ghaemiyeh.com
اشارات 95
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
زمزمههای آسمانی
تهیترین دامانم را میگشایم / محبوبه زارع··· 1
گریختهام تا تو / مصطفی پورنجاتیگریختهام تا تو / مصطفی پورنجاتی··· 2
دوباره آمدهام / سودابه مهیجی··· 3
در همه حال، با مایی / رزیتا نعمتی··· 4
نام والای تو / فاطره ذبیحزاده··· 4
نامت را میبرم / حسین امیری··· 5
وصیت شاعر / رزیتا نعمتی··· 6
صلوات
(برای سال پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله)
نگاهی به صلوات شعبانیه(7) / منیره زارعان··· 7
ذکر سبز صلوات / مریم سقلاطونی··· 8
معراج سبز
(حیّ علی الصلوة)
با یاد تو... / میثم امانی··· 10
صبح و سلام
هرکه سحرخیزتر، روزیاش بیشتر / مصطفی پورنجاتی··· 12
سلام بر دولت جهانی صبح / محمدکاظم بدرالدین··· 12
صبح، فرجام سپید شب / فاطره ذبیحزاده··· 13
با شقایقها
(پابهپای شهیدان دفاع مقدس)
یاس شکسته / رزیتا نعمتی··· 16
زخم زیتون
فلسطین، سرزمین پدری ماست / میثم امانی··· 17
از دریچه زمان
آغاز سال نو (عید نوروز)
هر روز، نوروز است / مهدی خلیلیان··· 18
سلام بر بهار آفرین! / محبوبه زارع··· 21
ای خدای بهار آفرین! / مصطفی پورنجاتی··· 22
«یا مُحَوِّلَ الْحَولِ وَالأحوالِ» / معصومه داوودآبادی··· 23
فروردین یاد تو / رزیتا نعمتی··· 24
مرهم بهاره / محمدکاظم بدرالدین··· 26
بهار، از راه رسید / سیدمحمود طاهری··· 27
زندگی آغاز شده است / روحاللّه شمشیری··· 29
«یا مقلّب القلوب» / شیما اصغری··· 30
بهار، تقارن احساس و عقیده··· 30
هفتسین / سیدمحمدصادق میرقیصری··· 30
بهار، یعنی تو / رزیتا نعمتی··· 32
هجرت پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله از مکه به مدینه و لیلة المبیت
«معامله جان با خدا» / سودابه مهیجی··· 33
نقشه شب کورها / رزیتا نعمتی··· 35
یثرب، به مدینة النبی رسید / رقیه ندیری··· 36
هجرت؛ آغاز تاریخی شکوهمند / فاطره ذبیحزاده··· 36
اسلام، آرامش میخواست / علی خالقی··· 38
خداحافظ مکه؛ سلام یثرب! / روحاللّه حبیبیان··· 39
هجرت کن! / روحاللّه شمشیری··· 41
روز مبارزه با تبعیض نژادی··· 42
دیوار میکشند و خط فاصله میگذارند / میثم امانی··· 43
نگاه سخیف نژاد گرا / نزهت بادی··· 44
رنگ پوستم، نشان غربت من است / حسین امیری··· 42
شهادت حضرت امام حسن عسکری علیهالسلام
تجلی یازدهم / محبوبه زارع··· 46
مرثیهسرای تو و چشم انتظار فرزند توایم / مصطفی پورنجاتی··· 47
پدر روزهای انتظار / عباس محمدی··· 48
میرود؛ ولی خشنود و نگران / حسین امیری··· 49
نامهای که به امام عسکری علیهالسلام نوشته نشد / روحاللّه حبیبیان··· 50
آغاز امامت حضرت ولی عصر، امام مهدی(عج)
ن··· 53
روز فرج نزدیک است / نزهت بادی··· 55
تو را همه گواهی دادهاند / عباس محمدی··· 56
گفتند: میآیی / مهدی خلیلیان··· 59
همه میدانند که بهار، میآید / میثم امانی··· 60
آسمان، بیخورشید نخواهد ماند / علی خالقی··· 60
بشارت بهار / محمدکاظم بدرالدین··· 61
سالها پیش، نوید اماتش را دادهاند / حمید باقریان··· 62
سالروز درگذشت شاعر متعهد، سیدحسن حسینی
رازِ رشید / مهدی خلیلیان··· 64
هوای تازه (یادمان دکتر سیدحسن حسینی) / مهدی خلیلیان··· 68
ازدواج پیامبر گرامی اسلام با حضرت خدیجه علیهاالسلام
کمال دینت مبارک! / نزهت بادی··· 71
ضیافتی در عرش / فاطره ذبیحزاده··· 71
آغاز هفته وحدت
تجلی همبستگی اسلامی / محبوبه زارع··· 71
دست در دست هم / عباس محمدی··· 72
راه یکی است؛ هدف یکی است / حسین امیری··· 73
روز جمهوری اسلامی
روز خدا، در کنار مردم / مصطفی پورنجاتی··· 75
ایستادیم و حق انتخابمان را گرفتیم / معصومه داوودآبادی··· 76
روی پای خود ایستادیم / فاطره ذبیحزاده··· 77
روز طبیعت
همه طبیعت تو را آواز میخوانند / عباس محمدی··· 79
طبیعت؛ رسول آرامش / سودابه مهیجی··· 80
طبیعت؛ صدای زندگی / میثم امانی··· 81
«کُنْ فَیَکُون» / اصغر فتاحی··· 83
حس زندگی / روحاللّه شمشیری··· 84
میلاد پیامبر اعظم، حضرت محمدبن عبداللّه صلیاللهعلیهوآله
رحمت دو جهان میآید / معصومه داوودآبادی··· 85
پابهپای میلاد سبز اولین فرستاده / محمدکاظم بدرالدین··· 87
سرود وحدت بخوانید / میثم امانی··· 87
مکه، امروز بر صدر خبرهاست / علی خالقی··· 89
ناگهان بهار / زینب مسرور··· 91
در حریم آفتاب / حمید باقریان··· 93
بر مأذنه نام تو / سودابه مهیجی··· 93
میلاد حضرت امام جعفرصادق علیهالسلام
در مکتب جعفریات / مصطفی پورنجاتی··· 96
امام جعفر صادق، از آسمان آمد / رزیتا نعمتی··· 96
مدهوش صبح «صادق»یم / فاطره ذبیحزاده··· 96
صبح صادق / زینب مسرور··· 98
ششمین حجت خدا آمد / حمید باقریان··· 99
شهادت هنرمند بسیجی، سید مرتضی آوینی
در حوالی عشق / زینب مسرور··· 100
تمام روایت، تو بودی / روحالله شمشیری··· 101
روز هنر انقلاب اسلامی
هنر، یعنی... / محبوبه زارع··· 102
هنردینی، کیمیاگری میکند / مصطفی پور نجاتی··· 103
هنر اسلامی، جلوه گاه حسن الهی / نزهت بادی··· 104
عروس هنر، زیور حقیقت دارد / حسین امیری··· 105
وقوع غزوه بنی نضیر و بیرون راندن یهودیان از مدینه
آفتی به نام بنی نضیر که دفع شد / مصطفی پور نجاتی··· 107
به پیمان وفادار بودی؛ اما... / عباس محمدی··· 108
سنگدلان بنینضیر / حسین امیری··· 109
ورود حضرت معصومه علیهاالسلام به قم
با کاروان کریمان / مهدی خلیلیان··· 111
غزل مقدس قم / محبوبه زارع··· 113
مسافر عفیف قم / محمد کاظم بدر الدین··· 114
اینجا قم است / فاطره ذبیحزاده··· 116
چون نامش، پاکیزه سیرت است / علی خالقی··· 117
تو را من چشم در راهم
به آستان حضرت ولی عصر(عج)
سلام بر تو! / محبوبه زارع··· 119
همه پنجرهها، دلتنگ تواند / عباس محمدی··· 120
چه وقت میرسی؟ / رزیتا نعمتی··· 121
لحظههای سبز / زینب مسرور··· 123
رنگ باران چشم به راهی / محمد کاظم بدر الدین··· 123
همیشه منتظرت هستم / زینب مسرور··· 124
برگرد / رزیتا نعمتی··· 125
آخرالزمان / رزیتا نعمتی··· 125
پشت پردهها نمونی! / سودابه مهیجی··· 126
بارالها! در این جمود یخ زده، به خورشید رحمانیت تو دل خوش داشتهایم.
معبودا! سکوت بیرمق لحظههایم، انعکاس سوزندهترین فریادهای درون است و تو بدان آگاهترینی!
کریما! چگونه میشود تهیترین دامنهای نیاز را زیر درخت کرامتت گشود و بدون زنبیلهایی از اجابت، از این باغ بیکران بیرون رفت؟!
بر ما ببخشای!
به یکتاییات سوگند، این ازدحام نفسگیر عالم، زنجیری از تغافل را بر دلهایمان پیچیده و ما را جز نگاه نجاتبخش تو، تکیهگاهی نمانده.
مهربانا! دل سپردن به باران عفو تو، در غریزه کویری ما ثبت است و ما را از آن گریزی نیست! بر ما ببخشای که امیدمان به رحمانیت تو، بیش از همتمان در زهد و ثواب است!
بر ما ببخشای که منزل وصال تو را بیتحمل خارهای مغیلان، استغاثه داریم!
بر ما ببخشای که با کمترین درجه بندگی، بالاترین اختیارات خداوندیات را چشم دوختهایم!
وصل
یک شب همه با عرش مصادف هستیم
یک روز قفس را مترادف هستیم
این در به دری، دست قضا و قدر است
کی گفته که با وصل مخالف هستیم؟!
به نام عشق
در جاده عشق گذر باید کرد
در هجر، چه شبها که سحر باید کرد
حالا که به نام عشق آغاز شدیم
از آخر خود، صرفنظر باید کرد!
گریختهام تا تو
مصطفی پورنجاتی
از همه، رو به سوی تو گریزان شدهام. گریختهام تا تو؛ بیآنکه کلامی بگویم، تا نیازم را بخوانی و نوازشم کنی. صدایت میزنم؛ صدایم کن!
پیشِ روی تو ایستادهام؛ بی هر توشه و رهآوردی.
تو میدانی؛ حتی بهتر از من که آن همه کاستی در من و ما، جز با نظر عنایت تو و نگاه ارمغانبخش تو تکمیل نمیشود.
امان از حرمان تو؛ که همان تنبیه بیرقیب دل من است.
زیادت شوق به تو، در من دمیده است. واله شدهام به رأفتهای تو که بر همه مهربانیها پیشی گرفته است.
به تو محتاجیم؛ به ما مشتاق باش!
ای اله! روحم را به محل پاکیزه عرشت؛ عرش رحمانیات، آویزان کن و از همه یادها و صورتها، جز صورت روشن و آرام تفضلّت، بگردان.
خدای ما! آفتابگردان، بیرؤیت خورشید، نابود میشود؛ ما را همیشه به حظ و نصیب دیدار با لطفهایت، شادمانه ساز.
پروردگارا! از آن دلدادگانم قرار ده که با عطر ذکر تو، خانه دلشان را تابناک میکنند.
از لرزشها و لغزشهایم درگذر و از همه آن خطاها که آزار توست، چشم فرو بند.
عزیزا! اگر عقوبت و عقاب تو به سوی آتش میخواندم، بخشش و بخشایش تو به سوی فردوسم سوق میدهد و من بدان فرجام رؤیایی است که دلخوش ماندهام.
مخواه که پیمان دیرینه من و تو، سستی پذیرد و سپاسگزاریهای من از تو رنگ غفلت گیرد.
ما به تو محتاجیم، به ما مشتاق باش!
پیراهن این دعای همیشگی دیگر بر تنم زار میزند؛ تو بگو چه باید کرد؟
این دعای هر روزهام با این که به قدمت چشمهای زمینگیر من، بر لبهایم بوده و هست و تمام شرم روسیاهیام را با خود به هر سو میکشد، ولی باز دست بردارش نیستم؛ چرا که تمام امیدم به تکرار این دعای نخنمای فرسوده است و ادامه بودنم، بسته به اجابت این واژههای همیشه: الهی العفو!
نمیدانم صبر تو تا کجاست که سالهای سال، این کلام را از لبهای گناهکار من شنیدی و هر بار اجابت کردی و باز من ناسپاس، سر در پی وسوسهای دیگر گذاشتم و به دام گناهی دوباره گرفتار شدم و باز به سمت تو آمدم که: العفو.
عذرم را بپذیر!
پروردگارا! این گناههای پیدر پی، جسارت و وقاحت نیست؛ سر به هوایی بنده ناخلفی است که تمام هستیاش، به لطف و مهر لایزال تو پشتگرم است و آنقدر به خدایی و به عیبپوشی و عفو جاودانهات دلخوش است که مغرور میشود و ناغافل، دست در دست وسوسههای ابلیس میگذارد.
خداوندا! نگذار در قعر درههای متعفن هوس، از پرواز به سمت و سوی ملکوت تو بینصیب بمانم!
نگذار در بزم سیاهخواری و سیاهکاری گناه، خویشتن خداخواه خویش را پایمال کنم و برای همیشه، در تبعید این خاک دور از تو، همنشین فریبها و دروغهای ابلیس باشم.
پرهیز عاشقانهای به من عطا کن که در آستانه هر خطا و لغزش و در معرض هر هوس دلفریبی، تو را در مقابل ارتکابهای خویش ببینم و از عرصه جرم، با گناه ناکرده به درگاه تو بگریزم، تا تو دلِ گریزان از خطایم را در آغوش بگیری؛ تا ابلیس ناکام، پشت سرم بر جای بماند و خدای مهربان همیشه، مرا بیشتر دوست بدارد.
«اَللّهُمَّ فَاقبَلْ عُذرِی وَ ارْحَم شِدَّةَ ضُرّی و فُکَنّی مِن شَدِّ وَثاقی...».
بارالها! نادانی بندهات همان بس که در میان روزمرگیها، تنها آنچه بر وفق مراد است، از نعمات تو میداند و در پیشامدهای ناخوشایند، رابطهاش با تو کمرنگ میشود؛ حال آنکه تو در همه حال با مایی و تنها گذر زمان است که نشان میدهد هر آنچه را روزی برای از دست دادنش جزع و فزع کردیم و از درگاهت ناامید بازگشتیم، عین نعمت بوده و تو بهترین صلاح امور را رقم زده بودی. تو آگاه به آینده و درون و احوال ذره ذره عالمی. اگر شیطان برای ناسپاسیام نسبت به تو زمینه میسازد، مکر او را به خویش بازگردان. یا نورٌ عَلی نور.
ای خدای آسمانها و زمین!
بارالها! هر صبح که از خواب برمیخیزم، در میان خوابهای شب پیش، جستوجو میکنم؛ شاید اشارهای، نوری، معجزهای از سوی تو، پیامی برایم فرستاده باشد.
میخواهم گوشه چشمی از تو برای آشتی با خودم بیابم. از بخشش و کرم تو دور نیست که این گنهکار را در زمره محبین خویش قرار دهی.
ای خدایی که آسمانها و زمین را بیهیچ ستونی برپاداشتهای و بر همه غیر ممکنها قادری! چشم مرا در بیداری، از خنکای نسیم رحمتت روشن کن.
«بسم اللّه الکلمة المعتصمین؛(1)به نام خدا که ورد زبان پاکان از معصیت است».
یا اله العالمین! نام والای تو بر قلب روشن ماه و بر زبان شفاف آب، جاری است.
ذکر بلند «یا رب»، در زمزمه روشن مخلوقاتت پیچیده؛ ولی زبان من در لجنزار غیبت و شورزار دروغ آلوده شده و در مرداب هزاران سخن بیهوده، دست و پا میزند.
الهی! نام تو والاتر از آن است که بر زبان معصیتکار من جاری شود!
1) . برگرفته از دعای روز شنبه.
به شکرانه نعمتهایت
«أَحْمَدُهُ فَوقَ حَمْدِ الْحامِدینِ؛ ستایش میکنم او را فوق ستایش ستایش کنندگان».
پس اگر رحمت بیمنتهای تو، بر یاختههای تاریک وجودم نور پاشیده است و لطف بیحد و شمارت، در حجم محدود بندگیام جاری است؛ اکنون که بر عصیان زبانم چشم پوشیدهای و گرمای نام خود را بر آن تابیدهای، سزاوار است که برتر از ستایش تمام موجوداتت، تو را ستایش کنم و به شکرانه نعمت خواندنت، سر از سجده بندگی برندارم.
بر من رحم کن؛ یا أَرْحَمَ الرّاحِمِینَ
«أَسئَلُکَ أَنْ تُعِینَنی علی طاعَتِکَ؛ از تو میخواهم که مرا در طاعت خود یاری کنی».
رحیما! در اطاعت از خود یاریام کن تا خواستههای حقیر نفس، عنان اختیارم را در پنجه خویش نگیرد و در تاریکی دره معصیت، فرو نیفتم.
و بر من رحم کن یا ارحم الراحمین!
خدایا! تو را نه چون مدح چاپلوسان، بلکه همانند نجوای عاشقان، ستایش میکنم. نامت را میبرم، چون بیپناهان که به داشتن تکیهگاهی مینازند.
خدای من! بنیآدم را چه نسبتی است با غرور، وقتی که فقر فقیران و ثروت ثروتمندان، نزد تو یکی است؟! آدمی از چه به ثروتش میبالد، وقتی تو به او دادهای؛ از چه به هوشش افتخار میکند، وقتی تو آن را آفریدهای و از چه به عملش برتری میجوید، وقتی تو به او آموختهای؟ خدای من! کاش فخرفروشان عالم به فقر خود و ثروت خدایشان واقف بودند!
اگر نام تو نباشد...
مولای من! خستگی، نصیب بشر است از جستن و خواستن؛ و ناتوانی، دارایی بشر است در خوردن و
بهره بردن. بییاد تو، تنهایی بیداد میکند. بییاری تو، ناتوانی کمر میشکند. اگر توکل
به تو نباشد، چگونه در هجوم نیازها صبح را آغاز کنم؟ اگر نام تو نباشد، چگونه بعد از هر تمام شدنی، روز من و امید من آغاز شود؟
جرعهای از می وحدت
خداوندا! به حرمت آیین پاکانت، آیینهای عطایم کن به رنگ چهار تکبیر اذان صبحگاه ذرهها؛ آیینهای که رنگ جمال تو داشته باشد؛ جرعهای از میوحدت به ما ده، به حق لا اله اِلاّ اللّه.
وصیت شاعر
رزیتا نعمتی
شاید این روزها که میگذرد، آخرین روزهای من باشد
دوست دارم قطار رفتن هم، مثل ماشین آمدن باشد
ایستگاهم اگر که تو باشی، مردگان صندلی نمیخواهند
سمت تو ایستاده میآیم، دل اگر اهل آمدن باشد
ای گل آن طرف نشسته من، گذر آب را نمیخواهی؟
بِنِشین فرض کن که این دریا، کاسه چشمهای من باشد
راهآهن کشیدهای هر جا میروم یاد وصل میافتم
وقت دیدار دوست نزدیک است، شاید این آخرین ترن باشد
ارث من دفتری است آبی رنگ، تا ابد نیمه باز بگذارید
یعنی ای حرف نیمهکاره من! دائماً موقع سخن باشد
طبع شعرم به آبها برسد، سهم بیتابیاش به نیلوفر
قلمم میرسد به ناله نی، مابقی مال یاسمن باشد
میرسد آن خبر همیشه چه داغ، در همان کاغذ سیاه و سپید
کاغذی که همیشه گوشه آن، عکس یک گل به جای زن باشد
مژدهرسان رحمت
این شمیم معطر که آسمان و زمین را پر کرده، مژدهرسان بهار رحمت و مغفرت است؛ زبان بشارت ماه شعبان است. ماه رسول خدا - که درود بیپایان الهی بر او و خاندان او باد -؛ این شعبان است که رخ مینماید و زمان را به برکت خود میمنت میبخشد؛ ماه خشنودی خدا، ماه درهای گشوده رحمت، ماه باران مدام مغفرت و بخشایش، ماه نزول ملائک از عرش بر زمین، چهره دل به آب توبه بشوی، زبان به استغفار بگشای و عفو خدا را طلب کن که پنجرههای راز و نیاز، گشوده است و باران زلال بخشایش، یکسره در بارش.
اینها که میبینی چنین پرنور میدرخشند، کهکشان نورانی اعمال خیر بندگانی است که لحظههای آسمانی شعبان را دریافتهاند و به توبهای، روزهای، استغفاری یا عملی نیک، غنیمتش شمردهاند. لحظههای شعبان، فروگذاردنی نیست، از یاد بردنی نیست؛ این ماه، ماه رسول خداست.
لحظه به لحظه این ماه، شاهد اوج بندگی پیامبری بزرگ است که در سجاده عبادتش، بلندای تواضع انسان را به درگاه معبودش به تصویر کشاند. لحظههای پاک این ماه بزرگ، پیچیده در
لفاف رحمت و خشنودی خداست و همه این لحظهها از آن ماست تا به عبادت و بندگی و روزهداری و سجود بر
آستان الهی، به پیروی از رسول خدا، از دروازهاش بگذریم و به باغ رحمت حق پا بگذاریم.
الهی، به رحمتی که با دمادم این ماه پربرکت عجین کردی، سوگند، بر ما رحمت آور و یاریمان کن تا به سنت رسولت به عبات و بندگی تو در این ماه کمر بندیم و روحمان را از نسیم خوش رحمانی شعبان، تازه کنیم.
خاک لب تشنه باران فراگیر دعایت
پلک بر هم نزند باد صبا جز به هوایت
تا که آمیخته از عطر نفسهای تو گردد
شهر کاشان شده هر خاک که افتاده به پایت
همه سال بهار است اگر روی درختی
بسته باشی نخی از پارچه سبز عبایت
قدر یک لحظه اگر رد شوی از خاک کویری
میشود مخملی از باغ گل سرخ برایت
بوی تو از قَرَن و قونیه و مکه گذشته است
بیخود از خود شده شهری که شنیده است صدایت
کوه تا روی تو دیده است سرش روی زمین است
گوش خوابانده شب و روز، به آواز رسایت
ذکر سبز صلوات تو شده ورد گل سرخ
ای که دریا و گل و ماه و درختان به فدایت
کاروان رفت و در آغاز رسیدن به حرایم
من ناچیز کجا تا توی بیحد و نهایت!
گل محمدی
رزیتا نعمتی
آن کیست از خدا بخَرد چون تو، ناز را
بالای کوه پهن کند جانماز را
هر شب فرشته نامه برایش بیاورد
عاشق کند به آینه آیینهساز را
آن کس که بشکند لب و دندانش از ستم
و وا کند تبسم آغوش باز را
شب با خدا قدم بزند روی آسمان
فردا بپاشد آیه قرآن، حجاز را
اسمش گل محمدی است و لقب: امین
نامش قشنگ کرده سلام نماز را
با یاد تو برمیخیزم، با یاد تو مینشینم.
از تنگنای هستی، از دایره دنیا، از زندان زمین که پرهای پرواز را در خود فشرده است، بانگ برمیدارم: «اللّه اکبر».
دلبستگیها و دلخستگیها، نفس گیرند و تارهای نازک روح آدمی را در اندک زمانی برمیآشوبند؛ هزار توفان، در این سینه تنگ فشرده شده است و هزار حرف در این گلو مانده است. هرچه را غیر توست، پشت سر میاندازم. چشمهایم رو به رویت تا باز شود: «بسم اللّه الرحمن الرحیم» به نام تو برمیخیزم، به نام تو مینشینم.
دستهایم در حلقه نام توست؛ دستهایم را به شاخههای آسمانت میآویزم، تا از میوههای فیضت بهرهای بگیرم.
تو را سپاس که نفسهایم همچنان میآید و میرود: «الحمدللّه رب العالمین» همچنان ناودانهای توبه، سرازیرند تا ریههایم را بشویم؛ تا نفسهایم را زیر آب بگیرم.
«عفو الهی بکند کار خویش
مژده رحمت برساند سروش
لطف خدا بیشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه دانی؟ خموش!»
تو را سپاس که روزی پنج نوبت، اذن حضورم دادهای و فرصت سخن. چشمهایم را حلقه میکنم بر کلون درهای رحمتت، «الرحمن الرحیم» مبدأ زندگیام تو بودهای، معاد زندگیام نیز تو: «مالک یوم الدین»، نقاشی امروز و فردایم را رو به روزنه تو خواهم کشید و همه اشارهها را بشارت به یاد تو خواهم داد؛ تنها تویی معنای زندگی: «ایاک نعبد و ایاک نستعین».
مباد یک لحظهام به خویش واگذاری که بغلتم، که بلغزم، که قدمهایم جایی برود که تو نمیپسندی! از سیاهچال ترس و تردید، از هر چه رنگ و بوی دنیا گریختهام، دست به دامان کبریای تو آویختهام؛ آمدهام سخن بگویم با تو؛ قدمهایم را بپذیر!
قطره قطره، با خنکای نسیم بیدار میشویم. ستاره نماز صبح، در دلهای سحری ما روشن میشود.
سراسر، سرور میشویم.
روز تازه، با تمام امیدهایش، مشتاق دیدار ماست.
با صبحانهای از بسم اللّه، پا به راه امروز میگذاریم. یک فنجان چای، با طعم خدا، نانی گرم از هُرم محبت و مهر و ساقههای ترد سبزی که هنوز شبنمپوش است.
با همان سلام اول صبح، به لبخند و روشنایی تبریک گفتهایم.
و یک برگ دیگر، سفید و تمیز از سالنامه زندگی آغاز میشود. هر که سحرخیزتر، روزیاش بیشتر.
مگر نه اینکه روزیها را همان اول وقت و آفتاب نو تقسیم میکنند؟
امروز، روز تولدِ زیبای بهار هم هست.
به هستی و آسمان فروردین، چشم روشنی بده؛ خیر مقدم بگو.
صبحتان مبارک باد!
همپای همه سروها، صدای نور بلند است که: «صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن».
... و صبح، از مسیر شرقی بهکامی میآید؛ با ساعات شادی برابر است. تک تک لحظههای
رویاییاش در آبشار نور، زندگی میکند. صبح، همانگونه است که دل ما میخواهدش؛ بیکم و کاست. صبح، آینه تمامنمای آراستگی است. با سر زدن نام گلاندام صبح، رود آفتاب، در اتاقها میریزد و پنجرهها با صدای آسمانی پرتوها، رنگ بلوغ میگیرند. پگاه، حس بهار و جوانی در رگهای زندگی است. اصلاً بیصبح، زندگی پیش نمیرود. جهت حیات و بودن را باید با صبح تنظیم کرد.
صبح است که راهِ فروزان و درست عشق را به ما نشان میدهد.
صبح، باغچهای همیشه بیدار است که بانگ خوش رویشاش همه را به سرمستی فرا میخواند.
اگر کسی آمار بگیرد، میبیند که قشنگترین انگیزهها از بستر پویای صبح برمیخیزد. فکر تحرک و جنبوجوش، یک لحظه از سر صبح بیرون نمیرود.
سلام به کارآفرینی صبح و درود بر نگاه انتخابگر تو که لبخندهای کاشته در صبح را میچیند.
ای آفتاب روشن فردا، از نردبان آسمان، بالا بیا و سرک بکش به حیاط خلوت خانهام! گرمای نفس صبح را بر شیشه مه گرفته شب بدم! روزنهای باز کن تا نور شاداب یک روز پرتلاش، پنجره خسته دل را به هوای تازه شمعدانیها بگشاید.
وسوسه چیدن میوه شیرین کامیابی، در سر انگشتانم بیتابی میکند و برکه فیروزهای امید، در چشمانم میدرخشد! طلوع صبح، فرجام سپید هر شبی است، اگرچه یلدایی باشد و دیرگذر!
و من منتظرم، ای آفتاب روشن فردا؛ آستان ذهن من، جولانگاه تیرگی شب نیست!
زمزمه پرمهر سلام
لحظه شفاف صبح که از لبان آفتاب بیرون میزند، بازی سرخوشانه گنجشکها، خواب را از سر کاجها میپراند.
جوانه نورسته شور، بر سر شاخههای زندگی میروید و در زیر بارش نور، ویترین طبیعت، خوشرنگتر مینماید.
و کلمه سحرانگیز «سلام»، چه قدرتی دارد برای تابش محبت! حس کردهای که بیانش، چه خون گرمی در رگ صبح میدواند؟! آخر، این رمز آغاز هر روز زندگی است که با نام موزون خالق مهربانش جان میگیرد. پس موج لطیفی بساز از واژه پرمهر «سلام» و در گوش تمام اهالی صبح زمزمه کن!
در انتظار صبحی که مانند آن، صبحی نیست
باور نکردهام که هیچ شبی ماندنی شود؛ هرچند که سایه بلندش از مرز هزار آفتاب گذشته باشد. ایمان دارم که در آغاز یک فصل نیلوفرانه، خط روشن سپیدهات، وهم بلند شب را پاره خواهد کرد.
چشم دوختهام به فراسوی این روزهای مکرر که بازیچه تیرگی شبهای تاریکند و دل بستهام به روزی که مانند آن نیست؛ روزی که از کهکشان حضور تو، هزار خورشید در آسمان قلبهایمان بتابد. هر صبح که برمیخیزم، چشم بر دوش کعبه میدوزم و خوشآهنگترین نوای «سلام» را روانه محضر سبز تومی کنم؛ مهدی جان!
شهید! فقط به نام تو میشود سکه پیروزی زد که بعد از تو، هر که مانده، در توهم زندگی شناور است.
نام تو ای لاله سرخ، معنای زندگیست و غربت بعد از تو، دامن اهالی کوی شجاعت را گرفته؛ ماییم و دلی که جز به بهای خون، نه فروخته میشود و نه خریداریش هست.
کاش بودید!
چفیههای خون آلود، بر شط آرامش پل بستهاند. در لایههای زیرین هستی، غوغایی است. قسم به نام سرخ شهادت که پس از جنگ، راهی که شما به خون گلو پیمودهاید، به خون دل میرویم. ما هر روز، در راه مولای شهیدان روی زمین، فلسفه میخوانیم و هر شام، عدهای پشت سیمخاردار ابتذال گیر میکنند. هر روز، روز شماست؛ کاش بودید!
هر روز، برایم شعر میخوانی
هر روز، در خاکریز فکرم شهید میشوی، پشت سنگر احساسم تیر میخوری و از قرارگاه فکرم، پر میکشی. بهسوی کربلای آرزوهایم به راه میافتی و من هر روز، شادیام را تشییع میکنم و زندگی مردانه را به خاک میسپارم. من هر روز از شما دور میشوم؛ در حالیکه دست تمنا بهسوی شما دارم. هر روز عهد میکنم که دلم بر سر مزار شما بماند تا شیون مادران فرزند
مرده را در هیاهوی تبلیغات خوردنیها و آشامیدنیها گم نکنم.
شعری سرودهام به نام خاک و تو بر روی بیتهایش، با نعش خونآلود افتادهای. کتابی نوشتهام که پلاکت را در همه صفحاتش آویزان کردهای. هر روز برایم سخنرانی میکنی؛ میگویی جان شما و فرمان رهبر! هر روز برایم شعر میخوانی. هر روز برایم نقاشی میکنی. هوا بوی سرخی میدهد و واژهها و زندگی، رنگ نام شما گرفته.
دریا دریا اشک، در فراق تو
از هامون نیاز جاماندگان حقیقت، تا کاروان رفتگان سرخجامه، هزار افسوس به رنگ تنهایی نوشتهاند. از مرز ارزشهای بشر جدید تا سه راهی شهادت کربلای ایران، هزار امید به نام ولایت نگاشتهاند. من، غم تنهایی و فراق تو را ای برادر شهیدم، به دامن مولایم میبرم و سر به سجدگاه محراب ابرویش،
دریا دریا اشک میریزم و اوست تسکین من.
کفنت - این ملافه گلدار - خوب پیچیده بر تماشایت
قامتت، خار با گل سرخ است؛ بس که ترکش نشسته در پایت
دفتر شعر بودی و رفتی، از سفر چارپاره برگشتی
ای که از وزن خود رها شدهای، کرده رَخت سپید نیمایت
بوی یاسِ شکسته میآید، نرخ غنچه زیادتر شده است
روی پیشانی تو «یا زهرا»، تیر خورده، شکسته زهرایت!
تکهای از تو، فکّه پیدا شد، تکهای از تو در خود مجنون
اصل موضوع بر سر این است؛ «عاشقم، عاشقِ همینهایت»
قصه ما خلاصهاش این شد، پی نبرده کسی به معنایت
از تو، حالا درخت روییده؛ دیگران رفتهاند بالایت
نخلهای نوار غزه، خاکستر شدهاند؛ آیا دل در سینهتان نیست که بسوزد؟
قامتهای رشید، برگ برگ، به زمین میافتند؛ آیا چشم در چهرهتان نیست که ببیند؟
انسانیت را به دار آویختهاند. حقوق بشر در کوچههای فلسطین جان میدهد.
چرا صدایی برنمیخیزد؟ چه کسی گفته است در برابر ظالمان، خاموشی بگزینیم؟
دفاع، حق مشروع مظلومان است؛ شما که دیپلماسی لبخندتان، عالم را گرفته، چگونه است از حل بحران تجاوز تانکها عاجزید؟
شما که ندای حقوق بشر سر میدهید، چگونه است که حقوق مسلم خانههای پدری بیتالمقدس را به رسمیت نمیشناسید؟
شما که خاطره دو جنگ جهانی را پشت سر نهادهاید، چگونه است که مصایب آتشباران باغهای زیتون را درک نمیکنید؟
رفتارهای دو گانه شما، خشمآورست. آیا این است تعالیم مسیح علیهالسلام که رسول مهر بود؟
آیا اینست تعالیم موسای کلیم؟ عدالت را به قربانگاه منافع خویش بردهاید. سر بریدهاید، به این خیال که چند روزی دیگر، مهلت خواهید داشت؟
آیا مرگ، دنبال شما نخواهد آمد و آیا دغدغه آخرت در قلبهایتان جا نگرفته است؟
فلسطین، سرزمین فلسطینزادههاست و هیچکس در سرزمین ناپدریاش خوشبخت نخواهد شد.
چهارشنبه
1 فروردین 1386
1 ربیع الاول 1428
21.Mar.2007
نوروز، با بهاری میآید؛ که یادآور رستاخیز و تحولی ژرف و دلانگیز در حیات بشر است. و اینک، کتاب بزرگ آفرینش، فراروی ماست:
«پروردگار، بادها را فرستاد، و ابرها را برانگیخت. سپس آن را به سوی زمین مرده، سوق میدهیم و ما اینگونه، زمین را - پس از مرگش - حیات میبخشیم. رستاخیز نیز همینسان است».(1)
بهار، بازتاب شگفت راز حیات در عرصه هستی است و انسان، برترین آفریدگان خداوند هستیبخش... آیین اسلام، آیینه عقل و منطق است و «عید»، لبخند شادی بر دلها نشستن و دل و دیده از حرام، فرو بستن.
1) . فاطر: 9.
گناه بهار چیست؟
«تقویم»، سرگذشت ماست که با «تحویل سال» رقم میخورد و «تقدیر»، سرنوشت ما که تنها با «تحویل حال» صورت میپذیرد؛ در این میان، عرضه تحول از هموست که همه چیز از او راست آید و تقاضایش از انسان که بسته به همت و تلاش اوست. گناه بهار چیست، اگر ما هنوز در خواب زمستانی هستیم؟!
غدیر و بهار
بهار در خود، رازها دارد؛ بهار طبیعت، یادآور قیامت است و بردمیدن سبزهها و گیاهان از خاک، و در دیده عبرتبینان، نشان قیامی دیگر، پس از مرگ، برای محشور شدن. بهار، زمینهای مُرده را زنده میگرداند، بر اندام عریان درختان، جامههای سبز میپوشاند، برکهها و رودها را به جوش و خروش فرا میخواند و... بهار معنویت، یادآور هزار مرتبه خورشید است و ارمغان آیههای شُکوه؛ که نخلِ «ولایت» را در چشمهای پاک، به برگ و بار نشاند و امین وحی پروردگار، رسولی مهربان را بر بلندای تاریخ، به خواندن خطبهای سبز، فراخواند:
«مَن کُنْت مَولاهُ، فَهذا عَلِیٌّ مَولاهُ...».
بهار معنویت به بهار طبیعت، آبرو بخشید و «غدیر»، دریا گردید! آنگاه باران برکت باریدن گرفت و رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهدیگر بار، منزلت علی علیهالسلام را بر همگان آشکار ساخت: «او را امیرالمؤمنین بنامید».
«السَّلامُ عَلی رَبِیعِ الأنام»
گلپوشترین بهار نیز روزی از راه میرسد و طنین سبز قدمهایش، صحن دلها را آیینهکاری میکند و جانهای خزان زده را، خرم و سبز در سبز. کرامت و لطف بهاران با اوست که بهار حقیقی، با آمدنش آغاز میشود و «او» حقیقت بهار است:
«السَّلامُ عَلی رَبیع الانام وَ نَضَرَةِ الایّام».
وقتی بهار بیاید، آسمان، با نزول باران همزبانیاش میکند.
زمین، با رویاندن گیاهان همدلش میشود، و... همه آفریدگان، با دوری از گناهان همراهیاش میکنند. و چه خوب است روزگار حاکمیت توحید در جهان، زبونی مستکبران و نابودی شیطانصفتان، جهانی شدن بندگی خدای مهربان، غلبه اسلام بر دیگر ادیان، برادری و یکرنگی آدمیان، فراگیر شدن حکمت و ایمان و عرفان و... رسیدن به همه گمشدههامان.
حقیقت بهار؛ بهار حقیقت
نوروز، سرشار از رازها و رمزهاست و آغاز بهار؛ همراه با سنتهای نیکوی بسیار که از دیرباز برای ما به یادگار ماندهاند و پیشوایان پاکمان هماره آنها را، باز گفتهاند؛ دیدار با خویشان و بستگان - که نیکی اخلاق، سلامت روح، طول عمر، رفع گرفتاریها، قبولی اعمال، افزایش روزی، آبادی شهرها، سخاوت و... را به ارمغان میآورد -، پاکیزگی جسم و جان، دعا و نیایش به درگاه خدای مهربان و... دوری از گناهان؛ تا هر روزمان «عید» باشد؛ سرشار از شوق و شور، مهربانی و سرور و... چنین است که عید، روزی است که آدمی در آن، به زشتیها نیندیشد.
و چه زیباست از تقلید و پیروی کورکورانه از برخی رسوم ناشایست پیشینیان بپرهیزیم و با «خرافات» در هر قالب و نامی بستیزیم و فقط اینسان میتوان به «کمال» اندیشید و به حقیقت بهار و بهار حقیقت رسید.
پیامهای کوتاه
بهار، رستاخیز گلهاست.
دلی که سیاه شد، با بهار هم سبز نمیشود!
بهار، دیباچه کتاب زندگی است.
گناه بهار چیست، اگر ما هنوز در خواب زمستانی هستیم؟!
نوروز، برای بعضیها یعنی فقط «... روزی از نو»!
بهار، انقلابیترین فصلهاست.
«یک سال گذشت»؛ این، شما را به یاد چه چیزی میاندازد؟
«سال»تان نو شد، راستی، «حال»تان چهطور است؟
«تقویم»های کهنه به ما میگویند: هرگز «تقویمی» فکر نکنید!
«سبز» همیشه زیباست؛ اما فقط به معنای «سبزه» نیست!
ای دگرگون کننده احوال کائنات؛ و ای هستیبخش بیزوال! با یاد روشن تو، بهاری دیگر در صفحه زمان متولد میشود تا مهد تولد سالی تازه باشد. سلام بر تو که تازگی را دوست داری و بهار را بهانه تجلّی سلایقت در ذات عالم قرار دادهای!
سلام بر تو که بهار را آفریدهای تا بیزوالی خود را به اثبات رسانده باشی.
دلم را خودم بهاری میکنم
بهار را مینگرم و تازه بودن همواره لطف خدا را به یاد میآورم. بهار را مینگرم و با الهام از تحولات ظاهر زندگی، به تحویلی درونی میاندیشم. دل من چه فصل باشکوهی است؛ فصلی که بهار یا زمستان بودنش را خودم تعیین میکنم؛ نه شکوفایی درختان و ریزش برگها، نه حرارت خورشید یا لجبازی برفها... .
به راستی که من جانشین خداوندم در زمین و با قدرتی که خود همواره از آن غافلم، میتوانم بهار ممتد را در لحظه لحظه زندگیام جریان دهم و بذر تازگی را تا ابدیت، در خویش بپرورانم.
عید باید به من تبریک بگوید
این لحظات را اهل زمین عید میشمارند؛ حال آنکه نگاه آسمانیترین انسانها، عید را روزی میداند که در آن معصیت خالق انجام نشود. پس من نباید عید را تبریک بگویم. این عید است که باید بیاید و بندگیام را به من مبارکباد بگوید. این عید است که باید خجستگی مرا در زلالترین لحظاتی که خود میآفرینم، باور داشته باشد. پس اینک زمانی است که باید به شمار انسانها، عید در زمین متولد شود و همه کائنات، مأمور به تبریک گویی به بندگانند و بس!
یا مقلب القلوب و الأبصار.
دلها، آفتابگردان تو شدهاند و چشمها به سوی تو، به دور روی تو طواف میکنند؛ همگام با بهار.
یا مدبّر اللیل و النّهار.
سایههای شب و آفتاب روز را تویی که تدبیر میکنی.
یا محول الحول و الأحوال.
حال دلهای ما در دستهای توست؛ تو مانند گردش حال دانهها به گیاه، مثل رویاندن سبزی زندگی از متن تیره خاک، در کار آفریدنی. دلها را میگردانی.
حَوِّلْ حالنا إلی احسَن الحال.
تدبیر قلب ما را، تو ساز کن. گردش آفتابگردان دل ما را تو هموار کن و ما را به بهترین وقت و نیکوترین حال در این بهار، بینیاز کن.
آغوش گشوده بهار
پیراهن سفید شکوفههای گیلاس، به دستهای سرد شاخهها، روح میبخشد.
دوباره دانهها، آهنگ رفتن کردهاند و به سمت سرزمین گرم آفتاب فروردین، کوچ میکنند.
خورشید، به سمت جوانهها آغوش گشوده است و نسیم شاد، بر سر ابرها، دست نوازش میکشد.
ما همگام با شکوفه و با بهار، به سمت دلهای نزدیک میرویم، به کوی دلهای دوست و دستهای خویشاوند؛ و آغوش دید و بازدیدها، با نام خدا باز شده است.
از لبخند خدا، همه، دور از گناه و بدیها، دلشاد شدهایم و به عید تازه، عید هر روزه، عید پاکی از عصیان دوست، تبریک گفتهایم.
آهنگ بهار، از همان دورها، از همان سرما تا این گلها و تا این گرما سفر کرده است. بر قدوم مسافر بهار، گل باران!
پیام کوتاه
ورود مسافر باشکوه و شادمان بهار به سرزمین دلهایتان مبارک!
بهار آمده است؛ با سبدهای شکوفه و کاسههای لبخند. آمده است تا روح خمودمان را در دشتهای معرفت و آگاهی جاری کند تا در آیه بلند أحْسَن الْحال گسترده شویم.
یا مقلب القلوب، خاک، میشکفد و در تار و پودش، سمفونی رویش و زندگی است؛ صدایی که شکوه خداوندیات را به تکرار نشسته است.
خاک، میشکفد و اینهمه، اشارتی است به ضرورت رستاخیز جانها.
بهار میآید، تا تأکید کند آیین آسمانی رفتن را.
میآید تا بگوید سکون و ایستایی، تن دادن به تعفن و مرگ است.
«یا محوِّلَ الْحَوْلِ و الأَحوالِ»! نیکوترین حالها را برایمان رقم بزن و چشم دلمان را با خورشید شناخت و پویایی، همخانه گردان و قلبمان را روشن کن؛ آنچنان که پنجره این روزها را به دشتهای خورشیدی بهار، گشودهای.
عیدانه رستن
بهار میآید؛ با پیالههای پاکیزه باران و عیدانه رستن؛ و میشوید غبار سرما و خمودگی را.
زمین، دروازههای زیستن را میگشاید و ما، آراسته و زلال، به استقبال آفتاب میرویم.
دلهایمان، خجسته این همه مبارکباد و گامهایمان، مصمم و امیدوار، میروند تا پیک مهربانی و صمیمیت باشند، تا خانههای دوستی، با نفسهای تبریک و مهر، پیوند بخورد و دستان عشق، زنگار بشوید از هرچه بیتپشی و سکون. شهر، لبخند میزند چهره مهربان بهار را و عابران که دل تکاندهاند از گرد و غبار ناراستی، دست در دست نسیم، رهسپار جشن طبیعت میشوند.
بهار میآید و ما وسعت روشنایی را به شور مینشینیم.
عید؛ یعنی رویش دانایی
بهار آمده است؛ اما نمیماند. ثانیهها میگذرند؛ همچون ابرهای درگذر؛ پس باید برخاست و جاری شد. باید گام در جادههای پویای اندیشه گذاشت و مفهوم بلند انسان را تجربه کرد.
عید، مژده تولد است و زندگی؛ همچنانکه یادآوری میکند که در پس هر طلوعی، غروبی نهفته است که پس از هر روزی، تاریکی شب سر خواهد رسید. عید یعنی لحظههای شسته شده از آلودگی گناه و تیرگی؛ ورنه، بهار میآید و خواهد رفت؛ درختان شکوفه میکنند، سبز میشوند و باز چهره از سبزی تکانده، تن به خزان و زردی میدهند. عید یعنی رویش در خاک دانایی و شناخت؛ و این چنین بهاری شدن، زمان نمیپذیرد. جادوانه است و بیزمان.
پیامهای کوتاه
با چشمانی لبریز روشنی و دلهایی گسترده شده در آفتاب، کاسههای شبنم در دست، به استقبال بهار میرویم.
نوروز میآید و ما در رستاخیز طبیعت، دل و دیده از زنگار کینه و کدورت شسته، نو شدن دوباره زمین را به جشن مینشینیم.
عید همدلی و مهرورزی، عید تحول و تکاپو، بر مردمان راستکردار ایران زمین، خجسته و میمون باد!
همصدا با پرندههای بهاری، زیر باران عاطفه و مهر، کوچههای دوستی را قدم میزنیم و از خداوند مهربانیها، سالی سرشار از توفیق و بهروزی را خواستاریم.
ای تغییر دهنده حالتها! مرا به بهترین حالات متحول کن!» در رستاخیز شاخههای خشکیده، اگر قلبم تاکنون ثمری نداده است، دور از خورشید تو بوده. حالا که سرگردان میچرخم و پناهی نمییابم، فصل
سرد درونی مرا به فروردین یاد خود پیوند بزن تا ببینی لحظه تحویل دلم را که
چهسان از چشمهایم، سکههای دعا میریزم و انگشتانم، سبزترین سبزهها خواهد شد برای یافتنت و ماهی سرخی در اندیشهام روبهروی آیینه تو به رقص درخواهد آمد؛ یا مقلب القلوب والابصار.
صله رحم
میگویند روزی امام حسین علیهالسلام شخصی را دید که به میهمانی دعوت شده و در پاسخ دعوت کننده میگوید: نمیآیم و عذرخواهی کرد. امام فرمود: برخیز و دعوت او را بپذیر که در دعوت به میهمانی عذرخواهی وجود ندارد. اگر روزه نداری بخور و اگر روزه داری مبارکباد گوی و در حقش دعا کن - و امروز دستی به شیشههای غبارگرفته خانه دل باید کشید تا وقتی بهار با ترنم پرندگان از آن سوی لبخند میزند، شادی را با دیدار نزدیکان به یکدیگر تعارف کنیم.
غدیر و نوروز
میگویند غدیر، در نوروز اتفاق افتاده است؛ روزی که محمد صلیاللهعلیهوآله، دستان علی را بالا برده و جانشین خویش را معرفی میکند. این هدیهایست که رسول اللّه در آخرین حج خود به چشمهای منتظر مؤمنین عطا فرموده است و اینچنین، برای حسن ختام ماجرای رسالت، خورشید، جای خود را به ماه میدهد، تا شبهای تیره پس از او، همچنان مهتابی باشد. مگر نه اینکه در اعیاد، مردمان دستههای گل به یکدیگر هدیه میکنند؟! آن روز نیز محمد صلیاللهعلیهوآله، دستهای پر گل علی را به دامان باور مسلمانان پیشکش کرد و چه تقارن پرمعنی و با برکتی.
گل جای گل به رسم شب عید آمده
این ماه، بعدِ حضرت خورشید آمده
بهار، پاک شدن است
علی علیهالسلام فرمود: «عید، روزی است که در آن معصیت خداوند نباشد»، آنجا که درختان، پس از صبر بر سرما و مشقت، به رویش میرسند و گلها پس از ریختن و پرپر شدن متولد میشوند. چرا آدمی بر معصیت صبر نکند تا بهار درونی خویش را بچشد؟
به راستی شادی، زیبایی و بهار، گذرگاهی میخواهد که علی علیهالسلام در اشارهای، رمز آن را به بشر تفهیم میکند؛ چرا که سختیها و دردهای بشر، همه از خطاهای خود اوست. میتوان لکههای
سیاه درون را یکباره رها کرد و شادی را به خانه دلگیر و معصیتزده قلب، روانه ساخت. میتوان یخبندان ابلیس نفس را با رسیدن بهاری از نور و اراده، به شادی ابدی و عیدی بزرگ رساند.
زیرنویسها:
بهار، انقلابی است درونی در جهت زیباتر شدن مخلوقات.
عید واقعی، روزی است که اشرف مخلوقات یعنی آدمی، به زیبایی و تکامل روحی میرسد.
بهار و عید نوروز، تنها رستاخیزی است که میتوان در آن مهلت عبرت و بازگشت به نیکیها را به خود داد. در رستاخیز حقیقی مهلت بازگشتی نیست.
غزلوارههای گنجشکان، لابهلای درختان نور، خانه کردهاند.
ترنم عشق و صدا، در فروردین تقویمها دیدنی است.
رودخانههای عشق و عاطفه، سرریز میشوند.
بهار است و نگاههای آینه، آکنده از خندههای ملیح.
بهار است و واژههای معطر فروردین، با دفتر آبیِ شاعران پیوند میخورد.
پروانههای رنگی، عشق آفرین فصل جوانی باغند.
گاهِ تبلور احساس و تجلی سبز خیال است.
از زخمهای متراکم زمستان به مرهم بهار رسیدهایم.
غنیمتی است، این صحنه بکر تحویل سال
نگاه کن، چقدر زیبا روشنی در سینه اقیانوسها، آرام آرام میتپد.
سیبهای غلطان در آبهای روان را ببین که انسان را وامیدارد که رو به موسمی قشنگ، سلام دهد.
غنیمتی است این صحنههای بکر تحویل.
بهار، توقفگاه جالبی است. خاطره داشته باشیم از باران، پرنده و سبزه.
حالا بعد از این، چقدر باید نشست و حسرت این مقطع دلباختگی را خورد!
«صحن چمن از شکوفهها رنگین شد
وز عطر اقاقیا هوا رنگین شد
در نغمه هر چلچله پیغامی هست
کای خفته روزگار، فروردین شد»
بهار، دوباره از راه رسید؛ با دستانی پر از شکوفه و لبانی پر از خنده.
بهار، دوباره از راه رسید؛ چشمنواز و روحافزا، تا چشمان افسرده را بنوازد و جانهای خسته را طراوت بخشد.
نغمههای جانبخش بلبلان و هزار دستان و قناریها، از حیاتی دوباره خبر میدهد و شکوفایی گلها و ریحانها را به ارمغان میآورد و چه زیبا سروده است مولانای بزرگ:
رعد همی زند دُهل، زنده شده است جزء و کل
در دل شاخ و مغز گل بوی بهار میکشد
آنکه ضمیر دانه را علت میوه میکند
راز دل درخت را بر سر دار میکشد
لطف بهار بشکند رنج خمار باغ را
گرچه جفای دی کنون سوی خمار میکشد
«ایّاکَ نستعین»
سبز شدن روزگار، ریزش بارانهای زلال بهاری، وزیدن نسیمهای دلنواز صبحگاهی، شکوه خیرهکننده شکوفههای رنگارنگ بر روی شاخسارهایی که نوید گلهای سفید و ارغوانی را بر لب دارند، اندکی از کرشمه بهار، این پدیده شگفتانگیز خداست.
زبان حال زمستان، «اِیّاک نعبد» است و زبان حال نوبهار «اِیّاک نستعین»:
«ایاک نعبد است زمستان، دعای باغ
در نوبهار گوید «ایاک نستعین»
«ایاک نعبد» آنکه به در یوزه آمدم
بگشا درِ طرب، مگذارم دگر حزین
«اِیاک نستعین» که ز پرّی میوهها
اشکسته میشوم نگهم دار ای مُعین»
چون باد بهاری، گرهگشایی کن!
بهار است و تبسمی دلنشین، بر چهره دشتها و صحراها و گلها و گیاهان، نقش بسته است؛ تو گویی از ما نیز، لبخند میخواهند؛ لبخند به روی آدمیان و تبسم به چهره خستگان.
راستی، از قافله بهار عقب نمانیم و کمتر از آن برگ ظریف و زیبا نباشیم که شاخ درختان را میشکافد و از زندان خودپرستی، سر برون مینهد و آن میشود که: «هر ورقش دفتری است، معرفت کردگار»:
«ای برگ! قوّت یافتی تا شاخ را بشکافتی
چون رستی از زندان، بگو تا ما در این حبس آن کنیم
ای غنچه! گلگون آمدی، وز خویش، بیرون آمدی
با ما بگو چون آمدی تا ما ز خود خیزان کنیم»
و چون باد بهاری، ما نیز گرهگشای کار دیگران باشیم:
«چو غنچه گرچه فروبستگیست کار جهان
تو همچو باد بهاری گرهگشا میباش»
«بهارت خوش، که فکر دیگرانی»!
بهار است و ازدحام زیباییها و انبوه خرمیها و شکوه ترانههای مرغان دلربا؛ اما نکند که تماشای این همه شگفتی، از یاد آفریدگار بهار، بازمان دارد!
«گر شاخها داردتری ور سرو دارد سروری
ورگل کند صد دلبری، ای جان تو چیز دیگری»
بهار، به کام همگان خوش باد؛ به ویژه آنان که در اندیشه دیگران و به فکر خسته جانانند:
«سحر دیدم درخت ارغوانی
کشیده سر به بام خستهجانی
به گوش ارغوان آهسته گفتم
بهارت خوش که فکر دیگرانی»
باد، پنجرهها را باز میکند؛ پنجرههای بسته از سرمای زمستان را؛ بیآنکه دستی برای یاریاش بلند شود. نسیم بهاری، بوی علف تازه روییده باغچه را به اتاقها میبرد و سال نو را با بوی سبزه نوید میدهد و خستگی خزان زرد و بادهای سرد زمستانی را از تنها و دیوارها و درختان، بیرون میبرد.
بهار است که سکوت را از پیادهروها میبرد و عابرانی که تا چندی پیش، بسیار سرد از کنار هم
میگذشتند، اینک، به یکدیگر نگاهی میاندازند و هر از گاهی سلامی، احوالپرسی و تبریکی، سکوت پیادهرو را میشکند.
زندگی دوباره آغاز شده است؛ آغازی گرم و نشاطانگیز، پس از پایان سرد زمستان، بیکینههای زمستانی و با حرفهای جدید، دور از گذشتههای تکراری و خندیدن در کنار هم و تجربه یک زندگی دوباره.
بهار را از دست مده... برخیز.
«یا مقلّب القلوب»
شیما اصغری
گاهی قلبت آنقدر آهسته میزند، که فکر میکنی حتی از چرخش عقربهها هم جا مانده است!
آنقدر خستهای که نمیدانی تا کدام دقیقه و ثانیه دیگر، دوام خواهی آورد!
ولی انگار زمان عجول، فهمیده که تو جا ماندی و برای چند لحظه که شده، درنگ میکند و نفسهایش را شمرده شمرده میکشد!
تیک تاکهایش را آنقدر طولانی میکند تا بلند شوی.
تا دست بر کمر عقیده بگذاری و بگویی:
عقربههای قلبم را با دقیقه دقیقه ذکر نامت و ثانیه ثانیه یاد بزرگیات کوک کن!
بهار، تقارن احساس و عقیده
بهار، تقارن احساس و عقیده است
و چه زیباست اگر لطافت لبخند شکوفه را لطف آن خدایی بدانیم که هنوز از انسان نومید نیست!
و از آن انسان امیدواری که عقیدهاش را، روی سفره هفتسینش چیده است و آمدن بهار را هم به فال نیک گرفته، تنها برای اینکه او هم از انسان دیگری ناامید نیست و هنوز چشم به راه آمدنش، کنار آینه
و قرآن، دعای تحویل سال را میخواند...!
«پیامهای کوتاه»
در سال جدید، لباسهای تازه را باید از مغازه احساس خرید و بر تن عقیده کرد!
در شب عید، به جای آرزوهای دور و دراز برای همدیگر، دعا کنیم که همین حالا قدر با هم بودن را بدانیم!
در بهار، طبیعت لباس سبز بر تن میکند به نشانه اینکه هنوز هم میشود گذشته سرد و اندوهباری را فراموش کرد... .
بهار که میآید، تابلوی طبیعت، دوباره رنگ میشود و مهارت نقاش است که رنگها را درست بر روی پوسیدگیها میزند.
ناگهان، از خواب غفلت بیدار گشتم، سردی را از خود دور کردم، سبز شدم و بهار آمد.
عید آمده و تازگی را با خود آورده است.
بر سر سفره الهی، هفتسین سلامتی، سعادت، سبزی، سپیدی، سرمستی، سجاده و سحر را از او طلب میکنیم.
عید، یعنی همرنگ خدا شدن
هر روز، هر روزی که در آن، همرنگ خدا باشیم، از سیاهی بگریزیم، شبنم شویم، بوی باران بدهیم، سرزمین دلمان سبز باشد و آسمان وجودمان رنگینکمانی باشد، عید است.
آری! هر روزی که در آن بهار باشد، آن روز عید است.
ای خدای بهار!
بهار آمد...
یا مقلب القلوب والابصار!
قلبم، در سرمای گمراهی، قندیل معصیت بستر و به خواب زمستانی رفته؛ چشمانم در تاریکی سیر میکند، روشنی را گم کردهام؛ یاریام کن!
یا مدبر اللیل و النهار!
روز و شب، برایم بیمعنی است. روزم با کسوف و شبم با خسوف است؛ حتی دیگر ستارگان خوشبختی برایم چشمک نمیزنند؛ در تاریکی مطلق جهل به سر میبرم؛ معرفتم ده!
یا محول الحول والاحوال!
سرگردانم؛ سرگردان لحظهها، سرگردان دگرگونیها؛ زمان مرا به بازی گرفته است؛ سرگردانترم مخواه.
ای گرداننده دلها و چشمها!
ای اداره کننده شبها و روزها!
ای دگرگون کننده زمانها و گردشها!
اکنون که از احوالم باخبری، حَوِّل حالَنا اِلی اَحسَنِ الحال.
بهار یعنی از این لحظه حرف تو باشد
گُلی میان دو سنگ پیادهرو باشد
تو از سفر برسی واکنی بساطت را
همیشه روی زمین آسمان وِلو باشد
علف درون ستونهای نیمکت بدمد
پرنده در سخنش اهل شعر نو باشد
بهار میرسی ای میوه بهشتی من
اگرچه ساعت مردم عقب جلو باشد
بیا که برگ درختان عمر میترسند
که فصل آمدنِ تو پس از درو باشد
چند سال گذشت از آن روزی که محمد امین، برای نخستینبار، بر فراز تپههای ام القرا ایستاد و با شانههای محکم رسالت و با ندای رسای نبوت، یگانگی خداوند را فریاد کرد و مردمان را فراخواند تا شهادت دهند به یکتایی پروردگار؛ چند سال پر از بیم و امید، پر از لحظههای تنگ و تاریک و خسته و زخمی، سالهایی که با ریختن خاکروبه بر سر و روی رحمة للعالمین و با پرپر شدن نفسهای یاسر و سمیه زیر سنگهای شکنجه گذشت؛ سالهای تهیدستیِ شعب ابیطالب و گرسنگی خاندان پیامبر و آزار و طعنههای کفار و اشراف مکه... .
لحظههایی که انگشتهای سخره عناد، به نماز ایستادن محمد و علی و خدیجه را نشانه میگرفت و صدای قرآن خواندن رسول را جاهلان پنبه در گوش، طفره میرفتند... .
پس از این همه صبر و شکیبایی محمد صلیاللهعلیهوآله، آنان که خدا، مُهر بر دلهایشان ننهاده بود و امید به رستگاریشان میرفت، ایمان آوردند و در رکاب پیامبر و در سایه امن لطف او خیمه زدند و آنان که مصداق «فِی قُلُوبِهِم مَرَضٌ»(1)بودند و «خَتَمَ اللّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ
وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظیمٌ»(2)از راه بیراهه خویش بازنگشتند و از هیچ آزاری فروگذار نکردند.
فتنههای شبزدگان به آنجا رسید که قصد جان رسول خدا را کردند.
پیامبر، در شبی دور از چشمهای نامحرم کفار، از مکه به سمت مدینه روانه شد و
امیرالمؤمنین، علی علیهالسلام، جان خویش را بر سر دست گرفت و در بستر رسول، به استقبال تیغهای برهنهای رفت که به قصد جان محمد صلیاللهعلیهوآله، شبانه به خانه او هجوم آوردند. علی علیهالسلامبا هر چه اشتیاق، این خطر را به جان پذیرفت و تنها بر زبان آورد: یا رسول اللّه! آیا در این صورت، شما در امان خواهید بود؟
و پروردگار پاسخ داد: «از مردم کسانی هستند که جانشان را با پروردگار معامله میکنند تا رضای او را به دست آورند...».(1)
هجرت
مهاجرین به مدینه رسیده بودند و بازو به بازوی انصار انتظار رسول اللّه را میکشیدند. پس از شبهایی که بر پیامبر در غار گذشت و او در آغوش مهر خداوند، از هر گزندی ایمن ماند، به مدینه رسید. در مکه، حجت خدا بر مردم تمام شده بود. پیامبر و آنانکه به او ایمان آورده بودند، دیگر از فتنهگریهای ابوسفیان و جماعتش آرامش نداشتند. چنین شد که به حکم پروردگار، راه هجرت را برگزیدند: «ای بندگان مؤمن من! همانا زمین من گسترده است. پس تنها مرا بپرستید».(2)
و در آن سرزمینی که برای عبادت من آرامشی در آن حکمفرما نیست، سکنی نگزینید.
در سرزمین مدینه، صورتهای مشتاق، پیامبر را چون نگین انگشتر دربرگرفتند و سالهای ریشه دواندن درخت تناور اسلام آغاز شد.
هجرت به مدینه سرآغاز فصل تازهای بود در تقویم رسالت محمد مصطفی. در آغوش استقبال
مهاجرین و انصار و در توافق و پیمان همبستگی اهالی مدینه با رسول خدا، اسلام نورسیده و نونهال، بیش از پیش در تمام جزیرهالعرب سایه گسترانید و این استحکام، دستمایه آن شد که پس از ده سال، مسلمانان به رهبری رسول خدا به فتح مکه رسیدند و وعدههای پروردگار تحقق یافت.
«همانا پروردگار در عالم رویا به حقیقت به پیامبرش وعده داد که شما مؤمنان پیروزمندانه و ایمن، به مسجدالحرام داخل میشوید».(3)
شش سال از بعثت نورانی رسول اکرم میگذشت.
دستهای سیاه کفر، در پی آزار مسلمانان برآمده بود. مگر نه اینکه تیرگی شب، طاقت انوار مقدس آسمانی را ندارد؟! از مسلمین، گروهی زیر چتر حمایت ابوطالب در مکه بودند و گروهی از آل هاشم و عبدالمطلب و زنان و فرزندان ایشان، به درهای به نام «شعب ابوطالب» پناه آوردند. رود جاری دین، باید به دریا میرسید؛ حتی اگر از سختترین درهها عبور میکرد. شعب ابوطالب، قطعهای از زمین و زمان بود که مسلمان از شر کفر شیاطین به دهان باز کوهها و درهها پناه آورده بود. سه سال خروج از این دره یعنی شکنجه، یعنی شنیدن ناله گرسنگی کودکان و کشیدن سنگ بر شکم به جای نان و محمد فریاد طفل رسالت را میشنید که میخواست خود را از لابهلای جهل تاریخ، به دستهای من و تو برساند.
... سرانجام دستِ حیلهگر تاریکی، به قصد خاموش کردن چراغ رسالت، نقشهای کشید. شبانه میخواهند محمد را از علی بگیرند، (علی، بیدرنگ پاسخ داد: به خدا قسم، اگر هزاران جان در بدن داشتم همه را یکجا در راه دین تو قربانی میکردم. یا رسول اللّه!) - و بعد شبانه، علی در بستر محمد آرمید. پیشمرگ عشق شدن چه شیرین است؛ وقتی که آن سوی، در خیالشان به روی تو شمشیر میکشند! پناه بر نور تو یا علی که نور - همیشه، سپر خورشید است برای آنها که چشم دیدن
خورشید را ندارند و سرانجام نقشه ناکامشان نقش بر آب شد.
تازه اول عاشقی کردن علی است
جبرئیل آمد و پیام آورد: «وَ مِنَ النّاسَ مَن یَشری نَفسَهُ ابتِغاءَ مَرضاتَ اللّهِ وَاللّهُ رَئوفٌ بِالعِباد».
در میان بنیآدم، آن کس که نفس خود را به خاطر رضای خدا بفرشد، کیست؟ جز علی؟! این، هنوز اولِ عاشقی کردنهای علی است. هنوز در دامنه کوه احد، نود زخم کاری بر سینهاش گل خواهد کرد.
شیعه بودن اولین گامش علیست
اولش مولا و فرجامش علیست
معنی حیّ علی خیرالعمل
یاء علی، عینش علی، لامش علیست
عشق یک دریاست طوفانش حسین
آبی اعماق آرامَش علیست
اقرء باسم ربک الاعلی، چو گفت
جبرئیل، انگار در کامش علیست
آن که شب جای محمد خفته است
حیدر شیر خدا، نامش علیست
لافتی الاّ علی لاسیف الاّ ذوالفقار
کوهها و نخلستانها سوگوار ویرانیاش بودند؛ چرا که آشوب و جنگهای آن دو قبیله بزرگ، آبادانی را از وجودش تارانده بود و این نابسامانی، گوارای یهود بود؛ گوارای عقیده فتنه برانگیز.
شهر، در مشت ظلم و عناد و شرک، مچاله شده بود؛ مثل خرمایی در دستان کودکی.
همه جا بت بود و شراب و شمشیرهای آخته و بوی خون تازه که حتی بازیهای کودکانه و قرصهای نان را دربرگرفته بود.
ناگهان، بشارتی شگرف، زندگی را در رگهای مرده شهر جاری کرد؛ مژدهای به گوارایی سلسبیل و به شیرینی سیبهای بهشت که پاداش پیمانهای «عقبه» بود.
مردم به استقبال پیغمبر میرفتند؛ به استقبال ماه کامل که کوره راههاشان را روشن کند؛ به پیشواز کسی که شور زمزم و صفای مروه را همراه داشت؛ به سوی پیامبری که یارانش به پربرکتی بدر و به سرسختی احد بودند.
مسافران وقتی آمدند، یثرب به مدینة النبی رسید؛ نامی که تا ابد بر پیشانیاش خواهد درخشید و همه کوی و برزنها، به کوچه بنیهاشم مباهات خواهند کرد.
این بار، «هجرت» تنها ترک شهر و خانه از ظلم کفار مکه نبود؛ هجرت به مدینه، زایش دوباره انسانیت در کالبد خسته مردمان بود.
هجرت، آغاز فصل پربهاری از مکارم اخلاق بود و جوشش چشمههای ایثار و جانبازی بندگان خالص، در پیشگاه مخلوق.
در ظلمات کور شرک و برهوت بیسرانجام دور ماندن از معبود، خورشید درخشان اسلام، بر فراز تیغ هجرت، عالمتاب شد تا ایمان عمیق عمارها و سلمانها، جهان را مبهوت عظمت خویش کند.
هجرت، سرآغاز تاریخ شکوهمند آیین محمد صلیاللهعلیهوآله است؛ آیینی که نغمههای آسمانی قرآنش، قلب ملتها را با سرعت نور تسخیر کرد؛ آیین همان رسول عاشقی که بر هدایت انسانها، مشتاق و حریص بود، پیامبری که در تاریکخانه ذهن بشریت، چراغ پرنور هدایت و معراج و ملکوت برافروخت؛ پیامبری که کفار لجوج، نفوذ کلام ملکوتی و الهیاش را در قلب انسانها، سحر و جادو میخواندند؛ ولی نه سحر بود و نه جادو. جاری شدن آیههای نور بود که در حافظه روشن تمام دوران، جاودانه خواهد جوشید.
هجرت، شکستن حصار شیاطین و پرواز سروش آسمانیان از فراز مناره مدینة النبی بود.
یثرب، مشتاقتر بود
ضربآهنگ انتظار زمین است که در قلب پرشور اهالی یثرب میتپد. نجوای گرم هدایت که سکوت سرد حرا را شکست، باید به اوج فریاد میرسید. سیزده سال پرمشقت از عمر رسالت، در شکنجه و تمسخر و کینه جاهلانه کفار مکه سپری شد. اینک، جوانه ایمانی که در شورهزار کفر سربرآورده بود، در ناباوری چشمان حیرتزده مشرکان، روز به روز تنومندتر میشد و شاخههای نورانیاش گستردهتر.
نقشه شومی در اوهام شیاطین بالید. عزم کردند نهال ایمان و حیات را از ریشه بخشکانند؛ ولی «وَ یَمْکُرُونَ وَ یَمْکُرُ اللّهُ وَ اللّهُ خَیْرُ الْماکِرینَ».(1)
فرمان آمد که رسول آسمانی، راه مدینه در پیش بگیرد؛ که مردمانش عاشقترند و بر هدایت، مشتاقتر.
اینک، یثرب چشم به راه قدوم بارانی رسول خداست تا قلب افسردهاش را به شادابی و سرزندگی «مدینة النبی بودن» پرطروات سازد.
1) . انفال: 30.
ماه، به جای خورشید خوابید
چشمان حیرتزده ماه، بر نقطهای از زمین جا مانده است. انگشت اشاره خدا، بر روی بندهای مانده که اخلاص و ایثارش در حجم اذهان ملائکه نمیگنجد. امشب، «لیلة المبیت» است که نامش گره خورده است با نام بلند آوازه مولا علی علیهالسلام.
گمانم این است که «لیلة المبیت»، مایه مباهات علی علیهالسلام نیست؛ این علی علیهالسلام است که نامش به این شب اعتبار بخشیده است؛ شبی که به افتخار ایثار علی علیهالسلام، در خاطره ستارهها جاودانه مانده است و نامش، بر زبان آسمانیان، دهان به دهان گشته است! ندا آمد: «ای جبرئیل و ای میکائیل! کدامیک از شما حاضر است مقداری از عمر خویش را به برادرش ایثار کند؟»(1)تردید در
چشمان دو فرشته موج زد. «جان خود را فدای دیگری نماییم؟ چه امتحان بزرگی!» دو فرشته مقرب، سکوت کردند؛ یعنی که هیچ یک حاضر به ایثار جان نیستند. خدا به سمت نقطهای بر زمین اشاره کرد. دیدگان اهل آسمان، به آن سوی چرخید. در نقطهای پرنور، در سرزمینی که مکه میگفتندش، در خانه رسول محبوب خدا، جوانی، زیر نگاه تیز شمشیرها، بر جای پیامبر خفته بود. رایحه خوش ایمانش، هوش از سر ملائک برد. گفتند: «چه خوبست ببینیم این جوان کیست که عشق او را اهل آسمان مشق نتوانند کرد؟» بر زمین که فرود آمدند، در بستر پیامبر، ماه خفته بود؛ ماه نورانی، با قلبی سرشار از یقین و اخلاص. جبرئیل، سینه آسمان را شکافت و آمد تا کلام خدا را در گوش پیامبرش نجوا کند: «گروهی از مردم، با خدا معامله میکنند و برای رضایت خدا، جان خویش را فدا میکنند».(2)نجوای آسمانی جبرئیل، در خاطره درخشان مکه پیچید و بر دوش کعبه تابید تا داستان ایثار و جانبازی علی علیهالسلام، بر زبان تمام عرشیان و فرشیان مکرر شود.
تو آمدی تا دروازههای شوق، در شهر تو گشوده شود و زمان، سرود حیات را از نو بخواند.
تو آمدی تا مردمی که در جهل و بدنامی، سرشکستهترین مردمان حجاز بودند، با قدوم تو عز و شکوه یابند و چهرههای تفتیده اهالی حجاز، سعادتشان را رشک برند.
تو آمدی تا خنجرهای آخته و شمشیرهای گداخته از خشم، دوباره در نیام قرار بگیرد که اسلام برای بنای جامعه اسلامی، آرامش میخواهد و مکه هنوز آلوده التهاب ناشی از نادانی است.
عَلَم برافراز، ای مرد؛ چرا که جهانی تو را مینگرد؛ اینگونه که در حلقه مریدانت، چون نگین انگشتری جای گرفتی و چون خورشیدی فروزان، جهان تاریک مجاور را روشنایی میدهی.
تو باید میرفتی
تو باید میرفتی، تا غنچه نورسی را که با دستان خودت کاشتی، در معرض سیلی خزان، رها نکنی؛ تا درخت تناور اسلام، بادهای ریشه برافکن را سینه دَرد و هیچ چشم شومی، قصد ویرانی بنیان عشق را نکند.
بر دلهای کفار مکه، شیطان حکومت میکرد و قفل سینههاشان گشوده نمیشد؛ اما در خارج از شهر، مردمی بودند که چون تشنگان حقیقت، صدای خدا را جستوجو میکردند.
بیا محمد! کلام خدا را بازگو تا اینان، چون جان خویش، عزیزش بدارند.
پیمانههای خالی را در دست گرفتهاند و تو را میطلبند؛ صدایت میزنند، ای ساقی و ای عشق که از تو سرشارند و از خویش تهی.
اکنون پایههای عشق را مستحکم کن که اسلام، با حکومت اسلام معنا میگیرد.
جهاد علی علیهالسلام
بگذار تا دریچههای آسمان گشودهتر شود، تا تمام ملائک، حیرتزده و «العجب» گویان، جهاد علی علیهالسلام را به تماشا بنشینند! بگذار سخنوران اگر توان سخن دارند، لب به تحسین باز کنند و جملهای را بیابند تا مگر ایثار علی علیهالسلام، به دست ناتوان واژهها بیان شود؛ اگر شود...!
در پستوی زمان، در پی چه میگردیم، وقتی گوهری چون تو را دامان مادر گیتی در بر داشت؟ شمشیرها آخته، آماده فرود است و تو در بستری آرمیدهای که مرگ، هم بسترت شده و تاریخ، لرزه بر اندامش افتاده و حیران، تکرار «لیلة المبیت»، تسبیح لبانش را میدود.
پیام کوتاه
هجرت خورشید اسلام از محاصره شبزدگان مکه به آغوش صبحسیرتان مدینه گرامی باد.
شدت گرما، همه توانش را گرفته، پایش، زخمی خارها و سنگهاست. خورشید، اجازه خیره شدن به افق را نمیدهد. دیگر توان جوانی را نیز ندارد؛ بیش از پنجاه سال از عمرش میگذرد، اما
اینها همه در
برابر غوغایی که در دلش برپاست، هیچ است. شاید باورش نمیشود که مکه، شهر آرزوهایش، شهر کعبه و زمزم و حرا و شهر ابراهیم و اسماعیل را ترک کند؛ اما آنگاه که به تکلیف خداوند و ثمرههای این هجرت بزرگ میاندیشد، با خود میگوید: «آیا به اذن خداوند، اولین جامعه اسلامی را در یثرب بهپا خواهیم داشت؟ آیا طعم آزادی از فشار و شکنجه و توهین را خواهیم چشید؟ آیا این مؤمنان ستمدیده، خواهند توانست دور از واهمه، عبادت خدای را بهجا آورند و معارف اسلام را فراگیرند؟
باید به یثرب رسید و دید تقدیر خداوند چیست...».
از زبان عمار
سیزده سال از بعثت میگذرد. سالهای آغازین رسالت، نه مسلمان زیادی وجود داشت و نه توجه چندانی به ایشان؛ اما پس از مدتی، چه سختیها و فشارها که ندیدیم! پدر و مادرم، یاسر و سمیه، اولین شهیدان این راه شدند؛ یادت هست حمزه! بعد از آن کشتار بود که حضرت حدود هشتاد نفر را به همراه جعفر، برادرزادهات، به حبشه فرستاد. خوشابه حالشان! شنیدهام در آسایش و آزادی به عبادت خدا مشغولند، هرچند دوری از مکه و پیامبر خدا، خود رنج جانکاهی است... نزدیک سه سال، تنگنای شعب را که به خاطر داری؟ حتی یاد آن روزها خاطرم را آزرده میکند؛ ولی دیگر چه باید کرد؟ آنجا را ببین! زید میآید... سلام بر زید بن حارثه! چه خبر داری؟
مژده! رسول خدا فرمان هجرت دادهاند. برای رهایی مسلمین از بند فشارهای قریش و بنای یک حکومت اسلامی و عبادت خداوند در آزادی و آرامش، به یثرب هجرت میکنیم. خود را مهیّا کنید. رسول خدا بهزودی به ما ملحق میشوند... .
زمزم وحی
شب از نیمه گذشته است. پیامبر صلیاللهعلیهوآله در پناه تاریکی شب، به سرعت صخرههای اطراف مکه را پشت سر میگذارد. خوب میداند، خطرهای بیشماری پیش روی اوست؛ اما دلش نگران چیز دیگری است.
«به راستی آیا کسی عظمت این فداکاری «علی» را درک خواهد کرد؟» ناگاه، آبشاری از نور، بر دل
رسول خدا صلیاللهعلیهوآلهمیریزد و حالی شگفت که همواره هنگام نزول وحی تجربه میکرد، تکرار میگردد و زمزم وحی بر پهندشت جانش جاری میشود:
«وَ مِنَ النّاسِ مَنْ یَشْری نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَءُوفٌ بِالْعِبادِ».(1)
هجرت کن از این سرزمین که جهل، آن را فراگرفته و زنجیره ایمان در این جا گسسته است.
هجرت کن؛ هر چند که اینجا زادگاهت باشد. برای خدا و دین او، زادگاهت را هم ترک کن!
شاید در جایی دورتر از اینجا مردمانی بهتر از اینان به یاری دین خدا بشتابند و انصار تو باشند.
هجرت کن که زمین خدا پهناور است؛ کعبه به انتظار بازگشتت مینشیند؛ به انتظار حج دوبارهات،
به انتظار روزی که در جواب خواندن آیاتت، سنگی رمیده نشود و خاکروبهای بر سرت نریزد.
هجرت کن؛ که این مردم، اشرف مخلوقات را نمیشناسند و یادگار بنیاسرائیل، در چهرههاشان خودنمایی میکند که میخواهند خون پیامبر خدا را به زمین بریزند.
هجرت کن، مهاجر خداوند! دین خدا به تو نیاز دارد.
1) . بقره: 207.
دیوار میکشند و خط فاصله میگذارند
میثم امانی
بین آدمها دیوار میکشند، بین فرزندان زمین بلوار میسازند، بین قلبهای بههم پیوسته خط فاصله میگذارند.
در منطق استکبار؛ آدمها، برابر نیستند یکی بنده است و یکی خدایگان، و خدایگان، مقام برتر است! یکی سیاه است و یکی سفید، و سفید، نژاد برتر است.
چشمهایشان، دوبین است؛ خودشان را واضح میبینند و فرودستان خودشان را تار و مار.
بین آدمها دیوار میکشند تا بتوانند فرعونیت پوشالی خودشان را توجیه کنند و ارادههای آزاده را به زنجیر بکشند.
برای پامال کردن شرافتهای انسانی، سیاست تحقیر را به خدمت گرفتهاند تا بتوانند دسیسههای خودشان را پیاده کنند و چند روزی بیشتر حکومت کنند.
منطق شریعت، برادری و برابری است
رنگها، همه یکی است و انسانیت یکی. سیاه و سفید، فرقی ندارد. در منطق شریعت، بلال سیاه، سخنگوی اسلام است و سلمانِ از فارس آمده، عضو خانواده پیامبر.
آدمها در خلقت، برابرند و در دین برادر.
رنگ پوست، علامت برتری نیست و نوع نژاد، به هیچکس امتیازی نمیدهد.
برای توجیه جنگ، علم را بهانه کردهاند و برای توجیه بقای اصلح، فلسفه را عَلَم کردهاند! اصلح آن است که پرهیزگارتر باشد و با نشانههای خدا، سازگارتر.
آدمیان، از یک پدر و مادر آفریده شدهاند (حجرات:13) و هیچ یک حق ندارند دیگری را به تسخیر بکشند (حجرات:11) خداوند شما را به عدل و احسان فراخوانده است و از ظلم و دشمنی بازتان داشته است؛ او ستمکاری با بندگانش را دوست ندارد...
نگاه سخیف نژاد گرا
نزهت بادی
آنان که دفاع از حقوق بشر را دستاویزی برای رسمیت بخشیدن به استکبار و استعمار خود قرار دادند، تعریفشان از انسان، به همان دیدگاه سخیفی بازمیگردد که انسان را جز «بَشره» که همان ظاهر و جسم اوست، نمیدانند.
پس عجیب نیست اگر عدهای را به بهانه رنگ و نژاد، از حقوق انسانی محروم کنند و به خدمت و بردگی خویش محکوم نمایند.
نسل تازیانه خوردهای از حقوق بشر
هنوز از قتل عام سرخپوستهای بومی آمریکای تازه کشف شده و بردگی سیاهان افریقا برای آبادانی قاره جدید، هزاران قصه ناگفته باقیست؛ هزاران قصهای که پرده از وحشیگری و خشونت غیرانسانی کسانی برمیدارد که داعیه تمدن و حقوق بشرشان، جهان را به سخره گرفته است. اگر قرنها پیش، رسول رحمت صلیاللهعلیهوآله، دست آن غلام سیاه را به برادری نمیفشرد و ملاک و معیار برتری انسانها را بر تقوا استوار نمیکرد، هنوز بهجای آنکه نوادگان بلال حبشی، ندای آزادیبخش اذان را بر هر کوی و بام سر دهند، نوزادان سیاهپوست، در گهوارههای شکسته، به بردگی معامله میشدند و یوغ اسارت بر گردنشان نهاده میشد.
اسلام و کرامت انسانی
آنان که اسلام را به دین تحجر و خشونت متهم میکنند، اگر با دیده انصاف بنگرند، درمییابند که صدها سال پیش از آنکه قانون الغای بردگی در غرب وحشی تصویب شود.
پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآلهبردهداری را محکوم و مسلمانان را به آزاد کردن بردگان و برابری و برادری تشویق کرد. از پیامبری چون حضرت خاتم صلیاللهعلیهوآله که حتی بر مرکب خویش چوب نمیزد و به حیوانات نیز ستم نمیکرد، جز این انتظار نمیرود که انسان را جز با شرافت و کرامت روحانیاش در نظر گیرد و نخستین آغازگر مبارزه با تبعیض نژادی باشد.
رنگ پوستم، نشان غربت من است
حسین امیری
من، رشادت آواز پرندهای هستم که حتی پریدن را نوعی شمشیر میداند و مردن را. من به جرم بودن، زندانیام و چون زندانیام، پس بودنم تیری است به چشم دشمنی و تیغ بر گردن خودپرستی. اگر گوش همه آدمها را هیاهوی رسانهها پر کند، این قفس، برای من گریه میکند و رنگ پوستم و نشان نیاکانم، عزاداران غربت منند.
بوی اخلاق از شرق میآید
از شرق، بوی اخلاق میآید. اینجا، طلایهداران علوم آسمانی زیستهاند؛ ولی فرزندان اشراق، دارند زیر چکمه وحشی تمدن له میشوند. از شرق دور، بوی بهار میآید و شما زمستان حق انگاشته خود را با تازیانه، تدریس میکنید. دیریست زندانهایتان دارند گریه میکنند و شلاقهایتان دیریست آینده بشر را و گذشتهاش را به تمسخر گرفتهاند.
قانون غرب، قانون جنگل است
مدتی است در گوشه گوشه دلم زندان ساختهاند و هر روز، قطرههای خونم را تصفیه نژادی میکنند. من کوچهای در خیابانی از سارایوو، گوشهای از چادری در افغانستان؛ من شهرکی در نزدیکی بغدادم که هزار و یکشب است برای گفتن پایان داستان ساختگی صهیونیسم، شکنجه میشوم و من شب هزار و یکم همه داستانهای تلخ مشرق زمینم.
این صدا را گوش ندهید! کنج زندانی را نکاوید! کنجکاوی را بس کنید؛ توفیری به حال جهان ندارد. صدای عشق تازه مردهای باشد، یا ناله زنی بر مزار شویش، یا نعره شکنجه ترنجی بر شاخه خار مغیلان، یا گریه دختری بر سر بیبدن بابایی که هرگز بیدار نمیشود. آنطرف، جشن
پیروزی فلسفه خودکامگی غرب را بشنوید! فقط بشنوید و کتابهای فلسفهای را که روی استخوانهای مردم پاییندست نوشته شدهاند ورق بزنید.
کلاهتان را بالاتر بگذارید و قدمهاتان را محکمتر بردارید! لباسی بپوشید به قیمت خون دختر هفتساله
همسایهمان؛ لباسی که نشان قانون جنگل فلسفهتان داشته باشد. یادتان باشد، عکس پلنگی را به لباستان بزنید که آهو بچهای به دندان دارد و بر تارک بلندترین ساختمان شهرتان بنوسید: سازمان حقوق بشر.
قانون سبز نبوی
به ستمدیدگان گیتی از تمام رنگها بگویید به آبادی اسلام بیایند؛ اینجا، پشت دیوارهای بلند معنا.
در مدینه افکار محمد، عبد و مولا، سیاه و سفید، سر سفره نعمت یک مولا مینشینند و بر صفه یک مسجد میخوابند. اینجا سیاهان، به سوی کعبه قریش اقتدا میکنند. اینجا رنگ پرده دل، نشان اشرافیت سینههاست و تقوا، باز پادشاهی نیکان.
چهارشنبه
8 فروردین 1386
8 ربیع الاول 1428
28.Mar.2007
تجلی یازدهم که بر طلوعی بیزوال تکیه دارد، درد را چه عمیق درک کرده است، تبسم قدسی لحظاتش، همه صبر بود و اشکهای هماره نیمه شبهایش، تمام شوق وصال!
میدید و مینگریست که حقارت دنیا، در تغافل مردم، به ارزشی جدال برانگیز تبدیل شده است. رنج میبرد از این که انسان، آن سوی این هیچستان خاک را جستوجو نمیکند و به فراتر از خود نمیاندیشد!
مهربانی محض بود و صبر تمام! زنجیرهای اسارت را بر دست و پای خود تحمل کرد تا مردم، زمینگیر نشوند؛ تا جهانی را از اسارت در خاک برهاند.
در موضع علم و مناظره، مقتدرانه قد علم کرد تا انسان را از جهالت دست و پاگیر خویش نجات دهد. پایگاههای مردمیاش، گستردهترین مدرسههای خودسازی و جامعهپروری بود. اما افسوس که کم بودند آنان که این را فهمیدند!
چه غریبانه گذشت!
زهد، کمترین محصول درخت ایمان اوست و کرامت، کوتاهترین سایه شاخ و برگهای عظمتش. مدینه، از ربیعالاول 231 هجری، موازنه حضور او را در خاک دنبال میکرد و در
جستوجوی مجالی برای عرضه حقیقت او به بیکرانهها بود. تا آنکه سامرا، بلوغ پذیرش او را در خود حس کرد و چیزی نگذشت که امام، به اتفاق پدر بزرگوارش، سکونت در آن دیار را برگزید.
اینک امامی 28 ساله، در گوشه سامرا سر بر بالین شهادت میگذارد. شش سال است که بار سهمگین ولایت را بر شانههای شکوه و استوار خویش حمل میکند. نه... نه... نه بر شانههای خسته و نه بر دوش زخمی خویش، بلکه این رسالت آسمانی را در ژرفای باور و در اعماق جان خویش، ثبت کرده است.
معتمد عباسی، تا لحظهای دیگر، به خواسته بزرگ خود میرسد. سالهای اسارت و غم، سالهای غم و تنهایی روزهای تنهایی و سکوت... آه، غریبانه گذشت؛ چه معصومانه سپری شد!
رفت و فردا را به موعود(عج) سپرد
امام، دل به فردایی سپرده است که موعودش علیهالسلام، حقیقت دین را فریاد زند. میرود و دنیا را با همه فرازها و نشیبهایش، با همه پستیها و بلندیهایش به او میسپارد. به او میسپارد، دردهای نهفتهای را که جز در و دیوارهای اتاق کوچکش در سامرا، احدی تاب گفتنش را نداشت.
اسارت و سکوت حسنی علیهالسلام باز هم در قصه حماسی او رقم خورده است. باشد تا خروش و فریاد حسینیاش، نصیب فرزندش مهدی(عج) شود.
مرثیهسرای تو و چشم انتظار فرزند توایم
مصطفی پورنجاتی
از کودکیات، سجود و سیر و سلوک، به سیمایت نور میافشاند و عرفان، رخآرای تو گشته بود. وقتی بر شانههای تو، جامه فاخر امامت امت نشست، به حبس کج نهادان، آرزده شدی. پرنده روح تو اما به هیچ میله و قفلی تن نداد؛ که اوج زندان و کنج آن حبس، رخصت خلوت تو بود با معبود؛ «عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد».
روزها با تشنگی کام تو، با روزه و شبها با ناله و نوای مناجات تو پیوسته، رنگ خدا میگرفت. آن رنجها و عسرتها را به صبر و سکوت، به شیوه نیای بزرگت علی علیهالسلام از سر گذراندی و با حضور گسترده کلامت بر سرزمینهای شیعیان، دلآرامشان شدی. این حضور گرم، از آنِ ارشادگریهای تو بود.
سیره و سریرت تو، به سان کهکشانی از نور و منظومهای از ستارگان شب، مرز پیدا کردن راه بود از بیراهه، و بدعتها و کژیها، با انگشت اشارات تو به سمت صراط، راه مینمود.
آهسته آهسته، روی در پرده میکشاندی تا دلدادگان کوی تشیع را به شیوه مهدیات مأنوس کنی که:
آفتاب میخواهد روی در نقاب ابر کشد و تا زمانی دور، اینگونه بتابد.
مرثیهسرای هجرت توییم و همچنان چشم انتظار رونمایی آفتاب.
«ما در انتظار رویت خورشیدیم»(1)
هر شب که دلم برای تو تنگ میشود، ابرها در فراق، با من گریه میکنند. کاش به جای خاک، از کلمه آفریده میشدم تا سراپا شعر میشدم در ستایش تو!
تو، پدر غمهای شیرین روزهای انتظاری. گاهی نوشتن دشوار است و از تو نوشتن دشوارتر. اشکهایم، مرغان دریاییاند که ساحل چشمانم را به بوی غربت حرم تو جستوجو میکنند. اشکهایم، کبوترانیاند که آرزو دارند گره دخیلهایی شوند که به ضریحت بسته شده است.
بیست و ششمین بهار که پرپر شد
بالش شبهایم خیس میشود از خیال 26 بهاری که کوتاهتر از همه پروازها، گذشت. عمری گذشته است و هنوز جهان نتوانسته از 6 سال امامت مهربانیهایت بگوید.
هنوز تنگنای روزهای زندانهای پی در پی تو، گلوی جهان را میفشارد.
جهان مسموم، هنوز سرفه میکند.
از روزی که تو مسموم شدی، بادها هر ثانیه سرفه میکنند.
بوی رفتنت، خبر شهادت داشت. پرندهتر از همه ابرها رفتی. رفتی، تا طلوع تو، در آغاز چهاردهمین خورشید بشکند و عطر عدالت، مثل بارانهای بهاری، جهان را فرابگیرد.
1) . جمله از امام خمینی رحمهالله است.
شش سال امامت در سه ظلمت فراگیر
شش سال، خورشید امامتت، بیوقفه میتابید تا لبخندهایت، جهانی را معطر کنند. اما سه ظلمت فراگیر، حصار آسمان امامتت شده بودند، تا هیچ روزنی، عطر نورانیات را حس نکند؛ سه قفس تنگ که نفس را تنگ میکردند، پرندگیات را اسیر کردند. سامره، شش سال زندان پیدر پیات شد و دیوارهای بسته، خستگی مدامشان را در عبادات مدامت گریه میکردند.
پیامهای کوتاه:
ردپاهای گمشدهی ما، مسافران توفانند که پی عطر تو میگردند.
هر قدم که به تو نزدیکتر میشویم، عطر بهشت را بیشتر حس میکنیم.
مگر حرمت را بر آسمان هفتم بنا کردهاند که این همه ابر بارانی، بر شانه ما میگیرند؟
فرسنگها سنگ را به شوق زیارت حرمت، با بادها میدوم و با رودها آواز میخوانم؛ شاید در پای تو کبوترانه بمیرم.
میگفت «زیبایی چهره، جمال برون است و زیبایی عقل، جمال درون»(1)و حالا جمال ظاهرش را بیماری، به یغما برده؛ در حالیکه 28 بهار، بیشتر از عمرش نمیگذرد. میرود در حالی که از وصال خشنود است و برای امام خردسال نگران است.
خسته از نادانی و پراکندگی امت
«نادانی دشمن است»(2)سربازخانه معتمد، قلعه پرستش نادانی است. تن رنجور امام علیهالسلام چگونه تحمل کند این همه دشمن و نادانی را؟
تن امام بیمار است؛ اما نه از زهر معتمد، نه از سختی زندانهای طولانی مدت؛ بیمار این همه نادانی قوم جور است.
کلید معرفت زمانه میرود. باب علم نبوت پر میگشاید؛ در حالی که خسته است از جهل و حسادت خلیفه و از پراکندگی امت.
پیام کوتاه:
شیعه را خاک غم بر سر میباید و بازار دل، تا ابد سیاهپوش و آسمان دین را باران باران و اشک و اشک!
وقتی امامی میرود، نیمهای از عشق امتش را با خود به خاک میبرد...
شهادت، عشق است. فرزند غایبش را سر سلامت بگویید و باران اشکتان را در بیشکیبی انتظار، بهانه سازید!
شهادت امام حسن عسکری، بهار جوشش خون شیعه است در غم غیبت.
مولای غایب غریبم! سرسلامت باد ما را در غم بابای شهیدت پذیرا باش؛ ای غمگینترین شیعه در عصر غیبت!
کوچههای شهر برایش غمبارتر از همیشه بود. با خود میگفت: «باز هم با دست خالی به خانه برگردم؟ چگونه در چشمان همسرم بنگرم؟» گرچه شیعیان نیز حال و روزی بهتر از او نداشتند، اما مشکلات اقتصادی، بیش از همه وقت، گریبانش را گرفته بود. چندین بار خواست به امام عسکری علیهالسلام نامهای بنویسد و درخواست کمک کند؛ اما شرمساری، مانع میشد. دقایقی بیش از ورودش به خانه نمیگذشت که صدای در را شنید. با خود گفت: باز هم یکی از طلبکارهاست؛ خدا به خیر کند! اما وقتی در را گشود، مردی را دید که کیسهای و نامهای را به وی داد و به سرعت رفت. چشمانش که به یکصد دینار طلای درون کیسه افتاد، شگفتیاش بیشتر شد. اما وقتی نامه را گشود و دستخط مبارک
امام حسن عسکری علیهالسلام را دید، همه چیز برایش روشن شد؛ «ابوهاشم! هرگاه حاجتی داشتی، خجالت نکش و شرم مکن؛ بلکه آن را از ما طلب نما که انشاءاللّه به خواستهات خواهی رسید».(1)
غروب خورشید یازدهم
ابوسهل نوبختی نیز چون بسیاری از شیعیان، از بدی حال امام حسن عسکری علیهالسلام آگاه بود. دیگر تاب نداشت؛ وگرنه به خود اجازه نمیداد به خانه امام برود. وارد اتاق که شد، همسر امام،
1) . ر.ک: منتهی الامال، ص 1062.
«نرجس خاتون» و «عقید» غلام فداکار حضرت را دید که در گوشهای، ساکت نشستهاند. نگاهش که به چهره امام افتاد، بیاختیار اشک از چشمانش سرازیر شد. «آه خدایا! آیا این همان حجت تو بر زمین است که به دست سفاکان و ظالمان به این حال و روز درآمده؟ مگر نه اینکه 28 سال بیشتر ندارد؟ آیا تقدیر او هم شهادت در جوانی است؟» نگاه عقید را که دید، فهمید باید خود را کنترل کند. بغض گلوگیر خود را فروخورد و در حالی که شاهد آب شدن شمع وجود امام زمانش بود، زیرلب زمزمه کرد: «اَلا لَعْنَةُ اللّه عَلَی القَومِ الظالمین».
زیرنویس:
شهادت جانسوز حضرت اباالمهدی، امام حسن عسکری، بر آرزومندان بارگاه غریبش تسلیت باد!
آغاز امامت حضرت مهدی موعود(عج) بر امت آن امام مبارک باد.
پنجشنبه
9 فروردین 1386
9 ربیع الاول 1428
29.Mar.2007
تنهای تنها، نشسته است؛ در پستوی خانه در سوگ پدر... شیونها، نشان از شهادت دارند. دوست و دشمن آمدهاند. فرصت تماشای پیکر پاک پدر را از چشمانی معصوم میستانند و برای بدرقهای غریبانه، تا مسجد شهر میکشانند. دشمنان، خرسند بودند و دوستان، ناامید؛ که آوای غلامی نیکسیرت، آنان را نوید دیدار بخشید. خوبان بازمیگردند. با دیدن کودک، سر به سجده مینهند و با او - تا همیشه - دست بیعت میدهند... .
آری، خورشید دین، هرگز غروب نمیکند.
بیعت با بیداری
بیعت با خورشید، بیعت با بیداری است؛ از آنگاه که نگین کعبه، در حضور خورشید رسالت و مرادش، تمام مظلومیت را در چشمهایش به نظاره نشست و چون بستگان او را عهدشکن یافت، به یاریاش شتافت. او کسی جز «علی» نبود، که نخستین سرود بیعت را در ده سالگی سرود و همواره
پایبند پیمانش بود.
هشت سال بعد، هشت تن از مسافران مکه، ندای نیکی و رستگاری را از زبان محمد صلیاللهعلیهوآله نیوشیدند و بیعت مولود کعبه را استمرار بخشیدند... سالها بعد، دوازده سیاهپوش در سحرگاهان
صحرای «منا» پیرامون آفتاب فروزان رسالت گرد آمدند و بیعتی دیگر، که: به آفریدگار، شرک نورزند و حق زندگی را از فرزندانشان نستانند... و بیعت به «غدیر» رسید؛ در کنار برکهای به وسعت دریا، با مولا.
و ما، اما چرا سکوت کردهایم، چرا نشستهایم؟ چرا عهدمان را گسستهایم؟ دستهای سبز و مهربان خورشید، از پشت ابرها، ما را به سوی خود فرامیخواند!
دیوارهای فاصله را برداریم، تا بهار، زودتر برسد
«ربیع» مجال و انگیزهای دیگر برای عاشقانه ماندن است؛ بهار در بهار، که با بهار طبیعت نیز همراه است. خداوند، به برکت وجود او، همگان را آفرید. اگر او نبود، هیچ کس نبود و هیچ چیز در دنیا، قرار نمییافت.
و ما باید در ربیع، بهاری شویم. دستها را برآریم و دل به موعود(عج) بسپاریم؛ که بیعت حضرتش بر گردن ماست. این شیوه بندگان است به اربابان!
«دعای عهد» را در سالروز شکفتن امامتش و غدیر انتظار، دست در دست یکدیگر - در مدارس، دانشگاهها، حوزههای علمیه و... - نثارش سازیم. پنجرهها را بگشاییم. زنگها را بنوازیم و ایمان بیاوریم اگر خویشتن خویش را بیاراییم، خورشید پنهان، ظاهر خواهد گشت؛ وگرنَه، هرگز در انتظار گشایش نباشیم؛ که شیخ بزرگوار: مفید رحمهالله فرمود: «حضور آشکار آن حضرت(عج) مانع دارد و مانع، ما هستیم!»
ربیع، فرصت خوبی است برای برداشتن حجابها و کوتاه کردن دیوارهای فاصله... تا بهار، زودتر بیاید.
سالهاست که کوچه روبه دریای ما، پاییز انتظار را خلاف بادهای غروب میراند و باز، برگریزان غیبت و رگبار حسرت را پایانی نیست. اما هنوز، پنجرهای شسته از عبور باران، خواب میبیند که به همین زودیها، آن ستاره موعود بازمیگردد.
پس عتاب در راه ماندگان بیچراغ را به خودشان واگذارید که تا آغاز روشنایی کوچه یلدا، فاصلهای نیست. زورقهای به گل نشسته را بر آب برایند و بادبانهای شکسته را رو به قبله
خورشید برافرازید؛ زیرا دلهای منتظر، ترس از دریای توفانی را تاب نمیآورند.
همه اهالی چشم به راه خورشید، دل خوش دارند که حدیثی نوشته از نور و روان بر آب، خواب پنجره رو به صبحشان را به خیر و گشایش تعبیر کرده است.
آری! روز فرج نزدیک است.
شکسته باد آیینههای دروغگویتان
آن روز که سایه ستاره از دیوار خانه ما پرکشید، شما کجا بودید تا ببینید که بیچراغ و چاووش، در پی ردپای او رفتن، از عهده هیچ دریادیده بارانخوردهای هم برنمیآید؟
گمان میکنید همین که آیینهبینی و اخترشناسی را از مادرانتان آموختهاید، میتوانید راز آن ساعت موعود را فاش سازید و نشانی منزل آن ستاره غایب را برملا کنید؟
شکسته باد آیینههای دروغگویتان! که جز غبار مرده، هیچ نشانی از عبور روشنایی ندارد.
بر ما شبنشینان چشم دوخته به آسمان فرج، دیگر چیزی از اوراق کهنه اباطیلتان نخوانید؛ زیرا ما خبر ظهور را نه از ادعاهای برباد رفته مدعیان دروغپرداز دریافت میکنیم و نه از پیشگویی خاک گرفته دغلکاران فریبکار.
اجداد معصوم آن ستاره پنهان، ما را گفتهاند که هر کس برای ظهور وقتی تعیین کند، دروغ گفته است؛ زیرا ما نه در گذشته وقت معین کردهایم و نه در آینده!
تنها ستارگان هزارههای دور آسمان، نشانههای بیاشتباه ما و راهبلدان حکایت ظهورند. چه کسی میداند؛ شاید فردا روز طلوع آن ستاره پردهنشین باشد!
این راه، چراغ میخواهد
ما اگر هزار بار از این راه پرحادثه بگذریم، دوباره گم خواهیم شد و تاریکی، ما را خواهد بلعید و راهزنان، زندگیمان را غارت خواهند کرد.
چگونه میتوان کسی را بیچراغ و راهنما، روانه جاده پشت به خورشید کرد و از او انتظار داشت که در چاه نیفتد و زخم برندارد و به سلامت بازگردد؟!
مگر میشود آفتاب بتابد، باد بوزد، درخت سرزند، چشمه بجوشد، پرنده پر زند، انسان به دنیا آید، عاشق شود و بمیرد، ولی کسی نباشد که بداند انتهای این دالان دراز دنیا، به کجا ختم میشود و سرگردانی این کره خاکی در پهنای آسمان، به کجا سامان میگیرد؟
برای عبور از این همه هیاهو، دست را باید در دست کسی قرار داد که راه را بشناسد، امین و رازدار دلهای گمشده باشد و بر هر که زمین میخورد و سر به هوا راه میرود، صبر و بزگواری پیشه کند.
تو را همه گواهی دادهاند
عباس محمدی
در ادامه خورشید امامت پدر، تابیدن گرفتی.
همه نشانههایی که پدر داد، با تو بود. نام گرامیات را از زمان پیامبر صلیاللهعلیهوآله دهان به دهان و سینه به سینه، معطر نقل کردهاند.
همه پدرانت، آرزوی دیدنت را داشتند؛ چنانکه ما حسرت بوییدنت را.
از ازل تاکنون، در خواب همه انسانها قدم زدهای. تو را به اندازه همه قِدْمت تاریخ، گواهی دادهاند؛ که روزی امام خواهد آمد.
اگر به عشق تو نبود...
تو آخرین ستاره امیدی. به امید دیدن توست که شبهای بیماه، خودکشی نمیکنند.
اگر عطر وجود تو نبود، کوهها، این میخهای پوسیده، خیال نگاه داشتن زمین را نداشتند.
اگر سایه مهربانی تو بر سر خاک نبود، هیچ دانهای جوانه نمیزد و هیچ ابری نمیبارید.
اگر به امامت تو ایمان نداشت، اگر ولایت تکوینی تو نبود، خاک، نفس کشیدن را فراموش میکرد و اگر ولایت تشریعیات نبود، بهشت و جهنم، در غم آب و نان، لای آواز رودهای مسافر گم میشد.
اگر به عشق رد پای تو نبود، هیچ موجی پا به ساحل نمیگذاشت.
از ما فاصله گرفتی تا به تو نزدیکتر شویم
تا جهانی شدن گلهای محمدی، پشت پرده غیبت، نفسهای غمناک زمین را میشماری. از ما فاصله گرفتی تا آسمانیتر شویم. از ما دور شدی تا در غم ندیدنت با بارانهای بیوقفه، سقف آسمان پایین بیاید؛ شاید به آسمان نزدیکتر شویم.
تنهایمان خواستی، تا تنهایی تو را حس کنیم که تنهاتر از آسمان بودی در بین ما دنیازدگان.
یکروز، آسمان را تا ارتفاع سرانگشتانم پایین میکشم و دردهای تنهاییام را به خورشید میگویم. کاش چشمانمان به دیدن خورشید عادت کند، تا تو را که نورانیتر از خورشیدی، تاب بیاوریم!
تو هستی؛ اما ابرهای تردید ما، مانع تجلی تواند
سایه ابرها چقدر بر سرمان سنگینی میکند، وقتی خورشید را دریغ میکنند و نمیبارند.
تو را از پشت این همه ابر، تماشا میکنم؛ آنچنانکه خورشید روزهای ابری را.
تو هستی؛ اما ابرهای تردید من، آفتاب دیدنت را حصار شدهاند. کجای این خاک، میتوانم قدم بگذارم و بوی تو را حس نکنم؟! کجای این آسمان، میتوانم پرنده باشم و در عطر تو پرواز نکنم؟!
نفس بکش، تا ابرهای تردیدمان را باد ببرد و بتاب تا یخ کفرمان آب شود.
ابرها، سالهاست که میآیند و میبارند و میروند؛ اما تو همچنان همان آفتاب جوان ماندهای که بر
بهارهای آمده و نیامده ما میتابد.
روزی، این همه یهودا را رسوا خواهی کرد
به انتظار دیدنت، روزهای تقویم را هاشور میزنم و صبحهای آفتابی را میشمارم. هر غروب، با خورشید در دل دریاها غرق میشوم و هر صبح، به شوق دیدن تو جان میگیرم.
اگر هزار سال نوری به انتظارت بنشینم تا سنگ شوم، شک نمیکنم. شاید روزی قدم مبارکت را بر شانههای سنگیام حس کنم.
بگذار ریشخندم کنند! بگذار به اسم تو، سکه بزنند! بگذار دیوارهای ریایشان را به اسم منتظران تو بالا ببرند! روزی خواهی آمد و این همه یهودا را رسوا خواهی کرد.
گفتند: میآیی
مهدی خلیلیان
گفتند: میآیی و گناه از جهان، رخت برمیبندد؛ بینیازی، لبخند بر لبها مینشاند و دانش، بر همگان آرامش میبخشد.
گفتند: میآیی و فضیلت، نورافشانی میکند؛ امنیت منتشر میشود و عدالت به فریادمان میرسد.
گفتند: میآیی و جهان را به یک چشم به هم زدن، درمینوردی؛ به هفت آسمان میروی و در یک شب بر دنیا چیره میشوی.
گفتند: میآیی و باران میبارد؛ خورشید از مغرب طلوع میکند و آسمان، آتش میگیرد.(1)
حجت پنهان خداوند
آل محمد علیهمالسلام چونان ستارههای آسماناند؛ هرگاه ستارهای غروب کند، ستارهای دیگر، طلوع
خواهد کرد و چنان که ستارگان، امان اهل آسماناند، امامان نیز امان اهل زمیناند. اگر حتی لحظهای زمین از حجت خدا، تهی گردد، عذابها فرود آیند و... امام مهدی(عج) قائم آل محمد صلیاللهعلیهوآله است که زمین را - پس از آنکه از ستم لبریز شده باشد - از عدل و قسط آکنده میسازد. او حجت پنهان خداوند بر زمینیان است و نوری را که حسین علیهالسلام در دلهای آسمانی برافروخت، در سرتاسر گیتی منتشر میسازد.
راز غیبت
«غیبت» یک راز است؛ مثل راز «خضر» که موسی علیهالسلام آن را آشکار ساخت. و «خورشید پنهان شعبان» مانند خورشید در کوچههای ابری آسمان است که اگر نبود، «زمین» پابرجا نمیماند و «آسمان»!
نسل انسان، منقرض میگردید و آفریدگار، شناخته و پرستش نمیگردید و... .
خورشید، ارمغانی حیاتبخش برای اهل زمین است و خورشید دین، آرامبخش دلهای بیقرار و حزین. آن یک، زمین را با جاذبهاش نگاه میدارد و این یک، برکتها را فرو میبارد. آن یک، به زمینیان، نور میدهد و این یک، بر زخمهای کهنه و اندوههای بشر، مرهم مینهد.
1) . از امام حسن عسکری علیهالسلام فرزندی تولّد خواهد یافت، که بر هم زننده اساس حکومتهاست.» این پیشگویی، در احادیث و اخبار اسلامی - به ویژه احادیث نبوی - و کتابهای پیشینیان، اشتهار یافته بود؛ ر.ک: خورشید مغرب، ص 20.
هرگز فراموشمان نمیکند
ای منتظران!
ای دلبستگان خورشید همیشه فروزان!
سختیهای زمان، دیری نمیپاید.
ای عاشقان!
ای خلوتنشینان پریشان!
امیدمان ناگهان با کولهباری از مهربانی میآید.
از «بیهوده گویان» نباشید؛ از «عافیتطلبان» و از «مصلحتجویان»!
اگر او «شریک قرآن» است، چرا قرآن نمیخوانید؟
اگر او «خورشید شبشکن» است، چرا در تاریکیها میمانید؟
و اگر او «کشتی نجات» است، چرا به سوی دریا نمیرانید؟
راستی اگر او «باران و رحمت بیکران الهی» است، چرا در زیر باران تشنه نشستن؟
اگر او «سرسبزی روزگاران» است، چرا در فصل برگریزان، از پا نشستن؟
و اگر او «سرپرست و دوستدار مؤمنان» است، چرا دل دوستان خدا را شکستن؟
آه... یاران!
او «از بین برنده ستم و تجاوز» است، راه «عدالت» بپویید.
او «دروازه هدایت» است، از «گمراهی»ها، دوری بجویید.
و او هیچگاه ما را فراموش نمیکند، از «عشق» بگویید.
انتظار... منتظر...
انتظار، استقامت بر دین است و منتظر، حرکت آفرین.
انتظار، یاد یار است و منتظر، بیقرار.
انتظار، مسؤلیتآور است و منتظر، جهادگر.
انتظار، برترین کار است و منتظر، نیکوکار.
انتظار، ستیز است و منتظر، اهل پرهیز.
انتظار، آمادهسازی است و منتظر، مهیای جانبازی.
انتظار، راز است و منتظر، در سوز و گداز.
انتظار، مبارزه با بیداد است و منتظر، فریادگر عدل و داد...
آی مردم!
اگر «او» را نمیجویید، دیگر از «عشق» هم نگویید!
پیامهای کوتاه:
آفتاب شعبان، مانند خورشید در کوچههای ابری آسمان است؛ که اگر نبود، زمین نمیماند و آسمان.
ای منتظران! سختیهای زمان، دیری نمیپاید و امیدمان ناگهان با کولهباری از مهربانی میآید.
انتظار، مبارزه با بیداد است و منتظر، فریادگرِ عدل و داد.
انتظار، مسئولیتآور است و منتظر، جهادگر.
همه میدانند که بهار، میآید
میثم امانی
همه درختها میدانند که بهار میآید؛ وگرنه به خواب زمستانی نخواهند رفت.
همه پنجرهها میدانند که صبح میآید؛ وگرنه بسته نخواهد شد.
همه چراغهای شب میدانند که اگر بسوزند، طلوع خورشید را نزدیک خواهند ساخت. سروهای بلند قامتِ امامت روییدند تا بگویند که ریشههای تو در خاک است و خواهی رویید؛ سروها شنیدند که بانگ جرسی میآید و برخاستند تا بدانیم که بوی کسی میآید.
غایب است تا لذت حضور را بچشیم
ماه آسمانیات، در محاق غیبت رفته تا بدانیم که لذت حضور نور یعنی چه؟ ماه آسمانیات پشت پردههای ابر مانده تا بدانیم که «چهارده آینه را سنگ زدن آسان نیست.» سیزده آینه را سنگ زدهاند تا نور هدایت خاموش شود، تا خاطره ازلی پرستش الست فراموش شود. سیزده آینه را سنگ زدهاند تا تصویر بر جای مانده از عدالت حقیقی شکسته شود، تا درهای ملکوت بسته گردد؛ ماه آسمانیات
اما، ذخیره فردای مباداست، ذخیره فردای بیخورشید. ماه آسمانیات، روی پوشانده است تا سایه شوم شب را بیدار کند؛ و وجدانهای به خواب آلوده را، تا بدانیم که جز ولیّ حقیقی، شایسته اجرای عدالت حقیقی نیست.
عاقبت از آنِ متقین است
چشم انتظارت خواهیم ماند تا صبح، ای خورشید پنهان؛ با افروختن هیمههای آتش، بر فراز بلندیها،
تا ابوسفیانها و معاویهها و یزیدها بدانند که «عاقبت از آنِ متقین است»، که فتح مکه و بیتالمقدس و کربلا دیر نیست. چه توفانها که در شیشههای بلورین محبوس شدهاند! اما انسانیت نمرده است و هنوز از لابهلای ریههایش، صدای نفسی میآید؛ نالهها هست که از شکاف قفسی میآید. جاده را باید بروبیم، مژده بدهیم به باغ، آب بزنیم به راه... که
فریادرسی میآید.
به خوابهای بیقرینه دیروز، مژده دهید که پاشنه انتظار بر زمین نکشند؛ آفتاب آسمان امامت، هیچگاه خاموش نخواهد شد.
غبارهای خزیده میان هیاهوی امشب، جای در دخمههای عدم میگیرند که نورهای ایزدی، بر کتبیههای مدون تاریخ، نام تو را نگاشتهاند.
اگر طلوع نمیکردی...
ای ستون محکم هستی! چگونه میشود بینگاه سبزتان، از بودن اثری بماند؟! مسیر معرفت الهی، جادهای است که فقط از اشارت ابرویتان قابل تشخیص است.
چگونه انسان، این مخلوق همواره در زیان، راه به صلاح خواهد برد، اگر چشم به فرمانتان نداشته باشد؟!
تا زمین لایق فرمانروایی تو شود، باید به انتظار نشست؛ باید تسبیح نیاز در دست، به اصلاح خویش پرداخت. شاید قدوم تو، میهمان دلهایمان شود.
ای خورشید مستقر در پس ابرها که گرمایت، انجماد باورها را در نوردیده است! تو را با تمام وجود احساس میکنم؛ اگرچه از نظرها پنهانی.
بیقرار توام
بیقرارم؛ ای قرار ایستاده بر سر بام زیستن! این نیم مرده نفس را ارزانی تو میکنم؛ شاید که در این مجال کوتاه، تو را باز یابم! دست از شمردن تسبیح استخاره و انتظار برنمیدارم که جهان بر انتظار تو برپاست و زمین، سالهاست که چون مردی رزمی، جوشن به تن، صدایت میکند.
مرا که نیمی از تنم در باد است و نیمی از صدایم در آتش صبر، مژدهای ده؛ اگرچه انتظار فرجت، فرج در گشایش مشکلات است.
من با این خیال گلوگیر و بیرحم، در پی چراغی در شبم. مرا با این نیم مرده نفس، میهمان آوازت کن؛ ای همآغوش غیبت و غربت!
پیام کوتاه:
اکنون که چراغ هدایت در دستان منجی عالم است، بر تو ای منتظر روشنایی، درود!
بشارت بهار
محمدکاظم بدرالدین
مدتها بود که حضور سپیدت، بر چنین جایگاهی بشارت داده شده بود و دل روزگار، بیصبرانه منتظر رسیدن چنین لحظه شادمانی بود؛ منتظر بود تا اوصاف شیرینی که از انوار مقدس پیشین شنیده بود، همه را با نگاه بهار آفرین تو مطابقت کند.
... و چنان شد که خدا خواست. امروز، فرشتهها دلخوش میدارند به مقدمی که گلباران میشود.
آری! مقام عشق، همآوا با اشکهای چکیده در قعر شبهای دعا، آغاز میشود.
خام آینههای دروغین نمیشویم
رعد و هیاهوی بیجا، گلوی معصوم زمان را میفشارد؛ اما از این همه آینههای دروغین که سوسو میزنند؛ باور ما، تنها تو را میشناسد و با همین عشق، زندهایم. بگذار قلم به دست، با اسبهای خیال سرکش، بیهوده بتازند؛ با حرفهایی پاره پاره که از گناه سنگینتر است؛ اما عصر غیبت را نمیتوانند
آلوده سازند.
با بوی تجارت در جیبهاشان، راه به جایی نمیبرند.
ای شریف دوست داشتنی! اگرچه از صدها جهت، اشیای پیرامون ما، ما را به یاد غربت میاندازند و فراق، اگرچه سایه چشم به راهی تو، قد بلندتر از سروها، بر لحظات ما افتاده است،
اما از جهتی، آفرین بر عصر غیبتت که رسوایی و باختهای پیدرپی این لافزنان را به نمایش گذاشته است.
جهان، در پرتو خورشید روی توست؛ اگرچه پشت ابر
در هوای ابری غیبت، لحظههای آفتابی تو میچکد. تو هستی و کهنهترین صداها در پرتو بودنت، به تازگی میرسند. شعرهای عاشقانه بازمیگردند.
اگرچه دیدگان ما محرومند، اما تو هستی و ما هر روز از فردایی میگوییم که در انتظار تو نشستهایم. به اندازه کافی با گناهانی که پذیرا میشویم، تاریکی را مهمان شُوم دل کردهایم؛ اما این را هم خوب میدانیم که صدها برابر بیشتر از اکنونِ غیبت، تاریک میشدیم اگر لحظهای جهان را بیخورشید رویت وامیگذاشتی.
با چراغی از عدل و دادخواهی، از سمت سرزمین همیشه روشن امامت میآید. آخرین گل امامت است که در باغ رسالت شکوفا میشود تا با نسیم حضورش، دلهای تشنه عدالت را طراوت بخشد. او به امامت میرسد تا طلایهدار یازده خورشید رسالت باشد. نه تنها زمین، بلکه آسمان نیز حضور مهربانش را بشارت میدهد.
سالها پیش، در غدیر خم، در حالی که نور ولایت از آسمان میبارید، پیامبراعظم صلیاللهعلیهوآله، غزل سبز امامتش را نوید داد و فرمود: «نور از طرف خداوند در من و سپس در علی و نسل او تا مهدی قائم(عج) قرار داده شده است. مهدی، حق خداوند و هر حقی را که برای ماست، خواهد
گرفت. خاتم امامان، مهدی قائم از ماست».(1)
مهدی(عج)، تاج امامت را بر سر نهاد تا پادشاه رأفت و مهربانی باشد. او روزی از سمت مشرق حضور خواهد آمد و زمین سبز خواهد شد از جای پای قدمهای بهاریاش، و زمین را منور خواهد ساخت در زیر تپش آفتاب عدالتش. آن روز دور نخواهد بود. او خواهد آمد.
خورشید پنهان
صفای قدمهای عارفانه و حضور عاشقانهاش، دل را جلا میدهد. امامتش، آیه آیه نور است که دلهای منتظر را روشنی میبخشد. او اگرچه از نظرها غایب است، اما عطر ولایتش، هنوز که
1) . جمعی از نویسندگان، دمی با غدیر، چ 3، قم: حضور، 1382، ص 78.
هنوز است، جانهای عاشق را مینوازد و آنها را مهیا میکند برای روز ظهورش؛ برای روزی که با شمشیر عدلش، زنجیر ستم را از هم خواهد گسست، برای روزی که دوازده امام نور و روشنایی نیز آن روز را نوید دادهاند؛ روز موعود را میگویم، روزی که خورشید عدالت از پشت ابرهای انتظار طلوع خواهد کرد و جهان، روشن از نور حقیقت خواهد شد. امام صادق علیهالسلامکه برای همیشه، مروارید سخنانش در گنجینه یادها جاودانه است، میفرماید: «محمد، علی، فاطمه، حسن، حسین و ائمه که از اولاد حسیناند، چهارده نوری هستند که خدای تعالی، چهارده هزار سال پیش از خلق جمیع مخلوقات، آنها را خلق کرد. آخر ایشان قائم است که بعد از غیبتش، قیام میکند و دجّال را میکشد و زمین را از هر گونه جور و ستم پاک میگرداند».(1)
برترین کار امت پیامبر صلیاللهعلیهوآله
عشق و انتظار، ضریح و دخیل یکدیگرند. عاشق، همیشه منتظر است؛ منتظر روزی که عکس یار در قاب چشمانش نمایان شود. انتظار، بر شیرینی وصال میافزاید. انتظار، روح تشنه عاشق را برای دیدن معشوق، تشنهتر میکند. عاشق، اگرچه جام صبرش لبریز میشود، اما هیچگاه از دیدن روی دوست، ناامید نخواهد شد. منتظران موعود(عج)، عاشقان کوی حضور اویند که همیشه منتظرند؛ منتظر روزی که خورشید جمالش در افق چشمان منتظرشان طلوع کند. عاشقان مهدی(عج)، انتظار را فضیلت و
فصل خودسازی خویش میدانند. آنان کلام زرین پیامبراعظم صلیاللهعلیهوآله را بر لوح دل خود نگاشتهاند که فرمود: «برترین اعمال امت من انتظار فرج است».(2)
پیام کوتاه
تقدیم به روح جاودانه دکتر سیدحسن حسینی
«رفتن» چه زود بود، برای مردی که هماره «همصدا با حلق اسماعیل»(1)میسرود؛ پیوسته راه بیپایان عشق و رهایی را میپیمود؛ هرگز اسیر آرزوهای دور و دراز نبود؛ در تمامت آثارش دریچهای تازه بر
مخاطبانش میگشود...؛ همو که مرگ را «شکفتن» میدانست و خود به هیچکس نمیمانست؛
«لب تشنهام از سپیده آبم بدهید
جامی ز زلال آفتابم بدهید
من پرسش سوزان حسینم، یاران!
با حنجره عشق، جوابم بدهید»
«هزار دستگاه» را، هزار بار دید؛ اما حتی یک دستگاه... نخرید. «نازی آباد» را بارها و بارها درنَوَردید؛ ولی ناز هیچ کس را نکشید و به ساز هیچکس نرقصید. در «نیروی هوایی»(2)نَفَس کشید؛ اما هرگز نلغزید و تسلیم هوا و هوس نگردید. و از هیچ کوششی برای پیدایی و بالندگی «ادبیات متعهد» دریغ نورزید؛ از «حوزه اندیشه و هنر اسلامی» تهران، تا «دفتر شعر جوان» و حضور در کاروان شاعران؛ هجرت به جبهههای عشق و ایمان و شعرخوانی برای رزمندگان؛
«بیا عاشقی را، رعایت کنیم
ز یاران عاشق، حکایت کنیم
از آنها که خونین، سفر کردهاند
سفر، بر مدار خطر کردهاند...
بیا در خدا، خویش را گم کنیم
به رسم شهیدان، تکلم کنیم...
بیا با گل لاله، بیعت کنیم
که آلالهها را، حمایت کنیم...»
با «گنجشک و جبرئیل»
همیشه «حق» میطلبید و نگاه انتقادیاش هرگز به «باطل» نگروید... و چقدر رنج کشید! «مشت در نمای درشت» را برای نزدیک کردن دل و زبان ساکنان دو اقلیم هنر - ادبیات و سینما - آفرید.
«گزیده شعر جنگ و دفاع مقدس» را با نگاهی متفاوت از دیگران وارسید و خود، شاعر برجسته عصر دفاع مقدس گردید.
در «نوشداروی طرح ژنریک» به زبان طنز، آبرو بخشید؛ هر چند کمتر کسی آن را فهمید!
و... «گنجشک و جبرئیل»اش(1)را، میتوان حادثهای در شعرِ عاشورایی و افتخارِ شعرِ شیعی نامید...
از حجم «قفس» رهید
1) . عناوین برخی آثار دکتر حسینی.
سرکوب شدنها(1)را به جان خرید، اما هرگز ناشکری نورزید. و سرانجام با آن همه فضیلتها، چشم از جهان پوشید و از حجم «قفس»(2)رهید؛
«صحرای خطر، گامِ مرا میخواند
صهبای سحر، جام مرا میخواند
وقتِ خوش رفتن است، هان! گوش کنید
از عرش، کسی نام مرا میخواند»
و عاقبت رسید، به آنجا که باید میرسید. حجابها را درید و چشمهایش به برخی حقایق طریقت اهلبیت علیهمالسلام و نورانیت قرآن کریم، گشوده گردید... و آنگاه که رفتن را برگزید، دیگر هیچ چیز، آرامشم نبخشید، تا فریاد اندوه قافلهسالار عشق، در هجران آن شاعر فقید و خالق «راز رشید»، در دل و جان پیچید؛
«این انسان فرزانه و آزاداندیش و این مؤمن پارسا و با فضیلت، یکی از نمونههای برجسته امروز و یکی از امیدهای آینده بود».(3)
دلم میگوید: «سید حسن» هرگز در دلها نمیمیرد، و خداوند «گنجشک و جبرئیل» را میپذیرد.(4)
«یک به یک با مژههایت دل من مشغول است
میلههای قفسم را نشمارم، چه کنم؟»(5)
بارها شمردهام؛
بارها و بارها...
1) . دکتر حسینی میگفت: «... میتوانم سرم را بالا بگیرم و... ادعا کنم که: من سرکوب شدهترین شاعر پس از انقلاب هستم!» بنگرید به: روزنامه انتخاب، چهارشنبه 10/6/1378.
2) . از واپسین غزلهای شادروان دکتر سیدحسن حسینی.
3) . بخشی از پیام تسلیت رهبر معظم انقلاب اسلامی؛ بنگرید به: روزنامه جام جم، شنبه 15/1/1383، ص 16.
4) . این مجموعه شعر، بنابر وصیت دکتر حسینی، همراه جسد پاکش به خاک سپرده شد؛ که خود میگفت: «... تا سند ارادتم باشد به زبان عزیز دَری، نسبت به فرزندان حضرت مولی الموحدین، تا انشاء اللّه همراه با «جان عاریت» روزی که رخ زیبا و منورش را دیدم، با تواضع و خاکساری تمام، تسلیم وی کنم.» بنگرید به: روزنامه سیاست روز، چهارشنبه 19/1/1383، ص 9.
5) . واپسین بیت از غزل «قفس»؛ سروده زندهیاد دکتر سیدحسن حسینی.
میلههای این قفس
مثل تارِ عنکبوت
گرد جسم و جان من تنیده است
من که فکر میکنم
دستهای رنگ رنگ این قفس
یک حصار آهنی
دور من کشیده است
کاشکی فرشته امید من
یا همان ستارههای روشن و سپید من
از میان قصههای کودکی
ناگهان بیاید و به عهد خود
وفا کند
کاش لحظهای مرا
از هوای تنگ و تار این قفس
رها کند.
جمعه
10 فروردین 1386
10 ربیع الاول 1428
30.Mar.2007
اینجا، در پیچ هفتم آسمان، ایستاده بر درگاه بهشت، هزار قبیله عاشق از ملائک، انتظار تو را میکشند.
عروس نیکسرشت مهر گستر!
دامان سپید بخت خویش را از این سرای خاکیان برکش و قدم در محله افلاکیان بگذار؛ زیرا در رویای گمشده هر زنی که در جستوجوی نیمه خویش است، آرزوی وصلت با مردی است که شبهای تو را به عطر سجاده و نسیم دعا، گره خواهد زد و روزهایت را در پیوند با معرفت و خلوص، معنا خواهد بخشید.
اگر هر انسانی با ازدواج، نیمی از دین خویش را کامل میکند و ایمان ناقصش را تمامیت میبخشد، تو با ازدواجت، دین غربتزده اسلام را کمال میبخشی و عطر ایمان و یقینت را با ترس و تردید تازه مسلمانان، درهم میآمیزی.
از هماینک، دامان صبر و مهر خویش را پذیرای زخمخوردگان دلسپرده به اسلام کن که خانه تو، مأمن بیپناهیهای رهروان پیامبری است که کوچهها، با سنگ و خاکستر به استقبال او میآیند.
دو بال یک کبوتر
ازدواج، سرشار از لحظههای ناب الطاف خداست. هدیه آسمانی خالق رحیم است برای لحظههای بیرنگ تنهایی مخلوق! فرمود: «همسرانی برایتان آفریدیم از جنس خودتان تا مایه آرامشتان باشند»(1)از جنس خودتان و برای آرامشتان، تا از خواهشهای زمینی سبکبال شوید و اوج بگیرید.
امشب، در خاطره زلال مکه نقل میپاشند. هلهله آسمانیان، در لحظههای شیرین و پر ستاره اهل زمین
پیچیده است. امشب جشن وصلت است؛ وصلت ماه با خورشید پرفروغ و نامدار مکه. چه شور و شوقی در دیدگان روشن بانوی بزرگ شهر نشسته است!
خدیجه، عروس حجله «امین پیامبر مکی» شده است و ترنم تهنیت ملائک است که بر پلک کعبه میبارد!
بانویی پای به خانه مردِ آسمانها نهاده است؛ بانویی که آمده تا همدم و همراه همیشگیاش باشد. همسری که عاشقانه، در روزهای سخت و دردمند رسالت، دلسوز و حامیاش باشد. زنی که خداوند، به بندگی و خلوص او مباهات کند. یاوری که دستهای سخاوتش برای آیین باشکوه محمدی صلیاللهعلیهوآله تکیهگاهی باشد و پابهپای لحظههای پر رنج رسول، از بعثت تا شعب پردرد ابیطالب، شریک تب و تاب و غصههای همسرش باشد و دست دل از تمام رنگهای دنیایی فرو شوید. در عرش خدا ضیافتی برپاست؛ آخر امشب وصلت پرخیر «امین پیامبر مکی» است با بانوی اول اسلام، مادر مهربان فاطمه علیهاالسلام!
پیمان پاک ازدواج که محکم شود، هرچه منیت و خودخواهی است، رنگ میبازد و همه چیز در واژه بزرگ و فراگیر «ما» حل میشود. آنگاه باید به شیوه باران، بارید و طراوت آفرید و این
1) . روم: 21.
جسم نورانی عشق است که ذره ذره در زندگی ذوب میشود و حرارت و حیات، بر خوشه خوشرنگ صمیمیت میپرورد.
ازدواج، آیتی از پروردگار مهربان است که با سرپنجه اعجاز وصلتی آسمانی، دو روح تک افتاده در برهوت انزوا را، در اوج کشش و جاذبهای خدایی، به هم میآمیزد و یگانه میسازد. پیمان مقدس «همسری»، پایان «من»ها نیست؛ انتهای راه «منیّت»هاست.
«ازدواج»، حذف «فردیت»ها نیست؛ جمع زدن دو «فرد» است تا بهسان دو بال سپید یک کبوتر، پرواز را در آسمان آبی زندگی، به یاد ماندنیتر کنند.
به نام خداوندی که تمام کائنات را با هدف واحدی، در جهت خدمت به انسان آفرید و انسان را برای توحید خویش.
قبله، بهانهای شد برای وحدت مسلمانان و اسلام آمد تا تجلّی همبستگی و یگانگی باشد. خدا این پیام را در معنای خلقت جریان داده است که اگر انسانها با هم به وحدت نرسند، توحید پروردگار چگونه اتفاق خواهد افتاد؟! چگونه ممکن خواهد شد؟! و این سؤالی است بیپاسخ!
عالم امکان، بر محوریت یک خورشید، روشنایی میگیرد. شاید طلوع هر روزه خورشید، تذکر پیام ممتد خداوند به کائنات باشد؛ آنگاه که فرمود: «همگی به ریسمان الهی چنگ زنید و از هم فاصله نگیرید!»
رسول خاتم صلیاللهعلیهوآله، برای تکمیل دین انسانی ظهور کرده است و ما، تجلی نهایی وحدت را در مبنای اسلام مشاهده کردهایم. دیدهایم که حج، گستردهترین تابلوی حضور در عرصه یکرنگی و وحدت است. دیدهایم که واجبات این آیین، در عین فردی بودن، جلوه کاملی از اجتماع گرایی است. دیدهایم که در ذات آن، فرد در یگانگی با جامعه معنا میشود و جامعه بدون یکی شدن افراد با هم، مصداق حقیقی ندارد.
دو بال
شیعه و سنی، دو بال اسلامند. مگر پرنده را با یک بال، مجالی برای پرواز هست؟! در دنیای هفت میلیاردی امروز، چیزی جز وحدت و هماهنگی این دو بال، آسمان اسلام را به افق سعادت اتصال نخواهد داد.
وحدت اسلام، نقطه ضعف دشمنان است و نقطه عطف سعادت مسلمانان، این نقطه را دریابیم، پیش از آن که دشمن آن را دریافته باشد!
دستهایت را به من بده تا چون پرستوهای عاشق، راهی آسمان هفتم شویم.
اگر با تو هم قدم شوم، خورشید، به سایههای سربلند ما تعظیم خواهد کرد.
اگر همشانهام شوی، بر شانههای جهان قدم خواهیم زد و روزهای جهان را مهمان مهر و مهربانی خواهیم کرد.
اگر دوستی من با تو گره نخورد، چگونه سرنوشت جهان را تغییر خواهیم داد؟!
آرامش من، در ثانیههایی است که در کنار دوستی تو قدم میزنم و مهربانی تو زمانیست که در کنار من، به دشمنیهای جهانی میخندی.
نگذرایم طعمه توفان شویم!
اگر نفسی از تو فاصله بگیرم، آفتاب روزهای خوشبختیام، طعمه خفاشها خواهد شد.
اگر دست وحدت من و تو نبود، هیچ جوانهای در این دنیای به ظاهر متمدن، در باغ اسلام، نمیرویید.
مبادا فاصله، دیواری شود بین اسلام و حقیقت! بیا تا شانه به شانه هم، در جادههای روشن خورشید قدم بزنیم. با هم میتوانیم تا آسمان هفتم قد بکشیم؛ راهی نمانده است.
به عهد خویش، وفادار میمانیم
من و تو، حاملان و حافظان پیمانی هستیم که با عشق، گره خورده است و سرنوشت جهان را استواری پیمان ابدی ما رقم خواهد زد.
ما به عهد خویش وفادار میمانیم. ما پیمان برادریمان را تا روز فراگیری عدالت و اسلام، حفظ میکنیم و راسخ بر این پیمان میمانیم. باشد که آفتاب اسلام، همه شبهای جهان را روشن کند.
کودکان مدینه، در مکتب ملای هدایت، درس ریاضیشان فقط عدد «یک» داشت. «یک» یعنی توحید، یعنی آنگاه که خدا یکی است، علم یکی و راه یکی است. پس دریغ از ما اگر یکی نباشیم! چگونه بر دو راه برویم، در حالیکه راه، واحد است؟ چگونه برای دست یازیدن به دو هدف بکوشیم، وقتی مقصد یکیست؟
زلف آشفته باد نباشیم که نسیم وحدت غبار جهل را زدوده و در دانشگاه محمد، کرسی یگانگی دایر است.
دریغ از امتی که دشمن دارد و وحدت ندارد!
اسلام، یعنی تیغ همیشه آخته در برابر کفر؛ یعنی کمان کشیده بهسوی خال فریب و زنجیر ظلم.
اسلام، یعنی اینکه همیشه دشمنانی به نام ظلم و کفر، داری. اسلام، یعنی جهاد جاری جان انسان در مقابل شیطان آفاق وانفس، دریغ از امتی که مدام، دشمنش هست و دست وحدتش نیست.
مبادا گذر احد را رها کنید!
سربلندی بدر را بنگرید و خندق را! سرفرازی حنین را ببینید و خیبر را! وقتی دست همت را بر
ریسمان وحدت حمایل کردید، بدر پدید آمد. وقتی دل به هم دادید، پشت نفاق شکست. سرگذر اُحد را رها نکنید و بهسوی غنایم رنگارنگ مذهب سازی، نشتابید؛ که سراب دنیاست و حباب آخرت!
مبادا دین را شقه شقه کنید! نکند خواهش نفستان، مذهبتان شود؛ زیرا هنوز بتگر باقیست!
دریغ از یک و نیم میلیاد سطل آب!
هر روز، یک و نیم میلیارد از تکههای دلم، در سراسر گیتی آتش میگیرد.
هر هفته، دلم نماز جمعه غربت را در حوالی بیتالمقدس میخواند و از دیوار صهیونیسم، با
پای زخم میگذرد و هر ماه، در انفجاری در عراق، قسمتی از دلم آتش میگیرد و میسوزد؛ اما دریغ از یک و نیم میلیارد سطل آب که بر آتش ظلم ریخته شود!
دریغ از یک و نیم میلیارد مشت که بر حصار قدس کوبیده شود! دریغ از ما اگر یک و نیم میلیارد هستیم، ولی تنهاییم.
بدر همدلیات را دریاب!
با تو میگویم که مذهب تفرقه، آیینت شده؛ مگر محمدت صلیاللهعلیهوآله تقیه نیاموخت؟ با تو میگویم که تیغ بر برادر میکشی، مگر مولایت علی علیهالسلام، 25 سال به قواره 25 هزار زخم نامحرم، حفظ نظام جامعه نکرد و استخوان در گلو نگرفت؟ پس استخوان شتر بر پیکر تفرقه کی خواهی زد؟ برادر دلم! لشکر ابوسفیان برگذر مدینه آیینت رسید، بدر همدلیات را دریاب!
پیامهای کوتاه:
میلاد رسول، بهانه وحدت ذرات جهان است؛ پس کم از ذرهایم اگر اهل مدینه وحدت نباشیم.
فرشتگان، به سرودن دعای وحدت نشستهاند؛ ای دل بکوش که نوای وحدت ایشان را بشنوی!
به هوش آیید، ای اقوام مسلمان؛ که وحدت، بهای توحید است.
برادران دلم! صدای رسول را از نسیم تاریخ بشنوید که دعای وحدت را تلقین میکند.
بانگ توحید را از بلبلان آشفته شنیدم و از خاک خسته شهرها به جان دوست که توحید بیوحدت،
واژهای بیش نیست.
امروز، از گنجینه صندوقهای رأی، سکههای «آری» برکشید.
از صورت کتاب آزادی، انبوه خاک و کهنگی رخت کشید و رویای درختها، تنهای تنها جدا جدا، به آرزوی یکی شدن، به باغ رسید و خواب زیبای پرنده اسیر، خواب پرواز آن دو بال، تعبیر شد.
حالا به یُمن پیروزی مهر مردم بر قهر بیگانه، جشن گرفتهایم و به دستاورد جمهوری اسلامی در میانه دو دست خویش مینگریم که گل کرده است.
به آواز پرستوها گوش میسپاریم که دیگر همین جا میمانند و از کوچه فارغ شدهاند.
اینجا ایران است و ایرانی با رأی قاطع اراده خویش، همه کاستیها را ترمیم میکند و به همه حکومتهای دنیا، به فخر، تن میزند، سر میکشد.
این جامه شکوه با دستهای الهی امام بر قامت ملت، نشسته است؛ آن را قدر میدانیم. امروز، روز خداست در کنار مردم، پشتوانه مردم. روز خوب جمهوری که توأم با «اسلامی» است.
امروز، روز خیابانهای پر از گلبرگهای فتح است؛ رزهای ایرانی و گلهای محمدی.
پیام کوتاه:
به پاخاستیم؛ آن هنگام که زمستان بیداد، استخوانهایمان را میسوزاند و نفسهایمان، در کابوس دریاچههای یخ، به شماره افتاده بود.
برخاستیم؛ با پرچم آزادی و ایمان در دست، و قلههای استقلال را تا آخرین سنگها بالا رفتیم.
ایستادیم؛ با دلهایی استوار، در تقاطع کولاک و توفان، تا آفتاب را به پنجرههای سرمازدهمان دعوت کنیم.
ایستادیم تا حق انتخاب بگیریم. راه افتادیم، در مسیر روشنی از ایمان و اعتقاد.
خواستیم که باشیم و سرانجام بر بلندای سپیدار آزادی، با دهانهایی از سپیده، سرود وحدت خواندیم.
ابرها را کنار زدیم
ابرها را کنار زدیم و خواستیم تا در بلبشوی بیقانون دموکراسیهای جهان، سرآمد آزدگان قانونمدار باشیم.
برخاستهایم که بگوییم میشود در قفسآلودترین هواها، پرندگی کرد؛ بگوییم دل از ایمان داریم و جامه از آزادی، و درخت استقلال و سربلندیمان، ریشه در عمیقترین خاکها دارد. آمدهایم که پنجرهای بگشاییم به تیرهترین روزهای جهان و حقانیت آفتاب را در کوچههای مهآلود زمین، فریاد کنیم.
آمدهایم که بگوییم ایران، سرزمین مردان و زنان سرفرازی است که شعار آزادی میدهند و آزاده زندگی میکنند، از حقوق انسان سخن میگویند و به احیای حق مظلومان جهان کمر میبندند. برخاستیم، ایستادیم و راهمان، سرآغاز جادههای مهتابی آزادی شد. آمدیم و صندوقهای استقلال را از برگههای
اعتماد آکندیم.
اطمینان داشتیم به تحقق آیههای محکم عدالت، در آسمانی از آفتاب و آیینه.
بال و پر گشودیم؛ آنگاه که دریافتیم صحت شکسته شدن میلههای قفس را و سراپا امید، به تأیید ستارهباران ابدی وطن شتافتیم. دلهامان روشن بودو قدمهامان استوار.
با کفشهایی از اراده و ایمان، برخاستیم و راه افتادیم جادههای آفتابی استقلال را و اینچنین، آوازه وطن را در گوش تاریخ، مطنطن کردیم.
پیامهای کوتاه
روز جمهوری اسلامی، تبلور اتحاد و ایمان، روز به ثمر نشستن نهال اراده و ایستادگی، روز آفتابی استقلال، مبارک باد!
به آزادی و سربلندیمان رأی دادیم و سرود ایمان را بر بلندای منارههای عشق، همصدا شدیم.
ایستادیم و در پناه پنجرههای وحدت به آینهها پیوستیم.
دوازدهم فروردین را زیر بارانی از یکپارچگی و اتحاد، قدم میزنیم و سربلندی وطن را بر فراز رنگینکمان آزادی، به جشن مینشینیم.
دوازدهمین روز بهار، مژده سرزمینی مستقل است برای مردمانی اندیشمند و بزرگ؛ مردمانی که در توفانها و صاعقهها، دست در دست یکدیگر، تنها به استقلال وطن میاندیشند.
ایستادیم در برابر دنیایی که دو قسمت شده بود؛ قسمتی زیر چکمه سرخ پوشان شرق و قسمتی دیگر، در سایه شوم به اصطلاح آزادی غرب! دو گرگ گرسنه قدرت، دو سوی جهان را به دندان گرفته بودند و هر یک برای چپاول سهم بیشتری از سرمایه ملتها، چنگ و دندان به هم نشان میدادند. در این سوی عالم، شرق، بر طبل توخالی کمونیست و بیخدایی میکوفت و در آن سوی عالم، قدرت تازه به
میدان آمده امریکایی، پردههای رنگ رنگ و مزوّرانه آزادی را به نمایش میگذاشت. ولی هر دو پوچ بودند و دروغ؛ چرا که هر ملتی در پی آب و رنگ استعماریشان رفت، تنها در سرابی از آزادی و رفاه، دست و پا زد.
ما ایستادیم و به دنیای پوشالی و پرفریبشان «نه» گفتیم. شانههایمان از آواز ظلمشان خسته بود و هزار لاله بر زخمهای احساسمان روییده. میخواستیم دست بر زانوی همت خود بگذاریم و بر ویرانه وطن، گل آزادی و استقلال برویانیم. شیرینی کلام مدرس، بر برکه ذهنمان میچکید
که «سیاست ما، عین دیانت ماست»؛ پس ایستادیم و شعاری در حنجره سبزمان موج زد: «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی!»
بهار در یک قدمی
زمستان که رفت، فصل شوم دیکتاتوری و شاهنشاهی، در کولهاش بود. بس که ستاره از پیکر زخم خورده میهن چکید، سرانجام، ساقهای از نور در تالاب ظلمت شب رویید. اینک، هیاهوی سبز بهار، بر چارچوب در ایستاده بود.
«جمهوری اسلامی»: آری!
نور گرم و تازهای از خواستن، آینه چشمها را به هم پیوند میزد. انگشت اشاره پیرمرد عارف شهر، انتهای سرسبز جادهای را نشان میداد که رویای شیرین ملت بود.
«جمهوری اسلامی»، پیوند میان رأی و اراده مردم، با جهانبینی اسلام بود. قندیل افسانهای قدرت غرب، تاب ایستادن در برابر آفتاب ایمان و عقیده ملت را نداشت.
دوازده روز از حضور شاداب بهار گذشته بود که سرانجام، جوانه شانزده سال رنج و پایمردی، سر از خاک میهن برداشت و رأی «آری» ملت، ضامن بقای «جمهوری اسلامی» شد.
پیام کوتاه
پیروزی جمهوری اسلامی، پیروزی اندیشه «سیاست توأم با دیانت» است.
رأی «آری» ملت به جمهوری اسلامی، پاسخ بلند «نه» به نیرنگ استعمار جهانی بود.
دوشنبه
13 فروردین 1386
13 ربیع الاول 1428
2.Apr.2007
عباس محمدی
کاش میتوانستم به زبان همه سنگها، پرندهها، درختها، ابرها و آبها با تو حرف بزنم!
تمام طبیعتی که تو آفریدهای، با من حرف میزند؛ اما من هنوز نتوانستهام با هیچ درختی صحبت کنم.
من هنوز تشنه اینم که کلمههایم را رودها آواز کنند.
هر طرف که مینگرم، قدرت لایزال تو را میبینم که تو را برایم آواز میکند.
«به دریا بنگرم دریا ته بینم
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم
به هر جا بنگرم، کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا ته بینم»
اگر فصلها نبود...
کاش همه روزهایم را روی برگهای باطراوت غنچههای شبنمزده مینوشتم! رنگ زیبای مهربانیات را به هر طرف که مینگرم، میبینم. این بینهایت نقشی که آفریدهای آرامم میکند. گاهی خیال میکنم که در بهشت قدم میزنم. هر صبح که برمیخیزم، در این همه زیبایی غرق میشوم. درختها، نسیم، باران، غنچههای باغچه، بهار مهربان، همگی آرامم میکنند.
گاهی فکر میکنم اگر فصلها نبود، اگر غنچه و بهار و ابرها نبود، زندگی چه حالتی به خویش
میگرفت؟!
من با درختها آواز میخوانم
من درخت را، بهار را، گریههای آبشار را دوست دارم. من با ابرهایی که گریه را کشف کردند، همکلام میشوم تا خاک، جوانه بزند. من، با قطرات بارانی که اهل آسمان هفتمند، از دلتنگی ناودانها سرازیر میشوم تا بهار نمیرد. با کوهها فریاد میزنم و با نسیم، نفس میکشم و با همه آبها، آوازهای زلال میخوانم تا درخت، کوه، آبها و نسیم مثل من شاد زندگی کنند.
روز سیزده هم روز خوشبختی است
من از سنگها و ابرها و برگها برترم؛ چون دلم هنوز تنگ میشود برای تو. تویی که سرنوشت روزهای زندگی من دست توست. من به راز اعداد، ایمان دارم؛ فقط به خاطر شمردن مهربانیهای تو.
همه اعداد، مثل همند. طالع همه اعداد، سعد است. هر عدد، نشانهای از رازهای بینشان توست. روز سیزده، روز یمن، روز شادی، روز خوشبختی است.
پیامهای کوتاه
بهار، زیباترین کلام عاشقانه خداوند است.
هر شکوفه، جلوه معطر طبیعت است.
غنچههای رنگارنگ بهار، سلامهای خداوندند که روی لبخندهای زمین، باز میشوند.
چشمهای مهر خداوند در آسمان و زمین، مراقب همیشه من و توست.
«آیا زمین خدا از هر سو گسترده نیست که در آن به سیر و سفر بپردازید»(1)؟!
طبیعت، رسول آرامش و قرار است که از دیرباز، بشر را به آغوش خویش فرامیخوانده است؛ آغوش معصوم و مأنوسی است که از کوچه پس کوچههایش، بیدرنگ تا خدا هیچ راهی نیست. از انگشتهای اشارتگر درختها، از نسیم خنیاگر امواج، از دشتهای پهناور غرق
1) . ر.ک: نساء: 97.
سکوت، از کوههای فرارفته تا ملکوت و از دریا و رود و آبشار همیشه جاری، میتوان حدیث یگانه بیشباهتی را خواند که من و تو را وارث این طبیعت بیدریغ میخواهد. یکتای ازل و ابد که پشت تمام پنجرههای هستی، رونق دستهای قادر او نمایان است و از هر روزنی به سوی طبیعت، به سوی اشارات لایزال او میتوان نگریست.
به ملاقات خدا برو!
من و تو فرزند ناگزیر طبیعتیم. این مادر سخاوتمند که از دیر زمان، من و تو را در گهواره دامانش پناه داده و زیبایی بیوقفهاش را همیشه در معرض چشمهایمان نشانده، سخت خواهان ماست.
هرگاه، روزمرگی هیاهوی دود و شهر و زباله، مثل دلتنگی دیرینهای بر شانههایت آوار شد، هرگاه، دربه در سکوتی سر به مهر، از تمام حصارها و دیوارها و برجهای شهری دلزده شدی، هرگاه، پلههای ممتد و میز و صندلی هر روزه کسب وکار و ازدحام صفهای پر از مردم و ارتفاع ساختمانهای ناتمام، تو را در خویش فشرد و بیقرار سکون اهورایی خلسههای پر از خدا شدی، همه تنگدلیهایت را بر دوش بگیر و به طبیعت برو تا خدا را که نزدیکتر از همیشه، روبهرویت نشسته، آنجا ملاقات کنی.
آنگاه، پس از ساعتی درنگ، شانههایت سبکبارتر، به منزلگاه خویش بازمیگردند؛ شانههایی که تا چندی پیش، زخمی بودند و اکنون، در جوار مهر مادری مهربان، هستی را از سر میگیرند.
به این مادر کهنه پیرهن، این خویشاوند مأنوس، دل ببند و هرگز به چشمهای غمگسارش پشت نکن! هرگز پشت پا به دستهای بارآور و بارورش نزن. هرگز از دیدارش طفره نرو...
طبیعت، همخون من و توست. تو از شانههای سبز او برخاستهای. باید شکرگزار لحظههایی بود که در جوار نفسهای او، از صلح و آرامش سرشار میشویم و همه زمختیهای روزمره را تاب میآوریم.
قسم به خورشید، قسم به ماه، قسم به زمین، قسم به آسمان...، در ذره ذرههای طبیعت، نشان اوست. قطره در دریا و ریشه در خاک، بانگ برداشتهاند به توحید، به عشق. جویباران، بیقرار
بوی دلآویز شکوفهها و کوهساران، دلبسته عبور و مرور ابرها؛ دعوتمان کردهاند به دیدن، به شنیدن؛ دعوتمان کردهاند که زمزمههای دوست را در حوالی سبز خویش بشنویم. صدای زندگی میآید که خوشآمد میگوید به دلهای زیباپرست.
باید اندیشه کرد
قسم به روز، قسم به شب، قسم به صبح که زمین و آنچه در آن است را به هوای آدمیان آفریدهاند. گلها در باغچه و درختان در باغ، دعوتمان کردهاند به اندیشیدن. خدایا! تو مخلوقات خویش را بیهوده
نیافریدهای، ما نبودیم که تو بودی؛ بیتو نیز هیچ نخواهیم بود. قسم به خورشید که هنگام درآمدنش، دعوتمان میکند به تلاش، که کاهل نباشیم!
قسم به ماه که هنگام برآمدنش، دعوتمان میکند به توجه، که غافل نشویم!
قسم به صبح که زمان گشایش است و آدمی در آرزو!
دقیقهها میروند که برنگردند. هیچ چیز پایدار نیست؛ موجها، لحظاتی چند، هجوم میآورند؛ اما سرانجام، عقب خواهند نشست. آنچه میماند، دریاست.
نگذاریم نفسها آلوده شوند!
قسم به خورشید، قسم به ماه، که قانون آفرینش، بیحساب و کتاب نیست. هر صدایی در این جهان پژواک دارد و به ما بازگردانده خواهد شد.
«این جهان کوه است و فعل ما صدا
سوی ما آید صداها را ندا»
کاروان هستی، دست به دست هم، رهسپار منزل نهاییاند. این آدمی است که باید برخیزد؛ باید بستیزد، با هر چه شر و بدی. طبیعت، دعوتمان میکند به قیام شانه به شانه نخلها و سروهایی که رو به کرانههای معطر حضور کردهاند.
نگذاریم برگچههای سبز را دود سیاه بگیرد! نگذاریم آبها گل شود و نفس کشیدن مشکل. نگذاریم نفسهایمان، آلوده شود؛ که ریههای جهان، آلوده خواهد شد. قسم به نفس و آنکه آفریدش...!
انسان، در عالمی دیگر از جنس ذر، تدارک میدید که در پاسخ «اَلَستُ بربّکُم»، بلی را فریاد زند و سفر دور و دراز کمال را آغاز کند. همه منتظر بودند و بستنشینان وادی تحیر، پرسشی چند را تکرار میکرند که کون و مکان، به ارزانی کدامین مخلوق، به دایره وجود، قدم میگذارند.
هفت روز و تنها هفت روز گذشت، که فرمان «کُن»، به «فَیکُونُ» انجامید و زمین و آسمان خلق شد تا انسان، مجالی یابد تا جوهره وجود خویش را در دگرگونی این چند روز، به تجلی آورد و دری دیگر از وادی شگفت را به ماسوا بگشاید.
روز طبیعت، مجال شرکت در بزم کمال
طبیعت، همان مجال است که زمانی چند، انسان را به بزم کمال دعوت کرده است تا سلوک معرفت را در سایه نفخههای آسمانی، به او نثار کند؛ که اگر نبود این گستره خاک و آفتاب، انسان برای ابد، در همان بهشت گمشده، خلوت میگزید و هیچگاه اقرار «لا عِلم لنا» بر زبان ملکوتیان رانده نمیشد. اما تقدیر، چنین رقم خورده بود که راز «انّی اعلَم مالا تعلَمون»، در حصار مادی طبیعت، بر داعیهداران علم، برملا شود و این چنین بود که انسان، به عرصه حیات مادی قدم نهاد تا با گسستن پیوند تعلقات، عالم را در سیطره بهت و حیرت فرو برد و زمین، این بستر هبوط او، نردبان عروجی شد که «قاب قوسین أو أَدنی» امتداد یافت.
دیدهها را باید در چشمهسار وحی، شست!
آنان که عقل را به حیطه عمل فراخواندهاند، طبیعت را جلوهای مییابند که در فاصله یک عمر، بر انسان ظهور کرده است، تا راه را نمایان سازد و آنان که از حقیقت بازماندهاند و در چنگال خرافه گرفتار آمدهاند، هر آن، در اوهام خویش، فروتر میروند و بهرهای از زندگی برایشان متصور نیست.
باید دیدهها را در چشمهسار وحی شست و طبیعت را با نگاه تقدیس نگریست که مأوای اشرف کائنات است!
باید پاک بودن را تجربه کرد و چون آب، بیآلایش بود و چون کوه، استوار! باید جاری بود چون رود و بیکران بود چون دریا! باید به آفتاب اقتدا کرد و به همه یکسان تابید!
باید چون ابر، کریم بود و چون رعد، با هیبت! باید در کنج غروب، زانوی «الامان» بغل گرفت و «العجل» سر داد! باید با چشمانی بارانی، به بدرقه شب رفت و «العفو» خواند!
باید گلواژهای شد در یک صبح و بر کرانه شفق، تکبیر سر داد تا بیاید آنکه همه در انتظارش لحظهها
را میشمارند.
تمام این دشتها مال توست که یک روز تمام را در آن بگردی و با آن زندگی کنی؛ یک روز خارج از آن هیاهو، بگذار لحظهای به خاطر بیاوری که تو هم عضوی از این پهنه طبیعتی و تمام دشتها و دریاها مال توست.
بگذار تا بفهمی که خود را حبس کردهای و بفهمی بدون آن همه لوازم آسایش، چه آرامشی در این دشت خوابیده است و دویدن در میان این دشت چه حس کودکانهای دارد!
پا گذاشتن بر خاکی بدون سنگ فرش، دست زدن در آب جاری رودخانهها، دیدن پرواز پرندهای در آسمان واقعاً آبی، حس زندگی است.
بگذار یک روز را در دسترس نباشی!
جمعه
17 فروردین 1386
17 ربیع الاول 1428
6.Apr.2007
عود بسوزانید و کوچههای دلتان را مفروش از شکوفه کنید؛ که برترین مخلوقات خداوند، از راه میرسد. محمد صلیاللهعلیهوآلهمیآید؛ با معجزه شق القمر. آسمان، به پیشوازش، خاک جزیرة العرب را ستاره میپاشد.
ای همسایگان روشنی و نور! دف بزنید و آستین بیفشانید که رحمت دو جهان، با قدمهای بهشتیاش، زمین را متبرک کرده است. سپیده دم، به مبارکباد دریا آمده است و کوه، سرود میلادی بزرگ را به بازتاب برخاسته. او میآید و آیین مهربانی، روح بشریت را تسخیر خواهد کرد.
امین حرفهای مگو
در جوانه دستهایت، شور صدسپیدار، دف میزند.
دشتهای جستوجو را که میدوی، رودخانههای صداقت، رد گامهایت را راه میافتند.
هوای سینهات، نفسهای کوهستان را مکرر میکند. قلبت، امین حرفهای مگو است و دهانت، آیههای مبین امانت را به تفسیر میآید.
به روشنی نگاهت، سپیدههای جهان گواهند. حتی خاک، راستی قدمهایت را سوگند میخورد.
آمدی و...
ای سپید بزرگ آیین! آمدی و دندانهای سیاهی را در هم شکستی.
آمدی و آفتاب، باطن شکوهمندت را در آسمان نبوت، برای همیشه گستراند.
آمدی و طاق کسرای ظلم فرو ریخت. آمدی و رودخانههای تباهی، در بستر سیاهشان خشکیدند.
آمدی و آتشکدهها به خاموشی تن دادند.
ای پیامآور آسمانهای وسیع! پرندههای دلمان را به تو سپردهایم و آیین سپیدت را عاشقانه به ترنم آمدهایم.
نفسهای زلالت که بر پنجرههای زمین پاشید، گلدانهای یگانهپرستی بر تاقچههای جهان به گل نشست.
آمدی و رشتههای بتپرستی، با دستهای عادلت، پنبه شد. آمدی و کوچههای مکه را باران ستاره فراگرفت.
آنچه خوبان همه دارند...
نفسهایت، معجزه مسیح است و چشمانت، جسارت موسی.
ایوب، فصلی از صبوری تو است؛ آن هنگام که صفحات جاهلیت را ورق میزدی و استخوانهایت را سرمای آن همه بیخبری، میسوزاند. نوح بودی؛ وقتی که آخرین کشتی نبوت را بر اقیانوس سخنچینیها و بغضها میراندی؛ بیآنکه بادهای هرزه کینه و جهل، روح استوارت را بلرزاند.
تو آن آخرین فرستادهای که تمام رسولان خداوند، به ستایشت برخاستهاند. تو آن خاتم عشقی که تا جهان باقی است، آزادگان زمین، به پابوسیات میشتابند.
پیامهای کوتاه:
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید؛ با بشارت آفتاب و سخاوت مهر میآید، تا سرشارمان کند از آیههای آبی آسمان و ما حضور متبرکش را در کوچههای آینهبندان، مکرر میکنیم.
میلاد آینه مهربانیها، خاتم پیامبرن، رحمت زمین و آسمان، بر پیروان یکتاپرستش مبارک باد!
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید، تا خورشید نفسهایش، برف ظلم و جهل را به رودخانههای جاری ایمان و راستی بدل کند.
او میآید تا آیین آفتاب، ماندگار شود.
مبارک باد، میلاد روشنی و نیکی! خجسته باد، قدمهای نورسیده انسانیت و یگانهپرستی! امشب، از گوشه گوشه آسمان، سمفونی ستاره بلند است.
ای آخرین فرصت روشنایی! آمدنت را دف میزنیم و مژده میلادت را شکوفه میباریم.
تو، عزت آفرینشی و زمین، بر ستونهای بودن تو، اینگونه استوار مانده است.
صدای قدسی اشراق، با عطر صلوات درآمیخته است.
تولد گلهای محمدی، رویشی از مهتاب را سر باغچه لحظهها ریخته است.
زمین، حق دارد در خود نگنجد از این بشارت حجیم.
مژده امروز، چونان چشمهای از امید، در همهجا جاری است.
کاخهای هراس، به خاکستر شومی خویش نشستهاند. لرزه بر طاقت طاق کسرا افتاده است. آتشکده فارس، مردهای بیش نیست؛ مقابل خورشید لایزال حجاز.
نسیم بهاری، لابهلای درختان اندیشه وزیدن گرفته است.
قلم، با طرز دیگری از عشق روبهرو شده است. سلام است و جلوههای سپید در زمین، ترنم، رونق گرفته است. صدای شادی و صلوات، به موازات خرد شدن بتهای جاهلی، شنیده میشود.
نیکخویی و پارسایی، به زوایای مختلف زندگی کشیده میشود.
تکرارهای هوسآلود مشرکان، درهم شکسته میشود. عمری بود که رنجهای بشر از بیهودگی زندگی، از شماره گذشته بود. سالها زور و جهل، بندگان را در کام خویش فرو میکشید. امروز اما، روز رهایی از یوغ تاریکی شبهای یلدا است. برخیزیم؛ ما نیز با نقل و صلوات، به استقبال امروز برویم!
بوی بهار میرسد / نسیم از درختان آویزان شده است / خورشید در شبه جزیره میرقصد / بیابانها، به استقبال صبح فرش شدهاند / پرتوهای هدایت، درخشیدن گرفتهاند / شب، مرده است و فانوس رستگاری، بر فراز کوهها حکم میراند.
«ستارهای بدرخشید و ماه مجلس شد»
زمین، به ارث صالحان رسیده است و ندای برادری، از دل میدانهای جنگ قبایل برمیخیزد.
دلها، در آستانه کلام وحی، به زانو درآمدهاند و رنگها، از سیاه تا سفید، در یک صف نشستهاند تا سرود وحدت بخوانند.
«اسوه حسنه» آمده است
عشق، فرمانرواست و توحید، انگشتها را به هم گره زده است. عشق، فرمانرواست و اسوه خداباوری آمده است تا پلهای شکسته قلبها را پیوند بزند.
امین مردم، امانتدار رسالت الهی خواهد شد، تا ندای فروخفته حقیقت را به گوش مجازپرستان زمین برساند و بگوید که خدا یکی است، هدف یکی است و معنای زندگی، دویدن به سمت جاذبههای نورست.
اسوه انسانباوری آمده است تا قفلهای خشکیده بر افکار و اندیشهها را بگشاید و به روحهای زندانی شده در قفس خاک، صراط رهایی بیاموزد و بگوید «یا أیُّها الانسان، انک کادحٌ الی رَبک کدحا فملاقیه».
آمده است؛ تا...
مهر خاتمیت بر انگشترش نقش خواهد بست، تا تحریفات گذشته را بپیراید و «دین حنیف» و «دین قیم» را مژده بدهد به ساکنان سراچه انس که در جستوجوی نشانهاند.
خاتم النبیین آمده است تا حجت الهی را بر خاکنشینان تمام کند و کتاب وحی را ببندد.
صاحب خلق عظیم آمده است تا ظرف وجود آدمیان را از مکارم اخلاق لبریز سازد، فضیلتهای فراموش شده را به کوچهها و خیابانها بازگرداند، اشتیاقهای خاموش شده را دوباره برافروزد، برای
شبهای هجران نور بیاورد، برای سفرههای فقیر نان بیاورد. آمده است تا بر لبهای یتیم، لبخند بکارد و بر دلهای مریض، امید.
آمده است تا شمع باشد، تا آیین دلبری کردن را به انسانها بیاموزد. جهان، برخاسته است؛ برخیزید که محمد مصطفی صلیاللهعلیهوآله آمده است!
مکه، امروز بر صدر خبرهاست
علی خالقی
امشب، جبرئیل امین، دستی در نور و دستی در آینه دارد. شبی است که آفتاب حجاز، سر از مشرق روشنایی برمیآورد و این شب بیسحر را فرمان هجرت میدهد.
امشب چه شبی است، شب بیتکرار عبداللّه و اینک، از او فرزندی خواهد آمد که جهان را بر پله اول خراجش نهادند تا او بپذیرد و آسمان را طفیلی آستانش گذاشتند تا قدرش، عالمی را حیران نماید. مردی میآید تا بهار، بر قدمهایش بوسه زند و پرندههای یخبسته پاییز، بار دیگر سرود میلادش را تکثیر کنند و حجاز، از نوازش دستانش، این شهرت پنهان را از او هدیه گیرد.
او میآید تا غبار را از پیراهن انسانیت بتکاند و تبسم خود را بر آینهها حک کند.
میآید تا پرده از راز پنهان خلقت براندازد و لبانش، کلام خدا را به پهنه گیتی آواز دهد.
میآید تا نخلستانها، آمدنش را سرک بکشند و دختران به ناحق دفن شده، از او عزت و شکوه گیرند.
آری! امشب محمد صلیاللهعلیهوآله میآید تا آوازهای شادی و شور، از حنجره خشک و ماسیده مکه پخش شود و جهان، طلوع تازهای را بنگرد؛ طلوعی را که هیچ آفتابی توان خلقش را ندارد.
مکه، شهری است که فرشتگان الهی، به هم نشانش میدهند.
زود، از مهر پدر بیبهره ماند تا رحمة للعالمین شد
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید؛ اما چه زود از نعمت مهر پدر و مادر محروم میشود! حال که خداوند
اراده کرده تا معجزهای بیبدیل را به خلق عرضه کند، چه جای شگفتی است، اگر دست تمام عوامل دنیوی را کوتاه کند؟! بگذار حبیب ما از مهر والدین، بیبهره باشد تا ما، خود محبت را بر او عرضه کنیم و او را از رحمت لبریز نماییم تا رحمهللعالمین شود.
محمد صلیاللهعلیهوآله در خانهای به دنیا آمد که از پاکی و طهارتش، حجاز بارها قصه رانده است؛ خانهای که جز نام خدا، بر بزرگی کسی شهادت نداده است. آری، محمد صلیاللهعلیهوآله آمد؛ در میان نسلی غارتزده اشتباه خویش؛ مردمی که در آتش جهالتشان شعلهور بودند و دیوانگانی که از روی
جهل، حرمت خویش را میشکنند؛ نسلی که به زشتی و غارت و وحشیگری، شهره عصر بودند و خدا برای این قربانیان مانده در حضیض جهل و تاریکی، چراغ هدایتی مهربان فرستاده است.
زمین، عشق را باور کرد
محمد صلیاللهعلیهوآله آمد، تا زمین، طلوع عشق را باور کند و تیرگیها، روشنای چشمانش را در خاطره ناسروده تقدیر خویش قاب بگیرند. او آمد تا در این شب قیرگون جهل، رنگهای خام، معنا بیابند و عشق را بر این صفحه تاریک بنگارند.
او آمد تا مکه، - جز بتهایش - احترام یابد و حجاز، عرصه جمعیتی متراکم شود که قصدی جز وحشیگری و غارت دارند.
او آمد تا نام خدا در زمین زنده بماند و حرمت ابدی و ازلیاش، چون چراغی روشن فراموش نشود.
بر تو درود
ای که میلادت، نقطه عطف خلقت است! بر تو درود که عشق، خود را با نام تو تجلی داد و خلقت، بیوجود تو معنایی نداشت؛
ای بهترین خلق که پیامبران سلامت میکنند و تو را سید خویش میخوانند؛
ای آنکه خدا از نور خویش، تو را آفرید و بر تو سلام داد و جهانی را در رکاب تو گذاشت تا معلوم شود که تاریخ انسان، چون تو نداشته و چون تو نمیآورد؛ و ای چراغ رها شده در پرواز! تو، عاشقانه
سرود زندگی در گوش خلق زمزمه کردی؛ بر تو درود!
بگذار آتشکدهها خاموش شوند!
جهان، تا خبر میلاد تو را شنید، چنان بر خود لرزید که عنان خویش از دست داد.
ورود تو آغاز تاریخ دیگری از حیات است و نباید چنین میلادی، بیصدا و بیهیاهو باشد. بگذار وقتی هلهله شادی فرشتگان در فضای متروک جهان میپیچد، ایوانهای ظلم و جور، بر خویش تکانی بخورد و کاخهای محکم ستم بشکند و خوار شود! بگذار وقتی شعله حضور تو بر چراغ هدایت، روشنی میبخشد، آتشکده هزار ساله به مرگ فرو رود تا خلق بدانند، چراغ
همیشه روشن، تویی و نور را از هیچ سیاهی گدایی نکنند!
بگذار اهالی کوچههای نخوت و غرور، بر ناتوانی و حیرت خویش معترف شوند که اینک، ندای پایان بزرگبینیشان بلند شد. پس با گوش جان بشنو صدای خداوندی را که از دهان جبرئیل جاری میشود.
دیرگاهی دور و دراز، زمین در انتظار بود و آسمان، بیقرار، کعبه، آکنده از ازدحام ناخدایان کر و کور بود؛ خانهها تهی از آوای شوق و شور، و دختران بیگناه، آرمیده در زیر خروارها خاک خاموش و سرد هزارها گور!
دشتها خسته بودند، جنگلها بیخورشید، کوهها ابری، آسمان خاکستری و فصلها سر در گریبان. چشمهها تشنه بودند، آفتاب غمگین، پنجرهها خاموش، جادهها سوگوار و آدمیان، سرگشته و حیران. کوچهها غریب بودند، لحظهها سنگین، نگاهها منتظر، زمین بیپناه و دلها و جانها بیسر و سامان.
و ناگهان، بهار از راه رسید؛ همچون خورشید، و آتشکده «فارس» خاموش شد. بتها سرنگون شدند و کنگرههای قصر «کسرا» واژگون... مردی آمد از تبار هابیل، در ربیع عام الفیل. و درخشید؛ چندان که
نورش به تمامت آفاق رسید و عالم از آن روشن گردید... آمد و پاکیزه بود، و بیدرنگ به ندای توحید، زبان گشود.
آمد و «محمد» و «امین» شد
آمد و «محمد» نامیده شد؛ نامی که پیش از او نبود! تمام پیامبران و فرشتگان او را میستودند و میستایند؛ که «کریم» و کرامتش زبانزد خاص و عام بود؛ چنان که پروردگار بدین وصفش ستود.(1)
در مکه، چون وی را میآزردند، به کوهها پناه میبرد و دل و جان به خدا میسپرد. خدیجه علیهاالسلام و علی علیهالسلام همه اینها را میدیدند؛ اما چون او را مییافتند، میشنیدند:
1) . تکویر: 9؛ «اِنَّهُ لَقَولُ رَسُولٍ کَریمٍ».
«اَللّهُمَّ اهْدِ قَومی فاِنَّهم لا یَعلَمُون؛ خدایا! اینان را هدایتگردان، که نادانند».
مهرت را در دلهاشان افکن، که نامهربانند... .
آمد و «رحمت» نامیده شد؛ برای همه آفریدگان - از خوبان و بدان - ؛ چندان که به خیل کافران، روی میآورد و در هدایتشان پافشاری میکرد. رنجها و دردها میکشید؛ ولی هرگز از مهربانی دریغ نمیورزید.
آمد و «متوکل» نامیده شد؛ که هماره به خدا اعتماد داشت؛ نه به دنیا... روزی از دشمنانش کسی در گیر و دار نبردی او را - تنها - در حالی که خواب بود، دید؛ شمشیر بر وی برکشید و پرسید:
فرمود: خدا!
سپس آن کافر، ترسان از این همه صلابت، دستهایش لرزید و بر زمین فرو لغزید. آنگاه رسول اکرم صلیاللهعلیهوآله شمشیر در دست، بازپرسید: کدامین کس، ناجیات میشود؟
و صدایی لرزان شنید: بزرگواری شما!(1)
آمد و «امین»(2)نامیده شد؛ چنانکه «عبداللّه» بود؛ «مصطفی» و... برترین پیامبر و آفریده است؛(3)که آیینش
مطابق فطرت آدمیان، و معجزهاش بیان کننده هر چیز در هر زمان و مکان... و این است سرّ خاتمیت.
در محضر کلام نبوی
و آن گنجینه حکمت و خاتم نبوت، مفهوم «عدالت» را در قالب گهر گفتهای بر زبان آورد و رمز و راز صاحبان این فضیلت را در یک روایت، آشکار کرد:
«مَن صاحَبَ النّاسَ بِالَّذی یُحِبُّ اَن یُصاحِبُوهُ کانَ عَدلاً؛(4)هر کس با مردمان چنان رفتار کند، که دوست دارد آنان با او رفتار کنند، اهل عدالت است».
راستی! در سالیاد رسول سبز تعهد، امین قافله نور، دلیل خلقت آدم و... آیا به چند فضیلت - از سیرتش - روی آوردهایم و خالق خویش را، خشنود کردهایم؟
پیامهای کوتاه
و ناگهان بهار، از راه رسید؛ همچون خورشید، و نورش به تمامت آفاق رسید.
آمد، مردی از تبار هابیل در عالم الفیل... و بتها سرنگون شدند و کنگرههای قصر کسرا، واژگون.
طلوع میکنی در حریم آفتاب
قدم میگذاری در سرزمین نور و روشنایی
هستی، در زیر گامهایت به شوق میآید
زمان، عطر و بوی محمدی میگیرد
و زمین، از قدوم مبارکت، نفسی تازه میکند.
اسرار کودکیات رااز بیابانهای مدینه،
از مادرت آمنه
و از دایهات حلیمه باید پرسید.
بحیرا، راهب مسیحی،
وقتی تصویر مهربان تو
در قاب چشمانش نشست،
پیامبریات را بشارت داد
نامت خدای خاک قلمداد میشود
بیتو کیان هستی بر باد میشود
ما را طفیلیان تو آورد کردگار
با این بهانه خاطرمان شاد میشود
نامت قرین نام خدا، قرنهای قرن
بر بامهای مأذنه فریاد میشود
ای نور چشمهای خداوند تا هنوز!
هرجا حدیث عصمت تو یاد میشود؛
از رهگذار خسته تاریخ، سنگ سنگ
نفرین نصیب قامت الحاد میشود
دیریست آیههای تو ای وحی آخرین!
ناگفتههای عرصه بیداد میشود
تنها مگر به مقدم موعود نسل تو
پاییزمان بهار خداداد میشود
آه ای رسول! غربت ما را شفیع باش
آیا زمین دو مرتبه آباد میشود؟...
امروز، روز میلاد مشق دانایی است؛ روز تحریر حکمت و شکفتن معرفت.
صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآله! از سرزمین درس و مکتب جعفریات، از آن منبر و مسجد و محراب، پژواک درسهای تو هنوز به گوش میرسد.
کتابهای حدیث، مفتخرند که تبارشان به کلام تو ختم میشود و طعم دانایی، با تکرار ترکیبهایی از کلام توست که در کام جانها نقش میبندد.
آهنگ اندیشههای بیگانه، از دورها تا دل اسلامآوردگان شهر سفر میکرد و بر ذهنها و زبانها مینشست. در آرامش آبها، موجها و طغیانهایی برمیکشید و بیتاب میکرد، فرقهها و نحلههای رنگارنگ را.
غوغا و اضطراب برپا شده بود؛ معرکهای از رأیها و نظرها.
تو، پرستار لطافت قلبها، دست بخشایش را بازگشودی و به انتظار پرسشها و ابهامها پایان دادی.
عطش و حیرت، زیر باران دانایی که از تو میبارید، سیراب و آرام میشد.
زیرنویس:
امروز، در دشت دلها، بوی دانایی دمیده است. تولد مکتب صادق علیهالسلام و مذهب جعفری مبارک باد.
آن روز، در خانه اُمِّ فروه، آسمان به زمین پیوند خورد.
قابله، سراسیمه بیرون دوید و مژده میلادش را داد.
راز ماندگاری نوزاد امام باقر علیهالسلام، حکمت الهی سینهاش بود که او را به جایگاهی رساند که تنها در مسجد کوفه، 900 تن از شاگردان آن امام میزیستند و کاروانها، آوازه علم حضرت را به شهرها میبردند. صبح صادق آمد تا جریان امامت را به روشنایی پیوند زند:
امام جعفر صادق از آسمان آمد
به جسم خسته عالم دوباره جان آمد
وقف علم و معرفت
حجت ششم! عصر تو، عصر جنبش غالیان و جنبش خوارج بود. ولی تو همواره خود را با درایت کنار کشیدی و نیم قرن از عمر شریف خود را وقف علم و معرفت کردی؛ مدتی در مدینه و سپس در عراق.
آن روز که خلافت منصور عباسی را پیشگویی کردی، حتی دشمن نیز اقرار به این کرد که تو را باید «صادق» لقب نهاد.
پایهگذار مکتب سبز جعفری
تو - استاد نسل معاصر خود بودی. سیاست و ملک را به خواستاران آن واگذاشتی و میوههای محضر علم تو، یکی یکی رسیدند؛ مالک، ابوحنیفه، جابربن حیان و هزاران هزار دیگر. تنها با دستهای تو بود که عرفان در اسلام ریشه دواند و مکتب مردمسالاری و تعادل اندیشه، شکل گرفت. شیعیان را به گرد شمع وجود خود جمع کردی و آن روز بود که تدبیر تو در رفتار، تسلط تو را بر همه امور نشان میداد؛ روش معتدلی که از راه کشف و کرامت به تو رسیده بود.
سپیده صبح صادق، دمیده از سمت اشراق مدینه! لعل لب فرشتگان، مترنم از نوای خوش بشارت است؛ بشارت آمدن کودکی از تبار صالحان و هادیان!
فرشتگان، سر از حجرههای آسمان برآوردهاند تا رد روشن شهاب جعفر صادق علیهالسلام را تا کهکشان دامان پاک و پرستاره «ام فروه»، بدرقه کنند. دشتی از اقاقیا و داوودی، تا پای خانه پرنور باقرالعلوم صف کشیدهاند و چشم دوختهاند بر جمال بیمثال گل تازه دمیدهاش.
شور و شوق، به سماع آمده است در دیدگان خیس شیعیان علی. امشب، نور سینایی صادق، بر قلب طور مدینه تابیده است و عاشقان ولایت، مدهوش جلوه پرفروغ و ربانی اویند.
مقدمش گلباران!
هفده ربیع، بهاریترین فصل اهل زمین است. در نیلوفرانه قدوم ختم رسل، برای روشنی دیدگان جد عزیزش، نور در دیدگان منتظر آینهها پراکندهاند؛نور عالمگیر صادق آل احمد را!
مولای عطوفی آمده است که در تاریکی شبانه کوچههای مدینه، به رسم علی علیهالسلام، انبان نان فقیران بنیساعده را بر دوش میگرفت. زبانش از ذکر خدا لبریز بود و بیشتر روزهایش به روزه سپری شد. پینه دستانش، آشنای دیرینه
بستانهای مدینه بود.
آری! صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآله؛ آمده است؛ صابر راه حق و رئیس مذهب عشق، آمده است. قدومش گلباران!
از صدف «قال الصادق»
حجت ششم! مسجد مدینه، آذین شده است برای طلوع انوار آسمانی فقه تو.
ستونهایش، گوش سپردهاند، شیوایی کلام فاضلانهات را.
وجب به وجب زمین مدینه، عطر ملکوت گرفته است.
ملائک، بال گستردهاند بر خاک راه تو تا پابوس احیاگر آیین محمدی صلیاللهعلیهوآله باشند.
فقه، میجوشد از لحظههای پرنور و صادقانهات. «قال الصادق»های تو، ستاره پاشیده است بر تارک چند صدسال اجتهاد و فقاهت. مکتب توحیدیات، در لحظه لحظه «شیعه بودن» شناور است.
یک عمر، درّ گرانبهای احکام خدا، از صدف «قال الصادق» تو تراویده است. از هشامها و مفضلها، تا شیخ مفیدها و بحرالعلومها، از خوشه خوشرنگ و بهشتی کلام تو روییدهاند.
مولا جان! شیعه اگر زنده است، شیعه اگر پویاترین مکتب دنیاست، شیعه اگر اوج گرفته بر آسمان بالندگی، همه به یمن تلألوی علم لدنی توست.
پیام کوتاه:
طلوع آفتاب علم لدنی، امام صادق علیهالسلام بر پهنای قرنها فقاهت و اجتهاد، مبارک باد!
صادق آل محمد صلیاللهعلیهوآله آمده است و صابر راه حق و رئیس مذهب عشق؛ قدومش گلباران!
اندیشه در حیرت است از کسی که بهتر از او را، هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده و در هیچ قلبی راه نیافته...؛ او، آیینه ذات پروردگار بود و میدانست هر آنچه را در آسمانها و زمین و بهشت و دوزخ بود؛ از گذشته تا آینده. او هر آنچه داشت، از خدا داشت و «قرآن» که «بیان کننده همه چیز است».(1)
دولتهایی پوشالی در نبرد بودند و جدال؛ یکی با کژ اندیشههایی محال و دیگری در حال زوال(2)و... «حال» بهترین مجال برای آنکه «شیعگی» جان بگیرد و اسلام، سامان. او بیشتر از همگان، هر چیز را برایمان باز گفت و خویش آن سان بود، که مینمود. و «شیعه» منسوب به اوست؛ آیا ما پیروانی صادق هستیم؟
فرزند آسمانی مدینة الرسول، با سی و چهار سال احیاگری و اهتمام، شیعه را یکسره «جعفری» کرد. عطر خوش عرفان، کلام، فقه، عقاید و... از جانش میتراوید و در جای جای جهان میپیچید؛ آنگونه که هزاران شاگرد را در مکتبش پرورانید.
علم اولین و آخرین
«صبر»ش چنان بود، که در مصیبتها همگان را به شگفتی وامیداشت. «عفو»ش آن سان که برای آمرزش دشنامدهندگان خویش، به نماز برمیخاست و هدایتشان را در دعا از خداوند میخواست.
«سخاوت»های پنهانیاش، شبان تارِ مدینه را روشن و دلهای تهیدستان را بسی خشنود میساخت.
«عبادت»ش، چندان عاشقانه بود، که پیوسته او را در ذکر و روزه و نماز، به درگاه آن یگانه بینیاز میدیدند و علمش چنان بود که در مکتب او، چهار هزار شاگرد، از مخالف و موافق، بهره میبرد.
واپسین وصیت
همو بود، که در واپسین لحظههای حیاتش، خویشان خویش را فراخواند و در وداع آخر که همه چشمها و گوشها متوجه او بود، برترین سفارش را برای ما فرمود:
«شفاعت ما، هرگز به کسی که نماز را سبک شمارد، نمیرسد».
و ما، منسوب به اوییم. وی آنسان بود که میگفت. آیا ما نیز اینگونه هستیم که میگوییم؟!
اشاره
امروز، هفدهم ربیع الاول است. فرشتگان عرش، در انتظارند تا بار دیگر، سرزمین مدینه از درخشش ششمین آفتاب امامت، منور شود. در خانه امام محمد باقر علیهالسلام، چشمه چشمهای منتظر میجوشد تا از دیدن رخسار کودکی یوسفجمال، زلال شود.
عاقبت، انتظار به پایان میرسد. ششمین حجت خدا چشم برجهان میگشاید.
راه روشن و مستقیم
برای رسیدن به حضرت دوست. حدیث زیبایش هنوز در صحیفه روزگار میدرخشد که فرمود: «ما برگزیدگان خدا، راه روشن به سوی خدا و صراط مستقیم هستیم».(1)آری، خاندان نبوت، چراغهای هدایت انسانهایی هستند که به دنبال سرزمین نور و روشناییاند.
پیامهای کوتاه
میلاد پایهگذار دانشگاه بزرگ جعفری، پایهگذار مکتب شیعه دوازده امامی، امام جعفر صادق علیهالسلام، مبارک باد!
1) . مهدی لطفی، امام صادق علیهالسلام از دیدگاه اهل سنت، چ 1، قم، مرکز پژوهشهای صدا و سیما، 1385، ص 83.
میلاد گل بوستان نبوی، وامدار شیعه علوی، امام جعفر صادق علیهالسلام مبارک باد!
دوشنبه
20 فروردین 1386
20 ربیع الاول 1428
9.Apr.2007
آبی چشمانت را به آسمان دادی، که یادگار نامت، و نام ماندگارت در قاب دریا بماند.
سرخی خونت را به شقایقها بخشیدی، تا گلبرگهایش، طلوع خونت را از یاد نبرند.
هشت سال، تقدس و عاشقی را - از چشمهای کوچک دوربین - به تصویر کشیدی، تا بزرگی را - همگان- از نزدیک ببینند. هشت سال، که نه! یک عمر، با قلمت اعجاز کردی و «روایت فتح» را از دل و جان به زبان آوردی. از همه چیز نوشتی؛ از «فکه»، «شلمچه»، خاک، آب، قمقمه، لبهای بی لبخند، لحظههای عاشقی و پیوند، مناجاتهای شبانه، نامههای عاشقانه و... سالها گذشت... اما تو هنوز همان «مرتضی» بودی؛ همان مرتضای همیشه روزگار، همان عاشق
بی قرار. هنوز مسافر بودی، هنوز ثبت میکردی زمزمه اهل بهشت را، در حوالی عشق.
میگفتی و میخواندی و مینوشتی؛ بی هیچ شکوایی از دردهای این سیاره رنج؛ از این همه لحظههای سرگردان بغرنج... عاقبت از کوچههای آهن و آجر و سیمان، پرواز کردی، تا آسمان لاجوردی. عاقبت، در باغ سبز شهادت را، باز کردی.
اما از هر کجا بتابی، آن جا، کانون کائنات قلم میشود و آبشخور سیارهها و پرستوها.
مدتها از جنگ گذشته و اینک تو با دوربین خود، در میان مینهای خنثی نشده چه میکنی؟ بی امان میدوی و غافل از زیر پای خود میشوی. در این بیابانها که سالها پیش، آتش به پا بوده است و خاکسترها را نیز بادها برده است، به دنبال چه میگردی که این گونه مسحور بیابان سکوت گشتهای؛ مثل هر بار که به این جا آمدهای و مثل هر بار که ساعتها در آن گریستهای؟
میان خاکها، خاطرههای چه کسانی را میگردی و به دنبال کدامین تصویر از این دشت بزرگ، به این سو و آن سو میدوی که هیچ کس آن را ندیده است تا این که روایت کند. ولی تو آن را ناتمام، روایت کردی؛ در میان مینها و خاکها.
تو بودی که سکوت بیابان را شکستی و روایت فتح را ناتمام، رها کردی؛ اما نه! روایت تو، ناتمام نبود؛ تمام روایت، تو بودی.
سلام بر پیر هنرمندی که در رونق اندیشه و امید، فرمودمان: «هنر، دمیدن روح تعهد در کالبد انسانهاست» این تعریف زلال، افقی ممتد را مقابل ادارکها ترسیم میکند که در تمام زوایایش، حقیقت عمیق و گستردهای جاری است - و به راستی که هنر، خلاصه معنای زندگی است.
هنر دینی، هنر باقی است
انسان، محصول هنرمندی خداوند است و عالم، تجلی هنر حق. به هر سو بنگریم، پرتویی از خورشید هنر، در نگاهمان لانه میکند. دین، مهد رویش ظرافتهایی است که در سه حرف - «ه»«ن»«ر» - خلاصه میشود. و هنر، تلفیقکننده انسان با دین و پیونددهنده ظاهر عالم با عالم معناست. هنر دینی است که رنگ بقا را در تار و پود خود ثبت کرده و دین هنری است که اعماق جان انسان را تصاحب کرده. به راستی کدام جوهر، غنیتر از لطافتهای ملیح هنر، آموزههای روحی را به ادراک زمین میرساند؟!
هنرمند؛ هنرمند نما
...و هنرمند، پیامبر زمان خویش است که رسالتی جز ترجمه تعهد به زبان بشر ندارد. هنرمند، کسی جز باغبان اندیشههای مردم نیست؛ باغبانی که آشنایی دیرینه با باران و فرهنگ آن دارد. باغبانی که بیش از هر کس، با عطش درختها و تشنگی گلها آشناست.
هنرمند دینی، به بلوغ میاندیشد و هنرمند نمای طاغوت به تبلیغ!
هنرمند اسلامی، نفسش، رایحه شکفتن را ترویج میکند و هنرمندنمای منکر، تنها به امکان تنفس بیشتر در هوای نفسانی دنیا دل خوش میدارد.
هنرمندترین مرد و پرهنرترین روز
شهادت، پایان نامه هنرمند در مکتب رسالت خویش است و مرگ با ذلت، پایان رقم خورده بیچارگانی است که هنر را اسیر دنیاپرستی خویش قرار دادهاند.
جهان، هنرمندتر از اباعبدالله علیهالسلام را در خود ندیده است و تقویم روزگار، روزی پرهنرتر از عاشورا را تجربه نکرده. این است که هنرسازترین بانوی عالم، سوگند میخورد در این تابلوی وسیع صبر و حماسه، جز زیبایی چیزی ندیده و چیزی تماشا نکرده!
پس سلام بر هنر، آن گاه که از شرقیترین زوایای رسالت طلوع میکند تا پیامبر انسان به سمت بلوغی روشن باشد و درود بر هنرمند که هرگز نمیمیرد و هیچ گاه پایان نمییابد!
هنر، به روح مشتاق و روانهای تشنه، باران میدهد.
زیبایی، راز آفرینش است و رمز هنر؛ و هنر، وقتی در حریر دعا و دین پیچیده میشود، کیمیاگری میکند.
هنر، همیشه متعالی و خدایی است و بی هنری از آنِ ابلیس است که از زیبایی و از عشق، گریزان است.
هنر، در گلدان دین که رشد میکند، شمعدانیهای رنگارنگ میدمد و میرویاند.
و لبخند، کمترین نشانه آن دلی است که با هنر دوست میشود.
رنگ خدا در چشمهای زیبای هنر، میخکهای زرد و سفید میسازد.
هنر انقلاب، جهاد همواره با تاریکی
از وقتی که خدا، از گِل قهوهای، دل سرخ را آفرید، هنر هم متولد شد و امروز، روز درآمیختن روح سازنده انقلاب اسلامی است با لطافت هنر؛
روز جهادهای همواره که با رایحه زیبایی، خوشبوتر و دیدنیتر میشود.
امروز، با هنر انقلاب، با رنگ و قلم، با موسیقی و تصویر و با واژه و حرکت، به همه، زندگی و نیرو هدیه میکنیم. از همین امروز، روز هنر انقلاب اسلامی، بهتر میبینیم، روشنتر فکر میکنیم، رنگیتر و درخشانتر میشویم و دنیا را زیباتر میکنیم.
یاد آن پیر سپیدروح به خیر که میگفت: «هنر عبارت است از دمیدن روح تعهد در کالبد انسانها».
هنر اسلامی، محاکات قرب و بعد انسان نسبت به حق است.
حقیقت هنر اسلامی، نوعی معرفت است که در عین حضور و شهود در عالم غیب برای هنرمند مکشوف میگردد و سرچشمه این حضور روحانی، شیدایی ازلی انسان برای تجلی آن جذبه رحمانی است که وی را به وجد و جنون کشانده است.
هنر اسلامی، تقرب تاریخی انسان به حقیقت مطلق است و نسبتی از صور خیالی را ارائه میدهد که بیان گر این است که در این هنر، تمام هستی، مظهر جلوههای وجودی حق است. تا آن جا که جلوههای عادی و طبیعی عالم محسوس نیز به قالبی تبیین میشوند که مکمل آن جهانبینی ملکوتی باشد. در واقع هر جاذبه و کشش و امور زیبا و هنری، به ظهور اسم جمیل حق تعالی باز میگردد.
اگر انسان، تلالؤ حسن و نیکویی را به امور مجازی نسبت میدهد، از این روست که آیینه قلب وی، تیره و تار است
و نمیتواند جلوه گاه حسن و بهای حضرت دوست باشد و اسرار تمثّل حقایق متعالی را در جهان بشناسد.
نگارخانه غیب
منشأ و مبدأ زیبایی در هنر اسلامی، همان نگارخانه غیب است که سرچشمه فیوضات رحمانی و جذبههای ربانی میباشد.
پس برای رسیدن به هنر اسلامی، باید انسان به مراتب لطیفتر وجودش برسد و لطیف شدن یعنی رهایی از کثافت ماده و جدایی از عالم ثقیل و سنگین مادی و عروج به فضای روحانی عالم ملکوت اعلی.
تا وقتی که غل و زنجیر تعلقات دنیوی از دست و پای دل برداشته نشود، روح، مجال پرواز در فضای لایتناهی حسن الهی را نخواهد یافت.
اینکه میگویند هنرمند باید دل مشتاق و روح لطیف داشته باشد، برای آن است که جذبههای عشق، فقط چنین دلی را میلرزاند و جَلوات حسن، بر آن نزول مییابد.
دیشب، صدای تنبوری را شنیدم که نوای امت واحده سر داده بود. شاعری را دیدم که ترانه وحدت سرداده بود و مغنی مهاجری را که جشن شادی انصار را رنگارنگ کرده بود. دیشب، صدای سازی را شنیدم که از شکستن دل نوازندهاش، نشکست و نوازندهای که ساز بیخدایی را به زخمهای هزار بار میشکست.
هزارها نغمه توحید سردادهاند و آفتاب، نقش امامت کشیده است. پرندگان مهاجر، قصهگوی نبوت عقلند و بلبان جانباخته، فداییان عدالت.
معاد طبیعت که از بس ذکر گفتهاند، پژمردهاند .ای دل! بکوش که از ایشان درس هنر بگیری که عروس هنر، بیزیور حقیقت، عجوزه جادوست.
شاعر لحظههای ناب قناعت
شمعهای سوخته از دلش خبر دارند و رسالت جاری شدنش، نه چون آب سرد بر آرزوهای آسمانی، که چون خونی گرم، بر امید جاویدان بشری است.
هنرمند انقلابی، شاعر لحظههای ناب قناعت است؛ نه نقاش کاخهای غنا و غفلت؛ خنیاگر عشق بی عاشق شیعه است و کاتب فردای روشن تاریخ.
از امام ساده صبح شنیدم، از قمری شهید بهار، از رزمنده زخمی زخمه تار، از فیلسوف ترانههای کوچه فطرت، از
عشق شنیدم و از انتظار که هنر، تعهد بشر است به دفترخانههای ثبت آرمانهای پیامبران.
حقیقت جمال، جمالِ حقیقت
هر روز در خط الرأس تپهای که در نقاشی سرخم میکشم، شهید میشوی و از قرارگاه دلم پر میکشی. پشت خاکریز هجران سنگر میگیری و با قنّاسه چشمانت، به شکار دلم مینشینی. دیدهبان عقلم را ناکار میکنی به دلم میگویی از زیبایی بگوید که حقیقت جمال، جمال حقیقت است.
هنر، یعنی خدا
جمله سازها را به شیوه مینواخت و جملهها را به شرم میگفت؛ اما نه مطرب شد و نه شاعر. از هر انگشتش هزار فرشته ذوفنون میریخت؛ اما هنرمند نشد. هزار سال تار میزد؛ ولی خدا را در هوای کودکیاش گم کرده بود و نمیدانست هنر یعنی خدا.
چهارشنبه
22 فروریدن 1386
22 ربیع الاول 1428
11.Apr.2007
سپاه ابلیس، با ساز و برگی از غدر و نیرنگ، عزم تو و مؤمنانت میکرد.
تو، وفادارترین پیمانها را حتی با آن یهود بنی نضیر برقرار کردی؛ صبور و سنگین، و یهود، تسلیم به امر ابلیس، پیمان وفا شکست و عزم قتل تو کرد.
تو، کبوترترین شیوه در زیستن با آن معاندان بودی که مهر، شیوه تو بود؛ شیوه همواره است؛ اما شبپرهها، تاب دمیدن آفتاب را نداشتند.
آرزوی محو سیمای تو کردند و تو باز هم چکامه صبوری سر دادی و شکیب ورزیدی.
ماندن آن معاندان در شهر خدا، شهر نبی، آفت میافشاند بر ساقههای جوان مسلمان و اراده ویرانی اسلام را میکرد.
شمشیر بلندِ خشم تو، بهسان صاعقه بر سینه شب کشید و همه آن شبپرگان یهودینما را از مدینهات تاراند؛ هر چند که از هیمنه و هیبت نبرد تو، از همان اول رجز، تن به خُردی هزیمت سپردند و شکستند.
یهودیان جنگجو - چون تبار امروزینِشان از صهیونیزم - را توانی آن قدر نیست که شکوه و قدس نام موسی را رنگ تیرگی زنند. آن که سیاه و لکهدار میشود، خاطره دشمنی با نور الهی است در جان دلدادگان.
پیام کوتاه:
اهتزاز رایت فتح در نبرد بنی نضیر، با دستان علی علیهالسلام و لبخند پیامبر صلیاللهعلیهوآله گرامی باد!
به پیمان، وفادار بودی و ایمان داشتی به عهد خویش. از مهربانی با یهودیان مدینه نشین، کوتاهی نمیکردی. پیوند پنهانشان را با اشراف قریش میدیدی و خم به ابرو نمیآوردی. هنوز طعم پیمانشکنی و زخمهاشان را فراموش نکرده بودی؛ اما این یاران پنهان ابوسفیان را از مهربانی دریغ نمیکردی. پیمان بستی و بر پیمان خویش راسخ ماندی؛ اما یهودیان، در پنهان، نقشه قتل تو را میکشیدند. سه سال مدارای همه جانبه تو با یهودیان، خاطره مسیح و یهودا و خیانت و خنجر پنهان در آستین را زنده کرد.
کسانی که به بوی دیدن آخرین پیامبر، راهی حجاز شده بودند، حال به این باور رسیدهاند که چون تو از جنس یهودیان نیستی، نمیتوانی آخرین پیامبر باشی. دشمنیها شروع شد. سران قریش و قبایل بدوی از یک سو و یهودیان از سویی دیگر. مگر تمامشدنی بود این همه دشمنی یهود؟ پیمان شکنی، پشت پیمان شکنی، جنگ، پشت جنگ؛ غزوه بنیقینقاع، غزوه بنینضیر و...، اما تو پیمان بستی تا یاریشان کنی.
دیگر این خانه، جای اغیار نیست
بهتر از هر آینهای، نیتشان را میخواندی؛ چرا که در قرآنی که معجزه تو بود، درباره آنها چنین آمده است:
«این گروه، علاقهمند به قتل پیامبران و همه کسانیاند که به قسط فرمان میدهند.»(1)همه سعیشان این بود که با دوستی با مسلمانان، میان امت تو جدایی بیندازند. دوست داشتند، آسمان زلال حکومت تو را ابری ببینند. سرچشمه این دریای نفاق، همیشه گل بوده است. بهانههایشان، زبانزد خاص و عام است. هر چند همیشه با ایشان از در مدارا درمیآیی، اما چارهای جز این نداری که در آتش فریب و نیرنگهای خودشان، گرفتارشان کنی. مگر نه اینکه خدای متعال
1) . ر.ک: آل عمران: 21.
میفرماید: «وَ مَکَرُوا وَ مَکَرَ اللّهُ...»، پس بگذار در آتش حسادت خویش بسوزند و دامن نفاق خویش را از خاک مدینه تو برکشند؛ که این خانه، نه جای اغیار است.
صهیونیزم؛ بازماندههای بنینضیر
رسول اعظم! عناد و دشمنی این چشمه گلآلود، از زمان تو تاکنون، با درخت بارور اسلام، دامنه دار است. همیشه از در دوستی آمدهاند و خنجر زدهاند. صهیونیست، کلمه تازهای نیست. زخمهایشان، بر پیشانی تاریخ اسلام باقی است؛ از زمان تو تاکنون.
مگر میتوانیم این تاول چرکین و این غده سرطانی را کابوس شبهایمان نبینیم؟! این بوف کور، اگر چه از آغاز اسلام تا کنون، بر ویرانه خویش، همیشه دلشوره ما را مرثیه میکرده، اما اینجا آخر خط است. قبله اول، بیتالمقدس و فلسطین، گور صهیونیسم خواهد شد تا تاریخ برای همیشه، این کابوس هولناک را فراموش کند.
شاید تابستان بود و سایه رحمت خدا، در سایه دیواری ایستاده! شاید سایهای نبود، شاید دیواری نبود؛ سایه، بهانهای بود؛ بهانهای تا گوساله سامری را از پشت پیمان یهود ببیند! شاید سنگی نبود که فرق رسول را نشانه بگیرد؛ ولی دلی سنگتر از سنگ بود؛ ولی شقاوت پیمان شکنی بود؛ ولی در دل مردم بنینضیر، سنگی بود؛ البته این بار نه برای تراشیدن گوساله، که برای شکستن پیمان؛ سنگی که نه فرق رسول، که پشت و پناه پیمانشکنان را شکست.
صدای تیشه بت تراشان
به صدای تیشه بتتراشها گوش کن! از لابهلای اوراق تاریخ، صدای بتسازی یهودیان نایهودی به گوش میرسد. بت، بت، بهای خودپرستی است و بهانه نافرمانی؛ از گوساله سامری تا خاورمیانه بزرگ، مسیر بتخانهای است در
دالان تاریخ خودپرستی جمعی یهود. از رنجهای پیامبر، تا پیامبران رنج - کودکان فلسطین - صدای تیشه بتتراشها میآید.
بیعتی که رنگ وفا نداشت
بیعتی که رنگ وفا نداشت، آبستن خیانت بود. بوی مظلومیت عیسی و موسی را میشد از پیمان بنینضیر شنید. گویی موسی از طور برگشته بود و خبری از عهد بنیاسرائیل نبود! گویی عیسی در لابهلای تورات تحریف شده، گم شد! گویی دست یاری موسی به آستین برگشت و حقیقت تلخ پیمان قوم اسراییل، چون مار، از آستین مدینه بیرون خزید. نه سنگی فرق محمد صلیاللهعلیهوآله را شکست و نه سایه آسایشی از اهالی اسلام دریغ شد، بلکه تکرار عهد شکسته در دایره تاریخ، تا ابد جاری ماند.
سخت است، مولای مدینه...!
وقتی پیمانی میشکند، زخمی عمیق بر پشت صاحبش مینشیند. وقتی عهدنامهای پاره میشود، خون دل مولای بیعتگرفته، بر اشکهایش جاری میشود. سخت است مولای مدینه! سخت است میهمان ناخوانده به خانه ببری در حالی که خنجر نفاق، زیر قبایش باشد. سخت است زمین خود را به سرگردانی بفروشی که قصد گشودن دروازه شهرت دارد. سخت است میهمانی میزبانکش را میزبانی مهماننواز باشی.
اگر پای پیمان خویش میماندند...
وقتی دین، رنگ قبیلهپرستی متعصبان گرفت و ایمان، زخمه دنیاپرستی بر ساز دل زد، نوای پیمان به ساز خون کوک میشود؛ خواه دروازه نفاق بر قلعههای مدینه ببندد، یا بر ویرانههای غزه نقش جنایت بکشد. وقتی از دین جز تعصب نماند، از امت، غیر خیانت نخواهد ماند؛
خیانت، آیین بنیاسرائیل است؛ قومی که دینشان نژادشان است و کتابشان نسب نامه سیاهشان.
محمد صلیاللهعلیهوآله، رسول مهربانی بود، اگر پای پیمان میماندند. محمد صلیاللهعلیهوآله رسول عدالت بود؛ اگر به رسم مروت، پایبند میشدند؛ اما قوم خیانت، آبستن مرگ بود. محمد صلیاللهعلیهوآله رسول عدالت بود. آیا خیانتکار را جزایی نیکوتر از مرگ هست؟! آیا مرگ، کمترین جزای ننگ نیست؟! پس باید دست پیمانشکن میشکست تا رسم مردی بماند و پشت مردان نشکند.
پنج شنبه
23 فروردین 1386
23 ربیع الاول 1428
12.Apr.2007
«السَّلامُ عَلَیکِ یا بِنْت وَلِی اللّه...»
فاطمه جان! آمدی و با خودت بهشت را به ارمغان آوردی. آمدی و از فروغِ خورشید کاظمین و ماه توس، آسمان «قم» را ستارهباران کردی.
ای محدثه(1)!
آمدی و خط سبز «امامت» را استمرار بخشیدی؛ هر چند در راه «ولایت»، رنجها کشیدی؛ از شهادت پدر، تا هجرت برادر؛ هم چون خدیجه علیهاالسلام در کنار پیامبر صلیاللهعلیهوآله و زهرا علیهاالسلام در کنار حیدر علیهالسلام.
ای دختر ولی خدا؛ ای خواهر ولی خدا؛ ای عمه ولی خدا!
مقام «شفاعت»ت(2)بخشیدند، تا حَرمت، بارگاه قدسیان شود و جایگاه نزول فرشتگان.
1) . زندهیاد دکتر محمد هادی امینی، احادیث منقول از حضرت معصومه علیهاالسلام را در کتاب «فاطمه بنت الامام موسی الکاظم» گردآورده است.
2) . امام صادق علیهالسلام فرمود: «همه شیعیان من با شفاعت فاطمه معصومه علیهاالسلام به بهشت میروند»؛ ر.ک: بحارالانوار، ج 60، ص 228؛ در بخشی از زیارتنامه حضرتش نیز به این مطلب، اشاره شده است.
قم، منتظر بود
ای ولایت نشان!
دوری برادر را تاب نیاوردی و با کاروان کریمان، از «مدینه» عزم «مرو» کردی تا خورشید خراسان، تنها نماند، اما آنان
که از ترفندهاشان در دعوت از برادرت به آن دیار طرفی بر نبسته بودند، دیگر بار، راه را بر کاروان کوچک یاران و همراهانت بستند و حریم حُرمت اهل بیت علیهمالسلام را شکستند. باز هم تاریخ و تکرار نبردی نابرابر و... زمین و زمان، دگرگون شد و برادرانت به اشاره «مأمون» - پلیدزاده هارون - پیش چشمانت غرق خون شدند. گذر از «ساوه»، چندان ساده نبود و فرارویت، فرسنگها آن سوتر «قم» در انتظار بود.
به استقبال تو
در میان آن همه رنج و ماتم، نوید پدر، انبوه اندوهت را کاست؛ «قم، مرکز شیعیان ماست.»(1)انگار محشری برپا شده بود! اهالی قم آمدند؛ همه در جوش و خروش، و «موسی بن خزرج اشعری» زمام ناقه بر دوش... .
پیر و جوان آمدند؛ افتان و خیزان، هلهله کنان.
در پای محملتان، گل بود و ایمان، دریا بود و توفان، عشق بود و عرفان، ازدحام عاشقان، خیل دوستداران عترت و قرآن.
فاطمه جان!
آمدی و با خودت بهشت را به ارمغان آوردی. آمدی و «بیت النور» را معمور کردی. و ما میدانستیم میآیی؛
«ما را حرمی است در «قم» و به زودی فرزندم فاطمه در آن دفن خواهد شد. هر کس او را زیارت کند، بهشت بر وی واجب میشود».(2)
و ما میدانستیم برای همیشه میمانی، تا زائرانت، رو به روی ضریح مقدست بنشینند و از
همیشه تا هنوز - هر روز - کرامتهایت را ببینند؛(1)«یا فاطِمَةُ اشْفعی لِی فِی الجَنَّةِ فَاِنَّ لَکِ عِنْدَ اللّهِ شَأناً مِنَ الشّأنِ».
هر چند همیشه رو به مردم بوده است
بانو وسط آینهها گم بوده است
در دفتر شعر آسمان ثبت شده است:
بانو، غزل مقدس قم بوده است
هالهای از نور و تقدس، سرزمین عجم را تسخیر کرده است. چه کسی میداند، کدامین پاسخ آسمانی به کدامین نیاز روحانی بشر، در حال استجابت است؟!
بانویی از شرقیترین افق ولایت طلوع کرده که اسرار رضوی را بهتر از همگان میداند. بانویی از راه رسیده که محرمترین قلب را به رازهای پرشکوه ولایت در سینه دارد.
بانویی درحلقه مردم قم میدرخشد که نگین امامت زمان را در گنجینه ایمانش، پاسبان است.
آمده است تا...
آمده است تا زبان افلاک فاطمی را مطابق ادراک مردم ترجمه کرده باشد.
آمده است تا مفهوم روشن ولایت را در مدار حرکت، تفسیر کرده باشد.
آمده است تا اخلاق نبوی و سیره فاطمی را در گستره تماشای مسلمانان انتشار داده باشد.
آمده است تا ولایت اسلام را از سرزمین عرب بیرون آورده باشد. آری، بانو آمده است تا حضور داشته باشد!
قم؛ سرزمین انتشار فضایل
قم، سرزمین قیمتهای جاودان است؛ مدینه انتشار فضایل و شهر تفسیر حقایق آن سویی! مردم قم، فوج فوج به استقبال بانویی میشتابند که تا همیشه، مدار ارزشهای سرزمینشان قرار
1) . احمد بانپور، فصل ششم از کتاب «زندگی و کرامات حضرت معصومه»، برخی کرامتهای حضرتش را باز گفته است.
خواهد گرفت. زنان ایرانی، چشم در چشم خانمی دوختهاند که شبیهترین نگاه را به فاطمه علیهاالسلام دارد؛ همانی که محوریت حقایق فاطمی علیهاالسلام را رقم خواهد زد.
قلبها به تپش افتادهاند و نفسها بریده بریده، به شهادت شهود بانو رسیدهاند.
دو سال میگذرد؛ از آن غروب غمبار که برادر به اهل خانه نگریست و آنان را به گریستن خواند. هیچ کس به ژرفنای این خواهر عاشق نگریست. گریه کرد، اما نه بر جدایی از عزیزترین برادر، گریه کرد، نه بر تنهایی و غربت خاندان محمد صلیاللهعلیهوآله. گریه کرد، نه به یاد عاشورا و لحظه وداع حسین علیهالسلام از بانوی حرم... گریه کرد، نه برای خود و نه به حال برادر.
گریه کرد به حال مردم؛ ضجه زد از غفلت انسان؛ ناله کرد از سرنوشتی که سستی مردم را تا همیشه برایشان به ارمغان خواهد آورد؛ همان ارمغان تلخی که از کربلا رقم خورده بود.
آمد و قم، بیکرانه شد
بانو اینک به قم رسیده است و مسیری سبز را در پیش دارد. باید برود تا به ملاقات برادر و امام زمان خویش نائل آید.
باید برود تا امام غریبی را که در هجوم حیله خلیفه صبور مانده، یاری کند. باید برود تا مسیر ولایت را به ترسیم چشمان زمین بکشاند. باید برود؛ اما اگر خدا بخواهد....
شاید آمدن بانو، ماندنی عالمگیر را در خود داشته باشد و باید بانو بماند تا قم، معنا بگیرد. باید معصومه علیهاالسلام در قم منزل کند تا حرم آلاللّه بنیانگذاری شود.
پس سلام بر بانو و بر بیکرانگی که به قم هدیه داد!
روبهروی خندههای خورشیدی و لحظههای پرتوافشان امروز، نامی شکفته است سرشار از پاکدامنی. آینه حجب و حیا که به دور از هر چه تیرگی است، درخشش خویش را از نام مسافر امروز قم یافته است و «قم»، کتاب ماندگاریاش، با نجابت این مسافر شروع میشود. اگر چه تازه وارد میخوانندش، اما حدیث بلندی از عفت او در سمت و سوی عشق، پایدار خواهد ماند.
امروز، قم برای ما میگوید که او چقدر با قلبهای پارسایان آشناست و چرا سیمای نجابتش این همه پربیننده است. میگوید که قرآنیترین پوششهای قرون، حجاب او را تحسین کردهاند و فرشتههای نیکخوی عفت، نام او را بوسه زدهاند. قم، تنها گوشهای از زندگی او را دیده است و چنین شیفتگی از خود نشان میدهد. امروز، با حضور این پیک خدایی، چشمههای پرتربت فضایل جاری است و همراه با چشمان معصومش، کاروانی از نور، مقیم.
حدیث اشتیاق
برادر جان! دلم پیش توست، اما کمی از راه هجران را کوتاه کن که حدیث اشتیاق من، طوماری بلند هست. نگاه مرا دریاب. برادر! چراغ فضل تو روشن باد که همیشه این قلب را پر از عشق کرده است. همه این جادهها را با یاد رهنمای تو پیمودهام و رو به خورشید تو گام برداشتهام. دیری است که پنجرههای احساس دل، سمت دیار طوس گشوده شدهاند. پردههای جدایی را یک سو زن که ادامه دشواری را نتوانم رفت. قرار از کف ربوده است نامی که تا قم مرا به زمزمههای عاشقانه وا داشته است.
به استقبال بهار
امروز، «عاشقی» بر خود میبالد که نتیجه درسهای دلداریاش را در خیابانها میبیند؛ خیابانهای مقدسی که بهترین سلامها و تازهترین درودها را در سینه دارند. «قم» با تصنیفی بدیع، فاصلهای ندارد و برخاسته است به استقبال معصومیت مسافری روشن؛ به استقبال فرستادهای نیک از سرزمین زلالِ اردیبهشت.
امروز، قم، یکی از ارکان استوار بهشت به شمار میرود و مردمانش لباسهای نو بر تن دقایق زندگی کردهاند، تا بیایند و بر آستانه امروز، به انتظار بنشینند. جرعههای نابی از غزلهای ازلی در راه هست. چه افتخاری بالاتر از این برای قم که پذیرای فرصتی سبز شود و دل را به تبرک از حضورش، بشارت دهد. چیزی تا لحظههای خوش یمن بهار نمانده است. به سطرهای نورانی
قدومش ایمان بیاوریم.
شهر، میزبان قدمهای نورانی توست، ای بانوی باکرامت! مباد که تنها مانده باشی و غریب! مباد که جور و ستم دشمنان علی علیهالسلام تو را چون عمهات زینب علیهاالسلام خمیده و رنجور کرده باشد!
اینجا کوفه نیست که مردمانش، بیوفایی تحفه بیاورند. اینجا قم است؛ شهر دلباختگان علی علیهالسلام، شهر عاشقان رضا علیهالسلام! ای شبنم پرطراوات موسوی، بر کویر تشنه قم، رحمت و برکت آوردهای. قدمت مبارک!
عمه سادات! تو، شمیم خوش رضا علیهالسلام را در شهرمان پراکندهای. قدمت بر چشمان ما!
کوچه پس کوچههای منتظر قم، سالها پیش از این، مژدگانی آمدنت را گرفته بودند. تو آمدهای تا شکوفه باران حضورت، صفای دلهای اهل قم شود و «بیتالنور»، بیتاب قدمهای بهاری توست. خوش آمدی، خواهر کریمه رضا علیهالسلام!
حرمت بوی زهرا علیهاالسلام میدهد
با آمدنت، عطر آشنای یاس، در نفس نسیم دوید و بغض دلتنگیمان در فراق مادرت زهرا علیهاالسلام، در تازگی حضور تو ترک برداشت.
کریمه خاندان رسول! نجابت و عصمت تو، مرغ بیتاب دل را تا پای خاطره آشنای کوچههای مدینه پر داده است. هر گاه حسرت تربت پاک مادرت زهرا علیهاالسلام در سینه احساسمان فوران کرد و هرگاه غربت یاس معصوم مدینه بر شانه تنهاییمان آوار شد، سر از پا نشناخته، تا کنج خلوتی از حریم روحانیات بال میگشاییم و دل میسپاریم به دستان مهربان تو که گرمای سخاوت دستان ریحانه رسول را دارد.
صبرت، صبر زینبی بود
به رسم همه دلدادگان شوریده رضا علیهالسلام، بار سفر بستهای به سمت مشرق دیدگان آفتاب! خاطرهات، شبیه خاطرات، زخمخورده خواهری است که کولهبار داغ برادر بر دوش، کوی به کوی، مثنوی صبر میسرود و شهادتنامه کربلاییان را زمزمه میکرد.
کمان قامت تو، چقدر شبیه زینب کبری است؛ آن گاه به عشق ولایی حسین علیهالسلام، خون دل میخورد و «ما رأیت الا جمیلا» سر میداد! تو نیز خواهری و مرید رضا علیهالسلام، ولی انگار تقدیر این است که حسرت دیدار برادر، در سینه اشتیاق خواهرانه بماند و تو به آیین صبورانه زینب علیهاالسلام، میهمان آغوش گشاده مردم قم باشی و میزبان هر روزه کبوتران دل شکسته رضا علیهالسلام.
حرم امن عاشقان اهلبیت
معصومه جان ای بانوی کرامت! حرم تو، گوشه امن عاشقان اهلبیت علیهمالسلام است. دل خستهمان را دخیل میبندیم به صحن و سرای باصفای تو و گریهها و خندههایمان را با تو قسمت میکنیم.
بیبی جان! شنیدهایم که حرم تو، حرم اهلبیت علیهمالسلام است و هر کس آن را زیارت کند، بهشت بر او واجب میشود. پس هر گاه به زیارت آستان تو میآییم، گویا در کنار پنجره غریبانه بقیع نشستهایم؛ یا در صحن و سرای مولایمان حسین علیهالسلام قدم گذاردهایم و یا کاظمین و سامرا، بغض گریه میگشاییم و بال در بال سپید کبوتران، بر گنبد و گلدسته رضا علیهالسلام پرواز کردهایم.
ای شفیعه روز جزا! «اشفعی لنا عند اللّه».
بگو که شهر را آذین کنند؛ اکنون که عالمهای از نسل مطهر رسول خدا صلیاللهعلیهوآله بر شهر ما فرود میآید. بگو که دسته دسته فرشتگان خوش الحان الهی، سرود قدسی سر دهند که بانوی مطهری میآید که افتخار این سلاله پاک است و محبوب دلهای نکتهبینشان.
معصومه علیهاالسلام میآید او که چون نامش، با گناه و عصیان بیگانه است و او که در دامن امامت پرورش یافته است. غیر از نور امامت وجودش را اثری در نوردیده و چشم را به انوار الهیاش روشن نکرده است.
نجابتی زینبی داشت
چنان در پوشش و حفظ خویش کوشاست که بهراستی دریافته است که گوهر وجودش را از تمام بلاها باید که پاس دارد. معصومه علیهاالسلام، بانویی است که در نجابت به زینب کبرا علیهاالسلام میماند و در شجاعت گفتار، خطبههای عمهاش را یادآور است. بزرگی را در حجاب یافته و عفت را جامه زیبای خویش کرده است.
نامی درخشان در منظومه شیعیان
به حکم امام خود، گرمیبخش محفل زنان مدینه ماند و در نبود امام و برادر خویش، مهرافروز شب تارشان بود. آری!
بانویی که در غبار غربت پدر و در فراق و هجرت برادر، شیعهای واقعی بود و در منظومه شیعیان، نامی برجسته از خویش به جای گذاشت.
قم را همیشه بوی شما لالهزار کرد
عالَم به شهر پاک شما افتخار کرد
زینب نداشتیم و خدا از سرم کَرَم
معصومه را به شهر شما رهسپار کرد
تنها برای تو دری از خانه بهشت
آری، خدا به مردم آن جا نثار کرد
ای خواهر امام رضا، اشعنی لنا
میشد ز عطر و بوی تو دل را بهار کرد
هر کس که بر زیارت قبر تو آماده
روز جزا به آمدنش افتخار کرد
از آدم، از شروع فصل شالی مینویسند
و گاهی مستند، گاهی خیالی مینویسند
عبا را بتکّان! برخیز! شالت را بینداز
ببین انگشتهایم با چه حالی مینویسند
سلام بر تو که میزان سنجش ظرفیت زمین، برای درک عدالتی! سلام بر تو که مرکزیت عشق در عالمی و محوریت دلها را در جاذبه کهکشانی خود پذیرفتهای! ای کاملترین پاسخ خدا به سوزندهترین عطش انسان؛ ای پیوند دهنده تمام روشناییها و خوبیها! ما به گسستگی خویش از هم، معترفیم و به نقصان لحظههایمان مقر. معلوم است که استحقاق همنفسی با تو را در خود ندیدهایم و شایستگی خواندن تو را به موسیقی دلهایمان، در خویش امید نداریم.
به ما حق بده
تو را به سخاوت بارانیات سوگند! لحظهای قضاوت کن، چگونه میشود با همه کوچکیهایمان، عظمت تو را چشم بپوشیم و دل از آرزوی وصال تو بکنیم؟! چگونه ممکن است، طمع بریدن از همنفسی با فضای مبارک حضورت؟! آیا میتوان زندگی را در جریان نگاه
تو سپری کرد عمر را، بی رونق چشمان تو به سر برد؟! به ما حق بده که با توشهای ناچیز، به جادههای بی منتهای انتظارت بیندیشیم و رویای منزل وصالت را داشته باشیم. به ما حق بده که جسارت عشق ورزی به ساحت بیمثالت را در خود بپرورانیم.
تو حاضری
موعودا! دریاب این خستگان غایب را که سوگند میخوریم تو حاضرترینی و ما در غیبتی مهیب و در غفلتی کدر، فرورفتهایم. ما را با ظهور نگاهت در جانهایمان، از این غیبت آخرالزّمانی رهایی بخش. میدانم که تو نسبت به بیداری ما، منتظرترینی.
نمیدانم در کجای این جزیره سرگردان، آفتابگردانها، به تماشای آفتاب بلند پیشانیات نشستهاند؛ اما اینجا همه پنجرهها، دلتنگیشان را بر لب دیوارهای سیمانی، لم دادهاند. هر روز بی تو، هاشوری است بر صفحههای سفید سررسیدها میخورد. دیوارهای دلتنگ و کوچههای تنگ، در خمیازه بیحوصلگی عابران، دست و پا میزنند تا در روزمرّگی غرق نشوند. اینجا هر روز صبح زود، زندگیهای مچاله ما را رفتگر پیر، در جویهای آب میریزد.
روزهای بی تو
موجهای دریا زده، سراسیمه از خویش میگریزند تا ساحلی که لبریز رد پاهای ناشناسند. آفتاب هر غروب در دریا غرق میشود؛ مثل روزهایی که ما بی تو میگذرانیم، ماه، هر شب بر طبل خالی خویش میکوبد تا خواب لیوانهای خالی و ایوانهای خواب آلوده را بیاشوبد.
زندگی بی تو، این روزها، چیزی نیست جز نیمه خالی لیوان. ما تا سقفها قد کشیدهایم، پرندهها پیرتر شدند و پاییزها طولانیتر؛ اما هنوز بوی بهار آمدنت، از دامنه این کوچه سرازیر نشده است.
همه جا، اسم تو را مینویسم
آسمان، لبریز بیحوصلگی، پر است از ابرهایی که سایهشان بر سرم سنگینی میکند. چقدر این روزها هوای باریدن دارم! اسم تو را بر سینه تمام دیوارها مینویسم تا شهر، خواب آمدنت را ببیند.
همه کوچهها، نشانی تو را از نسیم پرسیدهاند. دستهای من، خستهتر از تمام کلماتیاند
که برایت نوشتهام. قلم سالها پیرتر شده از دیروز. بگذار پنجرههای ما، رو به غروب باز بمانند. هنوز عطر بابونههای وحشی، از دامنههای کوه، میتواند امید بهار را در دلم زنده کند.
تو از هوا به من نزدیکتری
تو مثل هیچ کسی هستی که باید فردا، ناگهانتر از همه ناگهانها اتفاق بیفتی. من، روزهای آمدنت را شمردهام؛ تو بیشتر از همه خورشیدها، به خانه کوچک ما سر میزنی. تو از هوا به من نزدیکتری. عطر تو را که حس میکنم، هوای مجاورم متوقف میشود. دستانم در هیجانی ناتمام، غرق میشوند و لبخند، آینه مختصرم را پر میکند. تو بیشتر از همه آفتابها با مایی. تو بیشتر از نَفس با مایی. تو، هر جایی را که سراغ میگیرم، هستی. تو از بارانهای بهاری مهربانتری؛ پس بر ما ببار که تشنه لب، عصرهای جمعه منتظر نشستهایم.
... و باز هم غروب جمعه آمده
کجاست آن پرندهای که وعده دادهای
خدای مهربان!
کسی که میرسد ز سمت مشرق نیاز قلبهای بی پناه
کسی که میرسد به داد چشمهای بی گناه
پرندهای که بارها برای دیدنش
به بام خانه آمدم
به بام خانه دلم
که چتر من همیشه منتظر برای بارش صدای خوب اوست
تمام ابرهای جمعههای روبه رو
تمام ابرهای جمعههای پشت سر
در انتظار بارش تواند
امامِ جمعههای روبه رو!
تو ناگهان چه وقت میرسی
و در دقیقههای بی کسی
مرا به فصل خویش میبری؟
تو ناگهان چه وقت میرسی؟
آسمانم، خورشید ندارد
جمعهها، قد قامت که میبندم، میترسم میانه نمازم سر برسی و من جابمانم. امروز، جانماز را مقابل پنجره انداختهام؛ جایی که آسمان از خورشید خالی است. قاب پنجره روبهرویم، یک خورشید کم دارد «اللهُمَّ کُنْ لِوَلیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الحَسْنِ»، قنوتم را گرفته؛ مثل دلم که گرفته است. بعد از سلام نماز، تعقیباتم ادامه دارد. هنوز در افق به دنبال تو میگردم. ای خورشید گم شده! مرا دریاب.
تا کی تو را جواب نداده، صدا کنم؟
هر شب خبر رسیده سیاهان گرسنهاند
یا بچههای آن طرف کوههای دور
در زیر بارش غم و آوار و آتشاند
چشم رسانهها دگر عادت نموده است
هر روز بچههای فلسطین کفن شوند
دنیا سکوت میکند و تیغ کینه را
هر لحظه روی قلب مسلمان فشرده است
نوبت رسیده است بیایی سراغ ما
کی میشود که غنچه بریزی به باغ ما
آقا! چقدر از غم دوری دعا کنم
تا کی تو را جواب نداده صدا کنم؟
کی میشود که گل بدهی روبهروی من
روزی غرب جمعه بیایی به سوی من
حضور سبز تو را، هِی «خدا خدا» میکرد
و روز جمعه دلم هِی تو را صدا میکرد
در این سوی، علفها بارش باران را چشم انتظارند و آفتابگردانها، سرگردان و حیران، در طلب طرب خورشید، بیتاب و بیقرار؛ تا جرعهای از جانم نور بنوشند و جامهای زرین بر تن پوشند. آن سوی، کودکان روستایی، از دوردستها، دست دعا بر آسمان دارند، تا کولهباری از پروانهها را به دستهای مهربانت بسپارند. میدانم درختان نیز تو را میسرایند و پرستوهای مهاجر، در هوای تو، پر و بال کوچ میگشایند. میروند و میآیند؛ دیار به دیار، در جست و جوی نشانی از یار. و ما... افسوس، زبان کوکبها را نمیفهمیم! افسوس، پنجرهها را بستهایم و نمیدانیم دریا چقدر سبز است!
دلهای زخم خورده از فراق، با انبوهی از درد و داغ، عمری با کاروان عاشقان، ندبهکنان، از خویشتن خویش گسستهاند و با تو عهد بستهاند. لحظه لحظه به یاد تو بودهاند و فقط از تو سرودهاند. در گفتههایشان هزار هزار راز است و ناگفتههایشان سرشار از سوز و گداز.
آه، آی خورشید پنهان!
این همه سکوت را با نگاهت آواز گردان.
ای جان جان جان!
طلوع کن و پنجرهای به روشناییها، باز گردان.
صبحهای هق هق و عصرهای شیون میآیند و تمامی فصول اشکبار، تو را چشم در راهند. بر شانههای خمیده، دوبیتیها، آوازی از فراق ریخته شده است. سوختگی گلها در سرزمین جدایی، اشک آلودترین تصویر است.
چمدان سفرهای دور، مثنوی غیبت تو را ضجه میزنند. تقویمها میآیند و میروند؛
امّا تو را هنوز ندیدهایم. جمعهها ورق میخورند و هر کدام از ما،
آن حادثه شگفت را آه میکشیم تا از خو گرفتن به مانداب اکنون، رهایی یابیم، دلهای ما،
پارهای از آتش است که از عاشقانههای گداخته میگوید. قنوتهای ما
از رنگ باران چشم به راهی میگوید.
خورشید جمالت را نمایان کن
ما را دریاب که در بازی روزگار، گم شدهایم و از بازندگی خویش
به ستوه آمدهایم.
هنوز امیداوریم که این خوابهای تکهتکه ما را کتاب معتبر انتظار، خویش تعبیر کند.
بیقراریهای مدام ما را این عقربکهای ناتوان، کجا میتوانند باز گویند؟!
لحظه آسمانی با تو بودن کجا و سالها واژگان افلیج و زبان الکن خاک کجا!
این قبول که پدیدآور لکهها و ننگها ماییم و همین کافی است که تو را نبینیم؛ اما لطف و عنایت گسترده تو همچنان از آمدنت میگوید.
اُنس گرفتهایم به ندبههایت که خوب میآموزد چگونه بگرییم.
هیچ روزی قشنگ شروع نمیشود
اگر بدون نیت خالص انتظار آغاز نشود.
آقا! من خودم رامی شناسم؛ اما به حق آنان که این نورهای تصنعی برایشان دردآورترین منظره است، خورشید جمالت را نمایان کن.
با تمامت عشق و امید، از پس ابرها خواهد دمید؛ همچون ستاره، ماه، خورشید. آمدنش را منتظر باش و لحظهای در رکود نشستن نباش.(1)آمدنش دور نیست. او خواهد آمد و آن گاه، نوازش دستهای مهربانش را بر گونههای خیس و
بارانخوردهات احساس خواهی کرد.
او خواهد آمد و ما را تا انتهای عدالت و زیباییها خواهد برد.
او خواهد امد و کلید شهر پشتِ دریاها را به ما خواهد سپرد.
1) . «همیشه منتظرت هستم، بی آن که در رکود نشستن باشم...» از طاهره صفّار زاده.
او خواهد امد و دردهایمان را التیام خواهد بخشید.
خواهد آمد و تمام بیدلان بیقرار، او را در آغوش خواهند کشید.
خواهد آمد و دردها از دلها، رَخت برمیبندند و لبها به خنده باز میشوند... و عشق میآید، زیبایی و...
آه ای بهار! کجایی؟
تو با کدام جمعه میآیی؟
شعر من کهنه نیست، اما من، دوست دارم سپیدتر بشوم
با خیالت معاشرت بکنم، نگذار این همه هدر بشوم
قطره وقتی نشست با دریا، رفته رفته شبیه دریا شد
از تو، کم میشود مگر من هم، یک دو پیمانه بیشتر بشوم؟
آخر کوچهها نگه دارید، من همین جا پیاده خواهم شد
دوست دارم گره گره بخورم، سر این پیچ، مستقر بشوم
بین مرگ و تولدم حالا، یک علامت سؤال هم کافیست
بار سنگین نمیبرم با خود، بگذارید مختصر بشوم
ای شب عیدهای نوروزم! با قطاری که رفتهای، برگرد
مطمئنم که جمعه میآیی، تا من از سیزده به در بشوم!
هر روز در پیادهرو تکرار ویترین
تکرار دستهای خیابان از آستین
چشمان خسته از غم تکرار روز و شب
بیهودگی سلام رساندن به آن و این
گشتن پی تو بین علامات رد شدن
گشتن پی قشنگترین وعده زمین
فکرت شلوغ کرده کسی بوق میزند
ای مرد، پیش پای خودت را کمی ببین
باید کمی نگاه کنم راست گفتهاند
«ایاک نعبد و ایاک نستعین»
حالا درست آن طرف خط کشی کسی
دارد فرار میکند از چارراه دین
عطر تو را تمام خیابان گرفته است
ای غنچه دوازدهم! عطر یاسمین!
بیجا نایست مانع کسب است قلب من
دیگر رسیدهای تو به خطهای آخرین
منظورم از گلایه فقط یک نگاه توست
من عاشق ظهور تو هستم؛ فقط همین
تو تموم ماجرایی که غروبای گرفته
گریهشون از غم دوریت خون میشه آخر هفته
شاخههای بیبهار و غنچههای سر به زانو
کوچههای رو به پاییز، جمعههای بی هیاهو
همهشون دست دعا و همهشون زخمای تازن
تو تو داغ سینهشونی که همیشه تو نمازن
میدونن که بغض دنیا یه سکوت سر به مهره
که شاید شبیه بارون یا اذان سر ظهره
میدونن تو یه بهاری که یه عمر آزگاره
میون این همه پاییز نمیتونه سر در آره
محض بغض لحظههایی که به یادتن همیشه
تو بگو این همه حسرت تو کدوم مذهب و کیشه؟
تو کدوم قصه و آیه تو کدوم فراز تقدیر
حک شده خورشید زیبا بمونه تو دست زنجیر؟
تو که آبروی خاک و روشنای آسمونی
خودت از خدا طلب کن پشت پردهها نمونی
استجابت همیشه! بی تو ننگند آبروها
تو همین روزای نزدیک، سر بزن از پس کوها!