ghaemiyeh.com
سرشناسه: موحدی، محمدرضا، 1345
عنوان و نام پدیدآور: اسلام در هند/ محمدرضا موحدی.
مشخصات نشر: قم: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله ، 1390.
مشخصات ظاهری: 264 ص.
شابک: 7-504-195-964-978
وضعیت فهرست نویسی: فیپا
موضوع: اسلام -- هند -- تاریخ
شناسه افزوده: جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة. مرکز بین المللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
رده بندی کنگره: 5 1390الف8م/16/7 BP
رده بندی دیویی: 297/91654
شماره کتابشناسی ملی: 2514369
اسلام در هند
مؤلف: دکتر محمدرضا موّحدی
چاپ اول: 1390ش / 1432ق
ناشر: مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
چاپ: فاضل قیمت: 41000 ریال شمارگان: 2000
حق چاپ برای ناشر محفوظ است
مراکز فروش:
قم، میدان شهدا، خیابان حجتیه، روبهروی مدرسه حجتیه، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله . تلفکس: 02517730517
قم، بلوار محمدامین، سهراه سالاریه، جنب جامعةالعلوم، فروشگاه مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله . تلفن: 02512133106 - فکس: 02512133146
www.eshop.miup.ir www.miup.ir
Root@miup.ir E-mail: Admin@miup.ir
بسم الله الرحمن الرحیم
اسلام در هند
دکتر محمد رضا موحدی
برنامهریزی آموزشی باید امری پویا و متناسب با دگرگونیهایی باشد که در ساختار دانش و رشتههای علمی پدید میآید. تحوّلات اجتماعی، نیازهای نوظهور فراگیران و مقتضیات جدید دانش، اطلاعات، مهارتها، گرایشها و ارزشهای نوینی را فرا میخواند که پاسخگویی به آنها، ایجاد رشتههای تحصیلی جدید و تربیت نیروهای متخصّص را ضروری مینماید. گسترش فرهنگهای سلطهگر جهانی و جهانیشدن فرهنگ، در سایه رسانههای فرهنگی و ارتباطی، مشکلات و نیازهای نوظهوری را پیش رو گذارده است که رویارویی منطقی با آنها، در پرتو آراستن افراد به اندیشههای بارور، ارزشهای متعالی و رفتارهای منطقی که در قالب موقعیتهای رسمی آموزشگاهی، با ایجاد رشتهها و متون جدید و گسترش دامنه آموزشها و مهارتها و تربیت سازمانیافته صورت گیرد امکانپذیر است.
بالندگی مراکز آموزشی در گرو نظام آموزشی استوار، قاعدهمند و تجربهپذیر است که در آن، برنامههای آموزشی، متنهای درسی و استادان، ارکان اصلی به شمار میآیند؛ همچنین بالندگی برنامه آموزشی به هماهنگی آن با نیاز زمان،
استعدادِ علمآموزان و امکانات موجود، وابسته است; چنانکه استواری متنهای درسی به ارائه تازهترین دستاوردهای علم در قالب نوترین شیوهها و فنّاوریهای آموزشی است.
بازنگری متنها و شیوههای آموزشی و بهروز کردن آنها به حفظ نشاط علمی مراکز آموزشی کمک میرساند.
حوزههای علوم دینی به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی، سالیانی است که در اندیشه اصلاح ساختار آموزشی و بازنگری متون درسیاند. جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة، بهعنوان بخشی از این مجموعه که رسالت آموزش و پرورش دانشپژوهان غیرایرانی را برعهده دارد، با ارج نهادن به تلاشهای صورتگرفته و خوشهچینی از خرمن دانش عالمان گرانقدر، بر آن شد تا با بهرهگیری از شیوههای جدید آموزشی و تازهترین دستاوردهای علمی به آمادهسازی نوشتارهای آموزشی بپردازد.
نگارش و نشر افزون بر 150 عنوان متن درسی و بیش از 300 نگاشته در موضوعات گوناگون علوم دینی، با زبانهای زنده دنیا، برآیند این تلاش است.
نوشتار حاضر با عنوان اسلام در هند ، حاصل تلاش علمی و درخور تقدیر جناب دکتر محمّدرضا موحّدی است.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله از نگارنده گرانمایه و سایر فرزانگانی که در به ثمررسیدن این اثر، بذل عنایت کردهاند، سپاسگزاری میکند.
در پایان، فرهیختگان دانشور را به یاری خوانده، چشم امید به نقد و نظر آنان دوختهایم.
مرکز بینالمللی ترجمه و نشر المصطفی صلی الله علیه و آله
حوزههای علمیه در تلاش وصفناپذیر خود در طول تاریخ، همواره تعلیم و تربیت شاگردان را جزء رسالتهای اصیل خود قرار داده و بدینوسیله، معارف فاخر اسلام و علوم اهلبیت علیهم السلام را نسلبهنسل به دست ما رسانیدهاند و به همین سبب، به کتابهای آموزشی توجه داشتهاند.
گسترش فنّاوری، پیشرفت شگرفی را در عرصه علم پدید آورده است. در دنیای امروز، آگاهیهای مورد نیاز بشر در تمام عرصهها، به سرعت دستیافتنی است. شیوههای سنتی و انبوهخوانی جای خود را به روشهای نوین آموزشی داده است که این دگرگونیها در پی رسیدن هرچه سریعتر به اهداف آموزشی است.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة نهادی حوزوی است که تعلیم و تربیت فراگیران غیرایرانی را در حوزه علوم اسلامی برعهده دارد. افراد زیادی از ملیتهای گوناگون در سطوح مختلف آموزشی و در رشتههای متنوع علوم اسلامی و انسانی در این دانشگاه تحصیل میکنند. دانش و بینش اسلامی طلاّب غیرایرانی، با توجه به تنوع منطقهای و کشوری، تفاوتهایی دارد؛ همین امر
جامعةالمصطفی صلی الله علیه و آله العالمیه را به تدوین نگاشتههای نوین و هماهنگ با گستردگی و گوناگونی ملیتها وامیدارد.
بزرگان و اندیشمندان حوزوی، بهویژه امامخمینی قدس سره و مقام معظم رهبری(دام ظله) همواره تأکید داشتهاند که آموزشهای حوزوی با شیوههای جدید و مبتنی بر روشهای استنباط فقه جواهری تدوین شود و رو به شکوفایی بشتابد. مقام معظم رهبری(دامت برکاته) در سال هشتادوشش، در جمع روحانیون فرمود: «شتاب علم در این بیستسالی که گذشت، یقیناً به مراتب کمتر از شتاب علم و پیشرفت فنّاوری در بیستسالی است که پیش روی ماست... در مورد کتاب درسی باید عبارت را آنچنان واضح بیان کنیم تا کسی که دنبال فهم مطلب است، بتواند بهراحتی آن را بفهمد... البته باید توجه شود که سطح مطلب پایین نیاید».
به لطف پروردگار، پس از انقلاب اسلامی ایران، ظرفیت مناسبی در اختیار محیطهای علمی قرار گرفت.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة در پرتو معارف اهلبیت علیهم السلام و به برکت انقلاب شکوهمند اسلامی، به منظور تحول در نظام آموزشی، با بهرهگیری از گروههای علمی، آموزشی و پژوهشی و نیز سازماندهی متون درسی و با نگاهی ویژه به اقتضائات خاص منطقهای و بینالمللی این نهاد، تدوین متون درسی متناسب برای نظام آموزشی را از مأموریتهای ویژه پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله قرار داد.
این پژوهشگاه، تجربه ارزشمندی از تحقیقات تدوین متون را در خود جای داده است و با اتکا به تجربه مجموعههای تدوین متون دو سازمان پیشین نهاد، یعنی «مرکز جهانی علوم اسلامی» و «سازمان حوزهها و مدارس علمیه خارج کشور»، به شکوفایی جدیدی در تولید علم دست یافته است.
چاپ نزدیک به دویست عنوان متن درسی در داخل و خارج از کشور و آمادهسازی بیش از دویست متن و جزوه درسی، بخشی از فعالیتهای علمی در عرصه تدوین متون درسی است که امید است با عنایات الهی و توجهات حضرت ولیعصر عجل الله تعالی فرجه الشریف سهمی کوچک در گسترش فرهنگ و معارف اسلام ناب محمدی صلی الله علیه و آله بهشمار آید.
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله با قدردانی از فعالیتهای گذشتگان و با هدایت و نظارت مدیریت برنامهریزی آموزشی و نیز همکاری گروههای علمی پژوهشکدهها، بر آن است که برای تأمین نیازهای آموزشی با معیارهای پیشرفته متون درسی، ادامهدهنده این جریان مبارک باشد.
متن درسی حاضر که با عنوان اسلام در هند نگارش یافته است، حاصل تلاش ارزشمند جناب آقای دکتر محمّدرضا موحّدی است. از ایشان و دیگر فرزانگانی که در به ثمر رسیدن این اثر نقش داشتهاند، صمیمانه سپاسگزاری میشود.
در پایان، پیشاپیش از خوانندگان ارجمندی که با ارسال نظرات سازنده خویش ما را در زدودن کاستیهای این اثر، یاری میرسانند قدردانی میکنیم.
جامعة المصطفی صلی الله علیه و آله العالمیة
پژوهشگاه بینالمللی المصطفی صلی الله علیه و آله
مساحت 15
همسایگان 15
آبهای داخلی 16
عوارض طبیعی 16
آب و هوا 17
ویژگیهای انسانی 18
گهوارهْ فرهنگها 23
تمدّن درّه سند 24
ورود مهاجمان 27
امپراتوری ماوریا 28
امپراتوری گوپتا 30
تاریخ هند جنوبی 31
نخستین رویاروییها 33
گواهیهای تاریخی 34
مهاجرت مسلمانان به جنوب هند 36
گزارش ابنبطوطه 40
انگیزههای گرایش به اسلام 43
اسلام و نفی جامعه طبقاتی 45
غزنویان در هند 51
هند و فرهنگ اسلامی در روزگار غزنویان 52
سلسله غوریان (آل شَنسَب) 54
وضع اجتماعی و فرهنگی در عهد غوریان 57
آغاز کار ممالیک هند 61
اوضاع فرهنگی در عهد ممالیک 63
سلسله خلجیان 66
اوضاع اجتماعی در عهد خلجیان 69
آغازِ کار تغلقیان 75
حکومتهای دیگر در عهد تغلقیان 78
زندگی اجتماعی در عهد تغلقیان 81
سلسله سادات (سیدها) 86
روی کار آمدن لودیان 93
ویژگیهای پادشاهان لودی 96
اوضاع اجتماعی و فرهنگی بین سالهای 932 - 817ق (1525 - 1313م) 97
افغانان 100
ویژگیهای شاهان افغان 102
اوضاع فرهنگی دوره افغانان 103
آغازِ کارِ گورکانیان 107
اوضاع فرهنگی در عصر بابر 109
آثار بابر 111
نصیرالدین محمّد همایون (963 - 937ق / 1556 - 1530م) 112
اوضاع فرهنگی در عهد همایون 115
جلالالدین محمداکبر (1014 -963ق / 1605 - 1556م) 117
اوضاع فرهنگی و اجتماعی در دوران اکبر 120
هند پس از اکبرشاه 127
اوضاع فرهنگی در عهد جهانگیر 130
شهابالدین محمّد شاهجهان (1068 - 1037ق / 1658 - 1628م) 132
اوضاع فرهنگی دوره شاهجهان 134
محمّد اورنگ زیب عالمگیر (1118 - 1068ق) 136
اوضاع فرهنگی و اجتماعی در عهد اورنگ زیب 138
هند پس از مرگ اورنگ زیب 145
اوضاع ادبی و اجتماعی هنر در دوران تیموریان هند 148
اوضاع فرهنگی در عهد محمّدشاه 149
دیگر پادشاهان تیموری پس از محمّدشاه 150
علل زوال سلطنت مغول 154
اوضاع فرهنگی در اواخر عهد تیموری 157
ظهور و پیشرفت استعمارگران 159
افول گورکانیان 160
پیروزی انگلستان بر رقیب اروپایی 161
فرمانروایان کل و فتوحات آنها 162
قیام سیپوی 164
دگرگونی اوضاع هند 165
تشکیل کنگره ملّی هند 166
تأسیس مسلم لیگ 167
ورود کاروان زبان و ادب فارسی به هند 171
آمیزش دو زبان و تولّد زبان اردو 185
درخشش فرهنگ و هنر اسلامی 191
معماری 191
خطّاطی و خوشنویسی 195
هنرِ کتابت 198
صنعت کاغذسازی 199
موسیقی 199
نساجی 202
زرگری، آهنگری و عاجسازی 203
علوم طبیعی و ریاضی 204
تشکیلات اجتماعی و اقتصادی 206
سنت تاریخنگاری اسلامی در هند 211
تاریخ یا اسطوره 211
ظهور تصوّف در هند 223
چشتیه 228
سهروردیه 229
نقشبندیه 230
قادریه 231
قدیمیترین کتیبههای هندی دوره اسلامی 235
تاریخ کتیبهنویسی در هند 235
کتیبه حاشیه (نثر) 241
پیوست اوّل: جدول سلسلههای اسلامی در هند 249
غزنویان (582 - 366ق / 1186 - 977م) خراسان، افغانستان و هند شمالی 249
غوریان (1215 - 1000 / 614 - حدود390) 250
شاخه اصلی در غور و سپس در غزنه 250
سلاطین دهلی (962 - 602ق / 1555 - 1206م) شمال هند 251
شاهان معزی یا غلامشاهان یا سلاطین مملوک 251
سلاطین خلجی 251
تغلقیه 252
سلسله سادات 252
شاهان مغول هند (1274 - 932ق / 1858 - 1526م) 253
پیوست دوم: منظومهْ ملکالشعرای بهار دربارهْ هند 257
کتابنامه 263
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی با جغرافیای طبیعی هند و موقعیت آن در میان همسایگان؛ 2) دلیل نامگذاری «شبه قاره هند»؛ 3) ویژگیهای انسانی هند شامل: جمعیت، نژاد، زبان و ادیان؛ 4) نوع حکومت در هند معاصر.
از لحاظ وسعت، هند، هفتمین کشور دنیاست و مساحت آن 3/287/263 کیلومتر مربع است. طول خاک هند از شمال به جنوب 3/214 کیلومتر و عرض آن از شرق به غرب 2/933 کیلومتر است. طول مرزهای زمینی هند تقریباً به 15/200 کیلومتر و طول سواحل دریایی آن تقریباً به 5/686 کیلومتر میرسد.
همسایگان و مناطق همجوار هند عبارتاند از: اقیانوس هند در جنوب، دریای عرب (عمان) در غرب، خلیج بنگال در شرق، سریلانکا و مالدیو در جنوب،
پاکستان در غرب، ایالت سین کیانگ و تبّتِ چین در شمال غرب، نپال و بوتان در شمال، ایالت تبّت چین در شمال شرق، برمه در شرق و بنگلادش در قسمت جنوبی شمال شرق هند.
هند همچنین در شرق مجمع الجزایر آندامان و نیکوبار (که یکی از ایالات هند است) با کشورهای تایلند، مالزی و اندونزی همجوار است. بدین ترتیب، قلمرو آب و خاک هند از دریای عمان و همجواری با آبهای ایران در دریای عمان تا منطقه آسیای جنوب شرقی امتداد مییابد.
در هند، دریاچه بزرگ و قابل توجّهی وجود ندارد و تنها در درّه کشمیر چندین دریاچه وجود دارد که سرچشمه رودهای مختلف از شعبات رود هند را تشکیل میدهند. در برخی ایالات، با استفاده از موهبت طبیعی، دریاچههایی ایجاد کردهاند که آب آنها پس از تصفیه، روانه شهرها شده و آب آشامیدنی مردم را تأمین میکند.
در کوهستانهای عظیم و مرتفع هیمالیا، یخچالهای عظیمی وجود دارد که در فصل بهار، باعث جاری شدن نهرهای مختلف شده و نهرهای یاد شده نیز سرچشمه شعبه رودهای گنگ و براهماپوترا است.
طول زیاد هند از شمال به جنوب و پیشرفتگی خاک این کشور به شکل یک مثلث در اقیانوس هند، تقریباً نواحی شمال این اقیانوس را به دو قسمت تقسیم کرده است. سلسله جبال هیمالیا، دیوار و سد غیر قابل عبوری را در سراسر شمال
هند به وجود آورده است و وسعت زیاد این کشور و گونهگونی آب و هوایی آن، سبب شده است که آن را «شبه قاره هند» بنامند؛ زیرا خاک این کشور از 8 درجهْ عرض شمال که یک منطقه استوایی است، آغاز شده و به 37 درجه و 6 دقیقه شمالی که منطقهای معتدل است، منتهی میگردد. کوهستانهای هیمالیا یکی از پربرفویخترین مناطق دنیاست. تنوّع آب و هوا باعث شده است که همهگونه حیوانات، نباتات و محصولات کشاورزی در این کشور رشد و نمو بیابند.
در هند، صرف نظر از جبال هیمالیا، کوهستانهای مرتفع دیگری وجود ندارد و تنها در قسمت شبه جزیره استوایی هند در جنوب، جلگه مرتفعی هست که در غرب و شرق، دو رشته کوهستان تشکیل میدهد که به گاتهای شرقی و غربی معروفاند و ارتفاع آنها در شرق به 600 متر و در غرب حداکثر تا 2/440 متر میرسد.
به طور کلی هند به چهار منطقه مختلف جغرافیایی تقسیم میگردد که عبارتاند از: 1) منطقه بزرگ کوهستانی هیمالیا در شمال؛ 2) جلگههای رودهای گنگ و سند؛ 3) منطقه بیابانهای غربی؛ 4) منطقه شبهجزیرهای جنوب.
در کتابهای جغرافیا، گاه هند را از لحاظ اوضاع زیستمحیطی، به هفت منطقه تقسیم میکنند که عبارتاند از: 1) کوهستانهای شمالی (از جمله هیمالیا و سلسله کوههای شمال شرقی)؛ 2) جلگه سند و گنگ؛ 3) ارتفاعات مرکزی؛ 4) فلات شبه جزیرهای؛ 5) سواحل شرقی؛ 6) سواحل غربی؛ 7) جزایر دریاهای اطراف.
آب و هوای متنوع هند که شامل مناطق استوایی و سردسیری، پرباران و مرطوب و خشک، سرسبز جنگلی و بیابانی میشود، برای رشد انواع گیاهان، مساعد بوده و منابع غذایی سرشاری را به وجود میآورد. با توجّه به این وضع آب و هوایی
هند، حیوانات و خزندگان و حشرات مختلفی نیز در آن زندگی میکنند و از اینرو شاید هیچ کشوری در دنیا به اندازه هند، حیوانات متنوع نداشته باشد.
ریزش باران در هند، تابع وضع مناطق مختلف آب و هوایی این کشور است و میزان آن از دهسانتیمتر (در منطقه راجستان و لاواک) تا 200 سانتیمتر در مناطق سواحل غربی (آسام و بنگال) تفاوت دارد. البته در منطقه چراپونجی (1)در ایالت مگالایای هند، سالانه 425 اینچ (ده متر و 79 سانتی متر) باران میبارد. سراسر هند را دو جریان هوایی حامل باران میپوشاند که به مونسون (2)معروف است که عبارتاند از: مونسونهای شمال شرقی و مونسونهای جنوب غربی. معمولاً به هنگام جریان مونسونهای جنوب غربی، بارانهای فراوانی میبارد.
هند در قدیم به عنوان کشوری افسانهای با ثروتهای گوناگون شهرت داشت. سرداران معروف تاریخ به طمع دستاندازی به ثروت هندوستان، صفحاتی بر تاریخ افزودند. استعمارگران نیز با استفاده از راههای تجاری و ایجاد شرکتهای مختلف، همان نیت را داشتند. از محمود غزنوی، تیمور و نادر گرفته تا تشکیل کمپانی هند شرقی توسط حکومت استعماری انگلیس، همه به ثروتهای طبیعی هند چشم دوخته بودند. مردم هند، رویدادهای مختلف تاریخی را که هر کدام درسی برای آنها بود، پشت سر گذاشته و سرانجام در سال 1947م، برابر با 1326ش، با مبارزات همهجانبه به رهبری گاندی به استقلال رسیدند و اکنون هند، به عنوان یک کشور مستقل و غیرمتعهّد به حیات خود ادامه میدهد و مرکز
ثقلی برای سیاستهای دنیای امروز به حساب میآید.
جمعیت: هند بعد از چین پرجمعیتترین کشور دنیاست و 781 میلیون نفر جمعیت دارد. با تمام اقداماتی که در مورد اجرای برنامه تنظیم خانواده میشود، هر سال حدود 15 میلیون نفر به جمعیت این کشور اضافه میگردد. نسبت خاکهای قابل کشاورزی هند 2درصد کل مناطق مسطح شده زمین است در حالی که 15درصد جمعیت دنیا را در خود جای داده است. در واقع سفرهای که میتواند دو نفر مهمان داشته باشد، پذیرای 15 نفر شده است. در هر کیلومتر مربع از خاک، نزدیک به 237 نفر زندگی میکنند. تمرکز جمعیت با آب و هوا و ریزش باران ارتباط دارد. در نواحی پرباران، جمعیت بیشتری زندگی میکنند. سواحل شرقی و غربی و جلگههای گنگ و براهماپوترا بیشترین جمعیت را پذیرا گشته است. پرجمعیتترین شهرهای این کشور کلکته، (1)بمبئی، (2)مدرس، (3)و دهلی است.
نژاد: مردم هند از نژادهای سفید و سیاه و زرد تشکیل شدهاند.
زبان: زبان رسمی هند، هندی است؛ ولی زبانهای گوناگون دیگری از جمله انگلیسی در نقاط مختلف هند، متداول است. زبان فارسی نیز تا چند سده پیش، زبان رسمی و اداری شبه قاره بوده است.
دین: بیشتر مردم، پیرو دین هندو «برهما» هستند. اسلام با 12درصد از کل جمعیت، دومین دین این کشور است. دین بودا و مسیح و زرتشت نیز در هند پیروانی دارند.
حکومت: حکومت هند بهصورتِ پارلمانی اداره میگردد. رئیس جمهور برای مدت 5 سال از طرف مردم انتخاب میشود. برابر قانون اساسی، قوه مجریه در اختیار شورای وزیران است که در رأس آن نخستوزیر است. مرکز حکومت هند، شهر قدیمی و تاریخی دهلینو (1)است که در حدود 6/2 میلیون نفر جمعیت دارد. کشور هند با 22 ایالت و 9 فرمانداری کل بهصورتِ فدرال اداره میشود.
1) (1) . New Delhi.
پرسشها
همسایگان هند در بخش شرقی و شمال شرقی آن کشور، کداماند؟
چهار منطقه مختلف جغرافیایی هند را ذکر کنید.
چرا هند را «شبه قاره» مینامند؟
پرجمعیتترین شهرهای هند، کداماند؟
چهار دین پرطرفدار در هند را به اولویت نام ببرید.
هدفهای آموزشی: 1) شناخت ریشههای تمدّن کهنسال هند؛ 2) آثار بازمانده از «دراویدیها»، مردمان سازنده تمدّن باستان هند؛ 3) گواهی آشکار «وداها» بر موقعیت برتر آریاییها در هند؛ 4) آشنایی با «وِدا» بهعنوان یکی از کهنترین نوشتههای مذهبی دنیا.
کشور جمهوری هندوستان، کشور بسیار جوانی است و در سال 1947م، تشکیل شده است؛ امّا ریشههای تمدّن هندی به 4500 سال پیش باز میگردد. حتی در دوران قبل از تاریخ، مردم در منطقهای که امروزه هندوستان نامیده میشود، زندگی میکردهاند.
شبه قاره هند که شامل هندوستان، پاکستان و بنگلادش میشود، زادگاه فرهنگهای پیچیده و پیشرفتهای بوده است. تمدّنهای انسانی در شبه قاره، دستکم همزمان با تمدّنهای ابتدایی اروپایی (یونان و سایر مناطق)، خاورمیانه
(سومر و بابل) و شمال آفریقا (مصر) وجود داشته است.
مردمان ساکن هندوستان در مورد این تمدّنها که حدود سه هزار سال قبل از میلاد وجود داشتهاند، آگاهند و دلایل قانع کنندهای دارند که این فرهنگها در زمینهْ دین، ریاضیات و زبان، تبادل اندیشه میکردهاند. شواهد بسیاری که از مناطق باستانی در طول درّه حاصلخیز سند در پاکستان امروزی و دیگر مناطق غرب هند به دست آمده است، اثبات میکند که ساکنان اوّلیه شبه قاره با مصر، یونان و سومر روابط بازرگانی داشتهاند و فرهنگشان بهصورت مستقل توسعهیافته است.
2500 سال قبل از میلاد مسیح، شبه قاره هند دارای شهرهای طراحی شدهای بود که روشهای پیشرفته کشاورزی، ساختارهای اقتصادی، ریاضیات، ادبیات و هنر در آن رواج داشته است. اوّلین تمدّن توسعه یافته در هندوستان با عنوان «تمدّن درّهْ رود سند» شناخته میشود. این نام که از رود سند گرفته شده است، به دلیل کشف اوّلین شهرهای باستانی در دهه 1920م، در کنار این رود است. این تمدّن از تمدّنهای معاصر در طول رود نیل در مصر و در طول رودهای دجله و فرات در بین النهرین وسعت بیشتری داشته است. طی حفاریهای باستانشناسی که اخیراً انجام شده است، معلوم گردیده که وسعت «تمدّن درّه رود سند» از وسعت اروپای غربی بیشتر بوده است.
تمدّن درّهْ رود سند از حدود 2500 سال قبل از میلاد مسیح، آغاز شده؛ یعنی زمانی که شهرها در میان مناطق کشاورزی پراکنده بودند. مردمان سازنده این تمدّن، «دراویدیها»بودند که ریشهْ آنها در دوران ما قبل تاریخ گم شده است. نوادگان دراویدیهای هندی، هماکنون جمعیت زیادی را در جنوب هندوستان
تشکیل دادهاند. از میان شهرهای باستانی دراویدیها، موهنجو دارو (1)و هراپا (2)بیش از بقیه مورد مطالعه و بررسی قرار گرفتهاند؛ شهرهایی که امروزه جز ویرانههایی از آنها در کناره رود سند، چیزی باقی نمانده است. این شهرها دارای خیابانهایی بودهاند و طراحی ساختمانها دستکم مشابه ساختمانهای همعصرشان نبوده است. در صورتی که به شهرهای دراویدیها از بالا نگاه شود، به شکل متوازیالأضلاع است. ساختمانها با آجرهایی که همواره اضلاع برابری داشتهاند، ساخته میشدند. در تمام شهرها نظام اندازهگیری و موازنه یکسان بوده است. این شباهتها، بیانگر اتحاد این فرهنگ، تحت سلطه یک حکومت مرکزی است، اگرچه هیچ نوع شواهد باستانشناسی در مورد وجود چنین حکومتی به دست نیامده است.
تمدّن دره رود سند، حدود هزار سال پایدار ماند. هیچکس دقیقاً نمیداند که چه اتفاقی باعث فروپاشی این تمدّن شد؛ گرچه بعضی معتقدند که چندین سال بارش مداوم باران یا بروز زلزله، ساختمانهای آجری را از بین برده است. عدّهای نیز معتقدند که با حمله چادرنشینان آریایی از منطقه آسیای میانه، دراویدیها از منطقه بیرون رانده شدند. این رخدادها چه خشونتبار بوده باشند، چه صلحآمیز، سبب شدهاند تا در حدود سال 1500 ق.م، آریاییها - با پوست روشن - در شمال هندوستان، جانشینِ دراویدیها که پوست تیره داشتند، بشوند و دراویدیها به بخشهای جنوبی شبه قاره کوچ کنند.
آریاییها از استپهای آسیای میانه، احتمالاً از اطراف دریای خزر، به هندوستان آمدند. آنها دامداران چادرنشینی بودند که آثار ناچیزی از خود
بهجای گذاشتهاند و به همین دلیل از دوران آنها آگاهی چندانی در دست نیست. هیچ شهر، مجسّمه، ظروف سفالی یا گورستانی از دوران آریاییها به دست نیامده است؛ آنها از خود تنها چهار کتاب شعر بهجای گذاشتهاند که «ودا» نامیده میشوند. این کتابها گواه محکمی در مورد برتری پانصدساله آریاییها در هندوستان است. در زبان سانسکریت، (زبان باستانی جنوب آسیا)، کلمه «ودا» به معنای «شناخت» است و به نظر میرسد وداها یکی از کهنترین نوشتههای مذهبی دنیا باشند؛ زیرا تمام دانش آریاییها در آن زمان را در خود جای دادهاند.
وداها اساس دین هندو را به وجود آوردهاند و آمیزهای از تعالیم دینی و تاریخ هستند. در وداها داستانهای حماسی در قالب شعر روایت شده است که در واقع، شیوه زندگی آریاییها و چگونگی آفرینش کائنات توسط خدایان را نشان میدهد. در این کتابها همچنین در مورد سازمانهای جامعه آریایی، چگونگی پرستش خدایان، نبرد میان قبایل مختلف و پیکار میان خدایان گوناگون، مطالبی ارائه شده است. تا به امروز روحانیان هندو طی انجام مراسم مذهبی چه در معابد و چه در خانهها، سرودهایی از وداها را میخوانند. قرنها پس از ظهور وداها، داستانهای حماسی دیگری مثل رامایانا به کتاب مقدّس هندوها افزوده شد تا رسوم دینی را که تا ابد در حال تحوّل است، حفظ کند.
آریاییها نظامی مبتنی بر تقسیمات اجتماعی ابداع کردند که شامل طبقه اشراف، روحانیان، رزمآوران و مردم عادی بود. با گذشت زمان، دین و جامعه آریاییها به تدریج دگرگون شد تا پیچیدگیهای متعدد هندوئیسم امروزی و نظام طبقاتی هندوستان را پدید آورد. از زمانهای دور، روحانیان که آنان را
«برهمن» مینامیدند، بالاترین طبقه نظام طبقاتی را تشکیل میدادند. این امر، دو اثر مهم بر آینده جامعه هند داشت: اول اینکه به تفکّر فلسفی و روحانی ارزش زیادی میداد و دوم اینکه این دو عامل بههمراه هم سبب شدند که در قرن ششم قبل از میلاد، بودیسم که دومین دین بزرگ هندی در میان ادیان دنیاست، در طبقات پایینتر گسترش یابد. در آموزههای بودا بدون در نظر گرفتن نظام طبقاتی، برای روشنگری مذهبی، راههایی پیش پای مؤمنان گذاشته میشود.
هندوستان، یکی از کهنترین و پیچیدهترین تاریخهای ملّی را در میان تمام تمدّنهای دنیا داراست. از حدود سال 1500ق.م، تا بنیانگذاری امپراتوری بزرگ تیموریان هند در حدود سال 1500م، تاریخ هندوستان شامل درگیری میان حاکمان و حکومتهای مختلف بوده است. هر سلسله جدیدی که آغاز میشد، با دلیل مختلفی چون: جنگهای داخلی، شورشها و یا حمله مهاجمان، نابود میشد.
داریوش کبیر، پادشاه ایران در سال 518ق.م، به هندوستان حمله کرد و درّه رود سند و بخشی از پنجاب را در شمال غربی هند به امپراتوری بزرگش افزود. او در قالب مالیات، ثروت زیادی را از آریاییها گرفت. در نتیجه، داستان گنجینه عظیم هند به اروپا رسید. در سال 327ق.م، اسکندر مقدونی، حکومت داریوش سوم را سرنگون کرد و مسیرش را به سمت شرق، با هدف فتح هندوستان ادامه داد؛ امّا با مقاومت زیادی روبهرو شد و به سرعت از منطقه شبه قاره عقبنشینی کرد.
(1) پس از شکست اسکندر در شمال هندوستان، چاندرا گوپتاماوریا، (2)با الهام از اسکندر، اوّلین امپراتوری بزرگ هند را پایهگذاری کرد. در حدود سال 300ق.م، او و پسرش بیندوسارا، کنترل منطقهای را که از کوههای شمال غربی هندوستان تا خلیج بنگال در شرق امتداد داشت در دست گرفتند. کشور سازمانیافتهای که تحت حکومت چاندراگوپتا و نوادگانش ایجاد شد، به تدریج گسترش یافت و در جنوب تا حد ایالت میسور امروزی رسید. به نظر میرسد امپراتوری ماوریا، اوّلین امپراتوری بزرگ هندی بوده است. این امپراتوری، به دلیل وسعت سلطه نظامی و سیاسی و نیز میزان سازمان یافتگی اجتماعی، معماری، ادبیات و پیشرفت علوم، از اهمیت خاصی برخوردار بوده است.
پایتخت امپراتوری ماوریا شهری به نام «پانتا» در کنار رود گَنگ بوده است. دربار سلطنتی آنان، جلال و شکوه بسیاری داشته است. نقاشیها و دستنوشتههای باقیمانده از آن زمان، نشاندهنده شیوه عالی زندگی اشراف و طبقات بالای اجتماعی در دوران ماوریاست. در نقاشیهایی با جزئیات دقیق، اشراف در لباسهای عالی و زینتآلاتی نشان داده شدهاند که از طلا ساخته شده و با الماس، مروارید، یاقوت و زُمرّد، مزین شدهاند. در این نقاشیها قصرهای بزرگی که با کندهکاریهای ظریف و کار گذاشتن سنگهای قیمتی در آنها تزیین شدهاند، به تصویر کشیده شده است.
امپراتوری ماوریا تحت حکومت آشوکا، (3)نوهْ چاندراگوپتا، که رهبری
فوقالعاده بود، (272 تا 236ق.م) به اوج رسید. بسیاری از محقّقان معتقدند که آشوکا یکی از بزرگترین فرمانروایانی بود که جهان تا به امروز به خود دیده است. او در ابتدای حکومتش برای گسترش امپراتوری ماوریا، جنگ را در پیش گرفت. آشوکا پس از نبردی وحشتناک در برابر سپاه پادشاهی کالینگا در غرب هند، به پیروزی رسید؛ امّا پس از این جنگ گرفتار افسردگی شد. دیدن قتلعام و رنج وحشتناک حاصل از جنگ، باعث دگرگونی درونی وی گردید.
وی در عرض چند روز آشوکا بودایی شد و اصول بودایی آهیمسا (1)را که اعتقاد به عدم خشونت و مقدّس بودن تمام انواع حیات بود، پذیرفت. آشوکا شکار را که در آن زمان ورزش پادشاهان بود، رها کرد و گیاهخوار شد. او همچنین شیوه حکومتش را تغییر داد و احکامی صادر کرد که امروزه با نام «فرامین آشوکا» مشهور است. این قانونها که در جهت ایجاد هماهنگی با محیط زیست و ارتقای سازگاری و تحمّل افراد معتقد به ادیان مختلف بود، به شکل عجیبی با قوانین امروزی شباهت دارد.
یکی از نمادهای قوانین آشوکا ستونی با چهار سرشیر (یکی از نمادهای ملی هندوستان امروزی) بود که تا دو هزار سال پس از مرگش دوام یافته است.
جوهره قوانین آشوکا در این جمله که از نوشتههایش اقتباس شده، خلاصه میشود: «تمام انسانها فرزندان من هستند. من برای آنها نیز مثل فرزندان خودم خواستار تمام رفاه و خوشبختی این دنیا و دنیای دیگر هستم و برای همه انسانها به یک اندازه این خوشی را آرزو میکنم».
امپراتوری آشوکا و قوانین او پس از مرگش، در سال 232ق.م، مدّت زیادی
1) (1) . Ahimsa.
دوام نیاورد. او آخرین امپراتور ماوریا بود. قوانین او در عرض چند نسل به دست فراموشی سپرده شد تا اینکه در سال 1837م، توسط باستانشناسان یافته و ترجمه شد.
پس از مرگ آشوکا، مهاجمان، دستهدسته از آسیا به شمال هند حمله کردند. امپراتوری ماوریا منقرض شد و بیش از پانصد سال طول کشید تا هندوستان دوباره به یک کشور با پادشاهی متّحد تبدیل شود.
امپراتوری گوپتا در قرن چهارم میلادی بنیان گذاشته شد و به تدریج در نتیجه اقدامات نظامی گسترش یافت تا تقریباً تمام بخش شمالی هندوستان را تحت سلطه خود گرفت. با وجود ذات نظامی این رژیم، چاندارگوپتای دوم، سومین پادشاه گوپتا، پیرو آیین هندو و فرمانروایی نیکوکار بود. او با تمام بوداییانی که در هندوستان زندگی میکردند، مدارا و از آنها حمایت میکرد. طی این دوران پرشکوه که غالباً در صلح و آرامش بود، او به توسعه هنر، علوم، معماری و فلسفه پرداخت. چاندارگوپتای دوم در این زمینه چنان موفّق بود که از دوران گوپتا (540 - 320م) معمولاً به عنوان «عصر کلاسیک هندوستان» نام برده میشود. شاهکارهای ادبی و شعرهایی به زبان سانسکریت - زبان آن دوران که اساس زبان هندی و سایر زبانهای امروزی رایج در هندوستان را پدید آورده است - نوشته شد. همچنین در این دوره، معابد بزرگ هندو و صومعههای بودایی ساخته شدند که از آن جمله میتوان به غارهای 29 گانهای که در آجانتا (1)در بخش مرکزی هند بنا شده، اشاره کرد.
چندین دانشگاه بسیار خوب در هندوستان، دانشپژوهان را از سراسر آسیا به
1) (1) . Ajanta.
سوی خود جلب میکردند. دانشمندان آن زمان هندوستان میدانستند که زمین گرد است و به دور محورش میگردد؛ واقعیتی که در اروپا هزار سال بعد پذیرفته شد. در آن زمان، هندوستان متمدّنترین کشور روی زمین بود.
شکوه و درخشش دوران گوپتا فقط کمی بیش از دویست سال ادامه داشت. در اواسط قرن پنجم میلادی، سلسله گوپتا به واسطه حمله قبیلهای جنگنده از آسیای میانه، بهنام قبیله «هون» سرنگون شد. هونها رفت و آمد در جادههای اصلی آسیایی را دچار اختلال کردند و جریان بازرگانی کالاهایی را که دوران گوپتا را پرشکوه کرده بود، سد کردند. بار دیگر در شبه قاره، مجموعهای از سلطنتهای کوچک هندوی متخاصم به وجود آمد و هندوستان، به عصر تیرگی پا گذاشت که همزمان با دوران رکود در اروپا بود.
هند جنوبی، از روزگاران کهن به دلیل دور بودن از گذرگاههای کوهستانی که مهاجمان آسیای میانه را به هندوستان میرساند، نسبت به مناطق شمالی هندوستان، صلح و ثبات بیشتری داشت. زبان اصلی در جنوب هند «زبان تامیلی» بود که هنوز هم مهمترین زبان این منطقه است. این زبان، شکل امروزی زبان دراویدی قدیمی است و پژوهشگران معتقدند که پرسابقهترین زبان زنده دنیاست. از میان سلسلههای باستانی تامیل، دو سلسله به نام پالارا (1)(از قرن هشتم تا نهم میلادی) و چولا (2)(قرن نهم تا دهم) سبب اتّحاد هند جنوبی شدند. هر دو سلسله، رسوم دریانوردی محکمی داشتند و علاوه بر هند جنوبی، بر دیگر تمدنهای آسیای جنوبی نیز از نظر فرهنگی و معماری تأثیر پایداری گذاشتند.
پرسشها
تمدّن درّه رود سند، مربوط به کدام دوره تاریخی است؟
موضوع مطرح شده در «ودا» چیست؟
اوّلین امپراطوری بزرگ هند در چه قرنی و توسط چه کسی بنیاد نهاده شد؟
عصر کلاسیک هندوستان، اصطلاحاً به چه دورهای از تاریخ هند اطلاق میشود؟
پژوهشگران، پرسابقهترین زبان زنده دنیا را کدام زبان میدانند؟
هدفهای آموزشی: 1) آگاهی از نخستین مواجهه مسلمانان با هندیان به نقل از مورّخان؛ 2) ماجرای حکیمبنجبله و گزارش او درباره هندوستان به خلیفه سوم؛ 3) علل لشکرکشی حجّاج یوسف (توسط دامادش محمّدبنقاسم) به هند؛ 4) نحوه ورود اسلام در اوایل قرن دوم هجری به بخشهایی از جنوب هند؛ 5) مهاجرت گروههایی از مسلمانان به جنوب هند و ابراز اشتیاق برخی از مردمان هند به دیانت اسلام.
فتوحات مسلمانان در سرزمینهای غربی هند بهصورتِ لشکرکشی منظّم و پیشروی سیاسی و نظامی در قرن نخست هجری (هفتم میلادی)، در زمان حکومت حجّاجبنیوسف ثقفی آغاز شد. پیش از این دوران، در زمان خلیفه دوم تا ایام خلافت عبدالملکبنمروان، چندین بار سپاهیان اسلام به حدود مکران و سِند، حمله بردند و در مواردی برخی از سرزمینهای آن نواحی را نیز به تصرّف
درآورند؛ ولی از هیچیک از این اقدامات، نتیجه قطعی و نهایی حاصل نشده بود. ظاهراً در آغاز دوران فتوحات اسلامی، توجّه فاتحان مسلمان بیشتر به سوی خراسان و آسیای مرکزی معطوف بوده است تا به جانب سرزمینهای هندی.
در زمان خلیفه سوم، حکیمبنجبله مأمور شد که به سند برود و از اوضاع و کیفیات اقلیمی و احوال مردم آنجا و امکانات موجود برای اقدامات نظامی کسب خبر کند. وی چندی در نواحی مختلف آن حدود سیر و سفر کرد. چون به حجاز بازگشت، به خلیفه گزارش داد که «آنجا سرزمینی است که آب آن تیره است و میوهاش مقاتل است و ترش؛ زمین آن سنگلاخ است و گُلش شوره؛ اگر لشکر اندک رود، زمان ضایع شود و اگر حشم کثیر و بیشتر روند، گرسنه مانند و هلاک شوند».
بنابر روایات، در دوران خلافت ولیدبنعبدالملک و حکومت حجّاجبنیوسف در عراق، گروهی از مسلمانان که بیشتر زنان کسانی بودند که به قصد تجارت در سراندیب (سریلانکای کنونی) سکنی گزیده بودند با کشتی به سوی حجاز سفر میکردند و پادشاه سراندیب نیز هدایایی در همان کشتی برای حجّاجبنیوسف فرستاده بود. باد مخالف، کشتی را به ساحل دیبل (یکی از شهرهای ساحلی سند)، راند و دزدان آن شهر کالاها را به غارت بردند و زنان مسلمان را اسیر کردند. گفتهاند که این واقعه، یکی از دلایل لشکرکشی به سند و تسخیر آن سرزمین به دست مسلمانان بود.
حجّاج، داماد خود، محمّدبنقاسم را در سال 92ق (711م)، به فرماندهی سپاهی بزرگ منصوب و او را از طریق فارس و کرمان، روانه سند کرد و از راه
دریا نیز مهمّات و خواربار و آنچه لازمه این لشکرکشی بود، به جانب او فرستاد. مسلمانان در مدتی کمتر از یکسال، شهرهای بزرگ سند و بخشی از نواحی جنوبی پنجاب را تا شهر ملتان که یکی از مراکز مهم دینی و سیاسی هندوان بود، به تصرف درآوردند. از اوایل قرن دوم هجری (هشتم میلادی) این منطقه عملاً جزء سرزمینهای اسلامی شد و با بنای مساجد و مدرسهها در شهرها و مهاجرت گروههایی از مسلمانان نواحی دیگر به این حدود و شور و شوق آنان به تبلیغ و ترویج دین خود، دیری نگذشت که اسلام بر حیات اجتماعی مردم ِ منطقه حاکم شد و در میان بومیان رسوخ کرد.
با ظهور خلافت عباسیان و درگیریهای داخلی دستگاه خلافت بغداد، پیشرفت سیاسی و نظامی مسلمانان در شبه قاره هند تا اوایل قرن پنجم هجری (یازده میلادی) متوقّف ماند و از حدود قندهار و کابل که به دست امیران صفّاری از دست سلاطین هندو بیرون آورده شد، تجاوز نکرد. پس از صفاریان نیز این ناحیه، به سبب دور بودن از مرکز خلافت، دستخوش درگیریهای حکّام محلّی (مسلمانان و هندو) شد و بیثباتی اوضاع و ضعف حکومتها موجب گردید که فاطمیان مصر از فرصت استفاده کنند و داعیان اسماعیلی در اواسط قرن چهارم هجری (دهم میلادی) بر ملتان مسلط شوند و رفته رفته تمامی سرزمین سند و پنجاب و گجرات را عرصه تبلیغ خود قرار دهند. در دوران تسلّط اسماعیلیان بر ملتان و سرزمینهای اطراف آن، خطبه به نام خلیفه فاطمی مصر میخواندند و سکههایی نیز به نام آنان ضرب میشد.
زمینه مساعد برای فعالیتهای اسماعیلیان در ملتان و سند از اواسط قرن دوم هجری (هشتم میلادی) و با ورود گروهی از علویان به این ناحیه فراهم شده بود.
بنابر برخی روایات، مادر امام زین العابدین علیه السلام از مردم سند بوده است. در زمان خلافت منصور (158- 136ق / 775- 753م) عبدالله فرزند محمّد، ملقب به «نفس زکیه»، به سند مهاجرت کرد و با جمعی از همراهان و پیروانش به تبلیغ آرا و دیدگاههای علویان مشغول شد. در قرن سوم هجری (نهم میلادی) ابوعبدالله جعفربنمحمّد علوی، از حجاز به ملتان مهاجرت کرد و میان حکام هَباری این شهر که در اصل از خاندان قریش بودند و فرزندان و خویشاوندان ابوعبدالله پیوندهای سببی برقرار شد و همین حکّام خاندان هباری بودند که در آغاز از داعیان اسماعیلی در سند و ملتان پشتیبانی کردند و موجب نیرو گرفتن و غلبه یافتن آنان بر این حدود شدند.
گرچه در دوران سلطنت محمود غزنوی و لشکرکشی او به ملتان، اسماعیلیه منکوب شدند، لیکن تا نیمه قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) و در دوران مسعود غزنوی در این ناحیه باقی بودند و ظاهراً تا اواخر قرن ششم هجری که معزالدین محمّد غوری در سال 572ق (1176م) سند را تصرّف کرد، در این سرزمینها قدرتی داشتند. گسترش تبلیغات باطنیه در نواحی غربی هند، خصوصاً در گجرات از همین زمانها آغاز میشود و دو شاخه عمده اسماعیلیه در هند، یعنی گروه معروف به «بُهره» و «خُوجه (آقا خانی)» که در اصل از طوایف راجپوت بودند، تاریخ خود را به این دوره میرسانند.
همزمان با نخستین فتوحات مسلمانان در سرزمینهای غربی هند و پیش از تأسیس سلسلههای سلاطین مسلمان در لاهور، دهلی، بنگال و دکن، گروههایی از
مسلمانان عرب و غیرعرب در شهرهای ساحلی و جزایر جنوبی هند، ساکن شده و به کار تجارت مشغول بودهاند. بنابر برخی روایات، این گروهها در میان مردم محترم بوده و حکومتها نیز به آنان توجّه خاصی داشتهاند.
به گفته ادریسی در نزهة المشتاق ، پادشاه سراندیب، چهار وزیر مسلمان داشته است که به امور مربوط به مهاجران و مسافران مسلمان رسیدگی میکردهاند. بزرگبنشهریار، سیاح دریانورد ایرانی، میگوید که چون خبر ظهور اسلام به سراندیب رسید، مردمان آنجا فرستادهای به حجاز روانه کردند تا از چگونگی دین جدید و احوال پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله با خبر شوند. فرستاده سراندیبی، چون به مدینه رسید، خلیفه دوم او را پذیرفت و به پرسشهای او پاسخ گفت. فرستاده در راه بازگشت، درگذشت؛ ولی اخبار مربوط به اصول و قواعد اسلام و اوصاف رفتار و اخلاف پیشوایان مسلمان و شرح تقوا و پرهیزگاری آنان بهوسیله همراه او به سراندیب رسید و از همان زمان به این دین و پیروانش در آن سرزمین، محبّت و حسننظر خاص به وجود آمد.
نویسنده تاریخ فرشته در نقل روایتی مشابه، از این حد فراتر رفته و نوشته است که پادشاه سراندیب خود، در عهد صحابه و پیش از رایان (راجههای) دیگر، اسلام آورد و پشتیبان مسلمانان شد.
بزرگبنشهریار، از قول برخی راویان نیز حکایت میکند که در سال 270ق (883م) مهروکبنرایق، پادشاه یکی از نواحی کشمیر، سفیری به نزد عبداللهبنعمربن عبدالعزیز، حاکم منصوره در سند، فرستاد و از او خواست که شریعت اسلام را به زبان هندی برای او شرح و توضیح دهد. عبدالله درخواست پادشاه را با مردی از مردم عراق که در سند پرورش یافته و به زبان هندی کاملاً
آشنا بود و در شاعری بدان زبان نیز قریحهای توانا داشت، در میان نهاد. مرد عراقی آنچه را پادشاه خواسته بود، در قصیدهای به همان زبان بیان کرد و به نزد او فرستاد. پادشاه نامهای به عبدالله نوشت و دیدار صاحب قصیده را خواستار شد. مرد عراقی به دربار او رفت و سه سال در آنجا مقیم شد و در این مدت، پادشاه را با اصول اسلام آشنا ساخت و قرآن را نیز برای او ترجمه کرد. پادشاه اسلام آورد؛ ولی از بیم مردم مملکت خود، یارای اظهار آن را نداشت.
بنابر روایت دیگر، در اوایل قرن سوم هجری (نهم میلادی) «چرامن پرومال» (1)پادشاه ملیبار در سواحل غربی هند، در خواب دید که ماه، چندپاره شد. در همین زمان، گروهی از مسلمانان که از سراندیب عازم عربستان بودند، به ملیبار رسیدند و شیخ و رئیس مسافران، خواب شاه را تعبیر کرد. پادشاه اسلام آورد و نام خود را به عبدالرحمان سامری تغییر داد و به عربستان رفت.
وی چهار سال بعد در عربستان درگذشت؛ امّا پیش از مرگ، چند تن از بزرگان مسلمان، چون مالکبندینار و مالکبنحبیب و زن و فرزندانشان را به ملیبار فرستاد و نامهای نیز به درباریان و منسوبان خود نوشت تا از مهاجران مسلمان به خوبی نگهداری کنند. قرنها خاطره رفتن چرامن به عربستان در یادها باقی بود و پادشاهان ملیبار که «سامری» (زمورین) (2)نامیده میشدند، خود را نایب و قائم مقام او میدانستند و هنگامی که شاهی تاجگذاری میکرد و شمشیر به دست میگرفت، میگفت: «من این شمشیر را تا زمانی که عموی ما از مکّه بازگردد، نگه میدارم».
گفتهاند که از همان روزگار، مهاجران عرب به سوی شهرهای ملیبار و جزایر
اطراف آن روی آوردند و در شهرها به بنای مساجد پرداختند و به کار تجارت مشغول شدند. این مهاجران، با مردم بومی در آمیختند و همسر اختیار کردند و تجارت خارجی منطقه را در اختیار خود داشتند. فرزندانی که از ازدواج مسلمانان مهاجر با بومیان ولادت می یافتند، «بیاسره» (جمع بیسر دوسره، دوسویه) نامیده میشدند و مسلمانانی که امروزه در سواحل غربی هند مسکن دارند، فرزندان همان مهاجران نخستین هستند که در زبان محلّی ِآن جا «موپلا» یا «مپیلا» (1)خوانده میشوند که به معنی «داماد» است.
داستانهای دیگری از این گونه درباره اسلام آوردن پادشاهان و راجگان نواحی جنوبی هند، از دیرباز در میان مسلمانان این مناطق، رایج بوده است که نمونههایی از آن در کتاب فتوحالبلدان بلاذری نیز نقل شده است. میزان صحّت تاریخی این روایتها هر چه باشد، وجود آنها حکایت از آن دارد که مسلمانان از سدههای نخستین اسلام در این بخش از جهان، دارای منزلت اجتماعی خاص بودهاند.
مسعودی که در اوایل قرن چهارم هجری (دهم میلادی) به هند سفر کرده بود، میگوید که در صیمور (نزدیک بمبئی کنونی) ده هزار مسلمان، که در اصل از مردم بصره و بغداد و عمان و شهرهای دیگر بودند، اقامت جسته، به بازرگانی و کارهای دیگر اشتغال داشتند. همو گوید که اسلام در قلمرو «بلهرا» بسیار مورد احترام بوده است و مسلمانان در قلمرو این پادشاه، موقعیتی ویژه داشتهاند و مساجدشان آباد و پُررونق و از تعرّض مصون بوده است. مسلمانان در امور زندگی خود استقلال تمام داشته و از این جهات، از قاضی یا حاکمی مسلمان که «هنرمن» (هنرمند) نامیده میشد، پیروی میکردهاند. مردم هند، خیر و برکت و
1) (1) . Mappilla.
طول عمر شاهان خود را به سبب عدالت آنان و نتیجه اکرام و بزرگداشت مسلمانان میدانستند.
در شهرهای دیگر این منطقه نیز وضع بر همین منوال بوده است و جوامع مسلمان در عبادات و امور زندگی خود، از آزادی کامل برخوردار بودهاند و جمعیت آنان رو به افزایش بوده است و آنان در حیات اجتماعی و اقتصادی شهرهای ساحلی، مشارکت مؤثّر داشتهاند.
مشارکت مسلمانان در بهبود اوضاع اقتصادی و اجتماعی شهرها بیشتر از طریق ایجاد ارتباط با جهان و داد و ستد بازرگانی بوده است؛ زیرا تجارت خارجی این مناطق کلاً در دست آنها بود و خطوط کشتیرانی را از سواحل چین تا سراندیب و بنادر خلیج فارس و دریای سرخ در اختیار خود داشتند. فعالیتهای بازرگانی طبعاً در ایجاد فرصت و انگیزه برای تولید کالاها و محصولات مؤثّر بوده و موجب آبادانی شهرها و مراکز تجاری میشده است.
راجگان نیز از بابت مالیاتهایی که بر واردات تعلّق میگرفت، منافع سرشاری بهدست میآوردند. تا پایان قرن نهم هجری (پانزدهم میلادی)، مراکز تجاری سواحل غربی هند در دست مسلمانان بود؛ لیکن در سال 906ق (1500م) پرتغالیان در بندر کالیکوت مستقر شدند و چندی بعد آلفونسو آلبوکرک، فرمانده کشتیهای تجاری پرتغالی که به آتشبارهای سنگین مجهز بودند، بر مناطق ساحلی هند مسلط شدند و از آن پس این مراکز از اختیار بازرگانان مسلمان بیرون رفت.
افزایش جمعیت مسلمانان در مناطق جنوبی هند، تا قرن هشتم هجری (چهاردهم میلادی) پیش از گسترش حکومتهای اسلامی از شمال به جنوب، بسیار گسترده
و چشمگیر بوده است. ابن بطوطه که در اوایل قرن هشتم هجری، در این مناطق سفر میکرد، همه جا با اجتماعات بزرگ مسلمانان و مساجد و مدارس و خانقاههای بزرگ و آباد روبهرو میشد و با دانشمندان و فقیهان و محدّثان و عارفان مسلمان که غالباً از کشورهای عربی یا از ایران به این مناطق مهاجرت کرده بودند، ملاقات میکرد. پادشاه هندو مذهب یکی از جزایر جنوبی هند که «شنورازه» نام داشت، به دست شیخ ابوالبرکات مغربی و در پی کراماتی که از او دیده بود، اسلام آورده و سلطان احمد نام گرفته بود. ابن بطوطه میگوید که خود بر سردر مسجدی که راجه هندو، پس از اسلام آوردن بنا کرده بود، این نوشته را دیده است: «سلطان احمد شنورازه به دست شیخ ابوالبرکات مغربی اسلام آورد». ابن بطوطه در کالیکوت نیز خانقاه بزرگی دید که یکی از فرزندزادگان شیخ ابواسحاق کازرونی، به نام شیخ شهابالدین کازرونی، آن را اداره می کرد. در شهر کولَم نیز خانقاه بزرگی بود که شیخ فخرالدین، پسر شهابالدین کازرونی در آن به ارشاد مشغول بود و در شهر قوقه (کنکن) مسلمانان، مسجد بزرگ کهنسالی داشتند که بنای آن به خضر و الیاس نسبت داده میشد و گروههایی از درویشان حیدری در شهر و اطراف مسجد دیده میشدند. هنگامی که ابن بطوطه در مالدیو و جزایر اطراف آن بهسر میبرد، همه ساکنان آن نقاط، مسلمانان عرب و غیر عرب بودند و زنی به نام سلطانه خدیجه بنت سلطان جلالالدین عمربن سلطان صلاحالدین صالح بنگالی در آنجا حکومت داشت.
شهرهای سواحل شرقی هند و ناحیه وسیع «معبر» (کوروماندل) (1)نیز از دیرباز اقامتگاه گروههایی از مهاجران و بازرگانان مسلمان شده بود. سکههایی که از قرن
1) (1) . Coromandel.
اوّل هجری (از سال 71ق / 690م، به بعد) در سواحل شرقی به دست آمده است، از قدمت استقرار اجتماعات مسلمانان در این مناطق حکایت دارد. چون راه اصلی تجارت و ارتباط جهان آن روز، با سرزمین بزرگ و آباد و پرجمعیت چین از این نواحی میگذشت، طبعاً بندرگاههای این مسیر در سراسر کنارههای اقیانوس، از جنوب هند تا سواحل چین، مراکز مهم فعالیتهای تجاری شده بود. بنابر مشاهدات و گزارشهای سیاحان مسلمان سدههای نخست هجری، در شهرهای بزرگ و پر رونق این مناطق، اجتماعات بزرگی از مسلمانان مهاجِر ایرانی و عرب، اسکان یافته و در همه جا مساجد و مدارس و خانقاههایی تأسیس کرده بودند. مقصد و منتهای این مسیر، مراکز بازرگانی چین بوده است و مسلمانان از آغاز ظهور اسلام به این سرزمین توجه خاص داشتهاند.
بنابر برخی روایات، سعدبنابی وقّاص از طرف پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به سفارت چین فرستاده شد و هنوز مدفن او در کانتون، زیارتگاه مسلمانان آن حدود است. ولی مسلّم است که از دوره عباسیان، مناسبات تجاری و روابط سیاسی میان بغداد و مراکز تجاری و سیاسی چین برقرار بوده است و از هر دو طرف، سفیرانی برای حفظ روابط مأمور میشدهاند. در اسناد چینی به نام های خلفای عباسی اشاره شده است؛ چنانکه «امیر المؤمنین» بهصورتِ «هن می مومونی»، ابوالعباس (خلیفه اول عباسی) بهصورتِ «ابولوبا» و هارون بهصورتِ «آلون» در نوشتههای چینی آن دوران دیده میشود.
گروههای مسلمان مهاجر از همان روزگار در شهرهای چین اقامت یافته و به کسبوکار و داد و ستد مشغول بودهاند و در اسناد قدیم چینی از آنان به عنوان «تاشی» که تلفّظ چینی لفظ «تازی» است، یاد میشود و در دورههای بعد با عنوان
«هوئی هوئی» که شاید تلفظ چینی «محمّدی» باشد، نیز شناخته میشوند.
فعالیتهای مسلمانان در این مناطق، منحصر به تجارت و خرید و فروش کالا نبود؛ بلکه در امور مُلکداری و سیاست نیز دخیل و مؤثّر بودند. بنابر گزارش ابن بطوطه در شهر هُنَوَر، جمالالدین محمّد از جانب پادشاه هندو مذهب ملیبار حکومت داشته و در جاوه و سوماترا ملک ظاهر شافعی مذهب سلطنت میکرده است. به گفته رشیدالدین فضل الله، راجه سوندر پاندی، پادشاه معبر، در قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) وزیری مسلمان به نام ملک تقیالدین داشته است که برادرش جمالالدین تاجر اسب بوده و هر سال، چند هزار رأس اسب از بنادر خلیج فارس با کشتی به معبر میآورده است.
هنگامی که علاءالدین خلجی در 710ق (1310م) به معبر لشکر کشید، مسلمانان به دفاع از شهر بیردهول، پایتخت راجه هندو، برخاستند و به گفته ابن بطوطه، در جنگی که در سال 740 ق، میان سلطان غیاثالدین دامغانی و بلال دیو (ویرا بلالای سوم) راجه معبر روی داد، بیست هزار مرد جنگی مسلمان در سپاه راجه هندو خدمت میکردند.
افزایش جمعیت مسلمانان در بخشهای جنوبی هند، علل مختلف داشته است. نخستین عامل، وجود فرصتهای مساعد برای تجارت و کسبوکار در شهرهای ساحلی شرق و غرب شبه قاره بوده است که گروههایی از مردمان سرزمینهای عربی و ایرانی را از سواحل مدیترانه و دریای سرخ تا نواحی شمالی خراسان و ماوراءالنهر، به این حدود جلب میکرد و توطّن آنان در این مراکز و آمیزش با
مردمان بومی از طریق داد و ستد و مجاورت و ازدواج طبعاً موجب میشد که این مهاجران در ساختار اجتماعی بسته و محدود هندویی و بودایی رخنه کنند و به ترویج و تبلیغ دیانت خود در میان جوامع غیر مسلمان بپردازند.
از یک سو درگیریها و معارضات کینهتوزانه میان هندوان و بوداییان و پیروان مذهب جینی که اساس فعالیتهای خود را بر رد و ابطال عقاید یکدیگر نهاده بودند و از سوی دیگر، سادگی و سهولت و بیپیرایگی اعمال دینی و روشنی و عقلپذیری اصول اعتقادی اسلام و نیز خالی بودن آن از خرافههای غریب و اسطورههای پیچ در پیچ ادیان و مذاهب موجود در هند، وضعیتی به وجود آورده بود که تبلیغات مسالمتآمیز مسلمانان در طبقات مختلف مؤثّر میافتاد و مردمان آزاداندیش و خسته از مجادلات و مخاصمات فرقهای را از هر گروه به سوی خود جلب میکرد.
امّا طبق شواهد موجود بیشترین کسانی که به این دین نو میگرویدند از دو گروه بودند: یکی بوداییان این مناطق که مورد آزار و اجحاف برهمانان حاکم قرار دشتند و دیگری افراد طبقه چهارم یا «شودرا»ی جامعه هندویی که از کلیه حقوق اجتماعی محروم و به تحمّل دشوارترین و پستترین کارها محکوم بودند.
با فتوحات مسلمانان در این سرزمینها، اسلام در زمانی کوتاه، دین غالب و رایج در میان مردم شد و چنین به نظر میرسد که بخش بزرگی از مسلمانان این مناطق، بومیان بودایی مذهب از طبقات مختلف بودهاند که در طی یکی دو قرن نخستین اسلام به این دیانت نو، روی آوردهاند.
خاندان برمکیان که در عصر اموی و عباسی نزدیک به نیم قرن وزارت و صدارت داشتند و در تثبیت مبانی تمدّن اسلامی و ترویج آن دارای سهمی بزرگ
بودند، در اصل از همین بوداییان ایرانی نومسلمان بودند که خود پیش از آن در بلخ، حرمت و اعتبار خاص داشتند و تولیت نوبهارِ (1)بزرگ آن شهر بر عهده آنان بود. در سند نیز چنانکه از اشارات بلاذری در فتوح البلدان و اظهارات مؤلّف کتاب چچنامه بر میآید، در آغاز ورود اسلام، بوداییان این ناحیه که در نوشتههای تاریخ نویسان و مؤلّفان مسلمان از آن به عنوان «سمنیه» و «بودهیه» (در برابر براهمه) یاد میشود، نخستین گروههایی بودند که در این بخش از شبه قاره به اسلام روی آوردند و در برانداختن قدرت برهمنان و سلاطین هندو مذهب آشکار و پنهان، با مسلمانان همکاری بسیار مؤثّری داشتند.
جذب جمعیت انبوه بودایی در ساختار دینی و اجتماعی اسلام چنان کامل و تمام بود که در آغاز قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) که محمود غزنوی به نواحی غربی هند لشکرکشی میکرد، در سند و پنجاب و گجرات، هیچ جا با مراکز و جماعات بودایی روبهرو نمیشد. ابوریحان بیرونی نیز که در همان سالها تحقیق ماللهند را درباره ادیان و علوم و معارف مردم هند مینوشت و برای کسب اطلاع به شهرهای آن نواحی سفر میکرد، در هیچ جا از بوداییان نشانی نمیدید.
عامل دیگری که موجب افزایش جمعیت مسلمان در سرزمینهای جنوبی شبه قاره هند و گسترش اسلام در آن نواحی شده بود، چنانکه اشاره شد، نفوذ اسلام
1) (1) . نوبهار: نام معبد قدیمی بودائیان در بلخ و به تعبیری آتشکده بلخ بوده است. دقیقی طوسی در گشتاسبنامه مینویسد: به بلخ گزین شد بر آن «نوبهار» که یزدانپرستان آن روزگار مر آن خانه را داشتندی چنان که مر مکّه را تازیان این زمان
در قشر بسیار وسیع طبقه محروم و فرودست جامعه هندویی بود. طبقه «شودرا» که انبوهی از مردم آن سرزمین را تشکیل میداد، در اصل از بومیان محلّی و غیر آریایی بودند که مغلوب آرییان مهاجم شده و هرگز در ساختار طبقاتی جامعه برهمنی، جایگاهی نیافته بودند. از دیدگاه طبقات بالاتر، افراد این طبقه، ناپاک و نجس بودند و نه تنها حق ورود به معابد و جایگاههای خاص طبقات بالاتر را نداشتند، بلکه حضور و دیدارشان نیز نامطلوب و نامبارک تلقی میشد و طبعاً از کلیه حقوق انسانی و اجتماعی، محروم و حتی از حد بردگان نیز فروتر بودند.
بیشک در چنین جامعهای، اصل برابری و برادری اسلامی، جاذبهای بسیار نیرومند داشته و تبلیغات مسلمانان در اعماق وجود این مردم، تأثیر مینهاده است. ورود به اسلام برای انبوه مردم محروم این طبقه، در حقیقت ورود به حیاتی نو و بازیافت هویت انسانی و شرافت اجتماعی بود. نه تنها خانقاهها و مساجد و مدارس در شهرها و روستاها مراکز جذب و جلب غیر مسلمانان به اسلام بود، بلکه رفتار افراد مسلمان و حیثیت و اعتباری که اینان در انظار عموم بهدست آورده بودند و از همه مهمتر، گستردگی پرتنوّع عالَم اسلامی در بخش بزرگی از جهان آن روز و قدرت سیاسی و نظامی و اقتصادی ملل مسلمان، موجب شده بود که این دین جدید از طریق روابط روزمره زندگی و مناسبات و داد و ستدها و دیدارها و معاشرتهای عادی نیز در میان طبقات مردم بومی نفوذ کند. طبیعی است که وجود این احوال در کل جامعه هندو مذهب، خالی از تأثیر نبود و از جهات گوناگون، موجب دگرگونیهای فکری و اجتماعی میشد و واکنشهایی ایجاد میکرد.
پیدا شدن مرشدان و رهبران دینی از غیر برهمنان و مخالفت با انحصاری شدن دین و امور دینی در طبقه برهمن، ظهور فرقهها و نهضتهایی در شیواپرستی و
ویشنوپرستی که با امتیازات طبقاتی مخالف بودند و زبانهای محلّی را (بهجای زبان سانسکریت) برای ادای آداب دینی و خواندن ادعیه و سرودهای ستایش، کافی و کارساز میدانستند، رنگ عاطفی و عاشقانه گرفتن سرودهای دینی و اعمال عبادی، غلبه طریقه بهکتی (1)( اخلاص و عبادت عاشقانه) بر طریقه «عمل» (2)( ادای اعمال ظاهری) در معابد، رواج سرودهای پرشور عاشقانه سرایندگان شیواپرست (ادیار) (3)و ویشنوپرست (آلوار) (4)به زبانهای بومی، گرایشهای توحیدی و پرستش شیوا یا کریشنا (ویشنو) به عنوان خدای یگانه و سرانجام، مخالفت با تناسخ و نظام طبقاتی و سوزاندن اجساد مردگان و پرستش اصنام که همگی از امور و عقاید رایج در مذاهب هندویی است، در بعضی از این فرقهها و حرکتها، همه از تأثیر آرا و عقاید اسلامی در محیط هندویی حکایت دارد.
چندین تن از دانشمندان و هندشناسان بنام، اینگونه دگرگونیها و حرکتهای جدید را در عوالم فکری و دینی هندوان، نتیجه آمیزش با مسلمانان دانسته و حتی گفتهاند که در همین ادوار، متفکّران بزرگی چون شنکر آچاریه (5)(قرن سوم هجری (نهم میلادی)، رامانوجا (6)(قرن ششم هجری (دوازدهم میلادی) و مدهوه (7)(قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) که به مناطق جنوبی هند تعلّق داشتند، به درجات مختلف از عقاید توحیدی اسلامی تأثیر پذیرفته بودند و سیر و تحوّل فلسفه «ودانته» (8)از «توحید مطلق» (9)مکتب شنکر آچاریه تا «توحید
متّصف» (1)رامانوجا و «دوگانهبینی» (2)مدهوه، کلاً در جهتی بوده است که در هر مرحله به دیدگاههای توحیدی اسلامی نزدیکتر میشده است.
مجموعه این حرکتها و تغییرات در آیینها و دیدگاهها که به عنوان نهضتی جدید شناخته شده است، چنانکه خواهیم دید، در قرون ششم تا نهم هجری (دوازدهم تا پانزدهم میلادی) که اسلام در سرزمینهای شمالی شبه قاره رو به گسترش نهاده بود، از جنوب به شمال کشیده شد و بهصورت نهضتی پُردامنه و فراگیر و پُردوام درآمد.
مسلمانانی که در مناطق جنوبی هند زندگی میکردند، غالباً اهل تجارت بودند و در قلمرو حکومت سلاطین هندو مذهب به کسبوکار اشتغال داشتند و با آن که دارای مساجد و مدارس خاص خود بودند و مدرّسان و فقیهان صاحب علم در میانشان اندک نبود، آثار علمی و ادبی و تاریخی مهمی از ایشان بر جای نمانده است؛ زیرا در شهرهای این مناطق، حکومت در دست سلاطین هندو مذهب بود و تشویق و حمایتی از فعالیتهای فرهنگی نمیشد. چنانکه از مندرجات کتاب رجال السند و الهند الی القران السابع تألیف قاضی اطهر مبارکپوری برمیآید، در این ادوار، مسلمانانی که در سرزمینهای جنوبی هند استعداد و قابلیتی کسب میکردند و در علوم و معارف اسلامی پایه و مایهای مییافتند، به مراکز علمی بیرون از هند، چون: خراسان، عراق، حجاز، یمن و شام مهاجرت میکردند. وجود دانشمندان هندی در بغداد و نقل علوم و معارف هندی، بهویژه در پزشکی، نجوم و ریاضیات، به مدارس و مراکز علمی مسلمانان در سدههای نخستین هجری، حکایت از آن دارد که روابط فرهنگی از هر دو سو برقرار بوده است.
چنانکه گفته شد، بیشتر مهاجران مسلمان در این نواحی به سرزمینهای عربی تعلّق داشتند و به زبان عربی سخن میگفتند؛ لیکن در میان اینان از مردم ایران نیز بسیار بودهاند و ظاهراً از همان روزگار، زبان فارسی در میان مردم، محبوبیت خاص داشته است. ابن بطوطه در این نواحی، از دکن، معبر و ملیبار تا سراندیب و حتی جزایر جاوه و سوماترا، همه جا واژهها و تعبیرات فارسی و نامهای ایرانی میشنید. در روستای «فتن» از شهرهای ملیبار، درختی بوده که میگفتند هر سال بر یکی از برگهای آن کلمه شهادت نقش میبسته است و مسلمانان آن جا، آن را «درخت شهادت» نامیده بودند. در شهرهای این نواحی به معابد هندوان «بدخانه»، به سفره طعام «خوانچه» و به جامهدان «بقشه» (بقچه) میگفتند.
وزیر یکی از جزایر مالدیو به ابن بطوطه کنیزکی بخشید که «قُل استان» (گلستان) نام داشت و فارسی میدانست. پادشاه سیلان با ابن بطوطه به فارسی سخن میگفته است و در طول راهی که به قدمگاه حضرت آدم در این جزیره منتهی میشد، اغلب منزلگاهها نامهای فارسی داشتهاند، چون «خوربوزنه»، «خورخیزران»، «مغاره باباطاهر» «مغاره اصفهانی» ، «غوطهگاه عارفان»، «دروازه الجبل». همچنین بر دامنه کوهی که قدمگاه در بالای آن است، درختی به نام «درخت روان» بوده و هنوز خاطره آمدن شیخ ابوعبدالله خفیف به این جزیره و کرامات او در یادها زنده بوده است.
پرسشها
حکیمبن جبله درباره دیدار خود از هند، چه گزارشی داد؟
لشکرکشی محمدبنقاسم به جانب سند، چه عللی داشت؟
فعالیتهای اسماعیلیان در مولتان و سند، چه زمینههای مساعدی داشت؟
ماجرای مهروکبنرایق و ارتباطش با عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز چه بود؟
بیاسره، اصطلاحاً به چه کسانی اطلاق میشود؟
درباره تأثیر بازرگانی و فعالیتهای اقتصادی مسلمانان در گسترش اسلام در هند، خلاصهای بنویسید.
گزارش ابنبطوطه درباره واژگان فارسی در میان مردم مسلمانان هند، میتواند تأیید بر چه مدّعایی باشد؟
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی با سلسله غزنویان و موقعیت فرمانروایان مسلمان در هند؛ 2) روی آوردن پناهندگان سیاسی، بازماندگان و مهاجران بیخانمان به هند؛ 3) تأثیر صوفیان، هنرمندان، عالمان دینی و شاعران مسلمان بر رشد و گسترش اسلام در هند؛ 4) حکمرانی سلسله غوریان یا آل شنسب بر بخشهایی از هند.
اوّلین فرمانروایان مسلمان که پس از ظهور اسلام به شبه قاره وارد شدند، آل سبکتگین یا غزنویان (582 - 376ق) بودند. هرچند که یورش غزنویان از زمان سبکتگین، پدر محمود، آغاز شده بود، ولی بر اثر حملههای مکرّر محمود به هند که به قصد غارت ثروتهای موجود در بُتخانههای هند صورت میگرفت، تمدّن و اندیشه اسلامی و ایرانی به هند راه پیدا کرد؛ امّا این امر، بلافاصله پس از حمله محمود، صورت نپذیرفت و حملههای او جز در ناحیه پنجاب، اثری بر جای نگذاشت، ولی بههرحال، شمشیر او راه را باز کرد. پنجاب، دروازه عمدهای بود که
در قدیم و در قرون وسطی، دو تمدّن ایران و هند در آنجا با هم اصطکاک و تلاقی پیدا کردند و هر یک از این دو تمدّن بر دیگری تأثیر گذاشت.
پس از گشوده شدن راه توسط سلطان محمود، به مرور پناهندگان سیاسی، بازرگانان و مهاجران بیخانمان به هند روی آوردند و در میان آنان حضور صوفیان، هنرمندان، عالمان دینی و شاعران بیش از همه در اوج گرفتن اندیشه و زبان و فرهنگ ایرانی در هند مؤثّر افتاد.
حکومت غزنویان دو دوره دارد: دوره اوّل از حکومت الپتگین (غلام ترک سامانیان، در عهد عبدالملک سامانی) آغاز میشود و مؤسّس واقعی آن سبکتگین (غلام و داماد الپتگین و پدر محمود) است که در سال 432ق، با قتل مسعود پسر محمود به پایان میرسد. دوره دوم از زمان امیر مودودبنمسعود از سال 432 تا 582 یا 583ق، به مدت 150 سال ادامه مییابد. از ابتدا تا پایان سلطنت تاجالدوله خسرو ملک، سیزده تن بر افغانستان و سیستان و ولایت سند حکمرانی کردند. در اواخر عهد غزنویان، یعنی در پایان سلطنت خسروشاه بن بهرام شاه (555 - 547ق) حتی غزنین از تصرف غزنویان خارج شده بود و بنابر بعضی اقوال، پایتخت آنان به لاهور انتقال یافته بود. انتخاب لاهور به پایتختی غزنویان در زمان مسعود سوم (509 - 453ق) پسر ابراهیم غزنوی صورت گرفته بود. مدّت سلطنت وی هفده سال بوده است. همین شهر را هم غیاثالدین غوری به سال 583ق به تصرف درآورد و همه شاهزادگان غزنوی را از بین برد.
بههرحال، پس از یورش محمود غزنوی به هند و مهاجرت صوفیان و علمایی که مستقیماً با فکر و اندیشه و روح مردم سر و کار داشتند و تأثیرشان نیز بیش از
مهاجران دیگر بود، زبان و فرهنگ اسلامی در هند گسترش یافت و از قرن پنجم هجری روی به فزونی نهاد. اگر بر مسافرت چنین افرادی پیش از آن تاریخ قراینی در دست باشد، آن قراین، هم اندک و هم منحصر به پیشوایان مذهبی و علمای دینی است. مثلاً اشاراتی در دست است که ابو حفصبنربیعبنصبی الاسدی البصری از تبع تابعان و از محدّثان قرن دوم هجری که از حسن بصری روایت کرده، در سال 160ق، از طریق مکران به دیار سند رسیده و در آنجا وفات یافته است. روایتی دیگر نیز در دست است که حسینبنمنصور حلّاج (مقتول 309ق) از راه دریا سفری به هند کرده و از راه خشکی ضمن گذشتن از پنجاب و آسیای مرکزی، به عراق بازگشته است. همچنین علیبنعثمان هجویری غزنوی (م 465ق)، مؤلف کشف المحجوب از لاهور به غزنین سفر کرده است.
از قرن ششم هجری به بعد، کاروانهای عظیم و پیاپی از عارفان بزرگ، فقیهان، محدّثان، شاعران و نویسندگان ایرانی، راهی هند شدهاند که از آنها میتوان به افراد زیر اشاره کرد:
خواجه معینالدین چشتی که از محلّه چشت بخارا بود و در سال 580ق (1243م) در اجمیر درگذشت. وی سر حلقه عارفان و درویشان هند است؛
خواجه قطبالدین بختیار کاکی که از مردم اوش در نزدیکی اندجان در ماوراء النهر بود و در زمان التتمش در دهلی ساکن شد و در سال 634ق (1244م) در همان شهر درگذشت. آرامگاهش در کنار مسجد قوّةالإسلام در جنوب دهلی، زیارتگاه مسلمانان هند است؛
شیخ جمالالدین گیلی قزوینی محدّث، در قرن هفتم هجری، از ایران به هند آمد. وی باطناً ناشر و مبلّغ اسماعیلیان و فرستاده علاءالدین پادشاه اسماعیلی
الَموت بود. در سال 651ق، درگذشت و اسماعیلیه هند که اکنون پیرو آقاخان هستند، از همان تاریخ پیدا شدهاند؛
شیخالإسلام بهاءالدین زکریای مولتانی از خلفای سهروردیه، که در مولتان اقامت داشت و در سال 661ق (1262م) درگذشت. وی مرشد و پیر فخرالدین عراقی شاعر معروف قرن هفتم است. عراقی، خود سالیانی در مولتان در خدمت شیخ بوده و دختر او را به همسری گرفته و پسر بزرگش کبیرالدین از دختر زکریای مولتانی است؛
میرسید علی همدانی، ملقّب به علی الثانی نیز در اواخر قرن هشتم هجری (چهاردهم میلادی) با گروهی از مریدان از همدان به کشمیر آمد و در همان جا خانقاهی بنا کرد که هنوز هم در شهر سرینگر به نام «خانقاه معلّی» باقی است. او در سال 776ق (1373م) درگذشت.
(1) غوریان، طایفهای از افغانیان هستند که هنوز هم بخشی از بقایای آنان در بادغیس هرات زندگی میکنند. در دوره پیش از اسلام نیز این دودمان در کوهسار تخارستان، غور، هرات و خراسان حکمرانی داشتند و غورشاه (پادشاه کوهستان، یا مَلِکالجبال در عربی) خوانده میشدند. این طایفه، نسب خود را به ضحّاک
1) (1) . در این بخش، از کتابهای زیر استفاده شده است: طبقات ناصری، قاضی منهاج سراج، 2 جلد، با تصحیح و تعلیق: عبدالحی حبیبی، کابل 1342 - 1343 ش؛ تاریخ مختصر افغانستان، عبدالحی حبیبی، سازمان مهاجرین افغانستان، 1368، ص153 به بعد؛ «نگاهی بر نقش فرهنگی افغانستان در عهد اسلامی»، مجموعه مقالات، کابل، 1355. (به نقل از: نگاهی به تاریخ ادب فارسی در هند، گردآورنده: توفیق ه . سبحانی، تهران: شورای گسترش زبان فارسی، 1376).
افسانهای میرسانند که احوال او در شاهنامه فردوسی آمده است. یکی دیگر از شخصیتهای این سلسله، بسطام (معرّبِ گستهم) است که فردوسی از وی نام برده است. یکی از مشاهیر دودمان سوری، شنسببنخرنگ است که به روایت منهاج سراج، مؤلف طبقات ناصری ، این شخص در زمان حضرت علی علیه السلام ایمان آورد و از ایشان، عهد و عَلَم گرفت و هر کس از آن خاندان به سلطنت میرسید، آن عهد و عَلَم را به او میدادند.
پسر او، امیرپولاد غوری، هنگامی که ابومسلم خراسانی خروج کرد، به یاری او رفت و در تقویت بنی عبّاس بسیار کوشید. مرکز حکمرانی امیرپولاد «مندیش» غور بود. سبکتگین بر جبال غور که امیر سوری بر آن حکومت میکرد، حمله کرد؛ امّا نتوانست لطمهای بر او وارد کند. سلطان محمود نیز در زمان محمّد سوری به متصرّفات غور حمله آورد و محمّد سوری عاقبت خود را به او تسلیم کرد. سلطان محمود، محمّد سوری را با پسر کوچکش «شیش» به غزنین برد؛ امّا محمّد سوری در بین راه در حدود گیلان (نزدیک غزنه)، زهری را که در نگین انگشتر خود داشت، خورد و درگذشت.
پس از مرگ او، سلطان محمود، امیر ابوعلیبنمحمّد سوری را در جبال مندیش بهجای پدر نشاند. او مطیع سلطان محمود بود و مردی دانشدوست بود و بناها و مدارس و مساجد ساخت. این سلطان، تا اواخر عهد محمود غزنوی حکمرانی کرد. در عهد مسعود، پسر عموی امیر ابوعلی، «عباسبنشیش» بر او قیام کرد و وی را به زندان افکند و خود بر تخت شاهی غور نشست. عباس، مردی سفّاک و بیباک بود و به نجوم علاقه داشت. مردم از جور او به سلطان ابراهیم غزنوی شکایت بردند. ابراهیم به غور لشکر کشید و امیر عبّاس را در
غزنه زندانی کرد و پادشاهی غور را در سال 450ق (1085م) به پسر عباس، امیر محمّد سپرد.
پس از محمّد، فرزندش قطبالدین حسن که پادشاه بزرگ و جدّ سلاطین غور است، به سال 460ق (1067م) به تخت نشست. قطبالدین، حدود سال 493ق، در جنگی که با یاغیان داشت، کشته شد. پس از وی ملک عزالدین حسین، بر تخت پادشاهی جلوس کرد. عزالدین، پادشاهی نیکوعهد و پسندیدهاخلاق و عالمپرور بود. هفت فرزند او خراسان و غور و زابل و غزنه و بامیان و تخارستان را در تسلّط خود داشتند.
یکی دیگر از پادشاهان علمدوست و دادگر، سلطان غیاثالدین بود که علما و دانشمندان زیادی در دربار او جمع بودند. وی در سال 599ق (1202م) در هرات از دنیا رفت و در مسجد جامع بزرگی که خود ساخته بود، دفن شد. این مسجد، تاکنون باقی است. او تابستان در فیروزکوه زندگی میکرد و پایتخت زمستانی او زمینداور بود و در توقیع خود «حسبی الله وحده» مینوشت.
سلطان دیگر این سلسله، ابو المظفر معزّالدین محمّدبنسام قسیم امیرالمؤمنین بود که هندوستان را فتح کرد و آیین اسلام را در آنجا رواج داد. این سلطان به دست یکی از فدائیان اسماعیلی در سال602ق (1205م) در نزدیکی پنجاب کشته شد.
بعد از کشته شدن معزّالدین محمّد غوری، پادشاهی آنان از هم گسیخت. قسمت شرق به دست تاجالدین یلدوز - یکی از غلامان محمّد غوری - افتاد. در سال 611ق (1214م)، تاجالدین در جنگی با سلطان ایلتتمش گرفتار آمد و در بداؤن کشته شد. بقایای غوریان نیز در حمله چنگیز از میان رفتند.
پادشاهان غوری به رغم ستمکاریشان، دانشمندان را به دیده احترام مینگریستند و از آنان حمایت میکردند و در گسترش معارف اسلامی میکوشیدند. بعضی از پادشاهان آن سلسله، خود در بعضی از علوم اطلاعاتی داشتند. چنانکه قاضی منهاج سراج درباره عبّاسبنشیشبنمحمّد سوری مینویسد: «امّا بااینهمه ظلم و تعدّی، از علم نجوم، نصیبه کامل داشت و در آن رنج بسیار برد و در تحصیل آن علم، جدّ و جهد وافر نموده بود».
امام فخررازی، فیلسوف و متکلّم نامور، همیشه در سفرها همراه سلطان غیاثالدین بود. کتاب غیاثیه را در چهار فصل به نام آن سلطان به فارسی تألیف کرد. در روزهای جمعه، خطبه نماز را امام فخر میخواند و مردم بیشتر شیفته کلام گرم و گیرای او بودند.
سلاطین غوری، گرایشی خاص به ادب و هنر داشتند. شعر، خطّاطی، موسیقی، پیکرتراشی و هنرهای دیگر در عهد آن پادشاهان ترقی کرد. شعر در دربار آنان ارجی داشت، چنانکه نویسندگان هم میخواستند گهگاه ما فی الضمیر خود را در لباس شعر عرضه کنند. قاضی منهاج سراج، کتاب تاریخ خود را گاهی به زیور شعر میآراید و از اشعار خود در جایجای مطالب تاریخی، چاشنی میکند. نظامی عروضی سمرقندی، در چهار مقاله خود اوضاع آن عهد را به تصویر میکشد.
معماری نیز در عهد غوریان، با وجود ناآرامیهای موجود، مورد توجّه بود. خانقاهها، مساجد و مدارس بسیاری در آن عهد ساخته شد که برخی از آنها از نظر معماری و ظرافت، قابل تمجیدند. مسجد جامع هرات و منار جام غور، دو
نمونه از معماری عهد غوریان است. در عهد آنان خطّاطی هم مورد عنایت بوده است. کتیبههایی در بسیاری از ساختمانهای آن عهد وجود دارد که هر یک، نمونهای از کمال زیبایی و هنر آن دوره است.
آنان به فراهم ساختن وسایل تعمیم دانش و آسایش علما و فقیهان توجّهی خاص داشتند. سلطان غیاثالدین، مسجد جامع را بهصورتِ یکی از مدارس و مراکز مهم علمی در آورده بود و امام فخررازی را به سرپرستی و تدریس در آن مسجد، موظّف کرده بود. علما و فقها نه تنها عهدهدار تدریس و مدرسه بودند، بلکه در علوم سیاسی و کشوری هم نقشی عمده داشتند. بیشتر مسائل مهم بهوسیله آنان حل و فصل میشد. حتی در اختلاف میان دو فرمانروا نیز آنان پادرمیانی میکردند و اختلافات را فیصله میدادند.
پرسشها
دو دوره حکمرانی غزنویان شامل کدام پادشاهان است؟ به اختصار نام ببرید.
شاهزادگان غزنوی در چه تاریخی و توسط چه کسی از بین رفتند؟
انگیزههای اصلی سلطان محمود غزنوی برای لشکرکشی به هند چه بود؟
درباره سلطان غیاثالدین غوری و عالمان روزگارش چه میدانید؟ بنویسید.
پس از کشته شدن معزّالدین محمّد غوری، غوریان چه وضعیتی یافتند؟
هدفهای آموزشی: 1) آگاهی از شکلگیری سلسله ممالیک (از حکمرانان مسلمان) در هند؛ 2) آشنایی با دوره قطبالدین ایبک و شمنالدین ایلتتمش؛ 3) حکمرانی رضیه خاتون، نخستین زن مسلمان بر هند؛ 4) پایان دوره غلامشاهیان (سلاطین مملوک) و آغاز کارِ سلاطین خلجی؛ 5) علاءالدین خلجی و حاصل کارش.
پس از کشته شدن معزّالدین محمّد سوری، پادشاهی شرق به دست تاجالدین یلدوز، یکی از غلامان معزّالدین محمّد رسید. تاجالدین، دو دختر داشت. یکی را به قطبالدین ایبک داد و دیگری را به ناصرالدین قباچه. قطبالدین خود نیز از غلامان بود که بر اثر رشادت و سخاوتی که داشت، در میان غلامان سرآمد شد. چون انگشت کوچک او شکستی داشت، او را ایبک (شل) میگفتند. این غلام که همراه دیگر غلامان به هند آمده بود، همانند دیگران قصد غارت و چپاول نداشت؛ بلکه درصدد آن بود که در آن سرزمین، سلطنت ثابتی تشکیل دهد. او پس از مرگ
سلطان غور در سال 602ق (1206م) در لاهور بر تخت نشست و سلسله ممالیک هند را تأسیس کرد. وی در سال 607ق، بر اثر سقوط از اسب جان سپرد و در لاهور دفن شد. او مردی خیر و علمدوست بود. منار قطب و مسجد قبّةالاسلام (قوّة الاسلام) در جنوب دهلی از آثار اوست. پس از وی آرامشاه پسر سلطان قطبالدین بر تخت نشست. چون وی در همان سال 607ق، درگذشت، ممالک دهلی به چهار قسمت تقسیم شد: سند را ناصرالدین قباچه تصرف کرد، دهلی را شمسالدین ایلتتمش و لکهنوتی را سلاطین خلج گرفتند و لاهور نیز گاهی در تصرف ناصرالدین قباچه و گاهی در دست سلطان ایلتتمش بود.
ملک ناصرالدین قباچه در 624ق، از شمسالدین ایلتتمش شکست خورد و خود را در آب سند غرق کرد. از سلاله او چند تن در سند به سلطنت رسیدهاند.
در سلسله ممالیک بعد از آرامشاه، سلطان شمسالدین ایلتتمش در 607ق، (1210م) به سلطنت رسید. او نیز غلامی از مردم ترکستان بود. برادران یا پسرعموهای وی بر او حسد کردند و او را به بازرگانی از مردم بخارا فروختند. او مدتی در خانه صدر جهان بخارا پرورده شد. عاقبت او را به دهلی آوردند و غلامِ معزّالدین محمّد شد. سرانجام او به سلطنت نشست. بعد از او به گفته طبقات ناصری ، دو تن دیگر به نامهای ناصرالدین محمود و رکنالدین فیروزشاه، پسران ایلتتمش به سلطنت نشستند و مدت بسیار کوتاهی حکمرانی کردند.
در سال 634ق (1236م) رضیه سلطان دختر ایلتتمش بر اریکه سلطنت نشست. او تنها زنی است که بر تخت سلطنت هند نشسته است (1)و در سال
1) (1) . برای آگاهی بیشتر از تاریخچه زندگی این زنِ حکمرانِ مسلمان، ر.ک: مقاله «رضیه خاتون، نخستین فرمانروای زن مسلمان»، نوشته محترم وکیلی سحر، مجله تاریخ اسلام، بهار1385، شماره25.
638ق (1240م) به قتل رسید. پس از وی معزّالدین بهرام شاه، قبل از قتل رضیه در سال 637ق (1239م) به سلطنت رسید. پس از او، علاءالدین مسعود شاه و سپس، ناصرالدین محمود شاه اوّل از 639ق (1241م) تا 664ق (1265م) سلطنت کردند.
یکی دیگر از سلاطین مشهور این سلسله، غیاثالدین بلبَن (1)(686 - 664ق / 1287 - 1265م) را میتوان نام برد.
غیاثالدین، مردی مدبّر و کاردان بود و مدّت 22سال، با کمال قدرت حکمرانی کرد. وی پسری به نام ناصرالدین محمود بغراخان داشت که به او سخت علاقهمند بود. این پسر در سال 684ق، به دست مغولی کشته شد. این مرگ، سلطان را سخت اندوهگین کرد و از غصه او درگذشت.
این سلطان و فرزندش ناصرالدین محمود، ممدوح امیر خسرو دهلوی، معروفترین شاعر قرن هفتم هند شدند. پس از غیاثالدین، نوهاش معزّالدین کیقباد بر تخت نشست و پس از وی پسرش به نام شمسالدین کیکاووس سلطان شد و سه ماه بعد، در سال 686ق (1287م)، سلطنت او به دست پادشاهان خلجی، پایان یافت و سلسله ممالیک نیز برافتاد.
اکثر پادشاهان ممالیک، مردمی معتقد و مؤمن بودهاند. چنانکه در عهد قطبالدین ایبک، امور شرعی رواج پیدا کرد. این سلطان، مالیاتهای غیر اسلامی را لغو کرد و بهجای آن «عشر» اسلام را رواج داد و در این کار کامیاب شد. او بر مذهب
1) (1) . Balban.
امام ابوحنیفه بود. معینالدین چشتی در زمان این سلطان به هند آمد. قطبالدین، چون مردی علمدوست و بخشنده بود، او را «لک بخش» (1)میگفتند. ناصرالدین قباچه در ملتان سلطنت میکرد و به مشایخ احترام میگذاشت. در زمان او در سند مدارس و خانقاهها دایر بود. برخی از آن مدارس، به هزینه عام و بعضی به هزینه حکومت اداره میشد.
ایلتتمش از فرمانروایان خوشنام مسلمان در هند بود. به علمدوستی و عارفنوازی شهرت داشت. در بعضی منابع نوشتهاند که معینالدین چشتی، پادشاه شدن او را پیشگویی کرده بود. او به صوفیان مخصوصاً به درویشان چشتی اعتقاد داشت. گویند ایلتتمش مردی معتقد و شبزندهدار بود و علمایی که از اکناف به دهلی میآمدند، برای سلطان، هدایای علمی میآوردند، چنان که وقتی قاضی جلال عروس از بغداد، تحریری از مأمون (که در کتاب سفینة الخلفا نقل شده بود) هدیه آورد، سلطان چنان شادمان شد که میخواست نیمی از مملکت را به قاضی جلال عروس تقدیم کند.
او در دهلی مدارسی ساخت. در بداؤن هم مدرسهای متّصل به مسجد جامع بنا کرد. مدرسهای که در دهلی به نام خود ساخته بود، اگر چه بعدها منهدم شد، ولی فیروزشاه آن مدرسه را مرمت کرد و درهای آن را از چوب صندل ساخت. رکنالدین فیروز شاه نیز پادشاهی علمنواز بود و اگرچه تنها هفت ماه سلطنت کرد، ولی در آن مدت کوتاه نیز به حمایت از علما پرداخت. کتاب سرّ مکتوم تألیف امام فخررازی در زمان او به فارسی ترجمه شد.
به نوشته قاضی منهاج: «او پادشاه بزرگ و عاقل و کریم و عالمنواز و
1) (1) . لک: به معنی صد هزار است و امروز هم به کار میرود.
عدلگستر و رعیتپرور و لشکرکش بود؛ امّا چون از حساب مردان در خلقت نصیبی نیافته بود، این همه صفات گزیده چه سودی کند؟». قاضی منهاج خود از عالمپروری او بهرهمند بود.
ناصرالدین محمود نیز به دوستی خاندان رسالت شهرت داشت. مروّت را در نهایت درجه رعایت میکرد. زندگی او با زندگانی خلفای راشدین شباهت بسیار داشت. شبها را به بیداری و عبادت میگذراند. پس از 22 سال حکومت، آن را به پدر زن خود الغ خان سپرد که بعدها به غیاثالدین بلبن معروف شد. امیر خسرو او را مدح گفته است. او صالحان و صوفیان را دوست داشت و احتمالاً به یکی از مشایخ چشت دست ارادت داده بود. نظامالدین اولیا همراه نام ناصرالدین، عبارات: «انار الله برهانه» و «رحمةالله علیه» به کار برده است. این سلطان به قاضی منهاجالدین مؤلف طبقات ناصری علاقهمند بود. قاضی، کتاب خود را در سال 658ق، به نام ناصرالدین محمود کرده است. در این عهد، کتاب تاریخ دیگری به نام تاج المآثر نیز به دست حسن نظامی تألیف شد که به سبب دشواری متن و فراوانی اشعار عربی، زیاد مورد قبول واقع نشده است.
غیاثالدین بلبَن چهار روستا و هدایا و نقدینه فراوان به بابا گنج شکر، صوفی نامدار آن روزگار بخشیده بود؛ امّا بابا روستاها را نپذیرفت و نقدینه را برای هزینه درویشان قبول کرد. سلطان، دختر خود هزیره را به عقد بابا گنج شکر در آورده بود. در عهد او فتنه چنگیز برپا شد. شاهزادگان ترکستان، ماوراءالنهر، خراسان، عراق، آذربایجان، فارس، روم و شام به دربار بلبن پناهنده شدند. دهلی در روزگار او به محلّات گوناگونی تقسیم شده بود، در هر محلّه گروهی از آن پناهندگان میزیستند، مانند: محله خوارزمی، محله دیلمی و... .
بلبن که پیش از رسیدن به سلطنت در عیش و نوش، قمار، طرب و مجالس
رقص روزگار میگذرانید، پس از رسیدن به سلطنت، توبه کرد و به مشایخ عنایت نشان داد. این عمل وی از نظر سیاسی و فرهنگی، تحوّلی در پایتخت ایجاد کرد. او در تعیین امیران و کارگزاران دقّت میکرد. حکّام متدین به ولایات میفرستاد. چنان در عدالت شهره شده بود که هندوان هم از دادگستری او قدردانی کردهاند. در لباس پوشیدن از پادشاهان ایرانی تقلید میکرد. غیاثالدین خود به شاعران چندان توجّهی نداشت؛ امّا شاهزادگان و امیران به حمایت از شاعران میپرداختند.
غیاثالدین به تربیت شاهزادگان علاقهمند بود. آنان را به نماز جماعت وا میداشت. خطاطی، لغت و زبان از مسائلی بود که شاهزادگان باید میآموختند. کتابی به نام آداب السلاطین و مآثر السلاطین را برای فراگیری علم کشورداری میخواندند. او شاهزادگان را از همنشینی با افراد بدگمان و بددین باز میداشت.
دربار شاهزاده محمّد، همیشه میعادگاه شاعران و عالمان بود. در مجلس او شاهنامه ، دیوان سنایی ، دیوان خاقانی و خمسه نظامی میخواندند. در زمان او در مولتان مجالس علمی تشکیل میشد و به سبب بخششهای او شاعران و علما از دهلی به مولتان میرفتند. امیر خسرو یکی از مدّاحان او بود.
معزّالدین کیقباد آخرین پادشاه ممالیک است. او نوروز را با شکوه تمام جشن میگرفت. این عمل، نشانهای از رفاه و پیشرفت مدنیت در روزگار آن سلطان محسوب میشود.
(1) یکی از مهمترین سلسلههای اسلامی هند را خلجیان بنا نهادند. برخی، آنان را از احفاد چنگیزخان میدانند و بعضی دیگر از اقوام افغانی قلمداد کردهاند. اوّلین
1) (1) . در این بخش از کتابهای زیر استفاده شده است: طبقات سلاطین اسلام، استانلی لین پول، ص628 - 269 ؛ تاریخ دولتهای اسلامی و خاندانهای حکومتگر، ج2، ص508 - 505 ؛ تاریخ ادبیات فارسی در هند در دوره خلجیان (به نقل از: نگاهی به تاریخ ادب فارسی در هند، ص83 - 79).
فرمانروای آنان شخصی به نام فیروز شاه خلجی است که قبلاً سپهسالار بود. به دنبال بیماری معزّالدین کیقباد، پادشاه دهلی، که امیران پسر کوچک او شمسالدین را به تخت نشاندند، جلالالدین، زمام امور را به دست گرفت و پس از کشتن معزّالدین کیقباد در سال 689ق (1291م)، خود را پادشاه هند اعلام کرد و جلالالدین فیروزشاه خلجی لقب داد و به فرزندان، اقوام و امیران خود نیز القابی عطا کرد. فیروزشاه آنگاه قلمرو فرمانروایی خود را توسعه داد و منطقه مالوا واقع در هند مرکزی و قلعه رتنبور در ایالت راجستان را غارت کرد و غنایم فراوان به دست آورد. در همین اوان، یکی از نوههای هلاکو به نام عبدالله به هند حمله کرد؛ ولی جلالالدین او را شکست داد و بسیاری از سرکردگان مغول تسلیم شدند و در دهلی سُکنا گزیدند.
جلالالدین، مردی ملایم و متواضع بود. وی حتی یاغیان را نیز عفو میکرد. جلالالدین در رمضان 659ق (1296م) به دست برادرزاده و داماد خود علاءالدین کشته شد. علاءالدین، پیش از این، شهر دیوگیر را به تصرف در آورده و غنایم بسیاری به دست آورده بود و افرادی نیز دور خود جمع کرده بود که آن افراد در تصرّف دهلی به وی کمک کردند. علاءالدین ابتدا مولتان را فتح کرد و پسران جلالالدین خلجی را که در آنجا بودند، دستگیر کرد. بزرگترین خطری که علاءالدین را تهدید میکرد، مغولان بودند که چندینبار به هند حملهور شده بودند و سلطان فرمان داد که قلعههای فرسوده بر سر راه مغولان را تجدید بنا کنند و قلعههای دیگری نیز بسازند.
علاءالدین خلجی، یکی از مقتدرترین فرمانروایان این سلسله بود. در زمان او هم بر متصرّفات پیشین افزوده شد و هم وضع اقتصادی مردم بهبود پیدا کرد. در سال 709ق (1309م) علاءالدین سپاهی به سرکردگی ملک نائب به تسخیر ارنکل در جنوب هند فرستاد. ملک نائب با غنائم فراوان، به دهلی بازگشت.
علاءالدین در اواخر عمر به مرض استسقا مبتلا شد و در شوال 726ق (1316م) درگذشت. علاءالدین، مردی بسیار سختگیر و بیمهر و سفّاک بود. بااینحال، دوره فرمانروایی او را یکی از مهمترین ادوار این سلسله نامیدهاند. مؤلّف تاریخ فیروزشاهی ، ده ویژگی برای دوره او برمیشمارد که عبارتاند از:
ارزانی غلّه و پارچه و اجناس عمومی؛
پیروزی بیمانند در مواقع مختلف؛
مستأصلشدن مغولان؛
نیرومندی سپاه؛
سرکوبی یاغیان؛
بیخطر بودن جادهها و راهها؛
راستی و دیانت در معاملات؛
بنای آثار تاریخی؛
سداد و راستی و دیانت و انصاف و پرهیزگاری؛
حضور عارفان و عالمان و شاعران و هنرمندان در دهلی.
پس از فوت علاءالدین، میان امیران و فرزندان او بر سر سلطنت، درگیری درگرفت. مبارکشاه، تخت سلطنت را تصاحب کرد و خود را قطبالدین مبارک خلجی نامید. در سال اولِ سلطنت وی، شورشی در گجرات درگرفت که بهوسیله ظفرخان سرکوب گردید. مبارکشاه به دیوگیر عزیمت کرد و حاکم آنجا را که گاهی به شاه دهلی خراج نمیفرستاد، کشت.
در زمان مبارکشاه، یکی از امیران او به نام خسروخان که هندویی مسلمانشده از گجرات بود، اختیار امور را به دست گرفت و بر بسیاری از مناصب، اقوام و
عشایر خود را گماشت و سرانجام در سال 720ق (1320م) افراد او مبارکشاه را کشتند. خسروخان میخواست خود را پادشاه دهلی بخواند؛ ولی یکی از سپهسالاران مبارکشاه به نام تُغلق، خسروخان را کشت و خود را پادشاه اعلام کرد و بدینسان، سلسله فرمانروایی خلجیان، پس از سیسال به تاریخ پیوست.
با تأسیس خاندان خلجی، اوضاع اجتماعی و ادبی هند تا حدی تغییر یافت. جلالالدین فیروزشاه، مردی هنرشناس و هنرپرور بود و طبع شعر هم داشت. امیران و وزیرانی که برگزیده بود، همگی حامی شاعران و اهل علم بودند. ازاینرو در زمان وی بسیاری از دانشمندان و اهل علم، راه دربار دهلی را در پیش گرفتند و از نواخت و حمایت پادشاه و اطرافیان او بهرهمند شدند. برخی از دانشمندان و شاعران مشهور که در دربار او میزیستند، عبارت بودند از: امیر خسرو دهلوی، تاجالدین عراقی، امیرحسن سجزی، مؤید دیوانه و مؤید جرجانی.
موسیقیدانان و خوانندگان هم از او حقوق ماهانه میگرفتند. سلاطین خلجی، فقط از هنرمندان مسلمان حمایت نمیکردند؛ بلکه هندوانِ هنرمند نیز از حمایت آنان برخوردار بودند. با گردآمدن عالمان و شاعران و هنرمندان در دهلی، این شهر بهصورتِ یکی از بزرگترین مراکز تجمّع دانشمندان و هنرمندان درآمد.
با روی کار آمدن علاءالدین خلجی، ظاهراً تغییری در اجتماع روی نداد؛ امّا چون او با شورشی روبهرو شد، شرابخانهها را بست و شرابفروشی را ممنوع کرد. علاءالدین اقداماتی به عمل آورد که در تغییر اوضاع اجتماعی آن روزگار، بسیار مؤثّر بود. وی قیمت اجناس را تعدیل کرد. احتکار و گرانفروشی را از بین برد. اوزان و مقیاسها را یکسان کرد. از اقدامات دیگر علاءالدین، آن بود که
برای به دست آوردن اخبار، دستگاه جاسوسی عظیمی به راه انداخت. علاءالدین، مردی بیسواد بود؛ ولی از اهل علم حمایت میکرد. بسیاری از علما که در زمینههای مختلف تبحّر داشتند، در زمان او در دهلی میزیستند. مؤلّف تاریخ فیروزشاهی از چهل و شش استاد برجسته در کتاب خود نام برده است.
در دوره قطبالدین مبارکشاه به دلیل آن که سلطان به عیش و نوش تمایل داشت، فساد اخلاقی و اجتماعی در جامعه زیاد شد و تثبیت نرخ از میان رفت؛ امّا بهدلیل علاقه مبارکشاه به هنر معماری، در زمان او چندین مسجد و بنای تاریخی در دهلی و جاهای دیگر ساخته شد.
دوره خلجیان، اگرچه تنها سی سال ادامه یافت، ولی فرمانروایان این سلسله، سیاستی به کار بردند که هم قلمروشان تا گجرات و دکن توسعه یافت و هم هندوها و مسلمانان با کمال آزادی در کنار هم زندگانی میکردند. زنان خانواده سلطنتی و اعیان، از علم و دانش برخوردار بودند. شبه قاره هند در دوره خلجیان، از مهمترین مراکز بازرگانی بهشمار میرفت.
از آثار معماری این دوره، «دروازه علایی» را باید نام برد که در نزدیکی مسجد قوّةالاسلام (قبّة الاسلام) در جوار مناره قطب جای دارد. علاءالدین، انبار بزرگی به نام «حوض خاص» بنا کرد که امروزه محلّه اعیاننشین دهلی در محلی به همین نام ساخته شده است و از حوض خاص، نشانی در بین نیست. در محوّطه آرامگاه نظامالدین اولیا، مسجدی از سنگ سرخ و سفید ساخته شده است که برخی از مورّخان، مؤسس آن را پسر علاءالدین خلجی میدانند.
خلجیان در بیرون دهلی هم بناهایی ساختهاند که از جمله آنها مقبره فریدالدین گنج شکر مرشد نظامالدین اولیا در پتن (پاکستان) و مسجد آدینه در
گجرات و مسجدی در متهرا (1)است که از آثار علاءالدین خلجی است. ضیاء برنی مؤلف تاریخ فیروزشاهی ، مینویسد که در کارگاه ساختمانی علاءالدین، هفتاد هزار صنعتگر ساختمانی گرد آمده بودند. (2)ادبیاتی نیز که در این دوره سی ساله به وجود آمد، از نظر کمیت و کیفیت، اهمیت خاصّی دارد. بزرگترین افتخار این دوره، آن است که امیر خسرو دهلوی در این عصر میزیسته است. دو غزلسرای بزرگ هند، یعنی امیرخسرو و امیرحسن سجزی در این عهد بودند.
صوفیانی که در این عصر به هند آمدند، خانقاهها و تکایایی ساختند که در حقیقت، متّکی بر نوعی تعلیم و تربیت خاص بود. خواجه معینالدین چشتی اجمیری، ازجمله این مشایخ است. مشایخ چشتی از یک سو، سماع (3)را تشویق میکردند که لازمه جامعه هندی بود و از سوی دیگر، با دستگاه دولتی هیچگونه ارتباطی نداشتند. ازاینرو، مشایخ چشتی، بیشتر از عارفان سهروردی که با دستگاه دولت ارتباط داشتند و همچنین از مشایخ نقشبندی که سماع را اصلاً جایز نمیشمردند، مورد احترام مردم بودند. آثار منظوم این دوره، خالی از عناصر و اندیشه عرفانی و تصوّف نیست. در غزل و دیگر انواع شعر، تأثیر فراوانِ تصوّف کاملاً مشهود است.
از نظر مثنوینویسی هم، دوره خلجیان اهمیت به سزایی دارد. خمسه امیر خسرو بهترین نمونه تقلیدی از مثنوی نظامی است. مثنویهای امیر خسرو از
مهمترین منابع تاریخی و اجتماعی و فرهنگی آن دوره به شمار میروند.
معروفترین مثنوی عرفانی این عهد، مثنوی بوعلی شاه قلندر (قلندر چشتی پانیپتی، م724ق / 1324م) است که در پند و اندرز است و به سال 1315ق، در لکهنو چاپ شده است. در این دوره، امیر حسن سجزی، سخنان نظامالدین اولیا را در کتابی به نام فوائد الفؤاد تدوین کرده است که از منابع عرفانی هند است.
نخستین کتاب لغت فارسی در هند به نام فرهنگ قواس در دوره خلجیان تألیف شده است. مؤلف آن به نام فخرالدین مبارک غزنوی، معروف به قواس است که با علاءالدین خلجی معاصر بوده است. در این فرهنگ، برخی از واژههای کهن هندی نیز ضبط شده است که امروزه جزء واژههای مهجور است.
پرسشها
منار قطب و مسجد قبّةالإسلام در کجای هند و به دستور چه کسی ساخته شدهاند؟
امیر خسرو دهلوی در قرن هفتم هجری، کدام شاهان ممالیک را مدح کرده است؟
چهار خصیصه مهم در دوره علاءالدین خلجی را بر شمارید.
علت گسترش قلمرو خلجیان با توجه به کوتاهی دوره حکومتشان چیست؟
درباره کتاب فرهنگ قوّاس چه میدانید؟ بنویسید.
هدفهای آموزشی: 1) شروع سلطنت غیاثالدین تُغلُق؛ 2) شیوه حکمرانی سلاطین تغلقیه در دهلی؛ 3) شروع سرکشی حکومتهای محلی علیه تُغلقیان؛ 4) روی کاری آمدن حکومتهای: بهمنی، گجرات، مالوه، برهانپور، جونپور و بنگال؛ 5) پایانِ کارِ تغلقیان و تشکیل سلسله سادات بهدست خضرخان.
تُغلُق در زبان ترکی به معنی مردم کوهنشین است. برخی آن را به معنی سردار گرفتهاند. تغلقها قبایلی بودهاند که در کوههای چین و ترکستان میزیستند؛ امّا مورّخان برآنند که وقتی غیاثالدین، خسرو را شکست داد، در منابع، او را به همان نام تغلق خواندهاند. به گفته ابن بطوطه، خاندان تغلق در زمان علاءالدین خلجی به هندوستان وارد شدهاند. تغلق از سلطان، لقب «مَلِک» گرفته بود. ابن بطوطه، این لقب را که در مُلتان در دیوار مسجدی کنده شده بود، دیده است. تغلق ابتدا در خدمت بازرگانی به چوپانی مشغول شد. سپس به خدمت الغ خان رسید. اوّل یک سپاهی ساده بود، بعد توپچی شد و سپس در استبل به کار پرداخت. با پشتکار و امانت و ایمانی که از خود ابراز کرد، به جرگه امیران
پیوست. به حکومت ملتان و دیپالپور منصوب شد. در اثنای حکومت در دیپالپور، محبوبیت یافت.
در این اوان، سطان علاءالدین خلجی درگذشت. خسروخان گجراتی با زبردستی، دهلی را فتح کرد. غیاثالدین تغلق، علیه خسروخان وارد جنگ شد و او را شکست داد و در سال 720ق، بر تخت نشست.
امیرخسرو دهلوی در مثنوی تغلقنامه دراینباره به تفصیل سخن گفته است. تغلق ابتدا به کارهای مملکت، سامان داد و سپاهی فراهم کرد و سختگیریهای دوره خلجی را از سر گرفت. آنگاه به دکن یورش برد تا بر وسعت قلمرو خود بیفزاید. در سال 724ق، به لکهنوتی حمله کرد. محمّدبنتغلق برای استقبال از بازگشت فاتحانه پدر، دور از دهلی، محلّی بنیان کرد. سلطان با فرزندش محمّد، وارد آن محل شدند و ناگهان سقف آن محل فرو ریخت و سلطان درگذشت (725ق). عدهای میگویند که فرزند سلطان، عمداً چنان جایی را ساخته بود تا پدرش را از بین ببرد. غیاثالدین در مدّت چهار سال سلطنت، کارهایی را سر و سامان داد و شهرکی به نام تغلقآباد بنا کرد.
محمّدبنتغلق، پس از چهلم غیاثالدین تغلق، بر تخت نشست و حکومتی استوار بنا نهاد. خزانه را سرشار کرد. وسعت قلمرو او شمال و جنوب هند را شامل میشد. دکن، گجرات، بنگال و سند، جزء قلمرو او بود. ده سال اوّل سلطنتش اوضاع موافق میل مردم بود؛ امّا در پانزده سال پایانی، با ظلم و ستم همراه شده بود. به هنگام جلوس بر تخت سلطنت، عوام مردم از وی حمایت کرده بودند. او هم به آبادانی شهرها پرداخته بود و به مستمندان خیرات میداد. با برادر خود رفتاری پسندیده داشت، به حساب دخل و خرج رسیدگی میکرد و
عادلانه مالیات میگرفت. ولی در سال 731ق، بر مالیات ایالتی افزود و بر کشاورزان ستم کرد.
در ادامه، پایتخت را از دهلی به دولتآباد انتقال داد. او که برای تنظیم سپاه به نقدینه نیاز داشت و به سبب اکرامهایش خزانه دولت خالی شده بود، پول کاغذی فراهم کرد. سبب زوال حکومت محمّدبنتغلق، یاغیانی بودند که در ایالات سر بر آورده بودند و بعضی از ایالات را در تصرف خود داشتند. او که از این وضع خشمگین بود، مردم را از دم تیغ میگذرانید. در سال 752ق، برای سرکوب یاغیان از دهلی خارج شد؛ ولی در میان راه، حالش بههمخورد و درگذشت.
پس از وی فیروز تغلق بر تخت نشست. او شهرهای جونپور و فیروزآباد را ساخت و مدرسه فیروزی نیز از آثار اوست. فیروز که در پنجاه سالگی به سلطنت رسیده بود، پس از سی سال از سلطنت کناره گرفت و در سال 790ق، درگذشت.
بعد از فیروز، پادشاهان تغلقی، یکی پس از دیگری بر تخت نشستند. از سال 790ق تا 814ق، در تاریخ آنان نکته مهمی دیده نمیشود. غیاثالدین دوم، پسر فتحخان و نوه فیروز تغلق که بر تخت دهلی نشسته بود، در سال 792ق، کشته شد. پس از وی ابوبکر پسر دوم فیروز، پادشاه شد و پس از یک سال و شش ماه، به دست عموزادهاش به قتل رسید. آنگاه پسر سوم فیروز به نام نصیرالدین محمّدشاه بر تخت نشست و قریب سه سال سلطنت کرد و پس از وی در سال 795ق، سکندرشاه بر تخت نشست. پس از وی، سلطان محمّدشاه دوم، برادرِ سلطان همایون سکندر، در ده سالگی به پادشاهی رسید. میان او با نوه فیروز به نام نصرتخان بارها نزاع در گرفت. در همین روزگار بود که تیمور به هندوستان
لشکر کشید. محمّدشاه دوم از دست تیمور به قنوج گریخت و مجدداً بر تخت نشست تا در سال 815ق، در گذشت.
ستمگریهای عهد تغلق سبب شده بود که در گوشه و کنار هند، افرادی سر به عصیان بردارند. بعضی از آنان به تأسیس حکومتهایی هم توفیق یافته بودند که در ادامه به مهمترین آنان اشاره میکنیم:
خود علاءالدین، نسب خویش را به خاندان بهمن میرسانید. امیران سیده که طغیان کرده بودند، حسن را ظفرخان لقب دادند. حسن بهمنی، از خلفای عباسی نشانی گرفت و در سال 748ق، در دکن بر تخت نشست و به نام خود خطبه خواند و سکّه زد و خود را ابوالمظفّرشاه علاءالدین حسن کانگوی بهمنی نامید. او بهعنوان نذر، نقدینهای به درگاه حضرت نظامالدین اولیا فرستاد و با این کار، حکومت خود را استواری بخشید و در سال 758ق، درگذشت. علاءالدین بهمنی اگر چه تحصیلات کافی نداشت، ولی با زبان فارسی آشنا بود. شاهزادگان را با تعلیم و تربیت جدّی به بار آورد.
پس از حسن، مجاهدشاه بر تخت نشست. او زبان ترکی را خوب میدانست و پس از او پسرش محمود شاه بهمنی در 759ق، پادشاه شد. محمود در زبان
عربی و فارسی مهارت داشت و شاعر هم بود. این سلطان همان کسی است که میگویند برای حافظ شیرازی، هدایایی فرستاد و حافظ نیز غزلِ «دَمی با غم به سر بُردن، جهان یکسر نمیارزد...» را برایش فرستاد.
محمود در سال 797ق، درگذشت و آثار علمی و ادبی از عهد خود بر جای گذاشت. بعد از غیاثالدین و شمسالدین، فیروزشاه بهمنی پادشاه شد. او به چند زبان سخن میگفت و به نظم و شعر علاقهمند بود و در شعر، «فیروزی» و «عروجی» تخلّص میکرد. قدر علما را میدانست و خود در مدارس مختلف درس میداد. به فقه، حدیث، اصول، تفسیر، ریاضی و فلسفه واقف بود. در سال 801ق، تیمور به قلمرو او حمله کرد.
حکومت گجرات: فیروز تغلق، فخرالملک ظفرخان، معروف به نظامی را به حکومت گجرات تعیین کرده بود. او برادرزن فیروز بود. ابتدا مسلمان نبود؛ ولی بعدها اسلام آورد. او در سال 794ق، به حکومت تعیین شد. پس از مرگ فیروز، با سرداران او همدستی کرد و علیه مرکز بهپا خاست. وجیه الملک ظفرخان برای سرکوبی او رفت و خود به نام مظفرخان بر تخت نشست.
حکومت مالوه: مالوه در زمان تغلق، جزء قلمرو دهلی بود. دلاورخان نوری به آن شهر حمله کرد. حکومتی که او تأسیس کرد، تا عهد اکبر ادامه یافت. این خاندان در آن شهر، مدرسه بزرگی بنا کردند.
حکومت برهانپور: ملک راجه، از شاهان فاروقی، اوّلین حکمران در برهانپور بود. هنگامی که راجه، خاندیش را شکست داد، اموالی را که بهدست آورده بود به دربار دهلی پیشکش کرد و در قبال آن، منصب سه هزاری گرفت. تاریخ آن سلسه، بسیار کوتاه است. دوره ناصرخان که مردی عالمپرور بود، دوره طلایی آن خاندان تلقّی شده است.
مبارکشاه، جانشین خواجه جهان، رسماً با سلاطین دهلی به نبرد برخاست؛ امّا سلطنتش تنها تا سال 804، ادامه یافت. بعد از وی برادرش شمسالدین ابراهیم جانشین وی شد. او ذوق علمی و ادبی داشت. جونپور را شیراز شرق تلقی میکرد. دانشمندان ایرانی را به دربار خود دعوت میکرد و آنها کتبی در حدیث، تاریخ و فقه تدوین کردند.
در عهد سلاطین شرقی، جونپور، مرکز علم و دانش شد. از اکثر مناطق هند قضات به آن دیار رفتند. از مشهورترین آنان میتوان از قاضی شهابالدین دولتآبادی نام برد که کتابهایی به عربی و فارسی مانند: حاشیهکافی ، صلح الاُصول ، فتاوی ابراهیمی ، تفسیر فارسی ، رساله مناقب السادات ، تألیف کرده است. از دیگر علمای این دوره میتوان به: قاضی نصیرالدین گنبد، عثمان شیرازی، مخدوم حسینبنتاج و خواجه ابوسعید چشتی اشاره کرد.
خود کوشید تا اینکه یکی از سپاهیان قدرخان، او را به قتل رسانید و خود را سلطان علاءالدین خواند.
سلطان علاءالدین بهدست ملک الیاس کشته شد و ملک الیاس به نام شمسالدین بر تخت نشست. چون فیروز تغلق در سال 754ق، به بنگال حمله کرد، شمسالدین، شخصی به نام تاجالدین را به دربار دهلی فرستاد و با فیروز صلح کرد. سکندر پسر شمسالدین نیز بهعنوان پیشکش، پنجاه فیل به دربار فیروز فرستاد. فیروز دوباره در سال 760ق، به بنگال لشکر کشید و سکندر را مجبور کرد که شرایط او را بپذیرد.
پس از سکندر پسرش جانشین او شد و او نیز در سال 775ق، درگذشت. پسر دوم سکندر، شمسالدین از سلطنت کنارهگیری کرد و راجهخان را بهجای خود نشاند. راجهخان، سه سال سلطنت کرد. پس از وی پسرش جانشین او شد و اسلام آورد و خود را جلالالدین خواند. او را به سبب رفتار پسندیده و عادلانه «انوشیروان» مینامیدند. جلالالدین در سال 812ق، درگذشت. فرمانروایان بنگال همه به زبان فارسی علاقهمند بودند؛ ولی بهجز تأسیس چند مدرسه در پاندو و گونا اثر عمدهای بر جای نگذاشتند.
در زمان محمّدبنتغلق، به نژاد و اختلاف مذاهب، توجّهی نمیشد. حکّام، بدون هیچگونه ضوابط نژادی و مذهبی به حکومت تعیین میشدند. حتّی عدهای از میان طبقات پایین هم به این سِمَت برگزیده شده بودند. هدف، تأمین رفاه مردم بود. برای مردم، وضعی بهوجود آورده بودند که به سهولت
میزیستند. انتقال پایتخت از دهلی به دولتآباد، (1)موجب پریشانی مردم شد. محمّدبنتغلق، سکههای مسین را جانشین سکههای طلا و نقره کرد؛ چرا که صلههای فراوان و بذل و بخشش به اطرافیان و مردمِ ابن الوقت خزانه را تهی کرده بود. امّا چون در زمینه کشاورزی نیز فعالیتهایی انجام گرفته بود، وضع اقتصادی مردم زیاد مختل نشد. برای مردم عادی، کار و وسیله تأمین معاش ایجاد شده بود. جادهای از دهلی تا دولتآباد کشیده شد و در هر دو طرفِ جاده، درختکاری کرده بودند.
این تلاشها و همکاریها تا زمان فیروز ادامه داشت. او خود به کشاورزی علاقه داشت. برای نیازمندان کارهایی انجام داده بود. در جشن تاجگذاری به عوام مردم کمک میکرد. به عالمان و دانشمندان هدیه میداد. مشایخ و طلاب نیز مورد نوازش وی قرار میگرفتند. در زمان او مدارس و مساجد، پُر از طلّاب و زئران بود. وضع آموزش بهبود یافت. برای قاریان و مؤذّنان مواجب تعیین شد. هر طبقهای حقوق کافی دریافت میکرد. در مناطق کم آب، نهرهایی ساخت تا آب را به آن نواحی انتقال دهد، چنانکه در نواحی کمآب، انواع میوهها و نیشکر بهعمل آمد.
وضع اقتصادی اطمینانبخش شد. شهرهای جدید بنا گردید و بر تعداد جمعیت افزوده شد. مورّخان و سفرنامهنویسانی که در عهد این پادشاهان میزیستند، وضع این دوره را نیک به تصویر کشیدهاند و شاعران در اشعار خود، اوضاع آن زمان را منعکس کردهاند.
1) (1) . دولتآباد، نزدیک اورنگآباد کنونی در محلی به نام «قلعه دیوگیری» است. خرابههای آن نزدیک اورنگآباد، باقی است.
دسهره، (1)دیوالی، (2)بَسَنت (3)و هولی (4)که مهمترین جشنهای هندوان هستند، با عظمت تمام جشن گرفته میشدند. عید فطر و عید قربان و شب برات، از عیدهای مسلمانان هم بهشکلی شکوهمند برپا میشدند.
از هندوان نیز افرادی در میان سپاهیان بودند. زبان فارسی، عربی و هندی، هر سه رواج داشت و شعر به هر سه زبان سروده میشد. در میان خانوادهها غلام و کنیز فراوان بود. اکثر غلامان و کنیزان، رقص و موسیقی میدانستند. گویا رسم «سَتی» (5)، یعنی سوزاندن زن با جنازه شوهر در آن عهد هم رایج بود. ابن بطوطه، این رسم را خود دیده و در سفرنامهاش نقل کرده است.
صوفیان عموماً جامه پشمینه میپوشیدند. پادشاهان و امیران لباس تاتاری برتن میکردند. لباس پادشاه، گشاد و دراز بود. قضات و علما لباس تنگ میپوشیدند. در عهد تغلق، کارگاه پارچهبافی دایر شده بود. علاوه بر پارچههای داخلی، از چین، عراق و اسکندریه هم پارچه وارد میکردند. سلطان در زمستان، دویستهزار دست و در تابستان، صدهزار دست لباس میان مردم توزیع میکرد. کارگاههایی بود که در آنها پارچههای زربفت و گلدار تهیه میشد.
کجاوه، اسب، گاری اسبی، شتر، گاومیش و فیل، وسایل باربری و سواری بودند. کشتیها هم از گجرات تا مصر بار حمل میکردند. برید (پست) که وسیلهای مطمئن بود، به فاصلههای مختلف دفترهایی داشتند و در هر دفتر، ده نفر به خدمت مشغول بودند. آنها برای حمل محمولات پستی از اسب و شتر استفاده میکردند.
گویند در دربار محمّدبنتغلق، دوازده هزار طبیب، دو هزار قوّال و یک هزار موسیقیدان حضور داشتند. در مواقع خاص، علما و صوفیان را به دربار فرا میخواندند و پادشاه با آنان مینشست و صحبت میکرد. شاعران و نویسندگان تحت نظارت چهار تن از وزیران بودند؛ امّا علما و صوفیان تحت نظارت صدر جهان قرار داشتند.
محمّدبنتغلق، مردی دانشآموخته بود و ذوق ادبی هم داشت. در دربار او حال و هوای آموزشی و ادبی حاکم بود. او در دهلی، مدرسه شاهی دایر کرد که در کنار آن مسجدی هم وجود داشت.
در عهد فیروز تغلق، تعلیم در حدّ عالی بود. او در حمایت از اهل علم و دانش بر پیشینیان سبقت گرفت. در مناطق گوناگون دهلی، سی مدرسه بنا کرد. مشهورترین آنها مدرسه فیروزی در منطقه «حوض خاص» واقع بود. در فیروزآباد و شهرهای دیگر هم مدارسی ساخت. مورّخان نوشتهاند که در این عهد در خود دهلی، حدود یک هزار مؤسّسه تعلیمی بود. چهار مدرسه بزرگ برای تعلیم حدیث ساخته شد که ائمه مذاهب اربعه در آن مدارس حضور داشتند. فیروز، برای اداره آن مدرسهها اوقاف و مستغلّات تعیین کرد. علما نیز از دولت حقوق و مستمری دریافت میکردند.
پادشاهان سلسله تغلقی، افرادی معتدل و بهدور از تعصّب بودند. غیاثالدین در نظام بخشیدن به وضع امور مملکت توفیقی نیافت؛ ولی محمّدبنتغلق بر اوضاع مسلّط بود. هنگامی که او پایتخت خود را از دهلی به دولتآباد منتقل کرد، عدّهای از اولیا و علما و شعرا را با خود به پایتخت جدید برد. پادشاهان تغلقی، درکنار سلطنت خود، به علم و ادب هم علاقه داشتند. محمّدبنتغلق، خود
شعرشناس بود. به زبان سانسکریت علاقهمند بود. با غیر مسلمانان، رفتاری پسندیده داشت. در نزدیک دولتآباد محلی بنا کرد و آن را «سُوارگ دُواری» (دروازه جنّت) نامید. به سبب آوازه بخشش او علما از کشورهای اسلامی به سوی هند آمدند. نوشتهاند که بر سر سفره محمّد تغلق، دو هزار نفر از علما مینشستند و آنان در جنگها هم همراه سلطان بودند.
از طرفی، باید افزود که محمّدبنتغلق، شخصیتی دوگانه داشت: از یک سو علما را میآزرد و آنان را به قتل میرساند و از سوی دیگر، به شریعت اسلام پایبندی داشت. البته وی ابتدا دادپیشه بود؛ ولی به علت شکست در جنگها، ستمگری آغاز کرد و به آزار و قتل علما پرداخت. از خلفا اجازتنامه میگرفت و بر سکّهها نام خلیفه را ضرب میکرد.
در عهد وی سه طریقت فردوسیه، چشتیه و سهروردیه، خانقاه داشتند. چشتیه از دربار دوری میکردند؛ ولی سهروردیه به دربار وابسته بودند. اکثر شاعران وابسته به یکی از این سلسلهها بودند.
در صحنه علم، علّامه کمالالدین شهرتی داشت. وی با دختر بابا گنج شکر ازدواج کرده بود. در این عهد (732ق)، مقبره شیخ حمیدالدین ناگوری بنا شد. مزارهای واقع در بداؤان تعمیر گردید و ساختمانهایی بر آرامگاه نظامالدین اولیا افزوده شد.
فیروزشاه اگرچه سنّی متعصّب بود، ولی به سماع و موسیقی علاقه داشت. بعد از هر نماز جمعه، نزدیک به سه هزار سراینده و داستانگو و پهلوان در دربارش گرد میآمدند. او به زیارت تربت مشایخ میرفت. مقبره سلاطین خلجی را مرمّت کرد و مدارس زیادی ساخت. در زمان او دو نوع مدرسه
شافعی و مدرسه حنفی وجود داشت، هرچند سطح دانش نسبت به عهد خلجیان پایینتر بود.
آثار صوفیانه بسیاری در عهد وی پدید آمد؛ مثلاً ابوالحسن شرفالدین بر فصوص الحکم محییالدین شرحی نوشت که سید علی همدانی هم در آن سهمی داشت. ملفوظات تدوین شد. حمید قلندر به تألیف خیرالمجالس پرداخت. مولانا حماد، أحسن الأقوال را کامل کرد و ضیاءالدین نخشبی تألیفاتی فراهم کرد. مولانا عزیزالدین دهلوی نیز کتابهایی را از سانسکریت و عربی ترجمه کرد. ضیاء برنی، تاریخ فیروزشاهی را تألیف کرد. از آثار بر جای مانده از آن عهد چنین بر میآید که علما و شعرا اندوهی پنهان در ضمیر خود داشتهاند و آینده را تاریک میدیدهاند. از عهد تغلق، کتیبههایی در مساجد و مقبرهها به فارسی و گاه به عربی باقی مانده است.
(1) برخی از مورّخان، خضرخانبن ملک سلیمان را به خاندان حضرت رسالت صلی الله علیه و آله منسوب ساختهاند و او را سید خواندهاند. (2)دو دلیل بر سیادت آنان قید شده است: اوّل این که یک بار وقتی سید جلال بخاری سیدالسادات، به منزل ملک مروان، پدر خوانده ملک سلیمان آمده بود، ملک سلیمان که تا آن روز دعوی سیادت نمیکرد، چون غلامان دیگر، آفتابه و لگن برای دست شستن آورد. سیدجلال
1) (1) . در این بخش، از کتاب زیر استفاده شده است: تاریخ فرشته، محمّدقاسم هندوشاه استرآبادی، معروف به فرشته، چاپ سنگی، جلد اوّل، ص386-293؛ (به نقل از: نگاهی به تاریخ ادب فارسی در شبه قاره هند).
2) (2) . The Combridge History Of India Vol M Turks and Afghans Edited by LTColonel Sir Wolseley Haig New Delhi 1965.
فرمود که این سید را بدین خدمت گماشتن گستاخی است. چون این سخن بر زبان اهل صلاح جاری شده، یقیناً او سید است؛ دوم این که خضرخان در سخاوت، شجاعت، حلم، تواضع، صلاح و تقوی به اوصاف حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله شباهت تام داشت و این نیز دلیل سیادت است.
خضرخان در سال 817ق، به تخت نشست؛ امّا خود را شاه نخواند و در ابتدا خطبه و سکّه به نام امیر تیمور در ملتان کرد و بعد در دهلی به نام میرزا شاهرخ. امّا در پایانِ خطبه، نام خضرخان را هم میبردند و دعایش میکردند. او اکثر سالها هدایای لایق برای شاهرخ میفرستاد. وی مدتی از عمر خود را در جنگ و سرکوب گذراند و سرانجام در هفدهم جمادی الاُولی سال 824ق، درگذشت و هفت سال و چند ماه پادشاهی کرد. پادشاهی عادل، کریم، عاقل و راستگو بود. مردم در سوگ او عزادار شدند و در روز سوم، پسر بزرگش مبارکشاه را بر تخت نشاندند.
او خود را معزّالدین ابوالفتح سلطان مبارکشاه خواند. او نیز در عرض سیزده سال و سه ماه و اندی، اکثر ایامش را به فرو نشاندن فتنهها سپری کرد و سرانجام در روز جمعه نهم رجب سال 887ق، که به مبارکآباد رفته و در عمارت خاص در تهیه مقدمات نماز جمعه بود، بهدست عدهای هندو کشته شد. او نیز پادشاهی عاقل بود و اخلاقی ستوده داشت و در تمام ایام پادشاهی، دشنامی بر زبان او نگذشت. همه امور کشور را خود بررسی میکرد. تاریخ مبارکشاهی به نام اوست.
پس از وی محمدخانبن فریدخانبن خضرخان پادشاه شد. مَلِک سرورالملکِ وزیر که در توطئه قتل مبارکشاه دست داشت، باز درصدد تفتین بود و
میخواست به هر نحو شده، خود تاج و تخت را قبضه کند. او به پاداش قتل مبارکشاه، بیانه، امروهه و نارنول و چندین ناحیه را به قاتلانِ سلطان بخشید و بعضی از امیران مبارکشاهی را کشت یا زندانی کرد. سرانجام روزی که قصد داشت محمّدخان را نیز همچون مبارکشاه به قتل برساند، بهدست سپاهیان پادشاه و کمال الملک، یکی از امیران مبارکشاه، کشته شد. بسیاری از یاران و طرفداران او نیز در سال 838ق بهدار آویخته شدند. در همین سال، مَلِک بهلول، معروف به اسلامخان که حاکم سرهند شده بود، بدون دستور پادشاه، دیپالپور و لاهور را تا پانیپت به تصرف درآورد. پادشاه در این ایام، چنان به عیش و عشرت سرگرم بود که پروای ملک و مال نداشت. سلطان، حسامخان را برای سرکوب وی فرستاد؛ امّا حسامخان شکستی فاحش خورد و به دهلی بازگشت. بهلول به سلطان پیغام داد که اگر حسامخان را به قتل برسانی، من سر به اطاعت فرود میآورم. سلطان به گفته وی عمل کرد و حسامخان را کشت و حمیدخان را وزیر کرد.
چون حکّام، ضعف نفس پادشاه را دیدند، طمع در ممالک او کردند. وقتی سلطان محمود خلجی، سلطان مالوه، به قصد تسخیر دهلی در سال 844ق، به نزدیکی دهلی رسید، محمدشاه مضطرب شد. فرستادهای به نزد ملک بهلول روانه کرد و او را به یاری خواست. ملک بهلول با بیست هزار سوار حاضر یراق به دهلی آمد. سلطان خود در جنگ شرکت نکرد و گفت: شما فوجها را آماده کنید و بجنگید. ملک بهلول با لشکر خود که اکثر افغانی و مغولان تیرانداز بودند، طلایهدارِ سپاه دهلی شد.
سلطان محمود خلجی، چون شنید که سلطان خود در جنگ شرکت نکرده، او
نیز پسران خود غیاثالدین و قدرخان را به جنگ فرستاد. هر دو لشکر تا غروب جنگیدند. ملک بهلول و سپاهیانش در آن روز، رشادتها از خود نشان دادند. سلطان محمود خلجی که در آن شب مضطرب بود، وقتی صبح شنید که احمدشاه گجراتی به مندو میآید، مضطربتر شد. پس به فکر صلح افتاد؛ ولی از کمال حمیت، سخنی بر زبان نیاورد.
محمّدشاه کاری کرد که هیچ یک از پادشاهان دهلی نکرده بودند. طالب صلح شد. محمودشاه خلجی از خدا خواسته، صلح را پذیرفت و بیدرنگ رفت. ملک بهلول که رفتار پادشاه را دیده بود، بسیار خشمگین شد و سپاهیان مالوه را دنبال کرد و بسیاری از آنان را کشت و اموال آنان را گرفت. سلطان محمّد شادمان شد و ملک بهلول را فرزند خواند و او را لقب خانِخانان داد. سلطان محمّد از آن پس، از نظر مردم افتاد و دیگر قُرب و اعتباری نیافت. وی در سال 845ق، به سمانه رفت و حکومت لاهور و دیپالپور را به مَلِک بهلول داد. ملک بهلول در لاهور قوت یافت. افغانان دور او جمع شدند و هوس پادشاهی در سرش افتاد و بیدلیل با سلطان محمّد بهمخالفت برخاست. آنگاه به دهلی لشکر کشید و آن شهر را محاصره کرد؛ ولی بدون گرفتن نتیجهای بازگشت.
سلطنت محمّدشاه، روزبهروز ناتوانتر شد و بهجایی رسید که امیران نزدیک، از فرمان او سرپیچی کردند و به سلطان محمود خلجی پیوستند. سلطان محمّد در سال 849ق، بیمار شد و درگذشت. او دوازده سال و چندماه بر تخت نشسته بود.
پس از وی پسرش علاءالدینبنمحمّد شاه بر تخت دهلی نشست. همه امیران جز ملک بهلول به پایتخت آمدند و اظهار انقیاد کردند. علاءالدین در سال 850ق، عازم بیانه شد. در بین راه وقتی شنید که پادشاه جونپور به قصد دهلی میآید، با
آن که شایعه نادرست بود، به دهلی برگشت. حسامخان که وزیر ممالک و نایب السلطنه بود، به عرض رسانید که به مجرد شنیدن خبر دروغ، بازگشتن، لایق شأن پادشاهان نیست. سلطان را این سخن گران آمد و بر همه معلوم شد که این پادشاه، از پدر خود هم ناتوانتر و نالایقتر است.
در این ایام، اطراف و اکناف پایتخت در دست افراد مختلف بود. فقط دهلی و چند جای دیگر در تصرّف پادشاه بود. سلطان در کارهای مملکت با عدهای از امیران مشورت کرد. آنان که پادشاه را ضعیفتر از آنچه بود میخواستند، گفتند اگر پادشاه حمیدخان را از وزارت خلع کند، مملکت آرامتر و مردم مطیعتر خواهند شد. پادشاه، حمیدخان را به زنجیر کشید و خود به بداؤن رفت که آنجا را زیادتر از دهلی دوست داشت. دو برادرزن داشت که دهلی را به آن دو سپرد، یکی را به عنوان شحنه تعیین کرد و دیگری را امیری دیوان داد. خود نیز در بداؤن به عشرت مشغول شد. کمکم اوضاع در پایتخت آشفته شد. به سلطان گفتند که مردم از زنده بودن حمیدخان پریشان خاطرند. اگر سلطان او را بکشد، اوضاع نظام خواهد یافت. سلطان دستور قتل حمید را صادر کرد؛ ولی کسان حمیدخان، او را از بند رها ساختند. حمیدخان به حرم شاهی رفت و اهل حرم را با سر و پای برهنه و با بی احترامی از حصار شهر بیرون کرد و درصدد بر آمد که پادشاهی دیگر تعیین کند. قرعه به نام ملک بهلول لودهی افتاد.
بهلول به سلطان نوشت که برای دفع حمیدخان، عازم دهلی هستم. او دهلی را تصرف کرد و بعد از مدتی حمیدخان را هم از میان برداشت و خود را پادشاه بهلول خواند. بهلول در سال 854ق، دهلی را به پسر بزرگش خواجه بایزید سپرد
و خود به دیپالپور برای جمع کردن افغانان و ضبط ولایات، لشکر گسیل کرد. سلطان علاءالدین به ملک بهلول گفت: من پادشاهی را به تو ارزانی داشتم، خود در بداؤن خواهم ماند. ملک بهلول از هفدهم ربیع الأول سال 855ق، رسماً پادشاه شد و نام علاءالدین را از خطبه انداخت. علاءالدین در 883ق، در بداؤن مُرد و سلسله سادات بدین ترتیب به پایان رسید.
پرسشها
غیاثالدین تغلق چگونه به قدرت رسید؟
در عهد سلاطین جونپور، چه عالمانی در جونپور به فعالیت علمی پرداختند؟
در دوره محمّدبنتغلق، کدام یک از طریقتهای صوفیه، به دربار رفت و آمد داشتند؟
تاریخ مبارک شاهی به نام کیست و به چه سلسلهای وابسته است؟
چرا سلطان علاءالدینبن محمّد شاه، دستور قتل حمیدخان را صادر کرد و پیامدهای آن چه بود؟
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی یافتن با دورهای که دهلی در دست سلسله لودی بود؛ 2) تلاش بهلولخان برای بازگرداندن اعتبار مسلمانان هند؛ 3) انتقال پایتخت از دهلی به آگره؛ 4) استیلای مغولان به سرداری بابر بر ممالک لودی؛ 5) حکومت شیرشاه سور و آغازِ سلطنتِ سوریان.
جمعی از افغانان لودهی، گرد هم آمده، برای تجارت به هندوستان رفت و آمد میکردند. از میان آن جمع در زمان فیروزشاه، باربک مَلِک بهرام از برادر رنجید و به ملتان آمد و به خدمت ملک مروان، حاکم ملتان در آمد. این شخص، جد بزرگ ملک بهلول لودی بود. یکی از پسران او به نام سلطانشاه هنگامی که خضرخان در زمان فیروزشاه به حکومت مُلتان تعیین شد، به دستگاه او در آمد و به سبب ابراز رشادت اعتباری یافت. سپس لقب اسلامخانی گرفت و به حکومت سرهند رسید. برادرانش هم با وی بودند، از
جمله ملککالا که پدر ملکبهلول است. مادر ملکبهلول در زمان وضع حمل زیر آوار ماند؛ ولی کودک را از شکم مادر سالم بیرون آوردند. بهلول بالید و بزرگ شد. اسلامخان او را داماد خویش کرد.
اسلامخان با آن که خود فرزندانی رشید داشت، به هنگام مرگ، بهلول را به جانشینی خود برگزید. پس از مرگ اسلامخان، چند دستگی پیدا شد و نزاع درگرفت. ملکبهلول از سرهند بیرون آمد و به راهزنی پرداخت. هرچه مییافت با یاران خود تقسیم میکرد و بسیاری از افغانان و مغولان در اطراف او جمع شدند. پس از مدتی که ملکفیروز از دهلی گریخته بود، نزد بهلول آمد و بار دیگر بهلول سرهند را به تصرف در آورد. گویند بهلول سالها قبل، روزی با دو تن از یاران بهخدمت درویشی رفت. با ادب پیش وی نشست. آن درویش گفت: کیست که پادشاهی دهلی را به دو هزار تنکَه (پول نقره) بخرد. ملک بهلول هزار و ششصد تنکه که با خود داشت به درویش داد و گفت: زیاده از این ندارم. آن درویش پذیرفت و گفت: پادشاهی تو را مبارکباد. همراهان بهلول، او را مسخره کردند. او گفت حال از دو بیرون نیست، یا این امر وقوع خواهد یافت، در آن صورت سودای مفتی کردهام و اگر وقوع نخواهد یافت، خدمت درویشان خالی از اجر نیست.
بهلول با سپاه حسامخان وزیر ممالک نبرد کرد و او را شکست داد و نامه به سلطان محمّدشاه نوشت که اگر وزیر الممالک را بکشند و وزارت را به حمیدخان دهند، من مطیع خواهم شد. پادشاه بی تأمّل، حسامخان را به قتل رسانید. بهلول اظهار انقیاد کرد و بار دیگر سرهند و نواحی آن به بهلول واگذار شد. هنگامی که سلطان محمود خلجی، حاکم مالوه به قصد تسخیر دهلی لشکر
کشید، سلطان از بهلول یاری خواست و بهلول با بیست هزار افغان و مغول به یاری سلطانمحمّد آمد. او دادِ مردانگی سرداد و از پادشاه، لقب خانخانانی گرفت. سپس به سرهند بازگشت و بدون حکم سلطان، لاهور، دیپالپور، سنام و دیگر نواحی را فتح کرد و برای تسخیر دهلی لشکر کشید. چون موفّق نشد به سرهند برگشت و به ساختن استحکامات پرداخت و خود را سلطانمحمّد خواند. او ضرب سکّه و خطبه را به فتح دهلی موکول کرد. در این هنگام، سلطان محمّدشاه فوت کرد و سلطان علاءالدین بهجای پدر نشست. بعد از چند سال حمیدخان لودی، او را از سرهند به دهلی خواست و او در سال 855ق، به نام سلطان بهلول بر تخت نشست. آنگاه به سلطان علاءالدین نامه نوشت که چون پرورده پدر شما هستم، نام شما را از خطبه حذف نخواهم کرد.
علاءالدین در پاسخ نوشت که چون پدرم تو را فرزند خطاب میکرد، تو رابهجای برادربزرگ میدانم و سلطنت را به تو میسپارم و خودم در بداؤن خواهم ماند. بهلول مدتی در جنگ و ستیز سپری کرد. علاءالدین در سال 883ق، در بداؤن درگذشت. بهلول نیز پس از سی و نه سال سلطنت در سال 894ق مُرد.
پس از وی نظامخان، تابوت بهلول را به دهلی فرستاد و خود به نام سلطان سکندر پادشاه شد. وی نیز مدتی به نبرد با مخالفان پرداخت. در سال 911ق، در محل آگره، شهری بنا کرد که پایتخت پادشاهان هند شد. در همان سال، زلزلهای عظیم در هند رخ داد که بسیاری از مردم تلف شدند. سکندر در سال 923ق، بر اثر بیماری درگذشت. جنازه او را در دهلی در کنار مزار پدر به خاک سپردند. مدّت سلطنت او بیش از بیست و هشت سال بود.
پس از سکندر پسرش ابراهیم پادشاه شد. او بر خلاف پدر و جدّ، قواعد و
آداب رفتار با خویشان را تغییر داد. میگفت: «پادشاهان قوم و خویش ندارند. رعیت باید شرایط خدمت را بهجای آورد». ازاینرو سرکردگان با او بنای مخالفت گذاشتند و متّفق شدند که پادشاهی دهلی تا جونپور در دست سلطان ابراهیم باشد. وقتی مخالفت بالا گرفت، ابراهیم، بسیاری از امیران و حکّام را زندانی کرد. عدهای از آنان در زندان درگذشتند. برخی از امیران برای نجات از قهر سلطان، به ظهیرالدین محمّد بابر که در کابل بود، پناه بردند. سلطان علاءالدین، برادر سلطان ابراهیم، یکی از آنان بود. پس بر آن شدند که به دهلی حمله کنند و علاءالدین برای محاصره دهلی آمد؛ ابراهیم برای مقابله آماده شد؛ امّا علاءالدین شبیخون زد و تا سپیده دم، تمام لشکر ابراهیم را تارومار کرد.
بعضی از امیران سلطان ابراهیم در آن شب به علاءالدین پیوستند و بعضی دیگر به پنجاب گریختند. سرانجام ظهیرالدین محمّد بابر در جنگ پانیپت، سلطان ابراهیم لودی را کشت و در دوازدهم رجب سال 932ق، خود بر تخت دهلی نشست.
مَلِک بهلول، مردی به ظاهر آراسته و متابع شریعت بود. در سفر و حضر با علما همنشینی داشت و اکثر اوقات خود را با علما میگذرانید. با رؤسای افغان برادرانه رفتار میکرد و در حضور آنان بر تخت نمینشست. چون حکومت دهلی را بهدست آورد، خزاین را بین افغانان لودی تقسیم کرد. میگفت از پادشاهی تنها نام آن برای من کافی است. به سپاهیان مغول اعتماد داشت. اگر میشنید که جوان کارآمدی هست، او را میخواست و مقامی شایسته به وی میداد. قاعده و رسوم
جهانداری را نیک میدانست و به سود مردم به آن عمل میکرد. با مردم همیشه به عدل و داد سلوک داشت.
در زمان سکندر، همه مردم در امن و امان بودند. ارزانی بود. او طبق فتوای علما رفتار میکرد و تخلّف از گفته آنان را جایز نمیدانست. هر روز دیدار عمومی داشت و خود به شکایات مردم میرسید. برای همه مساجد، قاری و خطیب تعیین کرده بود و به آنان حقوق میداد. هر زمستان به فقرا لباس میبخشید. روزهای جمعه مَبلغی بهعنوان «جمعگی» از مردم میگرفت و به فقیران میداد. در رمضان و عاشورا احسان میکرد. در زمان او تحصیل و تعلیم علم رواج پیدا کرد. امیرزادهها و سپاهیان به کسب فضایل مشغول شدند. اخبار مربوط به مردم بهگوش او میرسید. او گاهگاه از کارهای خلوت مردم به خود آنان خبر میداد. چنان که مردم گمان میکردند که سلطان جنّی دارد که او را از پوشیدهها خبردار میکند. هر روز روزنامچه نرخ و حوادث از ولایات میرسید و اگر خللی در کار ولایات بود، فوراً به حل آن میپرداخت.
سکندر در شعر فارسی هم دستی داشت و شعر میگفت و «گلرخ» تخلّص میکرد. هر روز چند ساعت با اهل فضل و ادب، مجلس مباحثه ترتیب میداد.
پس از سکندر، تفرقه در کار لودیان پیش آمد و اراذل بر اوضاع مسلّط شدند و در امور مردم اختلال پیدا شد.
اوضاع سیاسی سالهای 932 - 817ق، نابهسامان و آشفته بود. همهجا هرجومرج و پرآشوب بود؛ امّا از نظر فرهنگی، کارهایی انجام گرفت. در دوره سیدها یعنی از 817
تا 855ق، مآخذی که بتواند نکات فرهنگی را روشن کند، اندک است. سیدها آشوب را فروخواباندند و مرزهای سیاسی را وسعت دادند. اگر چه آنان نیز با آشوب روبهرو بودند، ولی همچنان از هنرهای زیبا حمایت میکردند. البته این حمایت، تنها در قلمرو محدود آنان و در میان حامیان آنان صورت عملی به خود گرفت.
بعد از سیدها، لودیها بر سر کار آمدند. بهلول لودی در طول حیات خود برای توسعه قلمروِ خود بسیار کوشید. در حالی که اوضاع سیاسی سلطنت دهلی چندان رضایتبخش نبود. هنرمندان، رجال برجسته و افراد مطلع، از درباری به دربار دیگر میرفتند تا حامیانی بیابند. گجرات، جونپور و دکن در آن روزگار، از مراکز عمده علم و ادب بود. معماری، موسیقی، نقاشی و ادبیات و هنرها و فنون دیگر در آن نواحی شکوفا شده بود. معماری شرقی که توجّه بینندگان را به خود جلب میکرد، آمیزهای از معماری هندی و اسلامی بود. از آن بناها هنوز در جونپور، آثاری چون مسجد آتالا (1)و مسجد لعل دروازه باقی است.
در بنگال، مالوا، گجرات و دکن، فنّ معماری در مدارس، آموزش داده میشد. این نوع مدارس در این عهد گستردهتر شدند. بسیاری از پادشاهان نیز خود به فنّ معماری آشنا بودند. نقاشی هم پیشرفت کرده بود، امّا نه در حدّ معماری.
موسیقی بهوسیله سلاطین سرپرستی میشد. مبارکشاه از سادات به موسیقی علاقهمند بود. سکندر لودی هرچند که متدینی متعصّب بود، از موسیقی جانبداری میکرد. کتاب لهجات سکندرشاهی که عمر یحیی تألیف کرده بود، به سکندر لودی تقدیم شده است. راجه مان سینگ، حاکم گوالیار، آهنگساز و نغمهخوان بود.
1) (1) . Atala.
سکندر از عالمان حمایت میکرد. هر شب هفتادتن از علما در دربار او گرد میآمدند و در مسائل فقهی مباحثه میکردند. او بسیاری از دانشمندان را از عربستان، ایران، آسیای مرکزی و ملتان به دربار خود فراخواند. وزیر او «میان بهوا» (1)نیز مردی عالم و مؤلّف چند کتاب بود. تعلیم و تربیت که منحصر در مدرسهها بود، به تدریج از مدرسهها بیرون آمد و در جاهای دیگر نیز دایر شد. بر اثر اشاعه مکتبها، هندوان نیز با مسلمانان درآمیختند و از این طریق، ترجمههایی از آثار گوناگون پدید آمد. لهجات سکندرشاهی که در اصل به سانسکریت بود، به فارسی ترجمه شد.
پاندیت دونگار مال نیز از دانشمندان و فارسیدانان معروف آن عصر بود. به سرپرستی میان بهوا، گروهی از علما به تألیف کتاب در فنون گوناگون مشغول شدند. میان بهوا، خود کتاب طب سکندری را تدوین کرد که به اسم، معدن الشفاء سکندرشاهی نیز خوانده میشود.
لودیان علاوه بر دهلی، در مناطق دیگر نیز فعالیتهای ادبی را تشویق میکردند. جونپور را «شیرازِ هند» مینامیدند. در کشمیر سلطان زینالعابدین، حامی بزرگ زبان و ادبیات فارسی بود. او را میتوان با اکبر مقایسه کرد. زینالعابدین اهل علم بود و در زبانهای سانسکریت، فارسی، کشمیری و عربی مهارت داشت. حقوق اساسی مردم را میدانست و با آن اصول، با مردم رفتار میکرد. عدهای از برهمنان که در زمان سکندر از کشمیر رانده شده بودند، دوباره مجال بازگشت یافتند و زینالعابدین برای ساختن معبد به آنان کمک کرد. در عهد زینالعابدین، سنگتراشی، مجسّمهسازی، شیشهسازی و بافتن شال در
1) (1) . Miyan Bhuwa.
کشمیر رواج پیدا کرد. او برای مزارع کشاورزی، آب تأمین کرد.
در این زمان، زبان عربی در کنار زبان فارسی رشد کرد؛ ولی سانسکریت پیشرفت چندانی نیافت. زبانهای محلی مانند گجراتی، بنگالی و زبانهای دیگر مورد توجّه واقع شدند و گروهی از دانشمندان در این زبانها کتب متعدد تدوین کردند. گروههای کوچک مذهبی همه متّحد شدند و جشنهای مذهبی بهطور دستهجمعی برپا گردید. صوفیان مسلمان و پرهیزگاران هندو با یکدیگر همنوایی یافتند. «کبیر» گورونانک، صوفی شمسالدین، عبدالقدوس، شهابالدین دولتآبادی از اندیشمندان و متفکّران این عهد بودند.
مردم در آن دوران، شادمان بودند؛ زیرا لوازم ضرور زندگی فراهم بود. امّا مقام زن، همچنان پایین بود. «ساتی» رواج کامل داشت. هر زنی که به همراه جنازه شوهر سوزانده میشد، از وی قدردانی بهعمل میآمد. امّا در گجرات وضع زنان بهتر بود.
فرید پسر حسن که بعدها شیرشاه خوانده شد، از قبیله «سور» بود. جدّ او از «روه» - محلی میان کابل و قندهار - به هندوستان آمده بود و در خدمت یکی از امیران سلطان بهلول بود. حسن پدر شیر شاه در خدمت جمالخان، یکی از امیران بزرگ لودی بود. جمالخان سهسرام و بعضی نواحی دیگر را با پانصد سوار به حسن داد. حسن، هشت پسر داشت. فرید و نظام از زنی افغانی بودند. چون حسن به آن زن علاقه نداشت، فرزندان او را هم فروتر از دیگر پسرانش میدید. فرید از پدر رنجید و پیش جمالخان رفت و در جونپور به طلب علم پرداخت. گلستان، بوستان ، سکندرنامه و کافیه را به همراه تاریخ و سِیر انبیا خواند.
پس از دو سال، به جونپور رفت و اقربای او پدر و پسر را با هم آشتی دادند. حسن که آثار دانایی را در فرید ملاحظه کرد، او را به حکومت ناحیهای از قلمرو خود فرستاد. فرید در آن ناحیه به آبادانی مشغول شد و یاغیان را سر جای خود نشاند و قدرت و مکنت بههم رسانید. پس از مدتی، حسن خواست که قلمرو خود را به سه پسر خود به نامهای: سلیمان، احمد و مدا (فرزند کنیزی که مورد علاقه وی بود) بدهد. فرید دست از حکومت برداشت و به آگره رفت.
در این زمان، سلطان سکندر درگذشت و سلطان ابراهیم بهجای پدر نشست. فرید به خدمت دولتخان از امیران سلطان ابراهیم پیوست. بعد از مدتی حسن نیز درگذشت و دولتخان، فرمان حکومتِ قلمروِ حسن را از سلطان ابراهیم به نام فرید کرد و کار نظام گرفت.
فرید به قلمرو خود رفت؛ ولی برادران با او به مخالفت برخاستند. فرید به سلطان محمّد نوحانی که ایالت بیهار را در دست داشت، رجوع کرد. در این اثنا بابر بر سلطان ابراهیم غلبه کرد و او را کشت.
گویند روزی سلطان محمّد به شکار رفته بود. ناگاه با شیری روبهرو شد. فرید آن شیر را کشت. سلطانمحمّد او را «شیرخان» لقب داد و پسر کوچک خود جلالخان را برای تربیت بهدست وی سپرد. پس از مدّتی سلطان محمّد درگذشت و جلالخان، قائم مقام او شد و حکومت بیهار به شیرخان رسید. جلالخان، نزد محمودشاه والی بنگاله رفت و از شیرخان شکایت کرد. محمودشاه، جلالخان را برای مقابله با شیرخان فرستاد. شیرخان نیز بر او غلبه کرد. پس از مدّتی بابر در سال 937ق، مُرد و همایون بهجای او نشست.
شیرخان از بیشتر نبردها پیروز برآمد و حتی بر همایون غلبه کرد و بسیاری از
امیران نواحی را تحت فرمان خود در آورد و در آگره استقرار یافت. عاقبت پس از سالها تلاش در سال952ق، در محاصره قلعه کالنجر بر اثر آتشی که از سلاح دشمن پرتاب شده بود، درگذشت.
پس از وی، اسلامشاهبن شیرشاه که پسر میانی شیرشاه بود و جلالخان نام داشت، در نوزدهم ربیع الأول سال 952ق، در پای قلعه کالنجر بر سریر سلطنت هند نشست و خود را اسلامشاه نامید و به آگره رفت. او پس از مدتی به اطرافیان خود بدگمان شد و به هر کس که اندکی سوءظن پیدا میکرد، به زندان میانداخت و یا به قتل میرسانید. او در گوالیار اقامت میکرد و به خوشی و کامرانی مشغول بود و عاقبت نیز در ذی الحجة سال 960ق، در گوالیار مُرد. جنازهاش را به سهسرام بردند و در کنار قبر پدر به خاک سپردند.
پس از درگذشت اسلام شاه، امیران و بزرگان، پسر او فیروزخان را در دوازده سالگی در قلعه گوالیار بر تخت نشاندند و خطبه و سکّه به نام او کردند. بعد از سه روز، مبارزخان پسر نظامخان، برادرزاده شیرشاه، فیروزخان را در پیش چشم مادرش که خواهر مبارزخان هم بود، به قتل رسانید و خود در سال 961ق، به نام سلطان محمّدعادل بر تخت نشست. در عهد او «هیمونِ» بقّال، زمام اکثر امور را بهدست گرفت و در تمام هند، علیه محمّد عادل، عَلَم مخالفت بلند شد. بعد از او دو تن دیگر نیز به نام ابراهیم سوم و سکندر سوم تا سال 962ق، سلطنت کردند و سرانجام به دست تیموریان هند منقرض شدند.
شیرشاه، آثار زیادی از خود برجای گذاشت. در شهر دهلی مسئله آب را که مسئلهای عمده بود، حل کرد. مساجدی در جاهای مختلف از خشت و گچ بنا
کرد و قاری و امام برای آنها معین کرد و مقرّری به آنان پرداخت. در کنار یک دروازده شهر به مسلمانان آب و غذا میدادند و در دروازه دیگر، هندوان را اطعام میکردند. در سراهایی که میان راهها برپا کرده بود، دو پیک بودند که هر روز از اقصای بلاد، اخبار را به وی میرساندند. میان نیلاب و آگره بر سر جاده، در هر دو طرف درختان میوهدار نشانده بود تا مردم در سایه آن آسودهحال رفت و آمد کنند. راهها امن بود، چنان که به نگهبان نیازی احساس نمیشد. هر کس از افغانستان میآمد، مورد عنایت او واقع میشد. در زمان سلطنت او میان اقوام فرقی نبود.
امیران او هم مهربان بودند. چنانکه «خواصخان» از امیران او هر شبِ جمعه از هشتاد مَن نبات و صد مَن شکر، حلوایی میساخت و میان فقرا تقسیم میکرد و هر سال میان فقرا و مستمندان پارچه توزیع میکرد. بیوهزنان نیز در زمان سلطنت شیرشاه یومیه داشتند.
اسلامشاه مردی عاقل و با کفایت و در تدبیر جهانداری ممتاز بود. در مجالس انس، دوستانه رفتار میکرد؛ ولی فیروزشاه مجالی برای خودنمایی پیدا نکرد و به دست دایی خود به قتل رسید.
پادشاهان افغان، بیشتر اهل فضل بودند. شیرشاه که خود صرف و نحو خوانده و تا شرح کافیه رسیده بود، اکثر اوقات با فضلا نشست و برخاست میکرد. در رعایت احکام شرع دقیق بود و از گفته علما عدول نمیکرد. اسلامشاه هم با اهل علم انس داشت و از میان پادشاهان افغان از همه برتر بود. در هیچ محفلی سخنی گفته نمیشد که موافق آن شعری نخواند. گلستان و بوستان را از حفظ داشت و
اکثر اشعار حافظ را در مواقع مناسب میخواند. و شعرِ او را دوست داشت.
در همین زمان، حسن، پدر شیخ علایی، در قصبه «بیانه» بر مسند مشیخت نشسته بود و طالبان حق را ارشاد میکرد. پس از درگذشت وی، شیخ علایی برجای پدر نشست. در آن ایام، شیخ عبدالله نیازی از مریدان شیخ سلیمان چشتی، از سفر حجاز و عراق عرب و عجم و خراسان و ماوراء النهر باز میگشت. وقتی به بیانه رسید و در آنجا مقیم شد، روش سیدخان مشهور به میر سید محمّد جونپوری را ظاهر ساخت. شیخ علایی آن طریقت را پسندید و دعوت به آن طریق را آغاز کرد و به روش آن طایفه در بیرون منطقه بیانه در همسایگی شیخ عبدالله نیازی مسکن گرفت. گروهی از مردم به آنان گرویدند.
شیخ علایی گاه در کوچه و بازار میگشت و هر جا امری نامشروع میدید، اوّل به رفق و مدارا منع میکرد، اگر موفّق نمیشد، به قهر و جبر توسل میجست. شیخ عبدالله نیازی که در واقع، مرشد شیخ علایی بود، چون دید که او با مردم در افتاده، او را واداشت که به سفر حج برود. علایی در راه حج به «خواصپور» رسید. خواصخان از وی استقبال کرد، چون مردم از دست شیخ در رنج بودند، خواصخان از شیخ خواست که بهجای دیگر برود. علایی زمانی که اسلامشاه در آگره بر تخت نشست، از سفر حج منصرف شد و به بیانه برگشت. اسلامشاه به صوابدید علما، علایی را بهحضور خواست. مخدوم الملک با شیخ علایی به مباحثه پرداخت و پس از مباحثات بسیار، به قتل وی فتوی داد.
اسلامشاه، میرسید رفیعالدین و مولانا ابوالفتح تهانیسری و علمای دیگر را برای بحث با علایی فراخواند. علایی به قوّت طبع بر همه آنان غالب آمد. اسلامشاه، به فتوای علما، شیخ علایی را به دکن تبعید کرد. چون علایی به قصبه
هندیه از توابع مالوه رسید، حاکم آنجا با همه خدم و حشم از معتقدان وی شد. اسلامشاه بار دیگر شیخ علایی را به حضور دعوت کرد. در بین راه، شیخ علایی به بیماری طاعون گرفتار شد. چون به حضور اسلامشاه رسید، قوّت گفتار نداشت. اسلامشاه خواست که شیخ دست از عقاید خود بردارد؛ امّا علایی نپذیرفت. به فتوای علما شیخ را شلاق زدند تا دست از عقاید خود بردارد؛ امّا علایی زیر بار نرفت و چون ناتوان شده بود، در تازیانه سوم درگذشت. اسلامشاه دستور داد که جنازه او را در کنار مقابر اجدادش دفن کنند. این حادثه در سال 955ق، اتفاق افتاد.
پرسشها
در زمان سکندر لودی، وضعیت زندگی مردم چگونه بود؟
نام چند تن از اندیشمندان و متفکّران بزرگ عهد لودیان را بر شمارید؟
شیخ علایی چگونه شیخی بود؟
پس از درگذشت اسلامشاه، چه اتفاقی افتاد؟
وضعیت فرهنگی را در زمان لودیان به اختصار شرح دهید.
(937 -932ق/ 1530 - 1526م)
هدفهای آموزشی: 1) آگاهی از تأسیس سلسله گورکانیان هند بهدست بابرشاه؛ 2) آغاز سلطنت پنجاه ساله اکبرشاه؛ 3) ظهور اورنگ زیب و تکمیل کارهای ناتمامِ اکبر؛ 4) برقراری روابط دوستانه گورکانیان با صفویه ایران؛ 5) تماس با سلاطین عثمانی در پی نگرانی از حمله پرتغالیها به سواحل اقیانوس هند؛
مؤسّس این سلسله، ظهیرالدین محمّد بابر است. بابر پسر عمرشیخ و نوه سلطان ابوسعید بود. عمرشیخ از جانب پدر، حکمران ناحیه کوچک فرغانه بود و بر اثر سقوط از کبوترخانه درگذشت. بابر در سال 888ق، متولد شد. پس از مرگ پدر، دوازده سال داشت که بهجای پدر بر تخت سلطنت نشست و یازده سال در حکومت فرغانه، سرگرم زد و خورد با ازبکان و شاهزادگان تیموری بود. در
سنین نوجوانی، رشادتهای فراوان از خود نشان داد. دو بار سمرقند را فتح کرد که بار اوّل در همان دوازده سالگی بود. سرانجام به علت فشار شدید ازبکان، ناحیه فرغانه را رها کرد و به جانب کابل رفت. در اواخر ربیعالثانی 910ق، کابل را بهتصرف درآورد و بر متصرّفات خود افزود و نخست قلات و قندهار و سپس بهیره و بجور و سیالکوت را در هند بهدست آورد.
در این زمان، شاه اسماعیل صفوی، قدرتی یافته بود. او که در سال 916ق، به خراسان تاخت و شبیکخان ازبک را از پای در آورد، بیگم خواهر بابر را که در عقد شبیکخان بود، با احترام پیش بابر فرستاد و این امر، موجب ایجاد محبّت میان دو خانواده صفوی و گورکانیان شد. در همین ایام، سلطان ابراهیم لودی بر هند حکومت میکرد. او مردی ستمگر و متکبّر و مستبد بود و در مسائل مذهبی، تعصّب و سختگیری به خرج میداد. بههمین دلیل، مردم هند را رنجاند و ایشان بابر را به فتح هند تشویق کردند. او نیز در صفر سال 932ق، به هند حمله کرد و در ناحیه پانیپت، ابراهیم لودی کشته شد و از همین سال، هندوستان به تصرّف گورکانیان هند درآمد. این سرزمین، سه قرن و نیم در تصرّف این سلسله باقی ماند و سرانجام انگلیسیان در سال 1275ق (1857م) این سلسله را منقرض کردند.
پس از شکست و قتل ابراهیم لودی، بابر، بدون هیچ مشکلی دهلی را فتح کرد و در همان شهر، خود را امپراتور هند خواند. پسرش همایون به آگره رفت و آنجا را بهتصرف درآورد و خانواده سلطنتی را اسیر کرد. افغانان با آن که از بابر شکست هولناکی خورده بودند، هنوز میکوشیدند که سلطنتِ از دسترفته را به چنگ آورند و در این راه، تلاش مذبوحانهای میکردند.
بابر هنوز از جنگ با افغانان کاملاً فارغ نشده بود که راناسانگا پادشاه هندوی چیتور که دشمنی خطرناک بود و هوس احیای امپراتوری هنود را در سر میپروراند،
با محمودخان لودی، برادر ابراهیم لودی همدست شد و در سال 933ق، به آگره حمله کرد. در حوالی فتح پورسیکری، لشکریان وی با سپاه بابر روبهرو شدند. در لحظهای بسیار حساس که نزدیک بود سپاه بابر شکست بخورد، بابر سوگند خورد که دیگر میگساری نخواهد کرد و خود وارد جنگ شد و قوای دشمن را درهم شکست. سپاهیان شکست خورده و گریخته را دنبال کرد و استحکامات مهمِ راجپوتان و مناطق افغانینشین هند را ضمیمه قلمرو خود ساخت.
بابر که از دوازده سالگی همیشه در جنگ و ستیز بود، در اواخر عمر میگفت: از یازده سالگی دیگر ممکن نشد که دو ماه رمضان را در یک محل روزه بگیرم. وی در سال 937ق، درگذشت و امپراتوریای از خود به میراث گذاشت که دامنه آن از بخارا تا سواحل بنگال گسترده بود.
بابر، بنیانگذار سلسله گورکانیان هند، فرصتی چندان برای پرداختن به امور فرهنگی نداشت. قریب پنج سال بر تخت سلطنت نشست. مادر بابر، قتلغ نگار خانم، دختر مردی دانشمند بود و بر ترکی و فارسی تسلّط داشت. مادربزرگ بابر هم زنی دانا بود و بر بابر تأثیر عمده داشت و در سفر و حضر، همیشه همراه وی بود. در حلقه دوستان عمر شیخ، مردانی دانشمند بودند که بر بابر نفوذ داشتند. خواجه عبیدالله احرار، یکی از آنان بود. بابر به عبیدالله احرار چنان اعتقادی داشت که اکبر به شیخ سلیم چشتی یا خواجه اجمیر داشت.
بابر رسماً به مدرسه نرفته بود. تعلیمات او همه در خانه و بهوسیله لَلِههای وی انجام گرفته بود. بابر در خاطرات خود از کسانی که در آموزش وی حقّی داشتهاند، نام برده است و از جمله آنان از: شیخ مزید، خدایی، باباقلی و مولانا عبدالله که مولانا قاضی خوانده میشد، یاد کرده است. کتابهایی که خوانده بود عبارت
بودند از: قرآن کریم، شاهنامه فردوسی، گلستان ، مثنویهای امیرخسرو و نظامی، ظفرنامه شرفالدین علی یزدی و طبقات ناصری قاضی منهاج.
در عهدی که بابر، پا به عرصه وجود گذاشت، ماوراءالنهر، مهد تمدّن و فرهنگ بود. در سمرقند و بخارا و فرغانه، ادبیات و علوم، تحت سرپرستی و حمایت جانشینان تیمور به درجه کمال رسیده بود. سلطان حسین بایقرا در هرات درباری داشت که مرکز شاعرانی چون جامی، علیشیرنوایی و مورّخان بزرگی چون: خواندمیر و حسین واعظ کاشفی و نقاشانی چون: بهزاد و خوشنویسانی مانند: سلطان علی مشهدی بود. بابر در چنین عصری به بار آمده و کمالات معنوی کسب کرده بود.
بابر افزون بر قدرتمندی در زمینه نظامی، به امور فرهنگی نیز علاقهمند بود. او علیرغم مشغولیت سیاسی، نه تنها در فرصتهای مناسب از شاعران و نویسندگان حمایت میکرد، بلکه خود به ترکی مینوشت و با تخلّص «بابر» شعر میگفت. با آن که بیشتر به ترکی علاقهمند بود، شعر فارسی را هم از یاد نبرده بود. در شعر، به تصوّف نظر داشت و از سعدی و حافظ تقلید میکرد. به عربی هم وقوف داشت. در اشعار ترکی، آیاتی از قرآن و عباراتی از عربی نقل میکرد. گاهی به فارسی سخن میگفت و در گفتارش از امثال استفاده میکرد. در خاطرات او به کلمات هندی مانند: کالاهَرَن (آهوی سیاه)، روتی (نان) و گلهری (سنجاب) میتوان برخورد. در کتب تاریخ و تذکرهها گاهی از اشعار فارسی بابر نقل کردهاند.
مهارت وی در این زبان تا حدی بود که گاه به بداهه شعر فارسی میسرود. وی در نقد شعر هم دست داشت. بر اشعار علیشیر نوایی و عبدالله هاتفی و دیگران به دیده انتقاد نگریسته، بر آنان خرده میگرفت. در خوشنویسی هم مهارت داشت. از خط نسخ، نوعی خط بیرون آورد که به «خط بابری» معروف
شد. خود وی قرآنی به آن خط نوشت و به مکّه معظّمه فرستاد. در لابهلای تزوک از این خط بحث کرده است. این خط البته در زمان اکبر، منسوخ شد. از خوشنویسان، میرعبدالحی مشهدی در کتابت این خط، مهارت کامل داشت.
از وی دیوانی به ترکی باقی مانده که نسخهای از آن در کتابخانه رامپور موجود است. دیگر آثارش عبارتاند از: فقه بابری ، که شامل دوهزار بیت در مسائل فقهی است. رسائل عروض را در سال 933ق، در عروض ترکی تألیف کرده است. رسالة والدّیه ، از تألیفات خواجه عبیدالله احرار است که بابر آن را به شعر ترکی در آورده است.
همچنین شیخ زینالدین خوافی به دستور بابر، مسائل شرعی را در کتابی گردآورده و آن را فتاوی بابری نامیده است. واقعات بابری یا تزوک بابری ، مهمترین اثر بابر به زبان ترکی است که به نثر روان و دلنشین نوشته شده است. در تزوک علاوه بر مسائل تاریخی و ادبی، از میوهها، گلها، درختان، پرندگان، چارپایان و جانوران دریایی و رفتار آنها اطلاعاتی مفید فراهم کرده است. شیخ زینالدین که عنوان «صدر» و مقام صدارت داشت، واقعات را به فارسی ترجمه کرده است. بابر به انشای وی معتقد بود. شیخ بر مثنوی مبین شرحی نوشته و تاریخ فتح هندوستان به دست بابر را نیز تألیف کرده است و آن را طبقات بابری نامیده است.
در تزوک بابری گهگاه از شاهنامه فردوسی، خمسه نظامی ، طبقات ناصری ، گلستان و بوستان مطالبی نقل شده است. بابر گاهی افراد و اشخاص را چنان دقیق توصیف میکند که گویی انسان، آنان را به چشم میبیند. این کتاب در
زمان اکبر و به دستور وی بهوسیله میرزا عبدالرحیم خانخانان دوباره به فارسی ترجمه شده است. تزوک به زبانهای فرانسوی، انگلیسی، روسی و اردو هم ترجمه شده است.
بابر به کتاب علاقهمند بود. چون او غازیخان را نزدیک لاهور شکست داد، سرمایه فراوانی بهدست آورد که مقداری از آن سرمایه، کتاب بود. غازیخان که خود علم دوست بود، کتابخانهای داشت و از هر گوشه، کتابهای خوشخط را گردآوری کرده و در کتابخانهاش نگه داشته بود. بابر برخی از آن کتابها را به خود اختصاص داد، بعضی را به پسرش همایون داد و برخی را نزد پسر دیگرش کامران به کابل فرستاد.
اکثر افرادی که دانشی و کمالی داشتند، پس از انقراض تیموریانِ ایران، به دربار بابر روی آوردند و از سرپرستی وی برخوردار شدند. برجستهترین شخصیت ادبی این عصر، خود بابر بود.
همایون در سال 913ق، در کابل به دنیا آمده است. در دوازده سالگی، یعنی در سال 925ق، با سمت استاندار به بدخشان رفت و مدّت شش سال در این مقام بود. در آخرین لشکرکشی بابر به هندوستان که به فتح هند منجر شد، بابر او را از بدخشان به هند خواست و به عنوان معاون فرمانده کل سپاه تعیین کرد. همایون در تصرّف آگره و جونپور، رشادتهای شایانی از خود نشان داد. در زمان مرگ بابر، همایون بیست و سه سال داشت. چون بابر او را به جانشینی خود تعیین کرده بود، در سال 937ق، در آگره به تخت نشست. بابر به همایون توصیه کرده بود که با برادران خود کامران و
عسکری و هندال، به ملایمت رفتار کند و تا میتواند از تقصیرات آنان چشم بپوشد. همایون به وصیت پدر عمل کرد و بعد از جلوس بر تخت، قلمرو خود را بین برادران تقسیم کرد. کابل و قندهار تحت فرمانروایی برادرش کامران بود.
کامران به سبب وضع ناهنجار اقتصادی و طمع در تصرّف پنجاب، به بهانه تبریک روانه هند شد. همایون پنجاب و پیشاور و لمغان را بر قلمرو برادر افزود. کامران قول داد که در مواقع ضروری، برادر را یاری خواهد کرد. همایون از طرف غرب آسوده خاطر شد و در شرق، متوجّه افغانان گردید. در این اوان، برادرانش در لاهور بنای مخالفت گذاشتند و درصدد پادشاهی بر آمدند. همایون به سوی آگره رفت. هنگامی که همایون در دهلی مشغول ساختن شهری جدید به نام «دینپناه» بود و جشنهای بزرگی ترتیب میداد و اوقات خود را در این راه صرف میکرد، شیرخانِ افغان در شرق، سپاه گرد میآورد و به جمع لوازم جنگ مشغول بود. همایون، دینپناه را میساخت که اگر آگره به تصرّف بهادرشاه در آید، آنجا را پایتخت خود کند.
شیرخان افغان که از مخالفت برادران همایون آگاه بود، در سال 946ق، در چوسه، روستایی نزدیک رود گنگ، راه را بر همایون گرفت و به نیرنگ، طالب صلح شد. همایون همه شرایط وی را برای صلح پذیرفت؛ امّا روز بعد، شیرخان بر سپاه همایون شبیخون زد و آنان را تارومار کرد. هزاران تن از لشکریان او در رود گنگ غرق شدند. خود همایون نیز به سختی توانست به آن سوی رودخانه بگریزد. شیرخان که گستاختر شده بود، آگره را تهدید میکرد. همایون کوشید که برادران را به پشتیبانی خود فراخواند؛ ولی موفق نشد. در سال 947ق، نیز در ناحیه قنوج با شیرخان جنگید و شکست خورد. پیش از آن که همایون بتواند
سپاهیان شکست خورده خود را گردآورد، شیرخان دوباره بر آنان تاخت و بقایای آنان را کشت و یا مجبور به فرار کرد.
پس از این شکست، سسله گورکانی منقطع شد و همایون برای نجات جان خود، راه بیابان سند را در پیش گرفت و قریب چهارسال در حوالی سند به پریشانی و سرگردانی گذرانید. سرانجام به همراهی بیرمخان و عدهای دیگر، از راه سیستان و هرات به خراسان رفت و از آنجا به دربارشاه تهماسب صفوی در قزوین پناه برد. این پناهندگی در سال 951ق، روی داد.
در سال بعد، پس از شنیدن خبر مرگ شیرخان تصمیم گرفت که سلطنت موروثی خود را پس بگیرد. او به یاری سپاهیان قزلباش، کابل و قندهار را بهتصرف درآورد. حوادث مسافرت همایون به دربارشاه تهماسب را یکی از همراهان همایون به نام بایزید بیات در سال 999ق، در لاهور نوشته است. این کتاب به نام تذکره همایون و بابر چاپ شده است. فصل اوّل کتاب درباره حوادث سال 952 - 949ق است.
همایون پس از فتح کابل و قندهار در افغانستان ماند و همّت خود را صرف فرونشاندن آتش طغیان برادران خود کرد. وی پس از فائق آمدن بر مشکلات، در سال 961ق، از درگیری جانشینان و امیران افغان استفاده کرد و پیشاور و لاهور را تصرف کرد و به جانب دهلی رفت. در سال 962ق، سکندرشاه سور در نزدیکی سرهند با هشتارهزار نفر، سر راه همایون قرار گرفت. همایون وی را سخت شکست داد. سکندرشاه به کوههای شوالک گریخت و همایون، فاتحانه وارد دهلی شد و پس از قریب پانزده سال، بار دیگر سلسله گورکانیان را بنا کرد.
همایون در سال 962ق، از بام کتابخانه سلطنتی افتاد و بر اثر صدمه سختی که به مغزش وارد شده بود، چند روز بعد درگذشت.
چون پس از تولّد همایون، تألیف تزوک بابری برای مدّتی دچار وقفه شده بود، درباره تعلیم و تربیت همایون اطلاع مفصلی در دست نیست. وی نزد خواجهکلان و شیخ زینالدین، دو تن از امیران دربار بابر تعلیم دیده است. در ریاضی و نجوم شیخ ابو القاسم استرآبادی و ملّانورالدین و ملّاالیاس استادان وی بودهاند. فرزندان بابر، کتابهایی را که وی تألیف کرده بود، میخواندند. میدانیم که بابر مثنوی مبین را برای تعلیم پسرش کامران تدوین کرده بوده.
مورّخان نوشتهاند که همایون از نظر مذهبی و اخلاقی، استوار بود و به نماز و روزه پایبند بود و در علم ریاضی و هیئت مهارت داشت. شعر هم میگفت. با آن که زبان مادریاش ترکی بود، شعر فارسی را روان میسرود. برعکس پدرش که به زبان ترکی علاقهمند بود، همایون به زبان فارسی تمایل داشت و در مکالمات خود، ترکی را ندرتاً به کار میبرد. وی همیشه با علما و فضلا همنشینی داشت و در مجالس وی مسائل علمی مطرح میشد. همیشه با وضو بود و بدون وضو نام خدا را بر زبان نمیآورد.
کامران میرزا، برادرش و بعضی از امیران جغتایی، او را شیعه میدانستند، به سبب آن که از عهد کودکی گروهی از مردم عراق و خراسان که محبّت اهل بیت داشتند، نزد وی جمع آمده بودند و بیرمخان ترکمان که مصاحب و همدم او بود، مذهب امامیه داشت. به نجوم علاقه فراوان داشت، چنان که کرهای ساخته بود و افلاک را مجسّم کرده و رنگ مناسب به آن زده بود و بسیاری از آلات رصد را مهیا کرده بود. هر روز لباسی میپوشید که متناسب با کوکب همان روز باشد.
همایون را باید مؤسّس ثانی سلسله تیموریان هند نامید. زندگی او فراز و نشیب فراوان داشته است. دوره همایون از نظر سیاسی، اهمیت فراوان دارد. در
این دوره بود که سلطنت مقتدرِ دورانِ ظهیرالدین بابر توسط همایون و به یاری شاهتهماسب صفوی، دوباره احیا شد.
همایون، شخصاً ادیب و شاعر و هنرشناس و منجّم بود. هنگام بازگشت از ایران، عدّهای از دانشمندان و هنرمندان ایرانی را با خود به هند آورد. ورود این عدّه از دانشمندان، دایره نفوذ تمدّن و هنر ایرانی را که از عهد بابر شکوفا شده بود، وسعت بیشتری بخشید. مهمترین امری که از عهد همایون در هند ظهور کرد و توسعه یافت، نقاشی مخصوص هندی است.
در عهد شاهتهماسب که خود صورتگری توانا بود، نقاشی در ایران اهمیت فراوان یافته بود. در دستگاه تهماسب در زمینه تذهیب، خطاطی، کتابسازی و نقاشی، افراد ماهری کار میکردند و همه مورد عنایت خاصّ شاه بودند. همین جمع هنرمندان بودند که در کارگاههای سلطنتی، در طی سالهای 950 تا 955ق، صفحههای هنری خمسه نظامی را به وجود آوردند.
هنگامی که همایون از این کارگاهها بههمراه، میرسید علی و عبدالصمد دیدار کرد، از آنان قول گرفت که وقتی کارش سامان گرفت، به هند بروند.
روزگار همایون با پریشانحالی و دربهدری گذشت. ازاینرو وی مجال آن را نیافت که به امور فرهنگی بپردازد. بااینحال، در دهلی مدرسهای بنا کرد. در همان عهد شیخ زینالدین خوافی در آگره، مدرسه شخصی ساخت. همایون به نجوم چندان علاقه داشت که جان خود را هم در آن راه از دست داد. به سبب علاقه او به نجوم، در عهد وی ابزار نجوم ساخته شد. خود وی اسطرلابی ساخت که به «اسطرلاب همایونی» معروف است. به سعد و نحس و تأثیر ستارگان معتقد بود و کارهای مُلک را از روی ستارگان تعیین میکرد. به ریاضی هم دلبسته بود.
همایون از قلعهای که شیرشاه در دهلی به نام «شیر مندل» ساخته بود، بهعنوان
کتابخانه استفاده میکرد و بلندی آن ساختمان به حدّی بود که بالای آن را رصدخانه خود کرده بود. به کتاب و مطالعه، آنچنان علاقهای داشت که حتی در میدانهای جنگ نیز کتابخانهای کوچک با او همراه بود. چنان که در محاصره «کمبهائت» علاوه بر کتب متفرقه، کتاب تاریخ تیمور را که بهزاد تذهیبش کرده بود، بههمراه داشت. وقتی قبایل چادرنشین به چادر شاهی حمله کردند و اموال آن را به تاراج بردند، کتاب تاریخ تیمور هم جزء اموال غارت شده بود؛ امّا بعدها آن کتاب به کتابخانه همایونی بازگردانده شد. در مسافرت به ایران و عراق نیز همایون، کتابهای انتخاب شده و متصدّی کتابخانه را بههمراه داشت.
در عهد همایون، زبان هندی و فارسی، نسبت به دوره بابر به هم نزدیکتر شده بودند. مسلمانان و هندوان، هر دو تعصّب را رها کرده، در توسعه دایره ادب میکوشیدند و ادبیات همدیگر را در آثار خود منعکس میکردند. هرچند مسلمانان از همان ابتدا درباره زبان هندی تعصّبی نشان نمیدادند، بااینحال، آن زبان را چنان آزادنه که در عهد همایون استعمال میکردند، به کار نمیبردند. هندوان هم به دلایل اجتماعی و اقتصادی، همان شیوه را با زبان فارسی پیش گرفته بودند. شاهزادگان راجپورت و راجههای هندی برای حفظ ارتباط با فاتحان مسلمان در دربارهای خود منشیانی داشتند که برای خواندن و نوشتن فارسی از آنان استفاده میکردند. مسلمانان هم به همان منظور، منشیان هندی در دربارهایشان داشتند.
زندگانی همایون با پریشانی و سرگردانی گذشت. او در همان روزگار نابهسامانی در سال 948ق (1541م)، در سند با دختری ایرانی به نام حمیده بیگم ازدواج کرد. در سال 949ق، از این زن پسری به دنیا آمد و همایون نام او
را محمّداکبر گذاشت. به سبب آورگی، اکبر نزد عمه خود ماند. بااینحال، همایون در تعلیم اکبر بسیار کوشید. طبق رسم آن زمان، چون اکبر به سن چهار سال و چهار ماه و چهار روز رسید، او را به ملّازاده ملّاعصامالدین ابراهیم سپرد تا تعلیمش دهد. علاوه بر عصامالدین، مولانا بایزید، مولانا پیرمحمّدخان، نقیبخان و مولانا عبدالقادر در بیرمخان از معلمان اکبر بودند. عبداللطیف قزوینی، دیوان حافظ را به اکبر آموخت.
در حضور اکبر، کتابهای اخلاق ناصری ، کیمیای سعادت ، قابوسنامه ، مکتوبات جامی ، دیوان خاقانی و دیوان انوری و تاریخ اقوام مختلف، هر روز بدون وقفه خوانده میشد. اکبر هر کتاب را تا جایی که خوانده بود، نشانی میگذاشت. هر کتابی که ختم میشد، به آن کتابخوان، جایزه میداد. بسیاری از ابیات مثنوی ، حافظ و دیگران را از حفظ داشت. چنان ذوقی یافته بود که خود به هندی و فارسی شعر میگفت. گاهی بر اشعار شاعران خرده میگرفت.
وقتی پدرش درگذشت، او چهارده ساله بود. همایون فرصت تحکیم مبانی سلطنت تیموری را نیافته بود. ازاینرو، موفقیت اکبر، متزلزل و نامحکم بود. جز دهلی و آگره و بخشی از پنجاب، دیگر مناطق کشور، در دست دشمن تیموریان بود. دشمنان در گوشه و کنار مخالفتشان را آغاز کردند؛ ولی نتوانستند کاری از پیش ببرند. بازار رشوهخواری و اختلاس در میان حکّام و زیردستان گرم بود. ازاینرو، بیشترِ وقتِ اکبر، مصروف مقابله با این فساد میشد. او در جنگ دوم پانیپت در 963ق، بر هیمو بقال پیروز شد و آگره و دهلی را از تصرّف این مرد که از طبقات فرومایه به وزارت محمّد عادلشاه سوری در آمده بود، بیرون آورد.
در سال بعد، اسکندر سور که از اخلاف شیرشاه و یکی از مدّعیان سلطنت بود، از اکبر شکست خورد. اوضاع کشور درهم بود. اکبر با مشورت بیرمخان بر مشکلات فایق آمد. اکبر که هنوز تحت سرپرستی بیرمخان بود، در مدت سه سال، جونپور، گوالیار، سنبهل و بیشتر استحکامات افغانان را به قلمرو خود پیوست. او در سال 967ق که هیجده ساله بود، زمام امور کشور را از وکیلالسلطنه، بیرمخان تحویل گرفت. در همان سال، مالوه را تسخیر کرد. او هشت سال دیگر را به فرونشاندن آتش فتنهها گذرانید تا اینکه در سال 975ق، موفق شد، در سراسر مملکت، آرامش را برقرار کند.
او خود قانونگذار، قاضی و مجری بود. بنابر قانون او، ازدواج در سنّ کم و ساتی اجباری (دفن همسر یا سوزاندن آن به هنگام مرگ شوهر)، ممنوع و ازدواج مجدّد بیوگان مجاز شد. رسم بردگی اسیران و کشتار حیوانات را برای قربانی برانداخت. چون به دهلی بازگشت و حکومتش قوامی یافت، زره از تن بیرون آورد و زندگی خود را وقف نوسازی قلمروش کرد. دیگر کمتر به قوای نظامی اتّکا داشت و به یک ارتش ثابت بیست و پنج هزار نفری قانع بود.
در سال 995ق، لشکری به کشمیر اعزام کرد و آن ایالت را به تصرّف درآورد. در سال 1002ق، عبدالرحیم خان خانان، سند را از دست میرزا جانی بیگ، حاکم سند، بهدرآورد و به متصرّفات اکبر افزود. اکبر تا سال 1004ق، تمام مناطق شمال هند را به تصرف درآورده بود. از سال 1004 تا 1010ق، چند لشکر به فرماندهی عبدالرحیم خانخانان، شیخ ابوالفضل، شاهزاده مراد و شاهزاده دانیال به دکن فرستاد و سرانجام، خود وارد نبرد شد و در مدتی کوتاه، همه نواحی جنوبی هند را به متصرّفات خود افزود.
در سال 1010ق، سلیم (جهانگیر)، عَلَم طغیان برافراشت. ابتدا شیخ ابوالفضل، وزیر کاردان اکبر را که دوست صمیمی اکبر بود، به قتل رسانید. اکبر که در سنین پیری بود، با شاهزاده بهطور مسالمتآمیز رفتار کرد و او را جانشین خود اعلام نمود. او که از مرگ ابوالفضل دل شکسته شده بود، در سال 1014ق، درگذشت.
دوران سلطنت اکبر (1014 - 963ق) با بزرگترین سلاطین آن عصر، مانند ملکه الیزابت در انگلستان، هانری چهارم در فرانسه و شاهعبّاس صفوی در ایران، مصادف بود و اکبر از لحاظ عظمت، قدرتی کمتر از معاصران خود نداشت.
عهد اکبر، دوران زرّین ادبیات فارسی در هند بود. منطقهای نبود که شاعران آن با شنیدن آوازه صلههای اکبر به دربار او روی نیاورده باشند:
نیست در ایران زمین سامان تحصیل کمال تا نیامد سوی هندوستان حنا رنگین نشد
در دربار او آنقدر اهل کمال گرد آمده بودند که در ادوار پیشین، نظیر آن را نمیتوان یافت. توسعه علم و دانش با ظهور سلسله تیموریان هند آغاز شد و در دوره اکبر به کمال خود رسید.
ملّاعبدالباقی نهاوندی در آن عهد مینویسد: «ایران مکتبخانه هندوستان است، در آنجا کسب کمال میکنند تا در هندوستان بهکار برند». (1)
شاعران ایرانی، شعرِ شاعران هندی را نمیپسندیدند. معیار شعر را شعرایی چون: غزالی مشهدی، عرفی، نظیری، فیضی، شکیبی و ثنایی تعیین میکردند.
1) (1) . مآثر رحیمی، ج3، ص46.
بااینحال، بداؤنی از 170 شاعر ایرانی نام میبرد که 59 تن از آنان در دوره پنجاه ساله سلطنت اکبر در دربار او بودند.
اکبر نیز به تقلید از دربارهای ایران، در دربار خود سِمت «ملک الشعرا»یی پدید آورد. نخستین ملک الشعرای دربار وی، غزالی مشهدی بود. بعد از وی ابوالفیض فیضی ملک الشعرای اکبر شد.
اکبر به اندیشه اصیل هندی شیفتگی داشت و به همین جهت، شبها با دانشمندان هندی، گرد آتشی مینشست و به بحث و گفتگو میپرداخت. در دوره او توجّه به معماری بومی هندی هم به چشم میخورد. ابو الفضل علّامی در آیین اکبری ، دانشمندان هندی دربار اکبر را هم برشمرده است.
اکبر به سبب ذوق علمیاش در میان فعالیتهای گوناگون، فرصتی یافت تا کتابخانه بزرگی فراهم آورد که در نوع خود، بینظیر بود. در آگره در جنب برج مثمّن، اتاق بزرگی است که کتابخانه شاهی در آن قرار داشت. همه کتابهای موجود در کتابخانه همایون، به وی ارث رسیده بود. علاوه بر آن، مقامات دولتی و افراد گوناگون نیز کتابهایی به کتابخانه وی میآوردند. اهل قلم هر کتابی که مینوشتند، نسخهای به خزانه عامره میفرستادند. چند نسخه از تصنیفات مصنّفان در کتابخانه دربار یافت میشد.
در فتح گجرات، نسخههای مهم و نادری از اعتمادخان گجراتی بهدست او رسیده بود. بعضی از آنها را به کتابخانه شاهی بردند و بعضی را به اهل قلم تقدیم کردند. در آن تقسیم، کتاب أنوارالمشکوة به عبدالقادر بداؤنی رسیده بود. بعد از فوت ابوالفیض فیضی، کتابهای او به کتابخانه شاهی منتقل شده بود که تعداد آنها 4600 مجلّد بود و بیشتر آنها یا به خطّ مؤلّف بود یا در زمان مؤلّف نوشته شده بود. در کتابخانه اکبر، کتابهای خوشخطّی بود که خوشنویسان
نوشته بودند. او خوشنویسان را همطراز نقاشان و معمارانی میدانست که سلطنتش را میآراستند. از چاپ، بدش میآمد، آن را یک کار ماشینی و غیر شخصی میدانست. چند نمونه برگزیده چاپی اروپایی را که دوستان یسوعیش به او هدیه داده بودند، بیدرنگ به دیگران بخشید. تعداد کتب خطّی کتابخانهاش را بیست و چهار هزار جلد تخمین زدهاند.
حامی بیدریغ شاعران بود. دستیاران ادبی خود را به ترجمه شاهکارهای ادبیات، تاریخ و علوم هندو به فارسی مأمور کرده بود. زبان دربارش فارسی بود. خودش به ترجمه طولانی مهابهارتا نظارت میکرد. هر هنری به حمایت و تشویق او رونق میگرفت. موسیقی و شعر هندو در آن عصر در اوج شکوفایی بود. سرانجام او بر آن شد که آیین جدیدی را ترویج کند. او این آیین را «دین الهی» نامید. دین الهی اکبر، هیچگاه ترویجی نیافت. چند هزار نفری به آن گرویدند و این عمل آنان بیشتر برای جلب توجّه مقامات رسمی بود.
فتح نهایی معماری هندی، در عهد تیموریان هند بود. گرایش به آمیزش سبکهای اسلامی - هندی نتیجه بیطرفی اکبرشاه بود. در شاهکارهایی که هنرمندان عصر او پدید آوردند، مایهها و سبکهای ایرانی و هندی را بههم آمیختند. اوّلین یادبود سلطنت او مقبرهای بود که در دهلی برای قبر پدرش همایون ساخته بود. این بنا سبکی خاص دارد؛ خطوط آن ساده و آرایش آن معتدل است.
ملّاحسین کشمیری، استاد خطّ نستعلیق بود. اکبر او را «زرّین رقم» خطاب کرده بود و ابوالفضل او را «جادو رقم» میخواند. وی شاگرد عبدالعزیز بود. ابوالفضل مینویسد: حق این است که وی بر استاد خود پیشی گرفت. خواجه عبدالصمد شیرین رقم، در زمان همایون از ایران به هند رفته بود. استاد مصوّر بود.
به دستور اکبر، داستان امیرحمزه زیر نظر وی و میرسید علی تبریزی به تصویر کشیده شد. عبدالصمد در خطّ نستعلیق هم مهارت داشت و به همین دلیل، شیرین رقم خوانده میشد. او ناظر دارالضرب، دیوان حرب و دیوان ملتان بود.
میر معصوم قندهاری از خطاطّان مشهور دوره اکبر است. بیشتر کتیبه بناهای فتحپور سیکری، به خطّ اوست.
حسینبناحمد چشتی، خطّاط عربی بود. بالای طاق عمارت «دروازه بلند» در فتحپور سیکری، خطوطی که به عربی نوشته شده، خطّ اوست.
مولانا باقر پسر ملّامیر علی مشهور، محمّد امین مشهدی، میر تحسین کلنگی، مولانا عبدالحی، مولانا دوری، مولانا عبدالرحیم، مولانا عبدالله نظام قزوینی، علی چمن کشمیری، نورالله قاسم ارسلان و عدّهای دیگر، استادن خطّ نستعلیق بودند. اشرفخان میرمنشی اکبر هم در خطّ نستعلیق مهارت داشت. به علاوه خطّاطانی هم در دربار او بودند که خطّ رقاع، توقیع، ریحان، محقّق و ثلث را مینوشتند.
تاریخنویسی نیز در عهد تیموریان رایج بود. اکبر میخواست برای دوره هزار ساله اسلامی، تاریخی فراهم شود. از علمایی چون: حکیم همام، حکیم علی، نقیبخان قزوینی، شاه فتحالله شیرازی، ابراهیم سرهندی، نظامالدین احمد، عبدالقادر بداؤنی و مولانا احمد تتوی و دیگران دعوت کرد که «تاریخ الفی» را تدوین کنند.
اکبرنامه حلقهای از آن سلسله تاریخ است. این کتاب از نظر انشا و سبک نگارش ارزشمند است. بعضی از محقّقان اروپایی به این دلیل که اکبرنامه ، به دست یکی از رجال درباری فراهم شده است، محتوای آن را با تردید نگاه میکنند. با آنکه مؤلّف آن ابوالفضل، مردی وسیعنظر و روشنبین است؛ امّا بههرحال، وابسته به دربار است و همیشه خصال نیک سرور خود را میبیند و از بدیهای او چشم میپوشد. سنوات و وقایع ذکر شده در آن، مورد اعتناست. او عمداً از ذکر بعضی واقعهها صرفنظر
کرده و یا آنها را به نحوی دیگر به قلم آورده است. از اکبر چنان تعریف و تمجید میکند که گاهی حقایق در میانه الفاظ گم میشود. برخی از محّققان برآنند که باید در اظهارنظر درباره این کتاب، شرایط زمان را هم سنجید.
اکبرنامه یکی از شاهکارهای نثر فارسی است و بعد از وی کسانی که از وی تقلید کردهاند، چون دانش او را نداشتند بهجایی نرسیدهاند.
آیین اکبری نیز دائرةالمعارفی از دوره تیموری است. اگر این کتاب تألیف نمیشد، بسیاری از مطالبی که بهوسیله آن کتاب امروز برای ما روشن است، مبهم باقی میماند.
در زمان اکبر و به دستور او، تاریخ کشمیر که به زبان سانسکریت بود و راج ترنگینی (1)خوانده میشد، توسط مولاناشاه محمّد شاهآبادی به فارسی ترجمه شد. چون ترجمه مولانا شاه محمّد مشکل بود، اکبر در سال 998ق، عبدالقادر بداؤنی را مأمور کرد که آن را به زبان سادهتر درآورد. عبدالقادر در مدت دو ماه، گزیدهای از آن تهیه کرد.
تزوک بابری را هم عبدالرحیم خانخانان در سال 998ق (1588م)، به فارسی برگردانید.
در سال 990ق، اکبر خواست که مهابهارتا به فارسی درآید. ملّا تهانیسری، ابوالفضل، فیضی و ملاعبدالقادر بداؤنی را به ترجمه آن مأمور کرد. در سال 983ق، بهاون برهمن که از کشمیر آمده و مسلمان شده بود، مأمور شد که بید اتهربَن (2)را که کتاب چهارم از کتب مشهور هندیان است و بعضی احکام آن با اسلام مطابقت دارد، شرح کند و عبدالباقر بداؤنی آن را به فارسی ترجمه کند.
بداؤنی چون نتوانست آن را ترجمه کند، این کار به شیخ فیضی واگذار شد. او نیز از عهده ترجمه بر نیامد و بعدها ابراهیم سرهندی را به ترجمه آن واداشتند.
رامایانا را عبدالقادر بداؤنی به دستور اکبر در سال 992ق، به فارسی درآورد و ترجمه را در سال 996ق، به پایان رسانید. کلیله و دمنه را نیز ابوالفضل در سال 996ق، بار دیگر به فارسی ترجمه کرد و آن را عیار دانش نامید.
برای ترویج آموزش، اکبر مدارسی بنا کرد. در آگره مدرسهای ساخت. در فتحپور سیکری در جنب مسجد و خانقاه، مدرسهای بنا کرد که بینظیر است. امیران و استانداران و مردم ثروتمند به پیروی از او مدارسی بنا کردند. مثلاً ماهان بیگم در دهلی مدرسهای به نام «خیرالمنازل» دایر کرد. ابوالفضل در فتحپور سیکری مدرسهای ساخته بود. عبدالرحیم خان خانخانان در جاهای مختلف مساجدی بنا کرد. در مساجد و خانقاهها، در شهرها و روستاها به تدریس سرگرم بودند.
اکبر برای آموزش کودکان، طرحی ریخته بود که به شیوه آموزش جدید نزدیک است. ابوالفضل برای طّلاب هندی، تحصیل قواعد دستوری هندی را جزء مواد درسی آنان قرار داده بود. مواد درسیای که در آن دوره تحصیل میکردند، همه در آیین اکبری قید شده است.
باید گفت که طلوع آفتاب ادب فارسی در عهد تیموریان، دوره جلالالدین محمّد اکبر بوده است. او که به طور جدی مشوّق علم و ادب بود، خود کمسوادترین امپراتور سلسله تیموری نیز بهشمار میرود.
پرسشها
چه عاملی موجب ایجاد محبّت میان دو خانواده صفوی و گورکانی شد؟
نام چهار هنرمند بزرگ دوره بابری را ذکر کنید.
چهار اثر از آثار منسوب به ظهیرالدین بابر را بنویسید.
ماجرای پناهندگی همایون به دربار صفوی ایران چه بود؟
چرا همایون را باید مؤسّس ثانی سلسله تیموریان هند نامید؟
(1037 - 1014ق / 1628 - 1605م)
هدفهای آموزشی: 1) آگاهی از ادامه حکمرانی تیموریان در هند؛ 2) اوضاع فرهنگی - دینی هند در عهد سلطنت جهانگیر و همسرش نورجهان بیگم؛ 3) سلطنت شاهجهان و سپس اورنگ زیب؛ 4) اوضاع فرهنگی هند در عهد شاهجهان؛ 5) مذهب و هنر در روزگار اورنگ زیب.
سلیم، پسر ارشد اکبر که بعدها جهانگیر نامیده شد، با دعا و استغاثه به دنیا آمد، با حوصله پرورش یافت و با ناز بزرگ شد. پدرِ دانشپرور او در چهارمین سال و چهارمین ماه و چهارمین روز ولادتش وی را به مکتب سپرد. فیضی و مولانا میرکلان هروی محدّث، مأمور تعلیم وی شدند. قطبالدین خان و میرزاعبدالرحیم خان خانان للگی او را به عهده گرفتند.
اکبر بعد از پنجاه سال سلطنت به سال 1014ق، درگذشت و سلیم به رغم مخالفتها و توطئهچینیها به نام نورالدین جهانگیر در آگره تاجگذاری کرد. هنوز چند ماه از سلطنتش نگذشته بود که پسرش خسرو که در آخرین روزهای سلطنت اکبر برای محروم ساختن پدر از رسیدن به سلطنت، توطئهای ترتیب داده
بود و تحتنظر بود، لاهور را تصرف کرد و عَلَم طغیان برافراشت. جهانگیر، سپاهی گران به فرماندهی شیخ فرید بخاری ملقّب به مرتضیخان به لاهور فرستاد. سپس خود برای گوشمالی پسر به لاهور رفت و پس از جنگی خونین در نزدیکی لاهور او را اسیر کرد و به زندان انداخت و همه کسانی را که موجب اغوای پسرش بودند، بهدار آویخت.
پس از آن در اوّلین سال سلطنت خود به فکر عملی ساختن نقشه فتوحات پدر افتاد و پس از تلاشهای فراوان در سال 1023ق، شاهزاده خرّم (شاهجهان) رانای چتور را شکست داد و کاری را که اکبر ناتمام گذاشت، به پایان رساند و افتخاری بهدست آورد.
قندهار از زمان همایون، محلّ نزاع میان تیموریان و صفویان بود. این شهر در سال 1016ق، از سوی شاهعبّاس صفوی، غافلگیرانه مورد حمله قرار گرفت. جهانگیر، سپاهی عظیم به قندهار فرستاد و شاهعبّاس که نمیخواست رابطه دوستی میان ایران و هند تیره شود، از محاصره قندهار دست برداشت.
جهانگیر پس از آن به بنگال حمله کرد و با کشتن پادشاه آنجا بنگال را به تصرّف درآورد. سپس فتوحاتی در جنوب هند کرد. درخشانترین فتوحات او تسخیر کشمیر بود. در این پیروزی، قلعه کانگره که ششصد سال مقاومت کرده بود، به دست جهانگیر افتاد.
مهرالنّسا، ملکه محبوب جهانگیر که بعداً نورجهان بیگم خوانده شد، در دربار جهانگیر قدرت و نفوذ فراوان داشت. مهرالنّسا دختر میرزا غیاث بیگ اعتمادالدوله و خواهر ابوالحسن آصفخان وزیر جهانگیر، ابتدا زن یکی از سرداران بنگال به نام علی قلیخان معروف به شیرافکن بود. شیرافکن در سال
1016ق، کشته شد و مهرالنّسا در سال 1020ق، به عقد جهانگیر درآمد. این زن به خانواده ایرانی تعلّق داشت و دوره قدرت او از 1030 تا 1037ق، دوره اقتدار ایرانیان بود. در آخرین سالها که جهانگیر به بیماری تنگی نفس مبتلا شده بود، کارهای مملکت بهدست مهرالنّسا حلّ و فصل میشد. البته توطئهها و قدرتطلبی نورجهان بیگم، بحرانهایی برای مملکت پیش آورد. او میخواست از جانشینی شاهجهان جلوگیری کند و شهریار را ولیعهد سازد.
در سال 1031ق، شاهعبّاس از کشمکش داخلی هند استفاده کرده و قندهار را گرفت. نورجهان بیگم از جهانگیر خواست که شاهجهان را برای مقابله با شاهعبّاس به قندهار بفرستد. شاهجهان که از توطئه نورجهان بیگم آگاه بود، سر از رفتن به جنگ باز زد و طغیان کرد. نورجهان بیگم، مهابتخان را برای سرکوبی شاهجهان به دکن فرستاد. شاهزاده، دکن را رها کرد و به بنگال رفت. مدّتی در آنجا مقاومت نشان داد؛ ولی در 1034ق، بهناچار مطیع شد.
در سال 1035ق، نورجهان بیگم به مهابتخان، حسد ورزید، چون او شاهجهان را به اطاعت واداشته بود، خود متّهم شد و برای محاکمه به دربار احضار گردید. مهابتخان با کمک راجپوتان، خود را آماده کارزار کرد. هنگامی که جهانگیر به کشمیر میرفت، در کنار رودخانهای چادر زده بود. چون بیشتر سپاهیانش از رودخانه عبور کردند، مهابتخان به چادر شاهی حمله کرد و پس از دستگیری جهانگیر، او را به کابل فرستاد. جهانگیر، نزدیک به یک سال تحت مراقبت مهابتخان بود. نورجهان بیگم به هر نیرنگی دست زد تا خود را به جهانگیر رسانید و مهابتخان به دکن گریخت.
جهانگیر بیمار بود و پیش از آن که مهابتخان را گوشمالی دهد، در 1037ق،
درگذشت و در لاهور به خاک سپرده شد. با مرگ جهانگیر، نورجهان بیگم از اریکه قدرت بهزیر افتاد و دیگر هرگز فرصت اظهار وجود نیافت.
دوره جهانگیر، دوره درهم آمیخته شدن هنر و ادب و اندیشه ایرانی و هندی است. جهانگیر، خود نویسندهای توانا در زبان فارسی است. شاهکار او تزوک جهانگیری است که زبانی ساده و بیتکلّف دارد؛ امّا در آن، قدرت کلام به چشم میخورد. وی شرححال خود را در این کتاب آورده و در جای جای آن، از منتخبات اشعار طالب آملی که ملک الشعرای دربارش بوده، نقل کرده است. وقتی جنگ را توصیف میکند، گویی ما خود در میدان جنگ حضور داریم و هنگامی که درباره مسئله علمی بحث میکند، تمام زوایای آن را مشخّص میسازد. جشن، مسائل فلسفی، توصیف جانوران، گیاهان و اشیا و مناظر طبیعی، سوگواری، دیدار عزاداران، به بهترین صورت در این کتاب آمده است.
میرزا محمّدهادی، ندیم مخصوص جهانگیر بود که بر تزوک ، تکملهای نوشت. او همچنین تاریخی به نام اقبالنامه جهانگیری در سه جلد تألیف کرده است. در جلد اوّل، از تیمور تا جهانگیر، در جلد دوم، وقایع اکبری و در جلد سوم به تاریخ سیاسی عهد جهانگیر پرداخته است. جلد اوّل و دوم مفقود شدهاند؛ امّا جلد سوم در انتشارات انجمن آسیایی بنگال به چاپ رسیده است.
در عهد جهانگیر، دو فرهنگنامه مهم، بهنام فرهنگ جهانگیری و عنصر دانش تألیف شد. جهانگیر شیفته مظاهر تمدّن و فرهنگ ایرانی بود. نوروز را دوست داشت و از اعیاد فقط به نوروز دلبسته بود. لباسهای صفوی و سبکهای خانگی ایران را
اقتباس میکرد و پارچههای زربفت ایرانی را در هند رواج میداد. در این علاقهمندی، نورجهان بیگم، زن جاهطلب و توطئهچین جهانگیر، نقش عمده داشت.
جهانگیر به معماری هند اندکی کمک کرد. او هنرمندان اروپایی را به هند فراخواند و آنان را واداشت که نشاندن قطعات کوچک سنگ را در مرمر به حجّاران او بیاموزند و این کار، یکی از ویژگیهای آرایش هندی در طی سلطنت او بهشمار میآید.
جهانگیر، مدرسه مهمّی بنا کرد که در آن، کتابخانهای هم بود و ریاست آن را مکتوبخان به عهده داشت. جهانگیر کتابخانهاش را به هنگام سفر همراه میبرد و به علما و مشایخی که علاقه داشت، کتاب هدیه میکرد. در تعمیر مدارس همّت به خرج میداد و اموال بدون وارث را در تعمیر مدارس و مساجد صرف میکرد. در نقّاشی هم مهارتی تمام داشت.
تاریخنویسی نیز در عهد جهانگیر پیشرفت کرد. او خود از اوّلین سال سلطنت به نوشتن تاریخ عهد خود پرداخت و جهانگیرانه را به فارسی نوشت. به تقلید پدر برای دربار، مورّخ تعیین کرد و این منصب را به معتمدخان که ایرانی بود، سپرد. بیشتر مورّخان دوره جهانگیر، ایرانی بودند، اگرچه مورّخان هندیای چون: ادراکی تتوی، اسکندر گجراتی و حیدرملک کشمیری هم در بین آنها یافت میشدند.
در این دوره، شیوه تاریخنویسی نسبت به دورههای پیشین تغییر کرد. در تشخیص اسناد و ترتیب وقایع، دقت بیشتری به خرج داده شد و از اظهار فضل و آوردن لغات مهجور، پرهیز شد. در تدوین تاریخ، مورّخان، حقیقتطلبی و بیطرفی درپیش گرفتهاند. این نکات، تاریخنویسی این عهد را به تاریخنویسی
عصر حاضر، نزدیکتر میکند. مورّخان، منابع کار خود را با دقّت کامل بهدست آورده و فهرست کامل کتب مورد استفاده خود را در مقدمه کتاب، به صراحت قید کردهاند و حتی درباره ارزش و اعتبار آنها اظهارنظر کردهاند.
شاهزاده خرّم که بعدها شاهجهان خوانده شد، در سال 1000ق، در لاهور به دنیا آمد. در کودکی تربیت او را رقیهبیگم سلطان دختر میرزا هندال بهعهده داشت. او طبق رسم تیموریان در چهارمین سال، چهارمین ماه و چهارمین روز تولدش به مکتب سپرده شد. قاسم بیگ تبریزی، حکیم دوایی، گیلانی، شیخ ابوالخیر برادر ابوالفضل و وجیهالدین گجراتی به آموزش او مشغول شدند. شاهزاده در علوم و فنون کمال یافت و در خطّاطی، مهارت حاصل کرد.
چون جهانگیر در 1037ق، درگذشت، دو تن از فرزندانش، یعنی خرّم و شهریار، مدعی سلطنت بودند. دو پسر دیگرش خسرو و پرویز در زمانِ حیات پدر، مُرده بودند. شهریار به تحریک مادرزنش نورجهان بیگم به محض شنیدن خبر فوت پدر، خود را در لاهور پادشاه اعلام کرد. آصفخان، پدرزن شاهجهان به وی پیام فرستاد که هرچه زودتر خود را از دکن به پایتخت برساند و خودِ آصفخان پیش از رسیدن خرم به پایتخت، ملکه نورجهان را تحت نظر گرفت و شهریار را اسیر کرد و چون خرّم به پایتخت رسید، موانع رفع شده بود و خرّم، خود را به نام شهابالدین محمد، شاهجهان اعلام کرد.
شاه جهان در اوّلین سال با طغیان جهوجارسینگ، (1)راجهْ ولایت گوچکارچه، روبهرو شد. آن فتنه را خوابانید و در سال 1040ق، خانجهان
1) (1) . Jhojar Singh.
لودی، استاندار مستعمرهْ دکن را که به دربار پادشاه احمدنگر پناه برده بود، به قتل رسانید. آنگاه به اندیشه فتح دکن افتاد. در سال 1042ق، به فرماندهی بهادرخان زیر نظر قاسمخان استاندار بنگال سپاهی فرستاد و پرتغالیان را از بندر هوگلی بیرون کرد. در سال 1043ق، احمدنگر را فتح کرد و در سال بعد، بهدستور وی، ظفرخان احسن، تَبّت را گشود. در 1045ق، جهوجارسینگ را که دوباره طغیان کرده بود، به قتل رسانید. همچنین امیران دکن را به اطاعت و پرداخت باج، وادار کرد. در سالهای 1045 تا 1047ق، در نواحی آسام، پیروزیهایی بهدست آورد. قندهار که از زمان جهانگیر، مورد نزاع میان ایران و هند بود و شاهعباس، در سال 1031ق، آنجا را فتح کرده بود، بدون جنگ بهتصرّف شاهجهان درآمد؛ زیرا علیمردانخان، استاندار قندهار از ترس شاهصفی آن را به شاهجهان تسلیم کرد. در سال 1051ق، راجه جگتسینگ، حاکم کانگره اعلام استقلال کرد؛ ولی در سال 1052ق، دستگیر شد.
سپس شاهجهان درصدد فتح ماوراءالنهر برآمد و در سال 1057ق، بلخ و بدخشان را به تصرّف درآورد. در 1058ق، اورنگ زیب، پادشاه بخارا را شکست داد. شاهجهان، اورنگ زیب و داراشکوه را برای بازپس گرفتن قندهار که بار دیگر به تصرف شاهعبّاس دوم درآمده بود، به آنجا فرستاد؛ ولی نتوانستند کاری از پیش ببرند. بعد از آن به دکن و بیجاپور لشکر کشید.
شاهجهان در 1068ق، بیمار شد. اداره امور بهدست شاهزاده محمّد داراشکوه بود. در مناطق دوردست شایع شد که شاهجهان مُرده و داراشکوه، او را مسموم کرده است.
شاهزاده شجاع در بنگال پادشاهی اعلام کرد و برای گرفتن انتقام خون پدر، به پایتخت لشکر کشید؛ امّا در نزدیکی بنارس از سپاهیان داراشکوه شکست
خورد و به بنگال بازگشت. شاهزاده مراد نیز در گجرات خود را پادشاه خواند و سکّه به نام خود زد. در سال 1068ق، شاهزاده اورنگ زیب از دکن به سوی پایتخت لشکر کشید. سپاهیان مراد هم به او پیوستند و سپاه داراشکوه را شکست دادند. اورنگ زیب، قدرت را بهدست گرفت. شاهجهان در همان سال به سود پسرش، اورنگ زیب از سلطنت کنارهگیری کرد و در سال 1077ق، درگذشت.
دوره سیویک ساله سلطنت شاهجهان از دورههای درخشان امپراتوری تیموری هند است. بهاختصار اشاره کردیم که در دوره حکمرانی او جنگهای گوناگونی درگرفت؛ امّا بیشتر آنها خارج از قلمرو پایتخت اتفاق افتاده بودند. ازاینرو آرامش و امنیت در دوره او برقرار بود و در نتیجه، فتوحات و وفور ثروت، پیشرفتهای علمی، ادبی و فرهنگی نسبت به ادوار پیش، بیشتر بود.
شاهجهان نه تألیفی دارد و نه مجموعه مکتوباتی تا بتوان به آسانی درباره شایستگی علمی او اظهارنظر کرد. نامهای از او در شاهجهاننامه نقل شده است که آن را پس از جلوس به دستخط خود نوشته و برای آصفخان یمینالدوله فرستاده است. فرمانهای دیگری هم از او دردست است که مقام ادبی بلندی ندارند. علم و سیاست شاهجهان را باید در سخنان اندیشمندانهای ملاحظه کرد که خطاب به درباریان بر زبان آورده است.
بینش و عقیده او را در جملاتی که در بیاض او آمده است، میتوان دریافت: «رو ندادن به مردم بد، نرنجیدن به عدم حصول مقصد، نرنجانیدن مردم خوبمزاج و خواستن به کمال احتیاج، صحبت داشتن به اهل معاد و جستجو کردن قابلان بااستعداد، بار ندادن پیش خود به مردم جهال، دادن به ارباب
استحقاق به قدر توفیق پیش از سؤال، مکرم داشتن اهل فضل، مصروف نمودن مزاج به عدل، میل نکردن به اقوال غیر عقاید، بیخبر نبودن از احوال متوکّلان بیمکاید، غنیمت دانستن وجود یگانگان که از خلق بیگانه باشند، پیشداشتن جمعی که مصالح امور دنیا و عقبی بودند».
در زمان جهانگیر و اکبر، عنایاتی که در حق شاعران مبذول میشد، غلغلهای در ایران و هند بهراه انداخته بود. شاعران ایران به جانب هند روانه میشدند و به قول شبلی نعمانی، ایران و هندوستان، دو صحن یک مکان شده بود. شاهجهان در قدردانی از شاعران، بیش از اکبر و جهانگیر بود. تعداد شاعران برجسته دربار او بیشتر بودند. مهندس لطفالله، از مقربان شاهزاده محمّد داراشکوه، اسامی شاعران شاهجهانی را در یک مثنوی گردآوری کرده و در هر بیتی، یکی دو تن از شاعران آن عهد را ذکر کرده است.
در این دوره، ترسّل و منشآت، وسیله تفاخر و مایه سرافرازی شد. چهارچمن از چندربهان برهمن نمونهای از آن گونه نثر است. نوشتن شرححال بزرگان دین و اولیا نیز مورد توجّه فراوان قرار گرفت. شاید شاهزاده محمّد داراشکوه در تألیف سکینةالأولیا ، سفینةالاولیا ، حسنات العارفین و مجمع البحرین پیشاهنگ دیگران بوده است.
شاهجهان، نادره کارِ بازسازی است. اگر مخیله بابر در نقشآفرینی تزوک بابری ، تخیل همایون در شاعری و نجوم و عنایات علمی اکبر در فضای دربار هنرپرور او و تلوّن جهانگیر در تزوک جهانگیری بود، ششدانگ حواسّ شاهجهان بهجای همه آنها، در اندیشه ساختن ابنیه بود. مدرسههایی که اکبر و جهانگیر ساخته بودند، شاهجهان نه تنها آنها را سرپا نگه داشت، بلکه در توسعه و جلای آنها کوشید. در جوار مسجد جامع دهلی، مدرسهای به نام «دارالبقا»
ساخت و مدارس دیگر را تعمیر کرد. برای طلّاب مدارس، هزینه تحصیلی مقرّر داشت. با شور و علاقهای که برای ساختن بناهای زیبا داشت، نام بزرگی چون اکبر از خود به یادگار گذاشت.
او دو مسجد از زیباترین مساجد هند را ساخت؛ یکی از آنها مسجد جمعه در دهلی و دیگری موتی مسجد یا مسجد مروارید در آگره است. در دهلی و آگره، چندین قلعه بنا کرد. در آگره برای همسرش «ممتاز محل» مقبرهای ساخت که «تاج محل» نامیده میشود. در ساختن تاج محل، یک ایرانی به نام استاد عیسی شیرازی، یک استاد ایتالیایی به نام ورنئو و یک فرانسوی به نام اوستن دوبرو کار کردند. برخی نیز از دو معمار ایرانی مقیم پنجاب به نامهای نادرالعصر استاد احمد معمار لاهوری و برادرش استاد حمید لاهوری یاد کردهاند. سبک این بنا کاملاً هندی و تماماً اسلامی است و بیستودوهزار کارگر مدت بیستودو سال در آن کار کردهاند. تاج محل جزء عالیترین بناها نیست؛ بلکه زیباترین آنهاست. آن را حلول روح ایرانی در قالب هندی دانستهاند.
(1) اورنگ زیب در سال 1068ق، بر تخت نشست. ابتدا به تعقیب محمّد داراشکوه پرداخت که به مخالفت با وی برخاسته بود. داراشکوه به سند گریخت. اورنگ زیب چون شنید که برادر دیگرش شاهزاده شجاع، به پایتخت لشکر کشیده است،
1) (1) . در تهیه این بخش از منابع زیر استفاده شده است: بزم تیموریه، جلد3، ص32 - 2 و ص88 - 84 ؛ ایران و جهان، ص497 به بعد؛ تاریخ نویسی فارسی، ص408 - 386؛ فارسی ادب به عهد اورنگ زیب، ص24 - 17 و ص365 - 362؛ مصباح التاریخ هند، ص211 - 196؛ ادبیات اسلامی هند، ص59 به بعد. (به نقل از: نگاهی به تاریخ ادب فارسی در هند، توفیق سبحانی، ص519 - 512).
خود به مقابله با او رفت و لشکری را برای تعقیب داراشکوه فرستاد. خود راه را بر شجاع گرفت و چنان تحت فشارش گذاشت که شجاع به بنگاله گریخت. اورنگ زیب، میرجمله را مأمور تعقیب شاهزاده شجاع کرد. شجاع به پادشاه اراکان که با بنگال هممرز بود، پناه برد و در آنجا به سال 1071ق، به جرم توطئه به قتل رسید.
داراشکوه در سال 1069ق، با برادر مصاف کرد و شکست خورد و در سال 1069ق، به فتوای علمای دینی به اتّهام کفر سرش را بریدند. پس از مدتی، سلیمانشکوه پسر داراشکوه نیز تسلیم شد. اورنگ زیب در سال 1069ق، بار دیگر با شکوه تمام تاجگذاری کرد و خود را به نام ابوالمظفر محییالدین محمّد اورنگ زیب عالمگیر، پادشاه هند خواند.
قبایل مستقر در آسام، ناحیهای در منتهیالیه شرق هند، نقاط مرزی بنگال را مورد تاخت و تاز خود قرار میدادند. در اواخر عهد شاهجهان، به علّت اختلاف شاهزادگان بر سر جانشینی، این قبایل، گستاختر شده بودند. عالمگیر در سال 1071ق، یکی از فرماندهان مجرّب خود به نام میرجمله را که فردی ایرانی بود، به سرکوب آن قبایل فرستاد. میرجمله آنان را سرکوب کرد و در سال 1073ق، با غنایم بازگشت. همچنین شورش شیواجی را در دکن فرونشاند و در سال 1075ق، او را به اطاعت از پادشاه مجبور کرد.
عالمگیر، افغانان را نیز که دست به غارتگری میزدند، در سال 1084ق، به اطاعت خود درآورد. آنگاه عصیان راجههای هند را فرو خوابانید و قانون جزیه برای هندویان و مردم غیر مسلمان تعیین کرد. شورش ستنامیها که فرقهای از هندویان متعصب در نارنول (نزدیک دهلی) بودند، بهدست رعداندازخان سرکوب
شد. بیجاپور را در سال 1096ق، گشود و یک سال بعد، گلکنده پایتخت حیدر آباد را فتح کرد.
انگلیسیان که از سال 1021ق، با اجازه جهانگیر در بندر سورت «کمپانی هند شرقی» را تشکیل داده بودند، در سال 1097ق، بندر هوگلی را در بنگال مورد حمله قرار دادند و کشتیهای غیر نظامی تیموریان را آتش زدند. پس از جنگهای متمادی، عالمگیر در سال 1101ق، انگلیسیان را وادار کرد که قدرت دولت تیموری را بپذیرند و غرامت جنگی پرداخت کنند. اورنگ زیب در سال 1118ق، در هشتاد و نه سالگی درگذشت.
اورنگ زیب عالمگیر، پنجاه سال (1118 - 1068ق) سلطنت کرد که این سلطنت او به دو بخش تقسیم میشود: او بیست و پنج سال را در هند شمالی که پایتخت آن دهلی بود، گذرانید و بیست و پنج سال دیگر را در هند جنوبی سپری کرد. در عهد اورنگ زیب در دکن، سه سلسله عادلشاهیان، قطبشاهیان و حکّام مرهته حکمرانی داشتند. اورنگ زیب، عادلشاهیان و قطبشاهیان را از بین برد و حکّام مرهته را تضعیف کرد. اواخر قرن یازدهم و دوازدهم هجری (هفدهم میلادی)، عهد اورنگ زیب خوانده میشود. در این دوران، حکومت تیموریان هند از تبّت تا راس کماری و از کابل تا برمه وسعت یافت و خطبه به نام یک پادشاه خوانده میشد و فرمان یک پادشاه نافذ بود.
اورنگ زیب با حکومتهای اسلامی، روابط سیاسی برقرار کرد. سفرای کشورهای اسلامی در هند حضور داشتند. شاهعباس دوم، سه سال بعد از جلوس اورنگ زیب، سفیر خود بوداق بیگ را به هند فرستاد. سفیر هند که به ایران
رفت، در بازگشت، نامه تهدیدآمیز شاه ایران را به همراه داشت.
سیاحان اروپایی در سفرنامههایشان، احوال فرهنگی، اجتماعی و سیاسی آن عهد را منعکس کردهاند. در اوایل سلطنت اورنگ زیب، تغییر خاصّی در زندگانی مردم رخ نداده بود؛ امّا چون او به امور مذهبی گرایید، موسیقی و تاریخنویسی را ممنوع کرد و سرپرستی شاعران و هنرمندان را به کنار گذاشت و به علما توجّه کرد. فتاوی عالمگیری از نمونههای دینی آن عهد است. اورنگ زیب با شعر مخالفتی نداشت؛ بلکه با قصیدهگویی که حاوی مدیحه بود، مخالف بود. بعضی از امیران او مانند نعمتخان عالی شاعر بودند. در زمان او تصویرگری ترقی کرد. هنگامی که اورنگ زیب از دهلی به دکن رفت، گروهی از هنرمندان نیز به همراه او رفتند.
معماری نیز در عهد او رونق بیمانندی داشت. مقبرهای برای زن خود بیبی رابعه دورانی (دلرس بانو) در اورنگآباد دکن ساخت که سایه کمرنگی از تاجمحل دارد. این بنا به نظارت معمار عطاءالله ساخته شد. هرچند با تاجمحل قابل قیاس نیست، ولی نمیتوان انکار کرد که این آخرین بنای بزرگ معماری ایرانی در هند است. این بنا را «تاج دکن» مینامند. بناهای بعدی، تقلیدی خشک و صرف و چیزی مانند شبیهسازی است، مانند مقبره صفدر جنگ در دهلی که تنها از نظر جزئیات تزئینی زیباست و یا تقلید از ساختمانهای آگره است، مانند بنای «تاج» در حسن آباد لکهنو. اورنگ زیب، مردی متعصّب بود و در هنر چیزی جز بطالت و بتپرستی نمیدید. بنای «مسجد جامع قلعه سرخ» از بهترین آثار معماری دوره اورنگ زیب است. فدایی خان کوکه، برادر رضاعی اورنگ زیب، در لاهور مسجدشاهی بنا کرد که در ردیف مساجد عظیم است. هر چهار مناره مسجد در
زلزله سال 1840م، ویران شد. مسجدشاه بنارس با توجّه به منارههای بلندی که دارد، از ساختمانهای ممتاز است. زیبالنسا دختر اورنگ زیب در دهلی، مسجد زینت المساجد را ساخته است. عهد اورنگ زیب از نظر آثار تاریخی، زیاد قابل توجّه نیست. بعد از وی همه آثار رو به ویرانی گذاشت.
اورنگ زیب به مطالعه کتب فقهی و مذهبی علاقه داشت. نهایه و احیاء علومالدین را مطالعه میکرد. نامههایش دلیل بر توجّه او به شعر است؛ چون همیشه نامههای خود را با اشعار مناسب میآراست. چهار زبان ترکی، فارسی، عربی و هندی را میدانست. خود، منشی زبردستی بود. نامههایش نشانی از ذوق ادبی او دارد؛ در آنها از آیات، احادیث، سخنان بزرگان و اشعار سعدی، حافظ، نظامی و نظیری نیشابوری استفاده میکرد.
اهل نظر برآنند که او به مسائل تفریحی مایل نبود. مبالغه و مدایح اغراقآمیز را دوست نداشت. به شعر و ادب چندان عنایتی نشان نمیداد و به چیزهای ظریف بیاعتنا بود. قرآن را حفظ داشت و برای پرهیز از لقمه شبهه با کتابت قرآن یا دوختن کلاه امرار معاش میکرد. در حین مرگ، بیش از سیصد و پنج روپیه در اختیار نداشت. هر چه پدرانش در امور مذهبی با هندو برهمن و مسلم و صوفی و درویش و قلندر مینشستند و برمیخاستند، امّا او هندیان را خوار میشمرد، معابد آنان را ویران میکرد تا از مصالح آنها مسجد بنا کند و از هندوان جزیه میگرفت.
در حسن خط ورزیدگی داشت. در خط، شاگرد سید علیخان الحسینی و عبدالباقی حداد بود. او خط را برای حصول سعادت دین و کسب معاش آموخته بود. به هنگام فرصت، کلام الله مینوشت. او ملّا محمّد سعید اشرف را که شاعر
و خوشنویس بود، به تعلیم زیب النسا دختر خود گماشته بود.
معلمان وی در او بسیار مؤثّر بودند. او نزد مولانا عبدالطیف سلطانپوری درس خوانده بود و میگفت که او بیش از دیگران به گردن من حق دارد. معلّمان دیگر او عبارت بودند از: مولانا هاشم گیلانی؛ علامی سعدالله؛ ملّاموهن بهاری (م1068ق) که نام اصلیش محییالدین و از قصبه بیهار شریف بود و در نه سالگی قرآن را از حفظ داشت؛ مولانا سید محمّد قنوجی (م 1130 ق . در دهلی) که در ریاضی و ادب مهارت داشت و اورنگ زیب احیاء علوم را پیش او خوانده بود؛ ملّاشیخ احمد، معروف به ملّا جیون (1)(به معنی حیات) که کتابی به نام تفسیر احمدی داشت؛ شیخ عبدالقوی (م1081ق) که نام اصلیش ملّا شفیعای یزدی بود و ابتدا در هندوستان به تجارت مشغول بود و بعد به سپاه پیوست و به نام «دانشمندخان» معروف شد.
در طریقت از مجدّد الف ثانی متأثر بود. به حلقه خواجه معصوم سرهندی پسر مجدّد در آمده بود و به مشایخی که وابسته به شریعت بودند، علاقهمند بود.
مهمترین کار دوره عالمگیر، تدوین فتاوی عالمگیری است. این کتاب به منظور احیاء و ترویج احکام سنّت تدوین شد. گروهی از علما برای تألیف آن گرد آمدند. این کتاب در مدّت هشت سال با صرف دویست هزار روپیه فراهم آمد. میگویند که در فقه اسلامی، کتابی بدین تفصیل نوشته نشده است. شش جلد آن در مصر به طبع رسیده است.
شیخ نظام برهانپوری، رئیس گروه تألیف بود. برهانپوری به خطاب «مقرَّب خان» مخاطب شد. پسرانش شیخ داوود، شیخ ملک منّور و شیخ
1) (1) . Jivan.
عبدالله مناصب چهارهزاری و خطابهای شایسته یافتند. گروه تدوین فتاوی، پنجاه نفر بودند که چند تن از آنان عبارتاند از: ملّا محمّد جمیل، قاضی محمّد حسین، ملّاحامد جونپوری و شیخ رفیعالدین. فتاوی عالمگیری را مولانا چلبی عبدالله رومی به فارسی ترجمه کرد. چون ترجمه پسندیدهای نبود، نسخههای آن از میان رفته است.
عالمگیر، تاریخنویسی را شاید به آن دلیل که عیوبش پس پرده بماند، ممنوع کرده بود؛ امّا در این دوره، هم مسلمانان و هم هندوان کتب تاریخ نوشتند. کتاب منثور مهم در این عهد تحفةالهند از میرزاخان بن فخرالدین محمّد است که برای مطالعه شاهزاده اعظمشاه پسر اورنگ زیب تألیف شده است. در این کتاب، درباره فنون بلاغت و عروض و قافیه هندی مطالبی آمده است. رقعات عالمگیری که در مکاتیب و انشاء فارسی است و به نامهای آداب عالمگیری ، رقایم کرام ، کلمات طیبات ، دستورالعمل و جز آن خوانده شده، حاوی اطلاعات سودمند تاریخی است.
آثار منثور در عهد اورنگ زیب از نظر معیار و مقدار، حایز اهمیت است. در این دوره، تقریباً در همه موضوعها کتبی تألیف شده است، مخصوصاً از نظر منشآت، این دوره ممتاز است. چنان که گفتیم، اورنگ زیب خود در این زمینه پیشقدم بود. بیدل، میر عبدالجلیل بلگرامی و نعمتخان عالی از نثرنویسان این عهد بودند. بعد از منشآت، اخلاق و تصوّف در این عهد مورد توجّه بود. بیشتر اهل هنر به تصوّف وابسته بودند. در سال 1668 م، اورنگ زیب، تدوین تاریخ دولتی یعنی عالمگیرانه را تعطیل کرد. از این نظر تاریخنویسی تقریباً متوقّف شد.
بنای شعر فارسی در هند بر چهار ستون استوار است. امیر خسرو، بیدل،
غالب و اقبال. یکی از این ستونهای چهارگانه یعنی بیدل، معاصر اورنگ زیب است. نیمه دوم قرن هفدهم میلادی (یازدهم هجری)، دوره افول سلاطین صفوی در ایران است. چراغ شعر و شاعری که در دربار شاهعبّاس دوم کورسو میزد، بر اثر صلههای فاخرِ شاهجهان فروزان بود. بعد از جلوس شاهسلطان حسین، زمینه تلاشهای فرهنگی و اجتماعی به زوال گراییده بود و شاعران و دانشمندان به هند روی میآوردند. صائب، بزرگترین شاعر ایران در عهد اورنگ زیب، در سال 1081ق (1671م) درگذشت. جذبه هند او را هم به هند کشانیده بود.
اورنگ زیب برای ترویج آموزش دینی، در شهرها و قصبههای مختلف، مدرسهها و مکتبها ساخت. شیخ محمّد اکرام در همین دوره، مدرسهای بنا کرد و برای آن بیست و چهار هزار روپیه خرج کرد. همچنین برای هزینههای آن مدرسه، قصباتی را وقف کرد. طلّاب نیازمند، روزانه دو روپیه دریافت میکردند. کتابهایی که برای تدریس تعیین شده بود، مطالب غیردینی نداشت.
پرسشها
موضوع کتاب تزوک جهانگیری چیست؟ شرح دهید.
شاهجهان بیشتر حواس خود را مصروف چه بود؟ نمونههایی از آن را ذکر کنید.
در عهد اورنگ زیب، چه سلسلههایی در دکن، حکمرانی میکردند؟
درباره کتاب فتاوی عالمگیری توضیح دهید.
دو بنای بزرگ ساخته شده در دوره اورنگ زیب را نام ببرید.
هدفهای آموزشی: 1) از دست رفتن رونق تیموریان هند پس از مرگ اورنگ زیب؛ 2) قوّت گرفتن حکمرانان محلی چون: مراتهاها، جاتها، سیکها و افغانها؛ 3) حمله نادرشاه افشار به هند و اشغال دهلی؛ 4) وارد آمدن ضربههای جبرانناپذیر بر پیکر سلسله گورکانی هند؛ 5) تثبیت موقعیت انگلیسیان در داخل شبه قاره هند و سواحل آن.
اورنگ زیب پیش از مرگ (1118ق / 1707م)، متصرّفات خود را میان پسرانش تقسیم کرد. منطقه شمال و مشرق را به «معظّم»، همه مناطق جنوب و مغرب آگره را به «اعظم» و منطقه بیجاپور و گلکنده را به «کامبخش» واگذار کرده بود. به هنگام مرگ وی معظّم در کابل، اعظم در آگره و کامبخش در دکن بودند. سلطنت مغولان پس از اورنگ زیب 157 سال دیگر ادامه داشت. در این مدت هفده، سلطان بر تخت نشستهاند.
پسران اورنگ زیب بدون توجّه به وصیت و تقسیمات پدر، برای بهدست آوردن تخت سلطنت کوشیدند. سپاه معظّم و اعظم، نزدیک آگره با هم روبهرو
شدند. در نبردی که درگرفت، اعظم و دو پسر جوان او کشته شدند. معظّم جنگ را برد. به دکن حمله کرد و در نزدیک حیدرآباد، کامبخش را به قتل رسانید و با لقب «بهادرشاه» در سال 1119ق (1707م) به تخت نشست. او ذوالفقارخان، وزیر پدر خود را به وزارت تعیین کرد و به صلاحدید وی ملایمت و نرمی به خرج داد. نوه سیواجی را که در زندان بود آزاد کرد و حکومت مرْهَت را به وی داد. بدین سبب، میان اقوام مرهت، اختلافی پدید آمد. با راجپوتها صلح کرد و با اطمینان به سوی پنجاب رفت. در پنجاب سیکها به سرکردگی بنده بهادر اغتشاش کرده بودند و سرهند را مرکز خود قرار داده، از آنجا به اطراف حملهور میشدند و به قتل و غارت میپرداختند. بهادرشاه، بنده بهادر را منهزم کرد و او را به کوههای سرمور فراری داد. بهادر شاه در سال 1124ق (1712م)، در لاهور درگذشت.
اوضاع اجتماعی هند پس از مرگ اورنگ زیب تغییر کرد و رونق تیموریان از میان رفت. در نتیجه تلاش اورنگ زیب بود که بهادرشاه در کودکی مقر آن را حفظ کرده بود و در تجوید، مهارتی بهدست آورده بود. به علم حدیث علاقه خاص داشت، چنان که او را «سردار محدّثان» مینامیدند. او کتابهای فقه و تفسیر و اصول را مطالعه میکرد. زبان عربی، فارسی و ترکی را خوب میدانست و در فنّ خوشنویسی استاد بود. از شاعران نامی عهد او عبدالقادر بیدل و نعمتخان عالی را باید نام برد.
بهادرشاه چهار پسر داشت. پسر بزرگ او، جهاندارشاه، دیگر برادرانش را کشت و در سال 1124ق (1712م) به تخت نشست. او نیز ذوالفقارخان را به وزرات خود برگزید. جهاندارشاه فقط ده ماه سلطنت کرد و پیوسته در عیش و
نوش بود و وزیر به امیران زور میگفت. عزّت دربار شاهی و رونق زبان فارسی در عهد او از میان رفت. امیران ستمدیده در اطراف فرّخ سیرپسر «عظیمالشأن» که در بنگال بود، گرد آمدند.
سیدحسین علی حاکم بیهار و سید عبدالله حاکم الهآباد که با هم برادر بودند، از فرّخسیر حمایت کردند و با جهاندارشاه به مقابله برخاستند و به سوی آگره لشکر کشیدند. سپاهیان شاهی در آگره شکست خوردند.
فرّخسیر به سلطنت رسید. سید حسین علی و سید عبدالله به وزارت رسیدند. جهاندارشاه و ذوالفقارخان را به قتل رساندند. فرّخسیر، هفت سال سلطنت کرد. در دربار او هوشمندان و مردان مدّبر جمع بودند. اگر سیاستِ نظامالملک آصف جاه، حراستِ سید حسین علی خان، فرزانگی قطب الملک عبدالله، مردانگی میرجمله با هم یکجا گرد میآمد، بعید نبود که دبدبه اکبری و شوکت شاهجهانی دوباره ظاهر شود؛ امّا فتنهانگیزی، تباهی بار آورد. فرّخسیر به عشرت سرگرم بود، سلطنت بهدست سید حسین علی و سید عبدالله اداره میشد.
فرّخ سیر برای جدا کردن دو برادر از هم، حسین علی را به حکومت دکن فرستاد و به داوودخان فرمان داد که او را به قتل برساند. حسین علی، داوودخان را شکست داد و با مرهتها قرارداد صلح بست و به سوی دارالسّلطنه بازگشت و فرّخ سیر را دستگیر کرد و او را در سال 1131ق (1719م) به قتل رسانید. سلطنت به دست دو برادر سید حسین علی و سید عبدالله افتاد. آنان قدرت فراوانی بهدست آوردند. ازاینرو این دو برادر در تاریخ «پادشاه گر» خوانده شدهاند. آنان بنده بهادر، رهبر سیکها را که در زمان فرّخسیر دستگیر شده و به زندان افتاده بود، به همراه هشت تن از سیکها به قتل رساندند.
در دربار فرّخسیر، علم و فضل چندان رایج نبود؛ امّا مردانی در آن عهد بودند که خلأ را پر میکردند. فرّخسیر، خود حافظ قرآن بود. در مرآت آفتاب بعضی از اشعار او که در زندان سروده شده، درج است.
عبدالجلیل واسطی بلگرامی، عالم ممتاز و شاعر بزرگ عهد فرّخسیر بود. در عربی، تفسیر، حدیث، لغت، تاریخ و موسیقی مهارت داشت. او به سال 1071ق، در بلگرام به دنیا آمد و پس از تحصیل به دکن رفت و در بیجاپور به فوج بهادرشاه پیوست و به وقایعنگاری مشغول شد. او درباره ازدواج فرّخسیر با دختر راجه اجیت سینگه، مثنویای ساخته است. سرانجام در سال 1138ق، درگذشت.
نظامالملک آصفجاه نیز شاعر بلندمقام این عهد بود. در علوم معقول و منقول، دست داشت. دیوانی ضخیم دارد که در 1038 صفحه در حیدرآباد دکن به چاپ رسیده است.
بعد از فرّخسیر، دو پسر او شمسالدین رفیعالدرجات و شاهجهان دوم، رفیعالدوله را به تخت نشاندند و بعد از چند ماه در سال 1131ق (1719م) وی را به قتل رساندند. در همان سال، پادشاهی به نام نیکوسیر بر تخت نشست.
آن دو برادر (یعنی سید حسینعلی و سیدعبدالله) در سال 1132ق (1720م)، «روشن اختر» نوه بهادرشاه را به نام محمّدشاه بر تخت نشاندند و او را شاهنشاه خواندند. محمّدشاه، حسینعلی را برای راندن قلیچخان معروف به نظامالملک به دکن فرستاد؛ امّا او در راه کشته شد. محمّدشاه، عبدالله را دستگیر کرد و به دکن بازگشت. آنگاه حیدرآباد را مرکز خود قرار داد و به حکومت پرداخت. با این عمل نظامالملک، والی اوده و بنگال نیز خودمختاری اعلام کردند. در پنجاب،
سیکها و در دکن، مرهتها عَلَم استقلال بلند کردند و برای محمّدشاه از سلطنت تنها نامی باقی ماند و قدرت او منحصر به دهلی و آگره شد.
در زمان او نادرشاه افشار در ایران فرمانروایی داشت و قندهار در تصرّف او بود. نادر در سال (1729م) از راه کابل به لاهور رفت و به کرنال نزدیک پانیپت رسید و در آنجا با محمّدشاه روبهرو شد و او را شکست داد. نادر به همراه وی به دهلی آمد. پس از چند روز استراحت در دهلی، شایع شد که محمّدشاه کشته شده است. مردم دهلی به سپاهیان ایران حمله کردند. نادرشاه، فرمان قتلعام صادر کرد. در نتیجه، سی هزار نفر کشته شدند.
سرانجام به تقاضای نظامالملک، نادر فرمان کشتار عمومی را لغو کرد. دو ماه در دهلی ماند و با غنایم عظیم چون تخت طاووس و کوه نور و جواهرات سلطنتی به ایران بازگشت. نادر طی عهدنامهای، محمّدشاه را پادشاه هند تعیین کرد و محمّدشاه همه مناطق غربی رود سند را به نادر تفویض کرد. با این حمله و قتل و غارت، عظمت دهلی و شکوه سلطنت تیموریان تقریباً به پایان رسید.
در دربار محمّدشاه بهجای زبان فارسی، زبان هندی رواج یافت. او خود به زبان هندی علاقه داشت و دو کتاب به نامهای باره ماسه و بگتت کاهانی نوشت. «ریخته» که اوّلین مرحله شعر اردو بود، از دکن به شاه جهانآباد آمد و در مجالس بهجای اشعار طالب آملی، قدسی، عرفی، فیضی، صائب و کلیم، اشعار مظهر، سودا، میر، میردرد، ذوق و مؤمن خوانده میشد. شاعران خواستههای خود را به زبان هندی بیان میکردند. باده همان باده بود؛ ولی ساغر عوض شده بود.
دوره محمّدشاه از آن جهت امتیاز داشت که ارباب فضل و کمال در آن عهد
جمع شده بودند. دوره محمّدشاه به زیج و نجوم شهرت دارد. در این عهد، راجهجی سینگه کتابی به نام زیج محمّد شاهی تألیف کرد که شامل سه مقاله بود. مقاله اوّل در معرفت سنین، دوم در معرفت طالع و سوم در معرفت حرکات سیارات و ثوابت. راجه کتب مستند عربی در هیأت را نیز به هندی ترجمه کرده است.
بعد از محمّدشاه، پسرش احمدشاه در سال 1161ق (1748م) به سلطنت رسید؛ امّا پس از مدتی به دست وزیرش غازیالدین نابینا شد. پسرش عزیزالدین در سال 1167ق (1754م) به نام «عالمگیر ثانی» زمام امور سلطنت را بهدست گرفت و تا سال 1173ق (1759م) رسماً سلطنت کرد. در عهد او مرهتها هند شمالی را به تصرّف درآوردند و پنجاب را که احمدشاه ابدالی، والی افغانستان آنجا را ایالتی از قلمرو خود میدانست، مورد تاراج قرار دادند. احمدشاه برای سرکوبی آنان به هند حمله کرد.
پس از فوت نادر در 1160ق (1747م) قلمرو وسیع او میان سرداران مختلف تقسیم شد. سردار افغان، یعنی احمدشاه ابدالی، افغانستان را در دست گرفت و کمابیش هفتبار به هندوستان حمله کرد. در سه حمله اول، کامیابیهایی بهدست نیاورد؛ امّا در حمله چهارم، میرمنو (میر معینالدین) را که حاکم پنجاب بود، مغلوب کرد و آن ناحیه را بهتصرّف درآورد. در عهد عالمگیر دوم، غازیالدین پسر نظامالملک، قائم مقام احمدشاه ابدالی را شکست داد و پنجاب را دوباره به سلطه مغولان درآورد.
بهدنبال این شکست، احمدشاه پنجمین حمله خود به هند را آغاز کرد و تا دهلی پیش آمد. غازیالدین را شکست داد و پنجاب را به جانشین خود سپرد و بازگشت. راگهونات سردار به حمایت غازیالدین آمد و بار دیگر پنجاب را از دست جانشین احمدشاه ابدالی بیرون آورد. احمدشاه برای ششمین بار برای جبران شکست خود، به پنجاب حمله کرد. هزاران مرهت کشته شدند. در سال 1175ق (1761م) احمدشاه هفتمینبار به هند یورش آورد و مرهتها را در میدان پانیپت شکست داد.
پس از عالمگیر ثانی، شاهزاده عالیگهر به نام جلالالدین شاه عالم در 1174ق (1760م) بر تخت نشست. در عهد وی جنگ سوم پانیپت درگرفت. در آن جنگ، مرهتها شکست خوردند و دهلی به چنگ احمدشاه ابدالی افتاد. احمد شاه در هندوستان نماند و سلطنت هند را به شاهعالم واگذاشت. شجاعالدوله نوّاب اوده را بهعنوان وزیر شاهعالم تعیین کرد. شجاعالدوله و جانشینانش در تاریخ هند به نام «نوّاب وزیر» خوانده شدهاند.
شاهعالم و نوّاب وزیر در سال 1177ق (1764م) در «بکسر» از انگلیسیان شکست خوردند. نوّاب وزیر به اوده رفت و شاهعالم به انگلیسیان پناه برد. «کلایو» (1)با شاهعالم خوشرفتاری میکرد. شاه عالم، اداره امور بیهار، بنگال و اریسه ( اریسا) را به شرکت انگلیسی داد. در حدود سال 1202ق (1788م) غلام شاهعالم او را کور کرد. وقتی انگلیسیان در 1814م، دهلی را فتح کردند، شاهعالم در وضعی بسیار ناگوار بهسر میبرد. پس از وی فردی به نام بیداربخت، مدّتی کوتاه بر تخت نشست. پس از وی محمّداکبرشاه دوم، پسر شاهعالم از سال 1806م تا سال 1837م، سلطنت کرد.
1) (1) . Robert Clive.
سپس پسر وی به نام بهادرشاه ثانی (بهادرشاه ظفر) که آخرین پادشاه مغول هند بود، بر تخت نشست. در زمان او در سال 1275ق (1857م) در هند شورشی به پا شد که به نام «غَدَر» معروف است. بهادرشاه ظفر در سال 1858م، دستگیر شد و در رانگون تحتنظر قرار گرفت و سرانجام در همان جا به سال 1862م، درگذشت. پس از مرگ وی، سلطنت مغولان هند به تاریخ پیوست؛ زیرا دو پسر او که در شورش هند در مقبره همایون، خود را پنهان کرده بودند، به دست انگلیسیان به قتل رسیدند.
جانشینان اورنگ زیب، مردانی نالایق و بیخرد بودند. در ایام سلطنت آنان قبایل روزبهروز قدرتمندتر میشدند. حملات نادرشاه افشار و احمدشاه، دلیل ضعف این فرمانروایان بود. اروپاییان در سال 1009ق (1601م) در زمان جلالالدین اکبر با اهداف تجاری در هند سکونت اختیار کرده بودند. پرتغالیان، اوّلین کسانی بودند که در هند ساکن شدند و هلندیان بعد از آنان آمدند. انگلستان در سال 1012ق (1603م) تعدادی مرکز تجاری در سواحل هند برپا کرد و فرانسویان در سال 1052ق (1642م) از آنان پیروی کردند. کشورهای آلمان، دانمارک و اسپانیا نیز کوشیدند که طرحهایی مشابه به اجرا درآورند.
بعدها رقابت اروپاییان در ایجاد مراکز تجاری به رقابت میان انگلستان و فرانسه منحصر شد. دولت انگلیس، بهتر دید که ابتدا این رقابت را از طریق سیاسی فیصله دهد. از این جهت، کمپانی هند شرقی که برای دستیابی به این هدف تأسیس شده بود، در سال 1044ق (1634م) تأیید هندیان را بهدست آورد و به موجب آن تأیید توانست بهطور کلّی بر ساحل دریا در «اریسه» مستولی شود و سپس به تدریج بر دیگر نقاط تسلّط پیدا کند.
رقابت میان انگلستان و فرانسه بالا گرفت و هر دو طرف دست به سلاح بردند. سرانجام در سال 1167ق (1753م) فرانسویان چند بار از انگلستان شکست خوردند. در این هنگام، خبر قتل عزیزالدین عالمگیر دوم، امپراتور هند شایع شد. پسرش جلالالدین شاه عالم که در بیهار بود، وقتی دید که در پایتخت آشوب بهپا شده، تصمیم گرفت که حکومت خود را در نواحی شرقی استوار کند؛ امّا به زودی دریافت که محاسبهاش غلط بوده است.
در ایام عالمگیر، در سال 1170ق (1757م) هندیان در پلاسی، (1)در نبردی عظیم شکست خوردند. سال بعد امپراتور هند، یک کارمند مغول به نام کلایو را به حکومت بنگال و اریسه گماشت. پس از آن انگلیسیان توانستند به قدرت اسلحه، فرانسویان را از هند خارج کنند و خود به تنهایی، زمام امور را بهدست گیرند. شاهعالم در این ایام به سلطنت رسید و موقعیت خطرناک را در نیافت. به بنگال حمله کرد و آنجا را به تصّرف درآورد. با آن که انگلیسیان دوبار او را از بنگال بیرون کردند، امّا او مجدداً در 1178ق (1764م) به آنجا حمله کرد و بین رود گنگ و قرامانزا سخت شکست خورد و به انگلیسیان پناه برد.
امپراتوری مغول در حقیقت از این تاریخِ نابود شده بود و کمپانی هند شرقی به آنچه میخواست دست یافته بود. به موجب فرمان امپراتور در سال 1179ق (1765م) مقرّر شد که امور مالی ایالات بنگال، بیهار و اریسه به کمپانی هند شرقی واگذار شود و امپراتور فقط به امور الهآباد و نواحی کوره، سروسامان دهد و در عوض، هر ساله مبلغی برای مصارف خود دریافت دارد. انگلستان بدین نحو بر سه ایالت مسلّط شده بود و شاهعالم امپراتور اسمی هند به عامل انگلستان بدل
1) (1) . Plassey.
شده بود. حقیقت آن است که نقش امپراتوری مغول هند در تاریخ از هنگام امضای قرارداد الهآباد به پایان رسیده بود و تاریخ هند در فترت زمانی پس از این اضمحلال، عبارت از جنگهایی میان ماجراجویان مختلف بود.
شاهعالم در 1221ق (1806م) درگذشت. پسرش محمّد اکبر دوم، جانشین وی شد. او نیز مانند پدر، دستنشانده انگلیس بود. پس از وی پسرش ابوالمظفر سراجالدین محمّد بهادرشاه در 1253ق (1837م) به حکومت رسید و مانند پدرش بازیچه دست انگلیسیان شد. آغاز انقراض مغول که از سال 1170ق، پس از جنگ پلاسمی بود، پس از یک قرن در سال 1273ق (1857م) به انقلابی در هند منجر گردید که به نام «انقلاب سواران» (یا غَدَر) موسوم شد. دولت انگلیس، بهادرشاه ظفر را متّهم کرد که در انقلاب دست داشته است. پس او را دستگیر کرد و به رانگون فرستاد.
بهادرشاه در سال 1279ق (1862م) درحالیکه بیش از هشتاد سال داشت، در هندوچین درگذشت. بهادرشاه نیز مانند اجدادش مردی دانشمند، شاعر و خطّاط بود. از آثار معتبر او یک دیوان شعر و یک شرح گلستان برجایمانده است.
انگلیسیان یک سال برای سرکوب انقلاب کوشیدند و با سرکوب آن بر تمام هندوستان تسلط یافتند و هند را به قلمرو انگلیس ملحق کردند. در سال 1294ق (1877م) ملکه ویکتوریا، رسماً امپراتور هند خوانده شد.
زیب، شایستگی شجاعت پیشینیان خود را نداشتند.
حکومت مغولان، استبدادی بود. در این نوع از حکومت، اگر سلطان، قادر و قابل باشد، سلطنت استوار میماند. اگر ناتوان باشد، هماهنگیها از میان میرود. بابر، همایون، اکبر، جهانگیر، شاهجهان و اورنگ زیب همه قادر و توانمند بودند، نه فقط زمام سلطنت را دردست داشتند، بلکه در ارتقای آن میکوشیدند؛ ولی جانشینان اورنگ زیب از آن صفات، عاری بودند.
جانشینان نالایق اورنگ زیب، امور سلطنت را به دست امیران سپرده بودند و خود به عیشونوش میپرداختند. امیران هم شاه را بازیچه دست خود کرده بودند. حکّام ولایات مختلف، خودمختاری اعلام کردند و از دستورهای مرکز سرپیچیدند.
در پنجاب، سیکها، در دکن، مرهتها، در بنگال و جاهای دیگر فرانسویان و انگلیسیان، نواحی گوناگون را بهدست آوردند و حکومت مرکزی را ناتوان کردند.
حملات خارجیان، مخصوصاً نادرشاه افشار و احمدشاه ابدالی، رعب و دبدبه سلطنت مغولان را در انظار مردم از میان برد.
آب و هوای هند، پادشاهان مغول و سپاهیان را به عیشونوش و آرامش سوق داد. از شاه تا رعیت، از خصلتهای جنگجویی و مبارزه عاری شدند. ترکانی که به همراه بابر به هند آمده بودند، همه مردانی جنگاور و سختکوش بودند؛ امّا فرزندان آنان، خصوصیات نیاکان را نداشتند. امیران متأخّر از جنگ هراس داشتند. هرچند سپاهیان از عهد شاهجهان ناتوان شده بودند ولی در عهد جانشینان اورنگ زیب، ناتوانتر شدند. به همین سبب اقوام گوناگون علیه
مغولان قیام کردند و استانهای مستقل تشکیل دادند. علت دیگر این ناتوانی این بود که بعد از اورنگزیب، امیران جاننثار در نزاعهای خانوادگی کشته شدند، افرادی که زنده مانده بودند، افرادی ناشایست بودند و شاه دردست آنان ملعبهای بیش نبود.
به علت آزاداندیشی و بلندنظری اکبر و جانشین وی، دانش و آگاهی در میان هندوان پدید آمد و سیاستمداران و حاکمان بزرگ در بین آنان پرورده شدند. اورنگ زیب برآن بود که از قدرت هندوان بکاهد، ازاینرو هندوان از وی آزرده شدند و از یاری وی دست برداشتند و آرام آرام، سلطه خود را بر سراسر هند گستردند.
برخی برآنند که اورنگ زیب با شکست دادن حکومتهای مسلمان در دکن، مرتکب خطا شد. برخی دیگر نیز معتقدند که آن حکومتها درصدد بودند که حکومت مغولان را براندازند. اورنگ زیب میبایست پس از سرکوب حکومتهای دکن، به نواحی شمالی هند میرفت و یاغیان آنجا را بر سر جای خود مینشاند. او این کار را نکرد و در نتیجه، پس از وی آن یاغیان سر برآوردند و به تدریج، خاندان مغول را از بین بردند.
عادت اورنگ زیب آن بود که در جنگها برای لشکر دو سپهسالار تعیین میکرد و این کار باعث تضعیف نیرو میشد.
اوضاع مالی هند در عهد اورنگ زیب بد نبود؛ امّا به دلیل عدم وصول بهموقع مالیاتها خزانه تهی شد و اوضاع مالی به تدریج بد شد. در مملکت ناامنی پدید آمد و وضع تجارت هم روی به خرابی نهاد.
بههرحال هر چه بود، این سلطنت شکوهمند نیز به تاریخ پیوست.
میان سالهای 1221 تا 1275ق (1806م) با آن که هند شاهد انحطاط همه جانبه خود بود، امّا ادبیات فارسی در این عهد، نه تنها از لحاظ کیفیت قابل ملاحظه است، بلکه از نظر کمیت نیز بیش از آن است که در دوره بهاصطلاح شکوفایی پدید آمده بود. طی این دوران، بالا گرفته بود. هرجومرج سیاسی و اجتماعی که نتیجه به قدرت رسیدن انگلیسیان در هند بود، بالا گرفته بود. زبان و ادبیان فارسی، اعتبار خود را حفظ کرده بود و حامیان و دوستداران زیادی در سراسر هند داشت.
به دلیل ضعف و ناتوانی حکومت مرکزی، استانداران ایالات مختلف که دست نشانده حکومت مرکزی بودند، خود را از یوغ اطاعت مرکز رها کردند و حکومتهای مستقل تشکیل دادند و همه آنان در دربارهای خود به حمایت از زبان فارسی و ادبیات آن برخاستند. اگر قبلاً یک دربار بود که از شاعران و نویسندگان حمایت میکرد، در قرن نوزدهم میلادی دربارهای متعدّد پدید آمدند که حامی شاعران و اندیشمندان بودند. برخی از این دربارها عبارت بودند از: رامپور، اوده، حیدرآباد، بوپال، ملتان، لاهور، عظیم آباد، کرناتک و... .
بر اثرگسترش مراکز سرپرستی در مدّت این پنجاه سال، تقریباً یکصد شاعر در نواحی مختلف هند به فارسی شعر سرودهاند که دیوانها و آثار منظومِ قریب پنجاه تن از آنان در کتابخانههای مختلف محفوظ است و اسامی قریب پنجاه تن از آنان در مآخذ گوناگون ثبت شده است که اثری از آنان به دست نیامده یا شناخته نشده و یا به مرور از میان رفتهاند.
پرسشها
واسطی بلگرامی را معرفی کنید.
دوره محمّدشاه تیموری، از چه حیث حائز اهمیت است؟
آخرین پادشاه مغولی هند که بود و در چه زمانی درگذشت؟
آغاز ورود اروپاییان به هند توسط چه کشورهایی صورت گرفت؟
داستان فعالیتهای «کمپانی هند شرقی» از چه زمانی و چگونه آغاز شد؟
چهار عامل از عوامل زوال سلطنت مغول در هند را بنویسید.
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی با چگونگی افول قدرت مغولان در هند و نفوذ رو به گسترش استعمارگران اروپایی؛ 2) نزاع تجاری در هند و شکست دریانوردان و تجّار ایرانی؛ 3) تبدیل تجارتخانههای اروپایی به پایگاههای نظامی؛ 4) سوءاستفاده استعمارگران از مشاجرات حُکام محلّی؛ 5) تشکیل «کمپانی هند شرقی» و قیام سیپوی؛ 6) دگرگونی اوضاع هند و تشکیل کنگره ملی هند؛ 7) تأسیس تشکّل مسلم لیگ.
بدون تردید در تاریخ استعمار، مشهورترین مستعمره، هند بوده است. هند، بزرگترین و پُرجمعیتترین مستعمره انگلستان بود. ثروت فراوان هند و سود سرشار حاصل از آن باعث شده بود وزارتخانهای مخصوص آن، در دولت انگلستان تأسیس شود. همچنین محور اصلی فعالیتهای سیاسی انگلستان در مشرقزمین، حفظ هند و توسعه بهرهبرداری اقتصادی از آن بود. چنانکه به همین منظور سرزمینهای اطراف هند تصرف شد، در ایران و عثمانی مداخله شد و جنگ
تریاک با چین به راه افتاد. بهرغم موفقیتی که انگلستان در سیطره بر هند داشت، هیچگاه هندیها از مبارزه در برابر استعمار دست برنداشتند. مبارزات نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی ملّت هند از هر گروه و مذهب و قومیتی دارای شرح و بسط بسیار است. در مقابل، انگلیسیها نیز شیوه بسیار پیچیدهای را برای مقابله با استقلالطلبی هندیها به کار گرفتند. در مجموع قیام برای استقلال و مقابله با آن، هند را عرصه ظهور جلوههای نوینی از تلاقی شرق و غرب ساخت.
همانگونه که پیش از این خواندیم، دولت گورکانیان هند که در سال 1526م، بهوسیله بابر بنیانگذاری شد، در زمان حکومت نوه او جلالالدین محمّد اکبر (1605 - 1556م) به اوج اقتدار خود رسید. در زمان او اقتصاد هند شکوفا شد و کشور با نظم و انضباط اداره گردید. سپس در زمان سلطنت اورنگ زیب (1707 - 1658م)، وسعت قلمرو این دولت به حداکثر رسید، امّا همین زمان نیز سرآغاز افول این خاندان دانسته شده است. جانشینان اورنگ زیب از اداره قلمرو پهناور او عاجز بودند و به دلیل غرقهشدن در لذّات و تجمّلات، لیاقت و کفایت اجداد خویش را نداشتند. در همان حال، سیاست داخلی و مذهبی اورنگ زیب، نارضایتی و شورش سیکها، هندوها، مارتهها و حتّی حکّام مسلمان نواحی دوردست هند را موجب شده بود. در نتیجه، در سرآغاز قرن هجدهم میلادی، هند به سرعت به سوی تجزیه ارضی و تفرقه سیاسی گام برداشت. شورشهای پیدرپی و ناامنی در راهها و ایالات علاوه بر آن که از اقتدار دولت مرکزی کاست، مشکلات اقتصادی را نیز بههمراه داشت.
هر اندازه که از قدرت دولت مغولان کبیر که مرکز آن در شمال (دهلی) قرار
داشت، کاسته میشد در سمت جنوب که سواحل گسترده هند واقع شده است، بر دامنه نفوذ استعمارگران اروپایی افزوده میشد. آنان در ابتدا به قصد تجارت قدم به هند گذاشتند. اوّلینبار پرتغالیها در سال 1498م، به ساحل هند رسیده بودند. سپس هلندیها، فرانسویها و انگلیسیها نیز فرا رسیدند. آنان با فرمانروایان نواحی ساحلی هند به تجارت مشغول شدند. از اوّلین آثار اقدامات تجاری آنها، بیرون راندن دریانوردان و تجّار ایرانی، عرب و هندی از عرصه دریاها و بهدست گرفتن تجارت خارجی هند بود. همچنین آنان عواید تجارت خارجی هند را از چنگ حکومت هند خارج و موجبات ضعف اقتصادی آن را فراهم ساختند.
قدرت اقتصادی مؤثّری که از راه تجارت در دست اروپاییان قرار گرفته بود، به آنان امکان داد که تجارتخانههای خود را به پایگاههای نظامی مبدّل کنند، مزدور مسلّح استخدام نمایند، در مشاجرات حکّام محلی شرکت کنند، با رشوهدهی و یا باجستانی بر نفوذ خویش بیفزایند و در مجموع، حداقل در آن قسمت از هند که خارج از حاکمیت دولت گورکانیان بود، فعّال مایشاء شوند.
انگلیسیها یک قرن پس از پرتغالیها به هند آمدند؛ امّا خیلی زود عرصه را بر آنها تنگ کردند. به همین جهت، پرتغالیها، خلیجفارس و هند را ترک و صرفاً «پایگاه گوا» را تا چند قرن بعد حفظ کردند. هلندیها نیز بیشتر به اندونزی و نواحی شرقی آسیا پرداختند؛ امّا فرانسویها با افزودن بر فعالیتهای خویش، به رقیبی سرسخت برای انگلیسیها مبدّل شدند. «کمپانی هند شرقی» انگلیس که در سال 1600م، تأسیس شده بود، توانست در سال 1612م، اجازه تأسیس تجارتخانه
در هند را از جهانگیر، پادشاه آن کشور دریافت کند؛ امّا فرانسویها در مدتی کوتاه توانستند از انگلیسیها پیشی گیرند. آنان مراکز تجاری متعدّدی به وجود آوردند و چندین شهر را در اختیار گرفتند. پیشرفت فرانسویها تا حدود زیادی مرهون اقدامات شخصی به نام دوپلکس (1)بود. طولی نکشید که ضعف مدیریت انگلیسیها با تلاش شخصی به نام کلایو (2)جبران شد. درایناحوال، دوپلکس به فرانسه احضار شد و میدان برای کلایو باز گردید.
رقابتهای استعماری فرانسه و انگلستان در اواسط قرن هجدهم میلادی به اوج خود رسیده بود که درایناحوال، جنگهای هشت ساله (1763 - 1756م) در اروپا آغاز شد. این جنگها به دریاها و مستعمرات نیز کشیده شد و انگلستان و فرانسه رودرروی هم قرار گرفتند. فرانسویان در ابتدا با مدیریت دوپلکس موفّق شدند انگلیسیها را عقب برانند؛ امّا با احضار او، کلایو و نیروهایش برتری یافتند. آنان با کمک سربازان مزدور هندی، با یکدیگر دستوپنجه نرم میکردند. در نواحی مختلف هند قلعه ساخته، از حمایت حکمرانان محلی متّحدِ خویش سود میبردند.
سرانجام انگلیسیها به پیروزی رسیدند و تنها قدرت استعماری هندوستان شدند. آنان با حضور انحصاری خویش در هندوستان، تجارت دریایی هند را کاملاً دردست گرفتند و توانستند با فراغت و بدون حضور رقیبان، سیطره خود بر هند را گسترش دهند.
پس از پیروزی بر فرانسویان، تشکیلات «کمپانی هند شرقی» گسترش یافت و بر فعالیتهای سیاسی، اقتصادی، اداری و نظامی آن افزوده شد. به همین جهت در
نیمه دوم قرن هجدهم میلادی، مقامهایی موسوم به فرماندار کلِّ بنگال و هند، از طرف «کمپانی هند شرقی» در هندوستان منصوب شدند. تا این زمان، قسمتهایی از هند که شامل بنگال و نواحی ساحلی بود، به تصرّف آنان درآمده بود.
از اوّلین اقدامات فرمانداران کل، برقراری امنیت در قلمرو تصرّف شده خویش بود. این امر به اداره مؤثّر آن نواحی و نیز توسعه تجاری آنها کمک بسیاری کرد. سپس آنان به جنگ با حکّام مسلّح و مستقلی رفتند که در برابر توسعه نفوذ انگلیسیها ایستادگی میکردند. از جمله آنکه پس از سالها جنگ، مقاومت دلیرانه تیپوسلطان، پادشاه شیعه مذهب جنوب هند را درهم شکستند. همچنین ماراتها در شرق و هندوها و سیکها را در شمال غربی هند مقهور ساختند.
بهعلاوه آنان طی دو جنگ پلاسی (1)(1757م) و بوکسار (2)(1764م) توانستند نیروهای دولت مرکزی هند (دولت گورکانی) را نیز شکست دهند. دولت مرکزی هند، پس از آنکه روزگار درازی را به غفلت و اهمال گذراند، در زمانی به مقابله با استعمار شتافت که دیگر قدرتی نداشت و در نتیجه، مغلوب و مطیع انگلیسیها شد و تا آغاز قرن نوزدهم میلادی بهصورتِ دولتی وابسته و مستمریبگیر درآمد.
فرمانداران کلِّ انگلیسی با فتح پنجاب و سند، سیطره خویش بر هند را کامل کردند. همچنین برمه و سیلان و نپال را نیز تصرّف کردند. آنان قسمتهایی را مستقیماً اداره میکردند و قسمتهایی را نیز بهوسیله راجههای مطیع خویش زیر سلطه داشتند.
سیپوی در لغت به معنای سپاهی است و منظور آندسته از هندیها اعم از مسلمان و هندوست که به خدمت نظامی «کمپانی هند شرقی» درمیآمدند. سیپوها در ازای انجام دادن خدمات نظامی، مزد و جیره میگرفتند و مهمترین عامل اقتدار انگلیسیها در هند به شمار میرفتند. آنان در برقراری و گسترش سیطره استعماری انگلستان بر هند، نقش مهمی داشتند؛ اگرچه با توجّه به وضع بد اقتصادی، انگیزه آنان از این شغل، کسب درآمد بود.
با گسترش حاکمیت استعمار، بر تعداد سیپوها نیز افزوده شد و کمکم آنان نسبت به واقعیات استعمار آگاهتر شدند. در نتیجه، شورشهای کوچکی در بین آنان به وجود آمد. بزرگترین شورش سیپوها در سال 1857م، صورت گرفت. انگیزه قیام، آگاهی از مقاصد استعمار و نیز مقابله با تحقیری بود که از جانب انگلیس بر مردم هند روا داشته میشد. قیام از «میروت» (1)در شمال هند آغاز شد و به سرعت گسترش یافت. طولی نکشید که حکام و مالکانی که املاکشان از سوی انگلیسیها تصرف شده بود نیز به قیامکنندگان پیوستند. آنان انگلیسیها را میکشتند و به عقب میراندند. تا چهار ماه پیروزی با قیامکنندگان بود؛ امّا پس از آن، اوضاع به سود انگلیسیها تغییر کرد؛ زیرا سیکها و بعضی از اقلیتها که از قدرت یافتن مجدّد دولت مغولانِ کبیر ناراضی بودند، به استعمارگران پیوستند. در نتیجه، دهلی بهدست نیروهای انگلیسی و طرفدارانش افتاد.
در مجموع، قیام دو سال طول کشید و از ماه پنجم به بعد، قیامکنندگان سخت ایستادگی کردند؛ امّا توان مالی و تسلیحاتی انگلیسیها و نیز نیروهای کمکیای
1) (1) . Miroot.
که دریافت میکردند، موجب تفوّق آنان شد. ضعف رهبری و تفرقه میان قیامکنندگان نیز به این شکست دامن زد.
با سرکوب قیام، تصفیهای خونین صورت گرفت و به سلطنت گوکانیان برای همیشه پایان داده شد. سرانجام دولت انگلستان، «کمپانی هند شرقی» را منحل ساخت و بهجای فرمانداران کل، از این پس نایبالسلطنهها بر هند حکومت کردند. نایبالسلطنهها از طرف پادشاه انگلستان منصوب میشدند و زیر نظر وزیر هند فعالیت میکردند. شکست قیام سیپوی، سلطه انگلستان بر هند را تمامعیار ساخت.
سلطه استعمار کمکم به دگرگونی اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هند منجر شد که با شکست قیام سیپوی، شتاب بیشتری به خود گرفت. صرفنظر از منافعی که از رهگذر دگرگونی جامعه هند نصیب استعمار میشد، جلوگیری از وقایعی چون قیام سیپوی نیز مد نظر انگلیسیها بود.
بارزترین دگرگونی جامعه هند در عصر استعمار، حذف حاکمیت مسلمانان بود. از چندین قرن پیش، مسلمانان حکومت هند را در دست داشتند که اکنون انگلیسیها جای آنان را میگرفتند. همچنین استعمار، هندوها را بهصورتِ گروه غالب درآورد. پس از آن، زبان فارسی از ادارات و محاکم حذف شد و نباید از یاد برد که در عصر گوکانیان، زبان فارسی در هند رواج بسیار داشت و زبان رسمی اداری و حقوقی و ادبی بود؛ امّا با حذف آن، زبان انگلیسی در هند رواج پیدا کرد.
تجارت خارجی هند نیز - چنانکه گفته شد - در دست انگلیسیها بود. آنان در ابتدا کالاهای هندی را صادر میکردند؛ امّا بعداً به وارد کردن کالاهای
مخصوصی از انگلستان اقدام کردند. پس از انقلاب صنعتی در انگلستان و ضرورت دستیابی به مواد اولیه و بازار فروش، هند، اقتصاد ملّی و سنّتی خود را از دست داد. صنایع هند از بین رفت و جای آن به کالاهای انگلیسی داده شد. در نتیجه، خروج ثروت از کشور سرعت گرفت، بر تعداد بیکاران افزوده شد و فقر و فاقه عمومی گسترش یافت. این وضع بهخصوص در سالهای خشکسالی و قحطی، جان هزاران نفر از مردم هند را گرفت. ایجاد اختلافات فرقهای و جدالهای قومی نیز مزید بر این بیچارگی شد.
انگلستان اگرچه قوانین مدنی هند را تغییر داد، امّا در موقعیت مالکان، تحوّلی پدید نیاورد. در عوض، گروه تحصیلکرده هندی را به منظور وارد ساختن به ادارات با زبان و فرهنگ انگلیسی آشنا ساخت. توسعه نظام اداری و حقوق مدنی و نیز مؤسّسات جدید فرهنگی، این امکان را فراهم ساخت که تعدادی از هندیها که در اصل از مالکان بودند، در مدارس و دانشگاههای انگلیسی درس بخوانند. چون هندوها زودتر با انگلیسیها کنار آمدند، ازاینرو مؤسّسات اداری و فرهنگی، بیشتر به دست آنان افتاد و مسلمانان تا مدّتها از حضور دراینگونه مراکز خودداری کردند.
از میان دانشآموختگان هندی، کمکم گروهی با آرمانهای ناسیونالیستی پیدا شدند که گامهای اوّلیه برای استقلال را برداشتند. آنان در سال 1885م، با استفاده از فرصتی که انگلستان برای جلب مشارکت هندیها به شکل اجازه تأسیس مجامع و انجمنها داده بود، «کنگره ملّی هند» را بنیان نهادند. این کنگره دارای اندیشهای ملّیگرا بود و عناصر مسلمان و هندو هر دو در آن شرکت داشتند. روش کنگره،
مبارزه در چارچوب قانون و درخواست اصلاحات محدود بود. رهبران کنگره با قبول همکاری با انگلستان در بهبود اداره امور بر دامنه فعالیتهای خود افزودند و تا آغاز قرن بیستم میلادی بهصورت نیروی سیاسی مهمّی در هند درآمدند.
در اوایل قرن بیستم میلادی، مبارزه با تقسیم بنگال و جنبش سوداشی، (1)نشان داد که هند، گامهای بلندی به سوی استقلالطلبی برداشته است. در سال 1904م، انگلستان تصمیم گرفت تقسیمات کشوری جدیدی را در بنگال به اجرا گذارد؛ امّا اعتراض هماهنگ مسلمانان و هندوها مانع از این کار شد. آنان با تحریم کالاهای انگلیسی (سوداشی) توانستند تقسیم بنگال را لغو کنند. در ادامه این مبارزات و در اوایل قرن بیستم میلادی، رهبر استقلال هند «مهاتما گاندی» (2)وارد صحنه مبارزه شد.
مسلمانان بیش از هر گروهی در جامعه هند در برابر استعمار انگلستان ایستادگی نشان میدادند. به همین جهت نیز مورد بغض و بیمهری بودند. مسلمانان، علاوه بر خطر سیاسی و اقتصادی استعمار برای هند، به خطرات فرهنگی آن نیز توجّه بسیار داشتند، درحالیکه هندوها در این زمینه احساس خطری نمیکردند. به همین جهت، ادارات و مؤسّسات آموزشی خیلی زود بهدست هندوها افتاد. مدارس مسلمانان اگرچه همچنان به فعالیتهای علمی و آموزشی خود مشغول بودند، با اینحال، تعلیمات آنان جهت مقابله با استعمار بود. از جمله مدرسه دیوبند به دلیل داشتن مدرّسان بزرگ و استعمارستیز، مشهور بود.
پس از مدتها در سال 1875م، شخصی به نام سید احمدخان، (1)اقدام به تأسیس دانشگاه علیگر کرد. او به همکاری با انگلستان و بهرهگیری از تمدّن و فرهنگ غرب معتقد بود. اقدام او با مخالفتهای بسیاری روبهرو شد؛ امّا این دانشگاه به فعالیت خود ادامه داد.
در اواخر قرن نوزدهم میلادی، مسلمانان دریافتند که بایستی نقش فعالّتری در حیات سیاسی هند ایفا کنند. غفلت آنان بسیاری از فرصتها را از دستشان دور میساخت. ازاینرو در سال 1906م، اقدام به تأسیس «مسلملیگ» کردند. مسلملیگ تلاش برای استقلال هند و دفاع از حقوق مسلمانان را بهصورت همزمان پیگیری میکرد. همچنین همراهی و همگامی خود را با کنگره که مسلمانان نیز در آن عضویت داشتند، اعلام کرد. مسلمانان در مخالفت با تقسیم بنگال و نهضت سوداشی نیز نقش مهمی بازی کرده بودند. آنان همچنین با ایجاد تشکّل جدید در پیشبرد استقلال هند، سهمی اساسی داشتند.
سرانجام پس از سالها مبارزه و پشتسر گذاشتن فراز و فرودهای بسیار در سال 1947م، با فداکاری رهبرانی چون: گاندی، محمّدعلی جناح، اقبال لاهوری و نهرو، استعمار انگلستان از شبه قاره هند بیرون رانده شد و دو کشور مستقل هند و پاکستان پا به عرصه وجود نهادند. تقسیم شبه قاره هند به دو کشور هند و پاکستان، در آخرین سالهای نهضت استقلالطلبی به اجرا درآمد و هندوها صاحب کشور هند و مسلمانان، صاحب کشور پاکستان شدند. چون مبنای تقسیم، اکثریت سکنه هر محل بود، کشمیر نیز میبایست جزء قلمرو مسلمانان قرار میگرفت، امّا دولت هند، قسمت اعظم آنجا را ضمیمه قلمرو خود ساخت.
1) (1) . بعدها، سر سید احمدخان نامیده شد.
پرسشها
چرا پس از اورنگ زیب، جانشینان او از اداره قلمرو خویش ناتوان بودند؟
ماجرای پیروزی انگلیسیها بر رقیب فرانسوی خود در هند، چگونه بود؟
درباره قیام سیپوی مختصراً توضیح دهید.
انقلاب صنعتی در انگلستان، چه تأثیری بر تجارت خارجی هند نهاد؟
کنگره ملی هند، دارای چه اندیشههایی بود؟
حزب «مسلملیگ» با چه انگیزههایی تأسیس شد؟
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی با چگونگی ورود زبان فارسی به هند؛ 2) تأثیر اسلام در صنعت و هنرِ هندی؛ 3) صنعت و هنرِ اسلامی در هند؛ 4) فراز و فرودِ زبان فارسی از آغاز تا ابتدای قرن نوزدهم میلادی؛ 5) شکلگیری زبان اردو از آغاز تاکنون.
زبان فارسی همراه لشکر غزنوی و غوری و بعدها همرکاب سپاهیان بابری به نواحی مختلف سرزمین هند راه یافت و از اوایل قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی) تا اواخر قرن سیزدهم هجری (نوزدهم میلادی) دوره تحوّل و تکامل تدریجی را طی کرد.
این زبان شیرین اگرچه در آغاز، چون واردی بیگانه بوده، امّا زمان کوتاهی نگذشت که در هندوستان، توطّن اختیار کرد و در طول مدّت هشت قرن پیوسته با وجود کاروانهای علما و صوفیه و شعرا و سرانجام قوافل مهاجران که به طمع مال و منال و به هوای کسبِ نوال از مغرب به مشرق میآمدند، آن نهال جوان دائماً پرورش یافت و در آن بوستان ریشه دوانید تا سرانجام درختی برومند گشت. در
زمینه لغت نیز نوعی لهجه خاص هندی به وجود آمد که آنرا «فارسی هندی» گفتند. در عالم شعر نیز مکتبی فکری و اندیشهای تأسیس شد که آنرا «سبک هندی» نام نهادند. ارباب تذکره و سِیر در قرن پنجم، در میان شعرای مدّاحِ مسعود غزنوی، شاعری با تخلّص «نکتی» موسوم به ابوعبدالله روزبه لاهوری را نام میبردند که در لاهور متولّد شده است و قبل از مسعود سعدسلمان و ابوالفرج رونی در آن دیار میزیسته و شعرش در طراز بهترین آثار شعرای عصر غزنوی بوده است.
در اواسط قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی)، رشد و کمال زبان فارسی در هندوستان شمالی و غربی به قدری بود و ستاره او تا آن درجه اوج گرفت که شاعری استاد و سخنگویی توانا چون امیرخسرو در آن دیار به ظهور رسید. (1)
در زمان او یعنی از زمانی که سلطان غیاثالدین بلبن (664ق) تا علاءالدین خلجی (694ق) و دیگر سلاطین آن دودمان بر تخت سلطنت دهلی نشسته بودند، آن شهرِ بزرگ، مرکز علم و ادب و منزلگاه گروهی انبوه از مشایخ و متصوّفه و فقها بود. صاحب تاریخ بدایونی فهرستی طولانی از علما، فضلا، قضات، قرّاء، وعّاظ و شعرا را ذکر میکند که همه یا از ایران به هند مهاجرت کرده و یا خود در هندوستان در کانونهای تمدّن فارسی، تولّد یافته بودند و حتی بر طبق اشعار و گفته خودشان شیخ عطّار نیشابوری و شیخ سعدی شیرازی تا سر حد هندوستان مسافرت کردهاند. (2)
1) (1) . امیر خسرو در سال 652ق در پتیالی (بخش شمالی) به دنیا آمد. مداح سلاطین دهلی و تربیتیافته خواجه نظامالدین اولیا پیشوای متصوّفه هندوستان است. وی در سال 725ق، در دهلی وفات یافت.
2) (2) . شیخ عطّار در مثنوی «لسانالغیب» میگوید: کوفه و ری تا خراسان دیدهام سیحُن و جیحونش را ببریدهام ملک هندوستان و ترکستان زمین رفته چون اهل خطا از سوی چین عاقبت کردم به نیشابور جا اوفتاد از من به عالم این صدا
از قرن هشتم هجری همچنان از دهلی تا بنگاله، سلاطینِ مسلمان، فرهنگ و ادب فارسی را شعار دربار خود قرار دادند. داستان دعوت سلطان غیاثالدین از خواجه حافظ شیرازی برای سفر به هند در بسیاری از منابع ادبی تکرار شده است. گویند خواجه شیراز برای او غزلی معروف فرستاد و او را مدح فرمود و گفت:
ساقی حدیث سرو و گل و لاله میرود این بحث با ثلاثه غسّاله میرود
شکّر شکن شوند همه طوطیان هند زین قند فارسی که به بنگاله میرود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غیاث دین خامش مشو که کار تو از ناله میرود
این حکایت نشان میدهد که در آن عصر، چگونه سیهچشمان کشمیری به شعر حافظ سخن میگفتند و لولیان هندی به ترانههای او میرقصیدند.
همچنین در قرن نهم هجری، خواجه محمود گاوان ملکالتجّار، (1)وزیر دانشمند سلاطین بهمنی در جنوب هندوستان، از حامیان با اقتدار زبان و ادب فارسی بود. مکاتبات او با جامی، حکایت از ارتباط فرهنگی شهر هرات با شهر بیدر، پایتخت سلاطین بهمنی دارد و نفوذ استادان خراسان را در دکن نشان میدهد.
شاگردان جامی که در مدرسه هرات، شعر و ادب و فلسفه آموخته بودند، غالباً در اواخر قرن نهم و اوایل قرنِ دهم هجری، دربار اسکندر لودی (م915ق) و بابرپادشاه را زینت میدادند.
شیخ جمالی کنبوه دهلوی (2)که تحصیلات خود را در شهر هرات، در حلقه
1) (1) . خواجه محمود گاوان گیلانی ملقّب به «مَلک التجّار» و «خواجه جهان»، وزیر سلاطین بهمنی دکن در زمان محمّدشاه بهمنی در سال 886ق، به قتل رسید و بعد از او دولت سلاطین بهمنی رو به زوال نهاد.
2) (2) . شیخ جمالی کنبوه، یکی از بزرگترین شعرای دوره اسکندر لودی و بابر گورگانی است و اشعار و غزلیات با معانی عالی دارد. ترجمه حال او در تاریخ بدایونی مسطور است و وفاتش 942ق و قبرش در دهلی قدیم موجود و معروف است.
درس مولانای جام به کمال رسانده بود، در زمان سلطنت لودیها در شهر دهلی، سرحلقه اهل فضل و اصحاب دانش گردید و به «خسروثانی» لقب یافت.
چون سلطان ظهیرالدین بابر (م932ق / 1526م) از کابل به دهلی تاخت و هندوستان شمالی را تسخیر کرد، بسیاری از شُعرا و فضلای ایرانی در رکاب او به هندوستان آمدند.
مسافرت و مهاجرت همایون به ایران و اقامت چهارده ساله او (1555 - 1542م) در جوار شاهطهماسب صفوی، تأثیری بیپایان در نشر زبان و فرهنگ فارسی در کشور هندوستان داشت. اقامت او در این مدت طولانی دیگربار بذر تمدّن فارسی را در دوره مغولی هند کاشت که پس از آن، روزبهروز رشدونمو یافت و نهالی بارور گشت. بیرمخان که از رجال عصر همایونی است و فرزندش عبدالرحیمخان، ملقّب به «خان خانان» (1)که او نیز از بزرگان دربارِ اکبری بود، به تربیت شعرای فارسی پرداختند و ایشان را به نظم اشعار گوناگون از انواع قصیده، غزل، مثنوی و رباعی در آن سرزمین مشغول داشتند.
چون ستاره دولت اکبر، به قدرت و مکنت و جاه و جلال به اوج کمال رسید، دست عطابخش او باعث شد که سیل شعرا و سخنوران از بلاد ایران، احرام طوف آگره را بسته در آن دیار رحل اقامت افکنند. او به شعر فارسی رغبت و میل فراوان داشته و از خودِ وی اشعار و ابیاتی روایت کردهاند. از جمله، این رباعی مستزاد از اوست که حاکی از تأثّرات نهانی و میل و شوق وی به وطن قدیم او (آسیای مرکزی) است:
1) (1) . عبدالرحیمخان، ملقّب به خانخانان، از رجال معظم دربار اکبر است. وی کتاب تزک بابری را از ترکی جغتایی به فارسی ترجمه کرده است. در 1036ق وفات یافته و مقبره او نزدیک درگاه خواجه نظامالدین اولیا هماکنون در دهلی معروف است. وی به زبان هندی و فارسی شعرهای نیکویی گفته است.
عمرم همه در فراق و هجران بگذشت این عمر گرانمایه چه ارزان بگذشت
عمری که بشد صرف سمرقند و هری افسوس که در اگره ویران بگذشت
اکبر، نخستین پادشاهی است که به رسم و تقلید سلاطین ایران، منصب خاصی به نام «مَلِکالشعرا» در دربار خود برقرار ساخت. پیش از همه، غزالی مشهدی (1)به این مقام و مرتبت نائل گشت و سپس این منصب را به شاعری هندینژاد یعنی ابوالفیض تاگوری، متخلّص به فیضی (2)عطا کرد.
برادر فیضی ابوالفضل، وزیر اکبر، در کتاب معروف آئین اکبری، (3)فهرستی طولانی از شعرای دربار آن پادشاه به اسم و رسم آورده است. این فهرست، مشتمل بر شصت نام است که همه آنها از مهاجرینِ ایران بودهاند. در آن میان، قاسمِ کاهی، (4)نظیری نیشابوری (5)و عرفی شیرازی (6)از همه معروفترند.
1) (1) . غزالی مشهدی، در اوائل حال به دکن آمد. پس از آن به حضور اکبر رسید و خطاب ملکالشعرایی یافت. وی در 980ق در سر گیج احمدآباد وفات یافت.
2) (2) . ابوالفیض، فیضی یا فیاضی، متولّد 954 و متوفی 1004ق، صاحب دیوان و آثار و تألیفات در عربی و فارسی است.
3) (3) . آیین اکبری، تألیف ابوالفضل علامی است که در نظم و نثر و سیاست و حسن تدبیر معروف و وزیر بزرگ اکبرین همایون است. این کتاب - که راجع به هندوستان و متضمن شرح احوال و دربار و تشکیلات و ملکداری آن پادشاه است - چاپهای متعدّد دارد و به انگلیسی ترجمه شده است. در آن کتاب، فصلی به عنوان «قافیه سنجان» مخصوص شعرای عصر اکبری است.
4) (4) . میرزا قاسم کاهی، اصلش از سمرقند و از شاگردان و تربیتشدگان مولانا جامی است. از خراسان به هند آمد و به ملازمت اکبرپادشاه رسید. در سال 988ق، پس از عمری طولانی، وفات یافت.
5) (5) . میرزا محمّدحسین نظیری نیشابوری، به روزگار اکبر از خراسان به هند آمد و در نزد خانخانان مقامی یافت. او را مدحها گفته و صلهها گرفته است. وفاتش در 1023ق، رخ داد.
6) (6) . جمالالدین محمّد عرفی شیرازی، در جوانی از شیراز به فتح پورسیکری آمده و بهوسیله حکیم ابوالفتح گیلانی در حضور اکبر، مقامی ارجمند یافت و عبد الرحیمخان (خانخانان) او را ترویج و تشویق فرمود. دیوانش به چاپ رسیده و معروف است. در 36 سالگی، به سال 999ق، در لاهور وفات یافت.
در آن زمان، نه تنها ایرانیان و مسلمانان هند، در زبان فارسی به حد کمال رسیده بودند، بلکه از میان هندوها نیز جماعتی فراوان از نخبه برهمنان و فضلای برگزیده ایشان به حکم موهبت ذاتی و ادب اکتسابی، گویسبقت از مسلمانان ربودند. یکی از آنها «پاندیت دو نگرمل» است که بدایونی، در تاریخ خود از او نقل میکند. وی برهمنی بوده است و در زمان اسکندر لودی در دهلی به تدریس زبان فارسی اشتغال داشته است.
یکی دیگر از شعرای هندیالأصل فارسیزبان، «چندر بهان» برهمن است که منشی شاهزاده دارالشکوه بوده و بعد از قتل او و در حدود 1070ق، در بنارس در گذشته است. وی در نظم و نثر فارسی دستی توانا داشته و چهار چمن یا منشأت برهمن از تألیفات اوست.
جانشینان اکبر از جهانگیر و شاهجهان تا بهادرشاه دوم (1857م) همگی سیره اجدادی خود را حفظ و رعایت کردند و دربار خود را مهد شعرا و علمای فارسیزبان قرار دادند. جهانگیر، طالب آملی (1)را به ملکالشعرایی خود برگزید. این پادشاه که شاهعباس اوّل را برادر خطاب میکرد، در تزوک خود حکایات شیرین از مفاوضات و مجالس خود با شعرای فارسی ذکر میکند و از آن میان نظیری نیشابوری را به تفصیل نام میبرد. (2)همچنین ارباب تواریخ و سیر از انشاد
1) (1) . محمّد طالب آملی، از اهالی مازندران است که از ایران به قصد دربار شاهان هند به آن دیار رفت و در 1020ق، بهوسیله اعتمادالدوله پدر نور جهان بیگم، زوجه جهانگیر به خدمت آن پادشاه رسید. در 1028ق، منصب ملکالشعرایی آن پادشاه را حاصل کرد و یک سال پس از مرگ جهانگیر، در سال 1036ق، در ریعان شباب، وفات یافت.
2) (2) . محمّدحسین نظیری نیشابوری، در اواخر قرن دهم هجری از ایران به هند مهاجرت کرد؛ در اگره به خدمت خانخانان در آمد و بعد از او به دربار جهانگیر پادشاه راه یافت. دیوان بزرگی دارد در سال 1021ق در احمدآباد گجرات وفات یافت.
اشعار بدیههای که سلاطین و شاهزادگان و شاهزاده خانمها در مواقع مختلف سرودهاند، حکایتها آوردهاند.
پادشاهان جنوب هند از بهمنیها (1)و عادلشاهیان (2)و نظامشاهیان (3)و قطبشاهیان (4)و آصفجاهیان (5)دکن نیز در این میدان، از سلاطین مرکزی هندوستان عقب نماندند. شیخ آذری اسفراینی به دربار سلاطین بهمنی سفر کرد. ظهوری ترشیزی (6)هم از مداحان ایشان است. سرانجام جلب کاروان شعرای ایران به دربار سلاطین هند، کار را بهجایی رسانید که صائب تبریزی (7)که یکی از رهنوردان آن طریق بود، گفت:
همچو عزم سفر هند که در هر دل هست رقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
1) (1) . سلسله بهمنی، پایتختشان گلبرگه و بیدر و مدّت ملکشان 1527 - 1347م.
2) (2) . سلسله عادلشاهی، در بیجاپور از 1489 تا 1686م.
3) (3) . نظام شاهی، در احمدنگر از 1490 تا 1633م.
4) (4) . سلسله قطب شاهی، در گلکنده از 1518 تا 1687م.
5) (5) . سلسله آصف جاهی، در حیدرآباد از 1687 تا 1724م.
6) (6) . نورالدین ظهوری ترشیزی، از شعرای ایران ساکن بیجاپور دکن و مداح ابراهیم عادلشاه و برهان نظامشاه است. باآنکه از آن سلاطین، عطایای شاهانه یافته است، اما خرج زندگی خود را از راه کتابت بهدست میآورد. گویند کتاب روضة الصفا را صدبار نوشته است. وفاتش در سال 1024ق اتفاق افتاد.
7) (7) . صائب تبریزی: استادالمتأخرین، شاعر دو کشور ایران و هند، نامش محمّدعلی، زادگاهش تبریز، مدفنش اصفهان، شیعی معتقد، شاگرد حکیم شیخ رکنای کاشی است. در تاریخ جلوس شاهجهان و شاهسلیمان صفوی دو قصیده دارد. برای تجارت به هندوستان آمد؛ ولی در دربار شاه، کالای سخنش را خریدار شدند. به لقب «حِسان» ملقب و با ظفرخان احسن تخلص که از امراء عصر و صوبهدار کشمیر و کابل بود، همدم و مصاحب گشت. باز به ایران مراجعت کرد و در دربار شاهعباس دوم نیز به ملکالشعرایی رسید. او در سال 1080ق، در اصفهان وفات یافت. دیوان حجیمی دارد. در سبک غزل، مبتکر سبک خاصی است. در تمثیلات و تشبیهات از روشِ معروف به «سبک هندی» پیروی میکرد.
ابوطالب کلیم، (1)ملکالشعرای دربار شاه جهان، در وصف سفر به هند چنین سروده است:
اسیر هندم و زین رفتن بیجا پشیمانم کجا خواهد رساندن پرفشانی مرغ بسمل را؟
ز عشق هند زانسان چشم حسرت بر قفا دارم که رو هم گر به ره آرم، نمیبینم مقابل را
و نیز محمّدقلی سلیم (2)گفته است:
نیست در ایران زمین سامان تحصیل کمال تا نیامد سوی هندستان، حنا، رنگین نشد
علاوه بر عبدالرحیمخان (خانخانان)، یکی از رجال دربار اکبر موسوم به «حکیم ابوالفتح گیلانی» که از بزرگان هند بوده است و نیز ظفرخان حاکم کشمیر (3)در
1) (1) . ابوطالب کلیم همدانی یا کاشانی، در عهد جهانگیر از ایران به هند آمد و در دربار فرزندش شاهجهان، مقامی عالی یافته و مورد لطف او قرار گرفت. در سال 1061ق، در شهر سرینگر در کشمیر وفات یافت و در مقبره مزارالشعرا در همان شهر مدفون گردید. شعرای فارسیگو در کشمیر، همه شاگردان مکتب اویند. در وصف هند قصیده غرّایی دارد و در آنجا سروده است: توان بهشت دوم گفتنش بدین معنی که هر که رفت ازین دو جهان پشیمان شد مثنویای در وصف هندوستان دارد که از جمله در وصف عظمت آن مملکت گفته است: در او گردیده گم خلق دو دنیا چو بارانی که میبارد به دریا در آنجا گر خبر گیری ز یاری که باری در چه حالی در چهکاری؟ رسد پیغام تو سوی خبرگیر خبر گردد کهن، قاصد شود پیر
2) (2) . محمّدقلی (سلیم) تهرانی، در زمان شاهجهان از ایران به هند آمده و در نزد نواب اسلامخان وزیر اعظم، معزز و محترم میزیست. وفاتش در سال 1057ق، در سرینگر (کشمیر) و قبرش همان جاست. این بیت از اوست: به عیشآباد هندستان، غمِ پیری نمیباشد که مو نتواند از شرم کمرها شد سفید آن جا .
3) (3) . ظفرخان احسن تخلّص، از امیران دربار شاهجهان است و از جانب او به سرپرستی ایالت کشمیر منصوب گردید. او امیری ادبپرور شعردوست و صاحبطبع بوده است و مثنویات و اشعاری دارد. صائب تبریزی و کلیم همدانی و دیگر شعرا در دستگاه او مقام و منزلت ارجمندی داشتهاند.
عصر جهانگیری، هر دو در تربیت فضلا و سخنوران فارسیزبان به پادشاه زمان خود اقتدا کرده و خوان کرم خود را برای آن مهمانانِ دانشمند گستردند و خود نیز با آن گویندگان همآواز شده و در تشکیل مجالس ادب و تکمیل دیوانهای شعر مسابقهها داشتهاند. (1)
همچنانکه در اثر طبع وقّاد و نفس مبارک شعرا و گویندگان، بازار شعر و شاعری در نزد مسلمانان هند در شمال و جنوب رواج یافت، همچنین از برکت خامه علمای دین و مواعظ مشایخ صوفیه و در پرتو کلک مورّخان و منشیان دیوان و دبیران رسائل، نثر فارسی نیز به نوبه خود در آن سرزمین توسعه و انتشاری خاص یافت.
نثرنویسی فارسی نیز مانند دیگر مطالب ادبی، از زمان دولت غزنویان در لاهور و بعد از ایشان در عهد شاهان غوری و جانشینان آنها در دهلی متداول گردید. نویسندگان هندی در زمان دولت سلاطین ممالیک و خلجی و تغلقی و لودی بیش و کم روش نویسندگان عصر غزنوی و سلجوقی را پیروی کردند. تاریخ تاجالمآثر تألیف تاجالدین محمّدالنظامی که در سال 602ق، به نام شهابالدین محمّد سامغوری و سردار او قطبالدین ایبک فاتح دهلی مصدّر است، به خوبی تأثیر سبک کلیله و دمنه بهرامشاهی را نشان میدهد. از همان روزگاران، کتب تواریخ دیگر نیز باقی مانده است که کتاب طبقات ناصری در زمان غیاثالدین بلبن و کتاب تاریخ فیروزشاهی تألیف ضیاءالدین برنی و پس از او فتوحات فیروزشاهی از آن جمله است.
در زمان سلاطین لودی (اسکندر 1489م.) که دفاتر خود را به دست منشیان و
1) (1) . ر.ک: تاریخ ادبیات (شعرالعجم)، شبلی نعمانی، ج3.
مترسّلان فارسی بنیاد نهاد و فارسینویسان قدر و قیمت یافتند، هندوان نیز به تعلیم و تحریر فارسی رغبت نمودند؛ چندانکه به قول مؤلف تاریخ فرشته «کافران به خواندن و نوشتن خط فارسی که تا آن زمان در میان ایشان معمول نبود، پرداختند».
چون نوبت به سلاطین بابری مغول رسید، در دربار ایشان نیز نثر فارسی حیاتی تازه یافت. در اثر حمله بابر نیای اعلای آن سلسله که تربیت یافته تمدّن هرات است، سبک نثرنویسی دوره تیموری ایران نیز در دهلی و آگره و بعدها در دکن متداول گردید. در زمان ایشان آثار منثور مهمی تألیف شد که مهمترین آنها متعلق به عصر سلطنت پنجاهساله اکبربنهمایون است؛ مانند تاریخ الفی ، تألیف شیخ احمد تهتوی به سال هزار هجری و منتخبالتواریخ ، تألیف شیخ عبدالقادر بدایونی و اکبرنامه و آئین اکبری تألیف ابوالفضل علّامی. از دیگر آثار نفیس نثر فارسی در هند، یادداشتهای بعضی از سلاطین است که به نام «تزوک» به تقلید از بابر مینوشتهاند و حتی تزوکی هم برای جدّ دورتر ایشان امیرتیمور در زمان شاهجهان جعل و اختراع شد. بالاخره تاریخ فرشته که از بزرگترین مآخذ تاریخ هندوستان است، در این عصر به نثر فارسی تألیف گردید. در همین عصر و در نثر فارسی، ترجمههایی به ظهور رسید که فضلای زمان به امر پادشاه، کتب مهمِ سانسکریتِ هندوان را به فارسی نقل کردهاند؛ مانند ترجمه مهابهاراتا رزمنامه معروف هندو که به امر اکبر، یک هیئت سه نفری مرکب از نقیبخان و عبدالقادر بدایونی و شیخ سلطان تهانیسری به ترجمه آن پرداختند. همچنین رزمنامه رامایانا که سرگذشت رام است، در همان زمان به فارسی درآوردند و کتابی مشهور در فن ریاضی موسوم به لیلاوتی تألیف باسکاراچاریا (1)، را فیضی به فارسی ترجمه
1) (1) . Bhaskar Acharya.
کرد. ابوالفضل علّامی کتاب کلیله و دمنه (1)را بار دیگر به نثر زبان خود تحریر نمود و آن را عیار دانش نام داد که بهترین نمونه سبک نثرنویسی فارسی متداول در دوره مغولی هندوستان است.
از دورههای بعد نیز کتب منثور فراوان باقی مانده است، مانند منشأت ظهوری ترشیزی و لطائف الأخبار بدیع تولی و سرّ اکبر ترجمه اوپانیشاد تألیف شاهزاده داراشکوه و وقایع نعمتخان عالی (2)و سفرنامه و تذکره شیخ محمّدعلی حزین و... در همه این آثار، سبک نثرنویسی فارسی عهد صفویه مشهود است.
چون این بسطِ دامنه ادب فارسی در نظم و نثر، هندیزبانان را ناگزیر میکرد به کتب لغت فارسی مراجعه کنند، ازاینرو در هندوستان، فنّ لغتنویسی و تألیف کتابهای فرهنگ فارسی توسعه یافت و مجموعههای لغت فارسی مانند: فرهنگ جهانگیری، (3)فرهنگ رشیدی، (4)برهان قاطع، (5)بهار
1) (1) . کتاب کلیله و دمنه یا پندنامه کلیلک از کتب نفیس ادبی هند باستانی است که اصل آن به نام پنچاتانترا ( Panchatantra) و هتوپادیشا ( Hitopadesha) به سانسکریت موجود است. در قرن ششم میلادی، در عصر خسرو انوشیروان، برزویه طبیب، آن را به پهلوی نقل کرد و پس از آن در قرن هشتم میلادی، ابنالمقفع از پهلوی به عربی منتقل ساخت. آن متن عربی - که هماکنون موجود است - به زبانهای مختلف جهان ترجمهها شده: از جمله در زمان سلطان بهرامشاه غزنوی، ابوالمعالی نصراللهبنعبد الحمید کاتب، آنرا به فارسی متداول زمان خود درآورد که هنوز از کتب مهم نثر ادبی فارسی فصیح شمرده میشود. دیگر بار در قرن پانزدهم میلادی، حسین واعظ کاشفی در هرات، آنرا به نام امیری موسوم به «شیخ سهیلی» به فارسی عصر خود انشا کرد و به انوار سهیلی موسوم شد. بار سوم، ابوالفضل علّامی آن را به نثر عصر اکبری جامه پارسی پوشانید و عیار دانش نامید.
2) (2) . نعمت خان متخلص به «عالی» از رجال دربار اورنگ زیب عالمگیر است و وقایع فتح گلکنده را به نثر و نظم تألیف کرد. وفاتش به سال 1121ق، بود.
3) (3) . فرهنگ جهانگیری، نوشته جمالالدین حسینی اینجو شیرازی، به تاریخ 1017ق، به نام نورالدین جهانگیر.
4) (4) . فرهنگ رشیدی، نوشته عبدالرشید الحسینی، در سال 1064ق.
5) (5) . برهان قاطع، نوشته محمّدحسین برهان تبریزی، در سال 1062ق، به نام سلطان عبدالله قطبشاه گلکنده.
عجم، (1)فرهنگ انندراج (2)و اخیراً به زمان ما فرهنگ نظام (3)و... در آن مملکت تألیف گردید که همه این آثار هماکنون اسناد معتبر و مراجع معتمد زبان فارسی هستند و این خدمتی است که در کشور هندوستان به زبان فارسی کردهاند.
آمد و رفت سفارتهای دولت بابری مغولی به دربار اصفهان و ایلچیان شاهان صفویه به دربار دهلی، خود یکی دیگر از عوامل حفظ، بقا و استمرار این رابطه ادبی بهشمار میرود. تفصیل سفارتِ خانعالَم از طرف جهانگیر و سفارت میرمعصوم (نامی) از طرف اکبر به دربار شاهعباس اوّل و سفارت زینلبیک از طرف شاهعباس اوّل به هندوستان در کتابهای تاریخی یادآور شده است. این سُفرای عالیمرتبه که خود اهل ادب، ذوق و کمال بودند، بهترین نماینده تمدّن و فرهنگ دربار پادشاه خود بهشمار میآمدند.
در قرن نوزدهم میلادی، که آغاز حکومت انگلیس در هند و نفوذ تمدّن اروپا در آسیا بود، تعلیم زبان فارسی شکل دیگری به خود گرفت. در این دوره، دانشگاههای بزرگ به سبک جدید در کلکته، مدارس و بمبئی (1587م) و بعدها در شهرهای دیگر مانند: لاهور و اللهآباد و علیگره و بنارس و... تشکیل گردید. در هر دانشکده ادب و در هر کالج اسلامی و مذهبی، کرسی خاصی برای تعلیم زبان و ادبیات فارسی برقرار گردید و در آنجا استادان دانشمند و دانشیاران فاضلی که به روش نوین تحقیق آموخته بودند و غالباً در دانشگاههای کمبریج و آکسفورد و
لندن تحصیلات خود را به پایان رسانیده بودند، شیوه باب جدیدی در تحقیقات و مطالعات برای زبان و ادب فارسی باز کردند و در میان ایشان فضلا و نویسندگان بزرگی به ظهور رسیدند که شبلی نعمانی صاحب شعرالعجم و مولوی عبدالمقتدر صاحب فهرست تحقیقی کتب خطی کتابخانه بانکیپور (پاتنا) و حافظ محمودخان شیرانی لاهوری صاحب چهار مقاله درباره فردوسی، شهرتی بهسزا دارند. برخی از مشهورترین آنها عبارتاند از علّامه پروفسور هادی حسن، استاد فارسی در علیگره؛ پروفسور محمّد شفیع، استاد عربی و فارسی در لاهور؛ و پروفسور محمّد اسحاق در کلکته؛ دکتر نظامالدین در حیدرآباد دکن. این اساتید، علاوه بر تدریس و تعلیم و تربیت شاگردان فراوان، در رشته ایرانشناسی و احیای آثار ادبی پیشینیان و بزرگان ادب، سعی بسیار کرده و رنج بیشمار برده و از خود یادگارهای فرخنده بهجای گذاردهاند.
سرگذشت دوران تاریخی زبان فارسی در شبه قاره هندوستان به اختصار گفته شد. این نهال سرسبز که در این کهنه کشتزار از بهره طراوت و خرّمی برخوردار گشت، مدام که مسلمانان هند پابست حفظ آیین خود باشند، در زیر سایه این درخت برومند خواهند بود و از میوههای آن بهرهمند خواهند شد؛ زیرا زبان فارسی برای آنها نه تنها زبان شعر و ادب، بلکه لسان دین و مذهب و وسیله هدایت و ارشاد و راهنمای سعادت دنیا و آخرت است. امید که طوفان حوادث آن را از آسیب زمان نگاه دارد و تندباد تعصّب و جاهلیت، بر اوراق سرسبز آن رنگ خشکی و زردی نیاورد!
متأسفانه در قرن اخیر، این زبان شیرین در دوایر اداری و دولتی و مراکز علمی و فرهنگی، اندکاندک جای خود را به لغت انگلیسی داده است و زبان
جزیرهنشینان انگلوساکسون که در طول مدت دو قرن و نیم در این خاک انتشار یافته است، زبان بینالمللی قلمداد میشود و به اسلحه نوین مجهّز است؛ یعنی با سبک تربیت و تعلیم جدید که مبتنی بر قواعد و نظام علمی است، در اعماق ضمیر و زوایای فکر مردم هند نسلبهنسل رسوخ و نفوذ کرده است و اکنون بهجایی رسیده که در طبقه جدید و نسل معاصر، جوانان دانشجو کمتر در دبیرستانها و دانشکدههای رسمی به تحصیل زبان فارسی رغبت دارند و چون باب معاش و مدخل زندگی را از طریق زبان انگلیسی باز دیدهاند، بهناچار دنبال آن میروند.
در قرن بیستم میلادی، بسیاری از نویسندگان و شعرا در زبان انگلیسی به حد کمال رسیدند و ادبیات جدیدی به نام «انگلیسی هندی» به ظهور رسید که منثورات مهاتماگاندی، (1)منظومات رابیندرانات تاگور، (2)اشعار سروجینی نیدو، (3)خطابههای جواهر لعل نهرو، (4)مکتوبات راج گوپالاچاری، (5)مقالات دکتر رادا کریشنان، (6)و منشآت منشی، (7)بهترین نمونه آن است.
حکومت انگلیس در نود سال اخیرِ دوره امپراتوری خود (1947 - 1857م) اوّل زبان خود را در هندوستان مستقر ساخت و سپس زبانهای محلی ورنا کولر (8)را در استانهای مختلف ترویج کرد.
از طرف دیگر، روابط سیاسی و تجاری هند با ایران نیز در دو قرن اخیر به
تدریج از اهمیت خود کاسته شده بود و در اوایل قرن بیستم میلادی تقریباً به حال وقفه و انقطاع رسیده بود و جز برخی بازرگانان ایرانی که به کلکته و بمبئی آمد و شدی میکردند، دیگر از آن کاروانهای علم و دانش و قوافل فرهنگ و ادب، نشانی دیده نمیشد. در نتیجه، زبان شیرین سعدی و حافظ از خاطرها فراموش گردید. تنها در نزد پیروان دین و بازماندگان خاندانهای قدیم، اثری ضعیف از آن باقی مانده است. خلاصه آنکه از اواخر قرن نوزدهم میلادی زبان فارسی در هند، رو به قهقرا رفت و بازار ادب فارسی رو به کساد!
گفتم: ای مسند جم، جام جهان بینت کو گفت: افسوس که آن دولت بیدار بخفت
یکی دیگر از نتایج طبیعی انتشار اسلام در هند، آمیزش و ترکیب زبان فارسی یعنی زبان رسمی دربار سلاطین مسلمان با زبانهای محلّی هند « Patois » بود. پس از آنکه لشکریان اسلام در سراسر هند بر هندوان تسلط یافتند، همراه ایشان آموزههای پیشوایان دین و رهبران طریق به وعظ و تبلیغ در افکار برهمنان نفوذ کرد. فهم زبان این دو سپاه - یعنی لشکر سلطنت و لشکر علم - برای بومیان هند مشکل مینمود و چون ناگزیر افراد مغلوب با عناصر غالب، خلط و آمیزش داشتند، به همان شکلی که در قرن هفتم و هشتم میلادی از پیوند دو زبان پهلوی و عربی در ایران، زبان سومی که فارسی امروزی است، زاییده شد، در هند نیز آمیزش فارسیزبانان با بومیان محلّی، پس از گذشت دو سه قرن، زبان سومی به وجود آورد که آن را زبان «اردو» مینامند.
واژه «اردو» که خود لغتی ترکی است، مظهر آمیختگی زبانهای مختلف هندوستان شمالی با زبان فارسی است و آن خود نیز از فارسی قدیم (پهلوی) با
عربی و ترکی ترکیب شده بود. شاید که بذر اوّلیه این زبان، در «اردوی معلی» که محلّ اجتماع سپاهیان پادشاه اسلام بوده، کاشته شده و تدریجاً رشد و نمو یافته است. افواج هندی در لشکرگاه سلطان، از پنجابی، پتان، بنگالی، سندی، گجراتی، راجپوتی و دراویدینهای جنوب، با سربازان ترک و تاجیک به حکم ضرورت با یکدیگر زیسته و در تحت یک فرماندهی رهبری میشدهاند و به ناچار لازم میبود که در بین خود، وسیله تفهیم و تفاهمی برقرار سازند. آن وسیله در طول این زمان متمادی بهصورتِ زبان ممزوجی شکل گرفت و بدین سبب، نام محلّ تکلم را بر آن زبان نهاده و آن را «اردو» گفتند.
هرچند که ترکیب و پیوند دو زبان هندی و فارسی از قرن چهارم هجری، یعنی دوره سلطنت غزنویان در لاهور شروع میشود و معروف است که مسعود سعد سلمان، دیوانی به زبان هندی نوشته است، ولی صورت مکمّل و ثابت این زبان نوین در قرن نهم هجری، در زمان سلاطین لودی نمایان گشت و در قرن یازدهم هجری در دوره سلطنت شاهجهان به حد کمال رسید و در اواخر عصر پادشاهان مغولی بابری، در سراسر نواحی هندوستان منتشر گردید و مانند زبان ادبی به کار رفت.
در قرن نهم هجری، اشعار و سرودهای بابانانک، بانی مذهب سیکزم و همچنان نغمات پرشور کبیر به زبان هندی آمیخته به فارسی به خوبی نشان میدهد که زبان اردو در مرحله تکوین و تدوین بوده است. از اغلب سلاطین مسلمانِ قرون اخیر از جمله بهادرشاه دوم، آخرین پادشاه مسلمان مغولی (1857م) به اردو اشعاری نغز باقی مانده است. هماینک در کشور پاکستان این زبان شیوعِ کامل دارد و زبان رسمی شمرده میشود و سعی میکنند که آن را از
لغات هندی و سانسکریت پیراسته کنند و بیش از پیش به فارسی بیارایند. همچنین میلیونها نفر در بخش شمالی هند و پنجاب و استان بمبئی و دکن بدین زبان سخن میگویند. در شهر لکنهو و دهلی و اللهآباد و دیگر استانهای شمالی نیز زبانِ رایج است.
زبان اردو به تقلید فارسی، به خط و الفبای عربی، با اندک تحریفی، کتابت میشود. به این معنی که هندوان، زبانهای هندی و هندوستانی را به خط «دیوناگری» مینویسند؛ ولی مسلمانان همان زبان را با تأثیر بیشتر فارسی به خط فارسی مینگارند. آن زبان در ابتدا بهصورتِ نغمات و سخنان منظوم مدوّن شد و آن را شعرای زمان برای احساسات شعری خود به کار میبرده و بهاصطلاح خود «کلام ریخته» یعنی فارسی متفرّق مینامیدهاند.
در دَکَن (جنوب هند)، مسلمانان در برابر زبانهای بومی دراویدی (1)، به زبان اردو شعر گفتهاند و اوّلین شاعر اردو که صاحب دیوان است، ولی دکنی است که در جنوب هند به ظهور رسید.
پس از غلبه انگلیسیها برای نخستینبار در کالج فرت ویلیم (2)، در شهر کلکته کتابهای درسی ابتدایی برای آموختن آن زبان در دبستان به رشته تألیف درآمد. مبلّغان مسیحی در ترجمه کتاب مقدّس به نثر اردو در حدّ خود خدماتی شایان کردند. اندکی نگذشت که در این زبان، آثار ادبی ممتاز از نظم و نثر به وجود آمد و کتب بیشمار به قالب آن زبان منتشر شد. چون در قرن نوزدهم چاپ سنگی (لیتوگرافی) در هندوستان معمول گشت، روزنامهها و مطبوعات متعددی به خط فارسی و به زبان اردو به چاپ رسید.
پس از آن نویسندگان هنرمند به نثر، اردو نوشتن را آغاز کردند که از آن جمله میتوان به مرحوم سیداحمدخان، بنیانگذار و بانی دارالعلوم اسلامی علیگره (1898- 1817ق) اشاره کرد. این مرد علاوه بر خدمات دیگری که به معارف و علم کرده است، کتب بسیاری در تفسیر کلامالله و آثار اسلامی و... به زبان اردو نگاشته و اشعار فارسی نیز دارد. نیز مولانا محمّدقاسم گنگوهی، بانیدارالعلوم دیوبند که آن مدرسه اسلامی را در سال 1867م تأسیس کرد. وی آثاری به نظم فارسی و اردو دارد.
از قرن یازدهم هجری (هفدهم میلادی)، زبان اردو اندکاندک دارای اشعار بلند و منظومات لطیف گردید که تاکنون به سبک اشعار فارسی و به قالبهای آن از قبیل: غزل و قصیده و قطعه و رباعی و با همان صنایع لفظی و معنوی سروده میشود و هر شاعر اردو، یک تخلّص(نام شعری) فارسی برای خود اختیار میکند. بعضی از برهمنان و متفکّران هندو نیز مانند مسلمانان در نظم و نثر، آثاری جاودان در این زبان به وجود آوردهاند. از زمانِ ولی دکنی (1744- 1668م) تا عصر غالب دهلوی (1896 - 1796م) و اقبال لاهوری (م1938م)، شعرای اردوزبان، اشعار آبدار و قصاید غرّا و غزلیات لطیف گفته و نوشتهاند و آن زبان، از برکت کلام این گویندگان سخنپرداز، راه تکامل رفته و صورت کمال گرفته است. ولی دکنی را پدر شعر ریخته (اردو) و مبتکر شعر اردو دانستهاند. ظهیرالدین حاتم (1792 - 1699م)، خان آرزو (1756م)، میر تقیمیر (1137ق / 1810م)، محمّدحسن قتیل (1232ق)، گلشن دهلوی (1141ق)، میرزا خانخانان متخلص به مظهر (1113ق)، إنشاءالله خان دهلوی (1233ق)، حالی پانیپتی (1914م) و دیگر استادان سخن که همه به زبان فارسی نیز شعر میگفتهاند، از پیشوایان مکتب شعر اردو و ستارگان برجسته آن آسمانند.
پرسشها
عوامل حفظ و استمرار رابطه ادبی ایران (صفوی) و هند (بابری) را بنویسید؟
علل رونق شعر فارسی در دوره همایون و اکبرشاه گورکانی (بابری) را بنویسید.
درباره سابقه نثرنویسی فارسی در هند و تطوّر و تحوّل آن توضیح دهید.
علت رویآوردن هندیان فارسیدان به تألیف کتابهای فرهنگ فارسی چه بود؟ اعتبار این کتابها تا چه حدّی است؟
عوامل رکود زبان فارسی در هند از زمان تسلّط استعمار انگلیسی چه بودهاند؟
چگونگی ظهور زبان اردو و عوامل شیوع کامل آن را در بین مسلمانان هند بنویسید.
مشخصات سبک معماری «هند و اسلام» و علل ظهور و رونق این سبک را از راه بررسی آثار معماری مربوط به این سبک توضیح دهید.
سلاطین هند، کدام تشکیلات دربار خود را از مسلمانان اقتباس کردهاند؟ دراینباره مختصری شرح دهید.
هدفهای آموزشی: 1) آگاهی از زمینههای ترکیب دو فرهنگ اسلامی و هندی؛ 2) نتایج این تأثیر و تأثرها در بخش صنعت و هنر؛ 3) دستپروردِ مسلمانان هند در معماری، خطاطی، خوشنویسی و...؛ 4) موسیقی، نساجی، زرگری، عاجسازی و دیگر فنون در دستان هنرمندان مسلمانِ هندی؛ 5) تشکیلات اجتماعی و اقتصادی در تمدّن اسلامی هند.
یکی دیگر از مظاهر اختلاط دو تمدّن و آمیزش دو فرهنگ، سبکهای نوینی است که در رشتههای گوناگون هنرهای زیبا به ظهور رسید. از معماری و نقاشی و موسیقی گرفته تا صنعتهای دستی مانند خیاطی و زرگری و باغبانی، روشهای تازهای به وجود آمد که همه کمال ترکیب و نهایت تأثیرپذیری دو تمدّن ایران اسلامی و هند را نشان میدهند. این دو تمدّن، گرچه با یکدیگر تفاوت دارند، ولی از یکدیگر سهمی گرفته و شکل سومی ایجاد کردهاند. اینک درباره هر یک به اختصار، سخنی چند خواهیم گفت.
ترکیب این دو تمدّن در فنّ معماری، از همه نمایانتر است. مسلمانان که بر حسب مبادی دینِ حنیف، نقاشی و پیکرنگاری را حرام میشمردند، در
هندوستان، ذوق خدادادی را در ساختن عمارتهای رفیع و حجاریهای بدیع و طرحها و نقشهای هندسی جلوهگر ساختند. ازاینرو در طول مدّت سلطنت حکمرانان مسلمان، بهویژه از قرن دهم به بعد که هنگام سلطنت مغولهای گورکانی است، کاخها و ساختمانهای مجلل و باشکوه از ایشان در سراسر هندوستان به یادگار ماند. در همه ایالتها، بناهای فراوان شامل: قصرها، بوستانها، مساجد، مدارس، معابد، قلعهها، مقبرهها، پلها و دروازهها ساخته و پرداخته گشت که تا امروز، همه مایه اعجاب و مورد تحسین بینندگان است. هماکنون نیز در دانشگاهها و دانشکدههای معماری اروپا و آمریکا، سبک معماری اسلامی در هند، مورد مطالعه و تحقیق مهندسان و معماران عصر حاضر است.
در طی حکمرانی مسلمانان در هند، صنعتگران ماهر و استادان چیرهدست از بلاد ایران و ماوراءالنهر برای جلب قلب پادشاهان هند به آن دیار رهسپار گشتند و در آنجا در پناه سلاطین و راجها و نُوّابها، به رفاه و راحت زیستند و در ساختمانهای ایشان، همان سبک و روشی را که در هرات، اصفهان، شیراز، بخارا، سمرقند و مشهد آموخته بودند، در شهرهای آگره، دهلی، لاهور، لکهنو، جونپور، احمدآباد، گلکنده و... نیز به اجرا درآوردند.
در همان حال، مشاهده بناهای قدیم هند و معابد هندو و سبک حجاری و قرینهسازی و پیکرنگاری ایشان، افکار جدیدی در مغز معماران مسلمان به وجود آورد که به تدریج از آن اقتباسها کرده، در ساختمانهای خود به کار بردند، تا آنکه رفتهرفته از ترکیب آن دو اسلوب، سبک مستقل و معروفی در فن معماری به وجود آمد که به نام «معماری هند و اسلام» (1)در جهان معروف گشت. این
1) (1) . Indo - Islamic Architecture.
سبک در قرن نهم هجری در ساختمان مساجد و قصرهای سلاطین شمالی در لاهور و دهلی و سپس به دست خاندان سلسله شرقی در جونپور و بعدها در معابد احمدآباد (گجرات) و گلکنده به ظهور رسید و سرانجام در شهرهای آگره، شاهجهان آباد (دهلی) و کشمیر به حد کمال رسید.
مسجد قبّةالإسلام دهلی که بر فراز بتکده قدیمی هندو در اوایل قرن هفتم هجری بنا شده است، از قدیمیترین مساجد اسلامی شمال هندوستان است که به امر قطبالدین ایبک ساخته شده است. دو کتیبه فارسی در سردر آن از همان زمان باقی است. مأذنه قطبالدین ایبک که در زبانِ مردم به «قُطب منار» معروف است، در آن مساجد واقع و از علوّ همتِ بانی آن حکایت میکند. بقیه یک کتیبه فارسی، هنوز در یکی از پایههای آن دیده میشود. دروازه علایی که به نام بانی آن علاءالدین خلجی نامبردار است و در سال 1311م، از سنگ سرخ و مرمر سفید در جنب مناره قطبالدین در همان مسجد بنا شده، از عجائب آثار و ساختمانهای اسلامی هندوستان بهشمار میآید و جزء بهترین آثار معماری و حجّاری اسلامی در شمال هند محسوب میشود. همچنین مقابر سلاطین تغلقی در حوضخاص و تغلقآباد (جنوب دهلی) و مقابر سلاطین لودی در لودیباغ (دهلی نو) و آرامگاه شیرشاه سوری در سهسرام (ایالت بهار) و مقبره عادلشاه معروف به «گل گنبد» در (بیجاپور)، همه از بناهای مشهور و معروف سبک معماری هند و اسلام است.
در دوره سلطنت اکبری، وقتی پایتختش از شهر فتحپور (سیکری)، دیگر بار به آگره (اکبرآباد) منتقل گردید، ساختمانهای بلند و بدیع و قصور زیبا و ظریف در هر دوی آن ساخته شدند و بنای مدفنِ او در قصبه «سکندرا» از ظرایف آثار این دوره است. در این ابنیه، رسوم و نقوش و کتیبهنویسی و طرحهای اسلیمی و
رسمهای هندسی و مخصوصاً قاعده «قرینهسازی و مقرنسکاری و منبتکاری» که از رسوم و مختصات اسلامی در ممالک شرق بود، در هند نیز در این زمان به اوج خود رسید. گل و بوتهنگاری و طاقها و طاقنماهای مقرنس و نیز کتیبهها به قلم نسخ و ثلث و نستعلیق، زینتافزای طاق و رواق این بناهاست. تناسب، اعتدال، رعایت توافق و هماهنگی، از صفات برجسته و مزایای ویژه آنهاست.
در معماری مسلمانان هند، زیبایی و ظرافت با عظمت و شکوه، همراه شده است. مسجد پادشاهی لاهور که جزء بزرگترین مساجد عالم اسلام است، در عهد جهانگیر به شیوه مساجد ایران ساخته شده و عمارت مشهور تاجمحل (1)که شاهجهان پادشاه در شهر اگره برای مدفن زوجه خود ساخته است، یکی از بهترین
1) (1) . تاج محل، یکی از زیباترین آثار معماری روی زمین و ظریفترین ساختمان مرمری است که دست بشر تاکنون در جهان ایجاد کرده و از عجایب عالم صنعت است. این شاهکار معماری در کنار رود جمنا در شهر آگره واقع شده و آرامگاهی است که شاهجهان برای مقبره همسر محبوب خود ارجمند بانوبیگم ملقب به ممتاز محل بنا فرمود. این بنا در سال 1040ق (1631م)، شروع و هفت سال پس از مرگ آن ملکه خاتمه یافت. شاهجهان گروهی از صنعتگران را از اطراف جهان برای این ساختمان در دربار خود جمع آورد که در میان آنها نام استاد عیسی افندی از ترکیه، محمّد شریف سمرقندی، امانتخان شیرازی، محمّدخان شیرازی، واجدخان بغدادی، عطامحمّد بخارایی و محمّدسبحان بلخی دیده میشود. همچنین معماران هندو به نام لال قنوجی و مذوهرلال لاهوری نیز شرکت داشتهاند؛ ولی متأسفانه نام مهندس نخستین آن که طرح اوّلی بنا را رسم کرده، هنوز مجهول و مخفی مانده و گویند که شاهجهان خود طراح و مهندس آن بنای عظیم بوده است. تأثیر سبک معماری اسلامی و بهویژه ایرانی در تاجمحل به خوبی مشهور و نمایان است و کمتر سبک هندی در آن احساس میگردد. شاهجهان نیز بعد از وفات برحسب وصیت در همان مقبره در جنب قبر همسر خود مدفون گردید. امانتخان خطاط - که طغرانویس کتیبههای قرآنی آن روضه عالی است - در درب داخلی نام خود و سال اختتام ساختمان را چنین رقم کرده است: «الفقیر الحقیر امانتخان شیرازی سنه 1048 هجری، مطابق دوازدهم سنه جلوس مبارک».
نمونهها و عالیترین بناهای اسلامی بهحساب میآید.
در زمان شاهجهان، هندوستان از حیث ساختمانها و بناهای عظیم و بدیع بسیار غنی شد. دولت مغول که در آن عصر پس از صد سال استقرار، به اوج عظمت رسیده بود، ناگزیر در تمام هنرهای زیبا بهویژه در معماری، آثار عظیم بهجای گذارد و معماران چابکدست و سنگتراشان هنرمند و خطاطان تیزقلم از ممالک اسلامی به دربار ایشان روی آوردند و به هنرنمایی پرداختند.
مهاراجههای هندو نیز به نوبه خود در تختگاههای خویش از دهلی تقلید کردند و در گوشهوکنار کشور به تبعیت از سلاطین مسلمان، قصرها، بوستانها، قلعهها و معبدهای بزرگ بنیاد کردند. این سبک نوین معماری در سراسر کشور از پنجاب تا بنگال و از کشمیر تا دکن متداول گردید و در جنوب هندوستان نیز در پرتو سلاطین مسلمان رواجی بسیار گرفت. در زمان سلاطین بیجاپور «گلگنبد» ساخته شد که گنبد آن مرتفعتر از پانتئون رم است. در شهرهای گلکنده و دولتآباد و اورنگآباد و احمدآباد و... نیز از اینگونه آثار فراوان است که تاکنون باقی مانده و هر ساله مورد تماشای جهانگردان بسیاری است.
هنر خطّاطی و خوشنویسی نیز همعنان نقاشی در آن زمان به حد ترقی رسید. از قلم ثُلث و نَسخ در قرون اوّلیه (عصر سلاطین دهلی) تا خط نستعلیق (در عصر اکبر تا شاهجهان) کتابهای گرانقدر و مرقّعات ظریف بهجای مانده است. همان سبک و روش خوشنویسی را که تیموریان ایران مخصوصاً بایسنقر و بایقرا در هرات معمول میداشتند و صفویه نیز آن سنت و روش را ادامه میدادند، در هند مورد تقلید و پیروی سلاطین و شاهزادگان و امیران عصر مغول گردید. دبیران و نویسندگان در
تحریر خط فارسی با قلمهای مختلف در دربار سلاطین، به کتابت مراسلات، نامهها، فرمانهای حکومتی، احکام، دواوین و کتب میپرداختند و در تحریر و کتابت قرآن مجید به خط نسخ، از کاتبان مشهور مصر و ترکیه پیشی گرفتند.
خطاطان به هر قلم و به همه رقم مانند کوفی، ثلث و نسخ به شیوه مغربی و ترکی و همچنین نستعلیق و شکسته که اختراع ایرانیان است، کتابها و رقعات نگاشتهاند. در مسجد قبّةالإسلام (دهلی)، در مقبره سلطان شمسالدین ایلتتمش (1235-1210م) و همچنین در سردرها و در محراب و بر روی پایههای مناره قطبالدین و نیز در مقابر سلاطین تغلقی و لودی (در لودی باغ - دهلی نو) کتیبهها به خطوط بسیار زیبا مشتمل بر آیات قرآنی بر روی سنگها حک و نقر کردهاند. سکههای سلاطین مسلمان مخصوصاً مسکوکات محمّدبن تغلق، به خطوطی در کمال ظرافت موجود است. گویند که خطاط معروف، یاقوت مستعصمی (م1203م)، یک نسخه از کتاب شفا ، تألیف ابن سینا را به قلم خود نگاشته و به هدیه نزد سلطان محمّد تغلق فرستاد و آن پادشاه، دویست هزار مثقال طلا به عنوان انعام برای او به بغداد فرستاد و او آن هدیه را فراخور هنر خود ندانسته، از قبول آن امتناع ورزید.
ظهیرالدین بابِر، مؤسس سلسله مغولی (1530 - 1526م) خود کاتبی خوشنویس بوده و شیوهای اختراع کرده که به خط بابری موسوم است و قرآن شریف را به خط یاد شده، به قلم خود کتابت کرد و به کعبه معظمه هدیه فرستاد. فرزندان و نوادگان او همه در ترویج خط و تشویق خطاطان، یکی پس از دیگری سعی بسیار ارزانی داشتند. همایون از ایران چند استاد خط، از جمله سرآمد همه نسخنویسان، موسوم به خواجه محمّد مؤمن قزوینی و دیگران چون شمسالدین
کاشی و میرقاسم را به دربار خود آورد. کتابهای مخطوط و مرقّعاتی که در زمان اکبر و جهانگیر نوشتهاند، بیرون از حد حساب است. فضلای دربار ایشان چون ابوالفضل، فیضی، عرفی، بدایونی و عبدالرحیم خانخانان علاوه بر دیگر کمالات، به حُسنِ خطّ هم معروف بودهاند.
رئیس ضرابخانه اکبری، شخصی خوشنویس به نام عبدالصمد بوده است و رئیس کتابخانه سلطنتی, خطاطی دیگر موسوم به مولی محمّدامین بوده که ماهی چهار هزار روپیه مستمرّی میگرفته است.
شاهجهان که معاصر میرعماد حسینی قزوینی، استاد خط نستعلیق است، به قدری به خطوط او علاقه و شوق داشته که صاحب تذکره خوشنویسان مینویسد: هر کس برای شاهجهان قطعهای از خط میر به هدیه میآورد، منصب و شهریه «یکصدی» صله میگرفت. پس از قتل میر، چند تن از شاگردان او موسوم به آقا عبدالرشید، سیدعلی تبریزی و خواجه عبدالباقی به دربار شاهجهان مهاجرت کرده و به آنها لقب «جواهرقلم» و «یاقوت رقم» و غیره اعطا گردید.
اورنگ زیب عالمگیر که به عقیده تعصبآمیز خود، نقاشی را کفر و حرام میدانست، به خط خوب علاقه فراوان داشت و خود خط نسخ را خوش مینوشت و چندینبار قرآن مجید را تماماً به قلم خود کتابت کرد که یک نسخه آن اخیراً گراور و طبع شده است. بعد از اورنگ زیب، با همه انحطاطی که در دستگاه سلاطین مغولی دهلی روی داد، خط خوب از رونق نیفتاد و خطّاطانِ بنام مانند مریدخان و آقا محمّد افضل در نستعلیق و شکسته به ظهور رسیدند. آخرین پادشاه، بهادر شاه ظفر (1858 - 1837م) نیز نسخ را بسیار خوب مینوشته است.
بعد از انقراض سلطنت مغولی در هند، در دو قرن اخیر، مسلمانان همچنان
سنّت خطاطی را حفظ کرده و در طول این مدّت تا عصر حاضر، تمام مؤلّفاتی که به زبان اردو از نظم و نثر و جراید و مجلّات منتشر میشود، همه به خط خوش نستعلیق به سبک مخصوص هندی نگاشته و به چاپ سنگی (لیتوگرافی) طبع شده است و در تمام استانهای هندوستان، خط یاد شده، محبوب و مطلوب عام است.
در صنعت کتابنویسی و شاخههای فرعی آن از قبیل: خطاطی، تذهیب، صحافی، جلدسازی و...، هنرمندان و اربابذوق در دهلی، حیدرآباد، آگره و گلکنده از همکاران خود در استانبول و اصفهان و هرات عقب نماندند. شماره کتب خطی و نُسْخ نفیس به قلم ثلث و نَسْخ و نستعلیق که در دوره اسلامی هند کتابت شده، از حد شماره بیرون است. در همه موضوعات عمده مانند قرآن شریف، ادعیه مأثوره، صحاح احادیث، مجموعههای روایات، کتب ادب، دواوین شعرا، مثنویات و...، نُسَخ نفیس کتاب شده که همه را با طلا و لاجورد و شنگرف و دیگر رنگهای گرانبها به نقوش و طرحهای گوناگون تذهیب و تزیین کردهاند و در نتیجه کتابخانههای مجلل و عظیم در هر شهر، در قصرها و دربار شاهان و کاخهای امیران و نُوّابان و مهاراجهها فراهم گردید. مورّخان، شماره کتب کتابخانه خزانه اکبری را افزون بر 524 هزار مجلّد ثبت کردهاند.
در دهلی، در قلعه کهنه (پور اناقلعه)، جنب مسجد شیرشاه سوری، برجی مرتفع موجود است که هنوز به نام «کتابخانه» معروف است و گویند که آن را همایونپادشاه به اسم «شیرمندل» ساخته و محل کتابخانه خود قرار داده بود و ظاهراً در همانجا بوده که همایون از بام آن فرو افتاد. در تاریخ
آن گفتهاند: «همایون پادشاه از بام افتاد» (962ق).
کتابخانههای هندوستان پر از کتابهای عربی، فارسی، اردو، سانسکریت و زبانهای گوناگون هندی است. گرچه به مرور زمان، کتابخانههای دوره اسلامی متفرق شده است، ولی خوشبختانه بسیاری از کتب نفیس که متعلّق به خزانه ایشان و ممهور به خاتم و موشح به صحّه آنان است، هماکنون در موزهها و کتابخانههای هند، لندن، پاریس، استانبول، تهران و کابل یافت میشوند.
گویند این صنعت در قرون وسطی در ممالک آسیای مرکزی از چین اقتباس شده و در شهر سمرقند به حد کمال رسیده و در زمان حکمرانان مسلمان در هندوستان نیز متداول گردیده است. از آن پس در شهر دهلی و اگره و دیگر شهرها به فراوانی کاغذهای گوناگون میساختند و برای مکاتبات و تحریر رسالهها، نامهها و استنساخ کتب و دواوین مصرف میکردند. این تحفه گرانبها را نیز تمدّن اسلامی برای هندیان به ارمغان آورده است.
هنر موسیقی در عصر اسلامی هندوستان، راه و روشی نوین حاصل کرد و از سبک موسیقی قدیم هند و الحان هندی مانند راگا (1)و دروپد (2)انحراف کلی یافت. تأثیر و نفوذ موسیقی هند در ایران قبل از اسلام و عکس آن در عصر حکمرانان اسلامی، موضوعی مفصّل است که بحث در آن از حوصله مقال خارج است. در این جا همین قدر کافی است گفته شود که طبقه نوازندگان و مطربان و خنیاگران در دستگاه سلطنت از لوازم و تشریفات ضروری دربار بودند، همچنانکه در
پیشگاه غزنویان، غوریان، سلجوقیان و تیموریانِ ایران، طبقه رامشگران از ضروریات دربار پادشاهی شمرده میشدند.
بعد از تأسیس سلطنتهای اسلامی هند، استادان هنر موسیقی مانند دیگر هنرمندان، پیوسته به هوای کسب مال و منال از ایران و آسیای مرکزی، رهسپار دربار شاهان هندوستان شده و آلات موسیقی خود را همراه داشته، با نغمات و ضَرَبات فرحانگیز خود در مجالس انس، پادشاهان و امیران و بزرگان را سرخوش میساختهاند. چون آن جماعت در هندوستان متوجّه به نغمات و الحان ملّی هندی شدند، انواع راگها و سرودهای مذهبی هندیان را استماع کردند. اندکی نگذشت که از ترکیب آوازها و سرودهای خود با نواها و الحان هندی، نغمات و سرودهای جدیدی به وجود آوردند.
عامل دیگری که در انتشار موسیقی اسلامی در هندوستان تأثیر فراوان داشته است، مجالس وجد و حال و محافل رقص و سماع صوفیه بوده است. در نزد این جماعت، آوای خوش و صوت دلکش و رقص به یاد محبوب ازلی، از لوازم تصفیه روح و تزکیه نفس بهشمار میرود. نزد برهمنانِ هندو نیز نواختن سرودهای مذهبی (کرتنها و بجنها) در معابد به منظور نزدیکی به خدایان و ارواح نامرئی، نوعی عمل مقدسِ مذهبی شناخته میشد. در نتیجه در طول قرون متمادی (یازدهم تا هجدهم میلادی) به تشویق پادشاهان و مهاراجههای هندو از یکسو و به روش صوفیه و برهمنان از دیگر سو، در این هنر، پیشرفتهای شایانی حاصل گردید.
جماعتی از نوازندگان و خوانندگان در اماکن مقدسه و یا در حاشیه قبور مشایخ و مجالس عروسی و سالگرد وفاتِ پیران طریقت، بَربط و طبلک خود را
با سرودها و چگامهها توأم ساخته و با نواختن نغمات طربانگیز و سرودن قولها و غزلهای پرشور، وقت سالکان راه را خوش میداشتند. این جماعت را به تقلید از ایران هنوز «قوّال» میگویند و خوانندگی ایشان را «قوّالی» مینامند و تا عصر حاضر، مجالس «قوّالی» در نزد عامه، بهویژه مسلمانان رواج بسیار دارد.
اگر چه «وینا» (1)، نوعی تار هندی، از قدیمیترین ابزارها و اسباب نوازندگی است که نام آن حتی در ریگودا هم آمده و تصویر آن در نقوش باستانی دورانِ باستان هند نیز دیده میشود، امّا نام بسیاری از آلات و ادوات جدید که در قرون اسلامی در هند متداول و معمول گردیده مانند: رباب، سرود، سهتار، طنبور، طبلک و دلربا همه کلمات فارسی است و نشان میدهد که اجداد این ادوات موسیقی، درونِ باروبنه نوازندگان قرون وسطی از آسیای میانه به آن دیار آمدهاند.
سلاطین مسلمان هند از زمان ممالیک و تغلقی تا مغولی، غالباً هواخواه موسیقی بوده و دستههای نوازندگان هنرمند در دربار ایشان مقامی مهم داشتهاند. مورّخان در شرح سلطنت اکبر نوشتهاند که وی غالباً نغمات نوازندگان را استماع میکرده و موسیقیدانهای مسلمان و هندو را علیالسویه تربیت میکرده است. به همین جهت، شهر گوالیار از دیرباز تاکنون مرکز و مهد موسیقی شناخته میشود و از زمان اکبر در آن شهر، هنر موسیقی را تعلیم میدادهاند. تانسن (2)گوالیاری در نزد آن پادشاه مرتبت و منزلتی خاص داشته است.
در جنوب هند بعضی از سلاطین مسلمان، مانند فیروزشاه بهمنی (1429 - 1397م) و یوسف عادلشاه (1489م) مؤسس سلسله عادلشاهی که از نژاد گرجی بوده و خود موسیقی میدانسته است، موسیقی را گسترشِ بسیار دادهاند.
ابن بطوطه جهانگرد عرب، که در زمان محمّد تغلق به دهلی آمده و مدت پنج سال (1347-1342م) در نزد او اقامت داشته و از دربار، رسوم و عادات او در سفرنامه خود وصفی روشن کرده است، از کنیزکان مُغنّیه و مطربان خوشآواز که در پیش سلطان به سرودن نغمات و آوازها اشتغال داشتهاند، حکایت میکند و نشان میدهد که از آغاز تأسیس سلطنت اسلام (قرن پنجم هجری) در هندوستان، موسیقی مخصوص طرب در نزد ایشان رواج فراوان داشته است.
اختراع نغمه «پرده خیال» را که از اقسام موسیقی هندی است به سلطان حسین شرقی، پادشاه «جونپور» نسبت میدهند. نوشتهاند که شاهجهان دو نفر مُغنّی دربار خود یعنی جگننات و درنگخان را با سیم میسنجیده است. امیرخسرو دهلوی همچنانکه در فن شعر استاد مسلم است، در عصر خود در هنر موسیقی نیز به حد کمال بوده است و گویند که «سِتار» را او اختراع کرده است.
صنعت پارچهبافی از ماده پنبه، پشم، ابریشم، کتان و زربفت، با همه نازککاریها و ظرافتها که در آن بهکار میرود، در هند، هنری قدیمی است. سلاطین، ملوک، امیران، وزرای هندو، ارباب نعمت و دارندگان مکنت، برای پوشانیدن اندام خود و بانوان حرم خود به پارچههای گرانبها و لباسهای نفیس، این صنعت را همواره پاس داشتهاند. سلاطین اسلام نیز به نوبه خود این صنعت را تشویق و ترویج کردهاند، تا آنجا که زربفتهای بنارس و گجرات و شالهای کشمیر و اطلس و دیبای بهار و کتانهای بنگال و قالینهای پشمینه پنجاب، معروف آفاق شد. بهگونهای که در قرن دهم و یازدهم هجری (شانزدهم و هفدهم میلادی) هندوستان بزرگترین کشور نساجی جهان گردید
و محصولات خود را به بازارهای شرق و غرب جهان میفرستاد.
صنعت کار دست و سوزنکاری (1)نیز در زمان مسلمانان در سراسر هندوستان توسعه داشته است. پولککاری پنجاب، سوزندوزی کشمیر، ابریشمدوزی دهلی و اگره، سوزنکاریهای پیشاور و... همه این هنرهای زیبا در آن زمان به انواع تفنن و ظرافت آراسته گشت و در هر یک از شهرها و بلاد هند، نوعی از آن، معروف و مشهور گردید.
قماشهای زربفت که از تارهای طلا و نقره بافته میشدند و همچنین زردوزی و «کامدانی» که در روی مخمل یا اطلس یا منسوجات پنبه لطیف به عمل میآوردند، در شهرهای لکهنو، بنارس، سورت، گلکنده و اورنگآباد به شکلهای گوناگون وجود داشته که اکنون نمونههایی از آن در موزههای بزرگ، نماینده این هنر شگفتآور است.
بافتن ساری (2)که نام یک قواره لباسِ زنانه است، از تارهای نقره، طلا، ابریشم و پنبه، محل هنرنمایی دوزندگانِ زبردستی است که تاکنون نیز ادامه دارد.
این صنایع نیز همه از مهارتها و هنرهای باستانی هند است که در حدّ خود در دوره تمدّن اسلامی هند، رواج بسیار یافت. از حفّاری خرابههای شهر تاکسیلا (3)در شمال غرب هندوستان (پنجاب) که چندین قرن قبل از میلاد مسیح، مهد تمدّن آریایی هند است، مقدار زیادی نقاشی، ظروف و مصنوعات از زر و سیم و جواهر بهدست آمده است که از توسعه هنر زرگری و
جواهرسازی در آن دورهها حکایت میکند. این هنرهای ظریف در عصر سلطنت اسلامی همچنان رواج داشت و تکامل یافت. آثار نفیس هنری از آن زمان تا امروز باقی مانده است که زیب و زینت موزههای جهان است.
صنعت زرگری و جواهرنگاری در زمان شاهجهان بدان پایه رسید که تختی به نام «تخت طاووس» که از عجایب روزگار و از نوادر تحف و آثار بود، ساخته و پرداخته شد که از مظاهر جلال دربارِ پادشاهان هند شمرده میشد و درباره آن داستانها پرداختهاند.
هندوها در علوم ریاضی و نجوم و داروشناسی و طب، در ادوار تمدّن قدیم خود، تقدّمی بهسزا داشتند و کتب و آثار بیشمار به زبان سانسکریت از ایشان به یادگار مانده است که ملل عرب، عجم، یونانیان و رومیان در روزگاران باستان از ایشان بهرهها بردهاند.
مسلمانان که در قرون دوم و سوم هجری (هشتم و نهم میلادی) به فرهنگ و علوم یونان دسترسی یافته و ترجمههای عربی از آثار یونانی به جهان عرضه کردند، بهوسیله مترجمان هنرمند از کتب هندی و آثار سانسکریت نیز ترجمهها کردند که نه تنها در ممالک شرق نزدیک، بلکه در قرون وسطی در سراسر اروپا نیز انتشار یافت. پس از آنکه از قرن پنجم هجری (یازدهم میلادی)، تمدّن مسلمانان با تمدّن هندوان در شمال و جنوب هندوستان آمیزش یافت، هر دو گروه در زمینه علوم طبیعی از یکدیگر بسیار چیزها آموختند. در آن زمان، بسیاری از اصطلاحات و مسائل و قضایای نجومی از سانسکریت به عربی ترجمه شد که از آن جمله محاسبه مدارات طولیه و دوائر عرضیه کره زمین و تدوین
تقویم و حساب زیج هندی و رصد کواکب است.
چنانکه گفتیم، مهاراجهجیسنگ (1)(1743-1686م) مهاراجه جیپور که خود امیری منجم و ریاضیدان بود، تقویم هندی را به روش منجمین اسلام اصلاح کرد و پنج رصدخانه که آنها را «جنترمنتر» میگویند، برای مطالعه و حساب سیر ماه و آفتاب و سایر ستارگان در پنج شهر هند بنا کرد. همچنین به امر او بعضی پاندیتهای براهمه، کتاب المحبسطی را به هندی ترجمه و زیج الغبیگ موسوم به زیج سلطانی و نیز زیج خواجه نصیرالدینطوسی موسوم به زیج ایلخانی را شرح کردند.
در زمان سلاطین اسلام در عالم طب، کیمیا، داروشناسی، گیاهشناسی و زیستشناسی هندوها از معارف مسلمانان در این فنون بهرهور گشتند. اصول طب یونانی به روش بقراط، جالینوس، شیخالرئیس ابوعلی سینا و رازی در آن کشور رواج فراوان یافت. تا زمان حاضر نیز برخی مدارس و آموزشگاهها به نام «مدرسه طب یونانی» در بعضی از شهرهای هندوستان مانند: حیدرآباد دکن، دهلی، بمبئی و... موجود است که در آن به روش اطبای اسلام، طرز معالجه با گیاهان را تعلیم میدهند.
در فنون شیمیایی مخصوصاً در ترکیب جوهرها و الوان برای نقاشی و مُذهَّبکاری و کاشیکاری و نساجی از تجربیات اساتید فنی که از ایران آمده بودند، در هندوستان بهرهها برده و تعلیمها گرفتند. اسامی فارسی بعضی ترکیبات الوان مانند شنگرف، لاجورد، قرمز، نیل و امثال آن که هنوز نزد هنرمندان هندی مستعمل است، بهترین دلیل بر این مدّعاست.
1) (1) . Jai Singh.
از دیگر مظاهر تمدّن اسلامی هند، تشکیلات اجتماعی و سازمان اقتصادی ایشان است. در مؤسسات اداری، از دفتر و دیوان رسائل گرفته تا عمل خراج و وضع مالیات و تقسیمبندی اجتماعی و کشوری، در زمان سلاطین اسلام بهویژه در دوره مغولی، بر اصولی استوار شد که حتی انگلیسیها بعد از غلبه بر هندوستان، ناچار از آن اصول مدتها پیروی میکردهاند، تا به تدریج سیستمهای خود را جانشین آن ساختند.
مسلمانان در امر تجارت و توسعه بازرگانی هند، سعی بسیار کردهاند. تشویق تجّار و حمایت از ایشان و تأسیسات بندری و ساختن راهها و جادههای عریض و طویل از زمان ایشان معمول گردید. ایشان با احداث شاهراههای مُمتد، پهندشت هندوستان را از شمال به جنوب متصل و مربوط ساختند. شیرشاه سوری (952 - 948ق) یکی از همین سلاطین آبادگر است که در مدت کوتاه سلطنت خود، شاهراه بزرگ هند را از کتک (اریسا) تا اتک (پنجاب) بنا فرمود و آن را با عرضی متناسب ساخته و در حاشیه آن در فواصل معین، میلهایی از سنگ و گچ بنا کرد که علامت و میزان طول راه باشد. کلمه میل (1)در زبان انگلیسی از اینجا وارد شده که بعدها نام واحد طول معین (1600 متر) گردیده است.
جاده دیگری که در دوره مغول احداث شد، «جاده آگره» (2)است که از آن شهر به بندر سورت در ساحل غربی دریای هند منتهی میشده و در طول آن دو جاده، کاروانسراها و مسافرخانهها بنا کرده بودهاند. جاده آگره بندرگاه عظیم سورت را که در قرون وسطی دروازه هند بهشمار میرفت، به دارالسلطنه آگره و دهلی و
دیگر بلاد بزرگ متصل میساخته است. در طول آن قرون، بندر یاد شده، مرکز کِشتیهای گرانبار از شرق و غرب جهان به مقصد هند بوده، همچنین از آنجا هر ساله کاروانهای حج به بیتالله الحرام عزیمت میکردهاند. دستگاه بازرگانی انگلیس در قرن هفدهم میلادی در همان شهر (سورت) تأسیس و بذر امپراتوری بریتانیا و استعمار هند نیز در آن بندر کاشته شد که بعدها جای خود را به بندر بمبئی واگذاشت. سیاحان زمان، درباره کاروانسراها و مهمانخانهها و مغازهها و صرّافیها و حتی معابد و مساجد در آن شهر بینالمللی داستانها نوشتهاند.
در کنار گسترش راهها و جادهها و تشکیل کاروانها، امر کشتیرانی در رود گَنگ و در سواحل دریای هند نیز از آثار تمدّن اسلامیان است و حتی صنعت کشتیسازی در زمان ایشان ترقی شایان یافت. مخصوصاً در بنگاله، کارخانه کشتیسازی بزرگی داشتهاند که حتی پرتغالیها در قرن هفدهم میلادی در آنجا کشتی میساختهاند.
پا به پای تأسیسات تجارتی، توسعه کشاورزی، از آثار نیک دوره اسلامی است. ساختن سدها و کندن آبراههای وسیع و طویل و احداث چاهها و آبانبارها و استخرها از افتخارات همان دوره است. مورّخان از کثرت محصولات زراعتی، غلات، سبزیجات و میوههای هند، ارقام حیرتانگیز نقل کردهاند.
در امر عدالت و دادگستری و رسیدگی به قضایای حقوقی و جزایی، مسلمانان بر اساس قواعد قضایی اسلام، سازمانهای محکم و استوار داشتهاند و در هر شهر و استان، یکی از بزرگترین علمای مشهور به علم و تقوی را به منصب جلیل «قضاوت» میگماشتهاند. این قوانین و مقررات را همچنان سالیان دراز حکومت انگلیس در آن مملکت رعایت میکرده است.
شهرهایی که در عصر پادشاهان مسلمان به عظمت و کثرت جمعیت رسید، مانند: لاهور، دهلی، آگره، لکهنو در شمال و بیدر و گلکنده و بیجاپور و حیدرآباد در جنوب، همه به حُسن نظم و کمال امنیت و وفور نعمت، موصوف بودند و کارِ تقسیم آذوقه و نظامات شهری و تأمین آسایش و رفاه عمومی به نحو احسن انجام میگرفته است. جهانگردانی که در زمان مغول به هند آمدهاند، مخصوصاً از آگره و لاهور وصفهای بلیغ کردهاند؛ تا بهجایی که لاهورِ آن روزگار را بزرگتر از پاریس و لندن مینگارند. جمعیت دهلی را در زمان اورنگ زیب نزدیک به دو میلیون تخمین زدهاند.
شهر اللهآباد در ملتقای دو رود مقدس جَمْنا و گَنْگ، افزون بر مقام خاص مذهبی، موقعیت نظامی داشته است و در آنجاست که اکبر به احداث قلعه مستحکمی که از بزرگترین پایگاههای نظامی او بوده، مبادرت ورزید و هم اکنون نیز محل استقرار پادگان نظامی ارتش هند است.
دربارهای سلطنتی هند با آن همه شاخهها و آثار فراوانی که در کتابهای تاریخ آن عهد به تفصیل آمده است، از ویژگیهای دوره حکومت سلاطین مسلمان است. کتاب آیین اکبری که به منزله دفتر رسمی (1)دوره سلطنت آن پادشاه است، اوضاع سلطنتمداری و دربارشاهی و سازمان حکومت را در آن کشور در قرن دهم و یازدهم هجری به خوبی نشان میدهد. کلمه فارسی «دربار» را در هندوستان برای اصطلاح مخصوص دستگاه سلطنت اقتباس کردند و در آنجا پادشاه در اوقات عادی به وزرا و رجال «بارخاص» میداد و در عمارت مخصوص «دیوان خاص» مینشست و همچنین در مواقع معین «بار عام» میداد و در عمارت «دیوان عام»
1) (1) . Gazetteer.
جلوس میکرد. در آنجا بود که در حضور او سراسر وزرا و رجال و امیران و مهاراجهها و نُوّاب با لباسهای زربافت جواهرنگار و اسلحه قیمتی در جایگاه مخصوص خود میایستادند و لشکریان سواره و پیاده با اسبهای والاگهر و فیلهای کوهپیکر صفها میآراستند، شخص پادشاه با کلاه مکلل به جواهر، برفراز تخت مرصّع قرار میگرفت و وزیر اعظم در دست راست او بر جایگاه خاص خود میایستاد و شاعرِ دربار، قصیده مدیحه خود را قرائت میکرد.
تشکیل دربار با آن شکوه و طمطراق و تشریفات، تا زمان انگلیسها همچنان در پایتخت و شهرهای بزرگ هند مرسوم و معمول بوده است.
خلاصه آنکه در طول مدت هشت قرن (از نیمه قرن یازدهم تا نیمه قرن نوزدهم میلادی) در زیر پرچم سلاطین اسلامی، کشور هندوستان پیوسته در تمام سازمانهای مدنی، اجتماعی و اقتصادی، راه ترقی و پیشرفت را میپیمود و در قرن هفدهم میلادی که دوره عظمت سلطنت اکبر و اولاد اوست، این دستگاه به اوج شکوه خود رسید. هندوستان در آن زمان، یکی از بزرگترین و معروفترین ممالک جهان گشت.
پرسشها
معماری هند و اسلام، مربوط به چه دورهای است و در چه مناطقی به رشد و کمال خود رسید؟
درباره تاریخچه منار قطب به اختصار توضیح دهید.
دو مورد از تشویق خطاطانِ هنرمند، توسط حکمرانان مسلمانِ هندی را بیان کنید.
مسلمانان چه نقشی در رشد علوم طبیعی و ریاضی داشتند؟
درباره کتاب آیین اکبری و شیوه حکمرانی مطرح در این کتاب، توضیح دهید.
هدفهای آموزشی: 1) آگاهی از سیر تاریخنگاری در هند باستان؛ 2) علاقه حکمرانانِ مسلمان به ثبت وقایع تاریخی؛ 3) نخسیتن تاریخنگارانِ مسلمان: هشام کلبی و ابوالحسن مداینی؛ 4) مهمترین تألیفات تاریخی و جغرافیایی مربوط به شبه قاره هند؛ 5) تاریخنگاری فارسی در حوزه شبه قاره هند.
تاریخنگاری در هند اگرچه سابقهای بسیار کهن داشته، امّا آثار پدید آمده توسط هندیان باستان، بیشتر به اسطوره شباهت دارد تا تاریخ و طبعاً فایده تاریخی آنها بسیار اندک است. با ورود اسلام به هند و علاقه فراوان حکمرانانِ مسلمان به ثبت وقایع تاریخی - بهویژه فتوحات و پیروزیهای آنها بر رقیبان - تاریخنگاری رنگی دیگر گرفت و تا آنجا پیش رفت که حجم انبوهی از اطلاعات موجود در نسخههای نفیس هندی، به تاریخ و ثبت وقایع اختصاص دارد. در این درس، از
نخستین کسانی که در راه تاریخنگاری گام برداشتند همچون هشام کلبی و ابوالحسن مداینی، تا مورخان قرون اخیر یاد شده است و نام مهمترین آثار تاریخی آنان آمده است.
نثرنویسی در مراکز علمی و ادبی شبهقاره در چند زمینه، پیشرفت قابل ملاحظه و اهمیت تاریخی و فرهنگی خاص داشته است. تاریخ این سرزمین از سده دوم تا سیزدهم هجری (هشتم تا نوزدهم میلادی) بیش از هزار سال کلاً بر نوشتههای سیاحان و جغرافینویسان و تاریخنگاران مسلمان مبتنی بوده است. در خود هند با آنکه سابقه تاریخی طولانی و فرهنگ دینی و هنری بسیار کهن و دامنه دار وجود دارد، از سنّت تاریخنگاری و ثبت وقایع، اثر و نشانه بارز و نظرگیری یافت نمیشود. کتابهایی چون مهابهارته ، رامایانا و پورانهها همگی حماسههای دینی و اسطورههای غیر تاریخیاند و طبعاً فایده تاریخی آنها بسیار اندک است و اگر در دربارهای شاهان، ثبت وقایع و نوشتن کارها و فتوحات مرسوم بوده است، امروزه دراینباب، جز برخی سنگنبشته بر دیوارهای معابد یا نقاط دیگر و ذکر موقوفاتی که بعضی از حکمرانان محلی به معبد یا محل مقدّسی اختصاص دادهاند و یا اشارهای که در مقدمه کتابی یا نمایشنامهای به پادشاهی رفته است، چیز قابل ملاحظهای موجود نیست.
در اینگونه نوشتهها شاعر یا نویسنده، وقایع تاریخی را با داستانهای اسطورهای درهم میآمیزد و نَسَبِ پادشاه ممدوح خود را به خدایان و پهلوانان افسانهای میرساند، بی آنکه زمان و مکانِ رویدادها را معین کند. یکی دو منظومه شبه تاریخی از این دوران به زبان سانسکریت برجای مانده است، چون هرشه چریته (1)که شرح
1) (1) . Harsa Carita.
فتوحات هرشه، پادشاه قنوج (قرن هفتم میلادی) است و منظومه ویکرمه ویجیه (1)که وصف کارهای ویکرمه آدیتیه، (2)پادشاه معروف سلسله چالوکیه (3)است و در فصلهای اوّل آن از شاهان دیگر این سلسله سخن میرود.
خاصیت اصلی این منظومهها کلاً مدیحهسرایی است و در آنها بههیچروی توالی تاریخی وقایع و تعیین زمان و مکان رویدادها مورد نظر نبوده است و هیچگونه اطلاعی درباره اوضاع و احوال تاریخی، اجتماعی و فرهنگی آن روزگار مستقیماً و بهطوریکه قابل استناد و اعتماد باشد بهدست نمیآید.
از سوی دیگر، مسلمانان از آغاز ورود به سرزمینهای غربی و جنوبی شبهقاره، به شناخت اوضاع طبیعی و جغرافیایی این مناطق و چگونگی احوال اجتماعی و اقتصادی مردم آن همت گماشتند و جهانگردان و بازرگانان و جغرافینویسان مسلمانِ سدههای دوم و سوم هجری (هشتم و نهم میلادی) به تحریر و ثبت مشاهدات خود در این نواحی و تألیف کتاب به زبان عربی درباره چگونگی معیشت مردم در شهرها و روستاها، آداب و اعمال دینی آنان و وصف خصوصیات اقلیمی نواحی مختلف پرداختند و گروهی نیز به گردآوری اخبار و گزارشهای ناقلان و راویان و ثبت و درج آنها در کتابهای خود مشغول شدند.
از نخستین کسانی که در این راه پیشگام بودند و در آثار خود آگاهیهای بسیار در موضوعات مربوط به سند و هند گرد آورده بودند، عبارت بودند از: ابن اسحاق (م 151 ق/ 768م) صاحب کتابهای الخلفا ، السیرة ، المبتدأ و المغاری ؛ هشام کلبی (م 206ق / 821م)، مؤلّف کتابهای بسیار، از جمله کتاب البلدان
الکبیر ، البلدان الصغیر ، الأقالیم ، التاریخ وأخبار الخلفاء ؛ ابوالحسن مداینی (م 225 ق/ 840 م)، صاحب دو کتاب ثغر الهند و عمّال الهند ؛ ابوعبدالله جیهانی (م 306 ق/ 918م)، وزیر امیر نصر سامانی، مؤلّف کتاب المسالک والممالک .
این کتابها همه از میان رفتهاند؛ امّا بخش بزرگی از مطالب آنها در تألیفات تاریخنگاران قرنهای سوم و چهارم هجری (نهم و دهم میلادی)، مانند: تاریخ سند که ترجمه فارسی آن به نام چچنامه دردست است، فتوح البلدان بلاذری، البلدان ابن فقیه همدانی، الاعلاق النفیسة ابن رسته، المسالک والممالک ابن خردادبه و تألیفات تاریخی و جغرافیایی دیگر، نقل شده و امروز موجود است.
آنچه جهانگردان و تاریخنویسان مسلمان این دوره به زبان عربی درباره جنبههای مختلف این موضوع در تألیفات خود آوردهاند، کلّاً یا مبتنی بر مشاهدات عینی خود آنهاست و یا نقل گفتههای سیاحان و مورّخان و گزارشگرانی است که دیدهها و شنیدههای خود را بازگفتهاند. این آثار از لحاظ تاریخِ سدههای میانه شبه قاره، خصوصاً قرنهای اوّل تا پنجم هجری (هفتم تا یازدهم میلادی) آن سرزمین که هنوز تاریخنگاری به زبان فارسی در دربارها و شهرهای بزرگ آنجا شروع نشده بود، حائز کمال اهمیت است و گوشههایی از تاریخ اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بخش بزرگی از جهان متمدّن آن روزگار را تنها در این نوشتهها میتوان دید.
در اینجا فهرستوار به مهمترین این کتابها اشارهای کوتاه میشود:
فتوح البلدان بلاذری (م 279 ق/ 892 م) معتبرترین تألیف در تاریخ فتوحات اسلامی در سند و ملتان، مبتنی بر اخبار هشام کلبی و مداینی است؛ سلسلة
التواریخ سلیمان تاجر که در سال 237ق (851م) نوشته شد و ذیل آن از ابوزید سیرافی، شامل گزارشهایی از مشاهدات شخصی این دو بازرگان مسلمان در بندرها و شهرهای ساحلی و مرکزی هند و شرح آداب و رسوم و رفتار اجتماعی مردم آن نواحی و انواع خوراک و پوشاک و چگونگی معاش و معیشت آنان است؛ کتاب اخبار الصین والهند از مؤلّفی ناشناخته که آن نیز در 237ق، نوشته شده و متضمن اطلاعاتی درباره آداب و رسوم و عادات و روشهای زندگانی مردم چین و هند است؛ کتاب المسالک والممالک ابن خردادبه (اواسط قرن سوم هجری / نهم میلادی)، شامل اطلاعات دقیق جغرافیایی و وصف شهرها و فواصل آنها که غالباً از المسالک والممالک جیهانی گرفته شده است؛ تاریخ یعقوبی (م 284 ق)، متضمن گزارشهای جغرافیایی و اطلاعات سودمند درباره فرهنگ و علوم هندویی، روایات درباره اختراع نرد و شطرنج و بیان معانی رمزی آنها، ذکر کتابهای هندوان در نجوم و ریاضیات و پزشکی به نوعی که در دورههای بعد در کتابهایی چون تألیفات ابنندیم و قفطی نیز دیده میشود؛ البلدان ابن فقیه همدانی (اواخر سده سوم ق) در وصف شهرهای هند و فواصل آنها و آداب و رسوم رایج در میان مردم و مقایسه آنها با احوال ساکنان بلاد چین و ایران که به گفته ابنندیم کلاً از المسالک والممالک جیهانی نقل و اقتباس شده است؛ الاعلاق النفیسة ابنرسته، شامل مطالبی درباره عادات و آداب مردم هند و وصف برخی از معابد و ذکر محصولات و کالاهای تجارتی آنجا بر اساس گزارشهای مؤلّفان پیشین؛ عجایب الهند بزرگبن شهریار، دریانورد ایرانی که در اوایل قرن چهارم هجری (دهم میلادی) بندرها و جزایر و شهرهای ساحلی هند را تا حدود چین و جزایر اطراف آن سیاحت کرده و شگفتیهایی را که در این
مناطق دیده و شنیده، در این کتاب باز گفته است؛ مروج الذهب ، که مؤلّف آن مسعودی در دهههای نخستین قرن چهارم هجری به نواحی جنوبی و سواحل غربی هند سفر کرده و آگاهیهای بسیار مفیدی درباره اوضاع و احوال اقلیمی و جغرافیایی این سرزمین، چگونگی معیشت مردم در شهرها، وصف معابد و اشارات تاریخی و فرهنگی گوناگون در کتاب خود آورده است؛ مسالک الممالک اصطخری و أحسن التقاسیم مقدسی که هر دو در نیمه دوم قرن چهارم هجری تألیف شده و اطلاعات فراوانی درباره اوضاع جغرافیایی، صنعت، تجارت و محصولات آن سرزمین در بر دارند؛ کتاب معروف الفهرست ابن ندیم که در 377ق (987م) تألیف شده و در فصول مختلف آن از ادیان، عقاید، معابد، اصنام، خط و کتابت، اسامی دانشمندان و منجمان و پزشکان و کتابهایی که از هندی به تازی ترجمه شده، سخن رفته است؛ طبقات الاُمم قاضی صاعد اندلسی (م462ق / 1070م) که شامل مطالبی درباره پزشکی و نجوم هندی و نامهای برخی از کتابهای این علوم است.
در اینجا باید از کتاب نزهة المشتاق فی اختراق الآفاق ، نوشته شریف ادریسی، ادیب و مورّخ مسلمان سیسیلی (م560ق / 1165م) که جغرافیا و تاریخ عمومی جهان است، نیز یاد کرد. مؤلّف، اجزای 8 و 9 و 10 از اقلیم اوّل و اجزای 7 و 8 از اقلیم دوم را به جغرافیایی هند اختصاص داده و در وصف هر ناحیه از آداب و رسوم و محصولات و صناعات آن سخن گفته است. گرچه مطالب این کتاب غالباً اقتباس از نوشتههای مؤلّفان پیشین است؛ لیکن در برخی موارد، نکات و اشاراتی دیده میشود که از منابع دیگری که امروز در دست نیست، گرفته شده و یا از گزارشگران و سیاحان دیگر به مؤلّف رسیده است.
اینها مهمترین تألیفات تاریخی و جغرافیایی مربوط به شبه قاره هند به زبان عربی است که اساس تاریخنگاران این سرزمین در سدههای اوّل تا پنجم هجری (هفتم تا یازدهم میلادی)، پیش از تشکیل حکومتهای اسلامی در آن جاست؛ ولی کاملترین و بنیادیترین تألیف در تاریخ فرهنگ و علوم و ادیان هند و یکی از بزرگترین آثار علمی و تاریخی جهان، کتاب تحقیق ماللهند ابوریحان بیرونی است که در حدود سال 421ق (1031م) به زبان عربی نوشته شده و نتیجه چندین سال تحقیق و تتبع و مشاهده و مذاکره مؤلّف در شهرهای نواحی غربی شبه قاره و مطالعات او در آثار علمی و دینی هندوان به زبان سانسکریت است؛ حتی امروز نیز کسانی که در تاریخ علوم و معارف هندی تحقیق و کاوش میکنند، از مطالعه این کتاب بزرگ بینیاز نیستند.
تاریخنگاری به زبان فارسی در شبه قاره از اوایل قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) در حکومت غوریان ممالیک در دهلی آغاز شد. نخستین تألیف در این زمینه، ترجمه فارسی کتابی است در تاریخ سند و فتوحات مسلمانان در این ناحیه که اصل آن به زبان تازی در اوایل قرن سوم هجری نوشته شده بود. این کتاب، امروز در دست نیست؛ ولی ترجمه فارسی آن که در 613ق (1216م) به دست علیبن حامد کوفی، از دبیران دربار ناصرالدین قباچه در اچّه سند، نوشته شده موجود است و با عنوان فتحنامه سند یا چچنامه به طبع رسیده است. این کتاب، مفصّلترین و معتبرترین تألیف در تاریخ فتوحات مسلمانان در این منطقه است و همه کتابهایی که در دورههای بعد در تاریخ سند و ورود مسلمانان بدان جا نوشته شده، از آن بهره گرفتهاند.
دومین کتاب تاریخی که در هند به زبان فارسی تألیف یافته، تاج المآثر از
نظامالدین حسن نظامی نیشابوری (فرزند نظامی عروضی) است که وقایع دوران سلطنت قطبالدین ایبک (607 - 602ق / 1210 - 1206م) و شمسالدین ایلتتمش (633 - 607ق/ 1236 - 1210م) را در بر دارد. پس از این کتاب باید از تاریخ عمومی طبقات ناصری تألیف منهاج سراج جوزجانی یاد کرد که در سال 658ق (1260م) به نام ناصرالدین محمود پسر ایلتتمش نگارش یافته است. اهمیت این دو کتاب اخیر، بیشتر بدان سبب است که مؤلّفان، خود شاهد و ناظر وقایع دوران آغاز سلطنت دهلی بودهاند.
امیرخسرو دهلوی (725-651ق / 1325-1253م) گرچه بزرگترین شاعر پارسیگوی شبه قاره به شمار میرود، لیکن برخی از نوشتهها و منظومههای او جنبه تاریخی دارد و از این لحاظ، دارای ارزشی خاص است. وی با چند تن از سلاطین دهلی (جلالالدین، علاءالدین و قطبالدین خلجی و غیاثالدین تغلق) معاصر و مصاحب بوده و در دربار آنان مقام و منزلت داشته است. مفتاح الفتوح او شرح فتوحات جلالالدین خلجی و خزائن الفتوح یا تاریخ علایی (به نثر) تاریخ وقایع دوران سلطنت علاءالدین خلجی، لشکرکشی او به نواحی جنوبی هند و فتوحات سردار او ملک کافور در دکن است. امیرخسرو در منظومه نُه سپهر از پیروزیهای قطبالدین مبارکشاه خلجی (718ق/ 1318م) سخن میگوید و در قِران السعدین دیدار بغراخان حکمران بنگال را با معزّالدین کیقباد (688ق/ 1289م) حکایت میکند و در تغلقنامه رویدادهای زمان حیات خود را تا جلوس غیاثالدین تغلق (720ق / 1320م) باز میگوید.
در دوران حکومت تغلقیان، چند کتاب مهم تاریخی و جغرافیایی به زبانهای فارسی و عربی نوشته شد که اوضاع و احوال اجتماعی و اقتصادی هند را در این
عصر روشن میسازد. ضیاءالدین برنی در ادامه طبقات ناصری کتاب تاریخ فیروزشاهی را نوشت (759ق/ 1358م) که از سلطنت غیاثالدین بلبن (686 - 664ق / 1287-1266م) تا پایان حکمرانی محمّد تغلق (752 ق) و شش سال اوّل سلطنت فیروزشاه (790-752م) را در بر میگیرد. چندی بعد شمس سراج عفیف در کتاب دیگری به همین نام ( تاریخ فیروزشاهی ) سراسر دوران حکومت فیروزشاه را به رشته تحریر درآورد.
در دوره سلاطین خاندانهای سادات (855 - 817ق / 1451 - 1414م) و لودی (933 - 855ق / 1526-1451م) نیز کتابهایی در شرح وقایع آن روزگار نوشته شد؛ لیکن تاریخ تفصیلی آخرین فرمانروایان دهلی، در کتابهای تاریخ عمومی و محلّی که در عهد سلاطین بابری نوشته شد، آمده است. در این دوران، دو کتاب مهم به زبان تازی نوشته شد که از مهمترین منابع تحقیق در تاریخ و اوضاع اجتماعی هند در قرنهای هفتم و هشتم هجری (سیزدهم و چهاردهم میلادی) بهشمار میروند. یکی از آن دو مسالک الابصار فی ممالک الامصار ، تألیف ابن فضل الله عمری دمشقی (م 749ق / 1349م) است که آن نیز جغرافیای عمومی جهان است و مؤلّف در آن، اطلاعات فراوانی درباره نواحی شمالی شبه قاره را از منابع گوناگون گردآورده است. شرح مفیدی که قلقشندی (م821ق / 1418م) در جلد پنجم صبح الأعشی درباره اوضاع طبیعی و جغرافیایی هند و آداب و رسوم مردم آن آورده است، کلّاً از این کتاب، اخذ و اقتباس شده است. کتاب دیگر رحله ابن بطوطه، جهانگرد مراکشی (م779ق / 1377م) است که در دوران حکومت محمّد تغلق چندین سال در شهرهای هند سیروسیاحت داشت و مشاهدات خود را با دقت و روشنی تمام در کتابی به نام تحفة النظار فی غرائب الأمصار و عجایب
الأسفار به رشته تحریر کشید و یکی از معتبرترین و سودمندترین مدارک تحقیق در تاریخ این دوران را بر جای نهاد.
بنیاد تاریخنگاری در هند در این دوره نهاده شد و از قرن هشتم هجری (چهاردهم میلادی) با گسترش اسلام در شمال، شرق و جنوب و تشکیل حکومتهای اسلامی در بنگال، کشمیر، گجرات و دکن، دربارهای سلاطین این نواحی نیز مراکز بزرگی برای جلب هنرمندان و صنعتگران و شاعران و ادیبان و دانشمندان شدند. دهلی و آگره در زمان حکومت شاهان بابری - از بابر و همایون و اکبر تا آخرین سلاطین این سلسله - مهمترین مراکز فرهنگ اسلامی هند بودند و آثار فرهنگی بسیار، از جمله کتابهای تاریخی چون: همایون نامه ، حبیب السیر ، تاریخ الفی ، اکبرنامه ، طبقات اکبری ، آیین اکبری ، منتخب التواریخ ، اقبالنامه ، مآثر جهانگیری ، پادشاهنامه ، شاهجهان نامه ، عالمگیرنامه ، مآثر عالمگیری و دهها تألیف دیگر بهصورت تاریخ عمومی جهان اسلام یا تاریخ سلسله بابری و یا تاریخچه دوران سلطنت شاهان مختلف این سلسله در این ناحیه نوشته شد. در نواحی دیگر نیز تاریخنویسی محل و موقعی خاص یافته بود. در دکن، تألیفاتی چون فتوح السلاطین عصامی (تصنیف: 751ق / 1350م) و بهمننامه آذری طوسی (م866ق / 1462م) که هر دو تاریخ منظوم و به شیوه شاهنامه فردوسی سروده شده بودند و نیز تاریخ عمومی گلشن ابراهیمی ، معروف به تاریخ فرشته ، نوشته قاسم فرشته (تألیف: 1015ق / 1606م) و برهان مآثر نوشته سید علی طباطبا (تألیف: 1004-1000ق)؛ در سند کتابهایی چون: تاریخ معصومی میرمعصوم، متخلّص به نامی (تألیف: حدود 1001ق)، تاریخ طاهری میرطاهر محمّد نسیانی (تألیف:1030ق)، تحفةالکرام میرعلیشیر قانع (تألیف 1181ق / 1767م)؛ در
گجرات تألیفاتی چون: مرآت احمدی نوشته علی محمّدخان (1175 ق)، تاریخ گجرات میرابوتراب ولی (تألیف: 1151ق) و ظفر الواله بمظفر و آله (به عربی) تألیف محمّدبنعمر مکی، معروف به حاجی دبیر (حدود 1020 ق)؛ در بنگال تاریخهایی چون ریاض السلاطین غلامحسین سلیم (تألیف: 1202 ق)؛ در کشمیر تألیفاتی چون: ترجمه فارسی راج ترنگینی و تاریخ رشیدی میرزا حیدر دو غلات (تألیف: 958ق) و تاریخ کشمیر حیدر ملک (تألیف: 1030ق).
چنانکه ملاحظه میشود، سنت تاریخنگاری، با مسلمانان به شبه قاره راه یافت و بیش از یک هزاره، یعنی از اوایل قرن دوم هجری (هشتم میلادی) تا پایان حکومت اسلامی هند در اواسط قرن سیزدهم هجری (نوزدهم میلادی) تاریخ این سرزمینِ وسیع عمدتاً بهدست مؤلّفان مسلمان و به زبانهای فارسی و عربی نوشته شده است. بیشک گستردهترین عرصه تاریخنگاری در جهان اسلام در دربارها و مراکز فرهنگی دوران اسلامی این سرزمین به وجود آمد و مؤلّفان بومی یا غیر مسلمانی که در اواخر این دوران به زبانهای محلی به تألیف کتابهای تاریخ و ثبت وقایع پرداختهاند، کلّاً از سنّت و روش مورّخان مسلمان دورههای پیش پیروی کردهاند.
پرسشها
نام چهار مورّخ که در زمینه تاریخنگاری هند، پیشگام بودهاند را ذکر کنید.
چهار مورد از مهمترین کتابهایی را که در باب تاریخ فتوحات اسلامی در هند نوشته شده، نام ببرید.
تاریخنگاری به زبان فارسی در شبه قاره هند از چه زمانی آغاز شد و چه حاصلی داشت؟
نام چهار اثر تاریخی امیرخسرو دهلوی را بنویسید.
آیا میتوان ادّعا کرد که سنّت تاریخنگاری با مسلمانان به شبه قاره، راه یافت؟ چرا؟
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی با شکلگیری تصوّف اسلامی در اطراف مولتان در نیمه قرن پنجم قمری؛ 2) وضعیت صوفیه در روزگار اقتدار سلاطین دهلی؛ 3) آشنایی با چهار طریقتِ: چشتیه، سهروردیه، نقشبندیه و قادریه؛ 4) مشخّصات کلّی صوفیانِ هند؛ 5) خدمات تصوّف به زبان فارسی.
آنگونه که در درس سوم نیز گفته شد، اسلام، نخستینبار به وسیله بازرگانان دریانورد عرب از طریق سواحل مالابار و سیلان در شبه قارّه شناسانده شده است. محمّدبن قاسم در سال (92ق / 710م) از راه مکران و بلوچستان به شبه قارّه وارد شد و بین سالهای (93-94ق / 711-712م) سند را گشود و در سالهای بعد نفوذ خود را تا ملتان و پنجاب غربی گسترش داد. فاتحان عرب،
خانوادههای خود را در مناطق گشودهشده سند، سکونت دادند. آیین محلّی مردم به چند دلیل تغییر یافت. بسیاری از برهمنان که مشاغلی بزرگ برعهده داشتند، برای حفظ موقعیت خود اسلام آوردند. تعداد بیشماری از بوداییان، به عنوان ستون پنجم علیه فرمانروایان خود به آیین فاتحان درآمدند. محمّدبن قاسم چند تن از فرماندهان محلّی را واداشت که مسلمان شوند و از این راه، تعداد کثیری به آیین اسلام درآمدند. مینویسند که بازرگانان، راجه آصفان (1)در پنجاب را قانع کردند که آیین اسلام را بپذیرد و مسلمان شدن آن راجه که مقام و منزلتی داشت در اسلام آوردن دیگران بسیار مؤثّر افتاد. دانشمندان هندو و بودایی به دربار خلفای عبّاسی فرستاده شدند. قرآن کریم به زبان محلّی ترجمه شد و در نتیجه شخصیتهای مذهبی و ادبی پدید آمدند. در قرن دوم هجری (هشتم میلادی) به نام کسانی چون معشر ناجح (م170ق / 787م) عالم حدیث و ابوالعطای شاعر (م158ق / 774م) برمیخوریم که از برجستهترین شخصیتهای آن عهدند.
اطلاعات ما درباره صوفیان سند اندک است و این کمبود، ممکن است معلول دو عامل باشد: نخست آنکه میان سند و خراسان و ماوراءالنهر ارتباط به کندی انجام میگرفت و دوم آنکه شکوفایی تصوّف در قرن چهارم هجری (دهم میلادی) با رشد آیین اسماعیلی فاطمی 567 - 297ق (1171 - 909م) همزمان بود. میان سالهای 375-367ق (985-977م) مُلتان تحت سیطره خلفای فاطمی مصر بود. منصوره، پایتخت سند در دست خاندان سیمره بود و آن خاندان خلافت فاطمیان مصر را نیز پذیرفته بودند. ازاینرو روابط تصوّف سنّی با صوفیان مناطق دیگر طبعاً قطع شده بود.
1) (1) . Asifan.
اسماعیلیه که آیات قرآن را تأویل میکردند و برای آنها معانی باطنی قائل بودند، در میان مردم مسلمان شده سِند، نفوذی یافته و پیروانی فراهم کرده بودند. حمله محمود غزنوی بین سالهای 402-395ق (1011-1004م) در ملتان بر اسماعیلیه ضربه محکمی زد. در سال 416ق (1025م) که محمود به سومنات حمله کرد، سپاهیانش از منصوره به غزنین رفتند و محمود فرصت سرکوبی اسماعیلیان را نیافت و آنان در منصوره و ملتان به تبلیغ خود ادامه دادند. قریب یکصد و پنجاه سال بعد، سلطان معزالدین محمّد سام ملتان را متصرف شد و در بخش جنوبی پنجاب، آیین اهل سنّت را به اجرا درآورد. خاندان سیمره تا اواسط قرن چهاردهم میلادی در سند سُفلی به حکومت خود ادامه دادند و بعد از پایان قرن دوازدهم میلادی، سند علیا به تسلّط حکمرانان سنّی درآمد.
بعضی معتقدند که تصوّف در هند زودتر آغاز شده است. یکی از کهنترین صوفیان، ابوعلی السندی است که در سال 161ق (777م) با بایزید بسطامی دیدار کرده است. صوفی دیگر به نام شیخ اسماعیل به سال 396ق (1005م) از بخارا به لاهور که هنوز تحت فرمان هندوها بود، آمد.
چنین به نظر میرسد که تصوّف در نیمه قرن یازدهم میلادی (پنجم هجری) در اطراف ملتان نضج گرفته است. اوّلین صوفی که در آن نواحی سکنی گزید، شیخ صفیالدین کازرونی از مردم کازرونِ شیراز است. عموی وی شیخ ابواسحاق کازرونی بود که در سال 426ق (1035م) درگذشت. پس از وی صفیالدین خلیفه وی شد. طبق روش صوفیان، مرشد به وی دستور داده بود که بر شتری سوار شود و هرجا که آن شتر توقف کند، اگرچه در میانه کویر هم باشد، فرود آید. شیخ به این شیوه، زمینی پیدا کرد که بعدها اوچ خوانده شد و در
آنجا فرود آمد. هرچند این ماجرا به افسانه شباهت دارد، ولی این شیوهها در آن روزگار میان صوفیان رایج بود.
در واقع میتوان گفت که فتوحات محمود غزنوی در ملتان سبب شد که آوازه این منطقه و شهرهای آن در دنیای آن روز بپیچد و صوفیان درصدد برآیند که برای یافتن مرید و تبلیغ، سرزمینهای دست نخورده و بکری را بیابند و در آن جاها به تبلیغ و فعّالیت مشغول شوند.
از کارها و فعّالیتهای شیخ صفیالدین کازرونی در اوچ، هیچ اطلاعی و سندی بر جای نمانده است. حکایتی مربوط به وی و مریدانش را امیرحسن سجزی در فواید الفؤاد از ملفوظات شیخ نظامالدین اولیا نقل کرده است. طبق آن حکایت، در اوچ، شخصی جوگی به ملاقات شیخ صفیالدین میرود و از وی به طریق دعوی میخواهد که با وی در ابراز کرامت مقابله کند.
حکایت چنین ادامه مییابد که آن جوگی از خود کارهای خارقالعاده نشان میدهد، چنانکه مستقیماً روی هوا پرواز میکند و سالم بهروی زمین باز میگردد. صفیالدین که این حال را میبیند، روی به آسمان میکند و از خداوند میخواهد که وی را قدرت ابراز کرامت عطا کند. از اتاق خارج میشود، به جانب قبله طیران میکند و به چپ و راست میرود، سرانجام به مقام خود باز میگردد و در برابر آن جوگی مینشیند. جوگی حیرت میکند و میگوید: ما فقط میتوانیم قدری از زمین بلند شویم و بهجای خود فرود آییم، امّا این که شما به هر طرف که خواستید رفتید، کار شما الهی و حق است و کار ما باطل است.
در هند، آیین حنفی رایج بود و بیشتر صوفیان برای روشنفکران مسلمان و تودههای مردم الهامبخش مذهبی بهشمار میرفتند. ادبیات کهن را هم بیشتر آثار
صوفیه تشکیل میداد. نوشتههای صوفیه، شامل چهار مقوله بود:
صوفیه در هند، رسالت خود را تأمین سعادت معنوی میدانستند و معتقد بودند که در ازای حکومت سیاسی، حکومت معنوی به آنان تفویض شده است. هر سلسلهای قلمرو خود را به مناطقی تقسیم میکرد. هر ولی از لحاظ معنوی و همچنین مادّی، «ولایتی» داشت. خواجه معینالدین سجزی، ناحیه دهلی را به خلیفهاش خواجه بختیار کاکی داده بود. این نحوه تلّقی گاهی میان صوفیه و پادشاهان اختلافاتی پدید میآورد. در زمان تغلقها محمّدبن تغلق با صوفیان چشتی درافتاد. تغلق با نظامالدین اولیا به آن دلیل که نظامالدین به دربار نمیرفت، اختلاف داشت. در عهد سلاطین دهلی هم این اختلاف برجای بود و اختلاف بیشتر بر سر سماع بود.
صوفیان در قرون وسطی زندگی خود را از دو راه تأمین میکردند: نخست از راه احیای زمینهای موات؛ دوم فتوح یا صدقه نطلبیده. داشتن شغل و کسب معاش در بعضی از طریقتها مجاز بود؛ ولی در میان چشتیه فقط برای مریدانی مجاز بود که در حاشیه بودند. شغل مانع راه عارف تلقی میشد.
صوفیان در اماکن سهگانه میزیستند:
خانقاه در آن عهد، تنها محلّ زهد و عبادت نبود. پایه اجتماعی خانقاه نیز بر اصل ارتباط یعنی تماسّ نزدیک میان مریدان هر شیخ و پذیرایی و برقرار کردن ارتباط با مهمانان و زائران بود. این نوع زندگی، ضوابطی دقیق و منظّم داشت.
برخی از این اماکن، مخصوصاً آنهایی که به طریقت سهروردیه متعلق بود، به کمک اوقاف اداره میشد. در این نوع اماکن فقط مسلمانان رفت و آمد نمیکردند؛ بلکه جوگیها و هندوها هم با آن خانقاهها مراوده داشتند.
پوشیدن خرقه و تراشیدنِ موی سر، دو نشانه عمده تصوّف بود. خرقه شیخ، تسبیح، سجاده و عصای او نشان تقدّس بود. شیخ در پایان حیات، آن را به خلیفه خود عطا میکرد.
از سلسلههای طریقت تا دوره سلاطین دهلی (689 - 602ق / 1290 - 1206م)، اطلاع دقیقی در دست نیست. در زمان سلاطین دهلی، چهار طریقت عمده در هند وجود داشت: چشتیه، سهروردیه، نقشبندیه و قادریه.
چشت، نام روستایی است نزدیک هرات. خواجه ابواسحاق، مؤسّس چشتیه در قرن ششم هجری، مدّتی در آن روستا زیسته است. خواجه معینالدین سجزی (م627ق / 1229م) این طریقت را در هند رواج داده است. معینالدین از مریدان عثمان هارونی است. کمی پیش از فتوحات محمّدبن سام غوری به هند آمد و در اجمیر شریف سکونت گزید. دهلی و ناگور، دو مرکز دیگر چشتیه است. خواجه بختیار کاکی (م633ق / 1235م) در دهلی و حمیدالدین ناگوری در ناگور اقامت داشتند. خواجه بختیار به فرهنگ اسلامی نزدیکتر بود؛ ولی حمیدالدین به شیوه زندگی روستایی هند، از جمله گیاهخواری روی آورده بود. بعدها خواجه فریدالدین گنجشکر (م 664ق / 1265م) در اجودهنِ پنجاب، مرکز دیگری تأسیس کرد. یکی از مریدان وی نیز به نام علیبن احمد صابر سلسله صابریه را تأسیس کرد.
برجستهترین شخصیت این طریقت، نظامالدین اولیا (725ق / 1323م) است. این مرد بزرگ بر اثر تقوا، تأثیری عمیق بر مردم زمان خود و حتّی بعد از خود گذاشت. او محلی را در حومه دهلی برای خانقاه خود برگزیده بود و در این انتخاب، نوعی مبارزه پارسامنشانه را در نظر داشت. البته امروز این منطقه که سابقاً «غیاث پور» خوانده میشد و اکنون به نام منطقه نظامالدین معروف است، در وسطِ شهر قرار گرفته است. نظامالدین، چهارمین مسندنشین طریقت چشتیه است. خلفای او در مناطق مختلفِ هند خانقاهها ساختند و به تبلیغ پرداختند.
چشتیه از پذیرفتن اقطاع خودداری میکردند و از سلاطین مقررّی نمیگرفتند. برخی از آنان زمینهای بایر را برای تأمین معاش کشت میکردند. چشتیه بعد از پراکنده شدن در شهرها به زهد و ریاضت، کمتر توجّه کردند و بعدها از قبول هدایای حکام و ثروتمندان هم ابایی نداشتند.
این طریقت به شیخ نجیبالدین عبدالقاهر سهروردی (م632ق / 1234م) میرسد و ابتدا در عراق گسترش یافت. برخی از مریدان آن سلسله، به سبب آشفتگی اوضاع ایران و عراق به هند سفر کردند. بهاءالدین زکریای ملتانی در قرن هفتم هجری (سیزدهم میلادی) این طریقت را در هند گسترش داد.
بهاءالدین با ایلتتمش (633 - 607ق / 1235-1210م) روابط نزدیک داشت. بقیه مشایخ این طریقت نیز راه او را ادامه دادند. فقط صدرالدین عارف، پسر و خلیفه بهاءالدین زکریا (م648ق / 1285م) زندگی مبتنی بر ریاضت و فقر را برگزید. سهروردیه میگفتند که ارتباط آنان با سلاطین برای آن است که در آنان تأثیر اخلاقی و معنوی داشته باشند. امّا این ارتباط در
شاخه اصلی سهروردیه ملتان، به انحطاط اخلاقی منجر شد و آخرین شیخ آنان، یعنی هود، به دست محمّدبن تغلق به قتل رسید. سهروردیه هند بر اثر حمله امیرتیمور از هم پاشید.
اینان از خواجه بهاءالدین محمّد نقشبند بخاری (م791ق) پیروی میکنند. این طریقت در هند پیروان زیادی دارد و به بایزید بسطامی میرسد. این طریقت، مورد حمایت بابر، پادشاه تیموری هند (937-932ق / 1530-1526م) قرار گرفت. ممکن است این حمایت به استقرار این فرقه در زمان اکبر بهوسیله محمّد باقی بالله کمک کرده باشد.
اصل عمده اعتقادات این طریقت، «وحدت شهود» است. آنان وحدت شهود را چنین تعریف کردهاند که «خدا در دل بنده به وجود خودش شهادت میدهد». این وحدت با خدا (یعنی جمع) به اتّحادی منتهی میشود که وحدت در ذات نیست؛ بلکه این اتحاد از طریق فعل، ایمان و عشق صورت میگیرد. علاءالدوله سمنانی (م736ق / 1336م) این نظر نقشبندیه را کمال بخشید و این نظر در قرن یازدهم هجری، در هند بهوسیله شیخ احمد سرهندی که به مجدِّد الف ثانی معروف است، بسط یافت.
حمله شدید شیخ احمد سرهندی بر توحید فلسفی مبتنی بر وحدت وجود ابنعربی، مسیر عرفان در هندوستان را تغییر داد. وی استدلال میکرد که عقیده وحدت وجود، مشعر بر این است که هیچ چیز وجود ندارد جز خدا. این عقیده، منافی مذهب و عقل است. از طرف دیگر، وحدت شهود به توحید مطلق
میرسد، به این معنی که خدا وجود دارد و یکی است و هیچ مخلوقی را نمیتوان جزئی از او دانست. ازاینرو درست نخواهد بود اگر بگوییم که «همه چیز خداست»؛ صحیح این است که گفته شود «همه چیز از خداست».
قطع نظر از اعتقاد به وحدت شهود و هواداری از شریعت، دیگر ویژگیهای عمده این طریقت، شیخ، ورد و سماع به عنوان محرّک معنوی برای سالک است.
این طریقت به عبدالقادر گیلانی (م562ق / 1166م) میرسد و شایعترین طریقت در هند امروز است. قادریه در هند ابتدا توسّط محمّد غوث رایج گردید. محمّد غوث در سال 887ق (1482م) در اوچ، خانقاهی برپا کرد. سالها بعد در دوره سلسله مغولی هند به پایمردی شاه نعمتالله و مخدوم محمّد گیلانی، پایههایش استوارتر شد.
معروفترین سیمای این طریقت در قرن یازدهم در هند، محمّدمیر (1405ق / 1635م) است که به «میان میر» شهرت دارد و مراد داراشکوه پسر شاهجهان و جهانآرا بیگم خواهر داراشکوه بود. پیروان این طریقت، شهر بغداد را که آرامگاه عبدالقادر گیلانی در آنجاست، مقدّس میشمارند.
در هندوستان، طریقتهای دیگری هم هستند. هجویری از دوازده طریقت نام برده است. از میان آن طریقتها در قرن دهم، طریقت «شطاریه» رایج بود که بهوسیله شیخ عبدالله (م890ق / 1485م) در جونپور و مالوه دایر شده بود. این طریقت، از آداب و رسوم هندی بیشتر متأثر شده و بعد به تنعّم گرایش یافته است. برجستهترین شیخ شطاری، محمّد غوث گوالیاری (م971ق / 1563م)
است. وی با ظهیرالدین بابر، همایون و اکبر ارتباط داشت. مدّتی در گجرات زیست و علمای آنجا که برخی از ریاضتهای وی را بدعت میدانستند، به انتقاد از وی برخاستند. خود وی مرید شیخ حمید بود. در سال 966ق، به آگره رفت و اکبر را به سلک مریدان خود درآورد؛ امّا پادشاه، زود از وی برگشت. او مردی بسیار متواضع بود و هر کس را میدید برایش بلند میشد. رساله معراج در عروج حال خود و جواهر خمسه ، اوراد غوثیه و بحرالحیات از آثار اوست. سال وفات او را 970ق هم نوشتهاند. (1)
تصوّف، پدیدهای پیچیده است. این پدیده در هندِ پهناور، هم در روستاها و هم در شهرها ریشه دوانده است. عمق تأثیر و مقبولیت آن در میان مردم چنان بوده است که نواحی روستایی مانند: اوچ، ناگور و سیلهت را بهصورت شهری درآورده است. در عهد محمّدبن تغلق در دمشق، به شهابالدین احمد العمری گفته بودند که در دهلی دو هزار خانقاه وجود دارد. شاید این رقم، اغراقآمیز باشد؛ امّا نشان میدهد که تعداد خانقاهها بسیار زیاد بوده است و خانقاهها در آن عهد، تأثیرهایی عمده در مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی داشتهاند.
تصوف در سطح بسیار گسترده به نمادگرایی و سمبولیسم گرایش پیدا کرد که بخش عمده آن ناگزیر در شعر فارسی نمود یافت. تصوّف از این نظر نیز به زبان فارسی خدمتی شایان کرده است.
1) (1) . تذکره علمای هند، احمدعلی، مطیعه نولشکور، لکهنو، ص 206.
پرسشها
عوامل رواج و انتشار اسلام در هند را بنویسید.
آثار صوفیه هند شامل چه مقولاتی است؟ صوفیان این سرزمین برای خود چه رسالتهایی قائلند؟ شرح مختصر دهید.
مشخصات کلّی صوفیان هند را بنویسید.
طریقت چشتیه در طول زمان چه تحولاتی را پشت سر گذراندهاند؟
موطن اصلی طریقت سهروردیه کجا بود؟ و دلیل هجرت این طریقت به هند چه بود؟
کدام طریقت صوفیه در هند پیروان زیادی دارد و عمده اعتقادات آن چیست؟
تصوّف چه خدمتی به زبان فارسی کرده است؟
هدفهای آموزشی: 1) آشنایی با قدیمیترین کتیبههای هند در دوره اسلامی؛ 2) کتیبههای عربی به خط کوفی؛ 3) کتیبههای فارسی؛ 4) کتیبههای اردو؛ 5)موضوع قدیمیترین کتیبههای موجود در هند.
کتیبههای قرون اسلامی از دوره فتوحات غزنویان در شمال غربی شبه قاره هندوستان شروع میشود؛ ولی اثر مهمی از عصر غزنویان باقی نمانده است. قدیمیترین کتیبه اسلامی در هندوستان، به زبان عربی و بهخط کوفی است و از لحاظ تاریخ کتبیهنویسی دوره اسلامی در کشور هند حائز اهمیت است. این کتیبه که اکنون در موزه پیشاور (پاکستان) وجود دارد، بر روی قطعهسنگی است که در قدیمالأیام در دیوار گاوچاهی در قریه «هوند» (1)نصب شده و در سال 1984م، کشف شده بود.
1) (2) . قریه هوند( Hund) که در ساحل رود سند قرار دارد، زمانی پایتخت گانداهارا (قندهار) بوده است. مورّخان اسلامی، آن را به نام «اوبند» ضبط کردهاند.
سپس در سال 1912م، آن را به موزه شهر پیشاور منتقل ساختند.
این کتیبه بر لوحه سنگ سیاه رنگ و مدوّری نقر شده و خط آن بسیار محو است و بهزحمت خوانده میشود. بااینحال آن را چنین کشف و قرائت کردهاند:
سطر اوّل: بسمالله الرحمن الرحیم؛
سطر دوم: بنا هذا البئر الفقیه ابو جعفر؛
سطر سوم: محمّدبن عبد الجباربن محمّد؛
سطر چهارم: الجوز جانی فی ذی القعدة سنة؛
سطر پنجم: اثنی وثمانین واربعمأة من هجرة النبی؛
سطر ششم: علیهالسلام.
تاریخ این کتیبه مربوط به سال 482 هجری (1090 میلادی) است که منطبق با تاریخ سلطنت غزنویان در هند غربی است.
از آن زمان، یعنی قرن پنجم تا اواخر قرن ششم هجری، پیوسته آثار و کتیبههای گوناگون در مساجد و ابنیه مذهبی در هند شمالی و غربی باقی مانده که غالباً به زبان عربی و به خطوط کوفی و ثلث تحریر شدهاند.
کتیبههای فارسی: تاریخ قدیمترین کتیبههایی که به زبان فارسی در هندوستان موجود است، مربوط به قرن ششم و هفتم هجری (سیزدهم و چهاردهم میلادی) است و آنچه تاکنون معلوم شده عبارتاند از دو کتیبه:
اوّل، کتیبه منثور در مسجد قوة الاسلام (قبّةالإسلام) در دهلی؛
دوم، کتیبه منثور بر قبر شیخ احمد خندان در بداون.
از قرن هفتم هجری به بعد، کتیبههایی که موجود است، همه به زبان فارسی است. کتیبههای عربی بهتدریج از میان رفته است. به این معنی که در عصر
سلاطین خلجی (1320-1290م) و تغلقی (1413 - 1320م) و سادات کبیر (1451 - 1414م) و لودی (1526م - 1451) و بالاخره در زمان سلاطین مغول گورگانی، غالباً در کتیبهنگاری، زبان فارسی جانشین زبان عربی شده است.
همچنین در امارتهای کوچک اسلامی که از قرن هفتم هجری در جنوب شبهجزیره هندوستان و نیز در ناحیه بنگاله تأسیس شدهاند، اکثراً کتیبههای فارسی، بهجای عربی معمول گردیده است.
کتیبههای اردو: در زمان سلطنت گورگانی هندوستان، در اثر امتزاج زبان و فرهنگ هندی و ایرانی زبان جدیدی موسوم به «اردو» به ظهور رسید. این زبانِ نوزاد، اندکاندک دوره تکامل خود را در تمام شئون مدنی و اجتماعی طی کرد، زبان فارسی را که به منزله مادر آن بود، تحتالشعاع خود قرار داد و سرانجام در سدههای اخیر، کتیبهنویسی اردو تا حدی جانشین فارسی شد. بهنظر میرسد که اوّلین کتیبه «اردو» در روی دیوار غربی مقبره خواجه نظامالدین اولیا در دهلی به تاریخ 1169ق باشد؛ ولی با این وصف، زبان اردو تا عصر حاضر نتوانسته است کتیبهنویسی فارسی را یکباره محو و بهکلی زایل کند. هنوز عبارات و سطوری که در غالب شهرهای مسلماننشین هندوستان بهخط نستعلیق بر روی سنگهای مقابر و مساجد و ساختمانهای عمومی نقش میشود، بیشتر به زبان فارسی است.
دکتر هورو ویتز آلمانی در سال 1920م، نسبت به کتیبهها و خطوط اسلامی موجود در هندوستان، فهرست منظّمی ترتیب داده که اگرچه ناقص و فاقد کتیبههای بسیاری از استانهای هند است، ولی متضمّن فواید بسیار است و بعضی مسائل مبهم را روشن میسازد. از جمله مینویسد: «کتیبهنگاری در دوره اسلامی هندوستان از اواخر نیمه دوم قرن ششم هجری شروع شده و کتیبههایی
را که تاریخ آن قبل از قرن یادشده است، ظاهراً از خارج کشور هند به داخل آن آوردهاند. یک نمونه از این کتیبههای انتقالی بر دری چوبین است که شخصی انگلیسی به نام «لردالن برو (1)از روی مقبره سلطان محمودبن سبکتگین برداشته و از غزنه به هندوستان آورده و اکنون در قلعه آگره به نام دروازه معبد سومنات موجود است و مناجاتی به عربی از زبان سلطان بر روی آن منقور».
شمارش مختصر و تقریبی، از کتیبههای اسلامی از قرن هفتم به بعد که در فهرست دکتر هورو ویتز آمده، از این قرار است:
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن هفتم 40 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن هشتم متجاوز بر 80 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن نهم 130 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن دهم 270 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن یازدهم 340 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن دوازدهم 135 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرن سیزدهم 85 عدد؛
کتیبههای اسلامی اعم از فارسی و عربی در قرون متفرقه و بدون تاریخ 140 عدد.
آنگونه که از این فهرست ملاحظه میشود، شماره این کتیبهها تا قرن یازدهم پیوسته رو به ازدیاد است و از آن تاریخ به بعد، عدد آنها کاسته میشود؛ ولی بسیاری از کتیبههای دیگر به فارسی وجود دارد که در این فهرست به حساب نیامده است.
1) (1) . Lord Ellenborough.
پنجاب از حیث تعداد کتیبههای اسلامی در ایالات و استانهای هند در شبه قاره هندوستان، در مرحله اوّل است و بعد استان شمالی ( U.P) و سپس بنگاله و بعد بمبئی و از همه فقیرتر، ایالت مدارس است در جنوب. در گلبرگه و حیدرآباد نیز کتیبه بسیار دارد و بعد از آن بیجاپور. در شهرهای دهلی، احمدآباد، لاهور، فتحپور سیکری، آگره و کشمیر، کتیبههای اسلامی زیادی یافت میشود. بیشتر این کتیبهها به زبان فارسی و بعد از آن عربی و بعضی دیگر مخلوطی از عربی و فارسی است. چند کتیبه اسلامی هم به زبان فارسی و به خط سانسکریت یافت میشود. قدیمیترین کتیبه فارسی در هندوستان شمالی و در مسجد قبةالاسلام در دهلی، به زبان فارسی است.
در قرن هفتم، کتیبههای عربی بر فارسی فزونی دارد؛ ولی در قرن هشتم و نهم، کتیبههای فارسی افزایش یافته و تفوّق عددی حاصل میکند. در قرن دهم، کتیبههای عربی رو به انحطاط میرود و در قرن یازدهم، اصلاً کتیبه عربی دیده نمیشود. عجیب آنکه در قرن دوازدهم مجدداً کتیبههای عربی ظاهر شدهاند. کتیبههای عربی به نثراند و مشتمل بر آیات قرآنی و احادیث نبوی و غالباً دارای اغلاط فاحش نحویاند. باآنکه قدیمیترین کتیبههای فارسی به نثر است، ولی بعدها بهصورت ابیات منظوم درآمده که در ضمن قطعات و رباعیات، با ذکر تخلص شاعر در بیت آخر، بر روی سنگها حکاکی شدهاند.
کتیبههای مساجد، مقابر و اماکن مقدس مذهبی، غالباً به مقصود ذکر تاریخ بنا و نام بانی به ظهور رسیده و وسیله خوب و سند معتبری برای مطالعه سبک معماری اسلامی در قرون مختلف در هندوستان است. بعضی از این کتیبههای مذهبی که خیلی نادر، ولی جالب توجّهاند، عبارتاند از: چند کتیبه ابنیه مذهبی
هندو که مربوط به معابد هندوان است؛ ولی به خط و زبان فارسی نوشته شده، مانند کتیبه شاهعالم دوم (1178ق) راجع به «دورگا» و کتیبه معبد «شیوا» در شهر مترا (1)که در سال 1222ق، ساخته شده است. از این عجیبتر، عکس این قضیه است، یعنی کتیبهای که به خط و زبان سانسکریت بوده، ولی مشتمل بر وقفنامه یکی از مساجد اسلامی است. در منطقهای در وراوال (2)(منطقه بمبئی) به تاریخ 662ق، در زمان امیر رکنالدین، پادشاه هرمز، شخصی به نام نورالدین فیروز، مسجدی بنا کرده و موقوفات آن را با خط و زبان سانسکریت بر روی سنگ، کتیبه کرده است. متن عربی این کتیبه در سومنات پتهن در مسجد قاضی نوشته شده و موجود است.
نمونهای از کتیبههای فارسی که از حیث نثر، نظم و خط نستعلیق در نهایت نفاست و زیبایی است و مربوط به دوره سلطنت شاهجهان است را بیان میداریم؛ دورهای که کلام و خط فارسی در هندوستان به اوج کمال خود رسیده بود.
این کتیبه، بهصورتِ وقفنامه کاروانسرایی است و لوحه سنگ مرمر آن (به طول 11/7 پا * 2/5 پا) در موزه پرنس آف ویلز (3)هماکنون در شهر بمبئی موجود است. اصل این کاروانسرا در شهر سورت در استان گجرات واقع بوده است.
کتیبه وسط (شعر)
بهنام فروزنده مهر و ماه به دوران شاه جهان پادشاه
بنا کرد خان حقیقت سرشت بهصورت سرائی به معنی بهشت
به تاریخش آمد ز چرخ این ندا همایون سرای حقیقت بنا
(1054هجری)
«حسبة الله تعالی و تقدس - مرید با اخلاص حضرت صاحبقران ثانی ظل سبحانی شاهجهان پادشاه غازی اسحاقبیگ یزدی المخاطب حقیقتخان بانی این کاروانسرا گشت. و لمرضات الله تعالی وقف نمود بدین شروط که از علما و صلحا و فقرا و زائران حرمین شریفین لوجهالله به هیچ وجه چیزی نگیرند و از مترددین دیگر، کرایه بگیرند. بعد از خرج تعمیر سرا و خدمه از دربان و آبکش و خاکروب و خوراککار که لازم است تا سرا همیشه آباد و باصفا باشد، آنچه بماند به زائران حرمین شریفین دهند و سپاهی از سواره و پیاده، مطلقاً جا ندهند که سرا به جهت نزول و راحت و آسایش مسافران است. عامل این امور از فضل و رحمت نامتناهی امیدوار و خلاف نماینده به لعنت ابدی و عذاب سرمدی گرفتار. فمن بدّله بعدما سمعه فانما اثمه علی الذین یبدّلونه. اللهمّ اغفرلنا و لوالدینا کتبه محمّد امین المشهدی.
موضوع بعضی از این کتیبهها مربوط است به نسخ مالیاتها و احقاق حق مظلومین و حفر چاهها و بنای آب انبارها و بعضی دیگر که مربوط به امور مذهبی نیست که عبارت است از: کتیبه قلعهها و دروازهها و قصرها و پلها و حمامها و باغها و دکاکین و بالاخره توپهای جنگی که بر روی لولههای فلزی آن اشعار پارسی ظریفی حکاکی شده است.
قدیمیترین کتیبه فارسی: قدیمیترین کتیبه فارسی که از حیث تاریخ، قدیمیتر از آن دیده نشده، دو کتیبه است: کتیبه اوّل در پیشانی داخلی سردرب دروازه شرقی مسجد قبّةالاسلام (معروف به قوّةالاسلام) در شهر دهلی وجود دارد و آن لوحهای است سنگی به طول 91 اینچ و عرض 13 اینچ در دو سطر.
سطر اوّل، مشتمل بر آیاتی است از قرآن شریف (سوره آل عمران، آیات 92 و 96) و در سطر دوم این عبارت بهخط بسیار پیچیده، نوشته شده است:
«این حصار را فتح کرد و این مسجد جامع را بساخت به تاریخ فی شهور سنة سبع و ثمانین و خمسمأة امیر سفهسالار اجل کبیر قطبالدولة والدّین امیرالاُمرا ایبک سلطانی - اعزالله انصاره - بیست و هفت آلت بتخانه کی در هر بتخانه دو بار هزاروار هزار دلیوال صرف شده بود درین مسجد به کار بسته شده است. خدای - عزّوجلّ - بر آن بنده رحمت کناد هر که بر نیت بانی خیر دعای ایمان گوید».
آنگونه که ملاحظه میشود، این کتیبه در سال 587ق (1191م) میلادی نوشته شده است و آن ظاهراً همان سالی است که قطبالدین ایبک، دهلی را فتح نمود (تاریخ وفات قطبالدین ایبک 607ق است). گرچه بعضی از محقّقان معتقدند که این کتیبه را چند سال بعد از بنای مسجد، ساخته و در آنجا نصب کردهاند، ولی بههرحال کتیبه این مسجد که در عهد سلطنت شهابالدین محمّد سامغوری بهدست سپهسالارِ او قطبالدین ایبک ساخته شده، قدیمیترین کتیبه فارسی موجود در هندوستان است.
و نیز در بنیان طبقه اوّل - منار قطب - در همان مسجد، نزدیک درب مناره، بقایای یک کتیبه فارسی دیگر دیده میشود به این عبارت: «این مناره فضل ابوالمعالی - ...» ظاهراً این کتیبه نیز از عهد محمدبن سام باقی مانده باشد.
همچنین در سردرب داخلی دروازه شرقی همان مسجد، کتیبه دیگری قرار دارد که آن نیز به زبان فارسی و بر روی سنگی به طول نوزده اینچ و نیم و به عرض پنجاه و هشت اینچ و سه ربع اینچ است. بر روی آن، یک سطر فارسی به
همان خط پیچیده نوشته شده است که این چنین خوانده میشود:
«این مسجد را بنیاد کرد قطبالدین ایبک خدای بر آن بنده رحمت کناد هر کی بانی این خیر را دعای ایمان گوید».
دومین کتیبه فارسی که بعد از کتیبه پیشین، قدیمیترین کتیبهْ موجود است در مقبره شیخ احمد خندان در شهر بداون (1)واقع است. این کتیبه به خط فارسی به شیوهای بین نسخ و طغرا، تحریر شده و شبیه به خطی است که در طبقه دوم منار قطب در دهلی به کار رفته است و با کتیبههای موجود در مسجد قبّةالاسلام شیوه واحد دارد و تحوّل خط کوفی را در هندوستان شمالی نشان میدهد.
متأسفانه قسمت عمده این کتیبه، از میان رفته و فقط نام بانی بنا که شخصی موسوم به «یتکین» بوده است (ظاهراً ملک جمالالدین ایتکین یکی از امیران دولت غیاثالدین بلبن است که در حدود سال 681 هجری به امر آن سلطان به دار آویخته شد) خوانده میشود و عبارت این چنین است:
«بیامرزاد کی بنده یتکین بانی این خیر را به دعا رحمت مدد نماید و کتب فی الغرّة من رمضان سنة ثلث و ثمانین و ستمأة»
این کتیبه، نود و شش سال بعد از کتیبه نخستین به وجود آمده است.
لوحه دیگر، سنگ قبر کهنسالی است که در موزه قلعه سرخ دهلی به شماره 40/1001 موجود است و یک سطر فارسی از اوایل قرن هفتم دارد که در اعداد قدیمیترین آثار کتیبههای فارسی هند بهشمار میرود. در آن، نام قطبالدین ایبک را ذکر میکند. گویند این سنگ در قریه «مهرولی» در جنوب دهلی کشف شده و آن را از آنجا به آن موزه آوردند؛ ولی صحّت آن قول محلّ تردید است.
1) (1) . Badaon.
اهمیت این کتیبه از لحاظ تاریخ آن است و با آنکه خط آن بسیار محو شده، هنوز چنین خوانده میشود:
در حاشیه چنین آمده: «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ إِنَّ الدِّینَ عِنْدَ اللّهِ الْإِسْلامُ . فی شهور سنة ثمان وستّمأئة»
در ذیل متن: «... بنده برآورده کرد ... بقعه برسد قطبالدین ایبک را دعا گوید».
دو کتیبه یاد شده، قدیمیترین کتیبههای موجود در هندوستان شمالی محسوب میشوند؛ امّا قدیمیترین کتیبه فارسی در جنوب هندوستان بنابر آنچه تاکنون معلوم شده، در شهر گلبرگه (1)پایتخت سلاطین بهمنی دکن وجود دارد. این سلاطین که در قرن هشتم و نهم و دهم هجری از سال 1347 تا 1538م، در جنوب هندوستان سلطنت کردهاند، در شهر گلبرگه مسجدی ساختهاند که دارای کتیبهای فارسی است. قسمت عمده آن کتیبه، به مرور زمان محو شده است؛ ولی قسمت پایانی آن که مشتمل بر نام سلطان زمان و بانی مسجد و تاریخ آن است، محفوظ مانده و از این قرار خوانده میشود:
«این مسجد مبارک الله - تعالی و تبارک - به عهد بانی مبانی خیرات و قبله اقبال سعادت خدایگان سلاطین علاءالدنیا والدین ابوالمظفر بهمنشاه - عمّرالله دینه و دنیاه - بنده امیدوار حضرت کبریا سیف دولتشه... . در شهر اربع و خمسین و سبعمأة عمارت کرد ابدالاباد آباد باد، به حق عامر بیت معمور و کعبه مشهور».
آنگونهکه ملاحظه میشود، این کتیبه در 754ق، در جنوب هندوستان به وجود آمده و در حدود صد و هفتاد سال بعد از پیدایش کتیبه فارسی در شمال هندوستان است.
1) (1) . Gulbarga.
چنانکه گفتیم، کتیبههای فارسی انواع گوناگون دارد؛ ولی مهمتر از همه آنها این چهار نوع است: 1) کتیبههای قصرهای سلطنتی؛ 2) کتیبههای مساجد و اماکن مذهبی؛ 3) کتیبههای متفرقه، از قبیل: پلها، دروازهها، چشمهسارها، چاههای آب و...؛ 4) کتیبههای موجود بر سنگهای قبور و مزار شعرا و درگاههای مشایخ متصوّفه.
پرسشها
قدیمیترین کتیبههای فارسی در هند به چه دورانی تعلّق دارد؟ درباره آنها شرح مختصر بنویسید.
کتیبههای اردو از چه زمانی جانشین کتیبههای فارسی در هند شدند؟ و کاربرد آنها در چه جاهایی بوده است؟
از حیث تعداد کتیبههای اسلامی، کدام ایالتهای هند سرآمدند؟ زبان این کتیبهها چه ترتیبی دارد؟
موضوع کتیبههای اسلامی هند چه بوده است؟
انواع کتیبههای فارسی هند را برشمارید؟
977 / 366 ناصر الدوله سبکتکین (حکمران دست نشانده سامانیان)
997 / 387 اسماعیل
998 / 388 یمین الدوله محمود
1030 / 421 جلال الدوله محمّد (دوره اول سلطنت)
1031 / 421 شهاب الدوله مسعود ازل
1041 / 432 جلال الدوله محمّد (برای بار دوم)
1041 / 432 شهاب الدوله مودود
1050 / 441 مسعود دوم
1050 / 441 بهاء الدوله علی
1050 / 441 عزّالدوله عبدالرشید
1053 / 444 قوام الدوله طغرل، غاصب سلطنت
1053 / 444 جمال الدوله فرخزاد
1059 / 451 ظهیر الدوله ابراهیم
1099 / 492 علاء الدوله مسعود سوم
1115 / 508 کمال الدوله شیرزاد
1115 / 509 سلطان الدوله ارسلان شاه
(؟) محمّدبن سوری
1011 / 401 ابوعلی
(؟) شیث
(؟) عباس
(؟) محمّد
(؟) قطبالدین حسن
1100 / 493 عزّالدین حسین
1146 / 540 سیفالدین سوری
1149 / 544 بهاءالدین سام اوّل
1161 / 556 سیفالدین محمّد
1163 / 558 غیاثالدین محمّد
1203 / 599 شهابالدین یا معزّالدین محمّد (از 1173 / 569 در غزنه حکومت داشت)
1206 / 602 غیاثالدین محمود
1212 / 609 بهاءالدین سام دوم
1213 / 610 علاءالدین اتسز
1206 / 602 قطبالدین ایبک
1210 / 607 آرام شاه
1211 / 607 شمسالدین ایلتتمش
1236 / 633 رکنالدین فیروزشاه اوّل
1236 / 634 جلالةالدین رضیه بیگم
1240 / 637 معزّالدین بهرامشاه
1242 / 639 علاءالدین مسعود شاه
1246 / 644 ناصرالدین محمودشاه اوّل
1266 / 664 غیاثالدین بلبن
1287 / 686 معزّالدین کیقباد
1290 / 689 شمسالدین کیومرث
1290 / 689 جلالالدین فیروز شاه دوم
1296 / 695 رکنالدین ابراهیم شاه اوّل
1296 / 695 علاءالدین محمّدشاه اوّل
1316 / 715 شهابالدین عمرشاه
1316 / 716 قطبالدین مبارکشاه
1320 / 720 ناصرالدین خسروشاه، غاصب سلطنت
1320 / 720 غیاثالدین تغلق شاه اوّل
1325 / 725 غیاثالدین محمّد شاه دوم
1351 / 752 محمود
1351 / 752 فیروزشاه سوم
1388 / 790 غیاثالدین تغلق شاه دوم
1389 / 791 ابوبکر شاه
1390 / 792 ناصرالدین محمّد شاه سوم
1393 / 795 علاءالدین سکندرشاه اوّل
1393 / 795 ناصرالدین محمود شاه دوم (دوره اوّل سلطنت)
1395 / 797 نصرت شاه (با محمود شاه دوم بر سر قدرت مشاجره داشت)
1399 / 801 محمود شاه دوم (برای بار دوم)
14 - 1413 / 17 - 816 دولتخان لودی
1414 / 817 خضرخان
1421 / 824 معزّالدین مبارکشاه دوم
1435 / 838 محمّدشاه چهارم
51 - 1446 / 55 - 849 علاءالدین عالم شاه
1526 / 932 ظهرالدین بابر
1530 / 937 ناصرالدین همایون (دوره اوّل سلطنت)
55 - 1540 / 62 - 947 سلاطین سوری دهلی
1555 / 962 همایون (برای بار دوم)
1556 / 963 جلالالدین اکبر اوّل
1605 / 1014 نورالدین جهانگیر
1627 / 1037 داروبخش
1628 / 1037 شهابالدین شاه جهان اوّل
1657 / 1068 مراد بخش (در گجرات)
1657 / 1068 شاه شجاع (تا سال 1660 / 1070 در بنگاله)
1658 / 1068 محیالدین اورنگ زیب عالمگیر اول
1707 / 1118 اعظم شاه
1707 / 1119 کام بخش (در دکن)
1707 / 1119 شاه عالم اوّل ببادر شاه اوّل
1713 / 1124 اعظم الشأن
1713 / 1124 معزّالدین جهاندار
1713 / 1124 فرخ سیر
1719 / 1131 شمسالدین رفیع الدرجات
باز خِنگ فکرتم جولان گرفت فیل طبعم یاد هندوستان گرفت
تا خیالم نقش روی هند بست یافت ذوقم جلوه طاووس مست
بلبل فکرم خوشآوایی نمود طوطی طبعم شکرخایی نمود
دل اسیر حلقه زنجیر هند جان فدای خاک دامنگیر هند
بس ملاحتها در آن خاک و هواست هند را کانِ نمک خواندن رواست
آن نمکزاری که خاکش عنبر است خار او چمپا، خَش نیلوفر است
هر که رفت آنجا نمکپالود شد سادگی افکند و رنگآلود شد
جانفدای آن نمکزار سیاه بینمک آنجا نمیروید گیاه
فکرها رنگین و رنگین جویها رنگِ بیرنگی عیان بر رویها
ایزدی بود آشناییهای ما آشنا داند صدای آشنا
هند و ایران آشنایان هماند هر دو از نسل فریدون و جماند
آنکه گندم خورد و دور از خلد ماند در سراندیب آمد و گندم فشاند
خاک هند از خلد دارد بهرهها رنگ آن گندم عیان بر چهرهها
گرچه گندمگون و میگون آمدیم هر دو از یک خمره بیرون آمدیم
چون دیوژن خُمنشینانِ حقیم وز فلاطون و دیوژن اسبقیم
ساغری گیر از می عرفان هند نوشبادِ پارسیگویان هند
یادی از مسعود سعد راد کن بعد یاد رونی استاد کن
آنکه چون سعدی سخنگویی نو است بلبل گلزار دهلی خسرو است
خمسه خسرو که تقلیدی است فرد با حکیمِ گنجوی جوید نبرد
طبع پاکش مایهدار فکر بود صدهزاران بچه زاد و بکر بود
با حسن صد لطف و گرمی توأم است در کلامش آتش و گل با هم است
بزم اکبر شد ز فیضی فیض باب دکهن از بوالفضل و فیضی یافت آب
طبع عرفی خوش به مضمون راه جست داد، دادِ لفظ و معنی را درست
با کلیمش ساحران را نیست تاب کس نگفت آخر سه بیتش را جواب (1)
از نظیری و ظهوری دم مزن هند و ایران را دگر برهم مزن
گر ز تبریز است یا از اصفهان هست صائب طوطی هندیزبان
خاک آمل دامنش از دست داد لاجرم طالب به هندوستان فتاد
چون کسی را صنعتی غالب بود میشتابد هر کجا طالب بود
از همایون گیر تا شاه جهان شاعران را بود هند آرام جان
هند بازار خرید ذوق بود .هند یکسر عشق و شور و شوق بود
1) (1) . اشاره به این سه بیت کلیم کاشانی: بدنامی حیات دو روزی نبود پیش آن هم کلیم با تو بگویم چسان گذشت: یک روز صرف بستن دل شد به این و آن روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت طبعی بههم رسان که بسازی به عالمی یا همتی که از سر عالم توان گذشت
صنعت و ذوق و هنر ترکیب یافت کاروانها جانب دهلی شتافت
بس روان شد کاروان در کاروان تَنگهای دل پر از کالای جان
رشک غزنین گشت بزم اکبری نغمهخوان هر سو هزاران عنصری
بزم نورالدین، گلستانی دگر درگه نور جهان، جانی دگر
بذلهگو از شاه تا بانو همه پیش یک مصرع زده زانو همه
جوّ شد ایهام و مثل چون موج آب نکته بر هر موج خندان چون حباب
کار تاریخ و تتبّع تازه گشت صنعت انشا بلندآوازه گشت
در لغت فرهنگها پرداختند لَعبها در دین و حکمت باختند
کار نقّاشی بسی بالا گرفت خوشنویسی پایهْ والا گرفت
صنع معماری بسی پیرایه یافت ذوق حجّاری فراوان مایه یافت
ثروت و جاه و رفاه و خرّمی صلح و عیش و خوشدلی و بیغمی،
چشم شور اختران را خیره کرد هر طرف خصمی بر ایشان چیره کرد
گرچه امروز آن جلال و جاه نیست هیچکس از راز دهر آگاه نیست
نیست گر آن کَرّ و فَرّ، نظمی بهپاست رفت اگر آن کیف، کیفیت بهجاست
نیست گر دهلی ز اکبر پرخروش میزند هر گوشه دیگ علم جوش
ور نمیخندد به هر گل صدهزار باز نالد قمریای بر شاخسار
غالبی آمد، اگر شد طالبی شبلیای هست ار نباشد غالبی
بیدلی گر رفت اقبالی رسید بیدلان را نوبت حالی رسید
هیکلی گشت از سخنگویان بهپا گفت: کلُ الصّید فی جوفِ الفَرا
قرن حاضر خاصهْ اقبال گشت واحدی کز صدهزاران برگذشت
شاعران گشتند جیشی تار و مار وین مبارز کرد کار صد سوار
عالم از حجّت نمیماند تهی فرق باشد از وَرَم تا فربهی
تیغ همّت را کن ای هند عزیز با فَسانِ (1)جرأت و امّید، تیز
صنعت و علم و امید و اتّحاد کسب کن تا وارهی زین انفراد
«بار دیگر از ملَک پرّان شوی آنچه اندر وهم ناید آن شوی»
نکتهای گویم، سخن کوته کنم خاطر پاک تو را آگه کنم
شمّهای در حال و استقبال تو هان نه من گویم، که گفت اقبال تو
«زندگی جهد است و استحقاق نیست جز به علم انفس و آفاق نیست
گفت حکمت را خدا، خیرٌ کثیر هر کجا این خیر را دیدی، بگیر
فارغ از اندیشه اغیار شو قوّت خوابیدهای، بیدار شو»
ناامیدی حربهْ اهریمن است پیشش امّید، آسمانیجوشن است
جوشن امّید را بر خود بپوش روز و شب تا جان به تن داری بکوش
خویش را خوار و زبونِ کس مدان در نبرد زندگی واپس ممان
زین قناعتپیشگی پرهیز کن مَرکب همّت به جولان تیز کن
همّت از آمال کوچک بازگیر تا فراز کهکشان پرواز گیر
این کسالت وین تنآسانی بس است تربیت آموز، نادانی بس است
زندگی جنگ است و تدبیر معاش زندگی خواهی، چو مردان کن تلاش
فقر و درویشی در استغنا نکوست با غنا، شو صوفی و درویشدوست
با بزرگی و غنا درویش باش با تواضع پادشاه خویش باش
گر بترسی درد و رنجت در قفاست خیز و جنبش کن که گنجت زیر پاست
جز یکی نبوَد سراپای وجود قطره قطره محو دریای وجود
1) (1) . فَسان بهفتح اول، سنگی باشد که بدان شمشیر تیز کنند.
از جدایی بگذر و مأنوس باش قطرگی بگذار و اقیانوس باش
جز به راه یکدلی سالک مباش محو یکتایی شو و مشرک مباش
کفر دانی چیست؟ کثرت ساختن از یکی سوی دوتایی تاختن
سوی وحدت پوی و دست از شرک شوی متّحد باش و به ترک کفرگوی
ای بهار از هند دم با من مزن بیش از این بر آتشم دامن مزن
کز فراق هند بس دلخستهام نام هندست این که بر خود بستهام
نام اصل هند باشد مِهبهار جذب گردد کِه به مِه بیاختیار
من بهار کوچکم در ری مقیم دلتپان از فرقت هند عظیم
طوطی بازارگانم من مدام طوطیان هند را گویم سلام
زآرزوی دیدن یاران هند میچکد از دیدهام باران هند
آرزو بر نوجوانان عیب نیست لیک بر پیران فزون زین عیب چیست؟
عمر من در زحمت و محنت گذشت میروم اکنون سوی پنجاه و هشت
در چنین هنگامه چالاکی سزاست من نیم چالاک و دوران بیوفاست
لاعلاج از دور بوسم روی هند روی گبر و مسلم و هندوی هند
پس پیامی میفرستم سوی یار در لطافت چون نسیم نوبهار
گویم ای هند گرامی شاد باش سال و ماه از بند غم آزاد باش
از سر اخلاص داریم این پیام هان سخن کوتاه کردم والسّلام
تاریخ روابط ایران و هند اسلام، ریاض، (دوره صفویه و افشاریه) ، ترجمه: محمدباقر آرام و عباسعلی غفاریفرد، موسسه انتشارات امیرکبیر، تهران، 1373.
جغرافیای قارّهها و کشورها، پورزاهد، رضا و شایان، سیاوش، وزارت آموزش و پرورش، تهران، 1369.
تأثیر اسلام در فرهنگ هند، چاند، تارا، مترجمان: علی پیرنیا و عزالدین عثمانی، نشر پاژنگ، تهران، 1374.
تاریخ مختصر افغانستان، حبیبی، عبدالحی، سازمان مهاجرین افغانستان، کابل1368.
نقش پارسی بر احجار هند، حکمت، علیاصغر، کتابخانه ابنسینا، تهران، چاپ دوم، 1337.
تاریخ جهان، خیراندیش، عبدالرسول، (دوره کاردانی تربیت معلم، رشته آموزش مطالعات اجتماعی)، وزارت آموزش و پرورش، تهران، 1383.
تاریخ تمدّن، دورانت، ویل، (مشرق زمین گاهواره تمدّن، ج1)، ترجمه گروه مترجمان، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، تهران، 1376 - 1370.
طبقات ناصری، سراج، قاضی منهاج، تصحیح و تعلیق: عبدالحی حبیبی، کابل، 1343.
تاریخ مختصر زبان و ادبیات فارسی در شبه قاره هند و پاکستان، صافی، قاسم، بهار ادب، انتشارات دانشگاه تهران، تهران، 1382.
تاریخچه دعوت اسلامی و ادوار آن در هند، علی ندوی، سیدابوالحسن، مترجم: محمدقاسم، ناشر صدیقی زاهدان، 1379.
هندوستان، گودوین، ویلیام، ترجمه فاطمه شاداب، نشر ققنوس، تهران، 1383.
پژوهشی تاریخی و فرهنگی، مجتبایی، فتحالله، اسلام، زیر نظر: کاظم موسوی بجنوردی، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، تهران، 1383 (بخش اسلام در شبه قاره هند و پاکستان).
برگهایی از تاریخ ادبیات جهان، موحدی، محمّدرضا، انتشارات هستینما، تهران، 1386.
ایران و جهان از مغول تا قاجاریه، نوایی، عبدالحسین، مؤسسه نشر هما، تهران، 1364.
مجله تاریخ اسلام ، مقاله «رضیهخاتون، نخستین فرمانروای زن مسلمان»، محترم وکیلیسحر، (دانشگاه باقرالعلوم) بهار 1385، ش25.
نگاهی به تاریخ ادب فارسی در هند، ه . سبحانی، توفیق، انتشارات شورای گسترش زبان فارسی، تهران، 1376.
تاریخ فرشته، هند و شاه استرآبادی، محمدقاسم، به کوشش: ملامحمدقاسم هندوشاه، منشی نول کشور، کابل، بیتا.
کتاب سبز جمهوری هند، هیأت مؤلفان، دفتر مطالعات سیاسی و بینالمللی، وزارت امور خارجه، تهران، 1370.
نفوذ فرهنگ و تمدّن ایران و اسلام در سرزمین هند، یکتایی، مجید، اقبال، تهران، 1353.