ghaemiyeh.com
سرشناسه : نجارزادگان، فتحالله، ۱۳۳۷ -
عنوان و نام پدیدآور : دوازده نکته در بررسی وارزیابی ادله توسل، شفاعت، تبرک و زیارت/نگارش فتحالله نجارزادگان.
مشخصات نشر : قم : مجمع جهانی اهل بیت علیهمالسلام،۱۳۹2.
مشخصات ظاهری : 72 ص.
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
موضوع : وهابیه -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : توسل -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : شفاعت (اسلام) -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : تبرک -- دفاعیهها و ردیهها
موضوع : زیارت و زائران -- دفاعیهها و ردیهها
رده بندی کنگره : BP۲۳۸/۶/ن۳د۹ ۱۳۹۱
رده بندی دیویی : ۲۹۷/۵۲۷
دوازده نکته
در بررسی و ارزیابی ادله
توسل، شفاعت، تبرک و زیارت
نگارش: حجۀ الاسلام دکتر فتح الله نجارزادگان
عضو هیأت علمی دانشگاه تهران
بسم الله الرحمن الرحیم
جهان اسلام دچار رنجهای فراوان است. مسلمین بر اثر جهالتها و عنادها دچار تفرقه و ضعفاند و دشمنان آنان که در کمینگاههای شیطانی خود مترصد فرصت نشسته اند، بر این نقطة سیاهِ تفرقه دامن میزنند و هر روز توطئهای نو برپا میکنند. از جمله حربههایی که نفرت میآفریند و تفرقهها را بیشتر میکند، حربهی شرک از ناحیهی وهابیان است که سایر مسلمین را به این رذیلت متهم ساختهاند. گناه مسلمین نیز در این امر چیزی جز توسل، شفاعت، تبرک و زیارت قبر مطهر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سایر اولیا، نیست. چه بسا این اتهام دیگران را دچار تردید کرده و دل و دین خود را مشوب به آلودگی شرک میبینند؛ به همین رو، مرزبانانِ دینشناس و دیندار بارها با دلیلهای متعدد این اتهام را
شستهاند اما به نظر میرسد هنوز هم به دلیل سنگینی و آثارِ ویرانگر این اتهام، لازم مینماید این بحث کاویده شود و نقاط ابهام آن برطرف گردد. نگارنده در طی دوازده نکته به صورت متن و سپس شرح و ارزیابی با استناد به آیات و روایات و سیرة صحابه و دانشمندان سنی این موضوع را پی گرفته و پس از تنقیح موضع نزاع به نقد و ردّ ادلة حرمتِ توسل، تبرک، شفاعت، زیارت و بزرگداشت موالید معصومان پرداخته است. بدان امید که اتهامها برطرف گردد و صاحبنظران نیز با نقدها و اصلاحات خود، این نگاشته را پربارتر کنند و حقتعالی از همگان به بهترین وجه بپذیرد.
ومن الله التوفیق وعلیه التکلان
نکتۀ اول: ابتدا باید موضع نزاع با وهابیان در مسأله توسل، استغاثه و شفاعت دقیقاً روشن شود. موضع این نزاع، توسل، شفاعت و... پس از وفات پیامبر خدا یا اولیاست.
ارزیابی و شرح: پیش از بررسی ادلّه باید موضع نزاع را به خوبی شناخت؛ چون چه بسا طرفین به ادلهیی تمسک کنند تا جواز یا استحباب شفاعت، توسل، استغاثه، را به اثبات رسانند یا آن را نفی کنند اما بحث آنان از موضع نزاع بیرون باشد و ادلهی آنان فایدهای نبخشد. هیچ کس از فریقین از سنی وهابی و غیر وهابی و نیز شیعه منکر واسطه قرار داده (شفاعت)، وسیله قرار دادن (توسل) و نیز استغاثه به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آلهبرای برآوردن حاجت و تبرک به اجزای بدن و لباس و نیز بوسیدن آنها در زمان حیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نیست. آثار فراوان از سیره و عمل صحابه در زمان حیات پیامبر خدا بر این امور دلالت دارد.
بلکه استغاثه و توسل به سایر انبیاء و اولیاء در زمان حیاتشان جزو سنتهای جوامع بشری و عین توحید بوده است که در قرآن نیز مواردی متعدد از آن نقل شده است. به طور نمونه قرآن در سوره الاعراف آیه 134 و 135 میفرماید:
{وَلَمَّا وَقَعَ عَلَیْهِمُ الرجْزُ قَالُوا یَا مُوسَی ادْعُ لَنَا رَبَّکَ بِمَا عَهِدَ عِندَکَ لَئِن کَشَفْتَ عَنَّا الرجْزَ لَنُؤْمِنَنَّ لَکَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَکَ بَنِی إِسْرَائِیلَ * فَلَمَّا کَشَفْنَا عَنْهُمُ الرجْزَ إِلَی أَجَلٍ هُم بَالِغُوهُ إِذا هُمْ یَنکُثُونَ}؛ «و چون بر آنان عذاب میآمد، میگفتند: ای موسی! پروردگارت را به خاطر پیمانی که با تو دارد. برای ما بخوان که اگر این عذاب را از ما برطرف کنی حتماً به تو ایمان میآوریم و بنی اسرائیل را با تو میفرستیم * پس چون عذاب را از آنان تا مدتی که باید بدان میرسیدند برطرف کردیم باز هم آنها پیمان میشکستند»
آنان موسی را واسطه قرار دادند تا از خدا بخواهد، خداوند «طوفان، جراد (ملخ)، قُمَّل (کَنَه)، ضفادع (قورباغهها) ودمّ (خون)» که از آن در آیه 133 سورة اعراف خبر داده، از آنان بردارد و خداوند نیز، بنا به درخواست موسی علیه السلام این گرفتاریها را بر طرف ساخت. حضرت ابراهیم نیز برای آزر وعده به استغفار میدهد:
{... إِلاَّ قَوْلَ إِبْرَاهِیمَ لاَبِیهِ لَاَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ ...} (ممتحنه / 4)؛ «جز سخن ابراهیم که به پدرش گفت: حتماً برای تو استغفار میکنم» (و نیز نک: آیه 47 / سوره مریم)
یا استغفار یعقوب علیه السلام پس از درخواست فرزندان او، همان گونه که قرآن میفرماید:
{قَالُوا یَا أَبَانا اسْتَغْفِرْ لَنَا ذُنُوبَنَا إِنَّا کُنَّا خَاطِئِینَ * قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ رَبِّی إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحِیمُ} (یوسف / 97 - 98)؛ «آنان گفتند: ای پدر ما، برای گناهانمان نزد خداوند استغفار کن که ما خطاکاریم * [یعقوب علیه السلام]گفت: بزودی برای شما از پروردگارم استغفار خواهم کرد؛ که همانا او بخشنده و مهربان است.»
قرآن استغفار فرشتگان برای مؤمنان را نیز چنین بیان فرموده است:
{الَّذِینَ یَحْمِلُونَ العَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَیُؤمِنُونَ بِهِ وَیَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِینَ آمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیءٍ رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِینَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِیلَکَ وَقِهِمْ عَذَابَ الجَحِیمِ} (مؤمن/ 7)
« فرشتگانی که عرش الهی را حمل میکنند و کسانی که بر گرد آن هستند، پیوسته با ستایش پروردگارشان او را تسبیح میگویند و به یکتایی او در تدبیر جهان ایمان دارند و برای کسانی که یگانگی خدا را باور کردهاند ، آمرزش میطلبند. میگویند: پروردگارا رحمت و دانش تو همه چیز را
فرا گرفته است؛ پس کسانی را که به سوی تو بازگشته و راه تو را پیمودهاند بیامرز و آنان را از عذاب دوزخ نگاه دارد».
ماجرای توسل ابو طالب به پیامبر اکرم در کودکی برای بر طرف شدن خشکسالی، معروف و در کتب معتبر سنی مانند صحیح بخاری نقل شده است (1)
وَ أبیضَ یُستسقی الغَمامُ بِوجهه ثِمالَ الیَتامی عِصمة للأرامِل
. بنابراین، توسل به انسانهای آبرومند، ریشه در فطرت آدمیان دارد و قرآن نیز آن را امضا کرده است.دربارة استغاثه و توسل به پیامبر اکرم نیز قرآن میفرماید:
{... وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَّلَمُوا أَنفُسَهُمْ جَاؤُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّاباً رَحِیماً} (نساء/64) «و چون آنان که به خود ستم کردند نزد تو بیایند و از خدا طلب مغفرت کنند و پیامبر نیز برای آنان طلب مغفرت نماید، خداوند را توبهپذیر و مهربان خواهند یافت»
بلکه قرآن، انفاق به نیّت صلوات رسول را، در کنار نیّت تقرّب به خدا، عین توحید میداند و چنین نقل میکند:
1) - ر.ک: بخاری ، محمد، صحیح بخاری، فتح الباری: ج 2، ص 494، ح 1008 و 1009 وی شعر معروف ابوطالب را دربارهی پیامبر اکرم نقل کرده که یک بیت آن این است:
{وَمِنَ الاَعْرَابِ مَنْ یُؤْمِنُ بِاللهِ وَالیَوْمِ الآخِرِ وَیَتَّخِذُ مَا یُنفِقُ قُرُبَاتٍ عِندَ اللهِ وَصَلَوَاتِ الرَّسُولِ أَلا إِنَّهَا قُرْبَةٌ لَّهُمْ سَیُدْخِلُهُمُ اللهُ فِی رَحْمَتِهِ إِنَّ اللهَ غَفُورٌ رَحِیمٌ} (توبه / 99) «از بادیه نشینان کسانیاند که به خداوند و روز واپسین ایمان دارند، و آن چه را انفاق میکنند مایة تقرّب به خدا و جلب دعاهای پیامبر میشمارند آگاه باشید که آن [انفاقها و دعاهای پیامبر] سبب تقرّب آنان است. به زودی خداوند آنان را در رحمتش وارد خواهد کرد که همانا خداوند بسیار آمرزنده و مهربان است».
شفاعت و توسل به انبیاء و اولیاء در قیامت برای نجات از دوزخ یا ترفیع درجهی بهشت نیز جزو ارکان عقاید همۀ اهل سنت و شیعه میباشد و از محل نزاع بیرون است. (1)
1) - ر.ک: بیهقی، احمد، الاعتقاد علی مذهب السلف اهل السنه و الجماعه: ص 104؛ نسفی، ابو حفص، شرح العقائد النسفیه: ص 148 طوسی، نصیر الدین، تجرید الاعتقاد مع کشف المراد: ص 416؛ حلی ، حسن، کشف المراد: ص 416. علامه حلی میگوید: « اتفقتِ العلماءُ علی ثبوت الشفاعۀ لِلنبّی؛ دانشمندان بر ثبوت شفاعت برای پیامبر ] در روز قیامت[ اتفاق نظر دارد.»
بنابراین، موضع نزاع در استغاثه، توسل، تبرک، شفاعت، تقبیل و... در زمان وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و اولیاء خداست و باید ادلهی جواز یا منع در حول محور این موضوع مطرح شوند.
پیش از آن که به نکتهی دوم بپردازیم لازم است در همین جا به این پرسش اشاره کنیم، اگر کسی بگوید چه نیازی به توسل و شفاعت به انبیا و اولیاست؟! چون خداوند به ما، از رگ گردن نزدیکتر است، صدای ما را میشنود، استغاثههای ما را اجابت میکند هیچ کس مهربانتر از او نیست و... پس اگر خواسته و حاجتی داریم به طور مستقیم با خود خداوند در میان میگذاریم و پاسخ آن را از خدای مهربان که صدای ما را میشنود و از هر کس به ما نزدیکتر است. دریافت میکنیم! در پاسخ میگوییم: خودِ حقتعالی در این آیات، توسل و شفاعت را مطرح ساخته و به ما آموخته به انبیا و اولیاء روی آوریم. و به آنان توسل جوییم و آنان را شفیع قرار دهیم پس جایی برای تردید نیست.
نکته دوّم: وهابیان از سر نادانی یا عناد به آیاتی که مشرکان را مورد خطاب قرار میدهد و پندارهای آنان را فرو میریزد، استناد جسته. برای اثبات شرک در مسأله توسل، استغاثه و شفاعت پس از وفات اولیاء، به کار میگیرند.
ارزیابی و شرح: به طور قطع در صورتی میتوان به این آیات متشبث شد و مؤمنان را در ردیف مشرکان قرار داد که وجه مشترکی بین مؤمنان متوسِّل و استغاثهجو، با مشرکان گرفتارِ توهّم و پندار، وجود داشته باشد؛ از همین جا این پرسش بسیار مهم رخ مینماید که چه تحولی پس از وفات انبیا و اولیا پدید آمده که موجب شده این امور که در زمان حیات نبی یا ولیّ، عین توحید و تقرّب آفرین بوده، اکنون عین شرک و مایهی سقوط انسان گردد. این تحول تنها در دو امر امکانپذیر است، یا باید مؤمنان پس از وفات پیامبر و اولیا دیدگاهشان عوض شده باشد که از آن به تغییر در دیدگاه «داعی، خواننده» (یعنی: آن که به پیامبر اکرم توسل می جوید و ایشان را شفیع قرار میدهد) یاد میکنیم و یا باید در گوهر «مدعوّ، خوانده شده» ( یعنی: پیامبر اکرم ص) تغییری صورت گرفته باشد و إلاّ هیچ وجه مشترک دیگری بین مشرکان و مؤمنان در این امر به چشم نمیخورد. اما
تغییر در دیدگاه داعی نیست، چون هرگاه آن چه را که در اذهان مؤمنان دربارهی رسول اکرم پس از وفات ایشان، میگذرد با آن چه که در اذهان صحابه در حال حیات حضرت بوده است، مقایسه کنیم هر دو را عین هم میبینیم، هر دو میگویند: «رسول خدا - و به تبع ایشان همه معصومان و اولیا - واسطهای بیش نیستند، آنان مالک هیچ چیزی در این نظام نبوده و هیچ کار مستقلی نه در حیات و نه پس از حیات، از آنان ساخته نیست» پس باید تغییری در «مدعوّ» صورت پذیرفته باشد. آری وهابیان بر این باورند مردگان، پس از وفات، همانند سنگ و چوب میشوند که هیچ ادراکی ندارند، چیزی را نمیشنوند و سود و زیانی ندارند و اگر هم ادراکی دارند برای ما قابل فهم نیست. از این رو، آنان با بتهای جامدِ بی روح یکسانند و عمل مؤمنان نیز در توسل و شفاعت و استغاثه به آنان پس از وفات، همانند عمل مشرکان دربارهی بتها خواهد شد. از همین جاست که اساسیترین دلیل آنان بر این منع، تشبّث به آیاتی است که مشرکان را خطاب قرار میدهد، مانند این آیات که میفرماید:
{... وَالَّذِینَ تَدْعُونَ مِن دُونِهِ مَا یَمْلِکُونَ مِن قِطْمِیرٍ * إِن تَدْعُوهُمْ لایَسْمَعُوا دُعَاءَکُمْ وَلَوْ سَمِعُوا مَا اسْتَجَابُوا
لَکُمْ وَیَوْمَ القِیَامَةِ یَکْفُرُونَ بِشِرْکِکُمْ ...} (فاطر / 13 - 14) «و آنان که به جای خداوند، میخوانید به اندازة پوستی از هستة خرما را هم [در این هستی] مالک نیستند * اگر آنان را بخوانید صدای شما را نمیشنوند و اگر بشنوند، به شما جواب نمیگویند [قدرت جواب گفتن یا حقِ جواب گفتن ندارند] و در قیامت به این شریکان کفر خواهید ورزید»
در شرح کتاب التوحید (محمد بن عبد الوهاب سر کردة وهابیان) دربارهی این آیه میگوید:
«فبیّن الله تعالی إن دعاء من لا یَسمَع ولا یستجیب شرک یَکفُر به المَدعُوّ یوم القیامة... فکل میّت أو غائب، لا یسمع ولا یستجیب ولا ینفَع ولا یضُر (1)خداوند در این آیه چنین بیان کرد که خواندن کسی که نمیشنود و اجابت نمیکند، شرک است و خوانندة آن در روز قیامت به او کفر میورزد. و هر مردهای یا غائبی نمیشنود و اجابت نمیکند و سود و زیانی ندارد [پس خواندنِ مرده شرک است].»
شیخ ابن باز (مفتی سابق حجاز) نیز، مینویسد:
1) - ال شیخ، عبد الرحمن ، فتح المجید فی شرح کتاب التوحید: ص 430
«واما دعاء الانبیاء والاولیاء والاستغاثة بهم والنَّذر لهم ونحو ذلک فهو الشرک الاکبر وهو الّذی کان یفعله کفار قریش مع اصنامهم واوثانهم... ولم یعتقدوا إنّها هی التی تقضی حاجاتهم وتشفی مرضاهم وتنصرهم علی عدوِّهم کما بیَّن سبحانه ذلک عنهم فی قوله سبحانه: {وَیَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللهِ ما لا یَضُرُّهُمْ وَلا یَنفَعُهُمْ وَیَقُولُونَ هُؤلاءِ شُفَعاوُنا عِندَ اللهِ} (یونس / 18) فردّ علیهم سبحانه بقوله: {قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللهَ بِما لا یَعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَلا فِی الاَرْضِ سُبْحانَهُ وَتَعالی عَمّا یُشْرِکُونَ} (1)اما خواندن انبیا و اولیا و استغاثة به ایشان و نذر برای آنان و مانند آن، بزرگترین شرک است چون اینها شبیه همان کاری است که کفار قریش بابتهایشان میکردند... و حال آن که بت پرستان اعتقاد نداشتند بتها، حاجاتشان را برآورده میکنند، بیمارشان را شفا میدهند و آنان را بر علیه دشمنانشان یاری میرسانند؛ همان گونه که خداوند سبحان از قول آنان در این آیه خبر داد: «و آنان [مشرکان] غیر خدا را میپرستند که نه زیانی به آنان میزنند و نه سودی میرسانند و میگویند این بتها شافعان ما نزد خدایند» سپس خداوند پندار آنان را مردود شمرد و
1) - بن باز، عبد العزیز، رسالۀ الی الشیخ واعظ زاده: ص 14
فرمود: "آیا خداوند را به آن چه که در زمین و آسمان نمیشناسد [بر این که شریک دارد] خبر میدهید؟!" خداوند پاک و والاست از آن چه که شریک او قرار میدهند.»
پس ادلهی قرآنی اینان در حرمت توسل، استغاثه و شفاعت پس از وفات متوسل به و المستغاث إلیه و المشفوع له، استناد به آیاتی است که عقاید مشرکان را بیان میکند. اکنون باید دید نخستین بار چه کسی به این آیات تشبث جسته و آیا معنای این آیات همین گونه است که اینان میگویند؟
نکته سوم: استناد به آیات دربارهی مشرکان برای تطبیق بر مؤمنان، از قرن هشتم توسط ابن تیمیه پدید آمده است. وی این سنت بی دلیل را در این امت پی نهاد.
ارزیابی و شرح: این نکته قابل پذیرش است استناد به این آیات که مشرکان را خطاب قرار داده برای اثبات حرمت توسل و شفاعت تا پیش از ابن تیمیه (قرن هشتم) مطرح نبوده است؛ وی نخستین بار عمل مؤمنان را با مشرکان مقایسه کرده و هر دو را یکسان پنداشته است (1). پس از وی آنان که خط مشی ابن تیمیه را پیمودهاند این دلیل را تکرار کردهاند. مَناوی به نقل از سُبکی (از علمای بزرگ شافعی) مینویسد:
1) - ر.ک: ابن تیمیه، احمد ، مجموعه الفتاوی: ج 1، ص 157 و نیز، رسالته الی أتباع عدی بن مسافر: ص 31
«ویَحسُن التّوسلُ والاستغاثة والتَّشفُّع بالنبیّ إلی ربّه ولم یُنکر ذلک أحد من السلف ولا من الخلف حتی جاء ابن تیمیه فأنکَر ذلک وعدل عن الصراط المستقیم وابتدع مالم یفعله عالم قبلَه (1)توسل و استغاثه و شفیع قرار دادن پیامبر نزد پروردگار، امری نیکو و قابل قبول تلقی میشد و کسی از سلف و خلف آن را انکار نمیکرد تا آن که ابن تیمیه آمد و این امر را انکار کرد و از راه راست بیرون شد و آن چه که هیچ دانشمندی پیش از وی مرتکب نشده بود، ابداع کرد.»
نکته چهارم: فرض کنیم مردگان پس از وفات (آن گونه که وهابیان میپندارند) همانند بتهای جامدِ بی جان شوند اما تفاوت اساسی در دیدگاههای مؤمنان با مشرکان، هرگز به ما اجازه نخواهد داد آیات دربارة مشرکان را به مؤمنان سرایت دهیم.
ارزیابی و شرح: اگر بناست عقاید مؤمنان را با استناد به این آیات که دربارهی باورهای مشرکان و پندارهای باطل آنهاست، مورد نقد قرار دهیم باید دقیقاً مختصات فکری مشرکان را تحلیل کنیم (هر چند مشرکان از یک دستگاه فکری منطقی برخوردار
1) - ر.ک: مناوی، فیض الغدیر: ج 1، ص 170، رقم 1508
نیستند چون ماهیت شرک بدون دلیل و برهان است) تا مشخص گردد تا چه اندازه امکان دارد عمل مشرکان را با مسلمانان در این امور تطبیق داد. در این مقایسه خواهیم دید آیاتی که دربارهی عقاید مشرکان سخن میگوید یا مشرکان را مورد خطاب قرار میدهد، هرگز در هیچ بُعد قابل تطبیق با اعمال مؤمنان یا باورهای آنان نیست. از جمله:
اولاً: خدایی که مشرک به زعم خود میپرستید یا میخواست با پرستش بتها به او تقرّب جوید، اساساً وجود حقیقی و خارجی ندارد چون خدای مشرک خدایی است که معاد ندارد، برای بشر رسول از جنس خودشان نمیفرستد، بشر را مکلّف به تکالیف نمیکند، او را هدایت نمینماید؛ از این رو، مشرکان به معاد واقعی اعتقاد نداشتند به انبیا کفر میورزیدند، انزال کتب را انکار میکردند؛ مقیّد به هیچ تکلیفی از ناحیه خدا برای خود نبودند و... خداوند از پندارهای باطل آن در آیاتی متعدد پرده برداشته است از جمله فرمود:
{... فَقالوا أَبَشَرٌ یَهْدُونَنا فَکَفَرُوا وَتَوَلَّوا...} (تغابن / 6) «پس آنان [کافران از سر انکار] گفتند: آیا بشر ما را هدایت میکند؟! پس کفر ورزیدند و روی گرداندند»
و نیز فرمود:
{وَلَئِنْ أَطَعْتُم بَشَراً مِثْلَکُمْ إِنَّکُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ} (مؤمنون / 34) «و اگر از بشری مانند خودتان اطاعت کنید، بی تردید زیانکار خواهید بود.»
و در این آیهی شریفه فرمود:
{وقالَ الَّذینَ کَفَرُوا هَلْ نَدُلُّکُمْ عَلی رَجُلٍ یُنَبِّئُکُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ کُلَّ مُمَزَّقٍ إِنَّکُمْ لَفی خَلْقٍ جَدیدٍ} ( سبأ / 7)
« آنان که کفر ورزیدهاند، از روی استهزا به هم کیشان خود گفتند: آیا مردی را به شما نشان دهیم که شما را خبر میدهد که چون مُردید و بدنهایتان کاملاً متلاشی و پراکنده گشت، قطعاً در آفرینشی جدید قرار میگیرید و حیاتی دوباره مییابید؟! »
از این رو، خدای مشرک در ردیف سایر الههاست قرآن میفرماید:
{وَعَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ و قالَ الکافِرُونَ هذا ساحِرٌ کَذّابٌ* أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَیءٌ عُجابٌ} (ص / 4 - 5) «و از آن که بیم دهندهای از [ جنس ] خودشان برای آنان آمد، در شگفت درآمدند و
کافران گفتند این جادوگر دروغگوست * آیا همه معبودان را یک معبود قرار داده؟! این چیزی بسیار شگفتآور است.»
بنابراین،چنین خدایی که مشرکان باور داشتند، خدای موهومی است که وجود خارجی ندارد تنها یک وجود مصنوعِ پنداری در ذهن مشرکان است. به همین رو میتوان گفت: قول آنان دربارهی پرستش بتها که میگفتند: {ما نَعْبُدُهُمْ إلاّ لِیُقَرِّبُونا إلی اللهِ زُلْفی'...} (زمر/3) «ما بتها را نمیپرستیم جز آن که ما را به خدا نزدیک کنند.» چیزی جز یک بهانه نبود آنان به الله واقعی ایمان نداشتند تا به او تقرّب جویند. شاید از همین روست که خداوند آنان را دروغگو و کافر میداند و در ادامه همین آیه میفرماید: {... إنَّ اللهَ لا یَهْدی مَنْ هُوَ کاذِبٌ کَفّارٌ} «همانا خداوند هر کسی که کافِر دروغگوست، هدایت نمیکند» چون مشرک به خدای موهوم تقرب میجوید نه به خدای حقیقی که واحد و أحَد است، مدَبّر، مالک و مَلِک هستی است، مُبدء و مُعید است، معاد دارد، به حساب انسان رسیدگی میکند هیچ چیز از او پنهان نیست، برای انسانها رسولانی از جنس خودشان میفرستد تا تکالیف وی را به او بیاموزند و او را هدایت کنند و... پس کار موحِّد در تبرک، توسل، زیارت و... برای تقرب به خدای واقعیِ
حقیقی است و با اذن اوست، همان خدایی که انبیا معرفی کردهاند. اما کار مشرک برای تقرب به خدای موهوم در ذهن اوست.
ثانیاً: مشرکان که به ارباب گوناگون باور داشتند، تمثال یا تندیس آنها را بنا به تصویر موهومی که از آنها در ذهنشان بود، میساختند و یا از سنگ و چوب میتراشیدند. این ارباب متفرق، تدبیر هستی را بنا به موقعیت و شأن خود بر عهده داشتند و هر کدام بخشی از نیازهای آدمی را بنا به پندار مشرکان برآورده میکردند مانند نیاز به باران، باد، غذا و.... گاهی نیز آنان قهر و عقاب داشتهاند مانند خشکسالی، قحطی، جنگ و خونریزی و.... و مشرک ناگزیر باید برای در امان ماندن از غضب آنها چاره میاندیشید. مشرک تنها به این پندار که حقتعالی بازنشسته است و این ربهای متنوع نیازهای مادی او را بر آورده میکند، بنا به شعور فطری خود که شکر مُنعم را واجب میدید بتها را تقدس میبخشید و سپس عبادت میکرد این عبادت، اطاعتآور نبود و عین اطاعت هم نبود بلکه تنها خضوع و کرنش (که به أشکال گوناگون بروز داشته است) در برابر بتها بود.
ثالثاً: موحِّد، عزّت را تنها از خدا میداند و از او میطلبد چون قرآن فرمود: {فَلِلِّهِ العِزّةُ جمیعاً....} (فاطر/10) «پس همة عزت از آنِ خداست» اما مشرک الهههای دیگر را بر میگزیند تا به زعم خود به او عزّت بخشد: {واتَّخَذُوا مِن دُونِ اللهِ آلِهَةً لِیَکُونُوا لَهُمْ عِزّاً} (مریم / 81) «و غیر خدا را معبود گرفتند تا برای آنان مایه عزّت شود» موحد نصرت را تنها از خدا میداند{.... وَما النََّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللهِ العَزیزِ الحَکیمِ} (آل عمران / 126) «و کمک و یاری جز از جانب خدای توانمندِ شکستناپذیر و حکیم نیست» اما مشرک الهههای دیگر بر میگزیند تا او را بزعم خود یاری کنند {واتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللهِ آلِهَةً لَعَلَّهُمْ یُنْصَرُونَ} (یس / 74) «آنان غیر خدا را معبود خود گرفتند شاید که یاری شوند». و یا به طور نمونه، مشرکان زمان حضرت هود به وی میگفتند: «بتهای ما به تو گزندی رسانده و خِرد را از تو گرفته است» و تفاوتهای اساسی دیگر که بین پندار مشرکان با باورهای موحدان هست. از این روست، که چون به مشرکان در روز معاد که حقایق برای آنان منکشف شده و توجیههای سست و تقلیدهای بیمبنای آنان رنگ میبازد (و به تعبیر قرآن) به آنان گفته میشود معبودهایتان چه شدند:
{وَقِیلَ لَهُمْ أیْنَ ما کُنتُمْ تَعْبُدُونَ * مِن دُونِ اللهِ هَلْ یَنصُرُونَکُمْ أو یَنتَصِرُونَ} (شعراء / 92 - 93) «و به آنان گفته میشود کجایند آن چه را پرستش میکردید * به جای خداوند آیا شما را یاری میکنند یا از خود میتوانند دفع عذاب کنند»
چنین میگویند:
{تاللهِ إِن کُنّا لَفِی ضَلالٍ مُبِینٍ * إِذْ نُسَوِّیکُم بِرَبِّ العالَمِینَ} (شعراء/97-98) «به خدا سوگند که حقیقتاً در گمراهی آشکار بودیم * چرا که شما را با پروردگار جهانیان برابر میشمردیم.»
یعنی، شما بتها را در عبادت، نصرت، خوف و... با رب العالمین مساوی قرار دادید. بنابراین، از یک سو اشتباه فاحشِ شیخ بن باز وهابی را که - در نکتهی دوم ملاحظه کردید و چنین - نوشته بود «بت پرستان بر این اعتقاد نبودند که بتها، حاجتشان را برآورده میکنند و بیمارانشان را شفا میدهند و آنان را بر علیه دشمنانشان یاری میرسانند و... » بر ملا میشود؛ اشتباه وی از این جاست که با تشبّث به آیه: {وَیَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللهِ
ما لایَضُرُّهُم وَلا یَنْفَعُهُم...} «آنان [مشرکان] غیر خدا را میپرستند که نه زیانی به آنان میزنند و نه سودی میرسانند» گمان برده، این آیه از آن چه در ذهن مشرکان بوده خبر میدهد و حال آن که آیه حاق واقع را میگوید بر این که در واقع کاری از بتها ساخته نیست نه زیان میزنند و نه سود میرسانند ولی آن چه که در ذهن مشرکان بوده، همین اموری است که قرآن کریم در این آیات خبر داده بر این که آنان بتها را با رب العالمین مساوی قرار میدادند، از بتها یاری میجستند و عزت میطلبیدند و حضرت هود پیامبر را متهم میکردند که بتها به وی زیان زده و خِرد را از او گرفته است و... از سوی دیگر، از این آیات استفاده میشود که هرگز نمیتوان کار مشرک را با کار موحد مقایسه کرد یا مختصات فکری موحد را بر مختصات فکری مشرک تطبیق کرد و سپس بدون تأنی و تأمل، موحدی را به شرک متهم ساخت.
نکته پنجم: هر چند تا این جا آشکار شد هیچ نقطهی مشترکی بین توحید و شرک وجود ندارد اما (چون وهابیان این امت را به شرک متهم میکنند) باز هم اگر در ماهیت رذیلت شرک و فضیلت توحید بیشتر درنگ کنیم اتهام به شرک ورزیِ مؤمنان را در امر توسل و شفاعت به کلی بی اساس خواهیم دید.
ارزیابی و شرح: این نکته به دلیل آن که اهمیت فوق العادهای دارد باید مورد توجه بیشتری قرار گیرد که به اقتضای بحث در چند بند کوتاه بدین شرح خواهد بود:
اولاً: شرک از دیدگاه قرآن اکبر قبائح و غیر مغفور و ظلم عظیم است. خداوند سبحان میفرماید:
{... إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ} (لقمان / 13) «همانا شرک، ستمی بس بزرگ است»
و نیز فرمود:
{إِنَّ اللهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ بِهِ وَیَغْفِرُ ما دُونَ ذ'لِکَ لِمَنْ یَشاءُ} (نساء / 48) «همانا خداوند این [گناه] را که برای او شریک قرار داده شود، نمیآمرزد و غیر آن را برای هر که بخواهد میآمرزد»
بنابراین، هرگز نباید این ستم بزرگ و امر زشتی که بخشیده نمیشود را به کسی نسبت داد - به ویژه مسلمانی که اعتقاد به خدا و معاد و نبوت دارد - جز آن که ادلهی قویّ و متقن بر آن اقامه کنیم.
ثانیاً: شرک برهان بردار نیست و استثناپذیر هم نیست. قرآن میفرماید:
{وَمَن یَدْعُ مَعَ اللهِ إِلهاً آخَرَ لا بُرْهانَ لَهُ بِهِ ....} (مؤمنون / 117) «و هر کس با خداوند معبود دیگری بخواند، وی را بر آن حجت و برهانی نیست».
در این آیه عبارت «لا برهان له به»، صفت برای «إلهاً آخر» است، پس کار مشرکان بی دلیل است هر کس إله دیگری غیر از الله برگزیند بر این کار خود، هیچ برهان ودلیلی نمیتواند اقامه کند جز آن که از ظن و خواستهی نفس پیروی میکند همان گونه که قرآن میفرماید:
{...إِنْ یَتَّبِعُونَ إلاّ الظَّنَّ وما تَهْوّی الاَنْفُس...} (نجم / 23) «و آنان جز از ظن و گمان و آن چه که نفسهایشان میخواهد، پیروی کنند»
و یا آن که بهانه میآورند بر این که از پیشینیان خود پیروی میکنند:
{قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَیْهِ آباءَنا.....} (مائده / 104) «گفتند: آن چه را که پدرانمان را بر آن یافتیم، ما را بس است»
اما موحد بر کار خود دلیل دارد.
ثالثاً: اساساً حقیقتِ عبادت جز برای وجود یکتا که از هر عیب و نقص پیراسته و دارای أسمای حُسناست، صورت نمیبندد. بنابراین، عبادت تنها و تنها مختص خدا و شایستة اوست. خداوند برای هیچ کس چنین اذنی نداده که حتی برای لحظهای معبود واقع شود، بنابراین از نظر مؤمنانِ موحد، سجدهی ملائکه بر آدم (1)یا سجدهی برادران یوسف بر وی (2)و سجدة عبد الله بن عباس بر حجر الاسود که با سند صحیح نقل شده است (3)عبادت غیر خدا نیست. طواف کعبه و سعی صفا و مروه، برای عبادت صفا و مروه نیست. مؤمنان موحد در زمان حیات پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز، به این اصل اساسی آگاه بودند و از این رو، هرگاه پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را شفیع قرار میدادند یا به اجزای بدن و لباس ایشان تبرک میجستند و یا برای درخواست حاجت از خدا، به ایشان توسل مییافتند و... هرگز توهّم نمیکردند که پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را عبادت
میکنند؛ به همین گونه هم اکنون نیز پس از وفات پیامبر خدا صلی الله علیه و آلهدر ذهن هر موحدِ مؤمنی این هست که عبادت تنها مختص خداست و این امور از دایرهی عبادت غیر خدا بیرون است. اما مشرکان شفیعان خود را معبود میپنداشتند و آنان را عبادت میکردند. خداوند میفرماید: {... ما نَعْبُدُهُمْ إلاّ لِیُقَرِّبُونا إلی اللهِ زُلْفی'....} (زمر / 3) «ما آنها را نمیپرستیم جز برای آن که به خدا نزدیکتر شویم» و این تفاوتی اساسی بین باور موحدان و پندار مشرکان است؛ بنابراین چگونه ممکن است این قیاس و تشبیه صورت پذیرد؟! تشبیه مسلمین با مشرکان و مقایسه آنان با یکدیگر در حالی که هیچ نقطه اشتراکی بین آنها نیست.
نکته ششم: هرگز آیاتی که سخن از تأثیر اسباب و مسببات در نظام آفرینش دارد و یا فعلی از بنده را کنار فعل خداوند مطرح میکند، به معنای استقلال اسباب یا استقلال فعل بندگان در نظام هستی نیست.
ارزیابی و شرح: به محض آن که فعلی از بنده با فعل خداوند در کنار یکدیگر به طور مشترک بیان شود، نباید آن را شرک دانست و با توحید ناب متضاد شمرد. چون خداوند در قرآن از این نوع موارد را آورده و آنها را تایید کرده است. مانند این آیهی
کریمه که میفرماید: {.... وما نَقَمُوا إِلاّ أَنْ أَغْناهُمُ اللهُ وَرَسُولُهُ مِن فَضْلِهِ...} (توبه/74) «و آنان خشم و خردهای [بر خدا و پیامبرش] نگرفتند جز آن که خدا با فضل خود آنان را بی نیاز کرد و پیامبرش نیز بی نیازشان ساخت.» در این آیه، رسول خدا صلی الله علیه و آله را مُغنی (بی نیاز کننده) میداند و در آیۀ شریفۀ {... هُوَ الَّذی أَیَّدَکَ بِنَصْرِهِ وبالْمُوْمِنِینَ} (انفال / 62) «اوست کسی که تو را به نصرت [غیبی] خود و به وسیلة مؤمنان تقویت میکند» مؤمنان را در کنار نصرت حقتعالی، مؤید رسول خدا صلی الله علیه و آله میشمرد. یا در این آیه میفرماید: {فالمدَبِّراتِ أمْراً} (نازعات / 5) در این جا ملائکه را مدبّرات یعنی تدبیرات کنندگان مینامد، از نگاه موحد، این امور شرک نامیده نمیشود چون این امور در طول فعل خداست نه در عرض آن؛ یعنی: از نظر موحد همه چیز در این نظام در همه جا و هر لحظه، با اذن خدا تحقق مییابد و تأثیر میگذارد، هیچ چیز در این نظام از خود هیچ استقلالی ندارد. چون استقلال برای شریک است و خداوند هیچ شریکی در اصلِ خلقت و در ادامه و ادارهی این نظام نداشته و ندارد. پس هر چه هست تحت تدبیر حقتعالی و با اجازهی او وجود دارد و با اجازۀ او واسطه میشود و اثر میگذارد.
نکته هفتم: اگر بخواهیم در یک کلام نگاه موحد را از مشرک نسبت به دخالت اسباب و وسایل در امور هستی نشان دهیم، کلام حضرت ابراهیم که پرچمدار توحید و الگوی موحدان است، هدایتگر ماست.
ارزیابی و شرح: جان کلام در تفاوت اساسی دیدگاه موحد با مشرک در این کلام از حضرت ابراهیم است که به آزر خطاب میکند و میفرماید:
{... لَاَسْتَغْفِرَنَّ لَکَ وَما أَمْلِکُ لَکَ مِنَ اللهِ مِنْ شَیءٍ ....} (ممتحنه/4) «همانا برای تو از خدا طلب مغفرت خواهم کرد و من مالک هیچ چیزی برای تو از ناحیة خدا نیستم»
در این جا ابراهیم میفرماید: من برای تو استغفار میکنم یعنی: برای تو واسطه میشوم اما بر این نکته تأکید میکند که: «ما أملک من الله مِن شیء، من هیچ چیز را از خدا مالک نیستم» (1)همه چیز از اوست و باذن اوست (اگر خدا بخواهد استغفار من را میپذیرد وإلاّ هیچ راهی نیست). دقیقاً این نقطهی فارق بین
1) - شبیه به این دیدگاه از سایر انبیا و موحدان ناب در آیات قرآن به چشم میخورد، مانند این سخن از حضرت یعقوب علیه السلام که چون به فرزندان خود فرمود : {وَ قالَ یا بُنَیَّ لاتَدْخُلُوا مِنْ بابٍ واحِدٍ وَادْخُلُوا مِنْ اَبْوابٍ مُتَفَرِّقَة .....} در پی آن از ژرفای دیدگاه توحیدی خود پرده برداشت و فرمود: {وَ ما اُغْنی عَنْکُمْ مِنَ اللهِ مِن شَیءٍ اِنِ الْحُکْمُ اِلالله ....} (یوسف / 67) ؛ « و من بینیاز کنندۀ شما از ]خواست[ خداوند نیستیم. فرمان ]نافذ[ جز برای خداوند نیست.»
دیدگاه موحد با مشرک است. مشرک چنین میپنداشت که بتهای او به طور مستقل در امور هستی دخالت دارند و خداوندِ خالق، این امور را به آنها تفویض کرده است. اما موحد، همه اجزای هستی را در همهی ابعاد آن تحت تدبیر حقتعالی میشناسد، چون خداوند «ربّ العالمین» است و «مالک و مَلِک» همه چیز اوست قرآن میفرماید:
{لَهُ مَا فِی السَّمواتِ وَمَا فِی الاَرْضِ...} (حج / 64) «آن چه در آسمانها و آن چه در زمین است از آنِ اوست»
و باز این آیه که دربارۀ حاکمیت مطلق حقتعالی بر هستی که میفرماید:
{للهِ مُلْکُ السَّموَاتِ وَالاَرْضِ...} (شوری / 49) «حاکمیت و فرمانروایی آسمان و زمین از آن خداست» و هر گونه که بخواهد در آنها تصرف میکند بدون آن که هیچ مانعی بر سر راه او باشد.
نکته هشتم: ادلهی فراوانی در مصادر سنی (فارغ از مصادر شیعی) به چشم میخورد که از حیات انبیا و اولیا در عالم برزخ خبر میدهد.
ارزیابی و شرح: گفتیم پس از وفات حضرت رسول خدا صلی الله علیه و آله، تحولی در جوهرهی، توسل، استغاثه، شفاعت صورت نمیگیرد تا آن را تبدیل به شرک کند؛چون مؤمنان در زمان حیات رسول
مکرم اسلام صلی الله علیه و آله این امور را با اعتقاد به این که پیامبر اکرم به طور مستقل (بدون اذن خدا) آنها را انجام نمیدهند، در خواست میکردند (و منشاء تبرک نیز، حبِّ به خدا و رسول او و طلب شفا از آثار وجودی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بوده است)، دقیقاً پس از وفات حضرت نیز، همین اعتقاد در بین مؤمنان هست (و گفتیم: این نقطهی فارق بین دیدگاه مشرکان با مؤمنان میباشد). پس اتهام شرک بی مبناست. اکنون میگوییم بنابه ادلهی فراوان در مصادر سنی پیامبر اکرم پس از وفات، حیات دارند، صدای ما را میشنوند، از جمله سیوطی میگوید:
«احادیث حیاة الانبیاء فی قبورهم متواترة؛ احادیثی که حکایت از حیات انبیا در قبرهایشان میکند، متواتر است.» (1)
وی در کتاب «إنباء الاذکیاء بحیاة الانبیاء» نیز مینویسد:
«حیاة النبی صلی الله علیه وسلم فی قبره وسائر الأنبیاء معلومة عندنا علماً قطعیاً لما قام عندنا من الادلّة فی ذلک وتواترت به الاخبار الدالّة علی ذلک وقد ألّف الإمام البیهقی جزءاً فی حیاة الانبیاء : فی قبورهم؛ نزد ما بنا به ادلهای که میشناسیم حیات نبی اکرم صلی الله علیه [وآله] وسلم و سایر انبیا در قبرشان، به علم قطعی، معلوم
1) - سیوطی ، جلال الدین، مرقات الصعود: ص 15.
است. اخبار متواتر نیز، بر این امر دلالت دارد. امام بیهقی نیز؛ رسالهای دربارة حیات انبیا در قبرشان نگاشته است.» (1)
ابن قیم جوزی نیز در کتاب «الروح» میگوید:
«صحَّ عن النبی أنّ الارض لا تأکل أجساد الانبیاء... وقد أخبر بأنّه ما من مسلم یسلِّم علیه إلاّ ردّ علیه روحه حتی یَرُدّ علیه السلام إلی غیر ذلک ممّا یحصل من جملته القطع بأنّ موت الانبیاء إنّما هو راجع إلی أنّ غیّبوا عنا بحیث لا ندرکهم وإن کانوا احیاء موجودین کالملائکه فإنّهم احیاء موجودون ولا نراهم؛ (2)از پیامبر خدا با سند صحیح نقل شده که زمین، جسد انبیا را نابود نمیکند.... و باز حضرت خبر داده که هیچ مسلمانی نیست که بر او سلام کند جز آن که روح حضرت به [بدن احتمالاً برزخی] ایشان بر میگردد تا سلام مسلمان را جواب دهد و اخباری دیگر که از مجموع آنها قطع حاصل میشود که مرگ انبیا به معنای [عدم ادراک آنها نیست، بلکه به معنای] غیبت آنان از ماست به گونهای که آنان را [با حواس] درک نمیکنیم هر چند آنان زنده و موجودند مانند فرشتگان که زنده و موجودند اما آنان را نمیبینیم.»
سپس ابن قیّم دهها روایت از صحاح، مسانید و سنن درباره حیات برزخی و علاقه مردگان با زندگان را نقل میکند و آن گاه در بخشی از کتاب خود مینویسد:
«أن یقول المسلِّم علی أهل القبور السلام علیکم دار قوم مؤمنین هذا خطاب لمن یسمع و یعقل ولولا ذلک لکان هذا الخطاب بمنزلة خطاب المعدوم والجماد والسلف مجمعون علی هذا وقد تواترت الآثار عنهم بأن المیت یعرف زیارة الحی ویستبشر به؛ این که سلام کننده بر اهل قبور میگوید: "سلام بر شما که در خانة قوم مؤمنان آرمیدهاید" خطابش متوجه کسانی است که میشنوند و شعور دارند و گر نه سخن وی به منزلة خطاب، به امر معدوم و جمادات خواهد بود که لغو و بیهوده است. سلف نیز بر این مطلب اتفاق نظر دارند، روایات متواتر نیز حکایت از این دارد که مرده، زیارت زندگان را میشنود و از آن [با سلام و خیرات] مژده میطلبد.»
ابن قیم روایاتی فراوان دیگر را در ضمن فصول: «الموتی یسألون عن الاحیاء ویعرفون اقوالهم واعمالهم»، «إخبار الاموات بما حدث فی أهلهم بعدهم و بما یحدث»، «انفاذ ابو بکر وصیة ثابت بن قیس التی أوصی بها فی المنام بعد الممات» و...نقل کرده است (1). سپس ابن قیم به تفسیر آیهی {.... وما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی القُبُورِ}
1) - همان: ص 18 – 22.
(فاطر / 22) «و تو آن کسانی را که در قبرهایند، نمیتوانی شنواند [چیزی به گوششان برسانی ] .» میپردازد و میگوید:
«فسیاق الآیة یدل علی... إنّ من فی القبور لا تقدر علی إسماعهم إسماعاً ینتفعون به و لم یَرِد سُبحانه إنّ أصحاب القبور لا یسمعون شیئاً البتة (1)... ؛ سیاق آیه بر این دلالت دارد که به پیامبر صلی الله علیه و آله میگوید آنان که در گورهایند، تو توانای بر شنواندن آنان نیستی، شنواندنی که از آن بهره بَرند، اما خداوند نخواسته بگوید اهل قبور هیچ چیزی نمیشنوند [آنان مانند جمادات بی شعورند].»
قرآن پیش از این آیه، میفرماید: {وَ مَا یَسْتَوِی الاَحْیَاء وَلاَ الاَمْوَاتُ إِنَّ اللهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشَاءُ وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی القُبُورِ} (فاطر / 22) در آیات پیش از این آیه نیز، میفرماید: {وَ مَا یَسْتَوِی الاَعْمَی' وَالبَصِیرُ * وَلاَ الظُّلُمَاتُ وَلاَ النُّورُ* وَلاَ الظِّلُّ وَلاَ الحَرُورُ} سپس میفرماید: {وَ مَا یَسْتَوِی الاَحْیَاء وَلاَ الاَمْوَاتُ...} بنابراین، بنا به گفتهی برخی از محققان «این آیه که میگوید: تو کسانی را که در قبرهایشان هستند نمیتوانی چیزی به گوششان برسانی» در مقام بیانِ تمثیل دیگری برای مؤمنان است که رساتر از تمثیل اوّلی است؛ به همین دلیل فعل «ما یَستوی» را در این آیات تکرار کرده آنگاه خداوند فرموده:{إِنَّ اللهَ یُسْمِعُ مَنْ یَشَاءُ} همانا خداوند
1) - ابن قیم جوزیه، الروح: ص 59 – 60.
هدایتش را به گوش هر که بخواهد میرساند و وی را توفیق میدهد تا آیات را بفهمد و از موعظههای قرآن پند گیرد آن گاه در ادامۀ آن فرموده است: {وَمَا أَنتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِی القُبُورِ} در این آیه، کافرانی که بر کفرشان اصرار دارند به اموات تشبیه کرد و از یأس از هدایت آنان پرده برداشت. این معنا از صحابه و تابعین مانند ابن عباس و قتاده (1)نقل شده و قول مفسران قدیم و جدید مانند طبری (2)، قرطبی (3)، ابنکثیر (4)، بیضاوی (5)و آلوسی (6)و دیگران نیز گفتهاند. به طور نمونه ابن کثیر دربارة معنای آیه مینویسد:
«خداوند به پیامبرش میفرماید: همان گونه که کفار پس از مرگ و روانه شدن در قبر از هدایت و دعوت به حق، سودی نخواهند بُرد، همین طور مشرکانی که شقاوت آنان حتمی است، تو راهی برای نجات آنها نداری و نمیتوانی آنان را هدایت کنی.» (7)
حاصل آن که این آیه نمیخواهد بفرماید مردگان چیزی نمیشنوند بلکه تمثیل مشرکان به مردگان است که سودی از
1) - ر.ک: ابن جریر، محمد ، جامع البیان: ج 12، ص 129.
2) - همان.
3) - قرطبی، احمد، جامع لأحکام: ج 14، ص 340.
4) - ابن کثیر، اسماعیل ، تفسیر القرآن العظیم، ج 3، ص 552.
5) - بیضاوی ، عبد الله، انوار التنزیل: ج 2، ص 271.
6) - آلوسی، محمود، روح المعانی: ج 12،ص 276.
7) - ابن کثیر ، اسماعیل، تفسیر القرآن العظیم: ج 3، ص 552.
هدایت نمیبرند. اما پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در عالم برزخ صدای زائر و متوسل و مستشفع را میشنوند وبإذن الله میتوانند همانند حیاتشان منشاء آثار شوند، برای کسی استغفار کنند، توسل و شفاعت او را اجابت نمایند. منشاء تبرک به آثار حضرت و قبر و دیوار بقعه و... نیز محبت است که در زمان حیات ایشان رایج بوده است.
نکته نهم: ادلهی جواز استغاثه، توسل، شفاعت، تقبیل و تبرک به آثار پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله پس از وفات در مصادر اهل سنت فراوانند.
ارزیابی و شرح: بنا به ادلة یاد شده نه تنها این امور شرک نیست بلکه میتوان ادلهی گوناگون بر جواز بلکه استحباب آنها از مصادر اهل تسنن اقامه کرد از جمله:
الف- عدم شمولیت ادلهی عمل مشرکان بر عمل مسلمین.
ب- اطلاق ادلهی لفظی بر جواز و عدم دلیل بر مقید کردن آنها به زمان حیات.
ج- سیرهی صحابه و تابعین در توسل به قبر پیامبر خدا و تقبیل و تبرک به منبر حضرت پس از وفات.
د- سیره عملی علماء در استغاثه به غیر خدا.
ه- فتوای دانشمندان بزرگ بر جواز تبرک به آثار پیامبر اکرم و صالحان، استغاثه به غیر خدا و دعا در نزد قبور.
و- عدم تمامیت دلیل سدّ ذریعهی شرک به دلیل وجود ادلهی لفظی و غیر لفظی مذکور.
بنابراین، این امور شرک نیز نیست تا با عمل مشرکان مقایسه گردد و نامشروع نیست تا بدعت باشد چون در بین صحابه و دانشمندان این امر رایج بوده است. به طور نمونه، سیره صحابه و تابعین در این باره چنین است:
عبد الله بن عمر از صحابه، منبر پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را پس از وفات، استلام میکرده و کسی از صحابه نیز وی را نهی نکرده است. بلکه برخی از روایات دلالت دارد که غیر از عبد الله بن عمر افرادی دیگر از صحابه نیز به این کار اقدام میکردند: ابن ابی شیبه با سند خود از یزید بن عبد الملک بن قسیط مینویسد:
«برخی از اصحاب پیامبر صلی الله علیه و آلهرا دیدم که چون مسجد خلوت میشد منبر پیامبر را دست میمالیدند و دعا میکردند» (1)
1) - ابن ابی شبیه، المصنف: ج 3، ص 435، ح 15876
سالم بن عبد الله بن عمر نیز به پدرش در این امور اقتدا میکرده است (1). وهابیان میگویند کار عبد الله بن عمر اجتهادی از ناحیه وی بوده و پدرش و سایر صحابه با او موافق نبودهاند (2).
پس اگر این امور اجتهادی است جایی برای اتهام به دیگران نمیباشد و این ادعا که پدر عبد الله و سایر صحابه با کار عبد الله موافق نبودهاند، بدون دلیل است. از همین رو، ابن حجر عسقلانی کار عبد الله را حجت در تبرک به آثار صالحین میداند (3). دارمی نیز در سنن خود با سند صحیح عن ابی الجوزاء اوس بن عبد الله چنین نقل میکند:
«قحط اهل المدینة قحطاً شدیداً فَشَکوا إلی عائشۀ فقالت: اُنظروا قبر النبی فاجعلوا منه کُوَیً إلی السَّماءِ حتی لا یکونَ بینه وبین السَّماء سقف قال: فَفَعلوا، فَمُطِرنا مطراً حتی نَبَت العشَب و سَمَنَتِ الاِبل حتی تَفَتَّقَتْ مِنَ الشُّحم فَسُمِّیَ عامُ الفَتق؛ (4)اهل مدینه به
1) - ر.ک: ابن حجر، احمد ، فتح الباری: ج 1، ص 567، رقم 487.
2) - ر.ک: رسالتان بین الشیخ واعظ زاده و الشیخ بن باز: ص 16.
3) - ابن حجر، احمد، فتح الباری: ج 1، ص 569.
4) - دارمی، عبد الله، سنن الدارمی: ج 1، باب « ما اکرم لله نبیه بعد موته»، ص 43. دربارهی سند این حدیث ، ر.ک: سقاف، حسن، تعلیق علی الرسالتین (رساله بین الشیخ واعظ زاده و الشیخ ابن باز): ص 29.
قحطی شدیدی دچار شدند پس شِکوه نزد عایشه بردند او گفت: به جانب قبر پیامبر رو آورید و شکافی بر سقفِ دیوار ایجاد کنید تا بین قبر حضرت و آسمان مانعی نباشد؛ آنان چنین کردند و بر اثر این کار، آن قدر باران بارید که سبزهزارها روییدند و شتران [چریدند] و فربه شدند؛ پس آن سال را، سال گشایش نامیدند.»
ابن ابی شیبه نیز با سند صحیح (1)از ابی صالح السمان از مالک الدار که خزینه دار عمر خلیفه دوم بوده چنین میآورد:
«اصابَ النّاس قحطٌ فی زَمَنِ عمر فجاء رجل إلی قبر النبیّ فقال: یا رسولَ الله إستَسق لامّتک فَإنّهم هَلَکُوا...؛ (2)مردم در زمان خلافت عمر دچار قحطی شدند پس مردی به قبر پیامبر روآورد و گفت: ای رسول خدا برای امت خود باران طلب. که آنان در حالِ تباه شدن هستند.»
حاکم نیشابوری در مستدرک با سند صحیح براساس شرط الشیخین و نیز اقرار ذهبی به صحت آن از داود بن ابی صالح چنین نقل میکند:
«أقبلَ مروان یوماً فَوَجَد رجلاً واضعاً وجهه علی القبر فَأَخَذَ برقبته وقال أتدری ما تصنع قال نَعم فأقبَلَ علیه فإذا هُو ابو أیوب الانصاری رضی الله عنه فقال:
جئتُ رسول الله صلی الله علیه و آله و لَم آتِ الحجَر سمعت رسولَ الله صلی الله علیه و آله یقولُ: لا تَبُکوا علی الدّین إذا ولیَه أهلُه ولکن اُبکوا علیه إذا ولیه غیرُ أهله (1)روزی مروان به قبر پیامبر روآورد و دید مردی صورت خود را بر قبر نهاده، مروان گردن او را گرفت و به او گفت: آیا میدانی چه میکنی؟ گفت: آری میدانم وی که ابو ایوب انصاری [صحابی رسول خدا] بود گفت: من نزد پیامبر آمدهام نه نزد این سنگی که بر قبر است. از رسول خدا شنیدم که فرمود: اگر متولی امرِ دین، اهلیت داشته باشد بر تباهی دین گریه نکنید، لکن آنگاه بر این امر گریه کنید که نااهل، متولی امر دین شود.»
اگر انسان جست وجو کند آثاری دیگر نیز از سیره صحابه به دست میآورد.
در آثار علمای اهل تسنن نیز از این امور فراوان به چشم میخورد مانند پرسش عبد الله بن احمد بن حنبل از پدرش که میپرسد:
«سألتُهُ عَنِ الرَّجلِ یَمَسُّ منبرَ النَّبِی صلّی الله علیه [وآله] وسلم و یتبرّک بِمسِّه و یُقَبِّلُه و یفعلُ بِالقَبر مثل هذا أو نحو هذا یرید بذلک التقرّب إلی الله جلَّ وَعزّ،
1) - حاکم نیشا بوری، المستدرک: ج 4، باب « الفتن الملاحم» : ص 12.
فقال: لا بأس بذلک (1)از پدرم دربارهی مردی پرسیدم که منبر پیامبر صلی الله علیه و آلهرا دست میکشد و به آن تبرک میجوید و میبوسد و قبر پیامبر را نیز به همین صورت یا همانند آن [دست میکشد و میبوسد و] با این کار به خدا، تقرّب میجوید [آیا این کار رواست پدرم] گفت: مشکلی نیست»
از «ابن ابی الصیف الیمانی» نیز، همین فتوا و نیز جواز بوسیدن قبور صالحان نقل شده است (2).
بیهقی نیز در کتاب «شعب الإیمان» (3)و ابن عساکر با سند صحیح به اعتراف محمد ناصر الدین ألبانی وهابی (4)از عبد الله پسر احمد بن حنبل در کتاب «المسائل» نقل میکند که میگوید از پدرم شنیدم که به من چنین گفت:
«حَجَجتُ خمسَ حُجَج منها ثِنتَین راکباً و ثلاثة ماشیاً، أو ثنتین ماشیاً و ثلاثة راکباً فَضَلَتُ الطریقَ فی حِجِّة و کُنت ماشیاً فجعلتُ أقول: یا عبادَ الله دَلُّونا علی
1) - ر.ک: ابن حنبل، احمد، کتاب العلل: ج 2، ص 492، رقم 3243. و نیز، نک: عینی، محمود، عمدۀ القاری: باب ما ذکر فی الحجر الأسود: ج 9، ص 241.
2) - ر.ک: ابن حجر، احمد، فتح الباری: ج 3، ص 375 رقم 1609؛ عینی، محمود، عمدۀ القاری: ج 9،ص 241.
3) - ر.ک: ابن حجر، احمد، فتح الباری ج2، ص 128 رقم 7697.
4) - ر.ک: البانی، محمد ناصر الدین ،سلسله الأحادیث: ج 2، ص 111.
الطَّریق فلَم أزل أقول ذلک حتی وقعتُ علی الطَّریق (1)پنج بار حج گزاردم دوبار سواره و سه بار پیاده یا بر عکس، پس در یکی از سفرها که پیاده بودم، راه را گم کردم پس میگفتم: ای بندگان خدا مرا راهنمایی کنید دایم این را تکرار میکردم تا آن که راه را یافتم.»
این سخن از احمد بن حنبل برگرفته از قول عبد الله ابن مسعود صحابی است که میگوید:
«إذا ضَلَّ أحدکم شیئاً أو أراد غوثاً وهو بأرض لیس بها أنیس فَلیَقُل: یا عبادَ اللهِ أغیثُونی یا عبادَ اللهِ أغیثونی فإن¬ّ للهِ عباداً لا نراهم؛ (2)هرگاه کسی از شما چیزی را گم کرد یا فریاد رسی خواست در جایی که همدمی نداشت، پس بگوید: ای بندگان خدا به فریاد من رسید، به فریاد من رسید، همانا خداوند بندگانی [از جن] دارد که آنان را نمیبینیم.»
این سخن از ابن مسعود صریح در استغاثه به غیر خداست بدون آن که شرک باشد؛ بلکه برخی از بزرگان سنی گفتهاند: این کار مجرّب است. مانند: حافظ طبرانی (3)که این حدیث را از قول
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نقل کرده است، (1)حافظ هیثمی (2)، شارح صحیح مسلم یعنی امام نووی نیز، گفته است که برخی از استادان بزرگ من نیز این امر را انجام داده و تجربه کردهاند (3). حافظ ابن حجر ضمن آن که این حدیث را معتبر میشمرد میگوید: امری مجرب است (4)بلکه ألبانی وهابی نیز بر اعتبار این حدیث صحه میگذارد (5).
باز از میان دانشمندان سنی باید از محمد بن محمد بن عثمان ذهبی شاگرد ابن تیمیه و محدِّث نامور، نام برد که در کتاب «سیر أعلام النبلاء» مینویسد:
«قال إبراهیمُ الحربی (6): قبر معروفٍ (ای معروف کرخی) التّریاقُ المُجَرَّب. یریدُ إجابةَ دعاءِ المُضطر عنده لإنَّ البقاعَ المبارکة یُستجاب (7)ابراهیم حربی میگوید: قبر معروف کرخی همانند داروی مجرب است که منظورش این
1) - همان.
2) - هیثمی، مجمع الزوائد: ج 10، ص 132.
3) - همان.
4) - ابن حجر، احمد، امالی الأذکار به نقل از شرح ابن علان علی الاذکار: ج 5، ص 151.
5) - ر.ک: البانی، محمد ناصر الدین، سلسله الاحادیث الضعیفه: ج 2، ص 111.
6) - ابراهیم حربی، از بزرگان سنی در قرن سوم ( متوفای 285) است و ذهبی از او چنین یاد میکند: الشیخ الامام الحافظ العلامۀ شیخ الإسلام ابو إسحاق.... ( نک: ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء: ج 13، ص 356.)
7) - ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء: ج 9، ص 343.
است که دعای انسانِ مضطر نزد قبر او مستجاب میشود چون دعا نزد بقاع مبارکه، به اجابت میرسد.»
ابن جزری نیز در کتاب «الحصن الحصین» میگوید:
«استجابة الدعاء عند قبور الانبیاء والصالحین ثبتت بالتجربة؛ اجابت دعا نزد قبر انبیا و صالحان به تجربه ثابت شده است.»
شوکانی نیز ضمن آن که این نظر را تأیید میکند مینویسد:
«به شرط آن که درباره میّت باورهای غلط نباشد» (1)
بنابراین نباید ، با این ادله و سیرهی صحابه و دانشمندان، سخن از دلیل سدّ ذریعهی شرک گفت، بلکه - همان گونه که در نکتهی سوم ملاحظه کردید - این امت تا پیش از ابن تیمیه در قرن هفتم، به پیامبر خدا پس از وفات، توسل و شفاعت میجستند و استغاثه میکردند و در طول این هفت قرن دچار شرک نشدند. بنابراین اگر هم بر فرض، احتمال در غلطیدن امت در شرک مطرح باشد. همان گونه که شیخ تقی الدین سُبکی شافعی (م/756 ق) در ردّ ابن تیمیه آورده است (2)بر علماست که مردم را آگاه سازنند تا تودهی مردم در این امور دچار شرک نشوند نه آن
که آنان را از امری مشروع و مستحب باز دارند، به هر حال با این فهرست از دانشمندان بزرگ سنی که بر اساس پژوهش و دلیل نه تقلید و تخمین، این امور را جایز میدانند، جایی برای تردید باقی نمیماند جز آن که وهابیان این دانشمندان را مشرک یا کافر بنامند.
نکته دهم: زیارت قبر انبیا و اولیا مشروع بلکه امری مستحب میباشد و با ادلهی گوناگون قابل اثبات است.
ارزیابی و شرح: گاهی زیارت قبور به خاطر دوست داشتن صاحب قبر و رجاء ثواب میباشد و گاهی برای طلب حاجت از مرده و توسل و استشفاع از اوست و برخی موارد نیز دعا برای میت میباشد. آن چه که مورد نزاع است زیارت به معنای اول و دوم است. یعنی زیارت قبور صالحان به خودی خود دارای ثواب باشد و یا زیارت به قصد برآوردن حاجات صورت گیرد. وهابیان زیارت به قصد ثواب را بدعت و حرام میدانند و سایر امت اسلام مباح بلکه مستحب میشمرند. و زیارت به قصد برآوردن حاجات از صاحب قبر را همانند شرک دانسته همسان با عمل مشرکان قرار میدهند.
اما دعا برای میّت رواست چون پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله بر مردگانِ مسلمین نماز میگزاردند و بر قبر آنان میایستادند و دعا میخواندند. از این عملِ پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رجحان دعا بر سر قبور مؤمنان استفاده میشود و ظاهراً در بین امت در این مسأله اختلافی نیست؛ همه پذیرفتهاند که دعا برای میّت رواست.
زیارت قبور به قصد برآوردن حاجات و توسل و استغاثه به صاحب قبر در نکات قبلی بررسی شد. تنها دلیل روایی که وهابیان برای منع این کار میآورند روایت نبی مکرم اسلام است که فرموده: «اللّهُمّ لا تَجْعَلْ قَبْری وَثَناً یُعبَد، خداوندا قبر من را بُتی که پرستیده میشود قرار مده.» اما چنان چه در نکتهی دوم گفتیم با عدم تغییر در دیدگاه «داعی» و یا در گوهر «مدعوّ» موضوع عبادت و شرک منتفی خواهد بود، خوانندگان قبر پیامبر همان نگاه را دارند که صحابه داشتهاند و هرگز پیامبر را عبادت نمیکنند پیامبر نیز پس از وفات همانند سنگ وچوب نمیشوند تا با بتها مقایسه گردند. آری اگر دیدگاه داعی عوض شود و قبر پیامبر را - نعوذ بالله - همانند بت پرستان عبادت کند، امکان این خطر هست.
اما دربارهی رجحان یا منع و حرمت زیارت قبور به خودی خود زیارت و یا به خاطر حبُّ صاحب قبر، باید ادلهی طرفین را ملاحظه کرد.
از نظر شیعه هیچ جای تردید نیست که زیارت قبور معصومان از افضل قربات است. شیعه در این باره ادلهی لفظی متعدد دارد (1). دانشمندان اهل سنت نیز آن را سنت مسلمین میدانند، قاضی عیاض میگوید:
«زیارةُ قَبره صلی الله علیه [وآله] وسلم سنّة من سُنَنِ المُسلمین مجتمع علیها و فضیلة مُرغَّب فیها (2)زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله سنتی از سنتهای مسلمین است که بر آن اجماع دارند و فضیلتی است که به آن ترغیب و تشویق شده است.»
تقی الدین سبکی نیز فتوای دانشمندان را در این باره آورده است . محمد بن محمد بن عثمان ذهبی نیز میگوید:
«فَمَن وَقَف عند الحُجرة المقدسة ذلیلاً مُسَلِّماً مصلیّاً علی نبیّه فیا طوبی له فقد أحسَنَ الزیارة واجملَ فی التَّذَلُل والحُبّ وقد أتی بعبادة زائدة علی من صلّی علیه فی ارضه أو فی
صلاته إذ الزائر له أجر الزیارة وأجر الصلاة علیه... فزیارة قبره من أفضل القرب.... (1)؛ پس هر کس نزد حجرة مقدس قبر پیامبر با خضوع بایستد و سلام و صلوات بر پیامبرش فرستد پس خوشا به حال او، چرا که زیارت را به نیکویی به جا آورده و در خضوع و محبت، پسندیده عمل کرده است و در این صورت عبادتی، بیش از کسی که در شهر خود یا در نمازش، به حضرت درود میفرستد، انجام داده آورده است چون زائر قبر، هم اجر زیارت دارد و هم اجر صلوات بر پیامبر [پس عبادتی بیشتر آورده است] به هر روی، زیارت قبر رسول خدا از برترین کارهای عبادی است.»
سُبکی و قاضی عیاض بخشی از روایات و ادلهی لفظی بر جواز و رجحان زیارت را نقل کردهاند. ابوسعید صلاح الدین نیز کتاب «جمع احادیث الواردة فی زیارة قبر النبی» را نگاشته است. حافظ عینی در شرح بخاری مینویسد: «هرگاه عبد الله بن عمر از سفر میآمد به نزد قبر پیامبر میرفت و زیارت میکرد ... نهی از زیارت قبور در اوایل اسلام بوده که مسلمانان هنوز به بتپرستی خود داشتند و ممکن بوده بر قبرها سجده کنند و آنها را بپرستند
1) - ر.ک، ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء: ج 4، ص 483 – 484، تحت رقم 185.
اما چون اسلام مستحکم شد و در دلها نشست، نهی از زیارت قبور نسخ گردید» (1).
رجحان زیارت منوط به اثبات وجود ارتباط پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اولیاء پس از وفات با عالَم دنیا و شنیدن صدای زائران و پاسخ به سلام آنان است. در این باره افزون بر دلیل اعتباری، روایات صحیح و متواتر از اهل سنت نقل شده که پیش از این ملاحظه کردید. محبت نیز که منشاء بار بستن و عزم سفر برای زیارت میباشد، اختصاص به زمان حیات نبی اکرم صلی الله علیه و آله ندارد.
وهابیان، زیارت را بدعت و آن را مخالف با سیره صحابه میدانند، ادلهی لفظی آنان تنها این روایت است:«لا تَشُدُّوا الرِِّحال إلاّ إلی ثلاثة مساجد (2)بار سفر بستن جز برای رفتن به سه مسجد، [مسجد الحرام، النبی، اقصی] روا نیست»؛ اما هرگز نمیتوان از آن منعِ شدَّ رحال (بار بستن) برای زیارت را استفاده کرد. به قول ذهبی:
«لئن سَلَّمنا إنّه - أی شد الرحال إلی قبور الانبیاء والاولیاء - غیر مأذون فیه لِعُمومِ قوله صلواتُ الله علیه «لا تَشُدُّوا الرّحال إلاّ إلی ثلاثة مساجد» فشَدّ الرحال إلی نبیّنا صلی الله
علیه وسلم مستلزم لِشَدِّ الرحال إلی مسجده و ذلک مشروع بلا نزاع إذ لا وصول إلی حجرته إلاّبعد الدُخول إلی مسجده.... (1)؛ بر فرض که بار سفر بستن برای زیارت قبر انبیا و اولیا روا نباشد به دلیل عمومیت نهی پیامبر خدا (که درود خدا بر او باد) که فرمود: بار سفر بستن جز برای [رفتن] به سه مسجد روا نیست» اما در خصوص زیارت قبر پیامبر ما، این نهی نخواهد بود چون هر که بار سفر برای زیارت قبر ببندد ناگزیر بار سفر برای رفتن به مسجد پیامبر بسته است و این کار بدون شک مشروع است چون رسیدن به حجرة قبر پیامبر اکرم، پس از ورود به مسجد امکانپذیر است.»
بدعت در این مسأله نیز پس از وجود ادلهی لفظی، نابجاست. افزون بر آن، برفرض که ادلهی لفظی ادعای بدعت را منتفی نسازد؛ اما هر مسأله مستحدثه مانند زیارت را نباید بدعت نامید بلکه از باب مماشات میتوان گفت: این «بدعت حسنه» (2)است که اهل تسنن بنا به سنت عمر در نماز تراویح، آن را پذیرفتهاند به
1) - ذهبی، محمد، سیر اعلام النبلاء: ج 4، ص 484 تحت رقم 185.
2) - ر.ک: بخاری، محمد، صحیح البخاری مع فتح الباری: ج 4، کتاب « صلاه التراویح»، ص 250، ح 2010 و نیز، ر.ک: عینی، محمود، عمدۀ القاری: ج 11، ص 126؛ سید مرتضی، علم الهدی، الشافی: ج 4، ص 219، ایشان تئوری «بدعت حسنه» را آورده و آن را بررسی و نقد کرده است. چون عمر در عصر خلافت خود اصل نماز تراویح یا انجام آن را به صورت جماعت « بدعه حسنه» نامید که این معناست این نماز بدین شکل در اسلام سابقه نداشته اما ازنظر عمر این بدعت حسنه است که دستور داد در این امت رایج شود و اهل تسنن آن را پذیرفتند.
ویژه آن که مبنای زیارت مسألهای محبت است محبتی که در دین، معیار و فارق بین دوزخیان و بهشتیان میباشد.
در پایان این نکته، اشاره به دو مطلبِ شگفتآور خالی از لطف نیست اول آن که بنا به گفتهی وهابیان، محمد بن عبد الوهاب سرکردة آنان در نامة خود به اهل قصیم نوشته است:
«این که سلیمان بن سحیم در رسالة خود نوشته است من زیارت قبر پیامبر را نهی کرده و حرام میدانم، به من اتهام زده و دروغ میگوید (1)[من چنین اعتقادی ندارم]
دومین مطلب، تحریف زشت وهابیان در کتابهای بزرگان سنی است. نووی شارح معروف صحیح مسلم در کتاب «الاذکار» در آخر «باب الحج» فصلی گشوده و در آن دربارة استحباب زیارت قبر رسول خدا این عنوان را آورده است:
«فصل فی زیارة قبر رسول الله صلّی الله علیه وآله وسلّم وأذکارها: اعلم أنّه ینبغی لکلّ من حجّ أن یتوجّه الی زیارة رسول الله صلی الله علیه و آله.... فإنّ زیارته صلی الله علیه و آله من أهم القربات فإذا توجّه للزیارة أکثر من الصلاة والسلام علیه فی طریقه.... »
1) - ر.ک: شویعر، محمد بن سعد، تصحیح خطأ تاریخی حول الوهابیه، ص 111.
چنان که ملاحظه میکنید بحث نووی درباره زیارت قبر پیامبر خدا و حکم به این است که هر کس حج گزارد، سزاوار است به زیارت رسول خدا رود چون زیارت او از مهمترین عوامل قرب به خداست. پس چون متوجه زیارت میشود در راه، درود و سلام بر پیامبر را فراوان بگوید» اما وهابیان در کتاب «الاذکار» دست برده این فصل را چنین تحریف کردهاند:
«فصل فی زیارة مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله: اعلم أنّه یستحب مِمّن أراد زیارة مسجد رسول الله صلی الله علیه و آله أن یکثر من الصلاة علیه صلی الله علیه و آله فی طریقه (1)»
آنان به جای زیارت قبر، زیارت مسجد را نهاده و تحریفهای دیگری نیز، صورت داده و بقیه عبارات را حذف کردهاند.
نکته یازدهم: ساختن مسجد بر قبر صالحان یا کنار قبر و جواز نماز یا رجحان آن، امری مشروع است.
ارزیابی و شرح: علمای فریقین، فتوا به حرمت سجده بر قبر به خاطر خود قبر دادهاند این مطلب از موضع نزاع بیرون است و کسی در حرمت آن تردید ندارد. امّا ساختن مسجد بر قبر یا کنار
1) - ر.ک: نووی، الأذکار، الریاض، دار الهدی، الطبعه الثانیۀ، 1409 بموافقۀ الشئون المصاحف و مراقبۀ المطبوعات برئاسه ادارۀ البحوث العلمیۀ و الإفتاء و الدعوۀ و الإرشاد، تحقیق: الشیخ عبد القدر الارناؤوط.
قبر صالحان از ظاهر آیهی 21 سورهی کهف به دست میآید که میفرماید:
{... فَقَالُواابْنُوا عَلَیْهِم بُنْیَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الَّذِینَ غَلَبُوا عَلَی أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَیْهِمْ مَسْجِداً}؛ «پس گفتند: بر آنها بنایی سازید، پروردگارشان به آنها داناتر است اما آنان که بر کارشان چیره بودند، گفتند: ما بر اجساد آنان مسجدی بنا خواهیم کرد.»
چون این آیه دلالت بر امضای سکوتی قرآن دربارهی جواز ساختن مسجد بر قبر یا کنار قبر صالحان دارد و نسخ معنای آیه نیز، جز با خبر متواتر امکانپذیر نیست. بنابراین، با امضای قرآن، ادلهی دیگر اعتباری نخواهند داشت. مانند دلیل اعتباری سد الذرایع (که در آن گفته میشود ساختن مسجد بر قبر به تدریج موجب عبادت و یا تعظیم صاحب قبر خواهد شد و به شرک میانجامد) و نیز دلیل سیرهی صحابه درباره قبر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سایر قبور (که گفته شده عمل آنان دلالت بر نهی از ساختن مسجد بر قبور میکند) چون هر نوع دلیلی در برابر قرآن ساقط خواهد بود.
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله نیز در مسجد خیف که بنابه روایات صحیح سنی هفتاد پیامبر در آن مدفونند (1)نماز گزاردند. بلکه حضرت میدانستند همان جا که قبض روح میشوند، دفن خواهند شد و مدفن ایشان در کنار مسجد النبی قرار خواهد گرفت با این وصف از نماز خواندن در آن مسجد نهی نکردند. از جمله احادیث بر حرمت این امر که وهابیان اقامه میکنند این حدیث است:
«لَعَنَ اللهُ الیهودَ والنّصاری، إتّخذوا قبورَ انبیاءهم مساجد؛ خداوند، یهود و نصاری را لعنت کرده چرا که قبور انبیای خود را مسجد گرفتند»
این حدیث را شیخین (بخاری و مسلم) نقل کرده و وهابیان آن را جزو مدارک اصلی حرمت مسجد سازی بر قبر به شمار آوردهاند، اما معنای این روایت نامفهوم است، آیا مسجد در این روایت به معنای اصطلاحی است و یهود و نصاری قبر انبیای خود را مسجد کردند یا به معنای لُغَوی است یعنی بر قبر یا به طرف قبر سجده کردند. که در هر دو صورت، حرام و با مسلمین قابل
1) - ر.ک: طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر: ج 3، ص 204.
مقایسه نیست. افزون بر آن برخی از اهل سنت این حدیث را مخالف با قرآن و به کلی ساقط میدانند؛ آنان میگویند:
«وهذا الحدیث یدل بکلّ صراحة تعظیم انبیاء الیهود والنصاری لکن القرآن الکریم بیّن أنّ الیهود لم یکونوا یحترمون الانبیاء بل کانوا یکذِّبونهم ویقتلونهم قال تعالی: {...أَفَکلَّما جاءَکُمْ رَسولُ بِما لا تهْوَی أَنفُسکُمُ استَکْبرْتُمْ فَفَرِیقاً کَذَّبْتُمْ وَفَرِیقاً تَقْتُلُونَ} (البقره / 87) و قال تعالی: {... قُلْ فَلِمَ تَقْتُلُونَ أَنبِیاءَ اللهِ مِن قَبْلُ إِن کُنتُم موْمِنِینَ} (البقره / 91) وأثبت الله فی کتابه أذیّة الیهود لنبیّهم الاکبر موسی علیه السلام فی عدّة آیات (کالآیة 5 من سورة الصف) هذا، ولا یعلم إنّهم أقاموا لاکبر وأعظم انبیاءهم سیدنا موسی قبراً یزورونه ویعظِّمونه حتی الآن فکیف یقال بعد ذلک أنهم عظّموا قبور انبیاءهم واتخذوها مساجد؟! وأمّا النصاری فلیس لهم إلاّ نبی واحد!! ؛ (1)
ص 35.
این حدیث از احترام و تعظیم یهودیان و مسیحیان نسبت به انبیای خود خبر میدهد لیکن قرآن عکس این واقعیت را بیان میدارد به این که یهودیان1) - ر.ک: السقاف، حسن، تعلیق علی رسالتین بین الشیخ واعظ زاده و الشیخ بن باز:
حرمت انبیا را نگه نمیداشتند بلکه آنان را تکذیب میکردند و به قتل میرساندند. قرآن خطاب به آنان میفرماید: «پس چرا هرگاه پیامبری میآمد چیزی میآورد که میلتان نمیگرفت، تکبر ورزیده و گروهی [از آنان] را تکذیب و گروهی را میکشتید» و در آیهی دیگر فرمود: «اگر شما ایمان دارید پس چرا پیش از این، پیامبران خدا را میکشتید» خداوند در آیاتی متعدد از قرآن از آزار و اذیت یهودیان نسبت به حضرت موسی بزرگترین پیامبر یهودیان، خبر داد. افزون بر آن هرگز تاکنون دانسته نشده یهودیان برای موسی علیه السلام که بزرگترین پیامبر آنهاست، قبری برپا کنند و آن را تعظیم نمایند و زیارت کنند، بنابراین چگونه حدیث میگوید: آنان بر قبور انبیاءشان تعظیم کرده و آنها را مسجد گرفتند؟! [در حالی که آنان انبیا را تکذیب و به قتل میرساندند و قبری برای آنان نبوده و نیست] اما مسیحیان جز یک پیامبر یعنی حضرت عیسی علیه السلامندارند [چه رسد به این که بگوییم قبر انبیاءشان را مسجد قرار دادند].»
برخی مفسران اهل سنت در مورد استفادهی جواز مسجد سازی بر قبور یا کنار قبور صالحان از آیهی 21 سورهی کهف، تردید ندارند، بلکه برخی از آنها مانند شیخ شهاب الدین خفاجی به دلیل این آیه، به صراحت فتوای بر جواز مسجد سازی در قبور
صالحان را دادهاند (1). و برخی دیگر پیشنهاد مسجد ساختن در این آیه را، برای نمازگزاردن در آن و تبرک به مکان اصحاب کهف، میدانند. (2)
نکته دوازدهم: بزرگداشت موالید معصومان نیز، امری جایز و مشروع بلکه مستحب است و با ادلهی گوناگون قابل اثبات میباشد.
ارزیابی و شرح: به نظر میآید بتوان از برخی آیات شریفه قرآن، دلیلی بر استحباب بزرگداشت موالید اقامه کرد. از جمله آیه:
{ذ'لِکَ ومَن یُعَظِّمْ شَعائِرَ اللهِ فإِنَّها مِن تَقْوی القُلُوبِ} (حج/ 32) «این است [برنامة حج] و هر کس شعائر خدا را [علامتهای دینی را] بزرگ شمرد [و گرامی دارد] بی تردید [این گرامی داشت] نشأت یافته از تقوای دلهاست»
و نیز آیهای که میفرماید:
{ولَقَدْ أَرْسَلْنا مُوسَی بآیاتِنا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَکَ مِنَ الظُّ-لُماتِ إِلی النُّورِ وذَکِّرْهُم بِأیّامِ اللهِ إِنَّ فِی ذ'لِکَ
لآیَاتٍ لِکُلِّ صَبَّارٍ شَکُورٍ} (ابراهیم / 5) «و همانا، ما موسی را با نشانهها و معجزات خود فرستادیم [و گفتیم] قوم خود را از تاریکیها به سوی نور بیرون آر، و ایام الله را به یادشان بیاور که همانا در این یادآوری، نشانههایی برای هر شکیبای سپاسگزار است.»
وجه استدلال این است که بگوییم: چیزی که علامت خدایی دارد باید گرامی داشت و یا باید هر چه که مایهی هدایت و خروج از تاریکیها به نور است، متذکر شد و نگذاشت به دست فراموشی سپرده شود. شاید این یادآوری و تذکر یکی از مراتب شکرگزاری است که قرآن دربارهی آن میفرماید:
{وإِذْ تَأَذَّنَ رَبّکُمْ لَئِن شَکَرْتُمْ لاَزِیدَنَّ-کُمْ...} (ابراهیم / 7) «و [به خاطر آرید] زمانی که پروردگارتان اعلان کرد که اگر شکر گزارید، حتماً بر شما ] نعمت هایی[میافزایم.»
و باز آیهی شریفهی: {و ما أرسلناک إلاّ رحمة لِلعالَمین} (انبیاء / 107)«و ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم.» که در آن پیامبر اکرم را رحمت برای عالمیان میداند و در آیه: {قُلْ بِفَضْلِ اللهِ وبِرَحْمَتِهِ فَبِذ'لِکَ فَلْیَفْرَحوا....} (یونس / 58) «بگو: به فضل و رحمت خداوند [آری] به آن فضل و رحمت شاد باشند.» خداوند از ما طلب
میکند تا به رحمت او شاد باشیم و رحمت او پیامبر اکرم است. ابن عباس دربارهی این آیه میگوید:
«فضل الله العلم و رحمة الله محمد صلی الله علیه و آله ؛ (1)فضل خداوند، دانش است [که بر هر که بخواهد میدهد] و رحمت خداوند، حضرت محمد صلی الله علیه و آله است.»
به هر حال ادلهی جواز بلکه ادلهی استحباب إحتفال موالید از روایات، در بین فریقین متعددند که مهمترین آنها مسأله «محبت» به معصومان میباشد محبت واقعی، آثار و پیامدهای فراوان در زندگی مُحبّ دارد؛ محب به محبوب خود عشق میورزد، یاد او را همواره تجدید کرده و گرامی میدارد، نام او را با عظمت یاد میکند، در وفات او غمگین و در میلادش، شادمان است. و گرامی داشت زاد روزِ محبوب، شعار محبت به اوست. برخی از اهل سنت مانند «دیار بکری»، «ابو شامه مقدسی»، «قسطلانی»، «ابن الحاج»، «ابن عباد»، «سیوطی» فتوا به جواز حتی استحباب احتفال مولد نبی خدا صلی الله علیه و آلهدادهاند. (2)
ادلهی قائلین به حرمت احتفال عبارتند از: اولاً: این بزرگداشتها نوعی عبادت و تعظیم مولود است که به شرک میانجامد.ثانیاً: گاهی در این مراسم امور محرمه مانند اختلاط زن و مرد اتفاق میافتد. ثالثاً: سلف تولد پیامبر خدا صلی الله علیه و آله را جشن نمیگرفتند پس این کار نوعی بدعت محسوب میشود. (1)
هیچ کدام از این ادله قابل قبول نیست، هرگز بزرگداشت، عبادت نیست تا به شرک انجامد، امر اختلاط زن و مرد نیز موجب حرمت اصل بزرگداشتها نمیشود بلکه باید از این اختلاط در همه جا جلوگیری شود. بر فرض هم این امر بدعت باشد (که نیست) این عمر خلیفهی دوم است که برخی از بدعتها را حسن میداند و دستور به اجرای آن میدهد (مانند دستور به اقامه نماز به جماعت در نماز تراویح) (2). پس هر نوع بدعتی حرام و ممنوع نیست. ابن حجر در بررسی قول عمر که دستور به انجام نماز تراویح در ماه رمضان میدهد و میگوید: «نعم البدعة هذه» چنین آورده است:
«... و البدعة اصلها ما احدث علی غیر مثال سابق و تطلق فی الشرع فی مقابل السنة فتکون مذمومة والتحقیق أنها إن کانت مما تندرج تحت مستحسن فی الشرع فهی حسنة وإن کانت مما تندرج تحت مستقبح فی الشرع فهی مستقبحة وإلاّ من قسم المباح.... (1)؛ بدعت در اصل، عبارت است از: آن چه که بدون الگوی سابق، ساخته شود این کلمه در شرع در برابر سنّت قرار دارد و همواره مذموم و ناپسند است. لیکن اقتضای تحقیق این است که اگر امری که بدعت است زیر مجموعهی امور مورد قبول شرع قرار گرفت، بدعت حسنه و اگر زیر مجموعه امور غیر قابل قبول شرعی باشد، بدعت قبیح و نارواست و در غیر این صورت از امور مباح به شمار میآید.»
گرامیداشت موالید و اعیاد، بنابه تحلیل ابن حجر عسقلانی زیر مجموعه امور مستحسنه در شرع است و امری جایز بلکه راجح به شمار میآید. خود ابن حجر نیز این کار را بدعت حسنة نامیده است. (2)باز بنا به روایات صحیح السند عمر خلیفة دوم در جواب یهودی که میگوید اگر برای ما یهودیان آیهی {.... الیَوْمَ
أَکْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتی...} (مائده / 3) «امروز برای شما دینتان را کامل و نعمتم را بر شما تمام کردم.» نازل شده بود آن روز و آن ساعت را عید میگرفتیم، عمر آن را امضا میکند و در پاسخ وی نمیگوید این بدعت در دین است بلکه از روز نزول آیه خبر میدهد و میگوید: «من میدانم این آیه کجا و چه وقت نازل شده است و...». (1)
ج 8، ص 270 – 271.
ممکن است گفته شود صحابه بزرگداشت موالید نداشتهاند اما آن چه را که صحابه یا سلف انجام ندادهاند اعم از این است که آن را بدعت و حرام میدانستهاند (که در این صورت باید برای آن ادله اقامه شود) یا نسبت به آن موضعی نداشتهاند چه این که نمیتوان به قاطعیت گفت آنان بیش از دیگران به تعالیم دین آگاه بودهاند و یا محبت و ارادتشان به خدا و رسول او بیشتر است در این باره روایتی متعدد وارد شده است که از رابطهی وثیقترِ آیندگان با پیامبر اکرم و دین ایشان خبر میدهد . (2)
1 - القرآن الکریم
2- آل الشیخ، عبد الرحمن، فتح المجید فی شرح کتاب التوحید، الریاض، الاءدارة العامّة للطبع والترجمة، 1411 ق.
3- آلوسی، محمود، روح المعانی فی تفسیر القرآن العظیم والسبع المثانی، به کوشش محمدحسین العرب، بیروت، دار الفکر، 1417 ق.
4- ابن ابی شیبة، عبدالله، کتاب المصنف فی الاحادیث والاخبار ، تصحیح: محمد عبدالسلام شاهین، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1416.
5- ابن باز، عبد العزیز، رسالة الی الشیخ واعظزاده، المملکة العربیة السعودیة، رئاسة إدارة البحوث العلمیة والافتاء، 1416، رقم 1665/ 1.
6 - ابن تیمیه، احمد، مجموع الفتاوی ، اعداد: محمد بن عبدالرحمن قاسم العاصمی، بی جا.
7 - ابن جریر، محمد، جامع البیان عن تأویل آی القرآن، بیروت، 1408 ق.
8 - ابن حجر، احمد، فتح الباری بشرح صحیح البخاری ، تحقیق باشراف: محب الدین الخطیب، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
9 - ابن حنبل، احمد، مسند الامام احمد بن حنبل، طبع محقق باشراف شعیب الارنووط، بیروت، مؤسسة الرسالة، 1417 ق.
10- ------------------------------، کتاب العلل ومعرفة الرجال، تحقیق: وصی الله عباس، بیروت، المکتب الاسلامی،
1408 ق.
11- ابن القیم الجوزیة، محمد، الروح فی الکلام علی أرواح الاموات والاحیاء، تحقیق: محمدعلی القطب، بیروت، المکتبة العصریة،
1422 ق.
12 - ألبانی، ناصرالدین، محمد، سلسلة الاحادیث الصحیحة، بیروت، المکتب الاسلامی، 1405 ق.
13- ------------------------------، سلسلة الاحادیث الضعیفة والموضوعة، الریاض، مکتبة المعارف، 1412 ق.
14- بیضاوی، عبد الله بن عمر، انوار التنزیل و اسرار التأویل (تفسیر بیضاوی) ، بیروت، دار الکتب العلمیة.
15- بیهقی، ابوبکر، الاعتقاد علی مذهب السلف اهل السنة والجماعة ، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1406 ق.
16- بیهقی، احمد، شعب الإیمان ، تحقیق: محمد السعید زغلول، بیروت، دار الکتب، 1410 ق.
17- حاکم نیشابوری، ابوعبدالله، المستدرک علی الصحیحین ،تحقیق یوسف عبدالرحمن المرعشلی، بیروت، دار المعرفة، بی تا.
18- حلی، حسن بن یوسف، کشف المراد فی تجرید الاعتقاد ، قم، مکتبة المصطفوی، بی تا.
19- دارمی، عبدالله بهرام، سنن الدارمی، دار احیاء السنة النبویّة،
بی تا.
20- ذهبی، محمد، سیر أعلام النبلاء ، تحقیق باشراف شعیب الارنؤوط، بیروت، 1406 ق.
21- رضوانی، علی اصغر، بحث استدلالی فی مشروعیة الاحتفال، مجلة طلوع، شماره 6، قم،مدرسه عالی امام خمینی.
22- زمخشری، جار الله محمود، الکشاف عن حقائق غوامض التنزیل و عیون الاقاویل فی وجوه التأویل، قم، نشر ادب حوزه، بیتا.
23- سیالکوتی، عبدالحکیم، الحاشیة علی شرح المواقف (ضمن شرح المواقف) ، مصر، 1325 ق.
24- سبکی، تقی الدین علی، شفاء السقام فی زیارت خیر الانام، بی جا، 1419 ق.
25- سقاف، سید حسن، تعلیق علی رسالتین بین الشیخ واعظزاده والشیخ بن باز، تهران، نشر مشعر، 1426.
26- سیوطی، جلال الدین، الدر المنثور فی التفسیر بالمأثور ، بیروت، دار الفکر، 1983 م.
27- شریف مرتضی، علی بن الحسین علم الهدی، الشافی فی الإمامة، تحقیق: السید عبد الزهراء الحسینی، طهران، مؤسسة الامام الصادق، 1410 ق.
28- شویعر، محمد بن سعد، تصحیح خطأ تاریخی حول الوهابیة، الریاض، رئاسة ادارة البحوث العلمیة والإفتاء، 1422 ق.
29- طبرانی، سلیمان، المعجم الکبیر، تحقیق: حمدی عبدالمجید السلفی، ط الثانیة، 1406 ق.
30- طوسی، خواجه نصیرالدین، تجرید الاعتقاد مع کشف المراد، تحقیق آیة الله حسنزاده آملی، قم، مؤسسة النشر الاءسلامی.
31- علم الهدی = شریف المرتضی
32- عینی، محمود، عمدة القاری شرح صحیح البخاری، بیروت، دار الفکر، 1405 ق.
33- قاضی عیاض، الشفا بتعریف حقوق المصطفی، تحقیق: علی محمد البجاوی، بیروت.
34- قرطبی، محمد، الجامع لاحکام القرآن، القاهرة، دار الکتاب العربی، 1387 ق.
35- کتانی، محمد، نظم المتناثر من الحدیث المتواتر، بیروت، دار الکتب العلمیة، 1407 ق.
36- مناوی، محمد، فیض القدیر فی شرح الجامع الصغیر من احادیث البشیر النذیر، تصحیح: احمد السلام، بیروت، دار الکتب العلمیة، بی تا.
37- نووی، یحیی بن شرف، الاذکار المنتخبة من کلام سید الابرار، بیروت، دار الکتاب العربی، 1404.
38- هیثمی، علی، مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، بتحریر العراقی وابن حجر، بیروت، دار الکتاب العربی، ط الثالثة، 1402 ق.