ghaemiyeh.com
اشارات 87
عنوان و نام پدیدآور:اشارات[پیایند: مجله]
مشخصات نشر:قم؛ تهران؛ مشهد: مرکز پژوهشهای اسلامی صدا و سیما، ۱۳۸۴ -
فاصله انتشار:ماهانه
شاپا:1735-7403
شاپای اشتباه:1735-7402
یادداشت:این نشریه در بعضی از شمارهها با توجه به ایام خاص با عنوان "اشارات ایام" منتشر می شود.
یادداشت:صاحب امتیاز: اداره کل پژوهشهای اسلامی رسانه
مدیرمسئول: داوود رجبینیا
سردبیر: علی حسینیایمنی
مدیرمسئول دوره جدید: علیرضا رنجبر
عنوان دیگر:اشارات ایام
موضوع:ادبیات فارسی -- نشریات ادواری
ادبیات فارسی-- قرن۱۴--نشریات ادواری
اسلام و ادبیات-- نشریات ادواری
شناسه افزوده:رجبینیا، داود، ۱۳۴۷ -، مدیر مسئول
حسینی ایمنی، سیدعلی، ۱۳۵۱ -، سردبیر
شناسه افزوده:صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران. مرکز پژوهشهای اسلامی
رده بندی کنگره:PIR۴۰۰۱
رده بندی د...:۹۰۶۲۰۵/۰فا۸
شماره کتابشناسی ملی:۱۳۰۴۷۱۱
دسترسی و محل الکترونیکی:Esharat@IRIB.ir
زبان متن نوشتاری یا گفتاری و مانند آن:فارسی
ماهنامه ادبی اشارات، در نظر دارد از آثار ارزشمند نویسندگان و صاحبان ذوق و قلم همه مراکز، در جهت گسترش و بهبود محتوایی و تکنیکی آثار ادبی خویش، در موضوعهای اجتماعی، معارفی، فرهنگی و مناسبتی، بهره ببرد. از این رو، شاعران و نویسندگان کلیه مراکز صداوسیما که آمادگی همکاری با این ماهنامه را دارند، میتوانند با ارائه دو اثر در قالب شعر یا قطعه ادبی - حداکثر در دو صفحه برای هر موضوع و بر یک روی کاغذ و با ذکر مشخصات کامل و تلفن تماس تماس - در موضوع پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله و یکی از شخصیتهای دیگر - به دلخواه خود - و ارسال آن به دفتر ماهنامه، علاقه به همکاری خویش را ابراز فرمایند.
چشم به راه آثار خوبتان هستیم
با سپاس فراوان
ماهنامه ادبی اشارات
«زودتر کاش به سرمنزل مقصود رسد
سحری جلوه کند این شب ظلمانی را»
ستایش، تنها و تنها از آن توست که تاریک کوچههای شب را، روشنای روز بخشیدی و ظلمت را مغلوب سپیدی گردانیدی. طلوع را آفریدی و پرتو نورانیاش را بر دل و جانم تابانیدی.
ای مهربان همیشه!
تمام توانم از توست، که دیروزم را به امروز پیوند دادی، تا بمانم و دیگر بار، تو را بخوانم. کاش میشد فردا نیز در سایهسار مهربانیهای پنهان و آشکارت، سطر سطر سپیده را به تماشا بنشینم و هرگز - روزها و شبان داغ هیچ گناهی نبینم!
ای همیشه مهربان!
دلم را با تمامت عشق به استقبال یادت آوردهام و پریشانیهایم را نذر آرزوهای دیرینهام کردهام؛ تا هرگز پیمانت نگسلم. مرا از کژیها باز دار و لحظهای به خودم وامگذار. غبار زخمهای کهنه و اندوهان تازهام را فرو بنشان و مرا به خود بخوان.
آفریدگارا!
آرزوهایم را در سفره گسترده نعمتهایت به اجابت رسان؛ که فقط کرامت تو، حاجت روایم میسازد. امروز، پنج حاجت به پیشگاهت آوردهام و پنج اجابت از درگاهت آرزو دارم؛ سینهام را از ساغر سلامت، سرشار ساز تا به طاعتت دل بندم؛
پاداشی بیکران بر بندگیام برسان؛
روزی روا و فراوانم از نعمتهایت نصیب گردان؛
در پناهگاه راستینت از غم و اندوه امانم بخش؛
و دریچهای از رحمتت در برابرم بگشا، تا از اندوه روزگارانم برهاند.
ای مهرورزترین مهرورزان!(1)
یا من هو الکبیر المتعال!
در بزرگی بیحد تو هیچ شکی نیست و همه چیز در محضر تو حقیر شد، اما بخشش از بزرگان است؛ آیا من که در برابر عظمتت ضعیف و ناچیزم، تاب عذاب دوزخ تو را دارم؟« یا ربّ اِرحم ضعف بدنی و رقة جلدی و دقة عظمی»
یا مَنْ خَلَقَ المَوْتَ وَ الحَیاة!
ما را این گونه زنده بدار و بمیران:
«اللهُمَ اجْعَلْ مَحْیایَ مَحْیا مُحَّمدٍ و ال مُحَّمدٍ و مَماتی مَمات مُحَمَّدٍ و الِ مُحَّمدٍ».
یا اَحَبَّ مِنْ کُلِّ حَبیب!
بهانه خلقت ما، عشقبازی با توست و نه چیز دیگر.
یا منشیءَ السَّحابِ الثِقال!
دوست دارم ابر رحمتی را پدید آوری که از آن، باران معرفت بر سرزمین خشکیده دلم ببارد و محصول آن، گلهای ایمان باشد.
یا طبیب القلوب!
این دل صد دله مرا، یکدله کن و به سوی خودت سوق ده که:
«ألا بِذکرِ اللّه تطمئن القلوب».
1) . برگرفته از: دعای روز پنج شنبه
یا واهِبَ الهدایا!
بهترین هدیه تو برای من این است:
«اِلهِی هَبْ لِی کَمالِ الاِنْقِطاعِ إلَیْکَ».
یا من هو بمن عصاه حلیم!
گروهی، هنگامی که از من خطایی سر بزند، برآشفته میشوند، حتی به بیآبرو کردنم، میکوشند، اما تو انبوهی از گناهانی که مرتکب شدهام را دیدهای و صبر کردهای. حال که بر این همه عصیان صبر کردهای، چه زیباست که از آنان درگذری!
یا ماحی السیئات!
بدیها، نور ایمان را از وجودم محو کرده، تو بدیها را محو کن تا تلألو این نور در وجودم نمایان شود.
یا سَتّار العیوب!
الهی گر بخوانی و برانی
تویی مولا و صاحب اختیارم
از آن ترسم به رسوایی کشد کار
مبادا پرده برداری ز کارم
یا خالق کل مخلوق!
تو مرا در احسن تقویم خلق نمودی و آنگاه، به خود فتبارک اللّه احسن الخالقین گفتی؛دوست دارم هنگام مرگم بگویی: یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه، فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی.
خداوندا! با کدام توان، با کدام اشتیاق دوباره به سوی تو گام بردارم، حال آنکه کولهبار اعمالم، لبریز از گناه و نامه اعمالم سیاه است.
خداوندا! سرم را در پیشگاه تو فرو افکندهام و شرمندهتر از همیشه به سوی تو آمدهام؛ قلم عفو بر گناهان من بکش.
آیا دری هست که از روی لطف و رحمت، در برابر این از همه جا رانده شده گشوده شود؟ آیا دست مهربانی هست که بر شانههای خمیده من بنشیند؟
خداوندا! اگر مرا نبخشایی، از درگاه تو به کجا بگریزم؟! کیست جز تو که مرا با این همه روسیاهی بپذیرد؟
ای مهربانترین !
چگونه سر بر آستانت ننهم و سیاهی دلم را با سیلاب اشک نشویم؟ معبود من! ای فراتر از خیال، ای والاتر از هر فکر بلند! کیست که تو را بشناسد و از درگاه تو، به سوی دیگری روی برگرداند؟!
کیست که ذرهای از طعم محبت تو را چشیده باشد و سر در ولای دیگری بنهد؟! خداوندا! این رشته امید را پاره نکن.
مرا ببخش و در آبی آسمانات به پروازم درآور.
خدایا! وقتی که در کورهراههای سرگردانی، گمشده خویش بودم و در جستوجوی تو، سرگشته و حیران، آنکه در بنبست هر کوچه تردید دستم را میگرفت تو بودی.
وقتی در غرقاب طغیان و تباهی، به هر دستاویزی چنگ میانداختم تا آخرین نفس فریاد میزدم و آنکه با التماس و امید میخواندمش، تو بودی.
نامهای زیبا و نورانیات چراغ راهنمای شام پریشانی من است.
خدایا! مرا ببخش مرا که میخوانمت، اما در خواندنم معنای راستین بندگی نیست؛ میجویمت، اما در جستنم کیمیای اطاعت نیست؛ میخواهمت، اما در خواستنم، معرفت خواهشهای آسمانی نیست.
خدایا! مرا در کاروان نورانی هدایتشدگان و رهیافتگان وادیات قرار ده تا من هم مسافر معارف الهی و کاشف کشف و شهود آسمانی شوم.
مرا دریاب؛ ای شنواترین، ای بیناترین، این گویاترین! مرا هم در جوار فرشتگان تسبیحگوی ساحت قدسیات قرار ده.
امشب، دوباره کولهبار بیکسیهایم را نزد تو آوردهام؛ نزد تو که سالهاست تنهاییهای مرا با یاد سبز مهربانت سرشار میکنی. بارها شکستن بغضهایم را دیدهای، وقتی پشت پرچین غصههایم زانو میزنم.
آهنگ ضعیف صدایم را شنیدهای؛ وقتی تمام حجم کلماتم را آهنگ سکوت پر میکند. کنار سجاده سبز نیازم نشستهام؛ وقتی آن را به پهنای اشک و استغاثه میگشایم.
امشب، دوباره نزد تو آمدهام؛ آهنگ محزون «انا عبدک الضّعیف»، از تک تک واژههایم میتراود. تو را میخوانم؛ تو را میخوانم به رنگ دعا، به رنگ نیاز، به رنگ هر چه پاکی است.
تو را میخوانم در سکوت شب، الهی! «إرْحَمْ مَنْ رَأْسُ مالِهِ الرّجاءُ وَ سِلاحُهُ البُکاء...؛ به من رحم آور که تمام داراییام امید به فضل توست و سلاح بُرانم، اشک است». با اشک، یکی میشود میان خاک تا افلاک، میان قطره تا دریا، میان من تا تو.
به من رحم کن؛ از آتش خشمت سخت میترسم. از لهیب شعلههای دوزخ، به دامن مهربانت پناه میبرم. از آن روزی که حساب مردمان را - اگر چه به اندازه دانه خردلی باشد - از قلم نمیاندازی، از آن روزی که «تُبلی السَّرائِر» نامیدیاش و رازهای ناگفته و اسرار پنهانم را در برابر چشم همگان ظاهر میکنی، از آن روزی که دیگر هیچ عملی جز آنچه کردهام پذیرفته نیست و کارنامه یک عمر زندگی مرا به دستان مضطرب و لرزانم میدهی؛ از آن روز به تو پناه میبرم.
خدایا! به تو پناه میبرم؛ به تو با تمام رحمتی که به آن امید بستهام و به تمام رأفتی که سالهاست طعم شیرین و دلپذیرش را چشیدهام.
مرا دریاب، آنچنان که کشتی توفانزده وجودم را در ساحل نجات و وادی امن و آرامش، پناه دهم.
از خشکسالی روح و جانم تو را میخوانم آیه آیه و باران عنایت تو را طلب میکنم برای ریشههای خشکیده جانم.
الهی! مرا دریاب در شورهزارهای گناه و آلودگی. مرا دریاب؛ آن هنگام که در پرتگاههای غفلت ایستادهام و چشمهای بصیرتم کور شدهاند.
الهی! این جان خسته را از بندهای اسارت رها ساز.
در خاک زیستهام و از خاکم، اما فراموش کردهام اصالت خویشتن را و میسوزم هر آینه در خودپرستیام.
شبی سیاه در من وزیدن گرفته است؛ شبی که رهایم نمیکند.
خدایا! همیشه از خود میپرسم کدامین غفلت مرا از تو دور کرد؟
«روزها فکر من این است و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم»
پروردگارا! سوگند میدهم تو را به خودت، به آن هنگام که خواندی مرا به خویشتن، رهایم کن از تار و پود گناه و پروازم ده.
پروردگارِ توبهپذیر! باز هم پذیرای این بنده توبه شکن باش. من با تمام سرکشیهایم تو را میخوانم. میخواهم برسم به ساحل نجات تو.
الهی! به سوی تو میآیم که «إِنّا لِلّهِ وَ إِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ».
به بهانه سال پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله
اینجا سرزمین خیبر است؛ سبز و آباد، سرزمین خرماهایی که زبانزد و شهره است.
اینجا شمال مدینه است و چهل هزار اصله نخل خیبری، چشم هر تماشاگری را خیره میکند.
سال هفتم هجرت بود که پیامبر، با گروهی از مسلمانان، به سوی خیبر حرکت کرد؛ برای دعوت به اسلام.
پیامبر، هرگز جنگی را آغاز نکرد؛ چرا که رسول رحمت بود، اما هنگام آغاز جنگ، با دشمن میجنگید و فرماندهی نظامی را به عهده داشت.
هرگز، هنگام اذان نمیجنگید و شب، به دشمن شبیخون نمیزد. سپاه اسلام وقتی به خیبر رسید و در منطقهای به نام «رجیح» اردو زد، پیامبربه همراهان خویش، فرمان صبر داد تا نبرد را صبح هنگام، آغاز کنند. یاران حضرت، پیرامونش جمع میشوند و چشم و گوش به صدای لاهوتیاش میسپارند. او، پیامبر عشق و نیایش و هدایت است؛ پس در میانه لشکر میایستد و پیچیده در چادر شب، چشمان پاکش را به آسمان دوخته، دعا میکند:
«پروردگارا! ای خدای آسمان و آنچه بر آن سایه میافکند! ای خدای زمین و...! ما از درگاه تو خیر
این قریه و اهل آن را میخواهیم و خیر آنچه در آن است؛ به تو پناه میبریم از شر آن و اهلش و آنچه در آن است».(1)
با شنیدن این دعا و دیدن سیمای نورانی پیامبر هنگام خواندن دعا و احساس آرامشی که از تپش قلب آن حضرت به وجود میآمد، قلب مؤمنان نیز آرام میشد و با هم سخن میگفتند. آه! چگونه میشود یک رهبر سیاسی، یک رهبر در چند قدمی دشمن ایستاده و با آنکه همه چیز مهیای پیروزی لشکر اسلام است، اما برای دشمنان و خیر آنها دعا میکند؟
اما چه جای شگفتی؟ مگر نه اینکه میخواهد به انسان، حیات ببخشد؟ مگر حیات انسان، جز در سایه پذیرش اسلام که دین حق است، میسر خواهد بود؟! او برای بردن آدمیان به بهشت برین، به سرزمینشان میرود؛ نه برای سبزه و زیبایی نخلها و صندوق ذخیره جنگی آنها.
صبح هنگام، پیش از نبرد، بار دیگر صدای رسول خدا صلیاللهعلیهوآله در گوشها میپیچد:
«هرگز آرزوی رویارویی با دشمن را نداشته باشید. آنان نمیدانند چه بر سرشان میآید؛ پس وقتی وارد میدان جنگ شدید، بگویید:
خدایا! تو پروردگار ما و ایشان هستی و تقدیر ما و دشمن به دست توست. تو آنها را به دست ما میکشی؛ ما آرزو نداریم آنان را بکشیم. از تو میخواهیم کار به خیر بگذرد. آنگاه، روی زمین بنشینید و وقتی آنها جنگ را آغاز کردند، برخیزید و بجنگید».(2)
چه روشن شده این سال به نام روشن تو، ای مهربان پیامبر رحمت، ای بیکران سینه پرشکیب، ای وسیع گذشته از قاب قوسین، ای آب و آیینه و چلچراغ عرش، ای محمد، فرزند بنده خدا!
چه کند این سال که مشرف شده به نجوای آسمانی نام تو؟ چگونه گذرد روزگار از طالع سعد و روزهای تا ابد بهاری سال تو؟
با چه حالی به انتها برسد هر ماهش که غم نیافتن دوباره نام تو را تجربه نکند؛ بیانتها رسول نور و نیایش، محمد ای برگزیده پیامآوران!
بیتو چه تاریک بودیم و بیامید! بیتو چه خسته بودیم و شکسته! اما حالا که آفتاب تو خیمه زده
بر پیشانی روزگارمان، از هر روزنه این خاکستری زمین، ندای ملکوتی چشمه را میتوان شنید، ای رسول مروت و مدارا، محمد صلیاللهعلیهوآله، دوست خدای رحمان!
حالا همت از میان خاطره دستهای تو بر افق شانههای ما نشسته است.
حالا عزت یاد تو بیواهمه میان رگهایمان دویده است و عظمت نام تو، ما را عزیز بیچون و چرای این لحظهها کرده است؛
ای بهانه بیبدیل آفرینش، رمز نگاه و نیایش، کلمه کلمه آسمان، دریا دریا بینش؛ بیتو چه غریب میماندیم، محمد رسول خدا! حالا دیگر قصد ما این است که در این سال - و حتی همه سال - از کهکشان راه خانه تو عبور کنیم؛ از کوچه باغ یاس و اقاقیات، از صحن صحیفه و صفایت، از حیاط حیات و هستیات، از دالان دلواپسیها و دلنگرانیات.
ما دیگر قصد کردهایم با تو باشیم، ای رسول اعظم، محمد مصطفی!
(حیّ علی الصلوة)
سجاده نیاز را میگسترانم و رو به قبله میایستم.
ایستاده؛ ولی شکسته؛ که در پیشگاه چون تویی نتوان سر بلند کردن و راست ایستادن.
تکبیر به تکبیر، بزرگی تو را میخوانم؛ «اللّه اکبر» به بزرگی تو سوگند که میدانم چون منی، سزاوار بندگی نیست و نمیتواند حق بندگی را ادا کند.
زانوانم میلرزد در پیشگاه تو؛ مبادا اندیشهای نابخردانه، مرا از عبادت تو غافل کند!
بر خویش میلرزم از کاستی عبادتم و تنها به رحمت و بخشش تو امیدوارم. پلک میگشایم رو به نور؛ آنگاه که دریچههای امید گشوده خواهد شد. با بند بند وجود خویش تو را صدا میزنم در هر صبح و شام و در هر ظهر و عصر. آن آبی آرام کرامتت، دستهای ملتمس مرابه خویش میخواند. میخواهم
بگریزم از «من» هراسان و مضطرب.
میخواهم نجاتم دهی از دوراهیهای سرگشتگی. پنج بار تو را میخوانم؛ در هر رکعت، عظمت تو را میبینم و در هر قنوت، آیههای ربنا را بر زبان خویش جاری میسازم، میخواهم ذره ذره نور را بچشم و در لحظات ایستادن رو به روی توست که مییابم خویش را در عنایت و لطف تو. سجده سجده، تو را تسبیح میگویم و رکوع رکوع، در پیشگاه تو خم میشوم. با هر ضربان قلبم، با هر تپش زندگیام، رو به تومیآورم، پروردگار مهربان!
تویی که از رگ گردن به من نزدیکتری. خالصانه صدایت میزنم تا بپذیری توبهام را.
خدایا! این سجدههای خالص را از من مگیر.
الهی! بندهوار ایستادهام در پیشگاهت؛ بندگیام را بپذیر!
«مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم»
آسمان، برایم آغوش میگشاید.
حس میکنم به آغاز کودکیام برگشتهام. دوباره به سوی شاخههای نور دست میبرم و گامهایم را استوار، به سمت خانهات میکشانم.
معبود من! دیری است گریزان از خویش، به تو پناه آوردهام. پیشانیام از هرم گناهانم سوزان است. از گناهانم دست کشیدهام. اینک، در دریای عطوفت تو پهلو گرفتهام. مگر خودت نگفتهای که مساجد، خانههای من در زمیناند؟! حالا به مهمانیات آمدهام بااشتیاق. اگر به وصل تو برسم، دیگر دنیا را با عشقهای پرفریبش به جهانیان وا میگذارم. تنهایی پس از گناه، مرا به سوی تو میکشاند.
خدایا! هیچ کس جز تو دادرسم نخواهد بود؛ همانگونه که هیچ جزا دهندهای برای کردههایم جز تو نیست. مسیر نفسهایم را به محراب میکشانم و سجدهگاه را با تمام وجود، در آغوش میکشم. زبانم نمیچرخد تا «العفو» بگویم؛ کولهبار گناهانم را زمین گذاشتهام تا به تو برسم.
مخواه بعد از سبک شدن شانههایم، از درگاهت که میروم، بدیها دوباره به دوشم بیفتند و مرا در آتش خشم تو خاکستر کنند. «اهدنا الصراط المستقیم» میگویم و به تو پناه میبرم. آمرزشم را از بخشندگی تو میطلبم؛ شاید مرا بنده خود بخوانی.
دیوارهای فاصله را کنار میزنم؛ هیچکس نزدیکتر از تو به من نیست.
میخواهم جوانههای یادت را با اشک چشمهایم، شکوفا کنم.
از مأذنههای بلند امید، نسیم سبز اذان، شکوفههای دلم را به شکفتن میخواند.
وجودم سرشار از عشق میشود و چون پرنده کوچکی، سبکبال میشوم.
فاصلهها را درمینوردم.
پروانهوار به سوی حرم یار، پر میکشم.
عطر بهشتی به مشام میرسد؛
شمیمش چه دلنواز است!
نفس عمیقی میکشم.
صفوف دلانگیز عشق شکل میگیرد.
همه قامت میبندند.
چه زیباست لحظه دیدار یار!
چه زیباست زمزمههای دلانگیز عاشقان!
معبود من!
به شکرانه این نعمت که نصیبم فرمودهای،
پیشانی بر خاک میسایم و سپاست میگویم.
دست نیاز، رو به سویت میگشایم.
تا نهانخانه تاریک دلم را پر از نور کنی که
به مددش، در تاریکیهای تردید،
طریق وصل بیابم،
و در سراچه تنگ دنیا،
جز تو نبینم و به غیر تو نیندیشم.
صبح، بهترین شکل نور است. خورشید، درست رأس ساعت سرور، شروع به کار میکند. همه چیز به خوبی دستهایی است که پیش میرود برای سلام. سلام!
بیایید همه در محضر نشاط، به وجد بیاییم، تا سرانجام لبخند بشتابیم و ببینیم امروز خورشید چه حرف تازهای برای گفتن دارد! ما که هر چقدر میگوییم صبح، دهانمان تازهتر میشود؛ گویا هر روز، سهمی از روشنایی را برای ما ترتیب دادهاند! باید پیش رفت و همت داشت! اینکه بنشینی و دست روی دست بگذاری، نمیشود.
از قدیم گفتهاند:«از تو حرکت»؛ پس قدم بزن همه لحظههای تکاپو را! صدای «صبح به خیر» که در کوچههای آشنایی طنینافکن شده، انسان را سرمست میکند. اصلاً چیزی در صبح هست که انسان دلش نمیخواهد تمام شود.
نمیدانم با من همعقیدهای یا نه؟ شب شاید شاعرانه باشد، اما باید همه طیفها را در نظر گرفت. آن وقت میبینیم چیز چندان مهمی شاید در بساط شب نباشد.
اگر توانستی مثل یک تکه خورشید، کلمهای پیدا کنی که پرتپش باشد، ما را هم خبر کن! چطور میتوانی کنار انرژی ناتمام صبحدم، دم از تواناییهای دیگر بزنی....
صبح تو را تا اینجای شوق آورده است؛ بقیهاش دیگر با خودت.
شب، دامن سیاه خود را از گستره روشنان روز جمع میکند و آهسته در آغوش زمان پنهان میشود. خواب، چشمهایت را رها نمیکند، اما نوازش بیدریغ آفتاب، پلکهایت را به بیداری فرا میخواند. خواب را از پلکهایت میتکانی. نسیم صبحگاهی که از حوالی گونهات عبور میکند، بوی خوش هوای تازه را مهمان رخوت و خستگیهایت مینماید. صبح، با چهرهای شسته شده در لطافت شبنمها، پشت پنجرهها ایستاده و به تو لبخند میزند.
در هوای رقیق و لطیف سحرگاهی نفس میکشی و پابهپای صبح، این طفل باطراوات روزها، زندگی را از نو آغاز میکنی. به چشمهای روشن صبح سلام میکنی. به آفتاب، قدیمیترین آشنای آسمان؛ به کوچهها، به چرت پاره شده خیابانها؛ به شهر سلام میکنی!
هوا، معطر از نفسهای صبحگاهان است. شوقی تازه میدود در رگهای تکاپویت. باید به تمام پنجرههای بسته سر بزنی. باید احوال تمام کوچهها را بپرسی. به شهر که هنوز از طراوات صبح سرشار است، لبخند میزنی. هیجانی میوزد در شریان خاک. صبح، از شانههای زمان سرازیر میشود؛ سرشار از مهربانی خدا.
میتوانی جوان شوی! غمها را در بقچه فراموشی گره بزن!
دیروزت را در گذشته جا بگذار... آینده، تمامقد در انتظار توست.
آغوش بگشا به روی شادی و طراوت. کوچهها استواری گامهایت را میطلبند؛ کولهبارت را بردار. به زندگی، سلام بلند بالایی کن!
صبح به خیر آسمان! صبح به خیر آفتاب! صبح به خیر شهر خوب من!
بگو: سلام، سفره مهربانی بیحدوحصر خداوند؛ مرا مهمان لقمههای حلال کن!
خستگیهایت را بسپار به شانههای باد تا به دوردستترین سرزمینها ببرد!
پروانههای دعایت را به سمت نور راهی کن، تا دیار سبز اجابت؛ بیتوکل «او»، هیچ جادهای به مقصد نمیرسد.
خدایا! از تمام پنجرهها برایم شادی و روشنایی بفرست و شاخههای روحم را به
میوههای سرخ محبت زینت ببخش. دستاتم را گشاده گردان!
خدایا! به من بیاموز تا لبخندم را و شادیام را با دیگران سهیم باشم.
پروردگارا! در هر لحظه از لحظههای این روز، بهرهای از بندگیات و سهمی از سپاسگزاریات و
گواه صدق و راستی از فرشتگانت را برای ما مقرر فرما»(1).
صبح که جلوهای از جمال لایزال خداوند است، در آینه زمان تکثیر شده است.
آفتاب، آغوش گشوده، به رویت میخندد.
جادهها، گامهایت را انتظار میکشند.
خواب را در بستر نرماش رها میکنی و صبح را از تاقچه تقدیر برمیداری و با خود میبری.
صبح، درود خداوند است؛ وقتی بندگان را به پویش و جنبشی دیگر فرا میخواند که «و جعلنا النّهار معاشا»؛ روز را قرار دادیم تا روزی برگیرید»؛
ابر و باد و مه خورشید و فلک در کارند
تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری
آفتاب، از دریچههای روشن صبح، نیرو میگیرد تا مبادا تو از روشنای صبح، بینصیب باشی.
برخیز و شولای اشتیاق را بر شانههای خویش بیاویز!
امروز را تو رقم خواهی زد.
امروز، برگ سفیدی است که نگارندهاش، دستان پرتوان توست.
باید خواب را در حسرت حضور گرمت، در بستر تنها رها کنی.
خویش را از پرچین رؤیاها فراتر میبری و تمام قصههای در رؤیا سروده را، در حقیقت تفسیر میکنی.
با خلق درمیآمیزی و سلام خداوند را به تمام چشمهای غبارزده هدیه میدهی تا زلال نام خداوند، چهرهها را رنگی تازه دهد.
1) . فرازی از دعا هنگام صبح و شام، صحیفه سجادیه.
جهان، امروز را با نام تو تفسیر میکند و تکاپوی تو را به تماشا میایستد.
هنگامهها، گوش به فرمان تو خواهند شد؛ وقتی تکاپویت، جهانی را متأثر میکند.
هیچ حادثهای تو را از تلاش باز نخواهد داشت؛ وقتی تقدیر خویش را خود مینویسی و هدف مقدست را فریاد میزنی.
آری! عشق را باید که بر تارک جهان بیاویزی! جادهها غرور گامهایت را انتظار میکشند. صبح را از تاقچه تقدیر بردار! صبح، درود خداوند است.
دفترچه خاطرات خون، چه رنگ روشنی دارد! هر کس چند صفحه از آن را بخواند، کافی است که بوی بهشت را استشمام کند و شهد وصال را بچشد.
صفحات دفتر خون و عشق، پر بار است و از کسانی میگوید که استوار ایستادند چون خورشید و قبله پایداری آنها به سمت کوه مایل شد و طراوتشان به گلهای اردیبهشتی گرایید.
صدای مندرس زندگی، در هیچ کجای این دفتر، به چشم نمیخورد.
تمام خوابهایی که ما این سو میبینیم، در آن کوچه یاد، همه خط خوردهاند و همیشه دغدغههایی مثلاً مهم، آنجا حرفی برای گفتن ندارند.
حضور شدید «فرشته» و «عشق» در برگهای آخر آن، حکایت از مرگ هر چه سیاهی دارد.
خوب است با یک دور مطالعه عمیق آن، جامه اندیشه را نو کنیم و راه خویش را در ادامه ببینیم و بدانیم که آینده از آن ماست. بدانیم با آن خط خون و با روشنی تکلیف فردا، شبهای زنگزده، خواهند هراسید. نگاه کن! فرازی از این دفترچه، به روشنایی هر چه تمامتر میتابد و چشمها را مینوازد:
«در مرگ خوانِ حادثه، شقیقه است که فرو میریزد و همچنان دستهای ما شهیدان در اهتزاز است».
ایستادهام در هوهوی باد، با جامهای غبارآلود و در اندیشهای دور فرو میروم. سرما؛ زوزهکشان، هیبت هراسناکش را به من مینمایاند و من از تیر نافذش میگریزم. به یاد میآورم دستان کبودت را در سرمای چندین درجه زیر صفر؛ سرمای کردستان، کوههای صعبالعبور، پاهای یخزده و چشمان برفگرفته، قیافههای زود پیر شده و سپیدی سرما بسته را. چه بود در گرمای سینهات که قندیلهای سرد و سخت را آب میکرد تا بیهیچ التماس و اعتراضی بایستی؟
به پایداریات غبطه میخوردم. هنوز گرمای جوشان خون سرخت را بر سپیدی برف به خاطر دارم و حرارت قلب پاره پارهات که برفها را آب میکرد و جوی کوچکی از لالههای سرخ، بر خاک جاری و من میگریستم. حالا ماندهام و در این یخبندانِ احساس میگریم.
میگفتی: «سرما را با گرمای دلت پشت سر بگذار!» و من هر چه میکردم، در دلم، هیچ آتشی نمییافتم؛ همه خاکستر حسرت است و اندوه.
میگفتی: «ناامیدی، مرگ تدریجی است؛ از پروردگارت و از نشانههای الهیاش یاری بخواه!»
میگفتی: «زیر آسمان آبی، هر کس دلش آینه باشد، آسمانی خواهد شد».
میگفتی: «هیچوقت برای پرواز دیر نیست؛ دستانت را به سیمرغ ولایت، امانت بده».
حالا آینه دلم را با تمام وجود، بالا آوردهام.
سالها با تلاشی خستگیناپذیر، غبار از آن زدودهام. در جوی اشکهای زلال، شستوشویش دادهام و به تو و نشانههای نورانی آسمان دل سپردهام. من آمدهام تا بوی دلآزار روزمرگیام، معتادم نکند، تا عطر بهشت، فراموشم نشود تا آینهگردان نور شوم.
تو هم از آن ریشههای نورانی آسمان، دستهای برایم بفرست تا ریسمان عروجم شود.
چقدر به امداد الهی محتاجم! میگفتی فرشتهها به یاریمان میآیند، در این جهاد اکبر، دوباره با تو میخوانم و از خدایمان یاری میخواهم. تو هم برایم دعا کن!
شنبه
7 مرداد 1385
3 رجب 1427
2006 Jol 29
شهادت حضرت امام علی النقی (هادی)
اندوه، چون خونی فشرده، در شقیقههای زمان میدود.
تاریخ، ملتهب و پریشان میتپد.
باد، خاکسترنشین حادثه، میوزد. بوی شیون، هوای ناهنگام این حوالی را شکافته است. نفسی نیست؛ زهر در شریانهای خورشید قد میکشد. چهل و دومین بهار عمرش، پر پر میشود.
سامرا، در جذر و مد حادثه، ناآرام بر سر میکوبد؛ چهل و دومین بهار، پشت پلکهای خورشید، به پایان نمیرسد و در خزان میپیچد.
حنجرهام را گشودهام تا فریادهایم را بشنوند، حنجرهام را گشودهام تا با صدای فرو ریختهام، خواب حادثه را بیاشوبم.
حرامیان، چه گستاخانه شانههای پرصلابتت را در خاکهای سامرا تهنشین کردند؛ صدای سرشارت را؛ اما نه! هنوز پنجرهای هست؛ هنوز بالهای خورشید، گسترده است. زهر، در یاختههای روز رویده است. توانی در زانوانش نمییابد. بر سجاده خویش فرو ریخته، با حالی غریب و اندوه خویش را بر شانههای خاک فرو گذاشته است.
ایستاده است و منتظر، تا با طنین بال ملایک، سفر خویش را به ملکوت، آغاز کند. ایستاده است و کوچههای نامردی، آتش گرفته است.
ایستاده است تا زنجیرههای رسوا را از هم بگسلد.
ایستاده است تا شهادت، چون بهاری پیش رو، با بوی گلهای سوخته، رو به رویش آغوش بگشاید.
زهر، در رگهایش میدود و خورشید، رفته رفته خاموش میشود. بوی شیون، بر شاخههای رها شده شهر میپیچد.
جادهها، اندوه رفتنت را از مدینه تا سامرا ضجه میزنند.
دنیا، زانوی غم در بغل، پشت در خانه تو، آینده یتیمی خود را عزادار است.
ناگهان، غروب غم انگیزت، نفس دقایق را میبرد. لحظهها، سر در گریبان ناباوری، حزن و ماتمی جانکاه را مرور میکنند.
چه زود آفتاب زندگیات، حجلهنشین غروبی تلخ شده است! این واپسین دقایق تنفس عاشقانه سامراست، در هوای ملکوتی حضورت.
بعد از تو، سرگردانی عشق، دوباره آغاز میشود.
«ولایت»، سی و سه سال در خنکای سایهات آرامش را به تجربه نشسته بود. تمام جادههای هدایت، سر بر زانوی ولایت تو داشتند. چگونه شیران قفس، سر به خاک تواضع نسایند در برابر بزرگیات که کائنات، در حضورت پیشانی به سجده، فرود میآورند؟!
هنوز روزگار، طعم خوش «توکل» در خفقان حضور «متوکل»ها را در هوای حضور تو به خاطر دارد. ای جریان نور خداوند در زمین! هرگز مباد خاموشیات؛ که بیفانوسی روشن نگاهت، بیحجت ملکوتی چشمانت، دنیا در تاریکی جهالت خویش غوطهور خواهد شد.
ادامه کرامتت را بریده میخواهند سلاله شیطان. ادامه نورت را ابتر، و سلاله امامت را عقیم میخواهند؛ تا حکایت منجی مدفون شود در خاطرات گم شده تاریخ... .
چقدر هوایت هوای پرواز است.
مصیبت جانکاهت را به جانهای سوخته «تشیع» بخشیدی. سخاوت دستانت را هم به تمام دشتها. زلالی نگاهت را امانت سپردی به آبشارها و غریبانه لحظههایت را به محزونی آواز قناریهای در قفس.
وسعت اندیشهات را به کهکشانها و تمام مهربانیات را به فرزندت «حسن» سپردی تا چارهای باشد برای دلتنگی شیعه و ماتم همیشهات را به سامرا بخشیدی تا برای همیشه، مرثیهخوان سوگ غمانگیزت باشد،
اما هنوز سخن کوبنده گفتارت، لرزه میافکند به کنگرههای قصر «متوکلها».... و نظم میبخشد به بند بند شعرهایی که از دهان حقیقت سروده میشود.
یا هادی!
ای امام العارفین!
ای نور جاری خدا بر زمین!
ای از تبار ستارگان روشن امامت!
جانم فدای نامت!
نام تو حق است!
نام تو چراغ دلهاست.
خویت محمدیست.
عطر و بویت احمدیست.
تو سی و سه سال بر فراز قله بلند امامت، رسالت سبز پیامبر را آواز دادی.
سی و سه سال پاسدار دین محمد بودی.
تا آنکه در چهل و یکمین بهار عمرت، شربت وصال را نوشیدی.
و امروز بارگاه ملکوتی تو مقبره خورشید، خانه امید و میعادگاه عاشقان تو است.
یکشنبه
8 مرداد 1385
4 رجب 1427
2006.Jul.30
روز بزرگداشت شیخ شهاب الدین سهروردی
چه کوتاه بود عمر پرندگیات، در آسمان مه گرفته روزگار!
چه زود آغاز اشراقیات به سرانجام رسید!
پرندهها، ارتفاع اندیشهات را تاب پرواز ندارند.
قدم بر چشمههای آسمان نهادهای و بلند ایستادهای.
ناتوانی چشمان حسود، عظمت پروازت را چه حقیرانه به انکار نشستند.
سوزنده و پرشتاب، گذشتی از خاطره آسمان دنیا، شهابوار! و دریدی پرده خواب عمیق خاکیان فرو خفته در جهالت را.
ناگهان، آمدنت را آهسته قدم زدی در حوالی خاک و نسیموار گذشتی از لحظههای وهمآلود و پرده برداشتی از تندیس حقیقت.
جهان، تهنشین شده در زلالی یکدست باورها و اندیشههای اشراقی توست.
بینشانه آمدهای از جادههای بالادست، تا فانوسهایی روشن، بکاری در تمام گذرگاهها که نشانهای باشد برای درماندگی خرد، رو به سمت شهودی آسمانی.
با تو، راه آسمانها، کوتاه کوتاه است.
عطر باغهای فراست میدهد کلماتت. زلالی ابرهای بارانزاست در هوای نگاهت که فرو مینشاند عطش دشتهای فلسفه را.
ستارههای دور دست، سوسو زنان، ریاضتنشین نگاه آسمانیات هستند.
صدایت طعم نفس فرشتهها را دارد. ذره ذره عقل و عشق، در هوای ملکوتی شوریدگیات شناورند.
ذرات، به سماع آمدهاند وجد عارفانه خود را در هوای صوفیانه نگاهت.
سرشاری کولهبارت، سنگینتر از تحمل شانههای زمین است. تو را خواندهاند از دریچههای بالادست؛ تو را که بزرگتر از فهم و شعور خاک هستی.
میروی و هنوز صدای« آواز جبرئیلی»ات، در گستره قرنها طنینانداز است و «عقلهای سرخ»، تمام ذرات را به شوریدگی و شهود فرا میخواند.
تو رفتهای و هنوز، لهجه دلنشین فلسفیات پرده برمیدارد از جهل و باورهای وهمآلود و دریچهای میگشاید به چشماندازهای اشراقی.
تو آن حقیقت زندهای هستی که هماره از گلوی دنیا تکرار میشوی.
از باغچه حیاط خانهام، بوی نور میآید؛ انگار بوتههای سرسبز، میوه نور دادهاند! انگار در ذهن گلبرگها معرفت خورشید شعلهور شده است! انگار از شرقیترین نقطه جهان، آفتابی به رنگ خداست! انگار شهابی از آسمان طلوع کرده است؛ آمده تا از فلسفه تولد نور بگوید؛ از عاشق شدن عقل، از کوچهگردی ملای مکتب فلسفه در پی لیلای عارفان مشرق زمین.
انگار شهابالدین سهروردی، هر روز بعد از نماز صبح، با طلوع آفتاب متولد میشود تا از تولد ابدیت بگوید!
از بازی قاصدکها، «آواز پر جبرئیل» میشنوم.
مردی جوان، اما پیر که سنش هنوز به چهل سال نرسیده، شراب اربعین وصال را به کف گرفته و شادمان از فتح قلههای رفیع اندیشه، به سمت آخرین شهر عشق، گام برمیدارد.
«عقل سرخ»، خبر از شکستن پای استدلالیان میدهد.
کسی در کشف و شهود شاعرانهاش، رد پای خدا را در رگهای گردنش مییابد. کودکی، نام حلاج را بر زبان میآورد و در حیرت میماند. جهان، رنگ نور گرفته است.
«شهاب الدین»، خبر از حضور نور در کوچه فلسفه آورده است؛ میخواهد بگوید عقل صرف، چون پای شکستهای در کوهستان است و تشنه بستهای در بیابان.
فلسفه بیحضور، سرابی برای سرگردانی است؛ آنگاه که راه اندیشه از دل میگذرد.
شهاب شدی تا سرزمینهای دور را روشن کنی.
واژه واژه نوشتی؛ از آنچه با چشمهایت دیده بودی.
جملات، به یقین رسیده بودند عرفان تو را.
«عقل سرخ»، عجایب هفتگانه توست، که یکییکی با بالهای آسمانیات، آنها را پیمودی.
آسمان را با تمام وجودت در آغوش گرفتی.
ریاضت کشیدی و طرح عشق، با دستان اشراقیات در صفحات تاریخ کشیده شد.
نسیم، با بالهای تو به قاف رسید؛ نگاهت آنقدر جذبه داشت که سیمرغ را متحیر کرد.
تو رسیدی به چشمه زندگانی و شستوشو دادی خودت را با ذکر خداوند در آن.
تو رسیدی به خدا.
تو رسیدی به هفت آسمان عشق و عقل سرخ، گواه وصالت شد.
«من آن بازم که صیادان عالم
همه وقتی به من محتاج باشند شکار من، سیه چشم، آهوانند
که حکمت چون سرشک از دیده پاشند
به پیش ما از این الفاظ دورند
به نزد ما از این معنا تراشند»
دوشنبه
9 مرداد 1385
5 رجب 1427
2006.Jul.31
روز اهدای خون
قطره قطره عشق، در شریانهایمان، راه میگیرد تا بودن را با صدای تپشهای بیوقفه قلبمان، حس کنیم.
هر قطره خون تو، زندگی تازهایست که عاشقانهتر از تمام رودها، در رگهای نیمهجان ما، به زندگی جریان میدهد. زلال رودهای زندگی، رگهای بخشنده توست که با اراده خداوند، جان را در کالبدهای پریشان ما شناور میکند.
هنگام اهدای خون، زیباترین حسها را داری؛ حسی سرشار از رهایی، حسی سرشار از اوج. راز آزادی و آزادگی، در رگهای تو جریان دارد.
بلندترین ارتفاعی که سراغ دارم، قلب زلال و آرام توست.
سیره انبیا را نیک آموختهای؛ چنانکه انفاق از جان میکنی، نه از مال.
زیباترین بخششها، بخشش توست؛ بیآنکه منّت بگذاری، بیآنکه دستهای نیاز را پس بزنی.
پیش از آنکه به سویت دستی دراز شود، به دستگیری بر میخیزی. زندگی را در کیسههای کوچک، پیشکش میکنی. روزهای آفتابی ما، چشم انتظار قطرههای زلال مهربانی تواَند. تو آفتاب را با خونت به فرداهای روشن ما هدیه میکنی.
زندگی، اقیانوس بیکرانهای است که از رگهای کوچک تو سرچشمه میگیرد و عشق، لبخندی است که از لبهای تو آغاز میشود و بهار، مهربانی چشمهای همیشه خندان توست. آرامش، کیسههای کوچکی است که انباشته از مهربانی گرم تو، قوّت قلبهای کوچکمان میشود.
جاری میشود زندگی در رگهایم؛ آنگاه که تو با سروش مهربانی، شیره جانت را با من قسمت میکنی.
سخاوتت را توان سپاسم نیست. ایثار، نگاه تو است که اینگونه نجیب و صبور، چشمانم را به دیدنی دوباره میخواند. تو آمدهای تا بگویی در پس این ابرهای تیره، آفتابی درخشان خانه دارد.
تو شبهای مرا بشارت سپیده و نوری. تار و پود جانم در نفسهای یاریگرت گسترده میشود. گرمای دستانم، اندیشه سبزت را مدیون است.
آمدی؛ آن ساعت که سلولهای بیرمقم در آستانه خزان، گامهای آخر را میپیمود، آن دقیقه که نفسهایم به شماره افتاده بود و چشمان بستهام را امید گشودن دوباره نبود. آمدی و عصاره جانت را به جسم دردمندم ارزانی کردی.
با روان زندهات، پیکر آزردهام را به حیاتی سپید فرا خواندی.
همتت استوار و جانت بیبلا! که ترانهسرای تولد دگرباره منی.
برمیخیزم و دستهایم را به سمت آسمان بالا میبرم و با گونههایی خیس و صدایی لرزان، سلامت روح و جانت را از پروردگار، طلب میکنم. برمیخیزم و شمعدانیها را به
آفتاب و نسیم دعوت میکنم. چگونه به تمنایت برخیزم که پرندگان امید را به آسمان خانهام فرا خواندی و پنجره چشمانم را به بینهایتی از خورشید گشودی؟
چگونه سپاست بگویم که جوانی خاطرههایم را وامگذاری؟
صدایت در ذره ذره کالبدم میپیچد و روشنی میپراکند. چشمهای سربلندت را میستایم و دستان بخشندهات را از سر ارادت میفشارم.
برخاستهای به شکرانه سلامت و جهان، با تو برخاسته است.
برخاستهای و هیچ دریچهای روبهرویت بسته نخواهد ماند.
خونی که در رگهایت میجوشد، امیدی به زندگی است. خوشا هیاهوی حیات که این گونه در تو موج میزند!
قطره قطره خونت، لبخندهای نوری است که بر لبان خشک منتظران مینشانی. خوشا هوایی که نفس میکشی! خوشا دستی که برای یاریرسانی دراز میکنی و خونت را هدیه میدهی!
صدای قدمهایت را نزدیکتر حس میکنم.
آمدهای تا چتری بزنی بر سر چشمهای بیرمقی که مشتاقند و منتظر؛ که فروغ زندگی در آنها سوسو میزند.
آمدهای تا جویبار رگانت را در رگهای خشک شبزده جاری کنی؛ تا حیات آغاز شود. آمدهای تا جانهای ناتوان را سیراب کنی.
آمدهای و خدا توانت را بیشتر کند، خدا چشمهایت را رو به آفتابهای گرم و همیشه تابنده عافیت باز کند!
آمدهای و آستین بالا زدهای تا با قطره قطره خونت، جوانههای خشک را کمک کنی تا قد بکشد.
عطر مهربانیات فراگیر است.
بزرگ زیستهای که اینگونه به یاری میشتابی.
بزرگ زیستهای که از سرخی خونت، سبزی حیات میستانی.
بزرگ زیستهای که به زیستن دیگران میاندیشی.
خون، از نفیسترین هدیههای روزگار است. قطرهای از زبان خون بشنو که اگرچه سرخ است، ولی سبزی را جار میزند.
صدای نفسهای خون، ما را در حیاتی عاشقانه نگه میدارد که: «تا شقایق هست زندگی باید کرد».
اما خونی که تو هدیه میدهی، گلواژههای نجات را به هموطن نیازمند، تزریق میکند. خانهای رو به آینده بنا میکند که همسایه دیوار به دیوار تمام خوبیهاست.
برای صدای حیاتبخش قطرات خون، تختهای بیمارستان، بیتابند.
پرستاران منتظرند تا هر چه سریعتر، پیک رهاییبخش برسد.
خون اهدایی تو، مسیری را میپیماید که پایانش، باقی ماندن نام توست.
این هدیه جاویدترین غزلی است که در کارنامه خوبیهای تو، به خوبی میدرخشد؛ اصلاً ماندگارترین تصویر امید است.
میبینم باز هم آمدهای و آستین را بالا زدهای!
هنوز برای زیستن فرصت هست؛ اندوه نفسگیر مرگ را از دوش من بردار.
نگذار میل زندگی در رگهایم بمیرد؛ مگذار حسرت یک نگاه دیگر، پشت پلکهایم لخته شود!
هنوز گامهایم، جادههای دور و دراز را طلب میکند و دستهایم، کاشتن دانهها را در دل خاک گلدان؛ مگذار گامهایم را به سکون بسپارم و دستهایم را به خاک!
رگهای خشک پیکرم را دوباره جاری کن تا سلولهای بیرمقم بشنوند، همهمه زندگی را.
دریچهها را هوای تازهای ببخش! مگذار سردی نفسهایم، سرخی تبسمها را خاموش کند.
مگذار از رفتن سخن بگویم؛ فرصت برای بودن هست اگر جرعههای خونت را در خشکسال این تن رنجور بباری.
برای روییدن دوباره، برای پا گرفتن نهالهای تکیه داده به دیوار، برای برخاستن از بستری که به مرگ میاندیشد، سراغ قلبم را بگیر! تا ضربان زیستنم به شمارههای واپسین نیفتاده، خواهش دستهایم را بپذیر.
مرا در همسایگی سایهها تنها مگذار. وقتی توانت هست که گیسوان آفتاب را به روزنههای تاریک امیدم گره بزنی.
بوی بوسههای باران، پیچیده است در هوای چشمهایی که مرا مینگرند؛ میتوانی چتری باشی در فصل بارانی من؛ باشد که خدا، پناه فصل بارانی تو باشد.
جهان، عرصه مهرورزی است و زندگی، جدول ضرب عاشقی و ایثار؛ تنها عددی که میتواند به بینهایت مهربانی برسد.
جهان، عرصه مهر است و دیگردوستی. دم از عشق تو میزنم ای آیینه من! ای هموطن! ای هم کیش! دم از عشق تو میزنم
اگر خونم از عشق تو میجوشد، قطره قطرههای خونم تقدیم تو باد!
قصد قربت کردهام. میخواهم از غربت نشستن به درآیم؛ هجرت از رکود به
جوشش، هجرت از خود به جامعه. میخواهم در اولین جایگاهی که هلالی سرخ، خبر دوستی میدهد، دست یاری به عاشقی دیگر دهم. خونی که میبخشم پیغام عشق من است، به هر آنکه خدای آفرید؛ پیغام پاکی اندیشهام، پیغام منش و جوانمردیام، پیغام معرفت شیعه به حقیقت زندگی، پیام معرفت دینی که همهاش محبت است و بس.
اکنون که آفتاب، در رگهایم به جوش آمده است، یک دریا امید را درون کیسه قلبم ریختهام و میخواهم تمام تپشهای شادمانی را هدیه کنم.
میخواهم خونم را هدیه کنم؛ که خون من، رسانهای است که با آن، حقانیت فرهنگ خویش را تبلیغ میکنم. من ایرانیام؛ عصاره اسلام.
قطره قطره، دریای وجودت را به آسمان عطا کن تا ابرهایی سرخ شوند و بر لبهای ترکخورده بیابان ببارند! مانند باران باش!
قلب باش؛ برای رگها، وجودت را قسمت کن و خودت را تکثیر کن! چون چشمه جاری باش؛ رودها تشنهاند.
به نالههای کویر گوش کن! هر لحظه برگی از درختی بر زمین میافتد.
زکات بودن خود را بده! حقی را که بر گردن داری، در دستهای تو است؛ در رگهای توست. حتی یک قطره آب، میتواند، جان برگی را حفظ کند.
پیش از آنکه دیر شود ای ابر، ببار!
شنبه
14 مرداد 1385
10 رجب 1427
2006.Aug.5
ولادت حضرت امام محمد تقی (جواد الائمه) علیهالسلام
این بوی خوش کدام بهار است که پیچیده در گستره خاک؟ نسیم، پیراهن معطر کدام بهار را به تن کرده است؟
پروانهها، بوی خوش کدام گل نورسته را شنیدهاند که از گوشه گوشه جهان، دامن کشیدهاند به حوالی مدینه که تحصن کردهاند پشت در خانه «ثامن الائمه»؟
هیجان کدام حادثه آسمانی، چنین به تپش انداخته است قلب زمان را؟
خاک، نفس میکشد عطر بهشت را از قدمهایت.
تمام پنجرهها، پلک گشودهاند به چشمانداز سیمای ملکوتیات.
آهوان دشتهای دوردست، دشت به دشت و کوه به کوه، دویدهاند عطش عشق را، با بوی زلالی چشمهجوشان کرامت تو.
عطر صلوات فرشتگان است در دهان مدینه. دیگر داشت انتظار آمدنت، نفسگیر میشد برای روزگار، اما تو چون حقیقتی آشکار، از دامان «خیزران» سر برداشتی تا «امامت» از شاهراه امن حضورت عبور کند؛ تا «عشق» بر سر خوان کرامتت مهمان شود، تا «ولایت»، در سایهسار مهربانیات بیاساید.
جهان، هفده سال در هوای آرامش الهیات تنفس خواهد کرد. جادههای هدایت، در سرگردانی انتظارشان به محدوده قلمرو حضور تو رسیدهاند.
در شریان رجب، هیجان میدود و شور غوغا میکند. صدای هلهله آسمان، یک لحظه بند نمیآید. آمدهای تا دنیا، اقتدار علم لدنیات را بر تمام منابر حکمت و دانش، لب به تحسین بگشاید.
آمدهای تا شریعت، به گفتار و رفتار تو تکیه زند.
آمدهای تا قصه ولایت، دنبالهدار بماند.
یا جواد الائمه! هرگز از خاطره قرنها، سایه ارادت و محبت تو کم نخواهد شد!
ولادت حضرت علی اصغر علیهالسلام
در ابتدای مهربانی خداوند، متولد شدی. تمام رودها، به استقبالت آمدند؛ چنانکه به استقبال اقیانوسها میروند. دستهایت را تمام قطرههای باران، آرزو میکنند. آغاز آفرینش تو، با نغمههای غمگین داوود آمیخته شد.
تو، کوچکترین پرندهای هستی که هفت آسمان، برای زیارتش، خاک زمین را بوسهباران کردهاند. قاصدکها از دورترین فصلها آمدهاند تا خاک قدمت را برای تربت چشمهای تشنه باران ببرند. زمین، قدمگاه قدمهای کوچک تو شد تا قطرههای بیریای باران، با تمام وجود بر تنش بوسه بزنند.
پرندهها، زایران همیشه عاشقت شدند تا بوی آسمانی تو را برای تمام درختها سوغات ببرند.
تو آمدی تا هوا را تشنهتر کنی از آفتابهای سوزان عراق.
آمدی تا باغها از عطر نفسهای تو، هوای شکفتن به سرشان بزند. عشق و وفاداری، در پیراهن کوچک تو وزیدن گرفت و شهادت، نشانه ولادتت شد.
تو آمدی تا با حنجره کوچکت، تمام تیرهای تشنه را کودکانه سیراب کنی. تا سطر سطر بیعدالتیها را با خونت، در دفتر همیشه باز تاریخ بنویسی.
تو آفریده شدی تا از خون زلالت، کهکشان کهکشان ستاره روشن شود و آسمان، با عطر خون تو تا روز وعده داده شده، بر پا بایستد و در
خویش فرو نریزد از شرِم خون به آسمان پاشیده شده تو.
دستهای کوچک تو، ستون آسمانها شد و صدای گریهات، لالایی گهوارههای بیفرزند.
تو کوچکترین پرندهای هستی که آسمانها در لبخندش گم شدهاند.
تو از معجزههای خداوندی؛
تو آفریده شدهای تا در کوتاهترین زمان ممکن، راه رستگاری را به دیگران بیاموزی؛ تو کوچکترین آموزگاری هستی که بزرگترین عشق را به ما آموخت.
آمدهای تا قانون شناور آب را با اولین گریههایت، از اقیانوسهای کوچک چشمانت معنا کنی.
آمدهای تا جریان خروشان عاشورا را از پشت پلکهای نازکت ببینی و کوچکترین سرباز پدر شوی.
آمدهای تا نجوای گداخته تیر، گلوی کوچکت را خاموش کند.
آمدهای تا گهوارهات چراغی شود در آسمانها، در دستهای پیوسته ملائک.
آمدهای تا بشورانی خاک را، این گداخته در دسیسه را.
میلادت در کائنات ولوله انداخته است.
دلت بزرگ میتپد، کوچکترین شهید دشتهای گداخته کربلا!
آمدهای و چشم به جهان پیرامونت گشودهای؛ جهانی که حتی به کودکیات رحم نمیکند؛ جهانی که تو را چون گلی کوچک، در دستهای پدر پر پر میکند؛ جهانی که آکنده از عطر تو میشود و ناسپاس، خندههای کودکانهات را خاموش میکند.
آمدهای و حجم نگاهت، رؤیای دور آب را موج میزند.
آمدهای و دشتستانهای دامان رباب، بوی بهار گرفته است.
آمدهای و خندههای آسمانی پدرت، همواره با غمی سنگین، تو را به حیرت وا میدارد.
آمدهای و چون کبوتری کوچک، چه زود به پرواز میاندیشی!
آمدهای تا رنجهای تاریخ، از گلوی تشنه و پارهپارهات آغاز شود.
آمدهای تا ملائک، همچنان که شاد از آمدنت میشوند، اندوهی سرشار بر شانههایشان سنگینی کند.
آمدهای و لبخندهایت بوی گلهای کوچک یاس میدهد.
لبخند میزنی و همه کائنات را به تکان وا میداری.
آمدهای تا هوای تاریخ، همیشه از بوی خوش خاطرهات معطر باشد.
از همان دقایق که لبخندت را به هوای راکد حوالی پاشیدی، گلها، عطر نفسهایت را معطر شدند و خواب تمام درختهای سیب، به شکوفایی رسید.
طراوت صدای لطیف کودکانهات، بهار را به باغها بخشید و تمام پنجرههای جهان را غرق در شادی کرد!
پلک گشودی و نگاهت، پرنیان آرامش بر سر جهان کشید.
از آن روز که بهشت حضورت، دامان «رباب» را به شکوفایی نشاند، تمام جادهها، خواب تو را دیدند؛ تمام دقیقهها، سرشار از آبی نگاهت، به آرامش رسیدند، تمام ستارههای بازیگوش به شوق دیدارت، به خانه «اباعبداللّه» سرک کشیدند.
همین که بوی تو در مشام خاک وزید، همین که خاطرهات از حوالی ذهن کربلا عبور کرد، ناگهان، خاک نینوا، دلش بهانه تو را گرفت؛ تو را که در تقدیر این خاک بسیار روشن و نورانی رقم خوردهای.
تو آمدی تا با دستهای کوچکت، سرنوشتهای بزرگ را رقم بزنی!
تو آمدی و فرشتهها، همبازی لحظههای کودکیات شدند.
بهار، تمام شکوفههایش را به گهوارهات دخیل بست، تا هرگز از حوالیات فاصله نگیرد.
دنیا برایت لالایی میخواند.
چقدر حضورت در آغو ش جهان لذتبخش است!
تو آمدی تا کوچکترین سوره شهادت باشی در حسرت نگاه غریبانه کربلا.
آمدی تا شش ماهگیات را در محرابی سرخ، به جاودانگی پیوند بزنی.
علی جان!
تو آمدی تا شاهبیت غزل عاشقانه سیدالشهدا باشی.
سالیان بسیاری، نفسهای پاییز گرفته بود و دنبال روزنهای برای رسیدن به بهار میگشت.
زمان نیز همچنان میگشت تا صبحدمی فرا رسد که همه غرق تماشا و سرور شوند و پرندگان، سبد سبد صداهای آسمانی را به زمین ارزانی کنند و کوچههای شهر، از عابر خوش خبر نشاط، پذیرایی کنند.
...چشمها را به پنجره امروز میدوزم؛ به آرزویی که برآورده شده است.
بهار، با قنداقهای که بوی ملکوت گرفته است، میآید و روی لبها، زمزمههای شیرینی از شُکر مینشیند.
از این شادی، هیچ درختی بینصیب نیست.
از این موسم روشنایی، تمامی دلها بهره میگیرند. هیچکس قصد ندارد این جشن را بر هم بزند.
همه میخواهند این زمان مقدس، سرشار از سرور بماند؛ اما «فُرات» نمیگذارد.
معلوم نیست به کدام اجازه وارد میشود و نمیگذارد این سطرهای شادمان ادامه یابد.
هیچ عیدی فکر اینجا را نکرده بود که شش ماه بعد، باید نقش شیون را بر تابلوی زندگی ببیند.
تازه این فصل، پرستاره شده بود. تازه رنگهای سبز روییده بود.
تازه این زمین، با جوانههای نورسیده خو گرفته بود.
قدم بر خاک گذاشتی تا آسمان به وجد بیاید آمدن دردانه هستی را.
گریه کردی تا عرش، خندیدن آغاز کند تبسم آسمانیات را.
چشم گشودی بر دنیا تا چشم عالم روشن شود به جمال بیمثال عشق.
... و دست و پا میزنی در گهواره تا پاسخی باشی به ندای «هل من ناصر» پدرت تا ثابت کنی که آخرین سربازی؛ تو هم میتوانی با خون خویش، درخت اسلام را به ثمر بنشانی.
هر چند فاصلهات شش ماه بیش نیست از این جهان، هر چند عمری را تجربه نکردهای؛ اما جهانی را به تفکر وا داشتهای.
خونت تا همیشه ایام، در رگهای تاریخ، جاری است، خونی که از حنجرهای شش ماهه جاری شد و جریان دارد تا همیشه.
خونی که از گلوگاه سرخ، به جریان درآمده است تا عالم را راهنمایی باشد به سمت رستگاری. تو سرباز کوچک پدرت هستی.
اگر چه شش ماه، فاصله چندانی نیست ولی پلک بر هم بگذاری، بر روی دستان پدرت باید دهان باز کنی و فریاد برآوری آزادی را و بندگی خداوند را، «لاشریک» را.
باید با سرخترین کلمات، زیباترین توصیف را از عشق به نمایش بگذاری.
چشم بر هم بگذاری، بر روی دستان پدرت. باید دست و پا بزنی در دریای بیکران دلدادگی، دست و پا بزنی بر روی دستان پدرت تا در آینهها نقش ببندد تصویر شش ماههای که روز آمدنش گریه کرد تا در روز پر گشودنش، خنده کند بر جهان، تا بخندد به اشکهایی که در فراق او سرازیر میشوند.
آری گریان آمدی تا خندان بروی... .
آرام بگیر در آغوش من و لحظهای چشمان کوچکت را ببند. با آنکه میدانم هر کودکی بعد از تولد، گریه میکند، اما نمیتوانم گریهات را تاب بیاورم.
میخواهم شادی تولدت را به گوش همه دنیا برسانم. بگذار بیشتر در آغوشم بمانی؛ میخواهم صدای قلبت را بشنوم.
برادر کوچک من! قربان چشمهایت که بیاندازه شبیه چشمهای باباست! هنوز
نمیدانم چرا کودکان، زنده بودن را با گریه اعلام میکنند، نمیدانم، شاید گریه کردن یعنی زنده بودن؛ شاید اشک ریختن، مظهر زندگی است!
برادر کوچکم! بگذار گلویت را ببوسم تا اولین نفر باشم که گلویت را میبوسم و تو را در آغوش میگیرم.
میدانم چرا میان گریه میخندی! آخر خیلی لذت دارد؛ وقتی چشم باز کنی و ببینی فرزند حسینی. آخر من هم همین احساس را داشتم.
طفل کوچک رباب! علی کوچک حسین! زیبای کوچک بنیهاشم! به دنیای ساده رقیه خوش آمدی!
بوی کهکشان شیری میآید؛ بوی شش ماهگیهای غریب، بوی لبهای ترکخورده.
آسمان، چقدر به زمین نزدیک میشود تا این کودک، به آرامی بر سینه زمین قدم بگذارد! درهای آسمان باز میشود تا باب الحوایج بیاید، تا باب الحوایج با دستهای کوچکش، تقدیم زمین میشود؛ این غنچه بوی پروانگی میدهد. این غنچه بوی شش ماهگی پرپر شده میدهد.
غنچهای را که دو روزی است به باغ آمده است
بیگمان دست زمانه سر چیدن دارد
آسمان ایستاده است با شش ماههای در دست و لبهای تشنگی را زمزمه میکند. آسمان ایستاده است و جشن تولد و پرواز، یکی شده است. خم میشود؛ بوی پروانهها، بوی غنچهها به زمین میریزد؛ بوی غنچهها و پروانهها از دامن آسمان به زمین میریزد.
آه! چه عطر فرّاری دارد این شش ماهه! زمین را با تمام سنگهایش بیتاب میکند.
پا بر زمین میگذارد و تمام پنجرهها، به وسعت بزرگ و هموارهاش باز میشوند.
پا بر زمین میگذارد و هر چه، در آسمان و زمین، مست عطر فراگیرش میشوند.
چقدر دستهای کوچکش بزرگ است و آسمان، با تمام کهکشانهایش فقط چند ماه دیگر، در دستهایش میدرخشد.
آسمان خم میشود و به شش ماهه پرپر شدهاش مینگرد.
آسمان خم میشود و غنچهای کوچک را آرام، به خاک میسپارد.
غنچههای نوشکفته به عطرافشانی آمدهاند.
آبها راز شکفتن تو را میگویند و تو را میجویند تا در صفای نام تو تشنگی تاریخ شیعه را جرعهای باشند.
آبها تو را میجویند تا در طهارت نگاه تو، گناه تشنه گذاشتن فرزندان پیامبر را از تن بشویند.
آبها به دنبال دریای عظمت تو، ای طفل بزرگ قصهها! از شهر و بیابانها میگذرد، از باغچهها سیب میدزدند و به گرسنگان، تکه نانی میدهند.
... و زندگی یعنی فقط شش ماه تنفس در هوای ولایت حسین و زندگی یعنی عرض زندگی علی اصغر که بهار عمرش کوتاه آمد.
کاش تمام عمرم به اندازه شش ماه عشق کودکانه تو عاشقانه بود!
سه شنبه
17 مرداد 1385
13 رجب 1427
2006.Aug.8
ولادت حضرت امام علی علیهالسلام
آفتاب، روز را از لبخند دیوار کعبه آغاز میکند و ماه، از پیشانی تو نورانی میشود.
زمان، از حرکت میایستد، تا تاریخ، از اولین نفسهای تو آغاز شود.
هوا، با نفسهای تو جریان میگیرد. آسمان، از همیشه به زمین نزدیکتر میشود. جاهلیت حجاز را موریانهها، آرام آرام میجوند تا تاریخ، به روزهای آفتابی با تو برسد. ضلالت در پیش پای تو تمام و زندگی روشن، با اولین پلک زدن تو آغاز میشود.
زمین، نفس کشیدن را از تو آغاز میکند. عشق، با تو قدم به خاک میگذارد تا عدالت را با تمام وجود معنا کند.
منارهها، به یمن آمدنت، یکی یکی از خاک سر بلند خواهند کرد تا سالهای سال بعد از تو، منادی نامت شوند.
با آمدنت، پرندهها آسمان را میبینند و ماه، شبهای طولانی، بیدار میماند، تا برای خوابهای کودکیات، عاشقانه لالایی بخواند. با اعجاز میآیی تا پیامآور روزهای روشن باشی.
نیامده، به مهمانی خداوند میروی؛ در خانه خدا به دیدار زمین میآیی. تو از تمام پدرانی که میشناسم، مهربانتری؛ این را خشت خشت خانهات قسم خواهند خورد.
من به تنهایی تو ایمان دارم. تویی که مؤمنترین بنده خداوندی. لبخندهایت را به ستارهها سپردهای تا شبهایمان را چراغانی کنند. این ستارههای همیشه درخشان و ماه را از پیشانیات سیراب بوسه کردهای تا دلگرم، در شبهای تارمان بتابد. ما با نام تو، برخاستن را آموختیم و با نام تو بزرگ شدیم. با نام تو، تمام گرههای افتاده در زندگیمان را باز کردیم. تو آمدی تا خورشید را مهمان کوچههای شبزده بشریت کنی.
تو آمدی تا راههای جهان به دوزخ ختم نشوند.
تو آمدی تا بار امانت صدوبیستوچهار هزار پیامبر را غریبانه، در کوچههای دلتنگ کوفه به دوش بکشی و ما را به سرمنزل نجات برسانی.
تو آمدی که بزرگترین گرهگشا باشی. تو آن بزرگی که نامش، ذکر روزهای زلال کودکیمان است.
آمدی و کعبه، لحظههای رسیدنت را در آغوش معطرش تجربه کرد.
آمدی و آفتاب در تلألو چشمانت قد کشید.
تو نخستین بشارت خداوندی پس از پیامبر؛ ادامهدهنده جادهای که او در طول سالهایی پر مشقت، به سمت یگانهپرستی گشوده بود.
زمزمههای تنهاییات را نخلستانهای کوفه به شهادت میآیند.
اجاق همیشه روشن عدالتت، تا جهان باقی است، دلهای آزاده بشریت را گرم خواهد کرد.
نگاهت، تصویر مردانگی و راستی است و کلامت زندگی.
قدمهایت، چشمان خاک را روشن میکند.
غدیر، دریایی است خروشان که از قطره قطرهاش، اقیانوسی از عدل و مهربانی زاده میشود.
نهج البلاغهات را که میگشایم، بارانی از معرفت، سر و روی جانم را شستوشو میدهد.
کمر راست میکنم و غبار هر چه جهل را از خاطرم میزدایم. رها میشوم از میلههای سرد زمستان و بهار تار و پودم را در خویش میگیرد. ای عدالتگستر جاویدان!
از تو میگویم که شانههای جوانمردیات، تسکیندهنده دردهای دردمندان بود؛ از تو که خرابههای محزون کوفه، طنین گامهایت را خوب میشناختند؛ همانگونه که نخلهای شهر، صدای گریههایت را.
از تو میگویم ای نخستین ایمان آورنده! «لیلة المبیت»، آوازه شجاعتت را از خاطر نخواهد برد و تاریخ عرب، روایت پهلوانیات را.
آمدی و ندای مهرورزیات، جهان خاموشمان را به تغزل فرا خواند.
از تمام آسمانها صدایت را میشنوم و نجوای شبانگاهیات را با گونههای خیسی که عطش روزهای نیامده را سیراب میکند.
از تمام آسمانها، رد گامهای مهربانت را به چشم میکشم. کعبه در پوست خود نمیگنجد، دلش برای میلاد توست که میتپد.
نجوای ملایم ملائک، در نسیم شناور است و کعبه، آغوش گشوده توست تا آمدنت را از شور سالهای مقابل آکنده کند.
میآیی تا نخلهای جهان، به شانههای ستبرت تکیه دهند.
میآیی تا چاه، زمزمه غربتش را برای تو موج بزند.
میآیی تا از سوز شبانگاهیات، کائنات را به لرزه درآوری و در کوچههای غبارآلود آسمان، ولوله بیندازی.
میآیی و کعبه، سرشارتر از همیشه، منتظر میلاد توست!
چشمهایت را میگشایی تا سالها رنج سرشارت را در چاه، اشک بریزی.
میآیی تا نجوای کبود فاطمه را بشنوی و صبرت در تمام کنارهها منتشر شود.
میآیی و صدای قدمهایت را خوب میشناسند یتیمان کوفه.
کعبه در هوای خورشیدیات نفس میکشد.
دریچههای روز، باز میشوند و ملائک، کِل میکشند و تو چشم میگشایی. روبهروی خاک و این همه نامردی در مقابلت قد میکشد. روز، به یمن نگاهت برمیخیزد و به سماع مینشیند.
زمان، شتاب گرفته است و تو در آغوش مادر آرام شدهای تا فردا، کوچههای سرشار از شیطان، از صلابت گامهایت خواب آشوب شوند.
کعبه، طلوعت را فراموش نمیکند، ای که دستهای مهربانت، ستون استوار عدالت! تو، تمام سالیان کودکیات را هم مرد زیستهای.
معجزهای فراتر از درک زمان، در بطن آفرینش رخ میدهد.
مکه، حیرت این اعجاز بیبدیل را زانو زده است.
کعبه با تمام وجود، پابهپای بنت اسد، درد میکشد. ناگهان، در خوشآهنگی لحظات بالادست، در مقدسترین دقایق حضور، بر شاخه ابدیت، زیباترین بهار گل میکند.
دیوار کعبه، آماده ترک خوردن است. سه روز تمام، انتظار؛ آن هم دور خانه خدا. معجزه، بیمحابا میکوبد به دیوارهای کعبه. ناگهان در مقابل دیدگان حیرتزده حجاز، از پیشانی کعبه آفتاب طلوع میکند.
آسمان میپیچد از شوق در دلنشینی تبسمهای آسمانی کودک ابوطالب.
مکه پلک میزند ناباوریاش را. مکه، بر زمین مینشیند و پیشانی به خاک میگذارد، عظمت این اتفاق را.
نسیم عطر خوش حضورش را میپراکند تا دورترین نقطه از گستره خاک. دنیا میپیچد در نور؛ نوری ازلی، برخاسته از عمق روشنان نگاه حیدری.
عالم، دهان حیرت گشوده است، عظمت واقعه را.
کودک، یعنی علی، پلک میگشاید به جهانی از عاطفه، به وسعت نامحدودی از مهربانی... و تبسمی، لبهایش را میشکوفاند.
این علی است؛ سری از اسرار خداوند، رازی ناگشوده از مکنونات آفرینش.
تمام آفاق، سرشار از جذبه لاهوتی تبسمهای عارفانه علی است.
از هیبت نامش، سکوت کرده است جهان! تمام پنجرهها شکوه ملکوتیاش را به تماشا نشستهاند.
شاهکار بینظیر آفرینش، آغاز تصنیفهای عاشقانه بنده و معبود! چقدر موسیقی آمدنت، به زیباترین ترانه پرندگان خوشالحان میماند!
طنین صدایت، به لحن دلنوازترین موسیقی فرادست، شبیه است.
روزهای نیامده جهان، از عطر آمدنت سرشارند. پیش از این، کام روزگار، با طعم خوش نامت آشنا بود.
پیش از این، سطر به سطر جهان، آیین پهلوانی و جوانمردیات را از بر کرده بود.
نخلستانها به شوق صدای تو، قد راست میکنند. رودها، به اشاره نگاهت، میخروشند!
ذره ذره خلقت، بر دوش خود، کولهبار محبت و ارادت تو را دارند!
هر ذره در شروع خودش گفت: «یا علی»
مقصود عاشقانه فطرت، علی علی است
باغهای عدالت، طراوات نگاه تو را به انتظار نشستهاند!
ای راز سر به مهر آفرینش!
کاش میشد تمام دقایق عمر، ساحلنشین اقیانوس بیکران و جاودانگیات باشم و جرعهنوش به سوی معرفتت!
سنگینی قدمهای مادرت، یادم میآید و بال بال زدن دیواری که با تکبیرة الاحرام ولادتت، آرام و سربلند، قامت بست؛ آنگونه که هیچ سنگی، نمازش را نخواهد شکست.
نخواهد شکست دیواری که تو از آن گذشتهای.
معصومیت و عطوفت دستانت را بارها دیدهام که بدر و احد و خندق را پشت سر گذاشتند، گره از کار فرو بسته خیبر گشودند، به سوی بیکسی و چاه و نخلستان قد کشیدند، از سلامهای بیجواب رد شدند و به حوالی هولناک جمل و نهروان و صفین رسیدند.
یا امیرالمؤمنین قلبهای غریب!
در من که هنوز پا برهنه به طور نهجالبلاغهات نیامدهام، تا همیشه بدرخش!
چگونه توصیف کنم لحظههایی را که در هیچ واژهای نمیگنجد؟
چگونه به شرح بنشینم شور و شوق دقایقی را که هیچکس تاب شرح آن را ندارد؟
چگونه، باید از علی گفت؟ از او که سرمایه هستی و اکنون ما است.
کعبه، در پوست خویش نمیگنجد؛ از آمدن ابرمردی که دنیا انتظار دیدنش را
میکشد. کعبه اگر میان چاک کرده است، از شوق نگاه به جمال آسمانی اوست. دامان کعبه، فرش قدمهای آسمان علی است. علی فرزند کعبه است؛ مگر نه اینکه مریم را از بیت المقدس بیرون راندند تا در حریم الهی کودکی به دنیا نیاید، ولی اینجا کعبه پیرهن دریده و جامه پاره کرده تا مأوایی باشد بر فاطمه بنت اسد، تا جایی باشد که «ید اللّه»، امیرالمؤمنین، علی علیهالسلامگام بر خاک بگذارد؟!
در سینه کعبه، کهکشانی از نور متولد شده است و اقیانوسی از عشق به تلاطم درآمده است. کعبه تاب ندارد؛ کعبه در پوست خویش نمیگنجد.
حالا دیگر علی، دردانه آفرینش است و سرمایه وجود.
آسمانها را به نیت چشم دوختن به او آفریدهاند و خورشید و ماه را برای بوسه زدن بر قدمهایش.
زمین را خلق کردهاند تا بر گامهایش سر تسلیم فرود بیاورد.
... و امروز روزی است که کعبه از میان، شکافته میشود.
لبخند بزن فاطمه! کعبه، آغوش گشوده است به رویت.
دستانت را به دیوارهای بلندش تکیه بده!
سرت را بر سنگهای متبرکش بگذار!
حالا به اذن خدا «یا علی» بگو و داخل شو.
بگذار دیوارها پشت سرت بسته شوند.
بگذار در حریم خانه خدا، تنها تو باشی و مولودی که چشم و چراغ اهل بیت است.
بانو! گره از پیشانیات بردار و عرق از جبین پاک کن.
اینک این فرزند توست که هنوز نیامده، بر مسیح بن مریم فخر میفروشد!
شاد باش که به زودی، کودکت پای بر زمین مینهد و نور جمالش، عرش خدا را روشن میکند!
شاد باش که به زودی، هلهله و شادی، از تمام ارکان هستی، برمیخیزد!
بانو! فرزند تو، تجسم عدالت و ایمان است. چشم خدا، دست خدا و روح خداست.
لبخند بزن، فاطمه! به صدای گریه فرزندت گوش فرا ده که در هیاهوی هلهلهها، گم شده است.
خلق، دور مانده از هوای پاک انصاف، چشم به آسمان مهربان مکه دوختهاند تا مگر باران خصال علوی، باریدن بگیرد.
بانو، فاطمه بنت اسد! ضیافت سه روزه کعبه به پایان رسید. پای از دیوار خانه بیرون بگذار و کودک ابوالعجایب را در آغوش بگیر؛ کودکی که عرشیان و فرشیان، در حسرت روی وجه اللّه اویند.
زمانه، گمشدهای دارد به نام عدالت که رایحه خوش گل نوظهورت، سرمستش کرده است. قدسیان، از ازل، خدا را به نامش سوگند دادهاند و آدم طرد شده از رضوان و ملکوت، از شفاعت خاندان پاک او توبهاش در درگاه الهی پذیرفته شد.
اینک که زمین، منتدار ابدی رحمت حق، مفتخر به قدوم معشوق همه انبیا و اولیا شده است، امانت آسمانی را به آغوش مرادش، بنی رحمت بسپار تا لبخند شعف از دیدار روی دلگشای محمد، بر لبان زیبایی بنشیند که این دو، مصداق «نورٌ علی نور»ند.
عدالت پایانناپذیری که از معدن فیض خداوندی، بر فراز کعبه طلوع کرد، خطی از نور تا ابدیت کشیده است تا عالمیان، همچنان به تحقق وعده «فراگیری عدالت در زمین» امیدوار باشند.
«چه مستی است ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟
دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسیم گرهگشا آورد»
هلهله آمدنت، فضای مکه را به جنبش درآورده است.
بادها، خبر شکافته شدن کعبه را به روی دست میبرند. کودکی در خانه خدا متولد شده است. ثانیهها، شکوه تو را انتظار میکشند و لحظهها، فشرده در ساعت زمان، برای دیدنت دست و پا میزنند. خورشید هم ولیزمین را به انتظار نشسته است.
تو میرسی؛ پس از سه شبانهروز که پنهان از نظرها، با مادرت فاطمه، خدا را همخانه شده بودی. از نور آمدهای و ایمان در چشمهایت متجلی است.
آسمان، زیر قدمهایت فرش میشود.
تو را با طبقی از روشنی، در آغوش ابوطالب میآورند.
شکوفهها بر سر راهت شکفته میشوند و بهار از عطر نفسهایت گل میکند در کوچههایی که ماه، از درختانش آویزان شده است تا چهره تو را خوبتر ببیند.
لبخند میزنی به مهربانیها.
حکایت شیرین رودها در بلاغت کلامت جریان مییابد.
تو امانتدار محمد خواهی شد؛ اصلاً آمدهای تا در نبود رسول خدا، اسلام را بار دیگر زنده کنی و به همه بقبولانی.
عطر حضورت، پیچیده است در فراسوی زمان.
شهر، تو را آغوش شده است و پرندگانش، ترانهخوان.
صدای بال فرشتگان، تا فرسنگها شنیده میشود و چلچراغ راستی، زمین را روشن میکند. جهان به هیاهو نشسته است و نسیم، در حال خوشآمدگوی است.
میلادت مبارک!
شکفته شد در کعبه، نوری که حجت خداست بر زمین؛ «فتبارک اللّه احسن الخالقین».
مژده باد عاشقان ولایت را، پیروان امامت را که علی علیهالسلام امام الاولین، فرستاده خدا بر زمین، طلوع کرد از کعبه، تا با نسیم معطر حضورش، نوازشگر جانها باشد.
علی علیهالسلام یگانه مرد عدالت، پرچمدار رسالت، علی علیهالسلام پیرو نبی، همسر زهرا، کعبه دلها، آمد تا آغازگر راه عشق باشد.
مکه سراسر شوق و شعف و نور است و کعبه به خود میبالد.
علی علیهالسلام از عرش بر فرش قدم میگذارد تا خاک تیره زمین را به بهار سبز عدالت بسپارد.
غدیر، تشنه نگاه مهربان اوست.
یتیمان کوفه، سایهسار رحمتش را به جشن مینشینند،
و مسکینان از چشمه سخاوتش سیراب میشوند.
میلادش مبارک که سرآغاز خوبیهاست.
آغاز ایام البیض (اعتکاف)
میخواهم از این همه هیاهو دل بکنم؛ دل بکنم از این همه دود و سرب و شلوغی و آدمهای رنگارنگ. دل بکنم از این پیادهروهای شلوغی که هیچگاه مقصدشان را پیدا نمیکنند؛ این همه مغازهای که هر روز رنگ عوض میکنند، این همه پنجرهای که سالهاست از باز و بسته شدنهای مکرر، خسته شدهاند.
میخواهم چند روز خودم باشم؛ همان خود پاکیزه کودکی، همان پرهیزگار دیروزهای دور. میخواهم مثل تمام شمعدانیهای مخملی، گل بدهم و فضای جانم را لبریز شکفتن کنم.
میخواهم چند روز هم که شده، بر سر سفره کسی دیگر بنشینم؛ کسی که صاحب تمام سفرههای گسترده زمین و آسمانهاست.
میخواهم به مهمانی خدا بروم.
میخواهم به خانه خداوند بروم؛ مسجد، خانهای که درهایش همیشه برای پذیرایی مهمانان خداوند، چونان آغوش باز پرواز، باز است. تن میشویم از دیروزهای خستگی و ملالآور و دل میسپارم به ساعتهایی که باید برای پرواز، خودم را آماده کنم؛ ساعتهایی که با عشق و رحمت پیوند میخورد، ساعتهایی که لبریز مهمانی
و مهربانی خداوندم؛ روزهای روزه و پرهیز؛ پرهیز از زیادهخواهیها، پرهیز از دلبستگیهای خود، اجتناب از ریا و خودخواهی.
پر از روزهای دلتنگی، دل میسپارم به اوج، تا خویش را رها سازم در ساعتهایی که با خواندن قرآن، با خدا حرف میزنم و خداوند پاسخ تمام پرسشهای فراموش کردهام را میدهد.
سرخوشم از این ساعتها؛ ساعتهایی که حتی خوابیدن هم در آن، صواب محض است.
مسافری هستم از جادههای سرگردانی خویش.
از راه طولانی عصیان آمدهام و از سرزنش هوا و هوس گذشتهام.
سنگینی یک سال معصیت را در کولهبار خود آوردهام؛ دارم سرریز میشوم از خویش. دارم بوی خاک میگیرم. اگر آمدهام، تو خود خواندهای. من به جستوجوی خداوند آمدهام؛ به دنبال صدای صاف تو که از حنجره «ایام البیض»، به گوش میرسد.
مرا به لهجه رحمت خواندهای. آمدهام تا در کنج خانهات، پناهم دهی، آیا مرا به این خانه راهی هست؟
دستی، در را به رویم خواهد گشود؟
میخواهم، مُحرم شوم در مسجد؛ در خانه تو.
گوشهای میخواهم تا بیدغدغه، با تو خلوت کنم در زمزمههای عاشقانه. پروانههای دلم، بیتاب پروازند.
بگذار در ایستگاه «ایام البیض»، توقف سه روزهای داشته باشم در خانه تو!
دیگر نای سفر ندارم. شانههایم، تاب سنگینی کولهبار «منیّت»ها را ندارد.
میخواهم کبوتران نیایشم را در هوای غلیظ مهربانیات رها کنم.
میخواهم در جاری زلال عفو و بخشندگیات غسل کنم. سجادهام بیقرار است. سه
شبانهروز، سر بر شانههای رحمت و مهربانیات میگذارم.
پرندگان نیازم را رها میکنم در آسمان اجابت، همناله با «ام داود» و سر مینهم به دامان کرامتت. پیراهن «توبه» بر تن رها میشوم.
چه شبهای روشن و ستاره بارانی! چه روزهای شفاف و زلالی! تهی از بودن و نبودنها، سرشار از شهودی عاشقانه. من، سه روز فرصت دارم خودم را بیابم؛ از کوچههای حیرت و سرگردانی، از بیابانهای عصیان.
سجادهام، بوی پرواز گرفته است. سنجاقکهای نیاز، از قنوتم اوج میگیرند. لحظههایم رنگ حضور گرفتهاند.
نجوای فرشتگان را میشنوم. دستانم، لحظههای نیایش را شکوفهریز شدند. چقدر وصال نزدیک است!
اعتکاف، فرصتی برای بازگشت. بازدید از مرتبههای بالادست قربة الی اللّه!
اعتکاف؛ تحصنی عاشقانه در قداست طور.
اعتکاف؛ نقطهای برای جبران گذشتهها.
اعتکاف؛ سفری به آینده خویش.
اعتکاف؛ رستاخیزی برای تولد دوباره انسان.
نوبتی برای دل گذاشتهای که بیایی اینجا.
هنوز هم چیزهایی در این دنیا پیدا میشود که تو را به آسمان پیوند دهد.
هنوز جایی برای ندیدن خویش، هست.
اینجا تا بخواهی، چشم پیدا میشود برای گریستنهای پاک و سازنده؛ تا
بخواهی، دلهای صمیمی و ساده پیدا میشود.
پویاترین روح را همراه خود کردهای. آوردهای اینجا که فقط نور ببینی و صفا.
دعوتی را لبیک گفتهای که سریعتر، خود را به رنگهای شیرین بهشت برسانی.
تو از همه لحظههایی که بوی دنیا میدهد، پرهیز کردهای.
سجادهات را روبهروی قبله پاکیها میگسترانی و دستهایت، بهترین دعاها را زمزمه میکنند.
باران اخلاص، از سیمای نمازت میبارد. سرنوشتی آینهگون برای روزهای پس از این، رقم میخورد.
گوشه گیر محفلِ قرب! آمدهای در این سه روز، به اندازه تمام سالهای نیامده، دریچه جمال را به روی خود بگشایی. دنیایی عجیب برای خود دست و پا کردهای که تنها بوی شگفتی و حیرت از آن استشمام میشود. محیطی مالامال از صدق و نجات برای خود ترسیم کردهای که با هر ساختهای، متمایز است. واژههایی که بیرون از ساعات روشنت باشند، هرگز نخواهند توانست از تو بگویند.
بریدهای از هر چه در پیرامون؛ بریدهای از روزهای روزمرّگی و با پای جان، قدم برداشتهای به سوی بندگی. بریدهای از هر چه تاریکی. خورشید در تو تابیدن گرفته است.
رها شدهای از بند تن، بریدهای از دلبستگیها و دل بستهای به آینههای زلال بندگی.
از دور، صدای بهار در تو شکفتن گرفته است.
بیدلمشغولیهایی از این دست، گوشهای را یافتهای تا سر بر زانوی تفکر فرو ببری.
در گوشهای، سجادهات را گستردهای تا در گستردگی بندگی حل شوی.
گوشهای نشستهای و مسجد، پا به پایت با تمام خشتهایش به مناجات نشسته است.
پنجرههای رو به نور، روبهرویت باز و بسته میشوند و تو با جانی مشتاق گوشهای را برای پر کشیدن انتخاب کردهای؛ زاویهای خاموش، تا نجوای عاشقانه نیایشت، ملائک را به هیاهو وا دارد.
پیراهنی از جنس سپیده بر تن. شب را پشت سر گذاشتهای تا به مطلق نور برسی، تا غبار از آیینه چشمهایت بزدایی و تازهتر بنگری، تا چراغهای ایمان در دلت پرفروغ شوند. تا همه روزهایت بوی نور بگیرند. حتی صدای خودت را هم نمیشنوی.
خودت را رها کردهای در منشوری از نور و روحانیت.
خودت را رها کردهای در گسترههای آبی.
سجادهات گسترده است و دلت بال میگیرد به وسعت فرادست. از خود گذشتهای و روزهایت را فراموش کردهای تا بندگیات را فراموش نکنی.
به فتح دریچههایت آمدهام، با دستهایی تهی و پلکهایی ناگشوده، بیآنکه بدانم کجاست روزنهای که مرا به آفتاب میرساند.
چشمهایم را ستارهای ببخش! اگر توان دیدن خورشید را ندارند، برای دریدن شب، اشارت ستارهای هم کافی است.
پی اشارهای آمدهام؛ بیتوشه و برهنه پا، در جادهای که نه آغازش را میدانم و نه پایانش را.
سرگردانم؛ چون گردبادی که به گرد خویش میپیچد. در برهوت راه گم کردهام، مقصد گامهایم کجاست؟ چراغی بیاویز تا راه را پیدا کنم.
جامهام، رنگ کشتزاری سوخته را دارد؛ پی ابرهایت آمدهام به امید باران.
تشنهام؛ پیاله دستهایم را شبنمی ببخش! جانم را از این جامه سوخته مبرا کن؛ چون درختی از برگهای خشکیده.
مزرعهام را درو کن از خوشههای گناه؛ شرمگینم از این همه نافرمانی. در هراسم از عذابت و امیدوارم به مهربانیات.
دستهایم را سخت بفشار تا از لرزه بایستند. این شاخههای بیثمر، از سردی بادهای خزان، به تو پناه آوردهاند؛ رهایم کن از بند تعلقات!
گوشم آنقدر از هیاهوی جهان پر است که صدایت را نمیشنود؛ آمدهام گوش بسپارم به نیستان درونم، گوش به آوای گریهها و دعاها.
«هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش»
آمدهام؛ بریده از آسمان و زمین. پنجه میکشم به سکوت تا مگر صدای ملکوت تو را از پشت بالهای فرشتگان بشنوم.
خدایا! میخواهم جز تو را نه بشنوم و نه ببینم.
وقتی رسیده است تا جامه خاکی، از تن بیرون آوری و جامه احرام بپوشی. این بدن خاکی را، این کالبد انسانی را از نور انباشته کنی و گام در راه بگذاری، آغازی را که مقصدی جز رسیدن به عشق ندارد.
خداوند، خود، تو را خوانده است در این روزهای مقدر؛ روزهایی که نشان گرفتهاند برای رستگاری، روزهایی که هنوز تاریخ به خویش ندیده است. تو مهمان این بزم نورانی هستی. در این ضیافت زلال، سفرهای گسترده شده است تا تو را از خوان بیدریغ الهی اشباع کند.
روحت را مهمان جرعهای از تبسم لایزال خداوندی کن.
جسم را بیاویز و روح را دست بگیر تا گام برداری در مسیری که خود خداوند تو را چشم انتظار است.
تو را به خویش خواندهاند تا به تماشای خود بنشینی؛ خلوتی برای تو فراهم آوردهاند تا با خودت باشی؛ خلوتی که هیچکسی در آن راه ندارد؛ جز تو و خدای تو.
اینجا تویی که دست در آغوش یار ازلی خویش، به تماشای جمال روی او نشستهای.
«خوش است خلوت اگر یار، یار من باشد»
بیهیچ دغدغهای، گرم گفتوگو میشوی با خالق خویش؛ با خودت هم گفتوگوی میکنی.
اینجا محل محاسبه است. چه کسی بهتر از خود توست که به حساب خویش برسد؟ مگر نگفتهاند: «حاسبوُا قَبْلَ أنْ تحاسبوا»؟ خداوند هم میخواهد خودت به حساب خودت برسی تا در قیامت فخر کند در برابر ملائک به این بنده خاشع؛ به بندهای که جز به آستان خاکساری او، سر تسلیم فرود نیاورده است.
جامه خاک از تن به در کن و جامه نور بپوش!
«خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است»
با تنپوشی سپید، عاری از هر رنگ و بویی، به سپیدی دلهای خالص، پا به حریم خلوت راز و نیاز میگذاریم.
تن شستهایم از همه دلبستگیها و دل سپردهایم بر هر آنچه از تعلق به دور است.
رو به محراب تو آوردهایم تا در خلوت خود، قدری به تو بیندیشیم، تا دور از هیاهوی زمان، در خلسههای عبودیت غرق و در چشمهسار رحمت تو تطهیر شویم.
آمدهایم تا در جایگاه عاشقانت، بیتابی خویش را رها سازیم و با زمزمههای امیدوار «العفو»، یک بار دیگر، دستان عنایت تو را بر سرمان ببینیم.
فانوسهای هدایت را در شبانگاه مناجات روشن و سحرگاه قرب را در راز و نیاز، تجربه کنیم.
قلبهایمان را به نشانه توبه، بالا گرفتهایم و ملتمسانه، رو به مسجد آوردهایم تا پیشانی سجده را به مُهر بندگی و خاکساری بکشانیم و متبرک کنیم.
از هر سو، روی گرداندیم، تا معتکف خانه تو شویم و به تو برسیم.
سه روز، دست شستیم از دنیای بیرون تا به درون خویش برسیم. شراب ناب وصل، گواراترین هدیهای است که میتوان نوشید: جان را به تو سپردیم و تو را به تو سوگند دادیم که روحمان را آزاد کنی از چنگال همه بدیها و پلیدیها.
چه زیباست، در کوی مهر تو عزلت گزیدن و دل از همه خلق بریدن.
چه زیباست، غبار از آینه دل زدودن و تو را با آه دل و اشک دیده ستودن!
چه زیباست غم دل با تو گفتن و در باغستان عشق و مهر و صفا شکفتن!
معبودا! من از تاریکترین عالم هستی، از دورترین نقطه، از سردترین سرزمین وجود، به سوی تو گریختهام و به میهمانی و بزم عاشقانت پناه آوردهام.
آمدهام که سه روز در جوار تو آرام بگیرم؛ فارغ از همه دغدغهها، فارغ از همه هواها و همه آرزوها... .
میخواهم طعم روزه را بچشم. میخواهم حلاوت ذکر و تسبیح شبانگاهیات را درک کنم.
میخواهم تمام پنجرهها و درهای دلم را ببندم و جز فکر و اندیشه تو را در آن راه ندهم. میخواهم دوباره عطر حضورت را در دهلیزهای وجودم حس کنم.
میخواهم نور درخشنده نگاهت را به سجاده نیازم ببینم.
معبودا! این سه روز از زندگی من، وقف توست. پس تو هم مرا در زمره معتکفینت بپذیر!
خلوت گزیدهام و دل را راهی کوی یار کردهام.
فرصت نیست؛ اما باید قدر بدانیم.
گوشهنشین خم ابروی یار شدهام و بر صدر عالم اعتکاف، تکیه زدهام.
روزه گرفتهام و در دل با خود زمزمه میکنم. چشم به آسمان امیدش دوختهام و سر بر آستانش نهادهام.
صور افلاک را به عالم امکان سوگند میدهم و به درگاه احدیّت، عجز و لابه سر میدهم. تسبیح را لابهلای انگشتانم میچرخانم و حمد و ثنای بیپایانش را شکر میگویم.
گوشهنشینیام، مستی و رندی را برگزیدهام؛ حالا دیگر به آسمان پرهیزکاری، پر میگشایم.
روز خبرنگار
به روز فکر میکنی. جادههای تاریک را آن چنان قدم فرسودهای که حادثهها، چشمهای جستوجوگرت را میسوزانند.
دستهایت ورق میخورند لابهلای روزها و اتفاقات.
دوربینت را برداشتهای و قدم بر کتفهای کوفته شهر گذاشتهای تا اتفاقی دیگر، قدم به قدم تو را همراهی کند.
چشمهایت را باز کردهای و مینگری. ذهنت طعم غلیظ سؤال، را مزه مزه میکند.
گامهایت را برداشتهای و زندگیات را در کولهبارت گذاشتهای و راه افتادهای روبهروی روزهای آمده و نیامده.
به روز فکر میکنی.
خبر، همه فصلهایت را پر کرده است. بهار و خزان در تو، به نحوی دیگر میگذرند.
روزهایت را فراموش کردهای و چشمهایت، زوایای گمشده اتفاق را میکاوند.
خبر، تو را فراموش نمیکند.
دوربینت را برداشتهای و حادثهها را ثبت میکنی.
کفشهایت، روی جادههای جستوجو پیر شدهاند.
قلمت، روی صفحات میلغزند و ذهنت عجیب درگیر است.
آنچه را میبینی، برای ندیدهها مینویسی؛ خبر، داغتر از خورشید، زیر پوستت میدود، گرمی اتفاق، میسوزاندت.
همه روزهایت را در تازهترین خبرها خلاصه کردهای. نیمی از ذهنت، در هیاهوی یافتن است و نیم دیگر، در بازگو کردن.
امروز، روز توست، این تازهترین خبری است که تو را فریاد میزند.
همه از جلوی دوربین بروید کنار!
بگذارید شفافیت واقعه را دیگران هم که در خانه نشستهاند، ببینند و خود قضاوت کنند.
راه را برای کودکان و افراد مسن باز کنید. میخواهم ذرهای از این ماجرا از دست نرود که بعدها پشیمان تکه پارهای از صحنههای ناب شوم.
اینها را تو میگویی که تصویرهای آتش و خون را به خانههای آسایش میبری و خبرهای پر افت و خیز و سرشار از هیجان را با همه چشمها و گوشها، آشنا میکنی.
حرفه تو، هیچگاه در حاشیه تنفس نمیکند.
تو به متن میروی و یکتنه از آرمانهایی بلند که پیش رو داری و از رسالت بزرگی که بر دوشت نهاده شده، دفاع میکنی.
میدانی مسیری که برگزیدهای، با رفاهطلبی و «در بستر نرم غنودن»، سازگاری ندارد.
دلاوریات به موازات تظاهرات و جنگ و آشوب و اوضاع نابسامان اجتماع و لحظههای پرخطر، خواهد ماند؛ حوادثی که در کادر دوربینت جای میگیرند و رنگ جاودانگی میگیرند. هر لحظه در این اندیشهای که چگونه و از چه زاویهای عکس بگیری که گویاترین باشد.
بارها خدشه و خراش بر اندام دوربینت افتاده است. بارها تا پای از دست دادن جان، پیش رفتهای؛ ولی میگویی تمام لحظهها باید ثبت شوند تا در زمان، آرشیو شوند. تمام تصویرهای شیرین باید شکار شوند تا برای نسلهای بعد، بایگانی شوند.
چه بسیار مردمان که با تصویرهایت گریستهاند، خندیدهاند و در دل، تو و گزارشت را ستودهاند!
به هر خانهای سرک میکشی و منتشر میکنی حقیقت را.
نسیموار، عبور میکنی از سرزمینهای دوردست و عطر تمام قصهها را میریزی در کولهبار خاطراتت، تا برسانی مژده رهایی چند پرنده را از قفسهای اسارت، به آسمان، تا تعریف کنی حکایت دلتنگی گون را به دشتها و باغها، تا اعلام کنی به درختها، خطر شبیخون بیهنگام تبرها را.
در حافظه قلمت، چقدر قصه انباشتهای؟ دهان کلماتت پر است از هیاهوی واژهها.
قلمت، آرامش پیش از توفان است.
جهان، خلاصه میشود در لنز دوربین تو.
بر بلندترین قله روزگار، عقاب تیز پرواز نگاهت به کمین نشسته است، شکار لحظهها را. هیچ کجای جهان از حضورت خالی نیست. صدایت، همه جا به گوش میرسد؛ از صحنه جنگهای خونین، تا پیروزی و شادمانی یک ملت.
گزارش میکنی از حال گلهای گرفتار شده در دست پاییز.
گزارش میکنی از قتل عام همهگیر لالهها.
مینویسی از اشکهای عجول، بر گونههای دلتنگی.
مینویسی از بغضهای فرو خورده در گلو.
تو صدای شکسته شدن قلبها را میشنوی. عکس میگیری از در، از زخم، عکس میگیری از فریاد، از خشم.
آینه دوربین تو، نقطه تلاقی تصویرهای سرگردان است و نگاهت، حقایق فراموش شده، در ازدحام دروغهای رنگارنگ.
دروغها را حلقآویز میکنی از دار کلماتت.
قلمت، دار مجازات میشود برای شعارهای دروغین.
پروانههای حقیقت، از حوالی قلم تو میگذرند.
کلمات، با پاهای تاولزده، از دیار داغ خبرها عبور کردهاند تا از شاهراه کلام تو، به تمام جهان مخابره شوند.
بنویس، دیشب، چند پرنده بیگناه، در آتش بیعدالتیها بیآشیان شدند؟
بنویس، چند جوانه نورسته، در زیر چکمه بیرحم پاییز لگدمال شدند؟
بنویس، دیشب، عدالت، سرگردان و آواره کدام کوچه و خیابان بود؟
چند آینه به کینهتوزی سنگ، شکستند؟
تو در گستره اذهان جاری میشوی، پروانههای اندیشهات فراگیرند. دنیا در هوای واژههایت نفس میکشد حقیقت را.
قلمت را که برمیداری، قصه آغاز میشود. تو بر بلندای جهان ایستادهای و واقعیت را به تمام جهان مخابره میکنی.
چشم میگسترانی به هر سمت؛ تا مگر ببینی آنچه را که از چشم همه پنهان است. آنچه را که همه، به رغم دیدنشان، هیچگاه آنگونه که هستند، نمیبینند.
این تو هستی و این چشمان تواَند که میبینند و میگویند از آنچه دیدهاند. شما چشمان بیدار جامعه هستید؛ چشمانی که بیهیچ کم و کاست میبینند، آنچه را که دیدنی است.
شما گوشهای شنوای جامعه هستید.
شما میبینید و میشنوید و به دیگران مینمایانید.
شما چشمها و گوشهای جامعهاید.
چشم میگسترانی به هر سمت، به دنبال گمگشتهای که هیچگاه گم نشده است.
قلم به دست میگیری و به کلمات، جان میدهی.
از دریچه دوربینی به جهان خیره شدهای که با نگاهت پیوند خورده است در تلاقی خشم و شادی با هم.
در زمان، جریان پیدا کردهای و بر شانههای تقویم گام برمیداری تا مگر تاریخ را آنگونه که هست، باز خوانی و تاریخ آینده را آنگونه که باید باشد، بخوانی به گوش دنیا.
تو چشم و گوش بینا و شنوای جامعه هستی و دستت، ادامه تفکرات سیال اجتماع است.
رسالتت، چون پیامبران، رساندن پیام است که این بار از دلها نازل شده است تا به دلها برسد؛ از راه گوش و چشم.
تو پیامبر عصر ارتباطاتی؛ پیامبری که معجزهاش در دستانش به تولد میرسد؛ به امداد قلم و کلمات. تو چشم و گوش جامعه هستی.
پنجشنبه
19 مرداد 1385
15 رجب 1427
2006.Aug.10
وفات حضرت زینب علیهاالسلام
«ای که به ناز میروی تند کن و سبک مرو
کز طرفی تو میکشی وز طرفی سلاسلم».
هنوز صدای زنجیرههای اسارت از یادمان نرفته است.
هنوز صدای قدمهای خسته کاروان در خوابهای نیمه تماممان تکرار میشود.
هنوز بوی گریههای به خون آغشته، نفسمان را بند میآورد.
هنوز روضههای عاشورا، لالایی کودکان بیگهوارهای میشود که خواب ظهر عاشورا میبینند. هنوز...؛ اما چه زود ما را با این همه درد، تنها میگذاری! هنوز شانههای ما به سنگینی این همه درد، عادت نکرده است.
هنوز ما محتاج دستهای مهربان توییم.
سنگ صبور بنیهاشم! بانوی آسمانی که روزهاست بیماه مانده است! هنوز تمام پرندهها فرصت نکردهاند تا بلاگردانت شوند.
هنوز سینهسرخهای عاشق بسیاری میشناسم که شانههایت را بوسه نزدهاند.
هنوز جهان به اندازه تمام روزهای غریب گریه نکرده است، اما تو غریبانه و آرام، دل میکنی از تمام روزهای تلخ و دیروزهای زهری که بر تو گذشته است.
میروی؛ با دنیایی از غربت و دلشکستگی.
زخمهایت هنوز بر گرده زمان باقی است.
نمیدانم این همه درد از تو چه میخواست! هیچ سنگ صبوری را یاد ندارم که به اندازه تمام داغهای جهان، صبر داشته باشد، مگر تو.
دریا دریا اشکهایت، موجهای سرکش شدند تا سیاهی را از جهانمان بشویند.
تو اولین روضهخوان غربت عاشورایی؛ کلمات از دهان گرامی تو پرنده شدند تا خبر رستگاری آفتابهای بر نیزه را به گوشه گوشه جهان برسانند.
هنوز زخمهای عاشورا تازه است و زخم رفتن تو، چشمهای اشکبار شیعه را کاسه خون میکند.
سنگها، داغ سنگین رفتنت را محکم به سینه میکوبند.
آبها، چشمه چشمه خون میگریند و ابرها، پر از داغ نباریدن شدهاند.
دیگر هوای پس از تو، نفس کشیدن ندارد.
نمیدانم کدام شانه از این همه تکان گریه، فرو نمیریزد؟
شانههای زمین میلرزد.
پس از تو، رستخیز از همیشه به ما نزدیکتر شده است.
سنگها، هوای باریدن گرفتهاند تا شیشه دلهایمان را بیمضایقه در درد دوری از تو خُرد کنند.
این همه دلهای شکسته را باید با باران سنگ بشورانیم تا مگر داغ نبودنت، کمی سبکتر شود.
کاش راهی نزدیکتر از مرگ برای رسیدن به تو سراغ داشتیم!
خداحافظ!
نفست بوی عبور گرفته است. تکههای نگاهت را بر پرچینهای سوخته شهر گذاشتهای و رفتهای تا شهر، در شرم دیرسال ناسپاسی آتش بگیرد.
خداحافظ!
تو و این اندوه سرشار، تو و این کوچههای بیرحم، تو و سرشاری صبری شگفت.
خداحافظ!
نیستی؛ ولی طنین صدایت در دقیقههای ویرانمان
ستیهنده و سربلند است.
خداحافظ!
از خرابههای مالامال درد، صدایت را میشنویم؛ از ویرانی شبهای تاریک اندوه، از لابهلای صفحات آشفته تاریخ.
صدایت را میشنویم از شام؛ شهر دوزخی دسیسهها؛ آنگاه که مردانه، خطبههایت دیوارهای کاخ را به لرزه میانداخت.
خداحافظ!
خاک بر فرق تاریخ؛ آنچنان که تو را آزرد! کجاست
شانههای استوارت که در اندوه برادر خمیدند؟
کجاست دستهای سرشارت؛ همان پناهگاه امن شبهای بیقراری کودک برادر؟
خداحافظ!
میروی و صدای مناجاتت، خواب خاک را میآشوبد.
میروی و شرمی سرشار در جان خاک چنگ میاندازد. تو میروی و نامت بر جدارههای غربت، صبورانه از دهان ملائک زمزمه میشود.
خداحافظ!
از معابر نامهربان خاک گذشتهای و آسمان، روبهرویت آغوش گشوده است.
سوگوارانه عبور آرامت را ناآرام اشک میریزم.
عشق جاری است چو سرچشمهاش آن لب باشد
سیل خواهد شد اگر خطبه زینب باشد»
صحرا میخواند.
صحرا، شروهخوان صبوری توست.
گامهایت زخم خورده، اما چه پرصلابت از سینه خارها گذشت! گذشت و صدای برادر را زمزمه کرد. صبر و استقامت تو را کدام زمین، کدام تاریخ به خاطر دارد؟ پر و بال سوختهات، مأمن کبوترهای سیلی خورده و بیبال و پر بود و شانهات، مأمن تازیانههای بیاختیار.
چند منزل را با سرهای بریده قرآن خواندی؟ چند منزل کبوترهای کوچکت را زیر پر و بال گرفتی و تازیانهها بر شانههایت فرود آمدند؟
چند منزل، یاد مدینه و کوچههای دور افتادی؟ چند منزل را طشت، زیر پارههای جگر برادر گرفتی؟ چند منزل، فرق شکافته پدر را گریستی و شانههای کبود مادر را مویه کردی؟
صبر از تو میآموزد که چگونه در کودکی، آغوش گرم مادر را به خاکها بسپارد؟ چگونه پدر را، چگونه برادر را؛ آه، چگونه برادرها را، چگونه جوانههای کوچک خاندان نور و عصمت را اینگونه پرپر شده ببیند؟ ایستاده بودی تا در مقابل آن همه زخمزبان، مردانه بگویی «مَارَأَیْتُ اِلاّ جَمیلا»؛ حتی اگر از روی تلّ زینبیه، خورشید را با سر بریده ببینی دستهای تو بود که کوچه کوچه شام را در شرم آن واقعه تلخ، گریاند و فریاد را تا ستونهای کاخ یزیدیان برد.
آری!پلک میزنم؛ در نگاهم میبینی که توفان میآید و زمین و زمان را به هم میریزد.
تنهاییات را هنوز بر درخت آن سوی صحرا نیاویختهای؛ که دیگر درختی بر جای نمیماند.
هجوم توفان، میان تو و شاخههای دستاویزت هم فاصله میاندازد. نه! این خواب نیست؛ این روایت فشرده غربتی عظیم است و آن درخت، همه هستی تو.
روزهای حادثهخیز را پلک میزنم. هنوز سیراب نشدهای که عطش، دورهات میکند و یکیک داغها بر سینای سینهات طور میشوند و سینهات، سلسله جبال هفتادودو طور که خداوند، به تعداد آنها، بر تو تجلی کرده است.
پلک میزنم. گدازههای درونت، پیروزی کوفه را به آتش میکشد و خاکستر پشیمانی را به کوچههای نفرین شده میپاشد.
سنگینی غل و زنجیر، تازیانههای خشمگین و عربدههای فرزندان عناد، هنوز جریان دارد که تو غریبیات را پشت دروازه ساعات مرور میکنی؛ تا کی در شام شماتت و رقص و آواز قدم بگذاری و کن فیکونش کنی و آنگاه، به سوی زادگاهت روانه شوی؟
راستی بانو! «یا روز گریه کن یا شب»، تو را دوباره به این دیار تبعید کرده است و تو چنین، بیقراریات را به در خیره ماندهای؟ چشم به راه کدام اتفاق هستی، چکامه صبر خدا؟ پلک بزن تا مطمئن شوم گدازهها هنوز آبت نکردهاند.
چشم به غروب میدوزم در دل گرفتهترین لحظهها و به یاد میآورم اندوه تو را.
به غروب زل میزنم و به خاطر میآورم دقایقی را که خورشیدت را در سرخترین لحظهها به نظاره نشستی و داغ بر سینهات گل داد.
لالههای داغدیده تو را، تمامی بادهای آشفته میشناسند و قصه غصههایت را عرش، هر شب به تکرار میشنید.
شب، پیراهن سیاه ماتم توست. تو که در غصهها غوطهوری و اشک چشمانت برای دلهای غمگین، آشنایی است که همیشه از آنها دلداری کرده است.
باران، شرح مفصلی است از یک دقیقه بارش بیامان چشمهایت در فراق خورشید.
آسمان به سوگ نشسته است. تنها و غمگین رخت بربستهای؛ از سرزمینی که جز غصه و اندوه برایت نداشت.
ماتم برای تو در هر گوشهای، قصهای تازه دارد؛ از مدینه تا کربلا... .
زینب! خستهای؛ آنقدر خسته که کلمات از گفتن آن عاجزند. از کجا و از کدام غصهات باید گفت؟ زینب، در مدینه، پشت همان «در» در میان شعلههای سرکش آتش، جان داده بود. زینب در کوفه، در درگاه مسجد کوفه جان داده بود. زینب در مدینه، در حجرهای که تشت خون و جگر را دربرگرفته بود، جان داد. پارههای جگر زینب بودند که بر خاک میریختند. زینب در کربلا، در برابر بدنی غرق خون، در مقابل پیکری بیسر جان داده بود؛ از فراز نیزه میشد به عمق درد و غم زینب چشم دوخت. باد بوی خاکستر
و خون را به هر گوشه پراکند؛ در حالی که خبر جان دادن زینب را زمزمه میکرد. سری بریده بر نی گواه است و خیمههای سوخته شهادت میدهند زینب، چند بار جان داده بود.
دنیا شرمنده توست بانو! دنیا ندید چه بزرگی روبهروی او ایستاده است؛ کسی که استوار و پا برجا، همچنان راه خود را پیش میگیرد و چیزی جز زیبایی نمیبیند.
اکنون که میروی، بردباری به تشییع تو آمده است؛ با جامه سیاه اندوه.
صبر گریبان چاک میکند و عشق، مویهکنان، مرثیههای خویش را سر میدهد؛ مرثیههایی که روزی در کربلا سر داد و تو او را آرام کردی.
اصلاً تمام وقایع کربلا، کنار نام جاوید توست.
دنیا بوی کمظرفیتی میدهد. تا بوده برای شما چنین بوده؛ همین است که دنیا همیشه، با این همه ضجههای پشیمانی و شرم، راه به جایی نمیبرد.
همین است که نمیتواند با تو در کربلای حسین همراه شود. دنیا مشکل دارد بانو! وگرنه، خطبههایت کوبنده و شیوا و گیراست.
اکنون که میروی، گویا خاک میپاشند به روی مضامین پست دنیا. اکنون که میروی، سلام ما را به حسین علیهالسلام برسان.
داغی بزرگ، فرو میریزد در درونم. غمی سترگ، قد میکشد در فراسویم.
آه، بانو! کولهبار دلتنگیهایت را تاب نمیآورند، شانههای دقایق.
روشنان نگاهت را نگیر از آسمان این خاک که بیحضور چشمانت، روزگار لحظههایمان سیاه میشود.
با اندوه تو چه کند لحظههای غریبانه زمان؟
بانو! غم، همزاد ازلی توست؟ آخر بگو، رستاخیز این مصیبت را چگونه کمر راست
کند دنیا؟ هنوز صبر در محضر چشمانت، درس صبوری میآموزد. میروی؛ با تمام زخمهایت، با کولهباری به وسعت بینهایت زخم؛ تو به اندازه تمام لحظههای روشنت، زخم و داغ در سینه داری. میروی؛ با رنجهای این همه سال غربت و در به دری.
میروی؛ با زخمهای شبانههای دلتنگیات. میروی؛ با خستگیهای این همه سال فراق و جدایی.
امشب، شام غریبان توست.
شام غریبان خطبهخوان کوفه و شام، شام غریبان قافله سالار اسارت، شام غریبان عقیله بنیهاشم، شام غریبان «امالمصائب». دیگر تمام شد، اندوه دیرسالت، بانو! فردایی نخواهد آمد از ادامه این شام سیاه، تا دوباره کنایههای زنان کوفه، جگرت را بسوزاند، تا در کنج خرابه خاطراتت، بر مزار سه ساله غریب برادر به سوگنشینی. نامت، تسلی خاطر محزون دنیاست.
رستاخیز غروب غریبانهات، بیت الاحزانی به پا کرده است، در سینههای سوخته.
لب فرو بستهای، راوی لحظههای خون و شمشیر!
صدای توفانزایت، میگذشت از گیسوان پریشان اذهان و میآشفت خواب جانها را.
نیستانهای تاریخ، در هرم آه تو میسوزند هنوز.
بانو! داغهایت را به جانها بسپار تا از این پس، اشکها، شعلهور شوند.
بانو! صدایت را به یادگار بگذار در حنجره روزگار تا عاشورا، از یاد تاریخ، نرود.
سیاهپوش تواَم.
نامت را مینویسم و بزرگیات، تمام تنم را میلرزاند.
نامت را مینویسم و صبرت را تاب نمیآورم.
لابهلای روزهای خاکستری اندوهت، آنچنان فرو میشکنم که حتی خویش را فراموش میکنم.
بانو!
بیابان، دنبال گامهای استوارت، سالهاست که از کربلا، چراغ در دست راه افتاده است.
تاریخ، روبهروی صبر عظیمت به زانو درآمده است.
بانو! تاریخ، بر جادههای تاریک خویش، همچنان میتازد و تو سربلند ایستادهای با اندوهان سرشارت.
بانو!
ثانیهها برایت قدم به قدم رنج آوردهاند و تو، قدم به قدم صبر کردهای.
چشمهای زمان، همچنان از خوابی سنگین میسوزد؛ رنجی که سالها تو را تنها به صبوری شناخت.
بر کتفهای گسترده آسمان، ملائک، پیکرت را آرام آرام میبرند.
فریادهایی شکسته، دهانهایی عزادار، خاک در هم میپیچد، گلدستههای دمشق، چشم به راه کبوتران زایر تواند. شهر، در اندوه تناور خویش پیچیده است.
نامت را مینویسم و انگشتهایم بوی بالهای سوخته شاپرکان غریب میگیرد.
نامت را مینویسم و چشمهایم میسوزند.
نامت را مینویسم و میگریم.
«تویی که آینهات ترجمان حیرانی است
سیاهپوش توام سالهای طولانی است
برای توست که مرغان عشق میخوانند
تمام پنجرههای دمشق میخوانند»
بانو!
تو را با بزرگیات، تو را با صبرت، تو را با اندوهی که سالها در سینه داشتی و دم نزدی، تو را تنها با تمام وجودم - همین چشمهای ناچیز - اشک میریزم.
سلام بر خاک تشنهای که سرگشته، تو را خواند! سلام بر نگاههای مضطرب تو!
سلام بر تو ای بانوی ایستاده بر آتش!
سلام بر سوختگی لبهایت!
سلام بر گیسوان پریشانت!
سلام بر لحظه غریبانه اسارتت! سلام بر قامت خمیدهات! سلام بر جگر سوختهات! قصیده صبوریات را کدام قلم میتواند بسراید؟
تو را دیدند در میانه میدان آن هنگام که چهار فرزندت را تا شهادت، بدرقه کردی. تو را دیدند کائنات، آن هنگام که آتش، تنها یادگار برادرت را احاطه کرده بود و مضطرب شدی. تو را دیدند که خود را به آتش انداختی تا پروانهای بالش نسوزد.
تو را دیدند نگاههای پریشان، آن هنگام که در آرامش عظیم الهیات گفتی «ما رأیت الاّ جمیلاً».
صبر، بر شانههای تو تکیه میکرد؛ تو یگانهترین بودی در آشوب لحظهها.
دهانها بسته شد و چشمها از حدقه درآمد، آن هنگام علیوار، لب به سخن گشودی. شمع کلام تو را چگونه خاموش میتوان کرد؟
در سوز کلام تو تاروپود رنج را از هم میشکافت. و جانهای بیتاب را بیتابتر میکرد.
بانو! طواف عاشقانه، گرد خیمهای سوخته، تنها حج زینب را میخواهد.
دقیقههای سخت گودال، تاب آوردن زینب را میخواهد. چهل منزل مشقت پشت سر گذاشتن، را جز گامهای زینب، نمیتواند تاب بیاورد. گذشتی از پارههای دل خویش، از زخمهای حضرت سجاد علیهالسلام، از گوشوارههای کشیده شده، از لبهای کبود، از نیزههای برافراشته.
سر بر محمل گذاشتی و گذشتی از این همه، تا سر بر دامان آرامش مادر بگذاری و بیاسایی این همه رنج را.
زمین تا باقی است، از یاد نخواهد برد صبوریات را بانوی صبر!
زینبم، چشم بر هم بگذار! چشم بر این دنیای پرآشوب و هیاهو فرو بند! دیگر آسوده شدی مادر، از آنکه ناله بیمادری را در گلو خفه کنی و شبانه در پی تابوت من بدوی؛ با
ر سترگ امانت مرا به دوش بکشی و حسرتزده دستان گرم مادری که گیسوانت را ببافد، برای برادرانت جای خالی او را پر کنی.
دیگر آسوده شدی مادر، از اینکه تنهایی و غربت پدرت علی را در کوچههای مدینه ببینی و غم سنگینی که کمر مرا خم کرد در دل کوچکت جای دهی.
عزیز مادر! دیگر آسوده شدی از دیدن فرق شکافته عدالت و کاسههای شیر در دست یتیمان بیپدر مانده کوفه.
پارهتن مادر! چشم فرو بند بر تزویر معاویه و طمع یاران دنیازده. دیگر آسوده شدی از فرو دادن جرعههای زهری که جگر حسنم را هزار پاره کرد.
زینبم! دیگر آرام بگیر. از سعی میان صفای گودال تا مروه خیمهگاه چشم فرو بند بر قامت رعنا و خونین علیاکبر و لالههای شکفته بر سپیدی گلوی اصغر! دیگر علمداری از سمت شط برنمیگردد و دیگر خورشیدی که عاشقش بودی، بر فراز گودال طلوع نخواهد کرد.
عزیز دلم! خطبههایت، ستونهای ستم را لرزاند. شرم را بر چهره بیوفایی، و عجز و زبونی را در چشمان آن پست دیدم؛ آنگاه که از حنجره پاک تو، «ما رأیت الا جمیلا» جاری شد.
دختر دردانهام! اینک، کنار بسترت به استقبال آمدهام. صدای «یا ایتها النفس المطمئنه» تمام ملکوت را پر کرده است؛ زینبم، پلک بر هم بگذار!
از قدمهای خستهات در کربلا پیدا بود که دیری نمیپایی.
از نالهها و ضجههایت و دعاهایی که در حق خودت میکردی پیدا بود که تا چند صباحی بیشتر روی پا نخواهی بود.
از همان لحظه که تمام گیسوانت سفید شد، از همان لحظه که طعم خاک با ضجههایت درآمیخته بود، همه میدانستند که دیگر ماندن با داغ
پهلوی شکسته مادر و فرق شکافته پدر و پیکر تیر باران شده برادر را تاب نداری.
این زینب دیگر نه آن زینبی است که بتواند غمهای برادرش را فرو خورد. زینب دیگر تمام بغضهایش را در کربلا شکسته است. زینب دیگر تمام اشکهایش را ریخته است. زینب دیگر خسته است. از قدمهایش در غروب عاشورا پیدا بود.
هیچ لحظهای سختتر از لحظه جدایی نیست برای کسی که از امام، برادر، و تمام زندگیاش بخواهد جدا شود. حسین علیهالسلام تمام قلب زینب علیهاالسلام بود. روزهای انتظار، چقدر تلخ و آهسته میگذشتند و او لحظهشماری میکرد برای رسیدن! آخرین بار از برادر در حالی که به چشمهای او چشم دوخته بود، جدا میشد. در هر قدم که دورتر میشد، میدانست بی او زنده نخواهد ماند. زنده ماندن او خواست خدا بود، تا آن رسالتی عظیم را که بر شانههای او نهاده شده بود به مقصد برساند. اینگونه بود که با زنده بودن بانوی اسلام، اسلام زنده میماند. خواست خدا بود تا در هجوم توفانهای کفر، در شبی بدون مهتاب، آخرین چراغ را روشن نگه دارد.
حالا مسئولیتش تمام شده بود؛ راه دشوار را پشت سر گذاشته بود؛ راهی که از مکه شروع شد و در دمشق به پایان رسید. او با موفقیت در این نبرد پیروز شده بود و آنکه، مانند کودکی که در گاهواره بخوابد، آغوش مرگ را پذیرا بود. چرا که مرگ رهایی از اسارت قفس دنیا و آغازی دوباره برایش بود. گلی که در خزان سهمگین روزگار، صبر پیشه کرد و چون کوه ایستاد و به لحظههای شیرین احتضار لبخند زد؛ به لحظهای که روزها حسرت آن را میکشید.
پنج شنبه
26 مرداد 1385
22 رجب 1427
2006 .Aug.17
سالروز آغاز بازگشت آزادگان به میهن اسلامی
«ای که جانها خاک پایت صورت اندیش آمدی
دست بر درنه، درآ در خانه خویش آمدی»
چونان پرندههای قفس، رها شدی و آسمان را به خانه آوردی.
حلقه در، به شوق در کوفتنت سالها بیدار بود تا تو به سرانگشتان خویش بنوازیاش.
از دل سایههای بیپایان، آفتاب را به هدیه آوردی برایمان. آشنا و بیگانه آغوش گشودند زیارت روزهای غربتت را، روزهای دوریات را، روزهای صبوریات را.
«خویش را ذوقی بود بیگانه را ذوق نویی
هم قدیمی هم نویی بیگانه و خویش آمدی»
آشنای روزهای دور بودی و بیگانه روزهای غربت. زخمهای کهنهمان از دوری تو بود و مرهم زخممان، آمدنت.
«بر دل و جان قلندر ریش و مرهم هر دو تو
فقر را ای نور مطلق مرهم و ریش آمدی»
آمدی تا ما را همچون پرندهها، به مهمانی آفتاب ببری.
لبخندهایتان بوی آوازهای آزادی میداد. آفتابگردانها، به سمت آزادی چرخیدند و آفتاب را به سمت رهایی چرخاندند و خانهها به بهار رو کردند. عطر آمدنتان، زمستان را از یاد زمین برد.
تمام پاییزها، مثل پرستوها با آمدنتان کوچ کردند. با لبخندهایتان گلهای همیشه بهار، تکثیر شدند و آبها به اندازه تمامی آبشارها، قد کشیدند. جنگلها، پرندههاشان را به پیشوازتان فرستادند.
آسمان آبی شد و در امتداد آغوش شما، آسمان به دیدهبوسی زمین رسید و ماه، پیش پای شما شناور شد.
«ای که بر خوان فلک با ماه همکاسه شدی
ماه را یک لقمه کردی کآفتابیش آمدی»
گرمی آغوشهایتان از بوی آواز چلچلههای مست، پر شد. خانه، بیصبرانه چشمانتظار آمدنتان، سراپا شوق ایستاده بود با آغوشهایی گشوده و منتظر. کوچه کوچه انتظار، شهر را لبریز قدمهای مبارکتان کرده بود.
تمام خاک، پر از بوی بیصبری بود و ایران، یکپارچه آغوش بود برای فشردن مهربانی بینهایت شما.
ایران، یعقوبی بود که اشک شوق آمدن یوسفش، چشمهایش را با طراوت رودهای ناتمام میشست.
غربت دیرینه فرزندان سفر رفته، با هیجان بازگشت پر شورشان آمیخته بود.
غربت دیرینه ندیدن فرزندها، نفسها را در سینه مادران حبس کرده بودند و خانهها مثل سینه پدران، لبریز بیحوصلگی بودند.
انتظار آمدنتان، پنجرهها را به دلواپسی کشاند. درختهای بیپرنده، یعقوبهایی شدند که در انتظار آمدنتان، زمستانهای بیپایان متوالی، با برفهای سنگین دلواپسی بر گیسوشان نشست.
با آمدنتان، همه پیرهنها، بوی یوسف گرفتند و غربت از گریبانهای تنهایی رخت بربست.
آمدید، سبکبارتر از تمام موجهایی که بوی دریا را برای ساحل به ارمغان آوردند.
آمدید؛ مثل تمام ابرهایی که بوی آواز ماهیان دریاهای دور را بر ما باریدند. آمدید؛ مثل کبوترهای زایر که پر از عطر حرمند.
قفسها شکسته میشود و آسمان، بازگشت پرندگانش را با دستانی از سپیده و نور، دف میزند. خنیاگران عشق، زیباترین پردهها را مینوازند و به سماع میآیند رهایی این همه صدا را.
سیاوشان میآیند؛ لاله رخ و فراخ سینه و آتش هر چه ناامیدی، فرو مینشیند.
لبخندشان پل میبندد عرش و فرش را.
چشمانشان، رستنگاه نسیم و ستاره است و همواره از دهانشان، طنین مقاومتی سرخ میتراود.
میآیند با بالهایی زخمی، اما سربلند و استوار. خیابان در خیابان، بوی عود و اسپند است و وفور واژههای روشن آمدن.
کوچه در کوچه، سمفونی بهار است که فرزندان آفتاب را به استقبال آمده است.
میآیند و انتظار کبود مادرانشان، با شوق تغزل به پایان میرسد.
میآیند و برف آن همه دلواپسی، در هرم نفسهایشان ذوب میشود.
شهر قد راست میکند و باد، سرزمین خورشید را بذر حماسه میپاشد؛ به یمن آمدنشان. عاشقان! برقرار باد بیقراریتان که لحظههای عارفانه ایثار را خوش درخشیدید!
با کولهباری سبز از همت و ایمان، رفتید و بازمیگردید با کفشهایی از غرور و جاودانگی.
شکستهاید قفلهای ظلمت و تیرگی را و از چشمان سپیدهدمان سر برآوردهاید.
خانههای ابریمان در روشنای آمدنتان، پنجرههای خویش را میگشایند و وطن، خجستهترین سرودها را به پیشوازتان میخواند.
بوی خاک میآید؛ بوی خاک مقدمتان. دو قدم دیگر مانده است تا ایران شما را در آغوش بکشد؛ شما را که بازمانده قافله پروانههایید، شما را که دستهایتان هنوز بوی جبهه و الله اکبر میدهد.
این خاک، این خاک مقدس، با آغوش باز ایستاده است؛ به انتظار قدمهای نستوه، به انتظار قدمهای صبورتان. بوی سالهای جنگ میآید. دستهایتان از زخمها و گلولهها پر است؛ دور از این خاک و کوچههای روشن سلام و صلوات هر روزه، چه بر گامهای شما در غربت گذشت؟
خوش آمدید به کوچههای صبح و اذان؛ به کوچههای صبح و سلام، به کوچههای عصر و خسته نباشید!
خوش آمدید، چشمهایی که در تولد پروانهها بودید و دیدید آسمان را که میزبان چقدر پرواز بود!
خوش آمدید، دستهای از طواف زخمها و گلولهها برگشته! این خاک، این خاک مقدس، خودش را زیر گامهای شما به یاد میآورد. شما، پرچمی دیگر از سربلندی و عزت، بر تارک این خاک همواره پیروز هستید. چقدر بوی کمیل و عاشورا در شانههای شما پیچیده است! چقدر بوی پروانهها و بوی پروازهای بیبرگشت میدهید!
این خاک، به دستهای شما، به دلهای شما که از ایمان پر است، همواره ایمان داشته است.
نسیم، یک روز، بیتابانه به خانه آمد و مژده آمدنت را به تمام گلها رساند.
از آن روز به بعد، تمام شبها، به یاد تو شب زنده دارند و آمدنت را دعاگو.
هنوز خاطره رفتنت، در حافظه کوچه جریان دارد؛ همان روز که مادرم کاسهای نور پاشید پشت سرت. کولهبارت پر بود از «توکل» و «یقین».
چه دیر گذشت دقایق دوری تو!
سالها شهر هوای بیتو بودن را نفس کشید و امروز، در ناگهان آمدنت، اشک شوق است که جاری است از گونه دلتنگی شهر.
ایستادی؛ آنچنان نستوه که حتی لرزه به زانوی کوهها و صخرهها افتاد. درخشیدی، آنچنان روشن که سیاهی شب و سپیدی روز به هم پیوند خورد.
شهر، آغوش میشود، شادمانی حضورت را. روزگار، با هزار چشم، به تماشا مینشیند جاودانگیات را.
تو میآیی و جادههای آشنای وطن، به استقبال میدوند فرسنگها جدایی و هجران را.
هوای شهر در عطر دلنواز حضورت شناور میشود.
چه قدر حقیرند کوهها، در برابر استواری گامهایت!
چقدر ناتوانند پرندهها برای رسیدن به بلندای شانههایت. مسافر دیار دوردست! آمدی و خورشید را دوباره به آسمان شهر برگرداندی. مدتها بود که جادهها گوش خوابانده بودند عبور زمان را؛ برای
شنیدن آهنگ قدمهایت. کولهبار غربتت را پشت دروازههای شهر بگذار! اینجا همه با صدایت که در آن حزن هزار قناری عاشق گرفتار پنهان است، آشنایند. تو را تمام شهر میشناسند.
جوانان شهر، در خاطره دور تو، همان کودکان کوچک و بازیگوش دیروزند!
شهر، پس از مدتها کمر راست کرد. پس از مدتها دوری، دستهای تو کولهبار انتظار را از شانههایش برداشت. شهر، چقدر بزرگ میشود برای حضور اساطیریات!
بوی اسپند و صلوات، در هوای حوالی پیچیده. تو آمدهای تا خاطرات سبزت را در گوش جوانهها زمزمه کنی. آمدهای تا دلهای شهر، در بیراهههای فراموشی و غفلت، سرگردان نماند. آمدهای تا دوباره معجزهای باشی برای هزار هزار یعقوب چشمانتظار!
آمدهای تا خاطرات حماسه شیران وطن را چون فانوسی بیاویزی بر تمام کوچههای تاریخ. تا یاد رشادت جوانمردان، از خاطره روزگار پاک نشود. آمدهای تا یادمان بماند پرستوهای مهاجر، هرگز راه خانه را گم نمیکنند.
برمیگردی از سالهای تنهایی در کنج قفس که بالهایت را از تو گرفتهاند بیرحمانه.
برمیگردی و چقدر دلگیر است غروب چشمهایت که آسمان را به گریه وامیدارد!
برمیگردی ؛ با هزار بغض مانده در گلویت.
برمیگردی تا دوباره بالهایت را بتکانی در هوای آزادی وطن.
برمیگردی و هیچکس جز کبوتران بال شکسته، جز گنجشکهای محبوس درون قفس تو را نمیفهمد.
اسارت، هرچند تو را دور کرده بود از وطنت، ولی تو ثانیه به ثانیه نزدیکتر میشدی به خدای عشق.
چقدر شانههایت سبک شدهاند! چقدر بالهایت رهایند!
چقدر خندههایت شیرین است!
تو، آسمانها را پیمودی با بالهای شکسته.
امروز، روز بازگشت توست.
امروز، روز یادآوری دلاوریهای کبوترانه توست.
امروز روز بازگشت خاطرات فراموش شده شهیدان است.
خوش آمدی به دیار مردان رشادت و دلیری !
خوش آمدی به وطن که تا پای جان، برایش جانفشانی کردی!
درخشش خبر در چشمهای روز. خیابانها صف کشیدهاند برای پذیرایی مهمانانی آشنا از دیار غربت.
سالیانی بود که مادران، جای خالی فرزندانشان را در شهر میدیدند و بغضی را که در گلو داشتند، تحمل میکردند.
از سفری دراز برگشتهاید که رنجهای عزلت و غربت، اندام شما را آزرده است.
به استقبال زخمهایتان آمدهایم.
همه خیابانهای شهر، شما را میشناسند. مگر میشود کسی خودش را از شما جدا بداند؟! کسی نیست که شما برایش غریبه باشید.
به تناسب امنیتی که برای همه ما برقرار کردهاید، کوچهها نیز چراغانی برای قدوم مبارک شما هستند. کلامی معطر از حضور شهیدان همسنگر برای ما بیاورید!
بیانی از دلپذیرترین ساعت شبهای حمله، این نسل تشنه را سیراب خواهد کرد.
ما همه مدیون شما هستیم. پیرامون ما اگر برکتی هست، اگر در جای جای میهن، نسیم آسایش میوزد، بیاغراق، از وجود شماست. خدا را سپاس که برگشتهاید! انتظار چنین لحظهای را میکشیدیم.
بوسه بر خاک میزنی و بر سرت گلها دستافشانی میکنند.
به خانه خوش آمدی! قدم بر چشم عشق گذاشتی! مسافر دیرسال شوق، به خانهات خوش آمدی! خانه را منوّر کرده است، برقی که در چشمانت میدرخشد. ستارهها را به خانه بازگرداندی.
آسمان این حوالی، بیحضورت، چه شبها را که در تاریکی سر کرد؛ بیآنکه لحظهای تو را فراموش کند! حالا که آمدی، حرفها با تو دارم؛ هر چند کلمات اشک، بهترین و رساترین جملات را برایت بیان میکنند.
حدیثی را که سالها در سینه نهفته بودم، اکنون با قطرههای اشک، برایت شرح میدهم. چه سالها که تنها یک قاب عکس، همدم دلتنگیهایم شد و تبسم تو از درون چارچوب غمگین قاب، تنها جواب من! چه لحظههایی را که در انتظارت، چشم به در دوختم و هیچکس، هیچ خبری از تو نیاورد، اما چشمان من، لحظهای تو را از یاد نبردند؛
چشمانی که همدم اشکها بودند. به خانه خوش آمدی؛ خانهای که سالهای سال، تنها با خاطراتت، زندگی را مرور کرد؛ به امید سحری که تو از راه برسی، به امید لحظهای که تو را در آغوش بفشارد و بر مقدمت گل بکارد، ثانیهای که در میان عطر گلاب و بوی اسپند، در چارچوب خسته در ظاهر بشوی، لحظهای که خاک، رد ملتهب و آشنای گامهایت را حس میکند و دسته دسته گل از جای پایت سر برآورد. بر خاک بوسه میزنی و اشک و لبخند، یکدیگر را در آغوش میگیرند. به خانهات، به میهنات، به وطن خوش آمدی !
دلم روشن است که میآیی و میرود اندوه کهنسال روزهایی که بیتو گذشت.
تردید نخواهم داشت آنکه آن سوی پنجره مینگرد، چشمهای ستارهبار توست که به چشم روشنی انتظار من آمده است.
فرو ریخت دیواری که تماشای سرزمینت را از چشمهایت گرفته بود و تماشای تو را از من.
در هم شکست میلههایی که دستهایت را جدا از خاک وطن میخواست و دستهایمان را جدا از هم.
زیباست تماشایت از فاصلهای به این نزدیکی.
تکیده آمدی، اما ایستاده؛ بر فراز قلههای ناممکن، با نگاهی فراتر از همه کوهها و درهها.
جهان در وسعت بیادعای نگاهت درمیماند. شهر، مردد میان اشک و تبسم، تو را مینگرد.
یکی چنگ به ریسمان گریهها میزند و گلوی بغضها را میفشرد و یکی زه کمان لبخندها را میکشد.
یکی در طلب واژه سکوت کرده و یکی رگبار ترانه میریزد از لبهایش.
در کشاکش این همه بیقراری، در گیرودار این همه باران و تبسم بوسه، تو چیزی بگو!
هنوز بوی سنگر و باروت میدهی. از پنجرههای ناگشوده قلبت بگو؛ از روزگار گلوله و شقایق، از روزگار تهمتنهایی که تن تکهتکهشان را در آغوش فشردی؛ از سالهای صبوریات بگو در سرزمین
اسارت، از دستهای شکنجه و ایمان شکستناپذیر گامهایت به راه حسین علیهالسلام. پلک دریچهها را باز کن تا باور کنند آمدنت را؛ باور کنند آمدهای از نبرد زنجیرها، سربلند از فتح آزادی.
اینک، تردید ندارم، اینکه مقابلم ایستاده است، ستاره صبح است که به بشارت پایان سالها شبنشینی چشمهایم آمده است.
ای پرندگان رها شده از حصار تنهایی! سالها بود که تشنه یک جرعه پرواز بودید.
سالها بود که دلتان برای سرزمینتان میتپید. میخواستید به سمت آشیانه خویش برگردید.
اما بالهایتان شکسته و پرهایتان بسته و تنها در قفس، اسارت خویش را فریاد میکردید.
سالها گذشت بر چهره خسته شما غبار زمان نشست و ناگهان از پشت دیوارهای بلند زندان، بال گشودید و به سمت آسمان یک دست آبی وطن، پرواز را آغاز کردید؛ چون کبوتری عاشق در آشیانه مهر خویش نشستید.
سرانجام، به مقصد رسیدید و وطن، از قدمهای بهاریتان جان گرفت. از شوق و اشتیاقی که داشتید، با گل بوسههای شوقتان، خاک وطن را شکوفهباران کردید.
باورتان نمیشد که به آغوش گرم و پر مهر وطن خویش بازگشتید؛ دانه دانه الماس، از چشمهایتان میبارید.
خوش آمدید!
حضور بهاریتان در آغوش میهن، یادآور سالها عشق و دلاوری و پایداری شماست.
آمد صریح و موجز و شیوا و مستدل
پیچید توی کوچه بنبست، یک غزل
گل کرد توی کوچه ما عطر بچگی
ده، بیس، سی، چهل، تب لیلی، اتل متل
همبازی همیشگی یاکریمها
شد سوژه و زبانزد افراد این محل
سارا! شنیدهاید که از راه آمده است
مرد هزار و یک شب و یک چوب در بغل؟
مردی که کلّ بچگیاش را گذاشته
توی سیاه چال نمور و توان گسل
مردی که چیدهاند دو فانوس سبز را
از لای پلکهاش دو تا دست مبتذل
سارا! تو فکر میکنی این مرد رمز چیست؟
چیزی بگو به قدر دو سه واژه لا اقل
شنبه
28 مرداد 1385
24 رجب
1427
2006 .Aug.19
فتح قلعه خیبر به دست توانای حضرت علی(ع)
آمدهای تا درهای دوزخ را برداری و دوزخیان را به میهمانی بهشت ببری.
اینجا ابتدای دوزخ است و این درهای بزرگ، حایل میان بهشت و دوزخاند. این درهای بسته را مگر دستهای هدایت تو بگشاید.
از آستینهای گرامیات، بوی هدایت میآید. تنها دستهای امامت تو میتواند بستهترین گرهها را بگشاید.
چه فرق میکند اگر این گره، به بزرگی درهای بسته خیبر باشد.
آسمان را پشت درهای بسته آوردهای تا تن این خاکیان را با بوی پرواز آشنا کنی.
هوای دمکرده قلعه را نفسهای عشق آمیخته تو، معطر میکند.
درهای بسته قلعه را که میگشایی، نخلهای خرما، سراپا غرق شکوفههای سیب میشوند.
قلعه، با اولین نفسهای تو به بهشت آغشته میشود. تو اولین فرشتهای که برای نجات، بر این قوم گمراه، عشق و مهربانی و همدلی را به ارمغان میآوری. تو اولین کسی هستی که این قوم فراموش شده را از پشت درهای بسته دوزخ، به آغوش مهربان بهشت
اسلام دعوت میکنی؛ قومی که تو آمدهای تا سالهای تنهاییشان را در آغوش مقدس اسلام به دست فراموشی بسپاری.
درهای بسته را به رویشان میگشایی تا بارانهای رحمت، دوباره با کویر خشک چشمهایشان آشتی کنند.
این همه چشم غبارگرفته را از پشت سایههای ناتمام دیوارهای قلعه، به آفتاب دعوت میکنی و گرد فراموشی و خاموشی را از تنهای همیشه خستهشان میتکانی و غبار غفلت و جهلشان را در اشکهای رحمتت غسل میدهی تا پرهای رخوت گرفته و آسمان گمکرده، این همه پرنده را دوباره با پرواز آشتی دهی.
عطر نفسهایت، عطر پیغمبرانه سیبهای سرخ هدایت بود که تا اعماق دیوارهای قلعه نفوذ میکرد. صدایت، صدای زیبای داوود بود که قرآن نازل شده را از دهان پیامبر صلیاللهعلیهوآلهآموخته بود و به نغمه پرندگان آواز میکرد.
بر آستانه در میایستی؛ بلندتر از خورشید، تا تاریکترین مکان پستوهای گمراه خیبر را به آفتاب معرفی میکنی.
قلعه به تو تعظیم میکند؛ چونان که درختهای تناور، به ابرهای پر از مهربانی و باران. بلندتر از تمام کوهها، آسمان را بر شانههای ستبرت نشاندهای و با هر قدم که برمیداری، قلعه به آسمان نزدیکتر میشود. درها را برای همیشه میگشایی و هوای خسته قلعه را با آسمان پیوند میزنی.
تو آمدهای تا رسالت پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله را در پلکانهای این قلعه قدم بزنی و پیام پیامبر گرامی صلیاللهعلیهوآله را با صدای دلنواز اذان، در گوشهای غبارگرفته کافر قلعه طنینانداز کنی، تا دیوارهای بلند قلعه پر از بوی بهشت شوند.
خیبر، دژی سر برافراشته تا آسمانها، پرصلابت و باشکوه، ایستاده بر شانههای زمین، خیانت و کینهتوزی فرزندان سامری را جان پناه شده بود.
قلعهای محکم که قد علم کرده بود در برابر سپاه اسلام و قصد تسلیم نداشت و برای حفاظت از فرزندان یهود، چنان سینه سپر کرده بود که فتح و گشایش آن، رویارویی دور به نظر میرسید.
پیامبر صلیاللهعلیهوآله خوان رحمت و کرامتش را بیهیچ منتی بر سرزمین پهناور عرب گشود تا مسلمان و غیر مسلمان، بر گرد آن میهمان شوند و هر کس به اندازه ظرفیت خود، لقمه هدایت بردارد از این خوان گسترده؛ اما یهود که خود را همواره قوم برگزیده خدا میدانست عظمت اسلام را تاب نیاورد. حسادت و لجاجت چون عنکبوتی، تار بسته بود بر زوایای روح و جسمشان.
در هر لحظه و فرصتی، با توطئهها و نقشههای شوم قامت نورسته اسلام را سرنگون میخواستند. در سایه امن الهی مهربانی پیامبر رحمت صلیاللهعلیهوآله، مینشستند و خنجر خیانت در دست، به پیکر اسلام زخمها میزدند... و فرمان الهی صادر شد! حکم، حکم جهاد بود؛ ذلت و شکست یهود!
فرزندان بنیاسرائیل، ذلت شکست و خواری خود را به دامان خیبر پناهنده شدند! خیبر، سد محکمی شد برابر توان و اراده سپاه اسلام. چه بسیار فرماندهانی که رفتند و چارهای جز فرار نیافتند! دستان کدام «یل»، طلسم خیبر را خواهد شکست؟
شب رفت و صبح از پیشانی صحرا طلوع کرد. «پرچم را به دست کسی خواهم داد که خدا و رسولش او را دوست دارند و او نیز خدا و رسولش را دوست میدارد».
دست در حلقههای در! ناتوانی و عجز خیبر! بارش یکریز یقین و ایمان در بهت و ناباوری یهود. فریاد «یاعلی» و صدای فرو ریختن شکوه پوشالی خیبر؛ محو در صلوات و درود بیپایان ملائک بر«یداللّه».
صدای شکستن طلسم غرور قلعه در برابر اقتدار و عظمت حیدر! در خیبر، روی دستان علی است، معجزهای بیبدیل از شیر خدا. یهود، سرافکنده و شرمسار از خیانت خویش. صدای هلهله و شادمانی آسمانیان. این بار، دستان خدا از آستین قدرت «یداللّه» بیرون آمده و معجزه میآفریند تا چشمها، ایمان بیاورند به بازوان خیبرگشا که هیچ باطلی از برق ذوالفقار، جان سالم به در نخواهد برد؛ حتی اگر در سایه قلعهای باشد به
استواری «خیبر»؛ به این دستها ایمان بیاورید! این دستها که «یداللّه» است. تاریخ، در آستانه زمان درنگ کرده و عظمت این دقایق را مینگرد. مباد فراموشی این لحظهها! هرگز!
یکی میگفت: بهتر بود همان روز اول بازمیگشتیم و بیش از این، خوار این یهودیان خدانشناس نمیشدیم!
دیگری میگفت: آری! آن مردک یهودی را دیدی چگونه به ما میخندید؟
یکی میگفت: من از اول گفته بودم قلعههای خیبر، با هر قلعه دیگری فرق میکند؛ خودم از یهودیان شنیدم که میگفتند: اگر خیبر را فتح کنید، کلید معبد سلیمان را هم به شما میدهیم.
دیگری میگفت: سر درد شدید پیامبر، بهترین بهانه بود تا از خیر این دژ «قموص» بگذریم و به مدینه برگردیم؛ چرا حضرت فرمان بازگشت نمیدهد، نمیدانم! راستی! دیشب سخن پیامبر را شنیدی؟
مگر حضرت چه فرمود؟
فرمود: «فردا پرچم را به دست کسی خواهم داد که خداوند، این دژ محکم را به دست او میگشاید؛ کسی که خدا و رسول خدا را دوست میدارد و خدا و رسولش هم او را دوست میدارند».(1)
آنجا را ببین! آن علی نیست که پرچم در دست دارد؟ آری! باید فکرش را میکردم که علی، منظور پیامبر است؛ چه دلیرانه میتازد؛ اما چرا تنها؟
یعنی علی میتواند؟
مگر وعده پیغمبر را باور نداری؟
چرا؛ ولی... ولی آخر چهطور ممکن است؟
آنجا را ببین! او چه میکند؟ چرا دست بر حلقههای در گذاشته؟ گویا میخواهد در را
1) . ر.ک: سیره پیشوایان، ص 58.
با فشار باز کند؛ نه! میخواهد در را از جا بکند!
آخر یهودیان میگویند 40 مرد جنگی، به سختی این در را بلند میکنند؛ آنجا را ببین یهودیان را شاید برای همین است که از بالای دژ، به او میخندند.
خدای من! آه، سبحاناللّه! آنجا را ببین؛ دیوار قلعه میلرزد؛ این خشتهای دیوارند که بر زمین میافتند؛ گویا در قلعه... در
اللّه اکبر! اللّه اکبر! در را کند؛ رسول خدا را ببین چگونه دست به آسمان بلند کرده است و خدای را سپاس میگوید.
گوارا باد بر علی، محبوب خدا و رسول بودن!
هیچ دری به روی تو بسته نخواهد بود؛ بگشا تا بنیان کفر را از ریشه برکنی! دست در حلقههای شرک بینداز؛ تا از بیخ و بن، ریشهکن کنی حکومت بیدینی را. تو دست خدایی و «یداللّه فوق ایدیهم». بازوانت، تکیهگاه اسلام هستند. نهال نوپای اسلام، تکیه بر صلابت آسمانی دستان تو زده است که این چنین سر بر افلاک کشیده است. اسلام، ریشه در مردانگی تو دارد و مردانگی، آبشخور عشق است. توکل بر ذات حق کردهای و چشم بر چشمان رسول اللّه دوختهای فرمان الهی را.
گام برمیداری در مسیری که جز به قرب الی اللّه، ختم نمیشود. پیامبر، در چهره تو، بارقههای فتح را به نظاره مینشیند.
پیامبر، به دستان تو اعتماد دارد؛ دستانی که پرچم اسلام را بر بلندترین قلههای سرافرازی برافراشتهاند. کدام ذهن فرتوت، تصویر شکست تو را در اندیشه خویش میپروراند؟ کدام خیال خام میاندیشد که تو به میدان نبرد پشت کنی؟ کدام عقل سلیم تصور میکند که تو رسول اللّه را در تندباد گرفتاریها، تنها گذاری؟ تو چشمانت را به روی حقیقت گشودهای. تو جز به چهره پیامآور عشق و عاطفه، نظاره نمیکنی. چشم بگشا؛ رسول اللّه تو را میخواند تا بیرق فتح را به دستان تو بسپارد.
هیچ دری به روی تو بسته نیست. پنجه در حلقههای در میاندازی و پای بر بالهای گسترده جبرائیل میگذاری و بانگ بر یکتایی و بزرگی خداوند برمیآوری تا چشمان بهتزده دنیای کفر، شاهد باشد چگونه در سنگین و سنگی خیبر، چونان پر کاهی بر دستانت جای میگیرند. فرشتهها بر بازوان سترگت بوسه میزنند و جن و انس، نامت را دم میگیرند؛ «ذکر علیٌ عباده».
پرچمدار را میخواهم که غرور خیبریان را بر سرشان آوار کند.
پرچمدار رزمها و آوردها را میخواهم که نه شکست را سر بکشد و نه پای فرار داشته باشد. بگویید او را که از گستاخی یهود، در رنجم. علیبن ابیطالب را بگویید تا در همهمه یهودیان، سکوت مرگ بپاشد و لشکر غرور و قوای تفاخر را به دهانههای فراخ جهنم بسپارد.
پرچم، در دستهای دلیر حادثهها به رقص درآمد و از حضورش، اسبهای رزم، رم کردند. چهار سمت میدان، به سکوتی سنگین تن داد و نفسها، در سینه ملتهبتر شد.
«حارث»، به سمت حادثه راهی شد تا شاید مرگ برادرش - مرحب - را به تأخیر بیندازد.
نیمه بدنش، نصیب بیابان شد و نیمه دیگر، نصیب آفتاب سوزان.
این رزمایش چندمینِ ایمان و کفر است؛ زرمایش چندمین عشق و تنفّر؟
دستهای یداللهی یلِ میادین را میبینی که مرحب را از گُرده اسب به پایین انداخته است.
صدای هلهله عرشیان را میشنوی که چهار سمت آسمان و زمین را در خود مینوردد؛ «لا فتی الا علی لاسیف الا ذوالفقار».
گرد و خاک رزم مینشیند و پرچمدار را میبینی که استوار، قدم برمیدارد و به آغوش لشکر برمیگردد.
شوقِ پیروزی، در پیراهنی از قطرات لطیف اشک، به مهمانی چشمان رسول آمده است. درهای پیروزی به دستان یداللهی حیدر گشوده میشود.
درب آهن خیبر، نای ایستادگی در برابر بازوان حیدر کرار را ندارد. اللّه اکبر!
این پیمانشکنان بودند که پشت در بزرگ قلعه پنهان شده بودند و از بالای دژ، سنگ، چوب، تیر و آتش و هر چه را داشتند، میریختند و او آنان را نظاره میکرد که چگونه لکهای چرکین در دامن اسلام شده بودند.
او استوار بود که این لکه چرکین را بزداید، اما... مگر میشد - همه میگفتند -
دیوارهای با آن بلندی و در با آن عظمت - همه درمانده بودند -
سپاهیان گذشته، همه درمانده بازگشته بودند، اما او کسی نبود که درمانده شود و نیامده بود که دست خالی بازگردد. خیبریان، از سویی، از او میهراسیدند و از سوی دیگر، به دژ پایدار خود امیدها بسته بودند، اما آنان که بیشتر میدانستند، بیشتر میهراسیدند.
در بحبوحه ترس و اطمینان، از آن بالا دیدند که او جلوی در بزرگ آمد... دیگر قلعهشان، دری نداشت.
یکشنبه
29 مرداد 1385
25 رجب
1427
2006 .Aug.20
شهادت حضرت امام موسی کاظم علیهالسلام
بغضها، ابر میشوند و ابرها باران.
کوچهها دلتنگ، کوچهها تاریک، آینهها غرق در غبار؛ انگار این روزهای پس از تو، سرنوشت تمام پیشانیها را سیاه نوشتهاند.
زخم نبودنت را سر بر کدام دیوار باید گریه کرد؟ تمام پیرهنها بوی غربت گرفتهاند.
این روزها آشنایی غریب، فرزند مهربانی غریب و پدر آشنایی غریبتر، با خاک وداع میکند.
پرندهها، نام تو را غریبانه دهان به دهان میخوانند تا دورترین شاخههایی که به آسمان میرسند. بارانهای موسمی، هوای مسموم روزهای بعد از تو زیستن را زار زار میگریند. این روزها چقدر پرنده یتیم، به میلههای قفس خو گرفتهاند! چقدر پنجرهها از ماه دور شدهاند! چقدر آسمان بعد از تو بیستاره شده است! بعد از تو تمام جادهها سنگ شدهاند و قدمها سنگ.
هیچ راهی برای به تو رسیدن نیست. دیگر صدای دعاهای نیمه شبت، لالایی آرام دلتنگیهایمان نیست.
حتی رودها بعد از تو، سرِ زنده ماندن ندارند. جای شک نیست اگر زمین کویر شود در این روزهایی که دریای وجودت را گم کردهایم.
حتی کلمات نمیدانند داغ سنگین جدایی را چگونه به دوش بکشند. همه شعرهای بلند، بعد از تو به مرثیه ختم میشوند.
بوی غربت، بیت بیت شعرها را لبریز کرده است.
هیچ آوازی بعد از تو شنیدن ندارد. دیریست که سایهها و دیوارها با هم قهر کردهاند و شبها، ماه با هیچ پنجرهای همکلام نمیشود و ستارهها در بسترهای خمار خواب نمیخزند.
کاش میشد جهان بعد از تو در سیل اشکهایمان غوطهور شود!
کاش میشد ابرها، نبودنت را گریه کنند تا سیل، روزهای بعد از تو را با خود بشوید و ببرد.
هنوز از پس لحظههای دور، نجواهای عاشقانهات را میشود شنید.
حک کردهاند بر تن تمام خشتها و ستونهای زندان، مرام صبوریات را.
اینک نوبت توست؛ گلی از بوستان فاطمه علیهاالسلام.
باز هم دستان پاییز کدورت
یاس غربت دیدهای را چیده هردم!
بیکرانگیات را چهار گوشه زندان، تاب حضور ندارند. عطر سخنهایت، مینواخت جانهای مشتاق را.
عطر سخنهایت، فرو میپاشید شیرازه قدرت پوشالی خفاشان شبپرست را.
عطر سخنهایت، در هجوم هوایی مسموم، به رویش فرامیخواند جوانهها را.
نور حضورت چشمها را به بیداری دعوت میکرد.
توطئه چیده شد؛ خورشید را، از آسمانها گرفتند و در کنج زندان به زنجیر کشیدند، تا غل و زنجیرها، همدم اوقات آسمانیات شوند و میلههای زندان، پای نالههای شبانهات قد بکشند.
چه کند این حلقههای آهنی، با این همه روسیاهی و شرمندگی؟
اما تاریکنای زندان هم نتوانست روشنان حضور تو را خاموش کند.
عطر نیایشهای عاشقانهات، حصارها را درهم شکست. چه جانهای به خواب رفتهای که از حقیقت منتشرشده گلوی تو، جرئت جوانه زدن یافتند!
مگر میشود باب معرفت و حکمت را بست؛ وقتی که آن باب، باب الحوائج باشد؟!
دری گشودهای از چشماندازهای جاودانگی، رو به معصیت کارترین جانهای گرفتار شده.
در ازدحام گرگها و خفاشها جانپناه آهوان رمیدهای بودی که تشنه معرفت بودند. در محبس هارون بودی، در حصار گرفتار بودی؛ اما باران حضورت بر هوای کاظمین میبارید. اعجازهای همیشهات را میلههای زندان هم جرئت حاشا نداشت. عطر نیایشهای شبانهات، پیراهن تقوا پوشاند بر قامت دقایق گناهکار.
اینک، به سر سلامتی آمده است دنیا، اندوه «رضا» را.
بهشت، در فراسو آغوش گشوده است رهاییات را.
تابوت توست بر شانههای غریبی تاریخ. خداحافظ، چهارده سال صبوری مطلق!
خداحافظ، معصومیت محض در هجوم دقایق ظلم! باب الحوائج! چهارده سال رنج مداوم، تمام شد.
دوشنبه
30 مرداد 1385
26 رجب
1427
2006 .Aug.21
آغاز هفته جهانی مسجد
منارهها یکییکی سر از خاک بلند میکنند تا لات و هبل و عزا، در سایههای بلند منارهها محو شوند.
محرابها آغوش میگشایند تا بوی بهشت، نفسهایمان را از رسیدن آکنده کند.
اذان در مأذنهها طنینانداز میشود تا جانمان از آرامش لبریز شود.
مسجد، بوی اسلام است که همچون نسیم صبح، وادی به وادی، عطر بهار را به ارمغان سرزمینهای کافر آن سوی آبها میرساند.
مسجد، سلام خداوند است که خوشترین زمانها را لبخند لبهایمان میکند.
صدای اذان، دلنوازترین آهنگ بیداریست که جانها را لبریز شور میکند.
تنها حریم امنی که در میان این همه دود و سرب و ماشین و خیابانهای پی در پی میتوان سراغ گرفت، خلوتگاه بیآلایش مسجد است؛ حریمی که هم خلوتگه عاشقان است و هم محل تجمع اهل دل.
مسجد، خانه خداوند است؛ خانهای که در دنیا بنا شده است و دنیا را نفی نمیکند؛ نه رنگ خانقاه به خود میگیرد و نه بوی عزلت دیرهایی که گوشهنشین غارهای تنهایی شدهاند.
هم جایگاه جانهای آزاده است و هم خلوتگاه اهل راز. جایی است که هر کس را با هر رنگ و بویی، به یکدله شدن و یکرنگ شدن با دیگران دعوت میکند.
کاشیهای آبی محرابش، بوی زلال آب میدهد و گل بوتههای نقش بسته بر کاشیهایش، بهشت مجسم است. از این همه زیبایی تا تالارهای کافر شاهانه، فرسنگها فاصله است.
همیشه میتوان بیواسطه، خداوند را در هوایش نفس کشید.
میتوان بیآنکه پرنده شد، آسمان را بوسید.
میتوان عاشق شد؛ بیآنکه پای آینهای در میان باشد.
هوای زلالش، همیشه از عطر نماز سرشار است.
تنها فصلی که میتوان در مسجد پیدا کرد، بهار است؛ بهاری که از آغاز، خزانی را به یاد نمیآورد.
آسمانش، همیشه لبریز از ستارههای خوشبختی است. آسمانش، نزدیکترین آسمانها به زمین است.
مسجد، نزدیکترین جاده به خداوند است؛ جاده نزدیکتر از آسمانها؛ تنها جایی که برای آفتاب شدن سراغ دارم محراب، معطر از نفس جبرئیل مسجد است؛ جایی که به خورشید، نزدیکتر از ایوانهای لبریز آفتاب است. شبستان مسجد، از ماهتابهای پرفروغ نمازهای شب لبریز است.
مسجد، اولین نقطه برای پرواز است؛ جایی است که از پرندهها به آسمان نزدیکتر است.
همین که دیوارها در صدای اذان میپیچند، همین که دیوارها هم دست به دعا برمیدارند، همین که از لابهلای گلدستهها، صدا چون پیچکی سبز، تناور میشود، همین که عطر نیایش میپیچد و صدا بلندتر میشود، تمام خشت خشت مسجد، تمام طارمیها، تمام گلدستهها و منارهها و تمام حجرهها، بوی عقیق میگیرند.
چراغ روشن، راه روشن، هوا روشن؛ آمیخته است با صدای اذان و مسجد - این چهار دیوار سپید و پاک، همرنگ بالهای گسترده ملایک، این چهار دیوار قد کشیده تا مرز ملکوت، این چهار دیوار مقدس، این چهار دیواری که تو را از قفس خلاص میکند و پرندگی را در لابهلای بالهای پروازت زمزمه میکند.
امروز روز پیوند توست به این چهار دیوار شگفت؛ این چهار دیواری که تو را و بندگیات را به نحوی دیگر به خاطر میآورد. باید صدای اذان را نزدیکتر بشنوی! باید بروی و در اسلیمی نقشهای دیوار؛ دنبال بوتههای بهشت بگردی.
باید غبار از زاویههای این چهار دیوار بزدایی و در هوای یکدست آن نفس تازه کنی!
باید دستهایت را بلند کنی تا تمام شاپرکان حوالی، بر شاخههای دستانت بنشینند!
باید این چهار دیوار شکفته در زمین - این تکه بهشت - را خوب حس کنی!
باید از تمام خشت خشت مسجد، چراغهای ایمانت را بیاویزی!
اینجا، دستهای نیایشت به آسمان میرسند.
اینجا، در صفاصف نماز، نزدیکتر از همیشه بوی بهار را حس میکنی؛ مشامت لبریز از عطر بال زدن ملائک است. صدای اذان میپیچد؛ ثانیههایت را لابهلای روزمرّگیهایت میپیچی و تهی میشوی از خویش.
راه میافتی؛ گامهایت شتاب میگیرند، قلبت تندتر میزند، نفست لبالب میشود.
صدا از منارهها بالاتر میرود؛ بال میگیری. مسجد روبهرویت، در رنگینکمانی از نور غوطه میخورد.
خود را به دریایی از بندگی میزنی. سالهاست، همه روزهایت را چون صدایی سرشار از منارههای بلند مسجد آغاز میکنی.
عطر آشنای عالم قدس را از در و دیوار این قطعه از بهشت، میتوان بویید. احساسهای دستهجمعی از گلهای سجاده، همراه «قد قامت الصلوة»، برمیخیزد. انتخابی از بهترین گامهای ایمان در این مکان صورت گرفته تا فضای مسجد، آکنده از همبستگی شود.
چشمهایی که فردا میخواهند به بهشت بنگرند، شاید طاقت تماشای آن همه زیبایی را یکجا نداشته باشند! اینجا مقدمهای است که نگاهها عادت کنند و زمینه برای نمازگزاران سالک، فراهم آمده باشد. مسجد، یعنی مکانی که در آن گلچینی از تواناییهای جوان و جوانهای توانا گرد هم میآیند تا همه با هم، نسخهای از آخرت جاوید را برای جماعت، قرائت کرده باشند.
گرد هم میآیند تا اقتدا کرده باشند به سورههای اتحاد و به پاکیهای با هم بودن.
صفی از فرشتگان هم در آذینبندی مسجد، با خداییترین رنگ، مشغولند. مسجد، یعنی خانهای برگزیده، با چراغهایی در دل، دور از تعلّقات کوچه و بازار.
مؤمنان، خودبینی را بیرون مسجد میریزند تا به سوی خدابینی رهنمون شوند. با پای راست، قدم در عرصه مقدس عرش مینهند؛ با زمزمه «اللهم افْتَحْ لی ابوابَ رَحْمَتِک» سبکبالترین روحها را میتوان در محیط مسجد دید. برخی با نمازِ «تحیت» به استقبال «تکبیرة الإحرام» جماعت رفتهاند.
اکنون جماعت برپا شده؛ اما فرصت باقی است، همچنان شتابهای پرشور گامها میآیند و خود را به «انّ اللّه مع الصابرین» میرسانند. اندکی بعد، قله چشمنواز بالندگی در مذهب، از سلامهای پس از نماز خواهد رویید، مصافحههایی که قوتبخش دلهای نیکان است. آباد باد این لحظهها که از هر کدامشان، روشنی میتراود. پر شعف باد، این نردبان صعود و ترقی که نامش نماز جماعت است!
اینجا مسجد است؛ خانه قدیمی دوست؛ بینهایت عشق و دلدادگی، در هوای یکدست بندگی، اینجا محل تمرین پرندگی روح در جریان خاضعانه تن، رها شدن از بار تعلقها و شناور شدن در خلسهای عاشقانه در بارش یکریز فرشتههاست.
اینجا خانه مهربانی و امن خداست؛ دور از تمام رنگها و ریشهها، دور از فریبندگی زرق و برقها، حل شدن در طعم خوش نیاز، سیر در کوچههای ملکوت، کوچهگردی عرش با قدمهای مناجات، در نشئه بیخویشی خود، رها شدن در «او» در نهایت سادگی و خلوص، همنشینی با دوست، در یک گفتوگوی صمیمانه و دوستانه.
اینجا مسجد است؛ دروازه تطهیر، شروعی دوباره از خود، پلکانی تا کمال. اینجا نقطه آغاز است؛ آغاز خالی شدن از لذتهای حقیر دنیا، برخاستن از خاکستر معصیتها، شروعی برای همنشینی با فرشتگان، پوشیدن ردای خلیفة اللّهی، در سجده بیامان ملائک.
چه ساده مرا خواندهای به خانه خود و من که آهوانه رها میشوم در دامنههای مناجات! من، پرندگیام را رها میکنم تا آفاق توحیدی سلوک. چقدر هوای تو خوب است! چقدر مهربانیات، نزدیک و فراگیر! اینجا، چقدر آرامش جریان دارد!
رها شدهای در من، چون نسیمی سبکبال. رها میکنی مرا از خویش. میوزد نور تو
در دالانهای تودرتوی درونم. مرا تا تو راهی نیست؛ با دقایق دلنشین و آسمانیِ نماز، با صدای ملکوتی اذان. مرا خواندهای به خانه خویش؛ به باغ نیایش، به آرامگاه نغمههای مهربانی دیرسال، به بهشتی از کشف و شهود. مرا خواندهای به خانه «حضور»، به آنجا که ابراهیم را خواندی، به محل عروج پیامبر، از فرش تا عرش. مرا خواندهای تا همنوا باشم با گلدستههایی که در مناجات همارهات، ایستادهاند به تسبیح.
مرا خواندهای تا در باران یکریز توبه، تطهیرم کنی. سادگی خانهات، با این کاشیکاریهای آبی رنگ، با طاقهای فیروزهای، با محراب ساده و روحانی؛ سادگی خانهات را دوست دارم.
با نغمه عطرآگین اذان، مرا خواندهای تا آرام آرام رهایم کنی در جذبهای لاهوتی؛ آرام آرام رهایم کنی در هوای «وَحدَهُ لا إله إلا هُو».
صدای صبح میآید.
صدای صبح و پنجرههای رو به تجلی میآید.
گلدستهها، دست به دعا شدهاند تا بیکران. گلدستهها، صدایی شدهاند ملایم و آرام و میروند تا سلام پنجرهها را به خدا بدهند.
بیدار شو! این خانه، این اوج، تو را میخواند. دستهایت را به موسیقی آب ببخش! کوچهها را گام به گام بخند و به خانه خدا قدم بگذار! اینجا مسجد است و ملائک، با بالهای گسترده سلامت میدهند.
اینجا مسجد است و نوای ملایم اذان و دعا، بر شانههایت دست میکشد.
اینجا مسجد است؛ پر از آبی کاشیها و فیروزهها؛ پر از پنجرههای باز. پاهایت را بر این فرش مقدس - بر بال فرشتگان - بگذار تا به آسمانی که در این نزدیکی است، بروی؛ تا به خدایی که در این نزدیکی است، سلام دهی!
بال بگشا! میتوانی آسمان فیروزهها و کاشیها را ببینی. میتوانی صدای بال فرشتگان را بشنوی که بر فراز دستهایت میگردند. میتوانی بشنوی که صدایت به خدا میرسد. میتوانی بشنوی که خدا جوابت را میدهد و دستهایت را میتوانی ببینی که از آنچه ناچیدنی، آکنده است.
اینجا مسجد است و نوای ملایم اذان و دعا، بر شانههایت دست میکشد؛ مثل صدای صبح، مثل صدای صبح و پنجرههای رو به تجلی.
همه از یک قبیلهایم، چرا که رو به یک قبله میایستیم.
بوی اذان که میپیچد در کوچه باغهای شهر، از یاد میبریم این یکی خانزاده است و آن یکی چوپانزاده.
قطبنمای چشمهایمان به یک سو خیره میماند؛ قامت میبندیم زیر گنبدی که تا خدا فاصلهای ندارد و میچرخیم در مدار ملکوت. پیشانی میگذاریم بر خاک تا به یاد آوریم از خاکیم و به خاک بازمیگردیم.
بالهای قنوتمان را همصدا پرواز میدهیم؛ چون پرندگانی که بال به بال هم هجرت میکنند به دوردست آسمانها.
اینجا خانه آسمانی ماست در زمین، دلت اگر برای آسمان تنگ است، بیا و لختی بنشین زیر سایه گلدستههایش تا گلویت قناری اندوه را رها کند. اینجا آشیانه مرغانی است که خسته از پرواز، بر فراز قلهها و دشتها، به جستوجوی پرواز دیگری آمدهاند؛ نه پی آبند و نه دانه، به جرعهای حقیقت دلخوشند.
اینجا خانه بندگانی است که رها شده از ستایش خدایان رنگ رنگ و به ریسمان تسبیحی، گره میزنند و دستهایشان را به نام یگانه پروردگار.
هوای این خانه، از تنفس نیایش معطر است. اگر دل بسپاری به وسعت سجادهها، دیگر نه سقفی میبینی و نه دیواری؛ تا چشم کار میکند، راه هست برای دویدن؛ تا چشم کار میکند، ستاره هست برای بیداری چشمهایت.
اینجا اگر دیواری هست، برای جدایی ماست از هیاهوی رنگ و نژاد و قبیله. اگر سقفی هست سایبان جانهای خسته ماست از حرارت خورشیدهای دروغین. نمازهایت را میهمان مسجد باش.
شب فرا میرسد و قلبم در دالانهای بلند و تاریک نهانم غریبانه میتپد. کوچه پس کوچههای آشنای دلم، بوی غریب غربت گرفتند و احساسم، رنگ حسرت. مسافرانی ناآشنا میهمان جانم هستند.
«نمیدانم که سرگردان چرایُم
گهی نالان، گهی گریان چرایُم»
کجاست همزبانی، همدمی، آشنایی که مرا به خویشتن خویش بازگرداند و تکیهگاه استوار قامت شکسته روحم شود؟
خداوندا! مرا دریاب.
پروردگار روشنیها! وجود سرگشتهام را به نور وجودت، مشعشع گردان. خالق بینیاز بنده نواز! بنده غرق نیازت را به نگاهی بنواز و کار مرا به میزان عنایتت روا ساز؛ نه به قدر اطاعتم.
«در عشق تو گه مست و گهی پست شوم
وز یاد تو گه نیست، گهی هست شوم
در پستی و مستی اَرْ نگیری دستم
یکبارگیای نگار، از دست شوم»
... و صدایی، تار و پور وجودم را لرزاند! گویا کسی مرا میخواند؛ آوایی روحانی که بر قلب ناآرامم، درمان و بر زانوان سست و ناتوانم، توان میبخشد!
«دل عاشق به پیغامی بسازد
خمار آلوده، با جامی بسازد»
نوایی روحبخش، از گلدستههای باصلابت توحید برخاست و با حلاوت، بر دلم نشست: «حی علی الصلوة» «حی علی الصلوة». عزم رفتن کردم. دل به جذبه و عرفان حضرت دوست بستم، از قید و بندهای دست و پا گیر دنیا رستم و از قید علایق گسستم. باید دل را سلیم کرد تا به حق تسلیم نمود. باید از خود رهید تا از غربت، به قرب رسید. گویا قدم بر بال ملائک نهادهام. از خاک تا افلاک پر گشودهام. رو به سوی پارهای از آسمان کردهام که از گوشه گوشهاش، شمیم معطر بهشتی به مشام میرسد.
«در بادیه وصال آن شهره نگار
جانبازانند، عاشقان رخ یار
ماننده منصور انا الحق گویان
در هر کنجی هزار سر بر سر دار»
اینجا کجاست؟
مسجدی در کوی یار، قبلهاش ابروی دلدار و سنگ بنایش محبت رسول پروردگار و علی، حیدر کرار.
سرایی ساده و بیریا، صمیمی و دلربا، با گلدستههای فیروزهای که سرفرازانه، سر بر آسمان نیلی یگانگی میسایند و عاشقانه، تسبیح و تنزیه حق جل جلاله را میسرایند!
اینجا قطعهای از بهشت است؛ جایی که یادآور نخستین سرای سفیر عشق و دوستی، حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهاست که نخستین رسالتش هنگام ورود به مدینه منوره، اقدام به بنای این جایگاه والا و مقدس بود، تا عاشقان دلباخته، پروانهوار، پیرامون شمع تابان وجودش گرد آمده و از پرتو آفتاب رحمانی مستفیض شود. مسجد، یادآور میعادگاه
بزرگمرد تاریخ، اول مظلوم عالم، امیر ولایت و مظهر عدالت، علی علیهالسلام است که با علم و آگاهی، در محراب آسمانی عشق، قامتِ سپید دیدار بست و در سجده سبز خویش، سجاده آبی ایمان و سیمای آفتابی قرآن را به خون سرخ، گلگون کرده، عاشقانه به دیدار یار شتافت.
صدای تکبیر مؤذن، یادآور بلال است و دیار مدینه.
لحظه، لحظه جاودانه حضور و حضوری جاودان است؛ نیت، نیت عشقبازی با آن دلبر یگانه مهربان و وضو، دست شستن از بیگانگان.
خالصانه قدم در سرای پر محبت دوست مینهی و در قبله، جز رخ زیبای دلدار نمیبینی. اینجا چشمها عیان میبینند و گوشها، فقط حقیقت را میشنوند و دلها به راستی گواهی میدهند!
در قنوت تمنا، دست از دو عالم فرو میشویی و قرب دوست را میجویی. چشم از اغیار فرو میبندی تا دیدگانت به رخ یار، باز شود؛ تا نمازت نردبانی شود برای رسیدن به آسمانها و رهایی از خاک.
«نردبانهایی است پنهان در جهان
پایه پایه تا عنان آسمان»
خداوندا! به حق سرور آزادگان دو عالم، حضرت سیدالشهدا علیهالسلام، همواره آزادگی را بر بندگی و ایمان را بر بیایمانی غلبه بخش.
دری به روی تو گشوده شده است. این خانه، همیشه میزبان قدمهای توست.
این خانه، همیشه میزبان دلتنگیهای تو است.
این خانه، خانه خداست و تو مهمان خداوندی. مسجد پناهگاه امن دلتنگیهاست؛
تکهای از بهشت است بر روی زمین. خشت خشت آن را با نور بنا کردهاند. مسجد، قرارگاه دلهای پریشان است؟
پلی است برای بیواسطه به خدا رسیدن. مسجد، دارالمؤمنین امت و قبلهگاه دلهای عاشق. مسجد، قطبنمایی است که جز سمت رستگاری را نشان نمیدهد. فرشتگان مقرّب درگاه الهی، بال میگسترانند بر درگاه مساجد تا خاک پای مهمانان را توتیای چشمان فلک کنند. مسجد، قرارگاه نزول آیات رحمت است بر دلهای مشتاق.
مساجد، هنوز در خاطرات خویش، به یاد میآورند صدای اذانی را که از حنجره علی علیهالسلامبه گوش میرسید. مساجد، خانههای خداوندند بر زمین؛ خانههایی که میزبان بندههای دلدادهاند.
... و تو وارد میشوی به بهترین خانهای که انتظارت را میکشد و بر سر خوان سخاوت کسی مینشینی که خانهاش سرپناه، برای توست.
مسجد، ای جلوه عشق خدایی!
سوی تو میآیم
سرشار از نغمه الهی
میراند دست غیبی، بلم کوچک زندگیام را
به ساحل بیکران امن و رهایی!
مسجد، ای جاری همیشه! چه زلال، چه باشکوه و سرافرازی!
زلالی چون چشمهسار!
باشکوهی چون گلزار!
سرافرازی چون کوهسار!
گستردهای بزم عشق، بر مستان روزگار!
مسجد، ای تجلی عشق جلی بر نبی صلیاللهعلیهوآله!
سوی تو میآیم فارغ از اغلال زمینی
و سوار بر بال ملائک بهشتی
مشتاقانه سوی تو پر میکشم به فضیلتهای معنوی
سوی تو میآیم؛
همچون قطرهای که عاشق رسیدن به دریاست
در هر گوشه از بهشتت، پرتو خدا پیداست.
تو جلوهگاه روی دوستی
تو آرامشی
بیا به مسجد برویم؛ که حرم امن یار است
و معبد عاشقان دلدار
بیا به مسجد برویم...!
گام برمیداری به سمت خانه خدا.
به تپش میافتد ضربانهای بیقراریات.
از خود بیخود میشوی؛ به هیچ چیز فکر نمیکنی؛ جز رسیدن.
بالهایت سیمرغگونه به سمت قاف حرکت میکنند.
آسمان، در چشمهایت خلاصه میشود.
سجادهات را در دشت وسیع عبادت میگسترانی.
الله اکبر؛ الله اکبر.
زمزمههایت، شیرینتر از همیشه، نزدیک میکند تو را به خدا.
بالا میروی؛ بالاتر.
چیزی به رسیدن نمانده است.
از زمین جدا میشوی، شبیه جدا شدن ریشه درختی.
دوباره بالا میروی.
ابرها را با تمام وجود حس میکنی.
آسمان، چکه میکند به روی گونههایت
و تو هنوز بالا میروی.
صدای آشنایی به گوشت میرسد،
خوش آمدی. به خانه امن عبادت!
رسیدی؛ با گامهای ارادهات.
مسجد از حضور تو سرشار شده است و به خودش میبالد.
در کوچه پس کوچههای محله عشق؛ آنسوتر از طاق کبود بازارچه، قامت سروی است برافراشته بر آسمان نیلی شهر؛ از بلندای آن، ندایی برخاسته است.
دلنشین، نشسته بر جانهای خسته از خاک که به شوق بوییدن گل، رخ میشویند، با شبنم نمناک، وضو میگیرند و با قلبی سرشار از نیاز، به سوی نماز میشتابند.
به کنار گلدستههای نیلوفری، نگینی است درخشان بر بام خانه عشق که کبوتران سپیدبال را سر سفره بیآلایش خویش میهمان میکند و زیر آن گنبد کبود، دلهایی است به زلالی آب و پاکی رود، به دعوت ندای ملکوتی مؤذن برای تسلیم در برابر معبود تنگاتنگ یکدیگر ایستادهاند و قامت بستهاند به ستون سبز نماز.
چه زیباست ترنم دلنشین «اللّه اکبر»، بر بلندای آسمان خانه عشق! چه زیباست ساقه نیلوفری قنوت که از دستان نمازگزاران، به اوج نیاز میرسند و در لحظهای بعد، بر خاک خلقت بوسه میزنند.
اینجا همه نور است و سرور. اینجا خانه دل است و خانه حضور.
اینجا مسجد است؛ خانه پاکان، خانه خدا... .
به میهمانی نور میروم
جشن آینههاست.
قلبم به رنگ عشق...
و دستانم
از تمنا لبریز...
به قصر بلوری آیات
پردههایی از یاس
فرشها جنس شفق
سقف تا نور خدا در پیوند...
از شوق
قلبم پروانه میشود...
و احساسم
دو بال فرشته...
در گلو
غنچههای راز میشکفند
تا در حضور
هدیه سازند...
به میهمانی نور میروم
به مسجد...
از آسمان،
مرا فرا میخوانند
گلواژههای عشق...
و من
به صد سکوت،
پاسخ میدهم: «لبیک؛ اللهم لبیک»
باز هم دل را بهاری کردهای
سینه را آیینهکاری کردهای
از فراز دلنواز مأذنه
چشمه توحید جاری کردهای
سینه را گاهی سکون بخشیدهای
گاه غرق بیقراری کردهای
دست دل شویم همه اغیار را
بس مرا احسان و یاری کردهای
چشم باران روشن از دریای تو
باز هم دل را بهاری کردهای
روز بزرگداشت علامه مجلسی
طلوع نام تو در کتابخانه هر دانشمندی حتمی است. تا هنوز و همیشه هستند سجادهنشینانی که مهتابیترین شبهای انس را با کتاب تو میگذرانند و میدانند که هر چه از این همنشین خوب بگویند، کم است. لبهای تحسین، روبهروی سطور ارزشمندت زانو زدهاند.
مگر کسی میتواند بگوید این احادیث پرطراوت همیشه، چه مقدار از دلها را میتواند زنده کند؟ تو این اثربخشی را دانستی. به میدان آمدی؛ قلم در دست. شب را کنار زدی تا پرتو نور ایمان، صافتر بر قلبها بتابد.
چه جلوههای روشنی از قلمت سرریز شد! چه دریای بیکرانی از جوهر قلمت رویید که در تمام زمانها، پر است از انوار الهی!
پاکی واژههایی که در کتابت نهفته است، روح را جلا میدهد. اگرچه گوشههایی از تعبد و تشرع را کتابهای دیگرت گفتهاند؛ اما راهنمای بزرگی است «بحارالانوار».
دلیل تابناکی است برای حقیقتجویان در راه.
به یقین، آموزههای طلایی که از روایات کتاب تو برداشت میشود، برای همه نسلها راهگشاست.
مرحبا به بلندای همتت.
سه شنبه
31 مرداد 1385
27 رجب 1427
2006.Aug.22
عید سعید مبعث حضرت رسول اکرم
صدای گرامیات میلرزید. جان تو را پرندههای هیجان، بیقرار کرده بودند.
تمام سلولهایت از رستگاری لبریز شدند. میلرزی. دلشورههایت را میشود در چشمهای مهربانت سلام داد.
لبریز دلشوره و اضطراب و شوقی که بار دیگر، همان صدای صمیمی میخواندت که: بخوان...! میخواهی بخوانی؛ تمام جانت را بر زبانت جاری میکنی تا همکلام با صدا، تکرار کنی. لب وا میکنی تا برای اولین بار، بخوانی؛ و میخوانی با تمام وجود، به نام پروردگار آفریننده؛ میخوانی به نام... میخوانی...نه تنها غار حرا، که کوه نور هم دور سرت میچرخد. طنین صدایت در کوه میپیچد. کوه، شروع به لرزیدن میکند. زمین به احترام تو برمیخیزد. هوای غار، سنگین شده است؛ نفس کشیدن برای تو سخت شده است؛ سختتر از تمام تابستانهایی که هوای شرجی حجاز را نفس کشیدهای. حتی غار هم دیگر طاقت برپا ایستادن ندارد. دیوارهای غار، دهان میگشایند و با تمام وجود - اگرچه پر از اضطراب - با تو میخوانند.... پیراهنت، خیس از عرق هیجان میشود. هیچ
واژهای بر زبانت به آسانی نمیچرخد. مقربترین فرشته، سلام خداوند را برای تو آورده است.
تمام سنگها، بوی رسالتت را تا اعماق جان، نفس کشیدهاند. حرا بوی رستگاریات را به دهن بادها میریزد تا بوی رسالتت، به گوش تمام درختهای جهان برسد. کوه، تاب این همه اوج را ندارد. چیزی تا زانو زدن و در هم فرو ریختن فاصله ندارد؛ اما به احترام تو، تا جان دارد خواهد ایستاد. کوه، دامن بر خاک میگسترد تا یکبار دیگر، قدمهای نازنین تو، خاک را متبرک کنند.
زمین، تن میگسترد زیر گامهای تو گامهایی که یک قدم پر از دلهره و یک قدم پر از یقین است.
به هروله میروی؛ چون هاجر که تشنگی اسماعیل را پی زمزم میدود.
باید خبر رسالتت را به جهان ابلاغ کنی، ابرها با سایههای مهربانشان پا به پایت راهی شدهاند و زمین، زیر پایت میدود تا هر چه زودتر تو را به مقصد برساند.
پیراهنت از بوی خداوند لبریز است. کلماتی که فریاد میزنی، وحی منزلی است که جانها را پرنده میکند.کلماتی که از دهانت پرواز میکنند، جنس دیگری دارند؛ حتی عاشقانهترین واژهها هم نمیتوانند این همه عشق را بیان کنند.
این واژههایی که تو بر زبان میآوری، هیچکدام بوی خاک نمیدهند. این کلمات، از جنس دورترین آسمانها هستند، کلماتی که بوی خداوندند، کلماتی که بوی رستگاری میدهند.
قسم به همین واژهها که تو آخرین پیامبر برگزیده خداوندی!
تو آمدهای تا با معجزه کلمات، پنجرههامان را به آسمانهایی آن سوتر از این آسمان، پیوند بزنی.
هوا، معطر از نغمههای ملکوتی است. فاصلهها خط میخورند.
شادمانی، از جام لحظهها سرریز میشود.
فضا، غرق در ترس و شادی توأمان است.
آرامش، از دیوارهای غار بالا میرود؛ شکستن مرزهای خاکی و افلاکی. اینک، حضور فرشته بزرگ وحی بر درگاه غار!
ناگهان، صدایی دیر آشنا، لطیف چون حریر و ابریشم، محکم، به استواری صخرهها و کوهها؛
با لهجهای آسمانی؛ جبرئیل، بر آستان حرا، تو را میخواند: «بخوان، محمد...»
فرو ریختن دریایی از آرامش، از شانههای زمان، صدایت جاری میشود در هوای حوالی اقرأ....
صدایت را ذرات، شانه به شانه باد میبرند تا دوردست جهان.
صدای جبرئیل، سکوت غار را میآشوبد.
آیات، بر لبهایت به وجد میآیند. «اقرأ....» و رسالت آغاز میشود.
جهان در مقابل شکوهت، خاضعانه سر خم میکند.
از پیشانی بلندت، صبح طلوع میکند و نخستین روز عشق، آغاز میشود.
چقدر ردای نبوت بر قامت برافراشتهات برازنده است!
نامت را میشنوی از زبان پرنده؛ از دهان کوهها، جنگلها
نامت را میشنوی از دهان بادهای وزان که مدح تو را میگویند. وعده خدا تحقق یافت.
تو چون حقیقتی از کوه جاری میشوی تا انتظار دنیا را پایان ببخشی.
لب باز میکنی و عطر گل محمدی، عالم را لبریز میکند. تمام انبیا، در تو خلاصه شدهاند.
محمد هستی؛ اما تبر ابراهیم بتشکن بر دوش محمد هستی، اما هیبت و اقتدار موسی از شانههایت جاری است.
«محمد»، هستی؛ اما زهد «عیسی» در رفتارت مشهود است.
چراغهای هدایت در دستان تو چقدر روشن و نورانیاند! چون خورشیدی بر پیشانی حرا طلوع میکنی و جهان از امروز آغاز میشود؛ از آغاز رسالت تو. لبهای کویری حجاز، بوی بارانی حضورت را حس کرده که چشم از حرا برنمیدارد.
تقدیر جهان را به دستان تو سپردهاند. از این پس، شادی فراگیر میشود. میآیی تا دیگر حسرت نگاه هیچ دخترک بیگناهی در خاطره تاریخ، زنده به گور نشود. میآیی تا شعب ابیطالب، دلتنگیهایش را پای سفره صبوری تو بنشیند، تا خدا در ازدحام و همهمه «هبلها» و «عزی»ها فراموش نشود.
امروز، روز آغاز حیات طیبه انسان است. حجاز، هیجان آمدنت را زانو زده است.
کعبه، شوق نبوتت را به طواف آمده. ردای رسالتی ابدی، شانههای محمدیات را پوشانده است.
میآیی تا شبهای هیچ یتیمی، بیستاره نباشد.
تا تیرگی پوست بلالها، منطق برتری و زراندوزی امیهها نشود.
تقدیر جهان را به دستهای تو سپردهاند؛ به دستان مهربان تو که از منتها الیه رحمت پروردگار، جاری شدی بر زبان هستی؛ تا «رحمة للعالمین» باشی، تا آیین جاهلیت را مدفون کنی برای همیشه، در حافظه خاک هرگز نامت از دریچههای فراموشی عبور نخواهد کرد؛ وقتی تمام مأذنهها و گلدستهها هر روز نامت را با اقتدار و شکوه، فریاد میزنند.
از این پس دنیا، تنها در سایه اقرار به رسالت تو، سربلند خواهد زیست.
از مشرق کوه نور، مردی که سرشار از نور است، پایین میآید؛ مرد عقیده و ایمان، با رهتوشهای از «اقرأ باسم ربک الذی خلق».
زمان را نگاه کن؛ به چشم روشنی زمین آمده است. یک خط نور، از غار شروع میشود تا پایین. کسی میآید که اگرچه تنها ولی همه بهار، یک جا با اوهمراه است. نگاه سبز وحی، به اوست و استقبال پر از شعر و شعور جهان نبوت، پیش روی او:
ای شاه سوار ملک هستی
سلطان خرد به چیره دستی
ای ختم پیمبران مرسل
حلوای پسین و ملح اول
سر خیل تویی و جمله خیلند
مقصود تویی همه طفیلند»
محمد صلیاللهعلیهوآله میآید و قبیلههای فضایل، یک به یک، به تعظیم برمیخیزند.
جاهلیت، به دیار نیستی میکوچد.
این صدای گامهای آغازین رسالت است؛ صدایی دلانگیز از غار حرا. گویا این غار، هم اکنون متولد شده است در دامن چهل سالگی الگوی جهانیان. این غار، خاک نعلین برترین آفریده را توتیای چشم خویش کرده است و نخستین واژههای عرشی قرآن را در دل دارد. حرا، یعنی نجواهای شبانه پیامبر اعظم صلیاللهعلیهوآله.
ببین چگونه آن نیایشها، نتیجه داد. اینک، آخرین فرستاده میآید؛ با قرآنی که به روی گشود تا با آن، بشارت دهد و انذار کند.
رسالت عظیم او، با قرآنی عظیم آغاز میشود تا مکارم اخلاقی را که عظیم است، به پایان برساند.
از هیاهوی شهر میگریزی، به رسم شوم دخترکشی پشت میکنی و به سوی آرامش محض، گام برمیداری. سنگهای سخت را جا میگذاری تا به غار برسی و تاریکیاش را به نور برسانی.
صعود میکنی تا مرز چهل سالگیات؛ آنگاه، چشم به در غار یا به آسمان میدوزی. نه! چشم نمیدوزی، منتظر نمیمانی؛ «سبحان الله»ات را به نسیم میسپاری. تا مثل همیشه، در باد و خاک و آب و آتش منتشر شود.
در جذبه ملکوت، حل میشوی؛ هنوز با صدای «بخوان» به خودت نیامدهای که جذبهای دیگر، از خود میبردت به سمت لوحْ نوشتهای که مقابل توست. تو نگاه میکنی و به یاد میآوری که هنوز قلم به دست نگرفتهای تا به حریم الفبا وارد شوی. این همه را میگویی؛ اما طنین روحافزای «بخوان»، شوقی بزرگ بر دلت نازل میکند. تو میخوانی به نام پروردگارت و ادامه میدهی.
جبرئیل، ردای سفید نبوت را بر دوشت میاندازد و به سوی شهر، بدرقهات میکند؛ به سوی شهری که باید از بامهایش، جهل و دروغ و نیرنگ و ریا را بتارانی. به سمت
مجسمههای فریب که خداییشان را درهم بکوبی. کمکم به شهر نزدیک میشوی؛ اما ابهت اتفاق تو را میلرزاند. بعد از آن، چشمهها و سنگها و درختان، یا «رسول الله!» صدای میکنند.
بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب...
و صدایی در زوایای جانت رخنه میکند.
این تویی که از نور الهی لبریز میشوی. رعشه بر اندامت افتاده است. نوری در دلت روشن شد؛ این دل، خانه خداوند شده است و مأمن وحی و قرارگاه نزول آیات خداوندی.
«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب...»
و این تویی که میخوانی... صدای وحی است که بر گوشه گوشه حرا نقش بسته است از حنجره نورانیات.
تو میخوانی: «... باسم ربک الذی خلق».
و محمد، رسول اللّه صلیاللهعلیهوآله با جامهای نور، به سمت پایین کوه سرازیر میشود...
جهان را آرامشی دربرگرفته و محمد را لرزه بر اندام افتاده است. جذبههای الهی چنان او را غرق در خویش کردهاند که هیچ چیز در این جهان، قادر به ادراکش نیست. از آسمان، فرشتگان دسته دسته به خاک فرود میآیند تا برگزیده شدنش را جشن بگیرند. فرشتگان، فوج فوج، خاک را احاطه کردهاند تا پیغام پیامبری او را به دورترین نقاط هستی برسانند.
آغاز آفرینش عشق است و پایان رسالت الهی برای خاک.
او خاتم پیامبران الهی است. او آخرین فرستاده است برای رستگاری؛ پیامبری که با او، جهان به سعادت ابدی خواهد رسید، پیامبری که سینهاش معدن بردباری است و چشمانش، سرچشمههای بینش.
او پیامبر عشق است و رسول عاطفه، پیغمبر مهربانی است و نبی رحمت... او جهان را چراغ روشن روشنگری است.
فضا لبریز عطر یاسهای باران خورده است و غار حرا، لبالب از نور و سرور. در هوا منتشر میشود، آوای جبرئیل که: بخوان... بخوان به نام پروردگارت!
خدایان سنگی، هوای زلال شهر را در کام خود کشیده بودند و در تاریکخانه چشمها، تیرگی جهالت جاری بود. «کسرا» به غرور خود قامت میافراشت و «آتشکدهها»، در شعلههای پیچان خود میلولیدند و خدای بتکدهها، بیجان مینگریستند و جهالت جاری را قد کشیده بودند.
از باغات رفیع آریاییها، بادهای ناملایم شرک میوزید و بر دیوارههای کفر میکوبید. تولد هر پسری را ولیمهای از شراب و شعبده و عیش مدام بود و تولد دخترکی را چشمان وحشی پدر، به دستان سیاه گورها میسپردند.
دزدی، غرور قبیله بود و گردنهها را چپاولگری، تفاخر ایل.
... و گفتند که «اقراء»؛ بخوان به نام خداوند؛ بخوان به نام آینهدار!
او خواند و لبیک ملایکه شروع شد؛ او خواند: «قولوا لا اله الا الله تفلحوا».
پیراهنش، عطر بال ملایکه میداد و دستهایش نفحه وحی.
از «حرا» که پایین میآمد، شانههایش، بوی آسمان میداد.
میخواند و از حنجره صحرا، عطر بهشتی میتراوید. میخواند و نیایش گیاهان، جان میگرفت.
میخواند و دستهای دعا، بر سینه آسمانها چنگ میانداخت.
میخواند و مأذنههای شهر، جان تازه برای تلاوت وحدانیت گرفته بود.
میخواند و از دهان بادها، زمزمههای یکتاپرستی، جاری میشد.
«اقراء باسم ربک الذی خلق...»
لبخندها شکوفه دادند. او خواند و کعبه از گرد و غبار شرک و شک، قامت برافراشت.
تاریخ، به مکه رسیده است تا شروعی دیگرگونه را رقم بزند؛ آغازی دیگرگونه در خاکی آفتاب سوخته، در خاکی تشنه، در خاک آکنده از دختران زنده به گور، در خاک آرزوهای زیر خاک. تاریخ ایستاده است تا بنویسد؛ تا پنجرهها را به خواندن فراخواند و کوچهها را به شنیدن. ایستاده است تا در دل صخرهها و سنگریزهها، نور جاری کند.
تاریخ، به مکه رسیده است و کسی از آسمان به زمین پا میگذارد. با دستهایی از روشنی آکنده و از نور آکنده.
فریادگر آزادی، فریادگر عشق و آزادگی است؛ این که از دامن تاریخ، پا بر خاک مکه میگذارد و افلاک، پا به پای او حرکت میکنند.
نقطه ثقل تاریخ است؛ این که ابرها، بر فرازش سایه میگسترند، این که قلم در دستهایش به فریاد آمده و میگوید: «اقراء».
اینک، تو پیامبر خدایی و راه آسمان، از دستهای تو میگذرد.
تاریخ در مکه میایستد تا شروعی دیگرگونه را رقم بزند، تا صدایی رسا، در گوش خاک بپیچد، تا آرزوهای زنده به گور شده را از خاک بیرون کشد، تا از خاک، به افلاک پل بزند.
دیوارها، به سایه آسمانیات دست میکشند. درختها، اقتدا به صلابتت میکنند.
دستهایت، بهاری دیگرگونه را برای خاک، به ارمغان آورده است.
تو، تاریخی تازهای که چون چشمهای زلال، از حرا جاری شدی تا دلهای تشنه را از آنچه در سینه داری، بنوشانی.
وقتی نوای ملکوتی وحی، در فضای روحانی حرا شکفت، جبرئیل گفت: بخوان!
«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلهآموز صد مدرس شد»
تو به پیامبری مبعوث شدی؛ با کولهباری از رسالت.
آمدی تا با تبلور حضورت، سرزمین خکشیده حجاز را نفسی دوباره ببخشی.
آمدی تا خار جهل و جهالت را برکنی.
آمدی تا بساط ظلم را برهم زنی.
نامت محمد؛ لقبت امین.
فرستاده آخرین خدا بر زمین.
«تبارک الله احسن الخالقین».
پیامبریات مبارک که روح انسانیت را در باغ جانها شکوفا کردی.
به روی قله یک کوه، غار مشهود است
و سبز قامت آن نوبهار مشهود است
زمانه چشم به راه تولد عشق است
دلیل گردش لیل و نهار مشهود است
نیاز نیست تلسکوپ، نیاز نیست ببین!
چهل ستاره دنبالهدار، مشهود است
صدای جوشش وحی است در حرا جاری است
طنین «اقرأ...» آموزگار مشهود است
و باز معجزهای بیبدیل در راه است
که در نگاه زمان انتظار مشهود است
به روی قله تاریخ - بین گرد و غبار -
حضور روشنی از یک سوار مشهود است
روی تلی از خاکستر نشستهام و با این روزهای منتظر، دوریات را مویه میکنم.
پنجرهها خالیاند از آفتاب و سپیده.
بادها، مچاله در آوارگی خویش نبودنت را ناله میکنند.
شهر، در تنهایی هزار سالهاش کز کرده و اشکهایش کفاف این همه زخم را نمیدهد.
تو نیستی و کوچهها با گونههایی کبود، رد گامهایت را جستوجو میکنند.
تو نیستی و زندگی، بیهوده در پیادهروهای هر روز قدم میزند؛ بیآنکه بداند کدام مقصد، ترانه رسیدنش را زمزمه میکند.
ای رهنورد جادههای آینه! با من بگو کی سوت قطار آمدنت در گوش ایستگاه جانمان میپیچد؟
کدام ساعت، قدمهای سپیدت، پیکر خیابانهای شهر را متبرک میکند؟
این انتظار سخت را کدام طلوع، به پایان میرساند؟
دلشکستهایم و مجروح؛ بازگرد و جراحتهای سرخمان را مرهم باش.
این چشمهای ابری، بارانریز ندیدن تو است.
این پاهای خسته، به شوق دمیدن خورشید ظهور تو این چنین پهنه خاک را قدم میفرساید.
آمدنت، دریاچههای ناامید را به سوی دریاهای خروشان امید، رهنمون میشود.
میآیی و پروانههای عشق، پیلههای رکود را شکافته، پروازی شگفت را تجربه میکنند.
نگاهت، پرندگان توفانزده راصبوری میآموزد.لبخندت، رهامیکند زمین را از هرچه اندوه.
آسمان، سمفونی صدایت را میچرخد و کوچههای آبیاش را چراغان لحظههای سپیدت میکند.
میآیی و خواب هزار ساله درختان، در پرتو آفتاب علویات شکسته میشود.
امروز، چلهنشین انتظارم، فردا سرشار از روزهای آفتابی.
امروز، لابهلای روزهای خاکستری بیتو، آنچنان تنیدهام که مرا توانی نیست و فردا، هیچ کلمهای شور سرشارم را تاب نمیآورد. امروز، تمام روزنهها را، تمام جادهها را، تمام پنجرهها را انتظار کشیدهام. امروز، سالهای زیادی میشود به جمعههای در راه میاندیشم. دستهای استغاثهام، لابهلای عطر مناجات، تناور شدهاند. سالهای زیادی است هر جمعه، صبح تا غروب، تمام پروانهها را میهمان شاخههای جوانهزده میکنم تا بیایی.
مرا یتیم آرزوهای خویش مکن؛ مرا که چشمهایم مشتاقانه آمدنت را زار میزند، مرا که در خویش فروریختهام تانگاه آفتابیات،روزهای حوالیام راسرشار کند و آن گاه پلکهایم خاموش شوند.
کدام روز، بر تب جادهها میزنی؟
کدام روز، روزهایمان از تنهایی به درمیآید و تو میآیی و این همه خاکستری، آبی میشود. این همه شب، روز میشود و این همه تاریکی، روشنایی؟
کدام روز وعده داده شده، فانوس در دست میآیی؟
شب، فراگیر است و طعم غلیظ اندوه، زیر دندانهای پوسیده شهر باقی است.
شب، فراگیر است و زمان را مجالی برای حیات نیست.
کدام سپیده صادق، آمدنت را مشتاقانه فریاد کنم؟
امروز، چلهنشین انتظارم.
روی جمعهها، گرد غربت نشسته است. زخمهای کهنه، دهن باز کردهاند و تو را فریاد میکشند، ای مرهم پنهان! آینههای فرتوت، چشم به راه تواَند. هنوز کهنسالان ما امید دارند که رخسار دلنشین ماه را بنگرند و هنوز نامت - همه جا - تکثیر «عطر و فانوس» است.
یاد تو میآید و نقطه نقطه شهر را با «ندبه» و «عهد» و «اللهم کن لولیک»، روشن میکند.
بغضهای خویش را در این دعاها میریزیم. انتظار، پشت انتظار.
حتما میدانی چه تعداد جمعه در حسرت سوختند!
حتما آدینههای صف کشیده آینده را نیز میبینی که میخواهند عطرت را در روزی که متعلق به وجود پربرکت توست، در آغوش گیرند.
بیا و فاصلهها را از میان بردار و استخوانهای تاریکی را درهم بشکن.
ببین که عاشقان تو، غمخانههای پراکندهاند.
زمین، در ابتذال ثانیهها آلوده شده است.
روزهای بیتو، بیهوده گردیدن است. نمیدانم کدام جمله، تنهایی ما را درست حکایت میکند؟ نمیدانم اندوه ما در کدام عبارت خلاصه میشود؟
نگاه میکنم به اطراف؛ بوی غفلت، همه جا پیچیده است و جهان در پستوی گناه، لمیده است. اینها یعنی اینکه: بیا!
نامت را تمام حنجرهها فریاد میزنند.
نامت را تمام ثانیهها زمزمه میکنند.
نامت در تمام هستی، ولوله میافکند، ای خروش ناتمام!
اگر تو نبودی؛ آسمان چگونه استوار برجای میماند؟
چگونه زمین، این همه رنج و ستم را بر شانههایش تاب میآورد؟
چگونه آینههای دلتنگی، این همه جام صبوری را سر میکشیدند و باز هم چشمانتظار آمدنت میماندند؟
مولا! قسم به بارقههای روشن خورشید، آنگاه که پرتو میافکند و سینه تاریک شب را میشکافد؛ قسم به عطر دلانگیز خاک، آنگاه که باران اشک منتظران، آن را خیس میکند و در هوای آلوده شهر میپراکند؛ قسم به سوز سینه دلسوختگان، آنگاه که ندبهکنان، نام تو را فریاد میزنند و چونان شمع، در آتش عشق تو، ذره ذره آب میشوند؛ قسم به هر چه که از نفس تو جان میگیرد! پگاه آدینه موعود نزدیک است و زمین، در چرخش آسمانی خویش، به لحظه محتوم، رسیده است.
آری! بهار، نزدیک است. زمین، سرخوشانه گریستن را آغاز کرده است و زمان، بیتابانه به سوی تقدیری که خداوند برایش رقم زده است، میتازد.
ما هم هر روز، بیش از پیش، سرود عشق تو را سر میدهیم و برای تعجیل در فرجت دعا میکنیم.
شب به جانم ریشه کرده؛ ای آفتاب نیمه شبان، برگرد!
سرمازده زمستان طولانی غیبتم؛ ای بهار! برگرد، شاید دستان یخزدهام جان بگیرد؛
شاید پای خستهام توان گیرد!
زمستان آلودهام؛ ای آقای گلها که بوی بهار جاوید میدهی، برگرد!
آقای گلهای شکفته، پدر بوستانهای رنگارنگ! اگر بیایی، من حتم دارم که با یک گل، بهار میشود.
بیا تا خواب صادق صبح، تعبیر شود؛ عشق، عمریست تو را در خواب میبیند و ژاله صبحدمان گل، گواه غم فراق توست.
بیا ای پدر اشکهای خونآلود، ای پدر چشمهای منتظر، ای گلی که آمدنت، همه بهار است. ای بهار قرآن؛ بیا ای بهار هستی که زمستان دارد جان ما را میگیرد.
بیا که «اگر بدون تو آید بهار، میمیرم».
زمین خاکی، غبار گرفته غم شده و گردآلود فراموشی. سایه هراس و نومیدی همه جای زمین را فرا گرفته و تو را که نشانه آسمانی، کم دارد.
تو را سالهاست که میجوید و نمییابد.
مولا! چقدر به ظهور بارانی تو محتاجیم! کاسه کاسه به گدایی درگاه مهر و کرامت آمدهایم.
ای از سلاله پاکان! ای از نسل آسمان در این اسارت خاکی! زمینیان غافل را دریاب!
مسیحای آخرالزمان! دستان معجزهآفرینت را از پس پرده غیبت به در آر و روح تازه در کالبد بشریت بدمان.
فصل باران و پرستو
علی سعادت شایسته
فصل نسیم و ابر و باران و پرستو
نقاش شهر و خیابان و پرستو
تقویم ابر و سبزه و باد و هیاهو
تلفیق زیبای بهاران و پرستو
امید باران میرود، باران لبخند
از خانه و خورشید و ایوان و پرستو
از یک بهار تازه میگویند انگار
این روزها مرد غزلخوان و پرستو
پر میشود آغوش شهر و دامن دشت
از آبی آواز انسان و پرستو
ای آخرین اردیبهشت! ای ماه موعود!
وقتش رسیده؛ فصل باران و پرستو
داره کلافهم میکنه این شب بینام و نشون
دودی چشمای منو به اوج دیدن برسون
این طرفا پرندههاش ساکت و بیبال و پرن
دیوا گلای مریمُ هی به اسارت میبرند
بازوی دیو قد میکشه به آسمون سنگ بزنه
روی ماهُ سیاه کنه، ستاره رو چنگ بزنه
عروسک کوکی شدیم، سرخ و سفید، زرد و سیاه
که وسعمون نمیرسه به اون روزای بیگناه
کفش و لباس و صورتک چاره آدم شدنه
چشما به هم دروغ میگن، آیینه برفک میزنه
وقتی شما رد نمیشین از این درای بیعبور
احساس پوچی میکنن پنجرههای سوت و کور
پشت حصار بتونی بیکسی اوج فاجعهاس
بیا که تو مشت شماس، کلید قفل این قفس
دچار یعنی من، یعنی انتظار فقط
دچار یعنی این شهر در غبار فقط
تو نیستی و زمین در خودش مچاله شده
زمین و این همه اندوه ناگوار فقط
تو مثل تابش خورشید شو، بتاب، همین!
شبیه ابر شو از آسمان ببار فقط
بیا که بیتو برایم نمانده چیزی جز
دلی شکسته و غمگین و بیقرار فقط