ghaemiyeh.com
سرشناسه : طاهرزاده، اصغر، ۱۳۳۰ -
عنوان و نام پدیدآور : انقلاب اسلامی، برونرفت از عالم غربی / اصغر طاهرزاده.
مشخصات نشر : اصفهان: لبالمیزان، ۱۳۸۹.
مشخصات ظاهری : ۲۵۵ ص.
شابک : ۲۸۰۰۰ ریال978-964-2609-23-9 :
وضعیت فهرست نویسی : فاپا
یادداشت : کتابنامه: ص. ۲۵۲ ۲۵۳.
موضوع : ایران -- تاریخ -- انقلاب اسلامی، ۱۳۵۷
رده بندی کنگره : DSR۱۵۵۳/ط۲الف۸۳ ۱۳۸۹
رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۳
شماره کتابشناسی ملی : ۱۹۲۷۵۳۶
بسم الله الرحمن الرحیم
انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
اصغر طاهرزاده
انقلاب اسلامی، برونرفت از عالَم غربی
اصغر طاهرزاده
مقدمه. 9
مقدمه مؤلف... 13
انقلاب اسلامی، بستر عبور از غرب یا بسط مدرنیته؟! 27
ضرورت شناخت انقلاب اسلامی.. 29
شروع انقلاب با انگیزههای مختلف.... 31
خطر غفلت از اهداف انقلاب اسلامی.. 36
انقلاب ایران، انقلابی شیعی یا مادی؟. 39
شیعه؛ حقیقتشناسی و آرمانگرایی.. 42
یک دروغ بزرگ.... 45
انقلاب اسلامی؛ ادامهی غدیر. 49
چرا سخن فاطمهی زهرا علیها السلام پذیرفته نشد؟. 52
خودیها و غیر خودیها 55
جایگاه مستضعفین در انقلاب... 60
حضور ولایت فقیه در تاریخ تشیع. 61
زندگی منطقی.. 64
مهمان ناخوانده. 67
شروع فاجعه. 71
تبلیغ دین با انگیزهی الهی یا نفسانی؟. 74
ریزشها و رویشهای انقلاب... 77
ریشهی بصیرتها 80
عامل تشخیص دام از دانه. 82
انقلاب اسلامی و راه برونرفت از عالَم غربی.. 87
امید به رهایی.. 89
عمیقترین دشمنیها 92
تضاد اصلی مدرنیسم با حقیقت... 94
ضرورت شناخت دشمنی غرب... 97
هدف انقلاب اسلامی.. 98
برونرفت از عالَم غربی به سوی حقیقت... 101
خطر انحراف از آرمانهای انقلاب... 102
ریشهی مشکلات... 106
آفات توسعهی منهای عدالت... 109
شرط بقاء انقلاب اسلامی.. 112
تبعات خروج از بستر طبیعی.. 115
دنیای مأیوس، و تنها راه نجات... 118
تقابل فرهنگ مدرنیته با ادیان الهی.. 120
انقلاب اسلامی، جنگ بین اسلام و غرب... 125
انقلاب اسلامی و برگشت به تماشاگری راز. 129
ماهیت انقلاب اسلامی.. 132
چگونه اسلام رنگ غربی گرفت... 134
بازگشت به اسلام تأثیرگذار. 136
اسلام مدعی یا متهم؟. 137
آغاز تعارض.... 139
محدودیتها و غفلتهای علم تجربی.. 143
آفات غلبهی نگاه مدرنیته به عالم.. 145
انقلاب اسلامی و عزم بازگشت به سنّت... 148
راز رضا 150
ظهور آرامش گمشده. 152
شاخصههای اصلی تمدن غربی.. 156
غرب و وارونگی فرهنگی.. 159
بزرگترین جبههی مقابله با غرب... 162
انقلاب اسلامی، بستر توحید در قرن حاضر. 167
ظهور توحید محمدی صلی الله علیه و آله در قرن چهاردهم.. 172
راز نابودی جبّاران.. 176
طرفدارانِ نادان و دشمنان احمق.. 182
جایگاه تاریخی امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه». 187
سری که حضرت روح الله«رضواناللهتعالیعلیه» با خود داشت... 189
انقلاب اسلامی و مرگاندیشی.. 192
تفاوت انقلاب اسلامی با انقلاب مشروطه. 194
انقلاب اسلامی سیری به سوی حاکمیت مهدی عجل الله تعالی فرجه..... 197
انقلاب اسلامی و گشودن جبههی توحید در ظلمات دوران. 199
نقش تاریخسازی فاطمهی زهرا علیها السلام... 202
نقش تاریخسازی انقلاب اسلامی.. 204
خروج از بنبست تاریخی.. 206
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و ظهور عقل جدید.. 211
جایگاه «فضیلت» و «حکمت» 215
برکات مدیریت معنوی.. 218
علت بحران فرهنگ مدرنیته. 220
شاخصهی اصلی انقلاب اسلامی.. 222
آدمها مهماند یا آمارها؟. 225
معنی کامیابی.. 230
ای امام. 235
انعکاس وَجه آرمانی.. 238
به خود آمدیم که راستی چه بود؟! 238
پوچی چقدر آزاردهنده بود. 239
چه غروب سردی بود! 241
چشمبستن چرا؟. 242
دیروز. 244
امروز. 245
امیدِ طلوع مرده بود. 246
خورشید از غروب بالا آمد.. 247
پلکهایمان گرم شد.. 248
صدایی محمّد وار. 249
تمام باغهای جهان در ما سبز شد.. 249
ما را سرِ خفتن نیست... 251
فتح قلههای آیندهی تاریخ.. 252
مقدمه(1)
باسمه تعالی
کتابی که در پیش رو دارید قسمتی از مجموعه مباحث استاد طاهرزاده در رابطه با «جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی» و نقش آن در حال و آیندهی جهان است. در مورد این مباحث نظر شما را به نکات زیر جلب مینماییم.
1- نویسنده با اعتقاد به کهنهبودن دنیای مدرن(2)دیگر جایی در عالم ندارد، به انقلاب اسلامی به عنوان روح معنویِ این عصر که هرگز کهنه نمیشود، نظر دارد و خواننده را متوجه این امر مهم میکند که در عصر گسترش عالَم غربی که سعی دارد سایر ملل را بیعالَم و بیتاریخ کند،
انقلابی متولد شده که در جوهر و ماهیت خود، تحولی است بیرون از حوزهی فکر و تمدن غربی، و بر همین اساس تذکر میدهد آن انقلاب را با عینک غربی ننگریم که هرگز به حقیقت آن آگاهی نمییابیم. زیرا به گفتهی میشل فوکو: «وقتی ایرانیان از حکومت اسلامی حرف میزنند، وقتی جلوی گلوله در خیابانها، آن را فریاد میزنند، ... و با این کار شاید خطر یک حمام خون را به جان میخرند... به نظر من به واقعیتی میاندیشند که به ایشان بسیار نزدیک است... چون کوششی است برای اینکه سیاست، یک بُعد معنوی پیدا کند».(1)
2- توجه به تفاوت ذاتیِ دو رویکرد متفاوت نسبت به زندگی در این دوران، رمز کلیدی کتابی است که روبهروی خود دارید. عبور از نوعی زندگی که آرمانهای خود را در فرهنگ مدرنیته دنبال میکند و رویکرد به نوع دیگری در زندگی است که میخواهد از طریق انقلاب اسلامی، از غرب و فرهنگ مدرنیته عبور کند و زندگی زمینی را به آسمان متصل گرداند.
3 - روح حاکم بر زمانه که تحت تأثیر فرهنگ مدرنیته است، آنچنان آشفته است که انسان بهراحتی معنی حادثهای را که آمده است تا ماوراء فرهنگ مدرنیته، متذکر رجوع بشر به آسمان باشد، نمیفهمد و لذا نسبت به فهم جایگاه انقلاب اسلامی در این دوران گرفتار برداشتهای از پیش ساخته میشود که آن برداشتها دیواری در برابر فهم او و فهم انقلاب اسلامی میکشد. نویسنده تلاش کرده با توجه به این امر، ماوراء نگاه
1) میشل فوکو، ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند، ص 38.
مدرنیته، انقلاب اسلامی را بنمایاند. زیرا که باید مواظب باشیم انقلاب اسلامی را در حدّ فهمهای محدود ننگریم وگرنه بیتوجه به حقیقت روحانی و جایگاه تاریخی آن، سخن گفتهایم.
4 - ممکن است در ابتدا به مؤلف ایراد گرفته شود که نگاه او به انقلاب اسلامی، نگاهی آرمانی است که با واقعیت آن متفاوت است، ولی وقتی حقانیت سخن روشن میگردد که سعی شود به همهی زوایایی که در رابطه با انقلاب اسلامی در کتاب توجه داده شده، عنایت گردد، در آن صورت است که معلوم خواهد شد چرا إصرار می شود انقلاب اسلامی یک رستاخیز در همهی جهان امروز است و همچون روز حساب جایگاه هرکس را تعیین میکند.
5 - زبان فرهنگِ مدرنیته که ما نیز با تأسیس اولین دبستان، قبل از انقلاب مشروطه با آن آشنا شدیم و بعد بهوسیلهی آن فکر کردیم، زبانی نیست که بتواند جایگاه انقلاب اسلامی را تبیین کند و به همین جهت مؤلف محترم سعی فراوان کرده تا ماوراء گفتمانی که تحت تأثیر فرهنگ غرب است، ذات انقلاب اسلامی را بنمایاند تا حقیقتاً با چهرهی واقعی انقلاب اسلامی روبهرو شویم و همین امر موجب شده که در بعضی موارد خواننده به زحمت بیفتد و آرامش خود را در حین مطالعهی کتاب از دست بدهد، چون یا واژهها را ناآشنا میبیند و یا افقی که به میان میآید افقی نیست که خواننده عادت کرده باشد از آن افق بنگرد.
6 - مؤلف محترم با توجه به این قاعده که «با آغاز عهد تازه، تأثیر آنچه به گذشته تعلق دارد، کم میشود» روشن میکند که چگونه با
حضور انقلاب اسلامی در عالم، عهد الهی از یاد رفتهی بشر به او برمیگردد و در آن راستا فرهنگ غربی در عالَم به سرعت فروکاسته میگردد و به این دلیل باید به آیندهی انقلاب اسلامی امیدوار بود.
به امید آنکه توانسته باشیم در راستای آشنایی عزیزان نسبت به حقیقت و ذات انقلاب اسلامی قدمی برداریم.
گروه فرهنگی المیزان
باسمه تعالی
مواردی که در ذیل مطرحشده؛ زوایای مختلفی است از نگاهی که در کتابهای مربوط به انقلاب اسلامی و امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بیان گردیده، تا سمت و سوی جستجوی خوانندگان عزیز را در متن آن کتابها روشن کند.
1- حساسترین مسأله در زندگی انسان درست و دقیقدیدن واقعیات عالم است، و این موضوع آنقدر مهم است که رسول خدا صلی الله علیه و آله در تقاضای خود به خداوند عرضه میدارند «اَللّهُمَّ أرِنِی الأشیاء کما هی»؛(1)خدایا! اشیاء را آنطور که هستند به من نشان بده.
1) محمدبنحمزه فناری، مصباح الأنس، ص: 220.
موضوعِ درستدیدن پدیدهها و واقعیات وقتی اهمیت صدچندان پیدا میکند که موضوع مورد شناخت، به زندگی دنیایی و آخرتی انسان ربط پیدا کند.
در کنار معرفت به خدا و معاد و نبوت و امامت، در عصر کنونی، معرفت به جایگاه انقلاب اسلامی از موضوعاتی است که معرفت صحیح نسبت به آن نقش اساسی در نوع زندگی ما خواهد داشت و بهواقع همهی انتخابهای ما را تحتالشعاع خود قرار میدهد و پیرو آن سعادت و شقاوت ما را نیز رقم خواهد زد.
2- انقلاب اسلامی یک پدیدهی معنوی است که هرگونه موضعگیری ما نسبت به آن، ما را در جایگاه خاصی از قرب و یا بُعد نسبت به معنویت قرار میدهد و این است که نمیتوان نسبت به آن چشم برهم گذاشت و آن را نادیده انگاشت، زیرا به همان اندازه، از جایگاه قرب معنوی به جایگاه بُعد از حقیقت پرت میشویم. به همین جهت میتوان آن را یک رستاخیز معنوی بهشمار آورد که حساب و جایگاه هرکس را در دوران کنونی که دوران تقابل انقلاب اسلامی با فرهنگ مدرنیته است، تعیین میکند.
3- در دورانی که بشر مدرن از دین فاصله گرفته و ارتقای انسان را در پیروی از اندیشههای منقطع از آسمان جستجو میکند، یکمرتبه در قرن بیستم با وقوع دو جنگ جهانی در مهد تمدن مدرن و شکست ایدئولوژیهایی مثل لیبرالیسم و سوسیالیسم و ظهور نابرابریهای آزاردهنده، انقلاب اسلامی به عنوان راهی برای عبور از آن فرهنگ به
سوی فرهنگ الهی انبیاء، عقلها و دلها را متوجه خود نمود و بر خلاف آنهمه تبلیغاتِ منفی که نسبت به آن روا داشتند، بهخوبی از عهدهی نشاندادنِ معنی تاریخی خود برآمد. این است که روشن میکند انقلاب اسلامی یک امر اتفاقی نیست، بلکه گشایش افق و زمان جدید در بحبوحهی پایان غرب است.
4- اندیشههایی که گرفتار ظاهربینی دوران نیستند بهخوبی متوجه جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی خواهند شد و ذات الهی آن را که به عنوان یک رسالت، وارد زندگی بشر شده، خواهند شناخت و از تاریخسازی آن که حکمت و معنویت را به بشریت هدیه خواهد داد آگاهی خواهند یافت و آرمانگرایی منطقی آن را که عامل نجات بشر از پوچگرایی و نیهیلیسمِ بیمارگونهی بشر مدرن است، بهسرعت دریافت میکنند و این شروع تاریخِ طلائی معنویت حقیقی بعد از ظلمات مدرنیته است.
5- وقتی از انقلاب اسلامی سخن میگوییم ولی به جایگاه آن که از غدیر شروع شده و به حاکمیت مهدی عجل الله تعالی فرجه ختم میشود و باید از روح غربی عبور کند، چیزی نگوییم، عملاً از انقلاب اسلامی هیچچیز نگفتهایم. انقلاب اسلامی با نگاه تاریخی شیعه به غدیر پدید آمد و نهتنها پدیدهای اتفاقی نبود، بلکه آشنای همهی شیعیان بود زیرا آن را در متن اسلام یافته بودند تا از طریق آن با روح توحید اصیل زندگی کنند.
6- کسی که از «توحید» چیزی نمیداند و معتقد نیست که آن حقیقتِ یگانه اجازهی حضور به غیر نمیدهد، وقتی به او گفته شود انقلاب
اسلامی جلوهی روح توحید است و هر جریان مقابل خود را نفی میکند و همچنان در تاریخ جلو میرود و هرگز فرو نمینشیند، متوجه موضوع نخواهد شد و شاید آن را ادعایی بداند که از سر احساسات اظهار شده است ولی انکار نور چیزی از واقعیت و نقش آن نمیکاهد.
7- اگر شخصیت انقلاب اسلامی را با تفکر غربی تحلیل کنیم هرگز به ذات آن پی نخواهیم برد و لذا هرگونه موضعگیری که نسبت به آن داشته باشیم - اعم از موضعگیری مثبت و طرفدارانه و یا منفی- به بیراهه رفتهایم و بالاخره کارمان به مقابله با آن میانجامد. زیرا انقلاب اسلامی به اهدافی نظر دارد که نگاه غربی سخت از آنها گریزان است. یکی امتحانات الهی را رحمت میداند و یکی طور دیگری میاندیشد. به گفتهی مولوی:
رحمتی
دان امتحان تلخ را
نعمتی
دان ملکِ مرو و بلخ را
8- اگر پذیرفتیم آوارگی و سرگردانی بشر مدرن چیز قابل انکاری نیست و ریشهی آن را نیز به درستی تحلیل کردیم، دیگر این گفته که «انقلاب اسلامی هدیهی خدا است تا بشر را از ظلمات مدرنیته نجات دهد»، یک سخن غلوآمیز بهحساب نمیآید بلکه به امید قوام فرهنگی و تمدن اسلامی که در آیندهی انقلاب اسلامی نهفته است، زندگی را در کنار انقلاب اسلامی ادامه میدهیم.
9- مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در مراسم تنفیذ حکم ریاست جمهوری دولت دهم فرمودند:
«بعضی از مدیریتها در بخشی از برهههای این سی سال زاویههائی با مبانی انقلاب داشتند؛ اما ظرفیت انقلاب توانست اینها را در درون خود قرار بدهد؛ آنها را در کورهی خود ذوب کند؛ هضم کند و انقلاب بر ظرفیت خود، بر تجربهی خود بیفزاید و با قدرت بیشتر راه خود را ادامه بدهد. آن کسانی که میخواستند از درونِ این نظام، به نظام جمهوری اسلامی ضربه بزنند، نتوانستند موفق بشوند. انقلاب راه خود را، مسیر مستقیم خود را با قدرت روزافزون تا امروز ادامه داده است و همهی کسانی که با انگیزههای مختلف در درون این نظام قرار گرفتهاند، خواسته یا ناخواسته، به توانائیهای این نظام کمک کردند. به این حقیقت بایستی با دقت نگاه کرد؛ این ظرفیت عظیم، ناشی از همین جمهوریت و اسلامیت است؛ از همین مردمسالاری دینی و اسلامی است؛ این است که این ظرفیت عظیم را بهوجود آورده است. و راز ماندگاری و مصونیت و آسیبناپذیری جمهوری اسلامی هم این است و این را جمهوری اسلامی در ذات خود دارد و إنشاءالله آن را همواره حفظ خواهد کرد.»(1)
چنانچه ملاحظه میفرمایید در بیانات ایشان موضوع ذاتداشتنِ انقلاب اسلامی مطرح شده و این مبنای اصلی کتاب حاضر است که نویسنده پس از روشنکردن معنی ذاتداشتن انقلاب اسلامی، سعی دارد نسبت صحیحی را که هرکس باید با این انقلاب داشته باشد، تبیین کند.
10- اگر بتوانیم حادثهی انقلاب اسلامی را با یک فهم کلی و با جامعیتی از آگاهی و خودآگاهی و دلآگاهی درک کنیم، میتوانیم
1) ۱۳۸۸/۰۵/۱۲.
جایگاه حقیقی انقلاب اسلامی در حال و آینده را، در روح و روان آدمها بشناسیم و معنی آنکه میگوییم: «هرکس وارد اردوگاه انقلاب اسلامی نشود، از تاریخ بیرون میافتد و بیتاریخ میشود» را دریابیم.
11- درد بزرگ آن است که در فضای فرهنگ مدرنیته، تفکر آزاد به حاشیه رفته است، در حالیکه فهم انقلابی که بنا است ماوراء فرهنگ مدرنیته با انسانها سخن بگوید، نیاز به تفکر آزاد دارد و رمز شکست سیاسی نخبگانی که با روحیهی سیاسیکاری و با روشهای غربی با انقلاب اسلامی برخورد کردند، همین بوده و هست.
12- به تجربه روشن شده که امکانات ذاتی انقلاب اسلامی از نظر فرهنگی آنقدر عمیق است که هرگز اجازه نمیدهد اندیشههایی را که اهدافی جدای از اهداف انقلاب اسلامی دارند، بر آن تحمیل کنند و بر اساس همین غنای فرهنگی که داشت، توانست از راهکارهای سکولاریتهای که در دوران سازندگی و اصلاحات بر آن تحمیل شد خود را بیرون بکشد و توجه به عدالت و معنویت را بازسازی کند و رویکرد به انتهای با برکتی که نظر به حاکمیت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه دارد را دوباره به متن انقلاب باز گرداند.
13- کسی که به تاریخ و سیاست توجهی ندارد، بخواهد یا نخواهد معنی دینداری واقعی را گم کرده است، و کسی هم که سیاست و تاریخ را از منظر دیانت ننگرد بازیچهی سیاستبازانی خواهد شد که میخواهند تاریخ خود را بر بشریت تحمیل کنند و قدرت را در دست گیرند. در حالیکه انقلاب اسلامی بستری است تا در آن بستر تاریخ و سیاست از
منظر دین تعریف گردد و در بستری معنوی مدیریت شود تا حاکمان از حقیقت فاصله نگیرند.
14- اگر از یک طرف روشنفکران ما گرفتار نگاه غربزدگی شدند و خواستند جایگاه انقلاب اسلامی را در ادامهی تاریخ غرب جستجو کنند، و از طرف دیگر بسیاری از متدینین ما نیز بدون آنکه جبهههای فکری و تاریخی را بشناسند و شخصیت افراد را بر اساس جبهه و جهتی که انتخاب کرده ارزیابی کنند، تنها شخصیت افراد را در حرکات و سکنات و فضائل و رذائل فردی آنها جستجو میکنند، بدون آنکه به جهت و سمت و سویی که افراد در آن قرار میگیرند توجه نمایند. این بهواقع موجب معضل بزرگی شد که بعضی از نخبگان دینی نتوانستند جایگاه و سمت و سوی انقلاب اسلامی را بشناسند و با اندک ضعفی که از مدیری از مدیران نظام اسلامی دیدند، از حضور خود در جبههی انقلاب اسلامی کنار کشیدند. مباحث انقلاب اسلامی با توجه به چنین نقیصهای سعی دارد خطرات چنین غفلتی را گوشزد کند و نگاه متدینین را به رویکردهای کلی انقلاب اسلامی معطوف دارد.(1)
1) در راستای توجه به جبهههای کلی در اسلام، پیامبر خدا صلی الله علیه و آله در رابطه با حضور و عدم حضور در جبههای که علی علیه السلام قرار دارند، فرمودند: «فَإنّهُ لَوْ عَبَداللهَ عَبْدٌ سَبْعینَ خَریفاً تحتَ المیزاب قائماً لیلهُ، صائماً نهارُه، وَ لَمْ یکُنْ لَهُ ولایةُ علیبنابیطالب علیه السلام لَأکَبَّهُ اللهُ عَلَی مِنْخَریهِ فِی النّار»؛ اگر بندهای خدای را هفتادسال زیر ناودان کعبه عبادت کند در حالی که شبها به نماز ایستاده و روزها، روزهدار است و ولایت علیبنابیطالب علیه السلام را نداشته باشد، از بینی او را در آتش میاندازند. (تفسیرجنابادی، ج4 ، ص228)
15- تبیین بنیاد فلسفهی انقلاب اسلامی ضروریترین مؤلفهی سیاسی دوران ما است تا نحوهی تأثیر دین در عصر غیبت و نقش ولایت تکوینی حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه معنی خود را بنمایاند و ریشهی حماسهسازی انقلاب اسلامی معین گردد و غفلت از این موضوع غفلت از رسالت تاریخی کسانی است که این غفلت شایستهی آنها نیست و موجب یکنوع محافظهکاری ننگین خواهند شد.
16- امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به عنوان مسلمانی ژرفاندیش و عارفی حماسی، ناظر به منظری بود که چشم فرهنگ مدرنیته سالها نسبت به آن نابینا شده بود و از ساحتی سخن میگفت که فرهنگ مدرنیته امکان درک آن را نداشت و لذا مدرنیسم همچون نابینایی بیخرد با انقلاب اسلامی درگیر شد و راز شکستهای پیدرپی غرب از انقلاب اسلامی را باید در این نکتهی مهم جستجو کرد زیرا فرهنگ غربی خود را از امکانهای معنوی عالم هستی بیرون انداخته است.
انقلاب اسلامی آمده است تا بشریت را با امکاناتی آشنا کند که ماوراء جهانی است که فرهنگ مدرنیته در آن زندگی میکند و با عقلِ پژمردهی خود میخواهد ادامهی حیات دهد.
17- تاریخیبودن یک اندیشه به آن معنی است که در طول تاریخِ آن ملت، دست و دلها به سوی آن اندیشه دراز بوده است و هرگاه آن اندیشه پا به میدان گذاشته با تمام وجود آن را پذیرفته، حال باید از خود بپرسیم برای مردم ایران آیا «انقلاب اسلامی» یک اندیشهی تاریخی بوده و یا تجدد و فرنگی مآبی؟
آیا نمیتوان گفت آن گروه از مردم ایران که گرفتار فرنگیمآبی شدند و دیگر زبان مردم را نمیفهمند به جهت آن است که از تاریخ ملت ایران بیرون افتادهاند، تا آنجا که ایرانیبودن خود را با منظری که غرب به آنها مینمایاند، در ایران باستانِ قبل از اسلام دنبال میکنند؟ انقلاب اسلامی راهی است تا این گسستگیها جبران شود و غربزدگی بهکلی از روح ملتی که میتواند با تاریخ دینی خود زندگی کند برچیده شود و از این جهت انقلاب اسلامی مرحلهی گذار ملت است از غربزدگی که منشأ گسست و تنفر بین آحاد افراد بوده و هست، به سوی اُخوتی که همهی دستها و دلها را یگانه میکند.
18- عالَمی که انقلاب اسلامی به بشریت عرضه میکند با عالَمی که فرهنگ مدرنیته به میان آورده است تفاوت ماهوی دارد. با ورود به عالَم انقلاب اسلامی حقایقی در افق روح انسان آشکار میشود که بهکلی از روحیهی فردگرایی یا «Individualism» فاصله میگیرد و حقیقت را در گستردگی احساس مسئولیت نسبت به سرنوشت سایر انسانها مییابد و دیگر اقتصادی همراه با عدالت و معنویت به صحنه میآید، چیزی که در افق عالَم انسان غربزده بهکلی ناپدید شده و عامل دوگانگیها و تنفرها گشته است.
19- بشری که جهت او به هیچ جانب نباشد و به هیچچیز رو نکند، چگونه میتواند خود را ادراک کند و هویتی برای خود احساس نماید، مگر اینکه خود را فریب دهد و به اسم بیطرفی در طرفی قرار گیرد که نه حق را تأیید میکند و نه باطل را. او باید بداند که چون به حق پشت
کرده است، در جبههی باطل است، در حالی که انقلاب اسلامی جبههای است تا بشر، راهِ قرارگرفتن در جبههی حق را گم نکند و در سیرِ به سوی حق با بسط انقلاب اسلامی، بسط یابد و بهکلی از ظلمات دوران به درآید و به افق روشن تاریخ نظر اندازد و از پوچی و بیطرفی خود را رها کند.
20- اگر انقلاب اسلامی را در حدّ یک حرکت سیاسی پایین بیاوریم به نوعی به حقیقت جفا کردهایم، همچنانکه اگر آن را در آن حد بدانیم که دیگر حکومتها مزاحم دینداری شخصی مردم نیستند. در هر دو صورت جایگاه انقلاب اسلامی را نشناختهایم و از معنی حضور آن در تاریخ معاصر سخت بیگانهایم و با سادگی، معنی دشمنی فرهنگ مدرنیته را یک سوء تفاهم میپنداریم. راستی انقلاب اسلامی به چه نقطهای اشاره دارد که دنیای مدرن برای انکار آن اینهمه هزینه میکند؟
21- ما میخواهیم معنی انقلاب اسلامی را بشناسیم و نسبت خود را با آن معلوم کنیم و لذا مجبوریم از زوایای مختلف آن را بنگریم و قبل و بعد آن را درست مدّ نظر قرار دهیم و این ممکن نیست مگر آنکه بدانیم از کجا شروع شده است و به کجا خواهد رفت و اگر ماندگارش میدانیم، دلیل ماندگاری آن چه میباشد و چرا متعلق به هیچ زمانی و هیچ قومی نیست که با رفتن آن زمان و آن قوم باز باقی خواهد ماند. در یک کلمه راز آیندهداری انقلاب اسلامی در کجا است؟
22- انقلاب اسلامی روشن میکند ما متعلق به کدام جبههایم و در چه فضایی باید خود را جستجو کنیم که گرفتار از خودبیگانگی نگردیم و از ثابت عصر جدا نباشیم و درنتیجهی این جدایی در فضای مشهورات و
مقبولات عصرِ مدرنیسم به دنبال خود بگردیم! انقلاب اسلامی بستر باز تعریف آن بشری است که در متن مدرنیسم خود را نیز فراموش کرده بود، و به همان اندازه که توانست خود را دوباره در فضایی دیگر تعریف کند، به زندگی برگشته است.
23- انقلاب اسلامی؛ اگرچه فلسفه نیست ولی ما را به «وجود» دعوت میکند و آنچه را در افق انسان میآورد چیزی ماوراء ماهیات و توهّماتی است که فرهنگ مدرنیته با آن زندگی میکند، جهت تفکر را تا واقعیترین واقعیات یعنی عالم غیب و معنویت سوق میدهد و لذا میتواند در دفاع مقدس هشت ساله با جهانی از تانک و توپ و هواپیما نبرد کند و به بهانهی آنکه همهچیز نسبی است، از مسئولیت مقابله با جهان کفر شانه خالی ننماید. زیرا:
آنکه
انکار حقایق میکند
جملگی
او بر خیالی میتَند
24- کسانی که اهل «وقت» هستند و از «زمان فانی» عبور کردهاند و به «زمان باقی» میاندیشند، به انقلاب اسلامی به عنوان مأمنی برای به حضوررفتن و به «وقت»رسیدن مینگرند و در همین راستا معتقدند بسط انقلاب منجر به حضور صاحبُ الوقت و الزمان عجل الله تعالی فرجه خواهد شد. به همین دلیل عدهای نمیتوانند آن را تحمل کنند، زیرا عبور از «زمان فانی» به «زمان باقی» کار هرکس نیست، از این رو این افراد سعی میکنند حقیقت انقلاب را از جایگاه اصلیاش کاهش دهند و یا از آن فاصله میگیرند و در زمان فانی خود عمر خود را به انتها میرسانند.
25- انقلاب اسلامی؛ حماسهی عارفان شیدایی است که هنر نزدیکی به پیامبران و اولیاء الهی را یافتهاند و لذا وقتی نسیم فنای «فیالله» در غرّش گلولهی خمپارهها وزیدن میگیرد، بهجای آنکه به سنگر خانقاه پناه برند تا از هر گزندِ احتمالی مصون بمانند، پیراهن خود را در میآورند و با سینهی برهنه در میدان جنگ قهقههی مستانه میزنند.
کسانی که نمیتوانند انقلاب اسلامی را به غدیری که علی علیه السلام را از آن حذف کردند و به خانهی فاطمه علیها السلامای که آن خانه را آتش زدند و به کربلایی که بر جسدها اسب راندند، متصل گردانند، تا آخر آن را تحمل نخواهند کرد و آن را یک نوع ماجراجویی میدانند که قواعد بازی جهان مدرن را بههم زده است و بالاخره بهزعم آنها باید با آمدن دولتی مصلحتگرا در جایی توقف کند، اینها بیش از یک روی سکه را ندیدهاند و خرابی جهان مدرن را با آبادانی خانهی انسانیت همراه نمیبینند.
26- انقلاب اسلامی علت جهان پرآشوب کنونی را جاهلانی میداند که از عقل قدسی انبیاء بریدند و خواستند با خرد پژمردهی بشرِ جداشده از وَحی، آن را مدیریت کنند و به گمان اینکه میخواهند خود را از آسمان آزاد کنند، انواع اسارتها را به بشریت تحمیل کردند و یاوههایی را به عنوان علمِ ادارهی جهان بر زبان راندند که اسارت بشر را عمیقتر مینمود و زندگی با خیالات را زندگی واقعی نشان میداد. باید به این تذکر رسید که تحت تأثیر خردِ پژمردهی بشر مدرن، عینکی روی چشم داریم که درک ما را از انقلاب اسلامی غیر واقعی کرده است.
27- ما نمیگوییم فهم انقلاب اسلامی کار آسانی است ولی اگر ملاحظه شد بعضی از نخبگان که مدعی فهم انقلاباند، از مردم عادی عقب افتادند باید بیش از آنکه پیچیدگی را در موضوع انقلاب دانست، در حجاب فهم آنهایی دنبال کرد که از روح توحید بیخبرند و از تجلی تاریخی ربالعالمینِ یگانه، بهره ی کافی نبردهاند. آری! درک انقلاب اسلامی بدون علم به اسماء الهی کار مشکلی است، ولی راهِ ممکنی است زیرا که ذات انقلاب اسلامی خود عامل فهم آن خواهد شد.
28- تا وقتی با عینک زمانهای که در آن هستیم و فکر خود را بر آن اساس جلو بردهایم به انقلابی بنگریم که بنیانگذار آن انسانی است که به مقام جامعیت اسمایی دستیافته، هیچ پرتوی از حقیقت آن انقلاب بر قلب ما تجلی نخواهد کرد و راهی جهت برونرفت از ظلمات زمانه جلو ما گشوده نمیشود.
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جانسوزی، نه خامی بیغمی
باید از قهر تفکر غالبِ فرهنگ مدرنیته رها شد تا آشنایی با انقلاب اسلامی شروع شود و تماشاگری راز ما را در برگیرد.
29- انقلاب اسلامی دوران تاریخ دینداری در جهان معاصر را بنیان نهاد، آن دوران را راه میبرد و نگهداری و نگهبانی مینماید، به طوری که تاریخ معاصر در سایهی حضور آن انقلاب بایدها و نبایدهای حیات تاریخی بشر این دوران را شکل میدهد. همانطور که بشر با هوا زنده است، اگر خواست حیات تاریخی داشته باشد باید تعلق خود را به سوی انقلاب اسلامی معطوف دارد و زندگی او امری جدا از آن نباشد تا گرفتار
«نسبیت» و «نیستانگاری» دوران نگردد. در سالهای اخیرمقدمات چنین تذکری در حال تحقق است و حجاب چهارصدسالهی دروغ فرهنگ مدرنیته در حال فروافتادن، وقت آن رسیده است که با گوش باز وارد زندگی شویم، گوشی که فقط برای شنیدن مشهورات و مقبولات فرهنگ مدرنیته باز نیست.
راه برونرفت از نیستانگاری دوران، با انقلاب اسلامی و إشراقی که خداوند بر قلب بنیانگذار آن متجلّی کرد، گشوده شد تا بشریت به عالَمی نزدیک شود که آن عالَم؛ عرفان و معرفت و حماسه و عبودیت را یکجا به او هدیه میدهد و متذکر عهد بشر با «وجود» میگردد، عهدی که در دوران غربزدگی ما شکسته شد.
به امید آنکه توانسته باشم تا حدّی انقلاب اسلامی را از منظری بنمایانم که راه تفکر نسبت به آن گشوده گردد.
طاهرزاده
بسماللهالرحمنالرحیم
فرا رسیدن سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را که انفجار نور بود در دورانی که ظلمات فرهنگ مدرنیته همهجا را گرفته، تبریک عرض میکنم.
یکی از خطراتی که همواره انقلاب اسلامی را تهدید میکند، این است که حقیقت انقلاب در حجاب رود و وفاداران به انقلاب نتوانند اهداف حقیقی و عمیق انقلاب را بشناسند و در نتیجه تحلیلی از لحظه به لحظهی انقلاب نداشته باشند، در آن صورت اگر ناخواسته نسبت به ادامهی حیات انقلاب مأیوس نشوند، ممکن است با تحلیلهای غلط مقابل اهداف انقلاب بایستند.
اگر کسی نداند انقلاب اسلامی در مسیری که به سوی اهداف خود سیر میکند در کدام مرحله از مراحل حیات خود قرار دارد ممکن است قدمهایی در مقابل انقلاب بردارد و انقلاب اسلامی را وارد میدانهایی کند که برایش مینگذاری شده است.
انقلابیونی که به انقلاب اسلامی وفادارند قبل از هرچیز باید به ریشههای تاریخی این انقلاب توجه کنند، ریشههایی که از یک طرف در عالم غیب و معنویت و از طرف دیگر در فطرت انسانها قرار دارد، با توجه به چنین ریشهای دیگر هیچوقت فکرِ اینکه «این انقلاب میرود یا نمیرود» پیش نمیآید، بلکه نهایتاً متوجه میشوند که ممکن است در بعضی موارد به جهت حجابهایی که بر انقلاب تحمیل میشود، انقلاب در خفا رود -آنهم نه در خفای کلی- در آن صورت وظیفهی آنهایی که ذات و حقیقت انقلاب را میشناسند این است که با برنامهریزی صحیح موانع ظهور حقیقت آن را برطرف کنند تا انقلاب بتواند ظلمات دوران را بشکافد و جلو رود.(1)
غفلت از پایداری و نقشآفرینی انقلاب اسلامی وقتی به وجود میآید که یا انقلابیون تحلیل درستی از انقلاب و نسبت آن با جهان نداشته باشند و یا مردم از حقیقت انقلاب اسلامی و جایگاه آن در نظام هستی غفلت کنند.
برای اینکه بنده إنشاءالله بتوانم عرایض خود را به درستی طرح کنم در ابتدا مقدماتی را گوشزد میکنم.
اصلیترین سؤال که شاید با پاسخگویی به آن نیمی از چهرهی انقلاب روشن میشود، این است که آیا ایجاد انقلاب اسلامی و تأکید بر ولایت
1) روح حاکم در دولتهای سازندگی و اصلاحات موجب شد که انقلاب تا اندازهای از اهداف خود فاصله بگیرد، ولی تلاش افرادی که به حقیقت انقلاب اسلامی وفادارند موجب شد تا ذات انقلاب دوباره به جهت اصلی خود رجوع کند.
فقیه، برای آن است که ایران از غرب عقب نیفتد و حتی مدرنتر از غرب شود و یا اینکه انقلاب در ذات و بنیان خود نگاهش به فرهنگ و تمدن دیگری است؟
همانطور که از عنوان اصلی بحث پیدا است سؤال ما در این رابطه است که آیا ایران بنا دارد در بستر انقلاب اسلامی، با غرب و در همان مسیر و با همان اهداف رقابت کند و مدرنتر شود و همان فرهنگ را بسط دهد؟ یا برای ادارهی جهان، طرح دیگری دارد که بهکلی با طرحی که فرهنگ مدرنیته برای جهان ارائه داده است، فرق میکند؟ به زبان دیگر هدف اصلی تحقق انقلاب اسلامی ایجاد توسعه به همان معنایی است که در غرب مطرح است و چون نظام شاهنشاهی مانع چنین توسعهای بود تلاش شد آن نظام سرنگون شود تا راحتتر بتوانیم یک ایران مدرن بسازیم و زندگی به رسم غربیها را با حفظ شئونات اسلامی ادامه دهیم و یا اساساً هدفِ انقلاب اسلامی چیز دیگری است؟
بنده نمیتوانم بگویم همهی کسانی که در تحقق انقلاب اسلامی تلاش کردند انگیزهی یکسان داشتند، ولی بحث بر سر انگیزهی بنیانگذار انقلاب و کسانی است که از ایشان پیروی کردند و عملاً انقلاب به دست آنها پیروز شد. در صورتی که انگیزهی اصلی تحقق انقلاب روشن شود جایگاه گروههای مختلف نسبت به انقلاب نیز روشن میشود و این نیز روشن
میگردد که چرا بعضی از گروههای سیاسی، انقلاب را تا آخر یاری نکردند و حتی بعضاً به مقابله با انقلاب پرداختند.
با شناخت ذات انقلاب و حقیقت تاریخی آن روشن میشود چرا عدهای مثل مجاهدین خلق و ملی مذهبیها خیلی زود از انقلاب جدا شدند و عدهای آرامآرام فاصله گرفتند و چرا باید پیشبینی کرد عدهای بالأخره تا آخر انقلاب را یاری نمیکنند و دیر یا زود از آن فاصله میگیرند؟ و إنشاءالله روشن خواهد شد موقعیت تاریخی انقلاب اسلامی طوری است که تاریخ را میشکافد و جلو میرود و هرکس خود را با نیت خالص وارد آن نکند، گرفتار نیهیلیسم و پوچانگاری دوران میشود. حتی اگر جبهههای مخالف انقلاب دست در دست هم دهند و تهاجم خود را به ذات انقلاب شدت بخشند و بتوانند موفق شوند اهداف غربزدهی خود را بر انقلاب تحمیل کنند و مدتی انقلاب را نسبت به اهدافش در خفا ببرند، انقلاب اسلامی چیزی نیست که از صحنهی تاریخ معاصر خارج شود و در خفای همیشگی فرو رود.
امیدوارم به مدد الهی بتوانم موارد مطرح شده را درست روشن کنم تا عزیزان نسبت به وضع موجود جهانی که در آن زندگی میکنند تحلیلی ماوراء تحلیل سیاسیون ورشکسته داشته باشند. بعضاً جملاتی از طرفداران انقلاب میشنویم که نشان میدهد نسبت به شناخت حقیقت و ذات انقلاب اسلامی آنطور که شایسته است تحلیل درستی ندارند و نگاه آنها نسبت به انقلاب اسلامی با افقی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نسبت به انقلاب نشان میدادند فرق میکند. و گاهی دیده شده عزیزی بهعنوان
طرفدار انقلاب اسلامی بسیار زحمت میکشد و خون دل میخورد و شب و روز ناسزا میشنود، ولی برای چیزی که اصلاً حقیقت و ذات آن را نمیشناسد، و عملاً آن چه را او انقلاب اسلامی میداند، آن انقلاب اسلامی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بر آن تأکید داشتند نیست.
همانطور که یک زمانی قطبزاده و بنیصدر و جبههی ملی و انجمن حجّتیه و جریان مهدی هاشمی روبهروی انقلاب ایستادند، جریانات دیگری هستند که در حال حاضر شبه خودیاند ولی وقتی انقلاب چهرههای عمیقترِ خود را نمایان کرد، غیرخودی میشوند. این عرض بنده از پایگاه نگاهی است که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به این انقلاب داشتند. به عنوان نمونه؛ ایشان صاحب اصلی انقلاب اسلامی را حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه میدانند. ولی جریانهایی هستند که این سخن را به تمسخر میگیرند و کسی را که چنین ادعایی بکند متهم به خرافهگرایی میکنند، در حالی که اینان چه بخواهند و چه نخواهند اعتقاد و توجه خاص به حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه از ارکان اصلی انقلاب اسلامی است و هرچه انقلاب جلوتر رود این اعتقاد بیشتر بروز میکند و به همان اندازه عدهای که تا دیروز خودی بودند، غیر خودی میشوند. فعلاً میبینیم عدهای به طور اجمال معتقد به «حکومت ولایی» هستند و لذا خودیاند، در حالی که اگر با دقت به جهتگیری فکری آنها عنایت بفرمائید، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را برای هرچه مدرنترشدن کشور و نزدیکی به غرب میخواهند نه برای تحقق اسلامی که بناست از فرهنگ غربی بگذرد. همیشه در عین احترام به شخصیت آنهایی که خود را از انقلاب
میدانند، باید دقت داشت که آیا انگیزههای آنها با ذات انقلاب همخوانی دارد؟ شاید امروز بتوان گفت خودیها نسبت به انقلاب اسلامی کسانی باشند که در عین مسلمانبودن و شیعهبودن، در پذیرفتن اصل انقلاب اسلامی و «ولایت فقیه» با همدیگر مشترکاند، این ورود، ورود خوبی است! اما تجربه نشان داده است که معلوم نیست با پذیرش این شعارها، باز جریانهایی با اصل و ذات انقلاب درگیر نشوند. یک سؤال باید در ذیل عقاید فوق مطرح باشد و آن این که با پذیرش انقلاب اسلامی و ولایت فقیه بنا است جامعه به کجا برسد؟ ممکن است حتی بگویند میخواهیم به تمدن اسلامی برسیم، و نهایت تمدن اسلامی را هم آن بدانند که حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه در آن حکومت کنند، ولی با این همه، تعریفی که از تمدن اسلامی دارند، تحت تأثیر آن نگاهی است که فرهنگ غرب تعریف کرده است. این افراد اگر حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه هم تشریف بیاورند به ایشان اشکال میکنند که چرا آن طور که شایسته است امور را جلو نمیبرند. چون اینها حضور حضرت را هم برای تحقق مدینهای میدانند که خودشان تعریف کردهاند و در عمق نگاهشان، به فرهنگ غرب اصالت میدهند، و نتوانستهاند حقیقتی ماوراء غرب بشناسند، حتی به قرآن هم که رجوع میکنند، پیامهای قرآن را به غرب و نگاهی که آن فرهنگ به عالم و آدم دارد، رجوع میدهند و میخواهند به کمک قرآن از آمریکا جلو بزنند و مدرنتر شوند تا ایران را آباد و مردم را به رفاه کامل برسانند! اینان از آنجایی که در خود توان چنین مدیریتی را احساس میکنند و آن جهتگیری را پذیرفتهاند، هر جریانی را که به غیر از آنچه
آنها میشناسند نظر داشته باشد خائن به انقلاب و مردم میدانند و به خود حق میدهند با آن جریان مخالفت کنند، حتی اگر مردم فکری غیر از فکر آن افراد را برای ریاست جمهوری یا نمایندگی مجلس انتخاب کرده باشند! اینجا دیگر قواعد دموکراسی فراموش میشود، چون از نظر این افراد مصلحت مردم و انقلاب چیزی جز مدرنشدن به روش غربی نیست، و لذا اگر رسیدن به آن با راهکار دموکراسی عملی نشد، راهکارهای دیگر را اِعمال میکنند.
مطالب فوق نکاتی است که موجب میشود عرض کنم ما در آینده، دوباره مرزبندیهای دیگری خواهیم داشت و بعضی از خودیهای امروز غیر خودی خواهند شد، و اگر انقلاب بدون گرفتارشدن به حجابهای غلیظ همچنان جلو رود و آرامآرام خود را در نظام آموزشی و سیاسی و اقتصادی از فرهنگ غربی آزاد کند و جلوههای شکوفایی معنوی در آن ظاهر شود، ریزشهایی خواهد داشت، ولی البته و صد البته اگر ریزشهای آنچنانی دارد، رویشهایی از نیروهای جوان و مخلص نصیبش میشود که قابل مقایسه با ریزشهایی که انجام میگیرد نخواهد بود. آن ریزشها؛ ریزشهایی هستند که در عین آنکه خود را صاحب انقلاب میدانند مانع سیر انقلاب به سوی اهداف توحیدیاش هستند، ولی رویشهای انقلاب موجب تسریع انقلاب به سوی اهداف عالیهی آن خواهند بود.
در رابطه با خطر غفلت از اهداف اصلی انقلاب اسلامی؛ به عنوان مثال در نظر بگیرید به شما خبر دادهاند که جهت رفع تشنگیتان، در پشت آن کوه بلند چشمهای هست که با پشت سرگذاشتن این صحرا و آن چند تپه میتوانید به آن برسید. حال اگر کسی بیاید، برای شما یک موضوع جدیدی طرح کند که یک باغِ زیبایی، با میوههای تازه در همین نزدیکی هست، آنقدر هم نیاز نیست راه بروید تا به آن چشمه برسید، بفرمایید در همین باغ و میوه میل کنید! اگر تشنگی فراموشتان شود به طرف باغ میروید و مشغول خوردن میوهها میشوید، در حالی که تشنگیتان رفع نشده و شدت هم پیدا کرده است و احساس میکنید از وضع خودتان با داشتن اینهمه میوه، ناراضی هستید، حتی ممکن است ندانید چرا ناراضی هستید ولی بالأخره احساس آرامش نمیکنید، چون عطشِ انسان تشنه با آب رفع میشود و نه با میوههای رنگارنگ.
موضوعِ بعضی از دولتها نسبت به اهداف انقلاب نیز همینطور بود که انقلاب را در رسیدن به اهداف اصلی یاری نکردند، هر چند امکانات رفاهی زیادی برای عدهای از مردم پیش آوردند، در حالی که روح کلی مردمی که انقلاب کردند در طلب چیز دیگری بود که اگر به آن نرسند، به هر چیز دیگری هم که برسند باز احساس میکنند به نتیجه نرسیدهاند. چشمهای که انقلاب باید به آن میرسید حاکمیت حکم خدا در تمام مناسبات جامعه بود، همان چیزی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» مدّ نظر خود و مردم قرار دادند و فرمودند: «ما آن چیزی را که میخواهیم،
حکومت الله است... ما میخواهیم قرآن بر ما حکومت کند... ما هیچ حکومتی را جز حکومت الله نمیتوانیم بپذیریم»؛(1)
اگر دولتها انقلاب را گرفتار توسعه به روش غربی کردند و در راستای رشد هستههای قدرت و ثروت، انقلاب را در مسیر رسیدن به اهداف عالیهاش از نفس انداختند، هرگز انتظار نداشته باشند مردمی که انقلاب کردند از آنها متشکر باشند، زیرا آنها در مسیر مدیریت خود شخصیت اصلی و اهداف انقلاب را فراموش کردند و عملاً انقلاب را در ذیل فرهنگ غربی قرار دادند و اگر بر آن روش تأکید میشد دیگر از بازگشت به هویت از دست رفتهی ملت مسلمان توسط انقلاب اسلامی، چیزی نمیماند. زیرا شخصیت انقلاب اسلامی بر اساس رسیدن به اهداف حقیقیاش ظاهر میشود، حال اگر به هر چیز دیگری برسد ولی به اهداف حقیقیاش نرسد، عملاً انقلاب در مسیر شکست خود جلو رفته است. البته معلوم است که ذات انقلاب و مردم انقلابی چنین تحمیلی را بر نمیتابند.
بسیار هوشیاری میخواهد که مردم بتوانند ماوراء رفاه غربی، نظر به اهداف حقیقی انقلاب داشته باشند، مثل این است که مردم بنشینند و فکر کنند، این آقا که ما را به باغ دعوت کرد ما را به جای بدی دعوت نکرد! گفت: بفرمایید در این باغ و از میوههای خوشمزهی آن بخورید. نه جایی که این آقا ما را دعوت کرد بد بود، و نه من کار بدی کردم که اینجا آمدم ولی نمیدانم چه شده است که کلافهام! غفلت او از آن جا است که متوجه نیست حقیقت این مسافرت برای رسیدن به چشمهی آب بود و با
1) صحیفه امام، ج 8 ، ص 282.
تغییر مسیر انقلاب به سوی توسعهی غربی، حالا به ظاهر میبیند همهچیز دارد ولی از مقصد اصلی باز مانده و درنتیجه افسردگیها، ویرانی نظام خانواده، فساد جوانان، مشکلات آموزشی و فرهنگی و اقتصادی همه به صحنه آمده است. مثل این است که درخت سیب همهچیز بدهد غیر از سیب، یا سرکهای که باید ترش باشد، هر مزهای داشته باشد، غیر از ترشبودن. چه کسی حاضر است آن را بخورد؟ عدهای ناخواسته و به جهت آن که ذات غرب را نمیشناختند و فقط ظاهر آن را دیده بودند، بلایی بر سر انقلاب اسلامی آوردند که حالا از بعضی جهات، همهچیز هست غیر از انقلاب اسلامی. طرفدارانِ همان طرز فکر چون رویکرد اصلی آنها اهداف غربی است، پس از چندی حالا ندای عبور از انقلاب اسلامی را سر میدهند و با جریانهایی که در صدد براندازی نظام اسلامیاند احساس همدلی میکنند و درصدداند از انقلاب اسلامی پوستهای نگهدارند که تمام محتوایش غرب باشد، با این تصور که اگر ما فرهنگ غرب را بیش از پیش در شئونات مملکت وارد کنیم از امتیازات زندگی غربی برخوردار میشویم. در حالی که اینها غافلند غرب چهار صد سال است بقیهی ممالک را چپاول کرده تا به اینجا رسیده است و هم اکنون هم منافع خود را طوری تعریف کرده که با منافع ملی سایر کشورها در تضاد است و در این صورت ما را برای خودشان میخواهند.
اشکال از آنجا پیدا شد که خواستیم با تعریفی که غرب از ما دارد خود را ببینیم در حالیکه آن پیر فرزانه نگاه ما را از محدودیتهای زندگی غرب آزاد کرد تا زندگی زمینی خود را به آسمان معنویت متصل
گردانیم و اقتصاد خود را با عدالت و معنویت و فرهنگ و آموزش خود را جدا از نگاه سکولار و لائیک به عالَم و آدم، ادامه دهیم. درست است که اشخاص و طوائفی که متأدب به ادب غربی هستند به آسانی نمیتوانند با انقلاب اسلامی دمساز شوند، عالَم آنها، عالم غرب است و به آسانی نمیتوانند از آن عالم دل بکنند ولی انقلاب اسلامی آمده تا مبنای سیاست را تغییر دهد، ما انقلاب نکردیم که بر طبق موازین تاریخ غربی، ارزشهای غربی را متحقق کنیم، انقلاب اسلامی پاسخ به ندایی بود که از طرف حق به گوش ملت رسید.
تا اینجا جنبهی سلبی بحث عرض شد و اینکه ما چهچیز نباید باشیم، جنبهی دیگر بحث آن است که ما چهچیز باید باشیم.
انقلاب اسلامی، انقلابی است که ملتی با آگاهی از تواناییهای اسلام آن را پدید آورد، منتها اسلامی که شیعه آن را میشناسد و در رابطه با جایگاه انقلاب اسلامی باید تشیع را، هم از نظر مبانی اعتقادی، و هم از نظر حضوری که در تاریخ داشته است بشناسیم. از نظر تاریخی عدهای پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله متوجه شدند ماوراء جریانی که سقیفه بدان پرداخته است، حقیقتی هست که نسبت آن در مقایسه با اسلامِ سقیفه، یک نسبت دیگری است و صحابهی اصیل پیامبر صلی الله علیه و آله مثل سلمان و مقداد و اباذر به آن حقیقت پیوستند، هرچند بنا به توصیهی علی علیه السلام جز چند اعتراض آرام، تقابل مستقیمی با خلفا انجام نشد. اما اگر از موضع یک انسان
بیطرف جریانهای صدر تاریخ اسلام را دنبال کنیم، نسبتِ تفکر شیعه با اصل اسلام را به خوبی میتوان شناخت و از آن طرفداری کرد. مثل اینکه بنده وارد مسجدی شوم و ببینم دو جلسه در دو طرف آن برقرار است، مسلّم ابتدا طرفدار هیچکدام از آنها نیستم، ولی بعد از اینکه حرفهای هر دو را کاملاً شنیدم و دیدم حقیقت یکی از آن دو بیشتر از دیگری است، طبیعی است که به آن بیشتر علاقهمند شوم، حتی ممکن است از این به بعد نسبت به آن جلسهای که علاقهمند شدم تعصبی هم پیدا کنم، ولی در ابتدا که در مقایسهای آزاد با آن دو برخورد کردم تعصبی در کار نبود.
ورود شیعیان به تشیع یک ورودی است که انصاف در آن نقش اساسی داشت و برای شیعیان اولیه پیدا بود که حقیقت در خانوادهی پیامبر علیهم السلام است و ما هم چون متوجه انتخاب منصفانهی آنها شدهایم بر شیعهبودن خود پایدار هستیم. اشارات قرآن حکایت از آن دارد که یک خانوادهی خاص در اسلام در مقام طهارتِ کامل هستند و هیچ جهل و گناهی در آنها نیست. فرمود: «إنَّما یُریدُ اللهُ لِیُذْهِبَ عَنْکُمُ الرِّجْسَ اَهْلَ البَیْت»؛(1)یعنی خداوند اراده کرده است از شما خانواده هرگونه آلودگی را بزداید. شیعه این اشارات را دنبال کرد و با سایر شواهد ترکیب نمود و متوجه شد موضوعِ حاکمیت امام معصوم واقعاً ارادهی الهی است و نباید آن را سرسری گرفت، که موضوع آن در مباحث کلامی مورد بررسی قرار میگیرد. در راستای برگشت اسلام به موضوع حاکمیت امام معصوم
1) سورهی احزاب، آیهی 33
جهت سر و سامانگرفتن جهان اسلام، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در اولین صفحه از وصیتنامهشان در مورد حدیث «ثقلین» میفرمایند: «این حدیثِ شریف حجت قاطع است بر جمیع بشریت بهویژه مسلمانان مذاهب مختلف»؛ یعنی رسیدن به اینکه باید امام معصوم در کنار قرآن، جهان را سر و سامان بدهد چیزی نیست که ما شیعیان بگوییم؛ اگر ما امروز در هر محفل علمی بحثِ «ولایت اهلالبیت علیهم السلام» را مطرح کنیم، هرچه فضا به تحقیق نزدیکتر باشد، سخن شیعه پذیرفتنیتر خواهد بود، مثل کاری که مرحوم امینی«رحمةاللهعلیه» در الغدیر انجام داد و یا به نحوی دیگر علامه طباطبائی«رحمةاللهعلیه» معارف اهل البیت علیهم السلام را در تفسیر «المیزان» مطرح فرمود که جناب «شَلتوت» رئیس الازهر بگوید: از وقتی آن تفسیر به دستم رسید همهی مطالعاتم را تعطیل کردم و به آن پرداختم. «المیزان» معارف درخشانی را در دل تفسیر قرآن نشان داده که بهخوبی اندیشهها را متوجه فرهنگ امامت میکند.
پس اولین نکتهای که در سیر تاریخی شیعه میتوان به آن توجه داشت این است که شیعه همواره طالب حقیقتی است بالاتر از وضع موجودی که مردم سطحی، به آن راضیاند و همیشه به آن نظر داشته و اگر مقصد او از پدیدآوردن انقلاب اسلامی، صرفاً موضوع رفاه مادی بود شاه در اواخر سلطنتش با فروش سرسام آوری که از نفت داشت و بازارهای ایران را پر از کالاهای خارجی کرده بود مردم باید به انقلاب اسلامی فکر نمیکردند، به خصوص که درباریان سعی داشتند طبقهای را که امکان اعتراض در آنها بیشتر بود در رفاه قرار دهند، حتی دولت وقت در سال
آخر حکومت نظام شاهنشاهی از آن جهت که متوجه نقش معلمان در انقلاب بود، درصد زیادی به حقوق معلمان اضافه کرد. آری شیعه به اهدافی نظر دوخته است که آن اهداف بسیار بالاتر از آن هستند که با طرح رفاه مادی بتوان از آنها دست برداشت و به وضع موجودِ جهان مدرن راضی بود. شیعه با وفاداری به آن حقیقت، زندگی کرده و به همین جهت هم شیعهی واقعی هیچ وقت گرفتار روزمرّگی نشده است.
هنر بزرگ شیعه آن است که در عین واقعبینی، حقیقتشناس و آرمانگرا است و رمز آن که در طول تاریخ گرفتار روزمرّگی نشده، جنبهی حقیقتشناسی و آرمانگرایی آن است و چنانچه بتوانیم این موضوع را به صورت امروزین تدوین کنیم به خوبی در نجات جوانانمان از فساد دوران موفق میشویم. هیچ وقت ما شیعیان نگفتیم فعلاً با ناصرالدینشاه یا با فلان خان مغول بسازیم و رنگ آنها را به خود بگیریم، همیشه در عین واقعبینی و پرهیز از برخوردهای تند، آرمانهای خود را دنبال کردهایم، به همین جهت میگویند شیعه همیشه «حکومتی در حکومت» بودهاست.
اگرچه آرمانخواهی برای شیعیان هزینههای زیادی داشته و کشتههای فراوانی داده است، ولی در عوض زنده مانده است و مثل ملّتهای بیتاریخ، هضم زمانه نشده که هیچ هویت متعالی برای خود نداشته باشد. اگر یکهزارم کشت و کشتاری که در طول تاریخ به شیعه تحمیل
کردهاند به ملّت دیگری وارد شده بود، امروز اصلاًً نامی هم از آن نبود، زیرا همیشه نهضتهای شیعی، عمیق، دقیق، زیربنایی و آرمانخواهانه عمل میکردند، آن هم با نظر به آرمانهای قدسی و معقول و نه آرمانهای وَهمی و احساساتی.
جبّاران تاریخ عموماً از نهضتهای شیعی در هراس بودهاند؛ و تعداد زیادی از آنها را میکشتند، بعد متوجه میشدند که هیچ بهرهای نبردهاند. امامشان را در زندان شهید میکردند، بعد که حضرت امام کاظم علیه السلام را با آن زندانهای طویل المدت شهید کردند، به امید آن که حضرت در جامعه فراموش شدهاند، جسد مبارک حضرت را تحقیرآمیز کنار پل بغداد گذاشتند و اعلام کردند این جسدِ امام رافضیان است، بیایند آن را ببرند، تاریخ گواه است که در تشییع جنازهی حضرت، بغداد تعطیل شد. وقتی دیدند از آن طریق نتیجه نگرفتند، مجبور شدند فرزند همان امامی را که در زندان شهید کرده بودند، ولیعهد خود قرار دهند، به امید آن که امام شیعیان را از چشمها بیندازند. ولی حضرت امام رضا علیه السلام در همان مدّت کوتاهِ ولایت عهدی با توجه به همان آرمانهایی که شیعه دنبال میکند، کاری کردند که همهی چشمها متوجه آن حضرت شد و حقانیت شیعه بیش از پیش ظاهر گشت.(1)
لذا مجبور شدند ایشان را در عینی که به عنوان ولیعهد تعیین کرده بودند، شهید کنند. باز نتیجه نگرفتند و نتوانستند در حذف شیعه موفق باشند.
1) به احتجاجات آن حضرت با علمای اهل سنت و علمای سایر ادیان در کتاب شریف «عیون اخبارالرّضا علیه السلام» رجوع شود.
آیا عزیزان فرصت کردهاند فکر کنند ما شیعیان در کجای تاریخ هستیم؟ آیا گمان کردهاید شیعیانِ ایران بدون هرگونه پیشینهی تاریخی، در سال 1357 انقلاب کردهاند، همان طوری که استراتژیستهای غربی تصور میکنند و امید دارند تا با هرچه بیشتر مدرنیزاسیونکردن جامعهی ایرانی، ملت ایران تغییر هویت دهند و آنها را در فرهنگ مدرنیته استحاله کنند؟
شیعه مطابق حقایق قرآنی و دلایل عرفانی و عقلانی متوجه است جهان جز با «حاکمیت امامی معصوم» به نتیجهای که باید برسد نمیرسد و بقیهی فرهنگها هم که مضمحل شدهاند، به جهت غفلت از این موضوع است و تحمل فرهنگ حاکمیت غیر معصوم یک نوع فریبدادن به خود و پشتکردن به آرمانهای عقل و قلبِ خود است.
شیعه با توجه به نقش حقایق در زندگی، همواره تلاش کرده است که «حقیقت» در زندگی فردی و اجتماعی او میداندار باشد و چنین توجهی نهتنها به زندگی او جهت می دهد، بلکه هماکنون حیات او را به عالیترین حیات آرمانیِ تاریخ متصل میگرداند و از آن بهرهمند میسازد. حضرت صادق علیه السلام در این رابطه میفرمایند: «مَنْ مَاتَ مُنْتَظِراً لِهَذَا الْأَمْرِ کَانَ کَمَنْ کَانَ مَعَ الْقَائِمِ فِی فُسْطَاطِهِ لَا بَلْ کَانَ بِمَنْزِلَةِ الضَّارِبِ بَیْنَ یَدَیْ رَسُولِ اللَّهِ صلی الله علیه و آله بِالسَّیْف»؛(1)یعنی هرکس منتظر حاکمیت امام معصوم باشد و بمیرد، مانند کسی است که در کنار حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه در خیمهگاه آن حضرت بوده،
1) بحار الأنوار، ج 52، ص: 146.
بلکه به منزلهی کسی است که در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله برای حاکمیت اسلام شمشیر زده است.
اگر انسانها عقل و قلب خود را فریب ندهند چگونه میتوانند حاکمیت کسی را بپذیرند که بنا به نقل ابن ابیالحدید هفتاد بار میگوید: «لَولا عَلِیٌّ، لَهَلَکَ عُمَر»؛(1)اگر علی نبود عمر هلاک میشد. معنی حقیقتگرایی شیعه آن است که نمیتواند به عقل و قلب خود دروغ بگوید و آنها را فریب دهد.
وقتی ملت مسلمان ترکیه حاکمیت خلفائی را که سقیفه آنها را انتخاب کرده، پذیرفتند، آقای «آتاتورک» را هم میتوانند تحمل کنند و سالها طول میکشد که روح اسلام ستیزی او را از ذهنها و قلبها پاک نمایند. در حالی که مردم ایران در فرهنگ شیعه، رضاخان را با آنهمه قلدری هنوز نیامده روانهی جزیرهی موریس کردند، فرزندش هم با آنهمه حیلهگری که داشت، با خفت و خواری رفت. چون شیعه همواره به چیزی در نظام سیاسی جامعه نظر دارد که عقل و قلب به دنبال آن است و آن حاکمیت امام معصوم است.
با این که دولت انگلستان قویترین روشنفکران را در کنار رضاخانِ بیسواد قرار داد تا او را حفظ کنند، چون شیعه نظر به جایی دیگر دارد، تلاشهای امثال «تیمورتاش» و «محمدعلی فروغی» هیچ نتیجهای نداد.
1) علامه امینی، الغدیر، ج 8 ، ص 303.
درست است که اگر ملّتی هویتی قدسی و الهی نداشته باشد، به راحتی به رنگ فرهنگ مدرنیته در میآید، ولی آن ملّت، شیعیان اهل البیت نیستند.
شیعه در آن غوغای تقدسزدایی بعد از رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله، خانهی گِلی فاطمهی زهرا علیها السلام را «حقیقت» دید، نه کاخ سبز معاویه را. زیرا نخواست این دروغ بزرگ را بپذیرد که غیر معصوم امکان حاکمیت در امور فردی و اجتماعی جامعه را دارد. شیعه قبل از آنکه با اهل سنت اختلاف داشته باشد، به خود که رجوع میکند متوجه میشود در عمق جان خود نمیتواند جز معصوم را بپذیرد.
آن زمانهایی که دولتها در حدّ مرزدار برای کشور بودند و نقش آنها در آن حدّ بود که کسی به کشور تجاوز نکند، شیعه بدون آن که به طور اساسی نیاز ببیند حکومت را به دست گیرد، خودش براساس نظر امامان معصوم و به راهنمایی علما و فقها امور فردی و اجتماعی خود را طی میکرد، ولی از زمانی که دولتها اقتدار بیشتری پیدا کردند و علاوه بر مرزداری، امور اجتماعی پیشآمده را بهدست گرفتند، ارادهی کلی شیعه آن شد که ولایت فقیه، به آن معنی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» طرح کردند، وارد میدان شود. اینجا بود که در راستای اعتقاد شیعه که باید در زمان غیبتِ امام معصوم، اندیشهی همان امامان حاکم باشد، موضوع «ولایت فقیه» طرح شد. همهی اینها حکایت از آن دارد که شیعه در طول تاریخش یک روز را بدون حاکمیت امام معصوم علیه السلام نپذیرفته، زیرا در آن صورت از آرمانهای مقدس خود در زندگی فردی و اجتماعی باز میماند.
اگر آرمانهای مقدسی که شیعه بر آنها تأکید دارد، در منظر جوانان ما قرار گیرد، هرگز با چنین بحرانی روبهرو نمیشویم که کشورهای غربی با آن روبهرویند. دل جوان در هوای وطن اصلیاش یعنی اُنس با خدا و محبت به اهل البیت علیهم السلام است. اگر بستر سیاسی و آموزشی جامعه طوری شکل گیرد که ما را به فرهنگ غرب دعوت نکند، به سرعت با نسلی روبرو میشویم که وفادار به نظام اسلامی و ارزشهای الهی است. به همین جهت اگر هجوم تبلیغات، جوانان شیعه را تحت تأثیر زندگی غربی قرار داد، نمیتواند آنها را برای همیشه در آن فضا نگهدارد، چون دل جوان شیعی در هوای وطن دیگری است که چندان هم نسبت به آن ناآشنا نیست. رضاخان با اجبار میخواست چادر را از سر زنان ما بردارد، ولی نتیجه نگرفت، دوباره ملت به فرهنگی که میشناختند برگشتند. به عبارت دیگر همین که «استیصال مدرنیته» فروکش کرد، مردم به مذهب برگشت نمودند؛ و تمام تبلیغاتی که بر ضد روحانیت در مدّت بیست سال انجام داده بودند، خنثی شد، به طوری که برای آیتالله کاشانی آن استقبال بیسابقه را انجام دادند و ایشان در تهران رأی اول مجلس را بهدست آوردند. البته غربزدگان که زندگی را در هرچه غربیشدن میجویند، بیکار ننشستند، از ملّیون بگیر تا محمد رضاشاه، سعی کردند ذهن جوانهای ما را نسبت به روحانیت و حاکمیت قوانین دین خراب کنند، ولی با اینهمه وقتی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در سالهای 1341 و 1342 به میدان آمدند، ملّت در راستای پایداری بر عهد الهی خود بهپا خاست، به طوری که رژیم شاهنشاهی در پانزده خرداد سال 42 به سربازان دستور
داده بود به مردم از سینه به بالا شلیک کنند که همان وقت شهید شوند و ملت را به خاک و خون کشیدند. و باز همین که استیصال فروکش کرد و امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را از زندان آزاد کردند، سیل جمعیت بود که به استقبال ایشان رفتند. در حال حاضر هم فضای فرهنگی کشور را یک نحوه استیصال فرهنگی اشغال کرده است تا نگذارند جوان ما به راحتی تصمیم بگیرد، ولی اگر جوانان را، ماوراء ظواهری که در اثر استیصال فرهنگی به خود گرفتهاند، بنگریم چیز دیگری هستند و همانی میشوند که می توانند سرباز انقلاب اسلامی باشند. به تعبیر مقام معظم رهبری، این ظاهری که جوان به خود گرفته یک «استغاثه» است؛ دارد میگوید: «مرا دریابید دارم از بین میروم، چرا نجاتم نمیدهید؟!». و کلید نجات ملت در دست فرهنگ تشیع و انقلاب اسلامی است، به شرطی که با نگاه غربزدگی به انقلاب اسلامی نظر نکنیم و نخواهیم انقلاب را در ذیل فرهنگ غرب قرار دهیم، کاری که تا حدّی در بعضی دورانها انجام شد.
روح «شیعه» یک روز هم خود را از حقیقتی بهنام امام «معصوم» جدا نکرده است، به همین جهت هم رنگ دورانهای ظلم و فساد را به خود نگرفته است و چون بعد از دفاع مقدس هشتساله این موضوع تا حدّی فراموش شد و خواستیم از ژاپن عقب نیفتیم، از تشیع عقب افتادیم و عملزدگی، روح حقیقتگرایی ما را به حاشیه برد.
پس اگر سؤال شد چرا هم اکنون جوانان شیعه در میدانِ توجه به آرمانهای الهی نیستند؟ باید گفت: چون آنها را به جاهای دیگر خواندیم و نه به انقلاب اسلامی و تمدن آن و دوری از غرب. ما انقلاب را در
هویت اصلیاش که همان روح تشیع است نگه نداشتیم و ناخودآگاه جهت آن را به فرهنگ مدرنیته نزدیک کردیم. ما به اندازهای که به مدرنیته نزدیک شدیم، از اهداف انقلاب فاصله گرفته و مستأصل گشتیم.
سخن خدا در «غدیر» این بود که در راستای ادامهی اسلام، «باید امام معصوم حاکم باشد» و این پیام همچنان ادامه پیدا کرده تا در قالب انقلاب اسلامی ظاهرگشت. پس غدیر، شروع یک فرهنگ است که ادامهی آن در زمان غیبت، «حکومت دینی» است که سعی دارد سخن و سیرهی امامان معصوم را حاکم کند.
همانطور که قبلاً عرض کردم، در طول تاریخ گذشتهی ما، هر شهر و روستایی را که ملاحظه میکردید، روحانیون بر اساس حکم خدا، امور اجتماعی و سیاسی مردم را مدیریت میکردند، هم سند و قباله مینوشتند و مهر و امضا میکردند و هم خطبهی عقد میخواندند و هم برای جادهی شهر و روستا با مشورت مردم، برنامهریزی مینمودند و خلاصه نبض اجتماع و هدایت کلی در دست دین بود. در دویست سالهی اخیر وقتی اداره آمد و جای روحانی را گرفت، حالا همان روحانی باید مسئولیت اصلی امور کشور را بهدست گیرد تا ادارهی امور از جهت دینی خارج نشود وانقلاب اسلامی، صورت امروزی حاکمیت حکم امام معصوم است جهت ادارهی امور اجتماع.
از صدر اسلام طرز تفکری در مقابل غدیر مطرح شد که حاکم جامعهی اسلامی لازم نیست معصوم باشد، تقابل این دو طرز فکر همچنان ادامه دارد، چه اسم آن را «سقیفه» بگذاریم، چه «سکولاریسم» و یا نظام شاهنشاهی، در هر حال دو طرز فکر است؛ با دو جهانبینی. شیعه معتقد است اگر بخواهیم حضور دین در زندگی انسانِ مسلمان حضور ناقصی نباشد؛ باید همهی نظام اجتماعی و فردی تحت هدایت دین جلو رود تا جامعه از دینداری خود ثمرهی لازم را ببرد، امام خمینی«رضواناللهعلیه»، براساس چنین عقیدهای به صحنه آمدند تا دین به صورتی ناقص در صحنهی زندگی مسلمانان ظاهر نشود. قرآن در این راستا میفرماید: «إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَیُرِیدُونَ أَن یُفَرِّقُواْ بَیْنَ اللّهِ وَرُسُلِهِ وَیقُولُونَ نُؤْمِنُ بِبَعْضٍ وَنَکْفُرُ بِبَعْضٍ وَیُرِیدُونَ أَن یَتَّخِذُواْ بَیْنَ ذَلِکَ سَبِیلاً أُوْلَئِکَ هُمُ الْکَافِرُونَ حَقًّا وَأَعْتَدْنَا لِلْکَافِرِینَ عَذَابًا مُّهِینًا»؛(1)کسانی که به خدا و پیامبرانش کفر میورزند و میخواهند میان پیام خدا و پیامبران او جدایی اندازند و میگویند ما به بعضی از دستورات دین ایمان داریم و به بعضی را نمیپذیریم و میخواهند بین ایمان به بعضی و انکار بعضی از قسمتهای دین، راه سومی را برای خود اختیار کنند، آنان در حقیقت کافرند و ما برای کافران عذابی خفتآور آماده کردهایم.
خداوند در این آیات تأکید دارد اگر همهی دین در همهی زوایای زندگی حاکم نشد یک نحوه کفر به خدا و پیامبر است و منجر به عذاب خواهد شد.
1) سورهی نساء، آیات 150 و 151
یک زمان ممکن است شرایط طوری باشد که دین روی هم رفته در همهی ابعاد زندگی حضور داشته باشد، حالا در آن شرایط نادرشاه از پادشاه هندوستان مقداری جواهر و کوه نور و دریای نور تصاحب میکند و پادشاه هندوستان هم یک طور دیگر با سایر حاکمان عمل میکند، اینها چیزی نیست که مانع حیات دینی جامعه باشد. اما یک وقت دولت شکل دیگری به خود میگیرد و به واقع در امور جامعه دخالت میکند و میخواهد بعضی از احکام الهی را کنار بزند، مالیات بگیرد، بر ورود و خروج کالا نظارت کند و ... و همهی این امور تحت فرمان شخص پادشاه باشد و امور با نظر او و درباریان انجام گیرد و نظر دین و احکام الهی در انزوا رود، در این شرایط اگر مسلمانان کوتاه بیایند دین به صورت ناقص در صحنه میماند و مجبور میشوند با بعضی از ابعاد دین، دینداری خود را ادامه دهند. شاه به خود اجازه میدهد که امتیاز پست یک کشور را به یک فرنگی بدهد و آن شخص هم حق داشته باشد در هر زمینی از زمینهای مردم جاده بکشد و یا شاه امتیاز کشت تنباکو را به هرکس خواست بدهد، این یعنی حاکمبودن نظر شاه بر سرنوشت ملت. در حالی که سرنوشت انسانها باید تحت حاکمیت خالق انسانها باشد تا براساس حکم پروردگارشان امورشان بگذرد و تحت آن احکام بپرورند، در چنین شرایطی باید انقلاب اسلامی به صحنه بیاید و تلاش کند آن ابعادی را که میخواستند از اسلام بگیرند به اسلام برگرداند تا معلوم شود به هیچوجه نمیشود در جامعهی اسلامی چیزی جز حاکمیت اسلام آنهم از طریق سیره و سنت پیامبر و امامان معصوم علیهم السلام، حکومت کند.
آثار غفلت جهان اسلام از موضوع حاکمیت اسلام بر همهی امور اجتماع، موجب شد که مسلمانان به آن نتایج درخشانی که از طریق اسلام میتوانستند برسند، نرسند، و در نقطههای عطف تاریخ آن طور که باید و شاید تصمیمگیری نکنند و در نتیجه نه تنها جامعه به سوی اهداف اصلیاش حرکت نکند بلکه به انحراف کشیده شود. از جمله وقتی 25 سال بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله امامی معصوم یعنی علی علیه السلام حاکم شد، عایشه با جریان جنگ «جمل» امام را تضعیف کرد و مردمی هم که معنی غدیر را نمیدانستند تحت تأثیر او قرار گرفتند، اما همین مسلمانان بعد از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله و طرح حاکمیت از طریق سقیفه، پیشنهاد فاطمهی زهرا علیها السلام در رابطه با برگشت به غدیر و حاکمیت علی علیه السلام را نپذیرفتند.
وقتی امیرالمؤمنین علیه السلام در رأس حکومت قرار گرفتند عایشه بنای مخالفت گذاشت و مردم را جهت جنگ با حضرت دعوت کرد و بالأخره عدهای پذیرفتند! آنچنان هم از خود وفاداری نشان دادند که وقتی حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند: پاهای شتری را -که عایشه سوار آن بود- قطع کنید تا کار تمام بشود، همین که یک پای شتر را میزدند، یکی میرفت زیر تن شتر تا سقوط نکند، آن فرد را به قتل میرساندند، یکی دیگر زیر تن شتر میرفت، حاضر بودند کشته بشوند ولی شتر عایشه سقوط نکند، اینطور از عایشه تبعیت کردند. از خود بپرسید عایشه چه فرهنگی را پیشنهاد میکرد و فاطمهی زهرا علیها السلام چه فرهنگی را که حرف یکی را پذیرفتند و حرف دیگری را رد کردند؟ آیا جز این بود که فاطمهی
زهرا علیها السلامآنها را به حاکمیت امامی معصوم دعوت میکرد در حالیکه آنها معنی چنین حاکمیتی را که زمین را به آسمان معنویت متصل کند نمیفهمیدند، ولی احترام به همسر پیامبر صلی الله علیه و آله را میفهمیدند. سکولاریسم از اینجا میتواند جای خود را باز کند، میگوید: «امام معصوم میخواهیم چه کار؟! اگر یک آدم زرنگِ قاطع سرِ کار بیاید امور ما از طریق مدیریت او میگذرد. علی علیه السلام میخواهد ما روی مرز خود باشیم و به عدالت و معنویت بیندیشیم، پس چه موقع ثروتمند شویم؟ حتماً اطلاع دارید که طلحه و زبیر، در زمان خلیفهی اول، اینقدر پولدار شدند که وقتی مردند؛ با تبر طلاهایشان را قسمت کردند! آیا این ملت میتواند امام معصوم را بپذیرد؟ ملتی که امام معصوم بخواهد، باید خیلی چیزها را زیر پا گذاشته باشد.
وقتی متوجه باشیم ذات انقلاب اسلامی از جنس حاکمیت امام معصوم است، حال باید از خود پرسید آرمان انقلاب، رفاه از جنس رفاه ژاپنی است یا آرمان انقلاب جاریکردن حکم خدا است برای ظهور بستری که از طریق عدالت و معنویت، انسانها بتوانند بندگی خدا را پیشه کنند؟
عرض اصلی بنده آن است که اگر جایگاه تاریخی انقلاب را در نظر بگیریم و به سخنان حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» توجه کنیم متوجه میشویم که هدف اصلی انقلاب اسلامی جاریکردن حکم خدا در نظام سیاسی، آموزشی، اقتصادی جامعه است. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در این راستا میفرمایند: «مجردِ بودن رژیم اسلامی، مقصد نیست، مقصد این
است که در حکومت اسلامی، اسلام حکومت کند»(1)
انگیزهی اصلی آنهایی که به میدان آمدند و موجب تحقق انقلاب شدند چنین مطلبی بود. وقتی مقصد اصلی انسان حاکمیت حق باشد، برای رسیدن به این مقصد هزینههای مالی و جانی آن را هم متحمل میشود. وقتی گفته میشود انگیزهی ایجاد انقلاب اسلامی حاکمیت حق است، به این معنی است که مسلمانانِ عاشق اسلام میخواهند جمال یار، در همهی دنیای اسلام و جهان ظاهر شود، هرچند همهی آنهایی که در کنار امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» وارد انقلاب شدند تا اینجاها را نمیدیدند و به توحید و نفی شرک- که روح انقلاب اسلامی است- نظر نداشتند. به همین جهت هر وقت این افراد بهعنوان کسانی که در انقلاب کنار امام«رضواناللهتعالیعلیه» بودند به صحنههایی از نظام مدیریتی انقلاب پای گذاردند، برای انقلاب مشکل درست کردند و البته از آن طرف هم به جهت روح توحیدی انقلاب بود که هرچه جلو آمد، عدهای از همین افراد ریزش کردند و این بسیار فرق میکند با آنکه گفته شود «انقلاب فرزندان خود را میخورد» آری اگر انقلاب از اصول خود خارج شود و کار دست کسانی بیفتد که به اهداف انقلاب اعتقاد ندارند، معلوم است که انقلابیون اصلی را حذف میکنند. اما در انقلاب اسلامی به جهت روح توحیدی انقلاب، موضوع برعکس بود، هرکس که نتوانست خود را نفی کند و به اصطلاح کیش شخصیت داشت، حذف شد و انقلاب با رویشهای جدید از جوانان مخلص به مسیر خود ادامه داد و از مشکلاتی که به جهت ادامهی حضور
1) صحیفه امام، ج8، ص 281.
افرادی که نخواستند با روح توحیدی انقلاب خود را هماهنگ کنند، پیش آمد، هراسی به خود راه نداد.
عمده آن است که بتوانیم ریشهی مشکلات پیشآمده را درست تحلیل کنیم و گمان نکنیم مشکلات به جهت وجود انقلاب پدید آمده است. آری هنوز یک نوع غربزدگیِ پنهان در روح و روان بسیاری - حتی آنهایی که به انقلاب وفادارند- هست و همین امر موجب میشود تا آن طور که شایسته است به انقلاب و راه حلهای توحیدی آن رجوع نشود و به مشکل بیفتیم. ولی فراموش نفرمایید که خداوند به مؤمنینی که در مسیر صحیح قرار دارند وعده داده است: «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّوُرِ»؛(1)خداوند ولی و سرپرست مؤمنین است، آنها را از ظلمات خارج و به سوی نور هدایت میکند.
باید وضع موجود انقلاب را بازخوانی کنیم و جایگاه آن را نسبت به هدف توحیدیاش بسنجیم، تا اولاً: معنی ریزشهای افراد را در آن به درستی درک کنیم. ثانیاً: جایگاه مشکلات را در غفلت از روح توحیدی و غربزدگی پنهان خودمان بشناسیم. رهبر معظم انقلاب«حفظهاللهتعالی» در همین رابطه موضوع خودی و غیر خودی را نسبت به انقلاب تبیین کردند تا بفهمیم ریشهی مشکلات پیش آمده توسط غیر خودیها است یا به جهت انقلاب. فرمودند:
1) سورهی بقره، آیهی 257.
«خودی آن است که دلش برای اسلام میتپد؛ دلش برای انقلاب میتپد؛ به امام ارادت دارد؛ برای مردم به صورت حقیقی - نه ادّعایی- احترام قائل است. غیر خودی کیست؟ غیر خودی کسی است که دستورش را از بیگانه میگیرد؛ دلش برای بیگانه میتپد؛ دلش برای برگشتن امریکا میتپد. غیر خودی آن کسی است که از اوایل انقلاب در فکر ایجاد رابطهی دوستانه با امریکا بود. به امام اهانت میکرد؛ اما برای امریکا اظهار علاقه مینمود! کسی به امام اهانت میکرد، ناراحت نمیشد؛ اما اگر کسی به دشمنان بیرون از مرز یا همدستان آنها اهانت میکرد، ناراحت میشد! اینها غریبهاند».(1)
یکی از جبهههایی که خود را در زیر پوست انقلاب جا داد ولی با روح انقلاب هماهنگی نداشت و تاکنون موجب مشکلاتی برای انقلاب شده است و یا در آینده میشود، حجّتیهایها بودند که در عین ظاهر مذهبی، به جهت روح غربزدگیِ پنهانشان و اشرافیتی که با خود داشتند، از اول مقابل انقلاب ایستادند، اینها مذهب را امری فردی میدانستند و نسبت به حاکمیت احکام الهی حساس نبودند و این عدم حساسیت را زیر پوشش آن که باید حضرت صاحبالامر عجل الله تعالی فرجه بیایند و عدالت را برقرار کنند، توجیه میکردند، عملاً برایشان مهم نبود شاه حاکم بر سرنوشت جامعه باشد یا نباشد، معتقد بودند اسلام یعنی این که من کراواتم را بزنم، بهترین زندگی را داشته باشم، اروپا هم بروم، نماز هم بخوانم. به قول خودشان؛ «ما در زمان طاغوت نماز میخواندیم، در زمان یاقوت هم نماز میخوانیم، برای ما فرقی نکردهاست!» این جریان، چیزی
1) خطبههای نماز جمعه در تاریخ ۱۳۷۸/۰۵/۰۸
به نام حضور تاریخی غدیر را نمیفهمد، غدیر را بیشتر وسیلهی اختلاف بین شیعه و سنی کرده است. امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در رابطه با آنها میفرمایند: «دیروز حجتیهایها مبارزه را حرام کرده بودند... ولایتیهای دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروی اسلام و مسلمین را ریختهاند و در عمل پشت پیامبر و اهل البیت عصمت و طهارت را شکستهاند و عنوان «ولایت» برایشان جز تکسّب و تعیش نبوده است، امروز خود را بانی و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را میخورند»(1)میفرمایند: اینها «ولایت» را وسیلهی تکسّب و تعیّش کردهاند. یعنی زیر پوشش این واژهها دکان باز کردهاند تا به زندگی دنیایی خود رونق دهند، وگرنه مگر ولایت امیرالمؤمنین علیه السلام در زمان غیبت جز از طریق ولایت فقیه میتواند در جامعه جاری باشد؟
از جمله جریانهایی که به ظاهر در کنار انقلاب بودند ولی با هدف اصلی انقلاب که حاکمیت حکم خدا و نظر به توحید ربوبی بود، مخالفت داشتند، «ملی- مذهبیها» بودند که تحت عنوان نهضت آزادی توسط آقای مهندس بازرگان پایهگذاری شد. اینها نمونهی روشن سکولاریسم هستند، میگفتند اسلام باید مثل مسیحیت جامعه را تغذیه کند، ولی قیصر در جای خود و پاپ در جای خود. اینان عموماً تحصیلکردهی اروپا بودند و تحت تأثیر جریانهای مسیحی آنجا قرار داشتند، ولی اسلام را مذهب خود قرار داده بودند. اینها معتقدند اسلام خوب است، بهترین دین هم هست، ولی حکومت باید بهروش مدرن و بر مبنای فرهنگ
1) صحیفه امام، ج21 ص281،( منشور روحانیت).
مدرنیته اداره شود. در زمان شاه هم میگفتند: شاه فقط سلطنت کند، ولی حکومت نکند، ادارهی کشور هم براساس قواعد فرهنگ مدرنیته و به همان روش سکولار به عهدهی روشنفکرها باشد. در امور فردی همه را دعوت به مذهب میکردند، دربارهی قرآن بحث مینمودند ولی اصول غربی را به عنوان کاملترین روش زندگی پذیرفته بودند و هم اکنون هم در عین انتقاد به بعضی از کارهای آمریکا، با آنها رابطهی خوبی دارند. چنانچه ملاحظه میفرمائید در نگاه اینها هدفی تحت عنوان این که تمام روابط اجتماعی باید نمایش جمال نور پروردگار باشد و حق با تمام جَلَواتش در صحنهی آموزشی و اقتصادی و سیاسی در صحنه باشد، اصلاً مطرح نیست، تا شما بخواهید حقیقتِ «اَیْنَما تُوَلّوا، فَثَمَّ وَجْهُ الله»؛(1)
جریان سومی که سابقهی مبارزه با نظام شاهنشاهی را داشتند ولی از همان ابتدا و خیلی صریح با انقلاب مقابله کردند جریان روشنفکری لائیک بود. حرف اینها این بود که شاه، مرتجع است و نمیتواند ما را به تمدنِ شکوفای غرب برساند. پس باید شاه را عزل کنیم تا خودمان بهتر از شاه جامعه را به مدرنیته برسانیم. چنانچه ملاحظه میفرمائید، تمام مقصد و مقصود جریان روشنفکری لائیک، غرب است و از جهاتی با دو طرز تفکر قبلی وجه اشتراک دارد، لذا هرسه گروه فوقالذکر با انقلاب اسلامی به معنی واقعی آن مخالفاند و در این که باید ارزشهای غربی در مناسبات
1) سورهی بقره ، آیهی 115.
اجتماعی و اقتصادی و آموزشی جامعه حاکم باشد، متفقاند. به همین جهت هم در نقطههای عطفِ مقابله با نظام اسلامی، با همدیگر کنار آمدهاند، و افرادشان در گروههای یکدیگر رفت و آمد دارند. این جریان اعتقاد دارد کشورهای مترقّی، دین را از نظام اجتماعیشان کنار گذاشتند که مترقی شدند، ما هم اگر میخواهیم مترقی باشیم باید دین را کنار بگذاریم و جامعهمان را با عقل بشری اداره کنیم.
جریان چهارمی نیز در انقلاب هست که میتوان تحت عنوان «سکولاریسم پنهان» از آن نام برد، این جریان در عین این که انقلاب اسلامی را قبول دارد و معتقد است باید تربیت اسلامی در صحنه باشد و ولایت فقیه در جامعه نقش داشته باشد ولی در عمل به جای تأکید بر عدالت و معنویت، به امید پیشرفت کشور با الگوی غربی، به اقتصادِ سکولار تن میدهد و اشرافیت اقتصادی و طبقه ممتاز بروکرات را قبول میکند، لذا برای رسیدن به پیشرفت به معنی غربی آن، نفوذ سرمایهداری لیبرال و فرهنگ غربی و خرده بورژوازی و اشرافیت مدرن را در ساختارهای انقلاب میپذیرد و پیشرفت به سبک غرب را تا آنجا برای نظام اسلامی ضروری میداند که تصور میکند هر جریانی که بخواهد ما را از آن پیشرفت عقب بیندازد مخالف انقلاب است. مخالفت سران دولتهای سازندگی و اصلاحطلب با دولت بعدی در درون چنین تعریفی قرار میگیرد. با همین دیدگاه آقای میرحسین موسوی در زمان نامزدی خود برای دولت دهم گفت: در زمان دولتهای سازندگی و اصلاحات
احساس خطر نمیکردم، ولی با آمدن دولت نهم و ادامهی آن، برای انقلاب احساس خطر میکنم.
نهضت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی، برگشت به معنویتی است که در صدد است ماوراء هر چهار جریان فوق، از غرب بگذرد و زمینهی حاکمیت امام معصوم را فراهم نماید. نهضتی که معتقد است بشر باید در نظام الهی زندگیکند تا به آرمانهای اصلیاش پشت نکرده باشد، و انسان در فطرت انسانی خود مستقر باشد. چنین بستری را که بر عدالت و معنویت تأکید میکند طلحه و زبیر تحمل نمیکنند، ولی مستضعفان بر عکسِ بعضی نخبگان، بهتر میتوانند آن را بپذیرند. در همین راستا امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند: «ما باید در ارتباط با مردم جهان و رسیدگی به مشکلات و مسائل مسلمانان و حمایت از مبارزان و گرسنگان و محرومان با تمام وجود تلاش نماییم و این را از اصول سیاست خارجی خود بدانیم»(1)
میفرمایند: یکی از اصول ما، دفاع از مستضعفین جهان است. زیرا به کمک آنان میتوان جهان را به فرهنگ پیامبران برگرداند، همان کاری که رسول خدا صلی الله علیه و آله در صدر اسلام به آن دامن زدند.
ما از روزی که ظهور جلوات پروردگارمان را در تمام مناسبات جامعه طلب نکردیم و جذب فرهنگ مدرنیته و توسعه به روش غربی شدیم، مسئولیتهای خود نسبت به سایرین را از دوش خود فرو گذاشتیم و در
1) صحیفه امام، ج21،ص91.
نتیجه مستضعفان را فراموش کردیم و به همان اندازه شور انقلاب در جوانانمان ضعیف شد و تحرک آنان کُُند گشت و از اهداف اصلی باز ماندیم و با رشد خودخواهیها، ویژهخوارن به میدان آمدند و برنامهها را در جهت منافع خود سوق دادند و از این مرحله به جای بسط انقلاب اسلامی و خدامحوری، خودمحوری و بسط مدرنیته شروع شد و به تدریج کرمهای خزنده زیر پوست انقلاب سعی کردند ریشه را بجوند و سبزی و حیات انقلاب را به زردی تبدیل کنند و از این طریق پرورش مخالفان انقلاب در درون انقلاب شکل گرفت. به عبارت دیگر با بسط مدرنیته در درون انقلاب، انقلاب در مسیر نفی خود قدم برداشت. زیرا همانطور که عرض شد ذات و جنس انقلاب اسلامی، عبور از غرب است و نه بازگشت به غرب. حال اگر بعضی از نخبگان و یا مسئولان زمینه را جهت بسط مدرنیته در نظام آموزشی و اقتصادی و سیاسی کشور فراهم کردند، ناخواسته انقلاب را از ذات اصلیاش خارج نمودند. در حالی که روح تشیع چنین بازگشتی را نمیپذیرد و بحمدالله در این راستا ناظرین هوشمند پس از یک خوابزدگی به خود آمدند و با جریانهای سکولار به مقابله پرداختند و از نقش مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» در ایجاد این هوشمندی نباید غفلت کرد.
سؤال: اگر نقش ولایت فقیه تا این اندازه مهم است و جامعه حتماً به آن نیاز دارد، چرا علمای ما بیشتر در این صد سالهی اخیر به آن پرداختند؟
جواب: عنایت داشته باشید که فرهنگ تشیع در عین آن که یک فرهنگ کاملاً منطقی است، ولی یک موضوع سطحی نیست که افراد معمولی بتوانند آن را به راحتی بفهمند، وقتی طبق آیات قرآن پذیرفتیم، علاوه بر اطاعت خدا، باید از رسول خدا صلی الله علیه و آله و اولیالامر هم اطاعت کرد(1)و چون خداوند ما را دعوت نمیکند از کسی اطاعت کنیم که ما را به گمراهی بیندازد، پس علاوه بر رسول خدا صلی الله علیه و آله اولیالامر هم که خدا دستور اطاعت از او را به ما داده است، باید معصوم باشد، و معلوم است که در زمان غیبتِ امام معصوم، آنهایی که خدا دستور اطاعت از آنها را به ما داده، از طریق پیروی از سخنانشان که توسط فقیه کارشناس برای ما از متون دینی استخراج میشود، اطاعتشان عملی میگردد. پس نباید بگوییم علمای ما فقط در صد سالهی اخیر به موضوع ولایت فقیه پرداختند. ما از وقتی که امام معصوم عجل الله تعالی فرجه غیبت فرمودند، با رجوع به فقهاء اطاعت از امام معصوم را ادامه دادیم، منتها در صد سالهی اخیر شرایط خاصی پدید آمد که باید موضوع ولایت فقیه، و پیروی از امامان معصوم، به صورت خاص تدوین شود. مشکل ما جوّسازیهایی است که از طرف دشمنانمان میشود و جوّ را آنچنان مسموم میکنند که افراد امکان تفکر در موضوع ولایت فقیه را نداشته باشند، وگرنه فرهنگ شیعه، فرهنگی است که هرچه شرایطِ تفکر بهتر فراهم گردد، راحتتر پذیرفته میشود. همینطور که امروز مردم معمولی تفاوتی بین حاکمیت فقیه با حاکمیت غیر فقیه نمیگذارند، در صدر اسلام هم، مردم معمولی تفاوتی بین
1) سورهی نساء، آیهی 59.
علی علیه السلام با سایر صحابه نمیگذاشتند، به همین جهت مردم عادی راحت ابابکر را پذیرفتند. درست است که فرهنگ شیعه، فرهنگی است منطقی، ولی هرقدر مردم سطحی شوند به همان اندازه نمیتوانند بین ولایت فقیه و ولایت فرهنگ مدرنیته فرق بگذارند. از آن طرف چون فرهنگ مدرنیته با زبان نفس امّاره با مردم سخن میگوید، بیشتر تحت تأثیر آن قرار میگیرند. اگر سعی شود مردم در زندگی خود متوجهی افقهای برتر شوند، به راحتی اندیشه و تفکر شیعه را میپذیرند. ولی اگر مردم را ضعیف و سطحی نگهداریم، بخواهیم یا نخواهیم از شیعهبودن جدا میشوند و از منطقیترین زندگی محروم میگردند و نهتنها دیگر تاریخساز نخواهند بود بلکه از تاریخ تشیع بیرون میافتند و مثل سایر مردم یا گرفتار روزمرّگی میشوند و یا با هدفهای خیالی که زندگی غربی برای آنها تعریف کرده است تلاشهای خود را به سوی ناکجاآباد سوق میدهند.
هر نوع زندگی که جهتش به سوی حاکمیت حق نباشد و به امام معصوم نظر نداشته باشد، سرتاسرش پوچی و بیثمری است، به همین جهت پیامبر صلی الله علیه و آله و ائمه علیهم السلام اصرار دارند انسان باید در زندگی امام زمان خود را بشناسند وگرنه به مرگ جاهلیت مرده است.(1)پس مواظب باشیم روزمرّگیها و پوچیها در زیر پوشش یک نوع زندگی که به ظاهر جدّی و مفید است، پنهان نشود. عمده، جهتگیری اصلی زندگی است که
1) بنا به قول رسول خدا صلی الله علیه و آله در صحیح مسلم: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة». (الغدیر فی الکتاب و السنه و الادب، ج 10، ص: 493).
حرکات و سکنات زندگی را معنی میبخشد. لذا ممکن است یک مهندس همان قدر زندگیاش پوچ باشد که یک معتاد به مواد مخدر زندگیاش پوچ است. فرقشان در این است که آن مهندس توانسته است خود را به آن زندگی معمولی مشغول کند و پوچی خود را پنهان کند اما آن معتاد نمیتواند خود را فریب دهد لذا به مواد مخدر پناه میبرد تا غیر منطقیبودن زندگی اش را احساس نکند. انسانهایی که تلاش نکردهاند جهت نورانی زندگی را پیدا کنند، اگر خود را به زندگی مشغول نکنند، چیز دیگری از همان سنخ از پوچی جایگزین آن میکنند. در حالی که وقتی زندگی جهتدار شد اگر سخت هم بگذرد، نشاط خود را به همراه دارد، نمونهاش وضع جوانان ما در جبههها بود، چون در آن شرایط متوجه بودند به صورتی منطقی زندگی میکنند لذا سختیها را به چیزی نمیگرفتند.
اگر ما زندگی منطقی را از جوانانمان بگیریم، حال چه مهندس و دکتر بشوند، چه رفتگر، هیچ فرقی نمیکند! ما فکر نکنیم چون مثلاً فرزند بنده یا جنابعالی معتاد به مواد مخدر نیست پس نجات پیدا کرده است! بنا به فرمایش امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» زندگی منطقی وقتی است که بتوانیم برای عقیدهای بزرگ، روحیهای انقلابی در خود و جوانانمان پایهریزی کنیم، میفرمایند: «امروز با جمود و سکون و سکوت باید مبارزه کرد و شور و
حال حرکت انقلاب را باید برپا داشت... ».(1)
یا در جایی دیگر میفرمایند: «من در این جا به جوانان عزیز کشورمان، به این سرمایهها و ذخیرههای عظیم الهی و به این گلهای معطر و نوشکفتهی جهان اسلام سفارش میکنم که قدر و قیمت لحظات شیرین زندگی خود را بدانید و خودتان را برای یک مبارزهی علمی و عملی بزرگ تا رسیدن به اهداف عالی انقلاب اسلامی آماده کنید... ».(2)
اگر میبینید امروز در دنیا زمینهی پذیرش فساد در جوانان فراوان است، چون در منظر خود افقی متعالی برای زندگی نمیشناسند تا به خاطر دستیابی به آن افق، از فساد بگذرند، چون چیزی ماوراء همین روزمرّگیها نمی شناسند و لذا به هرچه پیش آید تن میدهند و علت آن که مکتب بودا هم نمیتواند جوانان خود را از فساد غربی حفظ کند، به خاطر این است که روح مبارزه با فساد غربی و فرهنگ استکباری در آن مکتب نیست و به همان اندازه که ناقص است در مقابله با فساد زمانه ناتوان است. همانطور که عرفان غیر حماسی کارش به جاهایی کشیده میشود که ملاحظه میفرمائید نه تنها در مقابله با فساد زمانه ناتوان است، بلکه بعضاً تحت تأثیر قرار میگیرد. مثل سیاسیونِ جداشده از مبارزه و عدالت و معنویت که کارشان به روزمرّگی کشیده شد. روشنفکرهای غربزده و آن فرد مذهبی و آن عارف جداشده از نظام ولایت فقیه، همان اندازه گرفتار زندگی بیثمر شدهاند که جوانان گرفتار شده به مواد مخدر.
تا نفهمیم در بیرونِ فرهنگ شیعه چه خبر است، نمیتوانیم جوانمان را به فرهنگ شیعه جذب بکنیم. باید روشن شود فرهنگ شیعی، آن نیست که انجمن حجتیه میشناسد، میتوان گفت این خودش یک نوع تخدیر است که تحت تأثیر فرهنگ استکبار پیش آمده است، به گفتهی امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه»:
«آمریکا و استکبار در تمامی زمینهها افرادی را برای شکست انقلاب اسلامی در آستین دارند، در حوزهها، در دانشگاهها مقدسنماها را که خطر آنان را بارها و بارها گوشزد کردهام، اینان با تزویرشان از درون، محتوای انقلاب و اسلام را نابود میکنند، اینها با قیافهای حق به جانب و طرفدارِ دین و ولایت، همه را بیدین معرفی میکنند، باید از شرّ اینها به خدا پناه بریم.»(1)
فرهنگ شیعه، آن نوع زندگی است که امام خمینی«رضواناللهتعالعلیه» به جهان معرفی کردند. حالا شما با صد دلیل، خدا و پیغمبر و امامت را اثبات کنید، این کارها هنوز دینداری به حساب نمیآید، دینداری تلاشی است برای حاکمیت حکم خدا و نجات انسانها از فرهنگ طاغوت. وقتی مسیر زندگی مشخص شد، دیگر زندگی احیا شده، دیگر شکست و پیروزی معنی ندارد، به تعبیر امام خمینی«رضواناللهتعالعلیه»؛ «مگر بیش از این است که فرزندان عزیز اسلام ناب محمدی در سراسر جهان به پای چوبهی دار میروند، مگر بیش از این است که زنان و فرزندان خردسال حزبالله به اسارت گرفته میشوند؟ بگذار دنیای پست مادیت با ما چنین کند، ولی ما
1) صحیفه امام، ج21،ص87.
به وظیفهی اسلامی خود عمل کنیم.»(1)
منظورم از آوردن فرمایش امام«رضواناللهتعالعلیه» آن است که تأکید کنم وقتی راه مشخص شد و زندگی صورت منطقی خود را پیدا کرد، سختترین حالت هم برای انسان نهتنها قابل تحمل بلکه نشاطآور است.
سؤال: درحالی که تفکر اصیل اسلامی بر بعضی از کارگزاران دولت و برخی از احزاب و مردم حاکم نیست و ناخواسته تحت تأثیر فرهنگ غرباند و نمیتوانند جایگاه رهنمودهای رهبری«حفظهاللهتعالی» را درک کنند، چگونه میتوان امید داشت که انقلاب اسلامی به هدف اصلی خود یعنی «ایجاد حکومت جهانی اسلام»(2)که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بر آن تأکید داشتند، دست یابد؟
جواب: همیشه به این نکته عنایت داشته باشید که یک ملت براساس تاریخی که دارد زندگی میکند، اگر هم در تشخیص مصداقها اشتباه کند، پس از مدتی شرایط خود را بازخوانی مینماید. حیات هر ملّتی به تاریخ آن ملت گره خورده است، تاریخ ملت ما عهد با اهلالبیت علیهم السلام است، آیا میشود علی علیه السلام را از تاریخ ملت ایران جدا کرد؟ ممکن است فرهنگ مدرنیته این آرزو را در سر بپروراند که ما را بیتاریخ کند و تحت تأثیر خود قرار دهد، ولی غربزدگی ما یک غربزدگی موقت است،
این غربزدگی مثل مهمانی ناخوانده است که میرود. خانهی دل این ملت با امیرالمؤمنین علیه السلام مأنوس است و در مراحل مهم به کمک ارادت به آن حضرت، تاریخ خود را جلو برده است. بنا نیست همه مثل امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» باشند ولی همه شخصیت آرمانی خود را علی علیه السلام میدانند، آنهایی هم که میخواهند این ملت را فریب دهند، با نام علی علیه السلام فریب میدهند، ولی نمیتوانند در فریب خود پایدار بمانند. ابتدا رضاخان در دستههای عزاداری امام حسین علیه السلام وارد شد و گِل بر سر خود میمالید و بعد هم به کمک غربیها طوری تبلیغ کردند که رضاخان یک شخصیت وطنپرست است و میخواهد مشکلات کشور را حل کند لذا عدهای از مردم ساده از او استقبال کردند، حتی عدهای با مرحوم مدرّس درافتادند که «چرا اجازه نمیدهی رضاخان کارش را بکند؟!» ولی چیزی نگذشت که مردم با ملاکهای تاریخیِ خود، شرایط بهوجود آمده را ارزیابی کردند و متوجه شدند خانهی دل آنها جای دیگری بودهاست. رضاخان و روشنفکران غربی میخواستند مردم به سویی بروند که آنجا سمت و سوی تاریخی مردم ما نبود. مواظب باشیم روح مردم را اشتباه نفهمیم وقتی چند مأمور که با دلارهای آمریکا خود را مردم ایران معرفی میکنند و رادیوهای بیگانه صدای آنها را به عنوان صدای مردم به ما معرفی میکند، این نباید ما را اغفال کند. آن جوانی هم که اغفال شده، چیزی نمیگذرد که به ریشهاش برمیگردد، او نمیداند با زبانی دارد صحبت میکند که زبان او نیست. اگر بنای هدایت او را داشته باشیم، سربازی به سربازان انقلاب افزودهایم، البته این کار حوصله میخواهد، همانطور که دشمنان
با برنامههای درازمدت نیروهای خود را از داخل کشور جذب میکنند. پس باید متوجه بود اکثراً مسأله برایشان مبهم است، جبههی دوست و دشمن را گم کردهاند و ملاک تشخیص دوست از دشمن بههم ریخته است، چون ما نه غرب را توانستیم آن طور که باید درست معرفی کنیم و نه جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را. در حالی که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» مرز جدایی با دشمن را نشان دادند و فرمودند: «ما چه بخواهیم و چه نخواهیم صهیونیستها و آمریکا و شوروی در تعقیبمان خواهند بود تا هویت دینی و شرافت مکتبیمان را لکهدار نمایند»(1)ما مسئلهی باقیماندن بر روحیهی انقلابی و حفظ روح مقابله با دشمن را ساده گرفتیم و جوانانمان را مشغول امور فرعیِ زندگی کردیم، ذات ضد قدسی فرهنگ مدرنیته مورد غفلت قرار گرفت و با علاقهمندشدن به رفاه مادی، تکنولوژی مدرن مقصد و مقصودمان شد. غافل از اینکه در عین نیاز به توسعه باید عدالت و معنویت قربانی نمیشد و اهداف اصلی انقلاب به فراموشی نمیرفت.
برگشت از دولتهای اصلاحات و سازندگی یک نمونه از همان بازخوانیهایی بود که ملت ایران در تاریخ معاصر خود انجام داد، و باز هم اگر غربیان و کارگزاران داخلی آنها، جنبهی غربزدگی ما را تحریک کنند و ملت را به مسیری غیر از مسیر عدالت و معنویت بکشانند، دیری نمیپاید که مردم زودتر از گذشته خود را بازخوانی میکنند و به سرعت به مسیر اصلی خود برمیگردند. روش صحیح همان روش رهبری انقلاب
1) صحیفه امام، ج21،ص90.
است که دائم اهداف اصلی را تذکر میدهند، تا افقهای اصیلمان را فراموش نکنیم. بعضیها فکر کردند اگر مظاهر فرهنگ مدرن وارد زندگی مردم شود، دیگر مردم اهداف اصیل انقلاب اسلامی را فراموش میکنند، با این امید بود که دشمنان انقلاب در کنار دوستان غربزده، آستینها را بالا زدند که در عین سازندگی کشور، ارزشهای معنوی را به حاشیه ببرند. ملت یک مرتبه متوجه شد در عینی که زیرساختهای صنعتی کشور خوب شده، اما عدالت و معنویت به حاشیه رفته است. کارگزاران سازندگی به روش غربی، از این مطلب غافل بودند که تفکر شیعه آنچنان بصیرتی به همراه میآورد که توسعه و پیشرفت غربی نمیتواند آن بصیرت را به حجاب ببرد و لذا مردم به عدالت و معنویت برگشتند. اگر اصل را بر عدالت و معنویت گذاشته بودند، و با توسعهای بومی که منجر به اقتصاد سکولار نمیشد، کار را جلو برده بودند، کارها با روح مردم همخوانی داشت. ولی با غفلت از این موضوع، از یک طرف اشرافیت بر انقلاب تحمیل شد و از طرف دیگر اقتصاد به جای آنکه با ایجاد عدالت در خدمت مردم قرار گیرد، موجب ثروتمندشدن طبقهای خاص شد که رهبری انقلاب«حفظهالله» تحت عنوان ثروتهای بادآورده از آن یاد کردند و حالا چندین سال باید تلاش کرد تا مزاحمتهای این افراد را که دائماً در جهت رسیدن به اهداف اصلی انقلاب سنگاندازی میکنند، خنثی نمود. طبقهای پدید آمد که به جای آن که خود را خدمتگذار مردم بداند، طلبکار مردم میدانند و در مقابل هر تصمیمی که نفعش به مردم باید برسد و نه به آن طبقهی ویژهخوار، مقاومت
میکنند. و تفکر شیعه این مشکل را میفهمد و تسلیم آن نمیگردد و شرایط موجود را نسبت به اهداف انقلاب مقایسه میکند و به همین جهت در شرایط گوناگون عزم برگشت به اهداف اصیل انقلاب را در مراحل مختلف از خود نشان داده است.
عمده آن است که متوجه شویم ما از کجا ضربه خورده ایم و به جای آن که افراد را مقصر بدانیم ذهنها را متوجه عمق فاجعهی مدرنیته نمائیم که میخواهد ما را از خانهی علی علیه السلام جدا کند، تا با آمدن ثروت و رفاه دنیایی، دیگر ما به عدالت و معنویت که بستر تعالی انسان است فکر نکنیم.
سؤال: در حال حاضر که گرایش به مدرنیته و فرهنگ غرب، بین مردم گسترده است چگونه و با چه روش میتوان تعارضِ آن فرهنگ را با فرهنگ شیعه روشن کرد؟
جواب: همانطور که عرض شد؛ اگر از یک طرف این معادله معلوم شود که ما از طریق فرهنگ تشیع و انقلاب اسلامی چه اهدافی را باید تعقیب کنیم و از آن طریق در چه مسیر با برکتی قرار میگیریم و تصمیم به ایجاد تمدن اسلامی، هماکنون ما را وارد چه اردوگاه عظیمی میکند و از طرف دیگر این نیز معلوم شود که فرهنگ مدرنیته چگونه همهی هویت انسانی ما را میرباید، میتوانیم به آینده امیدوار باشیم، وقتی انسان متوجه شد بزرگتر از آن است که با یک زندگی معمولی و با روزمرّگیها خود
را تمام کند، به خود میآید و مسیر زندگی خود به سوی غربزدگی را بازخوانی میکند.
باید از خود پرسید با نزدیک شدن به غرب، چه چیزهایی را از دست دادیم و چه چیزهایی را بهدست آوردیم؟ متأسفانه ما هنوز نمیدانیم در این صدوپنجاه سالی که روح روشنفکری ما زندگیها را به غرب نزدیک کرد چه چیزهایی را از دست دادیم و چگونه از بستر زندگی طبیعی و بومی خود خارج شدیم و چگونه ریشهی ما از خاکی که در آن ریشه دوانده بودیم، کنده شد. گذشتهی ما را طوری به ما معرفی کردند که گویا مردمی بودیم دورافتاده از تمدن که هزارسال به صورت وحشی و با انواع بیماریها زندگی میکردهایم. همهی کار فرهنگ غربی آن است که گذشتهی انسانها را از آنها بگیرد، واقعاً وقتی در فرهنگ گذشتهی خود دقت میکنیم و نوع زندگیای که تا قبل از قاجار با آن مأنوس بودیم را میشناسیم، قلب آدم به درد میآید که چگونه با رویآوردن به مدرنیته، همهی آن زندگی را از دست دادیم. چیزهایی را از دست دادهایم که حتی در فرهنگ مدرنیته نمیتوان آنها را تعریف کرد، چون مستشرقین قبل از ما با نگاه غربی آن را تعریف کردهاند تا باز ما به تعریف واقعی زندگی گذشته آگاهی نیابیم و این همان معنی بیهویتکردن یک ملت است. در مباحث «تمدنزایی شیعه» سعی شده است تا حدّی این موضوع بازخوانی شود ولی تا چشم ما از حجاب فرهنگ مدرنیته پاک نشود، این بازخوانی به معنی واقعیاش صورت نمیگیرد. ما خودمان را بهتمامه از دست دادهایم. اما کدام «خود»؟ در مقالهی «ای امام!» عرض شدکه؛ «ای امام!
دزدان که آمدند، میدانستند راز دیرپای بقای ما چیست و آن را از ما ربودند، و ما نیمی در خواب و نیمی در مرگ بودیم». مطلب را آنجا تعقیب کنید. عرض بنده آن است که حدود دویست سال است که ما را از خودمان گرفتهاند و به همین جهت آن طور که باید و شاید نمیتوانیم جایگاه انقلاب اسلامی را که آمده است تا خودِ از دست رفتهمان را به ما برگرداند، بفهمیم. البته غربیان فکر میکردند کار تمام است، ولی اگر تمام بود با طرح انقلاب اسلامی توسط حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» رجوع مردم به انقلاب با چنین وسعتی واقع نمیشد. آری درست است که انقلاب اسلامی متذکر نوعی از زندگی است که برای مردمِ عادیِ عادتکرده به دویست سال از خود بیگانگی هنوز مبهم است، اما با اینهمه همین مردم با انقلاب اسلامی یک نوع احساس قرابت دارند که به راحتی هم نمیتوانند از آن چشم برکنند و این همان سرمایهی عظیمی است که شیعه در طول تاریخ خود همراه داشته است. از آن جایی که فرهنگ تشیع همواره کنار ما بوده تا حدّی فاجعهی نزدیکی به غرب را احساس کرده ایم و دلمان بهانهی خانهی علی علیه السلام را گرفته است. در برهههایی از تاریخ آنچنان فرهنگ غربی ذهن و دل جامعه را پر کرده بود که هیچ کس به ماوراء زندگی غربی فکر نمیکرد، مگر میشد چنین بحثهایی بکنی که «ما میخواهیم به نوعی از زندگی برسیم غیر از آنچه که غرب به آن رسیده است؟»، بلافاصله به شما تهمت میزدند که: این آدم مرتجع است، از زمانه عقب مانده و واپسگراست! در حالی که امروز
درست برعکس شده، بلندترین حرفها، حرفهایی است که در صدد است راهکارهای عبور از مدرنیته را طراحی کند.
تجربهی تاریخی از یک طرف و بصیرت شرعی از طرف دیگر نشان میدهد که در هر برههای از زندگی و تاریخ که به غیر از «حق» نظر کردیم، نهتنها از اهداف حقیقی خود عقب افتادیم بلکه سقوط کردیم و جریانهای سیاسی کشور نمونهی خوبی برای روشن شدن این مطلب است، زیرا هروقت نفس امّاره در میان بود و زیر پوشش شعارهای مردمپسند نفس امّارهی مردم تحریک شد، شکست جریانها حتمی بود و این قاعده هیچ ربطی به جریانهای چپ و راست ندارد. اولاً: باید خود را فریب ندهیم، و به شعارهای مردم پسندِ خود دلخوش نکنیم. ثانیاً: از ضربهای که با پیروی از نفس امّاره خواهیم خورد غافل نباشیم و با این دید جریانها را بررسی کنیم و راز شکست و پیروزی آنها را تحلیل نمائیم. چه بسا افرادی که از اسلام و انقلاب سرخوردهاند به این دلیل است که متوجه شدند آن فردی که طرفداری از انقلاب میکند برای ارضای نفس امّارهی خودش است و میخواهد از آن طریق خود را و گروه خود را بر گروه رقیب حاکم کند، این نوع طرفداری نهتنها برای آن فرد ضرر دارد بلکه بقیه را نیز از اسلام جدا میکند. امر به معروف هم اگر به شکلی باشد که کسی حکم خدا را تذکر دهد ولی برای تحقیر طرف مقابل، بسیار ضرر دارد، این غیر از آن است که در فضایی دوستانه به طرف بگوئیم:
حکم خدا را بهپا دار! گاهی امر به معروفهایمان تحمیل خودمان است به بقیه، آن وقت به نظر شما آن آدمی که دنبال حق است، چنین برخوردی که همراه با نفس امّاره است را میپذیرد؟ مسلّم نمیپذیرد ولی در آن فضا در عین اینکه بنده را نپذیرفت متاسفانه از دین هم فاصله گرفت، چون تذکر به دین را در مسیری ناحق به او ارائه دادیم، بعد هم فکرمیکنیم که ما کار خیلی خوبی کردهایم!
باید این قاعده را فراموش نکنیم، هر جا که جز حق مطرح باشد، ما خودمان و بقیه را به آتش میزنیم. نمونههایی در زندگی داریم که به اسم «دفاع از اسلام» چون خودمان مطرح بودهایم، هم خودمان را آتش زدهایم و هم بقیه را، چون نقص خود را ندیدهایم. مولوی در آن داستان «کر» و «بیمار» همین را میخواهد بگوید که آن آقا؛ ناشنوابودنِ خود را پنهان کرد و قبل از آنکه به عیادت بیمار برود، برای سؤالات خود جوابهایی را فرض کرد که در عمل، آن جوابها عکسِ جوابی بود که بیمار به او میداد. او تصور میکرد وقتی میگوید چه خوردی، یک غذایی را میگوید، و یا وقتی میپرسد، پزشک تو کیست، یک پزشکی را میگوید. به بیمار گفت: چه میخوری؟ گفت: زهر. گفت: نوش جانت. پرسید: پزشکی که به بالینات میآید کیست؟ جواب داد: عزرائیل. گفت: بَه، بَه، بَس مبارک پاست او. مولوی میگوید:
از
برای چارهی این خوفها
آمد
اندر هر نمازی إهدِنا
برای این که شما گاهی فکر میکنید دارید کار خوبی میکنید ولی این طور نیست، در هر نمازی التماس میکنند خدایا! «إهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ».
خواجه
پندارد که طاعت میکُند
بیخبر،
کز معصیت جان میکَند!
گاهی وقتها پدر مردم را درمیآوریم! اسمش را هم میگذاریم «کارکردن برای خدا»!! اگر برای خداست، علاوه بر آنکه باید عقل به کار گرفته شود باید نفس امّاره هم در میان نباشد، فقط اسمش برای خدا نباشد، رسمش هم برای خدا باشد.
در مقابله با جریانهای موجود در انقلاب هم موضوع از همین قرار است، اولاً: هرجا نفس امّاره باشد کار به نتیجه نمیرسد، حتی اگر ظاهر قضیه دفاع از اسلام و ارزشهای اصولی اسلام و انقلاب باشد، ثانیاً: متوجه باشیم با انقلابی روبهرو هستیم که ریشه در تشیع دارد و دل مردم ایران با آن مکتب آشنا است، زود نباید فکر کرد اگر جریانی غربزده خواست مردم را به طرف خود بکشاند، موفق میشود. مردم در اولین فرصت خود را براساس ملاکهای تاریخی مکتب تشیع بازخوانی میکنند و به سوی ارزشهای عدالت و معنویت برمیگردند و راز ریشهنگرفتن احزاب در ایران به همین جهت است که عموماً فضای سیاسی احزاب بر فضای الهیشان غلبه داشته و لذا روح توحیدی تشیع آنها را از تاریخ بیرون میکند، مشکل سیاسیون ما آن است که معنی توحیدی تشیع و انقلاب اسلامی و نقش آن را نمیشناسند.
ملت ایران که انگیزهشان خدا بود، به انقلاب و امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به امید برگشت به اسلام ناب دل دادند، ولی عدهای با انگیزهی اینکه ایران را به غرب نزدیک کنند کنار امام آمدند و همراه امام گفتند: «مرگ بر شاه». با این تفاوت که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» گفت: «مرگ بر شاه» تا خدا حاکم بشود، ولی اینها گفتند: «مرگ بر شاه» تا کشور را به نوعی به زندگی غربی نزدیک کنند، اینها امروز هم انقلاب اسلامی را بهاندازهی این که از پیشرفتهای غربی عقب نیفتد، انقلاب میدانند. اگر دیروز با امام همراهی کردند به آن جهت نبود که هدفشان با امام و مردمی که در کنار امام بودند، یکی بود. طبیعی است انقلابی که جز به خدا نظر ندارد، کسانی را که میخواهند در بستر انقلاب، منیّتشان را فربه کنند، کنار میزند. ارزش انقلاب اسلامی به آن است که توانست بنیصدر و قطبزاده و رجوی و سروش را کنار بزند و آنها را از تاریخ انقلاب اسلامی بیرون بیندازد و یا به اردوگاه غرب، که نقطهی اصلی مقابله با انقلاب اسلامی است، بفرستد. خطر وقتی انقلاب را تهدید میکند که این نوع افراد در زیر پوست انقلاب جای بگیرند و حرکت انقلاب به سوی اهداف مقدسش را متوقف کنند. و هنر انقلاب آن است که راه خود را ادامه دهد و به این نوع ریزشها هیچ توجهی نکند تا از اهداف اصلیاش باز نماند. حتی اگر در بعضی از برههها این افراد درد سرهایی برای انقلاب ایجاد کردند و از زیر پوست انقلاب خارج شدند و مخالفتهایشان را
علنی کردند، همان دردسرها برکاتی شد برای انقلاب اسلامی که خود را بازخوانی کند و نسبت به نقطهی هدف با دقت بیشتری برنامهریزی نماید.
اگر مدرنشدن به معنی غربی آن و با همان فکر و فرهنگ، مقصد ما بود که نظام شاهنشاهی چنین مقصدی را برعهده گرفته بود. در تجربهی تاریخی هم در مراحل گوناگون تجربه کردهایم که هر وقت به بهانهی مدرنشدن به غرب نزدیک شدیم، بدون آنکه به تکنولوژی غربی نزدیک شویم، به روح غربی گرفتار شدیم و ارزشهای غربی وارد زندگیمان شد و زندگیهایمان را بر باد داد و با تقلید هر چه بیشتر از غرب، تحقیر شدیم. چون بدون هر ملاکی به غرب رجوع کردیم، در حالی که امروز انقلاب اسلامی با اهداف خاصی که دارد در جلو ما است، باید در هر صورتی انقلاب اسلامی و موقعیت تاریخی و رویکرد عبور از غرب به سوی تمدن اسلامی را فراموش نکنیم.
ابتدا ملت ایران به نور تشیع به یک نوع خودآگاهی تاریخی دست یافت که با اروپایی شدن نهتنها به چیزی نمیرسد، که همه چیزش را نیز از دست میدهد، زیرا اروپاییشدن را در زمان محمدرضاخان با رگ و پوست خود حسّ کرد و در همان زمان روح توجه به انقلاب در عمقِ جان مردم خانه کرده بود، بهقول «میشلفوکو»: انقلاب اسلامی، برگشت به هویت ملتی است که از غرب سرخوردهاند. این پدر و پسر پنجاه سال میخواستند غرب را بر سر ما بزنند؛ تا آنجا ما توسط فرهنگ غرب تحقیر شدیم که به زنان ما گفتند: اگر هم میخواهید موهایتان را بپوشانید، چادرهایتان را بردارید، کلاه سر بگذارید! اگر روح ملت ایران میخواست
غرب را بپذیرد که در آن زمان بسترش فراهم بود، پس چگونه باز عدهای سعی دارند ما را به غرب ارجاع دهند؟!
روح تشیع آنچنان بصیرتی به همراه میآورد که انسان بتواند ظلمات پنهان در ظاهر پر زرق و برق غرب را ببیند، من شنیدم، شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» گفته بودند، وقتی که بنیصدر و امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» از پاریس به ایران برگشت کرده بودند، وقتی از هواپیما پایین میآمدند، همین که دست بنیصدر را گرفتم و با او دست دادم، حس کردم دست شیطان در دست من است! فکر میکنم یک احساس مقدسی است که بصیرت شهید مطهری«رحمةاللهعلیه» میتواند به آن برسد، همین حالا هم کسانی هستند که متوجه ناخالصیهایی هستند، راه رفع آنها این است که آرامآرام مردم رشد کنند و نسبت به آنها بصیر گردند.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» فرمودند: من از اول هم مخالف نخست وزیری آقای بازرگان بودم؛ ولی شورای انقلاب پیشنهاد کرد و آن طور صلاح دیدند و من هم پذیرفتم. با این حال حضور آقای بازرگان و دولت موقت این برکت را داشت تا مردم بفهمند برای این گروه آنقدر که آمریکا و ارزشهای غربی مهم است، انقلاب اسلامی و مردمی که انقلاب کردند، مهم نیست. اسناد لانهی جاسوسی که به دست آمد روشن شد رابطهی اعضاء دولت موقت با آمریکاییها چه اندازه حسنه بوده و چه نقشهها برای انقلاب اسلامی در سر میپروراندند.
آنچه باعث شد انقلاب اسلامی این مراحل را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارد، همان روح توحیدی و بصیرتی بود که مردم شیعه
داشتند. وگرنه امثال مهندس بازرگان و اعضاء نهضت آزادی همچون قدیسان، دستنخورده باقی میماندند تا به وقتش جهت کلی انقلاب را تغییر دهند.
ریشهی بصیرت شیعیان واقعی را باید در خلوص آنها دنبال کرد و این که جز خدا مدّ نظرشان نیست و بر همین اساس به طرف سقیفه، که در آنجا رقابت بر سر قدرت بود، متمایل نشدند، به طرف امام معصومی متمایل شدند که در عین فانیبودن در خدا، مظهر اسماء و صفات پروردگار عالم بود.(1)
در نیتِ خالص است که روح انسان با سنن الهی ارتباط برقرار میکند و پیچ و تابهای روبَهان، نمیتواند چیزی را از منظر او پنهان کند. هر چه بدبختی سرِ ما میآید به جهت بیخلوصی است. پیچ و تابهای روبهان، آنهایی را که خود را با نور نیتِ خالص منور کردهاند، نمیتواند فریب دهد، حادثهها را براساس سُنن و قاعدهها ارزیابی میکنند و یک لحظه چشم دلشان از حضور سنن الهی منصرف نمیشود، تا فریب ظاهرِ پر زرق و برق دنیای مکّار را بخورند. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند: «مطمئن باشید قدرتهای شرق و غرب همان مظاهر بیمحتوای دنیای
1) حضرت صادق علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْأَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّتِی لَا یَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنا» آن حضرت راجع به قول خدای عز و جل که می فرماید: «خدا را نامهای نیکوست او را به آنها بخوانید»؛ فرمودند: سوگند به خدا مائیم آن نامهای نیکو که خدا عملی را از بندگان نپذیرد مگر آنکه با معرفت ما باشد. (الکافی، ج1 ، ص 144)
مادیاند که در برابر خلود و جاودانگی دنیای ارزشهای معنوی، قابل ذکر نمیباشد»؛(1)
این بصیرت به جهت خلوص در توحید و توجه به امامان معصومی است که نمایش زندگی توحیدی بودند. همین که این دو نکته از جان و قلب انسانها برود انواع گرایشها به دنیا که امروز مظهر کامل آن غرب است، پدید میآید. هنر ما حفظ آن بصیرت است که راه بهدستآوردن آن در جلوی ما است. به گفته مولوی:
آنچه
تو در آینه بینی عیان
پیر
اندر خشت بیند بیش از آن
پیر
ایشاناند کین عالم نبود
جان
ایشان بود در دریای جود
در
دلِ انگور مِی را دیدهاند
در
فنای محض، شیئ را دیدهاند
انسان بصیر در دل انگور مِیّ را میبیند، بعضیها؛ وقتی بوی مِیّ همه جا را گرفت، تازه میفهمند در این خمره، سرکه نیست، شراب است. بر عکس اهل ظاهر؛ اهل بصیرت میفهمند، با این روش که اینها جلو میروند این انگور، سرکه نخواهد شد بلکه به میّ تبدیل میشود. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام بالای منبر کوفه از حکومت معاویه به آنها خبر میدهند و میگویند: «پس از من مردی بر شما چیره شود که دارای گلوی گنده و شکم برآمده است، بکشیدش، اما نمیکشیدش.»(2)
در کتب شیعه و سنی موضوع ملاحم یا پیشگوئیهای امیرالمؤمنین علیه السلام به اندازهای است که خودش یک فصلی از زندگی
امیرالمؤمنین علیه السلام است. ابن ابی الحدید مقداری از آنها را در جلد دوم شرح نهجالبلاغه آورده است.
«در دل انگور مِیّ را دیدهاند» اشاره به قاعدهای دارد که به صورتهای گوناگون برای اهل بصیرت پیش میآید، چون قواعد جاری در عالم را میشناسند.
همهی بصیرتها را باید در این نکته دانست که بهاندازهای که نیتتان خالص است و جز خدا را نمیخواهید، بصیر میشوید. امیرالمؤمنین علیه السلام براساس همین نکته میفرمایند: «لَو کُشِفَ الغِطاءُ ماازدَدْتُ یقیناً»؟!(1)
«اگر پردهها عقب برود، بر یقین من چیزی اضافه نمیشود». پس ما به جهت نیتهای غلطِ خود کور هستیم.
چشمهای محدودنگر، به همان اندازه که از نگاه بر خدای هستی محروماند، گرفتار ظاهربینی و غفلت از باطناند، و در اثر همین سطحی نگری دائم در دام میافتند، چون نمیتوانند بین دام و دانه را تشخیص دهند.
اگر سری به زندانها بزنید متوجه میشوید همهی آنها را «طمع» و دوری از قناعت به این روز انداخته است، طمع؛ یعنی جز آنچه خداوند برای انسان میخواهد را میخواهیم. قناعت یعنی به بندگی خدا قانع شویم و در نتیجه آنچه معبود ما برای ما خواسته، برای ما خواستنی باشد، همین
1) دیلمی، ارشادالقلوب، ج 1، ص 124.
که خدا را پذیرفتیم، به طور بدیهی به آنچه او برایمان خواسته قانع میشویم و در نتیجه طمعی پیش نمیآید که بصیرت ما را از ما بگیرد و طمع بتواند ما را تحریک کند. باید با جان و دل خود متوجه باشیم، مردمی که خدا را گم کنند، نمیتوانند «دام» و «دانه» را تشخیص دهند؛ و عموماً دام را دانه میگیرند!
اگر بخواهیم موضوع را در سطحی گستردهتر بررسی کنیم باید بگوئیم: آنهایی که جز به سوی خدا و به سوی بندگی او به راه دیگر میروند، نه خود را میشناسند و نه حقیقت خود را و نه حقیقت عالَم را. آیا این افراد میتوانند از حقیقت سخن بگویند و ما را با حقیقت آشنا کنند؟!
اگر این مطلب در ذهن ما بماند قبل از این که گرفتار مشکلات شویم، از آنها فاصله میگیریم، ده سال پیش معلوم بود این آقا با تخصص اقتصادی غیر الهیاش، کار ما را دارد خراب میکند، بعد از آن مدت حالا همه بر سرشان میزنند که خراب شد! در صورتی که همان روز اول میتوانستیم به این مطلب برسیم! کسی که خدا ندارد، با خدا و با برنامههای خدا جلو نمیرود، چگونه میتواند کارش نتیجهبخش باشد، مگر خودش دام و دانه را تشخیص داده که حالا برنامههای یک کشور را در اختیارش گذاشتیم؟ نظام آموزشی که خدا در آن اصل نیست، به جای رساندن جامعه به دانه، آنها را در دام گرفتار میکند. محال است آن کسی که حقیقت را نمیشناسد برای جامعه مفید باشد او خودش راه را گمکردهاست و در بحرانِ بیبصیرتی بهسر میبرد.
آنکه خورشید را میشناسد، میداند ریشهی نور کجاست و علت تاریکیها چیست. چنین فردی اگر دید نور خورشید به دیوار افتاده، آن نور را از دیوار نمیداند تا خورشید را رها کند.
وقتی جامعهای با تمام وجود طالب حق نبود، جنگ جمل راه میاندازد و در مقابل امام معصوم میایستد و بر بحران خود میافزاید و اگر طالب حق میبود دعوت حضرت زهرا علیها السلام را میپذیرفت و با پذیرفتن آن دعوت نه تنها از وقوع بحرانهای آینده جلوگیری میشد، بلکه مسیر تاریخ در جهان اسلام آنچنان به سمت شکوفایی حرکت میکرد که امروز اسلام مرکز توجه اندیشهها و تصمیمها بود.
مشکل از آنجا شروع شد که پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله مسلمانان تا این اندازه رشد نکردند که حقخواهی یعنی پیروی از مصداق عینی حق که ولی الله و امام معصوم یعنی علی علیه السلام بود را پیشه کنند. مسلمانان صدر اسلام اعم از مهاجرین و انصار انسانهای حقخواهی بودند ولی از این نکتهی اخیر غفلت کردند - و این غفلت هنوز ادامه دارد- که در امور فردی نسبت به اجرای دستورات اسلام حساساند ولی در امور اجتماعی این حساسیت را ادامه ندادند تا حق در همهی ابعاد زندگیشان حاکم گردد. امروز هم اگر ما اسلام را نیمهکاره پذیرفتیم، ناخواسته در جبههای قرار خواهیم گرفت که جنگ جمل را مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام راه انداختند. همهی مردم مدینه میدانستند اگر بناست حق در جامعه حکومت کند، باید علی حکومت کند، مشکلشان در عدم حساسیت نسبت به این موضوع بود که چه اشکالی دارد جامعه در اختیار ولایت امام معصوم نباشد؟! نتیجهاش
بعدها روشن شد و با حاکمیت یزید و پس از شهادت امام حسین علیه السلام آنچنان کشت و کشتاری در مدینه توسط لشکر شام راه افتاد و به زنان تجاوز شد که هیچکس تصور آن را هم نمیکرد. راستی وقتی نسبت به حاکمیت حق حساس نباشیم باید منتظر نتیجهای غیر از این باشیم؟ چرا نفهمیدند با سقیفه پایهی چه کاری را گذاشتند؟ و چرا نفهمیدند که فاجعهی جنگ جمل، شروع بزرگترین ضربه به پیکر اسلام است؟ جنگ جمل یک جنگ ساده نبود؛ اولین خونریزیای بود که در حوزهی اسلامی و روبهروی امام مسلمین انجام شد و راه برای جنگهایی مثل صفین و نهروان صاف گشت. ریشهی آن هم آن بود که نظرها به گروه و قبیله و حزب و قداستهای کاذب بیشتر بود تا نظر به حق و حاکمیت آن، خط و گروه، حجاب دیدن حق شد و باب بدعتهای مقابله با نظام اسلامی یکی بعد از دیگری گشوده گشت. جنگ جمل با سوء استفاده از یک نقطه ضعف به وجود آمد و آن عدم حساسیت نسبت به حاکمیت امام معصوم بود، امامی که بر عدالت و معنویت تأکید میکرد.
هروقت نسبت به تربیت معنوی افراد جامعه سهلانگاری شود، مردم نسبت به حاکمیت حق حساسیت لازم را از دست میدهند، در آن حال وقتی به آنها وعده داده شود اگر نسبت به اصول انقلاب اسلامی حساس نباشید، تحریمها برداشته میشود و راحتتر میتوانید زندگی کنید، دهانشان آب میافتد، غافل از آن که اگر به نظام استکبار امکان حضور دهیم تا حقارت و اسارت ما جلو میآید. به تعبیر حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»؛ «اگر ملت ایران از همهی اصول و موازین اسلامی و
انقلابی خود عدول کند و خانهی عزت و اعتبار پیامبر و ائمه معصومین علیهم السلام را با دستهای خود ویران نماید، آن وقت ممکن است جهانخواران او را به عنوان یک ملت ضعیف و فقیر و بیفرهنگ به رسمیت بشناسند، ولی در همان حدّی که آنها آقا باشند ما نوکر».(1)
بلایی برسر جهان اسلام آمد که هنوز هم از آن رنج میبرد و در حدّ جهان سوم آن را میشناسند، همه به جهت غفلت از حقخواهی و حاکمیت امام معصوم بود.
کسانی دیروز فریب آتشافروزان جنگ جمل را نخوردند و امروز از نقشههای ابرقدرتها در اماناند که ماوراء هر خط و جبههای، به دنبال حق باشند، حتی اگر این حق خواهی به ظاهر به ضرر آنها تمام شود، وگرنه ناخودآگاه روبروی نظام اسلامی و به نفع دشمنان ملت عمل خواهند کرد، و از این طریق از تاریخ معنوی معاصر که انقلاب اسلامی آن را پدید آورده، بیرون میافتند. انقلابی که رسالت عبور از غرب و سیر به سوی حاکمیت امام معصوم عجل الله تعالی فرجه را در بنیان خود دارد.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
1) صحیفه امام، ج21،ص90.
بسم الله الرحمن الرحیم
سالگرد تحقق انقلاب اسلامی را که ظهور تجلی نور الهی برای بشری است که فاجعهی دوران خود را شناخته بود ولی راه بیرونآمدن از آن را هنوز تجربه نکرده بود، خدمت خواهران و برادران تبریک عرض میکنم.
گاهی انسانها آن وسعتی که باید پیدا کنند را دست کم میگیرند و عمق فاجعهی دوری از آن وسعت را که تمام انسانیت آنها را میرباید، نمیشناسند، چنین انسانهایی وضع موجودِ خود را پذیرفتهاند و منتظر منجی نیستند. بعضی از انسانها ارزش خود و کمالات انسانی را میشناسند ولی چون فاجعه را عمیق و وسیع میبینند نمیتوانند در خود امید رهایی را شکوفا کنند. اینها چون فقط به امکانات خود نظر دارند و راه آسمان را به سوی خود بستهاند، با یأس زندگی میکنند؛ زیرا از یک طرف آنقدر شعور دارند که به آنچه هست راضی نباشند و پلشتی و زشتی را به رسمیت نشناسند ولی از طرف دیگر نمیتوانند بفهمند که خداوند راه برون رفت از ظلمات به سوی نور را برای آنها مقدر کرده است. در مقابلِ دو نوع شخصیت مذکور، عدهای هستند که در عین شناخت عمق فاجعه میدانند
که در دل هر فاجعه ای سنّت خداوند این است که نوری برای نجات و دریچهای برای رهایی میفرستد. شخصیت نوع سوم علاوه بر این که منجی را به عنوان رحمت خدا به خوبی میشناسد، در ایجاد فرهنگ توجه به منجی با تمام وجود کوشا است. این نوع افراد در عین این که حیات برین خود را همواره مدّ نظر دارند، راه رسیدن به زندگی متعالی را هرگز فراموش نمیکنند.
با توجه به این مقدمه میخواهم عرض کنم بزرگترین ظلم به خود آن است که غفلت کنیم چه بزرگیهایی در جان ما هست و میتوان بدان دست یافت. ظلمِ بزرگتر نادیدهگرفتن ربوبیت پروردگار است و اینکه فراموش کنیم خداوند همواره دریچههایی برای تعالی حقیقی افراد و جوامع فراهم نموده است. آری! فاجعهای بزرگتر از این، تاریخ بشر را تهدید نمیکند که برای دریچههای تعالیبخش ارزش لازم را قائل نباشد و نسبت به حقیقت و جایگاه آن درست فکر نکند.
نقطهی شروع انحراف در هر ملتی از اینجا شروع میشود که راه برونرفت از ظلمات دورانش را درست نشناسد و از آن استقبال نکند. خداوند میفرماید: «وَمَا أَرْسَلْنَا فِی قَرْیَةٍ مِّن نَّبِیٍّ إِلاَّ أَخَذْنَا أَهْلَهَا بِالْبَأْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُونَ»؛(1)و در هیچ شهری و قومی پیامبری نفرستادیم مگر آنکه مردمش را به سختی و رنج دچار کردیم تا مگر به زاری درآیند. یعنی خواسته با آوردن انواع سختیها و به میدانآوردن انواع توسلات، راه آسمان را برایشان باز کند؛ تا گذشتهی شرکآلود و غفلت
1) سورهی اعراف، آیهی 94.
از راههای معنوی را از سر بیرون کنند، به همین جهت در آخر آیه فرمود: «لَعَلَّهُمْ یَضَّرَّعُون» تا افقهای برتر معنوی جلوی جانشان باز بشود. سپس میفرماید: «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکَانَ السَّیِّئَةِ الْحَسَنَةَ حَتَّی عَفَواْ وَّقَالُواْ قَدْ مَسَّ آبَاءنَا الضَّرَّاء وَالسَّرَّاء فَأَخَذْنَاهُم بَغْتَةً وَهُمْ لاَ یَشْعُرُونَ»؛(1)آنگاه جای سختیها را با راحتیها و آسودگیها عوض نمودیم تا آنجا که آن سختیها را فراموش کردند و گفتند به پدران ما نیز به حکم طبیعت رنجها و راحتیها میرسیده، پس بهناگاه آنان را گرفتیم در حالی که موضوع را نفهمیدند و آن گرفتن را غلط تحلیل کردند، علت نابودی آنها این بود که نتوانستند جایگاه سختیهای اولیه و راحتیهای بعدی را به خدا نسبت دهند و راه خود را به سوی آسمان بگشایند. با تحلیل غلط از شرایط پیشآمده بهجای هرچه بیشتر آسمانیشدن، موضوع را تحلیل زمینی و مادی کردند، «قالَ قَدْ مَسَّ آباءُنا الضَّرّاء»؛ گفتند این سختیها که چیزی نیست که بخواهیم از طریق عوامل معنوی و ارتباط با خدا حلّ کنیم، همیشه از این چیزها بوده است و پدران ما هم همینها را تجربه کردهاند، «حَتّی عَفَوا» بهطوری که اصلاً یادشان رفت بنا بود با نور الهی راه ارتباط خود با آسمان معنویت را مستدام کنند.
1) سورهی اعراف، آیهی 95.
انقلاب اسلامی نیز در راستای همین سنت به میدان آمده تا راه بسته ی بشریت از آسمان معنویت را به او متذکر شود و طبیعی است که فرهنگ مدرنیته به جهت زمینی بودنش، با آن درگیر میشود و چنانچه ملاحظه میفرمائید دشمنیهای تمدن جدید با انقلاب اسلامی از نوع بزرگترین دشمنیها در تاریخ بشریت است که اگر ما جایگاه دشمنان انقلاب اسلامی را بشناسیم و عمیقاً به انگیزهی این دشمنیها آگاه شویم، به اصل و حقیقت این انقلاب پیخواهیم برد.
همیشه در تاریخ جنگهایی بوده و خواهد بود، عمق دشمنیها ریشه در عمق تفاوت نگاههای رقبا نسبت به یکدیگر دارد، هر اندازه تفاوتها عمیقتر باشد، دشمنیها شدیدتر است، آنجایی که اهل دنیا با یکدیگر میجنگند، تفاوتی در عقیده و اندیشهی آنها مطرح نیست، لذا با گرفتن مقداری غنائم، جنگ تمام میشود. ولی اگر یک طرف تماماً به معنویت دعوت میکند و طرف دیگر تماماً پشت به معنویت کرده، این دشمنی شدیدترین دشمنی خواهد بود و از آنجایی که در حال حاضر اسلام به عنوان کاملترین دینِ آسمانی در یک طرف و فرهنگ مدرنیته به عنوان مادیترین فکر و فرهنگ در طول تاریخ در طرف دیگر، در مقابل هم ایستادهاند، عمیقترین دشمنیها به صحنه آمده و چهرههای گوناگون آن
دشمنی یکی بعد از دیگری خود را نمایانده و یا مینمایاند.(1)با شروع رنسانس بشری تولد یافت که با انقطاع از آسمانِ معنویت و محرومشدن از انوار غیبی، به هیچچیز قانع نمیباشد. رنسانس دشمنی در مقابل کشیشان نیست، رنسانسْ فرهنگی است که به دین پشت کرده است، مسلّم مردم دنیا از غرب نمیپذیرند که به بهانهی اشتباهات بعضی از کشیشان، بهکلی به مسیحیت پشت کنند! اولاً: چرا بهجای پشتکردن به کشیشانی که تبدیل به ملاّکهای بزرگ شده بودند به مسیحیت پشت شد؟! ثانیاً: چرا به فریاد درونی خودشان که آنها را به ارتباط با آسمان میخواند، پشت کردند، تا به روحیهای از مادیت گرفتار شوند که هیچچیز نتواند بشر مدرن را قانع کند؟ معلوم است ملتی که از طریق انوار معنوی جان خود را سیراب نکند، هرگز دنیا- هر اندازه هم باشد- او را قانع نمیکند و لذا روحیهی تجاوز به سایر ملل تمام شخصیت تاریخی آن را تشکیل میدهد. حال اگر دین آمد و خواست در مقابل حرصِ سیریناپذیر فرهنگ غربی بایستد، به شدت به مقابله با آن اقدام میکند و هماکنون آن دینی که پرچم مقابله با غربِ اینچنینی را برعهده گرفته، اسلام است در جلوهی انقلاب اسلامی.
ششصدسال پیش در دنیا چنین مقابلهای با خصوصیات امروزین آن وجود نداشت؛ از خاور دور تا غرب هرچه میدیدید، با کم و زیادش دین
1) به گفتهی یکی از محققین حتی در جنگهای صلیبی که بین مسلمانان و مسیحیان صورت گرفت، در عین دشمنیها، نقطههای مشترک زیادی در همدیگر میدیدند که منجر شد هرکدام مجدداً خود را بازخوانی کنند.
بود. آری اگر عالمان کلیسا پس از جنگهای صلیبی، با آشنایی با اسلام متوجه می شدند ضعفها و نقصهایی در مسیحیت رخ داده و با ملاحظهی اینکه در متن دینشان نیز انگشت اشاره به اسلام بود، بیدار شده بودند، بسیاری از حوادث چندصدسالهی اخیر نه برای غرب بهوجود میآمد و نه برای سایر ملتها. ولی با اینهمه قبل از رنسانس همان مسیحیت ناقص، ده قرن اروپا را تغذیه کرد و اروپا به آنچه بعد از رنسانس در آن فرو افتاد گرفتار نشد. اگر در یک خانوادهای پسر نااهلی پیدا بشود و چهار روز به انحراف بیفتد، در صورتی که فرهنگ حاکم بر آن خانواده یک فرهنگ دینی باشد، بالاخره آن جوان کوتاه میآید. اما اگر ملاکی برای انحراف در میان نباشد، نه تنها منحرف بودن پسر ادامه مییابد، شدت هم میگیرد. با پشتکردن غرب به دین، همهی ملاکهای انحراف فرو ریخت و انحراف هر روز بیش از پیش شدت یافت.
شاید وحشیتر از گورکانیان و ایلخانیان در تاریخ ملل نداشته باشیم ولی همانها به ایران و کشورهای اسلامی حمله کردند و در نهایت مسلمان شدند! این به آن معنی است که بیپرواترین شخصیتها در متن فرهنگ اسلامی هضم خواهند شد، چون در وحشیگری خود فرهنگی را برای نفی دین تدوین نکرده بودند، به همین جهت ملاحظه فرمودید که چنگیز و تیمور کسانی نیستند که بتوانند دشمنی عمیقی را در بین ملت پایهگذاری کنند. موجی بود آمد و هضم تاریخ ملت اسلام شد و تمام
گشت، ولی با حضور و ظهور فرهنگ مدرنیته یک نوع دشمنی به وجود آمده است که این دشمنی، دشمنی خاصی است و همچنان که عرض کردم بزرگان اندیشه با واکاوی روح این دشمنی اظهار میدارند در طول تاریخ، چنین کینهمندی بین ملتها وجود نداشته است. زیرا در حال حاضر صحنه، صحنهی تقابل بین مادیت و معنویت است و این شدیدترین تضادها است، هرچند در ظاهر به چشم نیاید و هرچند ما آنقدر به این کینهها و تنفرها عادت کرده باشیم که ندانیم شرایط گذشتهی دنیا با وضع موجود بسیار فرق دارد.
از رنسانس به بعد با روحیهای روبهرو هستیم که اگر از شناخت دقیق آن غفلت کنیم، از تحلیل درست روزگار خود غفلت کردهایم، زیرا دنیازدگی، حرص، چپاول، جنگِ با طبیعت، به صورت یک فرهنگ، آن هم تحت عنوان فرهنگی مدرن وارد تاریخ بشر شده و با ظاهری آبرومند و بهداشتی، وحشتناکترین جنایات را بهبار آورده است. به قول برتراندراسل؛ ما هرگز باورمان نمیآمد که نتیجهی این تمدن این بشود که دو جنگ جهانی در مهد تمدن مدرن اتفاق بیفتد، آن هم با این شدت از کشت و کشتار! آیا با دقت و تدبّر در این امور نمیتوان نتیجه گرفت که فرهنگ مدرنیته خشنترین روح و روحیه را به صحنه ی تاریخ آورده است؟ و این دشمنی وقتی باطن خود را نشان میدهد که یک فرهنگ الهی با آن روبهرو شود، چون در آن صورت زمینهی تضاد اصلی آن فرهنگ با حقیقت فراهم شده است.
دشمنی غرب با انقلاب اسلامی از نوع دشمنیهایی نیست که شما وقتی از دست همسایهتان عصبانی هستید، پیش میآید، که چرا آب ناودان خانهاش زیر پی ساختمان شما آمده؟! با دقت در مبانی روحی و فرهنگی مدرنیته میبینید. مدرنیته؛ فرهنگ جنگ با همهچیز است و میخواهد شما با تمام وجود در قبضهی آن فکر و فرهنگ باشید، هیچ حقی برای هیچکس و هیچچیز قائل نیست، تا آنجا که حتی برای فکر و فرهنگها هرگونه ریشه و استقلال را نفی میکند، همهی فکرها و فرهنگها باید در زیر سایهی فرهنگ غربی استحاله شوند و تاریخ همهی ملتها تاریخ غرب گردد و نسبت به فرهنگ خودشان در بیتاریخی زندگی کنند، به اصطلاح سعی میکنند فرهنگ سایر ملل را اسطوره کنند و به موزه ببرند. و لذا بدون آن که خشم خود را نسبت به اسلام اظهار کنند مسلمانان را به این نتیجه میرسانند که اسلام خوب بود ولی مربوط به گذشته است و از این طریق کینهی حذف رقیب خود را عملیاتی میکنند. نمیآیند مستقیماً بگویند امیرالمؤمنین علیه السلام بد است که متوجه عمق کینه ی آنها نسبت به معنویت شوید، کاری میکنند که دیگر ریشهی خود را به علی علیه السلام متصل ندانی و بیتاریخ شوی، با این کار هم از علی علیه السلام عبور کردهای و هم به غرب اصالت دادهای و از این طریق میتوانند ملتها را تا آخر نوکر نگه دارند و خود آقایی کنند. حالا این دشمنی را با دشمنیهایی که امثال چنگیز و تیمور با ما داشتند مقایسه کنید. مدرنیته جنگی است که اگر از آن غفلت کنیم، همه چیزمان را از دست میدهیم و اسیر یک نوع بیهویتی کامل میشویم.
چنانچه عنایت فرمودید، ابتدا باید با دقت کامل بتوانیم دشمنشناسی کنیم و این را بدانیم که دشمنشناسی در دوران جدید نیاز به دقت زیاد دارد و کار سادهای نیست، زیرا آنقدر دشمن پیچیده شده و دشمنی خود را پنهان میکند که بردههای خود را تا حدّ مدیحهسرای خود اغفال مینماید، و لذا روشنفکرانِ همان ملّتی که همه چیزشان را گرفته به مبلغان غرب در آن کشورها تبدیل میشوند. هیچوقت مغولان نمیتوانستند این کارها را بکنند. فرهنگ غربی در عین تنفر و کینهای که با مسلمانان دارد، نمیآید آنها را به قتل برساند، میآید آنها را با دست خودشان مقابل خودشان و مقابل میراث معنوی شان قرار میدهد. مگر روشنفکران غربزدهی ما به ما چه میگویند؟ جز این است که میگویند: دین کهنه شدهاست، گذشتهی شما کهنه شدهاست؛ اگر میخواهید زنده و تازه باشید، باید غربی بشوید. آیا اینها نشستند فکر کنند که اگر ما غربی شویم دیگر چگونه خودمان در اختیار خودمان خواهیم بود، جز این است که تماماً در اختیار غربیها قرار میگیریم، آیا تجربهی تاریخی ملتها چیزی غیر از این را ثابت کرده است؟ بهقول یکی از اندیشمندان، هرجا تمدن غربی پا گذاشت اولین چیزی که از مردم آن دیار گرفت این بود که خودشان را از خودشان ستاند. و این عمیقترین جنگی است که غرب با ملتها شروع کرده است، و عبارت است از جنگ برای گرفتنِ هویت ملتها از خودشان. و ما تا نفهمیم این جنگ چه خصوصیاتی دارد نمیفهمیم دشمنی ما با غرب چه نوع دشمنی است، وقتی متوجه نوع
دشمنیِ دشمن نشویم، راه نجاتی را که خداوند توسط اولیائش - اولیائی که بر فراز زمان و زمانه فکر میکنند- برای ما قرار داده است نخواهیم فهمید. ما معتقدیم اگر جنگ غرب با ملتها درست تحلیل و شناخته شود به این نتیجه میرسیم که انقلاب اسلامی یک هدیهی بزرگ الهی است تا جهان را از شرّ این دشمنی بزرگ رها سازد و ملت ایران را شایستهی آن دید که این کار بزرگ را بر عهدهی آنها بگذارد تا در این مسئولیت، بزرگی فرهنگ شیعه نیز آشکار شود و چشمهای گردد تا سالها ملت ایران بتوانند از آن بهره گیرند و بهره دهند، که نمونههایی از آن را در سیسالهی اخیر میتوان مشاهده کرد.
غرب دارای نظم چشمگیری است اما باید از خود پرسید هدف از این نظم چیست؟ نظم برای اهدافی متعالی، یا نظم برای هرچه بیشتر برآوردن میلها و هوسها؟ افراد سعی میکنند سر وقت از خواب بلند شوند، موهایشان را منظم شانه بزنند، کراواتشان را ببندند و به اداره روند و بعد از ظهر خیلی منظم و سر وقت به خانه برگردند، ولی اینهمه نظم برای هیچ. ادب غربی؛ ادبی است بدون محتوای حقیقی. «جنتلمن»بودن، یعنی تمام قواعدِ پذیرفتهشدهی جامعهی غربی را محترم بشماریم و این در برخورد اول هرکس را جذب میکند مگر اینکه متوجه شویم این نوع ادب غیر از ادبی است که دین الهی بر آن تأکید دارد. اگر امیرالمؤمنین علیه السلام در وصیت خود امام حسن و امام حسین«علیهماالسلام» را به تقوای الهی و نظم در امورشان،
دعوت میکنند(1)
جهت و آرمان آن نظم، به سوی هرچه بیشتر قدسیشدن است و غفلت نکنیم که در حال حاضر در تمدن غربی ادبِ دنیایی جای ادب دینی را گرفته است، همانطور که قوانین بشری جای احکام الهی نشسته و لذا هر قدم که به این تمدن نزدیک شویم، چون رویکردش دنیا است، به همان اندازه از عالَم دیانت فاصله میگیریم و بر این مبناست که تأکید میکنیم انقلاب اسلامی نه تنها ما را به ادبِ مدرنیته دعوت نمیکند بلکه ما را به عالَمی متضاد با عالَمی که مدرنیته بشر را به آن میخواند، دعوت مینماید.
توجه به تفاوت ذاتی ادب غربی با ادب دینی کار مشکلی است مگر آنکه متوجه رویکرد متفاوت آن دو باشیم، که یکی در ذات خود برای هرچه دنیایی ترکردنِ انسانها برنامهریزی میکند و دیگری برای الهیشدن انسانها. و تا این مطلب درست تبیین نشود نمیتوانیم جایگاه انقلاب اسلامی را در دوران معاصر درست بشناسیم، تا آنجا که ممکن است به این تصور غلط گرفتار شویم که گویا انقلاب اسلامی برای بسط مدرنیته وارد تاریخ معاصر شده تا کشورهای اسلامی نسبت به آنچه غرب به آن رسیده عقب نیفتند. غافل از اینکه انقلاب اسلامی متذکر عالَم دیگری غیر از عالَم غربی است، برگشت به عالمی که رضاخان و پسرش از نظام آموزشی، سیاسی جامعهی ما ربودند. و مقابلهی ملت با رضاخان به جهت به حاشیهبردن عالَم دینی و به متن آوردن عالَم غربی بود، نه اینکه مردم با رضاخان و محمدرضاخان بر سر عقب نیفتادن از فرهنگ غربی
1) نهج البلاغه، خطبه 47.
مخالفت میکردند که چرا ما کمتر مدرن شدیم - و لذا آنها را بیرون می کنیم که بیشتر غربی شویم- آری عدهای در انقلاب بودند که با انگلستان و آمریکا تضاد نداشتند و در عین حال با شاه مخالف بودند، اینها با شاه تضاد داشتند چون معتقد بودند شاه دیکتاتور است و قواعد دموکراسی غربی را رعایت نمیکند و ما را از این جهت از ملل مترقی دنیا عقب انداخته است، عدهای از پاریس و آمریکا با همین طرز فکر، همراه حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» به ایران آمدند، هماکنون هم عدهای با همین فکر در بین نخبگان ایران هستند ولی ذات انقلاب اسلامی به سمت و سوی دیگری در حرکت است و آنهایی را هم که هنوز با آن طرز فکر به عقب نرانده، به مرور به عقب میراند.
تمام انقلابهایی که در تاریخ معاصر به وقوع پیوسته توسط کسانی بوده است که با حاکمان خود مسئله داشتهاند و نه با غرب. آنها در انقلابهای خود هدفی جز بیشتر مدرنشدن نداشتهاند و عملاً یا دنباله رو غرب بودهاند و یا ادامهدهنده ی آن. تحلیل دنیا هم در ابتدا نسبت به انقلاب اسلامی همین بود؛ که انقلابی است در دل فرهنگ مدرنیته برای عبور از دیکتاتوری شاه به دموکراسی غربی. در حالی که بهقول «میشلفوکو»: تنها انقلابی که ماورای مدرنیته، آمده است تا به مدرنیته «نه» بگوید، انقلاب اسلامی ایران است.(1)
ولی متأسفانه نهتنها اکثر روشنفکران دنیا ابتدا این را نفهمیدند، عدهای از نخبگان خودمان هم هنوز این را نفهمیدهاند که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» آمده است تا فوق فرهنگ مدرنیته
1) «ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند»، میشل فوکو، ص 19.
به مدرنیته «نه» بگوید، و از این طریق افقی تازه در مقابل بشر بگشاید، افقی که بهتدریج بسط مییابد و مسیر تاریخ معاصر را عوض میکند.
روشنفکران غربگرای مذهبیِ بریده از سنت الهی میگویند: ما با تأکید بر انقلاب اسلامی از غرب عقب افتادهایم! غافل از این که انقلاب اسلامی حرکتی است برای برون رفت از عالَم غربی و یک نوع جهتگیری است در راستای روح حقیقتجویی، و بر همین اساس با روح غربی که سالهاست به حقیقت پشتکرده، درگیر است.
انقلاب اسلامی اوج خودآگاهی و دلآگاهی تاریخی ملّتی است که زهر نیستانگاری غرب را با جان خود احساس کرد و راه برون رفت از آن را پیدا نمود. چنین ملتی تجدد، نه تدیّنِ اولشان بود - مثل بعضیها- و نه تدیّنِ دومشان- مثل بعضی دیگر- آنها فرهنگ مدرنیته و تجدد را بهکلی خارج از تعلق خود میدانستند.
آری متأسفانه اسلام برای بعضیها تدیّن دوم است؛ اسلام را میخواهند تا به رفاه و تجدّد بیشتری برسند؛ میخواهند به اسلام عمل کنند، تا خدا مزاحم آنها نشود و مشکلاتی در زندگی آنها ایجاد نکند، اینها به جای آن که به خدا و اسلام ایمان آورده باشند، به زندگیشان ایمان آوردهاند. اسلام برای این افراد وسیلهای است برای رسیدن به دنیای بهتر، یعنی اسلام تدیّن دومشان است و تجدّد، تدیّن اولشان. مقصد اصلی آنها مقاصدی است که مدرنیته برای بشر تعیین کرده تا در فضای مدرنیته
با ادب دنیای مدرن زندگی کنند. در حالیکه بهخوبی روشن است مقصد امام«رضواناللهتعالیعلیه» و انقلاب این نیست، این طرز فکر نور اسلام و انقلاب را خاموش میکند و مردم را از برکاتی که انقلاب اسلامی برایشان به همراه میآورد محروم مینماید، زیرا اسلام چیزی نیست که بتوان آن را مُثله کرد و بعضی از اجزاء آن را به دلخواه نگاه داشت و بعضی دیگر را مهمل گذاشت.
حال پس از مطالبی که عرض شد باید از خود سؤال کرد، حقیقت انقلاب اسلامی چیست و چه هدفی را دنبال میکند و چه خطراتی آن را تهدید مینماید؟
اصلیترین سؤال که باید از خودمان بپرسیم این است که آیا آنچه موجب نگرانی مردم مسلمان ایران بود و هست، امرار معاش روزانه و تغذیه ی کودکانشان بود و مردم نظام شاه را سرنگون کردند تا از آن مشکلات رهایی یابند، یا انقلاب اسلامی یک نهضت فرهنگی است برای مقابله با فرهنگی که بر میراث توحیدی تاریخ بشر پشتکرده و سعی در نفی آن دارد؟ در صورتی که این سؤال درست پاسخ داده شود، زوایای دیگری نیز برای ادامه ی تفکر ظهور خواهد کرد.
غفلت از اهداف انقلاب اسلامی موجب میشود که مرز جدایی بین دوست و دشمن به هم بخورد و نهتنها انقلاب و نتایج مهم آن به حاشیه
میروند، بلکه بهراحتی دشمنان انقلاب میتوانند زیر پوست انقلاب جا خوش کنند و عنان کشور را به میل خود در دست گیرند.
از جمله نکاتی که پس از چند دهه بعد از انقلاب قابل بازخوانی است این نکته است که چرا انقلاب هنوز به آن اندازه که باید به اهداف خود دست مییافت، دست نیافته است؟ اگر به دنبال عنصر اصلی این سؤال باشیم دو جواب بیشتر نداریم، یکی اینکه تصور کنیم چون انقلاب اسلامی از مدرنشدنِ هرچه بیشتر بازمانده به اهداف خود نرسیده است، دیگر اینکه با تمام وجود معتقد باشیم روحِ غربزدگیِ باقیمانده از گذشته مانع پشت سرگذاشتن فرهنگ مدرنیته و سیر به سوی اهداف انقلاب شده است. این دو نکته موضوعی بسیار جدّی در مقابل ما است و به هر اندازه که نسبت به آنها سرسری بگذریم در بازخوانی انقلاب در شرایط موجود باز میمانیم و به مسائل فرعی میپردازیم.
«دولت موقّت» یعنی دولت آقای مهندس بازرگان موفقیت انقلاب را به هرچه مدرنتر شدن به روش غربی میدانست و به واقع هم به آن معتقد بود. مهندس بازرگان شخص تحصیلکردهای بود که در کابینه ی دکتر مصدق نقش داشت، با نظام شاهنشاهی مخالف بود، از جبههی ملی منشعب شد به جهت آنکه بر مذهبیبودنِ نهضت تأکید داشت، و نهضت آزادی را تشکیل داد، معتقد بود شاه باید مثل ملکهی انگلستان سلطنت کند و نه حکومت، و کشور باید از طریق پارلمان اداره شود. ولی چون نسبت انقلاب اسلامی با غرب را، عبور از غرب نمیدانست حاضر بود از همان فردای پیروزی انقلاب با آمریکا ارتباط دوستانه داشته باشد. خیلی
زود نیروهای انقلابی متوجه شدند با ادامهی دولت آقای بازرگان انقلاب از اهداف خود منحرف میشود، امثال شهید محمد منتظری«رحمةاللهعلیه» سخنرانیهای آتشینی در این رابطه انجام داد و سایر اندیشمندان هم هرکدام حساسیت لازم را نشان دادند. برداشتی که آقای بازرگان از اسلام و انقلاب اسلامی داشت این بود که با پذیرفتن انقلاب اسلامی ما هیچ تضادی با غرب و آمریکا نداریم و همین موجب شده بود که سفارت آمریکا در ایران با کمال امنیت به فعالیت خود ادامه دهد تا آنجا که اکثر اغتشاشات غرب و جنوب کشور را رهبری میکردند، تا بالأخره دانشجویان پیرو خط امام به این نتیجه رسیدند سفارتخانهی آمریکا را اشغال کنند و دولت موقتِ آقای بازرگان هم به عنوان اعتراض استعفا داد.
عرض بنده تحلیل جریانی است از جریانات انقلاب در رابطه با اهدافی که برای انقلاب اسلامی قائل بود، آن جریان فکر میکرد از فردای انقلاب اسلامی میتوان با آمریکا ارتباط برادرانه داشت و نه ما با آمریکا مشکلی داریم و نه او با ما! البته آنهایی هم که آقای بازرگان را به عنوان تشکیل دهنده ی دولت موقت پیشنهاد نمودند حساب کردند نه دولت بختیار انگیزه ی مقابله با آقای بازرگان را دارد و نه آمریکا و لذا مدتها انقلاب میتواند در آن فضا به کار خود ادامه دهد. هیچکس باورش نمیآمد از روزی که دولت موقت سرکار میآید تا روزی که انقلاب پیروز میشود دوازده روز بیشتر طول نکشد. آن چیزی که باعث شد اعضاء شورای انقلاب، دولت موقت را انتخاب کنند، تأیید مشی دولت موقت نبود، بلکه همان مصالحی بود که عرض کردم؛ ولی یکمرتبه نیروهای انقلاب
متوجه شدند که وزیر امور خارجة دولت موقت یعنی آقای ابراهیم یزدی در الجزایر با «برژینسکی» ملاقات داشته و محتوای صحبتها حکایت از آن داشت که از طریق دولت موقت عملاً آمریکا با همان هویت استکباری پذیرفته شده و گویا نهتنها آمریکا هیچ خطایی نسبت به ما نکرده، در دنیا هم هیچ خطایی مرتکب نشده است. تعبیر آقای ابراهیم یزدی این بود که آمریکا پدرخواندهی ما نباشد ما کاری به همدیگر نداریم. آنچه همه را در برخورد دولت موقت با آمریکا نگران کرد غفلت از جایگاه آمریکا در دنیا بود و این که روحیه ی استکباری آمریکا به کمتر از نفی انقلاب و زیر پا گذاردن اهداف انقلاب راضی نیست. و از آن طرف رسالت تاریخی و الهی انقلاب اسلامی که نفی فرهنگ ضد قدسی غرب بود بهکلی نادیده گرفته شده بود. به هرحال بحث بر سر جریانی است که در درون انقلاب، چگونه انقلاب و اسلام را برای خود تعریف کرده بود، که با تعریف حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» و نیروهای اصلی انقلاب تفاوت اساسی داشت، در حدّی که عدهای تا اینجاها را هم پیشبینی کردند که مجبور خواهند بود یک مبارزهی طولانی با دولت موقت داشته باشند، که با اشغال سفارت آمریکا و تغییر جهت انقلاب از آن جهتی که دولت موقت برای انقلاب تعریف کرده بود، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» فرمودند: «این انقلاب از انقلاب اول بزرگتر بود» چون از طریق اشغال سفارت آمریکا، انقلاب متوجه اهداف خود گشت و از مسیر انحرافی خود آزاد شد. ولی به هر حال حضور دولت موقت و نزدیکی آن به آمریکا و نفوذ آمریکا از همان ابتدا
در بعضی از لایههای تصمیمگیری، ضربهای بود که به انقلاب وارد شد و به همان اندازه از نزدیکی به اهداف اصلیاش باز ماند.
گرایش هایی که طالب نزدیکی به غرب بود با حذف دولت موقت تمام نشد و صورتهای دیگری از آن به حیات خود در نظام تصمیمگیری کشور ادامه داد، از نوع مدیریت اقتصادی بگیر تا آموزشی و تربیتی و حتی شهرسازی و خانهسازی، عدهای به نحوی و از سر دلسوزی میخواستند کشور ما از سر تا پا فرنگی شود و چون برنامهها بیشتر تقلیدی بود و نه از سر تفکر، در بسیاری موارد کشور و پیرو آن انقلاب اسلامی را دچار بحران کردند. تقلید تا آنجا در افکار بعضی تصمیمگیرها حاکم بود که به عنوان مثال حتی نتوانستند متوجه تفاوت آب و هوای لندن و شهر اصفهان شوند - که شهر لندن دائماً ابر است، و نباید درختهای تنومند که سایه ی زیادی دارد در آنجا رشد داد ولی شهر اصفهان، یک شهر نیمه کویری است و درختهای تنومند و با سایههای زیاد علاوه بر زیبایی و تلطیف آب و هوا، موجب میشود تا مردم از سایهی آنها نیز استفاده کنند- آن ها همان طرحی را که برای میدان بزرگ لندن طراحی شده بود برای میدان امام اصفهان طراحی کردند و تمام درختهای چند صد سالهی میدان امامِ اصفهان را بریدند.
معضل نزدیکی به فرهنگ ضد قدسی مدرنیته یک چیز است، معضل تقلید از غرب معضل مضاعف است. قبل از انقلاب «نیکپِی» استاندار اصفهان تازه از اروپا آمده بود، دستور داد تمام خوار و بار فروشیها نخود
و لوبیاها را در فریزر بگذارند! در حالیکه در آن زمان اکثر مغازهها یخچال معمولی هم نداشتند، چه رسد به فریزرهای ویترینی، هر مغازهای هم که به آن دستور عمل نمیکرد جریمه میشد، خلاصه دستور آقای استاندار مصیبتی برای اصفهان شده بود؛ بالاخره یکی از دوستان او که از اروپا آمده بود تا به او سر بزند میگوید این چه دستوری است که دادهای و مردم را به مشکل انداختهای؟ گفته بود: مگر یادت نیست در لندن نخود و لوبیاها را در فریزر میگذاشتند؟! رفیقش به او گفته بود: چون آنجا هوا نمناک است، اگر در فریزر نگذارند همهاش جوانه میزند، ولی در اصفهان که چنین مشکلی نیست! پس از آن دستور داد پس دیگر نمیخواهد خوار و بارها را در فریزر بگذارند.
واقعیت آن است که روحیهی غربزدگی و اصالتدادن به غرب با پیروزی انقلاب بهکلی از ذهنها پاک نشد، به طوری که حتی بین اهدافی که انقلاب اسلامی به دنبال آن است و اهدافی که به عنوان آرزوی مدرن شدن در اقشاری از جامعه هست تفکیک نیافت، گویا هرچه جامعه به تکنولوژی غربی مجهزتر شود، انقلاب به اهداف خود نزدیکتر شده است و این موجب غفلت بزرگی در بازخوانی انقلاب نسبت به اهداف اصلی که باید دنبال کند، شد. در حالی که این یک امر طبیعی است که هر کشوری، اعم از آن که انقلاب اسلامی در آن واقع شده باشد یا نه، نیاز دارد که شرایطی برای زندگی مردمش فراهم کند و در حال حاضر برای زندگی در دوران معاصر نمیتوان از تکنولوژی غربی جدا بود، ولی مگر اهداف اصلی انقلاب اسلامی رسیدن به رفاه به سبک رفاه غربی و
خلاصهکردن زندگی در آن رفاه بود؟ این همان غفلتی بود که دولت سازندگی بدان گرفتار شد، به طوری که از یک طرف با تمام انرژی سعی داشت کشور را به نوع زندگی غربی نزدیک کند و از طرفی چون هدف از انقلاب را همین میدانست، نه تنها به اهداف انقلاب اسلامی توجهی نشد، بلکه آن اهداف بهشدت به حاشیه رفت.
در فضایی که همهی ذهنها معطوف به سازندگی با ملاکهای غربی است، دیگر توجهی به آن نوع «عالَم دینی» که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» بر آن تأکید داشتند باقی نمیماند، اینکه بنا است با انقلاب اسلامی بشر به عهد الهی خود برگردد و نظر به اهدافی داشته باشد، ماوراء اهدافی که غرب به بشر معرفی میکند، همه فراموش می شود و در این حالت مرز دوستیها و دشمنیها نیز به هم میخورد، چون ارزشها تغییر کرده، آرامآرام، طبقهی تکنوکراتها و ارزشهای مربوط به این طبقه فضای اقتصاد و آموزش کشور را تحت تأثیر خود قرار داده است و نه تنها اقتصاد سکولاریسم و سیاست سکولاریسم غلبه کرده، حتی نظام آموزشی کشور تحت تأثیر سکولاریسمِ پنهان قرار گرفته است، به طوری که جهتگیری کلی تحصیل کردههای کشور به چیزی غیر از ارزشهای دینی معطوف شده است. انقلابی که آمده بود تا به روی بشر جدید راه آسمان را بگشاید، خودش زمینی شد و از اهدافی که بناداشت در نظام اقتصادی، سیاسی، آموزشی دنبال کند باز ماند و ما امروز وارث برنامههایی هستیم که روح دولت سازندگی شکل داد به طوری که روی هم رفته نظام اداری
و سیاسی و اقتصادی ما هیچ احساس مسئولیتی نسبت به اهداف انقلاب ندارد، مگر افرادی که شخصاً به آن ارزشها معتقدند.
با توجه به مطالب گذشته میخواهم این نتیجه را بگیرم که ریشهی مشکلات را باید در نزدیکی به فرهنگی دانست که از جنس انقلاب اسلامی و ارزشهای دینی این ملت نیست، ریشهی مشکلات را باید در زیر پاگذاردن انقلابی دانست که راز نجات کشور ما و سایر کشورها بود و ما نفهمیدیم به اسم سازندگی چه بلایی بر سر انقلاب آمد.
آیا با غفلت از آن عالَمی که بنا بود ما از طریق انقلاب اسلامی ایجاد کنیم، عالَمی که غیر از عالَم غرب بود، خسارت کمی به انقلاب وارد کردیم؟ و آیا این بهجهت نقص انقلاب بود یا بهجهت نقص برنامهای که تلاش نکرد از ارزشهای انقلاب برای ادامهی راه ملت، استفاده کند؟ در همان زمان مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» تذکر دادند و فریاد برآوردند: «اما اینکه فلان کشور پیشرفت علمی دارد دلیل رستگاری آن کشور و ملت نیست. این را بدانید! ای بسا ملتهایی که از لحاظ علمی، امروز در اوجاند اما تا خرخره در لجن و فساد غوطه میخورند».(1)
تمدن غربی به جهت ذات ضد قدسی که دارد تبدیل به تمدنی شده که انسانْ گرگِ انسان شده و منافع خود را در چپاول منافع سایر ملتها تعریف کرده، و لذا به طور طبیعی نه خود را میتواند اداره کند و نه سایر
1) مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی»، 14/6/72.
ملتهایی را که بخواهند به روش غربی خود را اداره نمایند. نمونهی سادهشدهی آن را در نظام اداری کشورهایی ملاحظه میکنید که به روش غربی طراحی شدهاند، اینها با همان روحیهای که هرکس گرگ دیگری است و برای دیگری برنامهریزی میکند عمر میگذرانند. ما پس از دولت سازندگی و بههمریختن مرزهای عقیدتی و اخلاقی در نظام اداری و محور قرارگرفتن ارزشهای بوروکراتها و سکولارها، با اداراتی روبهرو شدیم که نهتنها خود را خدمتگذار مردم و انقلاب احساس نمیکنند، بلکه معتقدند باید همهی امکانات کشور در خدمت آنها باشد تا آنها به اهداف شخصی خود دست یابند و این است که ملاحظه میکنید امروزه ادارات در جهت هرچه بیشترگرفتنِ امکانات از مردم و نه ارائهی خدمات به مردم برنامهریزی میکنند ، چیزی که در ابتدای انقلاب و در فضای دفاع مقدس هشت ساله، عکس آن حاکم بود. در آن وقت چون روحیهی غربی طرد شده بود، نه تنها انسانها گرگِ انسانها نبودند، بلکه عاشق همدیگر بودند. البته بحمدالله همهی آن روحیه از بین نرفتهاست و انقلاب آنچنان ریشه دار است که روح احساس مسئولیت را به ادارات ما برمیگرداند. عرض بنده توجه به ریشهی مشکلاتی است که وجود دارد تا عنایت داشته باشید از کجا سرچشمه گرفته و بیخود به مسائل فرعی نپردازیم.
قصد بنده آن است که عزیزان از خود بپرسند آیا انقلاب اسلامی چون به مدرنیته آلوده شد از اهداف خود بازماند و فعلاً در تنگنا قرار گرفته و یا چون از مدرنیته بازماند به اهداف خود نرسیده است؟! یعنی چون هنوز
ژاپن نشدهایم انقلاب اسلامی موفق نشده و یا چون میخواستیم ژاپن بشویم انقلاب اسلامی به تنگنا افتاد؟ فراموش نفرمائید افقی که ملت ایران در منظر خود دارد آنچنان ارزشمند است که هرگز نباید آن را با ژاپن مقایسه کرد. ملتِ ژاپن بر اساس فرهنگ «شِنتو» که بدان معتقدند در منظر خود چیزی به اسم قیامت و حیات ابدی نمیشناسند و همین موجب میشود که تمام افق زندگی را در حدّ دنیا بدانند و تمام انرژی خود را در همان محدوده صرف کنند و نزدیکی به ژاپن ناخودآگاه همان روحیه را به ملتها القاء میکند و پروژهی ژاپنگرایی یکی از نقشههایی است که آمریکا برای ما طراحی کرده است. در حالی که روح ملت ایران، بسیار از روح ژاپنی فاصله دارد به همین جهت هم به امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» لبیک گفته است تا در افقی که حضرت امام در جلو او میگذارد زندگی کند. آیا ما حاضریم برای توسعه به روش ژاپنی، همهی سرمایهی الهی و تاریخی خود را پشت سر بگذاریم؟! ژاپن برای اینکه ژاپنی بشود که فعلاً هست در عینی که زمینهی پذیرش فرهنگ غربی را با نداشتن روح قیامت پذیری داشت، مجبور شد بسیاری از سرمایههای فرهنگی خود را نیز زیر پا بگذارد. این یک دروغ است؛ که میگویند ژاپن در عین مدرنشدن آداب و سنن گذشتهاش را حفظ کرد. به گفتهی «ادوارد سعید» تمام تلاش آمریکا این است که این دروغ بزرگ را در دنیا جا بیندازد؛ که ژاپن، هم فرهنگ تکنیکی غرب را گرفت و هم فرهنگ سنتی خودش را حفظکرد. در حالی که روح مدرنیته، ژاپن سنتی را به موزه فرستاده و متعلق به تاریخ گذشته کرده و از زندگی بیرون انداخته است، زیرا فرهنگ مدرنیته با
هرگونه اعتقاد به امور غیر حسی سر جنگ دارد، اساس مدرنیته بر نفی هر گونه واقعیت معنوی است. هنر ما آن است که تحت تأثیر حیله ی غرب قرار نگیریم و به امید جمع بین سنت و مدرنیته، روح مدرنیته را وارد زندگی نکنیم و عملاً دیانت را از زندگی خود بیرون نماییم، در آن صورت دیانت تبدیل میشود به یک باور فردی و سلیقهای که هیچ نقش فعالی در روح جامعه و زمانه ندارد. مردم ما هرگز نمیخواهند بعد از سرنگونی نظام شاهنشاهی، نظامی که به تأیید غرب رسیده روی کار بیاید.
اگر از موضوع فوق غفلت کنیم عملاً انقلاب اسلامی را که راهکارِ اصرار بر هویت اسلامی ملت بود بستر سرعت بخشیدن به هرچه بیشتر مدرن شدنِ ایران تبدیل میکنیم. در آن صورت اگر از فعالیت فرهنگی هم دم میزنیم، فعالیتهایی از جنس غربی مورد نظرمان خواهد بود و نه تقویت روح دیانت در نظام فرهنگی کشور و فعالیت اقتصادی با تعریفی که غرب بر آن تکیه دارد مورد نظر قرار میگیرد که تحت عنوان توسعه شعار آن را میدهیم، توسعهای که جای دو چیز بهکلی در آن خالی است، یکی عدالت و دیگری معنویت.
باید از خود پرسید آیا انقلاب اسلامی با عدالتِ مقدس معنویِ علوی پابرجا میماند یا با اقتصاد سکولار و توسعه یافتگی به معنی تقابل هرچه بیشتر با طبیعت؟ انقلاب اسلامی پاسخ به ندایی بود که از حق به گوش مردم ما رسید تا علم را با عبودیت همراه نماییم و قدری از غروری که بشر
جدید به آن دچار شده، نجات یابیم و این با توسعه یافتگی به معنی غربی آن هرگز نمیسازد.
در دوران سازندگی و اصلاحات که با الگوی «بانک جهانی»، اقتصادمان را جلو بردیم، براساس ملاکهای آنها نسبت به زمان جنگ پیشرفت کردیم. در زمان جنگ؛ اقتصادِ ما از نظر آنها کاملاً بحرانی بود ولی چون روح عدالت علوی در آن تا حدّی جاری بود مردم در آرامش بیشتری بودند و امید به زندگی به آن معنی که بدن جوانانمان از فقر و بیخانمانی نلرزد، بیشتر بود، زیرا هنوز هستههای قدرت و ثروت و اقتصاد سکولار بر گلوگاههای اقتصادی کشور دستاندازی نکرده بود. پیام انقلاب اسلامی آن است که ما با پارامترهای بانک جهانی و نظام سرمایهداری به آنچه میخواهیم برسیم، نمیرسیم. عدالت مقدس علوی سازمان و دیدگاههای دیگری دارد کاملاً مقابل اقتصاد مدرنیته. در زیر سایهی اقتصاد علوی همه میتوانند زندگی کنند و به دنیایی بالاتر از دنیای مادی نظر بیندازند، ولی در اقتصاد سکولار فقط اشراف احساس رضایت میکنند، این هم به جهت آنکه در موقعیتی قرار میگیرند که میتوانند با دسترنج بقیه به اشرافیت خود ادامه دهند.
اگر به روح و روحیهی مردم توجه فرمائید، مردم برعکسِ اشرافِ صاحب قدرت و سیاست، هیچوقت گلهمند نیستند که چرا ما توسعه به معنی غربی پیدا نکردهایم گلهمندی آنها از آنجاست که چرا به عدالت معنوی و مقدس علوی دست پیدا نکردهایم.
انقلاب اسلامی درست در زمانی که همهی چشمها به سوی توسعه به روش غربی بود، با رویکردی مخالف، نظرش به عدالت علوی معطوف شد و روح مردم به خوبی احساس کرد آن نوع توسعه نه دنیایی برای آنها به همراه دارد و نه آخرتی. مشکلی که پس از جنگ پیش آمد مدیریت اقتصاددانهایی بود که در دانشگاه های آمریکا تحصیل کرده بودند و الگوی آن اقتصاد را به ما تحمیل کردند و منجر به ایجاد هستههای قدرت و ثروتِ سیاسی شدند و برای تغییر جهت کلی انقلاب برنامهریزی کردند. اقتصادی که مردم عادی باید روزی هجده ساعت کار کنند تا بتوانند قسط وامهایی را که صاحبان قدرت و ثروت در اختیار آنها گذاشتهاند بدهند و در ازاء آن تا آخر عمر در خانهای زندگی کنند که در رهن بانک است و یک ماشین قسطی هم سوار شوند که آن نیز نقشهای است برای به جیبزدن حقوق کارمندی که هوسکرده با ماشین سواری به خانهی قسطی خود برود، آنهم خانهای که در یکی از شهرهای اطراف، صاحبان ثروت و قدرت برای او ساختهاند. آری در بستر فرهنگ مدرنیته است که صاحبان قدرت و ثروت میتوانند چنین زمینهای را برای چپاول حقوق مردم فراهم نمایند و لذا با هر جریانی که بخواهد ما را از فرهنگ غربی فاصله دهد به مقابله برمیخیزند و با انواع تهمت ها مثل خرافهگرا، عقبافتاده، غیر کارشناس و امثال آن سعی میکنند رقیب خود را از صحنهی حاکمیت نظام اسلامی بیرون کنند، از این بدتر شایع میکنند انقلاب اسلامی نمیتواند جوابگوی نظام پیچیده ی اقتصادی امروز دنیا
باشد و منظور آنها رجوع به کارشناسانی است که اقتصاد سرمایهداری را ارائه میدهند.
عصبانیت صاحبان قدرت و ثروتِ سیاسی از آن است که تأکید کنیم انقلاب اسلامی بنا دارد از غرب و فرهنگ مدرنیته بگذرد. در حالی که اینان بخواهند یا نخواهند ذات انقلاب اسلامی جز این نیست و بر خلاف میل آنها انقلاب به سوی اهدافش جلو میرود و آنها را از صحنه بیرون میکند. زیرا بشر وقتی نجات پیدا مییابد که در ظاهر و باطن از استیلای طاغوت نجات یافته باشد و دیگر آن را حق نپندارد، به عبارت دیگر، نجات بشر در بستگی او به «حق» و حقیقت است.
فرهنگ غربی طوری است که اگر در جایی رخنه کرد آنچنان معادلات را به هم میزند که دشمن ملت را دوست جلوه میدهد و دوست را دشمن! در آن فضا آنهایی که بر عدالت و معنویت تأکید دارند، دشمن میشوند و آنهایی که دستورات الهی را به تمسخر میگیرند دوست قلمداد میشوند.
وقتی روشن شد با نفوذ فرهنگ مدرنیته همهچیز از بستر طبیعی خارج میشود و با گرفتارکردن جامعه به آرزوهای بلندِ توسعهی غربی، زندگی بومی ویران میشود، میفهمیم که چرا گفته میشود پدیدهی «بیکاری» در کشورهای خاورمیانه و خاور دور یک پدیدهی مدرن است. ممکن است بگویید: مگر در قدیم هیچکس بیکار نبود؟! حقیقت این است که بیکاری
به این معنا که انسان اصلاً کار و شخصیت کاری نداشته باشد در زندگی قبل از مدرن معنی نداشت، بستر زندگی بومی برای هرکس یک جایی تعیین کرده بود، حتی عقبافتادههای ذهنی در نظام اقتصادی گذشته در حدّی که گاوها را به صحرا ببرند تا بچرانند، تربیت شده بودند و لذا نهتنها باری بر دوش جامعه نبودند، بلکه عاملی برای اقتصاد خانواده و روستا میشدند. پدیدهی بیکاری و بیخانمانی در غرب بعد از رنسانس و با فرهنگ عدم تعامل با طبیعت و تأکید بر صنعت، شروع شد و در کشور ما از قاجار به بعد کمکم مدرنیته وارد زندگیها گشت. اول در خود غرب شروع شد و سپس به سایر کشورها که گرفتار فرهنگ مدرنیته شدند، سرایت کرد.
وقتی انسان از زمین بریده شد و بین انسان و زمین، انواع ماشینها واسطه گشت و یک کُمباین هر روز به اندازهی صد نفر آدم کار کرد، دیگر انسانها در خانهی اصلی خود که طبیعت است، جایی نخواهند داشت، زندگی بهکلی گم میشود و انسان در وطن خود که زمین باشد، بیوطن میگردد. زندگی در کنار طبیعت، انسانها را به وسعت طبیعت گسترش میدهد ولی زندگی ماشینی به جای تعامل با طبیعت بر آن غلبه میکند و در نتیجه شهرهای شلوغ پدید میآید و هستههای ثروت و قدرت و سیاست شکل میگیرد و بر جمع کثیری که در شهرها جمع شدهاند هر طور خواستند اِعمال قدرت مینمایند و بردهداری پنهان، ولی سخت آزاردهنده پایهریزی میشود، صنعتی که بنا بود در خدمت بشر باشد اگر در بستری قرار گرفت که موضوع عدالت و معنویت در آن
فراموش شد، منجر به حاکمیت صاحبان ثروت و قدرت بر مردم میشود و مسلّم صنعتی که در بستر فرهنگ مدرنیته شکل گرفت به عدالت و معنویت منجر نخواهد شد، و انقلاب اسلامی بستر نجات مردم جهان از معضلی است که روح مدرنیته آن را پدید آورد و درست هنگامی اتفاق افتاد که خودبینی بشر به نهایت رسیده بود.
وقتی فکر و فرهنگی که جای علم و صنعت را درست تعیین کند در صحنه نبود، فرهنگ مدرنیته با فرهنگ خاص خود طبقات صاحب ثروتی را پدید میآورد که برای کنترل قدرت و سیاست برنامهریزی میکنند و جایی برای انقلاب اسلامی نمیگذارند که بخواهد اهداف مربوط به خود را جلو ببرد. مشکل از آنجا شروع شد که انقلاب اسلامی نسبت به ذات تکنولوژی و تبعاتی که به دنبال دارد هوشیاری لازم را به خرج نداد و بعضی از نخبهگان نتوانستند جایگاه تکنولوژی را درست تشخیص دهند و آن را در خدمت بگیرند، متأسفانه تکنولوژی با همان روحی که در غرب شکل گرفت در انقلاب اسلامی پذیرفته شد، بعد هم میگوئیم انقلاب اسلامی در دنیای مدرن جوابگو نیست! با اینکه با اندک تأمل میتوان فهمید این فرهنگ مدرنیته است که جوابگوی نیازهای انسان نمیباشد و انقلاب اسلامی آمده است تا انسانها را از آن فرهنگ به سوی فرهنگی عبور دهد که خدا برای بشریت نازل فرموده است. اگر مسئلهی انقلاب اسلامی را مطرح میکنیم باید موضوعِ به بن بست رسیدن و سرخوردگی بشر مدرن را نیز مطرح کنیم و آنوقت است که جهانیبودن انقلاب اسلامی را میتوان درک کرد.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با انقلاب اسلامی در دوران جدید نشان دادند وقتی همهی ادیانی که راههای گشایش بشریت از بحرانهای مدرنیته بودند خودشان رنگ غربی به خود گرفتهاند، باز برای برونرفت از آن فرهنگ یک راه هست و آن نظر به اسلام است به آن شکلی که اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله در معرض دید همگان قرار دادهاند.
متأسفانه به جای آن که مسیحیت تکنولوژی را جهت بدهد و عنان گسیختگی آن را کنترل کند تا صاحبان تکنولوژی، به قیمت نابودی طبیعت، ثروتهای بادآورده به چنگ نیاورند، مقهور تکنولوژی شد و به اسم هماهنگشدن با زمانه، فرهنگی را که تکنولوژی بر مردم تحمیل کرد به رسمیت شناخت، و به جای آنکه بر این تکیه تأکید کند که زمانه باید براساس دین خدا جلو برود، دین خدا را محکوم زمانه نمود. آن هم زمانهای که صاحبان ثروت و قدرت برای خود تعریف کرده بودند.
حاکمیت روح تکنولوژی به این معنی است که اگر فرهنگ تکنولوژی و شیفت کاری کارخانه به شما اجازه نمیدهد نماز صبح خود را بخوانید، به جهت رعایت روح تکنولوژی - که استفاده از حدّ اکثرِ فرصت برای به دست آوردن ثروت است- نباید بر نماز خواندن خود اصرار بورزی. با این مثال ساده خواستم معنی حاکمیت روح تکنولوژی بر دین را عرض کنم و اینکه چگونه تکنولوژی تکلیف دین را تعیین میکند وگرنه موضوع بسیار عمیقتر و دقیقتر است.
موضوع آفات تکنولوژی را باید در هزینهای که انسان و طبیعت میدهند تا ماشینی به راه بیفتد، دنبال کنیم و در مقایسه با خساراتی که به جهات الهی انسان میزند باید موضوع ارزیابی شود؛ روح تکنولوژیِ سکولار فضایی ساخته که به راحتی ذهن در مسیر الهیِ جان خود قرار نگیرد و اگر دین شناسان بخواهند در این مسیر بیندیشند با أنگِ اینکه آنها مخالف تکنولوژی و پیشرفت هستند میدان را برای طرح افکار آنها تنگ میکنند.
باز این سؤال باقی است که آیا دین باید تحت تأثیر فرهنگ تکنولوژی باشد و یا تکنولوژی باید در کنترل نگاه دینی جلو رود؟
در زمان دولتهای سازندگی و اصلاحات روزنامهها نوشتند: اگر میخواهید توسعهای مطابق با اروپا داشته باشید، باید از بعضی از اعتقادات دینی دست بردارید! این همان اصالتدادن به روح تکنولوژی است که تا کجاها به خود حق میدهد جلو بیاید. با نگاه به تاریخ چهارصدساله میتوان گفت، تکنولوژی طوری به صحنه آمد که همهی ادیان را مقهور خود نمود تا امکان هیچ ابراز نظری در مقابل آن نداشته باشند، اعم از مسیحیت، یهودیت، بودا و دیگر ادیان، تنها اسلام است که از طریق حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به مقابله برخاسته، آنهم به روشی بسیار ظریف و حکیمانه، تا نه از درونِ کشور و نه از بیرون متهم به ضد تکنولوژی شود. امام«رضواناللهتعالیعلیه» ما را در بین دو راهی غربیشدن و اسلامیماندن قرار دادند، چیزی که غرب تلاش کرده بود پیش نیاید و طوری القاء میکرد که بین اسلام و غرب تضادی نیست و با این کار
فرهنگ خود را حاکم میکرد و جلو میبرد. با طرح چنین تقابلی مردم موفق شدند با چنگ زدن به اسلام وارد حوزهی انقلاب اسلامی شوند و در راستای آشکارشدن چنین تقابلی بود که انقلاب اسلامی توانست خود را ثابت کند، و روشن شد اسلام تنها دینی است که میتواند مقابل فرهنگ مدرنیته بایستد.
فرهنگ مدرنیته از جهت بینش و روش در مسیری است که به کلی در تقابل با اسلام یا هر دین الهی قرار میگیرد، فرهنگی است که در ذات خود هر جریان مقدسی را نفی میکند و به تمسخر میگیرد و در همان راستا امثال سلمان رشدی را میپروراند و سخت از او پشتیبانی میکند و هر میلی، هرچند پست باشد در آن فرهنگ پذیرفتنی میشود و لذا اسلام به طور بدیهی و بر اساس ذات خود در تقابل با آن قرار میگیرد و برای انقلاب اسلامی مقدر شده که در این آخرالزمان مأموریت نفی این کفر جهانی را رقم بزند و به همین جهت انقلاب اسلامی در هر صحنهای که با کفر جهانی درگیر شد پیروز بیرون آمد، شکست انقلاب اسلامی در صحنههایی است که با کفر جهانی سازش کند. تقابل با فرهنگ غربی، تقابل دین و دینداران و نفی فرهنگ کفر است و لذا هرکس عزم احیاء زندگی خود را دارد راهی جز وارد شدن در اردوگاه انقلاب اسلامی ندارد. عدهای گمان میکنند قوانین دین با حفظ تمام شرایط و اوضاعی که غرب ایجاد کرده، قابل اجرا است. اینها نمیدانند تا بشر و عالَم
کنونی به سوی حق و حقیقت باز نگردد، حقیقت دین محقق نمیشود، به عبارت دیگر قواعد و قوانین دین را به عالَمی که دین در آن غریب و بیگانه است پیوند نمیتوان زد و به همین جهت انقلاب اسلامی میخواهد عالَم و آدم دیگری پدید آورد که همه زیر سایهی حق و در پناه او باشند و به علوم انسانی و اجتماعی دیگری نظر دارد غیر از آنچه غرب پایهگذاری کرده است.
انقلاب اسلامی یک رستاخیز جهانی است تا حساب هرکس در این رستاخیز معلوم شود، یا افراد در دل ظلمات مدرنیته در تمام ابعاد گرفتار پوچی و نیهیلیسم میشوند و یا وارد تاریخ طلایی معنویت میگردند، از این جهت است که دیگر افراد را بر اساس جبههای که در آن هستند باید ارزیابی کرد و نه براساس خصوصیات فردی، از این زاویه است که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: ای علی! «فَإنّهُ لَوْ عَبَداللهَ عَبْدٌ سَبْعینَ خَریفاً تحتَ المیزاب قائماً لیلهُ، صائماً نهارُه، وَ لَمْ یکُنْ لَهُ ولایةُ علیبنابیطالب علیه السلام لَأکَبَّهُ اللهُ عَلَی مِنْخَریهِ فِی النّار»؛(1)
اگر بندهای خدای را هفتادسال زیر ناودان کعبه عبادت کند در حالی که شبها به نماز ایستاده و روزها، روزهدار است و ولایت علیبنابیطالب علیه السلام را نداشته باشد، از بینی او را در آتش میاندازند.
زیرا هرکس در جبههای که علی علیه السلام در آن قرار دارد، نباشد، هر کجای دیگر باشد، با هر خصوصیتی هم که باشد، در ظلمات است، و انقلاب اسلامی از این جهت تاریخساز است و متذکر ظلمات هرگونه
1) تفسیرجنابادی، ج4 ، ص228.
زندگی است که در فضای مدرنیته ادامه یابد، انسان تماماً در آن فضا گرفتار بیهویتی و پوچی میشود. بنده یک مورد هم ندیدهام که کسی در فضای فرهنگ مدرنیته زندگی کند و در ضمنی که آرمانهای آن فرهنگ را پذیرفته باشد، بتواند به زندگی خود معنا ببخشد و در نشاط و امید واقعی زندگی خود را جلو ببرد. آری! چون انسان در آن فضا، شرایطی برای امیدوارانه زندگیکردن ندارد خود را با انواع سرگرمیها مشغول میکند، اعم از سرگرمیهای سالم و پوچ و یا سرگرمیهای ناسالم و فاسد.
هنوز که هنوز است بنده آنهمه شادی که در بسیجیان خط اول دفاع مقدس هشت ساله دیدم، زیباترین شادی دوران میدانم، چون میدانستند نه تنها از چنگال پوچی دوران رها شدهاند، بلکه تاریخی از امیدواری را برای مردم جهان رقم میزنند. این نوع نشاط و شادی مخصوص ملتی است که معنای زندگی را شناخته، و قابل مقایسه با قهقهههای پر از غفلتِ غربزدگان نخواهد بود که نمیتوانند عیاشی را از نشاط معنوی تفکیک کنند.
دلمردگانی که سعی میکنند با عیاشی و لذات بوالهوسانه از دلمردگی خود فاصله بگیرند، باید ریشهی دلمردگی خود را در فرهنگی بدانند که راه آسمان را به روی قلبهای آنها بسته و فکر نکنند با انواع وسایل لذّاتِ بوالهوسانه میتوانند آن را درمان کنند، انسان نیازمند نشاطهای معنوی است که با حضور در جبهه ی ایمان و جهادِ با کفر بهدست میآید و زندگی حقیقی همین است و بس.
فرهنگ مدرنیته طوری است که زندگی حقیقی را از انسان میرباید و او را گرفتار آرزوهایی میکند که در عین دست نایافتنیبودن، به فرض هم که بهدست آید جان را ارضاء نمیکند، به همین جهت اگر ما آرزوهای جوانان خود را چیزهایی قرار دادیم که در فرهنگ غربی آرزو به حساب میآید، دلمردگی و تندادن به انواع بطالتها را برای آنها پدید آوردهایم، دیگر فرق نمیکند به آن آرزوها برسند یا نرسند، در هر صورت در جبههای قرار دارند که از معنای حقیقی زندگی خارج شده اند و در جهتگیری خود نمی توانند به انتهایی نورانی بیندیشند، شبیه کسی که گرفتار مرداب شده ولی دست و پا زدنهای خود را تلاشی میپندارد که او را نجات میدهد، در حالیکه هر تلاشی در آن فضا، هلاکت را نزدیکتر و عمیقتر میکند. لذا است که باید متوجه باشیم مدرنتر کردن راه نجات مردم نیست، اصل را بر توجه دادن به جهت اصلی زندگی باید گذاشت و در کنار آن و در حدّی که بتوانیم در این دنیا زندگی کنیم فعلاً از گزینش تکنولوژی چارهای نیست.(1)
همهی اینها به جهت آن است که روشن شود وقتی ما جایگاه انقلاب اسلامی را در این عصر میشناسیم، که فرهنگ مدرنیته و تبعات آن را بشناسیم و بفهمیم اگر تکنولوژی فشاری از بازوی ما برداشت، صدها برابر فشار بر روان ما تحمیل نمود و اگر برنامهای ریخت تا راهی جلو بشر بگشاید، آنچنان است که دهها برنامه باید بریزد تا مشکلاتی را برطرف
1) در موضوع چگونگی گزینش تکنولوژی می توانید به کتاب «گزینش تکنولوژی از دریچه ی بینش توحیدی» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
کند که برنامهی اولی پدید آورده است، زیرا با روح ضد قدسی و با ارادهی معطوف به قدرت و با عزم تقابل با طبیعت، میخواهد زندگی انسانها را جلو ببرد.
وقتی در مقابل تمام موجودیت غرب «لا» میگوییم، «إلاّ»یی هم داریم و این «إلاّ» در جان ملت ایران همان حقیقت دین است. این «لا» در ارتباطی که با «إلاّ» پیدا میکند مؤثر میشود و در نفی و اثبات انقلاب اسلامی، هدفْ حلِ مسائلی نیست که غرب زدگی پدید آورده، بلکه انقلاب برای آن است که این مسائل از سر ملت رفع شود.
مخالفان میپرسند: چگونه میخواهید مسائل را حل کنید، آنها غافلاند مسائلی که با غربزدگی پیشآمده مسئلهی اصلی ما نیست، و انقلاب برای رفع آنها آمده و نه برای حل آنها. ما گرفتاریهای اداری و بازرگانی و آموزشی داریم ولی انقلاب برای حل آنها با حفظ صورت غربی آن پیش نیامده. باید متوجه بود ما مسائلمان را به صورتی که در عالم غرب مطرحشده نمیتوانیم حل کنیم و اگر به آن صورت مطرح کردیم ناگزیر از ما راه حل غربی طلب میکند در حالی که انقلاب برای هموارکردن راه وصول به غرب نبود.
عالم کنونی غرب گرفتاری های بسیاری دارد و روز به روز گرفتارتر میشود، اگر در آن عالم وارد شدیم و خواستیم خانهی از پایبست ویرانشدهی زندگی غربی را برای خود تزیین کنیم، در میمانیم و خصم بر ما غلبه میکند، زیرا او نسبت به آن عالَمی که سلطان آن است، مناسبت بیشتری دارد، اگر در تار و پود زندگی غربی وارد شویم و بخواهیم
مسائلمان را که پیرو آن زندگی پیش میآید حل کنیم، در میمانیم. باید بدانیم اگر بشر می خواهد آینده ای داشته باشد می توان با رجوع به حق از طریق انقلاب اسلامی این راه را گشود.
ضروری است که از خود بپرسیم نسبت انقلاب اسلامی با غرب را چگونه تحلیل کنیم، آیا باید مدیریت آن را به دست کسانی بدهیم که اصالت را به فرهنگ مدرنیته میدهند و یا به دست کسانی که تلاش دارند با روشهای حکیمانه ما را از مدرنیته عبور دهند و آرامآرام از غربزدگیِ پنهان آزادمان کنند؟
بنده معتقدم امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با انقلاب اسلامی نشان دادند: وقتی همهی مکتبها و ادیان رنگ غربی به خود گرفتهاند تازه پیام آخرالزمانی اسلام، راه اصلی را میگشاید و حرکت از ظلمات به سوی نور را مینمایاند. و معنی اینکه گفته میشود اسلام دینِ آخرالزمان است، جز این نیست که وقتی همهی ادیان تحت تأثیر ظلمات آخرالزمان قرار گرفتند یک دین هست که رسالت خروج از ظلمات را به عهده دارد و تقابل بین ایمان و کفر را مدیریت میکند و آن اسلام ناب محمّدی صلی الله علیه و آله است.
با تولد انقلاب اسلامی؛ آرامآرام سرنوشت هر جنگی به نحوی به تقابل انقلاب اسلامی و فرهنگ مدرنیته گره خورد، هر چند به ظاهر جنگ بین صدام و آمریکا و یا آمریکا و طالبان در افغانستان باشد، همانطور که جنگ بین ایران و عراق، جنگ بین ایمان و همه ی جهان
کفر بود. به عبارتی باید متوجه بود که مرزهای جغرافیایی در حال تبدیل شدن به مرزهای فرهنگی است. و در این دو جبهه ما شاهد ظهور تضادهایی هستیم که بین فرهنگ مدرنیته و ادیان الهی در حال وقوع است و بقیهی ادیان اگر بخواهند بمانند، مجبورند به روش انقلاب اسلامی خود را بازخوانی کنند و نسبت خود را با فرهنگ مدرنیته روشن نمایند. هرچند متأسفانه روشنفکران ما تحت تأثیر آموزههای غرب، متوجه چنین تقابل اساسی نیستند و سعی میکنند این تضاد را رفو کرده و یا نادیده بگیرند و با این کار از اسلامیت اسلام بکاهند. آموزههای فرهنگ مدرنیته را اصل گرفتهاند و میگویند اسلام هم همینها را میگوید! در حالی که اسلام ما را به یک زندگی کاملاً متعالی و معنوی سوق میدهد و تمام آموزهها و دستورات آن رویکردی قدسی دارد و نه دنیایی، هر چند در دنیا از دنیا استفاده میکند ولی نه با رویکردی که غرب نسبت به دنیا دارد.
انقلاب اسلامی با ذات ضد غربی خود صحنهی بازی تئوری لیبرالدموکراسی را به هم زد و راه دیگری را برای زندگی گشود که این زندگی به کلی با آن نوع زندگی که فرهنگ مدرنیته در افق روح انسانها قرار داده بود متفاوت است. چقدر در غفلتاند آنهایی که گمان میکنند: «پس از جنگ سرد، تضادهای ایدئولوژیک پایانیافته و لیبرالدموکراسی جهان را اشغالمیکند،»! گویا اینها در این جهان زندگی نمیکنند و با تئوریهای خود دل خوشاند. با سادگی تمام میگویند جهان را تئوری لیبرالدموکراسی اشغال میکند و دیگر جایی برای هیچ فکر و مکتبی باقی نمیگذارد، اینها آرزوهای خود را به عنوان
واقعیت میبینند، و اینهمه مقاومتی که در بین تودهها در مقابل فرهنگ غربی به صورتی حماسی در حال شکلگیری است، نادیده میانگارند. وقتی متوجه شدیم لیبرالدموکراسی یعنی آزادیهای بیقید و بیرون از تعهد دینی و از طرفی روح گرایش به ایمان را در جهان مشاهده کردیم، میفهمیم چرا عرض میکنم اینها آرزوهای خود را به عنوان واقعیات میبینند و گرفتار یک نوع خیالپردازیاند. همچنان برای تقویت خیالات و آرزوهای خود تکرار می کنند که «پس از جنگ سرد، تضادهای ایدئولوژیک پایان یافته و لیبرالدموکراسی جهان را اشغال میکند، و چون بهعنوان یک دهکده با فرهنگِ واحدِ غربی روبهرو هستیم، پس جهان یک دهکده است و یک حکومت هم بیشتر ندارد و آن هم لیبرالدموکراسی است.»! تازه در عینی که در خیالات خود زندگی میکنند به بقیه هم دستور میدهند شما هم باید به رنگ لیبرالدموکراسی در آیید و هرگز تصور نکنید انقلاب اسلامی چیزی است که میتواند حیات جهانی لیبرالدموکراسی را نفی کند.
ظاهربینی شاخصهای است که همیشه غربزدگان بدان گرفتار بودهاند، در سی سالهی اخیر صدها برنامه برای مهار جهان و خاورمیانه ریختهاند و تماماً به شکست انجامیده و باز به جهانیبودنِ لیبرالدموکراسی فکر میکنند. به جای آنکه متوجه نقص این تئوری کودکانه شوند، انقلاب اسلامی را در شکست برنامههایشان مقصر میدانند. در حالی که انقلاب اسلامی منطقیترین تقابلی است که با تئوری لیبرالدموکراسی پیش آمده و با حرکت حکیمانهی خود میرود تا بشریت را از این ظلمات رهایی
بخشد. پیام انقلاب اسلامی آن است که لیبرالدموکراسی هرگز نمیتواند انسان را قانع کند و بر این مبنا جبههای را در مقابل فرهنگ مدرنیته شکل داده است وگرنه هیچوقت هیچ مسلمانی با مردم اروپا و آمریکا جنگی ندارد، جنگ، جنگ فرهنگی است و جبههی مقابل ما یک فرهنگ و فکر خاص است که از رنسانس وارد تاریخ شد و با هر بشری که بخواهد خود باشد و توحیدی زندگی کند دشمنی میکند. و انقلاب اسلامی شروع تقابل با چنین فکر و فرهنگی میباشد و به همین جهت واردشدن در جبههی آن برای برونرفت از عالم غربی و ورود به عالَم اسلامی، همراه با نشاط و حیات و معنیدارشدن زندگی خواهد بود. إنشاءالله.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در سالگرد رحلت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» سؤال اصلی ما این است که ذات انقلاب اسلامی چیست؟ برای پاسخگویی به این سؤال ابتدا باید ریشهی اصلی انقلاب اسلامی را که به اسلام متصل است مورد توجه قرار دهیم و متوجه باشیم هر دینی از جمله اسلام در واقع به کمک ما آمده است که ما عالَم و آدم را درست و با چشمی فوق چشمِ تجربه و اندیشهی محدود بشری، نگاه کنیم. عالَم از چشم دین سراسر راز است، رازهایی که خبر از حقایق عالیه میدهد و انقلاب اسلامی از آن جهت که شرایط امروزینِ رجوع به دین است، در ذات خود ما را به چنین نگاهی نسبت به عالم دعوت میکند، نگاهی که مقابل نگاه دنیایِ پشتکرده به دین قرار گرفته است. نگاهی که به دین پشت کند بسیاری از امکاناتی را که در عالم هست ولی در ماوراء محدودهی حسّ است، نمییابد و در نتیجه بدون ارتباط و استفاده از آن امکانات میخواهد خود را اداره کند. بر این اساس است که عرض میکنم اگر کسی به واقع انقلاب اسلامی را درست بشناسد و بتواند به آن عالَمی که این انقلاب اشاره دارد نظر کند، متوجّه می شود بهکمک انقلاب اسلامی میتوان بسیاری از مشکلاتی را که جامعهی جهانی امروز گرفتار آنها شده است، پشت سر گذاشت و به این
باور میرسد که هرگز نمیتوان برای ادامهی زندگی از انقلاب اسلامی دست برداشت. زیرا بیآیندگی جهانی که خود را در محدودهی عالم ماده و امکانات آن متوقف کرده، روز به روز آشکارتر میگردد و روشن می شود که بسیاری از اقوام و ممالک در ارتباطی که با غرب دارند باید نگران فردای خود باشند.
سؤال دوم این است که انقلاب اسلامی چه چیزهایی را نفی و چه چیزهایی را اثبات میکند؛ به عبارت دیگر به چه چیزهایی «آری» و به چه چیزهایی «نه» میگوید؟ وقتی روشن شود انقلاب اسلامی با مبنای اسلامی خود ریشه در فطرت انسانها دارد، متوجه میشویم به چیزهایی «نه» میگوید که تماماًَ با وجود انسان بیگانه است و به چیزهایی «آری» میگوید که با وجود انسان سازگار است، و در این راستا است که میتوان گفت انقلاب اسلامی جواب جان انسانها و موجب آرامش روح و حیات بشری است که جهنم اضطرابِ حاصل از فرهنگ مدرنیته، او را گرفتار کرده است.
یکی از کارهایی که باید در سالگردهای مربوط به امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و انقلاب اسلامی انجام بدهیم، نظر به ماهیتِ میراث امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» یعنی انقلاب اسلامی است که آن مرد الهی برای بشریت گذاشت. انقلاب اسلامی آنچنان با تمام ابعاد عالَم و آدم در ارتباط است که به واقع از هیچ نکتهای از نکات آن نباید غفلت کرد وگرنه به
همان اندازه از سیر به سوی کمال محروم خواهیم شد. با شناخت ماهیت انقلاب اسلامی دیگر مناقشه روی مفاهیمی از قبیل دین اقلّی و دین اکثری و یا ولایت مطلقه و یا غیرمطلقهی فقیه، و امثال آنها نخواهیم داشت، همهی این مناقشهها در شرایطی پیش میآید که نسبت به شناخت جایگاه عالَم انقلاب اسلامی غفلت شود. همانطور که وقتی انسان اسلام را به عنوان یک دین الهی پذیرفت دیگر این سؤال برایش پیش نمیآید که «آیا نماز بخوانیم و یا نخوانیم!» کسی که اسلام را پذیرفت و متوجه نقش آن در دنیا و آخرتش شد نماز را که لازمهی غیر قابل انفکاک مسلمانی است جهت سعادت خود به خوبی میپذیرد. در همین راستا بنده معتقدم اگر بر روی لوازم انقلاب اسلامی مناقشه میشود، به جهت آن است که موقعیت اصلی انقلاب درست روشن نشده است. بنابراین باید همه تلاش کنیم که ذات انقلاب را بشناسیم تا لوازم آن نیز شناخته و پذیرفته شود. آن وقت است که روشن میگردد به واقع امروزه انقلاب اسلامی همراه با لوازمش تنها راه سعادت بشر است، نشناختن ذات انقلاب مثل دیگر ندانستن ها نیست، زیرا این ندانستن یک نوع بیگانگی با تاریخ است و موجب بی خردی و بی بهرهگی انسان از زندگی میشود چون «وقت» خود را نشناخته.(1)
ص: 340 رجوع فرمایید.
1) در موضوع «وقت» به کتاب «آنگاه که فعالیت های فرهنگی پوچ می شود»
دشمن بعضاً به گونه ای به لوازم اعتقاد اسلامی مثل اینکه چرا باید دست دزد را برید، حمله میکند که اصل اسلام را زیر سؤال ببرد و یا عوارض انقلاب را عین اصل و حقیقت انقلاب مطرح می کند تا اصل انقلاب را نفی کند. باید اولاً؛ مواظب بود هر پیشآمدی را به نام عارضهی انقلاب نپذیریم و از آن طرف عوارض انقلاب را با حقیقت آن یکسان ندانیم. در یک کلمه به عنوان یک انسان محقق باید اصل و فرع اسلام و انقلاب را شناخت و هرکدام را در جای خود مورد بررسی قرار داد. وگرنه همانطور که بنیاسرائیل بین جادو و معجزه فرق نگذاشتند و وقتی حضرت موسی علیه السلام به میقات رفتند، به دنبال سامری راه افتادند؛ اگر ذات اصلی انقلاب درست شناخته نشود پوستهی انقلاب را برای ما نگه میدارند و محتوای آن را از حقیقت خالی میکنند و عملاً ما را از برکات فوقالعاده انقلاب اسلامی محروم مینمایند تا آنجا که ممکن است تصور کنید کار از اول هم بدتر شد.
در راستای توجه به ذات انقلاب اسلامی حرف اصلی بنده این است که با به حجاب رفتن عالَم اسلامی توسط مدرنیسم، فهم ما نسبت به دین از مسیر اصلیاش خارج گشت به طوری که اسلام در صدوپنجاه سال اخیر نه تنها به حاشیه رفت حتی در ذیل فرهنگ مدرنیته رنگ غربی به خود گرفت و به اصطلاح، در حجاب مدرنیته رفت. از این رو به جای آنکه اسلام بر همه چیز سایه افکند، فرهنگ اسلام در زیر سایهی تمدّن غربی قرار گرفت و شخصیتش که باید ملاکی باشد برای ارزیابی همهچیز، با
تمدن غربی مورد ارزیابی قرار گرفت. و عملاً اسلام از شخصیت تأثیرگذار و تاریخساز خود خارج شد و ملّتهای مسلمانِ بیتاریخ شده، نه تنها دیگر منشأ اثر نبودند بلکه اثرپذیر شدند و هویت خود را در زیر سیطرهی تاریخی جهانِ مدرن جستجو کردند. هویت جامعهی اسلامی دنبالهی تاریخی شد که جهان مدرنیته برای آن تعریف کرد و این عین بیهویتی است و از این طریق همهی اسلام از دست رفت، چون معنی حقیقی خود را در دوران معاصر گم کرد و مدرنیته همان طور که همهچیز را با روح خود معنی میکرد، اسلام را نیز با همان روح معنی کرد، حال در چنین فضایی هراندازه میخواهی به عبادات فردی بپرداز، این عبادات هیچ منظری جز منظر غربیشدن در جلو شما نمیگذارد و مسلّم اشخاص و طوائف متأدب به ادب فرهنگ غربی به آسانی نمی توانند با انقلاب اسلامی دمساز شوند.
اگر تاریخ معاصر را قبل از انقلاب اسلامی ملاحظه کنید، میبینید همهی مسلمانان باید تلاش میکردند تا ثابت کنند اسلام هم حرفهای فرهنگ مدرن را تأیید میکند و این به معنی قرارگرفتن اسلام در ذیل فرهنگ غربی است. وقتی اسلام زیر سایهی فرهنگ مدرنیته قرار گرفت، دیگر این اسلام است که باید جان بکند و بگوید من هم هستم، در این شرایط اولاً: دیگر جوان مسلمان خیلی اصرار ندارد به مسلمانی خود افتخار کند، ثانیاً: آنچه به مسلمانی او شخصیّت میداد، نزدیکی به مدرنیته بود و این که سعی کند بر اساس معیارهای دنیای مدرن زندگی کند، نه رغبتی به آگاهی نسبت به اسلام داشت و نه انگیزهای برای عمل کردن به دستورات
کتاب وحی؛ باید گفت در آن شرایط به واقع از اسلام جز نامی باقی نمانده بود.
بر عزیزان واجب است فضای قبل از انقلاب را براساس زاویهی فوق خوب بشناسند وگرنه وقتی میگوییم انقلاب اسلامی شروع یک تمدّنی است که به تقابل با فرهنگ مدرنیته آمده است، فکر میکنید ما شعار میدهیم. در طول تاریخ معاصر و از زمانی که فرهنگ مدرنیته فرهنگ غالب جهان شد، در هر شرایطی اسلام میخواست از خود دفاع کند تحت غلبه ی فرهنگ مدرنیته نمیتوانست حقانیت خود را بنمایاند و این در صورتی است که در گذشته نهتنها اسلام حرف اول را میزد بلکه تاریخ را به حرکت آورده بود و عموماً ملتها تحت تأثیر اسلام بودند.
در صورتی که بتوان از فضای سراسر نیرنگ و ظلمت فرهنگ مدرنیته خارج شد و اسلام را نمایاند، چهرهی اسلام آنقدر روشن و جذّاب و همهجانبه است که خودش دلیل بر حقّانیت خود و ملاک ارزیابی همهچیز خواهد شد. مشکل اصلی بههمخوردن ملاکهای ارزیابی است و این که بخواهیم از منظر فرهنگ بیریشه و ضد قدسی مدرنیته، اسلام را ارزیابی کرده و اسلام را ذیل فکر غربی قرار داده و بررسی کنیم. مثلاً بگوییم: «بهداشت که یکی از ارمغانهای تمدّن جدید است، هزار و چهار صد سال پیش در اسلام بر آن تأکید شده است» وقتی به این صورت از اسلام دفاع کنیم عملاً اسلام را ذیل تمّدن مدرنیته قرار دادهایم و با اقرار به حقانیت
فرهنگ مدرنیته میخواهیم حقانیتی هم برای اسلام دست و پا کنیم، غافل از این که رویکرد اسلام به عالم و آدم متفاوت است و بهداشت در آن نگاه معنی خود را دارد و به منزل و مقصد دیگری اشاره میکند. باید از خود پرسید چه شده است که ما به چنین حال و روزی افتادیم که به جای آنکه اسلام ملاک ارزیابی حق و باطلِ همهچیز باشد باید در مقابل ظلمانیترین فرهنگ تاریخ، از خود دفاع کند؟ و او مدعی باشد و ما متهم!
ممکن است بفرمائید بالأخره اسلام باید بتواند از خودش دفاع کند تا حقّانیتش ثابت شود. بله اسلام آنقدر عظیم و توانا است که در هر شرایطی توان اثبات خود را دارد. ولی چرا اسلام در جایگاه متهم نشست و فرهنگ مدرنیته در جایگاه مدّعی؟ آیا این یک وارونگی نیست؟ چرا باید فرهنگی که از بنیان با پشت کردن به عالیترین معارف بشری پای گرفته و همه چیز را براساس هوس انسانها ارزیابی میکند، در جایگاه مدعی بنشیند و با اینهمه نتایج اسفباری که در تاریخ چهارصدسالهی خود بهبار آورده، از کشتار سرخپوستان آمریکا بگیر تا اسیرکردن مردم آفریقا برای بیگاری در مزرعههای آمریکا و استعمار ملتها و فسادهای بدون مرز و چپاول اموال سایر ملل، حالا مدّعی است و اسلام باید در مقابل ارزشهای فرهنگ مدرنیته از خود دفاع کند و خود را با آن ها هماهنگ نماید؟! همهی اینها به جهت آن بود که ما مسلمانان پذیرفتیم اسلام را در ذیل تاریخ مدرنیته تعریف کنیم و اصالت را به فرهنگ غربی دادیم و به یک معنی اسلام را
بیتاریخ کردیم و در اتصال به تاریخ غربی آن را معنی نمودیم. یک ملّت وقتی تاریخ دارد که در تمام ابعاد و جنبههای زندگی انسانها اثر و حضور داشته باشد.
تا قبل از انقلاب اسلامی بهخصوص با حضور ننگین سلسلهی قاجار و سلسلهی پهلوی در مقابل غرب، یکنوع بیهویتی تاریخی از ما نشان داده شد که بدتر از آن ممکن نبود. حاکمان وابسته طوری اسلام و تشیع را نمایاندند که گویا هیچ حرفی جز تقلید و تبعیت بیچون و چرا از غرب ندارد. چنین شرایطی، شرایط حاکمیت مدرنیته بر اسلام و بیتاریخشدن اسلام بود. وقتی بعضی از کتابهای قبل از انقلاب را مطالعه کنید، میبینید چگونه میخواستند سادهترین مسائل اسلام را از طریق حقّانیت تمدّن مدرنیته اثبات کنند و این غم بزرگی بود که هیچ مسلمان آگاهی نمیتوانست تحمل کند. در نظر بگیرید در این مدت بر امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» و امثال ایشان چه گذشت. بالأخره خداوند انقلاب اسلامی را درست در مقابل فرهنگ ظلمانی غرب به صحنه آورد تا با نمایش حقّانیت نگاهِ رازگونهی اسلام عزیز، ضعفهای نگاه مدرنیته بر ملا شود و بر دیوارهی آن فریب بزرگ، شکافی اساسی ظاهر گردد.
با توجه به ضعفهای همهجانبهی فرهنگ غربی و با توجه به امکانات همه جانبهی اسلامی که به قرائت شیعی به صحنه آمده است، مسلّم انقلاب اسلامی پایهگذار تمدنی خواهد شد که مردم جهان باید برای اثبات معنی خود به صورتی همهجانبه به آن روی آورند. با مطالعه در دو طرف قضیه است که میتوان جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را شناخت تا روشن شود
انقلاب اسلامی به کجا می رسد و اسلام چه موقعیّتی پیدا خواهد کرد. آنچه در این تقابل صحنه را به نفع انقلاب اسلامی تمام میکند، تنها ظلمات همه جانبهی غرب نیست، بلکه خصوصیات اسلامی که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» ارائه دادهاند نقش بسیار مهمی دارد، چون ایشان اسلامی را به صحنه آوردند که در عین نظر به متن قرآن و روایات، صورت ارائهی آن به روش عرفانی و فلسفی نیز مدّ نظر بوده است و از همه مهمتر فضای حماسی و تقابل کامل با غرب را در آن نهادینه کردند.
انقلاب اسلامی، آغاز تعرّض روح رازگونهی اسلام است در مقابل روح حسگرایی و عقل محدود شده به حسِّ تمدن غربی. در چهارصدسالهی اخیر نگاه غرب به عالم و آدم از سر حسّ و عقلِ مستقل از وَحی بود، چون به جنبههای متعالی انسانها نظر نمیشد و راههای ارتباط آن جنبهها به عالم معنویت مورد توجه قرار نمیگرفت، انسان غربی گرفتار هوس شد و عالم و آدم را بر همان اساس تحلیل کرد.
حسّ و عقل عملی به خودی خود ابزارهاییاند که باید با نور الهی هدایت شوند وگرنه عقل شیطانی یا «نَکْرا»(1)
مثل عقل معاویه تحویل تاریخ
1) در روایت داریم که حضرت صادق علیه السلامفرمودند: عقل آن است که به کمک آن خدای رحمان عبادت شود و به کمک آن بتوان بهشت را به دست آورد. راوی میپرسد، آنچه معاویه داشت چه بود، حضرت میفرمایند: «تِلْکَ النَّکْرَاءُ وَ تِلْکَ الشَّیْطَنَةُ وَ هِیَ شَبِیهَةٌ بِالْعَقْلِ وَ لَیْسَتْ بِعَقْل» آن یک بد جنسی و شیطنت است، شبیه عقل است ولی عقل نیست. (بحارالانوار، ج 1، ص 116)
میدهد، عقل یا تحتتأثیر وَحی است و یا تحتتأثیر هوس و شهوت. امیرالمؤمنین علیه السلام میفرمایند: «کَمْ مِنْ عَقْلٍ أَسِیرٍ تَحتَ هَوَی أَمِیرٍ»؛(1)چه بسیار عقلی که اسیر فرمان هوسی است که بر آن حاکم است. عقل عملی، استعدادی است جهت بهدستآوردن راه ها و ابزارهایی که انسان برای رسیدن به هدف به آن نیاز دارد، مهم آن است که هدف را درست انتخاب کنیم، اگر عقل را صرفاً برای رسیدن به رفاهِ دنیایی به کار گیریم نتیجهاش آن میشود که فعلاً ما در غرب با آن روبهروئیم و در نهایت انسان را به ناکامی میکشاند و اگر بخواهیم به خدا برسیم باز عقل را به کار میگیریم تا شرایط و بستر تعالی انسان را فراهم نماید و به جای آن که تحت تأثیر هوس باشد تحت تأثیر عقل قدسی و وَحی الهی قرار میگیرد و شرایط تحقق تمدن اسلامی را فراهم مینماید. آن عقل که به آن عقل عملی میگوئیم همانی است که امیرالمؤمنین علیه السلام فرمودند ممکن است تحت تأثیر هوس قرار گیرد و هوس آن را جلو ببرد، استعدادی است که در عالَم تأمل میکند و راههای رسیدن به هدف را مییابد، حال اگر هدف متعالی باشد، راههای رسیدن به آن هدف را به انسان مینمایاند و از این جهت عرض شد حسّ و عقلِ مستقل نداریم، حسّ شما بر اساس گرایش و انگیزهی درونی شما عمل می کند، چشم شما همه چیز را نمیبیند چیزهایی رامیبیند که شما می خواهید بینید و به آن حساسیت دارید. به قول مولوی:
گاو
را آری به بغداد ناگهان
بگذرد
از این کران تا آن کران
از
همه خوب و خوشیها و مزه
او
نبیند غیر قشر خربزه
1) نهج البلاغه، کلمات قصار، شماره 211.
دلِ گاو، پوست خربزه میخواهد؛ پس چشمش برای دیدن پوست خربزه حرکت میکند.
طالب
هر چیز ای یار رشید
جزهمانچیزیکهمیجوید
ندید
از آنجایی که حسّ و عقلِ مستقل نداریم، اگر حسّ و عقل، از وَحی جدا شد، حتماً گرفتار ضدّ وَحی میشود؛ یعنی گرفتار هوس میگردد.
با توجه به امر فوق میتوان گفت: تمدّنی که از وَحی جدا گشت، عقلش، عقل شیطانی خواهد شد، همان طور که حساش حسّ شیطانی میشود و همهچیز را وسیلهی استیلا می کند. در چنین شرایطی انقلاب اسلامی با حضور خود و با افقی که همراه خود دارد شرایط تعرّض به فرهنگ شیطانی جهانی مدرن گشت، آن هم با نگاه رازگونهای که در ذات خود دارد و تمام تحولات عالم را به حقایق غیبی ارجاع میدهد. سالها افتخار تمدن غرب این بود که ما با عقلمان زندگی خود را مدیریت میکنیم و هر ملتی که از تمدن غربی فاصله بگیرد، از عقل فاصله گرفته و گرفتار خرافه شده است. حالا انقلاب اسلامی آمده و روشن میکند وقتی حسّ و عقل از وَحی فاصله بگیرند دیگر عقل، آن عقل مقدسی نیست که انسان را سعادتمند کند، عقلی است که شیطان تکلیف آن را تعیین میکند. حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام در رابطه با نقش شیطان در ادراکات انسانهای منحرف میفرمایند:« اتَّخَذُوا الشَّیْطَانَ لِأَمْرِهِمْ مِلَاکاً وَ اتَّخَذَهُمْ لَهُ أَشْرَاکاً فَبَاضَ وَ فَرَّخَ فِی صُدُورِهِمْ وَ دَبَّ وَ دَرَجَ فِی حُجُورِهِمْ فَنَظَرَ بِأَعْیُنِهِمْ وَ نَطَقَ بِأَلْسِنَتِهِمْ فَرَکِبَ بِهِمُ الزَّلَلَ وَ زَیَّنَ لَهُمُ الْخَطَلَ فِعْلَ مَنْ قَدْ
شَرِکَهُ الشَّیْطَانُ فِی سُلْطَانِهِ وَ نَطَقَ بِالْبَاطِلِ عَلَی لِسَانِهِ»؛(1)شیطان را پشتوانه خود گرفتند و او از آنان دامها بافت، در سینههاشان جای گرفت و در کنارشان پرورش یافت. پس آنچه میدیدند شیطان بدیشان مینمود، و آنچه میگفتند سخن او بود. به راه خطاشان برد و زشت را در دیدهی آنان آراست. شریک او شدند، و کردند و گفتند چنانکه او خواست.
چشم دین و عقل قدسی، نگاه رازگونه به امور است، نگاهی است که با ارتباط با عالم غیب به عالم و آدم مینگرد و از ابعاد بینهایت آن به حیرت میآید. در روایت آمده است که یکی از دعاهای حضرت محمّد صلی الله علیه و آله این بود که: «رَبِّ زِدْنی تَحَیُّراً!»؛(2)«خدایا حیرتم را زیاد کن!». یعنی آنقدر بصیر شوم که ببینم مسئله خیلی بالاتر ازآن است که فکر بشر بتواند بر آن احاطه یابد. در نگاه سطحی به عالم، رازهای پنهان عالم را نمیبینیم که از عظمت آنها حیرت کنیم، موجودات را در محدودهی حسّ میشناسیم و فکر میکنیم همهی حقیقت آنها همین است. نظر به جنبههای رازآلود عالم از وقتی شروع میشود که نگاه خود را در محدودهی حسّ متوقف نکنیم و حتی از نگاه عقل استدلالی هم بالاتر بیائیم، لازمهی چنین نگاهی بیداری دل است و توجه به اشاراتی است که وَحی الهی نظرها را بدان اشارات جلب میکند.
اگر دل بیدار شد تمام جهان را راز میبینید. نگاه فیزیولوژیک به بدن میگوید انسان چیز مهّمی نیست، آنچه هست همین بدن و اعضاء داخلی و خارجی بدن است، نه توجهی به روح و قلب معنوی دارد و نه میتواند آن را حسّ کند. به گفتهی فیلسوفانِ علم، دانشمندان علوم تجربی ابتدا پیشفرضها یا تئوریهایی را میسازند و سپس با تجربه های مکرر به دنبال تأیید آنها میگردند، هر آنچه با تئوری آنها مطابق بود آن را برجسته میکنند و هرآنچه هم که با آن تئوری همساز نبود، نادیده میگیرند و مردم تصور میکنند واقعیات همانهایی است که با تئوری آنها تأیید شده است. در این روش هزاران، هزار جنبه از واقعیات - اعم از واقعیات محسوس و یا ماوراء حسّ- نادیده گرفته میشود. نمونهاش موضوع تکامل انسان است، امروزه هیچ دانشمند فسیلشناسی نمیداند که انسان بالأخره بر اساس تکامل انواع بهوجود آمده یا خدا بهطور مستقل خلقش کرده است. بعضی از دانشمندان یک زنجیره و سلسلهای فرض کردند و بعد که متوجه شدند بعضی از انواعی که باید این سلسهی فرضی را کامل کند موجود نیست، با فرض اینکه حتماً سلسلهای بوده، گفتند نمیدانیم حلقهی قبلی چگونه به حلقهی بعدی وصل میشود، گمان کردند حلقهی مفقودهای است که بعداً پیدا میشود. حالا کسانی که منظور از حلقهی مفقوده را متوجّه نباشند فکر میکنند مسئلهی خلقت انسان با «تکاملِ انواع» حل شده است. در حالیکه طرح حلقهی مفقوده، خبر از عدم وصل و عدم رابطهی انسان با سایر موجودات میدهد و
حکایت از یک نوع سرگردانی است که در زیر واژه حلقهی مفقوده پنهان شده است، ولی با این حال خیلی کماند افرادی که بدانند علم جدید به گونهای سخن میگوید که با جملات مبهم، رازهای جهان را پنهان میکند و جهانی فرضی را به عنوان واقعیتی مسلّم معرفی مینماید. بسیاری از انسانها چنین میپندارند که، علم تجربی از جهان توصیف واقعی ارائه میدهد و مفاهیم علمی، المثنای دقیق و کامل طبیعتاند، در حالی که مفاهیم علمی فقط به جنبههای معیّنی از پدیده می پردازند و وسیلهی نیل به اهداف محدود و معینی هستید، نه گزارههای قابل اطمینان از واقعیات.(1)
دانشمندان در روش دانشگاهی و آموزشی برای تفهیم و توجیه نظریهها از تمثیل و مدلسازی استفاده میکنند. ولی بسیاری از افراد تصوّر میکنند که این مدلها واقعیت دارند و جهان هم بر اساس این مدلها ساخته شده است، در حالی که مدل، حاکی از وجود بعضی از شباهتها است. مثلاً میگویند سیستم آرایش اتمهای نمک طعام، مکعبی است، آن وقت ما تصوّر میکنیم واقعاً همینطور است و مسئله حل شده است در حالی که اینها فرض و فرضیه است نه واقعیت. آنچه تصوّر علم از آرایش اتمها به ما میدهد، یک نماد و تصوّر است نه یک واقعیّت مستقیم که فیزیکدانان آن را مشاهده کرده باشند. وقتی این مطلب برای عزیزان روشن شد و به خوبی متوجه شدیم در دیدن واقعیات از طریق نگاه علوم تجربی در بسیاری از ابعاد در حجاب هستیم، می فهمیم چگونه نگاه فرهنگ مدرنیته
1) در مورد نقش نظر و تعبیرِ علمای تجربی در ارائهی چهرهی عالم، به کتاب «علم و دین» از «ایان باربر» رجوع شود.
به عالم و آدم رازهای عالم را نادیده میگیرد، در آن حدّی که هیچ جلوهای از «الله اکبر» و «لا اِلهَ اِلاّ الله» و «لاحَوْل وَ لا قُوّة اِلاّ بِاللهِ الْعَلِیِّ الْعظیم» در منظر آن ظاهر نمیشود.
با غلبهی نگاه فرهنگ مدرنیته به عالم ما نمی توانیم حتی یک سلول را با یک نگاه دقیق تحلیل کنیم و تا نگاه غالب، نگاه فرهنگ غربی است، واقعیات عالم رازهای خود را نمینمایانند و ما همچنان عالم را یک پدیدهی مرده و بیجانی میدانیم که اجازهی هر تصرفی را در آن به خود میدهیم، بدون آنکه متوجه تبعات خطرناک چنین تصرفاتی باشیم، زیرا فقط با یک سطح از سطوح طولی عالم روبهروئیم، مثل وقتی که بدن یک انسان را بنگریم و از جنبهی باطنی و روحِ مجرد و عقل و قلب او غافل باشیم و با توجه به همان سطحی که میبینیم نسبت به او قضاوت کنیم و با او برخورد نمائیم. غفلت از نگاه رازآلود به عالم از همین سنخ است.
آقای «ایان باربر» دانشمند و فیزیکدان فرانسوی در کتاب «علم و دین» با زحمت زیاد میخواهد به ما تفهیم کند که همهی نظریههای علوم تجربی، ترکیبی است از اطلاعات حسّی، همراه با فرضیات و تعبیرات دانشمندان. اگر با دقت کامل متوجّه سخن «باربر» شویم و نگاه علم تجربی نسبت به واقعیت را عین گزارش از واقعیت خارجی ندانیم، توجه صحیح به عالَم شروع میشود، از این به بعد عالم به عنوان نمادهایی از راز رخ مینمایاند.
انقلاب اسلامی به تقابل با بینشی آمده است که مدعی است عقلِ تجربی و حس میتواند جدای از نگاهی که وَحی متذکر انسان میشود، جهان را بشناسد. در این نگاه انسان با هیچ جنبهای از حقیقتِ عالَم روبهرو نخواهد شد و ظلمات واقعی چیزی جز این نیست. از اینرو اصلیترین نقش غرب را باید آن دانست که با رویکردی که به عالم و آدم نمود چشم رازبینی بشر را کور کرد. قرآن در مورد ملتهایی که جدا از نگاه وَحی الهی به عالم مینگرند میفرماید: «فَأنَّها لاتَعْمَیالْاَبْصارَ وَ لکِنْ تَعْمَیالْقُلُوبُ الَّتی فِیالصُّدُور»؛(1)آنها چشم سرشان کور نیست، چشم دلشان که در سینههاشان قرار دارد کور است. چون دل است که به سایر قوا فرمان میدهد، اگر چشمِ دل کور شد فرمانی که به سایر قوا میدهد تا موضوعی را بررسی کنند، از موضعی باطل و غیر واقعی آن فرمان را صادر میکند و جهت چنین جستجویی به سوی ناکجا آباد خواهد بود و این همان واقعهای است که ما در تمدن غربی با آن روبهروئیم.
انقلاب اسلامی بازگشت به نگاهی است که آن نگاه از قلبی شروع شده که منور به نور وَحی الهی است و بازگشت به نگاه انسانهایی است که از طریقِ به صحنهآوردن قلب، جهان را در رابطه با حقیقت باطنی آن میبینند، این همان نگاهی است که ما در سنّت پیامبر صلی الله علیه و آله و اهلالبیت علیهم السلام با آن روبهروئیم.
نگاه بر اساس سنّت اولیاء الهی موجب میشود تا انسان وارد عالَمی شود که سراسر در آرامش قرار دارد، زیرا در آن منظر هر چیزی به خدا
1) سورهی حج، آیهی 46.
متصل است و انسان را وارد جنبهی بقای عالَم میکند تا انسان در آغوش گرم ربوبیتِ حقّ با هرچیز مرتبط شود. در آن نگاه هرچیز متذکر ربوبیت حق است، و نهتنها عالم غیب و معنویت، بلکه جهانِ طبیعت نیز گهوارهی الهی است تا خداوند همواره انسانها را در آن به تعالی برساند و آرامش آنها را بدون هیچ اضطرابی تأمین نماید.
شاخصهی نگاهی که بشرِ قبل از دنیای مدرن به عالم داشت، رازبینی او بود و عالم را سراسر صورت لطف پروردگارش میدید که به جلوههای مختلف با انسان مأنوس گشته و با او به گفتگو نشسته است. این مطلب را در سخنان اولیای الهی میتوان تجربه کرد که چگونه تمام عمر در چنین عالَمی بهسر میبردند. برگشت به سنت اولیاء الهی از طریق انقلاب اسلامی راهی است برای رهایی از حجابهایی که با مستقلدیدن پدیدهها بر روح بشر مدرن تحمیل شده است تا انسان بتواند با آیتدیدنِ همهچیز، به عالَم بقاء و وحدت وارد شود و از عالَم کثرت، که موجب اضطراب و هردم به کاری است، نجات یابد.
در نگاه دینی همه چیز از حق تجلی یافته و به حق متصل است و در عالَم یک نحوه وحدت در جریان است که هیچ چیزی در آن مستقل و منفرد نیست، با وارد شدن در چنین نگاهی انسان وارد عالَم وحدت میشود و همهچیز با اتصال به پروردگار، در حالت بقاء است و انسان نیز با ورود به بندگی خدا وارد چنین اتصال و بقایی خواهد شد. قرآن میفرماید: «لانُفَرِّقُ بَیْنَ اَحَدٍ مِنْ رُسُلِهِ»؛(1)بین پیامبران خدا هیچ تفاوت و
1) سورهی بقره، آیهی 285.
دوگانگی نیست و همهی آنها متذکر حقایق عالم بودهاند و پدیدههای عالم را جلوههایی از آن حقایق میدیدند و معرفی میکردند و فرهنگ مدرنیته با پشتکردن به فرهنگ انبیاء این نوع نگاه را از منظر انسانها در حجاب برد و انقلاب اسلامی به صحنه آمد تا نگاهی که انبیاء به عالم داشتند احیاء گردد و بشر دوباره به خانهی حق و حقیقت برگشت نماید.
سنّت انبیاء خصوصیاتی خاص دارد؛ یکی این که خدا را به عنوان ربالعالمین - و نه صرفاً به عنوان خالق عالَم- مدّبر همهی امور هستی میداند، دیگر اینکه در آن سنت انسان خود را در آغوش گرم پروردگار عالَم احساس میکند و به همین جهت انبیاء نه از چیزی میترسیدند و نه از حادثهای گلهمند بودند، تنها اضطرابشان این بود که کاری نکنند که از حال و هوای بندگی بیرون روند و آنهمه عبادات و مجاهده با نفس برای حفظ بندگیشان بود.
ورود به سنت انبیاء و اولیاء، ورود به عالَمی است که انسان در آن عالم میتواند از خاطر جمعی و طمأنینهی خود لذّت ببرد و هیچ حادثهای او را از آرامشی که بهدست آورده خارج نمیکند، چون همواره جنبهی غیبی و رازوارهی حادثهها را مینگرد و عملاً در گلستان قاعدهها و سنن الهی به سر میبرد.
انقلاب اسلامی با عزمِ بازگشت به سنّت و با توجّه به غیب و راز عالم، در تقابل با تمدّنی است که شدیداً به سنّت یعنی آن نگاه خاص که انبیاء به
بشر داده بودند، پشت کرده است. تمدّن جدید با نگاه کثرتگرایی که به آن مبتلا شده، هر لحظه به کاری است و از احکام اصیل و سنّتهای الهی غافل است و از حضور در سنّتهای الهی هیچ بهرهای نبرده است، چیزی که باید به مرور با عبور از فرهنگ مدرنیته و احیاء فرهنگ دینی بدان نایل گشت. مثلاً سنّت نابودی ظلم و ظالم و پیروزی ایمان و مؤمنین چیزی است که در نگاه دینی قابل درک است در حالی که در نگاه کثرتزده و حسیِّ تمدن غربی هرگز احساس نمیشود و به همین جهت به راحتی مبادرت به ظلم میکند و با انواع ناکامیها روبهرو میگردد و تا نابودی نهایی جلو میرود و بدون آنکه فکر کند علت غلط از آبدرآمدنِ محاسباتش چه بوده، همچنان مشغول همان نوع محاسبات است.
ورود به نگاه سنتگرای پیامبران علیهم السلام، ورود به عالمی است که اقدامات انسانها در زندگی را از مرزهای محدود عالم محسوس گسترش میدهد و وارد عالمی میکند که انواع رازها در کنار انسان قرار میگیرد و زندگی با تماشاگری رازها ادامه مییابد، همان چیزی که در دوران معاصر تنها انقلاب اسلامی پیامآور آن است، تا در عین حفظ زندگی زمینی ارتباط با حقایق آسمانی در صحنهی زندگی برقرار باشد و بشر در خانهی حقپرستی با سلامت ذات ادامهی حیات دهد.
برای شناخت انقلاب اسلامی دو نکته باید مورد توجه قرار گیرد. اولاً: باید متوجه بود که فرهنگ مدرنیته، انسان را از چه عوالمی محروم کرده و چگونه خمیرمایهی پوچی را وارد زندگی انسان میکند و انسان را گرفتار تضادهای درونی مینماید، تا آنجایی که به جهت تضادهای درونی،
انسانها از ساحت حضور در کنار پروردگار، به مهلکهی نیستانگاری و اکنونزدگی و هردم به کاری سقوط میکنند.
ثانیاً: باید متوجه شویم در شرایط کنونی نباید اکنونزدگیِ تحمیلشده را تقدیر خود بدانیم و از حضور در بقایی که غذای جان انسان است خود را محروم کنیم، لازم است متوجه شویم که از طریق ورود به سنت دینی میتوان به مرحلهای رسید که جانمان در آنچنان آرامشی قرار گیرد که خودمان برای خودمان قابل پذیرش گردیم. و این با گشایش افق جدیدی که انقلاب اسلامی در مقابل انسانها گشوده است محقق میشود.
اکثر کسانی که از انقلاب اسلامی بهرهی کامل نمیبرند و با تمام وجود وارد عالَم آن نمیشوند، متوجه آثار غربزدگی در جان و روان خود نیستند و نمیدانند چگونه روح غربزدگی انسان را از ساحت وجودی خود و از خلوت با حق خارج میکند.
عموماً کسانی که از طریق انقلاب اسلامی نتوانستند با سنت دینی مأنوس گردند، گرفتار نارضایتی شدیدی خواهند شد و نسبت به زمین و زمان بدبین هستند، چون با روح غربزدگی حاکم بر عالَم، تعامل صحیحِ خود با عالم را از بین بردهاند. وقتی در سیرهی ائمهی دین علیهم السلام دقت کنیم متوجه میشویم به بودنشان در آن مقامِ اُنس الهی راضیاند و یا امام خمینی عزیز«رضواناللهتعالیعلیه»، در شرایطی بود که به تعبیر بنده، خود را پذیرفته بود، امّا نه خودی که نظر به نفس امّاره دارد بلکه خودی که میتواند با
تمام وجود با پروردگارش اُنس بگیرد، در فرهنگ مدرنیته هرگز چنین حضوری محقق نمیشود، زیرا هیچ حقیقت ثابتی در منظر انسان مدرن نیست، همه چیز در حال تغییر است و انسان باید در چنین فضایی خود را تعریف کند. به عنوان مثال به پدیدهی مُد نگاه کنید؛ پدیدهی مُد یعنی هیچچیزی نباید ثابت باشد و هیچ چیز در بقاء خود، انسان را قانع نمیکند و انسان چون نمیتواند با خودی به سر ببرد که با حقایق ثابت عالم مأنوس است دائماً میخواهد با پدیدههای بیرون از خود بهسر ببرد، از آن طرف هیچکدام از پدیدههای بیرونی او را قانع نمیکند، پس مرتّب باید آنها را تغییر دهد، باز هم قانع نمیشود و باز هم آنها را تغییر میدهد.
انقلاب اسلامی با توجه به ظلمات دوران مدرنیته و آن همه بیگانگی که از طرف آن فرهنگ به بشریت تحمیل شده، بستر تعالی انسانی است که از غربزدگی به تنگ آمده و میخواهد به مرحلهی ارتباط با خودِ برین خود نایل شود، تا وقتی جان او از بیرونیها فاصله گرفت خودش برای خودش قابلپذیرش گردد و بودنش برای او آرامشبخش باشد و بتواند با بقای خود به عالَم بقای مطلق وصل گردد، بتواند بدون هیچ عجلهای با عبادات شرعی با خدای خود بهسر ببرد، چیزی که متأسفانه در فرهنگ مدرنیته به کلی از معنی خود خارج شده است. در صورتی که وقتی انسان به مقامی رسید که توانست خود را بپذیرد و به بندگی خدای خود قانع شود، آزاد از گذشته و آینده وارد عالَم بقاء میشود و این بهترین هدیهای است که هر کس میتواند برای خود تهیه کند و آزاد از عالَم کثرت به
سوی عالَم پررمز و راز وحدت سیر کند.(1)
شما هیچوقت از دست خود در نمیروید، خداوند هم هیچ وقت از دست شما درنمیرود، ولی دنیا دائماً از دست ما در میرود. حال اگر کسی به امور دنیایی راضی شد، با چیزهایی به سر میبرد و دل به آنها می دهد که دائماً در حال خرابی و فرسودگی است، این آدم در واقع به «هیچی» راضی شده و به همین جهت هیچوقت نمیتواند در آرامش بهسر ببرد، چون راز آرامشها بهسربردن با عالَم رازها و حقایقِ پایدار است.
اگر انسان توانست از تمدنی که چشمها را در محدودهی محسوسات متوقف کرده عبور کند و به مرحلهای برسد که خود را در ساحتی ماوراء آن عالم بنگرد، با خودِ گستردهی خود مرتبط میشود، خودی که با تمام عوالم وجود مرتبط است، چنین انسانی به خوبی خودش برای خودش پذیرفتنی میشود، آن وقت آرامشِ گم شده در تمدن غربی شروع به ظهور میکند. چون انسان در حال ارتباط با خودِ بیکرانهی خود، خود را تماماً عین اتصال به خداوند مییابد، اتصال به مخزن همهی کمالات، در عین ثبات و بقاء. آیا این آرامش با آرامشهای تصنعی که کارشناسان روحی به انسانهای گرفتارِ مدرنیته پیشنهاد میکنند تا کمی از بار حاصل از زندگی تکنیکی را از روح انسانها کم کنند، قابل مقایسه است؟
1) در مورد شرایط آزادشدن از گذشته و آینده به کتاب «عالَم انسان دینی» از همین مؤلف رجوع شود.
آرامشهای تصنعی انسانها را تخلیهی روحی میکند و نظرها را به ناکجاآباد میاندازد، در حالی که تا تمدنی به میدان نیاید که رسالت آن نفی کلی مدرنیته است، آرامشِ حاصل از اتصال به بقاء الهی ظهور نمیکند. آن آرامش در حال حاضر تنها در بستر تحقق انقلاب اسلامی قابل وصول خواهد بود و با دقت در ذات انقلاب اسلامی میتوان متوجه شد که آن انقلاب توان ارائهی این نوع زندگی را به انسانها در جهان امروز دارد، عالَمی که بشرِ تجددزده فکر میکرد برای همیشه از دست رفته است.
رویکرد اصلی انقلاب اسلامی نظر به عالَم بقاء و توجه به حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه است، بقیةاللهیِ حضرت، خبر از آن میدهد که آن حضرت جلوهای از بقاء الهی است و به همان اندازه که انقلاب اسلامی به آن حضرت نزدیک است، منشأ بقاء الهی در انقلاب اسلامی میباشند و روح انقلاب اسلامی را منوّر به نور بقاء کردهاند و اینکه بنده بارها عرض کردهام امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، انقلاب را از زاویهای خاص مینگریستند، آن زاویه همان رویکرد انقلاب به عالم بقاء بود و در همین راستا آنهایی به واقع با ذات انقلاب مرتبط شدند که از همین زاویه به انقلاب نگریستند، و شهدا نمونههای کامل این نگاه بودند، زیرا بقاء و «وجود» چیزی نیست که هرکس بتواند با آن مرتبط شود. عموماً مردم با ماهیت اشیاء مرتبطاند و فیلسوفان اصالتِ وجودی هم با مفهوم وجود ارتباط عقلی دارند، ولی «وجود» سراسر راز است و ظهورش عین خفا است، همچنان که خفایش عین ظهور است. گفت:
زد
خندهکه من به عکس خوبانجهان
در
پرده عیان باشم و بیپرده نهان
وقتی «وجود» خود را با پردهی ماهیات عیان میکند، عملاً در پرده است و وقتی بیپرده باشد، «ذات وجود» است که عین خفا است، پس ظهورش عین خفا و خفایش عین ظهور است و معنی راز بودن هر چیز همین است و انقلاب اسلامی بستر عبور از فرهنگ مدرنیته برای تماشاگری راز است تا بشر بتواند کثرتها را در وحدت و وحدت را در تجلیات کثرتها بنگرد. در حالی که مدرنیته سعی دارد هیچ چیزی را راز نبیند و از راز بودن خارج کند و این به معنی محدود کردن عالم به مجموعهای از کثرات است.
شهدا و یاران خاص امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با چشم رازبینی در انقلاب وارد شدند و انقلاب اسلامی را شناختند و با آن همراهی کردند، سیاسیونی که در عین گرایش اسلامی چشم غربی داشتند، میخواستند با تحلیلهای سیاسی به انقلاب نزدیک شوند و با این تحلیلها نه انقلاب را شناختند و نه میتوانند بشناسند. معنی این که گفته میشود مردم بهتر از نخبگان انقلاب را میشناسند در همینجا روشن میشود، چون مردم خود را در عالَم اهلالبیت علیهم السلام و سنّت آنها پروراندهاند و لذا ماوراء کثرتها به حقایق عالم وجود نظر دارند و آنچنان در نگاه فرهنگ مدرنیته گرفتار نبودند که در کثرت از نظر به وحدت محروم باشند، به همین جهت می بینید چه بسیار شهیدانی که اصلاً مدرک تحصیلی نداشتند، ولی چون خود را وصل به عالم بقاء مییافتند انقلاب اسلامی را شناختند و با آن همافق شدند. دانشآموز متدینی داشتم که خیلی هم درس نمیخواند ولی به
شدت حال و هوای جبههرفتن داشت، گویا زندگی را در جایی خارج از کلاس و مدرسه پیدا کرده بود، یک شبی قبل از اذان صبح که از کنار سنگری رد میشدم، دیدم رزمندهای آنقدر گریه و ناله میکند که توجّه من ناخودآگاه به سوی او جلب شد، دیدم عجب! او همان دانشآموز من است که حالا از همهی کلاسها عبور کرده! و یکماه بعد هم شهید شد. در منظر او از طریق انقلاب اسلامی رازهایی گشوده شده بود که هیچ چیز دیگر نمیتوانست توجه او را به خود جلب کند. او حرف امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را درست فهمید که وقتی میگویند: إنشاءالله این انقلاب را به صاحبش که حضرت بقیةالله است تقدیم میکنیم یعنی چه، آیا امروز رازی عظیمتر از حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه هست که انقلاب اسلامی آمده است تا چشمها را به تماشاگری آن مفتخر کند؟
هرگز انتظار نداشته باشید روشنفکرانِ سیاستزده روح انقلاب را بشناسند، فهمیدن فرهنگ و عالَم امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» یا نیاز به خودآگاهی تاریخی و دلآگاهی دینی دارد و یا صفای قلب کامل، تا انسان متوجه رازی شود که انقلاب اسلامی جهت تماشاگری آن به صحنهی تاریخ معاصر پاگذارده است. کسانی که دل و جانشان به عالم غرب پیوسته است هرگز نمیخواهند نظام و معادلات و مناسبات غربی بر هم بخورد. اینها تصور این را هم نمیکنند که عالمی غیر از عالَم غرب وجود داشته باشد، به همین جهت نمیتوانند با انقلاب اسلامی دمساز شوند تا از افقی که انقلاب اسلامی آیندهی غرب را مینگرد، به آن نگاه کنند.
هنر ما باید آن باشد که بتوانیم در نظام آموزشی خود با عبور از فرهنگ غربی و آزاد شدن از چشم کثرتگرای آن، به کمک نور اهلالبیت علیهم السلام نگاه رازبینی را احیاء کنیم تا روز به روز بر یاران انقلاب بیفزائیم، نه این که با غربزدگی، فرزندان خود را از انقلاب محروم کنیم.
در فرهنگ نفسانی تمدّن غرب، کمال انسان در صفات چهارگانهی «کلاغی» و «خوکی» و «خروسی» و «طاووسی» ارزیابی میشود. فرمودهاند این صفات چهارگانه؛ شاخصهی اصلی تمدّن غربی است. این صفات، صفاتی است که انسانها در شرایط عادی خیلی زود آنها را میپذیرند و به عنوان ارزشهای زندگی دنبال میکنند.
یکی از شاخصههای فرهنگ مدرنیته را صفت کلاغی گفتند زیرا آن تمدّن عمر طولانی را بسیار دوست میدارد و صِرف بیشترماندن، یکی از اهداف آن است و انسانها در این فرهنگ هزینههای زیادی بهکار میبرند تا در این دنیا بیشتر بمانند. خصلت دیگری که برای آن تمدن برمیشمارند، صفت خروسی است؛ چون شهوت بر او غلبه دارد و محور انتخابها را ارضای شهوت قرار داده است. و به آن تمدّن خوکی میگویند، چون خوردن و خوابیدن برای مردمی که تحت تأثیر این فرهنگاند اهمیت بسیاری دارد. و آن را تمدّن طاووسی مینامند، چون خودنمایی و ظاهرپردازی یکی از صفات اصلی فرهنگ مدرنیته است. در چهارصد سال پیش اگر به کسی میگفتند در روی زمین مسابقهای ترتیب
داده شده است که ببینند چه کسی تندتر و بیشتر میخورد تا به عنوان قهرمان از او یاد کنند، بسیار متحیّر و بهتزده میشد، حیرت از آن جهت که قهرمانان یک تمدن کسانی باشند که صفات خوکها و کلاغها و خروسها و طاووسها را در خود رشد دادهاند و تا این اندازه سطحی شده باشند. آیا انسانهای سطحی میتوانند از رازهای عالم وجود چیزی درک کنند و دنیای خود را از تنگنای چنین عالمی به سوی عالم بیکرانهی معنویت سوق دهند؟ آیا میتوان انتظار داشت فرهنگ غربی با انقلاب اسلامی دشمنی را کنار بگذارد؟(1)
در فرهنگ دینی، مراتب کمال و نقص انسان در نسبت او به قرب و بُعد به خداوند تعیین میشود و آن کسی که به خداوند نزدیکتر است به عنوان قهرمان واقعی به دیدهی احترام به او مینگرند هر چند او خود را از بقیهی افراد کمتر و در محضر حق ذلیلتر مییابد، در همین رابطه خداوند در پدید آمدن چنین روحیهای فرمود: «اِنَّ اَکْرَمَکُمْ عِنْدَاللّهِ اَتْقیَکُم»؛(2)برترین شما نزد خدا با تقواترین شما است، به عبارت دیگر قهرمان در نظام دینی کسی است که از طریق تقوا نظر به حقایق عالم انداخته باشد، چون قرآن میفرماید: «اِتَّقُوا اللّه وَ یعَلِّمُکُمُ اللّه»؛(3)تقوا پیشه کنید تا خداوند شما را تعلیم دهد و معلوم است تعلیم الهی علم شهودی و معرفت
حضوری است. قهرمانان تمدّن دینی همچون حضرت علی علیه السلاماند ولی نه از آن جهت که شمشیر زنی بیباک است بلکه از آن جهت که مجسمهی تقوا و رازبینی است. در فرهنگی که قهرمان آن حضرت علی علیه السلام است، عموم مردم خود را در مقایسه با او ارزیابی میکنند که چه اندازه در نزد خود به بینش آن حضرت نزدیکاند و چه اندازه اهل حضور قلب و اشک و نالهاند.
زیستن به طریق دینی با نظر به قهرمانی آنچنانی، و پذیرفتن هزینههای پشتکردن به فرهنگ غربی، طومار دنیای غرب را در هم میپیچد که در مباحث گذشته مورد بحث قرار گرفته است. آنچه باید مورد توجه قرار گیرد این است که قهرمانان در فرهنگ نفسانیِ غرب در مقابل قهرمانان نظام الهی هستند و هر کدام جهتگیری خاص خود را دارند تا آنجا که یکی گرفتار پوچی و اضمحلال میشود و دیگری به سعادت و رستگاری میرسد و انقلاب اسلامی با طرح قهرمانانی کاملاً جدا از قهرمانان فرهنگ مدرنیته، نه تنها یک کشور را از دست نظام شاهنشاهی نجات داد، بلکه خواهی نخواهی هویت زندگی غربی را به چالش کشید و انگیزهی ادامه زندگیِ آنچنانی را زیر سؤال برد و به همین جهت سران نظام استکباری درصدداند تا با ناکام نشاندادن نظام اسلامی انگیزههای ویرانشدهی خود را در جهت ادامهی زندگی غربی، بازسازی کنند. این است که تمدّن غربی هرگز نمیتواند در مقابل انقلاب اسلامی کوتاه بیاید مگر اینکه مسئولان انقلاب اسلامی از مواضع خود که عبارت است از برگشت به
تماشاگری راز و پشت کردن به فرهنگ ضد قدسی فرهنگ مدرنیته، دست بردارند.
روشن است که دینداری منهای حکومتِ دینی امکان ندارد و در آن حکومت، شرایط آموزشی بر اساس تماشاگری راز مدیریت نمیشود و لذا انقلاب اسلامی نظر به حاکمیت دین در تمام مناسبات اجتماع دارد و اگر بر حاکمیت قوانین اسلام و نگاه دینی اصرار نورزد، در شرایطی که فرهنگ مدرنیته نگاه خود به عالم و آدم را بر همهی ذهنها حاکم کرده است، همان نگاه ادامه مییابد و امکان این که انقلاب اسلامی حقیقت خود را آشکار کند فراهم نمیشود و به همان اندازه به حاشیه میرود.
فرهنگ غربی به جهت آن که اصالت را به عالم ماده میدهد- که پائینترین مرتبه از عالم وجود است- فرهنگ وارونهای است و به همین جهت همه چیزش وارونه است، حتی رویکرد آن به معنویت، رویکرد به جادوگری و امثال آن است که در ذات خودش اعمال ضدّ دینی است و همه به نتایجی معکوس منجر میشود. تا قبل از انقلاب اسلامی فرهنگ مدرنیته طوری تبلیغ کرده بود که مردم جهان پذیرفته بودند همهی ادیان الهی یعنی اسلام و مسیحیت و یهودیت همه به موزهی تاریخ سپرده شدهاند، ولی با ظهور انقلاب اسلامی گویا چهارصدسال تبلیغات فرهنگ مدرنیته در تاریخ واقعیتی نداشته و انقلاب اسلامی نه تنها توجه به اسلام را زنده کرد بلکه نظر به دین و دیانت در جهان زنده شد.
چهارصدسال فرهنگ مدرنیته چنین القاء کرده است که دورهی دین گذشته و هیچ امر قدسی اصالت ندارد و هنوز که هنوز است القائات آن فرهنگ روحهای بسیاری را تحت تأثیر خود قرار داده که عبور از آنها نیاز به یک جهش تاریخی دارد و تحقق این جهش با شناخت ذات غرب از یک طرف و ذات انقلاب اسلامی از طرف دیگر امکان دارد. سؤالاتی همچون چرایی حکومت دینی و ولایت فقیه در صورتی درست جواب داده میشود که اولاً: ظلمات فرهنگ غربی شناخته شود. ثانیاً: رسالتی که انقلاب اسلامی در دوران معاصر به عهده دارد روشن گردد.
عرض شد در راستای تقابل تمدّن غربی با نظام اسلامی باید آمادگی جهت هزینهها و آزارهایی که پیش میآید را داشته باشیم، همانطور که اهلالبیت علیهم السلام آزارها را تحمّل میکردند و جهتگیری فرهنگ شیعه را در مسیر تاریخی خود محفوظ نگه داشتند. امام صادق علیه السلام به خوبی میدانستند هزینهای که در مقابل فشارهای حکام بنیامیه و بنیعباس میپردازند قابل مقایسه با نتایجی که حاصل میشود نیست و نتیجهی کار آن شد که بنیامیه و بنیعباس از صحنهی تاریخ محو شدند، ولی مرحلهی تاریخسازی فرهنگ اهلالبیت علیهم السلام شروع شده است. وقتی آیندهی انقلاب اسلامی که به تمدن اسلامی منجر میشود روشن میگردد که متوجه شویم جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی طوری است که عامل نفی تمدّن مدرنیته خواهد شد، آنگاه میپذیریم که استراتژی حفظ انقلاب اسلامی در مقابل حیلههای دشمن، بهترین استراتژی جهت نمایش ناکارآمدی تمدنی است که مدعی است جهان را در قبضهی خود دارد.
چند سال دیگر همه تعجب میکنند که چگونه امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با روش خاص خود توانستند فرهنگ مدرنیته را به کلی از تاریخ بیرون کنند. البته شناخت روش حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» نیاز به نوعی هوشیاری و خودآگاهی و دلآگاهی دارد، تا بفهمیم چرا پایداری انقلاب اسلامی با روحیهی رازاندیشی، ریشههای فرهنگ غربی را میپوساند و از حیات خارج میکند. انقلاب اسلامی هماکنون کار بسیار بزرگی کرده است. و آن اینکه در مقابل جهان غرب بر فرهنگی که به حقایق عالمِ غیب و معنا نظر دارد تأکید میکند و به تنهایی تمام حیات فرهنگ غربی را زیر سؤال میبرد و از طریق این پایداری به تدریج باطن خود را ظاهر میکند و هر روز بیشتر از روز قبل بستگی خود به عالَم غربی را ضعیفتر مینماید تا به طرد کلی آن فرهنگ منجر شود و آن را در مقابل انبوه مشکلاتی که برای خود و دیگران بهبار آورده قرار میدهد و امکان ادامهی آن را در تاریخ آینده از آن میگیرد. با اینکه در ظاهر هیچ کاری انجام ندادهایم و هیچ نیرویی برای مبارزه با جهان غرب نفرستادهایم ولی همینکه بر مواضع قدسی خود پایدار هستیم یک نحوه مبارزه با غرب است و موجب نفی تمامیتخواهی آن خواهد شد. ولی با اینهمه چنین مبارزهای مبارزهی آسانی نیست چون روح غربزدگی تاریخ ما، زمینهی تحت تأثیر قرارگرفتن از فکر غربی و بیحوصلگی نشان دادن در مسیر رسیدن به نگاه منورِ رازبینی است و این روح غربزدگی، همراهی بعضیها را ناممکن میسازد. سالهای سال است که ارزشهای غربی ذکر و فکر عدهی قابل ملاحظهای از مردم ما است و همین مانع سرعتیافتن انقلاب اسلامی به سوی اهدافش
میباشد. همانطور که عامل امیدواری جهان غرب نیز همین عده میباشند، ولی چنانچه ملاحظه میفرمائید به جهت ذات قدسی انقلاب اسلامی، این انقلاب بدون هیچ ضعفی در حال بسط و پایداری است و افول تاریخی فرهنگ مدرنیته را به همراه دارد. انقلاب اسلامی گشایش افق تازهای است به سوی عالم و آدم، این افق به تدریج بسط مییابد و همهی افکار را تحت تأثیر خود قرار میدهد.
بیخود نیست که غرب با تمام عوامل و یارانش در نفی انقلاب اسلامی میکوشد، زیرا میخواهد با نفی انقلاب اسلامی از افول حتمی خود که با ادامهی حیات نظام اسلامی در حال وقوع است، جلوگیری کند. و ملاحظه میفرمایید که در هیچ جبههای به اهداف خود نمیرسند، آیا این عدم موفقیت حادثهی بزرگ تاریخ ما نیست؟
کسانی که موقعیت تاریخی انقلاب اسلامی را میشناسند توانستهاند پایداری خود در اردوگاه انقلاب اسلامی و بیاعتنایی به مظاهر غربی را به بزرگترین جبههی مبارزه با غرب تبدیل کنند. زیرا ناکامی غرب در راز زدایی از همه چیز است و بیاعتنایی به غرب به معنی باقی ماندن در نگاهی است که میخواهد در عالمی زندگی کند که با رازهای عالم بهسر برد، و غرب را حجاب آن زندگی میبیند و نظر به تمدنی دارد که آن تمدن زمین را به آسمان معنویت متصل میگرداند و راههای ورود به آسمان معنویت را جلوی بشر باز میگذارد. آن تمدن با انقلاب اسلامی شروع
شده و هرچند فرهنگ عمومی مردمانِ متعلق به انقلاب اسلامی هنوز در ابتدای آن راه است ولی وجود یک تمدّن و پایهریزی آن به کثرت نفرات آن نیست، بلکه به منطقیبودن پیام آن است که بشریت را به چه نوع زندگی دعوت میکند و از چه تنگناهایی آزاد مینماید، احساس آن پیام به معنی آغاز تفکر و در عین حال یک عکسالعمل سیاسی است که منجر به تحولی عمیق و اساسی خواهد شد زیرا به تدریج رشتههای بستگی روحی و فکری به غرب سست میشود و عناصر فرهنگی غرب از تأثیر میافتد.
دقت در سخنان امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نشان میدهد که ایشان برای انقلاب اسلامی افقی بلندتر از یک کشور اسلامی در نظر داشتهاند، ایشان انقلاب اسلامی را شرایط اضمحلال فرهنگ کفر و شرک و نفاقِ دنیایِ مدرن و تجلی انوار قدسی به عالم میدانستند. با توجه به این امر؛ مسئولیتی که از طریق انقلاب اسلامی به عهدهی ما قرار میگیرد آن است که بتوانیم تجسّم حیات دینی و معنوی را به جهانیان نشان دهیم تا حجّت، بر مردم جهان تمام شود و بدانند در زندگی زمینی تا کجاها را باید مدّ نظر قرار دهند. این مسؤلیت از طریق شناخت اهداف متعالی انقلاب اسلامی ممکن است، اهدافی که بنا دارد بشریت را از بن بست عالم ماده در آورد و با ملکوت عالم آشنا کند تا از تماشاگری رازهای عالم غافل نماند.
شناخت اهداف متعالی انقلاب اسلامی و فراهمشدن شرایط برای عبور از مدرنیسم ما را امیدوار میکند تا بتوانیم جامعه و انسانهایی را به نمایش بگذاریم که هرکس از آن جامعه روی برگرداند احساس کند همهی
زندگی را از دست داده و این استراتژی کلّی ماست، زیرا انقلاب اسلامی از نظر روح تشیعی که بدان منور است چنین توانایی را در درون خود دارد. این راه را اهلالبیت علیهم السلام به ما آموختند و ما باید آن را در دوران جدید به صورت یک نظام به نمایش بگذ اریم، از آن جهت این کار، کاری شدنی است و به سرعت نتیجه میدهد . اراده کردهایم چشم دلمان به رازهای عالم غیب باز باشد و در بستری که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» گشود به تماشاگریِ راز بنشینیم.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در مدتی بسیار کوتاه با بودن رازگونهی خود، جامعهی ایرانی را که در مقایسه با سایر کشورهای منطقه، سراسر غربی شده بود و آرمانهای غربیشدن را در خود میپرورید، به عالَمی کشاند که شهادت را افتخار خود میدانست. و اگر پس از جنگ به اسم سازندگی آن رویکرد در حجاب نرفته بود و ادامه مییافت، آنچه امروز آرزو به حساب میآید، صورت واقعیت به خود گرفته بود. با این همه روح ملّت بسیار آماده است و جوانانی که فقط خبرِ دورانی را شنیدهاند که شهادت افتخار ملت بود، آمادگی رجوع به آن عالم را دارند، چون از یک طرف چهرهی تمدن غربی را با زشتی بیشتر احساس کردهاند و از طرف دیگر شکست زندگی آلوده به سکولارِ پنهانِ متأثر از دوران سازندگی، بیش از پیش برملا شده است و مردم دیدند در دلِ غفلت از راز و فاصلهگرفتن از نگاهی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به عالَم داشتند، چگونه محبت به دنیا موجب تمایل نخبگان به ثروت و قدرت میشود. همهی اینها موجب شده که با شناختن حیات دینی، از زندگی آلوده به
سکولار پنهان، به حیات جدیدی که به حقیقت رجوع دارد، نظر کنند. انقلاب اسلامی میتواند نشان دهد آن نوع زندگی که مدرنیته پیشنهاد میکند، زندگی وَهمی است و نمیتوان در آن ماندگار شد، باید به نظامی برگشت که انسانها را در بستر دین با رازها آشنا میکند، شرایط طوری است که انسانهای با شعور و پرشور در کلّ دنیا به این انقلاب معنوی که جهان مدرن را پس زده است، کمک خواهند کرد و ما هم باید آمادگی هزینهدادن و با راز آشناشدن را داشته باشیم.
انقلاب اسلامی افقهایی در پیش روی دارد که ماندنی است و حتماً در جنگی که چنگ در چنگ جهان مدرن انداخته، پیروز میشود و مردم جهان را به سنّت و شور نبوی دعوت میکند تا زنده و احیاء شوند و روشن میکند هیچ راهی برای زندگیِ صحیح بر روی زمین جز تنفّس در فضای انقلاب اسلامی نمانده است.
خداوندا! ما را متوجهی رحمت بزرگ انقلاب اسلامی بگردان تا بتوانیم گشایش رازها را در منظر بشرِ جدید به تماشا بنشینیم.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرحمن الرحیم
در راستای جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی و نقش آن در حیات توحیدی دوران معاصر فراز هایی از خطبهی 182 نهجالبلاغه، رازها و رهنمودهایی را آشکار میکند که احساس کردم با تأمل در این فرازها بتوانیم معنی زندگی توحیدی در ذیل نور انقلاب اسلامی را بشناسیم و با بزرگدانستن انقلاب اسلامی، خود و مردم زمانهی خود را از ظلمات فرهنگ مدرنیته برهانیم.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند:
«أُوصِیکُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَی اللَّهِ الَّذِی أَلْبَسَکُمُ الرِّیَاشَ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمُ الْمَعَاشَ فَلَوْ أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إِلَی الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلًا لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ علیه السلام الَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مَعَ النُّبُوَّةِ وَ عَظِیمِ الزُّلْفَةِ فَلَمَّا اسْتَوْفَی طُعْمَتَهُ وَ اسْتَکْمَلَ مُدَّتَهُ رَمَتْهُ قِسِیُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ الْمَوْتِ وَ أَصْبَحَتِ الدِّیَارُ مِنْهُ خَالِیَةً وَ الْمَسَاکِنُ مُعَطَّلَةً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً»؛(1)
1) نهج البلاغه، خطبهی 182.
بندگان خدا! شما را سفارش میکنم به تقوی از پروردگاری که بر تن شما جامهها پوشاند، و اسباب زندگیتان را آماده گرداند. پس اگر کسی در این دنیا راهی به زندگانی جاودان مییافت و یا میتوانست مرگ را از خود دفع کند، او سلیمان پسر داود میبود، که با پیامبری و منزلت بزرگ که به او رسید پادشاهی جن و آدمی وی را مسخّر گردید، ولی چون آنچه روزی او بود خورد و مدّتی را که باید بماند به پایان برد، کمانهای مرگ تیرهای نیستی بر او باراند، و خانهها از او تهی ماند. مسکنها خالی گردیدند، و مردمی دیگر آنها را به ارث بردند- و در آن آرمیدند- و همانا روزگاران گذشته برای شما پند است.
بحث ما در این موضوع است که آن بانک بلندی که در قرن 14 هجری در زیر این آسمان بلند شد و همه را به توحید دعوت کرد، و ملت ما را در جرگهی لبیکگویان به آن بانک وارد نمود، چه بود و آن دعوت ریشه در کجا دارد و به کجا رهسپار است؟ امیرالمومنین علیه السلام میفرمایند: اگر قرار بود شخصی ماندنی در عالم باشد، ماندنیتر از سلیمان علیه السلام چه کسی؟ حتی سلیمان با آنهمه امکانات مادی و معنوی بالأخره بنا است از این دنیا برود. هرکس در این دنیاست باید بداند که رفتنی است، چون آنچه ماندنی است حضرت حق است و لاغیر. خداوند همواره فرصت میدهد تا جریانی ظهور کند، ولی به کسی اجازهی بقاء نمیدهد، چون بقاء مخصوص ذات احدی خودش است. اگر با تمام وجود این نکته را فهمیدیم - که فهم آن بسیار کار میبرد- معنای بودنِ ما در این دنیا معنای خاصی به خود میگیرد و جهتگیریهایمان در زندگی دنیایی
نتیجهبخش میشود. در آن صورت است که معنی بودنمان را در بستر حضور توحیدی میفهمیم، و اینکه چه کار کنیم و چه کار نکنیم، درست در جای خود قرار خواهد گرفت.
عمده آن است که به خود بفهمانیم، اولاً: بودن از آن حق است. ثانیاً: بودنِ موقتِ ما در این دنیا برای خودش یک برنامهی حساب شده است. ثالثاً: در این بودنِ موقت اگر انسان، بودن در این دنیا را ذاتی خود ندانست و بودن ذاتی را برای حق گذاشت، میفهمد در فرصت زندگی دنیایی مأموریتی دارد که با انجام آن باید خود را در بستری توحیدی وارد کند و در این راستا همهی وجود او در حالت بندگی خدا قرار گیرد. این؛ همهی مقصد انسان است، چون در ذات خود «عین ربط» به حق است، حال اگر از طریق بندگی خدا، در عقیده و عمل، عین توجه به حق شد، در عین این که به اقتضای ذات خود عمل کرده، نهایت بهرهمندی از فیض خداوند را نصیب خود میکند.
حضرت میفرمایند: «أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ»(1)کجایند عمالقه(2)و فرزندان عمالقه، کجایند فراعنه و فرزندان فراعنه.
مشکل عمالقه و فراعنه این بود که فکر میکردند وجود و بودشان از خودشان است و خودشان میتوانند ماندنشان در دنیا را مدیریت کنند. آنچه مانع میشود که انسان درست فکر کند غفلت از بودن موقت خود و مرگی است که در پی آن میآید. در حالی که مرگ؛ جدّیترین بُعد از شخصیت دنیایی انسان است، همچنانکه بقاء؛ حقیقیترین بُعد از ابعاد ربالعالمین است. وقتی پروردگار ما بودن محض است، پس غیر پروردگار نمیتواند بودنی مستقل داشته باشد.
اینکه میگویند بسیار کماند کسانی که مرگ را بفهمند، به این معنا نیست که کسی نداند میمیرد، احمقترین آدمها هم میدانند که میمیرند، آنچه نیاز به فهم عمیق دارد این است که اگر کسی فهمید فقط توحید و یگانگی حق و حضور مطلق حق در همهی ابعاد عالم جریان دارد، و حق است که اجازه میدهد هرکسی چه موقع و چقدر بماند، نوع نگاه چنین کسی به بودنش، نگاهی حقیقی میشود و مرگ را میفهمد، این آدم اصلاً برای خودش ماندنی قائل نیست، دائم متوجه جنبهی عدمی خودش میباشد و چشمش به آنچه هست، به همانطوری که هست، باز میشود.
اگر چشم انسان به این نکته باز شد که سنت توحید در عالم، یعنی جریان بقای حق در همهی هستی، او با روبهروشدن با هر پدیدهای، آن پدیده را در عالم به حضور حق ربط میدهد و از آن پیام میگیرد، و در
مقابل، هراندازه که حق شدیدتر به صحنه بیاید، باطل شدیدتر از صحنه محو میشود. امام صادق علیه السلام میفرمایند:
«صَبِیحَةَ وُلِدَ النَّبِیُّ صلی الله علیه و آله لَیْسَ مِنْهَا صَنَمٌ إِلَّا وَ هُوَ مُنْکَبٌّ عَلَی وَجْهِهِ وَ ارْتَجَسَ فِی تِلْکَ اللَّیْلَةِ إِیوَانُ کِسْرَی وَ سَقَطَتْ مِنْهُ أَرْبَعَ عَشْرَةَ شُرْفَةً وَ غَاضَتْ بُحَیْرَةُ سَاوَةَ وَ فَاضَ وَادِی السَّمَاوَةِ وَ خَمَدَتْ نِیرَانُ فَارِسَ»؛(1)
در صبح روز ولادت پیغمبر صلی الله علیه و آله همهی بتها سرنگون شدند و به رو بر خاک افتادند، در آن شب طاق کسری شکست برداشت و چهارده کنگره از آن فروریخت و دریاچهی ساوه خشک شد و وادی ساوه پر از آب گشت و آتشکدهی فارس -که هزارسال فروزان بود- خاموش گردید.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در این رابطه میفرمایند: «اینکه چهارده کنگره از کنگرههای قصر ظلم خراب شد، به نظر شما نمیآید که یعنی در قرن چهاردهم این کار میشود، یا چهارده قرن بعد این کار میشود؟ به نظر شاید بیاید این، محتمل هست که این بنای ظلم شاهنشاهی بعد از چهارده قرن از بین میرود و بحمد اللَّه رفت از بین. بتها همه به رو افتادند، این بتها هم خواهند از بین رفت، حالا چه بتهایی که تراشیده بودند از سنگ یا بتهایی که خود ملتها یا بعض از ملتها میتراشند با آدم...».(2)
حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میبینند که سقوط چهارده کنگره، چهارده منزلِ سقوط کفر است تا توحید جای آن بیاید و چهاردهمین سقوط مقارن است با ظهور توحید محمدی صلی الله علیه و آله.
وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله یعنی تجسم بانگ توحید. و معلوم است که جریان توحید، یعنی جریان بقاء، اگر با تولد پیامبرِ توحید بتها سقوط میکنند می توان نتیجه گرفت که با ظهور توحید هر چیزی که توحیدی نیست سقوط خواهد کرد. در همین راستا با تولد وجود مقدس حضرت، آتشکدهی فارس خاموش میشود، یعنی خاموششدن شوری که در عین شورانگیزبودن توحیدی نیست. خاموششدن گرمایی که ریشهی آن شرک است، با سقوط چهارده کنگره، چهارده جریان شرک پشت سر گذاشته میشود تا ظهور توحید محمدی صلی الله علیه و آله با یک شکوفایی خاص ظاهر بشود.
وقتی متوجه شدیم توحید، حقیقت جاری در همهی هستی است، تاریخ در منظر ما عبارت میشود از آینهی ظهور حق و نفی شرک، دیگر قیامت و دنیا ندارد، حق است که همواره در همهی زمانها و در هر شرایطی در صحنهها باقی و حاضر است. اگر با ظهور پیام رسانِ توحیدِ ناب، دیگر به ادامه حضور شورانگیز کفر اجازه ماندن داده نمیشود و میرود که روز به روز چهرههای متفاوت کفر بیرنگ و خاموش شود پس باید متوجه آیندهداری این انقلاب بود، این توحید طوری است که میخواهد جای خود را همه جایی کند، توحیدِ حق همهجایی است، اما ظهور همه جایی آن بستگی به زمان دارد، همانطور که اگر حق بخواهد
بر قلب ما ظهور کند، مشروط به زمینه است. درست است که قبل از تولد نبی اکرم صلی الله علیه و آله خدا بود اما ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله ظهور همهجایی حق است، و چهارده کنگره که سقوط میکند یعنی چهارده مرحلهی سقوطِ شرک باید قدم به قدم جلو برود تا این تولدِ توحیدی، شکوفایی خاص پیدا کند. اینجاست که امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند اینکه چهارده کنگره از قصر ظلم خراب شده است به نظر میآید که این کار در قرن چهاردهم از ظهور دین اسلام شروع میشود. به تعبیر ایشان به نظر میآید دین پیامبر صلی الله علیه و آله در چهاردهمین قرن، جای خود را باز میکند. شبکه تلویزیونی CNN میگوید که اسلام بعد از 14 قرن شاهد یک دوران شکوفایی است. باز خبرگزاری إنسای ایتالیایی میگوید: «اسلام نه فقط از صحنه بیرون نرفته بلکه در نقاط مختلف جهان از مرزهای جغرافیایی عبور کرده است و به یک نظام قانونمند و پرطرفدار برای زندگی در دوران بحرانزدهی کنونی تبدیل شده است»(1)
نظام سیاسی دنیا اقرار دارد که «رنسانس اسلامی تازه شروع شده است» البته ما با وجود ایمان به قواعد و سنن ثابت در عالم، نمیخواهیم به این سخنان تکیه کنیم، اگر توحید علوی را درست درک کنیم آن وقت میفهمیم معنی زندگی چیست، و در آن صورت میتوانیم حادثهها و صحنههایی که در طول زندگی روبهروی ما قرار میگیرند، درست تفسیر کنیم، در آن صورت است که از هیبت ظاهری حکومتهای گرفتار شرک، بازی نمیخوریم.
1) روزنامه جمهوری اسلامی، 15/10/72.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام میفرمایند آنچه در عالم پایدار است حضرت حق است و بنا نیست من و شما در این عالم پایدار باشیم تا جهت تثبیت خود فعالیت کنیم. گذشتگان هر چقدر جهت تثبیت خود تلاش کردند، موفق نشدند. اگر فهمیدیم که جریانی متقن و محکم و با اقتداری مطلق به نام توحید در عالم جاری است(1)
و او در همهی صحنهها، همهی حجابها را کنار میزند تا در همهجا خود را تثبیت کند، دیگر در فکر تثبیت خود نخواهیم بود تا به سرنوشتی دچار شویم که عمالقه و فراعنه دچار شدند و هیچ بهرهای از ارتباط با خدا نصیب خود نکردند. زیرا حقیقت این است که در هر صحنهای بنا است حق تثبیت شود و اصلاً کلمهی «حق» یعنی تثبیت شده.
هرکس در زندگی دو کار میتواند بکند، یا اینکه وقتی او را در صحنه میآورند، مظهر تثبیت حق شود و خود را نفی کند و حق را بنمایاند، مثل کاری که حضرت سلیمان انجام دادند و یا حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» به نمایش گذاشتند، که با ایجاد انقلاب اسلامی مظهر نمایش حق شدند. و یا اینکه وقتی او را در صحنه میآورند به جای تثبیت حق، در فکر تثبیت خود باشد، که در آن صورت چنان در زیر فشار حاکمیت توحید مضمحل میشود که جز عبرت، نامی از او نخواهد ماند. خداوند در حدیث قدسی میفرماید:
1) عرفا این نوع حضور حق در عالم را «فیض منبسط» یا «حق مخلوقٌ به» میگویند که به اعتباری همان پیام آیهی «اَللهُ نورُالسّمواتِ و الأرْض» است.
«الْکِبْرِیَاءُ رِدَائِی وَ الْعَظَمَةُ إِزَارِی فَمَنْ نَازَعَنِی فِی وَاحِدٍ مِنْهُمَا أَلْقَیْتُهُ فِی النَّار»(1)کبریائی و بزرگی سزاوار من است و بس ، هرکس با من در یکی از این دو برابری کند او را در آتش میافکنم.
وقتی امام الموحدین علیه السلام میفرمایند: «أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ»؛ نظرها را متوجه حقیقت بزرگی مینمایند و به چگونگی حضور حق و نفی باطل در همهی صحنهها نظر دارند تا هرکس بفهمد در آینده جایگاه فعالیتهایش کجا است. اگر این مسئله درست روشن شود پیام هر جریان توحیدی به راحتی جای خود را در زندگی ما باز میکند، و میفهمیم شرط بیبهره نشدن از تلاشهایمان اتصال هر چه بیشتر به جریانهای توحیدی است. آنوقت است که میتوانیم ببینیم چگونه توحید، در جمال یک عالم شیعه به صحنهی تاریخِ معاصر پا گذاشت و آنچه که در تاریخ صدر اسلام باید ظهور میکرد و حجاب سقیفه مانع ظهور آن شد، در حال ظهور است. با نور تشیع و در آینهی ملت ایران خط توحیدِ نهایی در حال شکلگیری است. کسی که تولد پیامبر صلی الله علیه و آله را درست ببیند میتواند ببیند که آن تولد، ظهور توحیدی است که آرامآرام جای خود را در آیندهی تاریخ باز میکند.
سلمان فارسی«رضیاللَّهعنه» میگوید: در گوشهای از خندق مشغول کار بودم، و حضرت رسول هم در نزدیکی من تشریف داشتند، هنگامی که مشاهده کردند من در تلاش هستم، کلنگ را از من گرفتند، و شروع به کندن زمین کردند. در این هنگام که کلنگ را به زمین میزدند از ضربت
1) إرشاد القلوب إلی الصواب، ج 1، ص 191.
او برق جستن میکرد، عرض کردم: یا رسول الله! این چیست که من مشاهده میکنم؟ فرمود: برقی که از ضربت اول جستن کرد علامت این است که خداوند یَمَن را بر من خواهد گشود، برق دوم نشانه این است که بلاد شام و مغرب را فتح خواهم کرد، برق سوم نیز علامت فتح مشرق است.(1)
افراد ضعیفالایمان در همان لحظه گفتند هنوز ما درگیر چند عرب هستیم که ما را تهدید میکنند و به همین جهت در حال کندن خندق میباشیم، چون قدرت جنگیدن مستقیم با آنها را نداریم، نبیالله چه فرمایشی میفرمایند. اینها حضور توحید را در سیر تاریخ نمیدیدند، ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله میدیدند. خداوند به آدمی که متوجه حضور او باشد چنین بصیرتهایی میدهد. ظاهرش این است که چون نمیتوانیم با آنها جنگ کنیم خندق حفر میکنیم و آب در آن میاندازیم تا مانع پیشروی آنها شویم، ولی باطنش آن است که وقتی کلنگ به سنگ میخورد و یک جرقه میپرد میفرمایند: یمن سقوط کرد، دوباره با یک جرقهی دیگر حضرت میفرمایند: بلاد شام و مغرب هم سقوط کرد. اگر ما در دل فعالیتهایی که در صدد حاکمیت توحید هستیم، سقوط طاغوتیان را نبینیم
1) مَا رَوَاهُ سَلْمَانُ الْفَارِسِیُّ رَضِیَ اللَّهِ عَنْهُ قَالَ: ضَرَبْتُ فِی نَاحِیَةٍ مِنَ الْخَنْدَقِ فَعَطَفَ عَلَیَّ رَسُولُ اللَّهِ وَ هُوَ قَرِیبٌ مِنِّی فَلَمَّا رَآنِی أَضْرِبُ وَ رَأَی شِدَّةَ الْمَکَانِ عَلَیَّ نَزَلَ فَأَخَذَ الْمِعْوَلَ مِنْ یَدِی فَضَرَبَ بِهِ ضَرْبَةً فَلَمَعَتْ تَحْتَ الْمِعْوَلِ بَرْقَةٌ ثُمَّ ضَرَبَ ضَرْبَةً أُخْرَی فَلَمَعَتْ تَحْتَ الْمِعْوَلِ بَرْقَةٌ أُخْرَی ثُمَّ ضَرَبَ بِهِ الثَّالِثَةَ فَلَمَعَتْ بَرْقَةٌ أُخْرَی فَقُلْتُ یَا رَسُولَاللَّهِ بِأَبِی أَنْتَ وَ أُمِّی مَا هَذَا الَّذِی رَأَیْتُ فَقَالَ أَمَّا الْأُولَی فَإِنَّ اللَّهَ فَتَحَ عَلَیَّ بِهَا الْیَمَنَ وَ أَمَّا الثَّانِیَةُ فَإِنَّاللَّهَ فَتَحَ بِهَا عَلَیَّ الشَّامَ وَ الْمَغْرِبَ وَ أَمَّا الثَّالِثَةُ فَإِنَّ اللَّهَ فَتَحَ بِهَا عَلَیَّ الْمَشْرِقَ.(إعلام الوری بأعلام الهدی، ص90)
توحید را نمیشناسیم. اگر حضور گستردهی حق را در تمام طول تاریخ در صحنههایی که برای حاکمیت توحید به پا شده، ببینیم، دیگر آمریکا و اروپا و اسرائیل نمیبینیم، فقط حضور حق و اضمحلال کفر را میبینیم، همانطور که حضرت روحاللهخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» سقوط ابرقدرتها را در قرن چهاردهم هجری میبیند.
دو نوع زندگی بیشتر در این عالم نیست، یک نوع زندگی آن است که میفهمد همواره حق در صحنه است و به جای آن که خود را تثبیت کند، خود را به حق میسپارد و فانی در حق میشود که آن بندگی است. یک نوع زندگی هم آن است که نسبت به این امر در نادانی کامل بهسر میبرد و لذا حق را همه جایی نمیبیند و درنتیجه فرصتی را که برای بندگی حق به او میدهند ضایع میکند. در این فرصت بنا بود مثل امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که حق را به صحنه آورد و حق را تثبیت کرد و خودش را در حق فانی نمود عمل کنند ولی درصدد برمیآیند خود را تثبیت کنند و عملاً به جنگ پروردگار میروند و نابود میشوند. چنانچه خداوند در حدیث قدسی میفرماید: «فَمَنْ نَازَعَنِی فِی شَیْءٍ مِنْهُمَا قَصَمْتُه»؛(1)هرکس در کبریایی و عظمت به رقابت با من برخیزد پشت او را میشکنم. به ما گفتهاند:
جوی
دیدی کوزه اندر جوی ریز
آب
را از جوی کی باشد گریز
1) بحار الأنوار، ج 70، ص 192.
آب
کوزه چون در آب جو شود
محو
در وی گردد و او جو شود(1)
شما امروز حق را در جمال امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، بنیانگذار انقلاب اسلامی میبینید و چون حق تا قیام قیامت باقی است مسلّم اصل این انقلاب باقی است. هر کس سنت بقای انقلاب را نبیند، ناخودآگاه در مقابل آن میایستد و نابود میشود. خداوند فرصتهای توحیدیشدنِ انسانها را فراهم میکند تا آنها در جان خودشان حق را تثبیت کنند. بعضیها متأسفانه در چنین فرصتی قبیله و باند و پول خودشان را تثبیت میکنند، اینها در واقع قصهی مرگشان را میسرایند، اگر هم یک روز در قالب یاران انقلاب به صحنه آمدند، به جای فانیشدن در انقلاب، با رانتی که توانستند برای خود دست و پا کنند، پول و ثروتی به جیب زدند و حالا مقابل روح توحیدی انقلاب ایستادهاند و به خیال خودشان اجازه نمیدهند انقلاب جلو برود، اینها بیآینده میشوند و انقلاب جلو میرود. توحیدی بودن این انقلاب محرز است. اگر این انقلاب یک صدا داشته باشد و آن اینکه آمریکا هیچ غلطی نمیتواند، بکند، مسلّم این صدا صدای توحید ناب است، که هیمنهی شرک را به چیزی نمیگیرد و در نفی آن همت کرده است، این فرق میکند با آنچه کشور شوروی به عنوان رقیب آمریکا، در مقابل آمریکا انجام میداد. خودِ شوروی در همان شرکی بود که آمریکا در آن گرفتار است. صدای «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند»، درصدد است حجاب بین بندگان و خدا را رفع کند و ما باید ببینیم در این پیام جای ما کجا است. مگر نه این است که جز حق همه
1) مثنوی، دفتر سوم، ص 512.
هیچکارهاند و به اندازهی امیدِ ما به ابزارها، حق برای ما در حجاب میرود؟ پس اگر انسان بتواند جان خود را الهی کند، چون حق، همهکارهی هستی است، او هم در بستر بقای حق، از هرگونه اضمحلالی در امان میماند. سخن امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» که گفت «آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند» حکایت از آن دارد که راهی برای بشرِ این دوران گشوده شد و مردم میتوانند به کمک نوری که آن مردِ الهی جلو راهشان گشود زندگی توحیدی خود را ادامه دهند، وگرنه گرفتار شرک دوران میشوند و ناخواسته در معادلات جهانی، در اردوگاهی قرار میگیرند که آمریکا سرنوشت آنها را رقم میزند، اینها به بهانهی این که نباید دشمن تراشی کرد - که سخن حقی است- به اسم تنشزدایی سخن حقِّ خود را در مقابل کفر جهانی پس میگیرند.
یک نهضت و انقلاب توحیدی، مسلّم با مشرکان دوران روبهرو خواهد شد و به همان اندازه که بر نور توحیدی خود باقی بماند در نفی رقیبان خود موفق می شود، زیرا توحید یعنی بقاء، توحید، یعنی حق و چون انقلاب اسلامی، یک انقلاب توحیدی است، ذاتش بقاست و لذا نسبت به آن، دو نوع موضعگیری میتوان کرد، یا از طریق این انقلاب، تمرین بندگی و فنا پیشه کنیم و نابودی همهی چهرههای کفر را به تماشا بنشینیم، که فرمود: «کُلُّ شَیءٍ هالِک اِلاّ وَجْهُهُ»؛(1)هر چیزی جز وجه خداوند نابود شده است. این نوع موضعگیری؛ عالیترین نوعِ بهرهبردن از بستری است که انقلاب اسلامی گسترده است. یک نوع موضعگیری هم
1) سورهی قصص، آیهی 88.
آن است که بخواهیم در مقابل انقلاب، نام و مال خود را تثبیت کنیم. این انقلاب مثل سایر حرکتهای توحیدی چنین مقابلهای را به نابودی میکشاند و تجربهی تاریخی گواه چنین حقیقتی است، و حضرت مولیالموحدین علیه السلام تحت عنوان کجایند عمالقه و فراعنه متذکر چنین سنّتی هستند.
انقلاب اسلامی نشان داد چگونه آنهایی که برای خود قدرت و مُکنت قائل بودند و فکر میکردند حالا که در کسوت روحانیت هستند میتوانند مقابل انقلاب بایستند، در تقابل با نور توحیدی انقلاب هیچ و پوچ شدند، تا اینجا را دیدند که به ظاهر عدهای پشتیبان آنها هستند ولی قدرت حاکمیت همهجانبهی حق را ندیدند.
اگر از دید توحیدی و نقش توحیدی انقلاب، به این انقلاب نگاه کنیم، جایگاه حقیقی آن را شناختهایم و نسبت خود را با آن درست تعیین میکنیم. در این نگاه است که طرفداری ما از انقلاب، یک طرفداری واقعبینانه و الهی است و لذا نه جزء طرفداران نادان انقلاب خواهیم بود، و نه جزء دشمنان احمق، و در همین راستا دینداری مخالفان انقلاب نیز برایمان معنی میشود که چگونه در عین دینداری از دیدن نور توحید در دوران اخیر محرومند.
از خود باید بپرسید روح توحیدی انقلاب اسلامی بشریت دوران را به کجا میبرد؟ اگر انکشاف حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را در رابطه با
سقوط چهارده کنگره از کاخ ستم بپذیرید باید متوجه باشید از طریق این انقلاب، تازه ظهورِ توحید ناب محمدی صلی الله علیه و آله شروع شده است. تا حال اسلام در حجاب حاکمانِ جداشده از غدیر، ظهور توحیدی نداشته است، و فرزندان همان تفکر به عنوان حاکمان کشورهای اسلامی، با اسرائیل قرار میگذارند که حزبالله لبنان را نابود کنند و هزینهی آن را از پول نفت ملتهای مسلمان میدهند. ولی توحید انقلاب اسلامی که پرتو آن در حزبالله به نمایش در آمد به خوبی هیمنه شرک را نفی نمود، و این شروع مبارکی بود، و با توجه به همین قاعده است که حضرت روح الله«رضواناللهتعالیعلیه» میگوید: خداوند خواسته است که مستضعفین بر مستکبرین غلبه کنند.(1)
چون ایشان متوجه نقش روح توحیدی این انقلاب شدهاند، و لذا هرقدر هم بعضی از دولتها در نظام اسلامی بخواهند ما را به مستکبران نزدیک کنند، باز نور توحیدی انقلاب همه تلاشها را نفی میکند و خود را جلو میبرد.
وقتی جایگاه توحیدی انقلاب اسلامی را بشناسید، باید بدانید اگر خواستید وارد این انقلاب شوید، به اندازهای که منیت دارید، روح توحیدی انقلاب شما را پس میزند، حال چه مجتهد باشید، چه یک فرد سیاسی با سوابق مبارزاتی درخشان. ولی اگر زندگی دنیایی را یک فرصت برای هر چه بیشتر توحیدی شدن بدانید و مرگ از منظرتان لحظهای پنهان نشود و به ابدیت خود نظر داشته باشید، جایگاه این انقلاب را خواهید
1) صحیفه امام، ج7، ص115.
فهمید، و نه تنها زندگی سالم دنیایی، بلکه بسیاری از آرزوهای معنوی وسلوکی و روحانی که همه دنبالش هستند، برای شما واقع میشود.
حضرت مولیالموحدین علیه السلامدر خطبهی مذکور فرمودند: «اُوصِیکُمْ عِبَادَ اللَّهِ بِتَقْوَی اللَّهِ الَّذِی أَلْبَسَکُمُ الرِّیَاشَ وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمُ الْمَعَاشَ»؛ بندههای خدا! شما را توصیه میکنم به تقوای پروردگاری که پوشش شما را فراهم و امور زندگی شما را آماده نمود، پس خداوند امور دنیایی شما را به عهده گرفته، چرا شما دارید همین امور را دنبال میکنید؟ خیلی مصیبت بزرگی است، با اینکه بودنِ موقت، جنسِ بودنِ ما در این دنیا است، و لباس و غذا و مسکن لوازم آن است و خدا آنها را فراهم کرده و به عهده گرفته است، باز بشر سعی میکند همینها را برای خود تثبیت کند، با اینکه تثبیتشدنی نیستند.
در راستای عدم بقای زندگی زمینی میفرمایند:
«فَلَوْ أَنَّ أَحَداً یَجِدُ إِلَی الْبَقَاءِ سُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوْتِ سَبِیلًا لَکَانَ ذَلِکَ سُلَیْمَانَ بْنَ دَاوُدَ الَّذِی سُخِّرَ لَهُ مُلْکُ الْجِنِّ وَ الْإِنْسِ مَعَ النُّبُوَّةِ»؛ اگر بودن در زندگی زمینی امکان داشت و میشد که مرگ را دفع کرد، این برای حضرت سلیمان بن داود«علیهماالسلام» با آنهمه امکاناتی که خداوند در اختیار آن حضرت گذاشت - از قبیل در اختیارداشتن جنّ و انس همراه با نبوت و منزلت بزرگ- واقع میشد.
بودن صدام یک بودن غیر منطقی بود، چون بودن او با ظلم همراه بود ولی بودن حضرت سلیمان علیه السلام که همراه با ظلم نبود، ولی با اینهمه آن حضرت رزق خاصی داشت که خورد، و فرصتی داشت که به انتها رساند
و رفت. پس بودن در زمین چیز تثبیتشدنی نیست، اگر تثبیتشدنی بود و راهی بود برای اینکه تثبیت بشود، در اختیار حضرت سلیمان علیه السلام میگذاشتند. پس باید بدانیم بودن از آنِ خداست، با فنای خود به بقای خدا میتوان باقی شد، هرکس به اندازهای که به دریا وصل بشود از کوزهی خودخواهی نجات مییابد، و در وادی نفی خود، باقیبودن به بقای الهی را تمرین میکند. اگر تمام وجود انسان کوزهی خودخواهی شد، چون آن کوزه را زمین زدند، میشکند و زحمات انسان مضمحل میشود و فقط عذاب قیامت برایش میماند.
حضرت مولی الموحدین علیه السلام میفرمایند: ای آدمها چون توحید را نمیشناسید برای بودن و تثبیت خود در این دنیا جایی باز نمودهاید. حضرت سلیمان علیه السلام با آن همه امکاناتی که در اختیار داشت، موقتیبودن زندگی دنیایی را شناخت، در نتیجه در آن فرصتِ محدود به تمرین بندگی برای خدا مشغول شد. در اوج شرایطی آن چنانی، که هرکس در آن شرایط بود نمیتوانست از تثبیت آن شرایط برای خود بگذرد، او گذشت و لذا آنچه باید میخورد خورد، و آن مدتی که باید تمام میکرد، تمام کرد و به راحتی رفت. هنر او آن بود که شرایط تعالی خود را شناخت و از آن استفاده کرد، کاری که ما میتوانیم از طریق انقلاب اسلامی انجام دهیم و با این رویکرد معنی تمدن اسلامی را بنمایانیم.
حضرت در ادامه میفرمایند: «قِسِیُّ الْفَنَاءِ بِنِبَالِ الْمَوْتِ وَ أَصْبَحَتِ الدِّیَارُ مِنْهُ خَالِیَةً وَ الْمَسَاکِنُ مُعَطَّلَةً وَ وَرِثَهَا قَوْمٌ آخَرُونَ وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْقُرُونِ السَّالِفَةِ لَعِبْرَةً»؛ خداوند تیر را در چلّهی مرگ نهاد و به سوی
سلیمان رها کرد و شهر و خانه و مسکنها و قصر، همه از سلیمان خالی شدند، و مردمی دیگر آنها را به ارث بردند. حال نظر به زندگی گذشتگان و انتهای آن، برای شما عبرت است.
قرار همین است که باید سلیمان علیه السلام میرفت، هنر حضرت سلیمان علیه السلام آن بود که خوب رفت، نگفت من همه کارهام و خودم هر طور خواستم برای زندگی خودم برنامهریزی میکنم، متوجه بود او در این زندگی موقت هیچکاره است. حضرت روح الله خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» فرمودند: خدا خرمشهر را آزاد کرد. و فرمودند: من دست و بازوی رزمندگان را که جای بوسهی ملائکه است میبوسم. این یعنی توحید، این یعنی من در پیروزی خرمشهر کارهای نبودم. وقتی شما کارهای نباشید و خود را به نمایش نگذارید، حق در صحنه میآید، برای همین وقتی شما متوجه سیرهی امامان معصوم علیهم السلام میشوید به خدا منتقل میشوید، و این که رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «ذِکْرُ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ عِبَادَة»؛(1)به همان معنی است که با نظر به سیرهی علی علیه السلام راه نظر به پروردگار گشوده میشود و در همین راستا است که امام باقر علیه السلام میفرمایند. «أَیُّهَا النَّاسُ أَیْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَیْنَ یُرَادُ بِکُمْ بِنَا هَدَی اللَّهُ أَوَّلَکُمْ وَ بِنَا یَخْتِمُ آخِرَکُمْ فَإِنْ یَکُنْ لَکُمْ مُلْکٌ مُعَجَّلٌ فَإِنَّ لَنَا مُلْکاً مُؤَجَّلًا وَ لَیْسَ بَعْدَ مُلْکِنَا مُلْکٌ لِأَنَّا أَهْلُ الْعَاقِبَةِ یَقُولُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِین»؛(2)ای مردم! کجا میروید و شما را به کدام
جهت میبرند؟ خداوند اولِ شما را به دست ما هدایت نمود و به دست ما آخرِ شما را به انجام میرساند، اگر شما دولت زودگذر دارید، دولت پایدار از آن ما است. بعد از حاکمیت ما، حاکمیت دیگری که بیاید و حاکمیت ما را ساقط کند نخواهد بود، زیرا ما اهل عاقبت هستیم و خداوند فرمود: عاقبت کار از آن متقین است.
در راستای آیندهدار بودنِ توحید است که اگر کسی توحید را رها کرد هلاک میشود و بیآینده خواهد بود. یکی از جلوههای زلال توحید در عصر حاضر سیره و سنت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» است که در آینهی انقلاب اسلامی به نمایش گذارده شده است. در روایت از امام صادق علیه السلام داریم که رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند: «یَحْمِلُ هَذَا الدِّینَ فِی کُلِّ قَرْنٍ عُدُولٌ یَنْفُونَ عَنْهُ تَأْوِیلَ الْمُبْطِلِینَ وَ تَحْرِیفَ الْغَالِینَ وَ انْتِحَالَ الْجَاهِلِینَ کَمَا یَنْفِی الْکِیرُ خَبَثَ الْحَدِید»؛(1)
در هر قرنی عدولی هستند که این دین را حمل مینمایند و از آن هرگونه تأویل اهل باطل، و تحریفهای افراطی، و ادعاهای جاهلین را دور میگردانند. آن طور که کورهی آهنگران پلیدی و چرکی آهن را پاک میکند.
همهچیز گواه بر آن است که عدول این عصر حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» است که بانگ توحید را در راستای برگشت امت اسلام به توحید محمدی صلی الله علیه و آله بلند نمود، تا جامعهی اسلامی را از تأویل اهل باطل
1) بحار الأنوار، ج2، ص 93.
و تحریف افراطیون و ادعاهای جاهلانه برهاند و به اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله برگرداند، و لذا جدایی از این انقلاب، جدایی از توحید دوران است و فروافتادن در تأویل اهل باطل و یا تحریف افراطیون و یا ادعاهای جاهلانه.
چنانچه التفات فرمودید در این دنیا دو نوع زندگی می توان داشت، یکی اینکه خارج از زندگی توحیدی خودمان در صحنه باشیم، و دیگر اینکه خود را نبینیم و حرکات و سکنات و گفتارمان نمایش حق باشد، مثل عاشقی که از حرکات او می فهمید که دلش کجاست و بر اساس توجه به دلدارش زندگی می کند، مولوی در توصیف این نوع از زندگی که نمایش بندگی خدا است، می فرماید:
لطف
شاهنشاه جان بیوطن
چون
اثر کردست اندر کُلّ تن؟
لطفعقلخوشنهاد
خوشنسب
چون
همه تن را در آرد در ادب
عشق
شِنگ بیقرار بیسکون
چون
در آرد کُلّ تن را در جنون؟
این نوع زندگی طوری است که فرصتها را مهلتهایی می داند که خداوند در اختیار انسان قرار داده تا خدا را بنمایانیم، همان چیزی که رسول خدا صلی الله علیه و آلهنسبت به خود فرمود که: «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَأی الْحَقّ»؛(1)هرکس مرا ببیند خدا را دیده است، چون حضرت آینهی نمایش خدا شدهاند. عمّان سامانی در وصف علی علیه السلام میگوید:
به
پرده بود جمال جمیل عَزّ و جَل
علی
شد آینه خیر الکلام قَلّ و دَلّ
1) شرح دعای صباح، حاج ملا هادی سبزواری، ص 31.
شرط چنین زندگی رسیدن به این عقیده است که با تمام وجود تصمیم بگیریم با سخنان خدا و پیامبر صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام زندگی کنیم. رسول خدا صلی الله علیه و آله و امامان علیهم السلام خودشان فانی در حقاند و به همین جهت راههای ارتباط بندگان با خدایند، و در همین رابطه بعد از مدتی که با نظر به رسول خدا صلی الله علیه و آله و ائمه معصومین علیهم السلام زندگی کردید، معنی حجت الله بودنِ این ذوات مقدس روشن میشود و در آن صورت است که به خود میگویید اگر خدا اینها را در دنیا نیاورده بود ما چگونه میتوانستیم راهی به سوی پروردگارمان پیدا کنیم، شکر میکنید که خدایا توفیق دادی که از طریق امیرالمومنین علیه السلام تو را شناختم، خدایا غیر تو در صحنه نیست، خدایا! زندگیام را میخواهم با همین عقیده به پایان برسانم که تویی همهی حقیقت. در این حالت است که زمینهی حاکمیت مطلق الهی در همهی مناسبات شما فراهم خواهد شد و پوچیِ بیخدایی نیز برایتان ظاهر میشود، آن وقت انسان راحت میفهمد اگر در اردوگاه عمالقه و فراعنهی دوران برود مهر نابودی را بر همه زندگی خود زده است. چرا آمریکا هیچ غلطی نمیتواند بکند؟ چون او ارتباطی با هستی مطلق که همه کارهی عالم است ندارد، و انقلاب اسلامی بازگشت به ارتباط با هستی مطلق است که نه تنها توسط آمریکا هرگز تهدید به نابودی نخواهد شد، بلکه از آنجایی که از طریق ولی فقیه، مُهری از حقیقت هستی بر پیشانی دارد، عامل به بقاءکشاندن یاران خود نیز خواهد شد.
طرفداران انقلاب اسلامی به جهت رویکرد خاصی که نسبت به هستی واقعی دارند، از وَهمیات دوران مدرنیته آزاداند و به جای نقشپذیری از ظلمات دوران و نظرات و میلهای سرگردان مردم، از خدا و رسول او نقش میپذیرند، از خدا میگیرند و به خدا هم میدهند، چگونهبودن زندگی را از خدا میگیرند، و بندگیشان را به او نشان میدهند.
وقتی نگاهها به هستی مطلق افتاد بیپایه بودن هر جریانی که به خداوند متصل نیست ظاهر میشود، و بهراحتی میتوان فهمید که شاه رفتنی است. این همان سِرّی است که حضرت روح الله خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در اختیار داشت. وقتی توحید آمد، آن هایی که تا دیروز میگفتند جاوید شاه، میبینند کنگرهی قصرهای شاهنشاهی فرو میافتد و آتش شرک خاموش میشود. چون این سنت لایتغیر عالم است که: «وَقُلْ جَاء الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ کَانَ زَهُوقًا»؛(1)بگو حق همواره آمدنی است و هر روز چهرهای از خود را مینمایاند، و باطل همواره رفتنی است، زیرا که ذات باطل نابودی و عدم است. با همان مبنا حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میبینند صدام رفتنی است. رفتن مظاهر شرک، به معنی ظهور قهاریت توحید است، اما امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» نرفتنی است، زیرا او خودی برای خود تثبیت نکرده بود که رفتنی باشد، ظهور سنت پروردگار بود که از حرکات و سکنات او ظاهر میشد و مردم جهان را نیز به فنای در حکم
1) سورهی إسراء، آیهی 81.
پروردگار دعوت میکرد، و انقلاب اسلامی را بستر چنین فنایی قرار داد، لذا است که میبینید شهیدشدن به راحتی در این انقلاب معنی پیدا میکند.
هرکس به سوی توحیدی که انقلاب اسلامی مینمایاند ره نپیماید دانسته یا نادانسته دچار شرک دوران خود شده است. زیرا در حال حاضر هیچ راه دیگری برای زندگی توحیدی نمانده است. عمده آن است که ما زمینهی ظهور توحید را در این عصر بشناسیم تا به سرعت به طرف زندگی صحیح حرکت کنیم. شهدای ما زندگی توحیدی را در عالیترین شکل خود به بشرِ گرفتار ظلمات دوران نمایاندند، بنابراین هرگز نباید چشم از آنها برداریم که چشم از زندگی برداشتهایم و لذا حضرت مولیالموحدین علیه السلام در آخر خطبه 182 میفرمایند: «أَیْنَ عَمَّارٌ وَ أَیْنَ ابْنُ التَّیِّهَانِ وَ أَیْنَ ذُو الشَّهَادَتَیْنِ»؛ کجایند عمار و ابن تیهان و ذوالشهادتین، آن انسانهای بزرگی که نشان دادند راه توحیدی یعنی چه، تا حضرت از آن طریق چشمها و قلبها را متوجه راهی کنند که هر انسانی باید بپیماید. این بزرگان یارانی از رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند که زندگی توحیدی زمانه را شناختند و بر همان اساس بعد از رسول خدا صلی الله علیه و آله به دنبال امیرالمؤمنین علیه السلام آمدند تا در جبههی صفین در مقابل شرک دوران بایستند. در جنگ بدر در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله توحید را شناختند که به معنی نفی خود و حاکمیت حکم خدا است، و در جنگ صفین با تبیین و پشتیبانی جبهه توحید آن کردند که کردند و با شهادت خود در اوج فنا، به سیر خود ادامه دادند. ولی متأسفانه عدهای هم با آن که در جنگ بدر کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند
ولی نه برای هرچه بیشتر توحیدیشدن، لذا راه ادامهی توحید را گم کردند و در جنگ جمل و صفین در مقابل امیرالمؤمنین علیه السلام ایستادند.
در راستای ادامهی وفاداری به انقلاب اسلامی باید خط توحید زمانه شناخته شود، تا افراد بتوانند به انقلاب امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» راه پیدا کنند و گرفتار اردوگاه عمالقه و فراعنهی دوران نشوند. و این با نگاه به زندگی و مرگ مشرکان تاریخ به خوبی قابل تحلیل و شناخت است.
حضرت مولیالموحدین علیه السلام برای به سرِ عقلآوردن انسانها میفرمایند حالا که زندگی در روی زمین برای بشر تثبیت شده نیست پس اگر سلیمانوار زندگی نکنیم، عمالقهوار زندگی میکنیم، عمالقهای که با توانایی فوقالعاده، در طول تاریخ جهت تثبیت خود این همه انرژی صرف کردند و همهی زندگی را به آن تبدیل کرده بودند که در زمین بمانند. ولی شما میتوانید بر عکس عمالقه، با فنای در حق، به آنچه باید، برسید. شهدا؛ ماندن در زمین را نمیخواستند تثبیت کنند، میخواستند در فرصتی که در زندگی زمینی دارند، توحیدی شوند، چون خواستند خدا را در صحنهی زندگی بیاورند و لذا خوب رفتند، عدهای هم پیامبران را کشتند چون پیامبران علیهم السلام متذکر مرگ بودند، حضرت میفرمایند: «أَیْنَ أَصْحَابُ مَدَائِنِ الرَّسِّ الَّذِینَ قَتَلُوا النَّبِیِّینَ» کجایند اصحاب قوم رسّ که پیامبران را به قتل رساندند تا به زعم خود راحتتر در تثبیت خود بکوشند.
چنانچه دقت بفرمائید یکی از بدترین حالات دیکتاتورها مرگ است. دیکتاتورها از مرگ بدشان میآید چون این همه جنایت کردند تا بمانند و حالا مرگ با نمایش خود تمام نقشههای آنها را نقش بر آب میکند. پیرو تنفر آنها از مرگ، هر جریانی که آنها را متذکر مرگ کند نفی میکنند تا به زعم خود مرگ را بمیرانند و لذا به هر چیز مقدسی بدبیناند، چون احساس میکنند مقدسات مانع تثبیت آنها در زندگی زمینی است، فکر میکنند پیامبران آمدهاند شکوه و جلال آنها را برای خود تصاحب کنند غافل از این که آن شکوه و جلال رفتنی است و پیامبران متذکر عدم ثبات آنهایند، حرف آنها به پیامبران این است که:
طوطی
نقل و شکر بودیم ما
مرغ
مرگ اندیش گشتیم از شما (1)
با مرگاندیشی که پیامبران میآوردند همهی عیش دیکتاتورها بر هم خورد. در تاریخ هست که متوکّل عباسی حضرت جواد علیه السلام را در جلسهای که رقاصه ها بودند احضار کرد، به حضرت دستور داد که شراب بنوشد که حضرت علیه السلام سخت ابا کردند، سپس دستور داد شعر بخوانند، فرمودند مرا معاف کن، باز اصرار کرد، حضرت شروع کردند در رابطه با مرگ شعر خواندن که مسعودی در مروجالذهب میگوید بساط عیش خلیفه به هم ریخت، به رقاصهها دستور داد خارج شوند و شروع کرد به گریه.(2)
مرگ؛ اینچنین شکوه و جلال وَهمی را در مقابل انسان بیمقدار میکند و به
همین جهت جبّاران تا آنجا که ممکن است از مذکِّران مرگ گریزانند ولی با این همه آنها را از مرگ گریزی نیست، وگرنه امروز ما ناظر حضور عمالقه و فرعونیان بودیم. حضرت با توجه به عدم حضور آنها میفرمایند نمیتوان مرگ را میراند همانطور که عمالقه و فراعنه نتوانستند. عمالقهای که:
«وَ أَطْفَئُوا سُنَنَ الْمُرْسَلِینَ وَ أَحْیَوْا سُنَنَ الْجَبَّارِینَ أَیْنَ الَّذِینَ سَارُوا بِالْجُیُوشِ وَ هَزَمُوا بِالْأُلُوفِ وَ عَسْکَرُوا الْعَسَاکِرَ وَ مَدَّنُوا الْمَدَائِنَ»؛ لشکرها راه انداختند تا سنتهای پیامبران را خاموش کنند و سیرت جبّاران را زنده کنند. کجایند آنها که با سپاهیان گران حرکت کردند و هزاران دشمن را شکست دادند و لشکرها تأسیس کردند و شهرها به پا کردند؟
اگر به همهی جبّاران تاریخ از این زاویه نگاه کنید که برای تثبیت زندگی خود برنامهها ریختند، ولی چون جریان تثبیت در دنیا خلاف سنت الهی است، تمام انرژیهایشان نقش بر آب شد. جملهی «کجایند» که حضرت تکرار میفرمایند نقطهی شروع گشایشهای خوبی خواهد شد. این جمله حامل این پیام است که حضور اسم قهار خداوند همهی اینها را شُست و برد و من و شما هم از این قاعده استثنا نیستیم. اینها بد رفتند، اما انقلاب اسلامی آمده است تا بستر خوب رفتن انسان ها را همچون رفتن عمارها فراهم کند، ولی آنهایی که در صدداند از طریق انقلاب با انواع رانتها دنیای خود را آباد کنند و انقلاب اسلامی- این عالیترین شرایط برای الهیشدن- را مزرعهای برای تثبیت دنیای خود کردهاند، بدتر از
همه خواهند رفت، زیرا انقلاب اسلامی توحیدیتر از اینهاست که اجازه دهد آب خوش از گلوی این افراد پایین رود.
عرض شد وقتی حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند: شاه رفتنی است خبر از آن میدهد که توحیدی به صحنه آمده است که 2500 سال شاهنشاهی در مقابل آن هیچ مقاومتی نمیتواند بکند، آیا این توحید توان این را ندارد که چهار مگسی را که میخواهند در مقابل این تند باد توحیدی بایستند، مضمحل کند؟ آری اگر انقلاب اسلامی در حد انقلاب مشروطه بود امید ماندن شاه و درباریان و ملّیگراها، امیدی منطقی بود، چون روح توحیدی نابی که شما در حال حاضر شاهد آن هستید در آن صحنه ظهور نکرد. لذا در کنار انقلاب مشروطه خیلیها ماندند که ارزش ماندگاری نداشتند، انقلاب مشروطه آن چنان توحیدی نیست که از همهی جهات جریان مقابل خود را مضمحل کند. ولی در مورد انقلاب اسلامی امیدوار باشید یک روح بزرگ توحیدی به صحنه آمده است که نه تنها شاه را میبرد، حتماً آمریکا و اسرائیل را هم میبرد و جلوهای از آن وعدهی الهی است که خداوند میفرماید: «والعاقبة للمتقین»؛(1)یعنی انتهایی که بستر آرامش و پایداری است، از آن متقین است. انقلاب اسلامی از یک طرف توسط انسانهای متقی پدید آمده است، از طرف دیگر زمینهی متقیشدن انسانها را فراهم میکند تا تقوای انسانها به آن
1) سورهی هود. آیهی 49.
حدّی برسد که امکان ظهور متقی مطلق یعنی حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه فراهم گردد.
امیرالمؤمنین علیه السلام از یک طرف نظر به توحیدی دارند که عمالقه و فراعنه را نفی میکند و میفرمایند: «أَیْنَ الْعَمَالِقَةُ وَ أَبْنَاءُ الْعَمَالِقَةِ، أَیْنَ الْفَرَاعِنَةُ وَ أَبْنَاءُ الْفَرَاعِنَةِ» از طرف دیگر در ادامهی خطبه نظر به وعده الهی دارند که چگونه خداوند نور توحید را در حضرت «بقیةالله» به ظهور میرساند و سیر ظهور نور توحید و نفی ظلمات شرک در اوج خود قرار میگیرد، و چون انقلاب اسلامی از جنس همان توحیدی است که حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه آن را به کمال میرسانند هر چه جلوتر برود با رشد بیشتری خود را مینمایاند، دیگر آن طور نیست که بشود آن را نفی کرد، بلکه برعکس، موانع خود را بحمدالله به خوبی نفی میکند. حتی موانعی مثل طرفدارانی که تلاش دارند افکار خود را بر آن تحمیل کنند و آن را از نور توحیدی به سوی غربزدگی سوق دهند، چیزی که متأسفانه در انقلاب مشروطه اتفاق افتاد، و غربزدههای طرفدار انقلاب مشروطه، انقلاب را تحت اندیشهی خود دفن کردند و عامل شهادت شیخ فضل الله نوری شدند، تا با دفع او از جلوی راهشان رگههای توحیدی آن انقلاب را نفی کنند و حاصل کار آنها رضاخان و محمدرضاشاه شد.
در انقلاب مشروطه از ابتدا پذیرفته شد که شاه در صحنه باشد، پذیرش این موضوع، مانع ظهور نور توحید بقیةاللهی شد، در حالی که در انقلاب اسلامی نه تنها چنین موانعی وجود ندارد بلکه با تحقق ولایت فقیه و ایجاد بستری جهت ظهور حکم خدا و رسول و امام علیهم السلام، زمینه برای ظهور توحید
بقیةاللهی فراهم شده است و این است که عرض میکنم این انقلاب برای ماندن است و رشدکردن.
حضرت مولی الموحدین علیه السلام در ترسیم و توصیف حضرت بقیةالله عجل الله تعالی فرجه و شخصیت توحیدی آن حضرت در آخر خطبهی مورد بحث میفرمایند: «قَدْ لَبِسَ لِلْحِکْمَةِ جُنَّتَهَا وَ أَخَذَهَا بِجَمِیعِ أَدَبِهَا مِنَ الْإِقْبَالِ عَلَیْهَا وَ الْمَعْرِفَةِ بِهَا وَ التَّفَرُّغِ لَهَا فَهِیَ عِنْدَ نَفْسِهِ ضَالَّتُهُ الَّتِی یَطْلُبُهَا وَ حَاجَتُهُ الَّتِی یَسْأَلُ عَنْهَا»؛ او (مهدی عجل الله تعالی فرجه) سپر حکمت را پوشیده و آن را با شرایطش که عبارت است از ارزش نهادن و معرفت به حکمت و فارغ ساختن خود برای آن، آماده کرده است. در حالی که حکمت در نزد او گم شدهای است که به دنبال آن است و آرمانی است که آن را از خدا تقاضا میکند «فَهُوَ مُغْتَرِبٌ إِذَا اغْتَرَبَ الْإِسْلَامُ وَ ضَرَبَ بِعَسِیبِ ذَنَبِهِ وَ أَلْصَقَ الْأَرْضَ بِجِرَانِهِ بَقِیَّةٌ مِنْ بَقَایَا حُجَّتِهِ خَلِیفَةٌ مِنْ خَلَائِفِ أَنْبِیَائِهِ» او با غربت اسلام در غربت میرود، مانند شتر خسته که دُم بر زمین مینهد و بلندشدن و نشستن برایش مشکل شده باشد. او باقیماندهای از حجّتهای خدا است، جانشینی از جانشینان انبیاء.
میفرماید در غربت اسلام، نور توحیدیِ حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه نیز پنهان میشود و در آن شرایط ظلمات شرک میدانداری میکند و آن حضرت شرایطی برای ظهور نور توحیدی خود نمییابد و چون شتری است که نمیتواند فعّالانه عمل کند. اما بالأخره براساس سنت ظهور توحیدِ کامل با
پدیدآمدن شرایط مناسب ظهور خواهند کرد، زیرا او بقیةالله و جانشین پیامبران است و هرگز عدم شرایط ظهور در برههای از تاریخ - به جهت شرایط ظلمانی دوران- دلیل بر انصراف آن حضرت از ظهور نیست.
با توجه به چنین نگاهی است که عرض میکنم هر وقت شرایط توحیدی، به معنای ناب آن فراهم شد، دولت پایدارِ توحیدی، خود را مینمایاند و هر کس نسبت به معارف اسلامی اطلاعات مناسب داشته باشد، تصدیق میکند آن نوع از شرایط توحیدی که بتواند زمینهی توحید انسان کامل باشد، در انقلاب اسلامی ظهور کرده و در واقع انقلاب اسلامی صورت نازلهی همان توحیدی است که خلیفهی خدا مأمور است آن را به صورت کامل ظاهر نماید. خوشا به حال شهدایی که جایگاه تاریخی این انقلاب را شناختند و در راستای وارد شدن در اردوگاه انقلاب اسلامی سر از پا نشناختند، خدایا شایستگی سربازی این انقلاب را به ما نیز عطا بفرما.
«والسلام علیکم و رحمةالله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
همهی همّت و تلاش اهل البیت علیهم السلام این است که ما شیعیان را طوری تربیت کنند که در ظاهرِ حوادث متوقف نشویم و متوجه باشیم که همواره هر دستوری و حرکتی که از طرف خداوند صادر و یا واقع میشود، دارای باطنی قدسی است، با توجه به این امر به انقلاب اسلامی و شخصیت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» نظر میکنیم تا روشن شود انقلابی که به رهبری ایشان واقع شد عمیقتر از یک حادثهی تاریخی است که به طور عادی پیش میآید. عرض بنده این است که:
«گشودن جبههی توحید در ظلمات دوران آخرالزمان کار انسانهایی است که با توجه به آسمانِ غیب، زمین را و حوادث زمین را مینگرند و تحلیل میکنند.»
حتماً میدانید که در آن شرایط که حضرت آیتالله بروجردی«رحمةالله علیه» رحلت کردند و با توجه به این که ایشان مرجع تقلید همهی شیعیان جهان بودند، یک مرتبه یک نوع سردرگمی جهان تشیع را فرا گرفت و به ظاهر عالَم تشیع با خلأ رهبری مواجه شد. در چنین شرایطی عدهای خوشحال و عدهای نگران شدند. زیرا عموماً در هر جامعهای سه گروه زندگی میکنند یک گروه که معتقدند بهتر است مذهب در صحنهی امور باشد ولی
اینطور نیستند که زندگیشان را به مذهب گره بزنند. گروه دیگر، گروهیاند که مذهبی میباشند اما تاریخساز نیستند، به طوریکه اگر بستر امور براساس آموزههای اسلامی باشد بسیار خوشحال میشود، زیرا طوری زندگی را برای خود تعریف کردهاند که با حاکمیت مذهب بهتر میتوانند زندگی کنند ولی حاضر نیستند زندگی و آسایش خود را بر سر حاکمیت اسلام بگذارند. این نوع افراد در عین آنکه میتوانند یاران صادقی برای نظام اسلامی باشند ولی تاریخساز نیستند. ولی در یک فضای دینی، در ادامه ی تاریخِ دینی نقشآفرینی میکنند. اکثر هنرمندان و نویسندگان مسلمان عموماً در این جایگاه قرار میگیرند. اما گروه سومی نیز هستند که اینها تاریخسازند و البته همیشه تعدادشان قلیل بوده ولی با اینهمه تاریخ را به حرکت درآورده و جهت دادهاند و تاریخ را براساس عقاید الهی جلو بردهاند و نگذاشتهاند جوامع در مسیر کمالشان متوقف شوند.
در زمانی که وجود مقدس پیامبر صلی الله علیه و آله رحلت فرمودند، یکمرتبه جامعهی اسلامی با شرایطی روبهرو شد که انتظار آن را نداشت عدهای با تشکیل سقیفه خلیفه تعیین کنند.(1)
تصور عمومی آن بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله
1) بلاذری در انساب الاشراف (ج2،ص183) می گوید:سلمان از این که علی ع زنده است و مذدم از او بهره نمی جویند، تأسف می خورد و می گفت: به خدا سوگند پس از او هیچ کس شما را از اسرار پیامبرتان آگاه نخواهد کرد. یا یعقوبی از قول ابوذر می نویسد:« اگر ولایت و وراثت را در اهل بیت پیامبرتان می نهادید از همه نعمت ها از هر سوی بهره مند می شدید.(تاریخ یعقوبی،ج2،ص271)
تکلیف جامعه را در غدیر معلوم کردهاند و کار به روال عادی خود جلو میرود. اکثر مردم به خصوص انصار که افراد مبارز و متدینی بودند و در کنار رسول خدا صلی الله علیه و آله با کفار جنگیدند و زندگی کردند، در آن شرایط اینقدر هوشیار نبودند که بتوانند جهتی را که سقیفه با آن برنامهریزی دقیق و حساب شده به وجود آورد عوض کنند. یکمرتبه ملاحظه میفرمائید حضرت فاطمه زهرا علیها السلام یک تنه میآیند و روبهروی جریانی که برنامه ریخته است بعد از پیامبر حاکمیت جامعهی اسلامی را بهدست گیرد، میایستند و عملاً با اقدامی که ایشان انجام دادند جهان اسلام از خطر بزرگی رهایی یافت که زمان بررسی آن به فرصت ئیگری نیاز دارد.(1)
خواستم به عنوان نمونه شاهدی در راستای تاریخسازی آورده باشم و در همین رابطه است که حضرت امام عسکری علیه السلام میفرمایند: «نَحْنُ حُجَجُاللهِ عَلی خَلْقِهِ وَ جَدَّتُنا فاطِمَةُ حُجَّةٌ عَلَیْنا»؛(2)ما(امامان) حجّتهای خدا بر مردم هستیم - تا راه را از بیراهه نشان دهیم- و جَدّهی ما فاطمه، حجّت خدا بر ما است.
وقتی موضوع تاریخسازی حضرت زهرا علیها السلام را درست بررسی بفرمائید روشن میشود اگر حضرت فاطمه زهرا علیها السلام آن بنبستی را که در صدر اسلام درست شد با موضعگیری خود در مقابل خلیفهی اول، نشکسته
بودند، نه امام باقر علیه السلام امکان بنیانگذاری مکتب خود را پیدا میکردند نه امام صادق علیه السلام میتوانستند کار را ادامه دهند و نه امام زمان عجل الله تعالی فرجه نقش خود را در آیندهی تاریخ میتوانند بهخوبی اداء کنند. به همین جهت حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه در ابتدای قیام خود میفرمایند: «وَ فِی اِبْنَةِ رَسُولِاللهِ لی اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ»(1)اسوه و راهنمای من در این نهضت، دختر رسولخدا است. و این سخن نشان میدهد نظامنامهی حکومت جهانی مهدی عجل الله تعالی فرجه مبتنی بر سیرهی فاطمه علیها السلام است.
حضرت فاطمه زهرا علیها السلام جبههای را باز گشودند که در دل آن جبهه جریان امامت توانست شکل بگیرد و امروز شما در راستای ادامهی آن خطشکنی، شیعه را مییابید که در حال تغییردادن معادلات جهان استکبار است. به همین جهت است که ائمه علیهم السلام جایگاه خاصی برای حضرت زهرا علیها السلام قائلاند، زیرا در بستری که حضرت زهرا علیها السلام ایجاد کردند بقیهی ائمه علیهم السلام توانستند کارهای مهم خود را انجام دهند.
موضوع تاریخسازی انقلاب اسلامی مهمترین نقشی است که انقلاب اسلامی در تاریخ معاصر داشته و دارد و در همین راستا همهی بزرگانی که از انقلاب سخن میگویند، از جمله مقام معظم رهبری«حفظهاللهتعالی» تأکید دارند که انقلاب اسلامی را در کلیّت آن و در جایگاه تاریخی که دارد، نگاه کنید. چون انقلاب اسلامی یک جایگاه تاریخی خاصی دارد که
1) بحارالانوار، ج53، ص 180.
شناخت شخصیت اصلی آن در گرو شناخت آن جایگاه است، اگر این جایگاه را عزیزان درست بشناسند از متن حادثهها جلوتر خواهند بود.
عرض شد؛ شرایطی بهوجود آمده بود که در عین این که آیت الله بروجردی مرجع شیعیان جهان بودند و سابقه هم نداشت که یک مرجع به این وسعت مقلد داشته باشد، تازه خود ایشان هم معتقد بودند برایشان واجب است که قدرتشان را به عنوان یک مرجع تقلید حفظ کنند، ولی با اینهمه و با آن شکوه و هیبتِ آیتالله بروجردی که محمدرضا شاه در ابتدای کارش میآمد خدمت ایشان و گزارش کارها را میداد و دستور میگرفت، در فضایی که فرهنگ مدرنیته ایجاد نمود و نظام شاهنشاهی هم به آن دامن میزد، شرایط طوری تغییر کرد که مسیر کشور از دست فقاهت و مرجعیت در آمد و دیگر اسلام نمیتوانست در امور فرهنگی و اقتصادی نقشآفرینی کند. زیرا تاریخ جدیدی را فرهنگ مدرنیته با خود به همراه آورده بود که امکان حفظ اسلام در آن شرایط با روشهای قبلی ممکن نبود. دویست سال پیش اگر خانمی رعایت حجاب را نمیکرد کافی بود به او تذکر بدهید که مواظب باش موهایت را نامحرم نبیند، به همین راحتی مسئله حل میشد، چون هم آن خانم میفهمید این تذکر یعنی چه و هم شرایط طوری بود که با این تذکر مشکل رفع میشد، ولی وقتی شرایط تاریخی عوض شود و عقل جدیدی به صحنه آید مسائل را باید در شرایط جدید مورد بررسی قرار داد و راهکار مناسب آن را با عقلی که مربوط به آن زمان است جلو برد. با تغییر روح حاکم بر زمانه نمیتوان با آن عقلی که سالهای گذشته زندگی را سر و سامان میدادیم و
دینداری میکردیم، زندگی را ادامه دهیم و دینداری کنیم و اگر این را نفهمیده بودیم و حضرت امام خمینی«رضواناللهعلیه» متوجه این امر نشده بودند آنچنان در بن بست تاریخی قرار میگرفتیم که امروز نه از انقلاب اسلامی خبری بود و نه از اسلامِ تأثیرگذار. هرگز ممکن نبود اسلام را در کنار فرهنگ مدرنیته که ذهنها را به خود مشغول کرده بود نگه داشت. به عقلی باید رجوع میکردیم که به ما میفهماند کجا هستیم و مسائل جدید ما چیست و چگونه باید آن مسائل را حل کرد و با رجوع مردم به امام خمینی«رضواناللهعلیه» راهی به سوی چنین عملی گشوده شد. هر چند در ابتدای راه با ابهامات زیادی روبهرو بودیم ولی مهم آن بود که راه گشوده شد و ملتِ مسلمان در آن قدم گذاشت و راه خود را در تاریخ جدید پیدا کرد.
هیچ راهِ تاریخی در ابتدای امر طی شده نیست ولی رسیدن به بصیرتی که باید در شرایط جدید راه تاریخی خود را بگشائیم و ماوراء فرهنگ مدرنیته، به مقصدی بالاتر بیندیشیم، هنری بود که با امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» پیش آمد و با بصیرت ایشان افق تاریخی ما گشوده شد و از این به بعد مائیم که باید در افق جدید تکلیف خود را با فرهنگ مدرنیته تعیین کنیم، نه این که فرهنگ مدرنیته همچون چند صد سال گذشته تکلیف ما را تعیین کند.
هیچکس باور نمیکرد با پانزده خرداد سال 1342 تاریخ جهان اسلام در ظلمات مدرنیته از بن بست خارج شود و افق آیندهی آن گشوده شود،
زیرا در دنیای شتابزدهی نگاههای غربزده، حرکتهای با تأنّیِ امور فرهنگی درست دیده نمیشود، همچنان که امروز روشنفکران غربزده نمیتوانند آینده تاریخ انقلاب اسلامی را بشناسند و لذا خود را تسلیم فرهنگ غالب، یعنی فرهنگ غربی میکنند. رسیدن به این بصیرت که در بستر تاریخ جدید که با انقلاب اسلامی ظاهر شد به مرور مشکلات و معضلات جهان اسلام حل میشود و اهداف مقدس جامعه اسلامی یکی بعد از دیگری جای خود را مییابد، اولین قدمِ خودآگاهی است که باید بدان دست یافت. در حال حاضر که هنوز فرهنگ غالب، فرهنگ غرب است مادران مسلمان واقعاً نمیدانند در مقابل بیحجابی دخترانشان چهکار کنند، لذا ملاحظه میکنید مادر دارای حجاب کامل است ولی دخترش آن طور نیست. این مادر بین چند کار مانده است، یکی اینکه دائماً با دخترش مشاجره داشته باشد، یا اینکه کار دخترش را تأیید کند که این کار با عقیدهاش نمیسازد، یا اینکه مجبور میشود با بی حجابی دخترش کنار آید، مثل کنارآمدن گرگ و میش. آیا راه همین است، یا باید تاریخی را در مقابل تاریخ و عقل غربی به میان آورد که جایگاه بیحجابی روشن شود و مردم متوجه شوند زندگی غربی مربوط به عقل ما و تاریخ ما نیست و ما را از هویت اسلامی که راز ماندگاری ما است بیرون میاندازد؟ اگر کسی تاریخ را نشناسد و جایگاه پدیدهها را در آن تشخیص ندهد فکر میکند زندگی تا اَبد همان طور است که فرهنگ غربی برای ملت ها تعیین میکند.
اگر احساس میکنید دیگر آن نوع امر به معروف که 300 سال پیش داشتید و نتیجه میگرفتید، امروز نتیجه ندارد. باید بدانید وقت آن است که تاریخ خود را تغییر دهید تا عقلی مناسب امروز به میان آید که آن عقل بتواند احکام الهی را بشناسد و بشناساند،(1)
نه اینکه تسلیم عقل غربی شویم و اسلام را - به عنوان تنها دین فعّالِ دوران آخرالزمان- در ذیل فرهنگ غربی قرار دهیم. آری همانطور که سیصد سال پیش عقل مناسب آن زمان، اسلام را حفظ کرد و نگذاشت اسلام گرفتار بن بست شود. در شرایط جدید، عقلی مناسب این زمان نیاز است که بتوان اسلام را فهمید و فهماند و مسلّم این عقل نمیتواند عقل غربی باشد.
در سالهای 1335 به بعد که مصادف است با اواخر عمر آیتالله بروجردی، آنهایی که عمیقاً نسبت به وضع پیش آمده در جهان میاندیشیدند متوجه بودند خطر بزرگی جهان اسلام را تهدید میکند و باید کاری کرد، ولی راهی که تاریخ جدید جهان را بگشاید نمیشناختند(2)
بعضی از جوانان مسلمانِ نزدیک به فدائیان اسلام که بعداً اکثر فدائیان با
1) اینکه بزرگان میفرمایند با حکمت متعالیهی صدرالمتألهین«رضواناللهتعالیعلیه» میتوان تمدن شیعه را شکل داد به همین معنی است که با عقل صدرایی میتوان با حفظ هویت اسلامی، از عقل مدرنیته که احکام قدسی را برنمیتابد، گذشت.
2) در سالهای 1330 به بعد فعالیت بهائیان و یهودیان در دربار پهلوی قوت میگیرد و حاکمیت با سرعت بیشتری از اسلام فاصله میگیرد تا آنجایی که شاه مرجعیت را مقام غیر مسئول میداند که در امور نباید دخالت کند. در کتاب «انقلاب سفید» در مورد اصلاحات اراضی که بنا بود در زمان آیتالله بروجردی«رحمةالله علیه» اجرا شود و ایشان صراحتاً با آن مخالفت کردند مینویسد: « مداخلهی مقام غیر مسئولی که از ترقیات اجتماعی دنیا بیاطلاع بود، آن لایحهی اصلاحات ارضی را بهکلی بیمعنا و بیاثر کرد» (کتاب انقلاب سفید، ص 16).
شروع نهضت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» حزب مؤتلفه اسلامی را تشکیل دادند، میگفتند به عنوان یک فعالیت مهم مذهبی، شروع کردیم ضد مسیحیت فعالیت کنیم، کتابهایشان را پیدا میکردیم و جوابهایی در ردّ آنها مینوشتیم و منتشر مینمودیم، چون مبلغین مسیحی در شهرهای اسلامی به ضد اسلام تبلیغ میکردند. میگفتند با مطرحشدن مرجعیت حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» یک گونی از کتابهای آنها را برداشتیم و رفتیم خدمت ایشان که آقا چرا نشستهاید ببینید دارند چه کار میکنند؟ امام کتابها را نگاه کردند و گفتند اینها را دیدهام، دوتا از کتابها را هم شما ندارید و اسامی آن دو را ذکر کردند. فهمیدیم ما دچار توهم شدهایم و امام خیلی جلوتر از ما حرکت میکنند. بعد فرمودند: این کارها را جمع کنید، مسئله چیز دیگر است «اینکه مبارزه نیست و اینها شما را به خود مشغول نکنند، اینها پنجاه سال است در این مملکت کار میکنند، نتوانستهاند هیچ موحدی را مسیحی کنند، لاابالی کردهاند، ولی بیدین نکردهاند. این جریانات یک سرمنشأ دارد، اینها همه از فساد رژیم است، شما بروید دنبال آن، اینها وقتتان را میگیرد».(1)عملاً حضرت امام«رضواناللهتعالی علیه» در آن جلسه نگاه آنها را به نهضتی انداختند که نتیجه آن، انقلاب اسلامی شد و درنتیجه تاریخ ملت ما تغییر کرد و در بستری قرار گرفت که حالا به جای آن که ما در جای متهم بنشینیم و مسیحیت اشکال کند، قضیه برعکس شده است.
1) خاطرات احمد احمد، ص 69.
عنایت داشته باشید که فدائیان اسلام و سایر جوانان مسلمان در آن زمان هنوز با عقلی به دنبال رفع مشکلاتاند که فرهنگ مدرنیته میتواند آن را کنار بزند و حتی متهم به خرابکاری کند. عقلی که در ترور احمد کسروی در سال 1324 جواب داد و روح امید را به مسلمانان برگرداند، ولی در ترور حسنعلی منصور در سال 1343 جواب نداد.
حضرت امام«رضواناللهتعالیعلیه» در آن شرایطِ خاص افقی را گشودند و عقل و تفکری را بهصحنه آوردند که در آن افق، امکان فکرکردن نسبت به دشمن اسلام یعنی فرهنگ مدرنیته فراهم گشت و راهی پیدا شد که ملت از سر گردانی بیرون آمد و اگر ماوراء تفکر آن زمان، عقل و تفکری جدید به صحنه نمیآمد کار نیروهای مذهبی یا باید مثل فدائیان اسلام به ترور حاکمان ظالم بینجامد بدون آنکه روح حاکم بر جامعه تغییر کند و یا بروند در این شهر و آن شهر تبلیغ کنند که مسیحیت اشکال دارد و اسلام از آن اشکالات مبرا است.(1)
در آن صورت هدایتِ کشتی جامعه در
1) فدائیان اسلام برنامهی مفصل خود را در کتابی به صورت یک قانون اساسی در سال 1329 ارائه دادند که تحت عنوان «اعلامیهی فدائیان اسلام» و به صورت گسترده چاپ شد و محور آن این بود که اسلام باید زنده شود و حکومت کند، و مرتباً از اعلی حضرت علیبنابیطالب علیه السلام و اعلی حضرت امام زمان عجل الله تعالی فرجه یاد میکنند ولی هیچ نامی از مرجعیت و ولایت فقیه در آن مطرح نیست (به کتاب «جریانها و سازمانهای مذهبی- سیاسی ایران» از رسول جعفریان، صفحهی 187 مراجعه فرمایید). به نظر میرسد فدائیان اسلام نیز متوجه شده بودند نیاز است که با عقلی دیگر کارها را جلو ببرند و لذا از طرحی که حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» برای برونرفت از آن وضع پیشنهاد کردند بهخوبی استقبال نمودند و عملاً تحت عنوان حزب مؤتلفهی اسلامی اهداف حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» را دنبال میکردند.
دست پادشاهی بود که جامعه را به طرف کفر سیر میداد و همواره فرهنگ مدرنیته بود که تکلیف ما را تعیین میکرد، حتی در حدّی که آنها به ما اجازه میدادند ما میتوانستیم بر ضد مسیحیت تبلیغ کنیم.
اینکه جامعهای بتواند بفهمد کجای تاریخ است و چطور باید افق آینده خود را بگشاید، از حساسترین کارها است و پس از گشودن راه است که شور و حرکت در مردم شروع میشود و کارها نتیجهبخش میگردد، در حال حاضر هم اگر مؤمنین که نگران انحرافهای موجود هستند، در امر به معروف گفتمانی مناسب پیدا کنند که بتوان عمق مسئله را بهدرستی روشن نمود، نود درصد انرژیهایشان را تا حصول نتیجه بهکار میگیرند، چیزی که در دفاع هشت ساله مشاهده کردید.
به جهت غلبه فرهنگ مدرنیته هنوز مردم نمیدانند این سدّ را باید چطوری بشکنند و با چه عقلی باید با عقل غربی مقابله کرد. این موضوع را باید در مباحث غربشناسی دنبال کرد تا جامعه متوجه ضعفهای عقل ضد قدسی فرهنگ مدرنیته بشود تا بهجای رجوع به آن، عزم عبور از آن در روح و روان جامعه شکل بگیرد و انقلاب اسلامی بستر چنین کاری را بهخوبی فراهم کرده است.(1)
1) در موضوع غربشناسی و چگونگی روح ضد قدسی آن میتوانید به کتابهای «مدرنیته و توهّم» و «گزینش تکنولوژی از دریچهی بینش توحیدی» و «علل تزلزل تمدن غرب» از همین مؤلف رجوع فرمایید.
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» شخصیتی بودند که از سال 1330 به بعد خوب متوجه شدند اگر همان وضع ادامه پیدا کند و اسلام در دفاع خود و نقد غرب به عقلی مناسب مجهز نشود، مسائل جامعه از آن چه بود هم بدتر میگردد. هنر امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» با شاخصههای خاص خود، ورود به راهی بود که افق تاریخی ملت را در آن دوران مشخص نمود و راه برون رفت از بن بست تاریخی را نمایاند.
امام خمینی«رضواناللهعلیه» در اواخر عمر آیتالله بروجردی«رحمةاللهعلیه» متذکر این نکته بودند و بسیار تلاش کردند تا همان زمان ایشان را متقاعد کنند که اصلاحات را شروع کنند و تا حدّی هم موفق شدند ولی متأسفانه عدهای کارها را خنثی کردند و لذا در چند سال آخر عمر آیتالله بروجردی«رحمةاللهعلیه»، حضرت امامخمینی«رضوانالله تعالیعلیه» رابطهشان با ایشان به سردی گرائید، چون متوجه شده بودند که باید حوزهی علمیهای شکل گیرد که بشود از طریق آن از ظلمات دوران خارج شد. آیتالله بروجردی تا اینجا را موافق بودند ولی حس میکردند که ممکن است با تحول جدید کار از دست همه خارج شود و امور غیر قابل کنترل گردد، چیزی که امروزه هم عدهای تصور میکنند اگر ما با شدت بیشتری به غرب و نهادهای غربی پشت کنیم گرفتار بحرانی میشویم که نمیتوان آن را جمع کرد.
امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» بعد از اینکه مرجع تقلید شدند تصمیم گرفتند نظام شاهنشاهی را کنترل نمایند و نظام اسلامی را قوت بخشند. آری مقام مرجعیت حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» بستر خوبی بود برای اینکه آن اهداف
بهخوبی انجام شود، هرچند ایشان خیلی زودتر متوجه شده بودند باید برای نجات اسلام و مسلمین راهی خاص طرح کرد. این نکات را به این دلیل عرض میکنم که روشن شود خیلی زودتر از اینها امام نسبت به گشودن تاریخ جدید فکر کرده بودند. رابطهی امام«رضوانالله تعالیعلیه» با آیتالله کاشانی«رحمةاللهعلیه» نشان میدهد که در متن مسائل بودهاند و شرایط جدید جهان را بهخوبی میشناختند. در یکی از صحبتهایشان می فرمودند: من خودم در جلسهای که آیتالله کاشانی وارد شدند ولی به جهت تبلیغات مسمومِ روشنفکران ملیگرا، هیچکس به ایشان جا نداد که آقا بنشیند، حاضر بودم. این نشان میدهد که حضرت امام«رضواناللهتعالی علیه» در اوج فتنههای ملیگراها و دکتر مصدق و برخوردشان با روحانیت، در صحنه بودند. وقتی جبههی ملی در سال 1358 به لایحهی قصاص اشکال گرفت و بر ضد لایحهی قصاص تظاهرات کردند، فرمودند:
«من از آن ریشههایش میدانم، یک گروهی که با اسلام و روحانیتِ اسلام سر سخت مخالف بودند. از اولش هم مخالف بودند. اولش هم وقتی که مرحوم آیت اللَّه کاشانی دید که اینها خلاف دارند میکنند و صحبت کرد. اینها [این] کار را کردند [که] یک سگی را نزدیک مجلس عینک به آن زدند و اسمش را «آیت الله» گذاشتند! این در زمان آن بود که اینها فخر میکنند به وجود او. او هم مُسلِم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زدهاند و به اسم «آیت الله» توی خیابانها میگردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد. و طولی نکشید که سیلی را
خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام میزد. اینها تفالههای آن جمعیت هستند که حالا قصاص را، حکم ضروری اسلام را، «غیر انسانی» میخوانند.»(1)
امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» میفرمایند مصدق هم مسلم نبود. عرض بنده آن است که ملاحظه فرمائید چقدر خوب در زمان خودشان حضور تاریخی داشتهاند و لذا خوب فکر کردهاند و همهی جریانها را بررسی نمودهاند، روح جریانها را می شناسند و بر همان اساس میگویند مصدق مسلمان نیست. بعضیها که از روح تاریخی زمانه بیروناند میروند وصیتنامهی مصدق را میآورند تا ثابت کنند او مسلمان است، غافل از این که باید جهتگیری طرف را ببینی نه فردیت او را، و به رویکردهای کلی افراد نظر انداخت و براساس رویکردها قضاوتکردن، این نوع نظرانداختن به افراد و جریانها موجب بصیرت فوقالعاده میشود و بر همین اساس رسول خدا صلی الله علیه و آله میفرمایند: «وَ لَوْ أَنَّ عَبْداً عَبَدَ اللَّهَ بَیْنَ الصَّفَا وَ الْمَرْوَةِ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ ثُمَّ أَلْفَ عَامٍ حَتَّی یَصِیرَ کَالشَّنِّ الْبَالِی ثُمَّ لَمْ یُدْرِکْ مَحَبَّتَنَا أَکَبَّهُ اللَّهُ عَلَی مَنْخِرَیْهِ فِی النَّارِ»؛(2)اگر بندهای خدا را بین صفا و مروه سه هزار سال پرستش کند طوری که همچون مَشکی خالی شود، اما محبت ما اهلالبیت را درک ننماید، خداوند او را از صورت در آتش میاندازد. حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله در این روایت نگاهها را به جهتگیری کلی افراد میاندازند و نه به عبادات فردی. برای این که
بفهمیم کسی مسلمان است یا نه باید ببینیم افق تاریخی او به کدام سمت و سو است، وگرنه ممکن است در آداب فردی مسلمان باشد ولی در نظام سیاسی و اقتصادی یک سکولار تمام عیار باشد.
حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» افق ظلمات زمانه را از زاویهای نگاه میکردند که باید حاکمیت براساس برنامهای عمل کند که حدیث ثقلین متذکر آن است، یعنی برنامهی قرآن و عترت. عدهای هم به حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه» اشکال میگرفتند که چرا با شاه درگیر شده، میگفتند تنها شاهی که زیر این آسمان شیعه است، اوست. در نظر بگیرید حضرت امام چگونه باید از این فضاسازی بگذرد و حرف خود را بزند؟ چقدر باید مدارا کند تا آرام آرام افراد متوجه روح ظلمانی زمانه بشوند. اینجاست که آدم گاهی نمیتواند در ابتدا بفهمد که امام«رضواناللهتعالیعلیه» چه کار میخواهند بکنند، آنقدر باید مدارا کنند تا یکییکی مسائل برای افراد روشن شود و بتوانند با ایشان همراهی کنند. بنده باز جمله قبلی را تکرار میکنم، عنایت فرمائید:
«گشودن جبههی توحید در ظلمات دوران آخرالزمان کار انسانهایی است که از جایگاه نگاهِ به آسمانِ غیب، زمین را و حوادث زمین را مینگرند و تحلیل میکنند.»
گشودن جبههی توحید در ظلمات آخرالزمان نیاز به «فضیلت» و «حکمت» دارد و این دو را باید از طریق ارتباط با عالم غیب به دست آورد و در آن صورت مدیریتی که همراه با «فضیلت» و «حکمت» باشد، به
همهی ابعاد بشر جواب میدهد و امروز بشر نیاز دارد که بداند گمشدهی او «فضیلت» و «حکمت» است تا در بستر چنین فضائلی تلاشهایش به ثمر برسد.
در شخصیت حضرت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» به عنوان فقیهی کارآزموده به خوبی دو صفت «فضیلت» و «حکمت» قابل درک بود و بر همان اساس انقلاب اسلامی را مدیریت میفرمودند و توانستند روح زمانه را به نفع اسلام تغییر دهند. امروزه در دنیا مدیریتهای مختلفی مطرح است، یکی مدیریت اسلحهها که قبیلهای به پشتیبانی اسلحههایش بر کشوری غالب میشود و سپس به صورت موروثی آن را اداره می کند، مثل مدیریت موروثی که در کشور سعودی و ژاپن و یا انگلستان مطرح است. از دیگر مدیریتها، مدیریت اقتصادی است که محور ارزیابیها درآمد اقتصادی است و بقیهی ارزشها در ذیل آن معنی میشود. حال در این نوع مدیریت اگر نظام خانواده متلاشی شد و فضائل انسانی به پایینترین مرتبه سقوط کرد، کسی نگران نیست، چون درآمدِ بیشتر محور ارزشها است. از دیگر مدیریتها، مدیریت تکنیک است که محور کمال و پیشرفت جامعه در چنین مدیریتی دارابودن آخرین تکنیک است، چیزی که امروزه غرب بر همین اساس ارزشهای خود را بر جهان تحمیل کرده است و زندگی را در داشتن تکنیک برتر معنی میکند و هرکس به همان اندازه که صاحب تکنیک برتر است، در زندگی موفقتر است. به طوری که در چنین فضایی تکنیک دیگر یک وسیله برای زندگی نیست، بلکه یک فرهنگ و یک نوع مدیریت است و کار چنین مدیریتی به جایی
رسیده که امروز شما در غرب و کشورهای غربزده ملاحظه میفرمائید، به طوریکه بشر را با انواع بحرانها روبهرو کرده است.
در مقابل مدیریتهای ذکرشده، مدیریت «فضیلت» و «حکمت» مطرح است که حتماً چنین مدیریتی برای حفظ خود باید به آسمان معنویت ربط داشته باشد و باید برای تنظیم روابط و مناسبات انسانها از حکیم مطلق برنامه بگیرد. مدیریتی که گرایش مذهبی داشته باشد ولی «حکمت» و «فضیلت» نداشته باشد، نتیجهی آن گروه طالبان میشود. طالبانیسم هم حرفش همین است که ما باید حکم خدا را در مناسبات جامعه حاکم کنیم اما در کنار این گرایش، از فضیلت و حکمت محروم است. حضرت امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» به عنوان فقیهی همهجانبهنگر بر مبنای فرهنگ اهل البیت علیهم السلام، «فضیلت» و «حکمت» را به صحنه آوردند.
مدیریت حضرت امامخمینی«رضواناللهتعالی علیه» از آن جهت یک مدیریت فوقالعاده بود که با شناخت روح زمانه تصمیم میگیرند. «دموکراسی» و مردمسالاری را با طرح شورای نگهبان، در بستری قرار دهند که میتوان نام «مردمسالاری دینی» بر آن نهاد و کار را در بستری انداخت تا از آفات دموکراسی غربی، که عبارت است از حاکمیت امیال سرگردان، مصون بماند. زیرا دموکراسی در بستر خود، به اسم حاکمیت آراء مردم، حاکمیت میلهای مردم را به صحنه میآورد و این در حالی است که اگر جامعهای براساس امیالش عمل کند در مسیر هلاکت و فساد قرار میگیرد. و خداوند در این رابطه میفرماید: «...بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَأَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ
کَارِهُونَ، وَلَوِ اتَّبَعَ الْحَقُّ أَهْوَاءهُمْ لَفَسَدَتِ السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ وَمَن فِیهِنَّ»(1)با اینکه پیامبر خدا به حق به طرف آنها آمد، اکثرشان نسبت به پذیرش حق کراهت داشتند، و اگر خداوند از میلهای آنها پیروی کرده بود آسمانها و زمین و هرآنچه در بین آنها بود فاسد میگشت. حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» با طرح شورای نگهبان، دموکراسی و مردمسالاری را آسمانی میکنند تا پیروی از میلها تبدیل به پیروی از فطرتها شود، همان چیزی که دین متذکر آن است و در نتیجه جهت سِفْلی انسان به جهت عِلْوی او تبدیل میشود.
ارزش حاکمیت «فضیلت» و «حکمت» اینجاست که انسانها را از صحنه بیرون نمیکند بلکه ابعاد متعالی آنها را رشد میدهد تا خودشان به طور طبیعی طالب جنبه کمال معنوی خود باشند. اگر برنامه خالق انسانها بر آنها حاکم باشد، از آنجایی که خداوند تمام ابعاد انسان را میشناسد، جامعهای به وجود میآید که تمام ابعاد انسان رشد میکند و هرکس در آن نوع از تعالی که باید باشد، قرار میگیرد. اما اگر عقل جزئیِ انسانها بر جامعه حاکم شد انواع افراطها و تفریطها است که گریبان فرد و جامعه را میگیرد. زیرا عقل بنده و امثال بنده اگر بعضی از چیزها را بفهمد هزاران چیز را نمیفهمد، در حالی که در مدیریت معنوی، مسئله فرق میکند. نمونهاش اینکه ملاحظه میکنید چگونه نفس ناطقهی انسان به عنوان
1) سورهی مؤمنون، آیات 70 و 71.
موجودی معنوی بر «تنِ» انسان حاکم است. نفس ناطقهی شما جنبهی غیبِ شما است و بر «تن» شما حاکم است، به همین جهت الان بدون اینکه متوجه باشید ضربان قلبتان را ایجاد و کنترل میکند. وقتی مُردیم دیگر قلبمان نمیزند، چون با مُردن، نفس ناطقه از بدن منصرف میشود. در حرکت خون در اعضاء بدن و این که چه اندازه خون باید به نوک انگشتها برسد و یا معده چه اندازه نیاز به خون دارد، خلاصه تمامِ ابعادِ نیازِ بدنِ شما از ریزترین تا اساسیترینش را نفس ناطقه با یک نوع کنترل دقیق دارد مدیریت میکند. چون بدن از طریق نفس ناطقهای که جنبهی معنوی شما است مدیریت میشود، این نوع مدیریت، بحران نمیآورد. اما اگر فکر کنیم عقل بشر و نظر کارشناسان برای ادارهی امور جامعه کافی است همین است که امروز در دنیا میبینید و ملاحظه میکنید چگونه نظرات این به اصطلاح کارشناسان اینهمه با یکدیگر در تضاد است. اشکال به کارشناسان نیست، اشکال در این است که عقل جزئی بشر در جایی نشسته است که وَحی باید بنشیند. اگر از مدیریت الهی خارج شدیم و در نتیجه مدیریتها بیرون از «فضیلت» و «حکمت» بر جامعه اِعمال شد، همین است که میبینید. سرنوشت جامعه در دست عقل جزئیِ کارشناسان قرار میگیرد که در بسیاری از موارد ضد همدیگر نظر میدهند، اسمش هم هست نظرات کارشناسیشده، بدون آنکه جایگاه انسان را در عالم بشناسند و بر آن اساس نظر دهند.
نگاه سکولار به عالم و آدم نتیجهاش جز این نیست که امروز ما در فرهنگ غربی با آن روبهروئیم. چه بسیار کارشناسانی که از نظر فردی
انسانهای مسلمانی هستند ولی بدون آنکه خودشان متوجه باشند نگاه کارشناسیشان سکولار است و لذا خود آنها هم نمیدانند دارند چه کار میکنند.
بحرانها از آن جایی بهوجود میآید که رابطهی زمین از آسمان معنویت منقطع شود و ریشهی بحران غرب نیز جز این نیست. هیچ اندیشمندی در غرب نیست که منکر بحرانی باشد که تاریخ غرب را فراگرفته است، بحرانی که غیر قابل پیشبینی بود و اکنون غیر قابل ادامه است، ولی به جهت روح ظلمانی فرهنگ مدرنیته عموماً ریشهی بحرانِ موجود را نمیشناسند تا راه صحیحی برای برون رفت از آن بیابند، لذا بحث «پست مدرن» را پیش کشیدند مبنی بر اینکه قواعد فرهنگ مدرنیته را اگر درستتر عمل کنیم بحرانِ پیشآمده از بین میرود و چون باز برنامهها به شکست انجامید، بحث «ترانسمدرن» را پیش کشیدند، به این معنی که باید از فرهنگ مدرنیسم عبور کرد ولی نه آنچنان عبوری که به «فضیلت» و «حکمت» منجر شود و مناسبات جامعه را به آسمان معنویت متصل کنند.
در حال حاضر هیچکس شک ندارد که مدیریتی که بعد از رنسانس بهوجود آمد در حال هلاککردن غرب است، منتها عدهای میگویند باید دوباره مدرنیته را بازخوانی بکنیم، چون معتقدند اشکال از آنجا پیدا شده که قواعد فرهنگ مدرنیته را درست اجرا نکردهاند اینها را «پستمدرن»
میگویند. عدهای دیگر میگویند باید مدرنیته را دفن کنیم، از این فرهنگ دیگر کاری بر نمیآید، معتقدند بعد از کلیسا در قرون وسطی، اشتباه کردند به این تمدن رجوع نمودند، اینها را «ترانسمدرن» میگویند. اینها معتقدند باید قرون وسطی را دوباره بازخوانی کنیم. البته معلوم است که در این رویکرد باز اشتباه تاریخی خود را تکرار میکنند، چون متوجه نیستند فقط با مدیریت امام معصوم و ولایت او جهان درست مدیریت میشود. بلی:
هر
آنکس نیاموخت زآموزگار
بیاموزد
از گردش روزگار
جهان بشری در حال حاضر مجبور است بیدار شود و حقایقی را که در محاسبات ریاضی نمیتوان شناخت وارد زندگی خود کند وگرنه در اوج قدرت مادی، کاملاً در انجام امورِ جامعه ناتوان است. ملاحظه کنید چگونه تمام کشورهای غربی با تمام مدیریت میخواهند اسرائیلی را که به وجود آوردهاند نگه دارند ولی نمیتوانند و در حمله به نوار غزه با عدهای قلیل که کمترین امکانات را جهت مقابله داشتند، درگیر شدند و نتوانستند بر آنها پیروز شوند، حاصل شصت سالهی فعالیت، برای سرپا نگه داشتن اسرائیل این است که شما امروز میبینید که در آخر با یک شکست فوقالعاده روبهرو شدند. شکست فوقالعاده از آن جهت که به اهدافی که میخواستند برسند و پیشبینی کرده بودند، نه تنها نرسیدند، بلکه درست عکس آن را نتیجه گرفتند. برای نشان دادن نابودی فرهنگ غرب شکست اسرائیل کافی است، چون اسرائیل یک کشور نیست، اسرائیل یعنی
نمونهای از مدیریت غرب و آینهی نمایش توانایی فرهنگ مدرنیته است در اِعمال آنچه برای آینده تاریخ جهان اراده کرده بودند.
در موضوع ایجاد اسرائیل در خاور میانه، با اینکه مسیحیان با یهودیان تضاد و خصومت تاریخی دارند، به توافق رسیدهاند، با اینهمه تلاش و اتحاد مجازی، اراده آنها محقق نشد چون فرهنگ مدرنیته نسبتِ خود با عالم غیب و معنویت را از بین برد و لذا همواره در ناکامی بهسر میبرد. قرآن به ما توصیه میکند به سرنوشت تمدنهایی که در گذشته هلاک شدند بنگرید و ببینید چگونه خداوند آنها را در هم کوبید.(1)
سپس در ادامه میفرماید: «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَی الَّذِینَ آمَنُوا وَأَنَّ الْکَافِرِینَ لَا مَوْلَی لَهُمْ»(2)این هلاکت و ناکامی به جهت آن بود که خداوند مولای مؤمنین بود و کافران مولایی نداشتند، با وَهمیات خود زندگی میکردند و نه با خدایی که حقیقت همهی هستی است و شرط بقای هرچیزی با اتصال با او امکان دارد.
آنچه انقلاب اسلامی را از فرهنگ مدرنیته به صورت مبنایی جدا کرده است و میتوان گفت شاخصهی اصلی آن به حساب میآید، توجه به حضور سنن غیبی در ظلمات آخرالزمان است. یعنی درست در فضایی که فرهنگ مدرنیته به همهی امکانات معنوی عالم پشت کرد و به واقع جهان
را در ظلمات برد، امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» نظرها را متوجه عوامل معنوی عالم نمودند و در عمل هم نقش آن عوامل را نشان دادند، از پیروزی انقلاب اسلامی بگیر که فرمودند: خدای مقلب القلوب، قلب مردم را متوجه انقلاب کرد، تا این که فرمودند: خرمشهر را خدا آزاد کرد. لذا جا دارد که عزیزان متوجه باشند اگر میخواهند جوانان را از ظلمات آخرالزمان نجات دهند باید توجه آنها را به انقلاب اسلامی و جایگاه تاریخی آن جلب کنند، در آن صورت مطمئن باشید آنها را از ظلمات و یأسها و بیبندوباریها نجات دادهاید.
اگر جوانان ما بشناسند چه واقعهای تحت عنوان انقلاب اسلامی در زیر این آسمان واقع شده است، نه دیگر تحت تأثیر تبلیغات غرب، منتظرند که روزی انقلاب اسلامی شکست بخورد و نه امیدی دارند که از طریقی غیر از انقلاب اسلامی امور جامعه سر و سامان بگیرد. اشکالاتی که در امور اجرائی هست، در زمان امیرالمؤمنین علیه السلام هم به شکل خاصِ مربوط به آن زمان وجود داشت. ولی آیا میشود ما جایگاه وجود مقدس امیرالمؤمنین علیه السلام را که تاریخ را دارد تغذیه میکند نادیده بگیریم؟
ابتدا جهت اصلاح امور باید ظلمات فرهنگ مدرنیته شناخته شود و عقل دیگری که با «فضیلت» و «حکمت» همراه است جای آن را بگیرد، سپس در چنین فضایی آرامآرام بستر رفع مشکلات فراهم میگردد، چون بسیاری از مشکلات ریشه در غربزدگی ملت دارد، ولی اگر از عقل غربی عبور نکنیم و ظلمات دوران شناخته نشود هیچ مشکلی از ملتها رفع نمیگردد. این ظلمات، ظلماتی نیست که با وصله و پینهکردن، مشکلاتش
را درست کرد زیرا اساس آنکه انقطاع از عالم قدس و معنویت است- مشکلآفرین است. مثل آن است که بخواهیم بدنی را که روح در آن نیست از گندیدن و متلاشیشدن حفظ کنیم. مگر میشود نظام اداری و کارمندان آن را بدون آنکه به نور انقلاب منور شوند با نصیحت و با دوربین مخفیگذاشتن اصلاح کرد؟ میبینید که در کشورهای غربی این کارها را کردند و هیچ نتیجهای نگرفتند و هر روز شاهد سوء استفاده های بزرگتر از قبل هستند. مشکل ما از آن جا پیدا شد که در دولتهای سازندگی و اصلاحات نگاهها از اصول انقلاب اسلامی منصرف شد و لذا فضیلت و حکمت که فقط با توجه به سنن الهی در جامعه نهادینه میشوند مورد غفلت قرار گرفت و آرامآرام از آنچه در ابتدای انقلاب و در فضای روحانی دفاع هشتساله بهدست آوردیم، فاصله گرفتیم و جامعه با بحرانهایی روبهرو شد که به هیچ وجه فروافتادن در آنها شأن انقلاب اسلامی نبود، دیگر بحث از عدالت و معنویت در میان نبود، ذهنها به پیشرفتهایی که از نوع پیشرفت غربی مشغول شد، در ادارات بحث حلال و حرام و نظر به شهادت و کربلا و امیرالمؤمنین علیه السلام جای خود را به اضافهکار و مسافرت به خارج از کشور و رفاه افراطی داد و عملاً مدیریت میانی کشور - بهعنوان مدیر نه بهعنوان شخص- از انقلاب و اهداف و ارزشهای آن جدا شد.(1)
وقتی در آن زمانها در جلسهی شورای استان
1) کارگزاران دولت های سازندگی و اصلاحات معتقد بودند برای بقای خود باید به نحوی در سازمان های بین المللی ادغام شویم تا توسعه پیدا کنیم تا آن جایی که در کتاب مبانی نظری برنامه چهارم که در سال 82 یعنی ریاست جمهوری آقای خاتمی نوشته شد پیشنهاد شده بود 20% از بودجه نظامی را تقلیل دهیم و عضو یک پیمان منطقه ای یا پیمان نظامی بین المللی شویم [که بیشتر منظور پیمان ناتو] (کتاب مبانی نظری برنامه چهارم، ص392) البته این کتاب سریعا جمع آوری و خمیر شد ولی نشان از آن می دهد که در درون انقلاب اسلامی که آمده است بر خلاف روح استکباری جهان مدرن ، مناسبات عدالت و معنویت را حاکم کند، چه نوع روحیه هایی رشد کردند.
شرکت کردم و آن را مقایسه کردم با جلسه شورای استان که در زمان جنگ تشکیل میشد، احساس کردم تنها چیزی که برای مدیران مطرح نیست، انقلاب و اهداف آن است، دیگر شما در نگاه آن فرماندار یا مدیران کل چیزی به نام عبور از ظلمات دوران و رجوع به حق از طریق انقلاب اسلامی نمییافتید، گویا چیزی به نام ظلمات آخرالزمان و برگشت به عالم قدس در این کشور واقع نشده و کارها بیشتر عبارت بود از برگشت به غرب، حال دولت بعدی که وارث چنین نظام اداری و دیوانسالاری شد یا باید به کارمندانی که میلهای افراطی را در خود رشد دادهاند باج بدهد و انقلاب و عدالت را زیر پا بگذارد، یا زیر بار آنها نرود و با انواع کارشکنیها روبهرو شود، میلهایی به میدان آمده که نهتنها تا پای شکست دولت بلکه تا پای شکست نظام اسلامی ایستادهاند و حاصل آن نوع نظامِ کارمندی و خانوادهی آنها کسانی شدند که به جای شعار «جمهوری اسلامی» شعار «جمهوری ایرانی» سر دادند.
شناخت وضع موجود اداری ما در حال حاضر کمک زیادی به ما میکند که متوجه باشیم جهت عبور از غرب با چه موانعی روبه رو هستیم.
یکی از مهمترین موانع، نظام اداری و دیوانسالاری موجود است که باید به درستی آن را شناخت و نسبت به آن تصمیم گرفت.
جناب آقای احمدی نژاد به عنوان کسی که به خوبی نظام اداری را در دورههای مختلف مدیریت خود تجربه کردهاند و به عنوان یک صاحبنظر در امر نظام اداری کشور لازم است با دقت به نظراتشان فکر کرد، در یادداشتی که در سایت شخصی خود نوشته اند؛ میگویند:
«مدتهاست که به خدمتها و خیانتهای دیوانسالاری (بوروکراسی) میاندیشم. دیوانسالاریِ موجود، چقدر به حل مشکلات کمک میکند و چه میزان به تثبیت مشکلات میانجامد؟ دیوانسالاری پدیدهی جدیدی نیست و تمدنها و حکومتهای مقتدر، هرگز بدون انضباط دیوانی نبودهاند. در دورههای اخیر هم بوروکراسی را تجسم مدیریت عقلی و علمی دانستهاند ولی باید دید که آنچه روی کاغذ آمده و موضوع بحثهای نظری در باب عقلانیت ابزاری بوده با آنچه عملاً اتفاق افتاده و بخصوص آنچه با پوشش مدرنیزه کردن دولت ها در دهه های اخیر تحقق یافته ، واقعاً چه مقدار دولت را عقلانی و چه مقدار عقلها را دولتی یعنی رسمی، کلیشهای و اداری کرده است؟ بسیاری از انقلابها در تارهای عنکبوتی بوروکراسی، گرفتار شدهاند، تارهایی که خاصیت ارتجاعی و بازگرداننده دارند و همه شور و شعور انقلابی را خنثی میکنند و اوضاع را به عصر ماقبل انقلابها باز میگردانند.
خواص مثبت دیوانسالاری را کاملاً میپذیریم مشروط به آنکه براستی به مدیریت علمی بینجامد. اما دست کم در کشورهایی چون کشور ما که دهههای متوالی تحت سلطهی رژیمهای وابسته بودهاند و
الگوهای جعلی، تحمیلی و وارداتیِ پوسیده را تجربه کردهاند، مسألهی بوروکراسی، غالباً نوعی دولت در دولت را می سازد تا ظاهراً بودجه اقتصاد و مملکت را محاسبهپذیر، برنامه ریزی شده و علمی و شفاف نشان دهد اما در واقع مسائل بسیاری را غیرشفاف، غیرعملی و حتی تبدیل به ضد برنامه مینماید. حتی بهتر است بگویم بوروکراسی گاهی، نقش ابزاری خود را از دست میدهد، تبدیل به یک ایدئولوژی میشود و اخلاق ویژهای میسازد که حالتی تخدیری و ایستا را برکل سیستم تحمیل میکند. در نتیجه کمکم وسیله تبدیل به هدف میگردد و هدف به وسیله.
به طور خلاصه باید گفت که نظام بوروکراسیِ موجود چند شاخصهی برجسته دارد. اول اینکه پیچک وار در حال توسعه است. یعنی اصولا میل دایمی به بسط حوزه نفوذ و سیطرهی اختیارات و دائرهی استیلای خود دارد. دوم اینکه با تمام توان از خود دفاع میکند. حتی ساختمان و ابزارِ کار مازاد خود را هم راضی نیست که به دیگران بدهد و به بهانههای واهی از آن مراقبت مینماید. سوم اینکه به شدت بخشینگر و جزیینگر است. شاخصهی چهارم این است که در مقابل تحولات مقاوم است. هر نوع تحول را به منزلهی آسیب به خود تلقی و در برابر آن مقاومت مینماید و آخر اینکه بازدهی آن بسیار پائین و هزینه آن فراوان و رو به افزایش است. در چنین وضعیتی چه راه حلهایی وجود دارد؟ عدهای تسلیم میشوند و بیلان کار از پائینیها میگیرند و به مسئولین بالاتر میدهند و وجدانشان با همین آمارها آرام میگیرد، در حالی که برای امثال من آدمها مهماند نه آمارها. آمارها را همه دولتها و مدیران میدهند و بازی با اعداد را بلدند
یعنی طبق گزارشهای رسمیشان همه چیز خوب و ایدهآل است. همه میتوانند آرام بخوابند که بوروکراسی، بیدار است! اما در صحنهی زندگیِ واقعی مردم، مشکلات حلنشده باقی میماند، این همان خطری است که من از دوران مسئولیتم در شهرداری تهران و حتی قبل از آن، همواره از آن رنج بردهام و خواستهام با شکستن سنتهای غلط و بدعتهای وارداتی، دستگاه اداری را از این تار گسترده عنکبوتی خارج نمایم که البته گاهی امکانپذیر شده و گاهی نیز نشده است.
راهِ دوم برای رهایی از باتلاق بوروکراسی، قانون شکنی یا دور زدن قانون است که بسیاری برای منافع ایل و تبار و حزبهای دولت ساخته و یا منافع شخصی خود بارها و بارها به این اعمال مبادرت کردهاند. این اعمال با اعتقادات و منش من سازگار نیست و به هیچ وجه به چنین راههایی اعتقاد نداشته و ندارم و برای اصلاح آن آمدهام. چرا که عمیقا معتقدم تا برابری همگان در برابر قانون تأمین و تضمین نشود، به دولت اسلامی نخواهیم رسید. راه سوم، اصلاح انقلابی و آنی قوانین و خانه تکانی سنگین در سیستم دیوانسالاری کشور است. این وظیفهی مهم و مشترکِ مجلس و دولت است که باید در همین دوران و در سریعترین زمانِ ممکن تحقق هرچند نسبی یابد، در غیر اینصورت به این زودیها دیگر چنین اتفاقی رخ نخواهد داد و یا حداقل کار روز به روز سخت تر خواهد گردید، کما اینکه تاکنون چنین روندی را شاهد بودهایم. اگر بوروکراسی که مظهر عقل ابزاری است و باید ابزار باشد، خود تبدیل به هدف و شغل اصلی دولت شود، به جای آنکه هزینهها را کم کند و بودجهها را شفاف و برنامهها را
عملی کند، تبدیل به ترمز سیستم میشود و بلکه باید گفت این اختلال تا جایی پیش میرود که شبکههایی ایجاد می شود که بودجه عمومی را هزینه خصوصی میکند، ساختاری برای توقف خلاقیتها و تبدیل رودخانه مواج انقلابی ومبتکر به مردابی مرده و ساکن. اینک ما بر سر دو راهی مهمی قرار گرفتهایم: انقلاب فدای بوروکراسی یا دیوانسالاری درخدمت انقلاب؟»(1)
ملاحظه میفرمائید که نظام دیوانسالاری یا بوروکراسی با فرهنگی که به همراه میآورد، چیزی نیست که بتواند در کنار انقلاب اسلامی بماند و به انقلاب امکان ادامه راه بدهد مگر این که از طریق انقلاب اسلامی و با رویکرد به سنن غیبی از آن عبور کنیم. اگر به روش اسلامی و با همان نگاهی که انقلاب اسلامی به عالم و آدم دارد نظام اجتماعی، سیاسی، تربیتی و اقتصادی خود را سامان دهیم تاریخ جدیدی را شروع کردهایم که به مرور از بنبستها آزاد و به افقی نورانی نظر خواهیم کرد همانند آنچه در جنگِ بین ما و عراق که به واقع بزرگترین حرکت تاریخ معاصر بود پیش آمد. و با همان روحیهای که موجب پدیدآمدن انقلاب اسلامی شد توانست مدیریت شود و دشمن را از اهدافی که داشت باز دارد. علت آن نتیجهگیری، ظهور فضایی بود که در آن فضا همهی مناسبات رویکرد قدسی داشت. حال باید از خود پرسید چرا ادارات در چنین فضایی قرار نگرفتند؟ آیا جز این بود که از انقلاب اسلامی به قرائتی که امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» مطرح کردند غفلت کردیم؟ دیگر بر موضوع فضیلت
1) 01/09/1385.
و حکمت تأکید نشد و آن نوع خطشکنی که حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» انجام دادند و مسیر عبور از ظلمات مدرنیته را نشان دادند ادامه پیدا نکرد، و این به جهت آن بود که خواستیم با همان عقل گذشته شرایط جدید را سر و سامان دهیم، در نتیجه پنداشتیم اسلام نمیتواند جوابگو باشد و به فرهنگ مدرنیته رجوع کردیم و نظام آموزشی و اداری و اقتصادی را با نگاه سکولار و با پشتکردن به آن عقلی که حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» تعیین کردند، شکل دادیم.
بحمدالله این روزها احساس میشود شرایط در حال برگشت به عقلی است که انقلاب اسلامی را ایجاد کرد، امید است آنقدر مردم به عقل غربی آلوده نشده باشند که امکان برگشت را از دست داده باشند، ولی به هر حال باید بدانیم:
«هر اندازه که حکمت و فضیلت در صحنه باشد، انقلاب به اهدافش نزدیک میشود و مردم احساس کامیابی میکنند و هر اندازه انقلاب از فضیلت و حکمت محروم شود، هر چند کشور به دانش روز مجهز باشد، مردم احساس شکست و سرخوردگی مینمایند.»
معنی «کامیابی» این است که انسان بتواند تمام ابعاد خود را به ثمر برساند، نه دغدغهی اقتصادی داشته باشد و نه دغدغهی اینکه آیندهی فرزندش بحرانی میشود یا اینکه خودش در آینده به انزوا و پوچی دچار میگردد. آری معنی «کامیابی» این است و این محقق نمیشود مگر این که وحی الهی بر تمام مناسبات بشر حکومت کند.
با نظر به سیرهی تاریخی حضرت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» راه مشخص است. امروز بشر از دست طاغوتزدگی خسته شده و به دنبال راهی است که از آن خارج شود و تنها راه، همان راهی است که حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» نشان دادند، هر چقدر فرهنگ مدرنیته برضد آن راه تبلیغ کند قدم به سوی ویرانی بیشتر خود بر میدارد. جهان و بهخصوص جهان اسلام گوشش بدهکار این حرفها نیست، به دنبال راه برون رفت از بحرانی است که با مدرنیسم پدید آمده و تنها انقلاب اسلامی است که در مسیر مقابله با مدرنیسم قد برافراشته و به همین جهت هم فرهنگ غربی تمام قد به مقابله با انقلاب اسلامی ایستاده است. این همه علاقه به امثال «سیدحسننصرالله» در جهان اسلام به جهت آن است که وی نمایندهی تفکری است که امام خمینی«رضواناللهتعالی علیه» به میان آوردند.
مردم جهان میدانند در شرایطی از ظلمات قرار دارند که خانواده و زندگیشان دارد از دستشان میرود و در متن فرهنگ مدرنیته هیچ امید نجاتی نیست و لذا چشم به انقلاب اسلامی دوختهاند، ولی مشکل مردم ما آن است که:
ماهیان
ندیده غیر از آب
پرس
پرسان زهم که آب کجاست
ما در دل نعمت هستیم ولی متوجه آن نیستیم، آنهایی که بیرون از کشور هستند بهتر میفهمند نقش تاریخی انقلاب اسلامی چقدر است. امروز بشریت به این مطلب رسیده است که انقلاب اسلامی غذای جان او است و بدون آنکه به موضوع شیعهبودنِ بنیانگذار آن فکر کند به عقلی نظر انداخته که حضرت امام«رضواناللهتعالی علیه» به صحنه آوردند.
انقلاب اسلامی طوری نگاه ملتها را به رنسانس و مدرنیته انداخت که بتوانند آن را درست بشناسند و نقاط ضعف آن را ریشهیابی کنند، البته معلوم است وقتی با عقلی که انقلاب اسلامی به میان آورده قرآن و تورات و انجیل خوانده شود مردمِ آن ادیان به مقصد انبیاء نزدیکتر میشوند و قدرت عبور از مدرنیته برایشان راحتتر خواهد شد. همانطور که در سالهای اخیر ملاحظه میکنید کشورهای آمریکای جنوبی با قرائت امام خمینی«رضوانالله تعالیعلیه» امور خود را سر و سامان دادند و یک نوع قرابت نسبت به انقلاب اسلامی در خود احساس کردند تا جایی که در جریان جنگ 22 روزه مردم غزه با اسرائیل، رئیس جمهور ونزوئلا سفیر اسرائیل را از کشورش اخراج کرد. در جریان انقلاب نیکاراگوئه که مقارن پیروزی انقلاب اسلامی صورت گرفت روزنامههای دنیا در توصیف کشیشان آنکشور نوشته بودند «مسیحیانی که با فکر شیعه انجیل میخوانند». همانطور که شما با نگاه اهلالبیت علیهم السلام قرآن میخوانید. بعد از انقلاب اسلامی بعضی از علمای اهل سنت با همین دید قرآن میخوانند، انجیل و تورات هم که از قرآن جدا نیست، در اصل همه یک نور هستند، حالا تحریفاتش جدا است و لذا انقلاب اسلامی به دنبال پدید آوردن نگاهی است که حضرت امام«رضوانالله تعالیعلیه» به جهان نشان دادند تا بشریت بتواند «کامیابی» خود را به دست آورد، در آن صورت است که بحران خانواده، و اقتصاد و سایر بحرانها از صحنه زندگی خارج میشود و اگر هم مشکلاتی باقی بماند دیگر به صورت بحران گریبان بشر را فشار نمیدهد.
اگر آن نوع رویکرد که حضرت امام«رضواناللهتعالی علیه» به عالم و آدم داشتند جای خود را باز کند حداقل مردم جهان میفهمند راه حل مشکلات چیست. اگر موضوع بازگشت به «فضیلت» و «حکمت» را درست ارزیابی کنیم و راهکار رسیدن به آن را از طریق ارتباط با عالم غیب و وَحی الهی تئوریزه نماییم، بهراحتی قانع میشویم انقلاب اسلامی همان عقلی است که برای برونرفت از وضع موجود جواب میدهد و بنده غیر از این راه هیچ راهی را نمیشناسم، مگر اینکه به کامیابی و رشد همهجانبهی بشریت فکر نکنیم که این خسارت بزرگی است. گفت:
درهای
گلستان ز برایت گشودهاند
درخارزار
چند رَوِی ای برهنه پا
خداوند إنشاءالله به ما توفیق دهد تا بتوانیم از نوری که به کمک انقلاب اسلامی در جهان تجلی نموده، جهت کامیابی خود و دیگران بهرهمند شویم.
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
بسم الله الرّحمن الرّحیم
«همیشه با بصیرت و با چشمانی باز به دشمنان خیره شوید وآنها را آرام نگذارید وگرنه آرامتان نمیگذارند».(1)
در فروردین سال 1368 بود که امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه» در پیام خود، نکتهی فوق را گوشزد نمودند. این نوشتار دردِ دلی است با ایشان و در رابطه با آن نکته که فرمودند، تا از این طریق جایگاه روحی خود و نسلی را که با بنده در قبل و بعد از انقلاب معاصر بودند زمزمه کنم. نوشتن این مقاله به جهت آنکه قصّة دل بود، کمی طول کشید که متأسفانه با چهاردهم خرداد آن سال و رحلت آن عزیز روبهرو شد، رحلتی که آتش به جان همهی ما زد و با همان جانِ آتشگرفته نوشتن ادامه یافت و گویا بیشتر به خود آمده بودم که امام چه بود و در آن حال به ناتوانی قلم برای ارائهی آنچه در سینه است بیشتر پی بردم.
آنچه در روبهروی خود دارید، دلنوشته و نالهی قلمی است که گفتنیهای زیادی در رابطه با ظهور امام«رضواناللهتعالیعلیه» در زندگی خود و مردم کشورش دارد، ولی حتماً عذر بنده را میپذیرید که گفتنِ آنچه جان
1) امامخمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، در آخرین پیام 2/1/68.
و دل بدان رسیده ممکن نیست، ولی با اینهمه شما سعی کنید به بهانهی خواندن این نوشته، نانوشته ها را نیز بخوانید، نانوشتههایی که پس از خواندن این سطور، از قلب خود میشنوید. چگونه میتوان شرایطی را توصیف کرد که با حاکمیت فرهنگ مدرنیته افقهای زندگی را از هر طرف تیره و تار نمود، شرایطی که همه در حال جانکندن بودیم، همهی تلاش من آن است که آن جانکندنها را توصیف کنم.
ای امام! ما بیش از آنکه به سوگ تو نشسته باشیم، در ضمیر خود یافتیم که از رویارویی با تمنّای بزرگ خود محروم شدیم. ما درواقع خودِ حقیقی و اصلِ اصیل خود را که تو انعکاس وَجه آرمانی آن بودی، از دست دادیم.
قبلاً بیگانه را خودْ پنداشته بودیم و خود را نچشیده بودیم، و تازه داشتیم با دستزدن به دامان تو، خود را مییافتیم که ناگهان دامن از دست ما کشیدی.
به خود آمدیم، راستی چه بود؟! چه هست؟ چه باید باشد؟
در سالهای تختهبندی خواب، «مرگ» برایمان رهایی و آزادی بود. آری در آن روزهای سیاه؛ «مرگ» آرزوی بلندی شده بود که میخواندیم و نمییافتیم.
امروز که میتوانیم سرشار از زندگی باشیم، از آن خفتن سخت دلهره داریم. بر آن خیرهخیره مینگریم که دوباره بر ما حمله نکند، دیروز به خفتن عشق میورزیدیم و امروز آن را دشمن میداریم و به ادامهدادنی دل بستهایم که هر روزش بهتر از دیروز است، تو ما را با انبیاء و اولیاء همتاریخ کردی.
راستی آنهایی که زندگی را میشناسند، چگونه آنهمه خفتن را - که بیرونافتادگی از تاریخ نور بود- دشمن ندارند؟
دیروز؛ زندگی، قطار روزهای مسخره و یکنواختی بود که با زوزهی مرگ به گورستان میرفت و امروز تو زندگی را طوری معنی کردی که زندگی، رودخانههای حیات را در رگهایمان جاری کرده و به پریدن از زشتیها و پرواز به سوی خوبیها دعوتمان مینماید. افقی را بر ما گشودی که همهی امیدها یکجا در عمق جان ما جای گرفت و راستی زندگی با اینهمه امید و امیدواری چه لطف بزرگی است.
آن روزها، زندگی مرور شکنجه بود و پلیدی، دیدنِ آنهمه زشتی و پلشتی و نامردی، و «حقیقت» ستارهای بود که انبوه سیاهی حتّی سوسویش را از ما ربوده بود، و هر قدمی، عفونتِ حیاتِ راکد روزمرّگی بود و پوچی، راستی که پوچی چقدر آزاردهنده بود. راستی که پوچی چقدر آزار دهنده بود.
امروز؛ زندگی همیشه آبستن لحظههاست. لحظههایی که زیبایی خواهند زایید، لحظههایی که غذای جان است، هرچند نفس امّاره از آن کراهت دارد.
پیش از این؛ زندگی کویرِ همهجا کشیده بود که نابودی حیاتمان را فریاد میکشید و هیچ لالهای از انسانیت در آن امکان سبزشدن نداشت، ما به نان خواستن و نام جستن گرفتار بودیم و از آن حیات برینِ روحانی، که تو به ما معرفی کردی، غافل بودیم. تو متذکر پنجرههای حیات معنوی گشتی و فهمیدیم چگونه خودمان مأمور به بندکشیدن خود بودیم.
پیش از این؛ دنیا سراسر، زندان بود و گور، خانهی موعود، و اصلاً از زندگی چیزی نمیفهمیدیم جز یک غروب سرد و ساکن، وامروز حیاتی که تو به ما معرفی کردی، وسعت بیمرزی است که دیوار نمیشناسد، و تا عمق فراخنای روحمان بلند شده و تا پشت قلّههای حیات معنوی سرکشیده و کنگرههای غیب را نظاره میکند و به تماشای مددهای الهی نشسته است.
راستی اگر انقلاب اسلامی به وقوع نپیوسته بود چهکسی باور میکرد ملائکةُالله در تدبیر امور، اینهمه فعّالانه در صحنهاند.
پیش از این؛ بیزار از آنچه بود و ناامید از آنچه باید میبود. مرگ را میخواندیم و نمییافتیم، هر چند همة حیاتمان مرگ شده بود، و امروز، خشنود از آنچه باید و هست و ناخشنود از آنچه هست و نباید، و امیدوار لحظههای آبستن، که بیشک حیات موعود را خواهد زاد، هرچند
چشمهای عادتکرده به مرگ، آن را به رسمیت نشناسد و به ستیز با آن بهپا خیزند.
آری؛ اگر امروز از خفتن و غفلت میگریزیم و عطشِ چشمهایمان به خواب را، به چیزی نمیگیریم، و از هیبت خارِ کنار گل، دلخونی به خود راه نمیدهیم، زیراکه نسبت به صدای زوزهی مرگِ انسانیت در پشت پرچینهای خراب نمیتوانیم گوش بربندیم و آرام بخوابیم.
ای برادر! بگذار تا قدری از روزگاری که بر این قریه گذشت برای تو بگویم، شاید جوانیات نگذاشته از آن باخبر شوی و شاید مرور زمان از یادت برده و فراموش کرده باشی که در چه غروبِ سردی بهسر میبردیم، شاید جوانیات امکان احساس آن غروب را به تو نداده.
ای برادر! دزدان که آمدند تا غارتمان کنند! آری تا غارتمان کنند، امّا نه فقط زمین و نفت ما را بدزدند، بلکه «خودمان» را، یعنی هویت اسلامیمان را بربایند. تو کجا بودی؟ ما کجا بودیم؟ اصلاً همهمان کجا بودیم؟ مگر اسم آن بودن را میتوان «بودن» گذاشت؟
مگر نه نیمی در خواب و نیمی در گور بودیم که همهمان را بردند و هیچ صدای اعتراضی برنخاست؟ در آن هنگامهها اگر ما از داشتههامان بیخبر بودیم، دشمن آگاهی کامل داشت، ارزشهامان را میشناخت و راز ماندگاری دیرپایمان را میدانست و خوب باخبر بود که چگونه در چشمة پایانناپذیر و همیشه جوشان فرهنگ اسلامی آسیبناپذیر میشدیم.
از نقطهضعفی که باید بگذرد بیخبر نبود و همچنان انتظار کشید تا بر دامن خواب، هوشیاری نیرومندمان را بر زمین بگذاریم، تا از گذرگاه غفلت و خفتنِ ما بگذرد و قلّهی کهنِ نفوذ ناپذیرمان را تسلیم تباهی کند، و نقطهی آسیبپذیر، خفتن بود و غفلت، چشمان بازی که باید همچنان به دشمن خیره میشد، آرامآرام به خواب رفت و دشمنیِ دشمن فراموش شد با اینکه نسیم وَحی بر گوش جان ما خوانده شده بود.
«لایَزالُونَ یُقاتِلُونَکُمْ حَتَّی یَرُدُّوکُمْ عَنْ دینِکُمْ إِنِ اسْتَطاعُوا»(1)مشرکان، پیوسته با شما میجنگند، تا اگر بتوانند شما را از آیینتان برگردانند.
آری؛ روزگارِ این قریه به آنجا کشید که دشمن پیروزی یافت و تباهی آغاز شد، و ما نیمی در گور و نیمی در خواب، یا در گورستانِ کینهی این برادر، و یا در سنگستانِ تهمت به آن برادر، خفته و مرده بودیم و دشمن بیخواب و بیمرگ، ما را نظاره میکرد.
سالهاست که به آن تباهی عادت کردهایم، حتّی فراموش کردهایم که دزدان چه ربودهاند، تا بر باز ستاندنش همّت کنیم. لذا آن پیر فرزانه فرمود: ما هنوز اول راه هستیم.
ای برادر! اینان که در چنین شرایطی آسوده میخوابند، اصلاً زندگی را نمیشناسند، تا نگران ربودن آن باشند، چه رسد بخواهند به زندگیِ
1) سورهی بقره، آیهی 217.
ربودهشده باز گردند. اینان با چنین خفتنی مرگ را تمرین میکنند، در حالی که زندگان مسئولیت زندهبودن را بر دوش دارند.
نمیتوان زنده بود و حرکتی برای انتخابکردن زندگی نداشت. زیرا: «کُلُّ نَفْسٍ بِما کَسَبَتْ رَهینَة»(1)هرکس در گرو آن چیزی است که انتخاب میکند، پس زنده بودن و انتخاب نکردن محال است، و انتخاب کردن و مسئول انتخابهای خود نبودن نیز بیمعنا است. اینک اگر مدّعی زنده بودنیم، چشم گشودن و دیدن را ناگزیریم، و مسلّم در برابر امواجی که بر نگاهمان میگذرد مسئولیم. چشم بستن، نه نجاتدهنده است و نه آرامشبخش، و فقط پشیمانی را دو برابر میکند.
مگر نه اینکه در کنار هر گُلی، خاری لنگر انداخته تا بُزدلان از ترس خار برای همیشه از گُل محروم شوند و کابوس ترس از خار، غذای جانشان شود و نتوانند به گُل فکر کنند. پس چگونه به بهانههای واهی، خود را بر این موج بلند انسانیت که تا سقف آسمان غیب پرکشیده، نیفکنیم و امام خود را در تاریخ تنها گذاریم و خود را بدون هیچ دست و پایی در مرداب روزمرّگیها رها کنیم. نسیم وَحی بر جانها چنین میسراید که: «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ حَتَّی نَعْلَمَ الْمُجَاهِدِینَ مِنکُمْ وَالصَّابِرِینَ وَنَبْلُوَ أَخْبَارَکُمْ»(2)و البته شما را میآزماییم تا مجاهدان و شکیبایان شما را باز شناسانیم و گزارشهای [مربوطبه] شما را رسیدگی کنیم.
ای برادر! آیا میدانی پیش از این بر ما چه گذشت؟ بگذار بگویم که شاید جوانیات نگذاشته از آن باخبر شوی و شاید مرور زمان از یادت برده و شاید جوانیات امکان احساس آن غروب سراسر سرد و پوچ را به تو نداده.
چشم که میگشودیم، زشتی و نامردی وجودمان را میشکست و آنچنان دیرپا بود که امید نوجوانی مان به ناامیدیِ بزرگ مبدّل میشد، بیانتظار فردا، که نه فردا، بل امروزی زشت و سیاه و بیرحم بود.
از عمق جان چشم میبستیم که بیارمیم. و از همهی نامردیها روی برگرداندیم، امّا چشمبستن؛ آرمیدن نبود، مرگی بود در انتظار مرگی عمیقتر.
چشم بستیم و خواب را آرزو کردیم. درست همچون محکوم به اعدامی که میخواهد بخوابد و تمامی امیدش این است که با خوابی سنگین از وحشت مرگ آسوده بگذرد، زیرا بیداری، رودررویی با دنیایی بود پر از نفرت و نفرین، و خواب برای دورشدن و از یادبردن و چشیدن مرگی کوتاه.
ای کاش میتوانستم بگویم بر ما چه میگذشت؟! ای کاش معنی پوچی را میفهمیدی! چگونه میتوان به کسی که مرگ را نچشیده از احساس مرگ سخن گفت. بشکنی ای قلم که چقدر در ترسیم آن پوچی، ناتوانی.
تو کجا باور میکنی بر ما چه گذشت؟ امروز، از قفسهای زرّینِ رفاهِ دروغین پر کشیدهایم و به دشتها رسیدهایم و اکنون با سبزههاست که میروییم و با شکوفههاست که میشکفیم و با حضور در جبههی نور که میخواهد از غربِ سرد و سیاه بگذرد، زندگی در دستهامان در حال بارورشدن است و با چنین احساسی است که میتوان انحرافها را دید و بر سر آن فریاد کشید.
دیروز، آینده گرای شکستخوردهای بودیم که آرامشِ بعد از مرگ را آرزو میکردیم، پیش خود میگفتیم: بگذار همهچیز نابود شود، ببینیم چه میشود، و به سرنوشتی تن داده بودیم که پوچی؛ دردی همیشگی را بر پیشانیمان نوشته بود و امروز، واقعگرایی هستیم که بر واقعیتها چشم نبستهایم ولی با اینهمه از امکانات انسانی که با انقلاب اسلامی فراهم شده، بیخبر نیستیم و تا نهایت ِ دشتِ انسانیت پرواز خواهیم کرد، و وای بر ما اگر به بهانههای واهی از پریدن بهسوی وعدهی موعود شانه خالی کنیم.
ای امید که از فریبها خود را آزاد کردهای! چقدر دوستداشتنی هستی.
ای امام! تو امیدواری را نهادینه کردی، با تو امکان پرواز فراهم شد.
دیروز، با غروری پلنگوار، بدون درک امکانات به ماه میپریدیم و در درّهی غرورِ نزدیکی به دروازه تمدّن غربی، پریشان و متلاشی میشدیم، و امروز با خلق امکانات میتوان بر بال خود تکیه زد و اعتیاد
دیرینهی بیگانه از خود بودن، و بیگانه را خود انگاشتن، را شکست. من نمیگویم آنچه شدنی است، شده است، میگویم روزگارِ بهبارنشستنش بهپا شده، باید مواظب بود آن را از ما نربایند و ما را در خود ادغام کنند.
دیروز، مرگِ انسانیت خود را، زندگی پنداشته و به آن عادت کرده بودیم و امروز، فساد را مرگ میشناسیم و از اعتیاد به آن نوع زندگی که دیروز بر ما رفته است، در فشاریم، ولی مصمّم به ترک آن هستیم تا باز با زندگی آسمانی آشنا شویم و بتوانیم با زمین اُنس بگیریم.
نمیدانم باور داری آن روزها، همهجا غروب بود و در چشمانمان خورشید به خسوف گراییده بود و امید طلوع در خشک گونههایمان مرده بود؟ باور میکنی در خاموشی روز، ما نیز به مرور خاموش میشدیم و با روز پایان میگرفتیم، پایانی بیآغاز؟
نمیدانم باور خواهی کرد که در آن غروبستان، طلوع را از یاد میبردیم و به تماشای غروب مَردان آمده بودیم، نه به نجاتشان.
با کولهبارهای سنگین بر دوش و اشکهای خشکیده در چشم و با دردی آماسکرده در قلب، به غروب میرفتیم و همهچیز با ما و در وجدان ما سیاه میشد و میمرد.
در جان خود داشتیم خاموش میشدیم و به آخرین طلوع - که شاید اصلاً نبود، چراکه آن طلوع را در آن غروب چشیده بودیم- آری به آخرین طلوع میاندیشیدیم تا غروب کردن انسانیت را، یعنی غروب
کردن خودمان را آسان کرده باشیم، و فکر میکردیم چه تماممان خواهد کرد.
داشتیم به مرگ رضایت میدادیم، و زمین ما را به درون خود میکشید و چون سگی این پاره استخوانها را میجوید و میبلعید. داشتیم در غروبِِ همهی امیدهای انسانی فرو میرفتیم که صدایی از جنس صداهای دیگر، صدای پیرمردی آشنا از جنس صدای دوردستهای 15خرداد سال 1342 به گوشمان رسید. گفتیم: چیزی نیست، این آخرین طلوع به غروبمان میخواند. ما دیگر داشتیم به غروب همهی امیدهای انسانی خود فرو میرفتیم که طنین صدای او غروب را پر کرد، ولی انگار ما دیگر تن به مرگ داده بودیم و جز صدای گشودهشدن دهان خاک و جویدهشدنِ همهی امیدهای انسانی، صدایی را نمیخواستیم بشنویم. اصلاً به صداهای سرد و سراسر پوچ عادت کرده بودیم؛ داشتیم غروب میکردیم و خاک ما را میبلعید، که دیدیم خورشیدی در دل غروب بالا میآید، گفتیم:نه؛ این همان آفتاب است که دارد میمیرد- مگر طلوع و غروب در نهایت همانند نیستند؟- خواستیم امیدوار شویم، پیش خود گفتیم: امیدواری در پایان، مردن را سنگینتر میکند، امید را برانیم و مرگِ تسکیندهنده را بپذیریم.
گفتیم: چشم ببندیم تا غروبی که امید طلوع را در ما انگیخته، کامل شود و شب، مرگ را بشارتمان دهد.
چشم بستیم و به شبی اندیشیدیم که باید پشت پلکهایمان میبود، که دیدیم نه! پلکهایمان گرم شد، گفتیم: این مرگ است که بر پلکهایمان میگذرد و پایان را بشارت میدهد، پلکهایمان داغ شد! گفتیم: اینک آرامش مرگ. پلکهایمان سوخت، خواستیم بگوییم: نفرین بر مرگ راحتکننده که این همه رنجآور است، که دیدیم طلوع! که دیدیم آفتاب! که دیدیم روز!
تو کجا بودی در آن غروب امیدزا، من چگونه آن را توصیف کنم؟!
گفتیم: نه، دیوانگی است، طلوع در غروب ممکن نیست و همچنان بین یأس و امید دست و پا میزدیم، چشم گشودیم، خیره شدیم، هراسان نظاره کردیم، دیدیم آری این بار بهواقع خورشید طلوع کرد، درست در انتهای روز که همه چیز داشت تمام میشد، خورشید تابیدن را شروع کرد و هر خانهای نوری از آن گرفت، و نورِ «الله اکبر- خمینی رهبر» از پنجرهی هر دلی به بیرون میتابید. گفتیم: اینهمه خورشید!
آنچنان ظلمات دوران غربزدگی در مغز استخوانمان فرو رفته بود که باز باورمان نمیشد، فکر کردیم این خاصیت مرگ است، پایان دنیاست. در پایان، دنیا پر از آتش میشود و هر چه هست را میسوزاند. این همان آتش پایان است و ما داریم میسوزیم. خورشیدی نیست، ناله و فغان مرگ است. یک شورش کور و مذبوحانه است تا همهچیز به نفع تاریکی تمام شود. چشم بستیم و گفتیم: تمام!
امّا آن صدا در ما انقلابی بر پا ساخت، مثل صدایی که بر موسی علیه السلام در طور و بر محمّد صلی الله علیه و آله در حراء ریخت، که «تَعالَوْا»؛ بیا و بالا بیا... و ما بی آنکه یارای امیدوار شدن داشته باشیم، از وحشت آکنده بودیم، گفته بودیم، یا داشتیم میگفتیم: این مرگ است که میوزد و این ماییم، لقمهای در دهان گرگ همیشه آدمها، مثل همهی اعتراضهای بیهدف.
دوباره چشم بستیم، و اینبار ما بودیم که مرگ را صدا میزدیم چون او را پذیرفته و به آن عادت کرده بودیم. که صدایی مثل صدایی در طور، مثل صدایی در حراء، ما را خواند، به قیام خواند؛ اما نه قیامی پلنگوار بر ستارگان، که محّمدوار بر بتانِ پلید روزگار و شوریدن بر هر آنچه غیر انسانی است.
صدا بر ما باریدن گرفت و ما رها شدیم. از دست یأس و از دست ترس، از خاک جدا شدیم، و خاک از ما دور میشد، راه پرواز به سوی آسمان در حال گشودن بود و آن صدا همچنان میخواند، از نجف، از پاریس، نامهای بعد از نامهای، رهنمودی بعد از رهنمودی، اعلامیهای بعد از اعلامیهای... به برخواستنمان میخواند، به رهایی از قید همهچیز جز حق. دیدیم وه!! بهارِ تاریخیمان وزیدن گرفت و تمام باغهای دنیای اولیاء الهی در ما سبز شدند، جوانه زدند، در حال شکفتن و بهبار نشستن اند و تاریخ جدیدی به پیش رویمان گشوده شد. با ناباوریِ تمام، امیدوار شدیم در
حالی که همهی سرمایهی انسانیمان در حال پوچشدن بود، آیا باز میشود زنده بود و دوباره معنی زندگی را در آغوش خدا تجربه کرد؟ و بدین شکل ظلمت روزگار شکاف برداشت.
تابِ چشمبستنمان نماند. چشم گشودیم و دیدیم که نه در خاک، که بر خاکیم، و آفتاب از همهسو میروید و میبارد و آن صدا، ما را در وسعت چشمانش پناه داد، و امید زندگی به اهل زمین برگشت.
تولّدی دیگر، و زادهشدنی نو! از درون خود مهر و عشق ریشهداری را به آن صدا احساس کردیم. اصلاً او آشنایی بود گمشده. به مهرش نشستیم، مهر او خورشیدی شد در جانمان، در چشمهی مهر او چرک و خون سالهای درد و تنهایی و مرگ را شستیم و عریانیمان را با تن پوشی از ارادت و اطاعت از او پوشاندیم، و آهسته و آهسته داشتیم انسان و دنیای حقیقی انسانیت را مییافتیم. به ما گفته بودند مدرنیته پایان تاریخ است و بشر در آن به تمامیت خود رسیده است و راه دیگری نیست، و ما نیز پذیرفته بودیم. و نیز به ما قبولانده بودند دیگر خدا با انسانها سخن نمیگوید و باید در ظلمتکدهی فرهنگ مدرنیته همهی امیدهای بلند انسانی را دفن کنیم و به بدترین مرگ، آری ای برادر به بدترین مرگ تن دهیم ولی آن صدا ما را به حیات، آن هم حیاتی که در سینهی پیامبران جستجو میکردیم، خواند.
دیگر پس از آن، ما با او بودیم و آسودن در زیر سایهی آن بید کهن، که متذکر سایهی آرامش دیانت بود و عبودیت، سایه به سایه او میرفتیم. باز هم دروغ بود و نیرنگ، سود بود و سرمایه، و دندان نمودن و انسان
دریدن، ولی دیگر ما در آن غروب به سر نمیبریم. دعوت او دعوتی بود به امید و زندگی و انسانماندن. او چشم ما را به آبهای زلال باز کرد و نگاهمان را از مردابی که میبلعیدمان و ما ناخودآگاه به سوی آن قدم میگذاشتیم، رهانید.
ای امام! تو انسانیت را به ما نمودی و امکانهای سالم انسانی را و بصیرتِ شناختِ انحراف را.
اینک چگونه میتوانیم چشم بر هم گذاریم و به خفتن و غفلت رضایت دهیم و از غروب مرگبار دیروزین نهراسیم؟! در آخرین کلامات به ما گفتی: «همیشه با بصیرت و با چشمانی باز به دشمنان خیره شوید وآنها را آرام نگذارید و گرنه آرامتان نمیگذارند» و ما عهد کردهایم همهی زندگی را به پای این سخن بهپایان بریم و راه رسیدن به عالَم قدس را از این طریق بر جان خود بگشاییم.
چنین است که چشمانمان در عطش یک قطره خواب میسوزد، امّا ما را سر خفتن نیست، بیدار میمانیم و به زوزهی گرگهایی گوش میدهیم که با خشم منتظرند و بر چهره شب ناخن می کشند تا در خوابِ دوبارهمان، دوباره بر ما حمله کنند.
بیدار میمانیم، چون تمام زندگیمان در خواب گذشت، و طعم آلودهی خواب هنوز از مزاقمان پاک نشده. اکنون از یک لحظه چشم بستن نیز میهراسیم، که هر چشمبستن، بیخبر گذشتن از کنار چشمهی
هدایتی است که تو جاریاش کردی و بیتفاوت از کنار این انقلاب الهی گذشتن، غافلشدن از شبیخونی است که دشمنِ بیدار، منتظر آن است. بیدار میمانیم تا دشمن قدّار را مأیوسانه به خستگی و یأس بکشانیم و در این راستا زندگیِ خود را معنی بخشیم.
بیدار میمانیم، زیرا چگونه میتوان از انقلابی که هدیهی خدا است در این قرن به ملّت مسلمان، پاسداری نکرد؟!
آیا میشود راز ماندگاریمان را، رها کنیم و به خواب، رضایت دهیم؟
ای امام! هر چه در لابهلای کلامت مینگریم، راه گمشدهی انسان سرگشتهی قرن را مییابیم، تو در عصری که بشر بیش از همیشه به هدایت اسلامی نیاز داشت، با سخنات و زندگیات مفسر اسلام و هدایت گشتی.
ای امام! تو به ما درس صحیح زندگیکردن دادی و تا تو را شاگردی میکنیم، زندهایم، از خود انقلابی به جای گذاشتی که خورشیدی است در شب تاریک و یخزده این قرن.
تو رمز و راز حیات آسمانی و عزّت زمینی را بر جای گذاردی، حال از خدایت بخواه تا بتوانیم از آن پاسداری کنیم.
ما خوب فهمیدهایم که اگر میخواهیم شور و شوق زندگی در ما فرو ننشیند باید دست در آغوش انقلاب اسلامی، همهی قلههای آیندهی تاریخ را فتح کرد.
ای امام! هر چه زمان بگذرد بیشتر معلوم میشود که چه بانگی زیر این آسمان به صدا درآوردی، سالهای سال باید بگذرد تا پژواک این بانگ در فضای فرهنگ بشری بپیچد و اثراتش پی در پی به گوش بشریت برسد. اکنون پژواک آن صدا شروع شده و خانهی کفر و استکبار را به لرزه انداخته، این طور نیست؟
وقتی به ما گفتی: «همیشه با بصیرت و با چشمانی باز به دشمنان خیره شوید وآنها را آرام نگذارید و گرنه آرامتان نمیگذارند»؛ هرچه گفتنی بود، گفتی.
بسیار تلاش میکنم تا معنی آن را بفهمم و نیز بسیار تلاش میکنم تا آن را عمل کنم، آنچه مرا در این راه پایدار نگه میدارد، سوزِ فراق توست که عجیب تصمیمساز و عزمآفرین است، مثل اشک بر حسین علیه السلام.
هر
پگاه از فراق آن خورشید
داغ
در صحن سینه مهمان است
در
عزای تو ای بهار سپید
تا
ابد چشم لاله گریان است
«والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته»
قرآن
نهجالبلاغه
تفسیر المیزان، علامهطباطبایی«رحمةاللهعلیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمةاللهعلیه»
فصوصالحکم، محیالدین
ولایت فقیه، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
بحران دنیای متجدد، رنهگنون، ترجمه ضیاءالدین دهشیری
سیطرهی کمّیت، رنهگنون، ترجمهی علیمحمد کاردان
انسانشناسیدر اندیشهی امام خمینی، مؤسسهی تنظیم و نشرآثار امامخمینی
بحارالأنوار، محمدباقر مجلسی«رحمةاللهعلیه»
الکافی، ابیجعفر محمدبنیعقوب کلینی«رحمةاللهعلیه»
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
سلسله مباحث امامشناسی، آیتالله حسینی تهرانی
تحلیلی از نهضت امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، سید حمید روحانی
مجلهی آموزه، انتشارات مؤسسهی آموزشی و پژوهشی امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
خاطرات و مبارزات حجتالإسلام فلسفی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی
جریانها و سازمانهای مذهبی، سیاسی ایران، رسول جعفریان
دغدغهها و نگرانیهای امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، فرامرز شعاع حسینی، علی داستانی
عصر امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»، میر احمدرضا حاجتی
بنیان مرصوص امامخمینی «رضواناللهتعالیعلیه»، آیتالله جوادیآملی«حفظهالله»
الغدیر، علامه امینی
صحیفهی نور، امام خمینی«رضواناللهتعالیعلیه»
دیدار فرهی و فتوحات آخرالزمان، سید احمد فردید، تنظیم از دکتر محمد مددپور
ایرانیها چه رؤیایی در سر دارند، میشل فوکو
شوک آینده، آلوین تافلر
جابجایی در قدرت، آلوین تافلر
مبانی اندیشههای اجتماعی غرب، دکتر محمد مددپور
توسعه و فرهنگ، شهید مرتضی آوینی
سرگذشت قرن بیستم، روژه گارودی
سلسله مباحث سیر تفکر معاصر، دکتر محمد مددپور
ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست
نوشتار «تحلیلی از انقلاب اسلامی»، اصغر طاهرزاده
تاریخ سیاسی معاصر ایران، دکتر سیدجلالالدین مدنی
فلسفهی انقلاب اسلامی، جلالالدین فارسی
استراتژی انتظار، اسماعیل شفیعی سروستانی
امام مهدی، سید محمد صدر
منتخب الاثر، لطف الله صافی گلپایگانی
مجلهی انتظار
منتهی الآمال، شیخ عباس قمی
مجلهی موعود
ینابیع المودة، قندوزی
مناقب، محمد ابن شهر آشوب
تاریخ تحولات سیاسی ایران، دکتر موسی نجفی، موسی حقانی
انقلاب اسلامی و وضع کنونی عالَم، دکتر رضا داوری
آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
· معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد 8 و 9)
· گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
· علل تزلزل تمدن غرب
· آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
· جوان و انتخاب بزرگ
· روزه ، دریچهای به عالم معنا
· ده نکته از معرفت النفس
· ماه رجب ، ماه یگانه شدن با خدا
· کربلا، مبارزه با پوچیها (جلد 1و2)
· زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین علیه السلام
· فرزندم اینچنین باید بود (شرح نامة31 نهجالبلاغه) (جلد 1و2)
· فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه
· مبانی معرفتی مهدویت
· مقام لیلةالقدری فاطمه علیها السلام
· از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
· جایگاه رزق انسان در هستی
· زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
· فرهنگ مدرنیته و توهّم
· دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
· معاد؛ بازگشت به جدّیترین زندگی
· بصیرت حضرت فاطمه علیها السلام
· جایگاه و معنی واسطه فیض
· هدف حیات زمینی آدم
· صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله عامل قدسیشدن روح
· زن، آنگونه که باید باشد
· جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
· عالم انسان دینی
· ادب خیال، عقل و قلب
· آنگاه که فعالیتهای فرهنگی پوچ میشود
انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی