ghaemiyeh.com
سرشناسه : ادواردز، دیوید، ۱۹۶۲ - م.
Edwards, David
عنوان و نام پدیدآور : نگهبانان قدرت/ نویسندگان دیوید ادواردز و دیوید کرومول؛ مترجم محمد معماریان.
مشخصات نشر : تهران: نهاد کتابخانههای عمومی کشور ، موسسه انتشارات کتاب نشر، ۱۳۹۲.
مشخصات ظاهری : ۳۳۶ص.
شابک : 978-600-6941-68-4
وضعیت فهرست نویسی : فیپا
یادداشت : عنوان اصلی : Guardians of power : the myth of the liberal media,2006.
یادداشت : کتابنامه.
موضوع : مطبوعات و سیاست-- انگلستان-- تاریخ-- قرن ۲۱م.
موضوع : روزنامهنگاری-- انگلستان -- عینیت
موضوع : اخلاق روزنامهنگاری-- انگلستان
شناسه افزوده : کرامول، دیوید، ۱۹۶۲ - م.
شناسه افزوده : Cromwell, David
شناسه افزوده : معماریان، محمد، ۱۳۶۰ - ، مترجم
شناسه افزوده : نهاد کتابخانههای عمومی کشور. موسسه انتشارات کتاب نشر
رده بندی کنگره : PN۴۷۴۸ /الف۸الف۴ ۱۳۹۲
رده بندی دیویی : ۳۲۳/۴۴۵۰۹۰۳
شماره کتابشناسی ملی : ۳۱۵۰۰۷۳
پیشگفتار
جان پیلجر (1)
دو فصل حماسی از تاریخ، نوع نگاه ما غربیها به دنیای پیرامون را رقم زدهاند. این دو فصل عبارتند از جنگ جهانی دوم و جنگ سرد. در روزهای تحریر این کلمات، دوباره ناقوسها به صدا درآمدهاند تا بریتانیاییها «جنگ خوب» علیه هیتلر را پاس بدارند؛ جنگی که به گفتۀ ریچارد درایتون (2)دربارۀ آخرین محصولات تاریخنگاران امپراطوری بریتانیا مانند نیال فرگوسن (3)، «حمام اخلاقی برای شستن گناهان قرنها کشورگشایی، بردهداری و استثمار» بود. شاید این حرف او اشارهای هم به «جریان اصلی» روزنامهنگاران داشته باشد.
درایتون مینویسد: «جنگ خوب، سند شصت سال جنگسازی [بعدی] را امضاء کرد. آن جنگ به چک سفیدامضای اخلاقی برای قدرتهای بریتانیا و آمریکا تبدیل شد. ما با بر مینای توسل مستقیم و تلویحی به جنگ علیه فاشیسم، مدعی حق بمباران، ضربوجرح، و زندانی کردن بدون محاکمه افراد شدیم. وقتی درگیر جدال با دوستان مستبدی مانند نوریگا (4)، میلوشویچ (5)یا صدام (6)میشویم، از برچسب هیتلر برای آنها استفاده میکنیم. در جنگ خوب علیه این افراد، همۀ امور و اعمال بد فراموششدنی هستند.» (7)
در جنگ سرد، غایت «عمل بد» تهدید به استفاده از سلاحهای هستهای بود. اکنون پروندههای رسمی که از طبقهبندی خارج شدهاند افشا میکنند که پروپاگاندای «ما و آنها» (8)در دوران جنگ سرد، عمدتاً یک قصۀ جعلی بود. اسناد برنامهریزی بریتانیا در دهۀ 1960، آنچه اروپاییها «تهدید شوروی» در اکثر نقاط دنیا قلمداد میکردند را اغراقشده و غیرواقعی (حتی برای خاورمیانه) قلمداد کرده و عملا طرد میکردند. جنگ سرد واقعی را دولتهای ما، و نه علیه روسها، بلکه علیه مردمان سیاهپوست و دورگه در فقرزدهترین نقاط دنیا پیش بردند.
آن جنگ بیشتر بین شمال و جنوب، بین فقیر و غنی، بین بزرگ و کوچک، بود تا بین شرق و غرب. در واقع هرچه خصم کوچکتر باشد، تهدید او بزرگتر است چرا که پیروزی طرف ضعیف میتواند به سایر ملتهای ضعیف سرایت کند. بنابراین ملتهای ضعیف، که سرزمینهایشان غالباً گنجینههای عظیم نفت و گاز، مواد معدنی و بازارهای وسوسهکننده است، هدف واقعی سربازان صلیبی غرب بوده و هنوز هم هستند. تروریسم دولتی غرب از فلسطین تا نیکاراگوئه، هندوچین تا کنگو، استفاده شده است. و وقتی در 11 سپتامبر 2011، ضعفاء بر اثر اعمال ما، ضربهای متقابل زدند، یک جنگ اسطورهای جدید با نام «جنگ علیه تروریسم» به راه افتاد.
آخرین موارد «چیزهای بد»، مانند بمباران هدفهای غیرنظامی توسط بمبهای خوشهای آمریکا و بریتانیا و استفادۀ آنها از ناپالم و مصرف اورانیوم ضعیفشده در عراق و افغانستان، تحت عنوان «فتوحات وحشیانه» گزارش نمیشوند، بلکه نام «آزادسازی ناقص» بر آنها گذاشته میشود و با اسطورههای «جنگ خوب» و «جنگ سرد» توجیه میشوند. مهمترین ابزار انتقال این اسطورهها، آن بسط بیریختِ نظم حاکم در جوامع غربی است که «رسانهها» نام دارد. هرچند روزنامهنگاران گاهی اوقات بنا به تاکتیکها یا شخصیتهای سیاسیشان میخواهند چهرهای متفاوت به نمایش بگذارند، اما همگی، خواه از طریق شمّ روزنامهنگاری یا آموزش یا هر دوی اینها، ماهیت وظایفشان را میدانند، خصوصاً وظایف مربوط به زمانی که نظم حاکم تهدید شده یا وارد یک جنگ میشود. قرار است که جامعههای دیگر، بر اساس تهدید یا فایدهای که برای «ما» دارند، به ما گزارش داده شوند. قرار است دشمنان رسمی شناسایی و تعقیب شوند. باید روایتهایی موازی با جنگ خوب و جنگ سرد ساخت، و همزمان دوستان رسمی را باید همانند دولت کشور خود دانست: یعنی بیخطر (حتی اگر شواهد جدی بر خلاف این در دست باشد).
آنچه تغییر کرده است، فهم و دانش عامۀ مردم است. بر خلاف قبل، مردم، بیاعتماد به آنچه میخوانند و میبینند و میشنوند، بیش از همیشه سؤال و پرسش دارند. روزنامهنگاران غالباً [وجود] هوش انتقادی عامّه را نفی میکنند، و مفهوم «عامّۀ بیتفاوت» را ترجیح میدهند تا توجیهی برای شعار معروفشان باشد: «چیزی به مردم بدهید که خودشان میخواهند.» اما این روزها، افکار عمومی از رسانهها پیش افتاده است و حاضر به پذیرش محدودیتهای آن چیزی نیست که دانشگاهیان «گفتمان عمومی» مینامند. به عنوان مثال، بنا به
نظرسنجیها، اکثریتی از مردم بریتانیا نخستوزیر خود را دروغگو میدانند: کسی که نه فقط «پارلمان را گمراه کرد» یا «واقعیتها را تحریف کرد»، بلکه یک دروغگوی تمام عیار. این اتفاق، بیسابقه است.
بخش عمدۀ این رُکگوییها بر روی اینترنت رُخ میدهد: در فضایی که این رسانهها باید پاسخگوی نقش خود در مسائل مهم روز از قبیل رسوایی حمله و اشغال عراق باشند. اینجاست که پرسشهای ممنوعه مطرح میشوند، مثلاً: آیا روزنامهنگارانی که به جای افشای دروغهای بلر (1)و بوش (2)به تقویت آن پرداختند، شریک جنایتهای رُخداده در عراق هستند؟ این مسئله بارها در یک وبگاه بریتانیایی مهم به نام «دریچۀ رسانه» (www.medialens.org) مطرح شده است. بنیانگذاران و نویسندگان «دریچۀ رسانه»، یعنی دیوید ادواردز (3)و دیوید کرومول (4)، در کوتاهمدت نفوذی فوقالعاده یافتند. آنها کسانی که بهاصطلاح «پیشنویس تاریخ» را مینویسند را وادار به پاسخگویی کردند و بدین ترتیب شاید روند تاریخنگاری مدرن را تغییر داده باشند. آنها مسلماً «چک سفیدامضای اخلاقی» که ریچارد درایتون به آن اشاره کرده است را پاره کردهاند و نشان دادهاند «حق بمباران، ضربوجرح و زندانی کردن افراد بدون محاکمه» چه فساد اخلاقی بزرگی است. اگر در دوران حمله و اشغال عراق پروژۀ «دریچۀ رسانه» فعال نبود، عمق آن فاجعه شاید فراموش میشد و در دل تاریخ بد مخفی میماند.
آنها به دنبال هدفهای ساده و آسان مانند نشریۀ سان (5)از غول رسانهای روپرت مورداک (6)نرفتهاند، بلکه آن بخش از رسانهها را کانون توجه خود قرار دادهاند که به عینیّت، بیطرفی و توازن (از قبیل بیبیسی (7)) و لیبرالیسم و انصاف (از قبیل گاردین (8)) مباهات میکنند. پس از کتاب «ساختِ رضایت» (9)از نوام چامسکی (10)و
ادوارد هرمان (1)، دیگر چنین راهنمای نافذ و عالمی برای فهم انبوه دستورکارها و منافع ویژۀ رسانهها نداشتهایم. در واقع، آنها وظیفۀ روزنامهنگاران واقعی را انجام دادهاند: آنها واقعیت را نشان داده و اشتباهها را تصحیح کردهاند.
به همین دلیل، کتاب «نگهبانان قدرت» باید جزو دروس اجباری تمام دانشکدههای رسانه باشد. تا آنجا که من به خاطر دارم، این مهمترین کتاب دربارۀ روزنامهگاری است. در صفحات پیش رو، بهترین هشدارهای پروژۀ «دریچۀ رسانه» جمعآوری گردیده و در بافت صحیح تاریخی خود قرار داده شدهاند. این نوشتارها، زخم زبان نیستند. برعکس، زبان و لحن آنها برای روزنامهنگاران احترام قائل میشوند و در تحلیلهای غالباً انتقادی و ویرانگرِ خود بیشک مؤدباند. آنها دربارۀ دبیران، تولیدکنندگان برنامههای وقایع جاری و مدیران رسانهها بحث میکنند و استدلالهای ایشان از پشتیبانی واقعیتها و تحقیقات و فهمِ اخلاقیشان برخوردار است که البته پس از مدتی میفهمید این فهم اخلاقی فقط در آنها وجود دارد.
اکنون که این پیشگفتار را مینویسم، آنها با بیبیسی دربارۀ گزارش حملۀ آمریکا به شهر فلوجه در عراق درگیرند. آنها پرسیدهاند که چرا دربارۀ حملۀ شرورانه به فلوجه در نوامبر 2004 سکوت شده است؟ این شهر تحت محاصره بود و شش ماه پیشتر آمریکاییها مرگ حداقل 600 نفر از اهالی شهر در نتیجۀ اقدامات نیروهای آمریکایی را انکار نکرده بودند. در اینترنت، روزنامهنگاران مستقل از قبیل دهر جمیل (2)شجاع (شهروند لبنانی-آمریکایی) روندی از قساوتهای آمریکاییها از قبیل حمله به بیمارستانها، دستگیری و تیراندازی به پرسنل و بیماران، جلوگیری از عبور ایمنِ تجهیزات پزشکی و خون، را گزارش کردهاند. پزشکان، داستانهای تأسفباری از تفنگداران دریایی آمریکایی میگویند که به خانهها هجوم آورده و افراد مسن و کودکان و کسانی که پرچم سفید به دست گرفته بودند را به گلوله بستهاند. بیبیسی هیچکدام از اینها را گزارش نداده است.
«دریچۀ رسانه» از بیبیسی میپرسد که: چرا؟ و چرا خبرنگاران بیبیسی گزارش ندادند که آمریکاییهای از ناپالم استفاده کردهاند، حتی جایی که سرهنگ جیمز آلس (3)(فرماندۀ گروه هوایی 11 از تفنگداران نیروی دریایی
آمریکا) این مسئله را تأیید کرده بود: «ما معابر پلها را با ناپالم بمباران کردیم که متأسفانه مردم عادی هم آنجا بودند... اینجور مردن اصلاً خوب نیست.» (1)سرویس پایش جهانی بیبیسی (2)این ماجرا را در کنار گزارشهایی از فجایع مشهود دیگر مانند بمبهای خوشهای، بمبهای آتشزا و گازهای سمی دریافت کرد، اما حتی با عنوان «یک ادعا» نیز آنها را گزارش نداد.
هلن بودن (3)، مدیر بخش اخبار بیبیسی، به سایت «دریچۀ رسانه» گفت که پاول وود (4)(گزارشگر مستقر در عراق) «هیچکدام از این موارد را گزارش نداد چون هیچ کدام از آنها را ندید.» وی همچنین نوشت که یک «محقق ارشد» در سازمان دیدهبان حقوقبشر (5)«بررسیهایی انجام داد اما شواهدی برای اثبات از این ادعاها پیدا نکرد.» دریچۀ رسانه در این باره از سازمان دیدهبان حقوقبشر پرسوجو کرد و این سازمان گفت که از ادعای نادرست بیبیسی «متحیر» شده است. همانند بسیاری از «هشدارهای» دیگر در پروژۀ «دریچۀ رسانه»، این مکاتبات و بحثها ادامه داشته و روشنگری میکنند و حداقل فایدۀ آن این است که آشکار میسازند که چرا روزنامهنگاری تلویزیونی (به مثابه مهمترین منبع اطلاعاتی مردم) بینندگان را از دانستن این حجم از وقایع محروم میکند.
در واقع، پروژۀ «دریچۀ رسانه» باب بحثی را گشود که قبلاً به حالتی کمرمق وجود داشت و قواعد و تابوهای «باشگاه» رسانهگرها را حفظ میکرد. به نظر من، ستودنیترین دستاورد این پروژه آن است که لاک دفاعی بسیاری از روزنامهنگاران را شکسته است و آنها را تشویق به ارزیابی دوبارۀ برخی مفاهیم مهم کرده است: نحوۀ کارشان، دستورکارهای پنهان یا حتی ناخودآگاه سانسور از طریق حذف، و اینکه اصلاً چرا روزنامهنگار شدهاند. مسلماً من، به عنوان یک روزنامهنگار، به این دو دیوید درود میگویم. ما به پیگیری دقیق و خستگیناپذیر حقیقت توسط آنها بیش از پیش نیاز داریم.
یک نگرش مفید دیگر، بیاعتمادی عمیق است. چون اکثر آنچه میشنویم یا صراحتاً نادرست است یا نیمهدرست و نیمهتحریفشده است، و چون اکثر آنچه ما در روزنامهها میخوانیم تفسیرهای تحریفشده در قالب واقعیت هستند، بهترین طرح آن است که کار خود را با شکاکیت رادیکال و این فرض شروع کنیم که اکثر آنچه میشنویم احتمالاً یک دروغ یا یک تحریف است. (اریش فروم (1)، هنرِ بودن (2)، 1992، ص. 44)
بیخیال، لاف نزن! - «مطبوعات آزادِ بنگاهی» (3)
حتی خود واژۀ «رسانهها» (4)مشکلآفرین است. این واژه، جمع واژۀ رسانه (5)است که میتوان اینگونه تعریفش کرد: «مادۀ واسطهای که از طریق آن اثرات به حواس منتقل میشوند.» مثلاً هوا به عنوان رسانهای برای انتقال صوت عمل میکند. هوا یک حامل خنثی و بیغرض برای نوسانات انرژی است.
سازمانهای خبری میخواهند ما باور کنیم که آنها نیز اطلاعات را به همین شیوۀ خنثی و طبیعی منتقل میکنند. آنها خود را به مثابۀ پنجرههای روشن و بیغرض رو به دنیا نشان میدهند. بنابراین، هرچند بحث زیادی دربارۀ آنچه در این پنجرهها ظاهر میشود در جریان است، اما هیچ وقت بحث نمیشود که چه کسی پنجرهها را ساخت و هدف و ارزشها او چیست. شاید برخی گمان کنند که رسانههای جمعی همیشه به همین شکل فعلی وجود داشتهاند؛ که آنها واقعیتهای زندگی، یا حتی یک نعمت خدادادی، هستند.
1) Erich Fromm
2) The Art of Being
3) Corporate Media: این واژه که در این کتاب از معادل «مطبوعات بنگاهی» برای ترجمۀ آن استفاده شده است، اشاره به سلطۀ منطق بازار بر فرآیند رسانهگری و رسانههای تجاری دارد به گونهای که میتواند کارکردهای اصیل رسانهها در اطلاعرسانی را مخدوش کند. - مترجم
4) Media
5) Medium
اما به دو واقعیت نمایان توجه کنید: 1) بخش عمدۀ دنیای معاصر تحت سلطۀ بنگاههای غولآسای چندملیتی است؛ 2) نظام رسانهای که دنیا را گزارش میدهد خودش از بنگاههای غولآسا ساخته شده است. در واقع، نهادهای رسانهای غالباً تحت مالکیت همان بنگاههای غولآسایی هستند که وظیفۀ پوشششان را بر عهده دارند.
فرد باید چقدر بچه باشد که تشخیص ندهد این وضعیت مشکل دارد؟ اما تقریباً 100 درصد روزنامهنگاران حرفهای، حداقل اگر به گفتههای علنی آنها باور داشته باشیم، از این فهم محروماند.
سکوت خودخواهانۀ رسانهها دربارۀ واژۀ خودمتناقضِ «مطبوعات آزاد بنگاهی» نمیتواند نشاندهندۀ اجماع صادقانه و عاقلانه در یک جامعۀ آزاد باشد. بلکه نشانۀ یک فساد فراگیر رسانهای، یک بیماری فرهنگی عمیق، است. این سکوت، عملاً و واقعاً، یک دروغ است.
در این کتاب، استدلال خواهیم کرد که رسانههای جمعی بنگاهی (نه فقط مطبوعات راستگرای توری (1)، بلکه همچنین رسانههای سخنپراکنی (2)بسیار معتبر لیبرال مانند بیبیسی و روزنامههایی مانند گاردین، ابزرور (3)و ایندیپندنت (4)) یک نظام پروپاگاندا برای منافع نخبگان را تشکیل میدهند. ما نشان خواهیم داد که چگونه حتی بدیهیترین واقعیتها دربارۀ حیاتیترین سوژهها (مسؤولیت آمریکا-انگلستان در کشتار، جرمهای گستردۀ بنگاهها، تهدیدِ اصل وجود بشر) تحریف، پایمال، به حاشیه رانده و مغفول گذاشته شدهاند. در آنچه پیشِ روست، خوانندگان با بحث و تحلیلهای منطقی در جریان اصلی رسانهها مواجه میشوند، و سپس ناگهان سکوتی بیدلیل رُخ میدهد. ما با بحثهای بیپروا و مستدل مواجه خواهیم شد، و سپس نوعی بیمنطقیِ غریب میبینیم.
برای خوانندگانی که چندین دهه تسلیم نسخهای بودهاند که رسانههای بنگاهی از دنیا ارائه میدهند، ادعای فوق شاید سنگین یا حتی گزاف باشد. واکنش طبیعی، اصرار مخاطب بر این است که: «ببخشید، ولی ما گزارشها و
تفسیرهای صادقانه در رسانهها میبینیم. ما مقالههای رابرت فیسک (1)را در ایندیپندنت، مقالات سوماس میلن (2)را در گاردین، و مقالات جان پیلجر (و «دریچۀ رسانه ها»!) را در نیواستیتزمن (3)میخوانیم. دولت به خاطر رفتارش در اوجگیری جنگ عراق، شدیداً مورد انتقاد قرار گرفته و به چالش کشیده شده است. بنگاهها مورد انتقاد و بررسیهای جدی قرار میگیرند، مثلاً رسوایی انرون (4)را ببینید!»
متأسفانه اوضاع آنگونه نیست که به نظر میرسد. مثل همیشه، شیطان در جزئیات نهفته است. همچنین اگر از پیشفرضهای متعارفمان یک قدم فاصله بگیریم میتوانیم او را ببینیم: وقتی همگام با اریک فرومِ روانپزشک، بتوانیم «آسیب عادیپنداری» را درک کنیم. آنگاه خواهیم دید که نظام رسانهای چندان پنجرهای به روی دنیا نیست، بلکه یک نقاشی از پنجرهای رو به دنیاست.
به منظور تصحیح این نگاه تحریفشده به رسانهها، ابتدا باید فهمید که این نگاه چگونه و چرا تحریف شده است. در واقع، ابتدا باید ساختار بنیادین آن وجود انتزاعیِ غریب (یعنی بنگاه) را فهمید.
ژوئل باکان (5)(استاد حقوق کانادایی) در کتاب خود «بنگاه» (6)میگوید بنگاهها قانوناً موظفند عایدات سهامداران خود را به حداکثر برسانند. مدیران شرکت دقیقاً وظیفه دارند همۀ ملاحظات دیگر را تسلیم سود کنند:
بنا به قانون، هرگونه انگیزۀ دیگری خواه کمک به کارگران، بهبود محیطزیست یا کمک به مصرفکنندگان برای پسانداز قدری پول، ممنوع است. آنها میتوانند به عنوان شهروندان خصوصی، این کارها را با پول خودشان بکنند. اما به عنوان مسؤولان بنگاه، یعنی مباشران پول
1) Robert Fisk
2) Seumas Milne
3) New Statesman
4) Enron: بواسطۀ یک رسوایی مالی بزرگ در سال 2001، این غول انرژی آمریکایی منحل شد. در آن رسوایی، ارزیاب مالی ارشد و برخی دیگر از مسؤولین این شرکت توانسته بودند با استفاده از نقاط کور سیستم حسابداری و گزارشدهی مالی نه چندان دقیق، میلیاردها دلار بدهی این شرکت که از معاملهها و پروژههای شکستخوردۀ قبلیاش انباشته شده بود را از سهامداران پنهان کنند. با افشای این مسئله، ارزش هر سهم این شرکت که در نیمۀ سال 2000 رکورد 90 دلار را زده بود به کمتر از 1 دلار در پایان سال 2001 رسید. - مترجم
5) Joel Bakan
6) The Corporation
مردم، آنها هیچگونه اختیار قانونی برای پیگیری چنین اهدافی فینفسه ندارند، بلکه فقط باید آنها را به عنوان وسیلهای برای خدمت به منافع بنگاه استفاده کنند که عموماً به معنای حداکثر کردن ثروت سهامداران است. بنابراین مسؤولیت اجتماعی بنگاهها (حداقل در حالت اصیلِ خود) غیرقانونی است. (ص. 37)
صدها سال است که این ممنوعیت «مسؤولیت اجتماعی» در احکام دادگاهها تثبیت شده است. مثلاً در یک پروندۀ کلیدی در قرن نوزدهم، لُرد باون (1)اعلام کرد:
امور خیریه به معنای ماهو خیریه لازم نیست که جزو وظایف هیئتمدیره باشد. اما نوعی دادوستد خیریهای وجود دارد که به نفع کسانی است که آن را انجام میدهند، و تا این حد و بدین طرز (البته نه یک طرز چندان انساندوستانه) خیریه هم میتواند در هیئتمدیره باشد، اما نه به هیچ منظور دیگری. (صص. 9-38)
به نوشتۀ باکان، پیامد گریزناپذیر این نگاه، همان بهاصطلاح «بُرونیسازی» است: [انتقال] آسیبهای منظم و دائمی به دیگران [اعم از] کارگران، مصرفکنندگان، اجتماعها و محیط زیست. باکان معتقد است که این وضعیت، بنگاه را اساساً به یک «مخلوق جامعهگریز» تبدیل میکند که نمیتواند دلایل اخلاقی برای خودداری از آسیب زدن به دیگران را درک کرده یا بر اساس آنها عمل کند (همان، ص. 60).
رابرت هینکلی (2)، که 23 سال وکیل اوراق بهادار بنگاهها بود و دربارۀ عرضۀ سهام، ادغام و خرید به بنگاههای بزرگ مشاوره میداد، میگوید:
وقتی مواد شیمیایی سمّی نشت میکنند، جنگلها نابود میشوند، کارکنان در فقر میمانند یا اجتماعها به خاطر تعطیلی کارخانهها از هم میپاشند، این اتفاقها در نظر بنگاه، اثرات جانبی بیاهمیتی است که ربطی به او ندارد. اما وقتی ارزش سهام شرکت افت میکند، این اتفاق یک فاجعه به حساب میآید. علت آن است که در چارچوب قانونی ما، کاهش ارزش سهام، شرکت را
در برابر خرید توسط شرکتهای دیگر آسیبپذیر میکند یا شغل مدیرعامل را تهدید میکند. در نهایت، نتیجۀ طبیعی آن است که وضع بنگاه بهبود مییابد و وضع عامّه افت میکند. به این وضعیت، «خصوصیسازی سود و بُرونیسازیِ هزینه» میگویند. (1)
www.medialens.org/articles/the_articles/articles_2002/rh_corporate_responsibility.html
رابرت مانکز (2)(فعال تجاری) میافزاید:
بنگاه یعنی ماشین بُرونیسازی، همانطور که کوسه ماشین قاتل است... مسئله، بدخواهی یا اراده نیست؛ در ذات بنگاه، همانطور که اقتضای طبیعت کوسه است، خصیصههایی هست که او را قادر میسازد آنچه برای انجامش طراحی شده است انجام دهد. (باکان، ص. 70)
گویی این تصویر یک دنیا با آن چهرۀ خندان، خوشبرخورد و مجهز به فناوریِ روز رسانههای بنگاهی فاصله دارد؛ مگر نه؟ تبلیغها مملوّ از طنز و خندهاند، مجریان تلویزیونی با لبخند و گرمی چهرهنمایی میکنند. آیا این واقعاً میتواند محصول یک نوع نظام جامعهگریز باشد؟ این مفهوم عمیقاً ما را دچار مشکل میکند: ما با رسانهها بزرگ شدیم، به دیدن محصولات آنها به عنوان بخشی طبیعی از زندگیمان عادت کردهایم.
و همچنین ملاحظه کنید که گروه «انصاف و دقت در گزارشگری» (3)(FAIR)، پایگاه دیدهبان رسانههای آمریکایی، توضیح میدهد که مدیران رسانهها «چقدر نگران آن سیلاب تصاویر وحشتناک هستند که از عراق و جاهای دیگر به اتاقهای نشیمن خانهها سرازیر میشود و تبلیغگران را [از خرید فضای تبلیغاتی] دلسرد میکند.» حتماً همینطور است. یک سخنگوی شرکت جنرالموتورز (4)توضیح داد که شرکتش «در برنامههای تلویزیونی مربوط به فجایع عراق، تبلیغ نخواهد کرد»، و یک مدیر آژانس تبلیغاتی نیز توصیه میکند «نباید یک تبلیغ تجاری طنزآمیز را در کنار تصاویر و اخبار وحشتناک قرار دهید.» (5)
www.fair.org/index.php?page=2486
بدین ترتیب میتوان تبیین کرد که چرا یک بخش خبری تلویزیونی محلی نیمساعته در ایالات متحده نوعاً 6 دقیقه و 21 ثانیه را به ورزش و آبوهوا اختصاص میدهد، و یک بخش خبری ملی نوعاً 38 ثانیه را به سیاست خارجی ایالات متحده (از جمله موضوع جنگ عراق) اختصاص میدهد. (1)
آنچه غرب بر سر عراق آورده است باورکردنی نیست: ما خونریزی و رنج را بر یک کشور فقرزدۀ جهانسوم تحمیل کردیم. و با این حال فقط گوشههایی از واقعیت را روی صفحۀ تلویزیون میبینیم چون بدنهای سوخته و منفجرشده مانع از فروش خودرو و خمیردندان میشوند! اگر این نشانۀ یک مجموعه ارزشهای جامعهگریز نیست، پس چه میتواند نشانۀ چنین چیزی باشد؟
دربارۀ برادر بزرگ (2)و آنتیبیب (3): مدل پروپاگاندا
ادوارد هرمان و نوام چامسکی در اثر تأثیرگذار خود با نام «ساخت رضایت: اقتصاد سیاسی رسانههای جمعی» (انتشارات پانتون (4)، 1988)، یک «مدل پروپاگاندا» برای رسانهها طراحی و ارائه کردند. ادوارد هرمان در مقالهای در سال 1996 تأملاتی پیرامون خاستگاه این مدل داشت:
از دیرباز، نظم و قاعدهای در عملکرد رسانهها وجود داشت که ما را شگفتزده میکرد: رسانهها در محدودۀ پیشفرضهایی مشخص عمل میکنند، وابستگی شدید و غیرانتقادی به منابع نخبۀ اطلاعات دارند، و در کارزارهای پروپاگاندایی مشارکت میکنند که در جهت منافع نخبگان است. برای تبیین علت این عملکرد، به دنبال عوامل ساختاری گشتیم؛ چرا که فقط این عوامل میتوانستند علل ریشهای احتمالیِ این الگوهای نظاممند رفتار و عملکرد باشند. (5)
این به نظر یک واکنش بسیار منطقی میآید؛ اما جریان اصلی رسانهها آن را رد میکند. توجه کنید که مدل پروپاگاندای هرمان و چامسکی از سال 1988 تا کنون فقط 4 بار در روزنامههای ملی بریتانیا ذکر شده است که
دو بارِ آن در بخش «مرور کتاب» بوده است. در این مدت، روزنامۀ خودنمای گاردین دقیقاً یکبار از این مدل نام برده است. توضیحات تفصیلی، از قبیل آنچه اکنون میخوانید، هرگز در روزنامههای ملی بریتانیا نیامدهاند.
هرمان و چامسکی حق داشتند تحت تأثیر این الگوهای عملکرد رسانهای قرار گیرند. همانطور که خوانندگان در طول این کتاب کشف خواهند کرد، رسانهها با نوعی همخوانیِ شگفتآور، پیشفرضهای عمدتاً مشابهی دربارۀ اولویتها و اهداف قدرت غربی دارند.
اما چگونه چنین چیزی در یک جامعۀ آزاد رُخ میدهد؟ قطعاً هیچ نظریۀ توطئهای نمیتواند همرنگی در میان هزاران روزنامهنگار و رسانهگری را تبیین کند که در صدها سازمان رسانهای کار میکنند. این ایده قطعاً گزاف است: مکانیسمهای سیاسی برای اِعمال این نوع کنترل از مدل «برادر بزرگ» وجود ندارد؛ و نقشهریزی در این مقیاس فوراً توسط چند هشداردهنده برملا میشود.
آنچه پذیرفتنیتر است، پیشنهاد هرمان و چامسکی است: اینکه عملکرد رسانهای عمدتاً توسط نیروهای بازار شکل میگیرد، یعنی توسط اهداف غاییِ بنگاههای رسانهای که در جامعۀ «سرمایهداری دولتی» عمل میکنند. این دو اندیشمند پیشنهاد میدهند دامنهای از فیلترها در ذات این نظام حک شده است که بیوقفه در جهت شکل دادن به خروجی رسانهای فعالیت میکنند. هرمان در اینجا این نکته را با ایجاز توضیح میدهد:
عوامل حیاتی ساختاری برگرفته از این واقعیت هستند که رسانههای مسلط، محکم در دل نظام بازار جای گرفتهاند. آنها کسبوکارهای سودآفرین هستند و تحت مالکیت افراد بسیار ثروتمند (یا شرکتهای دیگر) قرار دارند. هزینۀ آنها عمدتاً توسط تبلیغگرانی تأمین میشود که آنها نیز نهادههای سودطلباند و مایلند تبلیغهایشان در محیطی اقناعگر و حامی فروش ظاهر شود. همچنین رسانهها به حاکمیت و سایر بنگاههای بزرگ تجاری به عنوان منابع اطلاعاتی وابستهاند. و کارآیی و ملاحظات سیاسی، و غالباً منافع همپوشان، قدری همبستگی میان حاکمیت، رسانههای بزرگ و سایر کسبوکارهای بنگاهی ایجاد میکند.
همچنین حاکمیت و بنگاههای بزرگ غیررسانهای در بهترین موقعیت (و با ثروت کافی) قرار دارند تا بتوانند با تهدیدِ پس گرفتن تبلیغها یا مجوزهای تلویزیونی، ارائۀ دادخواست افتراء یا سایر
گونههای حملۀ مستقیم و غیرمستقیم، به رسانهها فشار بیاورند. همچنین ایدئولوژی مسلط دوران نیز رسانهها را محدود میکند: این ایدئولوژی پیش و در دوران جنگ سرد قویاً [اندیشه-های] ضدکمونیسم را ترویج میکرد، و غالباً بسیج میشد تا نگذارد رسانهها از حمله [دولت آمریکا] به دولتهای کوچکی که برچسب «کمونیستی» میخوردند انتقاد کنند.
این عوامل با یکدیگر پیوند دارند و منعکسکنندۀ قابلیت چندسطحیِ نهادها و دستهجاتِ قدرتمند تجاری و حاکمیتی (مثلاً میزگردهای تجاری، اتاق بازرگانی ایالات متحده، لابیها و پیشگامان صنعت) برای اِعمال قدرت بر جریان اطلاعرسانی هستند. (همان)
بنابراین شرکتهای رسانهای نوعاً غولهای بزرگی هستند (مانند نیوز اینترنشنال (1)، CBS که اکنون با وستینگهاوس (2)ادغام شده است، بنگاه سخنپراکنی ترنر (3)که اکنون با تایموارنر (4)ادغام شده است) که حتی ممکن است به شرکتهای مادر بزرگتر مانند جنرال الکتریک (5)(مالک NBC) تعلق داشته باشند.
همۀ اینها به بازار سهام پیوند دارند، و در هیئتمدیرۀ همۀ آنها افراد ثروتمند نشستهاند که بسیاری از آنها قراردادهای شخصی و تجاری گستردهای با سایر شرکتها دارند. به عنوان مثال، جنرال الکتریک و وستینگهاوس شرکتهای بزرگ چندملیتی هستند که در تولید اسلحه و برق هستهای درگیرند.
پس تشخیص اینکه این عوامل چگونه بیطرفی مطبوعات را به خطر میاندازند، دشوار نیست. اندرو نیل (6)، یکی از دبیران سابق در غول رسانهای مورداک، دربارۀ رییس سابقش اینگونه نوشته است: «روپرت انتظار دارد روزنامههایش در کل نمایندۀ باور او باشند: ترکیبی از جمهوریخواهی راستگرای آمریکایی با تاچریسم افراطی بریتانیایی.» (7)پیتر گلدینگ (8)و گراهام مورداک (9)، محققان دانشگاهی، میپذیرند که «مالکان رسانهها
میتوانند خط سیر تحریریۀ ... روزنامهها و ایستگاههای سخنپراکنی تحت مالکیتشان را تعیین کنند.» (1)گروه FAIR از گزارشگر یک روزنامۀ آمریکایی نقلقول میکند که رییس او هم مالک یک ایستگاه تلویزیونی است:
وقتی آمار رتبهبندی تلویزیون نیلسن (2)اعلام میشود، اگر رتبهبندی این ایستگاه (که با روزنامۀ ما تحت مالکیت یک نفر است) خوب است باید یک مطلب مفصل دربارۀ این خبر بنویسم، و اگر بد است باید آن خبر را دفن کنم. یا یک مثال دیگر: چند سال پیش، در پیمایشی از خوانندگان پرسیدم دربارۀ برنامههای خبری تلویزیون محلی چه فکر میکنند. مدیرکل روزنامه به من گفت دفعۀ بعد که میخواهم کاری بکنم که شاید بر ایستگاه تلویزیونی خواهرخواندهمان اثر میگذارد، بهتر است اول نظر او را بخواهم. حرفش را فهمیدم. از آن زمان به بعد، کاری شبیه آن نکردهام. (3)
روزنامهها برای تأمین هزینههای تولید باید سهم زیادی از تبلیغات را جذب و حفظ کنند. بدون این کار، قیمت روزنامهها سر به فلک میکشد که مرگ روزنامه در بازار را رقم میزند. ترقیخواهترین روزنامههای بریتانیا (گاردین، ابزرور و ایندیپندنت) برای «75 درصد یا بیشتر از کل هزینهشان» به تبلیغات وابستهاند. (4)
حتی تهدید به پس گرفتن تبلیغات میتواند بر محتوای روزنامه اثر بگذارد. در آوریل 2005، ایندیپندنت گزارش داد پس از آنکه لسآنجلس تایمز (5)(یکی از بزرگترین روزنامههای آمریکا) خواستار اخراج مدیرعامل ریک واگونر (6)(مدیرعامل جنرال موتورز) شد، این شرکت از ادامۀ تبلیغ در لسآنجلس تایمز منصرف شد. این شرکت خودروساز به علت «خطا و بازنمایی غلط در بیان واقعیتها» (7)تصمیم گرفت تبلیغ در این مطبوعۀ ساحل غربی ایالات متحده را متوقف کند. گروه FAIR توضیح میدهد که پیمایشی در میان کارکنان رسانهای ایالات متحده نشان داد پاسخدهندگان دربارۀ «فشارهای تبلیغگران که سعی در شکل دادن پوشش خبری و همچنین کنترل
1) آرنولد، «رسانههای جمعی و جامعه»، 1996، ص. 15
2) Nielsen
3) نقلقول در: پیتر هارت و جولی هولار، «ترس و تب 2004»
4) پیتر پترسون، «جنگ، به نفع چه کسانی است؟»، ابزرور، 7 اکتبر 2001
5) Los Angeles Times
6) Rick Wagoner
7) کاترین گریفیث، «جنرالموتورز عصبانی تبلیغهایش را از لسآنجلس تایمز پس میگیرد»، ایندیپندنت، 9 آوریل 2005
بیرونی بر سیاست تحریری دارند» نگراناند. (1)در ماه می 2005، غول مالی مورگان استنلی (2)دستورالعمل جدید خود را به اطلاع مطبوعات اصلی و مهم رساند که میگفت اگر اخبار منفی دربارۀ این بنگاه منتشر شود، تبلیغهای خود را بیرون میکشد. یک بخش کلیدی در متممی که این بنگاه برای قراردادهای تبلیغات خود تهیه کرده بود از این قرار است:
در صورتی که برای انتشار محتوای قابلاعتراض در مطبوعه برنامهریزی شده باشد، باید این مسئله فوراً به اطلاع آژانس برسد چون شاید تغییرات در دقیقۀ 90 لازم باشد. اگر پس از ساعات کاری مسئلهای پیش بیاید یا امکان تماس نباشد، تمامی تبلیغهای مورگان استنلی را فوراً برای مدت 48 ساعت لغو کنید. (3)
رابرت مکچسنی (4)، استاد ارتباطات در دانشگاه ایلینویز (5)، اشاره میکند که روزنامهنگاری حرفهای قویاً به منابع رسمی وابسته است. گزارشگران مجبورند با سخنگویان رسمی نخستوزیر، منشی مطبوعاتی کاخ سفید، انجمنهای تجاری و ژنرالهای ارتش صحبت کنند: «آنچه این افراد بگویند، خبر است. دیدگاههای این افراد به طور خودکار مشروع محسوب میشود.» مکچسنی میگوید که با این حال، «اگر با زندانیان، اعتصابکنندگان، بیخانمانها یا معترضین صحبت کنید، باید دیدگاه آنها را غیرقابلاعتماد تصویر کنید، وگرنه به حامی آنها تبدیل میشوید و دیگر یک روزنامهنگار حرفهای بیطرف نیستید. (6)
همچنین پدافند دولت-بنگاه نیز فشار شدیدی به سازمانهای رسانهای وارد میکند. این فشار میتواند در قالب نامه، تلگرام، تماس تلفنی، درخواست، دادخواست قانونی، سخنرانی در پارلمان و سایر شیوههای شکایت و اقدامات تنبیهی باشد. سازمانهای تجاری غالباً با هم متحد میشوند تا یک دستگاه پدافند بسازند.
1) نقلقول در: پیتر هارت و جولی هولار، «ترس و تب 2004»
2) Morgan Stanley
3) جان فاین، «مورگان استنلی سیاست مطبوعاتی جدید بیرون کشیدن تبلیغات را در واکنش به پوشش محتواییِ قابلاعتراض، برقرار میکند»، وبگاه AdAge.com، 18 می 2005
4) Robert McChesney
5) Illinoise
6) مصاحبه با رابرت جنسن، مجلۀ سان، بالتیمور، سپتامبر 2000
در تابستان سال 2003، دولت بریتانیا یک کارزار پدافندی چشمگیر علیه بیبیسی به راه انداخت. یک سال پس از آن، اندرو گیلیگان (1)(گزارشگر بیبیسی)، گاوین دیویس (2)(رییس) و گِرِگ دایک (3)(مدیرکل) همگی استعفا داده یا اخراج شده بودند. ریچارد سمبروک (4)(مدیر اخبار بیبیسی) به منصب دیگری در حاشیه رانده شد. همۀ این موارد علیرغم این واقعیت رُخ داد که رویدادهای عراق، اثباتی جدی بر موضع مخالفان جنگ بود.
گروههای ذینفع قدرتمند معمولاً از ایدئولوژیها (از قبیل ضدکمونیسم، ضدتروریسم و توسل به میهنپرستی) برای هدف قرار دادن معارضان استفاده میکنند.
در ماه می 2004، روزنامهنگاران و سیاستمداران بریتانیایی علیه تصاویری که روزنامۀ دیلیمیرِر (5)از آزار اسرای عراقی توسط سربازان انگلیسی چاپ کرده بود، اعتراض و جنجال کردند. ادعا میشد که ارتش بریتانیا اسناد محکمی در دست دارد که نشان میدهد آن تصاویر جعلیاند. پیرس مورگان (6)(سردبیر روزنامۀ دیلیمیرر) که از مخالفان سرسخت جنگ بود، نکوهش شد چون گفته میشد به تنفر مضاعف از قوای بریتانیا در عراق دامن زده است و لذا جان سربازان انگلیسی را به خطر انداخته است. ملانی فیلپیس (7)(ستوننویس روزنامۀ دیلیمیل (8)) در مصاحبهای با بیبیسی گفت: «من فکر میکنم این کار واقعاً یعنی خیانت به منافع این کشور. در زمان جنگ، انتشار دروغی که چنین چهرۀ مخوفی برای قوای ما ترسیم میکند، بخشودنی نیست.» (9)در مجلس اعیان انگلستان، لُرد ماگینیس (10)از منطقۀ درامگلاس (11)این سؤال را مطرح کرد:
آیا عمل غیرصادقانۀ پیرس مورگان با خیانت ویلیام جویس (1)قابل مقایسه نیست؟ آیا این کار خیانت به کشور نیست و نباید طعم تلخ قانون را به این لُرد هایهویکُن چشاند؟ دولت انتظار دارد چه اقدامی، از جمله اتهامات جنایی، علیه این سردبیر سابق انجام شود؟ (2)
با فشار سهامداران آمریکایی، پیرس مورگان توسط کارفرمایش (بنگاه ترینیتیمیرر (3)) اخراج شد. جف رَندال (4)(دبیر بخش کسبوکار بیبیسی) گفت: «این شرکتها واقعاً پروندههای پرسروصدای رسانهای را صرفاً برای سرگرمی راه نمیاندازند، اما قطعاً حاضر نیستند خواب آرامشان برای این چیزها به هم بخورد.» (5)
یک سال بعد، در می 2005، روزنامۀ سان (رقیب میرر که هوادار جنگ بود) تصاویر صدام حسین با لباس زیر را منتشر کرد. به نظر بسیاری از عراقیها، تصاویری که سابقاً از دستگیری صدام حسین و معاینۀ پزشکی او توسط نیروهای آمریکایی منتشر شده بود، عمیقاً غیرمحترمانه و تحقیرآمیز بودند (حتی شورشیان عراقی نیز این واقعه را به عنوان عاملی انگیزشی در تصمیم خود برای به دست گرفتن سلاح، ذکر میکردند). ترنت دافی (6)(معاون منشی مطبوعاتی جورج بوش) گفت انتشار تصاویر سان تخلف از مقررات نظامی آمریکا و احتمالاً کنوانسیون ژنو (7)است. وی افزود: «فکر میکنم این کار میتواند تأثیری جدی داشته باشد.» (8)
زمانبندی انتشار تصاویر نمیتوانست بدتر از آن باشد: از 28 آوریل، یعنی وقتی که ابراهیم الجعفری (نخستوزیر عراق) کابینۀ عمدتاً شیعی خود را اعلام کرده بود، حداقل 620 نفر (از جمله 58 سرباز آمریکایی) در شورشهای خشونتآمیز گسترده کشته شده بودند. هرچند تعداد زیادی از افراد خبرۀ سیاسی و رسانهای خواستار اخراج سردبیر ضدجنگِ میرر برای «به خطر انداختن جان بریتانیاییها» شده بودند، اما تقریباً هیچ
1) William Joyce
2) مورگان، «مثل لُرد هایهویکنِ خائن»، روزنامۀ اکسپرس، 28 می 2004
3) Trinity-Mirror
4) Jeff Randall
5) اخبار ساعت ده بیبیسی (BBC News at Ten)، شبکۀ BBC1، 14 می 2004
6) Trent Duffy
7) Geneva Convention
8) نقلقول در: دیوید سانجر و آلان کول، «تصاویر [صدام] حسین در روزنامهها آمریکا را وادار به بررسی موضوع کرد»، نیویورکتایمز، 21 می 2005
انتقادی از گراهام دادمن (1)(دبیر ادارهکنندۀ نشریۀ سان) نشد: هیچکس به خاطر افزایش خطرات جانی علیه قوای بریتانیا جنجال راه نینداخت، و هیچکس خواستار کنارهگیری یا اخراج دادمن نشد.
یک واقعیت قابل توجه آن است که مفهوم مدرن «عینیّت» در روزنامهنگاری، فقط اندکی بیش از 100 سال عمر دارد. قبل از آن، گفته میشد که روزنامهنگاران باید عامّه را هم ترغیب و هم آگاه کنند. تا وقتی که عامّه میتوانست از دامنۀ وسیعی از نظرات دست به انتخاب بزند، هیچکس نگرانی حزبگراییِ روزنامهها نبود. و هیچ کس تردیدی نداشت که مطبوعات تجاری، سخنگوی مالکان ثروتمند خود هستند.
در سال 1863، فردیناند لازال (2)(بنیانگذار اولین حزب کارگر مستقل آلمان) بُرههای را شناسایی کرد که در آن، مبطوعات به تشکیلاتی منفعتطلب تبدیل شد که هدف اصلیاش «سود» بود:
از آن لحظه به بعد، برای افرادی که استعداد پولسازی داشتند یا برای ناشرانی که میخواستند ثروتی به هم بزنند، روزنامه به یک سرمایهگذاری بسیار سودمند تبدیل شد... از آن لحظه به بعد، روزنامهها هرچند ظاهرِ «مبارزان راه ایدهها» را حفظ کردند، اما از آموزگار و معلم مردم به کاسهلیس ثروتمندان و مشترکان بورژوای خود و سلایق ایشان تبدیل شدند. بنابراین، دست برخی روزنامهها توسط مشترکان فعلی بسته شده است و دست برخی دیگر توسط مشترکان بالقوهای که انتظار دارند جذب کنند؛ اما هر دوی اینها پایبند بنیان مالی واقعی این کسبوکارند: یعنی تبلیغات. (3)
هنری آدامز (4)(نویسندۀ آمریکایی) در ابتدای دهۀ 1900 نوشت: «مطبوعات، کارگزاران استخدامیِ یک نظام پولمحور هستند، و تنها دلیل راهاندازی آنها، دروغگویی در جایی است که به منافع مربوط میشود.» (5)
این نوع مطبوعات بنگاهی که امروزه به عنوان شاخص لیبرال مطبوعات تجلیل میشود، در دهۀ 1940 نمیتوانست هیچ کس را فریب دهد: در آن زمان، رادیکالها (1)این مطبوعات را به خاطر «صیقل دادنِ ماهرانۀ گناهان ذینفوذان بانکی و صنعتی که بهواقع ملت را کنترل میکنند» رد میکردند. (2)
یک مجموعۀ رسانهایِ جایگزین و شکوفا، از جمله 325 روزنامه و مجلهای که اعضاء و هواداران حزب سوسیالیست ایالات متحده منتشر میکردند و 2 میلیون مشترک داشتند، توانست توازن را برقرار کند.
اما در اواخر قرن پیشین بواسطۀ صنعتی شدن مطبوعات و در نتیجه هزینۀ بالای تولید روزنامه، سرمایهداران ثروتمند که از پشتیبانی تبلیغگران برخوردار بودند به سرعت توانستند بر رسانههای جمعی سلطه پیدا کنند. مطبوعات رادیکال که سابقاً شکوفا شده بودند، نمیتوانستند در زمینۀ قیمت و دسترسی به مخاطب با این رسانهها رقابت کنند و لذا به حاشیه رانده شدند.
جیمز کوران (3)و جین سیتون (4)در مروری بر تاریخ رسانههای بریتانیایی از «انتقال تدریجی مالکیت و کنترل از طبقۀ کارگر به تاجران ثروتمند» میگویند که در همین حال، «وابستگی به تبلیغات موجب جذب یا حذف مطبوعات رادیکال اولیه و جلوگیری از توسعۀ آنها پیش از جنگ جهانی اول شد.» (5)در واقع اثر [این روند] بر روزنامههای رادیکال ملی «که نمیتوانستند الزامات و خواستههای تبلیغگران را برآورده کنند» شگفتآور بود: «این روزنامهها یا تعطیل شدند؛ یا سعی کردند با گسترش بازار، خود را با فشارهای تبلیغاتی وفق دهند؛ یا خود را به یک زاغۀ کوچک از مخاطبان (و ضررهای قابلقبول) محدود کردند؛ یا منبعی دیگر برای سرپرستی نهادی را پذیرفتند.» (6)
تصادفی نیست که دقیقاً وقتی بنگاهها به این جایگاه مسلط دست یافتند، مفهوم «روزنامهنگاری حرفهای» پدید آمد. رابرت مکچسنی اینگونه تبیین میکند: «ناشران زیرک دریافتند که روزنامهنگاریشان باید ظاهری خنثی و بیطرف داشته باشد (مفهومی که برای روزنامهنگاری در دوران پدران بنیانگذار (1)کاملاً بیگانه بود)، وگرنه سوددهی کسبوکارشان بسیار کمتر خواهد شد.» (2)با ترویج آموزش در «مدرسههای رسمی روزنامهنگاری» (که پیش از سال 1900 در ایالات متحده وجود نداشتند)، مالکان ثروتمند میتوانستند ادعا کنند که دبیران و گزارشگران آموزشدیده از حق خودمختاری در تصمیمگیری پیرامون محتوا بر اساس قضاوت حرفهایِ خود (نه بر اساس نیازهای مالکان و تبلیغگران) برخوردار میشوند. در نتیجه، مالکان میتوانستند انحصار رسانهای خود را «خدمتی بیطرفانه» به اجتماع تصویر نمایند. به نوشتۀ مکچسنی، این ادعا «سرتاپا قلابی» بود.
در دل روزنامهنگاری «بیطرفِ» حرفهای، سه سوگیری عمده وجود داشت. اول، ظاهراً برای تضمین گزینش متوازن مقالهها، روزنامهنگاران حرفهای تصمیم گرفتند که اقدامات و نظرات منابع رسمی باید مبنای اخبار مشروع باشد. در نتیجه، منبعهای جریان اصلی سیاسی، تجاری و نظامی که نمایندۀ منافع تشکیلاتی مشابهی بودند، بر اخبار سلطه پیدا کردند.
این ایده در عمل اینگونه پیاده میشود: روزنامهنگاران بیطرف هستند. سیاستمداران توسط رأیدهندگان برای کنترل اقتصاد و ارتش انتخاب میشوند. بنابراین روزنامهنگاری «بیطرف» یعنی گزارش دادن دیدگاههای مسؤولان منتخب حزبی و چهرههای برجستۀ عمومی که به ایشان پاسخگو هستند. اگر احزاب سیاسی فینفسه و در واقع پیشاپیش توسط [گروههای ذینفع و] منافع قدرتمند دولتی-بنگاهی (از جمله رسانهها) گزینش شده باشند که در پس پرده فعالیت میکنند (به گونهای که حزب کارگر و محافظهکار یا حزب دموکرات و جمهوریخواه دامنهای کمابیش مشابه از سیاستها را ارائه میدهند که همگی به نفع یک گروه مشخص از نخبگان است)، آنگاه مشکل به بیطرفی رسانهها مربوط نمیشود. اگر این احزاب مشابه، همگی به گونهای یکسان، سیاستگری خودخواهانه را به عنوان «مداخلۀ بشردوستانه» تصویر کنند، این نیز مشکل رسانهها نیست.
در جولای 2004، نیک رابینسون (1)(دبیر سیاسی شبکۀ ITV News) در روزنامۀ تایمز (2)دربارۀ جنگ سال 2003 عراق نوشت:
پیش از اوجگیری آن منازعه، بمباران شکایتهایی روی سر من و بسیاری همکارانم میبارید که میگفتند سخنگوی آقای بلر شدهایم. این شکایتها میخواستند بدانند که چرا ما بی هیچ سؤال و جوابی، اخطار او که «صدام یک خطر است» را گزارش دادیم؟ آیا آنچه اسکات ریتر (3)یا هانس بلیکس (4)گفته بودند را نخوانده بودیم؟ همیشه یک جواب میدادم. وظیفۀ من، گزارش دادن چیزهایی بود که صاحبان قدرت میگفتند یا میکردند... این همۀ کاری است که کسی در شغل من انجام میدهد.» (5)
دوم، روزنامهنگاران توافق کردند که برای توجیه پوشش یک ماجرا، به یک «قلاب خبری» (یک رویداد دراماتیک، اعلامیۀ رسمی یا انتشار یک گزارش) نیاز است. این نیز قویاً به نفع منافع بنگاهی بود، چرا که ایشان بسیار بیشتر از گروههای ناراضیِ حاشیهای میتوانستند «قلاب» لازم را تولید کنند.
در نهایت، فشار سیاست «چماق و هویج» از طرف تبلیغگران، انجمنهای تجاری و احزاب پیشروی سیاسی میتوانست روزنامهنگاران بنگاهی را از برخی مسائل به سوی مسائل دیگر سوق دهد. روزنامهها که برای 75 درصد از درآمد خود به تبلیغگران بنگاهی وابستهاند، کمتر ممکن است اثرات مخرّب این بنگاهها بر سلامت عمومی، جهان سوم و محیط زیست را به جدّ در کانون توجه خود قرار دهند.
در سال 2000، یک مجموعه از مقالات نشریۀ تایم، با حمایت شرکت خودروسازی فورد، به پیشگامان مدافع محیط زیست میپرداخت اما از فعالان ضدخودروسازی نامی به میان نیاورد. در همین رابطه، دبیر بخش بینالملل نشریه صادقانه گفت: «ما تبلیغهای شرکتهای هواپیمایی را کنار اخبار سوانح هوایی کار نمیکنیم.» (1)
در واقع، همانطور که مکچسنی اشاره میکند، روزنامهنگاری حرفهایِ «متوازن» همواره «ارزشهایی را [به درون محتوای رسانهای] قاچاق میکند که هادیِ [مخاطبان به سوی] اهداف تجاری مالکان و تبلیغگران و همینطور اهداف سیاسی طبقۀ مالک است.» (2)این «قاچاق» در فصلهای پیش روی شما کاملاً روشن میشوند.
ساختار کتاب «نگهبانان قدرت» با این امید طراحی شده است که فصلهای اول بتوانند معنا و اهمیت فصلهای بعدی را تقویت کنند. بنابراین، برای درک دوروییِ حاکمیت و رسانهها در ماجرای تیمور شرقی (3)، بهتر است ابتدا دربارۀ واکنش حاکمیت و رسانهها به بحران کوزوو (4)بحث کنیم. برای درک فصلهای بعدی دربارۀ مسئلۀ همرنگی رسانههای بنگاهی و راهحلهای ممکن که در «دلسوزی» (نه «حرص») ریشه دارند، مشخصاً بهتر است شواهدی که برای وجود مشکل در فصلهای اول ارائه دادهایم (مثلاً در عراق، هاییتی و تغییرات اقلیمی) را خوانده باشیم.
با این وصف، احساس کردیم بهتر است کتاب را با فصلهای پیرامون عراق و افغانستان آغاز کنیم چرا که به مخوفترین جنایتهای حکومت ما علیه بشریت در سالهای اخیر مربوط میشوند. همچنین زمینۀ وافری برای درک کارکرد رسانههای جمعی مدرن برای پروپاگاندا فراهم میسازند.
این اصلاً درست نیست... صدام حسین است که کودکان غرقه در خون را میکشد، نه تحریمها. متأسفم. (راجر آلتون (1)، دبیر آبزرور، نامۀ ارسالی برای دریچۀ رسانه، 15 مارس 2002)
در فوریۀ 2003، تونی بلر، در واکنش به بزرگترین تظاهرات اعتراضآمیز در تاریخ بریتانیا، گفت:
اما اعتراض اخلاقی به جنگ، یک پاسخ اخلاقی دارد: [اگر بخواهم] دفاع اخلاقی از حذف صدام [بکنم باید بگویم] ... بله، جنگ پیامدهایی دارد. اگر صدام را به زور حذف کنیم، برخی مردم خواهند مرد، و برخی از آنها بیگناهاند. و ما باید با پیامدهای اقدامهایمان، حتی پیامدهای ناخواسته، زندگی کنیم. اما «جنگ را متوقف کنید» نیز پیامدهایی دارد. دیگر راهپیمایی برای قربانیان صدام، اعتراضی برای هزاران کودکی که بیدلیل هرساله در حکومت او میمیرند، عصبانیت موجهی علیه شکنجهخانههایی که او اگر بماند همچنان وجود خواهند داشت، دیده نخواهد شد. (2)
دو سال پس از گفتن این سخنان، پیمایشی که وزارت برنامهریزی عراق با کمک سازمان ملل متحد انجام داد دریافت که «تقریباً یکچهارم کودکان عراقی که بین 6 ماه تا 5 سال عمر دارند، از سوءتغذیه رنج میبرند.» (3)اما رسانهها به ندرت یک واقعیت را گزارش دادند: اینکه این ارقام نشاندهندۀ وخامت شدیدتر اوضاع به نسبت ارقام وحشتناک قبل از جنگ بود. گزارشی که «صندوق کودکان سازمان ملل متحد» (یونیسف) (4)در اکتبر 2004 منتشر کرد میگفت: «عراق بیش از هر کشور دیگری در دنیا، شاهد افزایش نرخ مرگومیر کودکان کمتر از پنج
سال بوده است، و پس از جنگ نیز شواهد متعددی نشان میدهند این نرخ همچنان رو به افزایش است.» (1)به بیان دقیقتر، برآوردهای یونیسف نشاندهندۀ بهبود نرخ مرگومیر کودکان عراقی در بازۀ سالهای 1999 تا 2002 بود که نرخ مرگ از 130 کودک به ازاء هزار نوزاد زنده در سال 1999 به 125 کودک در سال 2002 رسید. اما پس از اشغال عراق توسط آمریکا و انگلستان، این روند معکوس شد. یونیسف به ما گفت: «از زمان جنگ، تعداد بیشتری از کودکان در عراق دچار سوءتغذیه شدهاند، تعداد کمتری از آنها واکسینه شدهاند، و تعداد موارد بیماریهای اسهال هم افزایش یافته است.» (2)
در 3 سپتامبر 2004، وزارت بهداشت عراق و سایر متخصصان بهداشت، «کمبود مزمن دارو» در کشوری را گزارش دادند که توسط دو کشور از ثروتمندترین کشورهای دنیا اشغال شده بود. انتصار البادی، داروشناس ارشد بیمارستان یرموک در بغداد، به خبرگزاری IRIN گفت:
ما برنامهای داشتیم که داروهای سرطان و داروهای هورمونیِ رشد بنا به نیاز بیماران در اختیار آنها قرار میگرفت. وزارتخانه هر سال مقدار مشخصی دارو در اختیار میگذاشت و ما میتوانستیم کمک کنترلشدهای به بیماران داشته باشیم، اما اکنون هیچ خبری از این کمکها نیست. نمیتوانید حتی تصور کنید که کمبود این داروها چه اثری بر بیماران میگذارد. (3)
بنا به پیمایشی در سال 2004، تقریباً یک میلیون و سیصد هزار کودک عراقی بین هشت تا شانزده سال، کار میکردند. این پیمایش آشکار کرد که مدت کار این کودکان بسیار طولانی است، و 27 درصد از آنها بیش از هشت ساعت در روز کار میکنند. آنهایی که در سنین پایین شروع به کار میکنند عمدتاً از مناطق روستایی هستند چون شرایط اقتصادی در این مناطق وخیمتر است. (4)
مطالعهای در سال 2004 پیرامون شرایط مدارس در عراق پس از اشغال این کشور نشان داد که یکسوم مدارس ابتدایی در عراق هیچگونه منبع آبی ندارند و تقریباً نیمی از آنها فاقد امکانات پاکسازی و ضدعفونی هستند. از
1) «پیشرفت اندک در زمینۀ نرخ مرگومیر کودکان»، شبکههای یکپارچۀ اطلاعرسانی منطقهای، 11 اکتبر 2004: www.reliefweb.int
2) اطلاعات یونیسف دربارۀ عراق، ایمیلشده به وبگاه دریچۀ رسانه، 19 اکتبر 2004
3) «کمبود دارو ادامه دارد»، شبکههای یکپارچۀ اطلاعرسانی منطقهای، 3 سپتامبر 2004: www.reliefweb.int
4) «توجه به کودکان کار»، 9 می 2005: www.reliefweb.int
مارس 2003، بیش از 700 دبستان توسط بمبارانها آسیب دیدهاند که یکسوم آنها در بغداد هستند. بیش از 200 مدرسه در آتش سوختهاند و بیش از 3000 مدرسه غارت شدهاند. (1)
در ژوئن 2005، میس نِمر (2)(یک پزشک جوان عراقی) به دامنۀ ناامیدی این کشور اشارهای داشت:
همکاران من، 99.99% آنها واقعاً افسردهاند. آنها میخواهند هرطور که شده از این کشور بروند. به هر کشور دیگر دنیا، مهم هم نیست که کجا. هر کاری هم در آن کشور میکنند، مهم نیست که چه کاری. آنها فقط میخواهند بروند. آنها واقعاً منتظر این فرصتاند. (3)
این طوفان مصیبتبار در عراق، نتیجۀ مستقیم حملۀ غیرقانونی آمریکا-انگلستان، ناتوانی نیروهای «ائتلاف» در برنامهریزی مناسب برای اشغال، و کم هزینه کردن برای مراقبتهای بهداشت و سلامت است. باب هربرت (4)در نیویورکتایمز نکتهای روشن را مطرح کرد: «و [درباره] بازسازی عراق، اصلاً فراموشش کنید... باورکردنی نیست دولتی که مدرسههای همین آمریکا را بازسازی نمیکند، واقعاً برای بچهمدرسهایهای عراقی گِل لگد کند.» (5)
اشارۀ بلر در سال 2003 به «مرگ بیدلیل عراقیها» اشارهای به مرگ دستهجمعیِ کودکان در تحریمهایی بود که سازمان ملل متحد، گروههای مدافع حقوق بشر و سازمانهای کمکرسانی گزارش داده بودند. بلر در مصاحبهای با بخش خبری نیوزنایت (6)، اینگونه استدلال کرد که «به خاطر شیوۀ اجرای تحریمها توسط صدام»، این مرگها «واقعاً سیاست وحشیانهای علیه مردم عراق» هستند. (7)
1) «به گزارش صندوق کودکان سازمان ملل متحد، مدارس عراق از بیتوجهی و جنگ رنج میبرند»، 15 اکتبر 2004: www.reliefweb.int
2) Mays Nimr
3) نقلقول در: اخبار شبانگاهی ساعت 10 بیبیسی، BBC1، 7 ژوئن 2005
4) Bob Herbert
5) «جنگ بیدلیل»، نیویورکتایمز، 18 اکتبر 2004
6) Newsnight
7) برنامۀ Newsnight Special، شبکۀ BBC2، 6 فوریۀ 2003.
دروغگویی بلر در این مسئله، به خاطر عملکرد مشابه او در دامنۀ گستردهای از مسائل، شوکهکننده است. او مثلاً دربارۀ تحریمها و رنج [مردم] عراق گفت:
واقعیت این است که صدام حسین میتوانست به سادگی تمام پولی که مردمش برای غذا و دارو نیاز داشتند را به آنها بدهد. میدانید، تحریمها به طور خاص به او اجازه میدهند درآمدهای نفتی را برای غذا و داروی مردمش خرج کند، و علت اینکه او این کار را نمیکند آن است که میخواهد مردم قبول کنند که .... علت گرسنگی و مشکلاتشان، ایالات متحده و انگلستان است. (1)
همان کسانی که برنامۀ تحریمها در عراق را راهاندازی و اجرا کردند، این گفتهها را رد میکنند؛ هرچند این نکته در واکنش رسانهها به ادعاهای بلر مطرح نمیشود. حتی با نگاه مختصری به واقعیتها میتوان فهمید بلر در اینجا دوباره از استراتژی محبوبش استفاده میکند: واژگونه کردن واقعیت به گونهای صداقتآمیز و با احساس.
برای درک اثرات تحریمها، باید ابتدا بفهمیم 88500 تُن بمبی که متحدین در جنگ خلیج در سال 1991 به روی عراق ریختند چقدر خرابی به بار آورد. اریک هاسکینس (2)، پزشک کانادایی و هماهنگکنندۀ یک تیم مطالعاتی در دانشگاه هاروارد، گزارش داد که بمبارانهای متحدین «عملاً تمام چیزهای حیاتی که برای بقای انسان لازم است را پایان داد: برق، آب، فاضلاب، کشاورزی، صنعت و بهداشت.» (3)
همۀ یازده نیروگاه بزرگ و 119 نیروگاه کوچک برق عراق نابودشدند: ظرف چند ساعت 90 درصد از ظرفیت تولید برق عراق از مدار خارج شد، و ظرف چند روز کل توان تولید برق عراق متوقف شد. 8 سد چندمنظوره بارها بمباران و تخریب شدند، که کنترل سیلابها، منابع ذخیرۀ آب شهری و صنعتی، آبیاری و تولید برق را دچار مشکل کرد. چهار ایستگاه از هفت ایستگاه اصلی پمپاژ آب عراق تخریب شدند. تخریب غیر قابل تعمیر چهارده مرکز تلفن در عراق، 400 هزار خط تلفن از 900 هزار خط تلفن عراق را از بین برد. 28 بیمارستان غیرنظامی و 52 مرکز سلامت اجتماعی بمباران شدند.
بمبهای متحدین به 676 مدرسه آسیب رساند و 48 مدرسه را کاملاً ویران کرد. مناطق تاریخی نیز از آسیب مصون نماندند: فقط 25 مسجد در بغداد و 321 مسجد دیگر در سراسر عراق آسیب دیدند. به هفت کارخانۀ ریسندگی و بافندگی، پنج تأسیسات ساختوساز، چهار کارخانۀ مونتاژ خودرو و سه کارخانۀ تولید کلر آسیب وارد شد. یک کارخانۀ بزرگ تولید سرنگهای بهداشتی تخریب شد. تمام کارخانههای مهم تولید سیمان و چندین کارخانۀ تولید لباس و محصولات آرایشی و... نیز بمباران شدند.
محدودیت منابع در نتیجۀ تحریمها، بازسازی وسیع این زیرساختها را غیرممکن کرد. در مارس 1999، یک «پانل کارشناسی بشردوستانه» توسط شورای امنیت برگزار شد و نتیجهگیری کرد که برنامۀ «نفت در برابر غذا»، صرفنظر از بهبود احتمالی در پیادهسازی «برنامۀ امداد»، نمیتواند نیازهای مردم عراق را برآورده کند. (1)این پانل در ادامه میگوید:
صرفنظر از بهبودهایی که شاید ایجاد شوند (مثلاً در رویههای تأیید، عملکرد بهتر حکومت عراق، یا میزان سرمایهگذاری)، دامنۀ نیازهای بشردوستانه آنقدر زیاد است که در بستر برنامۀ نفت برای غذا نمیتوان آنها را برآورده کرد... همچنین این برنامه نیز در صدد نیست تمام نیازهای مردم عراق را برآورده کند... نظر به وضع فعلی زیرساختهای عراق، درآمد لازم برای توانبخشی مجدد به این زیرساختها بسیار بیشتر از مقداری است که این برنامه فراهم میکند. (2)
نتیجهگیری آنها از این قرار است: «وضعیت بشردوستانه در عراق همچنان وخیم میماند چرا که احیاء پایدار اقتصاد عراق امکانپذیر نیست، و این امر نیز به نوبۀ خود فقط از طریق تلاشهای امدادیِ بشردوستانه حاصل نمیشود.» (3)
با این حال، دولتهای بریتانیا و آمریکا همچنان مدعی بودند که مرگ انبوه عراقیها نه نتیجۀ تخریب زیرساختها، فقدان سرمایهگذاری یا اقتصاد ازپادرآمده بواسطۀ تحریمها، بلکه نتیجۀ رژیم عراق است که بیرحمانه نمیگذارد غذا و دارو به مردمش برسد.
در مارس 2000، از دنیس هالیدی (1)(دستیار سابق دبیرکل سازمان ملل متحد که طراحی و اجرای برنامۀ نفت در برابر غذا را بر عهده داشت) پرسیدیم که آیا ادعای آمریکا/انگلستان مبنی بر اینکه صدام جلوی سودرسانیِ برنامۀ نفت در برابر غذا به مردمش را میگیرد، اصلاً صحت دارد؟ ما [در این بخش از پرسش] از یک نامۀ پیتر هین (2)(وزیر کشور انگلستان) نقلقول کردیم که در سال 2000 به نشریۀ نیواستیتزمن نوشته بود: «اکنون سه سال از اجرای برنامۀ نفت در برابر غذا میگذرد... اما مردم عراق هرگز مزایای این برنامه را ندیدهاند.» پاسخ هالیدی اینگونه بود:
این گفته هیچ پایه و مبنایی ندارد. دبیرکل سازمان ملل متحد مکرراً گزارش داده است که هیچگونه شواهدی مبنی بر اینکه دولت عراق غذا را جای دیگری مصرف میکند، وجود ندارد. 150 ناظر ما در عراق فعالیت میکنند. فرض کنید یک محمولۀ گندم از هرجا به بصره برسد، آنها مسیر این غلات به سوی آسیابها، و مسیر آردها به سوی 49 هزار کارگزاری که دولت عراق برای این برنامه گماشته است را دنبال میکنند. سپس مسیر آردها به سمت دریافتکنندگان را ردگیری میکنند و حتی با برخی از دریافتکنندگان مصاحبه میکنند. در این دو سال اخیر هیچگونه شاهدی مبنی بر انحراف مواد غذایی به سمتوسوی دیگر ندیدهایم. اگر چنین بود، دبیرکل آن را گزارش میداد. (3)
ما از هالیدی دربارۀ ملزومات پزشکی پرسیدیم. در ژانویۀ 1999، جورج رابرتسون (4)(وزیر دفاع وقت بریتانیا) گفته بود «صدام حسین 275 میلیون دلار مواد دارویی و تجهیزات پزشکی را در انبارهایش دارد که نمیگذارد بین مردم توزیع شوند.» هالیدی گفت:
ما برای مواد و تجهیزات پزشکی مشکلاتی داشتهایم، تأخیرهایی هم ایجاد شده است. این مسئله چند علت دارد. یک علت آن است که غالباً قراردادهای دولت عراق چندان خوب نیست: سفارشهای بزرگ (مثلاً 5 میلیون دلار آسپیرین) به یک شرکت کوچک سفارش میدهند که از
پسِ این کار برنمیآید پس دولت عراق مجبور است به سراغ یک کارخانۀ دیگر برود و به این ترتیب سه، چهار یا پنج ماه وقت تلف میشود. این اولین حلقۀ اشتباهها است. اما در مرحلۀ دوم، کمیتۀ تحریمها وارد میشود و محتوای بستۀ قراردادها را بررسی میکند، مثلاً [در یک قرارداد] ده قلم دارویی وجود دارد که [این کمیته] عمداً 9 قلم را تأیید میکند اما جلوی کالای دهم را میگیرد، با اینکه میداند آن 9 تا بدون دهمی هیچ فایدهای ندارند. آن 9 قلم ارسال میشوند (سفارش داده شدهاند و به دست عراق میرسند) و در انبارها ذخیره میشوند. پس طبیعتاً انبارها اقلامی دارند که نمیتوان از آنها استفاده کرد چون منتظر تکمیل با اقلام دیگری هستند که کمیتۀ تحریمها جلوی آنها را گرفته است. (1)
از هالیدی پرسیدیم که به نظر او، انگیزۀ جلوگیری از یک قلم در بین 10 قلم دارو چیست:
چون واشنگتن، و تا حد کمتری لندن، سالهاست تعمداً از طریق کمیتۀ تحریمها، این برنامه را بازی دادهاند. این یک نقشۀ عمدی است. اینکه دولت بریتانیا میگوید محمولههای واکسیناسیون کودکان میتواند برای تولید سلاحهای کشتار جمعی به کار رود، این حرف اصلاً مزخرف است. برای همین است که از واژۀ «قتلعام» استفاده میکنم چون این یک سیاست عمدی برای کشتار مردم عراق است. فکر کنم در اینجا هیچ دید دیگری نداشته باشم. (2)
دولت بریتانیا ادعا میکرد که صدام از پول برنامۀ «نفت در برابر غذا» برای چیزی غیر از غذا استفاده میکرد. مثلاً پیتر هین گفت: «سالانه باید بیش از 8 میلیارد دلار برای این برنامۀ بشردوستانه در اختیار عراق قرار بگیرد، نه فقط برای غذا یا دارو بلکه برای آب تمیز، برق و محتوای آموزشی. هیچ کس نباید گرسنگی بکشد.» (3)هالیدی جواب داد:
از 20 میلیارد دلاری که از طریق برنامۀ نفت در برابر غذا تأمین شده است، تقریباً یکسوم آن یعنی هفت میلیارد دلار برای مخارج سازمان ملل متحد، پرداخت غرامت به کویت و جبران خسارتها
خرج شده است. پس 13 میلیارد دلار برای دولت عراق باقی میماند. اگر این رقم را به جمعیت عراق (22 میلیون نفر) تقسیم کنیم، سهم هر نفر در این مدت سهساله سالانه 190 دلار میشود که واقعاً ناکافی است. (1)
هالیدی و جانشین او، هانس وناسپونک (2)، در اعتراض به این روند از همکاری پرسابقۀ خود با سازمان ملل متحد استعفاء دادند. چنین استعفاءهایی در سطوح عالیرتبه در سازمان ملل متحد بیسابقه بوده است، اما رسانهها تقریباً به طور کامل آنها را مغفول گذاشتند. با بررسی در فوریۀ 2003، مثلاً نام هالیدی اصلاً در ابزرور نیامده بود.
بلر از آن رو میتوانست دفاع بیدادگرانۀ خود از «جنگ اخلاقی» را سر بدهد که روزنامهنگاران از دیرباز گزارشهای گروههایی مانند «صندوق نجات کودکان انگلستان» (3)(که تحریمهای اقتصادی علیه عراق را «جنگ بیصدا علیه کودکان عراق» نامیده بود (4)) را نادیده میگرفتند. «آژانس کاتولیک توسعۀ خارجی» (5)(CAFOD) میگفت تحریمها یک امر «فاجعهبار بشری، غیرقابلدفاع از لحاظ اخلاقی و غیرمؤثر از لحاظ سیاسی است. اینها سیاستهای شکستخوردهاند و باید تغییر کنند.» (6)سازمان دیدهبان حقوقبشر گفت: «تداوم تحمیل تحریمهای جامع اقتصادی، حقوق اساسی کودکان و کلاً جامعۀ غیرنظامی را از بین میبرد» و «شورای امنیت باید بفهمد که تحریمها سهم زیادی در شرایط خطرناک و مرگبار این کشور داشتهاند.» (7)هفتاد عضو کنگرۀ آمریکا نامهای به رییسجمهور کلینتون نوشتند و خواستار لغو تحریمها و آنچه «کودککُشی با نقاب سیاست» نامیدند شدند. (8)جان موئلر (9)و کارل موئلر (10)در شمارۀ می-ژوئن 1999 مجلۀ فارینافیرز (11)گفتند تعداد شهروندان
1) مصاحبه با دیوید ادواردز، مارس 2000
2) Hans von Sponeck
3) Save the Children Fund UK
4) نقلقول در: «صداهایی در وحش»، مارس 2002: www.viwuk.freeserve.co.uk
5) Catholic Agency for Overseas Development
6) میلان رای، «طرح جنگ عراق»، انتشارات Verso، 2002، ص. 175.
7) آگوست 2000: www.viwuk.freeserve.co.uk
8) نقلقول در: روزنامۀ فیلادلفیا اینکوایرر، 1 آوریل 1999.
9) John Mueller
10) Karl Mueller
11) Foreign Affairs
عراقی که تا آن زمان توسط «تحریمهای کشتار جمعی» تحمیلشده توسط بوش و بلر کشته شدهاند، بیش از «تمام تلفات سلاحهای کشتار جمعی در تاریخ بشر» بوده است. (1)
با همدستی صمیمانۀ رسانهها، دولتهای ایالات متحده و انگلستان توانستند رژیم عراق را مقصر این درد و رنج جلوه دهند. بن براون (2)از بیبیسی گفت:
او [صدام حسین] ادعا میکند تحریمهای سازمان ملل متحد بسیاری از شهروندان کشورش را تقریباً به وضعیت قطحیزدگی رسانده است. تصاویری از این قبیل [تصویر یک کودک کمغذا و مادر ناامید او] یک سلاح قوی پروپاگاندا برای صدام بودهاند که اکنون مجبور است آنها را کنار بگذارد. (3)
و یا جان دریپر (4)از ITN گفت:
ایدۀ فعلی، تحریمهای هدفمند یا هوشمند است تا به مردم عادی کمک کند و در عین حال نگذارد رهبر عراق، غرب را مقصر مشکلاتی جلوه دهد که مردم از آن رنج میبرند. (5)
نیک کوهن (6)در ابزرور نوشت:
مشتاقم ببینیم نوام چامسکی و جان پیلجر چگونه با جنگی مخالفت میکنند که به تحریمهایی پایان میدهد که به ادعای آنها صدها هزار کودکی را قتلعام کرده است که اگر این تحریمها نبود،
زندگی خوش و سالمی در زندانی به وسعت یک دولت (1)داشتند. (نگران نباشید، آنها به این نقطه هم میرسند.) (2)
این «ادعا»، همانطور که دیدیم، اصلاً ادعای چامسکی یا پیلجر نبود.
ابزرور اعلام کرد: «دیکتاتور عراق میگوید کودکان کشور او به خاطر تحریمهای غرب هزارتا هزارتا میمیرند. جان سویینی (3)، در یک مستند تلویزیونی که امشب پخش میشود، میگوید این ارقام جعلی هستند.» (4)سویینی در مقالۀ خود در ابزرور، یکی از چندین و چند منبع شواهد معتبر مرگ دستهجمعی را نقل و رد کرد:
در سال 1999، یونیسف با همکاری حکومت عراق، برآورد 500 هزار مورد تلفات بیشتر کودکان در دهۀ 1990 را اعلام کرد. این برآورد محل سؤال است. این ارقام بر مبنای دادههای رژیمی است که کودکان بیزبان را شکنجه میکند. به گفتۀ لنست (5)، همۀ محققان این پژوهش به استثنای یک نفر، کارمندان وزارت بهداشت عراق بودند.
سویینی در مقالهای در مجلۀ اسپکتیتر (6)پا را از این هم درازتر کرد و این ادعاها را «جبهۀ مشترک پیلجر و حزب بعث» نامید. (7)
ما از هانس وناسپونک (مدیر برنامۀ نفت در برابر غذا در عراق) پرسیدیم که نظرش دربارۀ استدلال سویینی در مقالهاش در ابزرور چیست. جواب او این بود:
مقالۀ سویینی دقیقاً مدل روزنامهنگاری اورول (8)است، یعنی تحریفکننده. بیتردید حکومت عراق دادهها را دستکاری میکند تا با اهدافش جور در بیاید، همۀ بازیگران اصلی متأسفانه اینکاره
هستند. اما روزنامهنگار نباید این طور باشد... این مقاله یک نمونۀ بسیار جدی از بازنماییِ غلط و نادرست است. (1)
سپس وناسپونک مستقیماً مطلبی به سویینی دربارۀ ادعاهایش مبنی بر ارقام «جعلی» یونیسف نوشت:
آقای سویینی عزیز، من همیشه برای ابزرور احترام قائل بودهام. برای همین، مقالهای که شما دربارۀ عراق نوشتهاید و در آن ارقام مرگومیر را پروپاگاندای عراق دانستهاید، مرا بیشتر آزرده میکند. متأسفانه به سختی میتوان آماری دربارۀ عراق ارائه داد که قوت تحقیقاتی آن مطابق میل افراد حرفهای باشد. این مسئله در مورد ارقام موجود دربارۀ مرگومیر نیز صادق است. با این حال، ارزیابی شما از تحلیل یونیسف بسیار اشتباه است. البته یونیسف با حکومت عراق همکاری کرد، اما روششناسی تحلیل و یافتهها مختصِ خود یونیسف است. یک تیم بزرگ از کارشناسان یونیسف، بازبینیهای قوی بر این دادهها انجام دادند تا از آن چیزی اجتناب کنند که شما از آن اجتناب نکردهاید: یعنی سیاسیسازیِ دادههای آماری. این کار شما حرفهای نیست و مایۀ ناامیدی است. چرا پیش از نوشتن مقالهتان با یونیسف در بغداد و نیویورک مشورت نکردید؟ مطمئنم نمیخواهید همبازی کسانی باشید که میخواهند دلیل و مدرکی بیابند تا هر تلاشی برای ترسیمِ آسیب شدید تحریمها به عراق (علاوه بر آسیبی که جامعۀ شهروندان غیرنظامی عراق از درون متحمل شده است) را بیاعتبار جلوه دهند. اما دقیقاً همین کار را کردهاید، و وضعی دشوار را دشوارتر کردهاید. با احترام، هانس وناسپونک. (2)
تا آنجا که ما خبر داریم، سویینی جوابی به این نامه نداد.
هیچکس انکار نمیکند که صدام حسین یک دیکتاتور بیرحم و سرکوبگر بود، اما عراق همیشه اینگونه «یک دولت ورشکسته» نبوده است. بنا به گزارش «واحد اطلاعات اقتصادی» (1)مجموعۀ اکونومیست (2)دربارۀ کشور عراق، پیش از تحمیل تحریمها، دولت رفاه عراق «یکی از جامعترین و سخاوتمندترین دولتها در جهان عرب بود.» (3)کمیتۀ بینالمللی صلیب سرخ (4)(ICRC) در گزارشی در دسامبر 1999 گفت: «یک دهه پیش، عراق به داشتن مدرنترین زیرساختها و بالاترین استانداردهای زندگی در خاورمیانه مباهات میکرد» و یک «نظام مدرن و پیشرفتۀ بهداشت و سلامت» و «تأسیسات پیشرفتۀ تصفیه و پمپاژ آب» داشت. (5)در سال 1996، «مرکز حقوق اقتصادی و تجاری» (6)از وضع عراق پیش از جنگ خلیج نوشت:
بیش از 90% مردم به خدمات اولیۀ بهداشت و سلامت، از جمله تشخیص آزمایشگاهی و واکسیناسیون برای بیماریهای کودکان از قبیل فلج اطفال و دیفتری، دسترسی داشتند. در دهههای 1970 و 1980، شرکتهای انگلیسی و ژاپنی دهها بیمارستان بزرگ و مدرن در سرتاسر عراق ساختند که به فناوریهای پیشرفتۀ تشخیص، عمل جراحی و معالجه مجهز بودند. خدمات سطوح دوم و سوم، از جمله جراحی و پشتیبانی تحقیقی آزمایشگاهی، با هزینهای حداقلی در اختیار اکثر مردم عراق بود. دانشکدههای پزشکی و پرستاری عراق بر آموزش زنان تأکید میکردند و دانشجویانی از سرتاسر خاورمیانه جذب میکردند. اکثر پزشکان عراقی در اروپا یا آمریکا تحصیل کرده بودند و یکچهارم آنها دارای بورد تخصصی (7)بودند. (8)
1) Economist Intelligence Unit
2) The Economist Group: یک مجموعۀ تجاری که در کسبوکار تولید اطلاعات و تحلیلهای اقتصادی است و شاخصترین محصول آن مجلۀ اکونومیست است. - مترجم
3) اکونومیست، عراق: گزارش کشور، 96-1995.
4) International Committee of the Red Cross (ICRC)
5) ICRC، «عراق: یک دهه تحریمها»، دسامبر 1999.
6) The Centre for Economic and Social Rights
7) Board-Certified
8) «رنج تحریمهای سازمان ملل متحد»، می 1996: www.cesr.org
وضع عراق در زمان تحریمها نمیتوانست بیش از آنچه گفتیم عوض شود. ریچارد گارفیلد (1)، متخصص سرشناس بیماریهای مُسری در دانشگاه کلمبیا در نیویورک، میگوید «بخش عمدۀ» افزایش نرخ مرگومیر کودکان بین آگوست 1990 تا مارس 1998 «عمدتاً مربوط به تحریمها» بوده است. (2)گارفیلد خاطرنشان کرد که نرخ مرگومیر کودکان در عراق در این بازه سهبرابر شده است که آماری منحصربفرد به حساب میآید، «چرا که تقریباً هیچ مورد مستند دیگری از افزایش مرگومیر کودکانِ زیر پنج سال در دنیای مدرن وجود ندارد.» (3)
نظام رسانهای که میفهمید دیوسازی از صدام حسین و رژیم عراق امری حیاتی برای توجیه جنگ است، شدیداً به این واقعیتها بیتوجهی کرد. همچنین کوچکترین اشارهای به مسؤولیت لندن و واشنگتن در مرگ بیش از یک میلیون عراقی نشده بود، همان مردمی که بلر و بوش ادعای «آزادسازیِ»شان را داشتند.
در 12366 مقالهای که گاردین و ابزرور در سال 2003 دربارۀ عراق منتشر کردند، 2 بار از هالیدی و 5 بار از وناسپونک نام برده شده بود. در 8827 مقالۀ مربوط به عراق در سال 2004، نام هالیدی 2 بار و نام وناسپونک 5 بار آمده بود.
در همین راستا، بخش خبری کانال 4 (4)اعلام کرد: «همواره این انتقاد جدی به تحریمهای عراق مطرح بوده است که ادعا میشود منابع مالی به جای مردم عراق به دست صدام حسین میرسند. اکنون این سؤال نیز مطرح است که آیا بخشی از منافع مالی به خارج از کشور عراق هم رفتهاند یا خیر.» (5)اما انتقاد تند از قتلعام ناشی از تحریمها هرگز امکان ظهور پیدا نمیکند.
1) Richard Garfield
2) «بیماری و مرگ کودکان عراقی از 1990 تا 1998: ارزیابی اثر جنگ خلیج و تحریمهای اقتصادی»، مارس 1999: www.nd.edu
3) جان موئلر و کارل موئلر، «روششناسی کشتار جمعی: ارزیابی تهدیدها در نظم نوین جهانی»، مجلۀ مطالعات استراتژیک، مسلسل 23، شمارۀ 1، 2000، صص. 87-163.
4) یکی از شبکههای تلویزیونی عمومی انگلستان که رسماً دولتی است اما در عمل به صورت تجاری اداره میشود. - مترجم
5) بخش News at Noon، شبکۀ Channel 4، 22 آوریل 2004.
این روند را با مقالهای مقایسه کنید که روزنامۀ دیلیتلگراف (1)منتشر کرد: «منتقدان برنامۀ [نفت در برابر غذا] میگویند این برنامه سریعاً به ابزاری در دست صدام تبدیل شد تا به دوستان غربیاش پاداش بدهد و بر سازمان ملل متحد نفوذ کند.» (2)
وبسایت BBC Online همین ماجرا را پوشش داد و دوباره از همان نکتۀ مهم چشمپوشی کرد: «گزارشهای اخیر رسانهها، برخی افراد و شرکتها در بیش از 40 کشور (از جمله یک مقام ارشد سازمان ملل متحد) را متهم میکنند که در فساد و رشوهگیری مربوط به فروش نفت [عراق] دست داشتهاند.» این گزارش از وناسپونک نقلقول میکرد:
هانس وناسپونک، مسؤول سابق هماهنگسازی کمکهای بشردوستانۀ سازمان ملل متحد در عراق، گفت این اتهامات باید رفع و رجوع شوند، اما همدستی جدی این نهاد بینالمللی در فساد را تکذیب کرد. او به برنامۀ تودی (3)گفت: «در بخش عمدۀ تراکنشهایی که تبانی، سوءاستفاده و رشوه در آنها دیده شده است، مسؤولان سازمان ملل متحد دور زده شدهاند.» (4)
http://news.bbc.co.uk/1/hi/world/middle_east/3648409.stm
با این حال، هیچ اشارهای به تقبیح شدید نقش تحریمها در قتل دستهجمعی مردم عراق توسط وناسپونک نشده است. مثلاً در دسامبر 1999، وناسپونک به یک مخاطب بریتانیایی گفت:
دوستان من، کشور شما سعی دارد یک ببر وحشی را به قفس بیاندازد. اما دارید یک پرندۀ نادر و زیبا را میکشید. بیست سال آینده، دانشگاههای معتبر شما از تحریمهای عراق به عنوان مثالی برای عدم پیگیریِ سیاست خارجی استفاده خواهند کرد. (5)
دیلی تلگراف در مقالهای دیگر واقعیت را کاملاً پیچاند و تحریف کرد:
1) Daily Telegraph
2) فیلیپ دلوز براتون، «سیاستمداران روسی و فرانسوی رشوه میگیرند تا تحریمهای سازمان ملل متحد را آسانتر کنند»، دیلی تلگراف، 22 آوریل 2004.
3) Today
4) «سازمان ملل متحد دستور به تحقیق دربارۀ فساد [در برنامۀ نفت در برابر غذا] در عراق میدهد»، BBC News، 22 آوریل 2004:
5) http://no-nukes.org/voices/archive4/vfp48.html
در دوران منتهی به جنگ، هیچ استدلالی تند و تیزتر از این ادعای فعالان چپگرا، ملیگرایان عرب و مسلمانان افراطی نبود که تحریمهای سازمان ملل متحد با محروم کردن کودکان از غذا و دارو، آنها را «قتلعام» میکند.
آنها بریتانیا و ایالات متحده را مقصر میدانستند که علیرغم مخالفت روزافزون فرانسه و روسیه، تحریمها را حفظ کرده بودند.
رژیم صدام دائماً امکان بازدید منتقدان تحریمها از بیمارستانها و خانههای کودکان را فراهم میکرد تا شاهد درد و رنج آنها باشند. (1)
میتوان گفت منظور این مقاله از «فعالان چپگرا» شامل دیپلماتهای ارشد سازمان ملل متحد (طراحان و مدیران برنامۀ نفت در برابر غذا) و همچنین محققان سازمان ملل متحد و آژانسهای کمکرسانی، میشد.
دبیران روزنامۀ تایمز نوشتند: «همیشه روشن بود که این طرح طبق انتظار پیش نمیرود. کودکان عراق گرسنه شدند، بیمارستانهای عراق بیدارو ماندند، در حالی که صدام قصرهای بیشتری را مبلمان میکرد.» گفته میشود که این برنامه صرفاً در پشتیبانی و حمایت از مردم عراق «ناقص» بوده است. دربارۀ تعداد بیشمار عراقیهایی که مردند و از محرومیتهای وحشتناک رنج کشیدند، تایمز بدون هیچ احساس و تأکیدی مینویسد: «در رسوایی ای که قربانیان آن شهروندان آسیبپذیر بودند و برخی از آنها به خاطر نبودِ دارو مردند، سازمان ملل متحد، اگر نگوییم همدستی آشکار داشته است، حداقل به مدیریت نادرست نیروهای خود متهم است.» (2)
در مستند جان سویینی با نام «مادر همۀ طنزها» (3)که شبکۀ بیبیسی پخش کرد، برهم صالح (نخستوزیر «اتحادیۀ وطندوستان کردستان» (4)که بعداً معاون نخستوزیر عراق شد) گفت:
برنامۀ نفت در برابر غذا برنامۀ خوبی است و باید ادامه پیدا کند. از زمان تأسیس دولت عراق، این بهترین اتفاقی است که برای عراق افتاده است: نه فقط برای مناطق کردنشین بلکه برای کل عراق، چون هیچوقت چنین چیز خوبی برای ما (همۀ عراقیها، نه فقط کردها) رُخ نداده است. (1)
روزنامهنگاران، با پشتیبانی این موج پروپاگاندا، توانستند مسؤولیت غرب در جنایات وسیع علیه بشریت را نادیده بگیرند. در مستند جان سیمپسون (2)با نام «صدام: هشدارِ تاریخ» (3)که در نوامبر 2002 از بیبیسی پخش شد (4)، کل تحلیل سیمپسون از مسؤولیت غرب در قتلعام عراق بواسطۀ تحریمها به 16 کلمه در یک جمله محدود شد. بنا به دلایلی که فقط برنامۀ پانورامای (5)شبکۀ بیبیسی میداند، از فعل ماضی استفاده شده بود: «آنها [تحریمها] بهواقع تنبیهی وحشیانه بودند، چون عمدتاً به مردم عادی کشور آسیب زدند.» پانوراما فقط همینقدر حرف دربارۀ قتلعام یک میلیون شهروند توسط حکومت ما داشت. اگر حکومت ما 2 میلیون، یا 3 میلیون، یا 5 میلیون نفر را کشته بود، بیبیسی چقدر بیشتر حرف میزد؟ آیا آن چند میلیون اضافه را هم با چند کلمۀ دیگر، یا احتمالاً یک یا دو جملۀ دیگر، پوشش میدادند؟ آیا فاجعه میتوانست آنقدر بزرگ باشد که بیبیسی توجه خود را از دشمنان رسمی مثل صدام برگرداند و به سمت حکومت خودمان متوجه کند؟ سیمپسون با اضافه کردن این جملات دربارۀ تحریمها، حتی همان 16 کلمۀ متن انگلیسی را هم رقیقتر کرد: «صدام میخواست مطمئن شود که مردم عراق بیش از آنچه باید، رنج بکشند.»
تیموتی گارتون اَش (6)در مقالهای در گاردین نوشت: «آمریکا هیچگاه شیطان بزرگ نبوده است. بعضی وقتها هم [مصداق داستان] گَتسبی بزرگ (7)بوده است: آنها، تام (8)و دیزی (9)، افرادی بیتوجه بودند، همۀ چیزها و موجودات
1) «مادر همۀ طنزها»، شبکۀ BBC2، 23 ژوئن 2002.
2) John Simpson
3) Saddam: A Warning from History
4) شبکۀ BBC1، 3 نوامبر 2002.
5) Panorama
6) Timothy Garton Ash
7) Great Gatsby: در این رمان اسکات فیتزجرالد، «گتسبی بزرگ» مرد ثروتمند و خوشگذرانی است که هر هفته مهمانیهای بزرگ و پرخرج در خانۀ اربابیاش برگزار میکند او مخفیانه عاشق «دیزی» (همسر تام) است و این مهمانیها را برای آن به راه میاندازد که بلکه دیزی در آنها شرکت کرده و از عشق دیرینۀ گتسبی خبردار شود. این دو نهایتاً با هم رابطه برقرار میکنند. ماجرا در نهایت با کشته شدن گتسبی بزرگ به دست یک فرد دیگر اما با هدایت تام خاتمه مییابد. تام و دیزی هم عازم نقطهای نامعلوم میشوند. - مترجم
8) Tom
9) Daisy
را داغان میکردند و سپس به آغوش پول یا بیتوجهی خود برمیگشتند.» (1)تام و دیسی (دونالد رامسفلد (2)و ارتش ایالات متحده) واقعاً در عراق همۀ چیزها و موجودات (که در این مورد میشود: انسانها) را نابود کردند و البته انسانهای قهوهایپوست را. پایان بخشیدن به دوازده سال تحریم (که جان یک میلیون بیگناه را گرفت) با داغان کردن کشور مخروبه و بیدفاعِ برجامانده، آن هم برای دومین بار [حمله] طی دوازده سال و با بر جا گذاشتن صد هزار قربانی؛ چه بیمبالاتی بیش از این قابل تصور است؟
چامسکی واقعیت عملکرد روزنامهنگاری را با دقت جمعبندی میکند:
وقتی میخواهید کسی را به صحبت دربارۀ این پرسش وادارید، آنها نمیتوانند بفهمند پرسش شما چیست. آنها نمیتوانند بفهمند باید معیاری که برای دیگران اِعمال میکنیم را بر خودمان نیز اِعمال کنیم. این غیرقابلدرک است. هیچ اصل اخلاقی ابتداییتر از این وجود ندارد. کافی است [حرفهای] فیلسوف محبوب جورج بوش [یعنی عیسی] را بخوانید. در انجیل تعریف معروفی از دورویی آمده است: دورو کسی است که نمیپذیرد معیارهایی که بر دیگران اِعمال میکند را بر خودش اِعمال کند. با این شاخص، کل بحث و نظرها دربارۀ بهاصطلاح «جنگ علیه تروریسم»، تقریباً بی هیچ استثنایی، دورویی محض است. آیا کسی میتواند این را بفهمد؟ نه، آنها این را درک نمیکنند. (3)
راجر التون (4)(دبیر آبزرور) و کهنهسرباز 83 ساله
در 15 مارس 2002، یکی از خوانندگان دریچۀ رسانه رونوشت ایمیلی را برای ما ارسال کرد که به راجر التون (دبیر ابزرور) فرستاده بود. این خواننده گفت که یک کهنهسرباز 83 سالۀ جنگ جهانی دوم است (او میخواست که نامش مخفی بماند)، افسری که هفت سال در لشگر چهارده زرهی خدمت کرده بود. از نظر ما، او یک فرد
قابل توجه است: هم منطقی است و هم دلسوز. او گفت که نامهای برای آلتون و نیک کوهن (ستوننویس ابزرور) نوشته است چون با وحشت جنگ، با سرنوشتی که برای سربازان و غیرنظامیان بیگناه رقم میزند، آشناست. احساس میکنیم کل نامۀ او به آلتون ارزش چاپ مجدد را دارد:
دفاعی که در دریچۀ رسانه از مقالۀ اخیرتان و نظرات دیگرتان دربارۀ عراق داشتهاید را با شگفتی خواندم چون قبلاً در مقایسه با سایر مفسران و تحلیلگران، شما را منبع روشنگریِ بیشتری میدانستم.
به نظر من (یک پیرمرد 83 ساله که چندین دهه خوانندۀ ابزرور بوده است)، اکنون بسیاری از روزنامهنگاران/تحلیلگران/مفسران گرایش دارند با چیزی کنار آمده و همراه شوند که ظاهراً به نظر ایشان خط سیری است که مایۀ خودشیرینی نزد «تشکیلات» (یا حداقل بیگانه نشدن با آن) میشود، و در این راه استدلالهای کسانی مانند هاین (1)، برادشاو (2)و استراو (3)را میپذیرند که محور این افراد همواره در صدد آن است که قدرت سیاسی جاری را تضمین کند. این قدرت همواره در حاشیۀ چتر هژمونی حکومت ایالات متحده (نه مردم آمریکا) حرکت میکند تا مقاصد خویش را پیش ببرد. این مقاصد در واقع اهداف حزب کارگر (که بخش عمدۀ 70 سال زندگیام را طرفدار این حزب بودهام) نیست، بلکه بیشتر مقاصد افرادی است که پس از تصدی مناصب با سواری گرفتن از چندین نسل کارگران این حزب، نقش جدیدی برای حزب تعریف کردهاند.
با کمال احترام از شما میخواهم لطفاً اطلاعات/واقعیتها را عمیقتر بررسی کنید و سعی کنید از وسوسۀ پذیرش/استفاده از استدلالهای دیگران مقاومت کنید... امیدوارم این حرفها مثل نصیحتهای پدربزرگهایی مثل من نباشد، اما به قول آن ضربالمثل قدیمی، اگر سعی کنید از گیاهان سمّی داروی شفابخش بگیرید، میتوان به رضایت دست یافت. من هنوز هم مشتاقانه منتظر تلاش بعدی شما هستم...
با احترام.
راجر آلتون، دبیر ابزرور، با این ایمیل به او پاسخ داد:
این درست نیست... این صدام است که آن کودکان غرقهبهخون را میکشد، نه تحریمها. متأسفم.
بیعاطفگی پاسخ آلتون گویای همه چیز است.
در آوریل 2004، ما نامهای به شرح زیر برای اندرو بانکومب (1)(گزارشگر روزنامۀ ایندیپندنت) نوشتیم:
اندروی عزیز،
شاید بشود سؤالی دربارۀ مقالۀ شما در شمارۀ امروز ایندیپندنت بپرسم. شما نوشتهاید که:
«برنامۀ جنجالی نفت در برابر غذا در سال 1996 با هدف کمک به عراقیهایی راهاندازی شد که به خاطر تحریمهای سازمان ملل متحد پس از جنگ خلیج در سالهای 91-1990 دچار درد و رنج شده بودند. این طرح به عراق اجازه میداد مقادیر محدودی نفت (مثلاً تحت نظارت سازمان ملل متحد) بفروشد تا هزینۀ خرید غذا و کالاهای بشردوستانه را تأمین کند.» (2)
شما گفتهاید که [مسائلِ] خارج برنامه، «جنجالی» بود. اما چرا از ذکر نام دنیس هالیدی یا هانس وناسپونک (رؤسای سابق این برنامه که در اعتراض به اثرات ویرانگر تحریمهای سازمان ملل متحد استعفاء کردند) غفلت کردهاید؟
همانطور که میدانید، دنیس هالیدی در سال 1998 استعفاء داد و نظام تحریمها را «غیرقانونی و غیراخلاقی» نامید. او گفت: «ما در فرآیند نابودسازی کل یک جامعه هستیم.» همچنین آقای هالیدی گفت مفهوم تحریمها «ورشکسته» است چون به مردم بیگناه آسیب رساندند و احتمالاً رهبری کشور را تقویت کردند. او همچنین گفت: «من از واژۀ قتلعام برای تعریف استفاده از تحریمها علیه عراق استفاده میکنم.»
هانس وناسپونک، که در سال 2000 از سمّت خود استعفاء داد، گفت که تحریمها یک «تراژدی واقعی بشری» را خلق کردند. او پرسید «مردم غیرنظامی، که به کل در این ماجرا بیگناه هستند، تا چه زمانی باید اینگونه برای کاری که هرگز نکردهاند تنبیه شوند؟»
یک گزارش یونیسف در سال 1999 برآورد کرد که بیش از نیم میلیون کودک عراقی در نتیجۀ مستقیم تحریمها مردهاند.
چرا به نظر شما، هیچکدام از این موارد به گزارش امروزتان مربوط نبود؟
منتظر پاسخ شما هستم، لطفاً.
با احترام،
دیوید کرومول (22 آوریل 2004)
همان روز این پاسخ را دریافت کردیم:
دیوید، از نامۀ شما متشکرم. خوشحالم که دوباره از شما خبری میشنوم و امیدوارم حالتان خوب باشد.
پاسخ کوتاه من به پرسش شما این است که اگر فضا و زمان بیشتری داشتم نه تنها همانطور که شما گفتهاید از هالیدی و وناسپونک، بلکه از هرکس دیگری که به کل جنجال تحریمها مربوط میشد نیز نقلقول میکردم. مثلاً از مادلین آلبرایت («[تحریمها] ارزشش را داشت»)، [اسکات] ریتر و... نقلقول میکردم و بخشهای زیادی از کار بنیادین ژئوف سیمونز (1)با عنوان «هدفگیری عراق: تحریمها و بمباران سیاست ماست» را نیز میآوردم.
من 460 کلمه و 20 دقیقه (چون دیروز صبح یک مقالۀ دیگر نیز باید مینوشتم) داشتم تا مقالهای کوتاه پیرامون تحقیقات دربارۀ ادعای فساد در برنامۀ غذای سازمان ملل متحد بنویسم که سه نفر از
1) Geoff Simons
مسؤولان ارشد این سازمان در آن درگیرند. به نظر من (که شاید اشتباه باشد)، فکر میکنم اکثر مردم از جنجالهای حول تحریمها اطلاع دارند و با توجه به فضای محدودی که داشتم، باید تصمیم میگرفتم از کدام اطلاعات استفاده کنم.
فکر نمیکنم هر مقالۀ خبری کوتاهی میتواند، یا باید، تاریخچۀ کاملی از تمام عناوین را در بر بگیرد. یعنی، اگر احساس میکنید مسئلۀ تحریمها و دیدگاه هالیدی دربارۀ آنها به اندازۀ کافی پوشش داده نشده است، من سعی خواهم کرد پوشش بیشتری به آنها بدهم. مطمئنم دوباره سراغ این ماجرا خواهم رفت.
اگر میخواهید بدانید چرا بیش از 460 کلمه به این موضوع اختصاص نیافت در حالی که فضای بیشتری به مسائلی از قبیل ادعای خیانت دیوید بکهام (1)به همسرش اختصاص مییابد، باید سؤالتان را از مسؤولان ردهبالاتر از من در روزنامه بپرسید.
آیا این کافی است؟ آیا نگاه «مدل پروپاگاندا»یِ شما به تمامی کسانی که در رسانههای بنگاهی کار میکنند را تقویت کردم؟ من در واقع سعی کردم برخی فشارها و محدودیتهای واقعی دربارۀ طول مقاله و ضربالاجل را توضیح بدهم، یعنی فشارهای کاری واقعی روی روزنامهنگارانی که غالباً جایی در هشدارهای رسانهای شما ندارند. میدانم که شما به صورت گزینشی از بخشهایی از پاسخ من استفاده خواهید کرد اما امیدوارم هرگونه توضیح و تفسیر خود را در بستر درست حرفهای من مطرح کنید.
اگر به چیز دیگری نیاز دارید دوباره با من تماس بگیرید. منتظر خواندن مطلب شما دربارۀ عراق هستم.
با آرزوی بهترینها،
اندرو بانکومب
1) David Beckham
ما از اندرو بانکومب برای پاسخگوییاش متشکریم. با این حال، ادعای کمبود فضا و زمان، قابل توجه است. دقت کنید که در فضای تقریباً نامتناهی رسانهای که ایندیپندنت، گاردین، تایمز، تلگراف، بخش خبری و وبگاه کانال 4، بخش خبری و وبگاه BBC News و... ارائه میدهند، ظاهراً فضای کافی برای ذکر این نکته وجود ندارد که: به نظر مسؤولان سازمان ملل متحد، بریتانیا شریک جرم در این قتلعام است. آیا جداً قرار است باور کنیم که این سکوت، نتیجۀ کمبود فضا است؟ در واقع هیچ کمبود فضایی در رسانهها وجود ندارد؛ این فضا به طور نظاممند دریغ میشود، نه اینکه کمبود داشته باشد.
درست است که برخی خوانندگان میدانند «جنجالهایی» پیرامون تحریمهای سازمان ملل متحد وجود دارد. اما اکثر آنها نمیدانند که دیپلماتهای ارشد سازمان ملل متحد، آمریکا-انگلستان را به قتلعام واقعی در عراق متهم کردهاند، چون این حرف بسیار به ندرت در رسانهها مطرح شده است. حتی اگر خوانندگان این قضیه را بدانند، اهمیت فوقالعادۀ این اتهامات مطمئناً شایان تأکید بیشتر است. در نهایت، رسانهها هرگز از یادآوری بمباران شیمیایی شهروندان غیرنظامی حلبچه توسط صدام خسته نمیشوند؛ هرچند این جنایت، در مقایسه با قضیۀ مورد نظر ما، بسیار کوچکتر است.
در مارس 2002، چند ایمیل با نیک کوهن (نویسندۀ روزنامۀ ابزرور) رد و بدل کردیم. در اینجا فضای کافی برای بازنشر کامل آن ایمیلها وجود ندارد (البته پیوندهای اینترنتی برای مطالعۀ مقالههای مرتبط در آرشیو هشدارهای رسانهای ما ارائه شدهاند)، اما عملکرد کوهن واقعاً چشم ما را باز کرد.
در 13 مارس 2002، ما هشدار رسانهایمان با عنوان «نیک کوهن از ابزرور دربارۀ عراق، چامسکی و پیلجر مینویسد» (1)را منتشر کردیم. در آنجا نظرات نیک کوهن در 10 مارس 2002 را آوردیم:
مشتاقم ببینیم نوام چامسکی و جان پیلجر چگونه با جنگی مخالفت میکنند که به تحریمهایی پایان میدهد که به ادعای آنها صدها هزار کودکی را قتلعام کرده است که اگر این تحریمها نبود،
1) www.medialens.org/alerts/02/020313_de_Guardian_Cohen.html
زندگی خوش و سالمی در زندانی به وسعت یک دولت داشتند. (نگران نباشید، آنها به این نقطه هم میرسند.) (1)
سپس دریچۀ رسانه این پاسخ را در تاریخ 13 مارس 2002 از نیک کوهن دریافت کرد:
مشکل نظریۀ «تحریمها علت قحطی هستند» این است که:
1.این استدلال هیچگاه دربارۀ تحریمها علیه آفریقای جنوبی گفته نشد.
2.صدام یک ظالم است که دهها هزار نفر از مردم خودش را کشته است.
3.نظام تحریمها در نیمۀ دهۀ 1990 از کار افتاد.
4سو مهمترین نکته اینکه، صدام از نسخهای از سرمایهداری شوکدرمانی برای ثروتمند کردن خود و کاسهلیسانش استفاده میکند. مانند روسیه، ترکیب خصوصیسازی و گانگستریسم موجب افزایش نرخ مرگومیر شده است.
البته میتوانید همۀ اینها را رد کنید و از محاسبات سادۀ سازمان ملل متحد استفاده کنید. مطمئناً اسلاف شما نیز میتوانستند استدلالهایی به همین اندازه متقاعدکننده بیابند تا از این نظریه دفاع کنند که قحطی اوکراین (2)به خاطر بایکوت بولشویسم توسط غرب بود نه به خاطر آن عمو ژوی (3)عزیز قدیمی.
ما در 15 مارس با برخی از شواهدی که در این فصل ارائه شدهاند به او پاسخ دادیم. (4)کوهن همان روز اینگونه پاسخ داد:
چاپلوسهای عزیز،
اگر کمترین توجهی در شما میدیدم که ظالم نیز قدری مسؤول ظلم است، بیشتر برایتان احترام قائل میشدم. میدانم این کار برای شما دشوار است، چون برای این کار باید با پیچیدگیها و اصول اروپامحورِ وحشتناکی مانند عدالت و جهانشمولی کنار بیایید، و واقعاً با شما همدرد هستم. اما بیشتر به خاطر خودتان نه به خاطر خودم، میخواهم بدانم چه تعداد از مرگومیرها در عراق تقصیر صدام است. اگر قبول دارید که این تعداد دورقمی یا بیشتر است، باید چه کار کنیم؟
زنده باد ژو استالین
ما دوباره در تاریخ 20 مارس جواب دادیم. (1)در نهایت، این پاسخ را در 23 مارس 2002 از کوهن دریافت کردیم:
دریچۀ رسانۀ عزیز،
بابت مزاحمت عذرخواهی میکنم. نکتهای که میخواستم در آن مطلب بگویم، البته قبول دارم استفادۀ نادرستی از طنز هم در آن کرده بودم، این بود که سه موضع ممکن دربارۀ عراق وجود دارد:
1.باید جنگی برای نابودی صدام صورت گیرد، خواه حملۀ مستقیم یا شورش با حمایت غرب. (بوش اکنون در حال تصمیمگیری بین این دو گزینه است و بلر هم هرچه بوش بگوید را انجام خواهد داد.) پس از پیروزی، تحریمها برداشته میشوند.
2.نباید جنگ یا تحریمی انجام شود و صدام باید رها شود، که بنا به ایمیلتان حدس میزنم این موضع را دارید.
3.جنگی نباید صورت پذیرد. اما تحریمها، خصوصاً تحریمهایی که علیه مبادلۀ اسلحه هستند، باید اجرا شوند. همچنین قدرتهای خارجی باید مأمنی برای کردها فراهم کنند و افکار عمومی دنیا نیز باید از کردستان مستقل پشتیبانی کنند. همچنین نیروی هوایی خارجی باید پوشش هوایی برای اکثریت شیعۀ جنوب عراق فراهم کند.
1) www.medialens.org/alerts/02/020320_de_Observer_Cohen_reply2.html
موضعهای یک و دو بیشتر به هم نزدیکند تا به موضع سه. به همین دلیل به شوخی گفتم که افرادی مثل شما برای پیوستن به ما در مناقشۀ پیشِ رو مشکل خواهند داشت.
خوانندگان میتوانند پاسخ ما در 26 مارس را در وبگاه دریچۀ رسانه بخوانند. (1)
ایمیلهای کوهن یک نقطۀ عطف واقعی برای ما بود. کمتر از 9 ماه از آغاز حیات پروژۀ دریچۀ رسانه، ما به تدریج میفهمیدیم که حتی روزنامهنگاران سطحبالا نیز در مواجهه با چالشهای منطقی، چقدر در دفاع از استدلالهایشان ناتوانند. همانطور که در 15 مارس 2002 به کوهن نوشتیم:
ما نامهای محترمانه و چالشی با توضیح و تفصیل برای استدلالهای شما نوشتیم، و در پاسخ، ما (و هرکسی که در نوشتن آن نامه شریک بود) پاسخی کوتاه و یک ردیّه دریافت کرد که شاهدی برای دفاع از گفتههایش ارائه نمیداد و هیچ تلاشی برای پاسخ دادن به نکات ما نمیکرد. بنا به تجربۀ ما، این کار قاعدۀ جریان اصلی روزنامهنگاری است. جریان اصلی از بحث و مناظرۀ جدی استقبال نمیکند؛ و اختلاف عقیده داشتن با جریان اصلی نیز با استهزاء و تحقیر مواجه یا نادیده گرفته میشود. قرار نیست ایدهها مطرح شده و سپس به چالش کشیده شوند و به بحث و نظر گذاشته شوند؛ ما، یعنی عامّه، باید صرفاً به کلمات حکیمانۀ شما گوش دهیم و خفه شویم. جسارتِ سرپیچی، نوعی بیحرمتی در نظر روزنامهنگارانی است که خود را شهرههای قابلاحترام میدانند، نه خدمتکاران مردم که مشغول به انجام وظیفهای هستند که برای درست انجام دادن آن باید چالش جدی و سنگین را بپذیرند.
ما ناچار به تأمل دربارۀ این واقعیتایم که شما یکی از محترمترین مفسران لیبرال در لیبرالترین حدِ طیف گستردۀ جریان اصلی روزنامهنگاری هستند. همچنین میبینیم که نمیتوانستید به اتهامی جدیتر از این بپردازید: اینکه حکومت ما واقعاً در قتلعام در عراق مقصر است. عملکرد شما در این موضوع حیاتی، نشانۀ دیگری بر وضع دهشتناک «مطبوعات آزاد» در این کشور است.
1) www.medialens.org/alerts/02/020326_de_Observer_Cohen_reply3.html
آنها [بازرسهای تسلیحاتی از عراق] فراخوانده شدند چون نمیتوانستند کارشان را انجام دهند. این قضیه را به مسخره نگیریم؛ اینکه بازرسها آنجا بمانند هیچ فایدهای ندارد مگر آنکه بتوانند کاری که برایش رفتهاند را انجام دهند. (تونی بلر (1))
اگر این مسئله در دادگاه به بحث گذاشته میشد، وزن شواهد به سوی دیگری اشاره میکرد. عراق در واقع بارها و بارها میل و ارادۀ خود به همکاری با بازرسان تسلیحاتی را نشان داد. (اسکات ریتر، بازرس تسلیحاتی سازمان ملل متحد در عراق، 98-1991 (2))
در پیشدرآمدِ حمله به عراق، بوش و بلر دو ادعای کلیدی و مرتبط را ترویج میکردند: اینکه عراق بین 1991 تا 1998 از همکاری با بازرسان تسلیحاتی «کمیسیون ویژۀ سازمان ملل متحد» (3)(UNSCOM) طفره رفته است، و اینکه در نتیجه عراق زرادخانۀ مرگآوری از تسلیحات کشتار جمعی انبار کرده است که «تهدیدی جدی و جاری» علیه منافع غرب (از جمله پایگاههای نظامی بریتانیا در قبرس) قلمداد میشود.
آنچه با قوت تمام اسطورۀ عدمهمکاری را تقویت کرد، این ایده بود که صدام حسین در دسامبر 1998 بازرسان تسلیحاتی را اخراج کرد. این استدلال از آن رو حیاتی محسوب میشود که القاء میکرد تمام تلاشها برای حل صلحآمیزِ مسئلۀ تسلیحات کشتار جمعی به هدر رفتهاند و تلاشهای بیشتر برای مذاکره، لاجرم بیثمر و سادهلوحانه هستند.
این استدلال به نوبۀ خود از آن رو اهمیت داشت که بوش و بلر مصمم به حمله و اشغال عراق بودند؛ در واقع، راهحل صلحآمیز در دستورکار آنها نبود. پاول اونیل (1)، خزانهدار سابق ایالات متحده، توضیح میدهد که چگونه دولت بوش سر کار آمد در حالی که مصمم بود صدام حسین را سرنگون کند و از حملات 11 سپتامبر به عنوان یک بهانه استفاده کرد:
کل قضیه از این قرار بود: پیدا کردن یک راه برای انجام این کار. رییسجمهور میگفت «بروید راهی برای من برای انجام این کار پیدا کنید.»... از همان ابتدای کار، این اعتقاد وجود داشت که صدام حسین آدم بدی است و باید برود. (2)
اونیل گزارش میدهد که در روزهای ابتدایی آغاز به کار بوش، یادداشتی مبنی بر آمادهسازی برای جنگ دیده است. یک یادداشت دیگر، با مهر محرمانه، میگفت: «برای عراقِ پس از صدام برنامهریزی کنید.» همچنین اونیل یک سند پنتاگون با عنوان «متقاضیان خارجی برای قراردادهای میادین نفتی عراق» را دیده است که دربارۀ تقسیم ذخایر نفتی عراق بین شرکتهای نفتی جهان بحث میکرد.
هرچند از آن زمان تا کنون، ناتوانی در تصویب قطعنامۀ دوم سازمان ملل متحد به عنوان مانعی برای حل صلحآمیز مسئله عنوان میشود، اما در واقع این رُخداد نمایانگرِ ناتوانی در مشروعیتبخشی به راهحل خشن مورد نظر [بوش و بلر] است.
رهبران غربی شدیداً روی این ایده تأکید میکردند که عراق از همکاری با بازرسان امتناع کرد. مثلاً بلر گفت: «قبل از اینکه او [صدام حسین] سه سال پیش بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد را بیرون بیندازد، آنها هزاران سلاح شیمیایی و بیولوژیک را کشف و نابود کرده بودند... وقتی نزدیکتر شدند، به آنها گفته شد که از عراق بروند.» (3)جورج بوش گفت: «این رژیمی است که با بازرسیهای بینالمللی موافقت کرد سپس بازرسان را
بیرون انداخت.» (1)جک استراو (2)، وزیر امور خارجۀ انگلستان، توضیح داد که «فکر کنم متأسفانه قاطعیت جامعۀ بینالملل درهم ریخت، و صدام حسین توانست از این مسئله سوءاستفاده کرده و بازرسان را اخراج کند.» (3)بیل کلینتون (4)در مصاحبهای با بیبیسی در دسامبر 1998 اعلام کرد «صدام بازرسان را بیرون کرد تا ما را وادار به لغو تحریمها کند.» (5)
همانطور که در ادامه خواهیم دید، این گفتهها سراسر غلط هستند. صدام حسین بازرسان تسلیحاتی را اخراج نکرد و از همکاری با آنها امتناع نکرد. بلر، استراو و کلینتون همگی در آن زمان صاحبمنصب بودند و لذا بعید است از این واقعیت بیخبر بوده باشند.
دقیقاً پیش از حملات هوایی «روباه صحرا» (6)که با دستور کلینتون در دسامبر 1998 انجام شد، بازرسان تسلیحاتی از عراق فراخوانده شده بودند. ریچارد باتلر (7)، رییس سابق UNSCOM، در کتاب خود با نام «صدام یاغی» (8)مینویسد:
پیتر بورلی (9)، سفیر ایالات متحده، با من تماس گرفت و مرا به یک گفتگوی خصوصی در محل اقامت هیئتنمایندگی ایالات متحده دعوت کرد... بورلی به من اطلاع داد که بنا به دستورات واشنگتن، «بهتر است اقدامهای احتیاطی برای تضمین ایمنی و امنیت پرسنل UNSCOM که هماکنون در عراق هستند اتخاذ شود.»... من به او گفتم که به این مشورت عمل خواهم کرد و کارکنانم را از عراق خارج خواهم کرد. (10)
1) سخنرانی سالانۀ رییسجمهور آمریکا، 29 ژانویۀ 2002: www.whitehouse.gov
2) Jack Straw
3) برنامۀ Today، شبکۀ رادیویی BBC Radio 4، 12 اکتبر 2002.
4) Bil Clinton
5) «مصاحبه با کلینتون»، برنامۀ A Panorama Special، 22 ژوئن 2004.
6) Operation Desert Fox
7) Richard Butler
8) Saddam Defiant
9) Peter Burleigh
10) «صدام یاغی»، انتشارات Weidenfeld & Nicolson، 2000، ص. 224.
کوفی عنان (1)، دبیرکل سازمان ملل متحد، نیز در این باره اظهار نظر کرد: «بورلی با من تماس گرفت و گفت که آنها از پرسنل ایالات متحده در منطقه خواستهاند که منطقه را ترک کنند. همچنین به ریچارد باتلر، رییس کمیسیون خلعسلاح، نیز توصیه کردهاند که پرسنل UNSCOM را بیرون بکشد، و من و باتلر با هم حرف زدیم.» (2)اسکات ریتر، رییس بازرسان تسلیحاتی، این روایت از رویدادها را تأیید میکند: «صدام بازرسان را بیرون نینداخت. ایالات متحده در سرآغاز بمبارانهای عملیات روباه صحرا، دستور خروج آنها را در دسامبر 1998 داد.» (3)
خروج بازرسان در زمان حساسی در سیاست ایالات متحده رُخ داد چون بیل کلینتون با استیضاح به خاطر رسوایی مونیکا لوینسکی (4)روبرو بود. کلینتون حملات چهارروزه را در 16 دسامبر آغاز کرد، یعنی یک روز قبل از زمان تعیین شده برای رأیگیری دربارۀ استیضاح او، و دو ساعت پس از رأیگیری نیز این حملات را متوقف کرد. ریتر اشاره میکند که پیش از حملات، «بازرسان فرستاده شدند تا بازرسیهای حساسی را انجام دهند که ربطی به خلعسلاح نداشت، بلکه تماماً در راستای تحریک عراقیها بود.» (5)در گزارشی که روز دوم بمباران منتشر شد، این نقلقول از ریتر آمده بود: «کاری که ریچارد باتلر هفتۀ پیش با بازرسیها انجام داد، یک توطئه بود. این کار برای ایجاد مناقشهای بود که بمباران را توجیه کند.» ریتر ادعا کرد منابع آمریکایی سه هفته قبل به او گفته بودند که «در این اُفق، دو ملاحظه دیده میشود: استیضاح و ماه رمضان.» ریتر در ادامه میگوید:
با قدری جستوجو میفهمید چرا ریچارد باتلر دیروز چهار بار سراغ تلفن رفت. او با مشاور امنیت ملی آمریکا حرف میزد. آنها به او میگفتند لحن گزارشش را تندتر کند تا توجیهی برای بمباران باشد. (6)
1) Kofi Annan
2) جاش فریدمن، «تأخیر تخلیۀ 133 کارمند سازمان ملل متحد»، روزنامۀ Newsday، 17 دسامبر 1998.
3) برنامۀ Moral Maze، شبکۀ رادیویی BBC Radio 4، 24 جولای 2002.
4) Monica Lewinsky
5) اسکات ریتر و ویلیام ریورز پیت، «جنگ علیه عراق»، انتشارات Profile، 2002، ص. 52.
6) نقلقول در: روزنامۀ نیویورکپست، 17 دسامبر 1998.
یک دیپلمات سازمان ملل متحد که نوعاً «هواخواه واشنگتن» قلمداد میشود، با ادعای اینکه باتلر تعمداً توجیهی برای جنگ دست و پا کرد، گفت: «بر اساس همان واقعیتها، او [باتلر] میتوانست بگوید: حدود 300 بازرسی [در هفتههای اخیر] انجام شدهاند و ما در 5 تای آنها به مشکل برخوردهایم.» (1)
در پی حملۀ سال 2003 به عراق، مشخص شد گفتۀ ریتر که عراق «اساساً خلعسلاحشده» بود و در زمان خروج او و سایر بازرسان از عراق 90 تا 95 درصد سلاحهای کشتار جمعی «مطمئناً منهدم» شده بودند (2)، دقیق (و در واقع محافظهکارانه) بوده است. ریتر دربارۀ 5 تا 10 درصد باقیمانده گفت: «این مقدار حتی به اندازهای نیست که برنامۀ تسلیحاتی به حساب بیاید. بلکه ذرهها و قطعههایی از یک برنامۀ تسلیحاتی است که در کل چندان قابل توجه نیست، اما همچنان ممنوع است.» (3)به گفتۀ ریتر، تسلیحات کشتار جمعی باقیمانده مدتهاست به «لجن بیمصرف» تبدیل شدهاند (4)چون مدت عمر عاملهای بیولوژیک و شیمیایی در محفظههای نگهداریشان محدود است (ادامه همین را ملاحظه کنید).
در اواخر سال 1998 مشخص شد جاسوسان سیا (5)که با بازرسان تسلیحاتی همکاری میکنند از اطلاعاتِ جمعآوریشده برای هدف قرار دادن صدام حسین در طول عملیات روباه صحرا استفاده کردند. نقش سیا در تخریب برنامۀ بازرسیهای تسلیحاتی، یکی از دلایل اصلی استعفای ریتر در آن سال بود.
نتیجهگیریهای اساسی روشن هستند: عراق در «خلعسلاح بنیادین» تسلیحات کشتار جمعیاش همکاری کرد. با این حال، ایالات متحده مناقشهای را در دسامبر 1998 به راه انداخت. بر خلاف آنچه ادعا شده است، بازرسان اخراج نشدند بلکه توسط باتلر بیرون کشیده شدند تا از بمبارانهای ایالات متحده مصون بمانند. متعاقباً عراقیها به بازرسان تسلیحاتی اجازۀ بازگشت ندادند، و در تعبیری دقیق آنها را «جاسوسهایی» نامیدند که از اطلاعات جمعآوریشده در طول بازرسیها برای هدف قرار دادن شخص صدام حسین در عملیات روباه صحرا استفاده کردند.
تغییر موضع بوش، بلر، استراو و ... این بود که هرچند صدام حسین واقعاً بازرسان تسلیحاتی را بیرون نینداخت، اما انجام کار را برایشان غیرممکن کرد. و در عین حال ریتر توضیح میدهد که بازرسان تسلیحاتی تا چه حد در خلعسلاح عراق موفق بودند. مثلاً ریتر دربارۀ قابلیت سلاحهای هستهای میگوید:
وقتی عراق را در سال 1998 ترک کردم... زیرساختها و تأسیسات [نظامی] صد در صد منهدم شده بود. هیچ شکی در این باره نیست. همۀ ابزارها و تأسیسات [تسلیحاتی] آنها نابود شده بود. تأسیسات طراحی سلاح نیز تخریب شده بود. تجهیزات تولیدی نیز ردیابی و تخریب شده بودند. و ابزارهای لازم (هم از طریق خودروها و هم از طریق هوایی) برای نظارت بر اشعههای گاما (که در صورت تلاش برای غنیسازی اورانیوم یا پلوتونیوم تولید میشوند) را راهاندازی کرده بودیم. ما هرگز چیزی پیدا نکردیم. (1)
ریتر توضیح میدهد که بازرسان چگونه در سراسر عراق چرخیدند، تأسیسات شیمیایی، بیولوژیک و هستهای این کشور را زیر نظر گرفتند، ردیابها و دوربینهای حساس نصب کردند و بازرسیهای بدون اخطار قبلی نیز انجام دادند: «ما کل عراق را پوشش دادیم: همۀ تأسیسات تحقیق و توسعه، همۀ دانشگاهها، همۀ مدرسهها، همۀ بیمارستانها، همۀ کارخانههای آبجوسازی.» (2)ریتر دربارۀ پتانسیل تجدید قابلیت سلاحهای شیمیایی عراق میافزاید:
اگر که کسی [بر تجدید قابلیت تسلیحاتی عراق] نظارت نمیکرد عراق میتوانست این کار را بکند؛ اما همانند برنامۀ تسلیحات هستهای، آنها باید دوباره کار را از صفر شروع میکردند چون تمام تجهیزات، تأسیسات و تحقیقاتشان را گرفته بودیم. آنها باید ابزارها و فناوری پیچیدۀ لازم را از طریق شرکتهای مطرح تهیه میکردند. این کار قابل ردیابی بود. در فرآیند تولید سلاحهای شیمیایی، گازهایی تولید و تخلیه میشوند که اگر وجود داشتند تا کنون شناسایی شده بودند. ما از
طریق ماهواره و سایر ابزارها نظارت میکردیم، و هیچچیزی ندیدیم. اگر عراق امروز در حال تولید سلاح بود، ما به آسانی سند قطعی و روشن، می داشتیم. (1)
رولف اکیوس (2)(رییس کمیسیون ویژۀ سازمان ملل متحد) در مرور سالهای خلعسلاح عراق بین 1991 تا 1998، در ماه می سال 2000 گفت که بواسطۀ تبعیت گستردۀ عراقیها «چیز چندانی نیست که دربارۀ قابلیتهای تسلیحاتی ممنوعۀ عراق ندانیم» و «در همۀ حوزهها ما قابلیتهای عراق را به طور بنیادی منهدم کردهایم.» (3)
www.arabmediawatch.com/iraq
گِرِگ تیلمن (4)، کارشناس تسلیحات کشتار جمعی عراق و مسؤول ارشد سابق وزارت خارجه [ایالات متحده آمریکا] به مدت 25 سال، مدعی است شواهد کلیدی که کالین پاول (5)در 5 فوریۀ 2003 در اختیار سازمان ملل متحد گذاشت به غلط تفسیر شدند و افکار عمومی فریب داده شدند:
مشکل اصلی آن بود که مسؤولان ارشد دولت، اطلاعاتِ به تعبیر من «مبتنی بر باور» داشتند. آنها میدانستند که میخواهند با آن اطلاعات چه چیزی را نشان بدهند. آنها واقعاً در برابر هرگونه اطلاعات متناقض که جامعۀ اطلاعاتی تهیه میکرد، کور و کر بودند. من قدری از تقصیر را بر شانۀ جامعۀ اطلاعاتی میگذارم، و بخش عمدۀ آن را تقصیر مسؤولان ارشد دولت میدانم. (6)
رِی مکگاورن (7)، یکی از تحلیلگران برجستۀ سابق سیا، به جان پیلجر گفت دولت بوش خواستار آن بود اطلاعات به نحوی شکل داده شوند که با اهداف سیاسی همخوان باشند: او گفت که «95 درصد اینها بازی بود.» (8)
1) همان، صص. 3-32.
2) Rold Ekeus
3) نقلقول در: گلن رانگوالا، «تهدیدی برای جهان؟ واقعیتها پیرامون تسلیحات کشتار جمعی عراق»، آوریل 2000:
4) Greg Thielmann
5) Coli Powell
6) «مردی که میدانست»، 15 اکتبر 2003: www.cbsnews.com
7) Ray McGovern
8) جان پیلجر، «فریب جمعی بلر»، روزنامۀ Daily Mirror، 3 فوریۀ 2004.
در گزارشگری رسانهای از این مسئله، چند مشخصۀ قابل توجه وجود دارد. شاید جالبترین مشخصه آن باشد که روزنامههایی که این ایده را گزارش داده و تقویت کردند که «بازرسان از عراق اخراج شدند» شخصاً در اواخر 1998 و اوائل 1999 گزارش داده بودند که بازرسان اخراج نشده بودند.
گروه «انصاف و دفت در گزارشگری» (FAIR)، که رسانههای آمریکایی را دیدهبانی میکند، گزارشی شگفتآور با این عنوان تهیه کرد: «چهار سال چه تغییری ایجاد میکند: پوشش خبری علت خروج بازرسان از عراق.» (1)این گزارش شامل ده جفت نمونه از گزارش جریان اصلی رسانهها در بازۀ 1998 تا 2002 است که خروج بازرسان تسلیحاتی از عراق را پوشش میدهند. هرچند نقلقولهای سال 1998 همگی میگویند که بازرسان بیرون کشیده شدند، اما نقلقولهای سال 2002 مدعیاند که آنها «اخراج» شده یا با زور بیرون شدهاند. به عنوان مثال، در دسامبر 1998، واشنگتنپست گزارش داد: «شب سهشنبه باتلر، با پیشبینی حملۀ نظامی، به بازرسان خود دستور داد بغداد را تخلیه کنند، یعنی وقتی که اکثر اعضای شورای امنیت هنوز گزارش او را دریافت نکرده بودند.» (2)کمتر از چهار سال بعد، همان روزنامه در آگوست 2002 نوشت: «از سال 1998، وقتی بازرسان سازمان ملل متحد اخراج شدند، تقریباً با اطمینان میتوان گفت که عراق در تلاش برای ساختن سلاحهای شیمیایی و بیولوژیک بیشتر بوده است.» (3)
در دسامبر 1998، برنامۀ تودی در شبکۀ NBC گفت:
ماجرای عراق دیشب تب و تاب جدیدی پیدا کرد چون رییس بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد، ریچارد باتلر، گفت عراق بر خلاف وعدۀ خود کاملاً با بازرسان همکاری نکرده است. در نتیجه، سازمان ملل متحد به بازرسان خود دستور داد امروز صبح عراق را ترک کنند.» (4)
چهار سال بعد، برنامۀ تودی در شبکۀ NBC گزارش داد: «در حالی که واشنگتن پیرامون زمان و نحوۀ حمله به عراق بحث میکند، بغداد پیشنهاد شگفتانگیزی داده است. عراق آماده است تا دربارۀ پذیرش دوبارۀ بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد پس از اخراج آنها در چهار سال پیش، صحبت کند.» (1)
ما همین تحول را در پوشش رسانهای انگلستان نیز یافتیم. در سال 1998، گاردین گزارش داد: «چند ساعت پیش از آغاز حمله، 125 پرسنل سازمان ملل متحد (از جمله بازرسان کمیسیون ویژۀ سازمان ملل متحد و آژانس بینالمللی انرژی اتمی) با عجله بغداد را به سمت بحرین ترک کردند.» (2)یک سال بعد، رسانههای انگلستان هنوز همین روایت را از آن رویدادها گزارش میدادند: «کمیسیون ویژۀ سازمان ملل متحد که وظیفۀ نظارت بر انهدام تسلیحات کشتار جمعی عراق را بر عهده داد در نیمۀ دسامبر از عراق خارج شد، دقیقاً پیش از آنکه ایالات متحده و انگلستان یک سری حملات هوایی علیه عراق انجام دهند.» (3)و: «آخرین بازرسان خارج شدند تا امکان بمباران متمرکز چهار روزه در آخر دسامبر فراهم شود.» (4)
و با این حال، برایان ویتیکر (5)از گاردین در فوریۀ 2002 نوشت: «[صدام] با دادن اجازۀ بازگشت به بازرسان تسلیحاتی، که در 1998 از عراق بیرون انداخته شده بودند، میتوانست وجهۀ خود را حفظ کند.» (6)ابزرور در سپتامبر 2002 گفت «دیکتاتور عراق خطرناکتر از سال 1998 (وقتی که بازرسان سازمان ملل متحد مجبور به ترک عراق شدند) است.» (7)ایندیپدنت در همان ماه گزارش داد: «بیل کلینتون... پس از اخراج بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد در دسامبر 1998، دستور حملۀ روباه صحرا را صادر کرد که آخرین حملۀ هوایی بزرگ علیه عراق بود.» (8)دیلیتلگراف نیز در همین بازی پا به توپ بود: «صدام... از دسترسی بازرسان تسلیحاتی سازمان
1) ماوریس دوبویس، برنامۀ Today، شبکۀ NBC، 3 آگوست 2002: به نقل از FAIR.
2) جولیان بورجر و ایون مکاسکیل، «حملۀ موشکی به عراق»، گاردین، 17 دسامبر 1998.
3) دیوید هیرست، «عراق طرح شیطانیِ سازمان ملل متحد برای تسهیل تحریمها را رد کرد»، گاردین، 20 دسامبر 1999.
4) «روسیه خواستار جلسۀ فوری دربارۀ عراق میشود»، گاردین، 2 ژوئن 1999.
5) Brian Whitaker
6) «زندگی پس از صدام: برندگان و بازندگان»، گاردین، 25 فوریۀ 2002.
7) پیتر بیومونت و کمال احمد، «پروندهای برای نمایش مسابقۀ تسلیحات هستهای عراق»، ابزرور، 22 سپتامبر 2002
8) روپرت کورنول، «رییسجمهور ایالات متحده خواستار پشتیبانی داخلی و خارجی از آمریکا میشود»، ایندیپندنت، 5 سپتامبر 2002.
ملل متحد به نقاطی مانند کاخهای ریاستجمهوری امتناع میکرد، و سپس آنها را از عراق بیرون کرد.» (1)جان کمپفنر (2)، دبیر سیاسی نیواستیتزمن، نوشت:
چهار ماه بعد، یک تمرین مقدماتی برای بحران فعلی با عراق انجام شد. صدام حسین بازرسان سازمان ملل متحد را بیرون انداخت و بلر پشت عملیات روباه صحرا (یک بمباران سریالی دیگر توسط ایالات متحده) را گرفت و یگان ویژهای از نیروی هوایی انگلستان را اعزام کرد.» (3)
جین کوربین (4)، روزنامهنگار بیبیسی، در برنامۀ پانوراما گفت که «بازرسان بیرون انداخته شدند... و تفرقه در شورای امنیت سازمان ملل متحد به صدام امکان داد از تبعات این کار رهایی یابد.» (5)در اخبار ظهر بیبیسی، جیمز رابینز (6)گزارش داد که پس از خراب شدن روابط با عراق، از بازرسان «خواسته شد تا [عراق را] ترک کنند.» (7)
آیا همۀ این روزنامهنگاران یکجورهایی گزارشهایی را فراموش کردند که چهار سال پیش دیده بودند؟ یا پروپاگاندای حکومتی توانسته بود بر حافظه و ظرفیت فکر مستقل آنها چیره شود؟ این نکته به یک ویژگی واقعاً قابل توجه از عملکرد رسانهها اشاره دارد: اینکه تعداد زیادی از روزنامهنگاران میتوانند مانند گلهای رام و مطیع حرکت کنند هرچند شواهدِ در دسترس با دیدگاه اِجماعیِ موجود [در رسانه ها] مغایر باشد.
رسانههای انگلستان، علیرغم اینکه اطلاعات مربوط به تسلیحات کشتار جمعی عراق را در اواخر دهۀ 1990 گزارش داده بودند، بخش عمدهای از این اطلاعات را مغفول گذاشته یا تحریف کردند. مجلۀ ایندیپندنت روزهای یکشنبه (IoS) (8)مصاحبه و بحث BBC Newsnight با بلر (9)را مرور کرد و به ادعاهای او پاسخ داد:
1) سرمقاله، «آقای بلر، ما را متقاعد کنید»، دیلیتلگراف، 31 مارس 2002.
2) John Kampfner
3) نیواستیتزمن، 17 فوریۀ 2003.
4) Jane Corbin
5) پانوراما، «پروندهای علیه صدام»، شبکۀ BBC1، 23 سپتامبر 2002.
6) James Robbins
7) بخش خبری BBC News at 13:00، شبکۀ BBC1، 17 سپتامبر 2002.
8) Independent on Sunday
9) «بلر دربارۀ عراق: برنامۀ ویژه»، بخش Newsnight، شبکۀ BBC2، 6 فوریۀ 2003.
بلر: واقعیت این است که بازرسان از عراق بیرون انداخته شدند.
IoS: خیر، اینطور نیست.
بلر: آنها عملاً اخراج شدند. آنها به سازمان ملل متحد آمدند و گفتند نمیتوانند وظیفهشان به عنوان بازرسان انجام دهند. پس گفتیم باید [عراق را] ترک کنید.
IoS: این دو حرف با هم فرق دارد. (1)
دوباره، تغییرموضع امکان فرار از چالش را میداد: هیچ اشارهای به این واقعیت نشد که بازرسیهای 98-1991 تقریباً کاملاً موفقیتآمیز بودند، و هیچ اشارهای به اقدامات تحریکآمیز و جاسوسی ایالات متحده نشد. رسانهها، علیرغم واقعیتهای موجود، این حرفها را میزدند.
در سپتامبر 2002، گاردین نوشت: «بازرسان در دسامبر 1998 بغداد را ترک کردند، در حالی که عراق مدعی بود برخی بازرسان برای ایالات متحده جاسوسی میکردند و اتهامات متقابل به عراق وارد میشد که عراق با تیمهای بازرسی همکاری نمیکرد.» (2)و: «برخلاف بازرسان قبلی، که دولتها در اختیار سازمان ملل متحد قرار میدادند، پرسنل جدید مستقیماً توسط سازمان ملل متحد استخدام شدهاند. این حرکت در واکنش به شکایت عراقیهاست که میگفتند بازرسیهای قبلی، پوششی برای جاسوسی بود.» (3)و مجدداً: «عراق به نوبۀ خود مدعی بود UNSCOM پر از جاسوس است.» (4)
آنچه دربارۀ این اشارات به «اتهامها» و «شکایتها» و «ادعاهای عراقیها» مهم است آن است که گزارشهای سه سال پیش خود گاردین را مغفول گذاشتهاند. مثلاً این گزارش جولیان بورجر (5)در مارس 1999 را در نظر بگیرید:
1) اندی مکاسمیت، «دوسیه: پروندۀ بلر در دفاع از جنگ»، Independent on Sunday، 9 فوریۀ 2003.
2) مارک اولیور، «اختلافنظر در سازمان ملل متحد بر سر پیشنهاد تسلیحاتی عراق»، گاردین، 17 سپتامبر 2002.
3) برایان ویتیکر و دیوید تیاتر، «بازرسی تسلیحاتی در مواجهه با موانع دشوار»، گاردین، 18 سپتامبر 2002.
4) سیمون جفری، «تیمهای بازرسی تسلیحاتی کیستند؟»، گاردین، 18 سپتامبر 2002.
5) Julian Borger
دیروز گزارش شد که جاسوسی آمریکا در عراق که تحت پوشش بازرسیهای تسلیحاتی سازمان ملل متحد، از حد جستجو برای سلاحهای ممنوعه فراتر میرفت؛ بدون اطلاع ریاست سازمان ملل متحد انجام میشد. بنا به تحقیقات واشنگتنپست، مهندسان سیا که به عنوان تکنیسینهای سازمان ملل متحد کار میکردند آنتنهایی در تجهیزات متعلق به کمیسیون ویژۀ سازمان ملل متحد (UNSCOM) تعبیه کردند تا مکالمات ارتش عراق را شنود کنند.» (1)
مشخصاً این «اتهام عراقیها» نبود؛ بلکه نتیجهگیری تحقیقی بود که توسط یک روزنامۀ پیشروی ایالات متحده (واشنگتنپست) انجام شده بود. در اوایل همان سال، گاردین از یک منبع غیرعراقی دیگر گزارش [مشابهی] داده بود:
یک بازرس سابق دیروز گفت بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد قرارهای مخفیانۀ مبادلۀ اطلاعات نه تنها با ایالات متحده بلکه با چهار کشور دیگر نیز داشتند. احتمال میرود بریتانیا نیز یکی از این چهار کشور باشد.
اسکات ریتر، عضو آمریکاییِ تیم سابق بازرسی تسلیحاتی UNSCOM، گفت این نهاد سازمان ملل متحد توافق کرد اطلاعاتی را که جمعآوری میکند در اختیار این پنج کشور قرار دهد و در عوض اطلاعات منابع آنها را دریافت کند. این ادعاها، و با تأیید نفوذ جاسوسان آمریکایی توسط مقامات ایالات متحده، هیزم جدیدی بر آتش جنجالی است که فعالیتهای UNSCOM را احاطه کرده است. (2)
مجدداً، اینها ادعاهایی دربارۀ ایالات متحده و سازمان ملل متحد بودند که [حتی] تأیید مقامات ایالات متحده [هم] بر «نفوذ جاسوسان آمریکایی [به UNSCOM]» از آنها پشتیبانی میکرد.
در همین راستا، در [کتاب؟ مقاله؟ ویژه نامه؟؟] ابزرور [درباره] مرور روابط غربیها با عراق از سال 1920، مدخل زیر برای سال 1998 آورده شده بود:
عراق تمام همکاریها با کمیسیون ویژۀ سازمان ملل متحد برای نظارت بر انهدام تسلیحات کشتار جمعی این کشور را پایان داد. ایالات متحده و بریتانیا عملیات روباه صحرا را آغاز کردند: بمباران با هدف تخریب برنامههای تسلیحاتی هستهای، شیمیایی و بیولوژیک عراق. (1)
در اینجا نیز اشارهای به ادعای «اقدامات عمدی و تحریکآمیز ایالات متحده»، به مناقشهای ساختگی برای دستیابی به اهداف سیاسی داخلی و سایر دلایل، نشده است. مجدداً، نفوذ جاسوسان سیا در بازرسان، از تاریخ زدوده شده بود. به این واقعیت که اطلاعات جمعآوریشده توسط جاسوسان برای بمباران عراق استفاده شده بود نیز اشارهای نشده بود.
ویلیام ارکین (2)، تحلیلگر نظامی ایالات متحده، میگوید هدف اصلی عملیات روباه صحرا آن بود که با استفاده از اطلاعات جمعآوریشده خصوصاً از طریق UNSCOM، تشکیلات امنیت داخلی صدام حسین هدف قرار داده شود. (3)شاید بتوان گفت در ارزیابی علت بیمیلی عراق به پذیرش مجدد بازرسان بر مبنای «دسترسی بلاشرط: هرزمان، هرمکان، هرجا» (یعنی آنچه آمریکا/انگلستان میخواستند)، این نکته میتواند معنادار و مهم باشد. اما برای «مطبوعات آزادِ» شدیداً در معرض بیآبروییِ ما، واقعیتهایی از این دست صرفاً پروپاگاندای عراق به حساب میآید و بهتر آن است که بیصدا از آن عبور شود.
در سال 2002، کلمات «عراق و بازرسان» در 736 مقالۀ گاردین و ابزرور ذکر شده بود. تقریباً نیمدوجین مقاله پیدا کردیم که تأیید میکردند جاسوسان سیا در سال 1998 در بین بازرسان تسلیحاتی نفوذ کرده بودند. این مقالات اشارهای مختصر به حضور جاسوسان داشتند یا گزارش میدادند که جاسوسان صرفاً «اطلاعات محرمانه» را به ایالات متحده و اسرائیل انتقال میدادند، اما [باز هم] نمیگفتند که از این اطلاعات برای اجرای یک حملۀ نظامی بزرگ علیه عراق استفاده شد.
این مطمئناً فقط یک مثال از عملکرد رسانههای آمریکا/انگلستان به عنوان سیستم فیلترکنندۀ قدرت است که تضمین مینماید واقعیتهای مناسب و ایدههای مناسب در زمان مناسب در اختیار افکار عمومی قرار گیرد.
بدون پاسخ خاص: دریچۀ رسانه و جورج انتویستل (1)(دبیر بخش Newsnight شبکۀ بیبیسی)
در تحقیق پیرامون یکی از مقالات روزنامۀ نیواستیتزمن، دیوید ادواردز در 31 مارس 2003 مصاحبهای با جورج انتویستل (دبیر وقت برنامۀ Newsnight که مهمترین برنامۀ «مسائل روز» در بیبیسی بود) داشت. او در بخشی از این مصاحبه از انتویستل پرسید که آیا اسکات ریتر در ماههای اخیر در برنامۀ Newsnight حضور داشته است یا خیر. همانطور که در بالا بحث شد، ریتر توضیح داده بود که عراق در سال 1998 بدون تهدید جنگ «خلعسلاح بنیادین» شده بود و سلاحهای کشتار جمعی باقیمانده احتمالاً مدتها پیش به «لجن بیمصرف» تبدیل شده بودند. در دوران پیش از جنگ، جریان اصلی مطبوعات تقریباً به طور کامل او را مغفول گذاشته بودند. در سال 2003، گاردین و ابزرور عراق را در مجموعاً 12356 مقاله ذکر کردند. در این مقالات، [تنها] 17 بار به ریتر اشاره شده بود.
دیوید ادواردز: آیا ریتر را جلوی سخنگوهای دولت مثل مایک اوبرین (2)و جان رید (3)نشاندهاید؟
جورج انتویستل: یادم نیست آخرین بار ریتر کی در برنامۀ ما بود.
دیوید ادواردز: آیا امسال او را دعوت کردهاید؟
جورج انتویستل: امسال نه، سال 2003 نه، نه.
دیوید ادواردز: چرا؟
جورج انتویستل: پاسخ خاصی برای این سؤال ندارم. او را [در برنامههایمان] نداشتهایم دیگر.
دیوید ادواردز: آیا او یک شاهد بسیار مهم و معتبر در این باره نیست؟
جورج انتویستل: فکر میکنم او یک شاهد جذاب است. منظورم این است که ما...
دیوید ادواردز: خوب، او رییس بازرسان تسلیحاتی UNSCOM بود.
جورج انتویستل: قطعاً، بله. ما اکیوس و افرادی شبیه او را دعوت کردهایم.
دیوید ادواردز: ولی چرا ریتر نه؟
جورج انتویستل: پاسخ خاصی برای این سؤال ندارم... منظورم این است که، بعضی وقتها به افراد تلفن میزنیم و آنها در دسترس نیستند. بعضی وقتها هم هستند.
دیوید ادواردز: خوب، میدانم که او خیلی مشتاق است. او همیشه حرف میزند. او به عراق رفته است و...
جورج انتویستل: پاسخ خاصی ندارم... دستوری علیه استفاده از او نداریم. فقط تا آنجا که میدانم او در برنامۀ ما نبوده است.
دیوید ادواردز: ادعای دیگر این است که...
جورج انتویستل: دیوید، میشود اینجا یک سؤال از شما بپرسم؟
دیوید ادواردز: بله.
جورج انتویستل: نظر تو چیست؟
دیوید ادواردز: چی؟ ببخشید، یعنی نظرم دربارۀ اینکه چرا دعوتش نکردهاید...؟
جورج انتویستل: نه، منظورم این است که همۀ این سؤالات در یک جهت خاص هستند. آیا فکر میکنی Newsnight به عنوان یک سازمان هوادار حکومت عمل میکند؟
دیوید ادواردز: احساس من این است که شما سعی میکنید از شرمسار کردن حکومت پرهیز کنید [انتویستل میخندد] یعنی وقتی مصاحبهشوندگان و... را انتخاب میکنید. مصاحبهشوندگان معمولاً
از خود تشکیلات هستند. من آدمهایی مثل چامسکی، ادوارد هرمان، هوارد زین (1)، مایکل آلبرت (2)و اینها را نمیبینم. میدانید دیگر، تعداد ناراضیان خیلی زیاد است...
جورج انتویستل: خوب، ما اخیراً سعی کردهایم چامسکی را بیاوریم، و او به دلایلی که نمیتوانم توضیح بدهم مایل نبود بیاید. آن کسی که مسؤول برنامۀ کمکرسانی سازمان ملل متحد بود اسمش چی بود؟
دیوید ادواردز: دنیس هالیدی؟
جورج انتویستل: بله، او را داشتهایم. فکر کنم برنامۀ ویژۀ ما با حضور بلر در BBC2، بلر را با همۀ گفتههای ناخوشایند رودررو کرد.
دیوید ادواردز: مسئلۀ دیگر این است بازرسان UNSCOM، گزارشهای سیا و غیره گفتهاند که باقیماندۀ سلاحهای کشتارجمعی عراق «لجن» شده است (آنها از همین کلمه استفاده میکنند) چون مثلاً عامل سیاهزخم مایع در بهترین شرایط نگهداری شاید سه سال سالم بماند. مجدداً، ندیدهام این را به کسانی مانند جان رید یا مایک اوبرین بگویید.
جورج انتویستل: اوم، خوب، یادم نمیآید این کار را کردهایم یا نه. آیا تو همۀ قسمتها را دیدهای؟ از چه وقتی؟
دیوید ادواردز: تقریباً همهاش را. مثلاً امسال. آیا این مسئله را پوشش دادهاید؟
جورج انتویستل: اوممم، باید بررسی کنم. منظورم این است که ما بینهایت برنامه دربارۀ وضعیت سلاحهای کشتارجمعی داشتهایم، دربارۀ پرونده و همه چیز.
دیوید ادواردز: خوب بله، در این باره، اما دربارۀ این واقعیت که باقیماندۀ این تسلیحات احتمالاً اکنون دیگر کشنده نیستند چطور؟ منظورم این است که...
جورج انتویستل: من میتوانم... من باید یک نگاهی بکنم.
دیوید ادواردز: این را پوشش ندادهاید. درست است؟
جورج انتویستل: صادقانه نمیدانم. باید بررسی کنم. واقعاً همۀ چیزهایی که پوشش دادهایم را یادم نمیآید.
دیوید ادواردز: مطمئناً، اما منظورم این است که این یک نکتۀ بسیار مهم است، مگر نه؟
جورج انتویستل: این یک نکتۀ جالب است، اما از آن دست نکاتی است که به آن پرداختهایم.
دیوید ادواردز: خوب، من که ندیدهام.
جورج انتویستل: خوب، منظورم این است که، سعی میکنم دوباره با تو تماس بگیرم و ببینم آیا کمکی از دستم برمیآید یا نه.
پس از این مکالمه، انتویستل یک ایمیل برای ادواردز فرستاد. انتویستل چیزهایی ارائه داد که به زعم او شاهدی قوی مبنی بر آن بود که Newsnight واقعاً دفاع حاکمیت از جنگ علیه عراق را به چالش کشیده بود. او این گفتوگو میان جرمی پکسمن (1)(مجری برنامه) و تونی بلر را در برنامۀ «بلر دربارۀ عراق: برنامۀ ویژۀ Newsnight» ذکر کرد:
تونی بلر: میتوانید مطمئن باشید هربار که کسی در این باره از من سؤال کرده است این را گفتهام، آنها [بازرسان] او [صدام] را تا حدی مهار کردند و البته تحریمها در حال خُرد شدن بود، برای همین باید اینها را پس از آن حرف قرار داد که ما مذاکراتی برای تشدید تحریمها داشتیم، اما واقعیت این است که بازرسان از عراق اخراج شدند...
1) Jeremy Paxman
جرمی پکسمن: آنها از عراق اخراج نشدند، آقای نخستوزیر، این درست نیست. بازرسان تسلیحاتی پس از آن عراق را ترک کردند که حکومت آمریکا به آنها گفت عراق بمباران خواهد شد. (1)
ما به انتویستل اینگونه پاسخ دادیم:
شما به پکسمن اشاره کردهاید که افسانۀ اخراج بازرسان را مطرح کرده است. درست میگوید، پکسمن واقعاً دربارۀ این ایده که بازرسان از عراق اخراج شدند به او [بلر] گیر داد، اما در نهایت گفتوگو دربارۀ این موضوع اینگونه تمام شد:
تونی بلر: آنها [بازرسها] فراخوانده شدند چون نمیتوانستند کارشان را انجام دهند. این قضیه را به مسخره نگیریم: اینکه بازرسها آنجا بمانند هیچ فایدهای ندارد مگر آنکه بتوانند کاری که برایش رفتهاند را انجام دهند. و واقعیت این است که ما میدانیم عراق در تمام آن مدت، سلاحهایش را پنهان میکرد.
جرمی پکسمن: درست است.
وقتی بلر به سوی یک خُدعۀ دیگر عقبنشینی میکند، پکسمن هم بیخیالِ او میشود. (2)
بواقع، حقیقت قابل توجه این است که بازرسیها 98-1991 تقریباً با موفقیت کامل به پایان رسید. همانطور که بحث کردیم، ریتر اصرار دارد که تا دسامبر 1998 عراق اساساً خلعسلاح شده بود و 90 تا 95 درصد از تسلیحات کشتار جمعیاش منهدم شده بودند. بنابراین، مثالی که انتویستل انتخاب کرده است که پکسمن با قوت بلر را به چالش میکشد، مثالی عالی است که نشان میدهد او حتی از طرح بدیهیترین چالش نیز وامانده است.
نکتۀ شگفتآور دیگری که رسانهها مغفول گذاشتند به این واقعیت مربوط میشود که در بحثهای بیپایان آنها پیرامون تسلیحات کشتار جمعی عراق، تقریباً هیچ تحلیل جدی از وضعیت احتمالی تسلیحات باقیماندۀ عراق به عمل نمیآمد. بنابراین بوش، بلر و دیگران امکان مییافتند داستانهای وحشتآفرین را بدون چالش جدی از سوی جریان اصلی روزنامهنگاری، نشر دهند. مثلاً تونی بلر در مصاحبهای با جرمی پکسمن (مجری خودستای بیبیسی) توانست بی هیچ چالشی اعلام کند: «مثلاً ما هنوز نمیدانیم چه بر سر هزاران لیتر [سمّ] بوتولیسم و سیاهزخم آمد که وقتی بازرسان در سال 1999 عراق را ترک کردند هنوز پیدا نشده بودند.» (1)اما بی هیچ تردیدی، بنا به آنچه میدانستیم، عراق فقط عامل سیاهزخم را به صورت مایع تولید کرده بود که عمر آن در محفظههای مخصوص فقط سه سال است. طبق آنچه میدانستیم، آخرین محمولۀ سیاهزخم مایع در عراق در سال 1991 در یک کارخانۀ دولتی تولید شده بود. آن کارخانه در سال 1996 منهدم شد. لذا زمانی که بلر این حرفها را میزد، تمام سیاهزخمهای باقیمانده به «لجن» تبدیل شده بودند.
پروفسور آنتونی کردسمن (2)از «مرکز مطالعات استراتژیک و بینالملل» (3)(CSIS)، احتمال آنکه سیاهزخمهای تولیدشده در عراق پیش از سال 1991 کاملاً به سلاح تبدیل شده باشند را کم میداند:
هاگهای سیاهزخم بسیار بادوام هستند و در بیماران معالجهنشده میتوانند به مدت چندین سال به سطح 65 تا 80 درصد مرگآوری برسند. خوشبختانه، عراق ظاهراً عاملهای خشک و قابل ذخیره را تولید نکرده است و ظاهراً فقط عاملهای تَر سیاهزخم را تولید کرده است که عمر نسبتاً محدودی دارند. (4)
http://middleeastreference.org.uk/iraqweaponsb.html
خوانندگان به یاد دارند که کالین پاول در سازمان ملل متحد یک شیشه پودر خشک سیاهزخم را در دست گرفت و به حملات سیاهزخم علیه ایالات متحده اشاره کرد. به گفتۀ مرکز مطالعات استراتژیک و بینالملل، این سیاهزخم را « ظاهراً عراق تولید نکرده است.»
باقیماندۀ سمهای بوتولونیوم نیز «لجن» شده بودند. در یکی از جلسات توجیهی سیا در سال 1990، تهدید ناشی از تأسیسات سلاحهای بیولوژیک عراق مرور و بازبینی شد: «سم بوتولونیوم ماندگار نیست و در محیطزیست به سرعت متلاشی میشود... [این سم] وقتی در دمای زیر 27 درجۀ سانتیگراد ذخیره شود به مدت یکسال نسبتاً پایدار است.» (1)
www.fas.org/irp/gulf/cia/960702/73924_01.htm
گزارش استراتژیک «مؤسسۀ بینالمللی مطالعات استراتژیک» (2)(IISS) در 9 سپتامبر 2002 احتمال آنکه عراق همچنان محمولههای تسلیحات بیولوژیک داشته باشد را ارزیابی کرد: «هرگونه سم بوتولونیوم که در بازۀ 90-1989 تولید شده باشد اکنون دیگر مفید نیست.» (3)
در مصاحبه با بلر، پکسمن توضیح داد که «هانس بلیکس گفت هیچ شاهدی مبنی بر تولید تسلیحات یا مخفی کردن آنها ندیده است.» بلر اینگونه پاسخ داد:
نه، مجدداً فکر نمیکنم این درست باشد. فکر میکنم او گفت که شواهدی که او نشان داده است میگویند که عراقیها خوب همکاری نمیکردهاند و مثلاً او فکر میکرده است که عامل اعصاب VX شاید به صورت سلاح هم درآمده باشد.
بلر مسئلۀ تبدیل عامل اعصاب VX به سلاح را مطرح کرد؛ اما بلیکس در واقع به «نشانههایی» اشاره کرده بود که نشان میدادند عراق در گذشته روی VX «کار کرده بوده است» و شاید VX در گذشته به سلاح تبدیل شده باشد. (4)ریتر خاطرنشان کرد که «پرسش واقعی» روشن است: «آیا امروز یک کارخانۀ [تولید] عامل اعصاب VX در عراق وجود دارد؟» و پاسخ: «نه به جان شما.» (5)بازرسان سازمان ملل متحد کارخانهای را که در سال 1996 عامل VX تولید میکرد، پیدا کردند. با یافتن آن، منهدمش کردند. ریتر توضیح میدهد که «با این کار، عراق توانایی تولید VX را از دست داد.» البته این نکته هم هست که VX به سرعت به «لجن» تبدیل میشود. گزارش
استراتژیک مؤسسۀ بینالمللی مطالعات استراتژیک در سپتامبر 2002، وضعیت احتمالی عامل VX در عراق را [چنین در پرونده مربوطه] ضبط کرد: «هرمقدار عامل VX که پیش از سال 1991 در عراق تولید شده باشد احتمالاً در دهۀ گذشته تجزیه شده است... هرگونه محمولۀ عاملهای G یا V که عراق از دید بازرسان UNSCOM مخفی کرده باشد، احتمالاً تا این لحظه نابوده شده است.» (1)
www.cambridgeclarion.org/VX_rangwala_16mar2003.html
کارگروه وزارت دفاع ایالات متحده، نکتۀ جالبی دربارۀ اهمیت قابلیت تسلیحات شیمیایی عراق برای عراقیها (قابلیتی که بلر اینقدر از آن میترسید) مطرح میکند. این کارگروه، سطح بالای همکاری عراق در افشای دامنۀ برنامۀ شیمیایی بین سالهای 98-1991 را به این واقعیت منسوب میکند که حکومت عراق دریافته بود عاملهای اعصابی که قبلاً تولید کرده بود دیگر به درد نمیخورند: «به اعتقاد ما، علت همکاری وسیع عراق در آخرین دورِ اعلام [تسلیحات شیمیاییاش] آن است که تسلیحات باقیمانده، کاربرد چندانی ندارند غیر از آنکه اعتبار حرفهای عراق را بالاتر ببرند. علت این مسئله هم تجزیۀ عاملهای شیمیایی و مسئلۀ نشت آنهاست.» (2)
www.cia.gov/cia/publications/gulfwar/cwagents/cwpaper1.htm
این «تسلیحات باقیمانده» بدون «کاربرد چندان» هستند که بلر مدعی است توجیه منطقی برای حملۀ گسترده علیه یک کشور فقرزدۀ جهانسومی است.مجلۀ IoS این بخش از مصاحبۀ پکسمن با بلر را به شرح زیر مرور کرد:
بلر: آنچه سرویسهای اطلاعاتی ما به ما میگویند، و همینطور آنچه سرویسهای اطلاعاتی آمریکا به رییسجمهور بوش میگویند، این است که تسلیحات کشتار جمعی در عراق وجود دارد.
IoS: کالین پاول در سخنرانی و ارائۀ طولانیاش برای شورای امنیت سازمان ملل متحد، شواهد مفصلی ارائه کرد مبنی بر اینکه عراقیها چیزی دارند که نمیخواهند بازرسان آن را ببینند، اما هیچ اثباتی بر اینکه آن چیزها چیست ارائه نداد. (3)
اما IoS چیزی دربارۀ عمر محدود محمولهها، کارخانههای منهدمشده، یا بازرسان تسلیحاتی سازمان ملل متحد که این ادعاها را پوچ دانسته و رد کرده بودند، نگفت. ریتر در واکنش به ارائۀ پاول گفت:
همهچیز اینجا ضمنی است، همهچیز مشابه با همان ادعاهایی است که ایالات متحده قبلاً دربارۀ برنامۀ تسلیحاتی عراق داشت... او [پاول] فقط با این شواهد ضمنی و تصادفی، شما را میکوبد، میکوبد، میکوبد، و مردم را گیج میکند، و او دروغ گفت، به مردم دروغ گفت، مردم را گمراه کرد. (1)
1) «ریتر گزارش پاول را رد میکند»، Kyodo News، 7 فوریۀ 2003: www.japantoday.com.
اینقدر اعصابم را خُرد کرد که به ستوانمان گفتم، و به او گفتم: «قربان، شما میدانید، ما لازم نیست برای عراقیها نگران باشیم. میدانید، ما اینجا داریم قتلعام میکنیم، یعنی انهدام جمعی هزاران عراقی.» (سرگروهبان جیمی ماسی (1)، تکاور دریایی ایالات متحده، مصاحبه با آمی گودمن (2)از پایگاه «اکنون دموکراسی» (3))
در اواخر سال 2002 و اوایل سال 2003، هرروز روزنامهنگاران درگیر بحثهای جدی پیرامون این بودند که آیا یک مورد ازقلمافتادگی در گزارش تسلیحاتی [از سوی عراق]، یا باز نکردن یک در ظرف دو ساعت، یا کشف تعدادی گلولۀ توپ، توجیهی برای اعزام سیصد هزار سرباز به جنگی گسترده علیه یک کشور ورشکستۀ جهانسومی است؟ در اخبار عصر 19 دسامبر 2002 در شبکۀ ITN، کتی درهام (4)(مجری اخبار) اعلام کرد:
صدام حسین به سازمان ملل متحد دروغ گفته است و جهان یک گام به جنگ با عراق نزدیکتر شده است. این پیامِ امشب آمریکاست، همزمان با آنکه بازرس ارشد تسلیحاتی سازمان ملل متحد تأیید کرد در پروندۀ تسلیحاتی صدام چیز جدیدی وجود ندارد. کاخ سفید اندکی پیش تأیید کرد که بوش در حال آمادهسازی برای حمله است. (5)
بنا به این نوع گزارشها، نقش رسانهها صرفاً انتقال دید صاحبان قدرت است. فرض کنید که در این مورد، قدرتِ [حاکم]، آزادی عمل طبق میل و ارادهاش را داشته باشد: یعنی [وقتی قدرت حاکم] به عامّه می گوید که به اعتقاد صاحبان قدرت، چه چیزی درست، غلط، خوب و بد است، بدون چالش عقلایی [این نظر پذیرفته
گردیده] و سایر دیدگاهها «بیربط» تلقی شده و مغفول بمانند؛ [در این حالت] عامّه هیچگاه در موضعی قرار نمیگیرد که جرأت و توان مخالفت با «پیام آمریکا» را داشته باشد.
درهام رو به بیل نیلی (1)دبیر بینالملل شبکه کرد و پرسید: در گزارش تسلیحاتی که حکومت عراق به سازمان ملل متحد داده است، جای چه چیزی خالی است؟ پاسخ نیلی این بود: «عراق هنوز برای صدها گلولۀ توپ که از گاز خردل پر شده بودند و بازرسان میدانستند در اختیار عراق است، توضیحی نداده است. عراق قبلاً گفت که آنها را گم کرده است!» مشخصاً نیازی به این پرسش نبود که آیا این گلولههای توپ گمشده واقعاً دلیلی برای راهاندازی یک جنگ گسترده است؟ نیازی به این پرسش [هم] نبود که آیا 10600 کلاهک هستهای ایالات متحده، عامل بازدارنده در جلوگیری از استفاده از تسلیحات مهیب (یا به تعبیر بازرسان تسلیحاتی، «سلاحهای جنگی که حائز حداقل اهمیت هستند») هست یا خیر؟ نیازی به این پرسش [هم] نبود که اگر این تسلیحات چنین تهدید خوفناکی به حساب میآیند، چرا بازرسان تسلیحاتی آزادانه به میل خویش امکان رفت و آمد به عراق را داشتهاند.
نیکلاس اُون (2)(مجری اخبار ITN) زیر تابلویی با عنوان «جدول زمانی به سوی جنگ»، گفت: «ظاهراً سؤال این نیست که آیا به عراق حمله خواهیم کرد یا نه، بلکه سؤال این است که چه زمانی و چگونه. پس اتفاق بعدی چه خواهد بود؟ جدول زمانی به سوی جنگ چگونه است؟» پس با درک اینکه جنگ پیشِ رو صرفاً یک واقعیت زندگی است که باید پذیرفت، هرگونه پرسش هر انسان عاقلی در این برهۀ حیاتی را میشد به سادگی دفن کرد و دور انداخت. اگر قدرتمندان پیرامون روند امور تصمیمشان را گرفتهاند، ما که هستیم که بخواهیم رأی آنها را زیر سؤال ببریم یا به چالش بکشیم؟ اُون در ادامه گفت: «بر خلاف جنگ خلیج [فارس] قبلی، گزینۀ ترک عراق و باقی ماندن صدام در قدرت وجود ندارد. این جنگ رُخ خواهد داد و صدام سقوط خواهد کرد، و این پیام از طرف بالا آمده است.»
مجدداً «پیام آمریکا» (این بار از جانب رییسجمهور) فقط جنگ نبود، بلکه تغییر رژیم بود! به همین دلیل اون شخصاً اصرار داشت که تغییر رژیم یک ضرورت است، هرچند تغییر رژیم (همانند جنگ) مطمئناً از مجوز
سازمان ملل متحد برخوردار نبود و یک جنایت جنگی بزرگ به حساب میآمد. مدتها بعد دریافتیم که حتی مشاور حقوقی ارشد حکومت بریتانیا، یعنی دادستان کل لُرد گلدسمیت (1)، توصیه کرد که بنا به قوانین بینالملل، تغییر رژیم یک هدف غیرقانونی است. گلدسمیت به حکومت گفت «تغییر رژیم نمیتواند هدف یک اقدام نظامی باشد. هنگام بررسی فهرست اهداف نظامی و هنگام طرح سخنان عملی دربارۀ هر کارزاری، باید این نکته را مد نظر داشت.» (2)
در ژانویۀ 2003، ُاون با تونی میسون (3)(سرلشگر معاون نیروی هوایی) پیرامون موضوع کشف یازده گلولۀ توپ خالی در یک سنگر بتونی عراق مصاحبه کرد. اُون پرسید که آیا این گلولهها، «شاهد روشنی» [درباره وجود تسلیخات کشتار جمعی در عراق] هستند یا خیر. ارتشبد جواب داد که باید ابتدا دربارۀ محتوای این گلولهها مطمئن شویم: «البته شاهد روشن اصلی آن است که یکی از گلولهها همچنان حاوی ترکیبات شیمیایی باشد.» میتوان فرض کرد که آن گلوله، یک سلاح کشتار جمعی بوده و لذا تخلف از قطعنامۀ 1441 سازمان ملل متحد محسوب میشد. میسن در ادامه روشن کرد که آن یک گلوله میتواند چه معنایی برای مردم عراق داشته باشد:
انتظار دارم که نبرد هوایی بسیار سنگین باشد، اما این بار چندان بر بغداد متمرکز نمیشود بلکه علیه همۀ قوای فعال در سراسر این کشور خواهند بود. البته همانطور که میدانید، قبلاً ما در منطقۀ جنوبی حول کویت تمرکز داشتیم. این بار باید در تمام کشور قوای عراق را دنبال کنیم.
فعل جالب «دنبال کردن» (سایر فعلهای دوستداشتنی از این دسته عبارتند از: «گیر انداختن» و «زمین زدن») به منفجر کردن، سوراخ کردن و سوزاندن انسانها اشاره دارد.
در جاهای دیگر، هر از گاهی نارضایتیهایی در صفحات نظرات مخاطبان دیده میشد که میپرسیدند چرا این همه در زمانی رُخ میدهد که کشور هدف به مدت بیش از یک دهه فقط زجر دیده، مریض شده و گرسنگی کشیده است و [در عین حال در این مدت] هیچ کس را تهدید نکرده است. اما عموماً با سکوت محترمانه
مواجه بودیم: رسانهها در این جنگ نقشی مشابه با «پیشبینی آبوهوا» را قبول کرده بودند، و پیشبینی میکردند که آیا و چه زمانی جنگ رُخ میدهد، انگار که با یک اقدام خدایی مواجهند.
این ایده که شاید وظیفۀ رسانهها آن باشد که هرچه در توان دارد به کار گیرد تا قتلعام جمعیِ بیگناهان توسط گروهی از مردان و زنانِ آشکارا بدبین و ظالم را به چالش بکشد یا حتی جلوی آن را بگیرد، «روزنامهنگاری جنگصلیبی» نامیده و طرد میشد. در این عملکرد، منطقاً میتوان گفت فارغ از اینکه منافع و اهداف سائقۀ جنگ چقدر فاسد باشند، رسانهها همواره این موضع نوکرمآبانه را اتخاذ خواهند کرد.
یک ویژگی قابل توجه دیگر در پوشش رسانهای نیز شایان ذکر است. هرچند بیشک تأملهای زیادی دربارۀ احتمال خاتمۀ خشونتبار در این بحران مطرح میشد، اما هیچ اشارهای به رُخدادهای احتمالی در صورت حل صلحآمیز بحران نمیدیدیم. اگر بازرسان سازمان ملل متحد، تأییدیۀ سلامت [و خلعسلاح] دربارۀ سلاحهای کشتار جمعی را به عراق میدادند، چه میشد؟ هیچ روزنامهنگاری نمیپرسید که آیا در این صورت، تحریمهای غیرنظامی (یا در واقع همۀ تحریمها) برداشته میشدند؟ میتوانیم دربارۀ دلایل این سکوت تعمق کنیم، اما ظاهراً روشن است که هرچند جنگ و حفظ تحریمها در زمرۀ اهداف مطلوب تشکیلات حاکم بودند، اما لغو تحریمها بدون «تغییر رژیم» مطلوب هیچیک از بازیگران مهم این عرصه نبود. نوام چامسکی نوشته است: «اصل اساسی، که به ندرت از آن تخلف میشود، این است که: آنچه با لازمههای قدرت و امتیاز در تعارض است، وجود ندارد.» (1)
وقتی جنگ نهایتاً به جریان افتاد، رسانهها دوباره همان بیتوجهی سنگدلانه را نسبت به حملۀ آمریکا-انگلستان و رنج ناشی از آن داشتند. بر همین منوال، بخش خبری شامگاهی ITN در 8 آوریل 2003 وقت نمایش کارتون بود! تصویری که بینندگان میدیدند از این قرار بود: در خیابانی در بغداد که با گرافیک رایانهای ساخته شده بود، یک بمبافکن لنسر B-1B راکول (2)که در آن حوالی مانند یک پزشک در حال انتظار چرخ میزد، با علامت
نیروهای ویژۀ آمریکایی به سوی نقطۀ مورد نظر نیروهای ویژه رفت. میشد به بینندگان گفت که یک بمبافکن چهار بمب بزرگ روی هدف انداخت، اما ITN جزئیات بیشتری نیز افزود: «بمبافکن B-1 چهار بمب 2000 پوندی [تقریباً 910 کیلویی] هدایتپذیر ماهوارهایِ سنگرشکن از نوع JDAM (1)را پرتاب کرد.» (2)میشد از این جمله لذت برد، چرا که بمانند هرگونه شیءپرستی (3)و توجه کورکورانۀ دیگر، [مانند] وسواس نسبت به جزئیات آگاهیبخش میتواند باعث تحریک مخاطب شود.
ما دیدیم که بمبها مسیر منحنی خود را به سمت یک رستوران بازسازیشدۀ رایانهای در محلۀ منصور در بغداد طی کردند. چند انفجار پویانماییشده روی ساختمانی رُخ داد که پس از انفجارها نابود شد. در این تصویر کارتونی، آدمهایی که در خیابان راه میرفتند یا پیش از انفجار در رستوران نشسته بودند دیده نمیشد، و پس از اصابت بمب هم تصاویر کارتونی از دست و پاهای قطعشده نشان داده نشد.
گاردین روایت واقعی خلبانی که بمبهای واقعی را میانداخت، نقلقول کرده است:
نمیدانستم چه کسی آنجاست. واقعاً برایم مهم نبود. ما ده دقیقه وقت داشتیم که بمبها را به هدف بزنیم. برای این کار ده دقیقه وقت داشتیم. برای این کار، باید خیلی کارها میکردیم. پس فقط وارد وضعیت اجرای عملیات میشوید و هدف را میکُشید. (4)
«نیروهای ویژه»، «لنسرِ B-1»، «بمبهای JDAM»، «هواپیمای در حال انتظار»، «وضعیت اجرا»، و «هدف را بکشید»: این واژگان نامفهوم است که از دستکاری مردم و چیزها توسط قدرت، شیءسازی میکند. فعلهای دوبخشی نیز به همین منظور استفاده میشوند: «گیر انداختن»، «دنبال کردن» و «منفجر کردن» همگی بیانگر اقدام فوری، قاطع و قدرتمندانه است.
1) JDAM: مخفف Joint Direct Attack Munition، یک جعبۀ راهنماست که بمبهای هدایتنشده را به بمبهای قابل هدایت در تمام شرایط آبوهوایی تبدیل میکند. - مترجم
2) شبکۀ ITN، 8 آوریل 2003.
3) Fetishism
4) جولیان بورجر و استورات میلر، «2 بعدازظهر: صدام رؤیت شد. 2:48 بعدازظهر: خلبانها دستور میگیرند. 3 بعدازظهر: آتش 18 متری در هدف»، گاردین، 9 آوریل 2003.
یکصد هزار موعظه توسط هالیوود، ما را پذیرای این نوع پرستش قدرت کرده است. بنا به مطالعهای توسط «گروه رسانهای گلاسگو» (1)، کودکان میتوانند بخشهای زیادی از دیالوگهای فیلم پالپفیکشن (2)را به یاد بیاورند: گِرِگ فیلو (3)گزارش میدهد که «به گمان بسیاری از جوانان، منفجر کردن آدمها بامزه است.» (4)به گمان جوانان، دو آدمکش این فیلم (وینسنت (5)و جولز (6)) بامزهترین کاراکترها هستند. یک بیننده علت این پدیده را توضیح میدهد: «وینسنت بامزه بود چون نمیترسد. او بدون اینکه نگران شود، میتواند دور بچرخد و به مردم تیراندازی کند.» در نهایت، اگر قدرت به معنای تسلط بر زور فراگیر و گسترده است، پس نهایت قدرت یعنی اِعمال زور گسترده با حداقل تلاش و حداقل احساسات. این است که در جامعۀ ما «بامزه» تلقی میشود: اثرگذاری گسترده، بدون مشکل و مسئله، [یا به تعبیر آن خلبان،] «پس فقط وارد وضعیت اجرای عملیات میشوید و هدف را میکُشید.»
در دوران بمباران صربستان در سال 1999، توماس فریدمن (7)(مفسر برجستۀ نیویورکتایمز) نوشت:
خواه دوست داشته باشید یا خیر، ما در حال جنگ با ملت صربستان هستیم (صربها قطعاً اینگونه فکر میکنند)، و قماربازی این میدان نیز باید بسیار روشن باشد: هر هفته که شما در کوزوو تاخت و تاز کنید، ما با کوبیدن شما کشورتان را یک دهه عقب میبریم. 1950 را میخواهید؟ میتوانیم شما را به 1950 برگردانیم. شما سال 1389 میلادی را میخواهید؟ میتوانیم تا آن زمان هم عقب برگردیم. (8)
میخواهید ما کشورتان را داغان کنیم؟ مشکلی نیست. میخواهید کشورتان را معدوم کنیم؟ این هم مشکلی نیست. در نگاه فریدمن، هیجانانگیز است که دربارۀ نابودی یک ملت به گونهای بحث کنیم که انگار یک
فروشنده مجموعهای از خدمات را عرضه میکند، بحثهایی به همراه نوعی بیتفاوتی که حس قدرت تا حد فرابشری را تشدید میکند.
مردمی که فریدمن دربارهشان مینوشت، تکتک آنها، با درد زایمان به دنیا آمدند و مادران و پدرانشان سالها با عشق خالص به آنها توجه کردند. هرکدام از آن جسدهای سوخته و مگسآلوده در کنارۀ خیابان در هر کشوری که بمباران شده است تا به 1950 یا 1389 برگردد، میوۀ دل یک نفر، عشق دل یک نفر بوده است.
در 9 آوریل 2003، رسانهها دست به دست هم دادند تا با ورود تانکهای آمریکایی به بغداد، پیروزی بزرگ «ائتلاف» را جشن بگیرند. نیکولاس ویچل (1)از شبکۀ بیبیسی اعلام کرد: «این قطعاً، بیتردید، تحقق استراتژی [ما] است.» (2)چهرۀ ناتاشا کاپلینسکی (3)(مجری اخبار و چهرۀ معروف نمایشهای رقص در شبکۀ بیبیسی) وقتی میگفت بلر «دوباره همان تفلونتونی (4)شده است»، میدرخشید. مارک ماردل (5)از شبکۀ بیبیسی نیز موافق بود: «این یک موفقیت برای او بوده است.» (6)تام بردبی (7)از شبکۀ ITN هم گفت» «این جنگ یک موفقیت بزرگ بوده است.» (8)جان ایروین (9)از شبکۀ ITN نیز ورود تکاوران دریایی را موفقیت میدید: «یک چنگ سه هفتهای، پایانی بر چندین دهه بدبختی عراقیها است.» (10)البته این کلمات شیرین به محض گفتن، ترش میشدند. در کانال 4، جک استراو (وزیر امور خارجۀ انگلستان) به جان اسنو (11)گفت که آن روز با وزیرخارجۀ
1) Nicholas Witchell
2) بخش خبری BBC News at 18:00، 9 آوریل 2003.
3) Natasha Kaplinsky
4) لقب «تفلون» (مادۀ نچسب مورد استفاده در ظروف غذاپزی) در دنیای سیاست به سیاستمداری داده میشود که انتقاد به او نمیچسبد. - مترجم
5) Mark Mardell
6) بخش خبری Breakfast News، شبکۀ BBC1، 10 آوریل 2003.
7) Tom Bradby
8) بخش خبری ITV Evening News، شبکۀ ITN، 10 آوریل 2003.
9) John Irvine
10) بخش خبری ITV Evening News، شبکۀ ITN، 9 آوریل 2003.
11) John Snow
فرانسه ملاقات کرده است، و اسنو کنایهآمیز پرسید: «آیا او مغبون به نظر میرسید؟» (1)دیوید اسمیت (2)، گزارشگر همین برنامه، گزارش خود از واشنگتن را به صورت کنایهدار با نقلقولی از «یک سناتور برجستۀ جمهوریخواه» به پایان رساند: «من خوشوقتم که فرماندۀ کل نیروهای ما به هالیوود، یا نیویورکتایمز، یا فرانسویها، گوش نمیدهد.» راجح عمر (3)(گزارشگر بیبیسی در بغداد) پیش پای نیروهای مهاجم از خود بیخود شده بود:
وقتی درون خودم فکر میکنم، غالباً از خودم میپرسم: بعد از شش سال گزارش دادن در عراق، وقتی اولین سربازهای بریتانیایی یا آمریکایی را میبینم، چه حس و حالی خواهد داشت؟ و هیچ چیز، هیچ چیز، نمیتواند با آن واکنش واقعی و گیجکنندۀ لحظهای همپا باشد که سربازان آمریکایی (مردان جوان از ایالتهای نِوادا و کالیفرنیا) را میبینم که در تانکهایشان این طرف و آن طرف میروند. و آنها اینجا با ما در هتل، در آسانسور و در لابی هتلها هستند. این لحظهای است که هرگز هیچگاه خودم را برایش آماده نکرده بودم. (4)
در بخش خبری ساعت 10 شبکۀ بیبیسی (9 آوریل 2003)، مت فری (5)بانگ زد: «برای برخی افراد، این تصاویر مایۀ مشروعیت جنگ هستند.»
اندرو مار (6)(دبیر سیاسی بیبیسی)، انگار که نهایتاً از شر تردید و شکاکیت افکار عمومی رها شده باشد، برخاست و از بیرون خیابان داونینگ (7)سخنرانی غرّای تاریخ فعالیت حرفهایاش را برای ملت انجام داد. او در آغاز گفت: «مشخصاً حال و هوای اصلی [در خیابان داونینگ]، آسودگی بیحد است... وزرا را میبینم که مثل قاچهای هندوانه، با لبخند این سو و آن سو میروند.» (8)این واقعیت که مار این سخنرانی را با لبخندی از سر
1) بخش خبری Channel 4 News، 9 آوریل 2003.
2) David Smith
3) Rageh Omar
4) بخش خبری BBC News at 18:00، شبکۀ BBC1، 9 آوریل 2003.
5) Matt Frei
6) Andrew Marr
7) Downing Street: محل اقامت مقامات عالیرتبۀ انگلستان، از جمله نخستوزیر این کشور، که پس از انتخاب به نخستوزیری به این محل نقل مکان میکند. - مترجم
8) بخش خبری BBC News at Ten، شبکۀ BBC1، 9 آوریل 2003.
شادی بر لبهای خود ایراد میکرد، نشانۀ بدیُمنی اتفاقات آتی بود. از مار خواستند اهمیت سقوط بغداد را توضیح دهد. او اینگونه گفت:
خوب، فکر میکنم این اتفاق یک کار میکند: یک مرز میکشد که بیرون آن مرز، قبل از جنگ، بازۀ ... خوب !!! هوای بیروحِ بیهدفماندگی در خیابان داونینگ غالب بود. همۀ آن استدلالها و رسواییهای جلف دیده میشد. اما آن حال و هوا اکنون به تاریخ پیوسته است. آقای بلر به خوبی میداند اینکه وقتی دیگران اشتباه میکردند او درست فکر میکرد، موجب آن نمیشود که منتقدانش در حزب خودش و احزاب دیگر از او تشکر میکنند چون آنها فقط خودشان را انسان حساب میکنند. و او میداند که شاید مشکلاتی پیشِ رو باشد، همانطور که قبلاً هم گفتم. ولی فکر میکنم این اتفاق برای او خیلی خیلی مهم است. این اتفاق یک آزادی جدید و یک اعتمادبنفس جدید به او میدهد. او با خیلی از منتقدان مقابله کرد.
فکر نمیکنم پس از این کسی دربارۀ تونی بلر بگوید که او تابع موج افکار عمومی یا گروههای بحثونظر یا نظرسنجیها است. او [مقابله با] همۀ اینها را پذیرفت. او گفت که میتوانند بدون خونریزی بغداد را بگیرند، و در انتها عراقیها جشن خواهند گرفت. و درستیِ نظر او در هر دو مورد کاملاً اثبات شده است. و حتی برای منتقدان او هم بیاخلاقی است که نپذیرند او امشب در نتیجۀ تصمیماتش به عنوان یک مرد بزرگتر و یک نخستوزیر قویتر ایستاده است. (1)
یک سال پس از ایراد این سخنرانی برای ملت، مار در کتاب خود با عنوان «کسبوکار من: تاریخچۀ مختصر روزنامهنگاری بریتانیا» (2)نوشت: «گوین هویت (3)، جان سیمپسون، اندرو مار و بقیه استخدام شدهاند تا مشتاقانه بیطرف باشند، احساس چندانی ابراز نکنند و هیچ نظری ابراز ندارند؛ میلیونها نفر میگویند اخبار یعنی انتقال واقعیتها، و نه چیزی بیش از آن.» (4)
در ماه می سال 2003 یعنی دو ماه پس از حمله، یونیسف گزارش داد که بیش از سیصد هزار کودک عراقی با مرگ ناشی از سوءتغذیۀ حاد مواجهند، که این رقم دو برابر آمار زمان صدام بود. قابل توجه اینکه درد و رنجی که کودکان عراقی در «یکی از سادیستترین رژیمهای زمین» (به تعبیر اندرو راونسلی (1)از ابزرور در مقالهای با عنوان «صدای محشر اشتباه میکرد» (2)) میکشیدند، ظرف چند هفته توسط «ائتلاف» آمریکا-انگلستان دوبرابر شد. روزنامهنگاران غربی دربارۀ این فاجعه تقریباً هیچ حرفی برای زدن نداشتند.
یک هفته پس از سقوط بغداد در 9 آوریل، صلیب سرخ گزارش داد که در اثر غارت و خشونت، 32 بیمارستان از 35 بیمارستان بغداد تعطیل شدند، اما این فاجعۀ غمبار توسط رسانهها [به صورت گذرا] گزارش شد و به سرعت [هم] رها شد.
ما که نمیتوانستیم رُخدادهای بعدی را از جریان اصلی روزنامهنگاری بفهمیم، به سراغ اینترنت رفتیم. ما توانستیم پاسخهایی برای سؤالاتمان در وبگاه ReliefWeb پیدا کنیم. مورتن راستراپ (3)، رییس گروه «پزشکان بدون مرز» (4)در عراق، در 2 می 2003 گزارش داد که بغداد «هنوز فاقد یک بیمارستان کاملاً فعال است.» (5)در نتیجه، افراد مبتلا به بیماری های مزمن از قبیل دیابت، بیماریهای قلبی و کلیوی و صرع نمیتوانستند داروهای خود را پیدا کنند. در العماره، بصره، کربلا، ناصریه و برخی نقاط دیگر، بیماریهای مرگآور از قبیل سل و سالک (بیماری که از طریق پشه منتقل میشود) «بواسطۀ فقدان دارو معالجه نمیشدند.» حکم قاطع راستراپ در رسانههای آن روز که هنوز قیافۀ پیروزی میگرفتند، جایی نداشت: «نیروهای ائتلاف به رهبری آمریکا آنقدر کارزار نظامی را کانون توجه خود قرار داده بود که توجه به عملکرد نظام بهداشت و سلامت پس از جنگ جزو اولویتهایش نبود. این یک اشتباه بزرگ بزرگ بود. آنها قطعاً مسؤول هستند.»
الکس رنتون (1)، هماهنگکنندۀ رسانهای آکسفام (2)در منطقه، گفت آکسفام همچنان در حال لابی با نیروهای آمریکا-انگلستان بر سر وظایف آنها به عنوان نیروهای اشغالگر جهت محافظت از غیرنظامیان در تاروپود زندگی در عراق است: «ما اعتقاد داریم که در این لحظه، قوای اشغالگر در انجام وظایف خود شکست خوردهاند.» (3)
پس از سقوط بغداد در برابر نیروهای آمریکایی، این نوع شکست بود که بر دوش افراد بستری در بیمارستان روانی الرشاد سنگینی میکرد. پس از آنکه غارتگران تمام داروها و تجهیزات این بیمارستان را چپاول کردند و سپس درها، پنجرهها و لوازمآلات سبک بیمارستان را دزدیدند، 1015 ساکنان وحشتزدۀ این بیمارستان گریختند. استیو ویور (4)، جزو پرسنل کمکرسانی «کمیتۀ مرکزی منونایت» (5)(MCC)، در 25 آوریل از الرشاد بازدید کرد. در میان خرابهها، او چندین دهه بایگانی سوابق بیماران را دید که پراکنده شده بودند. یک نفر از پرسنل بیمارستان به تنهایی سعی در جمع و جور کردن انبوه کاغذها داشت تا آنها را دوباره دستهبندی کند. «کمیتۀ مرکزی منونایت» (6)(MCC)، تصویر بزرگتر [این وقایع] را اینگونه توصیف کرد: «این اتفاق، ماجرای بزرگتر عراقِ پس از جنگ را میگوید: سقوط و تخریب بیمارستانها، سیستمهای تصفیۀ آب و سایر نهادهای حیاتی، که افراد آسیبپذیر را در تنگنای دشوار قرار میدهند.» (7)به ویور گفتند که هنوز 700 بیمار الرشاد پیدا نشدهاند. پرسنل بیمارستان نگران بودند که شاید آنها همچنان در خیابانهای مرگبار بغداد در حال پرسه زدن باشند.
و وضعیت جهنمی تنها بیمارستان امقصر را در نظر بگیرید که در می 2003 با دوازده تخت به تقریباً 45000 نفر خدمات میداد. پنج «پزشک» دائمی محلی این بیمارستان در واقع دانشجویان سالهای سوم و چهارم دانشکدۀ
1) Alex Renton
2) Oxfam
3) «آکسفام اولین پایگاههای خود در عراق را پس از 1996 ایجاد کرده و [عین حال] به نیروهای آمریکا-انگلستان حمله میکند»، 5 می 2003: www.reliefweb.int
4) Steve Weaver
5) Mennonite Central Committee: یک آژانس کمکرسانی و امداد. - مترجم
6) Mennonite Central Committee: یک آژانس کمکرسانی و امداد. - مترجم
7) «یکی از پرسنل کمکرسانی، گزارشهای دستاول از زندگی در عراقِ پس از جنگ ارائه میدهد»، 12 می 2003: www.reliefweb.int
پزشکی بودند. مارک کاکبرن (1)، یک پیراپزشک همکارِ گروه ریسکیونت (2)، [دراین باره] می گوید: «هیچگونه سیستم بهداشتی، تأسیسات اولیه، پرسنل کاملاً آموزشدیده، اتاق عمل یا یخچالی نداریم. اینجا هیچ چیزی نیست.» (3)
وقتی به گزارش کاکبرن بیماران در زیر جراحیهای ساده بدون داروهای مسکن «دندانهای خود را به هم میفشردند، یا یک تکه پارچه در دهان میگذاشتند تا گاز بگیرند»، آن «دفاع اخلاقی بلر از جنگ» کجا بود؟ وقتی این سرنوشت بر سر کشوری آوار میشد که قرار بود آزادش کنیم، جار و جنجال در دنیای سیاست و رسانۀ ما کجا بود؟ پویشهای (4)روزنامهها برای فرستادن دارو و سایر کمکها توسط سازمانهای خدماتی بریتانیایی و آمریکایی، چه شد؟
در آن زمان میشد واکنش فریبآمیز حکومت بریتانیا را حدس زد. جان ساورز (5)، نمایندۀ ویژهای که بلر به تازگی در امور عراق منصوب کرده بود، در برنامۀ Newsnight ادعا کرد:
شما بر مسائل و مشکلات در بغداد تمرکز میکنید. باید تناسب را رعایت کنیم. در شهرهای بزرگ مانند موصل و بصره، و در مکانهای شامل گروههای قومیتی خاص و حساس مانند کرکوک، یا مکانهای مذهبی مانند نجف و کربلا، وضعیت واقعاً دارد تقریباً به حال طبیعی نزدیک میشود. وضعیت کلی کشور چندان بد نیست؛ مشکل در اینجاست، یعنی در پایتخت. (6)
در همان روزی که ساورز این حرفها را زد، کارل دیروی (7)از یونیسف گزارش داد که از فوریۀ 2003 میزان سوءتغذیۀ حاد در کودکان زیر پنج سال عراقی دو برابر شده است، و افزود: «میتوانیم فرض کنیم که در سایر
مراکز شهری در سرتاسر عراق نیز وضعیت همینقدر بد است اگر که وخیمتر نباشد.» (1)البته به گفتۀ حکومت بریتانیا، این یعنی «تقریباً به حال طبیعی نزدیک شدن.»
«دریچۀ رسانه» از خوانندگان خواست که از بیبیسی و ITN بپرسند چرا پوششی اینقدر اندک از فجایع شدیدی داشتهاند که بر سر جامعۀ غیرنظامی عراقیها آمده است. یکی از خوانندگان، رونوشت نامهای که برای دیوید مانیون (2)(مدیر اخبار ITN) فرستاده بود را برایمان ارسال کرد:
آقای دیوید مانیون عزیز،
چرا فجایع مرگباری که بر سر مردم غیرنظامی عراق آمده است را اینقدر کم پوشش دادهاید؟ لطفاً توجه مردم را به گزارش 14 می یونیسف جلب کنید که میگوید سیصد هزار کودک عراقی هماکنون با خطر مرگ ناشی از سوءتغذیۀ حاد مواجهند، که این رقم دو برابر آمار زمان صدام در فوریه است؛ و همچنین درد و رنج در امقصر که به گفتۀ پرسنل کمکرسانی، بیماران بدون داروهای مسکن تحت عملهای جراحی ساده قرار میگیرند و «دندانهای خود را به هم میفشردند، یا یک تکه پارچه در دهان میگذاشتند تا گاز بگیرند.»
چرا دربارۀ این فجایع بحث گستردهای صورت نمیگیرد؟ حکومت ما باید مسؤولیت مستقیم کمکرسانی به مردم رنجدیدۀ عراق را بر عهده بگیرد و مطبوعات باید این وضعیت را به ما گوشزد کنند.
فقط تصور کنید که این اتفاق در انگلستان میافتاد؛ آنگاه چه غوغایی به پا میشد! (ارسال رونوشت نامه برای دریچۀ رسانه، 19 می 2003)
این ایمیل به ایدهآل مد نظر ما نزدیک بود: مختصر، مؤدبانه و منطقی. این نامه، مسائلی که به وضوح دغدغۀ حیاتی بشردوستانه محسوب میشدند را مطرح میکرد. و مگر همیشه به ما نگفتهاند که رسانهها مشتاقانه میخواهند عامّۀ کسل و بیتفاوت را درگیر بحث سیاسی کنند؛ و مردم عادی را درگیر فکر، بحث و کنش
سیاسی در واکنش به مسائل حیاتی روز نمایند؟ اما [فکر میکنید] پاسخ دیوید مانیون چه بود؟ پاسخ او این بود: «ممنون میشوم اگر دیگر ایمیلهای ناخواسته برای من نفرستید. با تشکر.» (ارسال رونوشت به دریچۀ رسانه، 19 می 2003). مانیون در پاسخ به چندین خبرنگار که برای او نامه نوشته بودند، همین پاسخ را فرستاد. تصور کنید [چه میشد اگر] یک سیاستمدار این جواب را در پاسخ به یکی از رأیدهندگان حوزۀ انتخابیهاش میفرستاد! تفاوت این دو وضعیت در عنوان کتابی که کوران (1)و سیتون (2)دربارۀ رسانههای بریتانیا نوشتهاند جمعبندی شده است: «قدرت بدون مسؤولیتپذیری.» اگر مانیون احساس میکرد وظیفهاش نیست به سؤالات دربارۀ محصول خبریاش پاسخ دهد، میتوانست به سادگی آن ایمیلها یا فرستندگان ایمیلها را به جای دیگری ارجاع دهد. اما در عوض، این استفسارها با عنوان «ناخواسته»، یعنی چیزی که ارزش پاسخ جدی ندارد، رد شدند.
آنچه این وضعیت روشن میکند، گسلی است که محل تصادم فرهنگ بنگاهی با سیاست دموکراتیک است. گفته میشود وظیفۀ رسانهها عبارت است از خدمترسانی به نیازهای دموکراتیک جامعه از طریق تأمین اطلاعات مورد نیاز عامّۀ مردم برای تصمیمگیری آگاهانه: «ما هرآنچه آنها میخواهند به آنها میدهیم» فریاد همیشگی مدیران رسانههاست. اما مشکلی وجود دارد: رسانههای جمعی بنگاهی، که قرار است جریان آزاد اطلاعات را برای دموکراسی تأمین کنند، فینفسه یک ساختار سلسلهمراتبی متصلبِ قدرت هستند. بنگاهها غیرپاسخگو، ظالمان خودکامه، و با ساختاری از قدرت هستند که اکیداً از بالا به پایین جریان دارد. کارکنان میتوانند نظرات خود را در «صندوق پیشنهادات» بیندازند، اما قدرت از رأس هرم سرچشمه میگیرد: در بنگاه هیچچیز دموکراتیک نیست. بعلاوه، همانطور که دیدهایم، بنگاههای رسانهای عمدتاً متعهدند که برای سود سهامداران بیش از هر ملاحظۀ دیگری اولویت قائل شوند.
چگونه میتوانیم جداً باور داشته باشیم که ساختارهای سلسلهمراتبیِ طمعمحورِ قدرت در بنگاهها میتوانند اطلاعات صادقانه را برای جوامع دموکراتیک فراهم کنند؟ بدون یک مکانیسم دموکراتیک برای تصمیمگیری پیرامون اینکه کدام واقعیتها، ایدهها و نظرات در جامعه جریان یابند، جامعۀ دموکراتیک چگونه میتواند وجود
داشته باشد؟ وقتی دو شبکۀ تلویزیونی اصلی وجود دارند و دبیر یکی از آنها در پاسخ به استفسارها عملاً میگوید «خفه شو و گم شو!»، دموکراسی چه معنایی دارد؟
در 29 اکتبر 2004، نظام پروپاگاندا با چالشی جدی مواجه شد: یعنی وقتی که ژورنال معتبر علمی لنست گزارشی از محققان دانشکدۀ بهداشت عمومی بلومبرگ (1)در دانشگاه جان هاپکینز (2)، دانشگاه المستنصریه در بغداد، و دانشگاه کلمبیا در نیویورک را با عنوان «نرخ مرگومیر پیش و پس از حملۀ سال 2003 به عراق: پیمایش خوشهای نمونهها» (3)منتشر کرد. (4)نگارندگان این مقاله تخمین زده بودند که تعداد تلفات غیرنظامیان عراقی تقریباً صدهزار نفر بیشتر از آن چیزی بود که در صورت عدم حمله انتظار میرفت. آنها نوشتند: «گزارش شده است که 84 درصد موارد مرگ در اثر اقدامات نیروهای ائتلاف بودهاند و 95 درصد این موارد ناشی از حملات هوایی و توپخانهای بودهاند.» (5)
www.jhsph.edu/Press_Room/Press_Releases/PR_2004/Burnham_Iraq.html
اکثر افراد کشته شده توسط نیروهای «ائتلاف»، زنان و کودکان بودند.دولت فوراً این گزارش را رد کرد و گزارش با واکنش کمدامنه و شکاکانه رسانهها یا سکوت آشکار رسانهها مواجه شد. تقریباً هیچ بیزاری یا غضبی دیده نشد. به هیچ رهبری [مقاله و یا نامه ای] نوشته نشد که [به آنها یادآوری کند که] علاوه بر غیرقانونی بودن [اصل جنگ]، دروغها و فریب عامّه، حکومت ما مسؤول مرگ صد هزار عراقی است.
البته شک و تردیدهای ابراز شده منطقی بود، اما هیچ بحثی درنگرفت که به نویسندگان مقاله امکان دهد به چالشهای مطرح شده پاسخ دهند. روزنامهها مایل نبودند روشن کنند که آیا رد این گزارش توسط دولت نیز یک فریب بدبینانۀ دیگر است یا خیر. در عوض، رسانهها مایل بودند از این مسئله بگذرند؛ و عبور از قتلعام جمعی بیگناهان در این حد و اندازه، واقعاً نشانگر جامعهگریزیِ بنگاههاست.
تحقیقات رسانهای ما در نوامبر 2004 نشان داد که گزارش لنست اصلاً در ابزرور، تلگراف، ساندی تلگراف، فایننشال تایمز (1)، استار (2)، سان و برخی مجلات دیگر ذکر نشده بود. اکسپرس (3)71 کلمه (البته فقط در نسخۀ منتشر شده برای لانکشایر (4)) به این گزارش اختصاص داد. ما از راجر آلتون (دبیر ابزرور) پرسیدیم که چرا روزنامۀ او این گزارش را ذکر نکرده است. او پاسخ داد:
آقای ادواردز عزیز،
از نوشتۀ شما متشکرم. ارقام در این هفته پوشش داده شدهاند، اما به نظر من روششناسی این تحقیق تاحدی مشکل دارد... (5)
در واقع، این ارقام در دو مقالۀ کوتاه گاردین (29 و 30 اکتبر) پوشش داده شده بودند. دومین مقاله با عنوان «دفتر نخستوزیر آمار تلفات غیرنظامیان را به چالش میکشد» (6)عمدتاً بر انتقادات دولت از این گزارش تمرکز کرده بود بدون آنکه به نویسندگان اجازه دهد پاسخ خود را بگویند. سپس گاردین این ماجرا را رها کرد. ابزرور، پس از دریافت شکایتهای تعدادی از خوانندگان دریچۀ رسانه، مقالهای کوتاه منتشر کرد که این گزارش را پوشش میداد.
اما برخلاف [دو روزنامه] گاردین و ابزرور، [اگرچه روزنامه] ایندیپندنت متعاقباً دو مقالۀ دیگر با مجموع 1200 کلمه در ادامه این مباحث در 29 و 30 اکتبر منتشر کرد، اما این مقالات [برخلاف دو روزنامه مذکور] در روزنامه ایندیپندنت روز یکشنبه [ویژه نامه آخر هفته] کار شد [و لذا تأثیرگذاری لازم را نداشت]. دیوید ارونویچ (7)(ستوننویس) که آن زمان در گاردین بود، به ما گفت: «من احساس میکنم (و شاید اشتباه کرده باشم) که این گزارش میتواند یک گلولۀ عملنکرده باشد.» (8)کل پوشش اولیۀ این مسئله در ساندیتایمز (9)از این قرار
بود: «وقتی لنست برآوردهایی را منتشر کرد که نشان میداد از زمان حملۀ متحدین صد هزار عراقی مردهاند، تونی بلر نیز شاید باسیل فالتی (1)را به یاد آورده باشد.» (2)روزنامۀ ایونینگ استاندارد (3)هم دو جمله گفت:
با انتشار یک مطالعۀ جدید در لنست که تخمین میزند صد هزار غیرنظامی از زمان آغاز مناقشه کشته شدهاند، سیلاب ایمیلها سرازیر شده است. سخنگوی رسمی نخستوزیر... افزود که نمیتوان به این رقم صدهزار نفری اعتماد کرد چون بر اساس برونیابی ریاضی محاسبه شده است. (4)
تایمز خود را به یک گزارش در 29 اکتبر محدود کرد. اما این مقاله حداقل با کارزار «بدنامسازی» که به طور روزافزونی توسط دولت و رسانهها پیگیری میشد، مخالفت کرد:
آمارشناسانی که دادهها را تحلیل کردهاند دیشب گفتند که روششناسی این دانشمندان قوی است و این ارقام از تلفات غیرنظامیان میتواند تاحد زیادی محافظهکارانه باشد.
آنها گفتند این تحقیق عملاً گفتۀ مقامات آمریکایی را رد کرد که گفته بودند نمیتوان تعداد تلفات را شمرد. (5)
لحن و ضرباهنگ رسانهها را بخش خبری کانال 4 در 29 اکتبر رقم زد وقتی که تام کلارک (6)(گزارشگر علمی این بخش) 53 ثانیه از گزارش 2 دقیقه و 15 ثانیهای خود را صرف آن کرد که روششناسی مطالعه را به چالش
1) Basil Fawlty: شخصیت اصلی مجموعۀ کمدی Fawlty Towers در بریتانیا که به یک کاراکتر نمادین کمدی در بریتانیا تبدیل شده است. او شخصیتی پرافاده، خسیس، بیگانهترس و مردمگریز دارد. - مترجم
2) مایکل پورتیلو، «ملکه نباید به آلمانها اجازه دهد مثل یک قربانی رفتار کنند»، ساندی تایمز، 31 اکتبر 2004.
3) Evening Standard
4) پاول واف، «بلر خطر برای قوا نخرید»، ایونینگ استاندارد، 29 اکتبر 2004.
5) سم لیستر، «محققان مدعیاند 100 هزار عراقی در جنگ مردهاند»، تایمز، 29 اکتبر 2004.
6) Tom Clarke
بکشد: «امروز، خیابان داونینگ این گزارش را رد کرد و گفت محققان به جای شمارش تفصیلی مردگان، از تکنیک برونیابی استفاده کردهاند که به زعم ایشان [مقامات دولت] درست نیست.» (1)
کلارک بر این تأکید کرد که برآورد این گزارش از تلفات غیرنظامیان چقدر بیشتر از برآوردهای قبلی است:
وزارت بهداشت عراق تعداد تلفات غیرنظامیان را 3000 نفر برآورده کرده است، اما آنها تلفات را فقط به مدت شش ماه محاسبه کردهاند.
یک آمار دیگر (بیش از 16 هزار نفر از آغاز مناقشه) در پروژۀ «شمارش تلفات عراقیها» (2)مطرح شده است. برآورد آنها بر مبنای تلفات گزارششده است. این مطالعۀ اخیر، رقمی بسیار متفاوت را مطرح میکند: تقریباً صد هزار مورد بیشتر از مرگ غیرنظامیان از زمان آغاز جنگ (و احتمالاً بیش از این).
کلارک در ادامه گفت:
اما وقتی جسدها نیست، میتوانیم به این ارقام از تعداد جسدها اعتماد کنیم؟ ارقام بیشتر از حد متوسط در فلوجه قویاً این مطالعه را مخدوش میکرد و متوسط تلفات در کل کشور را بیش از صد هزار نشان میداد، بنابراین خانوادههایی که در آنجا پیمایش شدند از رقم نهایی کسر شدند.
قابلیت اعتماد این مصاحبهها نیز باید محل سؤال قرار گیرد، هرچند از هر پنج خانواده، چهار خانواده توانسته بودند گواهی فوت ارائه کنند.
جالب اینجاست که کلارک ادعا کرد فلوجه «قویاً این مطالعه را مخدوش کرد.» و با این حال، همانطور که خود او اشاره کرده است، «خانوادههایی که در آنجا پیمایش شدند از رقم نهایی کسر شدند» و در نتیجه فلوجه این گزارش را مخدوش نکرد. اما سپس ادعا کرد که قابلیت اعتماد این مصاحبهها «نیز» باید مورد سؤال قرار گیرد؛
یعنی این نیز یک مسئلۀ دیگر علاوه بر مخدوش شدن در اثر ارقام فلوجه است (که البته آن را از این ارقام کسر کردهاند). سپس کلارک جدیتری ادعای خود را مطرح کرد:
اما ضعف اصلی این مطالعه، که خیابان داونینگ نیز برای رد این ارقام به آن اشاره کرد، این است که یک نمونۀ کوچک را ضرب میکند تا آمار کل عراق را به دست آورد. در کشوری که در حال جنگ است، جایی که مردم آزاردیده از خانههای خود آواره میشوند، پیمایش بر مبنای خانوارها اصلاً دقیق نیست.
جالب است که یک گزارشگر خبری بدین سادگی میتواند روششناسی و یافتههای یک مطالعۀ دقیق را رد کند که چندین محقق و دانشمند دیگر نیز قوت روش آن را بررسی کردهاند تا در یکی از ژورنالهای پیشروی علمی جهان منتشر شود.
ما دربارۀ افزایش زیاد برآورد تلفات غیرنظامیان در مقایسه با برآوردهای پیشین، و همچنین توانایی شمارش قابل اعتماد تلفات بدون شمردن اجساد، از نویسندگان این مقاله سؤال پرسیدیم. دکتر گیلبرت برنهام (1)اینگونه پاسخ داد:
به طور خلاصه، ما از یک روش استاندارد پیمایش استفاده کردیم که در سراسر دنیا برای تخمین نرخ مرگومیر استفاده میشود. لذا برای محاسبۀ مرگومیر به اجساد نیازی نیست. در واقع، مراجعه به اجتماع برای پرسش از خانوارها پیرامون مرگومیر، روش استانداردی است که برای محاسبۀ تلفات در سراسر دنیا استفاده میشود، و احتمالاً همان روشی است که در سرشماری جمعیت انگلستان هم استفاده میشود، هرچند من تخصصی در جمعیتشناسی ندارم.
به هر حال، اطلاعات جمعآوریشده در پیمایشها همواره ارقامی بالاتر از «گزارشهای انفعالی» به دست میدهند چون بسیاری چیزها گزارش نمیشوند. این یک تبیین ساده برای تفاوتهای میان [آمار پروژۀ] iraqbodycount.net و پیمایش ماست.
1) Gilbert Burnham
بعلاوه، یک پیمایش میتواند سایر علتهای مرگ که به مشکلات سلامت و بهداشت عمومی مرتبط هستند را تشخیص دهد، از قبیل مرگ زنان در هنگام زایمان، کودکانی که در اثر بیماریهای عفونی میمیرند، و افراد مسنی که دسترسی به انسولین ندارند؛ که شمارش اجساد نمیتواند این کار را انجام دهد چون آنها اطلاعات را از گزارشهای روزنامهها از مرگومیر (معمولاً موارد خشونتبار) جمعآوری میکنند.
آیا کسی میتواند ارقام ملی را بر اساس یک نمونه تخمین بزند؟ پاسخ قطعاً مثبت است (این مبنای تمام روشهای سرشماری است)، به شرط آنکه این نمونه ملی باشد، خانوارها به صورت تصادفی انتخاب شوند، و احتیاطهای زیادی انجام شود که سوگیریها[ی آماری] حذف شوند. ما همۀ این کارها را کردیم. اکنون دقت نتایج عمدتاً وابسته به حجم نمونه است. هرچه نمونه بزرگتر باشد، نتایج دقیقتر میشود. ما اینها را با دقت محاسبه کردیم، و قدرت آماری کافی داشتیم که بگوییم چه کردهایم. استفاده از یک نمونۀ بزرگتر میتواند ارقام را دقیقتر کند (یعنی بازههای اطمینان کوچکتری فراهم کند) اما خطراتی برای پیمایشگران دارد که ما نمیخواستیم این خطرات را بپذیریم، چرا که حجم نمونههایمان به اندازۀ کافی بزرگ بود.
دادههای ما میان تعداد زیادی از مرورکنندگان در لنست و اینجا در دانشکده (رییس دانشکدۀ آمار زیستی) بالا و پایین شد، پس ما قدرت علمی لازم را داریم که آنچه گفتهایم را با اطمینان توضیح دهیم. بعید میدانم هیچیک از مقالات لنست در سالهای اخیر به اندازۀ این مقاله مورد بررسی دقیق قرار گرفته باشند! (1)
تام کلارک در کانال 4 یک نکتۀ دیگر هم گفت: «تعریف فرد غیرنظامی روشن نیست. اکثر مرگهای خشونتبار میان مردان جوانی بوده است که شاید شورشی بودهاند یا نبودهاند.» دکتر لس رابرتز (2)، نویسندۀ اصلی آن گزارش، به این نکته پاسخ داد:
مسئلۀ تعریف فرد غیرنظامی، منصفانه است. حدود 25 درصد از این جامعه، مردان بالغ بودند. بیش از 70 درصد از افرادی که در سوانح رانندگی فوت کردند، مردان بالغ بودند. میتوان فرض کرد که آنها بیش از هر گروه جمعیتشناختی دیگری مردهاند چون بیشتر از بقیه بیرون میروند و با این نوع حوادث دست به گریباناند. 46 درصد از افرادی که گزارش شده بود توسط نیروهای ائتلاف کشته شدند، مردان بالغ بودند. بنابراین، برخی از آنها ممکن است جنگجو بوده باشند، و برخی احتمالاً نه... احتمالاً آنها بیشتر بیرون میرفتهاند و احتمال بیشتری داشته است که در مناطق هدف گرفته شده باشند. ما گزارش دادیم که بیش از نیمی از افراد کشته شده توسط نیروهای ائتلاف زنان و کودکان بودهاند تا بگوییم که: اگر هدفگیری هم شده است، این هدفگیری چندان دقیق نبوده است. بنابراین، ما با احتیاط میگوییم حدود صد هزار نفر، هرچند شاید تعداد بسیار بیشتری کشته شده باشند. احتمال میدهیم که اکثریت عمدۀ آنها غیرنظامی بودهاند، اما نمیگوییم تکتک افراد این جمعیت تقریباً صد هزار نفری غیرنظامی بودهاند. (1)
کلارک در خاتمۀ گزارش خود در کانال 4، حرفی در نکوهش این گزارش زد: «نظر به وخیم شدن وضعیت امنیتی، زمانی طولانی لازم است تا بتوانیم تصویر دقیقی از تلفات غیرنظامیان در عراق به دست آوریم، البته اگر این کار اصلاً شدنی باشد.» این حرف میگوید که روششناسی مخدوش یعنی آنکه گزارش لنست را میتوان با اطمینان رد کرد و گفت که این گزارش نتوانسته است «تصویر دقیقی از تلفات غیرنظامیان در عراق بدهد.» این بدین معناست که محققان، مسؤولان مرور و بازبینی مقالات و هیئتتحریریۀ لنست یک کار پژوهشی غیرقابلاعتماد را تولید کردهاند. میتوانیم پاسخ نویسندگان گزارش را نکرار کنیم: «ما قدرت علمی لازم را داریم که آنچه گفتهایم را با اطمینان توضیح دهیم. بعید میدانم هیچیک از مقالات لنست در سالهای اخیر به اندازۀ این مقاله مورد بررسی دقیق قرار گرفته باشند!»
یک بیانیۀ مطبوعاتی خیابان داونینگ در 29 اکتبر گفت:
1) ایمیل به دیوید ادواردز، 31 اکتبر 2004.
وقتی پرسیده شد که آیا نخستوزیر نگران پیمایشی است که امروز منتشر شده و اظهار میدارد صد هزار غیرنظامی عراقی در نتیجۀ جنگ در عراق مردهاند، سخنگوی رسمی نخستوزیر گفت که باید با احتیاط با این ارقام برخورد کرد چون دغدغهها و تردیدهایی دربارۀ روششناسی استفادهشده وجود دارد. اول اینکه، این پیمایش ظاهراً بر مبنای تکنیک آماری برونیابی است، نه شمارش اجساد. نگرانیهای ما حول این واقعیت است که تکنیک مورد نظر ظاهراً تمام نواحی عراق را شبیه به هم و یکسان قلمداد میکند. از نظر سطح درگیری، قطعاً اینجور نیست. دوم اینکه، ظاهراً این پیمایش فرض میکند که بمبارانها در سراسر عراق انجام شدهاند. مجدداً، این درست نیست. بمبارانها عمدتاً در مناطقی مانند فلوجه بودهاند. متعاقباً، ما باور نداریم که برونیابی یک تکنیک مناسب برای استفاده [در این پژوهشها] باشد. (1)
ما مجدداً این موارد را با نویسندگان گزارش در میان گذاشتیم. دکتر رابرتز اینگونه پاسخ داد:
نکتۀ 1 صحیح است و اشتباهی از جانبِ ما نیست. اگر یک نمونۀ «طبقهبندیشده» داشتیم، که برخی در نقاط پردرگیری و برخی در نقاط کمدرگیری بودند، تصویر دقیقتری به دست میآوردیم. اما برای این کار باید به سراغ تعداد بسیار بیشتری از خانوارها میرفتیم و مصاحبهگران در معرض خطرات بیشتری قرار میگرفتند. دوم، ما نمیدانیم چند نفر در مناطق «پردرگیری» قرار دارند، و لذا اگر این کار را میکردیم باید فرضیات وسیعی در نظر میگرفتیم که اگر این کار را میکردیم اکنون از [روششناسی] ما انتقاد میشد.
اکثر نمونهها با این فرض انتخاب شدهاند که در قلمرو این تحلیل، همۀ خوشهها «قابل جایگزینی» هستند. تفاوت میان آنها در تفسیر دادهها لحاظ شده است.
نکتۀ دوم بیانگر این فرض است که بمبارانها به نحو یکسان در تمام عراق انجام شدهاند. ما چنین فرضی به طور صریح نداشتهایم. فرض این بوده است که همۀ افراد در عراق از شانس یکسانی برای مرگ برخوردارند (و اگر این فرض را نمیکردیم، این نمونه نمیتوانست نمایندۀ کل جامعه
1) www.number-10.gov.uk/output/Page6535.asp
باشد). البته این [عدمیکنواختی] اتفاق میافتد، یعنی یکجا بمبارانهای زیادی میشود، یعنی فلوجه، و ما آن را از تخمین یکصدهزار نفریمان کنار گذاشتیم... بنابراین، اگر فرضی هم داشتهایم، آن بوده است که بمباران شدید در عراق نبوده است.
در نهایت، 7 خوشه در منطقۀ شمالی کردستان بود که مرگ خشونتبار نداشت. در بین 26 محلۀ جنوب عراق که بازدید کردیم، یعنی منطقهای که مورد حمله قرار گرفته بود، 5 محله مرگ در اثر حملات هوایی ائتلاف را گزارش دادند. بنابراین، گمانم آن است که اینگونه رویدادها گستردهتر از آن هستند که این مرور [در گزارش ما] میگوید. (1)
تقریباً هیچ یک از موارد فوق در مطبوعات انگلستان به بحث گذاشته نشد. روشن است که محققان دانشگاه جان هاپکینز، دبیران ژورنال لنست و بازبینیکنندگان این نشریه طبیعتاً همۀ احتیاطها[ی لازم] را انجام دادهاند تا اطمینان حاصل کنند که روششناسی استفادهشده بتواند در برابر موشکافیهای شدید (که گزارشی از این دست لاجرم ایجاد میکند) مقاومت نماید. نتایج آنها به قتلعام جمعی تقریباً صد هزار غیرنظامی عراقی اشاره دارد. اما رسانهها علاقهای [به این موضوع] ندارند. جان پیلجر در نیواستیتسمن نوشت:
بیبیسی این گزارش را در چارچوب «تردیدهای دولت» قاببندی کرد و اخبار کانال 4 هم بر مبنای توجیهات خیابان داونینگ آن را ساطوری کرد... دیوید ادواردز، یکی از نویسندگان دریچۀ رسانه، از محققان خواست به انتقادهای رسانهای پاسخ دهند. پاسخهای باریکبینانه و ویرانگر آنها را میتوان در هشدار وبگاه دریچۀ رسانه در 2 نوامبر دید. هیچکدام از اینها در جریان اصلی رسانهها منتشر نشد. بنابراین، این امر باورنکردنی که «ما» درگیر چنین قتلعامی بودهایم سرکوب، یا عادی نشان داده شد. (2)
پیش از جنگ، تقریباً تمام مفسران پذیرفته بودند که عراق تحت حکومت صدام، شکنجهگاه گستردۀ جامعۀ غیرنظامیان بود. روزنامهنگاران و سیاستمداران غالباً از «اسکلتخانه» (1)، «گولاگ بزرگ» (2)و امثال آن سخن میگفتند.
دیگبی جونز، مدیرکل «کنفدراسیون صنایع بریتانیا» (3)، در برنامۀ «وقت پرسش» (4)شبکۀ بیبیسی (کانال BBC1، 10 آوریل 2003) مدعی شد که صدام «3 میلیون» نفر را کشته بود. سِر هارولد واکر (5)، سفیر سابق انگلستان در بغداد، در اخبار اصلی بیبیسی دربارۀ رژیم صدام گفت: «به گمان من این رژیم، در طول تاریخ بشر، خشنترین ظالم بود.» (6)در ژوئن 2003، کان کافلین (7)در روزنامۀ تلگراف نوشت: «هر روز یک گور دستهجمعی دیگر در عراق کشف میشود.» او افزود:
در دو ماهی که از سقوط صدام میگذرد، منطقههای دلخراش بسیاری کشف شدهاند که حتی کارشناسان هم شمار تعداد فجایعی را که هواخواهان دیکتاتور عراق مرتکب شدهاند از دست دادهاند... اگر اینجا کوزوو بود، دولت به خاطر اینکه زودتر اقدام نکرده است تا از آدمکشی جلوگیری کند مورد انتقاد شدید قرار میگرفت.
کافلین در خاتمه گفت: «پس از بازگشت از سفر سه هفتهای به عراق پس از رهایی از چنگال دیکتاتور، به گمانم اینکه کسی حکمتِ سرنگون کردن صدام را زیر سؤال ببرد نهایت پستفطرتی است.» (8)
در اکتبر 2003، آن کلوید (9)(نمایندۀ حزب کارگر در پارلمان بریتانیا) گفت:
1) Charnel House: ساختمان یا محفظهای که استخوانها مردگان در آن نگه داشته میشود. این مکان معمولاً نزدیک کلیساها ساخته میشود تا استخوانهایی که هنگام حفر قبرها بیرون میآیند، در آن قرار داده شود. - مترجم
2) Gulag: یک آژانس دولتی در شوروی سابق که مسؤول اردوگاههای کار اجباری بود. - مترجم
3) Confederation of British Industry
4) Question Time
5) Sir Harold Walker
6) برنامۀ BBC News at 13:00، شبکۀ BBC1، 3 فوریۀ 2003.
7) Con Coughlin
8) «خوب، اگر زرادخانۀ مرگبار صدام هرگز یافت نشود چه میشود؟ این جنگ عادلانه بود»، ساندی تلگراف، 1 ژوئن 2003.
9) Ann Clwyd
در ژوئن امسال، من بر لبۀ زمینهای آدمکشی صدام ایستادم. اسکلتهای مردان، زنان و کودکان را میدیدم که از این گورهای دستهجمعی بزرگ بیرون کشیده میشد. من باور ندارم، و شما هم باور ندارید، که ما باید چشممان را به روی این فجایع ببندیم. (1)
اندرو رانسلی (2)، روزنامهنگار ابزرور، به سادگی اینگونه نظر داد:
بله، افراد زیادی در جنگ کشته شدند. همیشه افراد زیادی در جنگ کشته میشوند. جنگ کریه و خشن است، اما حداقل این درگیری به طرز مهربانانهای کوتاه بود. آمار تلفات آنقدر که از آن میترسیدیم، زیاد نبود. هزاران نفر در این جنگ مردهاند، میلیونها نفر زیر سلطۀ صدام مردهاند. (3)
تیموتی گارتون اَش نیز در گاردین محاسبۀ مشابهی داشت:
حسابوکتاب فاقد روح اخلاقی که تعداد قربانیان را با هم مقایسه میکند، همواره غیرانسانی به نظر میرسد: بیش از صد هزار کُرد توسط صدام کشته شدند در مقابل شاید ده هزار غیرنظامی که در این جنگ کشته شدند، گذشته در مقابل آینده، بالفعل در مقابل بالقوه، گولاگ در مقابل هولوکاست. (4)
ظاهراً روزنامهنگاران و سیاستمداران واقعاً اعتقاد داشتند که پیش از حمله، قتلعام در عراق در جریان بود. اما به ذهن هیچ کدام از آنها نرسید که این ادعاها را با گزارش لنست مقایسه کنند که مرگومیر عراقیها در بازههای پیش و پس از حمله را مطالعه کرده بود و بر مبنای مصاحبه با 8000 نفر در سراسر این کشور بود.
نکته اینجاست که این گزارش، یک تحلیل جامع علمی از تلفات عراقیها در زمانی ارائه داده بود که گفته میشد صدام حسین در حال کشت و کشتار بوده است. چند لحظه طول کشید تا نامهای برای نویسندگان گزارش بفرستیم و بپرسیم یافتههای آنها چه بوده است:
آیا تحقیقات شما، شواهدی مبنی بر قتلعام توسط رژیم صدام حسین در یک سال مانده به حمله کشف کرد؟ دولت و رسانهها ادعای دهها یا حتی صدها هزار قتل را مطرح میکنند، در حالی که عفو بینالملل به من گفت که برآورد آنها در حدود صدها نفر است. آیا تحقیقات شما در این زمینه روشنگر بوده است؟ (1)
روز بعد، این پاسخ را از دکتر لس رابرتز دریافت کردیم:
یک مورد گزارش قتل توسط هواداران صدام در روزهای آغازین جنگ (که دورۀ پس از حمله به حساب میآید) وجود داشت و چند نفر (که همۀ آنها مردان بالغ بودند) در طول حمله ناپدید شده بودند. ما ناپدید شدن را مرگ به حساب نیاوردیم. بنابراین، نه، شاهدی بر این مسئله نداریم. البته این اثبات نمیکند که چنین چیزی رُخ نداده است. اگر تعداد آنها فقط چند صد مورد بوده است، نمونۀ کوچک ما احتمالاً قادر به آشکارسازی آن نبوده است. (2)
این همخوان با اطلاعاتی بود که پیشتر از عفو بینالملل دریافت کرده بودیم. در آوریل 2003، از این سازمان خواستیم آمارهای کلی دربارۀ جرایم صدام در طول 25 سال گذشته ارائه دهد. آنها یک گزارش برای ما فرستادند: «سوابق حقوق بشر در عراق از سال 1979.» (3)
این جرایم واقعاً شنیع و هولناک بودند، و در چند مورد به اوج میرسیدند: در سال 1988 هزاران نفر در حلبچه کشته شدند، و هزاران نفر دیگر در سرکوب شورش کردها در شمال و شیعیان عرب در جنوب پس از جنگ خلیج در سال 1991 به قتل رسیدند. عفو بینالملل از صدها نفر، تعداد زیادی غیرنظامی، میگوید که در سال 1993 در مردابهای جنوب این کشور کشته شده یا مجروح شدند.
در مورد ده سال گذشته، عفو بینالملل دربارۀ سال 1994 گزارش میداد: «دامنۀ مجازات مرگ به طرز معناداری گسترش یافته است» و «گزارشهایی مبنی بر اعدام چندین نفر دریافت شده است.» در سال 1995: «صدها نفر
اعدام شدند.» در سال 1996: «صدها نفر در طول سال اعدام شدند، از جمله 100 نفر از مخالفان.» در سالهای 1997، 1998، 1999 و 2000 نیز همین کلمات استفاده شدهاند: «صدها مورد اعدام گزارش شده است.» در سال 2001: «دهها نفر اعدام شدند.» در اکتبر 2002: «قدری بهبود» با «آزادی هزاران زندانی و لغو برخی احکام خاص که مجازات مرگ را صادر میکردند. ژانویۀ 2003، الغاء آییننامۀ ویژۀ داغ زدن و قطع اعضاء، که دیگر مجاز نبودند.» میتوانیم حدس بزنیم که این کارها، اقدامات بدبینانۀ توسط صدام حسین در مواجهه با حملۀ قریبالوقوع بوده است.
عفو بینالملل همچنان «گزارشهای تجاوز به حقوق بشر، از جمله دستگیریهای بیدلیل و تداوم سیاست اخراج کردها از کرکوک به کردستان عراق، را دریافت میکند.» همچنین عفو بینالملل اطلاعاتی دربارۀ حدود 17 هزار مورد «ناپدید شدن» در طول 20 سال گذشته جمعآوری کرده است. ارقام واقعی ممکن است بسیار بیشتر باشند.
این جرایم به اندازۀ کافی هولناک هستند (صدام یک دیکتاتور قاتل بود)، اما دقت کنید تعداد افراد کشتهشده در هر سال در حد صدها نفر است، نه هزاران نفر، نه صدها هزار نفر، نه میلیونها نفر. تا آنجا که ما میدانیم، حتی یک روزنامهنگار نیز پیرامون اهمیت و معناداری یافتههای لنست در قبال «دفاع اخلاقی از جنگ» (اینکه صدام حسین هزاران هزار عراقی را کشته و میکشد) بحث نکرد.
پیش از آنچه «انتقال حق حاکمیت» در سال 2004 نامیده شد، رسانهها به گونهای خستگیناپذیر اصرار میکردند که «ائتلاف» در 30 ژوئن «قدرت را به عراقیها واگذار میکند» (1)، به گونهای که «اشغال به زودی پایان مییابد.» (2)به گفتۀ اورلا گوئرین (3)(خبرنگار بیبیسی در خاورمیانه) مرگ یک سرباز بریتانیایی در بصره جنبۀ تراژیک خاصی داشت، چرا که او «آخرین سربازی بود که در زمان اشغال میمرد.» (4)مت فری (خبرنگار بیبیسی در
واشنگتن) «خودمختاری و آزادی» عراق در »یک روز بسیار مهم برای عرق» را اعلام کرد. آنا فورد (1)(مجری بیبیسی) در همان برنامه با این نکته موافقت کرد و آن را یک «روز تاریخی» نامید.
حتی بیحالترین بینندگان نیز مطمئناً به این فکر افتادهاند که وقتی صدها هزار سرباز از آمریکا و کشورهای دیگر همچنان کشور را تحت سلطه دارند، چگونه این حرفها میتواند درست باشد؛ یعنی بدون پایان اشغالگری، چگونه اشغال پایان مییابد؟ و چگونه میتوان حکومت عراق را که توسط آمریکای ابرقدرت و مهاجم منصوب شده است، نه اینکه توسط عراقیها انتخاب شده باشد، «آزاد» نامید؟
در اخبار شامگاهی، گوئرین گزارش داد که قوای عراقیِ شرکتکننده در یک مراسم «تمام عمر منتظر آزادی بودهاند»، و اشاره کرد که عراقیها «راضیاند که قدرت به دست عراقیها برمیگردد.» (2)حس ناهمخوانی این گفتهها با واقعیت زمانی تشدید شد که جیمز رابینز (3)(خبرنگار دیپلماتیک) اشاره کرد که همچنان یک سؤال بزرگ باقی مانده است: «آیا عراق میتواند به دموکراسی دست یابد؟» (4)پس قدرت «به دستان عراقیها برگشته بود»، عراق «خودمختار و آزاد» شده بود، اما پرسش کلیدی این بود که آیا عراق میتواند به دموکراسی دست یابد یا خیر!
در شبکۀ ITN، جیمز میتز (5)(خبرنگار ارشد) به «تروریستهای مصمم و خشن» (منظورش شورشیان است، نه نیروهای ائتلاف) ناسزا گفت که عراق را که «هماکنون خودمختار» شده است تهدید میکنند. (6)در اخبار کانال 4، جان اسنو اشاره کرد که این «یک لحظۀ دراماتیک در جنگ بوش-بلر علیه ترور» بود. (7)اما سؤال بیپاسخ این بود که چرا این تفسیر ارائه میشود، چرا که آن زمان دیگر همه فهمیده بودند عراق ربطی به حملات 11 سپتامبر نداشت، سلاحهای کشتار جمعی نداشت و با القاعده پیوند نداشت.
حداقل کانال 4 قدری شک و تردید ابراز کرد. لیندسی هیلسام (1)(دبیر بینالملل) اشاره کرد که «اشغال، حداقل به صورت نمادین، پایان یافته است» و اسنو به «دولت جدید، و فرضاً خودمختار» اشاره کرد. جاناتان میلر (2)(خبرنگار امور خارجی) اشاره کرد که «اشغال تمام شده است، یا حداقل آنها [بوش و بلر] اینگونه به دنیا میگویند.» (3)
اما جاناتان راگمن (4)(خبرنگار کانال 4 در واشنگتن)، توانست رکورد کمدی تراژیکِ «واژگونسازی واقعیت» را بشکند: او گفت اگر عراقیها «نوعی شباهت به یک دولت دموکراتیک» پدید نیاورند، هیچکس «به این زودیها در هیچجای دیگر» نباید انتظار مداخلۀ یکجانبۀ ایالات متحده را داشته باشد. باید بخندیم یا گریه کنیم؟ خدا به داد آن دولت عراق برسد که بخواهد به دموکراسی واقعی در این کشور دست یابد، چرا که در این صورت یک «دولت چموش» و هدف اصلی مداخلۀ یکجانبۀ ایالات متحده بلافاصله خلق میشود.
رسانههای سخنپراکنی، پی در پی و در کل روز، روایت دولت از رویدادها را به عنوان واقعیت منطبق با عقلسلیم ارائه میدادند: اینکه واقعاً «انتقال قدرت» رُخ داده است، و عراق «مستقل، خودمختار و آزاد» شده است. جالب آنکه دامنۀ گستردهای از روزنامهنگاران در طیفهای مختلف، مایل بودند عقل سلیم (5)(یا بواقع: سلامت عقل) را به کلی کنار بگذارند تا این استدلال مشخصاً پوچ [انتقال قدرت در عراق] را ترویج کنند. پاول کراگمن (6)(مقالهنویس محترم روزنامۀ نیویورکتایمز که نمیتوان آن را یک روزنامۀ رادیکال نامید) نوشت: «اشغال رسمی عراق دیروز به یک پایان ننگآور رسید... در واقع، اشغال همچنان تحت یک نام دیگر ادامه مییابد، احتمالاً تا زمانی که جماعت خشمگین عراقی از ما بخواهند این کشور را ترک کنیم.» (7)حتی نمیتوان تصور کرد که اینگونه تصدیق واقعیتهای بدیهی، در 28 ژوئن یا پس از آن در برنامههای اصلی بیبیسی و ITN دیده شود. همانطور که رابرت فیسک در ایندیپندنت نوشت: «حتی آلیس در سرزمین عجایب هم
نمیتواند چیزی به این فانتزیها اضافه کند. آیینۀ این قصه، از بغداد بر واشنگتن تصویر میاندازد.» وی افزود: «آن کسانی از ما که در سال 2003 دور کلمۀ «آزادسازی» علامت نقلقول [به نشانۀ تردید در صدق آن] گذاشتند، امروز باید دور کلمۀ «خودمختاری» علامت نقلقول بگذارند. این کار به بخشی از گزارشگری خاورمیانه تبدیل شده است.» (1)
متأسفانه، همانطور که غالباً رُخ میدهد، دبیران روزنامه همان روز ضدحملۀ «کمدی علیه صداقت» برای مقابله با مقاله ای به راه انداختند که فیسک براساس تشخیص خود نگاشته بود و اصرار کردند که «اکنون وزرای جدید را باید به حال خود گذاشت تا هرجور صلاح میدانند حکومت کنند. حتی کوچکترین نشانه مبنی بر اینکه آنها عروسکهای دستنشاندۀ قدرتهای اشغالگر سابق هستند، تردیدها و شکها مبنی بر اینکه اشغال پایان نیافته است را تقویت خواهد کرد و مایۀ افزایش مقاومت خواهد شد.» (2)«کوچکترین نشانه»؟ شاید رُبع میلیون سرباز خارجیِ تا دندان مسلح و خارج از کنترل دولت دستنشاندۀ ابرقدرتها در عراق، که حتی آن دولت نیز چندان تحت کنترل مردم عراق نیست، بتواند این «کوچکترین نشانه» باشد.
در واقع دولت موقت عراق حتی قدرت قانونگذاری یا تغییر قوانین تحمیلشده توسط ائتلاف را نداشت. یکی از این قوانین، به پیمانکاران غیرنظامی خارجی (از جمله آمریکاییها) در زمان کار در عراق، مصونیت قضایی میداد. پاول برمر (3)(حاکم عراق) پیش از ترک این کشور، چند انتصاب پنجساله انجام داد: کسانی که ایاد علاوی (نخستوزیر موقت عراق) به ریاست نهادهای امنیت ملی و اطلاعاتی عراق انتخاب کرده بود به مدت پنج سال در منصب خود میماندند. علاوی از دیرباز برای MI6، سیا و دوازده آژانس اطلاعاتی دیگر کار کرده بود. آنچه نقش حیاتی داشت آن بود که دولت عراق هیچ قدرتی بر 140 هزار سرباز آمریکایی و 20 هزار سرباز اشغالگر دیگر نداشت. بودجه همچنان عمدتاً در واشنگتن تعیین و پرداخت میشد و در دست عراقیها نبود:
آمریکاییها تصمیم میگرفتند که 18 میلیارد دلاری که برای بازسازی کنار گذاشته شده بود، چگونه مصرف شود. ادام هاتچیلد (1)(روزنامهنگار و نویسنده) در این باره خاطرنشان کرد:
اگر عراق جدید یک دولت نیست، پس چیست؟ یکصد سال پیش میشد از مستعمرهها، تحتالحمایهها و حوزههای نفوذ صحبت کرد، اما در دنیای بهاصطلاح پسااستعماری ما، واژگان ضعیفتر شدهاند. ما واژۀ مناسب برای کشوری نداریم که بخش عمدۀ قدرتهای واقعی آن در دست کس دیگری است، خواه آن کس دیگر شبهنظامیان محلی یا ارتش ملتهای دیگر یا هردوی آنها باشند. شاید بتوان این کشور را شبهدولت نامید. از افغانستان تا تشکیلات خودگردان فلسطین، از بوسنی تا کنگو، شبهدولتها اکنون در سراسر جهان پراکنده شدهاند. حتی بعضی از آنها با عراق مبادلۀ سفیر خواهند کرد. (2)
در بخش اصلی اخبار ظهر شبکۀ بیبیسی در 23 فوریه، کلایو مایری (3)گزارشی از سخنرانی سالانۀ جورج بوش در سال 2005 ارائه داد. بوش ترتیبی داد تا یک زن آمریکایی که پسرش در عراق کشته شده بود، یک زن عراقی را در آغوش بگیرد که همسرش توسط صدام حسین به قتل رسیده بود. مایری در برابر مخاطبان ملی تلویزیون گفت: «زنی که پسرش را فدا کرد تا دیگری آزاد باشد.» (4)و این البته پس از همۀ شواهدی بود که عدم وجود تهدید تسلیحات کشتار جمعی عراق، عدم پیوند با القاعده و عدم قتلعامهای [گسترده] پیش از جنگ در عراق، را نشان میدادند!
در اخبار شامگاهی بیبیسی، مت فری اصرار داشت که آمریکاییها مشتاقاند عراق را در اسرع وقت ترک کنند. چرا؟ چون رهبران ایالات متحده «نمیخواهند آنقدر بمانند که دیگر از نیروهایشان استقبال نشود.» (1)اصلاً لازم است توضیحی بدهیم؟
جان سیمپسون (دبیر بخش امور جهان در بیبیسی)، که در مسابقه برای مطرح کردن ظالمانهترین نظر در تلویزیون ملی، شورشیان عراقی را «مخالفان آنچه به زعم آنها اشغال خارجی کشورشان است» نامید. (2)فرض کنید سیمپسون در سال 1943 میگفت «آنچه به زعم شورشیان فرانسوی، اشغال خارجی کشورشان است.»
در یک جامعۀ سالم و معقول، «جریان اصلی» افراطی یک جریان کمیک و بیربط و نافهم قلمداد میشود که فقط در موردکاویهای عجیب و غریب پیرامون ظرفیت بشری برای خودفریبی جهت تمکین به منافع فردی و گروهی، لحاظ میشود. آنچه امروزه رسانههای جایگزین نامیده میشود، به غلط «رسانههای رادیکال» نامیده شده است. در واقع، اینها رسانههای عقلایی هستند که در عقلسلیم، در همدلیِ اصیل (نه صرفاً تظاهری) با درد و رنج بشر، و در میل به حل مشکلات و مسائل (نه سودآفرینی از دل آنها)، ریشه دارند.
روزنامهنگاران آمریکایی و بریتانیایی همگی متفقالرأی انتخابات 30 ژانویۀ 2005 در عراق را «دموکراتیک» و «آزاد» نامیدند. لسآنجلس تایمز اعلام کرد که «دنیا توانست صادقانه ببیند قوای آمریکایی به مردمی که مدتها سرکوب شدهاند امکان داد تا سرنوشت خود را انتخاب کنند.» (3)تایمز (لندن) «پژواک موفقیت اولین انتخابات دموکراتیک عراق در نیم قرن» در «آخرین شاهد شگفتآور بر قدرت دموکراسی» را ستود. (4)
در تظاهر و ترویج این روایت پروپاگاندایی از رویدادها، روزنامهنگاران بریتانیا و ایالات متحده تقریباً همرنگی صددرصدی [با خواستههای تشکیلات] داشتند. به عنوان مثال، رسانهها متفقالرأی فوراً مشارکت بالای
رأیدهندگان را اعلام کردند. بیبیسی «حضور بالا در انتخابات امروز» را گزارش داد که «دقیقاً مطابق میل ایالات متحده برای عراقیها بود.» (1)
ورای این اجماع جریان اصلی رسانهها، روشن است که وقتی انتخابات تحت اشغال نظامی خارجی انجام میشود و توسط یک دولت دستنشانده اجرا میگردد، نمیتوان آن را مشروع دانست. در نهایت، اکثر عراقیها با امید به خاتمۀ اشغال [کشورشان توسط] آمریکا-انگلستان در انتخابات رأی دادند. در ژانویۀ 2005، یک نظرسنجی پیش از انتخابات که در نیویورکتایمز منتشر شد گفت که 69 درصد شیعیان عراق و 82 درصد سنیها «عقبنشینی ایالات متحده در زمان نزدیک» را ترجیح میدادند. اما بلر، رایس و دیگران علناً هرگونه جدول زمانی برای عقبنشینی را رد میکردند. نوام چامسکی تفکر حاکم در واشنگتن و لندن را اینگونه جمعبندی کرد:
«خوب، میگذاریم یک حکومت داشته باشند، اما به آنچه میگویند توجهی نمیکنیم.» در واقع پنتاگون دو روز پیش اعلام کرد: ما حداقل 120 هزار نیرو تا سال 2007 در آنجا نگه میداریم، حتی اگر آنها فردا خواستار عقبنشینی بشوند. (2)
همچنین روشن است که ایالات متحده مقررات را دستکاری کرد تا تضمین کند کُردهای طرفدار ایالات متحده 27 درصد از کرسیهای مجلس ملی را به دست آورند، هرچند آنها فقط 15 درصد از جمعیت عراق را تشکیل میدهند. نایومی کلین (3)، که در نمونهای نادر از پروپاگاندای جریان اصلی رسانهها فاصله گرفته بود، در گاردین نوشت:
[در این انتخابات] سوگیری [طراحی شده بدست آمریکایی ها] بیش از این اهمیت دارد: قانون اساسی موقت که توسط ایالات متحده تنفیذ شده بود لازم میداشت که تمامی تصمیمهای مهم از پشتیبانی دوسوم یا در برخی موارد سه چهارم مجلس برخوردار باشند. این رقم پوچ آنقدر
1) بیبیسی، 30 ژانویۀ 2005. نقلقول در: مایکل چاسودوفسکی، «انتخابات عراق: اطلاعرسانی نادرست رسانهای پیرامون حضور رأیدهندگان؟»، مجلۀ Global Research، 31 ژانویۀ 2005: http://globalresearch.ca/articles
2) «پس از انتخابات: آیندۀ عراق و اشغال توسط آمریکا»، 2 فوریۀ 2005: www.counterpunch.org/chomsky02022005.html
3) Naomi Klein
بالاست که کردها میتوانند هرگونه تقاضا برای خروج نیروهای خارجی، هرگونه تلاش برای توقف دستورات اقتصادی برمر، و هر بخش از قانون اساسی جدید را بلوکه کنند. (1)
رالف نادر (2)اشاره کرد که پاول برمر قوانینی را به اجرا درآورده است که امکان «مالکیت و سلطۀ گستردۀ خارجی بر کسبوکارهای عراق» را فراهم میسازند، از جمله: نرخ پایین مالیات بنگاهها، مصونیت در برابر دادخواستهای حقوقی و اجازه ندادن به کارگران برای تشکیل اتحادیههای کارگری. (3)فیلیس بنیس (4)از «مؤسسۀ مطالعات سیاست» (5)گفت:
انتخابات را نمیتوان مشروع دانست وقتی که: انتخابات تحت اشغال خارجی انجام میشود؛ کشور اسماً و انتخابات رسماً توسط دولت دستنشاندۀ قوای خارجی اداره میشود، و انتخابات تحت کنترل غایی قوای اشغالگر است؛ جنگ آنقدر خروش گستردهای دارد که از مشارکت بخش عمدۀ جامعه جلوگیری میکند؛ و انتخابات به نحوی طراحی شده است که مجلس جدیدی با مسؤولیت تهیۀ پیشنویس قانوناساسی و انتخاب دولت تشکیل دهد که همچنان تحت شرایط اشغال نظامی عمل خواهد کرد. (6)
وقتی عامّه توجه خود را از دست داد و هیاهوی پروپاگاندا فروکش کرد، نیویورکتایمز هم اشارهای به واقعیت کرد: «انتخابات ژانویه، هرچند قهرمانوار بود، اما کافی نیست تا عراق را به یک دموکراسی کارآ تبدیل کند یا حتی آیندۀ آن به عنوان یک کشور متحد را تضمین نماید.» (7)
1) «برند ایالات متحده در خظر است، پس از بیگمک [همبرگرهای مکدونالد] درس بگیرید»، گاردین، 14 مارس 2005.
2) Ralph Nader
3) «آیا پایان جنگ-اشغال عراق نزدیک است؟»، 30 مارس 2005: www.zmag.org
4) Phyllis Bennis
5) Institute for Policy Studies
6) «انتخابات عراق»، مؤسسۀ مطالعات سیاست، 20 دسامبر 2004: www.tni.org/archives/bennis/points27.htm
7) سرمقاله، «انتخاب نخستوزیر عراق»، نیویورکتایمز، 23 فوریۀ 2005.
در مقابل، واکنش رسانهها به انتخابات بهار 2005 در زیمبابوه را در نظر بگیرید که توسط یکی از دشمنان رسمی غرب یعنی رابرت موگابه (1)انجام شد. در این مورد، رسانهها دوباره قوای ذهنیشان را به دست آوردند و توانستند خدشههای مشهود در فرآیند انتخابات را تشخیص دهند.
یک سرمقالۀ گاردین با عنوان «دزدیدنِ دموکراسی» نوشت: در «آنچه ظاهراً یک انتخابات تماماً مخدوش است»، «ارعاب، تقسیم غیرعادلانۀ حوزههای انتخاباتی و استفاده از کمکهای امدادی قحطی به عنوان سلاح، تنها برخی موارد از سوءاستفادههای متعددی هستند که تا کنون مستندسازی شدهاند.» (2)همین نویسندگان، فرآیند [انتخاباتی] عراق را «اولین انتخابات آزاد کشور ظرف چندین دهۀ گذشته»، [و] یک «انتخابات برجسته» که «از برخی لحاظها، لحظهای بسیار مهم» است، اعلام کردند. (3)هیچکس این پرسش را مطرح نمیکرد که تخریب سومین شهر عراق (فلوجه) توسط آمریکاییها در هفتههای پیش از انتخابات، و بهواقع کشتن صد هزار عراقی ظرف دو سال گذشته، شاید مشروعیت این انتخابات را به خطر انداخته باشد. برعکس: «اکنون که عراق بین دموکراسی ناقص و ستیزههای رو به وخامت قرار گرفته است، به نفع همه (عراقیها، عربها، ایالات متحده و انگلستان) است که چیزی کارآ از دل آوارههای عراق درآید.» (4)
وقتی «ما» در حال «ساختنِ» دموکراسی هستیم، لحنها مشتاق و فلسفی میشوند. در اصل: «هیچچیز در حیات بینقص نیست. اما اگر با شهامت و خوشبینی تلاش کنیم، مطمئناً پیامدی خوب به دست خواهد آمد.» وقتی آنان که رسماً «آدم بدهای قصه» نامیده میشوند در ماجرا دخیل باشند، پیامها به «رئالیسم تند و خشن» تغییر مییابند. وقتی بمبافکنهای بریتانیا در سال 1999 مثل صاعقه بر صربستان فرود میآمدند، گفتههای اندرو مار در ابزرور تا حدی لحن کلام را به ما میفهماند:
میخواهم گزینۀ فراروی مکبث (5)را در این زمان پیش روی همه قرار دهم: اینکه ما آنقدر در خون فرو رفتهایم که ناچار باید پیش برویم. اگر واقعاً معتقدیم میلوشویچ این چهرۀ بد، خطرناک و
خانمانبرانداز است، باید کمربندهایمان را محکمتر ببندیم. باید اکنون بگوییم که میخواهیم پیادهنظام بفرستیم. (1)
دبیران ایندیپندنت پرسیدند که آیا انتخابات زیمبابوه را میتوان آزاد و منصفانه تلقی کرد: «پاسخ قطعاً نه است.» (2)و در مورد انتخابات عراق:
اگر مشخص شود که 50، 60 یا بیشتر از 70 درصد تمام عراقیهای ثبتنامکرده رأی دادهاند، تعداد کافی خطر کردند تا به حوزههای رأیگیری بروند تا اولین تلاش برای یک انتخابات آزاد در نیم قرن گذشته را به یک تمرین بااعتبار در دموکراسی تبدیل کنند. (3)
پس ایرادی [در عراق] وجود نداشت که انتخابات، رسانهها و کل آن کشور توسط ارتش یک ابرقدرت [اشغالگر] اداره میشد که به صورت غیرقانونی به آن کشور حمله کرده بود. اما چرا وقتی مهاجمان «آدم خوبهای قصه» هستند این کار ایرادی ندارد؟
دیلیتلگراف دربارۀ زیمبابوه نوشت:
کل وزن انتخابات به سود آقای موگابه است. هواداران او تمام سطوح فرآیند انتخابات را هدایت میکنند و اسامی حداقل یک میلیون نفر متوفی در فهرست رأیدهندگان گنجانده شده است. این یک راه گریز برای رژیم است تا آشکارا در آراء دستکاری کند. (4)
در سرمقالهای با عنوان «مأموریت به انجام رسید»، سرمقالهنویسان صرفاً گزارش دادند که عراقیها در حال آماده شدن برای «اولین انتخابات دموکراتیکشان» هستند. (5)
1) «آیا به جنگ شانس [وقوع و پیروزی] میدهیم؟»، ابزرور، 18 آوریل 1999.
2) سرمقاله، «زیمبابوه به دست آقای موگابه داغان شد؛ و این انتخابات میتواند اوضاع را وخیمتر کند»، ایندیپندنت، 31 مارس 2005.
3) سرمقاله، «انتخابات الهامبخش امید برای دموکراسی است، اما نمیتواند مایۀ برائت جنگ گمراهانه شود»، ایندیپندنت، 31 ژانویۀ 2005.
4) دیوید بلر، «موگابه میگوید انتخابات این کشور آزادترین و منصفانهترین انتخابات دنیاست»، دیلیتلگراف، 1 آوریل 2005.
5) سرمقاله، «مأموریت انجام شد»، دیلیتلگراف، 6 دسامبر 2004.
روزنامۀ اکسپرس نوشت: «تعداد اندکی از ناظران باور دارند که انتخابات زیمبابوه آزاد یا منصفانه خواهد بود.» (1)و [در جهت مقابل] دربارۀ انتخابات عراق [در همین روزنامه اکسپرس می خوانیم]: «از زمان حمله، حجم زیادی اخبار دهشتناک از عراق به گوش میرسید. دیروز باید طلیعۀ یک لحظه خوشی باشد. اکنون این احتمال واقعی وجود دارد که عراق بتواند خود را به عنوان یک دموکراسی جا بیندازد.» (2)
حتی بیبیسی در مقالهای با عنوان «آراء یک میلیون روح در زیمبابوه: موگابه آراء را دستکاری میکند» تلاش کرد برخی مشکلات مطبوعات آزاد را بیان کند. رینالد ماچاباهو (3)، رییس «شبکۀ حمایت از انتخابات زیمبابوه» که بر انتخابات نظارت میکند، به برنامۀ «آفریقا در کانون توجه» (4)در بیبیسی گفت که فرآیند رأیدهی «روان» بوده است: «اما او گفت که حال و هوا در چند هفتۀ گذشته تغییر کرده بود، یعنی وقتی ورود ناظران خارجی شروع شد، چون قبلاً مخالفان دسترسی چندانی به رسانههای دولتی نداشتند، [لذا در برپایی] کارزار انتخاباتی آزاد نبودند.» (5)این برای ما شگفتآور بود چرا که پیش از انتخابات عراق تقریباً هیچ بحثی دربارۀ آزادی مطبوعات [عراقی در رسانه های خودمان] ندیده بودیم.
در جای دیگر، توماس کاروترز (6)(مدیر «برنامۀ وقفی کارنگی دربارۀ حقوق و دموکراسی» (7)) به «روند مداوم قدرتمند» در ترویج دموکراسی توسط ایالات متحده در بازۀ پس از جنگ سرد اشاره کرد. کارتورز اصل هدایتگر این روند را اینگونه شناسایی میکند: «هرجا به نظر برسد دموکراسی با منافع امنیتی و اقتصادی ایالات متحده به خوبی متناسب است، ایالات متحده دموکراسی را ترویج میکند. وقتی دموکراسی با سایر منافع معنادار و مهم تعارض پیدا کند، دموکراسی کمرنگ شده یا حتی مغفول گذاشته میشود.» (8)هر کس که قدری صداقت و انسانیت داشته باشد میفهمد عراق تماماً مصداق جملۀ دوم است.
1) مارک بلکلاک، «آیا این، شرورترین و منفورترین رهبر دنیاست؟»، اکسپرس، 31 مارس 2005.
2) سرمقاله، «امید انتخابات برای عراق»، اکسپرس، 31 ژانویۀ 2005.
3) Reginald Matchaba-Hove
4) Focus on Africa
5) مارک الیس، «آراء یک میلیون روح در زیمبابوه: موگابه آراء را دستکاری میکند»، 1 آوریل 2005: http://news.bbc.co.uk
6) Thomas Carothers
7) Carnegie Endowment Program on Law and Democracy
8) نقلقول در: نوام چامسکی، «ترویج دموکراسی در خاورمیانه»، خلیجتایمز، 6 مارس 2005.
متأسفانه یک «روند مداوم قدرتمند» در گزارشگری رسانهای نیز وجود دارد. هرجا عقلسلیم با نیازهای نخبگان صاحبقدرت تعارض داشته باشد، روزنامهنگاران همگی به اجماع «احمق و احمقتر» (1)روی میآورند. هرجا عقلسلیم و تفکر انتقادی در خدمت قدرت باشد، دوباره عقل طغیان میکند. پس ناگهان مسائلی مانند حقوق بینالملل، آزادی مطبوعات و اثرات خشونت به مسئلۀ مشروعیت انتخابات ربط پیدا میکنند.
«او دموکراسی میخواهد»: دریچۀ رسانه و پیتر بارون (2)(دبیر برنامۀ Newsnight شبکۀ بیبیسی)
در برنامۀ Newsnight شبکۀ بیبیسی در 12 آوریل 2005، مارک اوربَن (3)(دبیر دیپلماتیک برنامه) دربارۀ اهمیت کاهش حملۀ عراقیها به نیروهای آمریکایی از ابتدای ژانویه بحث کرد: «این بهواقع اولین شاهد واقعی است که نشان میدهد طرح بزرگ رییسجمهور بوش برای براندازی یک دیکتاتور و وارد کردن اجباریِ دموکراسی به قلب خاورمیانه میتواند جواب بدهد.» (4)ما پیتر بارون (دبیر برنامه) را به چالش کشیدیم:
آیا این واقعاً یک گزارشگری متوازن از سوی بیبیسی است؟ مطمئنم شما تاریخچۀ سیاست ایالات متحده در منطقه، اهداف فعلی، و خدشههای فراگیر در انتخابات 30 ژانویه را مطالعه کردهاند. به سادگی میتوان نشان داد که در فهرست خواستههای بوش برای عراق، دموکراسی اصیل آخر صف قرار میگیرد. آیا اوربن نباید از طرحهای «ادعایی» یا «مدعاییِ» بوش برای دموکراسی در خاورمیانه حرف میزد؟ آیا این عبارات متوازنتر نبودند؟ (5)
بارون اینگونه پاسخ داد:
من فکر میکنم این یک گزارشگری کاملاً منصفانه بود. ما گزارشهای زیادی پیرامون مرگ، تخریب و عقبگردها داشتهایم، برنامۀ امشب مارک هم پر از خلأها و احتمال بروز مشکلات بود،
اما مطمئناً این روزها نشانههایی از این میبینیم که طرح بوش میتواند واقعاً جواب بدهد. او همین را گفته است. (1)
ما دوباره نوشتیم:
ممنون و متشکر از نوشتهتان. نکتهای که محل چالش من است این ادعاست که طرح بوش [واقعاً] برای دموکراسی در عراق است، یعنی همانچه اوربن ادعا میکند. قبول دارم اینکه بگوییم اوضاع از منظر بوش میتواند خوب یا بد پیش برود، متوازن است. اما مطمئناً برای توازن باید این ایده که «دموکراسی هدفِ [بوش] است» را هم به چالش کشید. مطمئناً این ادعا یک واقعیت پذیرفتهشده نیست، بلکه یک ادعای بسیار مهم و اساساً محل منازعه است. اینکه گزارشگر دائمی برنامۀ Newsnight فرض کند دموکراسی همان بروندادِ مطلوب بوش است، متوازن نیست. اگر اوربن فرض میکرد که دموکراسی همان هدف آمریکا در عراق نیست، هنگامهای به پا میشود. (2)
بارون یک روز بعد پاسخ داد:
دیوید، دربارۀ نکتۀ مد نظر شما (اینکه آیا هدف بوش واقعاً دموکراسی است) میگویم: هرچند لاجرم بحث پیرامون این [مطلب] وجود دارد که ایالات متحده چه نوع دموکراسی را در خاورمیانه به پیش میبرد و ترویج میکند، اما شکی نیست که رییسجمهور بوش ایجاد آنچه را وی دموکراسی تلقی میکند، یک هدف سیاست خارجی [ایالات متحده] میداند. این مسئله از کردار او، در حرکت سریع به سمت انتخابات در کشورهایی که رژیمهای سابقشان را سرنگون کرده است (افغانستان و عراق)، و از گفتار او روشن است. او از فشار دیپلماتیک برای اصرار بر انتخابات در قلمروهای اشغالی فلسطینیان استفاده کرده است. متحدان سنتی ایالات متحده مانند مصر و عربستان سعودی نیز تجربههای دموکراتیک خود را آغاز کردهاند، که این مسئله تا حدی در واکنش به گفتههای متعدد رییسجمهور است که آنها نمیتوانند مثل سابق رفتار کنند چرا که
11 سپتامبر موجب تغییر در سیاست خارجی ایالات متحده شد. او در سخنرانی 27 نوامبر 2003 خود در لندن این واقعیتها را تصدیق کرد: «ما اکنون مسیر دیگری را پیش گرفتهایم، یک استراتژی صریح و روبهجلو بر مبنای آزادی در خاورمیانه. ما دائماً دشمنان اصلاحات را به چالش میکشیم و با متحدان ترور مقابله میکنیم. ما از دوستانمان در منطقه انتظار داریم استانداردهای خود را بالاتر ببرند، و ما با تمام کردن کار دموکراسیسازی که در در افغانستان و عراق آغاز کردهایم به مسؤولیتهایمان در این کشورها عمل میکنیم.»
کاملاً با شما موافقم که او انگیزههای دیگری نیز دارد، اما فکر میکنم درست نیست این فرض که او خواستار دموکراسی در عراق است را به چالش بکشیم. (1)
پاسخ بارون را با پاسخی مقایسه کنید که چند ماه قبل هلن بودن (2)(مدیر اخبار بیبیسی) فرستاده بود:
انتخابات عراق اولین انتخابات دموکراتیک در عراق در 50 سال گذشته است، که یک فرصت دموکراتیک به حساب میآید. میدانیم که آمریکاییها و بریتانیاییها میخواهند این انتخابات آزاد و منصفانه باشد (البته هنوز نمیدانیم که این اتفاق خواهد افتاد یا نه) و خصوصاً مسئلۀ امنیت را در ذهن داریم. اما هدف ما این است که پوشش بیطرفانه، منصفانه و دقیقی ارائه دهیم که خط فکرهای اصلی را منعکس کنند تا مخاطبانمان بتوانند نظرات خود را [به درستی] شکل دهند. (3)
این خوشنودی ابلهانۀ بیبیسی است که فرض میکند ابرقدرت دنیا مصمم است تا دموکراسی اصیل به خاورمیانه بیاورد. ما ایمیل بارون را برای نوام چامسکی فرستادیم که [او در پاسخ به آن] گفت:
از زمانی که این الهام از جانب خدا به بوش شد که او مأموریت دارد دموکراسی به خاورمیانه برود (تصادفاً همان وقتی که بهانههای حمله از بین رفته بودند)... من نظرات روشنفکرانه و گزارشات رسانهای را دنبال کردهام. صرفنظر از آنچه معمولاً در حاشیهها دیده میشود، و صرفنظر از
دانشپژوهان جدی (و تصادفاً سرمقالۀ فایننشالتایمز پس از انتخابات عراق)، تقریباً سایر موارد همگی در یک دامنۀ مشخص بودهاند: یعنی از شگفتی هیجانانگیز دربارۀ نجابت رییسجمهور [بوش] تا انتقادهایی که البته باور داشتند مأموریت او بهواقع نجیبانه و سخاوتمندانه است اما شاید اجرای آن خارج از عهدۀ ما باشد، شاید هم ذینفعان ما [یعنی این کشورها] خیلی عقبماندهاند و.... من برخی از این موارد را در بخش «کلام آخر» در کتاب «هژمونی یا بقاء» (1)مرور کردهام و در گفتهها و مقالههای اخیرم هم آنها را بهروز کردهام.
البته تا این لحظه، شواهد علیه این ادعاها، بسیار زیادند. اما [چون خلاف نظر رهبران جامعه ما هستند] بیربط به حساب میآیند. رهبر عزیز این حرف را زده است. والسلام، ختم کلام.
اصل [بهکاررفته] بسیار روشن است: ما باید تا حد توانمان ادای کرۀ شمالی را دربیاوریم. [اشاره به تقلید کورکورانه از همان چیزی که رهبران می گویند] این همان هنجار غالب در فرهنگ روشنفکرانه [امروز در رسانه های] است.
نامهربانی با پیتر بارون در این باره، منصفانه نیست. او فقط خودش را با این هنجار وفق داده است. و بیشک آن هنجار را درونی کرده است. (2)
ادوارد هرمان (تحلیلگر رسانهای آمریکایی) زمانی نوشت: «کارکرد روشنفکران و سایر کارشناسان مدافع آن است که امر باورناپذیر را برای عامّه، نرمالسازی کنند.» (1)برای نرمالسازی امر باورناپذیر، حتی از کریهترین جنایات قدرتِ دولت-بنگاه به سادگی عبور میشود، در شدت آن جنایات تردید میشود (بدین تلویح که هدف وسیله را توجیه میکند، که سایر اقدامات میتوانست پیامدهای وخیمتری داشته باشد)، و همانند نور لیزر، جنایات دشمنان رسمی در کانون توجه قرار داده میشود.
در زیر این بیتوجهی، یک واقعیت بنیادین قرار دارد: اینکه درد و رنج مردم فقرزده و قهوهایپوستِ جهان سوم چندان برای روزنامهنگاران نخبۀ بنگاهی اهمیت ندارد. بعلاوه، همانطور که در فصل 1 بحث کردیم، رنج جهان سوم نمیتواند چندان حائز اهمیت باشد: چرا که موفقیت رسانههای بنگاهی اساساً به روابط مثبت با مراکز بزرگ قدرت سیاسی و اقتصادی وابسته است. روزنامهنگاران، همانند سایر مدیران بنگاهی، قانوناً متعهدند که این ملاحظات را در اولویت قرار دهند. هنر موفقیت جریان اصلی روزنامهنگاری آن است که بدون جلب توجه عامّه، کار کند.
برای بخش عمدۀ رسانهها، جنگ افغانستان با سقوط کابل در 13 نوامبر 2001 پایان یافت. طبق معمول، جنایات شنیع دیگران، و نیاز ما به نابود کردن طالبان و القاعده، در کانون توجه گزارشات قرار گرفت. با دستیابی (به بخشی از) این هدف، روزنامهنگاران یک «موفقیت بشردوستانۀ دیگر» را اعلام کردند و از آن گذشتند. ناگهان جنگ به «اخبار [سوختۀ] دیروز» تبدیل شد، هرچند برای شهروندانی که در ادامۀ بمبارانها کشته میشدند اینگونه نبود. آن داستان متفاوت (بهایی که مردم افغانستان برای «پیروزیِ» ما میپرداختند) تهدیدآمیز بود چرا
1) «ابتذال شر»: www.informationclearinghouse.info/article7278.htm
که جنایاتِ ما را در کانون توجهات قرار میداد، و لذا رسانهها آن را مغفول گذاشتند. مقیاس وسیعِ آنچه به سادگی از آن عبور شد، قابل توجه است.
خوانندۀ دقیق مطبوعات شاید کشف کرده باشد که تلفات بمبارانهای افغانها که در 7 اکتبر 2001 شروع شد، بیش از تلفات 11 سپتامبر 2001 بود. اما این «خسارات جانبی» (1)تنها بخش کوچکی از کل آن ماجرای وحشتانگیز است.
در 16 سپتامبر، مطبوعات گزارش دادند که حکومت ایالات متحده از پاکستان تقاضا کرده است ارسال محمولههای غذا (که بخش عمدۀ افغانهای گرسنه بدان وابسته بودند) را متوقف کند. در اواخر همان ماه، فائو (2)(آژانس غذا و کشاورزی سازمان ملل متحد) هشدار داد که بیش از 7 میلیون نفر با بحرانی مواجهند که اگر اقدام نظامی آغاز شود، میتواند به قحطی گسترده و احتمالاً «فاجعۀ بشری» منجر شود مگر آنکه کمکها بلافاصله از سر گرفته شوند و تهدید به اقدام نظامی خاتمه یابد. دومینیک نات (3)از گروه کمکرسانی کریستیناید (4)هشدار داد: «این کار مثل آن است که یک گور دستهجمعی پشت سر میلیونها انسان کنده شود. میتوانیم آنها را درون گور هُل بدهیم یا از آن دور کنیم. میتوانیم ناظر مرگ میلیونها نفر باشیم.» (5)تصور کنید یک «ائتلاف غربی» حملهای برای ریشهکن کردن تروریسم در مثلاً اسپانیا راه بیندازد با اینکه میداند در نتیجۀ این کار حدود 7 میلیون غیرنظامی اسپانیایی ممکن است جان خود را از دست دهند.
قابل توجه اینکه هرچند رسانهها این هشدارهای «مرگ دستهجمعی» را مطرح کردند، اما این ماجرا به سادگی رها شد. وقتی آن طوفان آمد، چند نفر واقعاً مردند؟ چند نفر از آن 7 میلیون انسان به درون گور دستهجمعی هُل داده شدند؟ مسلماً دولت ما (همان «صلیبیون اخلاقی» در ماجرای کوزوو) هیچ علاقهای به طرح این پرسشها نشان نداد. اما سرنوشت میلیونها بیگناه، که بواسطۀ سیاست دولتهای آمریکا-انگلستان به مخاطره افتاده بود،
مورد بیتوجهی رسانههای ما بود. پوشش حداقلیِ این وضعیت میتواند فهمی از سلامت اخلاقی دموکراسیمان را به دست دهد.
در یک هشدار رسانهای مورّخ 3 ژانویه 2002، ما شرایط اردوگاه آوارگان مسلخ در غرب شهر هرات در افغانستان را توصیف کردیم، جایی که آن زمان هر روز صد نفر میمردند. مسلخ، محل اسکان 350 هزار نفر، به عنوان بزرگترین اردوگاه آوارگان در دنیا، اهمیت و معناداریِ مشهودی داشت. چهار ماه پیش از آن، در 19 سپتامبر 2001، گاردین روزانه 40 مرگ در مسلخ را گزارش داده بود و «علت بسیاری از تلفات این بود که آن افراد پس از تلاش زیاد برای مقاومت در برابر شرایط بسیار سخت روستاهایشان، وقتی به اردوگاه آوارگان میرسیدند ضعیفتر از آن بودند که دوام بیاورند.»
شاید فکر کنیم افزایش نرخ مرگومیر از 40 مورد در روز پیش از بمبارانها به 100 مورد در روز پس از آغاز حمله، دغدغه و نگرانی بسیار جدی به حساب میآید. ظاهراً روشن است که اقدامات حکومت ما [بدون توجه به این نگرانی جدی] بهواقع چندین هزار نفر را به درون یک گور دستهجمعی هُل داد. و با این حال، یا شاید دقیقتر آن است که بگوییم «به همین دلیل»، رسانهها حرف چندانی دربارۀ رنج غیرنظامیان درون و اطراف مسلخ نداشتند.
البته [در این خصوص برخی] گزارشهای موردی [هم] مشاهده شد. در ژانویۀ 2002، داگ مککینلی (1)از گاردین توضیح داد که آوارگان در اثر بیپناهی و قحطی در مسلخ میمیرند. مککینلی اشاره کرد که کوچک بودن گورها در گورستان حومۀ اردوگاه «شاهد روشنی است که نشان میدهد اکثر کسانی که دفن میشوند، کودکاند.» از یان لتبریج (2)(مدیر اجرایی خیریۀ «کودکان را تغذیه کنید» (3)) نقلقول شد که: «معیار قضاوت من دربارۀ همه چیز، مشاهداتم در آفریقاست. و این نیز در همان مقیاس آفریقاست. شرایط زندگی تازهواردها[ی اردوگاه] من را شوکه کرد.» (4)مککینلی گزارش داد که تقریباً هیچ کمکی به مسلخ نمیرسید. این خیریه در هفتۀ قبل از این گزارش توانسته بود 40 تُن غذا و جانپناه به هرات برساند، اما در آن زمان فقط چهار نانوایی
مسؤولیت تغذیۀ کل اردوگاه 350 هزار نفری را بر عهده داشتند. یکی از زنان این اردوگاه با مککینلی رودررو شد: «شما فقط دارید عکس میگیرید. اینجا نیامدهاید که کمک کنید. ما نمیتوانیم عکس بخوریم. ما داریم میمیریم. ما به غذا و دارو نیاز داریم.»
شرایطِ خارج از اردوگاه از این هم وحشتناکتر بود. گروه کمکرسانی کریستیناید در 4 ژانویه گزارش داد:
آوارگانی که به اردوگاه مسلخ در نزدیکی هرات وارد میشوند «شرایط فاجعهبارِ» زندگی خانوادههایشان را در جایی که اکنون زندگی می کنند، توضیح دادهاند. بارش شدید برف، انتقال محمولههای بشردوستانه به آسیبپذیرترین نواحی استان کوهستانیِ غور در افغانستان را دشوار کرده است... (1)
حیات فضیل از سازمان NPO/RRAA (دفتر پروژههای نروژ: انجمن توانبخشی روستایی برای افغانستان)، سازمان همکاری کریستیناید، «هشدار داد که دهکدههای روستایی مغفول ماندهاند در حالی که بیشترین سهم کمکها به اردوگاههای آوارگان مانند مسلخ میرسد.» (2)
خوانندگان بیشک تصاویر تلویزیونی از هزاران شهروندی را به یاد میآورند که از نبرد و بمباران کوزوو در سال 1999 میگریختند. شبکههای ITN و BBC مرتباً تصاویر دراماتیک از دامنههای کوههایی را نشان میدادند که از آوارگان پر بود، و هرروز گزارشهای میدانی، مصاحبه و تحقیقهای خود را منتشر میکردند. آن درد و رنج وحشتناک بشری از پوشش تفصیلی و برانگیزانندۀ احساسی برخوردار بود.
در مقابل، بین سپتامبر 2001 تا ژانویۀ 2002، فاجعۀ اردوگاه مسلخ فقط پنج بار به گاردین و ابزرور راه یافت، یعنی به طور متوسط هر ماه یکبار. یک جستجو در پایگاه دادههای LexisNexis (می 2005) نشان داد که بین سالهای 2001 تا 2005، مسلخ مجموعاً 21 بار در روزنامههای ملی بریتانیا ذکر شده بود.
گاردین و ابزرور فقط در ژانویۀ 2002، 97 بار ماجرای زندانیان نگهداریشده در اردوگاه ایالات متحده در گوانتانامو (3)را ذکر کرده بودند، که البته در مقایسه با مسؤولیت ما در مرگ دستهجمعی آوارگان افغان یک مسئلۀ
نسبتاً امن و پیشپاافتاده به حساب میآید. برای بازۀ بین می 2004 تا می 2005، ارقام LexisNexis دربارۀ ماجرای گوانتانامو بیش از حد قابل نمایش توسط این پایگاه دادهها («بیش از 1000 نتیجه») بود. در مقابل، بین آوریل تا ژوئن 1999، گاردین و ابزرور مصیبت 65 هزار آوارۀ کوزوویی گیرافتاده در بریس (1)(در مرز مقدونیه با کوزوو) را 48 بار ذکر کردند، یعنی هر دو روز یکبار. اما دامنه و شدت رنج آنها، در برابر آنچه در افغانستان میگذشت، کوتولهای بیش نبود.
تفاوت حیاتی میان این موارد آن است که انگشت اتهام به سوی چه کسی نشانه میرود. هرچند بخش عمدۀ سیلاب آوارگان کوزوو در نتیجۀ کارزار هوایی ناتو بود (ناظران مستقل، و حتی وزارت خارجۀ ایالات متحده گزارش دادند که خروج دستهجمعی و افزایش قساوتها پس از آغاز بمبارانها، شروع شد: فصل 6 کتاب را ملاحظه کنید)، اما رسانهها تصمیم گرفتند ادعاهای بریتانیا و آمریکا را بپذیرند که «تقصیر بر گردن قتلعامهای انجامشده توسط صربها است.» در نتیجه، در طول بحران کوزوو، مصیبت آوارگان به عنوان یک پروپاگاندای قدرتمند برای توجیه حملۀ ناتو استفاده میشد.
از سوی دیگر، در افغانستان، روشن است که «جنگ علیه تروریسم» مسؤولیت قابل توجهی در قطع جریان محمولههای غذا و در نتیجه رنج و مرگ دستهجمعی مردم (درون و بیرون اردوگاههای افغانها) داشت. در کریستینا لمب (2)در گزارشی در ساندی تلگراف، دربارۀ آوارگان در مسلخ نوشت:
اکثر آنها از استانهای شمالی فریاب، غور و سرپل و همچنین غزنی در مرکز افغانستان میآیند، یعنی مکانهای کوهستانی که کمک غذایی «برنامۀ جهانی غذا» (3)به آنها میرسید اما به خاطر بمبارانها متوقف شد. اکنون دسترسی به روستاهای آنها امکانپذیر نیست چون راههای مواصلاتی قطع شدهاند. (4)
در یکی از معدود موارد اشاره به این اردوگاه در ابزرور، سوزان گلدنبرگ (1)اشاره کرد که مسلخ در تابستان 2001 نیز دستخوش بحران بوده است، اما «پس از 11 سپتامبر وقتی که کمکرسانان بینالمللی به خاطر ترس از بمبارانها از افغانستان تخلیه شدند جمعیت آن بسیار افزایش یافت.» (2)
این البته عمیقاً نکوهشگر دولتهای ایالات متحده و بریتانیا، [شعار] «جنگ برای تمدن» و رسانههای تشکیلاتی حامی آنها، بود. لذا سیاستمداران توجهها را چندان به مصیبت آوارگان جلب نمیکردند، و مجدداً رسانهها نیز از عدم انجام این کار سرخوش و شاد بودند.
یکی از موارد اشاره به مسلخ در ایندیپندنت، توسط ستوننویس این روزنامه ناتاشا والتر (3)بود که نوشت:
این مردم از ترور و وحشتی رنج میکشند که غرب به دیدارشان فرستاده است. بله، میدانم که سالها از شر حاکمان بنیادگرای خود نیز رنج کشیدهاند اما اکنون ما نیز در مصیبت آنها سهم داریم. اگر به خاطر موشکهایی که غرب به قندهار و کُندوز پرتاب کرد نبود، این کودکان که چهرههایشان را در روزنامههایمان میبینیم به جادهها نمیریختند و سرخورده راه کوه و بیابان در پیش نمیگرفتند و در دشتهای لمیزرع خیمه نمیزدند. (4)
جدای از این تکنگاهها، مسؤولیت ما برای رنج و مرگ دستهجمعی افغانها زیر پردهای از سکوت و بیتفاوتی پنهان شد.
شبکۀ ITN تلاشهایی برای گزارش این مصیبتها کرد، که باید مایۀ افتخارش باشد. در 9، 13، 22 و 26 ژانویه، روزنامهنگاران این شبکه ماجرای «مرجان: شیر یکچشم» در باغوحش کابل را پوشش دادند. شبکۀ ITN در 9 ژانویه به بینندگانش گفت «تصویر درب و داغان مرجان، مردم سراسر دنیا را تحت تأثیر قرار داد... و
مخمصۀ او به نمادی از سوءرفتار در رژیم طالبان تبدیل شد.» در نتیجه، تیمی از دامپزشکان راهی افغانستان شدند تا «کمک بسیار ضروری... معالجه و غذا» به این شیر برسانند. (1)در خاتمۀ این تصاویر، مرجان دیده میشد که شاد و سرخوش یک تکه گوشت را به دندان میکشید.
بینندگان برای کشف اینکه مردم در نقاط دیگر افغانستان در آن روز چه میخورند، باید یکی از گزارشهای نادر گاردین را میخوانند: راوی نسمن (2)نوشت که «در دهکدۀ بوناواش قحطی کمکم فراگیر میشود.»
مردم این منطقۀ مسکونی دورافتادۀ کوهستانی، منطقهای تحت محاصرۀ طالبان که سالها خشکسالی را تحمل کرده است، به خوردن نانهایی پناه آوردهاند که از علف و قدری آرد جو پخته میشود. کودکانی که شیر مادرانشان خشک شده است پورۀ علف میخورند. افراد مسن بیدندان علف را له می کنند تا چیزی شبیه پودر شود که آنرا بخورند. بسیاری از آنها مردهاند. تعداد بیشتری مریضاند. تقریباً تمامی آنها اسهال یا سرفۀ خشک دارند. وقتی درد برای کودکان قابل تحمل نباشد، مادرانشان لباسهای کهنه دور شکمهای کودکان میبندند تا فشار درد و گرسنگی را تخفیف دهند. غلامرضا، مرد 42 سالهای که سرفۀ خشک، شکمدرد و خونریزی رودهها به او امان نمیدهد، میگوید: «ما منتظر مرگایم. اگر غذا نرسد، اگر وضع تغییر نکند، ما علف خواهیم خورد ... تا بمیریم.» (3)
نسمن ماجرای خدابخش، کشاورز سابق، را گفت که با افسردگی به چهار دختر جوانش نگاه میکند:
سه هفته پیش، کودکان او هم مادر داشتند و هم دایه. هر دوی آنها مردهاند. خدابخش به همسایگانش التماس میکند یک ذره از جوهای خانگیشان را به او بدهند تا خانوادهاش بتواند نان علف درست کند... او گفت: «بهتر است در خانهمان بمیریم، نه در یک جای غریب کنار مردم غریبه.» (4)
به لطف بیتفاوتی سیاسی و رسانهای، هیچ کدام از اینها وجدان مردم بریتانیا را غلغلک نداد.
جاناتان مونرو (1)(رییس بخش جمعآوری اخبار ITN)، وقتی تحت فشار قرار گرفت که توضیح دهد چرا چنین پوشش اندکی از فاجعۀ بشری در افغانستان داشتهاند در حالی که اینقدر ولنگارانه توجه خود را برای یک شیر خرج کردهاند، پاسخ داد:
در واقع، ما چند گزارش دربارۀ مصیبت آوارگانی که بواسطۀ رخدادهای اخیر در افغانستان از خانه و کاشانۀ خود رانده شدهاند داشتهایم... به طور خاص در مورد آن شیر، یکی از مرسومترین شکایتهای بینندگان آن است که برنامههای خبری معمولاً ادامۀ ماجرا را گزارش نمیدهند و به قدر کافی دربارۀ ماجراهایی که پیشتر گزارش شدهاند بهروزرسانی نمیکنند.
در این مورد سه مرحلۀ متمایز وجود داشت: اول، یک مصاحبه با دامپزشکان بریتانیایی در زمان ترک انگلستان؛ دوم، یک مطلب دربارۀ اولین ارزیابی آنها از حیوان؛ سوم، یک بهروزرسانی پس از آغاز معالجه. اینگونه آن ماجرا تمام شد و فکر نمیکنیم دوباره به سراغ باغوحش برویم. (2)
در واقع ITN [برخلاف این اظهارنظر] بعداً دوباره به سراغ این ماجرا رفت و گزارش داد که شیر مرده است. [با این حال] بیتفاوتی فوقالعادۀ این شبکه در قبال مصیبت قربانیان انسانی در افغانستان همچنان ادامه یافت چنان که عملاً هیچ گزارش خبری دربارۀ قحطی دستهجمعی و مرگ آوارگان در آن بازۀ زمانی منتشر نشد.
در مقابل، سازمان پزشکان بدون مرز در 18 ژانویۀ 2002 یکی از فاجعههای تمامعیار که بر سر مردم افغانستان آمده بود را گزارش داد: پرتاب بمبهای خوشهای توسط آمریکا.
تعداد زیادی بمب در مناطق مسکونی و سایر مناطق پرازدحام انداخته شدهاند و «مرکز امداد مین» تمام تلاش خود را برای رسیدگی به موارد اضطراری میکند. با این حال، ما منابع انسانی، تدارکاتی و ... لازم برای پاکسازی مؤثر منطقه در یک بازۀ زمانی قابل قبول را نداریم.
این سازمان در ادامه گفت:
پزشکان بدون مرز در عملیاتهای میدانی خود در هرات به چندین غیرنظامی برخورد که توسط مین یا مهمات منفجرنشده (از جمله بمبهای خوشهای) مجروح شده بودند. در حملات هوایی اخیر ایالات متحده در هرات واقع در غرب افغانستان، چندین بمب خوشهای به اشتباه روی مناطق مسکونی پرتاب شدهاند که مرگ و تلفات زیاد غیرنظامیان را به دنبال داشتهاند... بنا به دادههای رسمی سازمانهای مینزُدایی و بیمارستان منطقهای هرات، تا کنون 38 مرگ و تعداد نامشخصی افراد مجروح در اثر بمبهای خوشهای ثبت شدهاند. با این حال، برخی پزشکان در بیمارستان منطقهایِ هرات معتقدند آمار واقعی بسیار بیشتر است. فقط در روستای قلعهشاکر در نزدیکی شهر هرات، بمبهای خوشهای باعث مرگ 12 نفر و مجروح شدن بیش از 20 نفر شدند. (1)
هر بمب خوشهای حاوی 202 تکهبمب بود که تقریباً 20 درصد آنها در هنگام اصابت منفجر نمیشدند. در این تکهبمبها، سه مکانیسم مرگبار به کار گرفته شده است: ضدزره، ضدنفر و آتشزا، که یک سلاح مرگبار «با اثرات ترکیبی» را تشکیل میدهند. تکههای ضدنفر با وزن 30 گرم میتوانند در ورق فولادی به ضخامت 6.4 میلیمتر در فاصلۀ 11 متری نفوذ کنند. تکههای ضدزره میتوانند به 19 سانتیمتر فولاد نفوذ کنند و فردی در فاصلۀ 150 متری را مجروح کنند. اندکی تغییر دما (مثلاً اگر بمب زیر آفتاب باشد و سایۀ یک نفر روی آن بیافتد) یا ارتعاشات اندک، و حتی انرژی یک فرستندۀ رادیویی عبوری، میتوانند باعث انفجار تکهبمبها شوند.
به گفتۀ «مرکز امداد مین»، بستههای غذایی و بمبهای خوشهای ایالات متحده در منطقههای مشابه پرتاب شدهاند. هرچند این محمولهها از لحاظ شکل و اندازه با هم تفاوت دارند، هر دو زردرنگ بوده و «بسیاری کودکان تکهبمبها را برمیدارند... به گمان اینکه حاوی غذا یا چیزهای جالب دیگر است.» (2)تا جایی که ما میدانیم، حتی یک کلمه نیز از این قضایا به اخبار ITN یا BBC TV راه نیافت در حالی که سرنوشت و بهبود مرجان (شیر یکچشم) با جزئیات گزارش میشد.
بیماری اخلاقیِ گریبانگیر جامعۀ ما را میتوان در یک نمونۀ دیگر نیز مشاهده کرد: یعنی در مقایسۀ بین شدت و دامنۀ پوشش قربانیان 11 سپتامبر آمریکا از یک سو و قربانیان افغان پس از 7 اکتبر 2001 از سوی دیگر. در اوایل ژانویۀ 2002، ادوارد هرمن (نویسندۀ آمریکایی) برآورد کرد که پوشش رسانهای مرگ ناتان چپمن (1)(اولین و تنها قربانی نظامی ایالات متحده تا آن زمان) بیش از پوشش رسانهایِ کل افغانهای قربانی بمباران و قحطی بود. گزارشها حاکی از آن بود که والتر ایزاکسون (2)(رییس CNN) گفته بود «تمرکز بیش از حد بر قربانیان یا سختیها در افغانستان، خطاست.» (3)
این مخالفت قابل درک است، چرا که می توان فرض کرد که افغانها جانشان را به دلیل درستی از دست ندادهاند[!!!] پروفسور ویکتور بالمرتوماس (4)از «مؤسسۀ سلطنتی امور بینالملل» (5)معتقد بود که افزایش امنیت، مقابله با پولشویی، و افزایش مبادلات اطلاعاتی در سراسر دنیا، قدرت کاهش تروریسم جهانی را دارد. وی همچنین حامی رویکردی است که به [دلایل] بیمیلی [برای همراه شدن با ارزش های غربی] در خاورمیانه، عربستان سعودی و عراق میپردازد. اما به اعتقاد وی، بمباران «متأسفانه دلایل منطقی بسیاری برای ادامۀ مبارزه در اختیار کشورهای سراسر دنیا قرار داده است که مسئله را وخیمتر میکند.» نتیجهگیری او، حرف غمانگیزی برای مردم مصیبتزدۀ افغانستان است:
اگر کسی گمان میکند این تضعیف موقتیِ قابلیتهای القاعده از طریق نابودی اردوگاههای آموزشی تروریستها در افغانستان به نوعی میتواند خطر حملات تروریستی در آینده را کاهش دهد، به نظر من اشتباه میکند. چون اردوگاههای آموزشی تروریستها لازم نیست در افغانستان
باشد، بلکه هرکجا میتواند باشد. و در واقع، اکنون القاعده وسوسه میشود مقرهای آموزشی عاملان خود را در اروپای غربی، کانادا و حتی در ایالات متحده مستقر کند. (1)
در واقع، نکتۀ قابل توجه دربارۀ پوشش رسانههای غربی، میل فوری آنها برای پذیرش و توجیه حتی مزخرفترین استدلالها در دفاع از قتلعام دستهجمعی مردم جهان سوم است. در آوریل 2002، روری کارول (2)در گاردین نوشت: «هرکس سعی در بیثباتسازی افغانستان دارد، کارش را خوب بلد است. شهرهای درهمشکسته و کوههای سوخته که به تازگی آزاد شدهاند، دوباره خود را گرفتار ترس و عدم اطمینان میبینند.» (3)البته شهرهای درهمشکسته و کوههای سوخته پس از «آزاد شدن» دوباره «گرفتار ترس» نمیشدند. قحطی دستهجمعی، که بمباران و جنگطلبی حکمفرما آن را وخیمتر کرده بود، موجب حضور همیشگی ترس و عدم اطمینان میشد.
دو ماه پیش از گفتههای کارول، سازمان بینالمللی آوارگان گزارش داد که:
موج جدید خروج از افغانستان نشانگر عدم امنیت در این کشور است. به گزارش «کمیسیون ارشد سازمان ملل متحد در امور آوارگان» (4)(UNHCR)، تقریباً 20 هزار آوارۀ افغان منتظر ورود به پاکستان هستند، و بسیاری دیگر نیز در همین راهند. امسال تا بدین جا بیش از 50 هزار افغان به پاکستان گریختهاند. آنها در تلاش برای فرار از جنایات و نبردهایی در روستاهایشان هستند که نمیگذارند پس از سالهای خشکسالی، آذوقۀ لازم به آنها برسد. (5)
یک ماه پیش از گفتههای کارول، آژانسهای کمکرسانی بشردوستانه پیرامون آنچه شاهدش بودند گزارش داده و پرسیدند: «چرا هشت هفته بعد از آنکه وخیمترین جنگ در افغانستان به پایان رسید، مردمی که روی نقشۀ بزرگراهها فاصلهشان تا شهر بزرگ مزار شریف فقط یک اینچ است، هنوز علف میخوردند؟» (6)رسانههای یک
1) بالمرتوماس، برنامۀ Jonathan Dimbleby، شبکۀ ITV، 27 ژانویۀ 2002.
2) Rory Carroll
3) »بازگشت خونریزانۀ سرداران جنگ«، ابزرور، 14 آوریل 2002.
4) United Nations High Commissioner for Refugees
5) «موجهای جدید آوارگان از افغانستان نشاندهندۀ عدم امنیت است»، سازمان بینالمللی آوارگان، 25 فوریۀ 2002.
6) جاناتان فریرچز، «چند زارع آنجا هستند؟ یافتن گرسنگی در افغانستان»، 7 مارس 2002، www.lwr.org/news/02/030702.asp
ائتلاف خارجی اَبَرقدرتمند را تصور کنید که بگویند مردم بریتانیا، هرچند از علف برای امرار معاش استفاده میکنند، اما با بمبهای ائتلاف از شرّ ترس، عدم اطمینان و آشوب رهایی یافتهاند.
[رسانه ها به ] واقعیت این اجازه را ندادند تا در پیامهای کلیدی پروپاگاندا که باید مردم جذب کنند، مداخله کند؛ یعنی این پیامها: (1) اقدام نظامی غرب، افغانستان را از ترس، عدم اطمینان و آشوب نجات داد، اما افغانهای نمکنشناس اکنون کار خوب ما را دستِ کم میگیرند؛ و (2) ایالات متحده و انگلستان ملایم عمل کردند، و حملۀ نظامی «بشردوستانه» سودمند است.
در واقع، در پس فجایع 11 سپتامبر 2001، دو گزینۀ ممکن فوراً به نظر میرسید: رهبران غربی به دنبال شناسایی و حل شکایتهای واقعی و متصورّی بروند که در پس آن حملهها قرار دارند؛ یا از آن تراژدی برای تقویت یا بسط سیاستها و روشهای موجود بهرهبرداری کنند.
اما رسانهها از بررسی انگیزههای واقعیِ حمله به نیویورک و پنتاگون، امتناعی تمامعیار داشتند. با نزدیک شدن اولین سالگرد آن فاجعه، تام کارور (1)از بیبیسی گفت که «ضدآمریکایی بودن» عملاً [ناشی از] «مسئلۀ وجهۀ آمریکا» است. کارور، با تأمل پیرامون ریشههای این انزجار، «حسادت» و «عشق یکطرفه» را علتهای احتمالی آن دانست؛ وی به گونهای رمزآلود گفت: «مردم از آمریکا متنفرند چرا که به اندازۀ کافی به ایشان توجه نمیکند.» (2)در برنامۀ Newsnight شبکۀ بیبیسی، پیتر مارشال (3)گفت بسیاری از کسانی که از آمریکا متنفرند «به نقش ایالات متحده در جهان حسادت میورزند.» (4)تام کارور جملات نغز دیگری در همان برنامه گفت و افزود که آمریکاییها «سعی دارند به مردم و ملتها خوشنظر باشند، حتی آنقدر ایشان را سادهلوح جلوه میدهد.» و با این حال، جان میلر (روزنامهنگار شبکۀ ایبیسی (5)) در 19 سپتامبر 2001 در برنامۀ دیوید لترمن (6)حضور یافت و گفت که بنلادن سه شکایت اصلی خود را در چند سال پیشتر در مصاحبهای اعلام کرده بود. این شکایتها
عبارت بودند از: «حضور نظامی ایالات متحده در عربستان سعودی؛ حمایت ایالات متحده از اسرائیل؛ و سیاست ایالات متحده در قبال عراق.»
جرمی پکسمن، در مصاحبهای با آرتور میلر (1)(نمایشنامهنویس)، واکنش مقتضی به حملات القاعده را اینگونه بیان کرد:
شما در شهر نیویورک زندگی میکنید. باید به خوبی به خاطر داشته باشید که در 11 سپتامبر چه اتفاقی افتاد. در دنیایی که هماکنون ساکن آن هستیم، آیا حملۀ پیشگیرانه تنها گزینۀ دفاعی ممکن برای کشورهایی مانند ایالات متحده نیست؟ (2)
نوام چامسکی این ایده را مطرح میکند که شاید این نوع حملۀ پیشگیرانه میتوانست بهترین یا تنها «گزینۀ دفاعی» موجود برای حل و فصل مثلاً مناقشۀ ایرلند شمالی نیز باشد:
یک گزینه میتوانست اعزام نیروی هوایی برای بمباران منابع تأمین مالی آنها، جاهایی مانند بوستون باشد، یا فرستادن کماندوها برای دستگیری افراد متهم به همکاری در این تأمین مالی و کشتن ایشان یا فرستادن آنها به لندن برای محاکمه. (3)
به نظر چامسکی، یک گزینۀ معقول دیگر، «توجه واقعبینانه به دغدغهها و شکایتهای پشتپرده و سعی در بهبود آنها، و در عین حال تبعیت از قانون برای مجازات مجرمان، است» (همان).
در 7 ژانویۀ 2003، دریچۀ رسانه یک هشدار رسانهای با عنوان «عصر تاریک اخلاقی؟ میلیونها عراقی در حال رنج: یک علامت گذرا در اقتصاد جهانی؟» منتشر کرد. این هشدار در واکنش به مقالۀ همیش مکرای (4)(خبرنگار اقتصادی) در ایندیپندنت بود. در 2 ژانویۀ 2003 به او نوشتیم:
آقای همیش مکرای عزیز،
مقالۀ اول ژانویۀ شما در ایندیپندنت را با عنوان «یک سالی که انتظارات واقعبینانهتر نباید به ناامیدی منجر میشدند» خواندم. شما نوشته بودید: «سال گذشته ناامیدکننده به نظر میرسید، چرا از فهرست مشکلات اول سال، تعداد چندانی حل نشده بودند»، اما اضافه کردید که حداقل جنگ در افغانستان «از لحاظ نظامی» موفقیتآمیز بود. اما توصیف بهتر از آن «جنگ» را، یعنی «قتلعام» چرا که بیش از 5000 افغان زیر بمبارانها کشته شدند و 20 هزار نفر دیگر نیز در نتیجۀ بمبارانها (قحطی و بیماری) جان سپردند، ذکر نکردهاید. چرا؟
همچنین به درستی تصدیق کردهاید که «مسئلۀ اصلی باقی مانده است و تهدیدات تروریستی ادامه دارد»، که مسلماً با ادعای شما مبنی بر «موفقیتآمیز بودن جنگ از لحاظ نظامی» تناقض دارد، چرا که حذف بنلادن و تهدید القاعده به عنوان اهداف جنگی واشنگتن و لندن عنوان شده بود.
مایلم پاسخ شما را بشنوم.
با احترام
دیوید کرومول (1)
پاسخ همیش مکرای در 2 ژانویۀ 2003 از این قرار بود:
آقای کرومول عزیز،
از ایمیل شما متشکرم. من تعمداً از عبارت «از لحاظ نظامی» استفاده کردهام چون، همانطور که به درستی اشاره کردهاید، هزینههای زیادی از لحاظ انسانی تحمیل شده است. با این حال، واژۀ «قتلعام» را نمیپذیرم. فکر کنم منطقی است بگوییم که زندگی مردم افغان (خصوصاً زنان) در سالهای آتی، بسیار بهتر از آن چیزی خواهد بود که تحت سلطۀ طالبان میداشتند. این دستاوردهای بشردوستانه را باید به حساب آورد. اگر پیرامون هزینههای انسانی بحث نکردم، بر
1) ایمیل به همیش مکرای، 2 ژانویۀ 2003.
این دستاوردهای انسانی نیز تأکید نکردهام. این مقاله، طرحی کلی از تهدیدهای جهان در سال آتی بود، نه مقالهای خاص برای بازنگری در آن جنگ خاص. اگر میخواستم مقالهای طولانیتر بنویسم، این توازن را ایجاد میکردم، هرچند انتظار ندارم مدافعان سرسخت یکی از دو طرف این مناقشه، با من موافق باشند.
در مورد موفقیت یا شکست حمله، فکر کنم منطقی است که بگوییم این حمله موفقیت آمیز بود از این لحاظ که به براندازی رژیمی کمک کرد که به اسامه بنلادن پناه داده بود، و همچنین [این حمله] مشخصاً شبکۀ القاعده را از هم پاشید. به عنوان مثال، اردوگاههای آموزش تروریستها دیگر فعال نیستند، پس بواسطۀ این حمله قطعاً اکنون خطر کمتر شده است.
امیدوارم این پاسخ مفید باشد.
با احترام و تشکر از توجهتان
همیش مکرای
برای مطالعۀ کامل نامهنگاریها، از جمله واکنش به این پاسخ همیش مکرای، به هشدار رسانهای تحت عنوان «بهتر است بمبارانش کنید: عراق، بمباران افغانستان و غمخواری تبعیضآمیز» (1)در 20 ژانویۀ 2003 در پایگاه دریچۀ رسانه مراجعه نمایید. پس یک مشخصۀ حیاتی نظام پروپاگاندا آن است که روزنامهنگاران صاحبموقعیت دربارۀ «دستاوردهای بشردوستانۀ» فرضیِ ناشی از حملات خشن غربیها به کشورهای جهان سوم پرگویی میکنند، و بدین ترتیب شعارهای سیاستمداران غربی را تکرار مینمایند. در راستای همین اعلانهای بیمنتهای «فضیلت غربی»، جریان اصلی رسانهها نیز برچسب «متعصبانی که با توسل به تئوری توطئههای رسانهای [با بقیۀ رسانهها به شدت] میجنگند» را به ناراضیان میچسباند.
در 8 دسامبر 2001، دریچۀ رسانه یک هشدار رسانهای منتشر کرد: «ناراضیان به عنوان خودخواهان عصبانی و اغفالشده طرد میشوند.» این هشدار پیرامون مقالهای بود که روری کارول (2)در گاردین دربارۀ گور ویدال (3)
(رماننویس ناراضی) نوشته بود. (1)ما این هشدار را برای کارول ارسال کردیم و در 11 ژانویۀ 2002 این پاسخ را دریافت کردیم:
دیوید عزیز،
از ایمیل شما متشکرم و از تأخیر در پاسخ دادن متأسفم چون پنج هفته در افغانستان بودم و به این آدرس ایمیل دسترسی نداشتم. با برخی از نکات شما پیرامون ماهیت بنگاهی رسانهها و اینکه موجب فرسایش استقلال میشود، موافقم. بخشی از پوشش ماجراهای افغانستان و پاکستان از سپتامبر [2001] به بعد، شرمآور بوده است. اما نکتۀ اصلی شما، اینکه مقالهام دربارۀ ویدال نیز در چارچوب توطئهای وسیعتر برای بدنامسازی این متفکران میگنجد، غلط است. هیچ کس به من نگفت چه بنویسم و هیچ دستورکار یا انتظار ناگفتهای نیز از سوی دبیر روزنامه که میشناختم وجود نداشت. آنچه نوشتم همان فکر من دربارۀ این مرد است. گویا در بسیاری از دیدگاهها با ویدال همسو هستید، من اینگونه نیستم، و این نکته در مقالهام آمده بودم چون بخشی از دستمزد من برای گزارش دادن برداشتها و فهمهای خودم است. اما دیدگاههای او را نیز دقیق گزارش دادم. حق دارید نظرات من را سادهلوحانه بدانید اما طرد آنها [افرادی مانند من] به مثابۀ یک نقشۀ بدنامسازی بنگاهی، همین اتهام را به خودتان نیز میزند.
با احترام
ما موافقیم که «بخشی از پوشش ماجراهای افغانستان و پاکستان از سپتامبر [2001] به بعد، شرمآور بوده است»، اما به اعتقاد ما این توضیح چندان معنایی ندارد: هرچقدر هم عملکرد رسانهها صادقانه و دقیق باشد، نظرات شخصی نشان میدهد که [در نهایت] برخی افراد [حتی] این [نوع] پوششها[ی صادقانه] را «شرمآور» میدانند.
آنچه معنادار است، تحلیل عملکرد رسانهها به طور کلی بر مبنای مقایسه میان نمونههای منطقاً متناظر است. روزنامۀ گاردین، و نویسندگان آن از جمله کارول، گزارشهای آگاهیبخشی دربارۀ رویدادهای افغانستان تولید
1) کارول، «ما نمیدانیم به کجا میرویم»، گاردین، 6 دسامبر 2001.
کردهاند. با این حال، وقتی پوشش گاردین از وضع قربانیان غیرنظامی افغان با پوشش قربانیان غیرنظامی در کوزوو مقایسه میشود، تصویری بسیار متفاوت به چشم میآید.
همانطور که در بالا بحث شد، گاردین بخش بسیار کوچکی از پوششی که برای قربانیان کوزوو لحاظ کرده بود را به قربانیان افغان (در فاجعهای که غرب مسؤولیت چشمگیری برای آن دارد) اختصاص داد. اما این یک مثال منفرد و تک نیست. از یک سو گاردین، همانند سایر رسانههای بنگاهی، همواره در طول سالهای متمادی پوشش گستردهای از جنایات «دشمنان» ارائه داده است: آلمان نازی، کامبوج در زمان خِمِرهای سرخ، عراق در زمان صدام (در دهۀ 1990)، صربستان در زمان میلوشویچ. در سوی دیگر، همین رسانهها پوششی حداقلی از جنایاتی داشتهاند که تمام یا بخشی از مسؤولیت آن بر عهدۀ ما بوده است: جنایات شیلی در زمان پینوشه (1)، گواتمالا در زمان آرما (2)، اندونزی در زمان سوهارتو (3)، ایران در زمان شاه، عراق در زمان صدام (در دهۀ 1980)، افغانستان امروزی، ترکیۀ امروزی، کلمبیای امروزی، و.... تکمقالههای «شرمآور» [که عمدتاً از سلیقه فردی یک نویسنده برمی خیزد] به کنار، این روند اصلی آشکار میسازد که گاردینِ لیبرال، همانند مابقی جریان اصلی رسانههای بنگاهی، عملاً به مثابۀ یک نظام پروپاگاندا در جهت ترویج و حفاظت منافع دولتی-بنگاهی عمل میکند.
اما این قطعاً بدین معنا نیست که ما نوعی نظریۀ توطئنه را مطرح میکنیم. کارول نوشت که ما وی را به تولید مقالهای متهم کردهایم که «در چارچوب توطئهای وسیعتر برای بدنامسازی این متفکران میگنجد.» وی حتی تلویحاً گفت که به تصور ما، او خوراکی برای خواستههای رؤسایش تهیه کرده است یا دبیر او در روزنامه انتظاراتی بر مبنای یک دستورکار پنهان دارد. به گمان ما این حرفها کلاً عجیب و غریب است؛ در آن هشدار رسانهای هیچ اشارهای به توطئه در رسانهها نداشتهایم و در نوشتههایمان نیز هیچ اثری از این حرف نیست. این تفسیر (نابجای) خود کارول از نوشتۀ ماست.
مکرراً دیدهایم که این افراد ردهپایین، کارمان را رد کردهاند. همانطور که ادوارد هرمان، تحلیلگر رسانهای آمریکایی، اشاره کرده است:
انتقادهای چپگرایان از رسانهها همواره به توهم توطئه متهم میشده است، چرا که پرسنل و مدافعان رسانهای تشکیلات رسانهای یا تنبلتر از آن هستند که استدلال تحلیلگران چپگرا را به دقت بررسی کنند، یا آن را درک نمیکنند، یا شاد و سرخوش به تاکتیک بدنامسازی متوسل میشوند. (1)
در مصاحبۀ دریچۀ رسانه با جان اسنو (2)(مجری کانال 4) در سال 2001، وی دربارۀ استدلالهای ما گفت:
برای این ناشیها سادهتر است تقصیر را به گردن یک توطئۀ بنگاهی بیندازند تا مجبور نشوند دربارۀ این مسائل بحث کنند... میتوانم به شما بگویم اگر کسی از پپسیکولا با من تماس بگیرد (که باید بگویم تا کنون از هیچ بنگاهی با من تماس نگرفتهاند، کاش که میگرفتند!) اعتراف کوتاهی [درباره این گناهانم] برایشان میکنم. (3)
www.medialens.org/articles_2001/de_Jon_Snow_interview.htm
وقتی به اسنو اطمینان دادیم که حتی یک لحظه هم فکر نمیکنیم سوگیری رسانهها یک توطئه یا حتی آگاهانه باشد، او جواب داد: «خوب، متأسفم که بگویم، این اتفاق یا میافتد یا نمیافتد. اگر میافتد، توطئه است؛ اگر نمیافتد، توطئه نیست.» این یک نمونۀ برجسته از آن چیزی است که هرمان «تحلیل در حد کتابهای کمیک» مینامد. (4)همینطور در مباحثۀ مشهور «غرولند در جنگل رسانهها»، که در آن اندرو مار (دبیر سابق ایندیپندنت) با نوام چامسکی مصاحبه کرده بود، مار گفت: «این ایده که هشدار اورول (5)[پیرامون کنترل فکر و پروپاگاندا] هنوز منطقی است، بیربط و غریب به نظر میرسد.» (6)مار از مخاطبان خواست به این مسئله فکر کنند که آیا
میتوان رسانهها را «به گونهای طراحی کرد که تصور شما از دنیا را محدود سازند.» اما کل حرف چامسکی این است که کنترل فکر در جوامع دموکراتیک از طریق سازوکارهای توطئهمحور به سبک «برادر بزرگ» (1)رُخ نمیدهد، بلکه نتیجۀ نیروها و سائقههای بازار آزاد است. مار در ادامه گفت: «آنچه نمیفهمم این است که اینگونه تئوریها را میگویند... افرادی مانند من، خودسانسوری میکنند.» چامسکی با این حرف مخالف بود: «من نمیگویم شما خودسانسوری میکنید. مطمئنم که به حرفهایی که میزنید، اعتقاد دارید. اما میگویم که اگر به چیز دیگری اعتقاد داشتید، جایی که الآن هستید ننشسته بودید.»
آنچه مار، و کارول، «نمیفهمند» این است که استدلالهای ناراضیان به خودسانسوری توطئهمحور بستگی ندارد، بلکه به یک نظام فیلترکننده وابسته است که نیروهای بازار آزاد آن را حفظ میکنند: یعنی فشار معیارها، نفوذ صاحبان، اهداف و حساسیتهای شرکت مادر، نیازهای تبلیغگران، نفوذ حاکمیت در جانبداری از کسبوکارها، و «پدافندهای» روابطعمومی، که استدلالها و حرفهای دیگر را به حاشیه میرانند و مشوقهایی برای همرنگی و هزینههایی برای عدم همرنگی ایجاد میکنند و بدین ترتیب باعث سوگیری [در محتوای رسانه های به اصطلاح آزاد] میشوند.
ما همین را دربارۀ کارول میگوییم: مطمئنیم که او در نوشتههایش صادق است؛ حتی لحظهای هم فکر نمیکنیم که او دورو است یا از یک توطئه تبعیت میکند. سعی نمیکنیم او را بدنام کنیم. ما میگوییم که او بخشی از یک نظام رسانهای بنگاهی است که اکیداً نویسندگان خاص، روزنامهنگاران خاص، باورهای خاص، واقعیتهای خاص، قربانیان خاص و جرایم خاص علیه بشریت را گزینش میکند. این نظام همیش مکرای، روی کارول، تیموتی گارتو اَش، جی راینر، جان اسنو، دیوید ریف، چارلز جنینگز، جو جوزف و همکاران را گزینش کرده است. ما فقط میگوییم که اگر آنها اعتقاد و باور دیگری داشتند، در منصب فعلی خود جایی نداشتند.
1) Big Brother
ایمیل ریچارد سمبروک، 21 ژانویۀ 2002:
آقای کرومول عزیز،
از ایمیل شما دربارۀ پوشش خبری ما از افغانستان متشکرم. متأسفم که احساس کردهاید توجه کافی به مصیبت آوارگان نداشتهایم. با این حال، رنج غیرنظامیان افغان را مغفول نگذاشتهایم. شاید آخرین برنامۀ «خبرنگار» شبکۀ BBC2 در شب گذشته با عنوان «محرومان» را ندیدهاید. تقی امیرانی در اتفاقی نادر توانست به اردوگاه آوارگان مکاکی در نزدیکی مرز افغانستان-ایران دسترسی پیدا کند. او میخواست صدای افغانهای عادی را بشنود، جنگ علیه تروریسم را با چشمان خود ببیند، و بفهمد زندگی در یک اردوگاه آوارگان واقعاً از چه قرار است. در این برنامه تصویر عبدالستار شریفی را داشتیم: رانندهای از کابل که میگفت «اگر یک آمریکایی بمیرد، همۀ دنیا خبرش را میشنوند. اما افغانها هر روز میمیرند و هیچ کس توجهی نمیکند. هیچکس نمیپرسد چه کسی مرد و چگونه. به من نگاه کنید: من همسر و فرزندم را از دست دادهام و الآن در کثافت زندگی میکنم، و هیچ کس اهمیت نمیدهد.»
همین امروز صبح، برنامۀ «امروز» در Radio 4 گزارشی از اندرو گیلیگان از کابل دربارۀ دامنۀ کمکهای مورد نیاز داشت. در ادامۀ آن مصاحبهای با کلیر شورت (1)(وزیر توسعۀ بینالملل) دربارۀ کمکهای جامعۀ بینالملل داشتیم.
روز شنبه (19 ژانویه) در برنامۀ خبر تلویزیونی شبکۀ BBC1، جاناتان چارلز پیرامون رنج مردم افغان گزارش داد. او گفت: «به همین دلیل است که شدیداً به پول نیاز است. پس از بمباران، خیابانهای کابل پر از آوار شدهاند. بسیاری مردم زندگی رقتباری در میان ویرانهها دارند. این
1) Clare Short
مرد به هنگام بمباران یک پای خود را از دست داد. او امیدوار است که با کمکهای خارجی، افغانها آیندۀ بهتری داشته باشند. او میگوید زمستان رسیده است و باید خانههای مردم فوراً بازسازی شود تا از سرما در امان بمانند.»
ایشبل متسون (1)نیز از کابل برای اخبار تلویزیونی بیبیسی دربارۀ وضعیت ناگوار بهداشت و سلامت زنان گزارش داده است.
افغانستان همچنان یک محل بسیار خطرناک است و به سختی میتوان از پایتخت خارج شد. دیوید لوین (2)که سالهاست از این کشور گزارش میدهد قصد دارد با یک هواپیمای کمکرسانی به یک اردوگاه آوارگان در مسلخ برود، اما زمانبندی آن به آژانسهای کمکرسانی بستگی دارد. اخبار بیبیسی از مدتها پیش افغانستان را پوشش داده است، حتی وقتی که سایر بنگاههای سخنپراکنی از این کشور گزارش نمیدادند. دفتر بیبیسی در کابل در سال 1989 افتتاح شد. وقتی آخرین خبرنگار ما، کیت کلارک (3)، در مارس 2001 از آنجا اخراج شد، او تنها خبرنگار غربی در کابل بود.
هرچند این بدین معنا نیست که ما میتوانیم هر روز دربارۀ رویدادهای آنجا گزارش بدهیم، اما این تعهدمان را در آینده هم حفظ خواهیم کرد. امیدوارم این مثالها باعث کاهش نگرانی شما دربارۀ غفلت بیبیسی از مصیبتهای غیرنظامیان افغان باشد. از وقتی که برای تماس با من و انتقال نظراتتان گذاشتید متشکرم.
با احترام
ریچارد سمبروک
دریچۀ رسانه در 22 ژانویۀ 2002 اینگونه پاسخ داد:
آقای سمبروک عزیز،
از پاسخ مهربانانه و سریع شما بسیار متشکرم. من البته برنامۀ خبرنگار یکشنبهشب را دیدم. برنامهای اثرگذار بود اما در توصیف دهشت واقعی شرایط افغانستان کفایت نمیکرد. تقی امیرانی در نهایت گفت که 3500 غیرنظامی افغان جان خود را از دست دادهاند، اما علت مرگ را نگفت. همانطور که میدانیم، این یک تخمین محافظهکارانه از صرفاً قربانیان بمبارانها است. اما در 3 ژانویه، گاردین شرایط فراروی آوارگان افغان در اردوگاه مسلخ، در 30 مایلی شهر هرات، را گزارش داد. داگ مککینلی توضیح داد که هر روز صد نفر از آوارگان به خاطر بیسرپناهی و گرسنگی میمیرند؛ و این فاجعه هر ماه تلفاتی در ابعاد 11 سپتامبر ایجاد میکند. در 9 ژانویه، گاردین گزارش داد روستاییانِ در حال مرگ در بوناواش از علف به عنوان رژیم غذایی خود استفاده میکنند؛ این رنج بسیار وخیمتر از آن چیزی است که در فیلم امیرانی تصویر شده بود.
پیش از آغاز بمبارانها، آژانسهای کمکرسانی همگی هشدار میدادند که حتی تهدید به حمله میتواند 7.5 میلیون غیرنظامی افغان را به مخمصه بیاندازد. از زمان آغاز حمله، آن آژانسها تأیید کردهاند که آشوب و وحشت ناشی از بمبارانها بهواقع علت رنج شدید مضاعف و مرگ دستهجمعی افغانها بوده است. در فیلم امیرانی هیچ اشارهای به این مسئله نشده بود، و امسال کلاً در BBC TV و ITN هیچ اشارهای به این واقعیات نشده است.
شما به تعداد اندکی از گزارشها اشاره میکنید که به مصیبت غیرنظامیان افغان پرداختهاند. اما در مقایسه با پوشش درست بیبیسی از آوارگان در بحران کوزوو در سال 1999، این گزارشها گویا بسیار ناچیزند. در آن زمان، گزارشهای روزانه دربارۀ خوف و وحشتی که فراروی آوارگان بود داشتید؛ اکنون تقریباً هیچ چیزی نیست. تفاوت نمیتوانست از این پررنگتر باشد. این تفاوت را چگونه تبیین میکنید؟ دشواری فیلمبرداری در افغانستان نه توضیح و نه توجیهِ مناسبی است. حداقل، بیبیسی میتوانست پوشش بیشتری به آن دسته از آوارگان افغان بدهد که از مرز عبور کرده و وارد پاکستان شدهاند.
در سخنرانیتان در ماه دسامبر گذشته در انجمن تلویزیون سلطنتی (1)گفتید که: «دیدن اخبار در کانالهای مختلف اکنون برای افراد زیر 45 سال، 25 درصد کاهش یافته است... یک شکاف سیاسی جدید وجود دارد: نه چپ و راست؛ بلکه ما و آنها: که آنها یعنی سیاستمداران، تشکیلات و سخنپراکنان و رسانهها... حدود 40% مخاطبان احساس میکنند خارج از دید هستند و انتخابهای واقعی چندانی ندارند.» (2)
کاملاً منطقی است که عامّۀ مردم، بیبیسی را بخشی از «آنها» (یعنی تشکیلات حاکمه) تلقی کنند. پوشش خبری بیبیسی از افغانستان (و سایر مسائل مهم) به روشنی نشان میدهد که بیبیسی نظر مساعدی به نهادهای قدرت غربی دارد. به سادگی این نکته به نظر میرسد که یک واقعیت، تبیینکنندۀ عملکرد بیبیسی است: اینکه رنج آوارگان کوزوو به عنوان یک ابزار پروپاگاندای قدرتمند برای حمایت از سیاست حکومت انگلستان [انداختن تقصیر آن بر گردن صربها] در 1999 استفاده میشد، در حالی که اکنون رنج آوارگان افغان یک شرمساری بسیار واقعی برای حاکمیت بریتانیا است.
ما معتقدیم که عدم استقلال بیبیسی از نفوذ و ایدئولوژی حاکمیت، خصوصاً در موارد مربوط به سیاست خارجی، موجب تحریف بنیانیِ گزارشگری این شبکه شده است. متأسفانه، پوشش ضعیف بیبیسی از مرگ دستهجمعی آوارگان افغان، قوت این استدلال را افزایش داده است که «مطبوعات آزادِ» ما در واقع یک ریاکاری است.
وقتی دریچۀ رسانه سعی کرد دیدگاه آقای امیرانی دربارۀ پوششِ حداقلیِ بیبیسی از مصیبت افغانها در سال جاری (مثلاً گزارش ندادن فجایع مسلخ و بوناواش) را بپرسد، همۀ استدلالهای ما که عملکرد بیبیسی را زیر سؤال میبرد توسط پرسنل آنلاین برنامۀ «خبرنگار» سانسور شدند (این واژه اصلاً کلمۀ اغراقآمیزی نیست). آنچه از تلاش ما برای بحث آزاد و صادقانه باقی ماند، از این قرار است:
«شهامت و غمخواری فیلم شما عمیقاً روی من اثر گذاشت. دیدن مردم افغانستان، از جمله طالبان، که بسان انسانها[ی واقعی] نمایش داده شده بودند، بسیار دلگرمکننده بود. مصیبت مردم افغان یک تراژدی وحشتناک است. از انسانیت فیلمتان صمیمانه متشکرم. به امید آنکه این فیلم، قدری تسلای خاطر مردمی باشد که دیدهاید. دیوید ادواردز، انگلستان.»
آنها اجازه داده بودند تبریکات اول و آخر متن بماند، اما نارضایتی را حذف کرده بودند. باز هم متعجباید که چرا، همانطور که در سخنرانیتان در دسامبر گذشته گفتهاید، «مخاطبان احساس میکنند خارج از دید هستند» و حس میکنند «تعداد اندکی انتخاب واقعی» در اختیارشان است؟
با احترام
دیوید کرومول
سمبروک پاسخی نداد.
شاید بهترین جمعبندی از واقعیت حمله به عراق در سال 2003، سخنان ری مکگاورن (1)(یکی از برجستهترین تحلیلگران سیا) باشد: «95 درصد آن، جدولبازی بود. و همه این را میدانستند: بوش، بلر، هوارد.» (2)شاید گمان کنید افشاهایی از این دست، رسانهها را وامیدارند تا دربارۀ ادعاهای پیشین دولتهای آمریکا-انگلستان که در صدد توجیه جنگ بودند، تجدیدنظر کنند. در ادامۀ این فصل، حملۀ 78 روزۀ ناتو به صربستان از 24 مارس تا 10 ژوئن 1999 را بررسی میکنیم که گفته میشود برای حمایت از آلبانیاییتبارهای کوزوو انجام شده بود.
در طلیعۀ جنگ علیه عراق، نکتۀ جالب توجه دربارۀ دفاع دولتهای آمریکا-انگلستان از جنگ علیه صربستان، شباهت پروپاگاندای استفاده شده در دو مورد بود. بلر در یک سخنرانی کلیدی پیرامون عراق در سال 2003 قبل از آغاز جنگ گفت: «با نگاهی به 12 سال گذشته میفهمیم که قربانی میلمان به رام کردن یک موجود رامنشدنی بودهایم... [قربانیِ] امیدواریمان به اندکی درستکاری از جانب رژیمی که ذهن و فکرش واقعاً شرّ است.» (3)در رویکردی مشابه، بلر جنگ با صربستان را نیز «نبرد میان خیر و شرّ؛ بین تمدن و بربریت؛ بین دموکراسی و دیکتاتوری» توصیف کرد. (4)
در بحث پیرامون عراق، بلر در سال 2003 به درسهایی از «تاریخ» اشاره کرد:
میتوانیم به گذشته نگاه کنیم و بگوییم: وقت و لحظۀ درست آن زمان بوده است، مثلاً وقتی نازیها چکلسواکی را بلعیدند، آن وقت باید وارد عمل میشدیم.
اما این مسئله آن زمان روشن نبود. بواقع در آن زمان، بسیاری مردم چنین ترسی را توهم میپنداشتند. یا بدتر: [مردم بر این گمان بودند] که جنگافروزان با سوءنیت چنین تصوری را دامن زدهاند. (1)
چهار سال قبل از آن، در مارس 1999، جورج رابرتسون (2)(وزیر دفاع انگلستان) اصرار داشت که مداخله در کوزوو برای توقف «رژیمی که مصرّ به قتلعام است»، ضروری است. (3)یک سال بعد، رابرتسون با توسل به شبح نازیسم، سعی در توجیه اقدام ناتو داشت:
ما با وضعیتی مواجه بودیم که این قتلعام، این پاکسازی، جریان داشت؛ نوعی پاکسازی نژادی که به گمان ما پس از جنگ جهانی دوم از بین رفته بود. مردم را میدیدید که با قطار، قطارهای حمل احشام، به همراه آوارگان میآمدند. (4)
رییسجمهور کلینتون نیز از «تلاشهای عامدانه و نظاممند برای... قتلعام» در کوزوو میگفت. (5)ویلیام کوهن (6)(وزیر دفاع ایالات متحده) در زمان جنگ گفت: «اکنون شاهد ناپدید شدن حدود صد هزار مرد بالغ هستیم... شاید آنها کشته شده باشند.» (7)دو هفته بعد، دیوید شفر (8)(سفیر مختار ایالات متحده در مسئلۀ جنابت جنگی) اعلام کرد که احتمالاً «225 هزار مرد آلبانیاییتبار بین 14 تا 59 سال» کشته شدهاند. (9)بلر، در سخنرانی خود در ایلینویز در آوریل 2009، به کوزوو اشاره کرد:
1) «سخنرانی تونی بلر»، گاردین، 18 مارس 2003.
2) George Robertson
3) نقلقول در: مقدمۀ جان پیلجر بر کتاب فیلیپ نایتلی: «اولین قربانی: خبرنگار جنگ به عنوان قهرمان و اسطورهساز از کریمه تا کوزوو»، انتشارات Prion Books، 2000، صفحۀ xii.
4) برنامۀ جاناتان دیمبلی، شبکۀ ITV، 11 ژوئن 2000.
5) نقلقول در: جان پیلجر در کتاب فیلیپ نایتلی: «اولین قربانی»، انتشارات Prion Books، 2000، صفحۀ xii.
6) William Cohen
7) نقلقول در: هاموند و هرمان، «توانایی تضعیفشده»، صفحۀ 139.
8) David Scheffer
9) نقلقول در: جان پیلجر، «حاکمان نوین دنیا»، انتشارات Verso، 2001، صفحۀ 144.
اما شرایط اصل عدممداخله باید از چندین جنبۀ مهم برآورده شوند. قتلعام هیچگاه نمیتواند یک مسئلۀ صرفاً داخلی قلمداد شود. وقتی سرکوب باعث شکلگیری جریانهای گستردۀ آوارگان میشود که اوضاع کشورهای همسایه را به هم میریزند، این وضع را میتوان تهدید صلح و امنیت بینالملل نامید. (1)
این شعار که «قتلعام» یا حتی نوعی هولوکاست را در کوزوو تصویر میکرد قابل مقایسه با این ادعا است که پایگاههای بریتانیا در قبرس در معرض تهدید سلاحهای کشتار جمعی عراق هستند که ظرف 45 دقیقه از دستور آتش میتوانند پرتاب شوند.
خوب، واکنش روشنفکران خوشنیت و منتقد «مطبوعات آزاد»، که از حمایت منابع تحقیقاتی و اطلاعاتی گسترده برخوردار بودند، چه بود؟ آیا این ادعاهای شگفتآور را به بررسی و چالش کشیدند، همانطور که بعداً در ماجرای «تهدید» سلاحهای کشتار جمعی از این کار بازماندند؟
مارک کورتیس (2)(تاریخنگار بریتانیایی)، در بازبینی عملکرد رسانههای انگلیسی، دربارۀ جنگ کوزوو مینویسد: «مطبوعات لیبرال، خصوصاً گاردین و ایندیپندنت، تمامعیار از جنگ پشتیبانی کردند (هرچند تاکتیکهای استفادهشده برای راهاندازی آن را زیر سؤال بردند) و وزن زیادی به استدلالهای دولت دادند.» (3)در این کار، رسانهها «آشکار کردند که ... شعار دولت پیرامون انگیزههای اخلاقیاش چقدر فریبآمیز است.» (4)
لذا جاناتان فریدلند (5)در گاردین نوشت: «جایزۀ [این روند]، زمین و گنج نیست، بلکه توقف طرحی است که در صدد است تا مردمان یک سرزمین را پاکسازی کند.» او اصرار داشت که این «یک هدف نجیبانه» است. (6)یک
سرمقالۀ گاردین نیز این جنگ را «آزمونی برای نسل ما» دانست. (1)تیموتی گارتون اَش گفت که هدف از این حمله، جلوگیری از «چیزی است که به سوی قتلعام میرود.» (2)روزنامۀ میرر به «طنین هولوکاست» اشاره کرد. (3)نشریۀ سان ما را به «کلوبا اسلوبا» (4)و «بمباران، بمباران، بمباران» تشویق کرد. وقتی باران بمبهای انگلیس بر صربستان میبارید، اندرو مار مشتاقانه مقالاتی با این عناوین در ابزرور مینوشت: «شجاع، بیباک و دوراندیش: آن بلرِ بدبین و محافظهکار چه شده است؟» (5)و «دستمریزاد رییس! متأسفم بیل [کلینتون]، ولی این بار داریم از تونی [بلر] حرف میزنیم!» (6)مار گفت که مبهوت «شجاعت اخلاقی» بلر شده است و افزود: «این عدم بدبینی بلر، من را شگفتزده و البته قدری نگران میکند.» (7)مستندی از شبکۀ بیبیسی در سال 2003 پیرامون قتلعام ادعاییِ صربها با عنوان «افشاشده» (8)به عنوان برنامهای برای «روز یادبود هولوکاست» تبلیغ شد.
[در این مسیر] هیچ نقد و مانعی بر پا نشد. توماس فریدمن در مقالهای با عنوان «موسیقی را متوقف کنید» در نیویورکتایمز نوشت:
اگر تنها نقطۀ قوت ناتو این باشد که میتواند لاینقطع بمباران کند، پس باید هرچه میتواند از این نقطۀ قوت بهرهبرداری کند. بگذارید حداقل یک جنگ هوایی واقعی داشته باشیم. فکر اینکه مردم هنوز در بلگراد کنسرتهای راک میگذارند یا دوشنبهها به شهربازی میروند در حالی که صربها در حال «پاکسازی» کوزوو هستند، آشفتهکننده است. برقهای بلگراد باید برود: همۀ
1) سرمقالهنویس، گاردین، 26 مارس 1999.
2) «بدون تصور [وجود] آمریکا»، گاردین، 19 سپتامبر 2002.
3) نقلقول در: پیلجر، «حاکمان نوین جهان»، صفحۀ 144.
4) Clobba Slonba: واژۀ Slobba به اسلوبودان میلوشویچ (رییسجمهور یوگسلاوی و صربستان) اشاره دارد، و معنای این واژه، مبارزه با او است. - مترجم
5) ابزرور، 4 آوریل 1999.
6) ابزرور، 16 می 1999.
7) ابزرور، 4 آوریل 1999.
8) مستند Exposed، شبکۀ BBC2، 27 ژانویۀ 2002.
شبکههای برقرسانی، آبرسانی، پلها، جادهها و [همچنین همه] کارخانههای مرتبط با جنگ باید هدف گرفته شوند. (1)
خوب، قتلعام صربها در کوزوو، در مقایسه با مثلاً تهدید سلاحهای کشتار جمعی عراق، چقدر واقعی بود؟ و آیا این تجاوز ادعایی به حقوق بشر، توجیهی [قابل قبول] برای 78 روز بمباران ناتو بود که 500 شهروند یوگسلاوی را کشت و 100 میلیارد دلار خسارت وارد کرد؟ بمبهای ناتو 33 بیمارستان، 344 مدرسه، 144 کارخانۀ بزرگ صنعتی، و تعداد زیادی هتل، کتابخانه، املاک، تئاتر، موزه، مزرعه (مزرعههایی که سوختند)، یک مسجد در جاکویچا (2)،یک قصر در نیس (3)، یک کلیسا در پروکوپلج (4)، قطارها، تراکتورها، نیروگاههای برق و ... را نابود کردند. بنا به گفتۀ مقامات یوگسلاوی، 60 درصد نقاط بمبارانشده توسط ناتو، اهداف غیرنظامی بودند.
سازمان عفو بینالملل مدعی بود که در طول بمبارانها: «نیروهای ناتو... تخلفات جدی از قوانین جنگ داشتهاند که در برخی موارد به قتل غیرقانونی شهروندان منجر شده است.» (5)عفو بینالملل به طور خاص بر بمباران ساختمان مرکزی رادیو و تلویزیون دولتی صربستان در 23 آوریل تمرکز کرد که به کشته شدن 16 شهروند غیرنظامی منجر شد، و آن را «یک حملۀ عمدی علیه یک هدف غیرنظامی» نامید که لذا «جنایت جنگی» محسوب میشود. همچنین این گزارش اشاره کرد که ضرورت پرواز هواپیماهای ناتو در بالاتر از ارتفاع 15 هزار پایی برای حفاظت کامل از هواپیماها و خلبانان، «تبعیت از قوانین بشردوستانۀ بینالمللی را [در هنگام بمباران] عملاً غیرممکن میسازد.» (6)
در فوریۀ 1999، یک ماه پیش از آغاز بمبارانهای ناتو، گزارش دفتر امور خارجی آلمان اشاره داشت که «فاجعۀ نگرانکنندۀ بشردوستانهای که شهروندان آلبانیایی را تهدید میکرد، رفع شده است.» در شهرهای بزرگتر، «زندگی عمومی نسبتاً به وضع طبیعی بازگشته است.» (1)
یک گزارش دیگر آلمانها، دقیقاً یک ماه پیش از بمباران ناتو، به «ارتش آزادیبخش کوزوو» (2)(KLA) (که از حمایت سیا برخوردار بود) اشاره میکند که به دنبال استقلال کوزوو از صربستان است:
وقایع رُخداده از فوریه و مارس 1998، شاهدی بر وجود یک برنامۀ آزار نیست که نژاد آلبانیایی را هدف قرار داده باشد. اقدامات نیروهای مسلح صربستان، در اصل، در جهت مقابله با KLA و هواداران و پشتیبانان آن است.» (3)
پس از جنگ، منابع ناتو گزارش دادند که در طی یک سال پیش از بمبارانها، 2000 نفر از همۀ طرفهای درگیر در کوزوو کشته شدهاند. جورج رابرتسون در برابر مجلس عوام شهادت داد که تا نیمۀ ژانویۀ 1999، «در مقایسه با مقامات صرب، ارتش آزادیبخش کوزوو مسؤول مرگ تعداد افراد بیشتری بوده است.» (4)برآوردهای نیکولاس ویلر (5)از دانشگاه ولز (6)نیز از این آمار حمایت میکند: بنا به تخمین وی، صربها پیش از بمبارانهای ناتو [تنها] 1500 آلبانیایی را کشته بودند، که تلویحاً نشان میدهد 1500 نفر [هم] توسط KLA کشته شده بودند؛ [چرا که پیش از آن] ارتش آزادیبخش کوزوو علناً اعلام کرده بود که استراتژی آنها، تحریک نیروهای صرب به اقدامات تلافیجویانهای است که موجب حمایت عمومی غرب از مداخلۀ ناتو شود.
بمبارانها ناتو، نه اینکه بحران انسانی [در منطقۀ بالکان] را رفع نکرد، بلکه حتی به کشتارها و تبعیدها را افزود. به عنوان مثال، سیل آوارگان از کوزوو بلافاصله پس از آغاز حملۀ ناتو شروع شد. پیش از بمباران و به مدت دو روز پس از آغاز آن، کمیسیونر عالی آوارگان سازمان ملل متحد (UNHCR) هیچ دادهای دربارۀ آوارگان گزارش
نداد. در 27 مارس، سه روز پس از آغاز بمباران، این کمیسیونر گزارش داد که 4 هزار نفر از کوزوو به سمت کشورهای همسایه (آلبانی و مقدونیه) گریختهاند. در 5 آوریل، نیویورکتایمز گزارش داد که «بیش از 350 هزار نفر از 24 مارس تا کنون از کووزو گریختهاند.» (1)
مطالعۀ «سازمان امنیت و همکاری اروپا» (2)(OSCE) گزارش دهشتناکی میداد: «روند تبعید و افزایش گستردۀ چپاول، قتل، تجاوز، آدمربایی و غارت پس از آغاز بمباران هوایی ناتو در 24 مارس»، «مشهودترین تغییر اوضاع پس از آغاز اولین حملات هوایی ناتو بود.» (3)کمیتۀ امور خارجی مجلس عوام که مسؤول تحقیق در این جنگ بود، چنین نتیجهگیری کرد:
احتمال آن میرود که بمبارانهای ناتو، ماهیت حمله علیه آلبانیاییتبارهای کوزوو را تغییر داده باشد. آنچه در ابتدا مقابله با شورشیان بود (هرچند برنامهای خشن و بینتیجه بود)، به برنامۀ سازماندهیشده و دستهجمعی برای کشتار آلبانیاییتبارها یا اخراج آنها از کشور تبدیل شد. (4)
واکنش رسانهها، جابجا کردن علّت و معلول بود: رسانهها گفتند که بمباران، روشی موجه برای متوقفسازی سیل آوارگانی است که در واقع بواسطۀ بمبارانها پدید آمده بود. فیلیپ هاموند از دانشگاه ساوثبَنک (5)اینگونه مینویسد:
بحران آوارگان، بزرگترین سلاح پروپاگاندای ناتو شد، هرچند منطقاً باید آن را شاهدی بر محکومیت بمبارانها تلقی میکردیم... بدین ترتیب، روزنامهنگاران بریتانیایی چشم خود را بر صدها هزار صربتبار که از بمبارانها گریختند، بستند.» (6)
رابرت هایدن (7)از دانشگاه پیتزبورگ (8)گزارش داد که تعداد قربانیان صربتبار در سه هفتۀ آغازین جنگ، بیشتر از کل قربانیان هر دو طرف در کوزوو در سه ماهۀ منتهی به جنگ بود. وی خاطرنشان میکند که با این حال،
1) کارلوتا گال، «مصیبت و بیماری در اردوگاه مقدونیه جولان میدهد»، نیویورکتایمز، 5 آوریل 1999.
2) Organization for Security and Cooperation in Europe
3) کورتیس، «شبکۀ فریب»، صفحۀ 137.
4) همان، صفحات 8-137.
5) South Bank
6) هاموند و هرمان، «قابلیت تضعیفشده»، صفحات 7-126.
7) Robert Hayden
8) University of Pittsburgh
«آن سه ماه، یک فاجعۀ بشری قلمداد میشد.» (1)هاموند اشاره میکند که واقعیت تا چه حد توسط رسانهها مدفون شده است:
شاید هیچگاه رقم دقیق کشتهشدگان را ندانیم. اما منطقاً میتوانیم نتیجهگیری کنیم که هرچند مردم غیرنظامی در درگیریهای میان KLA و نیروهای یوگسلاوی کشته میشدند... اما تصویری که ناتو ترسیم کرد (قتلعام نظاممند، به سبک نازیها، توسط صربها) کاملاً ساختگی است. (2)
به بیان دیگر، آنچه امکان حملۀ آمریکا-انگلستان به صربستان (همانند حملۀ آنها به عراق) را فراهم میکرد، دستکاری بیشرمانۀ افکار عمومی توسط دولت بود؛ آن هم در زمانی که رسانههای ناکارآ با ساختاری فاسد، عامّه را از دسترسی به واقعیت محروم میکردند. سرمقالههای تمام روزنامههای مهم انگلستان، به جز ویژهنامۀ یکشنبههای ایندیپندنت، هوادار جنگ بودند. در واقع، پروپاگاندای حکومت آنچنان روزنامهنگاران را فریب داده بود که ایشان با افتخار نقش خود در حمایت از «مداخلۀ بشردوستانه» را جار میزدند.
در واکنش به سخنان الاستر کمپبل (3)(سخنگوی مطبوعاتی بلر) که مطبوعات را به بدبینی دربارۀ حملۀ کوزوو متهم میکرد (و این مضمون آشنا پس از جنگ عراق در سال 2003 نیز تکرار شد)، الکس تامسون (4)(خبرنگار کانال 4) اعلام کرد: «اگر میخواهید بدانید که چرا افکار عمومی از جنگ حمایت کردند، از روزنامهنگاران تشکر کنید، نه از رییس پروپاگاندای دولت.» (5)مگی اوکِین (6)در گاردین نیز با این حرف موافق بود: «اما کمپبل باید قبول کند که علّت حمایت و همدلی عامّه با رییس او، یعنی آنچه وی برای این مبارزۀ درستکارانه علیه میلوشویچ نیاز داشت، گزارشهای مطبوعات از جنگ بوسنی و بحران آوارگان کوزوو بود.» (7)و جان سیمپسون
در بیبیسی نیز به همین منوال گفت: «چرا علیرغم اشتباهات ناتو، افکار عمومی انگلستان، آمریکا، آلمان و فرانسه چنین سرسختانه از بمباران حمایت میکنند؟ چون میدانند که این جنگ، درست است. چه کسی این [گونه] اطلاعات را به ایشان داد؟ رسانهها.» (1)
پس به افتخار گزارشگری «بیطرف و عینی» کف بزنیم. در نتیجه [این نوع پوشش رسانه ای بود که]، بلر توانست از دروغ کوزوو برای توجیه کشتارهای اخیر بهره بگیرد. در یک سخنرانی در سال 2004، بلر دربارۀ جنگ عراق گفت:
نکتۀ واقعی این است که مخالفان جنگ [عراق]، اساساً با قضاوتی که منجر به جنگ شد مخالفند؛ و اینکه، قضاوت دگراندیشانه ایشان کاملاً منطقی و قابل دفاع است. [در مقابل این تصمیم سخت برای حمله به عراق] برای اکثر مردم، ماجرای کوزوو، بواسطۀ [اهمیت ماجرای] پاکسازی نژادیِ آلبانیاییتبارها، تصمیم سختی نبود؛ افغانستان نیز پس از شوک 11 سپتامبر تصمیم سختی نبود؛ و سیرالئون هم همینطور. (2)
کوزوو «تصمیم سختی برای اکثر مردم نبود» چرا که واقعیاتی که به چیزی غیر از «نبرد بین خیر و شرّ» اشاره میکردند از دید مردم پنهان نگاه داشته شدند.
مطمئناً اتحاد میان خشونت دولت و نوکرمآبی رسانهها همیشه به تراژدی، مرگ و فاجعه منجر نمیشود؛ بلکه بعضی اوقات نیز پایانی خوش رقم میزند. در زمان پوشش بحران کوزوو، کریستین امانپور (3)(خبرنگار مطرح امور خارجی سیانان) با جیمز روبین (4)(مسؤول ارشد روابط عمومی وزارت خارجۀ ایالات متحده) ازدواج کرد. امانپور اعلام کرد که جنگ شوهر آیندهاش، «اولین جنگ برای حقوق بشر است.» و در نهایت، «صرفاً کمتر از یک درصد بمبها، منحرف شدند [و به هدف درست نخوردند].» (5)مارک لایتی (6)(خبرنگار امور دفاعی
بیبیسی) در زمان پوشش کشتار ناتو شاید [مشابه کریستین امانپور] به عشق زندگیاش نرسید، اما پس از آن منصب معاون مطبوعاتی دبیرکل ناتو (جورج رابرتسون) را پذیرفت، که البته رابرتسون نیز از وزارت دفاع به این جایگاه مهمتر رسیده بود.
زیر سؤال بردن [ماجرای] راچاک (1)
ریچارد کوهن (2)(تولیدکنندۀ سابق شبکۀ سیبیاس) واقعیت زیربنایی رابطۀ رسانه-سیاست را اینگونه توضیح داده است: «هرکسی، اگر میخواهد که در بازی بماند، طبق قواعد بازی میکند.» (3)یکی از مهمترین قاعدههای بازی آن است که رسانهها باید دولت آمریکا و انگلستان را اساساً خوب و خوشنیت ترسیم کنند تا ایشان بتوانند بنا به مقاصد «بشردوستانه» جنگ راه بیاندازند. این یعنی پردهای ثابت که وقایع دنیا باید روی آن نقاشی شوند. چشمپوشی از جرایمی که ما و متحدانمان مرتکب میشویم، و تأکید بر جرایمی که دشمنان رسمی ما مرتکب میشوند، این توهم را حفظ و پایدار میکند.
نکتۀ آخر، اهمیت بسیاری دارد: در سیاست، در زندگی روزمره، واکنش عاطفی ما به رویدادها تا حد زیادی به این بستگی دارد که چه برچسبی برای آنها انتخاب کنیم: واژۀ «قتلعام» بسیار بیشتر از «تجاوز به حقوق بشر» موجب دهشت و نگرانی ما میشود. به عنوان مثال، ابزرور کشتن آلبانیاییها در راچاک توسط ارتش صربستان در 16 ژانویۀ 1999 را «قتلعام» نامید:
تاریخ قضاوت خواهد کرد که یک نقطۀ عطف برای جامعۀ بینالملل امسال در 16 ژانویه رُخ داد... آلبانیاییتبارهایی که پس از حملۀ نیروهای امنیتی صرب به خانه برمیگشتند، اجساد مردانی را یافتند که باقی مانده بودند تا از خانهها مراقبت کنند. مردگان راچاک، مجموعاً 45 نفر، شامل مردان مسن و جوان میشد، به اکثر آنها از فاصلۀ نزدیک شلیک شده بود، برخی از آنها پس از مرگ مثله شده بودند و چشمهایشان درآورده شده بود. سر بُریده یک مرد در حیاط خانهاش افتاده بود.
ویلیام واکر (1)، رییس آمریکایی گروه نظارت بینالمللی، این واقعه را صراحتاً «قتلعام» پلیس صرب نامید. (2)
پیتر بیومونت (3)در چند گزارش از واژۀ «قتلعام» در توصیف وقایع راچاک استفاده کرد:
فریز براهیمی (4)در حال بازگشت به دهکدهای بود که غیر از سگها، ساکنی نداشت. پس از قتلعام، هیچکس نمیخواهد آنجا زندگی کند. کسانی که آمدند (از جمله براهیمی، بازیگر و کمدین آلبانیایی) فقط به این خاطر سر زدهاند که مطمئن شوند خانههایشان هنوز پابرجاست. (5)
www.guardian.co.uk/Kosovo/Story/0,,208388,00.html
بیومونت، همانند بسیاری دیگر از روزنامهنگاران جریان اصلی، راچاک را شاهدِ نه تنها قتلعام، بلکه نسلکشی میدانست. بنابراین تیم ابزرور نوشت: «نیروهای او [اسلوبودان میلوشویچ] در صربستان از سربازخانهها خارج شدهاند. اما در کوزوو مزرعهها، روستاها و شهرها را پاکسازی میکنند و به دنبال نسخۀ خود از «راهحل نهایی بالکان» (6)هستند.» (7)این حرف، نظر به دامنۀ بزرگ ادعا، حرف قابل توجهی بود: ابزرور در اینجا بین اقدامات صربها و یکی از دهشتناکترین فجایع کل تاریخ، مقایسه میکرد. اما توجه به ارزیابیِ خود ابزرور از اعتبار شواهد این ماجرا، سرگیجهآور است: «بدون حضور ناظران بشردوست که هفت روز پیش استان جنوبی صربستان را ترک کردند، و بدون حضور روزنامهنگاران که پنجشنبۀ گذشته اخراج شدند، تأیید صحت داستانهای مخوف در حال وقوع امکان ندارد.» (8)البته این مشکلی نیست: از آنجا که صربستان «دشمن رسمی غرب» است، روزنامهنگاران آزادانه میتوانند «راهحل نهایی بالکان» را به مثابۀ واقعیت مطرح کنند، چرا که
1) William Walker
2) پیتر بیومونت، جاستین براون، جان هوپر، هلنا اسمیت و اِد وولیامی، «جنگ فناوریهای پیشرفته و قتلعام ابتدایی: اسلوبودان میلوشویچ در دو جبهه میجنگد»، ابزرور، 28 مارس 1999.
3) Peter Beaumont
4) Feriz Brahimi
5) بیومونت، «کوزوو گریبان در خاک»، گاردین، 28 فوریۀ 1999:
6) «راهحل نهایی» اشاره به تعبیر معروف هیتلر دربارۀ نسلکشی موسوم به هولوکاست دارد. - مترجم
7) بیومونت و همکاران، «جنگ فناوریهای نوین و قتلعام ابتدایی.»
8) همان.
میدانند هیچکس از آنها پرسشی نخواهد کرد. (البته حرف زدن از «راهحل نهایی ایالات متحده در عراق» پیامدهای متفاوتی میداشت.)
در ماههای منتهی به بمبارانهای ناتو، «قتلعام» ادعایی در راچاک یک استثنا بود، چون به طور متوسط یک نفر تلفات غیرنظامی در روز را شاهد بودیم. آخرین گزارش ناتو پیش از بمباران (16 ژانویه تا 22 مارس 1999) یک دو جین واقعه را ذکر کرده بود که تقریباً در نیمی از آنها ارتش آزادیبخش کوزوو (KLA) و در نیم دیگر نیروهای امنیتی صرب آغازگر بودند. این البته ناگوار است، اما مقایسۀ آن با «راهحل نهایی» نازیها اصلاً درست نیست.
بیومونت و همکاران از ویلیام واکر (رییس «عملیات تأیید اعتبار وقایع کوزوو» از سوی OSCE) نقلقول کردند که قتلعامِ ادعایی را تقبیح کرد. واکر در واقع گفت: «این ماجرا مثل اعدام است. بنا به آنچه شخصاً دیدهام، لحظهای تردید نمیکنم که این رویداد را قتلعام بنامم: مشخصاً جنایتی علیه بشریت.» (1)ابزرور اما اشاره نکرد که همین ویلیام واکر، سفیر ایالات متحده در کابینۀ ریگان در السالوادور در سال 1989 بود، یعنی در اوج خونریزیهای آن کشور با پشتیبانی ایالات متحده. واکر دربارۀ قتل شش کشیش فرقۀ یسوعیون و خدمتکار و دختر آنها توسط ارتش السالوادر گفت: «در چنین مواردی، مشکلات کنترل مدیریت رُخ میدهد.» (2)واکر کلاً قتلعام گستردۀ شهروندان غیرنظامی توسط دولت السالوادور را رد کرد و گفت «در زمانهایی از این قبیل، که احساسات و عصبانیت در اوجاند، چنین چیزهایی رُخ میدهند.» (3)در زمان گزارش دیدگاههای واکر پیرامون فجایع ادعایی صربها در دهۀ 1990، اشاره به سابقۀ واکر به عنوان هواخواه جنایات ایالات متحده در دهۀ 1980 مطمئناً شایان ذکر است.
هرچند گاردین و سایر رسانههای انگلستان دائماً دولت صربستان را به پنهان کردن اجساد متهم میکردند، اما به ماجرای عجیبِ پنهان نکردن اجساد در راچاک توجهی نکردند. کریستوف چتلت (4)، خبرنگاری فرانسوی که پس
از نبرد به این دهکده رسید، منطقه را آرام دید. او با ناظران OSCE صحبت میکرد که در حال کمک به مردان مسنّی بودند که به او گفتند اتفاق عجیب و غریبی رُخ نداده بود. هیچ نشانهای از قتلعام نبود.
همچنین گاردین و ابزرور چشم خود را به گزارش یک روزنامۀ آلمانی (برلینر زیتونگ (1)) در سال 2001 پیرامون راچاک بستند. خبرگزاری آلمان یک جمعبندی از آن گزارش را ارائه داد:
به گزارش یک روزنامۀ آلمانی در روز چهارشنبه، کارشناسان پزشکی قانونی فنلاندی در گزارش نهایی خود پیرامون شرایط مرگ دو سال پیش حدود 40 نفر در دهکدۀ راچاک در کوزوو، هیچ شاهدی مبنی بر قتلعام توسط نیروهای امنیتی صرب نیافتند. (2)
این گزارش را گروهی از کارشناسان پزشکی قانونی فنلاندی تحت هدایت هلنا رانتا (3)تهیه کرده بودند، که به درخواست اتحادیۀ اروپا در مورد کشتار بهار 1999 تحقیق کردند. این گروه نتوانست تأیید کند که قربانیان، روستانشینان راچاک بودهاند. این گروه نتوانست وقایع پیش از کالبدشکافی اجساد را بازسازی کند، و گزارش داد که حتی منطقۀ دقیق واقعه را نتوانسته است شناسایی کند. همچنین شاهدی بر اینکه اجساد پس از مرگ مثله شدهاند نیافته بود. در این اجساد یک تا بیست گلوله یافت شد، و فقط در یک مورد دود تفنگ دیده شد که میتوانست نشانۀ اعدام باشد.
به گفتۀ خبرگزاری آلمان، مقامات بلگراد در زمان «قتلعام» اصرار داشتند که آن اجساد متعلق به شورشیان کشتهشدۀ KLA بوده است که به گفتۀ آنها تعمداً صحنهچینی شده بود تا ناظران OSCE باور کنند قتلعام رُخ داده است. رانتا گفت راچاک «جنایتی علیه بشریت» بود اما افزود که «همۀ قتلها» جنایت علیه بشریتاند. (4)به یاد بیاورید که بیومونت و همکاران او در ابزرور، و بسیاری روزنامهنگاران دیگر، این اتفاق را «نقطۀ عطف» در روابط صربستان-غرب توصیف میکردند.
1) Berliner Zeitung
2) خبرگزاری Deutsche Presse-Agentur، «کارشناسان فنلاندی شاهدی مبنی بر قتلعام آلبانیاییتبارها توسط صربها نیافتند»، 17 ژانویۀ 2001.
3) Helena Ranta
4) نقلقول در: ادوارد هرمان، «محاکمۀ میلوشویچ، قسمت دوم: رسانهها و نرمالسازی نوین بشردوستانۀ عدالت فاتحان»، مجلۀ Z Magazine، آوریل 2002.
راچاک بهانۀ لازم را برای حمله علیه صربستان به غرب داد. آلان لیتل (1)(خبرنگار بیبیسی) از مادلین آلبرایت نقلقول کرد که پس از شنیدن قتلعامِ ادعایی، به سندی برگر (2)(مشاور امنیت ملی) گفته بود: «فصل بهار زود رسیده است.» (3)
گور ویدال یکبار به طعنه نوشته بود که رسانههای ایالات متحده «تصویر آمریکا را مانند یک کشور زیبا در بر بلندای خود و مورد حسادت همه و در معرض حملۀ تروریستهایی تصویر میکنند که نمیتوانند پیروزیِ این همه خوبی در دنیایی متعلق به سرورشان، خورشید صبحدم، یعنی شیطان، را تحمل کنند.» (4)رسانههای انگلستان نیز همین نقش را بازی میکنند، اما با تأکیدی افزون بر اینکه دولت خوشنیت بریتانیا همواره در صدد است تا متحدان خوشنیت اما متعصبترِ آمریکایی خود را تا حدی کنترل کند.
درد و رنجهایی که «دشمنان» غربیها ایجاد میکنند همواره پررنگ، برجسته و شرارتبار تصویر میشود. اما درد و رنج ناشی از غرب و «دوستان» آن همواره مورد غفلت، زیباسازی، چشمپوشی و فراموشی قرار میگیرد. اثر این پروپاگاندای مداوم آن است که اصلاً در مخیلۀ بسیاری مردم نمیگنجد که غرب هم شاید بتواند کاری غلط در دنیا انجام دهد: ما ملتی از شهروندان قحطیزده را بدون یک دلیل بسیار خوب بمباران نمیکنیم، چون همواره انسانهایی خوب بودهایم که کارهای خوب انجام دادهایم. ما بدون یک دلیل خوب تحریمها را بر شهروندان عراقی تحمیل نمیکنیم، چون رهبران ما مردمی خوب و نجیباند. در حالی که گرمایش جهانی ظرف ده سال میتواند هولوکاستی غیرمترقبه یا حتی مرگبار ایجاد کند بیحرکت نمیایستیم، چون ما خوب و معقول و بااحساس هستیم.
این اعتقاد بسیار حیاتی است: افکار عمومی کشتار دستهجمعی بیگناهان خارجی را تحمل نمیکند مگر اینکه اعتقاد داشته باشد این کار در خدمت یک هدف مقدس است. و همچنین رسانهها (خصوصاً رسانههای لیبرال که مردم بدانها اعتماد زیادی دارند) تا گردن در خون فرو رفتهاند.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که تعداد معدودی افراد ثروتمند و قدرتمند بر بسیاری مردم فقیر و رنجکشیده، حکومت میکنند. این دنیا تحت سلطۀ بنگاههای درندهخوی غربی است که قانوناً موظفند به دنبال سود اقتصادی باشند، و نیز تحت سلطۀ حاکمان متحد اما زورگوی جهانسومی است که تا بن دندان با سلاحهای غربی مجهز شدهاند. اما رسانهها، همیشه و همهگاه، خشونت غربی را به مثابۀ امری اخلاقی، بشردوستانه و دفاعی تصویر میکنند. [اگرچه] سردبیران و روزنامهنگاران بمبافکنی نمیکنند و ماشهها را نمیچکانند؛ اما اگر نوکری آنها در برابر قدرت نبود، افکار عمومی گول نمیخورد و کشتار به پایان میرسید.
بیبیسی همواره حسننیت خود را به ما یادآوری میکند. در پاییز سال 2001، تبلیغهای بیبیسی به ما اطمینان میدادند: «صداقت، درستی: بیبیسی مصداق اینهاست.» در طول انتخابات سراسری آن سال، همین منبع اعلام کرد: «موضع بیبیسی در انتخابات یک چیز است: واقعیت!» پس جای تعجب نیست که بیبیسی گزارشگران خود را وامیدارد پیش از اتخاذ موضع، رویههایی دشوار یا حتی طاقتفرسا را بگذرانند. اندرو مار، دبیر سابق ایندیپندنت و کارمند بیبیسی، گفته است: «وقتی به بیبیسی ملحق شدم، اندامهای فکری من رسماً زدوده شدند.» (1)
با این حال، در زمان بمباران صربستان توسط ناتو، اندامهای فکری مار عملاً سر جای خود بودند و از تب جنگ برافروخته شدند. همانطور که در فصل 4 اشاره شد، مار، بلر را ترغیب میکرد با تهدید میلوشویچ به جنگ زمینی، «گزینۀ مکبث» را انتخاب کند. (2)
کمال احمد در ابزرور به یک امر بدیهی اشاره کرد: «مار... به مسؤولان ارشد در داونینگ استریت نزدیک است و سعی در مخفی نگه داشتن اعتبار جدید خود نزد حزب کارگر ندارد. نخستوزیر و سخنگوی رسمی او (الاستیر کمپبل) او را میپسندند.» (3)
مار، پیش از آنکه دبیر سیاسی بیبیسی شود، بحث میکرد که «ما» چگونه از بنبست جنگ سرد به جنگ گرم 1999 با صربستان رسیدیم:
بعد از کوه یخ، به دیو میرسیم. ما برای این وضعیت کاملاً آماده نیستیم. فکر آنکه تعداد زیادی از مردممان باید بروند و بمیرند، آزاردهنده است. کشتن دشمنانمان نیز ما را آزار میدهد. مردم آبدیدۀ جنگ در صربستان، که سنگدلتر و ظاهراً برای مرگ آمادهتر هستند، به مانند یک نژاد بیگانه به نظر میرسند. و از این لحاظ، KLA نیز اینگونه است. (1)
در ادامه، گفتوگویی میان ما و مار را میبینید که در پرتو این مشاهدات قابل توجه انجام شد. هشدار رسانهای ما با عنوان «رییس جدید، عملکرد بیبیسی به عنوان سخنگوی دیدگاههای تشکیلات [حاکم] را تأیید میکند» (2)پاسخی از جانب مار داشت. پاسخ او (7 اکتبر 2001) و سپس پاسخ دریچۀ رسانه از این قرار است:
آقای کرومول عزیز،
از شما متشکرم. ترسیم کاریکاتوری دیدگاههای یک نفر با نقلقولهای شدیداً گزینشی، یک بازی ساده و قدیمی است. آنچه به قول شما من گفته بودم آنقدر مرا نگران کرد که دوباره به سراغ مقالهای رفتم که در آن، به ادعای شما، صربها را دیو و... نامیدهام.
خوب، سورپرایز! من این را نگفتهام و شما هم قطعاً به خوبی مطلعید. و «مانند یک نژاد بیگانه» در بافت توصیف فرق میان دو گروه بود: از یک طرف خودآگاهی جامعۀ غربی پس از جنگ [جهانی دوم] که با سلاحهای هستهای از خود محافظت میکرد، و از طرف دیگر کسانی که هیجانات و قربانیهای قدیمی و خام جنگها هنوز برقرار بود، مانند صربهای کوزوو و البته گفتهام که مانند ارتش آزادیبخش کوزوو. من به سیاست بمباران شهروندان و آلودهسازی منابع آب از ارتفاع «15 هزار پایی»، به جای تهدید به سرنگونی میلوشویچ از طریق گزینۀ خطرناکتر حملۀ زمینی، حمله
کردم. (و البته چون ذکر نکردهاید میگویم که این گزینه به عقبنشینی صربها و سقوط میلوشویچ منجر میشود که به گمانم هیچکدام از آنها مقبول شما نیست.)
ولی واقعاً نمیدانم چرا زحمتِ زدن این حرفها را به خودم میدهم. حتماً مقالۀ اصلی را خواندهاید. لذا حتماً میدانید چه تحریف تعمدی و بدبینانهای از آن را منتشر کردهاید. به گمانم این کار زیانآور و ضدروزنامهنگاری است. خاطرنشان میکنم که شما مبلغ سازمانی با عنوان «انصاف و دقت در گزارشگری» هستید، پس به گمانم حداقل قدری شوخطبعی دارید. اما فکر نکنم دوباره مزاحم «دریچۀ رسانه» بشوم، اگر از نظر شما ایرادی نداشته باشد.
اندرو مار
پاسخ دریچۀ رسانه به اندرو مار در تاریخ 13 اکتبر 2001:
آقای اندرو مار عزیز،
از پاسخ فوری شما به هشدار رسانهای ما مورخ 3 اکتبر متشکریم. ما جواب شما به نگرانیهای جدیمان را قدر میدانیم. هدف ما، ترویج بحث صادقانه و منطقی است؛ نه حملۀ شخصی به شما یا هر کس دیگر.
گفتهاید که از واژۀ «دیو» برای توصیف مردم صرب استفاده نکردهاید. در ادامه پاراگرافی که از آن نقلقول کردهایم را آوردهایم که در وبسایت گاردین (1)نیز موجود است:
«جنگ سرد را، به طور خلاصه، میتوان صلح سرد نامید. آن زمان، دوران ثبات بود، یک ثبات وحشتآور. با پایان آن، ما خود را در دنیایی نوین یافتیم، دنیایی پر از بیثباتیِ اطمینانبخش، جایی که دورنِمای یک آرماگدونِ (2)نهایی و نابودگر بسیار غیرمحتمل مینمود، اما دنیایی که با این حال مناقشات محلی در آن به سادگی شعلهور میشدند. بعد از کوه یخ، به دیو میرسیم. ما برای
این وضعیت کاملاً آماده نیستیم. فکر آنکه تعداد زیادی از مردممان باید بروند و بمیرند، آزاردهنده است. کشتن دشمنانمان نیز ما را آزار میدهد. مردم آبدیدۀ جنگ در صربستان، که سنگدلتر و ظاهراً برای مرگ آمادهتر هستند، به مانند یک نژاد بیگانه به نظر میرسند. و از این لحاظ، KLA نیز اینگونه است.»
شما عبارت «بعد از کوه یخ، به دیو میرسیم» را نوشتهاید و بلافاصله صربها را معرفی کردهاید که به قول شما: «آبدیدۀ جنگ... سنگدلتر و ظاهراً برای مرگ آمادهتر... به مانند یک نژاد بیگانه» هستند. اگر صربها را دیو نخواندهاید، پس به چه کسی اشاره داشتید؟ اضافه کردن ارتش آزادیبخش کوزوو به دیوها فقط قضاوت تند شما دربارۀ مردمان صرب را وخیمتر میکند. متأسفانه از زمان جنگ جهانی دوم و پیش از آن، اینگونه دیوسازی از گروههایی که دولتهایمان به عنوان «دشمن» هدف قرار دادهاند، یک رویۀ معمول در گزارشگریِ هواداران تشکیلات [حاکم] بوده است. شما، به عنوان کسی که از نوشتههای اورول تمجید میکنید، بیشک از این مسئله آگاه هستید.
تفکیک نادرست شما میان «خودآگاهی جامعۀ غربی پس از جنگ [جهانی دوم] که با سلاحهای هستهای از خود محافظت میکرد، و دیگران» مبهم است: یعنی پوششی برای جنایات غرب علیه بشریت. همانطور که ارونداتی روی (1)اخیراً اشاره کرده است، این حرفها چیزی نیستند مگر «تمایزی دوپلهو میان تمدن و وحشیگری»، که البته غرب متشکل از مردم متمدن است و «دیگران» وحشیها هستند. (2)
www.guardian.co.uk/Archive/Article/0,4273,4266289,00.html
در مقالۀ شما هیچ اشارههای به قربانیان «جامعۀ غربیِ محافظتشده با سلاحهای هستهای» نشده بود: میلیونها نفری که در ویتنام، کامبوج، لائوس یا آمریکای مرکزی و لاتین، عراق، اندونزی،
تیمور شرقی و جاهای دیگر کشته شدند. این قربانیان، هرگونه فهم از «غرب زنانهصفت» [استعاره ای از غرب مهربان] و وحشیهای «سنگدلتر» [اشاره به دشمنان غرب] را بیمعنا میکنند.
پس شما میگویید که «من به سیاست بمباران شهروندان و آلودهسازی منابع آب از ارتفاع 15 هزار پایی، به جای تهدید به سرنگونی میلوشویچ از طریق گزینۀ خطرناکتر حملۀ زمینی، حمله کردم.» شما در هیچجای مقالهتان ناتو را به آلودهسازی منابع آب از «ارتفاع 15 هزار پایی» متهم نکردهاید؛ و این البته ادعایی شگفتآور است. در عوض، برای «حمله به ایستگاههای تلویزیون و منابع آب غیرنظامیان» سوگواری کردهاید و اخطار دادهاید که اگر رود دانوب در اثر جنگ آلوده شود چه رُخ خواهد داد؛ که این البته با ادعای شما برابر نیست.
شما حمله به هدفهای غیرنظامی را «منحط» نامیدهاید، که البته استفاده از این واژه در جایی که بهواقع «جنایت جنگی» [رخ داده] است جای سؤال دارد. احتمالاً شما جنایات میلوشویچ در کوزوو را «منحط» نمیخوانید. مقالۀ شما دربارۀ این دغدغهتان است که شاید پیروزی ناتو صرفاً از طریق نیروی هوایی حاصل نشود. اما رفاه شهروندان، که اگر توصیۀ شما به حملۀ زمینی اجرا شود وضعش بسیار وخیمتر خواهد شد، چه میشود؟
همچنین این نکتۀ مقالهتان که «شاید ناتو برندۀ جنگ شود اما در هدف جنگی بسیار مهم اما اعلامنشدۀ دیگر خود، یعنی یکپارچگی به عنوان قدرتمندترین اتحاد نظامی دنیا، شکست بخورد»، زیرآبِ ادعایتان که «در اصل نگران رفاه شهروندان هستید» را میزند. شما افزودهاید: «خواه این اتفاق رُخ دهد یا خیر، و مجموعاً من خوشبینتر هستم...» که نشان میدهد در این دیدگاه با ناتو مشترکاید که مهمترین هدف (و البته هدف اعلامنشدۀ) جنگ آن است که ناتو را به عنوان «قدرتمندترین اتحاد نظامی دنیا» حفظ کند. پس هرگونه نیت بشردوستانه در اولویت دوم قرار میگیرد. در واقع، استدلال ما این است که اصلاً چنین نیتی در کار نیست. [به عنوان مثال، مراجعه کنید به کتاب «بشردوستی نظامی نوین: درسهایی از کوزوو» از نوام چامسکی، انتشارات Pluto Press، 1999.]
در انتها، این پیشفرض شما که ما از عقبنشینی صربها از کوزوو یا سقوط میلوشویچ استقبال نمیکنیم را رد میکنیم. با این حال، تصویر کردن این رویدادها به عنوان توجیهی برای جنایات جنگی ناتو، سادهلوحانه است. همانطور که رابرت فیسک در آغاز بمبارانها در ایندیپندنت اشاره کرده است: «بمبارانهای ناتو نوعی صلح برای کوزوو به ارمغان آورد، اما صرفاً پس از آنکه به صربها فرصت داد تا نیمی از جمعیت آلبانیاییتبار این استان را قتلعام یا اخراج کنند، میلیاردها دلار خسارت به زیرساختهای یوگسلاوی وارد کرد، صدها شهروند یوگسلاوی را کشت، مقدونیه را بیثبات کرد و آسیبی مرگبار به روابط با چین زد. و رسانهها این وضعیت را یک جنگ موفق نامیدند.» (1)
جنبههای دیگری از مقالۀ شما، و کلاً جریان اصلی گزارشها از جنگ بالکان، نیز وجود دارد که فرصت کافی برای بررسی کامل آنها را نداریم؛ مثلاً ماهیت پیشنهاد «تسلیم یا بمباران» ناتو، یعنی اولتیماتوم این سازمان به صربها در مارس 1999. یا زمانبندی نسبی بمبارانهای ناتو و سیل آوارگان: رهبران غرب به ما گفتند که بمبارانها در واکنش به اخراج آلبانیاییتبارهای کوزوو و برای معکوسسازی این جریان بود. اما در جریان اصلی رسانهها به ندرت اشاره شده است که به واقع بمبارانهای ناتو عامل سیل عظیم آوارگان بود و شرایطی پدید آورد که امکان تشدید فجایع صربها را فراهم کرد.
هدف از هشدار رسانهای ما در 3 اکتبر آن بود که نشان دهیم رسانهها (خصوصاً بیبیسی) چگونه سخنگوی تشکیلات [حاکم] شدهاند. متهم کردن مخالفان بمبارانهای ناتو به عدم استقبال از سقوط میلوشویچ، غیرمنطقی و اسفناک است.
دیوید ادواردز و دیوید کرومول
دریچۀ رسانه
اندرو مار پاسخی نداد.
1) ایندیپدنت، 29 ژوئن 1999.
در 30 آگوست 1999، علیرغم ماهها تهدیدات مرگبار توسط نیروهای شبهنظامی سازماندهی و مسلحشده توسط «ارتش اندونزی» (TNI)، اکثریت ساکنان تیمور شرقی به استقلال رأی دادند: 78.5 درصد از آنها موافق استقلال و 21.5 درصد مخالف استقلال بودند. پیامد این ماجرا، حمام خون وحشتناکی بود که با افزایش حملات شبهنظامیان علیه هواداران استقلال، رُخ داد. اما واشنگتن تا 9 سپتامبر، زمانی که فشار افکار عمومی افزایش یافت، پیوندهای نظامی رسمی خود با TNI را تعلیق نکرد؛ و البته دولت ایالات متحده میتوانست زودتر این اقدام را انجام دهد. تقریباً بلافاصله جاکارتا اعلام کرد که نیروهای حافظ صلح بینالمللی را میپذیرد.
جان روسا (1)، تاریخنگار اندونزیایی و ناظر رسمی رفراندوم، اینگونه گزارش داد:
از آنجا که این برنامه کاملاً قابل پیشبینی بود، به سادگی میشد از آن پیشگیری کرد... اما در هفتههای پیش از رأیگیری، کابینۀ کلینتون از بحث با استرالیا و سایر کشورها درباره تشکیل یک نیروی بینالمللی خودداری کرد. حتی پس از فوران خشونتها، کابینۀ [کلینتون] چندین روز دودل مانده بود. (2)
و به گفتۀ سازمان عفو بینالملل:
اگر فشار ایالات متحده، عامل حیاتی در تشویق اندونزی به توقف کشتار و راه دادن صلحبانان بود، چرا این اقدامات زودتر انجام نشد؟ هر یک روز بین زمان رأیگیری و بیانیههای
رییسجمهور کلینتون در 9 سپتامبر، اجساد بیشتر، خانههای سوختۀ بیشتر و آوارگان بیشتر پدید میآورد. (1)
قابل توجه آنکه همۀ این اتفاقات تنها چند هفته پس از خاتمۀ «حملات صلیبیِ بشردوستانۀ غرب» در کوزوو رُخ میداد. مطبوعات، با بیپروایی شگفتانگیز، این دورویی را مغفول گذاشتند. لذا هوگو یانگ (2)در گاردین، سکوت و بیتحرکی ناگهانی «صلیبیون اخلاقی غرب» را بدین ترتیب تبیین میکند: «مداخلۀ بریتانیا، به مانند ماجرای کوزوو، رُخ نخواهد داد: [تیمور] بسیار دورتر است، و قوای کافی در دست نیست. دکترین «بشردوستی صلیبیِ» بلر، محدودیتهای عملی خود را دارد.» (3)
در بحث پیرامون عدم واکنش غرب به این فاجعه تا زمانی که 70 درصد تمام ساختمانهای دولتی و اقامتگاههای خصوصی تیمور شرقی نابود شدند و 75 درصد جمعیت از مرز گذشته و به اردوگاههای شبهنظامیان در تیمور غربی وارد شدند، [جایی] که در آنجا گروگانگیری، کشتار و تجاوزهای جنسی یک امر روزمره بود، مت فری از بیبیسی حکیمانه میگوید: «این نیز، به مانند کوزوو، یک جنگ صلیبی اخلاقی برای غرب است... اما یک جنگ صلیبی بیدندان.» (4)
مری رابینسون (5)، کمیسیونر وقت حقوق بشر سازمان ملل متحد، دیدگاهی متفاوت داشت:
مدتی به نظر میرسد که دنیا کلاً از مردم تیمور شرقی روی برگردانده است... اقدام، وقتی هم که انجام شد، به طرز وخیمی کُند بود؛ و این واکنش کُند دنیا، جان هزاران نفر را گرفت. فشار عصبانیت عمومی بود که رهبران دنیا را وادار به مداخله، هرچند دیر، به نفع اهالی تیمور شرقی کرد. (6)
1) نقلقول در: استفان شالوم، «مداخلۀ بشردوستانه»، مجلۀ ZNet، 18 ژانویۀ 2000.
2) Hugo Young
3) «فروش اسلحههای انگلستان به بیرحمترین رژیمهای دنیا را متوقف کنید»، گاردین، 9 سپتامبر 1999.
4) اخبار بیبیسی BBC News at 16:00، شبکۀ BBC1، 10 اکتبر 1999.
5) Mary Robinson
6) «میتوانیم این رنج را خاتمه دهیم»، گاردین، 23 اکتبر 1999.
حرفهای رابینسون دقیقاً شش ماه پس از آن بود که تونی بلر اعلام کرد: «اما شرایط اصل عدممداخله باید از چندین جنبۀ مهم برآورده شوند. قتلعام هیچگاه نمیتواند یک مسئلۀ صرفاً داخلی قلمداد شود.» (1)اما در مورد تیمور شرقی، بلر تقریباً هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
مدتها پس از آنکه واقعیت به وضوح برای مری رابینسون و بسیاری افراد دیگر روشن شد، باز هم برای بیبیسی بسیار دشوار بود که بپذیرد همپیمانان اندونزیایی ما در قتلعامهای تیمور شرقی دست داشتند. در 12 اکتبر 1999، نیکولاس ویچل (مجری اخبار بیبیسی) توضیح داد که نیروهای مسلح اندونزی «در حفاظت از مردم تیمور شرقی ناموفق بودهاند.» (2)همانطور که پلیس گشتاپوی آلمان نازی نیز در حفاظت از یهودیان ورشو ناموفق بود.
فری چند دلیل برای «بیدندان بودن» در این مورد مطرح میکند: پس از حمله به صربستان دل و جرأتی برای بمباران یا به خطر انداختن قوا نمانده بود (فصل 6 را ملاحظه کنید)، و رهبران غربی میترسیدند که مداخله در تیمور باعث فروپاشی این کشور بزرگ و شکننده شود که این امر میتوانست منادی یک تراژدی وخیمتر باشد. البته فری اشارهای به این واقعیت ندارد که رژیم نظامی حاکم بر این کشور، یک متحد و شریک تجاری مهم غرب بوده است، یا این واقعیت که بریتانیا از دیرباز حامی وحشتآفرینی اندونزی در تیمور شرقی بوده است و آن هم به دلایلی که هیچ ربطی به حفاظت از ثبات و پایداری نیروهای مهاجم نداشتهاند. البته بیبیسی این واقعیتها را به عنوان خبر گزارش نمیدهد، یا نمیتواند گزارش بدهد: اخبار وقتی به ضرر منافع تشکیلات باشند، دیگر خبر به حساب نمیآیند. استدلالهای فری دربارۀ بیمیلی به اعزام قوای بریتانیا تقریباً همتای نظرات وزیر خارجۀ وقت انگلستان (رابین کوک (3)) بود که در ابتدا ادعا میکرد بریتانیا قوای کافی برای ورود به هر دو مسئلۀ بالکان و تیمور شرقی را ندارد.
البته هیچکدام از اینها، فریب وجدان نیست. جان پیلجر دربارۀ «فشارهای فراآگاهی که سازمانهایی مانند بیبیسی وارد میکنند» حرف میزند که «اخبارشان غالباً بر مبنای اعتبار قلابی تشکیلات [حاکم] گزینش میشود.» (1)
ظهور تیمور شرقی مستقل در 20 می 2002، مثالی برجسته از عملکرد «مطبوعات آزادِ» بریتانیا به عنوان یک نظام پروپاگاندا است که بر جنایتهای غرب سرپوش میگذارد. بسیاری گزارشهای خبری اشاره کردهاند که پس از حملۀ غیرقانونی اندونزی به تیمور شرقی در سال 1975، حدود 200 هزار نفر از اهالی این منطقه (یعنی یکسوم جمعیت آن) قتلعام شده یا در اثر قحطی مردهاند. اما در این گزارشها از یک چیز نمیتوان نشانی یافت: توصیف دقیق حمایت گستردۀ آمریکا/انگلستان از حملۀ اندونزی و انگیزههای بیرحمانه در پس آن.
مثلاً جان اگلاینبی (2)در مقالهای در گاردین، «نقاط عطف در مسیر تلخ آزادی» در تیمور شرقی را مرور کرد و صرفاً اشاره کرد که سوهارتو «با تهنیت آمریکا، استرالیا و بریتانیا» به این منطقه حمله کرد. (3)این حرف را با روایت فیلیپ لیچتی (4)(مسؤول میز سیا در جاکارتا) مقایسه کنید که در زمان حمله گفته بود:
ما هرآنچه برای مبارزۀ بزرگ با کسانی که اسلحه ندارند نیاز است، برای ژنرالهای اندونزی فرستادیم. مسلسل، مهمات، خمپاره، نارنجک، غذا و بالگرد. هرچه بگویید، گرفتند. و مستقیم گرفتند. بدون پشتیبانی تدارکات نظامی مداوم و گستردۀ ایالات متحده، اندونزی نمیتوانست آنها را سرکوب کند. برای هیچکس مهم نبود. هیچکس اهمیتی نمیداد. من همیشه شرمسار این ماجرا خواهم بود. تنها توجیهی که برای عملکردمان شنیدم، این نگرانی بود که تیمور شرقی در آستانۀ
پذیرش به عنوان عضو جدید سازمان ملل متحد است و چپگرا یا بیطرف میشود و محتمل نیست که در سازمان ملل متحد [به نفع ایالات متحده] رأی دهد. (1)
یک ماه پس از حملۀ اندونزی، پس از قتلعام دهها هزار نفر، یکی از مسؤولان وزارت خارجۀ آمریکا به یک روزنامۀ مهم استرالیایی گفت که «از نظر روابط دوجانبه میان ایالات متحده و اندونزی، ما کمابیش از حمله به تیمور شرقی چشمپوشی کردهایم... ایالات متحده مایل است روابط خود با اندونزی را دوستانه و نزدیک نگه دارد. ما اندونزی را یک ملت دوست و غیرمتعهد میدانیم، ملتی که کسبوکار زیادی با آن داریم.» (2)
دانیل پاتریک موینیهان (3)، سناتور آمریکایی و سفیر ایالات متحده در زمان حمله در دسامبر 1975، نقش خود در جلوگیری از اقدام سازمان ملل متحد برای توقف حملۀ اندونزی [به تیمور شرقی] را [اینگونه] توضیح میدهد:
ایالات متحده مایل بود اوضاع به همان ترتیبی که دیدیم پیش برود و سعی در تحقق این جریان داشت. وزارت خارجه مایل بود که اقدامات سازمان ملل متحد بیاثر بمانند. این وظیفه بر عهدۀ من گذاشته شد، و من آن را با موفقیت کامل اجرا کردم. (4)
در دسامبر 1975، سفیر بریتانیا در جاکارتا به دفتر امور خارجه اطلاع داد که:
به نفع بریتانیا است که اندونزی این منطقه را هرچه سریعتر و بدون مزاحمت، به خود محلق کند. و اگر این ماجرا سروصدا به پا کرد و صفکشی در سازمان ملل متحد رُخ داد، باید سرمان را پایین بیندازیم و علیه دولت اندونزی موضع نگیریم. (5)
پس افکار عمومی غرب شانس چندانی برای کمک کردن به [قربانیان] تیمور شرقی نداشت، که علل این مسئله را امی گودمن (روزنامهنگار آمریکایی) اینگونه توضیح میدهد:
1) نقلقول در: جان پیلجر، «دستورکارهای پنهان»، انتشارات Vintage، 1998، صفحات 6-285.
2) روزنامۀ Australian، 22 ژانویۀ 1976. نقلقول در: www.fair.org، هشدار اقدام، 2 سپتامبر 1999.
3) Daniel Patrick Moynihan
4) نقلقول در: نوام چامسکی، «قدرت و دورنِماها»، انتشارات Pluto Press، 1996، صفحۀ 209.
5) نقلقول در: مارک کورتیس، «ابهامات قدرت: سیاست خارجی بریتانیا از سال 1945»، انتشارات Zed Books، 1995، صفحات 20-219.
در سال 1979، وقتی کشتارها در وخیمترین دوران خود بود، حتی یک مقاله در مطبوعات جریان اصلی [ایالات متحده آمریکا مانند] نیویورکتایمز و واشنگتنپست کار نشد، حتی یک مورد. اخبار عصر شبکههای ABC، NBC و CBS هرگز کلمهای دربارۀ تیمور شرقی نداشتند، برنامۀ نایتلاین (1)و مکنیل لهرر (2)نیز از سال 1975 (روز آغاز تهاجم) تا 12 نوامبر 1991 هیچ نگفتند، به جز یکبار در روز پس از شروع حمله که والتر کرانکایت (3)گفت اندونزی به تیمور شرقی حمله کرده است، و آن هم یک گزارش 40 ثانیهای بود. (4)
مطالعۀ نمایۀ مقالات نیویورکتایمز بین سالهای 1975 تا 1979 نشان داد که 70 اینچ از ستونهای روزنامه در این مدت به تیمور شرقی اختصاص یافت، در حالی که 1175 اینچ فجایع معاصر که دشمنان غرب در کامبوج روا میداشتند را پوشش داد.
همۀ اینها در توصیفی نهان است که اگلاینبی گفته بود: اینکه اندونزی با «تهنیت» آمریکا، استرالیا و بریتانیا حمله کرده بود. به همین ترتیب، ریچارد لوید پاری (5)در ایندیپندنت نیز اشغال ویرانگر اندونزی را «خشونت صریحِ بینالمللی با تبانی ایالات متحده، بریتانیا و استرالیا» نامید. (6)به خاطر داشته باشید که در اینجا، لوید پاری یکی از شدیدترین جنایات قرن بیستم (به نسبت جمعیت) را توضیح میدهد. اما اگر لوید پاری هولوکاست را «خشونت بینالمللی» نامیده بود، چه واکنشی به او نشان داده میشد؟ در زمان حمله، یک صدای رادیویی از تیمور شرقی شنیده شد که ناامیدانه خواستار کمک بود: «سربازان همه را از دم میکشند. زنان و کودکان در خیابانها تیر میخورند. همۀ ما کشته میشویم. دوباره تکرار میکنم، همۀ ما کشته میشویم. (7)البته این لافهای ژنرال اندونزیایی، ترای سوتریسنو (8)، بود که گفت: «مردم نابکاری که باید کشته شوند... و ما آنها را میکشیم.» (9)
1) Nightline
2) MacNeil Lehrer
3) Walter Cronkite
4) «استثناء حاکمان: بخش دوم»، مجلۀ Z Magazine، دسامبر 1997.
5) Richard Lloyd Parry
6) «در بین اشک، شادی و دعا، تیمور شرقی نهایتاً یک کشور آزاد است»، ایندیپندنت، 20 می 2002.
7) نقلقول در: روزنامۀ Age، استرالیا، 8 دسامبر 1975.
8) Try Sutrisno
9) نقلقول در: مجلۀ Amnesty، بخش بریتانیا، سپتامبر/اکتبر 1994، صفحۀ 5.
حرف رایج ارتش اندونزی دربارۀ شهروندان تیمور شرقی این بود که «ما خانوادهتان، تا هفتمین نسل، را میکشیم.» (1)البته این یعنی «خشونت بینالمللی» به شرط آنکه [واژه] خشونت را بتوان با [واژه] قتل دستهجمعی [به لحاظ کاربرد رسانه ای] مقایسه کرد.
[با وجود این همه خشونت، پس از سال ها] یان تیمبرلیک (2)، در نشریۀ تایمز نوشت که «نیروهای بریتانیا و استرالیا رهبری یک نیروی مداخلهگر را بر عهده گرفتند که هدایت کمیتۀ سازمان ملل متحد برای بازسازی تیمور شرقی و آمادهسازی آن جهت حکومت خوداتکا را بر عهده داشت.» (3)در واقع، این مداخله اساساً یک طرح استرالیایی بود که پس از حمایت گستردۀ [افکار] عمومی از اهالی تیمور شرقی شکل گرفت؛ اما طرحی بسیار کوچک و بسیار دیر. به گفتۀ نوام چامسکی در آن زمان:
برای ایالات متحده و متحدانش کافی بود که از مشارکت فعال خود [در تسلیح و حمایت اندونزی] دست بردارند، و به رهبر نظامی اندونزی اطلاع دهند که قلمروِ [تیمور شرقی] بنا به تأیید سازمان ملل متحد و دادگاه جهانی، باید حق تعیین سرنوشت خود را داشته باشد. (4)
www.zmag.org/sustainers/content/1999–10/4chomsky.htm
در روایت دیلیتلگراف از استقلال تیمور شرقیِ «خونآلود»، کریس مککال (5)(گزارشگر) هیچ اشارهای به همدستی غرب در «تاریخ خونبار اخیر این قلمرو» نکرد. (6)با این حال، گزارش بینام تلگراف در روز قبل از آن، به درستی اشاره کرده بود که:
حملۀ اندونزی در سال 1975 با «پشتیبانی» جرالد فورد (7)رییسجمهور سابق ایالات متحده و وزیر خارجۀ او هنری کیسینجر (8)انجام شد، که کیسینجر در طلیعۀ آن حمله از جاکارتا بازدید کرد.
کابینههای بعدی ایالات متحده نیز بعد [از این جنایت نیز، با جدیت] از سوهارتو، دیکتاتور اندونزی، در سرکوب خونبار شورشیان، «حمایت» کردند. (1)
دامنۀ این «پشتیبانی» و «حمایت» [هیچ گاه در رسانه های بنگاهی] بررسی نشده بود.
پس علت این سکوت چه بود؟ رسانهها از چه منافعی محافظت میکردند؟
نیویورکتایمز در سال 1999 اشاره کرد که کابینههای متوالی ایالات متحده «با این حساب و کتاب پیش میرفتند که ایالات متحده باید روابط خود با اندونزی (کشوری غنی از منابع معدنی با جمعیتی بالغ بر 200 میلیون نفر) را بر دغدغۀ خود پیرامون سرنوشت سیاسی تیمور شرقی (یک قلمرو کوچک فقرزده با جمعیت 800 هزار نفری) که به دنبال استقلال است، مقدم بدارند.» (2)اما بکر و شانون به نقش نیویورکتایمز در مسکوت گذاشتن آن دوران وحشتبار و بدین ترتیب ترجیح دادن ذخایر معدنی بر دغدغۀ مردم فقرزده، اشارهای نکردند.
یکی از یادداشتهای محرمانهای که ریچارد وولکات (3)(سفیر استرالیا در جاکارتا) در آگوست 1975 ارسال کرده است، انگیزههای غرب برای تأمین 90 درصد از اسلحههای استفادهشده علیه تیمور شرقی را روشنتر میکند. وولکات توصیه کرد که استرالیا باید حملۀ احتمالی را تأیید کند چرا که برای رسیدن به قرارداد مطلوب جهت کسب سهم از نفت تیمور شرقی «مذاکره با اندونزی راحتتر از مذاکره با پرتغال یا با تیمور شرقی مستقل است.» (4)با اشارۀ رژیم اندونزی مبنی بر تهاجم قریبالوقوع، وولکات یادداشتی محرمانه برای وزارت امور خارجه ارسال کرد و پیشنهاد داد که «اجازه دهیم اوضاع در مسیر خود پیش برود و به نحوی عمل کنیم که تأثیر
افکار عمومی بر استرالیا به حداقل برسد و به طور خصوصی به اندونزی نشان دهیم که مسائلشان را درک میکنیم.» (1)این «درک خصوصی» بعداً به استرالیا کمک کرد تا بر اساس معاهدۀ تیمورگپ (2)که در سال 1989 با اندونزی امضاء کرد، منابع قابل توجهی از نفت و گاز را به خود اختصاص دهد.
در زمان سوهارتو، اندونزی یک بازار مهم برای تسلیحات غرب بود. همچنین سوهارتو، با تأمین «ثبات سیاسی»، به منافع تجاری غرب فرصت میداد تا از منابع طبیعی گستردۀ این کشور بهره ببرند. چند ماه پیش از حمله، یک گزارش از «کنفدراسیون صنایع بریتانیا» خاطرنشان کرد که اندونزی «پتانسیل فوقالعادهای برای سرمایهگذاران خارجی» دارد، و بنا به یک گزارش مطبوعاتی، این کشور از «جوّ مطلوب سیاسی» و «تشویق سرمایهگذاری خارجی توسط مقاماتاش» برخوردار است. (3)شرکتهای RTZ، BP، British Gas و Britoil در زمرۀ شرکتهایی بودند که از «جوّ مطلوب سیاسیِ» اندونزی بهره بردند.
گرایش به چشمپوشی از کارهای وحشتناک غرب و متحدان آن، قانون طلاییِ گزارشگری رسانههاست. ادوارد هرمان و نوام چامسکی، در بخش معرفی نسخۀ جدید کتاب «ساخت رضایت»، تعداد دفعاتی که واژۀ «قتلعام» در جریان اصلی رسانهها استفاده شده است را تحلیل کردهاند. جستجو در پایگاه دادههای Nexis نشان داد که بین سالهای 1989 و 1999، لسآنجلس تایمز، نیویورکتایمز، واشنگتنپست، نیوزویک و تایم 220 بار از واژۀ «قتلعام» برای توصیف اقدامات صربستان (یکی از دشمنان غرب) در کوزوو استفاده کردهاند. تخمینها حاکی از کشته شدن حدود سه هزار نفر در آن دوران از طرفین درگیر مناقشه است. بین سالهای 1990 تا 1999، همین رسانهها 33 بار از این کلمه برای توصیف اقدامات اندونزی (یک متحد غرب) در تیمور شرقی استفاده کردهاند. همانطور که در بالا اشاره شد، از زمان حملۀ اندونزی در سال 1975، حدود 200 هزار شهروند تیمور شرقی یا تقریباً یکسوم جمعیت آن در یکی از بدترین خونریزیهای تاریخ، کشته شدهاند. بین سالهای 1990 تا 1999، این واژه 132 بار برای توصیف اقدامات عراق (یک دشمن غرب) علیه کردها استفاده شد. بین سالهای 1990 تا 1999، از این واژه 14 بار برای توصیف اقدامات ترکیه (یک متحد غرب) علیه کردها استفاده شد. بین سالهای 1991 تا 1999، این واژه 18 بار در ارتباط با تحریمهای غرب علیه عراق استفاده شد،
علیرغم آنکه دیپلماتهای ارشد سازمان ملل متحد آن تحریمها را «قتلعامگونه» مینامیدند. هرمان و چامسکی اینگونه جمعبندی میکنند:
جدولها نشان میدهند که پنج رسانۀ اصلیِ پیمایششده، یک کاربرد سوگیرانۀ مشابه دارند: مرتباً از واژۀ «قتلعام» برای توصیف جنایتهای دولتهای دشمن استفاده میکنند، اما از این واژه بسیار کمتر برای جنایتهای مشابهی استفاده میکنند که توسط متحدان یا مشتریان ایالات متحده انجام شدهاند. حتی با توجه به استفادۀ رسانهها از این واژه میتوانیم بفهمیم دوستان و دشمنان ایالات متحده کداماند. (1)
1) ایمیل هرمان به دریچۀ رسانه، 27 آگوست 2002.
در فصل 4، از توماس کاروترز نقل کردیم که در ترویج یا کوچکنماییِ «دموکراسی»، شاهد یک «روند مداوم قدرتمند» در پیگیری منافع آمریکا بود. کاروترز، که در پروژههای «پیشبرد دموکراسی» در وزارت خارجۀ ریگان خدمت میکرد، در دهۀ 1980 دریافت که کابینههای ریگان و بوشِ [پدر] با بیمیلی «سیاستهای دموکراسیخواهی را به عنوان ابزاری برای کاهش جاذبۀ تغییرات بنیادیتر» در آمریکای لاتین اتخاذ کرده اند، «اما ناگزیر به دنبال نوعی تغییر دموکراتیک محدود و بالا به پایین بودند که ساختارهای سنتی قدرت، که از دیرباز متحد آمریکا بودهاند، پریشان نشود.» وی اهداف این پروژههای «کمک به دموکراسی» را اینگونه بیان کرد: «حفظ نظم اساسیِ ... جامعههای کاملاً غیردموکراتیک» و اجتناب از «تغییرات پوپولیستی» که میتوانند «نظمهای جاافتادۀ اقتصادی و سیاسی» را بر هم زده و آغازگرِ «رویکردی چپگرا» باشند. (1)
نتایج [این رویکرد] برای فقرای آمریکای لاتین دهشتبار بوده است. در اینجا، مورد هاییتی را در نظر بگیرید.
هاییتی فقیرترین کشور نیمکرۀ غربی و چهارمین کشور فقیر دنیا است: 50 درصد ثروت این کشور در دست 1 درصد مردم آن است. امید به زندگی برای زنان در حدود 52 سال و برای مردان در حدود 48 سال است. نرخ بیکاری 70 درصد است. حدود 85 درصد از شهروندان آن کمتر از 1 دلار در روز درآمد دارند. (2)
ایالات متحده مهمترین «شریک» تجاری هاییتی است و نزدیک به 60 درصد جریان صادرات و واردات این کشور به آمریکاست. علاوه بر تولید توپهای بیسبال، منسوجات، لوازم ارزان الکترونیکی و اسباببازی، میتوان گفت که شکر، سنگ آهن و سیسال (3)هاییتی کاملاً تحت کنترل بنگاههای آمریکایی است. به عنوان مثال، دیزنی از کارگاههای هاییتی برای تولید لباسهای پوکوهانتس (4)و اقلام دیگر با دستمزد 11 سنت در ساعت
استفاده میکند. اکثر شهروندان این کشور مایلند که در قبال دستمزدی ناچیز، کار کنند. «شبکۀ عدالت اقتصادی آمریکا» (1)گزارش داده است که:
هرچند بنگاهها مشوقهای گستردهای برای تأسیس کارخانه در هاییتی دریافت میکنند... حداقل عایدات نصیب اقتصاد هاییتی میشود و استانداردهای کار و زندگی مردم هاییتی که دستمزدشان عموماً کمتر از 30 سنت در ساعت است مرتباً کاهش مییابد... چندین دهه دستکاری بانک جهانی، صندوق بینالمللی پول و دولت آمریکا در سرمایهگذاریها و سیاستهای عمومی این کشور تعمداً محیطی فراهم آورده است که از استثمار کارگران به عنوان مشوقی برای سرمایهگذاری در هاییتی تجلیل میشود. (2)
به بیان دیگر، ایالات متحده تماشاچی بیطرف رویدادهای هاییتی نیست.
در اکتبر 1492 که کریستوبال کلن (3)(کریستف کلمب) اولین بار به هیسپانیولا (4)(هاییتی و جمهوری دومینیک امروزی) قدم گذاشت، آنجا را بهشت روی زمین دید. وی دربارۀ مردم تانیو که در آنجا ساکن بودند گفت:
ایشان بهترین مردم دنیا و البته مهربانترین هستند... همۀ آنها رفتاری دوستانه نشان میدهند و خوشایند سخن میگویند... همسایگان خود را مانند خودشان دوست دارند، و شیرینترین بیان دنیا را دارند، مهرباناند و همیشه میخندند. (5)
اما کلن اجازه نداد احساسات جلوی راهش را بگیرد. به نوشتۀ کرکپاتریک سیل (تاریخنگار)، دستورات رسمی برای سفر دوم به هیسپانیولا در ماه می 1493 از آن رو مهم بودند که «اولین بیانیۀ استراتژیها و سیاستهای استعماری امپراطوری را تشکیل میدادند که در نهایت اروپا را به هر گوشۀ زمین میرساند.» برنامههای کلمب تقریباً همگی در راستای «تشکیل ابزارهای استثمار و تجارت بود و هیچ اشارهای به اسکان یا دیگر عملکردهای حاکمیت نداشت.» (1)حقوق مردم تاینو (2)اصلاً مسئله محسوب نمیشود؛ هدف، دزدیدن طلای آنها بود.
لاس کاساس (3)، یک شاهد اسپانیایی، میگوید که «حرص و بلندپروازی سیریناپذیر» انگیزۀ مهاجمانی بود که به قبیلههای تاینو مانند «دیوهای وحشی غارتگر حمله کردند... و کشتار، وحشتآفرینی، آزار، شکنجه و تخریب قبیلههای بومی» را با «غریبترین و متنوعترین روشهای خشونتآمیز که هیچگاه نه دیده و نه شنیده بودیم» در پیش گرفتند. (4)گویا هدف ایشان، نابود کردن روح تاینوها بود. لاس کاساس میگوید:
آنها هر روز شاهد تلف شدن خود بواسطۀ اقدامات خشن و غیرانسانی اسپانیاییها بودند، اسبهایی که لگدکوبشان میکردند، شمشیرهایی که قطعهقطعهشان میکردند، سگهایی که جسدهایشان را پاره کرده و میخوردند، زنده به گور میشدند و شکنجههای طاقتفرسا میکشیدند... پس تصمیم گرفتند بی هیچ مقاومتی خود را به دست سرنوشت بداقبال خود بسپارند، خود را به دست دشمن بسپارند تا هرآنگونه که مایل است با آنها رفتار کند. (5)
تقریباً همین صحنههای وحشتناک در دوران حاکمان فرانسوی بعدی هاییتی نیز مستندسازی شده است، حاکمانی که هزاران بردۀ آفریقایی را سوار بر کشتی برای مزرعهداری به این سرزمین آوردند. از آن زمان تا کنون، منطق استثمار جهان سوم توسط غرب اساساً یکسان مانده است: با خشونت و فقر لِهکننده باید امید به زندگی بهتر را در هم کوبید، تا بدان حد که مردمان محلی هر کاری را با هر دستمزدی بپذیرند، و فکر به بهبود وضع خود را از سر بیرون کنند.
به همین دلیل است که جوخههای مرگ، حکام ظالم و سرکوب اقتصادی، ویژگی استاندارد جهان سوم است: امید همواره زاییده میشود و همواره توسط آدمکُشهای محلی که در خدمت نخبگان غربیاند کشته میشود. و به همین دلیل است که جریان دائمی سلاحها از غرب ثروتمند به سوی بدترین متجاوزان به حقوق بشر برجاست. در دهۀ 1980، لارس شولتز (1)(دانشپژوه برجستۀ حقوق بشر در آمریکای لاتین) دریافت که کمکهای آمریکا، از جمله کمکهای نظامی، «به گونهای نامتناسب به سمت دولتهای آمریکای لاتین جریان دارد، [دولت هایی] که شهروندان خود را شکنجه میدهند... [یعنی] به سمت نسبتاً برجستهترین متجاوزان به حقوق بشر در این نیمکره.» (2)شولتز میافزاید که «به منظور نابودسازیِ همیشگی تهدیدها[ی احتمالی] علیه ساختار موجود امتیازات اجتماعی-اقتصادی»، وحشتآفرینی در دستورکار قرار گرفت تا «مشارکت سیاسی از سوی اکثریت آماری را از بین ببرد.» (3)
بین سالهای 1849 تا 1913، نیروی دریایی ایالات متحده 24 بار وارد آبهای هاییتی شد تا از «جان و اموال آمریکاییها» محافظت کند. حملۀ آمریکا در سال 1915، بردهداری را تمامعیار (اما بدون نامِ «بردهداری») به هاییتی بازگرداند و قانوناساسی تحمیلی ایالات متحده را در این کشور حاکم کرد که زمام امور را در اختیار بنگاههای آمریکایی میگذاشت. پس از 19 سال حکومت، آمریکا عقبنشینی کرد و ثروت خود را در دستان امانتدار «گارد ملی» قاتلی گذاشت که خود ساخته بود. در نوامبر 1953، ژنرال اسمدلی باتلر (4)منطق مداخله را اینگونه تببین کرد:
من سی سال و چهار ماه به عنوان عضو چابکترین نیروی نظامی کشور، یعنی تکاوران دریایی، خدمت کردهام... و در این بازه، اکثر اوقات یک نگهبان باکلاس برای کسبوکار کلان، برای والاستریت (5)، و برای بانکدارها بودهام. به طور خلاصه، باجگیر سرمایهداری بودهام.
برای همین در سال 1941 کمک کردم تا مکزیک و خصوصاً تامپیکو (1)به منطقهای امن برای منافع نفتی آمریکا تبدیل شود. کمک کردم تا هاییتی و کوبا به مکانی مناسب برای کارکنان نشنالسیتی (2)تبدیل شود تا درآمدزایی کنند... به پاکسازی نیکاراگوئه برای دفتر بانکداری بینالمللی براون برادرز (3)در سالهای 1912-1909 کمک کردم. در سال 1916، منافع آمریکا در صنعت شکر جمهوری دومینیک را روشن کردم. در 1903 کمک کردم تا هندوراس به منطقۀ مناسب برای شرکتهای میوۀ آمریکایی تبدیل شود. در سال 1927 در چین، کمک کردم تا استاندارد اویل (4)بیمشکل راه خود را پیگیری کند. (5)
در دهۀ 1950، با پشتیبانی جدی ایالات متحده، دیکتاتوری دوالیر (6)زمام قدرت را دست گرفت. به گفتۀ رابرت لاولس (7)(انسانشناس)، پشتیبانی ایالات متحده مشروط به آن بود که هاییتی یک برنامۀ اقتصادی را بپذیرد که بخشی از آن، سرمایهگذاریهایی از جانب آمریکا با مشوقهایی از این قبیل بود: حذف تعرفههای گمرکی، پایین نگه داشتن حداقل دستمزد، فشار آوردن به اتحادیههای کارگری، و حق شرکتهای آمریکایی برای خارج کردن سودهای حاصله. «عمدتاً به خاطر نیرویکار ارزان، سرکوب گستردۀ دولتی و عدم رعایت حداقل حقوق کارگران، هاییتی یکی از جذابترین کشورها هم برای پیمانکارها و هم برای مناطق آزاد تجاری (8)است.» (9)
روایت دبیران گاردین از تاریخ هاییتی از این قرار است: «تا سال 1862، ایالات متحده وجود هاییتی را نادیده میگرفت. بعدا، از سال 1915، هاییتی را به مدت 19 سال اشغال کرد و ناگهان آن را ترک نمود. سپس سالهای
1) Tampico
2) National City Corporation: یک شرکت هولدینگ بانکداری منطقهای که در سال 1845 تأسیس شد و در ایالت اوهایو مستقر است. - مترجم
3) Brown Brothers
4) Standard Oil
5) نقلقول در: سیدنی لنز، «ساخت امپراطوری آمریکایی»، انتشارات Pluto Press، 2003، صفحات 1-270.
6) Duvalier
7) Rober Lawless
8) Maquila: واژهای مکزیکی به معنای عملیاتهای تولیدی در یک منطقۀ آزاد تجاری که مواد و تجهیزات تولید بدون گمرکی و تعرفه برای مونتاژ، فرآوری یا ساخت وارد میشوند و سپس محصولات به کشور مبدأ صادر میگردند. - مترجم
9) نقلقول در: پائول فارمر، «استفادههای هاییتی»، انتشارات Common Courage Press، 1994، صفحۀ 114.
دیکتاتوری و کودتا شروع شد.» (1)صرفاً سالهای دیکتاتوری «شروع شد»: اما هیچ اشارهای به دیکتاتوری در دوران اشغال توسط آمریکا نشده است. همچنین اشاره نشده است که سالهای دیکتاتوری بعدی توسط آمریکا تحمیل شد تا عایدات سرمایهگذاریهایش به حداکثر برسد.
در معدود مواردی که حمایت ایالات متحده از ترور و وحشتآفرینی [هم در رسانه های بنگاهی] تأیید میشود، انگیزۀ آن (حداکثرسازی سود) مغفول میماند. لذا لیونل ترویلوت (2)در نیویورکتایمز مینویسد که «حمایت خودکار ایالات متحده از دوالیر به خاطر ضدکمونیستی بودن او» به وحشتآفرینی منجر شد. (3)
استثمار با حمایت آمریکا بیوقفه ادامه داشت تا اینکه در دسامبر 1990، ژان برتراند آریستید (4)، یک کشیش کاتولیک، با 66.7 درصد آراء در انتخابات ملی پیروز شد و رقیب او مارک بازین (5)(یکی از مسؤولان سابق بانک جهانی که از حمایت ایالات متحده برخوردار بود) با 14.2 درصد آراء شکست خورد. جنبش بومی که آریستید را به قدرت رساند، غرب را کاملاً شوکه کرد. آریستید در فوریۀ 1991 قدرت را به دست گرفت و برای مدتی کوتاه اولین رییسجمهور دموکراتیک در تاریخ هاییتی بود تا اینکه کودتای نظامی 30 سپتامبر 1991 با حمایت آمریکا او را سرنگون کرد. «شورای امور نیمکرۀ غربی»، مستقر در واشنگتن، پس از کودتا اینگونه گفت: «در زمان آریستید، برای اولین بار در تاریخ زخمخوردۀ این جمهوری، هاییتی ظاهراً در آستانۀ رهایی از قید استبداد و ظلمی قرار داشت که تمامی تلاشهای پیشین برای ابراز وجود دموکراتیک و به دست گرفتن حق تعیین
سرنوشت را سرکوب کرده بود.» پیروزی او، «نمایندۀ بیش از یک دهه تلاش و آموزش مدنی از سوی او» در «یک نمونۀ مثالزدنی از توسعۀ مشارکتی، پایین به بالا و توسعۀ سیاسی دموکراتیک» بود. (1)
تلاش آریستید برای متوازنسازی بودجه و «حذف بوروکراسی ملالآور» به «موفقیتی چشمگیر» منجر شد که برنامهریزان کاخ سفید را «شدیداً آشفته» میکرد. یک مسؤول آمریکایی که «تجربۀ گستردهای در امور هاییتی» داشت، واقعیتِ پس پردۀ شعارهای ایالات متحده را جمعبندی کرده است: آریستید (کشیش زاغهنشین، فعال مردمی، و هوادار الهیات آزادیبخش (2)«نمایندۀ همۀ چیزهایی است که سیا، وزارت دفاع و افبیآی در 50 سال گذشته سعی داشتهاند جلوی بروزش را در این کشور بگیرند.» (3)
آریستید، پیش از تصمیمگیری برای شرکت در انتخابات، گفته بود: «البته ایالات متحده دستورکار خاص خود را در اینجا دارد»، یعنی حداکثرسازی بازده سرمایهگذاریهایش.
این یک رفتار طبیعی از سوی سرمایهداری است و برایم مهم نیست اگر که آمریکا میخواهد در کشور خودش اینگونه رفتار کند... اما اینکه اینجا بیایید و ارادۀ خود را بر جامعهای دیگر تحمیل کنید، بسیار کریه است... نمیپذیرم که هاییتی آن چیزی باشد که ایالات متحده میخواهد. (4)
اندکی پیش از کودتای سپتامبر 1991، یک تاجر هاییتی به یک گزارشگر گفته بود: «همه علیه آریستید هستند. البته به جز مردم.» (5)
به گزارش امریکاز واچ (6)، پس از سقوط آریستید، ارتش هاییتی «برنامهای نظاممند و مداوم برای ریشهکن کردن جامعۀ مدنی پویایی را آغاز کرد که از زمان سقوط دیکتاتوری دوالیر در این کشور ریشه دوانده بود. (7)در دو
1) نقلقول در: چامسکی، «سال 501»، صفحۀ 209.
2) جنبشی سیاسی در الهیات مسیحی که آموزههای عیسی (ع) را بر اساس رهاییبخشی از شرایط ناعادلانۀ اقتصادی، سیاسی یا اجتماعی تفسیر میکند. - مترجم
3) نقلقول در: پائول کویینجاج، «گزارشها حاکی از استراق سمع تماسهای آریستید توسط آمریکاست»، بوستون گلوب، 8 سپتامبر 1994.
4) نقلقول در: چامسکی، «سال 501»، صفحۀ 211.
5) نقلقول در: فارمر، »استفادههای هاییتی»، صفحۀ 178.
6) Americas Watch
7) نقلقول در: چامسکی، «سال 501»، صفحۀ 211.
هفتۀ آغازین کودتا حداقل 1000 نفر کشته شدند و صدها نفر دیگر نیز تا دسامبر آن سال جان باختند. نیروهای شبهنظامی تحت فرماندهی دو کارمند سابق سیا، امانوئل کانستنت (1)و رائول سدراس (2)، بودند. آریستید از 1991 تا 1994 تبعید شد.
در واکنش به کودتا، «سازمان دولتهای آمریکایی» (3)تحریمهایی را در دستور کار خود قرار داد. ایالات متحده فوراً 800 بنگاه خود را از تحریمها معاف کرد. در نتیجه، میزان تجارت هاییتی با ایالات متحده در زمان تحریمها 50 درصد افزایش یافت. نوام چامسکی وضعیت را اینگونه جمعبندی کرده است:
خوب، در جریان این وقایع، [واشنگتن] عملاً به ژنرالهای هاییتی میگفت: «ببینید، رهبران سازمانهای مردمی را بکشید، کل مردم را به هراس بیندازید، هرکسی که ممکن است پس از شما سر راه قرار بگیرد را نابود کنید.»... و سدراس و بقیه دقیقاً همین کار را کردند، دقیقاً همین اتفاق افتاد؛ و البته وقتی نهایتاً با کنارهگیری از قدرت موافقت کردند، مصونیت کامل گرفتند. (4)
الان نایرن (5)(روزنامهنگار آمریکایی)، در مقالهای در اکتبر 1994 در مجلۀ نیشن (6)، از امانوئل کانستنت (رهبر شبهنظامیان) نقلقول کرد که کلنل پاتریک کالینز (7)(یک مسؤول نظامی آمریکایی و وابستۀ دفاعی سفارت آمریکا در پایتخت هاییتی) با وی تماس داشته است. به گفتۀ کانستنت، کالینز به وی فشار آورد تا گروهی برای «مقابله با جنبش آریستید» تشکیل دهد و کارِ «اطلاعاتی» علیه آن انجام دهد. (8)کانستنت تأیید میکند که در آن زمان با عناصر سیا در هاییتی همکاری داشته است. کانستنت و سایر رهبران شبهنظامیان بین سالهای 1991 تا 1994 در اکوادور توسط نیروهای ویژۀ آمریکایی آموزش میدیدند.
هوارد فرنچ (1)در نیویورکتایمز مینویسد که فقط یک تماس تلفنی از واشنگتن کافی بود تا جلوی ژنرالها را بگیرد. اما «بیمیلی عمیق واشنگتن به یک ملیگرای چپگرا» مانع از اقدامِ [آمریکا] شد. «علیرغم دستهای آلوده به خون ارتش، دیپلماتهای ایالات متحده ارتش هاییتی را یک وزنۀ حیاتی در مقابل «پدر آریستید» قلمداد میکردند که شعارهای او مبنی بر مبارزۀ طبقاتی... مایۀ تهدید یا نگرانی مراکز سنتی قدرت در هاییتی و دیگر کشورها میشد.» (2)
در سال 1994، پس از آنکه رهبران کودتا تعداد زیادی از اعضای جنبش مردمی حامی آریستید را قتلعام کرده بودند، ایالات متحده آریستید را با 20 هزار نیرو به هاییتی بازگرداند. عنوان مقالهای از داگلاس فاراه (3)در اینترنشنال هرالد تریبیون (4)فحوای وحشت حاکم بر هاییتی را نشان میدهد: «ریشههای مردمی دموکراسی در هاییتی: دستکمی از مرده ندارد.» (5)
یک روز پیش از ورود نیروهای آمریکایی، آسوشیتد پرس (6)گزارش داد شرکتهای نفتی آمریکایی، با مجوز بالاترین سطوح کابینههای کلینتون و بوش و بر خلاف تحریمها، مستقیماً به رهبران کودتا نفت میدادهاند. هرچند در آن زمان هاییتی در کانون توجه جدی رسانههای دنیا قرار داشت، مطبوعات آمریکا اینگونه افشاءها را تقریباً به طور کامل مسکوت گذاشتند.
سازمان دیدهبان حقوق بشر، جنبههای «ناامیدکنندۀ» مداخلۀ نظامی ایالات متحده را توصیف کرده است:
خصوصاً ایالات متحده اشتیاق چندانی برای تعقیب و پیگیری تخلفات پیشین نشان نداد. در واقع با انتقال هزاران سند از دفاتر مرکزی ارتش و شبهنظامیان، اجازه دادن به متخلفان برای فرار از
هاییتی، و پناه دادن به امانوئل توتو کانستنت (رهبر شبهنظامیان)، حتی جلوی پاسخگویی [جنایتکاران در دادگاه] را گرفت. (1)
کنت راث (2)(مدیر اجرایی دیدهبان حقوق بشر) در نامهای به نیویورکتایمز، دربارۀ اسنادی که ایالات متحده مصادره کرده است مینویسد:
کابینۀ کلینتون از بازگرداندن این اسناد پیش از حذف نام آمریکاییها، امتناع میکند. انگیزۀ مشهود دولت، پیشگیری از افشاء مطالب شرمآور دربارۀ مداخلۀ عناصر اطلاعاتی آمریکا در رژیم نظامی حاکم بر هاییتی است. (3)
نکتۀ بسیار مهم آنکه فقط وقتی به آریستید اجازۀ بازگشت داده شد که وی اشغال نظامی ایالات متحده و دستورکار سختگیرانۀ نئولیبرال واشنگتن را پذیرفت. دولت او میبایست یک بستۀ «اصلاحات ساختاری» استاندارد را اجرا میکرد که بنا به آن، منابع مالی خارجی صرف بازپرداخت بدهیها و نیازهای بخشهای تجاری میشد و بایستی «سیاست سرمایهگذاری خارجی باز» اجرا میگردید.
طرحهای اقتصادی در سندی که در آگوست 1994 تسلیم «باشگاه پاریس» (متشکل از کمککنندگان بینالمللی بانک جهانی) شد، مشخص گردیدند. اکسل پیوکر (4)، مسؤول میز هاییتی در بانک جهانی، این طرح را سودمند به حال «طبقۀ تاجران با افکار روشنتر و بازتر» و سرمایهگذاران خارجی میدانست. وزیر توسعۀ روستایی و اصلاحات ملکی هاییتی حتی از این طرح خبر نداشت. (5)
همچنین آریستید پذیرفت که نخستوزیرش را کنار بگذارد و تاجری از نخبگان سنتی که «مخالف سیاستهای پوپولیستیِ هفت ماهۀ اول زمامداری آریستید بود» و «جامعۀ تاجران [هاییتی] نظر مثبتی به او داشت» را به نخستوزیری انتخاب کند. (1)
اکنون به روایت «مطبوعات آزاد» از این رویدادها توجه کنید. اول از همه، تایمز:
آقای آریستید، کشیش کاتولیک سابق، در اولین انتخابات آزاد هاییتی در سال 1990 پیروز شد و وعده داد تا چرخۀ پایانناپذیر فساد، فقر و عامهفریبی را پایان دهد. وی که یک سال بعد با کودتا سرنگون شد، با کمک 20 هزار نیروی آمریکایی در سال 1994 به قدرت بازگشت. (2)
در این مقاله کلمهای دربارۀ تاریخ طولانی و مستند پشتیبانی آمریکا از آدمکشهایی که به دولت دموکراتیک آریستید حمله کرده و هوادارانش را کشتند، نیامده است؛ اشارهای به دستورکار پنهان در بازگردان آریستید به قدرت، یا محدودیتهایی که ابرقدرت جهت حفاظت از منافع تجاریاش بر اختیارات او تحمیل کرده است، نشده است.
گاردین نوشت:
تا حدی میتوان گفت که با مداخلۀ مجدد ایالات متحده در سال 1994 برای بازگردان آقای آریستید، تاریخ دوباره تکرار شد. بیل کلینتون جلوی ورود قایقهای پر از شهروندان هاییتی، که به یک پدیدۀ بدنِمای سیاسی در فلوریدا تبدیل شده بود، را گرفت. سپس مسیر خود را ادامه داد.
هرچند ایالات متحده در دهۀ گذشته 900 میلیون دلار به هاییتی کمک کرده است، اما آن کمکها تداوم و دورنِمای [مشخص] نداشتهاند. (1)
اما در واقع، «تداوم و دورنِمای» کاملی در استثمار مردم هاییتی برای سود غربیها وجود داشته است. گاردین، با چشمپوشی از کوه شواهد، گزارش داد: «ایالات متحده در یک دوران متحد وفادارِ» آریستید بوده است. (2)
در دیلیمیل، راس بنسون (3)دربارۀ قایقهای حامل مردم هاییتی نوشت:
سه سال بعد، برای متوقف کردن آن سیل و آنچه پت بوچانان (4)(نامزد سابق ریاستجمهوری آمریکا) در بیانی پررنگولعاب اما غیرمحترمانه «راندن کَرَجیها از میامیبیچ (5)» نامیده بود، 20 هزار تکاور دریایی ایالات متحده [به هاییتی] حمله کردند و آریستید را به قصر گنبدسفیدش بازگرداندند، قصری که گویا برای صدام حسین ساخته شده است... (6)
در اینجا نیز اشارهای به دستاوردهای آریستید یا ارادۀ ایالات متحده برای تخریب این دستاوردها نشده است. و البته زبان «پررنگولعاب» بوچانان آنقدر رسوا بود که [در اینجا، باز هم] شایان تکرار باشد.
بیبیسی گزارش داد: «چند ماه بعد [از انتخاب توسط مردم، آریستید] در یک کودتای خونآلود نظامی سرنگون شد، اما در سال 1994 پس از آنکه حاکمان جدید تحت فشار بینالمللی و با کمک نیروهای آمریکایی کنارهگیری کردند، وی به قدرت بازگشت.» (7)مجدداً اشارهای به بازی دوگانۀ ایالات متحده، و هزینۀ آن برای مردم هاییتی و دموکراسیشان، نشده است. در واقع، در گزارشهای جریان اصلی رسانهها که دیدهایم، تقریباً هیچ اشارهای به منافع بازرگانی آمریکا در هاییتی یا ارادۀ وقفهناپذیر آمریکا برای حمایت از این منافع نشده است.
1) سرمقاله، «از بد تا بدتر»، گاردین، 14 فوریۀ 2004.
2) «شورشیان هاییتی همچنان به سوی پایتخت پیشروی میکنند»، گاردین انلیمیتد، 27 فوریۀ 2004.
3) Ross Benson
4) Pat Buchanan
5) Miami Beach: ساحل میامی در ایالت فلوریدا. - مترجم
6) «سرزمین وودو»، دیلیمیل، 28 فوریۀ 2004.
7) »نیمرُخ کشور: هاییتی»، 14 فوریۀ 2004: http://news.bbc.co.uk
جان برتراند آریستید به آسوشیتدپرس گفت که در سال 2004 مجدداً (این بار توسط نیروهای نظامی آمریکایی) مجبور شد هاییتی را ترک کند. در جواب این سؤال که آیا به میل خود خارج شده است، جواب داد: «نه. مجبور شدم [هاییتی را] ترک کنم. عناصری به من گفتند که اگر از هاییتی خارج نشوم، پس از مدتی زدن و کشتن را شروع میکنند.» (1)
جفری ساچز (2)، استاد اقتصاد دانشگاه کلمبیا، در مقالۀ «هاییتی، مجدداً مشتعل» (3)نوشت: «اما تقریباً هیچکس نمیداند که آشوب امروز [هاییتی]، در واشنگتن ساخته شد: با تعمد، بدبینی و اراده. تاریخ به این حرف گواهی خواهد داد.» (4)همانطور که ساچز اشاره کرده است، کابینۀ بوش از سال 2001 سیاستهایی را دنبال میکرد که احتمال سرنگونی آریستید را به دنبال داشتند:
در اوایل سال 2001 با رییسجمهور آریستید در پروتوپرنس (5)(پایتخت هاییتی) دیدار کردم. هوش او، و قصد او برای برقراری روابط خوب با بخش خصوصی هاییتی و آمریکا، مرا تحت تأثیر قرار داد.
هاییتی مشخصاً سرخورده بود: فقرزدهترین کشور نیمکرۀ غربی، که استانداردهای زندگیاش با جنوب صحرای آفریقا برابری میکند، با این تفاوت که سفر هوایی از آنجا به میامی فقط چند ساعت طول میکشد. امید به زندگی 52 سال است. کودکان دچار گرسنگی مزمن هستند. (6)
ساچز، پس از بازگشت به واشنگتن، با مسؤولان ارشد صندوق بینالمللی پول، بانک جهانی، بانک توسعۀ قارۀ آمریکا و سازمان دولتهای قارۀ آمریکا صحبت کرد. وی میگوید که انتظار داشت این سازمانها به کمک هاییتی بشتابند. اما اینگونه نبود:
برعکس، با شگفتی دیدم که همۀ آنها کمکهایشان را با توجیه مبهم «دستورات آمریکا» تعلیق کردهاند. ظاهراً آمریکا به خاطر برخی بینظمیها در انتخابات مجلس سال 2000، مایل به کمک به هاییتی نبود و اصرار داشت که آریستید پیش از هرگونه کمک با اپوزیسیون سیاسی به صلح برسد.
موضع ایالات متحده، مضحک بود. آریستید با پیروزی چشمگیر و بیشک و شبهه [در 1990] رییسجمهور شده بود... حتی تردیدی دربارۀ نتایج انتخابات مجلس سال 2000 وجود نداشت: مجدداً حزب آریستید با اختلاف زیاد پیروز شده بود. (1)
دو انتخابات در ماههای می و نوامبر 2000 برگزار شد. احزاب سیاسی مختلف، از جمله حزب لاوالاس (2)متعلق به آریستید، در انتخابات ماه می رقابت کردند. آریستید بر پارلمان جدید مسلط شد: 19 صندلی از کرسیهای سنا و 72 صندلی از 82 کرسی مجلس پایینتر را به خود اختصاص داد. دویست ناظر بینالمللی انتخابات را رضایتآمیز دانستند. پیتر هالوارد (3)، از کینگز کالج (4)در لندن، در گاردین نوشت:
گزارش جامع و متقاعدکنندۀ «ائتلاف بینالمللی ناظران مستقل» گفت که «انتخابات سالم و صلحآمیز در سال 2000 انجام شد»، و در مقایسه با انتخابات ریاستجمهوری که همان سال در ایالات متحده برگزار شد، انتخابات [هاییتی] یک الگو بود. (5)
پس چرا سازمان دولتهای قارۀ آمریکا، این انتخابات را «مخدوش» میدانست؟
چون وقتی حزب لاوالاس متعلق به آریستید 16 صندلی از 17 کرسی سنا را بُرد، آن سازمان روش محاسبۀ درصد آراء را زیر سؤال برد. جالب اینجاست که پیش از انتخابات، نه ایالات متحده و نه آن سازمان این روش را نادرست ننامیده بودند. (6)
روش انتخابِ 8 سناتور از میان 7500 منصب دولتی، مورد مناقشه بود. رییسجمهور آریستید هفت نفر از هشت سناتور را ترغیب کرد تا استعفاء بدهند. همچنین با پیشنهاد سازمان دولتهای قارۀ آمریکا برای انتخابات جدید موافقت کرد. اما حزب مخالف «همگرایی دموکراتیک» (1)این پیشنهاد را رد کرد و در عوض خواستار کنارهگیریِ فوری آریستید از ریاستجمهوری شد. تحلیلگری به نام ییفات ساسکیند (2)اینگونه توضیح داده است: «اعضای گروههای نخبۀ هاییتی، که از قدیم با دستورکار اقتصادی مترقیانۀ آریستید خصومت داشتند، این جنجال را فرصتی برای پیاده کردن دولت او از قطار میدیدند.» (3)با این حال، در 26 نوامبر 2000، آریستید دوباره به ریاستجمهوری انتخاب شد و حزب او (لاوالاس) 90 درصد آراء را به خود اختصاص داد.
شاید انتخابات سال 2000 هاییتی نقصهایی داشته است، اما با توجه به تاریخ دیکتاتوریها و خشونتهای نفرتآور این کشور، آن انتخابات گام مهمی در مسیر دموکراسی بود. واکنش خصمانۀ ایالات متحده [به انتخابات سال 2000 هاییتی] با قطع کمکهای حیاتی، و اصرار [و برنامه ریزی پنهان] غرب بر اینکه هاییتی باید دوباره در سال 2004 خود را تسلیم خشونت نظامی [گروه های شورشی ضددولت] کند، با هیچ عقل و منطقی (مگر برای حفاظت منافع این کشورها) جور درنمیآید. باربارا لی (4)(عضو کنگرۀ آمریکا) کالین پاول را به چالش کشید: «ظاهراً ایالات متحده مشوق و حامی تلاش برای سرنگونی خشونتآمیز کابینۀ آریستید است. با کمال احترام، این کار مانند «تغییر رژیم» است... اقدامات (یا عدم اقدام) ما می تواند اوضاع را بدتر کند.» (5)
به روایت تایمز از این رویدادها توجه کنید:
آقای آریستید بیشک اعتراض خواهد کرد که یک مقام انتخابشده در انتخابات دموکراتیک مانند خودش، هرگز نباید تسلیم ارادۀ شورشیان خودخوانده شود. حرفش درست است، اما در این مورد، محدودیتهایی دارد. آقای آریستید چهار سال پیش برای بار دوم به ریاستجمهوری
انتخاب شد اما به شیوهای که احتمال تقلب گسترده را مطرح میکرد. رنجشهای باقیمانده از پیروزی مخدوش او، حکومت مستبدانه و بیقاعدۀ او، و فروپاشی تمامعیار اقتصاد محلی، الهامبخش شورش علیه او بوده است. (1)
البته تایمز همان نشریهای بود که در واکنش به حملۀ عراق در سال 1990 به کویت، خواستار «ابراز عصبانیت جهانی از درهمکوبیدنِ گستاخانۀ خودمختاریِ یک ملت کوچک توسط یک نیروی جانورصفت» شد. (2)تایمز با ابهت نوشت که مسألۀ کویت [یک مسأله] «در مقیاس جهانی» است، چرا که [مسأله] «دفاع علیه حمله، توسط [کشور] قویتر» است. (3)حالا تصور کنید تایمز گفته بود که رهبران عراق در امتناع از «تسلیم در برابر ارادۀ شورشیان خودخوانده» تا حدی درست میگویند. اما امروز در عراق حرفی از تقلب به میان نمیآید، بلکه با این واقعیت روشن روبرو هستیم: حکومتی که تحت اشغال غیرقانونی برپا شده است.
در ایندیپندنت، اندرو گامبل (4)در مقالهای دربارۀ آریستید با عنوان «کشیش کوچکی که به دیکتاتوری خونریز همانند آنکه که سابقاً لعنتش میکرد، تبدیل شد» نوشت:
سپس در سال 1994، او بی هیچ مانعی، همانند منجی تازه ظهور کرده، و با پشتیبانی 20 هزار نیروی آمریکایی بازگشت و ارتش هاییتی را منحل کرد. حسننیت دنیا، پشتیبانی گستردۀ رأیدهندگان و منابع فراوان آژانسهای بینالمللی کمکرسانی در اختیار او بود تا حیات را به رگهای اقتصاد رو به موت هاییتی بدمد. (5)
همانطور که پیشتر اشاره کردیم، نشانۀ «حسننیت دنیا» حمایت از قتلعام جنبشی مردمی بود که آریستید را به قدرت رسانده بود.
البته آریستید در تجاوز به حقوق بشر، از جمله فساد و تلاش برای سرکوب ناراضیان و تهدید مخالفان، دست داشت. اما تام ریوز (1)(روزنامهنگار) تصویر کاملتری از عنوان مقالۀ گامبل ارائه میدهد: «خطاها و نقاط ضعف آریستید (که کم هم نبودند) هرچه که باشند، در مقایسه با سبعیت کسانی که امروز سردمدار خشونت در گوناویز (2)و سایر نقاط هاییتی هستند، رنگ میبازند.» (3)
www.countercurrents.org/haiti-reeves170204
در سال 2003، ریوز نظر گروهی از شهروندان ساکن کپهایتین (4)را دربارۀ عملکرد آریستید پرسید. یکی از آنها گفت:به نظر ما عملکرد آریستید خوب نیست، اما حداقل الآن میتوانیم حرف بزنیم، میتوانیم رفت و آمد کنیم. ماکوت (5)نباید برگردد... بله، فساد و خشونت پلیس هست. اما مقایسۀ دولت ما با دیکتاتورها، یک دروغ ریاکارانه است. (6)
www.zmag.org/content/print_article.cfm?itemID=3337§ionID=2
یک وکیل آمریکایی که نمایندگی دولت هاییتی را بر عهده داشت، ایالات متحده را به مداخلۀ مستقیم در کودتای نظامی سال 2004 علیه آریستید متهم کرد. ایرا کورزبان (7)، وکیل مستقر در میامی که از سال 1991 مشاور کل دولت هاییتی بوده است، گفت واشنگتن از شبهنظامیهایی حمایت میکرد که آریستید را ساقط کردند: «به اعتقاد من، تسلیح، آموزش و استخدام این گروه بر عهدۀ سرویسهای اطلاعاتی ایالات متحده است. این مشخصاً یک عملیات نظامی است و یک کودتای نظامی است.» (8)کورزبان افزود: «از نظر ما، حداقل از نظر من، نشانههای کافی وجود دارد که ایالات متحده دو هفته پیش از آغاز این عملیات نظامی قطعاً میدانست چه پیش
1) Tom Reeves
2) Gonaives: شهری در شمال هاییتی. - مترجم
3) «بازی دوگانۀ ایالات متحده در هاییتی»، 16 فوریۀ 2004:
4) Cap-Haïtien: شهری در ساحل شمال هاییتی. - مترجم
5) Macoute: نیروی شبهنظامی هاییتی که در سال 1959 توسط دوالیر تأسیس شد. - مترجم
6) ریوز، «هاییتی و بازی آمریکا»، مجلۀ ZNet، 27 مارس 2003:
7) Ira Kurzban
8) امی گودمن و جرمی ساهیل، «وکیل هاییتی [میگوید که] ایالات متحده شبهنظامیان ضد آریستید را مسلح میکند، و خواستار [ورود] صلحبانان سازمان ملل متحد است»، 26 فوریۀ 2004: www.democracynow.org
خواهد آمد. [حتی] آمریکا طرحهای احتمالی [خود را] برای [برای اقدامات نظامی لازم از] گوانتانامو (1)آماده کرد.» (2)
راس بنسون که در دیلیمیل دربارۀ شورشیان [هاییتی] مینوشت، حقایق شناختهشدۀ گذشته و حال را [درباره این شورشیان] دفن کرد:
یکی از فرماندهان آنها لویس جودل چمبرلین (3)(رهبر جوخههای مرگ ارتش پیش و پس از کودتای 1991) است که مسؤول مرگ 5 هزار مرد، زن و کودک محسوب میشود. ساده بگوییم، او کسی نیست که دولتهای ایالات متحده مایل باشند با وی سر و کار داشته باشند.» (4)
از نظر ادریان همیلتون (5)، ستوننویس ایندیپندنت، بدترین جنایت آمریکا انفعال بود: «اینکه مثل الآن مسیر خودمان را از آیندۀ آتی هاییتی جدا کنیم، کاملاً غلط است. این به معنای حملۀ فوری نیست، بلکه به معنای آن است که باید روشن کنیم یک رژیم نظامی بدون مشروعیت دموکراتیک را نمیپذیریم.» (6)
[در همین اوضاع و احوال] مجدداً خودمان را مواجه با سؤالی میبینیم که هارولد پینتر، نمایشنامهنویس ناراضی، میپرسید:
وقتی آنها گفتند «ما باید کاری میکردیم»، من گفتم: این واژۀ «ما» دقیقاً کیست که از او حرف میزنید؟ اول از همه [روشن کنید]: این «ما» کیست؟ بنا به کدام عنوان، تحت کدام قانون، «ما» اقدام میکنیم؟ و همچنین، این فکر که «ما» حق اقدام داریم، نوعی مرجعیت اخلاقی را پیشفرض میگیرد که البته اصلاً چنین مرجعیتی نداریم! چنین چیزی وجود ندارد. (7)
www.medialens.org/articles/the_articles/articles_2001/de_Pinter.htm
واکنش متعارف مطبوعات لیبرال [در مقابل جنایات کشورهای غربی] آن است که یک خطای غلط و کوچکتر برای غرب جعل کنند (در اینجا: «جدا کردن مسیر از هاییتی») و سپس برای این جعل هیاهو به پا نمایند. بدین ترتیب اعتبار «ناراضیگونۀ» رسانههای لیبرال ترویج میشود بدون آنکه آسیبی به قدرت بزنند یا خشم صاحبانش را برانگیزند.
بیبیسی گزارش داد: «اپوزوسیون سیاسی هاییتی با طرح اشتراک قدرتی مخالفت کرد که از حمایت ایالات متحده برخوردار است و در صدد خاتمه دادن به بحران این کشور است.» (1)مجدداً ایالات متحده به عنوان یک «میانجیگر صادق» تصویر میشود گویی که تاریخ هاییتی یک فانتزی است و وجود خارجی ندارد. بیبیسی شادمانه بدون هیچ توضیحی گزارش میداد که دولتی که به صورت دموکراتیک انتخاب شده است شاید قدرت را با آدمکشهایی تقسیم کند که سابقۀ تجاوز اساسی به حقوق بشر دارند.
در همین راستا، پیش از خروج آریستید، بیل نیلی (دبیر بخش بینالملل شبکۀ ITN) گفت جورج بوش به تدریج «قدرت خویشتنداری در برابر رییسجمهور هاییتی» را از دست میدهد، و بدین ترتیب بوش را به نوعی یک پدر نیکخواه آسمانی ترسیم کرد. (2)در اخبار بیبیسی، کاتی کی (3)حقیقت را وارونه جلوه داد: «بدون تعهد درازمدت آمریکا [به یک نقشه سیاسی برای حل بحران]، ثبات درازمدت در هاییتی محتمل نیست.» (4)کریشنان گورومورتی (5)(از کارکنان کانال 4) نوشت:
رهبری که به صورت دموکراتیک انتخاب شده بود نهایتاً تسلیم شورشیان شد و گفت بواسطۀ نظارهگری و عدم اقدام جامعۀ بینالملل، میخواهد از خونریزی جلوگیری کند. ظاهراً گاهی اوقات صبر برای انتخابات خوب نیست. ایالات متحده قبلاً به آریستید کمک کرده بود و چند سال
پیش وی را به قدرت بازگرداند، اما دوباره قصد چنین کاری ندارند و وی گفت که استعفایش به نفع مردم هاییتی است. (1)
سطح تحلیلها حتی در حد یک دانشآموز دبیرستانی هم نیست. گاردین نوشت: «علیرغم آنچه آقای آریستید میگوید، هاییتی تروریست یا سلولهای القاعده به مانند افغانستان، ندارد.» (2)این حرف از دید فنی درست است چرا که به نظر رسانهها، «تروریستها» کسانی هستند که از وحشتآفرینی و خشونت برای تهدید منافع غرب استفاده میکنند. لذا کسانی که از وحشتآفرینی و خشونت برای ترویج منافع غرب استفاده کنند، تروریست نیستند. گاردین در ادامه نوشت:
اما در این دوران نیازمندی [فوری مردم هاییتی به کمک های بین المللی]، قدرتها چه کاری در این باره انجام دادهاند؟ پاسخ این است: تقریباً هیچ. با آن دکترینها و اعلامیهها، آنها دودل ماندند و بحث کردند، زیرآبی رفتند و جاخالی دادند، و به آن ساز کهنه و کُند دیپلماتیک رقصیدند. (3)
پس جای سؤال نیست که [چرا] «قدرتها»، غیر از آنکه پشت صحنه مشتها را از خشم گره کردند، کار دیگری که ممکن هم بود انجام ندادند.
در 22 فوریۀ 2004، ماکسین واترز (4)(عضو کنگرۀ آمریکا) یک بیانیۀ مطبوعاتی صادر کرد و از کابینۀ بوش خواست تا «بهاصطلاح اپوزوسیون» را نکوهش کند که «در صدد است در هاییتی حمام خون به پا کند و سپس تقصیر آن فاجعه را به گردن دولت هاییتی بیندازد، به این امید که ایالات متحده از بهاصطلاح اعتراضها علیه رییسجمهور آریستید حمایت نماید.» (5)واترز اشاره کرد که:
در زمان رهبری او، دولت هاییتی سرمایهگذاریهای بزرگی در کشاورزی، حملونقل عمومی و زیرساختها داشته است... علیرغم مخالفت جدی جامعۀ تجّار، دولت [اخیراً] حداقل دستمزد را
از 36 به 70 گورد (1)(واحد پول هاییتی) در روز افزایش داد... همچنین رییسجمهور آریستید بهداشت و آموزش را به اولویتهای ملی تبدیل کرده است. تعداد مدرسههایی که بین سالهای 1994 تا 2000 در هاییتی ساخته شده بود بیشتر از بازۀ 1804 تا 1994 بود. دولت برنامههای نهار و سرویس مدارس را گسترش داده است و 70 درصد یارانه به کتاب و لباس مدارس اختصاص میدهد. (2)
اما از نظر راس بنسون در دیلیمیل، خود آریستید، شخصاً مشکل بود و دستاورد ویژهای هم نداشت:
در عوض اجرای برنامۀ اصلاح اجتماعی و اقتصادی «برای آنکه مردم به حقشان برسند»، آریستید به نوچههای خود اجازه داد صنعت زراعت ملی را چپاول کنند، همانطور که سابقاً بسیاری دیگر نیز همین کار را در این جزیرۀ بهشتمانند (با تاریخی مملوّ از خونریزی، حرص و دیکتاتوری پایانناپذیر) انجام دادهاند. (3)
به زودی، وقتی به منافع غرب حمله شود، رسانهها دوباره و مطیعوار غوغا به پا میکنند که قوای خشونت و ترور یک دموکراسی دور (واقعی یا خیالی) را تهدید کردهاند. اما در سال 2004، روزنامهنگاران و دبیران ما شادمانه پذیرفتند که آریستید «مجبور به رفتن بود»، و او «حمایت مردمش و جامعۀ بینالملل» را از دست داده بود.
فرآیند دموکراتیک را فراموش کنید. پیروزیهای چشمگیری که مایۀ مضحکۀ محبوبیت بوش و بلر شدند را فراموش کنید. موجهای بلند خون را فراموش کنید که پیش از پیروزی اول پدیده آمده بودند، یعنی پیش از آن نشانۀ نه چندان کامل از اینکه هاییتی شاید نهایتاً از کابوس تاریخ (از دیکتاتوری، فقر، کودتاهای نظامی، شکنجه و مرگ) بیدار شده باشد. هیچکدام اینها اهمیتی ندارد. آنچه برای رسانهها اهمیت دارد، قدرت است. هرچه قدرت بگوید، همان است.
یا آنگونه که هامبرت وولف (1)در سال 1930 نوشت:
نمیتوانی امیدی به رشوه و زور باشی،
خدا را شکر! خوش به حال روزنامهنگار بریتانیایی.
اما، وقتی ببینیم که انسان حتی بدون رشوه چه میکند،
جایی برای رشوه و زور نمیماند. (2)
جوهر بتپرستی: ریگان، «محافظهکار شاد»، و کلینتون چابیبابا (1)
فاتحان هرگز به جنایتهای خود رسیدگی نمیکنند، پس اطلاعات چندانی دربارۀ آنها در دست نیست. اما این اصل چند استثناء دارد: مثلاً آمار تلفات جنگهای ایالات متحده در ویتنام (2)[که دقیقا] مشخص نیست چند میلیون نفر است. (3)
آیا آقای پائول ولفوویتز (4)واقعی با احترام خواهد ایستاد؟
همانطور که در این کتاب دیدهایم، رسانهها ظرفیتی نامحدود برای پنهان کردن گناهان صاحبان قدرت دارند. مثلاً به گزارش درخشان مت فری (خبرنگار بیبیسی در واشنگتن) از پائول ولفوویتز (معاون وزیر دفاع آمریکا) در زمان انتصاب به ریاست بانک جهانی توجه کنید: «باید میان دو برداشتتان از پائول ولفوویتز تمایز قائل شوید: تصویر او در فیلم فارنهایت 11/9 (5)مایکل مور (6)به عنوان یک نئومحافظهکار معروف، و واقعیت پائول ولفوویتز که کاملاً متفاوت است.» (7)فری در ادامه گفت:
خوب، پائول ولفوویتز قبل از آنکه به پنتاگون برود، چندین شخصیت دیگر داشت. او یک روشنفکر بسیار قوی بود. هدایت یکی از دانشگاههای بزرگ آمریکا را بر عهده داشت. یک دیپلمات کارکشته و سفیر آمریکا در اندونزی بود. معاون وزیر خارجه در مسئلۀ فیلیپین در زمان گذار آن کشور از دیکتاتوری به دموکراسی بود. او مشتاقانه به قدرت دموکراسی و توسعۀ مردمی اعتقاد دارد. اطلاعات زیادی دربارۀ کشورهای درحالتوسعه دارد. مسائل آنها را میداند. و حتی در
1) Chubby Bubba: در مورد این لقب، در ادامۀ فصل توضیح داده میشود. - مترجم
2) Indochina Wars: واژۀ Indochina در اصل به French Indochina اشاره دارد که قلمروی شامل ویتنام، لائوس و کامبوج فعلی میشود. - مترجم
3) نقلقول در: نوام چامسکی، «هژمونی یا بقا: نبرد آمریکا برای سلطۀ جهانی»، انتشارات Routledge، 2003، صفحۀ 20.
4) Paul Wolfowitz
5) Fahrenheit 9/11: فیلمی از مایکل مور که در نقد سیاستهای جورج بوش و نئومحافظهکاران آمریکایی بود. - مترجم
6) Michael Moore
7) بخش خبری BBC News at Ten، شبکۀ BBC1، 16 مارس 2005.
بانک جهانی نیز بسیاری افراد معتقدند که اگر او توانایی تکنوکراتیک حاصل از [حضور در] پنتاگون را با این فلسفۀ توسعهای ترکیب کند، میتواند بسیار مؤثر باشد. (1)
اینها همه قابل تمجید به نظر میرسند. در دنیای واقعی، ستایشگران ولفوویتز هم می پذیرند که واژۀ «شاهین» (2)توصیفی بسیار لطیف برای مردی است که آنها «ولاسیرپتور» (3)مینامند. به هر حال، این ولفوویتز بود که بلافاصله پس از حملات 11 سپتامبر گفت: «مسئله فقط دستگیری افراد و وادار کردن آنها به پاسخگویی نیست، بلکه باید مخفیگاهها و سیستمهای پشتیبانی [آنها] را [هم] از بین برد، و به عمر دولتهای حامی تروریسم خاتمه داد.» (4)حتی کالین پاول (وزیر خارجۀ وقت آمریکا) این حرفهای خشن را تقبیح کرد: «اگر من باشم، حرفم را با «خاتمه دادن به تروریسم» تمام میکنم و میگذارم آقای ولفوویتز هرچه خودش میخواهد بگوید.» (5)
ولفوویتز سفیر کابینۀ ریگان در اندونزی در زمان حکومت سوهارتو (یکی از بدترین آدمکشهای نیمۀ دوم قرن بیستم) بود. مسؤولیت کشتن بیش از یک میلیون نفر در حمام خونی که در سال 1965 به راه افتاد، و کشتار 200 هزار نفر از اهالی تیمور شرقی (یعنی یکسوم جمعیت آن کشور) از سال 1975 (فصل 7 را ملاحظه کنید)، بر عهدۀ سوهارتو است. همچنین سوهارتو یک ثروت خانوادگی کلان به ارزش تقریبی 15 تا 35 میلیارد دلار را به هم زد.
اندکی پیش از سرنگونی سوهارتو در ماه می سال 1997، ولفوویتز به کنگرۀ آمریکا گفت:
برای هرگونه قضاوت متوازن دربارۀ وضعیت امروزی اندونزی، از جمله مسئلۀ بسیار مهم و حساس حقوق بشر، باید به پیشرفت معنادار اندونزی توجه کرد و باید تصدیق کرد که بخش عمدۀ این پیشرفت مدیون رهبری قدرتمند و مثالزدنی رییسجمهور سوهارتو است. (1)
پس از بمبگذاریهای اکتبر 2002 در جزیرۀ بالی (2)، ولفوویتز در یک جلسۀ وزارت دفاع گفت: «علت موفقیت تروریستها در اندونزی آن است که رژیم سوهارتو سقوط کرد و ابزارهای سرکوب تروریستها از بین رفت؛ ابزارهایی از جمله کشتار دستهجمعی و شکنجههای وحشتناک در تیمور شرقی، پاپوآی غربی و آسه.» (3)
چند روز پس از حملات 11 سپتامبر 2001، ولفوویتز پویشی برای حملۀ نظامی علیه عراق راه انداخت. او هزینۀ سفر جیمز وولسی (4)(مدیر سابق سیا) به بریتانیا برای یافتن شواهد مداخلههای سابق عراق در تروریسم را تأمین کرد. گزارش میشد که وزارت خارجۀ ایالات متحده و سیا از نقش ولفوویتز خشمگیناند. یک منبع آمریکاییِ نزدیک به سرویسهای اطلاعاتی گفت: «اینها گروهی از افراد هستند که دستورکار سیاسی خودشان برای بمباران عراق را دنبال میکنند.» (5)
در تایمز، جرارد بیکر (6)همین مرد را اینگونه توصیف کرد: «یک مرد عمیقاً فرهنگی با اعتقاد سرسختانه و بعضاً بیش از حد رمانتیک به محوریت آزادی بشر به عنوان مضمون شاخص سیاست خارجی.» (7)
در مقابل، به توصیف مت فری از پائول اونیل (8)(وزیر خزانهداری سابق ایالات متحده) توجه کنید. اونیل در سال 2004 شجاعانه قدم پیش گذاشت و توضیح داد که کابینۀ بوش پیش از ورود به کاخ سفید هم مصمم به سرنگونی صدام حسین بود و از حملات 11 سپتامبر به عنوان بهانه استفاده کرد (فصل 3 را ملاحظه کنید).
1) نقلقول در: نوام چامسکی، ایمیل به دیوید ادواردز، 18 مارس 2005.
2) Bali
3) همان.
4) James Woolsey
5) نقلقول در: جولیان بورجر، «شاهینها در جستجوی شواهد در بریتانیا برای محکوم کردن عراق»، گاردین، 13 اکتبر 2001.
6) Gerard Baker
7) «ایدئولوگی با چشمان بیروح اما قلب رمانتیک»، تایمز، 18 مارس 2005.
8) Paul O’Neill
ادعاهای اونیل بسیار مهم بودند و بسیاری از نکات نادانسته یا غیرقطعی دربارۀ تعهد بوش- بلر به جنگ را تأیید میکردند. اما مت فری تحت تأثیر این حرفها نبود:
اگر به یاد داشته باشید، پائول اونیل در اصل به خاطر بیکفایتی اخراج شد و بدنامیاش بیشتر به خاطر گافهایش بود تا فهماش از نظریۀ اقتصاد. وی یکبار در صحبتی معروف گفت که سقوط انرون (1)(شرکت غول انرژی) نمونهای از نبوغ ذاتی سرمایهداری است، یا اینکه قانون مالیات آمریکا 9500 کلمه قلمبهسلمبۀ نامفهوم است. (2)
شاید بتوان حدس زد که چرا توجه به «گافهای» اونیل برای فری بیشتر اهمیت دارد تا حرفهای معتبر او در افشاء دروغی که مبنای دفاع بوش- بلر از جنگ علیه عراق بود.
مرگ رونالد ریگان در 5 ژوئن 2004 یک موردکاوی بسیار جذابتر در «مدافعات» (3)است. گوین اسلر (4)، مجری برنامۀ نیوزنایت شبکۀ بیبیسی، دربارۀ ریگان گفت: «بسیاری افراد معتقدند او با ارادهاش به استفاده از زور (در صورت لزوم) در دفاع از منافع آمریکا، جانی دوباره به ایمان به اقدامات نظامی آمریکا پس از ماجرای ویتنام بخشید.» (5)اسلر اصرار داشت که ریگان «مردی بود که حتی مخالفان سیاسیاش در این کشور [آمریکا] و خارج از آن، او را دوست داشتند.» اسلر تصویری از ریگان به مثابۀ یک موجود روشنفکر ترسیم میکند، و با نقلقول از نانسی ریگان میگوید که همسر او «مطلقاً ایگو (6)نداشت.» (7)
1) Enron
2) برنامۀ Newsnight، شبکۀ BBC2، 12 ژانویۀ 2004.
3) Apologetics: به معنای «مدافعات استدلالی»، در اصل به شاخهای از الهیات (عمدتاً در کلام مسیحی) گفته میشود که سعی در تدوین استدلال برای حمایت از ادعاهای این حوزه دارد. در عُرف معمول، Apologist به کسی میگویند که با ظاهر استدلالگرایی سعی در دفاع نامشروط از یک ایده یا شخص دارد. - مترجم
4) Gavin Esler
5) برنامۀ Newsnight، 9 ژوئن 2004.
6) Ego: در روانشناسی به معنای «خود» است، و معنای این جمله آن است که ریگان هیچگونه خودخواهی نداشت. - مترجم
7) همان.
در مقالهای در دیلیمیل، اسلر همین ایده را دنبال میکند و ریگانِ «عاری از خودخواهی» را به مانند یک استاد خودیاری ترسیم میکند:
در رأس آن، رونالد ویلسون ریگان تجسم بهترین روح آمریکایی بود: این باور خوشبینانه که مشکلات حلشدنی هستند و حل خواهند شد، اینکه فردا روز بهتری خواهد بود، و اینکه فرزندان ما ثروتمندتر و شادتر از ما خواهند بود. (1)
اسلر میگوید سیاست ریگان «لیبرال» بود و متفکرانه میافزاید: «آنچه ریگان در روشنفکری کم داشت، با ظاهر و اخلاق خوبش جبران میشد.» (2)
جالب است یادآوری کنیم که در دسامبر 2003، گاردین گزارش داد که روزنامهنگاران و مجریان ارشد بیبیسی از نظر دادن پیرامون «امور جاری و مسائل جنجالی» در ستونهای روزنامهها و مجلات منع شده بودند. جیسون دینز (3)نوشته بود که روزنامهنگاران میتوانند دربارۀ «مقالههای غیرجنجالی و مرور غذا، فیلم و موسیقی» قلم بزنند. (4)مت ولز (5)دو روز بعد اشاره کرد که محتوای بعضی ستونها دردسرسازتر است. روشن شد که اندرو مار میتواند ستون روزنوشتهای خود در دیلیتلگراف را ادامه بدهد به شرط آنکه به «مسائل فرهنگی» بسنده کند. (6)
معنای واقعی ممنوعیت بیبیسی زمانی به درستی روشن میشود که به حرفهای اسلر دقت کنیم: یک پروپاگاندای بسیار جنجالی و البته عمیقاً اهانتآمیز، اما ترویجگرِ یک جهانبینی میهنپرستانه و همسازِ قدرتمندان، که به همین دلیل بیبیسیِ مدعی بیطرفیِ آن را «غیرجنجالی» میداند. اما اگر قدری از واقعیتهایی که در ادامه آوردهایم در مقالۀ اسلر در دیلیمیل میآمد، چشمهایمان از تعجب گرد میشد.
اسلر اشارۀ گذرایی به ماجرای ایرانکنترا (1)داشت: «آنها سلاحهای آمریکایی را برای استفاده علیه عراق به ایران فروختند، و سپس در یک نقشۀ پیچیده سود حاصل را برای چریکهای راستگرای کنترا در نیکاراگوئه فرستادند... اگر رنگ سیاه این رسوایی نبود، دو سال آخر دوران ریگان را میشد یک ریاستجمهوری فوقالعاده موفق به حساب آورد.» بهتر است وقتی ادامۀ مطلب را میخوانید، قضاوت اسلر دربارۀ «ریاستجمهوری فوقالعادۀ موفقِ» ریگان را به خاطر داشته باشید، و همچنین یادتان بماند که اسلر مجری برنامۀ مهم نیوزنایت در شبکۀ بیبیسی است.
خوانندگان جوانتر شاید چندان اطلاع دقیق از معنای کمک مالی ایرانکنترا به «چریکهای راستگرای کنترا» نداشته باشند، و شاید هیچکس واقعیت امر و هزینهای که مردم نیکاراگوئه در این ماجرا پرداختهاند را نداند. اما رسانهها لزومی ندارد به چنین منطقی عمل کنند؛ تنها کافی است به گونهای همآواز گفتمان [غالب] رسانهای شوند که نشانگر عمق دانش آنها از ماجرا باشد: ایرانکنترا، صندوق بینالمللی پول، گروه هشت، «نقشۀ راه صلح»، قطعنامۀ 1441 سازمان ملل متحد و... رابرت مکچسنی (تحلیلگر رسانهای) میگوید:
ما تحت بمباران اطلاعات هستیم؛ هرچند که اگر دقیقتر نگاه کنید، بخش عمدۀ این اطلاعات از دستورزبان، محور و منابع مشابه بهره میبرند، و همگی حول نهادها و عناوینی هستند که بینندگان در پیمایشهای متوالی میگویند واقعاً درک درستی از آنها ندارند. (2)
در زمان مرگ ریگان، رسانهها اشارۀ گذرایی به ماجرای ایرانکنترا (فارغ از معنای آن) داشتند. لذا پیتر هیچنز (3)در ساندیاکسپرس (4)مینویسد که «یکی از بدترین بازههای ریاستجمهوری [ریگان]، رسوایی ایرانکنترا بود.» وی توضیح میدهد که در این ماجرا، «تلاشی فاجعهبار برای معاوضۀ اسلحه با گروگانها با ایران، و سپس
تأمین اسلحه برای شورشیان راستگرای کنترا در نیکاراگوئه، انجام شد.» (1)پس هیچنز اساساً چیزی را توضیح نمیدهد.
نویسندگان دیگر، اشارههایی به تصویر بزرگتر داشتهاند: «تنفر او [ریگان] از کمونیسم وی را به حمایت از شورشهای ضدکمونیستی در آمریکای مرکزی، آسیا و آفریقا واداشت.» (2)در اینجا حداقل به دخالت وسیعتر در آمریکای مرکزی اشاره شده است، اما مجدداً نمیتوان فهمید که این دخالت چه اثری بر مردم منطقه داشته است. سپس ساندیتایمز اشارههای بیشتری میکند:
در آمریکای مرکزی، وی در مهار رژیم چپگرای ساندینیستا (3)در نیکاراگوئه توفیقی نداشت، هرچند در مبارزه با چریکهای چپگرا در السالوادور موفقتر بود... سیاست سختگیری او علیه تروریسم و «دشمنان آمریکا» چیزی بیشتر از یک شعار نبود. (4)
پس میتوان فرض کرد که اتفاق ناگواری برای «دشمنان آمریکا» نیفتاد و این «شعارهای محض» مشکلی برایشان ایجاد نکرد. در گاردین، مقالۀ دیوید ارانویچ با عنوان «میراث ترسناک سالهای ریگان» امیدبخشتر به نظر میرسد، اما آنجا نیز واقعیت در دل مدافعات رایج دفن شد:
آنچه به سادگی نمیتوان فراموش کرد، «دکترین ریگان» (5)است که آن را با عنوان «عقبگرد جهانسوم» (6)نیز میشناسیم. آن عقبگرد، فصل ختامی بود که آمریکا برای جنگهای نیابتی میان دو ابرقدرت صاحبقدرت و ذینفوذ در کشورهای درحالتوسعه، رقم زد. مبنای آن دکترین ساده و همهفهم بود: دشمنِ دشمن من، دوست من است... بنا به این دکترین، در آمریکای مرکزی باید از شورشیان کنترا در نیکاراگوئه، و از دولت گوآتمالا (که در دوران ریگان احتمالاً بیش از 100
هزار سرخپوست مایایی (1)را کشته است)، حمایت میشد. ریگان میگفت که شورشیان کنترا مانند «پدران بنیانگذار ایالات متحده» (2)هستند، و مرد سرسخت گوآتمالا یعنی ریوس مانت (3)«مردی کاملاً کاردرست» است. (4)
در واقع، روندهای سرمایهگذاری نشاندهندۀ انگیزۀ اصلی قتلعام جهانسوم توسط آمریکاییها است: یعنی سود [نظام سرمایه داری]، نه ترس از حاکم شدن جماهیر شوروی [در این کشورها]. کودتای سال 1973 در شیلی که رژیم آدمکش پینوشه (5)را سر کار آورد به 558 درصد افزایش کمک اقتصادی ایالات متحده و 1079 درصد افزایش اعتباری آمریکا و کشورهای دیگر [به حکومت کودتایی شیلی] منجر شد. (6)
کودتای نظامی سال 1964 در برزیل به زوال وضع حقوق بشر انجامید در حالی که کمک و اعتبارات ایالات متحده در سه سال پس از کودتا در مقایسه با سه سال پیش از آن 110 درصد افزایش یافت.
پس از کودتای سال 1953 با محوریت سیا در ایران، کل کمکها و اعتبارات آمریکا و دیگر کشورها[ی بلوک غرب به ایران] 9 برابر شد. اریک هوگلند (7)(متخصص آمریکاییِ امور ایران) دربارۀ شاه مینویسد: «هرچه رژیم او دیکتاتورتر میشد، رابطۀ آمریکا-ایران نزدیکتر می گردید.» (8)و به گفتۀ عفو بینالملل، این رویکرد در کشوری «با بالاترین نرخ حکم اعدام دنیا، فاقد نظام معتبری از دادگاههای مدنی، و تاریخی مملوّ از شکنجه» در وضعی «غیرقابلباور» پیاده میشد، در جامعهای که در آن «کل جامعه با وحشت دائمی و فراگیر مواجه بودند.» (9)
1) Maya
2) Founding Fathers: رهبران سیاسی و دولتمردانی که با امضای «اعلامیۀ استقلال ایالات متحده»، شرکت در جنگ استقلال و تدوین قانون اساسی این کشور، در انقلاب آمریکا نقش بازی کردند. - مترجم
3) Rios Montt
4) «میراث ترسناک سالهای ریگان»، گاردین، 8 ژوئن 2004.
5) Pinochet
6) برای این ارقام و آمارهای بعدی مراجعه کنید به: میلان رای، «سیاست چامسکی»، انتشارات Verso، 1995، صفحۀ 67.
7) Eric Hoogland
8) نقلقول در: کورتیس، «ابهامهای قدرت: سیاست خارجی بریتانیا از سال 1945»، انتشارات Zed Books، 1995، ص. 95.
9) مارتین انالز (دبیرکل عفو بینالملل)؛ نقلقول در: انتشارات عفو بینالملل، Matchbox، پاییز 1976.
پس از سرنگونی دولت گوآتمالا در سال 1954 توسط آمریکا، کل کمکها و اعتبارات آمریکا و سایر کشورها به گوآتمالا 5300 درصد افزایش یافت. ظرف دو ماه از کودتا، حدود 8 هزار روستایی در یک برنامۀ وحشتآفرینی به قتل رسیدند که سازماندهندگانِ اتحادیهها و رهبران روستایی سرخپوستها را هدف گرفته بود. سفارت ایالات متحده کمک میکرد، فهرست «کمونیستهایی» که باید حذف میشدند را ارائه میداد، زندانی میکرد و شکنجه میداد. جولیو گودوی (1)(روزنامهنگار تبعیدی)، که در روزنامۀ لااپوکای (2)گوآتمالا کار کرده بود که دفاتر آن به دست ترویستهای پشتیبانیشده توسط آمریکا منفجر شد، شرایط گوآتمالا را با شرایط اروپای شرقی مقایسه کرد:
در حالی که دولت تحمیلیِ مسکو در پراگ اصلاحطلبان را خوار و خفیف میکند، دولت تحمیلی واشنگتن در گوآتمالا ایشان را میکشد. و همچنان نیز مشغول به این کار است: قتلعامی که جان بیش از 150 هزار قربانی را در «یک برنامۀ دولتی کشتار سیاسی» (به تعبیر عفو بینالملل) گرفت. (3)
و در نهایت، یک سرمقالۀ گاردین:
در این شکی نیست که آقای ریگان باعث شد آمریکا دوباره حس خوبی نسبت به خودش پیدا کند. وی ... «اولین محافظهکار واقعاً شاد» بود. وی نوعی انساندوستی و امید به [جریان] محافظهکاریِ آمریکایی عطا کرد که در دوران گلدواتر یا نیکسون دیده نمیشد، اما امروزه بواسطۀ او و علیرغم میل برخی محافظهکارانِ ایدئولوژیکتر، همچنان دوام دارد. بر خلاف آنها، آقای ریگان، به تعبیر پگی نونان (4)(نویسندۀ سابق سخنرانیهای او)، یک خوشبین مادرزادی و «صاحبنزاکت» بود. (5)
این را باید پستترین پروپاگاندای تشکیلاتی از سوی «روزنامۀ لیبرال پیشرویِ» بریتانیا دانست.
اکنون ببینیم این «اولین محافظهکار واقعاً شاد» چه بلایی سر آمریکای مرکزی آورد.
خندهها، ارتباط خوب، ظاهر پسندیده و شعار مبارزه با کمونیسم را فراموش کنید؛ اهداف اصلی سیاست قدرتِ ایالات متحده در آمریکای مرکزی به روشنی در اسناد دولت آمریکا مطرح شدهاند که در سال 1954، «شورای امنیت ملی» طی یک یادداشت فوقسری با عنوان «سیاست ایالات متحده در قبال آمریکای لاتین» (NSC 5432) آنها تدوین نمود.
این سند توضیح میداد که بزرگترین تهدید منطقهای علیه منافع ایالات متحده، «روند موجود در آمریکای لاتین به سوی رژیمهای ملیگرا» بود که در واکنش به «تقاضای عامّه برای بهبود فوری استانداردهای پایین زندگی تودهها» و جهتگیری تولید به سمت نیازهای داخلی، پدید آمده بود. بنا به گزارش این سند، این روند مستقیماً با سیاست ایالات متحده در تناقض بود که سعی در «تشویق [و ترویج] محیطی مساعد برای سرمایهگذاری خصوصی» داشت و میبایست کشورهای آمریکای لاتین را «تشویق میکرد» تا «اقتصادهای خود را بر مبنای نظام بنگاههای خصوصی بنیان نهند، و لذا جوّ سیاسی و اقتصادی مساعدی برای سرمایهگذاری خصوصیِ سرمایههای داخلی و خارجی پدید آورند»، از جمله اینکه [این جوّ میبایست] «فرصت کسب بازده، و در مورد سرمایههای خارجی، فرصت خارج کردن [عایدات] بازده منطقی» را تضمین کند.
به بیان دیگر، سیاست ایالات متحده در آمریکای لاتین ربطی به ضدیت با کمونیسم نداشت؛ بلکه به کنترل منابع طبیعی و انسانی جهان سوم به نفع بنگاههای غربی و به ضرر مردم بومی مربوط میشد. از آن زمان به بعد، اسناد داخلی ایالات متحده بارها این اصول را تکرار کردهاند.
دوران هشتسالۀ ریاستجمهوری ریگان (89-1981) یک حمام خون گسترده [در آمریکای لاتین] به راه انداخت چرا که واشنگتن با حمایت مالی، تسلیحاتی و تدارکاتی از زیردستان دیکتاتور خود [در مقام حاکمان کشورهای آمریکای لاتین] و جوخههای مرگ راستگرایی حمایت میکرد که با ملیگرایی مستقل در آمریکای
لاتین در نبرد بودند. آمار تلفات این دوران، شگفتآور بود: بیش از 70 هزار قتل سیاسی در السالوادور، بیش از 100 هزار در گوآتمالا، و بیش از 30 هزار نفر در جنگی که شورشیان کنترا با حمایت آمریکا علیه نیکاراگوئه به راه انداختند. آلان نایرن (1)(روزنامهنگار) این حمام خون را «یکی از شدیدترین تلاشهای قتلعام در تاریخ اخیر دنیا» مینامد. (2)چالمرز جانسون (3)(تحلیلگر) میگوید که «از زمان فتح آمریکای مرکزی توسط اسپانیا، سالهای ریگان بدترین دهۀ این منطقه بوده است.» (4)
مثلاً سرنوشت السالوادور را در نظر بگیرید. در بازۀ 18 ماهۀ پیش از انتخابات السالوادور در مارس 1982، 26 روزنامهنگار به قتل رسیدند. در دسامبر 1981، «اتحادیۀ اشتراکی السالوادور» (5)گزارش داد که 83 عضوش توسط نیروهای امنیتی دولت و جوخههای مرگ کشته شدهاند. در سال 1980، تیم رهبری ششنفرۀ مهمترین حزب مخالف (FDR) توسط نیروهای امنیتی دولتِ تحت پشتیبانی آمریکا دستگیر، شکنجه، اعدام و مُثله شدند. به طور کلی، هر رهبر یا هدایتگر سیاسی چپگرا که در بازۀ 83-1980 در السالوادور به شهرت میرسید، مستحق مرگ بود. از اکتبر 1979 تا مارس 1982، بنا به یک تقریب محتاطانه، به طور متوسط هر ماه 800 نفر از شهروندان معمولی کشته میشدند.
برای فهم دقیقتر این سطح از خشونت [در کشوری مانند السالوادور]، ادوارد هرمان و فرانک برادهد (6)نسبتهای آماری را برای کشوری با جمعیت ایالات متحده محاسبه کردند. به گفتۀ آنها، با این کار «میتوان تصور کرد که پیش از انتخابات در ایالات متحده، نزدیک به 30 هزار نفر از مسؤولان حزب دموکرات، 5 هزار رهبر کارگری، 1200 روزنامهنگار و یک میلیون شهروند معمولی کشته شوند. اگر آوارگان داخلی و بیرونی السالوادور را نیز به همین ترتیب تناسب ببندیم، به 30 میلیون آواره برای ایالات متحده میرسیم.» (7)
بین سالهای 1980 تا 1983، سازمان عفو بینالملل «گزارشهای منظم و غالباً روزانهای دریافت میکرد که یگانهای امنیتی و نظامی را مسؤول شکنجه، ناپدید شدن و کشتار شهروندان غیرنظامی از همۀ بخشهای جامعه میدانست.» بعلاوه، «مشخصۀ اکثر قربانیان... پیوند یا ادعای پیوند آنها با سازمانهای روستایی، کارگری یا مذهبی، با گروههای ناظر حقوق بشر، با جنبشهای اتحادیههای کارگری، با سازمانهای آوارگان یا امداد، یا با احزاب سیاسی، بود.» (1)و این در زمانی بود که ایالات متحده مقادیر زیادی کمک نظامی به کشور السالوادور میکرد.
وحشتآفرینی در کل دهه ادامه یافت. در نوامبر 1989، شش کشیش یسوعی، آشپز و دخترشان توسط ارتش کشته شدند. در همان هفته، حداقل 28 شهروند دیگر السالوادور به قتل رسیدند، از جمله رییس یک اتحادیۀ بزرگ، رهبر یک سازمان زنان دانشگاهی، 9 عضو یک تعاونی روستایی سرخپوستی، و 10 دانشجو.
یسوعیها به دست گردان اتلاکاتل (2)به قتل رسیدند که توسط ایالات متحده ساخته شده، آموزش دیده و تجهیز گردیده بود. این گردان در مارس 1981 و با اعزام 15 متخصص ضدشورش از دانشکدۀ نیروی ویژۀ ارتش ایالات متحده به السالوادور، شکل گرفت. این گردان همواره در کشتارهای دستهجمعی دخیل بود. یکی از مربیان آمریکایی، سربازان خود را اینگونه توصیف کرد: «[آنها] خیلی وحشی هستند... به سختی آنها را وادار میکردیم که خود زندانیها را بیاورند نه گوش [بریدۀ آنها] را.» (3)
www.thirdworldtraveler.com/Chomsky/ChomOdon_ElSalvador.html
در دسامبر 1981، در کشتاری که شامل قتل، تجاوز و آدمسوزی بود، این گردان هزار شهروند را کشت. بعداً این گردان اقدام به بمباران روستاها و قتل صدها شهروند با تیراندازی، غرق کردن و سایر روشهای وحشتناک نمود. اکثر قربانیان [اقدامهای] این گردان را زنان، کودکان و سالخوردگان تشکیل میدادند.
دانیل سانتیاگو (4)، یک کشیش مسیحی که در السالوادور کار میکرده است، نتایج آموزشهای نظامی به سربازان السالوادور را با توصیفات تأثربرانگیز در مجلۀ امریکا (5)(متعلق به یسوعیان) توضیح داده است. سانتیاگو ماجرای
یک زن روستانشین را میگوید که یک روز وقتی به خانه میرسد میبیند سه فرزند، مادر و خواهرش دور میز غذاخوری نشستهاند، سرهای بُریدۀ آنها به دقت روبرویشان بر روی میز قرار گرفته است، و دستهایشان روی سرها مانده «انگار که سرشان را لمس میکنند.» قاتلان (اعضای گارد ملی السالوادور که ایالات متحده از ایشان حمایت میکرد) سعی کرده بودند سر یک کودک 18 ماهه را ثابت نگه دارند، پس دستهایش را به سرش میخکوب کرده بودند. یک کاسۀ بزرگ پلاستیکی پر از خون وسط میز گذاشته شده بود.
نوام چامسکی مینویسد:
به گفتۀ پدر سانتیاگو، صحنههای خوفناک از این دست کاملاً معمول بودهاند. جوخههای مرگ در السالوادور فقط مردم را نمیکشند: بلکه سرها را میبرند، روی نیزه میگذارند و صحنهآرایی میکنند. پلیس خزانهداری السالوادور فقط شکم مردان را نمیدرد؛ بلکه آلتهای جنسیشان را درون دهانشان فرو میکند. گارد ملی فقط به زنان السالوادور تجاوز نمیکند؛ بلکه رَحِم آنها را درآورده و روی صورتشان میکشد. کشتن کودکان کافی نیست؛ بلکه اجسادشان روی سیمخاردار کشیده میشود تا گوشت از استخوان جدا شود، و والدین وادار به دیدن این صحنهها میشوند. (1)
در سال 1982 الکساندر هیگ (2)(وزیر دفاع ایالات متحده)، در یک نمونۀ کلاسیک از شورویهراسی (3)، با قاطعیت گفت شواهد «سنگین و غیرقابل انکار» دارد که نشان میدهند چریکها از خارج السالوادور کنترل میشوند. (4)با این حال، یک گزارشگر نیویورکتایمز از خوزه ناپلئون دوارت (5)(رهبر سابق السالوادور) پرسید که چرا چریکها در آن کشور حضور دارند. دوارت این دلیل را ذکر کرد:
1) همان.
2) Alexander Haig
3) Red Scare: این واژه که به معنای «ترس از [ارتش] سرخ» است، به دو بازۀ جریانهای ضدکمونیستی در ایالات متحده اشاره دارد: 1919 تا 1921 (ترس از انقلاب کارگری و رادیکالیسم سیاسی) و 1947 تا 1957 (ترس از اثرگذاری کمونیستها بر جامعه و نفوذ آنها در دولت فدرال). - مترجم
4) نقلقول در: ویلیام بلوم، «کشتنِ امید: مداخلههای ارتش ایالات متحده و سیا از زمان جنگ جهانی دوم»، انتشارات Common Courage Press، 1995، صفحۀ 363.
5) Jose Napoleon Duarte
پنجاه سال دروغ، پنجاه سال بیعدالتی، پنجاه سال سرخوردگی. این تاریخ مردمی است که تا سرحد مرگ گرسنگی کشیدهاند و در مصیبت زندگی میکنند. پنجاه سال است که یک عدۀ معدود تمام قدرت، تمام پول، تمام شغلها، تمام آموزش و تمام فرصتها را در دست دارند. (1)
همانند نقاط دیگر جهان سوم، فقر شدید و استثمار عریان (نه طراحیهای شوروی) محور مناقشه بود، که حتی رابرت وایت (2)(سفیر ایالات متحده در السالوادور) نیز این دیدگاه را تأیید کرد: «علت بروز وضعیت انقلابی در السالوادور، حضور یکی از خودخواهترین حکومتهای هزارفامیل دنیا در کنار یک نیروی امنیتی فاسد است...» (3)
این یک نمونه از آن کمونیسمی است که شورشیان حمایتشده از سوی آمریکا، به قول ساندیمیرر، با آن میجنگیدند. یا به قول پیرو گلیجز (4)، «همانطور که سرخپوست را وحشی بیرحم مینامیدند تا توجیهی برای استثمار او دست و پا کنند، آنهایی که به دنبال اصلاحات اجتماعی بودند نیز کمونیست نامیده میشدند تا توجیهی برای آزارشان فراهم شود.» (5)
گروه «انصاف و دقت در گزارشگری» (FAIR)، پایگاه دیدهبان رسانههای آمریکایی، گزارش داد که با جستجو در روزنامههای بزرگ آمریکایی در روزهای پس از مرگ ریگان، واژۀ «جوخۀ مرگ» فقط پنج بار در ارتباط با او استفاده شده بود: دو بار در یادداشتهای تفسیری و دو بار در نامه به سردبیران. قابل توجه آنکه در یک مورد، «جوخههای مرگ» بخشی از میراث ریگان ذکر شده بودند. سه شبکۀ سخنپراکنی، CNN و Fox اصلاً هیچ اشارهای به جوخههای مرگ نکردند. (6)در زمان نوشتن این کتاب (آوریل 2005)، وبسایت روزنامههای گاردین/ابزرور برای بازۀ 1998 تا اکنون، 180 مقاله حاوی واژههای «صدام و حلبچه» را نشان میدهد؛ [در حالی که] واژههای «ریگان و جوخههای مرگ» در همین بازه فقط 15 بار ذکر شدهاند.
انقلاب ساندینیستا در سال 1979، دیکتاتوری خشن سوموزا (1)را که از حمایت آمریکا برخوردار بود، ساقط کرد. در رژیم سوموزا، دو سوم کودکان زیر پنج سال سوءتغذیه داشتند؛ کمتر از یکپنجم کودکان زیر پنج سال و زنان حامله از خدمات بهداشتی برخوردار بودند؛ 90 درصد خانههای روستایی به آب آشامیدنی سالم دسترسی نداشتند. سازمان ملل متحد تخمین میزد که بیش از 60 درصد مردم دچار فقر بحرانی هستند. (2)در این جامعه، 5 درصد ثروتمندترین مردم جامعه یکسوم درآمد ملی را از آنِ خود میکردند، در حالی که فقط 15 درصد درآمد ملی به نیمۀ فقیرتر جامعه میرسید.
چهار سال بعد، در سال 1983، «شورای جهانی کلیساها» (3)گزارش داد که پس از انقلاب، نیکاراگوئه «برای اولین بار اندکی عدالت برای همه فراهم کرده است، به جای آنکه امتیازات جامعه منحصراً برای صاحبان ثروت ... و قدرت باشد.» (4)آکسفام در سال 1985 گزارش داد:
سنگبنای استراتژی جدید توسعه، که جبهۀ ساندینیستا از چند سال پیش از رسیدن به قدرت اعلام کرده بود، اولویت دادن به برآوردهسازی نیازهای اساسی اکثریتِ فقیرِ [جامعه] است... بنا به تجربۀ کاری آکسفام در 76 کشور در حال توسعه، نیکاراگوئه میتواند از لحاظ میزان تعهد دولت، یک الگوی مثالزدنی باشد. (5)
شاید برای بسیاری از خوانندگان بریتانیایی، این گزارش یک «خبر» به حساب آید. مارک کورتیس (تاریخنگار بریتانیایی) بیش از 500 مقالۀ مربوط به نیکاراگوئه در بازۀ 83-1981 را در فایننشالتایمز، تایمز و دیلیتلگراف بررسی کرد. دربارۀ موضوع موفقیت بیسابقۀ ساندینیستا در جهتدهی منابع به سمت فقرای نیکاراگوئه، در بین این 500 مقاله، تنها یک مورد (در تایمز) یافت که در این باره بحث کرده باشد.
در سال 1981، سازمان سیا در راستای حمایت از تحریمهای شدید اقتصادی، 20 میلیون دلار برای ایجاد یک گردان 500 نفره اختصاص داد تا عملیاتهای سیاسی و شبهنظامی علیه نیکاراگوئه انجام دهند. مردم نیکاراگوئه هیچ حمایتی از این نیروی متحد هواداران سوموزا (1)، که کنترا (به معنای «ضد») نام گرفت، نداشتند. یک سند خارجشده از وزارت دفاع متعلق به جولای 1983 میگوید که «حمایت از مقاومت دموکراتیک [یعنی گروه شبه نظامی کنترا] در نیکاراگوئه وجود ندارد.» (2)
فقط در بازۀ 84-1982، بیش از 7 هزار شهروند توسط نیروهای کنترا کشته شدند. بنا به گزارش آکسفام، «هدفهای اصلی... رهبران منفرد و سازماندهندگان اجتماعی بودند که بیشترین تلاش را برای بهبود زندگی فقرا داشتند.» (3)
دستورالعملی که سازمان سیا در سال 1984 برای شورشیان کنترا تدوین کرده بود، چنین توصیه میکرد: «خنثیسازی هدفهایی که به دقت گزینش و برنامهریزی شدهاند، از قبیل قضات دادگاهها، اعضای شوراهای حل اختلاف، پلیس و مسؤولین دولتی و غیره [از طریق این نوع از ترورها] امکانپذیر است.» هالی اسکلار (4)(نویسنده) میگوید: «یک فهرست از هدفهای آدمکشی که با قضات دادگاهها شروع میشود و به «و غیره» خاتمه مییابد، به منزلۀ مجوز گستردۀ قتل [و ترور] است.» (5)
همچنین در سال 1984، سیا، رهبران فعلی و سابق کنترا و شاهدین دیگر به کمیتههای اطلاعاتی کنگره اطلاع دادند که شورشیان کنترا مرتکب «تجاوز، شکنجه و قتل شهروندان غیرمسلح از جمله کودکان» شدهاند و اقدام به «سوزاندن، قطع عضو، کور کردن و سر بُریدن گروههایی از شهروندان، شامل زنان و کودکان» کردهاند. (6)در سال 1985، سازمان امریکاز واچ (7)گزارش داد که شورشیان کنترا «به شهروندان، بدون فرق گذاشتن بین آنها،
1) دیکتاتور سابق نیکاراگویه که انقلاب 1979 علیه او صورت گرفت
2) نقلقول در: کورتیس، «ابهامهای قدرت»، صفحۀ 160.
3) ملروز، «تهدید یک الگوی خوب»، صفحات 9-27.
4) Holly Sklar
5) نقلقول در: ویلیام بلوم، «دولت سرکش»، انتشارات Common Courage Press، 2002، صفحۀ 47.
6) نیویورکتایمز، 27 دسامبر 1984.
7) Americas Watch
حمله کردهاند؛ به شکنجه و قطع عضو زندانیان دست زدهاند؛ کسانی را که به خاطر جراحت از صحنۀ نبرد خارج شده بودند کشتهاند؛ گروگانگیری کردهاند؛ و به هتک حرمت افراد دست زدهاند.» (1)
اینها همان شورشیانی هستند که رونالد ریگان آنها را «مبارزان آزادی» و «معادل اخلاقیِ پدران بنیانگذار ایالات متحده» مینامید. (2)
در ژانویۀ 1984، مارگارت تاچر (3)(نخستوزیر انگلستان) گفت: «ما از هدف ایالات متحده برای پیشبرد تغییر صلحآمیز، دموکراسی و توسعۀ اقتصادی» در آمریکای مرکزی حمایت میکنیم. (4)
در ژوئن 1986، دادگاه جهانی (5)ادعاهای ایالات متحده مبنی بر آنکه سیاستاش در قبال نیکاراگوئه «دفاع جمعی از خود» است را رد کرد و اعلام نمود که اقدام ایالات متحده «با آموزش، تسلیح، تجهیز، تأمین مالی و تدارکاتی نیروهای کنترا» به منزلۀ «تخلف از تعهدات خود بنا به قوانین متعارف بینالملل مبنی بر عدم مداخله در امور دولتهای دیگر است.» (6)بنا به گفتۀ ژنرال جان گالوین (7)(فرماندۀ قرارگاه جنوبی ایالات متحده)، پس از رأی دادگاه جهانی، ایالات متحده با تشدید جنگ تروریستی خود به نیروهایش دستور داد تا «به دنبال اهداف نرم» بروند و از درگیری با ارتش نیکاراگوئه اجتناب نمایند. معلمان، بهداشتیاران و فعالان حقوق بشر [نیکاراگوئه]، همگی هدف شکنجه و قتل قرار گرفتند. (8)
توماس کاروترز (یکی از مسؤولین سابق وزارت خارجۀ ریگان) گفت که آمار تلفات در نیکاراگوئه «به نسبت بیشتر از کل آمریکاییها است که در جنگهای داخلی ایالات متحده و در جنگهای قرن بیستم کشته شدهاند.» (9)کاروترز افزود که ایالات متحده به دنبال حفظ «نظم اساسی... جامعههای اساساً غیردموکراتیک» و اجتناب از
1) نقلقول در: کورتیس، «ابهامهای قدرت»، صفحۀ 172.
2) نقلقول در: جان پیلجر، «قهرمانها»، انتشارات Pan، 1989، صفحۀ 505.
3) Margaret Thatcher
4) نقلقول در: کورتیس، «ابهامهای قدرت»، صفحۀ 162.
5) World Court: یا »دادگاه بینالمللی داوری»، نهاد داوری اصلی سازمان ملل متحد است که مقر در آن پراگ قرار دارد. - مترجم
6) نقلقول در: هالی اسکلار، «جنگ واشنگتن علیه نیکاراگوئه»، انتشارات Between the Lines، 1988، صفحۀ 314.
7) John Galvin
8) نقلقول در: فرد کاپلان، روزنامۀ بوستون گلاب، 20 می 1987.
9) نقلقول در: نوام چامسکی، «هژمونی یا بقا»، صفحۀ 98.
«تغییر پوپولیستی» است که میتواند «ساختارهای سنتی قدرت، که متحد دیرباز ایالات متحده بودهاند، را به هم بریزد.» (1)
مشکل اصلی آن بود که هواداران ساندینیستا سعی داشتند یوق فقر خُردکننده را از گردن فقرای یک کشور کوچک آمریکای مرکزی بردارند. موفقیت آنها میتوانست موجی از امید میان سایر مردم فقیر منطقه برانگیزد که بالقوه هزینۀ سنگینی برای بنگاههای غربیای داشت که از ناامیدی این مردم [درباره امکان پیروزی بر سلطه آمریکایی ها] سودآفرینی میکردند. واقعیتِ «تهدید یک الگوی خوبِ» نیکاراگوئه همین بود. مارک کورتیس اینگونه توضیح میدهد:
هدف اصلی ایالات متحده در جنگ علیه نیکاراگوئه، قصۀ تخیلیِ پیشگیری از ایجاد «پایگاه شوروی» در آمریکای مرکزی یا جلوگیری از سلطۀ شوروی بر دنیا نبود... بلکه مشخصاً تخریب این «تهدیدِ یک الگوی خوب» بود. پس آن جنگ، تداوم اولویتهای سنتی سیاست خارجی ایالات متحده بود. (2)
و این همان دهشت تمامعیار سیاست ریگان در آمریکای مرکزی است: وحشتآفرینی در میان مردم فقرزده برای وادار کردن ایشان به پذیرش وضع موجودی که آنها را به یک زندگی مصیبتبار اما سودآفرین [برای بنگاههای آمریکایی] محکوم میکرد.
یک مؤلفۀ حیاتی این وحشت، سکوت سادۀ رسانهها است: روزنامهنگاران ثروتمند غربی دست به شکنجه و قتل نمیزنند، اما شکنجه و قتل بدون همدستی آنها امکانپذیر نبود. به همین دلیل است که روزنامهنگاران برجسته، دستمزدهای سنگین میگیرند. حتی خریدن روحهای روزنامهنگاران نیز چندان ارزان تمام نمیشود و قمار پرخطری است.
این سکوت کشنده، شکلهای مختلفی به خود میگیرد. پس، همانطور که اشاره شد، دیوید ارانویچ حمله به نیکاراگوئه را بخشی از «جنگ نیابتی میان دو ابرقدرت صاحب قدرت و نفوذ» مینامد. در واقع، این جنگ فقط
مسئلۀ سود و حرص بود. بیبیسی اشاره کرد که «کنگرۀ آمریکا، حمایت ریگان از مبارزان ضدکمونیستی در نیکاراگوئه را ممنوع کرد.» (1)هرچیزی را میتوان گفت به شرط آنکه افکار عمومی را از واقعیت خشن و بیرحم دور کند.
نابودی جریان ساندینیستا به دست ریگان، پیامدهای فاجعهباری برای نیکاراگوئه داشت: 35 درصد افزایش مرگومیر کودکان در اثر سوءتغذیه، قحطی گسترده در سواحل اقیانوس اطلس، و اخطار سازمان ملل متحد مبنی بر آنکه در نتیجۀ این روند نسل بعد «کوتاهقدتر، ضعیفتر و کمهوشتر» خواهد بود.
به گفتۀ سازمان عفو بینالملل، از سال 1954 به بعد، 200 هزار نفر در گواتمالا در یک «برنامۀ کشتار سیاسی دولتی» به قتل رسیدند. ایجاد، تسلیح و آموزش این دولت [سرکوبگر] به دست ایالات متحده انجام شده بود. «کمیسیون اقتصادی سازمان ملل متحد برای آمریکای لاتین و حاشیۀ کارائیب» گزارش داد که در نیمۀ دوم ریاستجمهوری ریگان، درصد اهالی گواتمالا که در فقر شدید به سر میبردند از 45 درصد در 1985 به 76 درصد در 1988 افزایش یافت.
بنا به تخمینهای مطالعات دیگر، در هر سال از دوران «ریاستجمهوری فوقالعاده موفقِ» ریگان 20 هزار گواتمالایی از گرسنگی میمردند، در چهارماهۀ ابتدایی سال 1990 فقط هزار کودک در اثر سرخچه مردند، و «اکثر چهار میلیون کودک گواتمالایی از هیچگونه حمایتی حتی برای اساسیترین حقوقشان برخوردار نیستند.» (2)
در سال 1990، «بانک توسعۀ قارۀ آمریکا» (3)گزارش داد که درآمد سرانه در گواتمالا به مقدار سال 1971، در السالوادور به مقدار سال 1961، و در نیکاراگوئه به مقدار سال 1960 سقوط کرده است. «سازمان بهداشت
پانامریکن» (1)برآورد کرد که در میان 850 هزار کودکی که سالانه در آمریکای مرکزی به دنیا میآیند، 100 هزار نفر پیش از سن پنج سالگی میمیرند و دو سوم باقیماندگان نیز از سوءتغذیه و مشکلات رشد جسمی و روحی دست به گریبان خواهند بود. (2)همۀ این اتفاقات در همسایگی ثروتمندترین و قدرتمندترین ملت تاریخ رُخ میداد: ملتی که به ما میگویند مایل است میلیاردها دلار و صدها انسان را فدا کند تا «دموکراسی» در آن سوی دنیا، عراق، برقرار شود.
گاردین بی هیچ اشارهای به این موارد، به ما میگوید که ریگان «امروزه عمدتاً برای سیاستهای اقتصادیاش در زمینۀ کاهش مالیات، نقشاش در خاتمه دادن به جنگ سرد، و تواناییاش به ایجاد حس خوب در آمریکا پس از آشفتگیهای ویتنام، [مشکلات] حقوق شهروندی [در دهه 60 میلادی] و واترگیت، به یاد آورده میشود.» (3)
دبیران ایندیپندنت اشاره کردند که «مداخلۀ ریگان در آمریکای مرکزی شرمآور بود» اما هیچ اشارهای به تعداد کشتهشدگان نداشتند: آن قتلعامها صرفاً «نقطۀ ضعف» ریاستجمهوری ریگان بود، چیزی که «سرجمعِ ... نقصهای» سیاست خارجیاش بود. (4)فرض کنید ایندیپندنت گفته بود که هولوکاست، سرجمعِ «نقصهای» سیاست خارجی نازیها بود. همانطور که توماس کاروترز (پاراگرافهای قبل) اشاره کرده است، اگر تناسب ببندیم، ریاستجمهوری ریگان واقعاً به منزلۀ هولوکاستی برای مردم نیکاراگوئه بود.
روپرت کورن وِل (5)، دبیر ایندیپندنت در واشنگتن، «شکایتهای تند و خطاهای مرگبارِ» سیاست خارجی آمریکا در منطقه را تأیید میکند. اما «اینها مسئله نیستند» چون «بهتر است دربارۀ آقای ریگان با دو معیار متفاوت قضاوت کنیم.» معیار اول عبارت است از «تفاوت میان آمریکایی که او در ژانویۀ 1981 تحویل گرفت و آمریکایی که او هشت سال بعد به دست جورج بوش پدر داد.» معیار دوم، «تغییری است که او در سیاست و
1) Pan American Health Organization
2) سزار چلالا، «مصیبت بهداشتی آمریکای مرکزی»، کریستین ساینس مانیتور، 2 و 22 مارس 1990.
3) سرمقاله، «رییسجمهوری با تهرنگِ رُز.»
4) سرمقاله، «دستاوردهای رونالد ریگان نباید چشمان ایالات متحده را به روی شکستهای دوران ریاستجمهوری او ببندد»، ایندیپندنت، 7 ژوئن 2004.
5) Rupert Cornwell
اقتصاد ایالات متحده و در دنیا ایجاد کرد.» (1)البته شاید این «معیارهای متفاوت» برای بازماندگان فجایع ریگان در منطقه، «مسئله نباشند.»
پائول هریس (2)در ابزرور با شادمانی اشاره کرد که ریگان توانست «از دام رسواییهای دوران ریاستجمهوریاش بگریزد.» (3)فایننشال تایمز، در یک اعلامیۀ فوت طولانی، با لحنی مرموز گفت ریگان «با قدرتنمایی آمریکا مشکلی نداشت.» جورک مارتین در این روزنامه، بی هیچ طعنه و کنایهای، گفت که «[مسائل] آمریکای مرکزی، [بدون حل شدن، هنوز، چون] خاری در گلوی [سیاست خارجی ایالات متحده] مانده بود.» (4)
در طول سالها و دهههای متوالی، پول به حسابهای بانکی روزنامهنگاران واریز میشود؛ و آوای ساز ناکوک کلماتی بیرون میآید که هیچ چیز را توضیح نمیدهند، هیچ چیز را افشاء نمیکنند، و همه چیز را پنهان میدارند. ریوربند (5)، زن عراقی 24 ساله و نویسندۀ وبلاگ «بغداد در آتش» (6)، برداشت خود از سخنپراکنیهای رسانهای آمریکا را اینگونه توضیح میدهد:
آنچه بیش از همه مرا شگفتزده میکند این واقعیت است که اخبار اینقدر... تر و تمیزند. انگار با غذای بیمارستان روبرو هستی. همهچیز منظم و ضدعفونیشده است. هرچیزی سر جای خودش است و میتوانی ببینی که چگونه با دقت بسیار زیاد سهم هر چیزی مشخص شده است: 2 دقیقه دربارۀ حقوق زنان در افغانستان، 1 دقیقه دربارۀ آموزش نیروها در عراق.... همۀ گزارشها لحنی
1) کورنول، «رییسجمهوری که خوشبینیاش، او را در تاریخ ماندگار کرد»، ایندیپندنت، 7 ژوئن 2004.
2) Paul Harris
3) «چگونه گیپر در قلب آمریکاییها جای گرفت»، ابزرور، 6 ژوئن 2004. [ریگان بازیگر نیز بود و در سال 1940 در یک فیلم نقش جورج گیپر، بازیکن راگبی، را بازی کرد و از همان زمان نام گیپر برای او ماندگار شد. - مترجم]
4) «رییسجمهوری با لباس پرستاره»، فایننشال تایمز، 7 ژوئن 2004.
5) Riverbend
6) Baghdad Burning
شاد و قدری سرخوش دارند، و مجری نیز میتواند همزمان ظاهری دغدغهمند و در عین حال کاملاً بیتوجه را به نمایش بگذارد. (1)
بولتن خبری اسنومیل در 7 ژوئن 2004 که جان اسنو از اخبار کانال 4 تهیه میکرد، گفت: «رونی ریگان درگذشته است. قبول دارم که برای من خبر بدی است، چون در لحظههای بهتری از دوران حکومت او خبرنگار شبکۀ ITN در واشنگتن بودهام. گویا لحظههای اندوه، طاقت بهترین ستایشها را ندارند.» ما همان روز برای اسنو نوشتیم:
سلام جان
بله، و بعد از «لحظههای اندوه»، گویا سالهای آتشباران، شکنجههای غیرقابلباور و قتلعام در جاهایی مانند نیکاراگوئه، تیمور شرقی و السالوادور نیز طاقت بهترین ستایشها را ندارند. ما برنامۀ ساعت هفت را خواهیم دید، اما نفسمان را حبس نخواهیم کرد.
با بهترین آرزوها
اسنو فوراً جواب داد:
آدمهای بدبین! اگر به وقتش بودید، میدیدید که تندرویهای او در آمریکای مرکزی را نیز پوشش دادهام... شاید فکر کنید این روزها خودم را فروختهام، اما مطمئن باشید من آنجا بودهام. (2)
جواب دادیم:
ممنون، جان. فکر نمیکنیم خودت را فروخته باشی. اما مطمئنتر میشدیم اگر از برنامههای آیندهات، نه از سابقۀ گذشتهات، در افشای هتکحرکتهای او علیه بشریت میگفتی.
با آرزوی بهترینها
پس از دیدن برنامۀ خبری کانال 4 که گویا سیرهنویسی ریگان توسط جاناتان راگمن (1)(خبرنگار شبکه در واشنگتن) بود، دوباره نوشتیم:
ممنون، جان.
تقریباً از این بدتر نمیشد. برایمان سؤال است که آیا راگمن اصلاً از خودش پرسیده است که چرا فرهنگ فراگیر دروغگویی دربارۀ ماجرای ایرانکنترا قابل ذکر است اما قتلعام بیگناهان در نتیجۀ آن قابل ذکر نیست. فرض کن زندگی یکی از دشمنان رسمی غرب را که مسؤول یک قتلعام بوده است مرور کنی و بگویی: «مشخص شد که او در یک فریب دست داشته است.» جالب است. در واقع، این یک نوع مرگبارِ پروپاگاندا است.
با احترام
اسنو جواب داد:
مردم آنقدرها که شما از آنها تصویر میسازید، بیخبر نیستند... بیننده را دستکم نگیرید!
پاسخهای مرموز و بیمعنا، سیرهنویسیهای چاپلوسانه، روایتهای کاریکاتوری از سیاست و تاریخ... همگی غیرواقعی، سردرگم و پوچاند. و در همین حال، نظام بنگاهی جامعهگریزِ ما، همچنان قربانیان را زیر پا لگدکوب میکند.
والتر کارپ (2)(تاریخنگار) جایی نوشته است: «یک طنز تلخ روزنامهنگاری منبعمحور (3)آن است که محترمترین روزنامهنگارها دقیقاً نوکرمآبترینِ آنها هستند. چرا که با مفید بودن برای قدرتمندان است که به بهترین منبعها
دسترسی پیدا میکنند.» (1)این نوکرمآبی پشت یک پیشفرض ظاهرفریب پنهان میشود: اینکه باید احترامی قریب به «حرمت گذاشتن» برای نخستوزیرها و رؤسای جمهور قائل شد. طرح کردن مسؤولیت آنها در جنایات جنگی و مرگهای دستهجمعی کاری «غیرمحترمانه» یا حتی «بیاحترامی» محسوب میشود.
در اکتبر 2002، در صفحۀ اول گاردین، پاترک وینتور (2)(خبرنگار ارشد سیاسی) دربارۀ یک سخنرانی بیل کلینتون نوشت:
دیروز بیل کلینتون یک نطق سحرآمیز در کنفرانس حزب کارگر داشت... در یک سخنرانی ظریف و بسیار متوازن... آقای کلینتون در صحبت 50 دقیقهای خود ذهن هیئتهای نمایندگی حاضر در وینترگاردنز (3)بلکپول (4)را تسخیر کرد. حاضران در انتها دو دقیقه و نیم ایستاده برای او کف زدند... از آنجا که کوین اسپیسی (5)(دوست او و بازیگر برندۀ اسکار) نیز در جلسه حاضر بود کلینتون شمّهای از هالیوود نیز به جلسه آورده بود، اما ناظران آن سخنرانی را یکی از اثرگذارترین سخنرانیهای تاریخ کنفرانسهای حزب توصیف کردند. (6)
سرمقالۀ گاردین در همان روز بیپرواتر به تقدیر از این سخنرانی پرداخت:
با لحنی صمیمی و تقریباً سخنورانه، بیل کلینتون از روی یادداشتهایش به مانند یک استاد واقعی سیاست سخنرانی کرد... برای ارزیابی این سخنرانی، پنج ستاره کفایت نمیکند... عجب سخنرانی! عجب سخنران حرفهای! و [پایان دوران ریاستجمهوری او] چه ضایعهای است برای رهبری آمریکا و دنیا. (7)
1) نقلقول در: شارون بدر، «چرخ جهانی: حملۀ بنگاهی به محیطزیستگرایی»، انتشارات Green Books، 1997، صفحۀ 199.
2) Patrick Wintour
3) Winter Gardens
4) Black Pool
5) Kevin Spacey
6) «کلینتون به حزب [کارگر] میگوید بلر مردی است که میتوان به او اعتماد کرد»، گاردین، 3 اکتبر 2002.
7) سرمقاله، «برنامۀ هواخواه کلینتون نشان میدهد نبودِ او چه ضایعهای برای ایالات متحده است»، گاردین، 3 اکتبر 2002.
به مانند ریگان، [این] مرد که [نبودش] به تعبیر گاردین «ضایعهای برای رهبری آمریکا و دنیا» است، مسؤول جنایتهای واقعاً وحشتناکی علیه بشریت است. در ژوئن 1993، کلینتون در تلافی طرح اثباتنشدۀ عراق برای ترور جورج بوش (رییسجمهور سابق ایالات متحده)، بغداد را بمباران کرد. هشت شهروند عراقی، از جمله لیلا العطار (هنرمند عراقی)، در این حمله کشته شدند و 12 نفر مجروح شدند.
در بمباران افغانستان و سودان در سال 1998 توسط کلینتون، تعداد نامشخصی از شهروندان این دو کشور جان باختند. در حمله با موشکهای کروز به کارخانۀ الشفا در سودان، نیمی از ظرفیت داروسازی آن کشور نابود شد. سفیر آلمان در سودان گزارش داد: «به سختی میتوان فهمید در اثر پیامدهای این تخریب، چند نفر از مردم این کشور آفریقای مردند... اما چند ده هزار نفر میتواند یک حدس منطقی باشد.» (1)
کلینتون با حمایت نظامی بیوقفۀ خود، ترکیه و کلمبیا را در جنگهای مرگبارشان برای سرکوب [مخالفان] داخلی، تقویت کرد. در سال 1994، 80 درصد زرادخانۀ تسلیحاتی ترکیه از اسلحههای آمریکایی تشکیل شده بود، از جمله تانکهای M-60، جنگنده بمبافکنهای F-16، بالگردهای جنگی کبرا و بالگردهای بلکهاوک (2)، که همگی آنها علیه کردها استفاده میشود. برخی از جنایتهای ثبتشده در سالهای 1993 و 1994 از این قرار بودند: تخریب حدود سه هزار روستا، استفاده از ناپالم، پرتاب آدمها از بالگرد، بستن شهروندان با کابلهای الکتریکی و زنده سوزاندن آنها، و غیره.
تشدید تحریمهای علیه کوبا بر اساس لایحۀ پیشنهادی توریسلی-هلمز (3)که با امضای کلینتون جنبۀ قانونی یافت نیز اثراتی ویرانگر به دنبال داشت. بنا به گزارش «انجمن بهداشت جهانی آمریکا» در سال 1997، ممنوعیت فروش غذا «به سوءتغذیۀ شدید خصوصاً در زنان باردار دامن زد که به افزایش تعداد نوزدان کموزن منجر شد. بعلاوه، کمبود غذا با شیوع بیماریهای عصبی در میان دهها هزار نفر ربط داشت. بنا به یک تخمین، بین سالهای 1989 تا 1993، میزان کالری دریافتی [کوباییان] روزانه 33 درصد کاهش یافت.» (4)
در مجلۀ فارینافیرز (1)، جان موئلر و کارل موئلر ادعا کردند که تعداد کشتهشدگان عراقی در اثر «تحریمهای کشتار جمعیِ» کلینتون بیشتر از «تعداد کسانی بوده است که بواسطۀ بهاصطلاح سلاحهای کشتار جمعی [هستهای و شیمیایی] در کل تاریخ جان سپردهاند.» (2)
در تاریخ 7 ژوئن 2000، سازمان عفو بینالملل مدعی شد که در زمان بمباران صربستان توسط کلینتون در سال 1999، ناتو تخلفهای جدی از قوانین جنگ داشته است که به کشتار غیرقانونی شهروندان منجر شده است (فصل 6 [همین کتاب] را ملاحظه کنید).
در بازۀ 99-1998، کلینتون و کابینۀ او از نقشۀ اندونزی برای آشوبسازی در تیمور شرقی در صورت شکست رفراندوم اطلاع داشتند، اما هیچ اقدامی برای متوقف کردن کشتار نکردند (فصل 7 [همین کتاب] را ملاحظه کنید). تنها چند هفته بعد از «جنگ صلیبی اخلاقی» در کوزوو، کلینتون مانند بلر ناگهان ساکت شد: دیگر از آن سخنرانیهای پنجستاره برای نجات مردم تیمور شرقی خبری نبود، یعنی اصلاً سخنرانی در کار نبود.
در ژوئن 2004، الان راسبریجر (3)(دبیر گاردین) و جاناتان فریدلند (نویسندۀ برجستۀ گاردین) با اشاره به زندگینامۀ بیل کلینتون با عنوان «زندگی من» (4)، مفتخرانه اعلام کردند که اجازۀ یک «مصاحبهای اختصاصی» گرفتهاند و «تنها روزنامۀ بریتانیایی هستند که به این کتاب دسترسی پیدا کردهاند.» (5)
در مصاحبهای طولانی که شاهدی بر حرف کارپ دربارۀ روزنامهنگاری منبعمحور بود، راسبریجر و فریدلند، کلینتون را «مردی که حتی به اعتراف دشمنانش، بااستعدادترین سیاستمدار دوران پس از جنگ بود» توصیف کردند. حرفهای همینقدر احمقانۀ گوین اسلر را به یاد بیاورید که گفته بود ریگان «مردی بود که حتی دشمنان سیاسیاش در این کشور [آمریکا] و خارج، او را دوست داشتند.» (6)
1) Foreign Affairs
2) فارین افیرز، می/ژوئن 1999. برای جزئیات بیشتر به فصل 2 مراجعه کنید.
3) Alan Rusbridger
4) My Life
5) «ماندلا کمکم کرد از رسوایی مونیکا نجات پیدا کنم، عرفات نمیتوانست به سمت صلح برود، و جان میجر چند روز تماسهایم را جواب نمیداد»، گاردین، 21 ژوئن 2004.
6) برنامۀ خبری Newsnight، شبکۀ BBC2، 9 ژوئن 2004.
کانون توجه مقالۀ گاردین، شهرت جهانی کلینتون بود. راسبریجر و فریدلند با هیجان نوشتند که رییسجمهور سابق «هنوز زمانش با سطح استاندارد زمان کلینتونِ رئیس جمهور تنظیم میشود» و گفتند: «دستیاران در اتاق کنفرانس هتل بینام حاضر میشوند تا بگویند که رییسجمهور نیمساعت دیر میآید. رقبای سیاسی در ابتدا کلینتون را چابیبابا مینامیدند، یکی از آن پسرهای خوب قدیمی جنوب آمریکا، علاقمند به هلههوله و خوشاندام» و غیره.
در میانۀ این توجهات تملقآمیز به شهرت و سبکزندگی، راسبریجر و فریدلند 616 کلمه به سیاستهای کلینتون دربارۀ عراق (بزرگترین بحران سیاسی عصر ما) و 1251 کلمه به ماجرای مونیکا لوینسکی اختصاص دادند. هیچ اشارهای به مسؤولیت کلینتون در مرگ بیش از یک میلیون شهروند عراقی (از جمله 500 هزار کودک زیر پنج سال) در نتیجۀ تحریمها نشد. در این مقاله بخشهای مجزایی به «مواجهه با پدربزرگ»، «پسربچۀ چاق بودن» و «نفوذ مادربزرگش» اختصاص یافته بود. اما در مقالۀ 5347 کلمهای اصلاً کلمۀ «تحریم» نیامده بود.
از این نوع پوشش خبری چه کسی میتواند حدس بزند که، به تعبیر جان پیلجر، «در جدول ردهبندی مرگ و تخریب، کلینتون دست بوش را هم از پشت بسته است؟» (1)
وقتی دریچۀ رسانه از جاناتان فریدلند (نویسندۀ مشترک مقاله) پرسید که چرا مسؤولیت کلینتون در مرگومیر دستهجمعی را نادیده گرفته است، او جواب داد: «به عنوان یک روزنامهنگار، مطمئنم درک میکنید که هیچگاه فضای کافی برای گنجاندن همۀ مطالب دلخواه نیست.» (2)
همچنین دریچۀ رسانه از سم اینگلبی (3)(نویسندۀ روزنامۀ ایندیپدنت) توضیح خواست که مقالهای 2000 کلمهای دربارۀ کلینتون نوشته بود بدون آنکه تحریمهای عراق را ذکر کند. (4)اینگلبی نیز واژۀ «تحریم» را در مقالهاش ذکر نکرده بود. او پاسخ داد: «هدف مقالۀ من، پوشش دو مصاحبهای بود که کلینتون با تایم و CBS داشت و بر
شخصیت بیش از سیاست تمرکز داشتم، چرا که در این هفته حرفهای زیادی دربارۀ مورد اخیر نوشته شده بود.» (1)لازم به ذکر نیست که پوشش ایندیپندنت در آن هفته نیز سیاستهای ویرانگر کلینتون دربارۀ عراق را نادیده گرفته بود.
به همین ترتیب، استفن رابینسون (2)از دیلیتلگراف نیز به سؤال دریچۀ رسانه دربارۀ مقالهاش با عنوان «بهانههای کلینتون دیگر مهم نیست» (3)پاسخ داد. او نوشت: «خوب، پاسخ اجمالی سؤال شما این است که در یک مرور 1050 کلمهای بر یک کتاب 950 صفحهای، بالاخره جای بعضی چیزها خالی میماند. فکر میکنم به ماجرای رواندا هم اشارهای نکردهام، که ارقام [تلفات] آن وخیمتر هم بودهاند.» (4)
ما به رابینسون اینگونه پاسخ دادیم:
توجیه شما که رواندا را هم ذکر نکردهاید با اینکه «ارقام [تلفات] آن وخیمتر هم بودهاند»، به نفعتان نیست. در عوض، حدود 20% از مقالۀ شما به رابطۀ کلینتون با مونیکا لوینسکی اختصاص یافته است. در همین حال، مسؤولیت کلینتون در مرگ بیش از یک میلیون عراقی، حتی صرفنظر از واکنش تأخیرآمیز او به تراژدی رواندا (البته در واقع بیعاطفگی و پیشگیری صریح او از اقدام بینالمللی در این زمینه؛ مراجعه کنید به: «شبکۀ فریب» از کورتیس، انتشارات Vintage، 2003)، از دید رادار روزنامهنگاری شما پنهان شده است. (5)
ما پاسخ دیگری دریافت نکردیم.
یک روز پس از «مصاحبۀ اختصاصی» گاردین، کلینتون صحبتی شفاف اگرچه نه اختصاصی، با دیوید دیمبلبی (1)(مجری شبکۀ بیبیسی) داشت. کلینتون گفت: «من در دوران ریاستجمهوریام اینجور حسابوکتاب میکردم: آیا مردم شغل بیشتری دارند؟... جایگاه ما در جهان چیست؟ آیا صلح و آبادانی و امنیت را پیش بردهایم یا نه؟» (2)در جواب مردی [منظور بیل کلینتون] که به تعبیر 70 عضو کنگرۀ ایالات متحده، «کودککشی در عراق را به عنوان سیاست جا زده بود» (3)، دیمبلبی حتی یک کلمه نگفت.
البته کلینتون، در اقدامی قابل توجه، دیمبلبی را به خاطر توجه بیش از حد به ماجرای رسوایی لوینسکی سرزنش کرد: دیمبلبی 25 درصد از مصاحبه را به این مسئله اختصاص داد و واژۀ «سکس دهانی» را سه بار ذکر کرد. کلینتون گفت که محور مصاحبه باید مسائل جدی بشردوستانه باشد، مثلاً اینکه او در مقام ریاستجمهوری «یک میلیون نفر را در کوزوو به خانه آورد.» در ادامۀ مصاحبه، دیمبلبی تأیید کرد که کلینتون «برای استفاده از بمباران جهت نجات کوزوو» آماده بوده است. در واقع، همانطور که در فصل 6 اشاره شد، اخراج دستهجمعی مردم از کوزوو پس از آغاز بمبارانهای کلینتون و بلر در 24 مارس 1999 شروع شد. اما بنا به همان «طنز تلخِ» روزنامهنگاری منبعمحور، دیمبلبی اشارهای به این واقعیت نکرد.
در بحث پیرامون عراق، کلینتون گفت که در دسامبر 1998 «صدام بازرسان را بیرون انداخت تا ما را وادار کند تحریمها را برداریم.» دیمبلبی مجدداً این ادعا را به چالش نکشید. (برای جزئیات بیشتر به فصل 3 مراجعه کنید.)
دیمبلبی دربارۀ رواندا از کلینتون سؤال کرد. کلینتون شکستش در توقف قتلعام را اینگونه توضیح داد: «تا حدی به خاطر اینکه حواسمان در آن زمان به مسئلۀ هاییتی بود، که قتلعامهای گسترده در آن جریان داشت، و سعی میکردیم به آنجا برویم.» دیمبلبی مجدداً میتوانست اشاره کند که قاتلان از حمایت آموزشی و مالی ایالات متحده برخوردار بودند و بنا به دستور ایالات متحده، یک جنبش دموکراتیک جمعی را قتلعام میکردند (برای جزئیات به فصل 8 مراجعه کنید). [اما] دیمبلبی [باز هم] چیزی نگفت.
واقعیت بدیهیتر و درستتر از آن است که رسانههای جمعی بتوانند انکارش کنند: روزنامهنگاران نخبه از سیاستمداران نخبه حمایت میکنند. و روزنامهنگاران نخبه، به نوبۀ خود، از حمایت یک نظام رسانهای بنگاهیِ جامعهگریز برخوردارند که در وضعیت موجود گیر افتاده است و به حرص و طمع خدمت میکند: سودآوری به هزینۀ نابودی مردم، و نابودی واقعیت.
این همان واقعیت وقیحی است که مارتین کتل (1)(ستوننویس گاردین) «گوشخراش و مقابلهایتر شدنِ مطبوعات گوشخراش و مقابلهای» مینامد و جان لوید (دبیر سیاسی سابق نیواستیتسمن) میگوید «حمله و تردید دائمی روزنامهنگاری علیه سیاستمداران» است. (2)
پس جای تردیدی در واقعیت نمیماند وقتی که تسا جوول (3)(وزیر فرهنگ) در یک مراسم اهدای جوایز رسانهای میگوید: «تیمهای مستعد و شجاع گزارشگران، تولیدکنندگان و پرسنل فنی، اخباری را که باید بدانیم، برایمان میآورند... سال 2001 نشان داد که این وظیفه هیچگاه سادهتر نمیشود، انتظارات بیشتر میشوند، و استانداردها روز به روز بالاتر میروند.» (4)
شاید سال گذشته رفته باشد؛ اما حداقل اثر ماندگارش آن است که در ده سال آینده بسیار بیشتر از دو میلیون مرگ ناشی از فجایع مربوط به تغییرات اقلیمی خواهیم داشت، و آسیبهای مادی این مسئله صدها میلیارد پوند خواهد بود. (مؤسسۀ گلوبالکامنز (1)، نامه به گاردین، 14 مارس 2000.)
سال به سال، کوه شواهد محکم بیش از پیش جمع میشوند. «پانل بیندولتی تغییرات اقلیمی» (2)(IPCC)، نهادی که سازمان ملل متحد در سال 1988 تأسیس کرد تا شرایط اقلیمی را مطالعه کند، گفته است که برای تثبیت دمای جهانی در سطح (بالای) فعلی، به 60 تا 80 درصد کاهش انتشار گازهای گلخانهای نیاز است. هنری کندال (3)(برندۀ جایزۀ نوبل و رییس «اتحادیۀ دانشمندان دغدغهمند» (4)) به وضوح میگوید: «پس شکی در نتیجهگیریهای جامعۀ علمی وجود ندارد که تهدید گرمایش جهانی، بسیار واقعی است و فوراً به اقدام نیاز است. اعتقاد به اینکه میتوانیم به دفعالوقت ادامه دهیم، یک خطای مرگبار است.» (5)
1) Global Commons Institute: این مؤسسه، تحت هدایت ابری میرز، یک چارچوب اقلیمی با نام «ساخت و همگرایی» پیشنهاد داده است تا انتشار گاز کربن به اندازۀ کافی برای پیشگیری از فاجعۀ اقلیمی، کاهش یابد. نمودارهای تصویری گیرای رایانهای در سایت این مؤسسه (www.gci.org.uk) موجود است که میزان قبلی انتشار و سهمیۀ آتی انتشار هر کشور (یا منطقه) را نشان میدهند، که مثلاً تا سال 2030 به میزان سرانۀ یکسان میرسد. این، بخش «همگرا» در این چارچوب است. پس از سال 2030، انتشار کربن کاهش مییابد که تا سال 2100 به میزان امن میرسد. این، بخش «ساخت» در این چارچوب است. این طرح نظر بسیاری از بازیگران بینالمللی، از جمله دولتها، صنایع و گروههای مدنی، را جلب کرده است.
2) Intergovernmental Panel on Climate Change
3) Henry Kendall: دانشمند آمریکایی در حوزۀ فیزیک ذرات که در سال 1999 فوت کرد. - مترجم
4) Union of Concerned Scientists
5) پائول براون، «به کلینتون گفته شد که دربارۀ گرمایش جهانی اقدام کند»، گاردین، 1 اکتبر 1997.
در ژوئن 1999، صلیب سرخ گزارش داد که تعداد افرادی که در سال 1998 بواسطۀ فجایع طبیعی بیخانمان شدهاند بیشتر از تمام جنگها و مناقشات آن سال است. این سازمان هشدار داد که تغییرات اقلیمی میتواند یک سری از «اَبَر فاجعهها» را بیافریند. (1)
www.cnn.com/NATURE/9906/24/disaster.enn/
در سال 2002، «آکادمی ملی علوم ایالات متحده» دربارۀ یک فاجعۀ ناگهانی اقلیمی در دنیا گزارش داد که میتواند ظرف ده سال رُخ بدهد. مایکل میچر (2)(وزیر وقت محیطزیست بریتانیا) در مرور این گزارش نوشت: «چندان وقت نداریم و هیچ گزینۀ جدی هم نداریم. اگر فوراً برای حداقل کردن اثرات بازخوردی اقدام نکنیم، با این خطر مواجهیم که این سیاره، یعنی خانهمان، سکونتناپذیر شود.» (3)
در اواخر مارس 2005، نیوساینتیست (4)پیرامون یک نشست علمی که ماه گذشته پیرامون مسائل اقلیمی در اکستر (5)(انگلستان) برگزار شده بود، گزارش داد. این نشست بینالمللی با عنوان «باثباتسازی 2005» (6)توسط دولت انگلستان برگزار شد و با ریاست این کشور بر گروه هشت کشور ثروتمند دنیا همزمان بود. این نشست هشدار داد که «خطرات جدیتر از آن هستند که پیشتر تصور میشد.» در بین تهدیدهای اصلی مطرحشده، چند «قلۀ مهم» هم بودند که میتوانند باعث تغییرات بازگشتناپذیر اقلیمی از قبیل ذوب شدن صفحۀ یخ گرینلند (7)شوند که سطح آب دریاها را 7 متبر افزایش داده و میتواند جریانهای اقیانوسی را متوقف کند. نیوساینتیست نوشت که اینها «حرفهای ترسنناکی هستند چون ظاهراً ظاهراً بیش از آنچه پیشتر تصور میشد به آن قلههای یخ نزدیک هستیم، یعنی در برخی موارد فقط یک دهه یا در این حدود با آنها فاصله داریم.» (8)
1) شبکۀ CNN، «یک گزارش، دههای آکنده از اَبَر فاجعهها را پیشبینی میکند»، 24 ژوئن 1999:
2) Michael Meacher
3) نقلقول در: نیکولاس وات، «رد طرح اقلیمی کیوتو توسط ایالات متحده، خطر سکونتناپذیر شدن زمین را به دنبال دارد»، گاردین، 16 می 2002.
4) New Scientist
5) Exeter
6) Stabilisation 2005
7) Greenland
8) «بر لبۀ ژرفا«، نیوساینتیست، 26 مارس 2005.
دههها است که تغییرات اقلیمیِ ایجادشده به دست بشر، انسانها را کشتهاند. اقلیمشناسان برآورد میکنند که گرمایش زمین از سال 1970 به مرگ 150 هزار نفر منجر شدهاند. (1)دانشمندان هشدار میدهند که تا سال 2050، به موازات افزایش دما، 3 میلیارد نفر با «فشار کمآبی» مواجه خواهند شد و احتمالاً دهها میلیون نفر در نتیجۀ این اتفاق میمیرند.
هرچند رسانهها فاجعهها و هشدارهای دراماتیک اخیر را گزارش میدهند، تلاش جدی چندانی برای بررسی ماهیت و انگیزههای بنگاههای مخالف با اقدام در زمینۀ تغییرات اقلیمی، یا جلب توجه به اهمیت [و پیامدهای] واقعی حماقت آنها، نشده است. امتناع از واکنش به این تهدید به مثابۀ یک پدیدۀ طبیعی بشری تصویر میشود، یا گناه آن سادهانگارانه بر گردن آمریکا یا چین انداخته میشود. اما در واقع مخالفان اقدام را به راحتی میتوان شناسایی کرد.
سرجمع واکنشهای معنادار دنیا به تهدید فجایع اقلیمی، معاهدۀ رقتانگیز کیوتو (2)است. معاهدۀ کیوتو 5.2 درصد کاهش انتشار [آلایندهها] (در مقایسه با حداقل 60 درصد لازم) را پیشنهاد داده است؛ لذا دکتر مایک هولم (3)از دانشگاه ایستآنجلیا (4)این معاهده را «یک [اقدام] جزئی از لحاظ تثبیت اقلیم» میداند. (5)
اما این اقدام برای بنگاههای بزرگ [اصلاً] جزئی نیست. جان گراسر (6)، معاون انجمن ملی معادن آمریکا و عضو «اتئلاف جهانی اقلیمها» (7)(GCC)، در مجمع کیوتو در سال 1979 گفت:
1) دفتر ادارۀ هواشناسی، «اجتناب از تغییرات اقلیمی خطرناک»، 3-1 فوریۀ 2005، جدول 2a. در «اثرات افزایش دما، تغییر بارش و افزایش رُخدادهای شدید بر سیستمهای انسانی»، مراجعه کنید به: صفحۀ 1.
2) Kyoto
3) Mike Hulme
4) East Anglia University
5) نقلقول در: دیوید ادواردز، «جنگهای اقلیمی»، اکتبر 2000: www.medialens.org
6) John Grasser
7) Global Climate Coalition
به نظر ما، پرسشهای کافی در میان افکار عمومی آمریکا ایجاد کردهایم تا از توافق پیرامون هرگونه آمار، اهداف یا جداول زمانی برای کاهش انتشار گازها در اینجا جلوگیری کنیم... آنچه ما انجام میدهیم، و به گمانمان در آن موفق بودهایم، وقت خریدن برای صنایعمان با برگزاری این گفتگوها است. (1)
به طور مشابه، انجمن ملی صنعتکاران ایالات متحده (2)که نمایندۀ بخش عمدۀ صنایع این کشور است، با روراستی در نامهای به جورج بوش در سال 2001 نوشت:
آقای رییسجمهور عزیز
از جانب 14 هزار شرکت عضو انجمن ملی صنعتکاران (و 18 میلیون نفری که در آمریکا ساختوتولید میکنند) از مخالفت شما با پروتکل کیوتو تشکر میکنیم چرا که 80 درصد دنیا را معاف میکرد و آسیب جدی به ایالات متحده وارد میساخت. (3)
همچنین سایت این انجمن افزود: «انجمن قویاً مخالف پیمان [کیوتو] است... رییسجمهور بوش نیز با کیوتو مخالف است و هماکنون رویکردی منطقیتر نسبت به تغییرات اقلیمی را دنبال میکند.» (4)
اتاق بازرگانی ایالات متحده، دیگر بازیگر بلندآوازۀ عرصۀ کسبوکار آمریکا، در نامهای به رییسجمهور این کشور اعلام کرد: «گرمایش جهانی مسئلۀ مهمی است که باید مد نظر قرار گیرد؛ اما پروتکل کیوتو یک معاهدۀ مخدوش است که به نفع ایالات متحده نیست.» (5)وبسایت اتاق بازرگانی اشاره کرد که این سازمان بزرگترین فدراسیون کسبوکار دنیا و نمایندۀ بیش از «سه میلیون بنگاه و سازمان در اندازهها، بخشها و منطقههای مختلف» است.
1) نقلقول در: پائول براون، «در گفتگوهای گرمایش جهانی، دما افزایش مییابد»، گاردین، 5 دسامبر 1997.
2) U.S. National Manufacturers Association
3) مایکل بارودی، معاون انجمن ملی صنعتکاران، نامه به رییسجمهور دربارۀ پروتکل کیوتو، 16 می 2001: www.nam.org
4) وبسایت www.nam.org، 19 ژوئن 2001.
5) وبسایت www.uschamber.org، 19 ژوئن 2001.
خوانندگان باید خیلی خوششانس باشند که در آنچه اساساً باید «رسانههای بنگاهی» نامید، حتی کوچکترین اشارهای به این مخالفت فوقالعاده عمیق بخشهای تجاری با اقدام پیرامون تغییرات اقلیمی بیابند. مثلاً گاردین یا ایندیپندنت هیچگاه به بررسی واقعیت و اهمیت مخالفت انجمن صنعتکاران ایالات متحده نپرداختهاند، هرچند برخی بنگاههای عضو این انجمن از جمله اینتل (1)، اکسونموبیل (2)و جنرالموتورز (3)در انگلستان نیز فعالیت دارند.
کافی است تصور کنیم اگر که در دوران جنگ سرد، سازمانهایی در درون جامعه سعی در تخریب تلاشها برای جلوگیری از یک «امپراطوری شرّ» داشتند که دهها هزار یا حتی دهها میلیون نفر از مردم دنیا را قتلعام میکرد، رسانهها چه واکنشی نشان میدادند. در واقع، از آنجا که رسانههای بنگاهی بخشی از همین سیستم هستند، و در واقع اعضای اتاق بازرگانی و انجمن صنعتکاران مالک ایشان هستند، واکنش رسانهها نیز بسیار متفاوت است. راس گلبسپن (4)(روزنامهنگار) اشاره کرده است که مقالههای خبری دربارۀ گرمایش جهانی چگونه با «سکوتی وهمآور» مواجه شدهاند. (5)این البته مادر سکوت است چرا که اقتصاد مبتنی بر سوختهای فسیلی، مادر تمام منافع خاصِ [بنگاهها] است.
پس از حملات 11 سپتامبر، رسانهها بیوقفه دربارۀ هویت و انگیزههای احتمالی افراد مسؤول حملات، گزینههای فراروی رهبران غربی، و نیاز فوری به اقدام قاطع، گزارش میدادند. مثلاً در 12 سپتامبر 2001، سرمقالۀ احساسی گاردین از این «اعتقاد قلبی» نوشت که «بریتانیا و مردم آن... هرچه در توان دارند انجام میدهند تا در یافتن مسؤولین این حملات به دولت آمریکا کمک کنند. ایالات متحده، دولت و مردم آن کشور مستحق این اتفاق نبودند. هیچ توجیه و بهانهای برای این روزِ کشتار و اشک وجود ندارد.» (6)
اما این را با واکنش رسانهها به چندین روز کشتار و اشک در اثر موج گرمای بیسابقه در آگوست 2003 مقایسه کنید که احتمالاً یکی از نتایج تغییرات اقلیمی بوده است: 13600 کشته در فرانسه؛ 1500 مرگ مربوط به گرما در هند؛ 1316 مرگ ظرف دو هفته در پرتغال؛ 500 تا 1000 کشته در هلند؛ 900 کشتۀ دیگر در بریتانیا؛ و 569 مورد مرگ در چین. در ایتالیا و اسپانیا، نرخ مرگومیر در برخی نواحی تا 20 درصد افزایش داشت.
پروفسور جان شلنهوبر (1)، رییس مرکز تحقیقات تغییرات اقلیمیِ تیندال (2)در انگلستان، نوشت: «آنچه امروز شاهدش هستیم قطعاً غیرمعمول است. میدانیم که گرمایش جهانی با سرعت به پیش میرود، اما اکثر ما فکر میکردیم در 20 تا 30 سال آینده شاهد فاجعههای گرمایی [از این قبیل] خواهیم بود. اما این اتفاق اکنون رُخ داده است.» (3)
با گسترش این تراژدی در سراسر دنیا، ایندیپندنت دربارۀ رکورد بیسابقۀ گرمای 100 درجۀ فارنهایت در انگلستان فقط همین حرف را برای زدن داشت: «این اتفاق ناگزیر به تأخیر افتاده بود و ما از آمدنش ناامید شده بودیم. اما در نهایت آرزویمان محقق شد... میتوانیم به خود ببالیم که اولین نسلی هستیم که بریتانیای نیمهحارّهای را دیدهایم.» (4)در یک سرمقالۀ سوررئال دیگر با عنوان «نباید غرولند کرد»، گاردین اعلام نمود:
نهایتاً شبهای داغ، جیرجیرکهای پرسروصدا و دریای گرم که معمولاً پول زیادی میدهیم تا در بستههای مسافرتی تعطیلات از آنها بهره ببریم، به همسایگیمان آمدهاند. شادی کنید، به قول خانم تاچر؛ شادی کنید. اما به خاطر موارد بیهوشی و واکنشهای جسمانی بسیار بد نسبت به موج گرما، قرنها باید بگذرد تا بیخیال این بیحالی و هشدارها شویم و از شور و هیجان هوای دائماً گرمتر استقبال کنیم. (5)
مهم نیست که هزاران نفر مردهاند، یا مؤسسۀ گلوبالکامنز (مستقر در لندن) بیش از 2 میلیون مرگ ناشی از فجایع مرتبط با تغییرات اقلیمی را برای ده سال آینده پیشبینی کرده است. (1)
www.gci.org.uk/signon/singon.html&Guardian
ساده بگوییم: منافع مستقرِ صاحبان قدرت، تغییرات اقلیمی را یک «خطر جدی و جاری» برچسبگذاری نکرده بود تا به منزلۀ یک امر واقعی به چشم روزنامهنگاران بیاید.در ژانویۀ 2004 اعلام شد که ظرف 50 سال آینده، گرمایش جهانی میتواند یکچهارم حیوانات و گیاهان خشکی را منقرض کند. بنا به یک پروژۀ تحقیقاتی چهارساله توسط دانشمندانی از هشت کشور، که نتایج آن در ژورنال معتبر نیچر (2)منتشر شد، تا سال 2050 یک میلیون گونه محکوم به فنا هستند. کریس توماس (3)، نویسندۀ اصلی آن مقاله و استاد زیستشناسی بقاء در دانشگاه لیدز (4)، این یافتهها را «وحشتآور» توصیف کرد و گفت:
وقتی دانشمندان یک تحقیق را تعریف میکنند، امیدوارند به نتایج قطعی دست یابند، اما ما امید داشتیم به این یافتهها دست پیدا نکنیم. اوضاع بسیار بسیار وخیمتر از آن چیزی بود که فکر میکردیم، و یافتههای ما شاید برآورد دست پایین از اصل ماجرا باشد. (5)
فاجعۀ پیشبینیشده بر اساس یک پیشبینی متوسط از پیامدهای احتمالی است. «بدترین حالت» نشاندهندۀ آن است که تا 58 درصد از گونهها میتوانند منقرض شوند؛ «بهترین حالت» 9 درصد را پیشنهاد میدهد که البته این هم یک رقم فاجعهبار و بالا است.
گاردین و ایندیپندنت هر دو سرمقالههای خود را به مقالۀ نیچر اختصاص دادند. دبیران ایندیپندنت نسبت به مرگ دستهجمعیِ پیش رو هشدار دادند: «البته علت این امر یک شهابسنگ نیست: بلکه ما هستیم. ششمین
انقراض بزرگ، یک دستاورد کاملاً بشری خواهد بود.» (1)مشخصاً علت «ما» هستیم؛ هرچند وقتی پای منافع بنگاه-دولت به میان میآید، اکثر ما (یعنی عامّه) از سیاست، بحث و اقدام معنادار کنار گذاشته میشویم. ایندیپندنت اینطور نتیجهگیری میکند: «هنوز برای اقدام علیه تغییرات اقلیمی وقت هست، و برخی رهبران جهان از جمله تونی بلر به چنین کاری متعهدند»؛ اما بیمیلی مدام جورج بوش برای جدی گرفتن این تهدید، به معنای استقبال از فاجعه بود. در واقع، سابقۀ زیستمحیطی کابینۀ بلر حتی از انتقادات انجمن سلطنتی (که معمولاً محافظهکار است) نیز مصون نمانده است. در ژوئن 2005، لرد می از آکسفورد (رییس انجمن)، که مشاور علمی ارشد دولت از 1995 تا 2000 بود، سیاستهای سبزِ بلر را «بزدلانه» نامید و گفت که باید دولت «یک عالم کار بیشتر» انجام دهد. (2)
گاردین از «زنگ خطر جدید دربارۀ خطرات گرمایش جهانی» نوشت. (3)دبیران گاردین دربارۀ واکنش احتمالی از پروفسور توماس نقلقول کردند که گذارِ «فوری و پیشرونده» به سوی فناوریهایی که گازهای گلخانهای اندکی تولید میکنند، و در کنار آن حذف فعالانۀ دیاکسید کربن از اتمسفر، را پیشنهاد داده بود. گاردین در ادامه نوشت: «اینها قطعاً مسؤولیت زیادی ایجاد میکنند.» (4)ایالات متحده به خاطر بیاعتنایی به پروتکل کیوتو برای محدودسازی گازهای گلخانهای، مورد انتقاد قرار گرفت. بریتانیا به خاطر آنکه «کمابیش هماهنگ» با کیوتو بوده است ستایش شد، که «اتفاقاً افول صنعت زغالسنگ این کشور، که مسئلهای بیربط به سیاستهای سبز بریتانیا بوده است» نیز به تلاشهای این کشور کمک کرده بود. (5)اما هیچ اشارهای به این واقعیت نشده بود که کیوتو فینفسه یک پاسخ جزئی به تغییرات اقلیمی است (ادامۀ فصل را ملاحظه کنید). دبیران گاردین در انتها نوشته بودند:
هرچند بیشک دولتها نقش اصلی را بازی میکنند، اما کارهای زیادی هم افراد میتوانند انجام دهند تا تغییر چشمگیر ایجاد نمایند... به جای استحمام دوش بگیرند، همۀ ظرفهای کثیف را با
هم در ظرفشویی بریزند، زبالههای خانه را بازیافت کنند، مواد شیمیایی را با دقت دفع کنند، در باغهای خود حیات گونههای طبیعی را پشتیبانی کنند، و باقیماندۀ سبزیجات را به کود گیاهی تبدیل نمایند. (1)
دولتها و افراد به کنار، یک گروه دیگر نیز قطعاً شایان ذکر هستند: بنگاههای فراملیتی. در سال 1991، باب ویلیامز (2)(مشاور صنعت نفت و گاز) در کتاب «استراتژیهای نفتی ایالات متحده در دهۀ محیط زیست» (3)، اولویت شمارۀ یک این صنعت را توضیح داد: «بیرون کردن گروههای فشار زیستمحیطی از عرصۀ کسبوکار... هیچ ضرورت بزرگتری وجود ندارد... اگر خواهان بقای صنعت نفت باشیم، باید فشارهای زیستمحیطی را بیاثر و بیمورد کرد.» (4)ران ارنولد (5)، که او نیز مشاور صنعت نفت و گاز است، در نشست «انجمن صنایع جنگلی اونتاریو» (6)گفت: «باید افکار عمومی را به مقابله با فعالان محیط زیست وادارید وگرنه در این نبرد زیستمحیطی بازنده خواهید بود.» (7)
به بیان کرکپاتریک سیل (8)، بخشهای تجاری استقبال شدیدی از این نصیحت داشتند:
تاجران راستگرا مانند ریچارد ملون سایف (9)و ژورف کورز (10)، و خزانهدارهای محافظهکار مانند بنیادهای موبیل (11)و اولین (12)، سیلاب پول را روانۀ پویشهای تبلیغاتی، دادخواستها، انتخابات و کتابها و مقالاتی کردند که به «دولت بزرگ» و «خفقان از طریق قانونگذاری» اعتراض داشتند، و
1) همان.
2) Bob Williams
3) US Petroleum Strategies in the Decade of the Environment
4) نقلقول در: اندرو رول، «پسضربۀ سبز: واژگونی جهانی جنبش محیط زیست»، انتشارات Routledge، 1996، صفحۀ 71.
5) Ron Arnold
6) Ontario Forest Industries Association
7) نقلقول در: شارون بدر، «چرخ جهانی: حملۀ بنگاهی به محیطزیستگرایی»، انتشارات Green Books، 1997، صفحۀ 22.
8) Kirkpatrick Sale
9) Richard mellon Scaife
10) Joseph Coors
11) Mobil
12) Olin
تقصیر همۀ مشکلات ملت از بحران انرژی گرفته تا انقلاب جنسی را به گردن فعالان محیط زیست انداختند. (1)
فرانک مانکیویچز (2)، مدیر اجرایی یک بنگاه فراملیتی روابط عمومی با نام هیل و نولتون (3)، به دقت پیشبینی کرده بود که:
فکر میکنم شرکتها فقط در حدی غیرمهم، امتیاز از دست خواهند داد. چون این شرکتها خیلی قوی هستند، آنها خود تشکیلاتاند. فعالان محیط زیست، پیش از پیروزی آنها، مانند انبوه مردمی هستند که در میدانهای رومانی جمع میشدند. (4)
در حالی که مرگ دستهجمعی بخش عمدهای از حیات روی زمین را تهدید میکرد، عملاً حتی یک کلمه دربارۀ این حملۀ صنایع تجاری در سرمقالههای گاردین و ایندیپندنت دیده نشد، بلکه آنها همچنان تغییرات اقلیمی را به مثابۀ یک مسئلۀ حیات وحش جلوه میدهند که در خارج از واقعیات حرص، پروپاگاندا و کنترل بنگاههای جامعهگریز وجود دارد.
البته رسانههای بنگاهی هر از گاهی در سرمقالههای خود برای تخریب دنیایمان سوگواری میکنند، اما کاری برای آن انجام نمیدهند. در واقع، عملاً برعکس است. در همان شمارۀ گاردین که گزارش «وحشتناک» تلفات جهانی گونهها منتشر شده بود، تبلیغ این بنگاهها به چشم میخورد: خودروسازیهای لکسوس (5)، تویوتا (6)، آیودی (7)، و بیامو (8)، شرکت هواپیمایی امریکن ایرلاینز (9)، تجهیزات رایانهای دیکسونز (10)، شرکت تجهیزات دفتری
آفیسورلد (1)، شرکت هولدینگ HSBC و شرکت تولید لوازم آشپزخانۀ مگنت (2)یعنی تبلیغات مروّج مصرفزدگی فزاینده که البته 75% از درآمد تمامی مطبوعات باکیفیت را تأمین میکنند. «کاری کردن» یعنی توجه به دقیقاً همین منافع بنگاهی: دقیقاً همین نسخههای مادیگرایانه از زندگی، آزادی و شادی. «کاری کردن» در واقع یعنی توجه به منافع بنگاهها به مانند روزنامۀ گاردین.
در 8 ژانویۀ 2004، یک هشدار رسانهای «واکنش سریع» با عنوان «فاجعۀ اقلیمی: نهایت خیانت رسانهای» منتشر کردیم. (3)کانون توجه این هشدار، پوشش رسانهای از یافتههای جدید علمی «وحشتناک» دربارۀ تغییرات اقلیمی و احتمال تلف شدن گونهها بود. ما به مردم پیشنهاد دادیم که سؤالات زیر را برای دبیران و نویسندگان بخش محیط زیست روزنامههای گاردین و ایندیپندنت بفرستند:
چرا در گزارش اثرات فاجعهبار گرمایش جهانی، هیچ اشارهای به تلاشهای بنگاههای جهانی برای متوقفسازی حتی اقدامات جزئی در زمینۀ تغییرات اقلیمی و تخریب جنبش هوادار محیط زیست نمیکنید؟ چرا این عوامل سیاسی و اقتصادی که مرگ دستهجمعی را برای سیارهمان به بار میآورند، شایستۀ ذکر توسط شما و روزنامهتان نیستند؟
پائول براون، خبرنگار زیستمحیطی گاردین که عصبانی شده بود، پاسخ داد: «همیشه به من فشار آوردهاند که چرا ذهن یکطرفهای دارم و هیچکاری جز حمله به بنگاهها (خصوصاً اکسون) به خاطر عدم اقدام در زمینۀ تغییرات اقلیمی نمیکنم. شاید باید مقالهها را بخوانید.» (4)
این ایمیل یکدست و بینزاکت با الگوی استاندارد واکنش روزنامهنگاران به چالشهای مؤدبانه و منطقی همخوانی دارد. براون تلویحاً میگوید که هیچیک از خوانندگان فهیم گاردین با این یک مشت افرادی موافق باشند که سکوت روزنامه در قبال کارشکنی بنگاهها در زمینۀ تغییرات اقلیمی، وابستگی ریاکارانۀ آن به تبلیغات
[بنگاههای] سوختهای فسیلی و ترویج این بنگاهها، و عدم افشای نقش رسانههای بنگاههای جمعی در تخریب محیط زیست را زیر سؤال میبرند. به نظر براون، این واقعیت که در گذشته از او به خاطر اینکه «هیچکاری جز حمله به بنگاهها به خاطر عدم اقدام در زمینۀ تغییرات اقلیمی» نمیکرده انتقاد شده است، پاسخی برای تمامی این نکات است. این البته یادآور آن دیالوگ کلاسیک لورل و هاردی (1)است:
خانم هاردی: و حال خانم لورل چطوره؟
استنلی: آها، خوبه، ممنون.
خانم هاردی: دوست دارم یکوقتی ببینمشان.
استنلی: من هم نه. (2)
روزنامهنگارها غالباً باور ندارند که منتقدانشان، واقعاً روزنامهها یا برنامههای رادیویی-تلویزیونی آنها را دیدهاند. و راجر آلتون، دبیر ابزرور، هم از همین قماش است:
چقدر توپ!... دوست قدیمی، شما روزنامه میخوانید؟ (3)
و مجدداً:
آیا روزنامه میخوانید یا از دریچۀ رسانه آن خزعبلات را بازیافت میکنید؟ (4)
و همینطور آلان راسبریجر از گاردین:
برایم جالب است بدانم اصلاً گاردین میخوانید؟ (5)
و مجدداً:
اگر گاردین (نه آن سایتهایی که نقد روزنامهاند) را منظم بخوانید، میدانید که بیش از هر روزنامۀ انگلیسی دیگر دربارۀ تغییرات اقلیمی نوشتهایم. (1)
و اندرو بانکومب از ایندیپندنت:
فقط میتوانم فرض کنم که شما «واقعاً» ایندیپندنت را نخواندهاید و برایتان کافی است که دبیران دریچۀ رسانه با نقلقول پاراگرافهایی خارج از متن برای جهتدهی به دید شما دربارۀ نوشتههای روزنامه، عمل کنند. (2)
و بن سامرسکیل (3)از ابزرور در واکنش به یک هشدار رسانهای نوشت:
من اینجا در زمینۀ سیاستگذاری کار میکنم و خوب قدری متعجب شدم. فکر نمیکنم دریچۀ رسانه حتی ابزرور را مطالعه کرده باشد (شواهد که اینطور میگویند) پس برایم مایۀ تعجب است که چطور برای مردم دربارۀ محتوای آن سخنرانی میکنند؟ (4)
و پیتر برمونت از ابزرور:
در نهایت، تقاضایی از همۀ خوانندگان دریچۀ رسانه دارم. پیش از اینکه با نامه افراد را بمباران کنید، لطفاً به سراغ آن چیزهایی بروید که افراد واقعاً نوشتهاند. (5)
و دیوید مانیون، سردبیر اخبار شبکۀ ITV، ما را هدایت کرد:
روشن است که با دقت کافی نگاه نمیکنید. (6)
در 11 ژانویۀ 2004، پائول براون مستقیماً برای دبیران دریچۀ رسانه نوشت:
از پاسخ شما ممنونم. چون به خاطر پاسخ کوتاهم به حدود 30 نفر سرزنش شدم، به تفصیل برای حدود 10 نفر دیگر جواب دادم، اما دیگر این کار را نمیکنم. (ایمیل من پر شده پس اگر بخواهیم همۀ ایمیلها را جواب بدهم دیگر نمیتوانم کاری بکنم، مگر اینکه هدفتان همین باشد: جلوگیری از کار روزنامهنگاران محیط زیست.) اما ما اساساً در یک جبهه هستیم. فکر نمیکنم حمله کردن یا نکردن ما به آنها اساساً اثر چندانی بر اینکه به ما تبلیغ بدهند یا ندهند داشته باشد، و غالباً برعکس هم هست. وقتی حمله کنیم، بیشتر تبلیغ میدهند.
همانطور که فکر کنم قبلاً هم گفتهام، غالباً مردم احساس میکنند کاری از دستشان برنمیآید، به همین خاطر پیشنهاد دادیم که چه کارهایی میتوانند بکنند. در کل، ما با هیجان بایکوت اکسون، شل و دیگر بنگاهها را گزارش دادهایم و بیشتر از هر گروه دیگری حمله کردهایم تا جایی که دبیرانمان (نه افراد بیرونی) توازن روزنامهنگاری ما را زیر سؤال بردهاند.
به نظر من جورج بوش و هواداران او خطرناکترین و کریهترین مردم روی زمین هستند. یک جایی در کوبا به نظرم میرسد که میتوان برای 20 سال آینده آنها را به آنجا فرستاد (1)، اما اگر بخواهم در روزنامهنگاریام مؤثر باشم باید با رعایت قواعد اصلی روزنامهنگاری در زمینۀ توازن، از خودم محافظت کنم. ترجیح میدهید ما اخراج شویم و کسی که تمایل کمتری به حمله به بنگاههای بزرگ دارد جایمان را بگیرد؟ با بحث کردن مخالفتی ندارم، اما امروز یکشنبه است و من نمیتوانم تماموقت کار کنم.
در پاسخ به براون (20 ژانویۀ 2004)، اشاره کردیم که گاردین همیشه کارشکنی بنگاهها در زمینۀ تغییرات اقلیمی را به غلط چنان تصویر کرده است که گویی فقط چند شرکت اصلی سوختهای فسیلی از جمله اکسون در آن درگیرند. واقعیت این است که مخالفت بنگاهها در تقریباً تمام بخشهای صنعت و بازرگانی گسترده است؛ که البته میتوان گفت صنعت بیمه یک استثناء روشن در این زمینه است. این همان چیزی است که براون در کتابش با عنوان «گرمایش جهانی» توضیح داده است:
1) منظور نویسنده، زندان گوانتانامو است. - مترجم
علیرغم آنکه از ماجرای گروههای فشاری که صنایع نفت و زغالسنگ درست کردهاند کمتر کسی خبر دارد، شکی نیست که آنها نمایندۀ قدرتمندترین صنایع دنیا هستند: زغالسنگ، نفت و خودروسازی. و در این مورد، پیامی دارند که بسیار مقبول سیاستمداران است: هیچکاری نکنید؛ کارتان را به صورت معمول انجام دهید؛ هرگونه اقدام برای مبارزه با تغییرات اقلیمی به ضرر منافع تثبیتشدۀ تشکیلات و میلیونها کارگر است. آنها برای پشتیبانی از پویش خود، منابع نامحدودی دارند که از قبل از [«نشست زمین»] در ریودوژانیرو به خوبی از آنها استفاده کردهاند چرا که میدانند «معاهدۀ تغییرات اقلیمی» چه خطری برای منافعشان دارد. آنها از ترس اینکه سیاستمداران تصمیمی بگیرند که با کاهش مصرف سوختهای فسیلی، سود ایشان را کاهش دهد، هزینۀ تیمهای لابی را برای جانبداری از ایشان میپردازند.
در هر نشستی در هر جای دنیا که بحث تغییرات اقلیمی مطرح شود، صنعت نفت هم حضور دارد... دستورکار آنها صرفاً این است که اقدامات جدی در زمینۀ تغییرات اقلیمی را تا حد امکان کُند کنند. (1)
البته این نکات را به سختی میتوان با حرف خود براون همراستا دانست که گفته بود از او به خاطر اینکه «هیچکاری جز حمله به بنگاهها به خاطر عدم اقدام در زمینۀ تغییرات اقلیمی» نمیکرده انتقاد شده است. چرا که به تصدیق خود او، مسئلۀ اصلی «بیعملیِ بنگاهها» نیست، بلکه اقدامات شدید بنگاهها برای مقابله با راهحلهای مسئلۀ تغییرات اقلیمی است. پس سؤال ما این بود که چرا وقتی دنیا با یک فاجعه روبروست، گاردین در گزارشها و سرمقالههای اخیر خود پیرامون فاجعۀ اقلیمیِ پیش رو، هیچ اشارهای به این مسائل حیاتی نکرده است.
براون نوشت: «باید با رعایت قواعد اصلی روزنامهنگاری در زمینۀ توازن، از خودم محافظت کنم. ترجیح میدهید ما اخراج شویم و کسی که تمایل کمتری به حمله به بنگاههای بزرگ دارد جایمان را بگیرد؟»
1) «گرمایش جهانی: آیا تمدن بقاء مییابد؟»، انتشارات Blandford، 1996، صفحۀ 176.
جالب است که براون با امتناع از بررسی نظاممند یکی از مهمترین مسائل دوران ما (یعنی پیامدهای احتمالاً مرگبار سلطۀ بنگاهها)، تلویحاً میگوید که «قواعد اصلی روزنامهنگاری در زمینۀ توازن» را رعایت میکند. این البته انعکاسی از هشدار ادوارد هرمان (منتقد رسانهای آمریکایی) است که گفته بود مفاهیم «توازن» و «حرفهایگری» در واقع نقابی برای مصالحههای عمیق و جدی با صاحبان قدرت است. (1)
چرا گاردین باید براون را به خاطر انتقاد زیاد (نه انتقاد کم) از بنگاههای بزرگ اخراج کند؟ و چرا احتمال جایگزین شدن کسی که انتقاد کمتری (نه بیشتری) از این بنگاهها میکند، وجود دارد؟ این گفتهها نشان میدهند که براون به خوبی میداند در محدودۀ یک نظام رسانهای بنگاهی عمل میکند، و میداند که در بهترین حالت از تلاشهایش استقبال نمیشود بلکه با آنها مدارا میشود. و البته ما دربارۀ «پیشروترین روزنامۀ لیبرال کشور» حرف میزنیم!
البته باید از تمایل براون برای تلاش حداکثری در این زمینه تمجید کرد. اما نکته اینجاست که «محدودیتها» وجود دارند و وجود آنها یک مسئلۀ جدی برای همۀ ماست و باید آزادانه دربارۀ آنها بحث کرد. این مسئله، رخنهای عمیق در این تصور ایجاد میکند که مطبوعات لیبرال بهواقع آزاد، منصفانه و مستقل هستند. حقیقت این است که گاردین یک بنگاه تجاری بزرگ است که وابستگی شدیدی به سایر بنگاههای تجاری دارد و در نظام بنگاهی گیر افتاده است. پس محدودیتهای جدی برای آن چیزهایی وجود دارد که گاردین مایل است دربارۀ این نظام (که خود، بخشی از آن را تشکیل میدهد) بگوید.
پس طبیعتاً حتی یک مقاله ندیدهایم که دربارۀ معیارهای اقتصادی و دیگر فشارهای بنگاهی بحث کند که براون، جان ویدال و دیگر روزنامهنگاران رسانهها تسلیم آن هستند: هیچ مقالهای دربارۀ اینکه ایشان، به عنوان روزنامهنگار، چگونه باید از خود «محافظت» کنند. آنها میدانند که برخی مسائل (خصوصاً مسائلی که سوگیری بنیادی رسانههای بنگاهی به نفع کسبوکارهای تجاری را افشاء میکنند) موضوعات مناسبی برای بحث نیستند. مهمتر از همه اینکه، همانند هر کسبوکار دیگر، روزنامهنگاران نباید از محصول (یعنی روزنامه) در مقابل مشتری انتقاد کنند؛ هرچند که این محصول یک «واقعیت صیقلنخورده» باشد!
1) هرمان، «اسطورۀ رسانههای لیبرال»، انتشارات Peter Lang، 1999.
از براون پرسیدیم که آیا نگران نیست که پا گذاشتن روی دم صاحبان قدرت، خطر اخراج او را به دنبال داشته باشد؟ آیا او و همکارانش احساس نمیکنند باید زنگخطر را در این باره به صدا درآورند، یعنی فشارهایی را افشاء کنند که گزارشگری صادقانه، کامل و دقیق در روزنامهاش را به خطر میاندازند؟
در نهایت براون گفت که «فکر نمیکنم حمله کردن یا نکردن ما به آنها اساساً اثر چندانی بر اینکه به ما تبلیغ بدهند یا ندهند داشته باشد.» این حرف اصلاً معتبر نیست. در واقع، تبلیغات حدود 75% درآمد مطبوعات را تشکیل میدهند. پس جای تعجب نیست که در این روزنامههای «جدی» جای انتقاد منفی از تبلیغدهندگان بزرگ خالی است. مشخصاً چنین انتقادی میتواند موفقیت تبلیغ را به خطر اندازد، تبلیغگر را از روزنامه بیگانه کند، و بدین ترتیب درآمد تبلیغاتی را در اختیار رقباء بگذارد. اگر براون از بنگاههای سوختهای فسیلی که به گاردین تبلیغ میدهند آنگونه که حقشان بود انتقاد میکرد، گاردین به عنوان یک نهاد تجاری دیگر وجود خارجی نداشت.
دیوید بارسامین (1)(نویسنده و مجری تلویزیونی) از رالف نادر (2)پرسید: «از آنجا که بنگاههای بسیار بزرگ حامی مالی رسانهها هستند، آیا غیرمنطقی نیست که رسانهها حتی دربارۀ قدرت بنگاهها بحث کنند؟» پاسخ نادر از این قرار بود: «خیلی غیرمنطقی است... هر سال چند نمونۀ معدود به انتقاد از خودروسازها میپردازند، و خودروسازها هم علناً تبلیغهای خود را از ایستگاههای رادیویی و تلویزیونی پس میگیرند.» (3)بنا به گفتۀ سازمان «انصاف و دقت در گزارشگری»، در یک نظرسنجی در سال 2000 از 287 گزارشگر، دبیر و مجری خبری آمریکایی، یکسوم پاسخدهندگان گفتند که اخباری که به «منافع مالی» سازمان رسانهای یا یک تبلیغگر آسیب بزند گزارش نمیشوند. 41 درصد گفتند که شخصاً از برخی ماجراها اجتناب کردهاند یا لحن نرمتری گرفتهاند تا به سود منافع شرکت رسانهای خود عمل کنند.
براون به ما گفت که در ژانویۀ 2004، به خاطر تبلیغهای تمامصفحۀ گاردین برای «دو پرواز با یک بلیط» شرکت امریکن ایرلاینز آن هم یک روز پس از توصیف دورنِمای «وحشتناک» فاجعۀ اقلیمی، شکایتهای
خوانندگان روی سرشان آوار شده است. همانطور که در ادامه خواهیم دید، حتی یکی از این شکایتها نیز در صفحۀ «نامۀ خوانندگان» گاردین درج نشد.
جان ویدال (همکار براون و نویسندۀ اخبار محیط زیست) در مروری بر کتاب «دولت زندانی» (1)از جورج مانبیوت (2)که در سال 2000 منتشر شد، صحبتی بسیار گویا دربارۀ محدودیتهای رسانهای دارد. ویدال نوشت که «تشکیلات فکری و سیاسی (و اضافه کنم: جریان اصلی رسانهها که من نیز بخشی از آن هستم)» هیچ میلی به انتقاد از «سیاستمداران، مقامات محلی، بنگاهها و بسیاری افراد و نهادهایی» ندارند که مانبیوت در کتابش از آنها نام برده و نکوهششان کرده است. (3)آیا شوکهکننده نیست که روزنامهنگاران هیچگاه به بررسی و گزارشگریِ علت بیمیلی رسانهها (از جمله گاردین) به انتقاد از قدرت، نمیپردازند؟ این تصور که عدم تلاش رسانهها برای خودآزمایی و خودانتقادیِ جدی کاری بهنجار و معقول است، از آن تصورات «مسطح بودن زمین» در دوران ماست.
مثلاً چرا صفحات محیط زیست گاردین در سیری نزولی از جایگاه برجستۀ خود در دهۀ 1980، به حاشیه رانده شدهاند؟ و این اتفاق در زمانی رُخ داده است که بحرانهای زیستمحیطی به شدت وخیم شدهاند و درستی حرفهای هواداران محیط زیست اثبات شده است. آیا، آنگونه که این کارمند گاردین میگوید، درست است که بخش علوم روزنامه اولویت پیدا کرد چون ابزاری برای جذب تبلیغات بنگاهها به حساب میآمد؟
همۀ نکات فوق را به براون منتقل کردیم. او در 20 ژانویۀ 2004 جواب داد:
دریچۀ رسانۀ عزیز، خوشحالم که کتاب «گرمایش جهانی» را دیدهاید. از آن زمان تا کنون، بسیاری از آن شرکتها از «ائتلاف تغییرات اقلیمی» کنار کشیدهاند، اما میتوانید مقالۀ دیوید گاو (4)را امروز در صفحۀ شهر ببینید: پلنگ واقعاً از مبارزه دست نکشیده است. مسائل زیادی در این میان
مطرحاند، اما مشخصاً فکر نمیکنم که نکتۀ «تبلیغات» مسئلۀ خوبی باشد. سالها قبل مبارزهای طولانی با فورد داشتیم چون به خاطر یک مقالۀ انتقادی از این شرکت، (فکر کنم) 10 سال از تبلیغ دادن اجتناب کرد. از آن زمان تا کنون، شرکتها به صورت کتبی خواستار برکناری روزنامهنگارهای مختلف شدهاند، از جمله خود من، و گاردین این تقاضاها را نادیده گرفته است. در پنج سال گذشته هیچ شرکتی را یادم نمیآید که به خاطر مقالههای انتقادی، تبلیغات خود را بیرون کشیده باشد؛ و در درون روزنامه هم هیچ روزنامهنگاری را نمیشناسم که به خاطر تبلیغات، انتقاد خود را کنار گذاشته باشد، چه رسد به آنکه مدیریت چنین تقاضایی از او بکند. البته این بدین معنا نیست که ما وابستگی شدید به تبلیغات نداریم؛ بله، داریم.
تعداد زیادی روزنامهنگار اینجا هستند، مثل مردم در هر جای دیگر، که سعی میکنند به تأثیر زودهنگام اقلیم بر زندگی و کودکانشان فکر نکنند، یا واقعاً این پیام را نگرفتهاند. کسان دیگری هم هستند که میگویند برای راضی نگه داشتن خوانندگان به مجموعهای از اخبار و مقالات نیاز داریم که انعکاس منافع آنها باشد. همانطور که فکر کنم پیشتر هم گفتهام، ما برای بقای خود باید از لحاظ تجاری دوام بیاوریم.
اگر همچنان روزنامه را بخوانید، چیزهای زیادی در این باره خواهید دید، خصوصاً آن پیشنهاد تخفیف تأثربرانگیز «دو پرواز با یک بلیط.» آن تبلیغ من را هم مثل شما ناراحت کرد و من احساسم را روشن بیان کردهام.
پائول براون
براون گفته بود که ایمیلها روی سرش آوار شده است. به یک خواننده گفته بود که «هر ساعت 20 ایمیل مشابه دریافت میکند که به او و روزنامه حمله میکنند.» (1)رونوشت تعداد زیادی از این نامهها به دبیر صفحه و همچنین صفحۀ نامۀ خوانندگان نیز ارسال شد. کانون توجه بسیاری از این نامهها، تعارض منافع میان «گزارشگری صادقانه» از یک سو و «وابستگی به تبلیغات بنگاههای بزرگ» از سوی دیگر بود. به عنوان مثال:
1) ارسال رونوشت به دریچۀ رسانه، 21 ژانویۀ 2004.
آقای براون عزیز،
برای پوشش و بحث جدی دربارۀ مسائل مهم تغییر اقلیمی و گرمایش جهانی کجا باید بروم؟ آیا تیتر «سیارۀ مرده» روی صفحۀ اول نمیتواند به فروش کمک کند؟ یا شرکتهای هواپیمایی، خودروسازی و صنایع انرژی چنان بازیگران برگی هستند که زورآزماییشان میتواند زاویۀ پرداخت شما به این مطلب را تغییر دهد؟ آیا میتوانید به من، به عنوان یک مصرفکنندۀ ناراضی از محصولتان، لطف بکنید و یک بار برای همیشه روشن نمایید که دقیقاً چه چیزی تولید میکنید: آیا محصولتان بستری برای تبلیغگران است یا رسانهای برای تحلیل جدی و آزادانۀ حقیقتها؟
آیا برای شما آزاردهنده نیست که شما از شمع استفاده کنید و کمتر حمام بروید، اما در عین حال بنگاههای فراملیتی بیش از پیش در کار آلودهسازی و تاراج [منابع طبیعی] باشند؟
با احترام (1)
رسانههای همواره مدعیاند که از همۀ ایدهها و صداها استقبال میکنند. اما واکنش گاردین به این استدلالها که استقلال و صداقت این روزنامه را به عنوان یک جزء لاینفک نظام بنگاهی به چالش میکشید، چه بود؟ نامههایی مربوط به گزارشهای اقلیمی گاردین در 9 ژانویه منتشر شد، اما هیچکدام از آنها نکات فوقالذکر که در 8 ژانویه به صندوقهای پستی گاردین ارسال شده بود را ذکر نمیکرد. حتی در 10 و 12 ژانویه هم هیچکدام این نامهها مطرح نشد.
بعدازظهر 12 ژانویه (چهار روز بعد از انتشار مقالۀ اصلی دربارۀ تغییرات اقلیمی)، ایمیلی برای یان مایز (2)(دبیر سرویس خوانندگان گاردین) فرستادیم. در آن ایمیل، صورتبندی کلی هشدار رسانهای مورخ 8 ژانویه را مطرح کردیم (3)و دربارۀ نامهها از او پرسیدیم:
چرا حتی یکی از این نامهها در صفحۀ نامهها منتشر نشد؟ دیدیم که در روزهای بعدی، دبیران گاردین جایی برای تبلیغهای سیتروئن، کرایسلر، فیات، تویوتا، شرکت هوایی flybmi.com، شرکت مسافربری ایزیجت (1)(با شعار «هر کسی باید برود») و یک تبلیغ تمامصفحۀ دیگر برای «دو پرواز با یک بلیط» پیدا کردند.
هیچ جوابی به ما داده نشد، اما صبح روز بعد (13 ژانویه) نامۀ زیر در صفحۀ نامههای خوانندگان گاردین دیده شد:
سرتیتر روز پنجشنبه: «گرمایش جهانی میتواند یک میلیون گونه را بکشد»، جمعه: «دانشمند برتر به خاطر گرمایش جهانی از ایالات متحده انتقاد میکند»، شنبه: «دو پرواز با یک بلیط به ایالات متحده.» و این یعنی فکر دستهجمعی؟
فرض ما این است که نامههای این صفحه، انعکاسی صادقانه از نامههای دریافتی روزنامه است. اما این نامۀ کوتاه، یک کنایۀ کممایه از جانب منتقدان روزنامه که پنج روز بعد از مقالۀ اصلی منتشر شده بود، با حجم یا محتوای انتقادی ایمیلهای ارسالی کمتر نسبتی نداشت. آیا گاردین این نامهها را از ترس خدشه به اعتبارش و/یا ضربه به بازده تبلیغ «دو پرواز با یک بلیط» امریکن ایرلاینز، سانسور کرده بود؟
یک توضیح میتواند آن باشد که گاردین احساس کرد این نامهها توسط یک روبات اینترنتی و با هدایت «یک گروه فشار تندرو» ارسال شدهاند و لذا وثاقت کافی برای انتشار در صفحۀ نامههای خوانندگان را ندارند. این استدلال سه ایراد دارد: اول اینکه، تعداد زیادی از نامهها پیش از هشدار رسانهای ما و/یا مستقل از آن ارسال شده بودند. دوم اینکه، بسیاری از ایمیلهایی که رونوشتشان برای ما ارسال شد، کاملاً متین و متقاعدکننده بودند و حاوی اطلاعات و استدلالهای مهمی بودند که در هشدار رسانهای ما مطرح نشده بود. سوم اینکه، گاردین به وضوح حس کرد این حجم از شکایتها شایستۀ نه تنها یک پاسخ، بلکه یک پاسخ جدی در قالب مقالهای توسط یان مایز (دبیر صفحۀ خوانندگان) است: مقالهای با عنوان «اوج گرفتن در مواجهه با حقیقتها:
1) easyJet
نظر دبیر صفحۀ خوانندگان دربارۀ تبلیغها، آلودگی و سیاستهای زیستمحیطی گاردین» که در 24 ژانویۀ 2004 منتشر شد.
پس یک سؤال ساده مطرح میشود: چرا این سیلاب نامهها ارزش یک ستون از این نوع را داشت، اما در صفحۀ نامههای خوانندگان به هیچ وجه نمایش داده نشد؟
کانون توجه مقالۀ یان مایز در 24 ژانویه از این قرار بود: «اعتبار سبز» گاردین، این حقیقت که روزنامهنگارانش در سال 2002 مبلغ 520 هزار پوند صرف پروازهایشان کردهاند، تبلیغ درختکاری روزنامه برای جبران این پروازها، و احتمالا دعوت از خوانندگان برای دادن پول بیشتر برای پروازها جهت جبران هزینههای درختکاری.
این البته واکنشی عجیب به ایمیلهای انبوهی بود که نکات روشن و صریحی دربارۀ تعارض منافع در گاردین مطرح کرده بودند. این را میتوان یک نمونۀ کلاسیک از «شاهماهی لیبرال» دانست: روشی که طبق آن عمدتاً بر مسائل غیرتهدیدآمیز و پیشپاافتاده توجه میشود و مسائل بسیار مهمتر و مخرّبتر مغفول گذاشته میشوند. مقالۀ گاردین خصوصاً از آن رو مایۀ نگرانی ما بود که یک نمونۀ تمام و کمال در مقیاس خُرد از تلاش بدبینان بنگاهها برای خنثیسازی جنبش سبز در دهههای 1980 و 1990 به نظر میرسید. و اکنون دغدغۀ صادقانۀ افکار عمومی به بنبست و «امیدهای واهی» هدایت میشد، تا قدرت بنگاهها دوباره برای تداوم سودآفرینی حداکثری (صرفنظر از هزینۀ آن برای مردم و سیارۀ زمین) از قید رها شود.
مایز در یک پاراگراف گویای این مقاله نوشت:
و برگردیم به پیشنهاد تبلیغی دو پرواز میانقارهای با هزینۀ یک بلیط. ساده بگوییم، دبیر بخش محیطزیست، و خبرنگار محیطزیست و کشاورزی گاردین، این تبلیغ را در تعارض با سیاستهای تحریریۀ گاردین دربارۀ گرمایش جهانی دیدند. آنها کاملاً میفهمیدند که این تبلیغ، برداشت «دورویی و ریاکاری» را دربارۀ روزنامه ایجاد میکند.
اما: «به اعتقاد تمامی کارکنان گاردین که با من صحبت کردهاند، کنار گذاشتن این پیشنهاد (چه رسد به کل تبلیغهای شرکتهای هواپیمایی) یک [راهحل و] گزینۀ جدی به نظر نمیرسد.» (1)مجدداً باید بگوییم که بعضی نامهها به مسئلۀ ریاکاری پرداخته بودند. اما مسئلهای که به آن پرداخته نشد از این قرار بود: گزارشگری مطبوعات بنگاهیِ سودمحور دربارۀ فجایعی که دقیقاً در حرص و طمع بنگاهها ریشه دارند، تناقضآمیز به نظر میرسد.
در واکنش به مقالۀ مایز، که نامههای ما و دیگران را نادیده گرفته بود، گاردین نامۀ مدیرعامل فیوچر فارستز (2)را در 26 ژانویه منتشر کرد که تأکید داشت: «همۀ ما میتوانیم کارهایی ساده انجام دهیم تا فعالانه با تغییرات اقلیمی و اثرات زیستمحیطی ایجادشده در زندگی روزمرهمان مقابله کنیم.» جنگلکاری البته یک اقدام ساده است. البته شاید واکنش بدیهیتر از سوی یک روزنامۀ صادق و روراست میتواند ایجاد نوعی توازن باشد: یعنی انتشار دیدگاههای جدی که مالکیت و کنترل بنگاهی رسانهها را به چالش میکشند (حداقل در صفحۀ نامههای خوانندگان). در پاسخ به مقالۀ مایز، و نامۀ فیوچر فارستز، نامۀ سوممان را ارسال کردیم. این نامه نیز منتشر نشد.
شاید انگیزۀ ما از دردسرسازی مدام به این گونه برای مطبوعات، محل سؤال بعضی خوانندگان باشد. آیا ما یک عده ناراضی بداخلاق هستیم که جنسمان خُردهشیشه دارد؟
آن پیشبینی علمی را به یاد بیاورید که میگفت تا سال 2050، 25 درصد از همۀ گونههای جهان ما منقرض خواهند شد؛ که البته این هشدارها به سرعت از رادار توجه رسانهها خارج گردید. یک ارزیابی صادقانه از علتها و راهحلهای تغییرات اقلیمی، تهدیدی خطرناک برای منافع صاحبان قدرتی است که بر دنیای سیاست و رسانه سلطه دارند. و لذا رسانهها نیز خوشنود میشوند که دهشتناکترین تهدید دوران ما فوراً به سایه رود. شاید بهتر باشد هشدار ژوئل باکان در فصل 1 را به یاد بیاوریم:
ادارهکنندگان بنگاهها عمدتاً افرادی خوب، افرادی اخلاقی هستند. پدر و مادر، عاشق، دوست، و شهروندان نمونۀ جوامع خود هستند و غالباً نیتهای خوب و گاهی اوقات آرمانگرایانهای دارند... اما همیشه باید اولویت اصلی را به منفعت بنگاه بدهند و اقداماتشان نباید از روی نگرانی برای کس یا چیز دیگری باشد، مگر آنکه ابراز این نگرانی بتواند به نوعی برای پیشبردِ منافع خود بنگاه توجیهپذیر شود. (1)
پس ساده بگوییم: انگیزۀ ما آن است که اعتقاد داریم زندگی ما، زندگی کودکانمان، و عملاً بخش عمدۀ حیات جانوری و گیاهی روی این سیاره، با خطری مرگبار مواجه است. همچنین معتقدیم که رسانههای جمعی، یعنی ابزارهای اصلی بسیج افکار عمومی برای اقدام جهت جلوگیری از این فاجعه، بواسطۀ ساتار، ماهیت و اهدافشان در خطر قرار دارند.
این طنز و لطیفه نیست؛ قلاببازی با قدرت هم نیست که از سر دلخوشی بازی کنیم. محدودیت شدیدِ «آزادی بیان» در واکنش به مسائل بالقوه مرگبار باید افشاء شود، به چالش کشیده شود و تغییر یابد؛ وگرنه هیچکدام ما آیندهای نخواهیم داشت.
1) «بنگاه»، انتشارات Constable، 2004، صفحۀ 50.
رادولف هوس (1)، فرماندۀ اردوگاه آشویتز (2)در دوران جنگ جهانی دوم که به خاطر نقش خود در قتل بیش از یک میلیون نفر (از جمله تعداد زیادی کودک) با حکم اعدام روبرو شد، دربارۀ زندگی و کارهایش گفت: «امروز عمیقاً متأسفم که وقت بیشتری را با خانوادهام نگذراندم.» (3)البته هوس در انتهای طیف [جنایتکاری] قرار دارد، اما ناتوانی او در فهم ابعاد وحشتناک عملکردش به هیچ وجه یک استثناء نیست. مایک والاس (4)در اخبار CBS با یکی از کسانی مصاحبه کرد که در قتلعام زنان و کودکان ویتنامی در مایلای (5)مشارکت داشت.
سؤال: متأهل هستی؟
جواب: بله.
سؤال: بچه داری؟
جواب: دو تا.
سؤال: چند سالشونه؟
جواب: پسرم دو سال و نیمشه، دخترم یک سال و نیمشه.
سؤال: خوب این سؤال پیش مییاد... پدر دو تا بچۀ کمسن... چطوری بچهها رو با تیر میزنه؟
جواب: اون وقت من دخترم رو نداشتم، فقط پسرم رو داشتم.
سؤال: آها... خوب چطوری بچهها رو با تیر میزنی؟
جواب: نمیدونم. از اون کارهاست دیگه. (1)
یکی از توهمهای رایج در جامعۀ ما آن است که تخریبگری گسترده غالباً در بیرحمی و تنفر شدید ریشه دارد. اما در واقع، شرّ نه فقط مبتذل نیست (2)، بلکه غالباً حس «شرّ بودن» هم ندارد: شاید [فرد] هیچگونه حس مسؤولیت اخلاقی برای رنج دیگران نداشته باشد.
وقتی از کسی میپرسیم «چطور توانستی این کار را بکنی؟» معمولاً شانه بالا میاندازد و پاسخ مرسومی میدهد که برایمان آشناست. در دوران جنگ عراق، بارها از پرسنل نظامی آمریکایی و بریتانیایی خوشنیت شنیدهایم که فقط وظیفهشان را انجام میدادهاند. یک پاسخ مرسوم این است: «فقط کاری را کردهام که برایش پول میگیرم.» این پاسخها، وقتی به اندازۀ کافی تکرار شوند، حتی میتوانند منطقی و معقول به نظر برسند. اما در مقابل، این حرفهای کامیلو مجیا (3)را در نظر بگیرید، سرباز آمریکایی که پس از مرخصی در اکتبر 2003 حاضر نشد به یگان خود در عراق برگردد:
مردم دربارۀ تجربههای جنگ از من میپرسند و پاسخ دادن به آنها دوباره همۀ آن خاطرههای وحشتناک را در ذهنم زنده میکند: نبردهای هوایی، شبیخونها، زمانی که شانههای یک عراقی جوان غرقه به خون را گرفته بودند و میکشیدند، یا مرد بیگناهی که آتش مسلسلهای ما سر از تنش جدا کرده بود. وقتی سربازی درهمشکسته از کشتن یک کودک را دیدم؛ یا پیرمردی که به زانو افتاده، گریه میکرد و دستانش به سوی آسمان بلند شده بود، شاید از خدا میپرسید که چرا
جسد بیجان پسرش را بردهایم. به درد و رنج مردمی فکر میکنم که کشورشان ویرانه شد و حملات، گشتها و حکومتنظامی ارتش اشغالگر آنها را بیش از پیش تحقیر میکرد.
و میفهمیدم هیچ یک از دلایلی که برای بودنِ ما در عراق میگفتند، درست نیست... فهمیدم بخشی از جنگی بودم که به اعتقاد من غیراخلاقی و جنایتکارانه بود، یک تهاجم، جنگی برای سلطۀ امپراطوری. من فهمیدم که عمل به اصولم با نقشام در ارتش همخوان نیست، و به این نتیجه رسیدم که نمیتوانم به عراق برگردم. (1)
www.codepink4peace.org/National_Actions_Camilo.shtml
این فرض تلویحی وجود دارد که امضای یک قرارداد و پول گرفتن برای انجام یک کار، ما را از قید هرگونه مسؤولیت اخلاقی دیگر رها میکند: توافقنامهای امضاء کردهایم تا آنچه میگویند را انجام دهیم، که ظاهراً عملی معصومانه است. اگر کسی که با او توافقنامه امضاء کردهایم ما را برای سوزاندن و قطععضو شهروندان [غیرنظامی] بفرستد، مسؤولیت اخلاقی بر دوش آنهاست نه ما.
استنلی میلگرام (2)(روانشناس) میگوید این نوع طفرهروی میان کسانی مرسوم است که مایل نیستند مسؤولیت کنشهای خود را بپذیرند:
کلید رفتار سوژهها [که مایل به اجرای دستور شکنجه و قتلاند] عصبانیت یا تجاوزگری انباشته نیست، بلکه ماهیت رابطۀ آنها با منبع قدرت است. آنها خود را تسلیم اقتدار کردهاند، و خود را ابزاری برای اجرای دستورات او میدانند؛ وقتی چنین تعریفی در کار باشد، آنها قدرت رهایی از قید را ندارند. (3)
سایر مطالعات دربارۀ روانشناسی شکنجهگران نیز یافتههای مشابهی داشتهاند. لیندسی ویلیامز (4)(روانشناس بالینی) مینویسد: «جدای از خصیصههای اقتدارگرایی و اطاعت و همدمیِ ایدئولوژیک با حاکمیت، شاهد
دیگری بر تفاوت چشمگیر شکنجهگران با دیگران همتایانشان (حداقل تا زمان استخدام و آموزش آنها به عنوان شکنجهگر)وجود ندارد. (1)پس ساده میتوان گفت که اقدام اساساً غیراخلاقی (فاجعهای که راه را برای کارهای دهشتناک گسترده بواسطۀ فقدان حس مسؤولیت باز میکند)، پذیرش این است که ما متعهدیم «آنگونه که به ما میگویند عمل کنیم.»
اما یک حقیقت در جامعۀ ما، مروّج و تأکیدکنندۀ دقیقاً همین «تسلیم خود» است: اینکه هر بنگاهی که ما را به مثابۀ یک ابزار «استخدام» میکند و ما را ملزم به پذیرش توافقنامهای مشتمل بر مفاد و شرایط سختگیرانه مینماید، همین تقاضا را از ما دارد؛ و کسانی که مایل نیستند «بازیکن این تیم» باشند باید هزینههای سنگینی را متحمل شوند. ما آموزش میبینیم که این وضع را «گردش کار معمول دنیا» ببینیم: چیزی که باید پذیرفت، نه اینکه دربارهاش تأمل کرد. اما همانطور که نوام چامسکی گفته است، این پدیده میتواند پیامدهای فاجعهباری داشته باشد:
با بررسی یک بنگاه، دقیقاً به مانند یک بردهدار، باید میان نهاد و فرد تمایز قائل شوید. پس مثلاً بردهداری یا سایر انواع ظلم، در ذات خود هیولا است. اما افراد شرکتکننده در آن ممکن است بهترین آدمهای متصور باشند: نیکخواه، مهربان، خوشرفتار با کودکانشان، حتی خوشرفتار با بردگانشان، و مراقب سایر مردم. منظورم آن است که فرداً ممکن است هرکسی باشند. اما در نقش نهادیشان، هیولا میشوند، چرا که آن نهاد ذاتی هیولاوار دارد. و در اینجا نیز همین مسئله صادق است. (2)
روزنامهنگاران نیز، به مانند پرسنل نظامی، خود را تسلیم منبع اقتدار میکنند. بنا به قانون بنگاه، مدیران موظفند سود سهامداران را حداکثر کنند؛ و روزنامهنگاران بنگاه نیز موظفند در محیط سختگیر سیاسی و اقتصادی، در گفتار و کردار خود، پیشرفت بنگاه را بر هر چیز دیگر اولویت دهند. لذا افراد میروند و میآیند، اما سال به
سال، در الگویی کاملاً نامتغیر، گزارشهای خبری نهایتاً از دشمنان رسمی دیوسازی میکنند، جرایم حکومتمان را زیبا جلوه میدهند، و از حرص و طمع بنگاه که عامل پیشبرندۀ بخش عمدهای از سیاست جاری است چشمپوشی مینمایند. گزارشگران، به مانند پرسنل نظامی، رُخدادهای بعدی را مسؤولیت اخلاقی دیگران قلمداد میکنند.
در ژانویۀ 2003، دریچۀ رسانه ایمیلی برای فیونا بروس (1)(مجری اخبار بیبیسی) فرستاد و از او پرسید که چرا تقویت قوا در کویت را به منزلۀ «برخورد با تهدید مداوم عراق» توصیف کرده است. بروس به سادگی گفت: «نظرتان را برای دبیر اخبار میفرستم. ممنون.» (2)
اما اگر از پذیرش مسؤولیت حرفهایی که از دهانمان خارج میشوند امتناع کنیم، انسانیتمان را از دست ندادهایم؟ در غالب موارد، نتیجۀ [این کار ما] آن است که دیگران جان خود را از دست میدهند.
در فوریۀ 2005، جان ایروین (3)در شبکۀ ITN پیرامون «انزوای» کرۀ شمالی اینگونه گزارش داد: جایی که جشن تولد رهبر نمایش اتحاد تمامعیار مردم بود، که البته بدبینها اینگونه توصیفش کردهاند: «بیایید برقصید، وگرنه خودتان میدانید!» (4)ظاهراً «ساعتها فوران برنامههای تلویزیونی» در پاسداشت رهبر کشور برای مردم پخش شده بود. ایروین در خاتمه گفت: «از لحاظ پروپاگاندا، هیچ صداوسیمای دیگری به تلویزیون این کشور نمیرسد.»
این حرفها، طنز نه چندان زیبایی در دل خود دارند. اول اینکه، ببیندههای بریتانیایی تلویزیون نیز با پدیدۀ «فوران» آشنا هستند. در 9 آوریل 2003، وقتی بغداد در مقابل تانکهای آمریکایی سقوط کرد، روزنامهنگاران بریتانیایی نیز به طرز غیرقابل کنترلی فوران کردند (فصل 4 را ملاحظه کنید). خودِ جان ایروین نیز اعلام کرد: «یک جنگ سههفتهای، فصل ختام دههها مصیبت عراقیان را رقم زد.» (5)و این حرفها در اوج یک حملۀ غیرقانونی بر مبنای دروغهای شاخداری بود که دهها هزار شهروند عراقی را به کشتن داد. همچنین
روزنامهنگاران بریتانیایی پیرامون «انتقال حاکمیت» به عراق در ژوئن 2004 و «اولین انتخابات دموکراتیک عراق در 50 سال اخیر» در ژانویۀ 2005 فوران کردند، همانطور که در سال 1999 نیز دربارۀ «مداخلۀ بشردوستانه» برای خاتمۀ «قتلعام» صربها در کوزوو فوران کردند.
طنز عمیقتر آنکه حرفهای ایروین دربارۀ کرۀ شمالی از دل نظام پروپاگاندای خود غرب برمیآید: نظامی که دائماً از «دولتهای سرکش» دیوسازی میکند. در آوریل 1950، بخشنامهای از شورای امنیت ملی ایالات متحده گفته بود: شهروندان ایالات متحده «درگیر عمیقترین مخاطره هستند» و «تخریب نه تنها این جمهوری بلکه کل تمدن» به دست «کمونیسم بینالملل» آنها را تهدید میکند. (1)آن تهدید یک فریب تمامعیار بود. رابرت لوت (2)(معاون سابق وزارت خارجه که بعداً به معاونت وزارت دفاع رسید) به طور خصوصی در مارس 1950 گفته بود: «اگر میتوانیم حجم زیادی از هر متاع بیفایدۀ شناختهشده را بفروشیم، باید بتوانیم این روایت جذابمان [دربارۀ «تهدید» کمونیسم] را نیز به صورت انبوه به مخاطبان قالب کنیم.» (3)
در می 1985، رونالد ریگان «وضعیت اضطراری ملی» را برای مقابله با «تهدید غیرمعمول و استثناییِ امنیت ملی و سیاست خارجی ایالات متحده» از طرف «سیاستها و اقدامات دولت نیکاراگوئه» اعلام کرد. (4)
www.virtual-institute.de/en/wcd/wcd.cfm?107090400100.cfm
در سپتامبر 2002، تونی بلر در مقدمهاش بر «پروندۀ بریتانیا دربارۀ ارزیابی سلاحهای کشتار جمعی در عراق» نوشت:
انتشار چنین سندی از سوی دولت، بیسابقه است. اما در پرتو بحثهای اخیر پیرامون عراق و سلاحهای کشتار جمعی، میخواستم دلایل اینکه فکر میکنم این مسئله یک تهدید جاری و جدی علیه منافع ملی انگلستان است را با افکار عمومی بریتانیا در میان بگذارم. (5)
جان موریسون (1)(مشاور کمیتۀ اطلاعات و امنیت پارلمان و معاون سابق اطلاعات وزارت دفاع) به بیبیسی گفت: «وقتی شنیدم از این کلمات استفاده کرد، انگار شاخههای پیچان تمشک دور وایتهال (2)را میگرفتند.» (3)موریسون به خاطر صداقتش اخراج شد. یک سال بعد، بلر آمادۀ انتخاب مجدد میشد در حالی که مدیر برنامههای بازنشستهاش، الاستیر کمپبل، در مسابقۀ تلویزیونی «چه کسی میخواهد میلیونر شود» (4)ظاهر شد. همچنین در سکوت از بازگشت کمپبل به جناح جدید کارگر، استقبال شد.
یان ویلیامز (مجری اخبار کانال 4) در مقالهای که کنار گزارش جان ایروین پیرامون کرۀ شمالی منتشر شد، دربارۀ جشنهای یادبود سقوط سایگون (5)در برابر نیروهای ویتنامی در سال 1975 گزارش داد. مقالۀ او لحنی مضحکهکننده داشت: «رهبران ترشروی کمونیست زیر پرچمهایی با شعار آزادی و استقلال دیده میشوند.» کهنهسربازان نیز در این مراسم شرکت داشتند: «قد علم کردن زیر بار آن همه مدال باید سخت باشد.» (6)گزارش به همین منوال ادامه داشت:
خوب، تعداد رژیمهایی که هنوز میتوانند منظرهای از این دست بیافرینند و با آن رُخنمایی کنند، زیاد نیست. با این حال، سخنرانیهای امروز همانقدر که بر آزادسازی تأکید میکردند، بر تغییر و اصلاح اقتصادی نیز تأکید داشتند.
به خاطر داشته باشید ویلیامز دربارۀ یک آدمکُشی گسترده حرف میزند که جان 3 تا 4 میلیون ویتنامی را گرفت، جنگی که هدف آن سرنگونی رژیم کاملاً مستبد و قاتل ویتنام جنوبی بود که توسط نیروهای آمریکایی بر این منطقه تحمیل شده بود. لحن آن گزارش امیدوارانه اما بیعاطفه مینمود: ویلیامز با کنایه دربارۀ یک بخش ظاهراً غمانگیز آن رژه گفت کشاورزان فقرزدهای که درگیر آنفولانزای مرغی شدهاند «شاید فکر میکنند که
1) John Morrison
2) Whitehall: خیابانی در وستمینستر در مرکز لندن که قصر وایتهال در آن اقامتگاه اصلی خاندان سلطنتی بوده است. این جمله به آن اشاره دارد که ظاهراً خاندان سلطنتی در ابتدا مخالف حمله به عراق بوده است و بعداً در موضع خود تجدیدنظر کرده است. - مترجم
3) نقلقول در: ریچارد نورتون تیلر، «اخراج یک مقام رسمی به خاطر اظهارات تلویزیونی دربارۀ عراق»، گاردین، 26 جولای 2004.
4) Who Wants To Be A Millionaire?
5) Saigon: پایتخت ویتنام. - مترجم
6) اخبار 18:30 کانال 4، 30 آوریل 2005.
آوردن چند حیوان پلاستیکی منطقیتر بود.» یک مدل هواپیما بر روی کشتی «شباهتی نه چندان زیاد با مدلی دارد که توسط آمریکاییهای امپریالیست ساخته شده است.»
باز هم در بیبیسی، مستند دیگری دربارۀ سقوط سایگون اینگونه لابه میکرد: «تلاش بیستساله برای ساختن یک ملت، شکست خورده است.» (1)
در برنامۀ نیوزنایت شبکۀ بیبیسی، تیم ویلر (2)گفت لیبی یک دولت سرکش است که «مدتهاست برای غرب شیطنت کرده است»، پس چگونه میتواند «به این پسر خوب» تبدیل شود؟ (3)در همین برنامه، جان لین (4)(خبرنگار شبکه در امان)، بوسینا شعبان (وزیر امور تبعیدیهای سوریه) را به چالش کشید:
آقای وزیر، رییسجمهور از نیاز به بهبود اقتصاد و برخورد با فساد صحبت کرد. آیا رییسجمهور آمادگی دارد ثروت و قدرت آن یک مشت افرادی که همۀ نفرات حاضر در این اتاق میشناسند و بخش عمدۀ ثروت سوریه را از آنِ خود کردهاند، به چالش بکشد؟ (5)
برای روزنامهنگاران مسلم است که «دولتهای رسماً سرکش» باید هدف انتقاد شدید و تحقیر متکبرانه قرار گیرند. اصلاً در مخیلۀ کسی نمیگنجد که یک روزنامهنگار بیبیسی سؤال مشابهی در یک کنفرانس مطبوعاتی دولت بریتانیا یا انگلستان بپرسد. فرض کنید لین از سخنگوی بوش دربارۀ فساد سیاسی ایالات متحده بپرسد: «آیا رییسجمهور آمادگی دارد ثروت و قدرت آن یک مشت بنگاههایی که همۀ نفرات حاضر در این اتاق میشناسند و بخش عمدۀ ثروت آمریکا را از آنِ خود کردهاند، به چالش بکشد؟»
در کناردیوسازی رسانهای از «آدم بدها»، شاهد پرستش رهبران غربی و دفاع از جنایات آنها هستیم. به همین دلیل سیمون تیسدال (6)در گاردین نوشت: «انتخابات طلایهدارِ [پیشرفت] در افغانستان، اوکراین، فلسطین و عراق،
که سخنرانی سالانۀ رییسجمهور بوش با عنوان «طلیعۀ پیروزی» از آنها تمجید کرد، مشوق آرزوهای غرب برای پذیرش جهانی ارزشهای دموکراتیک بودهاند.» (1)
در اخبار اصلی بیبیسی، کلیو مایری (2)با اشاره به اینکه «نوبت دموکراسیهای تازه به دوران رسیده» شروع شده، آمریکا را «منادی دموکراسی» نامید. (3)در برنامۀ نیوزنایت، پائول وود (4)، با بیطرفی محتاطانۀ بیبیسی، دربارۀ حملۀ غیرقانونی به عراق گفت: «این یک اشغالگری بیخطر است، یا ظاهراً یک اشغال بیخطر است.» (5)
باید به روشنی بگوییم که فرماندۀ آشویتز حتی یک لحظه نیز خود را شرّ یا مخرّب نمیدانست. سربازان اعزامی به مایلای نیز همینطور. و البته روزنامهنگارهای خوشجا و تحصیلکردۀ آکسبریج (6)نیز همینطور. شاید پای خُلقوخو یا منِ وجودشان در میان باشد؛ اما هرگز قاتل نیستند.
اما روزنامهنگارانی که جهانبینی تجویزشده و مانیگونه (دنیایی متشکل از «مداخلهگران بشردوست» یعنی ما، و «دولتهای هیولاوار» یعنی آنها) را تقویت میکنند، پیچ و دندههای حیاتی ماشین کشتار صنعتی هستند.
در ده فصل ابتدایی این کتاب، و در حدود 1800 صفحه هشدار رسانهای از سال 2001، نشان دادهایم که عملکرد رسانهای چگونه مروّج دیدگاهها و منافع قدرت تثبیتشدۀ تشکیلات است. جالب اینجاست که همواره گفتهایم دلیل این اتفاق اصلاً یک توطئۀ مرموز نیست، و سانسوری در آن حداقل است و دروغ وقیحانه از آن نیز کمتر.
1) «قطار دموکراتیک بوش در هراره به مانع میخورد»، گاردین، 16 فوریۀ 2005.
2) Clive Myrie
3) بخش خبری BBC News at 13:00، شبکۀ BBC1، 23 فوریۀ 2005.
4) Paul Wood
5) برنامۀ Newsnight، شبکۀ BBC2، 16 دسامبر 2003.
6) ترکیبی از اسامی دو دانشگاه آکسفورد (در انگلستان) و کمبریج (در آمریکا) که اشاره به روزنامهنگاران این دو کشور دارد. - مترجم
جف اشمیت (1)(فیزیکدان و نویسندۀ آمریکایی) در کتاب عالی خود با عنوان «ذهنهای منضبط» (2)نشان میدهد که چگونه افراد حرفهای (از جمله روزنامهنگاران) بدون آگاهی چندانی از نقشی که بازی میکنند، دست به ترویج دستورکار صاحبان قدرت میزنند. اشمیت، که سابقاً به مدت 19 سال دبیر مجلۀ فیزیکز تودی (3)بوده است، اشاره میکند که به افراد حرفهای اعتماد میشود تا سازمان را بر حسب منافع کارفرمایان خود اداره کنند. مشخصاً کارفرمایان نمیتوانند بر تکتک تصمیمها نظارت کنند، و لذا باید حرفهایها را تربیت کرد تا در زمان فقدان کنترل علنی «مطمئن باشیم که هر جزء عملکرد آنها در جهت منافع سازمان است.» لذا به گفتۀ اشمیت، کل فرآیند گزینش، تربیت و حتی تأیید صلاحیت به گونهای تکامل یافته است که این درک اساسی در حرفهایها درونی میشود: اینکه آنها باید «باور خود را مطیع ایدئولوژی تعیینشده» کنند و «سیاستی که در تار و پود کارشان گنجانده شده است را زیر سؤال» نبرند. اشمیت در ادامه مینویسد:
به نظر من، نگرش «کسب صلاحیت» یک نگرش غیرانتقادی و تابع است که به حرفهایها امکان میدهد در مسیر ایدئولوژیک پیرو کارفرمایان خود باشند و ظاهر کار خود را به دقت با تنظیم نمایند. فرد حرفهای که در این فرآیند ساخته میشود، یک متفکر مطیع است: یک دارایی فکری که کارفرما میتواند برای تجربه، نظریهپردازی، ابداع و خلق در محدودۀ ایدئولوژی مشخصشده به او اعتماد کند. بزدلی سیاسی و فکری تحصیلکردهترین کارکنان امروزی، تصادفی نیست. (4)
این یک توصیف عالی از نحوۀ عمل جریان اصلی روزنامهنگاری است: این روزنامهنگاران بواقع دستاندکار خلق، نوآوری و نظریهپردازی هستند، اما در محدودۀ آن «جعبۀ ایدئولوژیک» که حد و مرزش را لازمهها و اهداف قدرت تشکیلات تعیین میکند.
اریک فروم (1)(روانشناس) توضیح داده است که نه فقط حرفهایها، بلکه هر فرد مدرن در فرآیند اجتماعپذیری، خود را «کوزهای تُهی» میبیند که مایل است تا هرچه از او خواسته میشود را بپذیرد. فروم نوشته است: «فرد وفقیافته... کسی است که خود را به یک متاع تبدیل کرده است، و هیچ چیز در او پایدار یا قطعی نیست به جز نیاز او برای خوشنودسازی و آمادگی او برای تغییر نقش.» (2)این نکته میتواند تبیینی برای بیتوجهی چشمگیر روزنامهنگاران به پیامدهای اخلاقی کلمات و کنشهایشان باشد. آنها خود را صرفاً متاعی قابل خرید و فروش برای استخدام میدانند. وظیفۀ آنها خوشنودسازی کارفرماست، نه زیر سؤال بردن او.
اشمیت به درستی نگرش لازم روزنامهنگاری را «کنجکاوی تنظیمشده» مینامد. لذا روزنامهنگاران میفهمند که «زیر سؤال بردن سیاستی که در تار و پود کارشان گنجانده شده» وظیفۀ ایشان نیست، چرا که 75 درصد درآمد ترازنامههای مالیشان از تبلیغات است، چرا که غولهای ثروتمند عرصۀ تجارت و شرکتهای مادر که در هر شرکتی نفوذ دارند از قدرت کافی برای استخدام و اخراج روزنامهنگارانی برخوردارند که دربارۀ فعالیت بنگاهها گزارش میکنند، و دلایل دیگر از این دست؛ هرچند که این پدیده، نوعی دیوانگی دستهجمعی اما پذیرفتهشده توسط اجتماع است.
حتی ممکن است روزنامهنگاران تلاش کنند تا ناتوانی خود در به چالش کشیدن فساد نظاممند رسانهای (نه «سیبهای گندیدۀ منفرد») را بر این اساس توجیه نمایند که نهاد رسانهای متبوع ایشان تا حدی عاری از آن فشارهای مخاطرهانگیزی است که بر کل جامعه سلطه دارند. حتی اگر این توجیه را هم جدی بگیریم، به سختی میتوان میتوان سکوت آنها دربارۀ کل نظام رسانهای را (که در خطر چنین فشارهایی قرار دارد) تبیین کرد.
به طور مشابه، روزنامهنگاران لیبرال میتوانند خود را متقاعد کنند که انعکاس گفتارها و ادعاهای سیاستمداران بدون ابراز هیچگونه نظری، روزنامهنگاری «عینی» محسوب میشود. بر همین اساس، اد پیلکینگتون (3)(دبیر اخبار خارجی گاردین) به دریچۀ رسانه گفت: «ما در کار ویرایش گزارشهای خبریمان نیستیم.» (4)صرفاً ارائۀ جهانبینی تشکیلات را باید «عینی» حساب کرد چرا که با این رویه، روزنامهنگار از ارائۀ جهانبینی فردی خود
پرهیز کرده است! نکته آن است که به تعبیر اشمیت، .«امتناع از زیر سؤال بردن به منزلۀ یک کنش سیاسی محسوب نمیشود، و لذا حرفهایها ظاهراً در کار خود بیطرفی سیاسی دارند.» (1)
اما روشن است که «زیر سؤال نبردن» نیز یک کنش سیاسی است. بهواقع در سالهای 2002 و 2003 هیچکاری نمیتوانست «غیر بیطرفانهتر» از انعکاس بیتأمل فریبهای داونینگ استریت دربارۀ عراق باشد، کاری که جنگ بدبینانه و مرگ دستهجمعی چندین هزار انسان بیگناه را تسریع میکرد؛ و البته کاملاً روشن است که این کنش «بیطرفانه»، از منظر اخلاقی عملی شرورانه است. مهم نیست که هیچیک از حرفهایهای رسانه در سراسر دنیا، اسطوره بودنِ «عینیت انعکاس [حرفها و اقدامات] صاحبان قدرت» را نمیپذیرند؛ چرا که به هر روی، دنیای واقعی علت و معلول، دروغ و دستکاری [برای جلب] پشتیبانی افکار عمومی، و مسؤولیت اخلاقی در مرگومیرها، وجود دارد.
در نتیجۀ این تبعیت گسترده از «معیارهای حرفهایگری» (یعنی تبعیت از قدرت)، فرهنگی پدید میآید که در آن باید از تفکر انتقادی و پرسشگری صادقانه ترسید، یا بهواقع از آن نفرت داشت، چرا که عملی غیرحرفهای، خطرناک و خطا محسوب میشود. ما در دریچۀ رسانه، در برخوردهایی که با روزنامهنگاران داریم، این ترس را میبینیم: آنها میترسند که با انکار حقیقتها مسلم، غیرمنطقی به نظر برسند؛ اما در عین حال از افشای واقعیتهایی میترسند که ممکن است ستون، اعتبار و شغلشان را از ایشان بگیرد. همچنین، و البته مهمتر، اینکه میترسند حرفهای ما و خوانندگانمان چه تأثیری بر فهم ایشان از کیستیشان میگذارد. در مقالهای که در سال 1916 منتشر شد، برتراند راسل (2)این نکته را با قوت توضیح داد:
انسان از فکر بیش از هر چیز دیگر روی زمین میترسد: بیش از آوار، حتی بیش از مرگ... ترس است که انسان را عقب نگه میدارد: ترس اینکه مبادا باورهای گرامیاش توهم از آب دربیایند،
مبادا نهادهایی که با آنها زندگی کرده است مضرّ از آب دربیایند، مبادا اینکه خود او کمتر از آنکه تصور میکرده است شایستۀ احترام باشد. (1)
برای روزنامهنگاران لیبرال هیچچیز ترسناکتر از آن نیست که بفهمند شاید آن مدافعان نجیبزادۀ عدالت و واقعیت که تصور میکردهاند، و حرفۀ پرسود و پراعتبار خود را بر اساس آن تصویر بنا کردهاند، نباشند. به تعبیر مکرّر جان پیلجر، مسئله این است که لیبرالها «هم خدا را میخواهند و هم خرما را.» آنها میخواهند یک نظام رسانهای فاسد و شنیع که قدرت دیوسازی یا استقبال از ایشان را دارد به ایشان احترام گذاشته و پاداش دهد، و در عین حال میخواهند به منزلۀ مدافعان افراد ضعیف و رنجکشیدهای دیده شوند که غالباً قربانی همان نظام رسانهای و اتحاد دولت-بنگاهیاش هستند. یک راهحل میتواند چشمپوشی از نقش مشهود نظام رسانهای در مصیبت بشر باشد، اما این راه پوچ و مزخرف است.
به همین دلیل است که بسیاری از لیبرالها، دریچۀ رسانه و خوانندگانش را به «حمله به اشخاص» متهم میکنند. اما ما به هیچ روزنامهنگاری حملۀ شخصی نکردهایم: ما میخواهیم ایدهها را به چالش بکشیم، نه اینکه به افراد (که هیچ عداوتی با ایشان نداریم) حمله کنیم. اما واقعیت آن است که استدلالهای ما، بر فهم فرد از خودش تأثیر میگذارند.
اشمیت از نوام چامسکی نقل میکند که استقبال لیبرالها در دانشگاه هاروارد (2)از او چه تفاوتی با استقبال محافظهکاران در امآیتی (3)دارد:
بنا به معیارهای متعارف، هیئتعلمی هاروارد لیبرالتر، و در واقع لیبرالهای چپگرا هستند. هیئتعلمی امآیتی غالباً بسیار محافظهکار، حتی مرتجع هستند. من معمولاً با هیئتعلمی امآیتی راحت کنار میآیم حتی وقتی که دربارۀ هیچچیز توافقی نداشته باشیم، که غالباً هم همینطور
است. اما اگر به باشگاه هیئتعلمی هاروارد بروم، سکوت سرد را حس میکنید انگار که شیطان شخصاً وارد اتاق شده است. (1)
شاید خوانندگان داستان دخترکی را به یاد بیاورند که کنار یک چاه عمیق بازی میکرد و توپ طلاییاش درون چاه افتاد؛ سپس قورباغهای بیریخت توپ را درآورد و به او داد. جوزف کمپبل (محقق اسطورهشناسی تطبیقی) اهمیت این شخصیت تنفرآور را توضیح میدهد که به شکلهای مختلف در داستانهای تخیلی و ادبیات عامهپسند در کل فرهنگ و تاریخ ما دیده میشود:
قورباغه یا اژدهای نفرتانگیز و مطرود این قصهها، خورشید را در دهانش میگذارد و بیرون میآورد؛ چرا که قورباغه، مار، آن مطرود، نمایندۀ عمق ناخودآگاه است... که در آن تمامی عوامل، قوانین و مؤلفههای حیات مطرود، ناپذیرفتنی، تصدیقنشدنی، ناشناخته یا رشدنیافته انباشته شدهاند... لذا جارچی یا منادی این ماجرا، بنا به قضاوت دنیای پیرامون، غالباً موجودی تیره، تنفرانگیز یا وحشتناک است؛ اما اگر کسی از او تبعیت کند، راهی از میانۀ دیوارههای روز به سوی تاریکی گشوده میشود، به سوی جایی که جواهرات در آن میدرخشند. (2)
چامسکی نیز چنین قورباغهای است! و (امیدواریم که) دریچۀ رسانه نیز همینطور!
مرحوم گری وب (3)نمونهای از آن دسته روزنامهنگاران بود که روزگاری دریچۀ رسانه را طرد میکرد. او به مدت 19 سال گزارشگر تحقیقی بود که فساد در بخشهای دولتی و خصوصی را کانون توجه خود قرار داد و برای روزنامهنگاریاش بیش از 30 جایزه برد. او یکی از شش گزارشگر روزنامۀ مرکورینیوز (4)در سنخوزه (5)بود که
به خاطر مجموعه مقالاتی دربارۀ زلزلۀ سال 1989 در کالیفرنیا، جایزۀ پولیتزر (1)سال 1990 را از آنِ خود کرد. در سال 1994، جایزۀ اچال منکن (2)توسط «انجمن مطبوعات آزاد» (3)به او اهداء شد، و در سال 1997 نیز «جایزۀ قهرمان رسانهای» (4)را گرفت. وب تجربۀ خود از جریان اصلی روزنامهنگاری را اینگونه توضیح داده است:
طی هفده سال فعالیتم، هیچ اتفاق بدی برایم نیافتاده بود. هیچوقت به خاطر ادامۀ جستجوهایم اخراج یا تهدید به اخراج نشدم. هیچگاه تهدید به مرگ نشدم که نگرانم کند. جایزه میگرفتم، دستمزدم زیاد میشد، در کلاسهای کالج درس میدادم، به شوهای تلویزیونی دعوت میشدم، و در مسابقههای روزنامهنگاری قضاوت میکردم. پس چگونه میتوانم با کسانی مانند نوام چامسکی و بن بگدیکیان (5)موافق باشم که ادعا میکنند این سیستم جواب نمیدهد، منافع ویژه و بنگاههای قدرتمند آن را هدایت میکنند، و برای حفاظت از نخبگان قدرت وجود دارد؟ اصلاً؛ این سیستم جواب میدهد، تا جایی که من میدانم. این سیستم مشوق نوآفرینی است. به رسواسازی کثافتکاریها پاداش میدهد. (6)
و سپس، به تعبیر جوزف هلر (7)، «اتفاقی رُخ میدهد»:
و سپس مقالههایی نوشتم که موجب شد بفهمم چقدر آن برکتها اشتباهی بوده است. علت آنکه آن مدت طولانی کسی کارم به کارم نداشت، بر خلاف تصورم، دقت و سختکوشی و خوبیِ کارم نبود. ظاهراً هیچ ربطی به آن نداشت. واقعیت آن بود که در آن سالها، چیزی ننوشته بودم که آنقدر مهم باشد که ارزش سرکوب داشته باشد. (8)
1) Pulitzer Award
2) H.L. Mencken
3) Free Press Association
4) Media Hero’s Award
5) Ben Bagdikian
6) «وورلیتزر قدرتمند به بازی ادامه میدهد»، در: کریستینا بورجسون، «درون ترن هوایی: روزنامهنگاران پیشرو، اسطورۀ مطبوعات آزاد را افشاء میکنند»، انتشارات Prometheus، 2002، صفحۀ 296.
7) Joseph Heller
8) همان، صفحات 7-296.
در سال 1996، وب یک مجموعه مقاله با عنوان «اتحادهای تاریک» (1)نوشت. این مقالات گزارش میدادند که چگونه یک ارتش تروریستی با پشتیبانی ایالات متحده (یعنی کنتراها در نیکاراگوئه) با فروش کوکائین در محلههای لسآنجلس به بزرگترین دلالان مواد مخدر آن شهر، هزینۀ فعالیتهای خود را تأمین میکردند. در این مجموعه، تماسهای مستقیم میان قاچاقچیانی که مواد مخدر را به لسآنجلس میآوردند با دو عامل نیکاراگوئهایِ سیا که بر شورشیان کنترا در آمریکای مرکزی نظارت میکردند، مستندسازی شده بود. بعلاوه، این مقالات افشاء میکردند که عناصری از دولت ایالات متحده از فعالیتهای این حلقۀ قاچاقچیان خبر داشتند و کار چندانی برای توقف آن نکردند. در بین شواهد آن مقالات، شهادت یک قاچاقچی مواد مخدر در دادگاه (خبرچین دولت) بود که میگفت یک عامل سیا به آنها دستور داده بود در کالیفرنیا برای نیروهای کنترا پول دربیاورند.
سه روزنامۀ بزرگ آمریکا (واشنگتنپست، نیویورکتایمز و لسآنجلستایمز)، وب (نه مقالهاش) را کانون توجه قرار دادند، و آن مطلب را «مخدوش»، تهی و فاقد ارزش پیگیری نامیدند. وب گفت: «پیش از آن، هیچگاه چنین انرژی برای طرد مطلب یک روزنامۀ دیگر صرف نکرده بودند.» (2)
دبیران وب به تدریج عصبانی شدند؛ 5000 نسخۀ تکثیرشدۀ مجموعه سوزانده شد، اعلامیههای «رفع مسؤولیت» به مقالههای بعدی اضافه شد که روشن میکردند روزنامه اصلاً سیا را به اطلاع مستقیم از آن رُخدادها متهم نمیکند، هرچند که به گفتۀ وب «واقعیتها قویاً نشان از همدستی سیا داشت.» علیرغم فقدان شواهد یا استدلال، رسانهها فوراً برچسب «غیرمسؤولانه» به آن مقاله چسباندند. در نهایت، مرکورینیوز از پشتیبانی آن مطالب دست کشید، و به خاطر «نقصها» در مقالهای که «بیش از حد سادهسازی شده بود» و حاوی «خطاهای فاحش بود» عذرخواهی کرد. اندکی بعد، وب از مرکورینیوز کنار کشید.
پس از روشن شدن اطلاعات بیشتر، وب دریافت که خودش اشتباه میکرده است:
اطلاع و مداخلۀ سیا بسیار بیشتر از حد تصور من بود. آن حلقۀ قاچاق نیز بسیار بزرگتر از آن بود که من تصویر کرده بودم. همکاری میان عاملان سیا که کنتراها را اداره میکردند و قاچاقچیان مواد مخدر، نزدیکتر از آن چیزی بود که من نوشتم. (1)
وب نوشت که علیرغم نکوهش مطبوعاتی، آن حقیقتها کوبندهتر (و نه ضعیفتر) شدند؛ اما هیچگاه جداً بررسی نشدند. در عوض، آن مقاله برای همیشه عنوان «بیاعتبار» را گرفت.
پس چرا مطبوعات با مقاله و خود وب مقابله کردند؟
در اصل به خاطر اینکه آن مجموعه، ایدههای خطرناکی را مطرح میکرد. میگفت که دولت مرتکب جنایت شده است. اگر آن ماجرا درست بود، یعنی دولت فدرال نیز قدری (هرچند غیرمستقیم) در جریان مواد مخدری دست داشت که در دهۀ 1980 میلادی وارد محلههای سیاهپوستان میشد... این تبانی میان مطبوعات و صاحبان قدرت از آن رو ترسناک است که واقعاً خوب عمل میکند. در این مورد، انکارهای دولت و وعدههای پیگیری واقعیت، محقق نشد. افکار عمومی (بنا به دلایل روشن) آنها را قبول نکرد، و تقاضای بررسی مستقل رو به افزایش بود. اما پس از ورود «سگهای نگهبان» [یعنی مطبوعات]، افکار عمومی متفرّق و سردرگم شد، و تلاش برای برگزاری جلسه بررسی کنگره نیز از شور و شوق افتاد. (2)
وقتی تعداد کافی از مردم قبول کنند که یک ماجرا اغراقآمیز یا تحریفشده است، میتوان آن را به سادگی دفن کرد و به فراموشی سپرد.
در روایت فوق، وب به خوبی کمک میکند که بفهمیم چگونه «ایدههای خطرناک» و روزنامهنگارانِ «خطرناک» از جریان اصلی رسانهها حذف میشوند: یک «چماق» واقعاً سنگین منتظر کسانی است که پا از گلیم خود درازتر کنند و مسائلی را افشاء نمایند که برای دامنۀ گستردهای از منافع تشکیلات تهدیدآمیز محسوب شود. آنچه دربارۀ روایت وب اهمیت دارد آن است که او 17 سال شجاعانه و صادقانه به عنوان یک روزنامهنگار
فعالیت کرد بدون آنکه از وجود این «چماق» باخبر باشد. پس میفهمیم که روزنامهنگاران در این باور خود که «آزاد و مستقل» هستند، صادقاند. همانطور که خود وب نوشته است: «در کل حرفۀ گزارشگریام، فقط یک مقاله مشکلآفرین شد... من هرجور میخواستم مقالههایم را مینوشتم، بدون آنکه کسی به کارم سرک بکشد یا من را به جهت خاصی هدایت کند.» (1)
و این روایت را دوباره و دوباره از روزنامهنگارانی میشنویم که غالباً فکر میکنند «از آن طرف پشتبام افتادهایم» و دیدگاههای «افراطی» داریم. در واقع، از آنجا که میخواهیم توجهها را به یک پدیدۀ نسبتاً «پنهان» جلب کنیم (پدیدهای مانند آن «چماق» که بر سر وب خورد)، پدیدههایی که غالباً از چشم ایشان پنهان است، لذا روزنامهنگاران فرض میکنند که نوعی جنون محرک ماست: شاید یک نفرت عمیق از روزنامهنگاران، یا اعتیاد به انتقاد از مردم. جان اسنو (مجری اخبار کانال 4) در مصاحبهای به ما گفت:
روزنامهنگارها تنبلاند، در آکواریوم زندگی میکنند، به انتشار این چیزها [ماجراهای جنجالی] علاقهای ندارند. و علت آن نیست که تبلیغگرها روی گردهشان سوارند (چون اصلاً به تبلیغگرها اهمیت نمیدهند)، بلکه به این خاطر است که انجام دادن کارهای دیگر، وقتی لقمۀ آماده توی دهانشان گذاشته میشود، سادهتر است... میتوانم به شما بگویم اگر کسی از پپسیکولا با من تماس بگیرد (که باید بگویم تا کنون از هیچ بنگاهی با من تماس نگرفتهاند، کاش که میگرفتند!) اعتراف کوتاهی برایشان میکنم. (2)
www.medialens.org/articles_2001/de_Jon_Snow_interview.htm
به اعتقاد ما این دیدگاه آسایشطلبانه در صورتی میتواند تغییر کند که، به تعبیر وب، اسنو بخواهد چیزی را گزارش دهد که «آنقدر مهم باشد که ارزش سرکوب داشته باشد.» جسد گری وب در دسامبر 2004 در حالی یافته شد که گویا خودکشی کرده بود.
همانطور که جف اشمیت تبیین کرده است، حرفهایها (از جمله حرفهایهای حوزۀ رسانه) دروغگو نیستند. آنها کسانی هستند که برای تسلیم کردن ظرفیت تفکر انتقادی خود در برابر یک «استاندارد حرفهای»، گزینش و تربیت شدهاند. آنها بواسطۀ این فهم که «روش کار همین است»، این رویه را با حداقل خودآگاهی پیش میگیرند.
اگر کارکنان رسانهها «دروغگویان منفیباف» بودند، واقعیت اصلاً برایشان مسئله نبود: آنها ایمیلها و نامههای چالشی را حذف کرده و به سطل آشغال میانداختند. اما از آنجا که حرفهایهای رسانه، در توهمی عمیق، خود را اساساً صادق میپندارند، لذا فهمی که از هویت خود دارند مانع از آن میشود که چالشهای منطقی، متین و دقیق را به راحتی طرد کنند. آنها بدون توجه به دیدگاههای معقول و منطقی نمیتوانند همچنان خود را انسانهایی منطقی بپندارند. پس این نکته، اهرمی کوچک اما مهم در دست کسانی است که به تغییر و بهبود سیستم امیدوارند. اجازه دهید با بررسی چند نمونه، اهمیت این نکته را برای تغییرات اجتماعی مترقیانه نشان دهیم.
در 12 اکتبر 2002، پس از مصاحبۀ جان همفریز (1)(مجری ارشد برنامۀ رادیویی تودی (2)در شبکۀ رادیویی بیبیسی) با جک استراو، دارن اسمیت (3)(یکی از خوانندگان ما) نامهای به او نوشت. اسمیت از گفتههای استراو انتقاد کرده بود:
1.«صدام حسین قادر بود... بازرسان را اخراج کند.» این یک دروغ مسلم و تحریف واقعیت است. در ادامه با جزئیات به آن میپردازم.
2.«رژیم عراق حملات وحشیانهای علیه ایران... علیه مردم کشورش... و سپس... کویت... داشته است.» این نیمی از واقعیت است. اکثر وخیمترین جنایات صدام حسین در زمانی انجام شد که او از پشتیبانی دولتهای غربی از جمله آمریکا و انگلستان برخوردار بود.
3.«بازرسان قادر بودند وارد عراق شوند و کار خود را انجام دهند.» این نیز یک نیمهواقعیت است. آنچه زیرآب کار بازرسان UNSCOM را زد، نفوذ عاملانی بود که از عراق جاسوسی میکردند.
در واکنش به حرفهای ابتدایی آقای استراو، از جمله رگبار تحریفهای فوقالذکر، با تعجب دیدم که شما نیز حرفهای او را پذیرفتید. شما به شنوندگان گفتید: «خوب، بخش عمدۀ این حرفها میتواند درست باشد، مطمئناً درست است، مسلماً وقتی دربارۀ سابقۀ صدام حرف بزنید کسی با اینها مخالفت نخواهد کرد.» (1)
مطمئناً من (و برخی دیگر) با همۀ آنها مخالفت میکنیم. من فقط به روشنترین تحریفی که آقای استراو گفتهاند میپردازم: این دروغ که «صدام قادر بود... بازرسان را اخراج کند.» این مطمئناً درست نیست. UNSCOM در 16 دسامبر 1998 پس از آنکه مسؤولان آمریکایی دربارۀ خطر حملات هوایی بمبافکنها و موشکهای کروز آمریکایی/انگلیسی در حملۀ روباه صحرا به آنها هشدار دادند، عراق را ترک کردند. (2)
همفریز پاسخ داد:
آنچه توجه نکردهاید این است که مصاحبهگران در برنامۀ تودی وقت کافی ندارند که تکتک اظهارات مطرحشده در هر مصاحبه را به چالش بکشند. درست است که بازرسان بیرون کشیده شدند، نه اینکه اخراج شوند؛ اما همانطور که استراو در مصاحبۀ قبلی با من گفته است (که ظاهراً آن را نشنیدهاید)، حرف اصلی این بود که صدام ماندن را برای آنها غیرممکن کرده بود. اما سروکله زدن با حرفهای شما، وقت تلف کردن است. شما به طرز عجیبی به این نتیجه رسیدهاید که من طرفدار جنگ با عراق هستم و نمیتوانم شما را قانع کنم که اینطور نیست. میتوان قبول داشت که صدام یک هیولا بود (که با این حرف موافقم) و باز هم مخالف جنگ بود. این را نمیفهمید؟ پس زحمت جواب دادن به خودتان ندهید. (3)
علیرغم ظواهر، این کلمات تندوتیز نشانۀ آن نبود که همفریز آن چالش و نقد را رد کرده است؛ بلکه جوهرۀ آن جواب نشان میداد که اسمیت به هدف زده است. دو هفتۀ بعد، در 30 اکتبر، جان همفریز مجدداً دربارۀ عراق با جک استراو مصاحبه کرد. و این اتفاق افتاد:
استراو: ... آنها بازرسان تسلیحاتی را بیرون انداختند.
همفریز: خوب، آنها واقعاً بیرون انداخته نشدند. میدانید که با این حرف به دردسر میافتید، و من هم اگر بگذارم این را بگویید به دردسر میافتم. حقیقت این است که آنها بیرون انداخته نشدند، بلکه بیرون رفتند. وقتی آنجا بودند زندگی برایشان سخت شده بود، پس بیرون رفتند، که این با آنچه شما میگویید یکی نیست. (1)
یک نفر با نوشتن نامههای احساسی اما منطقی و مبتنی بر واقعیتهای دقیق، کمک کرد تا تلاش وزیر خارجۀ بریتانیا برای ترویج جنگ از طریق فریب و دستکاری اذهان مخاطبان رادیویی خنثی شود. هرکسی که فکر میکند نامهنگاری و سایر شیوههای ابزار نارضایتی هیچ اثری نمیکند، باید دربارۀ این مثال تأمل کند.
دریچۀ رسانه همواره از بیبیسی به خاطر گزارشگری شرورانه دربارۀ افغانستان، عراق و سایر مسائل انتقاد کرده است. پس از یک مستند افتضاح دربارۀ عراق در برنامۀ پانوراما (2)، در واکنش به هشدار رسانهای ما دربارۀ خطاها و حذفیات برنامه، خوانندگان ما تعداد زیادی ایمیل ارسال کردند. یک ماه بعد، یک برنامۀ بسیار دقیقتر در پانوراما پخش شد: «پروندهای علیه جنگ.» (3)
هرچند برنامهسازان مجموعهای جالب از نظرات ناراضیان ضدجنگ را جمعآوری کرده و واقعیتها و استدلالهای مهمی را کنار گذاشته بودند، اما این پیشرفت خوشایند بود. از یکی از آشنایانمان در بیبیسی (بیل
هایتون (1)، دبیر منطقهای سرویس بینالملل) پرسیدیم که آیا انتقاد دریچۀ رسانه در پخش این برنامۀ جدید نقشی داشت. هایتون جواب داد:
بله فکر میکنم آن انتقاد احتمالاً نقشی بازی کرده است. یک تببین (خوشبینانه) میتواند این باشد که ارادۀ برنامهسازان برای غلبه بر اعتراضها را افزایش داد، و تبیین (بدبینانه) میتواند این باشد که بخشهای دیگر ماشین تولید اخبار را کنار زد. آنها احتمالاً از اوایل نوامبر مشغول تهیه آن بودهاند چون سکانس مربوط به ژنرال در روز یادبود جنگ فیلمبرداری شده بود. اما مشخصاً افرادی در سازمان هستند که میخواهند برنامههای خوبی بسازند؛ مسئله این است که چگونه میتوان کار را برایشان سادهتر کرد! (2)
هرچند بنگاهها (از جمله بنگاههای رسانهای) ساختارهای خودکامهای از قدرت هستند، اما ما در جامعهای خودکامه زندگی نمیکنیم. کنترل نه از طریق خشونت، بلکه از طریق فریب، فریب خود، و ارادۀ عمومی برای تسلیم کردن فکرها و احساساتمان در برابر مفاهیم «حرفهایگری» و «عینیّت»، حاصل میشود. شرّ و خشونت زیادی در دنیا وجود دارد، اما کسانی که بروز این وقایع را امکانپذیر میکنند عمدتاً شرور یا خشن نیستند.
استنلی میلگرام (روانشناس) گفته است که بنیادیترین یافتۀ مطالعۀ او پیرامون اطاعت در جامعۀ مدرن آن است که «مردمان عادی، که صرفاً کار خود را انجام میدهند و خصومت خاصی ندارند، میتوانند عاملان یک فرآیند وحشتناک و مخرّب شوند.» (3)
یافتۀ مهم دیگر میلگرام آن است که وقتی حتی گروه کوچکی از افراد سرکشی کرده و از اطاعات سر باز میزنند، وقتی خواستار حق بشری خود برای فریاد زدن ادراکها، فکرها و احساسات غمخوارانۀ واقعیشان دربارۀ رنج دیگران میشوند، این کار تأثیری بیاندازه قدرتمند بر دنیای پیرامون آنها دارد. قدرت حرصزننده و مخرّب که بر مبنای اطاعت بیفکر بنا شده است، بیشترین آسیبپذیری را در برابر سرکشی غمخوارانه دارد.
در بریتانیا، روزنامهها بیش و پیش از همه، یک کسبوکار هستند. آنها برای گزارشگری اخبار، خدمت به عنوان سگ نگهبان دولت، نظارت بر کردار حاکمیت، دفاع از شهروندان عادی علیه سوءاستفادهگران از قدرت، افشای رسواییها یا کارهای خوب و نجیب دیگری که گاهی اوقات از مطبوعات انتظار داریم، نیستند. به مانند هر کسبوکار دیگری، آنها نیز هستند تا پول بسازند. آنها وقتی هم کارکردهای عمومی خود خود را انجام میدهند، برای موفقیتشان به عنوان یک کسبوکار است. (1)- کالین اسپارکز (2)
خوانندگان دیدهاند که روزنامهنگارانی که از واشنگتن گزارش میکنند، ظاهری مشابه با مسؤولینی دارند که قرار است پوشش دهند: گزارشگران مرد ظاهر، لباس و صدایی شبیه به سیاستمداران نخبۀ مرد دارند؛ گزارشگران زن ظاهر، لباس و صدایی شبیه به سیاستمداران نخبۀ زن دارند، که لبریز از لباسهای قدرتنما و جذبههای آراسته است.
ظاهر روزنامهنگاران را نمیتوان «خنثی» تلقی کرد. مثلاً تصور کنید که با لباسی خوشپوش، در مقابل کنگره، اعلام کنند که رهبران غربی دستنشاندۀ بنگاههای بزرگی هستند که برای فریب افکار عمومی جهت پذیرش بازی «دموکراسی» به دروغ و تدلیس متوسل میشوند، و سیاستهایی را تحمیل میکنند که مایۀ سودآفرینی یک گروه معدود نخبگان میشود. فرض کنید ظاهر، لباس و صدای دقیقاً همان نخبگان را داشته باشند، که در نتیجه مایۀ تمسخر همۀ حرفهایشان میشود.
تأثیری که روزنامهنگاران میگذارند مانند یک فرستادۀ محترم است که معصومانه و محترمانه، امتیاز ویژهای یافته است: او تا رأس هرم قدرت بالا رفته است و با اظهارات حیاتی آن رأس بازگشته است. و آنچه ایشان در عمل
میگویند نیز تقویتکنندۀ این برداشت است: همیشه بر آنچه «واشنگتن فکر میکند»، یا «مسؤولین کاخ سفید» امید دارند، میترسند یا برنامهریزی کردهاند، تأکید میشود.
پیامی که ناخودآگاه منتقل میشود آن است که حاکمان ما برتر، متعالی و خوشنیتاند. پس ایشان به مثابۀ ارجمندترین قشر یک نظام سیاسی شایستهسالار، شایستۀ احترام و حتی خضوعاند. ما تربیت میشویم تا در پای قدرت، حس کوچکی و توجه خاضعانه داشته باشیم. هیچکس نباید از این گزارشها برداشت کند که ما (یعنی مردم) رهبران صوری هستیم، و سیاستمداران صرفاً توسط ما به عنوان نمایندگان انتخاب میشوند.
پس نتیجه میگیریم که ارزشهای والا، مایۀ انگیزش نظام سیاسی خضوعگستر و نیکخواهی هستند که این گزارشها مطرح میکنند. و اگر این نظام خوشنیت از دل جامعه برآمده و برآن حکمرانی میکند، پس جامعه نیز باید اساساً خوشنیت، متمدن و اخلاقی باشد.
بهواقع بسیاری از روزنامهنگاران ظاهراً به نوعی داروینیسم اخلاقی اعتقاد دارند که علیالظاهر تخصص پرتوان و پیشرفتۀ غرب را با پیشرفت اخلاقی برابر میداند. پیشفرض آنها این است که ما از لحاظ فکری، فرهنگی و اخلاقی برتر از آن جامعههای «کمترتوسعهیافته» هستیم که در «جنوب فقرزده» قرار دارند. روزنامهنگاران سفیدپوست و خوشپوش آکسبریج (1)همیشه در حال تصویری میشوند که گویا مانند مبلغان مذهبی، در میان برادران قهوهایپوست مصیبتزدۀ ما در حال حرکتاند. پولی توینبی (2)در مقالۀ خود با عنوان «غرب واقعاً بهترین است» نوشته است:
ما در فرهنگ سیاسی و اجتماعیمان، یک شیوۀ زندگی دموکراتیک داریم که بیهیچتردیدی میدانیم بسیار بهتر از سایر شیوههای زندگی در تاریخ بشریت است. ما همگی مبلغان و معتقدانی هستیم که شیوۀ ما، از لحاظ معیارهای مهم و معنادار، بهترین است؛ حتی اگر نخواهیم این نکته را بپذیریم... (3)
در نیویورکتایمز، مایکل واینز (1)در سال 1999 هشدار داد که علیرغم «پیروزی آمریکا بر کمونیسم و [اقدامات] ضدبشری» در کوزوو، مسائل همچنان بر جا ماندهاند. به گفتۀ واینز، آمریکاییها غالباً اخلاقیات خود را جهانشمول تلقی میکنند، اما در واقع «از لحاظ ارزش جان یک انسان، شکافی فاحش میان غرب و مابقی دنیا وجود دارد.» (2)
پس ما باید با بمبهای لیزری، راه گذار از «مذهبهای قرونوسطایی» به سوی «دموکراسی» را برای مردم برقعپوش دنیا روشن کنیم. البته هرکسی حق ندارد در خارج از دایرۀ حقوق بینالملل علیه کشور دیگری جنگ به راه بیاندازد. ولی ما «هر کسی» نیستیم» ما مدرنیته، عقل و علمایم. ما غرب هستیم.
جین لاروک (3)(دریادار آمریکایی) در سال 1985 دربارۀ نبردهایش علیه ژاپنیها از سال 1941 تا 1945 گفت:
فکر میکردیم آنها مردان قهوهایپوست کوچکاند و ما مردان سفیدپوست بزرگ. آنها یک گونۀ پستتر بودند. آلمانیها به عنوان مبارزان و سازندگان بزرگ شناخته میشدند، اما ژاپنیها یک هدف ساده بودند. ما از سلاحهای هستهای علیه این مردان قهوهایپوست کوچک استفاده کردیم. دربارۀ استفاده از سلاح هستهای در ویتنام هم حرف میزدیم. دربارۀ استفاده از نیروی نظامیمان برای گرفتن نفتمان در خاورمیانه از یک تیرۀ دیگر از تیرهپوستان هم حرف میزدیم. اما هیچگاه نمیشنویم که ایالات متحده از ارتش برای گرفتن نفتمان از کانادا استفاده کند. ما هنوز هم فکر میکنیم یک اَبَرنژاد بزرگ هستیم. (4)
چون اعتقاد داریم که اساساً برتر هستیم، زندگیهایمان مهمتر هستند. ما افرادی پرتکاپو و مدرن هستیم؛ آنها گروههایی درمانده و فقرزده هستند. وقتی تروریستها ما را میکشند، مردگان ما افرادی صاحب نام، خانواده و تاریخ هستند. وقتی آنها زیر رگبار تفنگهای ما میمیرند، تودههای بیناماند.
روزنامهنگاران برای توجیه این رویکرد، بعضاً چنین استدلال میآورند که چون ما با مردمی که به شیوۀ ما زندگی میکنند بیشتر همذاتپنداری میکنیم، پس به زندگی و جان غربیها بیشتر اهمیت میدهیم. برای همین است که یک سرمقالۀ نیواستیتسمن مینویسد:
غمخواری به بیرون پرتو میافکند: هرچه افراد به ما نزدیکتر باشند، وقتی تراژدی بر سر آنها آوار میشود ما نیز شدیدتر آن را احساس میکنیم... بنابراین، کاملاً قابل درک است که وقتی 5 هزار نفر به دست تروریستها در نیویورک و واشنگتن کشته میشوند، احساسات بریتانیاییها برانگیخته میشود: بریتانیاییها نسبت به این ماجرا عواطف شدیدتری دارند تا مرگ بیشمار مردم در کلمبیا، عراق، افغانستان یا کنگو. اکثر ما نمیتوانیم زندگی در یک روستای فقیر آفریقایی یا یک کلبۀ محقر آمریکای لاتین را تصور کنیم، اما اهالی نیویورک زندگیای شبیه ما دارند، از حومۀ شهر به دفاتر خود میروند، به زبان ما حرف میزنند، آرزوهایی شبیه ما دارند. (1)
واقعیت تاریک و زشترو آن است که بسیاری از ما «واقعاً» معتقدیم که از مردم کلمبیا، عراق، افغانستان و کنگو برتر و مهمتر هستیم.
مردم غالباً از ما میپرسند که آیا فکر میکنیم تلاشهایمان به یک نظام رسانهایِ غمخوارتر با خشونت کمتر منجر میشود؟ آیا جداً بر این باوریم که دبیران و روزنامهنگاران، با دریافت ایمیل از افکار عمومی، تغییری اساسی در عملکرد خود میدهند؟ آیا الگوی پروپاگاندا نشان نمیدهد که چارچوب سرمایهداری دولتی-بنگاهی لاجرم دبیران و روزنامهنگارانِ سرکش را کنار خواهد گذاشت؟ آیا کسانی که رویۀ خود را تغییر میدهند، جایگزین نمیشوند؟ که در این صورت، آیا کار ما بیثمر نیست؟ اصلاً چرا به خودمان زحمت بدهیم؟
در 4 فوریۀ 2004، آلان راسبریجر (دبیر گاردین) چالش و نقد زیر را برای ما ایمیل کرد:
دیوید عزیز،
1) سرمقاله، «آقای رییسجمهور، این غربِ وحشی نیست»، نیواستیتسمن، 24 سپتامبر 2001.
شما یک نقد جالب وکلی دربارۀ منابع مالی روزنامهها دارید، و البته نتیجۀ دلخواهتان را میگیرید. این بحث بسیار جالب، اگرچه قدیمی، است. مایلم بدانم شما چه الگوی کسبوکار دیگری برای روزنامهها پیشنهاد میدهید که تعداد زیادی از نویسندگان و دبیران مطلع و باتجربه را در دو عرصۀ چاپی و اینترنتی، در اینجا و خارج از این کشور، حفظ کند؟ در این صورت، قیمت روزنامه چقدر باید باشد؟ یا، در صورت عدم استفاده از تبلیغات، چه منبع درآمد دیگری را ترجیح میدهید؟
این بحثها همگی جالبند و برایتان آرزوی موفقیت دارم. من فقط بنا به تجربهام میتوانم جواب بدهم.
آلان (1)
این پرسشها جالبند. در پاسخ، اولین نکتهای که باید گفت آن است که ما اصلاً موظف نیستیم به مسئلۀ جایگزینها جواب بدهیم. جلب توجهها به یک مسئلۀ مهم بدون ارائۀ راهحل نیز کاملاً منطقی است: یعنی برجستهسازی مسائل مهم برای بحث فینفسه یک فعالیت مهم و مشروع است.
تا آنجا که ما میدانیم، دریچۀ رسانه اولین تلاش جدی برای واکنش منظم و بنیانی به جریان اصلی پروپاگاندا در بریتانیا است. انتقاد از کارفرمایان بالفعل یا بالقوه یعنی پایان عمر حرفهای روزنامهنگار، که در هر صنعتی نیز همینگونه است، و لذا افراد خوشنیت عموماً تلاش کردهاند در حد توان خود درون رسانهها اقدام کنند و پا روی دم شیر نگذارند.
این البته یک استراتژی غیرمعقول نیست، خصوصاً پیش از انقلاب اینترنتی که صدای ناراضیان به شدت محدود بود. با این حال، یک دو جین ناراضی ماهر رسانهای از دیرباز در حاشیۀ جریان اصلی رسانهای در ایالات متحده فعالیت داشتهاند؛ در حالی که در بریتانیا فقط به اندازۀ انگشتان یک دست از چنین افرادی داریم و به جز آنها فقط شاهد یک سکوت خفهکنندۀ از سوی افراد راحتطلب هستیم.
1) ایمیل به دیوید کرومول، 6 فوریۀ 2004.
شاید بخشی از علت این راحتطلبی آن باشد که رسانههای صادقتر در طیف چپ رسانههای بریتانیا (گاردین، ابزرور و ایندیپندنت)، بیش از آنچه در ایالات متحده میبینیم، از نارضایتی استقبال کرده و آن را پوشش میدهند. شاید علت وجود این مؤلفۀ لیبرالتر نیز آن باشد که در دوران پیش از تونی بلر، یک نسخه از چپهای پارلمانی در بریتانیا وجود داشت که با قدرت دولت-بنگاه مخالفت میکرد. اکنون که نظام سیاسی ما به شیوۀ ایالات متحده «همگرا» شده است (و تحت سلطۀ دو حزب هوادار تجارت قرار گرفته است)، رسانههای ما نیز شاید به سوی یک نظام رسانهایِ بسته و نامداراگر (به سبک ایالات متحده) همگرا شوند. اخراجهای پرسروصدای اخیرِ روزنامهنگاران و سیاستمدارانی که قدرت را به چالش میکشیدند (اندرو گیلیگان، گوین دیویز و گِرِگ دایک از بیبیسی، پیرز مورگان (1)از دیلیمیرر، و جورج گالوی (2)عضو سابق حزب کارگر)، بدون اخراج هیچیک از روزنامهنگاران و سیاستمداران هوادار جنگ، شاهد این مدعاست.
نکته آنجاست که حضور روزنامهنگاران ناراضی در مطبوعات «لیبرال» انگلستان (که این مسئله در رسانههای آمریکایی بسیار نادر است: پائول کراگمن در نیویورکتایمز یک مثال برجسته از این دست است) بیش از آنکه واقعاً بر افکار عمومی و فضای سیاست تأثیر گذاشته باشد، موجب تقویت تصور «لیبرال بودنِ کل نظام رسانهای» شده است.
حضور ناراضیان در جریان اصلی رسانهای نوعی واکسن در برابر این تصور است که رسانهها تابع محدودیتها و کنترلهای سفت و سخت هستند. لذا بسیاری از مردم روزنامههایی مانند گاردین و ایندیپندنت را واقعاً روشنفکر و صادق میدانند؛ همانطور که بسیاری از مردم نیز بیبیسی را «بیبی خوشنیت» (3)میدانند. در نتیجه، عملکرد فاجعهبار این رسانهها در به چالش نکشیدنِ مبتذلترین فریبهای دولتی نیز به چشم نمیآید. افکار عمومی شاید بار تقصیر را بر گردن دولت بیاندازد، اما از نقش محوری رسانهها غافل میشود.
از آنجا که واژۀ «مطبوعات بنگاهی آزاد» تناقضآمیز است، پس تلاش برای بررسی این مسائل حیاتی است، و حتی صرفنظر از تلاش برای ارائۀ راهحل نیز فینفسه موجه است. فرض کنید کسی در جلسۀ شورای شهر
وقفه بیندازد و بگوید در یک مدرسه آتشسوزی شده است و بچهها زنده زنده میسوزند. از چنین کسی نیز انتقاد نمیشود که چرا بهترین راهحل را برای مهار آتشسوزی ارائه نکرده است. اینکه مانند راسبریجر بگوییم که این ناتوانی [در ارائۀ راهحل] دلیلی برای بیتوجهی به هشدار است، قطعاً یک فرافکنی بدبینانه است.
پس ما میتوانیم بگوییم که مردم باید خودشان تصمیم بگیرند با این مشکلاتی که ما برجسته کردهایم چه کنند، و ما صرفاً کاری را میکنیم که کس دیگری نمیکند: یعنی میگوییم «رسانههای بنگاهی یک مسئله و مشکل مهم دارند.» منطقاً میتوانیم چنین استدلالی بکنیم، اما حرفمان فقط این نیست.
نتنشینها (1)در راهند!
نظر به راهحلهای عملی، ما بیش از حرف، عمل میکنیم: دریچۀ رسانه خودش یک راهحل عملی است. ترویج مشارکت عموم مردم در نقد رسانهها، یک کار حیاتی است. همانطور که در فصل پیشین بحث شد، نامهنگاری به رسانهها میتواند بخش مهمی از راهحل پیشنهادیِ ما باشد. روزنامهنگاران، خصوصاً روزنامهنگاران لیبرال، معمولاً خود را «آدمهای خوب قصه» میدانند که ترکتازیهای قدرت را افشاء میکنند. بعلاوه، آنها خود را تمجیدشده، محترم و حتی دوستداشتنی میدانند؛ و روزنامهنگاران صداوسیما غالباً خود را چهرههای مشهور عامهپسند تلقی میکنند. لذا ایشان در برابر حتی لطیفترین انتقادهای «چپگرایانه» که بر جایگاه «آدم خوب قصه» خدشه وارد کند، حساساند.
نقدها و چالشهایی از این دست، فهم آنها از کیستیشان را به چالش میکشد، راحتطلبیشان را از کار میاندازد و به خودِ مغرورشان ضربه وارد میکند، لذا آنها به ندرت میتوانند از واکنش نشان دادن خودداری کنند. این واکنشها به نوبۀ خود فهم ارزشمندی از دنیای بستۀ امتیازهای ایشان فراهم میآورد که معمولاً مصون از نقد صادقانه است. برخی از نتایج مهم این کار میتوانند آگاهی بیشتر عامّه از واقعیتهای رسانهای و حتی بهبود عملکرد روزنامهنگاری باشند. رسانه به خودفریبی و مصنویت از نقد وابسته است؛ لذا چالشهای عقلایی غالباً میتوانند راه توجیهِ استدلالها و تأکیدهای پرغلط را بر روزنامهنگاران ببندند.
1) Netizen: ترکیبی از دو واژۀ Net و Citizen به معنای شهروندان شبکۀ جهانی. - مترجم
نقش رسانههای جایگزین در به چالش کشیدن این توهمها هیچگاه بیشتر از امروز نبوده است. برای اولین بار در طول تاریخ، گزارشگران و مفسّران غیربتگاهی میتوانند فوراً با هزینهای اندک به مخاطبان انبوه دسترسی پیدا کنند.
در مقالهای در نیویورکتایمز، هوارد فرنچ (1)دربارۀ کرۀ جنوبی اینگونه گزارش داد:
مدتها این بحث در میان مردم جاری خواهد بود که چه چیزی این کشور را تقریباً یکشبه از وضعیت محافظهکار به لیبرال، از سالخوردهسالاری به فرهنگ جوانان، و از هواداری نامشروط آمریکا به اتحاد متزلزل با آمریکا، کشاند... اما به نظر بسیاری از ناظران، اینترنت مهمترین عامل تغییر بوده است. (2)
70 درصد خانوارهای کرۀ جنوبی به ارتباط اینترنتی سریع و پهنباند دسترسی دارند. یکی از دیپلماتهای غربی در سئول گفت: «اینجا آنلاینترین کشور دنیاست. نسل جوانتر، همۀ اطلاعات خود را از وب میگیرند. بعضی از آنها حتی به سراغ تلویزیون نمیروند. آنها برنامهها را دانلود میکنند.» (3)
با نزدیک شدن انتخابات کرۀ جنوبی در سال 2002، تعداد فزایندهای از مردم اطلاعات و تحلیلهای سیاسیشان را به جای روزنامههای محافظهکار این کشور، از سرویسهای خبری اینترنتی میگرفتند. در دوران انتخابات در دسامبر 2002، مهمترین سرویس اینترنتی با نام OhmyNews روزنامه 20 میلیون بازدید از صفحاتش را ثبت کرد. در مارس 2003، این سرویس هنوز هم روزانه حدود 14 میلیون بازدید داشت، آن هم در کشوری که فقط 40 میلیون نفر جمعیت دارد. این سرویس توسط اوهیونهو (4)(41 ساله) راهاندازی شده است که گفته بود:
هدف من، وداع با روزنامهنگاری قرن بیستمی کرۀ جنوبی بود، با این ایده که هر شهروند یک گزارشگر است... فرهنگ خبری حرفهای باعث فرسایش روزنامهنگاری ما شده است، و من
همیشه میخواستم توانی دوباره به آن بدهم. چون پولی نداشتم، تصمیم به استفاده از اینترنت گرفتم که این استراتژی چریکی را امکانپذیر کرده است. (1)
این سرویس خبری، با صرفاً تکیه بر خوانندگان معمولی، به شکلگیری یک جنبش ملی کمک کرد که به انتخاب روهموهیون (2)(وکیل اصلاحطلب) در دسامبر 2002 منجر شد. پیش از آنکه OhmyNews وارد میدان شود، رییسجمهور جدید نسبتاً ناشناخته بود. وی، پس از انتخاب، اولین مصاحبهاش با رسانههای خبری را با OhmyNews انجام داد. اوهیونهو دربارۀ انتخابات گفت: «نتنشینها برنده شدند. رسانههای سنتی باختند.» (3)
این ماجرای شگفتانگیز برای همۀ کسانی که مایلند کنترل دولتی-بنگاهی بر جامعه را به چالش بکشند، اهمیت دارد. موفقیت سایتهای اینترنتی آزادیخواه در کرۀ جنوبی نشان میدهد که رسانههای اینترنتی (که عمدتاً متکی به دادههای خوانندگان عادی هستند)، نمایندۀ یک نیروی دموکراتیکسازِ قدرتمند میباشند.
تیم پورتر (4)(روزنامهنگار) در سایت اینترنتی فرستدرفت (5)مینویسد عکسهای افشاگر تابوتهای نظامیان آمریکایی و همچنین شکنجه در زندان ابوغریب در سال 2004 همگی بر مبنای تصاویر دیجیتالی بودند که نه روزنامهنگاران، بلکه افراد درگیر در آن دو ماجرا تهیه کرده بودند. پورتر میگوید: «تصور کنید که اگر قتلعام مایلای به جای گزارش با نامه، از طریق یک دوربین (یا تلفن) به اندازۀ یک بمبدستی کوچک ضبط میشد، چقدر زودتر به اطلاع مردم میرسید.» (6)ادوارد هرمان (تحلیلگر رسانهای آمریکایی) برای ما نوشت:
نظر من این است که واکنش رسانهای عمدتاً تحت تأثیر نیاز به تمرکز بر یک موضوع ناخواسته است، و افراد بیرونی که تصاویر را به دست آورده و پخش کردند دستهای رسانهها را بستهاند.
این تصاویر بالذات تأثربرانگیز هستند و آنقدر مغایر با تصویر بوش و هوادارانش به مثابۀ «آزادیبخش» میباشند که ایشان مایلند آن تصاویر را پنهان کنند. (1)
فناوریهای دیجیتال و اینترنتی امکان آن را فراهم آوردهاند که شرکتکنندگان در هر رویدادی بالقوه بتوانند شاهدان غیرقابلابطالی برای رُخدادهای واقعی باشند. این «شهروندان گزارشگر»، با پشتیبانی انبوهی از وبسایتها و وبلاگنویسهای سراسر دنیا، چالشی بسیار جدی در برابر واسطههای بهخطرافتادۀ روزنامهنگاری بنگاهی هستند. ظهور سریع عکسهای شکنجهگران ابوغریب در خیابانهای بعداد پس از انتشار در وب، بیشک تأثیر مهمی بر شورشها داشته است.
ظاهراً محتمل به نظر میرسد که اطلاعات جاری در اینترنت، سائقۀ اعتراضهای غیرمترقبۀ جهانی علیه جنگ در سال 2003 بوده باشند. و در حالی که جریان اصلی رسانهها به پروپاگاندا دربارۀ عراق توسل کردند، روزنامهنگاران عرب و وبلاگنویسان غربی توانستند جریانی دائمی از تصاویر وحشتناک و گزارشهای صادقانه را فراهم آورند که باعث نگرانی عمیق دنیای عرب و سایر بخشهای جهان شد. گزارشهای متهورانه و غمخوارانۀ جو ویلیدنگ (2)(www.wildfirejo.co.uk) و مخابرههای زهر جمیل (dahrjamiliraq.com)، دو نمونۀ الهامبخش از این جریان هستند. گویا در عصری به سر میبریم که برای اولین بار در تاریخ، «شهروندان عادی گزارشگر» قادرند دستورکار خبری را بر جریان اصلی رسانهها تحمیل کنند.
به ما گفته میشد که «مشکل» استدلالمان آن است که واقعیتهای ساختاری رسانههای بنگاهی همچنان آزادی روزنامهنگاری را محدود کرده و ناراضیان را تنبیه نموده و به حاشیه میراند. برخی از خوانندگان، در همدردی با روزنامهنگاران مورد انتقاد ما، گفته بودند: «خوب، آنها باید چه کار کنند؟»
باید به صراحت بگوییم که جدای از برخی بهبودهای حاشیهای، منطق اصلی در به چالش کشیدن روزنامهنگاران آن است که از طریق بحثهای ناشی از این چالشها، برای مخاطبان روشن شود که نظام رسانهای موجود تا چه
حد محدود و باریک است. ما اصلاً به دنبال آن نیستیم که روزنامهنگاران با مثلاً امتناع از تبلیغ سوختهای فسیلی، انقلابی درونی در نظام رسانهای ایجاد کنند. ما هرگز چنین انتظاری نداشتهایم.
بلکه بارها نوشتهایم که امید داریم افزایش آگاهی عامّه از محدودیتهای آزادی سیاسی و رسانهای، یک رسانۀ واقعاً دموکراتیک و جایگزین پدید آورد که قدرت داشته باشد دستورکار جدیدی بر جریان اصلی رسانهها تحمیل کند، یا به عنوان منبع اخبار جایگزین آن شود. نمونههای فوق از ماجراهای خبری اینترنتمحور، دقیقاً منظور نظر ماست.
حالت آرمانی اما از این نظر فراتر میرود: رسانههای جایگزین قدرتمند باید به دنبال آگاهیبخشی و انگیزش جنبشهای بزرگ مردمی (شامل احزاب سیاسی جدید و آزادیخواه) باشند، که سپس آنها میتوانند در جایگاه مناسب برای اصلاح ساختارهای رسانهای قرار گیرند تا نفوذ منافع بنگاهی را محدود نمایند.
اما اگر منظور سؤال راسبریجر این باشد که «روزنامهها و روزنامهنگاران در همین نظام موجود چه میتوانند بکنند؟»، پاسخ این است که آنها نیز همانند هر کس دیگر میتوانند در آن چارچوب محدود تمام تلاش خود را بکنند و در عین حال از تلاشها برای تغییر بنیادین از طریق رسانههای جایگزین و جنبشها حمایت نمایند. مشخص است که در غیر این صورت، آنها گزینۀ چندانی برای انتخاب ندارند.
و این البته یک پیام کلیدی است. هدف ما این است که به خوانندگان نشان دهیم حتی خوشنیتترین روزنامهنگاران در مواجهه با اولویتهای جامعهگریزانۀ اقتصادیِ رسانههای بنگاهی، چقدر دستبسته هستند. میخواهیم آگاهی از این حقیقت افزایش یابد که امکان تغییر دقیقاً در دست عامّۀ مردم است: چنین کاری از عهدۀ روزنامهنگاران برنمیآید. اینکه «هدیۀ آسمانیِ» دموکراتیک و آزادیخواه را از حتی روزنامههای لیبرالی مانند گاردین و ایندیپندنت داشته باشیم، سادهلوحانه است: پیشرفت همواره زمانی حاصل شده است که عامّۀ مردم، تقاضای جدی برای تغییر داشتهاند.
نظر به توسعۀ رسانههای صادق، کار را از این فرض شروع میکنیم که غمخواری برای درد و رنج (و نه حرص ثروت، جایگاه و امتیاز) باید انگیزۀ راستگویی باشد.
ما فرض میکنیم که انگیزه، تأثیر چشمگیری بر ظرفیت [رسانه] برای صداقت و عقلانیت دارد. برای ما روشن است که وجود انگیزههای خودمحورانه و حریصانه به انحراف قوۀ خِرد میانجامد، که در نتیجه حقیقتها و فکرهایی را حذف میکند که مانعی بر سر راه اهداف خودخواهانه هستند. از سوی دیگر، میل اصیل به زدودن درد و رنج دیگران، مشوقی قدرتمند برای شناسایی عقلائیِ علتهای اصلی مشکلات و یافتن راهحلهای واقعی برای آنهاست.
انگیزه از آن رو اهمیت دارد که ابناء بشر مستعد خودفریبی هستند. دانیل گلمن (1)در کتاب «دروغهای حیاتی - واقعیتهای ساده» (2)مینویسد:
دفاعها (سنگر ما در برابر اطلاعات دردناک) در دنیای سایهوارِ هوشیاری ناخودآگاه، یعنی ورای حاشیۀ آگاهی، عمل میکند. بسیاری اوقات نسبت به عملکرد دفاعها بیتوجهیم و همچنان دریافتکنندۀ ناآگاه آن نسخهای از واقعیت میمانیم که آن دفاعها به خوردِ بصیرت ما میدهند. فهم و به دام انداختن این دفاعها، کاری پرزحمت است. (3)
این ظرفیت خودفریبی (دروغگویی بدون درک آگاهانۀ اینکه دروغ میگوییم) یک مؤلفۀ حیاتی از آن نظام پروپاگاندایی است که دامنگیر جوامع دموکراتیک شده است.
منظور ما از یک انگیزۀ غمخوارانه، صرفاً تبعیت از مفاهیم فکری «برابری»، «عدالت» و «حقوق بشر» نیست؛ همچنین به معنای آن نیست که صرفاً عصبانیت از نابرابریها و سرکوبهای موجود، انگیزۀ فرد باشد. حتی منظورمان همدردی زیاد با درد و رنج دیگران نیست. بلکه به انگیزهای اشاره داریم که در این اعتقاد ریشه دارد که رفاه دیگران نیز به اندازۀ رفاه خودمان اهمیت دارد، که رفاه بیشمار دیگران اهمیتی بیشتر از رفاه خود ما
دارد، که دغدغه و نگرانی غمخوارانه به رفاه هم مقصد و هم منبع غمخواری کمک میکند (فصل 13 را ملاحظه کنید).
متأسفانه هم ناراضیان و هم جریان اصلی روزنامهنگاری در برابر این مفاهیم غریب از مهربانی، عمخواری، عشق و نگرانی دربارۀ دیگران، مبهوت ماندهاند. آیا این یک مشخصۀ طبیعی یا تصادفی روزنامهنگاری است، یا اینکه تابع قدرت است؟ جوزف کمپبل (اسطورهشناس تطبیقی آمریکایی) دربارۀ قرن بیستم نوشته است: «بیداری اصلی روح بشری در غمخواری است، و کارکرد اصلی پروپاگاندا نیز سرکوب این غمخواری و ضربهفنی کردنِ آن است. خوب، این در روزنامهنگاری عمومی نیز همیشه دیده میشود.» (1)پس جای شگفتی نیست که پروپاگاندا در جریان اصلی رسانهها، غمخواری را «ضربهفنی» کرده است. بدنامسازی نگرانی برای دیگران به مثابۀ امری سادهلوحانه، احساسی و ضعف، در راستای منافع قدرت استثمارگر است چرا که این قدرت از ترویج حرص، نفرت و بیخبری سود میبرد.
همانطور که نوام چامسکی اشاره کرده است، هدف بنگاه «آن است که مطمئن شود انسانهایی که با ایشان تعامل دارد، یعنی شما و من، غیرانسانی شوند. شما باید احساسهای طبیعی مانند توجه به دیگران یا همدردی یا همبستگی را از ذهن افراد بیرون کنید... ایدهآل آن است که افراد کاملاً از یکدیگر منفصل باشند، به هیچ کس دیگری توجه نکنند... افرادی که فهمشان، حس ارزشمندیشان، در این باشد که: چقدر از خواستههای خلقشده را میتوانم ارضاء کنم؟ (2)
نظامی که از ما میخواهد به دنبال رضایتهای منفرد از میلهای خودخواهانه باشیم، به تخریب دشمنان رسمی بنا به دستور [رأس تشکیلات] رضایت دهیم، اثر فعالیتهای بنگاهیمان بر محیطزیست و جهانسوم را نادیده بگیریم، مشخصاً نمیتواند هیچ نسبتی با غمخواری داشته باشد. آنچه ژوئل باکان نظام بنگاهی «جامعهستیز» مینامد، روزنامهنگارانی را گزینش میکند که ارزشهای درستی دارند، و سپس نوکرمآبی و سبعیت را در افراد گزینششده ترویج میکند. استفان ساکور (3)(خبرنگار بیبیسی) نکتهای در این باره میگوید:
اما این شغل یک روی منفی نیز دارد. من آن را در خودم دیدهام: گرایش به غرور، خودبینی و بیعاطفگی. یک لحظه، صحنۀ صبح 11 سپتامبر 2001 را تصور کنید. من آن روز به مأموریتی در نیکاراگوئه رفته بودم، که از دفتر اصلیام در واشنگتن بسیار فاصله داشت. حمله به برجهای دوقلو و پنتاگون را روی صفحۀ لرزان یک تلویزیون دیدم. و سپس به همسرم زنگ زدم. گریان و پریشان بود. در آن وضعیت اضطراری، بچههایمان را به خانه فرستاده بودند. همسرم گفت که انگار جنگ شروع شده است.
با احساس گفتم: «خدای من، این وحشتناک است.» او جواب داد: «میدانم. شاید چند هزار نفر مرده باشند.»
حرفش را قطع کردم: «منظورم این نبود. دربارۀ خودم حرف میزنم. بزرگترین ماجرای خبری عمرم را از دست دادم.»
هر از چند گاهی، همسرم آن حس شرمآور را به من یادآوری میکند. اما لازم نیست این کار را بکند. من فراموشاش نکردهام. (1)
http://news.bbc.co.uk/1/hi/programmes/from_our_own_correspondent/4448051.stm
صداقت ساکور قابل تمجید است، اما او بیعاطفگیاش را یک خطای شرمآور میداند. در واقع، همانطور که در فصل 11 بحث کردیم، این یکی از مشخصههای لازم برای ذهنیت حرفهای بنگاهی است. کانون توجه فرد باید انجام دادنِ وظیفهاش (به هر صورت) باشد و آن وظیفه باید در راستای موفقیت سازمان رسانهای باشد. در این بافت اساساً غیرانسانی، فکر غمخواری را باید غیرحرفهای، غیرواقعبینانه، و نوعی خیانت [در شغل] تلقی کرد. در سوی دیگر، سفت و سخت بودن مانند یک مدال افتخار حرفهای بر سینۀ فرد است؛ و احتمالاً همین میتواند تبیینی برای میل ساکور به اعتراف به این «احساس شرمآورش» باشد.
رسانههای حرصمحور که در صدد ترویج کنترل نخبگان و انفعال هستند، باید تلاشهای جمعی برای رفع رنج دیگران (فارغ از اینکه در گذشته چقدر موفق یا الهامبخش بودهاند) را به مثابۀ ژستهای بیثمر تصویر کنند.
1) «قطع کردن میکروفون»، 16 آوریل 2005:
این حقیقت که تعداد اندکی از دانشجویان آمریکایی توانستند سرنوشت تیمور شرقی را به دستورکار بینالمللی وارد کنند، نباید وجود داشته باشد.
هرچند در سال 2003 میلیونها نفر از مردم در سراسر دنیا در هفتههای پیاپی علیه جنگی راهپیمایی کردند که حتی آغاز نشده بود، اما عامّه را باید همچنان خودخواه و بیتفاوت و بیاحساس نشان داد. در اولین برنامۀ نیوزنایت شبکۀ بیبیسی پس از بزرگترین راهپیمایی در طول تاریخ بریتانیا (15 فوریۀ 2003)، دیوید گراسمن (1)(خبرنگار سیاسی بیبیسی) پرسید: «مردم حرف زدهاند؛ یا آیا حرفی زدهاند؟ آن میلیونها نفری که راهپیمایی نکردند چطور؟ آیا رفتن به فروشگاههای لوازمآلات خانگی یا تماشای فوتبال در روز شنبه، نمایشی از پشتیبانی از دولت است؟» (2)
پرخاش، واکنشی مطلوب به پرسشگری عامّه است. پیتر بیومونت (دبیر سرویس خارجی ابزرور) در واکنش به یک نقد آنلاین، در جواب یکی از خوانندگان گفت: «برو بابا» و «برو رد زندگیات.» (3)دیوید مانیون، دبیر سابق اخبار ITN، یکبار این ایمیل متکبرانه را برای ما فرستاد: «اگر ما را نادرست جلوه دهید، کبابتان میکنم.» (4)جان سویینی (روزنامهنگار) به ما گفت: «من با شکنجۀ بچهها موافق نیستم. گم شو!» (5)فرض مرسوم آن است که روزنامهنگاری باید همین گونه باشد: سرسخت، پرخاشگرانه، بدبین، تهاجمی، باید در عکسها ترشرو و عبوس بود و حتی عینکهای بدفرم و مستطیلی پوشید و اسم این کار «سبک رسانهای» است. و البته بسیاری از ناراضیان هم این را باور کردهاند. در واقع، جریان اصلی و جریان ناراضی روزنامهنگاری در باب پرخاشگری با هم موافقند: غالباً از عصبانیت و تندی استقبال میشود، اما ظاهراً غمخواری و مهربانی جایی ندارند. غلبۀ پرخاشگری بر غمخواری در جریان اصلی، تابعی از قدرت و فساد است، نه واقعیت. ناراضیان باید این «رئالیسم» سادهلوحانه را طرد کنند.
پس مسئلۀ ما این است: چه نوع نظام رسانهای میتواند روزنامهنگاری غمخوار/عقلائی را ترویج کرده و در عین حال امکان دسترسی این روزنامهنگاری به مخاطبین انبوه را فراهم سازد؟
مشخصاً نمیتوان انتظار داشت که در یک بنگاه رسانهای (بنگاهی که قانوناً موظف است عایدات سهامداران خود را به حداکثر برساند، و توسط مالکان و مدیرانی اداره میشود که دقیقاً به همین منظور استخدام شدهاند)، انگیزۀ غمخوارانه شکوفا شود. در صورت بروز تعارض میان نیاز به توجه به مسائل مهم رنج انسانها و حیوانات از یک سو، و خطر آسیب رسیدن به منافع مالکان، شرکتهای مادر، سهامداران، تبلیغگران و منابع خبری دولتی از سوی دیگر، مدیران موظفند محرکهای غمخوارانه را به نفع سود کنار بگذارند.
به طور خاص، فعالان سبز مایلند انسانیت روزنامهنگاران را به ما یادآوری کنند و میگویند که آنها نیز بچه، مادر و ... دارند. آنها به ما میگویند که روزنامهنگاران تکبهتک «واقعاً اهمیت میدهند.» این را میتوان یک تحلیل شبهانسانی از عملکرد رسانهها دانست.
فشار معیارهای اقتصادی در سرتاسر تمامی بنگاههای رسانههای جریان دارد. پس مطبوعات غمخوار باید مطبوعاتی غیرانتفاعی و غیربنگاهی باشند. در حالت آرمانی، سازمان باید کلاً مستقل از تبلیغگران باشد. اما این مشخصاً دربارۀ روزنامهای مانند گاردین صدق نمیکند که 75 درصد درآمدش از تبلیغات حاصل میشود. چه چیزی روشنتر از این میتواند صداقت گزارشگری رسانهای را به خطر اندازد؟
رسانهها باید اساساً وابسته به مشترکان منفردی باشند که مخارج بالاسریِ حداقلی را تأمین میکنند. شاید تأمین پول از سوی بنگاههای بزرگ باید غیرمجاز شود. این البته برای رسانههای بزرگ چاپی مشکلآفرین میشود چرا که هزینههای چاپ و توزیع بسیار بالاست که تکیه به مالکان و شرکتهای مادر ثروتمند را ضروری میسازد و بدین ترتیب دوباره رسانهها را به نظام بنگاهی پیوند میدهد. بنابراین، صرفاً محدودسازیِ تبلیغات، اثری حداقلی بر آزادسازی رسانهها از چنگال فشارهایی دارد که در الگوی پروپاگاندای هرمان و چامسکی ذکر شده است: مالکیت، فشار انتقادی [صاحبان قدرت و ثروت]، وابستگی به منابع خبری دولتی-بنگاهی، و غیره.
آیا یک نهاد رسانهای بنگاهی میتواند اصلاحات معنادار در خود ایجاد کند؟ آیا میتواند از مثلاً تبلیغ سوختهای فسیلی امتناع کند؟ این کار با «دلیل وجودیِ» بنگاه (یعنی حداکثرسازی سود) مغایر است. چنین
کاری عموماً باعث بیگانه شدن مالکان، شرکتهای مادر و تبلیغگران میشود. همچنین موجب فشار انتقادی بنگاهی از سوی بنگاهها و از سوی شاخههای چپ و راست حزب تجارتمحور غالب (کارگر/محافظهکار و دموکرات/جمهوریخواه) میشود.
مسلماً در چنین صورتی برچسب «بنیادگرایان اقلیمی»، «متعصبان چپگرا» و «مارکسیست-لنینیست» به روزنامه و دبیران آن چسبانده میشود و درآمد تبلیغات به سوی رقیبان آنها میرود، در نتیجه قیمت فروش روزنامۀ ناراضی بالا میرود و رقباء میتوانند قیمتهای فروش خود را پایین آورده و مشتریان را با وعدههای ویژه تطمیع کنند. احتمالاً سایر بنگاهها نیز با پس گرفتن تبلیغهای خود یا روشهای دیگری از این دست، به روزنامۀ سرکش حمله میکنند. روزنامه مزیت [اقتصادی] خود را از دست میدهد و احتمالاً از دایرۀ کسبوکار [روزنامهداری] خارج میشود. در گذشته، نمونههای متعددی از این ماجرا را دیدهایم.
میتوان تصور کرد که برای تبلیغات رسانههای خبری جدی محدودیت وضع شود، یا رسانهها مانند خیریهها از منابع مالی دولتی بهرهمند شوند. از ادوارد هرمان، که با نوام چامسکی کتاب کلاسیک «ساخت رضایت: اقتصاد سیاسی رسانههای جمعی» را نوشتهاند، خواستیم که دیدگاه خود را بگوید:
بیبیسی و سایر بنگاههای خدمات عمومی در حوزۀ رسانه مشخصاً الگوی متفاوتی دارند، اما الگوی «تجاری کسبوکار» ندارند. همگی آنها رو به افول بوده و به سمت الگوی تجاری کسبوکار میروند، اما نتیجۀ آن [شکلگیری] رسانههای کمابیش فاسد است که البته تفاوتهای زیادی در آن شاهد خواهیم بود (و گاردین مطمئناً در بالاترین درجۀ کیفیت در این الگو قرار میگیرد). اما اگر الگوی تجاری کسبوکار ذاتاً مشکلآفرین باشد، باید به نقد آن و نشان دادن نواقص عمیقاش ادامه دهیم، و به آن فشار بیاوریم تا بهتر کار کند. اما روشن است که باید سخت تلاش کنیم تا یک الگوی باکیفیتِ غیرتجاری ارائه دهیم. نظر به قدرت رقابتی رسانههای مبتنی بر الگوی تجاری، این کار دشوار خواهد بود.
ما باید با تمام توان از تمام رسانههای جدید غیرتجاری در حوزههای چاپی، سخنپراکنی و اینترنتی حمایت کنیم با این امید که آنها مسیری به سوی مخاطبین انبوه پیدا کنند. با دموکراسی
سیاسی واقعی میتوانیم به احیاء سخنپراکنی عمومی، یا حتی گونهای پشتیبانی دولتی از رسانههای مستقل اما با قطع دستان دولت [از کنترل محتوا]، امید داشته باشیم. ایجاد آن دموکراسی واقعی دشوار است، خصوصاً که الگوی تجاری کسبوکار بر جریان اطلاعرسانی به عامّۀ مردم سلطه افکنده است. (1)
چنین تغییراتی بسیار دور به نظر میرسند، و به خلق جنبشها و احزاب سیاسی مردمی قدرتمند وابستهاند. به اعتقاد ما، اکنون بهترین گزینه آن است که انرژی خود را صرف پیوستن، شکلدهی، تأمین و پشتیبانی از ابتکارهای رسانهایِ دموکراتیکِ واقعی در بستر وبسایتها و وبلاگهای اینترنتی کنیم.
باید به خاطر داشت که اصلاح رسانهها قابل مقایسه با مثلاً اصلاح خقوق کارگران در یک کسبوکار بنگاهی استاندارد نیست. در زمینۀ رسانهها، چیزهای بسیار بیشتری در خطرند. وجهۀ خوشنمای دموکراسی مدرن وابسته به این تصور است که ما در یک جامعۀ آزاد و باز زندگی میکنیم، و رسانهها یکی از ستونهای اصلی این «توهم ضروری» هستند. اگر نخبگان بخواهند به دستکاری افکار عمومی ادامه دهند تا مانعی برای جنگافروزی و تخریب محیط زیست جهت سودآوریشان در میان نباشد، حفظ این فریب ضروری است. پردهبرداری از توهم «آزادی رسانهای» و تبدیل آن به واقعیت، هزینهای غیر قابل تصور برای منافع نخبگان به دنبال خواهد داشت.
این مسئله آنچنان تهدیدکننده است که، همانطور که در فصل 1 اشاره شد، حتی لیبرالترین رسانههای جامعه نیز دربارهاش بحث نمیکنند. پس احتمال آنکه رسانهها جداً به پیشنهادهای اصلاحی عملی بر مبنای تحلیل مدل پروپاگاندا بپردازند، بسیار کمتر است.
لذا به نظر ما، اصلاح معنادار رسانههای بنگاهی تنها در صورت تغییر فراگیر و مترقیانه در فرهنگ سیاسی و عمومی این کشور (و احتمالاً کل دنیا) امکانپذیر خواهد بود، که این تغییر احتمالاً از دل ابراز نارضایتی اینترنتی پدید میآید. به منظور خلق جنبشهای سیاسی که قادر به قانونگذاری جهت نهادینهسازی و حفاظت از
1) ایمیل به دریچۀ رسانه، 16 فوریۀ 2004.
رسانههای جمعی بنگاهی در برابر فشارهای بازار و انتقادهای صاحبان قدرت و ثروت باشند، به فعالیت دموکراتیک بسیار سنگین و دقیق نیاز است.
بنبست غامض این رویکرد همواره آن بوده است که رسانههای جمعی از توان ترویج یا سرکوب اینگونه تغییرات فرهنگی فراگیر برخوردارند. به بیان دیگر، ما نمیتوانیم رسانههای جمعی را تغییر دهیم مگر اینکه فرهنگ را تغییر دهیم، که تغییر فرهنگ نیز بدون تغییر رسانههای جمعی ممکن نیست. نکته آنجاست که اینترنت، یک تغییر انقلابی در رسانههای جمعی است، و به تبع آن توان روزنامهنگاری غیربنگاهی در ده یا پانزده سال اخیر چندین برابر افزایش یافته است.
نباید تغییر و تحولات صورت گرفته را دست کم گرفت. مثلاً ده سال پیش، دسترسی خود ما به محتوای [تولیدشده توسط] ناراضیان فقط از این کانالها ممکن بود: کتابهای رادیکال انتشارات AK در ادینبورگ (1)(که چند هفته یا ماه طول میکشید به دستمان برسد)، گروه «کتابهایی برای یک تغییر» (2)در خیابان چارینگکراس (3)، مجلۀ Z Magazine که هر ماه یا هر دو ماه یکبار از آمریکا میآمد، ماهنامۀ اکولوژیست، مقالههای جان پیلجر در نیواستیتسمن، و یک یا دو مجلۀ کوچک دیگر. ما مقالههای ادوارد هرمان یا نوام چامسکی دربارۀ رویدادهای جاری را چند هفته بعد از وقوع آنها یا شاید یک سال بعد در کتابها میخواندیم.
اکنون، صندوقهای ایمیل ما هرروزه با سیلاب پاسخهای یک دوجین روزنامهنگار برجستۀ جریان اصلی و جریان ناراضی رسانهای از سراسر دنیا پر میشود. خوانندگان مطلع و خوشبیان ما فوراً در صفحات پیامگذاری، نظر میدهند که در نتیجه بحثهای پرطراوت خلق شده و سیلاب ایمیلها به سوی روزنامهنگاران جریان اصلی رسانهای جاری میشود. این وضعیت مشخصاً خبر بدی برای پروپاگاندیستهای دولتی-بنگاهی است که به دنبال نفوذ و اثرگذاری بر اذهان عامّۀ مردم هستند.
با توجه به این تغییر شگفتآور، جالب است که تلاش و سرمایۀ جدیتری برای ساخت رسانههای جایگزین جهت به چالش کشیدنِ جریان اصلی صرف نشده است؛ این فرصت مشخصاً وجود دارد و هنوز کاملاً از آن
بهره نگرفتهایم. رسانههای جمعی عقلایی و غمخوار، که رفاه انسانی و حیوانی را بر سود و واقعیت را بر «توهمهای ضروری» ترجیح دهند، بیشک در دسترس ما هستند. اما باید تأکید کرد که: آنها «در دسترس» ما هستند. پس همه چیز به ما بستگی دارد، نه هیچ کس دیگر. ما میتوانیم یک رسانۀ غمخوار بسازیم. برای تحقق این امر باید سه کار انجام دهیم.
اول اینکه هیچکاری نکنیم. باید عمیقاً دربارۀ مزایای تلاش جهت زدودن رنج دیگران (نه فقط به خاطر خود آنها، بلکه به خاطر خودمان) و دربارۀ فاجعۀ شدیدِ «خودخواهی بیحد» تأمل کنیم.
دوم اینکه، باید بپذیریم رسانههای غمخوار ارزش تلاش دارند، و ارزش دارند که توان، پول و وقتمان را برایشان فدا کنیم. باید بر مزایای ناگفتۀ افزایش نقد رسانههای جمعی از حرص، عصبانیت، نفرت، خشونت و جهل تمرکز کنیم. باید بر افزایش صداقت و عقلانیت روزنامهنگاری (که انگیزۀ آن همانا نگرانی برای دیگران، به جای دغدغۀ ثروت و جایگاه، است) تمرکز کنیم.
در نهایت، پس از تأمل پیرامون مزایای روشن غمخواری و رسانههای غمخوار، باید اقدام کنیم.
در این کتاب نشان دادهایم چگونه یک نظام پروپاگاندا، که مروّج اهداف یک نظام بنگاهی اساساً جامعهستیز است، دست به فیلتر کردن حقیقتها، فکرها و صداهای فرهنگ ما میزند.
اما این هدف از طریق توطئه حاصل نمیشود، بلکه محصول کارکرد نیروهای بازار در کنار «ظرفیت انسان برای عدم مشاهدۀ آنچه نمیخواهد مشاهده کند» است، که دومی به تعبیر اریک فروم یعنی «انسان میتواند صادقانه منکر دانشی شود که اگر میخواست، میتوانست داشته باشد.» (1)
اما اثرات این نظام فیلترینگ تا چه حد در فهم ما از خودمان و دنیا نفوذ میکند؟ مثلاً اثرات همین فرآیند را بر ادبیاتی که میخوانیم در نظر بگیرید. به نظر نوام چامسکی، جایگاه برجستۀ دو رمان «قلعۀ حیوانات» و «1984» از جورج اورول نه به دلیل روشنگری زیرکانۀ خود [کتاب ها،] دربارۀ نظامهای مدرن کنترل سیاسی، بلکه به این دلیل است که این دو رمان حملاتی طنزآمیز علیه «سرکشترین دولتها» یعنی اتحاد جماهیر شوروی بود. چامسکی مینویسد:
شهرت، ثروت و احترام در انتظار کسانی است که جنایات دشمنان رسمی را افشاء کنند؛ آنهایی که وظیفۀ مهمتر، یعنی قرار دادن آینه در برابر جامعۀ خود، را انجام میدهند باید منتظر برخوردی کاملاً متفاوت باشند. جورج اورول برای دو رمان «قلعۀ حیوانات» و «1984» مشهور است که [هر دوی این کتاب ها فقط] دشمن رسمی [شوروی] را کانون توجه خود قرار دادهاند. اگر او به پرسش جذابتر و معنادارترِ «کنترل فکر در جامعههای نسبتاً آزاد و دموکراتیک» پرداخته بود، از
1) «ورای زنجیرهای توهم»، انتشارات Abacus، 1989، صفحۀ 94.
کارش قدردانی نمیشد، و به جای پاسداشتهای گسترده، با طرد در سکوت یا بدگویی مواجه میگردید. (1)
به گفتۀ هوارد زین (2)(مورخ)، افلاطون از آن رو یکی از «استوانههای نقدناپذیر» فرهنگ مدرن است که طرفدار اطاعت کورکورانه از حاکمیت است و لذا از دیرباز نزد آن دسته از حکومتها و نظامهای آموزشی محبوب بوده است که سعی دارند نگرشهای مطلوب را در جوانان القاء کنند. مثلاً آنچنان که زین توضیح داده است، افلاطون در کریتون (3)میگوید که سقراط بنا به دلیل زیر از فرار از زندان امتناع میکند:
«نه، من باید از قانون اطاعت کنم. درست است که آتنیها با محکوم کردن من به مرگ به خاطر بیان عقایدم، در حق من بیعدالتی روا داشتهاند. اما اگر از این بیعدالتی شکایت کنم، آتنیها به درستی میتوانند بگویند: «ما تو را به این دنیا آوردیم، بزرگ کردیم، آموزش دادیم، و سهمی از همۀ چیزهای خوب که میتوانستیم به تو و هر شهروند دیگر دادیم.» سقراط این را میپذیرد و میگوید: «با ترک نکردنِ آتن، من اطاعت از این قوانین را پذیرفتم. و بدین سان به سوی مرگم میروم.» (4)
فروم توضیح میدهد که چگونه نه فقط ادبیات، سیاست و رسانههای جمعی، بلکه عمیقترین باورهای شخصی، اخلاقی و معنوی ما نیز تحت نفوذ «فیلترهای اجتماعی» قرار میگیرند که کارشان ترویج و پیشبردِ وضع موجود است. فروم میگوید که چون جامعۀ سرمایهداری بنگاهی وابسته به نیرویکاری است که درگیر تولید ماشینوار و مصرف بیوقفه است، پس دائماً این فکر را ترویج میکند که این [تولید و مصرف] اشتیاقات ناگزیر و مقتضایِ نوع بشر هستند. بنابراین، جریان اصلی اجتماع میخواهد ما را متقاعد سازد که «موفقیتِ اقتصادی» از طریق مصرف و تولید سطحبالا، و قیدزدایی از محرکهای بلوکهشدۀ جنسی (که گفته میشود ریشۀ تمام
1) «دموکراسی بازدارنده»، انتشارات Hill & Wang، 1992، صقحۀ 372.
2) Howard Zinn
3) Crito: کریتون نام یکی از مکالمات معروف افلاطون است. این رساله، گفتوگویی میان سقراط و دوست ثروتمندش کریتون دربارۀ عدالت، بیعدالتی و واکنش مناسب به بیعدالتی است. سقراط بر این باور است که بیعدالتی را نمیتوان با بیعدالتی پاسخ داد و از قبول پیشنهاد کریتون برای رشوه دادن جهت فرار از زندان امتناع میکند. - مترجم
4) «کنار نرفتن»، انتشارات Common Courage Press، 1993، صفحۀ 154.
روانرنجوریها هستند)، مسیر [دستیابی به] شادیِ برخاسته از طبیعت بشری هستند. به اعتقاد فروم، این باورها سراسر فریبآمیزند: «انسان اقتصادی و انسان جنسی، هر دو، جعلیاتی هستند که ماهیت مدعایی آنها (منزوی، اجتماعی، حریص و رقابتی)، سرمایهداری را به مثابۀ نظامی کاملاً متناظر با طبیعت بشری تصویر میکند، و آن را مصون از انتقاد میدارد.» (1)
فروم حتی توضیح داده است که چگونۀ حرفۀ رواندرمانی خود او نیز برای پشتیبانی از وضع موجود، گزینش شده و ترویج میشود:
هدف درمان غالباً کمک به فرد جهت وفقپذیری بهتر با وضعیت موجود، با آنچه معمولاً «واقعیت» مینامیم، است؛ سلامت روانی نیز غالباً همین وفقپذیری قلمداد میشود... [لذا] روانشناسان، با استفاده از گفتارهای «راست» سقراط تا فروید، به کشیشان جامعۀ صنعتی تبدیل میشوند، و با کمک به فرد جهت تبدیل شدن به یک انسان کاملاً وفقیافتۀ سازمانی، به تحقق اهداف جامعۀ صنعتی کمک میکنند. (2)
نظریۀ «فیلترهای اجتماعی» فروم پیشبینی میکرد که نظریۀ خود او نیز از این فیلترها عبور نخواهد کرد، و توسط جریان اصلی به حاشیه رانده شده و مغفول گذاشته میشود. پس آیا این نظریه، سرنوشتش را درست پیشبینی کرد؟ دانیل برستون (3)، در زندگینامهای که برای فروم نوشته است، مینویسد:
روانپزشکانِ آمریکاییِ معتقد به سنت متقاعدگرایانۀ فروید، فروم را نادیده گرفتند، چنانچه این مسئله در تعداد کم ارجاعات و عدم تحلیل اساسی [دیدگاههای او] در ادبیات روانتحلیلی آمریکا روشن است... در واقع، تحریفهای عجیب و غریب از سوی منتقدان و مفسران آتی فروم، شاهدی بر اعتبار نظریۀ فیلترهای اجتماعی اوست. (4)
شواهد نظریۀ فیلترینگ اجتماعی فروم را اطرافمان میبینیم. الیزابت فانزولف (1)(مورخ) گزارش میدهد که رشد انتظارات و توان کارگران آمریکایی در دهههای 1940 و 1950، یک عامل مهم در شکلدهی سیاست نخبگان بود که به پسضربۀ شدید دنیای تجارت برای قالبدهی به افکار عمومی آمریکاییان منجر شد. آن واکنش از مقیاسی وسیع برخوردار بود و تمامی سازمانهای تجاری از قبیل اتاق بازرگانی، کمیتۀ توسعۀ اقتصادی، انجمن ملی صنعتکاران و نهادهای صنعتی خاص را شامل میشد:
صنعتگران، پویشهای روابطعمومی چندین میلیوندلاری بر پایۀ روزنامه، مجله، رادیو و بعداً تلویزیون به راه انداختند تا اصول و مزایای نظام اقتصادی آمریکا را دوباره به عامّۀ مردم آموزش دهند... کارفرمایان با خلق یک هویت یا خودآگاهی متمایز شرکت در بین کارکنان، به دنبال مبارزه با اتحادیههای کارگری و حل مناقشات کارگران سطحپایین بودند. در این مسیر، کارگران متقاعد میشدند تا رفاه اجتماعی، اقتصادی و سیاسی خود را با کارفرما به طور خاص و با نظام بنگاههای آزاد به طور عام، بسنجند. (2)
در سال 1950، انجمن ملی صنعتکاران (NAM) تقریباً چهار و نیم میلیون جزوه در میان دانشآموزان توزیع کرد. تا سال 1954، بیش از سه و نیم میلیون دانشآموز، شصت هزار بار نمایش فیلمهای این انجمن را دیدند. در آن سال، بنا به تخمین مدیران مدارس، 50 میلیون دلار برای محتوای [تبلیغاتی] رایگان بنگاهها صرف شد، یعنی نصف مبلغی که مدارس دولتی سالانه برای کتابهای درسی استاندارد خرج میکنند. تعداد نامتناهی از مقالات و کتابها، مروّج ترس از توطئۀ شوروی برای تضعیف خطوط دفاعی غرب تا آستانۀ حملۀ ناگهانی کمونیستها، بودند. بین سالهای 1948 تا 1954، هالیوود بیش از 40 فیلم ضدکمونیستی با عنوانهایی مانند «من با یک کمونیست ازدواج کردم» (3)و «من از نظر افبیآی کمونیست بودم» (4)ساخت. برای مجلههای پرتیراژ، عنوانهایی از قبیل «کمونیستها چگونه کارشان را پیش میبرند» و «کمونیستها به دنبال کودک شما هستند»
انتخاب میشد. البته سرمایهداران نیز به دنبال کودکان بودند، و قهرمانهای کمیکاستریپ مانند «کاپیتان آمریکا» (1)را ترویج میکردند که میگفت: «کمونیستها، جاسوسها، خائنها و عاملان خارجی، به هوش باشید! کاپیتان آمریکا، با همۀ مردان وفادار و آزادش، به دنبال شماست.» (2)
در این دوران، کتابخانهدارهای ایالات متحده از پذیرفتن کتاب «جادوگر شهر اُز» (3)نوشتۀ فرانک بائوم (4)امتناع میکردند، چون بائوم نوشته بود که در جامعۀ خیالی او «هیچ فقیری دیده نمیشد... چون چیزی به اسم پول وجود نداشت، و همه چیز متعلق به حاکم بود. مردم، بچههای او بودند و او از آنها مراقبت میکرد. هرکس هرآنچه برای استفادهاش لازم داشت، یعنی هرچقدر که فرد منطقاً مایل بود، آزادانه از همسایههایش میگرفت.» (5)گور ویدال میگوید که این جامعه، هرچند دقیقاً معادل کمونیسم نبود، اما آنقدر به کمونیسم نزدیک بود که صاحبان قدرت را آشفته کند:
آموزگاران ما اساساً پیوریتنهایی (6)هستند که از اخلاق کاری پیوریتن (7)حمایت میکنند. بدین منظور باید کودکان آمریکایی به شیوهای تربیت شوند که جایگاه خود در جامعه را به مثابۀ کارگران سختکوش و مصرفکنندگان غیرمعترض، کسب کنند. هرگونه ادبیاتی که کودکان را به تأمل دربارۀ دنیاهای دیگر تشویق کند، مشوقی برای [رسیدن به] دورانهای بعدی زندگیاش خواهد بود تا [روزی] در این نظم آهنین پیوریتن که با آن بزرگ شدهایم، و در موشکها و
1) Captain America
2) نقلقول در: هوارد زین، «تاریخ مردم آمریکا»، انتشارات Harper Colophon، 1990، صفحۀ 428.
3) Wizard of Oz
4) Frank L. Baum
5) نقلقول در: گور ویدال، «ایالات متحده»، انتشارات Random House، 1993، صفحۀ 1103.
6) Puritan: به معنای پاکدینان، نام گروهی از دینداران انگلیسی در قرنهای شانزده و هفده میلادی است که پشتیبان رجوع به آموزههای اصیل مسیحیت طبق تعبیر خودشان بودند. آنها به عنوان اصولگرایان رادیکال مسیحیت نیز شناخته میشوند که با مهاجرت گسترده به ایالات متحده، در این سرزمین مستقر شدند. - مترجم
7) ماکس وبر (جامعهشناس مشهور آلمانی) در کتاب «اخلاق پروتستان و روح سرمایهداری» استدلال میکند که اخلاق کاری و حرفهای پیوریتنها به ایشان امکان انباشت سرمایهداری را داد بدان گونه که سرمایهداری مدرن در بین ایشان پدید آمد. - مترجم
زیردریاییهای اتمی، و در خط مونتاژ دیترویت جایی که کارگران به صورت نظاممند انسانزدایی میشوند، تغییر ایجاد کند. (1)
فهم و برداشت ما از دنیا به چندین صورت دستکاری میشود: در فیلمهای جیمزباند (2)به اهالی کرۀ شمالی به عنوان «آدم بدهای قصه» حمله میشود، و بازیهای ویدئویی کودکان را تشویق میکنند تا صدام حسین را پیدا کرده و بکشند.
البته پویشهای (3)تبلیغاتی بنگاههای بزرگ، با حداقل اعتراض و حداکثر حمایت رسانهها، سرسختانه کودکان را هدف قرار میدهند. مدیرعامل شرکت [تبلیغاتی] پریسمکامیونیکیشنز (4)دیدی کلیتر نسبت به سالهای معصومیت [کودکی] ارائه میدهد: «به تعبیر من، آنها کودک نیستند، بلکه مصرفکنندگان در حال تکاملاند.» (5)
بازاریابان برای بهرهبرداری از کودکان به منظور دست پیدا کردن به جیب و کیف پول والدینشان، بر عامل «نق زدن» تمرکز میکنند. لوسی هاگز (6)، مدیر استراتژی و فهم [بازار] در مؤسسۀ اینیشیتو مارکتینگ (7)، اینگونه توضیح میدهد:
ما سعی داریم بچه را واداریم به والدیناش نق بزند تا به آنها نشان دهد این محصول چه ارزش یا سودی برایش دارد، و چرا برای بچه مهم است. و در شرایط مناسب، والدین از این [رویه] استقبال میکنند. (8)
دکتر سوزان لین (9)(متخصص پزشکی دانشگاه هاروارد) میگوید:
1) همان، صفحۀ 1097.
2) James Bond
3) Campaign
4) Prism Communications
5) نقلقول در: شارون بدر، «چرخ جهانی: حملۀ بنگاهی به محیطزیستگرایی»، انتشارات Green Books، 1997، صفحۀ 163.
6) Lucy Hughes
7) Initiative Marketing
8) هاگز، نقلقول در: ژوئل باکان، «بنگاه»، انتشارات Constable، 2004، صفحۀ 120.
9) Susan Linn
هر کودک آمریکایی به طور متوسط هر سال 30 هزار تبلیغ تلویزیونی میبیند... مقایسۀ بازاریابی پارسال با امسال مثل مقایسۀ تفنگهای بادی با بمبهای هوشمند است. تبلیغاتی که بچهها امروزه میبینند توسط روانشناسها طراحی شده است. همچنین فناوری رسانهای ای، که در گذشته هرگز به مخیلۀ کسی رسوخ نمیکرد، مایۀ پیشرفت این تبلیغات شده است و همهجا دیده میشود. بچهها نمیتوانند از آن فرار کنند. تبلیغات بچهها را در گوشه و کنار زندگیشان گیر میاندازند. (1)
یکی از نتایج این فرآیند، همهگیر شدن چاقی، دیابت و سایر بیماریهای مربوط به مصرفزدگی است. وریتی نیونهام (2)از جانب یک گروه پزشکان استرالیایی مینویسد:
بازاریابی تهاجمیِ غذاهای آماده و شیرینیجات در بین کودکان، در همان ابتدای زندگی بر رژیم غذایی آنها اثر میگذارد، و خطر چاقی یا اضافهوزن در ادامۀ زندگیشان را به شدت افزایش میدهد... کودکان میتوانند در برابر تبلیغات تلویزیونی غذاهای آماده، به شدت آسیبپذیر باشند. (3)
هرچند این مسئله به نظر اکثر ما خوفآور است، اما برای بازاریابان «فرصت در حال سوختن» است. (4)
دستکاری فرهنگ توسط بنگاهها امروزه آنقدر گسترده شده است که غالباً طبیعی دانسته میشود؛ تا بدانجا که جوانان ترغیب میشوند لباسهایی با لوگوی بنگاهها را به عنوان نمادی از «سرکشی مُد روز» بپوشند. ویکتور لبوف (5)(تحلیلگر خُردهفروشی) توضیح میدهد:
یک اقتصاد بسیار مولد... میخواهد مصرف به شیوۀ زندگی ما تبدیل شود، خرید و مصرف کالاها را به آیین تبدیل کنیم، و در مصرف به دنبال رضایت معنوی و رضایت نفسمان باشیم. ما نیاز داریم که چیزها با سرعتی بیش از پیش مصرف شوند، بسوزند، و مندرس، جایگزین و دور انداخته شوند. (1)
ما باید همواره خودمان را کانون توجه قرار دهیم، دائماً ناراضی باشیم، و دائماً از طریق مصرف به دنبال رضایت باشیم اما هیچگاه آن را نیابیم.
نتیجۀ این نوع ترویج نارضایتیِ سودآفرین (اگر ظاهر/لباس/زندگی/ازدواج/ماشین/خرید/تعطیلات شما اینگونه باشد، شاد خواهید بود)، نارضایتی عمیق از زندگیهایمان است. گاردین در فوریۀ 2005 گزارش داد:
بنا به یک نظرسنجی توسط مجلۀ بلیس (2)، اکثریت گستردۀ دختران نوجوان بریتانیا از افسردگی و شک به خود رنج میبرند، که تقصیر آن بر گردن فشارهای طاقتفرسا جهت زیبایی ظاهر و موفقیت در مدرسه است. 90 درصد دختران گفتهاند که احساس افسردگی میکنند، 42 درصد به طور متناوب حس سرحال نبودن دارند، و 6 درصد فکر میکنند «زندگی ارزش ندارد.» آنها گفتهاند که در همۀ جبههها تحت فشارند: در خانه، در مدرسه، و در زندگیهای اجتماعیشان. (3)
پس با نظر به «فرصت در حال سوختن» که صنایع مُد و رژیمغذایی به دنبال بهرهگیری از آن هستند، جای تعجب نیست که «ظاهر» بزرگترین بار بر دوش دختران جوان است: 94 درصد از آنها گزارش دادند که «فشار زیادی برای داشتن ظاهر خوب به آنها وارد میشود.» (4)یک مطالعه توسط مؤسسۀ رواندرمانی کینگز کالج (5)در لندن و دانشگاه منچستر نشان داد که مسائل عاطفی در حال افزایش بوده و 20 درصد از دختران 15 ساله آنها را تجربه کردهاند؛ و این، بخشی از افول کلی سلامت روانی نوجوانان در 25 سال گذشته است.
در سال 2002، ابزرور گزارش داد که حدود دو سوم بریتانیاییهای 15 تا 35 سال، احساس افسردگی یا ناشادی را تجربه کردهاند. از زمان آغاز مطالعه، جوانانی که بالاترین استانداردهای زندگی را داشتهاند، در طول «بهترین سالهای زندگیشان» احساس تیرهروزی داشتهاند. (1)
اولیور جیمز (2)(روانشناس و نویسندۀ کتاب «بریتانیا روی مبل» (3))، در تبیین این سطح شیوع افسردگی در جامعۀ مدرن، دربارۀ افسردگان میگوید:
به آنها باورانده شد که هر چیزی ممکن است. در واقع، در بسیاری از موارد، آنها در نهایت مجبورند سخت کار کنند تا کس دیگری ثروتمند شود. و تبلیغاتی که آنها را وامیداشت باور کنند «مصرف» ریشۀ همۀ شادیهاست، نقشی اساسی در نارضایتی آنها از بدن و شخصیتشان داشته است... آنها در ارزشهای فرهنگ برنده- بازنده غوطهور شدند و تربیت شدند تا باور کنند دنبال کردنِ جایگاه و ثروت، ریشۀ کامیابی است. اما مشخص شد که اینگونه نیست. (4)
تیم کاسر (5)(روانشناس) میگوید: «ظاهراً تبلیغات، مخرّب رفاه مردم است. همانطور که دولت برای شرکتهایی که مواد شیمیایی مهلک را از دودکشهای خود بیرون میدهند مالیات وضع میکند، شاید باید برای تبلیغگرانی که پیامهای ماتریالیستی پخش میکنند نیز مالیات وضع کنیم.» (6)
پس یکی از دلایل اصلی سطوح فعلی ناشادی، کسالت و افسردگی، تأثیر یک سیستم فیلترینگ است که حتی تصورات بنیادی ما دربارۀ خودمان و دنیای پیرامون را نیز تحریف میکند.
منافع بنگاهها لازم میدارند که ما به دنبال نسخهای از شادی بشر برویم که در خدمت سود (نه مردم) باشد. نتیجۀ این روند افسردگی، زوال وضع جهانی محیط زیست، و جنگ بر سر کنترل منابع طبیعی است. لذا بخش عمدۀ رنج مدرن در ذات ما به عنوان افراد جامعه یا در ذات شرایط بشر نیست، بلکه غالباً در سیستم مسلط سیاسی-اقتصادی ای ریشه دارد که رفاه بشری و زیستمحیطی را به سود میفروشد. در نتیجه، ایدههایی دربارۀ ما و جامعه به ما عرضه میشوند که نیازهای فرهنگ مصرفزدگی را برآورده میکنند نه نیازهای افراد بشر را.
ترویج خودخواهی بدبینانه، خودمحوری و بیتفاوتی نسبت به دیگران آنچنان فراگیر شده است که ظاهراً گریزناپذیر به نظر میرسند: ما تربیت میشویم تا از ایدهآلیسم و امید خوب بگوییم، اما در عین حال «عملگرا» باشیم تا «واقعیت خشن» که در «پرتو نور سرد روز» دیده میشود را درک کنیم. [اما] هرگز نمیفهمیم که خودخواهی و خودمحوری شاید راههای معتبری به سوی شادی نباشند، بلکه هزینهای سرسامآور نیز بر محیط زیست و جهان سوم و همچنین بر تکتک ما تحمیل کنند. به اعتقاد ما، درک واقعی این هزینهها مساوی است با کسب انگیزه برای شورش و سرکشی.
نظر به آنچه تا بدین جا گفته شد، روشن است که اگر بخواهیم پاسخهای مولد انسانیتری بیابیم، باید در آن حوزههایی از تفکر بشری جستجو کنیم که جریان اصلی فرهنگ آنها را به حاشیه رانده، مغفول گذاشته یا «پوچ» تلق میکند، همانطور که تفکر سیاسی ناراضی به حاشیه رانده شده و با برچسبهای «عصبانی»، «ضدآمریکایی» و «کوتهنظرانه» طرد میشود.
هماکنون دلایل کافی داریم تا باور کنیم که فرهنگهای سنتی به رفاه روانی و اجتماعیِ بسیار بیش از ما دست یافتهاند. مثلاً وقتی هلنا نوربرگ هاج (1)(زبانشناس) زندگی میان روستانشینانِ لاداخ (2)در شمال هند را آغاز کرد، اینکه همه خندهرو بودند مایۀ تعجبش شد:
اوائل باورم نمیشد که لاداخیها اینقدر که ظاهرشان نشان میدهد شاد باشند. مدتها طول کشید تا بپذیرم که آن خندهها واقعی بودند. سپس، در دومین سالی که آنجا بودم، در یک مراسم
عروسی، نشستم و خوش بودن مهمانها را از با هم بودن نگاه کردم. ناگهان گفتم: «آها، آنها واقعاً شاد هستند.» آن وقت بود که فهمیدم تمام این مدت «چشمبند فرهنگیِ» دیدم را کور کرده بودم و فکر میکردم لاداخیها نمیتوانند اینقدر شاد باشند. انگار که مانند جامعۀ من، پشت آن لطیفهها و خندهها باید نوعی سرخوردگی، حسادت و درماندگی باشد. در واقع من ناآگاهانه فرض میکردم که ظرفیت شادی در انسانهای مختلف، تفاوت فرهنگی معناداری ندارد. (1)
به نظر نوربرت هاج، شادی لاداخیها در نظام باورهای آنها ریشه دارد که مشخصهاش مهربانی و غمخواری، و نبودِ تنفر و خودمحوری، است:
انگار آنچه ما غرور مینامیم اصلاً در آنها وجود ندارد. این البته به معنای نبودِ عزتنفس نیست. برعکس، عزتنفس آنچنان ریشهدار است که اصلاً محل سؤال نیست... هیچگاه کسی را ندیدهام که به اندازۀ لاداخیها از سلامت عاطفی و امنیت [روانی] برخوردار باشد. (2)
فهم لاداخیها از شادی بسیار متفاوت، و از بعضی جهات کاملاً مغایر، با تصورات غربی است. نشانهای از ماهیت این تفاوت را میتوان در آثار بوداگوسا (3)دید که فلسفۀ غمخوارانۀ او محور فرهنگ لاداخی است. بوداگوسا مدعی بود که شادی بشر نه از تلاش بیوقفه برای ارضای میلها، بلکه از دغدغۀ روزافزون نسبت به دیگران به دست میآید. به گفتۀ وی، با خلق نظاممند و مکرّرِ غمخواری در واکنش به رنجهای واقعی یا متصور، میتوان به این مقصود دست یافت:
وقتی مردی درهمشکسته، بداقبال و بدشانش از همه جهت را میبینی؛ کسی که سوژۀ کاملی برای غمخواری است؛ نابیناست، دست و پایش قطع شده و او را به مصیبت افکنده، در سرپناه درماندگان نشسته و کاسهای جلوی رویش گذاشته، و ناله میکند... باید بدین صورت برای او غمخواری کنی: «این موجود به مصیبت افتاده؛ کاش که میشد از رنج رهایی یابد!» (4)
پاترول رینپوخ (1)(استاد مراقبه در قرن نوزدهم) رویکردی مشابه را پیشنهاد میدهد:
کسی را در نهایت عذاب تصور کنید: کسی که در عمیقترین سیاهچال منتظر اعدام است، یا حیوانی که مقابل قصاب در انتظار ذبح است. به او احساس عشق داشته باشید انگار که مادر یا کودک خودتان است. (2)
توصیه آن است که همواره تصور کنیم، نه فقط اینکه این فرد یا حیوان بداقبال از رنج رهایی یابد، بلکه خود ما او را رهایی دهیم.
مبنای این توصیهها، یک ایدۀ ناب است: اینکه با تأمل مکرّر پیرامون رنج، و پیرامون اقداممان برای کمکرسانی، حساسیتمان نسبت به واقعیت و اهمیت رنج دیگران را تقویت میکنیم. بدین ترتیب خواهیم دید که «خودنگرانیِ» آیینیمان از بین میرود و ظرفیت بالاتری برای عشق و غمخواری به جای آن مینشیند. و گفته میشود که این فرآیند به نوبۀ خود، آن دسته از شرایط ذهنی را تقویت میکند که مسیر [پیدایش] شادی اصیل (سخاوت، صبر، همدلی، ملایمت و محبت) هستند و آن دسته از شرایط ذهنی را تضعیف میکند که مسیر [پیدایش] ناشادی (حرص، تنفر، خودشیفتگی، حسادت و نارضایتی) هستند.
شاید گفته شود که غمخواری، با افزایش ناراحتی ما از ناشادی دیگران، صرفاً رنج ما را میافزاید. به گفتۀ گشیش توبتاپ (3)، که 23 سال از طریق مراقبۀ شدید در حال پرورش غمخواری بود، چنین اتفاقی نمیافتد:
اولین بار که کودکی رنجدیده را میبینید، فوراً احساس غم میکنید. اما سپس اشتیاق جانشین این احساس میشود: «چگونه میتوانم کمکش کنم؟ آیا کودک به غذا نیاز دارد؟ یا سرپناه؟ برای کاهش رنج او چه میتوان کرد؟» در این هنگام است که غمخواری حقیقی پدید میآید، و در حضور غمخواری، غم پیشین [ما از مسائل دیگر] از میان میرود. (4)
پس غمخواری صرفاً همدردی با رنج دیگران نیست. به معنای لطف احساسی و اندوهباری نیست که در پیشفرضهای غربی دیده میشود. بلکه یک میل روشن، قوی و مصمم (حتی شدید!) برای زایل کردن رنج است. از این منظر میتوانیم ببینیم که بهترین نویسندگان ما (مثلاً چامسکی، زین و پیلجر) غمخوارترین نویسندگان ما نیز هستند. و البته اینها کسانی نیستند که به خاطر مصیبتهای دنیا، در دریغ و افسوس غرق شوند.
مهم اینکه، غمخواری به عنوان نوعی قربانی دادن رواقی (1)توصیه نمیشود. ریچارد دیویدسون (2)، مدیر «آزمایشگاه عصبشناسی احساسی» (3)در دانشگاه ویسکونسین (4)، به مطالعۀ فعالیت مغزی یک راهب بودایی اروپایی به نام اوسر (5)پرداخت که سه دهه در هیمالایا با روشهای فوق به مراقبه دربارۀ غمخواری پرداخته بود.
تحقیقات قبلی دیویدسون نشان داده بود افرادی که فعالیت زیاد مغزی در سمت چپ قشر پیشقدامی مغز دارند، همزمان وضعیتهای مثبت و شاد ذهنی از قبیل ذوق، اشتیاق، لذت، توان و شادابی روانی را گزارش میدهند. در سوی دیگر، فعالیت زیاد در بخش مقابل مغز (سمت راست) با احساسات استرسزا از قبیل غم، اضطراب و نگرانی همبستگی دارد. به عنوان نمونه، کسانی که دچار افسردگی بالینی و اضطراب شدید هستند، بالاترین فعالیت مغزی را در این بخش نشان میدهند.
از اوسر خواسته شد که در حضور دستگاه عکسبرداری مغناطیسی، به مراقبه دربارۀ غمخواری بپردازد و پس از 60 ثانیه به حالت عادی برگردد. دانیل گلمن (6)(روانشناس) در کتاب «احساسهای مخرب» (7)نتایج این مطالعه را توضیح داده است:
زمانی که اوسر در حال مراقبه برای رسیدن به حالت غمخواری بود، فعالیت بخش چپ مغز او به طرز قابل توجهی افزایش یافت، که بسیار بعید است این مقدار افزایش صرفاً تصادفی رُخ دهد. به طور خلاصه، تغییر کارکرد مغزی اوسر در زمان غمخواری ظاهراً نشانگر یک خُلق بسیار مطبوع بود. ظاهراً نگرانی و دغدغه دربارۀ رفاه دیگران، وضع رفاهی بهتری برای خود شخص رقم میزند. (1)
در یک آزمایش دیگر، دیویدسون وضعیت پایۀ فعالیت سمت چپ قشر پیشقدامی مغز 175 آمریکایی را بررسی کرد که نشاندهندۀ خُلق معمول روزمرۀ آنها بود. سپس وضعیت پایۀ عملکرد مغز یکی از راهبان بزرگ خانقاههای بودایی آسیا را بررسی کرد. هرچند آن راهب نیز مراقبه میکرد، اما برعکس اوسر زمان زیادی را به مراقبۀ شدید نمیگذراند. با این حال، نتایج قابل توجهی به دست آمد. دیویدسون نتایج را اینگونه گزارش میدهد:
این مطالعه، دستاوردی بسیار جالب و هیجانانگیز داشت. ما فعالیت مغزی آن راهب را ضبط کردیم تا با فعالیت مغزی سایر افرادی که طی چند سال پیش در آزمایشهای آزمایشگاهمان شرکت کرده بودند مقایسه کنیم. در مقایسه با 175 نفری که تا آن زمان آزموده بودیم، امتیاز مثبت آن راهب بیش از همه بود. (2)
دیویدسون آن راهب را یک «دادۀ پرت» روی نمودار مینامد: دادههای مربوط به او «سه انحراف معیار به سمت چپ [از مقدار متوسط]» فاصله داشتند که بسیار بیشتر از توزیع نرمال (منحنی زنگولهای) احساسات مثبت است.
محققان دانشگاه کرنل (3)در یک تحقیق 30 ساله نتیجه گرفتند که صرفنظر از تعداد فرزندان، وضعیت تأهل، شغل، تحصیلات یا طبقۀ اجتماعی، زنانی که حداقل هفتهای یکبار کار داوطلبانه برای کمک به دیگران انجام
میدهند، عمر طولانیتری دارند. به همین ترتیب، آلان لوکس (1)در پیمایشی بر روی هزاران داوطلب در ایالات متحده دریافت افرادی که مرتباً به دیگران کمک میکنند، در مقایسه با همتایان خود در همان گروه سنی، سلامتی بیشتری را گزارش میکنند. همچنین بسیاری گفتهاند که وقتی کار داوطلبانه را آغاز کردهاند، سلامتیشان بهبود چشمگیری داشته است. مطالعات دیگر نیز مکرراً نشان دادهاند که غمخواری و محبت به دیگران، اثری سنجشپذیر بر روی کارآیی سیستم ایمنی انسان دارد.
تیم کاسر (2)(روانشناس کالج ناکس (3))، در مرور تعداد زیادی از مطالعات تحقیقی در سراسر دنیا، گزارش میدهد که:
تحقیقات علمی موجود پیرامون ارزش ماتریالیسم، یافتههای روشن و سازگاری دارند. کسانی که شدیداً روی ارزشهای ماتریالیستی تمرکز کردهاند، در مقایسه با کسانی که اهداف ماتریالیستی را نسبتاً بیاهمیت میدانند، رفاه فردی و سلامت روانی کمتری دارند. این رابطهها در نمونههای مختلفی از مردم شامل افراد ثروتمند تا فقیر، نوجوان تا مسن، استرالیایی تا کرهای، دیده شده است. (4)
کاسر میافزاید:
تقریباً همه معتقدند که دستیابی به آنچه خواهانش هستید، احساس خوبی دربارۀ خودتان و زندگیتان در شما ایجاد میکند. عقل متعارف و همینطور نظریههای روانشناسی متعدد میگویند که اگر به اهدافمان دست یابیم، متعاقباً باید عزتنفس و رضایت از زندگی افزایش یابد...
اما «کسانی که در تلاش برای دستیابی به پول و جایگاه، بسیار موفق عمل میکنند، غالباً پس از دستیابی به هدفشان، احساس ناکامی دارند.» (5)
مارتین سلیگمن (1)(استاد روانشناسی دانشگاه پنسیلوانیا) یافتههای دیگری را گزارش داده است:
در آزمایشگاه، کودکان و افراد بالغی که شاد شدهاند، همدلی بیشتری از خود نشان میدهند و تمایل آنها برای بخشش پول بیشتر به نیازمندان دیگر، بیشتر است. وقتی شاد هستیم، کمتر خودمحور میشویم، دیگران را بیشتر دوست میداریم، و میخواهیم دیگران را در خوششانسیمان شریک کنیم. اما وقتی شاد نیستیم، بیاعتماد و درونگرا میشویم و به گونهای دفاعی روی نیازهای خودمان تمرکز میکنیم. تلاش برای «بهترین بودن» بیشتر مشخصۀ ناراحتی است تا شادی. (2)
این مطالعهها، امکان وجود رویکردهایی برای دستیابی به شادی فردی و اجتماعی را فراهم میکنند: مقولهای که از دیرباز در بسیاری فرهنگهای سنتی فهمیده و اجرا شده است، اما در کنار بسیاری ایدههای دیگر به خاطر تعارض با اهداف بنگاهی از فرهنگ ما فیلتر میشود. این رویکردها میتوانند نقشی حیاتی در مقابله با حرص و خشونت بیقید و بند، و تلاش برای دستیابی به یک جامعۀ عقلاییتر و غمخوارتر، داشته باشند.
در گذشته، ما نیز در بنگاههای بزرگ چندملیتی کار کردهایم. هدف ما نیز، به مانند اکثر افراد دیگر، از این قرار بوده است: تنوع و جذابیت شغلی؛ دستیابی به جایگاه و موفقیت از طریق ارتقاء؛ و شاید مهمتر از همه، دستیابی به استانداردهای بالای زندگی. به طور خلاصه، زندگیمان حول محور اهدافی اساساً خودخواهانه میچرخید که در آن برای مصیبت و رنج دیگران جای چندانی برای فکر نبود چه رسد به عمل.
تجربۀ ما از شغلهای خودمحور، تقریباً همیشه خستگی و استرس تمامنشدنی به دنبال داشته است: گویا که کار هیچ منفعت ذاتی به دنبال ندارد و صرفاً ابزاری برای دستاوردهای ماتریالیستی است. برای ما انگار که وقتی زندگی در جهت پول و جایگاه باشد، به بنبستی افسردهکننده، به یک برهوت احساسی تبدیل میشود. اما
برعکس، فعالیتهای بیمزدِ حقوقبشری و زیستمحیطی (مثلاً بخشی از پروژۀ دریچۀ رسانه) تفاوتی بسیار چشمگیر داشته است.
مطمئناً ریشۀ اصلی بسیاری از مسائل و مشکلات معاصر آن است که بسیاری از ما اهمیت زیادی به خود، دوستان و خانوادهمان میدهیم، اما اهمیت اندکی برای جاندارانِ خارج از این حلقۀ محدود عزیزانمان قائل میشویم. و این مسئله غالباً در همدستی منفعلانه، اطاعت کورکورانه و مشارکت مشتاقانۀ ما در تخریبگریهای دولت-بنگاه نقش دارد.
و البته این دغدغه نسبت به خود و نگرانی برای خود نیز در این باور عمیقاً جاافتاده ریشه دارد که بهترین راه برای حصول شادی فردی، تلاش حداکثری جهت برآوردهسازی نیازهای خود و خانوادۀ نزدیکمان است؛ آنگونه که میل چندانی به توجه به نیازهای دیگرانی نداریم که مرتبط [با ما] به نظر نمیرسند، یعنی همان کسانی که بهای گزافی برای اقدامات میدهند.
ما غالباً به درستی بر منطق و کارکرد نظامهای دولت-بنگاهی تمرکز میکنیم، اما باید به یاد داشته باشیم که دولتها و بنگاهها ذاتاً انتزاعی هستند: آنها از مردم تشکیل شده و توسط مردم اداره میشوند.
همانطور که پیشتر اشاره شد، در برجستهترین تفکر ناراضیانه، غمخواری و نگرانی برای دیگران نقشی محوری بازی میکند. اما در تفکر رادیکال امروزی، و البته در جریان اصلی فکر و اندیشۀ معاصر، هیچجا نمیتوان کمترین اشارۀ صریحی یافت که اهمیت این دغدغه را به مثابۀ پادزهری برای مصیبتهای فردی و مسائل متعددی که در حرص نامحدود ریشه دارند، خاطرنشان کند.
آیا نقد ناراضیان بر نظام پروپاگاندا نیز قربانی یک وجه همان پروپاگاندا (طرد غمخواری) شده است؟ یا حداقل قربانی این تصور که پرورش نظاممند و تدریجی غمخواری به حوزۀ «مذهب» و نظامهای باورهای «ابتدایی» جهانسومی تعلق دارد؟
آیا صرفاً تحلیل حقیقتمحورِ سیاستخارجی، سیاست احزاب و پروپاگاندای رسانهای کفایت میکند؟ آیا به عنوان نمونه، این رویکرد میتواند واکنشی در خور برای این ادعا باشد که «تنها راه واقعبینانه برای دستیابی به
شادی در این حیات زودگذر و پردردسر، تلاش برای بهترین شدن، برای لذتگرایی و مصرف، برای کسب جایگاه و لذت، است»؟ آیا هرآنچه در این کتاب نوشتهایم، ذرهای در کسانی تأثیر دارد که مشتاقانه به این باور معتقدند؟ و اگر آن راه واقعاً بهترین گزینه برای شادی باشد، آیا کسی واقعا میتواند اینقدر بیتفاوت باشد؟ وقتی جریان اصلی نظام پروپاگاندا جنگی تمامعیار برای ربودن قلبهای ما به راه انداخته است، آیا کافی است که ناراضیان تلاش خود را به فکر و اندیشه محدود کنند؟
آیا لذتطلبی نامحدود واقعاً ما را شاد میکند، یا در عین نابود کردن دنیای پیرامونمان، شادیمان را نیز نابود میکند؟ آیا غمخواری فقط یک آرمان زاهدانه است، یا چیزی بیش از این؟ آیا میتواند مسیری اصیل برای شادی فردی و جهانی باشد؟
اگر این پرسشهای را نپرسیم، اعتراضمان ناگزیر بیروح، خشک و ناتوان خواهد بود. «نارضایتیِ غمخوارانه» وعدۀ یک انگیزۀ قدرتمند و بهواقع عمقیابنده را به فعالان رسانهای، فعالان صلح، فعالان حقوق بشر و حقوق حیوانات، و فعالان محیط زیست میدهد؛ چرا که ایشان درک میکنند که تفکر و کنشِ غمخوارانه اساساً راهی به سوی شادی خود ما نیز هست.
ما به نارضایتی سیاسی نیاز داریم، اما به نارضایتی فردی، احساسی و فلسفی (یعنی یک نارضایتی انسانی تمامعیار) نیز نیاز داریم. مسترآرو (1)، آن فرزانۀ خردمند، گفت: «آزادیام بدین بستگی دارد: کمک به دیگران و دیگر هیچ.» (2)اگر درک کنیم که واقعاً اینطور است، همۀ انگیزۀ لازم برای اقدام جهت شادی و رفاه دنیا را خواهیم داشت.
Alan Wallace, Genuine Happiness, Wiley, 2005
Andrew Marr, My Trade: A Short History of British Journalism, Macmillan, 2004
Andrew Rowell, Green Backlash – Global Subversion of the Environment Movement, Routledge, 1996
Anthony Jay, The Oxford Dictionary of Political Quotations, Oxford University Press, 2001
Buddhaghosa, Visuddhimagga, Buddhist Publication Society, 1991
Daniel Burston, The Legacy of Erich Fromm, Harvard University Press, 1991
Daniel Goleman, Destructive Emotions – And How We Can Overcome Them, Bloomsbury, 2003
Daniel Goleman, Vital Lies – Simple Truths: The Psychology of Self-Deception, Bloomsbury, 1997
Danny Schechter, The More You Watch, the Less You Know, Seven Stories Press, 1997
Danny Schechter, The More You Watch, the Less You Know, Seven Stories, 1997
Diana Melrose, The Threat of a Good Example, Oxfam, 1985
Edward Herman and Frank Brodhead, Demonstration Elections, South End Press, 1984, p. 125
Edward Herman and Noam Chomsky, Manufacturing Consent – The Political Economy of the Mass Media, Pantheon, 1988
Edward Herman, The Myth of the Liberal Media, Peter Lang Publishing, 1999
Elizabeth Fones-Wolf, Selling Free Enterprise – The Business Assault on Labour and Liberalism, University of Illinois Press, 1994
Erich Fromm, Beyond the Chains of Illusion, Abacus, 1989
Erich Fromm, On Disobedience and Other Essays, Routledge & Kegan Paul, 1984
Erich Fromm, Psychoanalysis and Religion, Yale University Press, 1978
Erich Fromm, The Art of Being, Continuum, 1992
Erich Fromm, The Sane Society, Rinehart and Winston, 1955
Helena Norberg-Hodge, Ancient Futures, Sierra Club Books, 1991
Holly Sklar, Washington’s War on Nicaragua, Between the Lines, 1988
Howard Zinn and Anthony Arnove, Voices of a People’s History of the United States, Seven Stories Press, 2004
Howard Zinn, A People’s History of the United States, Harper Colophon, 1990
James Curran and Jean Seaton, Power Without Responsibility – The Press and Broadcasting in Britain, 4th edn, Routledge, 1991
Jeff Schmidt, Disciplined Minds – A Critical Look at Salaried Professionals and the Soul-Battering System that Shapes Their Lives, Rowman & Littlefi eld Publishers, 2000
Joel Bakan, The Corporation, Constable, 2004
John Pilger, Heroes, Pan, 1989
John Pilger, Hidden Agendas, Vintage, 1998
John Pilger, The New Rulers of the World, Verso, 2001
John Theobald, The Media and the Making of History, Ashgate, 2004
Joseph Campbell, The Hero with a Thousand Faces, Princeton University Press, 1949
Kirkpatrick Sale, The Conquest of Paradise, Papermac, 1992
Kristina Borjesson, Into the Buzzsaw – Leading Journalists Expose the Myth of a Free Press, Prometheus Books, 2002
Mark Curtis, The Ambiguities of Power – British Foreign Policy since 1945, Zed Books, 1995
Mark Curtis, Web of Deceit, Vintage, 2003
Martin Seligman, Authentic Happiness, Nicholas Brealey, 2002
Milan Rai, Chomsky’s Politics, Verso, 1995
Milan Rai, War Plan Iraq, Verso, 2002
Noam Chomsky, 9–11, Seven Stories Press, 2001
Noam Chomsky, Deterring Democracy, Hill & Wang, 1992
Noam Chomsky, Hegemony or Survival – America’s Quest for Global Dominance, Routledge, 2003
Noam Chomsky, Power and Terror, Seven Stories Press, 2003
Noam Chomsky, Powers and Prospects, Pluto Press
Noam Chomsky, The New Military Humanism, Pluto Press, 1999
Noam Chomsky, Understanding Power, The New Press, 2002
Noam Chomsky, What Uncle Sam Really Wants, Odonian Press, 1993, p. 50
Noam Chomsky, Year 501: The Conquest Continues, Verso, 1993
Patrul Rinpoche, The Words of My Perfect Teacher, Sage Publications, 1994
Paul Brown, Global Warming – Can Civilisation Survive?, Blandford, 1996
Paul Farmer, The Uses of Haiti, Common Courage Press, 1994
Philip Hammond and Edward S. Herman, Degraded Capability: The Media and the Kosovo Crisis, Pluto Press, 2000
Phillip Knightley, First Casualty – The War Correspondent as Hero and Myth-maker from the Crimea to Kosovo, Prion Books, 2000
Piero Gleijeses, Politics and Culture in Guatemala, University of Michigan, 1988
Richard Butler, Saddam Defiant, Weidenfeld & Nicolson, 2000
Richard Keeble, Ethics for Journalists, Routledge, 2001
Scott Ritter and William Rivers Pitt, War on Iraq, Profile, 2002
Sharon Beder, Global Spin – the Corporate Assault on Environmentalism, Green Books, 1997
Sidney Lens, The Forging of the American Empire, Pluto Press, 2003
Stanley Milgram, Obedience to Authority, Pinter & Martin, 1974
Tim Kasser, The High Price of Materialism, MIT Press, 2002
William Blum, Killing Hope: US Military and CIA Interventions Since World War II, Common Courage Press, 1995
William Blum, Rogue State, Common Courage Press, 2002
Daily Telegraph, Convince us, Mr Blair, March 31, 2002
Daily Telegraph, Mission Accomplished, December 6, 2004
Express, Election Hope for Iraq, January 31, 2005
Guardian, A Rose-Tinted President, June 7, 2004
Guardian, Failure of Will, February 28, 2004
Guardian, From Bad to Worse, February 14, 2004
Guardian, Mustn’t Grumble ... Summer Heats Up to More than 311K, August 11, 2003
Guardian, On the Threshold, January 29, 2005
Guardian, Stealing Democracy, Guardian, March 29, 2005
Guardian, The Sum of All Our Fears, September 12, 2001
Guardian, Vote Against Violence, Guardian, January 7, 2005
Guardian, What a Pro – Clinton Shows What a Loss He Is to the US, October 3, 2002
Independent, Ronald Reagan’s Achievements Should Not Blind Us to the Failings of his Presidency, June 7, 2004
Independent, The Sixth Great Extinction Is Avoidable – If We Act Now, January 8, 2004
Independent, These Elections Inspire Hope for Democracy, but Cannot Vindicate a Misguided War’, January 31, 2005
Independent, Under Pressure, August 11, 2003
Independent, Zimbabwe Has Been Wrecked by Mr Mugabe – and This Election Could Make Things Worse’, March 31, 2005
New Statesman, It’s not the Wild West, Mr President, September 24, 2001
New York Times, Choosing Iraq’s Prime Minister, February 23, 2005
Observer, From Friend to Foe, Observer, March 17, 2002
The Times, Au Revoir Aristide, March 1, 2004
The Times, Food for Scandal, April 22, 2004
The Times, Iraq’s Naked Villainy, August 3, 1990
The Times, No Mock Heroics, January 18, 1991
Amnesty International, NATO Violations of the Laws of War During Operation Allied Force Must Be Investigated, June 7, 2000
Christian Aid, Hunger Forces Families to Abandon Mountain Homes, January 4, 2002
Deutsche Presse-Agentur, Finnish Experts Find No Evidence of Serb Massacre of Albanians, January 17, 2001
FAIR.org, Peter Hart and Julie Hollar, Fear & Favor 2004 – How Power Shapes the News, FAIR, March/April 2005
FAIR.org, What a Difference Four Years Makes: News Coverage of Why the Inspectors Left Iraq, October 2002
FAS.org, Iraq’s Biological Warfare Program: Saddam’s Ace in the Hole, August 1990
Human Rights Watch, Recycled Soldiers and Paramilitaries on the March, February 27, 2004
ReliefWeb.int, Aid Worker Provides First-hand Reports of Life in Post-war Iraq, May 12, 2003
ReliefWeb.int, Doctors Without Borders Charges US Failed Iraq Hospitals’, May 2, 2003
ReliefWeb.int, Focus on Child Labour, May 9, 2005
ReliefWeb.int, Huge Demand for Treatment at Tiny Hospital, May 6, 2003
ReliefWeb.int, Iraq’s Schools Suffering From Neglect and War UN Children’s Fund, October 15, 2004
ReliefWeb.int, Iraqi Planning Ministry Launches First Comprehensive Survey on Living Conditions in Iraq, May 12, 2005
ReliefWeb.int, Little Progress on Child Mortality, Integrated Regional Information Networks, October 11, 2004
ReliefWeb.int, Medicine Shortage Continues, Integrated Regional Information Networks, September 3, 2004
ReliefWeb.int, Oxfam Sets up First Bases in Iraq since 1996, Blasts US-British forces, May 5, 2003
UNICEF, Iraq Survey Finds Slide in Child Health, May 14, 2003
Adam Hothschild, A Pseudostate is Born, ZNet, June 27, 2004
Adrian Hamilton, Why it Is Wrong to Wash Our Hands of Haiti, Independent, February 26, 2004
Agencies, Haitian Rebels Continue Advance on Capital, Guardian Unlimited, February 27, 2004
Alan Rusbridger and Jonathan Freedland, Mandela Helped Me Survive Monicagate, Arafat Could not Make the Leap to Peace – and for Days John Major Wouldn’t Take My Calls, Guardian, June 21, 2004
Alan Rusbridger, Sour Times – The Only Good Editor Is an Obedient Editor if You Are Rupert Murdoch, Guardian, October 24, 1996
Allan Little, How NATO Was Sucked into the Kosovo Conflict, Sunday Telegraph, February 27, 2000
Amy Goodman and Jeremy Scahil, Haiti’s Lawyer: US Is Arming Anti-Aristide Paramilitaries, Calls for UN Peacekeepers, February 26, 2004
Amy Goodman, Exception to the Rulers: Part II, Z Magazine, December 1997
Andrew Gumbel, The Little Priest Who Became a Bloody Dictator Like the One He Once Despised, Independent, February 21, 2004
Andrew Marr, Brave, Bold, Visionary: Whatever Became of Blair the Ultra-Cautious Cynic?, Observer, April 4, 1999
Andrew Marr, Do We Give War a Chance?, Observer, April 18, 1999
Andrew Marr, Hail to the Chief: Sorry, Bill, but This Time We’re Talking About Tony, Observer, May 16, 1999
Andrew Marr, War in the Balkans: The Issues: Do We Give War a Chance?, Observer, April 18, 1999
Andrew Marr, War is Hell – but not being Ready to go to War is Undignifi ed and Embarrassing, Observer, April 25, 1999
Andrew Rawnsley, The Voices of Doom Were So Wrong, Observer, April 13, 2003
Andy McSmith, The Paxman Dossier: Blair’s Case for War, Independent on Sunday, February 9, 2003
Anthony Fenton, Media vs. Reality in Haiti, ZMag, February 13, 2004
Arundhati Roy, The Algebra of Infinite Justice, Guardian, September 29, 2001
Ben Summerskill, Shopping Can Make You Depressed, Observer, May 6, 2001
Bob Herbert, A War Without Reason, New York Times, October 18, 2004
Brian Whitaker and David Teather, Weapons Checks Face Tough Hurdles, Guardian, September 18, 2002
Brian Whitaker, Life after Saddam: The Winners and Losers, Guardian, February 25, 2002
Carlotta Gall, Misery and Disease Sweep Macedonian Camp, New York Times, April 5, 1999
Cesar Chelala, Central America’s Health Plight, Christian Science Monitor, March 2 and March 22, 1990
Charles Glass, Hacks Versus Flacks, Z Magazine, August, 1999
Chris McCall, Bloodied East Timor Becomes a Nation, Daily Telegraph, May 20, 2002
Chris Mclaughlin, Ronald Reagan 1911–2004, Sunday Mirror, June 6, 2004
Christina Lamb, They Call This “The Slaughterhouse”, Sunday Telegraph, December 9, 2001
Colin Brown, War in the Balkans: Blair’s Vision of Global Police, Independent, April 23, 1999
Colin Brown, War in the Balkans: Blair’s Vision of Global Police, Independent, April 23, 1999
David Aaronovitch, The Terrible Legacy of the Reagan Years, Guardian, June 8, 2004
David Barsamian, An Interview with Ralph Nader, Z Magazine, February 1995
David Blair, Elections are World’s Freest and Fairest, says Mugabe, Daily Telegraph, April 1, 2005
David E. Sanger and Alan Cowell, Hussein Photos in Tabloids Prompt US Call to Investigate, New York Times, May 21, 2005
David Hirst, Iraq Turns Down “Evil” UN Plan to Ease Sanctions, Guardian, December 20, 1999
David Rennie, Saddam Cronies Grew Rich on Cash Meant for the Starving, Daily Telegraph, April 22, 2004
Doug McKinlay, Refugees Left in the Cold at “Slaughterhouse” Camp, Guardian, January 1, 2002
Douglas Farah, Grass Roots of Democracy in Haiti: All but Dead, International Herald Tribune, May 10, 1994
Edward Herman, Clinton Is the World’s Leading Active War Criminal’, Z Magazine, December 1999
Edward Herman, Liberal Apologetics for Imperialism: Paul Starr and the American Prospect on Clinton’s Foreign Policy, ZNet, November 21, 2000
Edward Herman, Nuggets from a Nuthouse, Z Magazine, November 2001
Edward Herman, The Milosevic Trial, Part 2: Media and New Humanitarian Normalization of Victor’s Justice, Z Magazine, April 2002
Edward Herman, The Propaganda Model Revisited, Monthly Review, July 1996
Elizabeth Becker and Philip Shenon, With Other Goals in Indonesia, US Moves Gently on East Timor, New York Times, September 9, 1999
Gavin Esler, The Great Communicator, Daily Mail, June 7, 2004
Gerard Baker, Cold-Eyed Ideologue Who Is a Romantic at Heart, The Times, March 18, 2005
Glen Rangwala, A Threat to the World? The Facts about Iraq’s Weapons of Mass Destruction, April 2000
Glen Rangwala, US Claims of VX Nerve Agent Fall Apart, March 16, 2003
Howard French, Aristide Seeks More than Moral Support, New York Times, September 27, 1992
Howard French, Online Newspaper Shakes up Korean Politics, New York Times, March 6, 2003
Hugo Young, Stop Selling UK Arms to the Cruellest Regimes on Earth, Guardian, September 9, 1999
Ian Mayes, Flying in the Face of the Facts – The Readers’ Editor on Promotion, Pollution and the Guardian’s Environment Policies, Guardian, January 24, 2004
Ian Timberlake, East Timor Rises from Ruins as Newest Nation, The Times, May 18, 2002
Jeffrey Sachs, Fanning the Flames of Political Chaos in Haiti, Nation, February 28, 2004
John Lancaster and Colum Lynch, U.S. Looks at Easing Sanctions on Iraq; Pressure Mounts for Increasing Humanitarian Aid, Washington Post, February 25, 2000
John Lloyd, Who Really Runs the Country?, Guardian, June 21, 2004
John Mueller and Karl Mueller, ‘The Methodology of Mass Destruction: Assessing Threats in the New World Order’, Journal of Strategic Studies, vol. 23, no. 1, 2000
John Pilger, Blair’s Mass Deception, Daily Mirror, February 3, 2004
John Pilger, Iraq: The Unthinkable Becomes Normal, New Statesman, November 15, 2004
John Pilger, Universal Justice Is not a Dream, ZNet, March 23, 2004
John Roosa, Fatal Trust in Timor, New York Times, September 15, 1999
John Sweeney, How Saddam “Staged” Fake Baby Funerals, Observer, June 23, 2002
John Sweeney, The First Casualty of Pilger, Spectator, June 28, 2003
John Vidal, Global Warming May Be Speeding Up, Fears Scientist, Guardian, August 6, 2003
Jon Fine, Morgan Stanley Institutes New “Pull Ad” Press Policy Designed to Respond to “Objectionable” Editorial Coverage, AdAge.com, May 18, 2005
Jonathan Freedland, No Way to Spin a War, Guardian, April 21, 1999
Jonathan Frerichs, How Many Zarehs Are There? Finding Hunger in Afghanistan, March 7, 2002
Jonathan Watts, World’s First Internet President Logs On: Web Already Shaping Policy of New South Korean Leader, Guardian, February 24, 2003
Julian Borger and Ewen MacAskill, Missile Blitz on Iraq, Guardian, December 17, 1998
Julian Borger and Stuart Millar, 2pm: Saddam is Spotted. 2.48pm: Pilots Get Their Orders. 3pm: 60ft Crater at Target, Guardian, April 9, 2003
Julian Borger, Bush Decided to Remove Saddam “On Day One”, Guardian, January 12, 2004
Julian Borger, Hawks Try to Damn Iraq by Hunting for Evidence in UK, Guardian, October 13, 2001
Julian Borger, UN “Kept in Dark” about US spying in Iraq, Guardian, March 3, 1999
Julian Borger, Washington’s Hawk Trains Sights on Iraq, Guardian, September 26, 2001
Jurek Martin, The Star-Spangled President, Financial Times, June 7, 2004
Kamal Ahmed, BBC Braced for Row over New Political Editor’, Observer, May 14, 2000
Kamal Ahmed, Tony Blair Spoke to Observer Political Editor Kamal Ahmed, Observer, October 14, 2001
Katherine Griffiths, Angry GM Withdraws Ads from LA Times, Independent, April 9, 2005
Kenneth Roth, US Must Release Evidence on Haitian Abuses, New York Times, April 12, 1997
Lucy Ward, Doubt and Depression Burden Teenage Girls, Guardian, February 24, 2005
Lyonel Trouillot, In Haiti, All the Bridges Are Burned, New York Times, February 26, 2004
Mark Blacklock, Is This the Most Evil and Hated Leader in the World?, Express, March 31, 2005
Mark Ellis, The 1M Ghost Votes of Zim; Mugabe Rigs Polls, BBC, April 1, 2005
Mark L. Clifford and Moon Ihlwan, Korea: the Politics of Peril, Business Week, February 24, 2003
Mark Oliver, UN Split Over Iraqi Arms Offer, Guardian, September 17, 2002
Martin Kettle, Who Am I to Tell You What to Think About Politics?, Guardian, June 22, 2004
Mary Robinson, We Can End This Agony, Guardian, October 23, 1999
Matt Wells, Arts Reporter Rosie Millard Quits BBC for Fleet Street, Guardian, December 18, 2003
Michael McCarthy, UK’s Top Scientist Delivers Stinging Attack on Government’s Environmental Record, Independent, June 10, 2005
Michael Norton, Deal to Restore its President Leaves Haiti Hopeful, Wary, Chicago Sun-Times, July 18, 1993
Michael Portillo, The Queen Must Not Allow Germany to Act Like a Victim, Sunday Times, October 31, 2004
Morgan, Like traitor Lord Haw-haw, Express, May 28, 2004
Naomi Klein, Brand USA is in Trouble, so Take a Lesson from Big Mac, Guardian, March 14, 2005
Natasha Walter, These Refugees Are Our Responsibility, Independent, November 22, 2001
Neil A. Lewis, What Can the US Really Do About Haiti?, New York Times, December 6, 1987
Nicholas Watt, US Rejection of Kyoto Climate Plan “Risks Uninhabitable Earth”, Guardian, May 16, 2002
Nick Cohen, Blair’s Just a Bush Baby, Observer, March 10, 2002
Nick Robinson, “Remember the Last Time You Shouted Like That?” I Asked the Spin Doctor’, Times, July 16, 2004
Noam Chomsky, After the Election – The Future of Iraq and the US Occupation, February 2, 2005
Noam Chomsky, Democracy Restored, Z Magazine, November 1994
Noam Chomsky, Promoting Democracy in Middle East, Khaleej Times, March 6, 2005
Noam Chomsky, The Victors, Z Magazine, November 1990; January 1991; and April 1991
Patrick Wintour, Clinton Tells Party Blair’s the Man to Trust, Guardian, October 3, 2002
Paul Brown, An Unnatural Disaster, Guardian, January 8, 2004
Paul Brown, Clinton Told to Act on Global Warming, Guardian, October 1, 1997
Paul Brown, Temperature Rises at Global Warming Talks, Guardian, December 5, 1997
Paul Eastham, Blair Safe as Tears Wash Away Labour Rebellion over Iraq, Daily Mail, October 2, 2003
Paul Harris, How the Gipper Stole into American Hearts, Observer, June 6, 2004
Paul Krugman, Who Lost Iraq?, New York Times, June 29, 2004
Paul Quinn-Judge, US Reported to Intercept Aristide Calls, Boston Globe, September 8, 1994
Paul Waugh, Blair “Did Not Grasp Risk to Troops”, Evening Standard, October 29, 2004
Peter Beaumont and Kamal Ahmed, Dossier to Show Iraqi Nuclear Arms Race, Observer, September 22, 2002
Peter Beaumont, Justin Brown, John Hooper, Helena Smith and Ed Vulliamy, Hi-Tech War and Primitive Slaughter – Slobodan Milosevic Is Fighting on Two Fronts, Observer, March 28, 1999
Peter Beaumont, Kosovo Cowers in the Rubble’, Guardian Unlimited, February 28, 1999
Peter Hallward, Why They Had to Crush Aristide, Guardian, March 2, 2004
Peter Hitchens, The Man Who Knocked Down the Berlin Wall, Sunday Express, June 6, 2004
Peter Preston, War, What Is it Good For?, Observer, October 7, 2001
Philip Delves Broughton, Russian and French Politicians “Bribed to Relax UN Sanctions”, Daily Telegraph, April 22, 2004
Polly Toynbee, The West Really Is the Best, Observer, March 5, 2000
Ralph Nader, Is the End of the Iraq War–Occupation Near?, ZMag, March 30, 2005
Ravi Nessman, Afghans Eat Grass as Aid Fails to Arrive, Guardian, January 9, 2002
Richard Garfield, Morbidity and Mortality Among Iraqi Children from 1990 Through 1998: Assessing the Impact of the Gulf War and Economic Sanctions, March 1999
Richard Lloyd Parry, Amid Tears, Cheers and Prayers, East Timor is Finally a Free Country, Independent, May 20, 2002
Richard Norton-Taylor, Arms Inspectors “Shared Iraq Data with Five States’’, Guardian, January 8, 1999
Richard Norton-Taylor, Official Sacked Over TV Remarks on Iraq, Guardian, July 26, 2004
Robert Fisk, The Handover: Restoration of Iraqi Sovereignty – or Alice in Wonderland?, Independent, June 29, 2004
Robert Hinkley, How Corporate Law Inhibits Social Responsibility, Business Ethics, January/February 2002
Robert Jensen, Interview, Sun magazine, Baltimore, September 2000
Rory Carroll, We Don’t Know Where We’re Going, Guardian, 6 December, 2001
Ross Benson, The Land of Voodoo, Daily Mail, February 28, 2004
Rupert Cornwell, A President whose Optimism Earned Him a Place in History, Independent, June 7, 2004
Rupert Cornwell, United States – President Calls for Support Inside and Outside America, Independent, September 5, 2002
Sam Lister, Researchers Claim that 100,000 Iraqi Civilians have Died in War, The Times, October 29, 2004
Simon Jeffery, What Are Weapons Inspection Teams?, Guardian, September 18, 2002
Simon Tisdall, Bush’s Democratic Bandwagon Hits a Roadblock in Harare, Guardian, February 16, 2005
Stephen Shalom, Humanitarian Intervention, ZNet Commentary, January 18, 2000
Suzanne Goldenberg, Hunger and Vengeance Haunt Afghanistan’s Sprawling Tent City, Observer, January 27, 2002
Thomas Friedman, Stop the Music, New York Times, April 23, 1999
Tim Reid, Barricades Go Up as City Braces for Attack, The Times, February 26, 2004
Timothy Garton Ash, America on Probation, Guardian, April 17, 2003
Timothy Garton Ash, Imagine no America, Guardian, September 19, 2002
Tom Reeves, Haiti and the US Game, ZNet, March 27, 2003
Tom Reeves, The US Double Game in Haiti, February 16, 2004
Tony Allen-Mills, Reagan, the Cowboy President Who Rallied the Western World, Sunday Times, June 6, 2004
Tony Blair, The Price of My Conviction, Observer, February 16, 2003
Tony Blair, The West’s Tough Strategy on Iraq is in Everyone’s Interests, Daily Express, March 6, 2002
William Blum, Why America?, Ecologist, Dec 2001/Jan 2002
Yifat Susskind, Haiti – Insurrection in the Making, ZMag, February 25, 2004