ghaemiyeh.com
اشارات 90
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
خدایا! در این تنهایی ابدی که گویا خیال رفتن و مردن هم ندارد، خاطر ما را لحظهای از خاطره زلال خودت - که تو محض حقیقت و حقیقت محضی - فارغ مدار.
مگذار که زمینهها و زمزمههای شیطانِ کجراه، لذت درک و بیان خیر و خوبی را از ما سلب کند و ما همگان، تماشاگران مبهوت و گریانِ حقیقتِ از دست رفته باشیم.
خدایا! توان ما اندک است. از روحیه و عزم و اراده پیامبران، این خداوندگاران حماسهسرایی حقیقت و عشق، به نحیفیِ انگیزههای ما، نَمی بچشان و مس وجود ما را به آن کیمیا طلا کن.
خدایا! ما را از تلاش هنرمندانه که آزادگر بالهای بسته ما به سوی بهشت رضوان تو و فراخوانِ خلق تو به سوی توست، به قدر لمحهای دور مساز.
ای مسبب همه سببها! ای خدا! تو به حال ما از همه دیگران آگاهتری. در مهآلود محو صراط، آنجا که تا فرو غلتیدن در جهنم تبعید و دوزخ فراق، از تو فاصله کمتر از نَفَسی است، ما را از تابش نقرهایِ ماه هدایت خویش محروم مگردان.
ای خدا! رنجها و سختیها، بیکسیها و بیتابیها، گاه همگی از لطف بیدریغ توست که به تربیت ما همت ورزیدهای و ما بسانِ کودکانی جویای شیرینیها و شادیها، از سودمندی محرومیتها و سرخوردگیها بیخبرانیم، گریان و پا بر زمین کوبان.
ای خدا! کودکیهای ما را به پای معصومیت ما بنویس و سادهدلیهای ما را بر ما آسان گیر.
ای ریسمان نجاتبخش دستهای به نیاز و دعا افراشته! ای خدا!
الهی! نامت را با تمام تشنگیام سر میکشم. باشکوه و بلند، نفس برمیآورم؛ در هوایی که سرشار از نسیم پرستش است. آرامآرام از خویشتن خویش تهی میشوم.
خدایا! نخواه تا در این روزی که با نام تو آغاز کردهام، گناهی بر گناهانم افزوده شود.
خدایا! مرا که این همه در روزها و شبهای مجبور، تنیدهام، فرصتی ببخش تا به هر آنچه پیمان بستهام با تو وفا کنم. این ثانیههای در خاک، سخت بر شانهام سنگینی میکند؛ اما هنوز هم به رسیدن دستانم به شاخساران بلند اجابت و رحمت امیدوارم. خدایا! مرا از دیروزهای غفلتم بیرون بیاور؛ مرا ببخش که این بخشش از شکوه تو نخواهد کاست و تو را از آمرزش من زیانی نخواهد رسید.
پروردگارا! مرا بر سفره بیانتهای لطف خویش، به دو نعمت بزرگ میهمان کن؛ نعمتهایی که همواره به سالکان سوخته جان طریقت خویش ارزانی داشتهای؛ طاعت در طلیعه و آمرزش در شبانگاه. بگذار این جذبه استخوانسوز را با تمام یاختههایم نفس بکشم.
پروردگارا! گامهای مرا بر جادههای پرمخاطره شوق، استوار گردان. حالیا که بر دامنههای بندگی ایستادهام، مرا به درههای مهآلود گناه و وهم، ملغزان. با سلسله نابکاران، به پرتگان آتشم مکشان.
خدایا! فرصتم نده که جز بر تو توکل کنم. حصار تو سخت ایمن است و من برای گریز از خویش، تنها از تو شکیبایی میجویم.
شکوهی جز تو نمیشناسم. همه چیز با کلمهای که تویی آغاز میشود. خاک، جهنم من است؛ وقتی از آن رهایی نمییابم. دنبال نشانهای از تو میگردم و تو نزدیکتر، موج موج بر صخرههای جانم میکوبی.
چه بیتاب در تکاپوی عطر عالمگیر توام!
«من در این بادیه صاحبنظری میجویم
راه گم کردهام و راهبری میجویم
ترک میخانه و بتخانه و مسجد کردم
در رهِ عشقِ رُخت رهگذری میجویم»
خدایا! از کثرت گناه، پای آمدنم نیست به حریم تو.
چه بسیار مرا خواندهای و نیامدم، نواختی و گریختم، عهد بستی و شکستم!
من با تلی از گناهان کوچک و بزرگ آمدهام. نگاهم به بنبست رسیده، روزنهای نیست، نوری
نیست. دستهایم، سرگردان آسمانها شدهاند.
هوای عصیان، ذره ذره وجودم را از هم میپاشد. دیگر در محدوده خودم نمیگنجم. بوته خاری شدهام رها در هر سو، خلیده در چشمهای جهان، رانده شده از تمام درها؛ نه جایی دارم برای آسودن، نه شانهای برای گریستن. شب در من مچاله شده است. همه از من گریزانند. بوی تند گناهانم، هوا را مسموم میکند. راهی نیست، جز جادههای روشن خانه تو. به قدمهایم قدرت بازگشت بده تا یکبار دیگر، سر بر دامان مهربانیات بگذارم.
کاش برگی زرد و خشکیده بودم بر دورترین شاخه هستی. اما لحظهای از قلمرو اطاعت تو، پا فراتر نمیگذاشتم! کاش رودخانهای بودم خروشان که هروله کنان، تمام جهان را به جستوجوی تو میآمدم!
کاش پرندهای بودم آشیان گزیده بر درختان دوردست، تا هر صبح و شام، به آوازی از تسبیح تو جان اهالی را زنده میکردم!
خدایا! مرا در زلال مهربانیات تطهیر کن!
بگذار پروانهوار، بر مدار روشن کرامتت بچرخم!
در من هزار هزار فانوس مغفرت روشن کن!
هزار پنجره از اشتیاق، به روی جانم باز کن!
کوتاهی دستانم را به بلندی ستارههای اجابت برسان.
زنگار برگیر از آیینه وجودم!
بر بدیهایم لباس عفو بپوشان!
بر عیبهایم پرده بپوشان!
به زانوانم توان ایستادن بده!
مرا کمال ببخش تا شایسته سجده فرشتگان گردم.
شبها در کوچههای خلوت، با من آواز میخوانی،
ولی من تنهاییام را با یاد تو پر نمیکنم.
به قدر نیازم فرود میآیی،
اما
دستانم، رو به غیر تو بال میزنند.
به وسعت آرزوهایم گسترده میشوی،
ولی شتابزدگیام، صبرم را به سنگ میکوبد.
میآیی
میآیی
میآیی
تا به فهم محدود من برسی؛
من ولی باز هم تو را گم میکنم.
گم میشوم
در برهوت بیتو بودن.
گم میشوم
و بیمحابا فریاد میکشم
آیا کسی هست...؟
و تو همچنان آواز میخوانی
و من همچنان فریاد میکشم
آیا...
اما همیشه کسی هست
که «یکی هست و هیچ نیست جز او
وحده لا شریک إلاّ هو»
پروردگارا!
با آنکه سخت روسیاهم، امیدوار به مهربانیات هستم که اگر نمیخواستی با این همه شرمساری، باز پناهنده درگاهت باشم، نمیآفریدیام، تو هدایتم کردی، ولی من عصیان کردم.
خدایا! تو مهلتم دادی که بیابم؛ مهلتم دادی تا بازگردم به خویش و به عهدی که با تو بستم، مهلتم دادی تا بازگردم به تو؛ اکنون، به امید عفو و کرمت آمدهام؛ خسته و در خود شکسته از انبوه سرگردانی، به دامان مهربان تو پناه آوردهام.
خدای من! زلال بخشایشت را از من دریغ مدار.
از خودم تا تو چقدر مانده است؟! چقدر شناختهام خودم را؟! هنوز سردرگم جادههای پُر پیچ و خم خودشناسیام.
چگونه مَنی که خودم را در پس کوچههای فراموشی پنهان کردهام، از آسمان تودرتوی تو باخبر باشم.
نگاهم کن!
یک جذبه نگاهت برای من کافی است تا زیر و رو شود روح سرگردان بیهیجانم. یک مُشت شورِ خداییات کافی است تا پَر بگیرد بالهای بیرمق زمینیام. بپذیر مرا با بینهایتِ الطافت ای خدا!
میدانم که همه اضطرابها و سردرگمیهایم، ریشه در بیتو بودن دارد.
همیشه این فاصلههاست که از ما میگیرد خودمان را.
باید فاصلهام را با تو کم کنم؛ تا تو چیزی نمانده است.
میدانم آنقدر بزرگ هستی که به کوچکی بالهای شکسته من نگاه نمیکنی. میدانم آنقدر مهربان هستی که امیدم را ناامید نمیکنی.
تو خدایی و این مَنَم که بندگیام را در هیاهوی باد گم کردهام. تو خدایی و این مَنَم که از تو
فرسنگها فاصله دارم. دیگر میخواهم از عشق سرریز شوم؛ چون تو مرا خواندهای.
نگاهی به صلوات شعبانیه (2)
دنیا مثل دریاست. لحظهای آرام آرام و لحظهای توفانی و پرحادثه، در لحظههای آشوبش امانی نمیماند. کسی جلودار موجهای بلند فریب و فتنهاش نیست. گردابهای خطا و گناهِ آن فرو کشندهاند و امواج حرص و طمع و شهوت و آز، کوبنده. دست و پا در بند جهل گرفتار است و چشم به خوابآلودگی و مستی غفلت، فرو بسته.
چه خواهم کرد منِ نابلدِ ناتوانِ فرومانده در کار، با این دریای سهمگین و خروشان و با این تاریکی و موج و گرداب؛ اگر نباشد کشتی نجات آل محمد - که سلام خدا بر آنان باد - کشتی نجاتی که هر که در آن درآید، ایمن ماند و جز آن به هلاکت رسد.
بادبان سپیدش، روشنیِ دل درماندگان و فروماندگان غرقابه دنیاست و پرچم بلندش، امید همه راهگمکردگان. این تنها کشتی نجاتی است که به ساحل میرسد.
همقدمی با آلمحمد صلیاللهعلیهوآله، یعنی نجات یافتن؛ اگر قدمی پیش بروی، در دریا فرو رفتهای و اگر قدمی پس بمانی، باز هم در گردابی. تنها راه نجات و رهایی، در همراهی با آل محمد است؛ همراهی با خبرهترین، داناترین و آشناترین ناخدایان.
تنها راه رستگاری، پناه گرفتن زیر پرچم خاندان رسول خدا و قدم جای قدمهاشان نهادن و در قاب تصویر کلامشان زیستن و پا از آن بیرون ننهادن، دل به گفتارشان سپردن و بر منش و کردارشان عمل کردن است.
ساحل دور نیست، کشتی آرام است. ناخدا بیدار است و راه آشنا و مهربان، سلام و درود بر ناخدای کشتی نجات؛ سلام و درودی به عدد همه ذرات آب!
صبح، در زنجیر بود و جهان در میان دستهای اضطراب و ترس، اسیر.
خطوط صحیفه سبز عشق، مخدوش و مبهم و ناخدایان جهالت، برده دینار و درهم.
هیچکس از درخت نمیگفت و بر آشوب خزان، برنمیآشفت... ناگهان، پایههای قصر «قیصر»ها شکست، ستون کاخ «کسرا»ها از هم گسست و شعلههای شوم آتشکدههای ظلمتافروز، فرو نشست.
زیباترین جلوه جمال حضرت جمیل و ربّ جلیل، در جهان جلوهگر گشت و زمین، سرشار از آوای «اللّه اکبر» و محمد صلیاللهعلیهوآله، فریاد رستگاری را فریاد کرد: «قُولُوا لا اِلهَ اِلاَّ اللّه تُفْلِحوا». او آمد و انسان را به آسمان فراخواند؛ به اندیشه و ایمان. او آمد و اساس انسانیت را «تقوا» برشمرد و زن را که برده بود - مرده بود - از حضیض ذلت به اوج عزت برد. او با طراوت توحید، بر ارواح خاکی ضمیران، زیبایی بخشید و با عطر نماز، پاکی و پارسایی.
او بهانه آفرینش بود: «لَوْلاک لما خَلَقْتُ الْاَفْلاک»؛ مدینه دانش و برانگیخته پرورش: «انّی بُعثتُ لِأُتَمِّمَ مَکارِمَ الْأَخْلاقِ».
او الفتبخش دلها بود و پیامش وحدتآفرین: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ».
هرچه سرگردانی و حیرانی، محصول اختلاف است؛ باید به اتفاق و اتحاد، دل بست و به صراط مستقیم پیوست.
قاصد مژده خدا، پیامِ رحمت بر لبان از «حرا» رسید و نور ایمان و عشق را بر دلهای خسته و تاریک دمید.
زمین و زمان، از روشنایش چون بهار، آذین گردید و زندگی - در نگاه همگان - همچون لبخند صبح، شیرین و دلنشین... .
ای خورشید تابان!
آسمان دلهامان را با آیههای آفتاب، نورباران گردان!
قلم آفرینش، نامی بالاتر از تو ثبت نکرده است که مجالس ما با آن گرم شود. هزاران پنجره بسته، با عطر صلواتت، در جای جای زمین گشوده میشود. طراوت دین، سرمایهای زبانزد است که از مدینه تو به همه دنیا صادر شد. همه، زندگی خود را از سیره تو معطر کردهاند و دلها همه شاگردانِ مکتب اخلاق توأند.
کسی که اندکی از تو بداند، کارش یکسره، از بهشت سرودن میشود. تو نخستین نوری هستی که افلاک، به خاطر دارد و این یعنی همه بزرگی؛ نوری که شبهایِ تردید جاهلیت را خط زد و عاشقانهترین پیامهای عقل را با دین درآمیخت. سپاسِ پایمردیات در مسیر هدایت خفتگان، از هیچ قلمی برنمیآید.
قرآن را باز میکنیم. یاد تو، بوی خوش «طه» و «یس» را میپراکند. بهاریترین نگاه از آنِ توست که عارفان نوروزی از آن مدد میجویند.
جهان، گرد روزهای سبز رسالتت میگردد. خورشیدِ نیکویی، راه خود را از تو میپرسد.
نماز میخوانیم و در بوستان نماز ما، گل صلواتت کاشته شده است؛ تا فرشتگان رهگذر نیز دهان خود را خوشبو کنند.
ای اولین سلام
ای آخرین رسول
بر شام ما بتاب
ای ماه بیافول
با بیرقی ز نور
از مشرق آمدی
بر لب شکوفه
بانگ محمدی صلیاللهعلیهوآله
از شوق دیدنت
گریان شد آبشار
با تو کویر محض
شد دامن بهار
ای ذات لایزال
ای صاحب یقین
مست از دم توییم
ای جام آخرین
آرامش زمین
جانمایه زمان
یکباره سر زدی
در سینه جهان
مانند آفتاب
با شوق سر زدی
تا بشکفد زمین
در صبح سرمدی
ما تشنه توییم
چون خاک نیمه جان
بر جان ما ببار
ای ابر مهربان
برخیز و بشکن این
بتهای تازه را
ویران کن این همه
کسرای تازه را
ای اولین سلام
ای آخرین رسول
بر شام ما بتاب
ای ماه بیافول
پروردگارا!
به حریم تو نزدیکتر شدهام.
ایستادهام تا با تمام امیدواریام، پنجه بر دریچههای لطفت بسایم.
ایستادهام تا فراموشی را در جان من به زانو درآوری، تا بندگیام را چشم بگشایم.
از ویرانههای روحم بیرون زدهام. ایستادهام بر سجادهای گشوده تا راز بندگی، بارها بر لبانم تازه شود، تا زلال بندگی را جرعه جرعه بنوشم.
ایستادهام تا حقیقت در من بوزد. «سبحان اللّه والحمدللّه و لا اله الا اللّه و اللّه اکبر».
اگر تو نخواهی هیچگاه مرا یارای سر برافراشتن نیست. روبهروی عظمتت، به خاک افتادهام تا لطفِ تو را چون چتر آرامشی آرام آرام بر سر بکشم. زلال ایستادهام؛ بندگیام را بپذیر.
احساس میکنم از طارمیهای آسمان، نجوای تازهای در گوشم طنین انداخته و شانههایم سبکتر شده است. تمام آفریدگان، در پرده عشق تو مینوازند. تو را به گواه نیاز نیست؛ این صدای بندگی من است. بر خاک افتادهام تا عظمتت را در بندگی خویش فریاد کنم.
بار خدایا!
مرا شایسته حلقه رستگاران گردان.
مقدّر فرما که از دوستان تو باشم؛ آنها که نمیهراسند و اندوهگین نمیشوند، جز از خشم تو و
دوریات.
مینشینم و میایستم به پاس لطف بیحد تو.
ذکر نامت بر لبانم میتراود. تسبیح، لابهلای انگشتانم میلغزد. میسوزم؛ چون شمعی رو به پایان؛ نشسته در خاک و برخاسته از خاکستر. رها شده از بند تن و آویخته در سلسله بندگی.
نماز، از محدوده مکان و زمان فراترم برده است. هوای نماز را از تمام سمتها و سوها نفس کشیدهام. هنوز صدای مناجاتم، لابهلای طارمیها میپیچد. هنوز چشمهایم بر این ظلمت گستاخ بسته است و سجادهام گشوده؛ هنوز نور میوزد و نور.
ابلیس نفس، در زوایای تبدار روح، خزیده است؛ در هزار توی تاریک جان. تو اما بر آنی تا رازآلود، با سرشت معنوی خود، لحظه لحظه بشکفی.
بریدهای از جذبههای زودگذر و میخواهی پاک و آرام، روشنی مناظر نماز را از دیده بگذرانی. قصد داری از چشمه جوشان احسان بنوشی. برمیخیزی تا از تبلور بهشت، در عبارات زلال نمازت بهره ببری. «اللّه اکبر»؛ تکبیرة الاحرام تو، فصل رنگ باختن دنیاست.
بدرود به هر چه تیرگی و درود به هر چه سپیدی! به میقات آمدهای. با این تکبیر، مُحرِم شدهای و پوچیهای متعفن و وابستگیهای پلید را دور ریختهای. پرهیزِ مبارکی است. از مسیر «حمد» و ستایش، به دیار «اخلاص» میرسی. اینک رکوع، نابسامان شمردن گردن فرازیهاست. ترجمانِ این کُرنش، تسلیم محسوس و بندگی ملموس است.
به سجده میروی و در نخستین سجده، پیشینه نیکویت را به یاد میآوری.
خاکِ فروتن، سجده واپسین تو را تا آن سوی برخاستن و روییدن از سالیان دراز آرمیدن، میبَرَد. مرگ و آنگاه تولدی دیگر، «بِحَول اللّه» سنت سبز درخت، در «قیام» تو جاری میشود. روح را دوباره به بهارستانِ «حمد» و نسیمستان «توحید» میکشانی. اینک موسمِ خرمِ قنوت است. بابِ نیازِ مجسم، به روز رهایی در کتاب پُربارِ نماز. دستانِ خویش را چونان دو بال پرواز، به سوی نیاکان نیک آسمان میگیری و خواستارِ «حَسَنه»های خداپسند دوسرا میشوی.
پیمانه رکوع و دو جرعه از سجده، تو را تا باغ عرفان ناب، همراهی میکنند.
تشهد میخوانی و حرفهای خود را در قالب گل و نور میریزی. زانوی ادب میزنی برای گواهی به یگانگی معبود؛ گواهی به رسالت والای پیامآوری که کلید هدایت را آورد.
صلوات بر رسول مهربانی، فرستاده گرامیِ عطوفتها! سلام بر او و سلام بر صفوف ایمانآورندگان راستین!
«و رحمة اللّه و برکاته».
وقتی وسیع سایه سجاده را
در پهن دشت عشق
در مسجد حضور خدا باز میکنم
یک آسمان پرنده به دورم
پرواز میکند
تقدیر میکشاندم از آسمان به زیر
دیر است دیر
باید ولی نمازگزارم به پای عشق
باید وضو بگیرم از آبیترین
آبی که بر زمین خدا موج میزند.
دریا کجاست؟
دریا به رنگ آبی سجادههای ماست
کافی است
دل را به آب داد
یعنی به آفرینش هستی جواب داد
با یاد تو شبانه در آرامش و سکوت
دستان رویشم
پر میکشید با پر پروازی قنوت
تقدیر چیست؟
بگذار از ادامه نام تو پر شوم
معنا بده قیام و قعودم را
پُر کن ز خویش، بود و نبودم را
پُر کن ز عطر کوثری نابت
هر رکعت رکوع و سجودم را
با بانگ عاشقانه «أُدْعُونِی»
آتش بزن تمام وجودم را
در غربت مکاشفهها گم کن
اشراق لحظههای شهودم را
خاکسترم نما و برویان باز
ققنوس بالهای صعودم را
هر ذرهای به ذکر تو مشغول است
معنا بده قیام و قعودم را
تنها تویی، همیشه تو، دیگر هیچ
آتش بزن «هر آنچه سرودم» را
دوباره فرصت بودن، وَ دعوتی ناگاه
دلی گرفته، ولی مانده در غبار گناه
صدای ناب اذان، فصل رویشی دیگر
دوباره «اَشهد ان لا اِلهَ اِلاّ اللّه»
دوباره خلوت و سجادهای به وسعت اشک
تمام حجم دلم، آتشی به گرمی آه
وَ جانمازی و مهری و رشتهای تسبیح
تمام هستی یک قلب، کارنامه سیاه
تمام هستی یک قلب، یک دریچه امید
تمام چشم امیدش، کمی نگاه - نگاه
درست آمده این دل، نَه، اشتباه نکرد
نداشت جایی و آورده است بر تو پناه
از زمین و آسمان، موسیقی زندگی میتراود.
بلند شو! جوانهها و سنگها را ببین!
برخیز؛ لبخند آفتاب تمام میشود! بلند شو و با بسم اللّه آغاز، حرکتت را آغاز کن.
امروز روز تولد توست؛ روز جهش، روز گامهای تازه.
نیروهایت را نَفَس بکش! برخیز؛ ذهن ساکت این شهر، با صدای پای تو بیدار میشود.
برخیز و صفحهای دیگر از تقویم تحرک و نشاطت را علامت بگذار!
روح آسمان، دیدار تو را انتظار میکشد. برخیز و جامههای پاکیزه تلاش را بر تن کن!
دستهای امید و طراوت را گرم بفشار. شاخهها به عطر پیراهن تو عادت کردهاند.
برخیز و مشام برگها را بینصیب مگذار!
چشمهایت را باز کن! برخیز؛ دیر میشود، ابرها میروند.
رنگینکمان فکرهای خوب را نگاه کن و به افقهای بهتر بودنت سلام کن.
برای دیدار دوباره دوستانت، به خودت تبریک بگو و پیشرفت را به همه آنها نوید بده.
برخیز! به صورتت آبی خنک بپاش و بارقههای نور را به هر کس که تو را میبیند، نثار کن!
بگذار هدیههای تو، همه را، غنچههای سرخ و برگچههای سبز را شاداب کند! برخیز و ارمغان جوانی و جوشش باش!
سلام همشهری! صبح بهخیر!
صدای گنجشکان آبادی، دل را فراگرفته است. شور و تکاپو در رگهای ساعات صبح، جاری است. هر صبح، یک تصمیم جدی است برایِ تازه شدنِ لباس اندیشه.
صبح، درونمایه پُر اشارتی دارد که همه میخواهند سرِ صحبت را با او باز کنند و خیلی ساده، با دو فنجان سرشار از عطرِ هِل، از او پذیرایی کنند. انسان اگر از درِ دوستی با صبح وارد شود، میبیند که انگار از دیرباز او را میشناخته است. این محبت دیرین، شاهبیتِ تمامِ مهرورزیهاست. اصلاً هر تصنیفی که در دستان نوازشگر بهار است، از صبح سرچشمه میگیرد؛ چون سرور، بینور شکل نمیگیرد و این صبح است که با انوار خویش، در همه محافل، نقلهای شادی پخش میکند.
صبح، رستنگاه معرفت است. اگر کسی دلش را صاف کند، معنویات برآمده از صبح، بر آن میتابد.
صبح، تلاوت صحیحی از آسمان است. سپاس، همه آیات خداوند را که صبح، یکی از آن آفریدههای روشن است.
صبح، چقدر سلام برای دستهایِ ما به ارمغان میآورد!
صبح است و گل خورشید در آسمان آبی بیدار میشود. نسیم، آهنگ زندگی مینوازد. همه چیز از نو شروع میشود. همه کنایات، در آیینه صبحِ بیغبار، جمال خود را به تماشا مینشینند. کرشمه زلالِ صبحِ خداوندی، چون دلبری کند و صورت ماهش را به گل نیلوفر باغ بنمایاند، گل از شوق دیدارش گریبان چاک میکند.
صبح و سلام
از آغاز خلقت، صبح آمد و تا امروز، جوان است. چلهنشین رازش میشوم. صبح، پرندهای است پر از آواز و سرور. نسیمی پر از حرکت و سرود. باغچهای پر از نقش هزار رنگ قالی.
دیدارهایی پر از سلام؛ سلامهایی پر از آشنایی؛ آشناییهایی پر از شادمانی و شادمانیهای لبریز از صبح و سلام. زیبایی صبح حرف ندارد. صبح که میشود، زیباییاش در تمام جهان منتشر میشود.
سماع صبح
سپید رویِ چشم آبی پر ناز و پر کرشمه پر از دیدار. چندان که چهره نمایان کرد، شعله سرکشِ شب، دیده پنهان کرد و عکس این ماه صورتِ زیبا صفتِ خوشترکیبِ طناز، در آینه زلال روز افتاد. صبح آمد. صبح دلآرای دلآرام دلآذین.
شور شاخههای نور
صبحگاهان که چهره مینماید روزگار، پنجرههای پرطراوت امید، خندهکنان، نور را به وسعت آبی دل، فرا میخواند؛ وه چه صبحی است این صبح دلانگیز!
به قصد مهربانی
وقتی غنچه صبح شکفته شد و خورشید تنطلایی شعله برافروخت و تصویرِ آبیِ آسمان در رودخانه شهر من افتاد، وفور لبخند - این قانون مهربانی - بر لبان مردمانِ سحرخیز شهر من نقش بست، سلام ای همه مهربانی، ای همه طراوت، ای همه لبخند، همشهری!
هنوز هم با تو فاصله دارم؛ از زمین تا آسمان.
هنوز هم در برابرت کم میآورم. هر بار که چشمم به تابلوی سر کوچه میافتد، انگار تابلو با من حرف میزند! «کوچه شهید...» دلم میلرزد. انگار تمام زمستان به دلم هجوم آورده است! در خودم میشکنم. همه چیز عوض شد. تو رفتی و من ماندم. میترسیدم اسیر روزمرگیها شوم و شدم، اسیر زندگی شوم و شدم، میترسیدم یک روز، از خودم شرمنده باشم که هستم.
میدانم اندوهگینی.
میدانم که میخواهی بمانم.
میدانم که میخواهی فانوس یادت را روشن نگاه دارم... میدانم، که رسالتی بزرگ بر شانه دارم...
باید پرنده بودن را دوباره بیاموزم؛ بیاموزم و بیاموزانم. باید قصه پرواز را دوباره بخوانم. باید ثابت کنم تو حقیقتی زندهای. تو خون سرخی هستی در رگهای این سرزمین...
باید شروع کنم و تو را به تمام جهان بشناسانم.
ای سرزمین زیتونهای زخمی! ای دیار حبیب که اکنون بلاد غریب شده است. ای ارض موعود! چه
بر تو رفته است؟ تاریخ، به یاد نمیآورد که آفتاب، روزی با مسرّت گذشته باشد از تو.
سرگذشت تو، تراژدی رنج است؛ تراژدی اندوه، تراژدی ظلم به آوارگانِ در وطن.
ای سرزمین چفیههای بر باد رها! پسرانت را چه زود از دست دادهای! گمان نمیکنم آبهایت گوارا باشد؛ به زهرشان آلودهاند. آبی خوش از گلوی رودخانهها پایین نمیرود.
ای سرزمین تانکهای بیمروت! سینه خیابانهایت، بر چسبِ پنجههای دژخیم است. اشکهای زمین از چشم تو میریزند. دودهای فلک از حلق تو برمیخیزند.
بادها، بودی باروت گرفتهاند؛ ابرها بوی انفجار.
جغرافیای سیاره را تغییر دادهای به سمت قبله خویش. عقربههای با تپشهای قلب تو تنظیم میشود.
ای سرزمین آرزوهای طلایی! گندمهایت را میدزدند، پرندگانت را میربایند، هکتارها باغ و هکتارها نخلستان، بیباغبان شدهاند.
ای سرزمین شانههای هجرت کشیده! سرگذشت سختیهایت را بر دوش بگیر...؛ که غارتگران شناسنامههای ملی در کمیناند؛ میراث به جا ماندهات را به تاراج خواهند برد.
ای سرزمین فریادهای فراموش شده! سیب سرخ حیات را از مسیر رود بگیر؛ جوخههای مرگ، در جستوجوی بازماندگان عصر شهادتاند. خانه به خانه بو میکشند ردپای حماسهها را. چشمهایشان برق میزند در سیاهی شب.
جشنواره گلسنگهای مقاومت خویش را دستکم نگیر؛ چرا که استخوان در گلوی اسراییل خواهند شد!
ای سرزمین خوابهای سلیمان علیهالسلام، ای سرزمین رنجهای موسی علیهالسلام، ای سرزمین دردهای عیسی علیهالسلام،... ای ارض موعود...!
کبوترانت، اسیر دامهای جهاناند. برای پرواز به سمت طارمیهای بلند آسمان، بالهایت را گشودهای. دستی تو را به سوی نور میکشاند و دستی، لابهلای گلوله و خون، در دستهایت سنگ میگذارد. چه دردناک است اینگونه با درد به پایان رسیدن!
اندوه، بر شانههای بینشانت آوار شده است. نمیهراسی و میهراسند از تو. میدوی به سمت
سرنوشت و از لابهلای خاک، در مقابلت زخمهای تازه گل میکند.
میهراسند از آهت که جهانی را خواهد سوزاند. میکاوی لابهلای سیمهای خاردار بیتالمقدس را.
نجوای گداخته روزهایت در گوش زمان طنین انداخته است. به بیابانها زدهای؛ به گردنهها. شهرهایت را ویران کردهاند. نشسته در خون و خاکستر، هوایت را چنگ بردهاند ابلیسان. چه سهمگین صدایت را به گلوله میبندند!
چون رودخانهای در خویش طغیان کردهای؛ در جستوجوی دریایی بیکران. برای آرامش، بر ساحلهای دور میکوبی تا به سواحل امن برسی. خورشید هم روزهای تاریکت را نخواهد نواخت.
بر پنجره افق، سر گذاشتهای. دردی اینگونه عمیق، پیاپی قصد ویرانیات را دارد. ذره ذره وطنت، زیر چکمههای دژخیمان لگدکوب میشود. روبهرویت، بیتالمقدس است و تاریخ پنجاه ساله دردهایت.
گام در راه نهادهای و ایستادهای کوهوار.
هیچ توفانی تو را از پای در نخواهد آورد.
میگذری برای رسیدن به آنچه مقدر توست.
لوح مقدرات به هم خورده تو را با خطی در خون، بر خاکهای پاره پاره فلسطین نوشتهاند.
ایستادهای و با چشمهای مبهوت، جنازه برادرت را دنبال میکنی و خشم، صاعقهوار از چشمهایت، جهان بیتفاوت را به آتش میکشد.
ایستادهای و بیتالمقدس، دنبال پناهگاهی چون دستهای تو میگردد که به آسمانها گره خورده است.
برای رسیدن به طارمیهای آسمان، بالهایت را خوب گستردهای.
دنیا، هندسهای از عبث خواهد بود اگر از تو نگوید.
تو یک قصیده کهنسالی هستی که جوانان را به فضایل بیتهای خود فرامیخوانی.
رنگینترین زیورها را بر خود حرام کردهای تا درونت، بیغل و غش، با ارزشهای آسمانی آذین بسته شود. مرحبا به الگویی که تو هستی!
کسی نداند، ما میدانیم که از فلاکت دنیاست اگر نتوانسته با چهرههای چفیه بسته تو، رابطه صمیمانه داشته باشد و این بیاعتناییها، ارکان پایداری تو را متزلزل نکرده است. به یکه تازیهای روشن خویش ادامه میدهی و تاریخ، چون بلمی از کنارِ بیخیالیهای خود میگذرد و دیده فرو میبندد بر نام تو که جغرافیای خون است و زیتونهایِ زخمدار.
تو را میستاییم و بیتالمقدسات را که در بند درندگیِ جنایتپیشهگان است؛ در بندِ چکمههای غاصب که منحوسترین اشیا، پیرامون توست.
تو را میستاییم که برایت بیهراسترین پدیدهها، باتومها و تانکهای روبهرویند.
میدانی فصلی از چشمهسارهای فراغت در پیش است که خود باید بیافرینی.
زیتونهای تو که آتش در سینه آنها افتاده است، با مژده فردا، دوباره خواهند رویید.
مسجد الاقصی، بهترین عبارتی است که حدیث مقاومت را میرساند و رزمآورانت از پیامهای قرآن، قوت قلب میگیرند: «نصرُ من اللّه و فتحٌ قریب».
چهارشنبه
3 آبان 1385
1 شوال 1427
ذره ذرههای خاک، به نماز شکر ایستادهاند. سیل ملائکه روانند و هدیه در دست، فرود میآیند از آسمان. خورشید، شاباش میریزد. لبخند رنگینکمان بر کناره فوارهها دیدنی است.
میهمانان خدا را گرامی میدارند در زمین و کرسیهای پاداش را آذین بستهاند در بهشت. خوشا به آنانکه روزه لبهاشان ذکر بوده است، روزه دستهاشان خدمت، روزه چشمهاشان اشک، روزه پاهاشان توبه و روزه قلبهاشان ایمان!
آسمان و زمین، دست به دست هم دادهاند امروز. صورت ماه خیس شده است. خورشید، تنورخانه روزهداران است. ستارهها در کوچه به راه افتادهاند. شاخههای درخت طوبی، آنقدر پایین آمدهاند که میوههایش میافتد به پشتبامها. حوض کوثر، آنقدر سرریز کرده که ناودانها سیراب شدهاند. درهای جهنم را بستهاند و دستبند زدهاند به شیاطین.
آدمیان، پردهنشین حریم قدساند. عشق، جارچی کوچههاست، معنویت، دورهگرد کوچه پس کوچههای کوچک و بزرگ زمین، شهر خدا شده است.
اینجا مدینه فاضله همدلیهاست - که برتر از همزبانیهاست - ملکوت، از پشت پردههای فلک پیداست و ساکنان حرم ستر و عفافش، بادههای مستانه میزنند با راهنشینان عالم خاکی.
چه هلهلهای به پاست در عالم! جشنواره افلاکیان خاکنشین است که به لقای معبود خویش رسیدهاند! هدهد سبا باز آمده است با مژدگانی تا نامه دلدار را بخواند برای یاران. محفل انس مخلوقات است. سینه خاک، معبد سپاس و ستایش شده است. همگی برگشتهاند به اصل خویش.
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
همگی شب هجران پشت سر نهاده، برگشتهاند به روزگار وصل. برگشتهاند به «عهد الست» که با خدای خویش بسته بودند. همگی امتحان تقوا داده، روی از شیطان برتافته، برگشتهاند به سوی خدا و خدا پذیرای بندگان خویش است.
جادههای پیش رویت را رایحهای زلال در برگرفته است.
جادهها لبالب از عطر سیبند و تو بر درگاه آمدن ایستادهای؛ چونان مسافری که راه دور و درازی را طی کرده باشد. مسافری هستی که هر چند از فاصلهای دور راهی شدهای، اما هیچگاه، خستگی در تو راه پیدا نکرده است.
پیراهنت سرشار از لطافت است. زلال میدرخشی بر مسیری سبز که از مبدأ زلالترین لحظهها، سرچشمه میگیرد؛ مبدأی که جز در سایهسار لایزال خداوند، هیچ پایگاهی ندارد.
تو بنده مقرب خداوندی که سیراب از شراب ازلیاش، آمدهای تا بر درگاه خاکساریاش سر تسلیم فرود بیاوری؛ با پیشانیِ نورانی و سینهای که آسمانها به وسعتش رشک میبرند.
در سینه تو، خورشید میتپد. در هر نفست، ذکری جان میگیرد. هر دم، نام خداوند است که شکوفه میدهد در دهانت و نفسهایت، لبریز عطر بندگی میشوند. عطر خوش سیب و نسترن است که هوا را پر کرده و تو چونان رودی خروشان، گام در راه رسیدن زدهای؛ بر
سمت مقصدی که شرق نورانی بندگی است؛ آنجا که به انتظارت نشسته است میزبانی که مهمانی چون تو را یک ماه بر خزان لطف و محبت خویش پذیرایی کرده است. حالا این تو هستی که به دریای بیکران رحمت او رسیدهای؛ دریایی که سرشار از نور وحدانیت است و لبالب از شوق.
مویرگهایت یکی یکی در جریانی زلال، نام بلند مرتبه خداوند لاشریک را زمزمه میکنند تا جانت، لبالب از ترنم زلال او شود.
دستافشانیات همراه مقربترین ملایک درگاه خداوندی، دیدنیست؛ آنجا که عید آسمانی کائنات است.
بوی مهربانی خداوند فراگیر شده است؛ مهربانی از جنس روزهای آغاز آفرینش.
فرشتهها آمدهاند تا ما را به باغهای بیپرچین سعادت ببرند.
فرشتهها آمدهاند تا ملکوت را با نفسهای ما تاب دهند. کائنات، با لبهای ما به تسبیح مهربانی خداوند نشسته است. همه ذرات عالم از مهربانی شکل میگیرند و سلولهای مهربانی در روح و جسم تمامی اشیا رسوخ میکند.
عطر عید، روز را سرشار کرده است.
امروز از جنس روزهای معمولی نیست؛ امروز از جنس روزهای رستگاری است، از جنس روزهایی که درهای بهشت، چشم به راه ما میشوند، روزهایی که فرشتهها به استقبال آمدهاند؛ آمدهاند تا بالهایشان را فرش این مسافران خاکی کنند؛ مسافرانی که از ملاقات خالق برگشتهاند و نفسهاشان، عطر «توبه» میدهد.
امروز از جنس عیدهای خداوند است؛ روزی که خداوند، مهمانان گرامیاش را به دیدار هم میفرستد تا هوا تازه شود و آسمان حسد ببرد به این همه آسمان زمینی.
قلبم را به پیشواز آفتاب میفرستم تا با آفتاب جشن بگیریم این رحمت بزرگ را و ثانیههای امروز را از گلهای عطری که فرشتهها آوردهاند، استنشاق کنیم.
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار، باید دید»
عید فطر، عید برگزیدگان است؛ آنان که یک رمضان به دوست نزدیکتر شدهاند، شرط وفا و استقامت در رهِ منزل لیلی را به جا آوردهاند و حالا در جشنی که او برپا کرده است، حضور مییابند و از لبخند رضایت او هدیهها میگیرند.
امروز، روز باشکوه سپاس است. همه شادمانند؛ نه از آن رو که روز پایان میهمانی بزرگِ خداست؛ از آنرو که بذرهای مهر در مزرعه نور، پس از یک ماه مراقبت، جوانه زده و گلهای تازه ایمان، به ظهور رسیده است.
امروز، فطرِ پاکی است. روز تولد دیگر باره دلهای تابناک.
همه چیز، بوی کودکی میدهد؛ بوی خوبِ پناه گرفتن فرزند در دستهای منتظر مادر؛ بوی گرمای آغوش مادر، بوی بیخود شدن و به خواب رفتن از این همه نگاه آرام خدا که به قلبهای مؤمنان روزهدار، مثل نسیمی ملایم، وزیدن گرفته است.
یک ماه دهان و زبان و چشم و فکر را از هر چه نخواستی تو، بر کنار داشتیم. دشوار بود، اما به خواست تو بود. چشمی به پاداشت نداشتیم و حالا تو از سرِ بزرگواری بیکرانت، ما را به دریای
کرامتت راه دادهای. چه فطریه دلپذیری شده است!... برایت میخوانم:
«در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع» و تو میشنوی و به رمضان گذشته فکر میکنی؛ به یک ماه که سجاده حرفهای سحریِ من با تو گشوده بود.
چرا پاسخ تو را نمیشنوم؟
آه! چه میگویم؟ این ستارهباران بالای سر، این رضایت قلبی و این روزنههای امید که در من آمده است همه پاسخ توست.
پس بار دیگر با همه مؤمنان، به روی آراسته تو میگوییم:
«منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
چه شکر گویمت ای کار ساز بندهنواز»
دلهای عاشقان، از ماه نور، به جلوهگاه ربانی فطر پیوند میخورد؛ عاشقانی که یک ماه صداقتهای ناب را نوشیدند و از سرچشمه فضایل بهرهها جستند. فصل کرامتی بود مالامال از حضور چکامههای اُنس و دعاهای تقرب.
امروز، دلهای عاشقان، با قنوتهای پی در پی به استقبال عید عشق رفتهاند.
دلدادگان تکلیف، به پاسدات فطر، با توشهای برگرفته از رمضان، به نماز ایستادهاند. «اللّهُمَّ اَهْلَ الکِبْرِیاء وَالْعَظَمَةِ...»
این سپیدی که فطر بر آنها عرضه کرده است، حاصل سفرههای ساده رمضانی و سحرهای پرطراوت «أبوحمزه» است؛ حاصل طعم لذتبخش گرسنگی و تشنگی در مهمانیِ خدا.
حقیقت فطر، نتیجه تلاشگری روح، در ماه بذرافشانی سجایای اخلاقی است. عاشقان عارف خوب میدانند که تدوین معنویات رمضان، به دست فطر سپرده شده است تا ذخیرهای روشن برای فردای معاد باشد. آستان فطر، امروز گلباران است. عطر تبریکهای صمیمی، پیرامون روزهدارانِ پاک، به مشام میرسد «هذاَ الْیَوْمِ الَّذیِ جَعَلْتَهُ لِلْمُسْلِمینَ عیدا...» نیکو وارستگانِ شهرِ تعبّد، از آزمون صیام، سرفراز بیرون آمدهاند و اینک قشنگترین و گیراترین شادباشها را در دلهای هم میکارند.
امروز، عید فطر است و پرندهترین روز. امروز، روز تولدی دیگر است.
برخیز، از چشمه همیشه جوشنده فطر، همه سال را رنگ زلال بزنیم!
خدایا! میدانی که گونههایم به نوازش ملایک محتاج است و بیکوثرت، هیچ آبی تشنگی روحم را فرو نخواهد نشاند.
بینور مهربانیات، نگاه سردرگمم به سیاهی خواهد رسید.
میدانم بیمساعدت تو، خوابی سنگین، گوشهایم را و قلبم را خواهد ربود.
خدایا! تازه زبان گنگم با تو حرف زدن را میآموزد و دستهایم، کورمال کورمال به دروازههای اجابتت میرسد.
خدایا! به تو پناه میبرم از چشمهایی که دوباره گمت کنند و از دستهایی که رهایت سازند.
خدایا! به تو پناه میبرم از جذام بیتفاوتی که دوباره به سراغم بیاید.
به تو پناه میبرم از آنچه از درگاهت رانده شده است.
تو را به هر آنچه خوب است، برای روز مبادایم بمان که بیتو پوچ خواهم بود.
خدایا! خوی رمضانیام را از من مگیر.
سلام مسافر، خوش آمدی!
کولهبارت را بر زمین بگذار! پر است از ستارههای اجابتی که نیمهشبها از آسمان زلال نیایش میچیدی.
صفای قدمت؛ بوی باغستانهای فرادست را میدهد.
لب باز کن تا هوا را معطر کنی از شمیم میخکها. چیزی بگو تا عشق از شمیم نفست جان بگیرد.
از راه آمدهای. یک ماه تمام، همسایه دیوار به دیوار خدا بودی.
یک ماه تمام، سر بر شانههای ملکوت، گریستی بندگیات را. یک ماه تمام، مهمان خدا بودی و خدا میزبان تو.
وقتی به سفر میرفتی، کوچک بودی. خاکی بودی. قطرهای بودی در جستوجوی دریا؛ جاری شدی تا قطره نمانی، تا بزرگ شوی، تا آسمان باشی. یک ماه تمام تن سپردی به نور؛ به زلال جاری بخشش، به خنکای فوارههای «استغفار».
یک ماه تمام، به دنبال خودت گشتی تا او را بیابی. تا لایق شوی؛ لایق تحیت خدا؛ «سَلامٌ قَوْلاّ مِنْ رَبِّ الرَّحیِمِ».
امروز، روز توست. زیر سایبان رحمت خدا بایست. خنکای مهربانی و رحمت را نفس بکش! نام تو را بر پیشانی آسمان حک کردهاند.
فرشتگان، رستگاریات را شادباش میگویند؛ رحمت از این لبریزتر؟!
امروز عید توست و عید همسفرانت؛ عید مسافران بهشت که از جاده رمضان، به سرمنزل «عید فطر» رسیدهاند.
بهار بندگی را به بادهنوشی آمدهام و به شکرانهات جان خواهم افشاند. ای عشق، ای بهار، ای نور، لبیک!
لبیک، ای صدای اللّه اکبر گلدستهها!
لبیک، ای شور نهفته در قلب این همه عاشق!
لبیک ای خدای رمضان، ای خدای فطر!
رمضان آمده بود تا از عشقهای جاری در کوچه پس کوچهها بگوید که دلتنگی بیوهزنان را میشوید و غفلت روزمرگی مردمان را. رمضان آمده بود تا میزبان را به مهمانی خدا ببرد؛ آمده بود تا جاری کند نمازمان را در کوچههای نیاز.
بوی وداع میآید.
سلام بر فطر!
سلام بر فطر و زمانهای تطهیر شده از غیبت و دروغ و تهمت که به آب زلال سجاده و تسبیح، شستوشو شدهاند!
سلام بر فطر و چشمهای روشن که بر روی همه پلیدیها بسته ماندهاند و به انوار تابناک عالم قدس، گشوده شدهاند.
در آغازین روز میهمانی بندگیمان خرسند بودیم که حقیرانی چون ما را به آستان باشکوه خداوندیات پذیرا شدی و امروز از خوان رنگینت، شادمانه برمیخیزیم و خرسندیم که کولهباری از نور رمضان و عفو و پاکی قدر و شادمانی عید را بر دوشمان نهادهای.
تو، اهل تقوا و مغفرتی و ما اهل خطا و فراموشی. هر اندازه تو بخشندهای، ما زیادهخواه و افزونطلبیم، اما زیادهخواهیهای ما کجا و اقیانوس بیکران مهربانی تو کجا؟!
تو آن بزرگی هستی که وجودهای به گل نشستهمان را با تابش خورشید تابستانیِ مهرت، در رمضان، به تکاپو واداشتی. لحظه به لحظه در سحرهای آگاهی و بیداری رمضان، چشم به راه طلوع خورشید معرفتمان ماندی، تا به چشمه جوشان قدر رساندی. با دست نوازشگرت، آب حیاتِ مطمئنه را به دیدگانمان چکاندی تا تکههای به جا مانده از روح والای انسانی را در خواهشهای نفسانی، پیدا کنیم.
و امروز، عید به ثمر نشستن نهال عطوفتت، در شورهزار جانهای خستهمان است.
ای میزبان عزیز ضیافت رمضان! ای مالک شبهای قدر و ای صاحب عید فطر! رمضان را از من بپذیر.
پنجشنبه
4 آبان 1385
2 شوال 1427
حقارتزدگانِ همواره خاک، از پرواز پروانههای آزادی و استقلال، آزرده و شرمنده میشدند. دستهای کوتاهِ طرح و لایحهشان، ارتفاع بلند شرافت ایرانی را نشانه رفته بود.
خمینی بیدار، خمینی مرزبان، با نگاه خویش که از دیوارهای ضخیم خیانت و پنهانکاری عبور کرد، به ما نشان داد که عزت ایرانی مسلمان، گوهر نادر و دُردانهای است که در غبار و گل و لای، پنهان شده است؛ در غبار و گل و لای ترس و وابستگی بدخواهان.
دیگر بار، زبان رسای خمینی بزرگ، بیمحابا، چون شمشیری برکشیده و خشمگین، بر پیکر فرسوده و بیپشتوانه مزدورها نشست. طرح ذلتباری که در مجلس بیگانه با بزرگی ملت تصویب شده بود، مشتی کف بر سطح آب شد.
روزی مثل امروزها، پروانههای شاد از هوای رهایی، به ترسوهای حقیر، پوزخند میزدند.
دوباره، آبیِ نیرومند دریا، زیر نگاه خورشید درخشید. گوشه گوشه و جای جای این مرز پرگهر بود که به منبر اعتراض، گُل داد و نوای پُرناله و دردِ ستیز با خفت را در گوشهای خواب زده نفوذ داد. آن روز دیگر صبح شده و زنگ بیداری به صدا درآمده بود و امروز، روز
بزرگداشت آن روز است؛ روز عزت و طبع بلند یک ملت؛ ملتی به شکوه البرز، به وسعت خلیج فارس و به پهنای کویر و به عظمت غرور ایرانی.
وقتی سکوت، آفت فریاد میشود؛ وقتی غفلت، سایهسار ترس میشود؛ وقتی آه فرو خورده دشتها و جنگلهای سرزمین بهار، به بهانه زمستان قندیل میبندد، چشمها، در پی سروی خواهند گشت برای تکیه دادن و در پی کسی که فریاد بزند و بهانه فریاد باشد.
مردان خدا، تکیهگاه اهالی زمانهاند و بیآنان، حرکت را بهانهای نیست.
عاشورا، بهانه عروج انسان است و بهانه عصیان در برابر طاغوت،... و مردی عاشورایی، بانگ برداشت که ما هستیم؛ بودن را یادمان داد؛ فریاد زد و فریاد زدن آموخت. تبعید شد تا راه هجرت به کعبه حقیقت را یادمان دهد.
از آن پس ما، در وطن ماندیم و فریاد زدیم و حاجی عشق شدیم. فریاد زدیم و سایهها فرو نشستند.
خون دادیم و عزت خریدیم.
جان دادیم و به جانان رسیدیم.
او بر سلطه بیگانگان شورید و شور عشق را در جام جان قوم ریخت.
سواران سپیده، بر تاریکی تاختند و نوید صبح آزادی دادند.
دوشنبه
8 آبان 1385
6 شوال 1427
نوجوانیات را به دوش گرفتهای. مردانه ایستادی در برابر مردنمایان دژخیم که خویشان، تجاوز است.
بلندای آفتاب را از تخت پیشانی تو میشناسند و عشق را از پروانه شدنات در برابر شمع شهادت.
بلند شو! تانکها میآیند، سبزههای کنار شط منتظرند؛ خاکهای وضو به خون گرفته سرزمین حماسه، پامال چکمههای عداوتاند.
نخلها را سر میبرند، مشت به سینه شهر میکوبند. صدا، صدای شکست است. نوبت آن است که مردی از خویش برون آید و کاری بکند. غولهای چراغ جادو نخواهند توانست درخت شجاعت تو را از جا بکنند. تلنگری کافی است تا قواره عظیمشان را در چشم بههمزدنی، دود کند، تا ستاره اقبالشان را
به آب بیندازد.
شاخههای خرما را محکم بگیر! بادهای سینهسوز، نخواهند توانست عزت و آبروی تو را به بازی بگیرند. بلند شو مردانه! که آخرین سنگرها، آخرین دیوارها و آخرین سقفها، در حال فرو ریختناند. بلمها را آب برده است. «منیار»(1)های سیاه در باد، پلاکهای گمنام
1) . نوعی روسری سیاهرنگ جنوبی است.
در خاکریز، میرقصند. رقص شهادت، سراپای زندگی را به بازی گرفته است. دستهای کوچک تو، بزرگتر از هر چه نیروی مسلح، از هر چه سرباز، از هر چه تانک.
دستهای کوچک تو وقتی نارنجک به کمر میبندد، بزرگترند از تمام قفسهای دنیا، از تمامِ مرگ که تو با نوجوانی خویش، به زانویش درآوردهای.
مردانه بلند شو، ای مردِ خرمشهر؛ تا سرهای زانو بغل گرفته برخیزند، تا لبهای ترک ترک شده بخندند، تا دلهای عشق ندیده و نچشیده، در برابر دوازده سالگیات به خاک بیفتند.
بلند شو! ایمان خویش را به میدان ببر تا قلبهای زنگار گرفته بلرزند، تا اسم جلال خداوند را در پیشانی بلند تو ببینند.
دنیایشان را مچاله کن و بینداز پیش پای ابرقدرتها تا بدانند که ایمان تو، «أَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّارِ» است. ایمان تو شاهد مرگ را در آغوش میگیرد و ذلت نمیپذیرد.
بلند شو! تا بدانند که رمز حسینی زیستن را فهیمدهای؛ تا بدانند که «فهمیده»ای.
تمام آسمانهای هفتگانه، صدای بالهایت را شنیدند. آن روز، آمده بودی تا زیباترین قطعه هستی را بسرایی. کائنات، صدایت را بویید و خورشید، برای تبرک، خاک زمین را بوسه زد و تمام رودها، دریا را رها کردند و به سوی تو چرخیدند.
تو رفتی تا همه پرندههای در برف مانده، از زمستان برگردند و صدایت را برای ما بیاورند.
نسیم، خود را در آخرین نفسهایت معطر کرد تا همه گلها و پروانهها عاشق بمیرند.
بعد از تو، همه دفترچههای خاطرات، نام تو را از بر کردند.
کاش من هم آنجا بودم و انگشتهایم را خبر میکردم تا زیباترین شعری را که سراغ دارم، برای تو
بسرایند.
کاش صدایت، صدای بالهایت، این سکوت سربی که روز و شب ما را مچاله کرده است، درهم میشکست! همه جادهها، آرزوی همسفر شدن با قدمهای کوچک تو را داشتند؛ اما تو پرواز را برگزیدی تا ابرها از نفسهای معطرت، بارانهای بیبهانهشان را بر زخمهای غربت ما بگریند.
امروز، نام تو نشان افتخاریست که بر سینههای سنگی کوچههای دلتنگ ما سینه سپر کرده است و هر صبح، ما به خود میبالیم که در سایهسار نامت، آسوده نفس میکشیم.
دیروز، تو با قدمهای کوچکت، گامهایی بزرگ برداشتی تا به پرواز برسی و امروز، ما رد پاهای تو را قدم میزنیم تا به رستگاری برسیم.
آری! تو همان پرندهای هستی که خوشآوازترین پرنده آزادی سرای قرن، اینگونه آوازش کرد: «رهبر ما آن طفل دوازده سالهای است که...».
تُنگ تنگ بدن نمیتوانست ماهی سرخ عاشق تو را در خویش حبس کند. دوازده سالگیات، این را به همه فهماند که تو زودتر از آنچه روزها فکر میکردند بزرگ شدهای. بند کفشهایت را که بستی، جادهها از شوق به خویش پیچیدند.
تو دوازده سالگیات را جشن گرفتی. چمدانت را که بستی، به روی تو باز شدند درهایی که بر آسمانها گشوده میشد.
چمدانت را که بستی، کتابهایت واژه به واژه نام تو را زمزمه کردند تا همسالانت، همراه بارانی از اشک، نام تو را در دفترهای انشای خویش، بلند بلند گریه کنند و لبخندهایشان را دسته دسته بر سر مزارت بیاورند.
تو بزرگ میشوی و کوچه کوچههای شهر، تو را تا مدرسهات دنبال میکنند؛ تا پشت همان نیمکت چوبی مندرس که نام تو را همیشه در ذهن خویش به تکرار مینشیند.
میروی و عشق پرواز را با نارنجکِ خود به تصویر میکشی.
میروی و زمین در حسرت بزرگیات میسوزد.
میروی و آسمان، پیش پایت قربانی شوق میشود.
سالیان درازی است که قلمها تو را میستایند، اما تو هیچگاه برای پاداش و سپاس قلمها، زیر تانک نرفتهای. تو نه از همسن و سالان خود که از بزرگان هم پیش افتادی. در مکتب فداکاری، الگوی فهمیدگان بزرگ، نام کوچکِ توست.
این درست که همه، وقتی کاری برای دیگران انجام میدهند، دوستداشتنیترند؛ اما آسمانی دوستداشتنیتر از فداکاریِ پهناور تو نیست. تو را کسی فهمیده است که از صدای شنیهای تانک، هراس را استشمام کرده باشد!
تو را کسی فهمیده است که بداند نارنجکِ ناگهان و انفجار و زلزله چه میکند و تو با فهمیدگی خود، امان مرگ را بریدی و گل شهادت را بوسیدی. احترامِ چریکهایِ دوره دیده به تو، همان شگفتزدگی مدامشان است. اینک از تمامیِ نوشکفتگان، یاد تو معطر است. با این همه، آنطور که باید، دنیا نفهمیده است که پیش تو چقدر کوچک است. رفاه، همه جا را تیرهگون کرده است. شبهای تجمل، روزهای لوکس، چشمان دنیا را آکنده است. این است که نمیگذارد ببیند تو چقدر خوب بودهای.
گامهای کوچکت بر پیشانی خاک، تاریخی بزرگ را رقم زد.
غروری جبروتی، ضربآهنگ گامهایت را مطنطن کرده است. چه حماسهای رساتر از اندیشه بلند توست، وقتی کلید دروازه شهادت را در مشت میفشاری؟
قصیده پرواز تو، خاک را، دشت را و عشق را شاعر میکند.
«فهمیده» بودی که بزرگی روحت را قفس خاک، تاب نمیآورد. بوی بهشت، ذره ذرهات را پر کرد از مستی. وقتی پوتینهای کوچک را به پا کردی و قدمهای بزرگت را برداشتی، جادههای عاشقی به پیشوازت آمدند. چه کسی تو را کودک خواند؟ تمام عاشقان دنیا بزرگند؛ حتی اگر دوازده ساله باشند.
هنوز در افق چشمهای روشن شهر، یادگار آخرین نگاهت را میتوان دید؛ آن هنگام که داغ پرپر شدن شقایقهایش را زیر گامهای سنگین تانکها، تاب نیاوردی.
هنوز هرم نفسهایت را میتوان حس کرد.
نمیدانم که مادر، در لالایی کودکانهات، چه زمزمههایی را به یادگار گذاشته بود که عشق به عاشورا، در تار و پود جانت، جاری شد. نمیدانم که پدر، دسترنج کدام زحمت بیریا را در سفرههای زندگیات گسترانده بود که ذرهای تردید در دریای باورت رسوب نکرد.
اما خوب میدانم که در تفکر بشر امروز، نمیتوان از فرودگاه شنی تانکها، پروازی را آغاز کرد.
در قاموس عقل حسابگر این عصر، پریدن با بالهای انفجار نارنجکها، امری محال است.
در اذهان دور اندیش عصر ماشین، نهال دوازده ساله، ثمری اینچنین نمیدهد، اما مگر تو راه رسیدن به مقصد آفرینش را با عقل حسابگرت برگزیده بودی، تا در بوته تحلیل و تفکرات مدرن عقل امروزی بگنجی؟
دوازده ساله بودی، اما برای کسی که مقتدایش حسین علیهالسلام و پیشوایش خمینی رحمهالله است، دوازده سال، مجال خوبی است، تا چنین حماسهای خلق شود؛ حماسهای که باورهای کوتاه را وادار میکند تا انگشت حیرت را به دهان بگیرد.
دوازده ساله بودی، اما وسعت روح هزار سالهات در هیچ قابی نمیگنجد.
بگذار آنها که گوشهایشان را گرفتهاند تا فریاد بلندت را نشنوند، در تاریکی بیخبریشان باقی بمانند؛ یاد تو، در چشمان بیدار و اذهان هوشیار باقی خواهد ماند؛ چرا که مردم کشورت به رسم شقایقها آگاهند.
دوشنبه
8 آبان 1385
6 شوال 1427
امروز، روز توست، روزی که ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست در دست هم، جشن رشد را به زمین تبریک میگویند.
تو به جمع گرم ساقههای سبز و نوجوان پیوستهای و این، سرآغاز شاد و شیرین جستوجوگری توست.
امروز، هستی پیر و کهن، احساس میکند که به مرز بلوغ خویش دوباره نزدیک میشود؛ همآهنگ با تو!
چه دلهرههای دلکش و اضطرابهای غریبی است این ترانه رویش و این عطش بیامان دانستن!
قدر سرگیجههایت را قدر پرسشهایت را خوب بدان!
بگذار آسان و بیکاستی، شعلههای کوچک اندیشه و احساس در تو شکوفا شود!
این تردیدها، نشانههای خوبی است که تو را به ساحل امن آرامش میرساند؛ اگر سرکوبشان نکنی و بهانه بیحالی و بیتحرکی نسازیشان، بلکه قدرشان را بدانی و از آنها پلی بسازی به سوی بزرگترهایی که حالا از مزرعه تجربه و علمشان، خوشههای کمال میچینند.
قدر لحظههای تو را چه کسی میداند، جز تو که در جستوجوی نردبانی محکم، گستره زمین را کوچک میبینی و پروازی بلند، حتی بیبال و پر را در سر داری؟!
آرزوهای دور و دراز توست که به تکه تکه این دنیای بزرگ، امید و جنبش میبخشد؛ پس تنفس کن هوای زندگی و شور و سازندگی را.
تو، یک الگوی زیبا هم داری؛ نوجوانی که مثل تو بود و دلی داشت که از حسرت پرواز به ارتفاعها، بیتاب شده بود. وقتی فهمید که با نیروی بینهایت و زلالش میتواند عزت ایران و ایرانی را که به تاراج میرفت، به اندازه ساقه دوازده سالهاش بازگرداند، دیگر درنگ و تردید نکرد. تن خود را به نارنجکهای خشمگین و آتشین سپرد و تانکهای زوزهکش را ذلیل، به هوا پرتاب کرد، اما با تقدیم
جانش، شرف یک ملت را ضمانت کرد. پس آنگاه بود که خمینی بزرگ او را رهبر خواند.
امروز، روز حسین فهمیده و همه همسن و سالهای جسور و با شهامت اوست که قدر نوجوانی خود را میدانند و هر سال، مثل امروز با همه خوبیها، تلاشها، مردانگیها و تازگیها، دست دوستی میدهند.
نوجوان سبز! روزت مبارک!
حکایت دیگری از تو ورق خورده است که پله پله غرق گل شوی.
در مقطعی دیگر، جلوه مقدماتی عشق را میبینی و به سرسبزیها آراسته میشوی.
بهاری نو خوش دمیده است که تو را از نَفَسهای خویش برویاند.
قرار است پا به نهالستان آوازهای ماه بگذاری.
وقتِ آن رسیده است که خود را با آسمانیترین روزها بسنجی و با توانستن برابر بدانی.
چیزی کم نداری در راه رسیدن به خواستههای درست. کنجکاوی، در بساط نوجوانیات یافت میشود؛ به شرطی که به موقع و به جا از آن بهره بگیری.
خندههای تو، در ذهن این دوران، سپرده میشود تا سالها بعد، به بازخوانی خوش خاطرات بنشینی.
بیا و نگاهت را تا پروانهزارِ شادی ببر. روی پای خود بایست و نشاطآورترین ناحیه روزگار را تماشا کن.
بیا و به اشیای پیرامون خود رنگ معنویت بزن.
کارهایت را مطابق ثانیههای زلال آبها تنظیم کن.
بوی بهشت را روی خلوت دل بگستران.
سفرهایی از این سال تا تولد لطیف باران، برای تو ترسیم شده است. خندههای گلبرگهای نو، چقدر شبیه سجاده کوچک توأند که وقت نماز، همه جا را معطر میکند! بلوغ تو آغازگر مسیر پر از مهر بندگی است.
همراه با قرآن از قصههای روشن مهتاب، جرعه جرعه بنوش.
بلوغ تو چقدر به جوانههای درخت میماند که رو به پنجره میشکفند!
شنبه
13 آبان 1385
11 شوال 1427
نخلها قد کشیدند تا بایستند روی پای خودشان. دست توطئه را بریدند. خانههای عنکبوت استعمار را سوزاندند تا بدانند که سرزمین «شیر خدا و رستم دستان»، کاباره «تورانیان» نیست. در شعر ملیاش آمده است:
«دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود»
در حکمت ملیاش آمده است: «آتش پارسی نمرده است هنوز» در جویبارها و آبشارهایش، موجهای «فرات» جاری است؛ هر مکان کربلا و هر زمان عاشورا. محال است اینجا که حبالوطن خویش را بفروشد به بیگانگان. از ما نیستند آنان که سرسپرده دیگرانند.
قلهها قد کشیدند تا بایستند روی پای خودشان. ایرانی، به عزت میاندیشد و به کرامت انسانی. خدا زیر سایه کفر نشستن را اجازه نداده است.
ستیغ دماوند، نگین گیتی است؛ نه نشیمنگاه عقابها و کرکسها. خاک کویر، تبرک عشق است؛ نه
قدمگاه گرگها و پلنگها. در حریم یار، جای اغیار نیست. ایرانی میخواهد که نه ظالم باشد و نه مظلوم.
هیچکس نمیتواند البرز را بلرزاند، باران را بخشکاند و خورشید را بمیراند. ما به عظمت البرز زیستهایم؛ به بخشش باران، به روشنی خورشید.
استکبار، باید بساط خویش را بر دوش بگیرد و بمیرد. اینجا سرزمین حقیرزادههای بیتمدن نیست؛ سرزمین عشق است، سرزمین حکمت، سرزمین احترام به انسانها.
جوانها قد کشیدند تا بایستند روی پای خودشان. استکبار جهانی، باید لانه خویش را بر دوش بگیرد و بمیرد. ما جیرهخوار منتپذیر شیطان بزرگ نخواهیم شد!
دوست نداشتند شب تمام شود. همه ستارههای شب ما را چیده و ماه را در سیاهچال پنهان کرده بودند.
هیچ ستارهای در اطراف ما نبود و ماه، سایه روشن ایوان خانههایمان نمیشد. دوست نداشتند سپیده سر بزند و آفتاب، به ملاقات پنجرههامان بیاید.
دلشان میخواست شب، یکریز و پیوسته، تا پیشانی آینههامان قد بکشند. حتی سکوت، دلنشین نبود؛ سکوت، بوی خفقان میداد و مرگ در آستانه خانههایمان، آزادی را در دستهایش مچاله میکرد. زمان، جریان نداشت؛ عقربههای ساعت، عقبگرد میکردند و ثانیههامان را تا وحشت سیاهچالها پیش میبردند.
اما هیچ ماهی، محاق را همیشه تحمل نمیکند.
ستارههای امید، از خانه بیرون زدند و حنجرههاشان، آزادی را آواز کردند و دیوارهای فاصله را بال زدند تا به افق تاریکیها رخنه کنند و منشأ سیاهی را با خورشید وجودشان بسوزانند.
لانه خبرهای شوم، در شعلههای سرکش خورشیدهای آزادی آتش گرفت و روز از پشت همه پنجرهها قد کشید.
حتی سیمهای خاردار هم نتوانستند پشت این دیوارهای بلند، حقیقت را پنهان کنند؛ چنانکه گلولههای سُربی نتوانستند.
ستارهها فراگیر شدند و ماه و خورشید، در کنار ستارهها، عشق را به تماشای چشمهای ما کشاندند.
لانه جاسوسی، به تاریکخانههای تاریخ پیوست و عشق در دامنه زلال آزادی ایران خیمه زد تا پرواز، ارمغان همه پرندهها شود.
یک ملت بود و یک حرف ناگفته و یک دنیا عزتِ سرکوب شده که ناگهان و به عزمی ستودنی، بلندای بودن خویش را قصیدهای خواند.
یک سینه درد بود از دشنههای بیگانه و یک تاریخ، خاطره تلخ از شبیخونهای نامردانه که ناگهان سر گشود و جمع پریشان و غافلِ شیطانکها را به صلابت تباه کرد.
شیطانکهای بیجرئت و جسارت، در لانه تاریک خویش، دزدانه مرگ آفتاب را پچ پچ میکردند، اما آفتاب تازه صبح، هنوز در خیال تولد شکوفههای دوباره بود و نور میپاشید و از شومیِ شیطانکها، ملتهب و داغدار میشد و دم فرو میبست و صبوری میورزید.
وقتِ گل دادنِ نهالهای نوجوان نزدیک شده بود و شیطانکها، مانع آفتاب و آب و هوا میشدند؛ مانع رشد و مانعِ رویش.
دیگر بیش از این، حبس نفسها در سینههای زخمخورده میسر نبود. نبض اعتراض و فریاد، به تندی زد. انقلاب دوم و انفجارِ دوباره نور، شعله کشید و هرزه علفهای مزدور و ناخوانده را در کام خویش مدفون کرد. سایههای سیاه و پنهانِ شیطانکها با حضور یگانه و بیرقیبِ آفتاب، با اضطراب، رختِ رفتن پوشید و گریخت. حالا نوید سرفرازی ساقههای استقلال ملت، باز در این دلهای بیتاب دمیده شده است.
روز تسخیر لانه جاسوسی امریکا فرخنده و جاودانه باد!
حادثهای نزدیک بر پوست زمان چنگ میزد. تقویمها، واقعهای بزرگ را به نگارش درآوردند. یک سال از رفتن شب گذشته بود. آفتاب، مدتها پیش، جادوی سیاهی را خط بطلان کشیده بود. شهر، در
هوای معطر شقایقهایی نفس میکشید که در دل زمستان 57 به گل نشستند.
ناگهان، خبری جانهای سوخته را برآشفت. عنکبوت پیر، در لانه خود، سرگرم تنیدن تارهای فساد و عصیان بود. راز ابلیس برملا شد. حقیقت، چون خورشیدی بالاتر آمد. روشنایی حق، فراگیرتر از روسیاهی باطل بود. ابلیس میخواست خفت و خواری گذشته را با تزویر و نیرنگ جبران کند.
میخواست موریانههای حیله و فریب را به جان بنای تازه برافراشته انقلاب بیاندازد، اما غافل از اینکه شامه شهر تیز شده بود.
این بار ابلیس، از لانه نیرنگ، فرمان میراند.
ناگهان بغضها شکست. عقدهها سر باز کرد و خشم و نفرت جاری شد. شهر، از سیزدهمین روز آبان 58، بالا رفت. شهر، قیام کرد و بر دستهای ابدیت جوانه زد.
همه دست به دست هم دادند. همه همصدا شدند. ابلیس باید رانده شود.
خفاشان به عمق لانه فساد خویش پناه بردند؛ پیش میآمد و هر سدی را میشکست. آفتاب، پیشروی کرد. آفتاب، از تمام روزنهها به درون لانه خزید. آفتاب، چشم تمام خفاشها را کور کرد.
پروندههای توطئه برملا و نیرنگها، آشکار شد.
«باطل»، خوار شد و «حق» پیروزمندانه بر بام تاریخ آزادگی ایران ایستاد. و این بار هم «امریکا هیچ غلطی نتوانست بکند»؛ چرا که شهر، در هوای نفسهای ملکوتی مردی زنده بود که دست خدا را در آستین داشت و رنج هزاره یک ملت را بر دوش.
مباد خاک وطن لانه بیگانگان!
مدتها بود که شرنگ تلخ بیهویتی را بر کاممان جاری میساختی و میکوشیدی؛ خون ما از اکسیر کمیاب غیرت، تهی باشد. روزها را به امیدی واهی میگذراندی و ما سیاهی شبها را با سپیدی نماز و سجاده میآمیختیم و در سر، آرزوی سیطره بر همه شیاطین را داشتیم.
مقتدای ما که سبکبار به میان ما آمد، از خورشید وجودش گرمی دوباره گرفتیم و آسمان و زمین را به تعظیم در برابر وحدتمان واداشتیم.
شیطان! دستهای پلیدت هرگز به بلندای اندیشههای سبز ما نخواهد رسید و هرگز قله رفیع
بینیازی ما، نیازمند تاریکی حضور تو نخواهد شد.
برادرانم بیهیچ هراسی به سیاهچال خیانت تو پا گذاشتند و آوای رسوایی و رذالت سیاستمداران آمریکایی، در گوش جهان پیچید و هر که در دل نور ایمان داشت، به این همدلی و شجاعت آفرین گفت.
همه فهمیدند که دلسپردگی به عظمت خداوند، از سرسپردگی به سروری کفر، برتر است.
میهن، هرگز دوباره به ننگ وجود مستکبران، آلوده نخواهد شد.
زمان، دیوار چین حقیقت است و گاه، سالها باید بگذرد تا حجاب از روی حقیقت بیفتد؛ اما خوشا مردانی که حقایق را حتی پشت حجابها میبینند و با بذل جان، چهره زشت ستم را برملا میکنند.
فرزندان امام که شاگردان مکتب آفتاب بودند، با چشم آسمانی، نفاق را پشت حصارهای
بلند دیدند و دستهای گرگ پیر استبداد را در جامه میش دموکراسی شناختند.
اما فریاد را بهانهای میبایست. مردان سیاست، سرگرم بازیهای تکراری بودند و اهالی غفلت، در خواب ناز و گوش بر آواز ساز.
ناگهان نورها در دل سربازان حقیقت فریاد شد و فریادها، آیههای بیداری. حصارها را شکستند. دیوارها از احساس حقارت، دچار مرگ ناگهانی شدند و خانه شیطان، لرزید.
ابلیس بود و داغ رسواییاش.
ابلیس بود و مکر و حیلهاش.
ابلیس بود و فریاد و تهدید.
ابلیس بود و بغض و مرگ.
سربازان نور، بر پایمردی خویش، پای فشردند. ابلیس تهدید کرد و سربازان نور بر آنها شوریدند.
انقلاب دوم؛ آری! انقلاب آفتاب، بر رگهای مردان جاری بود؛ انقلاب گذشتن از حصار قواعد پوچ مکر بینالملل، انقلاب دستهای خالی و فکرهای سرشار، انقلاب عشق و خاطرخواهی و نور و نور و نور.
صفحهها گشودهاند برابر چشمهایت. صفحههای نانوشته بسیارند و کتابهای ناخوانده فراوان. «آیا آنان که میدانند با آنانکه نمیدانند برابرند؟!» بکوش تا کلید خزانههای علم را بیابی! دروازههای تمدن، به همت تو گشوده خواهند شد. گنجینههای فرهنگ را تلاش تو حفظ خواهد کرد.
میراثدار «لقمان حکیم» شدهای؛ نه «قارون بخیل». علم بهتر از ثروت است.
«علم بال است مرغ جانت را
بر فلک او بَرَد روانت را
تو بدان آمدی که کار کنی
وز جهان دانش اختیار کنی»
رازهای ناشناخته در معماری جهان بسیارند. بکوش تا سر «وَعَلَّم ءَاَدَمَ الأسماءَ کُلَّها» را بیابی. فرشتگان، زیر هر قدم طالب علم، هزار دانه ثواب میریزند.
بخوان! بخوان به نام خدایی که آفریده تو را. تو فراخوانده شدهای به فهم هستی، به درک لایههای شگرف زمین؛ فراخوانده شدهای تا ساعتها تفکر و اندیشیدن را به حیاط خلوت آفاق ببری. «یک ساعت تفکر از هزار سال عبادت برتر است». عبادت تو، اندیشیدن است. تو فراخوانده شدهای به تأمل؛ به تدبیر در نشانههای خلقت که قلمزنیهای خالقِ زیباییهاست. تو فراخوانده شدهای به دانستن، به شناخت آنچه معلمان بشر گفتهاند.
زانو بزن در مدرسه علم، در کلاس حقیقت، پیش پای تخته سیاه، روبهروی الفبا که خشت خشت
کلمهها و جملهها را پی میریزد.
تا زانوی طلب به زمین نزنی؛ عزیز نخواهی شد.
«ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی؟
در مکتب حقایق و پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی»
دور و بَرَت را عطر دانش فراگرفته است. تو یعنی ترسیم زیبایی از تلاش، یعنی سزاوار بهترین تبریکهای عاشقانه کلمات.
تو و قلمت، یعنی سرفرازان آوردگاه علم. همچنان سوار بر مرکب پویایی، به سوی دشتهای آموزش بتاز! کالای علم و معرفت و نور را به شهر خریدار دل روانه کن. حدیث رستن تو هیچگاه در خاطر سالها کهنه نمیشود. بویِ نیکمتهای آموختن برای همیشه در ذهن روزگار، بایگانی میشود. در آلبوم عمر، روزهای دفتر و کتاب، همچنان شاداب میماند.
در دفترت، شوری از بهار ریخته شده است. در شریان کتابت، حس سبز ادراک، تزریق شده است. هر روز که میگذرد، نسبت به بوییدن گلهای دانایی، دلگرمتر میشوی. نکات ژرف را تنها در ذهن جستوجوگرِ تو میتوان یافت.
خوشرنگی فردایت به دست امروز ساخته میشود. اگر در آینه امروز مدرسه، رفتاری ریشهدار و پربار داشته باشی، آیندهات را به معنای درخت گره زدهای.
گوارا باد بهرهجویی از چشمههای دانش.
مبارک باد راه یافتنت به سرزمین الفاظ رستگاری!
چقدر این صدا به گوش جهان آشناست! دیرسالی است که این صدا، زیر گوش تاریخ، مرثیه حقوق بشر میخواند. همین صدا، بر فراز تلی از استخوانهای پوسیده بشر از دیروز تا اکنون، بر بلندای ویرانههای دیر یاسین و حیفا، از آفریقا تا فلسطین، از عراق تا افغانستان، یکریز مرثیه آشنای حقوق بشر را میخواند. صدایی برخاسته از منفورترین خنجرهها، گر گرفته از آتش هوس و ستم، پوشیده در شولای دروغ و تزویر، مرثیه میخواند. هنوز دنیا، چون کبک، سر فرو برده است در برف جهالت.
از هزارههای دور، آزادگی قد علم کرد و جانهای آزاده را به قیام فراخواند. از همان ظهر خونین در کربلا، آزادگی، یک نفس نیاسود و استعمار، همچنان بر گرده انسان، تازیانهزنان، فرمان میراند.
«هیهات مِنّا الذله»! باید برخاست؛ چون ذره از دل خاک. باید آزادی خود را جار زد؛ آنقدر بلند تا گوشهای ستم کر شود. باید جهان تکه تکه شده را متحد کرد! عدالتخواهان، یکصدا، همراه شوند برای کشتن جادوی بیداد! کابوسهای وحشت و اسارت را خط بزنند از رؤیاهای شبانه! زنجیرها را بردارند از دستهای آزادگی! باید به جوانهها فرصت قیام داد. باید پنجرهها را گشود! باید به هوای عشق، مجال جریان داد!
باید تمام کوچههای جهان را، برای گامهای باشکوه صلح، مزین کرد! ما تاریکی را شکست دادهایم. دیگر بر پیشانی این خاک، خطوط درهم گامهای استعمار، حک نخواهد شد. هرگز صدای چکمه بیگانگان، آرامش کوچههامان را، بر هم نخواهد زد.
ابلیس، نام شماست. در سیاهترین صفحه تاریخ، فصلی برای ننگ خود باز کردهاید. صدای نعره
شیطانی شما در جهان پیچیده است. همه، شما را میشناسند. تهدیدهای شما برای ما جز خمیازه، حاصلی ندارد. وسوسههای مدرن، خیمه زده است درست در سینههایِ چرکین شما.
قدرت پوشالیتان را به رُخ ما نکشید که ما مرد میدان دیدهایم. کافی است بار دیگر با خواندن حماسههای انقلاب ما بلرزید.
بدانید، نسیم بهاری اسلام، سرود صبحِ پیروزی را در گوش ما زمزمه کرده است. ما هستیم که ایستادهایم - فاتحانه - بر دروازههای فردا.
حقیقت را نادیده نگیرید؛ که ما فرزندان شرافت و خون هستیم. در اندیشه ما، عاشوراست. نگاه شوم شب بر شما باد که چشم بر سپیدی ما بستهاید! در سرزمینی از تیرگی، با بطریهایِ گناه، به عربده خویش مشغولید و ما جز نفرت، هدیهای دیگر برای شما نداریم.
در ایالت رنگهای دلمرده، زندگی مقدس را با آشوب و فتنه، زنده به گور کردهاید. به هوش باشید، ای غربیهای جاهلیت! روز انتقام، بر شما و دوستانتان دشوار خواهد بود.
پرندهای که قفس را شکسته و طعم آسمان را چشیده باشد، هرگز تن به ذلتی دوباره نخواهد داد و ذهن محدود هیچ حصاری، توان شکستن پر و بالش را نخواهد داشت؛ هرگز قفس را برای زندگی برنخواهد گزید.
پرندهای که در اوج لانه کرده است؛ هرگز تن به حضیض نخواهد داد.
ما همان پرندهایم؛ تک تکمان، پرندههایی هستیم که حصار قفس را درهم شکستیم. تا رهایی را برای همیشه تجربه کنیم، تا تن به خواری حقارت و اسارت ندهیم.
در افکارمان تنها رهایی است که بر اریکه باور تکیه زده است. رهایی در اوج، سهمی است که باز ستاندیم و با جان خویش از آن پاس خواهیم داشت.
سالهاست که از حصارها رها شدهایم و هیچ دامی نمیتواند دوباره ما را بدان حصارها بازخواند؛ حتی اگر به قیمت جانمان تمام شود. «هیهات مِنَّا الذّلَة»؛ این درسی است که از مولای آزادگان آموختهایم... .
وقتی که مجال پرسش را از تو میگیرند و پاسخ آتشین میدهند، وقتی که خورشید را در پارچه کبود میپیچند، وقتی که وقت تنگ میشود، تنها سلاحی که میماند، خود تو هستی؛ سلاحی بالاتر از همه بمبهای ویرانگر. آه مظلوم، سلاح برتر عصر آینده است.
استکبار، بر سرزمین سکوت و ترس، حکومت میکند و بر دلهایی که آبدیده رنج نباشند و آراسته شجاعت.
اقتدا به خونهای ریخته شهیدان عشق باید کرد.
اگر دستهای بسته از ترس، مشت شوند، اگر تمام صداهای لرزان، فریاد شوند، دیگر جهان با حکومت جابران، کنار نخواهد آمد. آینده از آن مظلومان است.
وقتی میایستاد، تمام کاخها به لرزه درمیآمد؛ کاخهایی که پایه در خون مظلومان داشتند و برجهاشان با آه دردمندان بالا رفته بود.
وقتی میایستاد، سایههای ستم، لرزان و گریزان، محو میشدند و از نور حضورش میگریختند.
وقتی میایستاد، پراکندگیها جمع میشد.
وقتی میایستاد، ایستادنش جهتنمای سعادت و هدایت بود.
معجزه قرن بود و منتخب روزگار؛ بیمانند بود و شجاع و استوار. از ایستادنش میهراسیدند.
میخواستند هراسهاشان را کمرنگ جلوه دهند و هیبت پوشالیشان را به رخ مردم بکشند؛ پس خورشید را به سرزمین دیگری تبعید کردند.
اما نمیدانستند شمسالشموس با از هر قطعه خاکی، آسمانی خواهد آفرید؛ آسمانی که در قلب تپندهاش، خورشید حضور او خواهد درخشید و ما دیدیم که خورشید خداییمان از غرب هم طلوع کرد.
دشمنان روشنی چه بیهوده میپنداشتند که میتوانند دنیا را قفس نور بسازند؛ نمیدانستند که نور از هر قفسی، چلچراغی درخشان خواهد ساخت؛ زیبا و بیبدیل، با هزار فانوس هدایت در دست.
چهارشنبه
17 آبان 1385
15 شوال 1427
سرزمینمان آنقدر حضور شما را استغاثه کرد تا اجابت نجواهایش را از آستان دهمین ستاره گرفت. سرزمین سرشار از عطر رضویمان در پی رایحه حسینی میگشت؛ میخواست از کربلای سرخ ولایتش هم نشانی داشته باشد.
وقتی به سرزمینمان پا گذاشتی، تمام جوانههای نیازمان، دست در دست ارادتت گذاشتند. گرهگشایی حضورت را به محکمه شبهات و شکیات قاضی کردیم تا زلال اسلام ناب محمدی را به ما بنوشانی و
سیرابمان کنی. ما تفاخر قبیلهایمان را به پای صفا و سادگیات قربانی کردیم تا میهمان خلوص اهلبیت شویم.
ری را برگزیدی تا دور از هیاهوی دشمن، در میان ما زندگی کنی. عطر نینواییات، همه جا را لالهپوش کرد و از دریای پاکیات، هزار جویبار در سرزمینمان جاری شد.
... اما چقدر زود، از ما دل کندی و به آسمان پیوستی! تو رفتی و ما ماندیم و دلهای بیقرار که دست در دست هم، گنبد طلایی آستان تو را بالا بردند.
ما ماندیم و عقدهای سوخته، به یاد و خاطره حضور کوتاه و پر برکتت که یادگار اهل بیت بود.
ما ماندیم و کبوتران زیارت تو که هر روز، برای صید دانه دیدار، به سوی ری پرواز میکنند؛ باشد که میزبان خوب زیارتگران حرمت باشیم و پیرو راستین کلام آسمانیات!
چهارشنبه
24 آبان 1385
22 شوال 1427
ابر کلمات، بر صفحههای سفید میبارند تا عشق، بارور شود و نیل زندگی، موسای دانش را به سرمنزل نجات ما برساند.
کتاب، پرندهایست که روح را به ابدیت پیوند میزند و خورشید را به آسمان تنهاییمان میکشاند تا در این خلوت، گرم زندگی و هیجان بمانیم.
کتاب، زیباترین آوازها را واژه به واژه ترجمه میکند تا وجودمان زلال چون چشمههای کوهساران باشد.
کتاب، تنها دوست تنهاییست؛ لحظههایی که دوست داری از خویشتن تهی شوی و از خداوند لبریز، لحظههایی که میخواهی از خویشتن بیرون بزنی و تا اوج پر بکشی و با ابرها، بر بیکرانهای تشنه روح، بباری.
میخواهی نفست را پرنده کنی و نَفَست را جویباری زلال؛ دل میسپاری به کوچههای خیال کتاب. واژهها را که نفس میکشی، کتاب، آرام آرام چون عطر شببوها، تا اعماق جانت
نفوذ میکند و حس پرواز میگیری. تمام لبخندهای دنیا را در همین صفحات میتوانی بخندی و تمام اشکهای دنیا را با واژه واژه همین کتاب میتوانی بگریی.
کتاب، رسولیست که زندگی را در دستانت به تماشا میگذارد تا لحظههای تنهاییات را با خویش خلوت کنی و دل به معبود بسپاری.
کتاب، هوایی است که نفس کشیدن را فراهم میکند.
کتاب، غذای روح است و روح از کتاب زنده است. کتاب، یار مهربانیست که در همه احوال، دستگیر و همدم دلتنگیهاست؛ یاری که اگر تو بخواهی، هیچگاه رهایت نمیکند.
دقیقهها، در شعفاند، وقتی کتابت را در دست میگیری.
پنجرههایِ رو به باغ، باز میشوند، آنگاه که سطری میخوانی و تازه میشوی از خرمی فصول کتاب.
همه کتاب، یک فصل دارد؛ بهار. فرقی نمیکند؛ چه بگویی کتاب و چه بگویی ماه، شبهای تو روشن است. چه بگویی کتاب و چه بگویی گل سرخ روح تو معطر است.
کسی که کتابی دست بگیرد، دریای پاکی را روبهروی چشمان فهیم خود به تماشا گذاشته است.
کسی که کتابی دست بگیرد، به ضمانت عشق، هیچگاه فرسوده نمیماند؛ پس بخوان به نام عشق.
... و سعادتی است اینکه با خزانههای انبوهی که نامش کتابخانه است، انس گرفتهای.
دستان کتابخانه همیشه پر است از شکوفههای قلم. کتابها، مثل انسانهایی هستند که اگرچه خاموش، ولی چراغی به تاریکی لحظههای تو هدیه میدهند.
ساکتترین بهانه که فریادگر بیداری توست، کتاب است.
هر کتاب، فرستادهای اندیشمند از سوی عقل است که تو را به خرد میشناساند. روبهروی کتاب خیمه بزن. خویش را تا فراز دستان نوازشگر دانایی ببر. تا با چشمه همیشه جاری کتاب، زلال شدنت را درک کنی. تا کتاب در کنار توست و تو در کنار کتابی طعم آواز گنجشکان را چشیدهای و صفحات پر تصنیف زندگیات، با سرانگشتان ظریف کتاب، ورق خورده است.
... نبض کتاب میزند و تو میدانی اگر به سراغش نروی شیرازه کتاب از هم پاشیده است.
کتاب، باغ و بوستان دانشمندان است. با هر کتاب خوب، پرندهای به سوی آسمان روشن دانایی پرواز میکند. با هر کتاب خوب، درختی پربرگ و سبز، با قامتی درخشان زیر نور آفتاب، در ذهن آدمیان، قد راست میکند.
وقتی گَرد ملال و خستگی به روی روان و روح نشسته باشد، این باران پاک و زلال واژههاست که از کتاب فرو میریزد و آدمی را به نشاط میآورد.
گاه میشود که از همصحبتی یک دوست و حتی از هر چیز دیگری ناخشنود میشویم؛ در این لحظههاست که نَفَس مهربانِ کتاب، همراز میشود و از اندوه و بیتابی ما آهسته آهسته میکاهد.
ای یار نزدیک! ای صمیمی آرام و فروتن! تو با آن همه سکوت و خاموشی، روحنوازترین نغمهها را سر میدهی. با آن پیامهای امیدبخشت، بر سُرخی زخمهای جان ما که ملتهب است مرهم محبت میگذاری. تو چون خبرهای گرم آفتاب، وقتی که زمستان سرد در ما لانه کرده باشد، گرما میورزی و از شکوفه دادن درختچههای شاد و بهاری، چیزی به ما میگویی.
همدم صمیمی و قدیمیام! روزت مبارک!
سلام مونس مهربان خلوت و تنهایی من! بگذار به دنیای خاموشی همیشهات قدم بگذارم! مرا با خود به دهکده روشن قصههایت ببر! عطش دانستن مرا تنها شراب ظهور واژههای تو سیراب میکند.
این بار تو مرا ورق بزن! این بار، سطر به سطر مرا بخوان!
هر گاه تو را خواندهام، پذیرایم شدی. آغوش مهربانیات، همیشه اشتیاق «آگاهی»ام را جانپناه میشود. مرا بر بال واژههایت مینشانی و سرزمینهای دوردست را نشانم میدهی.
از دالانهای تودرتوی فلسفه، آرام میگذرانیام و به باغستانهای پر از عطر و بوی بهار نارنج بوستان میبریام، به شبنشینی هزار و یک شب میکشانیام. من، قدم به قدم، با تو بزرگ میشوم. در هوای مهربانیات میبالم و جوانه میزنم.
از پیراهن واژههایت نسیم خرد میوزد؛ عبور میکند از تو و میرسد به من و من جاری میشوم در بیکرانگی تو.
دانای بیزبان! چگونه پرده برمیداری از اسرار آفرینش، بیآنکه غرور سکوت را جریحهدار کنی؟
بهشت من! سرمستم کن از رایحه شکوفههای دانایی که در گریبان داری! باز کن برایم پنجرهای به وسعت ابدیت از خرد و اندیشه!
تنها در آسمان زلال و شفاف واژههای تو، بیهیچ دغدغهای میتوان بال گشود.
تو بزرگوارانه، فانوس روشن نگاهت را بر معابر نادانیام میآویزی تا راه گم نکنم. تو، تاریکی ذهن سرشار از پرسشم را، به چراغ پاسخهای بیمنت خود روشن میکنی. تو میتوانی دریای پرتلاطم نادانی را کشتیبان شوی.
هم بودنت برکت است، هم نبودنت.
تو بر بلندای زمان ایستادهای. قدم نهادهای به جادههای آن سوتر از خاک؛ آن سوتر از هر چه محدودیت است. دست دادهای به شاخههای آسمان. تاریخ تو را به ما هدیه داده بود. اینک تویی که
تاریخ را به دنبال خویش میکشی!
از مزرعههای گندم در تبریز تا مدرسههای دانش در قم، چمدانت پر از خوشههای رنج بود.
چلهنشینی زمستانیات، چشمههای حکمت را جوشاند از سینه ات بر زبان و رنجنامه عرفانیات، آموزگار جویندگان مسیر شد، نفس مسیحاییات را به ستایش مینشینم که جان در کالبد نیممرده عشق دمیده است.
دیده داناییات را به ستایش مینشینم که طرح فلسفه را از نو کشیده است.
حدیث شیداییات را از پروانگان دور و بر میتوان شنید که هر یک، شمع جمعی دیگرند.
فلسفه را درسهای تو، از بدایه به نهایه رسانده است. آزاداندیش، از مجازها گذشته، سر بر آستان حقیقت نهادهای. ذره اگر بودی، «مهر» «او» تو را به خورشید رسانده است.
نمطهای اشارات بوعلی را گستراندهای، به میهمانی عقل. قلم صدراییات را به دست گرفتهای به بازخوانی فلسفه. دسترنج تو اینک پیشروی ماست. شکوه تنهاییات را آشوب زمان نخواهد گرفت... تو بر فراز زمان ایستادهای.
با رفتاری که نسخههایی از گل بودند، آمدی. «مهر تابان» بزرگیات بر همیشه تاریخ پرتو افشاند. خلوص، رمز جاودانگی تو بود و تواضع، عطر عبایت را تا والا شهر آسمان به ارمغان
برد.
نگاه بیمانندت، چندین صبح از نور فراتر بود. آمدی و حقیقت چون چشمه از دل تفسیر تو جوشید. این است که جلدجلد «المیزان» تو چشمهساری گوارا برای تشنگان دشت دانش شده است. دیگر کتابها هویتی به رخشندگی قلمت نیافتند.
نَسَب تو به کدام اقیانوس میرسد که چنین سرشار، در بیکران گوهرین معرفت گام برمیداری؟ نسب تو به کدام کهکشان میرسد که وقتی از اخلاق آسمانیات گفته میشود، تمام نقش و نگارهای دنیوی شسته میشود و سروهای راستی و فضیلت قد میکشند؟
وقتی نامت بر زبان زمین جاری میشود، یک دوره «تفسیر المیزان» در چشمان آسمان به رقص میآید. اینک تو رفتهای و کیش و آیین اشعار عارفانهات، «مهر دلدارها» است.
اینک تو رفتهای و هنوز پژوهندگان روشن، گفتههای ازلی را در فلسفه ناب تو به مباحثه مینشینند و از بادههای مستانه تو در درگاه تجلی، بهرههای عارفانه میبرند.
تو را به تفسیر آیه به آیه میشناسند؛ زیرا خودت هم تفسیر به آیه شدی. هنگامی که فهمیدم رستگاری مؤمنان در «الَّذین هُمْ فی صَلاتِهِم خاشِعُونَ وَ الَّذینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُون...»(1)است، یاد تو در ذهنم مجسم شد. آرامش درونت، «ألا بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوب»(2)را تفسیر کرد.
آن حیات طیبه را که خداوند به مؤمن صالح وعده داده است، باید از روح پاک تو پرسید.
صلابتت، گواه روشن باورت به «أَلا اِنَّ أَوْلِیاءَ اللّهِ لاخَوْفٌ عَلَیْهِمْ و لا همْ یَحْزَنُون(1)» بود. آن گاه که در کنار ضریح پاک حضرت معصومه علیهاالسلام دست به دعا بودی، تفسیر «وابْتَغُوا اِلَیهِ الوَسیلَه»(2)را دانستم. آنقدر خداترس بودی که «اِنَّما یَخْشَی اللّهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَماء»(3)
را در تو دیدم.
«سنن النبی صلیاللهعلیهوآله»، «آموزش فلسفه و روش رئالیسم»، «آغاز فلسفه»، «اسلام و اجتماع و شیعه در اسلام» و... را نوشتی تا به تفسیر عملی بنشینی «أُدعُ اِلَی سَبیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ المَوعِظَةِ الحَسَنَه» را.(4)
تو بارها گفته بودی:
همی گویم و گفتهام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
برونند زین حلقه هشیارها»
و مگر نه اینکه «... الَّذینَ ءامَنُوا أَشَدُّ حُبّا لِلّه»؟!
آشناییات را هرگز انکار نخواهد کرد کسی که حتی اگر یکبار، نسیموار از کنارت گذشته باشد. به سمت هر افقی که چشم میدوزم، تو را میبینم که بر بلندترین قلههای طلوع ایستادهای، چراغ خورشید در دست و تکیه بر آسمان زدهای تا روشن کنی با چهره آگاهیات، جهان تاریک و ناشناخته کسی مثل مرا.
بر بلندای کرسی علم و آگاهی ایستادهای، آنجا که پایههای علم، بر آسمان بنا گذاشته شده است. تنها تویی که خورشیدوار روشنگری آغاز کردهای.
رنگین کمانی از فقه و حکمت و فلسفهای که از مشرق آسمان دانش، تا مغرب سپهر لاجوردی آگاهی کشیده شدهای. تا وقتی که تو دستی بر آتش داری، چراغ روشنگری و روشنضمیری، هرگز خاموش نخواهد شد.
علامه! سینهات گنجینه علوم است؛ علومی که در پرده معرفت و هالهای از خداشناسی تزئین شدهاند؛ از خوشنویسی و شعر گرفته تا نجوم و هندسه و ریاضیات، از ادبیات عرب و عجم گرفته تا منطق و کلام و فلسفه.
داناییات، ریشه در خداشناسیات دارد و آگاهیات از ریشههای وحدت آب میخورد. تو بر خاک نمیایستی. آسمانها جای قدمهای توست. اینگونه که سرشار از نور هستی، در سینه آسمان باید به دنبال تو گشت!
هیچ حایلی نتوانست تو را از اتصال به منبع لم یزلی نور الهی دور نماید؛ وقتی دست دعا به سمت عرش دراز میکنی و دست در دامان نماز میاندازی و فریاد نیاز برمیآوری.
علامه! «سبز است یقین تو و ایمان تو آبی است
گنجینه نور است دلت، جان تو آبی است».
هنوز تو را میخوانند؛ تو را که در فرصت کوتاه زیستن، بلندترین شعر علم و عرفان را سرودی؛ تو را که شبهای خاکی، یلدای نیایشت بود و روزهای آفتابی، مجال طاعتت؛ تو را که وادی به وادی، قافلهسالار سیر و سلوک و الهام و یقین بودی؛ تو را که دستانِ گشوده دانشت، میوههای بسیار میداد؛ از فقه و اصول تا فلسفه و حکمت؛ از خوشنویسی و شعر تا ریاضایت و هندسه و نجوم؛ از ادبیات عرب، تا منطق و کلام و...
تو در اوج قله دانشی الهی ایستاده و چشم به طایر قدسی سعادت دوخته بودی.
تو آرزوی روضه رضوان را با خلوص و عشق و ایمان، جامه عمل پوشاندی.
هنوز نجوای نافلهخوانیهایت به گوش میرسد که در هر مجالی، طاعت حق به جا
میآوردی، در مسیر خانه تا کلاس درس یا زیارت حرم و پیادهرویهای روزانه.
هنوز نیایش شامگاهانت، شبهای بیستاره را نورباران میکند. تو از یتیمی و تلاش و تکاپوی صادقانه، نردبانی ساختی که قلههای عرش را فتح کردی و غبطه زمینیان شدی.
علامه بزرگ! در کدامین آسمان خانه داری که هر روز، با طلوع هر خورشید معرفتی، انوار حکمت الهیات میتابد و خاطره هنوز آسمانیات دوباره طلوع میکند؟
چقدر خاطر زمین دلتنگ رجعت دوباره شماست؛ رجعت دوباره مردانی که یک جهانْ معرفتند و یک جهان حکمت.
شنبه
27 آبان 1385
25 شوال 1427
تو نماز را بر پای داشتهای، زکات را به جای آوردهای، فراخواندهای به معروف و باز داشتهای از منکر.
به راستی و درستی، سیرهات سیره انبیا بوده است. اشارههایت، بشارت به رهایی است؛ از خاکدان تیره جهل که بسیار قربانی گرفته است. فرمودهای: «دو کساند که کمرم را شکستهاند: دانای هنجارشکن (عالم متهتِّک) و نادان راهگشا (جاهل متنسِّک).
شب مردان خدا را، عَلم الهدایِ علم تو، روز جهانافزور کرده است.
جویبار دانش «ابوحنیفه» از سایهسار تعلیم تو میگذرد. مِس وجود «جابربن حیان» از کیمیای استادی تو زر شده است. تنور «توحید مفضل» با شعله شکوه تو میسوزد. یکتنه بار غریب ارزشها را در روزگار عسرت به دوش کشیدهای تا فتیله نیمسوز «اخلاقی زیستن» نمیرد.
در آستان دنیا، «حبل اللّه» را به دوش کشیدهای که یاد خدا در قلبهای تشنه آرامش، کاستی نپذیرد. دست دین را در دست خرد گذاشتهای تا چون دو بال پریدن، افقهای پرواز آدمی را بگشایند.
شمع هدایت خویش را به ضیافت اصحاب عقل بردهای تا قفلهای بسته بر ذهنها و ضمیرها را بشکنی، تا فرا بخوانی به اندیشیدن، تا بگویی که پیامبران آمدهاند دفینههای عقل را از زیر آوار تعصبها و تحجرها بیرون بشکند؛ تا بگویی که انسانها، معادناند؛ درست مثل معادن طلا و نقره.
گواهی میدهم به حقیقت، که حقیقت در نگاه نازنین توست.
تو کشتیبان کشتی خرد، در توفانهای هراسانگیز جهل و ستم بودهای.
الگوی انسان زیستن را از مرام تو میتوان آموخت و نام تو یادمان همه خوبیهاست.
هنوز کوچههای مدینه از خاطره گامهای آهسته تو سرشار است.
هنوز سایههای آرام شب، از وزش نسیم حضور تو بیدارند.
هنوز خانههای بینور و تهی از عطر مهر مادر و پدر، به لحن دلگشای تو مشتاق مانده است. کسی چه میدانست که آن شعر شبانه نان و طعام، از قلب غزل سرای نوازش توست که میتراود؟!
دریغا که تا بودی و هرم حضورت را به گمنامی اما به عشق، به خلق خدا پیشکش میکردی، از ادراک تو محروم ماندند! حالا پس از رفتن تو، یک شهر به اندازه همه آن چشیدگان جرعههای تو، تنهایی خویش را مرثیه میخواند و مویه میکند.
آن دلگرمی که در یأس فروتن دلها از جانب تو میدمید و شفافیت آب را به روان خشک و خسته آنها میبخشید، حالا از دست رفته است و تو پرواز کردهای به آشیانه مرغان بهشت. وقتی زبان میگشودی، گره فرو بسته صدها هزار پرسش بیامان میگشود و دفتر پربرگ ندانستههای اندیشه انسان، سطر به سطر، از واژههای معرفت و بلوغ، هستی میگرفت.
این کاروان بلند علم است که از باغستان روشن دریافتهای تو آغاز شده و تا مرز تیرگیهای جهل آدمی، توشههای دانایی و حکمت را روانه کرده است.
آن امیر ایمانآوردگان و معرفتشناسان بود که سرود و اینک تو که با صلابت و یقین، «سَلُونِی قَبْلَ أَنْ تَفْقِدُونِی» را باز میخوانی و میخوانی.
ای امیر فضل و بزرگی و هنر!
تاریخِ پُرحجم روایت و نقل، به آن دهها هزار جستوجوگر و راوی سخنهای جانانه تو که در خویش دارد، به خود میبالد؛ به آن مرواریدهای نهفته کلامت که در حافظه دیرینه خویش، عزیزانه محفوظ داشته است.
ای صادق آل نبی! اکنون ماییم و میراث فاخر سخنهای تو که بسان گنجینه رشد و آسمانی شدن، ما را و همه را و همیشه را فرا میخواند.
زمین با گردش خود، رسیده است به کتاب امامت؛ فصل ششم، سطرهای اندوه مدینه. روزگاری بود که آن سوتر از ستیز بیهوده بنیامیه و بنیعباس، تنها فاتح میدانهای فضیلت، صادق آل رسول صلیاللهعلیهوآله بود که در امنیتی مغتنم، تشنگان معارف را سیراب میکرد. امروز اما از این ماتم جانکاه، در سینههای منبر و قلب کرسی تدریس، خاکستر خاکستر حسرت میروید. آه! پرفریبتر از منصور، شیطانی نیست
که زهر خود را چنین بریزد و لعنتهای همیشه را برای خود گرد آورد. تاریخ، ارجمندتر از مکتب صادق علیهالسلامسراغ نداشت. ستارگان فقاهت، تفسیر، کلام و طب، تابندگی خویش را مدیون ششمین پیشگام روشنگریاند.
سرمایه امروز بقیع، اشک است و اشک. مدینه، جهان را از شیون اکنون خود پر کرده است. امروز بقیع در لباس سوگ، چکیده اشکهای غربت شیعیان است و دانش، بحارالانوار اشکی است که به تمامی برگهای زرین احادیث، تسلیت میگوید.
حضرت باران! کویرهای تشنه را دریاب که ریشههایشان خشکیده است. بیابان در بیابان عطش است که سایه میاندازد بر خاک.
صفحههای زمین، ترک برداشتهاند. آرمانشهر عدالت را کِی خواهی ساخت؟
مدینه فاضله عشق را کِی به ارمغان خواهی آورد؟
دیو، به درهای بسته میکوبد؛ به پنجرههای چوبی؛ به شهر، هجوم آورده است. فرشتهها را پراندهاند از این دیار.
پرهای ریخته در خیابان نوید میدهد که خواهی آمد؛ نوید میدهد که بوی پرواز، خواهد وزید، شوق رهایی، همه گیر خواهد شد.
حضرت باران! بر بالین غنچههای نو رسیده ببار که شمیم شکوفههاشان را خواهند گستراند و بذر طراوت را خواهند پراکند.
باد، هوای شرجی را با خود خواهد برد؛ کهنگیها را جمع خواهد کرد از پشتبامها. رنگ نو شدن خواهد گرفت خانهها. ناودانها فریاد میزنند، صدای شرشر آب میآید از آسمان. رودخانهها موج
برداشتهاند. توفان است شاید!
حضرت باران! چشمهای کشاورز، به دستهای بیمنت توست. دفترچه خشکسالی را ورق بزن! قافلههای گمشده را برگردان به شهرشان.
مشعلها کور شدهاند؛ شعلهها شیداییشان را از دست دادهاند؛ شبهای سیاه را زیر و رو کن.
ببار بر این زاویههای خاک گرفته، بر این ارزشهای فراموش شده! ببار بر این کوچهها که تشنه عدالت علویاند!
نوای آب آبِ زبانهای خشک، به عرش نمیرسد. ندای العطش مستضعفان دنیا یخ بسته است در گلو، حرفها و دردها را به زنجیر کشیدهاند.
حضرت باران! نسیم سحر، عاشقمان کرده است به بوی تو؛ کی خواهی بارید؟ کِی قطره قطره، تن دیوارها را خواهی شست؟
کی خواهی آمد تا جشن باران بگیریم؟
«آیا زمان آن نرسیده
بر این زمین مرده بباری؟»
صدای ندبهام میآید... و من و ما، هزارها سال است که مشق مشتاقی و مهجوری میکنیم با تو، وقتی که نیستی.
تو، کلاس انتظار و بیتابی دلدار را هر جمعه دوری، تکرار میکنی و من که چشمه اشکهایم را به دریای دوست داشتن تو جاری کردهام، با کدام هقهق تازه، صدای عشقم را پیش کشت کنم؟!
ای جاری بیدریغ مهربانی بر مردمان! چه جانکاه است وقتی که آهنگ روی تو میکنم،اما روی تو از آفتاب هم نازدارتر است. آفتاب، گاه حاضر است و گاه غایب، اما تو... آه، میدانم!
«تو نه همچو آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی وقتی دلم هوای ایثار ابراهیم و بزرگی نوح و دست نورانی موسی و نفس زندگیبخش عیسی میکند، وقتی دلتنگ خورشید و ماه، محمد و علی میشوم، انگار رایحه گل نرگس است که آرامم میکند! ا کجا و کی، از خاطره دستهای گرم تو که عدالت را میهمان همه جانها میکند، بگوییم و بگرییم و بسوزیم؟ میراثدارِ بزرگِ ابرهای بهار! سرزمین آدمیان، کویر داغزده خستگیها شده است؛ شکوفههای متولد نشده، حیرانند تا تو بر این سوخته زار، گذری کنی و بباری.
صدای ندبهام میآید، اما حرفهای من، به دردی طولانی و بیواژه بدل شده است. تنها به اندوه میمانم.
تو خود حدیث مفصل دوری بخوان از این دفتر!
صدای ندبهام میآید...
هر صبح، پیش از طلوع آفتاب به تو سلام میدهم؛ پیش از آنکه روز از ماه پیشانیات تابیدن آغاز کند. هر صبح، نفسهایم را در عطش رودها سرازیر میکنم، شاید صدای جاری رودها، عطر سلامهایم را در پیش قدمهایت جاری کند.
شاید تو در دورترین نقطه نزدیک به ما ایستادهای، اما بوی اشکهایت، همیشه به ما میگویند که همین نزدیکیهایی؛ خیلی نزدیکتر از همین نفسهایی که همیشه تشنه شنیدن عطر کلامت بودهاند. خیلی نزدیکتر از همین ستارههای غریبانه اشکهایی که راه گونهها را بهتر از هر ابری میدانند. تو دورترین سروی هستی که سایهات را بر سر ابدیت ما گسترانیدهای!
تو کهنترین عشقی هستی که در جانهای همیشه عاشق ما، از ازل ریشه داشته است. من بوی تو را پیشتر از آنکه بوی باران را بشناسم، استشمام کردهام.
من نام تو را سالها پیش از آنکه زمین آفریده شود، خواب دیدهام.
تو کهنترین توفانی هستی که کشتیهای عشق را به تلاطم درآورده است. من مهربانی تو را از تمام پرندهها پرسیدهام. حتی همه خیابانهای این شهر، به جاده زیر قدمهای تو منتهی میشوند.
من ایمان دارم که تو فردا، پیش از خورشید طلوع خواهی کرد!
بادها کوچه به کوچه گشتهاند و چه بیهوده بیتو!
خاکها دشت به دشت جوانه زدهاند و چه بیهوده بیتو!
بیتو، غربت روی رودها گسترده شده و گرد سکوتی اندوهبار، روی کلمات چشم به راهی پاشیده شده است.
بیتو، قدرتهای مسموم رخسارهای سرکش، باربران سفیه استعمارگری، پشتهای از چپاول فراهم آوردهاند.
معمایی است برای هستی که کدام جمعه مهمان، زنبیلی از نور میآورد و بشارت.
اشکهای ما که همیشه پشت درب انتظار ماندهاند، در دفترهای دلنگران، سلامتی تو را با تمام وجود سرودهاند.
از ساعات ما، قطره قطره «اللّهم کن لولیک» چکیده است.
ابرها همیشه دلتنگ تو بودهاند؛ جمعهها بیشتر. پروانهها، گرد نام ماهت بال بال میزنند؛ جمعهها بیشتر.
زمین، سیاره بیکسی است بیصدای دلربایت.
نگاه کن، نگاه دریا نشسته است روی پیک فروردین آمدنت. گردنههای غریبی، جمعه را گواه میگیرند که پر از غروب شدهاند و آه.
در تمام حفرههای روح، غمی به وسعت نیامدنت جا گرفته است.
ای مهر ملایم! انبوه عاطفههای ناشکیب، به جمعهای که فرا میرسد، تکیه کردهاند.
ای تداعی رهایی! همیشه وقتی پرندهها پر میکشند در هوای صاف، دل بارانی ما برای جمعه تو میتپد. یاد کوچ آزادانهای میافتیم که همه سپیدند و پر خنده.
... نوحهگری خویش را تا کجا ادامه دهیم؟
تا چه وقت بنشینیم روبهروی این صندوقچه قدیمی که نامش انتظار است و عطر مرواریدهای حسرت در آن میدرخشد؟
بیتو فقط ماتمهای خاکی خود را قلم میزنیم.
مولای ما! کدام جمعه، نقطه پایان این قلمزنیها خواهد بود؟ کی خواهد آمد، روز ایستادنت کنار کعبه و پهلوی مدار پاکی؟
صدایی رساتر از لحظهای که بیایی، در کهکشانها نخواهد رویید.
چه خوش است روز پر گشودن در واژههای متروک مانده معنویت و چه خوش است گردگیری از چهار گوشه خلوتخانه جهان!
وقتی آوای جدایی بر دلها و نوای وداع بر لبها نواخته شد، نگاهها در پیچ و خم جادههای تنهایی، سکوت کردند و زمان برای بدرقه گامهایت - غمگنانه - متوقف ماند، اما خاک، هنوز هم از عطر حضورت سرشار است.
تو میآیی از پس ثانیههای سرشار از امید و بیم؛
بیم از دیر آمدنت،
و امید برای وصلی دوباره.
تو میآیی از پشت لحظههای دور؛ تا تلخی درنگ در لحظههای بیتو بودن را به فراموشی بسپاریم و با تو بودن را به لبخند بنشینیم.
تو میآیی؛ همچون آفتاب که از پس تاریکی شبی طولانی، روز را به ارمغان میآورد و نوید صبحی دیگر را به ما میدهی.
کاشکی سکوت سنگین زمین و زمان، با شیهه اسبهای سپید یاران سبزپوش و آسمانیات بشکند!
کاشکی صدایت از پشت دیوارهای بلند فاصله، در دلها طنین افکند!
کاشکی...
تو میآیی؛
این را دلم میگوید که عاشق است.
سواحل یادت کجاست؟ دلم برای نسیمی خنک تنگ شده است. هوای آمدنت را از تمام سمتها نفس میکشم. در کدام زاویه نشستهای؟
کجایی تا از پس هوای سپری شده دیروزها، زمزمه آمدنت در فرداها، آسمان و زمین را بنوازد؟ کجایی تا با نفسی برآمده از هیاهوها، نامت را بر تمام جدارههای آسمان، آنجا که ملایک به پیشوازت آمدهاند، فریاد کنم؟
کجایی تا شبهای تاریک خاک را در هم بریزی، تا با اولین قدمهایت بر جادههای صبح، عدالت را زمزمه کنی؟
میآیی، اما چقدر ثانیههای انتظار، سخت میگذرند!
میآیی؛ با اشراق نور از دورترین قلهها. نامت نشانه رهایی است.
باز هم غروب جمعه است. باز هم آدینه، سفرهاش را بر دفتر خاطرات ما جاری کرده است و همه با دستانی پرحسرت و نگاهی پراندوه، به غروب آفتابش خیره شدهایم.
راستی! ای حضور سبز! تا کجای این بادیه بینشان، ما را به انتظار مینشانی و با کدامین آیه ما را به صبر فرامیخوانی؟ هرچه که در آستانه این زمانه بینور و این روزهای بیشوق و شور، بیشتر به امید آمدنت مینشینیم، قلبمان کمتر به ظواهر دل میبندد.
ای شریفترین سوگند خدا، ای آیه زنده توحید و ای نور قلب ناامیدان! دلهای پرتلاطم ما، به نگاه و دستان پرخیر تو بسته شده؛ بیا و التیام قلبهای زخمدیده عاشقانت باش.
بر ما بتاب و از عاشقانت نور الهیات را دریغ مدار!
پر از بهار و پر از گل شده است چشمانم
بیا که دشت تغزّل شده است چشمانم
به کوچه باغ حضور، ای مسافر خورشید!
عبور سبز تو را، پل شده است چشمانم
زِ اشک دیده، چراغان نموده راهت را
چقدر اهل تجمل شده است چشمانم
بیا که سیل روان سرشک میگوید
بدون صبر و تحمل شده است چشمانم
بیا که آب شده است جامههای برفیِ ما
بیا که باغ پر از گل شده است چشمانم
کدام جمعه، کدامین سمات میآیی؟
پر از دعای توسل شده است چشمانم
میآید از آن سوی باورهای دلواپس
یک روز تا آغوش این درهای دلواپس
جای سراب از هفت وادی آب میجوشد
در امتداد دید هاجرهای دلواپس
آشوب میخوابد سپس آسوده میخوابند
شمشیرهای خسته، خنجرهای دلواپس
امروز هم بیفکر آب و دانه دق کردند
بر بام بیصبری کبوترهای دلواپس
باید بیاید این فسیل از مرگ برخیزد
از سنگفرش سرد معبرهای دلواپس
ص: 65