرههای فراوانی که در اثر آن نور نصیب شما میشود تقاضای کاملترین تجلی نوری را میکنید و در این مسیر به جایی میرسید که با رفع حجاب اَنانیت در هر حال کاملترین جلوه را مییابید و اظهار میدارید: «وَ کُلُّ نُورِکَ نَیِّرٌ» خدایا در عین اینکه تقاضای نورت را دارم و نورانیترینِ آن را طلب میکنم، حقیقت آن است که هر جلوهی نوری تو نورانیترین است.
تمام مطلبی که در این دعا مطرح است موضوع نگاه است و اینکه مواظب باشیم به خطا ننگریم. در این فراز ابتدا حق را به اسم «نور» نگاه میکنید و به حضور نور میروید. بعد تقاضا میکنید تا جلوهی أنوَر خود را به شما بدهد در نتیجه او را به نورانیترین جلوه مینگرید. وقتی نورانیترین جلوه را شناختید متوجه میشوید آن حقیقت نورانی در همهی صحنهها به صورت اَنور و شدیدترین شکل در صحنه بوده است، مشکل نگاه ما بود که آن حقیقت را به نورانیترین شکل نمیدیدیم. میگوئید جایتان خالی در حرم حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام نور حق را به جلوهی اَنوَر آن دیدم. با چنین سرمایهای به هر منظری بنگرید حق را با جلوهی عالیترین نور مینگرید و به نور امام الموحدین علیه السلام همهی عالم را به نورانیترین حالت میبینید و اظهار میدارید: «وَ کُلُّ نُورِکَ نَیِّرٌ».
انسان از طریق عبادات الهی ابتدا با نور حق روبهرو میشود و إنشاءالله به حضور نور پروردگار میرود، هرچند ممکن است بعضی در چنین
حالتی قرار گیرند و آن را نشناسند. یک مرتبه در مکه یا در حرم رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمهی هدی علیهم السلام متذکر میشود که خوب است چنین کاری را انجام دهم و یا بروم حقِّ آن آقا را بدهم. از خودتان نمیپرسید این شعور و بصیرت کجا بود که حالا در شما پیدا شد؟ در آن حالت نور حضرت پروردگار تجلی کرد و شما را منور به چنین تصمیمی نمود و در همین رابطه فرمودهاند وقتی زائرِ بیتالله و یا زائر امامان معصوم علیهم السلام از زیارت برگشت، ملائکة الله با او برمیگردند، ملائکة الله همان انوار الهیاند که بر قلب او تجلی کرده و او با بصیرتی بیشتر به منزل و مأوای خود رجوع میکند و از آن به بعد در سعهی صدر دیگری بهسر میبرد، به طوری که میتواند به توصیهی امام صادق علیه السلام - به جناب عُنوان بصری- عمل کند که میفرمایند: «فَمَنْ قَالَ لَکَ إِنْ قُلْتَ وَاحِدَةً سَمِعْتَ عَشْراً- فَقُلْ إِنْ قُلْتَ عَشْراً لَمْ تَسْمَعْ وَاحِدَةً وَ مَنْ شَتَمَکَ فَقُلْ إِنْ کُنْتَ صَادِقاً فِیمَا تَقُولُ- فَاللَّهَ أَسْأَلُ أَنْ یَغْفِرَهَا لِی وَ إِنْ کُنْتَ کَاذِباً فِیمَا تَقُولُ فَاللَّهَ أَسْأَلُ أَنْ یَغْفِرَهَا لَک»(1)اگر کسی به تو گفت: اگر یکی بگویی ده تا میشنوی، بگو: اگر ده تا هم بگویی یکی نمیشنوی. و اگر کسی دشنامت داد بگو: اگر راست میگویی از خدا میخواهم که مرا ببخشد و اگر دروغ میگویی از خدا میخواهم که تو را ببخشد. این حالتی را که حضرت برای سالک توصیه میکنند از حالت معمولی، انور و نورانیتر است و موجب رفع حجاب میشود. آری یک وقت به طرفِ مقابل میگویید اگر یکی بگویی یکی
1) فضل بن حسن حفید شیخ طبرسی، مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ص 327.
جوابت را میدهم. در این حالت گناه نکردهای ولی به آن نتیجهای که با توصیهی حضرت میتوان رسید، دست نیافتهاید.
در دستورالعمل حضرت صادق علیه السلام بصیرت دیگری نیز نهفته است که انسان به نوری برتر دست مییابد و نیّر میشود. در این مسیر به مرحلهای میرسید که مشتاق میشوید همیشه همینطور برخورد کنید چون خداوند نیز همیشه به عالیترین شکل با بندگانش برخورد کرده است و به حضرت حق اظهار میکند: «وَ کُلُّ نُورِکَ نَیِّرٌ» نوری که از تو تجلی کرده و خلق را راهنمایی نموده، از عالیترینها بوده است. با رسیدن به این مرحله آنچه در کربلا و نجف و مکه و مدینه به عنوان عالیترین کمالات بهدست آورده بود همان حالات را با خود برمیدارد و به شهر و منزل خود برمیگردد و با نوری که شدت یافته و نیّر شده زندگی را شروع میکند. سیر او شروع میشود و قلب آرامآرام شروع میکند جلو بیاید. آری خیلی پهلوان میخواهد که بتواند به جایی برسد که در هر صحنهای عالیترین جلوهی حضرت رب العالمین را ببیند. ولی وقتی انسان موضوع را شناخت آرامآرام پیش میرود. مثل اینکه وقتی خطری برایمان پیش میآید و میبینیم چه اندازه خداوند حفظمان کرد و میگوئیم خدا رحم کرد. در حالیکه وقتی آن خطر پیش نیامده بود که خداوند بیشتر رحم کرده بود. چون ما در حالت طبیعی متوجه حضور خداوند در صحنه نیستیم تازه وقتی لطفش را کمی عقب کشید متوجه میشویم چه خطرهایی ما را تهدید میکرده و خدا حفظ میکرده است. به جهت آن است که آن نیّر را نمیبینیم. وقتی یک اشتباهی میکنیم و او کمی عقب میرود نورش را
حسّ میکنیم و متوجه میشویم چقدر او در جایجای زندگی ما به نور حفیظِ خود حاضر بوده است. و بر این اساس اظهار میدارید: «اللّهم إِنِّی أَسْأَلُکَ بِنُورکَ کُلِّه» و از حضرت حق هرگونه نوری را طلب میکنید به این اعتبار که هر نوری از حضرت مطلق، أنور است.
سپس به اسم رحمت حق نظر میاندازید و اظهار میدارید: «اللّهم إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ رَحْمَتِکَ» پروردگارا! از تو رحمتت را طلب میکنم یعنی میخواهم به نور رحمتت بر قلب من و بر عالم تجلی کنی. با تجلی اسم رحمت، انسان احساس میکند در آغوش پروردگار قرار دارد و در آن حال هیچ غمی را احساس نمیکند، تنها نگران است تجلی نور رحمت الهی ضعیف شود و او تنها بماند. مومن در ذیل تجلی نور رحمت یک غصه دارد و آن اینکه حضرتِ رحمت رُخ برگرداند لذا در تمام دعاهای دههی آخر ماه رمضان یک تقاضا را تکرار میکنید که: «أن تَهَبَ لی یقیناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبی» خدایا! به من یقینی را ببخش که آن یقین همواره همراه قلبم باشد. میگویی: خدایا! در قلب من بمان و من را رها نکن و این با اسم رحمت الهی محقق میشود و لذا تقاضا میکنی خدایا به اسم رحمتت بر قلب من تجلی کن که من خودم را در آغوش تو احساس کنم. اینکه میبینید بعضی از بزرگان دین دغدغههای اهل دنیا را ندارند چون خداوند به اسم رحمت بر قلبشان تجلی کرده است. سادهترینش این بود که آن خبرنگار در برگشتِ حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» از پاریس پرسید؛ آقا
چه حالی دارید؟ فرمودند هیچی. حضرت روحالله«رضواناللهعلیه» آنچنان خود را در دل رحمت واسعهی حق احساس میکرد که به گفتهی آیتالله حسنزاده«أیدهُالله»؛ «دنیا را آب ببرد حسن را خواب ببرد».
بعد از توجه به رحمت حق نظر به مرتبهی واسعهی آن میکنید تا هیچ مرتبه از آن رحمت از چشم شما پنهان نماند. این همان تقاضای رحمت است به صورت «اَوْسَع» و وسعتیافته. تقاضا میکنید خدایا چشمم را باز کن تا همیشه جنبهی واسعهی رحمتت بر قلبم تجلی کند. واقعاً اینطوری است که باید به رحمت واسعهی حضرت ربالعالمین که سراسر عالم را فرا گرفته نظر دوخت و آن را دید، آنهایی که در زیر سایهی رحمت واسعهی ربّالعالمین در این عالم زندگی نمیکنند گرفتار نقص و فقر و گرفتاریهای دنیایی هستند و حرص و طمع زندگی آنها را اشغال کرده است. از حضرت امام حسین علیه السلام در رابطه با رحمت واسعهی خداوند داریم که میفرمایند: «لا تُجَاهِدْ فِی الرِّزْقِ جِهَادَ الْغَالِبِ وَ لَا تَتَّکِلْ عَلَی الْقَدَرِ اتِّکَالَ مُسْتَسْلِمٍ فَإِنَّ ابْتِغَاءَ الرِّزْقِ مِنَ السُّنَّةِ وَ الْإِجْمَالَ فِی الطَّلَبِ مِنَ الْعِفَّةِ وَ لَیْسَ الْعِفَّةُ بِمَانِعَةٍ رِزْقاً وَ لَا الْحِرْصُ بِجَالِبٍ فَضْلاً وَ إِنَّ الرِّزْقَ مَقْسُومٌ وَ الْأَجَلَ مَحْتُومٌ وَ اسْتِعْمَالَ الْحِرْصِ جَالِبُ الْمَآثِمِ»(1)در طلب رزق نه آنچنان تلاش کن که همهی تلاش تو در طلب رزق صرف شود، و نه آنچنان کار را به تقدیر واگذار که دستبسته تسلیم شوی، چرا که طلب رزق، سنت است و حریص نبودن، از عفت است، و عفتورزیدن در طلب رزق موجب نمیشود که رزق از تو منع شود، همچنان که حرص موجب
1) مستدرکالوسائل، ج 13، ص 35.
نمیشود که رزقی اضافهتر بهدست آری. چرا که رزق تقسیم شده است و اجلِ هرکسی حتمی است و حرصزدن در رزق زمینهی ایجاد گناه است.
ممکن است سوال بفرمایید پس تلاش برای چه؟ حضرت ضمن آنکه ابتدا توصیه به تعادل در طلب رزق میکنند. میفرمایند: «فَإنَّ ابْتِغاءَ الرِّزْقِ مِنَ السُّنَّةِ» یعنی؛ در طلب رزقبودن، سنت و روش پیامبران و اولیاء الهی است. پس اگر میخواهی تحرک و تلاشی همانند آنها داشته باشی، باید از طلب رزق به نحوی که گوشزد شد باز نمانی تا در عالَم پیامبران وارد شوی . همان پیغمبری که میفرمایند حتی کسی که بیعرضه و تنبل هم باشد رزقش به دنبالش میآید، میرفتند برای آن زن یهودی کار میکردند و روزی چهار عدد خرما میگرفتند. دستهایشان برای چهار عدد خرما پینه میکرد. چون طلب رزق سنت انسانهای بزرگ و راه و رسم بندگی است. در همین رابطه میتوان گفت: «الکاسِبُ حَبیبُ الله» زیرا به نظر میرسد حجرفتن برای ارتباط با خدا آسانتر است تا در بازار برای خدا کارکردن. کسانی بودند که از طریق کسب و کار به جهت حفظ حضور قلب، به جاهایی رسیدند که اگر دهها بار حج و زیارت میرفتند به آن مقام نمیرسیدند.
در این فراز از دعا از خدا میخواهید چشمتان را به جنبهی واسعهی رحمتش بیندازد و جان شما را شامل آن کند چون میدانید چنین افقی در این عالم هست که حجابهای انانیت مانع تجلی آن است تا آنجا که به مقام جامعیت میرسید و میفهمید در هر منظری که متوجه رحمت او شوید و از هر منظری که بر جان شما تجلی کند به کاملترین و وسیعترین
نحوهی رحمت ظهور کرده است. بر همین اساس تقاضای شما هم به آنجا میرسد که میگویید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ کُلِّهَا» خداوندا! مطلق رحمتت را که در همهجا به صورت واسع واقع است، طلب میکنم تا به نور چنین رحمتی بر من نظر کنی. در چنین حالتی هرچیز که در زندگیتان پیش آمد را تجلی رحمت واسعهی او مییابید، چه سختی و چه آسانی. گفت:
در
بلا هم میچشم الطاف او
مات
اویم، مات اویم، مات او
رحمت واسعهی حضرت ربالعالمین گاهی به صورت بلا میآید تا انسان را از مشکلی خارج کند. امر به معروف میکنید از اداره بیرونتان میکنند، در نتیجه از حرام نجات پیدا میکنید، چون رحمت واسعهی حضرت ربالعالمین در همه جا هست و در اینجا به این صورت ظهور کرد. هر وقت خواستید رحمت واسعهی حضرت رب العالمین را ببینید در آنجاهایی که ضربه خوردهاید بهتر میتوانید بیابید، به شرطی که جهت اصلی انسان اُنس با خدا باشد، سختی های پیشآمده در راه خدا، صورت رحمت خاص به خود میگیرد. همیشه خداوند با اسم رحمت شروع میکند چون در حدیث قدسی فرمود: «سَبَقَت رَحمتی غَضَبی»(1)رحمت من از غضبم جلوتر است. با همین حساب آنجا که ظاهراً سختی و غضب در میان است رحمت واسعهاش در میان است. چون شروع کارها از خدا است و او با رحمت خود شروع میکند بعد از ده سال میبینید چه لطفی در آن محرومیت بود و چقدر آن رحمت وسیع بود، در انتها سالک متوجه
1) الکافی، ج 1، ص 443.
میشود هر رحمتی که از حضرت حقّ مطلق صادر شود چنین است و لذا عرض میکند: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِرَحْمَتِکَ کُلِّهَا» خداوندا! از تو نور رحمتت را تقاضا میکنم تا به نور رحمتت بر ما تجلی فرمایی، چون آن وقتی هم که رحمتش ظاهراً محدود بود محدود نبود، در همه جا رحمت واسعهی او در میان بود و به این لحاظ رحمت او را به صورتی که هست میخواهید. چون سالک میرسد به اینکه در هر صحنهای که حضرت حق با اسمی از اسماء الهی جلوه کند به جلوهی تامه جلوه مینماید و انسان میتواند با آمادگی که در خود پیدا میکند با جنبهی تمام و کمال آن اسم روبهرو و از آن بهرهمند شود.(1)
با توجه به اینکه قرآن میفرماید: «لَهُ الأسماء الحسنی» خدای را اسماء حسنایی است. چقدر خوب است از این دیدگاه خداشناسی خود را دنبال کنیم این آن چیزی است که در دعای سحر ماه رمضان حضرت امام باقر علیه السلام نشان دادند و روشن کردند چگونه با اسمائی خاص میتوان با ذات احدی مرتبط شد.
در فرازی که اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ کَلِمَاتِکَ» و با نظر به کلمات الهی از حضرت حق میخواهید که با آن نور بر شما نظر کند، متوجهاید حضرت حق همانطور که اسمائی دارد که آن اسماء حُسنا هستند، کلماتی دارد که آن کلمات، تامّاتاند و حضرت صادق علیه السلام در دعای خود عرضه میدارند: «وَ بِأسمائکَ الحُسنی و کَلِماتِکَ التّامات ألَّتی
1) تشکیک در ظهور به همین معنا است.
أمَرتَنی أن أدْعوکَ بِها» تو را به نور اسماء حسنا و کلمات تاماتی که ما را امر فرمودی بخوانیم، سوگند میدهم که در کار من گشایشی حاصل کنی.(1)
به گفتهی علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» به یک اعتبار تمام عالم کلمات اللهاند. چون «کلمه» عبارت است از آنچه حکایت از باطن کند. همین طور که کلمات بنده حکایتی است از آنچه در ضمیر من میگذرد. کلمات من و شما، جملهای می شود که جمع آن جملات کتابی را تشکیل میدهد، سلسلهی وجود نیز کتابهای متعددی در طول هم هستند. هر عالم از عوالم وجود کتاب مستقلی است با ابواب و آیات و کلمات. امیرالمؤمنین علیه السلام در وصف کلمات الهی میفرمایند:«الَّذِی بِکَلِمَتِهِ قَامَتِ السَّمَاوَاتُ السَّبْعُ وَ اسْتَقَرَّتِ الْأَرْضُ الْمِهَادُ وَ ثَبَتَتِ الْجِبَالُ الرَّوَاسِی»(2)خدایی که به کلمهی او هفت آسمان برپا شد و زمینِ گسترده و قابل زندگی برقرار شد و کوههای محکم استوار گردید. یعنی تمام این عالم ظهور کلمات الهی هستند که هرکدام همچون اسماء الهی مظهری دارند و با نظر به مخلوقات عالم متوجه نسیم کلمات الهی میشویم که منجر به وجود آسمانها و زمین و سایر مخلوقات شد تا بر مبنای امکان ذاتی هرکدام، حضرت حق فرمان «کُنْ» را سر دهد و ممکنالوجود از حالت امکان به حالت تحقق خارجی در آید. بنابراین در این فراز تقاضا میکنید خداوندا! ما از تو تقاضا داریم با همان نورِ «کُن» که اساس کلمات تو بود بر ما نظر کنی تا راز وجودی همهی مخلوقات بر ما گشوده شود. اگر با آن نور بر ما
نظر فرمایی نهتنها درخت و کوه را کلمهی خدا میبینیم، حتی نسیم جانفزایی را نیز که منجر به تحقق مخلوقات میشود احساس میکنیم. در این فراز میخواهیم با خدا از طریق کلماتش روبهرو شویم و هر مخلوقی را کتاب مبین الهی بنگریم که حامل کلمات و حروف معنوی است و در این صورت است که متوجه میشویم ذاتی در صحنه است که عین کلمات است و با آن کلمات با ما تکلم میکند و در نتیجه ما با او به نور اسم کلیم مأنوس میشویم.
اسم «کلیم» یک حقیقت خارجیه است. یک ذات است به جلوهی خاصِ «کلیم» تا کلماتی را به صورت مخلوقات ظاهر کند و شما او را در جلوهی کلمات بنگرید و تحت تأثیر قرار گیرید.
از آنجایی که تمام بودن هرچیز به حسب خود آن چیز است و متناسب با آن، مثلاً تمام بودن علم به خالصبودن آن از هر جهلی است، تمامبودن کلام و کلمه نیز به آن است که دلالتش واضح بوده و هیچگونه اجمال و ابهامی در آن نباشد. به حسب درجهی سالک بعضی از کلمات الهی تمام و بعضی اتمّ و تمامتر است و هرچه جنبهی مرآتی کلام در نمایاندن حقیقتِ غیب بیشتر باشد آن کلمات تمامتر خواهند بود. رسیدن به مرتبهای که انسان بتواند کلمات الهی را با جامعیت بیشتر بنگرد به تعالی روح او بستگی دارد. از خداوند تقاضا میکنی خداوندا! با آن جنبهی تمامتر و اتمِّ کلماتِ خود با ما برخورد بفرما. عملاً از این طریق تقاضا میکنی تا خداوند را در جلوههای عوالم برترِ وجود مثل عقول مجرده بنگری که از هرگونه ماده منزه است. تا آنجایی که میفهمی انوار غیبی و
ملائکهی الهی هرکدام مظهر و آینهی یک صفت و یک اسماند و هیچکدام مصداق کامل تمامترین کلمه نیستند مگر انسان کامل که حامل «عَلَّمَ آدَمَ الأسماءَ کُلَّها» است و آینهی تمامنمای صفات و اسماء الهی یعنی همان کتاب مبین الهی میباشد، همان گوهری که حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با آن میفرمایند:
وَ
اَنْتَ الکتابُ الْمُبینُ الّذی
بِأحْرفِه
یظْهر المُضمر
تو آن کتابِ نمایانندهی حقیقت میباشی که به کمک حرفهایش حقایق باطنی عالم را مینمایاند و عقل و خیال و قوای او و لوازم آنها همه و همه، فصلها و جملهها و حروف آن کتاباند و با شناخت انسان کامل کتاب الهی و کلمات الهی را خواهی شناخت.
همانطور که کلام، «هوایی» است که از حنجرهی انسان خارج میشود و با برخورد با مخارجِ نای و گلو به صورت حروف و کلمات در میآید، ارادهی الهی چون نسیمی بر اعیان ثابته و امکان ذاتی مخلوقات برخورد میکند و آنها را به ظهور و وجود منوّر میکند تا محل نمایش کلام الهی باشند و ما را متوجه حضرت حق کنند و از حجابهای شیطانی برهانند تا مشغول ظاهر عالم نشویم. در سیر به کلماتِ تامّات و توجه به تمامترین کلمات به جایی میرسید که همهی کلمات الهی را در هر مظهری که ظاهر شده باشند، تمام و اتم مییابید و با تمام امید اظهار میدارید: «اللّهُمّ إنّی أسئلُکَ بِکَلِماتکَ کُلِّها» پروردگارا! از تو به نور همهی کلماتت تقاضای نظر دارم. و از این طریق و از طریق این اسماء به حضرت رب العالمین رجوع میکنید و صاحب قلب مُنیب و رجوعکنندهی به حق
میشوید. قلبی که خداوند او را موفقترین قلب در قیامت معرفی میکند و میفرماید: «مَنْ خَشِیَ الرَّحْمَن بِالْغَیْبِ وَجَاء بِقَلْبٍ مُّنِیبٍ»(1)آن کسی که در مقابل حضرت رحمت در خشوع و فروتنی است و با قلبی که سراسر متوجهی حق است به عرصهی قیامت پای میگذارد. اگر انسان متوجه شد بنده است، با قلب منیب یعنی قلبی که در هر مظهری به حق نظر کرده وارد محشر میشود و دعای سحر چنین نورانیتی را به انسان میدهد.
پس از فرازی که گذشت به نور کمال الهی نظر میکنید که هر چیزی را به درجهای که باید برسد، میرساند و از خدا میخواهید با همان اسم با شما برخورد کند، به همان صورتی که در فرازهای قبلی گذشت و پس از آن از خداوند میخواهید به نور اسماء، آن هم به اکبر آن اسماء بر شما نظر کند تا عالیترین صفات الهی شما را به میهمانی خود ببرد و در سایهی آن اسم با خدا زندگی کنید و سطر به سطر دفتر سلسلهی وجود را بخوانی و با اسم اعظم که انسان کامل است آشنا شوی و ببینی هر مخلوقی که با اسمی ظهور کرده، آن اسم به صورت اعظم نزد انسان کامل است و عالَم همه در مقام جامعیت انسان کامل به نور انسان کامل موجودهستند(2)
و اگر خداوند خواست به اسم کبیر و اکبرِ خود بر شما نظر کند همان نظری را بر ما ارزانی میکند که نظر مبارک حضرت صاحبالأمر عجل الله تعالی فرجه الشریف بر افراد است.
انسان کامل همان اسم اعظم است معنی این کلام را در سخن حضرت علی علیه السلام میتوانید بیابید که میفرمایند: «اَنَا نُقطَةُ باء بِسمِ الله ،اَنَا جَنبُ الله الَّذی فَرطتُم فیه وَ اَنَا القَلَم وَ اَنَا اللَّوح المَحفوظ وَ اَنَا العَرش وَ اَنَا الکُرسی وَ اَنَا السَّماوات السَّبع وَ الأرضُون»(1)من نقطهی بای بسمالله هستم، من همان جنب اللهی هستم که شما در مورد آن کوتاهی کردید و من قلم و لوح محفوظ و عرش و کرسی و آسمانها و زمینهای هفتگانه هستم. به این معنی که حضرت در مقام جامعیت ِتمام مخلوقات قرار دارند. و در رابطه با اسم اعظم و مقام جامعیت آن اسم حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «إِنَّ اللَّهَ تَبَارَکَ وَ تَعَالَی خَلَقَ اسْماً بِالْحُرُوفِ وَ هُوَ عَزَّ وَ جَلَّ بِالْحُرُوفِ غَیْرُ مَنْعُوتٍ وَ بِاللَّفْظِ غَیْرُ مُنْطَقٍ»(2)خدای تبارک و تعالی اسم را به حروف آفرید و آن جناب عزّ و جلّ به حرفها منعوت نبود و بدون آنکه به لفظی تلفظ کند. اسمی که در روایت فوق مطرح است همان نخستین مخلوق یعنی نور محمدی صلی الله علیه و آله است که حامل عالم عقل و نفس و مثال و طبع است.
در فراز «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عِزَّتِکَ بِأَعَزِّهَا وَ کُلُّ عِزَّتِکَ عَزِیزَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعِزَّتِکَ کُلِّهَا» نظر به نور اسم عزیز داری و آن نحوه از حضور حق در عالم که غالب و قاهر بر هر چیزی است و سلسلهی وجود سراسر مسخّر امر اوست و از این منظر بر او مینگرید و متوجه میشوید همهی مبادی تأثیر، مظاهر قدرت و عزت اوست و با تجلی آن نور بر جان سالک
از یک طرف سالک برای خود قدرت و عزتی نمیبیند و از طرف دیگر همهی عزت را در خدا مییابد آن هم به صورتی «اَعَزّ».
در فرازی که اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مَشِیَّتِکَ بِأَمْضَاهَا وَ کُلُّ مَشِیَّتِکَ مَاضِیَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَشِیَّتِکَ کُلِّهَا» نظر به ارادهی نافذ خداوند دارید که هیچ مانعی در مقابل آن نیست زیرا همهی موجودات حاصل اراده و مشیت اوست و از شئون الهی بهحساب میآیند. پس فعل خداوند همان ارادهی اوست و عالَم همه و همه صورت آن اراده است و از او میخواهید با نافذترین ارادهها بر جان شما تجلی کند تا منفعل انانیت خود نشوید و سراسر زندگی شما حاکمیت خواست خداوند گردد تا آنجا که متوجه میشوید هرجا ارادهی الهی در میان است آن نافذترین اراده است پس کافی است خود را در معرض مشیت الهی قرار دهید.
در فرازِ توجه به قدرت الهی اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ قُدْرَتِکَ بِالْقُدْرَةِ الَّتِی اسْتَطَلْتَ بِهَا عَلَی کُلِّ شَیْءٍ وَ کُلُّ قُدْرَتِکَ مُسْتَطِیلَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِقُدْرَتِکَ کُلِّهَا» خدایا! از نور قدرت تو که بر هرچیز استیلا دارد تقاضای توجه دارم تا با آن اسم بر من تجلی کنی و نور سلطنت تو بر همهی عالم به جان من روشنایی بخشد و در آن صورت است که متوجه میشوم احاطه و افاضه بر اعیانِ موجودات معنی قدرت حقیقی تو بر هرچیز است. چون تا احاطهی علمی بر اعیانِ اشیاء نباشد و از آن موضع، فیض وجود بر مخلوقات جاری نگردد استطاله و سلطنت تصور ندارد. در چنین شرایطی میفهمی هر قدرتی در صورتی قدرت است که از قدرت حقِ مطلق باشد.
در فرازی که اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عِلْمِکَ بِأَنْفَذِهِ وَ کُلُّ عِلْمِکَ نَافِذٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعِلْمِکَ کُلِّهِ» نظر به علم نافذ الهی دارید که هیچ حجابی در مقابل آن نیست و از خدا میخواهید بهرهای از آن علم بر جان شما بیفشاند تا متوجه حضور حق در همهی عالم شوید. علم نافذ خدا اقتضا میکند که او با همهچیز به فیض منبسطِ خود همراه باشد به همان معنی که در قرآن میفرماید: «وَ هُوَ الَّذی فِی السَّماءِ إِلهٌ وَ فِی الْأَرْضِ إِله»(1)و از آنجایی که مخلوقات همه تجلیات نور وجود خداونداند، علم خداوند به خودش، علم اوست به همهی اشیاء به همان نحوی که به خود علم دارد. این نوع علم را در این فراز از خدا طلب میکنید و شرط آن نفی هرگونه نظر به خود و انانیت خود است تا خداوند ما را با بقای خود باقی دارد و علم شهودی الهی برای ما حاصل شود.
در فرازی که اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ قَوْلِکَ بِأَرْضَاهُ وَ کُلُّ قَوْلِکَ رَضِیٌّ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِقَوْلِکَ کُلِّهِ» نظر به نور قول الهی دارید که بر سراسر جان اولیاءِ خود تجلی کرده و تقاضای پرتوی از آن نور را دارید تا به تفهیم الهی قلب شما حامل معانی عالیهی عالم معنا شود. وقتی قلب سالک مزهی نورِ قول الهی را چشید و فهمِ معنوی قولِ رضی، او را منوّر کرد بهطوری که هیچ حجابی و سخطی در آن قول نبود، سالک طالب رضایتبخشترین قول میشود تا او را به عالیترین منزل راهنمایی کند و در بندگی به فعلیت کامل رساند.
1) سورهی زخرف، آیهی 84 .
برای جان سالک رضایتبخشترین قول، علم توحید و علم تهذیب است که جان را از نگاه به خود باز دارد و مشغول نگاه به حق نماید و این همان توحید محمدی صلی الله علیه و آله است که به صورتی جامع در شب قدر بر قلب مستعدین تجلی میکند و این به شرطی است که گویندهی این فراز طالب چنین قولی باشد.
وقتی اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مَسَائِلِکَ بِأَحَبِّهَا إِلَیْکَ وَ کُلُّهَا إِلَیْکَ حَبِیبَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَسَائِلِکَ کُلِّهَا» با همان چشمی که ذات را میبینید و بر اسماء الهی نظر میکنید قلب خود را متوجه احوالاتی مینمایید که به لطف الهی در شما ایجاد میشود و در اثر آن، سؤالِ از خداوند جانتان را فرا میگیرد. زیرا برای انسان سؤال حقیقی حاصل نمیشود مگر آنکه حضرت حق با کمالات خاصش بر او تجلی کند و او را شیفتهی خود گرداند و سالک با نظر به آن کمالاتِ وجودی، فیض الهی را استدعا میکند و قلب خود را مستعد تجلیات الهی مینماید و نظر به دوستداشتنیترین سؤال نزد خداوند را دارد که عبارت است از طلب خدا و طلب محبت به اولیاء الهی تا آنجایی که مییابد هرچه نزد خداست دوستداشتنیترین چیزها است و اظهار میدارد: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَسَائِلِکَ کُلِّهَا» خدایا! نور همهی آنچه را از تو تقاضا میکنم میخواهم زیرا هر آنچه از تو بخواهم بهترین است که گفت:
در
بلا هم میچَشَم الطاف او
مات
اویم، مات اویم، مات او
سپس اظهار میداری: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ شَرَفِکَ بِأَشْرَفِهِ وَ کُلُّ شَرَفِکَ شَرِیفٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِشَرَفِکَ کُلِّهِ» در این فراز نظر به حقیقت
شرفِ الهی دارید که حقیقتی است خاص. حضرت حق شرف محض است و در مقابل او پستی محض قرار دارد. هر شرفی آنگاه حقیقی است که از خدا متجلی شده باشد و هرجا پرتو او در صحنه است همهی شرف همان جا است و به همین جهت عرضه میدارید: «وَ کُلُّ شَرَفِکَ شَرِیفٌ» چون چیزی مانع حضور شرف مطلق او نمیتواند باشد.
آنگاه نظر را به سلطنت مطلقهی او میاندازید و اظهار میکنید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ سُلْطَانِکَ بِأَدْوَمِهِ وَ کُلُّ سُلْطَانِکَ دَائِمٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِسُلْطَانِکَ کُلِّهِ» میبینی چگونه عالم در احاطهی قیومیهی اوست. وقتی نظر به نور سلطنت مطلقهی حضرت حق نمودید حقیقتی بر قلب شما تجلی خواهد کرد که تمام موجودات عالم را «فقیر إلی الله» مییابید و اینکه همهی عالم در امکان ذاتی خود عین اتصال به وجوب ذاتی حقاند و چون هرگز ممکنالوجود از امکان ذاتی خود خارج نمیشود، هرگز اتصال به حضرت واجبالوجود منقطع نمیگردد و لذا دائماً متصل به فیض حق است. در احاطهی سلطنت مطلقهی او تقاضای تجلی چنین حقیقتی را بر قلب خود دارید تا بتوانید اظهار کنید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِسُلْطَانِکَ کُلِّهِ» و همواره در هرجا سلطنت مطلقهی او را بیابید.
با اظهار: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مُلْکِکَ بِأَفْخَرِهِ وَ کُلُّ مُلْکِکَ فَاخِرٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمُلْکِکَ کُلِّهِ» به مالکیت حق آن هم به فاخربودن آن مالکیت نظر دارید تا چنین مالکیتی بر قلب شما تجلی کند و نظام عالم را أحسن و أتم بنگرید و از ارتباط با مراتب غیبی عالم که سراسر فاخر است محروم نگردید.
میگویی: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ عُلُوِّکَ بِأَعْلاهُ وَ کُلُّ عُلُوِّکَ عَالٍ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِعُلُوِّکَ کُلِّهِ» تا چشم دل متوجه حقیقت علوّ بگردد و به عنوان یک واقعیت عینی قلب به آن نظر کند، تا هر علوّی را آینهی نمایش او بیابید و از آن مهمتر در علوِّ مطلق او هر علوّی را به تماشا بنشینید و از علوّهای ساختگی که از علوّ مطلق منقطعاند روی برگردانید.
از آنجایی که فیض و منّت الهی همواره بوده و هست، میگویی: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ مَنِّکَ بِأَقْدَمِهِ وَ کُلُّ مَنِّکَ قَدِیمٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَنِّکَ کُلِّهِ» فیض گرانقدر او همان منّت است و به جهت گرانقدریاش منّت گفتهاند، همانطور که میگویید آن کالا چند «مَن» است. هر اندازه فیض به خدا نزدیکتر باشد بیشتر از حدوث فاصله دارد و از آنجایی که در نهایت متوجه میشوید تمام عالم، فیض خدا است و از او هیچ انقطاعی ندارد اظهار میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَنِّکَ کُلِّهِ» خدایا از تو تقاضای هرگونه فیضی را دارم که مناسب استعدادهای من باشد که آن فیض نزدیکترین فیض به تو و کاملترین است.
میگویید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ مِنْ آیَاتِکَ بِأَکْرَمِهَا وَ کُلُّ آیَاتِکَ کَرِیمَةٌ اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِآیَاتِکَ کُلِّهَا» میخواهید قلب شما همانطور که محل تجلی کلمات الهی بود، محل تجلی آیات الهی شود و سراسر عالم برای شما آینهی اُنسِ با پروردگارتان گردد و دنیا را نقشی از عالم غیب و قیامت بنگرید. چون انسان حجاب را پاره کرد ظهور حق را در همهی اشیاء و احاطهی او را بر همهی آنها خواهد دید و مییابد که همهی عالم
نشانههای کمال مطلق اویند و بر همین اساس از حضرت حق میخواهی با نوری که همهی آیات دارند بر شما نظر کند.
در یک جمعبندی عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَا أَنْتَ فِیهِ مِنَ الشَّأْنِ وَ الْجَبَرُوتِ وَ أَسْأَلُکَ بِکُلِّ شَأْنٍ وَحْدَهُ وَ جَبَرُوتٍ وَحْدَهَا» خداوندا! از تو نور آنچه شأن و جبروت تو است میخواهم، به آنچه تو به تنهایی از «شأن و جبروت» در آن قرار داری. قرآن در وصف خداوند میفرماید: «کُلَّ یَوْمٍ هُوَ فی شَأْنٍ»(1)حضرت حق در هر آنی در شأنی است و متجلی به اسمی است. سالک به حکم ظرفیت انسانی خود طالب تجلی همهی شئونات الهی است و میخواهد تا حق تعالی با یکیک اسماءاش بر او تجلی کند و به مقام هر یک از آن اسماء محقق شود و قلبش قابلیت اسم جامع را پیدا کند تا همهی جبروت و سلطان الهی را درک نماید. در آن صورت شأن و جبروت الهی هرکدام جدا جدا در حال انسان بسط و تفصیل مییابد و این همان «صحو» بعد از «محو» و یا «بقاء» بعد از «فنا» است.
در آخر به کمک رازی از رازهای عالم اَعلی اجابت دعای خود را تضمین میکنید و عرضه میدارید: «اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْأَلُکَ بِمَا تُجِیبُنِی حِینَ أَسْأَلُکَ فَأَجِبْنِی یَا اللَّهُ» خدایا! از تو به آنچه اجابتم میکنی، آنگاه که از تو سؤال میکنم میخواهم که اجابتم نمایی یا الله. ملاحظه کنید که چگونه اجابت را از اسم اجابتش میخواهید و در عین حال نظر به «الله»
1) سورهی الرحمن، آیهی 29.
دارید که جامع همهی اسماء است تا با نور اسم الله تجلی همهی آن اسمایی را که طلب کردید یکجا مرحمت فرماید.
ملاحظه فرمودید که:
1- در هر فرازی از فرازهای دعای سحر ابتدا نظر به نورِ اسمی از اسماء الهی کردید تا خداوند بر اساس آن اسم بر جان شما تجلی کند، سپس دل را به جنبهی متعالی آن اسم معطوف داشتید تا جایی که دل آنچنان شکوفا شود که از هر جنبهای از جنبههای آن اسم متوجه جنبهی متعالی آن اسم گردد چون با توجه به نور توحید و وحدت تشکیکی وجود، متوجه میشوید هر جلوهای از جلوات نور اسماء الهی، مرتبهای کاملتر را در باطن خود دارد و جهت اُنس با آن مرتبه، طالب رفع حجاباید و اظهار کردید: «هر جلوهای که از تو باشد، کاملترین و شدیدترین است.» سالک در نتیجهی چنین سیری در پرتو نورِ آن اسم، به حقِ مطلق میرسد و در نهایت اظهار میدارد: «خدایا از تو به نور آن اسم تو، به صورت کلی تقاضای توجه دارم.» سالک در این قسمت نظر به حقِّ مطلق نموده، تا حقِّ مطلق به نور آن اسم بر قلب او تجلی کند. در مسیر توحیدی از این هم جلوتر میآید و از اسم خاص به اسم الله می رسد و حقیقت جامعِ همهی اسماء یعنی حضرت «الله» را در هر منظری مینگرد. چون قبل از آنکه مظهر دیده شود این مطلق است که دیده میشود. قرآن در همین رابطه میفرماید: «أَوَ لَمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنَّهُ عَلی کُلِّ شَیْءٍ شَهیدٌ»(1)و لذا مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند: «ما رَأَیْتُ شَیْئاً إلَّا وَ رَأَیْتُ اللَّهَ قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ
1) سورهی فصلت، آیهی 53.
بَعْدَهُ». و چون تشکیک در ظهور است لذا هراندازه انسانها توحیدیتر شوند راحتتر حجاب مظاهر از مقابل قلب آنها مرتفع میشود.
2- در مسیر رجوع الی الله، ابتدا جمال حق را در مظهری مثل گُل میبینید و به اسم جمال منتقل میشوید و ذاتبینی را در صفتی خاص تجربه میکنید تا آنجا که «الله» را بیابید و از آینهی اسم «الله» به اسم جمالِ او بنگرید که این غایتُالقصوای سیر إلی الله است. در مسیر «إلیهِ راجِعون» باید دل انسان خدابین شود و بتواند به «الله» برگردد.
3- در روش حضوری و انکشافی، قلبِ انسان با «وجود» یا «ذات» روبهرو میشود و هرجا ذات در میان باشد قلب انسان بدون هیچ واسطهای از نور آن بهرهمند میشود. عمده آن است که بتوانیم قلب را طوری تربیت کنیم که هنر ذاتبینی پیدا کند، در آن حالت خودِ ذات، دلیل خود است .
4- ذات خدا با صفاتش متحد است پس خدا، خدایی نیست که جمال دارد بلکه خداوند همان جمال است. پس حضور اسمای الهی در صحنه، عبارت است از حضور حق به صفتی خاص. میگویی: «خدایا از تو خودت را به نور جمال میخواهم» چون او همان جمال است. وقتی با نظر به جمال حق، آن نور بر قلب شما تجلی کرد طالبِ شدت بیشتری از آن نور شدید و به همین جهت نظر به «اَجمل» آن نور کردید و در نهایت با فنای کامل مییابید که همهی جمال او جمیل است.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
شرح دعای سحر، امام خمینی«رحمةاللهعلیه
فصوصالحکم، محیالدین
مصباح الانس، فناری
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
مفاتیح الغیب، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
تفسیر تسنیم، آیت الله جوادیآملی
انسانشناسیدر اندیشةامام خمینی، مؤسسةتنظیمونشرآثارامامخمینی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
مصباحالهدایة الی الخلافة و والولایة، امام خمینی«رحمةاللهعلیه»
انسان در اسلام، آیه الله جوادی
تفسیر انسان به انسان، آیت الله جوادیآملی
اسماء حُسنی، آیت الله محمد شجاعی
نصوصالحکم بر فصوص الحکم، فارابی، آیتالله حسنزاده آملی
التوحید، شیخ صدوق«رحمةاللهعلیه»
تحف العقول، ابن شعبه حرانی«رحمةاللهعلیه»
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· روزه ، دریچهای به عالم معنا
· ده نکته از معرفت النفس
· ماه رجب ، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة حضرت علی به امام حسن«علیهماالسلام»، نهجالبلاغه، نامة 31)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
بصیرت فاطمهزهرا علیها السلام