ghaemiyeh.com
سرشناسه:فاضل موحدی لنکرانی، محمد، - ۱۳۱۰
عنوان و نام پدیدآور:مقدمات بنیادین علم تفسیر/ مولف محمد فاضل لنکرانی؛ مترجم محمدرسول دریایی؛ ویراستار مهدی حسینیزاده
مشخصات نشر:تهران: بنیاد قرآن، ۱۳۸۱.
مشخصات ظاهری:ص ۴۹۸
فروست:(بنیاد قرآن۴۱)
شابک:964-93175-1-1۲۵۰۰۰ریال ؛ 964-93175-1-1۲۵۰۰۰ریال
وضعیت فهرست نویسی:فهرستنویسی قبلی
یادداشت:پشت جلد بهانگلیسی:...Mohammad Fazel Lankarani. Basic premises of exegesis.
یادداشت:عنوان اصلی: مدخل التفسیر: ابحاث حول اعجاز القرآن و الدفاع....
موضوع:قرآن -- علوم قرآنی
موضوع:تفسیر
شناسه افزوده:دریایی، محمدرسول، ۱۳۳۰ - ، مترجم
رده بندی کنگره:BP۶۹/۵/ف۲م۴۰۴۱ ۱۳۸۱
رده بندی دیویی:۲۹۷/۱۵
شماره کتابشناسی ملی:م۸۰-۱۸۵۰۲
بسم الله الرحمن الرحیم
مقدمات بنیادین علم تفسیر
مولف محمد فاضل لنکرانی
مترجم محمدرسول دریایی
ویراستار مهدی حسینیزاده
تقدیم اثر به اسوۀ عظمای عفاف و تقوی الگوی عصمت و حکمت و فضیلت معیار درایت، معرفت و امامت ملاک خرد، علم و عبادت مظهر صفا و پاکی، مجلای نبوّت دخت امامت اخت ولایت فاطمۀ معصومه علیها السّلام مترجم
سخنی از بنیاد و مترجم 14
کلام حکیم در بیان امیر 15
و اما این کتاب 22
چکیدهای از زندگینامۀ مرجع عالیقدر شیعه 27
دیباچه مؤلف 33
تقریط حضرت آیت اللّه العظمی فاضل لنکرانی (دام ظله)37
بخش 1:
حقیقت معجزه 41
معجزه چیست؟43
واکنش ماتریالیستها در قبال معجزه 48
معجزه نشانگر صحت ادعا 51
حاشیهای بر مباحث معجزه 53
فرق میان پیامبران و نوابغ و مرتاضان 56
بخش 2:
اعجاز قرآن 63
اعجاز قرآن 65
قرآن پاسخگوی تمام نیازهای بشری 69
حاشیهای بر مفهوم تحدّی 74
اعجاز قرآن 76
قرآن معجزه جاودانه 81
بخش 3:
وجوه اعجاز قرآن 83
مبارزهطلبی و چالشهای قرآنی 85
مبارزهطلبی در مورد پیامبر بزرگوار اسلام 88
مبارزهطلبی قرآن در زمینه همآوایی و عدم اختلاف، نبود ایراد و انحراف 90
مبارزهطلبی در زمینه تبیین نیازهای بشر 94
مبارزهطلبی قرآن در زمینه تبیین اخبار غیبی 97
مبارزهطلبی در زمینه بلاغت 103
حاشیهای بر مباحث و مفاهیم بلاغت 110
بحثی پیرامون معجزات پیامبران 115
قرآن و اصول اعتقادی آن 121
قرآن و قوانین شرعی 126
قرآن و اسرار آفرینش 131
حاشیهای بر مباحث اعجاز علمی 140
معجزات علمی قرآن 140
وحدت جهان آفرینش و رمز حیات 141
گسترش فزاینده حجم کیهانی 143
گوشههایی از عظمت خورشید و کهکشان راه شیری 147
پژوهشی در انبساط کیهانی و تخمین عمر جهان 151
حرکت خورشید، ماه و زمین 153
و الشمس و القمر بحسبان 154
نگرشی به مفهوم کرسی و عرش در آفرینش 155
موجود زنده در سیّارات و کواکب 156
کمبود اکسیژن در ارتفاعات 158
قرآن و شکافت و تجزیه اتم 159
قرآن و زوج بودن همه چیز در عالم 160
تلقیح ابر (آبستن کردن ابر بوسیله باد) از نظر قرآن 161
معجزه احیاء و طراوت زمین بوسیله باران در قرآن 163
اشاره به تعادل عنصر جهان آفرینش در قرآن 164
شرح موجهای عمقی و سطحی دریاها در قرآن 166
شباهت دنیای حیوانات به دنیای انسانها در قرآن 167
بیان مراحل رشد جنین در قرآن 169
شرح پوششهای اطراف جنین در قرآن 171
منشاء پیدایش انسان در قرآن 173
تبیین چگونگی پیدایش نر و ماده در قرآن 174
شباهت اسپرماتوزئید در انسان؟175
اختلاف نقش و نگارها و خطوط سر انگشت انسانها 176
بخش 4:
شبهات پیرامون اعجاز قرآن 179
شبهات و اشکالات در خصوص 181
شبهه اول 181
شبهه دوم:182
شبهه سوم:184
شبهه چهارم:190
شبهه پنجم:191
شبهه ششم:195
شبهه هفتم:196
شبهه هشتم:197
1-مسیلمه بن حبیب معروف به مسیلمۀ کذّاب 199
2-سجاح دختر حارث بن سوید 208
3-عبهلة بن کعب معروف به اسود (دروغگوی تیرهدل روپوشدار)211
4-طلیحة بن خویلد الاسدی 214
5-نضر بن حارث بن کلده 217
6-ابو الحسن عبد الله بن مقفع فارسی 218
7-ابو الحسین احمد بن یحیی (معروف به ابن راوندی)221
8-نویسنده رساله «حسن الایجاز»225
حاشیهای بر مباحث و مفاهیم متنبّیان [-پیامبران دروغین]232
بخش 5:
قاریان بزرگ و قرائتها 237
موضوع متواتر بودن قرائتها 239
قاریان چه کسانی هستند؟245
اظهارات منکرین تواتر 249
دلایل معتقدین به تواتر 252
حجّت بودن قرائتها 257
جواز تلاوت قرآن براساس 260
قرائتهای هفتگانه 260
حاشیهای بر مباحث قراآت 262
قرائتهای هفتگانه و دهگانه 262
طبقات قرّاء 262
قرّاء سبعه 264
خط و اعراب قرآن مجید 266
نگرشی به ارکان تفسیر قرآن 269
اصل اول 271
ظواهر متن قرآن مجید 271
دلایل حجّت بودن ظواهر قرآن 271
دلایل مخالفان حجیّت ظاهر قرآن 275
حاشیهای بر مباحث متن کتاب 284
حقیقت تأویل و تفسیر 284
رکن دوم: بیان معصوم 291
رکن سوم: حکم عقل 294
بخش 6:
تحریفناپذیری قرآن 297
تحریفناپذیری قرآن 299
خدایا تو خود به آنچه در این بحث مطرح شده آگاهتری 311
دلیل اول 316
اشکال اول:318
اشکال دوم:320
اشکال سوم:320
اشکال چهارم:321
دلیل دوم 323
اشکال اول:324
اشکال دوم:324
اشکال سوم:325
اشکال چهارم:326
دلیل سوم 327
دلیل چهارم 330
شبهه اول:332
شبهه دوم:333
شبهه سوم:334
دلیل پنجم 338
دلیل ششم 343
دلیل هفتم 349
بخش 7:
شبهات قائلین به تحریف 355
شبهه اول 357
شبهه دوم 362
پاسخ این شبهه:365
نقد و بررسی روایات قرآنی 375
ثانیا با دیگر روایات در تضاد هستند:379
ثالثا: روایات پیشین با قرآن و عقل در تضادند:382
رابعا: روایات یاد شده لزوما با متواتر بودن قرآن در تضاد هستند:388
خامسا: همخوانی آنها با ادّعای تحریف قرآن:388
شبهه سوم 394
شبهه چهارم 401
گروه اول:401
نقد و بررسی گروه اوّل 405
گروه دوم 407
نقد و بررسی گروه دوم 408
گروه سوم 412
نقد بررسی گروه سوم:413
گروه چهارم:414
نقد و بررسی گروه چهارم:415
گروه پنجم:417
نقد بررسی گروه پنجم 419
شبهه پنجم 423
«مستدرک» حاشیهای بر مفاهیم: تحریفناپذیری قرآن کریم 429
دلایل قائلان به عدم تحریف 450
آراء و نظرات بزرگان شیعه در تحریفناپذیرفتن قرآن 454
فتوای مجتهدان بزرگ معاصر 455
فرهنگنامه اصطلاحات و مفاهیم قرآنی 458
قرآن [-قرآن مجید/قرآن کریم]458
قرآن، (تقسیم و تحزیب آن)481
قرآن 483
نامها و صفات آن 483
قرأ/قرآن (وجوه و نظایر)493
قرائت 494
بسم اللّه الرّحمن الرحّیم
سرانجام پس از حدود دو دهه فترت، بنیاد قرآن که از آغازین روزهای پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، تأسیس گردید و بنا به تشخیص ضرورت که، انگیزه خود را بسط معارف و نشر علوم قرآنی، میداند، بار دیگر با تهیه و تدارک توشهای نوین، همت خویش را مقرون طبع کتابی ارزشمند و بیبدیل در زمینه معارف تفسیری قرآن، نمود.
مجموعهای جامع از اصول و قوانین تفسیری قرآن این کتاب ارزشمند آسمانی و همیشه جاوید الهی که قلم در توصیف آن قاصر و بیان در وصفش الکن مینماید.
کتابی که در مدت بیست و سه سال محل نزولش در هالهای از نور، سینۀ مبارک مفخر کاینات و گزیدۀ بر حق پروردگار جهانیان بوده است، کتابی که طرح جامع سعادت و رفاه انسانی را بر نقشه هدایت و تکامل ترسیم نموده است، و شریعت و آئینی سترگ که پاسخگوی همۀ نیازهای فردی و اجتماعی است، پدید آورد. کتابی که نشانه نبوّت و پشتوانه اسلام و پایداری عدالت و تحقق سعادت و تضمین رفاه و کمال را به همراه دارد.
کتابی که اگر به درستی خوانده، فهمیده و تدبّر و درک و به عمل درآید، قطعا شفابخش همۀ دردها و حلاّل تمام مشکلات و بیانگر جمیع طرق سعادت و بهزیستی و انبساط روح خواهد بود. کتابی که انسان را در صعود به مدارج کمال و
عالیترین مراحل هدایت، یاری میدهد و به معتقدان و عاملان باورمند؛ عزت و رفعت، بخشیده و ذلت و شوربختی را از ایشان دور میسازد.
کتابی که قدرت و مناعت و توانمندی در شئون مادی و معنوی به ارمغان میآورد.
کتابی بنام قرآن که هدفش فزونی توانمندیهای عقلی و احیای ارزشهای فطری تا مرز ابداع و ابتکار و گشودن افق توسعه ارزشهای والای اخلاقی و بسط مفاهیم معنوی است. کتابی که رسوبات خرافات و عادات زشت اجتماعی و سنّتهای پوسیدۀ موروثی را روبیده و ریشههای فساد را میخشکاند و روح آدمیان را در جذب ادراکات و تصورات نورانی، تقویت و اسرار مرموز روان انسانی را میگشاید. کتابی که تلاشهای علمی و کوششهای تمدنساز و فرهنگافزا را ارج مینهد و خود پیشاهنگ گشودن اسرار توحید در خلقت انسان میشود و مبدأ و معاد در روح انسانها را مفهوم میبخشد.
بیان واضح و روشنگری است که اصول و براهین آن خللناپذیر است. راه راست و مستقیمی است که رهروانش گمراه نگردند، چراغ روشنی است که نور آن به خموشی نگراید.
قرآن اساس و زیربنای اسلام و وادیهای حق و دشتهای پهناور آن است. و کتابی است که خداوند آن را سیرابکنندۀ تشنگان علم و بهار دلهای فقها و دانشمندان و آخرین مقصد نیکان و صالحان قرار داده است.
و اکنون دامن سخن را برمیچینیم و قرآن را از زبان خود قرآن و نهج البلاغه حضرت امیر و صحیفه سجادیه، به گوش جان میشنویم (1):
إِنَّ هذَا اَلْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ
[ستایش خدای را، ستوده صفات، (2)که قرآن را براساس علم؛ (3)(مانند کتب
پیشین آسمانی) با آیات روشن، (1)بر بندۀ خود نازل کرد تا حق را از باطل جدا کند. (2)و به راهی که از همه راهها مستقیمتر است هدایت فرماید. (3)چرا در این کتاب تفکر نمیکنید؟ (4)پیرو آن شوید و پرهیزکاری نمایید. (5)]
[قرآن چراغی است که روشنی آن فرو نمینشیند، چشمه زایندهای است که واردین از آن نمیکاهند؛ نشانههایی است که روندگان بیآنها راه نمییابند، دلیل کسی است که به آن سخن گوید، فیروزی کسی است که آنرا حجت آورد، نگهدارندۀ کسی است که به آن عمل کند، سپر کسی است که بهبر گیرد، دانایی کسی است که در گوش دارد؛ همانا قرآن کان ایمان و کانون آن، سنگهای بنای اسلام و پایه آن، میدانهای حق و راههای آن میباشد. (6)]
[بار خدایا ما را از کسانی قرار ده که به ریسمان قرآن چنگ میزنند؛ و در فهم متشابهاتش، به پناهگاه محکم و استوارش پناه میبرند، و در سایۀ بال آن آرام میگیرند، و به روشنی بامدادش راه مییابند، و به درخشیدن روشنایی آن اقتدا میکنند، و از چراغ آن چراغ میافروزند، و هدایت و رستگاری را در غیر آن نمیطلبند. (7)]
امام صادق علیه السّلام ششمین رهبر جهان تشیع در خصوص قرآن میفرماید:
قرآن، بیان هدایت از گمراهی و بینایی از کوری، عامل بازدارنده از لغزش و بیان روشنایی از تاریکی، و نور پرفروغ در حوادث، عامل نگهدارنده از تباهی و هلاکت و رشد و آگاهی از گمراهی و تبیین فتنهها و پیام دنیا به سمت آخرت و بالاخره کمال دین و آیین است و هیچکس از قرآن روی برنتافت جز آنکه به سمت و سوی دوزخ رهسپار گردید (کافی ج 1) .
امام علی علیه السّلام در توصیف دیگری از جلوههای تابناک قرآن میفرماید:
«بدانید که این قرآن نصیحتگویی است که خیانت نمیکند و
رهبری است که گمراه نمیسازد و گویندهای است که دروغ نمیگوید و هیچکس با این قرآن ننشست مگر اینکه از مجلس آن با فزونی یا کاستی برخاست: افزونی در هدایت و کاستی در کوردلی، و نیز بدانید که هیچکس را بعد از قرآن تهیدستی و نیاز نخواهد بود و هیچکس را قبل از قرآن توانگری نمیباشد. پس، برای بیماریهای خویش از آن طلب بهبودی کنید، در شداید از آن طلب یاری نمایید، چه، برای دردهای بس بزرگ، که کفر است و نفاق و انحراف از راه و گمراهی از راه حق، در آن شفا میباشد. از خدا بوسیله قرآن هرچه خواهید طلب کنید.
پس، بهبودی را از خدا به وسیلۀ قرآن بخواهید و با دوستی آن به خدای روی آورید، و به وسیلۀ قرآن از خلق خدا چیزی نخواهید. قرآن را وسیلۀ دنیا قرار میدهید و به وسیله آن از خلق چیزی میطلبید چه، هیچ چیز مانند قرآن، بندگان را به درگاه خدای سبحان نمیرساند و بدانید که همانا قرآن شفاعتکنندهای است که شفاعتش مقبول است و گویندهای است که سخنش را باور دارند و به راستی که قرآن در روز رستاخیز شفیع هرکس باشد شفاعتش در حق او پذیرفته میگردد و اگر از کسی سعایت کند سخن او علیه آن پذیرفته است، یعنی آیات قرآن، به همخوانی آن آیات با عمل عامل بیانگر است و هرکس که از او سعایت کند گفتارش به زیان او مورد قبول قرار میگیرد.
همانا که روز رستاخیز منادی ندا درمیدهد که: «هان! هر کشت کنندهای گرفتار کشت خود و عاقبت کردار خویش است جز کشتکاران قرآن» پس، از کشتکاران قرآن، و از پیروان آن باشید و به آن بر وجود پروردگارتان استدلال کنید. خویشتن خود را از آن نصیحت بطلبید و اگر نظری را پذیرفتید که خلاف قرآن باشد به
دخالت هوای نفس متهمش کنید. و داوری قرآن را حق بدانید و هوا و هوس خود را آلوده و مغشوش انگارید.
رجوع به قرآن متضمن کلیات برنامه زندگی جامع الاطراف انسانی و سند عظیم و ارزشمند و اصیل نبوّت است، و به همین دلیل بزرگترین و مطمئنترین و اصیلترین پشتوانۀ انقلاب مذهبی ما میباشد. و میبایست هرچه بیشتر و گستردهتر در معارف قرآنی غور نموده و با شناخت و شناساندن هرچه وسیعتر و عمیقتر این فرهنگ ناب الهی و انسانی به انقلاب اسلامی خود عمق و غنی و تحرک بخشیم و با برداشت صحیح از این کتاب گرانقدر آسمانی و آموزش راستین آن (که همۀ ابعاد و جوانب اعتقادی و فرهنگی و اخلاقی و حقوقی و تشریعی آن را شامل میگردد) انقلابی عظیم را در دل و جان و زندگی انسانی اممی که مدتها با نام اسلام و قرآن میزیستند! اما در فضای فرهنگی ضد قرآن و یا احیانا فرهنگی التقاطی تنفس میکردند، و همچنین ملتهای غیراسلامی، بیاغازیم و آنها را با هدایت قرآنی رهنمون گردیم.
و در پرتو آیات نورانی قرآن کریم و توجیه منطقی، و ابهامزدایی پیامبرگونه و همراه با لطف و محبت به انسانها و گمراهان و قربانیان نظامهای شرک و کفر و فرهنگهای طاغوتی، و جاهلیت قرن بیستم! همۀ نقاط تاریک و مبهم را روشنی بخشیم.
باید که با در نظر گرفتن شیوۀ هدایت انبیای الهی، براساس فطرت، قاطعیت انذار را با لطف و ظرافت تبشیر و زیبایی و شکوه شاهد و ارائهی الگو و اسوه، در هم آمیزیم و در این قالب محکم، با روشی انسانی بتوانیم محتوای انقلاب عظیم ملتمان را که همان محتوای بعثت و رسالت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد در سایه تلاوت آیات، تزکیه، و تعلیم کتاب و حکمت، پیاده سازیم و حاکمیت اللّه و قرآن و معارف و فرهنگ اسلامی را در همۀ شئون فردی و اجتماعی، خانوادگی و اقتصادی، سیاسی و اخلاقی و. . . به راستی و به سرعت برقرار سازیم.
ضرورت رجوع راستین و همهجانبه به قرآن کریم در شرایطی که در آن بسر
میبریم و در همۀ موارد و بدون استثنا و در نظر گرفتن ملاحظات، تبعیضات و یا برخی حسابگریهای سیاستمدارانه و سیاستمآبانه (که هیچگونه ربطی با اعتقاد، اخلاق، برنامه و مشی یک مسلمان ندارد) ، آنگاه به درستی درک و لمس میگردد که به فاجعۀ عظیم تشتت مرگبار و تاریخی جهان اسلام و خلق خطوط گونهگون و جهتگیریهای ایدئولوژیکی، سیاسی و اقتصادی مختلف (آن هم، به نام اسلام و در حقیقت به جهت فاصله گرفتن از روح تعلیم قرآن و عدم عنایت همهجانبه به معارف آن) توجه کنیم، و در نظر داشته باشیم که مؤثرترین و کاریترین لطماتی که در طول تاریخ، بر پیکر اسلام وارد آمده، به سبب اختلاف در میان اهل قبله و امت اسلامی بوده است که این نیز به دلیل عدم فهم قرآن و یا عمل نکردن به مقررات و مبادی و ارزشهای آن، و فاجعهانگیزتر، به دلیل بهرهبرداریهای مغرضانه و برداشتهای موضعی و مصلحتی و همراه با التقاطهای فراوان، و اندیشهها و باورهای غیراسلامی (با صبغۀ اسلامی) از معارف و اصول قرآنی، به وجود آمده است.
همه میدانیم که یکی از بزرگترین بلایا و مصیبتهایی که از همان صدر اسلام و نزول قرآن، گریبانگیر اندیشۀ اسلامی و شناخت اصیل قرآن گردید، فاجعۀ رجوع استخدامی و از مواضع سیاسی و طبقاتی، به قرآن بود؟ ! بدین مفهوم که حتی قبل از رجوع به قرآن، موضع خویش را معین نموده راهش را مشخص ساخته است! ! و اینک که به قرآن مراجعه میکند، تنها یک مراجعۀ استخدامی و توجیهی است، و میخواهد برای موضع، اندیشه و راه از پیش شکل گرفته و مشخص شدهاش، از قرآن توجیه و مشروعیتی بیابد! و در حقیقت نه اینکه خود و همۀ زندگی و شئون و حیات انسانیاش را در اختیار قرآن قرار داده و از این کتاب مقدس آسمانی، ارشاد و هدایت بطلبد، بلکه قرآن را در استخدام تفکر و باور از قبل منسجم شدۀ خویش درآورده است! ! و به عبارت دیگر، این قرآن نیست که اصل و معیار میباشد و مطمئنترین سند برای شناخت اسلام و بهطور کلی راه و رسم زندگی. . . بل، این اندیشه و برداشت و استنباط و درک اسلامی! من از قرآن است که اصل و مقیاس و محک به شمار میرود؟ ! و در این نحوه رجوع باز این قرآن است که باید هرطور
شده چاشنی و پشتوانه و توجیهگر اندیشهها، باورها، برنامهها و روشهای ما باشد؟ ! و در حقیقت اوست که میبایست خویش را بر قرآن و اسلام موردنظر و باور ما تطبیق دهد؟ ! . . . نه اینکه ما اعتقادات و برداشتها و مواضع خویش را بر قرآن عرضه بداریم و در این زمینه هرگاه تطبیق نمود و با محتوا و ارزشها و معیارهای قرآنی سر سازگاری داشت، بپذیریم، وگرنه رد و طرد کنیم هرچند که ظاهرا برای ما گران تمام شود و به هدف نرسیم و یا دیر برسیم.
ما امروز به شدت نیازمند نحوۀ اخیر مراجعه به قرآن کریم هستیم، مراجعهای راستین و بدون جهت و موضع و غرض خاص. . . مراجعۀ صحیح به کتابی که علیرغم اختلافات داخلی و انشعابات مذهبی در داخل جهان اسلام، هیچگاه هیچ مسلمانی در اعتبار و تقدس و اصالت آن تردید به خود راه نداده و همه باید برای اثبات ارزش اسلام قبل از هر چیز به این کتاب مقدس چنگ بزنند. . .
پس رجوع به قرآن و بحث و کاوش پیرامون نقش و موقعیت آن، آنگاه میتواند مؤثر و کارساز و راهگشا باشد و جنبش عظیم اسلامی ما را روی خط اصیل اسلام بدون کوچکترین گرایشی به چپ و راست به سرمنزل مقصود و اهداف مقدس و انسانیاش رهنمون باشد، که بخواهیم بفهمیم، و بدانیم، و درک کنیم که قرآن چه میگوید و چه میخواهد و چه نظام ارزشی مشخص و مرزبندی شدهای را به ما ارائه میدهد. نه، آنطور که ما چگونه میاندیشیم و چه میگوییم و چه موضعی را برگزیدهایم، و مایلیم قرآن چه بگوید و چه بخواهد؟ ! و همان راهی را نشان دهد که ما از پیش به دلایلی راه اسلام شناختهایم؟ ! ملاحظه میفرمایید تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟ ! درست به تفاوت و فاصلۀ راه توحید و طریق شرک؟ ! هرچند هر دو راه را به عنوان راه خدا بیانگاریم و با کولهباری از زاد و توشۀ راهنماییهای قرآن بپیماییم؟ !
مراجعۀ به قرآن با انگیزۀ ارشاد خواهی و هدایتطلبی: قرآن چه میگوید؟ تنها راه و اصیلترین روشی است که میتواند همۀ خرافات و کجرویهای اعتقادی و عملی مسلمانان را که در طول تاریخ بوسیلۀ بیگانگان مغرض و یا خلفا و
فرمانروایان جبّار و مستبد اسلامنما! و قاری قرآن و نمازگزار، و یا توسط جهل و بیخبری و بیتفاوتی خود مسلمانان پدید آمده است، تشخیص داده و معالجه نماید. و بالاخره ما معتقدیم، در صورت توجه و عنایت و مراجعۀ راستین و صحیح، منهای غرضها و جهتها! ! به قرآن مجید هیچگونه بنبست و ابهام و نگرانی و تردید و اضطرابی وجود نخواهد داشت و بوجود نخواهد آمد. . . که پناه بردن به قرآن درمان جمیع دردها و داروی همۀ بیماریها و راهگشای کلیه معضلات زندگی و اصلاح تمامی مفاسد و مظالم و تجاوزات و تبعیضات و ریاکاریها و دوری از انواع و اقسام رذایل و شقاوتها و وصول به همۀ سعادتها و عزتها و سیادتها و عظمتها میباشد. . .
مجموعه کتاب حاضر که از رشحات قلم و اندیشۀ قرآنپژوهی سترگ در حوزه علم و فقاهت و تفسیر و اصول و درایت و حدیث، از آثار ارزشمند فقیه آگاه و درد آشنا و زمانشناس و متعهد، مرجع عالیقدر تشیع حضرت آیت اللّه شیخ محمد موحدی فاضل لنکرانی (زید عزّه العالی) میباشد که چند سال قبل به زبان عربی به اهتمام خطیب محترم آقای حاج شیخ حسین انصاریان به زیور طبع آراسته گردید.
و همانگونه که در مقدمه کتاب توسط ناشر محترم، توضیحات مبسوطی در ارزش والای قرآن نقل میکند در معرفی این اثر ماندگار میگوید: کتاب حاضر (مدخل التفسیر. . .) کتابی است جامع که تمامی ابعاد اعجاز قرآن را با ملاکهای علمی و ملموس به وضوح و شفافیت بیان میکند، و لذا مؤکدا به قرآنپژوهان و محققین خاطرنشان میسازیم که ویژگیهای علمی آن را به دیدۀ تحقیق و حقایق تابناک آن را با نگاهی عمیق و درکی ژرف و نافذ مورد عنایت و توجه قرار دهند.
مؤلف این کتاب ارزشمند و تحقیقی، استاد محقق حضرت آیت اللّه العظمی شیخ محمد فاضل لنکرانی، از مشاهیر علمی و اعاظم محترم محافل و حوزههای علمیه قم میباشد. این اثر پژوهشی از سرچشمههای دانش ایشان در ایام تحصیلی
در قم، به روزگاری که زانوی تلمّذ بر عرصه درسی فقه و اصول داشتم، ایفاد گردید. و مفتخرم که اینجانب از کوچکترین شاگردان آن بزرگوار بودم که البته خویش را شایسته ارزیابی و تقدیر از کتاب نمیدانم، لیکن امید دارم که قرآنپژوهان و ارباب علم و قلم، ارزش مستوفای این کتاب را یافته، شیوه ژرف علمی و اصالت و نوآوری آن را تبیین نمایند. در تهیه و تنظیم آن سالها گذشت و همچنان این کتاب در پوشش استتار بود و از سرچشمه خود تشنگان علم و معرفت و قرآنپژوهان را پاسخی نبود تا به مناسبتی، در شهر یزد سعادت یاری کرد و این توفیق نصیب گشت که پرده از چهرۀ آن برگیریم و یادی از کتاب ارزشمند به میان آورم و از آن اطلاع و سراغی بجویم و بالاخره پس از طی مراحلی اجازه چاپ و پخش به اینجانب موکول و سرانجام به زیور طبع آراسته گردید. خداوند منّان را سپاسگزارم که افتخار تحقق این نعمت عظما را به ما عنایت فرمود تا از معارف درخشان قرآن راهجویی و به هدایت آن اقتدا و از آموزهها و رهنمودهای آن پیروی نماییم.
و همچنین از پروردگار متعال خواهانم که ما را تحت لوای دین و حوزه مقدسه علمیه قم که جهان اسلام را به عظمت و مجد و شوکت قرآن و پیروی از اهلبیت عصمت و طهارت علیه السّلام و تأسّی به ایشان و سیرۀ آن بزرگواران، رهنمون و موفق و مؤید فرماید. اینجا بر خود لازم میدانم که از رهنمودها و ارشادات نویسنده فاضل و بزرگ اسلامی جناب استاد سید مرتضی حکمی به خاطر تسهیل در مراجعه و تنظیم و تدوین کتاب تا مراحل پایانی آن تشکر و قدردانی نمایم.
و از خداوند میخواهم که ما را به آنچه اراده فرموده و خشنود است توفیق عنایت کند، و رضای خویش را با خشنودی امام زمان (عج) ، احیاکننده قرآن و شریک آن در هدایت و عدالت و اصلاح امور، همراه فرماید.
در مجموعۀ یادشده همانگونه که از عنوان کتاب برمیآید، مؤلف عالیقدر، جنبه اثبات اعجاز قرآن و حقیقت معجزه و پاسخگویی به شبهات پیرامون اعجاز قرآن و سیر تطّور آراء قاریان و تحوّل قراآت و قانونمندیهای اصول تفسیر را از مهمترین وجوه اعجاز قرآن میشمارد. مسئلهای که در عصر جدید بسیار بارزتر،
برجسته و جذابتر شده است. در بخش قرآن و اسرار آفرینش، بیان توافق میان یافتههای علم جدید و بیانات قرآنی، مهمترین دغدغه و نقطۀ تمرکز مؤلف است، و چگونگی اعجاز علمی در قرآن و سپس مثالهایی مربوط به اعجاز علمی در قرآن، و اعجاز علمی قرآن دربارۀ مخلوقات دیگر و آیات و نشانههای خلقت در قرآن، این کتاب را از جمله تحقیقیترین کتابها در رابطه با اعجاز علمی در قرآن قرار داده است. مؤلف محترم در این زمینه از جدیدترین نظرات علوم جدید بهره گرفته است. دعوت قرآن به زیستشناسی، به علم نجوم، نظریه تکامل، اعجاز قرآن درباره علم نجوم، کرویت زمین، جاذبه زمین، حرکتهای زمین، اعجاز قرآن دربارۀ کوهها، و تعدد کرات آسمانی و حرکت خورشید. . . از فرازهای مهم بحث اعجاز علمی قرآن در این کتاب تحقیقی میباشد.
مؤلف محترم آرا و نظرات دقیق خود را بیش از همۀ فصول کتاب در زمینه تحریف ناپذیری قرآن و پاسخ به شبهات قائلین به تحریف بیان نموده است و بیشترین تأکید ایشان در مصونیت قرآن از کموکاستی و فزونی و تحریفناپذیری در همۀ ابعاد بوده است. یادآوری این نکته ضروری است که در پایان هر بخش به قصد توضیح برخی مقولات به جای پانوشتها و تحشیههای ملالآور، شرحی تعلیقی بر مفاهیم فصول کتاب جهت ایضاح بعضی از مباحث و اصطلاحات به عنوان یک بحث جنبی برای پژوهشگران ارائه شده که تحت نظارت مستقیم مؤلف گرانقدر تنظیم و ویراستاری جناب حجت الاسلام سید مهدی حسینیزاده (زید عزّه) تقدیم گردیده است.
علاوهبراینکه مجموعه ارزشمند حاضر نخستین مطبوعۀ جامع و فراگیر در خصوص معارف اصول تفسیر است که به جامعه و قرآنپژوهان و محققان علوم و معارف اسلامی تقدیم میگردد. ابتکار جالب و ابداع مؤثر و بدیع بنیاد قرآن میتواند مجموعۀ آنچه را که درباره قرآن تحقیق شده است، در آیندهای نزدیک به گونه سلسله انتشارات منظم و زیبای خویش، فرادید جامعۀ تشنۀ معارف قرآن قرار دهد و گامی استوار در جهت پالایش اجتماع از رسوبات فرهنگهای جاهلی، و آرایش امت انقلابی و مسلمان، به اصول و ارزشهای فرهنگ شکوهمند و
حیاتبخش و نیروساز و آزادیدهنده و استقلالآفرین قرآنی، بردارد. . . باشد که همگی با اعتصام به «حبل الله» قرآن و تمسّک به «عروة الوثقی» ی اسلام از تاریکیهای دهشتزای فتنهها، تشتتها، عداوتها، خودخواهیها و قدرتپرستیها برهیم، و به روشناییهای زیبا و شکوهمند و امیدآفرین اتحاد و برادری و صمیمیت و جذب و انجذاب و بزرگواری و سماحت و پرستش واقعی خداوند، نایل آییم. . . و این راه نجات و پناهگاه و حصن و دژ محکم و مطمئنی است که رسول گرامی اسلام برای رهایی از شداید و سختیهای بلایا و فتنههای روزگار، ما را بدان میخواند:
فاذا التبست علیکم الفتن کقطع اللیل المظلم فعلیکم بالقرآن (1)
بار خدایا! ما را به قرائت و مطالعه و تعلیم و تعلم قرآن توفیق عنایت فرما.
پروردگارا! ما را به زینت و کرامت و شرف و خلعت قرآن زینتبخش و ملبّس فرما.
خداوندگارا! ما و جمیع امت اسلامی و پیروان محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلّم را به حرمت قرآن کریم از بلایا و شداید و فتنههای دنیا و عذاب آخرت رهاییبخش، و قرآن را در دنیا قرین، در قبر انیس و مونس، در صراط نور، در قیامت شفیع، در بهشت رفیق، و از آتش حجاب، و در همۀ نیکیها و خیرات و مجاهدتها و خدمتها دلیل و راهنما و امام و پیشوای ما قرار ده! و به حرمت و عظمت و پشتوانۀ این کتاب مقدس، انقلاب اسلامی ما را تحت ولایت و زعامت رهبر معظّم انقلاب اسلامی و مراجع عالیقدر به ثمرات نهایی و اهداف اصیل و مقدس و انسانیاش رهنمون باش.
بفضلک وجودک و کرمک یا اکرم الاکرمین و یا اجود الاجودین و یا ارحم الراحمین. و صلی اللّه علی سیدنا محمد و آله الطیبین الطاهرین. . .)
محمد رسول دریایی بنیاد قرآن 13 آبان 1380
1) 1) -که انواع بلایا و فتنهها همانند پارهپارههای شب تاریک و ظلمانی، درهم آمیخت و شما را در بر شما باد که به قرآن چنگ بزنید و به دامان آن پناه ببرید.
بسمه تعالی
دفتر جامعه مدرسین حوزه علمیه قم تاریخ:11/9/73 شماره:206/1103/ پیوست: . . .
بیانیه مهم جامعه مدرسین حوزه علمیه قم درباره مرجعیت
بسم اللّه الرحمن الرحیم
موضوع مرجعیت از اعظم مسائلی است که نمیتواند از مصالح مسلمین و استقلال و عظمت آنان جدا و منفک باشد و یا بدون توجه به دسیسهها و توطئههای کفر و استکبار بر ضد اسلام مورد بررسی و امعاننظر قرار گیرد.
لذا جامعه مدرسین حوزه علمیه قم در جلسات متعدد این موضوع را مورد بحث و تبادلنظر قرار داد تا اینکه در جلسه مورخ جمعه 11/9/73 به این نتیجه رسید که حضرات آیات آقایانی که ذیلا نامشان یاد میشود واجد شرایط مرجعیت میباشند و تقلید از هرکدام آنان جایز است. و الله العالم
1-حضرت آیت الله حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی
2-حضرت آیت الله حاج شیخ محمد تقی بهجت
3-حضرت آیت الله حاج سید علی خامنهای (مقام معظّم رهبری)
4-حضرت آیت الله حاج شیخ حسین وحید خراسانی
5-حضرت آیت الله حاج شیخ جواد تبریزی
6-حضرت آیت الله حاج سید موسوی شبیری زنجانی
7-حضرت آیت الله حاج شیخ ناصر مکارم شیرازی
دامت برکاتهم جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
حضرت آیة اللّه العظمی حاج شیخ محمد فاضل لنکرانی (دام ظله العالی)
ایشان به سال 1310 شمسی در شهر مقدس قم دیده به جهان گشودند، پدر ایشان مرحوم آیة اللّه فاضل لنکرانی قدّس سرّه از اساتید و علمای بزرگ حوزۀ علمیه قم به شمار میآمد و مادرشان از فرزندان پاک سادات بزرگوار و معروف مبرقع بود.
پس از تحصیلات ابتدایی در سن 13 سالگی فراگیری دانش اسلامی را در حوزه علمیه قم آغاز کردند و به جهت برخورداری از هوش و استعداد سرشار دورۀ «مقدمات» و «سطح» را در مدت 6 سال به پایان رساندند و در سن 19 سالگی به درس خارج «فقه و اصول استدلالی» حضرت آیة اللّه العظمی بروجردی «ره» وارد شدند و به سبب کمی سن و فهم زیاد مورد توجه طلاب و استاد بزرگوارشان قرار داشتند، دوست و همبحث صمیمی ایشان در دورۀ تحصیل فرزند برومند بنیانگذار جمهوری اسلامی آیة اللّه شهید مصطفی خمینی «ره» بودند.
ایشان مدت 11 سال در درس خارج فقه و اصول آیة اللّه العظمی بروجردی «ره» 9 سال در درس آیة اللّه العظمی خمینی «ره» شرکت فرموده و از این دو منبع
سرشار علوم اسلامی بهرههای فراوان بردند.
سالها در درس فلسفه و تفسیر، حضرت آیة اللّه علاّمه طباطبایی «ره» حاضر شده و از آن خرمن پربرکت نیز خوشههای فراوان چیدند.
استعداد فراوان و تلاش پیگیر ایشان در درس سبب شد تا در سن 25 سالگی به درجۀ والای اجتهاد رسیده و این امر مورد تأیید استاد بزرگوارشان حضرت آیة اللّه العظمی بروجردی «ره» قرار گرفت.
سالها در حوزۀ علمیه قم دروس سطح را برای گروه بسیاری از طلاب تدریس فرمودند و بیش از 30 سال است که به تدریس خارج فقه و اصول مشغول هستند. برجستگی درس ایشان در حدی است که بیش از هفتصد تن از افراد فاضل حوزۀ علمیه در محضر درس ایشان در حدی است که بیش از هفتصد تن از افراد فاضل حوزۀ علمیه در محضر درس ایشان حاضر میشوند و چندین سال است که درس خارج فقه ایشان از صدای جمهوری اسلامی پخش میشود و افراد بسیاری در سراسر کشور و خارج کشور از آن بهره میبرند.
از زمانی که حضرت امام خمینی «ره» مبارزات سیاسی خود را علیه ظلم و فساد و حکومت طاغوتی پهلوی آغاز کردند ایشان به عنوان یکی از یاران و همراهان امام خمینی بوده و قدمبهقدم در صف مجاهدان و حامیان انقلاب اسلامی فعالیت داشتند و از جمله اعضای فعال جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه قم به شمار میآمدند که اعلامیههای بسیاری را در راه پیشبرد انقلاب اسلامی و روشنگری امت اسلامی و حمایت از مرجعیت و رهبری امام خمینی «ره» صادر فرمودند که بارها از سوی مأموران حکومت پهلوی به بازجویی فراخوانده شده و به زندان افتادند و سرانجام به بندر لنگه تبعید شدند و پس از چهار ماه اقامت در آنجا به شهر یزد منتقل شده که مدت دو سال و نیم به صورت تبعید در آنجا به سر میبردند.
پس از انقلاب اسلامی نیز همواره پشتوانهای قوی برای بنیانگذار جمهوری اسلامی حضرت امام خمینی قدّس سرّه و پس از ایشان مقام معظم رهبری حضرت آیة اللّه خامنهای «مد ظله العالی» بوده و میباشند.
ایشان در اولین دوره انتخابات مجلس خبرگان رهبری از سوی امت اسلامی ایران به عنوان یکی از اعضای این مجلس انتخاب شدند و بیش از ده سال ریاست عالی شورای مدیریت حوزۀ علمیه قم را عهدهدار بودند. محبت و دوستی اهل بیت نبوّت:
از دیرزمان خاندان ایشان از ارادتمندان به اهل بیت عصمت علیهم السّلام به شمار میرفته، و مجلس عزاداری، هر هفته در روزهای جمعه و سالروز وفات معصومین علیهم السّلام و مجلس جشن در ایام تولد آن بزرگواران در بیت پدری ایشان برگزار بوده و این برنامه همچنان ادامه دارد.
پس از رحلت حضرت امام خمینی قدّس سرّه بسیاری از مؤمنان در مسألۀ تقلید به ایشان مراجعه کردند و بعد از رحلت حضرت آیة اللّه العظمی اراکی «ره» رسما از سوی جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه قم به عنوان اولین نفر از مراجع بزرگ تقلید به امت مسلمان معرفی شدند.
پس از رحلت حضرت امام خمینی قدّس سرّه بسیاری از مؤمنان در مسألۀ تقلید به ایشان مراجعه کردند و بعد از رحلت حضرت آیة اللّه العظمی اراکی «ره» رسما از سوی جامعۀ مدرسین حوزۀ علمیه قم با اکثریت آراء به عنوان اوّلین نفر از مراجع بزرگ تقلید به امت مسلمان معرفی شدند.
ایشان در کنار تدریس و تربیت طلاب علوم دینی کتابهای بسیاری از خود به یادگار گذاشتهاند که به برخی از آثار ارزشمند ایشان اشاره میشود:
1-کتاب «تفصیل الشریعه» (عربی) ، که شرحی است بر کتاب شریف «تحریر الوسیله امام خمینی» و تاکنون 25 مجلد از آن به چاپ رسیده است.
2-حاشیه بر کتاب «العروة الوثقی» (عربی) .
3-نهایة التقریر، تقریرات درسی آیة اللّه بروجردی در بحث نماز (در سه جلد عربی)
4-حاشیه بر کتاب الطهارة مصباح الفقیه محقق همدانی (عربی)
5-شرح فروع «الاجتهاد و التقلید» از کتاب العروة الوثقی (عربی)
6-کتاب الصوم (عربی)
7-کتاب القضاء (عربی)
8-المسائل المستحدثه (عربی)
9-رسالهای در حکم نماز در لباس مشکوک (عربی)
10-رسالهای در خلل حج و عمره (عربی)
11-الاحکام الواضحه (فتاوای عربی)
12-احکام الحج، حاشیه بر کتاب حج تحریر الوسیله (عربی)
13-القواعد الفقهیه (عربی)
14-معتمد الاصول-تقریرات درس اصول امام خمینی در دو جلد
15-تبیان الاصول-تقریرات درسی امام خمینی-در چهار جلد (عربی)
16-سیری کامل در اصول فقه-پیاده شده نوارهای ده سال درس خارج اصول معظّم له در 16 جلد
17-رسالهای در قاعدۀ فراغ و تجاوز (عربی)
18-رساله توضیح المسائل (فارسی)
19-مناسک (فارسی)
20- «مدخل التفسیر» در علوم قرآن (عربی)
21-مقدمات بنیادین علم تفسیر (ترجمه مدخل التفسیر به فارسی)
22-تفسیر سورۀ حمد (عربی)
23-تقیه مداراتی (فارسی)
24-آیین کشورداری از دیدگاه امام علی علیه السّلام
25-عصمت انبیا
26-مجمع الفهارس-مجموعه فهرستهای بحار الانوار، الغدیر و المیزان
27-اهل البیت علیهم السّلام یا چهرههای درخشان در آیه تطهیر
28-ائمه اطهار علیهم السّلام یا پاسداران وحی در قرآن کریم (این دو کتاب را به همراهی آیة اللّه اشراقی نگاشتهاند)
29-مناسک الحج
30-استفتاءآت حول الحج
31-استفتاءآت حج
32-جامع المسایل (مجموعهای از استفتاءآت) در دو جلد.
به مربّی بزرگ خود پدر گرانقدر و بزرگوارم رادمردی بیبدیل که توان ادای حقوق او را فاقدم، و قدرت سپاسگزاری از عنایات ویژهاش را ندارم.
شخصیتی که همواره در تربیت علمی و مذهبی اینجانب کمال اهتمام را مبذول و با جدّ و جهد وصفناپذیر، همّت والای خویش را در تدارک و تهیه امکانات و وسایل ضروری فراهم ساخت. او که جامع فضایل درخشان معنوی و علمی و مربّی راستین در گفتار و کردار اینجانب در تحقق اهداف عالیه و آرمانهای ارزنده اعتقادی بود و همو که به مصداق کریمه الهی به شرف هجرت و افتخار مهاجرت به سوی خداوند هستیبخش و پیامبر گرانقدرش نایل آمد: وَ مَنْ یَخْرُجْ مِنْ بَیْتِهِ مُهاجِراً إِلَی اَللّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ یُدْرِکْهُ اَلْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَی اَللّهِ
از درگاه ایزد متعال اجر جزیل و علوّ درجات و رفعت مقام برای ایشان مسألت مینمایم و امید است او را در زمرۀ محبّان اولیای طاهرین و برگزیدگان مکرّم حضرت حق که درود بیپایان بر همۀ آنها باد، محشور، و اینجانب را توان ادای حقوق ایشان عنایت فرماید. آمین رب العالمین.
فرزندت: محمد فاضل
حمد و سپاس بیکران خداوندی را سزد که کتابی حکیم را بر بندۀ برگزیدهاش فروفرستاد و آن را موجب هدایت پرواپیشگان و پند و اندرز بر صاحبان عقل و اندیشه قرار داد، و با یک پیام آسمانی و کریمه ملکوتی، اعجاز آن را اعلام و اثبات فرمود:
بگو اگر انس و جن گرد آیند که نظیر این قرآن را بیاورند، ولو بعضی از آنان پشتیبان بعضی دیگر باشند، نمیتوانند نظیر آن بیاورند.
[اسراء/88]
جاودانگی این اعجاز را در روند استمرار شریعت و دوام نبوّت تا قیام انسانها در رستاخیز و محشر آدمیان، ثابت و مستدام و ساختار معجزۀ جاوید را مبتنی بر تحریفناپذیری و صیانت از تغییر و تحوّل قرار داد:
همانا ما قرآن را نازل کردهایم و ما خود نگهبان آنیم. [حجر/9]
و نیز خبر داده که یقینا:
در حال یا آیندهاش، باطل در آن راه نمییابد، (این کتاب) فرو فرستادهای از سوی [خداوند]فرزانۀ ستوده است.
والاترین درودها و سلامها بر پیامآوری که او را به هدایت انسانها و استقرار دین حق فرستاد تا بر تمامی ادیان چیره گرداند ولو مشرکان را ناخوشایند باشد.
پیامبری که در میان انسانها دو گوهر گرانبها و وزین به ودیعت نهاد و نجات و
رهایی آدمیان را منحصر به تمسک به آن دو ودیعه نمود، و نیز رسول خدا به اجتناب از افتراق و جدایی میان کتاب خداوند و عترت هشدار داده و تأکید فرموده است که از هرگونه جدایی و افتراق میان آن دو (قرآن و عترت) پرهیز نموده تا سرانجام در کنار منبع فیّاض حوض کوثر بر نبی اکرم وارد شوند.
و درود بیپایان بر خاندان برگزیده و نیکان منتخبی که قرین و همدوش با کتاب خداوندند و سلام و تحیّت بر ایشان که شارح آیاتش و مفسر محکمات و متشابهات و دانا به راز تنزیل و رموز تأویل آنند که بینظر و حضورشان تنها رجوع به قرآن آدمیان را بینیاز نخواهد ساخت. و دوری مستدام از رحمت حق بر آنها که در صدد خاموش کردن نور الهی با سخنان خویشند و خداوند جز این نمیخواهد که نور خویش را کمال بخشد، ولو کافران ناخوش داشته باشند [توبه/32].
اینان کسانی هستند که گمراهی را به بهای هدایت خریدند، و سودای آنان سودی نکرد، و راهیاب نشدند [بقره/16].
همه اینها کسانی هستند که خداوند و تمامی کسانی که لعنت میکنند، آنها را ملعون و نفرین شده میدانند.
بهر تقدیر بندۀ محتاج و مشتاق به رحمت بیمنتها و پروردگار بینیاز «محمد موحدی لنکرانی» مشهور به «فاضل لنکرانی» فرزند علامۀ فقیه فقید آیت اللّه مرحوم حاج شیخ فاضل لنکرانی قدّس سرّه که خداوند وی را با محبوبان گرانقدرش؛ پیامبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم السّلام محشور فرماید، و نیز خداوند متعال را شاکرم که بر اینجانب مهربانانه منت نهاد و با توفیقات ربّانی در بخشی از زمان و قسمتی از روزگار موفق ساخت تا پارهای از ایام عمرم را به بحث و پژوهش در خصوص کتاب شریف و عزیز و عزتبخش خود در مورد اصالت اعجاز این کتاب ارزشمند آسمانی و ابعاد گوناگون اعجاز آن و قرائتهای برخاسته از نحوه آیات و قرائتهای وضع شده و پدیده تحریفناپذیری قرآن، در محضر جماعتی انبوه از فضلا و اعلام متشخص، سپری سازم. این بود که چکیده مباحث را در مجموعهای نگاشتم، تا برای خود و سایرین در طول سالها، یادآور مباحث خطیر تحقیقی باشد، مجموعه
یاد شده، سالهای سال همچنان به گونهای پیشنویس باقی ماند و بالاخره خداوند توفیق فرمود تا دستنوشتهها، بازسازی و پاکنویس گردید.
ناگزیر از اعترافم که انسان، بهر تقدیر نگرش و اطلاعاتی محدود دارد و احاطۀ تام به تمامی ابعاد بحث پیرامون کلام کامل (الهی) امکانپذیر نیست و چگونه عقل و اندیشه پذیرای احاطه ناقص بر کامل خواهد بود، خواه وصول به ژرفای معنایی را اراده کنیم یا بخواهیم به مراتب و کشف ابعاد اعجاز و سایر متعلقات آن نایل گردیم اما بههرحال؛
گرچه نتوان آب دریا را کشید هم به قدر تشنگی باید چشید
و به هیچوجه شایسته نیست به بهانه ره نیافتن به حوزه درک حقیقتش، مطلقا روی از آن حقیقت برتابیم، به ویژه آنکه اساس و اعجاز این دین جاودان و شریعت والا بر نظامی بلند، استوار و به ناچار میبایست به قدر توش و توان به دریای ژرف وارد گردید و از آن به میزان ظرف توانمندیهای خویش، بهره جست.
با اینکه این کتاب نجاتبخش و سعادتآفرین به خصوص در این روزگار که کاروان بشریت به سمت و سوی مادیت در حرکت است و حیات انسانی را جز بر پایه اقتصادی استوار نمیپندارد، و خویشتن را به شئون معنوی نیازمند نمیداند، و قوانین الهی را به اجرا و عمل نمیگذارد، همواره هدف معاندین و کژاندیشان قرار گرفته است زیرا که مخالفان اندیشۀ الهی، پیروی از نورانیت تابناک قرآن و خروج از ظلمتها را موجب انسداد باب حاکمیت مادی و مانع تحقق سلطه و موجب رقای فکر و اندیشه و رهیابی و دستیابی به روشنایی دانسته، ناگزیر برای رسیدن به اغراض فاسد و اهداف پلید، اقدام به اطفاء آثار پرفروغ و کاهش مراتب روشنگرانه آن و بیارزش ساختن مقام شامخ قرآن نموده و در روند اجرای مقاصد شوم، گاهی به القای تشکیک در اعجاز قرآن، و گاه به ایجاد شبهات در اذهان و تمسّک به القای شبهه تحریف و نقص و کاستی در آن میپردازند.
شگفت آنکه؛ برخی از ناآگاهان به حقیقت موضوع، به این پندار که این موضوع از مباحث علمی است و از حیطۀ بحث علمی بیرون نیست، با ناآگاهان هماهنگ
شده و در این کژراهگی و اندیشۀ پوسیده، ناخودآگاه، ابزار پخش افکار ایادی پنهان و ناشران اندیشۀ پلید و مروّجان افکار مسموم در میان عوام الناس و ناآگاهان، گردیدند، بدیهی است که هدف آنان، ایجاد سلب اعتماد به رشتۀ استوار الهی و گسل در پیوستگی به خدا و عدم متابعت و تأسّی از کلام مستحکم پروردگار و نفی ویژگی اعجاز و حجّت بودن قرآن مجید، بوده است.
به همین دلیل و با عنایت به ابعاد واگو شده، بحث پیرامون این کتاب بزرگ و ارزشمند آسمانی، امری الزامی تلقی گردید. و گمان میکنم با مراجعه به این مجموعه تحقیقی، دیگر جای هیچگونه شبههای برای حقیقتجویان باقی نمیماند، و بیراهگی و کژی و جهل، محو میگردد. پیداست که در این مجموعه پژوهشی، تلاش وافر مبذول داشته تا مراد و مطلوب را بر مبنای دلیل و برهان به اثبات رسانم، و آنگونه که مقبول عقول و پذیرای اندیشههاست شبهات را پاسخ دهم، مع الوصف چنانچه کموکاستی و خطایی در آن به نظر آید، به دیدۀ اغماض نگریسته و از پژوهندگان گرانقدر، انتظار نگرشی کریمانه داشته و امید است اینجانب را مرهون منّت و لطف قرار داده به کموکاستی و فزونی آن آگاه سازند.
و در پایان از تمامی دوستان گرانقدری که سهمی در چاپ و نشر این مجموعه داشتهاند، بویژه دوست عزیز، خطیب محترم جناب آقای شیخ حسین انصاریان، صمیمانه تشکر مینمایم و مراتب تقدیر و سپاس خود را از بنیاد محترم قرآن و مترجم فاضل که اقدام به تهیه و ترجمۀ شفاف و ویرایش متن به فارسی روان نمودهاند، به عزیزان متعهد و تلاشگر راه حق و حقیقت تقدیم میدارم.
از خداوند متعال؛ عزّت اسلام و توفیق همۀ مسلمین را خواهان و امید است این تلاش را مقبول درگاه پرجلال خویش فرموده و کریمانه ما را پذیرا باشد، که تنها او شایستۀ ستایش و مجد و عظمت است.
قم-حوزه علمیه محمّد موحّدی فاضل
از آن روی که انگیزه و اهداف بنیاد قرآن در نخستین روزهای پیدایی و شکلگیری آن هدفگیری شبهات و ابهامات در خصوص قرآن و ایضاح و تبیین حقایق و پاسخگویی به وهمآفرینیهای جبهه متحد کفر و عناد و استکبار جهانی است. در همین راستا، بنیاد مدتی نه چندان دور، کتاب ارجدار «مدخل التفسیر» از تألیفات حضرت آیت اللّه العظمی فاضل لنکرانی مرجع عالیقدر شیعه را که سالیانی پیش در حوزه علمیه قم محور بحث و تدریس و مداقّه بوده است، مورد امعان نظر و تأمل قرار داد و با شور و مشورت هیأت علمی و تحریریه مقرر گردید تا به نحو بارز و شفافتر در عرصه دسترس عموم علاقمندان به علوم قرآنی و قرآن پژوهان مشتاق با ترجمهای روان و دور از تکلّف، عرضه نماید. لذا افتخار ملاقاتی که مترجم و مسئول بنیاد قرآن با حضرت آیت اللّه العظمی فاضل لنکرانی، نصیب گردید و با پیشنهاد و رهنمود آیت اللّه زاده مکرّم؛ جناب حجت الاسلام و المسلمین حاج شیخ محمد جواد فاضل لنکرانی (دامت افاضاته) هیأت تحریریه بنیاد قرآن، گامی شایسته در اقدام به ترجمه کتاب مزبور فراپیش نهاد. در پی تحقیقات مأخوذه از فاضل و قرآنپژوه محترم جناب آقای محمد رسول دریایی (زید عزّه) مسئول انتشارات و تبلیغات بنیاد قرآن، درخواست گردید. تا همّت والای خویش را در ترجمه و توضیح حواشی در عرصه مباحث اثر یاد شده، مصروف نمایند لذا مترجم محترم، کار ترجمه و تحقیق و تتبع در حواشی آن را با تلاشی پیگیر به پایان رسانده و به راستی این کار سترگ را با شور و اشتیاق و تعمّقی شایسته در مفاهیم و افهام و
تفهیم مباحث آن به پژوهندگان، به اتمام رساندند، سعیشان مشکور و تلاششان مأجور باد. امید است در ظل توجهات و عنایات خاصّه بقیه اللّه الاعظم حضرت مهدی (عج) و در پرتو انوار قدسیه اولیای الهی در تمام مراحل حیات منصور و مستدام و از گزند حوادث محفوظ و توفیقشان فزونتر باد. هیأت تحریریه بنیاد قرآن از ایشان و نیز از جناب حجت الاسلام و المسلمین سید محمود محمودی به خاطر تلاش و پیگیریهای ایشان در انجام این مهم کمال تشکر و امتنان را دارد. سعادت و بهروزی تمام خادمان به اسلام و مسلمین را از خداوند متعال در سایه قرآن و اهل بیت علیهم السّلام خواهانیم.
هیأت تحریریه و مسئول بنیاد قرآن
سید مهدی حسینیزاده
وَ لا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّ جِئْناکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً
[فرقان/33]
ص:
حقیقت معجزه
شامل مباحث:
تصرف در قانون علّت و معلول شرایط تحقق معجزه-واکنش ماتریالیستها در قبال معجزه-معجزه، نشانگر صحّت ادّعا.
حاشیهای بر مباحث و مفاهیم [از مترجم]
ص:
معجزه اصطلاحا به پدیدهای گفته میشود که فرد مدّعی منصب الهی آن را به منصه ظهور میرساند. معجزه نوعا در خارج از چارچوب امور عادی و طبیعی و فراتر از قدرت بشر و اصول و قوانین علمی قرار دارد. هرچند که از لحاظ نظری و مسائل علمی دقیق، نتیجۀ قاطع و مؤثری داشته باشد و مشروط بر آن است که در قبال معارضه ناشی از مبارزهطلبی و تحدّی سالم و بیخدشه بماند. در واقع برای تحقق معجزه از نظر اصطلاحی شرایط ذیل لازم است.
اوّلا: معجزه باید همراه با دعوی پیامبری باشد به گونهای که موجبات ارائه معجزه، همین ادّعا بوده و خود معجزه دلیل بر صدق و حجّت بر ثبوت مدّعی باشد تا آنکه صحت گفتار فرد موردنظر ثابت شود.
دوم: دعوی یاد شده میبایست برای تصدّی یکی از مناصب الهی مانند نبوّت و مأموریت الهی صورت گیرد. زیرا نبوت و رسالت را از طریق دریافت و شنیدن مستقیم از سوی خداوند نمیتوان تصدیق نمود چون غیر ممکن است (بنابراین صدق آن تنها با معجزه قابل پذیرش است) . در آینده در مورد اینکه چگونه معجزه بیانگر صحت ادّعای معجزهکننده است بهطور مشروح به بحث خواهیم پرداخت. اما اگر ادّعای فرد غیر الهی باشد مثلا فردی ادّعا نماید که در یک رشته علمی تخصص دارد در آن صورت دلیلی که آن فرد برای اثبات ادّعای خود ارایه میدهد معجزه محسوب نمیشود. زیرا فرد برای اثبات چنین ادّعایی نیاز ندارد دست به یک کار خارقالعاده بزند و با انجام آزمایش و امتحان میتواند صحت ادعای خود را ثابت کند. در حقیقت معجزه یک دلیل خارقالعاده است که تنها راه اثبات
مدّعاست و راهی جز آن برای اثبات ادّعا وجود ندارد.
سوم: ادّعای مذکور میبایست به گونهای باشد که احتمال صحّت و سقم آن را داد زیرا در غیر این صورت نوبت به معجزه نخواهد رسید. به عبارت دیگر معجزه تحقق نخواهد یافت. اگر صحت ادعای فرد موردنظر ثابت شود در این صورت نیازی به آوردن معجزه نخواهد بود و اگر نادرستی ادعای فرد موردنظر نیز ثابت شده باشد در آن صورت آوردن معجزه معنایی نخواهد داشت هرچند که انسان عادی توانایی آوردن معجزه را-فرضا-نداشته باشد. تفاوتی نمیکند که نادرستی این ادعا از طریق عقلی و یا نقلی ثابت شده باشد. به عنوان مثال اگر کسی ادعا کند که خداوند، خالق واجب الوجود است و به فرض دست به کاری مافوق قدرت بشر بزند در آن صورت به این کار وی معجزه نمیگویند زیرا خود این ادعا فی حد ذاته به حکم عقل باطل است زیرا این امر براساس دلایل عقلی و قطعینشدنی است. همانطور که اگر کسی پس از خاتم الانبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلم ادعای نبوّت نماید و اقدامی مافوق طبیعت و قوانین جاری در نظام تکوین انجام دهد این اقدام وی معجزه نیست زیرا مسلمانان همچنانکه به نبوّت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم ایمان دارند به خاتمیّت وی نیز ایمان دارند و خاتم الانبیا بودن وی از طریق دلائل قاطع نقلی ثابت شده است. معجزه از نظر اصطلاحی در مورد ادّعایی به کار میرود که احتمال صحت و سقم آن وجود داشته باشد.
از موارد یاد شده اینگونه نتیجه میگیریم که معجزات متعدد متعلق به یک مدّعی منحصرا با اعجاز ویژگی پیدا میکند چون فرد مدّعی با توجه به تعداد افراد میبایست معجزههای متعدد داشته باشد. امر اعجازآمیز برای کسی معجزه محسوب میشود که آن را از فرد مدعی درخواست کرده باشد و برای دیگران معجزه بشمار نمیآید. برای چنین فردی بقیۀ معجزهها معجزه محسوب نمیشود زیرا در واقع فرد مذکور از شک به یقین رسیده و بقیه معجزهها برای خارج ساختن سایر افراد از مرحله شک به یقین صورت میپذیرد.
چهارم: معجزه فراتر از امور طبیعی و قدرت بشری است ولی معارض اصول
عقلی نمیباشد زیرا اصول عقلی خدشهناپذیر هستند. اگر اصول عقلی خدشهناپذیر باشند در آن صورت ما بهطور حتم به نتیجه مشخص و حقایق امور دست نخواهیم یافت زیرا دستیابی به قطعیت قیاس مرکب که متشکل از صغری و کبری و-نتیجه است-فرع بر ثبوت اصل عقلی در خصوص امتناع نقیضین است به عنوان مثال از نظر عقلی اجتماع دو امر نقیض ناممکن است. مثلا این قیاس مرکّب که جهان در حال تغییر است و هر چیز در حال تغییر، حادث است بر این اصل عقلی مبتنی است که «اجتماع همزمان وجود و عدم» برای یک شیء محال است زیرا یک چیز نمیتواند هم وجود داشته باشد و هم در عدم بسر ببرد و ضرورتا چنانچه علم قطعی به حدوث در تقابل با عدم به اثبات نرسد، ثبوت این موضوع محال خواهد بود.
همچنین علم به وجود خداوند متعال از طریق دلایل قطعی و روشن مبتنی بر محال بودن اجتماع همزمان وجود و عدم میباشد.
اصول عقلی مخصوصا اصل امتناع و ارتفاع نقیضین که دیگر اصول نیز بر آن مبتنی میباشند و تمامی علوم و دانشها بر آن بنا نهاده شده از منظومه خرق عادات و معجزات، چنان فاصله دارد که اساسا پیمودن آن وادی طولانی بعید و ناممکن است. در هرحال اصول عقلی خدشهناپذیر هستند و تمامی علوم و دانشها بر آنها مبتنی هستند. بهویژه این اصل که میگوید: دو امر نقیض را نه نمیتوان باهم جمع نمود و یا لغو نمود. معجزه نمیتواند با اصول عقلی در تضاد باشد زیرا هدف از معجزه اثبات دعوی مدعی جهت تصدی یکی از مناصب الهی است. اگر فرض کنیم که معجزه اصول عقلی را نادیده بگیرد در آن صورت ما به هدف موردنظر دست نخواهیم یافت. زیرا اثبات ادعای نبوّت فرد موردنظر بر این اصل عقلی مبتنی است که او نمیتواند هم پیامبر باشد و هم نباشد.
براساس آنچه یادآور شدیم معجزه یک امر خارقالعاده است که قدرت بشر به هیچوجه راهی به آن ندارد. مگر به منبع قدرت مطلق و منشأ هستی کاینات مرتبط باشد. در اینجا تفاوت میان جادوگری و معجزه مشخص میشود و همچنین فرق بین مرتاضها و
پیامبران الهی معلوم میشود. زیرا افراد عادی از طریق ریاضت و شعبدهبازی و فراگرفتن تردستی میتوانند به چنین مرحلهای دست یابند. جادوگری و شعبدهبازی برخلاف معجزه مبتنی بر قواعد علمی و اصول ریاضی است در حالیکه معجزه مبتنی بر قدرت کامل و تام الهی است.
در همین راستا میتوان به ابتکارهای صنعتی، انواع اختراعها و اکتشافات مختلف در زمینه پزشکی و دیگر رشتههای علمی اشاره کرد. موارد یاد شده نیز مبتنی بر اصول علمی هستند. البته دستیابی به آنها نیازمند دقت و نتیجهگیری است و همگان در صورت داشتن شرایط لازم میتوانند به آنها دست پیدا کنند و اصولا با قوانین طبیعت در تعارض نیستند.
بهر تقدیر پس از وضوح تفاوت میان معجزه و غیر آن و شفافیت این معنا که معجزه در هر حالت با شئون گوناگون خود از قدرت بشر خارج است ولی موارد یاد شده دیگر غیر از معجزه مبتنی بر اصول و مقدماتی هستند که در صورت فراهم آمدن شرایط علمی موارد مذکور نیز تحقق خواهد یافت و هرکس که دارای شرایط و دانش لازم باشد میتواند به موارد یاد شده دست پیدا کند. در اینجا این سؤال مطرح میشود که بهطور عمده چه چیزی معجزه را از دیگر موارد متمایز میسازد؟ به عبارت دیگر ویژگی شاخص تمیز معجزه از غیر آن چیست و چه علایمی دارد؟
برای پاسخ به این سؤال باید خاطرنشان ساخت که معجزه محدودیت زمانی و مکانی ندارد. از سوی دیگر معجزه به ابزار خاصی نیاز ندارد و نشأت گرفته از قدرت لایزال الهی است و محدود به چیزی نیست. در حالیکه جادوگری و دیگر موارد یاد شده نیازمند تحمل سختیها و مشقتهاست و بالاخره محدودیت خاصی برای آنها میتوان یافت. به عنوان مثال در اثر ریاضت، انسان تنها میتواند در امور متحرک دخل و تصرف نماید و نتیجه دیگری از آن عاید نمیشود. از سوی دیگر جادوگری تنها با استفاده از ابزار خاصی امکانپذیر است. اینگونه محدودیتها نشان میدهد که اقدامات یاد شده اعجازآمیز نیستند.
مضافا اینکه انگیزهها و اهداف ناشی از انجام موارد مذکور باهم فرق میکند به عنوان مثال پیامبر واقعی هدفی جز امور معنوی، روحی و پیشبرد مردم به سمت
تکامل و سعادت ندارد.
اما پیامبر دروغین تنها برای مسائل شخصی و دستیابی به امور مادی از قبیل شهرت، جاه و مقام و مال و نظایر آن چنین ادعایی میکند. نحوه استفاده و بهرهگیری از معجزه حکایت از صحت و سقم آن میکند.
پنجم: معجزه باید با همآوردطلبی و مبارزهجویی (تحدّی) همراه باشد به این معنا که وی از مردم بخواهد معجزهای به مانند او انجام دهند البته اگر بتوانند. از این موضوع دو نتیجه حاصل میشود:
الف-هدف مدعی معجزهکننده مشخص میشود و معلوم خواهد شد که وی میخواهد ناتوانی مردم را به اثبات برساند. و عجز مردم را که رهایی از آن ناممکن و جوابی در قبال او نداشته و نتوانند بر وی اشکالی وارد سازند، ثابت کند.
ب-نیاوردن معجزه مشابه به معنی عدم تمایل آنها به مبارزهطلبی و ورود در این وادی نیست زیرا اگر اینچنین بود ارائه معجزۀ مشابه امکانپذیر میگشت. اگر مردم در این مبارزهطلبی شکست بخورند در آن صورت میبایست از مدّعی اطاعت نموده و قوانین و احکامش را تصدیق نمایند و تسلیم در مقابل آن براساس-طبع بشری و سرشت انسانی-موجب حرکت آدمیان به سمت ارائه مشابه معجزه گرائیده، پا به میدان مبارزه بگذارند تا آنکه شکست و ناتوانی آنها به اثبات نرسد. در غیر این صورت عقل سلیم حکم میکند که در پدیده ناتوانی ناشی از عدم ارائه مشابه معجزه و شکست در «تحدّی» در مقابل حق تسلیم شده، اغراض فاسد و اهداف پلید و خصلتهای مذموم مانند عناد و تعصب زشت را گردن ننهد.
ششم: معجزه در قبال معارضه باید در کمال صحت و سلامت باشد، در غیر این صورت ضرورتا توجیهی برای شمول معجزه بر حقانیت مدّعی و الزاما تأیید وی نخواهد بود. چرا که شخص معارض (مخالف) که در صدد مبارزه با معجزهگر است توانمندی خود را از رهگذر سحر و جادو و ریاضت اکتساب کرده است-در چنین حالتی اگر نخواهد مقابله به مثل کند در واقع خود را رسوا و صحّت و صدق معجزهگر را ثابت کرده است-و مدلّل میسازد که معجزهگر، پدیدهای خارقالعاده و
خارق قوانین طبیعی ارائه داده است. و چنانکه گذشت این پدیده در تحقّق اعجاز مصطلح بیتردید، اعتبار دارد، و چنانچه، معارض توانمندی خویش را از سوی خداوند متعال کسب کرده باشد تا ادّعای مدّعی را بیاثر سازد، در این حالت، توجیهی بر دلالت معجزه بر صحت و صدق مدّعی ابدا وجود نخواهد داشت.
خلاصه اینکه در اثر مبارزهطلبی (تحدّی) ادعای باطل گمراهکنندگان برملا میشود زیرا اقدام آنان یا اینکه اصلا خارق العاده نیست و یا اینکه پیامبر الهی میتواند باطل بودن ادعا را ثابت کند. زیرا جز این دو مورد فرض سومی نمیتوان تصور نمود.
هفتم: معجزه میبایست به مقتضای اراده و خواست مدعی نبوّت انجام پذیرد. یعنی اینکه گفتار و کردار پیامبر باهم تطابق داشته باشد. اگر گفتار و کردار مدّعی با هم تطابق نداشته باشد معجزه اصطلاحا تحقق نخواهد یافت.
نقل شده که مسیلمه کذّاب در چاه کم آبی، آب دهان انداخت تا آنکه آب آن بیشتر شود ولی تمام آب آن خشک گردید. وی همچنین دست بر سر کودکان بنی حنیفه کشید و در نتیجه سر آنها جوش درآورد. به این امر نیز میتوان معجزه گفت ولی معجزهای که دروغگو بودن فرد موردنظر را ثابت میکند خداوند متعال این پدیده را به دست وی تحقق بخشید تا آنکه باطل بودن ادعایش و دروغگو بودنش ثابت شود و مردم نیز به این واقعیت دست پیدا کنند.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که آیا معجزه تصرّف در نظام علت و معلولهای طبیعی است و تنها در اختیار خداوند قرار دارد یا خیر، همچنانکه میفرماید: «خداوند اراده فرموده تا امور را از مجرای آن تحقق بخشد» و یا اینکه معجزه، تصرف در قوانین نظام طبیعت نیست و انحصارا در حوزه اختیارات خداوند متعال قرار ندارد و در واقع معجزه تصرف در پدیدۀ زمانی و لغو مراحل تدریجی است. به عنوان مثال فرد مدّعی درخت خشک را سبز گرداند آنهم در فصلی از فصلهای چهارگانه سال که این تغییر و تحول معمولا صورت نمیپذیرد. زیرا درخت برای سبز شدن نیاز به گرمای خورشید، هوا، آب و خاک دارد و نمیتواند در یک چشم بهم زدن از آنها بینیاز گردد. ظاهرا مورد دوم صحیح است. هرچند که از این بحث ثمره چندانی حاصل نمیشود.
مادیگراها با استفاده از چنین جوابی معجزه را انکار نمودهاند زیرا معتقدند که معجزه اگر خارقالعاده باشد در آن صورت نظام علت و معلولی را برهم خواهد زد و به این اصل مهم، در علوم طبیعی و فلسفه خدشه وارد خواهد شد. مبتنی بودن علوم طبیعی و فلسفه بر قانون علت و معلولی بر کسی پوشیده نیست و عقل نیز نمیتواند این امر را منکر شود زیرا نیاز ممکن الوجود به واجب الوجود یک امر بدیهی است. چرا که ممکن الوجود وجود و عدم خود را در اختیار ندارد و برای او وجود و عدم مساوی است و معنی ممکن چیزی جز این نیست. ترجیح هریک از این دو بر دیگری نیازمند دلیل خاصی است. همین مشخصه باعث میشود تا ممکن از حالت تساوی خارج شده و کفه ترازو به سود یکی از این دو پدیده یعنی وجود و عدم سنگینی کند.
در اینجا بعضی این مطلب را مطرح میسازند که معجزه فراتر از قوانین طبیعت و قانون علت و معلولی است و میبایست تنها در اختیار خداوند باشد و از آنجایی که این امر امکانپذیر نیست به همین دلیل میبایست هر دو مورد یاد شده را باهم انکار نمود!
اوّلا: ممکنالوجود برای خارج شدن از حالت تساوی نیاز به علت دارد و این علت میبایست طبیعی و مادی باشد و این موضوع در خارج از چارچوب قاعده یاد شده قرار دارد. افراد معتقد به معجزه این قاعده را اصلا انکار نمیکنند بلکه اعتقاد دارند که علت یاد شده در خارج از چارچوب قدرت و درک بشر قرار دارد. معجزه اصلا با این قاعده در تضاد نیست. به عبارت دیگر علت مذکور یک امر غیرطبیعی و با قدرت لایزال و کامل الهی در ارتباط است.
ثانیا: در ارتباط با معجزه هیچ مانعی وجود ندارد که علت طبیعی باشد و با توجه به لغو مراحل تدریجی و زمانی، معجزه خارق العاده محسوب میشود. بنابراین نتیجه میگیریم که معجزه به خاطر طی مراحل زمانی در آن واحد و نه نبود ارتباطش
با علت طبیعی، معجزه محسوب میشود. همچنانکه در ارتباط با سبز شدن درخت خشک یادآور این نکته شدیم. بنابراین باید خوب اندیشه نمود.
از سوی دیگر از بعضی از آیات قرآنی اینگونه نتیجه گرفته میشود که پیامبر لازم نیست معجزه بیاورد بلکه فقط در صورت درخواست کسی یا عدهای این امر لازم و حتمی میگردد. در همین راستا، خداوند متعال در سوره بنی اسراییل میفرماید:
«به او گفتند که ما به تو ایمان نمیآوریم مگر آنکه از زمین چشمهای را بجوشانی-(ای پیامبر ما) بگو که خداوند منزه است و من چیزی جز یک بشر فرستاده شده بیش نیستم.»
پیامبر در اینجا به خواست آنها پاسخ نگفت بلکه ناتوانی خود را با این مطلب که من جز یک بشر فرستاده شده، بیش نیستم به منصه ظهور رساند. از این آیه اینگونه نتیجه گرفته میشود که دعوی پیامبری نباید حتما با معجزه همراه باشد.
اوّلا: پیامبر برای اثبات مدعای خویش بدون شک به معجزه نیاز دارد و این پدیده یکی از بدیهیات عقلی است زیرا اگر معجزه وجود نداشته باشد، در آن صورت تفاوتی میان پیامبر راستین و دروغین نخواهد بود و پیامبر راستین هیچگونه فضیلت و امتیازی نخواهد داشت. اگر اینچنین است پس باید آیه را برخلاف مضمون ظاهری آن تفسیر نمود. در صورتی که اگر راستگو بودن فرد مدعی ثابت شده باشد در آن صورت نیازی به معجزه نیست. در اینجا میبایست برخلاف یک اصل مسلم عقلی آیه یاد شده را مانند دیگر آیات، ظاهری تحلیل و تفسیر نمود. هم چنانکه خداوند متعال در سوره فجر میفرماید: «و پروردگارت آمد.»
ثانیا: آوردن معجزه به معنی دنبالهروی از خواستهها و خواهشهای نفسانی مردم نیست. در اینجا معجزه بستگی به فرد شککننده و درخواست وی دارد معجزه یک پدیدۀ الهی است و پیامبر در آن اراده و اختیاری از خویش ندارد بلکه براساس اراده الهی تحقق مییابد. به این معنا که پس از آوردن معجزه واقعی نباید از پیامبر درخواست معجزه خصوصی نمود. از آیات یاد شده اینگونه استفاده میشود که
کفار پس از آوردن قرآن توسط پیامبر به عنوان بزرگترین معجزه الهی درخواستهای مذکور را مطرح میساختند. در فصول آینده توضیح خواهیم داد که معجزه تنها شامل مجموع قرآن نمیشود بلکه تمام سورههای کوتاه و بلند قرآن دارای چنین ویژگی هستند. در اینجا معلوم میشود که درخواست آنها بخاطر هدایت شدن نبوده بلکه از سر لجبازی، عناد و تعصب زشت آنها بوده است. به همین دلیل با آوردن معجزهای مانند قرآن، دیگر نیازی به معجزه دیگر وجود نداشت. اگر درخواستکننده در صدد هدایت شدن و پیروی از پیامبر راستین باشد در آن صورت، معجزه به یک امر لازم و حتمی مبدّل میگردد.
ثالثا: اگر کسی به آیات قرآن دقیقا تعمق نماید متوجه میشود که درخواست آنها به هیچوجه معجزه نبود زیرا بعضی از درخواستها با امور عادی طبیعی مانند جوشیدن چشمه آب از زمین و ساخته شدن خانهای از طلا همخوانی داشت و بعضی دیگر با هدف معجزه مانند فرود آمدن آسمان بر سر درخواستکننده معجزه جهت به هلاکت رسیدن وی در تضاد بود و یا اینکه تحقق درخواستشان از نظر عقلی امکانپذیر نبود مانند اینکه خداوند از آسمان به زمین آمده و گواهی به پیامبری وی دهد. زیرا قبلا خاطرنشان ساختیم که معجزه شامل امور محال از نظر عقلی نمیشود.
رابعا: قرآن کریم در موارد متعدد معجزههای پیامبران گذشته مانند حضرت موسی و عیسی را مورد تأیید و تأکید قرار میدهد و خاطرنشان میسازد که امتهای گذشته، پیامبران خود را به خاطر آوردن معجزه مورد تأیید قرار میدادند. پس چگونه میتوان گفت که قرآن معتقد است که نیازی به معجزه وجود ندارد و معجزات گذشتگان دروغی بیش نبوده است. از شر گمراهی و خارج شدن از قلمرو هدایت به خداوند پناه میبریم.
معجزه برای اثبات صحت ادعای نبوّت پیامبر یک امر ضروری است زیرا هم
چنانکه نسبت دادن جهل به حکیم دانا زشت و ناپسند است نسب دادن ناتوانی به خداوند امری نامعقول و نادرست محسوب میشود. چرا که صحت ادعای پیامبر را جز از راه معجزه نمیتوان ثابت نمود و عقل نیز این موضوع را تأیید میکند. با توجه به اینکه نبوّت یک منصب الهی است که بالاتر از آن منصبی وجود ندارد و بر همین اساس مدعی بسیار دارد و بسیارند کسانی که در صدد دستیابی به این منصب هستند. اگر فرد مدعی دروغگویی کاری خارقالعاده و فراتر از قدرت بشر انجام دهد در اینجا میبایست خداوند او را رسوا سازد زیرا مردم برای باطل ساختن ادعای وی راهی نمیشناسند. از نظر خداوند چنین افرادی نسبت به نادانی زشت خویش مغرور بوده و حق الهی را نادیده میگیرند. تمامی مذاهب اسلامی بجز اشاعره، مورد یاد شده را در قلمرو حسن و قبح عقلی برمیشمارند. اشاعره بخاطر پویش مکتبی نادرستشان حسن و قبح عقلی را رد میکنند و بر همین اساس به نظر آنها از راه معجزه نمیتوان صحت ادعای پیامبر را تصدیق و تأیید نمود.
معجزه از آنجایی که نشأت گرفته از سوی خداوند متعال است به همین دلیل با نبوّت همگام و همراه است و نیازی به سخن گفتن درباره حسن و قبح عقلی آن وجود ندارد. و از آنجایی که معجزه فراتر از قدرت بشری است به همین دلیل چارهای نیست جز آنکه نشأت گرفته از سوی خداوند متعال باشد. در اینجا بحث معجزه مطرح نیست تا اینکه گفته شود چون از سوی خداوند متعال است پس در نتیجه همراه با نبوّت است بلکه بحث در خصوص بعد از معجزه است و اینکه چگونه معجزه بیانگر صحت ادعای پیامبر است. ممکن است تقدیرات الهی به خاطر تأیید ادعای نبوّت پیامبر نباشد بلکه اهداف دیگری را دنبال نماید. صرف نشأت گرفتن معجزه از سوی خداوند لزوما به معنی تأیید نبوّت پیامبر نیست مگر آنکه مردم در اثر ناآگاهی خویش فریب فرد مدعی را بخورند و حسن و قبح عقلی را انکار نمایند.
بعضی از اشاعره معتقدند که خداوند متعال کارهای خارقالعاده را فقط از طریق پیامبرانش انجام میدهد و انسانها به جز پیامبر راهی به این وادی ندارند.
[بحثی از مترجم] [خود واژۀ معجزه در قرآن کریم به کار نرفته و از آن به الفاظی همچون آیه و آیات و بیّنه و بینات و غیره تعبیر شده است. در طول تاریخ، مردم از مدعیان نبوّت اگر برهانی دال بر صدق ادعای خویش نداشتند، یا از روی عناد درخواست معجزه میکردند و گاهی معجزات از همان نوعی بودهاند که آنان طلب کردهاند و یا اینکه خداوند متعال به حکمت بالغۀ خویش هر آن معجزهای را که صلاح میدید به پیامبران عنایت میکرد، چنانکه پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم میفرماید: «به هر پیامبری خداوند معجزهای عنایت کرده و مردم از طریق آن ایمان آوردهاند و معجزۀ من وحی است که خداوند متعال به من ارزانی داشته است. از این روی امیدوارم پیروان من در روز قیامت بیشتر از دیگران باشند» .
در تعریف معجزه گفتهاند؛ امری است عقلا ممکن و خارقالعاده که خداوند به هریک از پیامبرانش که بخواهد میدهد تا با آن صدق و صحت رسالت خویش را به ثبوت برساند و مردم مانند آن نمیتوانند بیاورند.
سنّت الهی بر آن بوده که معمولا خداوند متعال درخواست معجزه را میپذیرفت مگر آنکه قرین عناد و پایفشاری در کفر و لجاجت میبود. مفسران برای معجزه شرایطی مقرر نمودهاند که اهم آنها از قرار زیر است:
خارقالعاده باشد. قرین تحدّی باشد. امت آن پیامبر و همۀ بشر از آوردن مانند آن ناتوان باشند. در قرآن کریم نصوص بسیاری دال بر درخواست معجزات و حتی امور نامعقول از پیامبران دلالت میکند چنانکه میفرماید:
«وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی تَفْجُرَ لَنا مِنَ اَلْأَرْضِ یَنْبُوعاً، أَوْ تَکُونَ لَکَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِیلٍ وَ عِنَبٍ فَتُفَجِّرَ اَلْأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِیراً، أَوْ تُسْقِطَ اَلسَّماءَ کَما زَعَمْتَ عَلَیْنا کِسَفاً أَوْ تَأْتِیَ بِاللّهِ وَ اَلْمَلائِکَةِ قَبِیلاً، أَوْ یَکُونَ لَکَ بَیْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ
تَرْقی فِی اَلسَّماءِ وَ لَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِیِّکَ حَتّی تُنَزِّلَ عَلَیْنا کِتاباً نَقْرَؤُهُ، قُلْ سُبْحانَ رَبِّی هَلْ کُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً» .
(اسراء،90 تا 93) .
دربارۀ معجزات پیامبران بسیار گفتهاند و در قرآن اشارات فراوان بر این معجزات آمده است، اما به اقتضای این مجموعه تنها به معجزات پیامبر اسلام اشاراتی گذرا خواهیم داشت. حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم. پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم آخرین پیامبر الهی است و خداوند متعال او را با معجزاتی مورد تأیید قرار داده است که بزرگترین و جاودانهترین معجزۀ آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن کریم است. چنانکه میدانیم معجزات دیگر پیامبران با گذشت زمان و پایان یافتن عمرشان اتمام مییافت، اما معجزۀ پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله و سلم تا قیام قیامت جاودانه و ماندگار است.
معجزۀ اول: نخستین معجزۀ حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن کریم است، چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا اَلْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً» (إسراء:88) معجزۀ دوم: دومین معجزۀ رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم به معراج بردن تن و روح آن حضرت از مسجد الحرام به قدس شریف و از آنجا به آسمانها بود تا نشانههای بزرگش را به او بنمایاند. چنان که خداوند متعال میفرماید:
«سُبْحانَ اَلَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ إِلَی اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَی اَلَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیاتِنا، إِنَّهُ هُوَ اَلسَّمِیعُ اَلْبَصِیرُ» (إسراء،1) معجزۀ سوم: از دیگر معجزات پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم آن بود که خبر داد طی چند سال آینده رومیان بر پارسیان پیروز خواهند شد و طولی نکشید که این خبر به راستی پیوست. چنانکه بیهقی از ابن عباس روایت کرده است که گفت: مسلمانان دوست میداشتند رومیان بر پارسیان پیروز شوند چرا که آنان اهل کتاب بودند. اما مشرکات دوست داشتند که پارسیان بر رومیان پیروز شوند، زیرا آنان دوگانهپرست بودند. مسلمانان این موضوع را با ابو بکر در میان گذاشتند و ابو بکر هم به حضور پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم عرض کرد و آن حضرت فرمود: «بدان که آنان پیروز خواهند شد» .
ابو بکر این موضوع را با آنان بازگفت و گفتند بین ما مدتی مقرر دار. اگر رومیان پیروز شدند، فلانوبهمان چیز را ما به تو میدهیم و اگر اهل فارس پیروز شدند، تو باید فلانوبهمان چیز را
به ما بدهی و ابو بکر پنج سال مقرر کرد و رومیان پیروز شدند و ابو بکر موضوع را به حضرت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم عرض کرد و آن حضرت فرمود: «بضع سنین» به کمتر از ده سال دلالت میکند، آنگاه دیری نپایید که رومیان بر اهل فارس پیروز شدند. چنانکه قرآن کریم در اینباره میفرماید: «الم، غُلِبَتِ اَلرُّومُ، فِی أَدْنَی اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ، فِی بِضْعِ سِنِینَ» (سورۀ روم،1 تا 4) .
معجزۀ چهارم: چهارمین معجزه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم انشقاق قمر است که خداوند متعال در اینباره میفرماید:
«اِقْتَرَبَتِ اَلسّاعَةُ وَ اِنْشَقَّ اَلْقَمَرُ، وَ إِنْ یَرَوْا آیَةً یُعْرِضُوا وَ یَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ»
(سورۀ قمر،1 و 2)
گویند احادیث دال بر وقوع این معجزه در حد تواتر است. در مضمون این احادیث آمده است، وقتی این معجزه وقوع یافت، کافران قریش گفتند: ابن ابی کبشه (مرادشان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم بود) شما را جادوزده کرده است و ابو جهل گفت: این کار سحر است، کسانی را به نزد مردمان ساکن در دیگر سرزمینها بفرستید تا ببینید آیا آنان نیز چنین دیدهاند یا خیر؟ مردمان دیگر سرزمینها هم گفتند ما نیز ماه را از هم شکافته دیدیم. آنگاه قریش گفتند: این کار سحری دامن گستر است.
معجزۀ پنجم: پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم آن است که خداوند متعال در نبردهای بدر و خندق آن حضرت و یارانش را با ارسال فرشتگان یاری داد و یاری دادن با فرشتگان حین جنگ امری خارقالعاده است و این امر در قرآن کریم به ثبوت رسیده است، چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«إِذْ تَسْتَغِیثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجابَ لَکُمْ أَنِّی مُمِدُّکُمْ بِأَلْفٍ مِنَ اَلْمَلائِکَةِ مُرْدِفِینَ» (انفال،9)
همچنین میفرماید:
«إِذْ یُوحِی رَبُّکَ إِلَی اَلْمَلائِکَةِ أَنِّی مَعَکُمْ فَثَبِّتُوا اَلَّذِینَ آمَنُوا سَأُلْقِی فِی قُلُوبِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا اَلرُّعْبَ فَاضْرِبُوا فَوْقَ اَلْأَعْناقِ وَ اِضْرِبُوا مِنْهُمْ کُلَّ بَنانٍ» (انفال،12)
این دو آیه دربارۀ جنگ بدر بود، اما دربارۀ نبرد خندق میفرماید:
«یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا اُذْکُرُوا نِعْمَةَ اَللّهِ عَلَیْکُمْ إِذْ جاءَتْکُمْ جُنُودٌ فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمْ رِیحاً وَ جُنُوداً لَمْ تَرَوْها وَ کانَ اَللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیراً» (سورۀ احزاب،9)
البته اینها معجزاتی هستند که در قرآن کریم منصوص است، پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم معجزات بسیار
دیگری هم دارد که به سنّت متواتر ثابت است که ما به اقتضای این کتاب که ویژه اصول تفسیر است از ذکر آنها خودداری میکنیم].
منابع: تفسیر القرآن العظیم، ابن کثیر؛ الوجیز إلی علوم تتعلّق بالقرآن العزیز، ابو شامة؛ تفسیر طبری؛ الاتقان فی علوم القرآن، سیوطی.
[آیا پیامبران دانشمندانی بودهاند که در مردمداری و جامعهشناسی فوقالعادگی داشتهاند؟ بین پیامبران، و نوابغ فرق بسیار است که به پارهای از آنها اشاره میشود و هرکس عقلا مجبور است حداقل یکی از آن بسیار را بپذیرد و در این صورت به اجبار قبول کرده پیامبران الهی انسانهایی هستند بر فراز انسانها و فرستاده شده از جانب خدا!
1-نوابغ ادعای اکتشاف، دانشمندی، فیلسوفی، صنعتگری و. . . دارند پیامبران ادعای رهنمایی و هادی بودن.
2-نوابغ کمتر اتفاق میافتد بدیها و خوبیها را صریحا از روی اعتقاد واقعی دستهبندی نمایند ولی پیامبران در این کار سخت و محکمند.
3-نوابغ بدون هدف چهره میشوند و بعد برای بهتر شناساندن چهره خود تلاش مینمایند، پیامبران هدف معینی دارند خواه معروفیتی باشد یا نباشد.
4-هر پیامبری مصدّق پیامبر قبلی و مبشّر نبی بعد است به استثنای حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم که مصدّق قبلیها بود و مبشّر اینکه افرادی از امت که دانشمندند مانند پیامبرانند! ولی نوابغ نسبت به قبلیها، ایراد و اشکال دارند و راجع به بعدیها خاموش یا اشتباهکارند.
5-نوابغ دستیار و معاون و. . . دارند و پیامبران مروّج و مبلّغ و. . .
6-نبوّت از حکومتهای علت و معلول و قیاس و. . . پیروی نمیکند و نوابغ میکنند.
7-نوابغ فعالیت عقلانی متکی بر تجربه دارند متناسب با زمان و شایسته با دولت وقت و پیامبران فعالیتشان متکی بر تجربه نبوده آسمانی و بدون توجه به دولت است.
8-دانشمند در میان دانشمندانی زندگی کرده است و حال آنکه پیامبر چنین نیست.
9-دانشمندان چهبسا در برابر عشق، مقام، مدعی، شاگرد یا. . . از رای و عقیده خود کاستهاند ولی پیامبر چنین نیست.
10-چه کسی بهتر از همه سخن فیلسوف را فهمیده است شاگردی که محضرش را درک کرده
و اول محصل بوده است و هرچه از زمان فیلسوف دورتر باشد فهم کلمات استاد سختتر شده ایراد بیشتری بر آن وارد آمده است هرچند ممکن است به تدریج دانشی به آن افزوده و تکمیل گردد ولی بر کلمات پیامبران چیزی افزوده نمیشود مگر آنکه تحریف گردد و چهبسا با گذشت زمان کلمات الهی اعجاز علمی خاص خود را بهتر نمایان سازد. روایتی است بدین مضمون: چند نفری سوره توحید را تفسیر میکردند نبی گرامی وارد شده فرمودند این سوره و ده آیه اول سوره حدید را بگذارید مردم آخرالزمان دربارهاش سخنوری کنند.
11-هر نابغهای گرسنه علم دیگری است و پیامبران به آنچه خدا به ایشان آموخته سیرند.
12-نوابغ مردم را میخواهند که با یکدیگر هماهنگی کنند و پیامبران نظم و آهنگ آفرینش و فطرت را نیز منظور میدارند.
13-نوابغ از آن لحظه که چهره نمودند به دانشگاه یا آکادمی یا مؤسسه تحقیقاتی یا صنعتی یا جهت تدریس شاهزادگان یا. . . دعوت میشوند و پیامبران از اول دعوتکنندهاند.
14-دانشمند مکتب دیده و استادی داشته و شاگردانی نیز خواهد داشت ولی پیامبر نه استاد دارد و نه شاگرد (پیامبر شاگرد ندارد یعنی ممکن نیست کسی کار او را دنبال کند و او را به استادی بپذیرد ولی طرحش را طرد کند در صورتی که بین سایر استاد و شاگردان چنین چیزی پیش میآید) .
15-دانشمندان بهندرت برای اثبات مطالب خود تا پای جان میایستادند و هرگز دیگری به خاطر مطالب آنان خود را به کشتن نمیداد ولی پیامبران خود و فرزندان و پیروان واقعیشان و همه چیزشان را فدا میکردند.
16-نوشتجات تحریفنشدۀ پیامبران که امروز در انحصار قرآن است همیشه از تفسیرهایی که بر آنها نوشته شده و میشود بالاترند یعنی مثلا در هر زمان قرآن را تفسیر کردهاند در زمان بعد که علم و فهم بیشتر شده وقتی قرآن را با آن تفسیر سنجیدهاند قرآن را خیلی بالاتر از تفسیر یافتهاند ولی نوشتجات نوابغ به زودی حک و اصلاحپذیر میگردد.
17-نوابغ تاکنون در وضع قانون فقط برای عدالت اجتماعی نظر داشتهاند و حال آنکه پیامبران ارزش تأمین عدالت انفرادی و تأمین عدالت اعتقادی را همپایه تأمین عدالت اجتماعی دانستهاند.
18-پیامبران میخواهند مردم را به مرحلهای برسانند که صفات الهی پایان آن است ولی نوابغ همیشه مایلند آنچه به حساب خلافکاری است طرد شود. (فرق دین و اخلاق) .
19-زیباییهای طبیعت، شگرفیهای ساختمان بدن انسان یا یک گوشه دیگر از کاینات بیشتر مورد مداقه نوابغ قرار گرفته آنان را مجذوب میسازد ولی پیامبران که همهجا را ساخته و پرداخته یکنواختی و یکسانی دست پرورد یک استاد دیدهاند و فقط سازنده، محبوب و مطلوب آنان است.
20-نوابغ آنگونه که پیامبران تقسیم شدهاند ردهبندی نشدهاند. پیامبران (نبی، رسول، اولوالعزم) یا الهام میشدهاند یا خواب میدیدند یا با آنان تکلم میشد یا وحی میرسید یا از پشت حجاب بوده است ولی نوابغ نسبت به رشتهای که در آن پیشرفت کرده و نبوغ نشان دادهاند مشهورند (موسیقیدان، استاد ریاضی، شاعر، مخترع و. . .) .
21-نوابغ یک کشور، کمونیسم را میپسندند و نوابغ جای دیگر سرمایهداری را یعنی عقل آنان در یک چارچوب همآهنگ حکم نمیکند ولی در بین پیامبران یک اتفاق نظر کلی وجود دارد که همه در یک اصل کلی به نام توحید جا دارد.
22-نابغه عملش دنبال علمش است و پیامبر به دنبال اعتقادش.
23-پیامبر وسایل اطاعت از دستورات الهی یعنی قانون را فراهم میکند و نابغه قانون وضع میکند (پیامبر شارع است و راه آبی به سوی اقیانوس کمال جدا کرده و نابغه مقنن است و در جستجوی راه) .
24-پیامبر کسانی را تربیت میکند که به فضل پیامبر میبالند و نوابغ شاگردانی دارند که فضل خود را از یاد نمیبرند.
25-نوابغ کمتر به دنیای بعد از مرگ توجه دارند و پیامبران برعکس.
26-نوابغ کمکم جلوه میکنند و پیامبران ناگهان.
27-پیامبران از کودکی آثاری از نبوّت دارند و نوابغ ممکن است از لحاظ فهم و درک در طفولیت و حتی تا سنین بالا پیشرفتی نشان ندهند.
28-برای اینکه مقام نبوّت دستخوش اغراض واقع نگردد و هر فردی در هر عصر و مکان به پشتیبانی سیاست یا دوستان ادعا نکند که پیامبر است پروردگار پیامبران را به معجزاتی یعنی به اموری مجهز ساخت که دیگران از انجامش عاجز باشند و حال آنکه نوابغ چنین نیستند و خود نیز هرگز ادعای اعجاز نکردهاند یا اگر ادعای نبوّت دروغین کردند منکر معجزه شدند.
29-پیامبران در تمام شئون زندگی انسان دخالت میکنند.
30-نوابغ با شاگردانی که مطالبشان را خوب توجیه میکنند خوبند و پیامبران با کسانی که
بهتر دستورات دین را عمل مینمایند.
31-نابغه یا جانشین معین نمیکند و اگر کرد یا صادق نبوده یا مصداقی نداشت و پیامبر بعد از خود را معرفی مینماید.
32-بزرگترین رنج نوابغ، خود به مقصود نرسیدن است و بزرگترین رنج پیامبران اینکه چرا مردم نمیرسند.
33-نبوغ نوابغ بدون تلاش و کوشش به دست نیامده و حال آنکه پیامبران نبوّت را آماده داشتهاند: الکساندر هامیلتون میگوید مردم گاهی موفقیت مرا در نبوغم میدانند و حال آنکه آنچه خود از نبوغم اطلاع دارم در سایه این است که خیلی زحمت میکشم. ادیسون گفته است نبوغ یعنی یک درصد الهام گرفتن و 90 درصد عرق ریختن و. . . دانیل و بستر میگوید: آنچه شدهام نتیجه کار و زحمتم است.
34-موضع شروع دعوت نوابغ با محلی که پیامبران شروع کردهاند متمایز است.
35-بیشتر نوابغ اجتماعی نیستند یعنی خود را محتاج معاشرت نمیبینند و میدانند معاشرتشان به ضرر کارشان است اما همه پیامبران اجتماعیاند و به همین لحاظ است که از ابتدا اکثر اهل ایمان از طبقات پایین اجتماعند.
36-نوابغ باید در رشته خود از قبلیها نبوغ بیشتری نشان دهند و اگر نتوانند سعی میکنند خود را بهتر جلوه دهند ولی پیامبران در زمانهای مختلف یکی اولوالعزم بود و چهبسا در این فواصل، قبلی فضیلت بیشتری از بعدی داشت و ایراد و اشکالی نمیشد.
37-نقل از شوپنهاور در کتاب تاریخ فلسفه تألیف ویل دورانت است که: نبوغ برترین شکل دانش خالی از «اراده» است و نبوّت «ارادهای» است علمی که از جانب پروردگار «اضافه» میگردد.
38-در نوابغ اکثرا عقل قویتر از قدرت نفسانی است ولی در پیامبران هر دو در سطحی بر فراز آنچه انسانها دارند بوده و در توازنند.
39-نوابغ در برابر اسرار ازلی و زیباییهای هنری و حقایق علمی پس از آنکه خود سازنده و به ظهور رساننده شدند واله و حیران میگردند و گاه در برابر نبوغ خود اشک شوق میریزند و بسا به کار خود عشق میورزند و به تئوری یا کشف خود سوگند یاد مینمایند ولی پیامبران هنوز از دعوت خود بهرهبرداری نکرده و موقعیت شایانی به دست نیاورده یعنی قبل از هر چیز در برابر اسرار ازلی و حقایق الهی زانو زده تعظیم مینمایند.
40-نوابغ حکم یک کارگاه تولیدی را دارند که مواد اولیه و خام و بیارزش را به فرآوردههای
گرانبها مبدل میسازد مواد اولیه نوابغ اطلاعات از کتب و منابع چندی است که سازمان فکری آنها را به راه انداخته و با آنها توانستهاند قوای خلاقه خود را نشان دهند ولی پیامبران کارگاه تعمیر و تعدیلکنندهای هستند که جز تعمیر مصنوع و مخلوقی که بر فطرت آفریده شده و خروجشان از جاده حقیقت و فطرت امکان دارد کاری انجام نمیدهند یعنی پیامبران آفریدهشدهگان را با علم و توجه هماهنگ نظم آفرینش میسازند ولی نوابغ بدون توجه، آهنگ تازهای مینوازند.
41-درباره نبوغ بحثهایی شده و میشود که درباره نبوّت هرگز فکرش به خاطر نیامده است مثلا نبوغ را مورد بحث مسایل ارثی و روابط اجتماعی قرار داده و حتی آن را با ضعف جسمانی و کوتاهی قد و بیماری صرع و یا. . . مربوط میدانند؟ آیا میتوان گفت پیامبری ارثی است یا. . .)
42-بعضی از دانشمندان عقیده دارند کودکانی که دچار یک نقیصه بزرگ جسمی هستند برای پوشاندن این نقص قوای دماغی خود را به حداکثر به کار انداخته و در نتیجه در آن قسمت که تصور مینمایند بر نقصشان پردهپوشی توانند کرد پافشاری نموده و بالاخره امکان به نبوغ رسیدن را دارند و برای پیامبران ابدا چنین تصوری نشده است.
43-اسکندر کبیر، ژول سزار، ناپلئون، پطر کبیر، ماندل، پلوتارخ، داستایوسکی، نیوتون، مولیر، بابیرون، فلوبره یاگانتی، موتزار، دکتر جانس، لومباردینی، سویفت و. . . همه و همه به بیماری غشی و صرع دچار بودهاند و لذا عقیده بسیاری بر این است که نوابغ بیشترشان به بیماریهای عصبی یا روانی مبتلا بودهاند و شاید قرآن کریم نیز تا حدی با این نظریه موافق است که نبی گرامی اسلام را به خاطر جدا ساختن از دسته نوابغ و برای اثبات وضع آسمانی و پیامبریش از جنون منزه دانسته است و گاهی بدین علت که پیامبر مصدّق قبلیها بود و زمانی بدین سبب که تذکردهنده میباشند ایشان را از دسته نوابغ و بیماران روانی جدا ساخت.
44-بسیاری از نوابغ گرفتار مخالفتهایی بر علیه تمایلات باطنی خود گردیدند و مدتی به آن سرگرم شدند ولی عاقبت پی کاری رفتند که برای آن ساخته شده بودند چه بسیارند از آنها که پدر و مادرشان آنها را به شغلی وا داشتند و نخواستند و رها کرده رفتند ولی پیامبران هرگز از پیامبری عدول نکردند.
45-نوابغی پیدا میشوند که پیشبینیهای خیلی عالی دارند ولی قدرت پیشبینی آنها تا حدودی است که به علل و اسباب آشنا بوده و به علم زمان آگاهی داشته باشند ولی پیامبران قدرت پیشگوئی دارند آن هم غیر محدود.
46-نوابغ اگر به جانبی متوجه شوند یا موضوعی از زندگی آنها را متوجه سازد یا اگر با دستگاه دولت وقت مشغول باشند کمتر موفق به بروز و ظهور نبوغ خود میگردند و حال آنکه پیامبران چه هنگام تنگدستی چه شکست چه زمان فتح و حتی دوران نظامیگری، نویسندگی، عبادت و. . . در هدایت کردن، بلکه در طرز هدایتشان به هیچوجه از روش اصلی منحرف نشده و هیچ تکانی نمیخورند.
47-چهره کردن نوابغ بدون ارتباط با علم پیشرفته زمان بوده ولی معجزات پیامبران ارتباط کلی با پیشرفتهترین علم زمان داشته و بلکه بالاتر و مهمتر از مهمترین دانش روز بوده است چنانچه حضرت موسی بالاتر از کاهنان و حضرت عیسی مهمتر از پزشکان و حضرت محمد مافوق کلام دانشمندان، معجزات خود را آوردند.
48-بعضی از مرتاضین کارهای محیرالعقول میکنند که قرآن کریم فرق جالبی بین پیامبران و چنین اشخاص بیان فرموده و نسبت معجزه داشتن به عیسای در گهواره میدهد تا مردم بدانند برای شیرخوار بحث درباره طرح ریاضت و تمرین غلط است و اگر معجزهای را در سنین بالاتر به پیامبری عطا فرمود باز آنچنان آنرا نمودار ساخت که مردم بدانند قبل از آوردن معجزه، پیامبر از آن اطلاعی نداشته است: قضیه چهار مرغ حضرت ابراهیم که آنها را پارهپاره کرد و بر چهار کوه نهاد و آنها را باز خواند و زنده شدند آنچنان نقل شده که حتی درباره اصل قضیه نیز سؤال و جوابی درباره اطمینان قلب داشتن ردوبدل شده است تا همه بدانند پیامبر قبلا از آن معجزه خبر نداشته است اگر عصای حضرت موسی اژدها شد، موسی چنان ترسید که معلوم میشود سابقه قبلی نداشته که ترس او را فراگرفته است و نبی گرامی اسلام نیز میفرماید: وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما کُنْتَ تَدْرِی مَا اَلْکِتابُ وَ لاَ اَلْإِیمانُ وَ لکِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدِی بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّکَ لَتَهْدِی إِلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (سوره شوری)
: و همینگونه ما روح (و فرشته بزرگ) خود را به فرمان خویش برای وحی به تو فرستادیم و پیش از آنکه به تو وحی رسد نه دانستی کتاب خدا چیست و نه فهم کردی که راه ایمان و شرع کدام است ولیکن ما آن کتاب و شرع را نور (وحی و معرفت) گردانیدیم که هرکس از بندگان خود را بخواهیم به آن نور هدایت میکنیم و اینک تو (که به نور وحی ما هدایت یافتی) خلق را هدایتخواهی کرد به راه راست.
به هرصورت مرتاض کارهای خود را با ریاضت و رنج و سابقه قبلی انجام میدهد و پیامبر بدون سابقه قبلی و رنج و مشقت و این اختلاف حتی درباره پیامبر و نابغه نیز جاری بوده و کسی
نمیتواند دربارهاش شک کند.
49-نوابغ میکوشند تا توجه مردم را به خارج معطوف دارند و پیامبر توجه مردم را به داخل و باطن روح و ضمیرشان معطوف مینمایند.
50-بوسیله نوابغ جامعه رشد میکند ولی به موازات رشدی که مینماید در داخل خودش وسایل نیستی خود را فراهم میسازد ولی پیامبران برای ارشاد اجتماعی که مرتب با عوامل نابود کننده دست به گریبان است میآیند.
51-هر پیامبر صاحب شریعتی سه اصل مسلم با خود آورده است؛ معجزات، مقررات، مروّجانی که پس از او بود و مجموعه آنها مدیر آغاز تا پایان انقلاب یعنی تا آمدن پیامبر بعدی بوده و اصل قطعی دیگر اینکه همۀ آنها پیامبر بعدی خود را معرفی میکردند تا آنکه نوبت به پایاندهنده پیامبری رسید و او حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم بود که فرمود بعد از من پیامبری نخواهد آمد و نوابغ چنین تشکیلات و تعریفی نداشتند.
52-نوابغ هرکدام برای زندگی و جهان، طرح خاصی عرضه میدارند و در طرح هر کدامشان فقط تصویری از طراح آن مشاهده میشود و هیچکدام قادر نبودند برای جهان «طرح» و هدفی معین نمایند یا اگر طرح و هدفی وجود دارد آن را کشف نمایند ولی پیامبران همه «طرح» کردهاند و همه هدف را معین نمودهاند.
53-دانشمندان در برابر چند سطری از یک کتاب بزرگ هستی ایستاده در تلاشند که صفحات ابتدایی کتاب و برگهای بعدی آن را ببینند تا چه دارد اما پیامبران سطری از هر صفحه را نمونه دادهاند.
اعجاز قرآن
شامل مباحث:
[اعجاز قرآن-قرآن پاسخگوی تمام نیازهای بشری-قرآن معجزه همیشه جاوید-اعجاز قرآن محدود به وجهی خاص نمیباشد-تحدّی (1)در مورد پیامبر که قرآن بر او نازل شده-تحدّی به نبودن اختلاف، درستی و صحت آیت کریمه قرآن -تحدّی به اینکه قرآن بیان شفّاف همۀ چیزهاست -تحدّی در ارائه اخبار غیبی-تحدّی در بلاغت- معارف اعتقادی و قوانین تشریعی قرآن-اسرار و بیان شگفتیهای آفرینش در قرآن]
1) *) -تحدی: همآورطلبی، مبارزهجویی، چالش
در قرآن آیهای که بتوان آن را به عنوان معجزۀ اصطلاحی توصیف نمود وجود ندارد. اما در بعضی از آیات انسانها به مبارزه (تحدّی) فراخوانده شدهاند که خود یکی از پایههای اصلی معجزه است و ماهیت معجزه بر آن مبتنی است. آیاتی که افراد مخالف را به مبارزه طلبیدهاند چند مورد بیشتر نیستند که یکی از آنها آیه 88 از سوره اسراء است:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا اَلْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً
بگو اگر انس و جن جمع شوند تا قرآنی مشابه به این قرآن بیاورند نخواهند توانست حتی اگر بعضی از آنها پشتیبان بعضی دیگر باشند.
از ظاهر این آیه چنین استنباط میشود که آنها کتابی مشابه قرآن نخواهند آورد زیرا توانایی انجام چنین کاری را ندارند. قرآن از نظر لفظ و معنی دارای خصوصیات و امتیازات خاصی است که جن و انس فاقد آنها هستند به طوری که اگر همۀ آنها در این طرح همکاری و مشارکت نمایند توانایی انجام چنین کاری را نخواهند داشت. قرآن به خاطر ویژگی درونی خویش معجزه محسوب میشود. انسانها قادر نیستند به این ویژگی دست پیدا کنند.
بعضی از شیطانصفتها معتقدند که قرآن با ذکر چنین آیهای نشان میدهد که انسانها توانایی و انگیزه انجام چنین کاری را دارند. در حالیکه این مطلب با ظاهر
آیه منافات دارد. انسانهای مؤمن بر این باورند که قرآن آنقدر بالاست که دست ما انسانها به آن نمیرسد و در نتیجه چارهای جز اعتراف به عجز و ناتوانی خویش نداریم.
این مطلب کاملا بیاساس است هرچند که فخر رازی در تفسیرش آن را پسندیده است. او با اشاره به سورههای کوچکی همچون «عصر و کوثر» خاطرنشان میسازد که اگر ما تصور کنیم آوردن سورههای امثال اینها از توانایی بشر خارج است در آن صورت غلو کردهایم. این مطالب مبالغهآمیز باعث میشود تا دشمنان دین، ما را متهم سازند. ما در فصل مربوط به معجزه بودن سورههای کوچک این موضوع را بهطور مشروح توضیح خواهیم داد. دومین مورد؛ آیه 38 از سوره یونس است که میفرماید:
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ
: آیا آنها میگویند که پیامبر افترا میبندد پس شما نیز سورهای مانند آن بیاورید و در برابر خداوند هرکس را میخواهید به یاری طلبید اگر راست میگویید.
سومین مورد؛ آیات 13 و 14 سوره هود است که میفرماید: «آیا آنها میگویند که پیامبر به خداوند افترا میبندد. پس به آنها بگو ده سوره مانند همین افترا بسته شدههای قرآن بیاورید و در برابر خداوند هرکس را که میتوانید به یاری طلبید.» اگر قبول نکردند پس بدانید که قرآن براساس علم الهی نازل شده است و خدایی جز خداوند یکتا نیست. آیا باز هم تسلیم نمیشوید؟
این سه سوره آنچنانکه اکثریت روایت میکنند پشت سر هم در مکه نازل شدهاند. البته در روایتی از ابن عباس نقل شده که سوره یونس مدنی است. روایت دیگری نیز از ابن عباس نقل شده که با مطالب اکثریت همخوانی دارد مبنی بر اینکه سوره یونس به سبک سورههای مکّی نازل شده است.
در اینجا این اشکال وارد شده که ترتیب طبیعی در مبارزهجویی تحدّی اقتضا
میکند که در مرحله اول تمام قرآن و سپس ده سوره و در نهایت به یک سوره ختم شود ولی براساس روایت اکثر راویان مبارزهطلبی با یک سوره قبل از ده سوره صورت گرفته است. این اشکال وارد نیست. زیرا همچنانکه ابن عباس خاطرنشان ساخته تمام سوره یونس مدنی است.
بعضیها در پاسخ به این اشکال خاطرنشان ساختهاند که سیر نزولی سوره مستلزم پشت سر هم آمدن آیات آن سوره نیست. چهبسا آیات مکّی که در سورههای مدنی جای گرفتهاند و برعکس. ممکن است آیات مبارزهطلبی قرآن نیز اینگونه باشند. به این معنا که در ابتدا آیه مربوط به تمام قرآن و سپس آیه ده سوره و در نهایت آیه یک سوره نازل شدهاند. فخر رازی در تفسیر خویش نظم و ترتیب طبیعی را به عنوان قرینهای برای این تقدیم و تأخیر ذکر کرده است.
بعضیها در واکنش به این پاسخ گفتهاند که صرف احتمال دادن، اصل اشکال را از بین نمیبرد. قرینهای که توسط فخر رازی ذکر شده در صورتی صحیح است که ترتیب طبیعی نزول آیات و سورههای قرآنی ثابت شده باشد در حالیکه اینگونه نیست.
بعضی در پاسخ به اصل این اشکال گفتهاند که قرآن کریم از نظر معارف، اخلاق، احکام، داستانپردازی و تمامی امور معجزه محسوب میشود. کسی که درصدد مبارزه با قرآن است میبایست چندین سوره بیاورد که میان آنها از نظر فصاحت و بلاغت و معارف و غیره از یک سو و بین آیات تشکیلدهنده هریک از این سورهها از سوی دیگر تضاد و منافاتی وجود نداشته باشد. لازم به ذکر است که معرفت شناختی، داستانپردازی و حجت و استدلال تنها در سورههای طولانی مانند اعراف و انعام نمود عینی پیدا کرده است.
خداوند در سوره هود از کفّار خواسته تا ده سوره مانند قرآن بیاورند که منظور از این ده سوره؛ سورههای اعراف، یونس، مریم، طه، الشعراء، النمل، القصص، القمر، صاد است که به همراه سوره هود ده سوره را تشکیل میدهند. علاوهبراین
که روایت یاد شده قابل اعتماد نیست ظاهر آیه نیز نشان میدهد که نسبت دادن افترا به پیامبر شامل تمام سورههای قرآن میشود و به همین علت پاسخی که به آنها داده میشود میبایست برطرفکننده شبهه از تکتک سورههای قرآن باشد و تنها شامل ده سوره طولانی از قرآن که در آنها تمامی مفاهیم قرآنی ذکر شده نباشد. اگر مرجع ضمیر در «مثله» قرآن باشد پس منظور خداوند از مبارزهطلبی در این آیه تنها ده سوره است و نه بیشتر. این ده سوره بهطور مطلق ذکر شدهاند و از کوتاه یا بلند بودن آنها ذکری به میان نیامده است. در این آیه از سوره هود به هیچوجه تصریح نشده که ده سوره یاد شده از نظر طولانی بودن باید مانند سوره هود باشند.
«علامه طباطبائی» از مفسّران بزرگ در تفسیر معروف خویش، مشهور به «المیزان فی تفسیر القرآن» در پاسخ به این اشکال گفتهاند که هریک از آیات مربوط به مبارزهطلبی هدف خاصی را دنبال میکنند. قرآن دارای رویکردهای متعددی است که نشأت گرفته از الهی بودن آن است. فصاحت و بلاغت آن ریشه در معانی و اهداف آن دارد. در حالیکه علمای بلاغت معتقدند که بلاغت از ویژگیهای معانی کلمات و جملات است. منظور آنها از بلاغت، مفاهیمی هستند که در ذهن انسانی دارای ساختار طبیعی منظم و مرتبی میباشند و در این میان بین راست و دروغ، شوخی و ناسزاگویی هیچ تفاوتی وجود ندارد. منظور ما از معانی، صفاتی است که خداوند برای قرآن ذکر کرده است. خداوند از قرآن به عنوان «کتاب حکیم» ، «نور مبین» ، «قرآن عظیم» و «هاد یهدی الی الحق و الی طریق مستقیم» نام میبرد. قرآن در مبارزهجویی خویش چنین صفاتی را میطلبد. قرآن میفرماید: «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ» پس آنها میبایست سخنی شبیه قرآن بیاورند. ما هنگامی از کلام به عنوان حدیث، سخن میگوییم که هدف مهمی را دنبال نماید. خداوند در جای دیگر میفرماید: «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ» .
خداوند به مجموعهای از آیات قرآن، سوره اطلاق میکند که در مقایسه با سایر سورهها دارای مشخصه خاصی باشد. زیرا در غیر این صورت دشمن، آیات
پراکنده بسیاری از قرآن را برای مبارزه برمیگزید و سپس به مقایسه آنها با کلام عربی میپرداخت بدون اینکه ارتباطی با یکدیگر داشته باشند. در اینجا از دشمنان خواسته شده تا کلامی مشابه قرآن بیاورند که علاوه بر آن در بیان بعضی از مقاصد الهی دارای بلاغت باشد.
قرآن جوابگوی نیاز تمامی اقشار جامعه است و پاسخگوی نیاز بشریت به معارف اصیل، اخلاق نیکو و احکام فرعی است. سورهای از قرآن با بیان جامع خویش، هدفی از اهداف الهی را دنبال میکند. این ویژگی با ویژگی موجود در تمام قرآن فرق میکند. از سوی دیگر سورههای دهگانه و یا بیستگانه دارای ویژگی دیگری هستند و از نظر اهداف، مقاصد و تنوع با بقیه سورهها فرق دارند.
تفسیر المیزان در ادامه مباحث فوق خاطرنشان میسازد که اگر صحت مطالب بیان شده مشخص گردد پس این آیه یعنی «قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ» میتواند شامل تمام قرآن شود با توجه به اینکه تمام اهداف الهی را دربر میگیرد و پاسخگوی تمامی نیازهای بشریت تا روز قیامت است.
خداوند میفرماید: «قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ» در اینجا سوره نمایانگر هدف خاصی از اهداف ذکر شده در تمام قرآن است. خداوند میفرماید: «قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ» در اینجا ده سوره، خلاصهای از مجموعه اهداف الهی ذکر شده در تمام قرآن است. در ده سوره، مسایل و معارف گوناگون بیان شده است. شماره ده مانند صد و هزار جزو اعداد جمع است. خداوند متعال میفرماید: «یَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ یُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَةٍ» هر یک از آنها (یهود) مایل است تا هزار سال عمر کند.
«المیزان» میافزاید: «فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ» چارچوب این آیه فراگیرتر از سه آیه قبلی است و شامل یک سوره، ده سوره و تمام قرآن میشود.
این آیه از نظر معنا و نتیجه کامل است و نباید در این موضوع شک و تردید نمود و شامل انواع مختلف مبارزهطلبیها میشود. اما اینکه چرا ترتیب مبارزهطلبی در آیات سهگانه رعایت نشده، زیرا هریک از آیات، هدف خاصی را دنبال میکنند که باهم در تضاد نیستند و منافات ندارند. مبارزهطلبی بر سر یک سوره درواقع مبارزهطلبی بر سر یک موضوع خاص است و مبارزهطلبی بر سر ده سوره در حقیقت مبارزهطلبی بر سر خلاصه کاملی از مفاهیم قرآنی است و مبارزهطلبی در ارتباط با تمام قرآن نیاز به توضیح ندارد. البته این توضیح، عدم ترتیب و نظم در آیات سهگانه یاد شده را توجیه نمیکند.
صفت مفتریات (دروغ بستهها) برای کلمه عشر در این آیه تنها به منظور تطبیق با نظم و ترتیب طبیعی بیان شده است.
«مفتریات» در مقایسه با «افترا» در آیه «أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَری» از نظر دلالت فرق میکند. افترا از نظر خود مدعی قابل پذیرش است و طرف مقابل، آن را به هیچوجه قبول ندارد. در حالیکه «مفتریات» برای هر دو طرف قابل پذیرش است. «افترا» به هیچوجه با واقعیت تطبیق نمیکند. معجزه بودن قرآن مبتنی بر مقاصد الهی و اهداف ربوبی و دربردارندۀ الفاظ مقدس و عبارتهای شرافتمندانه است. البته تنها منحصر به این امر نیست. فرض کنیم مطالب قرآن غیر واقعی و داستانهایش دروغین بود انسان باز هم نمیتوانست چنین الفاظی با این نظم و سبک خاص بیاورد.
درواقع مبارزهطلبی در این آیه صرفنظر از مطالب و معانی بلند بالا، داستانهای راستین و مفاهیم واقعی قرآن با مبارزهطلبی در آیه شریفه سوره یونس فرق میکند. در این آیه از دشمنان خواسته شده تا از نظر معنا، ویژگی و الفاظ، کتابی مشابه قرآن بیاورند.
پیداست که منظور از ده سوره ذکر کثرت است نه عدد، این آیه میخواهد نشان
دهد که قرآن در مقایسه با سایر کتابها دارای ویژگی منحصربهفردی است و بشر هیچگاه نتوانسته مانند آن را بیاورد. قرآن یک داستان را با سبکهای متعدد و تعابیر مختلف در سطح همسان و بالایی از بلاغت ذکر میکند و در نتیجه هرگونه شبههای را از اذهان برطرف میسازد. بعضی معتقدند که قرآن تنها از نظر بلاغت و اسلوب، معجزه محسوب میشود و ما میتوانیم با استفاده از عبارتهای دیگر به همان معنایی برسیم که در قصص قرآن آمده است. البته این عبارتها میبایست دارای حسن بیان و از هرگونه اشکال لفظی و معنایی مبرّا باشند. هیچ کس نمیتواند چنین ادعایی داشته باشد. قرآن برخی از معانی و داستانها را با عبارتهای مختلف از نظر اسلوب، ترتیب مختصر و مطول بودن ذکر کرده است. دشمنان قرآن میبایست بتوانند یک داستان و معنا را با سبکهای مختلف و ساختارهای متعدد ذکر کنند.
از دیگر آیات مبارزهطلبی (تحدّی) در قرآن آیات 33 و 34 سوره مکّی طور است که میفرماید: «أَمْ یَقُولُونَ تَقَوَّلَهُ بَلْ لا یُؤْمِنُونَ فَلْیَأْتُوا بِحَدِیثٍ مِثْلِهِ إِنْ کانُوا صادِقِینَ» : آیا آنها میگویند که این قرآن ساخته و پرداخته توست بلکه اینان نمیخواهند ایمان آورند. پس اگر (راست میگویند) باید سخنی مانند قرآن بیاورند.
در اینجا منظور از مبارزهجویی تمام قرآن است. ذکر کلمه «حدیث» در چنین مواردی به معنی کتاب کامل جامع میباشد و توصیف آن با «مثل» که به ضمیر قرآن اضافه شده است نیز بیانگر صحت این مدعاست.
ما در مبارزهطلبی نباید از یک سوره پایینتر بیاییم زیرا در این صورت اشکال بوجود میآید. هریک از جملات قرآن دربردارندۀ یک معنا و مقصود خاص است و در چنین حالتی انسان توانایی آوردن جملهای مشابه جملات قرآن را دارد و به همین علت در مبارزهجویی نباید تنها به یک جمله اکتفا نماییم.
بعضی از مفسّرین قرآن، معجزه بودن بعضی از سورههای قرآن را انکار کردهاند
در حالیکه در سوره مدنی بقره از دشمنان خواسته شده که اگر راست میگویند تنها یک سوره مانند قرآن بیاورند و به همین دلیل دیگر جایی برای این انکار باقی نمیماند. بنابراین نتیجه میگیریم که «حدیث» کمتر از یک سوره را شامل نمیشود. خداوند متعال در آیه 24 سوره مدنی بقره میفرماید:
(وَ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمّا نَزَّلْنا عَلی عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا شُهَداءَکُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ)
احتمال داده میشود که ضمیر در «مثله» به «ما» موصوله در «مما نزلنا» و یا «عبد» که همان پیامبر خداست بازگردد. در صورت درست بودن احتمال اول این آیه با آیه مبارزهطلبی در سوره یونس همخوانی خواهد داشت و در صورت درست بودن احتمال دوم این آیه ویژگی و امتیاز خاصی خواهد یافت و شامل پیامبر خدا خواهد شد.
البته احتمال اول صحیحتر به نظر میرسد زیرا کلمه «ریب» با «کتاب» تناسب بیشتری دارد تا با «عبد» همچنانکه از ظاهر آیه نیز اینچنین برمیآید.
قرآن علاوهبراینکه خود را معجزه معرفی میکند پیامبر خدا را نیز معجزه میداند و در همین رابطه از وی به عنوان یک امّی آموزش ندیده و تربیت نیافته در نزدیک معلم و مربی خاص نام میبرد. قرآن تنها معجزه بودن خویش را کافی نمیداند. هرچند که هیچ دانشمندی در هر سطحی که باشد توانایی آوردن مشابه قرآن را ندارد.
از ظاهر آیه اینگونه برمیآید که ضمیر به «کتاب» و نه «پیامبر خدا» بازمیگردد. بعضی از مفسّرین قرآن ضمیر را به «مما نزلنا علی عبدنا» بازمیگردانند. کفار مدینه و بهطور مشخص یهود داستان پیامبران را در قرآن بیانگر علم غیب نمیدانند. قرآن در پاسخ به این اشکال آنها، خاطرنشان ساخته که پیامبر امّی بوده است. بر همین اساس نوع خاصی از معجزه اراده شده است. البته این موضوع ثابت شده و ظاهر
آیه خلاف آن را نشان میدهد.
از موارد یاد شده نتیجه میگیریم که آیات تحدّی (مبارزهطلبی) نشان میدهند که قرآن معجزه است و این واقعیت شامل تمامی سورههای قرآن چه کوتاه و چه بلند میشود. اما از آیات مبارزهطلبی قرآن اینگونه برمیآید که کمتر از یک سوره مشمول چنین امری نمیشود. و در مورد اینکه تمامی ابعاد و یا بعضی از ابعاد قرآن معجزه است در آینده به خواست خداوند به نقد و بررسی خواهیم پرداخت.
[بحثی از مترجم] [تحدّی، در لغت یعنی مبارزهطلبی و «از کسی خواستن تا با تو برابری کند در کاری تا عجز او ظاهر شود و برابری در نبرد کردن» . (تاج المصادر بیهقی) ، «معارضه کردن و پیش خواندن خصم را و غلبه جستن بر او» . (آنندراج) . و در اصطلاح یک واقعیت تاریخی قرآنی است که عبارت است از امر خداوند به مخالفان و منکران وحی قرآن و صدق نبوّت حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم که اگر طبق ادعای خود قرآن را مجعول و پیش خود ساخته و فرابافته و از مقولۀ سجع کاهنان و «اساطیر الاولین» میدانند، نظیر آن را بیاورند. زیرا طبق گفتۀ قرآن مجید مخالفان و منکران ادعا میکردند:
لَوْ نَشاءُ لَقُلْنا مِثْلَ هذا، إِنْ هذا إِلاّ أَساطِیرُ اَلْأَوَّلِینَ (انفال،31)
(اگر بخواهیم همانند آن میگوییم. این چیزی جز افسانههای پیشینیان نیست) . از آن گذشته در عرف و فرهنگ عرب که شعر و سخن، هنر قومی و اصلی آنان بود رسم تحدّی ادبی و هنری وجود داشته است. لذا هم نظر به عادات و سنن آنان و هم نظر به اینکه ادعا میکردند که اگر بخواهند میتوانند نظیر قرآن را بیاورند، خداوند تحدّی میکند. تا چون از نظیرهگویی آن عاجز شوند، به منشأ آسمانی و الهی قرآن و صدق نبوّت حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم پی ببرند. تحدّی در چندین آیۀ قرآن مطرح شده است. تحدّیات قرآن، گاه، غیر مستقیم است:
«بگو اگر انس و جن گرد آیند که نظیر این قرآن را بیاورند، ولو بعضی از آنان پشتیبان بعضی دیگر باشند، نمیتوانند نظیر آن را بیاورند» . (اسراء،88) ؛ همچنین: «یا گویند آن را از خود بربافته است، حق این است که ایمان نمیورزند. پس اگر راستگو هستند، باید سخنی مانند آن بیاورند» . (طور، 33،34) ؛ و مواردی هست که تحدّی مستقیم و صریح است: «یا میگویند که [پیامبر]آن را بر ساخته است، بگو اگر راست میگویید سورهای همانند آن بیاورید و هرکس را میتوانید، در برابر
خداوند [به کمک]بخوانید» . (یونس،38) . همچنین: «یا میگویند آن [قرآن]را برساخته است؛ بگو اگر راست میگویید ده سورۀ برساخته همانند آن بیاورید، و هرکسی را که میتوانید در برابر خداوند [به یاری]بخوانید. آنگاه اگر از عهدۀ پاسخ شما برنیامدند بدانید که آن به علم الهی نازل شده است، و اینکه خدایی جز او نیست؛ پس آیا پذیرندهاید؟» . (سورۀ هود، 13،14) . اوج تحدّیات قرآن، آیۀ 23 و 24 سورۀ بقره است:
«و اگر از آنچه بر بندۀ خویش فروفرستادهایم، شک دارید، اگر راست میگویید سورهای همانند آن بیاورید و از یاورانتان در برابر خداوند، یاری بخواهید. ولی اگر چنین نکردید-که هرگز نخواهید کرد-از آتشی که هیزم آن انسان و سنگهاست و برای کافران آماده شده است، بترسید» .
در این آیه، معنایی هست که در آیات پیشین نیست و آن، پیشبینی قاطعانۀ عجز مخالفان و منکران از آوردن نظیره برای قرآن است. در طول تاریخ اسلام بعضی کوشیدهاند به این تحدّی پاسخ گویند یا طبعی بیازمایند. مسیلمۀ کذّاب که بلافاصله پس از درگذشت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم به ادعای نبوّت برخاست، ادعا داشت که به او وحی میشود و جملاتی به تقلید از قرآن به هم بافته بود. نظیر این جمله:
«الفیل، ما الفیل و ما ادریک ما الفیل. له ذنب و بیل و خرطوم طویل» که در کتب تواریخ و تراجم احوال ضبط است و پیداست که کلامی سست و سخیف است. همچنین مشهور است که ابن مقفع، ابن راوندی، متنبی و ابو العلا معّری نیز هریک به نوعی و به قصدی در مقام نظیرهگویی برای قرآن برآمدند و توفیقی در این مبارزه یا معارضه نیافتهاند. بعضی از متکلمان مسلمان از جمله نظام و از متکلمان شیعه سید مرتضی علم الهدی و شیخ مفید، قایل به این هستند که خداوند همت و ارادۀ مدعیان را برای پاسخگویی به قرآن و آوردن نظیر آن سست میکند و نظر آنان را از این کار «صرف» میکند یعنی برمیگرداند. به این نظریه «صرفه» گفتهاند].
[اعجاز قرآن، از مصدر «عجز» به معنای درماندگی است. «معجزه» اسم مفرد، جمع آن «معجزات» ، اصطلاحا به معنای هر امر خارقالعادهای است که غیر پیامبران و غیر رسولان از انجام آن درمانند. معجزه به گونهای است که مانند آن را نمیتوان آورد و آدمیان عادی [غیر رسولان]توان همرتبگی و همسنخی با انبیا، را در این خصوص، ندارند. هدف از معجزه اثبات صدق رسالت است. معجزه برهان صادقان در رسالت است و سحر، برهان دروغین کاذبان. در غالب کتب مربوط به اعجاز، از هماهنگی و همسازی میان معجزه با مردم و فرهنگ زمانه سخن رفته است. معجزات موسی علیه السّلام در خور بنی اسراییل زمان خودش و نیز عیسی علیه السّلام. اما متأسفانه از هماهنگی میان معجزه و ذهنیت «مدعوّین [-فراخواندهها]کمتر سخن به میان آمده است. چنانچه به معجزات پیامبران بزرگ بنگریم یک حرکت آرام و پوشیده را از «حسگرایی» به «عقلگرایی» میبینیم. اگرچه معجزات عیسی علیه السّلام از حیث رتبه کمتر از معجزات موسی علیه السّلام نبودند، اما بیشتر عقل را مبهوت و مرعوب میکردند تا حس. از اینجا میتوان رمز «بهانههای بنی اسراییل» را که تماما ناشی از غلبۀ عنصر حس بر عنصر عقل بود، دریافت. معاصران پیامبر اگرچه گاه از او انجام چنین معجزاتی را میطلبیدند. (اسراء،90،96) و [مطابق احادیث فراوان] پیامبر، گاه به این خواستها پاسخ گفتهاند، اما اهمیت و جایگاه بلند فصاحت و بلاغت در میان عرب معاصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و نزول کلامی از غیب که همۀ این خداوندان شعر و خطابه را به تحدّی میخواند، بسیار شایان توجه و تدبر است.
از آنجا که قرآن کلام خداوند است، فهم آرای متکلمان بزرگ اسلامی در باب آن، ضروری مینماید. اشاعره که از بزرگترین فرق اسلامی و پیشرو آن ابو الحسن اشعری (324 ق) است، معتقد بودند که «کلام» از صفات ذاتی پروردگار و لذا قدیم است؛ بر این مبنا قرآن را نیز قدیم و غیر حادث میشمردند. از طرف دیگر شیعه و معتزله که غالبا قطب دیگر مذاهب اسلامی و تعقلگرا محسوب میشوند، «کلام» را از صفات فعلی حق تعالی میشمارند. سؤال شیعه و البته معتزله این بود که
چگونه کلام میتواند صفت ذاتی خداوند باشد؟ آیا این منجر به پذیرش تعدّد قدما (قدیمیها) نخواهد شد؟ اشاعره برای حل این مسئله، کلام را به «نفسی» که با ذات حق پیوسته است و شنیده و خوانده نمیشود و «لفظی» که صفت فعلی پروردگار است و توسط بشر شنیده و خوانده میشود، تقسیم نمودهاند و به گونهای خود را از مخمصه رهانیدهاند.
مسأله مهم دیگر در باب اعجاز قرآن، مدت زمان تحدّی است. آیا این تحدّی «الی یوم القیامة» است یا مخصوص زمان پیامبر است؟ غالب کسانی که به نظریه صرفه [-مانع تحدی شدن خداوند] اعتقاد دارند، تحدّی را مخصوص زمان پیامبر-نه پیشتر از او و نه پس از او-دانستهاند. از معاصران نیز کسانی این نظریه را پذیرفتهاند. در مقابل، غالب دانشمندان مسلمان معتقدند که این تحدّی برای همۀ زمانها و مکانها است. مسألۀ دیگر اندازۀ سورهای است که معجزه محسوب میگردد و شرط حداقلی تحدّی است. در این مورد اشاعره و امامیه سه آیۀ سورۀ کوثر را حداقل آن شمردهاند. از این دیدگاه واژهها و حتی یک آیه نیز معجزه نخواهد بود. در مقابل، معتزله پیروان واصل بن عطاء (131 ق) معتقد بودهاند که همۀ اجزای آیات نیز معجزهاند. در آیات مربوط به تحدّی به «آوردن یک سوره» (بقره،24؛ یونس 38) «حدیثی مانند آن» (طور،33) ، «ده آیه» (هود،13) و «مانند این قرآن» (اسراء،88) تصریح شده است. اینک به بیان جنبههای اعجاز میپردازیم. از آنجا که پارهای از معاصران در باب اعجاز سخنان تازهای گفتهاند، به بیان وجوه اعجاز از دیدگاه پیشینیان و معاصران در دو بخش جداگانه، میپردازیم. اینک مهمترین آراء پیشینیان:
الف) نظریۀ صرفه؛ پیروان این نظریه معتقدند که سرّ اعجاز قرآن نه در خود قرآن بلکه در «صرف» [-بازداشتن]آدمیان توسط خداوند است. این نظریه، خود به سه گونه تقسیم میشود:1) انجام صرفه با سلب انگیزۀ آن؛2) انجام صرفه با سلب علومی که با آنها میتوان مثل قرآن را آورد؛3) و انجام صرفه با اقدام قسری [-جبری]خداوند از طرق دیگر. نظام معتزلی (م 231 ق) ظاهرا نخستین کسی است که این نظریه را بهطور مضبوط و مستدل بیان کرده است. از امامیه؛ شریف مرتضی (م 436 ق) و در میان اشاعره ابو اسحق اسفراینی (م 488 ق) متکلم و اصولی شافعی مذهب نیز این قول را پذیرفتهاند.
راغب اصفهانی (م 502 ق) صاحب کتاب مفردات نیز آن را انکار نمیکند و حتی از پارهای از سخنان جاحظ (م 255 ق) که از بزرگترین زبانشناسان و متکلمان معتزلی است، بوی پذیرش نظریه صرفه به مشام میرسد. (الحیوان، ج 4/31) . از این دیدگاه اگر بازداشتن خداوند نبود، بشر میتوانست با قرآن معارضه نماید. زیرا فصاحت و بلاغت قرآنی حدی دارد و اگر صرفه نبود آدمی با علوم مربوط به این دو، تا آخرین مرتبۀ فصاحت و بلاغت میرفت. در ردّ این نظریه
کتابهای مستقل به نگارش درآمده است. (إکفار المتأوّلین، ابو بکر باقلانی) . مصطفی صادق الرافعی در کتاب اعجاز القرآن به نقد و بررسی آرای این دسته پرداخته است. (ص 146) .
ب) نظریۀ فصاحت و بلاغت؛ بیشتر دانشمندان علوم قرآن این دیدگاه را پذیرفتهاند. دیدگاهی که بر خود قرآن به عنوان منشأ اعجاز اصرار میورزد و با قدرت تمام به ارائه استدلالات متقن و محکم میپردازد. عبد القاهر جرجانی (م 471 ق) صاحب دو کتاب مشهور اسرار البلاغة-که از امهات چهارگانه زبان عرب است-و دلائل الاعجاز از معتقدان به نظریه فصاحت و بلاغت است. او نخستین کسی است که بنیانهای علم معانی و بیان را گذارد. کتاب الشافیة نیز اثر دیگری از همین مؤلف که به تکمیل مباحث اعجاز میپردازد. این دیدگاه سرّ فصاحت و بلاغت را در پیراستگی قرآن از عیوب لفظی [-عیوب مربوط به واژه غرابت؛ تنافر حروف، مخالفت قیاس حرفی؛ عیوب مربوط به کلام؛ ضعف تألیف، تعقید و غیره]و عیوب معنایی [تعقید معنایی و غیره. . .]میداند. از مهمترین استدلالات عقلی این گروه بر اعجاز قرآن این است که عرب با اینکه به بلاغت و فصاحت شعری و خطابهای مینازید، میان معارضه و مبارزه با قرآن و جنگ با شمشیر، دومی را برگزید.
ج) اسلوب ویژه؛ این گروه معتقدند که مهمترین وجه اعجازی قرآن، نظم و روش ویژۀ قرآن است. راغب اصفهانی در مبحث اعجاز بر این وجه بسیار تأکید نموده، اگرچه وجوه دیگر را نیز انکار نمیکند. از این منظر قرآن نه نظم است و نه نثر و نه حتی سجع، بلکه اسلوب ویژۀ خود را دارد. ابو یعقوب سکاکی (م 567 ق) سخنانی در باب اعجاز گفته است که به این رأی بسیار نزدیک است. در عین حال نیز معتقد است که اعجاز حدی است که فهم بشری توان دریافت آن را ندارد. ابن میثم بحرانی (م 699 ق) از شارحان نهج البلاغه این وجه را مهمترین وجه اعجاز میشمارد.
د) اخبار از غیب؛ قائلان به این قول خبر دادن از غیب را مهمترین وجه اعجاز قرآن میشمارند. آیاتی که از خدا، فرشتگان، رستاخیز، بهشت، دوزخ، ثواب و عقاب سخن میگویند و در همه جای قرآن پراکندهاند و آیاتی که خبر از «ما فی الضمیر» [-در دل نهفتهها]میدهند، آیاتی که خبر از پیروزی مسلمانان بر کافران میدهند (آل عمران،122) داستانهای مربوط به امم پیشین، پیشبینی رویدادها (روم،1) ، همه و همه دلیل بر اعجاز قرآناند. قطب راوندی (م 573 ق) صاحب کتاب الخرائج از قایلان به این نظریه است. او میگوید: روا نیست بگوییم قرآن یک معجزه است. بلکه انصاف این است که هزاران معجزه در بطن آن نهفته است.
ه) وجود معارف حیرتانگیز؛ ابن میثم بحرانی و ملا محسن فیض کاشانی از این نظر
جانبداری کردهاند. اطلاعاتی که در قرآن در باب جامعه، تاریخ و حکمت آمده است، سرّ اعجاز قرآن است. اینان معتقدند که اگر در سخنان حکما و فلاسفه سخنان حکمی فلسفی در این رتبه آمده باشد، از پیامبران اقتباس شده است.
و) قانونگذاری و تشریع؛ از مصادیق این نظریه در قرآن، تبدیل بتپرستی به یکتاپرستی، بیان اصول انسانی و روشهای متعادل (نحل،90) ، نفی تنگنظری (اسراء،36) ، نهی از اسراف و تبذیر (اسراء،27 و 29) و ایجاد وحدت در میان ملتها (حجرات،13؛ زمر،9) بیش از همه مورد تأکید قرار میگیرد. وجوه دیگری برای بلاغت از جمله «بیان معنای بسیار به وسیلۀ الفاظ اندک» ، ذکر شده است که غالبا در بطن شش گروه نامبرده جای میگیرد. کسانی از پیشینیان همۀ این وجوه را مشترکا دلیل اعجاز شمردهاند. فخر رازی (م 606 ق) از این جمله است. در اینجا مهمترین ویژگیهای قرآن و نثر قرآنی را مشترکا از قطب راوندی (بحار الانوار، ج 89/131-139) و فخر رازی (نهایة الایجاز فی درایة الاعجاز) نقل میکنیم: الف) دوری از تمام نظمهای مألوف، چنانکه عتبة ابن ربیعه بعد از شنید سخنان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در اینباره همین مطلب را به هم کیشانش گفته بود؛ ب) امتزاج گونههای سخن با یکدیگر؛ ج) جمع صفاتی متضاد در آیات قرآنی مانند جزالت [-خلاصهگویی]و عذوبت [-شیرینگفتاری]؛ د) تطابق قرآن با واقع و دوری از بزرگترین ویژگی شعر که گفتهاند «احسن الشعر اکذبه» [-زیباترین شعر، دروغآمیزترین آن است]؛ ه) جمع میان نقاط قوت شعری که در میان شاعران نیز هرکسی در یکی از آنها سرآمد بوده است، مثلا نابغۀ ذبیانی در وصف ترس، زهیر در وصف شوق و اعشی در وصف التماس. و) وجود زیبایی در تکرار. در قرآن یک معنا گاه با چندین عبارت به کار رفته، در حالیکه همۀ آنها در نهایت فصاحت و بلاغتاند. ز) اندک بودن نسبی آیات فقهی؛ زیرا این موضوع از فصاحت کلام میکاهد.
در دوران جدید، علم، آنچنان عالمان را به خود مجذوب ساخت که علم تفسیر قرآن و به تبع آن اعجازشناسی از جذبۀ آن مصون نماند. پارهای از معاصران یکی از مهمترین وجوه اعجاز قرآنی را آیاتی میدانند که تلمیحا یا تصریحا کشفیات مهم علوم جدید از قبیل کرویت زمین، نظریه خورشید مرکزی، حرکت زمین (طه،53) ، گردهافشانی گیاهان (حجر،22) و بیان اسرار آفرینش (حج،5؛ مؤمنون،14؛ غافر،67؛ قیامت،75) را بیان کردهاند. پارهای از این عالمان از کشفیات علوم جدید برای تبیین مباحثی بهره بردند که از تعارضات میان علم و دین محسوب میشوند. اگرچه عصری شدن و عصری کردن نصوص دینی گاهی قابل پیشگیری نیست و بعضا حتی ضروری است، اما پرتگاه تیز و خطرناکی است در باب وجوه و جنبههای اعجاز، بسیاری از
معاصران به جمع و همسازی میان آرا پرداختهاند؛ علامۀ طباطبایی از این دستهاند، (المیزان ج 1/57-67) در باب معارضه کسانی در گذشته و نیز در زمان ما مدعی رقابت بودهاند. در میان عرب صدر اسلام مسیلمه بن حبیب [-کذّاب]، سجّاح بنت حارث، طلیحة بن سوید و اسود عنسی عباراتی پرداختهاند که تماما بیانگر سخافت و کممایگی مدّعیات آنها است. در مورد ابو العلاء معرّی (499 ق) و ابن مقفع (142 ق) میان مورخان قدیم و جدید اختلافنظر وجود دارد. در میان معاصران نیز کسانی مانند صاحب کتاب حسن الایجاز در این راستا کوششهایی مبذول داشتهاند و نهایتا «ملوما مسحورا» عقبنشینی کردهاند. آیت اللّه خویی کتابی تحت عنوان نفحات الاعجاز در رد این نویسندۀ مسیحی نوشتهاند. (البیان،1/55) . [نیز معارضان قرآن]. در خصوص اعجاز، گونهای پرداخته و تکامل یافته از جمع و سازگاری میان آرا بهترین شیوه برای بیان اعجاز و اعجازشناسی است. انصاف این است که آرای هریک به تنهایی نمیتوانند اعجاز را انحصارا در قبضۀ خود بگیرند، زیرا تناقضات و مشکلات بسیاری را موجب خواهد شد. بهترین برهان قاطع برای اعجاز قرآن، خود قرآن است که گواه او در آستین او باشد و بس: «. . . گویند آن را از خود بربافته است» ، «یا میگویند آن [قرآن]را برساخته است» ، «و کافران گویند چرا قرآن یکباره نازل نمیشود؟» و یا «میگفتند شنیدیم و اگر بخواهیم مانند این خواهیم گفت. . .» ، و یا «گویند این افسانههای پیشینیان است» ، یا گویند: «این جز جادویی فراگرفته [از دیگران]نیست» ، «بدینسان [نازل میشود]تا دل تو را به آن استوار داریم و آن را چنانکه باید و شاید به شیوایی بخوانیم» و «اگر این قرآن را بر کوهی فروفرستاده بودیم، بیشک آن را از ترس خداوند خاکسار و فروپاشیده میدیدی و این مثلها را برای مردم میزنیم باشد که اندیشه کنند» ، و مؤمنان «چون یاد خدا به میان آید، دلهایشان خشیت گیرد و چون آیات او را برایشان بخوانند، بر ایمانشان بیفزاید. . .» و «خداوند بهترین سخن را در هیأت کتابی همگون و مکرر فروفرستاد که پوستهای کسانی که از پروردگارشان خشیت دارند از آن به لرزه درآید، سپس [آرامش یابند و] پوستهایشان و دلهایشان با یاد خدا نرم شود» ، و ای پیامبر به کافران بگو «اگر راست میگویید، ده سورۀ برساخته همانند آن بیاورید و هرکس را میتوانید در برابر خداوند [به یاری]بخوانید» ، «ولی اگر چنین نکردید-که نخواهید کرد-از آتشی که هیزم آن انسان و سنگهاست [و]برای کافران آماده شده است، بپرهیزید» ، «و خداوند کلمات حق خویش را به کرسی مینشاند» ، «و نتوانستند بر آن دست یابند و نتوانستند بر آن رخنه کنند» ، «این هدایت الهی است. . .» لذا تحدّیناپذیر است. بیان وجوه اعجاز قرآنی دری است گشوده بر همۀ عالمیان تا رستاخیز].
بر هیچ مسلمان حتی پژوهشگران و کارشناسانی که ارتباط ضعیفی با ادیان آسمانی دارند پوشیده نیست که قرآن تنها معجزه جاودان و تنها اثر ماندگار پس از نبوّت پیامبر گرامی اسلام است. قرآن باید اینگونه باشد زیرا دین اسلام و شریعت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم به عنوان آخرین دین و شریعت جاودان و ماندگارند و قرآن به عنوان دلیل و حجت بر اثبات این مدّعا خود نیز باید جاودان باقی بماند. نبوّت همچنانکه در ابتدا بر اثبات خویش نیاز به معجزه دارد برای خلود و بقا نیز نیاز به اعجاز دارد به ویژه آنکه اگر بخواهد تا ابد باقی و دایمی باشد.
بدیهی است که بهترین شاهد و گواه بر این مدعا خود قرآن مجید است. خداوند متعال در آیات بسیاری از جمله در آیه 88 سوره اسراء میفرماید:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا اَلْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً
مبارزهطلبی قرآن در این آیه تمام انس و جن در همۀ زمانها و مکانها را شامل میشود و همین امر بیانگر جاودانگی اعجاز قرآن است.
همچنین خداوند هدایتگر در سوره ابراهیم میفرماید:
کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ اَلنّاسَ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَی اَلنُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلی صِراطِ اَلْعَزِیزِ اَلْحَمِیدِ
بدیهی است که خارج ساختن مردم از تاریکیها به روشنایی به واسطه قرآن مجید و همچنین لام غایت در لتخرج بیانگر جاودانگی قرآن مجید است. قرآن هنگامی میتواند برای نسلهای آینده مشعل هدایت باشد که یک معجزه جاودانه باشد و در غیر این صورت اصلا صلاحیت ایفای چنین نقشی را ندارد.
خداوند عزّتبخش در سورۀ فرقان میفرماید:
تَبارَکَ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً
بر پایه این آیه، قرآن وقتی میتواند برای جهانیان اولین و آخرین هشداردهنده باشد که جاوید باقی بماند.
خداوند قاهر در وصف مریم میفرماید:
وَ اِصْطَفاکِ عَلی نِساءِ اَلْعالَمِینَ
خداوند سبحان به مریم بدون داشتن شوهر فرزند بخشید و او را به خاطر فقط این ویژگی خاص یعنی زایمان بدون تماس شوهر در میان زنان جهان از اوّلین و آخرین برگزید در حالیکه میدانیم خداوند متعال حضرت زهرا علیها السّلام را بر سایر زنان جهان از اوّلین و آخرین به گونهای جامعتر و جهانشمولتر برگزیده است.
بعضیها گفتهاند که منظور از عالمین در آیه قرآن برتری بر مردمان موجود در عصر خویش بوده است در حالیکه نیازی به چنین تفسیری وجود ندارد. و از آیات بسیاری استفاده میشود که چنان نیست که اظهار میدارند.
وجوه اعجاز قرآن (ابعاد و نمادهای اعجازی قرآن)
مهمترین موضوعات مورد بحث:
[چالشهای قرآنی و ناتوانی مخالفین از ایستایی در مقابل آن-چالش و مبارزهطلبی در زمینه شیوه و مضمون قرآن-مبارزهطلبی در خصوص شیوهها و سبکها (مناهج) و قانونگزاریها-اسرار آفرینش و مسائل متافیزیکی و جهان آخرت و پیشگوییهای غیبی (مغیّبات) .]
بیتردید مردم از نظر کمالات علمی و استعداد ارائه هنرهای گوناگون با یکدیگر تفاوت دارند. انسانها برای کسب هریک از این امتیازات نیازمند گذشت زمان، مقدمات بسیار و عوامل و انگیزههای متعدد هستند. افراد براساس ذوق، سلیقه، استعداد، علاقه و امکانات فردی و اجتماعی ممکن است مدتی طولانی از عمر خویش را به فراگیری صنایع مختلف، فلسفه و یا سایر علوم مادی و معنوی سپری نمایند. گذشته از همه اینها گسترش دامنه علوم و دانشها در زمینههای مختلف باعث شده تا آنها به واحدها و گرایشهای مختلف تقسیم شوند به طوری که هیچ یک از دانشمندان توانایی دستیابی به تمام گرایشهای یک رشته علمی خاص را ندارد. به عنوان مثال در زمینه علم پزشکی کسی یافت نمیشود که بتواند به تمامی مسایل بیشمار و گرایشهای متعدد آن احاطه داشته باشد بلکه با گذشت زمان طولانی و فراهم آمدن مقدمات بسیار میتواند در بخش خاصی از آن به تخصص لازم دست پیدا کند.
باتوجه به مطالب یاد شده انسان نمیتواند به تمام گرایشهای یک رشته علمی دست پیدا کند تا چه رسد به تمامی علوم و دانشهای مختلف. برای اثبات این موضوع نیاز به دلیل و برهان نداریم و با مراجعه به ضمیر و وجدان خویش صحت
این مدعا ثابت میشود.
هدف از نزول قرآن هدایت و خروج مردم از ظلمات به نور است همچنانکه در آیه 1 سوره ابراهیم بر این مطلب تصریح شده است.
منظور آیه مذکور تنها مردم زمان پیامبر نیست زیرا قرآن معجزه جاودانه تا روز قیامت است. قرآن دربردارنده تمامی فضایل معنوی و روحی و قوانین عملی و دستورات کامل دنیوی است. قرآن اصول اعتقادات منطبق با فطرت سالم، فضایل اخلاقی، قوانین شرعی، داستانهای گذشتگان و حوادث آینده را مورد بحث و بررسی قرار داده است. قرآن همچنین به تمامی موجودات زمینی و آسمانی، حالات و عوالم و همه عوامل تأثیرگذار در سعادت انسانی در دنیا و آخرت میپردازد. چنین کتابی نمیتواند برای دوران مشخصی معجزه باشد، حالی که برای تمام بشر و حتی جن فروفرستاده شده است. خداوند متعال در آیه 88 سوره اسراء میفرماید:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا اَلْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً
اولا: همچنانکه خاطرنشان ساختیم افراد جامعه هریک در رشته خاصی از علوم تخصص دارند در حالیکه قرآن دربردارنده تمامی علوم و دانشهای مورد نیاز بشر است. نمیتوان گفت اعجاز قرآن تنها در باب فصاحت و بلاغت است هرچند که در این زمینه نیز تاکنون هماوردی برای قرآن یافت نشده است. قرآن تمامی اقشار مختلف جامعه را با تخصصهای مختلف به مبارزه طلبیده است و این چالش تنها افراد فصیح و بلیغ را شامل نمیشود.
ثانیا: همچنانکه خاطرنشان ساختیم قرآن دربردارنده ابعاد بسیار و مسائل مختلف از جمله اصول اعتقادات یعنی خداشناسی، نبوّت و غیره، فضایل اخلاقی،
کشورداری، قوانین شرعی عملی، داستانها و حکایات گذشتگان، آیندهنگری، مسائل مربوط به ستارهشناسی، و توصیف موجودات آسمانی و زمینی با بیانی فصیح و بلیغ میباشد. قرآن از جن و انس خواسته تا با همکاری و مشارکت یکدیگر کتابی همانند قرآن با ابعاد یاد شده بیاورند.
از مطالب یاد شده نتیجه میگیریم که قرآن تنها در بعد خاصی معجزه به شمار نمیرود. قرآن در بعضی از ابعاد خاص مردم را به مبارزه طلبیده و در بعضی موارد مشخص نیز چالشی مصروف نداشته است که ما جهت بهرهگیری و گرامیداشت قرآن این تنها معجزه جاودان الهی در مباحث آینده به آنها خواهیم پرداخت.
از مواردی که کتاب ارزشمند آسمانی بر پایه آن به مبارزهطلبی برخاست در مورد شخصیت پیامبر گرامی اسلام است. خداوند متعال در سوره یونس میفرماید:
وَ إِذا تُتْلی عَلَیْهِمْ آیاتُنا بَیِّناتٍ قالَ اَلَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنَا اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما یَکُونُ لِی أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِی إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما یُوحی إِلَیَّ إِنِّی أَخافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّی عَذابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ قُلْ لَوْ شاءَ اَللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَیْکُمْ وَ لا أَدْراکُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِیکُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ
پیامبر گرامی اسلام چهل سال در میان قوم خویش زیسته بود و آنها کاملا و به وضوح در جریان وضعیت و شرایط زندگی وحی قرار داشتند و میدانستند که در هیچیک از رشتههای علمی و حتی شعر و ادبیات که تنها عامل برتری میان افراد به شمار میرفت سررشته نداشت. پس چگونه چنین فردی میتواند کتابی جامع تمام کمالات لفظی و معنوی و قوانین و حد و مرزهای دینی و دنیوی را تألیف نماید حالی که وی خواندن و نوشتن نمیدانست.
پیامبر گرامی اسلام کتابی آورد که همگان در برابرش سر تسلیم فرود آوردند و از رویارویی با آن ناتوان ماندند و افراد فصیح و بلیغ در مقابلش مات و مبهوت شدند. پس دشمنان چارهای ندیدند جز اینکه بهتان و افترا ببندند، افترایی که نادرستیاش بر همگان روشن بوده و هست. آنها درباره پیامبر گفتند که وی جهت تجارت به شام سفر کرده و در آنجا از کشیشها داستانهایی را فراگرفته است. ولی هیچگاه با خود
نیاندیشیدهاند که اگر به فرض محال چنین مطلبی درست باشد پس این همه معارف، اطلاعات، علوم، قوانین، احکام، واقعیتها و فصاحت و بلاغت از کجا فراهم آمده است. همچنین درباره پیامبر گفتند که وی در نزد یک مسیحی رومی آهنگر در مکه این مطالب را فراگرفته است. قرآن در همین رابطه در سوره نحل میفرماید:
وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ یَقُولُونَ إِنَّما یُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ اَلَّذِی یُلْحِدُونَ إِلَیْهِ أَعْجَمِیٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِیٌّ مُبِینٌ
همچنین درباره پیامبر گفته شده که وی این دانشها را از «سلمان فارسی» که از دانشمندان ایرانی بود فراگرفته است زیرا «سلمان فارسی» نسبت به مذاهب و ادیان آگاهی داشته است. حالی که «سلمان» در مدینه پس از نزول بخش عمده قرآن در مکه به پیامبر ایمان آورد. علاوهبراین قرآن با کتابهای آسمانی پیشین از نظر داستانها و موارد دیگر تفاوت فاحشی دارد. از سوی دیگر علت ایمان آوردن «سلمان» برتری قرآن نسبت به تورات و انجیل تحریف شده بود. باید تأکید کرد که مطلب یاد شده آنقدر بیاساس است که نیاز به این همه توضیح ندارد. بنابراین نتیجه میگیریم که امّی بودن پیامبر یکی از موارد اعجاز است که قرآن به واسطه آن دشمنان را به رویارویی و چالش طلبیده است.
عدم اختلاف، ایراد و انحراف)
خداوند علیم در آیه 83 سوره نساء میفرماید:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اَللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِخْتِلافاً کَثِیراً
در این آیه میفرماید: اگر قرآن از سوی غیر خدا نازل شده بود در آن صورت اختلاف بسیار در آن یافت میشد بنابراین نتیجه میگیریم از آنجایی که در قرآن اختلافی وجود ندارد پس این کتاب از سوی خداوند نازل شده است. اگر موضوع مورد بحث این آیه قرآن با تمام ویژگیها، شئون و امتیازات آن نبود تصوّر میکردیم که هر کتابی اگر از سوی غیر خداوند باشد لازمه آن وجود اختلاف بیشمار است. به همین دلیل نیز غالبا در اذهان این مطلب تداعی میشود که هر کتابی از سوی غیر خداوند باشد دارای موضوع ضد و نقیض است. موضوع یاد شده در بعضی و حتی در اکثر موارد مردود است زیرا موضوع مورد بحث در اینجا قرآن است که آیا از سوی خداوند است و یا از طرف غیر او نازل شده است؟ قرآن یک کتاب ویژه است و لزوما دارای ویژگی و توجه خاص است.
در همین راستا ابعادی بسیار از قرآن، ویژگیهای متنوع پیرامون آن و مزایای واقعی آن و هر مورد قابل توجه دیگر در آن میبایست مدنظر قرار گیرد. گاهی خود قرآن یعنی عاری از تناقضگویی (صرفنظر از ادعای پیامبر) به عنوان کتاب نازل
شده از سوی خداوند و همچنین کتابی که خداوند از مبداء وحی بر پیامبرش فرو فرستاده موردتوجه قرار میگیرد و گاهی نیز قرآن با توجه به صفت عدم تناقضگویی است که باید مدنظر قرار بگیرد.
در حالت اول؛ شامل ویژگیهای موجود در قرآن یعنی انواع معارف و علوم مختلف از جمله اصول اعتقادی، قوانین شرعی علمی، فضایل کامل اخلاقی، داستانها و حکایات تاریخی، حوادثی که در آینده به وقوع میپیوندد، علوم مربوط به ستارهشناسی، اشاره بعضی از موجودات نامرئی، امور غیر قابل شمارش و غیر قابل حصول برای اندیشه خردمندان باشد. این کتاب با چنین ویژگیهایی اگر از سوی غیر خداوند بود الزاما در آن اختلاف بسیار مییافتند. بدیهی است که ماده در حال تحول و تکامل است و موجودات تشکیلدهنده اجزای این جهان همواره در حال تحول و تکامل هستند و از نقص به کمال و از ضعف به قدرت در فرآیند پیشرفت هستند. انسان نیز به عنوان یکی از اجزای این جهان محکوم این قانون طبیعی است. انسان در ذات، کردار، آثار و ادراکات خود در حال تحول و تکامل میباشد و زمانی بر او سپری نمیشود مگر آنکه تغییر و تحول مییابد.
علاوه بر آن شرایط خارجی و تغییر و تحول پدیدههای گذرا در انسان تأثیر عجیبی بر جا میگذارند و بهطور شگفتانگیزی او را تغییر میدهند. امنیت و آرامش از نظر تأثیرگذاری با ترس و بیم فرق میکند و سفر و حضر، فقر و ثروت، سلامتی و بیماری همگی در همین چارچوب میگنجند. پس چگونه میتوان تصوّر کرد کتابی که بیش از بیست سال فروفرستاده شده و شامل تمام ویژگیهای یاد شده است، از سوی غیر خدا باشد و با این وجود اختلافی در آن یافت نشود، چه رسد به اینکه اختلاف بسیار هم باشد و یا در آن تناقضی و مورد دوگانهای اصلا مشاهده نشود. به هیچوجه امکانپذیر نیست.
در حالت دوم؛ این کتاب علاوه بر ویژگیهای یاد شده، از سوی خدا فرستاده
شده است. بدیهی است اگر کسی کار خود را براساس دروغ و افترا پایهریزی نماید بیهیچ شک و تردیدی به دام دوگانگی و تناقضگویی گرفتار خواهد شد. بهویژه اگر بخواهد تمامی مسائل انسانی و امور مهم دنیوی و اخروی را موردتوجه و بررسی قرار دهد و بهخصوص اگر مدت این دروغپردازیها، بیش از بیست سال طول بکشد. یک ضربالمثل معروف میگوید: دروغگو حافظه ندارد.
در این رابطه دو مشکل عمده وجود دارد:
اینکه باطل شدن نتیجه موجب بطلان مقدمه میشود. در مورد قرآن آنقدر موارد تناقضگویی و اختلاف ذکر شده که کتابها و مقالات متعددی به رشته تحریر درآمده است.
تمامی تناقضهای یاد شده در کتب مفسرین ذکر شده و پاسخ آنها در تفاسیر ارائه گردیده است. هدف مفسّرین برطرف ساختن هرگونه شبهه ممکن بوده است. آنها هرگونه توهّمی را در همین راستا پاسخگو بودهاند. البته دستهای خیانتکار و عوامل گمراه و گمراهکننده که در کمین نشستهاند تا از هر حادثه و مسئلهای سوء استفاده کنند. این مغرضان بداندیش بدون پرداختن به پاسخهای لازم، موارد شبههبرانگیز را در کتاب و تألیفات خویش گرد آوردهاند. این مطلب بسیار جالب است که گفتهاند: «اگر چشم رضایت متهم شود پس به مراتب چشم خشم و سخط به متهم شدن سزاوارتر است.»
اینکه قرآن به وجود اختلاف در خودش اعتراف کرده است. به عنوان مثال آیه 116 از سوره بقره میفرماید:
ما نَنْسَخْ مِنْ آیَةٍ أَوْ نُنْسِها نَأْتِ بِخَیْرٍ مِنْها أَوْ مِثْلِها
همچنین آیه 101 از سوره نحل میفرماید:
وَ إِذا بَدَّلْنا آیَةً مَکانَ آیَةٍ وَ اَللّهُ أَعْلَمُ بِما یُنَزِّلُ
خود نسخ یکی از برجستهترین مصادیق اختلاف است.
اولا: نسخ اصلا اختلاف نیست تا آنکه بخواهد از برجستهترین مصادیق آن باشد. نسخ از نظر اصطلاحی به امر ثابتی در شرع مقدس گفته میشود که در اثر گذشت زمان تاریخ مصرف آن کأن لم یکن اعلام میشود. بدیهی است که لغو شدن حکم در اثر سپری شدن زمان آن: تناقض به شمار نمیآید و باعث اختلاف نمیشود.
ثانیا: نسخ جریان خاصی را طی میکند و آیه نسخکننده از نظر لفظی بر حکم نسخ شده دلالت میکند و عامل لغو آن به شمار میآید. به عنوان مثال در آیه نجوی (سوره مجادله/13) آمده است:
یا أَیُّهَا اَلَّذِینَ آمَنُوا إِذا ناجَیْتُمُ اَلرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقَةً ذلِکَ خَیْرٌ لَکُمْ وَ أَطْهَرُ فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فَإِنَّ اَللّهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ
بسیاری از علما معتقدند که این آیه با آیه بعدی (شماره 14) نسخ شده است آنجا که میفرماید:
أَ أَشْفَقْتُمْ أَنْ تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْواکُمْ صَدَقاتٍ فَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تابَ اَللّهُ عَلَیْکُمْ فَأَقِیمُوا اَلصَّلاةَ وَ آتُوا اَلزَّکاةَ وَ أَطِیعُوا اَللّهَ وَ رَسُولَهُ وَ اَللّهُ خَبِیرٌ بِما تَعْمَلُونَ
مورد یاد شده بدون هیچ شک و تردیدی هیچگاه از مصادیق اختلاف بهشمار نمیآید.
اگر ما آیه بعدی را به عنوان ناسخ و آیه قبلی را به عنوان منسوخ در نظر بگیریم در آن صورت با قرار دادن دو آیه کنار یکدیگر در آنها اختلاف و منافات مشاهده خواهیم کرد. بسیاری از مفسرین نسبت به این موضوع پایبند بودند. چنین مطلبی در قرآن ثابت نشده است و باید آن را در فصلی جداگانه مورد بررسی قرار داد. البته بر کسی پوشیده نیست که نمیتوان براساس این آیه یعنی «أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ. . .» بر عدم وجود اختلاف در قرآن استناد جست.
خداوند متعال در آیه 89 سوره نحل میفرماید:
وَ نَزَّلْنا عَلَیْکَ اَلْکِتابَ تِبْیاناً لِکُلِّ شَیْءٍ
قرآن اساس بیان هر چیزی است. ذکر این صفت برای قرآن نشان میدهد که فرو فرستنده آن نیز بر تمامی پدیدهها احاطه دارد. بهطوری که هیچ ذرهای در زمین و آسمان از نظر وی پنهان نیست. موجودی که احاطه علمیاش تابع وجود ذاتی و محدودش باشد چگونه میتواند کتابی بیاورد که بیانگر همه چیز است. تحقق این ویژگی در انسان از نظر عقلی ناممکن است حالی که قرآن دارای ویژگی دیگری است مبنی بر اینکه از سوی خداوند دانای توانا و محیط بر هر چیزی فروفرستاده شده است.
چهبسا این توهّم به وجود آید که قرآن بیانگر هر چیزی نیست زیرا مشاهده میکنیم که به بسیاری از مسائل مهم دینی و فروع فقهی عملی نپرداخته است. از سوی دیگر خداوند به عنوان وضعکننده قوانین، مسائل دینی را ذکر نکرده است. به عنوان مثال تعداد رکعتهای نماز که ستون دین و معراج مومن است در قرآن ذکر نشده است. این مطلب آنقدر مهم است که کم و زیاد آنها باعث باطل شدن نماز میباشد. عبادتها و اعمال دیگر از قبیل روزه، زکات، حج و غیره نیز اینگونه هستند. پس قرآن چگونه خود را بیانگر هر چیزی میداند؟ !
در جواب این توهّم باید گفت که قرآن بیانگر امور کلی و سرفصل مطالب است و در واقع پیامبر بیانگر جزئیات و ویژگیها میباشد. قرآن به مسلمانان دستور میدهد تا به اوامر و نواهی پیامبر عمل نمایند و در همین رابطه در سوره حشر میفرماید: ما آتاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا
در واقع قرآن بیانگر هر چیزی بهطور کلی است و بیان تمامی موارد مربوط به یک چیز نیست و بخش دوم جزو وظایف پیامبر محسوب میشود.
از آیاتی که بر مبنای آن بر مبارزهطلبی علمی قرآن استناد جسته میشود آیه 59 سوره انعام میباشد: وَ لا رَطْبٍ وَ لا یابِسٍ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ
منظور از کتاب مبین در اینجا همان قرآن مجید است و مقصود از خشک و تر که به شکل نکرده آمده است علم نسبت به هر چیزی است بهطوری که آیه از احاطه علمی و بیان کامل و جامع حکایت میکند. این آیه در واقع آیه قبلی را که قرآن جامع علوم تمامی اشیا و بیانگر هر چیزی است توضیح بیشتری میدهد.
البته ظاهر آیه نشان میدهد که منظور از «کتاب مبین» ، قرآن نیست بلکه چیز دیگری است که تمامی اشیا و موجودات خودشان در آن وجود دارند. ابتدای آیه این مطلب را مورد تأیید قرار داده و میگوید:
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ اَلْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ
همچنین تر و خشک که هر دو یک امر ظاهری هستند به شکل نکرده ذکر شدهاند و نکرده بودن شامل علم نسبت به آنها نمیشود. این مطلب شامل دانه در تاریکی زمین میشود زیرا استثناء شامل حبّه نیز میشود. بر همین اساس علم خداوند نسبت به حبّه نیز شامل این مطلب خواهد شد. در حالیکه ظاهر آیه به شدت این مطلب را نفی میکند. مفاد آیه با نتیجهگیری ما کاملا در تضاد است زیرا خود اشیاء و موجودات در کتابی که به منزله خزانه آنها محسوب میشود مد نظر آیه است.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که پس منظور از کتاب چیست؟ آیا منظور
صفحه گیتی است که دربردارنده تمامی موجودات است و یا آنکه منظور چیز دیگری است که با این جهان فرق میکند و اشیا در آن به نوعی حضور دارند. آیه 21 سوره حجر نیز به این مطلب اشاره داشته و میفرماید:
وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
بههرحال این «چیز» ارتباطی با مطلب مورد بحث یعنی قرآن مجید به عنوان معجزه ندارد.
قرآن در آیات متعدد با بیان اخبار غیبی در واقع دشمنان خود را در واقع به مبارزه طلبیده است. اخبار غیبی در آیات بسیاری ذکر شده است. در واقع آیات ذکر شده در این زمینه به دو بخش تقسیم میشوند. در بخش اول قرآن عملا دشمنان خود را به مبارزه فراخوانده است در حالیکه در بخش دوم ذکری از مبارزهطلبی به میان نیامده است. قبل از ورود به بحث میبایست دو نکته را مورد توجه قرار داد:
نکته اول: در اینجا منظور از غیب آن چیزی است که انسان آن را درک میکند ولی بدون کمک خارجی توانایی دستیابی به آن را ندارد گرچه در این راه تمامی قدرت ظاهری و باطنی خدادادی خود را به کار ببرد. میان انسان و امور غیبی حجاب وجود ندارد و تنها با کمک گرفتن از نیروی خارجی میتوان این حجاب را بر طرف ساخت. حوادث گذشته که در تاریخ به وقوع پیوستهاند برای انسان یک امر غیبی به شمار میآیند زیرا انسان نمیتواند آنها را مشاهده کند و یا درک نماید. بود و نبود حوادث یادشده از نظر عقلی یکسان است زیرا در هر دو حالت در چارچوب هیچیک از اصول عقلی نمیگنجند. بر پایه چنین تعریفی عقل و فطرت سالم انسانها راهی به حقایق غیبی ندارند. بر همین اساس خداوند متعال از امور غیبی محسوب نمیشود زیرا عقل نه تنها از یک راه بلکه از راههای بسیاری میتواند به خداوند برسد و برای دستیابی به وی نیازی به استمداد از غیر و کمک خارجی ندارد.
در اینجا منظور از غیب همان غیبی نیست که خداوند متعال در آیه 3 سوره بقره میفرماید: اَلَّذِینَ یُؤْمِنُونَ بِالْغَیْبِ. . .
در آیه 59 سوره انعام به توضیح این غیب پرداخته و میفرماید:
وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ اَلْغَیْبِ لا یَعْلَمُها إِلاّ هُوَ
غیب دارای معانی متفاوتی است و بیهیچ شک و تردیدی معانی متعددی دارد. غیب، متضاد شهود است و براساس موارد استفاده و مصادیق آن در مواضع مختلف به کار برده میشود.
نکته دوم: اینکه معجزه بودن اخبار غیبی بیانگر مطالب ذکر شده در ارتباط با معنی غیب است. انسان راهی به امور غیبی ندارد زیرا نیروهای ظاهری و باطنی وی بدون کمک و استعانت خارجی توانایی انجام چنین کاری را ندارند. اگر فرض کنیم انسانی کتابی دربردارنده اخبار غیبی بیاورد که خود و جامعهاش بیاطلاع از آنها بودهاند در آن صورت بهطور حتم و یقین متوجه خواهیم شد که وی از منبع وحی و مخزن غیب به چنین اطلاعاتی دست یافته است و خداوند که کلیددار امور غیبی است و تنها دانندۀ غیب میباشد پیامبرش را در جریان اخبار غیبی گذاشته است و بدین وسیله زمینه مبارزهطلبی و معجزه فراهم میشود. هماکنون که با این دو نکته اساسی آشنا شدهایم به بحث قبلی خود بازمیگردیم. در ارتباط با آیات بخش اول خداوند متعال در آیه 44 سوره آل عمران در داستان حضرت مریم میفرماید:
ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یُلْقُونَ أَقْلامَهُمْ أَیُّهُمْ یَکْفُلُ مَرْیَمَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ یَخْتَصِمُونَ
همچنین در آیه 49 سوره هود میفرماید:
تِلْکَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیها إِلَیْکَ ما کُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُکَ مِنْ قَبْلِ هذا
در آیه 102 سوره یوسف میفرماید:
ذلِکَ مِنْ أَنْباءِ اَلْغَیْبِ نُوحِیهِ إِلَیْکَ وَ ما کُنْتَ لَدَیْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَ هُمْ یَمْکُرُونَ
در بخش دوم آیات متعددی در موارد مختلف وجود دارد: به عنوان مثال خداوند متعال در آیات 94 تا 96 سوره حجر میفرماید:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ اَلْمُشْرِکِینَ إِنّا کَفَیْناکَ اَلْمُسْتَهْزِئِینَ اَلَّذِینَ یَجْعَلُونَ مَعَ اَللّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ
این آیات در ابتدای پیدایش اسلام و آغاز دعوت پیامبر گرامی اسلام در مکه نازل شد. سبب نزول این آیات اینگونه حکایات شده است که پیامبر از کنار گروهی از مردم عبور میکرد آنها پشت سر وی اقدام به چشمکزدن کردند و گفتند این همان شخصی است که ادعا میکند پیامبر است و جبرئیل او را همراهی میکند. آیه از پیروزی پیامبر خبر میدهد و اینکه خداوند شرّ مسخرهکنندگان و مشرکین را از سر او کم خواهد کرد. آن هم در زمانی که روند طبیعی حوادث خبر از شکست قریش و فروپاشی قدرت آنها و برتری مسلمانان و سروری پیامبر نمیداد. خداوند به خوبی شرّ آنها را دفع نمود و صحت ادعای آیه برای استهزاءکنندگان مشخص شد. همچنانکه در آخر آیه به این مطلب اشاره شده و میفرماید: «فَسَوْفَ یَعْلَمُونَ» .
در همین راستا در آیه 9 سوره مکی صف نیز مطلب مشابهی ذکر شده است آن هم در شرایطی که مشرکان به طغیانگری مشغول بودند و در آغاز دعوت به اسلام قدرت و حاکمیت را در اختیار داشتند.
هُوَ اَلَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدی وَ دِینِ اَلْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی اَلدِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ اَلْمُشْرِکُونَ
در همین رابطه در آیات 44 و 45 سوره قمر میفرماید:
أَمْ یَقُولُونَ نَحْنُ جَمِیعٌ مُنْتَصِرٌ سَیُهْزَمُ اَلْجَمْعُ وَ یُوَلُّونَ اَلدُّبُرَ
شأن نزول این آیات جنگ بدر است. ابو جهل در چنین روزی به شدت به پاهای اسب خود کوبید و پیشاپیش صف قرار گرفته و فریاد زد که «ما امروز بر محمد و یارانش پیروز خواهیم شد» خداوند در این آیات خبر شکست کفّار و از هم متلاشی شدن آنها را داد در حالیکه هیچ کس تصور نمیکرد که مسلمانان علیرغم کم بودن تعداد و جنگافزارشان بر کفّار با وجود تعداد بسیارشان پیروز شوند. مسلمانان تنها یک یا دو اسب بیشتر نداشتند این در حالی است که خداوند در آیات قبل، از کفّار به عنوان صاحبان قدرت یاد کرده است. پس چگونه میشد احتمال داد که آنها شکست بخورند و جلال و شکوهشان از بین برود. خداوند خبر این واقعه را به پیامبرش میدهد و پس از اندک زمانی این پیشگویی به تحقق میپیوندد. از سوی دیگر در آیه 85 سوره قصص از بازگشت پیامبر و ورود مسلمانان به مسجد الحرام خبر داده و میفرماید:
إِنَّ اَلَّذِی فَرَضَ عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ لَرادُّکَ إِلی مَعادٍ
و در آیه 27 سوره فتح میفرماید:
لَتَدْخُلُنَّ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرامَ إِنْ شاءَ اَللّهُ آمِنِینَ مُحَلِّقِینَ رُؤُسَکُمْ وَ مُقَصِّرِینَ لا تَخافُونَ
و در آیات 2 تا 5 سوره روم میفرماید:
الم غُلِبَتِ اَلرُّومُ فِی أَدْنَی اَلْأَرْضِ وَ هُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَیَغْلِبُونَ فِی بِضْعِ سِنِینَ لِلّهِ اَلْأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَ مِنْ بَعْدُ وَ یَوْمَئِذٍ یَفْرَحُ اَلْمُؤْمِنُونَ بِنَصْرِ اَللّهِ
در اینجا دو خبر غیبی ذکر شده که صحت آنها پس از گذشت چند سال از نزول آیه ثابت شد و رومیها بر ایرانیها غلبه کردند و قبل از گذشت ده سال وارد ایران شدند و مؤمنین از این یاری خداوند دلشاد شدند.
و در آیه 70 سوره مائده میفرماید: وَ اَللّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ اَلنّاسِ
به این معنا که خدا تو را از شرّ مردم حفظ خواهد کرد.
و در آیه 9 سوره حجر در ارتباط با قرآن میفرماید:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
منظور در اینجا حفظ و بقای قرآن و عدم زوال و نیستی آن است. هرچند که مضمون آیه گستردهتر از این حرفهاست. در بحث مربوط به عدم تحریف قرآن به این آیه استناد خواهیم جست به گونهای که دیگر اشکالی در موضوع باقی نخواهد ماند.
و در سوره تبت در مورد ابو لهب و همسرش میفرماید:
سَیَصْلی ناراً ذاتَ لَهَبٍ وَ اِمْرَأَتُهُ حَمّالَةَ اَلْحَطَبِ فِی جِیدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ
این آیات نشان میدهد که این زن و شوهر در حال کفر خواهند مرد و وارد آتش جهنم خواهند شد و از اسلام که گناه شرک و آثار آن را از بین میبرد بهرهای نخواهند برد و سعادتمند نخواهند شد. این مطلب تحقق یافت و آنها بر کفر خود باقی ماندند و در همین حال از دنیا رفتند. و در آیه 55 سوره نور میفرماید:
وَعَدَ اَللّهُ اَلَّذِینَ آمَنُوا مِنْکُمْ وَ عَمِلُوا اَلصّالِحاتِ لَیَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِی اَلْأَرْضِ کَمَا اِسْتَخْلَفَ اَلَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَ لَیُمَکِّنَنَّ لَهُمْ دِینَهُمُ اَلَّذِی اِرْتَضی لَهُمْ وَ لَیُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْناً یَعْبُدُونَنِی لا یُشْرِکُونَ بِی شَیْئاً
این مطلب تا اندازهای تحقق یافت و بدون شک بهطور کامل با حاکمیت اسلام بر تمام جهان تحقق خواهد یافت.
امام زمان (عج) زمین را که از ظلم و جور پر شده از قسط و عدل پر خواهد ساخت و خلافت جهانی الهی و حاکمیت سراسری حق در تمام جهان جامه عمل خواهد پوشید. و در آیه 65 سوره انعام میفرماید:
قُلْ هُوَ اَلْقادِرُ عَلی أَنْ یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذاباً مِنْ فَوْقِکُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعاً وَ یُذِیقَ بَعْضَکُمْ بَأْسَ بَعْضٍ
از عبد اللّه بن مسعود روایت شده که این آیه از آینده خبر میدهد. این آیه مانند مجموعهای از آیات از اسرار جهان حکایت میکند که در هنگام نزول آنها کسی از
این اسرار اطلاعی نداشت. انشاء اللّه در آینده به برخی از آنها خواهیم پرداخت.
در اینجا این اشکال ذکر میشود که کاهنان و ستارهشناسان اخبار غیبی بسیاری ذکر میکنند. این اخبار علیرغم دروغ بودن اکثرشان، میتوانند در این رابطه اشکال عمدهای به شمار آیند. حتی اگر یک مورد هم راست باشد میتواند اشکال محسوب شود تا چه رسد به اینکه موارد متعدد است. موارد یادشده نمیتوانند تصادفی باشند زیرا اگر یک مورد یا چند مورد مختصر بود میتوانستیم چنین احتمالی بدهیم ولی با توجه به اینکه موارد متعدد و بیشمار است دیگر جایی برای این احتمال باقی نمیماند. پس چگونه میتوان اخبار غیبی را از دلایل اعجاز قرآن و توجیهی برای مبارزهطلبی آن برشمرد؟ !
همچنانکه در گذشته نیز خاطرنشان ساختیم غیب آن چیزی است که انسان نتواند از راههای ظاهری و باطنی بدون استعانت عامل خارجی به آن دست پیدا کند. در حالیکه کاهنان براساس اصول علمی که از دیگران فراگرفتهاند به غیبگویی میپردازند. اخبار غیبی موردنظر ما که از دلایل اعجاز و مبارزهطلبی قرآن به شمار میآیند تنها از راه وحی قابل دسترسی هستند و هیچ واسطه دیگری برای دستیابی به آنها وجود ندارد.
اما اخبار پیشگویان مبتنی بر اصولی است که در اختیار دارند و اصول و ویژگیهایی که آن را به عنوان ابزار غیبگویی خویش قلمداد میکنند. شیوههای آنها بیشتر کهنه و قدیمی است و کمتر از شیوههای علمی بهره میگیرند.
بلاغت از جمله مواردی است که قرآن کریم براساس آن دشمنان خویش را به مبارزه فراخوانده است. هرچند که در قرآن با صراحت از این مبارزهطلبی یاد نشده است ولی از بعضی از آیات میتوان متوجه این مطلب شد. خداوند متعال در آیه 38 سوره یونس میفرماید:
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ
همچنین در آیه 13 و 14 سوره هود میفرماید:
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ فَإِلَّمْ یَسْتَجِیبُوا لَکُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما أُنْزِلَ بِعِلْمِ اَللّهِ
با توجه به دو نکته ذیل، مبارزهطلبی قرآن در زمینه بلاغت در این دو آیه مشخص میشود:
نکته اول: اعراب در آن دوران یعنی دوران طلوع قرآن و آغاز دعوت اسلامی به مراتب از فضیلتهای علمی و فرسخها از کمالات علمی-انسانی به دور بودهاند. بلکه همچنانکه تاریخ نیز گواهی میدهد دارای کردار و رفتاری بودند که حتی از حیوانات هم سر نمیزد. آنها از کاروان تمدن بشری بسیار دور بودند و تنها فضیلتی که داشتند فصاحت و بلاغت آنها بود بهطوری که برای غیر از آن هیچ شأن و منزلتی قائل نبودند. آنها برای شعر آنقدر اهمیت قائل بودند که هفت قصیده از میان
بهترین اشعار قدیمی را با آبطلا نوشته و بر دیوار کعبه آویختند که به معلقات هفتگانه مشهور شد. این امر در میان آنان رواج داشت و مورد توجه مردان و زنانشان قرار داشت. نابغۀ ذبیانی در زمینه شعر داوری میکرد. او در مناسبتهای خاص به بازار عکاظ میآمد و برایش چادر بزرگی برپا میشد و شعرا از تمامی مناطق به پیش وی میآمدند و اشعار بر او عرضه میشد تا آنکه او داوری کند و بعضی را بر بعضی دیگر ترجیح دهد.
نکته دوم: اینکه مقابله به مثل هنگامی مصداق پیدا میکند که طرف مقابل نیز از ابزار مشابه برای مبارزه به اندازه کافی برخوردار باشد. به عنوان مثال به کسی که به کتاب فقهی مانند کتاب تذکرۀ علاّمه حلّی اعتراض دارد هنگامی گفته میشود که مانند آن را بیاور که او نیز دارای علم فقه باشد. وقتی قرآن از مردم میخواهد تا یک یا ده سوره مانند آن را بیاورند به این معناست که آنها از نظر فصاحت و بلاغت کتابی مانند قرآن بیاورند زیرا دو خصوصیت یاد شده، ویژگی خاص اعراب آن زمان بوده است. بلاغت وجه تشابه هر دو آیه ذکر شده است هرچند که با صراحت بیان نشده است. زیرا براساس عقل و منطق هنگامی دشمن به مبارزه طلبیده میشود که دارای اسلحه مشابه باشد، همچنانکه قبلا نیز یادآور شدیم هنگامی میتوان گفت این ده سوره دروغین است که از نظر ظاهری و لفظی میان آنها و سورههای واقعی انطباق و هماهنگی وجود داشته باشد و از نظر معانی و ویژگیهای موجود در عبارات نیازی به همخوانی وجود نداشته باشد. بر همین اساس اشکال موجود در ترتیب طبیعی آیات نیز حل میشود.
هیچ شک و تردیدی وجود ندارد که منظور این دو آیه از مبارزهطلبی فقط بلاغت است. بلاغت به عنوان یکی از ابعاد برجسته اعجاز قرآن نیازی به آن ندارد تا با صراحت اعلام شود. زیرا با تدبّر و اندیشه در قرآن به عنوان بزرگترین معجزه پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم میتوان به این واقعیت دست یافت. چرا خداوند، موسی بن عمران را با عصا و ید بیضایی، عیسی را با طب و محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم را با کلام فروفرستاد
در حالیکه معجزه باید یک امر خارق العاده و متافیزیکی باشد. خداوند با توجه به شرایط زمانی و مکانی برای هریک از پیامبران معجزه کامل و خاصی در نظر گرفت. معجزه برتر با امتیاز خاص، معجزهای است که در آن واقعیت و ماهیت، مدّنظر قرار بگیرد. معجزه در صورتی بهترین معجزه به شمار میرود که با کمال رایج در دوران خود تشابه و با فضیلت پیشرو و در زمان خویش سنخیت و در عین حال نسبت به آن برتری داشته باشد.
زیرا معجزه مشابه باعث میشود تا دستاندرکاران امر زودتر تسلیم شوند. چرا که هر گروهی به حرفه و پیشه خود آشناتر هستند و در جریان امتیازات و مسائل آن قرار دارند و میدانند که برای دستیابی به کمترین پایه آن باید مقدمات زیادی فراهم ساخت و زمان طولانی باید صرف نمود و حد و مرز طبیعی را که براساس قوانین فراتر از آن نمیتوان رفت میشناسند.
اما فرد ناآشنا به خاطر ناآگاهیاش از این امر و حد و مرز قانون طبیعی آن پس از تسلیم شدن تمام جهان در برابر اعجازکننده، او نیز در مقابل معجزهگر به سختی مجبور به کرنش میشود. زیرا در غیر این صورت آن شخص جاهل تصور خواهد کرد که معجزه مدعی نبوّت در حد و اندازه توانایی جهانیان بوده است و براساس اصول شناخته شده در نزد افراد آگاه و با تجربه دست به چنین اقدامی زده است. تشابه و سنخیّت میان معجزه و صنعت رایج و فضیلت شایع در جامعه باعث میشود تا دستاندرکاران این صنعت و به دنبال ایشان افراد ناآگاه تسلیم شوند. در نتیجه هدف از معجزه بهطور کامل تحقق خواهد یافت و به گونه بهتری نتیجه مورد نظر تحقق مییابد.
هماکنون با مشخص شدن این مطلب علت اینکه چرا هر پیامبری با معجزه خاصی فروفرستاده شد نیز مشخص میشود. در زمان حضرت موسی علیه السّلام جادوگری شایع بود و دانستن این علم، فضیلت به شمار میرفت و تا آنجا در این کار پیش رفتند که خداوند متعال از سحر آنها با ویژگی عظیم یاد میکند زیرا از راه یافتن
آنان به مراتب بلند و درجات کامل، حکایت میکرد و به همین دلیل خداوند متعال، پیامبرش را با معجزه همسنخ با دانش رایج در آن زمان مبعوث گردانید. قرآن کریم حکایت میکند که معجزه موسی فورا پس از نمود تأثیر خود را گذاشت و ساحران در برابرش به سجده افتادند و تسلیم شدند زیرا مشاهده کردند که معجزه حضرت موسی مافوق قدرت بشری و فراتر از اصول و قوانین حاکم بر فیزیک و طبیعت است.
از سوی دیگر در زمان حضرت عیسی علیه السّلام دانش پزشکی و معالجه بیماران رواج داشت و مردم کاملا به این علم روی آوردند و به عنوان ملاک برتری و فضیلت به شمار میرفت و عاملی برای کمال و مزیت محسوب میشد به همین علت خداوند پیامبرش را با معجزه مشابهی که فراتر از قدرت انسانها بود ارسال نمود که به اذن خداوند میتوانست کور مادرزاد و بیماری پیسی را شفا داده و مردگان را زنده گرداند. آن زمان علم بلاغت در جامعه صدر اسلام رایج بود و به همین دلیل در راستای علم رایج زمان خداوند پیامبرش را با یک کتاب جامع کامل مبعوث گردانید. این کتاب در تمامی زمینهها از حد و مرز توانایی و دانش مردم آن زمان فراتر بود و به همین دلیل عربها در برابرش تسلیم شدند.
از تمامی مطالب یاد شده این نتیجه گرفته میشود که بلاغت به عنوان یکی از ابزار مبارزهطلبی قرآن نیاز به استدلال ندارد. این معجزه در مقایسه با معجزات سایر انبیای پیشین تنها به پیامبر اختصاص یافت.
معجزه پیامبر برعکس معجزههای پیامبران قبلی اختصاص به زمان مشخصی ندارد زیرا باید تا قیامت باقی بماند. همچنانکه امور گذرا نیاز به معجزه دارند امور ماندگار نیز نیاز به معجزه دارند زیرا نبوّت ماندگار باید همراه با اعجاز خویش باقی بماند تا کسانی که پیامبر را درک و مشاهده نکردند آن را باور نمایند.
بدیهی است که معجزه ماندگار باید یک امر ماندگار مانند کتاب باشد زیرا معجزههایی از قبیل دو پاره شدن ماه و تسبیح گفتن سنگریزه قابلیت آن را ندارند تا
باقی بمانند. خداوند متعال در همین رابطه در آیه 9 سوره حجر میفرماید:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
قرآن تنها معجزهای است که ماندگار میباشد. اینجا این اشکال وجود دارد که بلاغت نمیتواند یکی از موارد اعجاز به شمار آید زیرا همچنانکه خاطرنشان ساختیم معجزه در اصطلاح به چیزی گفته میشود که خارقالعاده و فراتر از قوانین طبیعت باشد در حالیکه بلاغت دارای این ویژگی نیست. موضوع یاد شده بستگی به دو نکته دارد:
نکته اول: اینکه دلالت الفاظ بر معانی یک امر ذاتی و نشأت گرفته از الفاظ نیست بلکه یک امر اعتباری و جعلی است و از وضعکننده خود نشأت میگیرد و هدف این است که شخص، ما فی الضمیر خود را به دیگران تفهیم نماید.
نکته دوم: انسان وضعکننده الفاظ است نه بوجود آورنده آنها. ولی برای برآورده ساختن نیازهای اجتماعی خویش، برای الفاظ معانی خاصی در نظر میگیرد تا آن را به آسانی فهمیده و به دیگران بفهماند.
این دو نکته نشان میدهد که اشکال یاد شده بیمورد است و بلاغت میتواند یکی از موارد اعجاز به شمار آید.
اینجا اشکال دیگری مطرح میشود و آن اینکه اگر انسان وضعکننده کلمات است و در واقع کلمات از ذوق و قریحه او تراوش یافتهاند جملهها که در واقع مجموعهای از کلمات هستند چگونه میتوانند به مرز معجزه برسند. در حالیکه دلالت الفاظ بر معانی یک امر وضعی-اعتباری-جعلی است. در حقیقت این چه لفظی است که ذوق و قریحه انسانی به آن دسترسی ندارد؟
حتی اگر فرض کنیم چنین امری تحقق یابد چگونه میتوان تصور نمود که یک معجزه، متعدد و متنوع باشد؟ حالی که قرآن در اکثر اوقات دارای یک معنای مشخص است و از عبارتهای مختلف، بیانهای متعدد و ساختارهای متفاوت به ویژه در زمینه داستانها و حکایتهای گذشته هدف خاصی را دنبال میکند.
بلاغت ارتباطی با الفاظ و مفردات ندارد بلکه در واقع فقط در جمله است که تحقق عینی مییابد. بلاغت وقتی به وجود میآید که جمله ساخته شده توسط گوینده و کلمات ذکر شده در قالب یک تصویر ذهنی تشکیل یافته در ذهن وی حکایت کند و با واقعیت تطبیق نماید. بدیهی است که سازماندهی چنین تصویری با مفردات و الفاظ و کلمات ارتباطی ندارد بلکه به فن بیان، بلاغت و ذهن لطیف نیاز دارد تا بتواند واقعیت و ویژگیهای آن را به تصویر بکشد و تصویری مطابق با آن در ذهن ایجاد کند.
بنابراین نتیجه میگیریم که بلاغت در کلام بستگی به سه موضوع دارد که یکی از آنها دلالت الفاظ بر معانی است که میان آن و دو موضوع دیگر هیچ ارتباطی وجود ندارد.
جمله اسمیه نیز مانند جمله فعلیه دارای ساختار ترکیبی خاصّی است و میان دو رکن جمله ارتباط غیر ظاهری وجود دارد. به عنوان مثال در جمله «زید قائم» میان زید و قائم فعل مستتر کان ربطدهنده است. اگر در جمله اسمیه چنین ارتباطی وجود نداشت در آن صورت اشکال یاد شده میتوانست اشکال معتبری باشد.
«بلاغت» در یک جمله خود را نشان نمیدهد بلکه در مجموعهای از جملات نمایانگر میشود و همچنانکه قبلا خاطرنشان ساختیم اعجاز در مورد هریک از آیات به تنهایی صدق نمیکند بلکه مجموعهای از آیات را شامل میشود.
قرآن نیز در مبارزهطلبی خود حداقل یک سوره را که تشکیل یافته از جملات متعدد است، مبنای کار خود قرار داده است. پایبندی در هریک از جملات با اعجاز در مجموعه تشکیل یافته از جملات منافات ندارد و ظاهر امر نیز همین نکته را نشان میدهد.
اصلا جایی برای این اشکال وجود ندارد زیرا جمله در مقایسه با الفاظ یک امر زاید به شمار نمیرود. برای معانی الفاظ معنی خاصی وجود ندارد تا نیازمند لفظ
خاصی باشد. «ابن مالک» در بعضی از نوشتههای خود به این اشکال اعتقاد داشت ولی بعدها خود به بهترین نحو به این اشکال پاسخ گفت.
از مطالب یاد شده اینگونه نتیجه میگیریم که قرآن کریم تنها در بعضی از موارد اعجازبرانگیز خود به مبارزهطلبی پرداخته است. موارد اعجاز بسیار دیگری نیز در قرآن وجود دارد که قرآن میتوانست براساس آنها دشمنان خود را به مبارزه بطلبد. در آینده به بعضی از این موارد اشاره خواهیم نمود.
[پژوهشی از مترجم]
«بلاغت» در لغت به معنای «البلوغ و الانتهاء» ، «رسیدن» است و حضرت علی علیه السّلام پیرامون مفهوم آن میفرماید: «البلاغة الافصاح عن حکمة مستغلقة و ابانة علم مشکل» . (بلاغت، آشکار کردن حکمتی است فروبسته و هویدا کردن دانشی است دشوار) . امام حسن علیه السّلام نیز دربارۀ مفهوم آن میفرماید: «البلاغة ایضاح الملتبسات و کشف عورات الجهالات باحسن ما یمکن من العبارات» . (بلاغت، لایه برگرفتن است از امور درهم در آشکار ساختن زشتیهای نادانی با عباراتی به قدر ممکن زیباتر) . به خلیل گفته شد: بلاغت چیست؟ پاسخ داد: هرآنچه دو سویش نزدیک به یکدیگر و مرزهایش به دور از یکدیگر باشد. به شخصی بلیغ گفته شد: بلیغ کیست؟ گفت: آنکه هرگاه بگوید شتاب کند و هرگاه شتاب کند نو آورد و هرگاه نو آورد هرآنچه را در جان به ودیعت نهاده شده به شور آورد. (نهایة الارب، الصناعتین) .
فایدۀ علم بلاغت: این علم از فواید سترگی برخوردار است که از جملۀ آنهاست شناخت دقایق عربی و دست یافتن به رموز آن، و پرده برگرفتن از نهفتههای فراوان در اعجاز قرآنی، و جدا کردن سخن نکو از نکوهیده و درست از نادرست، و چشیدن دلپسندهای ادبی و شناسایی گسترۀ موقعیت ادیب، و رهیابی به همگویی با اشخاص، آنگونه که با وضع ایشان دمساز باشد، و بیان مقصود به گونهای که به جان شنونده و مخاطب ره یابد. (دراسة و نقد فی مسائل بلاغیة هامّة) . استاد احمد شائب میگوید: «علم بلاغت برای هر ادیب و ناقد و تاریخنگار و نویسنده و سخنگو و خطیب و مدرّسی فایدهمند است، چه، راه را در پیشروی همۀ اینها روشن میکند و آنها را یاری میرساند تا آثار زبانیشان، مفید و مؤثر باشد و آنگونه بهرهرسان که اندیشه و احساس و ذوق را میپروراند.
علوم بلاغت متشکل از سه علم معانی، بیان و بدیع است. «علم معانی» که با رعایت آن از خطا در رساندن معنایی که گوینده میخواهد به ذهن شنونده برساند جلوگیری میشود. «علم بیان» که با رعایت آن از «تعقید معنوی» پرهیز میشود، و آنچنین است که دلالت سخن بر مفهوم موردنظر، مبهم و نارسا باشد. «علم بدیع» که مراد از آن زیباسازی و دادن آرایه به کلام است. سخن در «معانی و بیان» به اعتبار لفظ، فصیح خوانده میشود، زیرا نگاه فصاحت به مجرد لفظ است بر کنار از معنی، و به اعتبار لفظ و معنی، بلیغ خوانده میشود، زیرا نگاه بلاغت به هر دو سوست، اما بدیع را نه فصیح میدانند و نه بلیغ، چه بدیع، امری است خارجی که مقصود آن تنها آراستن کلام است و بس. (جواهر البلاغة)
بلاغت قرآن؛ در این مختصر خواهیم کوشید وجوهی از دیدگاههای مختلف پیرامون اعجاز قرآن را عرضه داریم که شگفتی و شکوه آن در جانها نشانی ژرف نهاده است و به قدر توان پرده از اعجاز این نامۀ آسمانی-بهگونهای نه فراگیر-برگیریم. آوردن همۀ نظرها درباره اعجاز قرآن کاری است نشدنی و شاید تنها بتوان به جستارهایی پرداخت که مستقیما به اعجاز قرآن پرداختهاند نه محورهایی که از دور بر گرد این مقوله چرخش دارند. نگاهی به دو کتاب بینظیر دلائل الاعجاز و اسرار البلاغة از عبد القاهر جرجانی بن اعجاز قرآن را بر ما مینمایاند، اگرچه به اعتقاد برخی حتی این دو کتاب نیز نتوانستهاند به ژرفای تحیّربرانگیز این منشور آفرینش دست یازند، لیکن برای پژوهشگر اعجاز قرآنی و بلاغت به کار رفته در آن، نظر به این دو کتاب گرانسنگ، ضرورت دارد. در این میان یکی از نخستین شخصیتهایی که باید حضور او را در عرصۀ بلاغت قرآنی کاملا جدی گرفت «جاحظ» است که دربارۀ اعجاز قرآن دیدگاهی خاص دارد و باید به این دیدگاه رویکردی داشت شایسته و بایسته. این مهم را نیز نباید از نظر دور داشت که واقعا بر شمردن نشانههای برتری قرآن یا علایم اعجاز قرآنی ادعایی است دشوار. چه، گاهی برای پژوهشگری لایهای از این اعجاز برگرفته میشود که برای دیگری فرصتی چنان دست نمیدهد و نسبت به نکتهای از قرآن بصیرت مییابد که امکان آن برای غیر فراهم نمیآید. جاحظ در رسالهای با عنوان حجج النبوة (مجموعة رسائل جاحظ، نشر سندوبی) سخن از معجزۀ پیامبر به میان میآورد و مهمترین نشانۀ آن را مبارزهطلبی قرآن کریم میداند. جاحظ میگوید: «اگر عربیان آن روزگار که خداوندان سخن بودند میتوانستند در این مبارزهطلبی ره به مقصود برند، دیگر آتش جنگ را شعلهور نمیکردند و به جای اقامۀ بدیلی برای قرآن دست به کشت و کشتار نمیزدند و کشته نمیشدند و نمیکشتند و در برابر این تحدّی پایداری میکردند و چنان شنیع، مرگ را بر
پذیرش این تحدّی ترجیح نمیدادند.»
جاحظ میگوید: «چگونه است که عربیان با این همه شمار و با این همه قوت بیان و شجاعت و آنهمه گسترش اطلاعات از مار و عقرب گرفته تا گرگ و سگ و سوسک و جعل و درازگوش و کبوتر و گونههای تألیف کلام همچون قصیده و رجز و مزدوج و متجانس و سجع و نثر و توانایی در محاجّههای گوناگون و هجوهای گزنده باز هم نتوانستند در برابر این سخن آسمانی مقاومت کنند» . (اعجاز فی دراسات السابقین، عبد الکریم الخطیب، ص 157) . قرآن در زبان عربی چنان اثری برجای نهاده است که نمیتوان آن را استقصا کرد، چه، آنقدر شاهراه و راههای دشواررو و باریک از آن برمیآید که سیطره بر همۀ آنها چنان است که آب اقیانوسی را در ظرفی خرد گرد آورند. آنچه میماند این است که تأثیر قرآن بر زبان عربی تأثیری فراگیر بوده است. مقصود از تأثیر فراگیر، همان است که قرآن موجب شد عربی همچون دیگر زبانها از میان نرود، و البته مقصود از این سخن آن نیست که قرآن تنها در الفاظ عربی اثر نهاده است و اغراض و معانی آن را با همان نمود جاهلی ابقا کرده است، بل قرآن نه تنها در مفردات و الفاظ که اسلوب و معانی و اغراض زبان عربی را نیز پاس داشته است: زبانهای بسیاری اگرچه ارتباط چندانی هم با ملتهای دیگر نداشتهاند لیکن درگذر تاریخ یا تحوّل فراوان یافتهاند یا اساسا استحاله شدهاند در حالی که زبان قرآن با این همه تماس در بیش از یکهزار و چهارصد سال همچنان استواری و دگرگونناپذیری خویش را به اثبات رسانده است. (اثر القرآن الکریم فی اللغة العربیة، احمد حسن باقوری، ص 30) . ابن رشیق در عمده میگوید: «بلاغت یعنی هدیه کردن مفهوم به قلب با زیباترین نماد واژگانی و نهادن کلام در موضع خویش اعم از اطاله یا ایجاز همراه با حسن عبارت یا استوار گرداندن کلام با معانی، اگرچه عبارت کوتاه باشد و برخوردار از حسن تألیف اگرچه سخن، طولانی باشد. او معتقد است زیبایی سخن یا همان بلاغت در پرتو ذوق به کف میآید نه با علم و قواعد، و البته این ذوق با کثرت مطالعهای حاصل میآید که موهبتی خاص را نیز در کنار خود داشته باشد. (البلاغة العربیة، نشأتها و تطوّرها، دکتر حفنی محمد شرف، ص 21) ، و هرچه این مسیر بیشتر پیموده شود بلاغت آمده در قرآن بیشتر درک میگردد. از جمله گروههایی که در لایه برگرفتن از بلاغت قرآنی بهرهای سترگ دارند مفسران هستند، چه، آنها پیوسته قرآن را میکاوند و زیباییهای فنی و شگفتیهای جذّاب آن را در برابر دیدگان ما به نمایش میگذارند. تا جایی که در دورههای بعد علمای بلاغت در بیان قواعد بلاغت به آیات قرآنی استشهاد میکنند. بر مفسران است تا شگفتی ترکیبهای قرآن و راههای منشعب از آن را در پرتو معانی روشن سازند
و نکتههای بیانی را که اسرار جمال و وجوه بلاغت را در خود دارد وا نمایند، و این در حالی است که شمار فراوانی از غیر عربها به اسلام گراییدهاند و ذوق عربی تباهی یافته و تازه مسلمانشدگان از شیوههای بیانی عرب هیچگونه آگاهی ندارند. شناخت واژگان قرآنی و درک مفاهیم و اغراض و ابعاد آن هدفی است که یک مفسر پیوسته رو به سوی آن دارد، و ممکن نیست بدان آگاهی یابد مگر هنگامی که بهطور کلی در دانشهای زبانی و بهطور خاص در دانشهای بلاغی گامی استوار داشته باشد. زرکشی (در برهان، ج 2/173) میگوید: نگریستن در تفسیر برحسب مصادیق الفاظ و ترکیبات آنهاست و این مصادیق هم به علوم نحو و معانی و بیان و بدیع پیوند خورده است، و قرآن در رشد و تحوّل بلاغت تأثیری بسزا داشته است، چه، معجزۀ کبرایی است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم با همۀ عربیان به تحدّی برخاست تا مگر کوتاهترین سورۀ آن را همچون قرآن بازسازی کنند، و این در زمانی بود که عربیان در فصاحت و بلاغت شهرتی عالمگیر داشتند. درنگ در شیوههای قرآنی و درک نهفتههای بیانی آن موجب شد پژوهشهایی قرآنی ظهور کند و مباحثی بلاغی به عرصۀ ظهور درآید که از پایان سدۀ دوم کتابهای فراوانی را به خود گزین کرد، کتابهایی که همه، قرآن و معانی مجازی و نظم و اعجاز آن را برمیرسیدند، تا جایی که واصل بن عطاء و کسائی و اخفش و رؤاسی و یونس بن حبیب و قطرب و فرّاء و ابو عبیده و مبرد و ابن انباری و زجّاج، همگی در معانی قرآن کتاب نگاشتهاند و ابو عبیده در مجاز قرآن و جاحظ کتاب مسائل در قرآن و بشر بن معتمر در متشابه قرآن کتابها به رشتۀ تحریر کشیدهاند. (مع القرآن فی اعجاز و بلاغته، دکتر عبد القادر حسین، ص 59) .
قرآن کریم معجزه است، زیرا عربیان را به مبارزه خواند و هیچکس آن را به مبارزه نخواند. خواه این مبارزهطلبی با توانایی همراه بوده باشد یا خیر. عربیان پیوسته این پرسش را از آغاز در میان خود داشتند که راز این آیۀ قرآنی چیست:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا اَلْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً
: نمیتوانند نظیر آن را بیاورند) . (اسراء،88) . مبارزهطلبی قرآن از ده سوره شروع میشود و به یک سوره ختم میگردد:
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَرٍ مِثْلِهِ مُفْتَرَیاتٍ وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ
: (یا میگویند آن [قرآن]بر ساخته است، بگو اگر راست میگویید ده سوره برساخته همانند آن بیاورید، و
هرکسی را که میتوانید در برابر خداوند [به یاری]بخوانید) . (هود،13)
أَمْ یَقُولُونَ اِفْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ، وَ اُدْعُوا مَنِ اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اَللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ
: (یا میگویند که [پیامبر]آن را برساخته است، بگو اگر راست میگویید سورهای همانند آن بیاورید و هرکس را که میتوانید در برابر خداوند [به کمک]بخوانید) . (یونس،38) .
معتزله از نخستین کسانی بودند که پیرامون اعجاز قرآنی به بحث برخاستند. از مشهورترین ایشان ابو اسحاق، ابراهیم بن سیار بن هانیء البصری نظام (م 231 ق) بود که به نظریۀ «صرفه» باور داشت، بدین معنا که خداوند عربیان را از معارضۀ با قرآن-با تواناییشان در این کار بازداشت و این صرف و بازداشتن امری خارقالعاده بود که او خود این صرف را معجزه میدانست نه قرآن را. ولی معتزلیان دیگر در باب اعجاز باوری دیگر داشتند و معتقد بودند که قرآن با خبر دادن از امور گذشته و آینده، عربیان را به عجز کشانده است. ابو الحسن علی بن عیسی رمّانی (م 386 ق) که او نیز معتزلی بود دلیل اعجاز قرآن را بلاغت آن میدانست. (فخر الدین الرازی بلاغیا، ماهر مهدی هلال، ص 103) .
دربارۀ معجزات پیامبران سخن فراوان گفتهاند اما به اقتضای مطالب یاد شده متن کتاب، تنها به معجزاتی اشارت میکنیم که در نص قرآن کریم به آنها تصریح شده است.
خداوند وقتی صالح علیه السّلام را به سوی قوم او به نبوّت و رسالت فرستاد تا به خیر و نیکی و یکتاپرستی دعوت کند قومش او را تکذیب کردند و از فرمان او سرپیچیدند، آنگاه از او خواستند که برای صدق مدعای خویش معجزهای در میان آورد و خداوند متعال هم طبق خواستۀ قوم ثمود معجزهای به آنان نمایاند. قوم ثمود از صالح علیه السّلام خواستند که صخرهای واقع در کوهی را فراخواند و از آن ماده شتری بیرون آید که همۀ ویژگیهای شتران را داشته باشد. آنگاه خداوند توانا این معجزه را به دست صالح علیه السّلام به انجام رساند. چنانکه با اوصاف پیش گفته ماده شتری پدید آمد که خود و طریق زندگیاش خارقالعاده بود و صالح علیه السّلام مردم را از تعرّض به او برحذر داشت و به آنان گفت: اگر آن را پی کنند، دچار عذابی سخت خواهند شد. اما قوم ثمود بر عناد خود پای فشردند و پیامبران را دروغگو انگاشتند و توطئه چیدند که آن ماده شتر را پی کنند، آنگاه بود که وعدۀ عذاب دربارۀ آنان تحقق یافت و طبق وعیدی که به زبان صالح علیه السّلام به آن هشدار یافته بودند، نابود شدند. خداوند متعال در اینباره میفرماید:
قالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَکُمْ شِرْبُ یَوْمٍ مَعْلُومٍ، وَ لا تَمَسُّوها بِسُوءٍ فَیَأْخُذَکُمْ عَذابُ یَوْمٍ عَظِیمٍ، فَعَقَرُوها، فَأَصْبَحُوا نادِمِینَ، فَأَخَذَهُمُ اَلْعَذابُ، إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَةً وَ ما کانَ أَکْثَرُهُمْ مُؤْمِنِینَ (شعراء،155 تا 158)
خداوند متعال موسی علیه السّلام را همراه با معجزاتی آشکار به سوی فرعون و قوم او فرستاد.
معجزۀ نخست: تبدیل عصای موسی به اژدهایی که میشتافت و در نهایت ریسمانهای جادویی جادوگران فرعون را فروبلعید. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
وَ ما تِلْکَ بِیَمِینِکَ یا مُوسی، قالَ هِیَ عَصایَ أَتَوَکَّؤُا عَلَیْها وَ أَهُشُّ بِها عَلی غَنَمِی وَ لِیَ فِیها مَآرِبُ أُخْری، قالَ أَلْقِها یا مُوسی، فَأَلْقاها فَإِذا هِیَ حَیَّةٌ تَسْعی
(سورۀ طه،17 تا 20)
معجزۀ دوم: دومین معجزۀ حضرت موسی علیه السّلام آن بود که خداوند متعال به او دستور فرمود دستش را در بغل خویش فروبرد، آنگاه بیرون آورد، آنگاه بود که سپید و بیعیب نمایان شد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
فَأَلْقی عَصاهُ فَإِذا هِیَ ثُعْبانٌ مُبِینٌ. وَ نَزَعَ یَدَهُ فَإِذا هِیَ بَیْضاءُ لِلنّاظِرِینَ (شعراء،32 و 33)
معجزۀ سوم: سومین معجزۀ حضرت موسی علیه السّلام «رجز/عذاب» بود. چون بنیاسرائیل دعوت موسی را نپذیرفتند، حضرت موسی آنان را از وقوع عذابهایی خبر داد و آنگاه کافران بر کفر خود پای فشردند و عذاب الهی یکی پس از دیگری تحقق یافت. به نص قرآن کریم از او خواستند که اگر بلا را از آنان دفع کند، ایمان خواهند آورد و هربار که خلاف عهد خویش میکردند نوعی عذاب بر آنان نازل میشد که عبارتند از: قحطسالی، کمبود فرآوردهها، طوفان، جراد (ملخ) ، قمّل (شپش) ، ضفادع (وزغ) ، دم (باران خون) .
چنانکه خداوند متعال میفرماید:
فَأَرْسَلْنا عَلَیْهِمُ اَلطُّوفانَ وَ اَلْجَرادَ وَ اَلْقُمَّلَ وَ اَلضَّفادِعَ وَ اَلدَّمَ آیاتٍ مُفَصَّلاتٍ فَاسْتَکْبَرُوا وَ کانُوا قَوْماً مُجْرِمِینَ (اعراف،133)
معجزۀ چهارم: چهارمین معجزۀ حضرت موسی شکافته شدن دریا (فلق البحر) است. کوتاه سخن اینکه خداوند متعال به موسی علیه السّلام فرمان داد که شبی بنیاسرائیل را از مصر بیرون آورد و به جانب شرق سرزمین مقدس در فلسطین رهسپار گردند و برایشان به حکم و اذن او دریا شکافته خواهد شد و به راهی خشک تبدیل میشود تا او و قومش بتوانند از آن بگذرند و به او دستور داد که از فرعون و قوم او بیمی نداشته باشند و از غرق شدن نیز نهراسند. چون موسی فرمان پروردگارش را به موقع اجرا گذارد فرعونیان آنان را تعقیب کردند و چون به دریا رسید خداوند به موسی دستور داد که عصایش را به دریا بزند و او فرمان پذیرفت و دریا شکافته شد و موسی و یاران به سلامت از آنجا گذشتند و فرعون و قوم او غرقه گشتند. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
فَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنِ اِضْرِبْ بِعَصاکَ اَلْبَحْرَ، فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ اَلْعَظِیمِ، وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ اَلْآخَرِینَ، وَ أَنْجَیْنا مُوسی وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ، ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِینَ (سورۀ شعراء،63 تا 66)
فَأَوْحَیْنا إِلی مُوسی أَنِ اِضْرِبْ بِعَصاکَ اَلْبَحْرَ، فَانْفَلَقَ فَکانَ کُلُّ فِرْقٍ کَالطَّوْدِ اَلْعَظِیمِ، وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ اَلْآخَرِینَ، وَ أَنْجَیْنا مُوسی وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعِینَ، ثُمَّ أَغْرَقْنَا اَلْآخَرِینَ (سورۀ شعراء،63 تا 66)
چنانکه ملاحظه میشود، این معجزه سه نمود داشت؛ شکافته شدن دریا، نجات موسی و یاران، آنگاه غرق شدن فرعون و لشکریان او.
معجزۀ پنجم: پنجمین معجزۀ حضرت موسی علیه السّلام آن بود که وقتی گروهی از بنیاسرائیل در اثر صاعقه مردند، آنگاه خداوند به حکم خویش آنان را به عرصۀ زندگی بازآورد. خلاصۀ حکایت چنین است که وقتی بنیاسرائیل از دریا گذشتند و نجات یافتند، موسی به آنان وعده داده بود که وصایا و شرایع و نصایحی را برای آنان از سوی خداوند خواهد آورد که باید به آن ملتزم باشند، اما دست برداشتن از دوگانهپرستی بر بسیاری دشوار آمد. و هنگامی که موسی علیه السّلام به آنان گفت که در جانب ایمن کوه طور، خداوند با او وعده کرده است تا آنچه را که به آنان وعده داده است به او بدهد و به قومش گفت که سی شبانهروز از نزد آنان خواهد رفت و آنگاه کتاب پروردگارش را باز خواهد آورد و به برادرش هارون گفت: «تو در میان قوم من جانشین من باش و درستکاری پیشه کن و از راه تبهکاران پیروی مکن» . خداوند به موسی فرمان داد که پاکی بجوید و سی شبانهروز روزه بگیرد و موسی فرمان پذیرفت. آنگاه خداوند متعال به دلایلی یک دهۀ کامل بر میقات افزود و بنیاسرائیل در اثر وسوسۀ شیطان و به حکم سامری، گوسالهپرستی اختیار کردند و موسی بازگشت و خداوند مقرر داشت که هفتاد کس را برگزیند و برای پوزشخواهی پیش آورد، چون آنان به وعدهگاه آمدند، گفتند: «ای موسی تا ما خداوند را آشکارا ندیدهایم، ایمان نخواهیم آورد» . و موسی دعا کرد که خداوند آنان را عذاب کند و خداوند نیز دعای او را اجابت نمود. و آنان را در اثر صاعقهای نابود کرده آنگاه پس از مرگشان دوباره برانگیخت. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
وَ إِذْ قُلْتُمْ یا مُوسی لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتّی نَرَی اَللّهَ جَهْرَةً، فَأَخَذَتْکُمُ اَلصّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ، ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ (بقره 55 و 56)
معجزۀ ششم: ششمین معجزۀ حضرت موسی علیه السّلام برافراشتن کوه طور بر فراز بنیاسرائیل برای آن بود که پیمان بندند به مفاد الواح ایمان آورند. خداوند به موسی علیه السّلام فرمان داده بود، وقتی الواح را بر بنیاسرائیل عرضه داشت از آنان پیمان گیرد. اما برخی در این امر متردد بودند تا اینکه خداوند متعال برای هشدار آنان کوه طور را بر فرازشان برافراشت، تا بدانند که اگر به آنچه فرمان مییابند، عمل نکنند، مورد خشم و غضب الهی واقع میشوند و چون این معجزه را
ص:
دیدند فرمان خداوند را پذیرفتند و پیمان بستند. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
وَ إِذْ أَخَذْنا مِیثاقَکُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَکُمُ اَلطُّورَ خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (بقره،63)
نیز میفرماید:
وَ إِذْ نَتَقْنَا اَلْجَبَلَ فَوْقَهُمْ کَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أَنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَیْناکُمْ بِقُوَّةٍ وَ اُذْکُرُوا ما فِیهِ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ (اعراف،171)
معجزۀ هفتم: هفتمین معجزۀ حضرت موسی علیه السّلام آن بود که خداوند متعال نعماتی را به روشی خارقالعاده و خلاف مجرای عادات همیشگی اسباب و مسببات برای تأیید حضرت موسی علیه السّلام بر بنیاسرائیل ارزانی داشت. چنانکه ابر را بر آنان سایهگستر ساخت تا از حرارت خورشید ایمن باشند، چنانکه هر جا میرفتند بر آنان سایه میافکند و غذاهایی پاکیزه بر آنان از آسمان فرومیفرستاد چنانکه بیهیچ کوششی از این نعمت بهرهمند میشدند و بر آنان منّ و سلوی از آسمان نازل میشد.
معجزۀ هشتم: هشتمین معجزۀ حضرت موسی، آن است که وقتی او به اذن الهی با عصای خویش به سنگ زد، از آن دوازده چشمه جوشید. و این وقتی بود که آنان در بیابان سکونت داشتند و از موسی خواستند که از خداوند متعال بخواهد که به تعداد اسباط آنان برایشان چشمههایی جاری گردد و از آن بنوشند. و موسی علیه السّلام از خداوند آب خواست و خداوند فرمود با عصای خویش به سنگ بزن و موسی چنین کرد و خداوند متعال به قدرت خویش دوازده چشمه از آن جوشاند. چنانکه میفرماید:
وَ إِذِ اِسْتَسْقی مُوسی لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اِضْرِبْ بِعَصاکَ اَلْحَجَرَ، فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اِثْنَتا عَشْرَةَ عَیْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ کُلُوا وَ اِشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اَللّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِی اَلْأَرْضِ مُفْسِدِینَ (بقره،60)
معجزۀ نهم: نهمین معجزۀ حضرت موسی علیه السّلام آن است که به اذن الهی مقتول بنیاسرائیل را با زدن پارهای از جسد گاوی که فرمان یافته بودند آن را ذبح کنند، زنده کرد. تا هم بگوید چه کسی او را کشته است و هم نشانی برای زندگی پس از مرگ باشد. (رجوع شود به قرآن کریم: سورۀ بقره، آیات 67 تا 73) .
حضرت عیسی علیه السّلام آخرین پیامبر بنیاسرائیل بود که خداوند متعال او را به سوی آنان فرستاد و انجیل را بر او نازل کرد و با خوارق عاداتی مورد تأیید خویش قرار داد که برخی از خوارق عادات ارهاصاتی است که به هنگام تولّد وی وقوع یافت و دیگر معجزاتی که همراه رسالت او اتفاق افتاد.
ارهاصات عبارتند از ولادت آن حضرت از مادر بیآنکه پدری داشته باشد و سخن گفتن او در گهواره در عهد کودکی. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
فَأَتَتْ بِهِ قَوْمَها تَحْمِلُهُ قالُوا یا مَرْیَمُ لَقَدْ جِئْتِ شَیْئاً فَرِیًّا، یا أُخْتَ هارُونَ ما کانَ أَبُوکِ اِمْرَأَ سَوْءٍ وَ ما کانَتْ أُمُّکِ بَغِیًّا، فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِی اَلْمَهْدِ صَبِیًّا، قالَ إِنِّی عَبْدُ اَللّهِ آتانِیَ اَلْکِتابَ وَ جَعَلَنِی نَبِیًّا وَ. . . (سورۀ مریم 27 تا 34)
اما دربارۀ معجزات حضرت عیسی علیه السّلام قابل ذکر است که قومش در زمان خود به دست داشتن در علم طب به خود میبالیدند و خداوند متعال معجزاتی را به دست این پیامبر گرامیاش به ظهور رساند که در ظاهر با مهارت آنان همسازی داشت اما در حقیقت دانش طب کاملا در برابر معجزات عیسی علیه السّلام ناتوان و بیمقدار بود.
معجزۀ اول: نخستین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که از گل چیزی به شکل پرنده بر میگزید و در آن میدمید و به حکم الهی پرندهای کامل میشد.
معجزۀ دوم: دومین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که بر چشمان کوران مادرزاد دستی میکشید و آنان بینایی خود را به اذن الهی بازمییافتند.
معجزۀ سوم: سومین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که بر پیس دستی میکشید و وی تندرستی خود را باز مییافت. قابل ذکر است که درمان این بیماری بسیار مشکل است تا چه رسد به ابراء و از میان رفتن کامل آن با یک دست کشیدن.
معجزۀ چهارم: چهارمین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که (با ندا و لمس) به اذن الهی مردگان را زنده میکرد.
معجزۀ پنجم: پنجمین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که آن حضرت مردم را از آنچه میخوردند و در خانۀ خویش ذخیره میکردند، خبر میداد. که نوعی اطلاع از امور محجوب و پوشیده است.
معجزۀ ششم: ششمین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که وقتی بنیاسرائیل خواستند او را بکشند، او را از شرّ آنان مصون نگاه داشت و آنان را دربارۀ محل او به اشتباه افکند، آنگاه به سوی خویش فرابرد.
معجزۀ هفتم: هفتمین معجزۀ حضرت عیسی علیه السّلام آن بود که حواریون از آن حضرت خواستند که خداوند متعال سفرهای از آسمان بر آنان فروفرستد تا از آن بخورند و دلهایشان به ایمان آرام گیرد. تا عقیدۀ آنان دربارۀ رسالت استوارتر گردد و عیسی علیه السّلام از خداوند متعال درخواست کرد و خداوند سفرهای را که خواسته بودند بر آنان نازل کرد که معجزهای بزرگ بود.
همۀ این معجزات در آیات 110-115 سورۀ مائده مذکورند.
از دیگر موارد اعجاز قرآن میتوان به این موارد اشاره نمود که قرآن دربردارنده اصول اعتقادی، معارف عرفانی در خصوص وجود باری تعالی و صفات جمالی و جلالی وی و کمالات انبیا و فضایل خاص آنهاست. موارد یاد شده با هر عقل و ذوق و قریحه سالمی همخوانی دارند. محیطی که قرآن در آن نازل شد با این معارف و اصول هیچ سنخیت و تشابهی نداشت. جامعهای که پیامبر در آن مبعوث گردید به دو بخش تقسیم میشدند: گروه بیشماری از آنها بتپرست بودند و به خرافات و اوهام اعتقاد داشتند و گروه دیگر اهل کتاب بودند و به کتابهای تحریف شده نسبت داده شده به وحی اعتقاد داشتند. پیامبر، امی بود و خود آن حضرت بارها این مطلب را تکرار نموده است و هیچکس در تاریخ یافت نشده که آن را انکار نماید. ولی اگر فرض کنیم که پیامبر «امّی» نبوده، در آن صورت تعالیم و معارف خود را از آن کتابها دریافت کرده و از آنها به عنوان منبع کتاب خویش استفاده نموده پس در این صورت میبایست عقاید موجود در منابع یادشده در گفتار و معارف وی انعکاس مییافت. در حالیکه ما مشاهده میکنیم که قرآن در تمامی ابعاد و سطوح با آن کتابها فرق میکند. کتابهای یاد شده آکنده از مسائل خرافی است. مسائل مذکور حتی در کتابهای معمولی نباید وجود داشته باشند تا چه رسد به کتابهایی که به وحی و نبوّت نسبت داده میشوند. این مطلب جای بحث بسیار دارد و شواهد
زیاد و نشانههای متعدد میتوان برای آن ذکر کرد. برای پرهیز از اطاله بحث تنها به ذکر چند مورد اکتفا میورزیم:
کسانی که با قرآن آشنا هستند میدانند که اوصاف ذکر شده برای خداوند متعال با عقل سلیم و دلایل آشکار انطباق و همخوانی دارد. در قرآن کریم، خداوند دارای صفات جمالیه در خور شأن خویش است و از هرگونه عیب و نقص و حدوثی منزه شناخته شده است. قرآن، خداوند را اینگونه معرفی میکند که وی خالق هر چیزی است و هیچ چیزی در آسمان و زمین از نظر وی پنهان نیست و او به جنین در رحم آنگونه که میخواهد شکل میبخشد. دیدهها او را درک نمیکنند ولی او دیدهها را درک میکند و او لطیف و داناست. اوست که آسمانها را بدون ستون قابل رؤیت برافراشته است. او خورشید و ماه را مسخّر ساخته است. او دانندۀ غیب و شهود است و او عزیز و با حکمت است. اوست که باران را فرومیفرستد و دانای به آنچه در رحمهاست، میباشد او همچنین دارای دیگر کمالات در خور شأن خویش است. او منزّه است از اینکه فرزند داشته باشد و یا اینکه خواب و حیرت او را در رباید. وی علاوه بر موارد یاد شده از تمام صفاتی که دربردارندۀ عجز و ناتوانی هستند مبّراست.
پیامبران نیز در قرآن دارای ویژگیهایی هستند که با مقام و وضعیت آنها تناسب دارد. البته بعضی از افراد معاند با گردآوری تعدادی از آیات خاطرنشان ساختهاند که صفات ذکر شده در این آیات با جایگاه پیامبران منافات دارد. در سطور آینده به اظهارات این گروه پاسخ کافی و وافی خواهیم داد و با استفاده از خود قرآن ثابت خواهیم کرد که دامن پیامبران از هرگونه آلایش مبرّاست. زیرا تفسیر به رأی و توجه به بخشی از آیات باعث گمراه شدن افراد میشود.
بدون هیچ شک و تردیدی قرآن تمامی صفات زیبا را به پیامبران نسبت داده و آنها را از تمام امور ناشایست مبرّا داشته است و قداست مقام نبوّت را حفظ کرده است.
در تورات و انجیل صفاتی که به هیچوجه با عقل و دلایل قطعی و روشن همخوانی ندارند به خداوند متعال و پیامبران نسبت داده شده است. «علامه بلاغی» قدّس سرّهما در کتاب خویش به نام «الهدی إلی دین المصطفی و الرحمة المدرسیة» بسیاری از موارد یاد شده را مورد کنکاش و بررسی قرار داده است.
به عنوان مثال در فصل دوم و سوم کتاب تورات در رابطه با داستان آدم و حوّا و خارج شدن آنها از بهشت اینگونه آمده است که: «خداوند به آدم اجازه داد تا از میوه تمامی درختان استفاده کند مگر میوه درختی که جداکننده حق و باطل بود و به او گفت که اگر روزی از آن بخوری خواهی مرد. سپس خداوند از آدم، حوّا را آفرید و آنها در بهشت عریان بودند زیرا خوب و بد را درک نمیکردند پس مار آمد و آن دو را بسوی آن درخت رهنمون شد و آنها را بر خوردن میوهاش تشویق نمود و گفت که شما نخواهید مرد بلکه خداوند میداند که در صورت خوردن آن چشمانتان باز خواهد شد و خوب و بد را خواهید شناخت. وقتی که از آن خوردند چشمانش گشوده شد و فهمیدند که برهنه هستند و در نتیجه برای خود پوششی فراهم ساختند. خداوند در حالیکه در بهشت در حال قدم زدن بود آنها را دیده آن دو نیز از نظرش پنهان شدند. پس خداوند ندا سر داد که ای آدم تو کجایی؟ آدم گفت: من صدای تو را شنیدم پس پنهان شدم زیرا من برهنهام. خداوند گفت: چه کسی تو را آگاه ساخت که برهنه هستی؟ آیا از آن درخت خوردی؟ خداوند وقتی متوجه شد که آدم از آن درخت تناول نمود گفت: حالا آدم مانند یکی از ما شده است و خوب و بد را درک میکند. هماکنون به سوی درخت حیات دست دراز کرده و از آن خواهد خورد و تا ابد زنده خواهد ماند و بدین جهت او را از بهشت بیرون ساخت. خداوند در شرق کسی را گماشت تا از جاده منتهی به آن درخت محافظت نماید.» در جلد نهم از جلدهای دوازدهگانه انجیل آمده است که مار قدیمی همان ابلیس است و همان شیطانی است که تمام جهان را گمراه خواهد ساخت. همچنین در فصل دوازدهم انجیل آمده است که: «ابراهیم در حضور فرعون مصر ادعا کرد که سارا
خواهر اوست و کتمان کرد که سارا همسر وی است. پس فرعون به خاطر زیباییاش او را به همسری خود برگزید و در عوض او مال و دارایی زیادی در اختیار ابراهیم گذاشت و بدین وسیله دارای گاو و گوسفند و الاغ و برده و کنیز شد. وقتی فرعون فهمید که سارا زن ابراهیم است و خواهرش نمیباشد به او گفت که چرا مرا از این واقعیت باخبر نساختی؟ چرا به من نگفتی که او خواهر تو است و در نتیجه من او را به همسری خود برگزیدم؟ سپس فرعون سارا را به ابراهیم بازگرداند.»
در داستان اول نسبت دروغ به خداوند داده شده است و خداوند در مورد درختی که خوردن میوه آن باعث شناخت خوب از بد میشد آدم را فریب داد و در مقابل مار و به عبارت دیگر شیطان آدم را نصیحت و راهنمایی کرد و او را به راه درک و شناخت و خروج از ظلمتها به روشنایی رهنمون ساخت. علاوه بر آن نسبت ترس به خداوند داده شده از اینکه مبادا انسان از درخت حیات تناول کند و با او در قدرت و حاکمیتش به رقابت بپردازد. به خداوند جهل و نادانی نسبت داده شده آنگاه که آدم و حوّا از نظرش پنهان شدند. خداوند به عنوان جسم معرفی شده که میتواند در بهشت به قدم زدن بپردازد. علاوه بر همه اینها بهطور صریح به خداوند چندگانگی نسبت داده شده است آنجا که میگوید: «در آن صورت آدم به یکی از ما تبدیل خواهد شد.» این جمله به روشنی نشان میدهد که الوهیت در یک فرد منحصر نیست و واجب الوجود بودن تنها به یک فرد اختصاص ندارد. صرفنظر از اشکالات یادشده، عقل و ذوق سلیم، خود داستان را به عنوان یک واقعیت نمیپذیرد و بیشتر به یک افسانه شباهت دارد.
داستان دوم حکایت از آن دارد که حضرت ابراهیم که جزو پیامبران اولوالعزم بهشمار میرود باعث شد تا فرعون همسرش را در اختیار بگیرد. چهبسا علت این امر ترس باشد در حالیکه هیچ ترسی متصور نیست زیرا داشتن همسری همچون سارا به هیچوجه دارای جنبه منفی نبود تا آنکه بخواهد به خاطر آن بترسد و ادعا
کند که سارا خواهرش میباشد. حتی اگر فرض کنیم ترس در میان باشد در بدترین شرایط ترس نیز هیچ فرد معمولی حاضر به انجام چنین کاری نیست تا چه رسد به فردی مانند حضرت ابراهیم که در زمینه توحید و شریعت یک رکن و پایه اساسی ادیان توحیدی به شمار میرود و داستان مخالفت او با بتپرستان مشهور است. بنابراین نتیجه میگیریم که معارف اعتقادی و اصول توحیدی و اوصاف خداوند و پیامبران و ویژگیهای ذکر شده آنها در قرآن از موارد اعجاز در این کتاب مقدس به شمار میروند. صرفنظر از اینکه ابعاد بیشمار دیگری که انسان را به این هدف مهم و مقصد عظیم رهنمون میشود خود از دیگر موارد اعجاز در قرآن محسوب میشوند.
توجه قرآن به نظام و شریعت و ذکر قوانین و مقررات خاص بهویژه در مقایسه با مقررات رایج در دوران نزول قرآن از دیگر موارد بیشمار اعجاز قرآن به شمار میآید. مقررات دوران جاهلیت بر بتپرستی مبتنی بود. آنها بتها را به عنوان شفیع میان خود و خداوند متعال برگزیده بودند و غارت و چپاولگری در میان ایشان رواج داشت. آنان از شعلهور شدن آتش جنگ و نبرد و کشتن و غنیمت گرفتن شادمان میشدند و به امور خرافی اعتقاد داشتند و به مشروبات الکلی و قمار معتاد بودند و حتی به آن افتخار میکردند و با همسران پدران خود ازدواج و دختران خود را زنده به گور مینمودند. همچنانکه خداوند متعال در آیه 59 سوره نحل میفرماید:
وَ إِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالْأُنْثی ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدًّا وَ هُوَ کَظِیمٌ یَتَواری مِنَ اَلْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَ یُمْسِکُهُ عَلی هُونٍ أَمْ یَدُسُّهُ فِی اَلتُّرابِ
البته آنها معمولا دختران خود را زنده به گور میکردند. از موارد قابل توجه در میان اهل کتاب و تورات و انجیل تحریف شده این است که تورات علیرغم قطور بودن به هیچوجه به قیامت و روز جزا نپرداخته است. در حالیکه بهطور بدیهی تأمین سعادت اخروی انسانها هدف غایی و موردنظر ادیان محسوب میشود. ادیان، انسانها را به کارهای خوبی فرامیخوانند که دارای ثواب اخروی است و آنها را به بهشت رهنمون میسازند. پس چگونه ممکن است که کتاب وحی از چنین جهانی ذکری به میان نیاورده باشد. جهانی که حواس ظاهری انسان آن را درک
نمیکند و نیاز به شرح و توضیح دارد و میبایست راه منتهی به سوی آن نمایان شود. علاوهبر این، کتاب وحی میبایست انسان را به کارهای سودبخش برای آن جهان راهنمایی نماید.
تورات مردم را به طاعت خداوند فرامیخواند و از معصیت وی بازمیدارد زیرا از نظر تورات طاعت خداوند باعث دستیابی به ثروت در دنیا و تسلط بر مردم و به استثمار کشیدن آنها میشود و معصیت نیز باعث میشود تا انسان از نظر خداوند ساقط شود و اموال و امور مادی آنها سلب گردد. تورات ذکری از جهان آخرت و عوامل تأثیرگذار در آن به میان نیاورده است و به همین دلیل مشاهده میکنیم که پیروان آن در جهان معاصر تنها توجه خود را معطوف امور مادی و انباشتن ثروت ساختهاند و هیچ اهمیتی برای جهان آخرت قائل نیستند و در این زمینه داستانهای مسخره مشهوری دارند.
در مقابل آن انجیل تنها به جهان آخرت میپردازد و به هیچوجه به مصالح دنیا و امور آن نمیپردازد.
قرآن کریم در دوران فترت یعنی حاکمیت قوانین رایج بتپرستی از یک سو و قوانین تورات و انجیل تحریف شده از سوی دیگر نازل شد. نظام و شریعت قرآن به ویژه در مقایسه با قوانین حاکم در آن زمان، پژوهشگر را بهطور حتم و یقین متوجه میسازد که از سوی خداوند تبارک و تعالی نازل شده است.
قرآن شامل دنیا و آخرت میشود و هر دو جهان را مورد توجه قرار داده و برای سعادت دو جهان اهمیت قائل شده است. قرآن به جهان آخرت به عنوان هدف غایی و موردنظر و مهم ادیان و شرایع الهی مینگرد. خداوند متعال در همین رابطه در آیه 77 سوره قصص میفرماید:
وَ اِبْتَغِ فِیما آتاکَ اَللّهُ اَلدّارَ اَلْآخِرَةَ وَ لا تَنْسَ نَصِیبَکَ مِنَ اَلدُّنْیا
این آیه بر توجه قرآن به دو جهان دلالت دارد و اینکه آخرت بر دنیا ترجیح دارد.
خداوند متعال در آیات 7 و 8 سورۀ زلزال میفرماید:
فَمَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ
امام زین العابدین علیه السّلام این آیه را محکمترین آیه توصیف میکند. دو آیه مذکور نشان میدهد که آخرت مانند آینهای کارهای خیر و شرّ انسان در دنیا را منعکس میسازد. باطن کارهای دنیوی انسان در آخرت عینیت مییابند و به منصه ظهور میرسند. برخی از آیات و روایات بیانگر این واقعیت هستند.
از سوی دیگر قوانین و شرایع قرآن با دلایل واضح، فطرت سالم و اخلاق نیکو همخوانی دارند. بهطوری که در رعایت، اجرا و پایبندی نسبت به آنها در گفتار و رفتار و در ظاهر و باطن به هیچوجه شائبه عیب و نقص و ضعف و سستی وجود ندارد و به واسطه آنها میتوان به سعادت دلخواه و آسایش مادی و معنوی دست یافت.
ما مشاهده میکنیم که قرآن در موارد متعدد مردم را به درپیش گرفتن راه عدل و انصاف که همان جاده وسط میباشد و انحراف به چپ و راست در آن وجود ندارد دعوت میکند. به عنوان مثال در آیه 90 سوره نحل میفرماید:
إِنَّ اَللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسانِ وَ إِیتاءِ ذِی اَلْقُرْبی
خداوند همچنین به انسانها دستور میدهد تا هدایت به راه راست را از او بطلبند چنانکه در سوره حمد میفرماید: «اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِیمَ» .
همچنین ملاحظه میشود که سایر قوانین قرآن نیز در دستیابی به سعادت دنیوی و اخروی مؤثر هستند و از هرگونه سختی و دشواری به دور میباشند.
خداوند متعال خاطرنشان میسازد که در دین و شریعت سختی و دشواری وجود ندارد و اراده وی بر آسانی و نه سختی تعلق گرفته است.
پژوهشگر غیر متعصب با توجه و دقت در نظام و خط مشی قرآن به آسانی
متوجه میشود که این کتاب ساخته دست بشر نیست زیرا چگونه ممکن است انسان بتواند به تمامی مسائل لازم برای دستیابی به سعادت دنیا و آخرت احاطه داشته باشد و قوانین منطبق با آنها وضع نماید. چرا که قرآن برای تمامی وقایع و حوادث در رابطه با انسان قوانین ثابت بسیاری وضع کرده است.
به عنوان مثال به دو قانون امر به معروف و نهی از منکر توجه فرمایید که از واجبات مسلّم شرع مقدس هستند و قرآن کریم و سنت پیامبر بر آنها تأکید فراوان داشته است. شما این قانون را با تشکیلات معاصر که به تدریج تکامل یافتهاند مقایسه نمایید که هدف از آن محافظت از قوانین و نظارت بر حسن اجرای آنها از سوی مردم است. موضوع یاد شده دارای گستره حیرتبرانگیز و عظمت اعجاب برانگیزی است و باید برای آن هزینه زیادی صرف نمود ولی علیرغم همه اینها و در پیش گرفتن مجازاتهای عجیب و غریب و شکنجههای شدید نتوانسته است به هدف موردنظر و دلخواه خویش دست یابد.
اما قانون امر به معروف و نهی از منکر قرآن برای حراست از حریم قوانین نیازی به ساختار ویژه و هزینه اضافی ندارد. زیرا براساس آن تمامی افراد جامعه بر یکدیگر نظارت دارند و هریک از مسلمانان مراقب به شمار میرود. در نتیجه هر یک از افراد جامعه بر عملکرد دیگران نظارت دارد و در عین حال، دیگران نیز بر عملکرد وی نظارت دارند. برای نظارت معنایی از این بالاتر متصور نیست. زیرا در غیر این صورت اعضای هر تشکیلاتی به هرحال محدود هستند و برخلاف قانون امر به معروف و نهی از منکر قرآن، تنها نقش نظارتکننده را بر عهده دارند.
تدبّر در هریک از قوانین ثابت قرآن صرفنظر از همه آنها باعث میشود تا هیچ شک و تردید و توهّمی برای فرد شکّاک باقی نماند و چنین فردی بیشک داوری خواهد کرد که قرآن از سوی خداوند دانای آگاه و با حکمت و بینا نازل شده است.
چنانکه خداوند متعال در آیه 2 سوره بقره میفرماید:
ذلِکَ اَلْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ
بدیهی است انسان در صورتی مورد عنایت الهی قرار میگیرد و هدایت میگردد که دارای قلب باتقوایی باشد و به بیماری عناد، تعصب و لجاجت دچار نشده باشد و از سرشت اصلی و سالم برخوردار باشد تا بتواند نور هدایت را پذیرا شده و از جاده مستقیم منحرف نگردد. بدون شک رهرو چنین جادهای اهل عمل و از گمراهی و جهل به دور خواهد بود.
قرآن دربردارنده گوشههایی از اسرار خلقت و رازهای جهان هستی است. این خود یکی دیگر از موارد اعجاز قرآن است که نشان میدهد این کتاب از سوی خداوند تبارک و تعالی فرود آمده است. اسراری که برای اندیشۀ بشر آن دوران غیر قابل دسترس بود. به ویژه برای اهالی شبهجزیره عربستان که فرسنگها از تمدن عصر خویش دور بودند. مطالب در این خصوص در قرآن بسی فراوان است و مجموعۀ آنها چهبسا از یک کتاب نیز فزونتر باشد، برخی از اطلاعات ذکر شده در قرآن تنها پس از حصول دانشها، اکتشافات و افزایش تخصصها و اختراعات مشخص گردیده و روشن شدن باقیمانده آنها نیز به پیشرفت دانش و تکامل بشر در این زمینه بستگی دارد که به تدریج و با مرور زمان بهدست میآید.
در اینجا به ذکر بعضی از آیات در این رابطه میپردازیم.
1-قرآن یادآور میشود که گیاهان به مانند حیوانات نیز لقاح و آمیزش دارند و این امر به واسطه باد صورت میگیرد.
سُبْحانَ اَلَّذِی خَلَقَ اَلْأَزْواجَ کُلَّها مِمّا تُنْبِتُ اَلْأَرْضُ وَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ مِمّا لا یَعْلَمُونَ (سوره یس/36)
وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّیاحَ لَواقِحَ (سوره حجر/22)
آیۀ اوّل نشان میدهد که سنّت ازدواج تنها به حیوانات اختصاص ندارد بلکه
گیاهان را نیز شامل میشود و در همین رابطه گیاهان را بر انسان مقدم شمرده است. چهبسا منظور قرآن از تقدم و تأخیر یاد شده این بوده که نشان دهد سنت ازدواج در میان گیاهان برخلاف انسانها به شکل جبری صورت میگیرد در حالیکه این امر در میان آدمیان براساس اراده و خواست آنها صورت میپذیرد.
اما آیه دوم نشان میدهد که لقاح در میان گیاهان به واسطه باد تحقق مییابد. این واقعیت در دوران معاصر توسط گیاهشناسان کشف گردید. موضوعی که برای گذشتگان قابل درک نبود و به همین دلیل لقاح را در این آیه به معنی انتقال دادن گرفتند که در واقع یکی از معانی آن است. آنها آیه شریفه یاد شده را اینگونه تفسیر کردند که باد ابرهای بارانزا را به مناطقی که در آنها میبایست براساس خواست خداوند باران ببارد میفرستد.
چنانکه نیز میدانید در اینجا هیچ توجیهی وجود ندارد که لقاح را به معنی حملکننده بگیریم. علاوه بر آن این مطلب صحت ندارد زیرا باد ابرها را حمل نمیکند بلکه آنها را از نقطهای به نقطه دیگر پیش میراند. و با توجه به اینکه مطلب یاد شده اهمیت چندانی ندارد.
گفته میشود پس از آنکه دانشمندان اروپا به این واقعیت پی بردند اعلام کردند که هیچکس قبل از آنها این مطلب را نمیدانست. در همان زمان بعضی از کارشناسان علوم قرآن و مستشرقین خاطرنشان ساختند که عربیان، سیزده قرن قبل از دانشمندان اروپا به این واقعیت پی بردند و شترچرانهای بدوی میدانستند که باد درختان را تلقیح میکند. لقاح را از درختان خرمای نر به خرمای ماده منتقل میساختند. البته لقاح تنها به درختان نخل اختصاص ندارد.
2-خداوند متعال در آیه 19 سوره حجر میفرماید:
وَ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ
گیاهشناسان ثابت کردهاند که عناصر تشکیلدهنده درختان از مواد مختلف به اندازههای مشخص و بسیار دقیق تشکیل یافته است که اگر این مواد به شکل بسیار
جزیی کم یا زیاد میشدند آن درختان بوجود نمیآمدند و موجود دیگری غیر از گیاه تکوین مییافت.
3-قرآن زمین را به عنوان یک شیء متحرک توصیف میکند در حالیکه در دوران نزول قرآن، مردم معتقد بودند که زمین ثابت است. این اعتقاد تا قرن دهم هجری قمری ادامه داشت تا اینکه گالیله حرکت زمین را کشف و ثابت کرد و به همین دلیل علیرغم داشتن جایگاه برجسته علمی و شخصیت بارزش، مورد توهین، شکنجه و تحقیر قرار گرفت. قرآن صریحا به این موضوع اشاره نکرده است تا آنکه نتیجه عکس ندهد و نقض غرض نشود بلکه بهگونهای رسا و لطیف به آن اشاره نموده است تا پژوهنده بتواند در دوران دستیابی به علم و اکتشافات به آن راه پیدا کند و آدمیان ایمان پیدا کنند که این کتاب از سوی خداوند دانای واقعیتها و رمز و راز هستی نازل شده است. قرآن از خلال آیات بسیار به این هدف اشارههای لطیف دارد:
خداوند متعال در آیه 53 سوره طه و 10 سوره زخرف میفرماید:
اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ مَهْداً
خداوند در این آیه از «مهد» به عنوان استعاره برای زمین استفاده کرده است. بدیهی است که «مهد» یعنی گهواره محلی است که برای کودکان شیرخوار در نظر گرفته و ساخته شده است. منظور قرآن در اینجا از گهواره، فرم خاص آن نیست بلکه ویژگی آن یعنی انتقال از حالتی به حالت دیگر است.
در آیه شریفه مذکور اشاره لطافتآمیزی به حرکت زمین شده است. همانطور که حرکت گهواره به منظور نشو و نمو و استراحت کودک صورت میگیرد هدف از حرکت زمین نیز رشد و تکامل موجودات از جمله انسان در نظر گرفته شده است. خداوند متعال در آیه 15 سوره ملک میفرماید:
هُوَ اَلَّذِی جَعَلَ لَکُمُ اَلْأَرْضَ ذَلُولاً فَامْشُوا فِی مَناکِبِها
خداوند متعال از اصطلاح ذلول به معنی شتر رام به عنوان استعاره برای زمین
سود جسته است. امتیاز چنین شتری این است که میتوان آن را به سادگی به پیش راند. همچنانکه این شتر به آرامی حرکت میکند و سوار خود را پیش میراند زمین نیز حرکت آرامی دارد و همراه خود سرنشینانش را به جلو میراند. بدیهی است که صرفنظر از این ویژگی یعنی ویژگی حرکت برای بهکارگیری کلمه ذلول برای زمین به عنوان استعاره هیچ کاربرد جالب دیگری نمیتوان یافت. با توجه به راه رفتن انسان بر روی زمین و استفاده از کلمه مناکب به معنی پستی و بلندیهای زمین متوجه میشویم که منظور قرآن از ذلول همان حرکت است.
خداوند متعال در آیه 88 سوره نمل میفرماید:
وَ تَرَی اَلْجِبالَ تَحْسَبُها جامِدَةً وَ هِیَ تَمُرُّ مَرَّ اَلسَّحابِ صُنْعَ اَللّهِ اَلَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْءٍ
با توجه به قرار گرفتن این آیه در میان آیات مربوط به قیامت و ویژگیهای آن ممکن است گفته شود که این آیه بر رستاخیز دلالت دارد. در حالیکه به هیچوجه به ویژه با توجه به عبارت «صنع الله» نمیتوان چنین برداشتی داشت. این آیه از امور خلقت، آفرینش و حسن و جمال آن حکایت میکند و همچنین نشان میدهد که مرور و حرکت برای کوهها عملا یک امر ثابت شده است ولی در عین حال به نظر میرسد که ثابت و بیحرکت هستند. این آیه نشان میدهد که زمین از بدو خلقت خویش تاکنون همواره در حال گذر و حرکت بوده است. در اینجا لازم است به نکات جالب توجه در آیه مذکور اشاره نماییم.
اولا خداوند متعال از حرکت کوهها به عنوان نشانه و دلیلی برای حرکت زمین استفاده کرده و بدون واسطه، حرکت زمین را ثابت نکرده است. با توجه به اینکه حرکت یک جسم کروی امر محسوسی نیست مگر آنکه پستی و بلندیهای آن جسم را مورد توجه قرار دهیم به همین دلیل خداوند از حرکت کوهها سخن به میان آورده است.
ثانیا خداوند برای حرکت زمین از تعبیر عبور و گذر استفاده کرده است. این
تعبیر از حرکت کند و ملایم زمین که خداوند براساس قانون طبیعی در آن به ودیعه نهاده، حکایت دارد.
ثالثا خداوند حرکت کوهها را به حرکت ابرها تشبیه کرده است. با توجه به اینکه ابرها دارای جهت خاصی نیستند و به تمامی جهات حرکت میکنند کوهها نیز دارای حرکات مختلف و بلکه بیش از ده نوع حرکت باشند.
4-در ارتباط با کروی بودن زمین خداوند متعال در آیه 5 سوره زمر میفرماید:
یُکَوِّرُ اَللَّیْلَ عَلَی اَلنَّهارِ وَ یُکَوِّرُ اَلنَّهارَ عَلَی اَللَّیْلِ
عربیان وقتی بخواهند بگویند که عمّامه را بر دور سر پیچید از این اصطلاح استفاده کرده و میگویند: کوّر العمامه علی رأسه؛ کوّر با تشدید صیغه مبالغه و فزونی است. تکویر در زبان عربی به معنی پیچاندن چیزی بر دور یک شیء گرد است. چرخاندن شب بر روز و برعکس از کروی بودن زمین حکایت میکند. در این آیه همچنین واقعیت شب و روز آنگونه که در جغرافیای طبیعی مشخص شده تبیین گردیده است.
خداوند متعال در آیه 17 سوره الرحمن میفرماید:
رَبُّ اَلْمَشْرِقَیْنِ وَ رَبُّ اَلْمَغْرِبَیْنِ
خداوند در آیه دیگری از لفظ مشرق و مغرب به شکل مفرد استفاده کرده است و در آیه 11 سوره بقره میفرماید:
وَ لِلّهِ اَلْمَشْرِقُ وَ اَلْمَغْرِبُ
و جای دیگر مانند آیه قبل، از مشرق به شکل مثنی یاد کرده و در آیه 28 سوره زخرف میفرماید:
یا لَیْتَ بَیْنِی وَ بَیْنَکَ بُعْدَ اَلْمَشْرِقَیْنِ فَبِئْسَ اَلْقَرِینُ
جای دیگر با صیغه جمع به کار برده و در آیه 137 سوره اعراف میفرماید:
وَ أَوْرَثْنَا اَلْقَوْمَ اَلَّذِینَ کانُوا یُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ اَلْأَرْضِ وَ مَغارِبَهَا
و در آیه 40 سوره معارج میفرماید:
فَلا أُقْسِمُ بِرَبِّ اَلْمَشارِقِ وَ اَلْمَغارِبِ إِنّا لَقادِرُونَ
آیهای که از مشرق و مغرب به شکل مفرد یاد میکند با توجه به متعدد بودن مشرقها و مغربها در مورد هریک از آنها به تنهایی صدق میکند. مفسرین در ارتباط با آیاتی که در آنها از این دو لفظ با صیغه مثنی یاد شده اختلاف نظر دارند. بعضی از آنها معتقدند که منظور مشرق خورشید و ماه و مغرب هر دوی آنهاست و بعضی دیگر منظور از تثنیه را مشرق تابستان و زمستان و مغرب آن دو ذکر کردهاند. انسان پس از آنکه کشف کرد که زمین کروی و دارای پنج قاره است، دریافت که زمین دارای مشرقها و مغربهای متعددی است و علاوه بر آن هر روز، خورشید دارای طلوع و غروب جدیدی است. البته این تعدّد در مورد خورشید و ماه و اختلاف فصلها صدق نمیکند. بلکه در هر بیست و چهار ساعت دو مشرق دارد، قاره ما یک مشرق دارد و قاره کشف شده (که ای کاش هیچگاه کشف نمیگردید) نیز یک مشرق دیگر دارد.
در آیه پیشین سخن از دو مشرق به میان آمده است و با توجه به فاصله محسوس میان دو مشرق نمیتوان آن را دالّ بر فاصله مشرق خورشید و ماه و یا تابستان و زمستان دانست زیرا فاصله میان آن دو یک فاصله محسوس نیست به همین دلیل منظور همان فاصله میان مشرق و مغرب است زمین به این معنا که مغرب یک بخش از زمین در عین حال مشرق یک بخش دیگر از آن است.
ممکن است بعضیها احتمال دهند که منظور از مشرقین با ذکر تثنیه برای خود مشرق است و قرآن میخواهد بدین وسیله متعدد بودن مشرقها را به اثبات برساند. در اینجا باید یادآور شد که دوری و جدایی با مشرق و مغرب تناسب دارد و هیچ تناسبی با متعدد بودن مشرقها ندارد.
این آیه همچنین میتواند بر مثنّی بودن همزمان مشرق و مغرب دلالت داشته باشد. متعدد بودن مشرق و مغرب برای خورشید در هر شب و روز یک امر بدیهی است. آیه مذکور با صراحت هرچه تمامتر از کروی بودن زمین و وجود یک قاره دیگر حکایت دارد.
آیهای که از مشرق و مغرب با صیغه جمع یاد کرده است بهطور آشکار کروی بودن زمین را نشان میدهد. طلوع خورشید در هریک از نقاط زمین همزمان با غروب آن از یک نقطه دیگر زمین صورت میگیرد و به همین دلیل وجود مشرقها و مغربهای متعدد یک امر کاملا روشن و آشکار است. بعضی از مفسرین میگویند که با توجه به تعدد روزها و فصلهای سال، خورشید دارای طلوع و غروبهای متعدد است.
از ظاهر آیه اوّل اینگونه برداشت میشود که وجود مشرقها و مغربها در مورد مجموعه زمین و بخشهای آن صدق میکند. این همان زمینی است که باید افراد مستضعف آن را به ارث ببرند. اما اگر بگوییم که منظور وجود مشرقها و مغربهای متعدد در روزها و فصلهای مختلف سال است در این صورت موضوع یاد شده به هیچوجه با وراثت و همچنین سوگند ذکر شده همخوانی نخواهد داشت. در احادیث امامان معصوم علیهم السّلام این مدعا ثابت شده است.
در کتاب وسائل از امام صادق علیه السّلام نقل شده که فرمودند: مردی با من همراه گشت که در هنگام غروب آفتاب نماز شب میخواند و در هنگام سپیدهدم میخوابید. من هنگامی که آفتاب غروب میکرد نماز مغرب را میخواندم و در هنگام سپیدهدم، نماز صبح را بهجا میآوردم. آن شخص به من گفت که چرا مثل من عمل نمیکنی زیرا خورشید بر قومی قبل از ما طلوع و غروب میکند و بعد از ما نیز بر قوم دیگری طلوع و غروب خواهد کرد. من گفتم: ما موظف هستیم که در هنگام طلوع و غروب خودمان نماز بهجا آوریم و آنها نیز موظف هستند که در هنگام طلوع و غروب خودشان نماز بخوانند.
این داستان نقل شده توسط امام صادق علیه السّلام کروی بودن زمین را ثابت میکند. معصوم علیه السّلام در جای دیگری میفرماید: «بر تو لازم است که نسبت به مشرق و مغرب خودت پایبند باشی.»
این بیان در حدیث نشان میدهد که مشرق و مغرب در نقاط مختلف زمین باهم
فرق میکند که این امر نشأت گرفته از کروی بودن زمین است. در نهایت هر قومی میبایست نسبت به مشرق و مغرب سرزمین خود متعهد باشند.
از دیگر اسراری که قرآن کریم به آن اشاره نموده تعدد زمین و آسمان است. در حالی که بشر در آن دوران تصور میکرد که زمین و آسمان بیش از یکی نیست و اکثر مردم در دورانهای گذشته معتقد بودند که بهجز زمینی که بر روی آن زندگی میکنیم زمین دیگری وجود ندارد. ولی فلاسفه بعد از قرن دهم هجری متوجه شدند که غیر از کره زمین کرات دیگری نیز وجود دارد. شیخ الرئیس ابو علی سینا به نقل از حکمای ایران باستان به متعدد بودن زمینها اشاره نموده است. نظامی گنجوی شاعر معروف ایران در شعری به این مطلب اشاره کرده و میگوید:
شنیدستم که هر کوکب جهانیست جداگانه زمین و آسمانیست
مردم در دوران معاصر دریافتهاند که هر سیّاره یک زمین مستقل است و مانند زمین ما دارای کوهها، دریاها، ابرها و حیوانات میباشد. قرآن کریم بر متعدد بودن زمین و آسمان صحّه گذاشته است. خداوند متعال در آیه 12 سوره طلاق میفرماید:
اَللّهُ اَلَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَماواتٍ وَ مِنَ اَلْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ
پدیده تعدد زمینها و آسمانها تا هفت عدد در قرآن و حدیث، یک پدیده شناخته شده است. در دعای معروف آمده است:
«سبحان الله رب السماوات السبع و رب الارضین السبع و ما بینهن و رب العرش العظیم»
امام رضا علیه السّلام در ارتباط با زمینها و آسمانهای هفتگانه فرمودند: زمینی که بر روی آن قرار داریم زمین دنیاست و آسمان قرار گرفته بر فراز آن آسمان دنیاست. زمین دوم بر فراز آسمان اول قرار دارد و آسمان دوم بر بالای آن قرار گرفته است و هکذا. این روایت تعدد آسمانها و زمین را ثابت میکند.
از دیگر اسرار تبیین شده در قرآن اوّلا حرکت خورشید ثانیا اصل بودن حرکت
خورشید و ثالثا تعدد آن میباشد. خورشید به مرور زمان درهم پیچیده خواهد شد و در همین راستا خداوند متعال در سوره شمس میفرماید:
إِذَا اَلشَّمْسُ کُوِّرَتْ
پژوهشگران کشف کردهاند که خورشید به تدریج در حال از دست دادن نور و حرارت و انرژی خویش است. قرآن کریم اسرار دیگری را نیز با صراحت یا بهطور تلویحی بیان نموده است که میبایست در خصوص آنها کتابی جداگانه به رشته تحریر درآورد. البته علیرغم گسترش علم و اکتشافات و به رغم توسعه بسیارش هنوز نتوانسته به تمامی اسرار جهان و رموز خلقت که در قرآن کریم اشاره شده دست یابد. از خداوند تبارک و تعالی خواستاریم تا ما را به راه راست هدایت فرماید. اوست که میتواند انسان را به مبدأ و معاد رهنمون شود.
اعجاز قرآن ابعاد دیگری نیز دارد. مواردی که در قرآن به آنها اشاره کردیم برای پژوهشگر بیتعصب و پژوهنده بیغرض کافی است. با توجه به مطالب ذکر شده دیگر جای شک و تردید باقی نمیماند که قرآن وحی الهی و سخن خداوند و از قدرت بشری خارج میباشد.
امّا در ارتباط با اعجاز قرآن اوهام و شبهاتی وجود دارد که مناسب است به آنها پاسخ داده شود هرچند که بعضی و بلکه همه آنها آنقدر مسخره و بیپایه هستند که ارزش ندارد انسان وقت را صرف پاسخ به آنها نماید و قدرت اندیشه خود را در جهت درک و ابطالشان به کار گیرد. البته از آنجایی که ممکن است در بعضی از عقلهای ناقص و انسانهای خام ایجاد شک و تردید نمایند ایرادی نیست که به گوشههایی از آنها بپردازیم.
[پژوهشی از مترجم]
هدف قرآن این نیست که با مردم به گفتوگوی صددرصد علمی بپردازد و مشکلات و مسائل علمی مربوط به جهان و نیز حقایق علم وجود را مطرح و پاسخ گوید. زیرا این کتاب آسمانی برنامهای است مدوّن که برای مردم به عنوان یک کتاب هدایت و ارشاد مطرح است و مردم را در زندگی دینی و دنیوی راهنمایی و ارشاد میکند. یعنی رسالتش «انسانسازی» است. معالوصف آیات الهی قرآن خالی از لطافت و ظرافت اعجاز علمی نبوده و دارای تعبیرات و اشارات مرموز علمی و آگاهی میباشد. چنین نیست که قرآن به حقایق طبیعی و طبّی و جغرافی اشاره نکرده باشد اصولا در تمام این زمینهها بهطور مجمل و مسلّم سخن به میان آورده است که کشفیات مسلّم و قطعی علم امروز آن را تأیید میکند و این امر خود دلیل بر اعجاز و شکوفایی حقایق قرآن بوده و میتوان استنتاج نمود قرآن وحی الهی است.
از لحاظ تاریخی اثبات شده که پیامبر عالیقدر اسلام به اصطلاح عرب شخصی امّی بود که هرگز درسناخوانده بود. پیامبر در مکه متولد شد و مکه شهری بود که نه خبر و اثری از علوم و فرهنگ در آن بود و نه آکادمی و مدرسهای که در آن علوم مربوط به جهان آفرینش و فیزیک و نجوم مورد بررسی و مطالعه قرار بگیرد. از طرف دیگر پیامبر اسلام از محیط علمی که در شام و اسکندریه و آتن و رم بود بسیار فاصله داشت با این حال نظریات بسیار جالب و ابتکاری که قرآن به آنها اشاره میکند در عصر او بیسابقه و از نظر دانشمندان آن روز نامعلوم بود یعنی در قرن هفتم میلادی هرگز وسعت دید علمی مردمان آن از حدود تئوریهای خرافی بطلمیوس و پیروانش بیشتر نبود. کشفیات علمی جدید و رموز آن اندک مدتی است که کشف و معلوم شده است.
حقایق علمی را که در دنباله مباحث این کتاب مطالعه میکنیم حقایقی هستند که قرآن آنها را یادآوری کرده است، و قضاوت را به عهده منصفان میگذاریم که آن را مورد داوری و قضاوت قرار دهند و با اندیشهای سلیم دریابند که این حقایق، ریشه در مکتب وحی دارد و کلامی برتر از اندیشه و تصورات انسانی است.
در این مختصر میکوشیم از تکرار، پرهیز نموده و به گوشههایی از حقایق مورد اشاره قرآن نظر افکنیم.
قرآن میفرماید:
أَ وَ لَمْ یَرَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضَ کانَتا رَتْقاً فَفَتَقْناهُما وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَ فَلا یُؤْمِنُونَ
: آیا کافران ندانستند که آسمانها (کرات و سیارات) و زمین، همه به هم متصل و چسبیده بودند و ما آنها را از هم مجزا ساختیم و اساس حیات هر چیزی را بر پایه وجود آب قرار دادیم آیا (با این همه روشنگری) باز ایمان نمیآورند. (انبیاء/30)
در این آیه، قرآن صریحا به ما گزارش میدهد که کرات و سیارات آسمانی و نیز زمین همگی جهانی یکپارچه بودند که تمامی عناصر آسمانی آن (کرات و سیارات آسمانی) بهم متصل و ابتدا بهم چسبیده و وابسته بودند، سپس خداوند آنها را مجزا ساخته و آنها را از یکدیگر تفکیک نموده است.
این معجزهای از معجزات قرآن است. که علم جدید آن را تأیید میکند، علم جدید میگوید: جهان آفرینش یکپارچه بود و تمامی کرات به یکدیگر متصل بودند و جهان آفرینش از گازی یکنواخت که سراسر عالم را فراگرفته بود تشکیل یافته بود سپس این گاز، پراکنده و در سرتاسر عالم به مجموعهای بزرگ از ستارگان تبدیل و تقسیم شد، که منظومه شمسی اثر یکی از همین تقسیمات است. براساس این نظریه معتقدند که در خورشید نیز 67 عنصر از همان عناصری که در زمین یافت میشوند وجود دارد با توجه به اینکه میدانیم عناصر موجود در کره زمین بدون در نظر گرفتن ایزوتوپهای آن 92 عنصر میباشند، با این کشف، اشتراک عنصری در منظومه شمسی به چشم میخورد و میتوان گفت که بعد از موفقیتهای علمی و نیز ساختن وسایل فنی
مجهزتر حاصل شده است.
عناصر معروفی که در خورشید وجود دارد همان عناصری هستند که در کره زمین موجود است. این عناصر عبارتند از «هیدروژن» ، «هلیم» ، «کربن» ، «ازت» ، «اکسیژن» ، «فسفر» ، «آهن» و غیره، دانشمندان وجود این عناصر در خورشید را با وسائل علمی دقیق و آنالیز طیفی و با تجزیه طیف عناصر مشخص کره زمین شناسایی کردهاند.
نتیجه: عناصری که جهان از آن ساخته شده به مقدار مختلف و کمیّات متغیر است اما عناصری یکسان میباشد، یعنی عناصری به اندازههای متفاوت اما اصل آنها در تمام کرات و سیّارات یکسان و مشترک است. (مثلا فسفری که در خورشید و زمین و زهره و مریخ و. . . است تفاوتی با یکدیگر ندارند) . از سویی دیگر نیازکها که سنگهای آسمانی موجود در فضا هستند تنها سنگهایی هستند که دانش فضایی درباره آنها کسب اطلاع نموده است و متوجه شدهاند که بیشتر عناصری که در زمین وجود دارد درست همان عناصری است که در نیازکهای سنگی موجودند. قسمت دوم آیه میفرماید:
وَ جَعَلْنا مِنَ اَلْماءِ کُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ
: ما حیات هر چیزی را از آب قرار دادیم.
این آیه رساترین بیانی است که در مورد این حقیقت علمی عنوان شده است. واکنشهای بزرگ شیمیایی ضروری برای حیات و رشد و نمو به آب احتیاج دارد. بهطور کلی آب برای بقای حیات همه جانوران و گیاهان مورد نیاز است.
3/4 سطح زمین را آب میپوشاند. آب دارای درجه ذوب بالایی است که در نتیجه آن بصورت مایع روان میباشد یعنی به مدت زیادی به صورت سیّال میتواند باقی بماند از طرف دیگر دارای نقطه حرارت تبخیر یا تصعید در حدّ بالا میباشد. یکچنین خصوصیاتی سبب میشود که به نگهداری درجه حرارت سطح زمین در حدّ یک میانگین ثابت کمک کند بدین معنا که وقتی آب دارای یک حدّ وسیع و میدان گستردهای از تغییرات فیزیکی باشد درجه حرارت سطح زمین را به یک میزان متوسط حفظ میکند و در نتیجه درجه حرارت آن را از نوسانات و تغییرات شدید در امان میدارد و اگر چنین صفاتی در ذات آب نمیبود امکان کفایت و لیاقت زمین برای زیست تا حد زیادی کاهش مییافت. آب خواص دیگری دارد که همه نشان میدهد که آفریننده جهان آن را طبق نظام دقیق و صحیح و به نفع موجودات آفریده است. این قبیل خواص، آب را جزء استثنائیترین مواد شیمیایی موجود در طبیعت قرار میدهد. مثلا آب تنها مادهای است که
غلظت یا تراکم آن در هنگام انجماد و یخبستن کم و حجم آن افزایش مییابد. و براساس همین خاصیت است که اهمیت آن در زندگی موجودات زنده آبی زیاد است زیرا یخ در آب شناور میماند و این کیفیت هنگام سرمای شدید رخ میدهد یعنی بجای اینکه در آب فرورود و به علت انجماد به اعماق اقیانوسها و دریاچهها و رودخانهها پایین رود در سطح آب شناور باقی میماند و در نتیجه با انجماد آبهای سطحی یک طبقه جداکننده از یخ را بوجود میآورد که آب زیر لایه خود را در حد بالای درجه انجماد نگه میدارد ولی اجازه نمیدهد که یخ بزند (بعلت فشار لایه فوقانی) . مضافا اینکه آب مقادیر زیادی از اکسیژن را هنگام پایین بودن درجه حرارتش در خود ذخیره میکند و نیز وقتی آب منجمد میشود آن مقدار از حرارت را که برای حفظ و بقا و نیز ادامه حیات زندگان لازم است آزاد میکند در نتیجه این انرژی حرارتی مصروف ادامه زندگی موجودات زنده دریاها از قبیل ماهیان و غیره میشود و چقدر حیرتانگیز و شگفتآور است حکمت و دانش قرآن که با کلماتی اندک کلید و رمز حیات را بر سطح زمین بیان و آن را به دانشمندان واقعی که خداترسند معرفی میکند.
لذا در پایان آیه میفرماید آیا این نمود و پدیدههای هدایتگر، برهان کافی برای ایمان به خداوند نمیباشد؟ ! اگر هست چرا معتقد نمیشوند؟ !
قرآن میفرماید:
وَ اَلسَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ (1)
: کیهان را به قدرت خود برپا ساختیم و هر لحظه آن را گسترش میدهیم.
(ذاریات/47)
آیا این آیه دلالت بر توجیه و تشریح وسعت و بزرگی این جهان میکند یا مقصودش مطابق با تئوری گسترش و پهناور شدن کیهان است؟ با توجه و مراجعه به کتب لغت درمییابیم که منظور از موسعون (2)گسترش لحظهای و بزرگی آن برحسب مرور زمان است.
«انیشتاین جهان را اینگونه میپنداشت که عالم گنجایش میلیونها کهکشان را دارد و هر کهکشان شامل صدها میلیون ستاره سوزان و ملتهب است.»
در مورد تئوری گسترش جهان سالیان درازی است که دانشمندان کیهانشناس در دورترین نقطه از این فضا یعنی تا آنجا که قدرت و میدان دید دوربینها و تلسکوپها است، حرکاتی منظم و سیستماتیک را دیدهاند و بر پایه همین مشاهدات بود که استدلال کردند تمام کهکشانهای خارجی یا جزایر کیهانی به نظر میرسد که از منظومه شمسی ما دور میشوند و فاصله میگیرند و در حقیقت میتوان گفت این جزایر کیهانی هستند که از یکدیگر فاصله میگیرند. بر مبنای همین مشاهدات، جهان ساکن و بیحرکت نیست بلکه هر لحظه در گسترش است. این گسترش مانند بزرگ شدن و انبساط حباب صابون و یا گسترش و ازدیاد حجم کلی بادکنک است که در آن اجسامی که وجود دارند حجم آنها محفوظ از تغییرات است و فقط فضای کلی بادکنک و فضای موجود بین آن اجسام گسترش مییابد و بزرگ میشود. برخی از دانشمندان کیهانشناس تئوریهایی ارائه دادهاند که تا اندازهای مسئله گسترش جهان را توجیه میکند از جمله هابل ) elbb ( میباشد که در زمینه مطالعات کهکشانی از پژوهندگان و محققین نامدار است. او ضمن یک برنامه تحقیقاتی ملاحظه کرد که در ورای این جوّ محیط بر کره زمین یک نیروی مرموز جاذبهای وجود دارد که بر کلیه منظومههای خورشیدی بسیار دور و نزدیک حاکم و نافذ است، او میگوید: احتمال دور شدن و تباعد کهکشانها از ما (منظومه شمسی) بسیار زیاد است و آنها در حال فاصله گرفتن و دور شدن هستند این دانشمند دریافت که سرعت تباعد و فاصله گرفتن آنها از منظومه شمسی ما با ازدیاد ابعاد این جزایر کیهانی رو به افزایش است.
توضیح دقیقتر اینکه: تقریبا 70 سال قبل جهان را تعداد زیادی از ستارگان و کهکشانها میدانستند که وضعیتشان نسبت به یکدیگر تغییرناپذیر بوده و همواره چنین بوده و هست و خواهد بود اما امروز همانگونه که قرآن میفرماید:
وَ اَلسَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ
آسمانها در حال انبساط و وسعت یافتن است یعنی همیشه شکل جهان تغییر کرده و در گذشته نیز جز این بوده و در آینده نیز یقینا شکل دیگری خواهد داشت و قرآن جلوتر از آن گویاست که حتی زمین مبدّل به زمین دیگری خواهد شد.
یَوْمَ تُبَدَّلُ اَلْأَرْضُ غَیْرَ اَلْأَرْضِ
برخی تئوری نسبیت کیهانی را دال بر محدودیت زمانی آفرینش دانسته و بسیاری از
دانشمندان نجوم (بوندی-گوله-هابل و. . .) از روی تئوری حالت یکنواختی خلقت ایجاد آن را از عدم دانستهاند. (و شاید آیه ما تَری فِی خَلْقِ اَلرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ» دلیل یکنواختی خلقت باشد) محدودیت زمانی آفرینش را که بسیاری از دانشمندان پس از 15 میلیارد سال انبساط و توسعه عقیده دارند انقباض به تدریج سرعت یافته و با شتاب روزافزون تمام مدلهای عالم به یکدیگر نزدیک و ملحق و توده بینهایت عظیمی را که تعقیب مسائل مربوط به آن بسیار مشکل و هنوز غیرقابل اطمینان است تشکیل میدهد. (در اینجا شما را متوجه به اخباری مینماییم که امام میفرماید: بین کرات فرشتگانی هستند که کرات را به یکدیگر نزدیک مینمایند و فرشتگانی که آنها را از یکدیگر دور میسازند و اغلب بین تعداد آنها اختلاف فاحشی است آیا فرشتگان جاذبه همان نیروی ثقل و جاذبهاند و فرشتگان دافعه همان نیروی انبساط عالم؟) و یک سئوال دیگر: اینکه قرآن میفرماید روزگاری کائنات حالت گازی داشت.
ثُمَّ اِسْتَوی إِلَی اَلسَّماءِ وَ هِیَ دُخانٌ
و باز روزگار دیگر حالت گازی خواهد داشت.
فَارْتَقِبْ یَوْمَ تَأْتِی اَلسَّماءُ بِدُخانٍ مُبِینٍ
آیا قرآن به دو قسمت ابتدایی و انتهایی خلقت اشاره میفرماید که: ماده در حالت گازی (دخان) شکل بوده و تحت تاثیر نیروی فشار است نه نیروی انبساط؟ و آیا این دو آیه شریفه نشان میدهد که خلقت از: روح، عقل، قدرت، دخان، کهکشانها به ترتیب تشکیل شده و قسمت اخیر باز به عکس یعنی از کهکشانها به دخان را خواهد پیمود؟ و آیا در کنار یکدیگر نهادن دو آیه:
ما تَری فِی خَلْقِ اَلرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ و وَ اَلسَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ
که یکجا به یکنواختی عالم و جای دیگر به وسعت یافتنش اشاره میفرماید خود دلیل بر این است که دایم در فضا و در فاصله کهکشانها ماده تازه بوجود آمده و خلق میشود؟ و هم وسعت مییابد و هم یکسان میماند؟
بیتناسب نیست در اینجا به مفهوم ساده نظریههایی که درباره شروع آفرینش اظهار شده اشارهای شود از این قرار: تئوری یکنواختی حالت جهان است که گویند جهان فعلی جهانی است که به مقیاس بزرگ خود نسبت به زمان و مکان یکنواخت بوده و همیشه در جای آن وضعش یک شکل میباشد و با توجه به حتمی بودن انبساط عالم و در نتیجه کم شدن دانسیته جهان و اینکه برای برطرف ساختن چنین تضادی، عقیده به خلق ماده جدید دارند که حتی با اصل بقای انرژی و ماده با ذکر دلایلی آن را مغایر نمیدانند که از شرح آنها خودداری میگردد عمر این تئوری فعلا 50 سال است.
نظریهای که کائنات مرتب در حال انبساط بوده و بعد بنا به نظریهای جمع و منقبض شده و توده عظیمی بوجود آورده و در اثر انفجاری مجددا انبساط شروع میشود و این عمل مرتب تکرار میگردد و نظریه دیگر اینکه پس از نزدیک شدن کهکشانها و ستارگان عمل انقباض بتدریج آهسته شده دوباره انبساط شروع گردیده این عمل تکرار میگردد مانند ششها که شهیق و زفیری و انقباض و انبساطی دارند عالم نیز در طول هزاران میلیون سال در حال زفیر و بعد در طول هزاران میلیون سال در حال شهیق است و در اینجا باز اصل دوم ترمودینامیک دخالت میکند که انرژی مکانیکی دنیا (نیروی نوسانات) به تدریج تبدیل به گرما میشود و معنای دیگرش اینکه جهان به تدریج نیروی حرکت خود را از دست میدهد مانند ساعت که در اثر کار کردن، نیروی خود را به تدریج از دست میدهد.
برخی یکنواختی حالت جهان را مانند ثابت ماندن جمعیت یک کشور میدانند که انسانی میمیرد و انسانی متولد میشود کهکشان قدیمی به تدریج دور شده از نظر ناپدید میشود و کهکشانی بوجود میآید که باز این فرضیه مخالف اصل بزرگ بقای انرژی است و موافقین و مخالفینی دارد (سن فرضیه اول بنام نسبت کیهانی سابقه 80 ساله و دومی بنام یکنواختی حالت 50 ساله است) .
فرضیه دیگر دنیای الکتریکی است: الکترون و پروتون، بارهای برابر اما مخالف دارند که چون بهم رسند جذب یکدیگر شده اتم هیدروژن بوجود میآورند اما با دستگاههای بسیار دقیق بار پروتون مثبت بیشتر از منفی مشاهده میشود و در نتیجه مجموعه اتمهای هیدروژن بجای اینکه بار الکتریکی صفر داشته باشد بار الکتریکی مثبت دارد و اگر با چنین هیدروژنی کره بزرگی درست شود متناسب با مکعب شعاعش بار اضافی خواهد داشت، حال اگر یک اتم هیدروژن بر سطح کره مذکور فرضا قرار گیرد، دو نیرو بر او اثر میکند نیروی ثقل اتمهای داخل که متناسب نیروی جاذبه اتم خارجی را به داخل میکشد و نیروی دافعه الکتریکی که به وسیله مجموعه بارهای اضافی اتمها به الکترون وارد میگردد و آن هم متناسب با اندازه کره میباشد، حال اگر همه جهان متشکل از ابرهای هیدروژن با بار اضافی الکتریکی تصور کنیم میبینیم هر اتم از اتم دیگر فرار میکند و این نیروی دافعه بر نیروی جاذبه مربوط به نیروی ثقل غلبه میکند و تنها وضعیتی که میتواند کهکشانها را تشکیل بدهد این است که ماده در گوشهای از عالم یونیزه شود یعنی الکترون و پروتونی که اتم هیدروژن را درست میکند از هم جدا شده و اتم بشکند و این وضعیت اکثرا در عالم در درجات حرارت بسیار زیاد بوجود آمده و الکترون و
پروتون از یکدیگر جدا میشود و در این حالت ماده در یک قسمت به ویژه متراکم و کهکشانها بوجود میآید و. . .
اخیرا نظریه ضد ماده اظهار شده که در برابر «هستی مثبت» عالم «هستی منفی» وجود دارد که در برخورد باهم هر دو از بین رفته تبدیل به انرژی مجموع جرم آنها میشود و. . .
آیه شریفهای که به وسعت یافتن دایمی جهان اشاره میفرماید خود گویای این اصل کلی است که هیچچیز ساکن نیست و آیه 36 سوره یس واضحتر میفرماید خورشید به سوی مقرّ خود در حرکت است. . . و برای ماه منزلگاههایی تعیین شده. . . نه خورشید میتواند به ماه برسد و نه شب بر روز پیشی گیرد و همگی در مدار خود حرکت میکنند.
وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ - وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِیمِ لاَ اَلشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّیْلُ سابِقُ اَلنَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ
مطلب جالبی از حضرت باقر است و هنوز علم توجه نداشته آیا نیرویی برای کاستن شدت حرارت خورشید بر خورشید اثر مینماید. [احتمالا هیدروژن (مولد الماء) که در حدیث آمده تحت عنوان کانَ عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ گفته شده]حضرت میفرماید: خداوند ملکی برای خورشید خلق فرمود که بر آن آب میریزد و در غیر این صورت زمین میسوخت (ان للشمس ملکا ینضجها بالماء لو لا ذلک لا شتعت الارض) .
خورشید ما در هر ثانیه هشتصد ملیون تن هیدروژن را به هلیوم تبدیل میکند و لذا میتواند ده میلیارد سال بدرخشد و یک میلیارد سال از این نوع درخشش را داشته است. سن خورشید تقریبا (به توان 9)10*4(سال است در اول زمستان 8/4 ملیون کیلومتر بزمین نزدیکتر است قطرش 000/385/1 کیلومتر یعنی 109 برابر قطر زمین و مجموعهای از دو هزار میلیارد تن گاز است با گرمای 6/5 میلیون درجه در سطح و 15 میلیون در مرکز. حجمش 420/333 برابر زمین. خورشید 745 مرتبه سنگینتر از مجموعه تمام سیارات خودش است و امروز آنرا یک ملیون و سیصد هزار برابر زمین میدانند و جاذبهاش 28 برابر زمین است. اگر خورشید از زغال بود دو هزار سال میسوخت و خاموش میشد ارتفاع شعلههای خورشید بیشتر از فاصله زمین تا ماه
است و گرمای متوسط آن شش هزار درجه است.
در هر ثانیه در خورشید چهار ملیون تن ماده به انرژی تبدیل کرده و (به توان 33)10*79/3 ارگ پخش میگردد و هر دقیقه بیشتر از 240 ملیون تن از ماده موجود خود را به صورت ذرات و تشعشعات از دست میدهد.
برای نشان دادن عظمت کهکشان خودمان (شیری) کافی است گفته شود: سرعت حرکت منظومه شمسی (خورشید و سیارات در حدود هشتصد هزار کیلومتر در ساعت است و متجاوز از دویست میلیون سال طول میکشد تا منظومه شمسی یکبار بدور کهکشان شیری بچرخد.
از لحاظی خورشید ما یک عضو مهم کهکشان است اما اکثر ستارگان کوچکتر اطراف خورشید برتری از نظر تکامل نجومی بر خورشید دارند که 10 تا 200 بار طولانیتر از خورشید نورانی خواهند ماند و تا هزاران ملیون سال بعد از زمانی که خورشید منظومه ما از معرکه بیرون شود همچنان نورافشانی خواهند نمود.
زمین و منظومه شمسی ما در مدار کهکشان خود در حرکتند و این کهکشان در مدار کهکشان عظیمتری حرکت میکند.
در کهکشان ما آنقدر خورشید است که هنوز نتوانستهاند آنها را شمارش کنند و بین ده تا دویست میلیارد تخمین زده شده است. و در همین کهکشان خورشیدهایی است که پنجاه هزار برابر خورشید ما نور دارد و جرمش به همین نسبت بزرگتر است. وضع حرکت خورشیدها در کهکشان مانند است به وضع پرتاب آتش از یک گردونه آتشبازی و در واقع خورشیدها اطراف هسته مرکزی کهکشان میگردند.
همان قانون که خورشید را اطراف هسته مرکزی کهکشان به گردش درمیآورد زمین را اطراف خورشید میگرداند و ماه را اطراف زمین چرخ میدهد و درون اتم، الکترون را اطراف هسته مرکزی اتم به حرکت درمیآورد. یکسالی که زمین به دور خورشید و دویست و چهل و پنج ملیون سالی که خورشید اطراف هسته مرکزی و یک ماهی که ماه دور زمین گردش مینماید از لحاظ قانونی که بر جهان حکومت میکند مساوی است و کهکشان ما با آنکه از جمله کهکشانهایی کوچک کائنات میباشد و کهکشانهائی به بزرگی یک میلیون برابر بزرگتر وجود دارد دارای مداری است که به دور چیز دیگری میگردد و میگردند و بنابر آنچه قرآن کریم میفرماید: کُلٌّ یَجْرِی إِلی أَجَلٍ مُسَمًّی و همه و همه بسوی جانبی که خدای متعال نامش را
و جایش را میداند در جریانند (به کلمه یجری توجه فرموده متوجه باشید چرا همه جا کلمه حرکت را قرآن آورده و برای «وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِی» و کلیه کائنات «کُلٌّ یَجْرِی» کلمه جریان را ذکر کرده است آیا قرآن میفرماید به علت کثرت خورشیدها که از گازند باید کلمه یجری را آورد یا به سبب غلبه گاز در کائنات یا. . .) همانطور که خورشیدهای کهکشان ما تخمینی است (الی دویست 200 میلیارد) شمارش کهکشانها نیز تخمینی است (الی یکصد میلیارد) ولی این تخمین بدون محاسبه نبوده بلکه علمای نجوم قسمتی از فضا را واحد مقیاس قرار داده با توجه به جوانب آن و اینکه جهان در حال وسعت است همانطور که قرآن هم تأیید میفرماید: (وَ اَلسَّماءَ بَنَیْناها بِأَیْدٍ وَ إِنّا لَمُوسِعُونَ) عدد یکصد میلیارد را بدست آوردهاند و تاریخ پیدایش کهکشانها به 12-15 میلیارد سال قبل میرسد ماده اصلی کهکشانها هیدروژن است و به احتمال قوی که به همین لحاظ قرآن کریم کلمه «یجری» را به کار برده و به گاز کلمه جریان تطبیق میکند نه حرکت و 80 درصد کهکشانها هیدروژن و نوزدهدرصد هلیوم و یکدرصد چیزهای دیگر (اکسیژن-ازت-سدیم-کلسیم و. . .) میباشد (این قسمت را از کتاب جالب «در جستجوی عنصر خالص» تألیف یوری فیالکوف استادپلی تکنیک کیف شوروی نقل کردیم وی همان جوان دانشمندی است که با سه استاد جوان دیگر به اعدام محکوم شد و وساطت جهانیان برای جلوگیری از اعدامشان پذیرفته نگردید تا اینکه ژنرال دوگل ریاست جمهوری اسبق فرانسه واسطه و قبول گردید و چرا شخصی چون فیالکوف به اعدام محکوم نگردد و حال آنکه در کشوری استاد است که قوای مجریه در دست قدرت ملحدین و منکرین خدا بود فیالکوف مذکور سخنانی نزدیک به ادیان بلکه بسیار نزدیک به اسلام دارد و در اینجا عین جملهای از وی را نقل میکنیم: «چون ماده اصلی تمام کهکشانهای جهان (هیدروژن) میباشد علمای نجوم عقیده دارند که جهان در آغاز جز هیدروژن نبوده است و تمام عناصر از (هیدروژن) بوجود آمده ولی هنوز نمیتوانند توضیح دهند که هیدروژن چگونه بوجود آمده است و آنچه در خصوص ایجاد هیدروژن (مولد الماء) میگویند جنبه تئوری دارد و فرضهایی است که هیچیک از آنها را نمیتوان واقعیت علمی داد.» بدون شک خوانندگان در همین چند سطر متوجه کلمات استاد شدند که چگونه به قانونی حاکم بر کائنات که دارای شعور است اشاره کرده و در این چند سطر آخر آیا میتوان استعمال کلمه «مولد المائی» که ذکر کرده به آیۀ شریفۀ وَ کانَ عَرْشُهُ عَلَی اَلْماءِ قرآن عرضه داشت یا خیر؟) و آیا هیدروژن (مولد الماء) به وزن مخصوص برابر آب بوده است؟
اگر فرضیه انبساط و انقباض عالم درست باشد که ابتدا توده عظیمی بود و به تدریج وسعت
و انبساط یافت و روزگاری مجددا انقباض یافته توده عظیم اولیه را بوجود میآورد، لازمه چنین انقباض و انبساطهایی انحناء کامل آن است که تمام قسمتهای آن باهمدیگر اتصال یافته باشند و محدود بودن را برسانند.
گریگوریف و مایاکاشیف دو دانشمند ریاضیدان روسی سالها پیش اعلام کردند:
تقریبا شصت سال قبل این معادله هستهای دانشمندان مربوطه را برای مدتها سرگردان ساخت (؟ +الکترون+پروتون-نوترون) تا زمانی که پاولی سویسی گفت: انرژی نابود شده تنها میتواند حمل ذرّهای ناشناخته باشد و بزودی دانشمندان پی بوجودش برده آن را نوترینو onirtueN نام نهادند و طولی نکشید ذرّه ضد نوترینو نیز شناخته شد.
جرم نوترینو در حال سکون حدود صفر بوده و بدون بار الکتریکی است و به آسانی میتواند از میان کره زمین و حتی خورشید بگذرد بدون آنکه به چیزی برخورد نماید و برخی خواصی مشابه فوتون برای آن قائل شدند. آنچه مورد بحث است اینکه فعل و انفعالات هستهای درون ستارگان سرچشمۀ اساسی زایش نوترینوها میباشند یعنی از تبدیل چهار پروتون به یک ذرّه الفا (هسته هلیوم) دوپزیترون (الکترون مثبت) و دونوترینو حاصل میشوند که پزیترونها بر اثر برخورد با الکترونها نابود میشوند ولی نوترینوها از مرکز ستارگان جدا شده و در فضا به پرواز درمیآیند بنابراین باید تودهای از نوترینوها در جهان وجود داشته و جرم آنها برابر جرم تمام ماده مرئی باشد و در نتیجه انحنای جهان تا درجه زیادی بوسیله نوترینوها محدود گردد و این نوترینوها هستند که حد و مرز کائنات را تشکیل میدهند.
چقدر متناسب است این خبر از حضرت علی علیه السّلام را در اینجا نقل نماییم که چون از ایشان پرسیدند طارقی که پروردگار در قرآن از آن نامبرده (وَ اَلسَّماءِ وَ اَلطّارِقِ - وَ ما أَدْراکَ مَا اَلطّارِقُ - اَلنَّجْمُ اَلثّاقِبُ. . .) مقصود چه بوده؟ حضرت فرمود: نیکوترین ستارگان است-انسان آن را نمیشناسد-نامگزاریش به طارق بدین علت است که طی طریق نورش از هفت آسمان است و باز به مکان خودش برمیگردد.
طارق: در قلمرو کلمات (ط-ر-ق) خاموش گردیدن و صدایی نداشتن-رویهم انباشته شدن-بر یکدیگر و تو بر تو نهادن چیزی و طارق السالک للطریق؛ لکن در شب (تاریکی) . . .
ثاقب: در قلمرو معانی آن: افروخته و شعلهدار شدن-روشن شدن-بسیار سرخ گردیدن و. . . با توجه به اختلاف طرائق اسلامی (کنا طرائق قددا) و اینکه هفت طرائق اشاره شده (وَ لَقَدْ خَلَقْنا فَوْقَکُمْ سَبْعَ طَرائِقَ) و معانی مربوط به طارق و ثاقب و مهمتر از همه اشاره حضرت علی علیه السّلام به
رفتن نور از طارق و گذشت از سبع طرائق و باز برگشت نور به همان نقطه اول (با توجه به نسبیت انیشتاین و سیر نور و برگشت آن آیا تا چه اندازه میتوان حقایقی از 15 قرن قبل از مطالب اسلامی مربوط به طارق در قلمرو این کلمات بدست آورد خاموش و بدون صدا در حالیکه بسیار سرخ و افروخته و روشن است و رویهم انباشته و تو بر تو قرار گرفته و نورش هفت آسمان را پیموده و بجای اولیه برگشته است) و این است اصل خبر:
انه سئل عن الطارق الذی فی القرآن فقال لی هو احسن نجم فی السماء و لیس یعرفه الناس و انما سمی الطارق لا نه یطرق نوره سماء الی سبع سماوات ثم یطرق راجعا حتی یرجع مکانه
آخرین پژوهشهای اخترشناسی یافتههای جدیدی در خصوص انبساط کیهانی و تباعد کهکشانها از یکدیگر نشان میدهد و بیانگر آن است که عمر جهان حدود 10 تا 12 میلیارد سال نوری است و جهان چندان پیر هم نیست.
اخترشناسان با اندازهگیری سرعت دور شدن کهکشانها، این مساله را بررسی میکنند که چه مدت طول کشیده تا کهکشانها از نقطه بیگبنگ اولیه به موقعیت کنونی منتقل شدهاند.
در قدم اول و برای دستیابی به یک نتیجه تقریبی، میتوان از اثر کندکننده جاذبه صرفنظر کرد. در این صورت میتوان فرض کرد که جهان با سرعت ثابتی در حال انبساط است و بنابراین با اندازهگیری فواصل کهکشانها از یکدیگر، میتوان زمانی را که تاکنون گذشته، با در نظر گرفتن سرعت ثابت نور اندازهگیری کرد. با این مفروضات، حاصل تقسیم فاصله میان کهکشانها بر سرعت دور شدن آنها از یکدیگر، معادل معکوس عدد ثابتی بود که ادوین هابل اندازهگیری کرده بود. مقداری که هابل براساس اندازهگیریهای خود به دست آورده بود، برابر بود با 500 کیلومتر در هر ثانیه در هر مگاپارسک.
معنای این امر آن بود که دو کهکشان که فاصله میان آنها یک مگاپارسک است (25/3 میلیون سال نوری) ، بهطور متوسط با سرعت 500 کیلومتر در ثانیه در حال دور شدن از یکدیگرند.
عمری که براساس ثابت هابل برای کیهان به دست میآید، تقریبا برابر است با 2 میلیارد سال، که رقمی نادرست است؛ زیرا براساس شواهد موجود، عمر زمین در حدود 4 میلیارد سال است.
در تقریب دوم، وقتی اثر کندکننده نیروی جاذبه در محاسبات منظور میشود، نتیجه گرفته میشود که اجرام سماوی در آغاز با سرعتی بیشتر از یکدیگر دور شدهاند تا به موقعیت کنونی برسند. به این ترتیب، عمر عالم در این حالت به یک سوم رقم قبلی تقلیل مییابد که بیش از پیش نادرست است.
اخترشناسان طی چند دهه گذشته، با انجام محاسبات دقیقتر کوشیدهاند رقم مناسبتری برای عمر کیهان تعیین کنند. در دههای که گذشت و با کمک تلسکوپ هابل، ارقام مختلفی که برای عمر کیهان پیشنهاد شده بود، به یکدیگر نزدیکتر شد. اکنون بر مبنای این محاسبات، رقمی که برای عمر کیهان مسطح پیشنهاد میشود، در حدود 10 میلیارد سال است. اما پرسشی که مطرح میشود، این است که آیا این رقم به اندازه کافی بزرگ به شمار میآید یا نه؟ پاسخ این پرسش به سن قدیمیترین اجرام سماوی که تاکنون شناخته شدهاند، بستگی پیدا میکند.
در میان قدیمیترین اجرام موجود در کهکشان خود ما، مجموعهای موسوم به «خوشه کروی» وجود دارد که برخی از اعضای آن در بخش بیرونی و پیرامون کهکشان راه مکه (راه شیری) واقع شدهاند و به نظر میرسد پیش از شکلگیری بقیه بخشهای این کهکشان به وجود آمده باشند. تخمینهایی که زده شده (تخمینهایی که عمدتا بر مبنای محاسبه زمانی است که ستارگان برای مصرف کردن سوخت خود نیاز دارند) عمر آنها را در حدود 15 تا 20 میلیارد سال تعیین میکند. معنای این امر آن است که این قبیل اشیا از خود کیهان قدیمیترند.
گروهی از محققان برای بررسی این نکته که آیا این تفاوت عمر، ناشی از ثابت کیهان شناسانه است و یا به اشتباه در تعیین عمر ستارگان ارتباط پیدا میکند، در سال 1995 به شبیهسازی دوره عمر سه میلیون ستاره مختلف پرداختند و این مدل را با مدل مربوط به «خوشه کروی» مقایسه کردند. نتیجهای که به دست آمد، آن بود که عمر خوشه حداکثر میتواند 5/12 میلیارد سال باشد که البته این رقم هنوز از عمر ده میلیارد سالهای که برای کیهان تخمین زده شده بود، بیشتر بود.
اما چند سال پیش ماهواره هیپاکاروس که به وسیله آژانس تحقیقات فضایی اروپا به فضا فرستاده شد، مشخصات بیش از 100 هزار ستاره را اندازهگیری کرد و فواصل زمین تا این
ستارهها و تا خوشه کروی را تصحیح کرد، این فواصل تازه در ارقام مربوط به درخشندگی این ستارگان تاثیر گذاشت.
با این ارقام تازه، بار دیگر عمر خوشه کروی محاسبه شد و این بار رقم 10 میلیارد سال به دست آمد که درست با عمر کیهان برابر است. این توافق نیز چندان خرسندکننده نیست، زیرا حکایت از آن دارد که عمر کیهان در لحظه شکلگیری و در یکی از نقاط بسیار دور در پیرامون آن یکسان است.
تمامی این ارقام با فرض مسطح بودن کیهان به دست آمده است؛ اما اگر چگالی ماده در عالم کمتر باشد، در آن صورت کیهان مسطح نخواهد بود؛ بلکه باز به شمار خواهد آمد.
عمر چنین کیهانی با دادههای کنونی به 5/12 میلیارد سال بالغ میشود که عمر آن در توافق بیشتری با عمر اجزای آن قرار دارد.
حتی در این صورت نیز عمر کیهان به شرطی قابل قبول خواهد بود که فرض شود در این عالم تنها ماده نقش ایفا نمیکند، بلکه در آن ثابت کیهانشناسانه نقش اصلی را بازی میکند.
با قبول این فرض، ثابت هابل تغییر خواهد کرد و فواصل کهکشانها دورتر از حد کنونی خواهد شد و عمر کیهان بالاتر خواهد رفت.
تخمینهای کنونی در مورد عمر کیهان صرفا یکی از نشانههایی هستند که ما را به تغییر دیدگاهمان درباره مدلهای کنونی کیهان ترغیب میکنند.
در قرآن آیاتی دلالت بر حرکت خورشید، ماه و زمین دارد این آیات را با اندکی تعمق میتوان مورد امعان نظر و بررسی قرار داد:
سوره یس آیه 38 میفرماید:
وَ اَلشَّمْسُ تَجْرِی لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدِیرُ اَلْعَزِیزِ اَلْعَلِیمِ وَ اَلْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّی عادَ کَالْعُرْجُونِ اَلْقَدِیمِ لاَ اَلشَّمْسُ یَنْبَغِی لَها أَنْ تُدْرِکَ اَلْقَمَرَ وَ لاَ اَللَّیْلُ سابِقُ اَلنَّهارِ وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ
آیه صریحا میگوید که خورشید تا یک حد مشخصی که قدرت و انرژی دارد در حرکت و تولید انرژی میباشد و این درست همان چیزی است که علم بدان دست یافته است.
علم نجوم میگوید خورشید با سیّارات منظومه خود با سرعت 19 کیلومتر در ثانیه در حال حرکت است و این حرکت درست مقابل نقطهای در یک محل از سیّاره ادامه دارد یعنی این حرکت نسبت به نقطه واقع در سیّاره «جاثی» میباشد.
ببینیم قرآن چه میفرماید: آیه موردنظر آشکارا اعلام میکند که خورشید و ماه و زمین دارای حرکتی غیر از حرکت عادی و ابتدایی خود میباشند و میفرماید: (وَ کُلٌّ فِی فَلَکٍ یَسْبَحُونَ) : هر کدام (از سیارات و خورشید) در مدار و گردونه خود حرکت میکنند و گویی که آرام شنا میکنند.
خورشید دارای حرکت خاصّی است و آن عبارت از گردش آن به دور خود چنانکه زمین نیز دارای چندین حرکت و ماه نیز دارای یک نوع حرکت بر گرد خود میباشد که اصطلاحا این حرکت را «حرکت وضعی» میگویند قرآن به گردش زمین اشاره کرده و میگوید: وَ لاَ اَللَّیْلُ سابِقُ اَلنَّهارِ: شب از روز سبقت نمیگیرد.
گردش زمین به دور خود موجب پیدایش منظم شب و روز است، این مطلب از آیه فوق بهخوبی استنباط میشود با توجّه به این توضیحات معنای کلی آیه فوق چنین میشود: و خورشید در حال حرکت به سوی نقطه مشخص و پایگاهی معیّن است و این حرکت محاسبه دقیق و اندازهگیری خداوند قدرتمند و داناست و اما کره ماه، برای آن نیز مراحل و ایستگاههایی قرار دادیم که بالاخره بعد از اتمام آن مراحل و منازل مانند خوشه فرسوده و خمیده خرما بازگشت میکند نه خورشید میتواند ماه را جذب کند و نه شب میتواند از روز سبقت گیرد بلکه همه آنها از روی نظم و حساب دقیق در یک مدار، آهسته و شناکنان در حرکتند.
انسان از روزی که خود را شناخته با ماه و خورشید بیشتر از سایر ستارگان و سیّارات سروکار داشته و همدم بوده است و به همین دلیل روزبهروز برای پی بردن به حرکات و سکنات و اوضاع آنها بیشتر خود را محتاج ریاضیات «حسبان» دانسته است همان ریاضیاتی که رابطه انکارناپذیری میباشد بین انسان و پدیدههای محیطی موجودات و از ابداعات مغز بشری است.
وقتی قانونهای سهگانه تجربی و مهم کپلر را درباره سیّارات منظومه شمسی میبینیم یا قانون جاذبه نیوتون یا روابطی که بین ذرات و اتمها و اجرام و کرات برقرار است و حتی با
فرمولهای ریاضی به سهولت میتوان خسوف و کسوف را پیشبینی کرد یا وزن-حجم-مدار و کلیه خصوصیات شمس و قمر را معین نمود و حتی با فرمول، زمان پیدایش و زمان نابودی و چگونگی پیدایش و نابودیشان و. . . را دانست آیا سر تعظیم در برابر سخن 15 قرنی قرآن نباید فرود آورد که فرمود اَلشَّمْسُ وَ اَلْقَمَرُ بِحُسْبانٍ که پس از 13 قرن گالیله بگوید: کتاب بزرگ طبیعت را به زبان ریاضی نوشتهاند و علت اینکه این جمله به شکل آیه شریفه در قرآن آمده برای این است که بشر متوجه شود ملیونها سال قبل از پیدایش حتی جاندار، قوانین ریاضی حاکم بر جهان بوده و جهان را مدبّری حکیم بوده و هست.
از حضرت صادق علیه السّلام است: کرسی باب ظاهر غیب و طلوعگاه بدایع و محل ظهور همه چیز بوده و عرش باب باطن است که علم چگونگی و پیدایش و قدر و حدود و مشیت و صفت اراده و علم الفاظ و حرکات و تحرّک و علم بازگشت و آغاز در آن یافت میشود. . .
و از آن حضرت است که: هرچه خدا آفریده در کرسی است جز عرش که بزرگتر از آنست که کرسی به آن احاطه پیدا کند.
و از امام علی علیه السّلام: آسمان و زمین و هر آفریده که میان آنها وجود دارد در جوف کرسی است. . . (تفسیر المیزان)
امام صادق علیه السّلام میفرماید: خدا را فرشتهای است موسوم به خرقائیل که هیجده هزار بال دارد و در مابین هر بال تا بال دیگرش پانصد سال راه است یک زمان هوس کرد بداند در بالای عرش چیست؟ پس خدا بالهای آنرا دوبرابر کرد و به امر خدا پرواز کرد مدت بیست هزار سال با آن 36 هزار بال پرید و چون خسته شد و ایستاد دید هنوز به یکی از ستونهای عرش نرسیده مجدّد قوّت بالهایش دو برابر شد و سی هزار سال پرواز کرد و. . . (توجه فرمایید مرتب سرعت سیرش در تغییر مکانی و زمانی بود) . یکی از نتایج عجیب نظریههای کیهانشناسی این است که منظره آسمانها برای ناظرین در یک کهکشان درست همان است که در کهکشان دیگر وجود دارد و آیا این نظریه و مقیمان کهکشانها همانگونه میبینند که خرقائیل مشاهده کرد ولی جای بحث و کنکاش دارد در هر حال هنوز خرقائیل به یکی از ستونهای عرش نرسیده است؟
آیا میتوان گفت که حیات در دیگر سیّارات و اجسام سماوی این جهان وجود دارد؟ و آیا میتوان حیات را آنچنانکه در سطح زمین میشناسیم در نقطه دیگر این جهان در کرات آسمانی یافت؟
این سئوال همان مسألهایست که دانشمندان علم نجوم را به خود مشغول داشته است و بالاخره پس از پژوهشها و کوششهای فراوان به این نتیجه رسیدهاند که وجود موجودات زنده در کرات دیگر امر بعیدی بنظر نمیرسد. تحقیقات اخیر ثابت کرده است که در سطح مریخ و در جوّ آن وجود حرارت و آب و اکسیژن که از شرایط سهگانه لازم برای حیات موجودات میباشد مشاهده شده است. مضافا اینکه تحقیقات و پژوهشها بر پایه تکنیک تصاویر نوری و رصد با چشم غیر مسلح صورت گرفته است شرایط ضروری برای حیات در جوّ مریخ با آنچه که در زمین مشاهده میشود چندان اختلاف و تفاوتی ندارد. در این زمینه دانشمندان آمریکایی و روسی متفقا نظرشان بر مدار وجود موجودات زنده در مریخ استوار است و بر پایه همین تحقیقات رادیو مسکو چند سال پیش اعلام داشت دانشمندان شوروی دلایل تازهای بدست آوردهاند که وجود موجودات زنده را در سطح مریخ تأکید میکند همان رادیو اعلام کرد که در رصدخانه بولکونو (شوروی سابق) پژوهش و مطالعاتی در مورد کره مریخ بعمل آمده است و از مجموع کاوشها به این نتیجه رسیدهاند که شرایط طبیعی در سطح این کره به گونهایست که میتوان با در نظر گرفتن شرایط مطلوب برای زندگی انسان زنده آن را قابل زیست و سکونت دانست بدین معنا که شرایط طبیعی کره مریخ طوری است که انسان میتواند در آنجا زندگی کند.
با در نظر گرفتن این مسائل وقتی از نظر دانشمندان وجود موجودات زنده در کره مریخ مسلّم شود آیا نباید احتمال حیات را در کرات دیگر که در اطراف میلیاردها خورشید و در فضای عالم پراکنده است پیشبینی کرد و آیا نمیتوان احتمال حیات را در کرات دیگر آسمانی در نظر گرفت که شرایط زیستی مناسب در آنها برای زندگی وجود دارد و در آنها موجودات زندهای مانند کره زمین یافت شود مسلّم است که این همه وسعت و گنجایش فضایی که میلیاردها ستاره و سیّاره اگر نگوییم تمامی آنها دارای موجود زنده هستند میتوان با تخمین نزدیک به تحقیق بیان داشت که تعداد بیشماری سیّاره دارای موجودات زنده میباشد. یا لااقل میتوان مظاهری از حیات را در آنها تصور کرد و اگر در قرآن تدبّر کنیم خواهیم یافت که بدون کوچکترین شک و پوشیدگی مسأله حیات را در کرات دیگر خاطرنشان میکند و اعتقاد به این مساله را در ردیف ایمان و
اعتقاد به سایر مسائل ماوراء الطبیعه قرار میدهد.
در قرآن آیات متعددی است که صریحا به وجود موجود زنده غیر از موجودات زمین اشاره میکند که چند آیه را بهطور نمونه ذکر میکنیم:
سوره شوری آیه 29 میفرماید:
وَ مِنْ آیاتِهِ خَلْقُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ وَ ما بَثَّ فِیهِما مِنْ دابَّةٍ
: یکی از نشانههای خداوند، آفرینش کرات آسمانی و زمین است و از نشانههای دیگر او انتشار موجودات جنبنده و جاندار در آنهاست.
سوره اسراء آیه 44 میفرماید:
تُسَبِّحُ لَهُ اَلسَّماواتُ اَلسَّبْعُ وَ اَلْأَرْضُ وَ مَنْ فِیهِنَّ
: کرات آسمانی هفتگانه (منظور از ذکر عدد 7 تعدّد و تکثّر است) و زمین همگی خداوند را تسبیح و تقدیس میکنند هر آن کس که در کرات آسمانی و زمین است خداوند را تسبیح میکند.
سوره مریم آیه 93 میفرماید:
إِنْ کُلُّ مَنْ فِی اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ إِلاّ آتِی اَلرَّحْمنِ عَبْداً
هیچ کس نه در کرات آسمانی و نه در زمین وجود ندارد مگر اینکه بندهوار به سوی پروردگارش رهسپار میشود.
سوره اسراء آیه 55 میفرماید:
وَ رَبُّکَ أَعْلَمُ بِمَنْ فِی اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ
: پروردگار به هر آن کس که در کرات آسمانی و کره زمین است داناتر و آگاهتر است.
ما نمیدانیم دانشمندان با وسایل گوناگون علمی که در اختیار دارند آیا موفق به فهمیدن این حقیقت شدهاند که در کرات دیگر موجودات زنده وجود دارد یا نه بهر تقدیر پیداست که آنها اشاراتی به امکان پیدایش موجود زنده در کرات دیگر میکنند که با در نظر گرفتن میزان پیشرفتهای علمی خود حائز اهمیت است این قبیل آیات را میتوان بزرگترین معجزه قرآن در عصر مشعشع طلایی تسخیر فضا و کرات دانست اما ادعای دانشمندان بزرگ کیهانشناس در زمینه حیات در کرات دیگر براساس مطالعات و تحقیقات دامنهداری است که پیرامون این واقعیت صورت گرفته است که میتوان آن را مشابه با نظریه و پیشبینی حکیمانه قرآن دانست و تردیدی نیست که این پیروزی نشانه موفقیت و اعجاز دیگری از قرآن است که در جهت کشف رمز حیات موجودات و جهان آفرینش بعمل آمده است. البته که کشفیات و تحقیقات علمی را
باید به قرآن عرضه نمود، چنانچه قرآن آن را تائید نمود مورد تائید است، در غیر این صورت باید در انتظار کشفیات جدیدتر علم بود.
خداوند در ضمن بیان یک آیه مسأله کمبود اکسیژن را در ارتفاعات توضیح میدهد در سوره انعام آیه 125 میفرماید:
فَمَنْ یُرِدِ اَللّهُ أَنْ یَهْدِیَهُ یَشْرَحْ صَدْرَهُ لِلْإِسْلامِ وَ مَنْ یُرِدْ أَنْ یُضِلَّهُ یَجْعَلْ صَدْرَهُ ضَیِّقاً حَرَجاً کَأَنَّما یَصَّعَّدُ فِی اَلسَّماءِ
: (هرکس را خداوند (تشخیص دهد) و اراده کند که هدایتش کند سینهاش را در جهت فهم حقایق اسلام آماده ساخته و گسترش دهد و هرکس را بخواهد، به حال خود واگذارد تا گمراه و سرگشته شود در نتیجه سینهاش را چنان تنگ و فشرده و مضطرب سازد که گویی در حال صعود به آسمان است) .
از زمانی که طبقات مختلف جوّ کشف شده و به واسطه دانش فضایی و ارسال سفینهها به سوی کرات مریخ و زهره و ماه و سایر طبقات بالای جوّ، کشفیات تحقق یافت، بشر توانست این پدیده طبیعی را که ناشی که از کمبود اکسیژن هوا در لایههای بالایی جوّ است دریابد که در لایههای فوقانی جوّ با ازدیاد ارتفاع مقدار اکسیژن از نظر غلظت کاهش مییابد. دانشمندان، این پدیده طبیعی را هنگامی دریافتند که فضانوردان در ارتفاعات جوّی به پرواز درآمده بودند، فضانوردان هنگام عبور از لایههای جوّی دچار دشواری در تنفس شده و احساس یک نوع تنگی نفس میکنند در این مورد آیه قرآن صراحتا بیان میدارد: هرکس که در آسمان به پرواز درآید و اوج گیرد عوارضی از قبیل تنگی نفس او را میآزارد از سوی دیگر آیه قرآن توجّهی خاص به این پدیده داشته و آن را تحت عنوان حالت بیماری در صعود حتی قبل از ورود به لایههای فوقانی جوّ معرفی میکند یعنی این فشردگی را حتی پیش از صعود و بدون عروج در مورد شخص کافر مطرح میکند و حالت او را مشابه با حالت فضانوردان اعلام میکند مضافا اینکه در آیه مذکور مسأله صعود را در کوهها (جبال) به کار نبرده است بلکه صعود را در بالا رفتن از لایههای جوّی و سماوی مطرح میکند و این خود دقت و اعجاز قرآن را در مورد دقایق و حقایق مسلّم علمی میرساند کشورهای عربی از نظر اوضاع جغرافیایی دارای یک سطح باز و دشتهای گسترده و ممتد میباشند و بهندرت ساکنین این بلاد به فکر صعود از کوههای بلند میباشند بنابراین
مسلّما این آیه راجع به صعود در لایههای جوّی است. با ازدیاد ارتفاع در لایههای جوّی است که غلظت اکسیژن کاهش مییابد.
مساله کوه و موارد مشابه آن فرع بر آن است این رویداد جالب حاکی از اعجاز قرآن و مورد تائید مسلّم علم و دانش میباشد و نیز دلیل دیگری است که قرآن کتاب وحی و از جانب هستی بخش موجودات نازل گردیده است. و گواه صادق بر درستی نبوت پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم میباشد.
در زمینه شکافت اتمی امروزه علم فیزیک هستهای به پیشرفتهای فوقالعادهای نایل آمده است تا آنجا که اتم که سادهترین جزء یک عنصر است بوسیله سیکلوترونهای بسیار مجهز که وسایلی دقیق و شگفت میباشند به الکترونها سرعت داده و تحت شرایطی این الکترونها با سرعت و حرکت فوقالعاده وارد اتم شده و به هسته برخورد نموده و پس از شکافت وارد هسته میشود در نتیجه مقداری انرژی و پروتون آزاد میگردد. در آیهای از قرآن، خداوند به اجزاء کوچکتر از اتم اشاره کرده و میفرماید:
وَ ما یَعْزُبُ عَنْ رَبِّکَ مِنْ مِثْقالِ ذَرَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لا فِی اَلسَّماءِ وَ لا أَصْغَرَ مِنْ ذلِکَ وَ لا أَکْبَرَ إِلاّ فِی کِتابٍ مُبِینٍ (یونس/61) .
: هیچ چیز از پروردگار تو به اندازه یک اتم نه در زمین و نه در آسمان پنهان و مخفی نیست نه تنها به اندازه ذرّه بر خدای تو پوشیده نیست بلکه از ذرّه کوچکتر و یا بزرگتر از آن بر او پنهان نیست جز آنکه همه چیز در کتاب آشکار او ثبت و موجود است.
کلمه «ذرّه» به کوچکترین و سادهترین قسمت چیزی گویند که با توجه به تعریف و مشخصات قبلی به معنای اتم میباشد امروزه در میان عربزبانان کلمه «ذرّه» به اتم اطلاق میشود زیرا واژه دیگری در این مورد رساننده این مفهوم نیست.
میدانیم که کوچکترین جزء ممکن در یک عنصر به نام اتم است. تا قرن 19 میگفتند اتم غیر قابل تجزیه است (اتم یک کلمه یونانی است و به معنای لا یتجزی میباشد) . ولی در زبان عربی کلمه ذرّه به این مفهوم، یعنی غیر قابل تجزیه را نمیدهد بلکه ذرّه میتواند توسط وسایل فیزیکی و شرایط خاصی قابل تجزیه باشد تا اینکه در خلال چند دهۀ اخیر بسیاری از محقّقین و دانشمندان علوم طبیعی توجه خود را روی مساله شکافت اتم متمرکز کردهاند تا بتوانند
مرزهای به اصطلاح غیر قابل عبور و دیوارههای ناشکستنی پیرامون اتم را بشکافند و در آن نفوذ کرده و تحت شرایطی به تجزیه و شکافت اتم نایل شوند.
دانشمندان با کوششهای فراوان موفق به تجزیه آن شدند و دریافتند که دنیایی عجیب و حیرتانگیز در داخل اتم میباشد در هسته اتم به ذرّات بسیار ریز و دقیق و ظریفی رسیدند که با تجربیات و آثار و نشانههای فراوان پی به حقیقت بردند. این ذرّات ریزتر از اتم عبارتند از:
1-پروتون 2-نوترون 3-الکترون. در همین راستا ما متوجه عظمت قرآن میشویم، در آن زمان که جهل سایه شوم خود را بر اندیشهها گسترده و در افق افکار هیچ درخششی به چشم نمیخورد طلوع خورشید اسلام افق تاریک تاریخ علم و اندیشه را تلألو بخشید و حرکت بزرگی در تفکر علمی و فرهنگی بوجود آورد که بشریت به آن میبالد. در آیه فوق کلمه (اصغر) به معنای کوچکتر از «ذرّه» ، صراحتا امکان تجزیه اتم را به جزء سادهتر و کوچکتر بیان میکند از سوی دیگر در آیه فوق کلمات «وَ لا فِی اَلسَّماءِ» بیان واضح و جامعی از خواص مشترک اتمهای زمین و سیّارات آسمانی و سیّارات خورشیدی میباشد همۀ اتمها محتوی پروتون-نوترون- الکترون-هستند. آیا این آیه و آیات اعجازانگیز دیگر دلیل محکم و مستدل بر اینکه قرآن مجموعا وحی از جانب پروردگار است نمیباشد؟
در پدیدههای مختلف میتوان انواع متفاوتی از عناصر و چیزهایی مخالف یکدیگر پیدا کرد مثل قطب مثبت و منفی یک سیستم الکتریکی که اصطلاحا بنام فاز و نول میباشد. در گیاهان گلهای نر و ماده را میتوان به خوبی مشاهده نمود یعنی گلهایی که دارای پرچم هستند نر و گلهایی که دارای مادگی یا تخمدان هستند ماده میباشند گاهی نر و ماده یک گیاه روی یک گل یا روی یک شاخه دیده میشود به این ترتیب که پرچمها بالا و تخمدان پایین قرار دارد. اصطلاحا به اینگونه گیاهان یکپایه میگویند، گاهی گلهای نر روی یک درخت و گلهای ماده روی درخت دیگرند، در این صورت گیاه را دوپایه گویند بقاء نسل گیاه بستگی به زوجیّت و جفت بودن عناصر ضروری آن دارد یعنی باید گردههای گل با تخمک گل عمل لقاح انجام دهد تا دانه تخم پدید آید و در نتیجه گیاه از آن حاصل شود بنابراین در عالم نباتات اساس بقا و استمرار در هستی منوط به نر و ماده بودن یا زوجیّت است. در عالم حیوانات نیز این وضعیت ملاحظه
میگردد یعنی حیوان نر و حیوان ماده باید موجود باشند تا از آنها نسلی پدید آید.
در میکروبها نیز به آن صورت که از نر و ماده آگاهی و اطلاع حاصل شده چنین چیزی یافت نشده اما به گونه (مثبت و منفی) که یکی پذیرنده و دیگری تحویلدهنده میباشد. در ویروسها نیز کیفیت الحاق منجر به نوعی تلقیح با علامت+و-یعنی تزریقکننده ماده وراثتی و پذیرنده ماده وراثتی میباشد خداوند متعال، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم را آگاه میسازد که:
وَ مِنْ کُلِّ شَیْءٍ خَلَقْنا زَوْجَیْنِ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ
(الذاریات/49) .
: ما هر چیز را زوج (نر و ماده) آفریدیم شاید متوجه و متذکر شوید.
کلمه کل شییء: یعنی «هر چیز» ، که بر تمام چیزها اطلاق میگردد. و نیز قرآن این پدیده زوجیّت را تائید نموده و در دو آیه ذیل میفرماید:
أَ وَ لَمْ یَرَوْا إِلَی اَلْأَرْضِ کَمْ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ زَوْجٍ کَرِیمٍ
(شعراء/7) .
: آیا به زمین نگاه نمیکنند که چقدر جالب هر نباتی را که از زمین رویانیدیم از جفتی خوب و زیبا پدید آوردهایم.
در مورد زوجیّت انسان و حیوان میفرماید:
فاطِرُ اَلسَّماواتِ وَ اَلْأَرْضِ جَعَلَ لَکُمْ مِنْ أَنْفُسِکُمْ أَزْواجاً وَ مِنَ اَلْأَنْعامِ أَزْواجاً
(شوری/11) .
: خداوند خالق کرات آسمانی و زمین است، برای شما زوجهایی (همسرانی) مقرر فرموده است و چهارپایان را به منظور بهرهبرداری از آنها نیز جفت جفت قرار داده است.
أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اَللّهَ یُزْجِی سَحاباً ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ ثُمَّ یَجْعَلُهُ رُکاماً فَتَرَی اَلْوَدْقَ یَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ
(نور/43) .
: آیا مشاهده نمیکنی که خداوند به آرامی و نرمی ابرها را رانده و حرکت میدهد و آنگاه آن را جمع میکند و از اطراف که به صورت پراکنده است گردآورده سپس متراکم و روی هم قرار میدهد و بعد از مدتی مینگری که چگونه از میان ابرهای متراکم و انباشته باران خارج و نازل میگردد.
در این زمینه چنین میفرماید (ثُمَّ یُؤَلِّفُ بَیْنَهُ) خداوند ابرهای پراکنده و پارهپاره را گردآوری کرده و آن را تألیف میکند برخی از مردم هنگام مرور این کلمات متوجه معنای عمیق و زیبای آن نمیشوند، که چگونه خداوند با اعجاز و بلاغتهای اعجابانگیز، حقایق علمی را گوشزد میکند این آیه یکی دیگر از حقایق مهم جهان آفرینش است که دانش امروز متوجه حقیقت علمی آن شده است تألیف بین ابرها اشاره سمبلیکی از یک مساله مهم علمی است که وضوحا نزدیک شدن ابرهای مختلف از نظر الکتریسیته را به یکدیگر توصیف میکند این تألیف را بر مبنای قانون تجاذب بارهای مخالف الکتریکی تشریح میکند.
فرانکلین دانشمند معروف برای اولین بار در سال 1752 ثابت کرد که ابرها دارای بار الکتریکی هستند و اینکه دو نوع الکتریسیته با بارهای مختلف و مخالف، یکدیگر را جذب میکنند، از سوی دیگر به این موضوع پی برد که دو بار مثبت یا منفی با بار الکتریکی یکسان همدیگر را دفع میکنند نتیجهای که از این دفع حاصل میشود اینکه ابرهای دارای بار الکتریکی همنام از یکدیگر جدا میشوند. اما خداوند متعال علیرغم خاصیت فیزیکی و الکتریکی، آنها را توسط باد جمع میکند و مانع از پراکندگی و تباعد آنها میگردد در این تجمع است که ابرها بزرگتر شده و قطعات یکپارچه و عظیمی را تشکیل میدهند، بادهای برانگیخته از زمین وظیفه دیگری را به عهده دارند، این بادها دارای بار الکتریکی مثبت و با برخوردشان با بار الکتریکی موجود در فضا میدان الکتریکی گستردهای را بوجود میآورد که بالاخره منجر به پیدایش شگفتانگیزترین صحنههای طبیعت یعنی باران میشود بدین ترتیب که میدان الکتریکی موجب تبدیل بخار آب به قطرات ریز آب و موجب تحقق این رویداد طبیعی شده تا آنجا که منتهی به ریزش باران میگردد.
بنابراین عواملی که در ریزش باران نقش مهمی به عهده داشته و ابرها را تبدیل به باران میکند یکی الکتریسیته جوّی و دیگری بادها میباشد که سبب پیدایش حوزه الکتریکی میگردد. با این توضیحات اشارهای هم به سوره حجر آیه 22 میکنیم و نقش سازنده بادها را در سازمان طبیعت یادآور میشویم. قرآن میفرماید:
وَ أَرْسَلْنَا اَلرِّیاحَ لَواقِحَ فَأَنْزَلْنا مِنَ اَلسَّماءِ ماءً فَأَسْقَیْناکُمُوهُ وَ ما أَنْتُمْ لَهُ بِخازِنِینَ
: ما بادها را که آبستنکننده هستند برانگیخته به اطراف و اکناف فضا میفرستیم بعد از تحولات فراوان از آسمان آبی فرومیباریم که بوسیله آن شما را سیراب نموده در حالیکه هرگز قادر به ایجاد و انبار کردن آن نمیباشید.
کلمه «لواقح» در آیه جمع لاقح بوده و لاقح یعنی شتر یا درخت حامله که در نتیجه
جفتگیری بوجود میآید و ملقّح عامل و سبب جفتگیری نر و ماده با یکدیگر است که از آن تلقیح یا باروری حاصل میشود و معنی آیه اینکه خداوند بادها را میفرستد در حالی که این بادها هم عامل باروری هستند و هم خود حامل آبهای فراوان که به صورت ریزش باران فرومیبارند.
در این زمینه میفرماید:
وَ تَرَی اَلْأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَیْهَا اَلْماءَ اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ
: چون به زمین نگاه کنی آن را مرده و خشک مییابی و هنگامی که باران را فرومیفرستیم زمین خشک و بیجان به جنبش و حرکت درآمده و حجم آن بر اثر رطوبت افزایش مییابد و سپس همین زمین مرده و بیجان از هر گیاهی یک زوج زیبا و شگفتانگیز میرویاند. (حج/5) .
در آیه فوق (اِهْتَزَّتْ وَ رَبَتْ وَ أَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ) صراحتا یک حقیقت علمی دیگر را اشاره میکند و میفرماید: زمین هنگام نزول و ریزش باران به حرکت و جنبش یعنی به طراوت آمده و سپس حجم آن افزوده میشود این مسأله بسیار شگرف و عجیب است زیرا پژوهشها و کاوشهایی که در مورد زمین و خصوصیات و کیفیات زمینشناسی آن بعمل آمده روشن ساخته است که زمین دارای خلل و فرج و سوراخهایی است که از لابلای آن هوا نفوذ کرده و داخل منافذ میشود از سوی دیگر وقتی باران نازل میشود و بر روی سطح زمین مینشیند و به داخل منافذ نفوذ میکند. هوا را که در شکافها و سوراخهای زمین قرار دارد بوسیله حرکت و جابجا شدن خود میراند و خود جایگزین هوا میشود و هنگامی که خلل و فرج زمین توسط آب پر شد اجزاء خاک تحتتأثیر نیروی حرکتی آب در منافذ به جنبش و حرکت درآمده و تغییر مکان میدهد. علم شیمی نیز ثابت کرده است که خاک بوسیله آب انبساط یافته و توسط عامل خشکی هوا منقبض و فشرده میشود. طبق نظریات علمی و پیشبینی قرآن، هنگام نزول باران و ریزش آن، زمین به حرکت و جنبش درآمده و سپس ازدیاد حجم پیدا کرده و گسترش مییابد.
سوره الحجر آیه 21 میفرماید: وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ
: در جهان چیزی نیست مگر اینکه گنجینهها و منابع اصلی آن نزد ماست و از منابع آن نازل و مقرر نمیکنیم مگر به اندازه معلوم و میزان معین.
و همچنین میفرماید: وَ کُلُّ شَیْءٍ عِنْدَهُ بِمِقْدارٍ
: هر چیزی در پیشگاه پروردگار به میزان و مقدار خاصی است.
هرچه در دنیا به چشم میآید خداوند آن را به مقدار و اندازه مشخصی قرار داده است. مثلا اگر نسبت اکسیژن را در جهان در نظر بگیریم ملاحظه میکنیم که نسبت آن بهطور معمول 21 درصد است حال اگر همین اکسیژن که منشاء حرکت و حیات است نسبتش تغییر میکرد و به 50 درصد میرسید چه حادثهای رخ میداد مسلما تمام موادی که قابلیت احتراق دارند در معرض خطر اشتعال قرار میگرفتند و به شدت شعلهور میشدند بهطوری که اولین جرقه و شراره ناشی از برق اشتعال به درختان اصابت میکرد و در نتیجه جنگلها را زیر شعلههای مهیب آتش فرو میبرد و آن را به انهدام و نیستی میکشاند. از طرف دیگر به خوبی میدانیم که هر موجود جاندار اکسیژن را تنفس کرده و داخل ریه میکند که پس از سیر و گردش در خانههای ریوی و تبادلات گازی که برطبق قوانین خاص انجام میشود به خون و سپس در اختیار اعضا و سلولها گذاشته میشود و هنگام بازدم اکسید دو کربن را که هسته مرکزی ساختمان گیاهان است خارج میسازد. این گاز دفع شده به مصرف «فتوسنتز» گیاه میرسد، مشاهده میکنیم که اکسیژن و اکسید دو کربن باید در تبادل باشند تا تعادل موجودات زنده از نظر زیستمحیطی برقرار گردد و اگر این مبادله و معادله انجام نمیگرفت بهزودی حیات و زیست حیوان و گیاه دستخوش تحلیل و بالاخره منجر به فنا و نابودی میگردید و تمام اکسیژن موجود در جهان و کل اکسید دو کربن موجود در عالم رو به اتمام میرفت در نتیجه گیاهان پژمرده و معدوم و حیوانات نابود میشدند. اینجاست که معنای آیه روشن و این حقیقت آشکار میشود که چرا همه چیز باید به مقدار و اندازه مخصوصی در جهان وجود داشته باشد.
موجودات جانوری اکسید دو کربن را در فضا میپراکنند و گیاهان از آن استفاده میکنند و از طرف دیگر گیاهان اکسیژن را به فضا پراکنده ساخته و حیوانات اکسیژن را برای ادامه و بقاء خود با عمل تنفس جذب میکنند این جذب و دفع اگر به اندازه معین و مقدار مشخصی نباشد حیات همه موجودات گیاهی و حیوانی دستخوش اختلال و ناهماهنگی میشود.
نمونۀ دیگر از نظم و انسجام را میتوان در تشعشعات خورشیدی ملاحظه کرد: تشعشع حرارتی خورشید به مقدار ضروری و معینی است. اگر از این مقدار ضروری و مشخص به نصف مقدار تشعشع کنونی خود برسد همه موجودات منجمد میشوند و اگر مقدار تشعشعات حرارتی خورشید به مقدار نصف آنچه که هست افزایش مییافت همه موجودات به خاکستر تبدیل میشدند.
نور خورشید، نیز به مقدار معیّنی است. در گیاهان مکانیسم خاصّی تحت عنوان «فتوسنتز» در شرایط معینی از میزان نور صورت میگیرد مقدار نور رابطه مستقیمی با رشد گیاهان و نیز تولید گل دارد، مقدار نور اهمیّت فراوانی برای گیاه دارد، زیرا تکوین و پیدایش گل یعنی شگفتگی آن میزان مشخّصی از نور خورشید را خواهان است که این مقدار برای اینگونه فرآیندهای گیاهی ضروری است حال با توجه به این پدیده کدام عقل سلیم مکانیسمها و موارد ضروری و مقادیر مشخص مواد و عناصر را در عالم محصول تصادف و اتفاق (لا یشعر) میداند درحالیکه تمام این مقادیر مشخص احتیاج به علوم ریاضی خاصی دارد که آنها را محاسبه و بررسی کرده و با محاسبات دقیق و صحیح، صحت و سقم آن را آشکار نماید. نه تنها اینگونه امور نتیجه تصادف نیست بلکه همه فرآیندها تحت نظارت و اراده پروردگاری است که مظاهر آفرینش را بوجود آورده و اساس خلقت، هر آفریدهای را قوام و دوام بخشیده است. در مورد توازن و تعادل عناصر موجود در گیاهان نیز آیهای در قرآن آمده، که علم اخیرا افتخار کشف آن را یافته است. میفرماید:
وَ اَلْأَرْضَ مَدَدْناها وَ أَلْقَیْنا فِیها رَواسِیَ وَ أَنْبَتْنا فِیها مِنْ کُلِّ شَیْءٍ مَوْزُونٍ
(حجر/19) .
: ما به نیرو و قدرت خود زمین را گستردیم و در آن کوههای مستحکم قرار دادیم و نیز از عناصر و مواد موجود در زمین (از هر چیزی) به اندازه معیّن و متعادل گیاهان را رویانیدیم.
آنچه که در این آیه به چشم میخورد کلمه «موزون» میباشد که شایان کمال توجه است. دانشمندان متخصص علوم شیمی و گیاهشناسی به اثبات رساندهاند که عناصری که گیاه از آن تشکیل میشود مقدارشان معیّن و کمیّت و کیفیّت آنها مشخص و هرکدام از عناصر به مقدار جزئی ولی ضروری در ساختمان گیاهان به کار رفته است که اندازهگیری آن فقط به وسیله ابزار دقیق بسیار ظریف امکانپذیر است مضافا اینکه نسبت بعضی عناصر و یا هرکدام از عناصر در یک گیاه با گیاه دیگر متفاوت میباشد در گذشته چنین دقتهایی هرگز به ذهن انسان خطور نکرده است.
سوره نور آیه 40 چنین میفرماید:
أَوْ کَظُلُماتٍ فِی بَحْرٍ لُجِّیٍّ یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحابٌ ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ إِذا أَخْرَجَ یَدَهُ لَمْ یَکَدْ یَراها وَ مَنْ لَمْ یَجْعَلِ اَللّهُ لَهُ نُوراً فَما لَهُ مِنْ نُورٍ
: «یا مانند تاریکیها در دل یک دریای ژرف و عمیق که موجی سرتاسر عمق آنرا میپوشاند و باز موجهایی که روی آن موجهای عمقی در تلاطم میباشند و روی موجهای سطحی را هالههایی از ابرهای تاریک و سیهفام میپوشاند این موجها و ابرها روی یکدیگر قرار دارند اگر (در یک چنین شرایطی) کسی بخواهد دست خود را مشاهده کند امکان ندارد آن را ببیند این مثال در مورد آن کسی است که خداوند نور هدایت را فراراه او قرار نداده است (زیرا خود نخواسته است) و هرکس را که خداوند فراراهش نور هدایت و سعادت قرار ندهد هرگز نوری وجود نخواهد داشت (که او را به سرمنزل سعادت و رستگاری برساند) .»
آنچه از مفهوم این آیه مستفاد است اشاره به موجهای عمقی و سطحی موجود دریا است. بزرگترین و سهمگینترین موجهای یک اقیانوس امواجی است که به چشم دیده نمیشود بلکه آنها در ژرفای عمیق دریا در مسیر خطی پیچیده و پوشیده از دید انسانها در حرکت و سیر جنبش میباشد و از سالیانی دراز تا چند سال پیش هنوز این امواج داخلی و عمقی ناشناخته بودند. در کشتیرانی این مطلب به چشم میخورد که کشتیهای اعزامی به سوی قطب شمال با مشکلات زیادی مواجه بودند از جمله آنکه مسیر خود را با صعوبت میپیمودند و اصطلاحا این مناطق دریای صعبالعبور را بنام (آب مرده) یا آب بیجان میگفتند که در حال حاضر به نام مناطق دارای امواج عمقی یا موجهای داخلی میشناسند.
در اوایل سال 1900 توجه خاصی از جانب دریانوردان اسکاندیناوی به این سو معطوف گردید و آن را در برنامه پژوهشی و تحقیقاتی خود به عنوان یک اصل تحقیقی مورد مطالعه قرار داده و در زمینه امواج موجود زیر دریاها شروع به مطالعه و بررسی نمودند. امروزه علیرغم مشکلات، علل ایجاد و تولید اینگونه امواج که در اعماق دریاها به ارتفاع زیادی شکل میگیرد و سپس تا آخرین حد ممکن فرود میآیند و پایین میروند معلوم شده است زیرا پیدایش این امواج که در اعماق دریا در یک میدان وسیع از اقیانوس صورت میگیرد با اعزام غواصّان با دستگاههای مجهز به اعماق آن و ایجاد ارتباط بین آن و همکاران غواص در سطح آب که درون
کشتی هستند توانستهاند این امواج را شناسایی نموده و به محققین گزارش دهند و جزئیات و علل ایجاد این امواج را توضیح دهند آنچه معلوم شده اینکه امواج مذکور هنگام برخورد و تصادف با موجهای خلیج و یا امواج طوفنده قوی دیگری که در عمق دریا برانگیخته میشوند درهم میشکنند و از بین میروند بنابراین، مشاهده ظاهری محققّین، برای تشخیص اینگونه امواج کافی نخواهد بود.
آیه فوق میفرماید: (یَغْشاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ) که اشارهای است به امواج عمقی و سطحی دریاها، به همین جهت است که قرآن در مورد چنین دریاهایی که دارای امواج عمقی هستند با کلمه (لجّی) نام میبرد. «لجّی» در لغت به معنای دریای بر آب و عمیق است. آیه مزبور اشارهای دارد به اقیانوسها نه سواحل دریاها زیرا کلمه «لجّی» به مفهوم اقیانوس است و شایان توجه این است که در دریاهای گود و ژرف (لجّی) تابش نور خورشید کاهش مییابد و هنگامی که در چنین دریاهای عمیق و ژرفی نور خورشید کم است اگر ابر روی دریا را بپوشاند تاریکی و ظلمت دریا رعبانگیز خواهد شد و این همان پدیدهای است که قرآن تصویر میکند.
بدین معنا که اگر در چنین محیطی با وجود این شرایط (تاریکیهای متراکم و انبوه) کسی بخواهد دست خود را مشاهده کند امکان رؤیت دست را نخواهد یافت. با قدری توجه در عمق این آیه میتوان اعجاز آیه قرآنی را دریافت زیرا آگاهی و اطلاعاتی را که آیه به ما میدهد هیچگونه رابطه و تناسبی با کانون نزول وحی و با شرایط مکانی و جغرافیایی (مکه) ندارد چرا که مرکز نزول وحی با مناظر و مناطق ساحلی دریا فاصلۀ زیادی دارد و اگر فرضا تصوّر کنیم که پیامبر در سن جوانی منظره دریا را دیده باشد هرگز نمیتوانسته در تصوّر خود سواحل دریای سرخ و دریای مدیترانه را زنده سازد. نتیجتا او چگونه توانسته است مثالی بیاورد که امروزه پس از قرنها توانستهاند به کشف آن نایل شوند.
قرآن میفرماید:
وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِی اَلْأَرْضِ وَ لا طائِرٍ یَطِیرُ بِجَناحَیْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُکُمْ
(انعام/38)
: هیچ حیوان و جنبندهای در زمین و هیچ پرندهای در آسمان که بوسیله دو بال خود پرواز میکند وجود ندارد مگر اینکه از نظر تقسیمبندی و سازمان اجتماعی گروههایی مانند شما انسانها هستند.
امروزه در علوم مربوط به جانورشناسی بخشی تحت عنوان «تاکسونومی» یعنی طبقهبندی سیستماتیک جانوران تدریس و راجع به گروههای مختلف جانوری بحث میشود. خداوند در این کریمه شریفه جماعت جانوران و پرندگان را با لفظ «امم» بیان میفرماید. زیرا حیوانات از بعضی جهات شبیه انسانها هستند بدین معنا که آنها نیز دارای هوش و کیاستند و بوسیله هوش و غریزه است که کارهای خود را نظم بخشیده و سازمان میدهند. حقیقتی که دانش امروز به آن اعتراف و در ضمن مطالعات وسیع و طولانی روشن شده که جماعات حیوانی به افراد موجود در آنها ارتباط دارد یعنی جمعیّت هر گروه از حیوانات از نظر سازمانی و اجتماعی طوری هستند که به افراد آن بستگی دارند و به صورتی زندگی میکنند که انسان را به یاد تشکیلات و سازمانهای کشوری میاندازد. مورچه و زنبور عسل و موریانه و غیره دارای سازمان وسیعی در مسایل اجتماعی خود میباشند و امور و مشاغل آنها با توجه به نیازهای آنها مشخص بوده و بر طبق قانون تقسیم کار هریک وظایفی معیّن را به عهده دارند. جالبتر اینکه هر گروهی از انواع حیوانات زبان خاصّی دارند که افراد آن به زبان مرسوم بین خود تکلم میکنند و بدین طریق یکدیگر را درک میکنند در حالیکه دانشمندان قدیم هوش و کیاست در حیوانات و پرندگان را رسمیت نمیشناسند و صرفا در وجود آنها معتقد به وسایل حیاتی حسّی بودند که بوسیله آن هم ادراک میکنند و هم درد را احساس مینمایند. و هرچه از آنها مشاهده شود ناشی از فکر و تدبیر و هوش نیست بلکه کلیه اعمال آنها تحت تاثیر الهام و غریزه میباشد یعنی آثار وجودی آنها منبعث از الهام و غریزه است. این اعتقاد که حیوانات و پرندگان دارای مدیریت و هوش نیستند تا سالهای آخر قرن 17 رایج بود ولی ناگهان در صحنه علم و دانش، فیلسوفی بنام «دکارت» پیدا شد و بعد از مطالعات فراوان مشاهده کرد که حیوان عبارت است از یک وسیله پیچیده صرف، دارای زندگی عاقلانه. او میگوید حیوان آنچنان که مردم تصور میکنند فکر نمیکند بلکه رفتارش به طریقی تحت تاثیر غرایز است.
این تعریف و استنباط به همین صورت رواج داشت و اغلب پژوهشگران و محقّقین آن را مورد بحث و نقد قرار میدادند و در جوّ یکچنین اعتقادی هرگز، برای حیوانات تفکر و اندیشهای قائل نبودند تا اینکه قرن 17 به پایان رسید. و طلیعه قرن 18 و 19 در افق علم و دانش درخشیدن گرفت در این هنگام داروین دانشمند علوم طبیعی که از اهالی انگلستان بود اعلام کرد
که فکر کردن در حیوان وجود دارد اما این تفکر از نظر درجه، پائینترین حدّ را نسبت به انسان دارا میباشد یعنی فکر حیوان نسبت به انسان در درجه سافلی است.
آری این همان حقیقتی است که قرآن آن را آشکارا چهارده قرن قبل اعلام کرده است و بیشک این هم یکی دیگر از معجزاتی است که علم و دانش جدید باید افتخار کشف حقیقتش را فقط به قرآن منسوب نماید.
در این قسمت یکی دیگر از اعجازهای قرآن که از تکوین انسان سخن به میان آورده سوره مومنون است که مراحل تکوینی جنین و انسان را چنین بیان میفرماید:
وَ لَقَدْ خَلَقْنَا اَلْإِنْسانَ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ طِینٍ. ثُمَّ جَعَلْناهُ نُطْفَةً فِی قَرارٍ مَکِینٍ. ثُمَّ خَلَقْنَا اَلنُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا اَلْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا اَلْمُضْغَةَ عِظاماً فَکَسَوْنَا اَلْعِظامَ لَحْماً ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ، فَتَبارَکَ اَللّهُ أَحْسَنُ اَلْخالِقِینَ
«مؤمنون/14-12»
: ما مسلّما انسان را از عصاره عناصر موجود در خاک آفریدهایم (یک مرحله از خلقت او از عناصر خاکی میباشد) سپس در مرحله دیگری از خلقت (انسان) را به صورت نطفه در جایگاه رحم قرار میدهیم و بعد نطفه را تخم لقاح یافته نموده، بعد از مراحلی به صورت علقه درمیآوریم، پس از آن، مرحله دیگری از آفرینش را انجام و آن تبدیل علقه به مضغه (گوشت مانند یا غضروف) است. آنگاه غضروف یا مضغه را به تدریج تغییر داده و به استخوان تبدیل میکنیم مرحلۀ دیگر خلقت، رویاندن و پوشاندن استخوان، بوسیله گوشت میباشد سپس در آخرین مرحله از مراحل تکوین و آفرینش انسان، خلقت دگری در موردش اجرا میشود. (دارای روح انسانی میشود) آفرین بر آن خداوندی که بهترین آفرینندگان است.
اگر با دقت و توجه خاص به معنای این آیات نظر افکنیم فرموده الهی را در زمینه پیدایش و مراحل جنین کاملا مطابق گفتههای علم جدید مییابیم علم میگوید انسان اساس ساختار پیکرش از خاک است چون نطفه که بعد از لقاح، جنین از آن حاصل میشود محصول تغذیه میباشد، در خاک عناصر گوناگون شیمیایی غذایی فراوان است که در نتیجه میتوان گفت که سلولهای جنسی به تعبیر قرآن از «سلاله» یا «عصاره» آن بوجود میآید و بعد از لقاح، جنین ساخته میشود.
مقصود از نطفه در آیه مذکور عبارت است از مجموعهای از سلولها که از مرد خارج میشود
و این مجموعه سلولی در مایع موجود در درون مهبل و رحم شنا میکنند و بعد به اصطلاح یک مسابقه در مایع داخل رحم به منظور رسیدن به سلول جنسی ماده انجام میدهند. سلول جنسی ماده از اطراف بوسیله سلولهای جنسی نر احاطه میشود و آنگاه در نتیجۀ واکنشهایی یکی از اسپرماتوزوئیدها که زودتر از همه به «تخمک» (سلول جنسی ماده) یا «اوول» رسیده است به طریقی آن را میشکافد و با ایجاد یک سوراخ در پوسته خارجی تخمک خود را به درون آن رسانده و داخل تخمک میشود و با سلول ماده ترکیب میگردد (اسپرماتوزوئیدها به شکل بچههای قورباغه میباشند و دارای سر و گردن و دم بوده که هنگام ورود به درون تخمک دم خود را فاقد میشوند و بالاخره بعد از آمیختگی و امتزاج اوّلین مرحله پیدایش جنین تحقّق مییابد) .
واژه بعدی مذکور در آیه لفظ «علقه» است خداوند ما را از وجود مرحلهای بنام علقه آگاه میکند و میفرماید نطفه را بدل به علقه نمودیم، علقه عبارت است از اجتماعی از سلولها که سلول اولیه لقاح یافته یعنی تخمک به اضافه اسپرماتوزوئید بعد از تقسیمات به آن مرحله میرسد یعنی سلول تخم تقسیماتی حاصل میکند که بر اثر آن تعداد کثیری از سلولها به وجود میآید سپس برجستگیها و برآمدگیهایی در سطح این اجتماع سلولی ایجاد میشود که بوسیله این برجستگیها به محیط درونی رحم متصل میگردد و اصطلاحا میگویند جنین در محیط رحم جایگزین شده است یعنی جنین با دیواره رحم ارتباط پیدا میکند به همین دلیل است که عنوان این مرحله علقه است زیرا جنین بوسیله برآمدگیها، میان دیواره رحم معلق و مرتبط میباشد. به همین ترتیب جنین مسیر تکوینی خود را بعد از آن مرحله میپیماید تا اینکه بالاخره به صورت توپ گرد نامنظم و پیچیدهای درمیآید و در این حالت چند هفتهای باقی میماند، اینجا خداوند این مرحله را بنام (مضغه) مینامد. زیرا در این حالت توده سلول تقسیم شده، بسیار شبیه یک قطعه گوشت کوبیده است. از دید علم جنینشناسی این حالت (مضغه) عبارت است از رشد علقه و پیشرفت آن بسوی تنوع سلولها است که بعد از مرحله علقه، مضغه را بوجود میآورد. در همین مرحله بعضی از اجزاء جنین از یکدیگر تشخیص داده میشود. اینجا مرحلهای دیگر از مراحل تکوینی جنین آغاز میشود که منجر به پیدایش آثاری از استخوان در مضغه است یعنی مضغه کمکم تبدیل به استخوان میشود مشابه چنین کیفیتی در عالم جنینشناسی با مطالعات فراوان مشاهده شده و آن را تحت عنوان تبدیل غضروف به استخوان
میشناسند در آیه مزبور نیز کیفیت پیدایش استخوان را منبعث از غضروف معرفی میکنند. بعد از آنکه استخوان پیدا شد گوشت یا عضلات شروع به پیدایش میکند که میتوان با مطالعات تکنیکی به وجود عضلات بعد از مرحله استخوانی شدن پی برد. در این مرحله نیز طبق قانون تمایز و کیفیت سلولی، سلولهایی که استخوان را احاطه کردهاند تقسیم و تنوع خود را در جهت پیدایش عضلات آشکار میکنند. در حالیکه استخوانسازی و پیدایش عضلات ادامه دارد، سایر اعضای بدن نیز بوجود میآیند. هرکدام از این مراحل ساعتها، روزها و ماهها طول میکشد، آیات قرآن صراحتا تحقیقات علمی را تائید میکند.
در قسمتی دیگر از آیه میفرماید: (ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ) این یکی دیگر از معجزات علمی قرآن است، با پیشرفت علم و دانش بر این حقیقت دست یافتند که انسان و حیوان در مراحل جنینی از حالاتی میگذرد که هر دو در این حالات از نظر مرحله عبور مشترک و به لحاظ تکوین و آفرینش یکسان هستند فقط در مورد انسان یک مرحله دیگر وجود دارد که او را متمایز و مشخّص از سایر حیوانات میکند و این مرحله «تمایز» است که خداوند آنرا با لفظ (خلقا آخر) بیان میفرماید یعنی عبور حیوان و انسان از مراحل جنینی تا حدودی مشترک است پس از آن انسان مسیر تکوینی خود را به اراده خداوند جدا میکند و راه دیگری را در تکامل خود میپیماید که در انتها به صورت انسان درمیآید. انسان تحت نظارت و هدایت الهی این مسیر را ادامه داده به منتهای منهج تکاملی میرسد که میفرماید: «ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ» یعنی سپس انسان را لباس آفرینش دیگری پوشاندیم. با توضیح کافی در مورد این مراحل، خلقت انسان از دیدگاه علم و مذهب روشن میگردد و درمییابیم که تحوّلات گوناگون جنین آنطور که در قرآن بیان شده است همان حقایقی است که دانش جدید به آن دست یافته است.
جنین از سوی بسیاری از عوامل مورد هجوم است خطراتی که ممکن است به جنین برسد عبارتند از ضربههای مکانیکی، فشار، حرارت، نور و ناهمگونی محیط داخلی رحم که همگی جنین را در معرض آسیب قرار میدهد خداوند در آیه 6 سوره زمر میفرماید:
یَخْلُقُکُمْ فِی بُطُونِ أُمَّهاتِکُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْقٍ فِی ظُلُماتٍ ثَلاثٍ ذلِکُمُ اَللّهُ رَبُّکُمْ لَهُ اَلْمُلْکُ (زمر/6)
: «خداوند شما را در شکم مادرتان میآفریند و چند آفرینش پیدرپی که مراحل خلقت و تکوین شما هستند برای ایجاد شما مقرّر فرموده است در حالیکه این آفرینش پیدرپی در تاریکیهای سهگانه (پوششهای تاریک سه لایه) میباشد. خداوند، پروردگار شماست و پادشاهی و فرمانروایی مخصوص ذات مقدس اوست.»
در جنینشناسی مدرن، مبحثی است بنام پردههای جنینی یا پوششهای جنینی که در آن چنین بحث میشود: تمام پردههای جنینی یعنی «آمنیون» ، «کوریون» ، «آلانتوئیس» و کیسه زرده (این کیسه به منزلۀ منبع غذایی است که هیچگونه کاری مانند پوششهای سهگانه مذکور انجام نمیدهد و در مهرهداران عالیتر از نظر تکامل جنینی این کیسه یک ضمیمه جنینی در درجه دوم اهمیت محسوب میشود با این وصف کیسه زرده در تمام مهرهداران همراه با سایر ضمائم مثل آمنیون، کوریون و آلانتوئیس، وجود دارد) طناب ناف و جفت که برای عمل سوختوساز طبیعی جنین لازم است بوجود میآید پردههای سهگانه فوق از نظر تشریحی و تکوینی مراحلی طی میکنند تا بالاخره هر سه اطراف جنین را احاطه میکنند هریک از آنها تاریکی خاصّی را در اطراف جنین بوجود میآورد آمنیون، کوریون دو پردهای هستند که مانند کیسه، جنین را دربر میگیرند و حفرهای که بین این پوشش جنینی و خود جنین ایجاد میگردد پر از مایع میشود و جنین آزادانه میتواند در این مایع جابهجا شود و حرکت و فشار خارجی در مایع یکسان منتشر گشته و در تمام بدن یکنواخت وارد میآید، آلانتوئیس نیز پوشش دیگری است که وظیفه آن تغذیه و دفع مواد زاید جنین است بهرحال این سه پوشش محیط تاریکی را برای جنین میسازند که جنین را از نور، آب، حرکت، باد و حرارت و سایر عوامل مضر محافظت میکنند. در آیه مذکور معجزه دیگری از قرآن که دانش و دانشمندان را به خضوع در مقابل آن وامیدارد بیان شده است، این آیه برای جنین سه پوشش یا پرده را بیان میکند که با لفظ «ظلمات» آن را تعبیر میفرماید. همانگونه که ذکر شد این پردهها عبارتند از پرده آمنیون، پرده کوریون، پرده آلانتوئیس آنچه که شایان اهمیت است اینکه پردههای سهگانه جنینی بهقدری نازک و ظریف هستند که
نمیتوان آنها را از یکدیگر بدون وسایل دقیق علمی و تشریحی تمیز داد و اگر بخواهیم آنها را با چشم غیرمسلح مشاهده کنیم هر سه پرده یک پرده به حساب خواهد آمد.
خداوند ضمن وحی به پیامبر عزیزش میفرماید:
وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیَّتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا
: ای پیامبر متذکر این حقیقت باش که پروردگار تو از اولاد آدم یعنی از پشت آنها ذریّه و نسل آنها را گرفت و آنها را بر خودشان گواه و شاهد قرار داد و گفت آیا من پروردگار شما نیستم گفتند آری گواهی میدهیم (قبول داریم) . (اعراف/172) .
این آیه صراحتا مشعر بر آن است که خداوند نسل افراد بشر را از پشت خود آنها بیرون میآورد، آنچه که در اذهان رایج و در بین مردم متداول است اینکه بیضهها در قسمت پایین تنه آدمی قرار دارد و نه در پشت او، اما خداوند جهشی در اندیشه انگیخته که ای انسان تو خود را وارسی کن که کجا بودی و در حال حاضر کجا هستی و سپس به کجا خواهی رفت. خداوند در آیه مزبور از آفرینش انسان و ذریّه او و کیفیّت پیدایش او سخن میگوید و در مورد فرآیندی سخن میگوید که در جنین، خاصّ نطفه میباشد این قسمت که موردنظر پروردگار است در حالت جنینی در پشت واقع شده است اگر بخواهیم بهطور عمیق و دقیق مشخص کنیم باید بگوییم این قسمت در پایین کلیهها قرار دارد، از همین نقطه است که اعضایی که سبب پیدایش بیضهها میشود رشد و نمو مییابند یعنی منشاء پیدایش بیضهها در همین منطقه است و این عضو و موضعگیری آن تا ماههای آخر از زندگی جنینی در شکم مادر در پشت جنین و زیر کلیهها باقی میماند، آنگاه به تدریج به طرف پایین میآید و هنگام ولادت طفل، در مرکز اصلی طبیعی خود قرار میگیرد. آیه مذکور اشاره به مرحلهای است که در آن حالت از نقطه اصلی واقع در پشت جنین و زیر کلیهها گویی نطفه از آن منطقه گرفته میشود. زیرا منشاء سلولهای اولیه غدد تناسلی در
آنجا قرار دارد، بنابراین منشاء پیدایش و تکوین انسان همان منطقه پشت جنین و زیر کلیهها است که در آیه صراحتا به آن اشاره شده است.
قانون ژنتیکی میگوید: هرگاه اسپرم دارای ایگرگ (Y) با تخمک زن که سلولهای جنسی آن بهطور یکنواخت میباشند و دارای کروموزم ایکس (X) است ترکیب شود نتیجه پسر خواهد بود و هرگاه اسپرم ایکس (X) با تخمک لقاح حاصل کند نتیجه دختر خواهد شد. خداوند در خلال بیان یک آیه مسأله مهمّ وراثتی را متذکّر شده و میفرماید:
أَ یَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَنْ یُتْرَکَ سُدیً. أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی ثُمَّ کانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّی. فَجَعَلَ مِنْهُ اَلزَّوْجَیْنِ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثی «قیامت/37-39»
: آیا انسان میپندارد که مهمل و بدون تکلیف و مسئولیت رها میشود و (هیچگونه وظیفهای در قبال آفریننده و آفریدههای خداوند نخواهد داشت؟) هرگز اینطور نیست، آیا همین انسان فکر نمیکند که در آغاز به صورت نطفهای روان بود که ریخته شد و سپس به سوی تخمک روانه گردید در حالیکه خداوند از نطفۀ این انسان دو جفت نر و ماده بیافریده است (اسپرم نر و اسپرم ماده) (قیامت/37-39)
این آیه روشنگر آن است که جنس بچه هرچه هست به هر تقدیر منشاء اساسی و عامل اصلی آن در تولید نر و ماده فقط مرد است یعنی اسپرمهائی که در مایع منوی مرد شناورند و این همان حقیقتی است، که دانش مدرن آن را تأیید میکند. تخمدان زن در هر ماه یک تخمک رها ساخته و در دهانه شیپوری لوله فالوپ قرار میدهد که با حرکات مژههای موجود در دیواره داخلی فالوپ به حرکت درمیآید تا خود را به حدود یک سوم طول لوله، میرساند. از طرف دیگر سلولهای جنسی نر که در مایع منوی غوطهورند از مردان بالغ هنگام انزال به مقدار زیادی (میلیونها) سلول جنسی نر خارج میشود این سلولهای جنسی نر در واقع عبارتند از میلیونها جانور کوچک که در زیر میکروسکوپ شبیه لارو دگردیسی نیافته قورباغه میباشند، چنانکه گفته شد تنها یکی از جانوران کوچک (سلول جنسی نر) میتواند با چابکی و فعالیت زیاد خود را به درون تخمک برساند و بعد از شکافی که بوسیله مکانیسمی خاص انجام میگیرد به داخل
تخمک راه یابد، بعد از ورود، این سلول جنسی نر با تخمک، امتزاج حاصل میکند و کروموزمهای آن با کروموزمهای تخمک مخلوط شده در مایع داخل تخمک غوطهور میشوند و پس از یک سلسله جریانات و فرآیندهایی که انجام میگیرد یک سلول کامل به نام سلول تخم بوجود میآید که مبداء پیدایش جنین است یعنی با تقسیمات خود تبدیل به یک جنین چند سلولی میشود و میلیونها سلول را بوجود میآورد و این عملیات و تقسیمات در واقع نخستین گامهایی هستند که برای ایجاد یک طفل برداشته میشود.
بازمیگردیم به مطلب، مایع منوی خارج شده از مرد دارای عناصر ملکولی رشتهمانندی است، که به علت رنگپذیری خاصی که دارند کروموزم نامیده میشوند. در تعدادی از سلولهای جنسی نر یا اسپرمها، کروموزومی وجود دارد که با توجه به خصوصیات فیزیکی و شیمیایی، آن را کروموزوم جنسی ماده نامگذاری کردهاند. یعنی برخی از اسپرمها فقط دارای کروموزوم ایکس هستند که با وسایل تکنیکی و آزمایشگاهی دقیق بوجود آن پی بردهاند از طرف دیگر در همین مایع منوی خارج شده از مرد تعدادی از سلولهای جنسی نر با ویژگیهای خاصّی تحت عنوان اسپرم دارای کروموزوم ایگرگ است که اصطلاحا اسپرم تولیدکننده نر میباشد این دو گروه سلول جنسی نر و ماده بهطور مساوی و به نسبت یکسان در یک مایع منوی یافت میشود حال هرگاه یک اسپرماتوزوئید (یا اسپرم جانورمانند) که تخمک (سلول جنسی ماده) را لقاح نماید یعنی با آن ترکیب شود که دارای کروموزوم ایکس یا اسپر ماتوزئید ماده باشد جنین حاصله دختر خواهد شد و اگر سلول دارای کروموزوم ایگرگ یا اسپرماتوزئید نر باشد جنین، پسر خواهد شد. با روشن شدن موضوع به حکمت الهی قرآن که میفرماید:
فَجَعَلَ مِنْهُ اَلزَّوْجَیْنِ اَلذَّکَرَ وَ اَلْأُنْثی
پی میبریم که خود نشانهای است از اینکه مجموع قرآن وحی آسمانی است. جالب اینکه ضمیر در کلمه (منه) برمیگردد به مایع منوی که بر اثر انزال از مرد خارج شده است، که قرآن از آن با عبارت (أَ لَمْ یَکُ نُطْفَةً مِنْ مَنِیٍّ یُمْنی) تعبیر کرده است.
اوّلین آیات روشنگری که بر پیامبر گرامی اسلام وحی شد آیات ابتدای سوره علق بود
خداوند سبحان در این آیات میفرماید:
اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ اَلَّذِی خَلَقَ، خَلَقَ اَلْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ
: به نام پروردگارت بخوان همان کسی که انسان را از علق (شبیه خون بسته) آفرید.
دانش بیولوژی و علوم پزشکی ثابت کردهاند منی انسان یعنی مایعی که محتوای حیوانات کوچک است، بهوسیله چشم غیر مسلح دیده نمیشود. طبق همین تحقیقات هریک از این جانوران دارای یک سر و گردن و دم است که اجمالا به شکل کرم زالو میباشد بنابراین اگر گفته شده (خَلَقَ اَلْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ) یعنی او انسان را از این حیواناتی که از نظر شکل شبیه کرم زالوست آفریده دور از واقعیت نمیباشد، این تشبیه بهترین و نزدیکترین مدلی است که میتواند در ذهن انسان، مفهوم اسپرم را تصویر نماید. این آیه شریفه در زمرۀ معجزات شگفتانگیزی است که حقیقت آن در زمان نزول آن و نه بعد از آن کشف نشده بود تا اینکه بالاخره میکروسکوپ اختراع گردید و معلوم شد که انسان از چه نوع حیوانات کوچکی ساخته میشود، بوسیله میکروسکوپ مشاهده گردید که اسپرمها شبیه علق هستند که در زبان عربی به معنی خون بسته و کرم زالو میباشد.
یک آلمانی بوسیله آیاتی در زمینۀ اختلاف خطوط سرانگشتان به اسلام گروید. آیات چنین است:
لا أُقْسِمُ بِیَوْمِ اَلْقِیامَةِ وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اَللَّوّامَةِ أَ یَحْسَبُ اَلْإِنْسانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ بَلی قادِرِینَ عَلی أَنْ نُسَوِّیَ بَنانَهُ
: هرگز چنین نیست که کافران میگویند قسم به روز قیامت و سوگند به آن وجدانی که صاحبش را سرزنش میکند (وجدانی که بعد از گناه انسان را ملامت میکند) آیا انسان این موجود ضعیف میپندارد که استخوانهایش را جمع و گردآوری نمیکنیم (وای بر او) ما آنقدر قدرتمندیم که میتوانیم سرانگشتان او را بدرستی بسازیم و (ظرایف نقش و نگار آنرا طراحی کنیم) . «قیامت/1-4» .
شرح آیات: خداوند میفرماید آیا بشر تصوّر میکند که استخوانهای پوسیده او را هرگز جمع
نمیکنیم اینطور نیست که او میپندارد بلکه ما تواناییم که سر انگشتان او را مرتّب کرده و با حفظ شخصیّت و هویت افراد انسانی حتی جزئیات بدن، آنها را بازگردانیم بهگونهای که خطوط سر انگشتانشان نیز محفوظ و برابر با همان خطوط در زندگی دنیاییشان باشد. این معجزه هم از قرآن است چه دلیلی دارد خداوند متعال انگشتان او را در این مثال انتخاب فرموده است؟ و چرا عضو دیگری از اعضای آدمی را انتخاب نفرموده است؟ علّتش اینکه اعضای دیگر در بدن انسان از قبیل چشم و گوش و بینی و غیره. . . میان دو انسان یا انسانی با انسان دیگر ممکن است مشابه و همشکل باشد. درحالیکه انگشتان آنها دارای ویژگیهایی است که به هیچوجه آن مشخصات و خصوصیات در دو انسان، مشابه نخواهد بود. به ویژگیهای خطوط سر انگشت برای اوّلین بار در قرن گذشته بود که پی بردند یعنی درست 13 قرن بعد از نزول قرآن به حقیقت علمی آن واقف شدند. در سال 1884 میلادی بود که رسما در انگلستان روش تشخیص هویت افراد بوسیله خطوط و علایم سر انگشت مورد استفاده قرار گرفت. این خطوط و نقش و نگار 3 نوع است:1-قوسی یا کمانی 2-پیچیده 3-مدوّر پیدرپی یا به صورت دوایر متحدالمرکز و نیز نوع چهارمی در بین افراد بشر یافت میشود که ترکیبی است از تمام شکلهای مذکور، که به هیچ عنوان نمیتوان آنها را جزء یکی از تقسیمات سهگانه فوق قرار داد. و این حالت چهارم نوع مختلط است. البته ناگفته نماند که این خطوط در طول حیات، هیچگونه تغییری نکرده و میتوان آن را میان دو شخص به خوبی تشخیص داد. با این توضیحات میتوان نتیجه گرفت که قرآن صرفا مجموعهای از الفاظ نیست بلکه هر لفظی از آن مفهوم و مدلول و مصداقی دارد و هر آیه دربردارندۀ حقیقت و اعجازیست.
مسائل مشروحۀ فوق برای شناخت برخی از معجزات علمی قرآن کافی است که ذهن را به حقایق قرآنی سوق دهد تا با چنین کشش و گرایشی بر ایمان آدمیان افزوده گردد همین افتخار بس که دانش جدید درخشنده مصباح کاوش و پژوهش خود را به سوی تعالیم و قوانین اسلامی برگردانده تا از آن بهره یابد زیرا دانش امروز صراحتا و کنایتا معترف است که در مسائل گوناگون علوم اجتماعی وامانده و زانوی عجز در بغل گرفته است. گواه این مثال اعتراف دکتر جون کونیسی استوارت استادیار علوم طبیعی در دانشگاه برینستون میباشد. اعتراف را از کتاب (علم میخزد) تالیف جیمس استرکل نقل میکنیم او میگوید:
«در حالیکه علوم طبیعی در جبهه کشفیّات و مطالعات خود شاهد پیروزیهای سحرانگیز بوده است علوم اجتماعی را مییابیم که برعکس همواره به صورت سرسامآوری دچار قصور و عجز و خلافگویی شده و میشود. در علوم طبیعی و زیستشناسی و معماری و پزشکی یک سلسله پیروزیها و موفقیتهای چشمگیری در زمینه کشفیات تحقّق یافته که میتوان به وضوح آن را مشاهده نمود اما در زمینه سیاست نظری و اقتصادی و روش اداره مملکت و برنامهریزی اجتماعی به نظر میرسد که مجموعه کوچکی از مبانی و نظریات آن بهطور محدود قابل قبول و اجراست و این مقدار از مبانی و قوانین کافی برای اداره بشر نمیباشد» .
این اعتراف از زبان رهبران و پیشگامان مطالعات اجتماعی صراحتا وجود یک تضاد را بازگو مینماید. و میرساند که بشرگریزی از پذیرش بیچون و چرای آیین فطرت که آیین تابناک اسلام است، ندارد و سرانجام دیر یا زود به ارزشهای نهادینه اسلام پی برده و مضامین حیاتبخش و جاودان آن را با آغوش باز پذیرا خواهد شد.
شبهات پیرامون اعجاز قرآن
[شبهه پیچیدگی اعجاز-شبهه تناقض و اختلاف- شبهه ناتوانی در عرضه غیر قرآن-شبهه ناتوانی در مخالفت با قرآن به انگیزۀ ترس و عادی شدن-شبهه آمیختگی و درهمتنیدگی موضوعات قرآنی-شبهه کوچکشماری معارضه و عدم اعلان آن-شبهه اعلام مبارزه علنی و معارضه آشکار و معرفی برخی از سردمداران اپوزیسیون و معارضه با بلاغت قرآنی و پاسخ مشروح تعارضات و مخالفت آنها.]
اعجاز قرآن و پاسخ های آن
از جمله اشکالات یاد شده اینکه باید تمامی مردم جزئیات مربوط به معجزه را بفهمند. در آن صورت است که معجزهکننده میتواند انتظار فرمانبرداری داشته باشد. در همین راستا به عنوان مثال معجزه بودن قرآن از نظر اعجاز برای همه انسانها قابل درک نیست و این واقعیت همیشه بوده و هست. چگونه قرآن میتواند برای همه بشریت معجزه باشد؟ قرآن که هدفش خارج ساختن مردم از تاریکیها به روشناییهاست؟ !
لازم نیست همه مردم جزئیات مربوط به معجزه را بفهمند، زیرا هدف از معجزه این است که ناتوانی انسانها را ثابت نماید بهطوری که جای هیچ شک و تردیدی برای آنها باقی نماند. پیامبر گرامی اسلام، قرآن را آورد تا مردم نتوانند مشابه آن را عرضه کنند. هرچند که بعضی از مردم در زمان ارایه معجزه حضور نداشتند و یا آنکه به خاطر عدم آگاهی نسبت به زبان عربی و ویژگیهای آن احتمال اینکه مشابهی برای قرآن بیاورند وجود ندارد. دو نیمه شدن ماه به دست پیامبر گرامی اسلام از نظر عقلی حجت را بر ما تمام میکند هرچند که در زمان تحقق آن حضور
نداشتیم تا آن را به چشم خود مشاهده کنیم. این مطلب در مورد سبز شدن درخت و سخن گفتن سنگریزه به امر پیامبر نیز صدق میکند.
ملاحظه میکنیم که قرآن در محیطی نازل شد که بلاغت در آن به حدّ اعلای خود رسیده بود و مردم در حدّ اعلای آن به فصاحت و امور آن اهتمام میورزیدند. بهطوری که برای امور دیگر هیچ ارزش، ارج و قرب و فضیلتی قائل نبودند. مردم اینگونه بودند تا هنگام نزول قرآن هیچ تردیدی نسبت به آن پیدا نکنند و به عنوان سلطان عرصه جهان ادبیات و حاکمیت علمی شناخته شود. همچنین ملاحظه میکنیم که قرآن آنها را به مبارزه فراخواند و از ایشان خواست تا مانند آن یا ده سوره و یا حتی یک سوره بیاورند. آنان در پاسخ به این مبارزهطلبی چارهای جز اظهار عجز و ناتوانی نداشتند و به همین دلیل مبارزه با شمشیر را به مبارزه با زبان ترجیح دادند. اگر عربیان توانایی مقابله با قرآن را داشتند بهترین شیوه همان بود و حتما این کار را میکردند و راه هرگونه برهان و حجتی را بر پیامبر میبستند و از نظر بلاغت حتی اگر میشد، یک سوره مانند قرآن بیاورند انجام میدادند و بدین وسیله از بسیاری از مشکلات و توسل به جنگها، رهایی مییافتند و دیگر نیازی به هزینه و صرف اموال بیشمار نمیبود. ولی با وجود داشتن افراد بسیار فصیح و نابغه، بلیغ و زبده در برابر بلاغت قرآن زانو زدند و به ناتوانی خود اعتراف کردند. این ناتوانی شامل همه افرادی میشد که با منبع وحی در تماس نبودند. اگر چنین مطلبی را مورد توجه قرار دهیم در آن صورت از نظر عقلی حجت بر ما تمام خواهد شد حتی اگر در فصاحت در زمره افراد نابغه و ممتاز نباشیم و یا اینکه اساسا با زبان عربی آشنایی نداشته باشیم. این امر بدیهیتر از آن است که بر کسی پوشیده باشد.
قرآن خود را اینگونه توصیف کرده که در آن اختلاف و تناقضی وجود ندارد-و باید نیز اینگونه باشد-زیرا وجود اختلاف در قرآن با نزول آن از سوی خداوند
تناسب ندارد. خداوندی که چیزی بر او پوشیده نیست. و این مسئله که قرآن از سوی خداوند دانای به امور کوچک و بزرگ است نباید دارای تناقض باشد ولی در دو جا در قرآن، تناقض مشاهده میشود:
یکی در آیه 41 سوره آل عمران که میفرماید:
قالَ آیَتُکَ أَلاّ تُکَلِّمَ اَلنّاسَ ثَلاثَةَ أَیّامٍ إِلاّ رَمْزاً
این آیه با آیه 10 سوره مریم در تضاد است که میفرماید:
قالَ آیَتُکَ أَلاّ تُکَلِّمَ اَلنّاسَ ثَلاثَ لَیالٍ سَوِیًّا
جواب این شبهه بسیار روشن است. از لفظ روز در برابر شب چنین استفاده میشود که گاهی منظور از آن تمام شبانهروز است. لفظ شب نیز بدینگونه است گاهی در برابر لفظ روز به کار میرود و بعضی اوقات به معنی شبانهروز میباشد. این نحوه استفاده تنها اختصاص به قرآن کریم ندارد بلکه در میان اعراب نیز رایج بوده است و حتی تنها منحصر به زبان عربی هم نیست بلکه در زبان فارسی نیز همین دو معنا برای لفظ شب و روز به کار میرود.
قرآن کریم در مواردی لفظ شب و روز را به معنای خاص خودشان به کار برده است. به عنوان مثال خداوند متعال در آیه 7 سوره حاقّه میفرماید:
سَخَّرَها عَلَیْهِمْ سَبْعَ لَیالٍ وَ ثَمانِیَةَ أَیّامٍ حُسُوماً
خداوند متعال در آیه 65 سوره هود میفرماید:
تَمَتَّعُوا فِی دارِکُمْ ثَلاثَةَ أَیّامٍ
منظور در اینجا از روز، همان شبانهروز است.
خداوند سبحان در آیه 51 سوره بقره میفرماید:
وَ إِذْ واعَدْنا مُوسی أَرْبَعِینَ لَیْلَةً
منظور در اینجا از لیل همان شبانهروز است.
پس نتیجه میگیریم که میان دو آیه مذکور هیچ منافات و تناقضی به چشم
نمیخورد و هیچ جایی برای شبهه وجود ندارد.
قرآن کریم در بسیاری از موارد انجام عمل را به بنده و اراده وی نسبت میدهد و این نشان میدهد که انسان در انجام کارهایش مجبور نیست و گاهی نیز انجام عمل انسان را به خداوند سبحان نسبت میدهد و این نشان میدهد که انسان در انجام کارهایش مجبور است و هیچگونه اختیار و ارادهای جز اختیار و اراده خداوند وجود ندارد.
در همین راستا خداوند قدیر در آیه 29 سوره کهف میفرماید:
فَمَنْ شاءَ فَلْیُؤْمِنْ وَ مَنْ شاءَ فَلْیَکْفُرْ
از سوی دیگر خداوند متعال در آیه 3 سوره انسان میفرماید:
إِنّا هَدَیْناهُ اَلسَّبِیلَ إِمّا شاکِراً وَ إِمّا کَفُوراً
اما در ارتباط با بخش دوم بحث، خداوند متعال در آیه 30 سوره انسان میفرماید:
وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اَللّهُ
در مورد این دو بخش از آیات گفتهاند که این یک تناقضگویی آشکار است.
انسان در افعال اختیاری خویش دارای اراده و تصمیم است و میتواند براساس فطرت خویش بر سر دو راهی انجام و یا عدم انجام عمل، یکی را برگزیند و بر پایه تعیین خود بر آن کار پایدار مانده و یا منصرف شود. تمام افراد عاقل در اینکه آزاد آفریده شدهاند اتفاقنظر دارند و در اینباره دلایل بیشماری ذکر کردهاند. قوانینی که انسان وضع میکند در صورتی اعتبار دارد که افراد در انجام و یا عدم انجام آنها آزاد باشد. به عبارت دیگر قانونگذاری در صورت اجبار معنا و فایدهای ندارد. هدف از قانون جلب موافقت دیگران است و این امر تحقق نمییابد مگر اینکه اراده و اختیار در میان باشد.
همچنین اوامر و نواهی صادر شده از سوی مالک بردگان در صورتی مصداق و اعتبار دارند که بردگان قدرت انتخاب داشته باشند. اندیشمندان، مورد یاد شده را یک امر لازم و ضروری میدانند و اصلا هیچ شک و تردیدی نسبت به آن ندارند.
حسن و قبح عقلی از نظر اندیشمندان یک امر بدیهی و ضروری است زیرا حسن و قبح عقلی در مورد کاری که اجباری است صدق نمیکند و جایی برای مدح و ذمّ باقی نمیگذارد.
بهطور کلی در اختیاری بودن اعمال انسان نباید شکل و تردید نمود زیرا ارادی بودن کردار بشر از نظر عقلاء یک امر بدیهی است. زیرا عقلاء قانونگذاری کرده و احکام را به تصویب میرسانند و برای افراد فرمانبر و عصیانگر پاداش و مجازات تعیین میکنند. همچنانکه خداوند برای اوامر و نواهی خویش ستایش و توبیخ و جهنم و بهشت تعیین کرده است. صرفنظر از تمام موارد ذکر شده انسان عاقل میان حرکت (اجباری) دست لرزان و حرکت اختیاری صادره از غیر آن تفاوت آشکار مشاهده میکند و در تفاوت مشخص میان شخصی که به اجبار از بلندی به زمین پرت میشود با شخصی که به اختیار، خود را از بلندی به زمین پرت میکند تردیدی به خود راه نمیدهد و بر همین اساس دومی را مورد مذمّت قرار میدهد. پس نتیجه میگیریم که از نظر عقل و عقلاء بدون شک و تردید انسان، مختار است و کارهای او اختیاری است.
اما منظور قرآن از اینکه اعمال انسان را به خداوند متعال نسبت میدهد این است که تمامی حرکتها با عنایت و توجه خداوند تحقق مییابد. خداوند واجب الوجود، پس از خلقت موجودات، آنها را به حال خود رها نمیسازد زیرا ممکن الوجود، در پدیدار شدن و هم در بقا و استمرار نیازمند واجب الوجود است و نیاز از ویژگیهای اساسی ذاتی و ماهیتی ممکن الوجود میباشد. خداوند متعال در آیه 15 سوره فاطر میفرماید:
یا أَیُّهَا اَلنّاسُ أَنْتُمُ اَلْفُقَراءُ إِلَی اَللّهِ وَ اَللّهُ هُوَ اَلْغَنِیُّ اَلْحَمِیدُ
شاعر ایرانی در همین رابطه میگوید:
سیهرویی ز ممکن در دو عالم جدا هرگز نشد و اللّه اعلم
رابطه میان ممکن الوجود با واجب الوجود مانند رابطه ساختمان و کتاب با بنّا و نویسنده نیست زیرا این دو برای باقی ماندن نیازی به سازنده خود ندارند. رابطه والدین با فرزندان نیز در همین راستا قرار دارد چرا که بقای فرزندان بستگی به بقای والدین ندارد. رابطه خداوند متعال با موجودات مانند رابطه خورشید و نور آن است. نور خورشید برای پدیدار شدن و باقی ماندن نیازمند وجود خورشید است. نور وجود نیز ممکن نیست بدون علت واجب آن ماندگار شود. نور چراغ نیز این گونه است و وجود و ادامه آن بستگی به وجود و ادامه جریان الکتریسیته دارد. به طور کلی ممکن الوجود برای پدیدار شدن نیاز به توجه و عنایت پدیدآورنده اصلی خویش دارد و همچنین برای بقا به امداد غیبی و تماس با مبداء اعلی احتیاج دارد. از سوی دیگر ارتباطی که ممکن الوجود با واجب الوجود دارد یک شیء زاید و خارج از واقعیت ممکن الوجود نیست بلکه ماهیت ممکن الوجود عین ارتباط و واقعیتش اتصال محض است. پس چگونه میتوان تصور نمود که ممکن الوجود از ارتباط بینیاز و تهی باشد. آن هم ارتباطی که ذات و واقعیتش را تشکیل میدهد.
با توجه به مطالب یاد شده صحت انتساب افعال اختیاری ممکن الوجود به واجب الوجود مشخص میگردد. اختیاری بودن افعال عامل مهمی در تحقق آنها به شمار میآید و بهطور شفاف باید در این میانکننده کار وجود داشته باشد. زیرا در صورت نبود فاعل، صدور فعل اختیاری از سوی وی امکانپذیر نخواهد بود. پس نتیجه میگیریم که وجود فاعل اولین اصل و اساسیترین مقدمه به شمار میآید.
بدیهی است که این مقدمه در خارج از قلمرو قدرت فاعل و اراده انسان قرار دارد. لزوما این مقدمه باید در اختیار علت موثری باشد که انسان در حدوث و بقای خویش به آن نیاز دارد. از آنجایی که بعضی از اصول فعل اختیاری انسان در خارج از چارچوب قدرت و اراده وی قرار گرفته و در واقع در اختیار علت پدیدآورنده قرار
دارد به همین دلیل نسبت دادن فعل اختیاری انسان به واجب الوجود کار صحیحی است. از سوی دیگر با توجه به اینکه بعضی از اصول فعل اختیاری انسانی نشأت گرفته از خواست و اراده واجب الوجود است به همین دلیل نسبت دادن اراده انسان به اراده خداوند اقدام درستی به شمار میآید. البته این موضوع به موازات استقلال به معنای واقعی آن پیش نمیرود. زیرا در سطور پیشین بیان کردیم که انسان دارای چنین استقلالی نیست زیرا انسان در خارج از قلمرو اراده خداوند قرار ندارد. در اینجا این شبهه بوجود میآید که این پدیده با استقلال آدمیان منافات دارد و به همین دلیل نمیتوان فعل انسان را اختیاری توصیف نمود.
باید خاطرنشان ساخت که در اینجا خلط مبحث شده به طوری که این توهّم بوجود آمده که اسناد فعل به انسان و به اراده به معنای اختصاصی بودن این نسبت که منشأ استقلال در صدور فعل است، میباشد در حالیکه چنین نیست و منظور تنها اثبات صحت این مدعاست.
به عبارت دیگر منظور اثبات این نسبت برای انسان است و نه نفی آن از غیر او.
بنابراین نتیجه میگیریم که فعل اختیاری انسان به فاعل و همچنین به واجب الوجود که بوجود آورنده فاعل است و فاعل در حدوث و بقا نیازمند به آن هست برمیگردد و نسبت داده میشود. این همان راه میانه است که از رهنمودهای اهلبیت علیهم السّلام برداشت میشود. امام صادق علیه السّلام در همین رابطه میفرماید:
لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین
تفویض به این معناست که ممکن الوجود در افعال خود دارای استقلال است. اگر شخصی دارای چنین اعتقادی باشد در واقع ممکن الوجود را تا حدّ واجب بالذّات بالا برده و مشرک است. جبر به این معناست که ممکن الوجود هیچ تأثیری در افعال خود ندارد و خداوند متعال بهطور مستقیم و بدون واسطه افعال ممکن الوجود را به انجام میرساند. اگر شخصی دارای چنین اعتقادی باشد در واقع واجب الوجود را از مقام رفیعش تا حدّ ممکن الوجود تنزّل داده و کافر است.
شیخ صدوق (علیه الرحمه) در کتاب عیون الرضا از آن امام همام (علیه آلاف التحیه و الثناء) روایت نقل کرده که فرمودهاند: معتقد به جبر کافر و به تفویض مشرک است.
پس هرکس که مسلمان است باید اعتقاد به امر بین الامرین که همان راه وسط و اعتدال است داشته باشد. خداوند متعال در آیه 17 سوره انفال به این مسئله اشاره کرده و میفرماید:
وَ ما رَمَیْتَ إِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اَللّهَ رَمی
این آیه در عین حالی که بر تیراندازی توسط پیامبر صحّه میگذارد آن را نفی میکند و نشان میدهد که پیامبر با اراده خویش تیراندازی میکند ولی در عین حال در این کار استقلال کامل ندارد.
خداوند متعال در آیه مورد بحث میفرماید:
وَ ما تَشاؤُنَ إِلاّ أَنْ یَشاءَ اَللّهُ
این آیه در آن واحد مشیت را به خداوند و انسانها نسبت میدهد. مشیت ممکن الوجود نمود عینی مشیت خداوند و دربردارنده ارتباط و وابستگی نسبت به آن میباشد.
در همین راستا برای توضیح بیشتر لازم است به چند مثال اشاره نماییم: 1-انسان کارها را با اعضا و جوارح خویش یعنی دست و پا و گوش و چشم انجام میدهد. پس میتوان کارهای یاد شده را به اعضای بدن نسبت داد و گفت که مثلا چشم دید، گوش شنید، دست زد و پا حرکت کرد و همچنین میتوان آنها را به نفس انسان که منشاء صدور هر فعلی است و از آن به عنوان «من» نام برده میشود نسبت داد و به عنوان مثال گفت که: من دیدم و شنیدم و زدم و حرکت کردم پس نتیجه میگیریم که رابطه موجودات با خالق هستی مانند رابطه آن اعضا هستند با نفس بشری.
2-نور خورشید که در آینه منعکس شده و بر دیوار میتابد در واقع با خورشید
در ارتباط است زیرا آینه از خود نور ندارد و نوری که بر دیوار مشاهده میشود نیز نور مستقیم و بدون واسطه خورشید نیست. این نور را میتوان در آن واحد به خورشید و آینه نسبت داد زیرا آینه در تحقق بخشیدن به نور دخالت دارد و نور با هر دو در ارتباط است.
3-اگر دست شخص فلج باشد پزشک میتواند با استفاده از جریان الکتریسیته در آن حرکت ارادی موقت ایجاد کند و بیمار خواهد توانست دست خود را تکان داده و بهطور مستقیم کارهایش را انجام دهد. بدون شک این حرکت مصداق کامل امر بین الامرین هست زیرا بهطور مستقل به بیمار بستگی ندارد و او بدون اتصال جریان الکتریسیته قادر به حرکت دست خویش نیست و کاملا به پزشک نیز بستگی ندارد زیرا بیمار با اراده و تصمیم خویش دستش را تکان میدهد. پس نتیجه میگیریم که بیمار با تمایل و بدون اجبار این کار را انجام میدهد ولی در عین حال تمامی عوامل و شرایط لازم در اختیارش قرار داده نشده است زیرا امدادگر، شخص دیگری است. تمامی اعمال ممکن الوجود در همین راستا قرار دارد.
بهطور کلی و خلاصه؛ باطل بودن مکتب جبر و تفویض را به اثبات رساندیم. درستی «امر بین الامرین» توسط ائمه معصومین علیهم السّلام برای ما مشخص و ثابت گردیده است. امامان معصوم به ما آموزش دادهاند که افعال اختیاری را هم میتوان به انسان و هم به واجب الوجود نسبت داد. ملاک درستی این مدّعا آنکه خداوند، تکلیف را بر دوش انسان گذاشته است و برای اطاعت و معصیت، پاداش و مجازات در نظر گرفته است. افعال واقعا به اراده انسان نسبت داده میشوند ولی در عین حال منظور از این نسبت استقلال در عمل نیست. جمله معروف «لا حول و لا قوة الا بالله» صحت ادعای ما را ثابت میکند و نشان میدهد که اراده و قدرت برای انجام اعمال به دست «خداوند متعال» است و بدون ارتباط با خداوند اعمال تحقق نمیپذیرد. اراده و قدرت، لازمه انجام عمل هستند ولی اساس و پایه کار ارتباط با «خداوند متعال» است. در اینجا انسان توانایی انجام کار را ندارد و دیگری به او این
توانایی را میبخشد ولی در هنگام یافتن توانایی آن کار را به خواست و اراده خویش به انجام میرساند. به عنوان مثال مانند انسان توانایی که مالی برای انجام کاری را نداشته باشد و دیگری اموال لازم را در اختیارش بگذارد تا بتواند آن کار را صورت دهد. درست است که این کار با خواست و اراده او صورت گرفته ولی اگر اموال بخشنده مال نبود او توانایی انجام چنین کاری را نمییافت. در اینجا حسن و قبح عقلی شامل کسی میشود که بهطور مستقیم و با اراده خویش کار را صورت داده است و در واقع چنین شخصی شایسته مدح و ذمّ میباشد.
از دیگر شبهات ذکر شده در مورد معجزه بودن قرآن اینکه بشر از آوردن و ارائه کتابی همانند قرآن ناتوان است و این نشان میدهد که قرآن معجزیه و مرتبط با مبداء وحی و خارق الطبیعه است. بشریت از آوردن مشابهی برای کتاب اقلیدس و کتاب سعدی شاعر و ادیب مشهور ایران نیز ناتوان است. پس این دو کتاب را نیز میتوان معجزه دانست زیرا با قرآن تفاوتی ندارند و قرآن را به این دلیل نمیتوان معجزه دانست.
ما در بحث واقعیت معجزه خاطرنشان ساختیم که معجزه از نظر اصطلاحی دارای شرایط متعددی است. دو کتاب یاد شده و کتابهای مشابه آن فاقد بسیاری از شرایط یاد شده هستند. همچنانکه قبلا نیز یادآور شدیم صاحب معجزه باید مدّعی تصدّی منصب الهی باشد و مردم را برای آوردن مشابه آن به مبارزه بطلبد. با توجه به اینکه ناتوانی یک نقطه ضعف به شمار میآید به همین دلیل انسان حاضر است تمام نیرو و امکانات خود را به کار ببرد تا این نقص را برطرف ساخته و این اتهام را باطل سازد. علاوه بر آن انسان بهطور طبیعی حاضر به اطاعت از دیگران نیست و حاضر نیست به برتری از دیگری و لزوم اطاعت از وی اعتقاد پیدا کند و به
همین دلیل اگر امکان و توانایی داشته باشد برای بطلان ساختن دعوی مدعی نبوت تلاش خواهد کرد.
چنانکه قبلا نیز خاطرنشان ساختیم معجزه باید فراتر از قوانین طبیعی و خارق العاده باشد. بدیهی است که این ویژگیها در دو کتاب مذکور و امثال آن یافت نمیشود. عدم وجود دو ویژگی اوّل واضح و روشن است. زیرا این دو نویسنده خود را پیامآور الهی نمیدانستند و مردم را به مبارزه نطلبیدند. مورد سوم نیز وجود ندارد زیرا آوردن مشابه برای دو کتاب یاد شده اصلا ناممکن نیست. از سوی دیگر کسی تاکنون در صدد نوشتن کتابی مشابه آنها برنیامده است.
ما اعتقاد جزم و راسخ داریم که اعراب با قرآن به مخالفت برنخاستند و حتی یک سوره مانند آن نیاوردند ولی تاکنون معلوم نشده که نیاوردن مشابه نشأت گرفته از عدم قدرت و توانایی آنهاست یا حاکی از علت دیگری تا آنکه بتوانیم قرآن را به عنوان معجزه توصیف کنیم. چهبسا اعراب علتهای دیگری برای این کار خویش داشتند که ارتباطی به معجزه بودن قرآن نداشت. مواردی همچون امور اعتباری، و تاریخ این نظریه را تقویت میکند. اعراب دوران پیامبر و اندکی پس از این دوران در اثر تسلط و اقتدار مسلمانان جرأت نداشتند با قرآن که اساس اسلام و صحت ادّعای پیامبر بود به مخالفت برخیزند و با آن به رویارویی پرداخته و در وادی یاد شده قدم بگذارند. پس از به پایان رسیدن دوران خلفای راشدین و به خلافت رسیدن امویها، افکار عمومی با قرآن انس گرفته بود و قرآن در قلبها رسوخ و نفوذ پیدا کرده بود و دیگر جایی برای مخالفت با آن وجود نداشت.
برای نیاوردن مشابه قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و حیات وی دلیلی جز ناتوانی و عدم قدرت مردم قابل تصور نیست و این هم در مکه مکرّمه و هم در دوران اقامت
پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم در مدینه صدق میکند. قرآن در مکه که تعداد مسلمانان کم بود و دارای اقتدار و سلطه نبودند اعراب را به مبارزه فراخواند. چنانکه تاریخ نیز گواهی میدهد ترس و بیم آنها از همان ابتدای نبوت پیامبر آغاز شد و تا امروز نیز ادامه یافته است. چه چیزی مانع از آن شد که اعراب کافر در آن دوران مانند قرآن را نیاورند در حالیکه برای خاموش کردن نور نبوت به هر دستاویزی چنگ میزدند. آنها حاضر بودند رهبری، قدرت، مال، ثروت و زنان زیبا در اختیار پیامبر بگذارند به شرط آنکه وی دست از دعوت خویش بردارد. بدیهی است که اگر یکی از آنها میتوانست مشابه قرآن را بیاورد آنها مجبور نمیشدند تا این اندازه در برابر پیامبر کرنش کنند که از عجز و ناتوانی آنها حکایت کند.
به عنوان شاهد مثال در تاریخ آمده است که ابو جهل از ولید بن مغیره خواست و اصرار کرد تا مطالبی شبیه قرآن بگوید. ولید در پاسخ به این درخواست گفت: «چه چیزی بگویم. به خدا قسم من در زمینه شعر، رجز، قصیده و اشعار جن آگاهترین شما هستم. به خدا قسم مطالب وی به این چیزهایی که برشمردم شباهتی ندارد. گفتارش دارای حلاوت محض و کوبنده مطالب دیگران میباشد و بر هر مطلب دیگری برتری دارد و چیزی برتر از آن نیست. ابو جهل گفت: به خدا قسم قوم تو راضی نخواهند شد مگر آنکه مطلبی بگویی. ولید گفت: اجازه بده من در این زمینه اندیشهای کنم. ولید پس از اندیشه گفت: گفتار محمّد یک بیان جادویی است که از دیگران فراآموخته است.
این اعتراف شخصی است که در ادبیات، فصاحت و بلاغت داناترین مردم زمان خود بود و ابو جهل نیز این مطلب را قبول داشت و به همین جهت به او متوسل شد. اصرار کرد تا آنکه مطلبی درباره قرآن بگوید. با چنین اعترافی برای هیچ انسان عاقلی جای شک و تردید باقی نمیماند که علت نیاوردن مشابه برای قرآن عجز و ناتوانی کفّار بوده است به ویژه آنکه «ولید» میگوید:
«قرآن تمامی سخنان دیگران را زیر پا گذاشته است و بر هر چیزی برتری دارد و برتر از آن مطلبی وجود ندارد.»
بخش دوم شبهه پنجم
در دورانی که پیامبر در مدینه اقامت داشت باز هم کفّار توانایی آوردن مشابه قرآن را نداشتند زیرا اگر میتوانستند با استفاده از بیان و حروف و کلمات، مبارزه و مخالفت کنند هیچگاه متوسل به شمشیر نمیشدند. زیرا هیچ انسان عاقلی وجود ندارد که بتواند از راه بیان و تلفیق حروف و چیدن واژهها در کنار یکدیگر ادعای طرف مقابل را باطل سازد و اعتقاد، مرام، جاه و مقام خود را حفظ نماید ولی در عین حال به جنگ متوسل شود و خود را به خطر و هلاکت بیاندازد و اموال بیشمار صرف نماید و دشواریها را تحمل نماید. پس نتیجه میگیریم که وقوع جنگهای فراوان میان کفار و مسلمانان در آن دوران بیانگر ناتوانی کفار در عرضه و ارائه مشابهی برای قرآن بوده است.
اما پس از درگذشت پیامبر گرامی اسلام و سپری شدن زمان خلفای راشدین و تسلط مسلمین، اهل کتاب در شبه جزیره عربستان در میان مردم زندگی میکردند و بدون هیچ ترسی مرام خود را آشکار و دین اسلام را انکار میکردند. پس نتیجه میگیریم که اگر آنها میتوانستند مشابهی برای قرآن ذکر کنند احتمال هیچ ترس و بیمی وجود نمیداشت. اما بعضیها این شبهه را مطرح میسازند که پس از سپری شدن دوران خلفای راشدین و به قدرت رسیدن امویها، قرآن در افکار عمومی مسلمانان به یک امر مأنوس تبدیل شده بود به گونهای که پس از نفوذ قرآن در اذهان عمومی دیگر جایی برای مخالفت باقی نماند.
طبع بشر به گونهای است که شنیدن سخن تکراری حتی اگر بسیار فصیح و بلیغ باشد او را خسته میکند و ممکن است به حدّ تنفر و اشئمزاز برسد. این واقعیت تنها شامل کلام نمیشود بلکه همه لذتهای حسی انسان را دربر میگیرد. لذت حاصل از درک اول قابل مقایسه با درک دوم و سوم نیست بلکه این لذت در مراتب بعدی کم میشود تا آنکه به حدّ صفر و یا حتی به حدّ معکوس و منفی میرسد.
اگر قرآن معجزه و از مبدأ وحی و معدن علم نبود میبایست به همان سرنوشتی دچار میشد که سایر کلمات و مکتوبات دچار میشوند. در حالیکه مشاهده میکنیم که قرآن هرچه بیشتر تلاوت شود بر حسن و طراوتش افزوده میشود و انسان به معرفت، یقین، ایمان، تصدیق و لذت روحانی بیسابقهای دست مییابد.
پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم در وصف قرآن فرموده است: «اگر فتنهها همانند شب تاریک به شما روی آورد پس بر شماست که به قرآن تمسّک جویید. قرآن شفیعی است که شفاعتش رد نمیشود. هرکس که قرآن را فرا روی خویش قرار دهد او را به بهشت رهنمون میشود و هرکس که قرآن را پشت سر خود قرار دهد او را به جهنم سوق خواهد داد. قرآن راهنمایی است که انسان را به بهترین راه هدایت میکند. قرآن کتابی است که در آن تفصیل و بیان مطالب و تحصیل حاصل وجود دارد. قرآن جداکننده حق از باطل است و سستبنیاد نیست و دارای ظاهر و باطن است. ظاهر قرآن حکمت است و باطن آن علم و دانش. ظاهر آراسته دارد و باطن عمیق. ستارههای درخشانی دارد و بر ستارگان آن ستارگانی وجود دارد. عجایب آن قابل شمارش نیست و امور عجیب آن پایانناپذیر است. آیات آن چراغهای هدایت و نشانههای حکمت هستند و برای کسی که خصلتها را میشناسد عامل مغفرت است. هرکس که نسبت به ویژگیهای قرآن آگاه شود از هلاکت و نیستی نجات خواهد یافت و از فتنه رهایی مییابد. اندیشه باعث شادابی قلب انسان بیناست. همچنانکه انسان روشن در تاریکیها با نور، راه را طی میکند. پس بر شما باد که به خوبی از شرّ فتنهها رهایی یابید و در پیمودن راه حق توقفهای خود را کوتاه کنید.»
البته درک مطالب یاد شده نیازی به توضیح پیامبر و ائمه معصومین صلّی اللّه علیه و آله و سلم ندارد و هر پژوهشگر با انصاف به دور از تعصب و عناد میتواند بیآنکه نیازی به توضیح داشته باشد به حقایق آن پی ببرد.
باید خاطرنشان ساخت که این امر خود یکی از ابعاد اعجاز قرآن است. کلام
آدمی هر قدر که فصیح و بلیغ باشد باز هم تکرارش باعث کاهش ارزش و مرتبه کلام و تنزّل آن میگردد در حالیکه تکرار قرآن لذتبخش و شادیآفرین است. زیرا قرآن کتابی است که خداوند برای هدایت بشر تا قیام قیامت و خروج آدمیان از تاریکیها به روشنایی فرستاده است. همین مسئله میتواند خود یکی از ابعاد اعجاز قرآن به شمار آید.
اسلوب قرآن با اسلوب کتابهای فصیح معروف فرق میکند. زیرا مسائل متعدد و مطالب متنوع در آن مطرح شده است. گاهی از اصول اعتقادات سخن به میان میآورد و پس از آن به توصیف جهنم و بهشت و سپس به حکمت و امثال و تبیین برخی احکام فرعی میپردازد. اگر قرآن فصلهای جداگانهای داشت و هر فصلی به موضوع خاصی میپرداخت در آن صورت استفاده از قرآن بیشتر میشد و انسان میتوانست برای بررسی هر موضوعی به فصل خاصی مراجعه کند و در این رابطه دچار سرگردانی نمیشد. در واقع قرآن اسلوب خاص خود را دارد. کتابها، براساس مطالب متنوع خود دارای فصلهای متعددی هستند. هرچند انسان معمولی نمیتواند مشابهی برای قرآن ذکر کند و با آن به مخالفت برخیزد ولی عدم فصلبندی قرآن از میزان بلاغت و انسجام آن میکاهد.
باید بدانیم که هدف اصلی از قرآن و نزول آن چیست؟ برای هیچ پژوهشگر و صاحبنظری شک و تردید وجود ندارد که قرآن برای هدایت بشر و سوق آنها به سمت و سوی سعادت دنیا و آخرت و خارج ساختن آنها از تاریکیها به روشنایی نازل شده است. خداوند متعال در سوره ابراهیم میفرماید:
کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ اَلنّاسَ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَی اَلنُّورِ
قرآن کتاب فقه، تاریخ، کلام، فلسفه و غیر و ذلک نیست. بدیهی است که اسلوب
موجود قرآن برای دستیابی به چنین هدفی از فصلبندی و دستهبندی مطالب بهتر است. کسی که قرآن را مطالعه میکند با بسیاری از مسائل آن آگاه میشود و در زمان کوتاهی متوجه مبدأ و معاد، تاریخچه گذشتگان، مسائل اخلاقی و احکام شرعی میشود. در واقع قرآن چندین گام، انسان را به هدفش نزدیک میسازد. قرآن مانند سخنوری است که هدف از سخنرانیاش دعوت شنوندگان، هدایت و سوق آنان به سوی سعادت موردنظر در دنیا و آخرت است. قرآن برای دستیابی به چنین هدفی مطالب متنوع و هنرهای متعدد را باهم درآمیخته است تا آنکه شنونده خسته نشود و با استفاده از داستانهای تاریخی و حکمتهای اخلاقی انسان را در مسیر سعادت و خوشبختی قرار دهد.
بنابراین نتیجه میگیریم که اسلوب موجود در قرآن یکی از ویژگیهای زیبا و منحصر بهفرد قرآن کریم است. ما چنین ویژگی را در هیچ کتاب دیگری سراغ نداریم زیرا هدف قرآن و ویژگی لازم برای رسیدن به این هدف یک مقصد و ویژگی منحصر به فرد است و اسلوب فعلی قرآن نزدیکترین راه وصول به این غایت میباشد.
در ارتباط با معجزه گفتیم که معجزه میبایست از مخالفت مصون باشد و این موضوع در مورد قرآن صدق نمیکند زیرا مشابهی برای قرآن ذکر شد ولی ناپدید شد. احتمال میرود که سلطۀ مسلمین و اقتدارشان باعث گردید تا آن کتاب مشابه ناپدیده شده و از بین برود.
در ارتباط با موارد شبههناک گذشته ناتوانی و عدم توانایی کفّار را در این زمینه به اثبات رساندیم و با توجه به اثبات موارد گذشته دیگر جایی برای این توهّم باقی نمیماند. زیرا این توهّم فرع بر موارد ثابت شده به شمار میرود.
ثانیا: مورد مشابه معارض حتی اگر زمان زیادی سپری شود میبایست به شکل علنی، واضح، و غیرقابل اختفا باقی بماند. با توجه به اینکه مخالفان و دشمنان دین و شریعت استوار اسلام از همان روز اول فراوان بودند و در جستجوی نقطه ضعفی از دین و سلب اعتماد و قدرت از مسلمانان بودند. در صورت داشتن و ارایه حتی یک سوره مانند قرآن در واقع به مستمسک بسیار محکم دست مییافتند که دلیلی قویتر و سلاحی مؤثرتر و شمشیری برندهتر از آن وجود نمیداشت. آنان چگونه حاضر شدند از چنین دستاویزی چشم پوشند. در حالیکه میبایست مورد یاد شده را علنی ساخته و جهانیان را از وجود آن آگاه سازند! ؟
اگر چنین موردی وجود میداشت مسلمانان از اسلام دست برمیداشتند زیرا مسلمان شدن آنها تعبّدی و از روی تعصب نبوده است بلکه شرایط معجزه در قرآن کریم آنها را به اسلام گرایش داد به گونهای که هیچکس قادر به رویارویی با آن نبود.
پس نتیجه میگیریم که وجود مورد مشابه مخالف به شرط آنکه در خفا باقی بماند و از بین نرود میتوانست مانعی بر سر راه تحقق اعجاز قرآن باشد.
در تاریخ، نام کسانی ثبت و ضبط شده که یک سوره و حتی یک کتاب مانند قرآن به رشته تحریر درآوردهاند. کتابی که گمان میکنند با قرآن تفاوتی ندارد و توجه ظاهری به آن باعث میشود تا انسان احساس کند که نویسندهاش راست میگوید. بنابراین با وجود موارد مشابه مخالف متعدد نمیتوان قرآن را معجزه دانست.
در گذشته یادآور شدیم که نداشتن مورد مشابه معارض یکی از شرایط معجزه است.
باید حالات آن گروه و خصوصیات زندگی آنها و موارد مشابهی را که آوردند مورد توجه قرار داد تا موضوع شفافتر شود. و ملاحظه نمود آیا موارد یاد شده را
میتوان شایسته عنوان مشابه دانست و از آن به عنوان مشابه قرآن نام برد و یا اینکه موضوع یک خیال و صرف ادّعا و تصوری بیش نبوده است.
باید متذکر شد که در میان این گروه کوچک، میان آن دسته که ادعای نبوت داشتند و کتاب خود را معجزه قلمداد کردند و کسانی که چنین داعیهای نداشتند بلکه فقط به خاطر آشنایی با بلاغت و ویژگیهای ادبی در صدد برآمدند تا مشابهی برای قرآن ذکر کنند و افرادی که حتی چنین اعتقادی نداشتند بلکه کتابی داشتند که افراد معاند از آن سود جستند و با این ادّعا که از نظر بلاغت و فصاحت در سطح قرآن قرار دارد و یا کسانی که بدون هیچ اعتقاد و انگیزه درستی، تنها قصد فریبکاری و گمراهسازی داشتند تفاوت وجود دارد.
باید حالات آنها را نقد و بررسی نموده و مورد امعاننظر قرار داد هرچند مخالفت اینگونه افراد اعجاز قرآن را مورد تأیید قرار میدهد و برتری آن را ثابت میکند.
قرآن فراتر از دسترس بشر قرار دارد. بدیهی است در مقابل قرآن افراد فصیح و بلیغ و مشاهیر معروف و ادبای برجسته زانو زده و سر تسلیم فرود آوردهاند. پس با توجه به این مسأله، مخالفت گروه یاد شده تنها بیانگر ناتوانی، انحراف و گمراهی آنهاست. تمامی واقعیتها بدینگونه هستند. عدم کوشش تعداد کمی از افراد ناشناخته در برابر واقعیت و تسلیم نشدن آنها درستی واقعیت مذکور را مورد تایید قرار میدهد و بیانگر ناتوانی آنهاست. ولی با این وجود اشکالی ندارد که در وضعیت آن گروه و موارد مشابهی که به عنوان مخالفت عرضاندام کردهاند دقتنظر به عمل آوریم. در همین رابطه لازم است به مواردی چند از این قبیل اشاره نماییم:
مسیلمه کذّاب از اهالی یمامه بود. او در دوران پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم در یمامه و در قبیله بنی حنیفه ادعای نبوت کرد. او پس از آنکه به محضر پیامبر مشرّف شد و اسلام را پذیرفت چنین ادعایی کرد. او با استفاده از حیله و نیرنگ در صدد جلب افراد برآمد و اهمیت نمیداد که مردم زشتیهایش را مشاهده کنند زیرا هدفی جز رهبری و زعامت در سر نداشت و معتقد بود که راه رسیدن به ریاست ادعای نبوّت است و این ادّعا هیچ پایه و اساس درستی نداشت. او برای فریب مردم از شیوه خاص مرتاضی زمان استفاده میکرد و به همین دلیل از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم خواست تا او را در نبوّتش مشارکت دهد و یا اینکه او را به عنوان جانشین بعد از خود انتخاب کند. او در سال دهم هجری برای پیامبر نوشت: من در زمین با تو شریکم و نیمی از زمین از آن ماست و قریش نیم دیگر را در اختیار دارد. ولی قریش قوم تجاوزگری هستند.»
مسیلمه با نامه خود دو نفر را فرستاد. پیامبر پس از خواندن نامه مسیلمه به آن دو فرستاده گفت: نظر شما چیست. آن دو گفتند: ما نیز چنین اعتقادی داریم. پیامبر به آنها فرمود: به خدا قسم اگر پیامآوران را میشد کشت من شما را میکشتم. پیامبر در جواب مسیلمه نوشت:
«بسم اللّه الرحمن الرحیم: از محمّد رسول خدا به مسیلمه کذّاب. سلام و درود خدا بر هرکس که راه هدایت در پیش گرفت. اما بعد پس به درستی که زمین از آن
خداست و به هرکس که خواهد میبخشد و عاقبت از آن پرهیزگاران است.»
نهار الرجال بن عنفوه پس از مهاجرت به نزد پیامبر آمد و قرآن و فقه را در نزد وی فراگرفت. پیامبر او را برای آموزش «اهل یمامه» فرستاد تا آنکه مسیلمه را در تنگنا قرار دهد و ایمان مسلمانان را تقویت نماید. او در مقایسه با مسیلمه در میان قبیله بنی حنیفه نفوذ بیشتری پیدا کرد. رجال بن عنفوه اذان میگفت و در آن به پیامبری حضرت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم شهادت میداد. عبد اللّه بن نواحه موذّن رجال بن عنفوه بود. حجیر بن عصیر برای مسیلمه اذان میگفت و به پیامبری مسیلمه گواهی میداد. مسیلمه در هنگام اذان گفتن از حجیر میخواست تا صدای خویش را بلندتر سازد. مسیلمه در تأیید خویشتن و نهار مبالغه میکرد و بدین وسیله مسلمانان را گمراه میساخت و در دل آنها وقار و عظمت مییافت.
او تصور میکرد که دارای معجزات و کراماتی همانند پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم است. روزی زنی به نام «ام هیثم» از قبیله بنی حنیفه به نزد وی آمد و گفت: ای مسیلمه نخلهای ما از بین رفته و چاههای ما خشک گردیده پس برای درختان خرما و آبهای ما دعا کن همچنانکه محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم برای اهل «هزمان» دعا کرد. «مسیلمه» به نهار گفت: این زن چه میگوید؟ نهار گفت: اهل هزمان به نزد محمّد آمدند و از کمی آب و خشکی چاهها و از بین رفتن درختان خرما شکایت کردند. پیامبر برایشان دعا کرد و در نتیجه چاههایشان پر از آب شد و آب در رودخانهها جاری گردید و درختان نخل سرسبز و پر از خرما شدند. پیامبر سطل آبی درخواست کرد و آب دهان خود را در آن انداخت و دعایی فرمودند و سپس دستور دادند تا آب آن سطل را در چاه آب بریزند و در نتیجه چاهها پر از آب شد. مسیلمه نیز پس از شنیدن این مطلب سطل آبی درخواست کرد و در آن آب دهان خویش را ریخت و سپس آنها، آب را در چاههای خویش ریختند ولی آب چاههای آنها کاملا خشک شد و نخلها خشکیدهتر شدند. نهار روزی به مسیلمه گفت که فرزندم بنی حنیفه را مبارک گردان. مسیلمه گفت: منظورت چیست؟ نهار گفت: وقتی برای مردم حجاز فرزندی به دنیا میآمد
او را پیش پیامبر میآوردند و وی نیز برای نوزاد تحت الحنک میگذاشت و دستی بر سرش میکشید. پس از آن تاریخ مسیلمه دست بر سر هر نوزادی که کشید کچل شد!
مسیلمه روزی در کنار دیواری وضو میساخت سپس نهار به صاحب آن دیوار گفت چرا از آب وضوی مسیلمه برای تبرّک برنمیداری همچنانکه مردی از قبیله مهریّه آب وضوی پیامبر را برمیداشت و آن را در چاه مزرعه خویش ریخت. آن چاه پر از آب شد و درختان مزرعهاش سرسبز و شاداب شدند. صاحب آن دیوار نیز اینگونه عمل کرد ولی مزرعهاش به بیابان خشکی تبدیل گردید.
در کتاب «آثار البلاد و اخبار العباد» زکریا بن محمد بن محمود قزوینی آمده است که: مردم از مسیلمه درخواست معجزه کردند. او یک بطری شیشهای به آنها نشان داد که سر آن تنگ بود و در آن تخممرغی نهاده شده بود پس در نتیجه قبیله بنیحنیفه که مردم کمعقلی داشت به او ایمان آوردند. مسیلمه از نادانی بنی حنیفه سوء استفاده کرد و آنها نیز از وی اطاعت کردند. بنی حنیفه در دوران جاهلیت بتی از عسل و روغن ساخته بودند و آن را میپرستیدند. آنها چند سال دچار خشکسالی شدند و در نتیجه بت خود ساخته را خوردند و مردم به عقل آنها خندیدند و در ارتباط با این حادثه این شعر را سرودند که: «حنیفه» پروردگار خود را در هنگام قحطی و گرسنگی خوردند و از پیامدهای بد آن نترسیدند.
گفته میشود که مسیلمه روزی پرندهای را مشاهده کرد که پرهای بالش را کنده بودند. مسیلمه گفت: چرا خلق خدا را شکنجه میدهید. اگر خداوند برای پرنده امری غیر از پرواز در نظر گرفته بود هیچگاه بال برایش نمیآفرید. من شما را از کندن پرهای بال پرندگان منع میکنم. بعضی از مردم به وی گفتند از خدایی که آیه تخممرغ را به تو عطا کرده بخواه تا بالی برای وی برویاند. مسیلمه گفت: اگر من چنین درخواستی از خدا کنم و خداوند نیز پرهایی برای این پرنده برویاند و پرنده به پرواز درآید آیا آنگاه به من ایمان خواهید آورد؟ گفتند: آری. مسیلمه گفت: من
میخواهم که با پروردگارم مناجات کنم. سپس پرنده را با خود به منزل برد و به جای پرهای کنده شده پرهای جدیدی فرو برد و آن را از منزل خارج ساخته و به پرواز درآورد و در نتیجه تعداد زیادی از مردم به او ایمان آوردند.
گفته میشود که مسیلمه در یک شب تاریک که باد تندی میوزید گفت: فرشته امشب بر من فرود خواهد آمد و شما صدای بالهای فرشتگان را خواهید شنید. کسی از شما امشب حق ندارد از منزل خارج شود زیرا هرکس به فرشتگان نگاه کند چشمانش کور خواهد شد. او سپس با استفاده از کاغذ بادبادکی با دو بال و یک دم درست کرد و با استفاده از رشته نخهایی دراز آن را به پرواز درآورد در حالیکه مردم آن را میدیدند ولی در اثر تاریکی رشته نخها را نمیدیدند. وقتی آن را مشاهده کردند از ترس کور شدن وارد منازل خود شدند. در همین لحظات کسی با صدای بلند فریاد زد که هرکس وارد منزل خود شود در امان خواهد بود. از سوی دیگر در کتابهای تاریخی مانند تاریخ طبری آمده است که: پیامبر روزی با جمعیتی نشسته بود که در آن جمعیت رجال بن عنفوه نیز نشسته بود. پیامبر فرمود که در میان شما فردی است که دندانش در آتش جهنم است. دندانی که از کوه احد بزرگتر است. رجال از مسیلمه کذّاب حمایت کرد و پیامبری او را مورد تأیید قرار داد. لذا فتنه و آشوب «رجال بن عنفوه» از فتنه مسیلمه گسترده و بزرگتر بود. بهطور کلی مسیلمه مدّعی بود که قرآن به وسیلۀ فرشتهای به نام «رحمان» بر او نازل میشود و این کتاب دارای فصلها و جملاتی است که بعضی از آنها مرتب هستند و بعضی دیگر شامل حوادثی میشوند که برای وی رخ داده و شامل مسائلی در ارتباط با اوضاع و احوال وی میباشد و برخی از آنها پاسخگوی سؤالهای مطرح شده هستند. ولی تمامی مطالب این کتاب نشان میدهد که صاحب آن یک فرد کوتهاندیش و دارای دانش کم و ناآگاه نسبت به واقعیت نبوت و بیاعتقاد به جهان آخرت و ماوراء الطبیعه میباشد. مردم پس از ملاقات احنف بن قیس با مسیلمه از احنف پرسیدند که او را چگونه یافتی؟ احنف در پاسخ گفت که او پیامبر راستگو و در عین
حال دروغگوی حرفهای نیست.
گفته میشود که ابو طلحه وارد یمامه شد و پرسید که مسیلمه کجاست؟ به او گفتند ساکت باش بگو رسول خدا. ابو طلحه گفت: من چنین چیزی نخواهم گفت مگر آنکه با وی ملاقات کنم. وقتی که ابو طلحه به نزدش آمد گفت: آیا تو مسیلمه هستی؟ گفت: آری. گفت: چه فرشتهای بر تو فرود میآید. گفت: «رحمان» . گفت: آیا این فرشته در تاریکی بر تو فرود میآید یا در روشنایی. گفت: در تاریکی. ابو طلحه گفت: من شهادت میدهم که تو دروغگویی و محمّد راست میگوید. ولی دروغگوی ربیعه از راستگوی مضر برایم دوست داشتنیتر است.
در قرآن وی آمده است که: قسم به هشداردهندگان به کشاورزان و قسم به دروکنندگان و قسم به بذرپاشان و قسم به آسیابکنندگان و قسم به پزندگان نان و قسم به تریتکنندگان و قسم به لقمهخواران چاقشونده به درستی که شما بر صحرانشینان ترجیح داده شدید و چوپانان بر شما پیشی نگرفتند. از مزارع خود محافظت کنید و عریان را بپوشانید و با ستمکار دشمنی ورزید.
در کتاب وی همچنین آمده است که: ای قورباغه چه صدای صافی داری بالا تنهات در آب قرار دارد و پایین تنهات در گل. نه مانع از آب خوردن تشنهکام میشوی و نه آب را گلآلود میکنی.
جاحظ در کتاب «حیوان» خود میگوید: من نمیدانم چه چیزی باعث شد تا مسیلمه از قورباغه نام ببرد و آن را بخشی از قرآنی قرار دهد که گمان میکند بر او وحی شده است.
مسیلمه میگفت: قسم به گوسفند و رنگهای آن و قسم به شتر سیاهرنگ و شیر آن و قسم به گوسفند سیاه رنگ و شیر سفیدرنگ که واقعا عجیب است. شیری که خالص است پس چرا خرما را با شیر نمیخورید. و میگفت: فیل و تو چه دانی که فیل چیست. او دارای دم طناب مانندی است و خرطوم درازی دارد.
مسیلمه میافزاید: خداوند بر ابرهای بارانزا منت گذاشت و از میان رعد و برق
وحشتناک نسیم ملایمی به وجود آورد.
این مطالب بیش از آنکه بر معنی مشخصی دلالت داشته باشند از ناتوانی گوینده آن حکایت میکنند. این مطالب بیش از آنکه بیانگر واقعیتها باشند نشان میدهند که گوینده به بیماری حب جاه و ریاست مبتلا شده است. این امر بر هر کس که به دنبال هدایت و دوری از گمراهی است روشن و آشکار است.
ابن عباس اینگونه روایت کرده که: «پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم ارتش اسامه را به رفتن تشویق کرد ولی آنها اهمیتی به بیماری پیامبر گرامی اسلام و خلع مسیلمه و اسود ندادند. منافقین در ارتباط با فرماندهی «اسامه» سخنان گزافی به میان آوردند. این مطالب به گوش پیامبر رسید. پیامبر به میان مردم آمد در حالیکه پارچهای به پیشانی بسته بود. وی خوابی را که در خانه عایشه دیده بود برای آنها تعریف کرد و گفت: من شب گذشته در خواب دیدم که بر بازو دو دستبند طلا دارم از آنها بدم آمد و آن دو دستبند طلا را فوت کردم. آن دو نیز به پرواز درآمدند. منظور از این دو دستبند دو دروغگو در یمامه و یمن هستند. به اطلاع من رسیده که بعضیها مطالبی درباره فرماندهی اسامه به زبان میآورند. به خدا قسم که در مورد فرماندهی پدرش نیز همین مطالب را بر زبان آوردند. پدرش برای فرماندهی لیاقت داشت همچنانکه خود وی نیز لیاقت دارد. پس ارتش اسامه را به حرکت درآورید.
در تاریخ طبری به نقل از ابو هریره آمده است که: ابو بکر پس از درگذشت پیامبر خالد بن ولید را به سمت اهل یمامه فرستاد. خالد به همراه سپاهیان خود به دروازه یمامه رسید. مجاعة بن مراره که رییس قبیله بنی حنیفه بود به همراه قوم خویش که قصد حمله به بنی عامر را داشتند با خالد رودررو شد. خالد آنها را که بیست و سه اسبسوار بودند به محاصره خویش درآورد. خالد گفت: چه وقت خبر ما به شما رسید. آنها گفتند: ما خبری از شما نداشتیم بلکه خارج شدیم تا انتقام خون کشتهگان خود را از بنی عامر بستانیم. خالد به سپاهیان خود دستور داد آنها را گردن بزنند. خالد، مجاعه را نکشت و رها کرد و سپس رهسپار یمامه شد. مسیلمه و بنو حنیفه از
شنیدن خبر خالد و سپاهیانش خارج شدند و در منطقه عقرباء سکنی گزیدند. او آنها را در آنجا به محاصره خویش درآورد. عقرباء آن سوی یمامه و نرسیده به اموال قرار داشت. و روستای یمامه در پشتسرشان قرار گرفت. شرحبیل فرزند مسیلمه گفت: امروز روز غیرت و حمیّت است. اگر امروز شکست بخورید زنان شما به اسارت برده خواهند شد و به اجبار شوهر داده خواهند شد. پس از حسب و نسب خود دفاع کنید و از زنان خود حمایت نمایید. آنها در عقرباء به قتل رسیدند. پرچم مهاجرین در آن جنگ در اختیار سالم غلام ابی حذیفه قرار داشت. آنها گفتند که ما از تو احساس امنیت نمیکنیم. سالم گفت: پس در این صورت من حملکننده خوبی برای قرآن نیستم. پرچم انصار در اختیار ثابت بن شماس قرار داشت و اعراب هر یک پرچم خود را به همراه داشتند. مجاعه به همراه ام تمیم همسر خالد در چادرش به اسارت گرفته شد. مسلمانان به تاخت و تاز پرداختند. گروهی از بنی حنیفه بر ام تمیم وارد شدند و در صدد کشتن او برآمدند ولی مجاعه مانع آنها شد و گفت که وی همسایه اوست. مسلمانان بار دیگر حمله را آغاز کردند و در نتیجه بنی حنیفه شکست خورد. محکم بن طفیل گفت: ای بنی حنیفه وارد باغ شوید. من از پشت سر شما را حمایت میکنم. وی مدتی جنگید و سپس به دست عبد الرحمن بن ابی بکر کشته شد. کفار وارد باغ شدند. وحشی به همراه یکی از انصار، مسیلمه را کشت.
هماکنون داستان زندگی مسیلمه و قرآن ادعایی وی و نکات جالب آن برای ما مشخص گردید و معلوم شد ادعای وی ادعایی پوچ و بیاساس است و او شایستگی تصدّی منصب نبوت را نداشته و ندارد و مطالب وی هیچگونه تشابهی با مطالب ذکر شده در قرآن ندارد. برای توضیح بیشتر این واقعیت که بسیار بدیهی است لازم است به چند نکته اشاره نماییم:
اوّلا: مسیلمه تصوّر میکرد که نبوت مبتنی بر ادعاست و به هیچوجه یک نمود عینی واقعی برای آن قابل تصور نیست و با مبدأ وحی دارای یک رابطه ویژه نیست و به همین دلیل از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم خواست تا او را در نبوت شریک نماید و برای او نیز
در آن سهمی منظور شود و در همین راستا به عنوان شاهد مثال باید خاطرنشان ساخت که در کتاب وی به هیچوجه مبارزهطلبی که یکی از اصول اساسی تحقق معجزه است وجود ندارد.
ثانیا: او در نامهاش به پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم در سال دهم هجری، خود را مانند وی پیامبر و فرستاده خدا معرفی کرده است و در آن میگوید:
«از مسیلمه فرستاده خدا به محمّد فرستادۀ خدا» بدیهی است که نبوت پیامبر محدود به زمان و مکان خاصی نمیشود بلکه رسالت وی تا روز قیامت، مطلق، عمومی و ثابت است و به همین دلیل خداوند متعال میفرماید که: «اگر جن و انس به پشتیبانی یکدیگر جمع شوند تا مانند قرآن را بیاورند هیچگاه نخواهند توانست.» اگر «مسیلمه» واقعا به نبوت پیامبر اعتقاد داشت پس چرا در صدد آوردن مشابهی برای قرآن برآمد. هرچند که کتاب وی هیچ شباهتی به قرآن نداشت. پس چگونه با آنکه به ناتوانی خویش اذعان داشت مدعی نبوت بود و اگر در ادّعای خویش صادق نبود و معتقد بود که میتوان مشابهی برای قرآن ذکر کرد پس چرا نبوت پیامبر را تصدیق نمود و در نامهای که به پیامبر اسلام فرستاد خود را مانند وی پیامبر معرفی کرد. این نشان میدهد که وی نبوت را نوعی سلطنت ظاهری و رهبری دنیوی میدانست و آن را به عنوان یک امر واقعی قبول نداشت.
ثالثا: او مدعی بود که وحی از سوی خداوند متعال به واسطه فرشتهای به نام «رحمن» بر او نازل میشود. هر پژوهشگر تحلیلگری در صورت مقایسه کتاب وی با قرآن تشخیص میدهد که این دو کتاب به هیچوجه در یک سطح قرار ندارند. هرکس که کمترین اطلاعی راجع به ادبیات و زبان عربی داشته باشد این واقعیت را درک میکند. کتاب وی به هیچوجه نمیتواند مشابه و رقیب قرآن به شمار آید. اگر جملات مسخره و کلمات بیارزش او را شایسته مخالفت با قرآن بدانیم در آن صورت میبایست افراد معاند که بسیارند و فراوان و در میان آنها افراد بلیغ وجود دارد و مخالفان که اندکاند و در میان آنها افراد فصیح یافت میشوند با استناد به
آنها به مخالفت با قرآن برمیخاستند و مسلمانان میبایست از اسلام دست برمیداشتند زیرا اعتقاد آنان نشأت گرفته از تعصب قومی نبود بلکه مبتنی بر دلیل و برهان بود. بدیهی است که دلیل و برهان تا آنجا پیش میرود که چیزی آن را نقض نکند.
بیاعتنایی افراد مخالف و همقطاران مسیلمه که برای خاموش ساختن نور نبوت به هر دستاویزی چنگ میزدند بیارزش بودن سخنان وی را ثابت میکند. افراد معاندی که تمام تلاش خود را به کار میبردند تا اعجاز را به عنوان ویژگی تنها معجزه ماندگار یعنی قرآن از بین ببرند و برای به ضعف کشاندن امت مسلمان به هر حیلهای متوسل شده و به هر شیوهای برای گمراهی امت اسلامی دست مییازند. هرکس که کمترین آگاهی نسبت به مسائل داشته باشد این واقعیت را به خوبی درک میکند.
او پس از رحلت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم در شبه جزیره عربستان در بنی تغلب ادّعای نبوت کرد و هذیل به او پاسخ مثبت داد و از دین نصرانیت دست برداشت. رؤسای عشایر به همراه هذیل برای حمله به ابو بکر با وی همصدا شدند. وقتی که به منطقه الحزن رسیدند نامهای برای مالک بن نویره نوشت و از او بیعت خواست او نیز پاسخ مثبت گفت و او را از حملهاش منصرف ساخت و او را به سمت محله سکونت بنی تمیم هدایت کرد. سجاح گفت: حق با توست. من زنی از بنی یربوع هستم. اگر مملکتی باشد مملکت شماست.
او در مسیحیت ثابتقدم بود و دین مسیح را از علمای تغلب فراگرفت. و از پیروان خود خواست تا رهسپار یمامه شوند و با مسیلمه به جنگ برخیزند آنها گفتند: اهل یمامه دارای جلال و مقام بزرگی هستند و موضوع مسیلمه ریشه دوانیده است. او گفت: باید یمامه را به تصرف درآورید و جایگاه کبوتران را گرم نگه دارید زیرا حمله سختی در پیش دارید که بعد از آن هیچ ملامتی بر شما نخواهد بود. این خبر به مسیلمه رسید و او از سجاح بیمناک شد و ترسید که اگر فکر و حواس خود را متوجه سجاح کند مخالفانش بر او پیروز شوند پس در نتیجه هدیهای برای او فرستاد و سپس نامهای برایش فرستاد و در آن برای خود امان خواست تا آنکه بتواند به نزد وی بیاید. سجاح به سربازان دستور داد تا در منطقه «امواه» فرود آیند و به مسیلمه اجازه و امان داد و او به همراه چهل تن از بنی حنیفه به نزد سجاح آمد.
در حکایت دیگری آمده است که وقتی سجاح در نزدیکی مسیلمه فرود آمد دروازههای شهر را به روی او بست. سجاح به او گفت: به نزد ما بیا. مسیلمه گفت: مرا از شرّ سربازان خود در امان نگهدار. او نیز اینچنین کرد. مسیلمه به یاران خود گفت که چادر بزرگی برایش برافرازند و آتش در آن بیافروزند. تا میل شهوانی او تحریک شود. یارانش نیز اینچنین کردند. وقتی که سجاح وارد چادر شد مسیلمه نیز به نزد وی آمد و دستور داد تا بیست نفر از یارانش بر در چادر بیایستند سپس با سجاح به بحث و گفتگو پرداخت. مسیلمه به سجاح گفت: چه چیزی بر تو وحی شده است. او گفت: آیا زنان هستند که شروع میکنند پس بهتر است شما شروع کنید. مسیلمه گفت: آیا نمیبینی که پروردگارت با ابرهای بارانزا چگونه برخورد کرد و از میان رعد و برق نسیمی پدید آورد. سجاح گفت: دیگر چه چیزی بر تو وحی شده است؟ گفت: بر من وحی شده که خداوند برای زنان فرج آفریده و مردان را به همسری آنها برگزید. پس در آن زنان به شدت فرو میکنیم سپس در آنان نطفه را قرار میدهیم و یا آنکه اگر بخواهیم آن را خارج میسازیم و در نتیجه آنها کودکانی ضعیف الجثه برای ما به دنیا میآورند. سجاح گفت: من شهادت میدهم که تو پیامبر خدا هستی. مسیلمه گفت: آیا میتوانم که با تو ازدواج کنم زیرا در این ازدواج با قوم خود و قوم تو اعراب را خواهیم خورد؟ وی گفت: بله. مسیلمه گفت: اینگونه به من وحی شد. سجاح سه روز در نزد مسیلمه ماند و سپس به نزد قوم خویش بازگشت. آنها به وی گفتند: چه چیز با خود به همراه آوردی. او گفت: من مسیلمه را بر حق یافتم و در نتیجه از او پیروی کرده و با او ازدواج نمودم. آنها گفتند: آیا مهریهای به تو داد؟ گفت: نه. گفتند: پس به نزد وی بازگرد زیرا مثل تویی زشت است که بدون مهریه بازگردد. او بازگشت و وقتی مسیلمه او را دید در را به رویش بست و به او گفت: چه میخواهی؟ گفت: مهریهام را میخواهم. گفت: چه کسی به تو چنین اذنی بخشیده است؟ گفت: شبث بن ربعی ریاحی. گفت او را به نزد من آورید. سپس او را آوردند. مسیلمه خطاب به شبث گفت که در میان یارانت ندا درده
که مسیلمه بن حبیب پیامبر خداست من نیز دو نماز صبح و عشا را که محمد بر شما تکلیف نموده از عهده شما انداختم.
«کلبی» گفت که بزرگان بنی تمیم به او گفتهاند که اکثریت بنی تمیم در صحرا این دو نماز را بهجا نمیآورند.
در حکایت دیگری آمده است که مسیلمه با سجاح صلح نمود به شرط آنکه نیمی از غلات یمامه را برایش بفرستد. «سجاح» نپذیرفت مگر به شرط آنکه سال دیگر این کار را تکرار نماید. او نیز پذیرفت. مسیلمه گفت: تعدادی از افراد خود را واگذار تا نیم باقیمانده از غلات را با خود ببرند و تو نیز نیم اول را با خود ببر و اینجا را ترک کن. «سجاح» نیز اینچنین کرد.
از جمله چیزهایی که سجاح ادعا کرده وحی است اینکه: «ای افراد باایمان و باتقوا برای ما نیمی از زمین است و برای قریش نیم دیگر آن ولی قریش قومی ستمکارند.» او در نهایت مسلمان شد و از ادعای نبوت خود دست برداشت و اعلام کرد که به خاطر ازدواج با مسیلمه کذّاب مدّعی نبوت شده بود.
با توجه به اجتماع دو دروغگو و ازدواج دو فرد منحرف با یکدیگر بیپایه و اساس بودن ادعای آنها به اثبات رسید.
دروغگوی تیرهدل روپوشدار
او ادّعا میکرد که وحی به واسطه فرشتهای که دارای روبند است بر او نازل میشود. او کاهن شعبدهبازی بود و برای مردم امور عجیبی را به نمایش میگذاشت. او دل شنوندگان خود را با سخنان خویش میفریفت.
رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم پس از اسلام آوردن یمنیها، باذان را به عنوان فرماندار خویش در آنجا برگزید و تا زمان درگذشت پیامبر او در این پست باقی ماند.
پیامبر او را از این منصب عزل نکرد و کسی را با او شریک قرار نداد تا اینکه باذان از دنیا رفت. وقتی او از دنیا رفت فرمانداری یمن را در میان گروهی از یاران خویش تقسیم نمود. در میان این گروه فرزند باذان به نام «شهر» نیز قرار داشت. «اسود» به همراه هفتصد اسبسوار علاوه بر پیاده نظام رهسپار «صنعای یمن» شد. شهر بن باذان که فرماندار صنعا بود با او رودررو شده و به جنگ برخاست. او ابن باذان را کشت و بر صنعا مستولی گردید. «اسود» با همسر «شهر» که دختر عموی فیروز بود، ازدواج کرد.
«اسود» ، «فیروز» و «داذویه» را به عنوان پیامرسان خویش انتخاب کرد. پیامبر در این زمان نامهای برای آنها فرستاد و از ایشان خواست تا به وظایف دینی خود عمل نموده و با «اسود» به جنگ برخیزند. در نتیجه آنها تصمیم به کشتن «اسود» گرفتند و زنش را در جریان تصمیم خویش قرار دادند. همسرش نیز با تصمیم آنها
اعلام موافقت کرد و به آنها گفت که چگونه میتوانند به او دست پیدا کنند و بر او چیره شوند. وی گفت: او محتاط و دارای نگهبان است امّا نگهبانان در منزل از او حمایت نمیکنند. اگر شب شد به او یورش برید زیرا در آن صورت با نگهبانان رودر رو نخواهید شد و مانعی بر سر راه کشتن او وجود ندارد و میتوانید اسلحهاش را به غنیمت بگیرید.
آنها گفتند: ما نیز چنین کردیم. دیوار منزل را از بیرون سوراخ کردیم و بر او وارد شدیم در حالیکه همسرش بیدار بود. یکی از ما سرعت عمل به خرج داده و بر او پرید و در همین هنگام یکی از افراد با او گلاویز شد و سرش را گرفته بر گردن او ضربهای وارد و از پشت، زانو بر کمرش نهاد و ضربۀ شدیدی بر او وارد ساخت، و او را کشت سپس برخاست که خارج شود، آن زن پیراهن وی را گرفت زیرا زن دیده بود که او کاملا کشته نشده است.
زن فریاد برآورد: کجا مرا تنها میگذارید؟ آن مرد گفت: میخواهم به یارانم خبر مرگ این مرد را بدهم و سپس به سوی ما آمد و ما هم با آمدن او، با وی برخاستیم، و خواستیم سر آن مرد را از بدنش جدا کنیم، که شیطان سر آن مرد را تکان داد، کسی که میخواست سر از بدنش جدا سازد، ترس بر دلش مستولی شد به گونهای که نتوانست سر وی را جدا کند، من گفتم بر سینهاش بنشینید، آنگاه دو نفر از یاران بر سینهاش نشستند و آن زن موی سرش را گرفت، ما صدای ترسناکی از او شنیدیم، سپس آن زن با دستانش، دهان آن مرد را بست و یکی از یاران ما تیغ را بر گردنش وارد ساخت صدای شدیدی همچو نعره گاو از او برآمد که تا کنون مانند آن نشنیده بودم، نگهبانان به سوی آستانه درب کاخ دویدند و تا حرمسرا پیش آمدند. گفتند: چه خبر است این چه صدایی است! زن گفت: پیامآور وحی بر او نازل شده و وحی بر او فرود میآید نگهبانان خاموش شدند و برگشتند، و ما با یاران شور و مشورت کردیم که این حادثه را چگونه به هواداران خویش واگوییم، آنگاه به دنبال رمز و علامتی که میان ما و یاران، مقرر داشته بودیم، گرد هم جمع شدیم، سپس صدای
اذان بلند شد و وقتی خورشید طلوع کرد، دازویه با صدایی رسا و رمز و علامت میان یاران فریاد نمود، مسلمانان و کافران به محض شنیدن فریاد، به هراس افتادند، و به دنبال آن نگهبانان همگی هجوم آورده و ما را محاصره کردند من نیز صدای اذان را رساتر بر زبان جاری ساختم، ناگهان نگهبانان سواره نظام به کمک نگهبانان کاخ شتافتند، آنان را مورد خطاب قرار داده و فریاد برآوردم: شهادت میدهم «محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم رسول خداست» و عبهله دروغپردازی قهّار است و سر او را به سویشان پرتاب کردیم.
طلیحه در سال نهم هجری به همراه هیأت «اسد بن خزیمه» به نزد پیامبر آمده و اسلام برگزید. سپس مرتد شد و ادعای پیامبری کرد. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم «ضرار بن الازور» را در این رابطه به سوی بنی اسد فرستاد و به او و سپاهیانش دستور داد تا بر علیه هرمرتدی قیام کنند. آنها طلیحه را دچار وحشت ساختند. مسلمانان در منطقه واردات و مشرکان در سمیراد فرود آمدند. تعداد مسلمانان همچنان رو به افزایش و تعداد مشرکین رو به کاهش میگذاشت. تا اینکه «ضرار» در صدد برآمد به سوی طلیحه رهسپار شود و در راه، کسانی که تسلیم او میشدند گردن میزد تا آنجا که این خبر در همهجا شایع شد. در همان زمان خبر رحلت جانگداز پیامبر به مسلمانان رسید و بعضی از مردم گفتند که اسلحه در طلیحه کارگر نیست. مسلمانان آن روز را در حالی به شب رساندند که از تعدادشان کاسته شده بود و مردم به سوی طلیحه گرایش پیدا کردند و او به شهرت رسیده بود.
عینیة بن حصن از قبیله غطفان پس از رحلت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گفت: از زمانی که ارتباط ما با بنی اسد قطع گردید ما مرزی برای خود نمیشناسیم. من پیمانی را که در گذشته میان این دو قبیله بوده، تجدید میکنم و از طلیحه پیروی میکنم. به خدا قسم پیروی از پیامبری که از این دو قبیله است برای ما از پیروی از پیامبر قریش دوستداشتنیتر است. محمّد مرد و طلیحه باقی ماند. افراد قبیلهاش نیز نظر او را پسندیدند و مانند او عمل کردند.
«ابو بکر» پس از بازگشت «اسامه» و سپاهیانش به خالد بن ولید دستور داد تا به مقابله با طلیحه و عینیه بپردازد، در حالیکه آنها در کنار چشمه آبی از چشمههای بنی اسد قرار داشتند. عینیه و طلیحه به همراه هفتصد نفر از قبیله بنی فزاره با خالد و سپاهیانش درگیر شدند در حالیکه طلیحه در گوشه چادر خویش نشسته بود و برای مردم پیشبینی میکرد و مردم مشغول جنگ بودند و جنگ شدت گرفته بود عینیه به نزد طلیحه آمد و از او پرسید که آیا جبرئیل بر تو نازل شد؟ گفت: نه. عینیه برای بار دوم و سوم نیز این سؤال را تکرار کرد تا اینکه طلیحه در بار سوم گفت: آری. آنها پرسیدند: به تو چه گفت؟ اظهار داشت: او به من گفت: تو نیز مانند او سنگ آسیابی داری و تو سخنی داری که هیچگاه آن را فراموش نخواهی کرد. عینیه گفت: من گمان میکنم که خداوند دانست که تو حدیثی داری که هیچگاه آن را فراموش نخواهی کرد. ای بنی فزاره دور شوید زیرا به خدا قسم که او دروغگوست. آنها نیز پراکنده شدند و مردم شکست خوردند و نزد طلیحه آمدند و به او گفتند چه دستور میدهی. طلیحه اسب خود را آماده ساخته بود. در حالیکه مردم او را احاطه کرده بودند او نیز بر اسب خود پرید و همسرش را با خود فراری داد. طلیحه به مردم گفت: هرکس میتواند مثل من عمل نماید و همسرش را نجات دهد و این گونه عمل نماید. سرانجام وقتی که خداوند طلیحه را شکست داد مردم گفتند: به همان دینی که از آن خارج شدیم بهتر است وارد شویم و به خدا و پیامبرش ایمان میآوریم و اموال و جان خود را در اختیارش قرار میدهیم.
طلیحه، هنگامی که شنید؛ بنی اسد، بنی غطفان و بنی عامر مسلمان شدهاند او نیز مسلمان شد. طلیحه در دوران ابو بکر جهت انجام مراسم حج عمره وارد مکه شد و در هنگام گذر از شهر به ابو بکر گفته شد که این طلیحه است. گفت: من با او چه کنم. او را رها نمایید زیرا خداوند او را به اسلام هدایت کرد. طلیحه پس از انجام حج عمره نزد عمر رفت تا با او بیعت نماید. عمر به او گفت: آیا تو قاتل عکاشه و ثابت هستی. به خدا قسم که هیچگاه به تو علاقهای نخواهم داشت. طلیحه گفت:
چرا به دو مردی اهمیت میدهی که خداوند آنها را به دست من کرامت بخشید. سپس او با عمر بیعت کرد. عمر به او گفت: ای فریبکار از کاهنی تو چه باقی مانده است. گفت: یک یا دو فوت در دم آهنگری. سپس او به موطنش نزد قوم خویش بازگشت تا آنکه رهسپار عراق شد.
او در دوران ادّعای نبوت مدعی بود که فرشتهای به نام ذو النون یا جبرئیل بر او وحی نازل میکند ولی مدعی داشتن کتابی برای خویش نبود. در کتاب معجم البلدان گفته شده از مواردی که از وی نقل شده این است که: «خداوند ظاهر و باطن شما را زشت نیافریده پس شما خدا را در حال قیام یاد کنید زیرا کف شیر بالای شیر اصلی قرار دارد.»
در کتاب «طبری» آمده است که طلیحه به عنوان وحی میگفت: «قسم به پرندگان اهلی و وحشی و قسم به گنجشکهای مناطق بیآب و علف. خداوند از چند سال قبل به ما تضمین داد که قدرت و حاکمیت ما عراق و شام را در بر خواهد گرفت.»
قریش نضر بن حارث را به همراه عقبة بن ابی معیط و عاص بن وائل سهمی به نجران فرستادند تا در آنجا مسائلی را بیاموزند و از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم سؤالاتی بپرسند.
در کتاب مناقب آمده که نضر بن حارث جهت تجارت رهسپار فارس شد. او اخبار عجم را از غیر اعراب میخرید و آنها را برای قریش بازگو میکرد. او میگفت: محمد داستان عاد و ثمود را برای آنها بازگو میکند و من برای شما داستان رستم و اسفندیار را حکایت میکنم. قریش از سخنانش خوششان آمد و گوش دادن به قرآن را ترک گفتند. آیه 6 سوره لقمان میفرماید:
«وَ مِنَ اَلنّاسِ مَنْ یَشْتَرِی لَهْوَ اَلْحَدِیثِ»
در روزگاری که مسلمانان در «شعب ابی طالب» محاصره بودند هیچیک از اعرابی که وارد مکه میشد جرأت نمیکرد به بنی هاشم چیزی بفروشد و هرکس چنین میکرد مالش را به یغما میبردند. نضر و دوستانش و ابو جهل در راههایی که به مکه ختم میشد میایستادند و به هر قافله تجاری که از راه میآمد هشدار میدادند که چیزی به مسلمانان نفروشند و آنها را تهدید میکردند اگر چنین کنند اموالشان را به غارت خواهند برد.
البته او داعیه نبوت نداشت ولی گمان میکرد که میتواند مشابهی برای قرآن بیاورد. او به خاطر حماقتش اهمیتی به تاریخشناسان و ادبا نمیداد. کسانی که کمترین اطلاعی در مورد بلاغت و فصاحت داشته باشند میدانند مطالبی که از وی در این رابطه ذکر شده کاملا بیارزش است.
وی دانشمند برجسته و ماهری در عرصه انشا و ادبیات بود. او مجوسی بود که توسط عیسی بن علی عموی منصور مسلمان شد. او مانند ابن ابی العوجاء، ابن طالوت و ابن الاعمی ملحد بود. کتاب کلیله و دمنه را اعرابگذاری و کتاب «الدّرة الیتیمه» را تصنیف نمود و کاتب عیسی بن علی بود. بعضیها میگویند او تا مدتی به مخالفت با قرآن پرداخت سپس پشیمان گشت و هرآنچه را که در این رابطه نوشته بود پاره ساخت. او گفت: به این علت پشیمان شدم و از تصمیم خود منصرف شدم که در وقت مخالفت با قرآن به این آیه رسیدم که:
«یا أَرْضُ اِبْلَعِی ماءَکِ وَ یا سَماءُ أَقْلِعِی»
با خود گفتم که مخالفت با این آیه خارج از قدرت بشر است بنابراین از کار خود منصرف شدم و هرآنچه را که نوشته بودم پاره کردم.
رافعی در کتاب خود به نام «اعجاز قرآن» در مورد وی نوشته است: گفته میشود وی مدتها به مخالفت با قرآن برخاست و سپس هرآنچه را که گرد آورده بود پاره کرد و از اظهار این مطلب احساس خجالت میکرد. سپس رافعی میگوید: «ملحدان معتقدند که کتاب «الدّره الیتیمه» (1)توسط ابن مقفع به رشته تحریر درآمده
1) 1) -این کتاب بارها چاپ و منتشر شده است و از رسالههای توجهبرانگیز میباشد و از نظر بلاغت عربی وزنه مهمی به شمار میآید. البته از نظر ویژگیهای منفی، مطالب آن هدف خاصی را دنبال نمیکند و با-
است و در واقع به مخالفت با قرآن پرداخته زیرا دروغ را تنها دروغ میتواند بزداید. این افراد ملحد میگویند: ابن مقفع با توجه به تکیه و اعتمادی که به قدرت و فصاحت خویش داشت مطالب خود را آشکار ساخت و مطالب وی هموزن با قرآن بود.» او همواره در این کار بود، اینان (ملحدان) میگفتند: ابن مقفع مدتی را با قرآن به مخالفت برخاست و سپس هرچه نوشته بود پاره ساخت و از این امر شرمنده بود.
اما ما میگوییم که هر دو داستان یاد شده دروغ است. «ابن مقفع» بیش از هر کسی میدانست که مخالفت با قرآن امری ناممکن است زیرا او آگاهترین مردم به علم بلاغت بود. اگر کسی ادعا کند که میتواند با قرآن مخالفت و رویارویی کند از این دو حال خارج نیست یا جاهلی است که خود را قبول دارد و یا عالمی است که به مردم دروغ میگوید. پدیدار گشتن گروه ملحدان پس از «ابن مقفع» باعث شد تا به او نسبت مخالفت با قرآن داده شود. هیچیک از افراد بلیغ در معجزه بودن قرآن شک و تردید به خود راه نمیدهد بلکه در چگونگی این اعجاز با یکدیگر اختلاف نظر دارند. از سوی دیگر مردم در دینداری «ابن مقفع» شک و تردید داشتند و همین عوامل باعث شد تا زمینه برای متهم شدن او به مخالفت با قرآن فراهم گردد. الحادگرایی در دوران «عبد الحمید» نویسنده کتاب رواج داشت و «ابن مقفع» نیز به الحادگرایی متهم شده بود. از سوی دیگر «ابن مقفع» در اصل مجوس بود. همین دو موضوع باعث شد که به او نسبت مخالفت با قرآن داده شود. البته نه به این دلیل که
او زندیق بود بلکه به خاطر اینکه بلیغ و فصیح بود و ملحدین میتوانستند بدین وسیله از وجودش سوء استفاده کنند.
همچنین همین افراد ملحد ادعا کردند که حکمتهای قابوس بن وشمگیر و داستانهایش در مخالفت با قرآن بیان شده است. به عبارت دیگر آنها از هرآنچه که در آن، ادبیات، حکمت، تاریخ و اخبار به کار رفته باشد برای رسیدن به مقاصد شوم خود سوء استفاده میکردند. آنها تا آنجا پیش رفتند که قصاید هفتگانه موسوم به «معلّقات سبع» را که بسیار فصیح بودند به عنوان رقیب و همتای قرآن ذکر کردند. داستان کشته شدن «ابن مقفع» در تواریخ و کتب سیره مشهور و معروف است.
(1) عوام و خواص دیدگاه متفاوتی نسبت به شخصیت ابن راوندی دارند. از نظر عوام ابن راوندی ملحد بود و به اسلام و تمامی ادیان اشکال وارد میساخت. اما از نظر خواص او از دانشمندان برجسته قدیم و از خواص شیعه و برجستگان آنها به شمار میرود. در اینجا بهتر است دیدگاه هر دو گروه را شرح دهیم. «رافعی» در کتاب اعجاز قرآن نظر عامه مردم را درباره ابن راوندی اینگونه شرح داده است:
ابن راوندی فردی بود که به سخنوری خود مغرور شد و در صدد نقض دین برآمد و به ادّعا و افترا روی آورد. او انسان نادانی بود و در مسائل بدون داشتن دلیل وارد میشد. به عنوان مثال در کتاب خود به نام «الفرید» (2)میگوید: مسلمانان قرآن را دلیل نبوت پیامبر خود میدانند. قرآنی که پیامبر به واسطه آن مبارز طلبید ولی
1) 1) -در حاشیه کتاب اعجاز قرآن آمده است: «براساس روایت ابی الفداء وی در سال 293، بر پایه کتاب کشف الظنون در سال 301، از نظر کتاب وفیات ابن خلکان در سال 345 و همچنین گفته شده که در سال 350 دار فانی را وداع گفته است ولی به نظر میرسد که مورد اولی صحیحتر باشد. وی در ابتدا جزو معتزله بود ولی بعدها با آنها به مخالفت برخاست و آنان نیز او را طرد کردند و بر وی سخت گرفتند و در نتیجه وی خشمگین شده و به رافضیها پیوست. مخالفانش گفتهاند: همه مذاهب اسلامی او را طرد کردند و سپس در دین ملحد گردید و برای ضربه زدن به اسلام کتابهایی برای یهود و مسیحیان به رشته تحریر درآورد و در منزل یک فرد یهودی به نام ابو عیسی اهوازی در حالیکه داشت برای او کتابی تألیف مینمود، به هلاکت رسید.»
2) 2) -در تاریخ ابی الفداء آمده است که این کتاب توسط ابن راوندی علیه پیامبر گرامی اسلام نگاشته است ولی دانشمندان و نویسندگان مسلمان به او پاسخ داده و آن را رد کردهاند.
هیچکس نتوانست به رویارویی با آن بپردازد. باید به مسلمانان گفت که اگر در میان فلاسفه کسی مانند بطلمیوس و اقلیدس ادعا کرد که کسی نمیتواند مشابهی برای کتابش بیاورد آیا بدین وسیله نبوت وی ثابت خواهد شد؟
«رافعی» به این شبهه وی پاسخ میگوید: البته پاسخ وی قانعکننده نیست و پاسخ چنین شبههای همان است که در گذشته بیان کردیم. سپس «رافعی» میافزاید: «گفته میشود که «ابن راوندی» در کتاب خویش به نام «التاج» به مخالفت با قرآن برخاست که چنین مطالبی را در هیچ کتاب دیگری سراغ نداریم. ابو الفداء در تاریخ خویش میگوید: دانشمندان به تمامی مطالب وی در مخالفت با قرآن و دیگر کفرگوییهای وی پاسخ گفتهاند و با دلایل قاطع، بیپایه و اساس بودن دیدگاههایش را ثابت کردند. کتاب ابن راوندی در اعتراض به قرآن و مخالفت با آن دچار تناقضگویی شده است. ابن راوندی در سایر کتابهای خویش مانند «الفرید» ، الزمرده، قضیب الذهب و «المرجان» اینگونه عمل کرده است. (1)از این کتابها به عنوان ظُلُماتٌ بَعْضُها فَوْقَ بَعْضٍ یاد کرده است. همگی این کتابها در اعتراض به شرع مقدس و نبوت نگاشته شدهاند و در آنها مطالب مسخره و مضحکی مانند کتاب «الفرید» به رشته تحریر درآمده است که هیچ عقل سالمی آنها را قبول ندارد و و نیز از لحاظ علمی هیچ ارزشی ندارد. (2)«المعرّی» در مقاله «الغفران» خود این
1) 3) -در حاشیه کتاب الاعجاز آمده است: به نظر میرسد ابن راوندی آدم خیالپردازی بوده است و الاّ این نامهایی که وی برای کتابهایش برگزیده چه معنایی میتواند داشته باشد. خیالهای باطل در مقایسه با جنون دارای تأثیر منفی بیشتری است. زیرا خیال باطل مغز انسان را فاسد میسازد و هیچ پایه دینی و عقلانی برای آن نمیتوان یافت و بیش از هر ویژگی منفی دیگری در فرد خیالپرداز ایجاد غرور میکند.
2) 4) -در این کتاب همچنین آمده است: برای اولین بار است که این مطلب را مینویسیم و آن اینکه نویسنده «التّاج» در کتاب خویش برای قدیمی بودن جهان و اینکه دنیا سازنده، مدبر، پدیدآورنده و خالقی ندارد دلایلی ذکر کرده است. «ابن راوندی» در کتاب خویش به نام «الدامغ» قرآن را زیر سؤال برده است. گفته شده که وی این کتاب را برای «ابن لاوی» یهودی نگاشته است و طی آن نظم و ترتیب قرآن را مورد شک و تردید قرار داده است. «خیاط» و «ابو علی جبایی» به اشکالات مطرح شده در کتاب مذکور پاسخ گفته و-
کتابها را یاد کرده و در اشعار خود آنها را به باد ناسزا گرفته است. البته «معرّی» در اشعارش از نظر ظاهری مطالب «ابن راوندی» را مورد توجّه قرار داده است. «معری» در ارتباط با کتاب «التّاج» وی میگوید: اما «تاج» ابن راوندی شایسته آن است که به عنوان کفش مورد استفاده قرار گیرد و همچنانکه کاهنان گفتهاند «تاج» وی چیزی جز افّ و تفّ بیش نیست. منظور «معرّی» این است که کتاب التّاج چیزی جز دروغگویی و آسمان ریسمان به هم بافتن بیش نیست و درواقع مانند کاهنان، تحریف ماهیت و واقعیت کلمات نموده است. زیرا اگر واقعا او توانسته قرآن را نقض نماید میبایست کتابهای تاریخ، ادبیات و کلام به مطالب وی اشاره میکردند.» (1)(در اینجا مطالب ذکر شده در کتاب اعجاز قرآن پایان مییابد) .
گفته میشود کتابهایی که وی به رشته تحریر درآورد عبارتند از:1-التّاج فی قدم العالم 2-الزمرد فی ابطال الرساله 3-نعت الحکمه فی الاعتراض بالباری تعالی من جهة تکلیفه للعباد 4-الدامغ فی الطعن علی نظم القرآن 5-القضیب فی حدوث علم الباری 6-الفرید فی الطعن علی النبی 7-المرجان فی اختلاف اهل الاسلام.
1) 5) -در صفحه 111 جلد 2 حاشیه کتاب «الکامل» نام کسانی که با قرآن به مخالفت برخاسته و مطالب نادرست را در کشورهای اسلامی گسترش دادهاند ذکر شده است.
گفته میشود که بسیاری از مکتوبات وی توسط ابو الحسن الخیّاط و ابو علی الجبائی پاسخ داده شده و نقض گردیده است. این وضعیت ابن راوندی در میان عوام بود. (عامه مردم درباره ابن راوندی چنین اعتقادی داشتند) .
اما در میان علمای شیعه، محدث قمی (قدس سره) در کتاب خویش به نام «الکنی و الالقاب» از ابن راوندی بهعنوان دانشمندی پیشگام و مشهور نام برده است. ابن راوندی در علم کلام دارای مقالهای است و با تعدادی از علمای کلام به مناظره پرداخته است. او نزدیک به 114 کتاب به رشته تحریر درآورده است. محدث قمی میگوید: ابن راوندی در میان عوام الناس به عنوان فردی ملحد شناخته میشد. ابن شهر آشوب در کتاب خود المعالم مینویسد: تهمتهای بسیاری به ابن راوندی نسبت داده شده است. اما سیّد مرتضی آن شخصیت بزرگوار در کتاب خود «الشافی فی الامامة» مینویسد: مطالب نگاشته شده در کتاب «التاج» اعتقادات ابن راوندی را نشان میدهد بلکه منظور وی از مطالب یاد شده اثبات تناقضگوییهای معتزله بوده است. او از مطالب یاد شده بهطور شفاف اعلام بیزاری و برائت مینمود و از وجود چنین کتابی اظهار بیاطلاعی میکرد و آن را به دیگری نسبت میداد. او کتابهای بسیار محکم و قوی مانند «الامامه» و «العروس» دارد. نویسنده کتاب «ریاض العلماء» میگوید: من گمان میکنم که «سیّد مرتضی» در کتاب «مطاوی الشافی» ، شیعه بودن و حسن اعتقادات «ابن راوندی» را مورد تایید قرار داده است.
بنابراین نتیجه میگیریم ابن راوندی به خاطر حقیقتجویی، پیروی از مذهب حق و انتخاب تشیع و عقیده صحیح از سوی اهل تسنن به الحاد متهم شده است. آنها گفتند: از آنجایی که هیچ یک از فرقههای اسلامی او را قبول نداشتند به همین دلیل به سمت رافضه گرایش پیدا کرد. آنها با این سخن خویش تلویحا میخواهند بگویند که شیعه جزو فرقههای اسلامی نیست در حالیکه عقل و وجدان اینگونه حکم نمیکند و دلیل و برهان بهترین حاکم است.
این کتابچه توسط یک چاپخانه آمریکایی و انگلیسی در «بولاق مصر» در سال 1912 میلادی چاپ و منتشر شد. نویسنده این رساله خاطرنشان میسازد که میتوان مشابهی برای قرآن ذکر کرد. او با اقتباس بعضی از جملههای قرآن و تغییر بعضی از الفاظ و حذف بعضی دیگر از آنها جملاتی آورده است از قبیل مشابه سوره کوثر و در آن میگوید:
انا اعطیناک الجواهر، فصل لربک و جاهر، و لا تعتمد قول ساحر
او در ارتباط با سوره فاتحه گفته است:
الحمد للرحمن، رب الاکوان، الملک الدیان، لک العبادة و بک المستعان، اهدنا صراط الایمان
او مدّعی است که این جملات تمامی اهداف سوره فاتحه را دربر دارد و به خاطر خلاصه بودن نسبت به آن برتری دارد.
قبل از مقایسه جملات وی که به خاطر آنها خود را خیلی به زحمت افکنده با دو سوره اقتباس شده از قرآن بهتر است در ابتدا، مفهوم معارضه با قرآن را معنی نماییم و توضیح دهیم تا این نویسنده جاهل، آگاهی یافته و به واقعیت این اصطلاح پی ببرد: اصولا منظور از معارضه با کلام نظم یا نثر چیست؟ آیا درست است که برای مقابله با شعری تنها به تغییر بعضی از الفاظ آن بسنده کنیم. اگر واقعیت تعارض اینگونه باشد پس هرکس که کمترین اطلاعی درباره شعر دارد میتواند
مشابه آن را شبیهسازی نماید. حتی اگر قریحه شعری نداشته و نتواند یک بیت از خویش بیان کند. آیا معارضه با نویسنده با تغییر بعضی از الفاظ و حذف بعضی دیگر تحقق مییابد؟ اگر اینگونه باشد پس امکان معارضه با هر کلامی بسیار خواهد بود. آیا معارضه به این شکل برای افراد فصیح برجسته و بلیغ کارشناس که در دوران نزول قرآن میزیستند امکانپذیر نبود؟
آیا برای پدیدار شدن نویسنده این رساله لازم بود تا سیزده قرن سپری شود تا علم و بشریت به این درجه از کمال نایل شوند و انسان بتواند به این شکل با قرآن به معارضه برخیزد؟ در حالیکه در سیزده قرن گذشته کسی توانایی انجام چنین کاری را نداشت؟ ! اگر واقعا اینگونه باشد باید صاحب این رساله ادعای نبوت نیز میکرد و مبارز میطلبید زیرا از قرار معلوم کسی توانایی آوردن مشابهی برای آن ندارد.
انسان چه وقت از مرکب هواپرستی و تعصب مهلک پیاده خواهد شد و زمام امور اعتقادات و اعمال خود را براساس عقل سالم در اختیار خواهد گرفت و چه وقت درخواهد یافت که گمراه ساختن مردم به واسطه آن چیزهایی که خود به آنها اعتقاد ندارد سختترین گناه و بزرگترین جرم است. آن هم جرمی نابخشودنی که نمیتوان از آن چشم پوشید. آنچه موجب بسی تاسف است؛ نادانی مردم و دوری آنها از واقعیتها است و اینکه تصور میکنند که نویسنده رساله دارای علم سرشاری است و منظور وی از چاپ این رساله گسترش علم و کشف حقایق است. در حالی که بدیهی است که وی مزدوری از کارگزاران استعمار و گسترشدهنده اندیشههای بیارزش و مقاصد پلید آنهاست که هدفی جز بییاور گذاشتن مسلمانان، تضعیف عقاید، چپاول اموال و تسلط بر آنها را دنبال نمیکنند. موارد یاد شده به انسان این اطمینان را میبخشد که علیرغم ادعای پشت سر گذاشتن مراحل تکاملی سیر تحوّل و تکامل آدمیان کاملا در حال انحطاط و فروپاشی است. اعراب جاهلیت علیرغم تعصب شدید و دوری از واقعیتها و تمدن ماهیت و حقیقت معارضه با قرآن را درک کردند و به ناتوانی خود در زمینه آوردن مشابهی برای قرآن اذعان
نمودند. در حالیکه در آن دوران تنها امتیازشان فصاحت و بلاغت بود. به همین دلیل برخی ایمان آوردند و برخی دیگر گفتند: قرآن چیز جز جادوی برتر بیش نیست. اما در چنین دورانی نویسنده مذکور شناخت لازم را برای مبارزه ندارد و طرح رساله احمقانه به عنوان معارضه با قرآن و تفاخر به آن نشانۀ جاهلیت نوین است. منظور از مشابه قرآن آن است که فردی با الفاظ، ساختار و اسلوب مستقلی، کتابی همردیف با قرآن بیاورد. در حالیکه در جملات بر ساختۀ وی چنین معنایی مستفاد نمیشود.
وی در ارتباط با سوره کوثر با اخذ از مطالب «مسیلمه کذّاب» اراجیف او را به سرقت برده که میگفت:
انا اعطیناک الجماهر، فصل لربک و هاجر ان مبغضک رجل کافر
دزد و دزدیده شده هر دو ادعای باطلی داشتند و پیرو هوای نفس و حب جاه و مطامع دنیوی بودند و نسبت به جهان آخرت و مجازاتهای آن برای انسانهای گمراه که در غفلت به سر میبرند بیخبرند. الفاظی که او به کار برده به هیچوجه با قرآن قابل مقایسه نیست.
او بیهیچ دلیلی کلمه کوثر را با لفظ جواهر عوض کرده است. اعطای جواهرات از امور و شئون دنیای پست و بیارزش است و آوردن آن با تأکید إنّ و سپس نسبت دادن آن به ضمیر جمع هیچ تناسبی ندارد. جواهر که از امور دنیای بیارزش مادّی است به هیچوجه با عطای الهی و عنایت ربّانی، آن هم به این شکل که بیانگر عظمت و اهمیت آن است همخوانی ندارد. جواهر از امور مادّی فانی است در حالی که «کوثر» به معنی خیر فراوان، عمومی و دربرگیرنده دنیا و آخرت است. «کوثر» در دنیا، داشتن افتخار رسالت، هدایت، رهبری، فراوانی نسل وی از فاطمه زهرا علیها السّلام است تا روز قیامت که موجب بقای نام میشود و تا دنیا باقی است فراموش نخواهد شد. و در آخرت قابل شمارش نیست و شامل شفاعت، بهشت، حوض کوثر و غیره میگردد.
از سوی دیگر هیچ تناسبی میان اعطای جواهر و وجوب نماز که پس از آن آمده است وجود ندارد. نماز ستون دین و معراج مومن است. اگر پذیرفته شود بقیه اعمال نیز پذیرفته خواهد شد و اگر ردّ شود سایر اعمال مردود خواهد بود. اثر نماز دوری از فحشا و منکرات است و با مقام تقوا تناسب پیدا میکند و هدیه هر فرد باتقواست. نماز بهترین هدیۀ آسمانی است که میتوان از آن استفاده نمود و بر آن افزود و هیچگونه همخوانی میان آن و بخشیدن جواهرات وجود ندارد. جواهرات از نعمتهای دنیای فانی است: نماز با کوثر معنی و مفهوم پیدا میکند و همخوانی بسیار آشکار و واضحی میان آن دو وجود دارد. همچنین وجود رابطه میان کوثر و قربانی کردن که منظور همان قربانی در منا و در عید قربان است روشن و مشخص است. زیرا کوثر به عنوان یک ویژگی و کمال نفسانی بستگی به خشوع و کرنش در برابر خداوند متعال دارد و همچنین بستگی به انفاق اموال دارد. صرفنظر کردن از داراییها و بخشیدن آن به مردم یک هدف مهم به شمار میآید. همچنانکه گفتهاند اگر بالا بردن دستها تا نزدیک گلو و رو به قبله کردن گلو در هنگام نماز مدّنظر باشد باز هم تناسب موجود میان آیات بسیار روشن و واضح است. اما آخرین جمله وی یعنی «لا تعتمد قول الساحر» هیچ ارتباطی با دو جمله قبل ندارد در حالیکه آیه شریفه:
إِنَّ شانِئَکَ هُوَ اَلْأَبْتَرُ
با خیر فراوان در ارتباط است که یکی از مصادیق برجسته آن فاطمه زهرا علیها السّلام است که از وی نسل پیامبر افزایش و تا قیام قیامت ادامه مییابد. اما گفتار مسخره وی یعنی ساحر آیا منظور جادوگر مشخصی است یا اینکه تمامی اظهارات جادوگران است زیرا تمامی سخنان هیچ جادوگر بهطور حتم و یقین در ارتباط با جادوگری نیست. پس نه از نظر گفتار و نه از نظر گوینده هیچ قرینهای که از وجود ارتباط میان آن و جملات ماقبل حکایت کند وجود ندارد.
اما مورد دوم وجود نکره در سیاق نهی است که مانند نفی بر شمول دلالت
میکند. این امر نیز بیمورد است زیرا جادوگر به عنوان یک افسونگر کارش عملی است نه گفتاری.
اما در ارتباط با سوره حمد باید خاطرنشان ساخت با توجه به تعریفی که از معارضه ارائه دادیم جملات وی برخلاف سوره حمد دارای مراحل متعددی نیست. در اینجا بهتر است هریک از جملات وی را با آیات این سوره مورد ملاحظه قرار دهیم.
وی «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» را به «الحمد للرحمن» تغییر داده است. بدیهی است لفظی که به کار میرود باید معنی موردنظر را کامل نماید. لفظ جلالۀ اللّه ویژه ذات مقدس خداوند است و دربر دارنده تمام صفات کمال میباشد و شامل یک معنی فراگیر است که در یک فرد خاص تجلی مییابد. اللّه اسم ذات است ولی الرّحمن اسم علم میباشد. اولی دربر دارنده همه صفات ولی دومی فقط بیانگر یکی از صفات کمال است. منظور خداوند از آیه شریفه «اَلْحَمْدُ لِلّهِ» نسبت دادن حمد و ستایش به نامی است که دربردارنده همه صفات کمال میباشد. جایگزین ساختن صفت الرّحمن به جای اللّه نمیتواند به این هدف تحقق بخشد.
وی به جای «رَبِّ اَلْعالَمِینَ» از «رب الاکوان» استفاده کرده است. کلمه «ربّ» را نمیتوان به «اکوان» اضافه نمود. «اکوان» جمع کون است و «کون» مصدر میباشد. در این میان معنای آن فرقی نمیکند خواه به معنی حادث شدن، واقع شدن و یا انجام شدن باشد هیچ تفاوتی نمیکند. همچنانکه در بعضی از کتابهای زبان و ادبیات عرب بهطور مفصل شرح داده شده «ربّ» به معنی مالک و مربّی است و اضافه کردن آن به معنی مصدری بیمورد و بیجاست. منظور خداوند از «رَبِّ اَلْعالَمِینَ» ، «اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ» این است که خداوند مالک و تربیتکننده همه جهانیان است و رحمت خداوند تمام هستی را شامل میشود. ما از «ربّ الاکوان» به چنین منظوری دست پیدا نمیکنیم. براساس این آیه رحمت خداوند مستمر و دنبالهدار است که با «ربّ الاکوان» اصلا قابل قیاس نیست.
این گمراه شده توسط شیطان «مالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ» را به «الملک الدّیان» تغییر داده است. منظور خداوند این است که روزی به نام روز جزا وجود دارد و مردم باید خود را برای مکافات عمل در آن روز آماده سازند و مالک آن روز خداوند متعال است. ولی این گویندۀ شیطانصفت به خاطر عدم اعتقاد به روز جزا چنین تغییری را روا داشته است. او «إِیّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیّاکَ نَسْتَعِینُ» را به شکل «لک العبادة و بک المستعان» تغییر داده است. منظور آیه این است که ما تنها خدا را میپرستیم و تنها از او یاری میجوییم و در برابر غیر خدا کرنش نمیکنیم. این آیه انسان مؤمن را اینگونه توصیف میکند که در عبادت و یاری جستن جز خداوند را شایسته نمیداند و تنها اوست که شایسته عبادت و یاری جستن میباشد. ولی از این تغییر تعبیر چنین منظوری برداشت نمیشود. این آیه با توجه به مبتلا بودن اعراب جاهلیت در آن دوران به شرک در مقام عبادت و استعانت و کرنش آنها در برابر بتها و طلب یاری از آنها و اعتقادشان مبنی بر اینکه بتها آنها را به خدا نزدیک میسازند و برایشان در نزد خدا شفاعت میکنند در ارتباط با توحید در مقام عبادت و استعانت دربردارنده معنی بسیار لطیفی است. در حالیکه این شخص عبادت و استعانت را در خداوند منحصر کرده است ولی توجهی به حالت مؤمن، اظهار توحید توسط وی و امتیازش نسبت به سایر اعراب در آن دوران توجهی ندارد.
این نویسنده ناآگاه به جای «اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِیمَ» ، «اهدنا صراط الایمان» را به کار برده است. باید خاطرنشان ساخت که الفاظ وی فقط از نظر الف و لام مختصرتر از این آیه شریفه است. البته بدیهی است که الف و لام هیچ تغییری در اینجا نداده است. صراط مستقیم نزدیکترین راه قابل تصور برای رسیدن به هدف موردنظر است و محدود به شکل و بعد خاصی نیست بلکه تمامی اعتقادات صحیح و ویژگیهای برجسته و کردار نیکوی موردنظر را شامل میشود. در حالیکه او صراط را تنها به صراط ایمان محدود ساخته است و ایمان یک امر قلبی و اعتقادی است و شامل دیگر ابعاد نمیشود.
این نویسنده جاهل و مزدور جیرهخوار در باب معارضه با سوره فاتحه تنها به این چند جمله بسنده کرده و دنبالهای برای آنها نیاورده است. او برای بقیه سوره جملاتی ذکر نکرده است و نسبت به آنها اظهار بینیازی کرده است زیرا نسبت به مفاد جملات ذکر شده چیز اضافی ارائه نمیدهد در حالیکه اینگونه نیست. آیات باقیمانده از یک موضوع بسیار مهم حکایت میکنند و انسانها را براساس دستیابی به سعادت مطلوب و در پیش گرفتن راه رسیدن به کمال معنوی به سه گروه تقسیم کرده است گروه اول پیامبران، صدیقین، شهدا و صالحین هستند که خداوند به آنها نعمت بخشیده است. اینها کسانی هستند که خداوند آنها را به «صراط مستقیم» هدایت کرده است و به بالاترین هدف نایل آمدهاند. باید از خداوند بخواهیم تا ما را هدایت نموده و در زمره آنها قرار دهد تا بتوانیم راه آنها را پیروی کنیم.
گروه دوم کسانی هستند که خداوند بر آنها خشم گرفته است. آنها کسانی هستند که پس از روشن شدن راه حق آن را انکار نموده و پس از مشخص شدن با آن به عناد و معارضه برخاستند و در صدد خاموش کردن شعله هدایت برآمده و به مقابله با آن اقدام نمودند و در راه باطل به تلاش پرداختند.
گروه سوم گمراهان هستند که راه هدایت را گم کردهاند و در اثر جهالت خود از «صراط مستقیم» منحرف شدهاند. آنها به راه پدران خود و دیگر راههای منحرف رفتند. راههایی که هیچ انسان عاقلی به آن نمیگراید.
از آنجایی که نویسنده خود جزو گروه اوّل نیست و خود نیز به خوبی این واقعیت را میداند قطعا از گروه دوم یعنی جزو پیروان شیطان است زیرا با وجودی که حقّ و حقیقت، شفاف و روشن است به ستیزهجویی با خداوند قیام کرده است.
در اینجا به بحث در مورد اعجاز قرآن خاتمه داده و از او یاری میجوییم تا ما را از تاریکیها به نور رهنمون شود. (انشاء اللّه)
[پژوهشی از مترجم]
پس از گسترش اسلام و قبل و بعد از رحلت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم عدهای به دلایلی که برمیشماریم ادّعای نبوت کردند (بدین جهت به آنها «متنبّی» گویند یعنی کسی که خود را نبی میخواند) . علل ظهور پیامبران دروغین را دکتر بحریه اوچاوک استاد دانشکدۀ الهیات دانشگاه آنکارا در کتاب تاریخ پیامبران دروغین در صدر اسلام چند چیز دانسته است که بهطور خلاصه عبارتند از:
طلیحه بن خویلد: اسم اصلی وی طلحه و از سرکردگان و رهبران قبیلۀ اسد ساکن در نجد بود. مسلمانان به خاطر خشمی که از او داشتند وی را طلیحه یعنی طلحۀ کوچک نامیدند طلیحه در سال پنجم هجرت به همراه قریش در محاصرۀ مدینه شرکت کرده بود. برخی گفتهاند او به همراه قبیلهاش در سال نهم هجری اسلام آورده بود. (طبقات الکبری، ابن سعد، ج 2/35) . طلیحه نیز در زمان بیماری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در اواخر عمر شریف آن حضرت، قیام نمود و ادعای پیامبری کرد. طلیحه نیز در جنگی که در زمان ابو بکر صورت گرفت به قتل رسید.
سجاح: سومین پیامبر دروغین که نه مانند اسود فرماندهی بود که بتواند سرزمینهای مهمی را به دست آورد و نه مانند طلیحه آرمانگرایی بود که جان خود را در راه عقیدهاش فدا کند. سجاح در اصل از اهالی بین النهرین بود، او تنها به ادّعای پیامبری اکتفا نکرد، بلکه شخصیتهای مهمی از قبیلۀ بزرگی را که منتسب بدان بود، در ادعای خود شریک کرد. سجاح نیز کاهن بود. او منسوب به قبیلۀ بزرگ بنیتمیم، زنی بود فوق العاده زیبا. کاهنه بودن و قاطع صحبت کردن، به او در برخورداری از یک موقعیت خیلی بالا در میان قبیلهاش، کمک زیادی کرده بود. جنگهایی میان سجاح و مسلمین درگرفت. پس از مدتی اطرافیان سجاح او را تنها گذاردند و سجاح نیز عاقبت مسلمان شد.
مسیلمۀ کذّاب: مسیلمه بر سرزمین یمامه حکومت میکرد. او ادّعای پیامبری کرد و مورخین گفتهاند ادّعای پیامبری او تعبیر خوابی از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بود که روزی خوابش را بر بالای منبر برای مردم تعریف کرده بود. مسیلمه از بنی حنیفه بود و قبیلۀ او نیز در پی ادّعای او مرتد شدند. سرانجام در سال یازدهم هجری پس از اینکه ابو بکر به عنوان خلیفه برگزیده شد در جنگی میان قبیلۀ مسیلمه و مسلمانان، مسیلمه کشته شد و طرفداران وی پراکنده شدند. (تاریخ پیامبران دروغین در صدر اسلام، دکتر بحریه اوچاوک، ترجمۀ دکتر وهاب ولی، صفحات مختلف) . مطالب پیآمده شرح مبسوطتری در خصوص برخی از شاخصترین پیامبران دروغین میباشد که توجه پژوهندگان را به آن جلب میکنیم:
ابن کثیر بن حبیب بن الحارث الحنفی، از مردم یمامه و قبیلۀ بنی حنیفه، ملقب به رحمن الیمامه، و گفتهاند کنیۀ او ابو ثمامه بوده است. یکی از مدّعیان نبوت که در بین سالهای 7 تا 11 ق و در اواخر حیات حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم در یمامه خروج کرد و دعوی نبوت کرد و به همین سبب به مسیلمۀ کذّاب مشهور شد. وی به همراهی عدهای به عنوان نمایندگان مردم یمامه و
قبیلۀ بنی حنیفه به مدینه نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم رفتند. هنگامی که با رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم ملاقات کردند، مسیلمه دعوت شد و مقصود خویش را آشکار کرد. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم نزد او آمد و در دستش شاخهای از نخل بود. به گفتۀ واقدی و به قول ابن اسحاق، ستاکی از نخل در دست داشت که بر سر آن برگهایی بود. پیامبر بدو گفت: «اگر به (اسلام) روی آوری خداوند بر تو خواهد بخشود و اگر رویگردان شوی خداوند دنبالهات را خواهد برید. و من تو را همان میبینم که در خواب دیدم، و اگر از همین برش خرما بن را بخواهی به تو نخواهم داد» .
پس از اینکه این گروه به یمامه بازگشتند وی وانمود کرد که در کار پیامبری با پیامبر شریک است. چون مسیلمه دعوی شرکت در پیامبری کرد رجال بن عنفوة بدین کار گواهی داد و مردم یمامه شیفته و فریفتۀ او شدند. پس به پیامبر نامهای نوشت به عنوان: «از مسیلمه پیامبر خداوند به محمّد پیامبر خدا، درود بر تو! اما بعد، همانا که من با تو در امر نبوت شریک هستم و نیمی از زمین از آن ماست و نیمی از قریش، اما قریش تجاوز میکنند» . پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در پاسخ او نوشت: «از سوی محمد پیامبر خداوند به مسیلمه دروغگوی، درود بر کسی که از راه راست پیروی کند. اما بعد، زمین از آن خداوند است که به هرکس از بندگانش که بخواهد، به ارث میرساند و سرانجام از آن پرهیزگاران است» . (اعراف آیۀ 128)
چون این پاسخ رسید، وی نامهای از جانب خویش برساخت و نمایاند که پاسخنامۀ او به محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم است و پیامبر کار نبوت را پس از خود بدو سپرده است. و معتقد بود که جبریل از جانب خداوند نزد او میآید. شادروان خزائلی در اینباره مینویسد: «آیۀ 93 از سورۀ انعام: أَوْ قالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ
: (یا بگوید بر من وحی شده است و چیزی بر او وحی نشده باشد) . دربارۀ مسیلمه نازل شده است» . (اعلام قرآن، ص 719)
به این ترتیب، از سجعهای برساختۀ خویش که تقلید بعضی آیات قرآن و تعبیرات قرآنی بود، بر مردم میخواند.
(نمونهای از سخنان سجعآمیز او در کتاب آفرینش و تاریخ، مطهّر بن طاهر مقدسی، مقدمه-ترجمه- تعلیقات از دکتر محمّد رضا شفیعی کدکنی، ص 844، عینا آمده است) .
ابو محمّد عبد اللّه، نویسندۀ نامی ایرانی و ترجمان نگارشهای پهلوی به تازی. نام پدر او در حقیقت «داذویه» بوده ولی چون زیر شکنجه دستش ناقص و ترنجیده شده بود، لقب «مقفّع»
مییابد. ابن مقفّع خود پیش از تشرّف به اسلام «روزبه» نام داشت و کنیهاش ابو عمرو بود ولی پس از تشرّف نام عبد اللّه و کنیۀ ابو محمّد برگزید. ولادتش در حدود 106 ق، ظاهرا در جور (- گور، فیروزآباد فارس) رخ داده است. در کودکی با پدر به بصره رفت و چنان با «تازی شیوا» و «شیوایی تازی» آشنا و مأنوس شد و آموزش دید که خود در ردۀ شیوایان زبان تازی جای گرفت. ابن مقفّع هم با امویان و هم با عبّاسیان ارتباط داشته و در هر دو روزگار به دبیری پرداخته است. سرانجام او در سال 142 ق به طرزی دردناک کشته شد. علّت یا علل کشته شدن وی را باید در برخی پرسمانهای سیاسی و فرهنگی آن عصر جست-که تفصیل آنها به درازا میکشد. سیمای فرهنگی ابن مقفّع با همۀ آوازهمندی، در هالهای از ابهام است. ظاهرا نمیتوان گفت او مسلمان نبوده، امّا از دیگر سوی نیز نمیتوان چهرۀ دینورزی مصمّم را از وی فرانمایاند. به هر روی، از مکارم اخلاق خالی نبوده است. او را شهسوار نثر تازی دانستهاند و گفتهاند زبان تازی نثر فنّی خویش را سراسر وامدار عبد الحمید و ابن مقفّع است. وی همچنین از بزرگترین راهبران «نهضت ترجمانی» در سدههای نخستین اسلامی است و از این حیث تأثیر ژرف و بیمانند بر تمدّن مسلمانان نهاده است. شاید پس از ترجمانی و زباندانی و ادبیات، بحثانگیزترین موضوع پیرامون ابن مقفّع، طرح «زندقه» در مورد اوست. برخی او را «زندیق» به معنای خاص (مانوی) و برخی «زندیق» به معنای عام (ملحد و بددین) شماردهاند. اگر ناچار شویم ابن مقفّع را «زندیق» بخوانیم، شاید معنای عام درستتر بنماید، ولی اساسا سلب کامل نسبت اسلام از او-حتّی وقتی استواری عقیدت و شریعتمداری را از وی نفی کنیم-صواب به نظر نمیرسد و گواه مقنع ندارد. ادّعا شده که ابن مقفّع به معارضه با قرآن کریم برخاسته بوده، ادّعایی که در آن جای چون و چرا هست؛ چرا که در صحّت انتساب کتابی که با قرآن به ستیز خاسته و قاسم ابراهیم رسّی به ردّ آن اهتمام کرده، به ابن مقفّع، تردید جدّی وجود دارد. در آثار مسلّم الإنتساب هم، جایی برای اثبات ادّعای معارضه نمیتوان یافت. البتّه به موجب اخباری که آمده است، ابن مقفّع گویا زمانی خواسته با قرآن معارضه کند ولی بر فور از این رأی برگشته است. آثار ابن مقفّع عبارتند از: کلیلة و دمنة، الأدب الکبیر، الأدب الصّغیر.
منابع: شرححال عبد اللّه بن المقفّع فارسی، عبّاس اقبال آشتیانی؛ تاریخ ادبیّات زبان عربی، حنّا فاخوری، ترجمۀ عبد المحمد آیتی؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامی، مقالۀ «ابن مقفّع» .
ابو الحسین احمد بن یحیی (205-245 ق) از متکلمان اسلامی که به زندقه و الحاد و بددینی
نامبردار است. ابتدا از معتزله بود و سپس از آنان برید و با آنان درافتاد. و کتاب فضیحة المعتزلة را که جزو معدود آثار باقیماندۀ اوست، در ردّ آنان نوشت. معتزله نیز ردّیههایی سخت و سنگینی بر او نوشتهاند. دو بخش مهم از کتاب یا به قولی تمامی کتاب فضیحة المعتزلة در الانتصار و الرد علی ابن الراوندی ابو الحسین خیّاط باقی مانده است. بعضی از منابع برآنند که مدتی به مذهب تشیع گرایش یافته بوده است. ولی چون در آثارش در رد نبوت و معجزات انبیا داد سخن داده است، جزو مرتدان و زندیقان به شمار آمده است. کتابی نیز به نام الدامغ در ردّ قرآن کریم دارد. بعضی از محققان برآنند که آنچه در ردّ ضروریات اسلام در آثار او آمده نقل سخنان دیگران است نه اعتقاد قلبی خود او. از چون و چند کتاب الدامغ-که از دست رفته است- اطلاعی و نقلی در منابع نیامده است.
منابع: دایرة المعارف اسلام (انگلیسی) ، ذیل «ابن راوندی» ، دایرة المعارف تشیع، ذیل «راوندی» ، همچنین جامعترین و پربارترین مقاله دربارۀ او نوشتۀ آقایان رضا رضازادۀ لنگرودی و شادروان دکتر عباس زریاب خوبی در دائرة المعارف بزرگ اسلامی (ج 3/531-539) .
قاریان بزرگ و قرائت ها
[موضوع تواتر قرائتها-قاریان هفتگانه چه کسانی هستند-دلایل منکرین تواتر-دلایل معتقدین به تواتر و پاسخ آنها-حجیّت قرائتها-اجازه قرائتها و جواز استفاده از آن در نماز].
(موضوع متواتر بودن قرائت ها)
علمای اهل تسنن معتقدند که قرائتهای هفتگانه شناخته شده در میان مردم متواتر است. ظاهرا منظور آنها این است که ثابت شده پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم براساس این قرائتها، قرآن را تلاوت میکرده است. بعضی از علمای اهل تسنن از ده قرائت نیز سخن به میان آوردهاند. حتی تعدادی از آنها خاطرنشان ساختهاند که هرکس قرائتهای هفتگانه را همراه با تواتر نداند کفر ورزیده است.
ولی شیعه امامیه معتقد است که قرائتهای هفتگانه متواتر نیست بلکه بعضی از آنها اجتهاد خود قاری قرآن است و یا اینکه تنها با یک واسطه به پیامبر ختم میشود. گروهی از پژوهشگران اهل تسنن نیز چنین اعتقادی دارند و به نظر میرسد این اعتقاد در میان آنها رواج دارد. در آینده به نقل مطالبی از آنها در این راستا خواهیم پرداخت.
قبل از ورود در بحث اصلی میبایست به نکته بسیار مهمی اشاره نمود و آن این که درستی قرآن به واسطه تواتر ثابت شده است و تمامی گروهها و مذاهب اسلامی نسبت به این مسئله اتفاقنظر دارند.
در ابتدا ممکن است این توهّم بوجود آید که چه تفاوتی میان کلام خداوند و کلام معصوم وجود دارد. چرا باید قرآن تنها از طریق تواتر ثابت شود در حالیکه گفتار معصوم تنها با یک خبر واحد دارای شرایط اعتبار و استدلال نیز قابل اثبات است. به عنوان مثال وجوب نماز جمعه تنها با روایت زراره از امام علیه السّلام ثابت شده
است پس چه مانعی دارد که صحت قرآن نیز تنها با یک خبر واحد ثابت شود. درستی قرآن با تایید پیامبر ثابت میشود. در اینجا این سؤال مطرح میشود که چرا درستی احکام شرعی تنها با یک خبر واحد از معصوم قابل اثبات است ولی قرآن تنها در صورت تواتر قابل اثبات میباشد.
تمامی مسلمین در زمینه صحت قرآن اتفاقنظر دارند. سیوطی خاطرنشان میسازد که قاضی ابو بکر در کتاب الانتصار گفته است: گروهی از فقها و متکلمین معتقدند که قرآن با یک خبر واحد تنها از نظر حکم و نه علمی قابل اثبات است. کسانی که دنبال واقعیت هستند این مطلب را نادرست انگاشته و آن را مردود دانستهاند.
این اصل که صحت قرآن تنها از طریق تواتر قابل اثبات است در میان مسلمین یک امر بدیهی به شمار میرود. بنی مالکیه منکر ذکر بسم اللّه در اوّل سورهها شدند ولی بر پایه اصل عدم تواتر نظرشان رد شد. هرچه را که به حدّ تواتر نرسد جزو قرآن نیست. هرچه را که در قرآنهای صحابه ذکر شده جزو امور متواتر محسوب میشود و به همین دلیل علایم، نشانهها و نام سورهها با خطی غیر از خط قرآن نگاشته شده است: زیرا در غیر این صورت موارد یاد شده نیز بخشی از قرآن به شمار میآمد و صحابه با این کار خویش باعث گمراهی مسلمانان میشدند. اصحاب اقدام یاد شده را مجاز نمیدانستند.
روایات بسیاری در ارتباط با اینکه بسم اللّه بخشی از قرآن است وجود دارد که از احمد، ابو داود، حاکم و دیگران نقل شده، همگی آنها بر اینکه جزو آیات قرآن است دلالت دارند. در تعدادی از این روایات ذکر شده که بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ بزرگترین آیه قرآن است. ابن عباس روایت کرده که تنها آیهای که به جز پیامبر گرامی اسلام بر سلیمان بن داود نیز نازل شده بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ میباشد. در بعضی از روایات آمده که پیامبر و مسلمانان متوجه پایان یافتن سوره نمیشدند تا آنکه بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ نازل میشد. وقتی این آیه نازل میشد آنها متوجه پایان
یافتن سوره قبلی میشدند.
سیوطی در کتاب اتقان خود آورده که براساس چنین اصلی پذیرفتن مطالب امام فخر رازی کار سخت و دشواری است. رازی میگوید: در بعضی از کتابهای قدیمی نقل شده که ابن مسعود سورههای حمد، ناس و فلق را جزو قرآن نمیدانست. پذیرفتن چنین مطلبی سخت و دشوار است زیرا اگر معتقد باشیم نقل متواتر که در دوران صحابه وجود داشته پایه و اساس قرآن است پس در این صورت انکار آن باعث کفر میشود. اما اگر بگوییم که نقل متواتر در آن دوران وجود نداشته پس اصل یاد شده نیز به خودیخود از بین میرود. اکثر علمای اسلام معتقدند که چنین روایتی از ابن مسعود بیپایه و اساس است.
سیوطی در ارتباط با باطل بودن داستان یاد شده مطالب و دلایل متفاوتی ذکر کرده است. سیوطی میگوید: منظور از ابن مسعود در اینجا علی بن مسعود و نه عبد اللّه بن مسعود است و روایت او به هیچوجه پایه و اساس درستی ندارد. سیوطی همچنین این روایت را به گونهای تفسیر نموده که با متواتر بودن قرآن هیچ منافاتی ندارد.
این اصل در میان مسلمین یک اصل ثابت شده است و هیچ شک و تردیدی در مورد آن وجود ندارد. پس با توجه به این واقعیت، توهّم یاد شده از بین میرود و مشخص میگردد که تنها راه ثابت شدن صحت قرآن تواتر است زیرا شرایط لازم برای آن فراهم است. قرآن از همان ابتدا به عنوان یک معجزه جاودان و نه بیان احکام نازل شد که انس و جن تا روز قیامت نخواهند توانست سورهای مانند آن بیاورند. در بحث اعجاز یادآور شدیم که قرآن خود یک معجزه جاودانه است و به همین دلیل عوامل و شرایط لازم برای ثبت و ضبط و انتقال سالم در آن فراهم آمده است تا اسلام که کاملترین دین و شریعت است محفوظ و باقی بماند. هرآنچه که به شکل متواتر به دست ما نرسیده بهطور حتم و یقین جزو قرآن نیست زیرا اگر این چنین بود شرایط تواتر نیز در آن فراهم بود.
اگر پادشاه بزرگی بخواهد وارد شهری شود باید اکثر اهالی آن شهر از ورود وی با خبر شوند تا آنکه مقدمات لازم برای پذیرایی از وی را فراهم سازند. در چنین صورتی اگر شخص خبر از ورود وی بدهد با توجه به اهمیت موضوع خبر یک شخص کأن له یکن تلقی میشود. اگر به جای پادشاه قرآن را که اساس دین اسلام است قرار دهیم اهمیت مسئله بیشتر مشخص میشود. زیرا قرآن کتابی است که تا روز قیامت منبع رجوع افراد برای کسب اعتقادات صحیح، ویژگیهای شایسته، کارهای نیک، فرامین عالی و قرار گرفتن در جریان داستانهای گذشتگان و حالتهای امتهای پیشین و دیگر امور و مسائل مطرح شده در قرآن به شمار میرود و به همین دلیل خبر واحد برای کسب اطمینان از صحت انتقال آن در طول قرنهای گذشته کافی نیست. البته نه فقط به این دلیل که قرآن کلام خداوند متعال است بلکه در واقع به خاطر اینکه قرآن کتاب مبارزهطلبی، اعجاز، هدایت، ارشاد و خارجکننده تمام مردم تا روز قیامت از تاریکیها به روشنایی است. اگر کلام خداوند متعال شامل موارد یادشده نباشد مانند حدیث قدسی دیگر برای پذیرفتن آن نیازی به تواتر وجود ندارد.
در اینجا تفاوت میان قرآن به عنوان یک کتاب بینظیر و کلام معصوم مشخص میگردد. تواتر تنها راه اثبات روایت معصومین محسوب نمیشود. به روایتی که تنها با یک واسطه به معصوم میرسد میتوان عمل نمود و لزومی به نسبت دادن آن روایت به معصوم وجود ندارد زیرا هدف نهایی عمل به آن روایت میباشد. این موضوع با کلام خداوند همراه با مبارزهطلبی و اعجاز فرق میکند. کلامی که پایه دین و اساس هدایت و سنجش و عامل خروج از تاریکیهای جهل و انحراف به دنیای نورانی علم و معرفت است. در چنین موردی باید کاملا مشخص شود که کلام، سخن خداوند است و منبع آن خداوند متعال میباشد.
باید یادآور شد که قرآن همچنانکه در بحث اعجاز بهطور مفصل به آن پرداخته شد در محیط بلاغت و فصاحت نازل گردید و در سطحی قرار داشت که افراد بلیغ
از دستیابی به آن عاجز و ناتوان بودند و افراد فصیح توانایی رسیدن به اوج آن را نداشتند و به همین دلیل بعضی در برابرش کرنش کردند و برخی دیگر نسبت جادو به آن دادند و بر همین اساس مورد توجه کارشناسان صنعت فصاحت و بلاغت قرار گرفت. صنعتی که تنها عامل برتری و شرافت در میان آنها شمرده میشد و به واسطه آن بر یکدیگر فخر میفروختند.
بدیهی است که قرآن با داشتن چنین جایگاهی تمامی بخشهای آن مورد توجه قرار گرفت و در این میان بین افراد مومن و کافر تفاوتی وجود نداشت. چگونه میتوان انتقال چنین کتابی را تنها به یک واسطه منحصر ساخت. این واقعیت بر کسانی که متعصب و لجباز نیستند و دنبالهرو عقل و منطق میباشند پوشیده نیست.
چنانکه خاطرنشان ساختیم متواتر بودن انتقال قرآن به عنوان یک صفت ذاتی لازم و اجباری است و در واقع تواتر به عنوان یک ویژگی درونی در خارج نیز عینیت یافته است. محقق قمی قدّس سرّه در همین رابطه میفرماید: تواتر هنگامی لازم و واجب میشود که تنها راه اثبات معجزه و نبوت برای نسلهای بعدی به شمار آید. تواتر همچنین هنگامی تحقق مییابد که افراد مکلّف، مانند دوران غیبت کبری خود را از لطف الهی محروم ساختهاند. قرآن تنها معجزه جاودان است و خودش بر جاودانگی خود دلالت میکند و تا روز قیامت اگر انس و جن جمع شوند قادر به ارائه چنین کاری نخواهند بود حتی اگر به پشتیبانی یکدیگر برخیزند. قرآن تا روز قیامت تمام مردم را از تاریکیها به نور رهنمون خواهد شد و برای همه جهانیان عامل هشداردهنده محسوب میشود. چنین معجزهای اگر همراه با تواتر نباشد نخواهد توانست به هدف غایی خویش دست پیدا کند. در اینجا علت عدم تواتر سایر معجزهها مشخص میشود زیرا با وجود متواتر بودن قرآن، دیگر نیازی به بقیه معجزهها وجود ندارد. مقایسه قرآن با موضوع رؤیت امام عصر (عج) که افراد مکلف، خود را از دیدن وی محروم ساختهاند به هیچوجه صحیح نیست. محرومیت از لطف الهی باعث شده تا امت اسلامی از مشاهده امام عصر (عج)
محروم شود ولی در عین حال این محرومیت نمیتواند عاملی برای عدم وجوب تواتر در انتقال قرآن به شمار آید زیرا در چنین صورتی نقض غرض میشود و هدف موردنظر از نزول قرآن تحقق نخواهد یافت.
بنابراین نتیجه میگیریم که تواتر تنها راه اثبات اعجاز قرآن به عنوان کلامی است که از سوی خداوند متعال بر پیامبر گرامی اسلام فروفرستاده شده است. همچنین برای اینکه ثابت کنیم که مثلا آیۀ «فَبِأَیِّ آلاءِ رَبِّکُما تُکَذِّبانِ» جزو سوره الرحمن است و به دیگر سورههای قرآن تعلق ندارد چارهای نداریم جز اینکه تواتر را جزو صفات ذاتی و عینی قرآن تلقی کنیم. از سوی دیگر تنها راه اثبات اینکه «اِهْدِنَا اَلصِّراطَ اَلْمُسْتَقِیمَ» پس از «مالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ» و قبل از «صِراطَ اَلَّذِینَ أَنْعَمْتَ عَلَیْهِمْ» واقع شده تواتر است. همچنین تواتر تنها راه اثبات اعراب کلمات قرآن است مانند «و الارحام» در آیه «وَ اِتَّقُوا اَللّهَ اَلَّذِی تَسائَلُونَ بِهِ وَ اَلْأَرْحامَ» که مشخص میشود دارای فتحه یا کسره است زیرا هریک از این دو علامت معنی آن را کاملا تغییر خواهد داد.
چهبسا گفته شود که برای علامتهای قرآن همچون مد نیازی به تواتر نیست زیرا علامتهای یاد شده جزو کلمات نیستند و از ویژگیهای الفاظ کلام محسوب نمیشوند و بود و نبود آنها تغییری در معنا نمیدهد پس در نتیجه تواتر آنها فایده چندانی دربر ندارد. البته این مسئله قابل تأمل است و ما به آن نگرشی خواهیم داشت.
هماکنون پس از ذکر این مقدمه سودمند بهتر است به موضوع تواتر در قرائتهای هفتگانه بپردازیم. گروهی از علمای اهل تسنن و چنانکه گفته میشود اکثر آنها (به موضوع یاد شده) اعتقاد دارند. گفته میشود قرائتهای هفتگانه همان هفت حرفی هستند که قرآن به واسطه آنها فروفرستاده شده است.
در ابتدا به بیان تاریخچه مختصری از این هفت قاری میپردازیم:
1-عبد اللّه بن عامر دمشقی در سال هشتم هجری متولد شد و در سال 118 هجری از دنیا رفت. هشام و ابن ذکوان با واسطه از او روایت کردهاند.
2-عبد اللّه بن کثیر مکی در سال 45 هجری در مکه به دنیا آمد و در سال 120 ه. ق از دنیا رفت. بزّی و قنبل با واسطه از وی روایت کردهاند.
3-عاصم بن بهدله الکوفی. وی در سال 127 تا 128 از دنیا رفت. حفص و ابو بکر بدون واسطه از او روایت کردهاند.
4-ابو عمرو بصری در سال 68 ه. ق زاده شد و در سال 154 از دنیا کوچ کرد. دوری وسوسی به واسطه یحیی بن مبارک یزیدی از وی روایت کردهاند.
5-حمزه کوفی در سال 80 چشم به جهان گشود و در سال 156 دار فانی را وداع گفت. خلف بن هشام و خلاد بن خالد با واسطه از او روایت کردهاند.
6-نافع مدنی در سال 169 درگذشت و قالون و ورش با واسطه از او روایت کردهاند.
7-الکسایی الکوفی. تاریخ درگذشت او مشخص نیست. البته تعدادی از دانشمندان تاریخ وفات وی را سال 189 ذکر کردهاند. لیث بن خالد و حفص بن عمر بدون واسطه از او روایت کردهاند.
برخی از علمای اهل تسنن سه قاری دیگر به این تعداد اضافه کردهاند که عبارتند از:
1-خلف بن هشام البزار. او یکی از کسانی است که از حمزه کوفی روایت کرده است. او در سال 150 تولد یافت و در سال 229 مرد. اسحاق و ادریس از وی روایت نقل کردهاند.
2-یعقوب بن اسحاق در ذی الحجه سال 205 درگذشت و 88 سال داشت. ادریس و روح از وی روایت کردهاند.
3-ابو جعفر یزید بن القعقاع. وی در سال 130 در شهر مدینه درگذشت. عیسی و ابن حمّاز از او روایت کردهاند.
منظور از تواتر در قرائتهای هفتگانه یا دهگانه نسبت دادن این قرائتها به شکل متواتر به قرّاء آنهاست که چنین نسبتی با استفاده از اخبار گروهی که معمولا بعید است در راه کذب با یکدیگر همگام شده و در گفتن خلاف واقع همداستان شده باشند، به مرز یقین میرسد. چنین وضعی با توجه به واسطههای متعدد در تمامی لایههای جامعه وجود داشت. بدیهی است راویان چنین خبری میبایست در تمامی اقشار جامعه وجود داشته باشند و معمولا محال است چنین گروهی در مورد دروغ مشخص به توافقنظر برسند. متواتر بودن قرائتهای هفتگانه دارای دو اشکال عمده است:
اولا: هریک از قرّاء هفتگانه یا دهگانه با واسطه یا بیواسطه دارای دو راوی است و بهطور بدیهی، تواتر با چنین وضعیتی تحقق نمییابد حتی اگر راویان مورد اعتماد باشند تا چه رسد به اینکه بعضی از راویان قابل وثوق نباشند.
ثانیا: قرائت هریک از آنها حتی اگر به تواتر نقل شده باشد هیچ تأثیر و فایدهای
دربر ندارد و گفتار هیچ یک از آنها نمیتواند برای ما دلیل و حجت باشد و اصلا هیچ دلیلی مبنی بر معتبر بودن گفتارشان در دست نیست. به نظر میرسد ظاهرا منظور از متواتر بودن قرائتهای هفتگانه این است که پیامبر گرامی اسلام بهطور متواتر براساس قرائتهای یاد شده، قرآن را تلاوت کرده است. به این معنا که پیامبر یک بار قرآن را براساس قرائت عبد اللّه بن عامر و بار دیگر براساس قرائت عبد اللّه بن کثیر و دیگر قرّاء تلاوت نموده است و چنین مطلبی بهطور متوالی در طول تاریخ از پیامبر نقل شده است. این مطلب به دلایل متعدد مردود است:
اولا: قرائتهای یاد شده به شکل متواتر از خود قرّاء نقل نشده است تا چه رسد به پیامبر گرامی اسلام.
ثانیا: نسبتهای داده شده معمولا به خود قاریان ختم میشود در حالیکه این نسبتها باید تا خود پیامبر ادامه یابد و به چنین حالتی نمیتوان تواتر گفت. اما اینکه گفته میشود وجود راویان متعدد در اقشار مختلف جامعه بیانگر آن است که این گروه غیرممکن است بر سر یک دروغ مشخص به اتفاقنظر برسند نیز هیچ پایه و اساس درستی ندارد زیرا وجود یک قاری و یک راوی جایی برای این نظریه باقی نمیگذارد که قرآن با قرائتهای متعدد بهطور متواتر از پیامبر گرامی اسلام روایت شده است.
ثالثا: هریک از قرّاء هفتگانه قرائت خویش را بر دیگری ترجیح میدهد در حالی که اگر همگی آنها به نقل از پیامبر گرامی باشد نمیبایست ترجیحی در میان باشد و آنها را با یکدیگر مقایسه نمود.
رابعا: اگر قرائتهای یاد شده به پیامبر ختم میشود پس دیگر جایی برای این که آنها را به اشخاص مذکور نسبت دهیم وجود ندارد بلکه میبایست آنها را به پیامبر گرامی اسلام که وحی بر وی نازل گردیده نسبت دهیم. بلکه لازم است آنها را به خداوند متعال نسبت داد زیرا قرائت پیامبر از خودش نبود بلکه وحیای بود که بر وی نازل گردید. بر همین اساس قرائتهای یاد شده از قرّاء مذکور هیچگونه
امتیازی برای آنها محسوب نمیشود و در واقع آنها در این زمینه هیچ تفاوتی با دیگر افراد جامعه ندارند و قرار گرفتن آنها در جریان انتقال متواتر قرآن هیچگونه مزیّت و برتری برایشان ندارد و اصلا دلیلی وجود ندارد که این قرائتها را به آنها نسبت دهیم. اینکه هریک از آنها برای خود قرائت خاصی در نظر گرفته نشان میدهد که این امر نشأت گرفته از اجتهاد و استنباط شخصی آنها در قرائت است.
نسبت دادن این قرائتها به افراد یاد شده بدون در نظر گرفتن پیامبر گرامی اسلام که وحی بر او نازل شده معلوم میسازد که این قرائتها ارتباطی با پیامبر ندارد و الاّ دلیلی برای نسبت یاد شده وجود نداشت.
خامسا: بسیاری از پژوهشگران برجسته اهل تسنن گواهی به عدم تواتر قرائتهای یاد شده دادهاند و بعضی از قرائتها را انکار نموده و به آنها ایراد گرفتهاند. اگر فرض کنیم که تواتر واقعیت داشته و با شرایط کامل تحقق یافته است پس دیگر موردی برای اعتراضها و ایرادهای یاد شده وجود ندارد و اگر هم ایرادی در میان باشد در واقع این ایرادها نعوذ بالله به پیامبر گرامی اسلام نسبت داده شده است.
تعدادی از شخصیتهای برجسته علمی معتقد به عدم تواتر قرائتهای هفتگانه هستند که در اینجا به ارائه دیدگاه برخی خواهیم پرداخت:
سیوطی در «اتقان» خود از او به عنوان بزرگترین قاری قرآن در زمان خودش و بهترین کسی که در این رابطه سخن گفته نام میبرد. وی میگوید: هر قرائتی که به گونهای با عربی و یا یکی از مصاحف عثمانی حتی به شکل احتمالی همخوانی داشته و دارای سند صحیح باشد قرائت صحیحی است و نباید آن را رد و انکار نمود زیرا در واقع یکی از حروف هفتگانهای است که قرآن به واسطه آنها نازل گردید و بر مردم پذیرش آنها واجب گردیده و فرقی نمیکند که این قرائت از کدام یک از پیشوایان هفتگانه یا دهگانه یا دیگر پیشوایان قابل قبول عامه مردم مطرح شده باشد. هرگاه در یکی از این ارکان سهگانه اختلال بوجود آید به قرائت یاد شده از هر نوعی که باشد ضعیف، استثنایی و باطل اطلاق میشود. تمام پژوهشگران گذشته و کنونی چنین نظری را پذیرفتهاند. دانی، مکی، مهدوی و ابو شامه همگی بر این مطلب تأکید دارند و در عین حال هیچ یک از آنها داعیه خلاف آن را نداشته است. «سیوطی» در اتقان خود بقیه اظهارات طولانی ابن جزری را ذکر کرده و از او به عنوان بهترین شخصی که این موضوع را مورد بحث و بررسی قرار داده نام برده است.
وی در کتاب «المرشد الوجیز» خویش میگوید: نباید به هیچ یک از
قرائتهای هفتگانه مغرور شد و از آن به عنوان قرائت صحیح نام برد و تصور کنیم که قرآن بدینگونه نازل گردیده مگر آنکه ضابطهمند باشد و در این صورت فرقی نمیکند که راوی آنچه کسی باشد و نقل آن برای راوی هیچگونه امتیازی محسوب نمیشود. نقل قرائت یاد شده از دیگر قرّاء قرآن آن را بیاعتبار نمیسازد. در قرائت صحیح باید اوصاف یاد شده وجود داشته باشد و صحت قرائت ارتباطی با منسوب الیه ندارد. شهرت قرائت هریک از قرّاء هفتگانه و دیگر قرّاء به موارد اشتراک و اختلاف میان آنها بستگی دارد. این هفت قرائت به خاطر موارد اشتراک بیشمار و شهرتی که دارند بیش از دیگر قرائتها دلها را مجذوب خویش ساختهاند.
وی میگوید: اینکه گفته میشود قرائتهای هفتگانه به تواتر از پیامبر نقل شده محل بحث و بررسی است. نسبت موجود میان قرائتهای هفتگانه و قاری آنها فرد به فرد پیش رفته است. در کتابهای «الذکری» و روض الجنان» گفته شده که بعضی از اصولیها و همچنین بعضی از فقهای برجسته شیعه امامیه مانند شهید اول و ثانی قدّس سرّه مدعی متواتر بودن قرائتهای هفتگانه بودند و این واقعا مطلب عجیبی است.
زرکشی پس از نقل قول دیدگاههای علمای متأخّر و دیدگاه شهید ثانی در این رابطه به نقل از وی میگوید: گروهی از تحلیلگران اخیرا کتابی به رشته تحریر درآوردهاند که در آن نام شخصیتهایی که در تمامی اقشار جامعه به نقل قرائتهای هفتگانه قرآن پرداختهاند ذکر شده است و تعدادشان بیش از حدّ در نظر گرفته شده برای تواتر است پس در نتیجه میتوان براساس قرائتهای هفتگانه به خواست خداوند متعال به تلاوت قرآن پرداخت» .
در پاسخ باید خاطرنشان ساخت که کارشناسان هر صنعتی به آن صنعت آگاهترند و دیگران حق ندارند در رابطه با آن حکم صادر کنند. البته ممکن است گفته شود که منظور شهید ثانی قدّس سرّه اثبات تواتر برای قرائتهای هفتگانه قرآن است و
نه نسبت دادن تواتر قرائتهای یاد شده به پیامبر گرامی اسلام، هرچند که چنین مطلبی نیز جایز نیست. ما در گذشته باطل بودن چنین ادعایی را به اثبات رساندیم. البته ادّعای وی در خصوص نسبت دادن تواتر یاد شده به پیامبر گرامی اسلام اشکال کمتری دارد. هرچند که اثبات قرائتهای هفتگانه هیچ تأثیر مثبتی در بر ندارد زیرا چنانکه یادآور شدیم گفتار، رفتار و دیدگاههای آنها نمیتواند دلیل و حجت باشد. البته به نظر میرسد که هدف شهید ثانی از اثبات تواتر این است که ما میتوانیم براساس قرائتهای یاد شده قرآن را تلاوت نماییم. وی در دو جا به این مسأله اشاره کرده است زیرا در صورتی تواتر به پیامبر گرامی اسلام نسبت داده میشود که هدف مهمتر و بالاتری در کار باشد یعنی با استدلال و استناد به قرآن یکی از احکام شرعی الهی استنباط شود، بدیهی است که این مطلب از نظر اهمیت با صدور مجوز برای قرائت قرآن قابل مقایسه نیست. در اینجا یک احتمال سوم در مورد معنی تواتر قرائتهای هفتگانه نیز در میان است. «محقق قمی» قدّس سرّه در کتاب «القوانین» خویش به این امر اذعان نموده و میگوید: اگر منظور از تواتر نسبت دادن قرائتهای هفتگانه به ائمه معصومین علیهم السّلام باشد در چنین حالتی، این بدان معناست که آنها در واقع مجوّز تلاوت قرآن براساس قرائتهای هفتگانه و عمل بر پایه مفاد آنها را صادر نمودهاند. آنها ممکن است ادعا کنند که با استفاده از افکار عمومی به چنین مطلبی دست یافتهاند زیرا امامان معصوم به یاران خویش دستور میدادند تا قرآن را همانند مردم تلاوت نمایند و در واقع بدین وسیله بر قرائتهای هفتگانه صحّه گذاشتند. این امر با عدم علمی بودن صدور قرائتهای یاد شده از سوی پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم و وقوع فزونی و کاستی در آنها و تأیید آنها و یا سکوت در قبال آن با در نظر گرفتن احتیاط لازم منافاتی ندارد.
این احتمال نشأت گرفته از آن است که مسأله تواتر قرائتهای هفتگانه یکی از مسائل مهم مورد بحث در میان اهل تسنن است. بعید به نظر میرسد که منظور آنها از تواتر ائمه اطهار علیهم السّلام باشد، زیرا گفتار امامان معصوم تنها در نزد شیعه حجت به
شمار میآید.
این بحث در آینده پس از ذکر استدلال افرادی که معتقد به تواتر قرائتهای هفتگانه هستند مورد بررسی قرار خواهد گرفت. تا اینجا ثابت کردیم که در مورد قرائتهای هفتگانه به هیچوجه مبنای عقلی و تاریخی وجود ندارد و نمیتوان به آنها استدلال نمود و در مقام استنباط واقعیتها به آنها استناد و حکم خداوند متعال را کشف نمود.
افراد معتقد به متواتر بودن قرائتهای هفتگانه در اثبات مدّعای خویش به دلایل ذیل استناد میکنند:
تمام شخصیتهای علمی گذشته و دوران معاصر نسبت به این موضوع اتفاق نظر دارند.
منظور از اجماع در اینجا تمام کسانی است که جزو امت محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم بشمار میآیند. در گذشته ثابت کردیم که موضوع یاد شده به هیچوجه تحقق نیافته است. و مشخص نمودیم شیعه که گروه قابل توجهی از امت پیامبر هستند متواتر بودن قرائتهای هفتگانه را قبول ندارند. همچنین بسیاری از پژوهشگران اهل تسنن موضوع یاد شده را ردّ کردهاند، از فصول گذشته نیز نقطه نظرات بعضی را مطرح ساختیم. لذا با نگرش به واقعیتهای یاد شده از انسان عاقل غیر متعصب چنین ادّعایی بعید به نظر میرسد.
توجه صحابه و تابعین نسبت به قرآن، متواتر بودن قرائتهای هفتگانه را میطلبد. این مطلب برای کسانی که منصفانه و عادلانه داوری میکنند، بسیار بدیهی است.
اوّلا این دلیل با مطلب ادّعا شده به هیچوجه همخوانی ندارد. متواتر بودن
قرائت قرآن نمیتواند بیانگر تواتر قرائتهای هفتگانه یا دهگانه باشد.
ثانیا: دلیل ارائه شده بیانگر متواتر بودن خود قرآن است نه چگونگی تلاوت آن. بهویژه اینکه میدانیم بعضی از روحانیون و قاریان قرآن، اجتهاد، رؤیت و شنیدن حتی یک خبر واحد را به عنوان حجت و دلیل قبول دارند. انحصار تلاوت قرآن در قرائتهای هفتگانه در قرن سوم هجری شکل گرفت و قبل از این هیچگونه نشانهای برای شکلگیری این نظریه نمیتوان یافت.
گفته میشود که ابو بکر احمد بن موسی بن عباس بن مجاهد در رأس سیصد تن از شخصیتهای بغدادی برای اولین بار از قرائتهای هفتگانه سخن به میان آورد و آنها را از شخصیتهای برجسته مکّه، مدینه، عراق و شام جمعآوری نمود.
بسیاری از علما او را به خاطر این ادّعا که دربردارنده ابهاماتی بود ملامت کردند. بزرگترین ابهام موجود در ادّعای یاد شده این است که ابو بکر (مجاهد) روایت نزول قرآن براساس هفت حرف را مبنای کار خویش قرار داده است.
از ابو محمد مکی نقل شده است که: مردم به تلاوت بیش از هفتاد قاری که دارای جایگاهی برتر و مقامی بالاتر از هفت قاری یاد شده هستند توجه دارند. پس چگونه میتوان تصوّر نمود که قرائت هریک از این هفت قاری مبتنی بر یکی از حروف هفتگانهای است که در روایت ذکر شده است. آیا در این ارتباط روایتی از پیامبر وجود دارد. این امر چگونه تحقق گرفت و چگونه چنین چیزی امکانپذیر است؟ !
کسائی در دوران مأمون به عنوان قاری هفتم شناخته شد در حالیکه قبل از وی یعقوب حضرمی به عنوان هفتمین قاری به شمار میآمد. ابن مجاهد در سال 300 (ه ق) کسائی را به جای یعقوب قرار داد.
با توجه به موارد یاد شده آیا میتوان گفت اهتمامی که صحابه و تابعین نسبت به قرآن داشتند عاملی برای متواتر بودن قرائتهای هفتگانه به شمار میآید؟ اگر چنین ادّعایی را بپذیریم پس باید تمامی قرائتها را بدون استثناء قبول داشته
باشیم. اگر مورد اول را بپذیریم پس چارهای نیست. جز اینکه مورد دوم را نیز پذیرا باشیم و این امر بر کسی پوشیده نیست.
میان متواتر بودن اصل قرآن و متواتر بودن قرائتهای مختلف همخوانی وجود دارد. قرائت از قرآن جداییناپذیر است. اصل قرآن و قرائت به عنوان دو حلقه مستقل به شمار میآیند که توسط حافظان و قاریان به عنوان حلقه وصل به یکدیگر متصل شدهاند و در نتیجه لازم و ملزوم یکدیگر به شمار میآیند. بنابراین معلوم میشود تواتر قرآن که در آن هیچ شکّ و تردیدی وجود ندارد با تواتر قرائتهای هفتگانه همراه است.
اوّلا: متواتر بودن اصل هر چیزی با متواتر بودن ویژگیها و خصوصیات آن همراه نیست زیرا علیرغم کاستی و فزونی ویژگیها، اصل همواره ثابت است. این یک واقعیت بسیار بدیهی است. اکثر حوادث، وقایع، مسائل و امور دارای یک اصل ثابت مسلّم هستند که همگی در مورد آن اتفاقنظر دارند و در عین حال دارای ویژگیهای مشکوکی هستند که در مورد آنها اختلافنظر وجود دارد. به عنوان مثال میتوان به حادثۀ کربلا اشاره نمود که اصل وقوع آن از امور مسلّم و بدیهی است ولی در مورد چگونگی رخدادهای آن اختلافنظر وجود دارد. و نیز مانند مهاجرت پیامبر گرامی اسلام که متواتر بودن آن لزوما به معنای متواتر بودن ویژگیهای آن نیست. بهطور کلی ادّعای اینکه اصل هر چیزی همواره با ویژگیهای آن همراه است به هیچوجه صحیح نیست.
ثانیا: اگر بگوییم که قرآن به واسطه حافظان و قاریان به ما رسیده است در واقع مدّعی عدم متواتر بودن اصل قرآن شدهایم. بدیهی است که قرآن سینه به سینه و دهان به دهان میان مسلمانان چرخیده و در گفتار و کردارشان تجلّی یافته تا به دست ما رسیده است و آن هفت یا ده قاری در این زمینه نسبت به سایر مسلمانان هیچگونه امتیازی ندارند. در چنین صورتی چگونه میتوان گفت که تواتر قرآن با تواتر
قرائتهای هفت یا دهگانه همراه است و چگونه میتوان اصل قرآن را با ویژگیهای قرائتها مقایسه نمود؟
اگر فرض کنیم که موضوع موردنظر، متواتر بودن قرائتهای هفتگانه یا دهگانه است-چنانکه چنین بهنظر میرسد-بطلان دلیل ارائه شده بیشتر مشخص میشود زیرا بدیهی است که قرآن به واسطه این چند نفر به پیامبر ختم نمیشود.
اگر کسی کمترین بهرهای از دانش، عدل و انصاف داشته باشد و دارای عقل و اندیشهای سلیم باشد به هیچوجه چنین ادّعایی نخواهد کرد.
اختلاف قرائتها با یکدیگر مانند اختلاف موجود در قرائت «ملک» و «مالک» نشأتگرفته از ریشه کلمات است. لازمه چنین اختلافی این است که قرائتهای هفتگانه بهطور متواتر به دست ما رسیده باشد و به عنوان مثال «ملک» و «مالک» لازم و ملزوم یکدیگرند و متواتر بودن یکی از آنها به متواتر بودن دیگری بستگی دارد. ابن حاجب و گروهی از متأخّرین چنین اعتقادی دارند.
آنگونه که به نظر میرسد دلیل ارائه شده برای اثبات متواتر بودن قرائتهای هفتگانه است در حالیکه دلیل مذکور بنابر اقتضا، تمام قرائتها را شامل میشود. از سوی دیگر برخی از پژوهشگران و علمای اهل تسنن خاطرنشان ساختهاند که به جز این هفت قاری قاریان دیگری وجود دارند که دارای جایگاهی برتر و مقامی بالاتر هستند. ابو محمد مکی در همین رابطه خاطرنشان میسازد که مردم بیش از هفتاد قاری قرآن میشناسند که از نظر مرتبه و درجه بالاتر از این هفت قاری میباشند. بدیهی است که این هفت قاری هیچ رجحان و اولویتی نسبت به سایر قرّاء قرآن ندارند. بهطور کلی دلیل مذکور به فرض آنکه درست باشد بدون هیچگونه رجحان و امتیازی همه قرائتها را شامل میشود.
اگر منظور، متواتر بودن تمامی قرائتهاست در این صورت بطلان این مدّعا ثابت میشود. البته هیچیک از افراد معتقد به متواتر بودن قرائتها نگفته است که
منظور آنها متواتر بودن تمامی قرائتهاست و همچنین نگفته است که دلیل و مدّعی لازم و ملزوم یکدیگر نیستند. اگر اختلافنظر بر سر کلمه بهطور مطلق یعنی ماده و شکل آن باشد چاره دارد. اما در مثال «مالک» و «ملک» اختلاف فقط بر سر کیفیت و شکل کلمه است در حالیکه تواتر قرآن تنها شامل ماده کلمات میشود و در نتیجه اختلاف مذکور با متواتر بودن قرآن منافات ندارد. البته اختلاف مذکور باعث میشود تا قرآن با مطالب غیر قرآنی اشتباه گرفته شود و تشخیص کلمه از نظر هیأت ظاهری مانند اعراب «و الارحام» دچار اشکال گردد.
از موارد یاد شده نتیجه میگیریم که قرائتهای هفتگانه یا دهگانه به هیچوجه متواتر نیستند.
(حجّت بودن قرائت ها)
در ارتباط با اینکه آیا قرائتهای هفتگانه حجّت هستند یا نه و آیا میتوان در احکام شرعی به آنها استناد جست یا نه باید متذکر شد: گروهی، قرائتهای یاد شده را حجّت میدانند و معتقدند که فقیه در هنگام استنباط احکام میتواند به آنها استناد نماید. بر همین اساس به عنوان مثال میتوان براساس آیه «وَ لا تَقْرَبُوهُنَّ حَتّی یَطْهُرْنَ» بر حرمت نزدیکی با زنانی که دوران حیض را پشت سر گذاشته ولی هنوز غسل نکردهاند استناد نمود. «یطهرن» براساس قرائت کوفیها البته به استثنای حفص با تشدید آمده است. گروه مذکور متواتر بودن قرائتهای یاد شده را حجّت دانسته و به عنوان یک اصل هیچ شک و تردیدی نسبت به آن ندارند و فقیه میتواند براساس خواست و اراده خویش بر مبنای هریک از قرائتهای مذکور استدلال نماید. این گروه معتقدند که به فرض متواتر نبودن قرائتها باز هم میتوان براساس آنها استدلال نمود. در این زمینه میان دو دیدگاه یاد شده تفاوتی وجود ندارد. البته مجاز بودن استنباط احکام براساس قرائتهای یاد شده بر پایه دیدگاه نخست از دومی بدیهیتر به نظر میرسد.
حجّت بودن قرائتهای هفتگانه براساس فرضیه اوّل به معنای آن است که قرائتهای یاد شده از سوی خداوند متعال نازل شده است و به عبارت دیگر بدین معناست که آیات مختلف از جانب خداوند فروفرستاده شده است. فرضیه دوم
یعنی متواتر نبودن قرائتهای هفتگانه شامل همه دلایل قطعی است که بیانگر حجیّت خبر واحد دربردارنده همه شرایط لازم برای این قرائتهاست و بر همین اساس مورد یاد شده از مصادیق خبر واحد میباشد و در نتیجه مشمول دلایل مربوط به حجیّت خبر واحد میشود.
براساس فرضیه اوّل متواتر بودن قرائتهای یاد شده در نهایت به پیامبر گرامی اسلام ختم میشوند و در عین حال از سوی خداوند متعال نازل شدهاند.
اگر منظور از حجیّت خود حجیّت باشد این بدان معناست که هریک از قرائتهای یاد شده شایستگی دارند تا از آنها احکام استنباط شود. براساس چنین فرضیهای صرفنظر از اشکالات موجود در آن حجیّت مذکور قابل قبول است ولی از ظاهر آن چنین معنایی برنمیآید.
اگر منظور حجیّت مطلق باشد تا بتوان براساس آن استدلال نمود صرفنظر از وجود دوگانگی و اشکال موجود در آن در پاسخ باید گفت که در چنین حالتی تواتر معنا ندارد و رابطه قرائتهای یاد شده از نظر سندیّت و محل صدور ارتباط آن با خدا و پیامبر قطع میشود. از نظر دلالت بر معنا میان قرائتهای هفتگانه یا دهگانه تضاد و دوگانگی وجود دارد و مجالی نیز برای بررسی دلایل مشخصکننده وجود نداشته، رجحان و برتری در آنها نسبت به یکدیگر وجود ندارد. البته این مطلب شامل منابعی میشود که مبتنی بر حدس و گمان هستند و آیات و قرائتهایی که دارای منابع محکم هستند را شامل نمیشود. با وجود تضاد و دوگانگی، لازم است که بهطور کلی تمامی قرائتها را در چهارچوبی قرار ندهیم و تنها موارد بسیار مشخص را مورد توجه در موارد نامشخص قرینه عرف را ملاک قرار دهیم. در صورت نبود قرینه باید به دلیل دیگری مراجعه نمود.
اما براساس فرضیه دوم یعنی عدم تواتر قرائتها اوّلا: مشخص نیست که دلایل موجود در حجّیت خبر واحد، قرائتها را نیز شامل شود یا خیر، زیرا ثابت نشده که
در این خصوص روایتی وجود دارد و این احتمال هست که قرائتهای یاد شده اجتهاد و استنباط مشخص خود قرّاء بوده باشد. در مباحث گذشته خاطرنشان ساختیم تعدادی از دانشمندان بر این امر تأکید کردهاند. ما نیز باید نسبت به این مطلب البته با در نظر گرفتن بعضی از مسائل مقیّد باشیم زیرا ثابت نمودیم که مورد یاد شده نسبت به سایر موارد رجحان و برتری دارد.
ثانیا: حتی اگر ثابت شود که در زمینه قرائتهای هفتگانه روایتی وجود دارد باز هم این امر، مورد وثاقت و اعتماد آنها را ثابت نمیکند و شرایط لازم برای حجیّت را احراز نمینماید. تتبّع و پژوهش در وضعیت و تألیفات آنها غیرقابل اعتماد بودنشان را ثابت میکند.
ثالثا: حتی اگر فرض کنیم که روایتی جامع شرایط حجّیت وجود داشته باشد باز هم با توجه به آگاهی کلی نسبت به عدم صدور برخی از قرائتها از سوی پیامبر گرامی اسلام میان قرائتها تضاد بوجود میآید و بر همین اساس لازم است تا از اصل ترجیح یا انتخاب اصلح پیروی کنیم و در واقع دیگر جایی برای ادّعای حجیّت باقی نمیماند تا بتوان بر مبنای هریک از قرائتها احکام را استنباط نمود.
(جواز تلاوت قرآن براساس قرائت های هفتگانه)
در ارتباط با جواز تلاوت قرآن براساس هریک از قرائتهای یاد شده یا عدم تلاوت آن یادآور میشویم که علمای اهل تسنّن و تشیّع تلاوت قرآن در نماز و سایر موارد براساس هریک از قرائتهای یاد شده را جایز میدانند.
گفته شده که بعضی از آنها تلاوت قرآن براساس هریک از قرائتهای دهگانه را نیز جایز میدانند. چنانکه قبلا نیز یادآور شدیم «ابن جوزی» میگوید: هر قرائتی که با زبان عربی و یکی از مصاحف عثمانی ولو بهطور احتمالی همخوانی داشته و دارای سند صحیح باشد قرائت صحیح محسوب میشود و جایز نیست آن را مردود بدانیم و هیچ کس نمیتواند آن را انکار نماید. میتوانیم بر مبنای هر قرائتی که دارای این سه شرط باشد حتی اگر جزو قرائتهای هفتگانه یا دهگانه نباشد قرآن را تلاوت نماییم. مجاز بودن تلاوت قرآن بر مبنای اصل تواتر قرائتها یک امر بسیار بدیهی است و نیاز به توضیح ندارد. اما در ارتباط با تلاوت قرآن بر مبنای اصل عدم تواتر قرائتها باید یادآور شد که قرائتهای یاد شده در دوران امامان معصوم علیهم السّلام رواج داشت و هیچ روایتی مبنی بر اینکه امامان معصوم علیهم السّلام پیروان خود را از تلاوت قرآن براساس قرائتهای هفتگانه برحذر داشته باشند وجود ندارد و اگر چنین روایتی وجود میداشت حتی قابل حصول و دستیابی بود، زیرا شرایط برای انتقال آن روایت وجود میداشت در حالیکه حتی به شکل خبری واحد در این زمینه روایتی در اختیار نداریم ولی از سوی دیگر روایات صحیحی وجود دارد که
نشان میدهد امامان معصوم علیهم السّلام تلاوت قرآن براساس قرائتهای یاد شده را جایز میدانستند.
ائمه علیهم السّلام با روایاتی همچون «قرآن را تلاوت نمایید همچنانکه مردم تلاوت میکنند» و همچنین «قرآن را تلاوت کنید همچنانکه فراگرفتهاید» بر قرائتهای هفتگانه یا دهگانه مهر تأیید زدهاند.
چنانکه قبلا خاطرنشان ساختیم محقق قمی قدّس سرّه در کتاب «القوانین» خویش صدور مجوّز برای تلاوت قرآن براساس قرائتها را به عنوان دلیلی بر تواتر قرائتها ذکر کرده است.
البته این واقعیت همۀ قرائتهای شناخته شده در زمان امامان معصوم علیهم السّلام را شامل میشود و تنها به قرائتهای هفتگانه یا دهگانه منحصر نمیگردد و در عین حال تمام قرائتهای موجود پس از دوران ائمه را دربر نمیگیرد.
اگر امامان معصوم علیهم السّلام تلاوت قرآن براساس هریک از قرائتهای یاد شده را تأیید نمیکردند در آن حالت مجبور بودیم در نماز قرآن را به چند شکل تلاوت نماییم.
صحت قرائتهای یادشده را نمیتوان تأیید نمود مگر آنکه متواتر بودن آنها را پذیرفته باشیم. نمیتوان به قرائتی که صحت آن ثابت نشده اکتفا نمود. براساس اصل خدشهناپذیر احتیاط به عنوان یک الگوی عقلی، زمانی میتوان با اطمینان کامل به مسأله پرداخت که درستی آن کاملا برای ما ثابت شده باشد. بر مبنای تفاوت موجود در قرائتها باید نماز را تکرار نمود و یا آنکه در یک نماز موارد متفاوت را با یکدیگر مانند «مالک» و «ملک» تلاوت نمود و یا آنکه دو نماز به جا آورد. این مطلب در مورد سوره واجب پس از سوره حمد نیز صدق میکند مگر آن که سورهای را انتخاب کنیم که در قرائت آن اختلاف و تفاوتی وجود نداشته باشد. [اینجا بحث مربوط به قرائتها را پایان میدهیم].
[پژوهشی از مترجم]
در زمان حیات پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم جمعیت متشکلی در مدینه به قرائت قرآن و تعلیم و تعلّم آن اشتغال داشتند، آیات قرآنی را که تدریجا نازل میشد از زبان پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم استماع میکردند و گاهی در پیشش خوانده به وی عرضه میکردند.
عدهای در قرائت مصدر تعلیم و آموزش بودند و کسانی که از ایشان اخذ میکردند کیفیت قرائت خود را در شکل روایت به استاد خود اسناد میدادند و غالبا به حفظ آنچه اخذ کرده بودند میپرداختند.
و طبعا وضع موجود نیز چنین حفظ و روایت را اقتضا میکرد زیرا از یک طرف خطی که آن روز برای کتابت دایر بود خط کوفی بود که نقطه و اعراب نداشت بنابراین هر کلمه را با اشکال مختلف میشد خواند.
و از طرف دیگر عامّه مردم بیسواد بودند و راهی جز حفظ و روایت برای ضبط کلام نداشتند و همین روش، سنت الگویی شده برای اعصار آینده که به یادگار نیز ماند.
نخستین طبقه از طبقات قرّاء همان صحابه را شمردهاند که در عهد پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم به تعلیم و تعلّم آن اشتغال داشتند و جمعی از ایشان همه قرآن را جمع کرده بودند و از آن جمله زنی است بنام ام ورقه دختر عبد الله بن حارث.
(مراد از جمع کردن قرآن که در بعضی از آثار به چهار تن از انصار و در بعضی به پنج و در بعضی به شش و در بعضی به بیشتر نسبت داده شده تعلّم و حفظ همه قرآن میباشد نه تألیف و
ترتیب سور و آیات آن وگرنه هیچ موجبی برای دو فقره جمع و ترتیب مصحف که در عهد خلیفه اول و خلیفه سوم باشد نبود.
و چنانچه بعضی از علما گفتهاند چند تن از این طبقه به تعلیم قرائت قرآن شهرت داشتند: عثمان و علی علیه السّلام و ابی بن کعب و زید بن ثابت و عبد الله بن مسعود و ابو موسی اشعری.
طبقه دوم: شاگردان طبقه اول که عموما از تابعین میباشند و معروفینشان که در شهرهای مکه و مدینه و کوفه و بصره و شام، حوزههای قرائت داشتند و به تعلیم قرآن میپرداختند و البته این پنج شهر جاهایی میباشد که مصاحف عثمانی در آنها بود:
در مکه؛ عبید بن عمیر و عطا، ابن ابی رباح و طاوس و مجاهد و عکرمه و ابن ابی ملیکه و غیر ایشان بود.
و در مدینه؛ ابن مسیب و عروه و سالم و عمر بن عبد العزیز و سلیمان بن یسار و عطاء بن یسار و معاذ قاری و عبد الله بن اعرج و ابن شهاب زهری و مسلم بن جندب و زید بن اسلم.
و در کوفه؛ علقمه و اسود و مسروق و عبیده و عمرو بن شرحبیل و حارث بن قیس و ربیع بن خثیم و عمرو بن میمون و ابو عبد الرحمن سلمی و زر بن حبیش و عبید بن نضله و سعید بن جبیر و نخعی و شعبی.
و در بصره؛ ابو عالیه و ابو رجا، و نصر بن عاصم و یحیی بن یعمر و حسن بصری و ابن سیرین و قتاده.
و در شام؛ مغیرة بن ابی شهاب از اصحاب عثمان و خلیفه ابن سعد از اصحاب ابو درداء صحابی.
طبقه سوم: که تقریبا به نصف اوّل قرن دوم منطبق است جماعتی از مشاهیر ائمه قرائت که از طبقه دوم اخذ کردهاند.
در مکه؛ عبد الله بن کثیر (یکی از قرّاء سبعه) و حمید بن قیس اعرج و محمد بن ابی محیصن.
و در مدینه؛ ابو جعفر یزید بن قعقاع و شیبة بن نصاح و نافع بن نعیم (یکی از قرّاء سبعه) .
و در کوفه؛ یحیی بن وثاب و عاصم بن ابی النجود (یکی از قرّاء سبعه) و سلیمان اعمش و حمزه (یکی از قرّاء سبعه) و کسائی (یکی از قرّاء سبعه) .
و در بصره؛ عبد الله بن ابی اسحق و عیسی بن عمرو و ابو عمرو و ابن علاء (یکی از قرّاء سبعه) و عاصم جحدری و یعقوب حضرمی.
و در شام؛ عبد الله بن عامر (یکی از قرّاء سبعه) و عطیة بن قیس کلابی و اسماعیل بن عبد الله بن مهاجر و یحیی بن حارث و شریح بن یزید حضرمی.
طبقه چهارم: شاگردان و روات طبقه سوم میباشند مانند ابن عیاش و حفص و خلف.
طبقه پنجم: طبقه اهل بحث و تألیف است و چنانکه گفتهاند اوّل کسی که در قرائت به تألیف پرداخت ابو عبید قاسم بن سلام است پس از آن احمد بن جبیر کوفی پس از آن اسماعیل بن اسحاق مالکی از اصحاب قالون راوی پس از آن ابو جعفر ابن جریر طبری پس از آن داجونی پس از آن مجاهد.
پس از اینان دامنه بحث و تحقیق وسیعتر شده امثال دانی و شاطبی کتب و رسائل بیشمار به نظم و نثر نوشتند.
هفت تن از قرّاء طبقه سوم در میان مردم شهرت بسزایی بدست آورده مرجعیتی پیدا کردند که دیگران را تحت الشعاع قرار دادند و همچنین روایت اینان با اینکه بسیار بودند در هرکدام دو راوی از میان روات تعیّن بدست آوردند. قرّاء سبعه و راویانشان به ترتیب زیر میباشند:
اوّل: ابن کثیر مکّی راویان وی قنبل و بزی میباشند به یک واسطه.
دویم: نافع مدنی و راویان وی قالون و ورش میباشند.
سیم: عاصم کوفی و راویان وی ابو بکر شعبة بن عیاش و حفص میباشند و قرآنی که امروزه در میان مردم دایر است مطابق قرائت عاصم است به روایت حفص.
چهارم: حمزه کوفی و راویان وی خلف و خلاد هستند به یک واسطه.
پنجم: کسائی کوفی و راویان وی دوری و ابو الحارث میباشند.
ششم: ابو عمرو بن علاء بصری و راویان وی دورزی و سوسی میباشند به یک واسطه.
هفتم: ابن عامر راویان وی هشام و ابن ذکور با یک واسطه.
و تالی قرائات سبع در شهرت قرائت قرّاء ثلاثه است که عبارتاند از ابو جعفر و یعقوب و خلف.
و قرائتهای دیگری نیز نقل شده مانند قرائتی که بطور متفرقه از اصحاب رسیده و همچنین قرائتهای شاذ که مورد اعتنا قرار نگرفتهاند و همچنین قرائتهایی متفرقه از ائمه اهلبیت علیه السّلام روایت شده ولی روایتهایی دیگر از ایشان رسیده که امر به اتّباع قرائتهای مشهور مینماید.
جمهور علماء عامّه قرائات سبع را متواتر میدانند و حتی جماعتی روایت نبوی معروف
نزل القرآن علی سبعة احرف: (قرآن روی هفت حرف نازل شد) را به قرائات سبع تفسیر کردهاند که به قرائات سبع مشهورند نه متواتر.
زرکشی در کتاب برهان گوید: «حق این است که این قرائتهای هفتگانه از قرّاء سبعه بهطور متواتر به ما رسیده است ولی تواتر آنها از پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم موردنظر و تأمل است زیرا سندهای قرّاء سبعه به این قرائتها در کتاب قرائت موجود است و همه این اسناد از قبیل نقل واحد از واحد میباشد» .
و مکّی در کتاب خود گوید: هرکه گمان برد که قرائت این قرّاء مانند نافع و عاصم همان هفت حرف است که در حدیث نبوی وارد میباشد دچار غلط فاحشی گردیده و لازمه این گمان این است که قرائت غیر این هفت قاری از پیشوایان، قرائت قرآن نباشد و این خطای بزرگی است زیرا قدماء علما که قرائتها را جمع کرده، تألیف نمودهاند مانند ابو عبید قاسم بن سلام و ابو حاتم سجستانی و ابو جعفر طبری و اسماعیل قاضی چندین برابر این هفت قاری را ذکر کردهاند.
در سنه دویست هجری مردم در بصره قرائت ابو عمرو یعقوب را معمول میداشتند و در کوفه قرائت حمزه و عاصم و در شام قرائت ابن عامر و در مکّه قرائت ابن کثیر و در مدینه قرائت نافع دایر بود و زمانی به همین حال بودند تا در سر سیصد هجری ابن مجاهد اسم یعقوب را برداشت و نام کسائی را بجای وی گذاشت.
و سبب اینکه مردم به قرّاء سبعه با اینکه مانند ایشان یا بهتر از ایشان در میان قرّاء بسیار بود اعتنا نکرده به قرائت ایشان روی آوردند این بود که روات ائمه بسیار زیاد شدند و همتها از ضبط و حفظ این همه روایات قرائت کوتاه شد بنا گذاشتند که چند نفر از کسانی که قرائتشان با رسم خط مصحف، موافق و از جهت ضبط و حفظ آسانتر است انتخاب کنند.
ازین روی با رعایت عدد مصاحف پنجگانه که عثمان به شهرهای مکه و مدینه و کوفه و بصره و شام فرستاده بود از این پنج شهر پنج قاری انتخاب کرده قرائتشان را معمول داشتند.
چنانکه ابن جبیر در کتابی که مانند ابن مجاهد در قرائات نوشته از قرّاء سبعه فقط پنج نفر را از پنج شهر ذکر نموده است.
و پس از آن ابن مجاهد و دیگران به خبر دیگری که به موجب آن عثمان دو مصحف دیگر به یمن و بحرین فرستاده (و عدد مصاحف عثمانی هفت تا است) اعتنا کرده هفت نفر از قرّاء را انتخاب نمودند.
و چون از مصحفهایی که به یمن و بحرین فرستاده شده خبری در دست نیست دو نفر از قرّاء کوفه را برای تکمیل عدد تعیین نموده به پنج نفر سابق علاوه کردند و بدین ترتیب عدد قرّاء هفت شد.
از طرفی نیز تصادفا این عدد با عددی که در روایت نبوی ذکر شده مطابقت پیدا کرد و به دست کسانی افتاد که از اصل قضیه بیاطلاع بودند ناچار گمان بردند که مراد از هفت حرف که پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرموده همان هفت قرائت میباشد.
و بهرحال قرائت قابل اعتماد آن است که سند روایتش صحیح و با قواعد عربیت موافق و با رسم خط مصحف مطابق باشد.
و قراب در مثانی گوید: در اینکه «باید به قرائت هفت نفر قرّاء تمسّک بجوییم نه دیگران» نه اثری هست و نه سنتی بلکه بعضی از متأخّرین این هفت قرائت را جمعآوری کردند و انتشار پیدا کرد، آنگاه این توهّم پیش آمد که غیر آنها را نمیشود خواند در حالیکه کسی چنین سخنی نگفته است.
قرآن مجید در زمان پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم و قرنهای اوّل و دوم با خط کوفی استنساخ میشد و ابهام خط کوفی پیدایش سازمان حفظ و روایت و قرائت را ایجاب میکرد در عین حال اشکال ابهام بطور کلیّت و عموم حل نمیشد و تنها حفّاظ و روات بودند که تلفظ صحیح قرآن را آشنا بودند و برای هرکسی که مصحف را باز میکرد و میخواست تلاوت نماید قرائت صحیح آسان نبود.
از این روی در اواخر قرن اول هجری ابو الاسود دوئلی از اصحاب امام علی علیه السّلام به راهنمایی آن حضرت دستور زبان عربی را که نوشته بود به امر عبد الملک، خلیفه اموی نقطهگذاری حروف را بنا گذاشت و به این ترتیب ابهام خط تا اندازهای رفع شد.
ولی باز مشکل ابهام فی الجمله حل میشد نه بالجمله تا اینکه خلیل بن احمد نحوی معروف که واضع علم عروض بود اشکالی برای کیفیات تلفظ حروف وضع کرد: مدّ، تشدید، فتحه، کسره، ضمّه، سکون، تنوین، منضم به یکی از حرکات سهگانه، روم، اشما، و به این نحو ابهام تلفظ رفع شد.
و پیش از آن مدتی با نقطه به حرکتهای حروف اشاره میشد به جای فتحه بالای حرف در اولش نقطهای میگذاشتند و به جای کسره زیر حرف در اوّل و به جای ضمّه بالای حرف طرف آخرش و این روش گاهی موجب مزید ابهام میشد.
اصول علم تفسیر
[رکن اول: متن کتاب.
رکن دوم: بیان معصوم علیه السّلام.
رکن سوم: داوری و حکم عقل].
در اینجا منظور از تفسیر آن است که منظور خداوند متعال را از کانال الفاظی در قرآن مجید درک نماییم. همچنانکه از خلال نوشتارها به کشف منظور صاحبنظران کلام و بیان میپردازیم تا منظور و هدف آنها را دریابیم. ممکن است در تفسیر معنای لغوی با معنای موردنظر در یک سطح قرار داشته باشد و یا معنای موردنظر در مقایسه با معنای لغوی دربردارندۀ ویژگی خاصی باشد زیرا تفسیر پرده از روی ناگفتهها برمیدارد. البته ما قصد نداریم به بررسی معنی تفسیر بپردازیم بلکه میخواهیم منظور خداوند متعال را از الفاظ ذکر شده در قرآن مجید توضیح دهیم و از تفسیر برای بیان منظور خداوند استفاده میکنیم و قصد نداریم تا معنای لغوی و ویژگیهای برگرفته از آن را ارائه دهیم. در تفسیر قرآن جایز نیست که ما براساس حدس و گمان و نظر شخصی عمل نماییم بلکه باید به مسائلی استناد جوییم که اعتبار و حجیّت آنها ثابت شده باشد و به منظور پرهیز از هرگونه حدس و گمان باید از دیدگاههای شخصی مفسرین قدیمی و یا جدید، موافق یا مخالف اجتناب ورزید. خداوند متعال در آیه 36 سوره اسراء میفرماید:
وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ
ما نباید بدون اجازه خداوند مطلبی را به وی نسبت دهیم زیرا این نسبت، افترا محسوب میشود. خداوند متعال در آیه 59 سوره یونس میفرماید:
قُلْ آللّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَی اَللّهِ تَفْتَرُونَ
در دیگر آیات و روایات از گفتار و کردار ناآگاهانه و تفسیر به رأی، نهی شده است. عقل و اندیشه نیز این مطلب را تأیید میکند و در معنی تفسیر بهطور کلی به مطلب مذکور اشاره شده است.
بهطور کلی در تفسیر باید به مسائلی پرداخت که از نظر شرع یا عقل اعتبار و حجیّت آنها ثابت شده باشد. بنابراین مفسّر باید با استفاده از نشانههای ظاهری متن که فرد آگاه به عربی فصیح، آنها را درک میکند به منظور خداوند متعال پی ببرد. ظاهر آیات ابزار تشریح واقعیتهاست و عقل و فطرت سالم نیز واقعیتهای یادشده را تأیید میکند. عقل و فطرت سالم مرجعی برای اثبات اساس توحید است. قرآن به عنوان معجزه، رسالت الهی پیامبر را به اثبات میرساند و هیچ شک و تردیدی در حجیّت آن وجود ندارد. روایاتی که از معصومین نقل شده منظور خداوند متعال را مشخص میسازد.
ما برآنیم در ارتباط با این اصول سهگانه که پایههای تفسیر به شمار میآیند سخن بگوییم.
منظور از ظاهر متن قرآن که برای ما حجّت بهشمار میآید و بعضی از راویان حدیث آن را به عنوان یک اصل معتبر قبول ندارند آن چیزی است که فرد آگاه به زبان عربی صحیح فصیح از الفاظ قرآن میفهمد و برخلاف آن قرینه عقلی یا نقلی معتبر نمییابد. در حالیکه آیاتی همچون: وَ جاءَ رَبُّکَ وَ اَلْمَلَکُ صَفًّا صَفًّا و اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی و وَ سْئَلِ اَلْقَرْیَةَ اَلَّتِی کُنّا فِیها
دارای قرینه عقلی قطعی برخلاف ظاهر خویشند. البته این مطلب خارج از بحث ما است.
نیز برخلاف ظواهر بعضی از آیات قرینههای نقلی معتبر وجود دارد. مانند آیات اجمالی و کلی که به وسیله روایات اهلبیت تخصیص یافتهاند. آیات مطلق نیز اینگونه هستند. آنها به وسیله قرینههای نقلی معتبر مقیّد شدهاند. دلایل متعددی برای حجّت بودن ظواهر قرآن میتوان ذکر کرد.
اوّلا: هیچ شک و تردیدی وجود ندارد که قرآن بر پیامبر فروفرستاده شد تا مردم معانی آن را بفهمند و در آیاتش تدبّر نمایند و اعمال خود را مطابق اوامر و نواهی آن قرار دهند و اعتقاداتشان را در راستای عقاید صحیح موجود در آن قرار دهند.
بدیهی است که شرع مقدس برای فهماندن مقاصد خویش روش خاصی برای خود اختراع نکرده بلکه برای سخن گفتن با مردم و فهماندن مقاصد خویش از الفاظ و عبارات و شیوههای معمول و متداول استفاده کرده است. بنابراین ظاهر قرآن مانند ظاهر سایر کتابها برای فهماندن معنا و ارائه مقاصد و اهداف است. قرآن خود مردم را به تدبّر در آیات خویش دعوت کرده و نسبت به عدم تدبّر در قرآن معترض است. خداوند متعال در آیه 83 سوره نساء میفرماید:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اَللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِخْتِلافاً کَثِیراً
و در آیه 24 سوره محمد (صلی الله علیه و آله) میفرماید:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ أَمْ عَلی قُلُوبٍ أَقْفالُها
توصیفی که خود قرآن از خویش کرده نشان میدهد که باید نسبت به اوصاف و خصوصیات ظاهری قرآن متعهد بود. قرآن خود را اینگونه توصیف میکند.
«مخرج الناس من الظلمات الی النور» و «هدی و موعظة للمتقین» و «قد ضرب فیه للناس من کل مثل لعلهم یتذکرون»
این اوصاف و دیگر امتیازات و ویژگیها نشان میدهد که ظواهر قرآن معتبر است.
ثانیا: ما در گذشته یادآور شدیم که قرآن تنها معجزه جاودان نبوت و رسالت تا روز قیامت است. قرآن انس و جن را به مبارزه طلبیده تا مانند قرآن یا ده سوره و حتی یک سوره بیاورند. اگر اعراب معانی قرآن را نمیفهمیدند و منظور الفاظ و آیات آن را درک نمیکردند و اگر قرآن از قبیل معمّا و غیر قابل درک و شناخت بود در آن صورت معجزه بهشمار نمیرفت و اصلا جایی برای معارضه و مقابله باقی نمیماند.
ثالثا: حدیث ثقلین که در میان اهل تسنن و تشیع شناخته شده و معروف است نشان میدهد که مسلمانان باید به قرآن و اهلبیت تمسّک جویند و تنها راه خروج انسانها از گمراهی است.
بدیهی است تمسّک به قرآن به عنوان یکی از ثقلین تنها به این معنا نیست که قرآن از سوی خداوند به عنوان دلیل رسالت و نبوت و صحّت مدّعای پیامبر فرو فرستاده شده است بلکه منظور از تمسّک در پیش گرفتن قرآن به عنوان یک خط مشی زندگی و عمل به اوامر و نواهی آن است و عبرت گرفتن از داستانهای پیشینیان است. به عبارت دیگر تمسّک به قرآن تمسّک به دستورات پیامبر گرامی اسلام است و قرآن را پیشوا و رهنمای خویش قرار دهیم تا ما را به بهشت رهنمون شود. اگر ظاهر قرآن حجّت نباشد و در تمامی موارد نیاز به توضیح داشته باشد و به خودی خود قابل درک و شناخت نباشد در این صورت نمیتواند دربردارنده ویژگیهای یاد شده باشد.
رابعا: در روایات بیشمار و متواتر از احادیث متضاد با قرآن با تعابیر مختلف و بیان متنوع یاد شده است از قبیل: آن حدیث باید به دیوار کوبیده شود و یا که مانند زیورآلات پوشالی، باطل و یا چنین احادیثی از اهلبیت نیست و از این قبیل موارد فراوان است. بدیهی است که تشخیص موارد متضاد و غیرمتضاد با قرآن به عهده مردم گذاشته شده است و لازمه چنین مطلبی حجیّت ظواهر قرآن است و در غیر این صورت هیچگاه مسئولیت یاد شده به مردم واگذار نمیشد.
در همین راستا باید به روایات ذکر شده درباره شرایط اشاره نمود که براساس آنها هر شرطی جایز و قابل اجراست مگر شرطی که با قرآن در تضاد است.
«عرف» منبع تعیین شرط تعارض با قرآن است و چنین امری تحقق نمییابد مگر با مراجعه به قرآن تا بتوان از خلال الفاظ و آیات به اهداف و معانی موردنظر دست پیدا کرد.
ممکن است ادّعا شود که منظور از «مخالف» در دو مورد یاد شده مخالفت با امور تصریح شده در قرآن باشد و منظور ظواهر قرآن نیست که در آنها احتمال اختلاف وجود دارد و در اینجا موضوع مورد بحث میباشد. و فساد آن بینیاز از تبیین است.
خامسا: روایات بیشماری وجود دارد که نشان میدهد ائمه علیهم السّلام با قرآن در موارد بسیاری استدلال نمودهاند:
1-زراره از معصوم علیه السّلام پرسید: از کجا میشود فهمید که مسح بخشی از سر از حرف «باء» در آیه وضو مشخص میشود. اگر زراره به این نکته در آیه وضو توجه میکرد هیچگاه چنین سؤالی را مطرح نمیساخت زیرا «باء» بهطور آشکار به معنی بعضی است و این امر بسیار روشن و بدیهی است.
ممکن است گفته شود که آیه وضو به وضوح در مورد مسح بخشی از سر سخن نگفته است زیرا «باء» به روشنی نشان نمیدهد که منظور بخشی از سر است و بر همین اساس روایت معصوم دلالت بر حجیّت ظاهر قرآن نمیکند.
در پاسخ به این اشکال باید گفت که معصوم در جواب زراره تنها به گفتن «به خاطر باء» اکتفا نمود و همین امر نشان میدهد که «با» به معنی بعضی است وگرنه تنها به گفتن این مطلب بسنده نمیکرد.
2-امام معصوم علیه السّلام به شخصی که برای شنیدن آواز غنا، نشستنش در مستراح به بهانه اینکه غائطی از او خارج نشده طول کشیده است میفرماید:
إِنَّ اَلسَّمْعَ وَ اَلْبَصَرَ وَ اَلْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً
شخص مذکور میگوید: انگار این آیه را اولین بار است که میشنوم.
3-امام معصوم علیه السّلام در مورد ازدواج با زن سه طلاقه این آیه را تلاوت فرمود:
حَتّی تَنْکِحَ زَوْجاً غَیْرَهُ
4-معصوم علیه السّلام با استناد به این آیه: فَإِنْ طَلَّقَها فَلا جُناحَ عَلَیْهِما أَنْ یَتَراجَعا میفرماید: با زن سهطلاقه نمیتوان به وسیله عقد موقت ازدواج مجدّد نمود. در ازدواج موقت طلاق وجود ندارد.
5-معصوم علیه السّلام با استناد به این آیه:
وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی اَلدِّینِ مِنْ حَرَجٍ
میفرماید: اشکالی ندارد کسی که ناخنش کنده شده است دارویی استفاده کند که مانع از رسیدن آب وضو به پوست میشود.
6-در تفسیر عیاشی آمده است ابن مسلم به نقل از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که شخصی در هنگام ازدواج شرط کرد که اگر مجددا ازدواج کرد و یا همسرش را ترک گفت این بدان معناست که او را طلاق گفته است. حضرت علی در ارتباط با این شخص گفت شرطی که این شخص مقرر نموده با وجود شرطی که خداوند متعال قرار داده است نافذ نیست و فاقد اعتبار میباشد. خداوند متعال میفرماید:
فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ و أَوْ ما مَلَکَتْ أَیْمانُکُمْ و اَللاّتِی تَخافُونَ نُشُوزَهُنَّ
7-زراره از ابی جعفر از ابو عبد الله علیه السّلام روایت کرده که ازدواج و طلاق برده تنها با اجازه صاحب او امکانپذیر است و خداوند متعال میفرماید:
ضَرَبَ اَللّهُ مَثَلاً عَبْداً مَمْلُوکاً لا یَقْدِرُ عَلی شَیْءٍ
شئی در اینجا همان طلاق است.
8-معصوم علیه السّلام در مسائل مختلف فقهی در موارد بیشماری بهویژه در مقام احتجاج با منکران امامت به آیات قرآن استناد جسته است. اگر ظاهر قرآن حجیّت نداشت هیچگاه معصوم علیه السّلام در برابر دیگران براساس آن استدلال نمیجست.
مخالفین حجیّت ظاهر قرآن، گروهی از راویان حدیث هستند که به دلایل ذیل استناد جستهاند:
در روایات متواتر اهل تسنن و تشیع از تفسیر به رأی نهی شده است. معصوم علیه السّلام میفرماید: هرکس که قرآن را به رأی خویش تفسیر نماید، جایگاه خود را در دوزخ برگزیده است. به عبارت دیگر او باید جایگاهی برای نشستن خویش در
آتش جهنم بیابد و در واقع چارهای جز این ندارد. تحلیل قرآن براساس ظاهر آن از مصادیق تفسیر به رأی است. البته تفسیر به رأی بهطور حتم و یقین فراگیرتر از مورد یاد شده است. ظواهر قرآن دربردارنده امور متشابه و مبهم و مبتنی بر حدس و گمان است و اقتضا میکند تا براساس ظاهر قرآن عمل شود.
اوّلا: تفسیر از نظر لغوی و عرفی به معنای برداشتن پرده از روی واقعیتهاست و بدیهی است که از توجه به ظاهر الفاظ چنین معنایی برداشت نمیشود مثلا اگر کسی گوید من «شیر» دیدم هیچکس نمیگوید که وی در حال تفسیر است بلکه منظور وی از «شیر» همان حیوان درنده معروف میباشد. براساس عرف عام واقعه و تفسیر واقعه دو امر جدا از هماند و باهم فرق میکنند.
بیتردید تفسیر شامل استناد به ظواهر قرآن نمیشود و روایات یاد شده بهطور اصولی با این موضوع ارتباطی ندارند.
ثانیا: حتی اگر فرض کنیم که استناد به ظواهر قرآن تفسیر محسوب میشود بهطور حتم و یقین چنین تفسیری تفسیر به رأی نخواهد بود و به همین دلیل مشمول روایات متواتری نمیشود که از تفسیر به رأی نهی کردهاند. به عبارت دیگر از روایات مذکور اینگونه فهمیده میشود که تفسیر دو نوع است یکی تفسیر به رأی و دیگری تفسیر به غیر رأی. کسی که ادّعا میکند استناد به ظاهر قرآن از مصادیق تفسیر به رأی است باید برای مدّعای خویش دلیل محکمی ارائه دهد. در صورت نبود دلیل محکم این شک و تردید به وجود میآید که روایات مزبور شامل استناد به ظاهر قرآن نمیشود و همین امر کافی است تا «تفسیر به رأی نبودن» چنین استنادی ثابت و محرز نشود.
بدیهی است به فرض اینکه چنین اقدامی تفسیر باشد نمیتواند از مصادیق تفسیر به رأی باشد. اگر کسی خطبهای از خطبههای «نهج البلاغه» را براساس ظاهر عبارات، آنگونه که آشنای به زبان عربی با توجه به قرینههای داخلی و خارجی
درک میکند ترجمه کند به هیچوجه این کار وی «تفسیر به رأی» محسوب نمیشود.
تفسیر به رأی بدین معناست که شخص بدون مراجعه به اهلبیت علیه السّلام برداشت مستقلی از قرآن داشته باشد زیرا اهلبیت عدل قرآن محسوب میشوند و باید به آنها تمسّک جست و در مسائل به آنها مراجعه نمود. «تفسیر به رأی» بدین معناست که فرد براساس دیدگاه شخصی خود به تأویل امور متشابه در قرآن بپردازد. امام صادق علیه السّلام در همین زمینه میفرماید: مردم در امور متشابه هلاک گشتند زیرا در اثر بیتوجهی و ناآگاهی، معنا و واقعیت امور یاد شده را درک نکرده و در نتیجه براساس دیدگاههایشان به تأویل آنها پرداختند و به جانشینان پیامبر مراجعه نکردند تا آنها را آگاه سازند.
به عبارت دیگر «تفسیر به رأی» آن است که ما بدون توجه به امور عام، خاص مطلق، مقیّد و قرینههای ذکر شده از سوی امامان معصوم علیهم السّلام، ظاهر قرآن را حجّت تلقی کنیم و میدانیم که این موضوع با استناد بر ظواهر قرآن فرق میکند.
ثالثا: اگر فرض کنیم استناد به ظاهر قرآن از مصادیق تفسیر به رأی و مشمول روایاتی میباشد که از تفسیر به رأی نهی کردهاند در نتیجه میان این دسته از روایتها و روایاتی که بهطور صریح حجیّت داشتن ظواهر قرآن را مورد تأکید قرار دادهاند میبایست همخوانی وجود داشته باشد و به همین دلیل باید برای «تفسیر به رأی» معنی دیگری بیابیم. در حالیکه میدانیم تفسیر به رأی یعنی فردی براساس دیدگاه شخصی خود به تأویل امور متشابه در قرآن بپردازد و بدون مراجعه به قرینه موردنظر بر پایه ظاهر امور یادشده حکم صادر نماید. پس برای ایجاد همخوانی میان این دو دسته از روایات چارهای نداریم جز اینکه معنی دیگری برای «تفسیر به رأی» ارائه دهیم.
اینکه برای درک قرآن میبایست به اهلبیت علیهم السّلام مراجعه نمود زیرا روایات متعددی در این رابطه داریم. در اینجا به عنوان مثال به چند روایت اشاره میکنیم:
از شعیب بن انس روایتی نقل شده که امام صادق علیه السّلام به ابو حنیفه فرمود: آیا شما فقیه اهل عراق هستید؟ عرض کرد: آری. امام علیه السّلام فرمود: بر پایه چه چیزی فتوا صادر میکنی؟ عرض کرد: براساس کتاب خدا و سنت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم. امام علیه السّلام فرمود: ای ابا حنیفه آیا کتاب خدا را آنطور که شایسته است میشناسی و ناسخ و منسوخ آن را از یکدیگر تشخیص میدهی؟ عرض کرد: آری. امام علیه السّلام فرمود: ای ابا حنیفه وای بر تو ادّعا میکنی دارای علمی هستی که تنها در نزد اهلبیت پیامبر که قرآن بر آنها نازل گردیده یافت میشود. وای بر تو این علم تنها در نزد خواص از ذریّه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم وجود دارد و خداوند حتی یک حرف از کتابش را برای تو به ارث نگذاشته است.
زید الشحّام روایت کرده که قتاده بر «امام باقر علیه السّلام» وارد شد. امام به وی فرمود: آیا تو فقیه اهل بصره هستی؟ او عرض کرد: اینگونه ادّعا میکنند. امام فرمود: به من خبر رسیده که تو قرآن تفسیر میکنی. عرض کرد: آری. امام فرمود: اگر قرآن را از پیش خود تفسیر کنی، هلاک خواهی شد و مردم را به هلاکت خواهی افکند و اگر قرآن را به نقل از دیگران تفسیر کنی باز به همین سرنوشت دچار خواهی شد. وای بر تو! کسانی که مخاطب قرآن هستند آن را درک میکنند. علاوهبراین دو روایت، روایات دیگری نیز در همین راستا وجود دارد. که مضامین فوق را دربر دارد.
اینکه گفته شود کسانی قرآن را درک میکنند که به تمامی امور و ویژگیهایش از جمله به ناسخ و منسوخ، محکم و متشابه و ظاهر و باطن آن آشنایی داشته باشند یعنی «امامان معصوم» که قرآن بر آنها نازل گردیده با حجیّت داشتن ظواهر قرآن هیچگونه منافاتی ندارد.
این ادّعا که مردم حتی یک کلمه نمیتوانند از قرآن بهره بگیرند و قرآن برای هیچکس به استثنای ائمه معصومین علیهم السّلام به هیچوجه قابل درک و شناخت نیست ادّعای درستی نیست و اینکه قرآن فقط بر اهلبیت نازل شده، کلام حق و درستی
است لیک هیچگونه منافاتی با حجیّت ظواهر قرآن ندارد. و از دو روایت یاد شده چنین مطلبی استنباط نمیشود.
از روایت اوّل چنین برمیآید که اعتراض امام علیه السّلام به ابو حنیفه نشأت گرفته از آن بود که وی ادّعا داشت قرآن را کاملا میشناسد و ناسخ و منسوخ و دیگر امور آن را تشخیص میدهد از سوی دیگر این گفته امام علیه السّلام که خداوند حرفی از قرآن را برای تو به ارث نگذاشته است به این معنا نیست که او چیزی از قرآن نمیفهمد زیرا اگر اینگونه بود ابو حنیفه اعتراض میکرد در حالیکه مشاهده میکنیم که ابو حنیفه کاملا تسلیم حرفهای امام علیه السّلام شد.
منظور امام این بود که خداوند فقط علوم قرآنی را به پیامبرش تعلیم داده است و ابو حنیفه در این میان هیچ بهرهای ندارد. آیه 32 سوره فاطر به این مطلب اشاره داشته و میفرماید: ثُمَّ أَوْرَثْنَا اَلْکِتابَ اَلَّذِینَ اِصْطَفَیْنا مِنْ عِبادِنا
توبیخ امام علیه السّلام در روایت دوم به این علت بود که قتاده براساس نظر شخصی خود اقدام به تفسیر قرآن میکرد. ما میدانیم که استناد به ظاهر قرآن به هیچوجه تفسیر محسوب نمیشود و مشمول این کلام نمیباشد. پس بدیهی است که قتاده براساس افکار خویش یا نظریات غیر معتبر، قرآن را تفسیر میکرد و توبیخ به همین علت صورت گرفته است. چنانکه قبلا خاطرنشان ساختیم استناد به ظاهر قرآن به هیچوجه از مصادیق تفسیر به رأی به شمار نمیآید و به فرض محال که اینگونه باشد فرد مدّعی باید برای اثبات این ادّعای خود دلیل محکمی ارائه دهد و در باطل بودن ادّعای یاد شده همین بس که احتمال عدم اثبات ادعای یاد شده وجود دارد زیرا براساس عرف با حضور احتمال، استدلال باطل میشود.
قرآن دربردارنده معانی بلند، مطالب عمیق، علوم مختلف و اهداف بسیار میباشد که فهم بشر از درک و وصول به آن ناتوان است. انسان چگونه میتواند به مضامین بلند قرآن دست یابد در حالیکه از دستیابی به تمامی معانی «نهجالبلاغه» که کلام بشر است آن هم چگونه بشری عاجز و درمانده است. انسان
صرفنظر از «نهج البلاغه» حتی از درک کتابهای دانشمندان قدیم البته به استثنای بعضی از کارشناسان نیز ناتوان میباشد پس چگونه میتواند قرآن که علم اولین و آخرین در آن است و از سوی خداوند متعال به واسطه روح الامین بر سیّد و سالار رسولان صلّی اللّه علیه و آله و سلم فروفرستاده شده و عامل هدایت جهانیان تا قیام قیامت است درک کند.
هرچند قرآن دارای ویژگیهای یاد شده است و این موضوع قابل انکار نیست که دانش قرآن تنها در اختیار پیامبر گذاشته شده است ولی این مانع از آن نمیشود که مردم بتوانند به ظاهر قرآن استناد نمایند.
میدانیم که امور کلی و مطلق قرآن به واسطه موارد بسیاری مقیّد شدهاند و نیز بهطور کلی میدانیم که آن بخش از ظواهر قرآن که فرد آگاه به زبان عربی فصیح آن را میفهمد بهطور حتم مدنظر نیست زیرا انسان میتواند با استناد به آن عمل نماید در حالیکه انسان مجاز نیست که بر پایه دومین بخش از ظواهر قرآن عمل نماید زیرا این بخش دارای معنای باطنی است.
اوّلا: این موضوع با روایات یاد شده در تضاد است زیرا امام علیه السّلام با آگاهی به این که در موارد بیشماری در قرآن امور عام تخصیص یافته و امور مطلق مقیّد گردیده است چنین مطالبی را بیان فرمود. براساس استدلال مذکور ظواهر قرآن از حجیّت ساقط میشود در حالیکه از موارد یاد شده چنین چیزی استنباط نمیشود.
ثانیا: وجود موارد بسیار و متعدد خاص و مقیّد در قرآن که باعث میشود تا برخلاف ظاهر الفاظ حکم صادر شود با حجیّت داشتن سایر الفاظ قرآن که مشمول موارد یاد شده نیستند هیچ منافاتی ندارد. بعضی از الفاظ قرآن در چارچوب موارد یاد شده نمیگنجند و منظور از حجیّت ظواهر نیز همین الفاظ از قرآن هستند. الفاظ مذکور در دایره امور مطلق قرار گرفتهاند که هیچ تخصیصی برای آنها وجود ندارد.
روایات مذکور شامل آن دسته از الفاظ قرآن میشوند که دارای قید تخصیص میباشند. بنابراین نتیجه میگیریم که آن بخش از الفاظ قرآن که دارای قید تخصیص نیستند با حجیّت ظواهر قرآن هیچگونه منافاتی ندارند.
خود قرآن انسانها را از عمل براساس متشابهات برحذر داشته است. خداوند متعال در آیه 7 سوره آل عمران میفرماید:
«مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ فَأَمَّا اَلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ فَیَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ اِبْتِغاءَ اَلْفِتْنَةِ وَ اِبْتِغاءَ تَأْوِیلِهِ»
در اینجا استناد به ظاهر قرآن از مصادیق تبعیّت از متشابهات به شمار میآید و اگر صرفا احتمال دهیم که این آیه مشمول چنین استنادی نیست در این صورت حجیّت ظواهر قرآن از درجه اعتبار ساقط میشود.
اگر منظور از چنین اشکالی این ادّعا باشد که ظواهر قرآن از مصادیق متشابهات هستند در چنین حالتی باطل بودن این ادّعا کاملا روشن و آشکار است زیرا چگونه میتوان ادّعا نمود که آیات بسیاری موجود در قرآن که هدف، معنی و مفهوم خاصی را دنبال میکنند و بهطوری آشکارا منظور خود را میرسانند از مصادیق متشابهات محسوب شوند.
اما اگر ادّعا شود که لفظ «متشابه» در اینجا ظواهر قرآن را شامل میشود در چنین حالتی علاوه بر پاسخ قبلی باید خاطرنشان ساخت که از نظر زبان و عرف عام، ظواهر از مصادیق متشابهات نیستند زیرا چگونه میتوان برای اثبات عدم حجیّت ظاهر قرآن به ظاهر قرآن استناد جست. در اینجا تناقض پیش میآید، زیرا کسی که اعتقاد به حجیّت ظواهر قرآن دارد نباید از این ادّعای خویش دست بردارد چرا که این آیه با صراحت هرچه تمامتر ما را در پیروی از متشابهات که شامل ظواهر قرآن نیز میشود برحذر داشته است. چون همانطور که قبلا متذکر شدیم ظواهر قرآن از نظر اصطلاحی و نه عرفی مشمول متشابهات میشوند.
اگر گفته شود که امور متشابه ممکن است ظواهر قرآن را نیز دربر گیرد همین امر باعث ایجاد شک و تردید در حجیّت ظواهر قرآن میشود و در نتیجه چنین حجیّتی کاملا منتفی میگردد. زیرا براساس علم اصول، شک و تردید در حجیّت امری، باعث اسقاط حجیّت امر مذکور و تمامی امور مربوط به آن میشود.
در پاسخ به این اشکال باید گفت صرفنظر از اینکه چنین احتمالی امکانپذیر نیست، ولی به فرض تحقق چنین احتمالی ظواهر قرآن از حجیّت ساقط نمیشوند. چرا که مردم براساس این ظواهر و با تمسّک به آنها خط مشی عملی و معقول خود را برمیگزینند و بر پایه آن برده و مولا با یکدیگر به احتجاج میپردازند و به صرف اینکه ممکن است لفظ متشابه شامل ظواهر قرآن شود نمیتوان از این شیوه دست برداشت.
اگر عمل به ظواهر قرآن از نظر افکار عمومی مجاز نبود و اگر نحوه برداشت افکار عمومی از ظواهر قرآن با اندیشمندان تفاوت میداشت در چنین صورتی افکار عمومی میبایست با شیوه ترسیمی و تعیین شده برای مردم در قرآن به معارضه برمیخاست. از سوی دیگر همچنانکه میتوان به ظواهر روایات استناد نمود به ظواهر الفاظ قرآن نیز میتوان استناد جست و صرف این احتمال که لفظ متشابه شامل ظواهر قرآن نیز میشود در اینجا بیتأثیر است.
به عبارت دیگر اگر قرآن با نحوه درک معانی خویش در افکار عمومی همخوانی نداشت هیچگاه روند معقول مردم در برداشتها و نتیجهگیریها ادامه نمییافت. صرف این احتمال که لفظ متشابه شامل ظواهر قرآن نیز میشود کافی نیست بلکه قرآن میبایست با صراحت به این مطلب اشاره میکرد. با توجه به اینکه قسمت دوم موضوع منتفی است و قسمت اوّل نیز بهطور حتم برای اثبات ادّعای مذکور کافی نیست بنابراین نتیجه میگیریم که ویژگی مذکور منتفی به انتفا سالبه میباشد.
کاهش حجم قرآن و به عبارت دیگر تحریف آن مانع از استناد به قرآن میشود زیرا ممکن است ظواهر قرآن دربردارنده قرائنی باشد که مفهوم
دیگری از آنها برداشت شود و این قرائن حذف گردیده است. تحریف بوجود آمده باعث تحقق چنین احتمالی میشود و در نتیجه مانع از استناد به ظواهر قرآن میگردد.
امکان تحریف قرآن به هیچوجه وجود ندارد. به خواست خدا در بخش مستقلی تحت عنوان «تحریفناپذیری قرآن و شبهات ذکر شده از سوی مدّعیان تحریف» تفصیلا به بررسی خواهیم پرداخت.
[پژوهشی از مترجم]
کلمات در مکالمات و فرهنگ لغات، معانی و مفاهیمی دارند که اغلب برای اهل زبان و متناسب با رابطۀ افراد با ادبیات و فرهنگ زبان قابل فهم و ادراک هستند و معانی کلماتی که در محاورهها کمتر بکار میرود نیز معمولا در فرهنگها و لغتنامهها معنا شده و قابل دسترس میباشند.
اما همین کلمات رایج در محاورهها، وقتی برای بیان مقاصد علمی، فلسفی و فنی پدیدههای نو بکار برده میشوند معانی اصطلاحی جدیدی پیدا میکنند که با مفاهیم محاورهای و معانی لغوی اختلاف پیدا میکنند، و لذا در وضع جدید درک و فهم معانی آنها، حتی برای اهل زبان و ادب و استفاده از فرهنگ لغات نیز مواجه با مشکلات فراوان خواهد شد.
برای رفع این قبیل مشکلات، اهل دانش و فن، فرهنگهای لغات و اصطلاحات مربوط به علوم و فنون را تنظیم و برای استفاده علاقمندان منتشر نمودهاند که با مراجعه میتوان تا حدودی به معانی اصطلاحی آنها آشنا شد، اما فهم نسبتا کامل مفاهیم اصطلاحات، بستگی تام و تمام دارد به آگاهی شخص از علم یا فنی که در آن غور و تحقیق مینماید.
همینگونه است قرآن؛ با وجودی که به زبان عرب نازل شده و برای آن زبان نیز فرهنگ لغات فراوان و حتی فرهنگ لغات قرآن مدوّن و در دسترس است اما مفاهیم واقعی بسیاری از کلمات و جملاتی که در قرآن بکار رفته است چهبسا که برای خود عربزبانان لغتشناس هم قابل ادراک نباشد، مگر اینکه بکوشند تا با کمک تعاریفی که خود آیات دادهاند مفهوم را تحصیل نمایند.
برای فهم معنی تأویل باید توجه نماییم که خداوند آن را برای چه مواردی بکار برده است تا در توضیحاتی که پیرامون مفاهیم قرآن میدهیم از راه صواب خارج نشویم.
در آیات مربوط به همراه شدن حضرت موسی با آن بندۀ خاص خداوند (حضرت خضر یا الیاس) که به منظور تعلیم گرفتن از ارشادات علمی آن بزرگوار بوده است (آیات 59 تا 81 کهف) پس از اینکه سه بار حضرت موسی در برابر اعمال به ظاهر غیر منطقی آن بزرگوار «علت انجام آن اعمال را» میپرسد، خداوند از قول آن شخص بیان فرموده است که:
سَأُنَبِّئُکَ بِتَأْوِیلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَیْهِ صَبْراً
به همین زودی از تأویل آنچه نتوانستی در برابر انجام آن خویشتنداری کنی آگاهت مینمایم. (78 کهف) .
سپس در دنبال این وعده شروع میفرماید به «بیان علت» سوراخ کردن آن کشتی که بر آن سوار شده بودهاند:
أَمَّا اَلسَّفِینَةُ فَکانَتْ لِمَساکِینَ یَعْمَلُونَ فِی اَلْبَحْرِ فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِیبَها وَ کانَ وَراءَهُمْ مَلِکٌ یَأْخُذُ کُلَّ سَفِینَةٍ غَصْباً.
: اما کشتی (را که بر آن سوار شدیم و سوراخش کردم) متعلق به مسکینانی بود که در دریا با آن کار میکردند و تصمیم به معیوب کردن آن گرفتم (به این علت که) در پی آنها پادشاهی بود که تمام کشتیهای (سالم را) غصب مینمود (و میدانستم که چون به آن کشتی که معیوبش کردم میرسید به علت معیوب بودن از غصب کردن آن منصرف میشد و در اختیار و مالکیت صاحبان مسکین آن باقی میماند و میتوانستند با کار کردن توسط آن کشتی معیشت خود را تامین نمایند. (79/کهف)
از مفهوم این آیه که در توضیح علل و موجبات عمل حضرت خضر نازل شده و در حقیقت جانشین کلمۀ «تأویل» است به خوبی معلوم میشود که از نظر قرآن تأویل یعنی «توضیح علل و موجبات انجام یک عمل و یا نزول یک آیه» -با تفسیر فرق بسیار دارد.
در بیان «تفسیر» خداوند در آیات 35 و 36 فرقان فرموده است؛
وَ قالَ اَلَّذِینَ کَفَرُوا لَوْ لا نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً کَذلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَکَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً وَ لا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلاّ جِئْناکَ بِالْحَقِّ وَ أَحْسَنَ تَفْسِیراً.
: کافران گفتند چرا قرآن بهطور کلی و یکباره بر او نازل نشد؟ ما اینگونه (به تأنّی و جزو جزو نازلش میکنیم) تا قلبت را با آن آرام کنیم (گرفتار هیجان نشوی) -برایت مثلی نیاورند مگر اینکه ما حقیقت را با بهترین بیان به تو الهام مینماییم.
با توجه به مفاد این آیات معلوم میشود که تفسیر از لحاظ قرآن یعنی اینکه: اجمال توسط گوینده به نحوی تجزیه گردد و تفصیل داده شود و با تأنّی و به تدریج بیان گردد که در قلب
شنونده بنشیند و حقیقت امر آنچنان برایش روشن گردد که قلب او آرام گیرد.
بهطور خلاصه تفسیر یعنی؛ توضیح و تفصیل موضوع مورد بحث به نحوی که مفهوم واقعی آن برای دیگران روشن گردد-و این با تأویل اختلاف بسیار دارد.
بنابراین تأویل، علل و موجبات نزول آیه یا عمل (چرائی) و تفسیر چگونگی (چونی) و مفاهیم آن را بیان میکند.
پس تفسیر، کیفیت ظاهری قضایا را شرح و بیان میکند و تأویل علت و موجبات قضایا را. از این تعاریف معلوم میشود که تأویلکننده باید حداقل از موجبات تصمیمگیری تقاضاکننده آگاه باشد، و لذا هرچه موضوع مهمتر و دامنههای آن گستردهتر باشد تأویلکننده به علوم بیشتری از نحوه علوم متقاضی نیاز دارد تا بتواند خواستههای او را تأویل نماید-و به همین علت است که خداوند در مورد تأویل فرموده است:
وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّهُ وَ اَلرّاسِخُونَ فِی اَلْعِلْمِ. . .
: تأویل آن را (آیه را) کسی جز خداوند نمیداند و راسخون در دانش. . .
و باز با توجه به همین مشکلات و پیچیدگی تأویل است که موسی خواسته است یا مأمور شده بود تا برود و از کسی که قادر بوده است پارهای امور را تأویل نماید چیزهایی فراگیرد- چنانچه وقتی موسی نزد خضر میرسد مؤدبانه میپرسد:
هَلْ أَتَّبِعُکَ عَلی أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمّا عُلِّمْتَ رُشْداً
: آیا اجازه میفرمایی تو را همراه شوم به این منظور که از آنچه آموخته شدهای هدایتی هم به من بیاموزی؟ (66/کهف)
و در این آیه کلمه «علّمت» را به صیغۀ مجهول بیان فرموده است تا هم مهم بودن تأویل را بیان دارد و هم بفهماند که علم تأویل آموختنی نیست بلکه آموختهشدنی میباشد، یا به مفهوم دیگری یا از مقوله «علم لدّنی» است و یا از مجرایی غیر متداول ممکن است تحصیل گردد. یا به بیان سادهتر باید تأویلکننده با پدیدارنده علل حوادث یا ارادهکننده مقاصد رابطۀ علمی نزدیک داشته باشد.
توضیحات مذکور مدلّل میسازد که به هیچ عنوان نمیشود تأویل را همطراز با تفسیر و تعبیر قرار داد. بنظر میرسد آنچه سبب شده است تا بعضی تأویل را هممعنا با تفسیر و تعبیر بگیرند این است که خداوند در مواردی مانند سورۀ یوسف تأویلهایی را که حضرت یعقوب از
رؤیای حضرت یوسف، و حضرت یوسف از رؤیاهای فرعون و طبّاخ و سقّای او بیان کردهاند- ذکر فرموده است.
به همین علت بعضیها هم میپندارند که قرآن کریم تعبیر رؤیاها را در معنای مصطلح و شایع آن تصدیق کرده و لذا بسیاری از کسانی که صلاحیت آنان مورد تردید است بیمحابا به تعبیر خواب دیگران میپردازند!
در کلام خداوند فقط در یک مورد در آیه 44 سوره یوسف ذکری از تعبیر کردن رؤیا به میان آمده است که در این مورد هم مدّعیان تعبیر رؤیا به عذر اینکه رؤیای فرعون آشفته بوده است عجز خود را از تعبیر آن ابراز داشتهاند و لذا قرآن بهطور غیر مستقیم تعبیر رؤیا را مردود میشمارد ولی تأویل را تصدیق میکند ولی آن را هم در صلاحیت برخورداران از علم «لدّنی» یا راسخون فی العلم مانند حضرات یعقوب و یوسف قرار میدهد-چنانکه حضرت یوسف به ساقی و طبّاخ فرعون که تقاضای تأویل خواب خود را داشتهاند فرموده است:
قالَ لا یَأْتِیکُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاّ نَبَّأْتُکُما بِتَأْوِیلِهِ قَبْلَ أَنْ یَأْتِیَکُما، ذلِکُما مِمّا عَلَّمَنِی رَبِّی
(38/یوسف)
: غذایی برای خوردن به شما نمیرسد مگر اینکه من شما را از تأویل آن آگاه میکنم پیش از رسیدن غذا به شما، این (تأویل رؤیای) شما هم ناشی از علمی است که پروردگارم به من آموخته است.
و معنی این است که تأویل رؤیا نیاز به علم لدّنی دارد کما اینکه تأویل آیات هم همینگونه است.
با توجه به رابطه نکات مهمی که آیات حاوی کلمات تأویل باهم دارند، معلوم میشود که تأویلکننده خواب هم باید بتواند علل و موجبات پدید آمدن رؤیا در ذهن صاحب رؤیا را تشخیص دهد تا بتواند به تأویل رؤیا بپردازد و این امری است که در توان مردم عادی نمیباشد؟
نکته مهم دیگری که بهطور شایسته مورد توجه قرار نگرفته است اما بسیاری در مورد آن سخن میگویند موضوع شأن نزول آیات میباشد.
بسیاری گمان میکنند که شأن نزول فقط مربوط به آیاتی است که با توجه به وقوع حادثهای نازل شدهاند، تا هم تکلیف حادثه را تعیین کنند و هم سؤالی را جواب دهند که دائم تکالیف مسلمانان را برای موارد مشابه مشخص نماید. در حالیکه تمام آیات بدون استثنا دارای شأن نزول هستند و لذا شأن نزول منحصر به آیاتی مانند آیات مربوط به نسی یا سعی بین صفا و
مروه در سالی که هنوز بتها روی کوههای مذکور قرار داشتهاند، یا پاسخ به سؤالهای مربوط به انفال، ایتام، ذیالقرنین و امثال اینها نمیباشد.
آیات را میتوان کلاّ به سه دسته طبقهبندی کرد:
1-آیاتی که در طول 23 سال رسالت حضرت رسول الله برای تعیین تکلیف حوادث و یا مناسبتهای دیگر نازل شدهاند.
این آیات هم تکلیف برخورد با حوادث را بیان میکنند و هم تکالیف را برای آیندگان تثبیت مینمایند.
این قبیل آیات به منزله تجویز دارو برای دفع بیماری و نیز تعلیم افراد برای استفاده از این نسخهها در موارد بیماریهای مشابه میباشند.
2-آیاتی که بهمنظور تشریع شریعت اسلام (علاوه بر آیات مذکور در بند یک) مستقلا و بدون مناسبت و موجبات قبلی نازل شدهاند.
این قبیل آیات به منزلۀ دادن تعلیمات و فراهم کردن و در اختیار قرار دادن تجهیزات لازم و پیشگیری از حوادث و آفات و آماده کردن مسلمانان برای تشکیل یک اجتماع سعادتمند و ارتقا به مراحل عالیتر در هر دو سرای دنیا و آخرت میباشند.
3-آیات مربوط به پیامبران سلف و ادیان پیشین و قصص و حوادث اقوام و ایّام گذشته است. این آیات برای اسوه قرار دادن پیامبران سلف و رعایت سنن آنان، و آگاهی دادن از انحرافهایی که در ادیان بوجود آمده است به منظور انذار مسلمانان، بررسی علل و عوامل حوادثی که بر اقوام سلف گذشته و عبرتگیری از آنها نازل شدهاند و بیشتر نظر به اصلاح امور دنیوی مسلمانان مانند مسائل اخلاقی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، صنعتی و. . . دارند که در داستانهای موسی، خضر، یوسف، داوود و سلیمان، ذی القرنین، سیل عرم و غیر آن نقل گردیدهاند.
چون تمام آیات به منظور رفع مشکلی یا تشریع تکالیفی، یا دادن آگاهیهایی و تعالیمی به مسلمانان برای تشکیل یک امت فاضله و آماده کردن وسیله رستگاری آنان برای سرای دیگر نازل شدهاند همه دارای شأن نزول میباشند و معانی باطنی آیات نیز از مصادیق شأن نزول هستند نه از مقولۀ تأویل.
پس تکرار میکنیم که تأویل «چرائی» ، تفسیر چگونگی «چونی» و شأن نزول مقصود و آرمان (برای چه) را بیان و توضیح میدهند.
برای تشخیص تفاوت تأویل با شأن نزول (چرائی و برای چه) عمل حضرت خضر را در معیوب کردن کشتی مورد بررسی قرار میدهیم:
حضرت موسی میپرسد: چرا کشتی را سوراخ و معیوب کردی؟
تأویل این است که: چون پادشاهی در دنبال کشتیها بود و کشتیهای سالم را غصب مینمود. در دنبال میپرسد: برای چه سوراخ و معیوب کردی تا بدست پادشاه نیفتد؟
شأن نزول یا برای چه این است که: برای اینکه به علت معیوب بودن، پادشاه از غصب آن منصرف شود تا در اختیار صاحبان نیازمند کشتی باقی بماند تا بتوانند به کار کردن با آن ادامه دهند و نیازمندیهای خود را برطرف نمایند.
هرچند مفاهیم تأویل و شأن نزول ظاهرا بسیار به هم نزدیک هستند اما با نظر تدبّر باهم اختلاف معنی و مفهوم دارند و لذا کسی که میخواهد به معانی دقیق آیات برسد باید این قبیل اختلافات بسیار ظریف را از نظر دور ندارد.
باید توضیح دهیم که این نظریه که تأویل، توجیه متشابهات است درست است اما صحیحتر این است که: تأویل توجیه آیات بهطور عام است و منحصر به متشابهات نیست و برداشت نظریه ناقص مذکور از دقت ناکافی به سیاق آیاتی حاصل شده است که کلمۀ تأویل در آنها به کار رفته است.
بطون آیات نیز از مصادیق شأن نزول هستند نه از مصادیق تأویل. هرچند بطون برای عامه مسلمانان قابل ادراک نمیباشند اما برای خاصّانی از خواص قابل فهم هستند و از زبان و قلم آنان به تدریج به خواص منتقل میشوند و بهطور غیرمستقیم مفاد آنها در هدایت بندگان خداوند تأثیر میگذارد و هرگاه غیر از این بود ضرورتی نداشت که خداوند در نزول آیات بطونی را وارد نماید.
چون بطون آیات هم در نهایت تأثیر هدایتی دارند پس، از اهداف و مقاصد نزول آیات هستند و به عبارت دیگر از مصادیق شأن نزول میباشند نه از مصادیق تأویل. و آنچنانکه در مثل مربوط به آب خواستن بیان داشتیم که شخص نزدیک به خواهان آب میفهمد که غرض خواهان چگونه آب و برای چه نوع مصرفی است، در رابطه با آیات هم، اشخاص نزدیک به خداوند میتوانند به کنه مطلب پی ببرند و بطون آیات را تفسیر نماید.
و اما متشابهات: با توجه به آیه 6 سوره آل عمران که میفرماید:
هُوَ اَلَّذِی أَنْزَلَ عَلَیْکَ اَلْکِتابَ مِنْهُ آیاتٌ مُحْکَماتٌ هُنَّ أُمُّ اَلْکِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ. . .
: او کسی است که کتاب را بر تو نازل کرد که قسمتی از آیات آن محکمات هستند و قسمت دیگر متشابهات که محکمات آن، اصل و مادر کتاب میباشند.
اینکه خداوند در این آیه متشابهات را مقابل محکمات قرار داده و از تعریفی که از محکمات بیان فرموده است:
هُنَّ أُمُّ اَلْکِتابِ
معلوم میشود که متشابهات فروع و یا فرزندان محکمات هستند.
چون از شناخت اصل درخت میتوان به شاخ و برگ و گل و میوۀ آن آگاه شد و یا یک مادر میتواند تعاریف لازم را از فرزند خود بدست بدهد، با شناخت محکمات و تدبّر در آنها هم میتوان به مفاهیم متشابهات آگاه شد و بنابراین محکمات مفسّر و معرّف متشابهات میباشند.
پس برخلاف معروف که اشکال را در فهم متشابهات میدانند مشکل اصلی فهم و تشخیص این است که محکمات کدامند، زیرا اگر ما بتوانیم محکمات را بشناسیم و جدا کنیم باقیمانده آیات متشابهات هستند و با کمک محکمات میتوانیم به فهم آنها نایل شویم: بهخصوص که معنی کلمۀ متشابهات که در برابر محکمات قرار گرفته است یعنی «همانندان» صراحت دارد که از لحاظ مقصود و شأن نزول همانند محکمات میباشند.
بحث محکمات و متشابهات بحثی است دامنهدار که جای آن در این مقال نیست و غرض ما از توضیح مختصر مذکور این است که معلوم کنیم که متشابهات همشأن نزول دارند و هم با در نظر گرفتن مفاهیم محکمات قابل تفسیر میباشند و مسلمانان به ناروا از تدبّر و تفاهم متشابهات حذر دارند. و این ترس هم ناشی از این است که بعضی تفسیر را با تأویل هممعنی گرفتهاند. و چون در آیۀ مورد بحث که کلمه تأویل بکار برده شده و قید گردیده است که:
وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اَللّهُ
تأویل آن را جز خداوند کسی نمیداند، تصوّر کردهاند شامل تفسیر متشابهات هم میشود!
گفتار معصوم؛ پیامبر و یا امام در تحلیل و تفسیر آیات قرآن مجید حجّت بهشمار میآید. علت حجّت بودن سخنان پیامبر واضح و روشن است و امام نیز یکی از ثقلین محسوب میشود که پیامبر دستور فرموده تا به آن تمسّک و برای فرار از گمراهی و نادانی به ریسمان وی چنگ سائیم. بیتردید ما باید به روایت معتبر ثقلین پیامبر عمل نماییم و بر همین اساس میبایست به روایات محکم و متواتر معصومین حتی اگر با ظاهر قرآن همخوانی نداشته باشد عمل نموده و آنها را مبنای کار خویش قرار دهیم زیرا در واقع روایت نقل شده از معصوم اگر متواتر و قطعی بودنش ثابت شود به مثابه یک قرینه تعیینکننده و سرنوشتساز به حساب میآید.
در اینجا این اشکال و اختلافنظر پیش میآید که آیا حجیّت روایت از طریق خبر واحد جامع الشرایط ثابت میشود و آیا میتوان براساس آن به عنوان یک روایت معتبر؛ حکم شرعی عملی صادر نمود یا نه؟
چهبسا گفته شود که در باب تفسیر نمیتوان به خبر واحد اعتماد نمود ولی در زمینۀ بیان احکام فقهی و فروع عملی میتوان به آن استناد جست به عبارت دیگر میتوان آیات فقهی قرآن را با استفاده از روایات نقل شده از طریق خبر واحد تفسیر نمود. اما در مورد آیاتی که با احکام عملی در ارتباط نیستند خبر واحد به هیچوجه حجّت به شمار نمیآید.
به عبارت دیگر حجّت بودن خبر واحد در صورت همخوانی و یا عدم
همخوانی اثبات و یا نفی میشود. اگر مفاد خبر یک حکم شرعی و یا موضوعی برای دستیابی به حکم شرعی باشد خبر واحد حجّت به شمار میآید. اما اگر چنین نباشد بطور حتم این معنا نیز تحقق نمییابد. پس نتیجه میگیریم خبر واحد در تفسیر آیاتی که با احکام عملی در ارتباط نیستند به هیچوجه حجّت بهشمار نمیآید.
البته بهطور حتم و یقین بین این دو بخش از نظر حجیّت و اعتبار هیچگونه تفاوتی وجود ندارد زیرا ملاک لازم در هر دو حالت وجود دارد. در توضیح این مطلب باید خاطرنشان ساخت که میتوان به خبر واحد استناد جست زیرا عقلای قوم شیوه و سیره خود را براساس آن برگزیده و همواره ادامه میدهند. این واقعیت یکی از پایههای اثبات حجیّت خبر واحد است. احکام شرعی تعبّدی اخذ شده از قرآن، سنت و اجماع نیز حجّت بودن خبر واحد را به اثبات میرسانند.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که آیا عقلا تنها در خصوص احکام عملی به قرآن استناد میجویند و یا در تمامی زمینهها! ؟ ظاهرا به نظر میرسد بخش دوم درست باشد زیرا به عنوان مثال اگر آنها مطمئن شوند که «زید» از سفر برگشته است خواهند توانست خبر آن را منتشر سازند هرچند که هیچگونه تأثیر عملی بر آن مترتب و موضوعی برای یک اثر عملی نباشد. همچنین اگر فرد مورد اعتمادی به آنها خبر از آمدن «زید» دهد. از نظر ایشان این خبر که خبر واحد میباشد قابل اعتماد و انتشار است. چنین موضوعی در تمامی ابعاد شیوه زندگی عقلاء صدق میکند. به عنوان مثال «ید» بر مالکیت صاحب آن دلالت میکند و بر همین اساس است که حکم صادر میکنند و به خرید و فروش میپردازند و با استناد به این عبارت از مالکیت خبر میدهند. («ید» اماره مالکیت است) .
بهطور کلی اگر از نظر اندیشمندان خبر واحد حجیّت داشته باشد، و اگر شخص عادلی از امام معصوم علیه السّلام روایت نقل کند در این صورت دیگر میان روایت مذکور و آیات قرآن از نظر اعتبار تفاوتی وجود ندارد. عمل عقلای قوم براساس ظاهر کلمات
و تشخیص منظور از طریق الفاظ و نوشتهها تنها عامل اعتبار قرآن محسوب میشود. نمیتوان گفت که ظاهر الفاظ قرآن هنگامی حجیّت دارند که شامل احکام عملی باشند بلکه بهطور مطلق ظاهر تمامی الفاظ قرآن حجّت بهشمار میآید. همچنین نمیتوان گفت که روایت نقل شده از معصوم تنها در باب تفسیر معتبر است. به عبارت دیگر تفسیر قرآن توسط معصوم علیه السّلام نه تنها در باب احکام فقهی بلکه بهطور مطلق حجّت به شمار میآید.
استناد به خبر واحد نه تنها صحت احکام فقهی موجود در آیات قرآن را به اثبات میرساند بلکه تمام روایات مربوط به تفسیر قرآن قابل اعتبار میباشند. به عنوان مثال مفهوم ذکر شده از آیه «نباء» حجّت بودن خبر واحد را ثابت میکند و نشان میدهد اگر خبردهنده عادل باشد میتوان به خبر وی استناد نمود و نیازی به تحقیق و تفحص در مورد صدق مدّعای او وجود ندارد. در آیۀ نباء چیزی در مورد احکام عملی یافت نمیشود.
نسبت دادن مطالب به خداوند متعال و تبیین منظور وی از خلال آیات قرآن مجید نه تنها در زمینه احکام فقهی بلکه در تمامی زمینهها یعنی مواعظ، نصایح و قصص برای استفاده افکار عمومی و اقشار جامعه صورت میگیرد. میتوانیم خبر کشته نشدن و به دار آویخته نشدن عیسی علیه السّلام را به خداوند نسبت دهیم هرچند این خبر ارتباطی با احکام فقهی ندارد. بهطور کلی خبر واحد در زمینه تفسیر بهطور مطلق حجّت به شمار میرود.
در اینجا این اشکال وجود دارد که آیا میتوان تمام قرآن را به یک خبر واحد استناد کرد. اشکال مذکور اصلا جای بحث ندارد. البته تنها تعدادی از علمای اهل تسنن معتقدند که تمام قرآن با یک خبر واحد حجیّت پیدا نمیکند. هرچند که میان آنها نیز اختلافنظر وجود دارد و بطلان ادّعای آنها کاملا روشن و آشکار است.
بدون شک «حکم عقل» تبیینکننده است و نحوه استنباط مسائل توسط عقل یکی از پایههای تفسیر به شمار میآید. اگر عقل برخلاف ظاهر قرآن حکمی صادر کند چارهای نیست جز آن را بپذیریم و به ظواهر الفاظ توجهی نداشته باشیم. عقل، حجّت و معجزه بودن قرآن و صحّت مدّعای پیامبر را تأیید میکند. عقل به عنوان پیامبر درونی که نمیتوان با حکمش مخالفت ورزید ثابت میکند که قرآن معجزهای است فراتر از قدرت بشری و هیچ کس توانایی چالش و هماوردی با آن را ندارد.
در واقع «عقل» با صدور حکم برخلاف ظاهر قرآن به عنوان یک قرینه لفظی متصل، انسان را از معنی حقیقی الفاظ بازداشته و به سمت معنی مجازی سوق میدهد. در اینجا معنی حقیقی مدنظر نیست. البته معنای حقیقی به انسان کمک میکند تا بتواند به معنای مجازی دست پیدا کند و در این خصوص بود و نبود قرینه هیچ تأثیری ندارد.
چنانکه جمله «شیر دیدم» در معنای حقیقیاش تبلور یافته، جمله «شیری دیدم تیراندازی میکند» نیز در معنای مجازیاش متبلور گشته است زیرا از آن فهمیده میشود که مرد شجاعی تیراندازی کرده است. واژه «شیر» آنگاه در معنای حقیقیاش تبلور مییابد که جمله تمام گشته و از هرگونه قرینه مخالف تهی باشد.
کلمه «شیر» در صورت وجود قرینه در معنای مجازیاش تبلور مییابد و به
عبارت دیگر «شیر» در معنای حقیقیاش «تیراندازی میکند» در معنای مجازیاش ظهور مییابد. ظهور دومی از اولی نمایانتر است و به همین دلیل بر آن پیشی میگیرد. در واقع هر دو لفظ در معنای حقیقیشان ظهور یافته است و وجود قرینه میان آن دو، به «تیراندازی میکند» معنی مجازی بخشیده که از معنی حقیقی «شیر» قویتر و محکمتر است. البته در هر دو حالت جمله در معنای مجازی آن یعنی مرد شجاع تبلور یافته است.
در واقع اگر مفهوم واقعی را با مفهوم کاربردی تطبیق دهیم منظور حقیقی جمله نمایانگر میشود. اگر عقل برخلاف ظاهر لفظ قرآن حکم صادر کند این حکم به منزله قرینه قطعی متصل میباشد و در این حالت ظهور واقعی جمله بستگی به حکم صادر شده از سوی عقل خواهد داشت.
خداوند متعال در آیه 33 سوره فجر میفرماید:
وَ جاءَ رَبُّکَ وَ اَلْمَلَکُ صَفًّا
صفّا، ظهور ابتدایی این آیه در آمدن خود پروردگار است و این امر مستلزم جسمانی بودن خداوند متعال است که امری ناممکن میباشد. زیرا براساس حکم عقلی جسم بودن، نیاز به همراه دارد و «واجب الوجود» نمیتواند نیازمند باشد. واجب الوجود ذاتا بینیاز است و چنین مفهومی یعنی آمدن درباره وی صدق نمیکند. خداوند متعال همچنین در آیه 5 سوره طه میفرماید:
اَلرَّحْمنُ عَلَی اَلْعَرْشِ اِسْتَوی ظاهر این آیه برخلاف حکم عقل است.
بنابراین نتیجه میگیریم که حکم عقل علاوهبراین که از مبانی تفسیر است و نمیتوان آن را در کشف مفاهیم و معانی آیات قرآن نادیده گرفت بر معنی حقیقی الفاظ قرآن تقدّم دارد و عقل به واسطه صدور حکم برخلاف معنی حقیقی باعث میشود تا معنی مجازی پدیدار گردد زیرا «حکم عقل» به منزله قرینه متصل میباشد و ما با استناد به حکم عقل حجّت بودن معنی مجازی را به اثبات میرسانیم. روایت معصوم علیه السّلام نمیتواند برخلاف ظاهر قرآن باشد و اگر واقعا این
گونه باشد پس بیانگر معنی مجازی برای الفاظ قرآن است.
از مطالب یاد شده اینگونه برداشت میشود که تفسیر، مبتنی بر سه پایه یعنی «ظاهر قرآن» ، «گفتار معصوم» و «حکم عقل» است و در تفسیر نمیتوان به موضوع دیگری استناد نمود.
در ارتباط با ظاهر قرآن باید خاطرنشان ساخت که میبایست مفهوم کاربردی و معنی واقعی الفاظ مشخص باشد. در اینجا این سؤال مطرح میشود که فرد ناآگاه به زبان عربی چگونه میتواند معنی واقعی الفاظ را تشخیص دهد. در اینجا نمیتوان به گفتار مفسّر یا زباندان اعتماد نمود زیرا گفتار آنها در زمینه زبان که یک دانش عرفی است قابل اطمینان نیست. تفسیر هنگامی مثمرثمر و بهرهآفرین است که اطمینانبخش باشد و یا معنی واقعی و مفهوم کاربردی الفاظ مشخص باشد.
تحریف ناپذیری قرآن
[بیان مفاهیم تحریف و پاسخ آن-همآهنگی و همآوایی مذهب امامیه در تحریفناپذیری قرآن- دلایل تحریفناپذیری قرآن، بحث و گفتوگوی صاحبنظران در زمینه تحریفناپذیری قرآن- نتیجهگیری]
تحریفناپذیری قرآن
از آنجایی که مسئله تحریف یکی از مسائل مهم مربوط به قرآن میباشد ضروری است بهطور مفصّل به این موضوع پرداخت تا به خواست خداوند متعال- هرگونه تردیدی در این خصوص منتفی و معلوم شود که قرآن به عنوان تنها معجزه جاودان نبوت و رسالت، از هرگونه تحریفی مصون است. چرا که قرآن تنها برنامه و سند بیبدیلی است که میتواند انسان را به اصلاح امور دنیوی و اخروی رهنمون گردد و از تاریکیها نجات و به روشنایی و نور، هدایت و به سمت و سوی راهی مستقیم و شریعتی سهل و آسان ارشاد و سعادت دنیا و آخرت را تضمین نماید.
آن شخصی که از روی بیاطلاعی موضوع تحریف قرآن را مطرح ساخته نمیداند این ادّعای مسخره چه پیامدهای منفی و مخرّبی میتواند به همراه داشته باشد. زیرا چنین مطلبی موجب نقض غرض شده و بهانه به دست دشمنان اسلام و مسلمین از جمله یهود و نصارا و کسانی دهد که شوکت و عظمت اسلام و مسلمانان را برنمیتابند و بر تضعیف موقعیت و جایگاه مسلمین به هر دستاویزی چنگ مییازند تا دین استوار و مستحکم اسلام را مورد هجمه و تاختوتاز قرار دهند.
شگفت اینجاست که برخی از کسانی که به کسب علوم اسلامی اشتغال و نسبت به دین تعصب نشان میدهند اظهار این مطلب که قرآن تحریف شده است را برای خود افتخار و فضیلت بهشمار میآورند. اگر ایشان کمترین بهرهای از شعور و عقل
که همان رسول باطنی و حجّت داخلی است میداشتند اساسا چنین ادّعایی را به شدّت مردود و منتفی میدانستند.
بدیهی است که دستهای مرموز و تبهکار و سیاستهای خصمانه علیه اسلام به منظور وصول به اهدافی که بر کسی پوشیده نیست، چنین اعتقاد باطلی را ترویج مینمایند. انسان هوشیار و آگاه در قبال این مسائل باید احساس مسئولیت نماید و بایسته نیست در این دام گرفتار آید زیرا در چنین شرایطی، افراد معاند را حظّی وافر فراهم آورد و باعث تضعیف اسلام و مسلمین گردد و زمینه را برای این اتهام که مذهب بر حقّ شیعه اثنی عشری معتقد به تحریف و نقصان قرآن است فراهم سازد!
دشمنان، آن گروه از علمای شیعه را که بیشتر بر این موضوع اصرار میورزند مورد تکریم و تمجید فزونتر قرار میدهند. چند سال پیش مقالهای در مراسم حج چاپ و منتشر گردید-خداوند نویسندهاش را عذاب نماید-که مضمون آن پاسخ به مسائل مطرح شده از سوی شیعه بود و بیشترین چیزی که نویسنده برای رسیدن به هدف پلید خویش بر آن تکیه کرده بود اینکه: براساس اعتقاد بعضی از علمای تشیّع، شیعه معتقد به تحریف قرآن است. این نویسنده مغرض نوشته بود که تمام شیعیان چنین اعتقاد و خصوصیتی دارند و هدفشان نیز شانه خالی کردن از تعهدشان نسبت به قرآن به عنوان ثقل اکبر است در حالیکه مسلمان میبایست تا قیامت نسبت به قرآن متعهد باقی بماند. آیا با وجود چنین هجمۀ تبلیغاتی گمراه کنندهای رواست که انسان عاقل چنین موضوع باطلی را مطرح نماید تا چه رسد به اینکه کتابی در زمینه آن به رشته تحریر درآورد و طی آن به آیات نامربوط و روایاتی ناموزون استناد جوید؟ امیدوارم خداوند ما را از هرگونه لغزش و خطایی مصون و محفوظ فرماید.
به هر تقدیر با توکّل بر خدا قبل از ورود به بحث اصلی میبایست به دو نکته اشاره نماییم:
نکته اول اینکه: اصطلاح تحریف در چه جایی به کار میرود؛ آیت الله العظمی خوئی در کتاب خویش «البیان فی تفسیر القرآن» در ص 215-218 در همین رابطه میگوید:
«کلمه تحریف دارای معانی مختلفی است. در مورد وجود یا عدم وجود برخی تحریفها در قرآن، مسلمانان اتفاقنظر دارند ولی در مورد تعدادی از تحریفها میان مسلمین اختلافنظر وجود دارد. اوّلا: به انتقال و جابجایی چیزی از جایی به جایی دیگر تحریف گفته میشود. به عنوان مثال خداوند متعال در قرآن میفرماید: اَلَّذِینَ هادُوا یُحَرِّفُونَ اَلْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ
مسلمین اجماعا معتقدند که چنین تحریفی در قرآن وجود دارد زیرا هرکس قرآن را به شکل غیر واقعی و نادرست تفسیر نماید در واقع آن را تحریف نموده است. لذا مشاهده میکنیم که بسیاری از بدعتگزاران و پیروان ایدئولوژیهای باطل با تفسیر قرآن براساس افکار و خواست و هوای خویش قرآن را تحریف نمودهاند. روایات معصومین علیهم السّلام ما را از تحریف قرآن به این شکل منع نموده و در موارد متعددی مرتکبین را مذمّت نمودهاند.
به عنوان مثال مرحوم کلینی در کتاب کافی به نقل از امام باقر علیه السّلام روایتی نقل کرده که امام در نامه خویش به «سعد الخیر» مینویسد: از جمله مواردی که آنها قرآن را از خویش دور ساختند این بود که حروفش را باقی گذاشتند ولی حدّ و مرز آن را تحریف نمودند. آنها قرآن را نقل و روایت میکنند ولی به آن عمل نمیکنند. افراد نادان از میزان نقل و روایت حفظ شده توسط ایشان در تعجباند در حالیکه علمای راستین به خاطر عدم پایبندیشان به قرآن غمگین و ناراحت هستند.
ثانیا: تحریف به کاستی و فزونی در حروف یا حرکات در عین محفوظ ماندن و عدم تباهی قرآن گفته میشود هرچند که این حروف و حرکات در مقایسه با سایر حروف و حرکات هیچگونه ویژگی خاصی ندارند. تحریف به این معنا حتما در قرآن وجود دارد، که ما در گذشته ثابت کردیم که قرائتها متواتر نیستند و این واقعیت
نشان میدهد که قرآن با یکی از قرائتهای یاد شده منطبق است و در سایر قرائتها کم و زیاد وجود دارد.
ثالثا: تحریف به کاستی و فزونی در یک یا دو کلمه علیرغم محفوظ ماندن قرآن گفته میشود. این تحریف بهطور حتم در صدر اسلام و در دوران صحابه اتفاق افتاده است. در همین راستا خاطرنشان میسازیم که عثمان به استثنای قرآنی که خود گردآوری نمود سایر قرآنها را به آتش کشید و به فرمانداران خویش دستور داد تا چنین کاری انجام دهند و این امر نشان میدهد که سایر قرآنها با قرآن وی فرق میکردند و الاّ انگیزه و توجیه دیگری برای این کار نمیتوان یافت. تعدادی از علما از جمله «عبد الله بن ابی داود سجستانی» در کتاب خویش به نام «المصاحف» تفاوتهای موجود در قرآنهای یاد شده را گردآورده است. بدون شک تحریف یا از سوی عثمان و یا نویسندگان آن قرآنها وجود داشته است. البته در آینده انشاء الله روشن خواهیم ساخت آنچه که عثمان گردآوری نموده همان قرآن معروف در میان مسلمانان است، که دست به دست از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم به ما رسیده است. در واقع کم و زیادی در قرآن پس از دوران عثمان روی داده و در قرآن موجود هیچگونه کم و زیادی وجود ندارد. . .
رابعا: تحریف به شکل کاستی و فزونی در آیه و سوره، علیرغم محفوظ ماندن قرآن نازل شده از سوی خداوند براساس قرائت پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم میباشد. این تحریف نیز بهطور حتم در قرآن وجود دارد. به عنوان مثال مسلمانان در اینکه پیامبر قبل از هر سورهای به جز سورۀ توبه «بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ» را تلاوت نموده اتفاقنظر دارند ولی علمای اهل تسنن در اینکه بسم الله جزو قرآن است یا نه با یکدیگر اختلافنظر دارند. تعدادی از آنها معتقدند که بسم الله جزو قرآن نیست تا آنجا که مالکیها تلاوت بسم الله قبل از سوره فاتحه در نماز واجب را مکروه تلقی کردهاند. مگر آنکه نمازگزار قصد اجتناب از اختلاف را داشته باشد. تعداد دیگری از اهل تسنن نیز بسم الله را جزو قرآن میدانند. اما شیعه در اینکه
بسم الله بخشی از هر سوره به استثنای سوره توبه میباشد اتفاقنظر دارند. گروهی از علمای اهل سنت نیز چنین اعتقادی دارند. بنابراین نتیجه میگیریم که در قرآن فروفرستاده شده بر پیامبر بدون شک کم و زیادی صورت گرفته است.
خامسا: تحریف به این معنا که بخشی از قرآن موجود در اختیار ما از سوی خداوند نازل نشده است. مسلمانان به اتفاق آراء این نوع تحریف را قبول ندارند. (در گذشته بطلان چنین ادّعایی را ثابت نمودیم.)
سادسا: تحریف به این معنا که تمام قرآن موجود در اختیار ما، آن چیزی نیست که بر پیامبر فروفرستاده شده است، و در واقع بخشی از قرآن مفقود گشته است، بعضی از مسلمین این تحریف را قبول دارند و برخی دیگر آن را نفی میکنند.»
به خواست خداوند متعال در بحث مربوط به گردآوری قرآن خواهیم گفت که قرآن در حقیقت در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردآوری شد و فرق قرآن عثمان با سایر قرآنها فقط در نحوه قرائت بود و قرآنها از نظر کلمات با یکدیگر تفاوتی نداشتند.
شگفت اینکه: آیت الله العظمی خوئی در ادامه بر این مطلب تصریح نموده و خاطرنشان میسازد: عثمان در دوران خود به گردآوری قرآن اقدام نمود. البته این بدان معنا نیست که عثمان آیات و سورهها را در قرآن جمعآوری نمود بلکه بدین معناست که تمام مسلمانان را بر یک قرائت واحد گرد آورد و سایر قرآنها را به آتش کشید زیرا با قرآن وی از نظر قرائت همخوانی نداشتند لذا به سایر مناطق مسلماننشین دستور داد تا سایر قرآنها را به آتش بکشند و از اختلاف در قرائت بپرهیزند. بنابراین نتیجه میگیریم که تفاوت قرآنها از نظر قرائت بوده است، نه کلمات آن.
نکته دوم اینکه از نظر مسلمانان هیچگونه تحریفی در قرآن رخ نداده است به این معنا که هیچ آیه یا سورهای در قرآن کم و زیاد نشده است و هرآنچه که در اختیار داریم همه آن چیزی است که بر پیامبر نازل شده است. بزرگان علمای شیعه اثنی عشری از متقدّمین و متأخّرین آنها بر عدم تحریف قرآن تأکید کردهاند که در اینجا به
پارهای از گفتههای آنها اشاره میکنیم:
شیخ صدوق در کتاب «الاعتقاد» خویش میگوید: «ما معتقدیم قرآنی که بر پیامبر نازل شده همان چیزی است که هماکنون در اختیار داریم و نه بیشتر و هرکس به ما نسبت دهد که بیش از این است در واقع دروغ گفته است.»
شیخ مفید در کتاب «المقالات» خویش میگوید: «گروهی از علمای شیعه امامیه معتقدند که کلمه، آیه و یا سورهای از قرآن کم نشده است ولی آن بخشی از تأویل، تفسیر و شأن نزول ذکر شده در قرآن امیر المومنین علیه السّلام از قرآن حذف گردیده است. البته هیچیک از موارد حذف شده جزو وحی و به عبارتی سخنان خداوند متعال یعنی همان معجزه جاودان نیست. بدیهی است تأویل قرآن، قرآن نامیده میشود زیرا خداوند متعال میفرماید:
وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَ قُلْ رَبِّ زِدْنِی عِلْماً» .
در این آیه از تأویل قرآن به عنوان قرآن نام برده شده است و مفسّرین همگی در این زمینه اتفاقنظر دارند. البته به نظر من این مطلب شباهت به ادّعای کسانی دارد که در واقع معتقد به نقصان قرآن بیتأویل هستند. از خداوند متعال میخواهم تا توفیق انتخاب راه درست به ما عنایت فرماید.»
سیّد مرتضی قدّس سرّه در همین رابطه گفته است: «ما به تاریخ کشورها، حوادث بزرگ، وقایع، کتابهای مشهور و اشعار نوشته شده اعراب و نسبت به صحت انتقال قرآن به یک میزان آگاهی داریم. البته به قرآن در مقایسه با سایر موارد یادشده عنایت و توجه بیشتری مبذول شده و انگیزه بیشتری برای انتقال صحیح و محافظت از آن وجود داشته است. زیرا قرآن معجزه پیامبر و منبع فیّاض علوم شرعی و احکام دینی است و به همین دلیل علمای اسلام نهایت توجه و دقت را نسبت به آن مبذول داشتهاند به طوریکه اگر کمترین تفاوتی در اعراب، قرائت، حروف و آیات آن پیش میآمد متوجه میشدند. پس چگونه میتوان تصوّر نمود که با این عنایت خاص و صادقانه و کنترل شدید تغییری یا نقصی در قرآن بوجود آمده است. آگاهی
علما نسبت به صحّت انتقال قرآن مانند آگاهیشان در مورد جملات آن میباشد.
علما به کتابهای تألیف شده مانند کتابهای «سیبویه» و «مزنی» ، عنایت ویژهای داشتند که بسیار بیش از نسبت به قرآن عنایت و توجه داشتند. دانشمندان نسبت به جزییات و مشروح این کتابها آگاهی داشتند و به فرض اگر بابی به بابهای کتاب «سیبویه» افزوده میشد سریع متوجه میشدند و تشخیص میدادند که این باب جزء اصل کتاب نیست بلکه در واقع به آن ضمیمه شده است. همین امر در مورد کتاب «مزنی» نیز صدق میکند. بدیهی است که عنایت و توجه نسبت به انتقال صحیح قرآن در مقایسه با کتابهای معمولی بسیار فزونتر از آن بوده است.
«سید مرتضی» خاطرنشان میسازد: «قرآن در دوره رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم مانند دوران معاصر به شکل یک مجموعه تألیف شده گردآوری شده بود. «سید مرتضی» با استناد به این مطلب اظهار میدارد که به همین دلیل قرآن در آن زمان تدریس و تمام آن حفظ میگردید بهطوری که پیامبر به تعدادی از صحابه مأموریت داد تا آن را حفظ نمایند و مطالب حفظ شده، بر پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم عرضه و تلاوت میشد و گروهی از صحابه مانند «عبد الله بن مسعود» و «ابّی بن کعب» و دیگران بارها در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن را ختم نمودند. با توجه به مطالب یادشده ما با کمترین تأملی متوجه میشویم که قرآن به شکل یک مجموعه مرتب و نه پراکنده وجود داشته است. «سید مرتضی» اظهار میدارد: «اما آن دسته از علمای شیعه که با این واقعیت مخالف هستند در حقیقت مخالفت ایشان فاقد ارزش و ایشان راویانی هستند که احادیث ضعیف و بیپایه نقل میکنند.»
شیخ طوسی قدّس سرّه در ابتدای تفسیر خویش به نام «تبیان» میفرماید: «شایسته نیست حتی در تفسیر از کمی و زیادی قرآن سخن به میان آوریم و تمامی مسلمانان بر این امر اتفاقنظر دارند و شایسته نیست برای ما به عنوان پیروان «علی مرتضی» ، چنین اعتقادی داشته باشیم و از روایات اهلبیت نیز اینگونه میفهمیم و روایاتی که از کمی و جابجایی آیات قرآن سخن به میان آوردهاند قابل استناد نیستند زیرا
دارای سندی ضعیف بوده و اعراض از آن شایستهتر است» .
«طبرسی» نیز در مقدمه تفسیر مجمع البیان خود به عنوان خلاصه تفسیر التبیان بر این مطلب صحّه گذاشته است.
کاشف الغطاء میگوید: «بدون شک قرآن از سوی خداوند متعال حفظ میشود. قرآن با صراحت به این واقعیت اشاره نموده و علما نیز در هر زمانی نسبت به آن اتفاقنظر داشتهاند. تعداد کمی از روایات که از وجود نقص در قرآن حکایت میکنند. براساس ظاهر آنها نمیتوان استناد نمود زیرا با امور بدیهی در تضاد هستند و به همین دلیل باید به گونهای آنها را تأویل نمود» .
«سید قاضی نور اللّه» در کتاب خویش به نام «مصائب النواصب» میگوید: «آنچه که به شیعه امامیه در مورد وجود تغییر در قرآن نسبت داده میشود آن چیزی نیست که اکثر علمای شیعه اثنی عشری به آن اعتقاد دارند بلکه تعداد کمی چنین اعتقادی دارند که قابل توجه نیستند» .
«شیخ بهائی» قدّس سرّه میگوید: «مسلمانان درباره کمی و زیادی در قرآن با یکدیگر اختلافنظر دارند. البته قرآن از هرگونه نقصان و فزونی محفوظ مانده است زیرا خداوند متعال میفرماید: وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ. اینکه گفته میشود نام امیرالمومنین در بعضی از جاهای قرآن از قلم افتاده است مانند «یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک فی علی» از نظر علمای شیعه فاقد اعتبار است.
«مقدس بغدادی» در کتاب خویش «شرح الوافیه» میگوید: «سخن گفتن بعضی در مورد وجود نقصان در قرآن باعث شده تا علمای شیعه به اتفاق آراء آن را رد کنند. شیخ علی بن عبد العالی رسالۀ مستقلی در نفی نقصان قرآن به رشته تحریر درآورده است. وی در این رساله به اظهارنظر شیخ صدوق اشاره نموده و سپس احادیثی که از وجود نقصان در قرآن حکایت میکنند را مورد کاوش قرار داده است. و میگوید: «اگر حدیثی برخلاف قرآن، سنت متواتر و یا اجماع علما باشد و نتوان بر آن تأویل و تفسیری یافت میبایست آن را دور افکند.
علاّمۀ بزرگوار شهشهانی در کتاب «العروة الوثقی» ، فیض کاشانی در کتاب «الوافی» و «علم الیقین» و شیخ محمدجواد بلاغی در مقدمه تفسیر خویش به نامه «آلاء الرحمن» همگی بر این واقعیت صحّه گذاشتهاند.
بهطور کلی در میان علمای شیعه امامیه در این زمینه هیچ شک و تردیدی وجود ندارد و تنها گروه کمی از «اخباریون» چنین اعتقادی داشتند زیرا آنها فریب ظاهر روایات را خوردند. در آینده به چنین روایاتی خواهیم پرداخت. اعتقاد این تعداد کم در برابر اکثریت قریب به اتفاق علمای شیعه فاقد اعتبار است و نمیتواند عاملی باشد تا برخی از مفسّرین اهل تسنن بخواهند با کمک آن، مذهب بر حق شیعه را خدشهدار سازند.
در اینجا بد نیست به ذکر تعابیر به کار برده شده توسط این گروه از علمای اهل تسنن بپردازیم تا مشخص شود که آنها چگونه با سوار شدن بر مرکب تعصب و جهل به مذهب بر حق شیعه افترا میبندند.
آلوسی در مقدمه تفسیر خویش «روح المعانی» میگوید: «شیعه ادّعا میکند که نه تنها عثمان بلکه عمر و ابو بکر نیز قرآن را تحریف نمودهاند و بسیاری از آیات و سورههای آن را حذف کردهاند. کلینی یکی از علمای شیعه از هشام بن سالم به نقل از امام صادق علیه السّلام روایتی نقل کرده که قرآنی که جبرئیل بر محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرود آورد هفده هزار آیه داشت.
محمد بن نصر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که در «لم یکن» (سوره بیّنه) نام هفتاد تن از مردان قریش به همراه نام پدرانشان وجود داشته است.
از سالم بن سلیمه روایت شده که گفت: «مردی در نزد امام صادق علیه السّلام کلماتی از قرآن بر زبان آورد که مردم آنها را تلاوت نمیکنند. امام صادق علیه السّلام به او فرمود: ساکت باش و همانند مردم قرآن را تلاوت کن تا قائم آل محمد قیام کند. اگر قائم قیام نمود در آن صورت قرآن را براساس حدّ و مرز واقعیاش تلاوت کن» .
از محمد بن جهم هلالی از امام صادق علیه السّلام روایت شده که «انّ امّة هی اربی من
امّة» جزو قرآن نیست زیرا تحریف شده و آیه واقعی این است که «ائمة هی ازکی من ائمتکم»
ابن شهر آشوب مازندرانی در کتاب خویش به نام «المثالب» خاطرنشان میسازد: سوره «ولایت» بهطور کامل و بخش اعظم سوره احزاب حذف شده است. «احزاب» به اندازه سوره انعام بود ولی فضایل اهلبیت را از آن حذف کردند. آنها همچنین لفظ «ویلک» را قبل از «لا تَحْزَنْ إِنَّ اَللّهَ مَعَنا» و «عن ولایة علی» را بعد از «وَ قِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْؤُلُونَ» و «بعلی بن ابیطالب» را بعد از «و کفی اللّه المومنین القتال» و «آل محمد» را بعد از «وَ سَیَعْلَمُ اَلَّذِینَ ظَلَمُوا» حذف کردند.
آلوسی میگوید: «از نظر شیعه قرآنی که هماکنون مسلمانان شرق و غرب جهان در اختیار دارند و مرکز دایره اسلام و احکام اسلامی است از تورات و انجیل تحریفشدهتر، دارای ساختاری ضعیفتر و دارندۀ امور باطلتری است» . و همانطور که میدانید این مطلب از تار عنکبوت نیز نااستوارتر است. بیشک این افراد در حماقت آشکار به سر میبرند» .
آلوسی سپس به نقل کلام طبرسی در مقدمه «مجمع البیان» با استناد به سخنان سید مرتضی پرداخته و آن را به فرقه حشویّه (1)نسبت داده و میگوید: «این کلام
1) 1) -حشویّه: «حشو» در لغت به معنی چیزهایی از پنبه و پشم و غیر آن است که لحاف و بالش و تشک را با آنها پر کنند و کلام زاید را که در ادای مطلب واقع شود، «حشو» گویند. حشویّه در اسلام لقب تحقیرآمیزی است که برخی از علمای کلام اسلام مانند «معتزله» به «اصحاب حدیث» دادهاند زیرا اصحاب حدیث غالبا قائل به «تجسّم» و «تشبیه» خداوند بودند. دیگر آنکه «حشویّه» را از آن جهت به این لقب خواندند که احادیث روایت شده از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم که اصلی برای آن نیست بدون تحقیق، در کلام خود وارد کنند و جمیع ایشان قایل به جبر و تشبیهاند. در کتاب «هفتاد و سه ملت» آمده: حشویّه گفتند: سخن گفتن هر جای که شنونده نباشد عبث و بیهوده و امر کردن، جایی که مأموری نباشد بینتیجه است. اکنون چون معلوم است در ازل آزال غیر خدای ذو الجلال هیچ موجودی نبود: «کان اللّه و لم یکن معه شیی» خطاب مستطاب ربّ الارباب را مستمع کسی نبوده باشد پس در خلوتخانۀ ازلی امر و نهی با که بود، «. . . وَ أَقِیمُوا اَلصَّلاةَ وَ آتُوا اَلزَّکاةَ. . .» بقره/83. چون موسی نبود و فرعون نبود، خطاب حق با که بود. -
(تحریف قرآن) را که طبرسی به نقل از سیّد مرتضی بدان دعوت میکند تباهی و فساد مکتب طرفداران آن کاملا واضح و شفاف، حتی برای بچهها، آشکار و نمایان است، سپس همین آقای آلوسی وقتی به اجماع علما نگاه میکند که به اتفاق آراء معتقد به عدم وجود نقصان و کاستی در تواتر قرآنی هستند که هماکنون در میان همۀ مسلمین موجود است، انتساب این نظریه را به فرقه حشویّه و چسباندن آن به امامیه انکار میکند، و سپس میافزاید: «در دوران ابو بکر موارد غیر متواتر از قرآن حذف گردید. این موارد توسط کسانی خوانده میشد که به نسخه قرآن دسترسی نداشتند. و برای درک مطالب واقعی قرآن هیچ کوششی از خود به خرج نمیدادند. قرآن واقعی تنها در زمان عثمان انتشار یافت و به همین دلیل به او نسبت داده شده است.»
از حمیده بنت یونس روایت شده که در قرآن عایشه آمده است که:
ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما-و علی الذین یصلون الصفوف الاول.
این آیه قبل از آنکه عثمان مصاحف را تغییر دهد به شکل فوق وجود داشت.
احمد از ابّی و او از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: خداوند به من دستور داد تا بر تو تلاوت کنم و سپس این آیه را تلاوت کرد:
لم یکن الذین کفروا من اهل الکتاب و المشرکین منفکین حتی تاتیهم البینه رسول من الله یتلوا صحفا مطهره و ما تفرق الذین اوتوا الکتاب الا من بعد ما جاءتهم البینه -ان الدین عند الله الحنیفیة غیر المشرکة و لا الیهودیه و لا النصرانیة و من یفعل ذلک فلن یکفره
در روایت دیگری آمده است که:
و من یعمل صالحا فلن یکفره، و ما اختلف الذین اوتوا الکتاب الا من بعد ما جاءتهم البینه ان الذین کفروا، و صدوا عن سبیل الله، و فارقوا الکتاب لما جاءهم اولئک عند الله شر البریه ما کان الناس الا امة واحدة ثم ارسل النبیین مبشرین و منذرین یأمرون الناس یقیمون الصلاة، و یؤتون الزکاة، و یعبدون الله وحده اولئک عند الله خیر البریه جزاؤهم عند ربهم جنات عدن تجری من تحتها الانهار خالدین فیها ابدا رضی الله عنهم و رضوا عنه ذلک لمن خشی ربه
در روایت حاکم آمده است:
و لو ان ابن آدم سأل وادیا من مال فاعطاه یسأل ثانیا، و لو سأل ثانیا فاعطاه یسأل ثالثا، و لا یملأ جوف ابن آدم الا التراب، و یتوب الله علی تاب
از وی روایت شده که دو سوره خلع و حفد را در مصحف خویش ذکر کرده است:
اللهم انا نستعینک و نستغفرک، و نثنی علیک و لا نکفرک، و نخلع و نترک من یفجرک، اللهم ایاک نعبد، و لک نصلی و نسجد، و الیک نسعی و نحفد، نرجو رحمتک، و نخشی عذابک ان عذابک بالکفار ملحق
و از این قبیل فراوان ذکر کردهاند. ابو عبید از ابن عمر روایت کرده که گفت: کسی از شما نگوید که من تمام قرآن را بدست آوردهام زیرا چه میداند که تمام قرآن چیست زیرا بخش اعظم آن از دست رفته است بلکه باید بگوید من هرآنچه را که از قرآن نمودار گشته؛ اخذ کردهام.
روایات در این زمینه بسی فراوان است ولی چنانکه گفتیم یا باید تأویل شوند و یا اساسا بیپایه هستند. در اینجا شایان ذکر است: هرکس که خداوند وی را نوری نبخشیده نوری برای یافتن راه سعادت در اختیار نخواهد داشت.
خدایا تو خود به آنچه در این بحث مطرح شده آگاهتری
اوّلا علمای شیعه به اتفاقآراء معتقد به عدم تحریف قرآن هستند و شیخ صدوق آن را جزو اعتقادات شیعه برشمرده و مرحوم کاشف الغطاء آن را از ضروریات و بدیهیات میداند و از نظر وی هیچ دلیلی وجود ندارد که این افتراءآت و ادّعاهای پوچ و مسخره به مذهب بر حق تشیع نسبت داده شود. اعتقاد کلینی و برخی محدثین مانند شیخ علی بن ابراهیم قمی صاحب تفسیر به وجود تحریف در قرآن نمیتواند دلیلی برای نسبت دادن آن به همه اعاظم مکتب باشد. با وجود اینکه استناد به چنین دلیلی مبتنی بر ذکر اخبار ظاهری است. بدیهی است که نقل خبر بدین معنا نیست که نقلکننده به معنی ظاهری آن اعتقاد دارد زیرا چنین اعتقادی بستگی به میزان اعتبار و نحوه ظهور و بروز حدیث و عدم تناقض و حجّت بودنش در اینگونه مسائل دارد و تحقّق یافتن این امر در نزد ناقل حدیث واضح و شفّاف نیست.
ثانیا: فرقه حشویّه که ظاهر قرآن را حجّت و معتبر میدانند و معتقدند حتی اگر این امر با عقل در تضاد باشد اعتبار دارد و به همین دلیل براساس بعضی از آیات جسمانی بودن خداوند را پذیرفتهاند و شاید به همین دلیل است که عنوان حشویّه یعنی باطنی از قدیم الایّام بر آنها اطلاق گردیده است.
ثالثا: آلوسی به شدت وقوع تحریف در قرآن را انکار میکند ولی در عین حال نسبت به قرائتهای هفتگانه که تحریف واقعی هستند معتقد و متعهد باقی میماند. قبلا یادآور شدیم که مشارالیه خاطرنشان ساخته که در زمان ابو بکر قرائتهای غیرمتواتر و منسوخ کنار گذاشته شد و در واقع تنها کسانی که نسخههای قرآن به دستشان رسیده براساس قرائتهای یادشده قرآن را تلاوت میکردند.
شگفت اینکه این ایراد تنها به عالم سنّی مذهب مذکور منحصر نمیشود بلکه اکثر علمای اهل تسنّن را دربر میگیرد. آنها در واقع با صراحت تحریف را نفی کردهاند ولی در عین حال قرائتهای چندگانه را مورد تأیید قرار دادهاند و روایات
بسیاری در این رابطه ذکر میکنند که نشان میدهد نسخه اصلی قرآن در مقایسه با قرآنهای فعلی دربردارنده امور بیشتری بوده است و اینکه قرآن مذکور بعدها منسوخ گردیده است. ما به بخشی از نقطهنظرات آلوسی اشاره کردیم و شایسته است به بخش دیگر نقطهنظرات وی نیز اشارهای داشته باشیم:
مسور بن مخرمه میگوید: «عمر به عبد الرحمن بن عوف گفت: من این آیه را که بر ما نازل گردید: «ان جاهدوا کما جاهدتم اول مرة» در قرآن مشاهده نمیکنم. عبد الرحمن گفت: این آیه جزو آیاتی بود که از قرآن حذف گردیده است» .
ابن ابی داوود ابن الانباری به نقل از ابن شهاب روایت کرده و میگوید: «به ما اطلاع داده شده که آیات بسیاری نازل گردیده ولی چون حافظان و آگاهان نسبت به آنها در یمامه کشته شدند و پس از ایشان کسی آیات مذکور را به رشته تحریر در نیاورد به همین دلیل از بین رفتند» . عروه بن زبیر به نقل از عایشه میگوید: «سوره احزاب در زمان پیامبر دویست آیه بوده است ولی وقتی عثمان قرآن را نوشت تا همین تعداد در اذهان باقی ماند» .
ابن عباس به نقل از عمرانه میگوید: خداوند عزّ و جلّ؛ محمّد را به حق مبعوث گردانید و قرآن را همراهش قرار داد. از جمله آیاتی که بر پیامبر نازل گردید آیه رجم بود. پیامبر سنگسار نمود و ما نیز پس از وی سنگسار نمودیم. سپس گفت: ما تلاوت میکردیم:
و لا ترغبوا عن آباءکم فانه کفر بکم او ان کفرا بکم ان ترغبوا عن آباءکم
آیه رجم که عمر براساس این روایت ادّعا نمود به اشکال مختلف ذکر شده است. از جمله اذ ازنی الشیخ و الشیخه فارجموهما البته نکالا من الله عزیز حکیم و از جمله؛ الشیخ و الشیخه فارجموها البته بما قضیا من اللذه، و همچنین ان الشیخ و الشیخه اذازنیا فارجموهما البته .
موارد دیگری نیز از منسوخات مشهور یافت شده است. البته روشن نیست
منظور از نسخهای مشهور همان نسخی (منسوخ) است که به دستور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم نسخ شده و یا آنکه توسط خلفای پس از وی منسوخ گردیده است؟ !
اگر موارد یاد شده همچنانکه آنها معتقدند جزو قرآن و متواتر بودهاند پس دلیلی ندارد که منسوخ شده باشند. آنها در همین راستا میگویند: کسانی موارد یاد شده را تلاوت میکردند که در جریان منسوخ شدن آنها قرار نداشتند. خاطرنشان ساختیم آلوسی بر این امر تأکید کرده است. آلوسی در ارتباط با علم اصول تأکید میکند که نمیتوان با استناد به خبر واحد، آیات قرآن را منسوخ نمود، و از سوی دیگر میگوید: موارد یاد شده از طریق خبر واحد به دست ما رسیده است. به نظر میرسد علمای تسنّن در این زمینه اتفاقنظر دارند ولی در مورد اینکه آیا میتوان براساس خبر واحد تمام قرآن را معتبر دانست و تلاوت نمود با یکدیگر اختلافنظر دارند. هرچند که این خبر، سنت متواتر باشد. در صورت عدم ثابت شدن تواتر قرآن-آنگونه که پیدا است-به نقل از شافعی و اکثر پیروان و یاران وی، گفته شده که نمیتوان براساس سنت متواتر قرآن را منسوخ دانست. و به نقل از احمد حنبل گفته شده که او گروهی را که وقوع و تحقق نسخ قرآن را مجاز دانستهاند تقبیح نموده است.
مورد دوم عینا همان اعتقاد به تحریف است. به نظر میرسد برای آلوسی و همکیشانش این توهّم پیش آمده که کشمکش بر سر تحریف قرآن یک کشمکش لفظی است و الاّ از این نظر میان اظهارات وی و منسوخ دانستن تلاوت قرآن هیچ تفاوتی وجود ندارد. بر همین اساس میتوان گفت که اکثر علمای اهل تسنن به تحریف قرآن اعتقاد داشته زیرا بر منسوخ شدن تلاوت آن تأکید میورزند. از این مطلب میفهمیم که هرکس خدا به او نوری نبخشیده نوری برای یافتن راه نخواهد داشت.
رابعا: چگونه میتوان دو سوره خلع و حفد را پذیرفت که راغب در
«محاضرات» خویش از آنها به عنوان دو سوره قنوت نام برده است و آنها را به قرآن «ابن عباس» و «زید» و قرائت ابّی و ابی موسی نسبت داده و بنابراین چگونه میتوان وجود کلمه یفجرک در سوره اوّل را تفسیر نمود و چگونه است که کلمه «یفجّر» متعدی شده است. از سوی دیگر کلمه «خلع» مناسب حال «بتها» است. معنی این کلمه چیست و این اشتباه چگونه برطرف میگردد؟ نکته موجود در عبارت «ملحق» چیست و چه تناسبی وجود دارد میان اینکه مؤمن از عذاب خدا میترسد و عذاب خدا کافران را دربر خواهد گرفت. این عبارت علت امر را بیان میدارد و میگوید علت اینکه مؤمن از عذاب خدا میترسد این است که عذاب خدا شامل کفار خواهد شد پس چه تناسبی در این میان وجود دارد؟ !
همچنین آیه رجم که عمر آن را جزو قرآن دانسته است. گوینده این روایت به وی میگوید که این آیه حذف شده است. البته اگر چنین روایتی درست باشد. علت ذکر «فاء» برای «فارجموهما» چیست؟ در اینجا جمله ما شرطی نیست تا به «فاء» شرط نیاز داشته باشد و لزومی برای ذکر «فاء» به شکل ظاهری یا تقدیری مشاهده نمیشود. خداوند متعال در سوره نور میفرماید:
اَلزّانِیَةُ وَ اَلزّانِی فَاجْلِدُوا. . .
در اینجا «فاء» به منزله مجازات صفت زناست و «زنا» به منزله شرط میباشد. در حالی که سنگسار کردن مجازات پیری و سبب آن نیست. بدیهی است که وجود «فاء» در این آیه بیانگر ساختگی بودن آن است. این مطلب بر صاحبان عقل و اندیشه پوشیده نیست.
از سوی دیگر کامجویی و لذّت، فراگیرتر از جماع و «جماع» فراگیرتر از زناست و زنا از علت سنگسار شدن که زنای محصنه و محصن است فراگیرتر میباشد. پس چگونه میتوان آن دو را به صرف لذّت و کامجویی سنگسار نمود.
اگر گفته شود که منظور از کامجویی و لذّت همان زناست باید خاطرنشان ساخت
به فرض اینکه چنین مطلبی درست باشد همچنانکه میدانید «زنا» بهطور مطلق علت سنگسار کردن نمیتواند باشد و پیری با زنای محصنه ملازم نبوده همواره در یک ردیف نیستند.
اکنون که این دو موضوع فهمیده شد بنا داریم به ذکر دلایل دو طرف و تحقیق و تفحص در مورد واقعیت موضوع بپردازیم.
به عنوان ارائه اولین دلیل، خداوند متعال در آیه 9 سوره حجر میفرماید:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
این آیه نشان میدهد که قرآن از هرگونه تحریف و تغییری مصون است و کسی نمیتواند در آن دست ببرد. اینجا ممکن است این شبهه تصوّر شود که منظور از ذکر، پیامبر گرامی اسلام است زیرا خداوند متعال از پیامبرش در سورۀ طلاق تحت عنوان ذکر نام میبرد:
قَدْ أَنْزَلَ اَللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولاً یَتْلُوا عَلَیْکُمْ آیاتِ اَللّهِ
ولی این شبهه به دلایل ذیل مردود است:
اوّلا: کاربرد تعبیر انزال به عنوان قرینهای برای ذکر با پیامبر گرامی اسلام تناسب ندارد زیرا وی در زمین سکونت و با سایر مخلوقات همنوع خویش حشر و نشر داشته است. در حالیکه تعابیری همچون تنزیل، انزال و امثالهم با امور آسمانی از قبیل کتاب، فرشتگان و امثالهم تناسب دارند. آوردن کلمه «رسول» پس از این آیه نشان نمیدهد که منظور از ذکر همان پیامبر گرانقدر اسلام است زیرا کلمه رسول در ابتدای یک آیه مستقل آمده است و بخشی از آیه ماقبل به شمار نمیآید. تفسیر مجمع البیان احتمال میدهد که «رسول» مفعول فعل تقدیری «ارسل» باشد. بهطور کلی از ظاهر این آیه نمیتوان نتیجه گرفت که منظور از «ذکر»
پیامبر بزرگوار اسلام باشد بلکه وجود قرینۀ «انزال» نشان میدهد که منظور قرآن مجید است.
ثانیا: در این آیه شاید بتوان فرض نمود که منظور از «ذکر» پیامبر شریف اسلام است ولی در آیه «حفظ» چنین احتمالی بههیچوجه وارد نیست زیرا با صراحت نشان میدهد که منظور از ذکر همان قرآن مجید است. خداوند متعال میفرماید:
وَ قالُوا یا أَیُّهَا اَلَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ، لَوْ ما تَأْتِینا بِالْمَلائِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ اَلصّادِقِینَ، ما نُنَزِّلُ اَلْمَلائِکَةَ إِلاّ بِالْحَقِّ وَ ما کانُوا إِذاً مُنْظَرِینَ
این آیه ادّعای مسخره و تهمت شدید کفّار را بیان کرده و میگوید آنها میگفتند فرد دیوانه نمیتواند حافظ قرآن باشد و شایستگی ندارد تا وحی بر وی نازل شود. خداوند متعال در پاسخ آنها میفرماید خداوند است که قرآن را فرو فرستاده و همانا حفظ قرآن از هرگونه تحریف و تغییری بر عهده اوست:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
بنابراین از مطالب یادشده نتیجه میگیریم که منظور از ذکر در آیه حفظ قرآن مجید است و به هیچوجه نمیتوان احتمال داد که منظور از ذکر، پیامبر گرامی اسلام است.
واقعا شگفت است که یکی از محدثین معاصر به بحث و بررسی این آیه پرداخته و میگوید: «امت مسلمان همگی اتفاقنظر دارند که نباید به متشابهات قرآن تمسّک جست مگر متن صریح و روشنی داشته باشیم که به تعریف و توضیح منظور آنها پرداخته باشد. بیتردید مشترکات لفظی و معنوی فاقد قرینه مشخص و تمیزدهنده آنها از یکدیگر، جزو متشابهات به شمار میروند. قرآن در بسیاری از موارد از پیامبر به عنوان ذکر یاد کرده است و در اینجا میتوان گفت که منظور از ذکر، پیامبر است. به عنوان مثال در آیۀ:
إنا انزلنا الیکم ذکرا رسولا
قرینهای همچون انزال وجود ندارد و بر همین اساس نمیتوان گفت که منظور از ذکر همان قرآن مجید است.
بنابراین درمییابیم که منظور از ذکر به دلیل داشتن قرینه واضح و روشن در آیه حفظ همان قرآن مجید است و این آیه به هیچوجه جزو متشابهات نیست. تعجب در اینجاست که مشارالیه با وجود اینکه جزء محدثین مشهور میباشد و در شناسایی روایات منقول از اهلبیت علیهم السّلام تبحّر دارد ولی در عین حال به روایت مذکور به نقل از راویان کذّاب و ناشناس استناد نموده است. ما در بحث روایات، بیپایگی روایت مذکور را ثابت خواهیم کرد. وی بر چه اساسی برای اثبات اینکه منظور از ذکر در آیه حفظ: انا انزلنا الذکر پیامبر است به آیه قَدْ أَنْزَلَ اَللّهُ إِلَیْکُمْ ذِکْراً رَسُولاً استناد مینماید. چگونه میتوان تا این اندازه نسبت به الفاظ و آیات مقدّس قرآن مجید بیتوجّه بود؟ این همان چیزی است که باعث میشود تا دشمنان به مذهب برحق جعفری تهمت و افترا بسته و بگویند که شیعیان توجهی به قرآن و جایگاه والای آن ندارند و مانند ما به حدیث ثقلین که بهطور متواتر در میان شیعه و اهل تسنن نقل شده عمل نمیکنند. شیعیان نمیتوانند به ما بگویند که چرا اهلبیت پیامبر علیهم السّلام را رها کردیم زیرا آنها نیز قرآن را که یکی از ثقلین بلکه ثقل اکبر است ترک گفتهاند. بنابراین نتیجه میگیریم که منظور از ذکر در آیه حفظ همان قرآن مجید است که خداوند آن را بر پیامبرش فرو فرستاده است. البته استدلال وی در زمینه تحریفناپذیری قرآن نیز دارای اشکالاتی است که به ترتیب به آنها پاسخ خواهیم گفت.
هیچ دلیلی وجود ندارد که منظور از محفوظ ماندن قرآن محفوظ ماندن آن از هرگونه تغییر و تبدیل و دستیازی باشد بلکه احتمال دارد:
اوّلا: ممکن است منظور از محفوظ ماندن دانستن باشد به این معنا که «إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» یعنی «انا له العالمون» . پس در این صورت نیز نمیتوان گفت که منظور تحریفناپذیری قرآن است. این احتمال توسط محقق قمی قدّس سرّه در کتاب «القوانین» ذکر شده است.
اوّلا: ممکن است منظور از محفوظ ماندن دانستن باشد به این معنا که «إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» یعنی «انا له العالمون» . پس در این صورت نیز نمیتوان گفت که منظور تحریفناپذیری قرآن است. این احتمال توسط محقق قمی قدّس سرّه در کتاب «القوانین» ذکر شده است.
ثانیا: منظور از حفظ، مصونیت است ولی احتمال دارد که مطلب مورد نیاز، مصون ماندن آن از استنباط باشد و اینکه نمیتوان معانی والا و مطالب و تعالیم بلندمرتبه و احکام محکم آن را باطل نمود.
نادرست بودن احتمال اول که محقّق قمّی (ره) آن را یادآور شده بسیار روشن است. حفظ از نظر لغوی و اصطلاحی به هیچوجه با علم که به معنی درک و اطلاع و دانستن است همخوانی ندارد. هنگامی میتوان از این احتمال در استناد و استدلال سود جست که احتمال مذکور عقلایی و منطقی باشد و نتوان از ظاهر لفظ، معنی خاصی استنباط نمود و بدیهی است احتمال یاد شده دربردارنده این ویژگی نیست.
اما در رابطه با احتمال دوم باید خاطرنشان ساخت که اگر منظور از حفظ، مصون ماندن قرآن از استدلالهای باطل کفّار و افراد معاند است در واقع چنین مصونیتی برای قرآن قابل تصور نیست زیرا دشمنان همواره در طول تاریخ با استناد به استدلالهای پوچ و مسخره خویش و تألیف کتابهای متعدد جهت دستیابی به اهداف شیطانی در صدد بطلان قرآن برآمدهاند.
البته ممکن است گفته شود که منظور از مصون بودن قرآن عدم تأثیرگذاری استنباطهای افراد کوردل در قرآن میباشد زیرا این کتاب آسمانی از قدرت، استحکام و متانت خاصی برخوردار است. این معنا هرچند درست است و با واقعیت انطباق دارد ولی هیچ ارتباطی با مفاد این آیه شریفه ندارد. چرا که مصون بودن یکی از ویژگیهای قرآن است در حالیکه آیه حفظ بیانگر یکی از اوصاف خداوند متعال مبنی بر اینکه قرآن از سوی حضرتش نازل شده، میباشد و حفظکننده قرآن از هرگونه تغییر و تبدیلی است.
ص:
اگر بگوییم مرجع ضمیر در «إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» تکتک نسخههای چاپشده و نوشتهشده قرآن در طول تاریخ است بدون شک دچار اشتباه شدهایم زیرا برخی از نسخههای آن تغییر یافته و یا از بین رفته است همچنانکه «ولید» چنین کرد.
اگر منظور از آیه حفظ، محفوظ ماندن قرآن بهطور کلی و به عبارت دیگر در نزد امام عصر (عج) باشد این امر ثابت نمیکند که نسخههای موجود در نزد ما از تحریف، مصون مانده باشد و کسی که میگوید قرآن تحریف شده است منظورش همین نسخههای موجود در میان ماست و منظورش نسخه موجود در اختیار پیامبر و اهلبیت وی نیست.
قرآن یک امر کلی نیست که بر تکتک نسخهها به تناسب تعداد افراد صدق نماید بلکه به عنوان یک واقعیت بر پیامبر گرامی اسلام نازل شده است و خداوند متعال در ارتباط با آن میفرماید: إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ اَلْقَدْرِ
قرآن مکتوب و قرائت شده نیز از این واقعیت حکایت میکند و بیانگر آن چیزی است که در آن شب مبارک نازل شده است. و بدیهی است که قرآن یک واقعیت تکثیر یافته و متنوع نیست و کاملا بدون هیچ نقص و تغییری محفوظ مانده است. به عنوان مثال اگر بگوییم قصیده فلانی محفوظ مانده است این بدان معناست که هر چه از آن قصیده نقل شده کاملا محفوظ مانده است.
آیه حفظ مکّی است و شامل آیاتی که بعد از آن نازل گردیده نمیشود.
بدیهی است بر هیچ فرد آگاه نسبت به قرآن پوشیده نیست که منظور از «ذکر» ، تمام قرآن است. چنانکه نزول بر مبنای آیه: إِنّا أَنْزَلْناهُ فِی لَیْلَةِ اَلْقَدْرِ به
عنوان یک ویژگی عمومی ثابت، شامل تمامی آیات و سورههای قرآن میشود و در ذهن هیچ عاقلی این توهّم پیش نمیآید که آیه حفظ تنها شامل آیههای ماقبل آن میشود.
این احتمال وجود دارد که در خود این آیه شریفه تحریف صورت گرفته باشد زیرا با وجود چنین آیهای احتمال تحریف در سایر آیات قرآن وجود ندارد. براساس چنین احتمالی نمیتوان به این آیه استناد جست. چگونه میتوان به آیهای استناد جست که در آن احتمال تحریف وجود دارد؟
اگر بخواهیم در برابر ادّعای تحریف در موارد خاص استدلال کنیم مواردی که روایات تحریف بر آنها دلالت دارند جایی برای بحث و بررسی وجود ندارد زیرا آیه حفظ جزو موارد یاد شده نیست و روایتی که بر وجود تحریف در آیه حفظ دلالت داشته باشد وجود ندارد.
از سوی دیگر ممکن است کسی مدّعی باشد که در قرآن بهطور کلی تحریف صورت گرفته و احتمال تحریف در هریک از آیات وجود دارد و هرگونه قرینهای که برخلاف ظاهر قرآن دلالت داشته باشد از درجه اعتبار ساقط است. ممکن است فرد مدّعی، حجّت بودن ظواهر قرآن را قبول داشته باشد و یا برعکس معتقد باشد که تحریف، حجت بودن ظواهر قرآن را از درجه اعتبار ساقط میسازد و نمیتوان به ظواهر قرآن تمسّک جست و تصور کند که تحریف مانع از حجّت بودن ظواهر قرآن میشود.
در مورد اول؛ با توجه به اینکه تحریف، حجّت بودن ظواهر قرآن را از درجه اعتبار ساقط نمیسازد ظاهر آیه حفظ نیز همچنان حجّت بهشمار میرود و براساس آن میتوان بر عدم وقوع تحریف در قرآن استناد نمود.
در مورد دوم؛ اعتقاد به تحریف قرآن مانع از عمل براساس ظواهر قرآن و استناد به آنها نمیشود زیرا فرد مدّعی نسبت به این امر آگاهی دارد و معتقد است که به طور کلی در قرآن تحریف صورت گرفته است و در چنین حالتی استناد به آیه حفظ به وی ضرر و زیانی نمیرساند. هرچند که ظاهر آیه حفظ برای کسانی که نسبت به این امر آگاهی ندارند حجّت بهشمار میآید. البته مورد یاد شده جزو حدسیّات معتبر محسوب میشود. ظاهر آیات برای افراد ناآگاه، برعکس افراد مطلع، حجّت شمرده میشود. نماز جمعه مبتنی بر خبر واحد برای افراد ناآگاه نسبت به بیاعتبار بودن خبر واحد واجب میشود. اما برای افراد آگاه، نماز جمعه مبتنی بر روایت غیر متواتر وجوب پیدا نمیکند. بنابراین نتیجه میگیریم که ظاهر آیه حفظ به فرض حجّت بودن برای افراد ناآگاه نسبت به تحریف قرآن دارای اعتبار است.
هرچند که چنین اعتقادی از مرز یک احتمال صرف فراتر نمیرود و در واقع با شک و تردید آمیخته شده است و نه یقین. پس نتیجه میگیریم که احتمال وقوع تحریف در قرآن حتی در مورد آیه حفظ مانع از استناد به آن نمیشود. پس به دلیل ثابت نشدن چنین احتمالی میتوان به ظاهر قرآن استناد و براساس آنها حکم صادر نمود زیرا همانطور که متوجه شدیم قرآن به هیچوجه تحریف نشده است و چنین امری مستلزم دور باطل نمیشود زیرا میدانیم که در صورت تحقق تحریف و ثابت شدن آن حجّت بودن ظواهر قرآن نیز از درجه اعتبار ساقط میشود. چرا که استدلال در صورت وجود شک و تردید معنا پیدا میکند. بدیهی است که شک و تردید، حجت بودن ظواهر قرآن را از درجه اعتبار ساقط نمیسازد مگر آنکه وقوع تحریف ثابت شود.
از موارد یادشده نتیجه میگیریم که کاملا میتوان به آیه حفظ استناد نمود و در مقام اثبات به همه اشکالات مذکور نیز پاسخ داده شد.
خداوند متعال در آیه 41 و 42 سوره فصلت میفرماید:
وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ
این آیه بهطور شفاف نشان میدهد که باطل از هیچ راهی در قرآن به هر شکل راه نداشته و نخواهد داشت زیرا عامل نفی وقتی بر سر طبیعت معرفه (ال) جنس بیاید بیانگر عمومیّت و فراگیر بودن آن خواهد بود و نشان میدهد که باطل از هر نوع، صنف و گروهی در قرآن راه نداشته و ندارد. بدیهی است که تحریف یکی از بارزترین مصداقهای باطل است. این آیه وقوع هرگونه تحریفی در قرآن را نفی میکند.
از سوی دیگر عزیز بودن قرآن نشان میدهد که این کتاب آسمانی از هر تغییر و کاستی در امان است. همچنین خداوند متعال در پایان آیه مذکور میفرماید:
تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ
که در واقع علت راه نیافتن باطل به قرآن را توضیح میدهد و نشان میدهد که عدم راه نیافتن باطل در قرآن و عدم تحریف آن یک امر دایمی است زیرا نزول قرآن از سوی خداوند حکیم با تغییر آن همخوانی ندارد و بهطور حتم مصون از دستیازی افراد ستمکار و از تعرّض افراد ناپاک در امان است.
اشکالهای متعددی در این رابطه ذکر شده که ما به ترتیب به آنها پاسخ خواهیم گفت:
در تفسیر این آیه روایاتی ذکر شده که نشان میدهد منظور آیه غیر از آن چیزی است که خاطرنشان ساختیم. به عنوان مثال علی بن ابراهیم قمّی در تفسیر آیه فوق به نقل از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که هیچگونه باطلی از سوی «تورات» ، «انجیل» و «زبور» در قرآن راه ندارد و بعدها نیز از سوی هیچ کتابی باطل در آن راه نخواهد یافت. از طرفی در مجمع البیان به نقل از امام باقر علیه السّلام و امام صادق علیه السّلام روایت شده که باطل در اخبار گذشته و آینده آن راه ندارد.
این دو روایت با یکدیگر تفاوت دارند و نمیتوان آنها را باهم جمع نمود. زیرا اخبار گذشته تنها در تورات و انجیل و زبور خلاصه نمیشود و اخبار آینده با کتابی که پس از قرآن خواهد آمد همخوانی ندارد. این امر نشان میدهد که باطل در دو روایت یاد شده منحصر در چیز خاصی نیست و هر دو بیانگر مصداق مطلباند، و هیچ دلیلی بر وجود انحصار در آن نمیباشند. فراگیر بودن آیه و عدم اشاره آن به هیچیک از موارد باطل یک امر بدیهی است و بر کسی پوشیده نیست.
باطل نمیتواند شامل تحریف باشد زیرا براساس مضمون آیه، باطل نه در گذشته و نه در آینده در قرآن راه ندارد و در مورد گذشته نمیتوان تصوّر تحریف داشت.
بدیهی است بیهیچ تردیدی تحریف یکی از مصادیق و نمودهای بارز باطل است و تعلق لای نفی بر طبیعت معرفه (ال) بر سر باطل فراگیر بودن را میرساند و نمیتوان گفت آیه از ذکر باطل منظور خاصی را دنبال میکند. حکم ذکر شده در آیه شامل مکان و زمان مشخصی نمیشود بلکه گذشته و حال و آینده را دربر میگیرد. و این موضوع بر همگان روشن است.
در هیچیک از تفسیرها به این مطلب اشاره نشده است. در اینجا به نقل اظهارات برخی از بزرگان تفسیر میپردازیم:
شیخ طوسی قدّس سرّه در تفسیر البیان میگوید: در ارتباط با آیه «لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ. . .» پنج معنا ذکر شده است:
1-شبهه به آن راه ندارد زیرا هماوردی نمیتوان برایش مطرح کرد.
2-قتاده و سدی میگویند: این آیه بدین معناست که شیطان نمیتواند حقی را از آن ضایع کند و یا آنکه باطلی را به آن وارد سازد.
3-نه در گذشته، حال و یا آینده موردی وجود ندارد که بتواند آن را باطل سازد. ضحّاک میگوید: کتابی همزمان یا پس از آن نخواهد آمد که آن را باطل سازد و حدیثی بعدها وجود نخواهد داشت که آن را تکذیب نماید. ابن عباس میگوید: آیه مذکور به این معناست که تورات و انجیل و در آینده نیز هیچ کتابی نخواهد توانست در آن باطلی وارد سازد.
4-حسن میگوید: از اولین آیه تا آخرین آیه باطلی به آن راه نخواهد یافت.
5-هیچ باطلی در اخبار گذشته، حال و آیندۀ آن راه ندارد.
سید رضی در فصل پنجم تفسیر خویش به نام «حقایق تأویل» در تفسیر این آیه میگوید: بِکَلِمَةٍ مِنْهُ اِسْمُهُ اَلْمَسِیحُ
پس از ذکر علت مذکّر بودن ضمیر آن و مؤنث بودن ضمیر در آیۀ:
إِنَّمَا اَلْمَسِیحُ عِیسَی اِبْنُ مَرْیَمَ رَسُولُ اَللّهِ وَ کَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلی مَرْیَمَ
میگوید: اگر با دقت به این دو ضمیر بنگرید به تفاوت میان آنها پی خواهید برد و از ژرفای این کتاب شریف حیران خواهید ماند. کتابی که هیچکس نمیتواند به عمق آن پی ببرد و دریایی است که هیچگاه خشک نمیشود. قرآن آنگونه است که خداوند متعال وصف کرده است:
لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ
بهترین چیزی که در تفسیر این آیه گفته شده این است که هیچ سخنی چه در
گذشته و چه آینده به آن شباهت ندارد و به پایه آن نمیرسند. قرآن سخنی است که قائم به ذات خود میباشد و ماهیت و طبیعت آن منحصر به فرد است و از هر سخنی که با آن مقایسه شود برتر است.
بهطور کلی تفسیر ذکر شده توسط مفسّرین عامّه و خاصّه با استدلال مذکور منافات دارد به همین دلیل نمیتوان به چنین استدلالی تمسّک یافت.
در آغاز بحث اصول تفسیر ثابت کردیم که ظواهر آیات، اوّلین اصل در تفسیر و درک حقایق قرآنی است و بیهیچ تردیدی تفسیر مبتنی بر آن است. مفسّرین، تفسیر را که مبتنی بر ظواهر قرآن نباشد غیر قابل اعتبار میدانند. و نیز همانطور که میدانیم ظاهر آیه وجود هرگونه امر باطلی در قرآن را نفی میکند که تحریف یکی از بارزترین نمودهای آن است و این مطلب با بیان مفسّرین منافاتی ندارد. مگر آنکه گفتار معصوم علیه السّلام با ظاهر آیات منافات داشته باشد که احادیث معصومین علیهم السّلام نیز خود یکی از اصول اساسی تفسیر است. در اینجا روایات معصومین علیهم السّلام با ظاهر آیه هیچ منافاتی ندارد و نشان نمیدهد که آیه بر مضمون خاصی دلالت داشته باشد زیرا خود روایات از مضمون خاصی حکایت نمیکند.
اگر بگوییم که باطل به هیچیک از نسخههای قرآن راه ندارد در حقیقت خلاف واقع گفتهایم. زیرا بهطور مثال همگی اتفاقنظر دارند که عثمان بن عفان قرآنهای بیشماری و گفته شده چهل هزار قرآن را به آتش کشید. بعضی از مسلمانان و منافقین نیز مرتکب چنین کاری شدند. بنابراین نتیجه میگیریم که عدم راهیابی باطل تنها در مورد نسخه موجود در نزد اهلبیت علیهم السّلام صدق میکند.
در پاسخ به اشکال اوّل پاسخ این سؤال نیز داده شد و نیازی به تکرار وجود ندارد.
بعضی از بزرگان تفسیر از جمله مرحوم علاّمه در «المیزان فی تفسیر القرآن» این گونه گفتهاند: از امور بدیهی در تاریخ این است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم چهارده قرن پیش آمد و ادّعای نبوت کرد و کتابی به نام قرآن با خود به همراه آورد که آن را به خداوند نسبت میداد و بر مبنای آن مبارز میطلبید و آن را دلیل نبوّت خود میدانست. قرآنی که هماکنون در اختیار ماست همان قرآنی است که پیامبر به همراه آورد و آن را بر تمام مردم دوران معاصر خویش بهطور کلی تلاوت کرد. اگر بگوییم که پیامبر، اصل قرآن را از دست داد و کتاب مشابه یا غیر مشابه دیگری به جای آن مطرح ساخت و کتاب مذکور در میان مردم به عنوان قرآن رواج یافت در واقع سخنی برخلاف عقل و منطق بر زبان آوردهایم. هیچیک از پژوهشگران چنین اعتقادی ندارند و معتقدند تحریف در قرآن به این معناست که در بعضی از کلمات یا اعراب آن کاستی و یا تغییری صورت گرفته است.
از سوی دیگر قرآن براساس اوصاف موجود در تمام آیات خویش، مبارز طلبیده است و ما ملاحظه میکنیم که قرآن موجود در دسترس ما نیز دربردارنده تمام اوصاف یاد شده است.
یکی از موارد تحدّی قرآن فصاحت و بلاغت آن است. مشاهده میکنیم که قرآن موجود در اختیار ما دارای نثر عجیب و بدیعی است که برتر از سخنان شعر و نثر تمامی فصحا و افراد بلیغ عرب است.
از سوی دیگر قرآن میفرماید:
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اَللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِخْتِلافاً کَثِیراً
خداوند در این آیه بر عدم وجود اختلاف در قرآن، تحدّی کرده است و ملاحظه میکنیم که قرآن موجود با بهترین شکل این هدف را ارایه نموده است.
خداوند در جای دیگر به گونهای تحدّی فرموده که برای غیر عربها نیز قابل درک است آنجا که میفرماید:
قُلْ لَئِنِ اِجْتَمَعَتِ اَلْإِنْسُ وَ اَلْجِنُّ عَلی أَنْ یَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا اَلْقُرْآنِ لا یَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَ لَوْ کانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِیراً
قرآن بیهیچ شبههای، آشکارا حق را بیان میدارد و انسان را به آخرین مرحله از معارف واقعی که عقل به آنها دسترسی دارد هدایت میکند و ما را با قوانین فطری و فضایل اخلاقی بیهیچ کموکاست و تضاد و خللی آشنا میسازد و مشاهده میکنیم که تمام معارف با روح و حیاتی واحد در قرآن موج میزند که همه آنها در قلمرو و ساختاری واحد یعنی توحید میگنجد.
مشاهده میکنیم که قرآن به تحلیل و بررسی تاریخ پیامبران و امتهای پیشین پرداخته و داستان آنها را یادآور شده است و دامن دین و پیامبران را از هرگونه آلایشی پیراسته میدارد.
مشاهده میکنیم که قرآن به یادآوری حماسهها پرداخته و حوادث آینده را پیشبینی کرده و همین مطلب را عینا در قرآن موجود نیز مشاهده میکنیم. میبینیم که قرآن خود را با ویژگیهایی پاک و زیبا از قبیل نور، هدایتگر و هدایتکننده به سوی صراط مستقیم و کیش استوار میستاید، همین فرازها را عینا در قرآن موجود ملاحظه میکنیم.
ذکر اللّه بزرگترین توصیفی است که قرآن خود را با آن وصف میکند. این بزرگترین توصیفی است که خداوند، قرآن را با آن وصف کرده است. قرآن به توصیف اسماء حسنی و صفات عالی پروردگار و سنت وی در ساخت و ایجاد و
ویژگیهای فرشتگان، کتابهای آسمانی، پیامبران، شرایع، احکام و پایان امر خلقت و جزئیات سرنوشت انسان یعنی سعادت، شقاوت و بهشت و دوزخ میپردازد.
همه موارد یادشده در مجموعه ذکر اللّه میگنجد و منظور قرآن از «ذکر» نیز همین است و قرآن موجود نیز دربردارنده تمامی معانی مربوط به ذکر است.
خداوند جایی که میخواهد از مصون ماندن قرآن در برابر هرگونه بطلان، تغییر و تحریف سخن بگوید مانند: إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ
از این ویژگی بهره میگیرد. زیرا «ذکر» کاملترین ویژگی دربردارنده تمامی مسائل قرآنی است.
تحریفناپذیری قرآن نیاز به بحث و گفتمان ندارد. خداوند در موارد بسیاری بر عدم وجود کاستی یا فزونی در قرآن تأکید کرده است و روایات بیشماری نیز بر همین امر دلالت دارند. برخی معتقدند که کاستی و فزونی اندکی در قرآن صورت گرفته است. اما دلیل ارائه شده از سوی آنها به هیچوجه این امر را ثابت نمیکند. به عنوان مثال براساس دلیل مذکور نمیتوان ثابت کرد که کلمه «علی» از آیۀ:
بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ
حذف شده است. در هر دو حالت یعنی بود و نبود کلمه «علی» خللی در اوصاف قرآن بوجود نمیآورد و در مبارزهطلبی قرآن نقصی ایجاد نمیکند و در مسائل گوناگون قرآن از جمله معارف، اصول، فضایل اخلاقی، داستانها و اخبار غیبی خللی وارد نمیسازد. ذکر علاوه بر اینها به عنوان کاملترین صفت بر امور قرآنی دلالت دارد و توانایی تأیید مسائل مختلف قرآنی را دارد.
امور سهگانه یاد شده عدم وقوع تحریف در قرآن را ثابت میسازند و میتوان براساس قرآن به آن تمسّک جست.
براساس حدیث معروف متواتر میان اهل تسنن و تشیع، پیامبر، قرآن و اهلبیت را از خود به یادگار گذاشت و خبر داده است که این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد تا در حوض کوثر بر او وارد شوند و تمسّک به آنها تا روز قیامت باعث عدم گمراهی خواهد شد. این حدیث شریف از دو بعد بر تحریفناپذیری قرآن دلالت دارد.
در صورت پذیرفتن تحریف نمیتوان به قرآن تمسّک نمود و براساس حدیث مذکور وقوع چنین تحریفی تا قیامت امکانپذیر نخواهد بود. در اینجا دو موضوع مطرح میشود.
موضوع اول: در صورت پذیرفتن تحریف نمیتوان به قرآن تمسّک جست. آنگونه که در بحث اعجاز گفتیم هدف از نزول قرآن پرداختن به یک وضعیت یا موضوع خاص و رشتهای از رشتههای علمی و هنری که هریک از آنها کتابی جداگانه میطلبد نبوده است بلکه قرآن شامل همه رشتهها و مسائل بسیاری است. قرآن به مبدأ وحی، یگانگی، صفات عالی، اسماء حسنی، افعال و آثار خداوند، اثبات معاد و ویژگیهای مربوط به آن، سعادت و شقاوت، بهشت و دوزخ و اوصاف آن و خصوصیات بهشتیان و دوزخیان، مسائل مربوط به پیامبران و علوّ مقام و منزّه بودن ساحت مقدس آنها و حوادث و رویدادهایی که میان ایشان و امتهایشان رخ داده، فضایل اخلاقی و خصوصیات روحی و تشریح احکام عملی و شرایع فطری و دیگر امور میپردازد.
خارج ساختن مردم از تاریکیهای جهل و نادانی و ورود آنها به روشنایی و رساندن آنها به کاملترین مرتبه انسانیت و بالاترین درجه و امتیازات مادّی و معنوی هدف نهایی تبیین شده از سوی قرآن مجید است.
تمسّک به قرآن به عنوان یک کتاب بیهمتا به معنای استفاده از تمامی موارد یاد شده و روشنایی گرفتن از نور قرآن است که تاریکی، همراه آن معنا ندارد و هدایت شدن به وسیله آن، دیگر گمراهی با آن بیمعناست و دلیلی برای ترسیدن از نادانی وجود ندارد. اگر قرآن موجود همان چیزی نباشد که بر پیامبر نازل شده و وی بر تمسّک به آن تأکید ورزیده؛ قرآنی که انسان را از تاریکی گمراهی رهایی میبخشد و باید تا قیام قیامت به آن تمسّک یافت، اگر قرآن فعلی همان قرآن پیامبر نباشد چگونه میتوان تا قیامت به آن تمسّک جست و از گمراهی رهایی یافت. اگر قرآن به واسطه توطئه مخالفان که در صدد سرپوش گذاشتن بر واقعیتها و خاموش ساختن نور قرآن بودند تحریف شده باشد چگونه میتواند روشناییبخش تمامی مسائل و چراغ رهاییبخش انسانها از تمامی تاریکیها باشد. در چنین حالتی دیگر نیازی به تحریف قرآن نبود زیرا هدف از تحریف سرپوش گذاشتن بر مقام امامت و دیگر امور مهم موجود در قرآن بوده است و در صورت تحریف قرآن، دیگر معنایی برای تمسّک به آن وجود ندارد.
موضوع دوم: حدیث شریف ثقلین بهطور واضح و آشکار بر امکان و لزوم تمسّک و التزام به قرآن دلالت میکند و با صراحت بر این امر تأکید دارد. امر و نهی هنگامی مصداق پیدا میکند که بتوان به آن عمل نمود و یا عمل نکرد. در صورت عدم امکان تمسّک دیگر جایی برای امر و نهی باقی نمیماند. اما اگر بگویید منظور از این حدیث صدور یک حکم تکلیفی و دستور واجب الاطاعه نیست بلکه منظور از این جمله خبریه تنها خبر دادن است و میخواهد واقعیتی را نشان دهد و هدف از آن دور ساختن مردم از گمراهی و جهالت باشد. براساس عرف در جملات شرطی خبری باید «شرط» ، امکان تحقیق یافتن داشته باشد و همین امر در مورد
حدیث مذکور به عنوان یک جمله شرطی خبری صدق میکند. به عنوان مثال اگر به دوست خود بگویید که در صورت خرید خانه فلانی به چنین امتیازاتی دست خواهی یافت میفهمیم که امکان خرید آن خانه حتما وجود داشته است زیرا در غیر این صورت پیشنهاد مذکور بیمعنا خواهد بود. اگر بخواهیم نشان دهیم که امکان خرید آن خانه وجود ندارد این تعبیر را به کار میبریم که اگر بتوانی این خانه را بخری. علاوهبراین در جملات شرطی خبری، ویژگی ثابتی وجود دارد. در اینجا قرآن میراث پیامبر میباشد که خاتم الانبیاست و حلال و حرامش تا قیامت پایدار است. آیا با این وجود باز هم میتوان گفت که قرآن غیر قابل تمسّک است و در چنین حالتی قرآن چگونه میتواند هدایت مردم و رهاییبخش آنها از گمراهی و راهنمای آنها به نور علم و معرفت باشد. پس گزیری نیست جز اینکه بگوییم که این تعبیر با توجه به شواهد و ویژگیهای موجود در آن بر امکان تمسّک به قرآن دلالت دارد.
بنابراین با توجه به تمام موارد یادشده نتیجه میگیریم که براساس بعد اوّل مبتنی بر دو موضوع یاد شده میتوان کاملا به حدیث شریف ثقلین استناد و استدلال نمود.
البته ممکن است برای استدلال به این بعد، شبهاتی ذکر شود که بهتر است به آنها پاسخ گوییم:
برای تمسّک به چیزی لازم نیست آن چیز وجود و حضور داشته باشد. به عنوان مثال، این امر در مورد اهل بیت علیهم السّلام به عنوان یکی از ثقلین نیز صدق میکند. برای تمسّک به معصومین نیازی نیست که آنها زنده باشند تا چه رسد به اینکه حضور داشته باشند. در عصر حاضر نمیتوان به محضر سیزده معصوم مشرف شویم و از سوی دیگر امام عصر نیز در غیبت به سر میبرد. این مطلب در مورد تمسّک به
قرآن نیز صدق میکند. تحریفی که باعث تباهشدن قرآن میگردد نمیتواند مانع از تمسّک به آن باشد.
فرق میان تمسّک به اهلبیت و قرآن کاملا روشن است. تمسّک به شخص حتی در زمان حیات و حضورش به معنای پیروی و اطاعت از امر و نهی و پیمودن سیره و منش وی میباشد و در این رابطه نیازی به تماس و تشرّف به محضر وی و مکالمه با او وجود ندارد و این امر حتی در صورت مرگ وی تا چه رسد به غیبت امکانپذیر است. بر همین اساس در زمان غیبت نسبت به همه معصومین تمسّک جستهایم و چه تمسّکی بالاتر از اینکه ما فقهای راوی حدیث را گرامی میداریم و براساس گفتارشان عمل میکنیم زیرا امام عصر (عج) در توقیع مقدّس خویش در پاسخ به مسائل اسحاق بن یعقوب تأکید فرمودهاند که ما باید در حوادث پیش آمده به راویان حدیث مراجعه نماییم زیرا به گفته آن حضرت، آنها حجتی از سوی وی هستند و او نیز حجت خداوند بر مردم است.
اما اگر قرآن در میان امت وجود نداشته باشد و تباه گشته باشد نمیتوان به آن تمسّک یافت زیرا چگونه میتوان به آن تمسّک جوییم در حالیکه از محتوای آن اطلاعی نداشته باشیم و برای تحقق این هدف دچار کاستی باشد. میان این دو تمسّک، تفاوت آشکاری وجود دارد.
برای تمسّک به قرآن وجود آن، یک امر لازم و ضروری است و این امر با وجود قرآن واقعی در نزد امام عصر (عج) تحقق یافته است هرچند که ما بهطور معمول به آن دسترسی نداریم.
خاطرنشان نمودیم وجود واقعی قرآن برای تمسّک به آن کافی نیست بلکه امّت
باید بتواند به آن مراجعه و براساس آن عمل کند و در کارها از آن راهنمایی و استرشاد نماید و از نور آن، روشنایی و هدایت یابد. این مطلب بر هیچ کس مخفی نیست.
امت مسلمان موظف است تا تنها نسبت به آیات احکام دربردارنده قوانین شرعی و عملی و احکام فرعی تمسّک یابد و احتمالا فحوای حدیث ثقلین از تمسّک، تنها این بخش از آیات قرآن کریم است و عدم تحریف فقط شامل آیات احکام میشود و وقوع تحریف در آیات غیر احکام را نفی نمیکند.
قرآن تنها جهت تبیین احکام و قوانین عملی بر پیامبر فرو فرستاده شد و هدف آن هدایت مردم از تاریکیها به روشنایی در تمامی ابعاد میباشد. بدیهی است راه عمدۀ دستیابی به این هدف مهم اصول اعتقادات و مسائل مربوط به توحید، نبوّت، امامت و اموری از این قبیل میباشد. بنابراین چگونه میتوان گفت که تمسّک، تنها شامل آیات احکام عملی است در حالیکه قرآن تنها یک کتاب فقهی به شمار نمیرود.
منظور حدیث شریف ثقلین از تمسّک، تمسّک به تمامی راهها و راهکارهایی است که انسان را در راه نیل به کمال، خارج شدن از تاریکیها و حضور در روشنایی، هدایت و محو گمراهی و جهالت یاری میرساند. بیتردید بر هیچ فرد صاحب عقل و اندیشهای پوشیده نیست که براساس حدیث ثقلین در هیچیک از آیات قرآن تحریف صورت نگرفته است.
ظاهر حدیث نشان میدهد که هریک از دو ثقلین حجّت مستقل هستند و در یک رتبه و مقام و در عرض یکدیگر قرار دارند. به این معنا که حجّت بودن هریک از آنها بستگی به دیگری ندارد و نیازمند به تأیید طرف مقابل خودش
نمیباشد. البته برای رسیدن به کمال مطلوب و رهایی از گمراهی و نادانی، هریک از آن دو به تنهایی کافی نیست بلکه براساس حدیث شریف باید از هر دو ثقلین پیروی نموده و به هر دو میراث بهجامانده از پیامبر تمسّک یافت. قطعا این موضوع با استقلال و حجّت هریک از آنها به تنهایی منافاتی ندارد. بدین معنا که قرآن و اهلبیت هریک بهطور مستقل حجّت به شمار میآیند و در عینحال برای رسیدن به نتیجه و اثر مطلوب میبایست به هر دو تمسّک جست و این دو واقعیت با یکدیگر هیچگونه منافاتی ندارند. کتاب، سنت، عقل و اجماع در فقدان هریک، دلیل و حجّت مستقل بهشمار میآیند ولی برای استنباط و دستیابی به حکم میبایست همۀ آنها را مورد امعاننظر قرار داد.
بهطور کلی حدیث مذکور از مستقل بودن قرآن و اهلبیت به عنوان دلیل و حجّت حکایت میکند. پس با توجه به عدم تحریف قرآن و عدم مفقود شدن بخشی از آیات آن، قرآن دارای حجّیت مستقل ثابتی است و برای استناد به آن نیازی به تأیید ائمه علیهم السّلام نداریم.
اما در صورت اعتقاد به تحریف و کاستی و نقصان قرآن برای استناد به آن به تأیید و امضای امامان معصوم علیهم السّلام نیاز خواهیم داشت و این امر با مستقل بودن قرآن به عنوان حجّت که حدیث ثقلین بر آن دلالت دارد منافات دارد. اما اگر کسی بگوید که بدون مراجعه به ائمه میتوان به قرآن استناد نمود بسیار بدیهی است که چنین رجوعی جایز نیست.
توضیح: چهبسا گفته شود که علت مجاز نبودن مراجعه به ظواهر قرآن این است که ما بهطور اجمال میدانیم که ظواهر قرآن بهطور کلی دچار تحریف و در نهایت خلل شدهاند و با توجه به این پیشآگاهی، ظواهر قرآن دیگر دارای حجّیت نیستند.
محقق خراسانی قدّس سرّه در کتاب الکفایه خویش به مطلب اینگونه پاسخ میگوید:
«داشتن آگاهی اجمالی نسبت به وقوع تحریف مانع از حجیّت ظواهر قرآن نمیشود زیرا اصولا نسبت به وقوع خلل در ظواهر قرآن آگاهی نداریم. اگر به فرض
بپذیریم که تحریف صورت گرفته است با توجه به اینکه نمیدانیم این تحریف در آیات احکام و یا سایر آیات بوده یا نه هیچ لطمهای به حجیّت آیات احکام وارد نمیسازد. زیرا سایر آیات حجیّت ندارد. آگاهی کلی نسبت به وقوع خلل در ظواهر در صورتی مانع از حجیّت میشود که تمام آیات قرآن حجّت بهشمار روند و در چنین حالتی همۀ قرآن از حجیّت ساقط میشود.»
اساسا این مبحث خود قابل اشکال و بررسی است زیرا حجیّت تنها شامل آیات احکام نمیشود و چون دربردارنده مفهوم گسترده و شامل ابعاد متعدد و ویژگیهای زیادی است و تنها به آیات احکام منحصر نمیشود و فقط مشتمل بر احکام فرعی و قوانین عملی نیست. بنابراین نتیجه میگیریم که آگاهی اجمالی نسبت به وقوع تحریف نمیتواند مانعی بر سر راه مراجعه به ظواهر قرآن باشد.
اگر تحریف را بپذیریم باید احتمال دهیم که در هریک از آیات قرآن ممکن است قرینهای یافت شود که بر عدم تحریف دلالت نماید و نمیتوان به عدم وجود قرینه حکم داد زیرا قرینه یک اصل عقلایی و یکی از اصول سازوکار عقلا به شمار میرود. از سوی دیگر عامّه مردم همواره در گفتوشنودهای خود به دنبال یافتن قرینه هستند. علت مراجعه عقلا به قرینه اینکه آنها احتمال میدهند ممکن است گوینده از ذکر آن و یا شنونده از توجه و التفات نسبت به آن غفلت کرده باشد و یا ممکن است در اثر عوامل دیگری همچون تحریف، قرینه؛ مورد غفلت واقع شده باشد. به عنوان مثال همانگونه که برخی از بزرگان یادآور شدهاند اگر نامهای از پدر و یا دوست و یا شخصی که اطاعتش بر ما لازم است به دستمان رسد و طی آن به ما امر شده باشد که خانهای بخریم ولی آن بخش از نامه که به خصوصیات منزل مورد نظر از قبیل مساحت، محله، قیمت و همسایگان اشاره کرده است از بین رفته باشد. آیا در این صورت میتوانیم با توجه به عدم وجود قرینه هر خانهای را خریداری نماییم و سپس بگوییم که به دستور عمل کردهایم. هیچ فرد عاقلی نمیپذیرد که ما
برخلاف ویژگیهای موردنظر در نامه، خانهای بخریم و سپس بگوییم که به تکلیف عمل کردهایم. بدیهی است در چنین مواردی دست ما برای عمل باز نیست. پس نتیجه میگیریم که در صورت عدم وجود قرینه نمیتوان از آیات برداشت خاصی داشت.
بهطور کلی به ظاهر آیات با وجود احتمال قرینه مخالف نمیتوان استناد جست زیرا صددرصد نمیتوان به اصل عدم وجود قرینۀ مخالف اعتماد نمود. بنابراین باید گفت که مراجعه به ائمه علیهم السّلام جهت کسب امضا و تأیید آنها جایز نیست.
همانگونه که در گذشته ثابت کردیم این موضوع با حدیث شریف ثقلین منافات دارد زیرا این حدیث از حجیّت مستقل قرآن حکایت میکند و از عترت انشعاب نیافته است. قرآن چگونه میتواند منشعب شده از عترت باشد در حالیکه «قرآن» ثقل اکبر است و «اهلبیت» ثقل اصغر به شمار میآیند.
از دیگر امور دالّ بر تحریفناپذیری قرآن روایات متواتر رسیده از پیامبر و اهلبیت مطهّرش علیهم السّلام میباشد. روایات مذکور نشان میدهند که باید احادیث و اخبار اهلبیت را بر قرآن عرضه نمود و هرآنچه را که با قرآن هماهنگی و همخوانی داشت باید برگرفت و هرچه را که با قرآن در تضاد و تعارض بود به دور انداخت. (1)و یا اینکه این احادیث جعلی هستند و از سوی آنها صادر نشدهاند و از این قبیل تعبیرات. همچنین معصومین علیهم السّلام در روایات متعددی به ظاهر قرآن استناد جستهاند و این امر حجیّت ظواهر قرآن را به اثبات میرساند.
برای اینکه نشان دهیم واقعیت مزبور از تحریفناپذیری قرآن حکایت میکند باید به دو موضوع ذیل اشاره نماییم:
اوّل: بدون شک چنانکه خاطرنشان ساختیم اعتقاد به تحریف از عدم حجیّت مستقل قرآن و متکی بودنش بر تأیید و تصویب ائمه علیهم السّلام حکایت میکند زیرا نبود قرینه احتمالی در ظاهر هریک از آیات قرآن به عنوان یک اصل قابل قبول نیست مگر اینکه احتمال دهیم گوینده یا شنونده از ذکر و یا شنیدن قرینه غفلت ورزیده است.
1) 1) -این تعبیر در بحث تعادل و برتری علم اصول، تعبیر شناخته شدهای است. البته من در روایات ذکر شده در این زمینه که توسط صاحب «وسائل» قدّس سرّه گردآوری شده در فصل نهم کتاب القضاء به چنین تعبیری برنخوردم. چهبسا در صورت مراجعه به سایر کتب بتوان چنین تعبیری را یافت. «مؤلف»
دوم: میان فرد معتقد به تحریف و فردی که معتقد به عدم تحریف قرآن در دوران ائمه معصومین علیهم السّلام است تفاوتی وجود ندارد. به فرض اگر ثابت کنیم که در قرآن تحریف صورت گرفته است این تحریف در واقع در دوران حکومت خلفای سهگانه راشدین تحقق یافته است و در زمان شروع خلافت ظاهری امیر مؤمنان علیه السّلام و پس از آن در زمان ائمه معصومین علیهم السّلام تحریف صورت نگرفته است. البته بعضیها معتقدند که تحریف پس از حکومت ظاهری امیر مؤمنان انجام گرفته است. (در آینده به تفصیل راجع به این موضوع و پاسخ آن خواهیم پرداخت.) پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم میفرماید: سخنان مرا بر قرآن عرضه دارید روایات موافق قرآن را پذیرا و روایات مخالف را به دور افکنید. این روایت نشان میدهد که در زمان پیامبر تحریفی در قرآن صورت نگرفته است. خداوند متعال در همین رابطه میفرماید:
وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً أَوْ قالَ أُوحِیَ إِلَیَّ وَ لَمْ یُوحَ إِلَیْهِ شَیْءٌ وَ مَنْ قالَ سَأُنْزِلُ مِثْلَ ما أَنْزَلَ اَللّهُ
در اصول کافی آمده است که ابا بصیر از امام باقر علیه السّلام در مورد منظور خدا در آیه «وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری. . .» پرسید حضرت در پاسخ فرمود: شأن نزول این آیه عبد الله بن سعد بن ابی سرح برادر رضاعی عثمان است که عثمان او را والی مصر گردانیده بود. وی از جمله کسانی بود که پیامبر در روز فتح مکّه خونش را مباح دانست. او یکی از کاتبان وحی بود و آیه «وَ اَللّهُ عَزِیزٌ حَکِیمٌ» را «و اللّه علیم حکیم» مینوشت. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم نیز به او میفرمود: هو واحد یعنی یکی است و تفاوتی ایجاد نمیکند. ابن ابی سرح به منافقین میگفت من میتوانم همان مطالبی را بیان کنم که محمّد با خویش به همراه آورده است و پیامبر نیز اشکالی بر من نمیگیرد. پس خداوند این آیه را فرو فرستاد: وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ اِفْتَری عَلَی اَللّهِ کَذِباً
البته آیه مذکور بیانگر وقوع تحریف و رواج قرآن تحریف شده در میان مسلمانان نیست زیرا این فرد یکی از کاتبان وحی به شمار میرفت. البته تناسب میان این آیه با
داستان مذکور معلوم نیست و صحت و سقم خود داستان نیز در پردهای از ابهام قرار دارد. (1)
روایت مذکور به وضوح نشان میدهد که منظور پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم مبنی بر عرضه کردن سخنان وی بر قرآن مجید تنها منحصر به زمان خودش نیست و حکم مذکور موقتی و محدود به زمان مشخص نبوده و حدّ و مرز معینی ندارد و به طور شفاف این حکم تا زمانی که دین ادامه دارد ادامه خواهد یافت و با استمرار شریعت خاتمالانبیاء استمرار خواهد داشت. بنابراین نتیجه میگیریم که حکم مذکور حتی پس از دوران پیامبر گرامی اسلام همچنان ثابت و پابرجا و لایتغیر باقی مانده است. با توجه به اینکه حکم مذکور حتی در دوران حیات پیامبر نیز هیچ تغییر نیافت.
روشن گردید که حکم مذکور پایدار و نامحدود است و همین امر در مورد روایات اهلبیت علیهم السّلام نیز صدق میکند.
روایت ذکر شده از سوی آنها مبنی بر عرضه کردن سخنانشان و تشخیص حق و باطل از خلال آن نشان میدهد که هیچگونه تغییر و تحریفی در قرآن صورت نگرفته و قرآن دارای حجیّت مستقلی است و ملاک تشخیص حق از باطل میباشد زیرا ملاک تشخیص صحّت و سقم روایات، همخوانی و یا عدم همخوانی آنها با قرآن مجید ذکر شده است. در واقع همخوانی روایات با قرآن بیانگر صحّت آنها و نشان میدهد که این روایات واقعا از سوی آنها صادر شده است. این امر تحقق نمییابد مگر آنکه قرآن دارای حجیّت مستقل بوده و مبتنی بر چیز دیگری نباشد. از سوی
1) 1) -شیخ صدوق (ره) پس از بیان این داستان میگوید: علت اینکه پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم به ابن ابی سرح-آنگاه که وحی را دگرگونه مینوشت میفرمود هو واحد این بود که ابن ابی سرح آنچه را که میخواست بنویسد و وحی الهی را تحریف کند و به همان صورت نگارش نمییافت بلکه همانگونه نوشته میشد که پیامبر صلّی اللّه علیه و اله و سلم املاء میفرمود و اگر او میخواست تحریف کند جبرئیل علیه السّلام آن را اصلاح میکرد و تحریف را به پیامبر اعلام میکرد. (مترجم)
دیگر اگر قرآن نیازمند تأیید و امضای آنها باشد چگونه میتواند ملاک تشخیص حق از باطل و صحّت و سقم روایت ذکر شده از سوی آنان باشد.
بهطور کلی هدف امامان معصوم علیهم السّلام نفی روایاتی است که از سوی آنان ذکر شده و با قرآن مجید منافات دارد. قرآنی که ثقل اکبر به شمار میآید و میزانی است که هیچ مسلمانی در آن شک و تردید ندارد. این امر به هیچوجه با وابستگی قرآن به تأیید و امضای اهلبیت همخوانی ندارد. روایت مذکور بزرگترین گواه بر عدم وقوع تحریف در قرآن است و اینکه به عنوان یک حجّت مستقل تا قیامت باقی خواهد ماند.
بنابراین نتیجه میگیریم آنچه از قرآن فرو گذاشته شده به قرآن موجود لطمه و ضرری وارد نمیسازد و روایات اهلبیت را میتوان بر تمام قرآنی که به عنوان معجزه فرو فرستاده شده عرضه نمود. همانطور که یادآور شدیم عرضه روایات بر قرآن به منظور تشخیص حق از باطل و تشخیص صحّت و سقم آنهاست و بر همین اساس حجیّت قرآن به امضا و تأیید ائمه بستگی ندارد. اگر ادّعا کنیم که تنها آیات احکام دربردارنده چنین امتیازی هستند در آن صورت در واقع وجود چنین امتیازی در سایر آیات قرآن را زیر سؤال بردهایم. بحرانی محدّث مشهور در کتاب الدّرة النجفیّه میگوید: چنین امتیازی تنها به آیات احکام اختصاص ندارد زیرا در سایر آیات کاستی و نقصانی مشاهده نمیکنیم و هیچ دلیلی وجود ندارد که ما این ویژگی را در آیات احکام منحصر نماییم زیرا چنانکه قبلا خاطرنشان ساختیم قرآن یک کتاب صرفا فقهی و ویژه قوانین شرعی و احکام عملی نیست. از سوی دیگر امامان معصوم بر لزوم عرضه روایات خویش بر تمام قرآن و نه فقط آیات الاحکام تأیید کردهاند.
از تمام موارد یاد شده مشخص میشود که تأکید ائمه علیهم السّلام بر لزوم عرضه روایات بر قرآن از عدم تحریف و عدم وقوع نقص و کاستی در قرآن حکایت میکند. از سوی دیگر اهلبیت علیهم السّلام برای اثبات مدّعای خویش در موارد بسیاری به آیات قرآن
استناد جستهاند. همین امر نشان میدهد که قرآن دارای حجیّت مستقل است و یک الگوی کامل و بینیاز از تأیید ائمه علیه السّلام بهشمار میرود. البته ائمه علیه السّلام تنها در مقابل علمای اهل تسنن به قرآن استناد نجستهاند بلکه همانگونه که یادآور شدیم امام باقر علیه السّلام مثلا در برابر زراره به قرآن استناد و در موارد دیگری نیز امامان معصوم برای آگاه ساختن شیعیان به قرآن استناد جستهاند. از روایت زراره در ارتباط با مسح سر در وضو متوجه میشویم که ائمه از قرآن برای اثبات احکام خویش سود میجستند. پس چگونه ممکن است قرآن بستگی به تأیید ائمه داشته باشد.
بنابراین نتیجه میگیریم که یک فرد اندیشمند باانصاف به دور از لجبازی و تعصّب در اینکه قرآن تهی از هرگونه کاستی، تحریف، تغییر و تبدیل است هیچ شک و تردیدی ندارد.
روایات بسیاری که در باب فضیلت ختم قرآن و یا سوره ذکر شده نیز بیانگر عدم تحریف قرآن است.
روایات نقل شده درباره ثواب قرائت هریک از سورههای قرآن، ثواب ختم قرآن، مجاز بودن قرائت دو سوره در یک رکعت نماز نافله و نهی از قرائت دو سوره در یک رکعت نماز واجب همگی بر درستی مطلب مذکور تأکید و نشان میدهند که قرآن بهطور کامل در اختیار مردم قرار دارد. همچنین از تلاوت تمام قرآن در یک شب نهی شده است و اینکه جایز نیست قرآن در کمتر از سه روز ختم شود. این چند مورد نیز صحّت مدّعای ما را به اثبات میرساند. از همۀ اینها روشنتر واجب بودن قرائت یک سوره کامل در هریک از رکعتهای نمازهای فریضه است و اینکه میتوان آن را در نماز آیات تقسیم کرد. بدیهی است این حکم به عنوان یکی از اصول احکام نماز مطرح بوده و مسلمانان صدر اسلام میبایست علاوه بر سوره حمد که نماز بدون آن جایز نیست سوره کاملی را تلاوت میکردند. سورهای که در زمان پیامبر بدون هیچ تحریف و تغییری وجود داشته است. البته اگر بپذیریم که بعدها چنین تحریفی صورت گرفته است. در چنین حالتی فرد معتقد به تحریف میبایست به یکی از موارد ذیل متعهد باشد. آن هم مواردی که پایبندی نسبت به
هیچیک از بخشهای آن نه جایز است و نه درست.
اوّل اینکه: پس از دوران پیامبر قرائت یک سوره کامل در نماز فریضه، واجب نباشد زیرا از صحّت آن اطمینان نداریم چون احکام شرعی تنها در صورت توانایی و استطاعت، واجب و قابل اجرا و میبایست آنها را انجام داد.
و فرض بر این است که توانایی و استطاعت در احراز اطمینان از صحت آن پس از دوران شکوفای پیامبر اسلام وجود نداشته است.
به هر تقدیر فرد معتقد به تحریف در چنین حالتی به دلیل عدم قرائت سوره در نماز هیچ تعهد گفتاری و عملی نسبت به این موضوع ندارد در حالیکه از نظر شرع مقدس موضوع یاد شده تشریعا بسیار بدیهی و عمل به آن ثابت شده و قابل استمرار است و به دوران پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم اختصاص ندارد. روایات منقول از سوی ائمه اطهار علیهم السّلام نیز بر وجوب قرائت سوره در هریک از نمازهای فریضه به استثنای بعضی از موارد خاص دلالت دارد.
بدیهی است که براساس چنین دیدگاهی اگر سورههای کامل وجود نداشت بیان چنین حکمی نیز از سوی ائمه اطهار علیهم السّلام لغو و بیهوده بود زیرا قرآن واقعی در نزد مردم وجود نداشت و مردم به آن دسترسی نداشتند.
فرضا قبول کردیم که قرائت سوره در نمازهای واجب پس از دوران پیامبر وجوب خود را از دست داد و گیریم پذیرفتیم که قرائت سوره در نمازهای فریضه اصلا واجب نبوده نباشد و گفتیم که سوره از اجزای واجب نماز نیست ولی باید خاطرنشان سازیم که روایات نقل شده از سوی ائمه اطهار علیهم السّلام حداقل بر مستحب بودن قرائت سوره در نمازهای فریضه دلالت دارد و همین امر عدم تحریف قرآن را به اثبات میرساند. چرا که اگر فرض را بر عدم تمکّن در احراز اطمینان و صحّت سوره کامل در عصر ائمه معصومین بگذاریم، مجالی برای حضور روایات فراوان
دالّ بر استحباب قرائت سوره در نماز باقی نخواهد ماند آیا میتوان به یک حکم مستحب آن هم با این وسعت که اصلا هیچ مبنایی ندارد پرداخت در حالیکه مردم قادر به اجرای آن نباشند آیا این موضوع امری لغو و بیهوده نیست؟
اگر بگویید که این امر بر مستحب بودن قرائت سوره در نماز فریضه بدون قید کامل بودن دلالت دارد در پاسخ میگوییم به فرض چنین احتمالی لزومی برای ذکر «سوره کامل» و یا حتی «سوره» وجود نداشت. بهنظر میرسد که حکم مذکور یک حکم مستحب خاص است و یک حکم کلی به شمار نمیرود و نشان میدهد که قرائت قرآن در نماز مستحب است. اگر بگوییم که قرائت سوره در نماز یک امر مستحب خاص است و ارتباطی با اصل مستحب بودن قرائت قرآن بهطور کلی در نماز و غیره ندارد پس نتیجه میگیریم که روایات یاد شده در ارتباط با قرائت سوره در قرآن حتی به شکل مستحب آن و عدم وجوب آن در بخشی از نماز بر عدم تحریف قرآن دلالت دارد و نشان میدهد که قرآن آنگونه که نازل شده باقی مانده به شرط آنکه دارای بصیرتی کامل و از هرگونه تعصب کورکورانه به دور باشیم.
ثانیا: روایات یاد شده در مورد سورهای صدق میکند که در آن احتمال تحریف وجود نداشته باشد زیرا چنین احتمالی در مورد همۀ سورهها صدق نمیکند و در مورد بعضی از سورهها مانند سوره توحید اصلا چنین احتمالی را نمیتوان داد پس به ناچار باید در نماز به سوره خاصی بسنده نمود.
ملاحظه کردیم که هیچ تضمین شفاهی و یا عملی نسبت به این موضوع وجود ندارد. از سوی دیگر روایات نقل شده از ائمه اطهار علیهم السّلام مطلق است و اگر آنها چنین منظوری داشتند حتما توضیح میدادند زیرا عدم توضیح آنها آشوب و آشفتگی عمومی ایجاد میکند و همگان در شبانهروز دهها بار به آن نیاز پیدا میکنند. در
هیچیک از روایات مذکور احساس نمیکنیم که منظور سوره خاصی است بلکه برعکس مطلق بودن آنها کاملا روشن و بدیهی است.
از سوی دیگر براساس روایات رسیده، اگر در نماز، کمتر از نیمی از سوره را قرائت کرده باشیم میتوانیم آن را قطع نموده و سوره دیگری را آغاز کنیم. البته این کار در مورد بعضی از سورهها جایز نیست. ذکر چنین مطلبی در روایت، مهم و به شدّت بر عدم تحریف قرآن دلالت دارد.
ثالثا: بر کسی پوشیده نیست که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم به مسلمانان امر فرموده که یک سوره کامل از قرآن واقعی را در نماز تلاوت نمایند و ائمه اطهار علیهم السّلام نیز به مردم امر میفرمودند که یک سوره از قرآن موجود در اختیار مردم را در نماز قرائت نمایند هر چند که یک سوره کامل از قرآن واقعی نباشد. بر همین اساس انسان مکلّف میتواند به اختیار خویش هریک از سورهها را که بخواهد انتخاب کند. در واقع این امر از سوی ائمه علیهم السّلام یک مجوّز و آسانگیری در انجام واجبات به شمار میآید.
این مطلب جزو نواسخ به شمار میرود بدین معنا که حکم وجوب قرائت سوره کامل از قرآن واقعی به حکم وجوب قرائت سورهای از کتاب موجود تغییر یافت. این نسخ محسوب میشود. کارشناسان امر به اتفاق آراء معتقدند که امکان قرائت سوره کامل توسط مسلمانان پس از دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم وجود نداشت. پس نتیجه میگیریم که حکم ائمه علیهم السّلام مجوّز و آسانگیری به شمار نمیآید.
آنگاه محدّث معاصر (محدّث نوری) با نقل اصل دلیل از شیخ صدوق (ره) پاسخ میدهد و اظهار میدارد که: شیخ صدوق (ره) در همین رابطه میگوید: روایت نقل شده از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم هرچند در کتابهای معتبر حدیث بسیار بهندرت مشاهده میشود با روایات نسخکننده آن هیچ منافاتی ندارد زیرا مسلمانان در
دوران ائمه علیهم السّلام توانایی نداشتند تا به روایات مذکور عمل نمایند. از سوی دیگر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم مسلمانان را به پیروی در گفتار و عمل از امام علیه السّلام و گرفتن احکام از ایشان تشویق و ترغیب نموده ولی در عینحال مسلمانان از ترس و یا به خاطر تقیه و دلایل دیگر امکان دسترسی و استفاضه از امام علیه السّلام را ندارند. این دو موضوع نیز با یکدیگر به هیچوجه منافاتی ندارد.
قرآن ذکر شده در روایات اهلبیت علیه السّلام نیز همان قرآن موجود در اختیار مردم است. ائمه اطهار علیه السّلام با این کار خویش آن را مورد تأیید قرار داده و مردم را به پیروی از آن تشویق و ترغیب میکردند. از ظاهر روایات اینگونه برمیآید که ثواب ذکر شده برای قرآن موجود در اختیار مردم است و برای موارد حذفشده از قرآن ثوابی ذکر نکردهاند زیرا مردم به آن دسترسی ندارند. در صورت وجود کموکاستی خداوند متعال ثواب آن را به قاری قرآن میدهد زیرا وی هیچ دخالتی در این زمینه نداشته است.
مطالب ذکر شده توسط پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم به زمان مشخصی منحصر نمیشود و تنها محدود به دوران حیات آن حضرت نیست بلکه این مطلب مانند سایر احکام تبیینشده از سوی آن حضرت یک حکم پایدار و مستمر است و مشمول این روایت میگردد که حلال محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم تا روز قیامت حلال و حرام وی تا قیامت حرام میباشد. اگر عدم تحریف قرآن را تنها به دوران حیات پیامبر منحصر نماییم در این صورت حکم مذکور را نیز تنها در زمان حیات آن بزرگوار خلاصه نمودهایم.
دستور ائمه اطهار علیهم السّلام مبنی بر اینکه باید از قرآن موجود پیروی نمود بدون شک از موارد نسخ بهشمار میرود. همچنین متوجه شدید که روایت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم
پس از آن حضرت تحققپذیر نبود. پس براساس روایات نقل شده از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و امام علیه السّلام نتیجه میگیریم که قرآن تحریف نشده است و قرآن موجود همان قرآنی است که بر پیامبر گرامی اسلام نزول یافته است. همانگونه که قبلا نیز خاطرنشان ساختیم میان مراجعه به قرآن و تمسّک به امام تفاوت وجود دارد و به هیچوجه نمیتوان آن دو را با یکدیگر مقایسه نمود.
دلیل عقلی از جمله دلایل ذکر شده برای عدم تحریف قرآن است که بعضی از بزرگان علم آن را مورد توجه قرار دادهاند. به این ترتیب که اگر تحریف را بپذیریم باید یادآور شویم که این تحریف پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در دوران خلافت ابو بکر، عمر و یا عثمان تحقق یافته است و برای این احتمالهای سهگانه احتمال چهارمی وجود ندارد و همگی آنها نادرست هستند.
اما احتمال اول: برای تحریف قرآن از سوی ابو بکر و عمر دو حالت وجود دارد یا اینکه آنها از روی ناآگاهی این کار را انجام دادهاند؛ زیرا قرآن تا آن زمان هنوز گردآوری نشده بود و یا اینکه عمدا دست به چنین کاری زدهاند زیرا در قرآن آیاتی وجود داشت که رهبری آنها را خدشهدار میساخت و نشان میداد که خلافت و ولایت به امام علی علیه السّلام تعلق دارد. از سه بعد میتوان به این موضوع پرداخت:
اوّل: اینکه قرآن بهطور کامل در اختیار آنها وجود نداشت و آن دو در تحریف قرآن تعمّد نداشتند. در پاسخ باید بگوییم که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم به حفظ، قرائت و ترتیل آیات قرآن اهتمام خاص داشتند و صحابه در دوران پیامبر و پس از رحلت وی قرآن را به شکل یک مجموعه یا جداگانه از حفظ داشتند. آنها قرآن را در سینهها و بر پوستینها حفظ کرده بودند. ایشان نسبت به حفظ خطبهها و اشعار دوران جاهلیت اهتمام میورزیدند پس چگونه میتوان پذیرفت نسبت به قرآن که در راه دعوت به آن و اعلام احکامش خانه و کاشانه خود را ترک گفته و اموال خود را بخشیده و از زن
و فرزند چشم پوشیده اهتمام نداشته باشند؟ ! آیا با وجود تمام موارد یادشده انسان عاقلی وجود دارد که احتمال دهد مسلمانان صدر اسلام نسبت به قرآن توجه نداشته باشند به گونهای که در میان مردم تباه شده و برای اثبات، محتاج شهادت دو شاهد عادل باشد. روایت ثقلین بیپایه و اساس بودن این احتمال را نشان میدهد. حدیث شریف ثقلین که میفرماید: «من دو امانت گرانبها در میان شما میگذارم کتاب خدا و اهل بیتم» در صورتی که بخشی از قرآن در دوران خود پیامبر از بین رفته باشد اعتبار خود را از دست میدهد. زیرا در چنین حالتی پیامبر بخشی از قرآن و نه تمام آن را به امانت گذاشته است در حالیکه در روایات بر تدوین و جمعآوری قرآن در زمان پیامبر تصریح شده است چرا که در غیر این صورت نمیتوان به آیات پراکنده و آنچه در سینهها حفظ شده اعتماد نمود.
دوم: ابو بکر و عمر در ارتباط با آیاتی که رهبری و خلافت آنها را خدشهدار میساخت عمدا قرآن را تحریف کردند. این امر نیز بسیار بعید و حتی ناممکن به نظر میرسد زیرا خلافت بر سیاست و نشان دادن اهتمام نسبت به دین و حفظ قرآن مبتنی بود. اگر غیر از این بود افراد معترض به خلافت ابو بکر و عمر حتما این موضوع را مطرح میکردند. از سوی دیگر حضرت علی علیه السّلام نیز در خطبه شقشقیه هیچ اشارهای به این موضوع نکرده است.
اما بعد سوم: ابو بکر و عمر آیات مربوط به جانشینی پیامبر را عمدا تحریف کردهاند. تحقق چنین امری نیز ناممکن است زیرا امیر مؤمنان علیه السّلام و صدیقه طاهره علیها السّلام و گروهی از صحابه به خلافت آنها اعتراض کرده و در همین رابطه به گفتههای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم، شهادت مهاجرین و انصار و حدیث غدیر خم استناد جستند. اگر در قرآن مطلبی در این زمینه وجود داشت برای استناد نسبت به سایر موارد ارجحیت داشت. در کتاب احتجاج که در آن مشروح احتجاج دوازده نفر به خلافت ابو بکر بیان شده این واقعیت کاملا مشاهده میشود. علامه مجلسی در بحار الانوار جلد 8 ص 79 بخش خاصی را به احتجاج امام علی علیه السّلام در زمینه
خلافت اختصاص داده و در نهایت نتیجه میگیرد که احتمال اوّل با تمامی ابعاد آن کاملا بیپایه و اساس است.
اما احتمال دوم: اینکه قرآن توسط عثمان تحریف شده از احتمال اوّل بیپایهتر است زیرا اسلام در زمان وی آنچنان گسترش یافته بود که نه تنها او بلکه بزرگتر از او نیز نمیتوانست چیزی از قرآن کم کند.
زیرا اگر اینچنین بود قاتلان عثمان بهطور علنی بزرگترین دلیل و بهانه را مییافتند و دیگر نیازی نبود تا آنها به دلایلی از قبیل مخالفت وی با خط مشی ابو بکر و عمر در زمینه بیت المال مسلمانان متوسل شوند.
از سوی دیگر حضرت علی علیه السّلام نیز میبایست پس از تصدّی امر خلافت قرآن تحریف شده توسط عثمان را به حالت سابق آن در دوران پیامبر و ابو بکر و عمر باز میگرداند. و اگر اینچنین میکرد به هیچوجه مورد انتقاد قرار نمیگرفت و دسترسی آن حضرت به هدفش آسانتر میشد و در برابر خونخواهان عثمان دلیل خوبی به شمار میرفت. بهویژه آنکه آن حضرت دستور داد تا موارد به ناحق گرفته شده توسط عثمان به اهلش بازگردانده شود. وی در خطبهای به همین مناسبت فرمود: «به خدا قسم اگر مشاهده کنم کسی با مال حرام همسری برای خویش برگزیده و کنیزی برای خود اختیار نموده هر آینه آن مال را از او باز خواهم ستاند. زیرا دامنه عدل بسیار گسترده است و اگر کسی عدالت بر او تنگ آید بهطور حتم ظلم و ستم بر او تنگتر خواهد آمد. این دستور حضرت در ارتباط با داراییهای بیتالمال است. پس چگونه میتوان تصوّر نمود که حضرت در مورد قرآن تحریف شده دست روی دست بگذارد و ساکت بنشیند. (1)
1) 1) -انصاف حکم میکند که همین مسئله برای برطرف ساختن شبهه تحریف قرآن کافی باشد آن هم تحریفی که گفته میشود در زمان سه خلیفه اول رخ داده است. تأیید قرآن موجود از سوی حضرت علی در دوران خلافتش و نپرداختن به تکمیل قرآن براساس فرضیه تحریف و حتی عدم اظهار این قضیه از سوی-
اما احتمال سوم: اینکه گفته شود تحریف پس از دوران خلفای راشدین به وقوع پیوست. تا آنجایی که میدانیم تاکنون هیچکس چنین ادّعایی نکرده است. البته این موضوع به کسانی که معتقد به تحریف قرآن هستند نسبت داده شده است. نقل شده وقتی که حجّاج بن یوسف به یاری بنیامیه شتافت آیات بسیاری را که در ارتباط با آنها بود از قرآن حذف کرد و آیات جدیدی را به قرآن اضافه کرد و قرآنهایی را تدوین نمود و به مصر، شام، مکه، مدینه، بصره و کوفه فرستاد که قرآن موجود فعلی با آن قرآنها همخوانی دارد. وی سایر قرآنها را جمعآوری نموده و حتی یک نسخه از آنها را باقی نگذاشت. افراد معتقد به تحریف قرآن میگویند که اصل «سوره قدر» اینگونه بود:
«لیلة القدر خیر من الف شهر یملکها بنو امیه و لیس فیها لیلة القدر» . اگر به تعداد آیات این سوره و کوتاهی آنها توجه کنیم متوجه میشویم که ارتباطی میان شب قدر و موضوع خلافت بنیامیه وجود ندارد. از سوی دیگر در اینجا دلیلی برای تحریف یافت نمیشود بلکه برعکس همانطور که در گذشته یادآور شدیم دلایل بسیاری بر عدم تحریف قرآن وجود دارد.
احتمال سوم مردود است زیرا حجّاج به عنوان یکی از حکمرانان بنیامیه از قدرت، نفوذ و اقتدار لازم برای دستیازی به قرآن بیبهره بود بلکه پستتر از آن
بود که بتواند حتی در فروع اسلام کوچکترین تغییری ایجاد کند. پس چگونه میتوانست اساس دین و پایه شریعت را تغییر دهد. به فرض محال هم که چنین بوده باشد از قدرت و نفوذ لازم در کشورهای اسلامی برای گسترش قرآن خویش بیبهره بود. چگونه است که هیچیک از تاریخنویسان و منتقدین، چنین رویداد مهمی را با توجه به انگیزههای بسیاری که برای انتقال آن وجود داشت مورد توجه و بررسی قرار ندادهاند. و چگونه بود که مسلمانان در برابر چنین جنایت بینظیری ساکت نشستند آنهم پس از اینکه دوران حکومت حجّاج بسر آمد.
او چگونه توانست تمام قرآنها را جمعآوری کند و حتی یک نسخه از قرآن در اقصی نقاط جهان اسلام از این قاعده مستثنی نگردد. به فرض محال این مطلب درست باشد او چگونه توانست قرآن حفظ شده در سینه مسلمانان را پاک نماید. مسلمانانی که در آن دوران فقط خداوند از تعدادشان آگاه است؟ !
اگر در قرآن چیزی علیه بنیامیه وجود داشت معاویه حتما قبل از حجّاج این کار را میکرد زیرا قدرت و نفوذ وی بیشتر از حجّاج بود. احتجاج یاران امام علی علیه السّلام در برابر معاویه در تاریخ، کتابهای حدیث و کلام، ثبت و ضبط شده است و اگر آیاتی در قرآن علیه بنیامیه وجود داشت حتما یاران امام علی علیه السّلام با استفاده از آنها علیه حجّاج احتجاج مینمودند.
علمای اسلام همگی اتفاقنظر دارند که مطلبی به قرآن اضافه نشده است و اختلاف تنها بر کاستی و نقصان قرآن است. این احتمال که گفته شود در قرآن مطلب اضافه وجود دارد نیز بیپایه و اساس است. در اینجا به دلیل عقلی مبنی بر عدم تحریف قرآن میرسیم. بنابراین نتیجه میگیریم که مطالب یاد شده بر عدم تحریف قرآن دلالت دارد چنانکه صاحب کفایة قدّس سرّه مدّعی بود.
از موارد و دلایل هفتگانهای که بر عدم تحریف قرآن ارائه شد مشخص گردید که ادّعای تحریف علاوهبر اینکه با دلایل نقلی در تضاد است بهطور بدیهی با عقل نیز در تضاد میباشد. بعضی فریب ظاهر تعدادی از آیات و مطالبی را خوردهاند که
ظاهرا بر تحریف قرآن دلالت دارد. در آینده انشاءا. . . کاملا به این موضوع خواهیم پرداخت. بعضی نیز فریب آن دسته از محافل سیاسی را خوردهاند که برای هژمونی و سلطه و استثمار خویش راهی جز تضعیف دین، ایجاد تفرقه میان مسلمین و ایجاد نقص و کاستی در قرآن که برای هدایت مردم تا قیامت و خارج ساختن آنها از تاریکیهای شک و تردید به دنیای نور و یقین فرو فرستاده شده نمیشناسند.
برخی از مدّعیان تحریف به موارد یاد شده توجه دارند و هدف آنها در واقع ایجاد خدشه در پیکره اسلام و مسلمین است. ما از هر دو پدیده فوق به خدا پناه میبریم و از خداوند منّان میخواهیم تا توفیق تمسّک به ثقلین را به ما عطا فرماید تا در برابر حکم عقل نافرمانی نکنیم.
ممکن است پژوهشگری که به دنبال کشف واقعیت است تصوّر کند که مدّعی تحریف راست میگوید و یا اینکه بعضی از قرآنپژوهان دچار شک و تردید شوند. به همین دلیل بهتر است به تمام موارد شبههناک بپردازیم و جواب صحیح را استخراج و استنباط نماییم. در اینجا خاطرنشان میسازیم که مدّعیان تحریف به موارد شبههناک متعددی توسل جستهاند. که پاسخ به آنها ضرورت تام دارد.
شبهات قائلین به تحریف
[شبههای که میگوید: تحریفاتی که در تورات و انجیل صورت گرفته در قرآن هم رخ داده است-شبهه تحریفپذیری به علت تصدّی غیر معصوم در گردآوری و جمع قرآن- شبهه اختلاف مصحف حضرت علی علیه السّلام با دیگر مصاحف-شبهه ادّعای تواتر در گفتار در مورد تحریف قرآن-شبهه عدم پیوستگی و ارتباط آیات با یکدیگر.]
محدّث معاصر (1)در کتاب خویش در وهله اوّل به ذکر دلایلی پرداخته و سپس به آنها استناد و مطالب خود را تقسیمبندی کرده است خلاصه کتاب وی بدین قرار است که در تورات و انجیل، تحریف صورت گرفته و دلیل میآورد که هرآنچه در مورد امتهای گذشته روی داده در مورد امت اسلام نیز روی میدهد.
تحریف تورات و انجیل از امور بدیهی و غیر قابل تردید است در انجیلهای متعدد تفاوت و تضاد وجود دارد. حتی در ویژگیهای حضرت مسیح علیه السّلام مدت رسالتش، خاندان و زمان بهدار کشیدنش (البته به قول آنها) اختلافنظر وجود دارد. این امر کافی است که حدوث تغییر و تحریف در انجیل را ثابت کند. گرچه که تمامی آنها در یک کتاب واحد به نام انجیلهای چهارگانه گرد آمده است.
وی دلیل میآورد که هر آنچه در مورد امتهای گذشته روی داده درباره امت مسلمان نیز رخ خواهد نمود و در همین رابطه به چند آیه قرآن از قبیل اینکه «لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» استناد کرده و میگوید: تعدادی از مفسّرین آیه مذکور را این
1) 1) -مؤلف عالیقدر کتاب «مدخل التفسیر» در فرازهای مختلفی از بخش «شبهات قائلین به تحریف» از «محدّث معاصر» بهطور مکرر نام میبرند. مقصود ایشان «محدّث نوری» ، اخباری معروف است که معتقد به تحریف قرآن بود و مجموعه نظرات خود را در کتابی به نام «فصل الخطاب» ارائه نمود. استاد ادّعای واهی تحریف سیّد نعمت اللّه جزایری بود که در کتاب انوار نعمانیه و رسالۀ منبع الحیاة، مطالب خود را مطرح ساخته است محدّث نوری نیز بر آن اعتماد و مسائل فراوانی را نقل میکند. شرح مبسوط شبهات وی و پاسخ آن در متن و حاشیه همین کتاب آمده است. (مترجم)
گونه توضیح دادهاند که شما مسلمانان به حوادث و شرایط امتهای پیشین دچار خواهید شد. در «مجمع البیان» به نقل از امام صادق علیه السّلام آمده که امت مسلمان با رویدادهای امتهای پیشین رودررو خواهد شد. روایات بسیاری از اهل تسنن و شیعه در همین رابطه ذکر شده از جمله:
1-علی بن ابراهیم در تفسیر خویش در ارتباط با آیه «لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» میگوید: پیامبر گرامی اسلام فرمود: «امت اسلامی به همان راهی خواهد رفت که امتهای پیشین رفتند و دقیقا دچار همان مسائلی خواهند شد که آنها شدند و اگر امتهای پیشین وارد سوراخ شغال شده باشند شما مسلمانان نیز وارد آن خواهید شد.» اصحاب عرض کردند یا رسول الله آیا منظور شما یهود و نصارا است. پیامبر فرمود: منظورم این است که دستاویزهای اسلام یکی پس از دیگری باز شده فرو میریزد. اولین دستاویزها امانتداری و آخرین آنها نماز است.
2-صدوق در کتاب خویش به نام «کمال الدین» از علی بن احمد الدقاق از محمد بن ابی عبد الله الکوفی از موسی بن عمران النخعی از عمویش حسین بن یزید نوفلی، وی از غیاث بن ابراهیم و او از امام صادق علیه السّلام و وی از پدر بزرگوارش امام باقر علیه السّلام و وی از پدر بزرگوارش علیهم السّلام روایت کرده که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: هرآنچه در مورد امتهای گذشته روی داده در مورد مسلمانان نیز دقیقا روی خواهد داد.
روایات دیگری نیز در همین رابطه وجود دارد از قبیل اینکه علاّمه مجلسی در کتاب بحار الانوار میگوید: از روایات متواتر اینگونه فهمیده میشود که هرچه در مورد امتهای گذشته اتفاق افتاده در مورد امت اسلام نیز روی خواهد داد. خداوند متعال با ذکر برخی از داستانها در قرآن کریم میخواهد امت اسلامی را از مبتلا شدن به کارهای زشت امتهای پیشین باز دارد و امت اسلامی را از گرفتار شدن به پیامدهای سخت و ناگواری که آنها بدان گرفتار آمدند برحذر دارد.
شیخ صدوق در همین زمینه کتابی به نام «حذو النعل بالنعل» به رشته تحریر درآورد. شیخ حرّ عاملی (ره) در کتاب «ایقاظ الهجعه فی اثبات الرجعه» میگوید:
میتوان گفت که تمام مسلمانان نسبت به این موضوع اتفاقنظر دارند و اهل تسنن و تشیع احادیث بسیاری در این رابطه ذکر کردهاند.
«بخاری» در کتاب صحیح خود به نقل از ابو سعید خدری میگوید که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: «شما مسلمانان گامبهگام از همان راهی خواهید رفت که امتهای گذشته رفتند.» ما گفتیم ای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم آیا منظور شما یهود و نصارا است؟ پیامبر فرمود: «منظورم این است که. . .» ابو سعید، ابو هریره، ابن عمر، ابن عباس، خدیفه، ابن مسعود، سهل بن سعد، عمر بن عوف، شداد بن اوس، مستورد بن شداد و عمرو بن العاص با الفاظی نزدیک به هم و عباراتی مشابه این روایت را نقل نمودهاند.
اوّلا حصول این روایتها به حدّ تواتر به هیچوجه مشخص نیست بلکه به نظر میرسد که روایاتی غیر متواتر است و هیچ فایده علمی و عملی دربر ندارد و به همین دلیل هیچیک از آنها در کتب چهارگانه شیعه ذکر نشده است و هیچیک از راویان، مدّعی متواتر بودن آنها نشده است. بلکه در نهایت گفتهاند که روایتهای مذکور صحیح هستند.
شیخ صدوق در کتاب کمال الدین میگوید: این روایت که پیامبر فرمود: هرآنچه برای امتهای گذشته بوده برای این امت نیز خواهد بود روایت صحیحی است.
ثانیا: مضمون این روایات نشان میدهد که امت اسلامی تا روز قیامت به حوادث گذشتگان دچار خواهد شد بر همین اساس ممکن است بعضی از این حوادث در آینده برای امت مسلمان رخ دهد. این موضوع به هیچوجه بیانگر تحریف قرآن نیست. بنابراین اینجا دلیل با مدّعا همخوانی ندارد. براساس ادّعا، قرآن در صدر اسلام در دوران حکمرانی سه خلیفه اول تحریف شده است در حالی که دلیل ارائهشده نشان میدهد که این امر ممکن است تا روز قیامت تحقق یابد. اگر تحریف در صدر اسلام صورت پذیرفته باشد لازمه آن این است که مانند
تورات و انجیل مطالبی به قرآن اضافه شده باشد در حالیکه فرد مدّعی معتقد است که مطالبی از قرآن حذف شده است.
ثالثا: اگر این مورد کلی ذکر شده در روایت صدوق که استدلال اصلی به شمار میرود مانند سایر موارد کلی استثنا بردار باشد در این صورت اشکال ندارد که دلیل هفتگانه ذکر شده برای عدم تحریف قرآن به عنوان یک استثنا برای یک امر کلی به شمار رود و با توجه به چنین تخصیصی براساس روایت مذکور هرآنچه برای امتهای گذشته رخ داده برای امت مسلمان نیز رخ خواهد داد مگر تحریف قرآن که دلیل عدم وقوع آن ذکر شد.
هرچند که چهارچوب روایت نشان میدهد که تخصیص بردار نیست زیرا رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم در بعضی از این روایات میفرماید: حتی اگر کسی از امتهای پیشین وارد لانه شغال شده باشد و اگر کسی با همسر خویش در راه آمیزش کرده باشد شما مسلمانان نیز بدینگونه عمل خواهید کرد.
در پاسخ باید گفت که این روایت با متن قرآن کریم بهطور شفاف در تضاد است آیۀ شریفه میفرماید: «خداوند آنها را عذاب نخواهد کرد در حالیکه تو در میان ایشان هستی.» این آیه نشان میدهد تا زمانی که پیامبر در میان مسلمانان است عذاب بر آنها نازل نخواهد شد. در حالیکه درباره بعضی از امتهای پیشین با وجود آنکه پیامبرشان در میانشان بود عذاب بر آنها فرود آمد. از سوی دیگر بسیاری از رویدادهایی که برای امتهای پیشین رخ داد برای امت مسلمان روی نداده و در همین رابطه میتوان از گوسالهپرستی، سرگردانی چهلساله بنیاسرائیل، غرق شدن فرعون و یارانش، حکومت سلیمان بر انس و جن، رفتن حضرت عیسی به آسمان، مرگ هارون به عنوان جانشین موسی قبل از آن حضرت، ارائه 9 معجزه (نشانه) توسط حضرت موسی و تولد عیسی بدون داشتن پدر و مسخ شدن بسیاری از گذشتگان به شکل میمون و خوک به عنوان شاهد مثال یاد کرد.
اگر منظور از این روایت همچنانکه در روایات گذشته یادآور شدیم تنها یهود و
نصارا هستند این اشکال باز هم به قوت خود باقی است. زیرا بسیاری از مواردی که در مورد یهود و نصارا یادآور شدیم در مورد ما تحقق نیافته و یا اصلا تحقق نخواهد نیافت.
با توجه به موارد یاد شده باید معنی دیگری برای این روایت بیابیم و تحریف قرآن را اینگونه تفسیر نمود که امت مسلمان به احکام، حدود و قوانین قرآن عمل نمیکند. این خود یک نوع تحریف به شمار میرود. براساس روایات متواتر؛ مسیحیان به 72 گروه و یهود به 71 گروه تقسیم شدند و امت مسلمان نیز به 73 دسته و گروه تقسیم شدهاند و هریک از آنها قرآن را براساس دیدگاه، اعتقاد، استنباط و اجتهاد خود تفسیر کردند. این امر نیز به نوبه خود یک نوع تحریف محسوب میشود. علامه مجلسی قدّس سرّه با استناد به روایت شیخ صدوق مبنی بر متفرق شدن امت مسلمان پس از پیامبر به 73 گروه این مطلب را تأیید میکند.
ابن ایثر در کتاب «جامع الاصول» خود به نقل از کتاب ترمذی به نقل از عمرو بن العاص میگوید: هنگامی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم عازم جنگ حنین بود از درختی متعلق به مشرکین عبور نمود که مشرکان بر آن اسلحه خویش را آویزان میساختند و از آن به عنوان «ذات انواط» نام میبردند. اصحاب به رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم گفتند برای ما نیز مانند آنان «ذات انواط» قرار بده. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: سبحان الله این همان چیزی است که قوم موسی گفتند آنان گفتند که برای ما خدایی مانند آنها قرار بده. به خدایی که جانم در دست قدرت اوست شما به همان راه گذشتگان خواهید رفت.
این داستان نشان میدهد که منظور پیامبر از روایت مذکور این است که مشابه حوادث گذشتگان برای امت مسلمان نیز رخ خواهد داد و نه اینکه درست همان حوادث بار دیگر به وقوع میپیوندد.
در اصول کافی به نقل از زراره روایت شده که امام باقر علیه السّلام در ارتباط با آیه «لَتَرْکَبُنَّ طَبَقاً عَنْ طَبَقٍ» فرمود: ای زراره آیا مسلمانان پس از مرگ پیامبر از ابو بکر، عمر و عثمان پیروی نکردند. تعدادی از پژوهشگران در همین رابطه گفتهاند گمراهی مسلمانان پس از پیامبر شبیه گمراهی امتهای پیشین بوده که با وجود جانشین بر حق، از گوساله و سامری و امثال اینها پیروی کردند.
نحوه گردآوری قرآن و تألیف آن معمولا با تغییر و تحریف همراه است. علاّمه مجلسی در کتاب «مرآة العقول» به این مطلب اشاره نموده و میفرماید: عقل حکم میکند که اگر قرآن به شکل پراکنده در میان مردم وجود داشته و فرد غیر معصوم آن را گردآوری نموده معمولا بعید به نظر میرسد که جمعآوری کاملا به شکل صحیح صورت گرفته باشد. این شبهه به چند عامل بستگی دارد:
اوّل اینکه قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردآوری نشده بلکه به صورت پراکنده در میان اصحاب در لوحها و سینهها وجود داشته است. قرآن به شکل پراکنده در نزد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در صحیفهها و بر روی پارچههای حریر و پوست حیوانات جمعآوری شده بود و آنها را برای حضرت علی علیه السّلام به ارث گذاشت و به وی امر و توصیه کرد که قرآن را به همان شکلی که فرو فرستاده شده گردآوری و تألیف نماید. سپس حضرت علی، قرآن را بر حکمرانان وقت عرضه کرد ولی آنها حاضر به پذیرفتن آن نشدند زیرا این کار با خلافت و ریاست آنها در تضاد بود.
دوم اینکه در ارتباط با جمعآوری قرآن توسط غیر معصوم بعید است کاملا با واقعیت همآهنگ باشد دو مطلب وجود دارد:
مطلب اول اینکه قرآن در دوران پیامبر گردآوری نشده باشد که در این رابطه روایات بسیاری وجود دارد که در آینده به ذکر و پاسخ آنها خواهیم پرداخت.
دوم اینکه بعید است که گردآوری و تألیف قرآن کاملا با واقعیت همآهنگ
بوده و تطبیق نماید. چنانکه یادآور شدیم اصحاب سقیفه یعنی ابو بکر، عمر، عثمان، ابو عبیده، سعد بن ابی وقاص، عبد الرحمن بن عوف و معاویه با کمک یزید بن ثابت مبادرت به این کار عظیم کردند و با حضرت علی علیه السّلام به مخالفت برخاستند، بدیهی است که مضامین قرآن، مطالب، معانی و نحوه ترتیب و توالی آیات، کلمات و سورههای آن با هیچیک از کتابهای تألیف شده و دیوان شعرا تشابه ندارد. زیرا اگر کسی کمترین بهرهای از ادبیات داشته باشد میتواند آنها را جمعآوری و تألیف نماید و با کمترین توجه هرگونه نقص و تحریفی را در آن تشخیص دهد. داشتن آگاهی نسبت به نحوه ترتیب آیات قرآن و گردآوری آن بر پایه خود قرآن ناممکن است زیرا برای این کار شناخت منظور و هدف خداوند متعال یک امر لازم و ضروری است. دلیل آن، ترتیب آیات و سورهها به شکل کنونی و چگونگی ارتباط آیات با یکدیگر، موضوعی است که افراد یاد شده بهرهای از آن نداشتند. آنها نمیتوانستند چنین موضوعی را در تصوّر خویش بگنجانند و حتی از داشتن آگاهی نسبت به خود آیات بیبهره بودند. آنها تفاوت میان آیات فرو فرستاده بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و مطالب ساخته و پرداخته دروغپردازان را نمیتوانستند از یکدیگر تشخیص دهند و از درک ارتباط موجود میان آیات عاجز بودند.
زید بن ثابت در میان این گروه آگاهترین فرد نسبت به قرآن بشمار میرفت. «عمر» در مورد وی گفته که نظر «زید» در میان شما در مورد واجبات به صواب نزدیکتر است. ابو بصیر از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: من شهادت میدهم که زید بن ثابت در مورد واجبات مانند دوران جاهلیت حکم داده است. اما از نظر کتابت آیات اگر امیر المؤمنین علی علیه السّلام و عثمان بر او نظارت نداشتند، تحقق آن صورت نمیپذیرفت، ابی بن کعب و عبد اللّه بن مسعود به کار وی اشکال داشتند.
شیخ طوسی در کتاب «تلخیص الشافی» به نقل از شریک و اعمش روایت کرده که ابن مسعود گفت: من از رسول خدا هفتاد سوره فراگرفتم در حالیکه
زید بن ثابت یک جوان یهودی بود.
مقام علمی سه خلیفه اوّل بر کسی پوشیده نیست تا آنجا که ابو بکر معنی «کلاله» را نمیدانست. سیوطی در کتاب «اتقان» میگوید: مطالب تفسیری نقل شده از ابو بکر بسیار کم است و به ده مورد نمیرسد. شیخ زین الدین بیاضی در کتاب «صراط مستقیم» در مورد «عمر» میگوید: او نوزده سال و به روایتی دوازده سال تلاش کرد تا سوره بقره را حفظ کند و پس از فارغ شدن از این کار به عنوان شکرانه شتری را قربانی کرد. روایت شده که هیچیک از خلفای راشدین قرآن را از حفظ نداشتند. گفته میشود «عمر» به دلیل ناآگاهی نسبت به قرآن رحلت پیامبر را انکار کرد تا اینکه اصحاب این آیه را تلاوت نمودند که «إِنَّکَ مَیِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَیِّتُونَ» . به نقل از صحابۀ پیامبر مطالب بسیاری در همین راستا ذکر شده است.
اما عثمان هرچند که جزو کاتبان وحی بشمار میرفت ولی چیز زیادی در مورد قرآن نگاشته است. ابن شهر آشوب در کتاب «مناقب» در ارتباط با کاتبان وحی میگوید: علی علیه السّلام اکثر آیات قرآن و همچنین مطالبی غیر از وحی را نوشته است. ابی بن کعب و زید بن ثابت وحی را مینوشتند: «زید» و «عبد اللّه بن ارقم» قراردادها را مینوشتند. زبیر بن عوام و جهم بن صلت موارد خمس و زکات را مینوشتند. «خدیفه» زکات مربوط به خرما را مینوشت. عثمان، خالد بن سعید، ابان بن سعید، مغیره بن شعبه، حصین بن نمیر، علاء بن حضرمی، شرحبیل ابن خمسة الطائحی، خنطلة بن ربیع اسدی و عبد اللّه بن سعد بن ابی سرح. برای پیامبر وحی را مینوشتند. عبد اللّه بن ابی سرح در نوشتن وحی خیانت کرد و رسول خدا او را لعنت کرد. وی سپس مرتد گشت.
«عکرمه» ، «مجاهد» ، «سدی» ، «فرّاء» ، «زجاج» ، «جبائی» و امام باقر علیه السّلام روایت کردهاند که عثمان در هنگام نوشتن وحی مطالب را تغییر میداد. به عنوان مثال به جای «غفور رحیم» «سمیع علیم» و به جای «سمیع علیم» «عزیز حکیم» مینوشت. خداوند متعال در شأن وی این آیه را فرو فرستاد «آن کس که گفت من
فرو خواهم فرستاد مانند آنچه خداوند فرو فرستاده است.»
«سیّد» در کتاب طرائف میگوید: اصحاب پیامبر مطالب زشت و ناپسند بسیاری به نقل از «عثمان بن عفان» درباره خدا و رسولش ذکر کردهاند. ثعلبی در تفسیر آیه «إِنْ هذانِ لَساحِرانِ» از عثمان روایت کرده که گفته است در قرآن لحن خاصی وجود دارد که اعراب با زبانهای خویش آن را تصحیح خواهند کرد. به او گفته شد: آیا میخواهی آن را تغییر دهی وی گفت: این موضوع را رها کنید. زیرا نه حلالی را حرام و نه حرامی را حلال خواهد ساخت. ابن قتیبه در کتاب «المشکل» با اشاره به این مطلب میگوید: ای کاش میدانستم که این طرز بیان به چه کسی تعلق دارد. اگر عثمان میدانست که این بیان خداوند است؛ پس در این صورت کافر شده است و اگر بیان مذکور از آن خداوند نیست پس چگونه اجازه داد که قرآن به شکل تحریف شده باقی بماند. او در واقع با این کار خویش دچار افترا و گناه بزرگی شده است. اما درباره «معاویه» باید گفت که گروهی از مخالفان شیعه او را در زمرۀ نویسندگان وحی تلقی کردهاند. در حالیکه اکثریت قریب به اتفاق مذاهب اسلامی خاطرنشان ساختهاند که وی مدتی بعد از فتح مکه و تقریبا شش ماه قبل از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم اسلام آورد. نویسنده کتاب طرائف میگوید: چگونه میتوان در نوشتن وحی به شخصی همچون معاویه که تا چندی پیش کافر بوده و مدت زمان زیادی از مسلمان شدنش سپری نشده اعتماد نمود.
ابن ابی الحدید میگوید: در مورد نوشته شدن وحی توسط معاویه اختلافنظر وجود دارد ولی آنچه از نظر پژوهشگران تاریخی مسلّم و قطعی است اینکه امام علی علیه السّلام، زید بن ثابت و زید بن ارقم نویسنده وحی بودند. حنظله بن الربیع و معاویه نامههای پیامبر را به پادشاهان و رؤسای قبایل و موارد نیاز وی را در حضور خود او و نیز میزان خمس و زکات را مینوشتند.
با توجه به ناممکن بودن ادّعای اوّلی هیچگاه نوبت به ادّعای دومی نمیرسد.
برای توضیح بیشتر باید خاطرنشان ساخت که تعدادی از روایات نشان میدهند که قرآن پس از درگذشت پیامبر جمعآوری گردید. در ابتدا لازم است به این نکته پاسخ دهیم. این روایات که تعدادشان بسیار و قابل توجه است در بخش دوم کتاب «کنز العمال فی سنن الافعال و الاقوال» فصل جمعآوری قرآن صفحه 361 ذکر شده است. ما نیز در ادامه به بخشی از آنها اشاره میکنیم:
1-نویسنده «مسند الصدیق» به نقل از زید بن ثابت مینویسد: به «ابو بکر» خبر کشتار اهل یمامه را دادند. «عمر» که در کنارش قرار داشت گفت: به من خبر رسیده که قرّاء قرآن در یمامه کشته شدهاند. من بیم آن دارم که قاریان قرآن در سایر مناطق نیز کشته شوند و قرآن تباه شود. من معتقدم که باید آن را گردآوری نمود. من به «عمر» گفتم: چگونه کاری انجام دهیم که پیامبر آن را انجام نداده است. «عمر» گفت: این کار به خدا بهتر است. «عمر» بر این مطلب آنقدر تأکید کرد تا خداوند مانند وی به من نیز برای پذیرفتن این مطلب سعهصدر بخشید و با «عمر» همعقیده شدم. سپس ابو بکر رو به من کرد و گفت: تو جوان عاقلی هستی و ما تو را متهم نمیسازیم. تو برای رسول خدا نویسنده وحی بودهای پس آن را گردآوری نما. زید گفت: به خدا قسم اگر کوهی از کوهها را بر دوشم میگذاشتند از دستوری که ابو بکر به من داد سنگینتر نبود. من گفتم: شما چگونه کاری را انجام میدهید که پیامبر آن را انجام نداد. ابو بکر گفت: به خدا قسم این کار خوبی است. ابو بکر این مطلب را آنقدر تکرار کرد تا اینکه مانند ابو بکر و عمر سعهصدر یافته و آن را پذیرفتم و با آنها همساز و همرأی گشتم. آنگاه من قرآن را از میان رقعهها، سنگهای سفید نازک، پوست درختان و سینه مردان جمعآوری نمودم و آخرین سوره، سوره برائت بود که آن را تنها در نزد خزیمه بن ثابت انصاری یافتم. قرآن گردآوری شده در نزد ابو بکر بود تا آنکه مرد و پس از وی در نزد عمر قرار داشت و پس از عمر در نزد حفصه دختر عمر قرار گرفت.
2-از صعصعه روایت شده که اولین گردآورنده قرآن و وارث «کلاله» ابو بکر بود.
3-از امام علی علیه السّلام روایت شده که در ارتباط با قرآن، ابو بکر بیش از همه مردم اجر و ثواب میبرد. ابو بکر اولین کسی بود که قرآن را در یک کتاب گردآوری نمود.
4-از هشام بن عروه روایت شده که گفت: پس از کشته شدن قاریان قرآن، ابو بکر ترسید که قرآن تباه شود. پس به عمر بن خطاب و زید بن ثابت گفت: بر درب مسجد بنشینید و هرکس دو شاهد برای تأیید آیات تلاوت شده خویش آورد آنها را بنویسید.
5-از ابن شهاب از «سالم بن عبد اللّه» از «ضارجه» روایت شده که گفت: ابو بکر صدیق، قرآن را در صفحاتی گردآوری نمود و از زید بن ثابت خواست تا در آن تجدیدنظر به عمل آورد. «زید» امتناع ورزید تا آنکه برای متقاعد ساختن وی ابو بکر از عمر کمک گرفت. «زید» این کار را انجام داد. قرآن در نزد ابو بکر بود تا این که درگذشت و همین داستان در مورد عمر نیز اتفاق افتاد تا اینکه قرآن در نزد حفصه همسر پیامبر قرار گرفت. عثمان پس از رسیدن به قدرت به دنبال وی فرستاد. او از دادن قرآن امتناع ورزید. «عثمان» به او قول داد تا آنکه قرآن را به او بازپس دهد. پس «حفصه» قرآن را به نزد او فرستاد. عثمان آن را رونویسی نمود و اصل قرآن را به حفصه بازگرداند. این قرآن همچنان در نزد حفصه موجود است.
زهری گفت: سالم بن عبد اللّه به من خبر داد که مروان به دنبال حفصه میفرستاد و از او قرآن را مطالبه میکرد. حفصه نیز از دادن قرآن به وی امتناع میورزید. پس از درگذشت حفصه و دفن وی مروان فورا از عبد اللّه بن عمر خواست تا آن قرآن را برای او بفرستد. مروان دستور داد تا آن را پارهپاره نمایند. مروان گفت: من این کار را انجام دادم زیرا بیم آن داشتم که با گذشت زمان، مردم تصوّر کنند که در قرآن حفصه مطلبی غیر از آنچه در قرآن عثمان است وجود داشت.
6-از هشام بن عروه از پدرش روایت شده که گفت: پس از کشته شدن اهل یمامه، ابو بکر خطاب به عمر بن خطاب و زید بن ثابت گفت: بر درب مسجد بنشینید. هرکس مطلبی از قرآن ذکر کند به شرط داشتن دو شاهد آن را بنویسید زیرا
تعدادی از یاران پیامبر که حافظ قرآن بودند در «یمامه» کشته شده بودند.
7-نویسنده «مسند عمر» به نقل از محمد بن سیرین روایت کرده که عمر کشته شده بود در حالیکه هنوز قرآن جمعآوری نشده بود.
8-از حسن روایت شده که «عمر» در ارتباط با آیهای از قرآن پرسید. پس گفته شد که این آیه را فلانی از حفظ داشت که در یمامه کشته شد.
عمر گفت: إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ پس دستور گردآوری قرآن را داد. عمر اوّلین کسی بود که قرآن را در یک مجموعه گرد آورد.
9-از یحیی بن عبد الرحمن بن حاطب روایت شده که گفت: عمر بن خطّاب تصمیم به جمعآوری قرآن گرفت پس در میان مردم برخاسته و گفت: در ارتباط با قرآن هرکس هرآنچه را از پیامبر فراگرفته به نزد ما آورد. مسلمانان قرآن را بر روی کاغذ، چوب و پوست درخت خرما نوشته بودند. از هیچکس مطلبش پذیرفته نمیشد مگر آنکه دو شاهد میآورد. عمر کشته شد در حالیکه در حال جمعآوری قرآن بود.
سپس عثمان از مردم خواست تا هرآنچه از قرآن در نزد خویش دارند به نزدش بیاورند و مطلبی را نمیپذیرفت مگر آنکه دو شاهد میآورد. خزیمه بن ثابت آمده و گفت: من مشاهده کردم که شما دو آیه را ننوشتهاید که من آنها را از پیامبر فرا آموختهام. عثمان پرسید: آن دو آیه چیست؟ خزیمه گفت: «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ عَزِیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُّمْ. . .» تا آخر سوره، عثمان گفت: من نیز شهادت میدهم که این دو آیه از سوی خداوند نازل شدهاند. عثمان گفت: به نظر تو بهتر است این دو آیه را کجا قرار دهیم. خزیمه گفت: آخرین سوره فرو فرستاده شده یعنی سوره برائت را با این دو آیه به پایان برسان.
10-از عبد اللّه بن فضاله روایت شده که گفت: عمر به چند تن از یاران خود دستور داد تا قرآن را بنویسند و به آنها گفت: اگر در نوشتن دچار اختلاف شدید آن را به سبک بیان قوم مضر بنویسید زیرا قرآن بر فردی از قوم مضر فرو فرستاده شده است.
11-از جابر بن سمره روایت شده که گفت: از عمر بن خطاب شنیدم که میگفت: تنها باید فرزندان قریش و ثقیف مسؤولیت نوشتن قرآن را به عهده بگیرند.
12-از سلیمان بن ارقم از «حسن» از «ابن سیرین» و «ابن شهاب الزهری» (الزهری داناترین آنها به علم حدیث بود) روایت شده که گفتند: هنگامی که چهارصد تن از قاریان قرآن در یمامه کشته شدند «زید بن ثابت» با «عمر بن خطاب» ملاقات کرد و گفت: قرآن گردآورنده دین ماست اگر قرآن از بین برود دین ما نیز از بین خواهد رفت. من تصمیم گرفتهام قرآن را در یک کتاب جمعآوری کنم. او گفت: صبر کن تا از ابو بکر سؤال کنم. پس آن دو به نزد ابو بکر رفته و به او این مطلب را گفتند. او گفت عجله نکنید تا اینکه با مسلمانان مشورت کنم. او در میان مردم برخاسته و نظرشان را راجع به این موضوع پرسید. آنها گفتند: تصمیم درستی گرفتهای. پس آنها قرآن را جمعآوری نمودند. ابو بکر از مردم خواست تا هرآنچه که از قرآن نزد خویش دارند بیاورند. حفصه گفت: هرگاه به این آیه:
حافِظُوا عَلَی اَلصَّلَواتِ وَ اَلصَّلاةِ اَلْوُسْطی
رسیدید مرا خبر کنید. پس از آنکه به این آیه رسیدند به او اطلاع دادند. او گفت بنویسید: و الصلوة الوسطی هی صلاة العصر
«عمر» گفت آیا دلیلی بر اثبات مدعای خویش داری. گفت نه. عمر گفت: به خدا قسم چیزی که یک زن به آن شهادت دهد و دلیلی بر آن نیاورد هیچگاه وارد قرآن نخواهد شد. عبد اللّه بن مسعود گفت: بنویسید:
و العصر ان الانسان لیخسر و انه فیه الی آخر الدهر
عمر گفت: این اعرابی را از جلوی چشمانم دور کنید.
13-از خزیمه بن ثابت روایت شده که گفت: من این آیه یعنی لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ را برای عمر بن خطاب و زید بن ثابت آوردم. زید گفت: چه کسی همراه تو شهادت به چنین مطلبی میدهد. من گفتم: به خدا قسم نمیدانم. او گفت: عمر هیچ آیهای از قرآن را نمیپذیرد مگر دو شاهد بر آن بیاورند. مردی
از انصار دو آیه را برای عمر آورد. عمر گفت: من شاهدی به جز تو برای این دو آیه نمیخواهم «لَقَدْ جاءَکُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِکُمْ. . .» تا آخر سوره.
14-از ابی اسحاق از بعضی اصحاب آمده که گفتهاند وقتی «عمر بن الخطاب» قرآن را جمعآوری نمود پرسید: چه کسی داناترین مردم به زبان عربی است. گفته شد «سعید بن العاص» . او سپس پرسید: نویسندهترین مردم کیست؟ گفته شد زید بن ثابت. عمر گفت: پس سعید قرائت کند و زید بنویسد. آن دو چهار قرآن نوشتند. عمر آن چهار قرآن را به کوفه، بصره، شام و حجاز فرستاد.
15-از اسماعیل بن عیاش از عمر بن محمد بن زید از پدرش روایت کرده که گفت: انصار پیش عمر بن الخطاب آمده و گفتند: ای امیر مؤمنان ما میخواهیم قرآن را در یک مجموعه گرد آوریم. عمر گفت در گویش شما نوعی لهجه وجود دارد و من دوست ندارم در قرآن لهجه به وجود آید. عمر به همین دلیل به درخواست ایشان پاسخ منفی داد.
16-زهری از انس بن مالک از حذیفه بن یمام روایت کرده که بر عثمان وارد شد در حالیکه در کنار مردم عراق همراه با اهالی شام در ارمنستان و آذربایجان مشغول جنگ بود. حذیفه مشاهده کرد که مردم آنجا قرآن را به شکلهای مختلف قرائت میکنند. وی به عثمان گفت: این امّت را دریاب قبل از آنکه در قرآن با یکدیگر اختلافنظر پیدا کنند همچنانکه یهود و نصاری اختلافنظر پیدا کردند. او به دنبال حفصه فرستاد که قرآن اصلی را برای ما بفرست تا اینکه از روی آن چند نسخه بنویسیم سپس آن را به تو باز خواهیم گرداند. حفصه قرآن را به نزد عثمان فرستاد. عثمان از زید بن ثابت، سعید بن العاص، عبد الرحمان بن حارث بن هشام و عبد اللّه بن زبیر خواست تا از روی آن چند نسخه بنویسند. او به گروه قریشیها گفت: در مواردی که با زید بن ثابت اختلافنظر پیدا کردید آنها را به زبان قریشی بنویسید زیرا قرآن به زبان قریش فرو فرستاده شده. وقتی آنها قرآنها را نوشتند عثمان برای هر منطقهای قرآنی فرستاد و دستور داد که به جز این قرآن سایر قرآنها را آتش بزنند.
زهری به نقل از خارجة بن زید از زید بن ثابت روایت کرده که گفت: من آیهای از سوره احزاب که میشنیدم و پیامبر آن را تلاوت مینمود نیافتم:
مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضی نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ یَنْتَظِرُ
پس از جستجو آن را در نزد خزیمه بن ثابت یا فرزند خزیمه یافتم و آن را به سوره احزاب ملحق ساختم. زهری گفت: روزی از روزها آنها در «تابوت» و «تابوه» اختلافنظر پیدا کردند. قریشیها گفتند که «تابوت» صحیح است ولی زید بن ثابت معتقد بود که «تابوه» صحیح است. آنها اختلافنظر خود را پیش عثمان مطرح ساختند. عثمان گفت تابوت بنویسید زیرا قرآن به زبان قریش فرو فرستاده شده است.
17-از ابی قلابه روایت شده که گفت: در زمان حکمرانی عثمان هریک از معلمها بهگونه خاصی تلاوت قرآن را به شاگردان خویش آموزش میداد. شاگردان هریک از آنها در هنگام ملاقات با یکدیگر اختلافنظر پیدا میکردند و این اختلاف به معلمها نیز سرایت کرد و تا آنجا پیش رفت که همدیگر را تکفیر کردند. این مطلب به گوش عثمان رسید. وی در میان مردم خطبه خوانده و گفت: شما در نزد من با یکدیگر جدال و لحنپردازی میکنید. ای یاران محمّد گرد هم آیید و برای مردم قرآنی بنویسید.
«ابو قلابه» به نقل از مالک بن انس گفت: ابو بکر بن ابی داوود گفت این مالک بن انس جدّ مالک بن انس است. وی گفت: من جزو نویسندگان قرآن بودم. قاریان قرآن چهبسا در تلاوت آیهای با یکدیگر اختلافنظر پیدا میکردند و یادآوری میکردند که فلانی آن آیه را از خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم شنیده است و چهبسا فرد مذکور در مسافرت بوده و یا به جای دیگری نقل مکان کرده بود. آنها ماقبل و مابعد آیه را مینوشتند و جای آن را خالی میگذاشتند تا آنکه وی از سفر بازگشته و یا این که شخصی را به نزدش میفرستادند و سپس آن آیه را مینوشتند. عثمان پس از
فارغ شدن از این کار به والیان خویش در سراسر قلمرو اسلام نوشت که من به این ترتیب عمل کردم و غیر از این قرآن هرآنچه را که در اختیار داشتم زدودم شما نیز سایر قرآنهای موجود در نزد خود را از بین ببرید.
18-از ابن شهاب روایت شده که گفت: بخش عمدهای از قرآن فرو فرستاده شده بود که حافظان آن در «یمامه» کشته شدند. آنها گروه بینظیری بودند. چنانکه گفتیم نسخه اصلی قرآن توسط ابو بکر، عمر و عثمان گردآوری و فقط نزد آنها یافت میشد زیرا بیم آن میرفت که سایر حافظان قرآن در دیگر نقاط قلمرو اسلام کشته شوند و بخش عمدهای از قرآن همراه با آنها از بین برود تا اینکه خداوند به عثمان توفیق داد چند نسخه همانند نسخه اصلی به رشته تحریر درآورد و آنها را به اقصی نقاط جهان اسلام فرستاد و در میان مسلمانان گسترش داد.
19-از «مصعب بن سعد» روایت شده که گفت: عثمان به تلاوت پدرم، عبد اللّه و معاذ گوش فراداد و سپس در میان مردم برخاسته و خطبهای ایراد کرد و گفت: پیامبر شما پانزده سال پیش از دنیا رفت و شما در مورد قرآن با یکدیگر اختلاف پیدا کردید و من تصمیم گرفتهام تا هریک از شما هر تعداد آیهای را که از پیامبر شنیدهاند بر من تلاوت نمایید. از آن پس افراد در حالیکه قرآن نگاشته شده بر روی پوست و سنگ و کاغذ به همراه داشتند نزد وی میآمدند. هرکس هرآنچه میآورد از او میپرسید که آیا تو خود این مطلب را از پیامبر شنیدهای. عثمان سپس گفت چه کسی فصیحترین مردم است؟ پاسخ داده شد سعید بن العاص. سپس پرسید: نویسندهترین مردم کیست؟ گفته شد زید بن ثابت. عثمان گفت: «زید» بنگارد و «سعید» بر وی املا نماید. او قرآنها را نوشت و آنها را در میان کشورهای اسلامی توزیع نمود و هیچکس بر این کار وی خرده نگرفت.
20-از «ابی ملیح» روایت شده که گفت: عثمان وقتی در صدد نگاشتن قرآن برآمد گفت که قبیله «هذیل» باید املا نماید و ثقیف بنگارد.
21-از عبد الاعلی بن عبد اللّه بن عامر قرشی روایت شده که گفت: عثمان پس از
نوشته شدن تمام قرآن در آن نگریسته و گفت: شما خوب و نیکو عمل کردید. من لحنی در آن مشاهده میکنم که اعراب آن را تصحیح خواهند کرد.
22-از عکرمه روایت شده که گفت: وقتی قرآن را نزد عثمان آوردند در آن لهجه خاصی مشاهده کرد گفت: اگر قاری قرآن از قبیله هذیل و نویسنده از ثقیف میبود هیچگاه اینچنین نمیشد.
23-از عطاء روایت شده که گفت عثمان وقتی از قرآن اصلی نسخهبرداری کرد به نزد «ابی بن کعب» فرستاد. او بر زید بن ثابت املا میکرد و زید آن را مینوشت و سعید بن العاص آن را اعرابگذاری میکرد. این قرآن براساس قرائت ابی و زید نگاشته شد.
24-از مجاهد روایت شده که گفت عثمان به ابی بن کعب دستور داد تا قرائت نماید و زید بن ثابت بنویسد و سعید بن العاص و عبد الرحمن بن حارث اعرابگذاری نمایند.
25-از زید بن ثابت روایت شده که گفت: وقتی که قرآن را مینگاشتیم من آیهای را که از رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم شنیده بودم نیافتم پس آن را در نزد خزیمه بن ثابت یافتم:
مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ. . . تَبْدِیلاً
به خزیمه ذو الشهادتین میگفتند زیرا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم شهادت او را به مثابه دو شهادت تلقی کرد.
روایات دیگری نیز وجود دارد. سیوطی در پاورقی اتقان میگوید: «ابن اشته» به نقل از لیث بن سعد گفت: اوّلین کسی که قرآن را جمعآوری کرد ابو بکر بود و «زید» آن را نوشت. مردم نزد «زید» میآمدند و او آیهای را نمینوشت مگر آنکه دو نفر شهادت میدادند. آخرین سوره یعنی برائت تنها در نزد ابی خزیمه بن ثابت یافت شد. ابو بکر گفت: پیامبر شهادت خزیمه را به مثابه دو شهادت قرار داده است پس هرآنچه میگوید بنویسید. عمر آیه «رجم» را ذکر کرد ولی ما آن را ننوشتیم زیرا تنها بود و شاهدی بر صحّت مدّعای خویش نداشت.
نویسنده اتقان به نقل از «فوائد الدیر عاقولی» میگوید: ابراهیم بن بشار از سفیان بن عینیه از زهری از عبید از زید بن ثابت نقل کرده که گفت: پیامبر درگذشت در حالیکه قرآن هنوز در یک مجموعه جمعآوری نشده بود.
موارد یاد شده مهمترین روایات منقول در زمینه جمعآوری قرآن بود و از ظاهر آنها برمیآید که گردآوری قرآن در زمان پیامبر تحقق نیافت.
این روایات از زوایای مختلفی خدشهدار است:
این روایات با یکدیگر در تضادند و نمیتوان به آنها اعتماد نمود. موارد تناقض آنها متعدد و بسیار است و عمدهترین آن عبارتند از:
1-از روایت اوّلی، دومی، سومی، چهارمی، پنجمی و ششمی چنین برمیآید که قرآن در زمان ابو بکر گردآوری شده و وی بیم آن داشت که قرآن تباه شود. در روایات دیگر مانند روایت هشتم تصریح شده است که عمر دستور جمعآوری قرآن را داده و او اوّلین کسی است که قرآن را در یک کتاب گرد آورد. همچنین در روایت پانزدهم گفته شده که عمر گردآورنده قرآن است. در تعدادی از روایتها تصریح شده که جمعآوری قرآن در زمان خلافت عثمان صورت گرفته است. در روایت هفتم تصریح شده که عمر وفات کرد در حالیکه قرآن هنوز جمعآوری نشده بود. در اینجا روایت دیگری وجود دارد که نشان میدهد «سالم» خدمتکار ابی حذیفه گردآورنده قرآن است. ابن اشته در پاورقی کتاب «المصاحف» از کهمس از ابن بریده روایت کرده که گفت: سالم غلام ابی حذیفه اولین کسی بود که قرآن را در یک کتاب گرد آورد. وی قسم خورد که عبا بر دوش نیاندازد تا آنکه قرآن را جمعآوری نماید پس آن را در یک کتاب گرد آورد. بزرگان قوم درباره نام این کتاب به مشورت نشستند. بعضی از آنها نام آن را «السفر» گذاشتند. گفته شده که این یک نام یهودی است و با آن مخالفت کردند. سالم گفت: همانند آن را در حبشه یافتم که به
آن مصحف میگفتند پس آنها اتفاقنظر پیدا کردند که نام آن را «مصحف» بگذارند. این روایت عجیب است و اشکالات متعددی در آن وجود دارد.
2-روایت پنجم نشان میدهد که ابو بکر خود، قرآن را در یک کتاب گرد آورد و از زید بن ثابت خواست تا در آن نظری افکند ولی وی امتناع ورزید تا آنکه برای متقاعد ساختن او از عمر کمک گرفت در حالیکه روایت اول و چند روایت دیگر نشان میدهند که جمعآوری قرآن توسط زید بن ثابت صورت گرفته است و از سوی ابو بکر چیزی جز درخواست و دستور، انجام نگرفته است. از تعدادی از این روایات برمیآید که متصدی این کار زید بن ثابت و عمر بن الخطاب بودهاند.
3-براساس روایت اوّل به نظر میرسد که عمر خبر مرگ قاریان قرآن در «یمامه» را به ابو بکر داد و از او خواست تا قرآن را جمعآوری نماید و «زید» در ابتدا از انجام چنین کاری سرباز زد. از روایت دوازدهم برمیآید که زید بن ثابت با عمر دیدار کرده و به او خبر داد که قصد دارد قرآن را گردآوری کند و «عمر» به او گفت: صبر کن تا در این زمینه از ابو بکر سؤال کنم. آن دو نزد ابو بکر رفتند. وی آنها را از عجله و شتاب برحذر داشت تا با مسلمانان مشورت کند. روایت چهارم میگوید: ابو بکر بیم از بین رفتن قرآن را داشت پس به عمر بن الخطاب و زید بن ثابت دستور داد تا برای جمعآوری قرآن بر دروازه مسجد بنشینند.
4-از ظاهر روایت اوّل برمیآید که گردآورندۀ قرآن پس از دستور ابو بکر تنها زید بن ثابت بود و در واقع ابو بکر چنین اختیاری به او داد و وی قرآن را از میان کاغذها، پوست درختان و حیوانات و سنگها جمعآوری نمود. ظاهر روایت ششم نشان میدهد که ابو بکر به عمر بن الخطاب و زید بن ثابت دستور داد تا بر دروازه مسجد بنشینند و هرآنچه را که دو شاهد گواهی دهند بنویسند.
5-از ظاهر روایت پنجم و شانزدهم برمیآید که عثمان براساس نسخه اصلی قرآن موجود در نزد حفصه همسر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم اقدام به جمعآوری قرآن نمود. این نسخه در زمان ابو بکر نوشته شده بود و تا مرگ او نزد وی قرار داشت و سپس به
«عمر» منتقل و پس از مرگ عمر به حفصه دختر وی سپرده شد. از ظاهر روایت نهم برمیآید که عثمان پس از مرگ عمر به ایراد خطبه پرداخته و گفت: هرکس هر اندازه از قرآن نزد خویش دارد پیش من آورد و تنها در صورت آوردن دو شاهد مطالب آنها را میپذیرفت در حالیکه در روایت نوزدهم تصریح شده است که وی براساس مطالب نوشته شده بر روی کاغذها، پوست درختان و حیوانات و سنگها و آیات شنیده شده از پیامبر گرامی اسلام به گردآوری قرآن پرداخت.
6-در روایت شانزدهم و بیست و پنجم تصریح شده که زید بن ثابت پس از نیافتن آیه: مِنَ اَلْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اَللّهَ عَلَیْهِ. . . از سورۀ احزاب آن را نزد خزیمه بن ثابت یافت. براساس روایت اوّل این حادثه در زمان ابو بکر و بر پایه روایت نهم در زمان عثمان و از نظر تعداد دیگری از روایات مانند سیزدهم در زمان عمر اتفاق افتاده است. از سوی دیگر شهادت خزیمه بدون داشتن دو شاهد پذیرفته شد زیرا پیامبر شهادت او را به مثابه دو شهادت دانسته است. در حالیکه در بعضی از روایات عمر بر صحّت ادّعای او شهادت داد. هر دو مورد با تأیید فرد مدّعی به شرط داشتن دو شاهد در تضاد است زیرا منطق حکم میکند که دو شاهد باید در کنار فرد مدّعی قرار داشته باشند که با وی سه نفر خواهند شد. گفتار پیامبر تنها ثابت میکند که شهادت وی به مثابه دو شهادت است و بر همین اساس نمیتوان ادّعای وی را بدون داشتن دلیل ثابت نمود و در عین حال خود او نمیتواند به عنوان یکی از دو شاهد بشمار رود. از سوی دیگر با توجه به اینکه مورد یافت نشده در نزد خزیمه یافت شده است به همین دلیل این موضوع نیازی به شاهد خواستن نداشت.
7-براساس روایت چهاردهم «عمر» قرآنها را در سراسر قلمرو اسلامی گسترش داد در حالیکه از نظر روایت شانزدهم عثمان این کار را انجام داد.
8-تعدادی از روایات مانند روایت شانزدهم نشان میدهد که عثمان برای نوشتن و نسخهبرداری زید بن ثابت، سعید بن العاص، عبد الرحمان بن حارث و
عبد اللّه بن زبیر را برگزید در حالیکه روایت نوزدهم میگوید او «زید» را برای نوشتن تعیین کرد زیرا نویسندهترین افراد بود و «سعید» را برای قرائت زیرا فصیحترین مردم بود. روایت بیستم میگوید او هذیل را مأمور قرائت و ثقیف را مأمور نوشتن ساخت در حالیکه روایت بیست و دوم کاملا برعکس این مطلب را نشان میدهد. دو روایت بیست و سوم و بیست و چهارم نشان میدهد که ابی بن کعب املا مینمود و زید بن ثابت مینوشت و سعید بن العاص آن را اعرابگذاری میکرد.
اینها عمدهترین مواردی هستند که نشان میدهند روایات یاد شده با یکدیگر در تضاد هستند. در اینجا موارد دیگری نیز وجود دارد که با دقت و تأمل بیشتر مشخص میشوند. با توجه به تناقضگوییهای یاد شده چگونه میتوان به روایتهای مذکور در ارتباط با چنین موضوع حساس و مهمی اعتماد نمود. روایاتی که هیچیک از دلایل عقلی و نقلی آنها را تأیید نمیکند. در سطور و مباحث بعدی انشاء اللّه این موضوع روشن خواهد شد.
اگر گفته شود این روایتها علیرغم بیشمار بودن و عدم تواتر و وجود تضاد و تناقض در میان آنها دارای تواتر معنوی هستند به این معنا که نشان میدهند گردآوری قرآن در زمان پیامبر تحقق نیافته بلکه بهطور کلی پس از آن حضرت جامه عمل پوشیده است گرچه ممکن است با چگونگی ویژگیهای آن آشنا نباشیم و در نهایت گفته شود قرآن توسط خلیفه اوّل یا دوم یا سوم گردآوری شده است بهطوری که نتیجا این موضوع غیرقابل انکار باشد، ولی اگر به مسألهای فراتر از آن بنگریم متوجه خواهیم شد که از نظر اهمیت دست کمی از روایت متواتر ندارد. روایتی که حدّاقل با واقعیت انطباق دارد. نقطه اشتراک همه روایات مذکور عدم گردآوری قرآن در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم است و همین امر برای مدّعی تحریف قرآن کفایت میکند.
در پاسخ به چنین دیدگاهی باید گفت وقتی میتوان به روایتی متواتر بگوییم که
با واقعیت منطبق باشد و یا توسط معصوم علیه السّلام ذکر شده باشد. این دو در حقیقت لازم و ملزوم یکدیگرند. روایات مذکور نمیتوانند متواتر باشند زیرا از نظر علمی و ماهیتی تواتر آنها ثابت نشده و توسط معصوم نیز بیان نشده است چرا که هیچیک از آنها به معصوم مستند نمیباشد و از ایشان نقل قول نشده است. هیچ فرد منصفی نمیتواند ادّعا کند که روایات مذکور بهطور کلی متواتر هستند.
روایات مذکور با دیگر روایاتی که نشان میدهند قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردآوری و نوشته شده است در تضاد است. این روایات نیز فراوان است.
1-بخاری در یکی از روایتهای خویش به نقل از قتاده میگوید: «من از انس بن مالک پرسیدم که در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم چه کسی قرآن را جمعآوری نمود. پاسخ داد: چهار تن که همگی از انصار بودند ابی بن کعب، معاذ بن جبل، زید بن ثابت و ابو زید در جای دیگر به جای ابی بن کعب نام ابو درداء ذکر شده است.
2-خوارزمی در پاورقی کتاب «مناقب» خویش به نقل از علی بن ریاح میگوید: علی بن ابیطالب علیه السّلام و ابی بن کعب، قرآن را در دوران پیامبر جمعآوری کردند.
3-حاکم در کتاب «مستدرک» به نقل از ابو بکر و عمر و آن دو نیز به نقل از زید بن ثابت روایت کردهاند که گفت: ما نزد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن را در کاغذهایی تألیف میکردیم.
4-در «اتقان» سیوطی آمده که احمد، ابو داوود، ترمذی، نسائی، ابن جبان و حاکم از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: به عثمان گفتم چه چیزی باعث شد تا سوره انفال و برائت را در کنار یکدیگر قرار دهید و میان آن دو عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» را نیاوردید و آن دو را جزو هفت سوره بزرگ قرآن نهادید. عثمان گفت: بر رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم تعدادی از آیات نازل میشد سپس به دنبال کاتبان وحی میفرستاد و میفرمود: این آیات را در فلان بخش از فلان سوره قرار دهید. انفال
جزو سورههایی بود که در ابتدای هجرت به مدینه فرو فرستاده شد در حالیکه برائت آخرین سوره فرو فرستاده شده بر پیامبر بود. داستان این سوره مانند انفال بود. من تصوّر کردم که جزو آن است. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم درگذشت در حالیکه برای ما مشخص نساخت که این دو باهم فرق میکنند و به همین دلیل من میان آنها «بسم الله الرحمن الرحیم» را ذکر نکردم و آن دو را جزو هفت سوره بزرگ قرآن گذاشتم. (1)
5-بیهقی و ابن ابی داوود از شعبی روایت کردهاند که گردآورندگان قرآن در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم شش نفر بودند: ابّی، زید بن ثابت، معاذ، ابو درداء، سعید بن عبید، ابو زید و مجمع بن جاریه.
1) 1) - «سیوطی در «اتفاق» در پایان بخش هفدهم میگوید: احمد به نقل از وائله بن الاسقع روایت کرده که گفت پیامبر فرمود: به جای تورات به من هفت سوره بزرگ و به جای زبور سورههای بیش از صد آیه و به جای انجیل سورههای بیش از دویست آیه و همچنین سورههای کوچک عطا شد. این روایت نشان میدهد که سورههای قرآن در زمان پیامبر به چهار قسمت تقسیم شده بودند و هر قسمت دارای اصطلاح خاصی بود. «سیوطی» در پایان بخش هفدهم کتاب «اتقاق» در ارتباط با چگونگی گردآوری قرآن میگوید: السبع الطوال با بقره آغاز و با برائت خاتمه مییابند. حاکم، نسائی و دیگران از ابن عباس روایت کردهاند که گفت: السبع الطوال عبارتند از بقره، آل عمران، نساء، مائده، انعام و اعراف. راوی میگوید ابن عباس هفتمین سوره را نیز ذکر کرد ولی من آن را فراموش کردم. در روایت صحیحی از ابی حاتم، مجاهد و ابن جبیر روایت شده که هفتمین سوره یونس است. در روایتی که قبلا یادآور شدیم ابن عباس نیز چنین مطلبی میگوید. حاکم در روایتی سوره هفتم را کهف دانسته است. مئون سورههایی است که بعد از سبع الطوال آمدهاند. علت نامگذاری آنها به مئون این است که بیش از صد آیه و یا در حدود صد آیه دارند. سورههای مثانی پس از مئین آمده است و به همین دلیل مثانی نامگذاری شدهاند. فرّاء گفت: مثانی سورههایی هستند که تعداد آیات آنها کمتر از صدتاست. گاهی از تمام قرآن و سوره حمد به عنوان مثانی نام برده میشود. «مفصّل» به سورههای کوچک پس از مثانی گفته میشود زیرا آنها بسیار به واسطه بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ از یکدیگر جدا شدهاند. به این سورهها محکم نیز گفته میشود زیرا موارد منسوخ کمتر در آنها مشاهده میشود. بخاری از سعید بن جبیر روایت کرده که گفت: آنچه را که از آن به عنوان مفصّل نام میبرید همان محکم است و بدون شک ناس آخرین سوره قرآن است. در متن به روایت ابن عباس خواهیم پرداخت که در آن از سورههای محکم نام برده است و به نظر میرسد که منظور وی همان سورههای مفصّل است.»
6-ابن سعد در پاورقی «الطبقات» به نقل از فضل بن ذکین از ولید بن عبد الله بن جمیع روایت کرده که گفت: مادر بزرگم از امّ ورقه دختر عبد الله بن حارث روایت کرده که گفت: رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم به دیدن او میآمد و از وی به عنوان شهیده نام میبرد. وی قرآن را جمعآوری کرده بود و رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم به او دستور داده بود تا امامت نماز افراد خانوادهاش را به عهده بگیرد. وقتی رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلم در صدد عزیمت به «بدر» برآمد امّ ورقه به وی گفت: آیا به من اجازه میدهی با شما خارج شوم؛ مجروحان شما را مداوا نمایم و بیمارانتان را تیمار کنم. چهبسا خداوند شهادت را روزی من فرماید. پیامبر فرمود: خداوند شهادت را نصیب تو ساخته است.
7-از محمد بن کعب القرظی روایت شده که گفت: پنج تن از انصار در زمان رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن را گردآوری کردند: معاذ بن جبل، عبادة بن الصامت، ابیّ بن کعب، ابو درداء و ابو ایّوب.
8-ابن عبّاس گفت: محکم در دوران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم جمعآوری شد با توجه به اینکه منظور از محکم تمام قرآن است. اما اگر منظور تنها سورههای مفصّل قرآن باشد چنانکه سیوطی هم خاطرنشان ساخته در این صورت روایت ابن عباس بر همه قرآن دلالت نمیکند. البته چنین احتمالی بعید به نظر میرسد.
9-روایت ششم از روایات پیشین نشان میدهد که گروهی از صحابه پیامبر که در یمامه کشته شدند قرآن را جمعآوری کرده بودند.
10-از مسروق روایت شده که از عبد الله بن عمر و عبد الله بن مسعود نام برده و گفت، همچنان عبد الله بن مسعود را دوست دارم من از پیامبر شنیدم که میفرمود، قرآن را از چهار تن کسب نمایید عبد الله بن مسعود، سالم، معاذ و ابّی بن کعب.
این روایاتی است که نشان میدهند قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردآوری شده است.
همچنین محمد بن اسحاق در «الفهرست» یادآور شده که گردآورندگان قرآن در دوره پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم عبارت بودند از علی ابن ابیطالب علیه السّلام، سعد بن عبید بن نعمان بن عمرو بن زید، ابو درداء، عویمر بن زید، معاذ بن جبل بن اوس، ابو زید ثابت بن زید بن نعمان، ابّی بن کعب بن قیس، عبید بن معاویه و زید بن ثابت.
حارث محاسبی (1)در پاورقی کتاب «فهم السنن» میگوید: نوشتن قرآن چیز جدیدی نیست. پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم دستور نوشتن قرآن را میداد. البته قرآن در پوست و کاغذ به شکل پراکنده وجود داشت و ابو بکر دستور داد تا از روی آنها نسخهبرداری شود. قرآن به صورت کاغذهای پراکنده در خانه رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم یافت شد. شخصی آنها را جمعآوری نموده و با طناب به یکدیگر ملحق ساخت تا از بین نروند.
این روایات که فرد مذکور از آنها به عنوان دلیلی بر تحریف قرآن نام میبرد با قرآن و عقل در تضاد هستند.
زیرا در قرآن تعابیری وجود دارد که نشان میدهد قرآن در زمان پیامبر گردآوری شده است. سورهها را میتوان از یکدیگر تمیز داد و در میان آیات و حتی سورهها بافت و ساختار مشخصی وجود دارد. قرآن در آیاتی که دیگران را در آن به مبارزه دعوت میکند مانند بسورة یا بعشر سور از اصطلاح سوره استفاده میکند و این عبارت با پراکندگی و متفرق بودن آیات و عدم انسجام و هماهنگی میان آنها همخوانی ندارد. زیرا سوره به مجموعهای از آیات متعدد متنوع و منظم و متناسب با هدفمندی و معنای خاصی گفته میشود و دربردارنده محتوایی مشخص و معلوم است.
1) 1) -حارث بن اسد محاسبی کنیهاش ابا عبد الله و از بزرگان صوفیه بود. وی در علم اصول و معاملات سررشته داشت و استاد بسیاری از بغدادیها در دوران خویش بود. او در نیمه اوّل قرن سوم ه ق در بغداد دار فانی را وداع گفت.
قرآن در جای دیگری از خود به عنوان کتاب یاد کرده و این کلمه در آیات بسیاری ذکر شده است به عنوان مثال خداوند متعال در سوره بقره میفرماید:
ذلِکَ اَلْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ
و در سوره ابراهیم میفرماید:
کِتابٌ أَنْزَلْناهُ إِلَیْکَ لِتُخْرِجَ اَلنّاسَ مِنَ اَلظُّلُماتِ إِلَی اَلنُّورِ
از سوی دیگر پیامبر گرامی اسلام در حدیث معروف به ثقلین این لفظ را بکار برده است. لفظ مذکور برای نوشتهای بکار میرود که یک مجموعه تألیف شده باشد. اگر بخواهیم فقط از نظر لغوی به این مسأله بنگریم مشاهده خواهیم کرد که «عرف عام» چنین معنایی به این تعابیر بخشیده است و لزوما کتاب و سوره به یک مجموعه منسجم و هماهنگ اطلاق میشود. بنابراین خوب دقت بفرمایید.
روایات مذکور با عقل نیز در تضادند زیرا دعوت اسلام از همان ابتدا بر دو موضوع مبتنی بود و شامل دو جهت میگردید یکی از آنها اصل نبوت و دیگری خاتمیت پیامبر بوده است. همین امر نشان میدهد که دین اسلام تا قیام رستاخیز باقی خواهد ماند و شرع مقدس اسلام ادامه خواهد یافت. بهگونهای که پس از شخص شخیص پیامبر گرانقدر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم دیگر پیامبری نخواهد آمد و ناسخی برای وی وجود ندارد. حلال محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم تا روز قیامت حلال و حرام وی حرام خواهد بود.
بدیهی است که برای اثبات هر دو موضوع و بهطور کلی دعوت اسلام باید معجزه ثابت و پایداری نیز وجود داشته باشد تا بتوان در هر دو موضوع یاد شده به آن استناد نمود. معجزه دین اسلام در مقایسه با معجزات پیامبران پیشین دارای ویژگی خاصی است. ویژگی خاصّی که در میان معجزات ادیان پیشین نمیتوان یافت و به همین دلیل از نظر کیفی و چگونگی با آن معجزات غیر ماندگار تفاوت دارد زیرا هدف آنها تنها اثبات اصل نبوت بوده است.
با این ویژگی و داشتن چنین عظمتی چگونه میتوان تصوّر کرد که در دوره پیامبر
عظیمالشأن اسلام نسبت به جمعآوری آن سهلانگاری شده باشد. در حالیکه پیامبر و یارانش به شدّت نسبت به حفظ، تلاوت، تعلیم، تعلّم، آموزش، فراگیری، کسب انواع معارف، احکام، داستانها، حکمتها و سایر واقعیتهای موجود در آن اهتمام ویژه میورزیدند. آیا هیچ انسان عاقل پاکسرشتی میتواند تصوّر کند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم موضوع جمعآوری قرآن را به پس از خویش موکول کرده باشد. بهویژه آنکه میدانست که متصدی چنین کاری پس از او دارای عصمت نیست و حتی از دانش و آگاهی هیچ بهرهای نبرده است. زیرا بعید نیست که جمعآوری قرآن به شکل ناقص و تحریف شده صورت گیرد و در میان آیات تناسب کامل تحقق نیابد و در این صورت قرآن به هدف موردنظر خویش دست نخواهد یافت. قرار گرفتن هر بخشی در جایگاه خود باعث تحقق هدف موردنظر میشود به ویژه آنکه قرآن از یک سو دارای مهمترین هدف است و از سوی دیگر منحصر در چارچوب دانش و هنر خاص نیست، در چنین وضعیتی بدون تناسب هدف اصلا تحققپذیر نخواهد بود.
بنابراین چارهای نیست جز آنکه قرآن در دوران پیامبر جمع و تألیف شده باشد تا سوره و آیات آن را بتوان از یکدیگر بازشناخت. بهویژه آنکه در قرآن موارد متعددی وجود دارد که هریک از آنها میتواند مورد توجه مسلمانان واقع شود و در میان مردم حتی کفّار و منافقین شهرت یابد.
به عنوان مثال فصاحت و بلاغت که مهمترین هدف اعراب در آن زمان بشمار میرفت. بدیهی است که فصاحت و بلاغت قرآن در بالاترین سطح قرار داشت و بر همین اساس مورد توجه تمام مردم (مؤمن و کافر) قرار داشت. مؤمن به خاطر ایمانش آن را حفظ و تلاوت مینمود و از الفاظ مقدس و معانی بلند آن لذت میبرد. کافر و منافق نیز به منظور رویارویی و تقابل و به امید آوردن مشابه و مشاکله و بطلان، قرآن را مورد توجه قرار میداد.
ابعاد دیگر قرآن مانند اجر و ثواب ناشی از حفظ، تلاوت، آموزش و حتی نگاه
کردن به آیات و سورههای آن بدینگونه است. پیامبر مؤمنین را به حفظ و مراجعه به آن ترغیب و تشویق میفرمود و از سوی دیگر حافظ قرآن در میان مسلمانان دارای جایگاهی برجسته بود.
در اینجا بهتر است به بررسی دیدگاه سید مرتضی قدّس سرّه و بلخی از مفسّرین قرآن و علمای اهل تسنن و پاسخی که راوی معاصر در کتاب خویش در ارتباط با تحریف قرآن به ایشان داده بپردازیم. سید مرتضی میگوید: «قرآن در دوران رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم» مانند قرآن کنونی گردآوری و تألیف شد زیرا تمام قرآن در آن زمان حفظ و تدریس میشد تا آنجا که پیامبر تعدادی از یاران خود را موظف به حفظ آن نمود. قرآن بر پیامبر عرضه و تلاوت میشد. تعدادی از صحابه مانند عبد الله بن مسعود و ابیّ بن کعب و دیگران بارها قرآن را در نزد پیامبر ختم نمودند. با کمی دقت به موارد یاد شده متوجه میشویم که قرآن به شکل یک مجموعه مرتّب وجود داشت و پراکنده و ناقص نبود.
بلخی در تفسیر خویش موسوم به «جامع علم القرآن» میگوید: من تعجب میکنم اگر مؤمنین این ادّعا را بپذیرند که رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن را پس از خویش به شکل پراکنده بجا گذاشت در حالیکه قرآن حجّت پیامبر بر امّت و پایه و اساس دعوت و واجبات تبیین شده از سوی پروردگار بشمار میرود و دین اسلام به واسطه آن قوام مییابد و فصل الخطاب همه مسائل محسوب میشود. چگونه ممکن است که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از گردآوری، نگهداری، حفظ و تبیین قرائت و موارد مجاز و غیرمجاز، اعراب و مقدار آن و ساختار سورهها و آیههای آن بیتفاوت گذشته باشد. این واقعیت بر هیچ فرد مسلمان سادهاندیشی پوشیده نیست بنابراین چگونه ممکن است پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم متوجه چنین معنایی نشده باشد.
محدّث معاصر در پاسخ سید مرتضی گفته است:
اوّلا: قرآن به شکل آیات پراکنده (نجوما) فرو فرستاده شد و با پایان یافتن زندگی پربرکت پیامبر، نزول قرآن نیز به پایان رسید بنابراین نتیجه میگیریم که آن تعداد از
سورههای موجود نزد پیامبر تلاوت میشد.
ثانیا: بر هیچکس پوشیده نیست که امیر مؤمنان علیه السّلام بعد از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از بیم تباه شدن قرآن خانهنشین شده و به جمع و تألیف آن اقدام نمود. این واقعیت چگونه میتواند با اینکه قرآن به شکل یک مجموعه تألیف یافته مرتّب در دوران حیات پیامبر در میان صحابه متداول بود همخوانی داشته باشد.
ثالثا: بهطور خلاصه مطالب نقل شده از ابن مسعود، ابّی و دیگران جزو اخبار ضعیف محسوب میشوند که مخالفان، آن را روایت کردهاند. سپس به ذکر روایاتی میپردازد که نشان میدهد قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردآوری شده است.
محدّث معاصر در پاسخ بلخی گفته است:
اوّلا: این مطالب با اعتقادات مذهبی او در تضاد است زیرا پیامبر میدانست که پس از رحلت وی امت اسلامی به 73 گروه تقسیم خواهند شد که یکدیگر را تکفیر و گردن یکدیگر را میزنند پس چگونه است که جانشینی به جای خود انتخاب نکرده باشد و به آنها گفته باشد که خود جانشین مرا انتخاب کنید و آنها را تا روز قیامت در گمراهی آشکار فروگذارد. اگر سپردن چنین امر مهمی به امت جایز باشد، سپردن موضوع جمعآوری و تألیف قرآن به مسلمانان نیز جایز خواهد شد.
ثانیا: ما معتقدیم که تمام قرآن نزد پیامبر به شکل پراکنده وجود داشت و در واقع موضوع جمعآوری قرآن را به جانشین خود یعنی کسی که تمام امور خویش و امت اسلامی را به او واگذار کرده بود سپرد. زیرا وی مرجع مردم در تمامی امور بشمار میآید. این امر نه تنها از جایگاه نبوت وی چیزی نمیکاهد بلکه برعکس بر جایگاه جانشین وی میافزاید و بیانگر مقام والای اوست. امیر مؤمنان علیه السّلام نیز به دستور پیامبر عمل کرد، و پس از وی اقدام به جمعآوری قرآن نمود.
اگر منظور وی این است که قرآن موجود در اختیار آنها نسخهای از همان مجموعه مشخص است و آن را از میان سینهها و لوحها جمعآوری نکردهاند در این صورت دو اشکال مطرح میشود:
1-قرآن مرتب نبوده است و امیر مؤمنان آن را تألیف و مرتّب نموده است و آنها قرآن وی را کنار گذاشتند.
2-روایات بسیاری که از طریق اهل تسنن نقل شده نشان میدهد که آنها قرآن را از میان دهانها و الواح مختلف گردآوری نمودهاند.
پاسخ:
اما اشکالی که وی به سید مرتضی قدّس سرّه گرفته مبنی بر اینکه قرآن به تدریج نازل شده و با تمام شدن عمر شریف آن حضرت به پایان رسید بههیچوجه با اظهارات سید مرتضی منافات ندارد زیرا همانگونه که خاطرنشان ساختیم قرآن از همان ابتدای نزول به عنوان تنها معجزه جاودان شناخته شده که اساس دین و پایه شریعت بستگی به ادامه آن در میان مردم داشت. قرآن همچنین برای هدایت مردم تا روز قیامت فرو فرستاده شده است.
در مبحث آتی درباره قرآن امیر مؤمنان علیه السّلام و امتیازی که نسبت به قرآن موجود دارد بحث خواهیم کرد. قرآن آن حضرت از نظر آیات اصلا هیچ تفاوتی با قرآن فعلی ندارد و نمیتوان به روایات ضعیفی همچون روایت نقل شده از ابن مسعود و ابّی بن کعب اعتماد نمود بلکه باید بر امور شناخته شده در میان مسلمانان مبنی بر وجود قرآن در نزد هریک از مسلمانان عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و گردآوری آن در این دوران تکیه نمود.
اما اشکالی که وی به بلخی گرفته است باید گفت که نادیده گرفتن مسأله خلافت از سوی بلخی و همکیشانش، کار نادرستی است بهویژه اگر بخواهند این کار ناصواب را به پیامبر نسبت دهند و بگویند که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: امّت من هیچگاه بر امر اشتباه اتفاقنظر پیدا نخواهد کرد. البته بدیهی است که این دو مسأله با یکدیگر تفاوت دارند و هیچ شک و تردیدی درباره معجزه بودن قرآن وجود ندارد. اگر منظور از واگذاری امر جمعآوری قرآن و تألیف آن از سوی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم به حضرت علی علیه السّلام این است که شامل مرتب ساختن آیات و سورهها نیز میشود و در
زمان پیامبر جایگاه و موقعیت آیات مشخص نبوده است در این صورت باید بگوییم که با چنین نظری به هیچوجه موافق نیستیم. اما اگر بگوییم که منظور از واگذاری امر جمعآوری قرآن، گردآوری آن در قالب یک کتاب باشد در چنین صورتی این مطلب با اظهارات بلخی منافاتی ندارد و بیانگر این نیست که قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم گردآوری نشده بود.
روایاتی که نشان میدهند قرآن توسط خلفا و در زمان آنها و با تکیه بر گواهی دو شاهد جمعآوری شده است اوّلا چنانکه گفتیم با اجماع مسلمانان در تضاد است و لزوما تنها راه اثبات قرآن متواتر بودن آن است. قرآن با نقل خبر واحد از امام معصوم که تبیینکننده یکی از احکام شرعی است فرق میکند.
با وجود چنین تضادی چگونه میتوان به روایات یاد شده اعتماد نمود و نسبت به محتوای آنها پایبندی نشان داد. برخی میگویند علت اینکه در روایات یادشده دو گواه خواسته شده این است که یکی را برای اثبات حفظ و دیگری را برای نوشتن میخواستند در حالیکه ظاهر امر و حتی خود روایات با چنین مطلبی در تضاد است. پس این مطلب نیز رفع اشکال نمیکند و تنها راه اثبات قرآن، تواتر میباشد.
عدم جمعآوری قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم یک نوع نقص برای قرآن بشمار میرود و بر همین اساس استناد به این روایات با مدّعا همخوانی ندارد و اگر بخواهیم روایات مذکور را بپذیریم در واقع تحریف قرآن از نظر فزونی را پذیرفتهایم زیرا گواهی دو شاهد همیشه با واقعیت انطباق ندارد و پایبندی نسبت به آنها نیز اینگونه است. شاید گفته شود هرآنچه دو شاهد گواهی دهند در نهایت منطبق با واقعیت است در حالیکه ظاهر امر نشان میدهد که بهطور کلی برخی از آنها دروغ
بوده است. بهویژه آنکه انگیزه کفّار و منافقین در تخریب دین و تلاش در از بین بردن و ویران ساختن بنای آن یک مسأله ثابت شده است. در اینجا بهطور کلی فهمیده میشود که در قرآن براساس روایات مذکور تحریف از نوع فزونی وجود دارد. در پاسخ به این ادّعا که گفته میشود هر سخنی که فراتر از کلام بشری است بیانگر این است که جزو قرآن میباشد باید گفت که گواهی دو شاهد نمیتواند صحّت اعتبار آیه را ثابت کند و نشان دهد که آیه جزو سخنان خداوند است. اگر آیه میتوانست صحّت ادّعای دو شاهد را ثابت کند پس در این صورت اصلا نیازی به شاهد وجود نداشت. در حالیکه مضمون روایات یاد شده خلاف این موضوع را ثابت میکند.
بهطور کلی از تمام موارد یاد شده نتیجه میگیریم که روایات مزبور باطل است و نمیتوان به مفهوم آنها عمل نمود. پس چارهای نداریم جز اینکه بپذیریم؛ آیات قرآن در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از یکدیگر بازشناخته و گردآوری شدهاند و مشخص شد که آیه فلان به بخش فلان از سوره فلان تعلق دارد و چنین جایگاهی دارد. نیز سورهها در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از یکدیگر بازشناخته شدهاند. البته موضوع گردآوری قرآن را نمیتوان بیارتباط با ابو بکر و همچنین عثمان دانست.
موضوع یاد شده با ابو بکر در ارتباط است زیرا وی تمام سورههای پراکنده را که از هر جهت کامل بودند در یک کتاب گرد آورد. در تعدادی از روایتهای پیشین به این موضوع تصریح و خاطرنشان شده که ابو بکر اوّلین کسی بود که قرآن را در یک کتاب جمعآوری نمود. به عنوان مثال حارث محاسبی بر این مسأله تأکید کرده است. کار ابو بکر این بود که با طنابی کاغذهای پراکنده در خانه پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم را به یکدیگر متصل ساخت و سایر روایات نیز بر همین منوال صحیح میباشند به این معنا که قرآن جمعآوری شده توسط ابو بکر تا فرا رسیدن مرگ در نزد وی قرار داشت و پس از وی در اختیار عمر قرار گرفت و پس از آن به خانه حفصه دختر عمر و همسر پیامبر منتقل گردید.
همانطور که متذکر شدیم اشکال و اشتباه صورت گرفته نشأت گرفته از خلط مبحث بوده است و منظور از اصطلاح جمعآوری در روایات یادشده مشخص نشده و به همین دلیل دچار تناقضگویی و اشکال گردیده و باید توضیح بیشتری ارائه دهیم. هرچند که حقیقت موضوع برای افراد دقیق و جستجوگر کشف شده است.
هدف از جمعآوری؛ تألیف و ترکیب آیات و به عبارت دیگر قرار دادن هر آیه در محل موردنظر در سوره مربوط به آن میباشد و این امر تنها در حوزه اختیارات پیامبر قرار دارد و کسی جز وی نمیتواند به آن تحقّق ببخشد و به استثنای وی هیچکس حتی در زمان حیات پربار پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم چنین وظیفهای بر عهده ندارد و در روایاتی که جمعآوری قرآن را در زمان پیامبر به افرادی همچون ابیّ بن کعب نسبت میدهند چنین معنایی لحاظ نشده است زیرا برای انجام چنین کاری تنها وسیله ممکن، ارتباط داشتن با وحی الهی است که صرفا از ویژگیهای پیامبر محسوب میشود.
اما منظور از جمعآوری قرآن در روایات پیشین اعم از روایاتی که بر عدم تحقق آن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و روایاتی که بر تحقق آن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم توسط اشخاص دلالت دارند این است که سورههای پراکنده نوشته شده بر روی اشیاء گردآوری گردید. به هرحال جمعآوری قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم بدین معنا بود که دستیابی به تمام قرآن امکانپذیر بود.
به عبارت دیگر تمام قرآن نوشته شده بر روی اشیا متفاوت وجود داشت و جمعآوری قرآن پس از پیامبر به معنی گردآوری آن در میان دو جلد کتاب بود.
پس مشخص گردید که جمعآوری قرآن در معنای مورد بحث آن از مفهوم تمام روایات یاد شده فرسنگها فاصله دارد و تنها پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم است که مسئولیت چنین کاری را بر عهده دارد. روایاتی که بر گردآوری قرآن توسط اشخاص در زمان پیامبر دلالت دارند به اندازه روایات مبتنی بر تحریف قرآن بیپایه و اساس میباشند.
موضوع جمعآوری قرآن به نحوی با عثمان نیز در ارتباط است.
عثمان همان فردی است که به افزودن آیات ساختگی در قرآن شهرت یافت و همچنین به سوزاندن قرآنها (حرّاق المصاحف) مشهور بود و بر همین اساس مورد انتقاد قرار گرفت. در اینجا منظور از جمعآوری قرآن این نیست که وی آیات و سورههای قرآن را از یکدیگر تمیز داد بلکه وی تمام مسلمانان را حول محور یک قرائت واحد گرد آورد، زیرا در قبایل و نقاط مختلف جهان اسلام لحنها و قرائتهای متفاوت پدیدار گشته بود.
حارث محاسبی میگوید: در میان مردم گفته میشود که عثمان گردآورنده قرآن است در حالیکه چنین نیست. عثمان باعث شد مردم یک قرائت واحد را دنبال کنند. وی در دیدار با مهاجرین و انصار چنین تصمیمی اتخاذ نمود زیرا بیم آن را پیدا کرد که در اثر قرائتهای مختلف میان مردم عراق و شام اختلاف رخ نماید. چرا که در میان مردم قرائتهای هفتگانه یافت میشد.
در اینجا این سؤال مطرح میشود که آن قرائت واحدی که عثمان مسلمانان را حول محور آن گرد هم آورد چه چیزی بود و در این زمینه متکی به چه قرائتی بود؟
میتوان گفت که آن قرائت تنها قرائت متعارف در نزد مسلمانان بود. که به شکل متواتر آن را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم کسب نمودند. در بحث تواتر قرائتها یادآور شدیم که نسبت دادن تمام قرائتها به پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم یک توهّم و اشتباه است. احادیث ذکر شده در ارتباط با نزول قرآن براساس هفت حرف به فرض اینکه درست باشند و بتوان به آنها استناد جست به هیچوجه با قرائتهای هفتگانه ارتباطی ندارند.
علی بن محمد طاووس علوی فاطمی در پاورقی کتاب «سعد السعود» به نقل از کتاب ابو جعفر محمد بن منصور و روایت محمد بن زید بن مروان در ارتباط با قرآنهای متفاوت میگوید: زید بن ثابت قرآن را در دوران ابو بکر گردآوری نمود ولی ابی بن کعب، عبد الله بن مسعود و سالم مولی ابی حذیفه با وی مخالفت کردند. اما عثمان قرآن را براساس دیدگاه مولای ما علی بن ابیطالب علیه السّلام گردآوری نمود و قرآن
ابی بن کعب، عبد الله بن مسعود و سالم غلام ابی حذیفه را برگرفته و آن را شست. عثمان برای خویشتن و اهالی مدینه، مکّه، کوفه، بصره و شام برای هریک به تنهایی قرآنی نوشت.
شیخ ابو عبد الله زنجانی به دنبال بیان این مطلب میگوید: ابن فضل العمری در اواسط قرن هشتم هجری، قرآن شام را دیده و در توصیف مسجد دمشق میگوید: «در قسمت چپ مسجد قرآن عثمانی به خط امیر مؤمنان عثمان بن عفان نگاشته شده بود و به احتمال قوی این همان قرآنی است که در کتابخانه لنینگراد وجود داشت و هماکنون به انگلستان منتقل شده است. من در ماه ذیالحجه سال 1353 هجری در کتابخانه علوی نجف، قرآن دیگری به خط کوفی مشاهده کردم که آن را علی بن ابیطالب در سال چهلم هجری نوشته بود.
به خاطر تشابه میان ابی و ابو در رسم الخط کوفی فرد ناآگاه تصوّر میکند که علی بن ابیطالب آن را با واو نوشته است.
از تمام موارد یادشده نتیجه میگیریم که کلمه «جمعآوری» در ارتباط با گردآوری قرآن چهار معنا دربر دارد و به همین دلیل موضوع یادشده با خلط مبحث روبرو شده و در اثر انحراف پیش آمده اعتقاد به تحریف قرآن نیز پیدا شد. اعتقادی که باعث تزلزل پایههای دین و تضعیف مسلمین میشود. معانی یاد شده عبارتند از:
1-گردآوری به معنی تألیف و ترکیب و قرار دادن هر آیه در جایگاه مناسب از سوره موردنظر میباشد. جمعآوری به این معنا قابل بحث و بررسی است. نیز توضیح دادیم که گردآورنده به این معنا کسی جز پیامبر عظیمالشأن اسلام نیست. به عبارت دیگر راهی جز وحی برای دستیابی به چنین گردآوری امکانپذیر نمیباشد. در سطور پیآمده در ارتباط با شبهه سوم مربوط به ادّعای تحریف توضیح بیشتری ارائه خواهیم داد.
2-جمعآوری به معنای گردآوری تمامی سورههای نوشته شده بهطور پراکنده
بر روی اشیاء مختلف میباشد و بر همین اساس، قرآن گردآوری شده باید شامل تمام قرآن از ابتدا تا انتها گردد. این گردآوری در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم که به تعدادی از اشخاص نسبت داده شده تحقق یافت. چهبسا در اینجا منظور از گردآوری، جمعآوری همه موارد مربوط به قرآن از قبیل تأویل و تفسیر و شأن نزول باشد. روایات بسیاری بر این معنا دلالت دارند که تنها به مولای ما امیر مؤمنان علیه السّلام اختصاص دارد.
3-جمعآوری به معنای گردآوری قرآن در یک کتاب واحد است. این جمعآوری به ابو بکر نسبت داده شده و برخی روایات پیشین آن را به عمر بن الخطاب نسبت دادهاند.
4-جمعآوری به معنای گرد آوردن مسلمانان بر سر یک قرائت واحد است زیرا قرائتهای مختلف در میان قبایل و نقاط مختلف جهان اسلام اختلاف ایجاد کرده بود. جمعآوری به این معنا توسط عثمان صورت گرفته است.
عدم خلط مبحث در میان این معانی پژوهشگر را به سمت و سوی حق و حقیقت رهنمون و او را از انحرافی که منجر به تحریف میشود رهایی میبخشد. اینجانب قبل از خود ندیدم کسی اینگونه به موضوع جمعآوری قرآن پرداخته و آن را مورد امعاننظر و دقت قرار داده باشد.
فرد معتقد به تحریف دچار شبهه دیگری نیز خواهد شد و آن اینکه میگوید: حضرت علی علیه السّلام دارای قرآنی غیر از قرآن موجود بوده که در میان قوم خود مطرح نمود ولی آن را پذیرا نشدند. قرآن وی دارای آیاتی فزونتر از قرآن موجود بوده است و به همین دلیل قومش آن را نپذیرفتند و بر همین اساس قرآن موجود در مقایسه با قرآن امیر مومنان علیه السّلام دارای کاستی و نقصان است و این همان تحریفی است که مدّعیان به آن اعتقاد دارند. روایات ذکر شده در این زمینه بسیار است از آن جمله:
1-حضرت علی علیه السّلام در روایتی دیگر با گروهی از مهاجرین و انصار به احتجاج برخاست و فرمود: «ای طلحه هر آیهای که بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرو فرستاده شده با املای رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و دستخط خویش در نزدم موجود است. تأویل هر آیهای که بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرو فرستاده شد و تمامی امور حلال و حرام، حدود و احکام و تمامی چیزهای مورد نیاز امت تا روز قیامت حتی خراش ناخن بر روی صورت با قرائت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم و دستخط خودم در نزد من موجود است.
2-در روایتی وی با یک ملحد احتجاج نموده و فرمود: «من قرآنی کامل؛ شامل تأویل، شأن نزول، محکم و متشابه و ناسخ و منسوخ بیهیچ کم و کاستی آوردهام ولی قومم آن را نپذیرفتند.
3-در اصول کافی، جابر از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت فرمود: هیچکس جز جانشینان پیامبر نمیتواند ادّعا کند که تمام قرآن از ظاهر و باطن آن در نزد وی موجود است.
4-در اصول کافی همچنین آمده که جابر گفت: من از امام باقر علیه السّلام شنیدم که میفرمود: هیچکس نمیتواند ادّعا کند که قرآن آنگونه که نازل شده در نزد او موجود است مگر آنکه دروغگو باشد و تنها علی بن ابیطالب و امامان پس از او توانستند قرآن را آنگونه که فرو فرستاده شده گردآوری و حفظ نمایند.
5-عبد خیر میگوید از امام علی علیه السّلام شنیدم که میفرمود: «من قسم خوردم تا زمانی که قرآن را میان دو جلد گردآوری نکرده باشم ردا از دوش برنیافکنم و ردا از دوش برنیافکندم مگر آنکه قرآن را جمعآوری کردم.
6-ابن فریس از امام علی علیه السّلام روایت کرده که فرمود: من مشاهده کردم که به کتاب خدا مواردی افزوده میشود پس با خود عهد بستم که ردا بر تن نکنم تا آن را گردآوری نمایم.
7-ابن شهر آشوب روایت کرده که امام علی علیه السّلام قرآن را گردآوری نموده و آن را نزد اصحاب پیامبر آورد و گفت رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: من در میان شما دو امانت برجا میگذارم کتاب خدا و اهلبیتم تا زمانی که به آن دو تمسّک یابید گمراه نخواهید شد سپس امام علی علیه السّلام فرمود: این کتاب خدا و من هم اهلبیت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم.
8-روایات بسیار دیگری نیز ذکر شده که نشان میدهند امام علی علیه السّلام دارای قرآنی متفاوت از دیگر قرآنها بوده است. از آنجا که علی علیه السّلام با حق است و حق با علی علیه السّلام بنابراین نتیجه میگیریم که بیهیچ شک و تردیدی در قرآن موجود تحریف صورت گرفته است!
اگر نگوییم بهطور حتم و یقین اما با اطمینان میتوان گفت قرآن آن حضرت از نظر ترتیب سورهها با قرآن موجود تفاوت داشته است. «سیوطی در اتقان» یادآور شده که قرآن علی علیه السّلام براساس ترتیب نزول سورهها یعنی در ابتدا «المدثر سپس المزّمل» سپس «تبّت» سپس «الکوثر» و پس از سورههای مکّی، سورههای مدنی به
ترتیب تنظیم شده است. ابن سیرین در ارتباط با گردآوری قرآن توسط امام علی علیه السّلام میگوید: «به من گفته شده که آن حضرت، قرآن را براساس نزول سورهها تنظیم کرده است و اگر آن کتاب یافت میشد بیتردید علم فراوانی در آن مییافتیم.» در «فهرست ابن ندیم» نیز ترتیب سورهها با ترتیب نزول آن متفاوت ذکر گردیده است.
بهطور کلی وجود تفاوت در ترتیب سورهها در وهله اوّل حکایت از آن نمیکند که ترتیب سورهها «توقیفی» است و در وهله دوم به فرض توقیفی بودن تضادی در ترتیب سورهها مشاهده نمیشود.
اکثر علمای اهل تسنن معتقدند که ترتیب سورهها توقیفی نیست و قرآن موجود با اجتهاد و اتفاقنظر صحابه پیامبر جمعآوری و تنظیم شده است. هرچند که بعضی از علمای اهل تسنن مانند زرکشی و کرمانی چنین اعتقادی ندارند.
در کتاب «الاتقان» آمده است که «بغوی» در کتاب شرح السّنه میگوید: صحابه قرآن را میان دو جلد همچنانکه بر پیامبر فرو فرستاده شد بیآنکه به آن چیزی را افزوده یا کم کنند گرد آوردند زیرا بیم آن داشتند که با مرگ حافظان قرآن این کتاب آسمانی از بین برود پس آن را همانگونه که از پیامبر شنیده بودند به نگارش درآورده و آنگونه که از پیامبر فراگرفته بودند تنظیم کردند زیرا پیامبر، قرآن را به ترتیب نزول آیات به اصحاب آموزش میداد و براساس رهنمودهای جبرئیل، قرآن موجود تنظیم شده است زیرا هر آیهای که نازل میشد جبرئیل به پیامبر میگفت که این آیه پس از آیه فلان در فلان سوره قرار دارد. پس نتیجه میگیریم که تلاش صحابه پیامبر در جهت گردآوری قرآن در یک جلد کتاب بوده است و نه مرتب ساختن آیات و سورههای آن. قرآن در لوح محفوظ مکتوب است سپس خداوند آن را بهطور کامل به آسمان دنیا فرستاد و از آنجا به اقتضای ضرورت به تدریج فرو فرستاده است. و ترتیب نزول قرآن با ترتیب تلاوت آن فرق میکند.
ابن حصار میگوید: «ترتیب آیات و سورهها بر پایه وحی انجام پذیرفته است. رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم میفرمود: آیه فلان را در این قسمت از فلان سوره قرار دهید. با
وجود قرائتهای متواتر در مورد وجود چنین ترتیبی از سوی رسول خدا یقین حاصل شده است. تمام یاران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم با قرار دادن چنین ترتیبی در یک جلد کتاب توافق نظر داشتهاند» .
از عبارت کتاب چنین برمیآید که قرآن از همۀ جهات در دوران پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم دارای نظم و ترتیب بوده است و چنانکه قبلا خاطرنشان ساختیم. قرآن به چهار بخش؛ سورههای طولانی، صدتایی، مثانی و مفصّل تقسیمبندی شده بود. موارد دیگری از قبیل اینکه از سوره اوّل به عنوان «فاتحة الکتاب» نام برده میشود ممکن است بیانگر این مطلب باشد که ترتیب سورهها به دستور پیامبر و جبرئیل صورت گرفته باشد. چهبسا که به همین دلیل «ابن مسعود» آنطور که در ارتباط با وی گفته شده در قرآن خویش «معوّذتین» را ذکر نکرده است به این دلیل که در آخر قرآن واقع شدهاند و وی تصوّر کرده است که آن دو سوره جزو قرآن نیستند و جبرئیل تنها به صرف محافظت از امام حسن علیه السّلام و امام حسین علیه السّلام آن دو سوره را با خود به همراه آورده است. البته باطل بودن این ادّعا بر کسی پوشیده نیست زیرا قرآن برای اثبات خویش نیازمند تواتر است و متواتر بودن معوّذتین نیز ثابت شده است.
امّا در مورد عدم اختلاف در ترتیب سورهها، امری است بسیار روشن و شفّاف و حاجتی به تبیین ندارد و ضرورتا نزاع بر سر اختلاف ترتیب سورهها به هیچوجه نمیباشد، بلکه اختلاف بر سر این است که قرآن موجود در مقایسه با قرآن علی علیه السّلام، در میزان و مقدار آیات نازله، ناقص و دارای کم و کاست است.
اما درباره ترتیب آیات همانگونه که عنایت فرمودید؛ این امر به دستور رسول خدا و براساس وحی جبرییل صورت گرفته است که اصطلاحا این پدیده را «توقیفی» نامیدهاند. و تعبیر «سوره» این امر را تأیید مینماید. «سوره» به معنای مجموعه آیاتی است منظم و مرتب که مشتمل بر مقصود و موضوع یا موضوعات متعدد امّا مرتبط باهم و همآهنگ است.
در قرآن عزیز و در مواضع فراوان، بهویژه در جایگاه آیات مطروحه در مقام
«تحدّی» (که کافران را به چالش و مبارزه میطلبد) ، و نیز در لسان نبی اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم و احکام مترتب بر «سوره» مانند وجوب قرائت سوره در نمازهای واجب پس از قرائت سوره حمد و استحباب خواندن سوره و همانند آن، با تئوری تفرّق آیات و عدم وضوح و بیان آن، همآهنگی و همخوانی ندارد، زیرا هر آیه جزیی از اجزای سوره و سوره نیز جزیی از قرآن میباشد.
آری درست است که علاّمه بزرگوار در تفسیر «المیزان» گفته است که: وجود برخی آیات قرآنی، که به صورت پراکنده و متفرّق نازل شده و هماکنون جایی در میان آیات یافتهاند، بهگونهای است که هیچگونه دخالت اجتهادی صحابه را به ذهن متصوّر و متبادر نمیسازد (چرا که جای گرفتن اینگونه آیات در میان آیههای دیگر به دستور مستقیم خود پیامبر بوده است) و روایتی که عثمان بن ابی العاص از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم نقل میکند که: جبرییل بر من وارد شد و به من دستور داد که این آیه را در این مکان از سوره قرار دهم: «إِنَّ اَللّهَ یَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ اَلْإِحْسانِ. . .» چیزی فزونتر را در عملکرد حضرتش در مورد صرفا برخی آیات نه تمامی آیات، بیان نمیکند.
روایات فراوان از طریق شیعه و اهل سنّت نقل شده، جملگی حکایت از آن دارد که: هم پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و هم مؤمنان، تأکیدا میدانستند که ختم سوره و اتمام آن با نزول «بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ» ، اعلام میگردد این احادیث را نیز «ابو داوود» و «حاکم» و بیهقی و «البزّار» از طریق سعید بن جبیر در «اتقان» نقل میکنند.
ابن عباس میگوید: وقتی که «بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ» نازل میشد پیامبر متوجه میشد که سوره قبلی خاتمه یافته و سوره جدیدی آغاز شده است. «البزاز» میافزاید: وقتی بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ فرو فرستاده میشد سوره قبلی خاتمه مییافت و سوره جدیدی شروع میشد. روایات دیگری در همین رابطه به نقل از اهل تسنن و تشیع ذکر شده است. در روایتی از امام باقر علیه السّلام بر این نکته تصریح شده که آیات در حیات پیامبر به شکل مرتب وجود داشت و سورههای مکّی در کنار یکدیگر و مدنی در کنار یکدیگر قرار داشت مگر آنکه فرض کنیم که تعدادی از
آیات یک سوره مکّی و تعداد دیگری از آنها مدنی است که این فرضیه تنها در مورد یکی از سورهها صدق میکند. لازمه تحقق چنین فرضیهای این است که محل آیات مبتنی بر اجتهاد صحابه باشد.
در پاسخ باید گفت: هرچند ظاهر روایت عثمان بن ابی العاص بر عمومیت دلالت نمیکند ولی با توجه به نبود ویژگی خاص در آن متوجه چنین مطلبی میشویم زیرا همچنانکه خاطرنشان ساختیم آیات در دوران پیامبر و توسط وی مرتب گشته بود. روایاتی که نشان میدهد پیامبر و مؤمنین با نزول بسم الله متوجه خاتمه یافتن سوره قبلی میشدند با این آگاهی که دستور میرسید که آیه فلان را در سوره فلان قرار دهید هیچ منافاتی ندارد. تمام شدن سوره با نزول بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ به هیچوجه بر عدم امکان استقرار آیهای در آن به دستور جبرئیل دلالت نمیکند.
در همین رابطه باید خاطرنشان ساخت که اگر صحابه پیشاپیش از ترتیب نزول آیات اطلاع میداشتند در آن صورت میتوانستند قرآن را با کیفیت موجود مرتب سازند بر همین اساس نمیتوان گفت که به صرف تناسب، آیات مکّی و مدنی در یک سوره در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند و چنین حدس و گمانی در برابر ترتیب آیات براساس نزول که پایه اصلی کار است تاب مقاومت ندارد. با توجه به اینکه شأن نزول آیات نشان میدهد که سورهها به دو بخش مکّی و مدنی تقسیم شدهاند بر همین اساس فرضیه مذکور مبتنی بر هیچ اجتهاد، استنباط، نظر و اندیشهای نیست.
بهطور کلی بر پایه دلایل ثابت شده قرآن در دوران پیامبر و توسط وی گردآوری، مرتب و تألیف شده است. هرچند که ترتیب سورهها به دستور و نظر پیامبر ثابت نشده ولی بدون شک ترتیب آیات و تشکیل سورهها به فرمان آن حضرت تحقق یافته است زیرا در غیر این صورت قرآن به هدف نهایی خویش دست نخواهد یافت و از مطالب متفرق و پراکنده نمیتوان به هدف خاصی رسید. دلیلی که برای گردآوری قرآن در دوران پیامبر و توسط وی ذکر کردیم همان دلیل میتواند برای ترتیب آیات نیز صدق کند.
تفاوتی که میان قرآن امام علی علیه السّلام و سایر قرآنها وجود دارد در ارتباط با ترتیب سورههاست. البته بدون شک تفاوت دیگری نیز وجود دارد مبنی بر اینکه قرآن آن حضرت دارای شأن نزول و تفسیر است.
البته به نظر نمیرسد که موارد یادشده جزو قرآن باشد و بکارگیری لفظ «تنزیل» بیانگر چنین مطلبی نیست زیرا بیان شأن نزول و تفسیر آیات تشکیلدهنده هیچیک از بخشهای قرآن محسوب نمیشوند. معمولا بعضی از امور به عنوان توضیح و تفسیر قرآن بدون هیچ علامت مشخصی نوشته میشدند زیرا صحابه مطمئن بودند که امور یاد شده با قرآن آمیخته نخواهد شد به همین دلیل به عنوان مثال «ابن مسعود» در قرآن خویش مینویسد:
لیس علیکم جناح ان تبتغوا فضلا من ربکم فی موسم الحج
از ابن جزری روایت شده که میگوید: چهبسا صحابه هنگام قرائت به عنوان توضیح و بیان مطالب، تفسیر را نیز وارد میساختند زیرا آنها مطمئن بودند هرآنچه از پیامبر فراگرفتهاند قرآن است و نسبت به آمیخته نشدن قرآن با دیگر مطالب اطمینان خاطر داشتند و چهبسا بعضی از صحابه قرآن را به همراه تفسیر مینوشتند.
سپس بهنظر میرسد که موارد اضافه موجود در قرآن امام علی علیه السّلام از قبیل همین موارد یاد شده باشد. امتیازی که قرآن آن حضرت نسبت به سایر قرآنها داشت این بود که بدون استثنای تمام موارد موجود در این زمینه را ذکر کرده است. روایات پیشین نیز حکایت از این واقعیت دارد که «تنزیل» ، «تأویل» ، «محکم» ، «متشابه» ، «ناسخ و منسوخ» همگی در نزد علی علیه السّلام موجود است. بنابراین نتیجه میگیریم که در قرآن امام علی علیه السّلام حتی آیهای بیش از آیات موجود در قرآن فعلی وجود نداشته است.
روایات بسیاری در این زمینه وجود دارد که گفته شده متواتر هستند در حالیکه اکثر آنها از نظر سندیّت ضعیف میباشند. به عنوان مثال به نقل از احمد بن محمد سیّاری و یا علی بن محمد کوفی که دارای دیدگاههای فاسدی بوده و به جعل احادیث شهرت داشتند، میپردازیم: ادّعای تواتر کلی روایات یاد شده که مبتنی بر داشتن آگاهی کلی نسبت به صدور بعضی از آنهاست را نباید مورد بحث و بررسی قرار داد ولی با توجه به اینکه روایات مذکور بر تحریف قرآن دلالت دارند باید آنها را مورد امعاننظر قرار داد. لازم به یادآوری است که روایات مذکور به چند دسته متفاوت تقسیم میشوند:
روایات بسیاری که بر تحریف قرآن به شکل تغییر، تبدیل و مواردی از این قبیل دلالت دارند.
1-شیخ کشی در اوّل کتاب «رجال» به نقل از حمدویه و ابراهیم فرزندان نصیر از محمد بن اسماعیل رازی از علی بن حبیب مدائنی از علی بن سوید السائی روایت کرده که گفت امام کاظم علیه السّلام در زندان «برای من نوشت: ای علی از من سؤال کردی که دانستنیهای دینی خود را باید از چه کسی فرابگیری؟ من به شما میگویم که نباید دانستنیهای دینی خود را غیر از شیعیان ما فرابگیری زیرا در
غیر این صورت به افراد خیانتکار مراجعه کردهای که به خدا و رسول و امانتهای ایشان خیانت کردهاند. کتاب خدا به امانت در نزد آنها سپرده شده ولی آن را تحریف کرده و تغییر دادند. پس لعنت خدا و رسولش و فرشتگان و پدران بزرگوار و نیک سرشتم و لعنت من و شیعیانم تا روز قیامت بر ایشان باد.»
2-علی بن ابراهیم قمی از پدرش از صفوان بن یحیی از ابی جارود از عمران بن هیثم از مالک بن حمزه از ابوذر روایت کرده که گفت: وقتی این آیه «یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ» فرو فرستاده شد رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: «امت مسلمان در روز قیامت در پنج گروه بر من وارد خواهند شد. گروهی از آنان همراه با گوساله این امت هستند. از آنها خواهم پرسید که بعد از من با «ثقلین» چه کردید؟ آنها خواهند گفت که ما «ثقل اکبر» را تحریف نمودیم و آن را پشت سر خویش انداختیم و امّا با «ثقل اصغر» دشمنی ورزیدیم و کینهتوزی نمودیم و بر آن جفا و ستم روا داشتیم. پس من به آنها خواهم گفت: با تشنگی و رویی سیاه به جهنم باز گردید. سپس گروهی همراه با فرعون این امت بر من وارد خواهند شد و من به آنها خواهم گفت که با «ثقلین» چه کردید. ایشان خواهند گفت: «ثقل اکبر» را تحریف و پارهپاره نموده و با آن مخالفت ورزیدیم و اما با «ثقل اصغر» دشمنی ورزیده و جنگیدیم. من به آنها خواهم گفت که با رویی سیاه و تشنگی به آتش دوزخ بازگردید.
سپس گروهی همراه با سامری این امت بر من وارد خواهند شد. من به آنها خواهم گفت که پس از من با «ثقلین» چه کردید. آنها خواهند گفت که با «ثقل اکبر» مخالفت کرده و آن را واگذاشتیم و اما «ثقل اصغر» را بییار و یاور گذاشته و تباه ساختیم و تمامی زشتیها را در موردش روا داشتیم. من به آنها خواهم گفت که تشنه و با رویی سیاه به جهنم بازگردید.
سپس گروهی همراه با رهبر خوارج بر من وارد خواهند شد و من از آنان خواهم پرسید که پس از من با «ثقلین» چه کردید. آنها خواهند گفت: «ثقل اکبر» را
پارهپاره کرده و از آن تبرّی جستیم و با «ثقل اصغر» جنگیدیم و آنها را کشتیم. من به آنها خواهم گفت که با تشنگی و رویی سیاه به جهنم بازگردید. سپس گروهی با امام متقین و سیّد اوصیا و رهبر پیشانی سفیدها و جانشین فرستاده پروردگار عالمیان بر من وارد خواهند شد و من از آنها خواهم پرسید که پس از من با «ثقلین» چه کردید؟ آنها خواهند گفت ما از «ثقل اکبر» پیروی کردیم و «ثقل اصغر» را دوست داشتیم و با آن همراهی کردیم و آنها را خواستیم و یاری کردیم تا اینکه خون ما در راه ایشان به زمین ریخته شد. من به آنها خواهم گفت که به بهشت بازگردید در حالیکه سیراب و با رویی سفید هستید. سپس پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم این آیه را تلاوت نمود: یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ. . .
3-سعد بن عبد الله قمی در حاشیۀ کتاب بصائر به نقل از شیخ حسن بن سلیمان حلّی از قاسم بن محمّد اصفهانی از سلیمان ابن داوود المنقری از یحیی بن آدم از شریک بن عبد الله از عبد الله بن جابر بن یزید جعفی از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: «رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم در منا مردم را به سوی خویش فراخوانده و فرمود: ای مردم من در میان شما دو امانت گرانبها برجای میگذارم کتاب خدا و اهلبیتم و خانه خدا تا زمانی که به آنها تمسّک جویید گمراه نخواهید شد. سپس امام باقر علیه السّلام افزود: اما کتاب خدا را تحریف نمودند و کعبه را منهدم ساختند و اهلبیت را کشتند و تمامی امانتهای الهی را واگذاشتند و از آن تبرّی جستند.»
4-صدوق در خصال به نقل از جابر از پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم روایت کرده که فرمود: «در روز قیامت سه چیز یعنی قرآن، اهلبیت علیهم السّلام و مسجد در نزد پروردگارت شکایت خواهند کرد: قرآن خواهد گفت: پروردگارا مرا تحریف و پاره کردند و مسجد میگوید: پروردگارا مرا به حال خود رها ساخته تباه کردند و اهلبیت میگویند: پروردگارا ما را کشتند و از خود طرد ساختند و آواره نمودند.
5-شیخ جعفر بن محمد بن قولویه در «کامل الزیاره» از محمد بن جعفر الرزّاز از حسین بن ابی الخطاب از ابن ابی نجران از یزید بن اسحاق از حسن بن عطیه از امام
صادق علیه السّلام روایت شده که فرمود: «هنگامی که به منطقه حائر وارد میشوی بگو:
«اللهم العن الذین بدلوا دینک و کتابک و غیروا سنة نبیک»
: خداوندا بر کسانی که دین و قرآن و سنّت پیامبرت را تغییر دادند لعنت بفرست.
6-سید بن طاووس در مهج الدعوات به نقل از سعد بن عبد الله در کتاب «فضل الدعاء» از ابو جعفر محمد بن اسماعیل بن بزیع از امام رضا علیه السّلام و از بکیر بن صالح از سلیمان بن جعفر الجعفری از امام رضا علیه السّلام روایت شده که آن دو بر آن حضرت وارد شدند در حالیکه سجده شکر بجا میآورد پس سجده خویش را طول داد و پس از آنکه سر از سجده برداشت به او عرض کردیم که سجده خویش را طولانی فرمودید. امام رضا علیه السّلام فرمود هرکس که در سجده شکر این دعا را بخواند مانند کسی است که در «روز بدر» در رکاب پیامبر به سوی کفار تیراندازی کرده باشد. آن دو عرض کردند میخواهیم آن دعا را بنویسیم. امام علیه السّلام فرمود: هرگاه سجده شکر بجا آوردید بگویید:
اللّهم العن الذین بدلاّ دینک و حرّفا کتابک و غیّرا سنّة نبیّک
7-ابن شهر آشوب در «مناقب» به نقل از عبد الله بن محمد بن سلیمان بن عبد الله بن الحسن از پدرش از جدّش از عبد الله از امام حسین علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت در روز عاشورا فرمود: «شما طاغوتهای امت و احزاب پراکنده و به دورافکندگان قرآن و بازدم شیطان و گروه تبهکار و تحریفکنندگان قرآن هستید.»
محدّث معاصر پس از نقل این روایت میگوید: «امام حسین علیه السّلام تحریف قرآن را به آنها نسبت داد در حالیکه اسلاف آنها بودند که اقدام به انجام چنینکاری کردند. همچنانکه پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم کشتن انبیا را به یهودیان معاصر خویش نسبت داد زیرا به کار پدران خویش افتخار میکردند و از شیوه و روش آنها پیروی میکردند.»
8-سید بن طاووس در «مصباح الزائر» و محمد بن مشهدی در «مزار» به نقل از
ائمه در زیارت جامعه کبیره حوادث اتفاق افتاده پس از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم را اینگونه شرح میدهد: «امت اسلامی از سلمان فارسی برائت جست و «مقداد» را از خویش طرد نمود و «جندب» را تبعید کرد و شکم «عمّار» را شکافت و قرآن را تحریف کرد و احکام الهی را تغییر داد.»
منظور از تحریف قرآن در مورد گروه اوّل این نیست که معتقدند بخشی از آیات و کلمات آن حذف شده باشد بلکه بدین معناست که از آیات، معانی غیر واقعی استنباط شود و فضایل اهلبیت انکار و با آنها دشمنی و خصومت شود و حقوقشان نادیده گرفته و یا پایمال شود.
اوّلا ظاهر روایات صحّت گفته ما را ثابت میکند. ثانیا برخلاف ظاهر روایات نمیتوان استدلال نمود. این روایات تحریف قرآن را به همه مردمی نسبت میدهد که از اهلبیت پیروی نکرده و معتقد به امامت و ولایت آنها نبوده و نیستند. در حالی که تحریف موردنظر در دوران خلفای راشدین قبل از خلافت امیر مؤمنان علیه السّلام به وقوع پیوست و تنها تعداد بسیار اندکی از مدّعیان تحریف، تحریف قرآن را به بعد از دوران خلافت امام علی علیه السّلام نسبت میدهند. در اینجا این سؤال مطرح میشود که تحریفی که در زمان مشخصی توسط افراد معدودی صورت گرفته را چگونه میتوان به تمام مردم غیرشیعه نسبت داد. حکم این است که اگر معارف اسلامی را از غیرشیعه کسب نماییم درواقع دین را از افراد منحرف که به خدا و رسولش خیانت کردهاند فراگرفتهایم. چگونه امام حسین علیه السّلام در روز عاشورا به آنها نسبت تحریف قرآن را داد و آنها نیز در مقابل این گفته سکوت کردند و به آن حضرت اعتراض نکردند.
دلیلی که «محدّث معاصر» ارائه داده مبنی بر اینکه آنها نسبت به عمل اسلاف
خویش راضی و مفتخر بودند و از آنها پیروی کردهاند نیز بیپایه و اساس است زیرا فرد مسلمان معتقد به اساس اسلام و قرآن به عنوان وحی الهی و تنها معجزه جاودان نبوت و رسالت، چگونه میتواند راضی شود که در قرآن تحریفی صورت گیرد و در همین رابطه از تحریفکننده قرآن پیروی نماید. صرف اعتقاد به خلافت تحریفگر قرآن نمیتواند به معنای پذیرفتن اقدامات وی و تسلیم بودن در برابر عملکرد وی قلمداد شود. از سوی دیگر اعتقاد به خلافت را چگونه میتوان با اعتقاد به تحریف قرآن توسط خلیفه در یکجا جمع نمود. آیا فرد معتقد به چنین خلیفهای میتواند بپذیرد که چنین نسبتی به وی بدهند در حالیکه کتابهای اهل تسنن با صراحت هرچه تمامتر چنین نسبتی را تکذیب و تحریف قرآن را بهطور کلی انکار میکنند. صرفنظر از همه اینها آیا میتوان گفت که تمام پیروان چنین خلیفهای در تحریف قرآن دست دارند و نسبت به آن خشنودند.
به فرض اگر تحریف قرآن را بپذیریم آیا میتوانیم چنین عمل زشتی را که توسط رهبر قومی صورت گرفته، به تمام افراد آن گروه نسبت داد در حالیکه آنها هیچ اطلاعی در این رابطه نداشته و آن را نمیپسندند. این مطلب بسیار روشن و بدیهی است. بنابراین نتیجه میگیریم که منظور از تحریف نسبت داده شده به غیر شیعه در این روایات استنباط معانی نادرست از آیات، انکار فضایل اهلبیت، عدم پایبندی به امامت آنها و عدم پیروی از خط مشی آنهاست و غیر از این، مفهومی برای تحریف قرآن توسط این گروه نمیتوان تصوّر نمود.
روایاتی ناقل بر ذکر نام امامان معصوم علیهم السّلام در بعضی از آیات قرآن وجود دارند. این دسته از روایات نیز بسیارند:
1-کافی به نقل از محمد بن فضیل از امام سجاد علیه السّلام روایت کرده که فرمود: «ولایت علی بن ابیطالب در تمامی کتب پیامبران نوشته شده است و خداوند تمام پیامبران را براساس نبوت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم و ولایت علی علیه السّلام برگزید.
2-سیف بن عمیره از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: «اگر قرآن را همانگونه که فرو فرستاده شد به حال خود رها میکردند هر آینه نام ما را در آن مشاهده میکردید همانگونه که نام اقوام پیشین را در آن مشاهده میکنید.
3-کافی از علی بن ابراهیم از احمد بن محمد برقی از پدرش از محمد بن سنان از عمّار بن مروان از منخل از جابر از امام باقر علیه السّلام روایت شده که فرمود: «جبرئیل این آیه را اینگونه بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرو فرستاد:
و ان کنتم فی ریب مما نزلنا علی عبدنا فی علی فاتوا بسورة من مثله
4-کافی از احمد بن مهران از عبد العظیم حسنی از محمد بن فضل از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: «جبرئیل این آیه را اینگونه بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرو فرستاد:
فبدل الذین ظلموا آل محمد حقهم قولا غیر الذی قیل لهم فانزلنا علی
الذین ظلموا آل محمد حقهم رجزا من السماء بما کانوا یفسقون
5-کافی از سهل بن زیاد و علی بن ابراهیم از پدرش از ابن محبوب از ابن حمزه از ابی یحیی از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت شنیدم امیر مؤمنان علیه السّلام میفرماید: «قرآن در سه قسمت فرو فرستاده شد یک سوم در مورد سنتها و امثال و حکم و یک سوم آن در ارتباط با ما و دشمنان ماست و یک سوم دیگر درباره واجبات و احکام است.»
6-ابو بصیر از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: «قرآن در چهار بخش نازل شده است 1-در مورد ما 2-درباره دشمنان ما 3-سنن و احکام 4-واجبات و احکام.
روایات دیگری نیز با همین مضمون وجود دارد.
تعدادی از این روایتها با صراحت بیانگر نام اهلبیت در قرآن نیستند. پرداختن تمامی کتب آسمانی از جمله قرآن به مسأله ولایت امیر مؤمنان به هیچوجه به معنای ذکر نام ایشان نیست. همچنین نزول قرآن در سه یا چهار قسمت به این معنا نیست که به نام مقدّس و القاب شریف اهلبیت پرداخته باشد بلکه به فضایلی اشاره شده که آنها کاملترین مصداق آن هستند. این موضوع در مورد دشمنان آنها نیز صدق میکند: نام ایشان در قرآن با صراحت ذکر نشده است بلکه قرآن به اوصاف زشتی پرداخته که تنها اینان مصداقش میباشند. منظور از «تنزیل» ، تفسیر و توضیح قرآن است چنانکه در مورد قرآن امیر مؤمنان علیه السّلام خاطرنشان ساختیم. اینکه میگوییم قرآن آن حضرت دربردارنده تمامی موارد فرو فرستاده شده است بدین معنا نیست که قرآن آن حضرت کامل و سایر قرآنها ناقصاند بلکه امتیازی که قرآن آن حضرت در مقایسه با سایر قرآنها داشت این بود که بدون استثنا تفسیر و شأن نزول تمام آیات ذکر شده است.
بنابراین نتیجه میگیریم که نام امامان معصوم علیهم السّلام در قالب تشریح و توضیح آیات ذکر شده است.
اگر نام حضرت علی علیه السّلام با صراحت در قرآن با بیان اوصاف و القاب وی ذکر شده بود در این حالت میبایست به هنگام احتجاج به این مطلب اشاره میکردند. نه تنها امیر مؤمنان بلکه هیچیک از امامان معصوم علیه السّلام و یاران و شیعیان در هنگام احتجاج به موضوع یاد شده اشاره نکردهاند. این در حالی است که تمامی «احتجاج» ها ثبت و ضبط شده است. در همین رابطه باید به «حدیث غدیر» اشاره نماییم که طی آن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم، علی علیه السّلام را با آن وضعیت معروف به جانشینی خویش برگزید در حالیکه نسبت به پیامدهای این امر نگران بود. خداوند نیز به وی وعده داد که او را از شرّ مردم حفظ فرماید و تأکید کرد که اگر این کار را انجام ندهد رسالت خود را ابلاغ نکرده است و به همین دلیل رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلّم مردم را در آن روز موعود در میان راه گردهم آورد تا آغاز امامت را اعلام نماید و خلافت را ابلاغ و جانشین خود را تعیین فرماید. اگر نام علی علیه السّلام در قرآن ذکر شده بود پس دیگر نیازی به انتصاب وی نبود و دلیلی برای ترس و بیم پیامبر وجود نداشت و جمعآوری آن تعداد انبوه از مردم در وسط راه هیچ تأثیری نداشت. همه موارد یاد شده نشان میدهد که موضوع ولایت و جانشینی علی علیه السّلام نزد مسلمانان شناخته شده نبود زیرا قرآن با صراحت به ذکر نام علی علیه السّلام به این مسأله نگرش نداشته است. لازم به یادآوری است که داستان غدیر در اواخر عمر شریف پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم به وقت بازگشت از حجة الوداع روی داد که در آن هنگام بخش اعظم قرآن فرو فرستاده شده بود و در میان مسلمانان گسترش یافته بود.
بهطور کلی خود حدیث غدیر که خدشهناپذیر است و فرد معتقد به تحریف قرآن نیز آن را قبول دارد نشان میدهد که قرآن با صراحت به امامت علی علیه السّلام اشاره نکرده است زیرا در غیر این صورت دیگر نیازی به انتصاب وی وجود نمیداشت.
در روایات متواتر آمده است که میبایست روایات نسبت داده شده به آنها را به
قرآن و سنّت عرضه نمود و اگر با قرآن در تضاد باشند باید آنها را دور افکند زیرا آنها مطلبی برخلاف قرآن ابراز نمیدارند. بدیهی است اوّلا: منظور از قرآنی که میبایست روایات را به آن عرضه نمود قرآنی است که باید در اختیار مردم باشد و نباید تنها در اختیار اهلبیت قرار داشته باشد. البته به فرض اینکه قرآن موجود در دست مردم با قرآن اهلبیت بنا به اظهارنظر مدّعی تحریف تفاوت داشته باشد. در روایات به مردم دستور داده شده تا روایات اهلبیت را به قرآن موجود و در اختیار خویش عرضه دارند.
ثانیا: عرضه کردن روایات به قرآن تنها اختصاص به احکام فرعی عملی ندارد زیرا قرینهای در این زمینه وجود ندارد و بسیاری از احکام در قرآن ذکر نشده است بنابراین نتیجه میگیریم که منظور از روایات متواتر یاد شده، عرضه روایات رسیده از اهلبیت به احکام فرعی قرآن نیست بلکه ظاهر روایات بر عموم اطلاق شده و دلالت دارند بنابراین نتیجه میگیریم که این دسته از روایات که بر ذکر نام امامان معصوم علیهم السّلام در قرآن دلالت دارند با قرآن در تضاد هستند و باید آنها را به دیوار کوبید. روایات یاد شده هرچند که اکثرا توسط «کافی» از جابر از امام باقر علیه السّلام روایت شدهاند اما دارای قرینه مشخصی بر کذب و بیپایه و اساس بودن خویش میباشند. ذکر نام امام علی علیه السّلام در آیهای که میخواهد نبوت پیامبر را ثابت کند اصلا هیچ مناسبتی ندارد زیرا هدف از آیه مذکور اثبات اصل نبوت است و اینکه در نزول قرآن از سوی خداوند هیچ شک و تردیدی وجود ندارد و بشر توانایی آوردن مشابه برای قرآن را ندارد. میان این مسأله و ذکر نام علی علیه السّلام چه تناسبی وجود دارد؟ ! به عبارت دیگر شک و تردید ذکر شده در آیه در ارتباط با تمام قرآن و وحی الهی است و ربطی به مسائل فرو فرستاده شده درباره علی علیه السّلام ندارد. در اینجا منظور از مبارزهطلبی و چالش مناسب، در ارائه و آوردن مشابهی برای قرآن است. بدیهی است که میان شک و تردید در ارتباط با مسائل فرو فرستاده شده درباره علی علیه السّلام و آوردن سورهای مشابه قرآن هیچ تناسب و هماهنگی وجود ندارد.
صرفنظر از تمام موارد یاد شده، این گروه از روایات با یک روایت صحیح صریح در تضاد است. در این روایت، کافی به نقل از ابو بصیر روایت کرده که میگوید: از امام باقر علیه السّلام در مورد آیه:
أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ
پرسیدم. آن حضرت فرمود: در مورد علی بن ابیطالب و حسن و حسین علیهم السّلام نازل شده است. من به وی عرض کردم: مردم میگویند چرا خداوند نام علی علیه السّلام و اهلبیت او را در قرآن ذکر نکرده است. حضرت فرمود: آیات متعددی در مورد پیامبر از جمله آیات درود و صلوات فرو فرستاده شده ولی خداوند در آنها نامی از پیامبر جز سه یا چهار مورد نامی نمیبرد تا اینکه رسول خدا خود، آنها را تفسیر فرمود.
از این حدیث درمییابیم که در قرآن نام علی علیه السّلام و امامان معصوم ذکر نشده است و سؤالکننده در پی فلسفه و درک علت بوده است. این روایت بر روایتهای پیشین غلبه دارد و نشان میدهد: که نام اهلبیت نه به شکل قرآنی آن بلکه به شکل تفسیری و تأویلی آن در قرآن وجود دارد. پس با این وجود دیگر جای هیچ شک و شبهه و اشکالی باقی نمیماند و ارکان استدلال این گروه نیز سست و ویران میگردد.
روایاتی نقل شده که میگوید نام افراد دیگری نیز در قرآن وجود داشته ولی تحریفکنندگان آنها را حذف کردهاند و تنها نام ابو لهب را برجای گذاشتند.
1-غیبت نعمانی از احمد بن هوذه از نهاوندی از عبد الله بن حمّاد از صباح مزنی از حرث بن مغیره از اصبغ بن نباته روایت کرده که گفت: شنیدم امام علی علیه السّلام میفرماید: من عجم را مشاهده میکنم که در آینده در مسجد کوفه قرآن را آنگونه که نازل شده به مردم تعلیم میدهند. من گفتم ای امیر مؤمنان آیا قرآن فعلی همان قرآن فرو فرستاده شده نیست. آن حضرت فرمود: نه زیرا نام هفتاد تن از قریش، و پدرانشان از قرآن حذف شده است و تنها نام ابو لهب برجای مانده تا به واسطه آن پیامبر را مسخره کنند زیرا ابو لهب عموی پیامبر برد!
2-شیخ ابو عمرو کشی در کتاب رجال به نقل از ابو خطّاب از ابو خلف بن حمّاد از ابی محمد حسن بن طلحه از ابن فضّال از یونس بن یعقوب از یزید عجلی از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که گفت: در قرآن نام هفت تن ذکر شده که قریش آنها را حذف کرد و تنها نام ابو لهب را برجای گذاشت.
3-کافی از علی بن محمّد از احمد بن محمّد از ابی نصر روایت کرده که گفت: ابو الحسن علیه السّلام قرآنی در اختیارم گذاشت و به من امر فرمود که در آن ننگرم ولی من در آن نگریستم و خواندم. لَمْ یَکُنِ اَلَّذِینَ کَفَرُوا مِنْ أَهْلِ اَلْکِتابِ
پس نام هفتاد تن از قریش با نامشان و نام پدرانشان را در آن یافتم پس
امیر مؤمنان علیه السّلام به من پیام داد که آن قرآن را برای او بفرستم.
این دسته از روایات دارای سندی ضعیف بوده و با یکدیگر در تضاد میباشند و نمیتوان به عدد ذکر شده در آنها استناد جست. «محدّث معاصر» در همین رابطه میگوید دلیل ذکر رقم هفت در روایت شماره دو این بود که شنونده تحمل شنیدن بیش از این رقم را نداشت زیرا امامان معصوم علیه السّلام به میزان درک مردم سخن میگفتند. باطل بودن چنین استدلالی یک امر بدیهی است. این دسته از روایات با قرآن نیز در تضاد هستند زیرا بر ما تکلیف شده تا روایات را بر قرآن عرضه کنیم. مضمون روایات بیپایه و اساس بودن آنها را ثابت میکند.
از سوی دیگر ذکر نام «ابو لهب» به هیچوجه شخصیت پیامبر را خدشهدار نمیسازد زیرا صرف عمو بودن بدون وحدت اشتراک در اهداف توحید و نبوت برای افراد ایجاد اعتبار و حرمت نمیکند و تنها عمو بودن کافی نیست. از ظاهر روایت اوّل برمیآید که بهتر بود نام ابو لهب نیز حذف میشد. در روایت دوم صدر و ذیل روایت با یکدیگر منافات دارند زیرا در مقدمه روایت آمده که در قرآن نام هفت تن از قریش ذکر شده بود و در پایان اشاره شده که نام همۀ هفت تن حذف گردیده و تنها نام ابو لهب به جا مانده پس این موضوع نشان میدهد که در مجموع نام هشت تن در قرآن ذکر شده بود. اما روایت سوم دلالت بر این نمیکند که نام هفتاد تن بخشی از قرآن را تشکیل میداده است و اینکه راوی میگوید امام مرا از نگریستن به قرآن نهی فرمود روایت را از درجه اعتبار ساقط میسازد. ظاهر روایت نشان میدهد که امام علیه السّلام قرآن را در اختیار وی نهاد تا در آن بنگرد و این موضوع با نهی امام منافات دارد (لطفا دقت فرمایید) بنابراین مشخص میشود که پژوهشگر با انصاف عاری از تعصب و پیرو دلیل و برهان نمیتواند به این دسته از روایات اعتماد و اطمینان پیدا کند.
این دسته از روایات نشان میدهند که پس از پیامبر تعدادی از کلمات حذف گردیده و بهجای آنها تعداد دیگری از کلمات گذاشته شدهاند. در واقع این گروه از روایات همزمان باهم بر وجود فزونی و نقصان در قرآن دلالت دارند. فزونی به خاطر قرار دادن کلمات و نقصان از نظر حذف.
1-علی بن ابراهیم قمّی در تفسیرش به نقل از پدرش از حمّاد بن حریز از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود:
اهدنا الصراط المستقیم صراط من انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و غیر الضالین
2-عیّاشی از هشام بن سالم روایت کرده که گفت: از امام صادق علیه السّلام درباره آیۀ إِنَّ اَللّهَ اِصْطَفی آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِیمَ وَ آلَ عِمْرانَ
سؤال کردم آن حضرت فرمود: آیه به این شکل بوده «آل ابراهیم و آل محمّد علی العالمین» تحریفکنندگان اسمی را جای اسم دیگر عوض کردهاند.
3-حریز از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود:
و لقد نصرکم الله ببدر و انتم ضعفا و ما کانوا اذله و رسول الله فیهم علیه و علی آله الصلاة و السلام.
4-محمد بن جمهور میگوید: خدمت امام صادق علیه السّلام این آیه را تلاوت کردم. لَیْسَ لَکَ مِنَ اَلْأَمْرِ شَیْءٌ امام فرمود: این آیه در واقع اینگونه فرو فرستاده شده:
لیس لک من الامر ان تبت علیهم او تعذبهم فانهم ظالمون
زیرا چگونه ممکن است که پیامبر اختیاری نداشته باشد در حالیکه در آیه دیگری خداوند میفرماید: ما آتاکُمُ اَلرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا و در جای دیگر میفرماید:
من یطع الرسول فقد اطاع الله و من تولی فما ارسلناک علیهم حفیظا ان علیک الا البلاغ
روایات دیگری نیز در همین زمینه وجود دارد که از تغییر و حذف بعضی از کلمات و جایگزین شدن کلمات دیگر بهجای آنها دلالت دارند.
در پاسخ به این گروه میگوییم که: سند اکثر این روایات فاقد اعتبار است و با قرآن و اجماع مسلمانان در تضاد است. زیرا مسلمانان به اتفاق آرا وقوع تحریف به شکل فزونی آن را مردود میدانند و معتقدند که کتاب موجود بدون حتی یک حرف اضافی همان قرآن اصلی است.
در ارتباط با روایت شماره یک باید خاطرنشان ساخت که تغییر آیه مذکور هیچ فایدهای دربر ندارد زیرا آیه اصلی با هدف موردنظر تحریفکننده منافات ندارد و از نظر ادبی هیچ اشکالی در آیه مشاهده نمیشود و نیز از موقعیت و جایگاه رفیع پیامبر چیزی نمیکاهد. در اینجا این پرسش مطرح میشود که علت تحریف چه چیزی بوده است زیرا برای تغییر یادشده نمیتوان هیچ انگیزه و توجیه و دلیل و فایدهای یافت.
آیه موجود در روایت چهارم بر عدم استقلال پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم دلالت دارد و «لام» از اختصاص استقلال به خداوند متعال حکایت میکند. همین موضوع در مورد آیه إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ
نیز صدق میکند. با توجه به اینکه استقلال تنها منحصر به ذات خداوند است؛ پس میتوان آن را از دیگران نفی نمود. مقام نبوت باعث نمیشود تا پیامبر از گردونه ممکنالوجود بودن خارج شود. وی همواره در بالاترین سطح نیاز در ارتباط و اتصال به «ذات مقدس الهی» است. پیامبر گرامی اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم هرچند از نظر موقعیت و جایگاه به بالاترین مراتب کمالی دست یافته است ولی این واقعیت باعث تغییر ذات او نمیشود و نمیتوان بر همین اساس او را مستقل از واجب الوجود دانست. پس جای هیچ اشکال و ایرادی در آیه وجود ندارد و میان آن و سایر آیات یادشده در روایت هیچ منافاتی به چشم نمیخورد. آیاتی که بر لزوم پیروی از اوامر و نواهی پیامبر و اینکه اطاعت از وی به مثابه اطاعت از خداوند است دلالت دارند. تمامی این ویژگیها با عدم استقلال پیامبر هیچ مغایرتی ندارند بلکه برعکس، این موضوع را ثابت و تأیید میکند، زیرا پیامبر بهخاطر اینکه فرستاده و پیامآور خداوند براساس وحی است دارای این ویژگیها میباشد و موارد یادشده با استقلال پیامبر همخوانی ندارد.
روایاتی که با بیان تعابیر مختلف و مضامین متعدد بر وجود نقصان در قرآن دلالت دارند. بعضی از آنها حکایت از آن دارند که تعداد آیات قرآن بیش از رقم فعلی است و برخی دیگر حاکی از آن است که تعداد آیات فلان سوره از تعداد فعلی بیشتر بوده است. و بخش سوم بیانگر آن است که کلمه فلان از فلان آیه و یا آیه فلان از فلان سوره در موارد بسیاری و جاهای متعددی حذف شده است.
در بخش اوّل «کافی» به نقل از محمد بن یحیی از احمد بن محمد از علی بن حکم از هشام بن سالم از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: قرآنی که جبرئیل بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرو فرستاد شامل هفده هزار آیه بود.
در بخش دوم: «سیوطی» در اتقان به نقل از ابی عبید روایت کرده که گفت: ابن ابی مریم از ابی لهیعه از ابی الاسود از عروة بن زبیر از عایشه روایت کرده که گفت: سوره احزاب در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم دویست آیه بود ولی وقتی عثمان آن را نوشت فقط همین تعداد کنونی ثبت و ضبط گردید.
ابو علی فارسی در کتاب «الحجة» به نقل از شیخ طبرسی در مجمع البیان از زر بن جیش از ابیّ بن کعب روایت کرده که از وی پرسید سوره احزاب را در چند آیه تلاوت میکنید؟ او پاسخ داد هفتاد و اندی آیه. ابّی گفت: ولی در زمان پیامبر این سوره از بقره طولانیتر بوده است.
در بخش سوم: «کلینی» از علی بن ابراهیم از پدرش از علی ابن اسباط از علی بن
حمزه از ابا بصیر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت این آیه را اینگونه تلاوت نمود: و اتبعوا ما تتلوا الشیاطین بولایة الشیاطین علی ملک السلیمان
سیّاری از محمد بن علی بن سنان از عمّار بن مروان از علی بن یزید از جابر جعفی از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت این آیه را اینگونه تلاوت نمود:
و اذا قیل لهم آمنوا بما انزل الله فی علی قالوا نؤمن بما انزل علینا
«کلینی» همچنین از علی بن ابراهیم از احمد بن محمد برقی از پدرش از محمد بن سنان از عمّار بن مروان از منخل از جابر از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: جبرئیل این آیه را اینگونه بر محمّد صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرو فرستاد:
بئس ما اشتروا به انفسهم ان یکفروا بما انزل الله فی علی بغیا
سیّاری همچنین به نقل از یعقوب بن یزید از ابن ابی عمیر از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که آن حضرت این آیه را اینگونه تلاوت کرد:
ان الذین یکتمون ما انزلنا من البینات و الهدی فی علی من بعد ما بیناه للناس اولئک یلعنهم الله و یلعنهم اللاعنون
عیّاشی به نقل از ابی اسحاق از امیر مؤمنان علیه السّلام روایت کرده که فرمود:
و اذا تولی سعی فی الارض لیفسد فیها و یهلک الحرث و النسل بظلمه و سوء سریرته و الله لا یحب الفساد
سیّد بزرگوار علی بن طاووس در «فلاح السائل» از محمد بن مسلم از امام باقر علیه السّلام روایت کرده که فرمود: همسر امام مجتبی علیه السّلام قرآنی به رشته تحریر درآورد و این آیه را به دستور امام حسن علیه السّلام اینگونه نوشت:
حافظوا علی الصلوات و الصلاة الوسطی و صلاة العصر و قوموا لله قانتین «شیخ طوسی» در تهذیب به نقل از یونس بن عبد الرحمن از عبد الله بن سنان از امام صادق علیه السّلام روایت کرده که فرمود: آیه رجم در قرآن بدینگونه است.
اذا زنیا الشیخ و الشیخه فارجموهما البته فانهما قضیا الشهوة
«راغب اصفهانی» در «المحاضرات» خاطرنشان ساخته که از عمر روایت شده که گفت: اگر نمیگفتند که «عمر» آیهای را به قرآن افزوده است من این آیه را در قرآن ثبت و تلاوت میکردم:
الشیخ و الشیخه اذا زنیا فارجموهما البته نکالا لامر الله و الله شدید العقاب.
و روایات بسیار دیگری که در همین راستا وجود دارد.
روایات یاد شده با مجموعه آیات قرآن در تضاد است و به ما دستور داده شده تا از آنها اعراض نماییم و آنها را به دیوار بکوبیم زیرا جعلی و باطلاند. از نظر استدلالی این گروه به گروه دوم شباهت دارد.
از روایات بخش دوم چنین برمیآید که نام امام علی علیه السّلام و امامان معصوم در قرآن ذکر شده بود ولی بعدها حذف گردید. روشن ساختیم که قرائن قطعی بسیاری وجود دارد که بر عدم ذکر نام مقدس ائمه معصومین در الفاظ و آیات محکم و کلمات شریف قرآن تأکید دارد.
در اوائل بحث تحریفناپذیری قرآن در ارتباط با توهّم درج «حکم رجم» در قرآن بهطور مبسوط کاوش نمودیم. آیه معروف رجم توسط شخصی روایت شده که گفتار و کردارش فاقد اعتبار است و همین امر کافی است تا متوجه شویم که حق فراسوی باطل است و آیه مذکور با عقل و منطق همخوانی ندارد.
در ارتباط با اینکه قرآن اصلی دربردارنده آیاتی بیش از قرآن فعلی بوده است طبرسی به نقل از علی بن ابیطالب علیه السّلام روایت کرده که فرمود: از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در مورد ثواب تلاوت قرآن پرسیدم. وی نیز ثواب قرائت تکتک سورهها را همانگونه که از آسمان فرو فرستاده شده به شیوایی بیان نمود. سپس پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرمود: تمامی سورههای قرآن 114 سوره است و تمامی آیات قرآن 6236 آیه است و تمامی
حروف قرآن 321250 حرف میباشد.
ثانیا: بسیاری از این روایات به نقل از احمد بن محمّد سیّاری نقل شده است. وی دارای گرایشی فاسد و فردی دروغگو و جعلکننده حدیث بوده است. برخی از پژوهشگران مدّعیاند که در روایات تحریفشده گردآوری شده توسط «محدّث معاصر» در کتابی ویژه در خصوص این موضوع 188 روایت به نقل از این شخص فاسد و جعّال یافت شده است. با وجود چنین روایاتی مطمئنا میتوان گفت که وی فردی معاند و منافق و یا جیرهخوار افراد معاند بوده است. به نظر میرسد که وی به منظور مخدوش ساختن قرآن و کاهش ارزش و اسقاط قرآن به عنوان تنها معجزه جاودان از درجه اعتبار و همردیف قرار دادن آن با تورات و انجیل تحریفشده اقدام نموده است. روایات دروغین، جعل و به کتاب خدا افترا و دروغ میبست تا مسلمانان نسبت به یهود و نصارا هیچگونه امتیاز و ویژگی خاصی نداشته باشند و چنانچه تورات و انجیل فاقد اعتبار است قرآن را نیز از اعتبار و ارزش فرو کاهد. به ویژه آنکه در ارتباط با مسائل فقهی و احکام عملی روایات بسیار کمی از وی نقل شده است. در اینجا بهتر است به اظهارنظر بزرگان علم رجال درباره وی بپردازیم:
شیخ قدّس سرّه در «الفهرست» میگوید: احمد بن محمّد بن سیّار ابو عبد الله از نویسندگان اهل بصره در زمان امام سجاد علیه السّلام بوده است وی به نقل احادیث ضعیف و داشتن گرایشی فاسد و نقل روایات پوچ و بیمحتوا و نامهنگاریهای بسیار شهرت داشت. او کتابهایی همچون ثواب قرآن، پزشکی، «قرائتها» و «نوادر» را به رشته تحریر درآورده است. حسین بن عبید الله از احمد بن محمّد بن یحیی میگوید از پدرش از «النوادر» سیّاری روایات مبالغهآمیز نقل کردهاند. علاوه بر آن گروهی از اصحاب ما از جمله سه نفر که نامشان فوقا ذکر شد از «نوادر» با نقل محمد بن احمد بن داوود از سلامة بن محمد از علی بن محمد حنائی از سیّاری روایت نقل کردهاند. نجاشی هم میگوید: احمد بن محمد بن سیّار ابو عبد الله نویسنده اهل بصره و از نویسندگان آل طاهر در زمان امام سجاد علیه السّلام بود. وی به
داشتن احادیث ضعیف و اعتقادات باطل شهرت فراوان داشت. حسین بن عبید الله یادآور میشود که روایات وی پوچ و بیمحتواست. از وی کتابهایی به نام «ثواب القرآن» ، «طب» ، «قرائتها» ، «نوادر» و «غارات» به یادگار مانده است. حسین بن عبید الله گزارش میدهد احمد بن محمد بن یحیی و ابو عبد الله قزوینی از احمد بن محمد بن یحیی و او از پدرش میگوید: سیّاری روایاتی را که نقل کرده غلوّ و مبالغهآمیز و خلط مبحث و چرندیات است.
محدّث معاصر روایات سیّاری را حجّت و معتبر میداند! میگوید: محمد بن یحیی عطّار، شیخ قمّیها و روحانی برجسته و قابل اعتماد، «کلینی» که از مشایخ امامیه و ارباب روایت و حدیث معتبر به شمار میروند و همچنین شیخ محمّد بن ادریس در کتاب السرائر در آخرین فصل این کتاب که به ذکر نام نویسندگان و راویان مخلص و معتبر میپردازد و میگوید: از جمله این نویسندگان سیّاری است که نامش ابو عبد الله و از یاران امام کاظم علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام بوده است. از سوی دیگر تنها شخصی که به سیّاری اشکال و ایراد وارد ساخته غضائری بوده که دارای تألیفاتی ضعیف بوده است.
اینکه گفته میشود فقط غضائری به کار سیّاری اشکال وارد ساخته باید خاطرنشان ساخت که پژوهشگر کارشناس در کتاب «قاموس الرجال» خویش یادآور میشود که علاوه بر کشّی، غضائری، «فهرست» و «نجاشی» ؛ شخصیتهای برجسته دیگری همچون شیخ طوسی در استبصار خویش، محمّد بن علی بن محبوب به نقل از غضائری، حسین بن عبید الله، احمد بن محمّد بن یحیی، محمّد بن یحیی با نقل از «الفهرست» ، نصر بن الصباح، به نقل «کشّی» از او طاهر الورّاق، جعفر بن ایوب، شجاعی، و ابراهیم بن حاجب و نیز شیخ قمّیها یعنی ابن ولید و ابن بابویه و ابن نوح به نقل «غضائری» در اینجا و نیز «نجاشی» و «الفهرست» در مورد محمّد بن احمد بن یحیی؛ از سیّاری به عنوان یک فرد دروغگو و غیرقابل اعتماد نام بردهاند.
اما اینکه: شیخ قمّیها از وی روایت نقل کرده در ارتباط با روایاتی بوده که از غلوّ و خلط مبحث به دور بودهاند. قدما در ارتباط با روایتهای ضعیف به این ترتیب عمل میکردند که روایتهای سالم را مورد توجه قرار میدادند و روایتهای ناسالم را کنار میگذاشتند و برای هر دو مورد قرائن بسیاری در اختیار داشتند.
اما در ارتباط با «کلینی» باید گفت اوّلا: عبارت «بعضی از یاران ما» («بعض اصحابنا») که کلینی به کار میبرد، بیانگر عامی بودن وی است و به هیچوجه نشانه مدح و ستایش کلینی از سیّاری و معتبر بودن روایت نیست. ثانیا: در صورتی میتوان به روایت اعتماد نمود که عاری از غلوّ و خلط مبحث باشد. ثالثا: «کلینی» در مخالفت با بیپایه و اساس بودن روایات سیّاری و کج فکر بودن و نکوهش و فساد اعتقاد او اظهار نظری نکرده است.
اما اینکه علاّمه حلّی در کتاب «مستطرفات» از سیّاری نام برده به هیچوجه به این معنا نیست که وی فردی قابل اعتماد و ستایش بوده است.
اوّلا نام سیّاری، احمد بوده و نه ابو عبد الله. البته هرچند کنیه برخی از افراد همان نامشان میباشد ولی وی جزو این تعداد نیست.
ثانیا: وی براساس شهادت و تأیید کتاب «الفهرست» و نجاشی با امام سجاد علیه السّلام و نه امام کاظم علیه السّلام و امام رضا علیه السّلام همعصر بوده است.
ثالثا: به فرض اینکه وی با آن دو امام همام همعصر بوده باشد این موجب نمیشود که جزو یاران ایشان به حساب آید زیرا وی به عنوان یک فرد ناشایسته نمیتوانست جزو اصحاب معصومین باشد بنابراین نتیجه میگیریم که به هیچ عنوان نمیتوان به روایات نقل شده از سیّاری اعتماد نمود.
از تمام موارد یادشده همچنین نتیجه میگیریم که نمیتوان به روایات مدّعی تحریف استناد کرد، زیرا فاقد اعتبار، حجیّت و دلالت میباشند.
با توجه به برخی آیات و عدم ارتباط میان بخشهای آن (صدر و ذیل و شرط و جواب شرط) احساس میکنیم که در آنها تحریف صورت گرفته و در بخشهایی از آن کاستی و نقصان وجود دارد. زیرا ممکن نیست میان بخشهای یک آیه ارتباط وجود نداشته باشد و عدم ارتباط، از نبود یک کلمه یا جمله به عنوان حلقه وصل چنین حکایت میکند که میان بخشهای آن تناسب و بین مقدمه و مؤخّره یا شرط و جواب شرط همخوانی و همآهنگی وجود ندارد، و این خود دلیل تحریف است. به عنوان مثال خداوند متعال در سوره نساء میفرماید:
و ان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی فانکحوا ما طاب لکم من النساء مثنی و تعولوا
در این آیه ترس از عدم رعایت عدالت در مورد یتیمان ارتباطی به ازدواج با زنان و تعدّد همسران ندارد بنابراین متوجه میشویم که میان شرط و جواب شرط موضوعی حذف شده است.
یکی از احتجاجهای امیر مؤمنان علیه السّلام تأییدکننده همین معناست. شخص ملحدی از امام علیه السّلام در همین رابطه پرسش نمود. امام در پاسخ فرمود: در اینجا عدم رعایت عدالت درباره ایتام تشابه و شباهتی به ازدواج با زنان ندارد و تمامی زنها نیز یتیم نیستند. در اینجا چنانکه در پیش گفتیم دو مانع موجود برداشته شده و دو
موضوع ناهمگون با یکدیگر در خصوص یتیمان و ازدواج با زنان در قالب خطاب و داستان جمع شدهاند؛ و قصص و داستان بیش از یکسوم قرآن را تشکیل میدهند.
با مراجعه به تفاسیر مشخص میشود که هیچیک از مفسّرین از ابتدا تا انتها وجود ارتباط در این آیه را انکار نمیکنند. در همین رابطه طبرسی در مجمع البیان در خصوص شأن نزول آیه و چگونگی ارتباط میان مقدمه و موخّره و شرط و جواب شرط میگوید: «درباره شأن نزول و چگونگی شکلگیری آن و اتصال بخشهای آن با یکدیگر اختلافنظر وجود دارد و مطالب متعددی ذکر شده که ذیلا به آنها میپردازیم:
اوّل: این آیه در مورد دختر یتیمی نازل شده که پس از بزرگ شدن سرپرستش به مال و جمال او تمایل پیدا میکند و بدون پرداخت مهریه در صدد ازدواج با وی برمیآید. این آیه از عدم پرداخت مهریه به هنگام ازدواج با آنها نهی میکند و لذا به آنها (سرپرستان) دستور داده شد که به جز ایشان با زنان دیگری تا چهار همسر ازدواج نمایند. در تفسیر طرفداران نظریۀ ما این مطلب ذکر شده و گفته شده که بخشهای این آیه با یکدیگر متصل هستند زیرا خداوند میفرماید:
و یستفتونک فی النساء قل الله یفتیکم فیهن و ما یتلی علیکم فی الکتاب فی یتامی النساء اللأتی لا توتونهن ما کتب لهن و ترغبون تنکحوهن فان خفتم الا تقسطوا فی الیتامی. . . حسن، جبائی و مبرّد، چنین اعتقادی دارند.
دوم: این آیه در خصوص کسی نازل شد که چهار، پنج، شش و یا ده زن میگرفت و میگفت چه مانعی دارد که مانند فلانی ازدواج نمایم که وقتی مالش تمام میشد از دارایی یتیم که نزدش بود هزینه میکرد. خداوند آنها را از ازدواج با بیش از چهار زن نهی کرد تا نیاز به اخذ مال یتیم پیدا نکنند و اگر بترسند که با این تعداد نیز ممکن است دچار چنین گناهی شوند بهتر است که به همان یکی بسنده کنند. «ابن عباس» و «عکرمه» چنین اعتقادی دارند.
سوم: آنها راجع به مال یتیم سخت میگرفتند ولی در ازدواج با زنان، بیضابطه عمل میکردند و میان زنان خویش عدالت نمیورزیدند. خداوند متعال در این آیه میفرماید چنانکه نسبت به عدم رعایت عدالت در میان ایتام نگران هستید در مورد زنان نیز اینگونه باشید و با یک تا چهار زن ازدواج نمایید. سعید بن جبیر، سدّی، قتاده، ربیع و ضحّاک چنین اعتقادی داشتند.
چهارم: آنها به خاطر ایمان و صداقتی که داشتند نسبت به سرپرستی یتیمان و تصرّف در اموال آنها با سختی و تنگنا مواجه میشدند به همین دلیل خداوند متعال فرمود همانگونه که درباره اموال یتیمان با احتیاط عمل میکنید از زنا بپرهیزید و بهطور مباح با یک تا چهار زن ازدواج نمایید. مجاهد چنین اعتقادی داشت.
پنجم: حسن میگوید: اگر بیم آن دارید که در مورد دختر یتیم پرورش یافته در دامن خویش عدالت را رعایت نکنید پس با زنانی که بر شما پاک و حلال هستند از جمله دختران یتیم از یک تا چهار زن به ازدواج خود آورید. «جبائی» با ابراز چنین اعتقادی میگوید: مورد خطاب این آیه سرپرست دختر یتیمی است که میخواهد با وی ازدواج کند.
ششم: فرّاء میگوید: همچنانکه در خوردن اموال یتیمان احتیاط میورزید در ازدواج با بیش از یک زن نیز احتیاط کنید مبادا که میان آنها نتوانید عدالت را رعایت کنید و تنها با زنی ازدواج کنید که میدانید در مورد وی میتوانید عدالت را رعایت نمایید. قاضی ابو عاصم میگوید، اوّلین مطلب ذکر شده به ثواب نزدیکتر است. پس با توجه به مطالب یادشده در تفسیر مجمع البیان مشخص میشود که همۀ مفسّرین جملگی اتفاقنظر دارند که میان شرط و جواب شرط در این آیه ارتباط و اتّصال وجود دارد گرچه که در نحوه بیان این ارتباط و چگونگی آن با یکدیگر اختلافنظر میباشد.
آگاهی نسبت به ارتباط موجود در این آیه و آیات مشابه آن نمیتواند باعث شود
تا برخی مدّعی تحریف قرآن شوند. در این صورت آیه مذکور میتواند جزو متشابهات قرآن باشد که تنها راسخون در علم نسبت به آن علم و آگاهی دارند زیرا دلیلی مبنی بر اینکه آیه جزو محکمات قرآن است در اختیار نداریم.
از موارد یاد شده بطلان این مدّعا ثابت میشود و چنین ادّعایی نمیتواند تحریف قرآن را ثابت نماید زیرا همانطور که یادآور شدیم قرآن تنها معجزه جاودان و از همان ابتدای نزول دارای چنین ویژگی بوده و در میان مسلمین با این خصلت شناخته گردیده است. چرا که میان استمرار شرع مقدس و قرآن به عنوان تنها معجزهی جاودان تا رستاخیز همآهنگی و تناسب وجود دارد.
بدیهی است در چنین موردی که مشابهی برای آن نمیتوان یافت مسلمانان اهتمام خاصی ورزیدند آن را در سینهها و کتابها ضبط و حفظ نمایند تا شرع مقدّس اسلام نیز در سایه آن مصون و محفوظ بماند. بنابراین چگونه میتوان تصوّر نمود کسی بتواند به مقام شامخ آن دست درازی کند در حالیکه خداوند خود حافظ و نگهبان آن است به هر تقدیر تمام دلایل و قرائن حکایت از عدم تحریف قرآن دارد.
سرانجام با سپاس از خداوند منّان تمام مسائل مطرح شده در این بحث بهطور شفّاف روشن نمود که تحریف موردنظر چیزی جز وهم و خیال نبوده و نیست و این توهّم از آنجا رخ نمود که برخی بیدقت در استنباط مسایل و پیگیری و تفحص در سند و دیگر ابعاد فریب بعضی روایتها را خوردند، ما نیز دلایل قاطع و روشن و آشکاری در باطل بودن آنها را ارائه نمودیم.
در پایان متذکر میشویم که با توجه به مطالب عاری از تعصب و مبتنی بر عقل و منطق و انصاف ارائه شده، هیچ شک و تردیدی باقی نمیماند و نیز کوشیدیم بهطور استدلالی و منطقی به شبهات پنجگانه مطرح شده پاسخهای متعدد و کافی و وافی دهیم. از سوی دیگر هفت دلیل قطعی مبنی بر عدم تحریف قرآن و باطل بودن این ادّعای مسخره را مطرح ساختیم.
ادّعایی که باعث میشود اساس دین متزلزل شده و مسلمانان به ضعف و
سستی گرایند و از سوی دیگر مذهب بر حق و گروه نجات یافته در میان سایر فرقههای مسلمان مورد تهمت و افترا قرار گیرد. با پایان یافتن این بحث، بحث راجع به ظواهر قرآن و اولین پایه تفسیر نیز خاتمه مییابد. و نیز مباحث مربوط به دو پایه دیگر تفسیر مبسوطا مورد بحث و امعاننظر قرار گرفت.
مطالب این مجموعه در اوراقی چند پایان پذیرفت در حالیکه نسخه اصلی این کتاب، سالها در یک مجموعه نوشتاری همچنان باقیمانده بود. مجموعه گردآمده و تحقیقی فوق که به همّت عبد پرنیاز به رحمت پروردگار بینیاز؛ محمّد موحدی فاضل لنکرانی فرزند علاّمّه فقیه فقید آیت اللّه فاضل موحدی لنکرانی قدّس سرّه در 27 رجب سال 1394(ه ق) مصادف با بعثت گرانقدر نبیّ مکرم اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم به رشته تحریر درآمد. هدف از تألیف و تدوین این مجموعه گرانبها، اثبات اعجاز کتاب گرانسنگ آسمانی (قرآن مجید) ، و دیگر آنکه این اثر جاودان یگانه معجزه پایدار و همیشگی و مصون از کاستی و فزونی و محفوظ از حدوث و تغییر و تحوّل و تحریف بوده است و انگیزه نهایی؛ تبیین ابعاد برون رفت آدمیان از بحران تاریکیها به سمت و سوی نور و روشنایی تا قیام قیامت و شایستگی والای آن با استناد و روشنایییابی از منبع فیّاض و نیز راهیابی به هدایت آن سرچشمه حیاتبخش است؛ که جملگی در چارچوب انگیزش پیامبر و ثبوت نعمت عظمایی است که خداوند بر باورمندان راستین ارزانی فرموده است، با آنکه کریم با ارزانی نعمتهایش، منّت نمینهد و بزرگوار به عطایش نمینگرد، لیک توجه ژرف به شأن این نعمت بزرگ موجب وجوب منّت میگردد و در حقیقت منّت، بیان شأن و عظمت نعمت و بهرهگیری از اهمیت عطای نهفته مستور است.
به هر تقدیر از درگاه پرفیض حضرت منعم و عطابخش خطاپوش، امید توفیق در بهرهمندی از این نعمت عظما و سپاس بیکران در قبال آن را داشته و آرزوی توفیق و تحقّق هدایت به کتاب عزّتبخش را که راه ثبوت این نعمت و رهنمای صحّت این عطای عظیمی میباشد که به راستی «ثقل اکبر» ی است که تمسّک به آن
همدوش با «ثقل اصغر» که از مهمترین ارکان تحقّق تفسیر و پایۀ مهم کشف مقصود خداوند متعال از آیات کتاب اوست.
در پایان از درگاه احدیّت تعجیل در فرج سیّد و صاحب و سالارمان حضرت «ولی عصر» و صاحب الزمان (عج) [ارواح العالمین له الفداء]را خواستاریم و در فرجام معروض میدارد مجموعه کتاب را در شهر یزد معروف به «دار العباده» که آن ایّام توفیق اقامت اجباری در آن داشتم، به پایان رساندم. شاید که خداوند گشایش و عنایتی فرماید.
بارلها ما از فقدان پیامبر و ناپیدایی امام و فزونی دشمن و همپیمانی روزگار غدّار گلهمند هستیم. . .
پروردگارا این شکایت را به پیشگاه مقدس تو میآوریم. . .
و در سختیها و آسایشها بر تو تکیه میداریم. . .
بارلها آزمون و گرفتاری سنگین شده و درونها ریش و مجروح و زمین با تمام وسعتش تنگ و کوچک شده و آسمان از بخشش دریغ ورزیده است، با این حال سپاس بیکران در آغاز و پایان و آشکار و پنهان (و در همۀ امور) مخصوص ذات مقدّس تو است و بس.
«و السّلام علی من اتّبع الهدی»
تحریف ناپذیری قرآن کریم)
[بحثی اضافه شده از هیأت تحریریه بنیاد قرآن و برگرفته از دانشنامه قرآنی] (1)
در آغاز، توضیح کوتاهی دربارۀ عنوان این مقوله لازم است. بعضی از قدما از این مسأله تحت عنوان «تحریف قرآن» یا «عدم تحریف قرآن» یا بهندرت «عصمت قرآن» بحث کردهاند. «تحریف قرآن» این اشکال را دارد که عنصر نامطلوبی دربردارد (یعنی تحریف) و به نقض غرض شباهت دارد. به این شرح که اگرچه در طی مقولات، عدم تحریف قرآن طرح و اثبات میگردد، ولی عنوان، کمابیش غلط و غلطانداز است. مانند این میماند که از عصمت انبیا تحت عنوان گناه یا صدور گناه از پیامبران بحث گردد. عدم تحریف این عیب را دارد که در ردیف «عدم» درج میگردد و حال آنکه کلمۀ کلیدی «تحریف» است. کلماتی چون «عصمت» یا «صیانت قرآن از تحریف» نیز همان اشکال را دارند. با این ملاحظات به نظر میرسد که «تحریفناپذیری قرآن کریم» تقریبا بیاشکال است. اخیرا نخست بار «استاد مرتضی عسکری» آن را به کار برده و مقالهای تحت این عنوان نوشته است. این توضیح را نیز باید افزود که مراد از «تحریفناپذیری» در واقع تحریفناپذیر بودن یا تحریفناپذیرفتگی قرآن است که امری است تاریخی و اعتقادی (بلکه اجماعی-ضروری) که شرحش موضوع این پژوهش است.
تعریف تحریف: به نوشتۀ ابن منظور حرف، انحراف، تحرّف و احریراف (که با حرف «علی» به کار میرود) یعنی عدول و میل (گشتن) از چیزی است. تحریف القلم یعنی قطع زدن آن به صورت یکبری و مایل یا کج؛ و قلم محرّف یعنی قلمی که اینگونه تراشیده شده و مقطع کج داشته باشد. تحریف الکلم عن مواضعه یعنی تغییر دادن آن. کلمۀ تحریف در قرآن به کار رفته
1) 1) -این مبحث و فرهنگنامه مفاهیم قرآنی به منظور استدراک و تبیین مفاهیم قرآنی با تغییرات و اضافاتی چند، بهمنظور ارتقای سطح اطلاعات عمومی قرآنپژوهان و تکمیل مباحث مطروحه در فصول مختلف برگرفته از دانشنامه قرآنی است که بنا به تشخیص هیأت تحریریه بنیاد قرآن و کسب اجازه مترجم محترم به پایان کتاب افزوده گردیده است. [هیأت تحریریه بنیاد]
است. یهود (بنیاسرائیل) معانی تورات را با کلمات مشابه تغییر میدادند و خداوند از آن تعبیر فرموده است به «یُحَرِّفُونَ اَلْکَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ» . (نساء 46؛ مائده،113) . (لسان العرب، ذیل مادّۀ «حرف») . بعضی از فرهنگها تحریف را به تغییر و تبدیل معنی کردهاند که جامعتر است (تاج العروس) . در قرآن مجید مشتقات تحریف چهار بار به کار رفته است. بار سوم شبیه به دو مورد سابق الذکر است و بار چهارم میفرماید:
وَ قَدْ کانَ فَرِیقٌ مِنْهُمْ یَسْمَعُونَ کَلامَ اَللّهِ ثُمَّ یُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ ما عَقَلُوهُ (بقره،75)
: (و حال آنکه گروهی از آنان کلام الهی را شنوند و پس از آنکه آن را دریافتند آگاهانه دگرگونش میسازند) .
بعضی از صاحبنظران، تحریف اصطلاحی را هفت وجه دانستهاند. (صیانة القرآن من التحریف، محمدهادی معرفت، ص 11-14) . اما تحریف یا تحریفهایی که در مبحث تحریف پذیرفتن یا تحریفناپذیرفتن قرآن به کار میرود، بیشتر تحریف لفظی است. زیرا تحریف معنوی [-معنایی]یعنی تفسیر به رأی به وجهی نامعقول و تأویل ناپسندیده و در آوردن معانی آیات قرآن بر وفق اهواء و آراء مختلف که در تاریخ تفسیر قرآن از سوی غالب مکاتب کلامی یا گاه فقهی رخ داده است، از موضوع بحث خارج است. تحریف لفظی خود بر دو نوع است:
الف) به کاهش: که به آن تحریف به نقیصه یا تنقیص میگویند چنانکه مدّعیان قائل به این تحریف گویند فی المثل آیۀ «یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ» به دنبالهاش «فی علیّ» (دربارۀ علی) یا عبارت «ان علیا مولی المؤمنین» . (بیگمان علی مولای مؤمنان است) . افزوده داشته است و در جمع عثمانی یعنی «مصاحف امام» او نیامده است. یا چنانکه مشروحتر خواهیم گفت طبق بعضی اخبار اهل سنّت بعضی «سورهها» مانند «سورۀ حفد» و «خلع» و آیهها مانند آیۀ رجم جزو قرآن بوده ولی بعد نسخ التلاوه یا منسوخ التلاوه شده است و نهایتا در مصحف رسمی عثمان نیامده است.
ب) به افزایش: بیشتر محققان برآنند که کسی قائل به تحریف به افزایش یا تحریف به زیاده نیست. ولی از ابن مسعود نقل کردهاند که بر آن بوده است که سورۀ فاتحه و معوّذتان (دو سورۀ آخر قرآن کریم) جزو قرآن نیست و در مصحف خاص او هم درج نشده بوده است. یا عجارده که گروهی از خوارجاند (اصحاب عبد الکریم بن عجرد) برآنند که سورۀ یوسف جزو قرآن نیست. و به نظر آنان روا نیست که چنین قصۀ عاشقانهای جزو وحی الهی باشد. (صیانة القرآن، ص 13) .
تحریف به معنای تغییر و تبدیل: که قائلان به آن مثالهایی میزنند که همه از مقولۀ اختلاف قراآت است. مانند «ملک یوم الدین» به جای «مالِکِ یَوْمِ اَلدِّینِ» ، «فتثبّتوا» به جای «فَتَبَیَّنُوا» یا «فالق الاصباح» (به فتح همزه، یعنی الاصباح را جمع صبح میگیرند نه مصدر باب افعال) به جای «فالِقُ اَلْإِصْباحِ» یا «جاعل الظلمات» به جای «جَعَلَ اَلظُّلُماتِ» . پس قول به تحریف قرآن به یکی از این سه وجه است.
قائلان به تحریف از شیعۀ امامیه. بعضی از اهل سنّت از دیرباز به شیعۀ امامیۀ اثناعشریه نسبت دادهاند یا تهمت زدهاند که قائل به تحریف قرآن هستند. چنانکه ابن اثیر در کامل، و قلقشندی در صبح الاعشی و امام فخر رازی در تفسیر آیۀ حفظ:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ (سورۀ حجر/9)
در «تفسیر کبیرش» چنین نسبتی به شیعه میدهد. (برای تفصیل، در اینباره به قانون تفسیر، سید علی کمالی دزفولی، ص 96-97 ر. ک) . اگر قول به تحریف بعضی از شیعۀ امامیه، فقط قائلانی از اهل سنّت داشت، امکان داشت که آن را حمل بر مناقشات بین فرقهای کرد و گفت بهتانی واهی و بیاساس است. نظرگاه رسمی و حتی اجتماعی شیعۀ امامیه؛ اعتقاد به عدم تحریف قرآن است. ولی بعضی از ناآگاهان، ولو از فضلا، این نظر را خدشهدار و این اجماع را خرق کردهاند و به انگیزههای تولاّیی و تبرّایی، بیآنکه سخنگوی شیعه باشند، قائل به تحریف قرآن کریم شدهاند. آری حتی در بعضی از منابع مهم حدیث شیعه چنین قولی آمده است. چنانکه در کافی که نخستین و مهمترین کتاب از کتب اربعۀ حدیث معتبر و رسمی شیعۀ امامیه است، احادیثی نقل شده که این معنی از آن مستفاد میگردد. ابو جعفر محمد بن یعقوب معروف به ثقة الاسلام کلینی (م 320 ق) در کتاب کافی، در کتاب الحجة، بابی تحت عنوان «کل قرآن را کسی جز ائمه علیهم السّلام جمع نکرده است و ایشانند که علم آن را به کمال دارند» ، باز کرده است؛ و در حدیث اوّل از ابو جعفر (امام محمد باقر علیه السّلام) چنین نقل کرده است: «هیچ کس از مردم ادّعا نکرده است که کل قرآن را چنانکه نازل شده است جمع کرده است، مگر آنکه دروغگوست. و حال آنکه کسی جز علیّ بن ابی طالب علیه السّلام، و جز ائمۀ بعد از او آن را جمع و حفظ نکرده است» . (کافی ج 1/228) . و در حدیث بعدی باز از طریق جابر از حضرت امام محمد باقر علیه السّلام نقل میکند: «هیچ کس نمیتواند ادّعا کند که جمیع قرآن از ظاهرش و باطنش نزد اوست غیر از اوصیا» . همچنین نظیر این اخبار در تفسیر عیّاشی، بصائر الدرجات، غیبة نعمانی و تفسیر او آمده است، و قریب به تمامی آنها را علاّمۀ مجلسی در بحار الانوار، در مجلد 92 که مخصوص قرآن است، ذیل بابی به
نام «ما جاء فی کیفیة جمع قرآن» گردآورده است. (نیز 16 فقره از نصوص اخبار تحریف از نظر شیعه را حجة الاسلام سید علی حسینی میلانی در کتاب التحقیق فی نفی التحریف عن القرآن الشریف، ص 57-61، با ذکر منابع آنها نقل کرده است) . پس از عصر متقدمان، و با اوجگیری نهضت اخباریه، میبینیم که بسیاری از آنان حتی بزرگانی چون حرّ عاملی، و فیض کاشانی و علاّمۀ مجلسی نیز کلمات و تعابیر دوپهلویی در این باب دارند، یا به دو گونه، هم در اثبات و هم در نفی تحریف سخن گفتهاند. استاد محمدهادی معرفت، قرآنپژوه معاصر بر آن است که اخباریه و مخصوصا پرچمدار شاخص آنان سید نعمت اللّه جزایری (1050-1112 ق) براساس اخبار پراکنده و غرایب و شواذ و افسانههای اساطیرگونه، نغمۀ تحریف را از نو زنده کرده است و کتابش الانوار النعمانیة (ج 1/97،98،277؛ ج 2/357) و نیز رسالۀ منبع الحیاة او منبع اصلی قول به تحریف است و محدّث نوری، صاحب فصل الخطاب (که به تفصیل دربارهاش سخن خواهیم گفت) بر آن اعتماد کرده و جزایری پیشوای او در این امر است. (صیانة القرآن، ص 86-87) . و هم ایشان از قول جزایری در کتاب منبع الحیاة نقل میکند که اخبار مستفیضه و بلکه متواتره دلالت بر وقوع زیاده و نقصان و تحریف در قرآن دارد. از جمله از امیر المؤمنین علیه السّلام روایت شده که چون از ایشان در باب تناسب بین دو جمله در گفتۀ حق تعالی در آیۀ سوم سورۀ نساء یعنی «وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّ تُقْسِطُوا فِی اَلْیَتامی» و «فَانْکِحُوا ما طابَ لَکُمْ مِنَ اَلنِّساءِ مَثْنی وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ» پرسیدند حضرت علیه السّلام گفتند در این فاصله، یعنی در فاصلۀ بین دوجملهای که ربط معنی آن آشکار نیست، بیش از یکسوم قرآن ساقط شده است. (صیانة القرآن، ص 158) .
محدّث نوری و فصل الخطاب: نقطۀ عطف مهم در تاریخ مسألۀ تحریف، تألیف کتابی است مستقلا در این زمینه، یعنی در ادّعا و به خیال خود در اثبات وقوع تحریف در قرآن به قلم یکی از بزرگترین محدّثان شیعه در اوایل قرن چهاردهم. این محدّث حاج میرزا حسین بن مولی محمدتقی طبری یا به قولی طبرسی (1254-1320 ق) از شاگردان شیخ مرتضی انصاری و آیتاللّه میرزا حسن شیرازی است که دو تن از معروفترین شاگردان او یکی حاج شیخ عباس قمی صاحب مفاتیح الجنان و سفینة البحار و دیگری آقا بزرگ تهرانی صاحب الذریعة است. بهترین شرححال و آثار او را هم همین آقا بزرگ تهرانی، با استفاده از زندگینامۀ خود-نوشت کوتاه او، نوشته است که در مقدمۀ مهمترین کتاب او که آخرین مجموعۀ معتبر حدیث شیعۀ امامیه به شمار میآید، یعنی مستدرک الوسائل به طبع رسیده است. محدّث نوری کتاب «فصل الخطاب فی تحریف کتاب ربّ الارباب» را در سه مقدمه و دوازده فصل و یک خاتمه
تدوین کرده است و در فصول دوازدهگانه دلایلی برای اثبات تحریف عرضه داشته است. آقا بزرگ تهرانی در شرححالی که نوشته است از مکارم اخلاق و مراتب زهد و ورع و تعلّقخاطر بسیار محدّث نوری به ائمۀ طاهرین علیهم السّلام و تتبع عمیق او در اخبار و آثار شیعه و اهل سنّت حکایت دارد. تمسّک او به اخبار در حدّ اعلی و بر وفق مشرب اخباریان است. چنانکه عمرش را بر سر تهیه و تدوین مستدرکی بر «وسائل الشیعه» حر عاملی گذارده و به اذعان صاحبنظران به خوبی از عهدۀ این کار برآمده و کارش به عنوان آخرین مجموعۀ حدیث، مخصوصا احادیث احکام شیعه، قبول عام و استقبال تام یافته است. محققان برآنند که آنچه او را به نگارش این کتاب واداشته، این گمان بوده است که مخالفین، فضایل اهلبیت علیهم السّلام و مثالب دشمنان ایشان را از قرآن انداختهاند. در واقع هم این کتاب را در جواب یکی از علمای هند که از او پرسیده بودند چرا نام ائمۀ معصومین علیهم السّلام در قرآن نیست، نگاشته است. (صیانة القرآن، ص 167) .
شاگرد نامدار او آقا بزرگ تهرانی، تا حدودی جانبدارانه و توجیهگرانه، مینویسد: «در فصل الخطاب ثابت کرده است که تحریف به زیاده و تغییر و تبدیل و نظایر آنکه در کتبی غیر از قرآن رخ میدهد، حتی به یک کلمۀ واحده هم رخ نداده، و ما جای چنین کلمهای را در قرآن نمیشناسیم و بر آن است که در مورد آیاتی جز آیات احکام، تنقیصی از سوی جامعان قرآن وارد شده، به نحوی که ما عین منقوص را که نزد اهلش محفوظ است، نمیشناسیم، ولی اجمالا از طریق اخباری که مؤلف مفصلا در کتاب، یاد کرده است، فقط به ثبوت نقص، علم اجمالی داریم. . .» . (الذریعة، ج 6/231) . شیخ نوری در تاریخ 28 جمادی الثانی،1292 ق از نگارش این کتاب فراغت یافته و کتاب برای نخست بار به چاپ سنگی در 12 شوال 1298 ق به طبع رسیده است. نسخۀ خطی اصل، یا بازنویس اصلاح شدهای از آن، در کتابخانۀ آقا بزرگ تهرانی در نجف محفوظ است.
نگارش و انتشار فصل الخطاب، در حوزههای علمیۀ شیعه مخصوصا در نجف و سامرا و به فاصلۀ کمی در شبهقارۀ هند و سایر بلاد اسلامی و شیعی موج عظیمی از مخالفت و اعتراض علمای شیعه، و نیز اهل سنت را برانگیخته است. (ر. ک. صیانة القرآن، ص 89-90) . نخستین و مهمترین ردّی که بر او نوشتهاند کتاب کشف الارتیاب فی عدم تحریف الکتاب، نوشتۀ یکی از معاصران محدّث نوری یعنی شیخ محمود بن ابی القاسم مشهور به «معرّب طهرانی» (م 1323 ق) است که در 17 جمادی الثانی 1302 ق از نگارش آن فراغت یافته و کتابی است در حدود 300 صفحه (هم چند خود فصل الخطاب) و سرشار از استدلالهای متین و براهین قاطع است.
چنانکه شیخ نوری را مجبور به بازگشت از بعضی آراء خود و عقبنشینی کلی کرده است. محدّث نوری هم به نوبۀ خود بر این کتاب، ردّی (به فارسی) نوشته است که با بعضی از چاپهای فصل الخطاب همراه است، و از خوانندگان فصل الخطاب درخواست کرده است که این ردّیه یا جوابیهاش را که در حکم متمم فصل الخطاب است حتما مطالعه کنند. نخستین اشکالی که مؤلف کشف الارتیاب بر نوری میگیرد این است که اگر قائل به تحریف باشیم یهودیان ما را شماتت خواهند کرد که در عدم اعتبار بین کتاب ما و کتاب شما فرقی نیست. «نوری» جواب میدهد که این مغالطۀ لفظی است؛ زیرا مراد او از تغییر و تبدیل، صرفا نقص بعضی از وحی منزل است و آن هم در غیر آیات احکام، ولی در مورد افزایش، اجماع محصّل بین جمیع فرقههای مسلمانان هست بر اینکه حتی به اندازۀ کوتاهترین آیه یا حتی یک کلمه، بر قرآن افزوده نشده است. (برای تفصیل ر. ک. الذریعة،10/220-221؛ صیانة القرآن، ص 90) . آقا بزرگ تهرانی مینویسد: «و شفاها از او چنین شنیدم که میگفت من در این کتاب [فصل الخطاب] نوشتهام که قرآن موجود بین الدفتین، همچنان به صورت اولیهای که داشته و از آغاز جمع آن در عصر عثمان بوده، باقی و محفوظ مانده است؛ و هیچگونه تغییر و تبدیلی که در سایر کتب آسمانی وارد شده، در آن وارد نشده است. لذا سزاوار بود که نام کتابم را فصل الخطاب فی عدم تحریف الکتاب بگذارم؛ و نام گذاشتنش به این اسم که مردم برخلاف مراد من حملش میکنند، خطایی در نامگذاری بوده است. ولی مراد من آن نیست که مردم تلقی و تصور کردهاند، بلکه مراد من اسقاط بعضی از وحی منزل الهی است و اگر میخواهید نام آن را بگذارید القول الفاصل فی اسقاط بعض وحی النازل. . .» (الذریعه، ج 16/231-232) .
استاد مرتضی عسکری از قول یکی از دوستانش که از علمای هند است، نقل کرده است که «دویست کتاب به زبانهای مختلف فقط در هند علیه نظریۀ شیعه در تحریف قرآن، چاپ کردهاند.» («تحریفناپذیری قرآن» ، کیهان اندیشه، ویژۀ قرآن، شمارۀ 28،1368، ص 46) . گفتنی است که خلاصهای از فصل الخطاب به انگلیسی ترجمه شده که نسخهای از آن در کتابخانۀ ملی ایران محفوظ است. بیشتر کتابهایی که در ردّ قول تحریف قرآن نوشته شده یا مستقیما و تماما در ردّ فصل الخطاب نوری است مانند همان کشف الارتیاب که یاد شد؛ یا حفظ الکتاب عن شبهة القول بالتحریف، اثر سید محمد حسین شهرستانی (م 1315 ق) . یا فصل و فصلهایی که به ردّ فصل الخطاب اختصاص دادهاند. از جمله مرحوم محمد جواد بلاغی در مقدمۀ تفسیر آلاء الرحمن، و مرحوم آیت اللّه خویی (م 1412 ق) در کتاب البیان که در اصل تفسیر سورۀ
فاتحه است و مباحث قرآنپژوهی پرباری نیز دربر دارد، دو فصل تحت عنوان «صیانة القرآن من التحریف» و «فکرة عن جمع القرآن» را مستقلا به طرح مسألۀ تحریف و ردّ آن به دلایل متقن و نیز پاسخ به اهمّ شبهات محدّث نوری (بدون نام بردن از او) اختصاص داده است. مرحوم آیتاللّه ابو الحسن شعرانی (م 1352 ش) نیز تعلیقاتی در رد فصل الخطاب دارد که آیتاللّه حسنزادۀ آملی، در ذیل مقالۀ پرباری که تحت عنوان «فصل الخطاب فی عدم تحریف الکتاب» نوشته است، آن را به تمامه از خط استادش مرحوم شعرانی، نقل کرده است. سه تن از قرآن پژوهان معاصر نیز که هریک کتابی مفرد و مستقل در نفی تحریف قرآن نوشتهاند (استاد محمد هادی معرفت در صیانة القرآن من التحریف؛ استاد سید جعفر مرتضی عاملی در حقائق هامّة حول القرآن الکریم؛ استاد رسول جعفریان در اکذوبة تحریف القرآن) هریک فصلی شامل خلاصۀ فصول دوازدهگانه و استدلالهای اساسی و مستندات اصلی محدّث نوری در فصل الخطاب، همراه با ردّ روشن و کوتاهی آوردهاند. در اینجا شبهات یا دلایل قائلان به تحریف را عمدتا بر مبنای کتاب فصل الخطاب محدّث نوری طرح میکنیم و پاسخ کوتاهی نیز در جواب هریک از آنها میآوریم. از دلایل دوازدهگانۀ محدّث نوری در این کتاب دو دلیل از طریق شیعه و منابع شیعه نقل شده و بقیه از منابع اهل سنّت است. جالب توجه این است که محدّث نوری و همفکران او از کل گنجینۀ احادیث اهل سنّت، فقط همین احادیث آحاد و ضعاف را قبول دارند که نهایتا خود حدیثشناسان و علمای اهل سنّت و مخصوصا قرآنشناسان، کوچکترین اعتباری بر آنها یا در حاکی بودن آنها از تحریف قرآن ندارند.
1-محدّث نوری به روایات اهل سنّت و معدودی از احادیث شیعه استناد کرده است که قائلند به اینکه هرآنچه در امتهای پیشین رخ داده، طبق النعل بالنعل در امت اسلام نیز رخ خواهد داد و از جملۀ این رویدادها یکی هم تحریف کتاب آسمانی است. آیتاللّه خویی این شبهه را چنین پاسخ میدهد که اوّلا) اخباری که به آنها اشاره شده، اخبار آحادند و افادۀ علم و ایجاب عمل نمیکنند. و ادعای تواتر آنها گزاف است. چرا که هیچکدام از آنها در کتب اربعۀ شیعه روایت نشده است، و لذا ملازمهای بین وقوع تحریف در تورات و وقوعش در قرآن نیست. ثانیا) اگر این دلیل درست باشد باید دال بر وقوع زیادت در قرآن باشد. چنانکه تحریف تورات و انجیل هم به زیادت بوده است و بطلان این امر واضح است. ثالثا) بسیاری از وقایعی که در امم سابقه رخ داده نظیرش در امت اسلام رخ نداده، نظیر گوسالهپرستی و سرگردانی چهلسالۀ بنیاسرائیل در بیابان و غرق فرعون و یارانش و فرمانروایی سلیمان علیه السّلام بر جن و انس، و رفع
عیسی علیه السّلام به آسمان و درگذشت هارون که وصی موسی علیه السّلام بود قبل از موسی علیه السّلام و ولادت عیسی علیه السّلام بدون پدر. رابعا) اگر هم فرضا تواتر این روایات و صحت دلالت آنها را بپذیریم، شاید مراد این باشد که زیاده و نقصان در آینده رخ میدهد. چنانکه از روایت بخاری برمیآید که زمان آن را تا دامنۀ قیامت میداند. پس نمیتوان با این روایت به وقوع تحریف در صدر اسلام و زمان خلفا استشهاد کرد. (البیان، ص 239-241) . استاد سید جعفر مرتضی عاملی بر این دلایل این نکته را هم میافزاید که از دلایل وجوب مصونیت قرآن از تحریف این است که قرآن معجزۀ جاودانه است [و پدیدهای ادبی و هنری است که در آن لفظ و عین الفاظ و تعابیر و تمامیت متن آن کمال اهمیت را دارد.]پس، قرآن، بعد از اثبات دو صفت معجزه بودن و جاودانه بودن، لامحاله باید محفوظ از تحریف مانده باشد، تا اعجازش برقرار بماند. ولی کتب آسمانی پیشین اصلا معجزۀ انبیا نبوده است، تا چه رسد که معجزۀ جاودانه باشد، لذا تکفّل حفظ آن بر خداوند واجب نبوده است. (حقائق هامة، ص 395) .
2-محدّث نوری به روایات اهل سنّت دربارۀ جمع قرآن استناد کرده و گفته است که جمع آن بر محور شهادت دو شاهد بوده است که این مسأله حاکی از عدم تواتر نقل قرآن است، و لذا امکان و احتمال تحریف در آن راه دارد. در پاسخ باید گفت که قرآن در زمان خود رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم و به اشراف و اهتمام اکید ایشان به دست کاتبان وحی نوشته شده بود و فقط مدوّن و مجموع بین الدفتین نبوده است که شرح این مسأله خواهد آمد، و جمع زمان ابو بکر یک سال پس از فوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و جمع نهایی زمان عثمان (در حدود 17-18 سال پس از وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در واقع جمع دوباره و مکرر برای احتیاط بوده است و زید و یاران او که گروه تهیه و تدوین «مصحف امام» بودند بر حافظۀ صدها حافظ قرآن و چندین و چند مصحف نوشته شدۀ کامل ولی غیر مدوّن بین الدفتین، متکی بودند، لذا نیازی به شهادت دو شاهد برای هر آیه نبود. از آن گذشته مسألۀ شهادت شاهدین هم به فرض صحت با این سادگیها نبوده است، و به گفتۀ ابن حجر (الاتقان، ج 1/205) مراد از دو شاهد یکی کتابت و دیگری حفظ بود نه دو شاهد عادی از کسانی که نه کاتب قرآن نه حافظ تمامی قرآن بوده باشند. یعنی شهادت این دو گونه شاهد برای رعایت کمال احتیاط بوده است؛ و این شهادت مؤیّد مصاحف مکتوب غیر مدوّن و حفظ حافظان بوده است. و در مورد نادری که زید شهادت یک نفرۀ خزیمة بن ثابت انصاری را برای اثبات آیۀ پایانی سورۀ توبه پذیرفت، نه فقط به دلیل ذو الشهادتین بودن این مرد بوده، بلکه به خاطر آن بوده است که این شهادت با حفظ حافظان و کتابت کاتبان موافق بوده است؛ و
برعکس شهادت یک نفرۀ عمر دربارۀ افزودن آیۀ ادعایی «رجم» به قرآن، از آن جهت رد شد که مؤیدی از حفظ و کتابت دیگران و خود زید نداشته است. سخاوی در جمال القرّاء میگوید: مراد این است که دو تن شهادت میدادند که صحیفۀ مکتوبه در محضر پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم نوشته شده یا شهادت میدادند که از وجوه منزل قرآن است. (قانون تفسیر، ص 147-148 که عمدتا منقول از اتقان سیوطی است) .
«سیوطی» پس از نقل انواع معانی محتمل برای شهادت شاهدین میگوید: یا شاید مراد این بوده است که شاهدین شهادت میدادهاند که هر آیهای جزو آیاتی بوده است که در سال وفات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از سوی جبرئیل بر ایشان مجددا عرضه شد. (الاتقان، تحقیق محمد ابو الفضل ابراهیم، ج 1/206) .
3-محدّث نوری در فصل سوم به روایات اهل سنّت دربارۀ آیاتی که ادّعای نسخ تلاوت آنها شده است، استناد کرده است، و مسألۀ نسخ التلاوه را رد کرده است، ولی این روایات را دالّ بر تحریف قرآن گرفته است. پاسخش این است که ما در مسألۀ بیاعتبار بودن و واهی بودن نسخ التلاوه با او موافقیم و امثلهای که یاد کرده است یا دعا بوده است یا کلام تفسیری پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم یا کلام بعضی از صحابه یا اخبار آحاد و جعلی است. به این مسأله در طی این گفتمان باز خواهیم گشت.
4-محدّث نوری دلیل چهارم خود را چنین بیان میکند: «امیر المؤمنین علیه السّلام، قرآن مخصوص داشته است که بعد از وفات رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم، برای خود جمع کرده بود و آن را بر قوم عرضه داشت، ولی از آن روی برتافتند. لذا [حضرت]آن را از دیدگان آنان پنهان داشتند و این مصحف نزد حضرت علیه السّلام باقی بود، و امامی بعد از امام پیشین، آن را همانند سایر خصایص امامت و خزائن نبوت به ارث میبرد؛ و آن نزد حضرت حجة (عجّل اللّه فرجه) ، است و بعد از ظهورش آن را بر مردم ظاهر خواهد کرد و آنان را به قرائت آن دستور خواهد داد؛ و آن مخالف این قرآن بوده، هم از حیث تألیف و ترتیب سورهها و آیات و هم از حیث کلمات و از جهت زیاده و نقصان. . .» . (فصل الخطاب، نسخۀ عکسی از نسخۀ محفوظ در کتابخانۀ مرحوم آقا بزرگ تهرانی در نجف، ص 76) . آیت اللّه خویی در پاسخ این شبهه مینویسد: چنین مصحفی موجود بوده است و اضافاتی نسبت به قرآن موجود [مصحف عثمانی]داشته است، اما دلیلی در دست نیست که نشان بدهد آن زیادات جزو قرآن بوده است. واقعیت آن است که این زیادات تفسیری بوده است. (البیان ص 241-242) .
مسأله مصحف علی بن ابیطالب علیه السّلام. در اینکه حضرت علی علیه السّلام مصحفی از قرآن برای خود و به قولی به املای رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و دستخط خود نوشته بوده است، بین مورّخان و قرآنپژوهان شیعه و اهل سنت اتفاقنظر است. (حقائق هامة، ص 154) . ابن سعد (م 230 ق) در طبقات (ج 1/137) و ابن واضح یعقوبی (متوفی حدود 292 ق) ، در تاریخ یعقوبی (ترجمۀ فارسی، ج 2/15) به مصحف اختصاصی حضرت علیه السّلام تصریح کردهاند. یعقوبی تقسیم 7 جزیی مصحف حضرت علی علیه السّلام را به تفصیل بیان کرده است. ابن ندیم (م 380 ق) اشاره دارد این مصحف را که چند صفحه افتادگی داشته است، دیده است و سپس میگوید: ترتیب سورهها در این مصحف از این قرار است. . . و سپس دنبال آن، رشتۀ مطلب قطع شده است. یعنی ترتیب سورهها نیامده است. (الفهرست، طبع تجدد، ص 30) . یکی از مدارک مهم و نویافتهای که شرح قابل توجهی دربارۀ مصحف حضرت علی علیه السّلام دارد، تفسیر مفاتیح الاسرار و مصابیح الابرار اثر محمد بن عبد الکریم شهرستانی (م 548 ق) ، صاحب ملل و نحل معروف است که خود را در کلام اشعری و در فقه پیرو مذهب شافعی فرا مینموده، و با کشف و سپس چاپ عکسی این کتاب (تهران، مرکز انتشار نسخ خطی،1368 ش) معلوم و مسلّم شده است که گرایش جدّی شیعی (احتمالا اسماعیلی) دارد. او در فصل دوم مقدمه که در کیفیت جمع قرآن است، از اهمیت مصحفی که در دست امیر المؤمنین علیه السّلام بوده است، سخن میگوید و مینویسد که آن حضرت در آن نسخه اسراری به اشارت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم-یعنی تفسیروار-افزوده بود و صحابه را که جمع قرآن را بر عهده داشتند ملامت میکند که چرا نسخۀ حضرت علیه السّلام را رها کردند و نپذیرفتند؛ و سپس مینویسد: «و او علیه السّلام چون از کفنودفن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم فارغ شد سوگند خورد که ردایی بر دوش نگیرد جز برای نماز جمعه، تا آنکه قرآن را جمع کند چرا که به این امر به نحو جازمی مأمور بود. سپس آن را چنانکه نازل شده بود بدون تحریف و زیاده و نقصان جمع کرد؛ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از پیش به مواضع ترتیب و وضع و تقدیم و تأخیر [آیات و سورهها]اشاره کرده بود» . (مفاتیح الاسرار، چاپ عکسی، ص 5 آ) . سپس نکتۀ بیسابقهای که شاید در هیچ منبعی اشاره نشده باشد، به میان میآورد و مینویسد: «و گفتهاند مصحف او دارای متن و حواشی بوده است» . (همانجا) و به دنبال آن توضیحی دارد که متأسفانه به علت ناخوانایی خط، نمیتوان معنایی صریح از آن مستفاد کرد. اهمیت دیگر مفاتیح الاسرار در این است که ترتیب مصحف حضرت علی علیه السّلام را به نقل از مقاتل بن سلیمان، نقل میکند دیگر از اختصاصات مصحف حضرت علی علیه السّلام این بوده است که به گفتۀ شیخ مفید (م 413 ق) و بعضی دیگر از محققان در آن تأویل
معانی آیات قرآن نیز وجود داشته است. (اوایل المقالات، ص 94) . دیگر اینکه در آن منسوخ بر ناسخ مقدم بوده است. (تاریخ القرآن، زنجانی، ص 54) . به احتمال زیاد علت اینکه هیأت جمع و تدوین مصحف امام، در عصر عثمان، نسخۀ مصحف حضرت علیه السّلام را نپذیرفتهاند، تفاوتهای تدوینی و اضافات تفسیری آن بوده است. چنانکه به گفتۀ بعضی از محققان حتی نام بسیاری از منافقان در آن یاد شده بوده است. لذا چون این مصحف با سایر مصاحف و نیز منابع پراکنده یا مجموع آنها تفاوت داشته، آن را نپذیرفتهاند؛ و حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام در وهلۀ اول از این برخورد غیردوستانۀ آنان آزرده شدهاند و گفتهاند که دیگر هرگز آن را نخواهید دید. (تاریخ قرآن، رامیار، ص 367) . علیرغم افسانههایی که هریک سراغ از نسخهای از مصحفی به خط کوفی و با رقم «کتبه علی ابن ابو [یا: ابی]طالب» در کتابخانههای مختلف ایران و جهان میدهد، اطلاع تاریخی روشنی از سرنوشت این مصحف در دست نیست و بعضی از اخبار دلالت بر این دارد که این مصحف نزد حضرت حجّت (عج) محفوظ است. (برای تفصیل ر. ک. حقائق هامة، ص 160) . نکتۀ مهم این است که حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام از صحت و روشمندی کار هیأت تهیه و تدوین مصحف امام در عصر عثمان اطمینان یافتهاند و مصحف عثمانی را به تعابیر گوناگون تأیید فرمودهاند، و از همین روی اصرار در ظاهر ساختن مصحف خویش را بیش از آن روا نداشتهاند. سخن آخر اینکه با وجودی که جمع و نسخۀ قرآن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم واقعیت تاریخی داشته است، ولی موجودیت پایدار تاریخی نداشته است و در منابع کهن انعکاس روشن و متقنی از محتویات آن در دست نیست، تا بر مبنای آن بتوان آن را مصحف اصلی و وحینامۀ کامل، و مصحف عثمانی را نسبت به آن تحریف شده و دارای زیاده و نقصان دانست.
5-محدّث نوری در دلیل پنجم از مصحف عبد اللّه بن مسعود که مخالف مصحف موجود [عثمانی]بوده است سخن میگوید. (فصل الخطاب، ص 86 به بعد) . محققان و قرآنپژوهان در این که عبد اللّه بن مسعود، صحابی و قرآنشناس بزرگ و حافظ قرآن، نسخهای از قرآن برای خویش نوشته بوده است، همسخناند. او یکی از نخستین کسانی بوده است که از اختلاف قراآت شهرهای مختلف اسلامی نگران بوده و آن را سرمنشأ فساد میدانسته است؛ و همو بوده است که به عثمان اشارتی برای «توحید مصاحف» کرده است. ولی وقتی که عثمان این امر را جدی گرفت، و سایر مصاحف و نوشتههای پراکنده را به آب و سرکه جوشانید یا سوزانید، ابن مسعود تکان خورد و گفت: منظور او تا این حد نبوده است و لذا تا مدتها از دادن مصحف خاص خود برای آنکه محوش کنند ابا میکرد و حتی کار به مشاجره و شکستن دندههای او کشیده بود. یک
انگیزۀ عمدۀ اصرار ابن مسعود برای حفظ مصحف خود، و نیز انتقادهایی که از مصحف عثمانی میکرد، این امر بود که از گماشته شدن زید بن ثابت-که جوانترین حافظان و جامعان قرآن بود- به سرپرستی تهیه و تدوین مصحف امام، ناراضی بود و خود را شاید هم به حق برای این کار سزاوارتر از او میدانست. (المصاحف سجستانی (م 316 ق) ص 14-15؛ تاریخ قرآن، رامیار، ص 356) . تفاوت اصلی مصحف ابن مسعود با دیگر مصحفها در این بود که سورۀ فاتحه و معوذّتین (دو سورۀ آخر قرآن) را دربر نداشت و او آنها را دعا میانگاشت. تفاوتهایی دیگر اختلافات لهجهای یا مترادف و به اصطلاح اختلاف قراآت بود. (برای فهرست نسبتا کاملی از آنها ر. ک المصاحف، سجستانی، ص 54-73 و دیگر زواید تفسیری همانند مصحف علی علیه السّلام) . در میان همۀ مصاحف متفاوت با مصحف عثمانی آنچه مسلمتر است این است که مصحف علی علیه السّلام و ابن مسعود، نهایتا در عصر عثمان و به فرمان او از بین نرفته است. مصحف ابن مسعود بعد از رواج مصحف امام (عثمانی) تا حدی مورد توجه مردم و قرّاء و ائمۀ قرائت بوده است. و به نوشتۀ مرحوم رامیار در سال 398 ق فتنهای بر سر همین مصحف (یا بازنویسی از آن) میان شیعه و اهل سنت، در زمان شیخ مفید (ره) در بغداد درمیگیرد و سرانجام محکمهای تشکیل میشود و حکم به امحای آن مصحف میدهد. همو مینویسد: «با اینکه او همیشه ادعا میکرد که همه چیز را دربارۀ قرآن میداند، او میداند که هر آیه کجا و کی نازل شده، اما چیزی از او دربارۀ ترتیب نزول آیات نقل نکردهاند. ترتیبی هم که از مصحف او گفتهاند چیز مهمی و فرق چندانی با مصحف عثمانی نداشته است» . (تاریخ قرآن، رامیار، ص 362، در این اثر ترتیب مصحف او نیز از منابع کهن از جمله الفهرست نقل شده است) . مشهور است که سرانجام عبد اللّه بن مسعود با هیأت تهیه و تدوین عثمانی و نیز مصحف آنان آشتی کرد و رضای خود را اظهار داشت. (المصاحف، سجستانی، ص 18؛ قانون تفسیر، ص 155-156) .
6-محدّث نوری در دلیل ششم، مانند دو دلیل پیشین که به مصحفهای مستقل تمسّک میکرد به وجود مصحف ابّی بن کعب و تفاوت آن با مصحف موجود (عثمانی) استناد میکند. ابّی بن کعب ملقب به سیّد القّراء، مانند عبد اللّه بن مسعود و عبد اللّه بن عباس از کبار صحابه و قرآنشناسان بزرگ بوده است، الفهرست ترتیب سورهها در مصحف او را یاد کرده است. (ص 30) . تفاوت مهم مصحف او با مصحف عثمانی این بوده است که دو سورۀ اضافی به نامهای «خلع» و «حفد» را دربرداشته است. این امر برخلاف آرزو و انتظار محدّث نوری نه فقط باعث اعتبار مصحف او نمیشود، بلکه چون هم با مصحف عثمانی و هم مصاحف معتبر دیگر چون
مصحف حضرت علی علیه السّلام و مصحف عبد اللّه بن مسعود، اختلاف داشته، لذا اعتبار قابل استنادی ندارد. (برای تفصیل دربارۀ ابیّ بن کعب و مصحف او ر. ک. المصاحف سجستانی، ص 153؛ تاریخ قرآن، رامیار، ص 340-353 که متن سورههای ادعایی خلع و حفد را هم دربر دارد) .
7-محدّث نوری در دلیل هفتم مینویسد: «چون ابن عفان [عثمان]بر امت استیلا یافت، مصاحف متفرقه را جمع کرد و از آنها به یاری زید بن ثابت و کتابت و قرائت او و خودش، نسخهای فراهم کرد و آن را «امام» نامید، و سایر مصاحف را سوزانید یا پاره کرد، و این کار را از آن رو کرد که باقیماندهای را که در دست مردم مانده بود و از آن غافل شده بود از بین ببرد. . .» (فصل الخطاب، ص 99) .
جمع قرآن و مصحف عثمانی: در پاسخ باید گفت همۀ قرآنپژوهان اعم از اهل سنت و شیعه در دو نکته اتفاقنظر دارند: الف) اینکه قرآن در عهد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و با اهتمام و اشراف همه جانبۀ ایشان به دست کاتبان وحی که تعداد آنان را تا بیش از چهل نفر هم گفتهاند، کتابت شده بود. بزرگانی همچون حضرت علی علیه السّلام و زید بن ثابت و ابیّ بن کعب و عبد اللّه بن مسعود و عبد اللّه بن عباس برای خود نسخهای از تمامت وحی قرآنی نوشته بودند. منتهی این کتابت بر «کاغذ» نبود بلکه با نوشتافزارهای ابتدایی بر لیف خرما و پوست تنۀ نخل و سنگهای صاف و صیقلی نازک، و استخوانهای پهن کتف حیوانات و رقعههای پوستی و نظایر آن بوده است و اعتماد فراوانی هم بر حفظ حافظان بیشمار داشتهاند. (دربارۀ جمع و کتابت تمام قرآن در زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم الاتقان، ج 1/202 به بعد؛ مناهل العرفان، زرقانی، ج 1/255-256؛ البیان، آیت اللّه خویی، 255-278؛ حقائق هامة حول القرآن الکریم، سید جعفر مرتضی عاملی،63-104 و اغلب تاریخهای قرآن) .
ب) یک سال پس از درگذشت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و با کشته شدن عدۀ کثیری از حافظان و قرّاء قرآن در نبرد یمامه که ابو بکر، مسیلمۀ کذّاب-پیامبر دروغین-و یارانش را سرکوب کرده، به نظارت مستقیم خود ابو بکر و پیگیری و مشاورۀ عمر و مباشرت زید بن ثابت یک نسخۀ کامل قرآن نوشته شده و حتی به صورت مجموع بینالدفتین درآمده بود. این نسخه پس از درگذشت ابو بکر و عمر نزد حفصه دختر عمر به ارث یا ودیعه مانده بود و عثمان آن را برای توحید مصاحف و تدوین نسخۀ نهایی موسوم به مصحف امام، از او امانت گرفته و آن و مصاحف دیگر از جمله مصحف خود زید و نوشتههای کامل اما پراکنده را مبنای کارکرد و با دقت بینظیری به همّت و سرپرستی زید بن ثابت و هیأت همکار او، و در زیر نظر و انتقاد آزادانۀ کبار
صحابه از مجموعه آنها نیز با توجه به حفظ حافظان و شهادت شاهدان-که شرحش گذشت-آن نسخۀ نهایی را فراهم کرد. پس کار عثمان بیشتر توحید نصّ و تکیه بر یک قرائت، یا دو یا چند قرائت بوده تا آنجا که کتابت کلمهای بدون نقطه احتمال چند قرائت را میداد و اعتماد بر لهجۀ قریش، به هنگام اختلاف تلفظها و قراآت، بوده است و کار او با آنکه اساسی بود، تأسیسی نبود. یعنی چنانکه اشاره شد قرآن پیش از آن هم در زمان حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم، و هم در عهد ابو بکر جمع و بازنویسی شده بود. لذا کار عثمان و اعتبارش دربردارندۀ اعتبار کار عصر نبوی و عصر ابو بکر در جمع قرآن هم هست. و اگر خود حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم اهتمام به جمع و تدوین نهایی قرآن نکردند از آن بود که به گفتۀ همۀ قرآنپژوهان اهل سنت و شیعه، هنوز باب وحی باز بود و همواره احتمال آمدن آیهای که در ضمن وحی به آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم گفته میشده آن را در کجا و کدام سوره و بین کدام آیات قرار دهد، میرفت و در واقع هم وحی قرآنی در طی مدت 23 سال، تا اندکزمانی پیش از وفات آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم جریان داشت. لذا پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم مأذون و مایل به جمع نهایی نبودهاند. و در فرهنگی چون فرهنگ صدر اوّل اسلام که آنهمه شفاهی و فاقد رسم و سنت کتابت بود، و تعداد باسوادانی که خواندن و نوشتن بدانند در کلّ آن جامعه به یکصد نفر نمیرسید این اهتمام عظیم به شأن قرآن و حفظ و کتابت و جمع و تدوین آن جزو شگفتیهای تمدن و فرهنگ بشری و از افتخارات اسلام است. از مصحف امام، شش یا هفت نسخه تکثیر شده که همه ارزش واحد داشت. یکی را در مکّه و یکی را در مدینه نگاه داشتند و باقی را به کوفه و بصره و شام و یمن و بحرین فرستادند. (الاتقان، ج 1/211) .
استاد سید علی کمالی دزفولی قرآنپژوه معاصر، ممیزات دهگانهای برای جمع عثمانی یاد میکند. از جمله اینکه: «الف) [عثمان دستور داده بود]هرکس هرچه را از پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم شنیده بیاورد، تا همه در این کار شریک باشند و از این جمع چیزی غایب نماند، تا هیچکس در ذخیرۀ این مصحف شک نیاورد و همه بدانند که آشکارا در مرآی و مسمع صحابیان بزرگ، انجام یافته است. ب) اعتماد بر عمل گروه اوّل در جمع بکری [-ابوبکری]. ج) هرجا برای رفع اختلاف از مسموعات، چاره نشد لغت و لهجۀ قریش را انتخاب کنند. د) برای جلوگیری از شبهه و تطّرق فساد موارد زیر را نمینوشتند: منسوخ التلاوهها (که عنوانی مخترع است) ، آنچه در عرضۀ اخیر [بر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم]نبوده، آنچه قرائتش ثابت نبود، قراآت شاذ، قراآت آحاد، و الحاقات تفسیری. ه) ترتیب آیات هر سوره برطبق توقیف مستند پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم در عرضۀ اخیر بوده است» . (قانون تفسیر، ص 152-153) .
جمع عثمانی از همان آغاز و پس از فروکش کردن مخالفتهای عاطفی و احساساتی و حمیتی مورد قبول بزرگان صحابه و در رأس آنان حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام قرار گرفته است و روایات متعددی به تعابیر مختلف از حضرت علی علیه السّلام در تأیید عملکرد عثمان و حاصل کار هیأت منصوب در تدوین مصحف امام، نقل شده است. سیوطی در اتقان مینویسد: «و ابن ابی داوود به سند صحیح از سوید بن غفلة نقل کرده است که گفت، علی گفته است: در حق عثمان جز خیر چیزی مگویید. سوگند به خدا آنچه در امر مصاحف کرد جز با شرکت و نظارت بزرگان ما [ملأ منّا]نبود. و فرمود دربارۀ این قرائت چه میگویید؟ به من رسیده است که بعضی از آنان [مخالفان و منتقدان]میگویند قرائت من بهتر از قرائت توست، و این امر نزدیک به کفر است. گفتیم پس نظر شما چیست؟ فرمود: به نظر من [کار درست همین است]مردم را بر مصحف واحد گرد آورد تا نه تفرقه و نه اختلاف باقی بماند. گفتیم حق با شماست» . (الاتقان، ج 1/210؛ همچنین فتح الباری، ابن حجر، ج 9/15) . همچنین ابو عمر و عثمان بن سعید دانی (م 444 ق) قرآنشناس بزرگ، صاحب التیسیر فی القراآت السبع، و «المقنع» در کتاب اخیر با سلسلۀ راویانش از علی بن ابی طالب علیه السّلام نقل میکند که فرمود: «اگر من سرپرست [تهیه و تدوین مصحف واحد رسمی]میشدم در مورد مصاحف همان کاری را میکردم که عثمان کرد» . (المقنع، تحقیق محمد احمد دهقان، ص 8. همچنین الاتقان ج 1/209) . اگر هم در صحت صدور این روایات تردید کنند عملکرد و سیرۀ امیرالمؤمنین علی علیه السّلام حاکی از این است که عمل عثمان را تأیید یا دست کم تقریر (سکوت ناشی از رضا و قبول) کرده است (شرح این مسأله خواهد آمد) . مرحوم آیت اللّه خویی در تأیید عملکرد عثمان مینویسد: «اینکه عثمان مسلمانان را بر قرائت واحدی گردآورد، یعنی قرائتی که بین مسلمانان رایج بود و آن را به تواتر از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم فراگرفته بودند، و قراآت دیگر را که مبتنی بر احادیث نزول قرآن به سبعة احرف بود (که دربارۀ بطلان آن پیشتر در متن همین کتاب سخن گفتهایم) منع کرد، این عمل عثمان را احدی از مسلمانان بر او انتقاد نکرده است؛ چرا که اختلاف در قرائت به اختلاف مسلمانان و پراکندگی صفوفشان و بر باد رفتن وحدت کلمهشان بلکه تکفیر بعضی از بعضی میانجامید و روایاتی را نیز نقل کردیم که حاکی از نهی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از اختلاف در قرآن بود، ولی کاری که بر او انتقاد میکنند این است که بقیّۀ مصاحف را سوزانید و به اهالی شهرهای دیگر هم امر کرد که مصاحفشان را بسوزانند. مسلمانان بر این کار او اعتراض کردند. حتی او را حرّاق المصاحف (سوزانندۀ مصحفها) نامیدند» . (البیان، ص 277) .
استاد سید علی کمالی دزفولی مینویسد: «آیا در تهیۀ مصاحف نمونه (امام) در هفده سال
بعد از وفات پیغمبر اکرم (یعنی در سال 28 هجری) با حضور هزاران نفر از صحابه که خود، پیغمبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم را دیده بودند و قرآن را از او شنیده و ناظر بر امر و تصویبکنندۀ آن بودند-که عدم اعتراض امیر المؤمنین دلیل آن است-میتوان خدشهای وارد ساخت؟ هرگز. آیا وعدۀ خداوند به حفظ قرآن (سورۀ حجر، آیۀ 9؛ سورۀ فصّلت، آیات 41 و 42) در مورد حفظ قرآن با ماده و هیأت آن نیست؟ جز این نمیتواند باشد. آیا تصویب ائمۀ ما-علیهم السّلام-و تقریر ایشان دلیل قاطع قرآن بودن همین قرآن نیست؟ البته که هست» . (قانون تفسیر، ص 238) .
دربارۀ سوزاندن آیات و سورههای پراکنده و مصاحف غیررسمی و متفرقه، باید گفت که بعضی از منابع به عثمان نسبت جوشاندن آن نوشتهها را در دیگ با مخلوطی از آب و سرکه میدهند، و بعضی خرق (پاره کردن و از بین بردن) و بعضی دفن و بعضی سوزاندن. سوزاندن را نباید عملی خلاف شرع یا متضمن هتک حرمت دانست. زیرا آتش در فقه اسلامی طاهر و مطهر است، و نیّت عثمان هم نیّت سوء یا حاکی از اسائۀ ادب نبوده است. لذا سوزاندن یا به آب شستن، فرق اساسی ندارد. همچنین تفاوت رسمها و فرهنگها را نیز نباید از نظر دور داشت. قرآن نیز پس از قرآن شدن، لازمالاحترام و مقدس است. پیش از قرآن شدن این حکم را نداشته است. حتی امروز هم قرآنهای کهنه و فرسوده و زاید که به کار قرائت نمیآید، با احترام و به یکی از همین شیوهها از بین برده میشود. اما اینکه بعضی میگویند باید این نوشتههای پراکنده را که بر روی پوست و سنگ و لیف خرما و غیره بوده نگهداری میکرد، فکر جدید و امروزهپسند است که موزهداری و سندداری و حفظ اشیاء عتیقه، مطلوب و ممکن است. اگر عثمان چنین کاری میکرد غرض خود را در نفی اختلاف، نقض کرده بود. تازه در جایی که خود مصاحف عثمانی شش یا هفتگانه، با آنهمه دقت و اهتمام در نگهداری آنها، غالبا و بلکه تمامی از بین رفته است، یا لااقل از سرنوشت آنها اطلاعی در دست نیست، چگونه ممکن بود استخوانها و سنگها و پوستهای ریخته و پاشیده و پراکنده محفوظ باقی بماند تا آیا مورد استفادۀ محققان امروز و آینده قرار گیرد یا نه.
8-محدّث نوری دلیل هشتمش را وجود روایات و به قول خودش «اخبار کثیره» ای از مخالفان [یعنی اهل سنّت]که دلایل صریح بر وقوع تغییر و نقصان در مصحف موجود دارد، یاد میکند. آیتاللّه خویی و حجةالاسلام میلانی و سایر قرآنپژوهان شیعه بر آنند که آری احادیث نقص قرآن در میان اهل سنّت بسیار است. بسی بیشتر از آنچه در میان احادیث شیعه هست. و اهل سنّت برای آنکه نه قائل به تحریف (تنقیص) قرآن و نه بیاعتباری کتب معتبر حدیثشان از
جمله صحیحین شوند، قائل به پدیدهای به نام نسخ التلاوة یا منسوخ التلاوة شدهاند. یعنی آیات و عباراتی را جزو وحی اولیه میدانند که سپس تلاوت آنها منسوخ شده و حکمش یا منتفی شده یا برقرار مانده است. از این دست بسیار آیهها، حتی سورههای ساختگی در بعضی متون حدیث اهل سنّت و از آنجا در کتب قرآنپژوهی و علوم قرآنی نقل شده است، که نمونۀ مشهور آن آیۀ رجم است که در مجامیع معتبر حدیث اهل سنت از جمله صحیحین و موطّا و مسند احمد و غیره، با عبارت کمابیش مختلف نقل شده است و یک روایت از نصّ آنچنین است: «الشیخ و الشیخة اذا زنیا فارجموهما البتة» و در بعضی این عبارت را هم اضافه دارد: «نکالا بما قضیا من اللذة» که عمر گفته است ما این آیه را در عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم میخواندیم، سپس به دلیلی نامعلوم فراموش و متروک شد. و چون هیچ کسی جز خود او حافظ و شاهد بر آیه بودن آن نبود، لذا زید و هیأت او، آن را از عمر نپذیرفتند. (برای تفصیل دربارۀ این «آیه» -الاتقان، ج 2/86؛ آلاء الرحمن، محمد جواد بلاغی، ص 21-23؛ التحقیق فی نفی تحریف، ص 146-150؛ صیانة القرآن، ص 125، که همۀ آنها منابع اصلی اهل سنت را یاد کردهاند) . بعضی از «سورهها» و «آیههای» دیگری که در بعضی از مجموعههای حدیث اهل سنّت به عنوان جزیی از قرآن کریم و یا از مقولۀ نسخ التلاوة یاد شده، عبارتند از: آیۀ جهاد (صیانة القرآن، ص 127؛ التحقیق ص 155) ؛ آیۀ شهادة (التحقیق، ص 157-158) ؛ آیۀ فراش (صیانة القرآن، ص 127) ؛ آیۀ حمیّة (التحقیق، ص 160- 161) ؛ آیۀ حنیفیة (آلاء الرحمن، ص 19-20) ؛ آیۀ «یا أَیُّهَا اَلرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ» که گفتهاند به دنبال آن «فی علیّ» یا «ان علیا مولی المؤمنین» اضافه داشته است. (التحقیق، ص 164-165) ، آیۀ «لو کان لا بن آدم وادیان. . .» (التحقیق، ص 152-153) ؛ همچنین سورۀ خلع و حفد (صیانة القرآن، ص 136؛ آلاء الرحمن، ص 23؛ التحقیق، ص 24-25) که منبع اصلی آن دبستان المذاهب است (تحقیق رحیم رضازادۀ ملک، ج 1/246-247) [اغلب آیهها و سورههایی که یاد کردیم در کتاب حقائق هامة حول القرآن الکریم، ص 345 به بعد با ذکر اسناد و منابع آنها آمده است]. استاد محمدهادی معرفت در اینباره مینویسد: «این احادیث نه وزنی دارد، نه اعتباری. چه از نظر سند، چه از نظر مدلول. چرا که مخالف صریح قرآن و اعتقاد و ضروریات جمهور مسلمانان است» . (صیانة القرآن، ص 173) . دیگر اینکه احادیث ضعیف و مجعول در همۀ مجامیع حدیث اهل سنّت و شیعه راه یافته است. پاسخ مشروحتر به این شبهه یا دلیل در ضمن پاسخ به دلایل یازدهم و دوازدهم محدّث نوری در همین بحث خواهد آمد. (در متن کتاب نیز مبسوطا متذکر شدهایم) .
9-محدّث نوری در دلیل نهمش میگوید که اسامی «اوصیای خاتمالنبیین و دخت گرامیش صدیقۀ طاهره علیهم السّلام و بعضی شمایل و صفات آنان در همۀ کتب آسمانی آمده است، پس باید در قرآن هم آمده باشد» . این دلیل یا ادعا، چنان واهی و بیاساس است که نیاز به رد ندارد. محدّث نوری ابتدا باید به اصطلاح «سقف را بزند تا سپس بر آن نقاشی کند» . از کجا ثابت شده است که نام چهارده معصوم علیه السّلام در کتب آسمانی پیش آمده است؟ پاسخ شیخ نوری این است که این کتابها هم تحریف شده است و در اصل آنها، نام این بزرگواران موجود بوده است. با این حساب، این دیگر دلیل نیست بلکه صرف ادعاست. آیت اللّه خویی در پاسخ به این ادعا مینویسد: «و از حقایقی که نشان میدهد نام امیر المؤمنین علی علیه السّلام صریحا در قرآن یاد نشده است، حدیث غدیر است. زیرا اگر نام علی علیه السّلام در قرآن مذکور بود، حضرت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم محتاج به نصب و تعیین ایشان و برپا داشتن اجتماع عظیم برای آن نبود. پس صحت حدیث غدیر ایجاب میکند که حکم به کذب این روایات کنیم.» (البیان، ص 245-251) . همچنین مینویسد: «و معارض و نافی جمیع این روایات، صحیحۀ ابو بصیر منقول در کافی است. میگوید از ابو عبد اللّه (امام صادق علیه السّلام) دربارۀ «أَطِیعُوا اَللّهَ وَ أَطِیعُوا اَلرَّسُولَ وَ أُولِی اَلْأَمْرِ مِنْکُمْ» [نساء،59]پرسیدم. گفت ایشان در پاسخ فرمود در حق علی بن ابی طالب و حسن و حسین علیهم السّلام نازل شده است. به ایشان گفتم مردم میگویند پس چرا نام علی علیه السّلام و اهلبیت او در کتاب اللّه نیامده است؟ حضرت علیه السّلام فرمود: به ایشان بگو نماز هم بر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم نازل شد و در آن تصریح نشده بود که سه رکعتی یا چهار رکعتی است، تا آنکه رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم خودشان آن را برای مردم روشن کردند» . (البیان، ص 251) .
10-محدّث نوری در دلیل دهمش میگوید چرا از میان همۀ قراآت مختلف کلمات و تعابیر قرآنی، فقط هفت وجه یا ده وجه اختیار شده است؟ پاسخش این است که «قرآن، نص متواتری به وحی و اعجاز نازل بر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و منقول از اوست و جمهور مسلمانان و بزرگان ائمۀ دین آن را محفوظ داشتهاند و در آن در طی روزگاران تغییر و اختلافی رخ نداده است، اما قراآت [و اختلاف آنها]اجتهاداتی [متغیر و متفاوت]در تعبیر این نص [ثابت و یگانه]و کیفیت ادای آن است» . (صیانة القرآن، ص 179) .
11 و 12-دلیل یازدهم محدّث نوری «اخبار کثیرۀ معتبرۀ صریحهای است که دربارۀ وقوع سقط و دخول نقصان در قرآن موجود» نقل شده است. و دلیل دوازدهمش اخبار وارده در موارد مخصوص از قرآن است که دلالت بر تغییر بعضی از کلمات و آیات به صورتی از صور دارد» .
(فصل الخطاب، ص 161،175) . استاد محمدهادی معرفت شرح مبسوطی در پاسخ به این دلایل دارد و مینویسد: احادیثی که محدّث نوری در مورد تحریف گرد آورده،1122 حدیث است؛ که به گفتۀ خودش 61 فقره از آنها دلالت عامه دارد و 1061 فقرۀ آن نص در موضوع است. ولی اکثریت عظیمی از آنها نه سند دارد نه اعتبار، و از رسائل و منابعی نقل میکند که یا مجهولاند یا موجود نیستند، یا موضوعه (جعلی) هستند و تعداد 815 فقره از احادیث او منقول از اینگونه کتب است. باقیماندهاش که 307 فقره است، اکثریتش به اختلاف قرائت برمیگردد از جمله 107 مورد آنکه در همین زمینه است یکجا از مجمع البیان شیخ طبرسی نقل شده است. باقی میماند 200 حدیث که تقریبا از کتب معتبر حدیث نقل شده که بر هفت نوعند: نوع اول، روایات تفسیری یا توضیحی یا مربوط به شأن نزول یا تأویل آیه یا تعیین مصداق و بخش اعظم این 200 حدیث را همینها تشکیل میدهد. یک نمونه از آن این است که در آیۀ «وَ إِذا تَوَلّی سَعی فِی اَلْأَرْضِ لِیُفْسِدَ فِیها وَ یُهْلِکَ اَلْحَرْثَ وَ اَلنَّسْلَ» . (بقره،205) به دنبالش چنین بوده است: «بظلمه و سوء سریرته» که بیان تفسیری و طبعا غیر قرآنی برای توصیف کیفیت فساد و اهلاک کسی است که در آیه از او سخن گفته شده است. نوع دوم، احادیثی است که از قراآتی که منسوب به بعضی از ائمه علیهم السّلام است که ممکن است مخالف قرائت مشهوره باشد؛ یا موافق بعضی قراآت غیر معروفه. نوع سوم، احادیثی است که در آنها لفظ تحریف آمده است و ناآشنایان به اصطلاح گمان کردهاند مراد همین تحریف مورد بحث است. حال آنکه مراد از آن تحریف معنایی و تفسیر [به رأی]غیرموجّه است. چنانکه تحریف در اصطلاح قدما و حتی قرآن مجید به معنای تحریف معنوی است، و در اصطلاح متأخّرین به معنای تحریف لفظی و تغییر و تبدیل است. نوع چهارم، روایاتی که به آنها استناد کرده است ولی استنادش درست نیست. یک مثالش این است که از امام صادق و امام رضا علیهما السّلام نقل میکند که پس از خواندن سورۀ توحید میگفتهاند «کذلک الله ربی» (خدای ما اینچنین است) ، و محدّث نوری گمان کرده است این قول و اذعان، جزو قرآن است. نوع پنجم، دربارۀ روایات وارده در شأن امام قائم (عج) است که مردم را با قرائت مصحف علی علیه السّلام که از پدرانشان به ارث برده است، الزام میکند. به این مسأله در جای خود اشاره کردیم که مصحف علی علیه السّلام در ترتیب و توالی و اضافات تفسیری و نظایر آن با مصحف عثمانی اختلاف داشته است ولی آیه یا سورهای کم یا زیاد نداشته است. نوع ششم، روایاتی است که دلالت بر افتادگی آیه یا جمله یا کلمهای دارد و ائمۀ نقد الحدیث به این نتیجه رسیدهاند که آنها زیادات تفسیری است و از نص لفظ قرآن نیست. نوع هفتم، روایاتی است
حاکی از اینکه آنچه در شأن فضایل اهلبیت علیهم السّلام بوده است، در طی آیاتی پنهان بوده که اگر قرآن چنانکه نازل شده خوانده شود پدیدار میگردد. زیرا که ثلث یا ربع قرآن دربارۀ آنان نازل گردیده است. در پاسخ باید گفت این روایات حاکی از آن نیست که تصریحاتی در فضیلت اهل بیت علیه السّلام بوده است، سپس ساقط شده است. در همین قرآن موجود هم کم نیست آیاتی که در شأن و فضایل آنان است. چنانکه طبری (م 1310 ق) در تفسیر آیه «قُلْ لا أَسْئَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاَّ اَلْمَوَدَّةَ فِی اَلْقُرْبی» . (شوری،23) ، بهترین وجه و معانی را در این میداند که مراد، مودّت اقربای پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم یعنی اهل بیت عصمت و طهارت است. (صیانة القرآن، ص 196-239) .
آیة اللّه خویی نیز پاسخهای متقنی به این شبهات (دلایل یازدهم و دوازدهم محدّث نوری در فصل الخطاب) دارد. از جمله مینویسد: این روایات دلالت بر وقوع تحریف قرآن به معنای متنازع فیه ندارد. توضیح آنکه بسیاری از این روایات در عین آنکه سندشان ضعیف است، از کتاب احمد بن محمد السیّاری گرفته شده که علمای رجال اتفاق در فساد مذهب او دارند که قائل به تناسخ بوده است، و نیز از علی بن احمد کوفی گرفته شده که علمای رجال او را کذّاب و فاسد المذهب میدانند. دیگر اینکه بخش معظمی از روایات او مربوط به اختلاف قراآت است. و از قول علمای بزرگ شیعه چنین نقل میکند که روایات مربوط به تحریف مخالف اجماع امتاند باید یا آنها را تأویل یا طرح کرد. (البیان،245-253) . همچنین روایات بسیاری داریم که حاکی از عرضه داشتن احادیث بر قرآن است که حدیث مخالف با قرآن را باید به دیوار زد و برای آن اعتباری قائل نشد. در این صورت قرآن حاکم بر حدیث و محک و ملاک صدق آن است، نه بالعکس. یعنی نمیتوان با حدیث که ظنی الصدور است، دربارۀ قرآن که قطعی الصدور است، داوری کرد. چون به قول معروف «الحدید لا یفلح الاّ بالحدید» و رستم را هم رخش رستم کشد. اشتباه روشمندانۀ اخباریان، از جمله محدّث نوری، این است که اهمیت گزاف و بیحدّ و حصر به هرگونه حدیثی میدهند و نقّادی و ارزشیابی احادیث را خوش ندارند و از روایت الحدیث به درایت الحدیث نمیپردازند، و آگاهانه یا ناآگاهانه، مجموعۀ کل احادیث را برخلاف اجماع علمای فریقین، قطعی الصدور میدانند یا عملا با آنچنین رفتاری دارند! اگر این همه باریکبینی و بهانهجویی که امثال محدّث نوری در کاروبار جمع و تدوین قرآن میکنند، در کار وبار جمع و تدوین حدیث کنند به این نتیجه خواهند رسید که اینگونه اتّکای افراطی به هر گونه حدیث، پشتوانۀ علمی و عقلی و تاریخی ندارد و از آن گذشته نقض غرض دربر دارد. زیرا قرآن سند بزرگ وحیانی و رکن رکین اسلام است که اگر به هر دلیل خدشهدار شود، دیگر مجالی
برای آنکه حدیث معتبر و محدّث محترم بماند، باقی نخواهد ماند. به قول استاد سید علی کمالی دزفولی «به عقیدۀ ما مجتهدی که قائل به تحریف قرآن باشد، مجتهد نیست. زیرا مهمترین مستند اجتهاد را از دست داده است. مضافا به آنکه اجتهاد در امری ضروری آن هم از مسائل اعتقادی مورد ندارد» . (قانون تفسیر، ص 82) .
شیواترین دلیل عقلی را در این زمینه شادروان علاّمه طباطبایی عرضه داشته است: «اما آن قرآنی را که زید بن ثابت در زمان عثمان گردآوری کرد، بدون شک حاوی جمیع قرآن است و در آن یک کلمه کم و یا یک کلمه زیاد نشده است. و قول به تحریف قرآن از درجۀ اعتبار ساقط است. چون اخبار آحادی که در تحریف وارد شده است، حجیّت آنها متوقف بر حجیت قول امام است، که آن اخبار را بیان کرده است، و حجیّت قول امام متوقف بر حجیّت قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم است که امام را وصی و خلیفه و معصوم معرفی فرموده است؛ و حجیّت قول رسول اللّه متوقف بر حجیّت قرآن است که رسول اللّه را معصوم و امام و نبی و ولی معرفی کرده است؛ و اگر قائل به کم بودن یا زیاد بودن یک حرف در قرآن مجید بشویم، تمام قرآن از حجّیت ساقط میشود و سقوط این حجّت، حجّیت اخبار تحریف را نیز ساقط میکند. . . [به تعبیر دیگر]اخبار تحریف که قرآن را از حجّیت سقوط میدهد، عمل به مفادش موجب اسقاط خود آنها میشود، یعنی از ثبوتش عدمش لازم میآید و بنابراین عمل به آنها مستحیل [غیر ممکن]است» . (مهر تابان، مجموعۀ مصاحبات آیت اللّه سید محمد حسین حسینی طهرانی با علامه سید محمد حسینی طباطبایی، ص 206-207) . امثال محدّث نوری از تولاّی افراطی و در حد غلو به اهلبیت علیهم السّلام، و حسرت اینکه چرا نام مبارک ایشان در قرآن نیامده است، و نیز از بغض و تبرّای افراطی نسبت به «اغیار» -که همۀ افتخار جمع و تدوین قرآن متعلق به آنان است-به قول مثل معروف مانند کسی عمل میکنند که نیزه بر سینۀ خویش فرومیبرد تا کسی را که بر ترکش نشسته است بکشد (الطاعن نفسه لیقتل ردفه) یا طبق مثل فارسی برای درست کردن ابرو، چشم را کور میکنند. (1)
1) 1) -مجموعۀ پاسخهای متقن و مستدلّ به شبهات محدّث نوری در متن کتاب ارزشمند «مدخل التفسیر»تألیف حضرت آیت الله العظمی محمّد فاضل لنکرانی (دام ظله العالی) ، درج گردیده که مبسوطا مورد کاوش و نقد و بررسی قرار گرفته است. استناد به دو ویژگی برجسته استدلال قرآنی و منطق عقلی و برهانی-
1-آیات قرآنی و وعدههای صریح الهی بر حفظ قرآن:
مشهورترین آیات، سه آیه است: الف) آیۀ حفظ: «إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» . (حجر،9) (ما خود، ذکر [-قرآن]را نازل کردهایم و خود نیز نگهبان آنیم) . مراد از «الذکر» قرآن است. چنانکه در چند آیه پیشتر در همین سوره میفرماید: «وَ قالُوا یا أَیُّهَا اَلَّذِی نُزِّلَ عَلَیْهِ اَلذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ» . (حجر،6) (و گفتند: ای کسی که ذکر [قرآن]بر او نازل شده است، بیشک تو مجنونی) . آیت اللّه خویی انواع تشکیکاتی را که در صحت استدلال و استناد به این آیه هست از قبیل (ذکر به معنای قرآن نیست، مراد حفظ اجمالی است نه همۀ آیات) رد میکند. اما یک شبهه را به خوبی طرح میکند، ولی به همان خوبی پاسخ نمیدهد: «آری در اینجا شبهۀ دیگری هست که بر استدلال به آیۀ کریمه برای عدم تحریف وارد میشود، و حاصل شبهه، این است که مدّعی تحریف در قرآن احتمال تحریف در نفس همین آیه را هم میدهد. زیرا این جزو آیات قرآن کریم است و استدلال به آن صحیح نیست، مگر آنکه عدم تحریف ثابت شود. و اگر بخواهیم عدم تحریف را با آن ثابت کنیم دور باطل پیش میآید» . (البیان، ص 228) خود ایشان این شبهه را چنین پاسخ میدهد: «زیرا این شبهه برای کسی اعتبار دارد که عترت طاهره را از خلافت الهیه بر کنار میداند، اما مؤمنان به امامت آنان میدانند که عترت به کتاب [قرآن]استدلال کردهاند و نیز تقریر اصحاب آنان بر همین مسأله حاکی از حجّیت کتاب موجود است» . البته این پاسخ کافی نیست. زیرا توسّل به عترت و اینکه آنان قرآن موجود را تأیید کردهاند فی حد ذاته و بالاستقلال برای شیعه-و فقط برای شیعه-حجّیت و دلیلیّت دارد، دیگر لازم نیست که آن را به آیۀ حفظ یا سایر آیات قرآن ضمیمه کنیم. این آیه و سایر آیات قرآنی که در این زمینه نقل خواهیم کرد فقط برای کسانی اعم از شیعه و اهل سنّت، حجّت است که فقط قائل به تحریف به نقیصه باشند. زیرا اینان قائل به حذف و اسقاط آیات یا سورههایی از قرآنند، ولی قرآن موجود را صحیح و قطعی الصدور میدانند، لذا استدلال به آیات موجود را روا و درست میدانند. شبهۀ دیگری هم در اطراف این آیه هست دایر بر اینکه «لَهُ لَحافِظُونَ» را راجع به حضرت محمد صلّی اللّه علیه و آله و سلم میدانند. ولی با وجود مرجع حاضر، ارجاع ضمیر به مرجع غایب دلیل و قرینه میخواهد. (نیز ر. ک. صیانة القرآن، ص 31) . ب) آیۀ عدم اتیان باطل: «وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ. لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ
وَ لا مِنْ خَلْفِهِ، تَنْزِیلٌ مِنْ حَکِیمٍ حَمِیدٍ» . (فصّلت،41-42) . (بیگمان آن کتابی ارجمند است، که در حال و در آینده [دست]باطل به آن نمیرسد، وحینامۀ[خداوند]فرزانۀ ستوده است) . پیداست که تحریف، بارزترین مصداق «اتیان باطل» است که خداوند ساحت قرآن را از آن منزه شمرده است. ج) «إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ» . (قیامة،19) . (همانا گردآوردن و بازخواندن آن بر عهدۀ ماست) .
2-احادیث. الف) حدیث مشهور ثقلین که از طرق خاصه و عامه در حد استفاضه است: «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض» . (من در میان شما دو یادگار گرانبها باقی میگذارم: کتاب الهی و عترتم که اهل بیت من است و آن دو از همدیگر جداییناپذیرند تا در آخرت در کنار حوض کوثر به نزد من بازآیند) . و به قول آیت اللّه خویی، قول به تحریف قرآن، کتاب را که ثقل اکبر است از حجّیت و اعتبار میاندازد. زیرا اوّلا) قول به تحریف مستلزم عدم وجوب تمسّک به کتاب منزل است. زیرا که کتاب به سبب وقوع تحریف [به قول مدّعیان]بر امت اسلام تباه میگردد، ولی وجوب تمسّک به کتاب به خاطر صریح اخبار ثقلین تا روز قیامت باقی است، پس قول به تحریف جزما باطل است. ثانیا) از آنجا که قول به تحریف، موجب سقوط کتاب از حجّیت میگردد، پس نمیتوان به ظواهر آن تمسّک کرد، پس قائلان به تحریف باید به امضاء [تأیید]ائمۀ طاهرین برای این کتاب موجود در دست ما مراجعه کنند. و معنی این امر این است که حجّیت کتاب موجود، متوقف بر امضای ائمه است تا بتوان به آن استدلال کرد. و ظاهر این اخبار متواتره، این است که قرآن یکی از دو مرجع برای امت است و از میان دو حجّت مستقل که تمسّک به آنها واجب است، کتاب برتر است، چرا که ثقل اکبر است، پس نمیتواند حجّیت آن فرع بر حجّیت ثقل اصغر (عترت) باشد. . . (البیان، ص 229-231) . ب) حدیث غدیر که باز حدیثی متواتر است و از طریق خاصه و عامه نقل شده است. اگر قائلان به تحریف میگویند تصریح به امامت و ولایت امیر المؤمنین علی علیه السّلام از قرآن انداخته شده است، در پاسخ آن باید گفت که هم حدیث و هم واقعۀ غدیر و نصب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم علی علیه السّلام را، علی رؤوس الاشهاد بر جانشینی خویش دلالت دارد بر اینکه چنین تصریحی در قرآن نبوده است. ج) احادیث عرض (عرضه داشتن) حدیث بر قرآن. «احادیث صحیحهای داریم که قائل به وجوب عرض خبرهای متعارض، بلکه مطلق احادیث، بر قرآن کریماند. آنگاه باید آنچه موافق قرآن است اخذ کرد و مخالف با قرآن را رها کرد، و در صورتی که سورهها و آیات قرآن، مصون از تحریف و محفوظ از نقصان نبود، این قاعده از سوی ائمۀ بیت طاهرین علیه السّلام مقرر نمیگشت.» (نیز برای نصوص احادیثی که در اینباره از منابع معتبر شیعه
نقل شده است. ر. ک التحقیق فی نفی التحریف، ص 31-32؛ صیانة القرآن، ص 35-37) . د) احادیث وارده در ثواب قرائت سوره در نمازها و غیر آنکه اگر سورههای قرآن کاملا مجموع و مدوّن و نزد مسلمانان محفوظ نبود، این امر معنی پیدا نمیکرد. (برای نصوص این احادیث ر. ک. التحقیق، ص 35-37) . ه) احادیث وارده از ائمه علیهم السّلام در باب اینکه آنچه در دست مردم است، همان قرآن نازل شده از سوی خداوند است. (برای نصوص این احادیث ر. ک صیانة القرآن، ص 41-42؛ التحقیق، 41-43) .
3-دلیل سوم بر عدم تحریف قرآن، اجماع فریقین، و نیز اجماع علمای شیعه از عصر ائمه تا امروز است. بزرگان شیعه از شیخ صدوق (قرن چهارم) تا آیت اللّه خویی و امام خمینی و سایر مجتهدان و مراجع بزرگ شیعه قائل به تحریفناپذیرفتن قرآن بودهاند. نام و نظر بعضی از آنان را یاد خواهیم کرد.
4-دلیل چهارم، اعجاز قرآن است. چرا که تحریف منافی با معجزه بودن قرآن است. زیرا با تحریف، معانی قرآن ضایع میگردد و مدار اعجاز فصاحت و بلاغت است که دایر بر مدار معنی و لفظ هستند. معجزه بودن قرآن که برای آن تحدّی هم شده است و معارضان و مخالفان در این تحدّی شکست خوردهاند، به شرط حفظ کلیّت و تمامیّت آن و اینکه تمامی آن قابل استناد به حق تعالی باشد درست است، و این امر جزو معتقدات مسلمانان است که قرآن، معجزۀ جاودانۀ الهی و نبوی است. (برای تفصیل التحقیق، ص 47؛ صیانة القرآن،41-37) .
5-دلیل پنجم، نماز شیعۀ امامیه است. زیرا ائمۀ طاهرین علیهم السّلام و فقهای امامیه قرائت سورۀ کاملهای را بعد از حمد در رکعت اول و دوم هر نماز از نمازهای پنجگانۀ روزانه واجب میدانند؛ و این حاکی از اعتقاد امامیه به نیفتادن چیزی از قرآن است. توضیح بیشتر آنکه قائلان به تحریف نمیتوانند قرائت سورهای را که محتمل تحریف است جایز و مجزی بدانند. زیرا اشتغال یقینی، برائت یقینی میخواهد. پس این ترخیص از سوی ائمه علیه السّلام خود فی نفسه دلیل عدم وقوع تحریف در قرآن است و اگر نه مستلزم ضایع کردن نماز واجب هر مکلّف میشد. (البیان، ص 233-234؛ التحقیق،48) .
6-دلیل ششم، ضرورت تواتر قرآن است. و این امر از ضروریات دین است که مجموع قرآن و همۀ بخشها و سورهها و آیات آن از عهد رسالت در طی اعصار و قرون و در جمیع طبقات مسلمانان به نحو متواتر نقل و قرائت شده است و آنچه مدّعیان در باب قرآن بودن بعضی عبارات یا تحریف پذیرفتن قرآن بهطور کلی میگویند خبر واحد [غیرمتواتر]است.
(صیانة القرآن، ص 33-35؛ التحقیق،46) .
7 و 8-بعضی از محققان، اهتمام خارق العادۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و صحابه را در حفظ و جمع قرآن؛ و نیز مجموع بودن قرآن را در عهد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم، (ولو آنکه مدوّن بین الدفتین نبود) که یک واقعیت تاریخی است، جزو ادلۀ اثبات عدم تحریف میدانند. (التحقیق، ص 49-50) .
9-دلیل نهم، دلیل عقلی است که بهترین بیان آن را علاّمۀ طباطبایی، اعلی اللّه مقامه، عرضه داشته است، و بلافاصله پیش از آغاز این بخش، یعنی «دلایل قائلان به عدم تحریف» نقل کردیم.
10-دلیل دهم، یک دلیل عقلی-تاریخی است. به این شرح که «اگر قرآن امام [-مصحف عثمانی]که در دوران خلافت عثمانی فراهم آمده، و همین است که در دست ماست، محرّف بود، هر آینه بر علی علیه السّلام واجب بود که [اعتراض کند و]تصحیح آن را در صدر برنامۀ حکومت خویش قرار دهد. همچنانکه تغییراتی را که عثمان در سنّت پیغمبر داده بود، و زیان آنها کمتر از تحریف قرآن بود، در وقت اوّلین اعلام برنامۀ حکومت خویش یاد میکرد؛ چنانکه فرمود: تیولهایی را که عثمان از بیت المال مسلمانان بخشیده است، پس خواهم گرفت، هرچند به مهریۀ زنان و خرید غلامان داده باشید» . (قانون تفسیر، ص 95) [و پیشتر احادیثی را که بالصراحه حاکی از تأیید امیر المؤمنین علیه السّلام از عملکرد عثمان و صحّت مصحف عثمانی است، نقل کردیم].
11-دلیل عقلی-نقلی و برهانی-قرآنی با این توضیح که آیت اللّه فاضل لنکرانی از مراجع عظام تقلید در شروح مفصّل خود در کتاب «مدخل التفسیر» به تبیین آن اهتمام نموده و با استناد به سندهای قرآنی-برهانی به نقل و نقد و بررسی روایات و آیات و نیز کاوش در بازشناسی چهرههای مدّعی تحریف پرداخته و به گونهای شیوا و منطقی ادلۀ اثبات تحریفناپذیری قرآن را ارائه کرده است.
12-دلیل و یا قرینۀ مؤیّدۀ دیگر این است که هیأت تهیه و تدوین مصحف امام [عثمانی] بسیاری از کلمات قرآن را که شاید تعداد آنها از صد فقره بیشتر باشد، برخلاف قواعد املای درست عربی نوشته و حتی به تعبیر جسورانه ولی صحیح مرتکب «اغلاط املایی» شدهاند، و این تفاوت کتابت یا «اغلاط املایی» که فی المثل «یبسط» را یکجا با «سین» و یکجا با «صاد» نوشتهاند، یا «مسیطر» را به صورت «مصیطر» نوشتهاند در رسم عثمانی وارد شده و عینا تاکنون محفوظ مانده است. یا «بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ» را بر سر 113 سوره از 114 سورۀ قرآنی نوشتهاند ولی به حق و به تبعیّت از وحی، بر سر سورۀ توبه یا برائت ننوشتهاند که دلایل آن را مفسّران یاد کردهاند. یا حروف مقطّعه [-فواتح سور]یعنی حروف مرموز قرآنی نظیر «الر» یا
«کهیعص» را که هنوز هم رمز و معنای آن بر قرآنپژوهان و مفسّران و اسلامشناسان مسلمان و غیر مسلمان کشف نشده است و نظریۀ مقبولی در توجیه آنها عرضه نگردیده است، عینا کتابت کردهاند؛ و هیچگونه اصلاح قیاسی و اجتهاد و تصرّفی را روا نداشتهاند. چنانکه بعدها بعضی از فقهای بزرگ از جمله مالک و احمد بن حنبل حفظ رسم یعنی رسم الخط عثمانی را واجب دانستهاند. (برای تفصیل در اینباره ر. ک. مناهل العرفان، زرقانی، ج 1/372-373) و این اهتمام والا و حفظ غرایب و سهوها یا اغلاط املایی، به بهترین وجه حاکی از صحت جمع و تدوین و مصونیت قرآن از هرگونه تغییر خودسرانه و افزایش و کاهش است. (برای تفصیل و مشاهدۀ فهرستی از 118 فقره از غرایب املایی در رسم عثمانی ر. ک. التمهید، محمدهادی معرفت،315-348؛ حقائق هامة، سید جعفر مرتضی عاملی،189-221) .
چون این مبحث طویل الذیل است و نقل آراء بزرگان شیعه از قرن سوم و چهارم تا امروز در گنجایش این مقوله نیست، فقط به نام و منبع قول بعضی از بزرگان اشاره میشود و در پایان چند فتوا و نظر از مجتهدان بزرگ معاصر که ممکن است کمتر در مقالات و کتب دیگر مطرح شده باشد، عرضه میگردد.1) نخستین قول صریح در باب مصونیت قرآن از تحریف از شیخ صدوق (م 381 ق) است (الاعتقادات، الباب الثالث و الثلاثون) .2) شیخ مفید (م 413) (در اوایل المقالات، ص 95-93) .3) شریف مرتضی علم الهدی (م 436 ق) (که یکی از جامعترین و متینترین بیانات را در این زمینه دارد، در مسائل طرابلسیات اولی، که تماما در مقدمۀ مجمع البیان طبرسی،1/15 نقل شده است.)4) شیخ طوسی (م 460 ق) (در تبیان،1/3) .5) شیخ طبرسی (م 548 ق) (در مجمع البیان، 1/15، الفن الخامس) .6) سید بن طاووس (م 664 ق) (در سعد السعود،144،192،267) .7) علامۀ حلّی (م 726 ق) (در اجوبة المسائل المهناویة منقول در صیانة القرآن، ص 47؛ التحقیق؛ ص 15) . 8) محقق اردبیلی (م 993 ق) (در مجمع الفائدة و البرهان،2/218) .9) قاضی نور اللّه شوشتری (م 1019 ق) (در مصائب النواصب، در مبحث امامت) (نقل در آلاء الرحمن، ص 25؛ صیانة القرآن، ص 59) . 10) شیخ بهایی (م 1031 ق) (نقل در آلاء الرحمن،1/26؛ صیانة القرآن، ص 50) .11) ملا محسن فیض کاشانی (م 1090 ق) (در تفسیر صافی،1/33-34، المقدمة السادسة. الوافی،2/273-274) . 12) شیخ حرّ عاملی (م 1104 ق) (در الفصول المهمّة، ص 166) .13) شیخ جعفر کاشف الغطاء (م 1228 ق) (در کشف الغطاء، «کتاب القرآن» از کتاب الصلاة، مبحث هفتم و هشتم، ص 298-299) .
یکی از قرآنپژوهان شیعه که قرآن کریم را به انگلیسی شیوایی ترجمه کرده و همراه با
حواشی روشنگری انتشار داده است، در مقدمۀ ترجمهاش به نفی تهمت تحریف از شیعۀ امامیۀ اثناعشریه پرداخته است و پس از بحثی محقّقانه و مستوفا، از سه تن از مجتهدان و مراجع تقلید معاصر استفتا کرده و متن فتواهای صریح ایشان را با چاپ عکسی در همان اثر درج کرده است. در اینجا نص این فتاوی نقل میشود:
فتوای آیت اللّه حکیم. «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد للّه رب العالمین و الصلاة و السلام علی اشرف الانبیاء و المرسلین محمّد و آله الطیّبین الطاهرین و اللعن الدائم علی اعدائهم اجمعین. و امّا بعد؛ رأی بزرگان محققین و عقیدۀ علماء فریقین و نوع مسلمین از صدر اسلام تاکنون بر آن است که ترتیب آیات و سور و جمع قرآن به نحوی [است]که فعلا در دست میباشد. بزرگان قائل به تحریف نبوده و نیستند. از نجف اشرف، محسن الحکیم الطباطبائی، 23 ذق 1383 ق» . (نقل از مقدمۀ ترجمۀ انگلیسی میر احمد علی از قرآن مجید، ص 59) .
فتوای آیت اللّه خویی: «بسم الله الرحمن الرحیم. قول به تحریف از خرافات است و در قرآن مجید که فعلا در بین مسلمانان متداول است هیچگونه تحریفی نشده و این مطلب را در تفسیر البیان مفصّلا متعرض شدهام، مراجعه شود. نجف اشرف، به تاریخ 12 شهر رمضان المبارک سال 1383 هجری ابو القاسم الموسوی الخوئی» . (نقل از مقدمۀ ترجمۀ انگلیسی میر احمد علی از قرآن مجید، ص 61) .
فتوای آیت اللّه میلانی: «بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد للّه و سلام علی عباده الذین اصطفی. راجع به تحریف که مورد سؤال واقع شده بهطور قطع بیان مینمایم: در قرآن هیچگونه تحریف نه به زیاده و نه به نقیصه و نه به تغییر الفاظ واقع نشده و اگر در بعض روایات از تحریف نامی برده شده، منظور تغییر معنی به آراء و توجیهات و تأویلات باطله میباشد، نه تغییر الفاظ و عبارات. و آنچه دیده یا شنیده میشود از روایاتی در اسقاط آیات و سور از این معجزۀ خالدۀ خاتمیه، همانا مجعول و ضعیف است، و خود آن آیات و سور دلیل روشنی هستند بر ساختگی بودنشان. مثلا دو سوره که در کتاب «اتقان» یا سورهای که در «دبستان المذاهب» یا در کتاب دیگر نقل شده، هر شخص خبیر و بصیر آنها را عرضه به قرآن کریم بدارد، مجعول و باطل بودن آنها را بدیهی خواهد دید. به علاوه آنکه در قرآن کریم زیادتی را احدی نگفته است و آنچه بعضی توهّم کردهاند که نقیصه است آن را هم نتوان گفت. با توجه به تعهد خداوندی که فرمود: «إِنَّ عَلَیْنا جَمْعَهُ وَ قُرْآنَهُ» ، و فرمود: «إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» و فرمود: «لا یَأْتِیهِ اَلْباطِلُ مِنْ بَیْنِ یَدَیْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ» و همچنین آیات دیگر که دلالت بر این معنی دارد، بالجمله به همین ملاحظات و جهات علمیه
و براهین متقنۀ دیگر، علماء بزرگ شیعۀ امامیه از صدر اول، مانند شیخ مفید و سید مرتضی و شیخ طوسی و شیخ طبرسی و سایر بزرگان، خلفا عن سلف، تصریح به عدم تحریف نمودهاند و عقیدهشان همان است که رئیس المحدثین شیخ صدوق فرموده است. در کتاب اعتقادات که بیش از هزار سال قبل بر این نوشتهاند و عبارتشان این است: «اعتقادنا ان القرآن الذی انزله الله تعالی علی نبیه محمد صلی الله علیه و آله، هو ما بین الدفتین و ما فی ایدی الناس لیس باکثر من ذلک» . تا اینکه میفرماید: «و من نسب الینا انا نقول انه اکثر من ذلک فهو کاذب» . و الحاصل هرکس تأمل کند و به ادّله و براهین مراجعه نماید و تاریخ اهتمام مسلمین را از عصر نبوت و بعد از آن در ضبط و حفظ و تعلیم و تعلّم قرآن مطالعه کند، یقین میکند که از قرآن کریم محال است یک کلمه اسقاط شده باشد. و اگر کسی روایتی بیند و ظن به صدق آن پیدا کند اشتباه و خطا کرده است «وَ إِنَّ اَلظَّنَّ لا یُغْنِی مِنَ اَلْحَقِّ شَیْئاً» . محمد هادی الحسینی المیلانی. شهر رمضان 1383[ق]» . منابع: در متن مقاله یاد شده است.
قرآن وحینامۀ اعجازآمیز الهی است که به زبان عربی به عین الفاظ توسط فرشتۀ امین وحی، جبرئیل، از جانب خداوند و از لوح محفوظ، بر قلب و زبان پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم هم اجمالا یکباره و هم تفصیلا در مدت بیست و سه سال نازل شده و حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم آن را بر گروهی از اصحاب خود خوانده و کاتبان وحی (از میان اصحاب) آن را با نظارت مستقیم و مستمر حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم نوشتهاند و حافظان بسیار، هم از میان اصحاب، آن را حفظ و به تواتر نقل کردهاند و در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم هم مکتوب بوده ولی مدوّن نبوده است، و در عصر عثمان با نظارت او طی چند سال، منتهی به حدود سال 28 هجری، مدوّن بین الدّفّتین، از سورۀ فاتحه تا ناس، در 114 سوره، میگردد. و متن آن مقدّس و متواتر و قطعی الصدور است و تلاوت آن مستحب مؤکد است
ایمان به قرآن مجید به توصیفی که گفته شد و نیز معجزۀ الهی و سند نبوّت دانستن آن و محفوظ بودنش از خطا و هرگونه افزود و کاست (تحریف) از ضروریات اسلام و مذهب تشیع است. قرآن به زبان عربی بسیار شیوایی که مایۀ اعجاب فصحای عرب (و بعدها اقوام دیگر) گردیده و در تاریخ زبان عربی، سابقه و همانندی نداشته، در طی مدت بیست و سه سال، یعنی سراسر زمانی که حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم به وظیفۀ رسالت و ابلاغ پیام الهی و دعوت به اسلام اشتغال داشتهاند، به صورت بخش بخش بر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم وحی شده است و چنانکه اشاره شد حافظان حفظش کرده و کاتبان با نوشتافزارهای بسیار ابتدایی، با خطی که هنوز نقطه و نشان و علایم اعراب نداشته است و کوفی نام داشته نوشتهاند و در چندین نسخه بازنویس شده است.
قرآن علم شخصی است برای همین کتاب الهی که با اوصاف خاصّش
میشناسیم. دربارۀ ریشهشناسی و تلفّظ و معنای آن میان علمای اسلام و اسلامشناسان اختلافنظر است.
شافعی آن را نه مشتق میداند و نه مهموز، بلکه علمی میداند که به «وضع ارتجالی» بر کلام اللّه اطلاق شده است.
فرّاء آن را مشتق از قرائن (جمع قرینه) میداند. اشعری و پیروانش آن را مشتق از «قرن الشیء بالشیء» (پیوند زدن و افزودن چیزی بر چیزی) میداند. زیرا سورهها و آیات بر هم افزوده شده است.
قرآنپژوهان قدیم بیآنکه بین اسم و صفتهای قرآن فرق بگذارند، گاه برای قرآن تا نود و چند نام قائل شدهاند. زرکشی در برهان و سیوطی در اتقان، هر یک پنجاه و پنج نام برای قرآن آوردهاند. (ر. ک ترجمۀ فارسی اتقان، ج 1/181 به بعد) . از این میان «فرقان» (سوره فرقان،1) و «ذکر» (انبیا 50) و «تنزیل» (شعراء،192) ، و «الکتاب» (بقره، 2؛ حجر،1) و «کلام الله» (توبه،6؛ فتح،15) از اسامی مشهور قرآن کریم است. ضمنا قرآن با صفات دیگر نیز یاد شده است: «القرآن المجید» (سوره «ق» ،2؛ بروج،21) ، «القرآن العظیم» (حجر 78) ، «القرآن الحکیم» (سورۀ یس،2) ، «القرآن الکریم» (واقعه،77) ، «قرآن مبین» (حجر،1) .
قرآن کتابی است که در مقایسه با سایر کتابها، متوسط الحجم است و میتوان گفت حجم آن برابر است با عهد جدید (اناجیل اربعه و رسالات وابسته به آن) یا دیوان حافظ. طبق دقیقترین آمار، تعداد کل کلمات قرآن 77807 کلمه است. (فرهنگ آماری کلمات قرآن کریم، دکتر محمود روحانی، ج 1/23) .
قرآن دارای 114 سوره و کلاّ 30 جزء است. هر جزئی، چهار (یا دو) حزب است. نیز هر پنج آیه را خمس [-خ]و هر ده آیه را عشر [-ع، و این عمل را تعشیر]نامیدهاند. (تاریخ قرآن، رامیار، 543) . تقسیم درونی و تفصیلی دیگر قرآن، تقسیم آن به «رکوعات» است منظور از رکوع، بخشی و گروهی از آیات است که در یک موضوع آمده و اتحاد مضمونی دارد که با شروع آن موضوع، رکوع آغاز میگردد و با تغییر و تحوّل کلام به موضوعی دیگر، ختم میشود.
پیداست که شمارۀ آیات مندرج در هر رکوع، کم و زیاد است، به خلاف جزوها و حزبها که به طور مساوی تقسیم شده است. وجه تسمیۀ رکوع را میتوان از آنجا دانست که در نمازهای شبانهروزی، پس از خواندن سورۀ حمد در رکعت اول و دوم، میتوان به خواندن سورههای
دیگر، یا لااقل چند آیه اکتفا کرد. پیرو این عقیده، بعضی که قرآنشناس بودهاند، اوایل هرچند آیهای را که یک عنوان و موضوع را تشکیل میدهد، معیّن ساختند و از آن جهت که بعد از قرآئت آن بخش، نمازگزار به رکوع میرود، نام هر بخش را رکوع گذاردهاند. عدد رکوعات قرآن طبق مشهور 540 رکوع است.
مضامین و معانی قرآن بسیار متعدد و متنوع و در هم تنیده و «سرشار از طراوت تکرار» است. در قرآن؛ توحید و دعوت به اندیشه دربارۀ خداوند و دعوت به ایمان، با نهی و نفی شرک و نفاق و ارتداد، با انکار آلهه و تخطئۀ شیطان و بتپرستی و اشاره به گوشههایی از قصص انبیا، از آدم تا خاتم صلّی اللّه علیه و آله و سلم؛ و اشاره به گوشههایی از زندگی و پرسشهای عادی عربهای معاصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم از جمله دربارۀ اهلّۀ قمر یا حتی مسائلی چون حیض، و وعظ و پند در باب گذران و لهو و لعب بودن زندگی و مظاهر آن چون مال (با نهی از مالپرستی و مال اندوزی) و تجملاتی چون داشتن پسران و نازیدن به باغ و بستان، تا اشاراتی دربارۀ وحی و تنزیل و تأویل قرآنی تا احکامی فقهی چون تنظیم میراث و تعیین سهم الارث و تازیانه زدن به زناکاران و بریدن دست دزد و انواع تحلیلها و تحریمها و احکام اخلاقی چون دستگیری از بینوایان و اطعام مساکین تا رعایت حقوق والدین و احترام فوق العاده به پدر و مادر، و نهی از مفاسد و رذایل اخلاقی، چون کشتن فرزندان از ترس فقر یا حمیّت جاهلیت، و رباخواری و توصیه به مکارم اخلاق از صدق و اخلاص تا توصیف فرشتگان و اعمال آنان و دهها و صدها موضوع دیگر در هم تنیده است، و طبق ساختار ظاهرا ناپیوسته یا گسسته پیوند قرآن مجید، همه و همه در کنار همدیگر آمدهاند. ماحصل؛ آنکه مضامین اصلی قرآن عبارت است از:1) اشاره به وقایع تاریخی (غزوات، هجرت رسول الله-صلّی اللّه علیه و آله و سلم-و نظایر آن) ،2) قصص انبیا و حکایات دیگر،3) اندیشۀ توحیدی و دعوت به ایمان و اسلام،4) نهی از شرک و نفاق،5) معادشناسی (توصیف عوالم اخروی و حیات پس از مرگ) ،6) فرشتهشناسی (نیز شامل بحث دربارۀ شیطان و شیاطین و جن) ،7) احکام فقهی،8) احکام اخلاقی (اعم از وعظ و ارشاد و انواع امر به معروف و نهی از منکر) ،9) توجه دادن به آیات الهی و شگفتیهای آفاق و انفس (که شباهت به برهان نظم یا اتقان صنع دارد) ،10) اشاره به شرایع پیشین و کتب و صحایف آسمانی،11) داستان آفرینش و خلقت انسان، و انسانشناسی روانشناسانه.
الف) آیه: واحد کوچک قرآن کریم، آیه است در بیشتر موارد هر آیه یک جمله است. ولی گاه آیاتی هست که متشکل از چند جمله و یک پاراگراف است (نظیر مثلا
آیة الکرسی یا آیۀ نور) . و گاه حتی به اندازۀ چند پاراگراف است. مانند آیۀ دین (که آیۀ تداین و مداینه هم گفتهاند) که بلندترین آیۀ قرآن است و در کتاب عثمان طه (مصحف المدینة) درست یک صفحۀ پانزده سطری است. گاه هست که آیه نه فقط از یک جمله کمتر است، بلکه فقط یک کلمه است مانند «مُدْهامَّتانِ» (الرحمن،64) ، یا از آن هم کمتر مانند اغلب حروف مقطّعه یا فواتح سور نظیر «طه» ، «یس» یا «الم» . شناخت حدّ آیه «توقیفی» و از سوی شارع است. زیرا حتی در فواتح سور فی المثل «المص» را یک آیه شمردهاند، ولی نظیر آن یعنی «المر» را یک آیه نشمردهاند. یا «حمعسق» [-حم. عسق] را دو آیه شمردهاند. ولی باز «کهیعص» یک آیه شمرده شده است. کلمۀ آیه و جمع آن آیات، به معنای همین جملات یا جملهوارههای قرآن، در خود قرآن هم آمده است (آیه: بقره،106؛ نحل،101؛ آیات: بقره،252؛ آل عمران،7؛ یوسف،1؛ نور،1) . پرآیهترین سوره قرآن کریم سورۀ بقره است (286 آیه) ، و کمترین سوره قرآن، سوره کوثر است (3 آیه) . در تعداد کل آیات اقوال متعددی هست. طبق معتبرترین قول که ابو عبد الرحمن بن حبیب سلمی از امیر المؤمنین علی علیه السّلام نقل کرده و امام شاطبی آن را در ناظمة الزهر آورده است، تعداد کلّ آیات قرآن،6236 آیه است (تاریخ قرآن، رامیار،570) .
ب) سوره: واحد بزرگ قرآن کریم، سوره است. سوره در لغت یعنی «بریده شده» و در اصطلاح، گروهی مستقل از آیات قرآن که مطلع و مقطعی دارد، و گفتهاند که به این معنی از «سور المدینة» (دیوار دور شهر) گرفته شده است. کلمۀ سوره به همین معنی در خود قرآن هم به کار رفته است (از جمله در بقره،23؛ توبه،64،86، نور،1) همچنین جمع آن سور (بر وزن گهر) نیز در قرآن به کار رفته است (هود،13) . قرآن مجید، کلاّ 114 سوره دارد که کمابیش به ترتیب بلندی طول مرتب شدهاند. بلندترین سورۀ قرآن سورۀ بقره است (286 آیه، برابر با 48 صفحه در کتابت عثمان طه-مصحف المدینة) و کوتاهترین سوره، کوثر است (دارای 3 آیه) .
دربارۀ اینکه ترتیب و توالی سورههای قرآن که آغاز آنها، فاتحة الکتاب و پایان آنها، سورۀ ناس است، توقیفی است یا اجتهادی (اجتهاد صحابه) و به رأی و نظر گردآورندگان باز میگردد، اختلاف اقوال است. بعضی گفتهاند توقیفی و به امر و ارشاد پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و رهنمود وحی است. بعضی گفتهاند اجتهادی است و به عهدۀ ساماندهندگان مصحف عثمانی است، چون حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم به دلایلی که بعدا گفته خواهد شد، قرآن را کتابت و جمع کرده ولی مدوّن بین الدفتین نکرده بودند. و بعضی گفتهاند آمیزهای از توقیف و اجتهاد است و این رأی پذیرفتنیتر است. نام و نشان سورههای 114 گانۀ قرآن مجید در اغلب تاریخهای قرآن (از جمله
تاریخ قرآن، تألیف رامیار،583 به بعد) و نیز با آمار و ارقام مربوط به کلمات و حروف هریک در فرهنگ آماری کلمات قرآن کریم، تألیف دکتر محمود روحانی، و نیز در پایان هر قرآن طبع جدیدی آمده است.
حروف مقطّعه یعنی حرفهای گسسته از هم، و فواتح سور یعنی آغازگر سورهها. این در اصطلاح به آیات یا حروفی از قرآن مجید اطلاق میگردد که «مرموز» هستند. یعنی معنای آنها یا مراد از آنها از زمان جریان وحی تا به امروز-به نحوی که مورد قبول صاحبنظران و قرآنپژوهان باشد-روشن نشده است. این حروف عبارت از 29 حرف یا مجموعۀ حروف است که در آغاز 29 سورۀ قرآن-که همگی مکّی هستند جز بقره و آل عمران-آمده است.
الف) وحی: قرآن مجید به توسط فرشتۀ وحی، جبرئیل، از سوی خداوند و بروفق آنچه در لوح محفوظ ثبت شده است، به عین الفاظ بر قلب [-قوای درّاکه]حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم وحی یا نازل شده است. وحی، پدیدهای است واقعی و عینی و روحانی و عبارت است از ارسال پیام از سوی خداوند به پیامبران، و در مورد قرآن به حضرت خاتم الانبیا صلّی اللّه علیه و آله و سلم. قرآنپژوه معاصر، استاد محمد هادی معرفت، در تعریف وحی نوشته است: «وحی پدیدهای است روحانی که در بعضی از مردم پدید میآید که با آن به خصایص روحی، ممتاز میگردند که آنان را سزاوار اتصال با «ملأ اعلی» میگرداند، و این با مکاشفه در باطن نفس است یا با شنیدن، که گیرندۀ وحی، احساسی ناگهانی را درمییابد که از خارج وجودش بر او نازل میگردد و برخاسته از ضمیر خود او نیست.» و میافزاید که «وحی از مقولۀ ادراک وصفناپذیر است؛ و این پدیدۀ روحانی را کسی که شایستۀ دریافت آن است درمییابد. و جز او کسی نمیتواند ژرفنای آن را وصف کند، مگر آنکه به آثار و عوارضش از آن تعبیر کند» . (التمهید ج 1/26) . همو وحی را سه گونه میداند:1) به صورت رؤیای صادقانه 2) به وساطت جبرئیل 3) به صورت مباشر (بدون واسطه) که مخصوصا در صورت اخیر بر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرود میآمده است. و صورت اوّل در آغاز بعثت برای حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم پیش میآمده است. شادروان رامیار برای وحی مراحل هفتگانه شمرده است. (تاریخ قرآن، ص 112) . و فرق آن را با «الهام» بازنموده است. (پیشین، ص 145 به بعد) . شادروان علامه طباطبایی مینویسد: «آنچه از قرآن به دست میآید این است که این کتاب آسمانی [قرآن]از راه وحی که به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم شد و به دست آمده، و وحی یک نوع تکلیم آسمانی (غیر مادی) است که از
راه حس و تفکر عقلی درک نمیشود، بلکه با درک و شعور دیگری است که گاهی در برخی از افراد-به حسب خواست خدایی-پیدا میشود، و دستورات غیبی یعنی نهان از حس و عقل را از وحی و تعلیم خدایی دریافت میکند. عهدهداری این امر نیز «نبوت» نامیده میشود. (قرآن در اسلام، ص 107) . همچنین: «عقیدۀ عمومی مسلمین-که البته ریشۀ آن همان ظواهر لفظی قرآن است-دربارۀ وحی قرآن این است که: قرآن مجید به لفظ خود سخن خداست که به وسیلۀ یکی از مقرّبین ملائکه که موجوداتی آسمانی هستند، به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم فرستاده شده است. نام این ملک یا فرشته، جبرئیل و روح امین است. سخن خدا را تدریجا در مدت بیست و سه سال به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم رسانیده و به موجب آن به آن حضرت مأموریت بیست و سه سال به پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم رسانیده و به موجب آن به آن حضرت مأموریت داده شده که لفظ آن را بر مردم بخواند» . (پیشین، ص 90) . به گفتۀ مرحوم رامیار، واقعیت وحی به انبیا به تواتر تاریخی رسیده است و مورد تأیید یاران (و حتی دشمنان) ایشان بوده است، ولو آنکه در تبیین و توجیه آن اختلافنظر بسیار است. (تاریخ قرآن، ص 133) .
ب) نزول: نزول قرآن مجید عبارت است از فرود آمدن وحی به تفاریق، از مصدر وحی (خداوند) به مهبط وحی (قلب حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم) در طی مدت بیست و سه سال از «لیلة القدر» (شبی از شبهای فرد دهۀ آخر رمضان سال اول بعثت) ، تا اندکی پیش از وفات آن حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم. در قرآن مجید، نزول وحی چون به خداوند نسبت داده شود، «انزال» و «تنزیل» نامیده میشود. نخستین سورهای که بر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم نازل شده است، سورۀ علق (اقرأ) است. بعضی گفتهاند ابتدا فقط پنج آیۀ اول این سوره نازل شده است. بعضی از محققان هم برآنند که نخستین سورۀ کامل که نازل شده است، فاتحة الکتاب (سورۀ حمد) است. (التمهید ج 1/93-98) . آخرین سورهای که نازل شده است، سورۀ نصر است. بعضی از قرآنپژوهان گفتهاند که قرآن به تمامه در «لیلة القدر» به صورت «جملة واحدة» (یکباره) از لوح محفوظ به بیت العزّه یا بیت المعمور (در آسمان چهارم) نازل شده، و سپس نجوما یا منجّما یعنی بخش بخش و به تفاریق در طول مدت 23 سال به تفصیل نزول یافته است. (بحار الانوار، ج 18/253-254) . ملا محسن فیض گفته است مراد از این [دو نحوۀ نزول] «نزول معنای قرآن به قلب پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم است. . . سپس در طول بیست و [سه]سال، هربار که جبرئیل بر او ظاهر شده و وحی آورده و الفاظ آن را بر حضرت میخوانده است، بخش بخش از باطن قلب او به ظاهر زبانش نزول مییافته است» . (مقدمۀ نهم از تفسیر صافی) .
مراد از جمع و تدوین قرآن این است که چگونه وحی بیست و سه
ساله که به صورت 3 تا 5 آیهای نازل میشد، نهایتا به صورت مدوّن بین الدفتین و «مصحف» (مانند کتاب امروزی) درآمد. کهنترین منبع این بخش مهم از سرگذشت یا «تاریخ قرآن» در احادیث اهل سنّت و نیز تا حدودی احادیث شیعه است. چنانکه حاکم در مستدرک گفته است جمع و تدوین قرآن، سه مرحله دارد: الف) «زمان حضرت رسول» . در سراسر عصر نزول، عصر وحی و حیات پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم، قرآن به صورت مکتوب ولی پراکنده بود، یعنی صحیفه-صحیفه. و چنانکه اشاره شد با نوشتافزارهای ابتدایی و بر روی چیزهایی نظیر تکههای چرم، استخوانهای شانه و دندۀ گوسفند و شتر، چوب درخت خرما که پوست آن را کنده بودند، سنگهای صاف و صیقلی و قطعاتی از حریر و اندکی نیز کاغذ نوشته شده بود. در این مرحله، مهم این بود که بسیاری از صحابه، قرآن را حفظ بودند، سورههای قرآن کامل بود و حتی نام داشت، اما تا پایان حیات رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلم مجموع بین الدفتین نبود. مهمترین عللی که پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم را از جمع نهایی و «کتاب ساختن» قرآن بازمیداشت دو واقعیت بود 1) باب وحی باز بود و در هر وهله از وحی، آیاتی نازل میشد که حضرت صلّی اللّه علیه و آله و سلم به کاتبان وحی میفرمود: این آیه یا آیات را در فلان سوره بین کدام آیهها قرار دهید.2) دیگر آنکه به گفتۀ خطابی پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم همواره در انتظار نسخ احتمالی بعضی از احکام قرآن یا نسخ تلاوت قسمتی از آن بود. (ترجمۀ اتقان، ج 1/200) . لذا تا وحی به پایان نمیرسید، امکان تدوین و مصحفسازی نبود. بعضی بر آنند که مراد از جمع قرآن در عصر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم همان حفظ آن در دلها بوده است. (تاریخ قرآن، رامیار، ص 211) . جمع در زمان رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم را اصطلاحا تألیف گویند (پیشین، ص 213) . در سراسر ایام نزول وحی و کتابت قرآن، پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم نظارت همهجانبه داشتند و نوشتن و خواندن و حفظ (ازبر کردن) آن را تعلیم میدادند یا تشویق میکردند. در زمان حیات ایشان، سی و هفت نفر حافظ تمامی قرآن بودند. (پیشین، ص 255) . تعداد کاتبان وحی در عصر پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم-که گاه حافظان قرآن هم بودهاند-و کسانی که برای خود نسخهای برمیگرفتند، به بیش از پنجاه نفر میرسیده است. (پیشین، ص 280) . نتیجۀ یکچنین همّت و نهضت عظیمی این بود که قرآن به هنگام رحلت رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم [سال یازدهم هجری]به تمامی و چنانکه در آخرین عرضه [دوره کردن پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن را و عرضه داشتن قرائت خود بر جبرئیل در هر سال یکبار و در سال وفات دوبار]تثبیت شده بود، تألیف و گردآوری شود. در این دوره بود که قرآن به معنای درست کلمه تألیف شد. (پیشین، ص 281؛ نیز
ترجمۀ اتقان، ج 1/210،205) .
ب) «در زمان ابو بکر» رویداد یمامه (سرکوب ابو بکر، شورشیان برگشته از اسلام، از جمله متنبّیان [پیامبران دروغین]را که به جنگهای ردّه معروف است) که در آن عدهای کثیر از حافظان قرآن (تا هفتاد نفر هم گفتهاند) کشته شدند، تکان عظیمی در جامعۀ نوپای اسلامی ایجاد کرد. به پیشنهاد عمر، ابو بکر خلیفۀ وقت پذیرفت که باید برای حفظ قرآن اقدام عاجل به جمع و تدوین آن کرد. برای این کار، زید بن ثابت را که از پرکارترین و جوانترین کاتبان وحی و حافظ قرآن و دارای مصحفی اختصاصی بود، انتخاب کرد. شاید دلیل انتخاب «زید» با وجود جوانیاش، این بود که «عرضۀ اخیر» (آخرین دوره و مقابلۀ پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم قرآن را با جبرئیل) را کتابت کرده بود. «زید» همۀ نوشتههای پراکندۀ قرآن را جمع کرد و هر آیۀ قرآنی را ولو آنکه دهها حافظ و دهها نوشته، مؤید و مطابق آن بود، با اخذ حداقل دو شاهد (یکی از کتابت، یکی از حفظ) میپذیرفت. قرآن جمع و تدوین شدۀ «زید» همچنان متشکل از صحیفهها بود و به صورت مصحف نبود و سرانجام آن را در جعبهای نهادند و کسی را مأمور حفظ و نگهبانی آن کردند. این گردآوری،14 ماه و حداکثر تا وفات ابو بکر در سال 13 هجری طول کشید. این نسخه را طبق وصیّت ابو بکر در اختیار عمر نهادند. پس از عمر نیز طبق وصیّتش آن را در اختیار دخترش حفصه-همسر رسول اللّه-قرار دادهاند.
ج) «جمع در زمان عثمان» عثمان در سال 24 ق به خلافت رسید. در زمان او با فتوحات شگرف مسلمانان و رفتن قرآن به سرزمینهای تازه گشوده، اختلافات و مشکلات بسیاری در قرائت کلمات قرآن پیش آمده بود. و این زنگ خطر تازهای برای عثمان بود که کار ناتمام رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و دو خلیفۀ پیش از خود را به سرانجام برساند و قرآن و جامعۀ اسلامی را از خطر پراکندگی برهاند. او انجمنی مرکب از زید بن ثابت و سعید بن عاص و عبد الله بن زبیر و عبد الرحمن بن حارث تشکیل داد. این هیأت با همکاری دوازده نفر از قریش و انصار (که حضرت علی علیه السّلام بر کار آنان به نوعی نظارت و اشراف داشت و آنان را به واضح و خوانا نوشتن تشویق میفرمود- تاریخ قرآن، رامیار، ص 423) کار استنساخ نسخۀ نهایی را آغاز کردند. نخستین کاری که کردند این بود که تمام نوشتههای زمان پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم را گرد آوردند. سپس نسخۀ کتابت «زید» در زمان ابو بکر را که نزد حفصه محفوظ بود، به امانت گرفتند. قرار بر این بود که هر وقت سه تن همکار «زید» با او در کتابت کلمهای اختلاف یافتند به لهجۀ قریش کتابت کنند. به این ترتیب کار تدوین متن نهایی، بر مبنای صحایف بازمانده از رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و نسخههای اختصاصی از جمله نسخۀ
محفوظ نزد «حفصه» و نسخۀ خود «زید» ، و با تکیه به حفظ حافظان و شهادت شاهدان، پیش رفت و «مصحف امام» یعنی مصحف نمونه و رسمی و نهایی که معروف به مصحف عثمانی بود، در فاصلۀ چهار پنج سال از 24 ق تا قبل از 30 هجری، سرانجام یافت و از روی آن پنج یا شش نسخه عینا استنساخ شد. دو نسخه در مکّه و مدینه نگه داشته شد و سه یا چهار نسخۀ دیگر همراه با یک حافظ قرآن که نقش معلّم و راهنمای درستخوانی را داشت، به مراکز مهم جهان اسلام یعنی بصره، کوفه، شام و بحرین ارسال شد. سپس عثمان دستور داد تمام کتیبهها و نوشتهها، استخوانها، پوستها، سنگهای نازک سپید، چرمها، حریرها و نظایر آنکه آیات قرآنی بر آنها نوشته شده بود و صحابه برای تدوین متن نهایی تقدیم داشته بودند، با آب و سرکه جوشانده و محو شود. بعضی از محققان گفتهاند که این آثار پراکنده را سوزاندند یا به نحو دیگری محو کردند تا ریشۀ نزاع و اختلاف به کلی از میان برود و به اصطلاح «توحید نص» [-مصحف امام-مصحف عثمانی]میسر گردد. (تاریخ قرآن، رامیار، ص 407-431) این مصحف با خط ابتدایی کوفی و فاقد نقطه بود، تا چه رسد به اعراب و نشانههای حرکت حروف. و در طی یک دو قرن بعد، مصاحفی که از روی آنها استنساخ شد به تدریج نقطه و نشان پیدا کرد. (برای تفصیل بیشتر و اطلاع از کیفیت سایر نسخههای همزمان با مصحف امام از جمله مصحف منسوب به حضرت علی علیه السّلام و ابن مسعود و سایر صحابه و دلایل درستی کار عثمان و تأیید حضرت علی علیه السّلام از عملکرد او و پذیرفتن ائمۀ اطهار علیه السّلام همین مصحف عثمانی را نگاه کنید به بحث «تحریفناپذیری قرآن») .
فتوحات پیاپی در زمان خلفای راشدین و گسترش عظیم امپراطوری اسلام، نشان داد که مردم غیر عرب در تلفظ کلمات قرآن تا چه حدّ، لحن (غلط خوانی) و تصحیف و تحریف دارند. عثمان با احساس مسئولیت هرچه تمامتر، کار خلفای پیشین را دنبال گرفت که شمهای از کار و کارنامۀ او را شرح دادیم. با وجود نهایت احتیاط و امانتداری و امعاننظر و مشورت و دقت، اختلاف قرائت در قرآن مجید هم راه یافت، و نمیشد راه نیابد. و در واقع از آن زاده شد. در حیات و حضور خود پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم نیز گاهی تفاوت دو تلفظ نزد ایشان مطرح میشد و حضرت یکی یا گاه هر دو را تصویب میکردند و حدیث سبعة احرف (اینکه قرآن هفت وجه مقبول دارد) ناظر به همین معناست. یعنی حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم برای رفع عسر و حرج، و تا زمانی که قرآن همهگیر شود و هیچ صاحب لهجهای خود را از آن یا آن را از خود بیگانه نیابد در این باب چندان سخت نمیگرفت، و اختلاف تلفظها را، تا حدّی که مخلّ معنی نبود، خطیر یا خطرناک نمییافت. علل عمدۀ اختلاف قرائت چند امر
بود. از جمله:
قرآنپژوهان اعم از اهل سنّت یا شیعه برای شناخت سورهها (و آیات) مکّی و مدنی، سه قاعده و یا معیار نهادهاند:1) (قاعدۀ مکانی) آنچه در مکّه (و پیرامون آن) نازل شده، ولو بعد از هجرت، مکّی است. و آنچه در مدینه (و پیرامون آن) نازل شده، مدنی است. 2) قاعدۀ ناظر به انسانها: آنچه خطاب به اهل مکّه باشد (غالبا با «یا ایها الناس» یا «بنی آدم») مکّی است، و آنچه خطاب به اهل مدینه باشد (غالبا با خطاب «یا ایها الذین آمنوا») مدنی است.3) (قاعدۀ زمانی) که محققان آن را جامع و مانعتر شمردهاند، این است که آیات و سورههایی که پیش از هجرت نازل شده است، مکّی است، و آیات و سورههایی که پس از
هجرت فرود آمده است، مدنی است. چه در مکّه نازل شده باشد، چه در مدینه یا در سفرها و غزوات. (ترجمۀ اتقان، ج 1/46-47؛ مناهل العرفان، ج 1/186-187؛ تاریخ قرآن، رامیار، ص 601- 603) . شناخت مکّی و مدنی سماعی است و ملاک همان است که از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و صحابه و تابعان به ما رسیده است.
نسخ در لغت به معنای ابطال و ازاله است و در اصطلاح علوم قرآنی عبارت است از «رفع تشریع سابق-که ظاهرا مقتضی دوام بوده-به تشریع لاحق، به نحوی که جمع آنها یا ذاتا یا به دلیل تنافی آشکار یا به دلیل خاصّی از اجماع یا نصّ صریح ممکن نباشد.» (التمهید، ج 2/270) یا سادهتر: «رفع حکم شرعی، به دلیل شرعی» . (مناهل العرفان، ج 2/72) . یا «پایان یافتن تعبّد مؤمنان به قرائت یک آیه یا حکم مستفاد از آن یا به هر دو.» (تفسیر بیضاوی) . خود قرآن مجید به وقوع نسخ در قرآن تصریح دارد. چنانکه میفرماید: «هر آیهای را که نسخ کنیم یا فروگذاریم، بهتر از آن یا همانندش را در میان آوریم» . (بقره،106) . همچنین: «و چون آیهای را جانشین آیۀ دیگر سازیم-و خدا داناتر است که چه فروفرستاده است-گویند تو دروغزنی، چنین نیست بلکه اکثرشان نمیدانند» . (نحل،101) . همچنین: «خداوند هرچه را بخواهد میزداید یا مینگارد، و امّ الکتاب نزد اوست» . (رعد،39) . از نظر قرآنپژوهان مسلمان اعم از اهل سنّت و شیعه، نسخ هم در قرآن و هم در سنّت رواست.
شناخت شأن یا اسباب نزول همانند شناخت مکّی و مدنی، ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه از علوم و معارف قرآنی است و قرآنپژوهان و مفسّران و مترجمان قرآن، به آن نیازمندند. آیات قرآن به دو دستۀ عمده تقسیم میشوند. قسمتی که بخش اعظم را تشکیل میدهد، آیاتی است که به ارادۀ الهی بدون هیچ انگیزه و ملاحظۀ دیگر بر حضرت رسول صلّی اللّه علیه و آله و سلم وحی شده است. قسم دیگر و کمتر آیاتی است که به دنبال حادثهای یا پرسشی پیش آمده است. سبب نزول یا شأن نزول عبارت از سؤال یا رویدادی است که در عصر رسالت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم پیش آمده، انگیزۀ نزول آیه یا آیاتی شده است. و چه بسیار آیههای قرآنی هست که با کلماتی چون «یَسْئَلُونَکَ» (و مشتقات دیگر آن) و «یَسْتَفْتُونَکَ» از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم حکم یا حکمت الهی پرسیده شده است.
«محکم» از احکام به معنای اتقان است و مراد از کلمه یا آیۀ محکمه، آن است که معنای آن واضح است و چند وجهی یا مبهم نیست و به قول راغب اصفهانی «چه از نظر لفظ، چه از نظر معنی، شبهه در آن راه ندارد» . مانند اکثر آیات تشریع (آیات الاحکام) و
مواعظ و آداب و اخلاق قرآن. «متشابه» از تشابه است. یعنی همانند، و همریشه با شبهه و اشتباه است. و عبارت یا آیۀ متشابه به گفتۀ «راغب اصفهانی» «ظاهرش بیانگر باطنش نیست» . «شیخ طوسی» مینویسد: «محکم آن است که به خاطر وضوحش بدون قرینه یا دلالت [خارجی]به صرف توجه به ظاهرش مراد از آن دانسته شود. . . و متشابه آن است که با توجه به ظاهرش مراد از آن دانسته نشود، مگر آنکه قرینهای [خارجی]بر آن افزوده شود که معنای مراد را برساند» . (تبیان، ذیل تفسیر آیۀ 7 سورۀ آل عمران) . به تعریف دیگر متشابه لفظی است محتمل وجوه معانی که در معرض شک و شبهه است و لذا محتاج به تأویل است؛ و هم قابل تأویل صحیح است و هم تأویل فاسد. مانند اکثر آیات خلق (آفرینش انسانها و آسمانها، و تقدیر و صفات و افعال الهی) . (التمهید، ج 3/8) . اکثریت عظیم آیات قرآنی محکم، و اقلیت آنها (در حدود دویست آیه) متشابه است. بعضی از متکلمان و جدلپیشگان با تمسّک به آیاتی چون
هذا بَیانٌ لِلنّاسِ (آل عمران،138) و کِتابٌ أُحْکِمَتْ آیاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیمٍ خَبِیرٍ (هود،2) منکر وجود متشابهات در قرآنند. و به عکس با تمسّک به آیاتی چون: اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ اَلْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً (زمر،23) بر آنند که همۀ قرآن متشابه یا متشابهات است. اخباریه نیز کمابیش همین حرف را میزنند و فهم قرآن را جز از طریق اخبار و احادیث معصوم جایز نمیدانند. (التمهید، ج 3/15) . قرآن کریم خود به فصیحترین وجهی به وجود محکمات و متشابهات در قرآن تصریح دارد، و دربارۀ هریک توضیحی میدهد: «او کسی است که کتاب [قرآن]را بر تو نازل کرد که بخشی از آن محکمات است که اساس کتاب است و بخش دیگر متشابهات است. اما کجدلان برای فتنهجویی و در طلب [دلخواه خود]پیگیر متشابهات میشوند، حال آنکه تأویل آن را جز خداوند و راسخان در علم-که میگویند به آن ایمان آوردهایم، همه از پیشگاه خداوند است-نمیدانند» . (آل عمران، آیه 7) .
الف) تحدّی: کفّار مکّه وقتی که با دعوت پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم و کلام الهی روبهرو شدند، یا از استماع آن خودداری میکردند و دیگران را هم باز میداشتند (فصّلت، 26) یا میگفتند «این جز سخن انسان نیست» . (مدثّر،25) یا میگفتند «اگر میخواستیم همانند این میگفتیم. این جز افسانههای پیشینیان [-اساطیر الاولین]نیست» . (انفال،31) . در اینجاست که خداوند «تحدّی» میفرماید؛ یعنی از منکران و معاندان میخواهد که اگر قرآن را غیر وحیانی و غیر الهی میدانند نظیری برای آن بیاورند. (طور،33-34) . همچنین: «یا میگویند این قرآن را برساخته است؛ بگو اگر راست میگویید ده سورۀ برساخته همانند آن بیاورید، و هرکسی را که
میتوانید، در برابر خداوند، به یاری بخوانید، آنگاه اگر از عهدۀ پاسخ شما برنیامدند، بدانید که آن به علم الهی نازل شده است. . .» . (هود، آیات 13 و 14) ؛ و سرانجام میفرماید: «و اگر از آنچه بر بندۀ خویش فروفرستادهایم، شک دارید، اگر راست میگویید سورهای همانند آن بیاورید و از یاورانتان در برابر خداوند یاری بخواهید. ولی اگر چنین نکردید-که هرگز نخواهید-از آتشی که هیزم آن انسان و سنگ است، و برای کافران آماده شده است، بترسید» . (بقره،23-24) . و این تحدّی، عام و خطاب به همۀ انسانها، و اعم از عربها و همۀ ادوار است. در عصر نزدیک به عصر رسالت و قرون بعدی، عدهای از جمله مسیلمۀ کذّاب، در مقام معارضه با قرآن برآمدهاند و فقط با آوردن کلماتی سست پیوند، بدون معنای بلند یا حتی معنای عادی، که نه نظیر قرآن است، و نه نظیر کلام متعارف، چیزهایی سرهمبندی کردهاند. و بدینسان معجزه بودن قرآن تحقق یافته است.
ب) اعجاز قرآن: در معنای اعجاز قرآن چند وجه گفتهاند:1) فصاحت و بلاغت بیمانند که نظیر و بدیلی ندارد [-نظریۀ اعجاز زبانی].2) موسیقی و آهنگ آن.3) بیمانندی معارف و تعالیم قرآن.4) تشریعات آنکه موافق فطرت و عقل سلیم است و سعادت دو جهانی دربر دارد. 5) براهین آن قاطع و دارای فصل الخطاب است.6) مشتمل بر اخبار غیبی است، چه مربوط به گذشته، چه آینده.7) مشتمل بر اشارات علمی بر اسرار آفرینش است.8) استقامت بیان دارد و خالی از تناقض و اختلاف است، با آنکه در هنگامۀ حوادث بسیار و در طول بیست و سه سال نازل شده است.9) قول به اینکه خداوند، دلها و همتهای مخالفان را از آوردن نظیر قرآن، منصرف داشته است [-نظریۀ صرفه]. معجزات پیامبران پیشین بیشتر حسّی بوده است، ولی قرآن که معجزۀ جاودانه و مستمر اسلام و پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم محسوب میگردد، معجزهای عقلی-علمی (فرهنگی) است. به گفتهای مشهور، معجزۀ هر پیامبری مناسب با پیشرفت زمانهاش بوده است، و چون، در عصر پیامبر ما صلّی اللّه علیه و آله و سلم، شعر و ادب در میان قوم عرب، هنری والا محسوب میگردیده، خداوند برای پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم، معجزۀ زبانی-ادبی انتخاب فرموده است. از میان وجوه مختلف اعجاز قرآن که برشمردیم، دو وجه برجستهتر است: الف) اعجاز زبانی-ادبی، که اکثریت قاطع علمای امامیه بر آنند و نیز بسیاری از قرآنپژوهان و ادبشناسان اهل سنّت از جمله جاحظ و قاضی عبد الجبار، و زمخشری و عبد القاهر جرجانی و سکّاکی و قرآنپژوه و هنرمند بزرگی چون خواجه شمس الدین محمد حافظ. ب) نظریۀ صرفه. طبق این نظریه اعجاز قرآن کریم در خود قرآن و از جمله در فصاحت بینظیر و هنر ادبی-زبانی آن
نیست، بلکه در این است که خداوند صرف همم فرموده است. یعنی اندیشۀ کسانی را که قصد برابری و نظیرهآوری با قرآن کریم داشتهاند، منصرف گردانده است. از علمای امامیه، سید مرتضی علم الهدی و شیخ مفید طرفدار این نظریهاند. اما این نظریه، نظریهای ضعیف و خدشهپذیر است، زیرا ارزش ذاتی و ادبی-زبانی و محتوایی و سبکی قرآن را برای معجزه بودن آن کافی نمیداند. شاید علّت گرایش این بزرگان و نیز نظّام معتزلی (که واضع این نظریه شمرده میشود) و ابن حزم ظاهری و برخی دیگر از اشاعره که از نظریه صرفه دفاع میکنند، این باشد که نظریۀ اعجاز زبانی-ادبی را نارسا میدانند و بر آنند که فی المثل آثار ادبی شامخ هر قوم و ملتی معجزهآسا و معارضهناپذیر و بیهمانند است.
یکی از بحثهای کلامی-عقیدتی که در اطراف قرآن مجید در گرفته است بحث در این بوده است که آیا قرآن که کلام اللّه است پیوسته با خود صاحب کلام (خداوند) و همانند ذات او قدیم و خلقپذیر است، یا مانند جهان و همۀ آفریدگان حادث یا مخلوق است. این بحث از آغاز نضج علم کلام اسلامی پیدا شده و بلکه بعضی بر آنند که اصولا علم کلام از همین بحث دربارۀ کلام الهی پدید آمده است. «تکلّم» از صفات خداوند است و قرآن به آن ناطق است. (نساء 103) . اشاعره قائل به این هستند که قرآن کلام نفسی است و قائم به ذات الهی و قدیم به قدم او و صفات ذاتی اوست. ولی معتزله و شیعه بر آنند که تکلم الهی از صفات فعلیۀ اوست و قرآن کلام لفظی و حادث است. («حدوث القرآن و قدمه» در البیان آیت الله خوئی، ص 432) . این مسأله از اصول یا فروع اعتقادی مسلمانان و از ضروریات دین یا مذهب نیست، ولی در قرن سوم هجری بازتاب اجتماعی عظیمی پیدا کرد که آغازش در عصر هارون الرشید و اوجش در عهد مأمون و معتصم و واثق و پایانش در عصر متوکّل بود.
«حجیّت ظواهر کتاب یا قرآن» مبحث و اصطلاحی است که بیشتر در علم اصولی از آن سخن میرود. و مراد از آن این است که آیا مخاطبانی که فی الجمله فرهنگی دارند و زبان عربی بدانند میتوانند قرآن را درست بفهمند، یا باید به دیگران یا منابع دیگر رجوع کنند. آیت الله خویی در مقالهای تحت همین عنوان مینویسد: تردیدی نیست که پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم برای خود طریقۀ خاصّی برای تفهیم مقاصدش وضع و اختراع نکرده بود، بلکه با قوم خودش به شیوههایی از تفهیم و تکلّم که با آن آشنا بودند، سخن میگفت و برای آنان قرآنی میآورد که معانیش را بفهمند و در آیاتش تدبّر کنند و اوامرش را انجام دهند و نواهیاش را رها کنند و در آیات عدیده این معنی بالصراحه بیان شده است. (از جمله سورۀ محمد،24؛ سورۀ
زمر،27؛ سورۀ شعراء،192-195) و آیات دیگری که دلالت بر وجوب عمل به محتویات قرآن و لزوم اخذ به آنچه از ظواهرش فهمیده میشود، دارد.
تفسیر در لغت یعنی شرح و بیان و توضیح و تبیین، و در قرآن یکبار هم به این معنی به کار رفته است. (فرقان،32) ؛ و در اصطلاح علوم قرآنی، چندین تعریف برای آن به دست دادهاند:1) «علم فهم قرآن» . (قانون تفسیر، سید علی کمالی، ص 27) ؛2) «تفهیم مراد اللّه تعالی از قرآن است در حدّ مستطاع بشر، مستند به قواعد لسان عرب، و اسلوب آن، و کتاب اللّه و اثر مرفوع پیغمبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم و اوصیای او، غیر معارض با عقل و کتاب و سنّت و اجماع» . (پیشین ص 46-47) ؛3) «علمی است که دربارۀ قرآن کریم از حیث دلالتش بر مراد اللّه تعالی به قدر طاقت بشری بحث میکند» . (مناهل العرفان، زرقانی، ج 1/471) ؛4) «علمی است که در آن از احوال قرآن از جهت نزول و سند و ادا و الفاظ و معانی متعلق به الفاظ و متعلق به احکام بحث میکند» . (پیشین، ج 1/471) .
«سیوطی» مینویسد که برای مفسّر لازم است که در پانزده علم یا فن مهارت داشته باشد:1) لغت 2) نحو 3) صرف 4) اشتقاق 5،6،7) معانی و بیان و بدیع 8) علم قرائت [و اختلاف قراآت]9) اصول دین [و توسّعا علم کلام]10) اصول فقه 11) شناخت اسباب نزول 12) شناخت ناسخ و منسوخ 13) فقه 14) احادیثی که مجمل و مبهم را بیان [و روشن]میکند.15) علم موهبت؛ و آن علمی است که خدای تعالی به کسی که به آنچه دانست عمل کند، به ارث میسپارد؛ و اشاره به همین است حدیث «هرکس به آنچه میداند عمل کند، خداوند علم آنچه نمیداند را به او خواهد سپرد» . (ترجمه اتقان ج 2/570-572) . و به دنبالش میافزاید که هرکس بدون شناختن این علوم و فنون اقدام به تفسیر قرآن کند، تفسیر به رأی کرده است؛ که از آن نهی شده است.
«تأویل» در لغت از اوّل به معنای رجوع است. (قاموس) . این کلمه در قرآن مجید به کار رفته است. (آل عمران،7؛ نساء،59 و چند آیۀ دیگر) . در قرون اولیه بین تفسیر و تأویل فرقی نبوده است. چنانکه حتی طبری همواره در تفسیر خود از کلمۀ تأویل استفاده میکند و مرادش همان تفسیر است. غزالی در مستصفی مینویسد: «تأویل گاه در تأویل کلام و معنی به کار میرود. چنانکه حتی طبری همواره در تفسیر خود از کلمۀ تأویل استفاده میکند و مرادش همان تفسیر است. غزالی در مستصفی مینویسد: «تأویل گاه در تأویل کلام و معنی بهکار میرود. چنانکه در مورد آیات متشابه، و گاه در تأویل رؤیا و احکام، چنانکه در قصۀ یوسف هست، و گاه در
تأویل اعمال، چنانکه در قصۀ موسی با رجل صالح (خضر) است، و اصطلاحا عبارت است از اخراج دلالت لفظ از دلالت حقیقی به دلالت مجازی بیآنکه از عادت و عملکرد زبان عربی در تجوّز عدول شود و باید بر وفق قواعد علاقههای مجازی باشد، مانند تسمیۀ شیء به شبه آن یا به سبب آن یا به لاحق آن یا مقارن آن، یا نظایر آن» . بعضی تأویل را عبارت از «توجیه متشابهات» دانستهاند و «کشف معنای ثانوی کلام که آن را بطن گویند، در برابر معنای آشکار که آن را ظهر گویند» . (التمهید ج 3/28) . «استاد معرفت» در تعریف دیگر از تأویل میگوید عبارت است از معنی و مفهوم نهفته و پنهان از ظاهر کلام که نیاز به دلالت صریحی از خارج آن لفظ دارد. (التمهید، ج 3/30-31) . «راغب در مفردات» میگوید: «اکثر استعمال تفسیر در الفاظ است و موارد استعمال تأویل در معانی. تفسیر در مفردات الفاظ است و تأویل در جملهها» . بعضی گفتهاند تفسیر با وضع عبارت کار دارد و تأویل با معانی مستفاد از اشارت. (قانون تفسیر، ص 31) . «محمدحسین ذهبی» پس از بیان انواع تعریفها و فرقها بین تفسیر و تأویل مینویسد: «تفسیر راجع به روایت است و تأویل راجع به درایت» . (التفسیر و المفسّرون، ج 1/22) . در لزوم تأویل، هم قرآن، ناطق است و هم ائمه علیه السّلام و صحابه و هم قرآن پژوهان اعصار بعد، ولی تأویل قرآن، کار هرکسی نیست.
به تعریفی ساده، «تجوید» علم و قواعد درست خواندن، و «ترتیل» ، هنر درستخوانی قرآن مجید است. تجوید از علوم شرعی و علوم قرآنی است. قدمت آن به عصر رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم و مواظبت ایشان بر ادای درست کلمات قرآنی و آموختن درستخوانی قرآن بازمیگردد. امت اسلامی همچنانکه به فهم معانی قرآن و اقامۀ حدود آن متعبد بودهاند، به درست خواندن الفاظ و اصطلاحا اقامۀ حروف، آن هم به صفتی که از ائمۀ قرائت دریافت میکردند، کوشا بودند و این تلقّی شفاهی سینهبهسینه از طریق قاریان و مقریان و نهایتا به سنّت قرائت رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم منتهی میشده است که مخالفت با آن یا عدول از آن جایز نیست و تشبّه به آن و پیروی هرچه دقیقتر از آن، هدف اعلای علم تجوید است. تجوید از شعب علم قرائت است. فرق آن با قرائت این است که علم قرائت متصدی ضبط صحیح کلمات قرآن است که هم اعراب آن درست باشد و هم ثبت و ضبط کلمات که مثلا «طلح» درست است یا «طلع» اما تجوید بعد از علم قرائت و ضبط متن، مجال ظهور مییابد و به ادای شفاهی درست کلمات مربوط میگردد. «ترتیل» یعنی هنر درست و شمرده و شیوا خواندن قرآن مجید و در قرآن چند بار و روشنتر از همه در آیۀ سوم سورۀ مزمّل به آن توصیه شده است:
وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِیلاً (و قرآن را شمرده و شیوا بخوان) . وقتی دربارۀ همین آیۀ قرآنی از امیر المؤمنین علیه السّلام پرسیدند فرمود: الترتیل تجوید الحروف و معرفة الوقوف
: (ترتیل، خوب ادا کردن حروف و آشنایی به وقفهای قرآن است) . (النشر، ابن الجزری، ج 1/209) . همین ابن الجزری در تعریف «ترتیل» مینویسد: «پیوسته و آهسته خواندن بدون شتاب است و قرآن بدون شتاب و به تأنّی نازل شده است» . [و باید به همان نحو با تأنّی خوانده شود]. (پیشین، ج 1/207-208) .
یکی از مضامین سراسری و تکرارشوندۀ قرآن مجید، قصص انبیا و اقوام و نیز سایر قصههاست، که غالبا دربردارندۀ نکتهها و عبرتهاست. بررسی و شناخت قصههای قرآنی، خود یک شعبه از علوم قرآنی را تشکیل میدهد. چنانکه در اشاره به سبک قرآن مجید گفته شده بیان قرآنی پیگیر، دنبالهدار، پیوسته و متحد المضمون نیست، بلکه همچون دسته گلی است از گلهای رنگارنگ، و تلفیقی است از مضامین متعدد و بهندرت یک داستان از آغاز تا انجام به دنبال هم میآید. استثناهای معروف یعنی بیان سراسری، عبارت است از داستان حضرت یوسف علیه السّلام و برادرانش که به صورت یکپارچه سراسر سورۀ یوسف را دربرمیگیرد. و داستان موسی در سورۀ طه، و داستان داوود علیه السّلام در سورۀ «ص» و داستان سلیمان علیه السّلام در سورۀ نمل، یا نوح علیه السّلام در سورۀ نوح، یا هود علیه السّلام در سورۀ هود. ولی داستان یونس در سورۀ یونس حتی به اندازۀ چند آیه هم نیست. و داستان ابراهیم، فقط داستان ابراهیم علیه السّلام نیست. و در سورۀ ابراهیم، فقط داستان ابراهیم علیه السّلام نیست، بلکه مضامین و قصص دیگر هم هست. و بقیه و بلکه عمدۀ داستان ابراهیم علیه السّلام را باید در سورۀ بقره و سورههای دیگر یافت. اشاره به ابراهیم علیه السّلام در 15 سورۀ قرآن پراکنده است. یا همچنین داستان موسی علیه السّلام در 21 سوره پراکنده است. نیز گفتنی است که قصص قرآن، اعم از قصص انبیا است. یعنی در قرآن، داستانهایی جز قصص انبیا هم هست. از جمله داستان اصحاب کهف در سورۀ کهف، یا داستان قارون در سورۀ قصص. بعضی شخصیتها یا اعلام قصص قرآن عبارت است از: آدم، آزر، ابلیس، ادریس، ارم ذات العماد، اسحاق، اسماعیل، اصحاب الاخدود، اصحاب الرّس، اصحاب الرقیم (که با اصحاب کهف یکی است) ، اصحاب السبت، اصحاب السفینه، اصحاب الکهف، بنی آدم، بنی اسرائیل، تبّع، ثمود، جالوت، جن، حوا (بدون بردن نام) ، حواریون، خضر (رجل صالح) ، داوود، ذو القرنین، ذو الکفل، روم، زکریا، زلیخا (بدون اسم) ، زید بن حارثه، زینب بنت جحش (بدون اسم) ، سامری، سبأ، سحره، سلیمان، شعیب، صالح، طالوت، عاد، عزیر، عیسی بن مریم، فرعون،
قارون، کنعان بن نوح (بدون اسم) ، لقمان، لوط، حضرت محمّد بن عبد اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلم، مدین، مریم، مؤتفکات (شهرستانهای لوط) ، موسی، نصاری، نمرود، نوح، هابیل و قابیل، هاروت و ماروت، هارون، هامان، هود، یأجوج و مأجوج، یحیی، یعقوب، یونس، یهود.
قرآن مجید که در اصطلاح فقه و اصول به آن «کتاب» میگویند، اوّلین و مهمترین مصدر تشریع احکام و منشأ فقه اسلامی است. «قرآن، جامع قوانین الهی و معیار سنجش اخبار و احادیث بوده و خواهد بود و بر همین اساس است که از زمان نزول بر پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم تا به امروز و برای همیشه به عنوان اوّلین مرجع احکام مورد توجه فقهای اسلامی بوده و خواهد بود و تاریخ فقاهت و اجتهاد، خود گواه این مدّعاست» . (منابع اجتهاد از دیدگاه مذاهب اسلامی، نوشتۀ محمد ابراهیم جناتی، ص 6) . معروف است که آیات فقهی یا آیات الاحکام در قرآن مجید در حدود پانصد آیه است. (پیشین، ص 13،14) . ولی استنباط از قرآن، نیاز به معارف بسیار و احاطه بر علوم زبانی و ادبی (از جمله لغت و نحو و معانی و بیان) و علوم قرآنی (از جمله شناخت ناسخ و منسوخ و محکم و متشابه و اسباب نزول) و علوم شرعی و مبادی فقه و اصول دارد؛ تا فی المثل محقق دریابد که هر امری در قرآن، حاکی از وجوب نیست، و هر وجوبی با امر بیان نمیشود. و گاه نهی در قالب نفی و اخبار جانشین انشا است. عملا اگر کسی به درجۀ اجتهاد نرسیده یا لااقل قریب الاجتهاد نباشد، استنباط فقهیاش از قرآن، اتقان و اعتبار علمی ندارد. همین است که مسألۀ حجّیت ظواهر قرآن را که پیشتر هم از آن بحث کردیم، به آسانی نمیتوان پذیرفت. و مراد از این تردید، تأیید یا تقویت موضوع اخباریان نیست که کتاب را به شرط سنّت و فقط از طریق سنّت قابل فهم میدانند؛ غافل از آنکه ائمۀ اطهار علیهم السّلام قرآن را میزان و محک صدق اخبار منقول از خود شمردهاند. بلکه مراد تأیید موضوع اصولیان و بیان ضرورت و اهمیت اجتهاد است. و نهایتا چنانکه محققان گفتهاند قرآن مجید با آنکه قطعی الصدور است، ظنّی الدلالة است. (اصول فقه، مظفر، ترجمۀ علیرضا هدایی، ج 2/47-48) . فقها و قرآنپژوهان فقهی مشرب همۀ مذاهب اسلامی، کتب بسیاری در فقه قرآن یا احکام القرآن تألیف کردهاند.
دربارۀ جواز ترجمۀ قرآن، قرنها بین علما و فقهای مذاهب اسلامی بحث و اختلافنظر بوده است و چون اغلب فقها و ائمۀ اربعۀ اهل سنّت (جز ابو حنیفه که قول اوّلش بر جواز بوده، سپس آن را موکول به ندانستن عربی کرد) حکم دادهاند که خواندن فاتحه و سوره در نماز جز به عربی روا نیست، بعضی استنباط کردهاند که شاید اصولا ترجمۀ قرآن به هیچ
زبانی روا نیست. اما سابقۀ ترجمۀ قرآن بسیار کهن است و معروف است که «سلمان فارسی» «بِسْمِ اَللّهِ اَلرَّحْمنِ اَلرَّحِیمِ» را «به نام یزدان بخشاینده» ترجمه کرده بوده است. (تاریخ قرآن، رامیار، ص 653) . در این زمینه قولی مهم وجود دارد. سرخسی در «کتاب المبسوط» (قاهره،1324 ق، ج 1/37) مینویسد: «اهل فارس نامهای به سلمان فارسی نوشتند که فاتحه را برای آنان به فارسی بنویسد، و نوشت. آنگاه آنان آنچه را که نوشته بود در نماز میخواندند، تا زبانشان نرم [و قادر به تلفظ عربی]شد. و این امر را به نبی اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلّم عرض کردند، حضرت انکاری نفرمودند.» عبد اللطیف طیباوی (1910-1981 م) مقالۀ پرباری تحت عنوان «احکام ترجمة القرآن الکریم و تاریخها» نوشته است. (مجلة مجمع اللغة العربیة بدمشق، المجلد الرابع و الخمسون، الجزء الثالث، شعبان 1399 ق/1979 م ص 635-660) . طیباوی با نقد تاریخی و اظهار اینکه در عهد رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ایرانیها اسلام نیاورده بودند، تا چنین مشکلی برایشان پدید آید، این قول را رد میکند. استاد محمد حمید اللّه که استدراکاتی بر مقالۀ طیباوی در همان نشریه (المجلد الخامس و الخمسون، الجزء الاول، صفر الخیر 1400 ق/1980 م، ص 362-365) نوشته است، نقد و جرح طیباوی را در این مورد رد میکند و میگوید در روایت «بلاد فارس» نیامده است، بلکه «قوم من الفرس» آمده است و بین صحابه و بین بسیاری از ساکنان یمن، ایرانیان مسلمان بسیار بودهاند. ابو حنیفه نخستین فقیه بزرگی است که به جواز قرائت قرآن به فارسی در نماز فتوا داده است، و بر مبنای رأی او بعضی از یارانش به جواز ترجمۀ قرآن در نماز به زبانهای دیگر از جمله ترکی، هندی، سریانی و عبری رأی دادهاند. ابو یوسف و شیبانی، معاصران ابو حنیفه با او مخالفت ورزیده و قرائت قرآن را به فارسی فقط برای کسی که عاجز از قرائت عربی باشد، تجویز کردهاند. بعضی از محققان نیز بر آناند که ابو حنیفه بعدها از قول خود بازگشته است. (الهدایة فی الفروع، تألیف علی المرغینانی، هند 1302 ق، ج 1/86) . از قدما، سیوطی و از معاصران، محمد رشید رضا در تفسیر المنار (9/313،319-320) قائل به رجعت ابو حنیفه از حکم خود شدهاند. گویا پیروان ابو حنیفه در گذشته و حال به این جواز عمل نکردهاند و همواره نماز را به عربی خواندهاند. قویترین حجّت طرفداران ترجمۀ قرآن این است که خداوند میفرماید:
«لا یُکَلِّفُ اَللّهُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها» (بقره،285)
با این وصف، شافعی چنین حکم داده است که قرائت قرآن جز به عربی جایز نیست، زیرا قرآن به این زبان نازل شده و به زبان دیگر، و در ترجمه، دیگر قرآن نیست؛ و معجزه بودن قرآن منوط به عربی بودن آن است؛ و چون به زبان دیگر ترجمه شود، صفت اعجازش از بین میرود.
ولی کسی که عاجز از قرائت به عربی باشد، باید در نماز به جای قرائت سورههای قرآن، تسبیح یا تهلیل بگوید. (مقالۀ طیباوی، پیشگفته، ص 640-641) . جاحظ بر آن است که ترجمۀ شعر عربی ممکن نیست. زیرا چون حکمت عرب (شعر عربی) به غیر عربی برگردد، اعجاز و هنرش بر باد میرود. سپس میگوید که ترجمۀ قرآن از شعر هم دشوارتر و خطرات آن بزرگتر است. (کتاب الحیوان، تحقیق عبد السلام محمد هارون، قاهره،1353 ق، ج 1/74-77) . اخوان الصفا هم قائل به ترجمهپذیری قرآناند. (رسائل اخوان الصفاء، قاهره،1347 ق/1928 م، ج 3/153،171،353) . در عصر جدید محمّد رشید رضا قائل به غیر ممکن بودن ترجمۀ دقیق قرآن به هر زبان دیگر، و لزوم جهد بلیغ هر مسلمان برای حفظ بعضی سورههای قرآن برای قرائت در نماز است، ولی جز در مورد نماز، ترجمۀ آزاد یا تفسیری یا نقل به معنی را بیاشکال میداند. و شیخ مصطفی المراغی، شیخ جامع «الازهر» و صاحب تفسیر معروف، بر وفق مذهب حنفی قرائت ترجمۀ حرف به حرف قرآن را به زبانهای دیگر مفید میشمرد و تشویق میکرد. چنانکه به پیکتال که اصلا انگلیسی بود و اسلام آورده بود، در ترجمۀ قرآنش به انگلیسی مدد میرساند. از سوی دیگر علمای شیعه، جز در مورد نماز، همواره طرفدار جواز و لزوم ترجمۀ قرآن بودهاند. (از جمله نگاه کنید به رأی و نظر صریح آیت اللّه خویی در البیان، تعلیقۀ 5) . نیز ترجمۀ قرآن به فارسی/اردو/ انگلیسی و غیره.
علوم قرآنی اصطلاحی است نسبتا جدید ولی مصداق آن کهن و تاریخ آن به قدمت تاریخ قرآن است. و مراد از آن علومی است که پیرامون و بر محور قرآن، شکل گرفته و رشد کرده و هدف آن شناخت همۀ شئون مربوط به قرآن اعم از تاریخ و تفسیر و صورت و محتوا و نهایتا استفادۀ بهتر بردن از قرآن در حوزۀ علوم شرعی و معارف دینی است. این علوم عبارتند از:1) تاریخ قرآن 2) علم تفسیر 3) علم قرائت و تجوید و ترتیل 4) علم رسم عثمانی، یعنی شناخت چگونگی رسم الخط و املای قدیمی و ثابت قرآن مجید 5) علم اعجاز قرآن 6) علم اسباب نزول 7) علم ناسخ و منسوخ 8) علم محکم و متشابه 9) علم شناخت مکّی و مدنی 10) علم اعراب 11) علم غریب القرآن و مفردات قرآن و وجوه و نظایر (واژگانشناسی قرآن) 12) علم قصص 13) فقه قرآن یا احکام القرآن. شاید فن ترجمۀ قرآن را بتوان ملحق به علم تفسیر شمرد. سابقۀ علوم قرآنی بسیار کهن است، و بعضی از علوم قرآنی که عمدتا نقلی و متکی بر حدیث است مانند ناسخ و منسوخ و اسباب النزول، قدمتش به اندازۀ قدمت علم حدیث و احادیث مروی از معصومین علیهم السّلام است. اما علم رسم عثمانی، همزمان با تدوین و جمع عثمانی
و تهیۀ نسخ نهایی و رسمی قرآن (معروف به مصحف امام و مصحف عثمانی) پیدا شده است. و بسیاری از فقهای مذاهب اسلامی، تغییر و تبدیل آن را شرعا جایز ندانستهاند و قرآن رسمی جهان اسلام که در عصر جدید با اتکا به اساسیترین منابع قدیم تهیه و چاپ شده است بر مبنای همین رسم یا رسم الخط عثمانی است. این رسم الخط، طبعا تفاوتهایی با رسم الخط امروز عربی و فارسی دارد و برای فارسیزبانان حتی تحصیلکردهها «دشوارخوان» است. زیرا در آن بسیاری الفها، به کتابت درنمیآید از جمله آنکه به جای سلطان، سلطن، و به جای یا نوح، ینوح (با الفی کوتاه بالای طا، یا) نوشته میشود. ولی حق با کسانی است که طرفدار تثبیت و استاندارد شماری رسم عثمانی هستند. زیرا اصلاحات املایی و رسم الخط بر وفق مشربها و مکتبهای زبانی و زبانشناختی یا سلیقهای، پایان ندارد، و اصولا هر کاری کنیم و هر تدبیری بیندیشیم، قرآنخوانی درست، نیاز به آموزش خاصّ خود دارد، و صرف داشتن سواد و تحصیلات و فرهنگ برای درستخوانی قرآن، کفایت نمیکند. سابقۀ علم و قرائت و شناخت اختلاف قراآت نیز به صدر اوّل و عصر رسول الله صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و صحابه برمیگردد. ولی بعضی علوم قرآنی مانند علم اعجاز قرآن، یا اعراب قرآن متأخرتر است. زرقانی مینویسد: نخستین اثری که در علوم قرآنی تدوین شده است البرهان فی علوم القرآن اثر علی بن ابراهیم سعید مشهور به حوفی (م 330 ق) است که در 30 مجلد بوده و نسخۀ خطی 15 جلد آن در دار الکتب المصریه محفوظ است.
تاریخ چاپ قرآن به آغاز رواج چاپ در اروپا و جهان بازمیگردد. متن عربی قرآن، نخستین بار به وسیلۀ پاگانینی در ونیز در فاصلۀ سالهای 1503 تا 1523 م به چاپ رسید. (دایرة المعارف فارسی) . (صبحی صالح، این تاریخ را حدود 1530 م یاد میکند) و کلیۀ نسخههای آن به دستور پاپ، جمعآوری و نابود شد. سپس ابراهام هینکلمان آن را در سال 1694 م در هامبورگ به چاپ رساند. یکی از مهمترین چاپهای قدیم و صحیح قرآن در اروپا، چاپ فلوگل است. (1834 م، لایپزیک) . پس از چاپ ایتالیا و آلمان که به آن اشاره شد، اوّلین باری که متن قرآن برای مسلمانان چاپ شد، در روسیه سال 1787 م در سن پطرزبورگ بود. دربارۀ اوّلین طبع قرآن در ایران، منابع، اختلاف دارند. بعضی اوّلین چاپ قرآن را در تبریز به سال 1242 ق یاد میکنند. (تاریخ جمع قرآن کریم، جلالی نایینی،406) ، و بعضی 1246 ق. («قرآنهای چاپی» نوشتۀ کاظم مدیر شانهچی، مشکوة شمارۀ 2، ص 135) . نقطۀ عطف مهم در طبع منقح و علمی قرآن مجید، طبع قاهره است. صبحی صالح مینویسد: «در قاهره، در سال 1342 ق 1923/م، چاپ زیبا و دقیقی از قرآن کریم، تحت اشراف مشیخۀ الازهر، به اهتمام هیأتی که
ملک فؤاد اول تعیین کرده بود، منتشر گردید. این مصحف بر وفق روایت حفص از قرائت عاصم تدوین شده بود و عالم اسلامی، استقبال شایانی از آن کرد» . (مباحث فی علوم القرآن، ص 100) مصحف قاهره، مبنای کتابت خوشنویس نامدار سوری، عثمان طه قرار گرفته و مصحف خوشنوشتۀ او در قطعهای مختلف به تیراژ وسیع در سوریه انتشار یافته، و سپس چند سال پیش (سالهای اولیۀ آغاز قرن پانزدهم هجری) مجمع ملک فهد، خاص طبع مصحف در مدینه، با تعیین گروهی از خبرگان قرآنشناس و تدقیقات علمی و فنی بسیار، همان مصحف کتابت عثمان طه را که در واقع مصحف قاهره است، با بهترین امکانات فنی و چاپ امروز، به زیباترین وجهی به طبع رسانده است و سالانه بیش از 2 میلیون نسخه از آن را تجدید طبع کرده به حجاج و نهادهای دینی سراسر جهان اهدا میکند. به این ترتیب این مصحف که بر مبنای رسم الخط عثمانی کتابت شده است، و خوشبختانه قرائت آن (حفص از عاصم) مورد قبول و استناد شیعۀ امامیه هم هست، در جهان اسلام و سراسر جهان قبول عام و خاص یافته است و میتوان آن را مصحف رسمی جهان اسلام تلقی کرد. و این امر در ائتلاف بین فریقین اثری بسزا دارد.
در سراسر این تحقیق قرآنپژوهانه، در هر بحث و بخش فرعی، به منابع مهم و متون آن زمینه، اشاره کردهایم، در اینجا به بعضی از منابع و مراجع کلی قرآنپژوهی اشاره میشود:
الف) «فرهنگهای قرآن» : چنانکه اشاره شد اغلب لغتنامههای عربی، از لسان العرب و پیش از آن گرفته تا المعجم الوسیط و پس از آن، همه دارای شواهدی از مفردات و ترکیبات قرآنی هستند. علاوهبراین منابع عمومی، فرهنگهای خاص واژگان قرآن مجید هم از همان صدر اوّل، تدوین شده است. قدیمترین واژهنامۀ قرآن، مسائل نافع بن ازرق (یعنی سؤالات لغوی نافع از ابن عباس است) که تماما در اتقان سیوطی آمده است. (متن اصلی، ج 2/67- 105) . روایت دیگری از این لغات همان است که تحت عنوان معجم غریب القرآن، مستخرج از صحیح بخاری، به طبع رسیده است، و کمابیش همان واژگان را از طریق ابن ابی طلحه از ابن عباس، روایت میکند. واژهنامههای قدیمی دیگر قرآن عبارتند از: مجاز القرآن، ابو عبید معمر بن مثنی (م 210 ق) (که در واقع کمی فراتر از واژهنامه است و ترکیبات و عبارات دشوار و مجازی را هم شرح میدهد) ؛ تأویل مشکل القرآن، و تفسیر غریب القرآن، هر دو، اثر ابن قتیبه (م 276 ق) . سپس به مفردات راغب اصفهانی (م 401 ق) میرسیم که نام کامل یا امروزین آن،
معجم مفردات الفاظ قرآن است و بارها به طبع رسیده و اخیرا به فارسی هم ترجمه شده است. دیگر از فرهنگهای قرآن میتوان از این آثار نام برد: قاموس القرآن، دامغانی، دارای ترجمۀ فارسی؛ وجوه قرآن، اثر تفلیسی که مانند لسان التنزیل (مجهول المؤلف) و ترجمان القرآن میر سیّد شریف جرجانی عربی-فارسی است. از مؤلفان شیعه: مجمع البحرین، اثر طریحی که فرهنگ لغات قرآن و حدیث است؛ نیز تفسیر غریب القرآن از همو معتبر است. در عصر جدید، دو واژهنامۀ قرآن از مؤلفان شیعه شایان ذکر است. قاموس قرآن (7 جزء در 3 مجلد) اثر سید علی اکبر قرشی، و التحقیق فی کلمات القرآن الکریم، اثر حسن مصطفوی در 14 جلد.
ب) «دایرة المعارفهای قرآن» : در این زمینه تاکنون دو اثر تدوین و طبع شده است:1) الموسوعة القرآنیة، جمع و تصنیف ابراهیم الابیاری (11 مجلد،1405 ق) .2) دایرة الفراید، در فرهنگ قرآن، تألیف دکتر سید محمد باقر محقق که تاکنون 5 مجلد از آن انتشار یافته است، نیز «دایرة المعارف قرآن» در دانشنامۀ قرآن به کوشش بهاء الدین خرمشاهی.
ج) «فهارس قرآن» : فهرستهای قرآنی دوگونهاند یا لفظیاند، یا موضوعی. فهرست لفظی یعنی فهرست کلمات قرآنی را کشّاف الآیات (در عرف فارسی: کشف الآیات) نیز گفتهاند، که تدوین آنها؛ تاریخی سه چهار قرنه دارد. کشف الآیات که به آن «آیه باب» هم میگویند یا کشف الکلمات که به آن واژهنما (-کنکوردانس) هم میگویند از نظر فنی فرق دارد. زیرا اوّلی که میخواهد آیه را (با ذکر بخشی از آن) بازیابی کند، فقط کلمات کلیدی را فهرست میکند و حروف و کلمات غیر کلیدی (مانند الذی یا الذین) را رها میکند، ولی دومی میخواهد از همۀ الفاظ قرآنی، حتی حروف (حتی واو) فهرستی کامل به دست دهد. ولی خواه ناخواه اشتراک و شباهت ساختاری بین آنها هست. یکی از مهمترین و معروفترین کشف الکلمات قرآن مجید، نجوم الفرقان فی اطراف القرآن، اثر گوستاو فلوگل (1802-1870 م) مستشرق و قرآنپژوه آلمانی است که آن را همراه با قرآن مصحح خود انتشار داده است. در عصر جدید شادروان محمود رامیار (م 1363 ش) قرآنپژوه نامدار و نویسندۀ بهترین «تاریخ قرآن» به زبان فارسی، فهرست الفاظ یا فهرست کلمات را که همانند یک کشف الآیات الفبایی است، تدوین کرده است. ترتیب الفبایی این اثر، طبق ظاهر کلمات است، نه مادۀ اصلی، لذا برای ایرانیان، آسانیابتر است؛ و همراه با قرآن کتابت مصطفی نظیف (قدرغهلی) در سال 1345 ش به طبع رسیده است. (تحت عنوان: قرآن مبین و فهارس القرآن) . مشهورترین و متداولترین کشف الآیات، المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم، تدوین محمد فؤاد عبد الباقی (1-1388 ق)
است که کلمات کلیدی قرآن را طبق مادۀ آنها، به ترتیب الفبایی، همراه بخشی از آیه، یاد کرده است. و کتابی است کمحجم و پرفایده. گفتنی است که به رقم آیات این اثر با قرآن طبع ملک فؤآد (-مصحف قاهره و از آنجا با مصحف المدینه-که در بخش «چاپ قرآن» تفصیلا معرفیاش کردیم-همخوان است. آخرین دستاورد علمی در این زمینه، فرهنگ آماری کلمات قرآن کریم/المعجم الاحصائی لالفاظ القرآن الکریم، اثر قرآنپژوه شیعی معاصر دکتر محمد روحانی است در 3 مجلد که به ترتیب الفبایی حروف ظاهر (و نه مادۀ کلمات) تدوین شده است. بعضی فهرستهای موضوعی قرآن کریم، فهرس المطالب، یا کشف المطالب یا تفصیل الآیات نام دارد. معروفترین و کمفایدهترین اثر در این زمینه، تفصیل الآیات، اثر ژول لابوم (م 1876 ق) مستشرق فرانسوی است که کل قرآن را به 18 باب و جمعا 350 موضوع تقسیم کرده است. کشف المطالب اعتماد السلطنه فهرست موضوعی گسترشیافتهتری است بر مبنای همین اثر ژول لابوم. فهرس المطالب مرحوم رامیار، که همراه با فهرست کلمات یا فهرس الالفاظ پیشگفته است، روایت گسترش یافتهتر، همان است. جامعترین و روشمندترین فهرست موضوعی قرآن که با استفاده از شیوههای نوین فهرستسازی تحلیلی، تدوین شده، فرهنگ موضوعی قرآن مجید/الفهرس الموضوعی للقرآن الکریم، تدوین کامران فانی و بهاء الدین خرمشاهی است.
مراد از این عنوان تقسیماتی از قبیل، تقسیم قرآن به سی جزء هر جزء به چند حزب و هر حزب به چهار ربع و. . . است. که با گذاردن نشانههایی در قرآن کریم معلوم میشود. تا بدین وسیله قرائت قرآن بر مردم آسانتر شود. در آغاز این نشانهها با علایمی از قبیل گذاردن مرتب آیات هر سوره، گذاردن عدد 10 پس از ده آیه یا علامت (ع) از عشر به معنای ده و یا (خ) به نشانۀ پنج آیه و. . . اعمال میشد.
مدّت زمانی گذشت و مردم تقسیمات پیش گفته را به شیوههای گوناگونی بیان میکردند و گاه آن را با دایرههایی کوچک یا با ستارههایی معلوم میداشتند و گذاردن شمارۀ آیات در قرنهای اخیر معمول شد. چنانکه احمد بن حنبل در مسند، ابی داود و ابن ماجه در سنن خویش از اوس بن حذیفه روایت کردهاند که اصحاب در پاسخ پرسش او دربارۀ تحزیب قرآن کریم گفتهاند: «این کار با تعیین تعداد آیاتی از قبیل سه، پنج، هفت، نه، یازده و سیزده صورت میگرفت» تا
اینکه تقسیم قرآن کریم به سی جزء در میان مردم شایع شد و هریک از اجزاء بهطور جداگانه به طبع رسید تا مردم بتوانند به آسانی آنها را در اختیار گیرند و در سفر با خود همراه داشته باشند. البته در آغاز با این تقسیمبندیها که جنبهای صددرصد شکلی داشت، به سی کمتر مخالفت ورزیدند. امروز تقسیم به سی جزء و هر جزء به چهار حزب و هر حزب به چهار رکوع با اندک تفاوتی در ممالک اسلامی رایج است.
منابع: الاتقان فی علوم القرآن، سیوطی؛ البرهان، زرکشی؛ التبیان فی علوم القرآن، صابونی؛ تفسیر المراغی.
نامها و صفات آن
بیشک قرآن کریم نامها و اوصافی دارد که در مصحف شریف یا سنّت نبوی مذکور است. مفسّران در شمار نامها و اوصاف اختلافنظر دارند ولی مشهورترین نامهای قرآن کریم که مورد اتّفاق است به شرح زیر است:
که 58 بار در قرآن کریم مذکور است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ تَنْزِیلاً» (انسان،23)
از آن روی کتاب نامیده شده که در سطور، نگاشته شده است، چنانکه وجه تسمیۀ قرآن را نیز برخی از آن روی میدانند که در سینهها محفوظ است. سیوطی میگوید: «از آن روی کتاب نامیده شده که انواع علم، قصص و اخبار به شیواترین شکل ممکن در آن جمع شده است و کتاب در لغت به معنای جمع و گردآوری است. و کتاب مشهورترین نام قرآن کریم است» . کتاب 230 بار در مصحف شریف مذکور است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«الم، ذلِکَ اَلْکِتابُ لا رَیْبَ فِیهِ هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» (بقره،1 و 2) .
این تکواژه 6 بار در قرآن کریم آمده است. بیشتر مفسّران را عقیده بر آن است که قرآن از آن روی به فرقان نامبردار شده که بین حقّ و باطل جدایی میافکند و فیصله میدهد، چنانکه خداوند متعال فرموده است:
«تَبارَکَ اَلَّذِی نَزَّلَ اَلْفُرْقانَ عَلی عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعالَمِینَ نَذِیراً» (فرقان،1)
این تکواژه 63 بار در قرآن کریم آمده است و در همهجا به معنای قرآن کریم نمیباشد. چنانکه مفسّران ذکر را در آیۀ:
«وَ إِنَّهُ لَذِکْرٌ لَکَ وَ لِقَوْمِکَ» (زخرف،43)
به شرف و آوازه و یاد کرد معنی کردهاند. دانشوران علوم قرآنی گفتهاند، قرآن کریم از آن روی
به «ذکر» نامبردار شده که مشتمل بر مواعظ و پند و بسیاری از اخبار گذشتگان است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا اَلذِّکْرَ وَ إِنّا لَهُ لَحافِظُونَ» (حجر،9)
گویند قرآن کریم از آن روی مبین نامیده شده است که حقّ و باطل، گمراهی و راهیابی را آشکارا برای مردم بیان کرده است تا هرکس که گمراه شود از روی دلیل و حجت گمراه شود و هرکس که راه یابد مستدل و متقن راه یابد. این تکواژه 119 بار در قرآن کریم مذکور است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«حم، وَ اَلْکِتابِ اَلْمُبِینِ» (دخان،1-2)
کلام 4 بار در قرآن کریم به کار رفته است (سه بار به صورت «کلام اللّه» . مفسّران گفتهاند قرآن کریم از آن جهت کلام نامیده شده که در دلها نفوذ و اثر میکند و شنونده از شنیدن آن متأثر میشود. چنانکه در تاریخ مذکور است که کسان بسیاری با شنیدن قرآن کریم اسلام آوردهاند. مصدر اشتقاق این واژه «کلم» به معنای تأثیر است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ اَلْمُشْرِکِینَ اِسْتَجارَکَ فَأَجِرْهُ حَتّی یَسْمَعَ کَلامَ اَللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ» (توبه،6)
نور 43 بار در قرآن کریم به کار رفته و دانشمندان علوم قرآنی گفتهاند که قرآن کریم از آن روی نور نامیده شده است که با آن میتوان از اسرار پرده برداشت و در پرتو آن ظلمانی راهها را با اطمینان پیمود و در حقیقت به مثابۀ چراغی است برای بشر در راهی که برای رسیدن به نیکبختی فراروی خود دارد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ أَنْزَلْنا إِلَیْکُمْ نُوراً مُبِیناً» (نساء،174)
این واژه 85 بار در قرآن کریم مذکور است و مفسّران در وجه تسمیۀ آن گفتهاند: از آن روی قرآن کریم «هدی» است که به حقّ رهنمون میشود و برای رسیدن به سرمنزل مقصود که همانا سعادت واقعی است به منزلۀ رهنما میباشد. امّا اینکه چرا این واژه چنانکه معمول است به مصدر و نه در ساختار اسم فاعل به کار رفته است، مفسّران گفتهاند که در کاربرد مصدر به جای اسم فاعل مبالغۀ بیشتری وجود دارد. چنانکه خداوند متعال فرموده است:
«هُدیً لِلْمُتَّقِینَ» (بقره،2) .
واژۀ رحمت 114 بار در قرآن کریم مذکور است و مفسّران دربارۀ وجه تسمیۀ آن گفتهاند، از آن روی که قرآن به جهت آنکه پند و اندرز و هدایت و ارشاد را شامل است، در حقیقت بخشایشی از سوی خداوند متعال بر بندگان است و حتّی بزرگترین بخشایش است و از
پیامبر اکرم نیز که رسانندۀ قرآن کریم است به رحمة تعبیر شده است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ هُدیً وَ رَحْمَةً وَ بُشْری لِلْمُسْلِمِینَ» (نحل،89)
واژه بشری حدود 17 بار در قرآن کریم بهکار رفته است. و مفسّران در وجه تسمیۀ آن گفتهاند که قرآن کریم از آن روی که مؤمنان را به رهایی از دوزخ و رستگاری در بهشت و نعمتها و خوشنودی الهی بشارت میدهد، بشری نامیده شده است.
«و هدی و رحمة» البته این واژه به معنای دیگری نیز همچون بهشت، پیامبری، نعمت و. . . در قرآن کریم بهکار رفته است.
این واژه فقط 4 بار در قرآن کریم بهکار رفته و مفسّران دربارۀ اینکه چرا قرآن کریم به شفا وصف شده است، گفتهاند: همانگونه که بسیاری از نعمتهای الهی مایۀ شفای تناند، قرآن کریم هم نسخۀ شفای بسیاری از بیماریهای روحی از قبیل کفر، نادانی، گمراهی، کینه و. . . میباشد، البته مایۀ شفای امراض بدنی از قبیل تنبلی و ناتوانی و خمول و اهمال نیز هست. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ نُنَزِّلُ مِنَ اَلْقُرْآنِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ» (إسراء،82)
موعظه 9 بار در قرآن کریم به کار رفته است و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم به معانی پند و اندرز نیز میباشد. و دانشوران علوم قرآنی وجه تسمیۀ قرآن کریم را به این واژه از آن روی دانستهاند که مردم میتوانند از اخبار، قصص، احکام، رویدادها، عذابهای الهی در حقّ بندگان صالح و غیره پند گیرند. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«یا أَیُّهَا اَلنّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ» (یونس،57)
این واژه 20 بار در قرآن کریم به کار رفته و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم به معانی دیگری هم از قبیل پند و اندرز، درک و دانش، نبوّت و حتّی دانش تفسیر قرآن کریم استعمال شده است. مفسّران دربارۀ وجه تسمیّۀ قرآن کریم به این نام دو دلیل ذکر کردهاند، یکی آنکه قرآن کریم استوار و متقن و براساس قانونی معتبر هرچیزی را چنانکه باید در جایگاه واقعیاش نهاده و از این روی استوار و محکم و مبتنی براساس راستین است و دیگر اینکه مشتمل بر حکمت و دانشی است که به سعادت بشر میانجامد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«حِکْمَةٌ بالِغَةٌ فَما تُغْنِ اَلنُّذُرُ» (قمر،5)
این واژه 97 بار در قرآن کریم بهکار رفته و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم از معانی دیگر نیز همچون استوار و فرزانه و. . . برخوردار است. دربارۀ وجه این تسمیه گفتهاند. قرآن کریم از آن روی که آیاتش با نظمی شگرف و معانیای بدیع استوار داشته شده و به لطف الهی از تبدیل و تحریف و اختلال و تباین در حصاری محکم محفوظ است به این وصف نامبردار شده است. چنانکه خداوند متعال میفرماید: «یس، وَ اَلْقُرْآنِ اَلْحَکِیمِ» (قمر،5)
این واژه تنها 2 بار در قرآن کریم بهکار رفته است و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم به معنای گواه و حاکم و. . . نیز هست. و از آن روی از قرآن کریم به مهیمن وصف شده است که گواه و حاکم بر کتابهای پیشین آسمانی و آموزههای امتهای گذشته است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«مُصَدِّقاً لِما بَیْنَ یَدَیْهِ مِنَ اَلْکِتابِ وَ مُهَیْمِناً عَلَیْهِ» (مائده،48)
این واژه 7 بار در قرآن کریم آمده است و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم به معانی عهد و پیمان، اسلام، ریسمان و رگ گردن نیز میباشد. و گویند قرآن کریم از آن روی حبل است که با تمسّک به آن میتوان به رستگاری، بهشت و هدایت دست یافت و یا اینکه تمسّک به قرآن سببی برای راه یافتن به بهشت است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ اِعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اَللّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» (آل عمران،103)
این ترکیب 43 بار در قرآن کریم وارد شده است و دانشوران علوم قرآنی گویند قرآن کریم از آن روی صراط مستقیم است که بشر را سر راست و بیهیچ کژی به نیکبختی جاودانه که همانا خشنودی خداوند است میرساند. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ أَنَّ هذا صِراطِی مُسْتَقِیماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا اَلسُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِکُمْ عَنْ سَبِیلِهِ»
(انعام،153)
این واژه تنها 2 بار در قرآن کریم به کار رفته است. مفسّران گفتهاند: قرآن کریم را از آن روی «مثانی» گفتهاند که مشتمل بر اخبار و سرگذشت و قصص امتهای پیشین است و در حقیقت شرح و بیان و نمودی است از وقایع گذشته. نیز گفتهاند برای آن است که قصص و معانی در آن تکرار شده است. نیز گفتهاند برای آنکه یکبار به معنی و باری دیگر با لفظ و معنی نازل شده است. چنانکه در قرآن کریم در اینباره آمده است:
«إِنَّ هذا لَفِی اَلصُّحُفِ اَلْأُولی، صُحُفِ إِبْراهِیمَ وَ مُوسی» (اعلی،18.19)
نیز خداوند متعال میفرماید:
«اَللّهُ نَزَّلَ أَحْسَنَ اَلْحَدِیثِ کِتاباً مُتَشابِهاً مَثانِیَ تَقْشَعِرُّ مِنْهُ جُلُودُ اَلَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ» (زمر،23)
این لفظ 5 بار در قرآن کریم مذکور است و گفتهاند که قرآن کریم از آن روی متشابه است که برخی آیات و سورههایش به همدیگر شباهت دارند و نیز از آن روی که برخی مباحث متشابه در آن بهکار رفته که جز خداوند کسی دیگر به آن دانش ندارد.
این واژه 21 بار در قرآن کریم بهکار رفته و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم به معانی رحمت، فرشته، جبرئیل، عیسی و موجودات ذی روح نیز آمده است. دانشوران علوم قرآن گفتهاند قرآن کریم و وحی الهی از آن روی «روح» نامیده شده است که مایۀ حیات دلها و جانهاست. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ کَذلِکَ أَوْحَیْنا إِلَیْکَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا» (شوری،52)
این واژه 4 بار در قرآن کریم به کار رفته است و مفسّران گفتهاند، قرآن کریم از آن روی «مجید» نامیده شده که از ارزش و مقام و منزلت بلندی برخوردار است. چنانکه خداوند متعال میفرماید: «ق وَ اَلْقُرْآنِ اَلْمَجِیدِ» (ق،1)
واژۀ عزیز 99 بار در قرآن کریم بهکار رفته است و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم به معانی پیروزمندی، بزرگواری، غرور، دشواری، درشتی و گستاخی و تقویت و تأیید نیز میباشد. گفتهاند از آن روی که قرآن کریم «چیره» است بر هر آنکس که بخواهد قصد معارضه به آن را در سر بپروراند و کسی نمیتواند با آن به تحدّی برخیزد، از آن به «عزیز» تعبیر شده است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
«وَ إِنَّهُ لَکِتابٌ عَزِیزٌ» (فصّلت،41)
این واژه 15 بار در قرآن کریم مذکور است. مفسّران دربارۀ وجه تسمیۀ قرآن کریم به «بلاغ» گفتهاند از آن روی است که مردم به موجب قرآن کریم است که به امر و نهی الهی میرسند و نیز از آن روی که با تمسّک به قرآن کریم که کتاب هدایت است انسان از هر چیز دیگری برای رسیدن به رستگاری بینیاز است. چنانکه از قول «رمّانی» گفتهاند که وی در پاسخ این پرسش که هر کتابی توصیف و ترجمانی دارد، توصیف و ترجمان قرآن کریم چیست، گفت: ترجمان قرآن کریم:
هذا بَلاغٌ لِلنّاسِ وَ لِیُنْذَرُوا بِهِ (ابراهیم،52)
این لفظ 8 بار در قرآن کریم مذکور است و گفتهاند خداوند متعال از آن روی قرآن را «برهان» نام نهاده که دلیلی است بر صحّت نزول آن از نزد خداوند و نیز برهانی دلیل بر درستی مضامین و مباحثی است که در آن آمده است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
یا أَیُّهَا اَلنّاسُ قَدْ جاءَکُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّکُمْ (نساء،174)
این لفظ 9 بار در قرآن کریم به کار برده شده است و مفسّران گفتهاند که قرآن کریم از آن روی «بشیر» نامیده شده که مؤمنان را به بهشت و رضوان الهی بشارت میدهد و به کافران خبر میدهد که به سزای کفرشان به دوزخ درخواهند آمد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
کِتابٌ فُصِّلَتْ آیاتُهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ، بَشِیراً وَ نَذِیراً فَأَعْرَضَ أَکْثَرُهُمْ فَهُمْ لا یَسْمَعُونَ (فصلت،3 و 4)
این واژه 44 بار در قرآن کریم به کار رفته و علاوه بر آنکه وصفی است برای قرآن کریم معانی دیگری از قبیل برحذر داشتن، خبر دادن و پیام رساندن نیز آمده است. و مفسّران گفتهاند که قرآن کریم از آن جهت «نذیر» نامیده شده که کافران را از سرانجام بدکردارشان برحذر میدارد.
این لفظ 15 بار در قرآن کریم بهکار برده شده است و از آن روی قرآن کریم «تنزیل» نامیده شده که از جانب خداوند متعال چنانکه باید و در اوج کمال و به بهترین وجه ممکن نازل شده است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنا عَلَیْکَ اَلْقُرْآنَ تَنْزِیلاً (انسان،23)
این واژه 27 بار در قرآن کریم به کار رفته است. و مفسّران گفتهاند از آن روی که قرآن کریم در نزد خداوند متعال از جایگاهی ارزشمند و بزرگ و گرامی برخوردار است و خود میفرماید «فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ» ، (عبس،13) به این لفظ توصیف شده است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ (واقعه،77)
این لفظ 8 بار در قرآن کریم به کار رفته است و خداوند از آن روی قرآن کریم را «مبارک» فرموده که در نزد وی جایگاه و منزلتی خجسته دارد و نیز از آن جهت که به زندگی و مقام مردم با آن برکت بخشیده است. چنانکه میفرماید:
وَ هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ (انعام،92)
این لفظ 11 بار در قرآن کریم مذکور است و خداوند متعال کتابش را از آن روی «علیّ»
نامیده که در کلام و نزول و وعظ و هدایت و. . . از مقامی برتر و متعال برخوردار است. چنانکه میفرماید:
وَ إِنَّهُ فِی أُمِّ اَلْکِتابِ لَدَیْنا لَعَلِیٌّ حَکِیمٌ (زخرف،4)
این واژه 5 بار در قرآن کریم مذکور است. و مفسّران گفتهاند وجه تسمیۀ قرآن کریم به «قیّم» از آن روی است که در این کتاب استوار و محکم هیچگونه اختلاف و تناقض و تفاوت و کژی و. . . وجود ندارد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
قَیِّماً لِیُنْذِرَ بَأْساً شَدِیداً مِنْ لَدُنْهُ (کهف،2)
این لفظ 92 بار در قرآن کریم بهکار رفته و دانشوران علوم قرآنی عقیده دارند که وجه تسمیّۀ قرآن کریم به قول که مصدر فعل «قال» است از آن روی است که آن کلام و سخن خداوند متعال است. چنانکه میفرماید:
إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ (الطّارق،13)
این واژه 15 بار در قرآن مجید بهکار رفته و از آن روی قرآن کریم به آن موسوم گشته که در حقیقت در نزول و مواعظ و قصص و. . . خبری و رویدادی بزرگ است. چنانکه میفرماید:
عَمَّ یَتَساءَلُونَ عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ (عمّ،1 و 2)
این واژه 107 در قرآن کریم به کار رفته و در حقیقت در نزول و هدایت و مبانی و مباحث خویش چنان بزرگ است که سزاوار این اسم میباشد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
عَنِ اَلنَّبَإِ اَلْعَظِیمِ (نبأ،2)
این لفظ 6 بار در قرآن کریم بهکار رفته و از آن روی قرآن کریم از سوی خداوند متعال «وحی» نامیده شده است که آن حضرت قرآن را از طریق جبرئیل علیه السّلام بر پیامبر اسلام صلّی اللّه علیه و آله و سلم وحی نموده است. چنانکه میفرماید:
وَ اُتْلُ ما أُوحِیَ إِلَیْکَ مِنْ کِتابِ رَبِّکَ (کهف،27)
این لفظ 5 بار در قرآن کریم مذکور است و خداوند متعال از آنروی قرآن کریم را «بصائر» نامیده که کتاب فرخندهاش مایۀ بصیرت دلها و جانهاست و اگر کسی به آن تمسّک جوید در پرتو نور آن به حقیقت راه خواهد یافت.
این لفظ فقط 3 بار در قرآن کریم به کار رفته و کتاب الهی از آن روی «بیان» نامیده شده که تمامی امور و مباحث مربوط به سعادت و هدایت بشری در آن به روشنی بیان شده است. و
به واسطۀ قرآن است که میتوان به هدایت راستین و روشن و تردیدناپذیر دست یافت. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
هذا بَیانٌ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ مَوْعِظَةٌ لِلْمُتَّقِینَ (آل عمران،138)
این کلمه 105 بار در قرآن کریم آمده و خداوند متعال از آن روی کتاب خود را به «علم» توصیف کرده است که همۀ علوم کتابهای آسمانی پیشین در آن گرد آمده و مباحثش به علم و یقین بیان شده و مردم با عنایت به علم روشنی که در آن بیان گردیده است میتوانند به مدارج ایمان راه یابند. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
فَمَنْ حَاجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَکَ مِنَ اَلْعِلْمِ (آل عمران،61)
این واژه 247 بار در قرآن کریم بهکار رفته و مفسّران را عقیده بر این است که خداوند متعال کتابش را از آن روی که بهطور مطلق حقّ است و «حقّ مطلق» و هیچگونه کژی و ناراستی در آن نیست «حقّ» نامیده است. چنانکه میفرماید:
إِنَّ هذا لَهُوَ اَلْقَصَصُ اَلْحَقُّ (آل عمران،62)
این لفظ 10 بار در قرآن کریم به کار رفته و از آن روی که کتاب الهی به حقّ و راستی رهنمون میشود، خداوند متعال از آن به «هادی» تعبیر کرده است. چنانکه میفرماید:
إِنَّ هذَا اَلْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ (إسراء،9)
این واژه 5 بار در قرآن کریم بهکار رفته و از آن روی که کتاب خداوند شگفتیانگیز است به «عجب» نامبردار گشته است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
قُلْ أُوحِیَ إِلَیَّ أَنَّهُ اِسْتَمَعَ نَفَرٌ مِنَ اَلْجِنِّ فَقالُوا إِنّا سَمِعْنا قُرْآناً عَجَباً (جن،1)
این واژه 9 بار در قرآن کریم به کار رفته و از آن روی که مخالفان و معارضان را با «ردع و زجر» از معارضه بازمیدارد و به خود میآورد خداوند متعال آن را به «تذکره» وصف کرده است.
این واژه 2 بار در قرآن کریم به کار رفته و از آن جهت که سببی قوی و متین و استوار برای نجات و رستگاری است به «عروة الوثقی» نامبردار گشته است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطّاغُوتِ وَ یُؤْمِنْ بِاللّهِ فَقَدِ اِسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ اَلْوُثْقی (بقره،256)
این واژه 14 بار در قرآن کریم به کار رفته است و خداوند متعال، قرآن کریم را از آن روی به «صدق» وصف کرده که سراسر، راستی و درستی و حق است و هیچ کژی و کاستی و
باطلی در آن راه ندارد و نتواند راه یابد. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
وَ اَلَّذِی جاءَ بِالصِّدْقِ وَ صَدَّقَ بِهِ أُولئِکَ هُمُ اَلْمُتَّقُونَ (زمر،33)
این لفظ نیز 14 بار در قرآن کریم مذکور است و از آن روی خداوند متعال از قرآن کریم به عدل یاد کرده است که سراسر کتاب مبیناش آشکار و «بیّن» بوده و احکامش به «داد» است. چنانکه خداوند متعال میفرماید:
وَ تَمَّتْ کَلِمَةُ رَبِّکَ صِدْقاً وَ عَدْلاً (انعام،115)
این واژه 153 بار در قرآن کریم آمده است و خداوند متعال از آن روی کتاب مبینش را «امر» نامیده که سراسرش کلام خداست و آن را فروفرستاده تا مردم از آن فرمانپذیرند و به آن ایمان آورند و احکامش را فراگیرند و به آن عمل کنند. چنانکه میفرماید:
ذلِکَ أَمْرُ اَللّهِ أَنْزَلَهُ إِلَیْکُمْ (طلاق،5)
این کلمه فقط 2 بار در قرآن کریم به کار رفته است و از آن جهت قرآن کریم به «مناد» نامبردار شده که از طریق رسول خدا صلّی اللّه علیه و آله و سلم به آن برای ایمان آوردن مردم و عمل به احکام آن ندا داده میشود. چنانکه خداوند متعال فرموده است:
رَبَّنا إِنَّنا سَمِعْنا مُنادِیاً یُنادِی لِلْإِیمانِ أَنْ آمِنُوا بِرَبِّکُمْ فَآمَنّا (آل عمران،193)
این کلمه 11 بار در قرآن کریم به کار رفته است و از آن روی خداوند متعال قرآن کریم را به «عربی» توصیف نموده که به زبان عربی نازل شده است. چنانکه میفرماید:
إِنّا أَنْزَلْناهُ قُرْآناً عَرَبِیًّا لَعَلَّکُمْ تَعْقِلُونَ (یوسف،2)
این کلمه در قرآن کریم 8 بار به کار رفته و از آن روی خداوند متعال کتابهای آسمانی از جمله قرآن کریم را «صحف» نامیده که حکمتش اقتضا میکرده کلامش در صحیفههایی نوشته شوند، چنانکه میفرماید:
فِی صُحُفٍ مُکَرَّمَةٍ (عبس،13)
این واژه 3 بار در قرآن کریم بهکار رفته و از آن جهت که خداوند به کلامش عزّت و بزرگی و برتری بخشیده است، از آن به «مرفوعه مطهرة» تعبیر کرده است و به سبب آنکه آن را از دسترس شیاطین و از هرگونه پلیدی پاک داشته و ناپاکان را از دست زدن به آن باز داشته است از آن به «مرفوعة مطهّرة» یاد کرده است. چنانکه میفرماید: «مرفوعة مطهّرة» (عبس،14)
این کلمه به همین شکل 3 بار و به شکل «زبر»6 بار در قرآن کریم آمده است. در لغت «زبور» که مفرد «زبر» است به معنای مجموعه مباحثی است که در یک کتاب گرد آید و از آن روی
که به ارادۀ الهی قرآن کریم نیز در یک کتاب جمع شده است از آن به «زبور» تعبیر فرموده است. چنانکه میفرماید:
وَ لَقَدْ کَتَبْنا فِی اَلزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ اَلذِّکْرِ (انبیا،105)
این واژه در قرآن کریم نیامده بلکه صحف آمده است. گویند وقتی ابو بکر قرآن را جمع کرد به اصحاب گفت: برایش نامی بگذارید، برخی گفتند: بر آن نام «انجیل» نهید، بسیاری را از آن نام خوش نیامد و برخی گفتند: «آن را «سفر» بنامید، بسیاری آن را نیز نپسندیدند چراکه میگفتند یهودیان کتاب خود را بدین نام خوانند و ابن مسعود؛ «مصحف» را پیشنهاد کرد و پذیرفتند.
در لغت: قرأ: خواند، چیزی را با چیز دیگر ضمیمه کرد، جمع کرد. «قرآن» به معنی قرائت، جمع کردن، و در اصطلاح نام خاص کتاب آسمانی مسلمین است. قرآن را از آن جهت «قرآن» گویند زیرا که قصص، امر، نهی، وعد، وعید، آیات و سورهها را یکجا جمع کرده است. [و به عبارت بهتر، از آن جهت که خواندنی است]. قرء: حیض یا طهر و جمع آن قروء. قرأت المرأة: زن حائض شد یا از حیض پاک شد. (لسان العرب) .
به صورت فعل: خواندن، تلاوت کردن: «فَإِذا قَرَأْتَ اَلْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللّهِ مِنَ اَلشَّیْطانِ اَلرَّجِیمِ» . (نحل،98) .
در باب افعال به معنی: خوانا کردن، بر کسی خواندن (به منظور آموختن) : «سَنُقْرِئُکَ فَلا تَنْسی» (أعلی،6) .
به صورت اسم:1) قرآن: الف) نام خاص کتاب مقدس مسلمین (همه یا قسمتی از آن را هم قرآن گویند) :
أَ فَلا یَتَدَبَّرُونَ اَلْقُرْآنَ وَ لَوْ کانَ مِنْ عِنْدِ غَیْرِ اَللّهِ لَوَجَدُوا فِیهِ اِخْتِلافاً کَثِیراً.
(نساء 82)
إِنَّ هذَا اَلْقُرْآنَ یَهْدِی لِلَّتِی هِیَ أَقْوَمُ (اسراء،9)
فِی اَلتَّوْراةِ وَ اَلْإِنْجِیلِ وَ اَلْقُرْآنِ (توبه،111)
قسمتی از آن: «وَ إِنْ تَسْئَلُوا عَنْها حِینَ یُنَزَّلُ اَلْقُرْآنُ» (مائده،101)
و آیات بسیار دیگر.
ب) خواندن، خواندن قرآن:
وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ یُقْضی إِلَیْکَ وَحْیُهُ (طه،114)
ج) خواندن نماز، نماز:
أَقِمِ اَلصَّلاةَ لِدُلُوکِ اَلشَّمْسِ إِلی غَسَقِ اَللَّیْلِ وَ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ اَلْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً
(اسراء،78)
(مجمع البیان؛ جلالین؛ وجوه قرآن؛ کلمات القرآن) . برخی لفظ «قرآن» در آیۀ 204 سورۀ اعراف را به معنی قرائت نماز (حمد و سوره) یا خطبه نماز گرفتهاند.
د) کتاب مقدس خواندنی:
قالَ اَلَّذِینَ لا یَرْجُونَ لِقاءَنَا اِئْتِ بِقُرْآنٍ غَیْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ (یونس،15)
چنانکه ملاحظه میشود مشرکین و کفار مکّه از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم، قرآنی غیر از قرآنی که او میخواند طلب میکردند! پس تأویل آیه چنین است:
ائت بقرآن غیر هذا القرآن أو بدله
از اینرو لفظ «قرآن» موجود در آیه نمیتواند به معنی نام خاص قرآن باشد، بهعلاوه، عبارت «غیر هذا» گویای این معناست.
وَ اَلْمُطَلَّقاتُ یَتَرَبَّصْنَ بِأَنْفُسِهِنَّ ثَلاثَةَ قُرُوءٍ (بقره،228)
به معنی خواندن قرآن. و نیز علمی است که از اشکال و صورتهای نظم کلام الهی از جهت اختلافهای متواتر، بحث میکند، هدف آن حاصل کردن ملکۀ ضبط اختلافهای متواتر است. و فایده آن محفوظ ماندن سخن خدا از تحریف و تغییر است. «جعبری» در شرح «شاطبیه» گوید: قاریان اینطور مصطلح کردهاند که میگویند: قرائت از امام، روایت از گیرندۀ آن (آخذ عنه) و طریق از گیرندۀ از راوی است. به عنوان مثال میگویند: «قرائت نافع روایت قالون طریق ابی نشیط» . برای اینکه منشاء اختلاف دانسته شود. پس همانطور که هر امام، راوی دارد هر راوی نیز طریق دارد. (حاجی خلیفه، کشف الظنون، ج 2/1317) . ابن جزری در النشر گوید: اولین امام معتبری که قراآت را جمع کرد ابو عبید قاسم بن سلاّم (224 ق) بود اما مصنفین شیعه معتقدند اولین کسی که علم قرائت را مدوّن کرد آبان بن تغلب (م 141 ق) بود و ابن ندیم نیز کتابی در قراآت از ابان بن تغلب نام برده است. (اعیان الشیعة، امین، ج 1/131؛ الفهرست، ابن ندیم، ص 403) .
مباحث علم قرائت: در علم قرائت، مراحل شکلگیری قراآت از زمان نزول قرآن تا مرحلۀ قرائتهای شاذ و نوادر و تألیف کتب قراآت، اقسام قراآت از جهت موافقت با زبان عربی و مطابقت با رسم و سند (متواتره، صحیحه و مستفیضه و غیر مستفیضه، آحاد، شاذ) همچنین بحث ریشۀ قراآت مختلف، اختلاف قرائت و دلایل و فواید آن، لغت و لهجۀ قرآن، اختیار در قرائت، قرّاء صدر اسلام، قرّاء سبعه، عشره و اربعة عشر، مقیاس قرائی، انواع قراآت و تجوید و غیره مورد بحث قرار میگیرد.
قاریان: از زمان نزول وحی جمعی از صحابه قرآن کریم را از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلم میشنیدند و اندک اندک آن را روایت میکردند، و در اختیار دیگران قرار میدادند. قاریان در صدر اسلام زیاد بودند و برخی مستقیما از پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم و برخی از دیگر اصحاب، وحی را استماع نموده و آموخته بودند. بدینوسیله تابعین نیز از اصحاب، قرآن را آموختند و برخی نیز به کتابت آن پرداخته و کمکم قرائت قرآن علمی مستقل گشت.
قرّاء سبعه، که بیشتر آنها از تابعین بزرگوار بودهاند هریک قرائت را نزد یکی از صحابه یا یکی از تابعین فراگرفته و آن را توسط شاگردان خویش روایت نمودند. نام آنها عبارت است از:
نافع 2) ابن کثیر 3) عاصم 4) حمزة بن حبیب زیّات 5) کسایی 6) ابو عمرو بن علاء 7) ابن عامر و قاریان دهگانه نیز که خود دارای راویانی هستند عبارتند از:
خلف 9) یعقوب بن اسحاق 10) یزید بن قعقاع و قاریان چهاردهگانه نیز عبارتند از:11) حسن بصری 12) ابن محیصن 13) یحیی بن مبارک و 14) ابن شنبوذ.
قرائت قرآن: هنر خواندن قرآن کریم، که از بزرگان دین و ائمۀ اطهار علیه السّلام سفارشها و توصیههایی دربارۀ آن رسیده است. در اینجا به چهار طریقۀ خواندن قرآن اشاره میکنیم قرائت قرآن به چهار طریق ممکن است:
وَ رَتِّلِ اَلْقُرْآنَ تَرْتِیلاً
(و قرآن را شمرده و شیوا بخوان) . و در آیۀ 32 سورۀ فرقان نیز چنین آمده است:
وَ رَتَّلْناهُ تَرْتِیلاً
(و آن را چنانکه باید و شاید به شیوایی بخوانیم) .
سخنی نیز از حضرت علی علیه السّلام نقل شده است که از حضرت دربارۀ ترتیل پرسیدند. حضرت فرمودند: «الترتیل، اداء الحروف و حفظ الوقوف» . و در نقل دیگری آمده است: «الترتیل، تجوید الحروف و حفظ الوقوف» .
بهترین نوع قرائت «قرآن» ، ترتیل است. زیرا همۀ امتیازات قرائتها را دارد، امتیازات ترتیل عبارت است از:
نه بدان سرعت است که در قواعد تجویدی خللی وارد آید.
و نه بدان کندی و آهستگی که همچون تحقیق، آیات کمتری خوانده شود.
تجوید حروف و حفظ وقوف رعایت میگردد.
از همه مهمتر، فرصت کافی برای تدبّر در معانی وجود دارد. (حلیة القرآن، ج 2/23- 24) .
و در «النشر» آمده است: اختلاف است که آیا به «ترتیل» خواندن و کم خواندن بهتر است یا به سرعت خواندن و زیاد خواندن؟ یکی از پیشوایان ما خوب گفت که: ثواب با «ترتیل» خواندن از لحاظ مقدار بالاتر است و ثواب زیاد خواندن از جهت شماره بیشتر است، زیرا در برابر هر حرف ده حسنه داده میشود. (سیوطی، ترجمۀ الاتقان، ج 1/345) . اما به هرحال اکثر علمای قرائت، ترتیل را اگرچه با قرائت کم اما اگر همراه با تدبّر و تفکر باشد افضل دانستهاند.
این طرز قرائت چون همراه با طمأنینه و تأنّی کامل است، برای متعلمین جهت تمرین زبان و استواری الفاظ و یادگیری و به کارگیری کلیۀ اصول و قواعد تجویدی، مستحسن و مفید است؛ البته مشروط به رعایت اصول متعارف تا از فاصله دادن بین حروف و کلمات و کشش بیجای حرکات احتراز شود. گفتهاند این نوع از قرائت روش حمزه و ورش بوده. (الاتقان، ج 1/325) . که
معتقد به اشباع مدّ متصل و منفصل بوده است. (تجوید جامع، ص 137-138) .
نباید تفریط در بهکار بردن قواعد به حدی برسد که به قرائت لطمه زده، تلاوت قرآن به حدر برای قاریان حاذق و مسلط بر قواعد مطلوب و مفید است. زیرا آنان میتوانند در حال قرائت سریع از حسنات و فیوضات کلام الهی بهرهمند گردند. گفتهاند: این نوع از قرائت روش ابن کثیر و ابو جعفر و قالون است که مد منفصل را به قصر میخوانند. (الاتقان، ج 1/325 به نقل از تجوید جامع،138؛ حلیة القرآن،2/22) .
دربارۀ قرائت قرآن، روایاتی از پیشوایان دین رسیده است که فرمودهاند:
قرآن را با الحان و اصوات عربی بخوانید و از الحان اهل فسق و معاصی بپرهیزید. (روایت امام صادق علیه السّلام به نقل از پیامبر اکرم صلّی اللّه علیه و آله و سلم، وافی، ج 2/267) .
قرآن را با ترجیع باید خواند اما از ترجیع غنا و حرام باید پرهیز نمود. (همان؛ وسائل الشیعة، ج 4/859) .
قرآن را باید با صوت خوش و صدای بلند قرائت کرد. (وسائل الشیعة، ج 2/858) .
در اینباره روایتهای زیادی رسیده است که از ذکر همۀ آنها پرهیز میکنیم.
تاریخچۀ قرائت قرآن: بدیهی است مؤسس هنر قرائت قرآن، شخص رسول اللّه صلّی اللّه علیه و آله و سلّم میباشد. زیرا ایشان امر به زیبا خواندن و استفاده از صوت و لحن زیبا در قرائت قرآن فرمودهاند. پس از ایشان امیر المؤمنین علی علیه السّلام، عبد الله بن مسعود و ائمۀ اطهار از جمله امام سجاد علیه السّلام جزو قاریان خوشآواز قرآن بودهاند. در روایتی از حضرت امام رضا علیه السّلام آمده است: حضرت علی بن الحسین علیه السّلام قرآن میخواندند، پس چهبسا شخصی از نزد ایشان عبور میکرد و از زیبایی صوتشان مدهوش میشد (وسایل الشیعة، ج 4/859) .
به نقل از بعضی کتب رجالی، اوّلین کسی که قرآن را با الحان موجود در زمان حاضر، قرائت کرده شخصی به نام عبید الله بن ابی بکرة الثقفی معروف به «ابی حاتم» بوده است. او در قرن اول هجری میزیسته است و حدود سال هشتاد هجری فوت کرده و جزو طبقۀ سوم از تابعین بوده است. وی منصب قضاوت شهر بصره را به عهده داشته است.
و السلام علینا و علی عباد اللّه الصالحین
علی مثبت (فاضل همدانی) قرآن، کتاب هدایت و راهنمای انسانها که در واقعیت و معارف آن هیچگونه ریب و تردیدی نیست (1).
ابتکار و هنر قرآن در این است که عقل، دل و وجدان انسانها را مورد خطاب قرار داده است و در کنار توجه دادن به اندیشه سالم و الهامات قلبی انسان، از یک منبع لایزال ناشناختهای چون وحی و ارتباط مستقیم پیامبر (صلی الله علیه و آله) با خدا، کمک گرفته است و به این شناخت آسمانی، اطمینان داده است (2)
طبیعی است این مسیر برای پویندگان راه حق در دستیابی به خودشناسی و رشد، مناسبترین راههاست، که اگر خوب، روشن و تبیین شود، در دنیای پیچیده تکنولوژی و ماشینی و در فضای سیاستهای خانمانبرانداز برخی از دولتهای ظالم که چهره زندگی واقعی را تغییر داده و آرامش و امنیت را از انسان گرفته و ابزارگونه، به او مینگرند، سیل مشتاقان بیشتری به سوی قرآن مجید جذب شوند.
لکن برخی از ترجمهها، تحلیلها و تفسیرهای سنگین و نامأنوس آیات قرآن که معمولا در قلمرو جمعی محدود که به اصطلاح، آشنائی بیشتر به ادبیات و فرهنگ قرآنی دارند قرار گرفته، جامعۀ ما را بگونهای شکل داده که چندان کسی جرئت و توانمندی آنرا ندارد تا در فضای لایتناهی معارف قرآنی، غور کند و از خود با استفاده از منابع دیگر مورد قبول چون سنّت معصومین علیهم السلام، برداشتهای تازهای ارائه دهد.
از دگر سو، مشاهده دوگانگی و تفاوت در گفتار و رفتار بعضی از پیشکسوتان دین، جامعه، به ویژه نسل جوان را در یک نوع تردید و ناباوری قرار داده است که در کنار تهاجم فرهنگی غرب به جامعۀ اسلامی و سرگرمیهای متراکم هنری، ورزشی، درسی، سیاسی و دغدغههای ویرانگر اقتصادی، ساعتهای فراغت را به صورتی درآورده که جوانان کمتر فرصت مییابند تا درباره مفاهیم قرآنی فکر کنند، و اگر احیانا ترجمه و تفسیری هم از قرآن مجید در رسانهها پخش شود بصورت محدود بوده و چندان همخوانی با خواستههای اجتماعی جوانان ندارد که قهرا مخاطب کمتری دارد.
کتابهای تفسیری هم که از قرآن چاپ میشود یا بقدری پرحجم و گرانقیمت است که در دسترس همه قرار نمیگیرد و یا عبارتها به صورتی سنتی و قدیمی است که برای تودههای مردمی، همهجا قابل درک نیست. حال در مقام عمل، چقدر به قرآن توجه شده خود بحث جداگانهای دارد که بایستی در مجموع این آیه قرآن را قرائت کرد که:
وَ قالَ اَلرَّسُولُ یا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اِتَّخَذُوا هذَا اَلْقُرْآنَ مَهْجُوراً (1)
البته همه میدانیم که فهم عمیق و برخورداری عملی و علمی آیات قرآنی و دستیابی به معارف بالای آن، بیشتر در انحصار انسانهائی است که در مرحلۀ عالی از یقین و معرفتاند. که فرمود: هذا بَصائِرُ لِلنّاسِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِقَوْمٍ یُوقِنُونَ (2)لکن در صدر همین آیه، عبارت زیبای بصائر للناس هم آمده است که این دیگر بیشتر، تودههای مردمی را فرامیگیرد.
حال چگونه باید زمینههای بصیرتپذیری را در جامعه ایجاد کرد و از چه عوامل و مؤلفههائی میتوان کمک گرفت تا انسانها بیشتر به تفکر و چالش درآیند.
یا أَیُّهَا اَلنّاسُ قَدْ جاءَتْکُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ شِفاءٌ لِما فِی اَلصُّدُورِ وَ هُدیً وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنِینَ (3)
باید بررسی کرد. با این همه بشارتها و تأکیدی که قرآن بر بودن موعظه و هدایت و رحمة از طرف خدا و شفاء و درمان انواع بیماریهای روحی، آنهم بصورت خطاب برای عموم مردم دارد چه تمهیداتی گسترده برای پذیرش این همه برکات و رهنمودهای قرآنی در جامعۀ اسلامی شکل گرفته است و چه انگیزههائی در مردم برای یادگیری و عمل به قرآن ایجاد شده است؟
آنجا که امیر المؤمنین علی علیه السلام بهرهگیری از قرآن را یک نوع زندگی جدید و بهار دل میداند و از آن به عنوان زیباترین و بهترین سخنها یاد میکند (4).
باید پرسید نوع برداشت و تلقی مردم تاکنون از خواندن و تدبر در قرآن اینچنین بوده است؟ اگر غیر ازین بوده باید علل این بیتوجهی را بررسی کرد.
آیا وقتی قرآن به عنوان تبیینکنندۀ همۀ مسائل باشد و رحمت و بشارت برای همۀ مسلمانان، باید دید که مربیان دلسوز و کارآمد، چند درصد از مردم کنجکاو و علاقمند به تحقیق را به این چشمههای جوشان هدایت کردهاند.
آیا مسلمانان متمکّن برای زمینهسازی بیشتر فضای فرهنگی جامعه و آشنائی نسل جوان به تحلیلها و تبیینهای قرآنی، چقدر سرمایهگذاری کردهاند؟
آیا در عصر ارتباطات فراصنعتی که جهان به صورت دهکدهای بزرگ درآمده، میتوان با همان سبک و روشهای قدیم آموزشی، آنهم فقط در گوشه مساجد، مدارس، دانشگاهها، از قرآن به عنوان تبیانا لکلّ شئی، استفاده کرد و به مردم جهان گفت، هرچه شما بصورت صحیح میخواهید و هر حقیقتی که در جهان است در قرآن موجود است یا اینکه بایستی پژوهشگران علاقمند در کنار مفسران قرآنی، هرچه بیشتر به بحث و تحقیق پردازند که امیر المؤمنین علی علیه السلام فرمود:
. . . . فیه علم ما یأتی و الحدیث عن الماضی و دواء دائکم و نظم ما بینکم (1)
ترجمه. . . در قرآن، علم آینده و اخبار گذشته و دوای دردهای شماست و برنامهریزی و نظم دادن به همۀ کارهایتان.
اینک با توجه به این مقدمۀ طولانی و تعهد و رسالتی که همه به دوش دارند با گامهای جدید توأم با احتیاط و احتمال، به بعضی مصادیق و مفاهیمی که میتوان از قرآن استفاده کرد، اشاره میشود باشد که تا این حرکت، نقطۀ شروع دیگری باشد برای سیر در این اقیانوس عمیق و بیکران، بهخصوص از آنجا که علی علیه السلام برای آیات قرآنی معانی گوناگونی درنظر میگیرد که میفرمود: . . . فانّ القرآن حمّال ذو وجوه (2).
اظهارنظر در مفاهیم آیات قرآن از آن نظر حرکت خوبی است که قرآن در سوره قمر، چهار بار تکرار کرده و فرموده: وَ لَقَدْ یَسَّرْنَا اَلْقُرْآنَ لِلذِّکْرِ فَهَلْ مِنْ مُدَّکِرٍ (3)
یعنی، قرآن را برای وعظ و اندرز و یادگیری به فهم انسان، آسان کردیم آیا هیچ پندگیرندهای هست.
حال وقتی، خود قرآن، اینچنین معارف عالی و بلندپایه را به ذهنها نزدیک میکند چه اشکال دارد بگوئیم قرآن به عنوان تبیانا لکلّ شیء به پدیدههای نوظهور علمی هم توجه دارد.
و این سخن نه از باب اینکه بخواهیم آیات قرآنی را از جایگاه مقدس آسمانی خود، تنزل دهیم و با پدیدههای علمی و گزینههای بشری، تطبیق کنیم بلکه ازین نظر، که این برداشتها هم خود یک نوع تدبّر و تفکّر در آیات قرآنی است.
اینک به نمونههائی ازین برداشتها اشاره میشود.
1-آنچه که تاکنون در مورد آیه شریفه سُبْحانَ اَلَّذِی أَسْری بِعَبْدِهِ لَیْلاً
مِنَ اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرامِ إِلَی اَلْمَسْجِدِ اَلْأَقْصَی اَلَّذِی بارَکْنا حَوْلَهُ. . . ترجمه و تفسیر شده در مورد جمله بارکنا حوله، بیشتر به سرسبزی و خرّمی اطراف مسجد الاقصی و سرزمین فلسطین اشاره شده است که در واقع همچنین است زیرا در آیات 7 سوره اعراف و آیه 8 سوره فصلت و آیه 18 سورۀ سباء و برخی آیات دیگر قرآنی، از کلمه مبارک و برکت، همان حاصلخیزی و سرسبزی سرزمینها یاد شده است، لکن چه اشکال دارد با توجه به تحوّلی که فلسطینیها بهخصوص در این عصر بهوجود آوردهاند که شکست یا پیروزی آنان در مقابل استکبار جهانی و صهیونیسم، در سرنوشت مسلمانان تأثیری دارد از این حرکت حماسهآفرین و فراگیر آنهم با آن امکانات محدود و اولیه از مصادیق بارز بارکنا حوله یاد کرد.
آیا شور و نشاطی را که جوانان فلسطینی بهوجود آوردهاند (که بمراتب مهمتر از برکتهای سرسبز طبیعت است) . نمیتوان به حساب همان برکتهای معنوی گذاشت، مگر نه این است که در قرآن از خود پیامبران و برنامههای هدایتی آنان به عنوان مبارک و برکت یاد شده است آنجا که در صفات حضرت عیسی میفرماید: . . . وَ جَعَلَنِی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ (1)
ترجمه. . . و خداوند مرا مبارک قرار داد در هر کجا که باشم و یا اینکه در قالبهای مختلف از قرآن مجید به عنوان مبارک یاد شده است مثل این آیه شریفه هذا کِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَکٌ فَاتَّبِعُوهُ (2)
که پر واضح است منظور از این برکت و مبارک بودن، همان جنبههای معنوی و هدایتی قرآن است وانگهی از خود خانه خدا در مکه به عنوان مبارک یاد شده است (3)در حالیکه سرزمین مکه برخلاف فلسطین، گرم و سوزان است.
همچنین میبینیم از خود فلسطین در آیه دیگر به عنوان سرزمین مبارک برای همه جهانیان یاد شده است.
2-در افواه مردم هنگامی که رحمتهای خدائی مطرح میشود بیشتر ذهنها متوجه ابر و باد و باران میشود در حالیکه اگر گفته شود در قرآن مجید از سدسازی آهنین و تکنولوژی هم به عنوان رحمت یاد شده است شاید برخی تعجب کنند و بپرسند در کجای قرآن؟ !
حال چه اشکال دارد بمنظور تشویق بیشتر از امر تولید، صنعت و نوآوری در کنار آیات انذار و تبشیر قرآنی، در ضمن بیان داستان سدسازی حضرت ذو القرنین در سوره کهف، به این مسئله هم اشاره شود که قرآن مجید برای اولین بار در نیمههای قرون وسطی که از صنعت و تکنولوژی خبری نبوده و هنگامی که مواد آتشزا در کنار قطعات آهن و لایههای مس فراهم میشود و سازههای سدّ آهنین و غیر قابل نفوذ، شکل میگیرد ازین خلاقیتهای صنعتی به عنوان رحمت
خدائی یاد میکند آنجا که میفرماید: . . . هذا رَحْمَةٌ مِنْ رَبِّی (1)
3-قرآن مجید هنگامی که وضعیت زندگی انسانهای مؤمن در مقابل کافر را بیان میکند و به جنبههای مختلف مادی و معنوی آنان بصورت کلی اشاره میکند و برای اولین بار امکان سفر به آسمان را مطرح میکند (چنانچه در آیات دیگر قرآنی هم اشاره شده است) و اشاره میکند که انسانهای بیدین، همانند افرادی که به آسمانها سفر میکنند فوقالعاده در فشار و تنگنا قرار میگیرند، مبتلا به ضیق صدر. (2)
و امروزه برای همه روشن است که در منطقهای خاص از آسمان، دیگر اکسیژن وجود ندارد تا انسان بتواند در آنجا تنفس کند.
و چه اشکال دارد که بگوئیم قرآن مجید به عنوان یک معجزه علمی، از این حقیقت مکتوم در گذشته، پرده برداشته است.
4-و بالاخره در پایان این گفتار چه اصراری هست که از آیه شریفه وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اِسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ وَ مِنْ رِباطِ اَلْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اَللّهِ وَ عَدُوَّکُمْ (3)بیشتر به عنوان یک شعار جنگی و دفاعی استفاده کنیم و بگوئیم بایستی از نظر سلاحهای جنگی و قدرتهای نظامی مجهز شد تا دشمنان همیشه به اضطراب و دلهره درآیند.
آیا در دنیای امروز که تکنولوژی و قدرتهای اقتصادی و سیاسی، در بعضی از مواقع سخن اول را میگوید نباید مورد توجه قرار گیرد؟
آیا این آیه شریفه، شامل آن موارد حیاتی نمیشود.
و آیا نبایستی مسلمانان براساس این آیه شریفه دانشگاهها، مراکز علمی، نهادهای اقتصادی و سیاسی را با آخرین دستاوردهای علمی در کنار مکتب، مجهز کرد؟ تا دلهره و اضطراب در دلهای دشمنان بشر افتاده و به عقبنشینی درآیند؟
آیا قوه در آیه شریفه بصورت نکره افادۀ عمومی نمیکند؟
آیا عزیزانی که این اندازه در مسائل طهارت، نجاست، احتیاط، وسوسه میکنند هیچگاه در این اندیشه بودند که در رابطه با این دستور خدائی (وَ أَعِدُّوا. . .) بایستی بیش از تصور، احتیاط کرد زیرا ضرورت مجهز شدن در برابر دشمن تا مرز آخرین امکانات و استعدادها پیش میرود (. . . مَا اِسْتَطَعْتُمْ) تا مرزی که دلهای دشمنان از اضطراب پر شود.
آیا انصافا جوامع اسلامی توانستهاند در رابطه با تجهیزات علمی، سیاسی، اقتصادی و نظامی، این اندازه پیش روند و وسوسه و احتیاط به خرج دهند.
اندکی با تو بگفتم غم دل ترسیدم که دلآزرده شوی ورنه سخن بسیار است
اینک با تشکر از سرور گرانقدر حجة الاسلام و المسلمین آقای حسینزاده مدیریت محترم بنیاد قرآن، از دانشمند فرزانه جناب آقای محمدرسول دریایی که بار دیگر در رابطه با تفسیر قرآن دست به قلم شده انتظار میرود با توجه به سوابق درخشان بنیاد قرآن در مسائل قرآنی تحت عنایت ویژۀ استاد معظّم حضرت آیت اللّه العظمی شیخ محمّد فاضل لنکرانی جهت بسط و توسعهی معارف قرآنی، تحولی در امر تفسیر و بازنگری در آن ایجاد شود (چنانچه در موارد مختلف هم این تحول شروع شده است) تا با رهنمودهای داهیانه مقام معظّم رهبری و مراجع بزرگ تقلید، زمینههای بهرهبرداری بیشتر از قرآن بهصورت فراگیر در قالب عبارتهای سهل و آسان برای عموم فراهم شود، و همانگونه که قرآن به عنوان تبیانا لکل شیء از خود یاد کرده است این مفهوم بیشتر با پژوهشها، و مطالعات فزونتر در سطح جهان تحقق پیدا کند و مرحوم آیت اللّه علامه طباطبایی که در صفحه 10 جلد اول تفسیر المیزان به کسانی که جمود در ظواهر قرآن دارند اعتراض میکند لکن در صفحه بعد تفسیر قرآن به قرآن را یکی از روشهای مطلوب میداند که میتوان در راستای چنین تفسیری در کنار رهنمودهای ائمه معصومین علیهم السلام به واقعیاتی جدید، دست یافت به امید توفیق بیشتر در دستیابی به مفاهیم قرآن.
نفیس ترین قرآن هنری قرون معاصر
به خط
مولانا شیخ محمد یوسف قاسمی عظیم آبادی
(قرآن الفی شاهکار هنر خوشنویسی چهارده قرن از هنر دورههای مختلف و ترکیبی از ویژگیهای بیشمار هنر اسلامی است. هر جزء این قرآن به طرز اعجابانگیزی در شش صفحه تنظیم شده است بهگونهای که تمام سی جز قرآن درصد ورق در قطع رحلی فراهم آمده است. این مجموعهی نفیس به سبب نگارش در آغاز هر سطر با حرف الف در تمام سطور در تمام صفحات حتی دعای ختم قرآن به نام قرآن الفی مشهور گردیده است. نگارش متن قرآن با خط دیوانی و حاشیه صفحات (تذهیب) با هفت رنگ مختلف الماس مطابقت و تنظیم گردیده است.114 نوع مختلف نگارش بسم الله و هر صفحه 23 خط دربر دارد. افتخار پخش این قرآن در اختیار بنیاد قرآن با همکاری انتشارات کاوش قلم قرار گرفته است. علاقمندان با مراجعه یا تماس مستقیم میتوانند از این هدیه آسمانی بهرهمند گردند.)
منتشر گردید:
قرآن حسین، شهادت تألیف محمد جواد مغنیه ترجمه محمد رسول دریایی (این مجموعه، اثر مرحوم محمد جواد مغنیه با بیانی شیوا ارتباط عمیق امام حسین (علیه السلام) با قرآن را بیان میکند و نیز نهضت حیاتبخش او را برخاسته از مفاهیم بلند قرآن تبیین میسازد، طبعا حاصل چنین ارتباطی برای احیای ارزشهای قرآنی، شهادت که عین سعادت و فیروزی است نصیب انسان آگاه میگردد. ترجمۀ شیوای متن کتاب درک مفهوم را دوچندان میسازد و در پایان خلاصهای از زندگی پربرکت امام به زبان انگلیسی ترجمه و تقدیم گردیده است.)
منتشر گردید:
قرآن کریم به خط نستعلیق خوشنویسی:
مجید فداییمنش
(این مجموعه نفیس با تذهیب محمد جوادزاده و اجرای زیبای رایانهای در قطع وزیری با جعبه مخصوص و کاغذ اعلای گلاسه و جلد گالینگور هدیهای مناسب برای مشتاقان هنر و خط و تذهیب و بهرهگیری در مراسم و مجالس قرآنی و گرامی داشت آیات الهی در قالب هنر نستعلیق به شمار میآید انتشارات کاوش قلم با همکاری بنیاد قرآن افتخار پخش آن را پذیرا گردیده است.)
شرح یک حماسه (زیارت مقدسهی عاشورا)
تآلیف
سید مهدی حسینیزاده
(شرحی ژرف با نگاهی جدید به زیارت عاشورا و ترسیم ابعاد گستردهی مفاهیم عمیق نهضت عاشورا با نگرشی عرفانی و عاطفی به زوایای پنهان آن همراه با DC و گوشههایی از مدایح و مراثی مداحان برجسته.)
زیر چاپ:
مسؤولیت تاریخی انسان در قرآن تألیف:
شهید آیت الله سید محمد باقر صدر
ترجمه
محمد مهدی فولادوند
(کتابی که در زمینهی مسؤولیت تاریخی و تاریخساز انسان از دیدگاه قرآن سخن میگوید و در چند فصل به بیان حقایق و تمثیلات قرآنی میپردازد.)
سیاحت و جهانگردی در قرآن و فرایند تمدن تألیف: محمد رسول دریایی (این کتاب شرح مبسوط ماجرای سیاحت و فرایند سیر جهانگردی در قرآن و تمدن اسلامی و داستانهای شیرین و جذاب سیاحت جهانگردان و تبیین زوایای اجتماعی و ابعاد اخلاقی سفرنامههای ایرانی و خارجی از قرون اولیه اسلامی تا دوران معاصر دربر دارد.)
زیر چاپ:
نگرشی نوین بر تاریخ و علوم قرآنی هیأت مؤلفین مرکز تحقیقات دانشگاه امام صادق (علیه السلام)
(این مجموعه نگاهی بر تاریخ و علوم قرآنی دارد، مباحثی پیرامون آیات و سورهها و نزول قرآن و کیفیت تدوین آن و بررسی منشأ اختلاف قراءآت، علل اختلاف قراءآت و (حدیث احرف سبعه) و نیز نگرشی در بررسی سورهها و حروف مقطعه و پدیدهی وحی و شکلهای گونان آن و نقد و نزول آیات و بررسی اجمالی ناسخ و منسوخ و مطلق و مقید دارد. این کتاب توسط انتشارات بنیاد قرآن در قطع وزیری چاپ و منتشر گردیده است.)
تألیف
محمد رسول دریایی
(بیان ابعاد علمی اصول تغذیه صحیح و تأکید بر ضرورت رعایت تغذیه صحیح و متناسب و رشد و توسعه پایدار مبتنی بر فرهنگ صحیح تغذیه و بهداشت و فرهنگ پویای قرآنی و طب الائمه در خصوص غذاهای سالم و میوه و سبزیجات به ویژه خرما و عسل از ویژگیهای دو کتاب فوق است.)
قرآن کریم (قرآن نحوی با ترجمهی نوین) ترجمه:
استاد برزی
استاد ادبیات و معارف اسلامی و قرآنی
(قرآن نحوی عنوان کتابی است ارزشمند که همراه با ترجمه مفاهیم روشن قرآنی به بررسی موقعیتهای نحوی آیات و کلمات قرآن میپردازد و مواضع گرامری و نحوی آیات را مورد برسی قرار میدهد. ترجمهی شیوا و جذاب و قابل درک آیات مزید بر دیگر ارزشهای این مجموعه میباشد. این اثر ماندنی بهزودی از سوی انتشارات بنیاد قرآن به عموم علاقمندان تقدیم خواهد گردید.)
حقوق مدنی زوجین از دیدگاه قرآن تالیف: دکتر محمد باقر محقق
وجوه قرآن تالیف: ابوالفضل حبیش بن ابراهیم تفلیسی تصحیح: دکتر مهدی محقق
اعجاز قرآن و بلاغت محمد تالیف: مصطفی صادقی رافعی ترجمه: عبدالحسین ابن الدین
آفرینش هنری در قرآن تالیف: سید قطب
اسرار قرآن تالیف: امام محمد غزالی
انسان مسئول و تاریخساز از دیدگاه قران
تالیف: شهید سید محمد باقر صدر
ترجمان القرآن تالیف: میر سید شریف جرجانی
قرآن و نسل امروز تالیف: دکتر مصطفی محمود
از ژرفای قرآن تالیف: محمد رضا حسینی
اخلاق اجتماعی (تفسیر سورهی حجرات)
تقریر: استاد سید مرتضی شبستری
تحریر: دکتر سید محمد رادمنش
آشنایی با علوم قرآن تالیف: داود عطار
سه مقاله در تاریخ، تفسیر و نحو تالف: دکتر سید محمد باقر حجتی 13) جمال انسانیت تالیف: نعمت اللّه صالحی نجفآبادی
انسان در قرآن کریم تالیف: دکتر سید ضیاءالدین سجادی
اسرار قرآن کریم تالیف: دکتر مصطفی محمود
معانی بیان تالیف: غلامحسین آهنی
تاریخ و علوم قرآن تالیف: علی حجتی کرمانی
امثال قرآن تالیف: علی اصغر حکمت
حرکت و تحول از دیدگاه قرآن تالیف: استاد محمد تقی جعفری
روح القرآن تالیف: دکتر محمد جواد مشکور
سیمای مومن در قرآن و حدیث تالیف: دکتر سید محمد باقر حجتی
تنظیم: دکتر سید محمد رادمنش
ترجمهی: دکتر محمد علی لسانی فشارکی
ترجمه: محمد رسول دریایی
تالیف: شمس الدین حاج حسینی
جامع الحکمه تالیف: خواجه فضل الدین کاشانی
رسالۀ الانوار تالیف: علامه شرف الدین نیمدهی
اسرار آیات بعثت تالیف: غلامحسین آهنی
اخلاق از دیدگاه قرآن و سنت به اهتمام: سید مهدی حسینیزاده
مقدمه: آیت اللّه صانعی
تصحیح: دکتر عزیز اللّه جوینی
قرآن و اندیشهها (مجموعه مقالات) به اهتمام: سیدمهدی حسینیزاده
فلسفهی شناخت در قرآن کریم تالیف: علی عبد العظیم
ترجمه: دکتر سید محمد صادق سجادی
جلوهی جمال تالیف: دکتر محمد علوی مقدم
ولایت فقیه آیت اللّه صانعی
به اهتمام: سید مهدی حسینیزاده
متقین، گلهای سرسبد آفرینش تالیف: سید مهدی شجاعی
قاموس (فرهنگ لغت) تالیف: جمعی از نویسندگان
قدمی در شناخت قرآن تالیف: مهدی معینیان
سلسله مباحث قرآنشناسی (3 جلد) تالیف: الیاس کلانتری